PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان یک نفس هوای تو | شیوا کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7

shiva joon
1390,04,09, ساعت : 16:14
سلام به دوستان رمان خون خودم:-2-40-:
منم بادیدن این شور واشتیاق بچه ها تصمیم گرفتم یه رمان بنویسم چند سال پیش سعی کردم ولی نوشتن واسم سخت بود ولی
این سایت خوب وبچه ها بهم انگیزه دادن
چون اولین رمانیه که مینویسم نمیدونم کارم چطوره پس اگر زحمتی نیست بخونیدش و نظرتونو خصوصی بهم بگید که ادامه بدم یا نه
خواهشا اگر خوب نیست بگید که منم الکی روش وقت نذارم





به نام خدا



یه نگاه به اطرافم انداختم اصلا نمیدونستم کجام پاهام دیگه بیشتر از این قدرت نداشت چندساعتی بود که تو خیابون راه میرفتمو اشک میریختم انگار تازه چشام باز شده بودو دنیارو با همه زشتی هاش میدیدم دیدن پژمان تو اون وضعیت مثل این بود یکی سیلی محکمی بهم زده باشه تا از خواب بیدار شم وبفههم دنیا جای قشنگی نیست بازم اشکام شروع به باریدن کرد به زمان حال برگشتم باید زودتر خودمو به خونه میرسوندم با یه دست اشکهای مزاحم را که باعث تاری دیدم میشد پاک کردم وبا دست دیگم کیفم رو شونم ثابت کردم وشروع کردم به دیویدن تا سر یه کوچه دویدم یه لحظه ایستادم تا ببینم کجام همه جا تاریک بود با کمی دقت متوجه یا ایستگاه اتوبوس که تو فاصله چند متریم بود شدم.گوشه ای از صندلی ایستگاه نشستم وزیر لب به پژمان لعنت میفرستادم اصلا حواسم به هیج جا نبود که یکی از پسرایی که تو ایستگاه منتظراتوبوس بود اومدروبروم ایستاد



-خانم حالتون خوبه؟کمکی از من بر میاد



یه لحظه ترسیدم آخه هم تو فکرو خیال بودم هم انتظارشو نداشتم بیاد باهام حرف بزنه حتما قیافم خیلی داغونه که امده جلو ازم سوال میپرسه با این حال خودمو جمع وجور کردم وگفتم



-نه ممنون چیزی نیست



اونم یه نگاه بهم کردو رفت پیش دوستش ،بلند شدم نگاه کنم ببینم از اتوبوس خبری هست یا نه ،نخیر حالا چرا یه تاکسی رد نمیشه اه دوباره نشستم روصندلی که متوجه زنگ گوشیم شدم



گوشی از کیفم بیرون آوردم خود لعنتیش بود قطع کردم یه نگاه به تماس های از دست رفته کردم چند تا تماس از خونه وپژمانو ودوستم سحر داشتم پس چطور نشنیده بودم لابد از بس تو فکر بودم !دوباره گوشیم زنگ خورد گوشی خاموش کردم پرتش کردم تو کیفم یه نگاه به ساعت کردم ساعت از 9 داره میگذره ، وای مامان فوری گوشی درآوردم روشنش کردم ،داشتم شمارو میگرفتم که مامان خودش زنگ زد تا گفتم بله سیل کلمات بود که روسرم آوارمیشد



مامان-نسترن مامان خوبی؟سالمی؟چراگوشیتو جواب نمیدی؟کجایی؟مردم از نگرانی؟



-سلام



از بس گریه کرده بودم صدام خش دار شده بود یکم صدامو صاف کردم



-دارم میام مامان منتظر اتوبوسم هنوز نیومده



مامان-خب دربست بگیر ،کجایی ؟



-نه الانه که بیاد ،با یکی از دوستام بودم اومدم توضیح میدم



مامان-باشه مواظب خودت باش زودتر بیا، راستی بابات از دستت عصبانیه ها



-باشه فعلا



مامان –خداحافظ



وای بابا روچیکارکنم بابام اصلا آدم سخت گیروخشنی نیست ولی اگه عصبانی شه بد عصبانی میشه ،حالا چی بگم بهشون بازم زیرلب یه فحش به پژمان دادم.بله بلاخره این اتوبوس اومد اصلا نگاه نکردم مسیرش به خونمون میخوره یا نه،فوقش یکم که از این جا دور شد پیاده میشم و یکاری میکنم دیگه



داخل اتوبوس خالی بود فقط دوتا خانم که معلوم بود از خرید برگشتن واز خستگی نای حرف زدن ندارن ویه پیرمرد که رو صندلی های جلو نشسته بود منم رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم وخودمو سر دادن کنار پنجره،شیشه پنجره روباز کردم تا کمی بادبهم بخوره شاید یکم از التهاب درونم کم شه.آخ پژمان چی بگم بهت داغونم کردی بازم اشکام شروع به باریدن کرد ولی باز فکرم رفت سمت بابا چی بگم باور کنه وای خدا چرا انقدر من سادم،چرا قبول کردم برم خونش



آخ سرم تیر میکشید دستمو گذاشتم دوطرف سرم یکم فشار دادم شاید خوب شه فایده نداشت همیشه بعد از گریه کردن سردرد میگرفتم.یکم دو دوتا چهارتا کردم که چی به خانوادم بگم که یه جرقه تو سرم رروشن شد آهان فهمیدم نسیم، یه زنگ میزنم باهاش هماهنگ میکنم که مثلا با اون رفتم خرید خانوادمم که نسیم زیادنمیشناسن به خواد بعدا لو بره امشب کجا بودم وچرا دیر میرم خونه



گوشیمو در اوردم باز تا روشنش کردم پژمان زنگ زد ریجکت کردم و به نسیم زنگ زدم وجریانو گفتم وقول دادم فردا براش توضیح میدم



سرم تکیه دادم به صندلی وبه 6ماه پیش فکرمیکردم که چطور با پژمان اشنا شده بودم هر لحظه یه خاطر،یه حرف ،یه قصه از ازش یادم میومد صداش تو گوشم میپیچید ،دروغ هاش،چطور نفهمیدم لعنتی،داشتم با خودمو خاطرات کلنجار میرفتم که متوجه شدم اتوبوس نگه داشت و اون دو تا خانم پیاده شدن یکم بیرون نگاه کردم فوری مغزم به کار افتاد از اینجا تاخونه چند تا ایستگاه بیشتر نمونده ولی اتوبوس میدون دور زد داشت میرفت یه سمت دیگه سریع بلند شدم از راننده خواستم نگه داره پیاده شدم چند دقیقه ای کنار خیابون وایساده بودم که ،یه پژوه که یه مرد میانسال توش بود نگه داشت یه قدم عقب رفتم که گفت:



- بفرمایید برسونمتونون



خدایا چرا یه تاکسی نمیاد بهش بی محلی کردم که گفت



-قصد مزاحمت ندارم بفرمایید تا جایی برسونمتون



تو دلم گفتم آره جون خودت،همتون دروغگویید،محلش ندادم اونم دید محل نمیدم گذاشت رفت هنوز دور نشده بود یه زانتیا که توش یه پسر جوان بود کنار پام ترمز کرد



-سلام بیا سوار شو دیگه



پشتمو بهش کردم



-بیا دیگه ماشین گیرت نمیادا



وقتی دید جوابشو نمیدم گفت:



-اصلا تو که این کاره نیستی این وقت شب چرا کنار خیابون وایسادی



درسته تو پاییز زمستون هوا زود تاریک میشه و تو جامعه عرف نیست یه دختر تنها شب بیرون باشه ولی چرا مردم جامعه مخصوصا پسرا اینجوری شدن چرا به خودشون اجازه میدن به هرکسی توهین کنن مگه سرو وضع منو نمیبینه یعنی تشخیص نمیده که من این کاره نیستم اگه هرکس به خودش اجازه مزاحمتو نمیداد شاید ماهم با امنیت بیشتر رفتو آمد میکردیم تو این فکرا بودم که یه تاکسی که رانندش یه پیرمرد بود از راه رسید منم دربست گرفتم تا خونه باز رفته بودم تو فکر که راننده گفت



-خانم رسیدیم



کرایه حساب کردم .خواستم با کلید درو باز کنم گفتم نه زنگ بزنم بهتره چه ضربان قلبی گرفتم وای نسترن باباته دیگه ترس نداره فوقش یکم دعوات میکنه اصلا چرا میترسی اونا که چیزی نمیدونن همون لحظه در باز شد از حیاط کوچیکمون گذشتم مامان بابا دم درحال منتظرم بودم سرم انداختم پایین وآروم سلام کردم



بابا خیلی خشک وجدی جوابمو داد معلوم بو خیلی عصبانیه



-یه نگاه به ساعت کردی کجا بودی این وقت شب،گوشیتو چرا یا جواب نمیدی



نگاهم کشیده شد سمت ساعت وای یعنی انقدرطول کشیدعقربه های ساعت 10:30 رو نشون میداد



مامان-کجا بودی مادر دلم هزار راه رفت؟چرا چشات قرمزه چی شده گریه کردی



-چیزی نشده، ببخشید دیر شد



مامان-کجابودی نسترن جون به لبم کردی دختر



-با نسیم رفته بودیم خرید حواسم به ساعت نبود واسه این دیرشد چشامم فکر کنم از خستگی وآلودگی قرمزه



مامانم یه نگاه بهم کرد یعنی خودتی ولی جلو بابام دیگه چیزی نگفت منم تند رفتم سمت اتاقم لباسمو عوض کردم که بابام صدام کرد



-نسترن بیا شام



-مرسی میل ندارم



بابا-گفتم بیا



با اکراه بلند شدم دستو صورتمو شستم رفتم آشپزخانه



-شما هنوز شام نخوردید



مامان-نه مگه از نگرانی چیزی از گلومون پایین میرفت



بابا-نسیم همون همکارته



وای خدا نخواد باهاش حرف بزنه



-بله بابا دختر خیلی خوبیه



خودمو مظلومتر کردم وگفتم



-ببخشید دیر شد دیگه دیر نمیکنم اصلا میخواید با نسیم حرف بزنید مطمئن شیدجای خاصی نبودیم



-نه نمیخواد من بهت اعتماد دارن ولی تکرار نشه دخترجون من نگرانه خودتم، جامعه پر گرگه تورم میشناسم چقدر ساده ای تو تازه دو ماه میری سرکار هنوز آدمارو نمیشناسی



تو دلم گفتم راست میگی بابا جون من خیلی سادم گرگم میدونم زیاده یکیش همین پژمان لعنتی



مامان-ا نسترن چرا گریه میکنی بابات که حرف بدی نمیزنه



دست کشیدم رو صورتم خیس بود اصلا نفهمیده بودم دارم اشک میریزم



بابا –بسه دخترم حالا دیگه ناراحت نباش



آخی بابایی فکر کرده از حرفاش ناراحت شدم نمیدونه من واسه سادگییام دارم اشک میریزم پاشدم



-من بیرون یه پیراشکی خوردم میل ندارم برم بخوابم بازم ببخشید



وای خدا چقد دروغ گفتم امشب منی که از دروغ بدم میومد خداجون ببخشیدولی چاره دیگه ای ندارم همش تقصیر تو لعنتی که مجبورم به خانوادم دروغ بگم



مامان-باشه برو بخواب شب بخیر



منم شب بخیر گفتم اومدم اتاقم رو تخت دراز کشیدم وچشاممو بستم ولی بجای خواب باز فکر پژمانو کارهاش اومدن سراغم به زحمت پسشون زدم وبعد کلی غلت زدن خوابم برد


منتظر نظرات شما هستم:-2-41-::-2-35-::-2-15-:

shiva joon
1390,04,09, ساعت : 20:19
یعنی هیچ نظری ندارید:-2-15-:



ساعت 6:30 بازنگ ساعت بیدار شدم حاضر شدم رفتم سر کار،اصلا نفهمیدم روز رو چه جور گذروندم همش تو فکربودم وجواب همکارامو بزور میدادم دلم میخواست تنها باشم وفکر کنم که کجای کارم اشتباهه،حتی وقتی نسیمم اومد پرسید که جریان دیشب چی بود وچرا امروز انقدر پکرم گفتم چیز مهمی نبود ،نسیم همکارم بود که تو این دو ماهی که کار میکردم باهاش دوست شده بودم دختر خونگرم ومنطقیه و دوسالی از من بزرگتر بود منزلشون نزدیک ماست وتقریبا هم مسیریم وعصرها هم باهم بر میگشتیم تو این مدت حسابی باهم صمیمی شده بودیم ولی از جریان منو پژمان کسی اطلاع نداشت حتی دوست صمیم سحر،سحراز دوستای دوران دانشگامه خونشون کرج بودولی خب فاصله خونه هاممون نتونست بین دلامون فاصله بندازه هرچند الان که درسمون تموم شده همدیگرو کمتر میبینیم ولی همدیگرو خیلی دوست داریم ورابطمونو حفظ کردیم





عصر تو اتاقم بودم که مامان صدام کرد


-نسترن تلفن سحره


-اومدم


-سلام سحر جان خوبی


سحر-سلام عزیزم کجایی خانم دیگه سرکار میری کمتر تحویل میگیری راستی اول زنگ زدم گوشیت چرا خاموشش کردی





گوشیمو اصلا یادم نبود روشن کنم امروزم با خودم شرکت نبرده بودم


-چرا عزیزم به یادت هستم فقط سرم شلوغ بود گوشیمم شارژش تموم شده من یادم رفت بزنم شارژ


سحر- چرا صدات گرفته چی شده سرحال نیستی


-سرم درد میکنه چیزی نیست


سحر-انشاا.. زودترخوب شی میخواستم بگم بیای خونمون


-نه عزیزم باشه واسه یه روز دیگه که حالم خوب باشه


سحر-باشه پس من مزاحمت نمیشم توام استراحت کن قربونت خدافظ


-خدافظ


تو دلم گفتم کاش اون دفعه هم نمیرفتم باصدای مامانم از فکرو خیال اومدم بیرونو رفتم پیشش





باکرختی از صندلیم بلندشدم برم یه لیوان آب بخورم قبل از این که وارد حال بشم متوجه صدای مامان بابا شدم که در مورد من صحبت میکردند همونجاگوشه دیوار راهرو وایسادم تا به حرفاشون گوش بدم البته میدونستم کاردرستی نیست ولی چون چندبار اسم خودمو شنیدم کنجکاوی نذاشت به درستی ونادرستی کارم فکر کنم


بابا-زهرا خانم،نسترن چیزی به شما نگفته؟اصلا این دختر ،دختر دو هفته پیش نیست


مامان-نه والا چند بار ازش پرسیدم میگه هیچی


بابا-اخه این نمیشه که همش تو اتاقشه چند لحظه هم بیرون میاد تو فکره


امروز آقای ناصری زنگ زده بهم میگه اتفاقی واسه نسترن خانم افتاده انقدر ساکته؟نکنه تو محل کار واسش مشکلی پیش اومده این نسترنی که من میشناختم نیست گفتم فکر نکنم اگه مشکلی داشت به من یا مادرش میگفت پرسیدم کارشو خوب انجام نمیده گفت نه کارشو درست انجام میده هرچند گاهی اشتباهاتی داره که اونم واسه تازه کار بودنشه


مامان-چی بگم آقا رضا حالا من دوباره باهاش حرف میزنم


از خیر آب خوردن گذشتم اومدم اتاقم پایین تخت نشستم ودستامو گذاشتم رو تشک وسرمو تکیه دادم به دستام،خدایا چی بگم بهشون،بگم دخترتون گول حرفای یه پسرو خورده،بگم چقدر سادم


این جوری که بیشتر ناراحت میشن بیچار ها چقدر واسه من ناراحتن همینجوری گریه میکردمو با خودم حرف میزدم که صدای گوشیم بلندشد نگاه صفحه کردم پژمان بود تو این مدت خودشو کشته بود ازبس اس ام اس وزنگ زده بود نه اس ام اساشو خونده بودم نه زنگاشو جواب میدادم دستمو بردم سمت دکمه قرمز که پشیون شدم، تمام ناراحتی های خودمو خانوادم تقصیر اون بود کی بهتر از خودش تا دق ودلی هامو سرش خالی کنم دکمه سبزو زدمو باصدای بغض دار گفتم


-چی از جونم میخوای لعنتی چرا دست از سرم بر نمیداری


پژمان-نسترن خواهش میکنم قطع نکن بذار واست توضیح بدم


-چه توضیحی اشغال بازم میخوای دروغ به خوردم بدی چرا من هان چرا


پژمان-من متاسفم تو به من وقت بده


-خیلی پستی منو باش که چقدرواسه تو ناراحتی کردم دنیارو روسرم خراب کردی


پژمان-من حتی بهت دستم نزدم بیابریم یه جابشینیم تامنم واست توضیح بدم


-خیلی پرویی تو روحمو زخمی کردی با احساساتم بازی کردی،دیگه نمیخوام صدای نحستو بشنوم چه برسه قیافتو اشغال ببینم دیگه به...


پژمان-یه لحظه قطع نکن خب پای تلفن میگم فقط گوش کن قانع نشدی هرچی خواستی بگو


-......


پژمان-بذار از اول برات بگم بیست سالم که بود سر یه دعوای شدید با مامان بابام از خونه زدم بیرون حوصلشونو نداشتم آدمای خشک مذهبی بودن که هر کاری میخواستم بکنم نمیذاشتن خدا هم انقدر به بندش سخت نمیگیره که اونا به من سخت میگرفتن یه کاری کردن از هرچی دینو مذهبه بدم بیاد حتی از ...


یه شب وسایل ضروریمو انداختم تو کوله پشتیمو از خونه فرار کردم رفتم پیش یکی از دوستام ،من تک فرزندشون بودم


-چی تک فرزند آه خدای من چقدر دروغ


پژمان-متاسفم بذار بقیشو بگم پیش خودم گفتم یه هفته خونه دوستام میمونم تایکم قدرمو بدونن انقدر به پروپام نپیچن بابام وضع مالیش خوب بود ولی پول تو جیبی که به من میداد اندازه یه بچه ده دوازده ساله بود البته سربازیمو خریده بود که من ازشون یه وقت دور نشم وهم بچسبم به درسم ولی من نه اهل کار بودم نه درس از بس تفریح نداشتم فقط واسم عقده شده بودبا دوستام برم گردش و تفریح


تو یه هفته به همه جا سر زده بودن خبرمو از دوستام گرفته بودن ولی من از قبل باهاشون هماهنگ کرده بودم که جامو لو ندن خلاصه وفتی دیدم اوضاع مناسبه برگشتم مامان بیچارم از خوشحالی غش کرد همون شد که میخواستم به خاطر این که فرار نکنم کمتربهم گیر میدادن واگرم بعضی اوقات باهام مخالفت میکردن تهدید میکردم واسه همیشه میرم دیگه ازترس کاری به کارم نداشتن اوایل به خاطر آزادیام خوشحال بودم وهرکاری میخواستم میکردم کم کم میدیدم دارم ازشون دور میشم شبا دیر میرفتم خونه چند تا رفیق نابابم پیدا کرده بودم البته الان میگم ناباب اون موقع بهترین دوستام بودن و کارشون بهترین و درسترین کارا بعض اوقات میرفتیم پارتی منی که تو همه چی محدود بودم مخصوصا ارتباط با دخترا زود خودمو باختمو چند تا چند تا دوست دختر داشتم


یه روز یکی از دوست دخترای دوستام بهم زنگ زد گفت فرشاداز ارتباطشون فیلم گرفته تهدید کرده اگه باهاش بهم بزنه فیلمش رو پخش میکمه پرسید من از این جریان خبر دارم یانه بعدش شروع کرد به گریه کردن

دلم براش سوخت رفتم پیش دوستم از زیر زبونش کشیدم دیدم بلف زده واز فیلم خبری نیست با دختره تماس گرفتم ،اسمش شهین بود براش جریانو گفتم اونم دعوتم کرد خونش یه خونه مجردی تو ونک داشت روزی که رفتم خونش دیدم با یه لباس خیلی راحت اومد نشست کنارم تو دلم گفتم منو باش فکر کردم از این دختر ساده ههاست که اونجوری گریه میکرد خب کرم از خودته ،ازش پرسیدم چرا میخواستی با فرشاد بهم بزنی که اونم اینجوری تهدیدت کنه


امیدوارم غلط تایپی نداشته باشه
ادامشو فردا میذارم:-2-40-:

honey_x
1390,04,09, ساعت : 21:24
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
ممنون :-118-:

shiva joon
1390,04,10, ساعت : 20:17
پژمان-فقط یه کلمه گفت، فرشاد بی عرضست خلاصه این جریان باعث دوستی منو شهین شد دختر راحتی بودهمین باعث شد منم بیشتر شبا برم پیشش با هم مشروب وسیگارو خیلی چیزای دیگه بگذریم بعد یه مدت فهمیدم مواد مصرف میکنه ولی چون وضع مالیش خوب بود هیچ وقت خمار ندیدمش که زودتر بفهمم تو اون مدت بهش علاقمند شده بودم میخواستم ترکش بدم که اون گرفتارم کرد


-تو که شهینو داری پس چرا خواستی بامن دوست شی


پژمان-صبر کم میگم،فهمیدم شهین بجز من باکسای دیگه هم هست ومقداری از وضعیت مالی خوبش واسه همینه تازه فهمیدم چرا انقدر من ساپورت میکنه و چرا فرشاد بی عرضست اون به کسی نیاز داشت که مشروب و موادو جنسای پارتی هایی که میگرفتو جور کنه خب واسه یه پسر این کارا راحتره من میدونستم کارش چیه برام مهم نبود تازه کمکشم میکردم ولی فکر میکردم من تنها پسریم که باهاش رابطه جنسی داره ،یه دعوای حسابی کردمو رابطمونو بهم زدم بعد یه سال انقدر خانوادمو اذیت کردم نمیخوام بگم چه کارایی ولی اوناهم از ترس ابروشون مجبور شدن به حرفام گوش بدن ویه خونه جدا واسم اجاره کردن همونجا که دیدی بعدشم مجبورشون کردم واسم یه ماشین بخرن ،الانم مدتی هست تو بوتیک یکی از دوست کار میکنم تا یکم دخلو خرجم بهم بخوره


- خب هنوز نگفتی چرا من


پژمان-خب تو این مدت من حرفه ای شده بودم و دختر خوب و بد ازهم تشخیص میدادم گفتم به شهین علاقه داشتم ولی از ضربه ای که ازش خوردم دیگه به هیچ دختری اعتماد نداشتم فقط شب ها باهاشون بود ولی تو دخترپاک و قابل اعتمادی هستی نسترن من الان چند ماه باکسی نیستم فقط باتوام


-حالم از حرفاو دلیلای مسخرت بهم میخوره خیلی خود خواهی پژمان خیلی


پژمان-إإ نسترن گریه نکن دیگه من معذرت میخوام گذشته خوبی نداشتم ولی میخوام آینده خوبی داشته باشم قول میدم ترک کنم فقط بیا دوباره باهم دوست باشیم


-بسه دیگه فریب حرفات رو نمیخورم اگه میخواستی عوض شی تاحالا شده بودی،دیگه به من زنگ نزن هیچ وقت نمی بخشمت


پژمان-ولی من دوست دارم حاضرم بخاطرت...


-خفشو این دوست داشتنه

قبل این که حرف دیگه ای بزنه گوشی خاموش کردم شنیدن حرفاش بدتر عصبیم کرده بود یاد حرفای قبلشو اعترافات الانش میفتادم گریه ام بیشتر میشد برای اینکه صدای هق هق گریه ام بیرون نره جلو دهنمو با دستم گرفتم بازم خاطرات روازهایی که با هم بودیم جلو چشمام نقش بست این دفعه پسشون نزدم رفتم رو تخت داراز کشیدم واجازه دادم غول خاطرات منو تو خودش ببلعه

ببخشید کمه
یه پست دیگه تا شب میذارم

shiva joon
1390,04,10, ساعت : 23:05
اواسط تیرماه بود تازه امتحانات ترم آخرم تموم شده بود چندروز میشد سحرو ندیده بودم صبح زود حاضر شدم برم خونشون که تاعصرپیشش بمونم و حسابی خوش بگذرونیم تازه ناهارخورده بودیم مامانم زنگ زد گفت بگردم خونه عصر میخوایم بریم خونه عمو اینا مهمونی هرچی گفتم من نیام گفت نه زن عمو ناراحت میشه از سحرخداحافظی کردم اومدم سرایستگاه وایسادم ولی ساعت سه ظهر پرنده پر نمیزد چه برسه به تاکسی یا اتوبوس هرچی تو این گرما کنار خیابون وایسادم خبری نشد چند تا ماشین نگه داشت محلشون ندادم یه اتوبوس رد شد که مسیرش به من نمیخورد دوتا تاکسی هم نگه داشتن ولی تا میگفتم مترو چون یکم دور بود ومسافر دیگه ای هم تو خیابون نبود نمیستادن و میرفتن دیگه کم کم داشتم کلافه میشدم که یه پژوه کنارم نگه داشت رانندشم یه پسر جوون وخوشگل بود گفت بیا سوار شو محلش ندادم یه ده دقیقه ای گذاشت حسابی خسته شده بودم از یه طرف گرما از یه طرف تشنگی اذیتم میکرد تو دلم گفت هرکسی این دفعه نگه داشت سوار میشم تو روز روشن که اتفاقی نمیوفته تو همین فکرا بودم که دیدم همون پسره دوباره کنار پام ترمز کرد یه قدم رفتم جلو ولی باز مردد بودم که خودش درجلورو از داخل باز کرد وگفت سوارشم یه نگاه به خیابون کردم که شاید از دور یه تاکسی چیزی ببینم خبری نبود تردیدو کنار گذاشتم وسوار شدم


خیلی خوش رو وخوش سرو زبون بود وبا احترام حرف میزد اسممو پرسید


-ببینید آقای محترم من قصد آشنایی ودوستی ندارم خودتون که دیدید چقدر اینجا وایسادم فقط خسته شدم تا یه جایی که مسیرتونه باهاتون میام پس نیازی به معرفی نیست


-باشه خب تا یه جاهایی که هم مسیریم بهتر نیست حرف بزنیم


چی میگفتم سوار ماشینش شدم پرو پازی هم در میاوردم پرتم میکرد بیرون هیچی نگفتم خودش ادامه داد


-اسمم پژمانه 26سالمه،لیسانسه مدیریت صنایع دارم وتو یه اداره مشغول به کارم بازم اسمتو نمیخوای بگی


پیش خودم گفتم یه اسم که کسی رو نکشته


-اسمم نسترنه


پژمان –خب نسترن خانم کجا میخوای بری


-تهران ولی اگه زحمتی نیست منو تا مترو کرج ببرید


پژمان-خب مثل اینکه هم مسیریم منم میرم تهران خونتون تهرانه یا اونجا کار دارید؟


-خونه دوستم بودم الان دارم برمیگردم خونه


پژمان-چه تفاهمی منم پیش دوستم بودم پس حالا که توام میری تهران میرسونمت


یه لحظه ترسیدم آخه اولین بار بود همچین کاری میکردم اونم تنهایی بعضی اوقات با دوستام شیطنت میکردم ولی سوار شدن ماشین یه پسر جوون هرگز


-نه نه همون مترو خوبه


یه نگاه بهم کردفکر کنم ترسو از چشام خوند که گفت باشه هرجور راحتی


تا برسیم ازخودش گفت که بچه اول خانوادست ویه خواهر داره به اسمه پونه که رابطه صمیمی باهم دارن واین که پونه سرطان داره و حالش اصلا خوب نیست ومیترسه خواهرشو ازدست بده


خیلی دلم براش سوخت دوست داشتم واسش کاری کنم ولی چه کاری از دستم برمیومد


پژمان-میشه شمارتو داشته باشم که گاهی باهام دردودل کنیم به نظرم سنگ صبور خوبی هستی ممنون به حرفام گوش دادی


-آخه درست نیست


پژمان-چرا درست نیست فقط میخوایم حرف بزنیم باور کن نیاز دارم با یکی صحبت کنم من پسر بدی نیستم و قصد اذیتتو ندارم


من که تحت تاثیر حرفاش بودم قبول کردم ولی بااین شرط که رابطمون در حد همون تلفن باشه ،کاش هیچ وقت سوار ماشینش نمیشدم و گرمارو تحمل میکردم کاش هیچ وقت شمارم رو بهش نمیدادم ولی این ای کاش ها دیگه فایده نداره.


باتلفن شروع شد به دیدار رسید ،گاهی انقدر اصرار میکرد که همدیگروببینیم تااز نزدیک باهام دردودل کنه هروقت میخواست راضیم کنه میگفت حال خواهرم بدتر شده و با یه صدای بغض دار حرف میزد منم زود مجاب میشدم فهمیده بود چقدر دل رحمم که از این راه وارد میشد البته وقتی پیشش بودم یا تلفنی حرف میزد چند کلمه درمورد خواهرش میگفت و بحثو عوض میکرد منم که نمیخواستم روحیش بدتر بشه در مورد خواهرش زیاد نمیپرسیدم الام میفهمم که خواهرش یه حربه واسه راضی کردن من بود وچه دیرفهمیدم


پژمان آروم آروم داشت وارد قلبم میشد خب دانشگام تموم شده بود تنها دوستم سحر بودکه اونم خونش کرج بود دوستان دوران دبیرستانم بیشترشون ازدواج کرده بودن یا تویه شهر دیگه دانشجو بودن این تنهایی باعث شد به پژمانو حرفاش به قربون صدقه هاش به زنگ زدن هاش عادت کنم بعضی اوقات حرف ازدواج رو میکشید وسط اوایل میگفتم در مورد این مسائل حرف نزن ولی راستش خودمم بدم نمیومد خب همه چیزش خوب بود تحصیل کرده بود کار خوبی داشت قیافشم که خوشگل بود از همه مهمتر اخلاقش بود که برخلاف چیزایی که شنیده بودم پسرا فکر سو استفاده هستن حتی بهم دستم نمیزد منم اعتمادم بهش بیشتر میشد


الان میفهمم نیازی به دست زدن به من نداشت واین که فهمیده بود اگه بخواد کاری کنه باهاش نمی مونم درسته بهش علاقه داشتم ولی نه جوری که بخوام تمام اصولی که بهش پایندم دور بریزم


دوهفته قبل زنگ زد گفت از خواهرم قطع امید کردن ،حالم خیلی بده بیا پیشم کسی خونمون نیست مامان اینا بیمارستان هستند دارم از تنهایی دیونه میشم منم چون تو این پنج شش ماه بهش اعتماد کرده بودم قبول کردم برم چون میخواستم بعد از ساعت کاری برم گفتم حدودای ساعت6:30 اونجام ولی نیم ساعت زود رسیدم


دور تا دور حال پراز پوستر خواننده هابودبا یه دست مبل راحتی وتلوزیون و ماهواره دوتا اتاق که انتهای یه راهرو کوچیک بودو یه آشپزخونش اپن خونش رو تشکیل میدادبا یه نگاه سرسری دیدم زیاد وسیله نداره خونش بیشتر شبیه خونه مجردی بودتا خونه زندگی کامل یه زن خونه دار ولی به روی خودم نیاوردم تا خودش توضیح بده یه ربعی نشستیم دیدم خیلی کلافست گفت الان میام بعدشم بلند شد رفت تو یکی از اتاق ها یه ذره نشستم، نیومد پاشدم برم دنبالش در یکی از اتاق هارو باز کردم نشسته بود رو زمین و یه پودر سفید روی میز جلوش بود با یه چیز لوله مانند میکشید تو بینیش از صدای در سرشو بالا آورد نگاهمون بهم خورد از دیدنش تو این وضعیت یه لحظه شکه شدم ولی فوری به خودم اومدم و کیفمو برداشتمو از خونه زدم بیرون چون بعد از ساعت کاری رفته بودم به خانوادم خبر نداده بودم کجام، خونه اونم که غرب تهران بودو ما شرق به خاطر همین تا برسم خونه دیرشد





صدای مامان اومد نسترن جان بیدارشو بیا میخوایم صبحانه بخوریم با گیجی از خواب بیدار شدم من کی خوابم برد داشتم خواب میدیدم یا خاطراتمو مرور میکردم یه نگاه به ساعت کردم 9 بود پریدم وسط اتاقو دورخودم میچرخیدم که چه جوری حاضرشم زود برسم که مامان در اتاق رو باز کرد


-إبیداری پس چرا نمیای صبحانه بخوری


مامان چه بیخیال شده امروز روزای دیگه واسه این که دیر نرم صد بار میومد تذکر میداد زودتر کارمو انجام بدم حالا داره با آرامش به صبحانه دعوتم میکنه


-مامان چرا بیدارم نکردی دیرم شد چه جوری خودمو برسونم


مامان-کجا میخوای بری؟ به من سفارش نکردی که زود بیدارت کنم


-وا مامان خوبی سرکار دیگه


مامان-من خوبم تو انگار خوب نیستی امروز جمعه هستا


یهو مثل خمیر وارفتم وسط اتاق


-آخیش چه خوبه ندونی جعمست بعد بفهمی انگار یه بارو از رو دوشت بر میدارن بعدش یه لبخند کوچیک اومد رو لبم


مامان که از لبخندم تعجب کرده بود آخه دوهفته بود که اصلا نخندیده بودم


با صدای شادی گفت


-پاشو دختر حالا چرا وسط اتاق ولو شودی


کمکم کرد بلند شم دستو صورتمو شستم رفتم تو اشپزخونه


-سلام بابایی صبحت بخیر


بابا-سلام دختر بابا صبح شما هم بخیر خوب خوابیدی


-بله مرسی


چه خوابیم کردم. بابا بعد از یکم دست دست کردن پرسید


بابا-نسترن جان تو محل کارت مشکلی داری؟


من که دیشب حرفاشونو شنیده بودم میدونستم منظورش چیه با این حال گفتم:


-نه چه مشکلی همه چی خوبه


بابا-باهمکارات با آقای ناصری مشکلی نداری؟


آقای ناصری یکی از دوستای قدیمیه بابام بود که بعد از فارغ التحصیلی وبعداز کلی گشتن تو روزنامه ها وقتی دیدم همه جا یا سابقه کار میخوان که خب نداشتم یا انتظار دارن همه چی بلد باشی واصولا حرفه ای باشی که خب من درحد دانشگاه بلدبودم چون کار واقعی که انجام نداده بودم یا اینکه منشی میخواستن اونم باتسلط کامل به زبان وکامپیوتر وداری روابط عمومی خوب ولی با یه حقوق کم قیدپیداکردن کار به این شکل رو زدم وازبابا خواستم با دوستش صحبت کنه برم شرکتش مشغول شم


خب اولا سرم باد داشت فکر میکردم هرجا واسه کار برم رو هوا منو میبرن واصلا نیازی به پارتی بازی نیست این سه ماه گشتن باعث شد قدر کاری که الان دارمو بهتر بدونم


بابا-نسترن جان حواست با منه


-بله بابا نه چه مشکلی آقای ناصری هم خیلی باهام راه میاد


بابا-دخترم پس چرا انقدر تو خودتی همش خودتو تو اتاق حبس میکنی


-خب خستم بابا استراحت میکنم


بابا-باشه ولی اگه مشکلی داشتی حتما به ما میگی نه؟

آروم گفتم بله،باباهم که دید من هیچی نمیگم دیگه ادامه نداد بعد صبحانه هرکاری کردم یکم بیشترپیششون بمونم نشد دلم تنهایی اتاقمو میخواست بلند شدم برم نگام افتاد به چشمای مامانم که با یه غم و نگرانی نگام میکنه طاقت نگاه ناراحتشو نداشتم سرمو انداختم پایین واز جلوشون رد شدم تو دلم به خودم قول دادم که بیشتر براشون وقت بذارم خب اونا هم نسبت به من حقی داشتن ولی فکر پژمان وحرفاش نمیذاشت آروم باشم و مثل قبل تو جمع خانوادم باشم داشتم به حرفاش فکرمیکردم که متوجه یه نکته شدم چرا اون روز منو دعوت کرد خونشون یعنی میخواست بهم بفهمونه مواد میکشه وکارشو راحتر انجام بده نه نه شاید میخواست اینجوری باهام بهم بزنه دیونه شدی نسترن اگه قصدش این بود نیازی نداشت بهت نشون بده تازه انقدرم زنگ نمیزد ولی از حدس بعدی که افتاد تو سرم ضربان قلبم بیشتر شد نکنه نقشه بدی واسم کشیده بود نه اون هرکاری کنه این کارو نمیکرد تو مدت دوستیمون خیلی خوب بود بهم حتی دستم نمیزد یهو یاد حرف دیشبش افتادم که خودش به این نکته اشاره کرده بود هرجور خودمو توجیه میکردم قصدی از این دعوت نداشته آروم نمیشدم ذهنم بدجور درگیر شده بود دوست داشتم ازش بپرسم ولی از یه طرفم دلم نمیخواست صداشو بشنوم دو سه روز با خودم کلنجار رفتم که ولش کن خداروشکرکه چیزی نشده تازه دوروز زنگ نمیزنه تو باز یادش ننداز اخرشم دلم پیروز شد ولی چون نمیخواستم صداشو بشنوم یه پیامک فرستادم که قصدت از دعوت به خونت چی بود

بچه ها اگر میخونید اون دکمه تشکرم یادتون نره:-2-15-:

shiva joon
1390,04,11, ساعت : 14:02
همون لحظه زنگ زد با تردید گوشی برداشتم جواب دادم


-منتظرم


پژمان-سلام نسترن جان خوبی؟


-حرفای الکی نزن فقط جواب سوالمو بده البته اگه نمیخوای باز دروغ بگی


پژمان-قصد خاصی نداشتم همینجوری


لحنش بوی دروغ میداد


-پژمان دیگه دروغ نگو دستت واسم رو شده


پژمان-واسه چی میخوای بدونی تو که دیگه نمیخوای با من دوست باشی


-فکرکنم انقدر به من مدیون باشی که حداقل جواب سوالمو بدی


پژمان-آخه ناراحت میشی


-وای دیونم نکن فقط بگو


پژمان-میگم ولی عصبانی نشو باشه


-باشه،میشنوم


پژمان-شما دخترا احساساتی هستید درسته؟اونروز وقتی گفتی قصد دوستی نداری فهمیدم جدی میگی نمیخوای ناز کنی من ازت خوشم اومد دیدم بهتر از همون راه احساس وارد شم و داستان خواهر مریضم رو گفتم خب جوابم داد وتو قرار شد باهام حرف بزنی ، یک مدت که گذشت فهمیدم مقیدی وباپسرا ارتباط صمیمانه برقرار نمیکنی باخودم گفتم بهتر یه مدت تحمل کنم وخودمو خوب نشون بدم تابهم اعتماد کنی ولی تو سخت تر از این حرفا بودی منم دروغاهامو بیشتر میکردم از یه طرف این سرسختیت باعث شد بهت علاقمند بشم اون دفعه هم گفتم رابطه ها مو با دخترای دیگه کم کردم خب این مسئله بهم فشار میاورد درکم کن من یه پسرم وواسم سخته باکسی باشم ونخوام حتی بهش دست بزنم اونم منی که از بیست سالگی به بعد هیچ قیدوبندی واسه خودم نمیدیدم هم اخلاقت واسم جذاب بود هم خودت وقتی تو ماشین کنارم بودی بزور خودمو کنترل میکردم دستتو نگیرم بعد پنج ماه دیدم نه مثل اول دوستیمون سفت وسختی اینو با شوخی های که میکردم فهمیدم البته یکم مهربون تر شده بودی و این یعنی توام بهم علاقمند شدی ولی چند بار که خواستم دست رو بگیرم بد جور پسم زدی منم حریص تر میشدم باخودم گفتم بسه هرچی تحمل کردم چند دفعه ای دعوتت کردم خونم ولی قبول نکردی بهتر دیدم از مریضی خواهر نداشتم مایه بذارم قبول کردی یک ساعت بیای پیشم که مثلا حالم بهتر شه منم شروع کردم مرتب کردن خونه میخواستم قبل این که بیای مصرف کنم ولی تو زود رسیدی بقیشم که خودت میدونی نسترن من پشیمونم الان میفهمم چقدر به وجودت نیاز دارم نه جسمی ،روحی تو با تمام دوستایی که داشتم فرق میکنی


-بسه دیگه نمیخوام چیزی بشنوم خیلی پستی باورم نمیشه همه کارت با نقشه بود چطور دلت میومد تو که منو شناخته بودی، بقول خودت دخترم که برات زیاده چه نیازی به این همه فیلم بازی کردن بود


پژمان-داری گریه میکنی؟گفتم بهتر برات تعریف نکنم مگه قبول میکنی،خب آدما همیشه آرزوی چیزایی دارن که سخت بدست میاد اگه توام مثل بقیه بودی که الان انقدر منتت رو نمیکشیدم خودت بگو لذت چیزایی برات بیشتره که ارده کنی تو دستته یا چیزی که داشتنش آرزوته،تو واسم دست نیافتنی بودی جسمت بزور میتونستم تصاحب کنم ولی میخواستم توام بخوای یعنی روحتم با من باشه ولی خب تصاحب روحت سخت تر از تصاحب جسمت بود منم صبرم تموم شدش واسه همین اون برنامه چیدم نسترن قول میدم بخاطر تو عوض شم باور کن تو روم خیلی تاثیر میذاری


-آره تاثیرمو دیدم فقط ارتباطت با دخترای دیگه کم شد که راحتر واسه خودم نقشه بکشی،دیگه اسممو نیار ازت متنفرم


تا اومد حرفی برنه گوشی خاموش کردم حالم با شنیدن حرفاش بدتر شده بود وتنفرم شدیدتر پاشدم رفتم حموم تا صدای هق هق گریم رو کسی نشنوه همش تو این فکر بودم اگه اونروز زود نرسیده بودم اگه اون قبل این که برسم مواد مصرف کرده بود وهزاران اگر دیگه که همشون حالمو خرابتر میکرد از فکر اتفاقی که قرار بودسرم بیاره مو به تنم راست میشد هزاره وهزار بار اتفاقات اونروز مرور کردم که با صدای مادرم بخودم اومدم


مامان-نسترن خوبی سه ساعت رفتی چرا بیرون نمیای؟


-الان میام


زود خودمو شستم رفتم بیرون وقتی از تو آینه خودمو دیدم ترسید چشمام قرمز قرمز یود یه قرص از کشو میزم برداشتم بدون آب خوردم ورفتم زیر پتو دراز کشیدم

:-2-15-:ادامه دارد

shiva joon
1390,04,12, ساعت : 13:43
-ببخشید خانم صابر میشه یکم کمکم کنید حسابهای شرکت آواسیستم رو بررسی کنیم


صدای همکارم آقای سیاوش رستگاربود که با یه پوشه ویه فایل بزرگ روبروی میزم ایستاده بود، اصلا حوصلش رو نداشتم بایه لحن جدی وسرد گفتم


-نه من خودم به اندازه کافی کار دارم


بیچاره خیلی جا خورد فکر نمیکرد بهش بگم نه اونم با این لحن آخه خودش همیشه تو کارها وحساب کتاب ها کمکم میکرد سرشو انداخت پایین ورفت سمت میز خودش،شرکتی که کار میکردم یه شرکت بزرگ حسابرسی بود و شامل چندین اتاق بزرگ که اتاق ما شامل پنج میز که دوتاش روبروی هم قرار داشت و میز نسیم دقیقا کنار میز من بود ومیز آقای رستگار روبروی من،وقتی سرمو برای رفع خستگی بالا میاوردم میدیدم که با یه حالتی نگام میکنه از کارم پشیمون شدم میخواستم برم کمکش که این غرور وحس تنفری که جدیدا نسبت به مردها پیدا کرده بودم نذاشت


آخر ساعت کاری اصلا فکرشو نمیکردم مثل همیشه بیاد خداحافظی کنه ولی اشتباه میکردم چون با یه لبخند مهربون اومد سمتم وهم خسته نباشید گفت هم خداحافظی کرد تازه سفارش کرد اگر کاری داشتم ازش کمک بگیرم ،بخاطر برخوردش از خودم خجالت کشیدم ولی بعدبه خودم گفتم معلوم نیست این یکی چه نقشه ای داره که انقدر مهربون شده اه اه حالم از همتون بهم میخوره


نسیم-نسترن هنور نشستی که پاشو دیر شد


وسایلم رو جمع کردم با نسیم از شرکت اومدیم بیرون هوا سرد شده بود یعنی بعد از یک ماه از زمستون تازه این ننه سرما یادش افتاده بود که کارش چیه، چند شب متوالی بارون اومده بود ولی فعلا که از برف خبری نبود ولی هواشناس هاگفته بودن اونم تو راهه ،خودمو چسبوندم به نسیم و تو ایستگاه نشستیم


امروز انگار شانس با مابود دو تا صندلی خالی تو ردیف یکی مونده به آخر بهمون چشمک میزد


نسیم-چه خوب این اتوبوس جای خالی داره همیشه باید یه نیم ساعت وایسیم تا یکم خلوت شه


-آره فکر کنم امروز روز شانس منه آخه هم جای خالی گیر آوردیم هم آقای سروش امروز سر اشتباهم دعوام نکرد


نسیم-آره شاید روز شانس تو باشه ولی مطمئنم روز شانس آقای رستگار نیست


-منظورت چیه


نسیم-خب این جور که تو جواب این بنده خدارو دادی من یخ کردم چه برسه به اون


-من خودم کار داشتم از کارم میزدم که به آقا کمک کنم


نسیم-یک کار شما امروز زیاد نبود فردا هم میتونستی انجام بدی، دو با یه لحن بهتر میتونستی جوابشو بدی، سه رستگار بهت علاقه داره واین کاراش بهونست


-به من علاقه داره؟بگومعلوم نیست چه نقشه کثیفی واسم داره


نسیم-حالت خوبه نسترن؟چه نقشه ای ؟دیگه هر بچه های هم متوجه علاقه رستگار به تو میشه تازه پسر به این خوبی ومحجوبی


-چقدر ساده ای این پسرا فیلمشونه تا بهشون علاقمند بشی تا بعد...


دیگه ساکت شدم ولی تودلم با خودم حرف میزدم اره اینم یکی مثل پژمان الکی محبت میکنه تاسر فرصت...سرمو بشدت تکون دادم تا فکرای بد ازش بریزه بیرون


نسیم-کجایی با تو بودما؟چراسرتو تکون میدی؟


-ببخشید تو فکر بودم چی گفتی؟


نسیم-معلومه توفکری،نسترن جان ما سه ماه باهم دوستیم ولی چون بیشتر ساعت روز رو باهمیم به نظر من عمق دوستیمون بیشتر از سه ماه من خیلی دوست دارم از چیزی که میخوام بگم ناراحت نشو ،تو یک ماه عوض شدی درست از همون شبی که زنگ زدی که رفتی خرید.قبلش یه دختر شاد وسر زنده ومهربون بودی یادت چقدر باهم میخندیدم ولی الان باید بزور یک کلام حرف ازت کشید و بندرت میخندی الان هم که اعتقادت به عشق وعلاقه رو انکار میکنی ؟چرا اینجوری شدی؟


-خب الان عقل اومده تو سرم فهمیدم عشق و علاقه همه کشکه پسرا دنبال یه چیز دیگه هستند و عشق حکم یه وسیله رو براشون داره،نمیشه تو وجودشون دنبال عشق واقعی گشت


نسیم- این چه حرفیه همه که مثل هم نیستند نمیدونم چی نظرتو عوض کرده، همین آقای رستگار مثلا دنبال چیه که تو کارهاکمکت میکنه،حواس پرتی هاتو نادیده میگیره؟ازت طرفداری میکنه حالا اینا هیچی با چه عشقی نگات میکنه


-خیلی ساده ای نسیم من این پسرها رو میشناسم


نسیم-خیلی بدبین شدی


-اصلا، اینها واقعیت که تو داری ازش فرار میکنی


نسیم-نه انگار میخ آهنی نرود در سنگ ،باشه تو راست میگی فقط یکم باهاش مودب تر و مهربون تر باش


-اگه خیلی دلت براش میسوزه تو باهاش مهربونی کن


نسیم-خیلی بی منطقی


رو شو کرد طرف پنجره حس کردم خیلی تند رفتم دستاش رو گرفتم وصورتشو بوسیدم


-معذرت میخوام عزیزم این روزا زیاد حالم خوش نیست همش به پروپای همه میپیچم


نسیم-خب بگوچی شده مشکل خانوادگی داری یا...


-نه مشکلی ندارم


دیگه چیزی ازم نپرسید وسعی کرد بحث رو عوض کنه


نسیم-راستی داداشم قراره محل کارشون عوض شه میان چند تا خیابون بالاتر از شرکتما


یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش کردم که خب این به من چه ربطی داره،خواست چیزی بگه که منصرف شد تا وقتی که ازم خداحافظی کرد دیگه حرفی نزدیم


حرفای نسیم رفتار وحرفای آقای رستگار میومد جلو چشمم ولی نمیتونستم قبول کنم که حرکاتش از عشقه ومنظور دیگه ای نداره با بلایی که پژمان سرم آورده بود تو این یه ماه فهمیده بودم خیلی بدبین شدم یا بقول خودم عاقلتر


از اتوبوس پیاده شدم از ایستگاه تا خونمون کمی پیاده روی داشت ،خونمون وسطای یه کوچه طولانیه،با کلید در باز کردم وارد حیاط که شدم صدای زنگ تلفن رو شنیدم ولی کسی گوشی رو بر نمیداشت خودمو رسوندم جلو در حال تا کفشامو در بیارم صدا قطع شد


-سلام ،مامان ...مامان نیستی


یه سرک کشیدم آشپزخونه واتاقها نبود دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد شماره نسرین خواهرم بود


-سلام آبجی جونم


نسرین-سلام نسترن خانوم خوبه هنوز یادته یه خواهریم داری


-من همیشه به یادت هستم


نسرین-آره ولی تو این یک ماه یادت رفته بود آره؟میدونی چند بار زنگ زدم باهات صحبت کنم یاسرکاری یا گوشیت خاموشه یا خانوم تو اتاقشه خیلی عوض شدی میدونی مامان چقدر از دستت ناراحته میگه همش تو اتاقتی حتی دیگه با اون دوست جونجونیت سحرم دیگه بیرون نمیری مهمونی هم که بماند چی شده


-یه نفس بکش نسرین بعد ادامه بده هیچیم نیست فقط از سرکار میام خستم


نسرین-پس چرا دوماه اول که کار میکردی انقدرخسته نمیشدی بهونه نیار ،نکنه عاشق شدی


-نه بابا عشق چیه


صدای موژان کوچولو اومد دلم براش غنج رفت واقعا چقدر بیتوجه شده بودم منی که هفته ای چند بار زنگ میزدم که صدای موژان رو بشنوم اصلا یادم رفته بود خواهرم بچه هم داره چقدر خود خواهی نسترن


-از بس یک بند غر زدی یادم رفت حال عزیز خاله رو بپرسم


نسرین-چه عجب یادت افتاد خواهرزاده داری


-اذیت نکن دیگه


نسرین-خوبه در حال شیطنته بذار بیارمش اینجا


-باشه


نسرین-بگو سلام خاله نسترن بی معرفت خوبی


موژان-سام اله نسی


-خاله قربون حرف زدنت بره خوبی عزیزم، دلم برات یه ذره شده


نسرین-ببخشید رفتش جلو تلوزیون تبلیغ ببینه نمیدونم چه علاقه ای به تبلیغات داره


-اشکال نداره،بذار راحت باشه نمایید تهران؟


نسرین-نه فعلا که سامان مرخصی نداره نمیتونیم بیایم مامان خونه نیست؟


-نه نمیدونم کجا رفته


نسرین-باشه من برم ببینم این بچه کجا رفت به همه سلام برسون


-سلامت باشی توام به اقا سامان سلام برسون خداحافظ


تلفن قطع کردم و روی مبل یک نفره کنار میز تلفن نشستم نسرین 8سال از من بزرگتره وپنج سال پیش با پسرداییمون سامان ازدواج کرده بود وچند ماه بعد عروسیشون بخاطر کار سامان رفته بودن عسلویه ونسرین هم چون عاشق همسرش بود شرایط سخت زندگی اونجارو تحمل میکرد خداروشکر الان زندگیش با وجود دختر دوسالش موژان بهتر شده بود وغریبی کمتر اذیتش میکنه.هیچ وقت باخواهرم صمیمی نبودم که بخوام باهاش دردودل کنم،حق بانسرین بود یه ماه بود زندگی رو به همه تلخ کرده بودم ولی دست خودم نبود حرفای پژمان وکاراش تو سرم میچرخید ومن افسوس وقتی روکه براش گذاشتم میخوردم یه دفترچه تبلیغاتی کنار تلفن بود با یه خودکار برداشتم وهمینجوری که فکر میکردم دور عکس وشکل های دفترچه رو با خودکار پررنگ میکردم که چشمم به یه کادر سبز خوشرنگ افتاد نوشته بود مشاوره با خانم دکتر نفیسه روشن روانشناس و....چه اسم قشنگی نفیسه روشن..روشن یه فکر مثل جرقه توذهنم روشن شد بهتر برم پبش یه مشاور شاید باحرفاش کمکم کنه آره شاید این خانم دکتر بتونه زندگی تاریک من رو مثل اسمش روشن کنه اجاره ندادم تردید بیاد سراغم وبه شماره ای که پایین کادر بود تماس گرفتم


-سلام دفتر مشاوره بفرمایید


یه صدای دخترونه خیلی آروم تو گوشی پیچید که ناخوداگاه بهت آرامش میداد تو دلم گفتم این خانم دکتر تو انتخاب منشی هم دقت کرده احتمالا کارشم با همین دقت وظرافته


منشی -الو بفرمایید


به خودم اومدم وگفتم سلام خسته نباشید یه وقت مشاوره میخواستم


منشی-باشه عزیزم قبلا اینجا اومدید


-نه


منشی-مشخصاتتون رو میفرمایید


-نسترن صابر امروز میتونم بیام


یه نگاه به ساعت انداختم 7:30 بود دیگه روز نبود شب شده بود ولی بروی خودم نیاوردم


منشی-متاسفم عزیزم تا حدود یک هفته وقت خالی نداریم اگر مایل باشیدشنبه این هفته نه هفته بعد براتون یک وقت تنظیم کنم


-این که خیلی دیره امروز سه شنبه هست میشه ده روز دیگه یعنی اصلا نمیشه


منشی-چون خانم دکتر آخر هفته دیگه قراره مسافرت برند اینه که تمام مراجعین تو روزهای اول هفته جادادم واینکه وقت خالی ندارم


-باشه من شنبه ساعت چند اونجا باشم


منشی-ساعت6 خوبه؟راستی شماره تماستون روبدید تا اگرساعتش تغییر کرد اطلاع بدم


-آره ساعتش خوبه بله یاداشت کنید

بعد از قطع تماس آدرس مطب از همون دفترچه روی یه کاغذ کوچیک نوشتم وگذاشتم تو کیفم یه حس خوبی داشتم اینکه یه کار درست دارم انجام میدم همین حس خوب باعث شد بلندشم وبرم یه شام خوشمزه درست کنم

تشکر مایه دلگرمیست:-2-35-:

shiva joon
1390,04,12, ساعت : 13:44
-ببخشید خانم صابر میشه یکم کمکم کنید حسابهای شرکت آواسیستم رو بررسی کنیم


صدای همکارم آقای سیاوش رستگاربود که با یه پوشه ویه فایل بزرگ روبروی میزم ایستاده بود، اصلا حوصلش رو نداشتم بایه لحن جدی وسرد گفتم


-نه من خودم به اندازه کافی کار دارم


بیچاره خیلی جا خورد فکر نمیکرد بهش بگم نه اونم با این لحن آخه خودش همیشه تو کارها وحساب کتاب ها کمکم میکرد سرشو انداخت پایین ورفت سمت میز خودش،شرکتی که کار میکردم یه شرکت بزرگ حسابرسی بود و شامل چندین اتاق بزرگ که اتاق ما شامل پنج میز که دوتاش روبروی هم قرار داشت و میز نسیم دقیقا کنار میز من بود ومیز آقای رستگار روبروی من،وقتی سرمو برای رفع خستگی بالا میاوردم میدیدم که با یه حالتی نگام میکنه از کارم پشیمون شدم میخواستم برم کمکش که این غرور وحس تنفری که جدیدا نسبت به مردها پیدا کرده بودم نذاشت


آخر ساعت کاری اصلا فکرشو نمیکردم مثل همیشه بیاد خداحافظی کنه ولی اشتباه میکردم چون با یه لبخند مهربون اومد سمتم وهم خسته نباشید گفت هم خداحافظی کرد تازه سفارش کرد اگر کاری داشتم ازش کمک بگیرم ،بخاطر برخوردش از خودم خجالت کشیدم ولی بعدبه خودم گفتم معلوم نیست این یکی چه نقشه ای داره که انقدر مهربون شده اه اه حالم از همتون بهم میخوره


نسیم-نسترن هنور نشستی که پاشو دیر شد


وسایلم رو جمع کردم با نسیم از شرکت اومدیم بیرون هوا سرد شده بود یعنی بعد از یک ماه از زمستون تازه این ننه سرما یادش افتاده بود که کارش چیه، چند شب متوالی بارون اومده بود ولی فعلا که از برف خبری نبود ولی هواشناس هاگفته بودن اونم تو راهه ،خودمو چسبوندم به نسیم و تو ایستگاه نشستیم


امروز انگار شانس با مابود دو تا صندلی خالی تو ردیف یکی مونده به آخر بهمون چشمک میزد


نسیم-چه خوب این اتوبوس جای خالی داره همیشه باید یه نیم ساعت وایسیم تا یکم خلوت شه


-آره فکر کنم امروز روز شانس منه آخه هم جای خالی گیر آوردیم هم آقای سروش امروز سر اشتباهم دعوام نکرد


نسیم-آره شاید روز شانس تو باشه ولی مطمئنم روز شانس آقای رستگار نیست


-منظورت چیه


نسیم-خب این جور که تو جواب این بنده خدارو دادی من یخ کردم چه برسه به اون


-من خودم کار داشتم از کارم میزدم که به آقا کمک کنم


نسیم-یک کار شما امروز زیاد نبود فردا هم میتونستی انجام بدی، دو با یه لحن بهتر میتونستی جوابشو بدی، سه رستگار بهت علاقه داره واین کاراش بهونست


-به من علاقه داره؟بگومعلوم نیست چه نقشه کثیفی واسم داره


نسیم-حالت خوبه نسترن؟چه نقشه ای ؟دیگه هر بچه های هم متوجه علاقه رستگار به تو میشه تازه پسر به این خوبی ومحجوبی


-چقدر ساده ای این پسرا فیلمشونه تا بهشون علاقمند بشی تا بعد...


دیگه ساکت شدم ولی تودلم با خودم حرف میزدم اره اینم یکی مثل پژمان الکی محبت میکنه تاسر فرصت...سرمو بشدت تکون دادم تا فکرای بد ازش بریزه بیرون


نسیم-کجایی با تو بودما؟چراسرتو تکون میدی؟


-ببخشید تو فکر بودم چی گفتی؟


نسیم-معلومه توفکری،نسترن جان ما سه ماه باهم دوستیم ولی چون بیشتر ساعت روز رو باهمیم به نظر من عمق دوستیمون بیشتر از سه ماه من خیلی دوست دارم از چیزی که میخوام بگم ناراحت نشو ،تو یک ماه عوض شدی درست از همون شبی که زنگ زدی که رفتی خرید.قبلش یه دختر شاد وسر زنده ومهربون بودی یادت چقدر باهم میخندیدم ولی الان باید بزور یک کلام حرف ازت کشید و بندرت میخندی الان هم که اعتقادت به عشق وعلاقه رو انکار میکنی ؟چرا اینجوری شدی؟


-خب الان عقل اومده تو سرم فهمیدم عشق و علاقه همه کشکه پسرا دنبال یه چیز دیگه هستند و عشق حکم یه وسیله رو براشون داره،نمیشه تو وجودشون دنبال عشق واقعی گشت


نسیم- این چه حرفیه همه که مثل هم نیستند نمیدونم چی نظرتو عوض کرده، همین آقای رستگار مثلا دنبال چیه که تو کارهاکمکت میکنه،حواس پرتی هاتو نادیده میگیره؟ازت طرفداری میکنه حالا اینا هیچی با چه عشقی نگات میکنه


-خیلی ساده ای نسیم من این پسرها رو میشناسم


نسیم-خیلی بدبین شدی


-اصلا، اینها واقعیت که تو داری ازش فرار میکنی


نسیم-نه انگار میخ آهنی نرود در سنگ ،باشه تو راست میگی فقط یکم باهاش مودب تر و مهربون تر باش


-اگه خیلی دلت براش میسوزه تو باهاش مهربونی کن


نسیم-خیلی بی منطقی


رو شو کرد طرف پنجره حس کردم خیلی تند رفتم دستاش رو گرفتم وصورتشو بوسیدم


-معذرت میخوام عزیزم این روزا زیاد حالم خوش نیست همش به پروپای همه میپیچم


نسیم-خب بگوچی شده مشکل خانوادگی داری یا...


-نه مشکلی ندارم


دیگه چیزی ازم نپرسید وسعی کرد بحث رو عوض کنه


نسیم-راستی داداشم قراره محل کارشون عوض شه میان چند تا خیابون بالاتر از شرکتما


یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش کردم که خب این به من چه ربطی داره،خواست چیزی بگه که منصرف شد تا وقتی که ازم خداحافظی کرد دیگه حرفی نزدیم


حرفای نسیم رفتار وحرفای آقای رستگار میومد جلو چشمم ولی نمیتونستم قبول کنم که حرکاتش از عشقه ومنظور دیگه ای نداره با بلایی که پژمان سرم آورده بود تو این یه ماه فهمیده بودم خیلی بدبین شدم یا بقول خودم عاقلتر


از اتوبوس پیاده شدم از ایستگاه تا خونمون کمی پیاده روی داشت ،خونمون وسطای یه کوچه طولانیه،با کلید در باز کردم وارد حیاط که شدم صدای زنگ تلفن رو شنیدم ولی کسی گوشی رو بر نمیداشت خودمو رسوندم جلو در حال تا کفشامو در بیارم صدا قطع شد


-سلام ،مامان ...مامان نیستی


یه سرک کشیدم آشپزخونه واتاقها نبود دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد شماره نسرین خواهرم بود


-سلام آبجی جونم


نسرین-سلام نسترن خانوم خوبه هنوز یادته یه خواهریم داری


-من همیشه به یادت هستم


نسرین-آره ولی تو این یک ماه یادت رفته بود آره؟میدونی چند بار زنگ زدم باهات صحبت کنم یاسرکاری یا گوشیت خاموشه یا خانوم تو اتاقشه خیلی عوض شدی میدونی مامان چقدر از دستت ناراحته میگه همش تو اتاقتی حتی دیگه با اون دوست جونجونیت سحرم دیگه بیرون نمیری مهمونی هم که بماند چی شده


-یه نفس بکش نسرین بعد ادامه بده هیچیم نیست فقط از سرکار میام خستم


نسرین-پس چرا دوماه اول که کار میکردی انقدرخسته نمیشدی بهونه نیار ،نکنه عاشق شدی


-نه بابا عشق چیه


صدای موژان کوچولو اومد دلم براش غنج رفت واقعا چقدر بیتوجه شده بودم منی که هفته ای چند بار زنگ میزدم که صدای موژان رو بشنوم اصلا یادم رفته بود خواهرم بچه هم داره چقدر خود خواهی نسترن


-از بس یک بند غر زدی یادم رفت حال عزیز خاله رو بپرسم


نسرین-چه عجب یادت افتاد خواهرزاده داری


-اذیت نکن دیگه


نسرین-خوبه در حال شیطنته بذار بیارمش اینجا


-باشه


نسرین-بگو سلام خاله نسترن بی معرفت خوبی


موژان-سام اله نسی


-خاله قربون حرف زدنت بره خوبی عزیزم، دلم برات یه ذره شده


نسرین-ببخشید رفتش جلو تلوزیون تبلیغ ببینه نمیدونم چه علاقه ای به تبلیغات داره


-اشکال نداره،بذار راحت باشه نمایید تهران؟


نسرین-نه فعلا که سامان مرخصی نداره نمیتونیم بیایم مامان خونه نیست؟


-نه نمیدونم کجا رفته


نسرین-باشه من برم ببینم این بچه کجا رفت به همه سلام برسون


-سلامت باشی توام به اقا سامان سلام برسون خداحافظ


تلفن قطع کردم و روی مبل یک نفره کنار میز تلفن نشستم نسرین 8سال از من بزرگتره وپنج سال پیش با پسرداییمون سامان ازدواج کرده بود وچند ماه بعد عروسیشون بخاطر کار سامان رفته بودن عسلویه ونسرین هم چون عاشق همسرش بود شرایط سخت زندگی اونجارو تحمل میکرد خداروشکر الان زندگیش با وجود دختر دوسالش موژان بهتر شده بود وغریبی کمتر اذیتش میکنه.هیچ وقت باخواهرم صمیمی نبودم که بخوام باهاش دردودل کنم،حق بانسرین بود یه ماه بود زندگی رو به همه تلخ کرده بودم ولی دست خودم نبود حرفای پژمان وکاراش تو سرم میچرخید ومن افسوس وقتی روکه براش گذاشتم میخوردم یه دفترچه تبلیغاتی کنار تلفن بود با یه خودکار برداشتم وهمینجوری که فکر میکردم دور عکس وشکل های دفترچه رو با خودکار پررنگ میکردم که چشمم به یه کادر سبز خوشرنگ افتاد نوشته بود مشاوره با خانم دکتر نفیسه روشن روانشناس و....چه اسم قشنگی نفیسه روشن..روشن یه فکر مثل جرقه توذهنم روشن شد بهتر برم پبش یه مشاور شاید باحرفاش کمکم کنه آره شاید این خانم دکتر بتونه زندگی تاریک من رو مثل اسمش روشن کنه اجاره ندادم تردید بیاد سراغم وبه شماره ای که پایین کادر بود تماس گرفتم


-سلام دفتر مشاوره بفرمایید


یه صدای دخترونه خیلی آروم تو گوشی پیچید که ناخوداگاه بهت آرامش میداد تو دلم گفتم این خانم دکتر تو انتخاب منشی هم دقت کرده احتمالا کارشم با همین دقت وظرافته


منشی -الو بفرمایید


به خودم اومدم وگفتم سلام خسته نباشید یه وقت مشاوره میخواستم


منشی-باشه عزیزم قبلا اینجا اومدید


-نه


منشی-مشخصاتتون رو میفرمایید


-نسترن صابر امروز میتونم بیام


یه نگاه به ساعت انداختم 7:30 بود دیگه روز نبود شب شده بود ولی بروی خودم نیاوردم


منشی-متاسفم عزیزم تا حدود یک هفته وقت خالی نداریم اگر مایل باشیدشنبه این هفته نه هفته بعد براتون یک وقت تنظیم کنم


-این که خیلی دیره امروز سه شنبه هست میشه ده روز دیگه یعنی اصلا نمیشه


منشی-چون خانم دکتر آخر هفته دیگه قراره مسافرت برند اینه که تمام مراجعین تو روزهای اول هفته جادادم واینکه وقت خالی ندارم


-باشه من شنبه ساعت چند اونجا باشم


منشی-ساعت6 خوبه؟راستی شماره تماستون روبدید تا اگرساعتش تغییر کرد اطلاع بدم


-آره ساعتش خوبه بله یاداشت کنید

بعد از قطع تماس آدرس مطب از همون دفترچه روی یه کاغذ کوچیک نوشتم وگذاشتم تو کیفم یه حس خوبی داشتم اینکه یه کار درست دارم انجام میدم همین حس خوب باعث شد بلندشم وبرم یه شام خوشمزه درست کنم

تشکر مایه دلگرمیست:-2-35-:

shiva joon
1390,04,13, ساعت : 01:25
اینم یه قسمت دیگه:-2-40-:

امروز از صبح هواگرفته بود و باد سردی میوزید که خبر از بارون و برف داشت از تو حیاط مامان رو صداکردم

-مامان لطفا اون کت بنفشم رو بیار هوا امروز سردتره

مامان کتم رو با شال گردن یاسی رنگم آورد

مامان-نسترن جان این کتم که زیاد گرم نیست برم کاپشن مشکی کوتاهتو بیارم

-نه مامان جان همین خوبه داخلش گرمه

بعدش سویشرتم رو در آورد و دادم دستش

-خب من برم که دیرم شد

مامان-مواظب خودت باش اون شال گردنم بپیچ دور گردنت تزینی نیست که مادر

-باشه باشه

از دست این مامان ها کاپشن نمیپوشم بعد انتظار داره مثل این بچه های کوچولو شال تا روی بینیم بپیچم

زود خودمو سرایستگاه رسوندم صبح ها چون اول من سوار میشدم به نسیم تک میزدم که اونم خودشو برسونه به ایستگاه نزدیک خونشون و همون اتوبوسی رو سوار شه که من هستم وطول مسیر رو باهم باشیم ولی امروز انگار خواب مونده بود که نتونست به موقع برسه

نسیم-سلام خانوم چه خوشگل کردی خبریه

-سلام تو کی رسیدی گفتم امروز خواب موندی

نسیم-نه با داداشم اومدم نگفتی چرا این همه به خودت رسیدی

-وا من که همونم ،یه ذره هوا سردتر شده دیگه سویشرت نپوشیدم

نسیم-آخه رنگ بنفش خیلی بهت میاد

-مرسی از تعریفت عزیزم جون گرفتم برم سر کارم

نسیم-راستی داداشم قراره بیاد دنبالم که با هم بریم

-برای چی میاد دنبالت جایی قراره برید

نسیم-نه خونه میریم دو روز پیش بهت گفتم که محل کارش عوض شده دیگه با خودش میرم میام تازه دیشب صد در صد مشخص شد وگرنه دوباره بهت میگفتم

-یعنی من این همه راه رو تنها باشم

نسیم-چرا تنها ،تورو هم میرسونیم دیگه

خیلی از جنس مذکر خوشم میاد جدیدا همش دورو برم سبز میشن

-خیلی ممنون مزاحم نمیشم

نسیم میخواست اصرار کنه که بهش اجازه ندادم

بعداز ظهر وسایلم رو جمع کردم با نسیم اومدیم بیرون که با انگشتش یه پسری رو که تو فاصله چند متری ما که کنار یه ماشین شاسی بلند فکر کنم مورانو بود رو نشون داد و گفت

- إ رادین اومده چه وقت شناسه این دادشم

کلا قضیه برادرش رو یادم رفته بود خیلی از دستش ناراحت بودم که داره دوستمو ازم جدا میکنه واینم به حس بدی که به پسر ها پیدا کرده بودم اضافه شد ،یه گره انداختم بین ابروهام وبا یه نگاه خصمانه همینجور که میرفتیم برادرشو برانداز میکردم قدش حدود 180 یا بیشتر چهارشونه که یه پلیور مردونه سفید با نقش ونگار های ریز آبی وشلوار جین سرمه ای پوشیده بود که به خاطر هیکل خوبش خیلی بهش میومدوقتی نزدیکترشدیم اجزای صورتش بهتر دیدم ابروهاش پهن وپیوسته و چشمهاش شبیه نسیم بودبا لبهای قلوه ای که بنظر من بیشتر بدرد نسیم میخورد تا دادشش آخه لبهاب نسیم نازک بود ولی به چهرش میومد ولی مال دادشش یه چیز دیگه بود بینیشم معمولی بود در کل قیافه مردونه وجذابی داشت درحین تحلیل بودم که رسیدیم بهش

نسیم-سلام رادین جان خیلی وقته منتظری

رادین-سلام نه تازه رسیدم

بعد روشو کرد سمت من وسلام کرد

-سلام

نسیم-معرفی میکنم نسترن که تعریفش رو کرده بودم

بعدشم دستشو گرفت سمت برادرش وگفت

-رادین قدیری برادر بزرگم

- از آشناییتون خوشوقتم

رادین-منم همینطور

رادین ماشین دور زد رفت سمت راننده وگفت:

- بفرماییدسوار شید

-خب من دیگه برم

نسیم-بیا دیگه نسترن دیدی که داداشم لولو خرخر نیست

-بحث این حرفا نیست مرسی مزاحم نمیشم

صورتم رو طرف رادین چرخوندم و خداحافظی کردم

رادین-بفرمایید شما رو هم میرسونم

خیلی جدی گفتم نه ممنون اونم دیگه اصرار نکرد با نسیم خداحافظی کردم و رفتم سمت ایستگاه اتوبوس

نم نم بارون کم کم شروع شده بود که سرو کله یه اتوبوس پیدا شد که اصلا جای خالی نداشت بزور خودمو چپوندم داخلش خدا بهم رحم کنه، برف بیاد فکر کنم همینم گیرم نیاد من نمیدونم چه صیغه ای که تو این فصل اتوبوس وتاکسی کم میشه به خاطر بارون ولغزندگی خیابون ماشین ها آهسته تر رفت وآمد میکردن وهمین کمی ترافیک ایجاد کرده بود از بس آدما وخیابون نگاه کردم حوصلم بشدت سر رفت کاش نسیم بودش وباهام حرف میزدیم هرچند وقتی بود دلم میخواست حرفی نبود تامن تو فکرو خیال خودم غرق بشم بعد از یک ساعت ویه ربع بلاخره رسیدم

-سلام بابا

بابا-سلام دخترم خسته نباشی؟دیر اومدی امروز

-بخاطر بارون ترافیک بود مامان کجاست

مامان-سلام همین جام داشتم واست چایی میریختم

-سلام دست گلتون درد نکنه که به موقعست دستم رو بشورم الان میام

بعد شام رو تخت دراز کشیده بودم وبه آدمهای دورو برم یا بهتر بگم به پسرهای دورو برم فکر میکردم به پژمان،آقای رستگار، پسرهای فامیل به محبتاشون به حرفاشون ،حس میکردم تمام کارها وحرفای که تاحالا بهم زدن رنگ دورنگی داشته ،رنگی که ازش متنفرم یاد چشمهای رادین افتادم وقتی منو دید هیچ رنگی نگرفت نه محبت نه چیز دیگه چقدر چشماش مغرور بود در زمره آدمای خوشگل نبودم ولی همه میگفتن جذابم و مهره مار دارم یاد یکی از دوستام افتادم اسمش سها بود وصورت زیبایی داشت بعد از دبیرستان باهم برمیگشتیم خونه گاهی که پسر ها توی راه برای دوستی با من جلو میومدن وشمارشون رو میدادن، خیلی حرص میخورد بعد از یه مدت خیلی رک بهم گفت من از تو خیلی خوشگل ترم ولی این پسرا کورند که میان به تو شماره میدن حرفش خیلی بهم برخورد فقط بهش گفتم تو که دیدی من همه شماره هارو پاره کردم

ولی خب حسادت بد دردیه گفت دیگه نمیخواد با من برگرده خونه ،دو هفته بعد اومد سرمیزم ویه عالمه کاغذ کوچولو ریخت روش،یکی از کاغذ ها رو برداشتم ونگاه کردم نوشته بودآرمین همراه شماره تلفن با استفهام نگاش کردم وپرسیدم خب چیکارشون کنم

سرشو با غرور بالا گرفت و گفت هیچی فقط خواستم بدونی من تو این دوهفته چقدر شماره گرفتم بعدم راهشو کشید رفت واسش متاسف شدم که انقدر کوته فکره وبرای خودم خوشحال که با همچین آدم سطحی دوست نیستم
با یادآوری این خاطرات بیشتر از دست خودم حرص خوردم من که انقدر موقعیت داشتم از دبیرستان تا دانشگاه تو فامیل وحتی چند تایی خواستگارم داشتم پس چطور به پژمان دل بستم عاشقش نبودم ولی بهش علاقه داشتم که همینم عصبیم میکرد که چرا احساسم خرج این آدم کردم واین باعث میشد از پسرا بیشتر زده بشم

shiva joon
1390,04,16, ساعت : 15:29
ببخشید دیر شد دو سه روز اینترنت نداشتم:-2-30-:

یک هفته از روزی که نسیم با برادرش برمی گشت گذشته بود وتو این یک هفته هم ننه سرما حسابی گرم کارش شده بود وهرچی برف وبارون داشت رو سر ملت خالی میکرد
امروز دیگه رسما موش آبکشیده رسیدم خونه اتوبوس دوتا ایستگاه به خونه پنچر کرد منم که دیگه حوصله نداشتم منتظر اتوبوس دیگه باشم مجبورشدم تاخونه تو این بارون پیاده بیام، شب که بابا اومد رفتم پیشش
-بابا وقت دارید باهتون حرف بزنم
بابا- چه عجب شما از اتاقت اومدی بیرون
سعی کردم بحث رو عوض کنم
-نگفتید وقت دارید
بابا-بله دخترم من برای شما همیشه وقت دارم شمایید که برای ما وقت ندارید
نه انگار دلشون خیلی پره
-نه بابایی منم همیشه واسه شما وقت دارم حالا بگم
بابا-بگو بابا جون فقط بذار مامانتو صدا کنم اونم بیاد..خانم از اون آشپزخونه دل بکن بیا نسترن میخواد باهامون صحبت کنه
مامان-بذارید سه تا چایی بریزم میام
وقتی مامان روی مبل نشست شروع کردم
-خودتون که میبینید هواچقدر سرده و من با اتوبوس رفت وامد میکنم به خاطر بارون وبرفم هم وسیله نقلیه کم شده هم ترافیک بیشتر ، زمان رفت وآمدم بیشتر طول میکشه اگر میشه یه ماشین کوچیک مثل رنو بگیرید خسته شدم از بس تو این سرما تو ایستگاه نشستم
مامان-خب مادر یه مدت تاکسی سوار شو
-مگه چقدر حقوق میگیرم هروز پول تاکسی بدم تازه این همه راه تنهایی حوصلم سر میره
مامان-چرا تنها؟ نسیم دیگه نمیاد
-میاد ولی با داداشش برمیگردند،بابا یه ماشین دست دوم که پولش زیاد نمیشه تازه هم رانندگیم خوب میشه هم کاری داشته یاشم دیگه مزاحم شما نمیشم بابا خواهشششش
بابا-دوست دارم برات بخرم ولی دو سه هفته پیش ده میلیونی که از بازنشستگی گرفته بودم برای پیش پرداخت رهن مغازه ای که قراره با شوهر عمه شراکتی باز کنیم دادم ماشین خودم هم که لازم دارم وگرنه اون میدادم دستت
-اون که بله، ماشین خودتون رو نمیخوام مغازه گرفتید؟ چرا در موردش چیزی به من نگفتید
مامان-شما کی پیش ما نشستی که بهت بگیم
-حالا مغازه چی هست؟ کی شروع به کار میکنید
بابا- احتمالا سوپر مارکت بزنیم فعلا که مغازه رو گرفتیم حالا حالا کار داره
-مبارک باشه
بابا-مرسی دخترم اگر میتونی تحمل کن یکم کارام رو غلتک افتاد دستم باز شد برات ماشینم میخرم
مامان-نمیتونی با دوستت بیای
-نه دلم نمیخواد با برادرش باشم
مامان-چرا نسیم دوست نداره باهاشون بری یا برادرش مشکلی داره؟
-نه نسیم که از خداشه منم برم، برادرشم که نمیشناسم در حد سلام خدافظ ولی بنظر آدم خوبیه
بابا-خب اگر پسر خوبیه نسیمم که دوست داره باهاشون بری مشکل چیه میخوای بیام ببینمش اگر دیدم پسر قابل اعتمادیه باهاشون بیا
من که از این وضعیت خسته شده بودم وهمین که تایید بابام واسم ارزش داشت گفتم
-باشه هرچی شما بگید ولی قول دادید ماشینم برام بگیریدا
&&
مشغول خداحافظی با همکارا بودم که بابا زنگ زد
- سلام بابا
بابا-سلام نسترن جان من پایین منتظرم زود بیا
-چشم اومدم
گوشی قطع کردم رو به نسیم گفتم
-نسیم زود باش
نسیم-بابات اومده دنبالت
-اره البته فقط امروز
نسیم-چه خوب باهاشون آشنا میشیم
ماشین بابا پشت ماشین رادین پارک بود بابا هم کنار خیابون منتظرم بود با نسیم رفتیم سمتش،نسیم هم به برادرش اشاره کرد که از ماشین پیاده بشه
-سلام
بابا-سلام دخترم
-معرفی میکنم پدرم رضا صابر وایشون هم نسیم وبرادرشون اقای رادین قدیری
نسیم-سلام خوشبختم خوبید شما
بابا- سلام دخترم ممنون
رادینم دستشو دراز کرد وبابا هم باهاش دست داد وسلام واحوال پرسی کردند من ونسیم چند قدم رفتیم اونور تر وصحبت میکردیم که رادین گفت
-خب با اجازه دیگه بریم،نسیم سوار شو
بعد خداحافظی وقتی سوار ماشین شدیم پرسیدم
-بابا نتیجه چی شد
بابا-پسر خیلی خوب و متشخصی بود نگاهش نجیب وپاک بود البته نمیشه چند دقیقه ای قضاوت کرد ولی در ظاهر که خوبه، اونجور که تو گفتی دوست ندار ی فکر کردم مشکلی داره یا از این جوون ژیگولای امروزی که خوشم نمیاد باز خودت میدونی بابا
-من که دلم نمیخواد باهاشون برم ولی از اتوبوس که بهتره
بابا با خنده گفت
-بیچاره اگه بدونه ماشین خوشگل و گرون قیمتش رو با اتوبوس مقایسه میکنی
بعدشم جدی اضافه کرد
-درهر صورت مواظب باش بلاخره یه پسره خودت دیگه بهتر از من میدونی ..اگه دیدی ممکنه مشکل ساز شه با همون اتوبوس بیا
-باشه فقط نمیدونم چه جوری به نسیم بگم از این به بعد باهاشون میام این یک هفته هروز بهم تعارف میکرد من میگفتم نه
بابا-شاید فردا هم تعارف کنه
-شاید،اگر تعارف کرد رو هوا میزنم

ممنون که میخونیدش:-2-40-:

shiva joon
1390,04,16, ساعت : 22:09
اینم یه قسمت دیگه واسه همه دوستانی که تشکر کردند :mrgreen:



نسیم-خسته نباشی جیگرم امروزم با ما نمیای؟


-چرا اگه مزاحم نباشم از امروز با شما میام راستش بابا که دیروز اومددنبالم فهمیدم مزش خیلی خوبه


یه چشمک بهش زدم،نسیم خیلی خوشحال شد وصورتم بوسید دستم رو کشید که زودتر بریم بیرون


-اخ نسیم دستم، اگر میدونستم انقدر خوشحال میشی زودتر قبول میکردم


نسیم-آره دیگه باورت نمیشه چقدر دوست دارم


-نه دیگه با این دست کنده شده باورم شد


رادین داخل ماشین نشسته بود وما رو نگاه میکرد رسیدیم جلو ماشین سلام وعلیک کردیم ونسیم هم در جلو رو باز کرد بشینه در همون حین گفت ناراحت نمیشی که جلو بشینم ، دوست داری بیام پیشت


آروم زدم رو شونش وگفتم


-نه چرا ناراحت بشم راحت باش


در عقب باز کردم نشستم در رو که بستم متوجه رادین شدم که از آینه وسط باتعجب داره نگام میکنه نسیم که متوجه شد رادین انتظار نداشته منم سوار شم با همون ذوق گفت


-رادین از امروز نسترن جونم با ما میاد


فقط یک کلمه گفت باشه خیلی بهم برخورد حس کردم اضافم


-اگر مزاحمم میتونم با اتوبوس برم


بازم نگام کرد نه از آینه بلکه صورتش رو برگردوند سمتم


رادین-نه خانم مزاحمت چیه مسیرمون یکیه


هیچی نگفتم اونم برگشت سمت جلو و ماشین روشن کرد گاهی نسیم برمیگشت باهم حرف میزدیم چقدر زود میگذشت هرچند ترافیک بود ولی از نگه داشتن تو هر ایستگاه خبری نبود


باز از مقایسه ماشین رادین با اتوبوس خندم گرفت


نزدیکی های خونشون بودیم گفتم


- منم همین ایستگاه پیاده میشم بقیه مسیر خودم میرم ممنون از..


نذاشت جملم رو کامل بگم


رادین-سر ایستگاه ...چرا، میرسونمتون دم خونه


-نه بیشتر از این باعث زحمت نمیشم


با یه لحن جدی گفت مگه خونتون تومحله.... نیست


-بله همونه


رادین-خب با ماشین فقط 5-6دقیقه از خونه ما فاصله داره،میرسونمتون


-آخه هم شما هم نسیم جون خسته اید


نسیم-دیگه آخه نداره ، اصلا منم تا اونجا میام


آروم از سمت در صداش کردم و گفتم تو بگو نگه داره اینجوری من معذبم


نسیم-اولا تعارف نکن راحت باش دوما اصلا میخوایم بیاییم خونتون حرفیه؟


رادین- 5 دقیقه راه انقدر بحث کردن نداره


وای خدا این پسر چرا انقدر خشکه ،بابا حداقل یجوری بگو ادم احساس مزاحم بودن نکنه ،پسره مسخره فکر میکنه مهربون تر حرف بزنه عاشقش میشم نمیدونه چشم ندارم هیچ کدومشون رو ببینم


منو رسوندجلو خونه هرچی تعارف کردم نیوندن داخل


-سلام مامان


مامان-سلام خسته نباشی تو این بارون زود رسیدی


-با نسیم وبرادرش اومدم تا همینجا هم منو رسوندن


مامان-دعوتشون میکردی بیان داخل


-گفتم نیومدن


صدای بابا اومد که با یک سینی چای ازآشپزخونه خارج میشد


بابا-پس تعارف تو هوا زدی آره؟


-سلام آره دقیقا شما چرا آقای صابر اجازه میدادید من براتون چای میریختم


بابا-سلام بابا، چه فرقی داره مهم چایی که اینجاست


&&&


-سلام، خانم صابر؟


-سلام بله خودم هستم


-از دفتر خانم روشن تماس میگیرم میخواستم یادآوری کنم ساعت 6 وقت دارید


-بله ممنون یادآوری کردید حتما میام


ساعت دوازده تا غروب خیلی مونده با خودم حساب میکردم بعد ساعت کاری برم به موقع میرسم که صدای آقای رستگار شنیدم


رستگار-خانم صابر وقت ناهار تشریف نمیارید


بهش اخم کردم وبا لحن طلبکارانه گفتم


-میدونم، شما بفرمایید من وخانم قدیری هم الان میایم


بیچاره باز از اون نگاهاش بهم انداخت رفت سمت سالنی که مخصوص استراحت وناهار کارمندا بود


نسیم-نسترن باز با این بنده خدا بد حرف زدی


-آخه نگاه کن، اصلا میخوام ناهار نخورم چیکار داره


نسیم-گناه داره خب دنبال بهانه است که باهات همکلام بشه


-باشه بابا سعی میکنم بهتر رفتار کنم راستی نسیم من امروز خودم میرم


سه روز بود که با نسیم ورادین برمیگشتم وتو این مدت بیشتر وقتم یا با صحبت با نسیم میگذشت یا باز تو فکرو خیال غرق میشدم حالا که باز داشتمش دلم میخواست تنها بودم آدمیزاده دیگه ولی همین که حضورش با من بود حس خوبی بهم میداد با رادین هم زیاد همکلام نمیشدم وسعی میکردم به بحث خواهر برادر کاری نداشته باشم


نسیم-چرا نمیحوای با ما بیای ؟چیزی شده؟


-نه گلم جایی کار دارم از فردا بازم وبال گردنتم


نسیم-شما وبال گردن نیستی تاج سری عزیزم خب خانم مشکوک میزنی کجا بسلامتی


-جای خاصی نیست ولی نمیتونم بگم

نسیم-باشه از دهن تو که نمیشه حرف کشید بریم به ناهار برسیم که الان وقت ناهاری تموم میشه

shiva joon
1390,04,16, ساعت : 22:14
یه ساختمان 5 طبقه شیک وخوش ساخت جلو روم بودساختمان سپیدار آدرس نگاه کردم درست بود در شیشه ای لابی رو هل دادم وداخل شدم با آسانسور رفتم طبقه سوم روی دیوار کنار در تابلویی طلایی که روش اسم خانم دکتر حک شده بود به چشم میخورد در باز بود پام که گذاشتم تو دو سه نفری که نشسته بودند برگشتن سمت من یه لحظه اعتماد بنفسم رو از دست دادم با خودم گفتم الان اینا فکر میکنن مشکل روانی دارم اومدم اینجا خجالت میکشیدم قدم بعدی بردارم با صدای آرامش بخش منشی که گفته بفرمایید به خودم اومدم واعتمادبنفسم رو پیدا کردم مگه هرکسی بره پیش مشاور مشکل روانی داره اصلا خودشون چرا اینجان با این فکر قدمهای بعدی رو با اطمینان بیشتر برداشتم وجلو میز منشی ایستادم
- سلام نسترن صابر هستم وقت داشتم
منشی-بله الان کسی داخله بفرمایید بشینید صداتون میکنم
-حق ویزیت رو الان بدم یا بعدا
منشی-فرقی نداره میخوایید بیرون اومدید پرداخت کنید
یک دست مبل راحتی ویک میز مستطیلی که چند تا مجله روش بود تو سالن انتظار قرار داشت روی یکی از مبل های یک نفره نشستم ،چه منشیه خوبی داره هم چهرش مهربونه هم صداش ارامش بخشه یه ذره دیگه خودم رو فرو کردم تو مبل وسعی کردم جملاتی روکه میخوام بگم تو ذهنم مرتب کنم تا وقت کمتری بگیره
ده دقیقه بعد در اتاق باز شد ویک پسر جوون اومد بیرون تو دلم گفتم یعنی مشکلش چیه آخیه چقدر جوونه یه تشر بخودم زدم بتوچه مشکلش چیه شاید برای مشاوره تحصیلی یا ازدواج اومده
منشی-خانم صابر چند دقیقه دیگه برید داخل
-بله چشم
چند ضربه به در زدم ودروباز کردم یک اتاق با ترکیب رنگ قهوه ای ونارنجی همراه پرده های شیری ویک دست میل شیری رنگ ازاین نرم ها که دوست داری خودتو بندازی روش وجود داشت و دور تا دور اتاق پر از گل بود با چشم دنبالش گشتم کنار یه بوفه ایستاده بود و داشت برای خودش قهوه میریخت برگشت سمتم
دکتر-سلام بفرمایید داخل ،قهوه میل دارید برای شما هم بریزم
-نه ممنون
فنجون گذاشت روی میز وخودشم نشست با دستش تعارف کرد منم بشینم وتوضیح داد برای اینکه مراجعین راحت تر باشن و وسط بحث واسه پذیرایی منشی داخل نیاد چای ساز وقهوه ساز گذاشته اینجا به نظر 45 ساله میرسید صورت مهربونی داشت در مقابل توضیحش فقط یه لبخند زدم باز اتاقش نگاه میکردم بخاطر ترکیب رنگش جای دنجی بنظر میومدو آدم احساس راحتی میکرد
دکتر- عزیرم اسمت رو میگی
-نسترن صابر
دکتر-خب نسترن جان،میتونم نسترن صدات کنم دیگه ؟
-بله حتما
دکتر-چندسالته
-بیست ودو سال
دکتر –خب من درخدمتتم
وقتی این حرف زد نمیدونم چرا تو یه لحظه بکاری که کرده بودم شک کردم من حتی با خانوادم در این مورد صحبت نکرده بودن الان اومده بودم با یک آدم غریبه حرف بزنم داشتم با خودم کلنجار میرفتم و انگشتای دستم رو بهم میچیپیدم که گفت
-عزیزم راحت باش اینجا هیچی واسه نگرانی نیست من رو محرم اصرارت بدون ومطمئن باش هرچی بگی از این در بیرون نمیره
پس به دودل بودنم پی برده بود، با این حرفش دوباره آروم گرفتم وفکرای بی مورد ریختم دور وجریان دوستی خودم با پژمان و اتفاقات بعدش و این حس تلخ فریب خوردگی که گریبانم رو گرفته بود تعریف کردم وادامه دادم
- این احساس واتقاقات باعث شده که گوشه گیر بشم وخانوادم از این بابات ناراحتن یه علاوه این ها نسبت به مردا بدبین شدم وازشون بیزارم
دکتر-خب از این مسائل چه کسایی اطلاع دارند
-به هیچ کس نگفتم نه خانواده نه دوستام
دکتر-دلیلت چی بود
-خب کار درستی نکرده بودم دوست نداشتم نگاهشون به من عوض بشه یا سرزنشم کنند
دکتر-بله من چون آشنایی با دوستان وخانوادت ندارم نمیتونم توصیه کنم به کسی از این جریان بگی ،خب من چند تا سوال میپرسم
-هیچ وقت در مورد مدرک تحصیلی یا محل کارش بعد از همون روز اول که خودش معرفی کرد سوال کردی
-نه، اصلا فکرشم نمیکردم دروغ بگه که بخوام سوالی بپرسم وازش مطمئن بشم
دکتر-بازم برات مزاحمت ایجاد میکنه
-نه اوایل خیلی زنگ میزد الان یک مدته زنگ نزده آخه دیگه جوابش رو ندادم
دکتر-آدرس یا شماره تلفن دیگه ای ازت داره
-نه هیچی ،شماره که فقط از موبایلم تماس میگرفتم آدرسم هر دفعه میپرسید نمیگفتم میترسیدم بیاد نزدیک خونمون همه چی لو بره
دکتر-قبل از این جریان هم ادم بدبینی بودی
-نه اصلا همیشه میگفتم همه ادما خوبند مگه اینکه خلافش ثابت بشه ولی الان میگم همه آدما بدند مگر اینکه خلافش ثابت شه
یه لبخند مهربون زد وگفت
-این که اصطلاح پلیساست با کمی تحریف همه مظنون هستند مگر اینکه خلافش ثابت شه
منم خندیدم وگفتم
-بله درست میگید
دکتر-خب نسترن خانم اول از همه بنظر من شما دخترساده ومهربونی هستی و همه رو مثل خودت خوب میدونی و راحت اعتماد میکنی بخاطر همین در مورد کارهاش وچیزای دیگه کنجکاوی نمیکردی
شاید با کمی سوال وجواب متوجه تناقض گوییش میشدی
-بله به اضافه این که آدم کنجکاوی نیستم و تا کسی در مورد زندگیش چیزی نگه ازش سوال نمیپرسم
دکتر-خب با همه مهربونیت وسادگیت دختر عاقلی هستی که آدرس واطلاعات زیادی از خودت بهش ندادی چون ممکن بود برات دردسر سازشه
-اخه قرار بود یه رابطه تلفنی ساده باشه و فقط باهام درد دودل کنه ولی متاسفانه بیشتر شد
دکتر-چه احساسی بهش داشتی؟و الان چه احساسی داری؟
-همون موقع که حرف میزدیم حس میکردم دوسش دارم ولی الان ازش بدم میادهمون موقع هم دوست داشتن نبود عادت بود عادتی که تنهاییهامو باهاش پر میکردم
دکتر-در مورد احساس فریب خوردگی که اذیتت میکنه قبلا هم این احساس داشتی
-بله ولی به این شدت نبود آخه اصلا دوسش نداشتم

با ادامه برمیگردم :-2-43-:

shiva joon
1390,04,17, ساعت : 20:47
دکتر-پس بازم یک پسر باعث به وجود اومدن این حس شده بود میتونی برام تعریف کنی


-بله ،پدرم یه عمه داره که تا چند سال پیش منزلشون نزدیک ما بود ورفت آمد ما هم با هم زیاد ، یک پسر داره به اسم شروین همیشه نگاهش رو رو خودم حس میکردم همیشه تو بازی ها و همه جا ازم طرفداری میکرد نوزده سالم بود که شروع کرد اس ام اس دادن گاهی فقط مطلب گاهی هم حرفای معمولی منم به حساب فامیلی همیشه جوابش رو میدادم از حالتهاش یا متن پیامهاش معلوم بود دوسم داره ولی هیچ وفت علناً نگفت، چند بار ازم دعوت کرد دونفری بریم بیرون من قبول نمیکردم دوست نداشتم جز رابطه فامیلی رابطه دیگه ای داشته باشیم میدونستم تو فامیل اگر کسی بفهمه صورت خوشی نداره، آخرین باری که جواب رد به درخواستش دادم دوماهی ازش خبری نبود ولی باز اس ام اس داد واین دفعه برای اولین بار اعتراف کرد دوسم داره ونظر من رو پرسید گفتم حس من فقط دوست داشتن واحترام فامیلی وجز این چیزی نیست بعد 6 ماه که ازش خبری نبود منظورم اینکه دیگه اس ام اس نمیزد ولی تو جمع فامیل میدیدمش رفتارش سرد شده بود همون اولم جلو خانوادش مواظب رفتارش بود ولی بعدش سردیش بیشترشد یک روز مادرش اومد خونمون و گفت خواستگاری یک دختر رفتن واونا هم جواب مثبت دادند وهفته دیگه عقد کنونه مارو هم دعوت کردند از ازدواجش خوشحال شدم چون خودم هیچ وقت بهش جواب مثبت نمیدادم اگر روزی ازم خواستگاری میکرد واز این طرفم ناراحت شدم حس آدمی روداشتم که فریب خورده دوست داشتنی رو باور کرده که وجود نداشته هنوزم نمیدونم واقعا حقیقت چیه کاری به اعترافش ندارم حس اینکه این چند سال اشتباه کردم واسم سنگین بود چون دوسش نداشتم واسم مهم نبود فقط این که چرا گول رفتار وحرفاش روخوردم اذیتم میکنه


دکتر-خب پس معلوم میشه چرا جریان این یکی پسره پژمان برات انقدر بزرگ شده


به ساعتش نگاه کرد وگفت وقتت داره تموم میشه من چند تا نکته میگم تا دفعه دیگه که میای بهشون فکر کن


&&


منشی با یک لبخند رو لبش گفت


-تموم شد


-بله،خیلی طول کشید


منشی-آره 45 دقیقه شد وقتش معمولا نیم ساعته


-لطفا هم مبلغ ویزت روبگید هم یک وقت برای آخر هفته برام بذارید


منشی-مبلغ ... تومان چهارشنبه ساعت 7 خوبه


-چهارشنبش خوبه ولی ساعت 6 اگر میشه


منشی-باشه مشکلی نیست همون 6 بیاید


ویزیتو پرداخت کردم از ساختمون که بیرون اومدم حس میکردم یه سنگینی بزرگ از روی قلبم برداشته شده احساس سبکی میکردم یه شادی کوچولو هم تو دلم رخنه کرده بود وباعث میشد گاه گاهی لبخند بزنم به خودم گفتم نسترن خانم کار درستی انجام دادی رفتی مشاوره حالا هم یه جایزه خوب داری یه خرید حسابی ،زنگ زدم مامان رو در جریان گذاشتم دیرتر میرم خونه


تو خیابون راه میرفتم همینطور که ویترین مغازه هارو میدیدم به حرفای دکتر فکر میکردم صداش هنوز تو گوشم بود وجز صدای دکتر که تو سرم میچرخید صدای بوق ماشینا وشلوغی خیابون رو نمیشنیدم


دکتر-نسترن جان اول از همه چی بگم با حرفایی که زده شدمشکل جدی افسردگی یا بدبینی نداری بیشتر از همه نیاز به یه دردودل داشتی تایکم سبک بشی داشتن یک دوست خوب ومطمئن که فقط گاهی باهاش دردودل کنی خیلی مفیده حتی اگر کاری ازدستش بر نیاد


-تو احساس گناه میکنی واین احساس گناهت باعث گوشه گیریت شده یعنی میخوای با گوشه گیری خودت رو تنبیه کنی دوست بودن بایک پسر رو تایید نمیکنم ولی آدم جایزالخطاست سعی کم خودت رو ببخشی وبجای نگاه به نیمه خالی لیوان نیمه پرش رو ببین که چه تجربیاتی بدست اوردی


-خودت رو سرزنش نکن وبرای خودت ای کاش و اگر نچین با این کار بگذشته برنمیگردی و فقط باعث حسرت بیشترت میشه مهمترین مسئله ای که تو ازش قافلی وتوجه نداری اینکه اون پسر نتونست نقشه اش رو اجرا کنه و تو سالمی عزیزم


-به نظر من بدبینی که گفتی نسبت به مردها پیدا کردی واقعی نیست همه این ها تلقیناتی که به خودت میکنی که از دلت در مقابلشون محافظت کنی ودیگه بکسی دل نبندی بهتر به جای این افکار منفی که بعد ها تاثیر منفی تو زندگیت میذاره بهشون فرصت بدی خودشون رو ثابت کنند


-تو فامیل یا آشناهاتون مرد هایی ندارین که واقعا عاشق همسر وزندگیشون باشند


-چزا داریم شوهر خواهرم ،سامان به خاطر خواهرم خیلی سختی کشید یا پدرخودم که میدونم عاشق مادرمه و اممممم آهان دایی مادرم با اینکه همسرش تو جونی مرد هنوزم بهش وفا داره وازدواج نمیکنه


دکتر-خب دیدی خودتم با من موافقی که مردهای خوبی هم هستند که عششقشون رو ثابت کردن ،به صرف اینکه یکی بد بود نباید همه رو به یک چشم ببینی


تو همین فکرا بودم که چشمم به یک پالتو کرم قهوه ای خیلی شیک افتاد وقتی پرو کردم دختر فروشنده گفت واقعا بهت میاد دقیقا غالب تنته ،یک شال قهوه ای سوخته با گلهای کرم هم خریدم تا باهاش ست کنم


از مغازه که اومدم بیرون تصمیم گرفتم خانوادمم تو شادیم سهیم کنم برای مامانم یک شال زمستونی سرمه ای رنگ خریدم ،میخواستم برای بابا پلیور بخرم که با دیدن کیف پولم فهمیدم پولم کمه داشتم برمیگشتم از کنار یک مغاره لباس مردونه رد شد که قیمت لباسا رو زده بود قیمتاش مناسب بود رفتم تو وبا پولی که برام مونده بود یک کروات طوسی پررنگ با خطای نقره ای خریدم که با کت شلوار طوسی کمرنگش ست کنه


- سلام بر خانواده محترم


-سلام مادر خسته نباشی چقدر خرید کردی


بابا-سلام دخترم الان که سر برج نیست نکنه بانک زدی این همه ناپرهیزی کردی


-بابا اذیت نکنید دیگه


بابا-شوخی کردم باباجون حالا پول همرات بود


-بله عصری از کارتم پول برداشته بودم حالا مامان گل تا شما بازشون کنید میام


مامان-وای نسترن جان چقدر قشنگند بیا بپوششون ببینم


-مامان اون شال سرمه ای برای شماست


صورت دوتاشون بوسیدم وگفتم ببخشید این مدت اذیتتون کردم از این به بعد قول میدم بشم نسترن قبلی البته اگر نسترن قبلی رو بیشتر دوست دارید


مامان- قربونت بشم دخترم تو هرجور باشی ما دوست داریم


بعدش با خنده اضافه کرد


- قبلا شادتر بودی خب نسترن شادتر بیشتر باب دله


-مگه غذام که باب دل باشم


بابا-دستت درد نکنه دخترم همه خریدات قشنگند این کرواتم مال منه دیگه


-خب معلومه باباجون من کروات میزنم یا مامان


رفتم اتاقم پالتو رو با شال ونیم بوت کرمی که پارسال تو تغییر فصل خریده بودم واصلا استفاده نکرده بودم پوشیدم رفتم بیرون


مامان-چه خانمی شدی مبارکه خیلی بهت میاد


بابا نگام کرد و گفت


-حق نداری اینا رو بیرون بپوشی


-چرا مامان میگه خوبه قدشم تازانومه چرا نپوشم


بابا-این جوری بری بیرون کار دستمون میدی


مامان که متوجه منظور بابا شده بود گفت


-آره دیگه باید جهیزیت رو کامل کنم که همین روزاست که بری


بابا یه لبخند گرم زد با این که خجالت کشیدم البته یکم چون دیگه بیست ودوسالم بود وجایی واسه خجالت بیشتر نبود رفتم بوسیدمش وگفتم


-بابا کلک این جور که شما گفتید نزدیک بود غش کنم تمام ذوقم داشت کور میشد


بوی اسفند اومد مادرم طبق معمول برای چشم نظرداشت تو اشپزخونه واسه من اسفند دود میکرد

shiva joon
1390,04,18, ساعت : 22:07
صبح با باز شدن چشمام طرح یه لبخند هم روی لبهام شکل گرفت با توکل بر خدا از روی تخت پایین اومدم وقتی تو آینه دستشویی خودم رو نگاه کردم متوجه برق چشمام شدم که دوباره برگشته بود برق زندگی،با روحیه خوب رفتم سرکار
نسیم رو بیرون ساختمون شرکت دیدم که از ماشین رادین پیاده میشد
-سلام صبح بخیر عزززیززم
نسیم-سلام خانوم آفتاب از کدوم طرف دراومده امروز شارژی ولبخند به لبهای مبارک هست
بعد از این حرف به آسمون نگاه کرد
نسیم-امروز اصلا خورشید نداریم چه برسه آفتاب همش ابر سیاه
-از جای همیشگی در اومده بیا بریم کم زبون بریز
+++
- خانم صابر میشه ماشین حسابتون رو چند لحظه بدید
باز صدای آقای رستگار بود میخواستم اخم کنم وجواب سربالا بهش بدم که یادحرفای خانم روشن افتادم و برخلاف همیشه بجای اینکه اخم کنم یه لبخند زدم و گفتم
-البته بفرمایید
از لبخند ولحن خوبم تعجب کرد وهمینجوری نگام میکرد دیدم خیلی شکه شده برای اینکه از این حالت در بیاد گفتم
-بازم چیزی لازم دارید آقای رستگار
رستگار-نه ممنون
بیچاره مثل کسی که تو یه مسابقه مهم مدال طلا گرفته باشه از مهربونی من خوشحال شد وبا یک لبخند بزرگ سمت میز خودش رفت
نسیم-نه من میگم افتاب از یه طرف دیگه در اومده بگو نه چه عجب جوابشو درست دادی
-خوب دوست عزیزم ازم درخواست کرده
نسیم-زود تند سریع راستشو بگو من یک ماه دارم میگم باهاش درست رفتار کن محل نمیدی
بعدم به قیافه مشکوک بخودش گرفت وگفت
-همه چی به قرار دیروز مربوط میشه
یه چشمک زدم وگفتم
-زدی تو خال
نسیم-بازم نمیگی کجا بودی
-نمیشه بگم جیگر
نسیم-خب فقط بگو پای کسی در میونه
-نه دسته کسی در میونه
نسیم-لوس نشو بگو دیگه
-نه پا نه دست کسی در میون نیست خیالت راحت
نسیم-عیب نداره نگو مهم اینه که داری میشی نسترن سابق

shiva joon
1390,04,19, ساعت : 01:14
برگشتنی هم با رادین گرم احوال پرسی کردم نسیم که دید من روحیم خوبه دعوتم کرد جمعه برم خونشون
-نه نسیم جان جمعه روز استراحته ،خانواده میخوان استراحت کنند
نسیم- مامان اینا قرار برن خون رامین
رامین برادر بزرگترش بود که 10 سال پیش ازدواج کرده بود ویه پسر 8ساله به اسم سام داشت
-باشه شایدآاقای قدیری بخوان استراحت کنند
نسیم-میگم که میخوان برن خونه رامین
رادین-منظورشون منم
نسیم-چرا رادین رو آقای قدیری صدا میکنی
-خب چی صدا کنم فامیلیتون همینه دیگه
رادین-رادین صدام کنید
-آخه
رادین-یعنی من شما رو نسترن خانم صدا میکنم ناراحت میشد دوست دارید خانم صابر صداتون کنم
-نه خانم صابر خیلی رسمیه انگار هنوز تو شرکتم
رادین-خب منم همینجوری حس میکنم وقتی با نام فامیلم صدام میکنید
-چشم آقا رادین صداتون میکنم
رادین-بهتر شد
تو دلم گفتم بهتر شماره خانم دکترم به این بدم اخلاقش عوض شه چقدر خشک و مغروره مثل مجسمست نمیشه اینا رو مهربون تر بگه
نسیم-چی شد میای
-گفتم که شاید آقا رادین بخواد استراحت کنه
رادین-من جمعه با دوستام میرم کوه تا غروب نیستم
نسیم با هیجان گفت :اخ جون دوتایی تنها، چه شود
رادین-مگه میخواید چیکار کنید اینقدر ذوق زده شدی
نیسم با شیطنت گفت:بماند
اینجوری که نسیم گفت منم به خودمون شک کردم که میخواییم چیکار کنیم،با شیطنت نسیم آقای مجسمه نه آقای رادین خندید ولپ نسیم کشید،چه عجب اینم از این کارا بلده ؟
+++
چهارشنبه شب توی اتاقم داشتم فیلم غرور وتعصب برای بار چندم میدیدم ولی این دفعه حواسم اصلا به فیلم نبود صحنه های فیلم از جلو چشمم رد میشد ولی توی سرم اتفاقات امروز نقش میبست
باز نسیم رو پیچوندم رفتم مطب خانم دکتر تو این پنج روز به حرفاش خوب فکر کردم خودم بیشتر مطالبی رو که گفت میدونستم ولی نیاز داشتم کس دیگه ای بهم بگه تا از اون تاری که دور خودم تنیده ام رها بشم
- هنوز تو بخشیدن خودم مشکل دارم نمیتونم اشتباهم رو بپذیرم بااینکه به حرفاتون عمل کردم هنوزم کلافه میشم وآرامشم دوام نداره ولی خیلی بهتر شدم قبل از اینکه به آدما به دید بد ومنفی نگاه کنم دارم بهشون فرصت میدم دارم میشم مثل قبل با این فرق که زود اعتماد نمیکنم وحواسم رو بیشتر جمع میکنم
دکتر-خیلی عالیه، نسترن جان اهل نماز و عبادت هستی
-بودم ولی خیلی وقته نماز نخوندم
دکتر-عزیزم خدا سرچشمه آرامشه بهتر نیست خودت رو به این چشمه متصل کنی وآرامش بیشتری پیدا کنی به نظر من اول از همه نماز شکر بخون که نقشه پسره انجام نشد وتو سالمی چون مطمئناً اگر اتفاقی میفتاد ضربه روحی بدی میخوردی بعدش بخاطر اشتباهات ازخدا طلب بخشش کن ومطمئن باش ذات الهی دریای رحمته و خدا زود میبخشتت بعد سعی کن خودت رو ببخشی این دفعه موفق میشی بیشتر کلافه بودنت بخاطر دوری از خداست
-بله حق باشماست شاید کمی از کلافه بودنم برای همینه من قبل از این اتفاق نماز میخوندم ولی بعدش همه چیز وهمه کس رو مقصر میدونستم وشاید هم همون نیمه خالی لیوان میدیدم که شما گفتید
بعد از اینکه خونه اومدم نماز شکر خوندم وکلی با خدا دردودل کردم وچقدر سبک شدم نمیدونم چه جوری خودم رو از این آرامش محض دور کرده بودم

بچه ها شما که منت میذارید رمان میخونید چرا تشکر نیمکنیدباور کنید تشکراتون به آدم دل گرمی میده
اینم لینک نقدش بچه ها تو نقدشم شرکت کنید
یک نفس هوای تو |نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t242713.html#post2366257)
هم اکنون نیازمند نقدشما هستیم:-2-43-:

shiva joon
1390,04,20, ساعت : 00:27
این قسمت تقدیم میکنم بهmehrnoushbعزیز:-2-40-:
صبح جمعه یه پلیور خردلی با شلوار کتان مشکی پوشیدم
وبابا رو صدا کردم
-باباجون من حاضرم بریم
بابا-تا ماشین روشن کنم بیا بیرون
برای اینکه اولین بار بود خونه نسیم میرفتم یه بسته شکلات خریدم که دست خالی نباشم،جلو در خونشون پیاده شدم واز بابا تشکر کردم
بابا-غروب بیام دنبالت
-نه مرسی خودم میام
زنگ زدم، در باز شد یه حیاط بزرگ جلو روم بود بایه باغچه بزرگ که چندتا درخت میوه ویک درخت بید مجنون و چندین بوته گل که همشون خشک بودن و سمت دیگه حیاط دو تا ماشین پارک بود یکیش ماشین رادین بود اون یکی هم احتمالا برای پدرش بود ساختمون خونشون یک خونه ویلایی دوطبقه بود
نسیم خیلی خاکی برخورد میکرد فکرشم نمیکردم اینقدر پولدار باشند نسیم اومد استقبالم بسته شکلات گرفتم طرفش
-سلام ناقابله
-سلام ،عزیزی که آوردش قابله ،بیا تو
-رادین و مامان اینا که خونه هستند
نسیم-رادین نیست با ماشین دوستش رفته مامان اینا هم دوساعت دیگه میرن
-سلام خانم قدریری
-سلام نسترن جان فرح صدام کن
-چشم فرح جون صداتون میکنم
مادرش یه خانم با قد متوسط وتا حدودی چاق که لباس های قشنگی تنش بود چند تا النگو و انگشتر ویه گردنبند سنگین هم به خودش اویزون کرده بود
-سلام آقای قدیری ببخشید صبح زود مزاحم شدم
آقای قدیری-سلام چه مزاحمتی بیا تو دخترم
یه سالن پذیرایی بزرگ که یک دست مبلمان شیک ومجسمه های زیبا همراه یک تلوزیون بزرگ با سایر وسایل مثل سینما خانگی و...قرار داشت سمت چپش یه آشپزخونه بزرگ بود انتهای سالن هم یک راه پله چوبی قشنگ بود که میرسید به طبقه بالا چند تا در هم پایین پله ها بود که بعدا فهمیدم یکیش اتاق خواب پدر و مادرشه، اتاق نسیم ورادین طبقه بالابود هرطبقه هم مجزا سرویس بهداشتی داشت خونه ما نصف خونه نسیم اینا بود ما دو تا اتاق خواب داشتم با یک حال وآشپزخونه متوسط با این حال خونمون رو دوست داشتم
با دیدن سر ووضع زندگیشون از این که نسیم ماشین شخصی نداشت ومثل من با اتوبوس میومد تعجب کردم واسه همین آروم ازش پرسیدم
-نسیم توام ماشین داری
با این که آروم پرسیده بودم فرح جون سوالم رو شنیدوبه جای نسیم خودش جواب داد
-نه نداره از رانندگی میترسه وگرنه باباش بهترین ماشین براش میخرید نمیدونم میدونی یا نه باباش یه کارخونه کوچیک قطعات مکانیکی داره و...
بعدشم یک ساعت درباره پولو وضع خوبشون حرف زد من فقط با یک لبخند مصنوعی به حرفاش گوش میدادم وسرم رو به نشونه فهمیدن تکون میدادم از لحن حرف زدنش خوشم نمیومد یه حالت خاصی داشت
آخرشم گفت
-نسیم خیلی خاطر شما رو میخواد قبل دوستی با شما با آژانس یا تاکسی رفت وآمد میکرد ولی بعدش هرچی گفتم چرا باتاکسی نمیای میگفت میخوام با دوستم باشم دوستم براش سخته هروز کرایه تاکسی بده
نفهمیدم داشت ازم تعریف میکرد یاوضع پایین مالیمون رو به رخم میکشید از دست نسیم ناراحت شدم که جوری به مادرش گفته که انگار ما فقیریم،نسیم دستش رو انداخت دور گردنم و با لحن هشداری به مادرش گفت
-مامان،نسیم دوست عزیزمه
فرح جون به لحن نسیم توجه ای نکرد وادامه داد
-خوب شد رادینم محل کارش عوض شد الان خیالم از بابت نسیم راحت شد برای شما هم خوب شد نه؟
نسیم نذاشت جواب مادرش رو بدم ودستم رو گرفت و کشید سمت راه پله و رو به مادش گفت میریم اتاق من
توی راهرو طبقه بال نسیم به یک در کرم رنگ که یک حلقه گل صورتی روش بود اشاره کرد
نسیم-این اتاق منه وبغلی اتاق رادین واونم سرویس بهداشتی
درو باز کرد داخل شدیم اتاقش ترکیب رنگ قشنگی داشت ولی خیلی شلوغ بود تخت ومیز کامپیوتر یه کتابخونه که هرطبقش نصفش کتاب بود نصفشم عروسک ویک میز آرایش ویک مبل راحتی روبه روی یک تلوزیون کوچیک،خندیدم وگفتم
-نسیم جون فقط آشپرخونه کم داری تو اتاقت
نسیم-آره باید بگم بابا برام بسازه
اومد دوباره بغلم کرد
نسیم-نسترن از حرفای مامانم ناراحت نشو هیچی تو دلش نیست،من از خدامه با تو برگردم
-شاید تو دوست داشته باشی ولی انگار کسی دیگه راضی نیست
نسیم-این چه حرفیه مامانم منظوری نداشت ومطمئنم رادینم راضیه
-به مادرت در مورد وضع مالی ماچی گفتی
نسیم- به جون خودم هیچی فقط گفتم تو اتوبوس ترجیح میدی
-من نمیدونستم انقدر وضع مالیتون خوبه وگرنه نمیذاشتم همپای من اتوبوس سوارشی
نسیم-اره منم قبول میکردم نسترن بفهم دوست دارم تا حالا نشده یه دختر خیلی دوست داشته باشی
به شوخی گفتم
-نکنه ل.ز.ب.ی.ن.ی من خبر نداشتم
با صدای بلند خندید و آروم زد تو سرم وگفت
-دیونه من گفتم حس اونجوری بهت دارم ،فقط نمیدونم چرا انقدر دوست دارم برای اینکه فکر بد نکنی خانم منحرف مثل یه خواهر نه خواهر خیلی کمه خیلی خیلی بیشتر
چقدر این دختر عزیز بود اصلا به اخلاق وشخصیت خوبش نمیخورد همچین مادر از خودمچکری داشته باشه مادرش از اونا بود که فقط تا نوک دماغشون رو میبینند یه ذره دیگه پایین مینشستم معلوم نبود دیگه چی میخواست بارم کنه
همون لحظه صدای مادرش اومد
-نسیم چرا از دوستت پذیرایی نمیکنی همینجوری خشک وخالی نشستید اینجا که چی
رو به من گفت
-نسترن خانم راحت باش لباساتو در بیار ما هم الان میریم که شما راحت تر باشید
ازفکرام خجالت کشیدم شاید بقول نسیم هیچی تو دلش نیست که اون حرفا رو زد،بعد از ناهار دوباره برگشتیم اتاق نسیم وکلی حرف زدیم
نیسم- نسترن اهنگ بذارم برقصیم
-باشه بذار
سی دی آهنگ گذاشت تو کامپیوتر وصدای اسپیکراشم برد بالا اسپیکرای خیلی قوی داشت،بلند شدیم دوتایی یه قری به کمرمون بدیم ولی از بس اتاقش شلوغ بود جا واسه عرض اندام نداشت رو به نسیم با صدای بلند گفتم
-نسیم جا کمه
نسیم-چی میگی بذار این رو کم کنم
-نسیم یه جای خالی نذاشتی تواتاق نمیشه راه رفت چه برسه به رقص
نسیم-بریم سالن پایین اونجا اسپیکراش بهترم هست صدارو زیاد میکنیم
سی دی از کامپوتر درآورد گفتم
-آهنگ عربی هم داری
نسیم-مگه بلدی
-بله که بلدم شما آهنگ داشته باش من واست کولاک میکنم
نسیم-عزیزم وقت کردی یکم از خودت تعریف کن
-خب تعریفی هم هستم
رفتیم پایین سی دی گذاشت تو دستگاه خودشم رفت نشست رو مبل ومن رو نگاه میکرد منم شروع کردم رقصیدن ،بخاطر اینکه رقص پرتحرکیه خیلی گرمم شد پولیورم رو در آوردم زیرش یه تاپ دوبند پوشیده بودم موهام روهم با کلیپس جمع کردم بالای سرم وشالم برداشتم از زیر باسن به سمت کمر کج بستم وباز شروع کردم رقصیدن نسیم که با دقت رقصم رو نگاه میکرد یهو بلندشد دوید سمت راه پله ها برگشتم ببینم کجارفت که به لحظه طرح اندام مردی رو دیدم که خودش رو کشید سمت دیوار انتهای سالن نسیم هم رفت گوشه دیوار شکه شدم یعنی کی تو خونشون بود باباش که رفته بود کی بود که من رو تو این وضعیت دید صدای آهنگ مثل مارش نظامی رو اعصابم بود صداش رو قطع کردم نسیم هم همون لحظه اومد
-نسترن ببخشید رادین اومده خونه بریم اتاق من
دستشو کشیدم وگفتم
-مگه قرار نبود تا غروب نیاد،وای نسیم یعنی من اینجوری دید
-بیا حالا بریم بالا توضیح میدم
شال از دور کمرم باز کردم وپلیور هم تنم کردم ورفتیم بالا
-خب بگو
نسیم-میگه یکی از دوستاش حالش زیاد خوب نبود اوناهم زود برگشتند میخواست بره حموم بالا برای اینکه ما راحت باشیم و شاید بالا کار داشته باشیم اومد پایین فکر نمیکرد ماهم بریم سالن پایین و به قول خودش دیسکو راه بندازیم
-وای پس رقص من رو دید،خب چرا صدامون نکرد تا متوجه بشیم
نسیم-بیچاره چند بار صدامون کرد ولی صدای آهنگ خیلی زیاد بود ما نشنیدیم فقط چند لحظه اومد جلو تامن متوجه اش بشم
-من دیگه روم نمیشه تو چشای داداشت نگاه کنم
به شوخی گفت:نه بفرما توچشای داداشم نگاه کن
-اذیت نکن منظورم اینکه...
نسیم-بابا حالامگه چی شده لخت نبودی که تاپ تنت بو ددو دقیقه هم رقصت رو دید تو مهمونی های ما بدتر از این رو دیده تو در مقابلشون پوشیده ای بزرگش نکن
-خب من تا حالا اینجوری جلو کسی نبودم
دیگه تا غروب تو اتاق موندیم ونسیم گفت به روی خودمم نیارم اتفاقی افتاده اینجوری بهتره ،آماده شدم و اومدیم حیاط، داشتم با نسیم خداحافظی میکردم که با صدای رادین برگشتم طرفش این کی اومده بود تو حیاط
رادین-سلام
سرم انداختم پایین وسلام کردم ولی همون لحظه نسیم یکی زد تو پهلوم و یه چشم غره بهم رفت که یعنی قرار شد به روی خودت نیاری
-خدافظیتون تموم شد بریم
نسیم-کجا
-نسترن خانم برسونم دیگه شب شد یک ساعت اومدید حیاط دارید خداحافظی میکنید
چه حواسش به ما بوده پسره پررو
-مرسی راه نزدیکه خودم میرم
بی توجه به حرف من رفت درپارکینگ باز کرد وماشین برد تو کوچه ومن رو صدا کرد
-نسترن خانم منتظر شما هستما
نسیم-برو میرسونتت
-وای نسیم من همینجوری خجالت میکشم حالا باهاش تنها باشم
نسیم هلم داد بیرون و گفت
-نستررررررررررن
-خب باشه بابا رفتم خدافظ
نسیم-به سلامت با داداشم شیطونی نکنیا
پریدم سمتش که بزنمش ولی سریع دروبست رفت تو ،یکی زدم به در و بلند گفتم فردا که میبینمت حسابت رو میرسم
برگشتم دیدم رادین همینجوری داره به من نگاه میکنه اصلا یادم نبود رادین تو کوچست چه حرکات جلفی که امروز این از من ندید، رفتم سمت در عقب وبازش کردم که رادین گفت
-نسترن خانم جلو لطفا
-عقب راحترم
هیچی نگفت منم نشستم وراه افتاد دودقیقه نشده بود که با یه لحن مهربون صدام کرد
رادین-نسترن خانم
از آینه وسط نگام میکرد
رادین-متاسفم امروز سر زده اومدم خونه
منم از آینه به چشماش نگاه میکردم حین گفتم این حرف هیچ احساس تاسفی تو چشمهاش نبود بلکه چشماش برق هم میز د لباش رو نمیدیدم ولی از دوتاچین کوچیکی که کنار چشماش افتاد حدس میزنم لبخند رو لباش بود
بدون فکر بهش گفتم
-معلوم چقدر متاسفید
وای نسترن این چه حرفی بود زدی الان پیش خودش فکر میکنه تو داری بهش تیکه میندازی تو این فکر بودم که رنگ نگاه رادین مثل قبل خشک ومغرور شد وشیطنت چشماش رفت
رادین-منظور
برای اینکه سوتیمو درست کنم گفتم
-منظورم اینکه همین که من رو رسوندید یعنی متاسف بودید دیگه
رادین-نه هیچ ربطی نداره هرکس دیگه ای هم جای شما بود همین کار میکردم
ای نمیری که دودقیقه مهربونیت دوام داره اصلا نسیم اخلاقش به این خانواده نمیخوره دم در خونه پیادم کرد ازش تشکر کردم بیحوصله و زیر لب گفت خواهش میکنم فکر کنم از این که برق چشماشو تشخیص داده بودم دلخور شده بود

shiva joon
1390,04,21, ساعت : 11:30
ببخشید دیر شد دیروز از کلاس اومدم قسمت جدید تایپ کردم ولی ذخیره نشد مجبور شدم دوباره بنویسم شبم اینترنتم قطع بود:-2-30-:
-سلام سحر جونم خوبی
سحر-سلام دوست بی معرفت خودم چطوری
-بی معرفت منم یا تو
سحر-تو دیگه من چند بار زنگ زدم ولی تو
-باشه منم، خوبی؟ چه خبرا
سحر-خوبم ممنون خبر زیاده ولی نمیگم
-چرانمیگی؟ درمورد چی هست
سحر-درمورد خودم تلفنی نمیشه فردا بیا اینجا برات تعریف کنم
-میدونی که سر کار میرم تا بیام اونجا شب میشه تو بیا شبم بمون
سحر-باشه میام ولی توام سعی کن زود برگردی
&
-خب سحر میگی این خبرتو یا نه
با ابروش به مادرم اشاره کرد یعنی جلو مامانم نمیتونه حرف بزنه
-پاشو بریم اتاق من
از خداخواسته بلند شد رفتیم تو اتاق
-زود تعریف کن ببینم
سحر-یادته بهت گفته بودم یه پسر 4-5 ماه پیش بهم شماره داده بود
-نه یادم نیست اسمش چی بود
سجر-پوریا گفتم یک سال ازم برگتره دانشجو برق قدرته و تو شرکت عموش نیمه وقت کار میکنه
-آره یادم اومد ولی گفتی نمیخوای باهاش دوست شی
سحر-آره نیمخواستم ولی چند بار دیگه دیدمش.. اخه محل کارش نزدیک خونه ماست اونم باز ازم خواست باهاش دوست شم منم ازش بدم نیومده بود
-پس الان باهاش دوستی
سحر-آره دوستم خیلیم دوسش دارم راستش ازهمون دوسه هفته اول حسابی وابستش شدم پسر خوبیه ولی گاهی اذیتم میکنه اوایل خیلی باهام خوب بود خیلی بیرون میرفتیم الان یک ماه بندرت میریم بیرون جواب تلفنام هم گاهی نمیده نسترن میترسم با کسی دیگه دوست شده باشه از خودش میپرسم چرا اخلاقت عوض شده میگه هیچی ، تو زنگ میزنی باهاش صحبت کنی
-چی بگم بهش
سحر-بگوسحر ناراحته و دلیل رفتارش بپرس
-نمیگه به تو چه دخالت میکنی
سحر-نه نمیگه،نسترن خواهش میکنم
بعدم زد زیر گریه ،باورم نمیشد انقدر بهش فشار روحی اومده باشه که گریه کنه
-باشه زنگ میزنم حالا چرا گریه میکنی
سحر-این یک ماه خیلی کم محلی کرده من خیلی دوسش دارم واسم سخته.. وقتی منو نادیده میگیره
-باشه اشکاتو پاک کن زنگ میزنم ته توش درمیارم برات.. گوشیتو بده
سحر-نه با گوشی خودت زنگ بزن فکر نکنه پیش همیم اونجوری شاید چیزی نگه ...بهش بگو من اومده بودم پیشت باهات دردودل کردم الانم خبر ندارم تو بهش زنگ زدی
-نمیگه شمارش رو از کجا آوردم
سحر- بگو یواشکی از گوشیم برداشتی
-باشه ولی با گوشی توزنگ میزنم حوصله مزاحم تلفنی ندارم
صورتش جمع کرد وگفت
سحر-یعنی میگی از این پسراست که صدای دختر بشنوه مزاحمشون میشه
-نه منظوری نداشتم شماره اش رو بگو ...خودتم صدات در نیاد هیم اشاره نکن چی میگه
سحر-بذار رو اسپیکر
-نه صدا بره رو اسپیکر میفهمه جریان چیه
شماره گرفتم بعد را سه بوق گوشی جواب داد
-الو بفرمایید
-سلام آقا پوریا
پوریا-بله خودم هستم شما
-من دوست سحرم، نسترن
پوریا-بله خوبید نسترن خانم..سحر از شما واسم تعریف کرده با من امری داشتید
-بله مزاحم شدم درمورد سحر باشما صحبت کنم ،امروز خونمون بود و در مورد شما با من حرف زد سحر خیلی ناراحته میگه رفتار شما عوض شده ببخشید فوضولیه ولی میتونم دلیل کارتون رو بپرسم
پوریا-سحر گفته به من زنگ بزنید
-نه من خودم وقتی حال خرابش رو دیدم خواستم بفهمم جریان چیه که باهاش سرد برخورد میکنید
پوریا-نمیدونم بهتون بگم یا نه
-اگه میشه بگید شاید کمکی از دستم بر اومد
سحر گوشش رو چسبونده بود به گوشی وسعی میکرد صدای پوریا رو بشنوه حس کردم چیزی که پوریا تو گفتنش دودله شاید سحر بیشتر ناراحت کنه بخاطر همین بهش گفتم
-ببخشید چند لحظه گوشی
با دست جلو گوشی گرفتم وبه سحر گفتم بره بیرون پیش مامانم
سحر-نه میخوام ببینم چی میگه
-برو خودم بهت میگم
سحرسرشو داد بالا یعنی نه گفتم سحر نری میگم اینجا هستیا .... به ناچار رفت بیرون
-بفرمایید میشنوم
پوریا-سحر رفت بیرون
- سحر که اینجا نیست
پوریا-میدونم که هست گفته بود میاد پیش شما واگر الان برگشته بود زنگ میزد میگفت
تو دلم گفتم دختره خل ،همه چی گزارش میده بعد میگه دروغ بگو آبروم رو برد
-بله اینجا بود ولی الان بیرون اتاقه
پوریا-میدونید دلیل کارم چیه بزارید با یه مثال بگم تاحالا شده شیرنی بخورید که شیرینی زیادش دلتون بزنه سحر مثل اون شیرینی واسه من
-چطور دلتون میاد به همین راحتی بگید سحر دلتون رو زده،شما که زود دل زده میشید چرا وارد زندگیش شدید..
پوریا-ببینید من ازش خوشم میاد ولی دیگه سحر بیش از حد محبت میکنه،زنگ میزنه،ابراز علاقه میکنه خب هرچی ازحدش خارج شه دلزدگی میاره ...باور کنید از زور محبتاش نمیتونم نفس بکشم
- همه عاشق این هستند که بهشون محبت بشه حالا شما میگید
پوریا-محبتش از اعتدال خارج شده بهر حال دلیل کارم این بود بخودش که رک نمیتونستم بگم خواستم با رفتارم بفهمه حالا شما یه جوری بهش بگید ناراحت نشه
-باشه هرچند دلایلتون قابل قبول نیست ولی من باهاش صحبت میکنم ممنون ازاعتمادتون
پوریا-خواهش میکنم...راستش بنظرم شما منطقی ترید، سحر یه بارعکس شمارو نشونم داده
تو دلم گفتم خب چیکار کنم بپرسم چطور بودم؟ ولی بجاش گفتم
-با من کاری ندارید
پوریا-میشه گاهی زنگ بزنم باهم صحبت کنیم
-در مورد
پوریا-در مورد... در مورد آهان سحر دیگه
آره جون خودت منم که اصلا نفهمیدم منظور تو چیه
- فکر کنم چیزایی که باید میفهمیدم ،فهمیدم دیگه لزومی به حرف بیشتر نیست
پوریا-راستش صداتون خیلی گیراست میشه افتخار دوس...
نذاشتم حرفش رو کامل بگه ، واضح بود چه انتظاری داره پریدم تو حرفش وگفتم
-چه طور به خودتون اجازه میدید همچین پیشنهادی بدید همینجا این بحث تموم میشه من به سحر چیزی نمیگم شما هم نگید
بدون خدافظی گوشی قطع کردم دلم برای سحر میسوخت که عاشق همچین آدمی شده بود که به دوست خودش پیشنهاد بده...باید یه جوری بهش میگفتم کمتر ناراحت شه
-سحر ..سحر بیا
سحر-خب چی شد
-پشت در بودی
سحر-نه ولی تمام حواسم اینجا بود تا صدام کردی بیام تو، خب دلیل کاراشو گفت
-آره بشین میگم
سحر-بیا نشستم بگو دیگه من دل تو دلم نیست
- سحر یه چیزی میگم نارحت نشو این پسر ارزش این نداره محبتت رو پاش بریزی
سحر-یعنی دوسم نداره
-فقط از تو خوشش میاد ولی دوست داشتن رو نمیدونم
سحر-نه دوسمم داره خودش همون اوایل دوستیمون میگفت دوسم داره
-خودتم داری میگی اولیل دوستیتون، ببین به نظر من پسر زیاد خوبی نیست وممکنه با دخترای دیگه هم باشه
سحر- واسه چی این حرف میزنی
-اممم خب لحن حرف زدنش یه جوری بود در ضمن از حرفاش فهمیدم دوستی شما زیاد دوام نداره بهتر خودت باهاش بهم بزنی قبل از اینکه اون این کار کنه
سحر-نگفتم بگو چیکار کنم فقط دلیل رفتارش چیه
-دلیل رفتارش اینه که تو زیادی بهش گیر میدی زنگ میزنی واز این چیزا ببین پسرا وقتی میفهمن یه دختر دوسشون داره و کاملا در اختیارشه رفتارشون عوض میشه همه این جوری نیستند ولی خب پوریا از این دسته است انقدر خودتو بهش نزدیک کردی که اون چیزی واسه کشف کردن تو وجودت نمیبینه در ضمن آدم تنوع طلبیه اگر میخوایش سعی کن یکم خودتو عوض کنی وبراش دست نیافتنی باشی انقدر خودتو آویزونش نکن
معلوم بود از شنیدن حرفام نارحت شده ولی از من ناراحت میشد بهتر بود تا اینکه پسر باخفت دوستیشو باهاش بهم میزد ...اونشب کلی نصیحتش کردم ولی فکر نمیکنم عمل کنه چون دختر فوق العاده احساساتی بود
نصف شب با شنیدن صدای حرف از خواب بیدار شدم داشت آروم با پوریا حرف میزد حدسم درست بود که خودش رو عوض نمیکنه فقط براش دعا کردم پوریا ازش توقعات بیجا نداشته باشه !!!

شب با ادامه میام:-2-38-:

نقد رمان یک نفس هوای تو (http://www.forum.98ia.com/t242713.html#post2366257)

shiva joon
1390,04,22, ساعت : 00:26
بچه ها اگر واقعا رمان میخونید حداقل تو نقدش شرکت کنید من اینجوری مثل آرشام فکر میکنم شما از ستاد روحیه دهی نودوهشتیا هستید:-2-30-:

صبح بدون اینکه سحر از خواب بیدار کنم گونش رو بوسیدم واز خونه زدم بیرون...امروز تمام حواسم پیش سحر بود خیلی نگرانش بودم با شناختی که ازش داشتم میترسیدم کار دست خودش بده ..پوریا هم یکی مثل پژمان چه فرقی داشتند دوتاشون تنوع طلب وعشق وسیله ارضای نیازاشون میدونستند، بعد خانم دکتر میگه همه مردا مثل هم نیستند بازم افکار منفی داشت تو وجودم سلطه گری میکرد ولی نباید میذاشتم آرامشی که دوباره بعداز چند وقت بدست آورده بودم براحتی از دست بدم...باز به ساعت نگاه کردم 3:50 دقیقه یه پووووووووف بلند کشیدم... فقط 10 دقیقه از آخرین باری که ساعت نگاه کرده بودم میگذشت با بی حوصلگی دستمو تکیه گاه سرم کردم و وانمود کردم در حال انجام محاسبات هستم معمولا وقتی تو فکر وخیال میرفتم زمان زود میگذشت ولی امروز که حوصله هیچی نداشتم عقربه ها مثل عروسی که با ناز قدم برمیدارن واسه من ناز میکردند
دیگه نمیتونستم یک دقیقه دیگه هم به کاری که نمیکردم وانمود کنم دستام تو هم کردم گذاشتم رو میز و سرم گذاشتم رو دستام هنوز چشمام نبسته بودم که با صدای عصبانی و بلند آقای رستگار که از همون میز خودش صدام میکرد فوری سیخ نشستم سرجام
رستگار-خانم صابر بیاید اینجا
از دادی که سرم زد خیلی تعجب کردم آخه از وقتی که رفتام رو باهاش بهتر کرده بودم اونم مهربون تر شده بود البته همیشه با من مهربون بود ولی باز بیشتر تحویلم میگرفت واشتباهات کوچیکمو نادیده میگرفت بقول نسیم تابلو دوسم داشت...پسر خوبی بنظر میرسید قیافشم خوب بود ولی من حتی یه اپسیلون هم بهش علاقه نداشتم حالا با صدای عصبانی وبلندش اونم جلو همکارا شکه شده بودم وقتی دید همینجوری دارم نگاش میکنم واز پشت میزم بیرون نمیام دوباره صداش رفت بالا
رستگار-با شما بودم خانم بیاید اینجا
رفتم کنار میزش وایسادم
رستگار-شما این حسابهارو بررسی کردید
-بله
یه چشم غره اساسی بهم رفت وگفت:اینجوری
برگه رو ازش گرفتم نگاه کردم اه اه چه فاجعه ای از بس امروز حواسم پیش این دختره بود بدیهی ترین چیز اشتباه حساب کرده بودم.. آروم گفتم
-ببخشید الان تصحیح میکنم
با این حرفم دیگه از کوره در رفت وبا صدای بلندتر گفت
-چی ببخشم خانم اشتباه شما باعث شد من از صبح هرچی دفاتر حساب میکنم اشتباه در بیاد...چقدر بی دقتی
برگشتم دیدم خانم ستوده و رضوی وآقای سروش ونسیم دارند نگامون میکنن خیلی بهم برخورده بود انتظار نداشتم انقدر شلوغش کنه... کسی که همیشه ازم طرفداری میکرد حالا داشت اشتباهات گذشتمم بروم میاورد... حس کردم اشک تو چشمام حلقه زد نمیخواستم جلوش مثل یه بچه که به خاطر اشتباهش اشک میریزه ومنتظر بخششه جلوه کنم..اون حق نداشت اینجوری باهام برخورد کنه حتی اگر اشتبام بزرگتر بود برگه ها ودفتر حساب شرکت مهرگستر از روی میزش برداشتم وقبل از اینکه حلقه اشک از حصار چشمام خارج بشه رومو ازش گرفتم ویه نفس عمیق کشیدم وگفتم
-خودم درستش میکنم حتی اگه تا شب طول بکشه
بازم سنگینی نگاهشون روم بود، فقط نگاه نسیم نگران بود بقیه مثل اینکه موضوع جالبی میبینند، نگاه میکردند ... لیوان آبم که همیشه رو میزم بود برداشتم وهمون آبی رو که از ظهر نصفش رو خورده بودم سرکشیدم یه نفس دیگه کشیدم تا آروم بشم نباید اجازه میدادم اشکام بریزه خودکار تو دستم محکم فشار دادم تا تمرکز پیدا کنم برگه رو جلوم گذاشتم هنوز نصفه صفحه رو هم حساب نکرده بودم که پاهای یه مرد کنار میزم دیدم خودش بود... بی توجه بهش به کارم ادامه دادم
با صدای مهربون وتقصیرکارانه گفت
رستگار-خانم صابر
اصلا تکون نخوردم یعنی اصلا نشنیدم که صدام کرده
رستگار –خانم صابر یه چند لحظه لطفا
بدون اینکه تو موقعیتم تغییری بدم گفتم
-بله
خیلی آروم طوری که کسی نشنونه گفت
رستگار-میشه نگام کنید
-کارتون بفرمایید
رستگار-حالا اشتباهی که شده اشکال نداره ،نمیخواد تنهایی حساب کنید کمکتون میکنم
دستش رو دراز کرد دفتر حساب شرکت مهرگستر بر داره که دستم گذاشتم رو دفتر
-نه اشتباه خودمه،خودم درستش میکنم
باصدای آرومتراز قبل گفت
-نسترن معذرت میخوام
با شنیدن اسمم ناخواسته سرم بالا آوردم وبه صورتش نگاه کردم قیافش خیلی درهم بود مثل آدمایی که منتظر قصاصاً و انتظار بخشش ندارند... وقتی دید نگاش کردم گفت
-ببخشید یه لحظه داغ کردم خب از صبح هرچی حساب میکردم هیچ کدوم از حسابا بهم نمیخورد کلافه شده بودم برای همین صدام رفت بالا
-باشه منم گفتم اشتباهم درست میکنم
رستگار-باهم درستش کنیم
-لازم نکرده خودم میتونم ایندفعه حواسم جم میکنم
تو دلم گفتم لیاقت احترام نداشتی ...باز شده بودم نسترن قبل که باهاش خوب برخورد نمیکرد خودشم حس کرده بود که با این کارش دوباره من باهاش بد میشم ولی کاری از دستش برنمی یومد اونم جلو 4 جفت چشم که زل زده بودند به ما، یه نگاه غمگین بهم کرد رفت سمت میز خودش وکلافه سرش گرفت بین دستاش
نسیم-کمکت کنم
-نه تا یک ساعت دیگه تموم میشه
نسیم –نیم ساعت دیگه باید بریم بزار کمکت کنم یا بقیش رو بزار فردا
-نه کمکم میخوام نه میذارمش فردا
نسیم-کل شق
سعی میکردم زودترکارم رو تاپایان ساعت اداری تموم کنم حالا که نیاز به زمان داشتم عقربه ها دو مارتون گذاشته بودند ونیم ساعت مثل یک ثانیه برام گذاشت
نسیم-جمع کن بریم
-تا تموم نشه نمیام تو برو بسلامت
رستگاری-خانم صابر بقیش رو بذارید فردا
-نمیخوام شما برید
حالا که جز نسیم کسی تو اتاق نبود بی خجالت دفتر از زیر دستم کشید وگفت
-بسه دیگه،من اشتباه کردم نباید سرتون داد میزدم فردا جلو همه همکارا ازتون عذرخواهی میکنم ..فقط خواهش میکنم اینجوری رفتار نکن
یه لحظه دلم براش سوخت،خب تو کار ما اشتباه پیش میومد وحتی گاهی رئیس یامسئولا با کارمندا تند برخورد میکردند ولی از عذر خواهی بعدش خبری نبود با اینکه از کارش ناراحت بودم ولی دلم نمیخواست غرورش رو جلو جمع بشکنه
-نیاز به عذرخواهی نیست باشه بقیش رو فردا انجام میدم
وسایلم جمع کردم وبا نسیم از شرکت خارج شدیم خودش رو به ما رسوند وصدام کرد
-خانم صابر
ایستادم ببینم باز چی کارم داره
رستگار- منو بخشیدید
بدون اینکه جوابش رو بدم دست نسیم کشیدم وسوار ماشین رادین شدیم
رادین-سلام همکارتونه
-سلام بله مسئول بخش ماست
نسیم-سلام دادشی ببخشید معطل شدی
رادین –اشکال نداره
نسیم- بدجوری چزوندیش نسترن
-از تو دیگه توقع نداشتم این حرف بزنی،اون حق نداشت اونجوری برخورد کنه
رادین-جریان چیه؟
این دیگه چی میگه این وسط،هیچ وقت به حرفای من ونسیم کاری نداشت مگه اینکه کلی صحبت میکردیم
-چیز خاصی نیست
نسیم-حق که نداشت میتونست یه جور دیگه بگه منم تعجب کردم اونم با تو اگر با خودم بود کمتر تعجب میکردم ولی نسترن تو نگاهش نمیکردی باور کن گفتم الانه که از زور ناراحتی یاسرش بکبونه به دیوار یا بیاد به پات بیفته
-حقش بود
نسیم-اینجوری نگو دلم براش میسوزه
-مواظب باش یه وقت دلت جزغاله نشه
رادین با این حرفم زد زیر خنده وگفت:
-بابا به منم بگید ،جریان جالبی باید باشه کی میخواست سرش بکوبه دیوار
واقعا اینو امروز کم داشتم از دو سه روز پیش که جوابش اونجوری داده بودم واسه من رفته بود تو لک ولی معلوم نیست چی شده امروز شارژ بود وخودش مینداخت وسط بحث ما
نسیم-هیچی بابا،نسترن امروز تو یکی از حسابها اشتباه میکنه آقای رستگار بعد کلی کلنجار رفتن با حسابها میفهمه اشتباه از نسترن سرش داد میزنه بعدم خودش به غلط کردن میفته که بانو از تقصیرش بگذره ولی بانو خیال نداره ایشون عفو کنه

رادین-راست میگه شما اشتباه میکنید اون میاد معذرت خواهی
به چشماش نگاه کردم شبیه چشمای نسیم بود ولی یه چیزای کوچولویی تو چشماش بود که حس میکردم از چشم اون توقلب من میریزه چشم ازش گرفتم وسعی کردم سوالش رو تو ذهنم بیارم چی پرسیده بود..اون نقطه های کوچولو تمرکزم رو بهم زده بود نسیم بجای من جواب داد
-آخه جریان داره
رادین-چه جریانی ؟حالا کی هست آقای رستگار
نسیم-همین بود که دیدی
رادین با لحن بامزه ای گفت:عجب بابا تا پایین شرکتم داشت عذر خواهی میکرد
نسیم-آخه این آقای رستگار..
نمیخواستم جریان علاقه رستگار به من رو رادین بفهمه برای همین آروم دستم روبردم جلو بازو سمت راستش رو که تو دید رادین نبود بشگون گرفتم که صدای آخش رفت بالا
رادین-چی شد
نسیم-هیچی
سرم بردم نزدیک صندلیش و گفتم
-گرفتی نسیم
نسیم-آره بابا گرفتم،دیونه فکر کنم جاش کبود شه
رادین-داشتی میگفتی
نسیم-مثل اینکه مجوز گفتنم باطل شد
چه عجب دیگه سوال پیچمون نکرد تکیه ام رو دادم به پشتی صندلی وسعی میکردم به آینه وسط نگاه نکنم عجب روزی بود امروز هنوز جریان دوستی سحر با پوریا وپیشنهاد دوستی پوریا روهضم نکرده بودم که با تغییر رفتار رستگار و رادین مواجه شدم
نسیم-نسترن8 اسفند تولدمه میخوام جشن بگیرم توام دعوتی از الان گفته باشم حق نداری بگی نه
-باشه میام یعنی دوهفته ونیم دیگه آره؟
نسیم-آره ولی چون هشتم دوشنبه است من جمعه جشن میگیرم که همه بتونن بیان
-آره جمعه خوبه میام...آخ نسیم دیدی داشت یادم میرفت منم قرار بود دعوتت کنم مامانم سفره نذر داره گفت تو ومامانتم دعوت کنم
نسیم-باشه به مامان میگم حالا کی هست
-پنج شنبه همین هفته ساعت 4 ولی تو زودتر بیا
رادین-من دعوت نیستم
-شرمنده ولی اینجور مراسما معمولا فقط خانوما هستند

نقدرمان یک نفس هوای تو (http://www.forum.98ia.com/t242713.html#post2366257)

shiva joon
1390,04,23, ساعت : 02:06
******
-مامان من خستم تازه یک ساعت از سرکار برگشتم ولش کن دیگه..خرما به اندازه کافی هست شمع هم روشن نکنیم حالا
مامان-برو مادرجون اون دو تارو نخوام بقیه وسایل لازم دارم
-دیشب میگفتید بابا از مغازه میاورد
مامان-یادم رفت،من که نمیتونم برم مهمونا الان میرسند منم هنوز کارم تموم نشده
-منم به نسیم گفتم زود بیاد
مامان یکم عصبی شد وگفت
-10 دقیقه راهه بجای اینکه وایسی بامن چونه بزنی الان رسیده بودی،ببین یکاری میکنی حلوا خراب شه
در حالی که پامو میکوبوندم زمین وزیر لب غر غر میکردم رفتم سمت اتاقم و کاپشن دم دستیمو برداشتم وبی حوصله اماده شدم ...همون لحظه که در حیاط بستم ماشین رادین جلو خونمون ترمز کرد باسر به رادین سلام دادم...نسیم به همراه مادرش از ماشین پیاده شد بعداز سلام و روبوسی گفتم
-شما بفرمایید داخل من چند تا خرید کوچیک دارم الان میان
نسیم-منم باهات میام
-نه عزیزم مادرت اولین بار میاد منزلمون زشته تنهاشون بزاری
زنگ در زدم و از اف اف به مامان گفتم
-مامان نسیم ومادرشون تشریف آوردند
مامان-خوش اومدید بفرمایید
در باز شد از رادین خدافظی کردیم و من همراه نسیم ومادرش تا ورودی خونه رفتم وقتی دوباره برگشتم هنوز ماشین رادین جلو در بود نگاهش کردم که گفت
-بفرمایید میرسونمتون
-نه مزاحم نمیشم همین سوپر سرکوچه میرم
رادین-نسترن خانم من نمیدونم چرا همیشه انقدر تعارف میکنید خواهش میکنم سوار شید
عجب گیری داده بود باز رفتم سمت در عقب که مثل سری قبل صدام کرد
-نسترن خانم جلو لطفا
با گفتن حرفش در جلو رو هم باز کرد منم تو رودربایستی موندم ورفتم جلو نشستم ولی یکم معذب بودم از آینه بغل خودمو دیدم حقش بود یه نیشگون از خودم میگرفتم که با این سر و وضع اومده بودم بیرون قیافم که خسته وبی آرایش وتیپمم که افتضاح واقعا کهنه تر ازاین کاپشن نداشتم کاپشنم کهنه نبود ولی اون لحظه بنظرم ضایع ترین لباسم بود
سر کوچه کنار سوپرمارکت ایستاد
رادین-همینجاست
-بله ممنون منو رسوندید خدافظ
رادین-منتظر میمونم برسونمتون دم خونه
-ممنون ، دیگه خودم میرم
یه لبخند زد وگفت
-میدونی از دست این تعارفات دلم میخواد موهامو دونه دونه بکنم
از تصور اینکه داره موهای خوش حالتش رو میکنه خندیدم
رادین-مطمئن باش اگر واسم زحمت بوداصلا نمیگفتم
-باشه پس چند لحظه
بادو دست پر از نایلون از مغازه اومدم بیرون توماشین نگاه کردم سرشو تکیه داده بود پشتی صندلی وچشماشو بسته بود بزور یکی از دستامو با نایلون بالا آوردم و زدم به شیشه،فوری در برام باز کرد سوار شدم
رادین-این همه خرید داشتی انقدر تعارف میکردی
-خودمم نمیدونستم انقدر زیاد میشه
-خب اینم خونتون
-مرسی حیف نمیشه الان دعوتتون کرد داخل ولی یه روز با نسیم جون بیاید تا جبران زحمت کنیم
یه نگاه مهربون کردکه باعث شد باز اون نقطه های کوچولو از چشماش تو قلب من بریزه ولی فقط یه لحظه بود دوباره حالت نگاهش عادی شد وگفت
-خواهش میکنم وظیفه بود
از ماشین پیاده شدم وخدافظی کردم
گاز ماشین گرفت رفت هنوز داشتم مسیر رفتنش رو نگاه میکردم که صدای زن عموم اومد
-کجایی دختر
-سلام زن عمو همین جام
زن عمو-چی نگاه میکنی از اون دور دیدیم چند دقیقست زل زدی به خیابون
چند دقیقه ..چرا اینجوری شده بودم اون نقطه های کوچولو ذهنم درگیر کرده بود
زن عمو-باز که رفتی تو هپروت دستات خسته نشد با اینهمه وسیله
-ببخشید زن عمو بفرمایید بریم داخل
بعد مراسم به مامان کمک میکردم که زودتر خونه رو جمع وجور کنه
مامان-نسیم چه دختر خوب وخانومیه
-آره مامان خیلی ماهه
مامان-مادرشم خانم خوبی بود فقط یکم...نسترن وضع مالیشون چطوره
-چرا میپرسید
مامان-نمیخوام غیبت کنم ولی مادرش یکم خودش میگرفت و طلاهای تو دستش رو هی ... اصلا ولش کن
-وضع مالیشون خوبه باباش کارخونه قطعات مکانیکی داره
مامان-اسم دادشش چی بود همین یه برادر داره
-نه 2 تا داره رادین و رامین
زن عمو که تاحالا داشت به صحبتهای ما گوش میداد گفت
-چرا اسم دخترشون فقط فرق داره دختره فقط اسمش با نون شروع میشه
آروم به مامان گفتم باز زن عمو کاراگاه بازیش شروع شد
زن عمو-تو نمیدونی چرا
-چرا میدونم نسیم واسم تعریف کرده وقتی که مادرش سر اون حامله بوده دوران بارداریه سختی داشته ویه جورایی استراحت مطلق بودش دوتا پسر کوچیکم داشت اون موقع ها هنوز انقدر پولدار نبودند بخوان پرستار تمام وقت بگیرن یه عمه داره به اسم هانیه اون موقع 5 سال بود ازدواج کرده بود ولی بچه دار نمیشد تو اون دوران عمش به مامانش رسیدگی میکرده مادرشم برای همین میگه اسم نسیم عمه اش انتخاب کنه
زن عمو-چه جالب الان عمه خودش بچه داره
من ومامان یه نگاه معنی دار بهم کردیم
-بله 6سال بعد بعداز کلی مداوا بچه دار میشن
دیگه زن عمو چیزی نگفت وبعد از تمییز کردن پذیرایی 3تا چایی ریختم بردم تو سالن
زن عمو-دستت درد نکنه
رو به مادرم کرد وگفت راستی زهرا چقدر امروز آذر( همون عمه بابام)نسترن جون نسترن جون میکرد هرکی ندونه فکر میکرد چقدر نسترن دوست داره
مامان-خب آذر همیشه نسترن دوست داشته
زن عمو-اگه دوست داشت چرا باقضیه خواستگاری شروین با نسترن مخالفت کرد
مامان-قضیه خواستگاری چیه
زن عمو- شما نمیدونید عروس بزرگش بهم گفتا باور نکردم
بعد یه حالت بامزه بخورش گرفت مثل یه گاراگاه حرفه ای که چیز مهمی کشف کردند و حالا میخوان پرده از حقیقت بردارند با آبو تاب جریان تعریف کرد من که از شنیدنش شکه شدم از این که شروین تا این حد به من علاقه داشته ومن این چند سال اشتباه نکردم خوشحالم شدم باورم نمیشد شروین بخاطر من چند ماه با خانوادش درگیر بوده ولی عمه وکلا خانوادش با انتخاب من مخالف بودند اونم به دلیل مسخره که من بدرد پسرشون نمیخورم وبه شروین گفته بودند حاضرند هرکسی بگیرند الا من و خیلی زودم براش زن گرفتند این حرفشون خیلی واسم سنگین بود مگه من چه ایرادی داشتم که به پسرشون نخورم تازه باید از خداشونم بود... اونشب زن عمو با گاراگاه بازیش باعث شد جواب سوالمو بگیرم که علاقه شروین بازی وتوهم خودم نبود این که واسه من جنگیده حس خوبی بهم میداد ولی دلایل مسخره عمه واقعا ناراحتم کرده بود تصمیم گرفتم دیگه بهش روی خوش نشون ندم از آدمای دو رو بیزارم............

shiva joon
1390,04,24, ساعت : 20:50
ببخشید دیر شد:-2-37-:
این هفته بقدری سرم شلوغ بود که فقط یه بعداز ظهر تونستم برای خرید برم بیرون ، برای کادو نسیم یه نیم ست نقره ویه روسری خوشگل خریدم ولی هرچی برای خودم دنبال لباس مناسب گشتم کمتر پیدا کردم اگر مهمونیش مختلط نبود لباس مجلسی قشنگ زیاد داشتم ..چند بار دیگه پاساژ گشتم ولی لباسی که چششمم رو بگیره پیدا نکردم تصمیم گرفتم کت دامن سفید مشکیم رو که 6 ماه پیش برای عروسی دختر عمم خریده بودم بپوشم
نمیدونم برای بار چندم رفته بودم جلو آینه تا از ظاهرم مطمئن شم پالتمو وشال جدیدمو پوشیده بودم و موهامو بعداز کلی اتو کشیدن به صورت کج گذاشتم وبقیش رو با کلیپس بزرگ بالای سرم جمع کردم آرایشمم خیلی لایت بود یه مداد گوشه چشمم کشیده بودم که با حالت موهام خیلی بهم میومد
کت دامن وصندل سفیدم همراه کیفم برداشتم واز آینه دل کندم بابا منو خونه نسیم رسوند... تولد از ساعت 6 شروع شده بود وارد سالن شدم... چقدر جمعیت60-70 نفری میشدند نسیم از بین تعدای که میرقصیدند ردشد وخودشو به من رسوند بغلم کرد ..خیلی خوشگل شده بود دکلته بنفش که تا روی زانو هاش بود ویک کت کوتاه حریر بنفش که لختی بدنش کمتر جلوه میداد پوشیده بود موهاشو مدل جمع شینیون کرده بود که کلی خوشگلش کرده بود همزمان با هم گفتیم:خوشگل شدی
-من یا تو ،نسیم خیلی ناز شدی
نسیم-مرسی ولی توام کم جیگر نشدی با اینکه زیاد آرایش نکردی ولی خیلی جذاب تر شدی چرا سرکار میای یکم آرایش نمیکنی
به شوخی گفتم
-همینجوری دردسر دارم
نسیم-آره جای رستگار خالی اینجوری میدیدت که غش میکرد
-برو اتاق من لباست رو عوض کن بیا
دامنم تا مچ پام بود بخاطربلندیش قدم روکشیده تر نشون میداد صندلم که هفت سانت پاشنه داشت پام کردم توآینه قدی اتاق نسیم خودمو نگاه کردم عجب خوش قدو بالا شده بودم روسری رو سرم مرتب کردم وازپله ها اومد پایین از همونجا فامیلشون با یه نگاه از سر گذروندم معلوم بود فامیل متمولی داره ،یسریشون لباسای خیلی بازی پوشیده بودند چندتایی هم مثل من لباسشون پوشیده بودبا روسری یا شال، هرچند تعداد شون7-8 تا بیشتر نبود ولی از اینکه تنها فردی نبودم که تو اون جمع روسری سرشه خوشحال شدم
کل سالن بزرگشون رو خالی کرده بودند ودور تا دورمیزو صندلی چیده بودند و وسط یه میدون رقص درست شده بود نسیم اومد پیشم منو به چند نفری معرفی کرد وبرد سمت یه میزو صندلی که دید خوبی به میدون رقص داشت وخودشم کنارم نشست
-نسیم چقدر پسر دارید تو فامیلتون
نسیم-آره فامیل ما تعداد پسراش بیشتره البته قابل تورو ندارند
با خنده گفتم
-دستت درد نکنه پس برگشتنی 4-5 تا خوشگلشون جدا کن ببرم
از کنارم صدای یه پسر اومد
-منم میتونید ببرید
من ونسیم با تعجب برگشتیم سمت پسره که صندلی کنار من نشسته بود ونه تنها به مکالمه ما گوش میداد بلکه اظهار نظرم میکرد
نسیم-سپهر به حرفای ما گوش میدادی
سپهر-درگوشی که حرف نمیزدید منم گوشام تیزه حتی تو این صدای بلند، حالا معرفی نمیکنی
نسیم- دوست عزیزم نسترن وایشون هم پسردایی شیطونم سپهر
سپهر-هم شیطون هم خوشگل ...حالا منو با خودتون میبرید
-جان؟
سپهر-بابا خودت گفتی 4-5 پسرخوشگل فامیل نسیم میخوای با خودت ببری
تا اومدم جوابش بدم یه صدای دیگه اومد
-کی از پسر خوشگل حرف زد منم هستم
نسیم-امیر تو دیگه چی میگی
پشت چشم نازک کرد و یه حالت خنده دار بخودش گرفت
امیر-یعنی میگی من خوشگل نیستم دخترعمه
نسیم-چرا هستی ،حالاکه تقاضا داره زیاد میشه آقایون آخر ساعت یه قرعه کشی میزاریم هرکی اسمش در اومد میدیم نسترن باخودش ببره حالا برید اونور
-بابا عجب فامیلی داریا
رفتم دوتا صندلی اونور تر نشستم که سپهر دوباره اومد کنارم وگفت
-اجازه میدی کنارت بشینم
یه نگاه بهش کردم صورت بامزه ای داشت
-چون این بار اجازه گرفتی بفرمایید
نسیم بعداز چند دقیقه رفت وسط برقصه به رقص ظریف نسیم نگاه میکردم که یه آقایی رفت کنارش که خیلی شبیهش بود از سپهر پرسیدم
-آون اقایی که با نسیم میرقصه رو میشناسید
سپهر-آره رامینه دیگه داشش بزرگش
با گفتن اسم رامین یاد رادین افتادم تو این نیم ساعتی که اومده بودم ندیده بودمش یعنی تو تولد خواهرش شرکت نمیکنه...
با سپهر مشغول صحبت بودیم که نسیم اومد سمتم دستم رو گرفت وکشید
نسیم-پاشو بیا یکم باهم برقصیم
-عزیزم میدونی که نمیرقصم
نسیم-تولدمه باید برقصی
به شوخی گفتم
-اخه میترسم برقصم مجبور شید آمبولانس خبر کنید
نسیم-آمبولانس واسه چی
-خوب نرقصیده واسم غش وضعف میکنند برقصم حتما لازم میشه دیگه
-مطمئنید؟
صدای رادین بود با سرعت سرم چرخوندم سمتش صندلی کناری سپهر نشسته بود چطور متوجه حضورش نشده بودم خیلی ناز شده بود یه کت اسپرت سفید با تیشرت جذب مشکی که عضلات سینش روبخوبی نشون میداد وجین مشکی پوشیده بود صورتشم سه تیغ کرده بود عجیب تو دل برو شده بود خوب شد نسیم دستم رو دوباره کشید همین باعث شد نگامو از رادین بگیرم
نسیم-نسترن بیا دیگه
یه نگاه معنی دار بهش کردم اونم از نگاهم همه چیز گرفت
نسیم-خب باشه نرقص ولی اینجوری نگام نکن دلم رفت
خوبه از قبل باهاش هماهنگ کرده بودم که جلو مردا نمیرقصم باز میاد کار خودش میکنه وهی جلو پسرا تعارف میکنه
رادین-جواب منو ندادید
نمیدونم داشت تیکه مینداخت وبه اون روز که خونشون رقصیده بودم اشاره میکرد که یعنی من رقصتو دیدم غش وضعف نکردم یا منظور دیگه ای داشت منم کم نیاوردم حالا منظورش هرچی بود
-بله مطمئنم... یه چشمش رو که دیدی
سپهر-شما واسه رادین رقصیدید
خدا مرگم بده هیکل به این گندگی که وسط مانشسته نمیبینم که هرچی تو ذهنم میاد میگم
-نه اصلا منظورم یه چیز دیگه بود
به رادین مظلوم نگاه کردم که قضیه رو تعریف نکنه بابت اونروز خجالت میکشیدم ولی نمیدونم چطور به خودم جرائت داده بودم بهش اشاره کنم ،رادین نگاهمو خوند وچیزی نگفت
سپهر-راستی رادین کجا بودی
رادین-رفته بودم کیک از شیرینی فروشی بیارم
همون لحظه یه پسر اومد سمتم وگفت
-نسترن خان شمایید
-بله خودم هستم
-منم واسه قرعه کشی بزارید تو لیستتون
این دیگه چی میگه لیست چی؟ فقط با استفهام نگاش کردم که خودش گفت
-ارسلان هستم پسر عمه نسیم ..پارتی بازی هم نداریما نکنه سپهر و رادین انتخاب کردین
فقط براش سر تکون دادم یعنی نه،اینا دیگه کین یه شوخی منو نسیم چه بزرگش کرده بودند وهمه جا پیچیده ارسلان رفت ،هنوز تو فکر اون بودم که یکی دیگه اومد وخودش رو معرفی کرد ورفت سپهر داشت با خنده نگاه میکرد ولی رادین که از جریان چیزی نمیدونست یه اخم خوشگل انداخته بود بین ابروهاش
رادین-نسترن موضوع چیه..سپهر بیا اینجا بشین
جاشو با سپهر عوض کرد واومد صندلی کنار من نشست
-جریانی نیست من نمیدونم چی میگند
سپهر-خودتون قرار شد قرعه کشی بزارید اگه از اول منو انتخاب میکردی الان راحت بودی
دستم برای نسیم تکون دادم اومد پیشم گفتم
-نسیم جریان چیه انگار تمام پسرای فامیلتون از شوخی ما خبر دارند
نسیم-آره تقصیر این امیر درد گرفتست رفته بهمه گفته تازه چند نفرم به من گفتن اسمشون تو اون لیست کذایی بذارم..ناراحت نشو شوخیشون گرفته یه سوژه واسه شیطنت پیدا کردند
بالبخند گفتم
-نه نارحت نشدم ولی عجب جریانی شدا
رادین که هنوز اخم رو صورتش بود گفت:
ادامه فردا میزارم:-2-38-: