PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان یک نفس هوای تو | شیوا کاربر انجمن


shiva joon
۹ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۱۴ بعد از ظهر
سلام به دوستان رمان خون خودم:-2-40-:
منم بادیدن این شور واشتیاق بچه ها تصمیم گرفتم یه رمان بنویسم چند سال پیش سعی کردم ولی نوشتن واسم سخت بود ولی
این سایت خوب وبچه ها بهم انگیزه دادن
چون اولین رمانیه که مینویسم نمیدونم کارم چطوره پس اگر زحمتی نیست بخونیدش و نظرتونو خصوصی بهم بگید که ادامه بدم یا نه
خواهشا اگر خوب نیست بگید که منم الکی روش وقت نذارم



به نام خدا

یه نگاه به اطرافم انداختم اصلا نمیدونستم کجام پاهام دیگه بیشتر از این قدرت نداشت چندساعتی بود که تو خیابون راه میرفتمو اشک میریختم انگار تازه چشام باز شده بودو دنیارو با همه زشتی هاش میدیدم دیدن پژمان تو اون وضعیت مثل این بود یکی سیلی محکمی بهم زده باشه تا از خواب بیدار شم وبفههم دنیا جای قشنگی نیست بازم اشکام شروع به باریدن کرد به زمان حال برگشتم باید زودتر خودمو به خونه میرسوندم با یه دست اشکهای مزاحم را که باعث تاری دیدم میشد پاک کردم وبا دست دیگم کیفم رو شونم ثابت کردم وشروع کردم به دیویدن تا سر یه کوچه دویدم یه لحظه ایستادم تا ببینم کجام همه جا تاریک بود با کمی دقت متوجه یا ایستگاه اتوبوس که تو فاصله چند متریم بود شدم.گوشه ای از صندلی ایستگاه نشستم وزیر لب به پژمان لعنت میفرستادم اصلا حواسم به هیج جا نبود که یکی از پسرایی که تو ایستگاه منتظراتوبوس بود اومدروبروم ایستاد

-خانم حالتون خوبه؟کمکی از من بر میاد

یه لحظه ترسیدم آخه هم تو فکرو خیال بودم هم انتظارشو نداشتم بیاد باهام حرف بزنه حتما قیافم خیلی داغونه که امده جلو ازم سوال میپرسه با این حال خودمو جمع وجور کردم وگفتم

-نه ممنون چیزی نیست

اونم یه نگاه بهم کردو رفت پیش دوستش ،بلند شدم نگاه کنم ببینم از اتوبوس خبری هست یا نه ،نخیر حالا چرا یه تاکسی رد نمیشه اه دوباره نشستم روصندلی که متوجه زنگ گوشیم شدم

گوشی از کیفم بیرون آوردم خود لعنتیش بود قطع کردم یه نگاه به تماس های از دست رفته کردم چند تا تماس از خونه وپژمانو ودوستم سحر داشتم پس چطور نشنیده بودم لابد از بس تو فکر بودم !دوباره گوشیم زنگ خورد گوشی خاموش کردم پرتش کردم تو کیفم یه نگاه به ساعت کردم ساعت از 9 داره میگذره ، وای مامان فوری گوشی درآوردم روشنش کردم ،داشتم شمارو میگرفتم که مامان خودش زنگ زد تا گفتم بله سیل کلمات بود که روسرم آوارمیشد

مامان-نسترن مامان خوبی؟سالمی؟چراگوشیتو جواب نمیدی؟کجایی؟مردم از نگرانی؟

-سلام

از بس گریه کرده بودم صدام خش دار شده بود یکم صدامو صاف کردم

-دارم میام مامان منتظر اتوبوسم هنوز نیومده

مامان-خب دربست بگیر ،کجایی ؟

-نه الانه که بیاد ،با یکی از دوستام بودم اومدم توضیح میدم

مامان-باشه مواظب خودت باش زودتر بیا، راستی بابات از دستت عصبانیه ها

-باشه فعلا

مامان –خداحافظ

وای بابا روچیکارکنم بابام اصلا آدم سخت گیروخشنی نیست ولی اگه عصبانی شه بد عصبانی میشه ،حالا چی بگم بهشون بازم زیرلب یه فحش به پژمان دادم.بله بلاخره این اتوبوس اومد اصلا نگاه نکردم مسیرش به خونمون میخوره یا نه،فوقش یکم که از این جا دور شد پیاده میشم و یکاری میکنم دیگه

داخل اتوبوس خالی بود فقط دوتا خانم که معلوم بود از خرید برگشتن واز خستگی نای حرف زدن ندارن ویه پیرمرد که رو صندلی های جلو نشسته بود منم رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم وخودمو سر دادن کنار پنجره،شیشه پنجره روباز کردم تا کمی بادبهم بخوره شاید یکم از التهاب درونم کم شه.آخ پژمان چی بگم بهت داغونم کردی بازم اشکام شروع به باریدن کرد ولی باز فکرم رفت سمت بابا چی بگم باور کنه وای خدا چرا انقدر من سادم،چرا قبول کردم برم خونش

آخ سرم تیر میکشید دستمو گذاشتم دوطرف سرم یکم فشار دادم شاید خوب شه فایده نداشت همیشه بعد از گریه کردن سردرد میگرفتم.یکم دو دوتا چهارتا کردم که چی به خانوادم بگم که یه جرقه تو سرم رروشن شد آهان فهمیدم نسیم، یه زنگ میزنم باهاش هماهنگ میکنم که مثلا با اون رفتم خرید خانوادمم که نسیم زیادنمیشناسن به خواد بعدا لو بره امشب کجا بودم وچرا دیر میرم خونه

گوشیمو در اوردم باز تا روشنش کردم پژمان زنگ زد ریجکت کردم و به نسیم زنگ زدم وجریانو گفتم وقول دادم فردا براش توضیح میدم

سرم تکیه دادم به صندلی وبه 6ماه پیش فکرمیکردم که چطور با پژمان اشنا شده بودم هر لحظه یه خاطر،یه حرف ،یه قصه از ازش یادم میومد صداش تو گوشم میپیچید ،دروغ هاش،چطور نفهمیدم لعنتی،داشتم با خودمو خاطرات کلنجار میرفتم که متوجه شدم اتوبوس نگه داشت و اون دو تا خانم پیاده شدن یکم بیرون نگاه کردم فوری مغزم به کار افتاد از اینجا تاخونه چند تا ایستگاه بیشتر نمونده ولی اتوبوس میدون دور زد داشت میرفت یه سمت دیگه سریع بلند شدم از راننده خواستم نگه داره پیاده شدم چند دقیقه ای کنار خیابون وایساده بودم که ،یه پژوه که یه مرد میانسال توش بود نگه داشت یه قدم عقب رفتم که گفت:

- بفرمایید برسونمتونون

خدایا چرا یه تاکسی نمیاد بهش بی محلی کردم که گفت

-قصد مزاحمت ندارم بفرمایید تا جایی برسونمتون

تو دلم گفتم آره جون خودت،همتون دروغگویید،محلش ندادم اونم دید محل نمیدم گذاشت رفت هنوز دور نشده بود یه زانتیا که توش یه پسر جوان بود کنار پام ترمز کرد

-سلام بیا سوار شو دیگه

پشتمو بهش کردم

-بیا دیگه ماشین گیرت نمیادا

وقتی دید جوابشو نمیدم گفت:

-اصلا تو که این کاره نیستی این وقت شب چرا کنار خیابون وایسادی

درسته تو پاییز زمستون هوا زود تاریک میشه و تو جامعه عرف نیست یه دختر تنها شب بیرون باشه ولی چرا مردم جامعه مخصوصا پسرا اینجوری شدن چرا به خودشون اجازه میدن به هرکسی توهین کنن مگه سرو وضع منو نمیبینه یعنی تشخیص نمیده که من این کاره نیستم اگه هرکس به خودش اجازه مزاحمتو نمیداد شاید ماهم با امنیت بیشتر رفتو آمد میکردیم تو این فکرا بودم که یه تاکسی که رانندش یه پیرمرد بود از راه رسید منم دربست گرفتم تا خونه باز رفته بودم تو فکر که راننده گفت

-خانم رسیدیم

کرایه حساب کردم .خواستم با کلید درو باز کنم گفتم نه زنگ بزنم بهتره چه ضربان قلبی گرفتم وای نسترن باباته دیگه ترس نداره فوقش یکم دعوات میکنه اصلا چرا میترسی اونا که چیزی نمیدونن همون لحظه در باز شد از حیاط کوچیکمون گذشتم مامان بابا دم درحال منتظرم بودم سرم انداختم پایین وآروم سلام کردم

بابا خیلی خشک وجدی جوابمو داد معلوم بو خیلی عصبانیه

-یه نگاه به ساعت کردی کجا بودی این وقت شب،گوشیتو چرا یا جواب نمیدی

نگاهم کشیده شد سمت ساعت وای یعنی انقدرطول کشیدعقربه های ساعت 10:30 رو نشون میداد

مامان-کجا بودی مادر دلم هزار راه رفت؟چرا چشات قرمزه چی شده گریه کردی

-چیزی نشده، ببخشید دیر شد

مامان-کجابودی نسترن جون به لبم کردی دختر

-با نسیم رفته بودیم خرید حواسم به ساعت نبود واسه این دیرشد چشامم فکر کنم از خستگی وآلودگی قرمزه

مامانم یه نگاه بهم کرد یعنی خودتی ولی جلو بابام دیگه چیزی نگفت منم تند رفتم سمت اتاقم لباسمو عوض کردم که بابام صدام کرد

-نسترن بیا شام

-مرسی میل ندارم

بابا-گفتم بیا

با اکراه بلند شدم دستو صورتمو شستم رفتم آشپزخانه

-شما هنوز شام نخوردید

مامان-نه مگه از نگرانی چیزی از گلومون پایین میرفت

بابا-نسیم همون همکارته

وای خدا نخواد باهاش حرف بزنه

-بله بابا دختر خیلی خوبیه

خودمو مظلومتر کردم وگفتم

-ببخشید دیر شد دیگه دیر نمیکنم اصلا میخواید با نسیم حرف بزنید مطمئن شیدجای خاصی نبودیم

-نه نمیخواد من بهت اعتماد دارن ولی تکرار نشه دخترجون من نگرانه خودتم، جامعه پر گرگه تورم میشناسم چقدر ساده ای تو تازه دو ماه میری سرکار هنوز آدمارو نمیشناسی

تو دلم گفتم راست میگی بابا جون من خیلی سادم گرگم میدونم زیاده یکیش همین پژمان لعنتی

مامان-ا نسترن چرا گریه میکنی بابات که حرف بدی نمیزنه

دست کشیدم رو صورتم خیس بود اصلا نفهمیده بودم دارم اشک میریزم

بابا –بسه دخترم حالا دیگه ناراحت نباش

آخی بابایی فکر کرده از حرفاش ناراحت شدم نمیدونه من واسه سادگییام دارم اشک میریزم پاشدم

-من بیرون یه پیراشکی خوردم میل ندارم برم بخوابم بازم ببخشید

وای خدا چقد دروغ گفتم امشب منی که از دروغ بدم میومد خداجون ببخشیدولی چاره دیگه ای ندارم همش تقصیر تو لعنتی که مجبورم به خانوادم دروغ بگم

مامان-باشه برو بخواب شب بخیر

منم شب بخیر گفتم اومدم اتاقم رو تخت دراز کشیدم وچشاممو بستم ولی بجای خواب باز فکر پژمانو کارهاش اومدن سراغم به زحمت پسشون زدم وبعد کلی غلت زدن خوابم برد


منتظر نظرات شما هستم:-2-41-::-2-35-::-2-15-:

shiva joon
۹ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۱۹ بعد از ظهر
یعنی هیچ نظری ندارید:-2-15-:

ساعت 6:30 بازنگ ساعت بیدار شدم حاضر شدم رفتم سر کار،اصلا نفهمیدم روز رو چه جور گذروندم همش تو فکربودم وجواب همکارامو بزور میدادم دلم میخواست تنها باشم وفکر کنم که کجای کارم اشتباهه،حتی وقتی نسیمم اومد پرسید که جریان دیشب چی بود وچرا امروز انقدر پکرم گفتم چیز مهمی نبود ،نسیم همکارم بود که تو این دو ماهی که کار میکردم باهاش دوست شده بودم دختر خونگرم ومنطقیه و دوسالی از من بزرگتر بود منزلشون نزدیک ماست وتقریبا هم مسیریم وعصرها هم باهم بر میگشتیم تو این مدت حسابی باهم صمیمی شده بودیم ولی از جریان منو پژمان کسی اطلاع نداشت حتی دوست صمیم سحر،سحراز دوستای دوران دانشگامه خونشون کرج بودولی خب فاصله خونه هاممون نتونست بین دلامون فاصله بندازه هرچند الان که درسمون تموم شده همدیگرو کمتر میبینیم ولی همدیگرو خیلی دوست داریم ورابطمونو حفظ کردیم

عصر تو اتاقم بودم که مامان صدام کرد
-نسترن تلفن سحره
-اومدم
-سلام سحر جان خوبی
سحر-سلام عزیزم کجایی خانم دیگه سرکار میری کمتر تحویل میگیری راستی اول زنگ زدم گوشیت چرا خاموشش کردی

گوشیمو اصلا یادم نبود روشن کنم امروزم با خودم شرکت نبرده بودم
-چرا عزیزم به یادت هستم فقط سرم شلوغ بود گوشیمم شارژش تموم شده من یادم رفت بزنم شارژ
سحر- چرا صدات گرفته چی شده سرحال نیستی
-سرم درد میکنه چیزی نیست
سحر-انشاا.. زودترخوب شی میخواستم بگم بیای خونمون
-نه عزیزم باشه واسه یه روز دیگه که حالم خوب باشه
سحر-باشه پس من مزاحمت نمیشم توام استراحت کن قربونت خدافظ
-خدافظ
تو دلم گفتم کاش اون دفعه هم نمیرفتم باصدای مامانم از فکرو خیال اومدم بیرونو رفتم پیشش

باکرختی از صندلیم بلندشدم برم یه لیوان آب بخورم قبل از این که وارد حال بشم متوجه صدای مامان بابا شدم که در مورد من صحبت میکردند همونجاگوشه دیوار راهرو وایسادم تا به حرفاشون گوش بدم البته میدونستم کاردرستی نیست ولی چون چندبار اسم خودمو شنیدم کنجکاوی نذاشت به درستی ونادرستی کارم فکر کنم
بابا-زهرا خانم،نسترن چیزی به شما نگفته؟اصلا این دختر ،دختر دو هفته پیش نیست
مامان-نه والا چند بار ازش پرسیدم میگه هیچی
بابا-اخه این نمیشه که همش تو اتاقشه چند لحظه هم بیرون میاد تو فکره
امروز آقای ناصری زنگ زده بهم میگه اتفاقی واسه نسترن خانم افتاده انقدر ساکته؟نکنه تو محل کار واسش مشکلی پیش اومده این نسترنی که من میشناختم نیست گفتم فکر نکنم اگه مشکلی داشت به من یا مادرش میگفت پرسیدم کارشو خوب انجام نمیده گفت نه کارشو درست انجام میده هرچند گاهی اشتباهاتی داره که اونم واسه تازه کار بودنشه
مامان-چی بگم آقا رضا حالا من دوباره باهاش حرف میزنم
از خیر آب خوردن گذشتم اومدم اتاقم پایین تخت نشستم ودستامو گذاشتم رو تشک وسرمو تکیه دادم به دستام،خدایا چی بگم بهشون،بگم دخترتون گول حرفای یه پسرو خورده،بگم چقدر سادم
این جوری که بیشتر ناراحت میشن بیچار ها چقدر واسه من ناراحتن همینجوری گریه میکردمو با خودم حرف میزدم که صدای گوشیم بلندشد نگاه صفحه کردم پژمان بود تو این مدت خودشو کشته بود ازبس اس ام اس وزنگ زده بود نه اس ام اساشو خونده بودم نه زنگاشو جواب میدادم دستمو بردم سمت دکمه قرمز که پشیون شدم، تمام ناراحتی های خودمو خانوادم تقصیر اون بود کی بهتر از خودش تا دق ودلی هامو سرش خالی کنم دکمه سبزو زدمو باصدای بغض دار گفتم
-چی از جونم میخوای لعنتی چرا دست از سرم بر نمیداری
پژمان-نسترن خواهش میکنم قطع نکن بذار واست توضیح بدم
-چه توضیحی اشغال بازم میخوای دروغ به خوردم بدی چرا من هان چرا
پژمان-من متاسفم تو به من وقت بده
-خیلی پستی منو باش که چقدرواسه تو ناراحتی کردم دنیارو روسرم خراب کردی
پژمان-من حتی بهت دستم نزدم بیابریم یه جابشینیم تامنم واست توضیح بدم
-خیلی پرویی تو روحمو زخمی کردی با احساساتم بازی کردی،دیگه نمیخوام صدای نحستو بشنوم چه برسه قیافتو اشغال ببینم دیگه به...
پژمان-یه لحظه قطع نکن خب پای تلفن میگم فقط گوش کن قانع نشدی هرچی خواستی بگو
-......
پژمان-بذار از اول برات بگم بیست سالم که بود سر یه دعوای شدید با مامان بابام از خونه زدم بیرون حوصلشونو نداشتم آدمای خشک مذهبی بودن که هر کاری میخواستم بکنم نمیذاشتن خدا هم انقدر به بندش سخت نمیگیره که اونا به من سخت میگرفتن یه کاری کردن از هرچی دینو مذهبه بدم بیاد حتی از ...
یه شب وسایل ضروریمو انداختم تو کوله پشتیمو از خونه فرار کردم رفتم پیش یکی از دوستام ،من تک فرزندشون بودم
-چی تک فرزند آه خدای من چقدر دروغ
پژمان-متاسفم بذار بقیشو بگم پیش خودم گفتم یه هفته خونه دوستام میمونم تایکم قدرمو بدونن انقدر به پروپام نپیچن بابام وضع مالیش خوب بود ولی پول تو جیبی که به من میداد اندازه یه بچه ده دوازده ساله بود البته سربازیمو خریده بود که من ازشون یه وقت دور نشم وهم بچسبم به درسم ولی من نه اهل کار بودم نه درس از بس تفریح نداشتم فقط واسم عقده شده بودبا دوستام برم گردش و تفریح
تو یه هفته به همه جا سر زده بودن خبرمو از دوستام گرفته بودن ولی من از قبل باهاشون هماهنگ کرده بودم که جامو لو ندن خلاصه وفتی دیدم اوضاع مناسبه برگشتم مامان بیچارم از خوشحالی غش کرد همون شد که میخواستم به خاطر این که فرار نکنم کمتربهم گیر میدادن واگرم بعضی اوقات باهام مخالفت میکردن تهدید میکردم واسه همیشه میرم دیگه ازترس کاری به کارم نداشتن اوایل به خاطر آزادیام خوشحال بودم وهرکاری میخواستم میکردم کم کم میدیدم دارم ازشون دور میشم شبا دیر میرفتم خونه چند تا رفیق نابابم پیدا کرده بودم البته الان میگم ناباب اون موقع بهترین دوستام بودن و کارشون بهترین و درسترین کارا بعض اوقات میرفتیم پارتی منی که تو همه چی محدود بودم مخصوصا ارتباط با دخترا زود خودمو باختمو چند تا چند تا دوست دختر داشتم
یه روز یکی از دوست دخترای دوستام بهم زنگ زد گفت فرشاداز ارتباطشون فیلم گرفته تهدید کرده اگه باهاش بهم بزنه فیلمش رو پخش میکمه پرسید من از این جریان خبر دارم یانه بعدش شروع کرد به گریه کردن
دلم براش سوخت رفتم پیش دوستم از زیر زبونش کشیدم دیدم بلف زده واز فیلم خبری نیست با دختره تماس گرفتم ،اسمش شهین بود براش جریانو گفتم اونم دعوتم کرد خونش یه خونه مجردی تو ونک داشت روزی که رفتم خونش دیدم با یه لباس خیلی راحت اومد نشست کنارم تو دلم گفتم منو باش فکر کردم از این دختر ساده ههاست که اونجوری گریه میکرد خب کرم از خودته ،ازش پرسیدم چرا میخواستی با فرشاد بهم بزنی که اونم اینجوری تهدیدت کنه


امیدوارم غلط تایپی نداشته باشه
ادامشو فردا میذارم:-2-40-:

honey_x
۹ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۲۴ بعد از ظهر
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
ممنون :-118-:

shiva joon
۱۰ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۱۷ بعد از ظهر
پژمان-فقط یه کلمه گفت، فرشاد بی عرضست خلاصه این جریان باعث دوستی منو شهین شد دختر راحتی بودهمین باعث شد منم بیشتر شبا برم پیشش با هم مشروب وسیگارو خیلی چیزای دیگه بگذریم بعد یه مدت فهمیدم مواد مصرف میکنه ولی چون وضع مالیش خوب بود هیچ وقت خمار ندیدمش که زودتر بفهمم تو اون مدت بهش علاقمند شده بودم میخواستم ترکش بدم که اون گرفتارم کرد
-تو که شهینو داری پس چرا خواستی بامن دوست شی
پژمان-صبر کم میگم،فهمیدم شهین بجز من باکسای دیگه هم هست ومقداری از وضعیت مالی خوبش واسه همینه تازه فهمیدم چرا انقدر من ساپورت میکنه و چرا فرشاد بی عرضست اون به کسی نیاز داشت که مشروب و موادو جنسای پارتی هایی که میگرفتو جور کنه خب واسه یه پسر این کارا راحتره من میدونستم کارش چیه برام مهم نبود تازه کمکشم میکردم ولی فکر میکردم من تنها پسریم که باهاش رابطه جنسی داره ،یه دعوای حسابی کردمو رابطمونو بهم زدم بعد یه سال انقدر خانوادمو اذیت کردم نمیخوام بگم چه کارایی ولی اوناهم از ترس ابروشون مجبور شدن به حرفام گوش بدن ویه خونه جدا واسم اجاره کردن همونجا که دیدی بعدشم مجبورشون کردم واسم یه ماشین بخرن ،الانم مدتی هست تو بوتیک یکی از دوست کار میکنم تا یکم دخلو خرجم بهم بخوره
- خب هنوز نگفتی چرا من
پژمان-خب تو این مدت من حرفه ای شده بودم و دختر خوب و بد ازهم تشخیص میدادم گفتم به شهین علاقه داشتم ولی از ضربه ای که ازش خوردم دیگه به هیچ دختری اعتماد نداشتم فقط شب ها باهاشون بود ولی تو دخترپاک و قابل اعتمادی هستی نسترن من الان چند ماه باکسی نیستم فقط باتوام
-حالم از حرفاو دلیلای مسخرت بهم میخوره خیلی خود خواهی پژمان خیلی
پژمان-إإ نسترن گریه نکن دیگه من معذرت میخوام گذشته خوبی نداشتم ولی میخوام آینده خوبی داشته باشم قول میدم ترک کنم فقط بیا دوباره باهم دوست باشیم
-بسه دیگه فریب حرفات رو نمیخورم اگه میخواستی عوض شی تاحالا شده بودی،دیگه به من زنگ نزن هیچ وقت نمی بخشمت
پژمان-ولی من دوست دارم حاضرم بخاطرت...
-خفشو این دوست داشتنه
قبل این که حرف دیگه ای بزنه گوشی خاموش کردم شنیدن حرفاش بدتر عصبیم کرده بود یاد حرفای قبلشو اعترافات الانش میفتادم گریه ام بیشتر میشد برای اینکه صدای هق هق گریه ام بیرون نره جلو دهنمو با دستم گرفتم بازم خاطرات روازهایی که با هم بودیم جلو چشمام نقش بست این دفعه پسشون نزدم رفتم رو تخت داراز کشیدم واجازه دادم غول خاطرات منو تو خودش ببلعه

ببخشید کمه
یه پست دیگه تا شب میذارم

shiva joon
۱۰ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۵ بعد از ظهر
اواسط تیرماه بود تازه امتحانات ترم آخرم تموم شده بود چندروز میشد سحرو ندیده بودم صبح زود حاضر شدم برم خونشون که تاعصرپیشش بمونم و حسابی خوش بگذرونیم تازه ناهارخورده بودیم مامانم زنگ زد گفت بگردم خونه عصر میخوایم بریم خونه عمو اینا مهمونی هرچی گفتم من نیام گفت نه زن عمو ناراحت میشه از سحرخداحافظی کردم اومدم سرایستگاه وایسادم ولی ساعت سه ظهر پرنده پر نمیزد چه برسه به تاکسی یا اتوبوس هرچی تو این گرما کنار خیابون وایسادم خبری نشد چند تا ماشین نگه داشت محلشون ندادم یه اتوبوس رد شد که مسیرش به من نمیخورد دوتا تاکسی هم نگه داشتن ولی تا میگفتم مترو چون یکم دور بود ومسافر دیگه ای هم تو خیابون نبود نمیستادن و میرفتن دیگه کم کم داشتم کلافه میشدم که یه پژوه کنارم نگه داشت رانندشم یه پسر جوون وخوشگل بود گفت بیا سوار شو محلش ندادم یه ده دقیقه ای گذاشت حسابی خسته شده بودم از یه طرف گرما از یه طرف تشنگی اذیتم میکرد تو دلم گفت هرکسی این دفعه نگه داشت سوار میشم تو روز روشن که اتفاقی نمیوفته تو همین فکرا بودم که دیدم همون پسره دوباره کنار پام ترمز کرد یه قدم رفتم جلو ولی باز مردد بودم که خودش درجلورو از داخل باز کرد وگفت سوارشم یه نگاه به خیابون کردم که شاید از دور یه تاکسی چیزی ببینم خبری نبود تردیدو کنار گذاشتم وسوار شدم
خیلی خوش رو وخوش سرو زبون بود وبا احترام حرف میزد اسممو پرسید
-ببینید آقای محترم من قصد آشنایی ودوستی ندارم خودتون که دیدید چقدر اینجا وایسادم فقط خسته شدم تا یه جایی که مسیرتونه باهاتون میام پس نیازی به معرفی نیست
-باشه خب تا یه جاهایی که هم مسیریم بهتر نیست حرف بزنیم
چی میگفتم سوار ماشینش شدم پرو پازی هم در میاوردم پرتم میکرد بیرون هیچی نگفتم خودش ادامه داد
-اسمم پژمانه 26سالمه،لیسانسه مدیریت صنایع دارم وتو یه اداره مشغول به کارم بازم اسمتو نمیخوای بگی
پیش خودم گفتم یه اسم که کسی رو نکشته
-اسمم نسترنه
پژمان –خب نسترن خانم کجا میخوای بری
-تهران ولی اگه زحمتی نیست منو تا مترو کرج ببرید
پژمان-خب مثل اینکه هم مسیریم منم میرم تهران خونتون تهرانه یا اونجا کار دارید؟
-خونه دوستم بودم الان دارم برمیگردم خونه
پژمان-چه تفاهمی منم پیش دوستم بودم پس حالا که توام میری تهران میرسونمت
یه لحظه ترسیدم آخه اولین بار بود همچین کاری میکردم اونم تنهایی بعضی اوقات با دوستام شیطنت میکردم ولی سوار شدن ماشین یه پسر جوون هرگز
-نه نه همون مترو خوبه
یه نگاه بهم کردفکر کنم ترسو از چشام خوند که گفت باشه هرجور راحتی
تا برسیم ازخودش گفت که بچه اول خانوادست ویه خواهر داره به اسمه پونه که رابطه صمیمی باهم دارن واین که پونه سرطان داره و حالش اصلا خوب نیست ومیترسه خواهرشو ازدست بده
خیلی دلم براش سوخت دوست داشتم واسش کاری کنم ولی چه کاری از دستم برمیومد
پژمان-میشه شمارتو داشته باشم که گاهی باهام دردودل کنیم به نظرم سنگ صبور خوبی هستی ممنون به حرفام گوش دادی
-آخه درست نیست
پژمان-چرا درست نیست فقط میخوایم حرف بزنیم باور کن نیاز دارم با یکی صحبت کنم من پسر بدی نیستم و قصد اذیتتو ندارم
من که تحت تاثیر حرفاش بودم قبول کردم ولی بااین شرط که رابطمون در حد همون تلفن باشه ،کاش هیچ وقت سوار ماشینش نمیشدم و گرمارو تحمل میکردم کاش هیچ وقت شمارم رو بهش نمیدادم ولی این ای کاش ها دیگه فایده نداره.
باتلفن شروع شد به دیدار رسید ،گاهی انقدر اصرار میکرد که همدیگروببینیم تااز نزدیک باهام دردودل کنه هروقت میخواست راضیم کنه میگفت حال خواهرم بدتر شده و با یه صدای بغض دار حرف میزد منم زود مجاب میشدم فهمیده بود چقدر دل رحمم که از این راه وارد میشد البته وقتی پیشش بودم یا تلفنی حرف میزد چند کلمه درمورد خواهرش میگفت و بحثو عوض میکرد منم که نمیخواستم روحیش بدتر بشه در مورد خواهرش زیاد نمیپرسیدم الام میفهمم که خواهرش یه حربه واسه راضی کردن من بود وچه دیرفهمیدم
پژمان آروم آروم داشت وارد قلبم میشد خب دانشگام تموم شده بود تنها دوستم سحر بودکه اونم خونش کرج بود دوستان دوران دبیرستانم بیشترشون ازدواج کرده بودن یا تویه شهر دیگه دانشجو بودن این تنهایی باعث شد به پژمانو حرفاش به قربون صدقه هاش به زنگ زدن هاش عادت کنم بعضی اوقات حرف ازدواج رو میکشید وسط اوایل میگفتم در مورد این مسائل حرف نزن ولی راستش خودمم بدم نمیومد خب همه چیزش خوب بود تحصیل کرده بود کار خوبی داشت قیافشم که خوشگل بود از همه مهمتر اخلاقش بود که برخلاف چیزایی که شنیده بودم پسرا فکر سو استفاده هستن حتی بهم دستم نمیزد منم اعتمادم بهش بیشتر میشد
الان میفهمم نیازی به دست زدن به من نداشت واین که فهمیده بود اگه بخواد کاری کنه باهاش نمی مونم درسته بهش علاقه داشتم ولی نه جوری که بخوام تمام اصولی که بهش پایندم دور بریزم
دوهفته قبل زنگ زد گفت از خواهرم قطع امید کردن ،حالم خیلی بده بیا پیشم کسی خونمون نیست مامان اینا بیمارستان هستند دارم از تنهایی دیونه میشم منم چون تو این پنج شش ماه بهش اعتماد کرده بودم قبول کردم برم چون میخواستم بعد از ساعت کاری برم گفتم حدودای ساعت6:30 اونجام ولی نیم ساعت زود رسیدم
دور تا دور حال پراز پوستر خواننده هابودبا یه دست مبل راحتی وتلوزیون و ماهواره دوتا اتاق که انتهای یه راهرو کوچیک بودو یه آشپزخونش اپن خونش رو تشکیل میدادبا یه نگاه سرسری دیدم زیاد وسیله نداره خونش بیشتر شبیه خونه مجردی بودتا خونه زندگی کامل یه زن خونه دار ولی به روی خودم نیاوردم تا خودش توضیح بده یه ربعی نشستیم دیدم خیلی کلافست گفت الان میام بعدشم بلند شد رفت تو یکی از اتاق ها یه ذره نشستم، نیومد پاشدم برم دنبالش در یکی از اتاق هارو باز کردم نشسته بود رو زمین و یه پودر سفید روی میز جلوش بود با یه چیز لوله مانند میکشید تو بینیش از صدای در سرشو بالا آورد نگاهمون بهم خورد از دیدنش تو این وضعیت یه لحظه شکه شدم ولی فوری به خودم اومدم و کیفمو برداشتمو از خونه زدم بیرون چون بعد از ساعت کاری رفته بودم به خانوادم خبر نداده بودم کجام، خونه اونم که غرب تهران بودو ما شرق به خاطر همین تا برسم خونه دیرشد

صدای مامان اومد نسترن جان بیدارشو بیا میخوایم صبحانه بخوریم با گیجی از خواب بیدار شدم من کی خوابم برد داشتم خواب میدیدم یا خاطراتمو مرور میکردم یه نگاه به ساعت کردم 9 بود پریدم وسط اتاقو دورخودم میچرخیدم که چه جوری حاضرشم زود برسم که مامان در اتاق رو باز کرد
-إبیداری پس چرا نمیای صبحانه بخوری
مامان چه بیخیال شده امروز روزای دیگه واسه این که دیر نرم صد بار میومد تذکر میداد زودتر کارمو انجام بدم حالا داره با آرامش به صبحانه دعوتم میکنه
-مامان چرا بیدارم نکردی دیرم شد چه جوری خودمو برسونم
مامان-کجا میخوای بری؟ به من سفارش نکردی که زود بیدارت کنم
-وا مامان خوبی سرکار دیگه
مامان-من خوبم تو انگار خوب نیستی امروز جمعه هستا
یهو مثل خمیر وارفتم وسط اتاق
-آخیش چه خوبه ندونی جعمست بعد بفهمی انگار یه بارو از رو دوشت بر میدارن بعدش یه لبخند کوچیک اومد رو لبم
مامان که از لبخندم تعجب کرده بود آخه دوهفته بود که اصلا نخندیده بودم
با صدای شادی گفت
-پاشو دختر حالا چرا وسط اتاق ولو شودی
کمکم کرد بلند شم دستو صورتمو شستم رفتم تو اشپزخونه
-سلام بابایی صبحت بخیر
بابا-سلام دختر بابا صبح شما هم بخیر خوب خوابیدی
-بله مرسی
چه خوابیم کردم. بابا بعد از یکم دست دست کردن پرسید
بابا-نسترن جان تو محل کارت مشکلی داری؟
من که دیشب حرفاشونو شنیده بودم میدونستم منظورش چیه با این حال گفتم:
-نه چه مشکلی همه چی خوبه
بابا-باهمکارات با آقای ناصری مشکلی نداری؟
آقای ناصری یکی از دوستای قدیمیه بابام بود که بعد از فارغ التحصیلی وبعداز کلی گشتن تو روزنامه ها وقتی دیدم همه جا یا سابقه کار میخوان که خب نداشتم یا انتظار دارن همه چی بلد باشی واصولا حرفه ای باشی که خب من درحد دانشگاه بلدبودم چون کار واقعی که انجام نداده بودم یا اینکه منشی میخواستن اونم باتسلط کامل به زبان وکامپیوتر وداری روابط عمومی خوب ولی با یه حقوق کم قیدپیداکردن کار به این شکل رو زدم وازبابا خواستم با دوستش صحبت کنه برم شرکتش مشغول شم
خب اولا سرم باد داشت فکر میکردم هرجا واسه کار برم رو هوا منو میبرن واصلا نیازی به پارتی بازی نیست این سه ماه گشتن باعث شد قدر کاری که الان دارمو بهتر بدونم
بابا-نسترن جان حواست با منه
-بله بابا نه چه مشکلی آقای ناصری هم خیلی باهام راه میاد
بابا-دخترم پس چرا انقدر تو خودتی همش خودتو تو اتاق حبس میکنی
-خب خستم بابا استراحت میکنم
بابا-باشه ولی اگه مشکلی داشتی حتما به ما میگی نه؟
آروم گفتم بله،باباهم که دید من هیچی نمیگم دیگه ادامه نداد بعد صبحانه هرکاری کردم یکم بیشترپیششون بمونم نشد دلم تنهایی اتاقمو میخواست بلند شدم برم نگام افتاد به چشمای مامانم که با یه غم و نگرانی نگام میکنه طاقت نگاه ناراحتشو نداشتم سرمو انداختم پایین واز جلوشون رد شدم تو دلم به خودم قول دادم که بیشتر براشون وقت بذارم خب اونا هم نسبت به من حقی داشتن ولی فکر پژمان وحرفاش نمیذاشت آروم باشم و مثل قبل تو جمع خانوادم باشم داشتم به حرفاش فکرمیکردم که متوجه یه نکته شدم چرا اون روز منو دعوت کرد خونشون یعنی میخواست بهم بفهمونه مواد میکشه وکارشو راحتر انجام بده نه نه شاید میخواست اینجوری باهام بهم بزنه دیونه شدی نسترن اگه قصدش این بود نیازی نداشت بهت نشون بده تازه انقدرم زنگ نمیزد ولی از حدس بعدی که افتاد تو سرم ضربان قلبم بیشتر شد نکنه نقشه بدی واسم کشیده بود نه اون هرکاری کنه این کارو نمیکرد تو مدت دوستیمون خیلی خوب بود بهم حتی دستم نمیزد یهو یاد حرف دیشبش افتادم که خودش به این نکته اشاره کرده بود هرجور خودمو توجیه میکردم قصدی از این دعوت نداشته آروم نمیشدم ذهنم بدجور درگیر شده بود دوست داشتم ازش بپرسم ولی از یه طرفم دلم نمیخواست صداشو بشنوم دو سه روز با خودم کلنجار رفتم که ولش کن خداروشکرکه چیزی نشده تازه دوروز زنگ نمیزنه تو باز یادش ننداز اخرشم دلم پیروز شد ولی چون نمیخواستم صداشو بشنوم یه پیامک فرستادم که قصدت از دعوت به خونت چی بود

بچه ها اگر میخونید اون دکمه تشکرم یادتون نره:-2-15-:

shiva joon
۱۱ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۰۲ بعد از ظهر
همون لحظه زنگ زد با تردید گوشی برداشتم جواب دادم
-منتظرم
پژمان-سلام نسترن جان خوبی؟
-حرفای الکی نزن فقط جواب سوالمو بده البته اگه نمیخوای باز دروغ بگی
پژمان-قصد خاصی نداشتم همینجوری
لحنش بوی دروغ میداد
-پژمان دیگه دروغ نگو دستت واسم رو شده
پژمان-واسه چی میخوای بدونی تو که دیگه نمیخوای با من دوست باشی
-فکرکنم انقدر به من مدیون باشی که حداقل جواب سوالمو بدی
پژمان-آخه ناراحت میشی
-وای دیونم نکن فقط بگو
پژمان-میگم ولی عصبانی نشو باشه
-باشه،میشنوم
پژمان-شما دخترا احساساتی هستید درسته؟اونروز وقتی گفتی قصد دوستی نداری فهمیدم جدی میگی نمیخوای ناز کنی من ازت خوشم اومد دیدم بهتر از همون راه احساس وارد شم و داستان خواهر مریضم رو گفتم خب جوابم داد وتو قرار شد باهام حرف بزنی ، یک مدت که گذشت فهمیدم مقیدی وباپسرا ارتباط صمیمانه برقرار نمیکنی باخودم گفتم بهتر یه مدت تحمل کنم وخودمو خوب نشون بدم تابهم اعتماد کنی ولی تو سخت تر از این حرفا بودی منم دروغاهامو بیشتر میکردم از یه طرف این سرسختیت باعث شد بهت علاقمند بشم اون دفعه هم گفتم رابطه ها مو با دخترای دیگه کم کردم خب این مسئله بهم فشار میاورد درکم کن من یه پسرم وواسم سخته باکسی باشم ونخوام حتی بهش دست بزنم اونم منی که از بیست سالگی به بعد هیچ قیدوبندی واسه خودم نمیدیدم هم اخلاقت واسم جذاب بود هم خودت وقتی تو ماشین کنارم بودی بزور خودمو کنترل میکردم دستتو نگیرم بعد پنج ماه دیدم نه مثل اول دوستیمون سفت وسختی اینو با شوخی های که میکردم فهمیدم البته یکم مهربون تر شده بودی و این یعنی توام بهم علاقمند شدی ولی چند بار که خواستم دست رو بگیرم بد جور پسم زدی منم حریص تر میشدم باخودم گفتم بسه هرچی تحمل کردم چند دفعه ای دعوتت کردم خونم ولی قبول نکردی بهتر دیدم از مریضی خواهر نداشتم مایه بذارم قبول کردی یک ساعت بیای پیشم که مثلا حالم بهتر شه منم شروع کردم مرتب کردن خونه میخواستم قبل این که بیای مصرف کنم ولی تو زود رسیدی بقیشم که خودت میدونی نسترن من پشیمونم الان میفهمم چقدر به وجودت نیاز دارم نه جسمی ،روحی تو با تمام دوستایی که داشتم فرق میکنی
-بسه دیگه نمیخوام چیزی بشنوم خیلی پستی باورم نمیشه همه کارت با نقشه بود چطور دلت میومد تو که منو شناخته بودی، بقول خودت دخترم که برات زیاده چه نیازی به این همه فیلم بازی کردن بود
پژمان-داری گریه میکنی؟گفتم بهتر برات تعریف نکنم مگه قبول میکنی،خب آدما همیشه آرزوی چیزایی دارن که سخت بدست میاد اگه توام مثل بقیه بودی که الان انقدر منتت رو نمیکشیدم خودت بگو لذت چیزایی برات بیشتره که ارده کنی تو دستته یا چیزی که داشتنش آرزوته،تو واسم دست نیافتنی بودی جسمت بزور میتونستم تصاحب کنم ولی میخواستم توام بخوای یعنی روحتم با من باشه ولی خب تصاحب روحت سخت تر از تصاحب جسمت بود منم صبرم تموم شدش واسه همین اون برنامه چیدم نسترن قول میدم بخاطر تو عوض شم باور کن تو روم خیلی تاثیر میذاری
-آره تاثیرمو دیدم فقط ارتباطت با دخترای دیگه کم شد که راحتر واسه خودم نقشه بکشی،دیگه اسممو نیار ازت متنفرم
تا اومد حرفی برنه گوشی خاموش کردم حالم با شنیدن حرفاش بدتر شده بود وتنفرم شدیدتر پاشدم رفتم حموم تا صدای هق هق گریم رو کسی نشنوه همش تو این فکر بودم اگه اونروز زود نرسیده بودم اگه اون قبل این که برسم مواد مصرف کرده بود وهزاران اگر دیگه که همشون حالمو خرابتر میکرد از فکر اتفاقی که قرار بودسرم بیاره مو به تنم راست میشد هزاره وهزار بار اتفاقات اونروز مرور کردم که با صدای مادرم بخودم اومدم
مامان-نسترن خوبی سه ساعت رفتی چرا بیرون نمیای؟
-الان میام
زود خودمو شستم رفتم بیرون وقتی از تو آینه خودمو دیدم ترسید چشمام قرمز قرمز یود یه قرص از کشو میزم برداشتم بدون آب خوردم ورفتم زیر پتو دراز کشیدم
:-2-15-:ادامه دارد

shiva joon
۱۲ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۳ بعد از ظهر
-ببخشید خانم صابر میشه یکم کمکم کنید حسابهای شرکت آواسیستم رو بررسی کنیم
صدای همکارم آقای سیاوش رستگاربود که با یه پوشه ویه فایل بزرگ روبروی میزم ایستاده بود، اصلا حوصلش رو نداشتم بایه لحن جدی وسرد گفتم
-نه من خودم به اندازه کافی کار دارم
بیچاره خیلی جا خورد فکر نمیکرد بهش بگم نه اونم با این لحن آخه خودش همیشه تو کارها وحساب کتاب ها کمکم میکرد سرشو انداخت پایین ورفت سمت میز خودش،شرکتی که کار میکردم یه شرکت بزرگ حسابرسی بود و شامل چندین اتاق بزرگ که اتاق ما شامل پنج میز که دوتاش روبروی هم قرار داشت و میز نسیم دقیقا کنار میز من بود ومیز آقای رستگار روبروی من،وقتی سرمو برای رفع خستگی بالا میاوردم میدیدم که با یه حالتی نگام میکنه از کارم پشیمون شدم میخواستم برم کمکش که این غرور وحس تنفری که جدیدا نسبت به مردها پیدا کرده بودم نذاشت
آخر ساعت کاری اصلا فکرشو نمیکردم مثل همیشه بیاد خداحافظی کنه ولی اشتباه میکردم چون با یه لبخند مهربون اومد سمتم وهم خسته نباشید گفت هم خداحافظی کرد تازه سفارش کرد اگر کاری داشتم ازش کمک بگیرم ،بخاطر برخوردش از خودم خجالت کشیدم ولی بعدبه خودم گفتم معلوم نیست این یکی چه نقشه ای داره که انقدر مهربون شده اه اه حالم از همتون بهم میخوره
نسیم-نسترن هنور نشستی که پاشو دیر شد
وسایلم رو جمع کردم با نسیم از شرکت اومدیم بیرون هوا سرد شده بود یعنی بعد از یک ماه از زمستون تازه این ننه سرما یادش افتاده بود که کارش چیه، چند شب متوالی بارون اومده بود ولی فعلا که از برف خبری نبود ولی هواشناس هاگفته بودن اونم تو راهه ،خودمو چسبوندم به نسیم و تو ایستگاه نشستیم
امروز انگار شانس با مابود دو تا صندلی خالی تو ردیف یکی مونده به آخر بهمون چشمک میزد
نسیم-چه خوب این اتوبوس جای خالی داره همیشه باید یه نیم ساعت وایسیم تا یکم خلوت شه
-آره فکر کنم امروز روز شانس منه آخه هم جای خالی گیر آوردیم هم آقای سروش امروز سر اشتباهم دعوام نکرد
نسیم-آره شاید روز شانس تو باشه ولی مطمئنم روز شانس آقای رستگار نیست
-منظورت چیه
نسیم-خب این جور که تو جواب این بنده خدارو دادی من یخ کردم چه برسه به اون
-من خودم کار داشتم از کارم میزدم که به آقا کمک کنم
نسیم-یک کار شما امروز زیاد نبود فردا هم میتونستی انجام بدی، دو با یه لحن بهتر میتونستی جوابشو بدی، سه رستگار بهت علاقه داره واین کاراش بهونست
-به من علاقه داره؟بگومعلوم نیست چه نقشه کثیفی واسم داره
نسیم-حالت خوبه نسترن؟چه نقشه ای ؟دیگه هر بچه های هم متوجه علاقه رستگار به تو میشه تازه پسر به این خوبی ومحجوبی
-چقدر ساده ای این پسرا فیلمشونه تا بهشون علاقمند بشی تا بعد...
دیگه ساکت شدم ولی تودلم با خودم حرف میزدم اره اینم یکی مثل پژمان الکی محبت میکنه تاسر فرصت...سرمو بشدت تکون دادم تا فکرای بد ازش بریزه بیرون
نسیم-کجایی با تو بودما؟چراسرتو تکون میدی؟
-ببخشید تو فکر بودم چی گفتی؟
نسیم-معلومه توفکری،نسترن جان ما سه ماه باهم دوستیم ولی چون بیشتر ساعت روز رو باهمیم به نظر من عمق دوستیمون بیشتر از سه ماه من خیلی دوست دارم از چیزی که میخوام بگم ناراحت نشو ،تو یک ماه عوض شدی درست از همون شبی که زنگ زدی که رفتی خرید.قبلش یه دختر شاد وسر زنده ومهربون بودی یادت چقدر باهم میخندیدم ولی الان باید بزور یک کلام حرف ازت کشید و بندرت میخندی الان هم که اعتقادت به عشق وعلاقه رو انکار میکنی ؟چرا اینجوری شدی؟
-خب الان عقل اومده تو سرم فهمیدم عشق و علاقه همه کشکه پسرا دنبال یه چیز دیگه هستند و عشق حکم یه وسیله رو براشون داره،نمیشه تو وجودشون دنبال عشق واقعی گشت
نسیم- این چه حرفیه همه که مثل هم نیستند نمیدونم چی نظرتو عوض کرده، همین آقای رستگار مثلا دنبال چیه که تو کارهاکمکت میکنه،حواس پرتی هاتو نادیده میگیره؟ازت طرفداری میکنه حالا اینا هیچی با چه عشقی نگات میکنه
-خیلی ساده ای نسیم من این پسرها رو میشناسم
نسیم-خیلی بدبین شدی
-اصلا، اینها واقعیت که تو داری ازش فرار میکنی
نسیم-نه انگار میخ آهنی نرود در سنگ ،باشه تو راست میگی فقط یکم باهاش مودب تر و مهربون تر باش
-اگه خیلی دلت براش میسوزه تو باهاش مهربونی کن
نسیم-خیلی بی منطقی
رو شو کرد طرف پنجره حس کردم خیلی تند رفتم دستاش رو گرفتم وصورتشو بوسیدم
-معذرت میخوام عزیزم این روزا زیاد حالم خوش نیست همش به پروپای همه میپیچم
نسیم-خب بگوچی شده مشکل خانوادگی داری یا...
-نه مشکلی ندارم
دیگه چیزی ازم نپرسید وسعی کرد بحث رو عوض کنه
نسیم-راستی داداشم قراره محل کارشون عوض شه میان چند تا خیابون بالاتر از شرکتما
یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش کردم که خب این به من چه ربطی داره،خواست چیزی بگه که منصرف شد تا وقتی که ازم خداحافظی کرد دیگه حرفی نزدیم
حرفای نسیم رفتار وحرفای آقای رستگار میومد جلو چشمم ولی نمیتونستم قبول کنم که حرکاتش از عشقه ومنظور دیگه ای نداره با بلایی که پژمان سرم آورده بود تو این یه ماه فهمیده بودم خیلی بدبین شدم یا بقول خودم عاقلتر
از اتوبوس پیاده شدم از ایستگاه تا خونمون کمی پیاده روی داشت ،خونمون وسطای یه کوچه طولانیه،با کلید در باز کردم وارد حیاط که شدم صدای زنگ تلفن رو شنیدم ولی کسی گوشی رو بر نمیداشت خودمو رسوندم جلو در حال تا کفشامو در بیارم صدا قطع شد
-سلام ،مامان ...مامان نیستی
یه سرک کشیدم آشپزخونه واتاقها نبود دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد شماره نسرین خواهرم بود
-سلام آبجی جونم
نسرین-سلام نسترن خانوم خوبه هنوز یادته یه خواهریم داری
-من همیشه به یادت هستم
نسرین-آره ولی تو این یک ماه یادت رفته بود آره؟میدونی چند بار زنگ زدم باهات صحبت کنم یاسرکاری یا گوشیت خاموشه یا خانوم تو اتاقشه خیلی عوض شدی میدونی مامان چقدر از دستت ناراحته میگه همش تو اتاقتی حتی دیگه با اون دوست جونجونیت سحرم دیگه بیرون نمیری مهمونی هم که بماند چی شده
-یه نفس بکش نسرین بعد ادامه بده هیچیم نیست فقط از سرکار میام خستم
نسرین-پس چرا دوماه اول که کار میکردی انقدرخسته نمیشدی بهونه نیار ،نکنه عاشق شدی
-نه بابا عشق چیه
صدای موژان کوچولو اومد دلم براش غنج رفت واقعا چقدر بیتوجه شده بودم منی که هفته ای چند بار زنگ میزدم که صدای موژان رو بشنوم اصلا یادم رفته بود خواهرم بچه هم داره چقدر خود خواهی نسترن
-از بس یک بند غر زدی یادم رفت حال عزیز خاله رو بپرسم
نسرین-چه عجب یادت افتاد خواهرزاده داری
-اذیت نکن دیگه
نسرین-خوبه در حال شیطنته بذار بیارمش اینجا
-باشه
نسرین-بگو سلام خاله نسترن بی معرفت خوبی
موژان-سام اله نسی
-خاله قربون حرف زدنت بره خوبی عزیزم، دلم برات یه ذره شده
نسرین-ببخشید رفتش جلو تلوزیون تبلیغ ببینه نمیدونم چه علاقه ای به تبلیغات داره
-اشکال نداره،بذار راحت باشه نمایید تهران؟
نسرین-نه فعلا که سامان مرخصی نداره نمیتونیم بیایم مامان خونه نیست؟
-نه نمیدونم کجا رفته
نسرین-باشه من برم ببینم این بچه کجا رفت به همه سلام برسون
-سلامت باشی توام به اقا سامان سلام برسون خداحافظ
تلفن قطع کردم و روی مبل یک نفره کنار میز تلفن نشستم نسرین 8سال از من بزرگتره وپنج سال پیش با پسرداییمون سامان ازدواج کرده بود وچند ماه بعد عروسیشون بخاطر کار سامان رفته بودن عسلویه ونسرین هم چون عاشق همسرش بود شرایط سخت زندگی اونجارو تحمل میکرد خداروشکر الان زندگیش با وجود دختر دوسالش موژان بهتر شده بود وغریبی کمتر اذیتش میکنه.هیچ وقت باخواهرم صمیمی نبودم که بخوام باهاش دردودل کنم،حق بانسرین بود یه ماه بود زندگی رو به همه تلخ کرده بودم ولی دست خودم نبود حرفای پژمان وکاراش تو سرم میچرخید ومن افسوس وقتی روکه براش گذاشتم میخوردم یه دفترچه تبلیغاتی کنار تلفن بود با یه خودکار برداشتم وهمینجوری که فکر میکردم دور عکس وشکل های دفترچه رو با خودکار پررنگ میکردم که چشمم به یه کادر سبز خوشرنگ افتاد نوشته بود مشاوره با خانم دکتر نفیسه روشن روانشناس و....چه اسم قشنگی نفیسه روشن..روشن یه فکر مثل جرقه توذهنم روشن شد بهتر برم پبش یه مشاور شاید باحرفاش کمکم کنه آره شاید این خانم دکتر بتونه زندگی تاریک من رو مثل اسمش روشن کنه اجاره ندادم تردید بیاد سراغم وبه شماره ای که پایین کادر بود تماس گرفتم
-سلام دفتر مشاوره بفرمایید
یه صدای دخترونه خیلی آروم تو گوشی پیچید که ناخوداگاه بهت آرامش میداد تو دلم گفتم این خانم دکتر تو انتخاب منشی هم دقت کرده احتمالا کارشم با همین دقت وظرافته
منشی -الو بفرمایید
به خودم اومدم وگفتم سلام خسته نباشید یه وقت مشاوره میخواستم
منشی-باشه عزیزم قبلا اینجا اومدید
-نه
منشی-مشخصاتتون رو میفرمایید
-نسترن صابر امروز میتونم بیام
یه نگاه به ساعت انداختم 7:30 بود دیگه روز نبود شب شده بود ولی بروی خودم نیاوردم
منشی-متاسفم عزیزم تا حدود یک هفته وقت خالی نداریم اگر مایل باشیدشنبه این هفته نه هفته بعد براتون یک وقت تنظیم کنم
-این که خیلی دیره امروز سه شنبه هست میشه ده روز دیگه یعنی اصلا نمیشه
منشی-چون خانم دکتر آخر هفته دیگه قراره مسافرت برند اینه که تمام مراجعین تو روزهای اول هفته جادادم واینکه وقت خالی ندارم
-باشه من شنبه ساعت چند اونجا باشم
منشی-ساعت6 خوبه؟راستی شماره تماستون روبدید تا اگرساعتش تغییر کرد اطلاع بدم
-آره ساعتش خوبه بله یاداشت کنید
بعد از قطع تماس آدرس مطب از همون دفترچه روی یه کاغذ کوچیک نوشتم وگذاشتم تو کیفم یه حس خوبی داشتم اینکه یه کار درست دارم انجام میدم همین حس خوب باعث شد بلندشم وبرم یه شام خوشمزه درست کنم

تشکر مایه دلگرمیست:-2-35-:

shiva joon
۱۲ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
-ببخشید خانم صابر میشه یکم کمکم کنید حسابهای شرکت آواسیستم رو بررسی کنیم
صدای همکارم آقای سیاوش رستگاربود که با یه پوشه ویه فایل بزرگ روبروی میزم ایستاده بود، اصلا حوصلش رو نداشتم بایه لحن جدی وسرد گفتم
-نه من خودم به اندازه کافی کار دارم
بیچاره خیلی جا خورد فکر نمیکرد بهش بگم نه اونم با این لحن آخه خودش همیشه تو کارها وحساب کتاب ها کمکم میکرد سرشو انداخت پایین ورفت سمت میز خودش،شرکتی که کار میکردم یه شرکت بزرگ حسابرسی بود و شامل چندین اتاق بزرگ که اتاق ما شامل پنج میز که دوتاش روبروی هم قرار داشت و میز نسیم دقیقا کنار میز من بود ومیز آقای رستگار روبروی من،وقتی سرمو برای رفع خستگی بالا میاوردم میدیدم که با یه حالتی نگام میکنه از کارم پشیمون شدم میخواستم برم کمکش که این غرور وحس تنفری که جدیدا نسبت به مردها پیدا کرده بودم نذاشت
آخر ساعت کاری اصلا فکرشو نمیکردم مثل همیشه بیاد خداحافظی کنه ولی اشتباه میکردم چون با یه لبخند مهربون اومد سمتم وهم خسته نباشید گفت هم خداحافظی کرد تازه سفارش کرد اگر کاری داشتم ازش کمک بگیرم ،بخاطر برخوردش از خودم خجالت کشیدم ولی بعدبه خودم گفتم معلوم نیست این یکی چه نقشه ای داره که انقدر مهربون شده اه اه حالم از همتون بهم میخوره
نسیم-نسترن هنور نشستی که پاشو دیر شد
وسایلم رو جمع کردم با نسیم از شرکت اومدیم بیرون هوا سرد شده بود یعنی بعد از یک ماه از زمستون تازه این ننه سرما یادش افتاده بود که کارش چیه، چند شب متوالی بارون اومده بود ولی فعلا که از برف خبری نبود ولی هواشناس هاگفته بودن اونم تو راهه ،خودمو چسبوندم به نسیم و تو ایستگاه نشستیم
امروز انگار شانس با مابود دو تا صندلی خالی تو ردیف یکی مونده به آخر بهمون چشمک میزد
نسیم-چه خوب این اتوبوس جای خالی داره همیشه باید یه نیم ساعت وایسیم تا یکم خلوت شه
-آره فکر کنم امروز روز شانس منه آخه هم جای خالی گیر آوردیم هم آقای سروش امروز سر اشتباهم دعوام نکرد
نسیم-آره شاید روز شانس تو باشه ولی مطمئنم روز شانس آقای رستگار نیست
-منظورت چیه
نسیم-خب این جور که تو جواب این بنده خدارو دادی من یخ کردم چه برسه به اون
-من خودم کار داشتم از کارم میزدم که به آقا کمک کنم
نسیم-یک کار شما امروز زیاد نبود فردا هم میتونستی انجام بدی، دو با یه لحن بهتر میتونستی جوابشو بدی، سه رستگار بهت علاقه داره واین کاراش بهونست
-به من علاقه داره؟بگومعلوم نیست چه نقشه کثیفی واسم داره
نسیم-حالت خوبه نسترن؟چه نقشه ای ؟دیگه هر بچه های هم متوجه علاقه رستگار به تو میشه تازه پسر به این خوبی ومحجوبی
-چقدر ساده ای این پسرا فیلمشونه تا بهشون علاقمند بشی تا بعد...
دیگه ساکت شدم ولی تودلم با خودم حرف میزدم اره اینم یکی مثل پژمان الکی محبت میکنه تاسر فرصت...سرمو بشدت تکون دادم تا فکرای بد ازش بریزه بیرون
نسیم-کجایی با تو بودما؟چراسرتو تکون میدی؟
-ببخشید تو فکر بودم چی گفتی؟
نسیم-معلومه توفکری،نسترن جان ما سه ماه باهم دوستیم ولی چون بیشتر ساعت روز رو باهمیم به نظر من عمق دوستیمون بیشتر از سه ماه من خیلی دوست دارم از چیزی که میخوام بگم ناراحت نشو ،تو یک ماه عوض شدی درست از همون شبی که زنگ زدی که رفتی خرید.قبلش یه دختر شاد وسر زنده ومهربون بودی یادت چقدر باهم میخندیدم ولی الان باید بزور یک کلام حرف ازت کشید و بندرت میخندی الان هم که اعتقادت به عشق وعلاقه رو انکار میکنی ؟چرا اینجوری شدی؟
-خب الان عقل اومده تو سرم فهمیدم عشق و علاقه همه کشکه پسرا دنبال یه چیز دیگه هستند و عشق حکم یه وسیله رو براشون داره،نمیشه تو وجودشون دنبال عشق واقعی گشت
نسیم- این چه حرفیه همه که مثل هم نیستند نمیدونم چی نظرتو عوض کرده، همین آقای رستگار مثلا دنبال چیه که تو کارهاکمکت میکنه،حواس پرتی هاتو نادیده میگیره؟ازت طرفداری میکنه حالا اینا هیچی با چه عشقی نگات میکنه
-خیلی ساده ای نسیم من این پسرها رو میشناسم
نسیم-خیلی بدبین شدی
-اصلا، اینها واقعیت که تو داری ازش فرار میکنی
نسیم-نه انگار میخ آهنی نرود در سنگ ،باشه تو راست میگی فقط یکم باهاش مودب تر و مهربون تر باش
-اگه خیلی دلت براش میسوزه تو باهاش مهربونی کن
نسیم-خیلی بی منطقی
رو شو کرد طرف پنجره حس کردم خیلی تند رفتم دستاش رو گرفتم وصورتشو بوسیدم
-معذرت میخوام عزیزم این روزا زیاد حالم خوش نیست همش به پروپای همه میپیچم
نسیم-خب بگوچی شده مشکل خانوادگی داری یا...
-نه مشکلی ندارم
دیگه چیزی ازم نپرسید وسعی کرد بحث رو عوض کنه
نسیم-راستی داداشم قراره محل کارشون عوض شه میان چند تا خیابون بالاتر از شرکتما
یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش کردم که خب این به من چه ربطی داره،خواست چیزی بگه که منصرف شد تا وقتی که ازم خداحافظی کرد دیگه حرفی نزدیم
حرفای نسیم رفتار وحرفای آقای رستگار میومد جلو چشمم ولی نمیتونستم قبول کنم که حرکاتش از عشقه ومنظور دیگه ای نداره با بلایی که پژمان سرم آورده بود تو این یه ماه فهمیده بودم خیلی بدبین شدم یا بقول خودم عاقلتر
از اتوبوس پیاده شدم از ایستگاه تا خونمون کمی پیاده روی داشت ،خونمون وسطای یه کوچه طولانیه،با کلید در باز کردم وارد حیاط که شدم صدای زنگ تلفن رو شنیدم ولی کسی گوشی رو بر نمیداشت خودمو رسوندم جلو در حال تا کفشامو در بیارم صدا قطع شد
-سلام ،مامان ...مامان نیستی
یه سرک کشیدم آشپزخونه واتاقها نبود دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد شماره نسرین خواهرم بود
-سلام آبجی جونم
نسرین-سلام نسترن خانوم خوبه هنوز یادته یه خواهریم داری
-من همیشه به یادت هستم
نسرین-آره ولی تو این یک ماه یادت رفته بود آره؟میدونی چند بار زنگ زدم باهات صحبت کنم یاسرکاری یا گوشیت خاموشه یا خانوم تو اتاقشه خیلی عوض شدی میدونی مامان چقدر از دستت ناراحته میگه همش تو اتاقتی حتی دیگه با اون دوست جونجونیت سحرم دیگه بیرون نمیری مهمونی هم که بماند چی شده
-یه نفس بکش نسرین بعد ادامه بده هیچیم نیست فقط از سرکار میام خستم
نسرین-پس چرا دوماه اول که کار میکردی انقدرخسته نمیشدی بهونه نیار ،نکنه عاشق شدی
-نه بابا عشق چیه
صدای موژان کوچولو اومد دلم براش غنج رفت واقعا چقدر بیتوجه شده بودم منی که هفته ای چند بار زنگ میزدم که صدای موژان رو بشنوم اصلا یادم رفته بود خواهرم بچه هم داره چقدر خود خواهی نسترن
-از بس یک بند غر زدی یادم رفت حال عزیز خاله رو بپرسم
نسرین-چه عجب یادت افتاد خواهرزاده داری
-اذیت نکن دیگه
نسرین-خوبه در حال شیطنته بذار بیارمش اینجا
-باشه
نسرین-بگو سلام خاله نسترن بی معرفت خوبی
موژان-سام اله نسی
-خاله قربون حرف زدنت بره خوبی عزیزم، دلم برات یه ذره شده
نسرین-ببخشید رفتش جلو تلوزیون تبلیغ ببینه نمیدونم چه علاقه ای به تبلیغات داره
-اشکال نداره،بذار راحت باشه نمایید تهران؟
نسرین-نه فعلا که سامان مرخصی نداره نمیتونیم بیایم مامان خونه نیست؟
-نه نمیدونم کجا رفته
نسرین-باشه من برم ببینم این بچه کجا رفت به همه سلام برسون
-سلامت باشی توام به اقا سامان سلام برسون خداحافظ
تلفن قطع کردم و روی مبل یک نفره کنار میز تلفن نشستم نسرین 8سال از من بزرگتره وپنج سال پیش با پسرداییمون سامان ازدواج کرده بود وچند ماه بعد عروسیشون بخاطر کار سامان رفته بودن عسلویه ونسرین هم چون عاشق همسرش بود شرایط سخت زندگی اونجارو تحمل میکرد خداروشکر الان زندگیش با وجود دختر دوسالش موژان بهتر شده بود وغریبی کمتر اذیتش میکنه.هیچ وقت باخواهرم صمیمی نبودم که بخوام باهاش دردودل کنم،حق بانسرین بود یه ماه بود زندگی رو به همه تلخ کرده بودم ولی دست خودم نبود حرفای پژمان وکاراش تو سرم میچرخید ومن افسوس وقتی روکه براش گذاشتم میخوردم یه دفترچه تبلیغاتی کنار تلفن بود با یه خودکار برداشتم وهمینجوری که فکر میکردم دور عکس وشکل های دفترچه رو با خودکار پررنگ میکردم که چشمم به یه کادر سبز خوشرنگ افتاد نوشته بود مشاوره با خانم دکتر نفیسه روشن روانشناس و....چه اسم قشنگی نفیسه روشن..روشن یه فکر مثل جرقه توذهنم روشن شد بهتر برم پبش یه مشاور شاید باحرفاش کمکم کنه آره شاید این خانم دکتر بتونه زندگی تاریک من رو مثل اسمش روشن کنه اجاره ندادم تردید بیاد سراغم وبه شماره ای که پایین کادر بود تماس گرفتم
-سلام دفتر مشاوره بفرمایید
یه صدای دخترونه خیلی آروم تو گوشی پیچید که ناخوداگاه بهت آرامش میداد تو دلم گفتم این خانم دکتر تو انتخاب منشی هم دقت کرده احتمالا کارشم با همین دقت وظرافته
منشی -الو بفرمایید
به خودم اومدم وگفتم سلام خسته نباشید یه وقت مشاوره میخواستم
منشی-باشه عزیزم قبلا اینجا اومدید
-نه
منشی-مشخصاتتون رو میفرمایید
-نسترن صابر امروز میتونم بیام
یه نگاه به ساعت انداختم 7:30 بود دیگه روز نبود شب شده بود ولی بروی خودم نیاوردم
منشی-متاسفم عزیزم تا حدود یک هفته وقت خالی نداریم اگر مایل باشیدشنبه این هفته نه هفته بعد براتون یک وقت تنظیم کنم
-این که خیلی دیره امروز سه شنبه هست میشه ده روز دیگه یعنی اصلا نمیشه
منشی-چون خانم دکتر آخر هفته دیگه قراره مسافرت برند اینه که تمام مراجعین تو روزهای اول هفته جادادم واینکه وقت خالی ندارم
-باشه من شنبه ساعت چند اونجا باشم
منشی-ساعت6 خوبه؟راستی شماره تماستون روبدید تا اگرساعتش تغییر کرد اطلاع بدم
-آره ساعتش خوبه بله یاداشت کنید
بعد از قطع تماس آدرس مطب از همون دفترچه روی یه کاغذ کوچیک نوشتم وگذاشتم تو کیفم یه حس خوبی داشتم اینکه یه کار درست دارم انجام میدم همین حس خوب باعث شد بلندشم وبرم یه شام خوشمزه درست کنم

تشکر مایه دلگرمیست:-2-35-:

shiva joon
۱۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
اینم یه قسمت دیگه:-2-40-:

امروز از صبح هواگرفته بود و باد سردی میوزید که خبر از بارون و برف داشت از تو حیاط مامان رو صداکردم

-مامان لطفا اون کت بنفشم رو بیار هوا امروز سردتره

مامان کتم رو با شال گردن یاسی رنگم آورد

مامان-نسترن جان این کتم که زیاد گرم نیست برم کاپشن مشکی کوتاهتو بیارم

-نه مامان جان همین خوبه داخلش گرمه

بعدش سویشرتم رو در آورد و دادم دستش

-خب من برم که دیرم شد

مامان-مواظب خودت باش اون شال گردنم بپیچ دور گردنت تزینی نیست که مادر

-باشه باشه

از دست این مامان ها کاپشن نمیپوشم بعد انتظار داره مثل این بچه های کوچولو شال تا روی بینیم بپیچم

زود خودمو سرایستگاه رسوندم صبح ها چون اول من سوار میشدم به نسیم تک میزدم که اونم خودشو برسونه به ایستگاه نزدیک خونشون و همون اتوبوسی رو سوار شه که من هستم وطول مسیر رو باهم باشیم ولی امروز انگار خواب مونده بود که نتونست به موقع برسه

نسیم-سلام خانوم چه خوشگل کردی خبریه

-سلام تو کی رسیدی گفتم امروز خواب موندی

نسیم-نه با داداشم اومدم نگفتی چرا این همه به خودت رسیدی

-وا من که همونم ،یه ذره هوا سردتر شده دیگه سویشرت نپوشیدم

نسیم-آخه رنگ بنفش خیلی بهت میاد

-مرسی از تعریفت عزیزم جون گرفتم برم سر کارم

نسیم-راستی داداشم قراره بیاد دنبالم که با هم بریم

-برای چی میاد دنبالت جایی قراره برید

نسیم-نه خونه میریم دو روز پیش بهت گفتم که محل کارش عوض شده دیگه با خودش میرم میام تازه دیشب صد در صد مشخص شد وگرنه دوباره بهت میگفتم

-یعنی من این همه راه رو تنها باشم

نسیم-چرا تنها ،تورو هم میرسونیم دیگه

خیلی از جنس مذکر خوشم میاد جدیدا همش دورو برم سبز میشن

-خیلی ممنون مزاحم نمیشم

نسیم میخواست اصرار کنه که بهش اجازه ندادم

بعداز ظهر وسایلم رو جمع کردم با نسیم اومدیم بیرون که با انگشتش یه پسری رو که تو فاصله چند متری ما که کنار یه ماشین شاسی بلند فکر کنم مورانو بود رو نشون داد و گفت

- إ رادین اومده چه وقت شناسه این دادشم

کلا قضیه برادرش رو یادم رفته بود خیلی از دستش ناراحت بودم که داره دوستمو ازم جدا میکنه واینم به حس بدی که به پسر ها پیدا کرده بودم اضافه شد ،یه گره انداختم بین ابروهام وبا یه نگاه خصمانه همینجور که میرفتیم برادرشو برانداز میکردم قدش حدود 180 یا بیشتر چهارشونه که یه پلیور مردونه سفید با نقش ونگار های ریز آبی وشلوار جین سرمه ای پوشیده بود که به خاطر هیکل خوبش خیلی بهش میومدوقتی نزدیکترشدیم اجزای صورتش بهتر دیدم ابروهاش پهن وپیوسته و چشمهاش شبیه نسیم بودبا لبهای قلوه ای که بنظر من بیشتر بدرد نسیم میخورد تا دادشش آخه لبهاب نسیم نازک بود ولی به چهرش میومد ولی مال دادشش یه چیز دیگه بود بینیشم معمولی بود در کل قیافه مردونه وجذابی داشت درحین تحلیل بودم که رسیدیم بهش

نسیم-سلام رادین جان خیلی وقته منتظری

رادین-سلام نه تازه رسیدم

بعد روشو کرد سمت من وسلام کرد

-سلام

نسیم-معرفی میکنم نسترن که تعریفش رو کرده بودم

بعدشم دستشو گرفت سمت برادرش وگفت

-رادین قدیری برادر بزرگم

- از آشناییتون خوشوقتم

رادین-منم همینطور

رادین ماشین دور زد رفت سمت راننده وگفت:

- بفرماییدسوار شید

-خب من دیگه برم

نسیم-بیا دیگه نسترن دیدی که داداشم لولو خرخر نیست

-بحث این حرفا نیست مرسی مزاحم نمیشم

صورتم رو طرف رادین چرخوندم و خداحافظی کردم

رادین-بفرمایید شما رو هم میرسونم

خیلی جدی گفتم نه ممنون اونم دیگه اصرار نکرد با نسیم خداحافظی کردم و رفتم سمت ایستگاه اتوبوس

نم نم بارون کم کم شروع شده بود که سرو کله یه اتوبوس پیدا شد که اصلا جای خالی نداشت بزور خودمو چپوندم داخلش خدا بهم رحم کنه، برف بیاد فکر کنم همینم گیرم نیاد من نمیدونم چه صیغه ای که تو این فصل اتوبوس وتاکسی کم میشه به خاطر بارون ولغزندگی خیابون ماشین ها آهسته تر رفت وآمد میکردن وهمین کمی ترافیک ایجاد کرده بود از بس آدما وخیابون نگاه کردم حوصلم بشدت سر رفت کاش نسیم بودش وباهام حرف میزدیم هرچند وقتی بود دلم میخواست حرفی نبود تامن تو فکرو خیال خودم غرق بشم بعد از یک ساعت ویه ربع بلاخره رسیدم

-سلام بابا

بابا-سلام دخترم خسته نباشی؟دیر اومدی امروز

-بخاطر بارون ترافیک بود مامان کجاست

مامان-سلام همین جام داشتم واست چایی میریختم

-سلام دست گلتون درد نکنه که به موقعست دستم رو بشورم الان میام

بعد شام رو تخت دراز کشیده بودم وبه آدمهای دورو برم یا بهتر بگم به پسرهای دورو برم فکر میکردم به پژمان،آقای رستگار، پسرهای فامیل به محبتاشون به حرفاشون ،حس میکردم تمام کارها وحرفای که تاحالا بهم زدن رنگ دورنگی داشته ،رنگی که ازش متنفرم یاد چشمهای رادین افتادم وقتی منو دید هیچ رنگی نگرفت نه محبت نه چیز دیگه چقدر چشماش مغرور بود در زمره آدمای خوشگل نبودم ولی همه میگفتن جذابم و مهره مار دارم یاد یکی از دوستام افتادم اسمش سها بود وصورت زیبایی داشت بعد از دبیرستان باهم برمیگشتیم خونه گاهی که پسر ها توی راه برای دوستی با من جلو میومدن وشمارشون رو میدادن، خیلی حرص میخورد بعد از یه مدت خیلی رک بهم گفت من از تو خیلی خوشگل ترم ولی این پسرا کورند که میان به تو شماره میدن حرفش خیلی بهم برخورد فقط بهش گفتم تو که دیدی من همه شماره هارو پاره کردم

ولی خب حسادت بد دردیه گفت دیگه نمیخواد با من برگرده خونه ،دو هفته بعد اومد سرمیزم ویه عالمه کاغذ کوچولو ریخت روش،یکی از کاغذ ها رو برداشتم ونگاه کردم نوشته بودآرمین همراه شماره تلفن با استفهام نگاش کردم وپرسیدم خب چیکارشون کنم

سرشو با غرور بالا گرفت و گفت هیچی فقط خواستم بدونی من تو این دوهفته چقدر شماره گرفتم بعدم راهشو کشید رفت واسش متاسف شدم که انقدر کوته فکره وبرای خودم خوشحال که با همچین آدم سطحی دوست نیستم
با یادآوری این خاطرات بیشتر از دست خودم حرص خوردم من که انقدر موقعیت داشتم از دبیرستان تا دانشگاه تو فامیل وحتی چند تایی خواستگارم داشتم پس چطور به پژمان دل بستم عاشقش نبودم ولی بهش علاقه داشتم که همینم عصبیم میکرد که چرا احساسم خرج این آدم کردم واین باعث میشد از پسرا بیشتر زده بشم

shiva joon
۱۶ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۹ بعد از ظهر
ببخشید دیر شد دو سه روز اینترنت نداشتم:-2-30-:

یک هفته از روزی که نسیم با برادرش برمی گشت گذشته بود وتو این یک هفته هم ننه سرما حسابی گرم کارش شده بود وهرچی برف وبارون داشت رو سر ملت خالی میکرد
امروز دیگه رسما موش آبکشیده رسیدم خونه اتوبوس دوتا ایستگاه به خونه پنچر کرد منم که دیگه حوصله نداشتم منتظر اتوبوس دیگه باشم مجبورشدم تاخونه تو این بارون پیاده بیام، شب که بابا اومد رفتم پیشش
-بابا وقت دارید باهتون حرف بزنم
بابا- چه عجب شما از اتاقت اومدی بیرون
سعی کردم بحث رو عوض کنم
-نگفتید وقت دارید
بابا-بله دخترم من برای شما همیشه وقت دارم شمایید که برای ما وقت ندارید
نه انگار دلشون خیلی پره
-نه بابایی منم همیشه واسه شما وقت دارم حالا بگم
بابا-بگو بابا جون فقط بذار مامانتو صدا کنم اونم بیاد..خانم از اون آشپزخونه دل بکن بیا نسترن میخواد باهامون صحبت کنه
مامان-بذارید سه تا چایی بریزم میام
وقتی مامان روی مبل نشست شروع کردم
-خودتون که میبینید هواچقدر سرده و من با اتوبوس رفت وامد میکنم به خاطر بارون وبرفم هم وسیله نقلیه کم شده هم ترافیک بیشتر ، زمان رفت وآمدم بیشتر طول میکشه اگر میشه یه ماشین کوچیک مثل رنو بگیرید خسته شدم از بس تو این سرما تو ایستگاه نشستم
مامان-خب مادر یه مدت تاکسی سوار شو
-مگه چقدر حقوق میگیرم هروز پول تاکسی بدم تازه این همه راه تنهایی حوصلم سر میره
مامان-چرا تنها؟ نسیم دیگه نمیاد
-میاد ولی با داداشش برمیگردند،بابا یه ماشین دست دوم که پولش زیاد نمیشه تازه هم رانندگیم خوب میشه هم کاری داشته یاشم دیگه مزاحم شما نمیشم بابا خواهشششش
بابا-دوست دارم برات بخرم ولی دو سه هفته پیش ده میلیونی که از بازنشستگی گرفته بودم برای پیش پرداخت رهن مغازه ای که قراره با شوهر عمه شراکتی باز کنیم دادم ماشین خودم هم که لازم دارم وگرنه اون میدادم دستت
-اون که بله، ماشین خودتون رو نمیخوام مغازه گرفتید؟ چرا در موردش چیزی به من نگفتید
مامان-شما کی پیش ما نشستی که بهت بگیم
-حالا مغازه چی هست؟ کی شروع به کار میکنید
بابا- احتمالا سوپر مارکت بزنیم فعلا که مغازه رو گرفتیم حالا حالا کار داره
-مبارک باشه
بابا-مرسی دخترم اگر میتونی تحمل کن یکم کارام رو غلتک افتاد دستم باز شد برات ماشینم میخرم
مامان-نمیتونی با دوستت بیای
-نه دلم نمیخواد با برادرش باشم
مامان-چرا نسیم دوست نداره باهاشون بری یا برادرش مشکلی داره؟
-نه نسیم که از خداشه منم برم، برادرشم که نمیشناسم در حد سلام خدافظ ولی بنظر آدم خوبیه
بابا-خب اگر پسر خوبیه نسیمم که دوست داره باهاشون بری مشکل چیه میخوای بیام ببینمش اگر دیدم پسر قابل اعتمادیه باهاشون بیا
من که از این وضعیت خسته شده بودم وهمین که تایید بابام واسم ارزش داشت گفتم
-باشه هرچی شما بگید ولی قول دادید ماشینم برام بگیریدا
&&
مشغول خداحافظی با همکارا بودم که بابا زنگ زد
- سلام بابا
بابا-سلام نسترن جان من پایین منتظرم زود بیا
-چشم اومدم
گوشی قطع کردم رو به نسیم گفتم
-نسیم زود باش
نسیم-بابات اومده دنبالت
-اره البته فقط امروز
نسیم-چه خوب باهاشون آشنا میشیم
ماشین بابا پشت ماشین رادین پارک بود بابا هم کنار خیابون منتظرم بود با نسیم رفتیم سمتش،نسیم هم به برادرش اشاره کرد که از ماشین پیاده بشه
-سلام
بابا-سلام دخترم
-معرفی میکنم پدرم رضا صابر وایشون هم نسیم وبرادرشون اقای رادین قدیری
نسیم-سلام خوشبختم خوبید شما
بابا- سلام دخترم ممنون
رادینم دستشو دراز کرد وبابا هم باهاش دست داد وسلام واحوال پرسی کردند من ونسیم چند قدم رفتیم اونور تر وصحبت میکردیم که رادین گفت
-خب با اجازه دیگه بریم،نسیم سوار شو
بعد خداحافظی وقتی سوار ماشین شدیم پرسیدم
-بابا نتیجه چی شد
بابا-پسر خیلی خوب و متشخصی بود نگاهش نجیب وپاک بود البته نمیشه چند دقیقه ای قضاوت کرد ولی در ظاهر که خوبه، اونجور که تو گفتی دوست ندار ی فکر کردم مشکلی داره یا از این جوون ژیگولای امروزی که خوشم نمیاد باز خودت میدونی بابا
-من که دلم نمیخواد باهاشون برم ولی از اتوبوس که بهتره
بابا با خنده گفت
-بیچاره اگه بدونه ماشین خوشگل و گرون قیمتش رو با اتوبوس مقایسه میکنی
بعدشم جدی اضافه کرد
-درهر صورت مواظب باش بلاخره یه پسره خودت دیگه بهتر از من میدونی ..اگه دیدی ممکنه مشکل ساز شه با همون اتوبوس بیا
-باشه فقط نمیدونم چه جوری به نسیم بگم از این به بعد باهاشون میام این یک هفته هروز بهم تعارف میکرد من میگفتم نه
بابا-شاید فردا هم تعارف کنه
-شاید،اگر تعارف کرد رو هوا میزنم

ممنون که میخونیدش:-2-40-:

shiva joon
۱۶ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۰۹ بعد از ظهر
اینم یه قسمت دیگه واسه همه دوستانی که تشکر کردند :mrgreen:

نسیم-خسته نباشی جیگرم امروزم با ما نمیای؟
-چرا اگه مزاحم نباشم از امروز با شما میام راستش بابا که دیروز اومددنبالم فهمیدم مزش خیلی خوبه
یه چشمک بهش زدم،نسیم خیلی خوشحال شد وصورتم بوسید دستم رو کشید که زودتر بریم بیرون
-اخ نسیم دستم، اگر میدونستم انقدر خوشحال میشی زودتر قبول میکردم
نسیم-آره دیگه باورت نمیشه چقدر دوست دارم
-نه دیگه با این دست کنده شده باورم شد
رادین داخل ماشین نشسته بود وما رو نگاه میکرد رسیدیم جلو ماشین سلام وعلیک کردیم ونسیم هم در جلو رو باز کرد بشینه در همون حین گفت ناراحت نمیشی که جلو بشینم ، دوست داری بیام پیشت
آروم زدم رو شونش وگفتم
-نه چرا ناراحت بشم راحت باش
در عقب باز کردم نشستم در رو که بستم متوجه رادین شدم که از آینه وسط باتعجب داره نگام میکنه نسیم که متوجه شد رادین انتظار نداشته منم سوار شم با همون ذوق گفت
-رادین از امروز نسترن جونم با ما میاد
فقط یک کلمه گفت باشه خیلی بهم برخورد حس کردم اضافم
-اگر مزاحمم میتونم با اتوبوس برم
بازم نگام کرد نه از آینه بلکه صورتش رو برگردوند سمتم
رادین-نه خانم مزاحمت چیه مسیرمون یکیه
هیچی نگفتم اونم برگشت سمت جلو و ماشین روشن کرد گاهی نسیم برمیگشت باهم حرف میزدیم چقدر زود میگذشت هرچند ترافیک بود ولی از نگه داشتن تو هر ایستگاه خبری نبود
باز از مقایسه ماشین رادین با اتوبوس خندم گرفت
نزدیکی های خونشون بودیم گفتم
- منم همین ایستگاه پیاده میشم بقیه مسیر خودم میرم ممنون از..
نذاشت جملم رو کامل بگم
رادین-سر ایستگاه ...چرا، میرسونمتون دم خونه
-نه بیشتر از این باعث زحمت نمیشم
با یه لحن جدی گفت مگه خونتون تومحله.... نیست
-بله همونه
رادین-خب با ماشین فقط 5-6دقیقه از خونه ما فاصله داره،میرسونمتون
-آخه هم شما هم نسیم جون خسته اید
نسیم-دیگه آخه نداره ، اصلا منم تا اونجا میام
آروم از سمت در صداش کردم و گفتم تو بگو نگه داره اینجوری من معذبم
نسیم-اولا تعارف نکن راحت باش دوما اصلا میخوایم بیاییم خونتون حرفیه؟
رادین- 5 دقیقه راه انقدر بحث کردن نداره
وای خدا این پسر چرا انقدر خشکه ،بابا حداقل یجوری بگو ادم احساس مزاحم بودن نکنه ،پسره مسخره فکر میکنه مهربون تر حرف بزنه عاشقش میشم نمیدونه چشم ندارم هیچ کدومشون رو ببینم
منو رسوندجلو خونه هرچی تعارف کردم نیوندن داخل
-سلام مامان
مامان-سلام خسته نباشی تو این بارون زود رسیدی
-با نسیم وبرادرش اومدم تا همینجا هم منو رسوندن
مامان-دعوتشون میکردی بیان داخل
-گفتم نیومدن
صدای بابا اومد که با یک سینی چای ازآشپزخونه خارج میشد
بابا-پس تعارف تو هوا زدی آره؟
-سلام آره دقیقا شما چرا آقای صابر اجازه میدادید من براتون چای میریختم
بابا-سلام بابا، چه فرقی داره مهم چایی که اینجاست
&&&
-سلام، خانم صابر؟
-سلام بله خودم هستم
-از دفتر خانم روشن تماس میگیرم میخواستم یادآوری کنم ساعت 6 وقت دارید
-بله ممنون یادآوری کردید حتما میام
ساعت دوازده تا غروب خیلی مونده با خودم حساب میکردم بعد ساعت کاری برم به موقع میرسم که صدای آقای رستگار شنیدم
رستگار-خانم صابر وقت ناهار تشریف نمیارید
بهش اخم کردم وبا لحن طلبکارانه گفتم
-میدونم، شما بفرمایید من وخانم قدیری هم الان میایم
بیچاره باز از اون نگاهاش بهم انداخت رفت سمت سالنی که مخصوص استراحت وناهار کارمندا بود
نسیم-نسترن باز با این بنده خدا بد حرف زدی
-آخه نگاه کن، اصلا میخوام ناهار نخورم چیکار داره
نسیم-گناه داره خب دنبال بهانه است که باهات همکلام بشه
-باشه بابا سعی میکنم بهتر رفتار کنم راستی نسیم من امروز خودم میرم
سه روز بود که با نسیم ورادین برمیگشتم وتو این مدت بیشتر وقتم یا با صحبت با نسیم میگذشت یا باز تو فکرو خیال غرق میشدم حالا که باز داشتمش دلم میخواست تنها بودم آدمیزاده دیگه ولی همین که حضورش با من بود حس خوبی بهم میداد با رادین هم زیاد همکلام نمیشدم وسعی میکردم به بحث خواهر برادر کاری نداشته باشم
نسیم-چرا نمیحوای با ما بیای ؟چیزی شده؟
-نه گلم جایی کار دارم از فردا بازم وبال گردنتم
نسیم-شما وبال گردن نیستی تاج سری عزیزم خب خانم مشکوک میزنی کجا بسلامتی
-جای خاصی نیست ولی نمیتونم بگم
نسیم-باشه از دهن تو که نمیشه حرف کشید بریم به ناهار برسیم که الان وقت ناهاری تموم میشه

shiva joon
۱۶ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ بعد از ظهر
یه ساختمان 5 طبقه شیک وخوش ساخت جلو روم بودساختمان سپیدار آدرس نگاه کردم درست بود در شیشه ای لابی رو هل دادم وداخل شدم با آسانسور رفتم طبقه سوم روی دیوار کنار در تابلویی طلایی که روش اسم خانم دکتر حک شده بود به چشم میخورد در باز بود پام که گذاشتم تو دو سه نفری که نشسته بودند برگشتن سمت من یه لحظه اعتماد بنفسم رو از دست دادم با خودم گفتم الان اینا فکر میکنن مشکل روانی دارم اومدم اینجا خجالت میکشیدم قدم بعدی بردارم با صدای آرامش بخش منشی که گفته بفرمایید به خودم اومدم واعتمادبنفسم رو پیدا کردم مگه هرکسی بره پیش مشاور مشکل روانی داره اصلا خودشون چرا اینجان با این فکر قدمهای بعدی رو با اطمینان بیشتر برداشتم وجلو میز منشی ایستادم
- سلام نسترن صابر هستم وقت داشتم
منشی-بله الان کسی داخله بفرمایید بشینید صداتون میکنم
-حق ویزیت رو الان بدم یا بعدا
منشی-فرقی نداره میخوایید بیرون اومدید پرداخت کنید
یک دست مبل راحتی ویک میز مستطیلی که چند تا مجله روش بود تو سالن انتظار قرار داشت روی یکی از مبل های یک نفره نشستم ،چه منشیه خوبی داره هم چهرش مهربونه هم صداش ارامش بخشه یه ذره دیگه خودم رو فرو کردم تو مبل وسعی کردم جملاتی روکه میخوام بگم تو ذهنم مرتب کنم تا وقت کمتری بگیره
ده دقیقه بعد در اتاق باز شد ویک پسر جوون اومد بیرون تو دلم گفتم یعنی مشکلش چیه آخیه چقدر جوونه یه تشر بخودم زدم بتوچه مشکلش چیه شاید برای مشاوره تحصیلی یا ازدواج اومده
منشی-خانم صابر چند دقیقه دیگه برید داخل
-بله چشم
چند ضربه به در زدم ودروباز کردم یک اتاق با ترکیب رنگ قهوه ای ونارنجی همراه پرده های شیری ویک دست میل شیری رنگ ازاین نرم ها که دوست داری خودتو بندازی روش وجود داشت و دور تا دور اتاق پر از گل بود با چشم دنبالش گشتم کنار یه بوفه ایستاده بود و داشت برای خودش قهوه میریخت برگشت سمتم
دکتر-سلام بفرمایید داخل ،قهوه میل دارید برای شما هم بریزم
-نه ممنون
فنجون گذاشت روی میز وخودشم نشست با دستش تعارف کرد منم بشینم وتوضیح داد برای اینکه مراجعین راحت تر باشن و وسط بحث واسه پذیرایی منشی داخل نیاد چای ساز وقهوه ساز گذاشته اینجا به نظر 45 ساله میرسید صورت مهربونی داشت در مقابل توضیحش فقط یه لبخند زدم باز اتاقش نگاه میکردم بخاطر ترکیب رنگش جای دنجی بنظر میومدو آدم احساس راحتی میکرد
دکتر- عزیرم اسمت رو میگی
-نسترن صابر
دکتر-خب نسترن جان،میتونم نسترن صدات کنم دیگه ؟
-بله حتما
دکتر-چندسالته
-بیست ودو سال
دکتر –خب من درخدمتتم
وقتی این حرف زد نمیدونم چرا تو یه لحظه بکاری که کرده بودم شک کردم من حتی با خانوادم در این مورد صحبت نکرده بودن الان اومده بودم با یک آدم غریبه حرف بزنم داشتم با خودم کلنجار میرفتم و انگشتای دستم رو بهم میچیپیدم که گفت
-عزیزم راحت باش اینجا هیچی واسه نگرانی نیست من رو محرم اصرارت بدون ومطمئن باش هرچی بگی از این در بیرون نمیره
پس به دودل بودنم پی برده بود، با این حرفش دوباره آروم گرفتم وفکرای بی مورد ریختم دور وجریان دوستی خودم با پژمان و اتفاقات بعدش و این حس تلخ فریب خوردگی که گریبانم رو گرفته بود تعریف کردم وادامه دادم
- این احساس واتقاقات باعث شده که گوشه گیر بشم وخانوادم از این بابات ناراحتن یه علاوه این ها نسبت به مردا بدبین شدم وازشون بیزارم
دکتر-خب از این مسائل چه کسایی اطلاع دارند
-به هیچ کس نگفتم نه خانواده نه دوستام
دکتر-دلیلت چی بود
-خب کار درستی نکرده بودم دوست نداشتم نگاهشون به من عوض بشه یا سرزنشم کنند
دکتر-بله من چون آشنایی با دوستان وخانوادت ندارم نمیتونم توصیه کنم به کسی از این جریان بگی ،خب من چند تا سوال میپرسم
-هیچ وقت در مورد مدرک تحصیلی یا محل کارش بعد از همون روز اول که خودش معرفی کرد سوال کردی
-نه، اصلا فکرشم نمیکردم دروغ بگه که بخوام سوالی بپرسم وازش مطمئن بشم
دکتر-بازم برات مزاحمت ایجاد میکنه
-نه اوایل خیلی زنگ میزد الان یک مدته زنگ نزده آخه دیگه جوابش رو ندادم
دکتر-آدرس یا شماره تلفن دیگه ای ازت داره
-نه هیچی ،شماره که فقط از موبایلم تماس میگرفتم آدرسم هر دفعه میپرسید نمیگفتم میترسیدم بیاد نزدیک خونمون همه چی لو بره
دکتر-قبل از این جریان هم ادم بدبینی بودی
-نه اصلا همیشه میگفتم همه ادما خوبند مگه اینکه خلافش ثابت بشه ولی الان میگم همه آدما بدند مگر اینکه خلافش ثابت شه
یه لبخند مهربون زد وگفت
-این که اصطلاح پلیساست با کمی تحریف همه مظنون هستند مگر اینکه خلافش ثابت شه
منم خندیدم وگفتم
-بله درست میگید
دکتر-خب نسترن خانم اول از همه بنظر من شما دخترساده ومهربونی هستی و همه رو مثل خودت خوب میدونی و راحت اعتماد میکنی بخاطر همین در مورد کارهاش وچیزای دیگه کنجکاوی نمیکردی
شاید با کمی سوال وجواب متوجه تناقض گوییش میشدی
-بله به اضافه این که آدم کنجکاوی نیستم و تا کسی در مورد زندگیش چیزی نگه ازش سوال نمیپرسم
دکتر-خب با همه مهربونیت وسادگیت دختر عاقلی هستی که آدرس واطلاعات زیادی از خودت بهش ندادی چون ممکن بود برات دردسر سازشه
-اخه قرار بود یه رابطه تلفنی ساده باشه و فقط باهام درد دودل کنه ولی متاسفانه بیشتر شد
دکتر-چه احساسی بهش داشتی؟و الان چه احساسی داری؟
-همون موقع که حرف میزدیم حس میکردم دوسش دارم ولی الان ازش بدم میادهمون موقع هم دوست داشتن نبود عادت بود عادتی که تنهاییهامو باهاش پر میکردم
دکتر-در مورد احساس فریب خوردگی که اذیتت میکنه قبلا هم این احساس داشتی
-بله ولی به این شدت نبود آخه اصلا دوسش نداشتم

با ادامه برمیگردم :-2-43-:

shiva joon
۱۷ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۴۷ بعد از ظهر
دکتر-پس بازم یک پسر باعث به وجود اومدن این حس شده بود میتونی برام تعریف کنی
-بله ،پدرم یه عمه داره که تا چند سال پیش منزلشون نزدیک ما بود ورفت آمد ما هم با هم زیاد ، یک پسر داره به اسم شروین همیشه نگاهش رو رو خودم حس میکردم همیشه تو بازی ها و همه جا ازم طرفداری میکرد نوزده سالم بود که شروع کرد اس ام اس دادن گاهی فقط مطلب گاهی هم حرفای معمولی منم به حساب فامیلی همیشه جوابش رو میدادم از حالتهاش یا متن پیامهاش معلوم بود دوسم داره ولی هیچ وفت علناً نگفت، چند بار ازم دعوت کرد دونفری بریم بیرون من قبول نمیکردم دوست نداشتم جز رابطه فامیلی رابطه دیگه ای داشته باشیم میدونستم تو فامیل اگر کسی بفهمه صورت خوشی نداره، آخرین باری که جواب رد به درخواستش دادم دوماهی ازش خبری نبود ولی باز اس ام اس داد واین دفعه برای اولین بار اعتراف کرد دوسم داره ونظر من رو پرسید گفتم حس من فقط دوست داشتن واحترام فامیلی وجز این چیزی نیست بعد 6 ماه که ازش خبری نبود منظورم اینکه دیگه اس ام اس نمیزد ولی تو جمع فامیل میدیدمش رفتارش سرد شده بود همون اولم جلو خانوادش مواظب رفتارش بود ولی بعدش سردیش بیشترشد یک روز مادرش اومد خونمون و گفت خواستگاری یک دختر رفتن واونا هم جواب مثبت دادند وهفته دیگه عقد کنونه مارو هم دعوت کردند از ازدواجش خوشحال شدم چون خودم هیچ وقت بهش جواب مثبت نمیدادم اگر روزی ازم خواستگاری میکرد واز این طرفم ناراحت شدم حس آدمی روداشتم که فریب خورده دوست داشتنی رو باور کرده که وجود نداشته هنوزم نمیدونم واقعا حقیقت چیه کاری به اعترافش ندارم حس اینکه این چند سال اشتباه کردم واسم سنگین بود چون دوسش نداشتم واسم مهم نبود فقط این که چرا گول رفتار وحرفاش روخوردم اذیتم میکنه
دکتر-خب پس معلوم میشه چرا جریان این یکی پسره پژمان برات انقدر بزرگ شده
به ساعتش نگاه کرد وگفت وقتت داره تموم میشه من چند تا نکته میگم تا دفعه دیگه که میای بهشون فکر کن
&&
منشی با یک لبخند رو لبش گفت
-تموم شد
-بله،خیلی طول کشید
منشی-آره 45 دقیقه شد وقتش معمولا نیم ساعته
-لطفا هم مبلغ ویزت روبگید هم یک وقت برای آخر هفته برام بذارید
منشی-مبلغ ... تومان چهارشنبه ساعت 7 خوبه
-چهارشنبش خوبه ولی ساعت 6 اگر میشه
منشی-باشه مشکلی نیست همون 6 بیاید
ویزیتو پرداخت کردم از ساختمون که بیرون اومدم حس میکردم یه سنگینی بزرگ از روی قلبم برداشته شده احساس سبکی میکردم یه شادی کوچولو هم تو دلم رخنه کرده بود وباعث میشد گاه گاهی لبخند بزنم به خودم گفتم نسترن خانم کار درستی انجام دادی رفتی مشاوره حالا هم یه جایزه خوب داری یه خرید حسابی ،زنگ زدم مامان رو در جریان گذاشتم دیرتر میرم خونه
تو خیابون راه میرفتم همینطور که ویترین مغازه هارو میدیدم به حرفای دکتر فکر میکردم صداش هنوز تو گوشم بود وجز صدای دکتر که تو سرم میچرخید صدای بوق ماشینا وشلوغی خیابون رو نمیشنیدم
دکتر-نسترن جان اول از همه چی بگم با حرفایی که زده شدمشکل جدی افسردگی یا بدبینی نداری بیشتر از همه نیاز به یه دردودل داشتی تایکم سبک بشی داشتن یک دوست خوب ومطمئن که فقط گاهی باهاش دردودل کنی خیلی مفیده حتی اگر کاری ازدستش بر نیاد
-تو احساس گناه میکنی واین احساس گناهت باعث گوشه گیریت شده یعنی میخوای با گوشه گیری خودت رو تنبیه کنی دوست بودن بایک پسر رو تایید نمیکنم ولی آدم جایزالخطاست سعی کم خودت رو ببخشی وبجای نگاه به نیمه خالی لیوان نیمه پرش رو ببین که چه تجربیاتی بدست اوردی
-خودت رو سرزنش نکن وبرای خودت ای کاش و اگر نچین با این کار بگذشته برنمیگردی و فقط باعث حسرت بیشترت میشه مهمترین مسئله ای که تو ازش قافلی وتوجه نداری اینکه اون پسر نتونست نقشه اش رو اجرا کنه و تو سالمی عزیزم
-به نظر من بدبینی که گفتی نسبت به مردها پیدا کردی واقعی نیست همه این ها تلقیناتی که به خودت میکنی که از دلت در مقابلشون محافظت کنی ودیگه بکسی دل نبندی بهتر به جای این افکار منفی که بعد ها تاثیر منفی تو زندگیت میذاره بهشون فرصت بدی خودشون رو ثابت کنند
-تو فامیل یا آشناهاتون مرد هایی ندارین که واقعا عاشق همسر وزندگیشون باشند
-چزا داریم شوهر خواهرم ،سامان به خاطر خواهرم خیلی سختی کشید یا پدرخودم که میدونم عاشق مادرمه و اممممم آهان دایی مادرم با اینکه همسرش تو جونی مرد هنوزم بهش وفا داره وازدواج نمیکنه
دکتر-خب دیدی خودتم با من موافقی که مردهای خوبی هم هستند که عششقشون رو ثابت کردن ،به صرف اینکه یکی بد بود نباید همه رو به یک چشم ببینی
تو همین فکرا بودم که چشمم به یک پالتو کرم قهوه ای خیلی شیک افتاد وقتی پرو کردم دختر فروشنده گفت واقعا بهت میاد دقیقا غالب تنته ،یک شال قهوه ای سوخته با گلهای کرم هم خریدم تا باهاش ست کنم
از مغازه که اومدم بیرون تصمیم گرفتم خانوادمم تو شادیم سهیم کنم برای مامانم یک شال زمستونی سرمه ای رنگ خریدم ،میخواستم برای بابا پلیور بخرم که با دیدن کیف پولم فهمیدم پولم کمه داشتم برمیگشتم از کنار یک مغاره لباس مردونه رد شد که قیمت لباسا رو زده بود قیمتاش مناسب بود رفتم تو وبا پولی که برام مونده بود یک کروات طوسی پررنگ با خطای نقره ای خریدم که با کت شلوار طوسی کمرنگش ست کنه
- سلام بر خانواده محترم
-سلام مادر خسته نباشی چقدر خرید کردی
بابا-سلام دخترم الان که سر برج نیست نکنه بانک زدی این همه ناپرهیزی کردی
-بابا اذیت نکنید دیگه
بابا-شوخی کردم باباجون حالا پول همرات بود
-بله عصری از کارتم پول برداشته بودم حالا مامان گل تا شما بازشون کنید میام
مامان-وای نسترن جان چقدر قشنگند بیا بپوششون ببینم
-مامان اون شال سرمه ای برای شماست
صورت دوتاشون بوسیدم وگفتم ببخشید این مدت اذیتتون کردم از این به بعد قول میدم بشم نسترن قبلی البته اگر نسترن قبلی رو بیشتر دوست دارید
مامان- قربونت بشم دخترم تو هرجور باشی ما دوست داریم
بعدش با خنده اضافه کرد
- قبلا شادتر بودی خب نسترن شادتر بیشتر باب دله
-مگه غذام که باب دل باشم
بابا-دستت درد نکنه دخترم همه خریدات قشنگند این کرواتم مال منه دیگه
-خب معلومه باباجون من کروات میزنم یا مامان
رفتم اتاقم پالتو رو با شال ونیم بوت کرمی که پارسال تو تغییر فصل خریده بودم واصلا استفاده نکرده بودم پوشیدم رفتم بیرون
مامان-چه خانمی شدی مبارکه خیلی بهت میاد
بابا نگام کرد و گفت
-حق نداری اینا رو بیرون بپوشی
-چرا مامان میگه خوبه قدشم تازانومه چرا نپوشم
بابا-این جوری بری بیرون کار دستمون میدی
مامان که متوجه منظور بابا شده بود گفت
-آره دیگه باید جهیزیت رو کامل کنم که همین روزاست که بری
بابا یه لبخند گرم زد با این که خجالت کشیدم البته یکم چون دیگه بیست ودوسالم بود وجایی واسه خجالت بیشتر نبود رفتم بوسیدمش وگفتم
-بابا کلک این جور که شما گفتید نزدیک بود غش کنم تمام ذوقم داشت کور میشد
بوی اسفند اومد مادرم طبق معمول برای چشم نظرداشت تو اشپزخونه واسه من اسفند دود میکرد

shiva joon
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۰۷ بعد از ظهر
صبح با باز شدن چشمام طرح یه لبخند هم روی لبهام شکل گرفت با توکل بر خدا از روی تخت پایین اومدم وقتی تو آینه دستشویی خودم رو نگاه کردم متوجه برق چشمام شدم که دوباره برگشته بود برق زندگی،با روحیه خوب رفتم سرکار
نسیم رو بیرون ساختمون شرکت دیدم که از ماشین رادین پیاده میشد
-سلام صبح بخیر عزززیززم
نسیم-سلام خانوم آفتاب از کدوم طرف دراومده امروز شارژی ولبخند به لبهای مبارک هست
بعد از این حرف به آسمون نگاه کرد
نسیم-امروز اصلا خورشید نداریم چه برسه آفتاب همش ابر سیاه
-از جای همیشگی در اومده بیا بریم کم زبون بریز
+++
- خانم صابر میشه ماشین حسابتون رو چند لحظه بدید
باز صدای آقای رستگار بود میخواستم اخم کنم وجواب سربالا بهش بدم که یادحرفای خانم روشن افتادم و برخلاف همیشه بجای اینکه اخم کنم یه لبخند زدم و گفتم
-البته بفرمایید
از لبخند ولحن خوبم تعجب کرد وهمینجوری نگام میکرد دیدم خیلی شکه شده برای اینکه از این حالت در بیاد گفتم
-بازم چیزی لازم دارید آقای رستگار
رستگار-نه ممنون
بیچاره مثل کسی که تو یه مسابقه مهم مدال طلا گرفته باشه از مهربونی من خوشحال شد وبا یک لبخند بزرگ سمت میز خودش رفت
نسیم-نه من میگم افتاب از یه طرف دیگه در اومده بگو نه چه عجب جوابشو درست دادی
-خوب دوست عزیزم ازم درخواست کرده
نسیم-زود تند سریع راستشو بگو من یک ماه دارم میگم باهاش درست رفتار کن محل نمیدی
بعدم به قیافه مشکوک بخودش گرفت وگفت
-همه چی به قرار دیروز مربوط میشه
یه چشمک زدم وگفتم
-زدی تو خال
نسیم-بازم نمیگی کجا بودی
-نمیشه بگم جیگر
نسیم-خب فقط بگو پای کسی در میونه
-نه دسته کسی در میونه
نسیم-لوس نشو بگو دیگه
-نه پا نه دست کسی در میون نیست خیالت راحت
نسیم-عیب نداره نگو مهم اینه که داری میشی نسترن سابق

shiva joon
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
برگشتنی هم با رادین گرم احوال پرسی کردم نسیم که دید من روحیم خوبه دعوتم کرد جمعه برم خونشون
-نه نسیم جان جمعه روز استراحته ،خانواده میخوان استراحت کنند
نسیم- مامان اینا قرار برن خون رامین
رامین برادر بزرگترش بود که 10 سال پیش ازدواج کرده بود ویه پسر 8ساله به اسم سام داشت
-باشه شایدآاقای قدیری بخوان استراحت کنند
نسیم-میگم که میخوان برن خونه رامین
رادین-منظورشون منم
نسیم-چرا رادین رو آقای قدیری صدا میکنی
-خب چی صدا کنم فامیلیتون همینه دیگه
رادین-رادین صدام کنید
-آخه
رادین-یعنی من شما رو نسترن خانم صدا میکنم ناراحت میشد دوست دارید خانم صابر صداتون کنم
-نه خانم صابر خیلی رسمیه انگار هنوز تو شرکتم
رادین-خب منم همینجوری حس میکنم وقتی با نام فامیلم صدام میکنید
-چشم آقا رادین صداتون میکنم
رادین-بهتر شد
تو دلم گفتم بهتر شماره خانم دکترم به این بدم اخلاقش عوض شه چقدر خشک و مغروره مثل مجسمست نمیشه اینا رو مهربون تر بگه
نسیم-چی شد میای
-گفتم که شاید آقا رادین بخواد استراحت کنه
رادین-من جمعه با دوستام میرم کوه تا غروب نیستم
نسیم با هیجان گفت :اخ جون دوتایی تنها، چه شود
رادین-مگه میخواید چیکار کنید اینقدر ذوق زده شدی
نیسم با شیطنت گفت:بماند
اینجوری که نسیم گفت منم به خودمون شک کردم که میخواییم چیکار کنیم،با شیطنت نسیم آقای مجسمه نه آقای رادین خندید ولپ نسیم کشید،چه عجب اینم از این کارا بلده ؟
+++
چهارشنبه شب توی اتاقم داشتم فیلم غرور وتعصب برای بار چندم میدیدم ولی این دفعه حواسم اصلا به فیلم نبود صحنه های فیلم از جلو چشمم رد میشد ولی توی سرم اتفاقات امروز نقش میبست
باز نسیم رو پیچوندم رفتم مطب خانم دکتر تو این پنج روز به حرفاش خوب فکر کردم خودم بیشتر مطالبی رو که گفت میدونستم ولی نیاز داشتم کس دیگه ای بهم بگه تا از اون تاری که دور خودم تنیده ام رها بشم
- هنوز تو بخشیدن خودم مشکل دارم نمیتونم اشتباهم رو بپذیرم بااینکه به حرفاتون عمل کردم هنوزم کلافه میشم وآرامشم دوام نداره ولی خیلی بهتر شدم قبل از اینکه به آدما به دید بد ومنفی نگاه کنم دارم بهشون فرصت میدم دارم میشم مثل قبل با این فرق که زود اعتماد نمیکنم وحواسم رو بیشتر جمع میکنم
دکتر-خیلی عالیه، نسترن جان اهل نماز و عبادت هستی
-بودم ولی خیلی وقته نماز نخوندم
دکتر-عزیزم خدا سرچشمه آرامشه بهتر نیست خودت رو به این چشمه متصل کنی وآرامش بیشتری پیدا کنی به نظر من اول از همه نماز شکر بخون که نقشه پسره انجام نشد وتو سالمی چون مطمئناً اگر اتفاقی میفتاد ضربه روحی بدی میخوردی بعدش بخاطر اشتباهات ازخدا طلب بخشش کن ومطمئن باش ذات الهی دریای رحمته و خدا زود میبخشتت بعد سعی کن خودت رو ببخشی این دفعه موفق میشی بیشتر کلافه بودنت بخاطر دوری از خداست
-بله حق باشماست شاید کمی از کلافه بودنم برای همینه من قبل از این اتفاق نماز میخوندم ولی بعدش همه چیز وهمه کس رو مقصر میدونستم وشاید هم همون نیمه خالی لیوان میدیدم که شما گفتید
بعد از اینکه خونه اومدم نماز شکر خوندم وکلی با خدا دردودل کردم وچقدر سبک شدم نمیدونم چه جوری خودم رو از این آرامش محض دور کرده بودم

بچه ها شما که منت میذارید رمان میخونید چرا تشکر نیمکنیدباور کنید تشکراتون به آدم دل گرمی میده
اینم لینک نقدش بچه ها تو نقدشم شرکت کنید
یک نفس هوای تو |نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t242713.html#post2366257)
هم اکنون نیازمند نقدشما هستیم:-2-43-:

shiva joon
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۷ بعد از ظهر
این قسمت تقدیم میکنم بهmehrnoushbعزیز:-2-40-:
صبح جمعه یه پلیور خردلی با شلوار کتان مشکی پوشیدم
وبابا رو صدا کردم
-باباجون من حاضرم بریم
بابا-تا ماشین روشن کنم بیا بیرون
برای اینکه اولین بار بود خونه نسیم میرفتم یه بسته شکلات خریدم که دست خالی نباشم،جلو در خونشون پیاده شدم واز بابا تشکر کردم
بابا-غروب بیام دنبالت
-نه مرسی خودم میام
زنگ زدم، در باز شد یه حیاط بزرگ جلو روم بود بایه باغچه بزرگ که چندتا درخت میوه ویک درخت بید مجنون و چندین بوته گل که همشون خشک بودن و سمت دیگه حیاط دو تا ماشین پارک بود یکیش ماشین رادین بود اون یکی هم احتمالا برای پدرش بود ساختمون خونشون یک خونه ویلایی دوطبقه بود
نسیم خیلی خاکی برخورد میکرد فکرشم نمیکردم اینقدر پولدار باشند نسیم اومد استقبالم بسته شکلات گرفتم طرفش
-سلام ناقابله
-سلام ،عزیزی که آوردش قابله ،بیا تو
-رادین و مامان اینا که خونه هستند
نسیم-رادین نیست با ماشین دوستش رفته مامان اینا هم دوساعت دیگه میرن
-سلام خانم قدریری
-سلام نسترن جان فرح صدام کن
-چشم فرح جون صداتون میکنم
مادرش یه خانم با قد متوسط وتا حدودی چاق که لباس های قشنگی تنش بود چند تا النگو و انگشتر ویه گردنبند سنگین هم به خودش اویزون کرده بود
-سلام آقای قدیری ببخشید صبح زود مزاحم شدم
آقای قدیری-سلام چه مزاحمتی بیا تو دخترم
یه سالن پذیرایی بزرگ که یک دست مبلمان شیک ومجسمه های زیبا همراه یک تلوزیون بزرگ با سایر وسایل مثل سینما خانگی و...قرار داشت سمت چپش یه آشپزخونه بزرگ بود انتهای سالن هم یک راه پله چوبی قشنگ بود که میرسید به طبقه بالا چند تا در هم پایین پله ها بود که بعدا فهمیدم یکیش اتاق خواب پدر و مادرشه، اتاق نسیم ورادین طبقه بالابود هرطبقه هم مجزا سرویس بهداشتی داشت خونه ما نصف خونه نسیم اینا بود ما دو تا اتاق خواب داشتم با یک حال وآشپزخونه متوسط با این حال خونمون رو دوست داشتم
با دیدن سر ووضع زندگیشون از این که نسیم ماشین شخصی نداشت ومثل من با اتوبوس میومد تعجب کردم واسه همین آروم ازش پرسیدم
-نسیم توام ماشین داری
با این که آروم پرسیده بودم فرح جون سوالم رو شنیدوبه جای نسیم خودش جواب داد
-نه نداره از رانندگی میترسه وگرنه باباش بهترین ماشین براش میخرید نمیدونم میدونی یا نه باباش یه کارخونه کوچیک قطعات مکانیکی داره و...
بعدشم یک ساعت درباره پولو وضع خوبشون حرف زد من فقط با یک لبخند مصنوعی به حرفاش گوش میدادم وسرم رو به نشونه فهمیدن تکون میدادم از لحن حرف زدنش خوشم نمیومد یه حالت خاصی داشت
آخرشم گفت
-نسیم خیلی خاطر شما رو میخواد قبل دوستی با شما با آژانس یا تاکسی رفت وآمد میکرد ولی بعدش هرچی گفتم چرا باتاکسی نمیای میگفت میخوام با دوستم باشم دوستم براش سخته هروز کرایه تاکسی بده
نفهمیدم داشت ازم تعریف میکرد یاوضع پایین مالیمون رو به رخم میکشید از دست نسیم ناراحت شدم که جوری به مادرش گفته که انگار ما فقیریم،نسیم دستش رو انداخت دور گردنم و با لحن هشداری به مادرش گفت
-مامان،نسیم دوست عزیزمه
فرح جون به لحن نسیم توجه ای نکرد وادامه داد
-خوب شد رادینم محل کارش عوض شد الان خیالم از بابت نسیم راحت شد برای شما هم خوب شد نه؟
نسیم نذاشت جواب مادرش رو بدم ودستم رو گرفت و کشید سمت راه پله و رو به مادش گفت میریم اتاق من
توی راهرو طبقه بال نسیم به یک در کرم رنگ که یک حلقه گل صورتی روش بود اشاره کرد
نسیم-این اتاق منه وبغلی اتاق رادین واونم سرویس بهداشتی
درو باز کرد داخل شدیم اتاقش ترکیب رنگ قشنگی داشت ولی خیلی شلوغ بود تخت ومیز کامپیوتر یه کتابخونه که هرطبقش نصفش کتاب بود نصفشم عروسک ویک میز آرایش ویک مبل راحتی روبه روی یک تلوزیون کوچیک،خندیدم وگفتم
-نسیم جون فقط آشپرخونه کم داری تو اتاقت
نسیم-آره باید بگم بابا برام بسازه
اومد دوباره بغلم کرد
نسیم-نسترن از حرفای مامانم ناراحت نشو هیچی تو دلش نیست،من از خدامه با تو برگردم
-شاید تو دوست داشته باشی ولی انگار کسی دیگه راضی نیست
نسیم-این چه حرفیه مامانم منظوری نداشت ومطمئنم رادینم راضیه
-به مادرت در مورد وضع مالی ماچی گفتی
نسیم- به جون خودم هیچی فقط گفتم تو اتوبوس ترجیح میدی
-من نمیدونستم انقدر وضع مالیتون خوبه وگرنه نمیذاشتم همپای من اتوبوس سوارشی
نسیم-اره منم قبول میکردم نسترن بفهم دوست دارم تا حالا نشده یه دختر خیلی دوست داشته باشی
به شوخی گفتم
-نکنه ل.ز.ب.ی.ن.ی من خبر نداشتم
با صدای بلند خندید و آروم زد تو سرم وگفت
-دیونه من گفتم حس اونجوری بهت دارم ،فقط نمیدونم چرا انقدر دوست دارم برای اینکه فکر بد نکنی خانم منحرف مثل یه خواهر نه خواهر خیلی کمه خیلی خیلی بیشتر
چقدر این دختر عزیز بود اصلا به اخلاق وشخصیت خوبش نمیخورد همچین مادر از خودمچکری داشته باشه مادرش از اونا بود که فقط تا نوک دماغشون رو میبینند یه ذره دیگه پایین مینشستم معلوم نبود دیگه چی میخواست بارم کنه
همون لحظه صدای مادرش اومد
-نسیم چرا از دوستت پذیرایی نمیکنی همینجوری خشک وخالی نشستید اینجا که چی
رو به من گفت
-نسترن خانم راحت باش لباساتو در بیار ما هم الان میریم که شما راحت تر باشید
ازفکرام خجالت کشیدم شاید بقول نسیم هیچی تو دلش نیست که اون حرفا رو زد،بعد از ناهار دوباره برگشتیم اتاق نسیم وکلی حرف زدیم
نیسم- نسترن اهنگ بذارم برقصیم
-باشه بذار
سی دی آهنگ گذاشت تو کامپیوتر وصدای اسپیکراشم برد بالا اسپیکرای خیلی قوی داشت،بلند شدیم دوتایی یه قری به کمرمون بدیم ولی از بس اتاقش شلوغ بود جا واسه عرض اندام نداشت رو به نسیم با صدای بلند گفتم
-نسیم جا کمه
نسیم-چی میگی بذار این رو کم کنم
-نسیم یه جای خالی نذاشتی تواتاق نمیشه راه رفت چه برسه به رقص
نسیم-بریم سالن پایین اونجا اسپیکراش بهترم هست صدارو زیاد میکنیم
سی دی از کامپوتر درآورد گفتم
-آهنگ عربی هم داری
نسیم-مگه بلدی
-بله که بلدم شما آهنگ داشته باش من واست کولاک میکنم
نسیم-عزیزم وقت کردی یکم از خودت تعریف کن
-خب تعریفی هم هستم
رفتیم پایین سی دی گذاشت تو دستگاه خودشم رفت نشست رو مبل ومن رو نگاه میکرد منم شروع کردم رقصیدن ،بخاطر اینکه رقص پرتحرکیه خیلی گرمم شد پولیورم رو در آوردم زیرش یه تاپ دوبند پوشیده بودم موهام روهم با کلیپس جمع کردم بالای سرم وشالم برداشتم از زیر باسن به سمت کمر کج بستم وباز شروع کردم رقصیدن نسیم که با دقت رقصم رو نگاه میکرد یهو بلندشد دوید سمت راه پله ها برگشتم ببینم کجارفت که به لحظه طرح اندام مردی رو دیدم که خودش رو کشید سمت دیوار انتهای سالن نسیم هم رفت گوشه دیوار شکه شدم یعنی کی تو خونشون بود باباش که رفته بود کی بود که من رو تو این وضعیت دید صدای آهنگ مثل مارش نظامی رو اعصابم بود صداش رو قطع کردم نسیم هم همون لحظه اومد
-نسترن ببخشید رادین اومده خونه بریم اتاق من
دستشو کشیدم وگفتم
-مگه قرار نبود تا غروب نیاد،وای نسیم یعنی من اینجوری دید
-بیا حالا بریم بالا توضیح میدم
شال از دور کمرم باز کردم وپلیور هم تنم کردم ورفتیم بالا
-خب بگو
نسیم-میگه یکی از دوستاش حالش زیاد خوب نبود اوناهم زود برگشتند میخواست بره حموم بالا برای اینکه ما راحت باشیم و شاید بالا کار داشته باشیم اومد پایین فکر نمیکرد ماهم بریم سالن پایین و به قول خودش دیسکو راه بندازیم
-وای پس رقص من رو دید،خب چرا صدامون نکرد تا متوجه بشیم
نسیم-بیچاره چند بار صدامون کرد ولی صدای آهنگ خیلی زیاد بود ما نشنیدیم فقط چند لحظه اومد جلو تامن متوجه اش بشم
-من دیگه روم نمیشه تو چشای داداشت نگاه کنم
به شوخی گفت:نه بفرما توچشای داداشم نگاه کن
-اذیت نکن منظورم اینکه...
نسیم-بابا حالامگه چی شده لخت نبودی که تاپ تنت بو ددو دقیقه هم رقصت رو دید تو مهمونی های ما بدتر از این رو دیده تو در مقابلشون پوشیده ای بزرگش نکن
-خب من تا حالا اینجوری جلو کسی نبودم
دیگه تا غروب تو اتاق موندیم ونسیم گفت به روی خودمم نیارم اتفاقی افتاده اینجوری بهتره ،آماده شدم و اومدیم حیاط، داشتم با نسیم خداحافظی میکردم که با صدای رادین برگشتم طرفش این کی اومده بود تو حیاط
رادین-سلام
سرم انداختم پایین وسلام کردم ولی همون لحظه نسیم یکی زد تو پهلوم و یه چشم غره بهم رفت که یعنی قرار شد به روی خودت نیاری
-خدافظیتون تموم شد بریم
نسیم-کجا
-نسترن خانم برسونم دیگه شب شد یک ساعت اومدید حیاط دارید خداحافظی میکنید
چه حواسش به ما بوده پسره پررو
-مرسی راه نزدیکه خودم میرم
بی توجه به حرف من رفت درپارکینگ باز کرد وماشین برد تو کوچه ومن رو صدا کرد
-نسترن خانم منتظر شما هستما
نسیم-برو میرسونتت
-وای نسیم من همینجوری خجالت میکشم حالا باهاش تنها باشم
نسیم هلم داد بیرون و گفت
-نستررررررررررن
-خب باشه بابا رفتم خدافظ
نسیم-به سلامت با داداشم شیطونی نکنیا
پریدم سمتش که بزنمش ولی سریع دروبست رفت تو ،یکی زدم به در و بلند گفتم فردا که میبینمت حسابت رو میرسم
برگشتم دیدم رادین همینجوری داره به من نگاه میکنه اصلا یادم نبود رادین تو کوچست چه حرکات جلفی که امروز این از من ندید، رفتم سمت در عقب وبازش کردم که رادین گفت
-نسترن خانم جلو لطفا
-عقب راحترم
هیچی نگفت منم نشستم وراه افتاد دودقیقه نشده بود که با یه لحن مهربون صدام کرد
رادین-نسترن خانم
از آینه وسط نگام میکرد
رادین-متاسفم امروز سر زده اومدم خونه
منم از آینه به چشماش نگاه میکردم حین گفتم این حرف هیچ احساس تاسفی تو چشمهاش نبود بلکه چشماش برق هم میز د لباش رو نمیدیدم ولی از دوتاچین کوچیکی که کنار چشماش افتاد حدس میزنم لبخند رو لباش بود
بدون فکر بهش گفتم
-معلوم چقدر متاسفید
وای نسترن این چه حرفی بود زدی الان پیش خودش فکر میکنه تو داری بهش تیکه میندازی تو این فکر بودم که رنگ نگاه رادین مثل قبل خشک ومغرور شد وشیطنت چشماش رفت
رادین-منظور
برای اینکه سوتیمو درست کنم گفتم
-منظورم اینکه همین که من رو رسوندید یعنی متاسف بودید دیگه
رادین-نه هیچ ربطی نداره هرکس دیگه ای هم جای شما بود همین کار میکردم
ای نمیری که دودقیقه مهربونیت دوام داره اصلا نسیم اخلاقش به این خانواده نمیخوره دم در خونه پیادم کرد ازش تشکر کردم بیحوصله و زیر لب گفت خواهش میکنم فکر کنم از این که برق چشماشو تشخیص داده بودم دلخور شده بود

shiva joon
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۰ قبل از ظهر
ببخشید دیر شد دیروز از کلاس اومدم قسمت جدید تایپ کردم ولی ذخیره نشد مجبور شدم دوباره بنویسم شبم اینترنتم قطع بود:-2-30-:
-سلام سحر جونم خوبی
سحر-سلام دوست بی معرفت خودم چطوری
-بی معرفت منم یا تو
سحر-تو دیگه من چند بار زنگ زدم ولی تو
-باشه منم، خوبی؟ چه خبرا
سحر-خوبم ممنون خبر زیاده ولی نمیگم
-چرانمیگی؟ درمورد چی هست
سحر-درمورد خودم تلفنی نمیشه فردا بیا اینجا برات تعریف کنم
-میدونی که سر کار میرم تا بیام اونجا شب میشه تو بیا شبم بمون
سحر-باشه میام ولی توام سعی کن زود برگردی
&
-خب سحر میگی این خبرتو یا نه
با ابروش به مادرم اشاره کرد یعنی جلو مامانم نمیتونه حرف بزنه
-پاشو بریم اتاق من
از خداخواسته بلند شد رفتیم تو اتاق
-زود تعریف کن ببینم
سحر-یادته بهت گفته بودم یه پسر 4-5 ماه پیش بهم شماره داده بود
-نه یادم نیست اسمش چی بود
سجر-پوریا گفتم یک سال ازم برگتره دانشجو برق قدرته و تو شرکت عموش نیمه وقت کار میکنه
-آره یادم اومد ولی گفتی نمیخوای باهاش دوست شی
سحر-آره نیمخواستم ولی چند بار دیگه دیدمش.. اخه محل کارش نزدیک خونه ماست اونم باز ازم خواست باهاش دوست شم منم ازش بدم نیومده بود
-پس الان باهاش دوستی
سحر-آره دوستم خیلیم دوسش دارم راستش ازهمون دوسه هفته اول حسابی وابستش شدم پسر خوبیه ولی گاهی اذیتم میکنه اوایل خیلی باهام خوب بود خیلی بیرون میرفتیم الان یک ماه بندرت میریم بیرون جواب تلفنام هم گاهی نمیده نسترن میترسم با کسی دیگه دوست شده باشه از خودش میپرسم چرا اخلاقت عوض شده میگه هیچی ، تو زنگ میزنی باهاش صحبت کنی
-چی بگم بهش
سحر-بگوسحر ناراحته و دلیل رفتارش بپرس
-نمیگه به تو چه دخالت میکنی
سحر-نه نمیگه،نسترن خواهش میکنم
بعدم زد زیر گریه ،باورم نمیشد انقدر بهش فشار روحی اومده باشه که گریه کنه
-باشه زنگ میزنم حالا چرا گریه میکنی
سحر-این یک ماه خیلی کم محلی کرده من خیلی دوسش دارم واسم سخته.. وقتی منو نادیده میگیره
-باشه اشکاتو پاک کن زنگ میزنم ته توش درمیارم برات.. گوشیتو بده
سحر-نه با گوشی خودت زنگ بزن فکر نکنه پیش همیم اونجوری شاید چیزی نگه ...بهش بگو من اومده بودم پیشت باهات دردودل کردم الانم خبر ندارم تو بهش زنگ زدی
-نمیگه شمارش رو از کجا آوردم
سحر- بگو یواشکی از گوشیم برداشتی
-باشه ولی با گوشی توزنگ میزنم حوصله مزاحم تلفنی ندارم
صورتش جمع کرد وگفت
سحر-یعنی میگی از این پسراست که صدای دختر بشنوه مزاحمشون میشه
-نه منظوری نداشتم شماره اش رو بگو ...خودتم صدات در نیاد هیم اشاره نکن چی میگه
سحر-بذار رو اسپیکر
-نه صدا بره رو اسپیکر میفهمه جریان چیه
شماره گرفتم بعد را سه بوق گوشی جواب داد
-الو بفرمایید
-سلام آقا پوریا
پوریا-بله خودم هستم شما
-من دوست سحرم، نسترن
پوریا-بله خوبید نسترن خانم..سحر از شما واسم تعریف کرده با من امری داشتید
-بله مزاحم شدم درمورد سحر باشما صحبت کنم ،امروز خونمون بود و در مورد شما با من حرف زد سحر خیلی ناراحته میگه رفتار شما عوض شده ببخشید فوضولیه ولی میتونم دلیل کارتون رو بپرسم
پوریا-سحر گفته به من زنگ بزنید
-نه من خودم وقتی حال خرابش رو دیدم خواستم بفهمم جریان چیه که باهاش سرد برخورد میکنید
پوریا-نمیدونم بهتون بگم یا نه
-اگه میشه بگید شاید کمکی از دستم بر اومد
سحر گوشش رو چسبونده بود به گوشی وسعی میکرد صدای پوریا رو بشنوه حس کردم چیزی که پوریا تو گفتنش دودله شاید سحر بیشتر ناراحت کنه بخاطر همین بهش گفتم
-ببخشید چند لحظه گوشی
با دست جلو گوشی گرفتم وبه سحر گفتم بره بیرون پیش مامانم
سحر-نه میخوام ببینم چی میگه
-برو خودم بهت میگم
سحرسرشو داد بالا یعنی نه گفتم سحر نری میگم اینجا هستیا .... به ناچار رفت بیرون
-بفرمایید میشنوم
پوریا-سحر رفت بیرون
- سحر که اینجا نیست
پوریا-میدونم که هست گفته بود میاد پیش شما واگر الان برگشته بود زنگ میزد میگفت
تو دلم گفتم دختره خل ،همه چی گزارش میده بعد میگه دروغ بگو آبروم رو برد
-بله اینجا بود ولی الان بیرون اتاقه
پوریا-میدونید دلیل کارم چیه بزارید با یه مثال بگم تاحالا شده شیرنی بخورید که شیرینی زیادش دلتون بزنه سحر مثل اون شیرینی واسه من
-چطور دلتون میاد به همین راحتی بگید سحر دلتون رو زده،شما که زود دل زده میشید چرا وارد زندگیش شدید..
پوریا-ببینید من ازش خوشم میاد ولی دیگه سحر بیش از حد محبت میکنه،زنگ میزنه،ابراز علاقه میکنه خب هرچی ازحدش خارج شه دلزدگی میاره ...باور کنید از زور محبتاش نمیتونم نفس بکشم
- همه عاشق این هستند که بهشون محبت بشه حالا شما میگید
پوریا-محبتش از اعتدال خارج شده بهر حال دلیل کارم این بود بخودش که رک نمیتونستم بگم خواستم با رفتارم بفهمه حالا شما یه جوری بهش بگید ناراحت نشه
-باشه هرچند دلایلتون قابل قبول نیست ولی من باهاش صحبت میکنم ممنون ازاعتمادتون
پوریا-خواهش میکنم...راستش بنظرم شما منطقی ترید، سحر یه بارعکس شمارو نشونم داده
تو دلم گفتم خب چیکار کنم بپرسم چطور بودم؟ ولی بجاش گفتم
-با من کاری ندارید
پوریا-میشه گاهی زنگ بزنم باهم صحبت کنیم
-در مورد
پوریا-در مورد... در مورد آهان سحر دیگه
آره جون خودت منم که اصلا نفهمیدم منظور تو چیه
- فکر کنم چیزایی که باید میفهمیدم ،فهمیدم دیگه لزومی به حرف بیشتر نیست
پوریا-راستش صداتون خیلی گیراست میشه افتخار دوس...
نذاشتم حرفش رو کامل بگه ، واضح بود چه انتظاری داره پریدم تو حرفش وگفتم
-چه طور به خودتون اجازه میدید همچین پیشنهادی بدید همینجا این بحث تموم میشه من به سحر چیزی نمیگم شما هم نگید
بدون خدافظی گوشی قطع کردم دلم برای سحر میسوخت که عاشق همچین آدمی شده بود که به دوست خودش پیشنهاد بده...باید یه جوری بهش میگفتم کمتر ناراحت شه
-سحر ..سحر بیا
سحر-خب چی شد
-پشت در بودی
سحر-نه ولی تمام حواسم اینجا بود تا صدام کردی بیام تو، خب دلیل کاراشو گفت
-آره بشین میگم
سحر-بیا نشستم بگو دیگه من دل تو دلم نیست
- سحر یه چیزی میگم نارحت نشو این پسر ارزش این نداره محبتت رو پاش بریزی
سحر-یعنی دوسم نداره
-فقط از تو خوشش میاد ولی دوست داشتن رو نمیدونم
سحر-نه دوسمم داره خودش همون اوایل دوستیمون میگفت دوسم داره
-خودتم داری میگی اولیل دوستیتون، ببین به نظر من پسر زیاد خوبی نیست وممکنه با دخترای دیگه هم باشه
سحر- واسه چی این حرف میزنی
-اممم خب لحن حرف زدنش یه جوری بود در ضمن از حرفاش فهمیدم دوستی شما زیاد دوام نداره بهتر خودت باهاش بهم بزنی قبل از اینکه اون این کار کنه
سحر-نگفتم بگو چیکار کنم فقط دلیل رفتارش چیه
-دلیل رفتارش اینه که تو زیادی بهش گیر میدی زنگ میزنی واز این چیزا ببین پسرا وقتی میفهمن یه دختر دوسشون داره و کاملا در اختیارشه رفتارشون عوض میشه همه این جوری نیستند ولی خب پوریا از این دسته است انقدر خودتو بهش نزدیک کردی که اون چیزی واسه کشف کردن تو وجودت نمیبینه در ضمن آدم تنوع طلبیه اگر میخوایش سعی کن یکم خودتو عوض کنی وبراش دست نیافتنی باشی انقدر خودتو آویزونش نکن
معلوم بود از شنیدن حرفام نارحت شده ولی از من ناراحت میشد بهتر بود تا اینکه پسر باخفت دوستیشو باهاش بهم میزد ...اونشب کلی نصیحتش کردم ولی فکر نمیکنم عمل کنه چون دختر فوق العاده احساساتی بود
نصف شب با شنیدن صدای حرف از خواب بیدار شدم داشت آروم با پوریا حرف میزد حدسم درست بود که خودش رو عوض نمیکنه فقط براش دعا کردم پوریا ازش توقعات بیجا نداشته باشه !!!

شب با ادامه میام:-2-38-:

نقد رمان یک نفس هوای تو (http://www.forum.98ia.com/t242713.html#post2366257)

shiva joon
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ بعد از ظهر
بچه ها اگر واقعا رمان میخونید حداقل تو نقدش شرکت کنید من اینجوری مثل آرشام فکر میکنم شما از ستاد روحیه دهی نودوهشتیا هستید:-2-30-:

صبح بدون اینکه سحر از خواب بیدار کنم گونش رو بوسیدم واز خونه زدم بیرون...امروز تمام حواسم پیش سحر بود خیلی نگرانش بودم با شناختی که ازش داشتم میترسیدم کار دست خودش بده ..پوریا هم یکی مثل پژمان چه فرقی داشتند دوتاشون تنوع طلب وعشق وسیله ارضای نیازاشون میدونستند، بعد خانم دکتر میگه همه مردا مثل هم نیستند بازم افکار منفی داشت تو وجودم سلطه گری میکرد ولی نباید میذاشتم آرامشی که دوباره بعداز چند وقت بدست آورده بودم براحتی از دست بدم...باز به ساعت نگاه کردم 3:50 دقیقه یه پووووووووف بلند کشیدم... فقط 10 دقیقه از آخرین باری که ساعت نگاه کرده بودم میگذشت با بی حوصلگی دستمو تکیه گاه سرم کردم و وانمود کردم در حال انجام محاسبات هستم معمولا وقتی تو فکر وخیال میرفتم زمان زود میگذشت ولی امروز که حوصله هیچی نداشتم عقربه ها مثل عروسی که با ناز قدم برمیدارن واسه من ناز میکردند
دیگه نمیتونستم یک دقیقه دیگه هم به کاری که نمیکردم وانمود کنم دستام تو هم کردم گذاشتم رو میز و سرم گذاشتم رو دستام هنوز چشمام نبسته بودم که با صدای عصبانی و بلند آقای رستگار که از همون میز خودش صدام میکرد فوری سیخ نشستم سرجام
رستگار-خانم صابر بیاید اینجا
از دادی که سرم زد خیلی تعجب کردم آخه از وقتی که رفتام رو باهاش بهتر کرده بودم اونم مهربون تر شده بود البته همیشه با من مهربون بود ولی باز بیشتر تحویلم میگرفت واشتباهات کوچیکمو نادیده میگرفت بقول نسیم تابلو دوسم داشت...پسر خوبی بنظر میرسید قیافشم خوب بود ولی من حتی یه اپسیلون هم بهش علاقه نداشتم حالا با صدای عصبانی وبلندش اونم جلو همکارا شکه شده بودم وقتی دید همینجوری دارم نگاش میکنم واز پشت میزم بیرون نمیام دوباره صداش رفت بالا
رستگار-با شما بودم خانم بیاید اینجا
رفتم کنار میزش وایسادم
رستگار-شما این حسابهارو بررسی کردید
-بله
یه چشم غره اساسی بهم رفت وگفت:اینجوری
برگه رو ازش گرفتم نگاه کردم اه اه چه فاجعه ای از بس امروز حواسم پیش این دختره بود بدیهی ترین چیز اشتباه حساب کرده بودم.. آروم گفتم
-ببخشید الان تصحیح میکنم
با این حرفم دیگه از کوره در رفت وبا صدای بلندتر گفت
-چی ببخشم خانم اشتباه شما باعث شد من از صبح هرچی دفاتر حساب میکنم اشتباه در بیاد...چقدر بی دقتی
برگشتم دیدم خانم ستوده و رضوی وآقای سروش ونسیم دارند نگامون میکنن خیلی بهم برخورده بود انتظار نداشتم انقدر شلوغش کنه... کسی که همیشه ازم طرفداری میکرد حالا داشت اشتباهات گذشتمم بروم میاورد... حس کردم اشک تو چشمام حلقه زد نمیخواستم جلوش مثل یه بچه که به خاطر اشتباهش اشک میریزه ومنتظر بخششه جلوه کنم..اون حق نداشت اینجوری باهام برخورد کنه حتی اگر اشتبام بزرگتر بود برگه ها ودفتر حساب شرکت مهرگستر از روی میزش برداشتم وقبل از اینکه حلقه اشک از حصار چشمام خارج بشه رومو ازش گرفتم ویه نفس عمیق کشیدم وگفتم
-خودم درستش میکنم حتی اگه تا شب طول بکشه
بازم سنگینی نگاهشون روم بود، فقط نگاه نسیم نگران بود بقیه مثل اینکه موضوع جالبی میبینند، نگاه میکردند ... لیوان آبم که همیشه رو میزم بود برداشتم وهمون آبی رو که از ظهر نصفش رو خورده بودم سرکشیدم یه نفس دیگه کشیدم تا آروم بشم نباید اجازه میدادم اشکام بریزه خودکار تو دستم محکم فشار دادم تا تمرکز پیدا کنم برگه رو جلوم گذاشتم هنوز نصفه صفحه رو هم حساب نکرده بودم که پاهای یه مرد کنار میزم دیدم خودش بود... بی توجه بهش به کارم ادامه دادم
با صدای مهربون وتقصیرکارانه گفت
رستگار-خانم صابر
اصلا تکون نخوردم یعنی اصلا نشنیدم که صدام کرده
رستگار –خانم صابر یه چند لحظه لطفا
بدون اینکه تو موقعیتم تغییری بدم گفتم
-بله
خیلی آروم طوری که کسی نشنونه گفت
رستگار-میشه نگام کنید
-کارتون بفرمایید
رستگار-حالا اشتباهی که شده اشکال نداره ،نمیخواد تنهایی حساب کنید کمکتون میکنم
دستش رو دراز کرد دفتر حساب شرکت مهرگستر بر داره که دستم گذاشتم رو دفتر
-نه اشتباه خودمه،خودم درستش میکنم
باصدای آرومتراز قبل گفت
-نسترن معذرت میخوام
با شنیدن اسمم ناخواسته سرم بالا آوردم وبه صورتش نگاه کردم قیافش خیلی درهم بود مثل آدمایی که منتظر قصاصاً و انتظار بخشش ندارند... وقتی دید نگاش کردم گفت
-ببخشید یه لحظه داغ کردم خب از صبح هرچی حساب میکردم هیچ کدوم از حسابا بهم نمیخورد کلافه شده بودم برای همین صدام رفت بالا
-باشه منم گفتم اشتباهم درست میکنم
رستگار-باهم درستش کنیم
-لازم نکرده خودم میتونم ایندفعه حواسم جم میکنم
تو دلم گفتم لیاقت احترام نداشتی ...باز شده بودم نسترن قبل که باهاش خوب برخورد نمیکرد خودشم حس کرده بود که با این کارش دوباره من باهاش بد میشم ولی کاری از دستش برنمی یومد اونم جلو 4 جفت چشم که زل زده بودند به ما، یه نگاه غمگین بهم کرد رفت سمت میز خودش وکلافه سرش گرفت بین دستاش
نسیم-کمکت کنم
-نه تا یک ساعت دیگه تموم میشه
نسیم –نیم ساعت دیگه باید بریم بزار کمکت کنم یا بقیش رو بزار فردا
-نه کمکم میخوام نه میذارمش فردا
نسیم-کل شق
سعی میکردم زودترکارم رو تاپایان ساعت اداری تموم کنم حالا که نیاز به زمان داشتم عقربه ها دو مارتون گذاشته بودند ونیم ساعت مثل یک ثانیه برام گذاشت
نسیم-جمع کن بریم
-تا تموم نشه نمیام تو برو بسلامت
رستگاری-خانم صابر بقیش رو بذارید فردا
-نمیخوام شما برید
حالا که جز نسیم کسی تو اتاق نبود بی خجالت دفتر از زیر دستم کشید وگفت
-بسه دیگه،من اشتباه کردم نباید سرتون داد میزدم فردا جلو همه همکارا ازتون عذرخواهی میکنم ..فقط خواهش میکنم اینجوری رفتار نکن
یه لحظه دلم براش سوخت،خب تو کار ما اشتباه پیش میومد وحتی گاهی رئیس یامسئولا با کارمندا تند برخورد میکردند ولی از عذر خواهی بعدش خبری نبود با اینکه از کارش ناراحت بودم ولی دلم نمیخواست غرورش رو جلو جمع بشکنه
-نیاز به عذرخواهی نیست باشه بقیش رو فردا انجام میدم
وسایلم جمع کردم وبا نسیم از شرکت خارج شدیم خودش رو به ما رسوند وصدام کرد
-خانم صابر
ایستادم ببینم باز چی کارم داره
رستگار- منو بخشیدید
بدون اینکه جوابش رو بدم دست نسیم کشیدم وسوار ماشین رادین شدیم
رادین-سلام همکارتونه
-سلام بله مسئول بخش ماست
نسیم-سلام دادشی ببخشید معطل شدی
رادین –اشکال نداره
نسیم- بدجوری چزوندیش نسترن
-از تو دیگه توقع نداشتم این حرف بزنی،اون حق نداشت اونجوری برخورد کنه
رادین-جریان چیه؟
این دیگه چی میگه این وسط،هیچ وقت به حرفای من ونسیم کاری نداشت مگه اینکه کلی صحبت میکردیم
-چیز خاصی نیست
نسیم-حق که نداشت میتونست یه جور دیگه بگه منم تعجب کردم اونم با تو اگر با خودم بود کمتر تعجب میکردم ولی نسترن تو نگاهش نمیکردی باور کن گفتم الانه که از زور ناراحتی یاسرش بکبونه به دیوار یا بیاد به پات بیفته
-حقش بود
نسیم-اینجوری نگو دلم براش میسوزه
-مواظب باش یه وقت دلت جزغاله نشه
رادین با این حرفم زد زیر خنده وگفت:
-بابا به منم بگید ،جریان جالبی باید باشه کی میخواست سرش بکوبه دیوار
واقعا اینو امروز کم داشتم از دو سه روز پیش که جوابش اونجوری داده بودم واسه من رفته بود تو لک ولی معلوم نیست چی شده امروز شارژ بود وخودش مینداخت وسط بحث ما
نسیم-هیچی بابا،نسترن امروز تو یکی از حسابها اشتباه میکنه آقای رستگار بعد کلی کلنجار رفتن با حسابها میفهمه اشتباه از نسترن سرش داد میزنه بعدم خودش به غلط کردن میفته که بانو از تقصیرش بگذره ولی بانو خیال نداره ایشون عفو کنه

رادین-راست میگه شما اشتباه میکنید اون میاد معذرت خواهی
به چشماش نگاه کردم شبیه چشمای نسیم بود ولی یه چیزای کوچولویی تو چشماش بود که حس میکردم از چشم اون توقلب من میریزه چشم ازش گرفتم وسعی کردم سوالش رو تو ذهنم بیارم چی پرسیده بود..اون نقطه های کوچولو تمرکزم رو بهم زده بود نسیم بجای من جواب داد
-آخه جریان داره
رادین-چه جریانی ؟حالا کی هست آقای رستگار
نسیم-همین بود که دیدی
رادین با لحن بامزه ای گفت:عجب بابا تا پایین شرکتم داشت عذر خواهی میکرد
نسیم-آخه این آقای رستگار..
نمیخواستم جریان علاقه رستگار به من رو رادین بفهمه برای همین آروم دستم روبردم جلو بازو سمت راستش رو که تو دید رادین نبود بشگون گرفتم که صدای آخش رفت بالا
رادین-چی شد
نسیم-هیچی
سرم بردم نزدیک صندلیش و گفتم
-گرفتی نسیم
نسیم-آره بابا گرفتم،دیونه فکر کنم جاش کبود شه
رادین-داشتی میگفتی
نسیم-مثل اینکه مجوز گفتنم باطل شد
چه عجب دیگه سوال پیچمون نکرد تکیه ام رو دادم به پشتی صندلی وسعی میکردم به آینه وسط نگاه نکنم عجب روزی بود امروز هنوز جریان دوستی سحر با پوریا وپیشنهاد دوستی پوریا روهضم نکرده بودم که با تغییر رفتار رستگار و رادین مواجه شدم
نسیم-نسترن8 اسفند تولدمه میخوام جشن بگیرم توام دعوتی از الان گفته باشم حق نداری بگی نه
-باشه میام یعنی دوهفته ونیم دیگه آره؟
نسیم-آره ولی چون هشتم دوشنبه است من جمعه جشن میگیرم که همه بتونن بیان
-آره جمعه خوبه میام...آخ نسیم دیدی داشت یادم میرفت منم قرار بود دعوتت کنم مامانم سفره نذر داره گفت تو ومامانتم دعوت کنم
نسیم-باشه به مامان میگم حالا کی هست
-پنج شنبه همین هفته ساعت 4 ولی تو زودتر بیا
رادین-من دعوت نیستم
-شرمنده ولی اینجور مراسما معمولا فقط خانوما هستند

نقدرمان یک نفس هوای تو (http://www.forum.98ia.com/t242713.html#post2366257)

shiva joon
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۰۶ قبل از ظهر
******
-مامان من خستم تازه یک ساعت از سرکار برگشتم ولش کن دیگه..خرما به اندازه کافی هست شمع هم روشن نکنیم حالا
مامان-برو مادرجون اون دو تارو نخوام بقیه وسایل لازم دارم
-دیشب میگفتید بابا از مغازه میاورد
مامان-یادم رفت،من که نمیتونم برم مهمونا الان میرسند منم هنوز کارم تموم نشده
-منم به نسیم گفتم زود بیاد
مامان یکم عصبی شد وگفت
-10 دقیقه راهه بجای اینکه وایسی بامن چونه بزنی الان رسیده بودی،ببین یکاری میکنی حلوا خراب شه
در حالی که پامو میکوبوندم زمین وزیر لب غر غر میکردم رفتم سمت اتاقم و کاپشن دم دستیمو برداشتم وبی حوصله اماده شدم ...همون لحظه که در حیاط بستم ماشین رادین جلو خونمون ترمز کرد باسر به رادین سلام دادم...نسیم به همراه مادرش از ماشین پیاده شد بعداز سلام و روبوسی گفتم
-شما بفرمایید داخل من چند تا خرید کوچیک دارم الان میان
نسیم-منم باهات میام
-نه عزیزم مادرت اولین بار میاد منزلمون زشته تنهاشون بزاری
زنگ در زدم و از اف اف به مامان گفتم
-مامان نسیم ومادرشون تشریف آوردند
مامان-خوش اومدید بفرمایید
در باز شد از رادین خدافظی کردیم و من همراه نسیم ومادرش تا ورودی خونه رفتم وقتی دوباره برگشتم هنوز ماشین رادین جلو در بود نگاهش کردم که گفت
-بفرمایید میرسونمتون
-نه مزاحم نمیشم همین سوپر سرکوچه میرم
رادین-نسترن خانم من نمیدونم چرا همیشه انقدر تعارف میکنید خواهش میکنم سوار شید
عجب گیری داده بود باز رفتم سمت در عقب که مثل سری قبل صدام کرد
-نسترن خانم جلو لطفا
با گفتن حرفش در جلو رو هم باز کرد منم تو رودربایستی موندم ورفتم جلو نشستم ولی یکم معذب بودم از آینه بغل خودمو دیدم حقش بود یه نیشگون از خودم میگرفتم که با این سر و وضع اومده بودم بیرون قیافم که خسته وبی آرایش وتیپمم که افتضاح واقعا کهنه تر ازاین کاپشن نداشتم کاپشنم کهنه نبود ولی اون لحظه بنظرم ضایع ترین لباسم بود
سر کوچه کنار سوپرمارکت ایستاد
رادین-همینجاست
-بله ممنون منو رسوندید خدافظ
رادین-منتظر میمونم برسونمتون دم خونه
-ممنون ، دیگه خودم میرم
یه لبخند زد وگفت
-میدونی از دست این تعارفات دلم میخواد موهامو دونه دونه بکنم
از تصور اینکه داره موهای خوش حالتش رو میکنه خندیدم
رادین-مطمئن باش اگر واسم زحمت بوداصلا نمیگفتم
-باشه پس چند لحظه
بادو دست پر از نایلون از مغازه اومدم بیرون توماشین نگاه کردم سرشو تکیه داده بود پشتی صندلی وچشماشو بسته بود بزور یکی از دستامو با نایلون بالا آوردم و زدم به شیشه،فوری در برام باز کرد سوار شدم
رادین-این همه خرید داشتی انقدر تعارف میکردی
-خودمم نمیدونستم انقدر زیاد میشه
-خب اینم خونتون
-مرسی حیف نمیشه الان دعوتتون کرد داخل ولی یه روز با نسیم جون بیاید تا جبران زحمت کنیم
یه نگاه مهربون کردکه باعث شد باز اون نقطه های کوچولو از چشماش تو قلب من بریزه ولی فقط یه لحظه بود دوباره حالت نگاهش عادی شد وگفت
-خواهش میکنم وظیفه بود
از ماشین پیاده شدم وخدافظی کردم
گاز ماشین گرفت رفت هنوز داشتم مسیر رفتنش رو نگاه میکردم که صدای زن عموم اومد
-کجایی دختر
-سلام زن عمو همین جام
زن عمو-چی نگاه میکنی از اون دور دیدیم چند دقیقست زل زدی به خیابون
چند دقیقه ..چرا اینجوری شده بودم اون نقطه های کوچولو ذهنم درگیر کرده بود
زن عمو-باز که رفتی تو هپروت دستات خسته نشد با اینهمه وسیله
-ببخشید زن عمو بفرمایید بریم داخل
بعد مراسم به مامان کمک میکردم که زودتر خونه رو جمع وجور کنه
مامان-نسیم چه دختر خوب وخانومیه
-آره مامان خیلی ماهه
مامان-مادرشم خانم خوبی بود فقط یکم...نسترن وضع مالیشون چطوره
-چرا میپرسید
مامان-نمیخوام غیبت کنم ولی مادرش یکم خودش میگرفت و طلاهای تو دستش رو هی ... اصلا ولش کن
-وضع مالیشون خوبه باباش کارخونه قطعات مکانیکی داره
مامان-اسم دادشش چی بود همین یه برادر داره
-نه 2 تا داره رادین و رامین
زن عمو که تاحالا داشت به صحبتهای ما گوش میداد گفت
-چرا اسم دخترشون فقط فرق داره دختره فقط اسمش با نون شروع میشه
آروم به مامان گفتم باز زن عمو کاراگاه بازیش شروع شد
زن عمو-تو نمیدونی چرا
-چرا میدونم نسیم واسم تعریف کرده وقتی که مادرش سر اون حامله بوده دوران بارداریه سختی داشته ویه جورایی استراحت مطلق بودش دوتا پسر کوچیکم داشت اون موقع ها هنوز انقدر پولدار نبودند بخوان پرستار تمام وقت بگیرن یه عمه داره به اسم هانیه اون موقع 5 سال بود ازدواج کرده بود ولی بچه دار نمیشد تو اون دوران عمش به مامانش رسیدگی میکرده مادرشم برای همین میگه اسم نسیم عمه اش انتخاب کنه
زن عمو-چه جالب الان عمه خودش بچه داره
من ومامان یه نگاه معنی دار بهم کردیم
-بله 6سال بعد بعداز کلی مداوا بچه دار میشن
دیگه زن عمو چیزی نگفت وبعد از تمییز کردن پذیرایی 3تا چایی ریختم بردم تو سالن
زن عمو-دستت درد نکنه
رو به مادرم کرد وگفت راستی زهرا چقدر امروز آذر( همون عمه بابام)نسترن جون نسترن جون میکرد هرکی ندونه فکر میکرد چقدر نسترن دوست داره
مامان-خب آذر همیشه نسترن دوست داشته
زن عمو-اگه دوست داشت چرا باقضیه خواستگاری شروین با نسترن مخالفت کرد
مامان-قضیه خواستگاری چیه
زن عمو- شما نمیدونید عروس بزرگش بهم گفتا باور نکردم
بعد یه حالت بامزه بخورش گرفت مثل یه گاراگاه حرفه ای که چیز مهمی کشف کردند و حالا میخوان پرده از حقیقت بردارند با آبو تاب جریان تعریف کرد من که از شنیدنش شکه شدم از این که شروین تا این حد به من علاقه داشته ومن این چند سال اشتباه نکردم خوشحالم شدم باورم نمیشد شروین بخاطر من چند ماه با خانوادش درگیر بوده ولی عمه وکلا خانوادش با انتخاب من مخالف بودند اونم به دلیل مسخره که من بدرد پسرشون نمیخورم وبه شروین گفته بودند حاضرند هرکسی بگیرند الا من و خیلی زودم براش زن گرفتند این حرفشون خیلی واسم سنگین بود مگه من چه ایرادی داشتم که به پسرشون نخورم تازه باید از خداشونم بود... اونشب زن عمو با گاراگاه بازیش باعث شد جواب سوالمو بگیرم که علاقه شروین بازی وتوهم خودم نبود این که واسه من جنگیده حس خوبی بهم میداد ولی دلایل مسخره عمه واقعا ناراحتم کرده بود تصمیم گرفتم دیگه بهش روی خوش نشون ندم از آدمای دو رو بیزارم............

shiva joon
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۵۰ بعد از ظهر
ببخشید دیر شد:-2-37-:
این هفته بقدری سرم شلوغ بود که فقط یه بعداز ظهر تونستم برای خرید برم بیرون ، برای کادو نسیم یه نیم ست نقره ویه روسری خوشگل خریدم ولی هرچی برای خودم دنبال لباس مناسب گشتم کمتر پیدا کردم اگر مهمونیش مختلط نبود لباس مجلسی قشنگ زیاد داشتم ..چند بار دیگه پاساژ گشتم ولی لباسی که چششمم رو بگیره پیدا نکردم تصمیم گرفتم کت دامن سفید مشکیم رو که 6 ماه پیش برای عروسی دختر عمم خریده بودم بپوشم
نمیدونم برای بار چندم رفته بودم جلو آینه تا از ظاهرم مطمئن شم پالتمو وشال جدیدمو پوشیده بودم و موهامو بعداز کلی اتو کشیدن به صورت کج گذاشتم وبقیش رو با کلیپس بزرگ بالای سرم جمع کردم آرایشمم خیلی لایت بود یه مداد گوشه چشمم کشیده بودم که با حالت موهام خیلی بهم میومد
کت دامن وصندل سفیدم همراه کیفم برداشتم واز آینه دل کندم بابا منو خونه نسیم رسوند... تولد از ساعت 6 شروع شده بود وارد سالن شدم... چقدر جمعیت60-70 نفری میشدند نسیم از بین تعدای که میرقصیدند ردشد وخودشو به من رسوند بغلم کرد ..خیلی خوشگل شده بود دکلته بنفش که تا روی زانو هاش بود ویک کت کوتاه حریر بنفش که لختی بدنش کمتر جلوه میداد پوشیده بود موهاشو مدل جمع شینیون کرده بود که کلی خوشگلش کرده بود همزمان با هم گفتیم:خوشگل شدی
-من یا تو ،نسیم خیلی ناز شدی
نسیم-مرسی ولی توام کم جیگر نشدی با اینکه زیاد آرایش نکردی ولی خیلی جذاب تر شدی چرا سرکار میای یکم آرایش نمیکنی
به شوخی گفتم
-همینجوری دردسر دارم
نسیم-آره جای رستگار خالی اینجوری میدیدت که غش میکرد
-برو اتاق من لباست رو عوض کن بیا
دامنم تا مچ پام بود بخاطربلندیش قدم روکشیده تر نشون میداد صندلم که هفت سانت پاشنه داشت پام کردم توآینه قدی اتاق نسیم خودمو نگاه کردم عجب خوش قدو بالا شده بودم روسری رو سرم مرتب کردم وازپله ها اومد پایین از همونجا فامیلشون با یه نگاه از سر گذروندم معلوم بود فامیل متمولی داره ،یسریشون لباسای خیلی بازی پوشیده بودند چندتایی هم مثل من لباسشون پوشیده بودبا روسری یا شال، هرچند تعداد شون7-8 تا بیشتر نبود ولی از اینکه تنها فردی نبودم که تو اون جمع روسری سرشه خوشحال شدم
کل سالن بزرگشون رو خالی کرده بودند ودور تا دورمیزو صندلی چیده بودند و وسط یه میدون رقص درست شده بود نسیم اومد پیشم منو به چند نفری معرفی کرد وبرد سمت یه میزو صندلی که دید خوبی به میدون رقص داشت وخودشم کنارم نشست
-نسیم چقدر پسر دارید تو فامیلتون
نسیم-آره فامیل ما تعداد پسراش بیشتره البته قابل تورو ندارند
با خنده گفتم
-دستت درد نکنه پس برگشتنی 4-5 تا خوشگلشون جدا کن ببرم
از کنارم صدای یه پسر اومد
-منم میتونید ببرید
من ونسیم با تعجب برگشتیم سمت پسره که صندلی کنار من نشسته بود ونه تنها به مکالمه ما گوش میداد بلکه اظهار نظرم میکرد
نسیم-سپهر به حرفای ما گوش میدادی
سپهر-درگوشی که حرف نمیزدید منم گوشام تیزه حتی تو این صدای بلند، حالا معرفی نمیکنی
نسیم- دوست عزیزم نسترن وایشون هم پسردایی شیطونم سپهر
سپهر-هم شیطون هم خوشگل ...حالا منو با خودتون میبرید
-جان؟
سپهر-بابا خودت گفتی 4-5 پسرخوشگل فامیل نسیم میخوای با خودت ببری
تا اومدم جوابش بدم یه صدای دیگه اومد
-کی از پسر خوشگل حرف زد منم هستم
نسیم-امیر تو دیگه چی میگی
پشت چشم نازک کرد و یه حالت خنده دار بخودش گرفت
امیر-یعنی میگی من خوشگل نیستم دخترعمه
نسیم-چرا هستی ،حالاکه تقاضا داره زیاد میشه آقایون آخر ساعت یه قرعه کشی میزاریم هرکی اسمش در اومد میدیم نسترن باخودش ببره حالا برید اونور
-بابا عجب فامیلی داریا
رفتم دوتا صندلی اونور تر نشستم که سپهر دوباره اومد کنارم وگفت
-اجازه میدی کنارت بشینم
یه نگاه بهش کردم صورت بامزه ای داشت
-چون این بار اجازه گرفتی بفرمایید
نسیم بعداز چند دقیقه رفت وسط برقصه به رقص ظریف نسیم نگاه میکردم که یه آقایی رفت کنارش که خیلی شبیهش بود از سپهر پرسیدم
-آون اقایی که با نسیم میرقصه رو میشناسید
سپهر-آره رامینه دیگه داشش بزرگش
با گفتن اسم رامین یاد رادین افتادم تو این نیم ساعتی که اومده بودم ندیده بودمش یعنی تو تولد خواهرش شرکت نمیکنه...
با سپهر مشغول صحبت بودیم که نسیم اومد سمتم دستم رو گرفت وکشید
نسیم-پاشو بیا یکم باهم برقصیم
-عزیزم میدونی که نمیرقصم
نسیم-تولدمه باید برقصی
به شوخی گفتم
-اخه میترسم برقصم مجبور شید آمبولانس خبر کنید
نسیم-آمبولانس واسه چی
-خوب نرقصیده واسم غش وضعف میکنند برقصم حتما لازم میشه دیگه
-مطمئنید؟
صدای رادین بود با سرعت سرم چرخوندم سمتش صندلی کناری سپهر نشسته بود چطور متوجه حضورش نشده بودم خیلی ناز شده بود یه کت اسپرت سفید با تیشرت جذب مشکی که عضلات سینش روبخوبی نشون میداد وجین مشکی پوشیده بود صورتشم سه تیغ کرده بود عجیب تو دل برو شده بود خوب شد نسیم دستم رو دوباره کشید همین باعث شد نگامو از رادین بگیرم
نسیم-نسترن بیا دیگه
یه نگاه معنی دار بهش کردم اونم از نگاهم همه چیز گرفت
نسیم-خب باشه نرقص ولی اینجوری نگام نکن دلم رفت
خوبه از قبل باهاش هماهنگ کرده بودم که جلو مردا نمیرقصم باز میاد کار خودش میکنه وهی جلو پسرا تعارف میکنه
رادین-جواب منو ندادید
نمیدونم داشت تیکه مینداخت وبه اون روز که خونشون رقصیده بودم اشاره میکرد که یعنی من رقصتو دیدم غش وضعف نکردم یا منظور دیگه ای داشت منم کم نیاوردم حالا منظورش هرچی بود
-بله مطمئنم... یه چشمش رو که دیدی
سپهر-شما واسه رادین رقصیدید
خدا مرگم بده هیکل به این گندگی که وسط مانشسته نمیبینم که هرچی تو ذهنم میاد میگم
-نه اصلا منظورم یه چیز دیگه بود
به رادین مظلوم نگاه کردم که قضیه رو تعریف نکنه بابت اونروز خجالت میکشیدم ولی نمیدونم چطور به خودم جرائت داده بودم بهش اشاره کنم ،رادین نگاهمو خوند وچیزی نگفت
سپهر-راستی رادین کجا بودی
رادین-رفته بودم کیک از شیرینی فروشی بیارم
همون لحظه یه پسر اومد سمتم وگفت
-نسترن خان شمایید
-بله خودم هستم
-منم واسه قرعه کشی بزارید تو لیستتون
این دیگه چی میگه لیست چی؟ فقط با استفهام نگاش کردم که خودش گفت
-ارسلان هستم پسر عمه نسیم ..پارتی بازی هم نداریما نکنه سپهر و رادین انتخاب کردین
فقط براش سر تکون دادم یعنی نه،اینا دیگه کین یه شوخی منو نسیم چه بزرگش کرده بودند وهمه جا پیچیده ارسلان رفت ،هنوز تو فکر اون بودم که یکی دیگه اومد وخودش رو معرفی کرد ورفت سپهر داشت با خنده نگاه میکرد ولی رادین که از جریان چیزی نمیدونست یه اخم خوشگل انداخته بود بین ابروهاش
رادین-نسترن موضوع چیه..سپهر بیا اینجا بشین
جاشو با سپهر عوض کرد واومد صندلی کنار من نشست
-جریانی نیست من نمیدونم چی میگند
سپهر-خودتون قرار شد قرعه کشی بزارید اگه از اول منو انتخاب میکردی الان راحت بودی
دستم برای نسیم تکون دادم اومد پیشم گفتم
-نسیم جریان چیه انگار تمام پسرای فامیلتون از شوخی ما خبر دارند
نسیم-آره تقصیر این امیر درد گرفتست رفته بهمه گفته تازه چند نفرم به من گفتن اسمشون تو اون لیست کذایی بذارم..ناراحت نشو شوخیشون گرفته یه سوژه واسه شیطنت پیدا کردند
بالبخند گفتم
-نه نارحت نشدم ولی عجب جریانی شدا
رادین که هنوز اخم رو صورتش بود گفت:
ادامه فردا میزارم:-2-38-:

shiva joon
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۴۳ بعد از ظهر
رادین-جریان لیست چیه؟به من نمیگید... نسیم تو تعریف کن
نسیم براش تعریف کرد اخماش باز شد ویه لبخند جاشو تو صورتش گرفت و رو به من گفت
-شما تقصیر ندارید
-نکنه فکر کردید من کاری کردم
رادین-بذار من این امیر پیدا کنم حسابشو میرسم
از صندلیش بلندشد رفت با چشم دنبالش میکردم اول رفت پیش امیر بعدم رفت سمت مادرش واز اونجارفت سمت یه دختره که موهای طلایی و چشمای سبزی داشت وپوستی خیلی سفید ولی بنظر من اصلا جذابیتی نداشت خیلی یخ بود از اون ادمای بور که خوشگل نیستند ودست دختر رو گرفت وبا هم رفتند وسط سالن رقصیدنداز این که با اون دختره میرقصید حس خوبی نداشتم ولی خودش خیلی قشنگ میرقصید نمیدونم امروز چم شده بود تمام کاراش برام قشنگ میومد اخمش-رقصش... نکنه کار اون نقطه های کوچولو که از چشماش به قلب من راه باز کرده بودند خیلی با خودم کلنجار میرفتم که نگاش نکنم ولی مثل آهن ربا قوی من رو جذب میکرد جوری که فرار از این میدون مغناطیسی واسم سخت بود البته از این وضعیت که براحتی سمتش کشیده میشدم راضی نبودم بعداز تجربه ای که پشت سر گذاشته بودم دوست نداشتم راحت دلم تقدیم کسی کنم ولی بعضی چیزا دست ما نیست بعد از رقص اومد کنارم نشست
رادین-حساب امیر رسیدم ...نمیخوای برقصی
-نه
با خنده گفت:حتی اگر زنگ بزنم آمبولانس حاضر باشه
منم باخنده گفتم:حتی
رادین-ولی عزیزم من دوست دارم رقصت رو ببینم
به اندازه صدم ثانیه خون به مغزم نرسید... عزیزم... درسته تو این مدت صمیمی تر شده بودیم و از افعال جمع استفاده نمیکردیم ولی عزیزم دیگه خیلی خودمونی بود تازه با اون لحنش که دل ادم یه جوری میشد ما که با هم از این حرفا نداشتیم تو دلم گفتم نکنه مست کرده نمیفهمه چی داره میگه با همین فکر خودمو متمایل کردم سمت صندلی رادین و صورتم رو نزدیک صورتش کردم و بو کشیدم ..نه هیچ بویی جز بوی مدهوش کننده ادکلنش نمیداد
رادین گفت:چی شده
از همون فاصله نزدیک که صورتامون نزدیک هم بود به چشماش نگاه کردم با دیدن چشماش خون به مغزم رسید خودمو سریع کشیدم عقب و رو صندلیم درست نشستم از خجالت کارم گونه هام سرخ شد باز من بیفکر یه کاری کرده بودم حقش بود دیگه یه نیشگون از خودم میگرفتم تا هرچی اومد تو سرم رو انجام ندم یه نگاه انداختم ببینم کسی منو تو اون وضعیت دید خداروشکر همه مشغول خودشون بودم
رادین-میخواستی ببینی مشروب خوردم
جوابش رو ندادم اصلا روم نمیشد جوابش بدم
رادین-خب حالا انقدر سرخ وسفید نشو
بی حرف بلند شدم رفتم پیش نسیم با این ضایع بازی که درآورده بودم دیگه روم نمیشد کنارش بشینم
رادین-حالا کجا داری میری
تو صداش خنده بود ولی دیگه برنگشتم ببینم داره میخنده یانه...
شام بصورت سلف سرویس سرو میشد برای خودم غذا کشیدم وبا نسیم یه گوشه نشستیم
نسیم-نسترن دقت کردی لباست با رادین سته، بدجنس نکنه شما باهم هماهنگ کرده بودید
من از بس محو خود رادین شده بودم دقت نکردم که لباس دوتامون سفید مشکیه ولی از حرف نسیم هول کردم جوری که انگار واقع من با رادین حرف میزنم و طبق برنامه لباس یه رنگ پوشیدیم واسه همین میخواستم نسیم توجیه کنم که هیچی بین مانیست
-نه باور کن من این لباس قبلا خریدم اصلانم نمیدونستم رادین چی میخواد بپوشه
نسیم-پس چرا انقدر هول کردی
وای خدا بدتر کردم ...برای اینکه ذهن نسیم منحرف کنم یه نگاه به اطراف کردم چشمم خورد به همون دختره که رادین باهاش رقصیده بود از نسیم پرسیدم
-اون دختره کیه
نسیم-دختر خالم هاله است
-یکم یخچال نیست
نسیم-یخچال ..آهان.... آره زیاد با کسی جوش نمیخوره وخیلیم خونسرده ولی دختر بدی نیست
-خوش سلیقه هم هست لباس قرمزش به پوست سفیدش میخوره ولی یکم زیادی لختی نیست
درحال صحبت درباره هاله بودیم که یه پسر با تیشرت آبی وجین سرمه ای همراه یه ظرف کوچیک ژله اومد سمت ما ظرف طرف من گرفت وگفت
-نسترن خانم بفرمایید دیدم ژله برنداشتید براتون آوردم
نسیم-پسرعمه بزرگمه، محمد
-بله خوشبختم نیاز به زحمت نبود
محمد-این آوردم من تو لیستتون بذارید اولین نفر.. ببینید من چقدر خوبم
روبه نسیم گفتم رادین گفت حساب امیر میرسم ولی انگار فامیلتون از این شوخی دست بر نمیدارند یه نگاه به اطراف کردم چند تا پسر با چشمای شیطون وخنده رو لباشون دور هم نشستند و مارو نگاه میکنند
نسیم ظرف ژله از محمد گرفت وگفت: برو محمد ..به پسرا هم بگو کم سر به سر دوست من بذارند شیطنت بسه
محمد-چی چی بسه بحث بین ما داغه که نسترن خانم کیو انتخاب میکنه
نسیم یه چشم غره بهش رفت اونم به حالت با مزه دستش گرفت جلو صورتش که مثلا ترسیده وعقب عقب در رفت
نسیم-ببخشید نسترن جون نمیدونم اینا امشب چشون شده دست از سرت بر نمیدارند
-تقصیر خودشون نیست دختر خوشگل دیدن اینجوری میکنند
نسیم-برو توام هرچی میگم سواستفاده میکنی هی از خودت تعریف میکنی
-نسیم متوجه شدی وقتی پسرا دوربر من میاند چقدر دخترای فامیلت حرص میخورند
نسیم-ولشون کن بذار حرص بخورند
بعداز بریدن کیک و باز کردن کادوها حاضر شدم وبه بابا زنگ زدم بیاد دنبالم ساعت حدود 11:30 بود از مادر وپدرش خدافظی وتشکر کردم وهمراه نسیم جلو در پذیرایی ایستاده بودیم ومنتظر بودم بابا برسه
نسیم-زوده داری میری فکر کنم تا ساعت یک جشن ادامه داشته باشه
-نه دیگه بقیه دوستاتم رفتند
همون لحظه 5-6 تا پسر اومد طرفمون که دو سه تاشون همونایی بودند که خودشون به من معرفی کرده بودند..هرکدوم یه چیزی میگفتند
محمد-دارید میرید پس قرعه کشی چی میشه
امیر-اینجوری که نمیشه ما میخوایم با شما بیایم
سپهر- حالا که قرعه کشی خبری نیست ما خودمون داوطلب شدیم فامیل شما بشیم
از شوخیاشون میخندیدم ولی سعی میکردم جوابشون رو ندم باز سپهر یه چیزی گفت برگشتم نگاش کنم که رادین رو پشت سرش دیدم که با یه اخم وحشتناک نگام میکرد دلم از اخمش گرفت منم ناخواسته اخم کردم سریع گونه نسیم بوسیدم و یه خدافظی رو به جمع کردم واز در اومدم بیرون ،صداشون هنوز پشت سرم میشنیدم ولی محل ندادم هوای حیاط سرد بود وباد خنکی به صورتم میخورد..اخم رادین کل خوشی مهمونی ازم گرفته بود نمیدونم چرا انقدر بد نگام میکرد یعنی واسه اینکه فامیل هاش با من شوخی کردند اینجوری کرد خوبه حالا من جوابشونو درست وحسابی نمیدادم
به در حیاط رسیدم دستم بردم سمت قفل در که صداش اومد
رادین-نرو توکوچه مگه بابات رسیده که داری میری بیرون
بازم اخم رو صورتش بود
-نه ولی الان میرسه
با یه لحن بدی گفت
-فقط اسمم من تو لیستت نبود آره؟
از دست خودم و رادین حرصم گرفت واسه چی اینجوری با من برخورد میکرد خوبه خودش گفت تقصیر من نیست واسه همین منم با حرص جوابشو دادم
-میخواستید شما هم تقاضا بدید اسمتون رو میذاشتم تو لیست
دستاشو مشت کرد وسرشو به نشونه تاسف تکون داد چشماشم مثل قبل سرد وخشک شده بود...خواست چیزی بگه که همون لحظه بابا به گوشیم زنگ زد که رسیده.. خداروشکر قبل از اینکه بحثمون بالا بگیره بابا اومده بود منم به سرعت از جلو چشم رادین دور شدم.
شیشه ماشین رو بخار گرفته بود انگشت سبابم رو به روی شیشه به حرکت دراوردم.... رفته بودم تو فکر رادین از این که با اخمش انقدر بهم ریختم کلافه بودم ..چرا با من اینجوری حرف زد چرا نظرش نسبت به کارام انقدر برام مهم شده ...به شیشه نگاه کردم اسم رادین همراه یه قلب دیدم..کی اسمش نوشتم که خودم نفهمیدم انگار تمام سلول های بدنم اسمش رو از حفظ بودند وانگشتم برای نوشن اسمش نیازی به فرمان مغزم نداشت قبل از این که بابا متوجه اثر هنریم بشه با پشت دست پاکش کردم اه لعنت به من که انقدر زود دارم خودمو میبازم
بابا-نسترن چیزی شده؟بجای اینکه سرحال باشی پکری؟خوش نگذشت
-نه خیلیم عالی بود جاتون خالی فقط خسته ام
خوب شد این خسته گی هست که من هر دفعه بهانش کنم بابا دیگه چیزی نپرسید منم برای اینکه بیشتر از این تابلو بازی در نیارم با خودم قرار گذاشتم رسیدم خونه یه جلسه مهم دونفری با خودم وخودم بذارم
دست وصورتم شستم ولی انقدر خسته بودم که به هیچی فکر نکردم وخودم به آغوش خواب سپردم

تشکر یادتون نره:-2-10-:

shiva joon
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۳۹ بعد از ظهر
دو سه روز از جشن تولد نسیم میگذشت ولی من هنوز با خودم کنار نیومده بودم و از دست رفتارخودم و رادین انقدر حرص خورده بودم که حد نداشت تصمیم گرفتم دیگه باهاشون نیام وقتی اونجوری واسم اخم وتَخم میکنه خوب بهتره دیگه جلو چشمش نباشم شنبه که اومده بود دنبالمون رفتم جلو و گفتم من خودم میرم با لحن خشک وجدی گفت نسترن سوار شو یه ذره مقاومت کردم که نمیخوام وخودم میرم ولی آخرش به اصرار نسیم ورادین راضی شدم سوار شم در اصل خودم راضی بودم اصلامگه میتونستم خودمو از دیدنش محروم کنم این چند روز برخلاف هفته قبل نگام نمیکرد دلم برای مهربونی نگاش تنگ شده بود ولی منم مثل خودش بی محلی میکردم که مثلا برام مهم نیست ولی از درون حرص میخوردم وبه لواشک وآلوچه وترشیجات پناه آورده بودم هرچی ترش تر آروم ترمیشدم رفته بودم سوپری محل ودو کیلو لواشک محلی ترش وکلی آلوچه خریده بودم البته خوردن این چیزا کار همیشگیم بود ولی خوب موقع ناراحتی بیشتر ،هرکس با یه چیزی آروم میشه...مامانم هرچی میگفت کمتر بخور گوش نمیدادم وهمین گوش نکردن کار دستم داد چون دقیقا هفته ای بود که قرار بود ماهانه بشم وهمه این ترشیجات باعث شد دل درد وحشتناکی بگیرم سه شنبه از صبح حالم بد بود دوتا پروفن خوردم تا دردم آروم بشه ولی موثر نبود زیر دلم وحشتناک تیر میکشید بطورری که دیگه نمیتونستم رو صندلی بشینم نسیم صدا کردم
-نسیم دارم میمیرم
نسیم-دیونه رنگتم حسابی پریده مگه نمیگم مرخصی بگیر برو خونه
-اخه قرص خوردم گفتم خوب میشم تازه روم نمیشه برم بگم مرخصی میخوام
نسیم-مرخصی گرفتن رو شدن میخواد
-آره دیگه بگم دل درد دارم میفهمند واسه چیه خجالت میکشم
نسیم-پاشو بریم نماز خونه درازبکش تا من برم برات مرخصی بگیرم
-باشه بعدش زنگ بزن آژانس
نمازخونمون یکی از کوچیکترین اتاقای شرکت بود که یه فرش انداخته بودند وهم برای نماز وهم برای استراحت چنددقیقه ای استفاده میشد رفتم تو و رو فرش دراز کشیدم ،از درد به خودم می پیپچیدم بعضی ماها بخاطر ماهانم درد شدید داشتم ولی این سری واقعا دردش بیشتر بود... بیست دقیقه بعد نسیم با برگه مرخصی اومد
نسیم-پاشو بریم
-خودم میرم تو برو سر کارت
نسیم-منم باهات میام واسه دوتامون مرخصی گرفتم
دیگه درد اجازه بحث بیشتر با نسیم نداد از شرکت که اومدیم بیرون ماشین رادین دیدم یه نگاه به نسیم کردم وبا ناله گفتم:
-رادین اینجا چیکار میکنه قرار بود زنگ بزنی آژانس
نسیم-زنگ زده بود گوشیم منم گفتم میخوایم بریم گفت وایسم خودش بیاد دنبالمون
با ناله سوار شدم نسیم هم اومد کنارم نشست درد دیگه تو وجودم میپیچید چندباری متوجه نگاه نگران رادین شدم وچقدر نگاهش آرامش بخش بود حیف که نمیتونستم از نگاهش لذت ببرم چون هر دفعه زیر دلم تیر میکشید وفاصله دردا کمتر شده بود از زور درد پشتی صندلی ماشین چنگ میزدم ودست نسیم فشار میدادم وبرای اینکه صدام در نیاد لبام گاز میگرفتم
رادین-نسترن حالت خیلی بده بریم بیمارستان
به زور جواب دادم
-نه بریم خونه اگه خوب نشدم با مامانم میرم
نسیم-چقدر گفتم کمتر ترشی بخور
وآرومتر در گوشم گفت
-تو که موقع ماهانت به اندازه کافی حالت بد میشه چرا رعایت نمیکنی
با چشمایی که از زور درد کوچیک شده بود بهش نگاه کردم ولی چیزی نداشتم بگم
5 دقیقه بعد رادین ماشین نگه داشت وگفت پیاده شید از شیشه بیرون نگاه کردم ولی بجای خونه جلو یه بیمارستان نگه داشته بود
نسیم زیر بازوم رو گرفت وکمکم کرد پیاده بشم
رادین-تابرید داخل ماشین یه جا پارک میکنم میام
حالا که به جای مطمئنی رسیده بودم مقاومت بدنم هم تموم شد وچشمام سیاهی میرفت چند بار نزدیک بود بخورم زمین پله ها رو با زحمت اومدم بالا دیگه زانوهام از درد داشت تا میشد با نگاه کردن به سرامیک راهرو دلم میخواست همونجا دراز بکشم وتو خودم مچاله بشم چند قدم دیگه رفتم که یه بار دیگه زیر دلم تیر کشید از درد زانوهام داشت خم میشد که همون لحظه دستی دور بازوهام حلقه شد ومنو کشید بالا سرم چرخوندم ..رادین بود دستم کشیدم تا بازوم رو از دستش بیرون بیارم که محکمتر نگهم داشت وسرشو برای اصمینان تکون داد...با راهنمایی پرستار روی یه تخت خوابیدم نسیم کنار تخت ایستاده بود ورادین بیرون اتاق کلافه رژه میرفت که خانم دکتر اومد وبعد از ویزیت ومعاینه چند بسته مسکن ویه سرم وچند تا آمپول تقویتی نوشت ..نسیم نسخه رو دست رادین داد تا داروها رو بگیره
نسیم-ببین چقدر فشارت پایین بود دختر حرف گوش نکن ،مثل روح شده بودی
-اره دیگه تنبیه شدم
-نسیم جون وقتی رادین سرم آورد شما برید فقط از کیفم گوشی بردار به خونمون زنگ بزن بگو کجام تا بیان دنبالم
-نه میمونیم
-نه برید دستت درد نکنه تا همینجا هم موندی
نسیم-نسترن تو این وضعیتم ول کن نیستی
-خب باشه تو بمون ولی بگو رادین بره بابام اومد تو رو هم میرسونیم
نسیم-باشه
پرستار بعداز وصل کردن سرم وزدن یه آمپول اتاق ترک کرد نسیم کنار تختم نشسته بود،حالا فاصله دردا کمتر شده بود و میتونستم پاهام از حالت خمیدگی دربیارم وراحت دراز کنم ،چشمام کمکم گرم شد وخوابم برد بعد نیم ساعت با صدای پرستار از خواب بیدار شدم
پرستار-خانم 2 دقیقه دیگه سرمت تموم میشه میتونی بری
چشم گردوندم داخل اتاق کسی نبود
-دوستم رفت
پرستار-نه بیرون ایستادن الان صداشون میکنم
سرم از دستم کشیدورفت بیرون ...در اتاق باز شد ولی بجای نسیم،رادین اومد داخل ...چشماش مهربون ونگران بود وباز اون نقطه های کوچولو بسرعت راه خودشون به قلب من پیدا کردند یه لبخند مهربون زد
رادین-بهتری
مثل این ندید بدیدا میخ نگاهو لبخندش شدم.. الهی قربون خندت برم چه ناز میشه آخی اگه بدونی چقدر دلم برای خندت تنگ شده بود همینجوری تو دلم قربون صدقش میرفتم که گفت
-نسترن خوبی
با خجالت نگامو از صورتش گرفتم وگفتم
-بله خوبم... قرار بود شما برید
رادین-آهان واسه این نگام میکردی تعجب کردی اینجام
آخیش خوب شد نفهمید چرا میخش شدم
رادین-الان ناراحتی اینجا
تو دلم گفتم مگه دیونه ام وقتی کنارمی ناراحت باشم
-نه نه فقط نمیخواستم مزاحم شما باشم
رادین-مزاحم نیستی هزار بار
-نسیم کجاست
رادین-رفت فروشگاه بیمارستان واسه خودش خوراکی بخره الان میاد
با خجالت گفتم-میشه پالتوم رو بدید
پالتمو داد دستم وخودشم روشو کرد اونور ولی از اتاق بیرون نرفت منم ملحفه رو از روم کنار زدم وپالتو رو پوشیدم
رادین-تموم شد
-بله بریم
نسیم-اِ سرمت تموم شد..خوبی
-اره خوبم
دم گوشش گفتم :مگه قرار نبود بگی رادین بره
نسیم-خب چیکار کنم هرچی گفتم برو به باباش زنگ میزنم بیاد گفت میمونم دیگه کم مونده بود کتکم بزنه
- فهمید واسه چی دل درد دارم
-گفتم لواشک خوردی دل درد شدی اگر دلیل اصلیشو فهمیده باشه من دیگه نمیدونم
- باشه اشکال نداره ممنون که موندی خانمی
تو کیفم دنبال گوشیم میگشتم ببینم تماسی داشتم یا نه که دستم به بسته الوچه ی که دیشب گذاشته بودم تو کیفم خورد درش آوردم بد جوری بهم چشمک میزد رو به نسیم گفتم میخوری...از اون چشم غره های مخصوص خودش رفت و فقط محکم گفت:نستررررررررن بعدشم قدماش رو تند تر کرد واز من ورادین جلو افتاد
رادین با لبخند گفت:هنوز از در بیمارستان بیرون نرفتیم میخوای بخور فوقش یک ساعت دیگه طول میکشه دوباره حالت خوب شه
-اصلا نمیخورم
رادین-چرا تعارف میکنی بخورش بیا آن
بعدشم نشست رویکی از صندلی های کریدور ودستاشو روسینه جمع کرد
از کارش ولحن حرف زدنش خندم گرفت رفتم جلو سطل زباله و خواستم بسته آلوچه رو بندازم توش ولی دلم نیومد ازش بگذرم باخودم گفتم هفته دیگه که حالم خوب شد میخورمش ودوباره دستم کشیدم عقب وگذاشتمش تو کیفم رادین که این دودلی من رو دید لبخندش پررنگ تر شد و آروم گفت
رادین-عین این بچه ها
-چی
رادین-هیچی میگم دل کندن سخته بریم
آره من که شنیدم چی بهم گفت من مثل بچه هام پسره پرو درسته با نگاش دلم زیرو رو میشد ولی دلم نمیخواست به چشمش بچه بیام به من میگه بچه...
نسیم روی پله ها منتظر ما ایستاده بود رفتم بغلش کردم
-ببخشید عزیزم امروز تو دردسر انداختمت چشم کمتر از این چیزا میخورم قهر نکن دیگه
نسیم-قهر نیستم ولی نینی کوچولو نیستی که من بهت بگم
چرا این برادر خواهر امروز انقدر به من توهین میکنند وا خب دوست دارم دیگه
-حالا که قهر نیستی یکی از اون لبخند خوشگلاتو بزن که دلم براش ضعف میره
نسیم-بیا کم زبون بریز، بخشیدمت
تو ماشین نشسته بودیم که یاد هزینه بیمارستان افتادم... چه خوشم فکر کردم پول سرم و ویزیت مجانیه ولی نه حتما از جیب این آقا خوشگل که امروز با این چشاش دل مارو کشت رفته
-آقا رادین ببخشید امروز حسابی به زحمت افتادید
رادین-خواهش میکنم کاری نکردم
-میشه بگیدهزینه بیمارستان وداروها چقدر شد
از همون آینه یه نگاه چپ بهم کرد که تعداد ضربان قلبم درجا به صفر رسید
-نگفتید
باز یه نگاه دیگه ..بقول نسیم کم موند بیاد آدم بزنه ولی خب منم طبق معمول کم نیاوردم واز نگاهش نترسیدم
-خب نگاه نداره که باید حسابتون رو بدم دیگه
رادین-هیچی
-نمیشه دیگه بگید... نسیم تو میدونی تو بگو
رادین-نترسید با این پول ورشکست نمیشم باز حالت خوب شد...
دستشو کلافه کشید لای موهاش وزیر لب گفت:لا اله...
چرا اینجوری بود یه بار آروم و مهربون یه بارم سر موضوع به این کوچیکی انقدر خشن وعصبانی..منم دیگه تا خونه چیزی نگفتم ولی قول دادم اون جلسه مهم با خودم داشته باشم
وقتی به احساس خودم فکر میکردم واسم جای تعجب داشت که انقدر راحت دارم دلم می بازم اونم منی که انقدر سفت وسخت بودم وراحت دل به کسی نمیدادم حتی نصف احساسی که به رادین دارم به پژمان نداشتم حالا که دوست داشتن رو درک کرده بودم میفهمیدم رو احساسم به پژمان کلمه ای جز عادت نمیشد گذاشت ولی نسبت به رادینم نباید فقط با دلم جلو میرفت چون هنوز نمیدونستم دوسم داره یا نه تازه از نظر طبقاتی هم فاصله زیادی داشتیم تصمیم گرفتم تو برخوردام باهاش منطقی تر رفتار کنم وکمتر بهش فکر کنم از جلو آینه بلند شدم و رو تخت دراز کشیدم و ذهنم از فکر رادین خالی کردم وخوابیدم
تشکر فراموش نششششششششششششه:-2-33-:

shiva joon
۲۸ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۰۰ بعد از ظهر
اولین چیزی که صبح باهاش روبرو شدم نگاه نگران رستگار بود
رستگار-سلام حالتون خوبه خانم صابر
-سلام ممنون خوبم
رستگار-دیروز خیلی نگرانتون شدم به خانم قدیری گفتم ببرمتون دکتر گفتند برادرشون تو راهه
-بله برادرشون اومدند دنبالمون
به مغزم فشار آوردم ... آره دیروز نسیم یه چیزایی درباره نگرانی رستگارگفته بود ولی من بقدری حالم بد بود که توجهی نکرده بودم قیافش هنوزم نگران بود انگار باور نداشت خوبم یعنی انقدر دوسم داشت این دفعه بجای نسیم خودم دلم براش سوخت ودوباره باهاش مهربون شدم از اون روز که سرم داد زده بود سرد برخورد میکردم اونم مثل یه جوجه ای که از مادرش دوره پرپر میزد ... حالا که خودم دوست داشتن درک میکردم نباید باهاش بدرفتارمیکردم...یه لبخند کوچیک زدم که از لبخندم روحیه گرفت و گفت:
-نسترن خیلی خیلی...
بقیه جملش رو خورد واز جلوم رد شد ورفت اتاق بغلی قسمت مدیریت مالی ...نمیدونستم باهاش چیکار کنم نه دلم میومد دوباره بد رفتار کنم نه میشد مهربون رفتار کنم فعلا وقت نداشتم به رفتار رستگار فکر کنم شونه بالا انداختم و رفتم سمت میز خودم
+++
تازه از ناهار برگشته بودم که سحر به گوشیم زنگ زد وبجای حرف زدن فقط گریه میکرد بدجوری هل کردم هرچی ازش میپرسیدم چی شده واسه کسی اتفاقی افتاده فقط میگفت بیا اینجا حالم بده یه شونه میخوام برای گریه کردن گوشی قطع کردم وعصبی وناراحت رفتم سمت دفتر آقای ناصری با اینکه دیروز مرخصی گرفته بودم ولی باز نمیتونستم آروم باشم وبعد ساعت کاری برم سراغ سحر ...خداروشکر آقای ناصری مرد فهمیدیه ای بود خودش از صورتم فهمید ناراحتم .. تقاضا مرخصی کردم وقول دادم دیگه تکرار نمیشه با مهربونی گفت:نسترن جان شما جای دختر منی خودتو انقدر ناراحت نکن مشکل وگرفتاری واسه همه هست اگر کمکی از دست من بر میاد بگو ،تشکر کردم واومدم بیرون ...
به نسیم اطلاع دادم که قراره برم کرج وهمون لحظه از شرکت زدم بیرون و با هزار هول و ولا ساعت 3 رسیدم دم خونشون ...خودش در باز کرد چشماش از گریه زیاد پف کرده وقرمز بود تامنو دید خودش انداخت بغلم وشروع کرد به گریه کردن خونشون کسی نبود رفتیم اتاقش وآروم از خودم جداش کردم
-سحر اول بگو چی شده ؟دارم دیونه میشم کسی طوریش شده
سرش به نشونه نه برد بالا
من که از استرس زیاد داشتم خفه میشدم با ناراحتی گفتم
-حرف بزن این همه راه ونکوبیدم بیام اینجا واسم سر تکون بدی
سحر-پوریا باهام قهر کرده
ناخواسته یکی زدم تو سرش،خودشم از حرکت من تعجب کرد ویه لحظه گریش بند اومد با عصبانیت ومسلسل وارگفتم
-دختره دیونه اینو نمیتونستی پای تلفن بگی،داشتم سکته میکردم دلم هزار راه رفت با اون گریه هات،اون ادم بی ارزش انقدر گریه کردن داره
بعدم یه نفس بلند کشیدم وادامه دادم
-حالا درست تعریف کن ببینم چی شد که عقل تو کلت افتاد باهاش بهم زدی
سحر-اون با من قهر کرده نه من با اون
باز اشکاش راه خودشون رو گونه هاش پیدا کردن و مثل یه سیل کوچیک تموم صورتش دربر گرفتن دلم براش سوخت رفتم بغلش کردم وبا ملایمت گفتم
-عزیزم اون ارزش این همه عشق نداره همون بهتر که بهم زدید حالا هرکدومتون که پیشقدم شده
سحر- من و پوریا یه روز با هم بودیم
-شما که بیشتر اوقات باهم بودید خب کجاش عجیبه
سحر-نه از اون لحاظ باهم بودیم
سرش انداخت پایین فکر کردم باهم بودن،باهم بودن خب یعنی...با داد گفتم
-چی ...تو با پوریا باهم....چه غلطی کردی سحر....گریه نکن ببینم چی شده
سحر-یادته باهام سرد شده بود ومن واسه اینکه دوباره باهام خوب بشه حاضر بودم هرکاری بکنم قبلا چندباری پیشنهاد داده بود برم خونشون من قبول نمیکردم ولی وقتی رفتار سردش دیدم راضی شدم برم اونجا
-خب بعد
سحر-هیچی دیگه
با اینکه جواب سوالی که میخواستم بپرسم میدونستم ولی باز پرسیدم
-یعنی چی هیچی؟بهت دست زد
سحر-گوش نمیدی چی میگم آره دست زد ولی تو دیگه سرزنشم نکن...دوسه روز دوباره باهام خوب بود ومن از اینکه قبول کرده بودم برم پیشش خوشحال بودم که با این کار بدستش آوردم ولی بعد چند روز آب پاکی ریخت رو دستم وگفت من بدردش نمیخورم ونمیتونه منو تحمل کنه دیگه هم جواب تلفنامو نداد ،نسترن کمکم کن
-چی کار کنم
سحر-بازم بهش زنگ بزن باهاش حرف بزن تا باهام آشتی کنه
حسابی هنگ کرده بودم ...هنوز تو بهت کارش بودم ولی با این حرفش بیشتر مبهوت شدم
-تواز چی ناراحتی از قهرش یا از کاری که باهات کرده
سحر-از کاری که کردیم ناراحت نیستم خودم خواستم واسه عشقم بود از قهرش ناراحتم نمیتونم تحمل کنم باهام حرف نزنه الان سه روز کارم شده گریه ،زنگ میزنی
ازعصبانیت زیاد حس میکردم دود ازسرم بلند میشه دختره دیونه هیچیو درک نمیکرد باعصبانیت گفتم
-بدبخت مثل یه دستمال چرک انداختت دور، تو دستمال چرک استفاده میکنی که اون استفاده کنه
سحر باگریه گفت:من دستمال چرک نیستم ....من دستمال چرک نیستم
- بفهم، از اولم دوست نداشته خودتو انقدر سبک نکن
سحر-چرا خودش همون اوایل دوستیمون گفته بود دوسم داره
-تمومش کن سحرچرا ما دخترا همش تو گذشته سیر میکنیم اون دفعه هم گفتی قبلا یه بار گفته دوست داره... الان عوض شده دیگه نمیخوادت از کجا معلوم همون اولم دوست داشته باور کن اون ارزش اینو نداشت خودتو تقدیمش کنی
دیگه ضربه آخر باید بهش میزدم تا بفهمه این پسر آدم زندگیش نیست وانقدر دنبال عشقش نباشه
-اون آدم انقدر پسته که به منم پیشنهاد دوستی داد
-دروغ میگی ...بازم بهت زنگ زد
-نه همون روز که خونمون بودی گفت نخواستم بهت بگم تا بیشتر داغون نشی چقدر نصیحتت کردم ولی تو دست از سرش بر نداشتی از کسی عشق رو گدایی کردی که حتی معنیشم نمیدونه وبه دوستت پیشنهاد میده
چند لحظه ای دو تایمون ساکت شدیم وبه فکر فرو رفتیم نمیدونم اون تو چه فکری بود ولی من به...
-دکتر رفتی؟
سحر-واسه چی برم دکتر
-برای معاینه ببینه سالمی یا ...
سحر-سالمم تا اون حد باهاش نبودم... تو اون دو سه روز که باهام مهربون شده بود دوباره خواست برم خونشون ولی موقعیت خونمون جور نمیشد برم اونم فکر کرده دارم براش ناز میکنم باهام قهر کرد
-دیونه پس میخوای آشتی کنی خودتو کامل در اختیارش بذاری
-نه نسترن من فقط دوسش دارم
-خب باشه حالا پاشو بریم دکتر
سحر –میگم که سالمم
-ناراحت نشیا ولی باور نمیکنم چطور کارش نصفه گذاشته وبدون اینکه چیزی رو ازت بگیره ولت کرده
سحر-خب... خب... امممم .....چند تادلیل داشت یکی اینکه خواهرش زنگ زد که داره میاد اونجا و بقیش نمیتونم بگم فقط بدون که...
-مطمئنی؟
سحر-اگر میخواستم دروغ بگم که اصلا واست تعریف نمیکردم، مطمئنم
یه نفس صدا دار کشیدم پووووووووووووف پس حسابی شانس آورده بود وگرنه هزارتا دردسر داشتیم حالا که خیالم راحت شده بود باهاش مهربون تر شدم وکلی دلداریش دادم کلی براش حرف زدم گفتم سحر عزیزم تو اگه حتی با اون آشتی کنی وکلا در اختیارش باشی اون باهات نمیونه اون دلش باهات نیست سعی کن فراموشش کنی گفتم وگفتم....ولی باز میترسیدم بره سراغ پوریا واونم کار ناتمومش تموم کنه وسحرو مغموم ودلشکسته تر رها کنه ازش قول گرفتم اگر دلتنگی اذیتش کرد به من بگه وهیچکاری بدون مشورت من نکنه احساسش واقعا ضربه خورده بود واسش دعا کردم این عشق پوشالی رو زودتر فراموش کنه ساعت 6:30 بود که دیگه بلند شدم برگردم ...از اتاق که اومدیم بیرون برادرش و یه پسره دیگه نشسته بودند وحرف میزدند با دیدن ما بلند شدن وسلام واحوال پرسی کردند یه چند دقیقه ای پیششون وایسادم بعد حدافظی کردم وبرگشتم خونه
به
نقد رمان (http://www.forum.98ia.com/t242713.html#post2366257)
هم سربزنید
تشکر که یادتون نمیره:-2-40-:

shiva joon
۲۹ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
10 روز مونده بود به عید ومن هنوز خرید عیدم رو نکرده بودم به نسیم پیشنهاد دادم که بریم خرید اونم چون مثل من وقت نکرده بود چیزی بخره باهم هماننگ کردیم بعداز ساعت کاری بریم
توی ماشین نسیم به رادین گفت
-مارو مرکز خرید بوستان پیاده کن خودمون برمیگردیم
رادین-منم میام عید واسه منم هست دیگه، منم خریدام نکردم
نسیم- به شرطی که نسترن راضی باشه توام بیا؟نسترن ناراحت نمیشی
نسیم هم با این سوال پرسیدنش خوب اگر ناراحتم بشم که جلو روش نمیگم ،نه نیاد من ناراحت میشم حالا اونم هیچکی من که کیلو کیلو تو دلم قند آب میشد که رادینم باهمون هست ومیتونم نظرش رو نسبت به چیزایی که میخرم بدونم
-نه بیان چرا ناراحت شم
اول از همه مانتو فروشی ها رو گشتیم که نسیم یه مانتو فیروزه ای انتخاب کرد منم یه مانتو سفید کوتاه خیلی خوشگل خریدم..خیلی از خرید با رادین خوشم اومد برخلاف مردای دیگه که حوصله گشتن زیاد ندارند رادین باحوصله دنبالمون میومد ونظر میداد چنددست لباس دیگه هم خریدم به همراه یه کفش پاشنه بلند بعدش واسه رادین دنبال لباس گشتیم داخل یه مغازه که دکوراسیون شیکی داشت شدیم ورادین یه کت مشکی اسپرت برداشت پرو کنه که من گفتم خاکی رنگش رو برداره یه نگاه مهربون بهم کرد وقبول کرد کت با یه جین یخی برداشت رفت اتاق پرو وقتی اومد بیرون خیلی خودم رو کنترل کردم بلند بلند قربون صدقش نرم..خیر سرم به خودم قول داده بودم تو برخوردام باهاش منطقی تر باشم ولی هر دفعه اگر کاری میکرد یا حرفی میزد که خوشم میومد نیشم تا بناگوش باز میشد مثل همین لحظه که باز از اون خنده ها کردم اونم که رضایت تو صورت ما دید فوری لباس خرید وبه من گفت
-خوش سلیقه ایا نسترن فکر نمیکردم رنگ خاکی بهم بیاد
منم با تعریفش تو دلم برای خودم عروسی گرفتم وکلا قولم یادم رفت
رفتیم بیرون من ونسیم جلو جلو میرفتیم که دیدم رادین کنارمون نیست برگشتیم عقب دم یه بوتیک وایساده بود و ویترینش رو نگاه میکرد رفتیم کنارش
نسیم-چیو نگاه میکنی اینا که زنونست
رادین-خب برای تو نگاه میکردم دیگه ببین این تونیک آبیه چه قشنگه بریم برات بخرم
عجب سلیقه ای داشت بعد از من تعریف میکرد تونیک قشنگی بود
نسیم-نه من لباس آبی زیاد دارم تازه خودت دیدی که الان دو تا تونیک خریدم
رادین مثل این بچه ها که قهر میکنن گفت
-باشه نخواه برا نسترن میخرم
-واسه من
رادین-نکنه توام زیاد داری
-نه خودم میخواستم بخرم
رادین-خب بریم تو
-خودم پولشو میدما
من که از همون اول خوشم اومده بود دلم میخواست یه شلوارم باهاش ست کنم رگال نگاه کردم ولی چیزی که بهش بخوره پیدا نکردم پولو در اوردم همون تونیک حساب کنم ولی رادین نایلونی که لباس توش بود برداشت وگفت حساب کردم بیا
رادین-اِ آقا رادین قرار بود خودم حساب کنم
دستش دراز کرد وایلون گرفتم روبروم و گفت ناقابله بگیرش ...پولو شمردم وگرفتم سمتش که باز از اون نگاه عصبانیاش کرد وگفت
-پولو بذار تو کیفت..اصلا عیدیته
-نمیشه که گفتم خودم حساب میکنم
نسیم-آره نسترن جون قبول کن تازه این که چیزی نیست حالا عیدی اصلیت مونده که برا ت بگیریم
-باشه ممنون... قبول میکنم ولی فکر نکنید با این کارتون منم براتون عیدی میگیرما از عیدی خبری نیست
یه قیافه ناراحت بخودم گرفتم وگفتم آخه من ورشکست شدم وبا این حقوق کارمندی باید شکم یه سر عایله رو سیر کنم
نسیم-خوبه خوبه حالا روضه نخون برامون ، شما عیدی نخریده هم عزیزی
-آقا رادین مرسی خیلی خوشگله
نمیدونم چرا شیطنتم گل کردو گفتم
-حالا که زحمت کشیدید یه شلوار ستم باهاش بخرید
یه نگاه بامزه کرد و با صدای کش دار گفت
-چشششششم
-دیدم جدی گرفته ومنم شوخی درستی نکردم حالا فکر میکنه ازاون دخترام که فوری سواستفاده میکنند فوری گفتم
-نه شوخی کردم همینم نمیدونم چه جوری جبران کنم
رادین-ولی من جدی گرفتم تازه وقتی تعارف نمیکنی بیشتر خوشم میاد
دیگه بحث ادامه ندادم
رادین-اگر خریدتون تموم شد بریم یه چیزی بخوریم که این روده ها از بس واسه هم کُری خوندن نا جنگیدنم ندارند
رفتیم یه فست فود وسفارش پیتزا ومخلفات دادیم غذا خیلی بهم چسبید حالا نمیدنم واقعا غذاش خوب بود یاچون بخاطر گشتن زیاد گشنه بودم به دهنم خوب اومد از همه اینا گذشته مگه میشد در جوار رادین باشم ولذت نبرم
رادین-شما تا چندم باید برید سر کار
-تا بیست وپنجم
رادین-ما تا بیست وهفتم کارمون آخر سالی خیلی زیاد...چهارشنبه سوری کجا میری نسترن
-برنامه ای ندارم
نسیم-بیا خونمون دایی هام وخالم با بچه هاشون میان اتیش روشن میکنیم خیلی خوش میگذره
-باشه حالا ببینم چی میشه بهت خبر میدم
از فکر این که رادین رو از بیست و پنجم تا بعد سیزده به در نمی بینم دلم گرفت از همون لحظه دلتنگی دستاشو برای آزار من دراز کرد... دلم میخواست لحظه ها کش میومد و اونشب تموم نمیشد بازم محو تماشاش شده بودم که این دفعه زنگ گوشیم بدادم رسید و منو از اون حالت بیرون اورد
بچه ها اگه دیر میشه ببخشید
:-2-15-:

shiva joon
۳۰ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
از تمام دوستانی که به صورت خصوصی یا تو قسمت نقد تشکر کردند ممنونم:-2-40-:
چهار شنبه سوری نتونستم برم خونه نسیم چون عمو وعمم اومده بودند خونه ما، با اینکه با فامیلای خودمم خیلی خوش میگذشت ولی دلم همش خونه نسیم اینا بود مخصوصا اینکه دو روزم بود ندیده بودمش و به معنی واقعی کلمه دلتنگش بودم احساسم به رادین عمیق تر از اون چیزی بود که فکر میکردم وسطای جشن بودیم ، داشتم از روی یه اتیش کوچیک که جلو خونمون با پسرعموم ودختر عمم درست کرده بودیم میپریدم که حس کرده پام میلرزه...ویبره گوشیم بود نگاه کردم از یه شماره ناشناس اس ام اس داشتم
بازش کردم نوشته بود
چنين گفت زرتشت
" كه سوزانيد بدي را درآتش ، تا ز آتش برون آيد نيكي"
پس تو نيز چنين كن
جشن باستانی چهارشنبه سوری مبارک
-جات خیلی خالیه رادین
(شمارتو ازنسیم گرفتم)
با دیدن اسمش پایین متن دلم یه جوری شد دلم میخواست همینجوی زل بزنم به اسمش چند بارم دستم رو کشیدم رو اس ام اسش انگار با این کار حس میکردم کنارمه ،تو جوابش نوشتم
- بشد «چارشنبه» هم از بامداد/ بدان باغ که امروز باشیم شاد
چهارشنبه سوری گرامی باد
-منم دلم میخواست اونجا باشم
-خوشحال شدم به یادم بودید خوش بگذره/ واســه مـن فشفشه یادت نره

+++
نسرین خواهرم برای تعطیلات عید همراه شوهرش اومدند تهران ولی واسه سال تحویل خونه دایم یعنی خونه پدرشوهرش رفتند ...سفره هفت سین قشنگی چیدم با ظروف سفالی آبی ویه حریر آبی که مدل چروک گذاشتم موقع سال تحویل واسه همه دعا کردم که سال خوبی داشته باشند واز خدا خواستم هرچی خیرمه همون شه ازش خواستم که اگه عشق رادین به صلاحم نیست از دلم ببرتش ولی به ثانیه نکشید از حرفم پشیمون شدم یاد این شعر افتادم که حالا معنیشو با تمام وجود حس کردم
کنم هرشب دعایی کزدلم بیرون رود مهرش /ولی آهسته میگویم خدایا بی اثر باشد....
اولین اس ام اس از رادین بود که سه دقیقه بعد سال تحویل رسید نوشته بود
-عزیزم عیدت مبارک
همین اس ام اس ساده یه لبخند بزرگ رو صورتم نشوند کلا به کلمه عزیزم حساس شده بودم البته نه هر عزیزمی چون روزی صدبار یا خودم استفاده میکردم یا بهم میگفتند ولی هیچ کدوم به شیرینی که رادین میگفت نبود عزیزمی که رادین میگفت جادویی بود دلم زیرو رو میکرد... ضربان قلبمو تند میکرد...گُر میگرفتم، منم جوابش دادم وسالی خوب براش آرزو کردم وباز خیلی جلو خودمو گرفتم که ننویسم حسابی دلتنگشم
+++
هفته اول عید بقدری مهمون داشتیم که وقت نکردم واسه عید دیدنی برم پیش نسیم ... خواهرم و موژان عزیزم اومده بود خونمون و تمام وقت منو میگرفتند موژان انقدر ناز بود که دلم نمیخواست یه لحظه تنهاش بذارم خیلی شیرین زبون شده بود وقتی حرف میزد دلم براش غنج میرفت ...نشسته بودم تو اتاقم و با موژان بازی میکردم بادیدن موژان دلم میخواست خودمم یه بچه داشته باشم یه بچه از رادین..بچه من ورادین چقدر شیرین و رویایی...با بوسی که موژان روی صورتم گذاشت از فکر وخیال اومد بیرون نمیدونم این خصلت همه دختراست که انقدر رویا بافی میکنن یا من انقدر خل شده بودم که هنوز هیچ حرفی از طرف اون نشنیده به فکر بچه بودم سرمو تکون دادم تا کاملا فکرش از سرم بریزه بیرون ویاد قولی که بخودم داده بودم افتادم که عمل کردن بهش واقعا سخت بود تازه همه اینا به کنار میترسیدم نسیم بفهمه به برادرش علاقمند شدم نظرش بهم عوض شه
+++
نسیم-نسترن جون این هفته که نه من وقت کردن بیام خونتون نه تو دلم برات یه ذره شده
- منم همینطور عزیزم چند بار خواستم بیام ولی یا مهمون داشتیم یا رفتیم مهمونی
نسیم- یه پیشنهاد خوب دارم قرار این هفته بریم ویلامون توی طالقان تو هم با ما بیا خیلی جای قشنگیه هم باغ های قشنگ داره هم رودخونه مخصوصا تو این فصل که همه جا پراز شکوفست دیدنیه
-وای نسیم دلمو آب کردی بذار از خانوادم بپرسم اجازه میدن، آخه قرار بود این هفته بریم سمنان
نسیم-سمنان؟
-آره چند تا فامیل دور اونجا داریم ...بابام اصالتا واسه اونجاست ولی من حوصله ندارم برم خونه این فامیل اون فامیل تازه نسرین هم داره برمیگرده عسلویه
نسیم-باشه پس منتظر خبرتم سعی کن بیای
+++
بعد کلی حرف زدن با مامان وبابا والبته همکاری نسرین اجازه صادر شد همراه نسیم اینا برم ویلاشون وهفته دوم عید رو با اونا باشم بابام زنگ زد به پدر نسیم وباهشون صحبت کرد ایشونم اظهار خوشحالی کردن که من همراهشون باشم
دیگه از شوق رو پام بند نبودم وسایلم جمع کردم وگذاشتم گوشه اتاق برای نسیم و رادین هدیه تهیه کرده بودم اونا روهم گذاشتم تو ساک دستیم و دراز کشیدم رو تخت ولی هر کاری کردم از ذوق زیادخوابم نمیبرد از این که قرار بود یه هفته کنار رادین باشم دلم اروم قرار نداشت و خواب از چشمام فراری بود، قرار بود صبح رادین ونسیم بیاند دنبالم وما با ماشین رادین بریم ومامان باباش با ماشین پدرش...بعد کلی فکرو خیال فقط تونستم دوساعت بخوابم برای نماز صبح که بیدار شدم بازم خوابم نبرد انقدر دقیقه ها رو شمردم که ساعت 7 شد ونسیم به گوشیم زنگ زد
-نسترن حاضری ما دم درتون هستیم
-آره حاضرم الان میام
مامان از زیر قرآن ردم کردو باهام اومد دم در بعد سلام وتبریک سال نو به نسیم ورادین وکلی سفارش وتعارف خدافظی کردیم وراه افتادیم...
چقدر دلتنگش بودم دلتنگ خودش... دلتنگ نگاهش که از آینه وسط بهم میکرد چقدر این آینه رو دوست داشتم آینه ای که چشمای رادین واسم قاب میگرفت نمیدونم درست حس میکردم یا نه ولی تو چشمای اونم دلتنگی موج میزد یا شایدم بخاطر حالو هوای خودم اینجوری فکر میکردم.... من ونسیم خیلی ذوق زده بودم مخصوصا که 7-8 روزی بود همدیگرو ندیده بودیم با هیجان وانرژی باهم صحبت میکردیم منم انگار نه انگار دوساعت بیشتر چشم رو هم نذاشتم کل مسیر بیدار بودم وبا اشتیاق مناظر بیرون نگاه میکردم هرچی نزدیک تر میشدیم جاده قشنگ تر میشد...مخصوصا با درختای به شکوفه نشسته که تابلویی بی نظیر از قدرت خالق رو رقم زده بودند..واقعا که خدا نقاش چیره دستیه به طوری که میترسیدم یه لحظه پلک بزنم ویه منظره رو از دست بدم
نسیم-خیلی خوشت اومده نه
-آره فوق العادست
نسیم-حالا کجاشو دیدی اگر خود روستا رو ببینی چی میگی مخصوصا همون رودخونه که تعریفشو کردم
دو سه ساعت بعد رسیدم ویلاشون که تو یکی از روستا های نزدیک طالقان بود .. سکنه زیادی نداشت و هنوز بکر بودن خودش حفظ کرده بود

shiva joon
۱ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۳۳ بعد از ظهر
یه در بزرگ سبز رنگ وسط یه کوچه باغ که دور تا دورش با دیوار کوتاه حصار شده بود وقتی رادین در باز کرد یه جاده خاکی وسط باغ نظرم جلب کرد یه جاده که انبوه شاخه درختا سقفی بالای سرش کشیده بودند مثل یه تونل درختی کوچیک پر از شکوفه...شکوفه هایی که اولین استقبال کنندهام بودندبعد از اینکه از وسط درختا یا همون تونل درختی رد شدیم دومین چیزی که نگاهمو بعد درختا بطرف خودش کشید یه تاب دونفره که نزدیک ساختمون ویلا بود... ویلاشون یه خونه دوبلکس بود با اینکه معلوم بود قدمت زیادی نداره ولی به سبک خونه های قدیمی ساخته شده بودبا یه ایون بزرگ که روش فرش پهن کرده بودند و فقط یه سماور وچندتاپشتی کم داشت تا بعداز ظهرای دل انگیزی رو اونجا بگذرونی
+++
مامان باباش چون زودتر حرکت کرده بودند نیم ساعت زودتر رسیده بودند... فرح جون با شنیدن صدای ماشین از داخل خونه اومد بیرون زود رفتم جلو وصورتش رو بوسیدم وسال نو رو تبریک گفتم اونم تبریک گفت ولی بجای صورتم هوا رو بوسید
-فرح جون ممنون که منو هم دعوت کردید باهاتون بیام
با یه حالت خاصی گفت
-بچه ها اصرار داشتند
خب یعنی من دلم نمیخواست تو بیای ...اصلا ولش کن مهم اینکه الان اینجام
پدرشم اومد بیرون کلی تحویلم گرفت واز اینکه باهاشونم اظهار خرسندی کردباباش خیلی ماه بود
ویلاشون 4تا اتاق داشت دو تا طبقه بالا ودوتا طبقه پایین..یکی از اتاق ها رو من ونسیم گرفتیم وروبرویش رو رادین و مامانش ایناهم که اتاق پایین بودند...وسایلم گذاشتم داخل اتاق از پنجره بیرون نگاه کردم که رو به جنوب باغ بود یه استخر کوچیک آبی رنگ وجود داشت که بالاشو شاخو برگ درختا گرفته بود باخوشحالی رو به نسیم گفتم
-استخرم دارید
-اره با اینکه کوچیکه خیلی مزه میده توش شنا کنی
-میشه بریم
نسیم-اره فقط باید آبش عوض شه فکر کنم بابا بعداز ظهر ترتیبشو بده ماهم وقتی مردا نیستند میریم ،خوبه
-آره عالیه
-نسیم شما این جا رو کی خریدید اصلا بابات از کجا اینجا رو پیدا کرد
-13 سالی میشه همکار بابا اصلیتش مال این اطرافه اون انجا رو نشون بابام داد،خودشم همون موقع یه ویلا تو روستای نزدیک اینجا خرید اون موقع اینجا ها خیلی ارزون بود
-خیلی کار خوبی کرد من که عاشق اینجا شدم
باهمون لباسای بیرون دراز کشیدم رو تخت
- اینجا اتاقه توه
نسیم-آره اینجا هم مثل خونمون هرکسی یه اتاق داره حالا از کجافهمیدی
-نیاز به هوش زیاد نداشت از اون دوتا عروسک دم پنجره ورنگ اتاقت
خندید وگفت
-نه ترشی نخوری یه چیزی میشی
بعد انگار خاطره اون روز یادش اومده باشه گفت
-توام که اصلا ترشی نمیخوری نسترن این مدت هروقت با رادین یاد اونروز میفتادیم میخندیدیم
-کجای اون روز خنده دار؟به درد کشیدن من میخندید
نسیم-نه بابا رادین واسم تعریف کرد مثل این بچه ها دلت نیومد آلوچتو بندازی دور و اَداتو درمی آورد اول از دستت حرص خوردم ولی بعد کلی خندیدم... خیلی بچه ای نسترن
تو دلم گفتم پسره پرو حالا ادای منو در میاره میخندند
یه پشت چشم نازک کردم وگفت
-اِ پس تو عید هروقت دلت برام تنگ میشد رادین اَدامو در میاوردمیخندید آره؟ شدم اسباب تفریح شما؟
پریدم روش که مثلا بزنمش اونم بالشتو از رو تخت برداشت وشروع کردیدم جنگیدن واز سر وکول هم بالا رفتن ...جیغ میزدیم ومیخندیدم که صدای در اومد
نسیم-بله
رادین-بیام تو
نسیم-بیا
رادین-شما که هنوز لباس عوض نکردید
نسیم-کاری داشتی دادشی
رادین-نه ولی صدای خندهاتون دلم آب کرد بیام پیشتون، چی کار میکردید
-هیچی
رادین- معلومه،هیچی اِنقدر سروصدا داره ... لباستونو عوض کنید اگه خسته نیستید بریم بگردیم
-آقا رادین میشه واسه منم اَدامو در بیارید بخندم
یه لحظه جا خورد انتظار این حرف نداشت ولی زود قیافشو خونسرد کرد و گفت
رادین-چی من کی ادای شما رو دراوردم
نسیم سرش انداخت پایین وبا لحن گناهکارانه گفت
-رادین جان انکار نکن من همه چی لو دادم
-ببخشید منظوری نداشتم
حس کردم شرمنده شد وقیافش تو هم رفت برای اینکه از این حالت درش بیارم گفتم
-خواهش میکنم ناراحت نشدم حداقل اینجوری یادم میکردید دیگه
رادین-ولی من که همش بیادت بودم
مثل اینکه حرف ممنوعه ای رو زده باشه سریع از اتاق رفت بیرون وگفت
-زود بیاید پایین
-چرا این جوری کرد
از اینکه اونم به من فکر میکرده یه خوشی یه چیزی تو دلم تکون میخورد که حس خوبی بهم میداد ...فقط نمیدونم چرا رفتارش چیزیو نشون نمیداد من جز مهربونی چشاش چیز دیگه ای ندیده بودم...که اونم میشد به حساب صمیمیتی که بینمون تو این چند ماه داشتیم گذاشت..پس لباسی که برام خرید چی ...اوممم اونم به حساب عیدی...اِ عیدی نسیم ندادم...حمله کردم سمت ساکم
نسیم-نسترن کجایی دوساعته دارم باهات حرف میزنم چرا اینجوری میکنی
زیر لب گفت:دوتاشون دیونن
- چی گفتی
-میگم چرا نشستی پاشو لباستو عوض کن
بسته کادرو رو از ساکم در آوردم وپریدم دوتا ماچ ابدار ازش کردم
-عیدت مبارک عسلم
نسیم-ولم کن نسترن تف مالیم کردی
-خیلی دلتم بخواد
نسیم-دلم که میخواد بیا جلو ببینم
اونم پرید کلی بوسم کرد بعد تازه یاد کادوش افتاد سریع رفت سمتش وبازش کرد
نسیم- وای چه خوشگله عاشقتم نسترن
نسیم دو تا چیز خیلی دوست داشت بدلیجات وعروسک منم برای عیدیش یه دستبند نقره خریده بودم
-قابلتو نداره خانمی
نسیم-تو که گفتی ورشکست شدی و عیدی نمیگیری
-حالا من یه چیزی گفتم پاشو لباس عوض کن که الان دوباره رادین میاد بالاها
بچه ها تو نقدش شرکت کنید من بدونم کارم چطوره:-2-31-:
قسمت بعد فردا صبح میزارم

shiva joon
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ قبل از ظهر
یه تونیک سفید وشلوار نخی مشکی پوشیدم همراه نسیم و رادین توی باغ قدم میزدیم باد خنک بهاری صورتم نوازش میکرد چشمام میدرخشید صدای پرنده ها وصداحیونای کوچیک که همه درحال تکاپو بودن همه وهمه برام لذت بخش بود
بعدازظهر دو به دو شدیم من ونسیم و رادین وباباش والیبال بازی کردیم که با برد آقایون همراه بود دلیل باختمون من بودم که والیبالم خوب نبود تاشب کلی تفریح کردیم برای شام پدرش رفت از شهر غذا گرفت بعد شام منو نسیم شب بخیر گفتیم واومدیم اتاقمون لپ تاپ نسیم رو گرفتم و رفتم سراغ ایمیلام وپیغام هامو چک میکردم که نسیم صدام کرد
-نسترن جان شما نیمخوای عیدیتو از من بگیری
یه لبخند زدم که همه دندونام معلوم شد
نسیم-چه خوشحال شد
-خب عیدی دوست دارم زود بده ببینم هی از صبح میگم این نسیم بی معرفت نبود به من عیدی نده
نسیم-میخواستم سر فرصت بهت بدم صبح رادین منتظرمون بود...بیا عزیزم
یه بسته با زرورق صورتی داد دستم ....بازش کردم یه جین آبی روشن بود که با همون تونیکی که رادین برام خریده بود میومد
-مرسی نسیم خیلی عالیه بیا اینجا که دوتا بوس طلب داری
+++
دو سه روز بعد به گشتن تو باغ ها وکوه های اطراف گذروندیم و یه روزم کنار همون رودخونه ای که نسیم تعریفش وکرده بود جای دنج وقسنگی بود بساط ناهار برده بودیم اونجا وتاشب همونجا بودیم خیلی خوش میگذشت فقط گاهی تیکه های فرح جون اذیتم میکرد که سعی میکردم اهمیت ندم
صبح چهارمین روزی که اونجا بودیم مادرش اطلاع داد خواهرش فرناز زنگ زده وقرار نهار بیاند اونجا یه خورده پکر شدم و بی علت دلم گرفت شایدچون شناختی رو خالش نداشتم... از نسیم در موردش پرسیدم ته دلم نگران برخورد خالش بودم
-نسیم این خالت چند تا بچه داره واخلاقش چه جوریه
نسیم-خاله فرناز، مامان هالست که تو مهمونی دیدی
-اره یادم اومد یخچال میگی همین یه بچه رو داره
نسیم- نه یه پسرم داره هومن 25 سالشه برخلاف هاله خیلی خونگرمه وشوهر خالم محسن که پولش از پارو بالا میره ...نسترن صد برابر از ما پولدار ترند
-خب با این حساب من در مقابلشون فقیر حساب میشم
نسیم-این حرفا چیه پول دارند به خودشون ربط داره چرا خودتو مقایسه میکنی
یه لبخند زدم وگفتم: بگذریم ،بریم ببینیم مادرت کمک نمیخواد
تا ظهر تو آشپزخونه بودیم وبه مادرش کمک کردیم ناهار حاضر کنه دقیقا ساعت دوازده رسیدند ،خالش تو مهمونی از دور دیده بودم ولی برخورد نزدیک نداشتیم ..برای استقبال رفتیم تو ایوان اومد جلو وصورت همه رو بوسید ولی با من دست داد هاله هم همینطور تو رفتار هاله ومادرش از خود بزرگ بینی وغرور زیاد وجود داشت ولی هومن ومحسن خان خوب برخورد کردند هومن تو تولد ندیده بودم ازش پرسیدم گفت دانشجو مترجمی زبان دانشگاه فردوس مشهده و اون موقع مشهد بود
بعد از صرف ناهار من ونسیم کلی کار کردیم ظرفارو جمع کردیم شستیم آشپزخونه رو مرتب کردیم ولی هاله بخودش زحمت نداد حداقل بیاد تو آشپرخونه کنار ما بشینه بعدش یه ظرف میوه بردم تو پذیرایی وچرخوندم بینشون ولی رفتار خالش وهاله جوری بود که انگار من وظیفمه کار کنم واین وسط هی دستور میدادند ...من خودم خواستم کار کنم ولی انگار بعضیا تشخیص محبت و وظیفه بودنو ندارند از قیافه نسیم معلوم بود از حرکات خالش خجالت کشیده نشستم کنار نسیم وبهش گفتم خودتو ناراحت نکن
خاله فرناز منو مخاطب قرار داد وگفت
-شما کجا ویلا دارید
-ما ویلا نداریم
خاله فرناز-پس خوب شد خواهرم تو رو با خودشون آورد یکم آب وهوا عوض کنی
-بله ایشون لطف دارند
آقای قدیری-خواهش میکنم نسترن خانم افتخار دادن همراه ما اومدند
از طرفداری بابای نسیم یه لبخند بزرگ رو صورت من ویه اخم بزرگ روی صورت خاله نسیم نشست
بعدشم کلی بحث پول و ویلاهاشون وسفرای خارجیش روکرد هر بارم بحث عوض میشد خالش دوباره به موضوع مورد علاقه خودش میکشوند لحنش یه حالتی داشت که فکر میکردم تمام هدفش اینه که به من بفهمونه وضع مالیشون خیلی خوبه من که میدونستم اونا پولدارن اونم لابد از فرح جون یه چیزایی شنیده بود که سعی میکرد تا میتونه تو حرفاش تیکه بارم کنه ...حالم دیگه از نشستن کنارشون بهم میخورد یه عذر خواهی رو به جمع کردم وبلند شدم اومد تو باغ نسیم هم دنبالم اومد وگفت
-نسترن ببخش خسته شدی میخوای بریم بگردیم از صبح تو خونه بودیم
-اره
نسیم-پس بذار به هاله بگم ببینم میاد
رفت داخل وبعد 5 دقیقه اومد
-نسترن میشه بذاری 2-3 ساعت دیگه بریم هاله میگه الان نمیاد درست نیست تنهاش بذارم مامان وخاله نارحت میشند
-باشه تو برو منم همین اطراف میگردم حیف این هواست خودمو تو خونه حبس کنم
برای خودم تو باغ قدم میزدم وفکرد میکردم رفتار وتوهین های مستقیم وغیر مستقیم خالش وفرخ جون ناراحت بودم اومده بودم مسافرت که روحیم بهتر شه ولی بدتر شده بود واسم عجیب بود چرا میخواست به من بفهمونه که از من سرترند من که کاریشون نداشتم به در باغ رسیدم خواستم دور بزنم برگردم که یاد رودخونه افتادم از باغ خارج شدم وبه جاده باریکی که از سمت چپ ویلاشون داخل جنگل کشیده میشد واز اونجا به رودخونه میرسید شدم یه شاخه نازک وبلند برداشتم وبه شاخ وبرگ درختا ضربه میزدم وبا دیدن هرچیز به سمتش میرفتم مثل یه لونه کوچیک پرنده یه حلزون کوچیک که با تنبلی خودش رو تنه درخت میکشید وپروانه های سفید و رنگی قشنگ ..برای خودم خوش بودم ولذت میبردم که حس کردم یه چیزی خودشو کشید به مچ پام نگاه کردم یه مار بزرگ سیاه رنگ بود که داشت از بین پام رد میشد موها تنم سیخ شد از ترس جیغ کشیدم وشروع کردم بالا پایین پریدن که پام روی ماره نره از ترس زیاد گریم گرفته بودیه دقیقه بعد که هنوز تو اون حالت بودم صدای رادین شنیدم
رادین-نسترن چی شده
ببخشید کمه اینم عجله ای گذاشتم
چرا تشکرا داره اب میره دیگه خوشتون نمیاد؟؟؟؟؟

shiva joon
۳ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۲۴ بعد از ظهر
از ترس زیاد داشتم سکته میکردم ماره هنوز نزدیکم بود با دیدن رادین که دو قدمیم بود رفتم پشتش وبازوهاشو گرفتم وباز میپریدم وگریه میکردم وبلند دادمیزدم از بین پام ردشد وباز جیغ ......واییییی خودش کشید به پام وایییییییییی......وایییییییی یییییی

رادین دستمو گرفت منو کشید جلو خودش وشونه هامو با دستاش محکم نگه داشت توچشمام زل زد وگفت آروم باش رفت تموم شد ولی من دست خودم نبود حالت هیستریک وعصبی گرفته بودم گریه میکردم وجیغ میزدم تصویر رد شدن ماره جلو چشام تکرار میشد دستشو گذاشت رو بازوهام وتکونم داد وبا لحن ملایم گفتم

-عزیزم رفت نگاه کن نیست نسترنم اروم باش

جادوی عزیزمش هم تو اون وضعیت کار خودشو کرد وآروم سرجام وایسادم ولی اشکام همینجوری میریخت رادین دلداریم میداد که اونجاست ودیگه هیچی اذیتم نمیکنه یکم که گذشت به خودم مسلط شدم یه نگاه به خودمو رادین کردم که تو یه قدمی هم بودیم وبازوهام تو دستاش بود با این که دلم میخواست اون یه قدمم بردارم برم تو آغوشش ولی عقلم بهم نهیب زد وشونمو کشیدم عقب که رادین بازوهام ول کنه خودش فهمید ودستاش شل شد..آروم شروع کردم قدم زدن ورادینم کنارم میومد البته حواسم به زمین بود که دوباره اون اتفاق تکرار نشه

رادین-خوبی

-الان خوبم ولی خیلی ترسیدم

رادین-واسه چی تنها اومدی

-حوصلم سر رفته بود میخواستم برم رودخونه

رادین-میموندی چندساعت دیگه باهم میرفتیم

- خودت اینجا چیکار میکنی

از سوالم قافلگیر شد وبا مکثی که داشت جواب تو ذهنش بالا پایین میکرد گفت

-منم حوصلم سر رفت اومدم قدم بزنم صداتو شنیدم که جیغ میزدی دویدم این سمتی

رادین کمتراز دو دقیقه به من رسیده بود پس یعنی پشت سرم بوده وداشته دنبالم میکرده ولی به روی خودم نیاوردم که از جوابش قانع نشدم همین که کنارمه عالی بود نباید با زیر سوال بردن کاراش بین خودمون فاصله مینداختم

-من حالم خوبه اگر میخوای به قدم زدنت برس من برمیگردم ویلا

رادین-منم باهات میام

-مگه نمیخواستی قدم بزنی

رادین-الان میخوام با تو بیام

با این حرفش کارخونه قند سازی دلم شروع به کار کرد...

در سکوت کنار هم راه میرفتیم که بی دلیل شروع کرد بلند بلند خندیدن...با تعجب نگاش کردم تا شاید دلیل خندش رو پیدا کنم ولی اون با نگاه من خندش بیشتر شد

-به چی میخندی

بریده بریده گفت نسترن خیلی بامزه شده بودی

-من از ترس داشتم میمردم کجاش بامزه بود

رادین-خیلی بامزه بود هی میپریدی ومیگفتی ازبین پام رد شد

-خب رد شد دیگه

بازم شروع کرد خندیدن،پسره پرو ...رو بهشون بدی تمومه

یکم سرعتم بیشتر کردم وگفتم :شما بخندخودم تنها بر میگردم

رادین-نه میخوام با تو باشم اگه یه وقت حیون خطرناکی به بانو حمله کرد این جان نثار ،جان ناقابلشو تقدیم بانو کنه

یه تعظیم کوچیک کرد تو صداشم تمسخر بود پشت چشم نازک کردم ورومو ازش گرفتم ورفتم به یه درخت تکیه دادم

-نیاز به همراه ندارم از پس خودم برمیام

رادین-بر منکرش لعنت فقط من دودقیقه قبل داشتم جیغ میزدم

دیگه واینستادم به حرفاش گوش بدم قدمامو تند کردم وازش جلو افتادم از تمسخرش از خندهاش ناراحت بودم چرا موقعیتم درک نمیکرد حتما جلوش خیلی کوچیک وبی اهمیت بودم اونسری براش مثل یه بچه بودم این سری یه ترسو از خودم حرصم گرفت یه تکه چوب دیگه از رو زمین برداشتم وشروع کردم به شکستنش خودشو بهم رسوند

رادین-چرا ناراحت شدی شوخی کردم ببخشید

-شوخی خوبی نبود

رادین-وایسا...منو نگاه کن

-نمیخوام

رادین-گفتم منو نگاه کن

این جملشو بقدری محکم گفتم که فوری ایستادم وتو چشاش نگاه کردم ..لعنتی باز با نگاهش دلمو زیرو رو کرد وباز بارش اون نقطه های کوچولو از چشمای رادین به دل من..انگارخودشم فهمیده بود با نگاه به چشماش مغزم قفل میشه با صدای اروم وبه نظرمن اغواگر گفت

-بخشیدی

علاوه بر مغزم زبونمم قفل شده بود سرمو به نشونه آره تکون دادم چوب بدبختو از دستم کشید انداخت دور...دوباره کنار هم شروع کردیم قدم زدن نزدیک ویلا بودیم که دیدیم نسیم داره میاد سمت ما وقتی چشمش به ما افتاد از همون فاصله گفت

-شما دوتا با هم بودید الکی واسه رد گم کنی جدا جدا رفتید اره

-نه همدیگرو تومسیر دیدیم

وقتی بهم رسیدیم نسیم با نگاه به صورتم گفت

-چرا رنگت پریده؟چرا گریه کردی

-چیزی نشده

نسیم-چرا گریه کردی رد اشک رو صورتت هست...رادین اذیتت کرده

رادین-دیواری کوتاه تر از من ندیدی چرا اذیتش کنم...توی راه یه مار دید ترسید جیغ میزد که من دیدیمش

نسیم با محبت بغلم کرد

نسیم-حتما خیلی ترسیدی عزیزم دستاتم که سرده حتما فشارت افتاده

-اره نسیم خیلی بزرگ بود

رادین-خیلی بزرگ نبود

-بود

رادین-نبود

-بود

رادین –خب بود

-میدونی از چی بیشتر ترسیدم خودش به پام کشید هنوز که یادم میوفته تنم مور مور میشه

نسیم-اگه کفش پات بود کمتر حسش میکردی چرا با دمپایی رفتی تو جنگل

-همینجوری اصلا حواسم نبود کفش بپوشم

وقتی رسیدیم خونه هاله ومادرش وفرح جون تو پذیرایی نشسته بودندنسیم برام اب قند درست کرد اورد

نسیم-بخور عزیزم

-لازم نبود الان خوبم

نسیم-نه بخور خیلی ترسیدی

هاله- تو که ترسویی چرا تنها میری بیرون

تو دلم گفتم یکلام از مادر عروس حالا انگارخودش پسر شجاست

خاله فرناز-دو روز اومدی اینجا واسه خواهرم دردسر درست نکن

نسیم-وا خاله چه دردسری مار دیده ترسیده شما نمیترسید

خاله فرناز-ما بیفکر نیستیم تنها بیرون بریم

حیف که مهمون بودم ودوست نداشتم دو روزمیبینمشون جوابشون بدم دلیل انهمه نفرت تو کلامشون نمیفهمیدم یعنی فقط بخاطر اینکه ازنظر مالی منو از خودشون پایینتر میبینندیا دلیل دیگه ای داشت...از رو مبل بلند شدم رفتم تو اتاق، قرار بود هاله تو اتاق ما بخوابه هومن با رادین ومامان باباش تو اون یکی اتاق پایین باشند

رو تخت دراز کشیدم... دلم از حرفاشون پر بودیکم گریه کردم و خوابیدم

+++

نسیم –خوشگلم بیدار شو ...نسترنم شام نمیخوری

یه نگاه به طرف پنجره کردم هوا تاریک شده بود نسیم دستشو از لابلای موهام کشید بیرون ودستمو گرفت وکشید نشستم رو تخت

-ساعت چنده ؟

-ساعت 8:30 خیلی خوابیدی عزیزم میخواستم زودتر بیدارت کنم ولی دلم نیومد

-مرسی نیاز داشتم بخوابم

دست وصورتم تو سرویس بهداشتی طبقه بالا شستم وبا نسیم اومدیم سر میز شام...هنوز خوردن شروع نکرده بودند... سلام کردم وصندلی کشیدم عقب ونشستم

آقای قدیری-خوب خوابیدی نسترن جان

-بله ممنون

خاله فرناز-نمیتونستی زودتر بیدارشی این همه ادم منتظر شما بودند

اینم یه چیزیش میشد اگه جلوش ساکت میموندم حتما ازدست میرفتم سعی کردم با مودبانترین لحن وجملات جوابش بدم

- من از شما نخواسته بودم منتظرم بمونید

فرناز-ادب فامیل وخانوادمون حکم میکنه منتظر مهمون باشیم

تو دلم گفتم ادبشون حکم میکنه سر میز غذا منتظر باشند ولی حکم نمیکنه با مهمون درست صحبت کنند...دیدیم همه دارند مارو نگاه میکنند منم حرفی رو که تا لبام اومدبود قورت دادم وبجاش گفتم

-ببخشید حالا بفرمایید

همه با این حرفم شروع به خوردن کردند شام الویه و کتلت بود

فرح جون-قربونت برم خاله چقدر دسپختت خوبه

پس شام هاله درست کرده اروم به نسیم گفتم:هاله این همه غذارو تنهایی درست کرده کمکش نکردید

نسیم-فقط الویه درست کرده البته ماهم کمکش کردیم

بهش نمیاد دست به سیاه وسفید بزنه

نسیم-آره زیاد کار نمیکنه ولی نمیدونم خاله چرا مجبورش کرد

فرح جون رو به من گفت:دست پخت هاله عالیه نه؟

پس نسیم از مادرش یادگرفته از این سوالای مسخره بپرسه....آخه الویه دستپخت داره حالا انگار فسنجون درست کرده،چهارتا چیز باهم قاطی کرده تازه ادویشم که مناسب نیست انقدرم سس زده که بجای الویه داریم سس میخوریم ..باید بعد غذا چای داغ بخوریم این همه چربی پاک کنه ولی باز بجای اینا یه لبخند زدم وگفتم:خوبه...

کاش میشد آدما بدورن رو دربایستی وخجالت حرفشون بزنندحیف که باعث ناراحتی دیگران میشه

مادر هاله-معلومه که خوبه دخترم از هر انگشتش یه هنر میریزه (به من نگاه کرد)از زیر کار در برو نیست

معلوم بود تیکه جدیدشم مستقیما به من مربوط میشد ...اگه خانم انقدر کاری ظهر چرا از جاش تکون نمیخورد

هومن-مامان کدوم هنر هاله که چیزی بلد نیست دانشگاشم با پول بابا همه درساشو پاس کرد آشپزی هم چیز زیادی بلد نیست همینم خودم موندم واقعا کار هالست یا...

مادرش با چشم غره اساسی که بهش رفت باعث شد هومن ساکت شه ودیگه چیزی نگه من جای هومن ترسیدم یعنی امشب جون سالم بدر میبرد با این فکر به هومن نگاه کرده وتصور کردم که خاله فرناز با یه چاقو وایساده بالا سر هومن ومیگه نبینم دیگه خواهرت ضایع کنی بگو خواهرم هنر منده بگو...با این افکار لبخند میزدم که نگام افتاد به رادین که کنار هومن نشسته بودو با اخم نگام میکرد، خندم جمع کردم وبه غذام مشغول شدم
ادامه دارد...............

shiva joon
۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
هنوز ساعت 6 نشده بود که از خواب بیدار شدم بخاطر اینکه دیروز عصر زیاد خوابیده بودم دیشب دیر خوابم بردحالا هم که زود بیدار شدم هرچی تو رختخوابم غلت زدم تا یکم دیگه بخوابم فایده نداشت بلند شدم ودست و صورتم شستم یه لباس مناسب پوشیدم کتونی هام پام کردم تا برم تو باغ پیاده روی کنم یه دور باغ زده بودم تازه ساعت7:30 بود برگشتم سمت ویلا دیدم هومن تا کمر تو صندوق عقب ماشینش خم شده ، رفتم کنارش
-صبح بخیر
با شنیدن صدام صاف ایستاد
هومن-صبح شما هم بخیر چه سحرخیز... کی بیدار شدید
-یه ساعت بیشتره بیدارم تو باغ قدم میزدم
هومن-بدبیتنون یا والیبال
-چی
راکتای بدبینتون وتوپ والیبال از صندوق عقب دراورد
هومن-تا بقیه بیدار شند بازی کنیم حالا کدوم؟
-شما همیشه صبح زود ورزش میکنید
-آره اول یه دور پارک نزدیک خونمون میدوم بعد میرم سر کار بعداز ظهرا هم میرم والیبال
یه نگاه به هیکلش کردم تیشرت آستین کوتاهی پوشیده بود اندام قشنگی داشت
-بدمینتون
هومن-ولی من والیبالم بهتره
-خب منم بدمینتونیم بهتره شما از من میپرسید تازه حقم که معمولا با خانوماست پس
هومن-بدبینتون بازی میکنیم
چند دقیقه بازی کردیم ولی به خاطراینکه شاخو برگ درختا اون قسمت زیاد بود توپ همش گیر میکرد بین شاخه ها وبا مشقت میاوردیمش پایین
-بریم جلو خونه بازی کنیم اونجا خلوت تره
اومدیم جلو تر وشروع به بازی کردیم واقعا میچسبید با هیجان تمام بازی میکردیم وسرو صدا ره انداخته بودیم
-چه خبر اول صبحی
صدای رادین بود که با موهای بهم ریخته و چشمای پف کرده ویه تیشرت که معلوم بود همون لحظه پوشیده چون خوب صافش نکرده بود وقسمتی از بدنش معلوم بود ویه شلوارک روی ایوان استاده بود ومارو نگاه میکرد...قربونش برم تو همه حالتی ناز ودوست داشتنیه دوست داشتم دستم بکشم لای موهاش وصافشون کنم و...
هومن-شما به خوابت برس ...نسترن پرتاب کن
رادین-مگه سروصدای شما میزاره ،خوابم پرید
هومن-حالا که خوابت نمیبره برو دستو روتو بشور بیا جای من بازی کن نسترن بازیش خیلی خوبه
رادین-چه زود صمیمی شدی
هومن-چرا
رادین-نسترن نه نسترن خانم
بعدش یه اخم کوچیکم به من کرد
هومن-ما قرار چند روز با هم باشیم نمیشه که هی خانم خانم بگم ..نسترن ناراحت میشی
- نه ناراحت نمیشم
رادینم انگار بدخواب شده که اول صبحی به این بیچاره گیر میده کلا هومن پسر راحت وخونگرمی بود ومعلوم بود هیچ قصدی نداره واز این بی جنبه ها نیست که قصد سواستفاده داشته باشه حالا خوبه خودشم نسترن خالی صدام میکنه
رادین دیگه چیزی نگفت رفت داخل وبعد 10 دقیقه با سرو وضع مناسب اومد وراکت از هومن گرفت
رادین-آماده ای نسترن
هومن-بچه برندتون با من
-اگه برنده داشته باشه جایزه هم باید داشته باشه ،جایزه چیه
رادین-هرکس برنده شد خودش جایزشو تعیین کنه ولی زیاد سخت نباشه قبوله
-اره
من ورادین شروع به بازی کردیم از هومنم بهتر بازی میکرد وچون قدشم از من خیلی بلندتر بود و زورشم بیشتر ضربه هارو محکم میزد منم با اینکه دستم درد گرفته بود با تمام قدرت جوابش میدادم هومنم که از بازی ما خوشش اومده بود با دادو فریاد تشویقمون میکرد انگار نه انگار اول صبحه وهمه خوابند
رادین یه ضربه بلند زد خودمو رسوندم وبا قدرت جوابشو دادم توپ خیلی بالا رفت رادین عقب عقب رفت تا بتونه توپ بزنه که از پشت پاش به یه سنگ خورد وافتاد زمین افتادنش همان وداد من وهومن همان همزمان بلند گفتیم :چی شد
رادین-هیچی پام به سنگ خورد
هومن دستش گرفت بلندش کرد نصف شلوارش گل شده بود اخه اون قسمت نزدیک شیر آب بود وزمین اونجا خیس بود
هومن-خوبی... چیزیت نشد
رادین-اره بابا خوبم فقط یکم گلی شدم
-چی شده
برگشتیم دیدیم همه با چهره های هل کرده تو ی ایون ایستادن و مارو نگاه میکنن
اقای قدیری-چرا داد زدید
فرح جون- رادین لباسات چرا گلیه
هومن-هیچی پسرتون جلو ضربه یه دختر کم آورد افتاد زمین
خالش یه قری به گردنش داد وگفت
-ضربه چی ...کسی رو رادین دست بلند کرده
خوبه چشاش باز بود وگرنه میگفتم تو خواب داره حرف میزنه یعنی راکت بدبینتون تو دستامون نیمدید
هومن-از اون ضربه ها نه ضربه تو بازی
خاله فرناز-درست بازی کن دختر حتما باید بلایی سرش بیاری
چشام گرد شد چه ربطی داره ...خدا رحم کنه این که همینجوری اخلاقش گنده چه برسه که از دنده چپم بیدار شه
شوهر خاله-خانم بازیه دیگه
خاله فرناز-بازی باشه..بلند نیستی مجبور نیستی بازی کنی
هومن-مامان بازی نسترن خیلیم خوبه
خاله فرناز-اصلا واسه چی اول صبح اومدی پیش پسرا
روشو کرد سمت خواهرش وآرومترگفت خجالتم خوب چیزیه ...چقدرم سرو صدا داره
هاله-اره از بس سروصدا کردند درست نخوابیدم
با گفتن حرفش نظرم بهش جلب شد باهمون تاپ وشلوارکی که موقع خواب پوشیده بود واندازش تا زیر باسنش بود جلومون وایساده بود نظرم میداد من جای اون جلو مردا خجالت کشیدم روم نشد دیگه نگاش کنم حالا برادرش اشکال نداشت رادین وشوهر خالش چی؟ درسته تو مهمونی ها لباسای باز میپوشید ولی این جوریشم دیگه نوبره خجالتو دخترش باید میکشید نه من ...دوست داشتم کسی ازم حمایت کنه یا خودم جوابش بدم ولی میترسیدم چیزی بگم حرف وحدیث بیشتر شه واسه همین چیزی نگفتم
نسیم-خیلی نامردید چرا منو صدا نکردید بازی کنم
نگاها این سری چرخید سمت نسیم...عزیزم همیشه به نحوی ازم طرفداری میکنه با این حرفش نشون داد با منه... مادرش یکم غرغر کرد بعد همه رفتند داخل ماهم که خورد تو ذوقمون بازیو ول کردیم
ادامه دارد....

shiva joon
۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۹ بعد از ظهر
بعد ازظهر فرح جون آقایون رو به هوای خرید فرستاد بیرون ما خانوماهم از این فرصت ناب استفاده کردیم ومایو پوشیدیم رفتیم استخر پشت خونه، هوای گرم و آب خنک همه چی خیلی عالی بود فقط اگه تعریفای خاله فرناز از دختر نی قلیونش رو عصابم نبود... نمیدونم به چی اندام دخترش می نازید این که از تلوزیون ال ای دی هم صاف تر بود یکم برامدگی نداشت مادرشم هی میگفت دخترم مانکنه و... فرح جونم تایید میکرد منو نسیم هم بهم نگاه میکردیم وریز ریز میخندیدیم با شنا خودم رسوندم کنار نسیم
-نسیم اینا همیشه ازاین ال ای دی الکی تعریف میکنن یا آب وهوای اینجا روشون تاثیر گذاشته
نسیم-باز تو یکی از وسایل برقی رو به هاله نسبت دادی، تعریف که میکنند ولی نه تا این حد...اممم به نظرم که بیشتر جلو تواینجورین
-آهان...اونوقت مگه من پسرم که بخوام با این تعریفا بگیرمش
یه مشت آب پاشید روم و گفت
-دیووووووووووونه این حرفا چیه
-نسیم نمیخوام غیبت کنم ولی اصلا به دلم نمیشنند این سفرو با همه خوشیش اگه میدونستم خالت اینا هم میاند، نمیومدم
نسیم-نسترن حرفاشون به دل نگیر....حق داری هاله اصلا خونگرم نیست میبینی که با منم زیاد حرف نمیزنه اگرم حرف میزنه از مدل مو لباسو از این چیزاست اگه تو نبودی حسابی حوصلم سر میرفت
-پس من اسباب سرگرمی وبازی خانوم بودم خبر نداشتم...جدا از شوخی نسیم حس میکنم خالت چشم دیدن منو نداره
نسیم-نسترن جونِ من بهشون فکر نکن
اومد جلو بغلم کرد
نسیم-خودم خودتو عشقه، باشه
-خودتو بکش کنار عشق چیه باز از اون حسای منحرفیت اومده، برم بیرون یه چی تنم کنم واه واه دوره اخر زمونه جلو دخترا هم دیگه...
نسیم نذاشت حرفم تموم کنم سرمو گرفت کرد زیر آب ،کلی با هم شوخی کردیم نیم ساعت بعد از آب بیرون اومدیم ...توسالن نشسته بودیم وچون شنا حسابی گشنمون کرده بود یه عصرونه مختصر درست کردیم ومشغول خوردن بودیم که اقایون برگشتند
هومن-به به چه به خودشونم میرسند...استخر خوش گذشت
نسیم-بله چه جورم.... جاتونم اصلا خالی نبود
فرح جون-بیاید شما هم یه چیزی بخورید
آقای قدیری-فکر نکنم کسی گشنش باشه اینا حسابی به شکماشون رسیدند
رادین اومد سمتم ویه نایلون مشکی رو گرفت سمتم وگفت
-نسترن ببین برات چی خریدم
داخلش رو نگاه کردم ....جانم یه عالمه لواشک...چشمام از خوشی برق زد واز اون لبخندای بزرگ اومد رو صورتم انقدر با این کارش خوشحالم کرده بود که میخواستم بپرم بغلش کنم ولی به دو دلیل جلو خودم گرفتم یکی اینکه همه نشسته بودند ومارو نگاه میکردند یکی دیگه هم اینکه نامحرم بود... با هیجان گفتم
-واسه منه... همش... وای مرسسسسسسسسسسی دستت درد نکنه نمیدونم دیگه چی بگم تا خوشحالیمو نشون بدم
هومن-نیاز نیست برق چشمات بهمون فهموند
رادین-خواهش میکنم ولی خوردنش شرط داره
-باشه هر شرطی بگی قبوله،محلیه
رادین-آره محلیه ترش ترشم هست
-وای نگو دهنم اب افتاد
یه تیکه کندم وبی توجه به بقیه که نگام میکردند گذاشتم دهنم از ترشیش صورتم جمع شد خیلی خوشمزه بود خواستم باز یه تیکه دیگه بکنم که رادین گفت
-باز لواشک دیدی بقیه چیزا یادت رفت من هنوز شرطم رو نگفتم
چه زود منو شناخته بود ...لواشکا رو از جلوم برداشت
رادین-اول شرط....به شرط اینکه زیاد نخوری مثل اون دفعه مریض شی من دیگه بیمارستان نمیبرمتا
نایلون از دستش کشیدم
-باشه باشه قبول
نسیم-پس من چی
- بهت میدم
فرح جون- پس بقیه چی
همه منتظر جواب من بودند ولی من دلم نمی یومد لواشکم با این همه آدم تقسیم کنم تازه اینو عزیز دلم برام خریده بود واسه همین چیزی نگفتم وخودم با دسته نایلون مشغول کردم رادین بعد یه مکث وقتی دید من جواب نمیدم گفت
-بازم خریدیم همین که نسترن قبول کرده به نسیم بده کار بزرگی داره میکنه
نگاش کردم چشماش همراه لباش میخندید وقتی همزمان همه صورتش میخندید اسیرش میشدم قربون اون دوتا خط کو چیک کنار چشمات برم که وقتی میخندی متولد میشن چقدر نازی ...با حرف آقای قدیری دست از قربون صدقه رادین برداشتم
آقای قدیری-راست میگه خانم زیاد خریدم دیگه از لواشکای پیرزنه چیزی نمونده بود
هاله-من که از این چیزا دوست ندارم
آخه یخچالو چه به ترشی همون بدرد نگهداری شیرینی میخوری...... بهتر خودم سهمتو میخورم
انگار هومن فکرم خوند وگفت
-بهتر سهمت رو میدیم نسترن
به روش خندیدم واین حرف جدی گرفتم وگفتم
-بله خیلی خوبه ممنون
هومنم بهم خندید وگفت رادین تعریف کرده چقدر از این چیزا دوست داری
ای بابا باز این پسره منو سوژه کرد واسه خندیدن چشمامو درشت کردم وطلبکارانه نگاش کردم
-پس واسه همه تعریف کردی
سرشو انداخت پایین وبا حالت بچه گانه گفت
-مامان منون نزن این منو اغفال کرد واسش تعریف کنم چرا انقدر زیاد میخرم
همه از لحن صحبت کردنش خندیدند ولی من با چشمایی که از تعجب گرد شده بود نگاش میکردم باورم نمیشد رادینی که یه روزی مثل مجسمه خشک ومغرور بود از این کارا هم بلد باشه انگار تو محیط خونشون یکی دیگه میشد
هومن –چشاشو نگاه چه تعجب کرده ..راست میگه داشتیم بر میگشتیم تو روستای بغلی یه پیرزنه لواشک میفروخت رادین تا دیدش ماشین خاموش کرد رفت کلی ازش خرید منم میدونستم خودش اهل این چیزا نیست اونم مجبوری تعریف کرد
خوبه نفهمید من از چی تعجب کردم
-شما مردا خوب پشت همو داریدا باشه قبول چون با کارش خوشحالم کرده از گناهش میگذرم
خاله فرناز-چه پرو به جای تشکرته چه گناهی کرده
وای دیگه دوست داشتم موهامو از دست خالش بکنم چرا این زن فرق شوخی و جدی تشخیص نمیداد
-من همون اول تشکر کردم
هومن-مامان نسترن داشت شوخی میکرد چرا اینجوری صحبت میکنی
خاله فرناز-خوبه خوبه دفاع نکن
نسیم درگوشم گفت قول دادی به حرفاش اهمیت ندی بیا بریم بالا حرفشو قبول کردم ودنبالش راه افتادم ورفتیم اتاقمون و دوسه ساعتی همونجا مشغول بودیم
نسیم-نسترن بسه دیگه اون لپ تاپ خاموش کن بریم پایین دوساعته اینجاییم
-تو برو
نسیم اومد گونمو بوسید وگفت
-قرارمون یادت نره یه گوشتو کن در یه گوشتم دروازه، باور کن خودمم تو کار خالم موندم
-نسیم یه سوال..مگه نمیگی خالت اینا خیلی پولدارند پس چرا بجای مسافرت خارج یا چه میدونم ویلا های خودشون که انقدر تعریف میکنه اومدند اینجا
نسیم-نمیدونم هرسال یه روز میومدند، میرفتند ...معمولا این فصلم میرفتند دبی حالا چی شده که میخوان چند روز اینجا بمونن منم توش موندم
بعد خندید ویه چشمک زد وگفت
-احتمالا چشمشون تو رو گرفته
-آره حتما اونم واسه دختر تحفشون که انقدر تعریفشو واسم میکنند نکنه شما فامیلی منحرفید
نسیم-برو توام ...کمترم به دختر خاله بد بخت من گیر بده، شایدم واسه هومن
-خوبی؟هومن که هر بار ازم طرفداری کرد اخمای خالت تا لباش پایین اومد
نسیم-اصلامن اشتباه کردم پاشو بریم بخاطر من
-باشه بریم
بعد از شام ما جوونا نشستیم تو ایون و منچ بازی میکردیم منو هومن کلی جر زنی میکردیم وصدای بقیه رو در میاوردیم هاله بازی نمیکرد فقط کنارمون نشسته بود وبازی رو نگاه میکرد با کلک یکی از مهرهامو که نسیم زده بود نگه داشتم وداشتم سرش کل کل میکردم که مادرش اومد ایون وگفت:
-بسه یه لحظه ساکت باشید کارتون دارم
ماهم ساکت شدیم ونگاش کردیم که گفت
-خانواده افضلی تماس گرفتند مارو واسه فردا ناهار دعوت کردند
خانواده افضلی همون همکار پدر نسیم بود که این ویلا رو بهشون نشون داده بود وویلای خودشون روستای نزدیک اینجا بود ،مادرش ورادین وپدرش یه روز عصر رفته بودند اونجا ولی اون روز منو نسیم نرفتیم و ویلا مونده بودیم
نسیم-شما که تازه اونجا بودید
فرح جون-اون یکساعت بود توام نیومده بودی
خاله فرنا هم اومد تو ایون ورو به فرح جون پرسید
-گفتی ما هم هستیم
فرح جون-اره گفتم
-میشه فردا من نیام
فرح جون-واسه چی
-من نمیشناسمشون اینجا میمونم تا برگردید اینجوری راحترم
واقعا حوصله نداشتم برم چند ساعت یه جا بشینم وکاری نکنم از همه بدتر مجبور بشم کنار خالش باشم وحرفاشون گوش بدم حداقل اینجوری واسه خودم میگشتم
فرح جون-نه بیا میخوای تنها بمونی که چی بشه
خاله فرناز-بهتر.. فرح نیاد
نسیم-نسترن اگه نیای منم نمیرم
فرح جون-بیخود.. این سری حتما باید بیای
خاله فرناز-لابد درست نمیتونه با پولدارو نشست وبرخواست کنه بذار هر جور راحته باشه
این بارم هومن ازم طرفدار کرد ومادر وخالش فرستاد داخل ،بقیه هرچی بهم اصرار کردند قبول نکردم برم نسیم هم با این که ناراحت شد ولی چون دلیل اصلیمو میدونست درکم کرد وقرار شد فردا باهاشون بره، بازم مثل صبح خورد تو ذوقمون وبازی ناتموم رها کردیم ورفتیم داخل ویلا نشستیم تو سالن یه چند دقیقه که گذشت متوجه شدم هومن که درست رو به رو نشسته بود هی پیس پیس میکنه و با چشم وابرو بیرون نشون میده منظورشو گرفتم ومنم با حرکت ابروم بهش فهموندم اول اون بره سرمو چرخوندم که نگام افتاد به رادین که با اخم داشت نگامون میکرد یکم هل کردم و....
ادامه دارد.......................................... .:-2-38-::-120-::-2-04-:

honey_x
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۱۵ قبل از ظهر
داستان جالبی هست ممنون ولی چرا اینقدر کم مینویسید حوصلمون سز رفت

پست دادن اینجا ممنوعه دوست عزیز!! با این سابقه متعجبم که هنوز قوانینو نمی دونید!!:-2-43-:

shiva joon
۹ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۱۰ بعد از ظهر
متوجه شدم هومن که درست رو به رو نشسته بود هی پیس پیس میکنه و با چشم وابرو بیرون نشون میده منظورشو گرفتم ومنم با حرکت ابروم بهش فهموندم اول اون بره سرمو چرخوندم که نگام افتاد به رادین که با اخم داشت نگامون میکرد یکم هل کردم سرم مثل آدمای خطا کار انداختم پایین ، هومن دیدم از کنارم رد شد رفت بیرون ولی من سرمو بالا نیاوردم مثلا من نبودم داشتم ایما اشاره میکردم یه 5 دقیقه ای گذشت وهیچ کس حرفی نمیزد جز اقای قدیری ومحسن خان که گوشه سالن نشسته بودند وباهم حرف میزدند میترسیدم سرمو بیارم بالا وباز با اخم رادین مواجه شم... خودم بی توجه نشون دادم ولی مگه هومن میذاشت دیده بود من نیومدم واسه خودش زده بود زیر آواز اونم چه اوازی شعر قدیمی نسترن ...نسترن بی تو دل من...نسترن وقتی میخندی....هم از کارش خندم گرفته بود هم عصبانی شدم سرم اوردم بالا دیدم بله همه دارند منو نگاه میکنند پسره خل زده به سرش این همه اشاره کرد کسی نفهمه بیرون کارم داره دیگه چرا آواز میخونه حداقل کاش یه شعر دیگه میخوند...نسیم از همونجا که نشسته بود یه لبخند شیطنت امیز ویه چشمک حوالم کرد وگفت :نگفتم بهت... بینیم رو چین دادم ویه ادا واسش در اوردم بی صدا طوری که با حرکت لبام بفهمه گفتم:برو جمعش کن
ولی بجز نسیم رادینم حرفم خوند با همون نگاه خشنش ودندونهایی که از عصبانیت بهم فشار میداد با صدای خفه ای گفت
-بهتر خودت بری خودش کشت از بس اسمتو صدا کرد
از لحن حرف زدنش ناراحت وعصبی شدم دیگه نشستن فایده نداشت دستمو گرفتم دسته مبل بلندشم برم که این بار آرومتروبا حرص گفت
-خوش بگذره
دلم بیشتر گرفت یه گره انداختم بین ابروهام تا برم سراغ هومن ،از کنار اشپزخونه رد میشدم که صدای خاله فرناز وفرح جون که تو اشپزخونه بودند رو شنیدم
خاله فرناز-معلوم نیست این دختره چی داره پسر منم دنبال خودش انداخته ببین چقدر ازش طرفداری میکنه
فرح جون-آره معلوم نیست چی کار میکنه اینا اینجوری شدند
خاله فرناز- من که میدونم این کارش فقط واسه...
دیگه نمیشد بیشتر از این قدمامو اروم بردارم تا ببینم در موردم چی میگند مخصوصا اینکه همه تو سالن داشتند نگام میکردند..... رفتم تو ایون ،هومن نشسته بود لبه ایون وپاهاشو آویزون کرده بود پایین وصداشو انداخته بود رو سرش و یه شعر دیگه میخوند
-هومن
برگشت طرفم بعد به سرعت از جاش بلند شد
-بلاخره اومدی من یه ربع پیش بهت گفتم بیا بابا گلوم سوخت از بس آواز خوندم
-واسه چی هی اسم منو صدا میکنی مگه نمیخواستی یواشکی بیام بیرون اینجوری که همه فهمیدند
هومن-من کی صدات کردم
-پس من داشتم اواز میخوندم؟
هومن-اونو میگی.... مگه فقط تو نسترنی
اوفففففف مغزم از دستش داشت سوت میکشد واقعا حقش بود که مامانش بهش از اون چشم غره های خطرناک بره منم یکی مخصوص خودم بهش رفتم که گفت
هومن-اوه اوه چه عصبانی مگه چی شده حالا اصلا بفهمند مگه خلاف شرع کردم که گفتم بیا بیرون کارت دارم
-چی کارم داری
هومن-بریم رو تاب بشینیم تا بگم
-همینجا بگو اونجا تاریکه
رفت سمت کلید برق ودو تا لامپی کنار دیوارا بودو روشن کرد ازتاریکی هوا کمی گرفته شد
هومن-نسترن بهونه نیار اینم روشنایی بیا بریم اونجا
از پله ها اومدم پایین رفتم رو تاب دونفره جلو ساختمون نشستم ولی هومن پایین نیومد
-چرا نمیای
هومن-گوشیم تو سالن گذاشتم برم بیارمش
یه پام جمع کردم گذاشتم رو تاب وبا اون یکی پام به زمین فشار میدادم وتاب عقب جلو میبردم وبا این کارحرکت آرومی ایجاد کردم سرم به پشت تاب تکیه دادم وچشمامو بستم تصویر رادین جلو چشمام نقش بست قلبم به تپش افتاد عزیزم چقدر ناراحت شد هومن کارم داره ...وای نکنه پیش خودش فکر کنه ما یه سرو سری باهم داریم نکنه...حس کردم تاب سنگین شد وحرکت ارومشم تند تر چشمامو باز کردم هومن کنارم نشسته بود وتابو محکمتر عقب وجلو میکرد خودمو جمع وجور کردم وصاف نشستم
-میشنوم
هومن-دوست دارم راحت صحبت کنم باشه
-باشه
هومن-نسترن تو این مدت فهمیدم تو دختر خیلی خوبی هستی ومن خیلی دوست دارم
تو چشمام نگاه کرد تا تاثیر حرفشو تو نگام بخونه ....حس میکردم مردمک چشمم گشاد شده وبی اینکه پلک بزنم نگاش میکردم تو ذهنم یه چیزی میچرخید حق با نسیم بود تمام این نگاها وفکرا به ثانیه هم نکشید ولی واسه من مثل غرق شدن تو دریا طولانی و پر از استرس ... دوست نداشتم هومن حسی به من داشته باشه...وقتی دید من عکس العملی انجام نمیدم ادامه داد
هومن-البته مثل یه خواهر، تو رو هم اندازه هاله دوست دارم شاید من وهاله رابطه خوبی نداشته باشم ولی واسم عزیزه توام واسم عزیزی
دوباره چشام به حالت عادی برگشت ..خدانکشتت پسر خوب چرا بین حرفات مکث میکنی ..پس حق با خودم بود حالا که خیالم از احساسش راحت شد یه لبخند بهش زدم
-منم ازت خوشم میاد تو خیلی مهربونی من برادر ندارم
هومن-خب من جای برادرت
-خوبه
هومن-نسترن ازت میخوام به حرفای مادرم توجه نکنی واز دستش ناراحت نشی
-باشه نسیم هم اینو ازم خواسته منم بهش قول دادم ولی بنظرت سخت نیست
هومن- هست ..چند روز که بیشتر نیست
-باشه ...حرفت همین بود میتونم برم
هومن-هم این هم یه چیز دیگه نگران اونم نباش....بنظرم تو بهتر از هرکس دیگه ای حرفام میفهمی چون توام عاشقی
-چی؟کی گفته
هومن-نیاز به گفتن نیست دو دو زدن چشمات نشون میده
با لبخندنگام کرد یه نگاه مهربون، یه لبخند مهربون، نگاه ولبخندی که بهم اطمینان میداد از چیزی نترس من راز دار خوبیم
آروم گفت: من چشمای عاشقا روخوب میشناسم
میخواستم حاشا کنم ولی اطمینان نگاهش وحس امنیتی که بهم داد نذاشت منکر چیزی بشم
-خیلی تابلوه یعنی خودشم فهمیده
هومن-پس حدسم درست بود که اون فرد رادینه... نمیدونم اون چیز فهمیده یا نه
-تو که چیزی بهش نمیگی
هومن-نه
-امممممم اون چیزی به تو نگفته یا از اون چیز نفهمیدی
هومن-نه چیزی نگفته رادین خیلی تو داره ولی فکر کنم اونم دوست داره ،نگاش کن چه جوری داره نگامون میکنه وبا سرش پنجره سالن که مشرف به باغ بود نشون دادم
نگاهمو کشوندم سمت پنجره رادین با قیافه عصبی داشت نگامون میکرد وقتی دید منم دارم نگاش میکنم پرده انداخت برگشت سمت سالن حس میکردم دلم داره مچاله میشه از این که رادین انقدر ناراحت بود منم ناراحت بود خواستم بلند شم
هومن-نسترن نرو میخوام باهات حرف بزن نگران رادین نباش
تو صداش یه چیزی بود که دوباره نشستم
-نگران رادین نیستم این کارش چیزی ثابت نمیکنه
هومن-شاید
صداش اروم شد
-نسترن میخوام از عشق خودم بگم از دختری که بیشتر از یکساله دلمو لرزونده ....
یه نفس عمیق کشیدو گفت
-همکلاسیمه یه دختر ناز ودوست داشتنی اوایل واسم مثل بقیه بود ولی یادم نمیاد چی شد دیدم دارم بهش فکر میکنم، تصویر صورت نازش اخرین چیزی بود که شبا قبل خواب بهش فکر میکردم وقتی به خودم اومدم دیدم عاشقش شدم ...نسترن من چند ماه دیگه درسم تموم میشه ودیگه نمیبینمش دوست دارم برم خواستگاریش ولی
-ولی چی
هومن-از مامان میترسم ...میترسم جریان بهش بگم
-دختره مشهدیه
هومن-نه خوبیش اینه که تهرانیه
-حالا مشهدی بود چه فرقی داشت
هومن-واسه من این که کجایی فرق نداره ولی اونجوری بهونه بیشتر دست مادرم میفتاد که از راه دور برات زن نمیگیرم
-آهان....خب بهونه های دیگش چی میتونه باشه دختر ایرادی داره
هومن- نه ایرادی نداره فقط از نظر مالی یکم از ما پایینترهستند
-خب باشه پول دختره مگه مهمه تو قرار زندگی اون تامین کنی نه اون
یه نگاه بهم کرد وگفت
-تو که باید مامانم شناخته باشی
راست میگفت واسه مادرش خیلی این چیزا مهم بود به تایید حرفاش سرمو تکون دادم
-خب دختره...اسمش چیه هی میگیم دختره؟اون موقعیت تو رو میدونه باهاش حرفاتو زدی؟
هومن- اسمش خورشیده با اون چشمای عسلیش مثل خورشیدم میدرخشه...نه باهاش حرف نزدم یعنی تاحالا بجز حرفای روزمره چیزی نگفتم
یه نگاه عاقل اندر سفیه کردم گفتم
-تو هنوز باهش حرف نزده عزای مخالفت مامانتوگرفتی اول از اون مطمئن شو بعد
هومن-میترسم بهش بگم جواب رد بده
-خب اگه واقعا میخوایش نباید نارحت شی باید تلاشو بیشتر کنی تا دلشو بدست بیاری مگه این که کسی تو زندگیش باشه
هومن-نه نیست من در موردش تحقیق کردم خانوادشو دورا دور میشناسم آدرس خونشونو میدونم وخیلی چیزای دیگه
-تحت هر شرایطی میخوایش حتی اگه مادرت مخالفت کنه
هومن-احساسم زودگذر نیست که بتونم فراموشش کنم من هرکاری برای بدست آوردنش میکنم میدونی علاوه برظاهرش اخلاق خوبی داره خیلی سنگینه من از دخترا اینجوری خوشم میاد نه مثل این دخترایی که دانشگاه وخیابون با مجلس عروسی اشتباه میگیرن، حد خودشو میدونه وخیلیم خوش پوشه
تو دلم گفتم از این دادش اون خواهر عجیبه اگه از دختر سنگین خوشت میاد چرا جلو هاله رو نمیگیره
هومن باز انگار ذهنمو خونده باشه گفت
-اون جوری نگاه نکن اره هاله لباس پوشیدنش زیاد درست نیست منم دوست ندارم ولی مامان طرفدارشه..بگذریم
یکم دیگه باهاش حرف زدم ومجابش کردم با دختره صحبت کنه ولی قولی بهش نده که نتونه انجامش بده واینکه همه تلاشش رو بکنه
هومن-ممنون که به حرفام گوش دادی میدونم که این موضوع بین خودمون میمونه درسته
-مگه شک داشتی
-نه..راستی اینم عکسش..
گوشیشو در اورد وعکس یه دختر با مقنعه مشکی باچهره معمولی نشونم داد اونجوری که هومن ازش میگفت فکر میکردم باید خیلی خوشگل باشه ولی چهره دختره ساده ومهربون بود این تاثیر عشق بود که معمولی ترین چیزا رو زیبا جلوه میداد
-تو که میگی باهاش حرف نمیزنی بعد عکسشو داری
هومن-این یه عکس که همه بچه ها کلاس هستند من صورتشو جدا کردم، میبینی که زیاد کیفیت نداره ولی واسه شبای دلتنگیم عالیه
-اخی هومن بهت نمیاد انقدر عاشق باشی شما پسرا چقدر تو دارید آخه
خندید وگفت
-پاشو دیگه بریم بالا انگار خاموشی زدند
-تو برو منم یکم میشینم میام
وقتی رفت ،به هومن وعشقش فکر میکردم واسش دعا کردم که اگه دختره لیاقتش داره بهم برسند ...گوشیم زنگ زد شماره نگاه کردم شماره موبایل مامان بودمعمولا اخر شب بهم زنگ میزد واتفاقات روز میپرسید
-سلام مامان گلم
مامان-سلام عزیزم خوبی
-من خوبم شما خوبی؟ بابا خوبه؟دخترتو نمیبینی خوش میگذره
مامان-بابا هم خوبه..نه مادر دلم برات تنگ شده ما فردا صبح بر میگردیم خونه تو کی میای
-من فکر کنم دو روز دیگه میایم جاتون واقعا خالیه راستی مامان چه امشب زود زنگ زدی لابد خسته ای میخوای زود بخوابی
مامان-نسترن من که امشب دیر تر زنگ زدم ساعت دوازده
اوه یعنی من یک ساعتو نیم داشتم با هومن حرف میزدم بعد کمی صحبت از مامان خدافظی کردم وگوشی گذاشتم تو جیبم دوست نداشتم بر تو هوا خیلی خوب بود یکم راحت تر نشستم رو تاب وسرمو تکیه دادم وچشامو بستم وباز حرکت آروم تاب بود که منو به خلسه میکشوند این سری به عشق خودم فکر میکردم به حسی که هر روز بیشتر میشد وبه عشقی که مثل پیچک تو دلم ریشه کرده بود وهر روز قسمت بیشتر احساسمو درگیر خودش میکرد ...باز تاب سنگین شد واز حرکت ایستاد بدون اینکه چشمامو باز کنم گفتم
-هومن باز که بر گشتی
جوابی نشنیدم ..چشمامو باز کردم به جای هومن رادین کنارم نشسته بود وداشت نگام میکرد هنوزم تو چشماش ناراحتی موج میزد
ادامه دارد.......................
احتمالا شب یه قسمت دیگه بذارم
از دوستایی هم که به قسمت نقدش سر زدن ممنونم:-2-40-:

shiva joon
۹ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
بچه ها ببخشید دیر شد یکم ویرایشش کردم غلط تایپی نداشته باشه باز اگر جایی غلط داشت خودتون ببخشید
جوابی نشنیدم ..چشمامو باز کردم به جای هومن رادین کنارم نشسته بود وداشت نگام میکرد هنوزم تو چشماش ناراحتی موج میزد
-رادین تویی؟نخوابیدی هنوز؟
یه پوزخند زد و گفت
-ناراحت شدی منو دیدی
-نه این چه حرفیه
رادین-بهت که خوش میگذره
-آره من طبیعت خیلی دوست دارم
رادین-ولی بیشتر از طبیعت انگار از جنس مذکر خوشت میاد
سریع صاف نشستم وبا تعجب گفتم
-چی؟ در مورد من چه فکری میکنی
پاشد پشتشو کرد بهم دستاشو کرد تو جیبش وتو همون حالت گفت
-من هیچ فکری در موردت نمیکنم
بعدم با قدمای محکم ازم دور شد تو همون حالت موندم از شنیدن حرفاش اشکام جاری شد ...کمی که گذشت بلند شدم ولامپا رو خاموش کردم ورفتم اتاق خودمون ،خودمو انداختم رو تشکی که منو نسیم روش میخوابیدم سرمو فرو کردم تو بالشت وبعد کلی گریه خوابم برد وقتی از خواب بیدار شدم کسی تو اتاق نبود ساعت نگاه کردم 10:30 بود خیلی خوابیده بودم رفتم جلو اینه اتاق قیافم داغون بود نا امیدی تو نگام موج میزد تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم حولمو از ساک در اوردم رفتم دوش گرفتم وقتی اومدم بیرون همون تونیک آبی که رادین خریده بود پوشیدم نمیدونم اگه میخواستم فراموشش کنم پوشیدن هدیش واسه چی بود شلوار جینی که نسیم برام خریده بودم پوشیدم وشالم سفیدمم برداشتم رفتم طبقه پایین تصمیم گرفتم اول صبحانه بخورم بعدش برم دور اطراف بچرخم
++++
نشسته بودم روی یه سنگ بزرگ وبا یه چوب نازک وبلند به آب ضربه میزدم از حرف دیشب رادین هنوز دلم میسوخت وآتیش میگرفتم چرا حداقل جوابشو ندادم ،از دست تیکه های خالش ومادرش کم ناراحت نمیشدم که اینم شروع کرده بود به تیکه انداختن با یاد آوری هر حرف برای اینکه اشکی که تو چشمام حلقه زده بود نریزه ضربه محکمتری به آب رودخونه میزدم وزیر لب یه چیزی بهشون میگفتم
-پسره مغرور از خود راضی به من میگه از جنس مذکر خوشت میاد
-ببخشید نباید دیشب...
با صدای جیغ من حرفش نصفه موند جیغ بلندی زدم وچوب از دستم پرت شد بیرون دستم گذشتم رو قلبم که دیونه وار خودشو به قفسه سینم میکوبونداز ترس اشک چشمامم خشک شد برگشتم دیدم رادین تو فاصله چند قدمیم وایساده وبا نگرانی نگام میکنه
رادین-نسترن منم چرا ترسیدی
با لکنت گفتم:این..جا..چی .. کار...
رادین-یه نفس عمیق بکش... ببخش نباید بی هوا میومد پشت سرت ....افرین خوبه....بهتر شدی
بعد چند تا نفس عمیق قلبم آروم گرفت
-کی از مهمونی برگشتید شما که نهار دعوت بودید
رادین-بر نگشتیم بقیه اونجان
-پس تو چرا اومدی
رادین-یه نفر نذاشت من اونجا بمونم
با استفهام نگاش کردم
-یعنی شما رو بیرون کرد
با خنده سرشو تکون داد
رادین- من نگفتم بیرونم کردن یه نفر واسم اروم قرار نذاشت تا بتونم اونجا بمونم
با این که معنی حرفشو فهمیده بودم ولی با حرفای دیشبش نمیشد من اون یه نفر باشم واسه این دوباره پرسیدم
-کی واست آروم قرار نذاشت
تو چشمام زل زدو گفت:تو
ته دلم یه جوری شد حس کردم الانه که از خوشی غش کنم ولی ادامه حرفش تمام خوشیمو ازم گرفت
رادین-بلاخره مهمونی باید حواسمون بهت باشه
-اون دفعه هم گفتم نیاز به کسی ندارم
رادین-اصلا تو چطوری جرات کردی دوباره بیای داخل جنگل
یه پوزخند زدم
-اونقدررا هم ترسو نیستم حواسم جمع کردم شما هم برو... مهمونتون سالمه
رادین با شیطنت نگام کرد وابروشو انداخت بالا
رادین-نه میخوام پیش مهمونمون باشم
رومو ازش گرفتم وبه آب رود خونه چشم دوختم که با تلاش از رو ی سنگا با سرعت راهشو پیدا میکرد وپایین میرفت مثل جنگی مخفی بین آب وسنگا که موجای کوچیک وحباب های روی آب نشون از پیروزی آب داشت
رادین-به چی فکر میکنی
-.....
رادین-نسترن من یه عذر خواهی بهت بدهکارم
-....
رادین-نمیخوای باهام حرف بزنی پس من رفتم
دلم فشرده شد تحمل ناراحتیش نداشتم لعنت به من که با همه توهیناش دلم براش این جوری ضعف میرفت
-از کجا فهمیدی من اینجام
نزدیکم شد ..کنارم ایستاد ونگاشو رو من ثابت کرد ...بوی خوش ادکلنش که حالا بیشتر بهم میرسید حالم دگرگون میکرد
رادین –رفتم ویلا دیدم نیستی تنها جایی که به ذهنم رسید ممکنه باشی اینجا بود... نمیخوای حرفام بشنوی
اشکی که رو گونه هام سر خوردو با پشت دستم گرفتم
-در مورد دیشب نه
رادین-عزیزم داری گریه میکنی
عزیزمش اینسری اشکامو بیشتر کرد از روی سنگ بلند شدم وپشتم بهش کردم
رادین-نسترن ببخشید باور کن حرفایی که زدم از ناراحتی بود
با همون بغض گفتم
-چی شد خود به خود ناراحتیت تموم شد
رادین-نه دیشب هومن بهم گفتم که چه حسی بهت داره ... من زود قضاوت کردم ببخشید
-احساس منو هومن چه ربطی به شما داره نکنه احساسات مهموناتونم براتون مهمه
با ناراحتی گفت
-اینجور حرف نزن من که گفتم اشتباه کردم
دستاشو کرد تو جین سرمه ایش وسرشو انداخت پایین
-حالا که بخشیدنم برات سخته من میرم
ناخوداگاه وبلند گفتم
-نه نرو بخشیدمت
بدجنس فوری از اون حالت در اومد ویه خنده شیطنت امیزرو لباش نشست
رادین-خوب نشسته بودی مثل این پیرزنا غرغر میکردیا چقدرم رودخونه بیچاره زدی فکر میکردی منم
-نخیر... درضمن من پیرزن نیستم
خندش عمیق تر شد
رادین-هستی
-نیستم
رادین-چرا هستی
-الان بخشیدمتا باز شروع کردی
دستاشو به حالت تسلیم بالا گرفت وبا خنده گفت
-تسلیم شما قهر نکن
گریه وبغض وناراحتیم با خندش دود شد رفت هوا....قربونه خندیدنت بشم که انقدر ناز میشی چرا همیشه نمیخندی وبجاش اخم میکنی ... نگاش کردم عجب تیپی هم زده بود رفته بود مهمونی ،پیرهن مردونه سفید آستین کوتاه وجین سرمه ای اوففف موهاشو چه قشنگ حالت داده خودمونیم عجب تیکه ای دوست دارم...
-بریم ویلا
رادین-ناهار خوردی
-نمیخورم تازه صبحانه خوردم
رادین-میخوای بریم شهر ناهار
با اینکه از خدام بود باهاش تنها برم شهر ولی میترسیدم بازم برام حرف حدیث درست شه اگه تاحالا خالش درست نکرده باشه
-نه... میدونند اومدید ویلا
رادین-آره ...به بهانه گوشیم که جا گذاشتم اومدم
-گوشیتو برداشتی، دیگه برگردید
رادین-نه هنوز برنداشتم ....توام بیا بریم خونه اقای افضلی
زیر لب وخیلی اروم گفت هیچ جا بی تو لطفی نداره
-چی
رادین- با خودم بودم... راستی وقتی این تونیک برات انتخاب میکردم فکر نمیکردم انقدر بهت بیاد
-مرسی
چی واسه من انتخاب میکرد ولی اونروز گفته بود نسیم بخره
-تو که به نسیم گفتی بخره
خندید وگفت
رادین-نمیشد مستقیما بگم این برای تو خوبه ... از سلیقم خوشت اومد
چه مهربون شده بود وهمین آرومم میکرد دلم میخواست دستمودوربازوش حلقه کنم وسرمو به شونه پهنش تکیه بدم وکنارش قدم بزنم ولی هیچ کدوم از اینا نمیشد فقط سعی کردم قدما میزون باهاش بردارم واز نزدیکی حضورش بیشتر لذت ببرم
+++
رسیدیم ویلا رفت گوشیشو از اتاقش برداشت اومد پایین من توآشپزخونه نشسته بودم ویه لیوان آب میخوردم نشست صندلی روبرویم
رادین-نسترن میخوای گشنه بمونی مامان اینا غروب بر میگردند
-گشنم شد یه چیزی درست میکنم تو برو
رادین-من قورمه سبزی دوست دارم بلدی درست کنی
بهش خندیدیم وگفتم
-معلومه که بلدم من اشپزیم حرف نداره
رادین-خب ببین اگه وسایلشو داری درست کن
پاشدم در یخچال باز کردم ...دو روز پیش که فرح جون میخواست باقالی پلو درست کنه سفارش داده بود اقای قدیری سبزی قورمه هم بخره پس داشتیم گوشتم بود میموند لوبیا قرمز که کابینتای بالای اشپزخونه رو نگاه کردم
-بله اینم هست، همه چی داریم... الان بخوام درست کنم ساعت 4 اماده میشه ها
رادین-اشکال نداره
از اینکه ازم چیزی خواسته بود که براش انجام بدم خوشحال بودم اول رفتم بسته گوشت گذاشتم بیرون یکم یخش آب شه ،پیازم خورد کردم رادینم تمام مدت زوم کرده بود وحرکات منو دنبال میکرد اولش راحت بودم ولی کم کم زیر بار نگاهش داشتم اب میشدم تپش قلب گرفته بودم دستم یکم میلرزید یه سینی برداشتم برنج بریزم پاک کنم سعی میکردم احساسمو کنترل کنم ولی زیاد موفق نبودم
رادین-عزیزم ...
تمام مقاومتم برای جلو گیری از بروز احسام شکست وسینی فلزی از دستم افتاد وصدای بلندی ایجاد شد ...رادین از رو صندلیش نیم خیز شد سینی رو بر داره منم همزمان دستمو دراز کردم که یه لحظه دستامون بهم خورد گر گرفتم سریع دستمو عقب کشیدم...سینی رو برداشت گذاشت رو میز نهارخوری
-رادین میشه بری من اینجوری تمرکز ندارم
رادین –چرا من که کاری ندارم خب باشه دیگه صدات نمیکنم
-حالا چی میخواستی
رادین-یه لیوان اب
-تنبل لیوان که رو میزه خودت از یخچال بردار
رادین-دوست داشتم تو بهم بدی
نه این انگار با این حرفاش کمر به قتل من بسته بود یه نفس عمیق کشیدم ویه لیوان آب بهش دادم
زیر قابلمه روشن کردم وپیاز ریختم توش همین جوری که پشتم بهش بود سنگینی نگاشو حس میکردم باز گر گرفتم نمیدونم چم شده بود فقط دوست داشتم برگردم برم سمت رادین وبغلش کنم دوست داشتم لمسش کنم دوست داشتم کنار گوشش دوست دارم زمزمه کنم ولی قبل از اینکه کار ناشایستی انجام بدم عقلم به کمکم اومد منم یه نیشگون محکم از پهلوم گرفتم که از دردش یه آخ بلند گفتم
رادین-چی شد
اومد کنارم وایساد ونگام کرد ..چی باید میگفتم...فوری به ذهنم رسید بگم سوختم
-دستم خورد به قابلمه سوخت
دستمو گرفت نگاه کرد...ضربان قلبم به دویستا رسید
رادین-چیزی نشده که
آروم به قابلمه دست زد
رادین-این که هنوز انقدر داغ نشده
شعله گاز نگاه کرد شعله کم کم بود چشاش برق زد واون نقطه های کوچیک باز شروع به بارش کردند با خنده گفت
-واسه من فیلم بازی میکنی
تاب نگاشو نیاوردمو سرمو انداختم پایین واروم گفتم
-رادین خواهش میکنم برو...ناهار برو اونجا من غذا رو درست میکنم شب بخور باشه
تو دلم گفتم بابا چه جوری بگم میترسم یه کاری دست خودمو خودت بدم
به پیشونیش یه چین انداخت وگفت
-یعنی انقدر حضورم ناراحتت میکنه
-نه ..نه ناراحت نمیشم فقط این که زیر نظرم داری هل میشم خراب کاری میکنم
رادین-باشه من رفتم
از آشپزخونه رفت بیرون منم نشستم رو صندلی یکم که گذشت وقلبم اروم گرفت از کار خودم خندم گرفت از فکرو خیالام خندم گرفت شده بودم عین این پسرا که وقتی با یه دختر تنها میگن واسمون سخته خودمون کنترل کنیم خندم بیشتر شد رادین بیچاره باید از من میترسید به جای اینکه من از تنهایی با اون بترسم تصور کردم دارم به رادین نزدیک میشم واون از ترس چسبیده به دیوار ومن هی نزدیک تر میشم صدای خندم بلند شد
-تنهایی داری به چی میخندی
مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم ورفتم تو سالن
-مگه تو نرفتی
رادین-میبینی که نه
-خودت گفتی میرم
رادین-منظورم از اشپزخونه بود
روی مبل راحتی روبرو تلوزیون دراز کشیده بود دوتا دکمه بالای پیراهنش باز بود وقسمتی از شکمشم معلوم بود..باز داشتم دیونه میشدم دوست داشتم برم نزدیکش وبغلش کنم.. یعنی چم شده بود من اینجوری نبودم که با تنها بودن با یه پسر از این فکرا به سرم بزنه ولی حضور رادین بدجوری با احساس باز میکرد این اولین بار بود تمایل شدیدی به بودن با کسی داشتم رادین برام کسی نبود رادین عشقم بود... باید براش دلیلی میاوردم بره چون واقعا دیگه داشتم به خودم شک میکردم
-رادین میشه بری
رادین-چرا من که دیگه اینجام
-اخه ..... امممم چه جوری بگم....اینجوری در موردمون ممکنه فکرای...اممم .... نا جور میکنند
رادین حرفی نزد ولی بعد چند دقیقه از جاش بلند شد
رادین-حق با توه من میرم غروب با بقیه میام و وانمود میکنیم همدیگرو ندیدم
رفت سمت دریه نفس از سر آسودگی کشیدم ،برگشت سمتم
رادین-پیازا فکر کنم سوخت خانم اشپز
به سرعت دویدم سمت اشپزخونه بله کل پیازم سوخته بود..شونه بالا انداختم عیب نداره دوباره درست میکنم ،حالا که رادین رفته بود ومنم تا شب وقت داشتم اول رفتم بیرون وهمونجایی که رادین دراز کشیده بود دراز کشیدم بوی عطرش رو کوسنا مونده بود با تمام وجود عطرشو بو کشیدم بعد چند ساعتم بلند شدم وبا خیال راحت و آروم غذا رو درست کردم
نسیم این بین چند بار زنگ زد وخبرمو گرفت وازم دلجویی کرد که تنهام گذاشته
شب که همه اومدند غذای منم اماده بود زیرش کم کم گذاشتم تا داغ بمونه اول از همه صدای نسیم اومد
-نسترن عزیزم کجایی
رفتم تو سالن وبه همه سلام کردم نسیم پرید بغلم کرد
نسیم-دلم برات تنگ شده جیگرم
فرح جون-چند ساعت ندیدیشا این حرکات چیه
نسیم-اِ مامان خوب دوسش دارم
-منم دلم برات تنگ شده بود چه خبر خوش گذشت
هومن-جات خالی نسترن کاش میومدی
-دوستان به جای ما
محسن خان-من درست حس میکنم بوی قورمه سبزی میاد
-بله شام درست کردم
سر میز شام همه حتی فرح جون وهاله از دست پختم تعریف کرد تنها کسی که چیزی نگفت خاله فرناز بود
رادین-خاله خوشتون نیومد که چیزی نگفتید
خاله فرناز با اکراه گفت:نه خوبه
رادین-خوبه به نظر من که عالیه من عاشق قورمه سبزیم
به کمک بقیه ظرفا جمع شد ومنو نسیم رفتیم بالا ونسیم از مهمونی وپسر اقای افضلی سهیل برام تعریف کرد

ادامه دارد.....
امیدوارم خوشتون اومده باشه
دوست داشتید نقدش کنید

shiva joon
۱۱ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۱۵ بعد از ظهر
نسیم-شما دو تا خیلی جر زنی میکنید من قبول ندارم
هومن-کی میگه وقتی توپ به لباس میخوره قبول نیست مگه نه نسترن
-بله
رادین-این توپ چه جوری به لباستون میخوره به خودتون نمیخوره لباسا که رو بند نیست تنتونه
هومن-شما میخواید حق مار و بخورید اینجوری نمیشه
بعد کلی حرف وحدیث نسیم ورادین رضایت دادن هومن تو زمین بمونه ودوباره بازی رو شروع کردیم...صبح بعد از صبحانه اومده بودیم باغ وکلی بازی کردیم ومن وهومن به همکاری هم کلی آتیش سوزوندیم وتو بازی ها جرزنی کردیم ...هاله هم بلاخره طلسمو شکوند واخرین روز به ما ملحق شد البته تو بازی ها نقش نخودی داشت کلا این دختر زیادی خنثی بود ما این همه شور هیجان داشتیم ولی اون وقتی ما برای چیزی از خنده غش میکردیم یه لبخند کوچیک میزد صفت یخچال که بهش نسبت داده بودم واقعا برازندش بود سرد و بی احساس.... بعد بازی همگی ولو شددیم رو ایون تاخستگی در کنیم
هومن-نسترن توام خوب پایه شیطنت هستیا ولی رو نمیکردی
-اره پایم اساسی ولی حیف که معمولا کسی دورو برم نیسیت
نسیم-همون بهتر والا معلوم نبود میخواستی چقدر اتیش بسوزونی
هومن-نترس از این به بعد خودم پایتم اساسی
رادین فقط با لبخند به بحث ما نگاه میکرد جالب بود که دیگه وقتی من وهومن حرف میزدیم اخم نیمکرد تازه تو کل بازی بابت کارای من وهومن خندیده بود این همه تحولش واسم جای سوال داشت... نه به اخمای الکیش نه به خنده های الانش یادم باشه از هومن بپرسم چی بهش گفته پسرم انقدر متحول شده بود
بعد از ناهار وکمی استراحت آقایون رفتند استخر وما هم به یه چرت کوچیک قناعت کردیم دور هم توی سالن نشسته بودیم که رادین وهومن در حالی که موهاشونو با حوله خشک میکردند اومدند داخل
نسیم-خسته نباشید
رادین-مرسی
فرح جون-گشنتون نیست
رادین-نه من فقط خوابم میاد میرم بخوابم
هومن –کجا بابا آخرین روزه اینجا هستیما
نسیم-بریم اتیش روشن کنیم امسال اصلا نشد
هومن-آره فکر خوبیه سیب زمینی هم بریزم توش کبابی شه
-الان که هنوز هوا گرمه بذاریم شب
رادین –اره منم به خوابم میرسم
هومن-کوه نکندی که شنا کردی
رادین-هرچی خستم
هومن رو به فرح جون گفت:
-خاله سیب زمینی داری یا برم بخرم
فرح جون-داشتنو داریم ولی زیاد نیست
هومن وهاله رفتند برای خرید ودو ساعت بعد با دست پر برگشتند کلی سیب زمینی کوچیک وجوجه زعفرانی خریده بودند
خاله فرناز-چرا این همه خرید کردی ما فردا داریم میریم خاله هم شام درست کرده
هومن-خورده میشه مامان
هممون شام کم خوردیم ورفتیم بیرون وجلو محوطه ساختمون یه دایره کوچیک رو سنگچین کردیم و با چوب هایی که من ونسیم جمع کرده بودیم اتیش روشن کردیم آقای قدیری وهومن مسئول درست کردن جوجه وسیب زمینی ها بودند ونفری یه سیخ بهمون میدادند وما هم خالی خالی میخوریدم کلی خوش گذشت مهمتر از همه اینکه خاله فرناز از صبح کاریم نداشت وتیکه ننداخته بود ...
فرح جون – ساعت یازده بهتر دیگه جمع کنیم بخوابیم
رادین-حالا زوده مامان
خاله فرناز-نه خاله میخوایم صبح زود بریم خسته اید اونوقت
هومن-باشه شما برید ما هم کم کم میایم
بزرگترا پاشدند رفتند داخل ... من ونسیم کنار هم روی یه کنده درخت که به صورت افقی رو زمین بود نشسته بودیم ومن با سیخی که تو دستم بود چوب ها روجابه جا میکردم که سیخم به یه چیز گرد خورد نگاه کردم
-آخ جون یه سیب زمینی دیگه مونده برای خودم
نسیم-نه برای من
-خودم پیداش کردم
در حال تقلا بودم که سیب زمینی قل بدم بیرون آتیش ، یکم جلو اومد که یه سیخ از بالا اومد وصاف فرو رفت تو سیب زمینی ...من ونسیم همزمان سرمون بالا اوردیم ...هومن با یه لبخند شیطانی وسیب زمینی تو دستش بالاسرمون وایساده بود
هومن-بابا چرا اونجوری نگاه میکنید این سهم من بود اصلا خودم خریدمش
-ولی من پیداش کردم
رادین-دعوا نکنید الان میرم چندتا دیگه میشورم میام حالا خوبه شما شام خوردید
از خودم خجالت کشیدم این چه بچه بازی بود در اورده بودم
-نیازی نیست من که دیگه نمیخورم
رادین با خنده گفت
-چرا حالا خجالت کشیدی خودمم دلم میخواد شمارو بهونه کردم
رفت بالا وبا یه ظرف دیگه سیب زمینی برگشت
هاله-من که دیگه نمیخوام میرم بخوابم
نسیم-هستیم دیگه حالا
هومن-بچه ها راستش منم خستم شما همه ظهر خوابیدید اِلا من اونم با اونهمه بازی که کردیم منم میریم بخوابم
نیم ساعت بعدم نسیم هم خمیازه کشان بلندشد گفت:نسترن بریم
-نه تو برو من میخوام بیشتر بمونم
رادین-نسترن منم میخوام برم تنها نمیترسی
-نه برق که روشنه اتیشم که هنوز هست دلم نمیاد خاموشش کنم
رادین-باشه پس شب بخیر
نسیم-توام زیاد تنها نمون زود بیا بالا
-باشه شب بخیر
رفتم دو سه تا تیکه چوب برداشتم وانداختم تو اتیش وکمی هم نفت ریختم تا شعله ور تر شه انگار خواب به چشمم حروم شده بود دوست داشتم بیدار بمونم واز آخرین لحظات سفر استفاده کنم نشستم نزدیک اتیش وبهش خیره شدم ....پشت سرم صدای پا شنیدم برگشتم دیدم رادین داره از پله ها میاد پایین لباساشو عوض کرده بود ویه تیشرت بی استین که عضلات بازوشو به خوبی به معرض دید میذاشت با یه شلوار خونه سرمه ای مارک پوما پوشیده بود
-چرا برگشتی
ادامه دارد...
قسمت بعد یا شب میزارم یا فردا

shiva joon
۱۱ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۴۴ بعد از ظهر
-چرا برگشتی
رادین-از پنجره اتاق دیدم هنوز نشستی گفتم بیام پیشت
-خوابت نمیاد
رادین- نه ...نیم ساعته زل زدی به اتیش توچه فکری هستی
اومد کنارم رو همون کنده درخت نشست
-به فکر این روزا که گذروندم من اینجارو خیلی دوست دارم دلم نمیاد برم
رادین-اگه بخوای بازم میایم
با لبخند گفتم
-نمیشه که همیشه من مزاحمتون باشم
رادین-نسترن یه مدت خوب شده بودی تعارف گذاشته بودی کنار باز داریم بر میگردیم شروع کردی
-....
رادین-این سری که با ما بودی خیلی بهم خوش گذشت
-به منم
بوی سوختن چوب، بوی شکوفه های درختا که با هر نسیم تو هوا پخش میشد بوی عطر رادین که نزدیکم نشسته بود ،لحن اروم وملایمش داشت مستم میکرد دوباره زل زدم به اتیش وسعی کردم احساساتموکه داشت به جوشش میفتاد آروم کنم ولی نمیتونستم رادین کنار گوشم حرف میزد وازخاطرات این چند روز میگفت ولی من داشتم تو خلسه میرفتم ...داشتم جادو میشدم
رادین-اونجوری زل میزنی به اتیش چشات درد میگیره
نگامو از اتیش گرفتم وبه چشای رادین نگاه کردم این سری مات رقص شعله ها از چشمای قشنگ رادین شدم ...یه لبخند به روم پاشید ومن گر گرفتم ...
دستشو برد نزدیک پاش ویه بسته کوچیک با زرورق نقره ای برداشت وجلوم گرفت
-این چیه
رادین-عیدیته، خیلی وقته برات گرفتم ..قبل عید.. ولی نشد بهت بدم
-مرسی چرا زحمت کشیدی تو که یه بار بهم عیدی داده بودی
رادین-اون که حساب نبود...نمیخوای از دستم بگیری
کلی ذوق کردم وبا خوشحالی ولب خندون بسته رو از دستش گرفتم... اونم مثل من قبل عید کادو گرفته بود واسم یه نشونه بود یه نشونه مثبت ...یعنی میشد رادینم بهم علاقه داشته باشه ....با احتیاط زرورق دورش باز کردن نمیخواستم پاره شه یادگاری بود یادگاری عزیز...بازش کردم یه ساعت نقره ای خیلی قشنگ بود مارک...معلوم بود خیلی پول بابتش داده
-مرسی خیلی قشنگه
رادین-ببند دستت ببینم
ساعت گذاشتم رو دستم ولی چون نور کم بود وما پشت به ساختمون نشسته بودیم قفلش خوب نمیدیدم ببندم رادین دستش آورد جلو وساعت ازم گرفت خودشو کمی متمایل کرد سمتم تا بهتر ببینه وسعی کرد قفلو ببنده سرش نزدیک سرم بود وعطرش راحت به مشام میرسید نزدیکی بیش از حدش دوباره حالو هوامو عوض کرد تپش قلبم بیشتر شد حس میکرم یه چیز داغ تو وجودم بالا پایین میره ومن در کنترلش عاجزم نفسم داشت کم میومد...عزیزم حتی جوری دستشو گرفته بود که به دسته من نخوره ،بعد چند ثانیه خودشو کشید عقب
رادین-بلاخره بسته شد
چشمامو که بسته بودم باز کردم وبه ساعت نگاه کردم از خودم داشت بدم میومد چرا این احساس داشتم به رادین نگاه کردم که خونسرد کنارم نشسته بود مطمئن بودم اگه تو چشام نگاه کنه شعله های خواستن توش میبینه دستم گرفتم وبه کنده ای که روش نشسته بودم محکم فشار دادم باز چشمامو بستم فایده نداشت تا از اون محیط دور نمیشدم نمیتونستم خودمو پیدا کنم
رادین-چرا چشاتو بستی خوشت نیومد
آره خودشه بهونه خوبیه بی هوا بلند شدم ورفتم سمت پله ها در همون حال جواب دادم
-مگه میشه خوشم نیاد،عالیه
رادین-پس چی شد کجا میری
-چند لحظه بشین الان میام
اول زود خودمو انداختم تو آشپزخونه وچند تا نفس عمیق کشیدم ویه لیوان آب یخ خوردم تا از گرمای وجودم کم شه کف دستام نگاه کردم از بس محکم فشار آورده بودم قرمز شده بود و رد تنه درخت روش مونده بود کمی که اروم شدم پاورچین پاورچین رفتم اتاق وآروم کادویی که برای رادین گرفته بودم از تو ساکم در اوردم...یه ست چرم کمربند وکیف پول خریده بودم رنگش قهوهای سوخته بود وخیلی باکلاس وخوشگل بود بابتش نصف پولی که از شرکت به عنوان عیدی گرفته بودم، داده بودم بقول بابام با این وضعیت مالی بدم عجیب ناپرهیزی کرده بودم
-قابلتو نداره منم خیلی وقت بود اینو واست گرفته بودم موقعیتش پیش نمیومد بدم
راستش میترسیدم با دادن کادو خودمو لو بدم که چقدر واسم مهمه آخه کادو رادین ازکادو نسیم هم گرون تر بود ولی حالا که خودش اول بهم هدیه داده بود مشکلی نداشت
رادین-مرسی عزیزم
نه انگار نمیشد من دو دقیقه بدون تپش قلب نفس بکشم
-خواهش میکنم امیدوارم خوشت بیاد جز این چیزی دیگه به ذهنم نرسید برات بخرم
بازش کردوبا یه نگاه مهربون وقدرشناسانه تشکر کرد
رادین-خیلی هم خوبه
اتیش رو به خاموشی بود که رادین گفت
-بهتر بریم بخوابیم صبح زود باید بریم
دوست نداشتم اون شب اون ساعت اون لحظه تموم شه کاش لحظه ها کش میومدند ومن بیشتر کنارش بودم میدونستم از فراد فقط همون موقع برگشت میبینمش واین برام خیلی کم بود خیلی
+++
هوا گروگو میش بود که باضربه بالشی که خورد تو کمرم از خواب پریدم،فوری سر جام نشستم وگنگ اطرافمو نگاه کردم ولی هیچی نمیفهمیدم دوباره سرمو گذاشتم رو بالشت که یه ضربه دیگه روسرم فرود اومد با ناله گفتم
-چیه بذار بخوابم
نسیم-پاشو ببینم میدونی چند بار صدات کردم
پتو رو کشیدم رو سرم که بخوابم ولی نسیم با قدرت پتو رو کشید وداد زد
-نسترن پاشو وگرنه با پارچ اب میام سراغت
-خب بابا جیغ جیغ نکن... اول برو هاله رو بیدار کن
نسیم-هاله پایینه
چشامو به زحمت باز کردم وبه ساعت که رو دیوار کناری بود نگاه کردم
-ساعت که تازه 6 کجا این وقت صبح ...زوده
نسیم-اره دیشب که با رداین دلو قلوه میدادی باید فکر الان بودی
مثل فنر از جام پریدم وبراق شدم سمتش
-چی میگی تو واسه خودت
نسیم-من چی میگم دیشب دیدمت ساعت دو اومدی بالا... نه؟
نه خبری از یه دستی نبود چون دقیقا همون ساعتی بود که برگشته بودم بالا پس نسیم مارو دیده بود ولی سعی کردم زیاد بند وآب ندم
-آهان اونو میگی اره منو رادین داشتیم حرف میزدیم
نسیم با شیطنت گفت: خودم میدونم
-تو مگه نخوابیده بودی خودم یه بار اومدم بالا صدای خروپفت تا طبقه پایینم میومد
نسیم-کی گفته من خرو پف میکنم
-حالا جواب منو بده
نسیم-دیشب تشنه ام شد دیدم لیوانی که بالا سرم میزارم خالیه از تشنگی دیگه خوابم نبرد نگاه کردم دیدم تو هم نیستی رفتم تو آشپزخونه یه لیوان اب بردارم از اونجا دید بعععله خانم با دادش ما چیک تو چیک نشسته وحرف میزنه
-امممم اره حرف میزدیم
نسیم یه چشمک زد وگفت
- من که زود اومدم بالا، حالا شیطنتم کردید
-نسیم یکی میزنم با دیوار یکی شیا الان یکی حرفاتو بشنوه چه فکری میکنه
نسیم-هر فکری میخواد بکنه
پرید بغلم کرد وکلی بوس کرد وگفت
-نسترن من که از خدامو تو رادین....
در اتاق باز شد وهاله اومد داخل
هاله-بیدار شدی..پس چرا حاضر نمیشی
ادامه دارد.......
با تشکراتون بهم انگیزه بدید :-2-37-:

asal_cheshmak
۱۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۱۹ بعد از ظهر
زود بذار تا ما بخونیم

لطفا اینجا پست ندید :-2-28-:

shiva joon
۱۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۳۱ بعد از ظهر
در اتاق باز شد وهاله اومد داخل
هاله-بیدار شدی..پس چرا حاضر نمیشی
حاضرواماده همراه نسیم اومدیم تو باغ با نگاه حسرت بارم رو به ویلا وباغ انداخته بودم وازتک تک درختا تو دلم خدافظی میکردم
هومن-غرق نشی یه وقت.. چیه اول صبحی زل زدی به درختا
بدون اینکه نگام رو از درختا بگیرم گفتم
-سلام صبح بخیر
هومن-صبح شما هم بخیر
هومن-اگه مزاحمم برم شما به کارت برسی ،نکنه این درختا حاجت میدن انقدر با التماس نگاشون میکنی
-التماس نیست فقط دارم ازشون خدافظی میکنم دلم برای اینجا تنگ میشه
نسیم-باز میایم نسترن ....وای من خیلی گشنمه کاش صبحونه میخوریدم میرفتیم
هومن-آی گفتی منم بهشون گفتم ،گفتن تو راه نگه میدارند
نسیم-رادین کجاست
هومن-با بدبختی از خواب بیدارش کردم داره حاضر میشه
نسیم یه چشمک بهم زد وبه هومن گفت
-حق داره دادشیم دیشب تا دیر وقت بیدار بود
هاله که تازه به کنار ما رسیده بود پرسید
- شما تا ساعت چند بیدار بودید
نسیم-من که نه ولی...آخ...نسترن چیکار میکنی
-ببخشد حواسم نبود پاتو لقد کردم
یه نگاه چپکی بهش کردم که حساب کار بیاد دستش وهمه چیو تو بوق وکرنا نکنه.... بقیه هم اومدند پایین هرکس کنار ماشین خودش رفت و وسایل داخلش جا میداد که رادینم اومد یه سلام وصبح بخیر به جمع گفت رفت سمت ماشین خودش من ونسیم هم مثل جوجه اردکا پشت سرش راه افتادیم ... در عقب باز کردم نشستم رادینم سوار شد واز همون آینه که واسط نگاهمون بود یه نگاه عمیق بهم انداخت حس میکردم نگاهش حرف داره ولی من نمیتونستم حرفشو بخونم شاید باور نداشتم که اونم دلش مثل من اسیره...نسیم نشست صندلی جلو و راه افتادیم سرعت ماشین کم بود ومن باز به بیرون خیره شده بودم میخواستم همه صحنه ومنظره ها خوب تو ذهنم ثبت شه ،کسی حرفی نمیزد فقط نسیم پی در پی خمیازه میکشید که به ماهم سرایت میکرد
رادین-چه خبرته نسیم ...من بزور از خواب بیدار شدم حالا ببین میتونی دوباره منو به خواب بندازی
نسیم-وا تو دیر وقت خوابید ی الان خوابت میاد به من چه
رادین-خمیازه های جنابعالی دوباره داره خوابالودم میکنه تو که دیشب زود خوابیدی
نسیم-نه منم مثل شما دو خوابیدم
رادین-تو بیدار بودی
نسیم-آره...
رادین- برو عقب راحت بخواب نسترن بیاد جلو
نسیم- همینجا میخوابم ،صندلی رو بکشم جلوحله
رادین-نه برو پشت راحتری
نسیم مشکوک مارو نگاه کردو گفت
-مطمئنی برای خاطر من میگی
رادین-اره مطمئنم تازه اینجوری حوصله خودمم سر نمیره
نسیم-همینو بگو
رادین ماشین نگه داشت ومنو نسیم پیاده شدیم جامونو عوض کنیم همون موقع نسیم کنار گوشم اروم گفت
جیگرمن فقط به خاطر تو دارم میرم عقبا ....برو برو جلو فقط زیاد شیطنت نکنیدا
بهش خندیدم وگفتم نسیم شروع نکن بین منو رادین چیزی نیست
نسیم-آره نیست ولی پیدا میشه
همش ناراحت برخورد نسیم بودم اگه بفهمه به برادرش علاقه دارم، میترسیدم روم یه فکر دیگه کنه ولی نسیم از خدا خواسته بود....
رادین-چی دارید میگید بهم سوار شید
رفتم کنارش نشستم ورادینم یه نگاه مهربون بهم کرد وآروم گفت
-از اولم خودت باید جلو مینشستی حالا خوبه ما تا دیر وقت بیدار بودیم این خانم خوابش میاد
با خنده گفتم
-خانم مارپلم با ما بیدار بود ولی از توی اتاق
رادین-زاغ سیاه مارو چوب میزد
-ای یه جورایی
به دستم نگاه کرد وپرسید
-ساعتو از دستت در آوردی
-اره صبح در آوردم ..راستش گفتم کسی ببینه پیش خودش میگه از کجا اوردم که تا حالا دستم نکردم
رادین-خوب میگفتی من دادم
-یعنی اشکالی نداشت... آخه نه اینکه جلو کسی ندادیدو...
جمله آخرمو آرومتر گفته بودم چون خودمم خجالت میکشیدم به دیشب اشاره کنم حس آدمای گناه کارو داشتم شاید به خاطر احساسات دیشب خودم بود
نسیم-نسترن بلند تر حرف بزن نمیشنوم
رادین-تو مگه نرفتی بخوابی گوشِت اینجاست
نسیم-پس چی من هوشیار میخوابم راحت بخوابم که شما شیطنت کنید
-اِ نسیم
نسیم-خودتو مظلوم نکن قضیه ساعتو بگو
رادین یه چشمک به من زد وبا شیطنت که تو صداش بود گفت
رادین-بگیم میخوابی ما هم به حرفامون برسیم
نسیم-نه تازه خوابم میپره
-پس ماهم نمیگیم
نسیم-چقدر بدجنس شدید شما، دیشب یه دو ساعت باهم تنها بودیدا
خدا خفت نکنه نسیم با این طرز حرف زدنت من که خودم یه پای قضیه بودم به خودم شک کردم که دیشب چه اتفاقی بینمون افتاده اینجوری میگه با هم تنها بودید
رادین-همینی که هست
نسیم-باشه میخوابم حالا بگو
رادین-عیدی واسه نسترن ساعت گرفته بودم دیشب که دیدم فضولا دورو برم نیستن بهش دادم
نسیم-به به مبارکه... نگفته بودی به من ...نسترن ببینمش
-مرسی ،گذاشتم تو ساک تو صندوق عقبه
نسیم یه خمیازه دیگه کشید وگفت
-باشه بعدا میبینم ...واقعا خوابم میاد راحت باشید من خوابیدم
منو رادین چند دقیقه ای ساکت بودیم ومن زیر چشمی نگاش میکردم که چشمم خورد به کمربندش همونی بود که من بهش داده بودم ...خیلی خوشحال شدم که از کادوش خوشش اومده وداره استفاده میکنه نگامو انداختم به صورتش به نیم رخ قشنگش...نگامو غافلگیر کرد چند ثانیه تو چشای هم نگاه کردیم که رادین سرشو چرخوند ودوباره به جاده خیره شدهمین چند ثانیه واسه افت فشارو تپش قلب من بس بود
دوباره نگام کردوبهم لبخند زد..چقدر لبخنداشو دوست داشتم...گفت
-نسترن یه نگاه کن ببین نسیم خوابه
یه سرک کشیدم پشت چشاش بسته بود چند لحظه نگاش کردم ببینم واقعا خوایبده یا داره فیلم بازی میکنه
-نه واقعا خوابیده
رادین –تو خوابت نمیاد
-الان دیگه نه
تو دلم گفتم مگه دیونم که این لحظاتی که کنارت نشستم رو با خواب هدر بدم
رادین-میدونی دیشب ساعت چند خوابیدم
-نه من که 2:30
رادین-ولی من اخرین بار که ساعت دیدم یه ربع به چهار بود
-چقدر دیر چیکار میکردی نخوابیدی
رادین-فکر
دلم میخواست بپرسم فکر چی یا فکر کی ولی روم نشد ... از جوابی که شاید میداد خجالت کشیدم واسه همین چیزی نگفتم
رادین-دوست داری از فردا صبح اول بیام دنبال تو بعد نسیم بردارم بریم شرکت
-نه مرسی من خودم میام اینجوری راهتون دور میشه
رادین-خب بشه
-نه بزحمت میفتید من با اتوبوس راحتم
رادین-نسترن هنوز نرسیدیم تهران تعارفاتو شروع کردی اگه واسم زحمت بود خودم نمیگفتم فقط پرسیدم دوست داری
-میشه دوست نداشته باشم
دیدیم جملم یکم ضایست با حالتی ضایعتر اومدم جمعش کنم با هل وتند تند گفتم
-منظورم اینکه خب ماشین خیلی راحت تر از رفتن با اتوبوسه نه
یه جوری با مزه نگام کرد که گفتم الانه که دستشو بیاره جلو و لپامو بکشه ولی خب هیچکاری نکرد
گوشیش زنگ خورد گفت مامانه
رادین-بله
-..
رادین-5 دقیقه دیگه
گوشی قطع کرد
رادین-جلو تر نگه داشتن واسه صبحانه.....پس فردا صبح بهت تک زدم از خونه بیا بیرون
-باشه ممنون
به به چه روز خوبی بود امروز..کور از خدا چی میخواد دو چشم بینا من چی میخواستم بیشتر دیدن رادین که اونم میسر شد تو دلم عروسی گرفته بودم که رسیدم به بقیه...اولین چیز نگاه سرد وخصمانه خاله فرناز بود که مستقیم بهم برخورد کرد وباعث شد عروسی تو دلمو موقتا تعطیل کنم
به نگاهش اهمیت ندادم وبرگشتم ونسیم صدا کردم ولی هرچی اصرار کردم گفت صبحانه نمیخوره ومیخواد بخوابه... پیاده شدم وگوشه روفرشی که بعنوان زیر انداز پهن کرده بودند نشستم
هومن در گوشم گفت
ادامه دارد...........

shiva joon
۱۴ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۴ بعد از ظهر
به نگاهش اهمیت ندادم وبرگشتم ونسیم صدا کردم ولی هرچی اصرار کردم گفت صبحانه نمیخوره ومیخواد بخوابه... پیاده شدم وگوشه روفرشی که بعنوان زیر انداز پهن کرده بودند نشستم
هومن در گوشم گفت
-خوش میگذره نه
-بدم نیست ایشاا.. توام رفتی مشهد بهت خوش بگذره
بعد دوتایی ریز ریز خندیدم تا کسی متوجه نشه ولی من غافل از نگاه خاله فرناز بودم که تمام حرکاتمو زیر نظر داشت
بعد صبحانه از بقیه خدافظی کردیم چون مسیر خونه خالش وما فرق داشت، رفتم سمت در جلو ماشین که خاله فرناز مثل اجل معلق رو سرم نازل شد
خاله فرناز-کی گفت تو جلو بشینی
یه نگاه به رادین کردم که جوابشو بده...ولی چیزی نگفت، نگفت که خودم پیشنهاد دادم
-خب نسیم عقب خوابید من اومدم جلو
خاله فرناز-خب الان هاله میخواد بشینه
رادین-هاله که تو ماشین هومن نشسته
خاله فرناز هاله رو صدا کرد بیاد پیش ما
خاله فرناز-از بس دخترم حیا داره روش نشد پیش رادین بشینه رفت ماشین دادشش
-چه ربطی داره به حیا
فرح جون-ربطش به اینه که شاید این دوتا بخوان در مورد آیندشون باهم صحبت کنند این چندروز که نشد
دلم شکست اینا چی میگفتن هاله ورادین وآیندشون پس چرا تاحالا چیزی نگفتن نه امکان نداره
رادین-مامان مگه قرار نبود فعلا حرفی نزنید...نسترن برو بشین
فرح جون-نه نرو حرفی نزدیم که داره این میشه
خاله فرناز- آره دخترای این دوره زمونه رو نمیشه با پسر تنها گذاشت
بعد یکم مکث کرد گفت:برو با ماشین هومن بیا
حس اضافی بودن میکردم از حرفا وتیکه های خالش خسته بودم هرچی من جواب نمیدادم بدتر میکرد با یه پوزخند گفتم
-نمیترسید پسرتون رو از راه به در کنم
یه لحظه جا خورد فکر نمیکرد جوابشو بدم ولی زود خودشو جمع کرد
-معلومه که میترسم ولی چاره چیه
هومن که تازه از ماشینش اومده بود پایین وصحبتای اخر مادرشو شنیده بود گفت
-مامان خواهش میکنم
بغضی که از شروع حرفاش تو گلوم نشسته بود شکست واشکام قطره قطره رو صورتم پایین اومدند
با همون حال گفتم
-چرا ...چرا از من انقدر بدتون میاد مگه چه هیزم تری بهتون فروختم چرا با من لج کردید
خاله فرناز- چه خودشم دست بالا میگیره تو کی هستی من باهات لج کنم... خوبه خودتم اعتراف کردی میخوای چیکار کنی فکر کردی پچ پچ کردنتو خنده های زیر زیرکیتو با هومن ندیدم
گریم بیشتر شد
-ولی ما
رادین-خاله بس کن
هومن بند کیفمو کشید ومنو سمت ماشین خودش برد
-ولم کن هومن نمیام خودم ماشین میگیرم میرم
هومن –یعنی چی بشین ببینم
-نمیخوام ولم کن
بقیه سوار ماشیناشون شدند ولی رادین اومد کنارم وتو چشمای اشکیم نگاه کرد
رادین-نسترن بیا با خودم بریم
فرح جون-رادین بیا سوار شو بریم دیر شد نسترن با هومن میاد
رادین یه نگاه به مادرش ویه نگاه به من کرد ودوباره آروم گفت:نمیای
هومن-بزار فعلا با من باشه
وایسادم رادین رفت سوار ماشینش شد واز جلومون رد شد .با هق هق گریه رو به هومن گفتم
-هومن توام برو خودم ماشین میگیرم میام ...نمیترسی با من باشی
هومن-بسه دیگه این حرفا چیه...نسترن خواهش میکنم گریه نکن
از ماشینش چند قدم دورشدم وکنار خیابون وایسادم هومنم اومد دنبالم و با مهربونی گفت
هومن –مگه قرار نشد من جای برادرت باشم ....لطفا بشین
حالم خرابتر ازاون بود که بخوام باز باهاش مخالفت کنم تازه ماشین گرفتن تو جاده هم آسون نبود
وقتی نشستم کف دستامو گذاشتم رو صورتم وبا شدت بیشتری گریه کردم هومن یه دستمال گرفت جلوم وگفت
-بسه عزیز من ...بگیر اشکاتو پاک کن....نسترن مگه قول نداده بودی این چند روز تحمل کنی
دستمالو ازش گرفتم
-دیگه نتونستم ،حرفای مادرت بدجور دلمو اتیش زد هومن چرا هان چرا..
هومن-من حدس میزنم رفتارش برای چی باشه ولی تو نباید جوابشو میدادی
-من چیز خاصی نگفتم ولی...
-میدونم نیاز نیست تو چیزی بگی...لابد من ونسیم یه چیزی میدونسیتم که ازت قول گرفتیم ناراحت نشی وجوابشو ندی خوب مقاومت کرده بودی ولی نمیدونم چرا این دقایق اخر همه چی خراب کردی
-منم آدمم بهم بر میخوره اگه چیزی نمیگفتم دلم میترکید
هومن-حس میکینی الان سبک شدی یا بدتر دلت شکست آخه عزیزمن تو نمیدونی نباید جواب همه رو داد درست مادرمه ولی از اوناست که اگه جوابشو بدی صد تا چیز دیگه میزاره روش جوابتو میده
-خودم فهمیده بودم اینجوریه از اون روزی که سر شام دیر کردم ومثلا خواستم جوابشو بدم که بدتر شد.... منم بیشتر واسه همین جوابشو نمیدادم
هومن-افرین ولی حالا چی شد
-نمیدونم
سرمو تکیه دادم به شیشه ماشین وچشامو بستم هنوزم بی ارده اشکام به ارومی رو صورتم لیز میخورد وپایین میومد ...بحثی که با خاله داشتم رفتاراشون، وقتی با ناراحتی کنار خیابون وایساده بودم جمله فرح جون ورفتن رادین ...تو این مدت خیلی چیزا دستگیرم شده بود فهمیده بودم همشون به نوعی از مادرش حساب میبرند حالا احترام بود یا چیز دیگه نمیدونم ولی خیلی ازش حرف شنوی داشتند مادرشون هرچی میخواست یا هرکاری داشت رادین یا باباش زود گوش میدادند فقط این وسط گاهی نسیم با زبون بازی از زیر حرفای مادرش در میرفت
چشامو باز کردم وبه هومن گفتم
-رادین خیلی از فرح جون حساب میبره نه
هومن-فقط رادین نیست کلا تو خانواده ما مادرامون حرف اول وآخرو میزنن تو خانواده ما من از زیر حرفای مادرم در میرم تو خانواده خالم اینا نسیم...
-چه بد
هومن-خیلیم بد نیست مادرامون واقعا دوسمون دارند وما هم عادت کردیم از اون بچه گی به خواستشون نه نگیم اینطوری بار اومدیم یعنی بیشترشم به پدرامون مربوط میشه که خیلی جلوشون نرم بودند
-پس تو خانواده شما زن سالاریه
هومن-میشه گفت
- چرا، معمولا مردا دوست ندارند
هومن-ای ای ای تو مسائل بزرگترا رفتیا .......نمیدونم شاید علاقشون یا شاید تحکمی که تو بر خوردشون هست باعث میشه ازشون حرف شنوی داشته باشیم فعلا که ما اینیم
صدای زنگ گوشیم مانع ادامه حرف زدنمون شد نگاه کردم شماره نسیم بود
با اینکه دیگر دوستش ندارید ولی ما همچنان ادامه میدهیم....

shiva joon
۱۵ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۵ قبل از ظهر
ممنون از همه دوستانی که پ .خ دادن وتو نقدش شرکت کردند

صدای زنگ گوشیم مانع ادامه حرف زدنمون شد نگاه کردم شماره نسیم بود
-الو سلام بیدار شدی بلاخره
نسیم-نسترن..عزیزم من الان بیدار شدم فهمیدم چی شده ببخشید
-اشکال نداره
نسیم-هنوز داری گریه میکنی
-نه دیگه
نسیم-آخه صدات
-چیزیی نیست واسه گریه صدام خش دار شده ولی الان خوبم
-نسترن به هومن بگو نگه داره بیا اینجا
صدای کلافه ونگران رادین بود که گوشی از نسیم گرفته بود
-نه خوبم میخوام با هومن بیام
نسیم-گوشی بده من
یه ثانیه سکوت بعد صدای آروم نسیم که گفت
-نسترن رادین خیلی نارحت وعصبیه بیچاره انقدر موهاشو کشید فکر کنم دیگه کچل شه بیا اینجا
-گوشی بده بهش
رادین-جانم
اخ من قربون جان گفتنت بشم
-رادین من خوبم میخوام با هومن کمی صحبت کنم همین ...دیگه از دست خاله نارحت نیستم توام خودتو ناراحت نکن تقصیر من بود نباید چیزی میگفتم
رادین-نه تقصیر تو نبود من خودم خالم رو میشناسم ... باشه اگه دوست داری همونجا باش تا نیم ساعت دیگه میرسیم تهران بگو جلو پل مترو نگه داره اونجا سوارت میکنم
-باشه پس فعلا
این چه سرّی بود با شنیدن صداش آروم میشدم ودر کنارش بودن ودیدنش تپش قلب میگرفتم مگه رادین چه فرقی با بقیه داشت چرا انقدر برام متفاوت بود این حس چیه که ما به یه نفر داریم و اسم عشقو روش میزارم چرا اون یه نفر ،چرا رادین چرا رستگاری نه...شاید به خاطر دیدن هر روزش عادت کردم واین عشق نیست عادته ، اگه عادته چرا به آقای رستگاری عادت نکردم اونو که روزی هشت ساعت تو روز میبینم ولی رادین رو یک ساعت...شاید بخاطر محبت ومهربونیشه اینجوری هم که رستگاری باز محبتاش از رادین بیشتر بود رادین این چند روز خیلی مهربون شده بود ...شاید بخاطر چهرش دوسش دارم،درسته رادین خوشگل یا جذاب بود ولی رستگاری هم خوب بود....اصلا رستگار نه پسرای دیگه که تو مسیر زندگیم بودن واز من خوششون میومد یا همون پژمان که چند ماه باهاش حرف زدم به هیچ کدوم حسی که به رادین دارم حتی ذره ای کوچیکم نداشتم پس عشق فرا تر از این چیزای ظاهریه شاید به روحمون ربط داره شاید کشش روحم به رادین که اونو از بقیه واسم متمایز میکنه شاید....
هومن – یه در داشبورت که انقدر خدافظی کردن نداره
گنگ نگاهش کردم که گفت
هومن-هیچی فکرکردم مثل صبح که با درختا خدافظی میکردی الان داری با ماشین من...
وسط حرفش پریدم :هووووووممممن مگه دیونم
باشیطنت گفت
-اُه اُه خدا به رادین رحم کنه ....دختر جون ارومترترسیدم
-تا تو باشی اذیت نکنی ..... اصلا حواسم نبود خیره شدم به در داشبورد ماشین آقا.. داشتم فکر میکردم
هومن جدی شد وپرسید
-به چی فکر میکردی
-به عشق ...که چه چیزی باعث میشه من رادین دوست داشته باشم یا تو خورشیدو ....
هومن-منم دقیقا نمیدونم ولی من خورشید رو هم از نظر عقلی دوست دارم یعنی با معیارام میخوره وکاراش برام جذابه هم احساسی یعنی دلم براش پر میزنه تو چیه رادین برات جذابه
-همه چیش حتی اخم کردنش
خندیدو گفت
-بابا تو که وضعت از من خرابتره
منم تلخ خندیدم
هومن-مهم نیست که چرا دوسش داری مهم تویی که داری بهش عشق میورزی بنظرم جدا از همه چیز این حس بزرگیه که داری تجربه میکنی واین احساس لذت بخشه .... رادینم آدم لایقی هست تازه یه چیز دیگه بگم که خوشحال شی
-چی
هومن-یادته گفتی از اون چی فهمیدم که بهت علاقه داره یانه
-اره
-بنظرم داره اما اندازشو نمیدونم
-چطورفهمیدی درست تعریف کن
هومن-اونشب که حرف زدیم رفتم بالا رادینم بعد ده دقیقه اومد در اتاق رو که باز کرد یه اخمی بهم کرد که زحلم ترکید بعد بی توجه به من دراز کشید رو تختو دستشو گذاشت رو چشاش صداش کردم ولی محل نداد رفتم کنارش دستشو آوردم پایین که یه چشم غره بهم رفت گفتم چته چرا اینجوری میکنی
گفت:هومن برو اونور اعصاب ندارم یه چیزی بهت میگم شاکی میشی... دو زاریم افتاد آقا از کجا دلش پره چون من کاری نکرده بودم ازم دلخور باشه گفتم واسه این که بانسترن حرف زدم ناراحتی نه
گفت نه گفتم رادین منو فیلم نکن یهو عصبانی شد گفت هومن خیلی جلو خودمو گرفتم چیزی نگم پس ساکت شو ولی من محلش ندادم وبراش گفتم مثل خواهرمی وخودم کسی دیگه دوست دارم تا خیالش راحت شه جالب بود خودشو زده بود نشنیدن ولی بعد از اینکه حرفام تموم شد خشم رادینم باهاش از بین رفت ولی به روی خودش نیاورد... این دفعه اروم گفت قصه ات تموم شد برق خاموش کن بخوابیم وبه ثانیه نکشید خوابید
-اخی جان
هومن با مزه نگام کرد
هومن-اینجور که تو میگی اخی جان انگار شیرین کاری بچه دوساله دیدی انقدر ذوق کردی
-حسودیت میشه کسی نیست واسه کارای تو ذوق کنه خب دوسش دارم
+++
وقتی رسیدیم تهران هومن جلو پل مترو وایساد تا رادین رو پیدا کنه ازش بابت همه چی تشکر کردم واز ماشین پیاده شدم موقع خدافظی بدون حرف فقط با هاله دست دادم
نسیم بغلم کرد وبوسیدموگفت تا اینجا همش ناراحت من بوده وکلی ازم عذر خواهی کرد این بار عقب نشستم
رادین-نسترن خوبی
-آره خوبم
دیگه تا خونه حرف خاصی نبود فقط دلجویی های نسیم ورادین بود ازشون تشکر کردم وپیاده شدم با کلید درو باز کردم سعی کردم بغض وناراحتیمو پشت یه لبخند مصنوعی قایم کنم تا مامانم متوجه ناراحتیم نشه بعد رفتم تو... مامانم که از شنیدن صدای در اومده بود تو راهرو با خوشحالی آغوششو باز کرد ومنم بعد یه هفته خودم به آغوشش مطمئنش رسوندم
-سلام مامان دلم براتون یه ذره شده بود
مامان-سلام گلم
بابا-سلام عزیز بابا کجا بودی دخترم
خودم از بغل مامانم دراوردم به آغوش پدرم رفتم وبوسیدمش..چقدر خوبه ادم پشت وپناه داشته باشه شاید اگر خانوادم پیشم بودند خاله فرناز به خودش اجازه نمیداد بهم توهین کنه من چطورتحمل کرده بودم این همه حرف بارم کنه ...یعنی دوست داشتن انقدر تو زندگی آدم تاثیر میذاره من خیلی دلم و احساسم رقیق شده بود کوچکترین حرفی بهم برمیخورد به جای اینکه به فکر حل مشکل باشم فقط اشک میرخیتم....وای که اگه پدرم میفهمید چقدر ناراحت میشد کسی با دخترش اینجوری برخورد کرده
بعد از اینکه از آغوش پدرم دراومدم انقدر حالم خراب بود که فقط خودمو رسوندم به اتاقم و دو تا مسکن خوردم و قبل ازاینکه به چیزای ناراحت کننده فکر کنم خوابیدم... بعد شام کنار خانوادم نشستم تا هم دلتنگی این چند روز در بیاد هم از سفرشون به سمنان بپرسیدم بابا که خیلی راضی بود
بابا-نسترن جان با پسرعموم اونجا هم رفتیم چند تا مغازه دیدم قیمت اجارش خیلی بهتر از تهرانه
-واسه پسر عمو
مامان-نه بابا میگه خودمون بریم اونجا
-بابا که الانم مغازه رو با شوهرعمه شریکه
بابا-اونجا بهتره تازه ما اینجا انبار نداریم وهرچی در میاد پای اجاره مغازه میره تصمیم دارم خونه بفروشیم بریم هم یه خونه بزرگتر بگیرم هم با پسر عموم مغازه شریک شم
-ولی بابا من اینجا کار میکنم
مامان-نسترن جان اونجا شرایط زندگی واسه ما بهتر میشه
بغض کردم سرمو انداختم پایین چطور میگفتم نمیتونم از اینجا دل بکنم از محلمون از کارم از دوستم از عشقم...مگه میتونم جایی نفس بکشم که رادین اونجا نباشه وهرم نفساش تو فضاش پخش نمیشه
مامان-حالا چرا گریه میکنی فعلا در حد حرفه
بابا-نسترن از الان غصه چیو میخوری اونجا هم برات کار پیدا میشه
-ولی دوستام ..نسیم
مامان-تلفن هست تازه گاهی هم میای میبینیشون
بلند شدم وبا گریه بسمت اتاقم دویدم وخودم پرت کردم رو تخت امروز اصلا روز من نبود هنوز رفتار خاله فرناز هضم نکرده بودم این خبرو شنیدم چشامو بستم سعی کردم افکار درهم برهمم ونظم بدم وکمی موفق شدم انگار با رسیدن به خونه تازه چشام باز شده بود وذهنم قدرت تحلیلشو پیدا کرده بود وقتی به حرفای آخر خاله فرناز فکر میکردم دلم میخواست قدرتی داشتم تااز روی زمین محوش کنم دلم بد شکسته بود من که هیچ وقت نمیبخشمش کاش حداقل جوابشو میدادم که الان انقدر دلم نسوزه ولی بقول هومن ممکن بود بدترشه ...اون ادم وقیح تر از این حرفا بود از خودم تعجب میکردم چطور اونجا مونده بودم باید همون روز برمیگشتم یعنی فقط بخاطر اصرار نسیم بود یا وجود رادین باعث شده بود انقدر بی اهمیت باشم ......صدای زنگ موبایلم بلند شد با زحمت خودمو رسوندم به کیفم وگوشی از توش درآوردم شماره رادین بود ...صدای ضربان قلبمو میشنیدم که سرعت بیشتری خودشو به دیواره سینم میکوبید یه نفس عمیق کشیدم ودکمه سبز وزدم
-سلام
رادین-سلام شب بخیر
-شب توام بخیر
رادین-خواب نبودی ؟
-نه
رایدن-نکنه توام مثل من خوابت نمیبره......نسترن باور کن از اون لحظه که رسیدم یه لحظه فکرو خیال راحتم نذاشته بازم از رفتار خالم معذرت میخوام
-تقصیر تو که نبود امروزم تو ماشین عذرخواهی کردی
رادین-من خیلی ناراحتم تصویر چشمای گریونت از سرم بیرون نمیره
تو دلم گفتم یه رحمی به این دل بیچاره من بکن همینجوری اسیرتم با این حرفات بیچاره تر میشیم ....با اینکه خودمم ناراحت بودم ولی تحمل ناراحتی رادینم نداشتم واسه همین گفتم
-من دیگه ناراحت نیستم توام ناراحت نباش فقط دلیل کار وتوهین های خالتو نمیفهمم... راستی تو که حرفاشو باور نمیکنی؟
رادین-ولی من حدس میزنم دلیل کاراش چیه ....معلومه که باور نمیکنم بهت گفتم من خالمو میشناسم اخلاق بدی داره ولی چیکار کنم خالمه تو ناراحت نباش هیچ کس حرفای اونو باور نکرد چون همه این مدت شاهد بودن تو چقدر خوبی
-هومنم گفت حدس میزنه دلیلش چی باشه خب اگه چیزی میدونی بگو
رادین-از نظر من که چیز مهمی نیست ولی باشه حضوری برات تعریف میکنم
-باشه
رادین-احتمالا نسیم فردا بیاد اونجا اونم حال خوشی نداره خالم با این کارش سفر بهمون کوفت کرد
-آره راست میگی.. باشه پس به نسیم بگو من صبح منتظرشم یا نه خودم بهش زنگ میزنم
-باشه خب عزیزم کاری با من نداری
-نه ممنون زنگ زدی
فکرم رفت سر حرفای رادین یعنی دلیل خالش چی بود که همه میدونستند ولی نمیگفتند چرا باید از من بدش بیاد چرا همش از دخترش تعریف میکرد یدفعه یاد جمله فرح جون افتادم شاید اینا بخوان در مورد آیندشون حرف بزنند یعنی ....پس چرا یادم رفته بودباید ازش بپرسم مطئن شم دوباره شماره رادین آوردم بهش زنگ بزنم ولی روم نشد از خودش مستقیم بپرسم بهتر بود صبر میکردم از نسیم میفهمیدم جریان چیه تا دم دمای صبح هزارتا فکر کردم وقتی دیدم که این فکرا نتیجه ای جز بیخوابی نداره بلند شدم نمازمو خوندم وبعدش انگار آرامش گرفته باشم خوابیدم وبا صدای مادرم که میگفت نسیم اومده بیدار شدم
دستو صورتمو شستم رفتم پیشش
-سلام صبح بخیر
نسیم-سلام صبح کجا بود ساعت داره دوازده میشه دیگه ظهر بخیر ....
بعد چند دقیقه که تو سکوت گذشت ودوتا مون با افکارمون دستو پنجه نرم میکردیم نسیم گفت
-نسترن میخوام باهات حرف بزنم باور کن از دیروز همینجوری دار بخودم میپیچم کلی هم با مامان دعوا کردم
-چرا نسیم نباید با مادرت دعوا میکردی
نسیم-به خاطر تو، من واقعا شرمندم
-بیا بریم اتاقم نمیخوام مامانم جریانو بفهمه منم چند تا سوال ازت دارم
مامان-نسترن بیا یه چیزی بخور بعد برید تو اتاق
-نه دیگه یه دفعه ناهارمیخورم
نسیم نشست رو تخت منم ظرف میوه که مامان داده بود آوردم گذاشتم بینمون وخودمم نشستم کنارش
-از خودت پذیرایی کن
نسیم-ممنون واسه مهمونی نیومدم واسه عذر خواهی اومدم
-عزیزم تو ورادین دیروزم عذر خواهی کردید ولی مگه تقصیر شما بوده انقدر خودتو ناراحت نکن یه حرفی بود تموم شده فقط من از خودم ناراحتم که چطور اجازه توهین به همچین ادمی دادم درسته خالته ولی خود دیدی که چطور برخورد کرد از اولین روزی که اومد اونجا اشکم در اورد تا آخرین لحظه که جداشدیم من ادمی نبودم که این همه حرف بخورم صدام در نیاد درسته تو گفتی تحمل کنم ولی من نباید میموندم وباید خودم برمیگشتم اینجوری این همه دلخوریم پیش نمی یومد وشخصیت منم حفظ میشد من تنها کاری که کردم این بود خودمو از خالت دور کنم ولی اون خودشو به من نزدیک میکرد ویه تیکه ای بهم مینداخت
نسیم-ولی به شخصیت تو لطمه نخورده تو هنوزم برامون عزیزی وحتی عزیز تر از قبل ما همون خالمونو میشناسم نسترن جون اگه تو جوابش میدادی باور کن انقدر که الان واسمون عزیزی نبودی بابامم دیروز کلی از تو طرفداری کرد تا جایی که مامان اعتراف کرد حرکت خواهرش خیلی زشت بوده ،بعدشم مگه من میذاشتم مهمونم بره پس این فکرم از سرت بیرون کن
-تو میدونی دلیل خالت واسه کاراش چی بود
نسیم-آره تا حدودی
-پس همتون میدونید هومن ورادینم گفتند حدس میزنند البته خودمم یه حدسایی زدم ولی تو بگو چرا
نسیم-فکر کنم خالم با دیدن تو احساس خطر کرده میترسه رادین از تو خوشش بیاد وازدواجش با هاله بهم بخوره
با داد گفتم
-چی مگه قرار ازدواج کنند پس چرا چیزی به من نگفتی
نسیم-آرومتر نسترن
-ببخشید فقط زود بگو
-نه اونجوری که فکر میکنی ولی خاله ومامان از بچه گی اونارو واسه هم میدونستندالان که بزرگ شدند اصرار به این قضیه دارند ولی رادین میگفت فعلا حرفشو نزنند والانم چند وقته که کلا مخالفت میکنه خب راستش اونا یعنی مامانم وخاله فکر میکنند این تغییر رفتار رادین تقصیر توه
-چرا زودتر نگفتی به من ،خدایا چی میشنوم
نسیم-خب چون جز مامانها کسی تمایلی به این پیوند نداره و واسه ما همون شوخیای بچه گی بود ولی انگار قضیه جدی تر از این حرفاست
دستمو گذاشتم رو شقیقه هام وفشار دادم شاید که از دردش کم شه این سومین ضربه از دیروز بود وکاریتر از بقیه من کسی دوست داشتم که از قبل واسه ازدواجش نقشه ها کشیده شده بود حالا همه چی مثل فیلم رنگی واسم واضح بود ودلیل کارا ورفتاری خالشو میفهمیدم
با یه پورخند به نسیم گفتم
-پس دلیل تعریف کردناش پیش من این بود یا همش پولو ثروتشو به رخ میکشید منظورش این بود پام از گلیم خودم دراز تر نکنم نه
نسیم-اونو ول کن مهم رادینه که هاله رونمیخواد
-واقعا
نسیم-آره اگه میخواست چند سال پیش اقدام میکرد
یه نور کوچک تو دلم روشن شد که عزیزم ،دلش با هاله نیست
ادامه دارد...............

shiva joon
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۲ بعد از ظهر
-نسیم بیا دیگه در موردشون صحبت نکنیم منم سعی میکنم فراموش کنم چیا شنیدم اینجوری بهتره
نسیم-باشه هرجور که تو بخوای من فقط برام مهم که تو ازم دلگیر نباشی
-عزیزم من از اولشم از تو ناراحت نبودم
نسیم-من دیگه برم
-کجا نهار بخور بعد برو
نسیم-نه برم خونه که زود حاضر شم قراره بریم خونه داییم
شال فیروزه ای رنگشو از روی دسته صندلی کامیپوترم برداشت رفت جلو آینه کوچیک اتاقم گذاشت رو سرش ودر حالی که داشت موهای خوشرنگ قهوه ایش مرتب میکرد گفت
-راستی نسترن یادم رفت بگم هومن شمارتو ازم خواست
-بهش دادی
نسیم-اره ...نباید میدادم
-نه خوب کاری کردی هومن پسر خوبیه...
نسیم-گفت خودش میخواسته بگیره ولی یادش رفته
-باشه
برگشت سمتم کیفشم از روی فرش برداشت
نسیم-خب دیگه فردا صبح میبینمت
-نسیم....اممم یه چیزی..
-چی
-به رادین بگو فردا خودم میرم صبح دنبالم نیاد برگشتنی هم همینطور
نسیم-میخوای دیگه با ما نیای یا فقط فردا
-همیشه
کیفشو دوباره انداخت زمین وشالشو با یه حرکت از سرش در اورد ودوباره پرتش کرد روی صندلی
نسیم-چرا نسترن ...معلومه هنوزم ناراحتی نه
-نه عزیزم ولی بهتر خودم برم بیام
نسیم-پس منم باهات میام
-میدونی که من با اتوبوس رفت وآمد میکنم ومامانت خوشش نمیاد
درعین ناباوری من چشاش پر اشک شد واومد کنارم روی تخت نشست ،دستشو دور گردنم انداخت وبا بغضی که تو صداش نشسته بود گفت
-من با پای پیاده هم باهات میام اتوبوس که سهله
-نسیم منو نگاه ...چرا گریه میکنی
نسیم-به خاطر تو که اینجوری داری دوستی مونو بهم میزنی
-ولی ما همدیگرو تو شرکت میبنیم
نسیم-باشه اونجا که سرمون به کار گرمه وفقط وقت ناهاری بیکاریم
سرشو گرفتم بالا اشکاش دونه دونه میریخت پایین از یه طرف واسه این همه محبتش شرمنده شدم از یه طرفم خندم گرفته بود واسه همچین مسئله ای داره اینجور اشک میریزه
-نسیم باور نمیکنم داری گریه میکنی
در حالی که بینیشو میکشید بالا گفت
-من که میگم دوست دارم تو باور نمیکنی
-منم دوست دارم ولی عزیزم توام به فکر من باش من نباید خودم موضع تهمت قرار بدم امروز خالت فردا یکی دیگه
نسیم-چه تهمتی تازه مگه من تو ماشین نیستم که دیگران بخوان فکر بد بکنند تازه بذار هر فکری میخوان بکنند در دهن مردمو که نمیشه بست
-احساساتی حرف نزن ...این برام بهتره
نسیم-تاحالا که مشکلی نبوده جز حرفای خالم که اونم مهم نیست
-اصرار نکن دیگه عزیزم
نسیم-باشه ...میشه یه لیوان اب برام بیاری
-الان میارم، توام اشکاتو پاک کن
از اتاق اومدم بیرون وبه سمت آشپرخونه رفتم.... لیوان اب یخ گذاشتم تو پیش دستی
مامان-نسترن جان الان سفره آماده کنم یا نیم ساعت دیگه
-نسیم گفت نمیمونه
مامان-مگه میزارم نهار نخورده از خونمون بره
با یه لبخند ازش تشکر کردم وبا لیوان آب رفتم سمت اتاق در که باز کردم همزمان نسیم موبایلشو از کنارگوشش آورد پایین ودکمه قطع تماس زد رفتم جلو و لیوان گرفتم سمتش
هنوز یه قطره کوچیک اشک گوشه چشمش بود که نه برمیگشت نه میفتاد پایین دستمو بردم سمت چشمش وقطره اشکو برادشتم وباخنده گفتم
-اخریش بود داشت جا میموند...آبُ بخور
صدای زنگ گوشیم بلند شد به نسیم نگاه کردم وقطره اشک که رو دستم بود آروم انداختم رو بینیش
نسیم-صدای گوشیت از کجا میاد برو جواب بده دیگه
-زدم شارژ..زیر میز کامپیوتره تنها پریز خالی ، سرراهی برق اونجاست
نشستم رو فرش ودستمو دراز کردم زیر میز گوشی برداشتم شماره رادین بود با استفهام به نسیم نگاه کردم ولی عکس العملی ندیدم دکمه سبز و زدم
-سلام
رادین-سلام خوبی
-مرسی خوبم شما چطورید
رادین-منم خوبم اگه بزاری
-من؟
رادین-اره نسیم چی میگه...بهش گفتی نمیخوای دیگه با مابیای
ابروهامو تو هم کشیدم وبه نسیم نگاه کردم خودش منظورمو گرفت وشونه هاشو انداخت بالا...معلوم نیست چه جوری بهش گفته بود که رادین شاکی شده بود
-آره میخوام خودم برم بیام از اولم نباید مزاحم شما میشدم
رادین-مزاحم نیستی این برای بار هزارو یکم... دلیل اصلیت چیه
-خب درست نیست
رادین-چطور تو این چند ماه درست بود ولی حالا نه... من که میدونم همش به خاطر ماجراهای دیروزه
-نه بخاطر اون نیست ولی شاید باعث شد چشمام باز شه
رادین-نسترن جان روزانه هزاران نفر با همکاراشون یا دوستاشون میرند میاند نباید بخاطر حرف یه نفر انقدر خودتو اذیت کنی
-....
رادین-نسترن عزیزم این ساعتهای کم با هم بودنمونو ازم نگیر
چی میشنیدم ابراز احساسات از طرف رادین ...تمام بدنم داغ شد حرارت تا سر انگشتام رسید طوری که فکر میکردم الان گوشی تو دستم ذوب میشه یه نگاه به نسیم کردم ببینم متوجه حالتام شده ولی اون فقط با چشاش مستقیم زیر نظرم داشت چشاش شکل چشای رادین بود فشارم رفت بالاتر نگامو تو اتاق چرخوند تایه چیزی پیدا کنم واز دست این گرما خلاص شم چشمم به لیوان اب نیم خورده نسیم افتاد با یه حرکت برداشتم وتا آخرین قطره سر کشیدم یکم خنک شدم ودوباره گوشام حس شنوایشو بدست اورد
رادین-نسترن با توام پشت خطی چرا جواب نمیدی
-میشنوم
رایدن-پس قبوله فردا بیام
نسیم زل زده بود بهم... همینجوری نشسته چرخیدم وپشتم کردم بهش ...برای خودمم سخت بود دیگه نبینمش بد جور دودل شده بودم
رادین-خواهش میکنم
تو صداش چیزی بود که باز دلم زیرو رو شد وسریع گفت باشه میام صبح منتظرتم
رادین-مرسی عزیزم
گوشی تو دستام محکم فشار دادم شاید یکم جلو نسیم بتونم خود دارتر باشم واز بروز احساسم جلو گیری کنم بعد خدافظی یه سنگینی رو کمرم حس کردم ودستای حلقه شده دور گردنم وصدای قشنگ نسیم کنار گوشم
-نسترن عاشقتم مرسی
گونمو بوسید
-نسیم پاشو کمرم شکست
بلندشد ودو زانو کنارم روی زمین نشست
-چند وفته
-چی چند وقته
-که دوسش داری
منظورشو کامل گرفتم ولی میخواستم انکار کنم روم نمیشد بگم اره نسیم جون من چند ماه دادشتو دوست دارم
-کیو
با شیطنت همیشگیش که تو نگاهش بود گفت
-همون که باعث شد لپات گلی شه واز حرارت آب دهنی منو سر بکشی
خندیدم وگفتم
-انقدر تابلوام که همه میفهمند
نسیم-بجز من کی میدونه نکنه شما باهم. ..آره
-نه.. هومنم فهمیده
نسیم-عجب زبلیه من چند ماهه باهاتم نفهمیدم بعد اون دوروزه فهمید ...البته منم شک کرده بودم ولی خب در حد شک بود ولی از رفتار الانت تبدیل به یقین شد حالا چی گفت بهت
-خصوصی بود
-اُه خانم من خواهر شوهرتما از این حرفا نداریم
حتی شوخیشم تو دلم قند اب کرد ولی باید جلو نسیم میگرفتم چون ممکن بود جلو خود رادینم سوتی بده جدی بهش گفتم
-نسیم دیگه از این شوخیا نکنا
نسیم-خیلی دلتم بخواد
دیگه نشد جدی باشم با چشمک وخنده گفتم
-دلم که میخواد چه جورم ولی خواهش تو چیزی نگو باشه قربونت برم
-باشه جیگر طلا
-بنظرت اونم دوسم داره
-آره من که اینجوری حس میکنم
-ولی نسیم هاله پس چی
نسیم-مگه قرار نشد به اونا فکر نکنی
میشد بهش فکر نکنم هاله رقیبم بود یه رقیب سر سخت البته خودش نه حمایت مادرش وخالش ... من هنوز از علاقه رادین مطئن نبودم هاله رو رقیب خودم میدونستم بهتر بود تا رادین حرف جدی نزده کمتر بهش فکر کنم وبه خودم قول دادم مثل همون اولای رفت و امدمون بی توجه باشم ولی خودم با یه پوزخند جواب خودمو دادم هرچی قول دفعه اولم مبنی بر فراموشی این حس موفق بودم اینبارم موفق میشدم
ادامه دارد..............

shiva joon
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۰۲ بعد از ظهر
دوهفته از اون روز میگذشت وهر روز صبح رادین اول دنبال من میومد وما7-8 دقیقه ای تنها بودیم.... عقب مینشستم ونگاه تیزرادینو که دل اینه رومیشکافتو به چشم من رسوخ میکرد حس میکردم دوتاییمون ساکت بودیم واین سکوت بلند ترین فریادهای دوست دارم بود که توفضای ماشین پخش میشد دیگه حرف نگاهش میخوندم قشنگترین زمزمه های عاشقانه ای که تابحال شنیده بودم ومن لبریز از این سکوت پرازحرف به اون خیره میشدم هرروز تمایلم به رادین بیشتر میشد فکر لمس کردن دستاشو حس کردن لبها ش وپوست تنش حالمو عوض میکرد جوری که نگامو ازش میگرفتم به بیرون خیره میشدم وقتی کنارش بودم تمام احساست زنانگیم تو وجودم تحریک میشد وبرای من که پراز قید وبند بودم این فکرا منو تا مرز گناه پیش میبرد ومن ناخواسته به فکرای پراز گناهم دامن میزدم حتی حضور نسیم هم کنارمون تو کمرنگ شدن این حس وافکاربی تاثیر بود من در مقابل جاذبه رادین جز چنگ زدن به قیدهاوحصارها یی که بیست سال باهاشون بزرگ شده بودم وریشه محکمی داشتن کاری نمیتونستم بکنم فقط امیدوار بودم این ریشه ها از درون نپوسند وعشق تازه جونه زده رادین تمام اعتقاداتمو ازم نگیره
صبح اول اردیبهشت قبل از این که به خونشون برسیم ونسیم سوار کنیم کنار خیابون نگه داشت وبرگشت سمت عقب
-چی شد؟چرا نگه داشتی
رادین-نسترن قراره برم سفر
-بسلامتی... کجا
رادین-انگلیس واسه کارای شرکت باید برم قرار یه دفتر دیگه اونجا باز کنند من برای انجام کاراش انتخاب کردند
-چند روز
-رادین-حداکثر یک ماه
ناخواسته یه صدای آه مانند از گلوم اومد بیرون
- چقدر دیر...نمیشه زودتر بیای
رادین-نه مامورییته نمیشه نصفه بذارمش
یه مزاحم کوچولو از گوشه چشمم وروی گونهام سرخورد ونزدیک لبم موند...چه زود خودمو لو دادم با کف دست پاکش کردم ...یه لبخند گوشه لب رادین اومد برگشت درست سرجاش نشست وماشین روشن کرد
-کی قرار بری
رادین-دو روز دیگه
-چرا زودتر نگفتی
رادین-کارامونو کرده بودیم ولی معلوم نبود که منو بفرستند دیروز قطعی شد
سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی وچشامو بستم وتمام قطره های اشکی رو که میخواستند خودشونو به بیرون برسونند پشت سد پلکام زندونی کردم با نشستن نسیم هم چشم باز نکردم وخودم زدم به خواب... الان وقت گریه نبود ....
نسیم-خوابیده
رادین-شاید
نسیم-بهش گفتی
رادین-آره
وآروم چیزی گفت که نشنیدم
+++
بیست روز از رفتن رادین میگذشت ومن از دلتنگی روزهای بی حضورش کلافه وعصبی بودم یه کاغذ سفید چسبونده بودم به دیوار و سی خط مشکی ونازک کشیده بود روش وهر روز به امید خط زدن یکی از اونا از خواب بیدار میشدم وهرشب قبل خواب یکیشونو خط میزدم وبا عشق میشماردمشون انتظار داشتم با هر بار شمارششون تعدادشون کمتربشه وزمان دیدار نزدیک تر... ازنظر روحی حال خوبی نداشتم با اومدن مشتریها برای دیدن خونه هم حالم گرفته تر ومغموم تر میشد،سرکارم بندرت با کسی حرف میزدم قلبم کوچیکم گنجایش این دوری رو نداشت...... آهسته آهسته قدم برمیداشتم وکوچه پراز درخت خونه نسیم رو طی میکردم دوست داشتم وقتی زنگ میزنم رادین درو بروم باز کنه هرچند آرزوی محالی بود چون تا اومدنش ده روزی مونده بود ولی بازچشامو بستم وزیر لب اسمشو صدا کردم در با صدای تق باز شدوقتی چشامو باز کردم برخلاف تصویری که جلو چشام جون گرفته بود فرح جون جلو در بود لباسای شیکی پوشیده بود معلوم بود میخواست بره بیرون
-سلام حالتون خوبه
فرح جون-سلام نسترن جان خوبی خانواده خوبند بفرما داخل
از محبت ومهربونیش تعجب کردم انتظارداشتم بازم سرد برخورد کنه
-ممنون میشه بگید نسیم بیاد دم در
فرح جون-چرا دم در برو داخل
-نه فقط اومد یه پرونده ازش بگیرم برم
بخاطر اینکه این چندوقت زیاد حالو حوصله نداشتم نسیم تو کارا کمکم میکرد مخصوصا که کارای حسابداری یه شرکت بهم ریخته بودو ذهن منم درگیر تر از اون بود که بفهمهم مشکل از کجاست نسیم پرونده آورده بود خونه تا مشکلو بفهمه وبقیه کاراشو خودم انجام بدم بقول خودش خواهر شوهر بود وباید کمکم میکرد
فرح جون دستم کشید وبرد داخل خونه ونسیم صدا کرد
نسیم-سلام اومدی صدای زنگو نشنیدم
-سلام میشه بیاریش
فرح جون-نسترن بفرما داخل منم دارم با عروسم میرم خرید شما راحت باشید
با یه خدافظی رفت ومن هنوز تو بهت این مهربونی بی دلیلش بودم
-چی شده مامانت با من مهربون شده
نسیم- نمیدونم شاید فهمیده زیاده روی کرده بود......بیا تو
وارد سالن شدم وروی مبل گوشه سالن که کنار یه عسلی کوچیک بود نشستم نسیم رفت برام چای بیاره ...به قاب عکس روی عسلی نگاه کردم یه عکس چهار نفره کنار دریا ،نسیم نزدیک مادرش بود و رادین دستشو دور شونه پدرش حلقه کرده بود ولبخند قشنگی به صورت داشت دستم بردم جلو وعکسشو لمس کردم کاش میشد عکسشو بر میداشتم با خودم میبردم.... با اومدن نسیم دستمو کشیدم وچای از توی سینی برداشتم
-فهمیدی مشکل از کجا بود
نسیم-اره تا یه جاهایی هم حساب کتاب کردم بقیش دست خودتو میبوسه
- مرسی واقعا نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم
نسیم-با یه بوس
-چه خوب وکم هزینه خب بقیشم انجام میدادی یه سه چهار تایی بوست میکردم
نسیم –نه دیگه اونجوری بوس کفاف نمیداد کارای دیگه هم باید میکردی
-بازمن به تو رو دادم اون ذهن منحرفت شروع بکار کرد
نسیم-برو توام از این به بعد سهیل هست تو رو میخوام چیکار
-راستی قراره کی بیان خواستگاری
نسیم-بعد از این که دلیل تپش های قلبت اومد اونا هم میان
خندیدم ویه نیشگون ازش گرفتم
-قربون اون دلیل تپش ها بششششم من
نسیم-جمع کن خودتو باز یادت رفت من خواهرشوهرم یکم سنگین باش
- توام زود جو گیر میشیا ... حالا سهیل دوست داری
نسیم-نمیدونم من تا حالا پسری رو دوست نداشتم ولی سهیل از همه لحاظ خوبه واز نظر خانوادگی بهم میخوریم منم دیگه سن ازدواجمه بقول مامان هرچی الکی خواستگارامو رد کردم بسه
-وای مامانم اینا فهمیدم خواستگار زیاد داشتی، حالا از این اقا پولداره عکس نداری
نسیم-پولدار نیستند مثل خودمان یکم بالا ،پایین
-خب شما پولدارید دیگه
نسیم-نه اگه ما پولداریم خالم اینا یا عمو ناصرم چی هستند
-بنظر من که هستید حالا هم زود عکسشو بیار ببینم میخوام برم
نسیم-عکس که نیست پارسال رفته بودیم بیرون ازشون فیلم گرفتم اونم یه چند صحنه ای توش هست
از روی مبل بلند شد ورفت سمت پله ها
نسیم-راستی امروز رستگار چیکارت داشت
فکرم رفت سر ظهر که آقای رستگار اومد سر میزم وگفت میشه بعد نهارهمونجا بمونید میخوام باهاتون حرف بزنم با اینکه حوصله نداشتم ،قبول کردم
صبر کرد همه همکارا از سالن ناهار خوری رفتند... اومد صندلی کناریمو کشید بیرون و روبه روی من قرار داد ونشست
رستگاری-خانم صابر یه چند وقته ناراحتید چیزی شده
-ناراحت نیستم فقط دلتنگم
رستگار-دلتنگ...دلتنگ چی؟
-بگذریم، انگار کارم داشتید
انگشتاشو تو هم حلقه کرد از انقباض انگشتاش میفهمیدم داره بهم فشارشون میده تا تسلط پیدا کنه ...چند ثانیه سکوت
رستگار-خانم صابرمیدونم کارم صحیح نیست وباید جور دیگه اقدام کنم ولی قبلش میخوام نظر خودتونو بدونم
-میشه بگید در مورد چی حرف میزنید و نظرمو برای چی میخوایید
سرشو انداخت پایین ومحجوبانه گفت واسه امر خیر
دستم محکم کوبوندم رو میز وبلند شدم برم چند تا حرفم میخواستم بزنم که دیدم با ناراحتی داره نگام می کنه دلم نیومد این جوری برم دوباره نشستم ولبامو بهم فشار دادم تا چیز بدی بهش نگم اون که گناهی نداشت فقط ازم خواستگاری کرده بود چه میدونه روح ودلم من با کسی دیگست آروم گفتم
-اقای رستگار برای ازدواج یا بقول شما امر خیر نیاز به علاقه دوطرفست
رستگار-من به شما علاقه دارم
تو دلم گفتم نمیگفتی هم میدونستم
-گفتم که علاقه دوطرفه نه یه طرفه
رستگار-شما اجازه بدید ما بیایم اونم ایجاد میشه
- نمیشه
از روی صندلی بلندشدم و تا برسم دم اتاق چیزی نگفتم برگشتم سمتش
-این مسئله همینجا تموم شد ومن چیزی از شما نشنیدم وشما مثل قبل فقط برام همکاری
رستگار-چرا بهم یه فرصت نمیدی تا دلتو بدست بیارم
-دیگه دلی نیست که بخوای بدستش بیاری
رستگار-پیش همونیه که الان دلتنگشی
-آره
به وضوح ناراحتی وشکستو با شنیدن حرفم تو صورش دیدم وحلقه اشکی که با برگردوندن صورتش سعی در پنهان کردنش داشت خودمم دلم گرفت خودمو زود رسوندم به پشت میزم وخودمو غرق کار کردم تا یادم نیاد چه جوری دلشو شکستم ...بعد نیم ساعت برگشت تو اتاق وکیفشو برداشت وبی خدافظی رفت دلم به وسعت دنیا گرفت ودوباره هوای گریه به سرش زد
نسیم درحالی که با دوربین تو دستش ور میرفت از پله ها اومد پایین وکنارم نشست
-پیداش کردی
نسیم-الان ..جواب منو ندادی رستگار چی گفت
-هیچی ازم خواستگاری کرد
با هیجان دوربین گذاشت رو میز روبرومون وباخوشحالی پرسید
-خب خب تو چی جوابشو دادی
-نسیم خوبی چی جوابشو دادم یه جوری ذوق کردی انگار از حال من خبر نداری
نسیم-اوففففففف یه لحظه رادین یادم رفت بیچاره رستگار
سرمو به نشون تایید حرفش تکون دادم وجریان براش کامل تعریف کردم وگفتم چقدر احساس گناه میکنم ولی نسیم گفت قرار نیست هرکی از ما خواستگاری کرد یا بهمون علاقمند شد ما جواب مثبت بدیم وبخاطر جواب ردمون زانوی غم بغل بگیریم ومن کار خوبی کردم که الکی امیدوارش نکردم...برای اینکه حالو هوامون عوض شه نسیم فیلم سهیل نشون داد تو اون صحنه داشت جک تعریف میکرد ودوربین زوم شده بود رو صورتش چهره سبزه وبا مزه ای داشت وتوچشاش برق شیطنت میدرخشید
-به نظر میاد شیطونه... بهم میاید
نسیم-اره یکم شیطونه ولی بیشتر مهربونو خوش اخلاقه
-پس بادابادا مبارک بادوبخونم دیگه
نسیم-آره یه چی تو همین مایه ها
-بهش علاقه داری واسه من فیلم بازی میکنی که آره سن ازدواجمه ومامان میگه
نسیم-بی میل نیستم وگرنه که نمیذاشتم بیان
براش پیشاپیش ارزوی خوشبختی کردم وپرونده ازش گرفتم با نگاه از عکس رادین خدافظی کردم وبه سمت خونه راه افتادم
ادامه دارد.............

shiva joon
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۴۴ بعد از ظهر
صدای زنگ گوشیمو تا آخر زیاد کردم که اگه اس ام اس یا زنگی زده شد زود بشنوم ....دوروز پیش رادین برگشته بود ومن انتظار داشتم حداقل با یه اس ام اس حالمو بپرسه ولی انگار سرش شلوغ تر از این حرفا بود که به یاد من باشه ..هنوزصدای خنده های نسیم تو گوشم زنگ میزد که با خوشی جریان فرودگاه رفتنشون واستقبال از رادین تعریف میکرد
نسیم-وای نمیدونی نسترن چقدر خندیدیم این هومن بلا گرفته یه پارچه آورده بود روشم داد بود بنویسند "ورود قهرمانانه رادین قدیری را بعد سالها دوری از وطن خیرمقدم میگوییم جمعی از فامیل وهواداران"....وقتی بلندگو اعلام کرد هواپیما رسیده همه ما رو دور هم جمع کرد بعد یه طرف پارچه داد دست من یه طرفم دست رامین حلقه گلم خودش برداشت اصلا نمیتونی تصور کنی وقتی رادین چشمش به این همه آدم وپارچه افتاد چه جوری شده بود چشاش شده بود اندازه توپ تنیس هی اطرافو نگاه میکرد شک کرده بود منظورمون خودش باشه نزدیک که شد هومن پرید حلقه گل انداخت گردنش کلی شلوغ بازی درآورد منم هی داداش خوش اومدی میگفتم حالا فکر کن مامان این وسط جوگیر شده بود فکر میکرد راستی رادین چند ساله نیست کلی گریه کرد، رادینم یکم که شوکش بر طرف شد دستاشو تو هم حلقه کرد برد بالای سرش ومیگفت من متعلق به همه شما هستم ...هرکی نزدیکمون بود میگفت چند سال نبود یا قهرمان چیه ما هم به هر کس یه جواب میدادیم بعد که دیدیم مردم دارند جدی میگیرند زود بساطمون جمع کردیم اومدیم خونه
با خنده گفتم-چقدر این بشر شیطونه مگه نباید الان مشهد باشه
نسیم-چرا روز قبلش اومده بود خونه جمعه برگشت
-تو که به من گفتی نمیری فرودگاه چی شد قشون کشی کردید
نسیم-نمیخواستم برم ولی خالم اینا اومدند خونمون هومنم نقششو گفت بعد زنگ زدیم رامینم بیاد که شلوغتر بشیم جات خیلی خالی بود کاش توام بودی
-آره کاش ولی خوت که میدونی نمیشد....نسیم دلم براش خیلی تنگ شده وقتی اومد از من هیچی نپرسید
نسیم –نه دیروز که بیشتر خواب بود امروز صبح خودش تنها رفت گفت واسه تحویل کاراش وجلسه باید زودتر بره
-حتی یه اس ام اسم نداده
نسیم-نمیدونم نسترن خودمم تعجب کردم انتظار داشتم یه سراغی ازت بگیره ...خودت چرا بهش اس ام اس ندادی
-میخواستم ببینم اون چقدر دلش تنگ شده اصلا یاد من میوفته ولی انگاراشتباه کردم... دو روزه اومده و من هنوز ندیدمش
نسیم-امشب بیا خونمون ببینش
-نه درست نیست اینجوری میفهمه بخاطر اون اومدم، نمیخوام انقدرم تابلو بشم
نسیم-به بهانه پرونده ها بیا
-آره...خوبه
نسیم-آخ نسترن یادم رفت، امشب مهمون داریم فرداشب بیا منم این پرونده ها رو میبرم که شک نکنه
امشبم خبری ازش نشد بهتره زودتر بخوابم تا فردا خودم برم ببینمش حتی اگه بفهمه پرونده ها بهانه دیدنش بودن هم دیگه مهم نیست انقدردلتنگشم که جز دیدنش به هیچی فکر نمیکنم
+++
قشنگترین مانتو وشال بهارمو پوشیدم ویه آرایش مختصر هم روصورتم انجام دادم ساعت 8:30 غروب بود که نسیم اس ام اس داد رادین رسید خونه، کیفمو برداشتم از خونه زدم بیرون قلبم بقدری تند میزد که قدم برداشتن رو برام دشوار کرده بود چند نفس عمیق کشیدم ودوبار شروع به راه رفتن کردم میخواستم پیاده برم تا یکم آروم شم انگار دفعه اولی بود که میخواستم ببینمش از هیجان حس میکردم تمام صورتم قرمز شده بود حالا خوبه هوا تاریک شده بود وکسی متوجه نمیشد بلاخره بعد بیست دقیقه رسیدم باز یه نفس عمیق وزنگ فشار دادم ...در باز شد و وارد حیاط شدم از اشتیاق زیاد دستام لرز گرفته بود هنوز دوقدم برنداشته بودم که تو سایه روشن حیاط قامت کشیده مردی رو دیدم که داره بهم نزدیک میشه ...خودش بود... ضربان قلبم به اوج رسید همونجا وایسادم تا نزدیکم رسید فقط به اندازه یه قدم با هم فاصله داشتیم همزمان یه سلام زیر لب دادیم وتوچشمای هم خیره شدیم غرق نگاهش بودم که رادین اون یه قدم فاصله هم برداشت ومحکم بغلم کرد و دستاش به دورم حلقه شد صورتم روی سینش قرار گرفت حس میکردم هوا نیست ...نفس کم آوردم ...ولی بعد، بوی تلخ ادکلن رادین روکه با بوی تنش مخلوط شده بود به جای هوا به ریه هام کشیدیم..باز یه نفس از عطر رادین ومست آغوشش ..محکمتر فشارم دادم ومن دوست داشتم انقدراین فشار محکم باشه که صدای خورد شدن استخونامو تو بغلش بشنوم تا باور کنم کسی که الان بغلشم همون عشق عزیزمه ، فشار دستاش کم شد وحلقه دستاش واز دورم برداشت وبدون حرف به سرعت از کنارم رد شد ودر حالی که دستشو کرده بود تو موهاش از خونه خارج شد خشکم زد.... ایستاده بودم وبه در بسته نگاه میکردم که باصدای نسیم به خودم اومدم ..هنوز مست آغوشش وگیج از رفتنش بودم
نسیم-کجایی صدات میکنم جواب نمیدی
-خونه شما دیگه
نسیم-خسته نباشی این که میدونم...رادین کجاست
بی فکرو بی دلیل گفتم- ندیدیمش
نسیم-مگه میشه خودم دیدم وقتی دروباز کردم اومد بیرون بیاد استقبالت ...ازعصر که اومد گفتم میخوای بیای اینجا پروندها رو بگیری مثل مرغ سر کنده بال بال میزد وهی راه میرفت منم گفتم بذارم شما یکم تنها باشید تا دلتنگی این یه ماه در بیارید ولی فضولی نذاشت سرجام بشینم میخواستم ببینم شیطونی نمیکنید،اومدم پشت پنجره که دیدم تنها وایسادی وبه در خیره شدی
-حالا منو میخوای دم در نگه داری
نسیم-ببخشید بریم داخل رادینم هرجا رفته الان میاد
دچار احساسات ضدو نقیض شده بودم از یه طرف انقدر دلم براش تنگ شده بود که خودمم از آغوشش لذت برده بودم از یه طرف کارش درست نبود بعد از ده دقیقه تازه مغزم به کار افتاده بود وسرزنشم میکرد چرا گذاشتم منو تو بغلش نگه داره شاید بغل کردنش دو دقیقه هم نشد ولی اگر کسی مارو میدید یا...
-مامان بابات کجاند نیستند؟
نسیم-نه یک ساعت پیش رفتند خونه رامین پسرش مریض شده رفتند بهش سر بزنند...بشین دیگه
روی یه مبل سه نفره نشستم
نسیم-بذار زنگ بزنم ببینم این پسره کجا غیبش زد
بعد یه ربع صدای در حال اومد فوری شالمو انداختم رو سرم وبلند شدم چون به نسیم گفته بودم ندیدمش واسه همین باز به رادین سلام کردم
-سلام خوبید؟سفر خوب بود؟
سرشو انداخته بود پایین معلوم بود خجالت میکشه باهم چشم تو چشم بشه ..منم خجالت میکشیدم ولی سعی میکردم به روی خودم نیارم چه اتفاقی بینمون افتاد
رادین-سلام ممنون بله جاتون خالی خوب بود....
نسیم-رادین کجا رفتی یه دفعه... مگه نرفته بودی استقبال نسترن
تو دلم گفتم عجب استقبال گرمی هم بود باز از یاد آوری آغوشش یه چیزیی تو دلم تکون خورد...دستشو آورد بالا و یه نایلون که توش سه تا بستنی بود نشون داد
رادین-دیدم هوا گرمه رفتم بستنی بخرم
نسیم-وا بستنی که تو خونه بود بعدشم توبعد زنگ نسترن رفتی چطور ندیدیش
میدونستم جریان بستنی ها رد گم کنیه ... این نسیم هم بد گیر داده بود برای نجات رادین از سوال وجواب گفتم
-نسیم جان حالا که اینجان میری یه لیوان آب میاری
رادین-بستنی نمیخوری
-ممنون فعلا نمیتونم
بستنی ها رو داد نسیم ببره آشپزخونه وخودش اومد رو مبل تک نفره روبه روی من نشست دستاشو بهم حلقه کرد وسرشو انداخت پایین درست مثل این پسر بچه های شیطون که یه کار بد میکنند ومنتظر توبیخ خانوادشونن شده بود منم که دیدم سرش پایینه از فرصت استفاده کردم ویکم خودمو متمایل کردم سمت جلو وبه دقت نگاش میکردم دوست داشتم تمام بدنم چشم میشد تا عوض این یک ماه که ندیدمش خوب نگاش کنه ..آخ که دلم برات یه ذره شده بود چجوری طاقت آوردم نبینمت.....سنگینی نگامو حس کرد سرشو اورد بالا وقتی منو تو اون حالت دید یه لحظه کوچولو چشاش دوباره شیطون شدند و درست تو همون لحظه هزارن ستاره کوچیک دوباره به قلب من ریخت ومن عاشق رو شیفته تر کرد.... زود خودمو کشیدم عقب ودرست نشستم اونم برگشت به حالت قبلش..نسیم با یه سینی اومد بیرون
نسیم-بیا عزیزم هم لیوان آب بردار هم فنجون قهوتو ..منم برم میوه بیارم الان میام پیشت
-نمیخواد همین بسه میخوام زود برم
تا گفتم میخوام زود برم رادین دوباره سرشو آورد بالا ونگام کرد ونسیم یه چشمک بهم زد که فهمیدم میوه بهونست تا دوباره مارو تنها بذاره با رفتن نسیم رادین بلند شد اومد رو همون مبلی که من نشسته بودم نشست یه دست تو موهای خوش حالتش کشید وبا کلافگی گفت
رایدن-نسترن...بابت اتفاقی که افتاد معذرت میخوام
چی میگفتم کاش اصلا بروی خودش نمی اورد
-خواهش میکنم ..اشکالی نداره
رادین- نه نباید اون حرکت ازم سر میزد نفهمیدم یهو چی شد
-گفتم که اشکال نداره ناراحت نباش
رادین-یعنی ناراحت نشدی
-نه
معلوم نبود چی تو فکرش گذشت که باز چشاش برق زد ویه لبخند شیطانی اومد رو لبش انتظارم زیاد طول نکشید چون لبهای خوش فرمش تکون خورد واونچه که تو فکرش بودو گفت
رادین- پس خوشتم اومد
ببین چه پرو شده حالا خوبه یه ماه رفته خارج ،بگم ناراحت شدم که دیگه روت نمیشه تو چشام نگاه کنی بگم خوشم اومد خودم روم نمیشه نگات کنم اصلا بذار یکم اذیتش کنم یه گره انداختم بین ابروهام وجدی گفتم
-نه اشتباه نکن چون تازه اومدی گفتم شاید عرف ایرانو یادت رفته وهنوز به کارهای اونجا عادت داری نخواستم زیاد بهت سخت بگیرم
قیافش خیلی تو هم رفت ولی دلم خنک شد یعنی چی میگه خوشت اومده
رادین- نخیر عرف ایران رو یادم نرفته و اونجا هم کاری نکردم که بهش عادت داشته باشم انقدرم بی جنبه نیستم که یک ماهه عوض شم
الهی جان چه بهش بر خورد ..معلومه بی جنبه نیستی عزیزم اینجا هم کم برات دختر نیست ولی خودت شروع کردی ...دیدم خیلی ناراحت شده گفتم
-معذرت میخوام رادین منظوری نداشتم
نسیم ظرف میوه روی میز گذاشت ورفت مبل کناریم نشست
رادین-نسترن واقعا اینجوری در موردم فکر میکنی
نسیم-چه جوری؟
-نه اصلا ،باور کن منظوری نداشتم
نسیم- به منم بگید چی شده که نسترن معذرت میخواد
رادین-هیچی یه حرفی بود تموم شد
آخ آخ عجب غلطی کردم دیونم دیگه بعد یک ماه که دارم میبینمش اینجوری دلخورش کردم شایدم میخواستم حساب این مدت که اومده بود وخبری ازم نگرفته بود به نوعی باهاش تسویه کنم ... بدتر خراب کاری کردم به نسیم یه چشمک زدم وبه طبقه بالا اشاره کردم منظورمو گرفت
نسیم-من برم پرونده برات بیارم
وقتی از تیررس نگاهمون خارج شد یکم خودمو کشیدم نزدیک تر به رادین باز بوی عطرش داشت حواسمو پرت میکرد یه نگاه بهش کردم وگفتم
-رادین باور کن منظوری نداشتم فقط میخواستم اذیتت کنم
رادین-چرا
-خب دو روزه اومدی یه اس ام اسم بهم ندادی
رادین-خودت چرا ندادی
صادقانه گفتم-منتظر تو بودم
لباش به لبخندی باز شد که نشون از بخشیدن من داشت ...نیم ساعت بعدش در کنارهم به شوخی وخنده گذشت که مامانم زنگ زد زود برم خونه که عمه پدرم همراه پسرش وعروسش اومدند خونه ما ...بلند شدم به نسیم گفتم زنگ بزنه آژانس ولی رادین گفت منو میرسونه من بدون کوچکترین مخالفتی قبول کردم
کنارش نشسته بودم وباز یه دل سیرنگاهش کردم
رادین- از فردا دوباره میام دنبالت
-باشه عالیه
رادین با خنده گفت
- آره دیگه سرویست برگشت از اتوبوس که بهترم نه
هنوز یادش بود چی گفته بودم
-ولی این مدت با اتوبوس رفت وآمد نکردم بدجور بد عادتم کردی همش تاکسی سوار شدم
بی هوا گفتم
-راستش این یه ماه حوصله هیچی رو نداشتم چه برسه نشستن تو ایستگاه ومنتظر شدن برای اتوبوس خودم لبریز انتظار بودم اون یکی زیادم میشد
برگشتم سمتش ریز ریز میخندید...ببببببله دوباره خودمو لو دادم اصلا نفهمیدم چی دارم میگم
رادین-این یه ماه انتظار منظورت واسه منم بود دیگه
خدارو شکرهمون موقع رسیدم ومنم جوابشو ندادم تشکر کردم پیاده شدم...
با ورودم به خونه همه از جاشون بلند شدند شروین رو سه ماهی میشد ندیده بودم یعنی واسه عید دیدنی هم نیومده بود خونمون هنوزم مثل قبل خوشتیپ بود بعد روبوسی به اتاقم رفتم تا لباس عوض کنم میخواستم جلو عمه آذر خوشتیپ وخوشگل باشم میخواستم بفهمه من کم نبودم که منو لایق پسرش ندونست هرچند خودم هیچ وقت جواب مثبت نمیدادم ولی پس زدن عمه برام یه جور توهین بود اول یه تونیک وشلوار جین برداشتم بهم میومد ولی باید بهتر از این میرفتم یه کت دامن زیتونی داشتم که چند سال پیش خریده بودم وتو چند تا عروسی ومهمونی پوشیده بودم ودیگه گذاشته بودمش برای مهمونی های خانوادگی ... قالب تنم بود با یه شال سبز پفکی با گلهای سفید سرم کردم رفتم بیرون نگاه مامان حاکی از رضایتش بود وبا لبخندش بهم فهموند منظورمو گرفته وتایید میکنه رفتم پیش عروسش نشستم لیلا دختر نازی بودو صدای قشنگی هم مضاف بر اندام خوبش داشت از من دو سال کوچیکتر بود یکم در مورد درس و دانشگاش باهاش صحبت کردم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد رادین عزیزم بود یه مطلب فرستاده بود
ادامه دارد...........

shiva joon
۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۱۱ بعد از ظهر
صدای اس ام اس گوشیم بلند شد رادین عزیزم بود یه مطلب فرستاده بود
- دلتنگی یک معجزه است معجزه ای که به انسانها فرصت دوست داشتن میدهد
قند تو دلم آب شد عاشق این ابرازعلاقه غیر مستقیمش بود منم در جوابش اس ام اسی رو که خیلی دوست داشتم فرستادم
-قوانین علم را برهم زده ای ! نبودنت وزن دارد !!! تهی...اما.. سنگین !
چند دقیقه بعد باز یه اس ام اس دیگه اومد با فکر این که باز از طرف رادین یه لبخند کوچیک اومد رو لبم ولی وقتی صفحه گوشی نگاه کردم اسم شروین بود با تعجب بهش نگاه کردم ...داشت با پدر صحبت میکرد ویه دستش رو پاش بود واون یکی هم چیزی توش نبود بازش کردم
-هر روز خوشگل ترمیشی تو این چند ماه که ندیدمت جذاب ترم شدی
باز نگاه کردم گفتم شاید گوشی دست زنشه میخواد سر به سرم بذاره ولی همون موقع شروین دستشو از رو پاش برداشت وگوشیشو تو دستش چند بار چرخوند میخواست بگه خودم بودم
جوابش ویک کلمه نوشتم:ممنون
دوباره اس ام اس داد
-من تعارف نکردم که میگی ممنون از قبل هم سرزنده ترو شاداب تری وباز میگم زیباتر
ناخوداگاه با خوندن پیامش بلند خندیدم که نگاه همه برگشت سمتم الکی گفتم دوستم لطیفه فرستاده... خندم از این بود که تا دیروز هرکی منو میدید میفهمید یه دردی دارم واز غصه پُرم ولی شروین وقتی که من از پیش رادین برگشتم وسرشار از عطر وجود اونم منو دید خب معلومه سرزنده وشاداب باید باشم
دیگه جوابشو ندادم یعنی درست نمیدونستم باهاش اس ام اس باز ی کنم بلند شدم رفتم آشپزخونه تا به مامان کمک کنم باز پیامک داد : قربون صدای خنده هات
واقعا این امشب یه چیزیش میشد چطورپیش خانومش به من پیام میده تو دلم گفتم لابد زیاد به خودم رسیدم فیلش یاد هندستون کرده بهتر محلش ندم یه امشبه میرند از سرش میفته وقتی با سفره غذا از آشپزخونه اومدم بیرون دیدم مستقیم در اشپزخونه رو زیر نظر گرفته وبا ورود من چند لحظه ای خیره نگام کرد ...وای چرا این امشب اینجوری شده الانه که همه بفهمند ولی خودش زرنگتر از این حرفا بود گفت نسترن خانم میشه اول یه لیوان آب به من بدید بعد وسایل سفره بیارید...باز خدارو شکر این لیوان آب هست که واسه بهانه ازش استفاده کنیم....اونشب چند بار دیگه هم خیره نگام کرد منم سعی میکردم به روی خودم نیارم متوجه نگاهاش شدم ...موقع خدافظی هم دوباره پیام داد شب خوب بخوابی ...این پیامشم بی جواب گذاشتم
اونشب با تکرار هزار باره آغوش رادین وگرمای خاصی که اون لحظه حس کردم خوابیدم
+++
تا رسیدیم شرکت نسیم دستم وکشید برد سمت میز خودش ودوتا صندلی گذاشت روبروی هم ونشست
نسیم-نسترن یه خبر خوش دارم
-چیه قرار به حقوقمون اضافه شه
نسیم-نه برای تو از اونم بهتره ...دیشب که رادین برگشت مامان اینا هم اومده بودند بعد مقدمه چینی در مورد تو صحبت کرد گفت نسترنو میخوام واز بابا خواست پا پیش بذارند
دستشو با خوشحالی گرفتم وچند بار تکون دادم از ذوق نمیدونستم چیکار کنم
-راست میگی
نسیم-اره دروغم چیه گفت نسترنو دوست دارم
- چرا صبح هیچی نگفت وهیچ عکس العملی نشون نداد
یکم چهرش پکر شد
نسیم-شاید بخاطر واکنش مامان بود
آخ که یادم رفته بود فرح جون چه نقشه ای واسه پسرش داشت..دستاشو ول کردم وسرمو با ناراحتی تکون دادم
نسیم-حالا ناراحت نباش فعلا رادین مهم بود که قدم اول رو برداشت مامانم راضی میشه
-چرا به خودم چیزی نگفت
نسیم-چی بگم ...منم نمیدونم
از این که رادینم انقدر دوسم داشت که میخواست آیندشو با من سهیم بشه خیلی خوشحال شدم، پس چرا اول بخودم نگفت یا حداقل ابرازعلاقه نکرد...
++++
برگشتنی چند بار نگاش کردم دوست داشتم جریانو مستقیم با خودم در میون بزاره ونظرمو بپرسه یعنی انقدر ضایع باز ی در آورده بودم که نیاز به تایید خودم نداشت...
نسیم-چند روزه رستگار نمیاد سر کار معلوم نیست چی شده
-چرا اومده بود ..امروز دیدمش رفته بودم قسمت بایگانی اونم اونجا بود
نسیم-اِ پس چرا نیومد سرکارش
-اتفاقا ازش پرسیدم گفت محل کارشو عوض کرده رفته تو یکی از قسمتهای مدیریت وتا چند روز دیگه هم جانشینش میاد
نسیم-چرا جاشو عوض کرده
-سر همون جریان که برات تعریف کردم
نسیم-الهییییی نسترن دلم براش سوخت
رادین-خانوما موضوع چیه... چرا اقای رستگار جاشو عوض کرده؟
قبل از اینکه من حرفی بزنم نسیم گفت
-هیچی از نسترن خواستگاری کرد
از دست این نسیم من اگر میخواستم میگفتم به خاطر من، نمیگفتم به خاطر اون جریان...متوجه شدم فرمونو تو دستش محکم گرفته وفشار میده یه اخم خوشگلم روصورتش انداخته بود
رادین با عصبانیت گفت
-چی؟کی؟
نسیم-دو هفته پیش
با تمسخر که ناشی از همون ناراحتیش بودگفت
-اونوقت جواب شما چی بود
یه نگاه عمیق بهش کردم که خودش فهمید جوابم چی بود ولی باز نسیم گفت
-چی میخواستی باشه منفی بود که الانم اون بیچاره جاشو عوض کرده که با نسترن چشم تو چشم نشه
نفسشو با صدای بلندی بیرون داد وگفت
رادین-نسترن میخوام باهات خصوصی صحبت کنم فردا ساعت چهار مرخصی بگیر بریم بیرون بعد میایم دنبال نسیم
-باشه
نسیم برگشت سمتم ویه چشمک زد که یعنی بلاخره آره رادینم راه افتاد
صدای اس ام اس گوشیم از اونشبی که صداشو زیاد کرده بودم دیگه دست نزده بودم با صداش هل شدم وفوری گوشی از کیفم در اوردم باز از طرف شروین بود
-خسته نباشی نسترن خانم
چون چیز خاصی ننوشته بود این بار جوابشو دادم
- مرسی توام خسته نباشی آخرشم اضافه کردم به لیلا جون سلام برسون
+++
بعد یه روز کاری سنگین وپر مشغله وافکار شلوغ پلوغم در مورد درخواست رادین برای بیرون رفتن وصحبت با خانوادش ومخالفت مامانش سرمو گذاشتم رو بالش که باز صدای اس ام اس گوشیم بلندشد از طرف شروین بود
شروین-نسترن از جلو چشمام کنار نمیری وقتی چشامو مییندم چهره قشنگه تورو میبینم
اول خواستم جوابشو ندم ولی بعد نوشتم
-بهتره بجای اینکه چشاتو ببندی ومنو ببینی چشاتو باز کنی وخانومتو ببینی
شروین-فرقی نداره خوشگلم تو همه جوره جلو چشامی
جواب ندادم
شروین-نسترن من فراموشت نکردم دنیا بدون تو برام مفهومی نداره خواهش میکنم با من اینجوری نکن جوابمو بده
نوشتم-شروین خجالت بکش تو الان زن داری گذشته ها وخاطراتمون تموم شده بهتر منو فراموش کنی
شروین-فکر میکنی میشه خاطرات تموم سالهایی که معنی دوست داشتنو فهمیدم فراموش کنم
نوشتم-آره مثل چند ماه پیش یا قبل تر
شروین-ولی من حتی یه لحظه هم فراموشت نکردم فقط بهت فکر نکردم ولی دیدنت دیشب تمام تلاش برای فکر نکردن بهت رو ازم گرفت....تو فوق العاده ای... نمیتونم بهت فکر نکنم
نوشتم-لیلا کجاست که تو داری یه من اس ام اس میدی
شروین –خوابه...بگو من چیکار کنم....
دیگه جوابشو ندادم گوشی سایلنت کردم گذاشتم رو میز کنارتختم...تازه چشام گرم خواب شده بود که با صدای ویبره گوشیم که روی شیشه میلرزید از خواب پریدم بدون اینکه چشامو باز کنم گوشی برداشتم ودکمه پاسخ زدم با صدای خوابآلودی گفتم
-الو
-عزیزم خواب بودی
-شروین تویی؟چیکار داشتی
شروین-آره منم ..بخواب خانومی فردا زنگ میزنم
-نه بگو بیدارم
یکم سرمو تکون دادم وبه چشمام دست کشیدم خواب از سرم بپره باید امشب این قضیه تموم میشد
-بگو
شروین-نسترن چرا با من اینجوری میکنی من دوست دارم
- چرا فراموشم نمیکنی تو دیگه زن داری باید اونو دوست داشته باشی نه منو
شروین-هی نگو زن داری زن داری خودم میدونم چه غلطی کردم من تو رو میخوام
-....
شروین-چرا جواب نمیدی ....میخوای دیگه بهت زنگ نزنم
-اره
شروین-یه پیشنهاد دارم
-چی
شروین- قول بده تا حرفام تموم نشده قطع نکنی وجوابمو بدی
-باشه قول میدم
شروین-نسترن من نمیتونم دوریتو تحمل کنم بیا یه مدت صیغه کنیم هرچی بخوای به پات میریزم
یه لحظه هنگ کردم چی داشت میگفت صیغه؟؟؟ نه حالش اصلا خوب نیست
-میفهمی چی میگی من دخترما
شروین-گلم اونو که راحت میشه حل کرد
منظورمو بد برداشت کرده بود شایدخودم مغزم قفل شده بود بد گفتم عصبی وبلند البته جوری که صدام به بیرون ازاتاق نره گفتم
-خفشو شروین هیچ میفهمی چی داری میگی چقدرپست و وقیح شدی وقتی مجرد بودی سنگین تر بودی دیگه به من زنگ نزن فهمیدی
شروین-درکم کن نسترن
-به حرمت فامیلی و روزای بچگی بهت چیز نمیگم فقط اگر یه دفعه دیگه اس ام اس بدی یا زنگ بزنی همشونو به مادرت ولیلا نشون میدم فهمیدی ...سعی کن هیچ وقت نبینمت
گوشی خاموش کردم انداختم رو میز مثل یه مار زخمی به خودم میپیچیدم پسره احمق چطوری بخودش اجازه داد همچین پیشنهادی به من بده خوبه تا قبل از ازدواجشم باهاش سنگین برخورد میکردم پیش خودش چه فکری کرده نصفه شبی زنگ زده... احمق... انگار از وقتی متاهل شده حیا رو خورده یه آبم روش لعنتی ...احمق ..احمق....احمق... به من میگه صیغش بشم... انقدر بهش فحش دادم که خوابم برد
مامان-نسترن چرا خواب موندی نسیم زنگ زد خونه بیدارت کنم
-الان بهش زنگ میزنم
از جام بلند شدم سرم از درد داشت میترکید گوشیمو برداشتم خاموش بود
-این چرا خاموش شده تازه زده بودمش شارژ
یاد اتفاقات دیشب افتادم باز زیر لب چند تا لعنتی نثار شروین کردم..
حتما رادین از نسیم خواسته بود زنگ بزنه، گوشی روشن کردم به رادین گفتم خواب موندم تا حاضر شم طول میکشه ازش خواستم بره که گفت منتظر میمونه
اول رفتم دستشویی به سرو صورتم آب بزنم چشمام بطرز وحشتناکی پف کرده بود ورگهای قرمز ناشی از کم خوابی توش بچشم میومد صورتم وشستم برگشتم اتاق یه خط چشم وریمل کشیدم تاپف چشام کمتر معلوم باشه بعد باسرعت برق لباس پوشیدم ورفتم سوار ماشین شدم
-ببخشید خیلی معطل شدی
برگشت سمتم
-سلام صبح بخیر
-آخ ببخسید سلام
رادین-حالا چرا انقدر اخمات توهمه من که چیزی نگفتم
با شیطنت اضاف کرد
-مطمئنی خواب موندی
-اره دیگه
با چشاش به صورتم وچشام اشاره کرد
رادین-آخه چشات حکایت از یه چیز دیگه دار
باز این پسر پرو شد بابا یه ماه رفتی انگلیس اگه چند سال اونجا بودی چی.. من نمیدونم اونجا چیکار کرده انقدر راحت به آرایشم اشاره میکنه
-بهتر نیست بریم
رادین-باشه میریم ولی اخماتو باز کن دلم گرفت
خندیدم اونم خندید.
ادامه دارد..........
تشکر که یادتون نمیره؟!؟

shiva joon
۲۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۹ بعد از ظهر
روبه روی هم تو یه کافی شاپ نشسته بودیم ومنتظربستنی هامون بودیم..رادین دو تادستاشو توهم جفتشون کرده بود گذاشته بود رومیز و منو نگاه میکرد منم که تاب نگاشو نداشتم دستای اون نگاه میکردم ...با اینکه میدونستم چی میخواد بگه استرس داشتم وهیجان زده بودم بعد از چند دقیقه که دیدم شروع نمیکنه خودم گفتم
-قرار بود باهام صحبت کنی
رادین-بزار بستنیمونو که خوردیم میگم
-نه بگو من از دیروز منتظرم
با شیطنت گفت
-خیلی هولیا
-نه فقط کنجکاوم من که نمیدونم چی میخوای بگی هل باشم
آره منم که اصلا نمیدونستم
رادین-باشه میگم...
آروم نفسش رو فوت کرد بیرون وچیزی نگفت
-منتظرم
رادین-دنبال مقدمه میگردم
- بی مقدمه بگو
سرشو تکون داد منم نفسم حبس کردم وگوشام رو تیز تا کلمه کلمه ای که داره میگه رو رو هوا ببلعم
رادین-دوست دارم
تمام وجودم از شیرینی شنیدن اولین دوست دارم یه لحظه لرزید نفس حبس شدم با صدا به بیرون فرستادم وبه چشاش نگاه کردم
-خیلی بی مقدمه بود
رادین-خودت گفتی
-نمیدونستم تا این حد بی مقدمست.....
یکم که گذشت باز پرسیدم
-از کی فهمیدی دوسم داری
رادین-طولانیه بهتره از اول بگم ...نسیم تو خونه همش ورد زبونش نسترن نسترن بود، خیلی دوست داره ...وقتی اولین بار دیدمت از همون لحظه اول ازت خوشم اومد خیلی بامزه بودی مخصوصا که با اون نگاه خصمانت داشتی ارزیابیم میکردی انگار که داری به دشمنت نگاه میکنی فکر میکردم میای سوار میشی ولی تو خدافظی کردی رفتی بعدشم که میومدی خیلی ساکت وتو خودت بودی من هرروز ازت بیشتر خوشم میومد ولی نشون نمیدادم این سکوتت وسنگینیت باعث میشد حس خوبی بهت داشته باشم ولی دوست نداشتم بفهمی تا جایی که میتونستم جدی برخورد میکردم از اینکه کسی نزدیکت میشد ناراحت میشدم ولی همه احساسم رو میذاشت به حساب یه خوش اومدن ساده ولی میدونی دقیقا کی فهمیدم کارم از خوش اومدن گذشته ودوست دارم...اونروز که مریض شدی با اینکه نسیم میگفت یه دل درد سادست ولی من خیلی نگرانت بودم قدرت اینکه اونجا تنهات بذارم و برم نداشتم اونجایی هم که داشتی آلوچت مینداختی سطل آشغال دقیقا مثل این بچه ها شده بودی نمیدونی چقدر دلم میخواست بلند شم بغلت کنم ولی واسه اینکه متوجه التهابم نشی خندیدم شاید صدبار اون صحنه روتو سرم مجسم کردم شاید مسخرست ولی اونجا بود که دلم خواست تو رو داشته باشم ...ولی از تو میترسیدم از اینکه بهم علاقه نداشته باشی ولی بعدش از نگاهت خوندم تو هم به من علاقه داری...
-اگه خیلی وقته دوسم داری پس چطور طاقت آوردی یک ماه ازم بی خبر باشی ووقتیم اومدی یه اس ام اس ندادی
رادین-تو قضیه هاله رو میدونی که مامان وخالم اصرار دارند ما با هم ازدواج کنیم قبل از اینکه من حرفی برنم مامانم فهمیده بودم پسر مغرورش که به دخترا محل نمیذاشت حالا مثل خواهرش از راه نرسیده از دوست خواهرش میگه چیز خاصی نمیگفتم اتفاقات روز ولی حس مادرانش تیز تر از این حرفا بود اذیت های خاله وگاهی مامانم بخاطر این بود که با اون کارار وحرفا میخواستند تو رو پیش چشم من کوچیک کنند ولی برعکس شد چون واسم عزیزتر از قبل شدی ولی نسترن برام سخت بود رویاهای مادرم رو که بیست سال باهاشون زندگی کرده ازش بگیرم به خودم گفتم این علاقه فقط صرف یه عادت هر روزست با پیش اومدن سفر انگلیس این فرصت بدست اوردم خودمو بسنجم تمام مدت به خودم میگفتم تو رو دوست ندارم وهروقت فکرم میرفت سمتت به چیز دیگه فکر میکردم ولی باز خندهات اشکات و نگاه مهربونت جلو چشام بود برا ی فراموش کردنت یا خودمو غرق کار میکردم یا تفریح کمی هم موفق شدم پیش خودم گفتم حق داشتم یه عادت بود که یه یه ماه نرسیده تموم شد ولی وقتی برگشتم با اینکه میدونستم نیستی با اینحال ناخواسته تو فرودگاه دنبال تو میگشتم با فکرایی که با خودم داشتم نه خبرت رو از نسیم گرفتم نه بهت زنگ زدم میگفتم همه چی تموم شده و هیچ حسی بهش ندارم چرا باید به دوست خواهرم زنگ بزنم ولی اون روز که نسیم گفت میخوای بیای فهمیدم تمام مدت بخودم دورغ میگفتم و ازاین میترسیدم با شنیدن صدات دوباره همه چی از اول شروع شه وقتی دیدمت فهمیدم چیزی تموم نشده که بخواد شروع شه تو همیشه با من بودی تمام لحظاتی که وانمود میکردم بهت فکر نمیکنم تودلم وفکرم رژه میرفتی نتونستم ببینمت ودر اغوشت نکشم بازم معذرت میخوام ولی اون لحظه دلم بهم فرمون میداد نه مغزم همون شب با خانواده صحبت کردم
-چرا قبل اینکه به مامانت بگی از خودم چیزی نپرسیدی از کجا معلوم جواب من مثبت بود
یه ابروشو انداخت بالا و با شیطنت گفت
-مگه میشه کسی به این پسر خوشگل وجذاب جواب رد بده
-کم واسه خودت نوشابه باز کن
رادین با خنده گفت
-بیا منو به حرف گرفتی بستنیم آب شد ...چشم کمتر نوشابه باز میکنم دوغ خوبه
-رادین اذیت نکن جوابمو بده
رادین-اول اینکه از نگات خونده بودم توام منو دوست داری بعدش میخواستم از مامان مطمئن شم بعد به تو بگم ولی دیروز که قضیه رستگارو گفتید فهمیدم کسی منتظرنمیمونه گفتم حداقل از خوت قول بگیرم....حالا خانم بنده به غلامی قبول میکنید
عاشقانه نگاش کردم
-غلامی چرا شما سرور مایی
رادین-ببین خودت نوشابه باز کردیا....حالا تو بگو از کی به من علاقمند شدی
-دقیقا نمیدونم از کی وقتی به خودم اومدم که دیدم با نگاهت دلم زیرو رو میشه وتمام فکرم وذکرم حرفا و نگات بود. فهمیدم دلمو بردی ....به نظرت مامانت راضی میشه
رادین-نمیدونم فعلا که دو روزه بهش گفتم باید بهش فرصت بدم قبول کنه من کسی دیگرو میخوام
شب که اومدم خونه برای مامان سر بسته از علاقه خودم ورادین تعریف کردم
+++
پنج شنبه شب عمه اذر زنگ زد وهممون رو برای فراد ناهار دعوت کرد چون میدونستم شروین هم حتما میاد واصلا دلم نمیخواست ببینمش به مامان گفتم نمیام وبعد از کلی بهونه اوردن بلاخره رضایت داد من خونه بمونم
صبح بعد از رفتن مامان وبابا رفتم سراغ تلفن اول به خواهرم زنگ زدم وبعد به سحر این چند وقت فکرم رو رادین گرفته بود وهروقت سحر زنگ میزد ودردو دل میکرد به حرفاش گوش میدادم ولی نصف حرفاشم نمیفهمیدم امروز دیگه باید یه سراغی ازش میگرفتم با دومین بوق گوشیشو جواب داد بعد از احوال پرسی برام تعریف کرده که تونسته پوریا رو فراوش کنه ولی متاسفانه با کمک دوست شدن با کسی دیگه یعنی بجای حل مشکلش روش سر پوش گذاشته بود کمی از دوست پسر جدیدش حرف زد بنظر میومد این یکی بهتره ولی باز بعضی از کارایی که ازش تعریف میکرد معلوم بود این آدمی نیست که سحر بخواد احساشو به پاش بریزه کمی باهاش صحبت کردم تا این دفعه احساساتی عمل نکنه بهم قول داد ولی میدونستم عملی توش نیست
تو فکر سحر بودم که صدای زنگ در رو شنیدم کسی قرار نبود بیاد با رخوت از جام بلند شدم واف اف برداشتم
-کیه
-باز کن منم شروین
تمام خشمی رو که از اون شب داشتم دوباره به سراغم اومد
-اینجا چیکار داری
شروین-باز کن
-نمیکنم
شروین-مامانت گفت بیام دنبالت بریم خونه ما...زشته باز کن بیام تو حیاط
ناچارا در باز کردم وخودم به سرعت به سمت اتاقم دویدم شلوارم که بلند بود یه مانتو رو تاپم پوشیدم ویه شال هم همینجوری انداختم سرم واسه اینکه یه وقت نیاد داخل بدون اینکه دکمه هامو ببندم دوباره اومدم بیرون جلو در حال بود ومیخواست کفشش رو در بیار دستامو زدم دو طرف قاب در
-خب اومدی توحیاط ....برو بگو هر کاری کردم نیومد
شروین-نه گفتن حتما ببرمت
-مگه نگفته بودم دیگه نمیخوام ببینمت ....قبول نمیکردی بیای
شروین-نمیشد حالا هم برو مثل یه دختر خوب حاضر شو ببرمت
-......
شروین-من تا شب شده اینجا میمونم تا ببرمت
حین گفت حرفش زل زده بود بهم موهای مشکی وبلندو تاب دارم از گوشه های شال زده بود بیرون از نوع نگاهش داشتم اذیت میشدم بدون اینکه چیزی بگم برگشتم برم تو اتاقم اونم تا هروقت که میخواست میدونست منتظر بمونه..وسط سالن بودم که حس کردم کفشاشو در اورده واومده داخل به روی خودم نیاوردم نز دیک در اتاق بودم که مچ دست رو گرفت
-ولم کن چیکار میکنی
شروین –من اشتباه کردم معذرت میخوام ...چند بار بگم با من اینجوری نکن جوابم بده
فقط تقلا میکردم مچم آزاد کنم اونیکی دستمم اوردم ودستشو فشار دادم ...کوچکترین تغییری نکرد فقط از این تقلا شالم که شل روی سرم گذاشته بودم افتاد اومدم با اون دست آزادم برش دارم که منو کشید وبه دیوار روبروی در اتاقم چسبوند ومچ اون یکی دستمم گرفت ودستامو برد بالای سرم وچسبوند به دیوارپاهاشو یه جوری گذاشته بود که نمیتونستم تکون بخورم... ترسیده بودم ونزدیک بود گریم بگیره ولی مقاومت میکردم وخودم رو دلداری میدادم کاریم نداره
-ولم کن عوضی معلوم چت شده...نمیخوام بیام زوره
شروین-نیا ولی با من اینجوری برخورد نکن
چشاش تو صورت میچرخید ورو لبام مکث میکرد
-باشه فقط ولم کن قول میدم دیگه خوب باشم....تورو خدا ولم کن اگه کسی بیاد ببینه
شروین-نترس مامانت اینا تا غروب نمیاند
-من که قول دادم رفتارم بهتر باشه ولم کن ...
سرشو برد بالای سرم وموهامو بو کرد
شروین-نسترن تو خیلی خوشگلی من چه جوری از دستت دادم
-زنت صد برابر من خوشگله چیزی رو از دست ندادی
دیگه مقاومتم داشت تموم میشد واشک تو چشام پر شد
انگار نمیشنید وفقط نگام میکرد حس میکردم رو چشاش یه پرده سیاه کشیده شده وحالش عوض شده بود...سرش رو آورد نزدیک صورتم ونفسای گرم وتندش بهم میخورد
شروین-نمیدونی تصور کنی چقدر میخوامت
-منو میخوای چیکار برو پیش زنت
عصبی خندید
شروین- من دیونتم ...نمیفهمی وقتی میگم میخوامت یعنی چی..
-ولم کن آشغال سرتو بکش عقب
تو حال خودش بود نه التماسم میشنید نه فحشامو
شروین- چقدر دوست داشتم طعم لبات رو بچش
سرشو آورد نزدیک که ببوستم ولی من سرمو به چپ وراست تکون میدادم تا نتونه وقتی دید اینجوری نمیشه یکی از دستامو ول کرد وچونمو محکم تو دستش گرفت وسرمو ثابت نگه داشت دیگه اشکام دونه دونه میریخت با دست آزادم بازوشو گرفتم وهلش دادم عقب ولی فایده نداشت شروین دوبرابر من بود وهیکل درشتی داشت هرچی التماسش میکردم فایده نداشت سرشو نزدیک آورد ولباش کامل رو لبم قرار نگرفته بود یه سیلی محکم زدم تو گوشش بقدری محکم زده که دست خودم درد گرفت اونم هم از درد هم از تعجب کارم چونمو ول کرد ودستشو گذاشت جای سیلی تو چشاش نگاه کرده پرده سیاهی که جلو چشاش بود کنار رفته بود اون یکی دستشم شل شده بود از فرصت استفاده کردم هلش دادم عقب وپریدم تو اتاقم ودرو از داخل قفل کرد
-کثافت عوضی چه غلطی میخواستی بکنی
با مشت زد به در
شروین-نسترن غلط کردم ببخشید درو باز کن نفهمیدم چی شد انقدر عطر تنت خوب بود که نفهمیدم چه غلطی دارم میکنم...به جون خودم از دوست داشتن وعشق بود
-خفه شو اسم عشق وکثیف نکن تو فقط جسم منو میخواستی...چقدر احمق بودم که واسه عشقت ارزش قائل بودم... تو حتی حرمت فامیلی هم نگه نداشتی میخواستی منو بی عفت کنی...چطور روت شد
شروین- .......
-از وقتی که فهمیدم منو میخواستی ولی عمه راضی نشد یه جور دیگه نگات میکردم فکر میگردم علاقت واقعی بود ولی اشتباه میکردم
شروین-پس همه چیز میدونی چطور میگی دوست ندارم
- ادم به عشقش پیشنهاد صیغه میده خیلی پستی حیف لیلا
من از گریه هق هق میکردم بیشتر گریه ام از ترس بود
-برو از خونمون گمشو بیرون
صدای سر خوردنش رو روی در شنیدم ونوری که از بیرون زیر در داخل میومد قطع شد فهمیدم رو زمین کنار در نشسته با صدای بغض دار گفت
-حق داری،هرچی میخوای بگو ....تو نمیفهمی من چی میگم من چند سال با عشق تو بزرگ شدم ... اشتباه کردم پیشنهاد صیغه دادم اصلا من خرم تو باید بشی تاج سرم به جون خودم فردا میرم دادگاه دادخواست طلاق لیلا رو میدم...قبول میکنی بعدش عزیز من بشی
-شروین برو منو فراموش کن به زنت بچسب دیگه هیچی مثل قبل نمیشه حتی اگه لیلا رو طلاق بدی من تو رو نمیخوام قبلا هم نمیخواستم
شروین-دروغ میگی توام منو دوست داری فقط بخاطر لیلا میگی
منم نشستم کنار در آرومتر شده بودم
-نه به خاطر اون نیست من اگه میخواستمت همون موقع که گفتی دوسم داری منم اعتراف میکردم... تو واسم مثل یه دوست ویه همبازی بچگی عزیزی ولی خودت خرابش کردی یادش که میفتم میخواستی چیکار کنی
شروین-به روم نیار نسترن عزیزم عشقم خانومم منو پس نزن میدونم توام دوسم داری
-ندارم باور کن ندارم من دلم با کسی دیگست
شروین-دروغ میگی اگه راست میگی به جون خانوادت قسم بخور
میدونست من جون خانوادم رو الکی قسم نمیخورم واسش قسم خوردم چند ثانیه بعد صدای دستگیره در اومد که به سمت پایین خم شده بود بعدش دوباره نور از زیر در داخل اومد...صدای افتادن چیزی اومد...سریع در باز کردم واز لای در شونه های افتاده مردی رو دیدم که با سری پایین از خونمون میرفت بیرون جوری راه میرفت که انگار روحی تو بدن نداره تو حیاط که رسید برگشت داخل نگاه کرد وبا چشایی که ازش غم میبارید گفت
-دوست داشتم همیشه هم خواهم داشت واسه همه اشتباهام منو ببخش امیدوارم با اون که دوسش داری خوشبخت شی
چقدر دیدن شکستش سخت بود اومدم جلو وگفتم
-اگه واقعا دوسم داری فراموشم کن ومثل این چند ماه که بهم فکر نکردی دیگه بهم فکر نکن لیلا خیلی خوبه لیاقت بهترینها رو داره ...دوسش داشته باش تو میتونی
نفهمیدم تو نگاش چی بود ولی سرشو تکون داد ورفت...برگشتم تو سالن آباژوری که تو سالن انداخته بود درستش کردم وبه حالش افسوس خوردم و خدارو شکر کردم که نجات پیدا کرده بودم
ادامه دارد...............
ببخشید یکم دیر شد.

shiva joon
۲۵ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ قبل از ظهر
این قسمت تقدیم به tanaz.68 عزیزم
------------------------------------------------
خارج از انتظار من یه مشتری دست به نقد برای خونه پیدا شد وبه سرعت معامله انجام شد وقرار شد ما خونه رو 10 تیر تخلیه کنیم وتحویل بدیم ...اصرار های من برای رضایت پدر برای صرف نظر کردن از فروش خونه فایده نداشت یه مقدارتقصیر خودمم بود وقتی چیزی ذهنم رو مشغول میکنه از چیزای دیگه غافل میشم مثل این مدت که میدیدم برای خونه مشتری میاد ولی زیاد اهمیت نمیدادم میگفتم مشتری واقعی که حالا حالا ها پیدا نمیشه وبابا هم یه مدت دیگه از سرش میفته ولی اشتباه میکردم چون پسر عموش تو این دو ماه برای ما اونجا خونه هم پیدا کرده بود که از شانس خوب یا بد من خالی بود و فقط نیاز داشت اثاث کشی کنیم... خیلی بلاتکلیف شده بودم حس میکردم زندگیم رو هواست تمام چیزایی که بهشون وصل بودم رو دارم از دست میدم خونمون که توش بزرگ شده بودم دوستام وکارم که انقدر برام مهم بود واز همه مهمتر رادین ....فرح جون هنوز رضایت نداده بود، دوست داشتم قبل رفتن حداقل اونا واسه خواستگاری بیان وما نامزد کنیم تا رفت وآمدمون راحت تر باشه ولی انگار قرار نبود به چیزایی که دوست دارم برسم وباید این دوری وتنهایی تحمل میکردم من حتی از بابا خواستم یه سویئت کوچیک برام اجاره کنه یا اجازه بده یه مدت برم خونه عمو اینا ولی صد در صد مخالف بود واجازه نمیداد....
امروز دیگه باید با نسیم ورادین صحبت کنم میدونستم خیلی ناراحت میشند ولی چاره ای نبود....تو زمان استراحت رفتم پیش نسیم وموضوع فروش خونه ورفتن ما به سمنان تعریف کردم همونطور که فکر میکردم خیلی ناراحت شد واشک تو چشاش جمع شد موقع انجام کارهم با حسرت بهم نگاه میکرد واشکاشو ازم قایم میکرد خودمم حالم بهتر از اون نبود با آقای ناصری هم صحبت کردم وگفتم قرار 10 تیر بریم وتا اون موقع فقط میتونم کار کنم
برگشتنی رادین از حال وهوای گرفته ما فهمید چیزی پیش اومده که اینجوری ناراحتیم به من گفت زنگ بزنم به مامانم بگم که میخوایم یکم بگردیم ....راهشو رو به سمت فرحزاد کج کرد تو یکی از سفر خونه هاش رفتیم ...جای قشنگی بود پر از درخت و گلدونا ی گل که مابین تخت ها بود روی یکی از تخت ها که جای دنجی بود نشستیم وسفارش چای وکیک دادیم
رادین-خب نمیخواید بگید چی شده لبو لوچتون این جوری آویزون شده
نسیم یه نفس عمیق کشید وبازدمش رو با یه آه بیرون فرستاد وگفت از نسترن بپرس
رادین رو به من پرسید
-چی شده عزیزم الان دو سه روز گرفته ای اگر بخاطر مامانه که ناراحت نباش درست میشه
-نه قضیه اون نیست....امممم.... قرار بریم سمنان
رادین-بسلامتی خب میری بر میگردی دیگه انقدر اشک واه نداره که
سرمو با تاسف تکون دادم
-نه برای همیشه میریم بابا دیروز خونه رو فروخت وکمتر از یک ماه دیگه میریم
چیزی نگفت فقط نگام کرد با یه مکث لباش آروم تکون خورد ولی صدایی نشنیدم دستشو تو موهاش فرو کرد وبلند شد یه چند قدم همون اطراف راه رفت دوباره برگشت
رادین-چرا زودتر نگفتی؟
-فکر نمیکردم مشتری پیدا شه وبابا انقدر رو این موضوع جدی باشه
رادین-توام باید بری؟پس کارت چی؟من چی؟
-آره باید برم
جریان مخالفتای خودمو براش تعریف کردم نسیم دوباره گریش گرفت بوسیدمش وگفتم منم ناراحتم ولی به قول مامانم سمنان که زیاد دور نیست تند تند میام تازه تلفن که هست پاشو پاشو برو دست وصورتت رو بشور که الان سفارشا رو میارند ...نسیم بلند شد رفت، رادین جای نسیم گرفت واومد کنارم نشست
رادین-چه جوری دوریتو تحمل کنم
بغضی که دوباره راه گلومو گرفته بود بزور پایین فرستادم
-کاش مامانت زودتر راضی میشد اونجوری خیالمون راحت بود
رادین-من هر روز دارم باهاش حرف میزنم ولی مرغش یه پا داره میگه جز هاله خواستگاری کسی دیگه نمی یاد
-چرا مگه من چی از اون کمتر دارم ...هم تحصیل کرده ام ..هم خانواده خوبی دارم از نظر قیافه هم که خب....
اینجا یکم خجالت کشیدم بگم از اون یخچال بهترم جملمو نصفه رها کردم وبا تامل ادامه دادم
-تنها چیزی که هاله از من سر تره وضعیت مالیشونه.......
چشامو ریز کردم وبا استفهام نگاش کردم
-آره یعنی دلیل مخافت مادرت همینه
رادین چیزی نگفت پس درست گفته بودم
-یعنی فقط پول ملاک مادرته ....میدونستم پول واسه خاله ومامانت مهمه ولی نه تا این حد بیشتر فکر میکردم علت مخالفتش رویاهایی که این چند سال داشته
رادین-خب اونا هم هست ....
با پوزخند گفتم
-خب دلیل مامانت روشن شد دلیل خالت چیه اونا که با این همه ثروت خواستگارای خوبی باید برای هاله پیدا شه نیازی نیست اینجوری خودشو سبک کنه و دنبال شوهر برای دخترش باش
رادین- دلایل خاله نمیدونم ولی خب اونم چند ساله منو به عنوان دامادش میبینه
وقتی گفت به عنوان دامادش میبینه وتو لحن صداش یه جور بیتفاوتی بود عصبانی شدم واز سر جام بلند شدم و رو بهش گفتم
-اِ انگار خودتم بدت نمیاد دامادش باشی اشتباه از من بود با اینکه میدونستم قرار با کی ازدواج کنی اعتراف کردم دوست دارم من میرم راحت باش
مچ دستمو گرفت وکشیدم عقب که از روی تخت پایین نرم وبا ناراحتی که توی چشاش موج میزد گفت
رادین- چرا عصبانی شدی من که چیزی نگفتم اون منو دامادش میدونه نه من، نسترن من تو رو دوست دارم... بیا بشین
دستمو از دستش کشیدم بیرون ودوباره آروم سر جام نشستم
-ببخشید زود از کوره در رفتم این چند وقت سر قضیه خونه عصابم خورده از اون ورهم مخالفت مامانت ....ببخشید
رادین-میدونم عزیزم خودمم کم ناراحت نیستم نسترن یه سوال بپرسم
قربونه عزیزم گفتنت بشم،آخه چه جوری تحمل کنم نبینمت ،من به همین یک ساعت تو روزم قانعم ولی اینم دارند ازم میگیرند.....
با اشاره سر گفتم
-حتما بپرس
رادین-اگه مامانم راضی نشه بیاد خواستگاری حاضری با من ازدواج کنی یعنی خودم تنها بیام...
یه چند دقیقه ساکت شدم این سوالی بود که از خودم پرسیده بودم وجوابش رو میدونستم من با تمام عشقم به رادین حاضر نبودم این جوری ازدواج کنم دوست داشتم با احترام وارد خانواده شوهر بشم
-من خیلی دوست دارم ولی رضایت مادرت برام مهمه واینجوری ازدواج نمیکنم چون احتمالا مادرت از این رفتارت ناراحت میشه وتو رو طرد میکنه من نمیخوام باعث بهم خوردن رابطتون بشم مخصوصا که فهمیدم تو چقدر به مادرت وابسته ای ...تو اگه چند سال هم دوریشو تحمل کنی باز بر میگردی سمتش وباز اینجا من خراب میشم از همه مهمتر من دوست دارم با عزت واحترام بیام تو خونتون نه با دعوا وجنجالی که احتمالا از این جور ازدواج درست میشه هرچقدر بشه صبر میکنم بشرطی که مادرت راضی بشه ...توام یکم بیشتر باهاش حرف بزن اونم بلاخره مادره خوشبختی پسرش رو میخواد اگه بفهمه این علاقه واقعیه شاید زودتر راضی شد من ناراحتیم بیشتر از اینه که کاش تو این مدت که اینجاییم نامزد میکردیم
خودشو کشید جلوتر ودستشو انداخت دور شونم ومن به خودش فشرد وگفت
-نسترن عاشق همین افکارتم خیلی فهمیده ای
ضربان قلبم بقدری تند شده بود که گفتم الان از سینم بیرون میزنه تنش گرم بود ومن از حرارتش گرم تر میشدم حس خواستن وبودن باز تو وجودم زبانه میکشیدتمایلم به رادین مثل یه شعله آتیش کوچیک بود که وقتی فاصله مون کمتر میشد این شعله کوچیک شعله ور میشد و وجودمو از داخل میسوزوند... با اینکه دوست داشتم تا ابد تو بغلش باشم ولی خودم رو یکم کشیدم کنار وگفتم
-زشته رادین دستت رو بردار
رادین-راحت باش اینجا زیاد دید نداره تازه اونجا رونگاه کن بدتر ازاونا نیستیم که..
-ولی ما هنوز بهم محرم نشدیم
رادین-نسترن سخت نگیر ماکه قرار با هم ازدواج کنیم پس مشکلی نیست... تو حتی نمیزاری دستاتو بگیرم یا بغلت کنم....بعضی اوقات فکر میکنم خیلی سردی
خندم گرفت به من میگفت سردم نمی دونست یکی از دلیلام علاوه برا اعتقاداتم به حفظ فاصله محرم ونامحرمی این بود که نمیتونستم احساساتموکنترل کنم ،وقتی نزدیکم میشد حرارت بدنم میرفت بالا چه برسه به اینکه دستاشو بگیرم یا مثل الان که دستاشو دور شونم انداخته بود
رادین-به چی میخندی
-هیچی...رادین جان دستت رو بردار
با ناراحتی دستش رو برداشت همون موقع سفارشامون رو آوردند ولی باز از نسیم خبری نبود
سرویس بهداشتی همینجاست نسیم کجا موند بهتره برم دنبالش
رادین-نه تو تا چای بریزی من میرم دنبالش
بلند شد رفت وچند دقیقه بعد بانسیم که داشت صورتش رو با دستمال کاغذی پاک میکرد برگشت
-کجا موندی دختر
رادین-نشسته بود رو یکی از تختا داشت گریه میکرد
دستامو باز کرد ونسیم اومد تو بغلم
-عزیزم گریه نکن دیگه اگه آقا سهیل بفهمه که اشک خانومش این جوری درآوردم ازم شاکی میشه ها
نسیم-معلومه شاکی میشه...نسترن هیچ راهی نداره تو بمونی
-نه عزیزم .....
یه چشمک زدم وگفتم
-چرا یه راه داره مامانت زود راضی شه ...من اینجا میمونم ودیگه از هم دور نیستیم
و بعد برای اینکه بحث عوض کنم ازش در مورد مراسم عقدش پرسیدم که گفت یک ماه دیگست وهمون موقع قول گرفت هر جا باشم باید خودمو به مراسمش برسونم ...بعد از برگشت رادین از سفرخانواده افضلی برای خواستگاری اومده بودند وبعد چند جلسه که نسیم وسهیل صحبت کرده بودند یه مراسم نامزدی خصوصی گرفته بودند ...سهیل پسر خیلی خوبی بود ونسیم خیلی دوست داشت ،مطمئن بودم که خوشبختش میکنه.
ادمه دارد..........

shiva joon
۲۸ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ قبل از ظهر
سه روز به تحویل خونه باقی مونده بودومن هنوز گیج وسردرگم بین وسایل اتاقم چرخ میخوردم ولی دریغ از اینکه یکیشونو بردارم بسته بندی کنم...دلم به هیچ کاری نمیرفت فقط با حسرت به گوشه گوشه خونه نگاه میکردم خونه ای که تمام خاطراتم تو خودش پنهان کرده بود و هر بار یه صحنه از اونا رو یادم میاورد تا حسرتم از رفتن رو بیشتر کنه....هفته آخر کلا سر کار نرفتم واز همکارای بخشم همون روزی که برای تسویه حساب رفته بودم خدافظی کردم ....
گاهی عصر ها با نسیم ورادین بیرون میرفتیم تا از آخرین روزهای باهم بودن استفاده کنیم ....کم کم امیدم برای رضایت فرح جون از بین میرفت درست یکماه شده بود که به مادرش گفته بود ومن هر روز از رادین نظر مادرش میپرسیدم از این همه نه شنیدن خسته شده بودم ولی باز با قول رادین مبنی بر اینکه به زودی راضی میشه یه روزنه امید تو دلم روشن میشد روزنه ای که حس خوبی بهش نداشتم....
مامان- نسترن من از دست تو چیکار کنم به من که کمک نمیکنی اتاق خودتم که جمع نمیکنی یه جوری زانوی غم بغل گرفتی انگار داریم میریم اون سر دنیا سه ساعت راه که بیشتر نیست..پاشو زود وسایلتو جمع کن...نیام ببینم نشستی
همین داد مامان باعث شد یکم بخودم بجنبم وبه کارم سرعت بدم نشستن وغصه خوردن فایده ای نداشت چون دیگه هیچ راه برگشتی نداشتیم خونه که فروخته شده بود ودو هفته قبل بابا رفته بود وخونه ای که تو سمنان پسر عموش دیده بود رو خریده بود وهفته پیشم با مامان رفته بودند تمییزش کرده بودند برخلاف من بابا خیلی راضی وهیجان زده بود وهمش از اون خونه تعریف میکرد میگفت به نسبت این خونمون خیلی بزرگتره و3 خوابست وحیاط بزرگی داره که قرار بود قسمتیش رو به عنوان انبار جنسای مغازه جدیدشون استفاده کنند
بابا شراکتش رو با شوهر عمه بهم زده بود وچون فقط پول رهن مغازه داده بود زود پولش رو گرفت وبا یه مقدار ناچیز که از فروش خونه مونده بود سرمایه خرید جنسای مغازه که این بار میخواست لوازم خانگی بزنند فراهم کرده بود این دفعه پسر عموش مغازه رهن کرده بود وقسمتی از پول جنسا رو هم قرار بود بده با این حساب سهم بیشتری از بابا داشت
از میون اشک وگریه فامیل رد شدیم وبه سوی سمنان حرکت کردیم از همون اول که سوار شده بودم استرسو دلشوره عجیبی علاوه بر ناراحتی احساس میکردم احساس میکردم قرار سرنوشت جدیدی خارج از انتظار من تو این شهر رقم بخوره...دلشوره ها رو پس زدم وبه آخرین روزی که رادین دیدم فکر کردم
فقط نیم ساعت وقت داشتم برم ببینمش رادین پیشنهاد داد بریم کافی شاپ ولی من دلم میخواست تو فضای آزاد باشم تا این بغضی که تو گلوم چنگ مینداخت ونمیذاشت راحت نفس بکشم اگه یه وقت شکست وهوس باریدن کرد کسی اطرافم نباشه ....کنار یه پارک محلی ولی قشنگ وپر درخت نگه داشت دوشادوش هم وارد پارک شدیم واز لای درختا رد میشدیم چشامو تا اخرین حد باز کرده بودم تا تمام ثانیه ها ولحظات روبدون کوچکترین اشکال تو ذهنم ثبت کنم ..متوجه حالتم شد وبا خنده گفت
رادین-چرا چشات انقدر درشت کردی دختر
-میخوام وقتی بهت فکر میکنم تمام جزییات محیط درست یادم بیاد
با نگاه مهربونش که دلم زیرو رو میکرد گفت
-عزیزم قرار نیست این آخرین باری باشه که همدیگرو میبینیم مطمئن باش زودتر از اون که فکرشو کنی مامانم راضی میشه
از امید های واهی که میداد ناخواسته یه پوزخند گوشه لبم جا خوش کرد ولی چیزی نگفتم
رادین-از همین الان که کنارمی دلم برات تنگ شده
-منم همینطور
روی یه نیمکت نشستیم ...دستاشو آورد جلو ودستای منو که روی پام گذاشته بود بلند کرد وتو دستای بزرگ ومردونش گرفت ...اینبار اعتراضی نکردم میدونستم کارم اشتباه ولی با جون ودل دلم میخواست اشتباه کنم عجیب اشتباه لذت بخشی بود...تمام سلول های دستم به گرمای دست رادین پاسخ مثبت میدادند وحرارت خودشون بالاتر میرفت جوری که یه گز گزکوچیک تو دستام ویه شور وهیجان تو قلبم حس میکردم که بهم آرامش میداد....چطور میتونستم ازش دور باشم یه قطره اشک از چشام پایین چکید که از دید رادین دور نموند یکی از دستاشو آورد بالا وپشت دستش به گونم کشید تا اون قطره پاک کنه... بعد من تو اغوشش بودم ...فقط چند ثانیه....زود خودشو عقب کشید وزیر لب عذر خواهی کرد
-اشکال نداره دوتامون بهش احتیاج داشتیم
ولی یکی تو ذهنم فریاد میزد چه زود اعتقاداتت رو داری فراموش میکنی...
با تکون سرم اجازه پیشروی به افکارمو ندادم وبه رادین خیره شدم نیمرخ مردونش برای من جذاب ترین تصویری بود که تو عمرم دیده بودم ...به ساعت نگاه کردم یکساعت میشد که بیرون بودم
-بهتره بریم
رادین- یکم دیگه بمون بعد
-تو که میدونی ازخدامه ولی به مامان قول دادم نیم ساعته برگردم بقیه کارمو بکنم فردا ساعت شش صبح حرکت میکنیم ولی هنوز وسایل من جمع نشده
دستمو روی اون یکی دستم کشیدم وچشامو بستم ودوباره و دوباره تصویر رادین تو ذهنم مرور کردم هنوزم با فکرش دستام داغ میشد وهمون گرمای لذت بخش که از آغوشش گرفته بودم تو وجودم زنده میشد..همین فکر باعث شد طول مسیر بنظرم زیاد نیاد
++++
چیزی که بابا گفته بود درست بود خونه بزرگی بود ولی قدیمی که احتیاج به بازسازی داشت ...بابا قول داد تو اولین فرصت که بدست آورد درستش کنه به درو دیوارش نگاه کردم که بوی کهنگی میداد یعنی سرنوشت آدمای این خونه چی بوده...من که حس میکردم آیندم با این خونه عجین شده از احساساتم چیزی سر در نمیاوردم وهمشو به پای عوض شدن محیط واین که نمیخواستم زندگی آرومی که داشتم تغییر کنه میذاشتم
بعد دو روز که از اومدنمون میگذشت تو اتاقی که انتخاب کرده بود وسط اتاق روی فرش نشسته بودم وبه وسایل هام نگاه میکردم که هنوز تو جعبه بودند جمع کردنشون خیلی راحت تر ازدوباره چیدنشون بود فقط تختم وکمد لباسم رو مرتب کرده بود داشتم فکر میکردم هر وسیله کجا بذارم که صدای ضعیف آهنگ گوشیم شنیدم حوصله جواب دادن نداشتم چون آخر وقت دیشب که با رادین صحبت کرده بودم ونسیم هم سر کار بودپس کسی کاری باهام نداشت.....صدای گوشی قطع شد ومن دوباره به کارم مشغول شدم ولی باز شروع به زنگ زدن کرد...نه انگار هرکی هست کار مهمی داره....با چشم دنبالش گشتم ندیدمش گوشامو تیز کردم صدا از زیر کارتن کتابام میومد برداشتمش شمارش ناشناس بود با تعلل دکمه پاسخ زدم
-الو بفرمایید
ادامه دارد...
تونستم تا بعد از ظهر یه قسمت دیگه میذارم

shiva joon
۲۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۳۹ بعد از ظهر
با تعلل دکمه پاسخ زدم
-الو بفرمایید
- نسترن ؟
-بله خودم هستم شما؟
-من مادر نسیمم
-سلام فرح جون ببخشید نشناختمون خوبید؟
با یه لحن تند گفت
-واسه احوال پرسی زنگ نزدم
چشام گرد شد چرا اول صبحی اینجوری حرف میزد درسته با ازدواجمون مخالف بود ولی رفتارش....
منم با صدای خشک وجدی گفتم
-با من کاری داشتید
فرح جون- ببین نسترن تو دوست نسیم بودی درست من قبولت کردم ولی نمیتونم به چشم عروسم نگات کنم بهتر دست از سر رادین برداری ...الانم که رفتی اونجا بشین خونه بلاخره واسط یه خواستگ...
میون کلامش پریدم
-ببخشید من خواستگار کم ندارم...اما در مورد رادین ...من ورادین همدیگر رو دوست داریم ومیخوایم ازدواج کنیم شما هم بهتره به خواست پسرت احترام بذارید
فرح جون-واسه من حرفای قلبمه سلمبه نزن اون نمیدونه چی بنفعشه .... فکر میکردم زرنگ تر از این حرفا باشی من با رفتارم نشون دادم تو رو لایق پسرم نمیدونم .....
-چرا ندونه چی بنفعشه بچه که نیست درضمن مگه من چه ایرادی دارم که بدرد پسر شما نخورم
فرح جون-من حوصله بحث با تو رو ندارم فقط بدون من هیچ وقت راضی نمیشم بیام خواستگاریت توام بهتر واسه یه پولدار دیگه دندون تیز کنی من مثل شیر پشت پسرم هستم
-پول اصلا برام مهم نیست من رادینو...
فرح جون- حرفامو زدم عروس من هالست دست از سر رادین بردار وبه جون من نندازش...
-ولی من...
صدای ممتد بوق گوشی نشون میداد که قطع کرده...از این همه توهین وتحقیرش خون تو رگهام یخ بست از زور عصبانیت صدام در نمیومد تمام تنم سرد شده بود وعرق سردی رو که از مهرهای پشت کمرم رد میشد حس میکردم ولی دلم داشت میسوخت وآتیشم میزد حالم خراب خراب بود..... دستم به لبه کارتن گرفتم بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه ..مامان پشتش به من بود داشت ظرف میشست با شنیدن صدای پام بدون اینکه برگرده گفت
-کارت تموم شد مامان جان بیا اینجا کمکم کن
وقتی دید جوابی بهش نمیدم برگشت سمتم
مامان-نسترن چی شده چرا این قدر رنگت پریده
صدام تو گلوم گم شد اروم رفتم سمتش وخودمو انداختم تو آغوشش... مامان با یه دستش شیر آب رو بست بعد منو از خودش جدا کرد
-چی شده مامان جان چرا انقدر سردی بیا بیا بشین یه آب قند برات درست کنم
کمکم کرد رو صندلی بشینم خودشم زود یه لیوان اب قند درست کرد به خوردم داد شیرینی قند باعث شد تلخی حرفایی که شنیده بودم پایین بره وتازه صدام راهشو پیدا کرد
-هیچی نگران نباش یهو فشارم افتاد
مامان-مگه میشه بی دلیل بریم دکتر
-نه بهترم
یکم پشتم مالید با جریان پیدا کردن خون تو رگهام بلند شدم بیام اتاقم نمیخواستم مامان چیزی بفهمه هم ناراحت میشد هم میترسیدم خودشم یکی از مخالفای ازدواجمون بشه
مامان-اگه حالت خوب نیست استراحت کن بعدا خودم میام اتاقتو مرتب میکنم
مادرا چقدر عزیزن تو این مدت خیلی مراعاتم میکرد هرچند خودشم از دوستاش وفامیلاش بریده بود ولی برعکس من بجای غصه خوردن ،باهاش میجنگید وخودش یه تنه داره کارای خونه میکرد
اول خواستم به رادین زنگ بزنم وبگم ماردش چی گفته ولی بعد پشیمون شدم این کارم جز اینکه رادین ناراحت کنه واین اختلافو بزرگتر کنه فایده ای نداشت ..دیگه کاملا روزنه های امیدی که با حرفای رادین تو دلم روشن میشد به خاموشی رفت تصمیم گرفتم دیگه ازش در مورد نظر مادرش چیزی نپرسم چون اگه تغییری میکرد خودش بهم میگفت...
سرم با مرتب کردن اتاق گرم کردم ولی افکار نامید کننده ومزاحم اذیتم میکرد هربار یه تصمیمی میگرفت وبه یه چیز فکر میکردم... یه بار میگفتم بهتر قید رادین بزنم وفراموشش کنم ....نه من بدون اون نمیتونم زندگی کنم...زندگی با خانواداه که قبولم ندارند....همون بهتر با هاله ازدواج کنه....نه من باید عروس رادین باشم...
انقدر فکر کردم که سرگیجه گرفته بودم گرفتن یه تصمیم درست برام سخت بود یه طرف عقلم بود یه طرف دلم ومن بین اونا گیر کرده بود ....گوشی برداشتم با رادین تماس بگیرم باز پشیمون شدم از صبح تا حالا که عقربه کوچیکه ازدوازده شب هم رد میشد چند بار شمارش رو گرفته بودم ولی قبل از اینکه بوق بزنه قطع میکردم....با کرختی بلند شدم ویه قرص مسکن از یخچال برداشتم وبا یه لیوان آب خوردم وخودم به دست رختخوابم سپردم
همه دوستام وفامیل اومده بودند وهمشون یه لبخند مهربون رو لبشون داشتند رادین کنارم نشسته بود وعاشقانه نگام میکرد نسیم همراه سحر بالای سرم قند میسابیدند ...سفره عقدم با حریر صورتی وتزیین نباتی خیلی قشنگ وچشمگیر بود منتظر بودم عاقد خطبه عقد بخونه که صدای خنده ی بلندی شنیدم چشم از آینه وسط سفره گرفتم ودنبال منبع صدا گشتم از دور فرح جون دیدم که سمتمون میاد اول از اینکه اونم میخندید وخوشحال بود منم خندیدم ولی بعد صدای خندهاش بلندوبلند ترشد خندهاش عصبی ومشمئز کننده بود به بقیه نگاه کردم ولی هیچ کس از نوع خندیدنش ناراحت نبود ...به رادین نگاه کردم که خونسرد نگام میکرد...باز صدای خندهاش اینبار یکی همراهیش میکرد فرناز خواهرش بود...احساس تهوع وسردرد داشتم دستم رو گوشام گذاشتم تا صداشونو نشنوم ولی اونا نزدیکتر میشدند به سفره عقدم که رسیدند دوتایی با یه حرکت کشیدنش تمام تزیینات سفره بهم ریخت آینم افتاد رو شمع دونی هام وظرف عسل برگشت و ... بلند شدم داد زدم بسه چیکار میکنید...فرح جون گفت دیدی گفتم نمیزارم تو عروسم شی...دوتا خواهر اومدند سمتم وهرکدوم یه دستم گرفت ومنو بسمت خارج از اتاق عقد کشیدند...برگشتم رادین صدا کنم تا کمکم کنه که دیدم هاله با لباس عروس جام نشسته ورادین دستاشو گرفته فرصت اعتراض نبود چون بله محکم هاله تو صدای فریاد من گم شد...خودمو از دستشون خلاص کردم وبه سمت هاله حمله کردم وتوچشای سبز بی حالتش خیره شدم وداد زدم نهههههه تونمیتونییییییییییییی.....
-نسترن..نسترن....
چشامو گنگ باز کردم این که چشای قهوهای مامانم بود یه نگاه به اطراف کردم تو اتاق جدیدم بودم دستمو به پیشونیم کشیدم از عرق خیس بود تند تند نفس میکشیدم ...هنوز صحنه های عقدم جلو چشامام رژه میرفت....
مامان-آروم باش خواب میدیدی ...
یه نفس بلند کشیدم وبریده بریده گفتم
- خواب بدی بود....شما از کجا فهمیدی
مامان-ازصدای ناله هات از خواب پریدم...داشتی کابوس میدیدی چند بار صدات کردم بیدار نشدی ... بزار برات اب بیارم
تا مامان بلند شد سر جام نشستم سردردم بدتر شده بود عجب کابوس بدی بود اگه واقعا یه روز ببینم رادین داره با هاله ازدواج میکنه...
مامان-چرا گریه میکنی
با صدای بغض دار گفتم
-مامان دلم برای رادین تنگ شده
بغلم کرد وسرمو رو شونه هاش گذاشت وگفت
-عزیزم تازه دو روزه اومدیم چه زود دلتنگش شدی....میدونم دوسش داری ولی نمیشه تا قبل خواستگاری رسمی باهاش باشی
سرمو به نشونه فهمیدن حرفاش تکون دادم...مامان که دید آروم شدم بلند شد رفت..دوباره دراز کشیدم... باید یه فکر درست میکردم...یه راهی که کمتر به احساسم لطمه بخوره طاقت نداشتم بعد یه مدت با رادین بودن ببینم با کسی دیگه داره ازدواج میکنه من که این فرصت دارم ازش دور باشم شاید بتونم فراموشش کنم....اره باید رابطمم باهاش کم کنم اگه هیچ وقت مادرش راضی نشه کسی که ضرر میکنه منم .... من توی این غربت وتنهایی بیشتر بهش وابسته میشم..باید تلفنامم کم کنم...آره باید فردا بهش زنگ بزنم بگم تا مادرت راضی نشده هیچ حرفی بینمون نباشه...ولی خودم چی.. دلم چی ...من که نمیبینمش میتونم تحمل کنم صداشم نشنوم..این خیلی بی انصافیه...خیلی....ولی نسترن این بنفع خودته... تو میتونی از پسش بربیای
فردا ش به رادین زنگ زدم وازش خواستم که دیگه تلفنی تماس نداشته باشیم گریه میکردم ومیگفتم ...رادین کلی ناراحت شد وباز قول داد که مادرش به زودی راضی میشه..از جریان تماس مادرش حرفی نزدم...فقط گفتم فکر نکنم به این راحتیا که میگی باشه مامانت دل پری ازم داره....باز امیدواری های رادین ولی من تصمیممو گرفته بود هیچ وقت حاضر نمیشدم پا تو خانواده ای بزارم که قبولم ندارند مادرش خودش باید رضایتش رو اعلام میکرد...ازش خواستم خودش سعیش رو بکنه ومن تا وقتی که بتونه راضیش کنه منتظرش میمونم....اونم بعد کلی گله گی از تصمیمم قبول کرد وقول داد به زودی میاند...
ادامه دارد....
تشکر،نقد،+
التماس دعا.....

shiva joon
۳۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۱۱ بعد از ظهر
یک هفته بعد از اومدنمون، بابا وپسرعموش مغازه نسبتا بزرگی رو اجاره کردند یه روزچند تا کارگر گرفتند وقسمتی از حیاط رو داربست زدند وروش روبا برزنت پوشوندند وبه قول خودشون یه انبار موقت درست کردند وتوش با کارتنهای یخچال و گاز ولباس شوی پر کردند، میخواستند فقط اقلام سنگین بفروشند پسرعموش از قبل فکر همه چیزو کرده بود وبا بیشتر شرکتایی که قرار بود ازشون جنس بگیره قرارداد بسته بود فقط منتظر ما بود که اومدیم...آدم زرنگی بود،همسر پسر عمو شریفه خانوم هم زن خوبی بود از همون روزای اول به کمکون اومد وبا روحیه شادی که داشت یکم غصه رو از دلمون برد بقیه فامیل هم که بابا اونجا داشت یه سری بهمون زدند از قبل میشناختمشون ولی بخاطر اینکه زیاد رفت وآمد نداشتیم زیاد احساس راحتی نمیکردم فقط با نوه عمه بابام که یه دختر بیست ساله بود قدری راحت بودم بنظر دختر خوبی میومد ....شاید میتونست جای خالی دوستامو برام پر کنه....
یک ماه ازاون قراری که با رادین گذاشتم میگذشت ...دلم برای شنیدین صداش پر میکشید... نمیتونستم کاری کنم چون پشنهادی بود که خودم داده بودم...ارتباطم با نسیم مثل قبل پابرجا بود وما هر روز یا یه روز در میون باهم صحبت میکردیم...چند روز دیگه قرار بودمراسم عقدش باشه ...خیلی بهم اصرار کرد برم ...خودم که داشتم بال در میوردم اینجوری رادینم میدیدم وچی بهتر از این بهانه ولی نشستم با خودم سبک سنگین کردم دیدم با اون برخورد مادرش وحرفاش رفتنم یعنی سبک کردن خودم وخانوادم...خیلی دلیل آوردم تا رضایت بده که تو مراسمش نباشم ولی قول دادم تحت هر شرایطی با رادین باشم یا نباشم برای عروسیش برم...
نسیم برام تعریف کرد بعد از اون روز که با رادین صحبت کردم جدی تر دنبال رضایت مادرشه انگار یه تلنگر بود براش که ممکنه منو از دست بده...میگفت رادین بیشتر اوقات کلافه وعصبیه... منم همین حال داشتم پرخاش گر وعصبی شده بودم همشم از سر دلتنگی بود...این دوری با اون دوری که رادین به سفر رفته بود فرق داشت اونموقع نمیدونستم دوسم داره ولی الان میدونستم که عشقی هست ولی این جبر روزگار یا بهتر بگم جبر ادمای این روزگاره که باید این دوری تحمل کنم وچه چیزی سخت تر از دوری از عزیزت...
دقیقا یک روز مونده بود که بشه دوماه کامل که با رادین حتی یک کلمه حرفم نزده بودم وهمش از طریق نسیم درجریان اوضاع خونشون بودم ..مادرش همچنان سر سخت مخالف بود وحرفای رادین هم تاثیریی نداشت ..... دیشب که نسیم زنگ زده بود خبر خیلی بدی بهم داد ...خبری که باعث شد بهم بریزم واشکایی که دوماه مهارشون کرده بودم با شدت هرچه تمام تر خودشون خلاص کنند وبیرون بیاند...احساس میکردم شکستم ...اول جوونی ضربه بدی خورده بود فقط منتظر بودم رادین خودش زنگ بزنه وحرف آخر بینمونه بزنه تا کاملا از یه قلب شکسته شده چیزی نمونه ....
انتظارم زیاد طول نکشید ساعت 9 صبح بود که با ویبره گوشی کنار بالشم از خواب بیدار شدم با چشمایی که از زور گریه وخواب خمار شده بود شماره دیدم..خودش بود...فوری نشست ودستم گذاشتم رو قلبم که تعداد ضربانش داشت از کنترل خارج میشد چند تا نفس عمیق کشیدم ولی آروم نمیشدم...دستم نمیرفت دکمه سبز رو فشار بدم...من که میدونستم چی میخواد بگه..تحمل شنیدنش نداشتم... تماس قطع شد دوباره سرم گذاشتم رو بالشت میخواستم دوباره بخوابم تا خودمو چند ساعت دیگه غافل از دنیای بیرحم اطرافم ببینم دنیایی که تحمل دیدن عشق نداره ولی حرفای نسیم مثل یه پتک تو سرم کوبیده میشد... صداش تو گوشم میپیچید
نسیم-نسترن جونه من نذار تعریف کنم آخه ناراحت میشی
-نه نسیم از سیاهی که بالاتر رنگی نیست بگو..
همش تو دلم میگفتم میخواد بگه مامانش باز با رادین دعوا کرده وبه منم چند تا صفت که لایقش نیستم نسبت داده ولی کاش همین بود
نسیم-دیشب همه خونه خاله دعوت بودیم داییم وخانوادش هم بودند تو سالن بزرگ خاله نشسته بودیم که مامان رو به شوهر خاله گفت بهتر تکلیف این دوتا جوون روشن کنیم منظورش واضح بود ..رادین فقط بلند تونست بگه مامان قرارمون چیز دیگه بود... ولی مامان با خنده ویه چشم غره هم به رادین گفت انقدر امروز وفردا نکن، من که هاله چند سال عروس خودم میدونم فقط مونده رسم ورسومات...
بغض بدی تو گلو گیر کرده بود که نمیتونستم حرف بزنم فقط بزور از میون دندونای کلید شدم گفتم
-همه چی تموم شد
نسیم-تا حدودی آخه تا مامان این حرف زد رادین عصبی رفت بیرون وای نسترن نمیدونی چقدر عصبی بود کارد میزدی خونش در نمیومد مامان رفت تو حیاط دنبالش نمیدونم چی گفت که رادین برگشت تو مامان هم الکی سردرد رادین بهانه کرد وگفت ادامه حرفا باشه وقتی رسما اومدیم...
دیگه صدای گریم فضای بینمونو پر کرده بود ...چه زود با دو کلوم حرف مادرش راضی شد وبرگشت داخل....دلداری های نسیم ارومم نمیکرد... البته صدای گریه خودشم میشنیدم
-تو چرا گریه میکنی تو که باید خوشحال باشی داداشت داره زن میگیره
نسیم-نسترن از تو انتظار نداشتم یعنی من انقدر بی معرفتم که تو رو به این راحتی بفروشم
-رادین که راحت فروخت
نسیم-نه نفروخت رادین تلاشش کرد ....من که از اونجا رفتم خونه سهیل اینا ... بعد که با مامان تلفنی حرف زدم فهمیدم خیلی عصبانیه انگار دوباره باهم بحث کرده بودند ولی مامان چیزی به من نگفت....
با ویبره گوشی که تو دستم میلرزید تونستم از اون حرفای تلخ به زمان حال برگردم ..زمانی که حقیقت بدتر از صدتا پتک قرار بود بسرم کوبیده شه...نتونستم باز جوابش بدم هنوز برای باور اینکه همه چی تموم شده زود بود... این دفعه یه اس ام اس داد
-نسترن گوشیتو جواب بده من سمنانم
سمنان چیکار میکنه .... چرا تلفنی تمومش نکرد....چی میخواست بگه میخواست تو صورتم نگاه کنه بگه عزیزم نشد منم میخوام با هاله ازدواج کنم...به همین راحتی ...
پشت بندش دوباره زنگ زد این بار جواب دادم البته قبلش یکم گلوم صاف کردم تا معلوم نشه گریه کردم....
-سلام
رادین-سلام عزیزم چرا گوشیتو جواب نمیدی ...خواب بودی
تمام وجودم گوش شد تا صداش بهتر بشنوم ولی کلمات انگاراز یه دنیای دیگه دارند میاند تو پرده ای از ابهام میشنیدم
رادین-نسترن میشنوی... صدام میاد
گوشامو تیز کردم ... انقدر دلتنگش بودم که نمیخواستم حرف بزنم میخواستم فقط بشنوم اون حرف بزنه ومن گوش بدم .... از چی حرف بزنه .... دیگه عشقی نیست که بخوام به نوای قشنگش با صدای مردونه وبم رادین گوش بدم....باز حقیقت.... حالا کلمات واضح میشنیدم
رادین-الو عزیزم...
-میشنوم
رادین-چرا جواب نمیدی ...اشکال نداره آدرس یه جا رو بگو بیام اونجا ببینمت باید باهات حرف بزنم
اول میخواستم بگم تلفنی بگه ولی گفتم شاید آخرین باری باشه که فرصت دیدنش رو دارم ...بهتر برم یه دل سیر نگاش کنم...فوری ادرس یه رستوران رو که تو یکی از قسمتای خوب شهر بود دادم
خودم زود حاضر شدم ...خواستم کلی بخودم برسم...ولی برای کی...اون دیگه مال من نبود... خیلی ساده رفتم.... سر کوچه رستوران از ماشین پیاده شدم اون قسمت شهر یکم خلوت بود وخونه های بزرگ وویلایی داشت از همون فاصله ماشینش دیدم که روبه روی رستوران پارک کرده بود... آهسته آهسته قدم بر میداشتم تا دیر تر برسم ...تا دیرتر با هرچی که هست روبه رو بشم... خودشم دیدم از ماشین پیاده شد واومد سمت دیگه وبه در ماشین تکیه داد ومنتظر منو نگاه میکرد...... با دیدینش تمام انرژی که تو خودم جمع کرده بودم بیام حرفاشو بشنوم تموم شد چند متر مونده بود بهش برسم که احساس کردم زانوهام سست شده ونمیتونم قدم از قدم بر دارم خودم به گوشه خیابون کشوندم ورو جدول کنار جوب آب نشستم ونگام بهش دوختم یه پیرهن مردونه آبی آسمانی... آبی خیلی بهش میومد باشلوار پارچه ای مشکی پوشیده بود ..چقدر جذاب بود با هرلباسی خواستنی میشد.... رادین که دید من نشستم سریع دکمه دزدگیر رو زد ودوید سمتم
رادین-نسترن خوبی چرا اینجا نشستی
چرا کسی نقد (http://www.forum.98ia.com/t242713.html#post2366257) نمیکنه؟!؟
ادامه دارد............
شاید بعد از ظهر یه قسمت دیگه بذارم

shiva joon
۳۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر
این قسمتم واسه اینکه قول داده بودم گذاشتم ببخشید کمه شاید اگه حسش باشه فردا هم تایپ کنم
رادین که دید من نشستم سریع دکمه دزدگیر رو زد ودوید سمتم
رادین-نسترن خوبی چرا اینجا نشستی
فقط نگاش میکردم
رادین-دستت بده من بلند شو
باز این اشکای لعنتی.... چشمامو به محاصره خودشون گرفتن
رادین-چی شده حالت خوب نیست
سرمو به نشانه نه تکون دادم .... کنارم روی جدول نشست
رادین-دلم برات تنگ شده بود
-منم
خواست دستمو بگیره نذاشتم... اون دیگه مال من نبود که بخوام گناهش بگردن بگیرم...
-چرا تلفنی نگفتی
رادین-چیو
-همونی که بخاطرش این همه راه اومدی
رادین-نمیشد باید حضوری میگفتم
-من میدونم چی میخوای بگی واسه من فرقی نداشت تلفنی یا حضوری
رادین-از کجا میدونی چی میخوام بگم
-نسیم همه چی بهم گفته
چشاش رنگ شیطنت گرفت.... رنگی که عاشقش بودم....
رادین-پس این مدت که با من قطع رابطه کردی نسیم خانوم نقش بی بی سی براتون داشتند
من تو چه حالی بودم واون چه راحت شوخی میکرد
تمام مدت زل زده بودم به صورتش واز پرده اشکام صورت قشنگش نگاه میکردم ناخواسته دستم گذاشتم رو صورتش...هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش یه ته ریش دو سه روزه داشت
-ته ریش بهت میاد
دستش گذاشت رو دست من ...حس میکردم چشای اونم حس باریدن داره ...تو چشای هم خیره بودیم...دستمو که زیر دستش بود رو صورتش حرکت داد وبرد سمت لبش وکف دستم رو بوسید ازحس داغی لباش با پوست دستم تازه بخودم اومدم... نسترن چیکار داری میکنی یادت رفت ... دستمو از دستش کشیدم بیرون وبلند شدم
-بریم ...من حاضرم حرفاتو بشنوم
از رفتارام تعجب کرد ولی چیزی نگفت با هم به سمت رستوران رفتیم وهمون طبقه اول جلو پنجره نشستیم
یکم از مسائل معمولی صحبت کرد واز دلتنگی های این مدت گفت از خودش حرف زد از من پرسید ... طاقت مقدمه چینی وطفره رفتنو نداشتم اگه هر موقیعیت دیگه ای بود برام فرقی نداشت چی بگه مهم این بود که برام حرف بزنه ولی امروز نه.. الان نه ...باید رک وراست بهم میگفت که نتونسته مامانش راضی کنه.. از استرس زیاد دستام یخ زده بود...
-بهتر حرف اصلیت بزنی که بخاطرش اومدی اینجا
رادین-چرا انقدر عصبی هستی
-رادین خواهش میکنم من دیگه نمیتونم تحمل کنم حرفتو بزن وراحتم کن
رادین-باشه میگم....یادت چند ماه پیش ازت پرسیده بودم حاضری بدون رضایت مادرم با من ازدواج کنی...تو گفتی نه اونموقع فقط میخواستم نظرت رو بدونم چون فکر نمیکردم هیچ وقت روزی برسه که برخلاف نظر مامانم بخوام کاریو زوری انجام بدم وامید داشتم راضی بشه... نسترن من سعی خودمو کردم ولی نمیشه...الان دوباره میخوام همون سوال ازت بپرسم...
-تو که جواب منو میدونی
رادین-آره ولی الان اوضاع فرق کرده اون موقع دوتامون فکر میکردیم مامانم راضی میشه ..نسترن من دیگه این دوری نمیتونم تحمل کنم دوماهه دارم عذاب میکشم..از یه طرف کاری سنگین شرکت ..از یه طرف بحث با مامانم از یه طرف دوری از تو...تو حتی منو از شنیدن صدات محروم کردی ... دیگه تحمل ندارم.... تو حاضری تحت هر شرایطی با من زندگی کنی حتی اگه ...حتی اگه ... از ارث محروم شم
آرنجم گذاشتم رو میز ودستامو توهم حلقه کردم وچونمو بهش تکیه دادم وبهش نگاه کردم وبا اطمینان گفتم
-معلومه ...من حاضرم تو یه اتاق نه متری هم باتو باشم فقط تو برام مهمی ..
چیزی نگفت یه سوال مثل خوره بجونم افتاد... دستاموباز کردم وبا لحن مشکوک پرسیدم
-نکنه توام...آره... توام فکر میکنی من واسه پول میخوامت...آره...
رادین-نه نه تند نرو....من همچین فکری نکردم
تو دلم گفتم لابد انقدر مامانش تو گوشش خونده که من دنبال پولشم که به عشقم شک کرده
رادین-فقط میخواستم از یه چیزی مطمئن شم ...
باز مکث کرد واینبار گفت:نمیدونم میدونی یا نه ...من خودم خونه دارم ...یه واحد آپارتمان صد وبیست متری .... مقداریش بابا کمک کرد یه مقدارشم وام بانکیه که تا سال دیگه قسطش تموم میشه کوچیکه ولی جاش خوبه تقریبا نزدیک خونه خودمونه ومنظره قشنگی هم داره...یعنی میخوام بگم من مستقلم ونیاز به کسی ندارم شاید با کمک خانواده شرایطم ایده آل تر میشد ولی..
خدایا به آپارتمان صدو بیست متری میگه کوچیک ..انگار خونه کوچیک ندیده ..البته حقم داره نسبت به خونه خودشون کوچیکه
-من که گفتم این چیزا برام مهم نیست ...اگه خونه هم نداشتی وقرار بود مستاجر باشیم برام فرقی نداشت
رادین-خب با این حساب قبول میکنی من تنها بیام خواستگاری یه مدت عقد کنیم...یا شاید یه مدت زندگی کنیم مامانم بعد از اینکه بفهمه کارا تموم شده وتو دیگه عروسشی باهاش کنار میاد
-نه رادین من نمیتونم اینجوری ازدواج کنم
یهو عصبانی شد وبلند گفت
-پس بگو این مدت بهت خوش گذشته...بگو تو دلت برام تنگ نشده...بگو فرقی نداره کی قراره ازدواج کنیم...بگو من دارم جوش الکی میزنم... بگودوسم ند..
دستمو گرفتم جلوش
-وایسا..وایسا کی گفته من دلم برات تنگ نشده ...من نشد روزی بدون فکر تو بگذرونم نشده روزی سر سجاده از خدا رسیدنون بهم نخوام ...من فقط میگم ممکنه مامانت هیچ وقت راضی نشه...من دوست ندارم آتیش دعوا وجداییتون باشم ....تو خودت طاقت میاری دوری مادرت تحمل کنی تو اگه چند ماه منو دوست داری مادرت بیست وخورده ای سال دوست داری پس نمیتونی فراموشش کنی
رادین-من نمیخوام فراموشش کنم فقط تو عمل انجام شده قرارش میدیم
رادین انقدر برام گفت تا منم راضی شدم پا رو عقلم بزارم ...فقط بازم یه مشکل بود خانواده خودمم باید راضی میشد ...بهش قول دادم همین امروز که رفتم خونه با مادرم صحبت کنم ونتیجه پیشنهادش رو فردا بگم...بعد از خوردن دوسه قاشق ازغذامون که سرد شده بود منو تا نزدیکیا خونه رسوند وخودش رفت هتل.... از اینکه برخلاف فکر من در مورد هاله حرفی نزد خیلی خوشحال شدم صبح با چه استرس وناراحتی رفته بودم تا جایی که نزدیک بود از حال برم از خودم خندم گرفت بدجور قصاص قبل جنایت کرده بودم ولی استرس ودلشورم کم نشده بود هیچ بیشترم شده بود فکر آینده پیش روم با طرد شدن رادین از خانوادش...رضایت خانواده خودم...اصلا مونده بودم چه جوری برای مامان بگم ..مامان جز علاقه من ورادین واینکه منتظرم برای خواستگاری بیاد چیز زیادی نمیدونست
بادست لرزون کلید توقفل چرخوندم وداخل شدم اول رفتم اتاق خودم لباسم عوض کردم بعد رفتم سمت اتاق مامان اینا...مامان روی تختش به یه خواب نیمروزی رفته بود دوباره آهسته برگشتم اتاق خودم تا فکرم رو متمرکز کنم وببینم چی بگم بهتره وممکنه راضی شه
ادامه دارد......
امشب منم تو دعاهاتون یاد کنید منم به یادتون هستم ...التماس دعا

shiva joon
۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۳۴ بعد از ظهر
مامان روی تختش به یه خواب نیمروزی رفته دوباره آهسته برگشتم اتاق خودم تا فکرم رو متمرکز کنم وببینم چی بگم بهتره ممکنه راضی شه
نفهمیدم کی خوابم برد وقتی چشمامو باز کرد با نگاه به ساعت فهمیدم چندساعت تا اومدن بابا بیشترنمونده بهتر بود قبل از اومدنش حرفامو به مامان بزنم .... سریع بلند شدم ویه شونه به موهام کشیدم دستو صورتمم شستم .... مامان تو پذیرایی روبه رو تلوزیون نشسته بود یه سلام دادم رفتم آشپزخونه دوتا استکان برداشتم وچای ریختم گذاشتمشون تو سینی... چشامو بستم ...نفسم حبس کردم ...حرفامو مرتب کردم.....چشامو باز کردم و اومدم بیرون مامان با دیدنم لباش به خنده باز شد
مامان-به به چه دختر خونه داری دارم من ....
-اِ مامان من که همیشه کار میکنم
مامان با شیطنت گفت
-من که چیزی ندیدم ....حالا با این دوتا استکان چای میخوای بگی وقتشه
چه خوب خودش سر حرف انداخت وسط ..چه چای های مفیدی... از فرصت استفاده کردم وگفتم
-آره شاید
مامان با خنده گفت
-دخترام دخترای قدیم ....شوخی کردم مامان جان خب تعریف کن خبریه این شاید رو بی دلیل نگفتی ....خانواده قدیری قرار بیان خواستگاری
چه مامان بلایی داشتم خوبه من زیاد نمیشینم باهاش حرف بزنم وگرنه فوری همه چی میفهمید
-راستش یه جورایی آره ... ولی خانوادش نه...فقط خود رادین
مامان-یعنی چی مگه تنها خواستگاری هم میرند....شاید خانوادش بعدا میاند..اره؟
وای خدا چقدر سخت شد تموم چیزایی که آماده کرده بودم بهم ریخت
-نه ...امممم....شما یه چیزایی نمیدونی.... مامانش با ازدواج ما مخالفه ورادین میخواد خودش تنها بیاد...
یه چند تا چین به پیشونیش انداخت که نشون ناراحتیش بود ولی با همون لحن قبلش مهربون پرسید
-برای چی مخالفه ..چرا زودتر به من نگفتی...
نمیخواستم دلیل اصلی فرح جون که همون وضعیت مالیمون بود بگم ... با مکث گفتم
-فرح جون دوست داشت رادین با دختر خواهرش هاله... همون که تو سفرم باهامون بود ازدواج کنه ولی رادین من رو میخواد
مامان-.....
-حالا بگم رادین بیاد
مامان یه اخم کرد وبا ناراحتی گفت
-نه... هر وقت مادرش راضی شد با خانوادش بیاد
-ولی مامان...اون سعیش کرده راضی نمیشه
مامان با عصبانیت گفت
-دختر بزرگ نکردم که این جوری شوهرش بدم مگه چه عیب وایرادی داری که نخواد راضی شه...حالا خودش میخواسته برای پسرش زن بگیره نشده، کم کم راضی میشه
-اگه میشد که الان رادین اینجا نبود
مامان-رادین سمنانه
سرمو تکون دادم
-اره امروز رفتم بیرون که حرفاشو بهم بزنه
مامان-یه وقت به من نگی ها
-بگم بیاد
مامان-نه همین که گفتم مگه خواستگار کم داری ...همین دیروز همسایه بغلی برای خواهرزادش اومد باهام حرف زد ولی چون گفته بودی دلت با کسی دیگست نگفته بهت ،ردش کردم
یه نگاه قدرشناسانه کردم وگفتم
-مامان جان شما که انقدر خوبی راضی شو بیاد مامانشم بعد ازدواج ما راضی میشه
مامان-نه پسری که مادرش اینجوری داره دور میزنه وراحت فراموشش میکنه فردا با زنش چه جوری میخواد معامله کنه..
خودمم که زیاد راضی نبودم ... دلم یه طرف بود عقلم یه طرف مسلما زور دلم بیشتر بود
از این که مامان خودمم صد درصد مخالفه عصبانی شدم ،نمیدونم انتظار داشتم درکمون کنه واجازه بده بیاد
با صدای نسبتا بلندی گفتم
-نمیخواد مادرشو فراموش کنه فقط میخواد تو عمل انجام شده بزارتش...تازه رادین خیلی به مادرش وابست وبه حرفاش گوش میده فقط تو این مورده که مخالف نظرشه
فکر میکردم با این جمله از رادین تعریف کردم ولی برعکس شد
مامان-خب پس دیگه بدتر دوفردا دیگه که از تب وتاب افتاد برمیگرده سمت مادرش اونوقت تو این وسط چی میشی...دیگه اصلا راضی نمیشم
همین موردی بود که خودمم میترسیدم ولی گفتم
-نه مگه عشق به همین راحتی تموم میشه که بعدش منو بذار کنار..فرح جونم راضی میشه
-نسترن چرا حرف زور میزنی ...من فکر میکردم دخترم درست بار آوردم ...تو نمیدونی عواقب اینجور ازدواج چیه....خانوداده اون طردش میکنن....مردم پشت سرت حرف در میارند دختره یه ایرادی داشته که خانواده پسر نیمودند خواستگاری ..براش مراسم نگرفتند....چه مشکلی داری که میخوای با خفت وخواری شوهر کنی ...از کجا معلوم فردا روز مادرش راضی شه...نه من حرفمو زدم
-شما نمیفهمی عشق یعنی چه ..ما عاشق همیم تحمل دوری همیدگر رو نداریم.. تو اصلا میدونی من هر روز وهر لحظه از خدا میخوام مارو بهم برسونه...خب برای این رسیدن تلاشم میخواد ...اینم تلاش من ...تصمیممو گرفتم من باهاش ازدواج میکنم
مامان-عشق باید سازنده باشه نه مخرب ..این ازدواج به این شکل رو آیندت تاثیر میزاره
-چه تاثیری اصلا ما به مردم وطرز فکرشون چیکار داریم...مهم خودمونیم...
مامان-مگه میشه ما با همین مردم زندگی میکنیم نمیشه چشمامون رو همه چی ببندیم
-حرف زدن با شما بی فایدست...اصلا به بابا میگم اونه که باید راضی باشه نه شما...
داد میزدم واون حرفارو میزدم ... باسیلی که مامان به صورتم زد ساکت شدم نگاش کردم
مامان-این رو زدم یاد نره من مادرتم ...زحمتت رو کشیدم
بعدش بغض کرد وباهمون بغض تو صداش گفت
مامان-حالا دیگه رضایت من مهم نیست....میخوای مثل دخترای بی کس و کار شوهر کنی...
دستم رو صورتم گذاشتم ،پاشدم برم اتاقم که مامان گفت
-بابات اگه بفهمه اینجوری میخوای ازدواج کنی میکشتت میشناسیش که ...خودتو الکی پیشش کوچیک نکن
از سیلی که خورده بودم ناراحت بودم با عصبانیت گفتم
-من باهاش ازدواج میکنم هر طور شده
با این حرفام دونه دونه اشکاش راه افتاد .....تحمل دیدن اشکاشو نداشتم رفتم اتاقم خودمو پرت کردم رو تخت.... از همه چی وهمه کس ناراحت بودم ...واقعا ازدواج دو نفر که همیدگرو دوست دارند باید انقدر توش مشکل باشه ..جای سیلی که مامان زده بود درد میکرد... بیشتر از اون دلم درد گرفته بود از خودم عصبانی بودم ...این اولین بار بود با مادرم اینجوری صحبت میکردم واونم اولین بار بود منو زده بود... اولین سیلی...شده بود از بابام وقتی بچه بودم واسه اشتباهاتم کتک بخورم ولی از مامان نه...همیشه مهربون وصبور بود نهایت دعواش این بود که سرم داد بزنه ...من چی کار کرده بودم که دل صبورش اینجوری شکست واشک رو مهمون چشاش کرد...من که تحمل یه سر درد مامان بابام نداشتم حالا خودم به گریه انداخته بودمش... حالم از خودم بهم میخورد..این عشق علاوه بر اعتقاداتم خانوادمم داشت ازم میگرفت...نه تقصیر عشق نیست این خودمونیم که بیفکر عمل میکنیم...بعد دنبال مقصر میگردیم... چه سادم چطور میخواستم یه عمر حرف مردم پشت سر خانوادم بندازم... خودم رو تصمیمم دو دل بودم پس چرا اون حرفا رو زدم چرا گفتم برام مهم نیست...لعنت به من...یکی دو ساعت فکر کردم وتصمیم اخرم گرفتم..
از در اتاق که بیرون رفتم مامان دیدم که تو آشپزخونه داشت شام درست میکرد آروم صداش کردم ولی برنگشت سمتم...رفتم تو واز پشت دستامو دور کمرش حلقه کردم یکم خودشو تکون داد تا ولش کنم ولی من محکمتر گرفتمش وپیشونیمو گذاشتم پشتش...
-مامان ببخشید
چیزی نگفت ....خیلی بد حرف زده بودم نمیشد انتظار داشت با یه ببخشید همه حرفامو فراموش کنه دوباره خودمو بهش فشردم وبا گریه گفتم
-اشتباه کردم ببخشید این جوری با من قهر نکن میدونی که طاقت ندارم
مامان-....
-شما درست میگی ...اصلا غلط کردم بحثشم مطرح کردم..عصبانی شدم یه چیزی گفتم ...من بدون رضایتت آب نمیخورم چه برسه به ازدواج...نسترن بیفکرتو ببخش..
این بار مامان برگشت سمت ومنو تو بغلش گرفت چشاش هنوز خیس بود
مامان-بخشیدم دخترم ..گریه نکن....من فقط خوشبختیتو میخوام ولی این راهش نیست
-میدونم ...فکرامو کردم فردا به رادین میگم که باز مثل قبل منتظر رضایت فرح جون میمونم..انقدرم سن ندارم که بخوام نگران ازدواجم باشم پس حالا حالا وقت دارم منتظر بمونم درسته...
مامان یه نفس راحت کشید
-آره عزیزم ....خدارو شکر....نسترن داشتم دق میکردم
-مامان گفتم که ببخشید شما هم فراموش کن
با بوی سوختیگی دوتامون برگشتیم سمت گاز
مامان-ببین حواسم پرت کردی یه طرف کتلتا سوخت
-من خودم چاکر شمام الان دوباره درست میکنم
ادامه دارد.............

shiva joon
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر
صبح ساعت 7:30 با رادین قرار داشتم تا برم نتیجه صحبتام بگم ..دیشب زنگ زده بود که تلفنی بپرسه ولی من گفتم حضوری میگم...صبح زود قرار گذاشتیم تا اونم بتونه حداقل تا ظهر برسه سر کارش....دوتا خیابون پایین تر از خونمون گفتم بیاد
ای دفعه نمیدونستم چطور به رادین بگم که مامانم راضی نشده
-سلام
رادین با صدای شاد گفت-سلام خانوم صبح بخیر
-صبح شما هم بخیر..رادین جان زود از اینجا برو تا کسی ندیده
رادین-کجا برم شما ادرس بده عزیزم
چه خوشحال بود احتمالا فکر میکرد جوابم مثبته ... کارم سخت تر شد
-برو چندتا چهارراه پایین تر یه پارکه
رادین-نمیخوای بگی نتیجه چی شد
-میگم ولی وقتی یه جا وایسادی
یه مقدار که رفت ماشین کشید بغل وکنار خیابون نگه داشت
-چرا اینجا نگه داشتی
رادین-تا پارک طاقت ندارم ..کل دیشب رو فکر میکردم...همین الان بگو
-تو که بنظر خوب میای ..خسته نیستی
باشیطنت گفت
-آخه فکرای خوب خوب میکردم....نسترن منتظرم...
-سخته گفتنش.... امممم.... رادین... من سر حرف قبلم هستم ..یعنی منتظر میمونم تا مامانت راضی شه
رادین-یعنی اصلا با مامانت حرف نزدی
-چرا حرف زد اونم راضی نیست
رادین-به همین سادگی...اصرار میکردی
-فایده نداره
یهو عصبانی شد
رادین-حالا که کسی راضی نیست قید همشون رو میزنیم..تا بفهمند انقدر با احساسات ما بازی نکنند
-من قید کسی نمیزنم
رادین- من بخاطر تو دارم رو حرف مامانم پا میزارم بعد تو کوچکترین کمکی نمیکنی
-احساساتی حرف نزن...نه تو نه من نمیتونیم قید خانوادهامونو بزنیم
رادین-نه انگار بدت نیومده مامانت مخالفت کرده
-چرا بی منطق شدی تو که اینجوری نبودی
رادین-توام جای من چند ماه با مادرت بحث داشتی الان بی منطق بودی ..تو بعد یه بار مخالفت کشیدی کنار چطور انتظار داری من با مامانم بحث کنم ولی خودت..
-من کی ازت خواستم با مامانت بحث کنی ....من که خودم کشیدم کنار تا تو بدون دغدغه از طرف من راحت باشی...من که بهت گفتم تا همیشه صبر میکنم..الانم میگم من صبر میکنم تا خودش راضی بشه
دستاشو محکم کوبوند به فرمون ولی با لحن آرومتر از قبل گفت
رادین-راضی نمیشه ....تو راضی شو ..من مطمئنم بعدش همه چی درست میشه
-نه این رو ازم نخواه
یهو بلند داد زد
-حالا که نمیخوای ...منتظرکارت عروسیم باش
-چی میگی من که میگم منتظر میمونم
رادین-من دیگه نمیمونم...
-شوخی میکنی
رادین-به من میاد تو این موقعیت شوخی کنم...همون بهتر با هاله ازدواج کنم فکرمم راحت تره
چه زود تلخ شده بود وحرفاش تلختراز رفتارش...جمله ای که دیروز منتظرش بودم بگه امروز گفت....صدای شکستن خودمو شنیدم...با ناراحتی نگاش کردم شاید...شاید..شوخی باشه ولی با چهره ای درهم جلو رو نگاه میکرد حتی برنگشت ببینه حرفش چه بلایی داره سرم میاره....دیگه حرفی بینمون نمونده بود دستمو بردم سمت دستگیره در که گفت کجا میرسونمت
-نمیخواد خودم میرم زیاد دور نشدیم
چیزی نگفت منم پیاده شدم ومسیرخلاف جهتی که رادین پارک کرده بود راه افتادم...سرم از شنیدن حرفاش سنگین شده بود ..آهسته آهسته میرفتم تا برگرده بیاد بگه شوخی بود یه شوخی مسخره واسه امتحان من ولی نیومد...قلبم کند تر میزد ...بدنم سنگین تر از سرم بود حس میکردم جونی توش نیست .... تحمل سنگینیشو نداشتم ...دوست داشتم هونجا وسط خیابون بشینم زمین وگریه کنم..انتظار این حرف نداشتم...کارت عروسیمو برام میفرستم....با زحمت درو باز کردم ...مامان تو حیاط داشت راه میرفت از صورتش معلوم بود استرس داره ونگران من بوده
مامان-اومدی نسترن جان..
خودمو انداختم تو بغلش ودیگه سنگینیمو تحمل نکردم.. مامان کشون کشون منو برد داخل ورو کناپه خوابوند
-مامان همه چی تموم شد....
با ناله داد زدم
-خدایا چقدر التماست کردم این بود نتیجش...
مامان-آروم باش...حتما یه خیری بوده عزیزم نمیشه چیزیو بزور از خدا خواست
-ولی من میخواستم..من از این دنیا رادین از خدا میخواستم...چرا ندادش....چرا...
مامان-چی شد چی گفت انقدر بهم ریختی
با یاداوری دوباره حرفش تازه گریم گرفت
-گفت کارت عروسیش با هاله برام میفرسته ...مامان من تحمل ندارم ...
کنارم نشست وکلی دلداریم داد از اینکه کار درست وعاقلانه انجام دادم ولی هیچکدوم واسه دل من درمون نبود...من فقط رادین میخواستم کسی که بادیدنش تپش قلب میگرفت تپش قلبی که برام پر لذت وخواستن بود خواستنی که برام آرامش داشت... بدون اون چیکار میکردم..تمام رویاهام وآرزوهام رو سرم خراب شده بود...باز دودل شده بود که کارم درست بود... بخاطر دل مامانم دل خودمو رادین وشکستم...یا باید باز اصرار میکردم باید به همچی تن میدادم...
عصر نسیم زنگ زد گفت رادین اومده وخیلی عصبانی بوده جریان از من پرسید که براش تعریف کردم چی گفته نسیم هم دلداریم داد که از عصبانیت گفته وقصد این کارو نداره ولی لحن محکم رادین جای شکی برام نمیذاشت
نه سرکار میرفتم نه تفریحی داشتم کارم این بود صبح تا شب خودم تو اتاق حبس کنم وغصه بخورم هر ساعت وهر لحظه انتظار بکشم نسیم یا رادین زنگ بزنند و واسه عروسی دعوتم کنند... مامان که دید من دارم با ناراحتی خودمو از بین میبرم اصرار کرد با نوه عمه بابام سپیده برم کلاس...قرار بود کلاس خیاطی بره...حوصله کلاس رفتن اونم خیاطی نداشتم ولی رفتم... واقعا مفیدم بود حداقل زمانی که با سپیده بودم یا سرم به کاری گرم بود کمتر فکرو خیال اذیتم میکرد
سه هفته بعد نسیم زنگ زد وگفت قراره دوشب دیگه برند خواستگاری هاله ..کلی اظهار تاسف وناراحتی کرد ودلداریم داد ...گفت سر همین موضوع کلی با مامانش بحث کرده وبرای اولین بار با مامانش قهر کرده و رفته خونه سهیل ... وقتی این حرف وزد یه پوزخند زدم چه عشق ورسیدنی ... تمام اولین های بد داشت اتفاق میفتاد اولین بار من سر مامانم داد زدم ..اولین بار اون بهم سیلی زد واولین بار نسیم از خونشون قهر کرد ...یعنی باید منتظر اولین های بد دیگه هم باشم... ازش خواهش کردم بخاطر من با مامانش بحث نکنه وزودتر آشتی کنه ولی گفت نه اگر آشتی کنه مجبورش میکنه برای خواستگاری همراهشون بره ...قول داد بعدش میره از دل مامانش در میاره.... دیگه حال خودمو نمیفهمیدم وفقط گریه میکردم ...غرورم گذاشتم کنارچند بار زنگ زدم به رادین ولی جواب نداد...یه اس ام اس دادم
-عشقم ،من که گفتم منتظر میمونم چه بی وفا شدی...همیشه دوست دارم هرجا وبا هرکس که باشی
هرچی منتظر شدم نه جوابی اومد نه گوشیم زنگ خورد فقط غرور من بود که له شد...

داستان همچنان ادامه دارد....

shiva joon
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۵۳ بعد از ظهر
ممنون از همه دوستانی که با نظراتشون امیدوارم کردند
مامان-نسترن حاضرشدی سپیده دم در منتظرته
-بگو امروز نمیام خودش بره
در اتاق باز شد ومامان اومد داخل یه نگاه به قیافه ناراحتم کرد وگفت
-برای چی خودتو عذاب میدی...سعی کن بهش فکر نکنی
با یه پوزخند گفتم
-به همین راحتی فرداشب میرند خواستگاری بعد همه چی تموم ...بهش فکر نکنم بنظرت میشه
مامان-اره میشه فعلا برو کلاس سرت گرم شه
دیدم بهتراز اینکه بشینم خونه وساعت هارو بشمارم حاضر شدم رفتم ولی کل ساعت حواسم پرت بود ومریم خانم مربی خیاطی هم مجبور شد یه الگو چندبار برام توضیح بده
سپیده-نسترن چی شده چند وقته همش ناراحتی امروز بدتر تو استعدادت تو خیاطی از منم بهتره ولی امروز یه الگو ساده رو هم متوجه نمیشدی
سعی کردم یه لبخند بزنم تاناراحتیم مخفی کنم ولی شبیه همه چی بود جز لبخند
-هیچی نیست یکم دلتنگ دوستامم
سپیده شونه ای بالا انداخت وچیزی نگفت معلوم بود باور نکرده ولی اخلاق خوبی که داشت اصلا تو کار کسی سرک نمیکشید...اون روز سپیده اومد خونمون وتا شب پیشم بود ودیگه فرصت تنهایی وگریه بهم نداد نسیم هم از دیروز هر چند ساعت یه بار یه اس ام اس برای دلداریم میدام که بی فایده بود
فرداش تا ظهر با هر بدبختی بود خودمو سرگرم کردم ولی از بعد ناهار دلشوره واسترسم شروع شد نشستم روبه روی ساعت بزرگ حال وچشم دوختم به عقربه ها با نزدیک شدن به غروب حس میکردم قلبم فشرده تر و راه نفسم هر لحظه تنگ تر میشه... همش فکرم خونه نسیم اینا بود که رادین داره الان حاضر میشه میخوان برن گل بگیرند و...اینجوری دووم نمیاوردم رفتم سر یخچال ودوتا از قرص های خواب آور مامان که قبلا استفاده میکرد برداشتم وبا یه لیوان آب خوردم بهتر بود تو بی خبری باشم تا لحظه لحظه مراسم خواستگاری تو ذهنم تصور کنم
از مامان خواستم واسه شام بیدارم نکنه وروی تخت دراز کشیدم نفهمیدم کی خوابم برد با صدای مامان از خواب بیدار شدم
مامان-نسترن چقدر میخوابی بیا نسیم پای تلفن منتظرته
-بگو بعدا خودم بهش زنگ میزنم
مامان-ولی...
رومو کردم طرف دیوار وملحفه کشیدم رو سرم به اشکام اجازه دادم بیاند... تاثیر قرص هنوز بود که باز خوابم برد
چشامو که باز کردم ساعت دو ظهر بود..به گوشی سایلنتم که رو پاتختی بود نگاه کردم 5تا اس ام اس و7 تماس ناموفق از طرف نسیم داشتم ...میدونستم محتوای اس ام اساش چیه بازشون نکردم من به دلداری کسی نیاز نداشتم گوشی گذاشتم تو کشو تاچشمم بهش نیفته... از اتاق داشتم میرفتم بیرون که مامان دیدم داشت میرفت سمت دستشویی
مامان-ساعت خواب خانوم
-مرسی..گشنمه مامان
مامان-باشه نمازت بخون الان نهارت دوباره داغ میکنم
-نماز نمیخونم
مامان-چرا تو که تازه..
-خودم نمی خونم ....نماز بخونم که چی ... شکر چیو بگم...مگه منو به عشقم رسوند که حالا...
مامان لبشو گاز گرفت و گفت
- چرا کفر میگی ... مگه خدا نشسته که فقط ارزوهای دل تو رو انجام بده...حتما یه حکمتی ..یه خیری بوده
با بی حوصلگی گفتم
-مامان بسه نه خیرشو میخوام نه حکمتش من خودم عقلم میرسه چی یا کی برام خوبه
مامان با تاسف سرشو تکون داد وآستیناشو زد بالا که بره وضو بگیره ..دل خودمم یه جوری شد ولی با خدا لج کردم یکی از اخلاقای بدم بود سر هرچی خدارو مقصر میدونستم ... با سردی راهمو به طرف آشپزخونه گرفتم وگفتم
-خودم غذا رو داغ میکنم شما هم زود تموم کن که با هم غذا رو بخوریم
متوجه زهر کلامم بودم ..از اینکه تلخ باشم لذت میبردم دوست داشتم تمام احساسات بدی که تو وجودم جمع شده با تلخی بیرون بریزم... دیگه گریه هم نمیکردم ..تصمیم گرفتم سنگ بشم وسرد تا هیچ کس نتونه روم اثر بذاره میخواستم که فراموش کنم رادینی وارد زندگیم شده ولی نمیشد..اعصابم از ناتوانی خودم خورد شد..عشق رادین با روحم عجین شده بود نمیتونستم فراموشش کنم...باز به تختم پناه بردم
مامان-نسترن بیدارشو ...خسته نشدی انقدر میخوابی...
-ول کن مامان ...بذار بدرد خودم بمیرم ...ببین به حرفت گوش دادم چی سرم اومد...خوشحالی عشقم از دست دادم نه
اومد کنارم نشست ودستشو تو موهام کرد
مامان-عزیزم من خیرتو میخوام حالا پاشو برات خبر خوب دارم....دِ پاشو دیگه
دلم شروع به تپیدن کرده وگواهی داد در مورد رادینه
-چه خبری
مامان-نسیم وقتی صبح گفتم خوابی گفت بعد از ظهر زنگ میزنه بازم تو خواب بودی با خودم حرف زد ..میگفت کلی اس ام اس داده ولی تو جوابشو ندادی
-خبرتو بگو مامان
مامان-چشم میگم شما اخماتو باز کن...
یه خنده مهربون کرد که باعث شد خود به خود اخمای منم باز شه
ادامه دارد...........

shiva joon
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۴۴ بعد از ظهر
یه خنده مهربون کرد که باعث شد خود به خود اخمای منم باز شه
مامان-نسیم گفت خواستگاری بهم خورده وکلا منتفی شده
سیخ نشستم رو تخت
-راست میگی
مامان-آره عزیزم
فوری گوشی از کشو پاتختی دراوردم فقط شماره نسیم بود ..پس چرا خود رادین بهم زنگ نزده خبربده بی توجه به مامان که نشسته بود رو تخت دویدم سمت حال واز تلفن خونه زنگ زدم به نسیم...یه بوق دو بوق...هفت بوق..اَه بردار دیگه
نسیم-الو
-کجایی گوشیتو بر نمیداری
-سلام تو پذیرایی بودم دیر صداشو شنیدم ..مامانت گفت
-آره جریان چیه
نسیم-من بهت اس ام اس دادم تو جواب ندادی
-میدونم حالا کامل به بگو
نسیم-دیروز عصر قبل از اینکه حاضر بشند برای خواستگاری، رادین دوباره با مامان حرف میزنه وازش میخواد خواستگاری بهم بزنه ودست ازلجبازی برداره وتو رو قبول کنه وبهش گفت یا میریم خواستگاری نسترن یا برای همیشه از ایران میره مامان که حرفشو جدی نمیگیره میگه حاضر شو من پیش خواهرم ابرو دارم واز این حرفا رادین میره بالا با یه برگه میاد پایین وبرگه نشون مامان میده برگه حکم ماوریتش به انگلیس بوده مامانم که دید قضیه جدییه خواستگاری کنسل میکنه وباز باهم بحث داشتن که حالش یکم بد میشه وفشارش میفته بابا به من زنگ زد برم خونه خودشم واسم تعریف کرد چی شده
از خوشحالی نمیدونستم چی بگم توفکرمم نمیرفت که رادین از حرفش برگرده وهنوز منو بخواد..این سه هفته چقدر عذاب کشیده بودم
-پس چرا رادین بهم چیزی نگفت
نسیم-نمیدونم شاید چون مامان هنوز جواب آخرو نداده وداره به حرفای رادین فکر میکنه ...
-ممکنه مامانت باز راضی نشه
اخ که یه مسئله کوچیک چقدر لاینحل میومد...رفتن رادین از ایران برای همیشه منم نابود میکرد
نسیم-نمیدونم ولی به احتمال زیاد راضی شه حالا خبری شد بهت میگم
-مرسی نسیم...خیلی دوست دارم ببخش دیروز حالم خوب نبود جواب پیاماتو ندادم
نسیم-میدونم عزیزم ازت ناراحت نیستم
بعداز خدافظی با نسیم میخواستم به رادین زنگ بزنم ولی جلو خودمو گرفتم بهتر بود نتیجه مشخص بشه ...خودش بهم زنگ میزد ..برگشتم دیدم مامان داره نگام میکنه..پریدم بغلش وبوسش کردم
-مامان یعنی میشه فرح جون زود راضی بشه
مامان-نمیدونم ..حالا ازم ناراحت نیستی نذاشتم اونجوری ازدواج کنی
-نه که نیستم ...اینطوری بهترم هست با احترام میاند خواستگاری ...وقت هست برم نمازم بخونم
مامان-نسترن جان دخترم این راهش نیست که خودخواهانه خدارو برای خواستهات بخوای تو باید خدا رو برای خودش پرستش کنی نه برای آرزوهای خودت
-میدونم مامان ولی حالم خیلی بد بود... اشتباه کردم
مامان-میدونم عزیزم ولی ناراحتیت دلیل خوبی واسه حرفایی که زدی نیست
+++
فرح جون زودتر از اون چیزی که فکر میکردم راضی شد وقرار شد آخر همین هفته که میشد4 مهر بیاند برای خواستگاری ...تهدید رادین واقعا تاثیر داشت بعد از موافقت مادرش باهم تلفنی حرف زدیم ودلتنگی این مدت در آوردیم دوتامون خوشحال بودم ومن یکی که رو ابرا سیر میکردم...باباهم در جریان قرار گرفته بود وبه خوشحالی بیش از حد من میخندید وگاهی تیکه مینداخت
-نسترن بابا نمیدونستم انقدر دنبال شوهری وگرنه خودم یه فکری به حالت میکرد
نه تنها از شوخی بابام ناراحت نمیشدم بلکه با صدای بلند هم میخندیدم...به سحر زنگ زدم وبراش تعریف کردم چی شده اونم از خودش گفت چیزایی که از خوشیم کم کرد سحر دستی دستی میخواست خودشو بدبخت کنه دوست پسر جدید پیدا کرده بود یکی نه دوتا وبا قبلیه میشد سه تا نمی دونستم هدفش از این دوستیا چیه میخواست عقده رفتاری که پویا باهاش داشت در بیاره نمیدونم ولی با همه پسرا الکی دوست بود ونصیحتهای کسی هم تو گوشش نمیرفت فقط میگفت بلدم از خودم مواظبت کنم کاش بلد بود تو مدت دوستیمون اخلاقشو شناخته بودم خیلی ساده وضربه پذیر بود... کاری که از دستم بر نمیومد جز همون نصیحت
به نسرین خواهرم زنگ زدم وگفتم برای خواستگاری بیاد ...که گفت این هفته نمیتونه وخودشو هر موقع بشه برای عقد میرسونه
+++
از صبح دل تو دلم نبود چند بار لباس پوشیدم وخودمو تو آینه برنداز میکردم هیچ ایرادی نداشت دوباره در میاوردم واویزونش میکردم به چوب رختی به تذکر مامان هم که میگفت چروک میشه اهمیت نمیدادم..قرار بود ساعت5 خونه ما باشند...همه چی اماده بود چای میوه شیرینی..خونه هم خودم از بس سابیده بودم از تمیزی برق میزد.. نشستم جلو آینه موهامو شونه کردم وموهامو یکم کج گذاشتم تل نقره ایم رو موهام نتظیم کردم یه ارایش خیلی کمم انجام دادم وکت دامن نیلیمو که برای همین مراسم خریده بودم باز تنم کردم وشال سفید آبیمو انداختم سرم که همون لحظه زنگ به صدا در اومد ..لحظه تحقق ارزوم داشت میرسید..اوففففف...یکی منو بگیره با این ضربان قلب که نمیتونتم کاری کنم چندتا نفس عمیق کشیدم وزود خودمو به ورودی حال رسوندم اول از همه آقای قدیری اومد داخل با لبخند ونگاه مهربونش...چی میشد که اقای قدیری انقدر رو حرف زنش نبود....سلام علیک گرمی باهام کرد بعدی نسیم بود که پرید بغلم وکنار گوششم زمزمه کرد
-به به زن داداش خوشگلم دلم برات تنگ شده بود
-سلام خواهر شوهر نازم منم همینطور
با صدای سهیل از بغل نسیم اومدم بیرون وبهش خوش امد گفتم.... فرح جون با لباسای شیک نفر بعدی بود که وارد شد رفتم جلو که بغلش کنم ولی بطور نامحسوس خودشو کشید عقب ودستشو اورد جلو نگاهش که کردم لباش میخندید اما چشاش چیزی دیگه میگفت یه کینه یا نفرت توچشاش بود که نمیذاشت لبخندش باور کنم ..دستشو گرفتم وبه گرمی فشردم وزیر لب ازش تشکر کردم که اومده ورضایت داده ...شنید ..جواب نداد ورفت سمت مادرم نفر بعدی عشقم بود یه کت شلوار دودی بهمراه یه پیرهن سفید وکروات دودی پوشیده بود صورتش سه تیغ کرده بود .... چشاش از خوشحالی میدرخشید یه دسته گل بزرگ هم دستش بود...دلم میخواست همون لحظه خودم بندازم تو اغوشش یه قدم رفتم سمتش که با لبخند گل گرفت سمتم
-سلام عشقم
رادین-سلام عزیزم دیدی بلاخره اومدم... نمیخوای بگیریش
با رضایت گل ازش گرفتم ودعوتش کردم داخل از کنارم که رد میشد بوی خوب عطرش دیونم کرد ...تو دلم گفتم کاش کسی اینجا نبود ...از هل بودن خودم خندم گرفت
زود رفتن سر اصل مطلب وبنا به رسم ورسوم مامان گفت برم چای بیارم...چای هارو ریختم تو فنجون هایی که از قبل آماده کرده بودم ولی انقدر هیجان داشتم که دستم میلرزید وچای ها سرش خالی شد تو سینی دوباره سینی گذاشتم رو میز ناهار خوری که تواشپزخونه بود وآروم نسیم صدا کردم بیاد
نسیم-چیه اومدی یه چای بیاری ها
-نسیم نمیتونم بیارم دستم میلرزه
نسیم یه اخم با مزه کرد وگفت
-نگو که میترسی واصلا انتظار ما رو نداشتی
-نه دیونه از استرس وترس نیست از هیجانه
نسیم-هیجان؟؟
-اره دیگه از خوشحالی زیاد دل ورودم داره بهم میپیچه تعداد ضربان قلبم داره از حد خارج میشه
یکی اروم زد تو سرم گفت
-نسترن یعنی خاک....انقدر شوهر ندیده ای
-چه ربطی داره همه اینو به من میگن..اصلا آره شوهر ندیدم مگه قبلا ازدواج کردم که نمونشو دیده باشم بعدش من دارم به عشقم میرسم تو چه میدونی اخه...اهان یادم رفت بپرسم با سهیل چیکار میکنی علاقت بیشتر شد
نسیم-چه عجب یادت افتاد آره الان خیلی دوسش دارم خیلی زیاد...سهیل واقعا خوبه..
دوباره فنجونهارو پر کردم و چیدم تو سینی تمیز شده وگفتم نسیم ببره که قبول نکرد ..نه کار خودم بود ..دستم محکم دوره دسته سینی چفت کردم و وارد سالن شدم..
همه چی خوب پیش میرفت جز نگاهای خصمانه فرح جون که من همه رو به حساب اجباری بودن رضایتش گذاشتم وبه خودم امیدواری میدادم که یه مدت دیگه چشاش هم مثل لباش میخنده
اقای قدیری رو به بابام گفت
-خب آقای صابر با اجازتون برند یه جا خلوت حرفاشون با هم بزنند
بابا-خواهش میکنم... نسترن با آقا رادین برید تو اتاقت حرفاتونو بزنید
فرح جون-چه نیازی به حرف زدنه اینا که همدیگرو میخواند حرفاشونم زدند
اقای قدیری-باشه این حرف آخر فرق داره ...پاشید دیگه
از حرف فرح جون دلخور شدم ولی به ثانیه نکشید دلخوریم از یادم رفت..
در باز کردم ..رادین با یه نگاه به داخل اتاقم رفت رو تختم نشست منم رو صندلی میز ارایشم که یه چهارپایه کوچیک که روش رو پارچه جیر مشکی انداخته بودم، نشستم
-خیلی خوشحالم که اینجایی
رادین-منم همینطور...اتاقت ساده وقشنگه
-مرسی
-رادین چرا اونشب قبل خواستگاری بهت اس ام اس دادم جواب ندادی تو که قصد نداشتی بری و دنبال کارای رفتنت بودی
-نمیتونستم نسترن هنوز چیزی مشخص نبود نمیخواستم الکی دلتو خوش کنم
-خب چرا زودتر مامانتو تهدید به رفتن نکردی
رادین-تهدید نبود،قبلا میخواستم راضیش کنم وقتی دیدم اصلا راضی نیمشه بعدشم که از توام ناامید شدم بهتر دیدم که ایران نمونم واقعا نمیخواستن بمونم فقط حرف نبود...
-الان چی با حکم ماموریتت چیکار میکنی؟
رادین-خودم به خاطر مشکلاتم از ریئسم خواستم منو بفرسته باهم دوستیم بهش همون روز که مامان راضی شده گفتم مشکلم حل شده قراره یه نفر دیگه بره
سرمو به نشون فهمیدن حرفاش تکون دادم یکم دیگه از خودش گفت وقتی حرکت لبهاش میدیدم حواسم از حرفی که میزد پرت میشد ..نفهمیدم چی شد که خودمو انداختم تو بغلش ودستمو دور گردنش حلقه کردم...از رفتارم شوکه شد ولی بعد چند لحظه با تردید دستاشو دور کمرم حلقه کرد ...سرمو نزدیک گردنش بردم وعطر تنشو بو کردم
رادین-نسترن چقدر عوض شدی
-چطور
رادین-تو نمیذاشتی دستت بگیرم حالا...
از خودم خجالت کشیدم ودستامو از دور گردنش باز کرد وخودمو کشیدم کنار وروی تخت نشستم
-ببخشید دست خودم نبود...دلم حسابی هواتو کرده بود
وبرای توجیه خودم گفتم
- تو دیگه نامزدمی
دستوش اورد جلو دستامو گرفت
-چرا عذر خواهی میکنی من که چیزی نگفتم...
صدای در اومد فوری دستای همدیگرو رها کردیم
-بفرمایید
نسیم سرش آورد تو
-بسه دیگه یکساعت اینجایید
با گفتن حرفش کامل اومد داخل ودست به کمر وایساد وبه ما که دستپاچه شده بودیم با شک نگاه کرد
نسیم-شما دوتا چیکار میکردید که انقدر از اومد من هل شدید ...نسترن که کلا قرمز شده توام...
صورت رادین با دقت نگاه کرد
نسیم-نه اثار جرمی هم نمونده....رژ نسترن هم که سرجاش زود اعتراف کنید
-برو توام انتظار نداشتیم کسی در بزنه هل شدیم
نسیم-اره جون خودت منم باور کردم،این جور که شما هل کردید معلومه یه خبرایی بوده ... بسه دیگه بیاید بیرون
دنبال نسیم رفتیم بیرون وبا لبخند به بقیه نگاه کردیم
آقای قدیری-خب حرفاتون زدید
-بله
آقای قدیری –فقط میمونه مهریه وشیر بها ...شما بفر مایید
بابا-شما صاحب اختیارید
-ببخشید اگه میشه خودم مهرمو بگم
همه با تعجب برگشتند نگام کردند مخصوصا فرح جون که تو نگاهش تمسخرم بود
آقای قدیری-بگو دخترم
مامان-نسترن جان بذار آقایون خودشون حرف بزنند
-حالا بذارید من بگم اگه خوب نبود قبول نکنید
تو صورت همه میخوندم که انتظار دارند من مقدار زیادی روبه عنوان مهر بگم
سرم انداختم پایین وبا خجالت گفتم
-من رادین خیلی دوست دارم ومهم زندگی عشق وعلاقست میخوام مهریم 5 تا سکه باشه همین
با تموم شدن حرفم سرمو بالا اوردم واول از همه به فرح جون نگاه کردم که تمسخر نگاهش به تعجب وعصبانیت عوض شده بود مامان بابام با افتخار نگام میکردند
رادین ونسیم هم که جای خودشون داشتند
اقای قدیری-نسترن خانم این فهمیدگی شمارو میرسونه که زندگی تو پول نمیبینی ولی این مقدارم خیلی کمه من 300تا میزارم روش که میشه سیصت وپنج تا قبوله
-همون مقدار هم خوبه
اقای قدیری-رو حرف من حرف نزن دخترم
-چشم هرچی شما بگید
برای من واقعا تعداد سکه مهم نبود چه یکی چه هزارتا میخواستم کم بگم عکس العمل فرح جون ببینم ،کم منو متهم به چشم داشتن به پولاشون نکرده بود میخواستم ثابت کنم دنبال عشق بودم نه پول
رفتارا وتوهین های فرح جون بخشیدم... یعنی زود آدمایی که بهم بدی میکردنو میبخشدم
قرار شدهفته بعد یه عقد محضری بگیریم ویه مهمونی مختصربدیم ودو سه ماه دیگه بعد از عروسی نسیم وسهیل وجور کردن جهزیه من عروسی مارو هم بگیریم
من که تاحالا اجازه نداده بودم مامان یه سر سوزن برام کنار بزار به تکاپو افتاده بودم لیست تهیه کنم تا چیزی از قلم نندازم...پنجشنبه هفته بعد رادین خودش تنها اومد ودوتایی رفتیم خرید ویه حلقه ساده انتخاب کردیم ویکم وسایل عروس خریدیم ولی اصل خرید گذاشتیم برای بعد که من رفتم تهران انجام بدیم...برای عقد فقط دایی وزنداییش ورامین وهمسرش اومدند ما هم که جز چند تا فامیل پدری کسی رو اینجا نداشتیم ،دور هم 50 نفر میشدیم ..اونروز باشکوهترین وقشنگترین روز زندگیم بود تمام مدت که عاقد خطبه عقد میخوند دست رادین تو دستام بود ومن از لذت داشتنش سر مست بود وبه این فکر میکردم که بعداز اینهمه سختی بهم رسیدیم.
ادامه دارد...........

shiva joon
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۲۴ بعد از ظهر
یک ساعت دیگه مونده بود برسم تهران توی طول راه فقط به برخورد فرح جون فکر میکردم حدود سه ماه بود که ازنامزدیمون میگذشت وجز ماه اول که به مدت یک هفته خونشون بودم دفعه های دیگه رادین میومد سمنان واخرین بارش دو هفته پیش بود بهش قول داده بودم این سری من برم خونشون وتا یک هفته بمونم اخه رادین فقط پنج شنبه وجمعه ها وقت داشت ...هرچند از دلتنگی برای رادین نفس کشیدنم برام سخت شده بود اما اصلا دلم نمیخواست برم ... علاوه بر دیدار باید میرفتم تا آخرین کارهای مربوط به عروسیمونو انجام بدیم قرار بودهفته بعد جهازم رو بیارم تا 8 دی که تاریخ عروسیمون بودهمه چی اماده باشه برخلاف چیزی که فکر میکردیم فرح جون هنوز با ازدواج ما کنار نیومده بود واون یه هفته ای که مونده بودم خیلی بهم سخت گذشته بود ...سرمو تکیه دادم به صندلی اتوبوس وچشامو بستم...
روز دومی بود که خونشون بودم ..رادین وپدرش سر کار بودند منم نشسته بودم توی پذیرایی وتلوزیون نگاه میکردم که فرح جون اومد کنارم وگفت
-نسترن به جای تلوزیون دیدن برو یه دستی به اتاق رادین بکش...
تو دلم گفتم خوبه تازه عروسم اونم هیچی مهمونم...عیب نداره نسترن اتاق شوهرته غریبه که نیست...با این فکر بلند شدم
-باشه جارو برقی کجاست
فرح جون-الان برات میارم
رفتم اتاق رادین جمعو جور کردم ...جارو برقی خاموش کردم
-فرح جون جارو کجا بذارم
فرح جون-تموم شد
-بله
فرح جون-اتاق نسیم هم جارو کردی
چشام چهارتا شد اتاق نسیم من جارو کنم
-نه
فرح جون-ازت کم میشد یه جارو هم اونجا بکنی.
سرشو با تاسف تکون داد وگفت
-مثلا دوستته
وا مگه من کلفتشونم... خوبه هفته ای یه بار کسی میاد خونه تمییز میکنه.... خیلی بهم برخورد با این حال نخواستم چیزی بهش بگم...نارضایتی از ازدواج ما از چشاش معلوم بود وبه این کارا میخواست کوچیکم کنه...برای اینکه بهانه دستش ندم..به خودم گفتم نسیم هم دوستمه راه دوری نمیره تازه اون بیچاره خسته از سر کار میاد بعد دنبال کارای عروسیشه..
-چشم اونجا رو هم مرتب میکنم
بعد از اونجا منو کشید آشپزخونه ویک عالمه کار سرم ریخت...رادین که اومد خواستم اعتراض کنم ولی دیدم درست نیست اگه بخواد طرفداری منو بکنه خب اونم مادرشه باز ممکنه بحث شون بشه وبجای اینکه رابطمون بهتر بشه بدتر میشه اون یک هفته همش پیش منو رادین بود ونمیذاشت باهم راحت باشیم حتی واسه تولدم که رادین میخواست یه جشن کوچیک بگیره یه جورایی به بهانه عروسی نسیم مخالفت کرد وما دو نفره رفتیم رستوران ....نسیم هم که با شوهرش وبرنامه عروسیش سرگرم بود نمیتونست زیاد با من باشه ...اخر همون هفته هم مراسم عروسیشون برگزار شد ومن برگشتم
باید فکرای مثبت میکردم برای همین با خودم یه کنفراس دونفره گذاشتم... ببین نسترن اون ماه اول بود هنوز عادت نداشت تو رو عروسش بدونه..بهش حق بده یه عمر انتظار داشت عروسش هاله باشه..اون یک هفته هم بخاطر عروسی سرشون شلوغ بوده از توام کار کشیده مطمئن باشه این سری رو چشاش جا داری....با این فکرا کمی آروم شد وتا دم خونشون به عشقم رادین فکر کردم که قرار بعد دوهفته ببینمش... وقتی رسیدم قبل از اینکه زنگ در رو بزنم با رادین تماس گرفتم
-سلام عزیزدلم
رادین-سلام خانوم گلم کجایی ؟رسیدی
-آره نفس جلو در خونتونم میخوام زنگ بزنم
رادین-خیالم راحت شد..منم چند ساعت دیگه میام عزیزم
زنگ در رو زدم وبا باز شدن در فرح جون اومد استقبالم بعد از احوال پرسی تو سالن نشستیم وبا هم حرف میزدیم بعدش کمک کردم شام درست کنه قرار بود نسیم وسهیل هم ساعت 9 بیاند اونجا... حس کردم نسبت به قبل رفتارش بهتر شده...
ساعت نگاه کردم نیم ساعت دیگه رادین میرسید رفتم تو اتاق قبلی نسیم ..فرح جون گفته بود ساکم اونجا بذارم..لوازم آریشم درآوردم یکم بخودم رسیدم تا خستگی سفر تو صورتم دیده نشه .. شلوار جین مشکیم با یه بلوز آستین کوتاه جذب صورتی پوشیدم موهای تابدارمو شونه کردم ودورم ریختم ...با صدای زنگ دریه نگاه به آینه کردم وبا اطمینان از خودم با سرعت از پله ها پایین رفتم فرح جون جلو درب ورودی بود رادین بهش سلام کرد وبا دیدن من به سمتم اومد ومنو محکم بغل کرد ...متوجه نگاه مادرش شدم که یه چیزی توش برق میزد ..از وقتی اومدم اینجوری نبود...سعی کردم بی توجه باشم ... رادین کنار گوشم گفت
-دلم برا یه ذره شده بود
-منم همینطور
خودمو از اغوشش کشیدم بیرون..هیچ وقت جلو مادرش نشده بود بغلم کنه ..دستم میگرفت ولی بیشتر نه...
رادین که از شوق دیدارمون هیجان زده بود رو به مادرش گفت
-دیدی عشقمومامان چه نازه
الهی قربونش برم که اونم دلتنگم بوده
باز چشای مادرش برق زد حسم میگفت حسادته که توی چشاشه رادین با حرفاش وکاراش داره تحریکش میکنه...دستشو دور شونم انداخت ومنو به سمت اتاق خودش هدایت کرد
خودش روی تخت نشست منم رو صندلی میز کامپیوترش نشستم یکم احوال خانوادم پرسید...خودم طاقت نیاوردم رفتم کنارش رو تخت نشستم دستم دور گردنش انداختم اونم نغمه عشق کنار گوششم زمزمه میکرد دوباره زمان ومکان گم کردم آغوش رادین برام پرآرامش ترین جای دنیا بود...همیدگرو میبوسیدیم که اول یه صدای تق کوچیک اومد بعدم مادرش وارد اتاق شد..دوتایی برگشیتم و نگاهش کردیم... یه دنیا خجالت کشیدم مارو تو اون حالت دید دستم از دور گردنش باز کردم ویه ذره از رادین فاصله گرفتم..حس آدمی داشتم که حین دزدی مچش گرفتن..خودشم تعجب کرده بوداما بجای اینکه معذرت بخواد وبره بیرون یکم چپ چپ نگامون کرد...رادین زودتر بخودش اومد وگفت
-کاری داشتی مامان
یه لبخند مهربون زد که اصلا به خشمی که توچشاش بود نمیخورد
فرح جون-اره میخواستم نسترن بیادطعم غذا رو بچشه
رادین-مرسی هرچی درست کردی دستت درد نکنه خودتون بچشید دیگه ... من نسترن رو یه ربعم نیست که دیدم
یکم لحن صداش تند شد
-نسترن قرار یک هفته اینجا باشه نترس ازت نمیگیرنش
معلومه نمیگیرن..برای اینکه بحثی نشه گفتم
-چشم شما بریدالان میام
در همونجور باز گذاشت.... صدای پاش که از پله ها پایین میرفت شنیدم
-وای رادین خیلی خجالت کشیدم
رادین-خجالت نداره عزیزم زن وشوهریم ..تقصیر من بود باید درو قفل میکردم
تقصیر تو نبود خودش باید شعورش میرسید درست در بزنه وبعد اجازه بیاد تو نه اینکه با یه تق به در سرشو بندازه بیاد... باز میخواست منو تو بغلش بگیره که گفتم
- زشته نرم..بذار برم غذارو بچشم الان میام
رادین-باشه ولی زود برگرد بالا
روی تخت دراز کشید پیشونیشو بوسیدم
-ای آقای تنبل پاشو حداقل لباساتو عوض کن چروک نشه ...از بیرونم اومدی دستو صورتت نشستی
رادین-تقصیر توه که برای من حواس نمیزاری
با لبخند نگاش کردم باورم نمیشد تو زندگیم کسی تا این حد دوست داشته باشم بعد از عقد علاقم به رادین بیشتر شده بود
-خب فرح جون کدوم خورشت بچشم
-قورمه سبزی
یه قاشق برداشتم وکمی خورشت هم زدم ومقدرای هم چشیدم
ادامه دارد..............
تشکر+نقد

shiva joon
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۰۷ بعد از ظهر
یه قاشق برداشتم وکمی خورشت هم زدم ومقدرای هم چشیدم
-بنظرم نمکش کمه
یه نگاه چپ کرد
تو دلم گفتم اخرش چشات چپ میشه با این نگاه کردنت خب خودت میگی بچش
فرح جون-خودم میدونم کمه..نمک زیادش ضرر داره
وای خدا...پس آزار داری به من میگی بیا امتحان کن...همون حدسم درست بود چشم نداشت منو پسرشو باهم ببینه..تا قبل اینکه رادین بیاد باز رفتارش قابل تحمل بود ولی حالا..
-باشه اگه خودتون اینجوری دوست داری پس عالیه
داشتم از آشپزخونه میومد بیرون که گفت
-کجا وایسا سالاد درست کن...رادین هست فرار نمیکنه...عروسم عروسای قدیم
دیگه شاخام داشت سبز میشد ...اشتباه میکردم رفتارش باهم بهتر نشده بود هیچ تازه حس حسادتم بهش اضافه شده وبدتر میکرد...دوست داشتم جوابش بدم ولی حرف یه عمر زندگی بود نمیشد که از همین اول با هم دعوا مرافه داشته باشم
-باشه درست میکنم
فرح جون-کاهو،خیار وگوجه تو یخچال هست خودت بردار بشور
کاهو ها رو خورد میکردم که یه دست رو شونه هام قرار گرفت سرم آوردم بالا رادین بود یه لبخند بهش زدم اونم سریع گونمو بوسید...لباساشو عوض کرده بودوخوشگل کنار من وایساده بود
رادین-خانوم خانوما مگه نگفتی زود میای
-چرا ولی مامان گفت سالاد درست کنم
فرح جون فوری یه لبخند زد وگفت
-نسترن من که گفتم اگه حوصله داری...نمیدونستم به رادین گفتی زود برمیگردی
مردمک چشام از دروغی که جلو چشم خودم میگفت تکون خورد وچشام بیشتر از حد معمول باز شد...باز بیخیالی طی کردم وچیزی نگفتم...رادین صندلی کنار منو کشید بیرون ونشست ..دستشو آورد تو ظرف سالاد ویه کاهو برداشت..با چاقو آروم زدم پشت دستش وبا ناز گفتم
-اِ رادییییییییییین دست نزن
رادینم نه گذاشت نه برداشت جلو رو مادرش گفت
-قربون رادین گفتنت اینجوری صدام میکنی میخوام درسته قورتت بدم
فوری به فرح جون نگاه کردم بله ... خون خونشو میخورد..باید با رادین درست وحسابی حرف میزدم ...نمیدونم اون چطور متوجه ناراحتی مادرش از ابراز علاقه به من نمیشه
یه چشم ابرو واسش اومدم که از این حرفا نزنه امامتوجه منظورم نشد برای اینکه حرف دیگه ای نزنه گفتم
-رادین بیا این چند تا خیاروپوست بکن زود تموم شه
فرح جون- از پسرم کار نکش خستست نسترن جون
اینو با یه لحن مهربون گفت بعدشم یه کاهو داد دست پسرش..نمیدونم تا حالا که اسم منم با اکراه صدا میکرد حالا چی شده که جون بسته به اسمم ...آهان جلو رادینه..چه سیاستی داره این زن
رادین کاهو گرفت بعدبا انگشت سبابه وانگشت وسطش لپم کشید وبا لحن بامزه ای گفت
-دیدی خانم مامان بهم کاهو داد
از لحنش خندم گرفت
رادین-قربون خندهات... نسترن اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود این دوهفته اندازه دوسال گذشت
دیدم نه درست بشو نیست اروم کنار گوشش گفتم
-باشه برو بیرون الان میام
از اینکه به ابراز احساساتش اهمیت ندادم پکر شد
رادین-داری بیرونم میکنی
آروم تر گفتم
-نه عزیزم اینجایی حواسم پرت میشه میزنم دستم میبرم
پاشد رفت بیرون از صدای تلویزیرون فهمیدم رفته تو پذیرایی نشسته منم سریع سالاد وسس سالاد درست کردم وقبل از اینکه کار دیگه ای بهم بده مثل فشنگ از اشپزخونه زدم بیرون...رادین نگام کرد ولی هیچ عکس العملی نشون نداد..هنوز دلخور بود... نشستم پیشش دستمو دور بازوش حلقه کردم
-نبینم عزیزم ناراحت باشه
رادین-نیستم
-هستی
رادین-نیستم
-باشه نیستی ولی لحن حرف زدنت چرا ناراحته..اخه رادین جان حق بده دیگه تو پیش مادرت ابرازعلاقه میکنی نمیگی اون بنده خدا شاید ناراحت شه
رادین-یه حرفی میزنی نسترن..چرا ناراحت شه
- بیشتر مادرای ایرانی فکر میکنن عروسشون پسرشون داره ازشون میگیره مامانتو که دیگه جای خود دارد به نظرم هنوز منو به عنوان عروسش قبول نکرده
رادین-من که اینطور فکر نمیکنم
دیدم تو باغ نیست که مادرش هنوز دل خوشی ازم نداره وتمام رضایتش برای ازدواجمون فقط برای نگه داشتن رادین تو ایرانه...
-باشه عزیزم من که نمیگم ابراز علاقه نکن بوس و اینا رو بذار وقتی باهم تنها بودیم ..دستشو کشیدم وبلندش کردم به خاطر اینکه آخرای پاییز بود هوا سوز سردی داشت از کنار در ژاکت بافتنیمو که موقع اومدن آویزون کرده بودم برداشتم رادینم سویشرتشو پوشید وباهم رفتیم حیاط هوا تاریک شده بود برق حیاط روشن کرد فضای قشنگی بود برگای زرد درختا جای جای حیاط ریخته شده بود واز راه رفتن وشنیدن صدای خش خشون لذت میبردم... باهم رفتیم انتهای باغچه وروی تک صندلی که اونا گذاشته بودند نشستیم دستش دور شونم بود منم خودمو بهش چسبوندم ...با هم حرف میزدیم بیشتر از حرف دلم میخواست ببوسمش..هنوزم مثل قبل با دیدنش احساساتم فوران میکردو حس خواستن ونیاز تو خودم حس میکردم شاید بیشتر از قبل... نگاش کردم که اروم کنارم نشسته بود واز اتفاقی که تو محل کارش افتاده بود میگفت یکم خودموکنترل کردم تا جملش تموم شه بعد مثل تمام دفعه های قبل پیش قدم شدم وقبل از اینکه حرفی بزنه لباشو بوسیدم اونم به بوسم جواب داد ...از شور واشتیاق به نفس نفس افتاده بودم از تب خواستن سرمای هوا رو حس نمیکردم خودمو بیشتر تو بغلش جا کردم دستمو دور گردنش انداختم..رادین فقط صورت ولبهامو میبوسید ولی من بیشتر میخواستم دست بردم سمت یقش ودکمه اول پیرهنش باز کردم وگودی گلوشو بوسیدم سرم اوردم بالا وبا چشمام که خمار شده بود نگاش کردم خواستم باز ببوسمش که بازوهامو گرفت ومنواز خودش جدا کرد
رادین-بسه دیگه عزیزم خسته شدم
جملش تو سرم میچرخید...خسته شدم..ولی من تازه... چقدر از خودم بدم اومد که شروع کننده بودم حس میکردم خودم اویزونش کردم چقدر حس پس زدگی بده وبیشتر اوقات رادین با تمام عشقش بهم این کارو میکرد ..نمیفهمیدم چرا زود ازم خسته میشه ما ده دقیقه هم نبود همدیگرو میبوسیدیم
کم کم نفسام آروم شد..اونم آرومتر شده بود ..دیگه نمیخواستم لمسش کنم یکم فاصلمو ازش بیشتر کردم...ولی با نگاه بهش از تصمیم گذشتم مثل اینکه هیچ وقت همچین فکری به ذهنمم خطور نکرده مگه میشه که کسی رو که دوست داری لمس نکنی
-چه زود ازم خسته شدی
رادین-نسترن من از تو خسته نشدم... بهتر بقیه چیزا باشه بعد عروسی
اخیش پس منظورش همینه میگه خسته شدم ..قربونش بشم فکر منه نمیخواد تو دوران عقد اتفاقی بینمون بیفته ...موبایلم رو از جیبم درآوردم ساعت یه ربع به نه بود
-من میرم داخل لباسم عوض کنم نسیم یه ربع دیگه میرسه
رادین-باشه خانومی برو منم میام
موهامو که بهم ریخته بود شونه زدم ودم اسبی بالای سرم بستم چون فضای داخل خونه گرم بود نمیشد با ژاکت بمونم برای همین بلوزصورتیمو با ویه تونیک بلند یاسی رنگ عوض کردم و صندلای سفیدم پوشیدم...آرایش داشتم فقط یکم رژ صورتی به لبام زدم با شنیدن صدای نسیم که از طبقه پایین میومد شال سفیدم انداختم سرم وبه سمت پایین پرواز کردم خودم انداختم تو آغوش نسیم
-سلام عزیزم تو این یک ماه ونیم که ندیدمت دلم برات یه نقطه شده بود
تا شب شاید یه قسمت دیگه گذاشتم
ادامه دارد..................
(http://www.forum.98ia.com/t242713-4.html)
نقد یک نفس هوای تو (http://www.forum.98ia.com/t242713-4.html)

shiva joon
۹ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۵۸ قبل از ظهر
خودم انداختم تو آغوش نسیم
-سلام عزیزم تو این یک ماه ونیم که ندیدمت دلم برات یه نقطه شده بود
نسیم-سلام عشقم
سهیل-سلام نسیم جان
نسیم-آقا سهیل با شما نبودم با این یکی عشقم بودم نسترن جونم
سهیل-عزیزم تنها عشقت که منم
نسیم-باشه حسود خان شمایی
بعد از سلام واحوال پرسی نشستیم تو سالن
نسیم-این داداش ما کوش
یعنی هنوز از تو حیاط نیومده اگه حیاط بود که میدیدنش
فرح جون-رفته دوش بگیره گفت 5 دقیقه ای میاد
نسیم-بزنم به تخته چه جیگری شدی ها با این دل داداش ما چیکار میکنی
-بگو داداشت با این دل من چیکار میکنه...
نسیم-با دلتون نمیدونم ولی حدس میزنم خودتون چیکار میکنید
بدجنس... برا ی اینکه منم اذیتش کنم گفتم
-نسیم جون از بچه خبری نیست
با یه اخم ناز گفت
-ببخشید دوماهم نیست عروسی کردیم... بچه چیه تا دو سه سال دیگه تصمیم ندارم
سهیل-چیو عزیزم تا دوسه سال دیگه تصمیم نداری
نسیم-نسترن میگه بچه نداری منم قصدم برای بچه دار شدنو گفتم
سهیل-ولی من بچه خیلی دوست دارم
نسیم-بله شما بایدم دوست داشته باشی تمام زحمتش با منه
سهیل-نه دیگه زحمت اولیش با منه
نسیم-کدوم زحمت اولیش
سهیل با یه چشمک ولحن شوخش گفت
-خودت میدونی عزیزم
نسیم- یه وقت خسته نشی با این همه زحمت
منم دیدم حرفاشون داره خصوصی میشه رومو کردم سمت تلویزیون که مثلا حواسم به حرفاشون نیست ولی ازحرف زدن سهیل خندم گرفته بود
سهیل-نه بابا چه زحمتی همش رحمته
نسیم-واقعا
سهیل-آره همین امشبم حاضرم این زحمتو نه رحمتو....
نسیم-سهیل...
بعد رو به من گفت
-نسترن توام با این سوال پرسیدنت ببین حالا کی میتونه این سهیل جمع کنه
خودمو بیخبر نشون دادم
-چرا مگه آقا سهیل چی گفته انقدر شاکی شدی
سهیل-هیچی من فقط گفتم بچه دوست دارم
نسیم-همین
سهیل چشاش میخندید معلوم بود فقط میخواد سر به سر نسیم بذاره
سهیل-آره همین
نسیم-ما که خونه میریم
سهیل-اخ که من از خدامه زودتر بریم
-من اشتباه کردم باید دوسال دیگه میپرسیدم
به به آقای خودم از پله ها میومد پایین وسرشو با یه حوله سبز کوچیک خشک میکرد سلام کرد وبا سهیل دست داد… اومد پیش من نشست ودستشو انداخت دور گردنم
نسیم-آب وهوا خوبه
رادین-عالیه عالی
بعد از اومدن آقای قدیری که بعد از عقد پدرجون صداش میکردم میز شام رو با کمک هم چیدیم ومن بین نسیم ورادین نشستم.. رادین ظرف خورشت گرفت روبه روم وگفت بریز عزیز دلم ...پدرجون یه لبخند زد وبه من گفت
-معلوم نیست چه جوری دل این پسر مارو اسیر کردی اینطوری تحویلت میگیره رادین سر غذا دوست ودشمن نمیشناسه
باباش برخلاف مادرش خیلی دوسم داره ... با این حرفش منتظر عکس العمل فرح جون شدم میدونستم این حرف بی جواب نمیذاره که نسیم با حرفی که زد راحت این فرصت بدستش داد
نسیم-وای مامان چند مدل غذا درست کردی..دستت درد نکنه
فرح جون-اره مادر دست تنها سخت بود ولی واسه بچه ها مه دیگه بخور عزیزم
دروغ که حناق نیست گلوتو بگیره من نیومده تو آشپزخونه بودم داشتم کمکت میکردم همون لحظه شوهر جونم که میدونست من کسی نیستم که کمک نکنم بی غرض به مادرش گفت
رادین-مامان یعنی نسترن کمکت نکرد
فرح جون-شما که همش تو اتاق بودید یا تو حیاط یه مزه غذا رو چشید یا سالاد میگی کمک
وای این چه حرفی بود این جلو جمع زد هرکس ندونه فکر میکنه ما چیکار میکردیم تازه با یه لحن حق به جانب ادامه داد
فرح جون-قبلا من خودم روم نمیشدم پیش مادرشوهرم دست شوهرم بگیرم ..امان از این دوره زمونه
لقمه نونی که گذاشته بودم تو دهنم تو گلوم گیر کرد..با کمک آب فرستادمش پایین..... هیچ کس چیزی نگفت انتظار داشتم رادین چیزی بگه اون که فهمید منظورش به اتفاقی بود که غروبی افتاد ..اونم که دید کسی چیزی نگفت ادامه داد
-دخترای این دوره زمونه حیا رو خوردن یه آبم روش
دیگه نتونستم تحمل کنم چشام پر اشک شد به بشقابم خیره شدم وسعی کردم پلک نزنم چون میدونستم با اولین پلک دیگه نمیتونم جلو اشکام رو بگیرم دلم بیشتر از این سوخت که رادین بازم ساکت بود... فقط نسیم گفت
-اِ مامان
منو نگاه کرد متوجه حالم شد ...از پشت میز بلند شد دستمو گرفت
فرح جون-کجا غذاتو چرا نخوردی
نسیم-الان میام
دست منم گرفت وکنار گوشم گفت بلند شو بریم بالا ..تا پشتم کردم به جمع بریم سمت طبقه بالا اشکام راه افتادن...نسیم منو برد تو اتاقش وبغلم کرد سرمو گذاشتم رو شونش و گریه کردم
-نسترن جان مامان منظوری نداشت گریه نکن عزیزم
-مگه من چیکار کردم مادرت اینجوری بهم تیکه میندازه
نسیم-عزیزم مامان کلی گفت منظورش تو نبودی
یه لبخند تلخ زدم وگفتم
-نسیم خسته شدم از بس هرکس هرچی دلش خواست بهم تیکه انداخت میخوام جوابشونو بدم ولی با خودم میگم درست نیست از من بزرگترند ...جواب دادن جز ادامه بحث چیزی نداره..یا اصلا بعضی اوقات مثل الان بجای اینکه حرفی برای دفاع از خودم بگم فقط گریم میگیره تو که میدونی من روحیه دعوا ندارم... دوست دارم مادرتم منو مثل تو بدونه باور کن تمام حرفایی که بهم زده بود بخشیده بودم ولی باز نیشتر به قلبم میزنه
نسیم-نسترن جونم حق با توه ولی کار درستی میکنی جواب نمیدی عزیزم..میدونی که مامان هنوز راضی نشده ودلش پره این مدتم تحمل کن دو هفته دیگه عروسیتونه میری خونه خودت دیگه این بحثاهم تموم میشه همدیگرو مثل مهمون میبینید ... پاشو دستو صورتتو آب بزن بریم به ادامه شاممون برسیم
-تو برو من همینجا میمونم
باصدای در برگشتیم سمت در رادین اومد داخل ...نسیم با دیدن رادین در حالی که از اتاق خارج میشد گفت زود بیاید... اومد کنارم نشست ولی من رومو ازش گرفتم وبه کمد دیواری اتاق نگاه کردم
رادین-نسترن ..خانومی بسه دیگه گریه نکن ...مامان یه حرفی زد منظورش تو نبودی که بهت برخورد
جوابشو ندادم..دستشو آورد جلو وصورتمو برگردوند سمت خودش وبا دستش اشکامو پاک کرد منم مقاومت نکردم
رادین-نمیخوای باهم حرف بزنی
باز جوابشو ندادم
رادین-قهر که نیستی
-قهر نیستم ولی دلخورم
گونمو بوسید وگفت
-عزیزم حالا اون یه حرفی زد تو به دل نگیر
-دلخوری از مامانت جای خود الان از تو دلگیرم
با تعجب نگام کرد
-از من... مگه چیکار کردم
-از همین ناراحتم که کاری نکردی .. چرا ازم دفاع نمیکنی... چرا چیزی نگفتی تا مامانت ادامه نده
بدون اینکه متوجه شده باشم تن صدام رفته بود بالا.... به جای اینکه دلداریم بده یا ارومم کنه بلند شد وکلافه دستشو کشید تو موهاش وچند بار لباشو گاز گرفت میخواست چیزی بگه ولی سعی در کنترل خودش داشت... چند بار طول اتاق راه رفت بعد شمرده شمرده گفت
-نسترن تو که نمیخوای من بامامانم سر هر موضوع کوچیکی بحث کنم ودعوا راه بندازم
-رادین من کی اینو گفتم فقط انتظار دارم گاهی ازمن دفاع کنی
رادین-ببین من سر موضوع ازدواجون برای اولین بار رو در روی مادرم وایسادم دوتامون کم اذیت نشدیم ولی من همه این ناراحتیا رو به خاطر عشقمون تحمل کردم الانم از من نخواه سر هرچی باهاش درگیر بشم تو میگی ازت دفاع کنم ولی من اگر جواب مادرمو بدم باعث میشه دوباره بحث کنیم ومن اینو نمیخوام.. تازه من فکر نمیکنم حرف خاصی زده باشه تو زود به خود میگیری
از حرفاش ناراحت شدم فکر میکردم بعد ازدواج بیشتر حمایتم میکنه ولی انگار همون یه بار مخالفت با مادرشم براش زیاد بود ..از اولم نباید انتظاری ازش میداشتم من که به خودم قول داده بودم از رفتار فرح جون پیش رادین شکایت نکنم واون تو معذوریت قرار ندادم پس چرا اینکارو کردم تصمیم گرفتم دیگه پیشش شکایتی نکنم اینجوری جز اینکه کدورت ایجاد شه نتیجه ای نداشت..با اینکه خودمم ناراحت بوداما تحمل ناراحتی وکلافگیش نداشتم بلند شدم ورفتم سمتش ودستشو گرفتم
- باشه هرچی تو بخوای
با این حرفم یه خنده اومد رو لباش وگفت قربون خانوم خودم.. بریم پایین
-تو برو شامتو بخور بیا من اشتها ندارم
رادین با همون خنده گفت
ادامه دارد.......
عید فطر مبارک:-2-40-:
دکمه تشکــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــر یادت نره

shiva joon
۹ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر
رادین با همون خنده گفت
-رو حرف شوهرت حرف نزن بدو ببینم
-باشه بخاطر تو
صورتمو شستموبا هم برگشتیم پایین یه لبخند مسخره ام چاشنی صورتم کردم تا کسی پی به درونم نبره
فرح جون-کارتون تموم شد
-بله
نشستم سر جام ولی دیگه اشتهایی باقی نمونده بود.. با غذام بازی میکردم
بابا-نسترن جان دخترم بخور
-مرسی میل ندارم
فرح جون-لابد دست پخت منو دوست نداری نسترن جون
نمیدونم وقتی ما بالا بودیم بهش چی گفته بودند که اونم شمشیرشو که از رو بسته بود موقتا غلاف کرد و جون ،جونش دوباره راه افتاده بود
-نه خیلی هم خوبه
حالا خوبه بیشترشو خودم درست کردم ...
تا اخر شب که نسیم وسهیل رفتند اتفاق خاصی نیفتاد وخیلی خوش گذشت منم بخاطر دل رحمی ذاتیم تیکه هایی که شنیدم فراموش کردم
رادین-شب بخیر منو نسترن میریم بخوابیم
تو راهرو طبقه بالا بودیم
-رادین من چمدونمو اتاق نسیم گذاشتم بیارم اتاق تو
رادین-آره دیگه میخوای هی از این اتاق بری اون اتاق
همون لحظه مامانش از پله ها اومد بالا
فرح جون-شب میخوایید تو یه اتاق بخوابید
رادین-آره دیگه
فرح جون-چه حرفا یکی ببینه چی میگه
رادین-مردم این وقت شب کجاند که ببینند..اصلا ببینند زنمه دوست داریم تو یه اتاق بخوابیم
فرح جون –زنت باشه شما هنوز عروسی نگرفتید مثل دفعه قبل نسترن تو اتاق نسیم بخوابه
وقتی دیدم رادین جلو مادرش کم نیاورد منم جرات پیدا کردم وگفتم
-مهم عقد ومحرمیت فرح جون ما هم که به هم محرمیم... اون دفعه هم بخاطر نسیم پیشش میخوابیدم
وتو دلم گفتم تازه اولش بود خجالت میکشیدم ولی الان نه
رادین-من میرم سمنان تو اتاق نسترن میخوابم
همین حرف باز کارو خراب کرد
فرح جون-همین دیگه دو روز رفتی اونجا که اصالت خانوادت یادت رفت
رادین-چه اصولی مادر من
-فرح جون خود نسیم به من گفت دوران عقد وقتی میرفت خونه مادر شوهرش اتاق سهیل میخوابیدند وحتی اینجا هم که بودند
رادین-راست میگه حالا به ما رسید آسمون تپید...نسترن کجاست چمدونت
یه نگاه چپ بهم کرد که معنیش این بود منتظر عواقب بلبل زبونیت باش....چیز دیگه ای نگفت ورفت پایین...رادینم چمدون گذاشت تو اتاق خودش..شب باهم رو تخت یه نفرش خوابیدیم .. فقط تو آغوشش بودن برام مهم بود وگرنه ما که کاری نمیکردیم که انقدر شلوغش کرده بود ...مطمئن بودم تمام حرفاش از نظر مردمو یا چیزای دیگه واسه اذیت کردن من بود وگرنه خودشم اعتقادی به حرفاش نداره از رادین خواستم این یه هفته برم خونه عموم بمونم قبول نکرد..راستم میگفتم خونه شوهرم اینجا باشه من برم خونه عموم
خودمو تو بغلش بیشترجا کردم ودستمو گذاشتم رو سینش
-رادین میشه مراسم عروسی تو تالار مختلط نباشه
رادین-عزیزم من تالار رزرو کردم
-آخه فامیلام راحت نیستند خودمم همینطور..درسته لباس عروسم پوشیدست ولی موهام چی..تازه رقصمون چی...من که همون موقع هم گفتم یه تالار بگیر که قسمت آقایون وخانوما جدا باشه
رادین-عزیزم من که دامادم همه جا میرم واسم فرقی نداشت ولی مامانم قبول نکرد گفت فامیل ما عادت ندارند..میدونی که مهمونیامون مختلطه
با صدایی که توش ناراحتی بود گفتم
-پس نظر من وخانوادم چی ماهم اینجوری راحت نیستیم
جوابم فقط یه بوسه رو موهام بود واین جمله که نسترن مادرمه نمیشه که با همه حرفاش مخالفت کنم... سخت نگیر یه شبه ..توام که لباستو خودت دوختی میگی پوشیدست...راستی آوردیش
-معلومه.. گفتم نیارم مامان بین وسایل میزارتش خراب میشه خودم اوردمش
رادین-میری بپوشی ببنمش
-نه باید تا عروسی صبر کنی اینجوری مزش میره
سرمو آوردم بالا ونگاش کردم
-رادین کاش عروسی یه موقع دیگه بود الان دو هفتست درس نخوندم بعد عروسی هم که دوهفته اول سرمون شلوغه..چه کنکوری بدم امسال
رادین-به نظرت انقدر خوندی قبول بشی
-آره 3 -4ماه بیشترخوندم بعدشم اگه شوهر جونی پولشو بده هر دانشگاهی حتی غیر انتفاعی هم قبول شم میرم باشه شوهر جونی
رادین-شوهر جونیت وظیفشه پول کلاسای زنشو بده
صبح که برای نماز بیدار شدم وقتی دوباره خواستم بخوابم دیدم تمام تختو گرفته وبرای من جا نیست دلم نیومد بیدارش کنم بگم بره اونورتر ..تو خواب خیلی ناز میشد پیشونیشو بوسیدم ورفتم پتو اتاق نسیم برداشتم اوردم کنار تخت انداختم وروش خوابیدم...وقتی صبح بیدار شدم دیدم رو تختم ورادین نیست..ساعت نگاه کردم یازده ....چقدر خوابیده بودم
دستو صورتمو شستم وموهامو شونه زدم وبا کلیپس بالا ی سرم جمع کردم وچون جز فرح جون کسی خونه نبود یه بلوز راحتی آستین کوتاه پوشیدم وبه سمت آشپزخونه رفتم
چند تا پله پایین اومده بودم که صدای حرف شنیدم..چند تا پله دیگه.. با دیدنشون تو ی سالن پاهام سست شد... نمیدونستم برگردم برم بالا یا برم سلام علیک کنم...از عروسی نسیم که هومن اومده بود پیشم وازم خواسته بود با مادرش آشتی کنم البته قهری نبود ولی خب حرفم نمیزدیم ... منم طبق معمول که کینه کسی تو دلم نمی موند قبول کردم وباهاش آشتی کردم ولی اون دست بردار نبود مخصوصا که خواستگاری دختر خودش بخاطر من بهم خورده بود همونجا هم کلی تیکه انداخته بود.. حالا باز باید میدمش... دیگه راه برگشتی نبود چون صدای پام شنیدن وبرگشتن سمتم مجبور شدم برم پیششون سلام کردم و دستمو دراز کردم وانگشتامون در حد یه ثانیه همدیگرو لمس کردند رو مبل کنار هاله نشستم تو صورت هاله هیچی حسی نسبت به من نبود نه حسادت نه تنفر نه ناراحتی انگار براش فرقی نداشت من با رادین ازدواج کردم پس چرا مادرش انقدر سنگ این دو تا رو به سینه میزد
فرح جون-ساعت خواب
-ممنون
خاله فرناز-با دمت داری گردو میشکنی دو هفته دیگه عروسیته وبه هدفت رسیدی
توام پوزت به خاک مالیده شد نتونستی دخترتو ببندی به ریش رادین داری میسوزی ولی بجاش یه لبخند زدم وگفت
-آره که خوشحالم رسیدن به عشق خوشحالیم داره
خاله فرنازیه پوزخند زد وگفت-واسه ما فیلم عشق نیا من یکی رو نمیتونی خام کنی تو فقط قصدت پول رادینه
باز این بحث اعصاب خورد کن مسخره وتکراری... جوابشو ندادم انگار اصلا چیزی نشنیدم.. از گشنگی داشتم هلاک میشدم دیشب که چیزی نخورده بود..آخه این مادرشوهر من نمیگه من این ساعت بیدار شدم گشنمه وصبحانه نخوردم ..یه تعارف خشک وخالی هم نمیکنه برو یه چیزی بخور.. دیدیم اگه به امید اون باشم چیزی از روده بزرگه وکوچیکه نمیونه خودم گفتم
-فرح جون نون هست من برم صبحانه بخورم
خاله فرناز-دیگه چه صبحی ،ظهره.. زودتر بیدار میشدی
شونمو بالا انداختم دیدم از اینکه جوابشو نمیدم داره اتیش میگیره فرح جون گفت آره هست
بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه
فرح جون- بعدش چند تا چایی بیار اینجا
تا تونستم خوردم بعد که یکم جون پیدا کردم سه تا چایی اونا رو بردم وبه رادین زنگ زدم وگفتم خالش اینجاست ومن حوصلشونو ندارم ... قرار بود ساعت سه بیاد ولی بخاطر من گفت تا یک ساعت دیگه میاد نهارم بیرون میخوریم
اون یه هفته با همه سختی ها وخوشیهاش گذشت آتلیه عکاسی وآرایشگاهوهماهنگ کردیم سرویس طلا خریدیم یه روزم با یه خانومه رفتم خونه خودمون وتا جایی که میشد تمیز کردیم باباومامان اخر هفته با جهازم اومدند سعی کرده بودم از هرچی قشنگترینشو بخرم.. با کمک نسیم خونه خودمو عشقم وچیدم... چون خونه خیلی نزدیک خونه پدری رادین بود فرح جونم میومد ونظر میداد ولی من محترمانه کار خودمو میکردم فقط ثانیه شماری میکردم تا شب عروسی هم بگذره وزندگی مستقلم جدا از دخالتاش شروع شه
از صبح با نسیم رفتیم آرایشگاه ...یکی از بهترین آرایشگاه ها بود بعد از تموم شدن کارش و پوشیدن لباس عروس روبه روی آینه وایسادم، خودم که از دیدن خودم سیر نمیشدم موهامو عسلی کرده بود ویه مقدارشو پشت سرم جمع کرده بود بقیشم فر ریز کرده بود ودورم ریخته بود جلو موهامم صاف کرده بود ورو پیشونیم ریخته بود ..لنز عسلی هم برام گذاشت کلی تغییر کرده بودم نسیم هم همش ازم تعریف میکرد میگفت نسترن کوفتت بشه تو یه خط چشم میزنی کلی تغییر میکنی حالا با این آرایش اگه بدونی چی شدی منم به شوخی میگفتم میدونم مثل هلو شدم....فقط نظر رادین برام مهم بود منتظر شدم بیاد.. عزیز دلم اومد ..با اون کت وشلواری که براش خریده بودم کلی خواستنی شده بود.. دوتایی چند ثانیه بهم خیره شدیم که رادین اومد جلو وآروم پیشونیم بوسید با فیلمبرداری لحظه به لحظه و رفتن به آتلیه وگرفتن عکسهای مختلف بلاخره رفتیم تالار ....
با ورودمون به سالن همه بلند شدند ماهم همینطور که رد میشدیم به همه خوش امد میگفتیم فامیلای من با رادین از نظر پوشش کاملا قابل تشخیص بودند ...یکم ناراحت موهام بودم که اونم بعد یه مدت برام عادی شد رادین از لباسم خیلی خوشش اومده بود لباسم داده بودم مریم خانم مربی خیاطیم بدوزه ومدلشو خودم با تلفیق مدلای ژرونالای مختلف دراورده بودم...موژان کوچیکم لباس عروس پوشیده بود وبا سام برادرزاده رادین که کت وشلوار پوشیده بود دست تو دست جلو تر از ما راه میرفتند... تا اخر جشن همه چی خوب بود اخر عروسی که فامیل برای خدافظی میومدند خاله فرناز وهاله اومدند کنارمون خاله فرناز بطور آشکاری منو تحویل نگرفت وتبریک وخدافظی با رادین انجام داد وکنارش وایساده بود وحرف میزد منم که دیدم از قصد نمیره به سحر اشاره کردم بیاد پیشم وخودمو با حرف زدن با اون مشغول کردم ومنم اینجوری نشون دادم برام مهم نیست چیکار میکنه... بعد از گشتن تو خیابون ..فامیلای نزدیک اومدند خونه ما..چون خونه پدریم سمنان بود بابا خونه خودمون منو رادین ودست به دست داد و بعد از گریه من ومامان همه رفتند...رادین کمک کرد لباسمو عوض کنم واونشب برا ی اولین بار من عشق ولذت با هم در کنار رادین حس کردم
ادامه دارد.................

shiva joon
۱۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۲۹ بعد از ظهر
دستو دراز کردم زیر تخت وجعبه نسبتا بزرگی رو که اونجا گذاشته بودم با زور دراوردم..گذاشتم روبه روم وبهش خیره شدم..اروم درشو باز کردم وهمزمان اشکام جاری شد..البوم مشکی چرم رنگ رو از توش برداشتم ومثل یه شی باارزش بغلش کردم ،چند ثانیه به سینم فشردم .... تمام خاطرات ریزو درشت اونشب جلو چشمام زنده شد صفحه اول باز کردم.. دستو کشیدم رو عکسش...چقدر دلتنگش بودم....
-نسترن مگه صدات نمیکنم
با هل برگشتم سمت مامان وسعی کردم جوری بشینم که جعبه رو نبینه
-بله کارم داشتید
مامان-نمیخواد قایمش کنی دیدمش
اومد کنارم نشست والبوم از دستم گرفت وبستش
-مگه به من قول نداده بودی که نری سراغش
خواستم ازش بگیرم که محکمتر نگهش داشت با بغض گفتم
-مامان این اصلا انصاف نیست...شما حتی نمیزاری عکساشو ببینم ..قاب عکسشو که برداشتید ..مجبورم کردید عکسای گوشیم پاک کنم.. آلبومام که نمیتونم ببینم... پس من چیکار کنم.. دلم براش تنگ شده
آلبوم برگردوند تو جعبه ودرشم بست وآروم بغلم کرد
-مامان جان با دیدن عکساش فقط خودتو اذیت میکنی اینجوری که نمیتونی فراموشش کنی
-من نمیخوام فراموشش کنم ...مگه چند وقت از وحشتناک ترین روز زندگیم گذشته ..سه ماهم نشده چطور انتظار داری فراموشش کنم... اگه عکساشم ازم بگیری یادشو نمیتونی...مامان خواهش میکنم بزار این بارم عکساشو ببینم بعد میزارمشون کنار..
منو از آغوشش اورد بیرون وبلند شد از اتاق رفت بیرون ..میخواست من اشکاشو نبینم.. لعنت به تو نسترن که همش باعث دردسری جعبه دوباره با زحمت هل دادم زیر تختم ...رفتم پیش مامان که تو حال نشسته بود وبا دستمال کاغذی اشکاشو پاک میکرد یه لبخند الکی ودلخوشکنک زدم وگفتم
-ببخشید ..نمیخوای بگی چیکارم داشتید
مامان- میخواستم بگم دوسه روز دیگه عیده فطره برو با سپیده واسه خودت لباس بخر
عید و لباس خریدن بهانه بود تا از خونه برم بیرون ...
-لازم ندارم
با یه زهر خند گفتم
-هنوز خیلی از لباسام دست نخوردست
مامان-باشه ضرری که نداره واسه خودش هست
-باشه ببینم چی میشه... بابا کجاست
مامان-رفته برای افطار نون بخره
-باشه مامان منم سرم درد میکنه میرم بخوابم
ساعت 9 شب بود که از خواب بیدار شدم هنوز سر دردم خوب نشده بود از جام بلند شدم وسلانه سلانه به سمت آشپزخونه میرفتم که متوجه شدم مامان بابام تو سالن نشسته بودند واروم حرف میزدند متوجه حرفاشون نبودم فقط بین حرفاشون کلمه خونه ونسترن شنیدم...لابد مثل این چند ماه در مورد من حرف میزدند برام مهم نبود زیر لب یه سلام گفتم وبه سمت آشپزخونه رفتم .. اونا هم با دیدن من حرفشونو قطع کردند
مامان-نسترن با شکم خالی قرص نخور بزار بیام برات غذا بکشم
-نمیخورم
مامان-یعنی چی نمیخورم شدی پوست و استخون روزی ده تا دونه قرص میخوری با شکم خالی اگه اینطوریه روزهاتو میگرفتی... دکتر گفت روزه نگیری واسه اینکه نباید قرصات رو با شکم خالی بخوری
اولین ماه رمضونی بود که روزه نمیگرفتم خودم خیلی اصرار داشتم ولی به خاطر ناراحتی این چند وقت معدم حسابی اذیت شده بود وهزارتا درد ناشناخته دیگه هم که همه ناشی از اعصاب بود گرفته بودم مثلا یه روز بیدار شدم نمیتونستم دستم تکون بدم وقتی دکتر رفتم تشخیص داد از اعصابه وباید اروم باشم
زرشک پولویی رو که برای سحری درست کرده بود گذاشت رو میز ...چند قاشق که خوردم از خودم دورش کردم قرص وخوردم وبه سمت اتاقم رفتم
مثل همه این چند روز مامان خونه نبود صبح ها میرفت خونه یکی از همسایه ها برای دوره قران...روبه روی آینه وایسادم به تصویر دختری که داخل آینه بودزل زدم حس کردم نمیشناسمش دستم لابه لای موهام بردم چندتایی توشون سفید بود ..فقط بیستو سه چهارسالم بود ولی این سه ماه به اندازه چند سال پیر شدم...چهرم طراوت قبلو نداشت موهای بلند وتاب دارم که همیشه خودم از داشتنشون خوشحال بودم حالا چرک وبهم چسبیده بود ... صورتم رنگ پریده ولاغر شده بود وچشای قهوه ای سوختم درشت تر بنظر میومد وابروهام دوباره پر ودخترونه شده بود ..به لباسام نگاه کردم چند جاش لک غذا بود وشلواری پام بود که سر زانوش برامده شده بود.... چقدر زارو نزار شده بودم از اون نسترنی که هر روز نه یه روز در میون میرفت حموم واز شلختگی بدش میمود چیزی نمونده بود الان با زور مامان میرفتم حموم..از خودم ..از ضعفم...ازشکستم...بدم اومد یه دست لباس مرتب وتمیز برداشتم رفتم حموم...
احساس بهتری داشتم...فقط آب موهامو گرفتم وهمونجور نم دار رها کردم دورسرم...یه کاغذ آچهار از بین وسایلم برداشتم به همراه یه مداد وشروع کردم به نقاشی کشیدن همیشه علاقه داشتم، استعدادشم داشتم ولی هیچ وقت دنبالش نرفتم این مدت نقاشی شده بود مرحم دلم فقط با اون خودمو خالی میکردم بیشترم طرح چهره پسری رو کاغذام مینشست که یه روزی دلمو اسیر خودش کرده بود
با صدای دادو فریاد سرمو آوردم بالا...اول فکر کردم از توی کوچست ... نه.... صدای بابا بود...فوری دویدم سمت سالن...خوش بود داشت با یه مرد جون دم در بحث میکرد...چادر گلدار مامان که رو جا رختی اویزون بود کشیدم سرم ودویدم سمت حیاط... هرچی بابا آروم حرف میزد پسره بلند تر داد میزد..عصبانی شدم
-چه خبره ارومتر ،با بابام درست صحبت کنید
بابا-نسترن جان شما برو داخل
روبه مردجوون آروم گفت
-آقای نیازی خواهش میکنم دخترم چیزی نمیدونه
-جریان چیه بابا
این بار محکمتر گفت
-تو برو داخل بعدا بهت میگم
ادامه دارد....................................

shiva joon
۱۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۳۳ بعد از ظهر
این بار محکمتر گفت
-تو برو داخل بعدا بهت میگم....
دیگه موندن جایز ندونستم برگشتم داخل ودو زانو رو مبل پشت به پنجره رفتم وگوشه پرده سفیدو دادم بالاتر وسرمو بردم زیرش واز اونجا نگاشون کردم حالا آهسته تر حرف میزدند ..پنجره یکم باز کردم صداشونو بهتر بشنوم
بابا-حق با شماست تاحالا مردونگی کردی این یه ما ه هم روش ..دستم خالیه وگرنه تاحالا خونه رو تخیله کرده بودم
قلبم شروع به تند زدن کرد..جریان چیه ..تخلیه خونه...زل زده بوم بهشون وگوشامو تیز کرده بودم که خوب بشنوم که متوجه نگاه مرده شدم که رو منه...خودمو کشیدم عقب..اَه منو دید... الان میگه چه دختر فوضولی...هه دختر...تو دیگه یه زنی انگار یادت رفته... چند دقیقه بعد بابا اومد داخل بی وفقه رفتم سمتش
-بابا نمیگی جریان چیه این قضیه خونه چیه از من قایم کردید
دستشو گرفته بود به بازوی چپش ومیمالید وگاهی هم رو قفسه سینش فشار میداد
-خوبی بابا چی شد یه دفعه
بابا-خوبم بابا... برو اون قرص سفیده منو بیار
قرص اوردم و لیوان آب به لباش نزدیک کردم.. حالش که یکم جا اومد ازم خواست کنارش بشینم ...دستمو تو دستاش گرفت وگفت
-نسترن جان شما باید منو ببخشید من خیلی بی فکری کردم
انقدر ناراحت بود که گفتم الانه که گریه کنه...
-چی شده بابا چرا باید ببخشمت
بابا-من زندگیتونو خراب کردم
سرمو تکون دادم که یعنی متوجه حرفش نمیشم
-میشه واضح بگید... این مردک عوضی کی بود که به خودش اجازه داد سرتون داد بزنه ...شما هم چیزی نمیگفتید
بابا-اینجوری نگو دخترم نیازی پسر بدی نیست حق داره بلاخره خونشه مقصر منم نه اون... خب اونجوری نگام نکن همه چی از اول میگم تا خوب بفهمی فقط قول بده منو واسه این حماقتم ببخشی
-بابا خواهش میکنم اینجوری نگید
یه آه بلند کشید وشروع به حرف زدن کرد
- پارسال آخرای بهمن بود که احمد آقا که تو راسته مغازه خودمون مبل فروشی داشت اومد در مورد یه شرکت بزرگ سرمایه گذاری صحبت کرد...گفت اگه یه سرمایه بهشون بدیم اونا هر ماه سود زیادی میدند وحدود ده ماه بعد دوبرابر پول گیرمون میاد... اول باور نکردیم گفتیم کلاه برداریه ... گفت خودم الان چند ماه عضوم وهر ماه سودمو میگیرم خودش 5 ماه پیش واسه امتحان یه میلیون گذاشته بود وماهی دویستومن میگرفت که سر ده ماه پولی که میگرفت میشد دو میلیون با این حساب 5 ماهه پول خودش برگشته بود وبقیش میشد سود منو پسر عموم هم برد تو شرکت واونا هم جلسات مختلفی برامون گذاشتن توجیهمون کردند از نظر دینی اشکال نداره وپولش حلاله چون این پول نه نزول بود نه چیز دیگه واونا با این پول تو دبی وکشورای خارجی کار میکنند واین پول سود همون کاراست نمیدونم راست میگفتند یا برای توجیه ما بود منم تحت تاثیر قرار گرفتم وچون پولی نداشتم ماشین فروختم وهمشو سرمایه گذاری کردم وقتی ماه اول پولو دادن خیالم از بابتشون جمع شد واین جا بود که بی عقلی کردم وخونه رو هم گذاشتم برای فروش زودم فروش رفت...خیلی زود... میدونی که اینجا کلنگیه همین آقای نیازی هم اینجا هم خونه بغلی خرید تا بکوبه منم همه پول فروش خونه دو دستی دادم به شرکت
با نا باوری از کار بابام فقط گفتم
-نــــــــــــــه
-چرا بابا...با خودم گفتم سر سه ماه چند میلیونی پول دستمو میگیره اینجا رو تخلیه میکنیم ومیریم یه جا اجاره تا ماهای بعد که بیشتر پول ازشون گرفتم یه جا دیگه بخرم با این کار هم خونه عوض میشد هم پول بیشتری گیرم میومد ...از نیازی سه ماه مهلت تخلیه گرفتم که تا آخر تیر بود...ولی الان اخر شهریوره ..حالا میبینی اونم حق داره تاحالا هم خیلی لطف کرده بیرونمون نکرده
-خب پول چی شد
بابا-ماه اول دو سه میلیون بهم دادند وگفتند دو هفته دیگه برم چند میلیون بقیشو بگیرم گفتند بخاطر اینکه ارز ودلار باید از اونجا بیاد ویه سر مشکلات دارند کم کم پولا رو میدند .... دوهفته دیگه رفتم ولی خبری از شرکت نبود همون موقع بود که سکته کردم... دیگه هیچ پولی نبود اون دوسه میلیونم که قرض پسر عموم بود واسه جهزیت بهش پس داده بودم
-شما پونزده میلیون سرمایه داشتی اونجا
بابا- واسه جهاز تو چون همه پولو واسه خونه داده بودم دستم خالی بود پولی که به پسر عمو داده بودبرای سرمایه ازش پس گرفتم با چهار میلیون قرض وجهازتو رو خریدیم ..الانم که میرم اونجا فقط از سر فامیلیه که بیرونم نمیکنه وحقوق یه فرو شنده بهم میده
سرم داشت میتریکید زبونم به سقف دهنم چسیبده بود دهنم خشک شده بود ...من احمق هیچ وقت فکر نکردم پول اون جهاز قشنگ از کجا اومده...حالا میفهمیدم پچ پچ های دونفره مامان بابا واسه چی بود....واسه این خونه...واسه من...چقدر بی توجهم همیشه فکر میکنم درد خودم بدترین درده...
بیچاره ها این چند ماه این همه عذاب کشیدند موضوع از من که روحیه خوبی نداشتم مخفی کنند تا دردی نشه رو دردام
-حالا باید چیکار کنیم..از یکی پول قرض بگیرید
بابا با تاسف سرشو تکونداد ونفسشو با ناراحتی بیرون داد وگفت
-کی به کسی که هیچی نداره پول قرض میده ...به چه امیدی قرض بده..قرض بده که پس نگیره
-پس چیکار کنیم.. از پسرعمو بگیرید یا شوهر عمه یا دوستاتون یعنی هیچ کس
-باباجون اونا هم ضرر کردند خیلی از مغازه دار عضو شرکت شدند چند نفرشون مثل من حماقت کردن خیلیاشونم در حد 5-6 میلیون پول دادند وزیاد ضرر نکردند من از کسی توقعی ندارم با این حال بهشون رو انداختم ولی جوابشون که میدونی.... حالا زیاد ناراحت نباش یه ماه از آقای نیازی وقت گرفتم تا اون موقع خدا بزرگه شاید فرجی شد.... نمیدونم این بی فکری چی بود تو این سن وسال کردم
سرم گیج میرفت هضم حرفایی که شنیده بودم برام سنگین بودسرمو بین دستام گرفتم... هیچ فکری نبود ..هیچ راه حلی... با صدای اذان که از تلویزیون پخش میشد به زمان حال برگشتم ونگاه خیرمو به جایی که بابا نشسته بودم برداشتم با چشم دنبالش گشتم آستین پیرهنش بالا بود... وضو گرفته بود... دستمو به لبه میز گرفتم وخودمو کشیدم بالا وبا بی حالی خودموبه دست شویی رسوندم و وضو گرفتم با رسیدن آب سرد به صورتم حالم بهتر شد..جانمازمو پهن کردم وبعد نماز سرمو رو مهر گذاشتم
خدایا چرا اینجوری شد... چرا زندگیم بهم خورد حالا دیگه خونه هم نداریم ...میخواستی قدرته بهم نشون بد ی... دادی... میخواستی بخاطر حرفایی که از حماقتم زده بودم بزنی تو دهنم خوب زدی.. گریه میکردمو اینا رو به خدا میگفتم...میخواستی نشون بدی هیچی نمیفهمم..اصلا من کیم که خیر وصلاحمو بدونم ...نشون دادی ...چیزیو که با زور گرفتم ازم پس گرفتی ..الان هیچی ندارم .. نگام کن سقف بالا سرم از منت کسی دیگست .... نگام کن آره من همون نسترن بدبختتم همون نسترنی که میگفت میدونه کی براش خوبه حالا داره ناله میکنه غلط کردم... تحمل ندارم.. ندارم ....چی شد به اینجا رسیدم..
جانماز یه تا زدم وبا همون چادر خودمو انداختم رو تخت چشای خیس از اشکم بستم وذهنم پر کشید به ماه های قبل...روز های قبل ...روزهای بعد از عروسی...
ادامه دارد........

shiva joon
۱۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۱۸ بعد از ظهر
جانماز یه تا زدم وبا همون چادر خودمو انداختم رو تخت چشای خیس از اشکم بستم وذهنم پر کشید به ماه های قبل...روز های قبل ... روزهای بعد از عروسی...
+++
دو روز رفتیم کیش ماه عسل بعداز اون مهمونی های پاگشا شروع شد... خوب بود ولی من بیشتر دوست داشتم این یه ماهی که برای کنکورم مونده بود درس بخونم... صبح ها درس میخوندم وبعد از ظهر ها میرفتیم مهمونی... دو هفته طول کشید تا مهمونی ها تموم شد تازه خیالم راحت شده بود که فرصتم بیشتره که فرح جون شروع به رفت وآمد کرد از صبح میومد تا ساعت دو-سه می موند نمیفهمیدم اون که چشم دیدن منو نداشت چرا از کله صبح خونه ما بود... از همون لحظه که میرسید شروع میکرد به ایراد گرفتن از من اول میگفت چرا ظرفای شام قبل وصبحانه نشستی وقتی توضیح میدادم بعد از درس موقع استراحت میشورم کلی ایراد دیگه میگرفت چرا اینجا خاک داره چرا لباساتون اینجاست... من آشپزیم وخونه داریم بد نبود ولی تو خونه خودمون بیشتر کارا رو مامان میکرد ومن عادت به مرتب نگه داشتن یه خونه اونم دست تنها نداشتم ، این مدتم که سرم یا با درس گرم بود یا با خرید وسایل .. تازه یک ماه از عروسیمون میگذشت اما اون توقع داشت من خونه داریم کامل باشه وتندوفرز باشم... اوایل تا هرچی میگفت زود گوش میکردم ولی دیدم داره میشه کار هر روزش... منم دفتر کتابامو میاورد تو سالن جلوش پهن میکردم تا شاید بره ولی فایده نداشت باز مجبور میشدم بلند شم نهار درست کنم... از خونه هم که نمیتونستم بیرونش کنم.. گفتنم به رادینم دردی دوا نمیکرد از دست رفت وآمدش ودخالتاش کلافه شده بودم چه ساده بودم که فکر میکردم بعد عروسی زندگی مستقل دارم... بعد کنکور.. باز اوضاع بهتر بود حداقل خیال خودم از درس راحت بود اونم رفت وآمدش کمتر شده بود دیگه یه روز در میون میومد.. همونم برام عذاب بود ....
یه روزقبل ظهر تو آشپزخونه داشتم برنج آبکش میکردم صدای تلفن بلند شد وشماره نسرین خوند چون دستم بند بود نشد جواب بدم قطع شد دو دقیقه بعد دوباره زنگ زد رفت رو پیغام گیر
نسرین-الو نسترن آجی خونه نیستی...الــــــــــــو.. نسترن جون .... لابد یه امروز مادرشوهرت نیومده با خیال راحت خوابیدی.... دیروز اومده بود دیگه... چیکار داره این زن....
آبکش برنج گذاشتم تو سینک وقبل از اینکه نسرین حرف دیگه ای بزنه زود خودمو رسوندم به تلفن وگوشی برداشتم اومدم آشپزخونه
-وای نسرین آبرومو بردی دستم بند بود فرح جونم اینجا بودشنید، حالا چی بگم
نسرین-راست میگی..وای خیلی بد شد.. ببخشید آخه گفته بودی یه روز در میون میاد گفتم لابد امروز نیست... حالا چی میشه
-اشکال نداره یه جوری ماست مالیش میکنم خواهشا دیگه اینجوری پیام نذار
نسرین-باشه پس بعدا خبرشو بده فعلا برو درستش کن ،خدافظ
-باشه..خدافظ
سرمو انداختم پایین وبا خجالت گوشی گذاشتم سرجاش از نگاهش آتیش بلند میشدچشاشو تیز کرد وگفت
-حالا من مزاحم خوابت شدم از من به خواهرت چی گفتی.... نمیتونی ببینی بیام خونه پسرم نه
پریدم تو حرفش-نه نه چون من عادت داشتم صبحا بخوابم گفت
وای خدا چی بگم عجب گندی زد به زندگیم..یکم لحنم مهربون تر کردم وچند تا جمله محبت آمیز گفتم در ظاهر قائله خوابید اونم بحثو ادامه نداد حالا شانس اوردم نسرین چیز دیگه ای نگفته بود
خیالم که راحت شد رفتم برنج بریزم تو قابلمه ...خوبه زیر گاز خاموش کردم... روشن کردم وروغن ریختم چند تکه نون لواش برداشتم وته قابلمه گذاشتم وداشتم برنجو خالی میکردم که دوباره زنگ تلفن بلند شد استرس گرفتم نکنه ... شماره نسیم خوند... با خیال راحت به کارم مشغول شدم تلفنم رفت رو پیغام گیر... تنها خوبی فرح جون این بود که با تمام دخالتاش به تلفن دست نمیزد حتی اگه دختر خودش بود
نسیم-نسترن عشقم خانومی گلم عسلم نیستی ... تو که صبحا بیرون نمیری مگه مامان اونجا نیست... نسترن جونی گوشی بردار... باشه بابا اومدی زنگ بزن کارت دارم...
-فرح جون گوشی بردارید
نسیم-راستی عزیزم سهیل گفت امشب شام با شما بریم بیرون به آقاتون یعنی آقا داداش بنده زنگ بزن اگه موافق بود خبرشو بده یادت نره...
ارومتر گفت
-پس این مامان کجاست خونه هم نبود
کارم که تموم شد اومدم انتظار داشتم حالا لبخند رو لبش باشه ولی اشتباه کردم از دست این نسیم ،حتما از قربون صدقه های اون ناراحت شده بود گوشی جواب نداده ... چند بار گفته بود نسیم با من این مدلی حرف نزنه که نسیم هم توجه نمیکرد این بار دیگه توجیحی نبود برای اینکه از زیر نگاه ناراحتش خودمو خلاص کنم گوشی برداشتم وبا رادین تماس گرفتم قبول کرد شام بریم
-فرح جون شما هم میاید به نسیم بگم
فرح جون-نه خودتون برید
بدون اینکه نهار بخوره لباس پوشید رفت تا دو روزم نیومد..نمیدونستم از دست رفتاراش چیکار کنم شاید کار خاصی نمیکرد ولی با اومدنش هر لحظه استقلال زندگیمو ازم میگرفت میدونستم خونه اون پسرش با این که با عروسش لیلی خوبه نمیره ...کار دنیا برعکس بود ..میومد بشه آینه دق من..برای مامان که تعریف میکردم فقط نصیحتم میکرد که تحمل کنم وحرفی نزنم که بهش بر بخوره ولی خب تحملم حدی داشت اونم واسه عروس دو ماهه... خودم کم ذهنم درگیر نبود که با اومدنش خسته ترم میکرد...
باز ذهنم پر کشید به یه روز دیگه... روزی که باز برای اولین بار چیزی رو تجربه کردم... یه اولین تلخ
با دل درد وکمردرد از خواب بیدار شدم به تخت نگاه کردم رادین نبود ..انقدر اعصابم خورد بود که حد نداشت چند بار دستمو مشت کرد وبه تخت کوبیدم ... دستمو لای موهام کشیدم وحرصمو رو موهای بدبختم خالی میکردم..یاد اتفاقات دیشب افتادم ... از خودم بیشتر حرصم گرفت... رادین عوض شده بود... فقط دو هفته اول خیلی لذت بخش بود بعد کم کم سرد شد حتی ابراز علاقه هاشم کم رنگ شد انگار وصال براش نقطه پایان عشق بود وتمام علاقش با رسیدنون بهم رو به فراموشی میرفت ... با اینکه سه ماه از عروسیمون میگذشت رادین شوقی واسه هم آغوشی با من نداشت فکر میکردم این پس زدن ها برای دوران عقده تا بتونه خودشو کنترل کنه وقبل عروسی اتفاقی نیفته اما فرقی نکرد شاید تمایلش به من هفته ای یکبار بود... حربه های زنانه هم کمکی نکرد وبنظر خودم از من دورترش میکرد...تصمیم گرفتم چند روزاصلا سمتش نرم خودش بیاد پیشم .... صبح که میرفت سر کار گونشو نبوسیدم یکم با تعجب نگام کرد ورفت... روز سوم به قول خودم تحریمم جمعه بود واز صبح کنارم بود ولی دریغ از اینکه بیاد دستمو بگیره... شنبه اخرشب روبه روی تلویزیون بود ویه فیلم خارجی واکشن نگاه میکرد خودم طاقت نیاوردم، با این تحریمم داشتم خودمو اذیت میکردم دلم برای آغوشش تنگ شده بود اون که عین خیالش نبود....اینجوری سردی بینمون بیشتر میشد رفتم سمت اتاقم ولباس خواب حریر نازک قرمز رنگمو که کوتاه کوتاه بود وعملا جایی از بدنو نمیپوشوند پوشیدم موهامو شونه کردم دورم ریختم یه مقدار عطر زدم ویه خط چشم کشیدم اومدم تو سالن ودستمو از پشت صندلی بردم جلو ودور گرنش حلقه کردم ...گونشو بوسیدم وبا صدای اغواگرانه گفتم
-عزیزم تلویزیون خاموش کن کارت دارم
سرشو اورد بالا نگام کرد وبه روم خندید... خوشحال از لبخندش اومدم کنارش رو کاناپه نشستم وخودمو بهش نزدیک کردم دستمو بین موهاش بردم وسرشو نوازش کردم باخنده گفت
-جانم حالا شدی خودت..اعتصابت برای دست نزدن بهم تموم شد
-بدجنس تو که فهمیدی اعتصاب کردم چرا خودت نیومدی جلو
نگام کرد نگاهش معنی خاصی داشت که نفهمیدم...کنترل برداشتم وتلویزیون خاموش کردم... بغلم کرد وبه سمت اتاق خواب اومدیم.... ولی باز در اوج نیاز من خودشو کشید عقب گفت خستم میخوام بخوام...
با یاد اوری دیشب زیر دلم بیشتر تیر کشید از زور درد بلند شدم که برم قرص مسکن بخورم که صدای زنگ در بلند شد اول صبح جز فرح جون کسی دیگه نبود حوصلشو نداشتم ..اما نمیشد باز نکنم... از جلو آینه قدی اتاق که رد میشدم چشمم افتاد به لباس خواب قرمز کوتاهم دلم میخواست همون لحظه تکه تکهش کنم دستمو گرفتم به دلم و فشارش دادم.. ..صدای زنگ رو اعصابم بود... شونه ای بالا انداختم...بذار با همین لباس منو ببینه... خودمو رسوندم به در وبازش کردم
ادامه دارد...............

shiva joon
۱۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۲۵ بعد از ظهر
صدای زنگ رو اعصابم بود... شونه ای بالا انداختم...بذار با همین لباس منو ببینه... خودمو رسوندم به در وبازش کردم
******
فرح جون –کجایی دو ساعته دارم زنگ میز...
چشش خورد به لباسم حرفش یادش رفت
فرح جون-این چیه پوشیدی خجالت نمیکشی همین جوری اومدی درو باز کردی
حوصله شنیدن صداشو نداشتم انقدر دلم درد میکرد که میخواستم سرمو بکوبونم به دیوار چه برسه بخوام احترامشو نگه دارم... باز شونه ای بالا انداختم وبا بی حالی گفتم
-شما کله صبح میای اینجا... باید انتظار این چیزارم داشته باشی ..
فرح جون-چه پرو جواب منم میده... برو زود عوضش کن
بیتوجه به سمت آشپزخونه رفتم ویه مسکن خوردم وهمونجوری اومدم نشستم تو سالن وچشامو بستم
فرح جون-روت چقدر زیاده... یه دفعه لخت بشین جلوم
عصبانی شدم وصدام یکم رفت بالا گفتم
-خونمه هر جور بخوام میگردم... چیه هر صبح هر صبح پا میشی میای اینجا.. تو که ازم خوشت نمی یومد..برات عزیز شدم... ول کن بابا بذار راحت باشم
فرح جون - سر من داد میزنی اصلا میام که میام... خونه پسرمه از کی تاحالا سندش به اسم تو خورده من نفهمیدم
کمرم تیر کشید وفریادم بلند تر شد
-پس هر وقت پسرت بود بیا
فرح جون-منو از خونه میندازی بیرون نشونت میدم ،چند وقت باهات مدارا کردم زبونت دراز شده ... نشونت میدم دختره چش سفید.. منتظر باش...
با یه پوزخند گفتم –مدارا کردی
روسریشو سرش کرد وکیفشو برداشت واز خونه رفت بیرون درم محکم کوبید بهم که از صدای برخوردش گوشامو محکم گرفتم
زنگ زدم یه آژانس بیاد لباسمو عوض کردم رفتم دکتر زنان... دکتر یکم دارو نوشت وکمی مشاوره داد... نسخه رو از داروخونه گرفتم وبا آژانس برگشتم حالم یکم بهتر شده بود زنگ زدم برام غذا اوردند ..بعد از چرت روزانه نشستم تو سالن وخودمو با کتاب جدیدی که خریده بودم سرگرم کردم چشمم به ساعت بود هنوز دوساعتی مونده بود رادین بیاد..یه چای دم کردم ودوباره نشستم به کتاب خوندن ..در با شدت باز شد...سرمو اوردم بالا وبا چهره عصبانی رادین مواجه شدم... ترسیدم بیرون براش اتفاقی افتاده باشه...کتابو بستم ویه قدم رفتم جلو
-چی شده چرا انقدر قرمز شدی
درومحکم بست
تو دلم گفتم چرا امروز همه دق ودلیشونو سر این در بدبخت خالی میکنند
تا حالا انقدر عصبانی ندیده بودمش،ازش ترسیدم وهمون یه قدمو عقب رفتم... روبه روم وایساد..از نفسایی که از عصبانیت میکشید بیشتر ترسیدم ..چشاشو ریز کرد
رادین-مامان صبح اینجا بود
سرمو تکون دادم
رادین- از خونه بیرونش کردی
سرمو به نشونه نه تکون دادم
رادین-چیه لال مونی گرفتی صبح زبونت انقدر کوتاه نبود
ترسو تعجب از رفتار رادین باهم قاطی شده بود تا بحال باهم اینجوری حرف نزده بود
رادین-برای چی اون حرفا رو بهش زدی... برای چی بیرونش کردی
-من کی... دروغ میگه ...من فقط گف.... آآآآخ
با سیلی که به صورتم زد حرف تو دهنم موند... باچشمای از حدقه بیرون زده فقط نگاش کردم.... چند لحظه نگام کرد ..دستشو عصبی بین موهاش کشید واز خونه رفت بیرون... فرصت نداد من حرف بزنم... دستشو روم بلند کرد برای اولین بار... اونم بیگناه... یعنی فقط به خاطر حرفای مادرش ...ولی من صبح حالم خوب نبود یعنی نفهمید....ناراحتی مادرش برای اینکه دستش روم بلند شه دلیل خوبی نبود ..بیشتر از سوزش صورتم قلبم میسوخت...یه زخم عمیق رو دلم ایجاد شد..برام سنگین بود... خیلی سنگین.... چند ساعت نشسته بودم وذهنم از رفتارای رادین پرو خالی میشد... قدرت تکون خوردن نداشتم... تمام وجودم یخ بسته بود... همونطور که دستم رو صورتم بود بلند شدم رفت دستشویی... دستمو برداشتم... جای سه تا انگشتش رو صورتم بود...عروس سه ماه ای بودم که کتک خورده بودم از شوهرم ..از عشقم... تحقیرآمیز بود
یه پتو وبالشم روبرداشتم بردم روی کاناپه بیرون انداختم برق همه جارو خاموش کردم وسرمو به طرف پشتی کاناپه گذاشتم ودراز کشیدم... ساعت یازده بود ولی رادین برنگشته بود...
احمق اون زدتت باز نگرانشی حتما رفته خونه مادرش... جای اون راحته تویی که اینجا تنهاو بی پشتوانه ای ،که هرکاری دلشون میخواد باهات میکنند
بانوزاش دستی که رو صورتم حرکت میکرد از خواب بیدار شدم.... بوی عطر رادین بینیمو پر کرد ...بعد بوسه ای که روی گونم زد... با دستم هلش دادم عقب... حتی برنگشتم نگاش کنم
رادین-خانومی نسترن...ببخشید غلط کردم عصبانی بودم
سرمو بیشتر تو بالش فرو کردم...باز گونمو بوسید وزیر گوشم قربون صدقم میرفت ببخششمش... دلم شکسته بود با سیلی که زده بود قسمتی از قلبمو که بهش تقدیم کرده بودم پس داده بود .... بازومو کشید اروم بلندم کرد نشستم ولی سرمو کج کردم که نبینمش
رادین-نمیخواستم اینطوری شه وقتی مامان زنگ زد برم اونجا انقدر صداش ناراحت بود که ترسیدم چیزی شده بعد که جریان تعریف کرد کلی گریه کرد نتونستم اشکاشو ببینم با سرعت اومدم خونه
خدا ازت نگذره که آتیش به زندگیم انداختی مگه چی گفته بودم اینجوری پسرتو پُر کردی بجونم انداختی ....
رادین-نسترن .. عزیزم... ببخشید دیگه ... جون من اشتی کن
وقتی جونشو قسم خورد نتونستم بیشتر بی محلی کنم جونم به جونش وصل بودم نگاش کردم ....خودمو انداختم تو بغلش ...روی موهامو بوسید
-قول بده ...قول بده دیگه دست روم بلند نکنی...دلم میشکنه
منو بیشتر به خودش فشار داد
رادین- قول میدم عزیزم... قول میدم خانومی
تا چند وقت همون رادین اوایل ازدواجمون بود همونجور مهربون ودوست داشتنی...
برای عید 4 روز رفتیم دبی وچند روزم به عید دیدنی گذشت رادین خواست بقیه تعطیلات رو بریم ویلاشون ولی من دلم میخواست برم خونمون مامان سه هفته پیش یه پنج شنبه جمعه اومده بود خونمون ولی من دلم براش تنگ شده بود،رادین قبول کرد بریم تازه دو روز اونجا بودیم که مادرش زنگ زد ودعوتمون کرد ویلا گفت نسیم اینا هم از مسافرت اومدند ومیاند اونجا... با وجود نسیم خودمم دوست داشتم برم ولی میترسیدم باز سرو کله خالش پیدا شه
-رادین مطمئنی خالت اینا نمیاند
رادین-اره از اول عید رفتن ترکیه ...فعلا که ایران نیستند... بابا توام انقدر مته به خشخاش نزار الان دیگه زنمی میخوان چیکارت کنند
تو دلم گفتم تو که توی مهمونی ها نمیبینی تا فرصت گیر میارند طعنه میزنند
قبول کردم رفتیم ولی کاش باز بهونه میاوردم ونمیرفتیم
ادامه دارد..................

shiva joon
۱۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۵۲ بعد از ظهر
با تشکر از دوست خوبم(nina20)برای کمک تو ویرایش
با بوسه مامان روی پیشونیم از خواب بیدار شدم خیسی اشک هنوز رو صورتم بود انگار تو خواب گریه کرده بودم
مامان- دخترم خوبی؟بابا گفت واست همه چیز و تعریف کرده
-خوبم مامان اما کاش زودتر میگفتید این همه غصه رو تنهایی تحمل نمیکردید
از معده درد ابروهامو تو هم کشیدم وناله خفیفی کردم مامان متوجه شد وپرسشگرانه نگام کرد
مامان-نسترن چرا انقدر اذیت میکنی لابد با این معده داغونت از صبح چیزی نخوردی ...من خونه نباشم نباید به خودت برسی،نزار غصه توروهم بخورم،بلند شو تا کارت به بیمارستان نرسیده یه چیزی بخور
++++
دو هفته از شنیدن حرفای بابا میگذشت تصمیم گرفته بودم دنبال کار بگردم تا یکم کمک خرج باشم ، مامان وبابا راضی نبودند چون هم افسردگی داشتم هم وضعیت جسمیم زیاد خوب نبود خودمم علاقه ای نداشتم اما زمان علاقه داشتن به کاری گذشته بود الان مجبور بودم... زهی خیال باطل من تو تهران با این همه کار با پارتی کار گیر آوردم حالا اینجا چه جوری میخواستم یه کار مناسب پیدا کنم اونم با وضعیت جدیدم... از صبح میرفتم وچند جا سر میزدم یا کارشون بدرد نمی خورد وحقوقی که میدادند کفاف رفت وآمدمو نمیداد یا بعضی جاها تا فرم پر کرده رو بدستشون میدادم نوع نگاهشون بهم عوض میشد... بقدری نگاهشون کثیف میشد که بی تعلل فرم میگرفتم وخودم عذر خودمو میخواستم... واقعا نگاه مردم به یه زن مطلقه بد بود... خیلی بد...
خسته وناامید از سر زدن به آخرین آگهی روزنامه داشتم بر میگشتم خونه،کیفم که داشت از روی دوشم سر میخورد دوباره سر جاش محکم کردم... مثلا پاییز اومده بود اما اشعه های گرم خورشید که به سرم میخورد کلافم کرده بود آه بلندی کشیدم چشمم از آسفالت خیابون برداشتم یکی از همسایه هارو دیدم که به سمتم میومد... ازش خوشم نمیومد همون اوایل که برگشته بودم سمنان نمیدونم خبر طلاقمو از کجا شنیده بود که یه روز توی صف نونوایی جلو بقیه همسایه ها برام خواستگار پیدا کرد البته گفته بود فقط نظرمو خواسته تا بعد از مدت عده بیاند اونم واسه کی یه مرد 45 ساله با یه پسر 12 ساله... روزای اول طلاقمو جدی نمیگرفتم فکر میکردم یه مدت دوری باعث میشه آشتی کنیم ولی با حرف اون روز همین همسایه تازه فهمیدم چی شده ومردم چه جوری نگام میکنند بعضی ها که جوری بااخم نگام میکردند که انگار چیکار کردم با این همه طلاقی که هر روزه صورت میگیره اما نگاه مردم هنوز بده تو شهرستانای کوچیک که دیگه جای خودشو داشت
سرمو دوباره انداختم پایین ووانمود کردم که ندیدمش ...مسیرشو عوض کرد واومد تو همون پیاده رویی که من بودم... زیر لب سلام کردم خواستم از کنارش رد شم که جلوم وایساد وصدام کرد
پراوانه خانم-سلام نسترن جون خوبی ؟مامان خوبند؟
-سلام ممنون به لطف شما خوبیم
پروانه خانم-عزیزم مدت عدت تموم شد ه دیگه ،اون اقایی که اون روز در موردش گفتم گذاشتی رفتی هنوز زن نگرفته بگم بیاد
خون خونم میخورد اگر اون روز جوابش میدادم الان دوباره به خودش جرئت نمیداد تکرارش کنه
اخمام کشیدم توهم وگفتم
-نه لازم نیست من قصد ازدواج ندارم ...خودتون دخترتون به یکی همسن باباش میدید
پروانه خانوم که لحن تند من بهش برخورده بود با کنایه گفت
-خودت داری میگی دختر
نذاشتم حرفشو ادامه بده خداحافظی سریعی کردم وازش رد شدم
همسایه ها حساب دوران عده من بهتر داشتند آره دو روز بود که مدتش تموم شده بود... اشک مهمون چشام شد... خودم مونده بودم این مدت و بدون رادین چه جوری زندگی کرده بودم... من هنوزم میخواستمش... به سر کوچمون رسیدم دیدم یه ماشین مدل بالا دم در خونمون پارکه قدمامو سریع کردم ببینم کیه همون لحظه ماشین حرکت کرد یه متر جلوتر توقف کرد... داشتم به دقت داخلش رو نگاه میکردم که شیشه دودی ماشین اومد پایین... یه لحظه جا خوردم... نیازی بودم سرشو به نشونه سلام تکون داد منم مثل خودش جواب دادم
این اینجا چیکار میکنه...وای نکنه باز اومده با بابا صحبت کرده ...نگامو ازش گرفتم وکلید و از جیب پشت کیفم در اوردم.. .سنگینی نگاشو روی خودم حس میکردم محلش ندادم وزود در باز کردم وخودمو انداختم داخل... از نگاهش که کل وجودمو کنکاش میکرد یه جوری شده بودم... با چند تا نفس عمیق به خودم مسلط شدم ورفتم داخل بابا خونه نبود فقط مامان گرفته ومغموم روی مبل نشسته بود چشای مهربونش لبریز از غصه بود دلم براش سوخت تو این سن بی سرپناه شده بود کنارش رفتم
-مامان خوبی
تازه متوجه من شد
-کی رسیدی
-الان... چیه مامان باز این پسره اومد اینجا دعوا راه انداخت
مامان-نه فقط تذکر داد که دوهفته دیگه تا آخر تخلیه خونه مونده
-غلط کرد اومد اینجوری شما رو بهم ریخت ،میذاشت همون دوهفته دیگه میومد... نخوردیم خونشو که.. اَه
مامان-جوش بیخود نزن نسترن حق داره چقدر صبر کنه ...حالا تو چرا گریه کردی به توام چیزی گفت
با این حرف مامان یاد همسایه افتادم ...
-گریه نکردم
سریع از زیر نگاه تیز مامان فرار کردم اومدم اتاقم لباسمو در اوردم وپرت کردم رو تخت دوباره غصه هام یادم افتاد... تمام این مدت منتظر بودم رادین برگرده ...یه تماسی بگیره ولی دریغ از یه اس ا م اس... دلم براش تنگ شده بود تحمل دوریش نداشتم با این وضعیت پیش اومده بیشتر از قبل به یه تکیه گاه نیاز داشتم یه آغوش گرم که منو بین بازوهاش بگیره ودلداری بده وبگه همه چی درست میشه ...درسته بهم خیلی بی توجهی میکرد واذیت شدم اما شوهرم بود عشقم بود من همه ی بدیهاشو بخشیده بودم ...حالا که اون پیش قدم نمیشد خودم باید بهش زنگ میزدم باید میگفتم پشیمونم... حاضرم همه چی تحمل کنم اما سر بار خانوادم نباشم ... حاضرم طعنه های مادرتو تحمل کنم ولی این نگاه کثیف وبد روم نباشه.... آره باید میگفتم چقدر به بودنش وحمایتش نیاز دارم حمایتی که همیشه ازم دریغ میکرد...
با این فکردر اتاق بستم وشماره رادین گرفتم دستام از استرس میلرزید وقلبم از شوق شنیدن دوباره صداش تندتر میزد .... یه بار دوبار سه بار برنمیداشت ناامید شدم یعنی انقدر از من بدش میومد که با دیدن شمارم جواب نمیداد ،نه حتما جاییه نمیتونه جواب بده با این فکر اروم شدم ورفتم برای نهار
مطمئنا دیگه شمارمو دیده پس چرا خودش تماس نگرفت باز زنگ زدم برنداشت یه اس ام اس نوشتم وفرستادم
-سلام،عزیزم چرا گوشیتو جواب نمیدی کارت دارم
نیم ساعت خیره بودم به گوشی که جوابی بیاد غرورم از این هم بی محلی سر خورده شده بود اما باز این دل کار خودشو میکرد دوباره یه اس ام اس دیگه دادم
-رادین به حرمت عشقی که یه زمانی داشتیم گوشی وبردار
استرسم بیشتر شد بین امید ونا امیدی دوباره شمارشو گرفتم با دومین بوق گوشی و برداشت ،قلب لبریز شده از عشقم دوباره ساکن شد چون به جای صدای رادین صدای فرح جون تو گوشی پیچید
ادامه دارد............
تشکرا خیلی کمه:-2-36-::-119-::-2-39-:
شما که دوست ندارید دیر به دیر بزارم پس بزن اون دکمه تشکرو:-2-27-:

shiva joon
۱۸ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۳۵ قبل از ظهر
بازم از دوست خوبم nina 20 ممنونم

به جای صدای رادین صدای فرح جون تو گوشی پیچید
-الو .... کارتو بگو
بریده بریده گفتم
-س..س.. سلام.من.. من با رادین کار داشتم
فرح جون –گوشی رادین دسته منه کارتو بگو
دلشوره گرفتم نکنه براش اتفاقی افتاده
- چرا چی شده حالش خوبه
فرح جون-بله خوبه چرا بد باشه
-پس گوشیش دست شما چیکار میکنه
فرح جون-زنگ زدی سین جین کنی ...ببین نسترن هر چی بین تو ورادین بوده تموم شده بهتر بری دنبال زندگی خودت
-ولی من میخوام دوباره
فرح جون- خوب گوش کن فکر رادین رو از سرت بیرون کن... رادین وهاله دو هفته پیش عروسی کردند والانم رفتند پاریس ماه عسل ،گوشیشم خونه جا گذاشته ...جواب سوالاتو گرفتی... دیگه زنگ نزن
خشکم زد ،دهنم تلخ وبد مزه شد آب دهنو بزور قورت دادم وبا صدایی که بیشتر شبیه ناله بود گفتم
-درسته از من خوشتون نمیاد اما دروغ نگید... رادین این کارو نکرده ...اون به من خیانت نمیکنه
با بی رحمی تمام حرفش وتکرار کرد
-کدوم خیانت شما طلاق گرفتید یادت که نرفته ،باورت نمیشه از نسیم بپرس
بدون خدافظی گوشی رو قطع کرد احساس میکردم زیر پام خالی شده ودارم توی چاه عمیق فرو میرم ... هر لحظه سردتر میشدم وچشام تاریک تر، اتاق دور سرم میچرخید پاهام سست شد وافتادم روی زمین،نمیدونم چند دقیقه به همون حالت موندم یکم که حالم جا اومد خودمو کشید کنار تخت وبهش تکیه دادم، باید مطمئن میشدم ... شماره نسیم وگرفتم ،نسیم چند هفته ای بود که زنگ نزده بود نکنه به خاطر همینه
-الو سلام، نسیم بگو دروغه بگو مامانت دروغ میگه
نسیم-سلام نسترن خوبی چرا صدات میلرزه
-فقط بگو دروغه بگو رادین ازدواج نکرده
نسیم-پس بلاخره فهمیدی... ببخشید نسترن جان ...من مخالف بودم اما شد دیگه بخاطر همین این مدت روم نشد باهات تماس بگیرم
پس راست بود... چه زود دورم انداخته بودو برام جایگزین پیدا کرده بود... فقط سه ماه... دلم شکست ...شکسته بود، هزار تیکه شد
با نسیم خدافظی کردم ...حالم خراب بود... حرفای فرح جون تو سرم چرخ میخورد ... ازدواجش با هاله...ماه عسل...طلاق خودمون صداشو واضح وبلند میشنیدم انگار توی مغزم فریاد میزد وحرفاشو تکرار میکرد گوشامو با دستام گرفتم... بازم میشنیدم ... باید یه صدای دیگه گوش بدم ،گوشی با دستای لرزونم از رو فرش برداشتم وبرای فرار از شنیدن صداهای توی سرم یه آهنگ آوردم ودکمه پخشو زدم
حقیقت داره یا خوابه
که دستات توی دستاشه
محاله اون نمیتونه مثل من عاشقت باشه
باهاش خوشبخت و آرومی سرت رو شونه ی اونه
یه روزی مال من بودی ولی اینو نمی دونه
نمی دونه که دست تو،تو دستای منم بوده
بهش بگو که اغوشت، یه وقت جای منم بوده
بگو چی بین ما بوده سرعشقت چی آوردی
اونم حرفاتو باور کرد واسه اونم قسم خوردی
منو یادت میاد یا نه
همون که عاشقش بودی
چقدر راحت یکی دیگه جامو پر کرد به این زودی
چقدر راحت یکی دیگه جامو پر کرد به این زودی
حقیقت داره یا خوابه......
نه خوابه...خوابه میدونم ....همه چی حتی آهنگی که اوردم یاداور وضعیتم بود تمام حرصمو سر گوشی خالی کردم ومحکم به دیوار کوبوندمش تا صداش قطع شه ،گوشیم از هم باز شد وباطریش افتاد بیرون....اما صدای برخوردش بهم نشون داد خواب نیست و واقعیته....
خیلی بی وفایی عشقم زیر لب همش اینو میگفتم مسخ شده بودم دیگه اشکی هم نمی یومد فقط یه بغض بزرگ تو گلوم نشسته بود که نمیشکست ...زندگی برام معنیشو از دست داد همه این مدت یه کورسوی امیدی داشتم به برگشت به زندگیم اونم تاریک شد
برای چی این زندگی جهنمی تحمل کنم حالا که سقفی هم بالا سرم نیست دیگه تو این دنیا چی دارم که بهش دلخوش باشم... هیچی... با فکری که به سرم زد از اتاق رفتم بیرون چند بار مامان روصدا کردم نبود... ساعت چهار بود نمیدونم این وقت روز کجا رفته بود ...چه بهتر که تنها بودم، به سرعت رفتم تو آشپزخونه وتمام قرصامو مخصوصا آرمش بخشا رو برداشتم با یه لیوان آب آوردم روی میز وسط سالن گذاشتم ،بسته های قرص و گذاشتم رو به روم، هر دونه قرصی که از روکشش در میاوردم یاد یه لحظه از زندگیم با رادین میافتادم... زندگی که عمرش به زور به 6 ماه میرسید زندگی که با سختی بدست اومد وبه راحتی از دست دادم... زندگی که برخلاف تصورم که فکر میکردم پر از عشقو لذته پرشد از سختی وتحقیر...
یه قرص دیگه یه خاطره دیگه یه خاطره تلخ که مثل یه فیلم جلو چشام پخش میشد
دستامو دور گردن رادین حلقه کرده بودم وخودمو بهش نزدیک کردم گفتم
-رادین میشه یه بهانه بیاری خالت اینا نیاند... خسته شدم از عید که دیدمشون هی اونا میاند یا ما میریم ...کاش اصلا عید نمیرفتیم ویلاتون از همون موقع رفت وآمد اینا هم شروع شد
رادین-خب مگه مهمونی بده ...دفعه آخر که اومدن یه هفته پیش بود زود به زود نیست،خالمه نسترن غریبه نیستند که اینجوری میگی... ما با وفامیلای دیگه هم که رفت وآمد داریم
-اره ولی آخه اینا با حرفاشون اذیتم میکنند
علاوه بر حرفاشون از رفتار جدید هاله با رادین خوشم نمی یومد انگار که از یه خواب خرگوشی بیدار شده باشه وسعی در جلب توجه رادین داشت ...منم حفظ ظاهر میکردم ولی از درون در حال فروپاشی بودم میترسیدم ،از عاقبت این همه رفت و امد میترسیدم... مخصوصا که رابطه منو رادین روز به روز سرد تر میشد ومن از این سردی عصبی تر... آستانه تحملم داشت به زیر صفر میرسید
خودشو از حلقه دستام کشید بیرون وگفت
رادین-پاشو ببین چی کم داریم برای فردا بخرم
با لج بازی پامو رو زمین کوبوندم
-من حوصلشونو ندارم مخصوصا که این سری نه نسیم هست نه هومن اگه اونا بودند باز بهتر بود
بی حوصله سرشو تکون داد وگفت
-زود یه نگاه بنداز یه لیست بنویس دارم میرم بیرون بخرم
از لجم شب هیچ کاری نکردم ... صبح با تکونای رادین بیدار شدم که کارا رو انجام بدم،نمیشد دیگه از زیرش در رفت... حوصله کنایه های اونارو نداشتم بلندشدم یه لقمه نون پنیر خوردم وافتادم به جون خونه وغذا درست کردن ساعت دوازده بود که رسیدند با اکراه سلام واحوالپرسی کردم
نیومده شروع کرده بودند،چقدر حرص خوردم.. از همه بیشتر از رادین که در جواب حرفاشون ازم دفاع نمیکرد... زودتر میزو چیدم بلکه بخوردند برن... ظرف سالاد مونده بودبیارم سر میز، رفتم بیارم که فرح جون صدام کرد
- نسترن بیا اینجا
-بله
یه قاشق وچنگال گرفت روبه روم وگفت این چیه
با تعجب نگاش کردم وگفتم :معلومه دیگه قاشق چنگال
یه قاشق چنگال دیگه از سفره برداشت گفت اینا چی
-میشه منظورتونو بگید
خاله فرناز-حق داره متوجه نشه از بس که بی سلیقست
فرح جون سرشو به نشونه تایید تکون داد
عصبانیتم به اوج رسید.... داشتند مسخرم میکردند
-میشه بگید چه مشکلی دارند
فرح جون-نمیبینی با هم فرق دارند هر کدوم یه مدل وطرحند
حس کردم شقیقه هام میزنه ...سرم درد گرفته بود ...یه روز جمعه که باید با شوهرم خوش بگذرونم اینجوری از بین برده بودند حالا هم داشتند سر یه موضوع الکی واقعا الکی دستم مینداختند
با حرص وبا صدای نسبتا بلندی گفتم
-آخه اینم موضوعیه که دارید بهم تیکه میندازید ..خسته نشدید از این همه دشمنی بامن
فرح جون-باز که صداتو بردی بالا ... رادین جلو زنتو بگیر
رادین- نسترن آرومتر چیزی نیست که
-چی چی چیزی نیست خستم کردید تو چرا از من طرفداری نمیکنی
با داد به فرح جون گفتم
-آخه مدل قاشق چنگال ... خدای من تموم کنید اذیتاتونو
رادین –بسه نسترن سر مادرم داد نزن
زده بودم به سیم آخر حتی نگاه اقای قدیری هم که سعی در آروم کردن جمع داشت نمیکردم
-باشه داد نمیزنم ولی بگو دست از سرم بردارند
اومد جلو روم وایساد
ادامه دارد..............
ببخشید دیر شد قسمت بعدو سعی میکنم زود تر بزارم

shiva joon
۱۹ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۴۱ بعد از ظهر
زده بودم به سیم آخر حتی نگاه اقای قدیری هم که سعی در آروم کردن جمع داشت نمیکردم
-باشه داد نمیزنم ولی بگو دست از سرم بردارند
اومد جلو روم وایسادوجدی وخشن گفت
-مگه بهت نمیگم ارومتر چرا داد میزنی
تا دوباره اومدم دهن باز کنم یکی خوابوند تو گوشم ومحکم هلم داد عقب که به لبه دیوار اُپن آشپزخونه خوردم دردتو پهلوم پیچید...
یه لحظه همه ساکت شدند حتی خاله فرناز که داشت با حرفاش آتیش دعوا رو شعله ور تر میکرد... کوچیکم کرد اونم جلو جمع، چشام پر اشک شد اومدم اتاق تا بغضی که داشت خفم میکردوسبک کنم صورتم درد میکرد... تنم درد میکرد ... قلبم درد میکرد ...دیگه حرمتی نمونده بود...باید میرفتم... یه ساک کوچیکم برداشتم ومدارک مهمم رو برداشتم،صداشون از بیرون میومد که سعی در مقصر جلوه دادن من داشتند، بی تقصیر نبودم ولی اگه رادین با یه جمله حمایتش رو نشون میداد اینطوری نمیشد
خاله فرناز-خوب خوردی خاله جون این همون دختریه که به خاطرش خواهرمو خون به جیگر کردی... دیدی چطور از خانوادت پذیرایی کرد...نزدیک بود بیرونمون کنه
هاله-رادین جان بیا اینجا حرص نخور... مامان حالا شده دیگه رادین و ناراحت نکنید
فرح جون- نه هاله جان باید چشاش باز شه چقدر بهش گفتم ، میدونستم این دختر بدردت نمیخوره
محسن خان –باشه ارومتر میشنوه زشته ناراحت میشه
آقای قدیری –بسه خانوم،رادین پاشو برو از دلش در بیار
فرح جون-اون اشتباه کرده این بره عذر خواهی دیگه چی
تاکی دندون رو جیگر بذارم وساکت بمونم ورادینم یه تکونی به خودش نده،نمیفهمه زندگیمون داره از هم میپاشه ،ساکمو برداشتم و در اتاق وباز کردم همه با ورودم ساکت شدند چشمم خورد به رادین که هاله کنارش نشسته بود ودستشو گذاشته بود رو شونش ...چند بار دیگه هم اینطوری دیده بودمشون وبه رادین تذکر داده بودم نذاره هاله بهش نزدیک شه اما...
رادین با دیدن ساک تو دستم ولباسای بیرونم از جاش پاشد وامد سمتم
-کجا داری میری
نگاهش روی گونه چپم بود داشت به اثر انگشت خودش که روی صورتم جا خوش کرده بود نگاه میکرد
با ناراحتی گفتم
-میرم توام یکم فکر کن ببن جای زنت تو زندگیت کجاست
رادین-غلط کردی حق نداری جای بری، برو تو اتاق
صداش از شدت عصبانیت میلرزید... از نگاه ترسناکش وحشت کردم ولی کم نیاوردم منم با فریاد گفتم
-یادت افتاد زن داری،تاحالا که ور دل مادرت بودی
فرح جون اومد نزدیک وگفت
-روت خیلی زیاده،حق داشتم نذارم تو رو بگیره نه... خودتم فهمیدی لایقش نیستی داری میری
با بغضو نفرت بهش نگاه کردم وگفتم
-خدا ازت نگذره که زندگیمو خراب میکنی... هیچ وقت نمیبخشمت
نمی دونم به کدوم جرات دستشو بالا اورد ومحکم خوابوند همون قسمتی که رادین زده بود محکم تر از رادین زد
از دردش یه لحظه خم شدم دست منم یه لحظه رفت بالا ولی همونجا مشتش کردم وانداختمش پایین همه ایستاده بودند ونگاهمون میکردند ...
-نمیگذرم ازتون،رادین ازت بیشتر توقع داشتم... خوب رسم عشقو عاشقیو نشونم دادی
درو باز کردم واز خونه ای که قرار بود خونه عشقم باشه اومدم بیرون... دلم گرفته بود ...نفس کشیدن برام سخت شده بود... از پله های ساختمون که اومدم پایین تازه فهمیدم چی شده داشتم از خونه قهر میکردم از عشقم ...قدمامو آهسته کردم شاید رادین بیاد دنبالم ونذاره برم... نیومد...یه ربع تو کوچه به خودم دلداری دادم الان میاد اونم نمیتونه ببینه من قهر کردم اما نیومد بازسرخورده شدم
سر خیابون دستمو برای یه تاکسی خالی بلند کردم
-دربست
راننده یه نگاه به صورتم انداخت وپرسید
-کجا دخترم
-نمی دونم فعلا تو خیابون بچرخید
سوار شدم متوجه نگاه راننده از اینه به خودم بودم اخمامو کشیدم تو هم وگفتم مشکلی هست
راننده که مرد مسن وریش سفیدی بود اروم گفت
-دخترم با کی دعوات شده صورتتو به این روز انداخته
اخ که از بس سوزش روح و دلم زیاد بود صورتمو از یاد برده بودم آینه رو از تو کیفم در آورم ونگاه به جای انگشتاش کردم یه طرف صورتم قرمز شده بود وکمی باد کرده بود بینیمم خون اومده بود وخونش پشت لبم خشک شده بود انقدر تو شک رفتار شون بود که خونریزی بینیمو نفهمیدم یه آه از ته دل کشیدم که فرح جون با اون دست سنگینش زده بود تو صورتم... خواستم برم خونه عموم اما با این صورت تصمیم گرفتم برم خونه نسیم ...باز به آینه نگاه کردم دلم خون شد از این بی انصافی
راننده-ازش شکایت کن ...ببین چه بلایی سرت آوردند
شکایت چرا به فکر خودم نرسیده بود فوری گفتم بره پزشک قانونی
بعد معاینه با توجه به خون بینیم که پاکشم نکرده بودم و ورم صورتم وکبودی مختصر پهلوم دکتر 10 روز طول درمان نوشت
از اونجا هم رفتم دادگاه ودادخواست طلاق دادم...بهم قول داده بود دیگه دست روم بلند نکنه امازیر قولش زد تازه اجازه داد مادرشم کارشو تکرار کنه جلو جمع خوردم کرد بعد عید تا حالا خون به جیگرم کرده بود با کارای خودش وفامیلش منم هیچی نمیگفتم باید میفهمید من همه چیزو به خاطر اون تحمل میکنم اون نباید منو میزد اونم جلو چشم دشمنام نباید پرده های حرمت بینمونو پاره میکرد با این فکرا دادخواست طلاقم تنظیم کردم
بعدش رفتم خونه نسیم وهمه چی و گفتم درسته خواهر شوهرم بود ولی قبل از اون دوستم بود یه دوست خوب و وفادار که همیشه بهترین حامیم بود نسیم مثل همیشه طرف منو گرفت اما خیلی اصرار کرد آشتی کنیم رفت خونشون و با رادین هم کلی صحبت کرد اما بی فایده بود کاری از دستش بر نمی یومد حتی مادرشم باهاش کلی جروبحث کرد چرا من اونجام،اونم فقط حرص میخورد وناراحت بود
یه هفته صبر کردم تا دادخواست برسه دست رادین تو این یه هفته یه زنگ نزده بود حالمو بپرسه... انتظار داشت من خودم با پای خودم اشتی کنم وبرگردم ... فقط منتظر عکس العملش بعد دیدن دادخواست بودم
زنگ زد از صداش میتونستم چهره عصبانیشو تصور کنم... برخلاف فکر من که منتظر عذر خواهی ومنت کشیش بودم گفت خودت خواستی وگوشی رو قطع کرد منم تا روز دادگاه برگشتم سمنان وخانوادمو در جریان گذاشتم مامان وبابام از این کار نهی ام کردند و کلی نصیحت ... اما من میخواستم با این کار رادینو بترسونم تا بین من وخانوادش بتونه درست تصمیم بگیره بفهمه من همیشه نیستم... انتظار داشتم باز منو انتخاب کنه و رابطش رو با خانوادش معتدل تر کنه میخواستم مجبورش کنم به حرفم گوش بده وبره دکتر یا حداقل مشاوره شاید یه راهی برای گرم شدن زندگیمون پیدا میشد... یادمه وقتی بهش پیشنهاد دادم برای بی میلیش بره دکتر یه داد وبیدای راه انداخت که از ترس چسبیدم گوشه دیوار وبه خاطر حرفی که زده بودم کلی ازش معذرت خواهی کردم ... به مامان اطمینان دادم رادین بر میگرده سمتم ،عشقمونو خیلی قوی میدونستم ... اشتباه کردم... نبود انقدر قوی نبود که تو پستی بلندی های زندگی سر بلند بیاد بیرون... برای جلسه اول دادگاه رفتم رادین سرد شده بود حتی بزور دو کلمه باهم حرف زد ...بهم برخورد گفتم بچرخ تا بچرخیم فکر میکنه شوخی میکنم... به قاضی گفتم من مهرمم میخوام،چون موضوع مهر تو دادخواست طلاق نگفته بودم جلسه طولانی شد وبه جلسه دوم کشید ه شد که حدود بیست روز بعد که آخر خرداد میشد افتاد
ادامه دارد...........
بچه شاید یکم طولانی شده باشه (البته خودم اینجور فکر نمیکنم)ولی صبر داشته باشید کمی از اتفاقا مونده
بعد از تموم شدنش هدفم از نوشتنش میگم ببینم تونستم منظورمو برسونم یا نه:mrgreen:
سوالی چیزی بود بپرسید جواب میدم:-2-41-:

shiva joon
۲۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر
بچه ها شاید از رفتارای نسترن یکم حرص بخورید ولی به نظر من یه عاشق باید تلاششو برای زندگیش بکنه حالا دیگه به بزرگی خودتون ببخشیدش:-2-35-:

خودمو زود رسوندم دادگاه تا قبل از شروع جلسه رادینو ببینم تو این بیست روز چند بار باهم حرف زده بودیم که به بحث ودعوا کشیده بود باورش برام سخت بود رادین انقدر عوض شده باشه وبا جدیت دنبال طلاق باشه تمام نقشه هام نقش بر اب شده بود... جوری حرف میزد ورفتار میکرد انگار هیچ زمانی تو زندگیش منو دوست نداشته البته میدونستم یه مقدراش زیر سر مادرشه ...وقتی حاضر نشد تا قبل از روز دادگاه همدیگرو ببینم تصمیم گرفتم همون روز رو در رو صحبت کنم وراضیش کنم بر گردیم سر زندگیمون کسی که تو زندگی اذیت میشد من بودم ولی اون کوتاه نمی یومد...دلم گرفته بود از این زندگی ولی باید با چنگ ودندون حفظش میکردم دوست نداشتم 6ماه از زندگیم نگذشته مهر طلاق رو پیشونیم بخوره، دیدمش که از پله ها بالا میومد سریع خودموو بهش رسوندم
-سلام...میشه بیای باهام صحبت کنیم
نگاه یخ زدشو بهم دوخت وگفت
-دیگه حرفی نیست بهتر بقیه چیزا باشه جلو قاضی
با عجز نگاش کردم شاید دلش به رحم بیاد
-خواهش میکنم بیا آشتی کنیم
رادین-اون روز که رفتی شکایت کردی باید فکرشو میکردی من زنی که سر یه سیلی بره شکایت کنه نمیخوام
حرفای خودش نبود این رادینی که به خاطر یه سیلی کلی عذر خواهی کرده بود نبود رادینی که منتم رو کشیده بود نبود... رادینی که بخاطر من حاضر بود از ایران بره نبود... طرز حرف زدنش شبیه مادرش بود...بازم کوتاه اومدم من هنوزم میخواستمش هنوزم با دیدنش دلم آشوب میشد وگر میگرفتم... نباید میذاشتم همه چی خراب شه...
-من قصدم از شکایت این بود که تو به خودت بیای
رادین-آره به خودم اومدم دیدم مادرم حق داشت تو فقط دنبال پول بودی انکار نمیکنی که مهریتم گذاشتی اجرا
-ولی ...ولی.. من نمیخواستم ازت بگیرم باور کن فقط میخواستم تحت فشارت بزارم تا حرفامو گوش بدی اصلا همه مهرمو میبخشم باور کن راست میگم
همون لحظه فرح جونم اومد بالا وبا تمسخر نگام کرد نگاش داد میزد که میگفت دیدی رادینو ازت پس گرفتم
محلش ندادم دوباره به رادین گفتم
-باشه قبوله رادین برگردیم
فرح جون-باز چی داری تو گوشش میخونی... خام حرفاش نشو ثابت کرده چقدر میخوادت
-خواهش میکنم بزارید خودمون برای زندگیمون تصمیم بگیریم
دست رادین کشید وبردش یه گوشه وباز تو گوشش حرف زد از نگاه رادین میخودندم دودل شده ولی بعد از حرفای مادرش باز شد همون رادین سردی که از پله ها بالا میومد
فهمیدم تلاش بی فایدست رادین خودش نمیخواد همه چی درست شه جنگیدن من به تنهایی فایده نداره... کاش از یه راه دیگه وارد میشدم کاش از یه راه دیگه مجبورش میکردم به حرفام گوش بده اینجوری بیشتر بهانه دستش دادم ...
وقتی دیدم چیزی درست نمیشه از مهرم گذشتم من پول رادین نمیخواستم خودشو میخواستم عشقشو میخواستم، میخواستم بشه همون رادین اول ازدواج... نه این رادین سرد وبی احساس... باقلبی شکسته تر از قبل برگشتم باز به این امید که بعد یه مدت جدایی خودش بر میگرده پیشم...
از گذشته ها اومدم بیرون روی میز پر بود از قرص ... یه نگاه تلخ به دور ور خونه انداختم با یاد اوری خاطرات به خودم اومدم داشتم چیکار میکردم یعنی ازدواجش انقدر برام سنگین بود... من رادینو بخشیده بودم ولی سختی های زندگی باهاشو یادم نرفته بود غرورمو که زیر پا گذاشته بودم دیگه جونمو چرا داشتم میدادم یعنی این زندگی الانم خیلی سخت تر از اون زندگی پر کنایست ، انقدر بدبخت بودم که حاضر بودم برگردم تواون جهنم پر از تحقیر... انقدر برای تحقیر نشدن دوبارم ناراحت بودم که میخواستم خودمو بکشم چیکار داشتم میکردم ،حسرت چیو میخوردم حسرت آدمی که آغوششو ازم دریغ میکرد... چقدر حماقت ... زندگیمو میخواستم به پای چی بدم به یه ادم خائن، با حرص دستمو زدم به لیوان آبی که آورده بودم لیوان با شدت خورد به دسته مبل وشکست وآب ریخت روی فرش وخورده شیشه ها هم همه جا پخش شد دستمو به میز کشیدم وقرصا رو ریختم زمین ...از حماقتم از این ناتوانی از این بار اضافی بودنم حالم بهم میخورد
نیم ساعت بعد مامان اومد ولی من هنوز تو حال خودم بود با دیدن من تو اون وضعیت یه جیغ کوتاه زد ونشست کنارم،شونه هامو تو دستش گرفت وتکونم داد
مامان-نسترن مامان خوبی این جا چه خبره،میخواستی چیکار کنی
نگاه پر از ندامتمو به چشای ترش دوختم وخودمو انداختم بغلش
-هیچی دیگه هیچی
منو از خودش جدا کرد وگفت
-نکنه میخواستی همه قرصاتو باهم بخوری نکنه میخواستی مارو بدبخت تر ازاین که هستیم بکنی
نمیتونستم دروغ بگم هنوز همه چی همونجور مونده بود با صدای بغض دارم تایید کردم.... حالش خراب شد حس میکردم دستاش داره سرد میشه... زود بلند شدم یه آب قند براش درست کردم وکنارش زانو زدم
- بخورش مامان ... تو روخدا ببخشید هیچ کدومو نخوردم... خوبی مامان ... نگام کن سالمم غلط کردم فقط فکرشو کردم هیچی نخوردم
مامان-انقدر ضعیفی که میخواستی واسه یه خونه خودتو بکشی... منو بابات امیدمون به توه اونم داشتی ازمون میگرفتی
-نه فقط خونه نبود ...مامان.... مامان.... چی بگم که دلم پره... حالم بده... رادین با هاله ازدواج کرده
با همون ضعفش منو تو بغلش گرفت وموهامو نوازش کرد
-عیب نداره دخترم...از اولم این پسر قسمتت نبود تو جنگیدی یادته گفتم چیزیو به زور از خدا نخواه... یادته گفتم بسپار بخودش خودش بهترینو بهت میده ...حالا رفتی دیدی اون ادمی که ازش یه بت ساخته بودی نیست... عیب نداره تحمل کن... حالا بهتر زندگی میکنی،من که گفتم عشق باید سازنده باشه نه مخرب.... عشق شما مثل یه آبشار زود به اوج رسیدو زود سقوط کرد عشق باید مثل رودخونه جاری باشه نه مثل مرداب بگنده نه زود افول کنه...
-حالا که مهره زن مطلقه رو پیشونیمه،چطوری تحمل کنم
مامان-سخته اما شاید از این به بعد طعم خوشبختی بچشی در همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه مشکلات ماهم حل میشه ... رادین خودش پسر بدی نبود اما نذاشتند... اون روز که اومدی گفتم این راهش نیست گفتی نه رادین عاشقمه برمیگرده دیدی اون اندازه تو عاشق نبود
چیزی نگفتم ومامان ادامه داد
- اگه باهاش ازدواجم نمیکردی همیشه در حسرتش میسوختی با هیچ کس دیگه هم خوشبخت نمیشدی چون همیشه چشت دنبالش بود، الان دیدی اونی نبود که فکر میکردی... اینم شد یه تجربه که از این به بعد عاقلانه تر فکر کنی وبا دلت تصمیم نگیری
-آره ولی من با تمام کاراش هنوزدوسش دارم اما ..اما.. حس میکنم وسط قلبم یه حفره بزرگ باز شده رادین به عشقمون خیانت کرد با هم بد تا کرد...با این حال من نمیتونم فرموشش کنم ...
مامان-باشه عزیزم زمان میبره فراموشش کنی فقط باید بخوای تو تاحالا نخواستی از این به بعد تلاشتو بکن ... حالا هم پاشو اینا روجمع کن خوبه بابات زود نیومد اینا رو ببینه آخه تو نمیگی قلب بابات مریضه
-شما کجا رفته بودی
مامان-رفتم پیش بابا بگم اقای نیازی اومده بود گفتم بره باز به دوستاش رو بندازه
نفسشو با صدا بیرون داد و گفت
-رفتم دیدم یه گوشه مغازه زانو غم بغل کرده ...پرسیدم چی شده گفت شوهر عمت زنگ زده گفته اون یه تومن قرضو پس بده انگارخبر به گوششون رسیده زمین خوردیم میترسه پولشو پس ندیدم بجای اینکه کمک حالمون باشند نمک پاش زخممون شند
-آخه یه میلیون که پول نیست
مامان-اره ولی تو این وضعیت ...بابات خیلی بی فکری کرد... خیلی... من به روی خودش نمیارم ولی ازدرون دارم میسوزم... زنگیمونو به باد داد
بعد از مرتب کردن سالن به اتاق رفتم ذهنم درگیر حرفای مامان بود... این عشق تا کجا منو ضعیف کرده بود... من داشتم نه تنها به خودم به خانوادمم ظلم میکردم به جای اینکه قوی باشم وگوشه ای از زحماتشونو جبران کنم داشتم فرار میکردم اونم از این دنیا... باید یه کاری کنم... باید برم با نیازی صحبت کنم باید راضیش کنم بازم مهلت بده شاید بتونم یه پولی جور کنم،آدرس وشماره تلفن دفتر مهندسیشو از بابا گرفتم
ادامه دارد....................

از همه دوستانی هم که پ.خ دادند وتو نقدش شرکت کردند ممنونم :mrgreen:
دکمه خوشگله (تشکر)که معرف حضورتون هست یادتون نره

shiva joon
۲۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۰۸ بعد از ظهر
در کمد دیواری اتاقمو باز کردم وبین مانتو ها ولباسای آویزون شده دستمو چرخوندم نمیدونستم کدوم انتخاب کنم باید تاثیر خوبی میذاشتم میخواستم پشت یه ظاهر مناسب ضعف وناامیدی از تقاضا مو پنهون کنم ... یه نگا دیگه.. چشمم خورد به مانتو قهوه ای سوخته م ... از کمد بیرون آوردمش نگاهام به دکمه های طلایی وکمربند چرم قهوریش با سگک طلایش موند... چقدر بار رادین واسه خرید این مانتو گشته بودم دوباره خاطرات داشت به ذهنم هجوم میاورد.. اون روز ازعصر که برای خرید رفتیم نهایتا با گشتن تو دوسه تا پاساژ از این مانتو خوشم اومده بود چقدر اون روز خندیده بودیم از هرمانتو یه ایراد مسخره میگرفتم وکلی میخندیدیم اما رادین دیگه داشت کلافه میشد که چشمم به ویترین یه مغازه افتاد وسریع رفتم تو مانتو رو پرو کردم وخوشم اومد رادین هم قبل از اینکه بازدودل بشم خریده ش وبه همین مناسبت به رستوران دعوتم کرد سرمو تکون دادم تا اجازه پیشروی به خاطراتم رو ندم ... نباید اجازه میدادم با دیدن هر چیزی دوباره خاطرش تو وجودم زنده شه ..
مانتو رو پوشیدم یکم برام گشاد شده بود ولی هنوز قشنگ وشیک بود جین مشکیمو با شال کرم رنگمو سرم کردم با کیف قهوای طلایم یه نگاه به آینه کردم برای مهلت گرفتن از صاحبخونه جدید زیادی خوشتیپ شده بودم ...شونه ای بالا انداختم اشکالی نداشت برای شروع یه زندگی جدید خوب بود
یه دفتر شیک وبا کلاس تو یکی از بهترین نقاط شهر که یه منشی خوشگل با موهای بلوند پشت یه میز چوبی با رنگ زرشکی نشسته بود دستامو مثل هر وقتی که میخواستم به خودم مسلط بشم مشت کردم ویه نفس عمیق کشیدم وجلو رفتم
-سلام با مهندس نیازی کار داشتم
منشی-سلام وقت داشتید
مگه دکتره که وقت بگیرم
-باید وقت میگرفتم... نه ندارم نیستند
منشی-چرا هستند ولی سرشون شلوغه
اَه از این کلاس الکیا
-میشه بگید من اومد وچند دقیقه بیشتر وقتشونو نمیگیرم
سری تکون داد
منشی-بگم کی با هاشون کار داره
-صابر...نسترن صابر...بگید در مورد خونه
گوشی برداشت وبهش اطلاع داد
منشی –بفرمایید منتظرتون هستند
چند ضربه به در زدم وبا شنیدن بفرمایید در باز کرد اتاق بزرگ ومبله ای بود با چند تا درختچه کوچیک چشم چرخوندم خودش پشت یه میز بزرگ وپر از کاغذ ونقشه به احترام من ایستاده بود... یکم کاغذاشو مرتب کرد بعد به من که همونجور معطل کنار در وایساده بود تعارف کرد بشینم
سلامی کردم و روی مبل روبه روش نشستم
-سلام خوش اومدید
-مرسی
نیازی-خب من در خدمتتونم
حین گفتن حرفاش زل زده بود بهم مثل همون دوبار انگار تو وجودم چیزی میخواست که با کنکاش نگام میکردم سرمو انداختم پایین وگفتم
-ممنون قبول کردید ببینمتون ... میخواستم در مورد خونه صحبت کنم ببینید آقای نیازی
نیازی-حمید
سرمو آوردم بالا وگنگ نگاش کردم خودش فهمید
نیازی-حمید صدام کنید
چه رویی داره پسره پرو انگار دوستشم که با اسم کوچیک صداش کنم اخمامو کشیدم تو هم وجدی گفتم
-همون نیازی راحتم
خوشش نیومد چون اونم ابروهاشو تو هم گره کرد وجدی تر نشست
اوه نسترن این که دیگه راضی بشو نیست حالا حمید صداش میکردی میمردی دیگه کاریه که شده آرومترگفتم
-اقای نیازی بابا گفته شما خیلی به ما لطف داشتید وچند ماه که موعد قرارداد گذشته ولی متاسفانه ما هنوز نتونستیم پولی جور کنیم برای تخلیه خونه اومدم اینجا اگه میشه بازم لطف کنید...
نیازی- خانم صابر فکر نمیکیند تقاضاتون زیادیه خودتون دارید میگید من چند ماه صبر کردم به نظرتون کی صبر میکرد تازه شکایتم میکرد وخسارت میگرفت حالا درسته شما از نرمش من سواستفاده کنید
چند دقیقیه ای باهاش حرف زدم ولی راضی نمیشد بازم مهلت بده حتی گفتم اجاره میدیم ولی میگفت نیازی به پول اجارش نداره دیگه نا امیدی که پشت ظاهرم مخفی کرده بود داشت تو صورتم هویدا میشد که دوباره نگاه دقیقی بهم کرد وگفت اما یه پیشنهاد دارم که دو تامون راضی بشیم
امیدورانه نگاش کردم که بقیه حرفاشو بزنه
نیازی-من میدونستم شما ازدواج کردید ولی دوماه پیش بابات تو حرفاش گفت شما برگشتید واز جریان خونه اطلاع ندارید ...اونروز که تو حیاط دیدمت پیش خودم گفتم هنوز بر نگشتی تا دیروز مادرت گفت چند ماه طلاق گرفتی
چرا یه بار فعلاشو جمع میبنده یه بار مفرد...اصلا طلاق من چه ربطی داره به خونه
سکوت کرد منتظر تایید من بود آهسته گفتم خب زندگی شخصی من به پیشنهاد شما ربط داره؟
یه لبخند رو لبش اومد که اصلا خوشم نیومد
نیازی-آره..وقت مقدمه چینی ندارم کلی کار ریخته رو سرم پس رک میگم.. شما اگه قبول کنید معشوقه من باشید منم خونه تا مدتی کاری ندارم فکر کنم برای شما مشکلی نباشه درسته
ادامه دارد..............
ببخشید کمه سرم شلوغه اگه تونستم شب یه قسمت دیگه میزارم
بازم از دوستایی که نقد کردند ممنون

shiva joon
۲۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۶ بعد از ظهر
یه لبخند رو لبش اومد که اصلا خوشم نیومد
نیازی-آره… وقت مقدمه چینی ندارم کلی کار ریخته رو سرم پس رک میگم.. شما اگه قبول کنید معشوقه من باشید منم خونه تا مدتی کاری ندارم فکر کنم برای شما مشکلی نباشه درسته
چند لحظه نتونستم تکونی بخودم بدم وبا چشای گرد شدم نگاش کردم از نگاه خیرم لبخندش پر رنگ تر شد وگفت موافقید
با عصبانیت از جام بلند شدم وکیفمو از روی مبل برداشتم وبا چهره برافروخته نگاش کردم
-خجالت بکشید آقا طرفتونو اشتباه گرفتید
نیازی-صبر کنید توضیح بدم
با عجله از اتاقش خارج میشدم که صدام زد توجهی نکردم و در محکم بهم کوبیدم.... با سرعت از اون محیط خودمو دور کرد از حرص ناخونامو تو دستام فشار میدادم
پسره عوضی ...کثافت چی فکر کردی در مورد من...آشغال میگه معشوقش شم... انقدر تو خیابو ن راه رفتم تا آروم شم که پاهام از درد نا یه قدم برداشتن نداشتند رسیدم خونه وفقط خودمو انداختم رو تخت فردا یه روز دیگه بود باید تلاشمو بیشتر کنم
یک هفته خیلی سخت گذشت با نزدیک شدن به پایان مهلت یک ماه اضطراب ما هم بیشتر میشد،خودم به هرکس که فکر میکردم سر زدم نتیجه ای نداشت انگار همه دست به دست هم داده بودند تا ما آواره بشیم... هممون حالمون بد بود اما از همه بدتر حال بابا بود با قلب مریضش انقدر فکرو خیال میکرد که چند بار تو این هفته حالش بد شد آخرین بارش پنج شنبه بود که کارش به بیمارستان رسید قلبش طاقت این بی سر پناهی وآورگی رو تو این سن نداشت ...تو راهرو بیمارستان کنار مامان نشسته بودم که حس کردم سرش افتاد رو شونم اول فکر کردم خودش گذاشته بعد که سرش پایین تر اومد بهش نگاه کردم رنگ صورتش سفید شده بود وچشاش بسته بود با وحشت بلند شدم وچند بارصداش کردم جواب نداد با گریه رفتم سمت یه پرستار و ازش خواستم بیاد پیش مامان... فوری گذاشتنش رو تخت وبردنش تو یه اتاق دکتر رفت بالا سرش اشکام بند نمیومد ...با استرس پشت در اتاق قدم میزدم که دکتر از اتاق اومد بیرون
-مامانم حالش چطوره
دکتر-چیزی نیست دختر جون آروم باش فشارش خیلی پایین بودخطرناکه اما چون همینجا بود زود بهش رسیدند الان حالش خوبه همش از فشار عصبیه... بهتر محیط اطرافش آرومتر باشه...توام به خودت مسلط باش حال خودتم بد میشه ها
ازش تشکر کردم ورفتم بالاسرش یه سرم بهش وصل کرده بودند گونه های رنگ پریدشو بوسیدم ودستشو تو دستام گرفتم فکر از دست دادنشون داشت دیونم میکرد کاش کاری از دستم بر میومد بابام از یه طرف مامانم از یه طرف سرمو گذاشتم کنار تخت وعطر وجود مادرمو به مشام کشیدم چقدر دوسشون داشتم ..باید بخاطر راحتیشون از خودم میگذشتم من که جز خانوادم کسی رو ندارم
رفتم تو محوطه حیاط بیمارستان خورشید رسیده بود وسط آسمون... اشکامو با پشت دستم پاک کردم وشماره موبایل نیازی رو گرفتم... لبامو بهم فشار دادم وصدامو صاف کردم
نیازی-الو
-سلام نسترن صابر هستم
نیازی-سلام بفرمایید
-میخواستم ببینمتون
نیازی-راستش من سرم شلوغه اگه میشه تلفنی بگید
چشامو بستم وبا زحمت گفتم
-در مورد پیشنهادتون... قبوله
میتونستم طرح لبخندشو ببینم... بدم اومد.. ازاینکه یه زنم بدم اومد... تو دلم فقط تکرار میکردم به خاطر خانوادم...
با شنیدن حرفم انگار نه انگار که گفته سرم شلوغه فوری گفت نیم ساعت دیگه میتونه منو ببینه آدرس کافی شاپ نزدیک بیمارستانو دادم .
رفتم سرویس بهداشتی بیمارستان ودستو صورتمو شستم ... برخلاف اونروز امروز واقعا تیپم افتضاح بود انقدر با هول حاضر شده بودم که نفهمیدم چی تنم میکنم... مهم نیست شاید اینجوری ببینتم ازم دلزده بشه وپیشنهادشو پس بگیره ...وای نه اگه پس بگیره ما چیکار کنیم...
با این فکرای بی سرو ته خودمو رسوندم به کافی شاپ، زودتر از من اونجا بود پشت یه میز دو نفره نشسته بود وبه گلدون روی میز نگاه میکرد
-سلام
سرشو بالا آورد تعجب از نگاش معلوم بود لابد فکر میکرد به خاطر این قرار خودمو تو آرایش خفه کردم
نیازی-سلام
بلند شد وصندلیو برای من بیرون کشید ومنتظر شد من بشینم بعد خودش نشست
حس تحقیر تو تمام سلولای بدنم موج میزد هر لحظه میخواستم از صندلی بلند شم برم من آدم این کارا نبود...خدای من معشوقه بودن.. لابد اینم از مزایای طلاق بود که همچین پیشنهاد کثیفی بهم میشد مثل همه نگاه های کثیفی که تا حالا پسشون زده بودم ولی این یکی خودم قبول کرده بودم
نیازی-با شمام خانوم صابر..
-بله
نیازی-حواستون نیست... پرسیدم چرا انقدر آشفته اید چیزی شده
باز سر این بغض ناتموم باز شد وچشام پر آب با ناراحتی گفتم
-پدر ومادرم تو بیمارستان بستری هستند
چهرش درهم رفت وپرسید
-چرا چی شده
-بابام که بخاطر قلبش ،دوباره یه سکته رد کرده مامانم هم به خاطر فشار عصبی ،این مدت خیلی اذیت شدیم هرروز که به مهلت شما نزدیک میشه حال ما هم بدتر میشه
انتظار داشتم دلش به رحم بیاد
نیازی-من فقط میتونم بگم متاسفم کاش کاری از دستم بر میومد
-برمیاد
باز اون نگاه دقیقشو بهم انداخت وگفت
-بله منم که پیشنهادمو دادم شما هم برای قبول همون بهم زنگ زدید درسته ..پس میتونیم کمکشون کنیم
نه نمیخواست کوتاه بیاد باید تسلیم میشدم
-واسم سخته آقای نیازی من نماز میخونم اعتقاداتم با این کار زیر سوال میره سخته بعد یه عمر اعتقاد بیام
اینجا مکث کردم نمیتونستم کلمه معشوقه بگم این کلمه با این شرایط برام مترادف بود با هزار معنی بد
-اگه میشه...یه چیز دیگه بخواید خواهش میکنم
نیازی-بله میدونم خونواده مقیدی دارید
-پس چرا همچین پیشنهادی میدید
خدایا به کجا رسیدم نشستم با یه غریبه سر وجودم چونه میزنم...
نیازی- اونش بماند با اینکه خودم به این مسائل زیاد معتقد نیستم ولی به خاطر راحتی شما حاضرم یه پیشنهاد دیگه بدم
++++
نگاه خیسمو بهش دوختم
-چی
نیازی-حاضرم یک سال صیغتون کنم تا از نظر گناه و این حرفا مشکل نداشته باشد خیالتونم راحت تره
کاش میفهمید فقط گناه این کار نیست که ازش سر باز میزنم با این کار تحقیر میشم از زن صیغه ای بودن متنفر بود... همیشه از این کلمه حالم بهم میخورد ...از اینکه یکی فقط جسممو بخواد منزجر میشدم از اینکه یه شی باشم نفرت داشتم...اما من که به بدترش راضی شدم باز اینجوری پیش خدا شرمنده نبودم
-باشه من به خاطر خانوادم قبول میکنم فقط چند تا شرط دارم
نیازی-شرط،میشنوم
-یکی اینکه خودتون به پدرم بگید که از کوبیدن خونه منصرف شدید واین مدت بابا وقت داره دنبال یه جا دیگه باشه ولی از خودمون حرفی نزنید بگید خودتون پشیمون شدید
نیازی-باشه خودم میدونم چی بگم بعدی
-من نمیخوام کسی بفهمه ...میدونم با فهمیدن این موضوع حالشون باز بد میشه ..نمیدونم خودتون یه شرایطی فراهم کنید که کسی متوجه رفت وآمدمون نشه.. همین
یه لبخند زد وگفت
-باشه اتفاقا موقع خوبیه ...پروژه ای که تو سمنان مشغول بودم آخراشه وزیاد به وجود من اینجا نیازی نیست چند تا پروژه تو شهر های مختلف بهم پیشنهاد شده میتونیم بریم اونجا شماهم به یه بهانه مثلا کار کردن میتونید با من بیاید اینجوری کسی از رابطه چیزی نمیفهمه
-یعنی شما میخواید از این شهر برید پس خونه ما که میخواستید بسازید
نیازی-خب یکی از پروژ ها ی پیشنهادی دیگه تو همین سمنانه و دو تا خونه هم میخواستم یه پاساژ در بیارم تو محل شما مغازه کمه چیز خوبی میشد
باز خندید
-وقت واسه ساختنش هست حالا شما کجا دوست دارید بریم شهرهای شمالی یا جنوبی
با کلمه شمال یاد دانشگاه افتادم
-اگه براتون فرقی نداره شهرهای شمالی، اینجوری من بهونه دارم... ارشد ساری دانشگاه غیر انتفاعی قبول شدم وبه اصرار مامان که میگفت از دستش ندم این ترم مرخصی گرفتم میتونم بگم میخوام بخونم
نیازی-خوبه خیلی خوبه پس منم قرار دادمو اونجا تنظیم میکنم البته من شهر نور برای ساخت یه شهرک کنار دریا پیشنهاد کار دارم ولی خب بهم نزدیکند ودرضمن شما که واقعا نمیخواید درس بخونید پس فرقی نداره...الان که گذشت فردا میریم یه محضرخوبه
-اوه چه سریع من هنوز آمادگی ندارم
انگار که میترسید من پشیمون شم فوری گفت
-باشه صیغه میکنیم ولی یه دوسه هفته طول میکشه تا کارای منم راستو ریست شه شما هم تو این مدت آمادگی پیدا میکنید
-باشه فردا هر ساعت که خودتون میدونید بیاید دنبالم من حاضر میشم
میخواستم زودتر بره تا تنهاشم از بس دندونای کلید شدمو بهم فشار داده بود که یه وقت یه نه ناخواسته از بین لبام بیرون نزنه فکم درد گرفته بود میخواستم زودتر تنهاشم تا میتونم واسه بدبختی خودم اشک بریزم... زندگی خیلی روی بدشو بهم نشون داده بود
-آقای نیازی شما که بعد زیر حرفتون نمیزنید
نیازی-اولا از این به بعد حمید صدام کن بعدم فکر کنم تو این چندمدت حس نیتمونشون دادم...نه زیرش نمیزنم
به قهوه سرد شدم یه نگاه کردم واز پشت میز اومدم بیرون
-من دیگه میرم
نیازی-اجازه بده میرسونمت
-نه نه میخوام تنها باشم
نیازی-هر جور راحتی
ادامه دارد........................

shiva joon
۲۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۳۴ بعد از ظهر
مامان از بیمارستان مرخص شد وآوردمش خونه عصر که رفتم به بابا سر بزنم نیازی رو پشت در مراقبت های ویژه دیدم
-سلام
نیازی-سلام خوبی؟اومدم به آقای صابر سر بزنم راه ندادند
-لطف کردید
نیازی-نسترن
با شنیدن اسمم کوچیکم از زبونش یه جوری شدم نه میشد گفت بد نه خوب یه حس خاص انگار تابحال کسی منو به اسم صدا نزده
به چشاش نگاه کردم
نیازی-نسترن با تو بودما
اوه ...نگامو از چشاش گرفتم
نیازی-از دکتر پرسیدم گفت بابا احتمالا تا فردا میاد تو بخش دو سه روز دیگه هم مرخص میشه نگران نباش مطمئن باش قضیه خونه هم بفهمه زودترم خوب میشه
-باشه
نیازی-یه چیز دیگه یه مقدارهزینه بیمارستان حساب کردم بقیش رو وقتی مرخص شدند میدم
از کارش عصبانی شدم لابد واسه این محبتشم چیز دیگه ای ازم میخواست
با لحن تندی گفتم-لازم به این کار نبود خودم جورش میکردم... واسه این کارتون دیگه چیزی ندارم بدم
اخم کرد ولی با طعنه گفت
-نه دیگه وظیفم بود از فردا صبح دیگه من وتو نداریم
چه خوب نقطه ضعفمو فهمیده بود وازش سو استفاده میکرد
-باشه تا فردا رومو کردم اونور که بره جواب خدافظیشم ندادم
+++
ساعت 10 بود که به گوشیم زنگ زد گفت داره میاد دنبالم بریم محضر
هرچی میخواستم جلو اشکامو بگیرم نمیشد سعی کردم امروز مرتب تر باشم... دلم مثل سرو سرکه میجوشید از این سرنوشت جدیدی که پیش روم بود میترسیدم من هیچ شناختی از این آدم نداشتم حالا میخواستم برای یک سال شب وروزمو باهاش بگزرونم... نمیتونم بگم ازش متنفر بود چون از قبل بابا انقدر ازش تعریف کرده بود که جایی برای تنفر نمیموند ولی پیشنهادش برام سنگین بود... من حتی نمیدونستم چند سالشه قبلا ازدواج کرده یانه نکنه بچه هم داره...نکنه بازم دارم خودخواهی میکنم وبه خاطر نجات زندگیمون یک خانواده دیگه بدبخت میکنم از این فکر یه لرزبدنمو گرفت...آره باید قبلش ازش اطلاعات بگیرم لباسامو پوشیدم ولی قبل از اینکه از در اتاقم برم بیرون رو تخت نشستم وسعی کردم خطوط چهره آدمی که قرار بود همسر موقتش بشم یادم بیاد
تصویرش پشت چشمای بستم جون گرفت ...قدش بلند تر از رادین بود چهارشونه اما لاغرتر...موهای مشکی لخت که به طرف بالا شونه میزد وچند تار موی سفید کنار شقیقه هاش بود که از حق نگذرم جذاب ترش کرده بود...چشاش... چشای قشنگی داشت سیاه مثل شب وعمیق پراز راز انگار اونجا چیزای رو مخفی نگه میداشت وجوری بود که نمیشد چشم ازش گرفت ومژه های بلند مشکی که به خوبی دور چشاشو قاب گرفته بودند ...بینیش معمولی بود با کمی قوس که فقط از نیم رخ دیده میشد ولباش نه نازک بود نه قلوه ای فک مربعی داشت که جسارت و ارادشو نشون میداد... از همه بیشتر تیپ قشنگش بود این چند باری که دیده بودم همیشه خوش پوش بود...
با صدای زنگ گوشیم چشامو باز کردم وتصویر نیازی محو شد
-الو سلام

ادامه دارد..........
نقد تشکر یادتون نره
بچه ها من دارم میرم مسافرت اگه تونستم بازم پست میزارم اگر نشد که میره واسه چند روز دیگه

shiva joon
۲۳ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۲۱ بعد از ظهر
با صدای زنگ گوشیم چشامو باز کردم وتصویر نیازی محو شد
-سلام
نیازی-سلام بیاید من سر کوچتونم
-باشه
اول یه نگاه به آینه کردم وصورتمو پنکیک زدم تا اثر گریم از بین بره بعد رفتم اتاق مامان که اونجا داشت استراحت میکرد صورتشو بوسیدم
-مامان من بیرون کار دارم بعدم میرم پیش بابا...نسرین هم تا دو سه ساعت دیگه میرسه کارم داشتید زنگ بزنید
آروم طوری که خودم بشنوم گفتم
-برام دعا کنید
مامان-برو خدا پشت وپناهت
نمیدونم صدامو شنید که همچین دعایی کرد یا فقط یه لفظه مادرانه بود هرچی بود بهم قوت قلب داد
+++
رسیدم سر کوچه شیشه ماشین پایین بود...خیلی شیک وتمییز پشت فرمون نشسته بود وآثار خوشحالی از تمام وجناتش مشخص بود مخصوصا لبخند بزرگی که رو لباش بود ودندونای صافو ردیفشو به نمایش میذاشت مثل آدمایی بود که بعد از مشقت وفراق یار زیاد وطولانی دارند به محبوبشون میرسند ...
-سلام ببخشید معطل شدید
نیازی-سلام به روی ماهت عزیزم زود بشین
در باز کردم نشستم
نیازی-بابات خوبه
-از دیشب دیگه نتونستم سر بزنم ..میشه یه جا خلوت نگه دارید میخوام قبل محضر باهاتون صحبت کنم
نیازی-نکنه پشیمون شدی
-بستگی به جواب سوالام داره
5 دقیقه بعد جلو یه پارک نگه داشت خوب میشنوم
-من هیچی از شما نمیدونم..حتی نمیدونم چند سالتونه ...ازدواج کردید یا نه
نیازی-خب دختر خوب از روز اولم میپرسیدی میگفتم نیازی به این همه استرس نیست کشتی این دسته کیفتو انقدر پیچوندیش
راست میگفت دستمو آزاد کردم
با شیطنت یه ابروشو داد بالا گفت سوال اولت خودت حدس بزن چند سالمه
خودم حدس زدم باید بیست ونه.. سی سالش باشه به قیافش که اینجوری میخورد اما چون میخواستم زیاد بهش رو ندم جدی تر نشستم وگفتم
-من نه حوصله نه اعصاب بازی دارم خودتون بگید
نیازی-اوه چه عصبانی
ازکوره در رفتم این مدت انقدر تحت فشار بودم که زود عصبی میشدم
-اگه مادر شما هم تو خونه حال ندار باشه پدرتونم رو تخت بیمارستان وسقف بالا سرتونم قیمتش... قیمتش به اندازه...اوف بگذریم...حالتون بهتر از من نبود
نیازی-بله ببخشید حق باشماست خب من خودمو از اول کامل معرفی میکنم خوبه... حمید نیازی هستم 33 سالمه مجردم وفوق لیسانس عمران دارم...تاحالا تو شهر های مختلفی پروژه برداشتم میتونم بگم تو کار خودم خیلی موفقم...اهان داشت یادم میرفت یه مادر امممم میشه گفت پیر دارم که تو بومهن زندگی میکنه ودیگه دیگه..چی بگم
نفس راحتی کشیدم که مجرده ..ولی اصلا بهش نمیخورد 33 ساله باشه یعنی دقیقا نه سال از من بزرگتر بود
-نه چیزای که میخواستم فهمیدم میتونید برید آقای نیازی
نیازی-نه نشد من نسترن صدات میکنم توام منو حمید
باز بغض راه گلومو گرفت با صدای خش دار گفتم
-باشه فقط زودتر برید من کلی کار دارم
ادامه دارد..........
میدونم خیلی کمه این قسمتم به خاطرmamorinعزیز گذاشتم وگرنه من باید برم لباسامو جمع کنم

shiva joon
۲۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۲۵ بعد از ظهر
دستمو گذاشت رو دنده ودست خودشم گذاشت روش تمام بدنم منقبض وسرد شد...دستمو کشیدم تا از زیر دستش در بیارم محکمتر نگه داشت وتقریبا عصبی گفت
-بزار باشه
-آخه..
حمید-فکر نمیکنی این چند هفته به انداره کافی به هر سازی که زدی رقصیدم
چیزی نگفتم واجازه دادم دست یخ زدم زیر دستای گرمش باشه.... دو سه هفته بود که از زمان محضر رفتنمون میگذشت خیلی مراعاتم رو میکرد وکاری به کارم نداشت فقط چند بار رفتیم رستوران وگردش که اجازه نداده بودم دستمو بگیره به بهانه امادگی نداشتن ودیده شدن واز این بهانه ها... واقعیتش این بود پذیرش یه آدم جدید تو زندگیم به هر عنوانی برام زود بود من هنوز جداییم با رادین رو هضم نکرده بود تو سه ماه اول که به امید برگشتش بودم وهنوز خودمو همسرش میدونستم بعدشم که قضیه خونه ومریضی بابا.... وقتی دستمو میگرفت احساس بدی به خودم پیدا میکرد...حس میکردم دارم به عشقم خیانت میکنم....
بعد از اینکه بابا به بخش منتقل شد حمید به دیدنش اومد وگفت که میتونیم اونجا باشیم تا سال دیگه که برگرده و این حرفش موثرتر از هزار دارو بود وبابا خیلی حالش بهترشد ویه کار دیگه هم کرد که برام عجیب وسوال برانگیز بود مبلغ ده میلیون به بابا قرض داد تا سرمایه کار کنه... وقتی بابا این حرفو زد خیلی شکه شدم فوری بهش زنگ زدم تا دلیل کارشو بفهمم قرار شد ساعت 5 بیاد دنبالم بریم بیرون
کنارش رو صندلی پارک نشسته بودم ونگاه سنگینشو رو خودم حس میکردم
-میشه بگی چرا به بابا پول قرض دادی... ما همینجوری خودمون تو گرفتاری هستیم نکنه میخوایید با این پول منو بیشتر تحت فشار قرار بدید
حمید-دختر تو چرا انقدر زبونت تلخه ....نه واسه تحت فشار گذاشتن تو نیست خوب اگه قرار بود کسی به بابات پول قرض بده تو این چند ماه میداد...من با این کار دارم به خودم کمک میکنم بابات با این پول کار میکنه اگه زرنگ باشه هم یه پولی واسه رهن یه خونه جور میکنه هم اصل پولو به من بر میگردونه
-شما که آدم خوبی هستید و این پولا واستون چیزی نیست چرا همین پولو از اول قرض ندادید تا ماهم خونه تخلیه کنید با نصف همین پولم میتونستیم دو تا اتاق کوچیک اجاره کنیم
حمید یه لبخند زد که باز دندونای سفیدشو به نمایش گذاشت
-من گفتم آدم خوبیم....اگه اینطوری فکر میکنی سخت تو اشتباهی ... میدونی هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره...
حمید-خواهرت برگشت
-آره دیروز صبح
حمید-ما هم سه روز دیگه میریم وسایلتو جمع کن
+++
روبه رو یه خونه ویلایی فوق العاده قشنگ وایساد ورفت در باز کرد
حمید-باید درشو کنترلی کنم این جوری سخته هی پیاده شی سوار شی
-اینجا واسه خودته
حمید-شریک دارم...اینجا رو 7 سال پیش وقی این اطراف یه پروژه دیگه داشتیم با یکی از دوستام زمینشو خریدیم ودوتایی ساختیم دوساله نیومدم اینجا
از جاده شنی که رد شد روبه رو ویلا نگه داشت بادیدن ویلا سر ذوق اومده بودم
-خیلی قشنگه ورویاییه
باغچه قشنگی داشت که با راه های بوته ای جدا میشد ویه آلاچیق کوچیک با سقفی شبیه چتر وسط باغ ...خود خونه هم که دوبلکس وبزرگ... یه لحظه از تمییز ومرتب نگه داشتن همچین خونه ای ترسیدیم
حمید-چیه چی دیدی ناراحت شدی
نگاش کردم که چمدونا کنار پاش بود وبا دقت حرکات منو زیر نظر گرفته بود
-هیچی ندیدم فقط کی میخواد اینجا رو تمیز کنه خیلی بزرگه
یهو زد زیر خنده
حمید-واسه این لبو لوچت آویزون شده... نترس هفته ای دوبار یکی میاد اینجا رو مرتب میکنه یه باغبونم گاهی وقتا میاد به باغ میرسه
همینه باغش انقدر قشنگه
حمید-بدو بیا بریم داخل دختر تنبل
هنوز لبخند رو لبش بود..کاش جلو زبونم میگرفتم نمیگفتم از چی ناراحت شدم... اه نسترن دیونه آخه اینم چیزیی بود واسش غصه خوردی حالا خوبت شد مسخرت کرد...
داخل ویلا هم خیلی قشنگ دکور شده بود ...ودقیقا از وسط سالن یه سری پله های عریض باکف پارکت میرسید به طبقه دوم وآشپزخونه اپن هم سمت چپ بود...چمدونا رو برد داخل یه اتاق تو طبقه اول که یه تخت دونفره داشت وهمه چی اتاق به رنگ سفید وقرمز بود
-دوستت ناراحت نمیشه ما اینجا اومدیم
حمید-گفتم شریکیم پس برای دوتامونه تازه الان اون ایران نیست برای ادامه تحصیل رفته انگلیس ...حالا بعدا عکساشو نشوت میدم
میخوای برو یکم استراحت کن تا زنگ بزنم غذا بیارند
سرمو انداختم پایین ویه دست لباس پوشیده از چمدونم در آوردم وپوشیدم هرلحظه استرس داشتم که الان میاد سراغم دل تو دلم نبود وضربات قلبم بالا رفته بود دیگه هیچ بهونه ای برای شونه خالی کردن از خواسته هاش نداشتم مخصوصا زمانی که نگاه پر از خواهشش رو به چشمام میدوخت... از شدت استرس ناخونای دستمو میخوردم که اومد داخل اتاق
ادامه دارد........
ببخشید اگه کمه یا غلط داره زیاد وقت نکردم روش کار کنم

shiva joon
۲۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۵۱ بعد از ظهر
سلام دوستای خوبم من برگشتم اینم قسمت جدید:-2-40-:
از شدت استرس ناخونای دستمو میخوردم که اومد داخل اتاق
حمید-زنگ زدم یه ربع دیگه میرسه
یه نگاه مشکوک بهم کرد
-همه لباسات انقدر پوشیدست یا از قصد اینو پوشیدی
سرمو انداختم پایین چیزی نگفتم... خیلی تیز بود
حمید-خودم برات کلی لباس خریدم تو اون چمدون بنفشست هفته پیش که رفته بودم تهران خریدم…خیلی قشنگند
-لازم نبود خودم لباس زیاد دارم
با یه لبخند شیطانی گفت
-آره ازچمدونات معلومه ولی اینا یه چیز دیگست
حین گفتن حرفش زیپ چمدون باز کرد ...اوه همش لباسای ناجور ولختی یا لباس خوابای یه وجبی...از فکر پوشیدن این لباسا جلوی اون مهره پشت کمرم تیر کشید واسترسم بیشتر شد ودوباره افتادم به جون ناخنام
حمید-نسترن دستتو از دهنت بیار بیرون خوشم نمیاد ناخن میخوری ..من میرم دوش بگیرم غذا رو آوردن بچین رو میز...تو یخچال همه چی هست دو روز پیش به کوکب خانم گفتم پرش کنه ...
نهار تو سکوت من وحرفای حمید در مورد شرکت وکاراش صرف شد
++++
به عقربه های ساعت که روی یازده ونیم رسیده بودند نگاه کردم بعد به لباس خواب مشکی که دستم بود… نیم ساعتی میشد اومده بودم اتاق حاضر شم ... پارچه لطیف لباسو تو مشتم فشار دادم... صداش از بیرون میومد که برای بار صدم ازم میپرسید حاضر شدم یا نه...
-لعنتی راهیه که خودت انتخاب کردی...پاشو نسترن تا خودش نیومده تو
با اکراه لباسامو عوض کردم ازدلهره زیاد رنگم پریده بود ،مشکی لباس با سفیدی تنم تلفیق قشنگی به وجود آورده بود اما من از خودمم شرمم میشد... موهامو شونه کردم وچتریامو رو چشام ریختم تا نگام نه بخود تو آینم نه به چشمای حمیدبیفته ...از درون گر گرفته بودم دستگیره در خم کردم وپامو روی سنگای سرد سالن گذاشتم... سردیش آرومترم کرد...فقط دو تا هالوژن با رنگ زرد ویه آباژور با نور قرمز روشن بود وبقیه خونه تو تاریکی مطلقی فرو رفته بود... پشت به دیوار اتاق رو یه مبل تک نفره نشسته بود... پشت سرش وایسادم... دلم پیچ میخورد وحالت تهوع داشتم ... قدرت نداشتم صداش کنم ...سرشو برگردوند عقب تا دوباره صدام کنه که چشش بهم افتاد مثل برق گرفته ها از جاش بلند شد ویه سوت کوچیک کشید ودورم چرخید سرمو بیشتر پایین آوردم...از خجالت نمیدونست چیکار کنم...خودش بازومو گرفت ورو مبل بغلیش نشوند.... خودمو جمع کردم واقعا تو اون لباس معذب بود از لابه لای موهای روی صورتم نگاش کردم که داشت با ولع نگام میکرد انگار داره به یه کیک شکلاتی خوشمزه نگاه میکنه نگاش پر از لذت بود
حمید-تو خیلی خوشگلی...خیلی
چشامو بستم وسرمو تکیه دادم به پشتی مبل... استرس ...دلهره ..خجالت...خیانت...فداکاری... اجبار..حس هایی بود که همه رو با هم داشتم.... حس کردم کنار پام نشست ودستشو گذاشت روی پام ، چشمای پر اشکم رو با ترس باز کردم وخودمو کمی عقب کشیدم
حمید-چرا اینجوری میکنی
با بغض هزار بار نشسته در گلوم گفتم
-حمید خواهش میکنم من نمیتونم
بلند شد وبا پوزخند گفت
-واسه من ادای دخترای باکره در نیار...نگو که با شوهرت هیچ رابطه ای نداشته و هیچی نمیدونی
-اون فرق داشت اون شوهرم بود....
عصبی شد وبازومو محکم گرفت وفشار داد
حمید-فکر کنم بعد خوندن صیغه من شدم شوهرت نه
دستم درد گرفته بود اما اعتراضی نکردم ولی برای اینکه حرصشو در بیارم گفتم
-هستی اما موقت ...من از همه چیزای موقت حالم بهم میخوره
اونم با لحن مسخره ای گفت
-نه ازدواج قبلیت که دائم بود خیلی دووم کرد... یک سال شد... نه...نشد... پس این مسخره بازی بذار کنار
از درد اخمامو کشیدم تو هم وبلند گفتم-مسخره بازی نیست ...هر چی بود اون عشقم بود
حمید-تقصیر منه که به ساز تو رقصیدم نباید شرطمو تغییر میدادم
دوباره لحنم نرم شد-خواهش میکنم من هنوز امادگیشو ندارم
حمید-سه هفته بهت وقت دادم میخواستی کنار بیای
- من نمیتونم اصلا نمیخوام ولم کن
حمید-غلط کردی نمیخوای مگه دست خودته، کسی که میتونه زیر همه چی بزنه منم نه تو... خانوادت یادت رفت
چشای بینهایت مشکی وعصبانیش زیر نور قرمز آباژور وحشتناک شده بود از رگه های خشم تو چشاش بیشتر ترسیدم... فشار دستشو رو بازم بیشتر کرد وبلند شد ومنو با خودش به سمت اتاق خواب کشید
روی تخت پرتم کرد وتیشرتشو با یه حرکت در آورد... بدنش لاغر ولی عضالانی بود... چشامو بستم... خم شد روم وشروع به بوسیدن لبام کرد...ولی من مثل یه تیکه سنگ سرد خشک شده بودم وحرکتی نمیکردم فقط اشکای گرمم بود که به راحتی راه خودشونو از پشت پلکای بستم پیدا میکردند ومیرون میومدند
دست از بوسیدنم کشید چشامو باز کردم با تعجب نگام میکرد
حمید-چرا انقدر سرد شدی
سرمو چرخوندم وبه کمد دیواری روبه رو نگاه کردم... چونمو گرفت وسرمو به سمت خودش چرخوندچند لحظه تو چشام نگاه کرد نمیدونم تو چشام چی دیدکه چونمو رهاکرد و کنارم رو تخت دراز کشید ودستشو گذاشت رو پیشونیش... با صدای دورگه وخش دار گفت
-کاریت ندارم..راحت بخواب
با این حرف انگار دنیا رو بهم دادند سریع یه غلت زدم وطرف دیگه تخت نشستم ...میدونستم الان چه حسی داره...خودم بارها این حسو تجربه کرده بودم تلخ بود تلخ تلخ.... اما من واقعا قادر به پذیرشش نبودم.. شاید زمان همه چی رو حل میکرد... بلند شدم هم لباسمو عوض کنم هم تو سالن رو کاناپه بخوام انگار که با صدای بلند فکر کرده باشم متوجه منظورم شد
-کجا گفتم کاریت ندارم ولی اجازه ندادم جایی دیگه بخوابی.. حق نداری لباستم عوض کنی
با تردید بهش نگاه کردم چطور فهمیده بود
-نه میرم یه لیوان آب بخورم
حمید-باشه اومدی برای منم یه لیوان بیار
لیوان آب دادم دستش با یه نفس سر کشید ... پشت بهش روی تخت دراز کشیدم با حداکثر فاصله...دقیقا لبه تخت...دستمو سفت به تشک گرفتم تا یه وقت پرت نشم پایین... روی تخت تکون خورد...آخیش لابد اونم بهم پشت کرد... اما دستش که دور کمرم حلقه شد فهمیدم اشتباه فکر کردم منو به سمت خودش کشید واز پشت بغلم کرد
حمید-باید عادت کنی اینجوری بخوابی..من اینطوری دوست دارم
بازم بدنمو سفت وسرد شد...انگار که یه تیکه چوب بغل گرفته... اینبار رهام نکرد بلکه منو بیشتر به خودش فشرد تنش گرم بود... حتی از رادینم گرم تر.... بازم مقایسه...
ادامه دارد...........
بازم از دوستایی که نظرشون رو گفتند تشکر میکنم
فردا ظهر احتمالا قسمت بعد میزارم

shiva joon
۲۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۵۹ بعد از ظهر
صبح که از خواب بیدار شدم کنارم نبود...لباسامو عوض کردم وبعداز شونه موهام با کلیپس بالای سرم جمعشون کردم ...رو همون مبل دیشبی نشسته بود ویه سیگار لای انگشتاش بود ..جاسیگاریش پراز سیگارای نیم کشیده بود... هوای سالن خفه ونفس گیر بود به سمت پنجره های قدی سالن که به باغ باز میشد رفتم وپردها رو کنار زدم وتو حلقه کنار دیوار جمع کردم یکی از پنجره ها رو باز کردم...هوا ابری بود وبارون ریزی حیاط رو خیس کرده بود هوای اواخر مهر ماه کمی سرد بود با این حال پنجره نبستم تا هوای سالن عوض شه... برگشتم سمتش با یه لبخند گوشه لبش نگام میکرد...رفتم کنارش... یه پک دیگه به سیگارش زد ودودش رو بیرون فرستاد...به سرفه افتادم
حمید-به دود سیگار حساسی
سرمو تکون داد ورفتم سمت آشپزخونه از گوشه چشمم دیدم که سیگارو تو جا سیگاری خاموش کرد
حمید-نمیخوای یه صبحونه به من بدی
-همیشه صبحا انقدر سیگار میکشی
یه لبخند که فکر کنم مهربون بود زد وگفت
-نه همیشه... فکرم خیلی مشغول بود ...حالا اخماتو باز کن ، دوست نداری سیگار بکشم
-من کلا از سیگار خوشم نمیاد ولی برام مهم نیست شما میکشید یا نه
از بی محلیم نسبت به خودش خوشش نیومد ولبخندشو جمع کرد
حمید-چی شد از صبحونه خبری هست یا برم سرکار
-چند دقیقه صبر کن
خودش چای درست کرده بود فقط پنیر ومربا رو از یخچال در اوردم وهمراه نون جلوش گذاشتم
حمید-مرسی.. آشپزیت چطوره
-خوبه
حمید-پس برای نهار یه چیز خوشمزه درست کن
با بی اعتانیی گفتم
-چی
حمید-هر چی دوست داری اگه خوب باشه جایزت اینه که میبرمت دریا
اصلا یادم نبوده بود نور نزدیک دریاست از دیروز انقدر استرس داشتم که به مناظر قشنگی که این شهر داره فکر نکرده بودم
صبحانشو که خورد گونمو بوسید ورفت که حاضر شه منم بی توجه بهش نشستم سرجام وبه زندگی بیش روم فکر کردم
++++

قارچ هارو خورد میکردم ومنتظر بودم حمید با بسته لازانیا بیاد خونه... امروز سفارش لازانیا داده بود...برخلاف ماه اول که با اکراه براش آشپزی میکردم الان با علاقه بودم دوست داشتم چیزی بگه تا براش درست کنم یا کاری بخواد که براش انجام بدم دو ماه از مدت زندگی در کنار همدیگه میگذشت... واقعا با محبت بود وبه جز اون شب اول که عصبانی شده بود دیگه رنگ خشمو تو نگاهش ندیدم...واز اشتباهاتم وحرفای نیش دارم که از سر ناراحتی میزدم و باعث رنجشش میشد راحت گذشت میکرد برام شده بود یه دوست یه دوست که میشه بهش تکیه کرد... با این که دو ماه گذشته بود اما چیزی رو به زور ازم نخواست فقط هر وقت خونه بود غرق بوسم میکرد اوایل سرد میشدم وسخت اما یه روز به خودم اومدم که دیدم درجه حرارت بدنم با نزدیکیش بهم پایین نمیاد...
دوباره نگام سر خورد رو برگه سبز رنگ چسبیده به یخچال زیر لب شعرش رو زمزمه کردم
پروانه ای مسافر من بود
دیروز
که انتظار فردایی را نمیکشید
بانو
پروانه ها
بودن را به اندازه یک عشق
خلاصه کرده اند
شعرآقای یاکیده بود شعراشو دوست داشتم قبلا خونده بودمش ولی لذت وحرفی که این شعر برام داشت وقتی که روی برگ سبز با دست خط کج وکوله حمید دیدم برام بیشتر شد... هر روز صبح یه برگه رنگی به در کابینت ،یخچال یا روی آینه هرجایی که چشمم بهش بخوره میچسبوند ویه شعر مینوشت خودش ذوق شعر گفتن نداشت ولی شعرای نو رو دوست داشت ...حتی یک درصد هم فکر نمیکردن طبع لطیفی داشته باشه...
من که محکوم به این زندگی شدم پس چرا خودم زجرو عذابمو بیشتر کنم حالا که شناخت بهتری ازش بدست اورده بودم میتونستم قبولش کنم ولی هنوز از چیزی که بودمو شدم رنج میکشیدم ... زمان حلال خوبی بود...یکی از خاصیت های زندگی با حمید این بود که قرصمامو گذاشته بودم کنار ومعده دردم کمترشده بود هنوزم فکرو خیلا میکردم ولی محبتاش جای همه دارو ها رو برام میگرفت
با حلقه شدن دستی دور شکمم به خودم اومد وتکون سختی به خودم دادم قلبم محکم خودشو به دیوار سینم میکوبید
حمید-ترسیدی خانومی من
-حمید تویی.. نمیگی سکته میکنم
حمید-تقصیر من چیه تو انقدر غرق فکر بود صدای درو نشنیدی
پشت گردنو بوسید وازم فاصله گرفت
-خب خریدارو انجام دادی
حمید-بله مگه جرئت دارم انجام ندم...چقدر خوشگل شدی امروز
یه پولیور بلند قرمز که تا رون پام بود با یه ساق کوتاه مشکی پوشیده بود بهش خندیدم ویه قابلمه برداشتم که آب بریزم
حمید-چه عطر خوبی هم زدی
-همون همیشگیه
حمید-نه انگار فرق داره
-برو اونور بزار گاز روشن کنم...هنوز کلی کار مونده سفارشت اماده شده حضرت آقا
حمید-نمیخواد درست کنی
دست برد گاز وخاموش کرد
-اِ چرا همچین کردی... برو بیرون حمید بزار کارمو بکنم
سرشو با شیطنت بالا برد وبا یه حرکت بغلم کرد واز آشپزخونه اومد بیرون
-بزارم زمین کار دارم
حمید- شام نمیخوام
-خودم که میخوام
گذاشتم رو تخت ولباش رو لبام گذاشت تا اعتراض نکنم گرمو پر حرارات میبوسید ...چشامو بستم وسعی کردم به همه اونچیزای که تا حالا چنگ میزدم تا تسلیم خواستش نشم دوباره خودمو وصل کنم...مقاومت در برابر گرما واشتیاقش خیلی سخت بود ..همه چی مثل حبابی در باد تو سرم میترکید... فکر اینکه همه چی موقته .. بوم ترکید...تنفرم از کلمه صیغه ای بودن... بوم.... خیانت به رادین به عشق... بوم... چشامو باز کردم تو مشکی عمیق چشاش غرق شدم برای اولین بار دستامو که همیشه بی حرکت بود دور گردنش حلقه کردم وجواب بوس هاشو دادم... سرشو آورد بالا وتو چشام خیره شد ...تعجب از نگاش میخوندم... از همراهیم تعجب کرده بود...با دستم به سرشو فشار اوردم وبوسیدمش...خودشو کشید عقب ونگام کرد یه لبخند رو لبش اومد ..بی هیچ حرفی بلند شد
با نگاهم دنبالش کردم که از در اتاق رفت بیرون...شک زده شدم...بازم پسم زدن...یعنی همه این مدت نقشه داشت منو به خودش وابسته کنه وغرور نداشتمو باز بشکنه... توان تکون خوردنم نداشتم ..صاف رو تخت خوابیده بودم...این کارش تمام حسای بدی رو که با رادین تجربه کرده بودم دوباره برام زنده کرد ...دهنم تلخو بد مزه شد ویه حلقه درشت اشک تو چشام جمع شد ...حمید که خودش شروع کرد ..خودش منو میخواست..چرا باهام اینکارو کرد...حالا که خودمم خواستم.. چرا عقب کشید...چقدر این مردا پستند...فقط کافیه بفهمند توام بهشون تمایل داری...
ادامه دارد........
از اینکه نظرتون در مورد قسمت قبل گفتید خیلی خوشحال شدم مرسیییییییییییییییییییییی
احتمالا شب یه قسمت دیگه بزارم

shiva joon
۲۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۱۳ بعد از ظهر
چقدر این مردا پستند...فقط کافیه بفهمند توام بهشون تمایل داری...
-حمید-اِ نسترن چی شده چرا گریه میکنی
متوجه نشده بودم برگشته داخل اتاق به هق هق افتادم غلت زدم وسرمو تو بالش پنهمون کردم
دستشو که رو ی موهام حرکت میکرد پس زدم
حمید-نمی خوای بگی چی شد... کسی زنگ زد چیزی گفت
فقط گریه میکردم
حمید-کلافم کردی بگو چی شده... تو که الان خوب بودی
بینیمو بالا کشیدم –برو بیرون
خم شد وموهامو کنار زد وگونمو بوسید کنار گوشم گفت
-عزیز دل نمیخوای بگی چی شده
از اینکه خودشو به اون راه میزد عصبانی شدم وبرگشتم سمتش ومسلسل وار گفتم
-ازت متنفرم ..از همتون متنفرم...چرا بازیم میدی ...تو که خودت منو میخواستی... چرا پسم زدی....این همه مدت صبر کردی که وقتی خودمم خواستم بزنیم کنار بعد با یه پوزخند از کنارم رد شی.. حالا اومدی چی میگی...برو خوشحال باش نسترن شکست...خوردش کردی...آخه مگه من چیکارت کردم که اینجوری باهام تا کردی...ازت بدم میاد
از دادو فریادم ناراحت نشد بازم خندیدودستاشو سمتم دراز کرد.. محکم دستاشو هل داد عقب وخواستم از تخت بیام پایین که دستمو کشید وافتادم تو بغلش
با جیغ گفتم
-ولم کن عوضی اگه اول ازت متفر نبودم الان هستم ولم کن
محکم نگهم داشتو سرمو به سینش فشار دادوزیر گوشم تکرارمیکرد
-نسترن خانومی گلم آروم باش...چرا اینجوری میکنی...یه لحظه فقط یه لحظه صبر کن توضیح بدم
بی حرکت تو بغلش اروم نشستم
حمید-نسترن من نمیخواستم این کارو بکنم من نمیخواستم کنار بکشم ببخشید عزیزم بی فکری کردم
سرمو از سینش جدا کردم وبهش نگاه کردم
-دروغ میگی چرا رفتی...اصلا چرا تا من..
حمید-باور کن از اینکه توام میخوای همراهیم کنی خوشحال شدم ومتعجب... باور کن فکر میکردم مثل هر روز چند تا بوست میکنم از دستم فرار میکنی ومیری سر کارت ...اما امروز ...لعنت به من ...دلیلم واقعا مضحکه نمیدونم به چی فکر کردم که این رفتارو داشتم
آب دهنمو قورت دادم وگفتم هرچقدر مضحکه میخوام بشنوم
حمید-خب چون از بیرون اومده بودم...باور کن فقط رفتم لباسمو عوض کنم وآبی به دستو صورتم بزنم
با چشای گرد شده نگاش کردم... راست میگفت شلوارشو عوض کرده بود وبدون بلوز نشسته بود
حمید-آخه نیاز داشتم دستو صورتمو بشورم
-خب فهمیدم
تو اوج ناراحتیم خندم گرفت پسره دیونه من اینجا داشتم به خاطر این کارش دق میکردم نگفت یه کلمه بگم کجا میرم
نوک بینیمو بوسید
حمید-آخه ببین الکی چشاتو اشکی کردی دماغتم که قرمز قرمز
دوباره بوسیدم
-نکن حمید هنوز ازت ناراحتم
حمید-عذر تقصیر ..حالا من چیکار کنم این بنده خطا کارو ببخشی
با شیطنت گفتم
-برو غذا درست کن
لباش اویزون شد وبا ناراحتی گفت
-تو که میدونی من از غذا درست کردن خوشم نمیاد
-آره ولی میدونم که بلدی ...اصلا اون موقع که من نبودم مگه خودت واسه خودت آشپزی نمیکردی
-اون وقت مجبور بودم
-الانم هستی
سلانه سلانه به سمت در رفت بعد برگشت با چهره مظلوم نگام کرد که یعنی از فکرم بگذرم
-راه نداره باید غذا درست کنی
از در اتاق که رفت بیرون من دوباره دراز کشیدم...حس میکردم این پسرو با وجود اینکه تو موقعیت بدی وبا پیشنهاد بدی وارد زندگیم شده دوست دارم ولی مگه میشد من یه بار دلمو تقدیم رادین کرده بودم پس دلی نداشتم که به حمیدم تقدیم کنم... دلیل تغییر حسم به حمید نگاه گرمش بود که همیشه حمایت گر بهم میدوخت از اون نگاهای روز اول که بیشتر از از سر هوس بود خبری نبود این خوب حس میکردم حتی کاراشم دلیل علاقش بود به خاطر من دیگه لب به سیگار نزده بود با اینکه گفته بودم برام مهم نیست ولی وقتی چند بار نسبت به سیگار کشیدنش واکنش نشون داده بودم گذاشته بودش کنارشاید فقط پیش من... چند باری منو برد سمنان که به خانوادم سر بزنم... مثل یه دوست باهم حرف میزدو به درد و دلام گوش میداد...انقدر قابل اطمینان به نظر میومد که بعضی از خاطرات تلخی که حتی به مادرمم تعریف نکرده بودم براش تعریف میکردم واونم دلداریم میدادبعدش نه از سرکوفت نه از سرزنش هیچ خبری نبود... فقط این مهمونی هایی که دو هفته ای بود شروع شده بود اذیتم میکرد با دوسه تا همکار ودوست جدیدش وچندتایی از رفیقای قدیمیش جور شده بود و هفته ای چند بار مهمونی داشتند تا حالا از رفتن همراهش شونه خالی کرده بودم از آشنا شدن با آدمایی جدید ومعرفی خودم به عنوان همسر صیغه یش خوشم نمیومد... حمیدم قبول کرد ولی خودش شبا دیر میومد ومنو تو این با غ تنها میذاشت وقتی بهش شکایت کردم اصرار کرد منم باهاشون آشنا شم وهمراهیش کنم تا از تنهایی هم در بیام... حالا استرس پس فردا رو داشتم...قرار بود چند تا از دوستاش بیاند اینجا
حمید-نسترن خوابی یا تو هپروتی
-هممم
حمید –بفرمایید شام آمادست
-چه زود...نکنه از بیرون سفارش دادی...بگما قبول نیست
حمید-زود کجا بود یک ساعته دارم زحمت میکشم تو رفتی تو رویا زمان برات زود گذشته بیا ببین چی کردم انگشتاتم باهاش میخوری
-اچه خوب پس بعضی شبا میزارم تو غذا درست کنی منم بهرمند شم
یه تای ابروش داد بالا وبا دستاش خودشو نشون داد
ادامه دارد.....
یه قسمت دیگه هم ویرایش کنم میزارم
خیلیا پرسیدن کی تموم میشه جواب اینه نهایت تا هفته اول مهر تموم میشه
اگه با این پشتکار بزارم که شاید زودتر:-2-38-:

shiva joon
۲۸ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ بعد از ظهر
اینم آخرین پست امشب
-اِچه خوب پس بعضی شبا میزارم تو غذا درست کنی منم بهرمند شم
یه تای ابروش داد بالا وبا دستاش خودشو نشون داد
حمید-من گفتم غذام خوب شده..نه.. امکان نداره
-بذار خودم بخورم نظر میدم... اوه چه با شکوه...سلیقت که عالیه عجب میزی چیدی
یه نیشگون کوچیک از بازوش گرفتم وبه شوخی گفتم
-مطمئنی مهندسی وهیچ سر رشته ای تو آشپزی وتزیین نداری
دستش گذاشت رو بازوش وشروع کرد به مالیدن ..با آه وناله گفت
حمید-ای ای کبود کردی دستمو
-چیزی نی الان خوب میشه
حمید-نه خیر باید بوسش کنی تا خوب شه
پشت چشم براش نازک کردم
-دیگه چی امری باشه.. شلوغش نکن ببینم چی درست کردی
همه وسایل آشپزخونه مرتب سر جاش بود روی میزم یه غذای خوشگل بهم چشمک میزد
با خنده گفتم-ببخشید اسم غذای سرآشپز چیه
بادی به غبغب انداخت وجدی گفت
-املت آشتی
ظرفمو برداشت یه برش گذاشت توش... با چنگال یه تیکه کندم گذاشتم تو دهنم به نظر عالی میومد
-هممممممممم عالیه... قارچ..فلقل دلمه ..اممم .. ذرت..تخم مرغ ...آهان تیکه های مرغ
لبخند بزرگی به روم زد که دندونای سفید وردیفشو به نمایش گذاشت
حمید-آره درست گفتی ... نسترن واسه پس فردا اماده ای میخوای بریم لباس بخری میخوام بهترین باشی
-مگه اون که پری روز برام خریدی خوب نیست خودت گفتی بهم میاد
حمید-اون خیلی پوشیده نیست
اخم کردم
-انتظار ندارری که پیش دوستات لخت بگردم
حمید-نه خب
-دوستات که همه مرد نیستند درسته
حمید-خب معلومه هم دختر هم پسر
دلم میخواست سوالی رو که چند وقتی ذهنمو درگیر خودش کرده بود ازش بپرسم ...اما دلم نمیخواست فکر کنه برام مهمه ومنظور خاصی دارم یکم از دلسترم خوردم وگلومو صاف کردم...
-قبلا دوست دختر داشتی آره؟
حمید-آره
-اممممممممم چندتا
سرشو انداخت پایین ومثلا چهره پشیمونی به خودش گرفت
حمید-زیاد... نپرس
با تردید ادامه دادم
-الان چی
مرموز نگام کرد وگفت
-آره دارم اما زیاد نیست دو سه تا
آب دهنمو قورت دادم وپرسیدم
-یعنی هنوزم باهاشون هستی؟باهاشون رابطه داری؟
چشاش یه برق خاصی داشت
حمید-آره با مژگان -نازی-سمانه -الی...نه الی که قراره با هوشنگ ازدواج کنه
اسم مژگانو یه جور دیگه گفت صورتش وچشاش موقع گفتن اسمش یه حالتی شد .. ابرای تاریک خیانت بازهوای دلموتیره کرد چرا همیشه سایه کسی باید تو زندگیم باشه
-مژگانو از همه بیشتر دوست داری نه
حمید-یه جورایی!! میدونی مژی اندام فوق العاده ای داره کدوم مردیه ببینتش و ازش خوشش نیاد ..راستش چند سال پیش باهم دوست بودیم که بی خبر رفت فرانسه پیش خالش یک سالی میشه برگشته ولی من تازگی دیدمش
دیگه نتونستم تحمل کنم آروم از پشت میز اومدم بیرون وزیر لب بابت غذا ازش تشکر کردم... پس این مدت سرش گرم بوده که زیاد از همراهی نکردن من ناراحت نمیشده من چه خوش خیالم...
اوف بسه نسترن اصلا به توچه مگه واست مهمه که چیکار میکنه یا نمیکنه...شما موقتا باهمید یادت که نرفته چرا سبسطه میکنی خیانت چیه... به خودم که نمیتونستم دروغ بگم از اینکه حتی با یه نفر تو یه نصفه روزم باشم وبخواد به جز من با کسی دیگه باشه ناراحت میشدم.. حالا راحت تو چشام نگاه میکنه میگه که با دوست دختراش رابطه داره... خودتو جمع کن نباید بفهمه برات اهمییت داره.. نقاب خونسردیتو بزن یالا میتونی
سرمو آوردم بالا رو مبل روبه روم نشسته بود ودستشو گذاشته بود زیر چونش ونگام میکرد
حمید-ناراحت شدی؟نکنه حسودیت شده
دستمو تو هوا تکون دادم
-نه اصلا ما که چند ماه دیگه بیشتر قرار نیست باهام زندگی کنیم تو آزادی هرکاری میخوای بکنی
از درون داشتم آتیش میگرفتم تمام محبتاش برام دروغی وپوچ شد اگه چاره داشتم همون لحظه وسایلامو جمع میکردمو میرفتم
یه لبخند مسخره زدم وگفتم
-این دوستات هم دعوتند
حمید-آره بجز سمانه که اینجا نیست...
خط لبخند رو لبمو بیشتر کشیدم تا نشون بدم خیلی راحت با این قضیه کنار اومدم
-کاش اونم بود میددمش...
اوه خدای من چه گفتگوی مسخره ای...چی میتونه بد تر از این باشه که سر دوست دخترای شوهرت حرف بزنی هرچند یه شوهر موقت باشه
بلند شد اومد کنارم نشست ومنو تو آغوشش کشید از تماس دستایی که معلوم نیست هر روز چه کسایی لمس میکنند ومن سادلوحانه فکر میکردم این نوازشا فقط برای منه مشمئز شدم وخودمو کشیدم عقب
حمید-اخه کوچولو چرا انکار میکنی حسودیت شده
-فکرشم نکن ،چرا حسودیم بشه
حمید-باشه قبول اما اگه راست میگی چرا دوباره سرد شدی
با اخم گفتم -میشه تمومش کنی
حمید-باشه فقط بدون شوخی کردم رابطه خاصی ندارم جز اینکه برام یه دوست سادند فقط میخواستم سر به سرت بزارم
خیلی سریع ابرای تیره کنار رفتن ودوباره همه جا آفتابی شد صداقتی که توچشاش موج میزد برام بهترین مدرک برای ثابت کردن حرفاش بود
-بهر حال برام مهم نبود... درضمن اصلا شوخی جالبی نبود
دوباره بغلم کرد وصورتمو غرق بوسه کرد
حمید-اخه نمیدونی چقدر وقتی حسودی میکنی بامزه میشی مخصوصا اون لبخندت اصلا نمیتونی فیلم بازی کنی
تو دلم گفتم تو شاید زیادی تیزی که احساسات منو زود میفهمی
ادامه دارد.........
بچه ها ممنون که تو قسمت نقدشرکت کردید ببخشید تک تک جوابتونو ندادم از همینجا سپاس فراوان منو بپذیرید
بزارید قسمتای آخر که دلیلای رادینو گفتم ازتون نظر سنجی میکنم که کدومو دوست دارید

shiva joon
۲۹ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۰۴ بعد از ظهر
اطراف اتاق خواب رو نگاه کردم که قاب عکسی از خودم جا نمونده باشه دوست نداشتم اگه کسی اتفاقی اومد تو اتاق عکسای منو تو اتاق خواب حمید ببینه ...حمید به اصرار من که منو به عنوان یکی از فامیل هاش معرفی کنه اهمیت نداد وقرارشد به عنوان دوست دخترش معرفی شم ... دوست نداشتم دوستاش از رابطه اصلی ما چیزی بدونند خودشم بی میل نبود گفت نمیتونم بگم بی خبر ودو روزه ازدواج کردم فقط دلیلش از اینکه فامیلش معرفیم نکرد نفهمیدم...
اوه تو چرا جا موندی یه عکس تکی ازم کنار ساحل ... طلوع صبح رفته بودیم ساحل همه جا خلوت بود منم شالمو در اورده بودم وباد موهامو به بازی گرفته بود آسمون سرخ ونارنجی بود وابرای سفید پفکی آسمونمو تحت سلطه خودشون داشتند فضای قشنگی بود حمید هم با گوشیش چند تاعکس ازم انداخته بود انقدر از عکسا خوشش اومده بود تا ظهر چند تاشو چاپ کرد وبا قاب چوبی به دیوار اویخته بود.... برداشتمش گذاشتم تو کشو پاتختی ودر کشو قفل کردم ...صدای حرف زدن از سالن اومد،نفرات اول مهمونا رسیده بودند ...یه نگاه به اینه کردم تا از ظاهرم مطمئن بشم... شلوار کتان مشکی کوتاه با نیم بوت پاشنه بلند مشکی با یه تونیک سبز با یه ژیله کانوایی درشت بافت مشکی که بلندیش تا نزدیکی های زانوم بود وبا یه گل سینه شکل برگ دو طرفشو بهم رسونده بودم وشال سبز ومشکی که مدل جدید بسته بودم... دقیقا شبیه خانومای باکلاس شده بودم یا بقول حمید شبیه این مانکن محجبه ها از فکرم خندم گرفت ،دراتاق باز کردم با مهمونا سلام علیک کردم... خونه از تمیزی میدرخشید دیروز با کوکب خانوم خودمونو کشته بودیم تا همه چی مرتب باشه تغییر دکوراسیونم داده بودم که فضای خونه رو بزرگتر جلوه میداد
حمید-اومدی عزیزم بیا معرفیت کنم
کنارش رفتم دوتا مرد ودوتا خانوم کنارش ایستاده بودند
حمید-سپهر دوست خوبم ونامزدش یلدا... ایشونم هوشنگ والی
هممممممممم پس الی این بود دختر با مزه ای بود به سمت اتاقی که طبقه پایین بود واستفاده نمیشد راهنماییشون کردم لباس عوض کنند که دسته بعدی مهمونا رسیدند
خودمو پیش حمید که در حال خوش آمد گویی بود رسوندم شندیم که دختره رو مژی صدا کرد...با اینکه گفته بود رابطه دوستی خاصی ندارم باز نسبت به مژگان حس بدی داشتم
حمید-معرفی میکنم نسترن دوست عزیزم
دوستاشو معرفی کرد پسری که اسمش کامران بود نگاه وقیحی به سرتاپام کرد ودستشو جلو آورد تا دست بده... یه نگاه به دستاش ویه نگاه به حمید کردم که خودش مطلبو گرفت وبا لحن شوخ گفت
حمید-نسترن با نامحرما دست نمیده
مژگان-بله باید از لباس پوشیدنشون حدس میزدیم
بابک-حالا چرا نمیزارید بیام داخل دم در سرده
نازنین هم اومد ولی حس بدی بهش نداشتم نمیدونم چرا فقط به مژگان حساس شده بودم شاید برای اینکه حمید گفته بود اندام قشنگی داره که راستم میگفت البته با نحوه لباس پوشیدنش این قشنگی راحت به نمایش میذاشت تا همه ازش استفاده کنند سرمو با بقیه مهمونا گرم کردم فقط مراقب رفتارای حمید ومژی بود
کوکب خانوم امشب اومده بود برای کمک وخوب از همه پذیرای میکرد... کنار یلدا نشسته بودم که مژگان وکامران لبخند به لب به ما نزدیک شدند وکنارمون نشستند
مژگان-حمید میگه زحمت این مهمونی با تو بوده
-خواهش میکنم زحمتی نبود
مژگان-شما همیشه با حجاب میگردید ...سختتون نیست
-نه چرا سختم باشه
-خب داخل خونه که گرمه چرا لباسای راحتتر نپوشیدی
بعد یه لبخند کج زد وصداشو دوستانه تر کرد وبا محبت دروغی گفت
- نکنه ایرادی داری
آخه یکی بگه تو فضولی... نمیدونم این جماعت چرا تا یکی مثل خودشون نیست میخوان یه ایرادی روش بزارند... من تو مهمونی رادین اینا به این رفتارا عادت کرده بودم با بی خیالی گفتم
-نه ولی عقده ندارم بدنمو نشون بقیه بدم که ثابت کنم سالمم
خوب تیکم رو گرفت منظورم به لباس یقه باز خودش بود یه بلوز بوکله با یقه دلبری همراه یه دامن کوتاه پوشیده بود... شعله های خشمو تو نگاش دیدم همون لحظه دستی رو شونم قرار گرفت..و سرمو بالا آوردم حمید بود با لبخند ازش خواستم کنارمون بشینه ..حمیدم نشست وبه عادت همیشش دستشو دور شونه هام حلقه کرد وروبه مژی کرد
-از سیاوش چه خبر چرا نیومد
مژی-نیست کار اداری پیش اومد رفت تهران
هنوز اثار ناراحتی تو چهره ولحن حرف زدنش مشهود بود
مژی با ناز رو به حمید گفت
-حمید به تو نمیخورد از این جور دخترا که خودشونو بقچه بندی میکنند خوشت بیاد
حمید با یه پوزخند جوابشو داد
-حالا که میبینی خیلی خوشم اومده
دختره پرو وجود منو نادیده میگیره در مورد من نظر میده ولی خوشم اومد حمیدم کم نمیاورد وخوب تو کاسش میزاشت یهو کامران که تا حالا ساکت بود وبه طرفداری حمید از من گوش میداد گفت
کامران-حمید فکر کنم گفتی نسترن با نامحرما دست نمیده ...نکنه فقط من نامحرمم تو که خوب بهش چسبیدی
لعنتی خودمم حواس نبود که اینا از ما چیزی نمیدونن خودمو تکون دادم تا حمید شونمو از محاصره بازوهاش رها کنه نه من نه حمید چیزی نتونستیم بگیم وپوزخند مسخره کامران عمیق تر شد از کنارشون بلند شدم هنوز قدم اول برنداشته بودم که کامران گفت
کامران-حمید جان واسه خودت میگم ساده نباش گول چهرشو نخور برات فیلم اومده میخواد بگه با تنها پسری که هست تویی تو که زرنگ بودی چه جوری حرفاشو باور کردی من نیم ساعته شناختمش
قدم سست کردم تا حرفاشونو بشنوم
حمید-برو خودتو نصیحت کن من نسترن وخوب میشناسم
کامران-آره به تو که بد نمیگذرونه خوب تو بغل تو آرومه بعد واسه ما حجاب میگیره که بگه چی
برگشتم سمتش وبا اخم نگاش کردم-بهتر وقتی چیزی نمیدونید در مورد مردم قضاوت نکنید
مژگلن-بهت برخورد حرف حق تلخه نه
کامران-دروغ گفتم مگه خوب بگید چه رابطه ای داریدنکنه زنشی
نباید میفهمیدند اگر متوجه میشدند نگاهشون از الانم بدتر میشد کی به یه زن صیغه ای خوب نگاه میکنه میشم براشون یه طعمه قابل دسترس سرمو برگردوند وخواستم برم بیرون که صدای داد حمید شنیدم
-به تو چه که چه نسبتی داریم یا چرا حجاب داره...ببین ناراحتش کردی
کامران-جوش نیار زود آشتی میکنه ناراحتیشم فیلمه من اینا رو میشناسم
چرا انقدر به من کینه گرفته برای اینکه به دست دراز شدش بی محلی کردم
حمید-کامران نزار مهمونی خراب کن یک کلمه دیگی در موردش بگی دندونات تو دهنت خورد میشه
نمیخواستم دعوا بشه ومهمونی که براش زحمت کشیدم خراب شه اما از حمایت حمید غرق لذت بودم چیزی که با رادین تجربه نکرده بودم دوست داشتم واقعا میزد تو دهنش نه تو دهن کامران تو دهن همه آدمایی که جز چرت وپرت وطعنه چیزی از دهنشون خارج نمیشه
صدای ببخشید آروم کامران شنیدم وصدای حمید که رو به جمع عذر خواهی میکرد
با قدم های بلند خودمو به حیاط رسوندم باد سردی میوزید دستامو دورم جمع کردم ونفس عمیقی کشیدم تابغضی که میرفت تو گلوم چنبره بزنه پایین بره ، نمیدونم بغضم برای چی بود حرفای کامران یا مقایسه رادین وحمید ازاینکه رادینی که مثلا عاشقم بود هیچ وقت محکم ازم دفاع نکرده بود ..من رادینو با همه اشتباهاش دوست داشتم از روزایی که رفتیم سفر میدیدم هومن ازم دفاع میکنه ولی رادین نه ...همشو میذاشتم به حساب اینکه نسبتی نداریم اما بعد فهمیدم رادین شخصیتش حمایتگر نیست. ..یاد زندگی که عاشقش بودم وراحت ویرون شد بغضمو سنگینتر کرد...
یکی خودشو بهم چسبوند واز پشت بغلم کردچون تو فکر بودم ترسیدم اما از عطرآشناش فهمیدم حمید
-حمید نگفتم اینجوری نیا میترسم
حمید-قربونت برم چرا میندازی تقصیر من مشکل خودتی که همش تو فکری خودت باید صدای پامو میشنیدی
-توام که همیشه یه جواب داری
سرشو گذاشت رو گودی شونم وکنار گوشم گفت
-نمیخواستم با این مهمونی اذیتت کنم بهتر نیست بهشون بگیم تا فکر بدی در موردت نکنند
-وای نه نگی ها این مهمونی هم تموم میشه طاقت نگاه بدشونو ندارم
حمید-نمیدونم چرا انقدر حساسی... باشه نمیگم حالا بیا بریم تو ، حساب کامران رسیدم تا پاشو از گلیمش درازتر نکنه
برگشتم سمتش
-بله هنر نماییت رو دیدم خیلی خشن شده بودی من که حسابی ترسیدم
گونمو بوسید وبرگشتیم تو سالن
ادامه دارد................

shiva joon
۲۹ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۵۰ بعد از ظهر
چشامو به زحمت باز کردم وبه ساعت کنار پاتختی نگاه کردم چشای خماراز خوابم باشگفتی باز شد ساعت سه بعد از ظهر بود احساس کوفته گی ودرد داشتم سعی کردم بی توجه به درد گلوم آب دهنو فرو دادم تا از خشکیش کم شه ... اوففف همش اثرات دیشبه صدبار به حمید گفتم هیچ کس تو هوای سرد بهمن ماه شب نمیره کنار ساحل اتراق کنه ولی کو گوشه شنوا
-معلوم نیست این یه هفته چش شده نمیشه دو کلمه باهاش حرف زد انقدر زود عصبانی میشه که اجازه مخالفت بهم نمیده... دیشبم که اونطوری از وسط مهمونی بابک منو کشیده بیرون که بریم کنار دریا.. حالا خوبه باز دوتا پتو باخودش اورد که قندیل نبندیم... اوه چه سرفه های خشکی هم میکنم خودم که حوصله دکتر رفتن ندارم ...همینجور که با خودم غرغر میکردم از تخت دل کندم و تن خستمو به آشپزخونه رسوندم از گشنگی دلم ضعف میرفت چای ساز زدم به برق ویه قرص سرما خوردگی ومسکن برداشتم وبا اب ولرم شیر خوردم...اه چه بد مزست
نشستم رو صندلی کنارآپن... بعد از صبحونه مختصرم رفتم لباسم عوض کردم ویه پلیور سفید قرمز با شلوار کتان پوشیدم تا گرمم کنه یه کتاب هم دستم گرفتم تا سرم گرم شه ..لای کتاب شعر باز کرده بودم که صدای زنگ در بلند شد...
-کیه اقا قاسم که خودش کلید داره تازه سه روز پیش اومد باغ تمییز کرد... اَه بی خیالم نمیشه
با جون کندن خودمو با اف اف رسوندم... مژگان بود... این اینجا چیکار داره...در باز کردم وبه استقبالش رفتم یه پالتو کوتاه خردلی پوشیده بود که خیلی بهش میومد با هم دست دادیم وامد داخل ...چند لحظه صبر کردم خودش دلیل اومدنش رو بگه اما ساکت به در ودیوار نگاه میکرد... یه جورایی تو نگاهش اضطراب رو میتونستم ببینم از دیشب رفتارش باهام عوض شده بود وتو مهمونی دیشب برخلاف این چند وقت کلی تحویلم گرفته بودومثل یه دوست چندین وچند ساله باهام برخورد میکرد
-امممم چای میخوری یا قهوه
مژی-چیزی نمیخوام بشین
-اینجوری که نمیشه بزار الان یه قهوه درست میکنم
یه مقدار قهوه وآب به قهوه ساز اضافه کردم وخودم به سالن برگشتم
مژی-میدونم تعجب کردی منو اینجا دیدی
-اگه با حمید کار داری نیست
مژی-نه با خودت کار دارم میدونی نسترن تو به نظرم دختر خوب وقابل اعتمادی هستی میخواستم باهات حرف بزنم وازت مشورت بگیرم
حمید به دوستاش گفته بودمن باهاش زندگی میکنم ولی اجازه نمیداد کسی از زندگیمون چیزی بپرسه
چند دقیقه ای در مورد خودش وسیاوش ورابطشون که داره تیره میشه حرف زد واینکه سیاوش دوس داره ونمیخواد از دستش بده... تا اومدم حرفی بزنم گفت
-ببخشید ولی فکر کنم قهوت آماده شد میری یه فنجون برام بیاری
با یه لبخند بلند شدم-ببخشید حواسم نبود
فنجونا رو روی میز گذاشتم همون موقع یه اس ام اس براش اومد
مژی-من باید برم یکی از دوستام گفت کارم داره... مرسی به حرفام گوش کردی... فقط یادت نره بهم قول دادی حمید نفهمه...بلاخره اونا دوستن نمیخوام به گوشش برسه
-اممممم باشه حتما...حالا قهوتو بخور بعد
حتی منتظر نشد حرفم تموم شه وزود پالتوشو پوشید واز در بیرون رفت
نگام افتاد به فنجونا ی قهوه دست نخورده ... اومده بود با من در مورد روابطش با سیاوش حرف بزنه اونوقت قبل از اینکه نظر منو بدونه پاشد رفت... تو فکر بودم که در ورودی با شدت باز شد ومحکم به دیوار کنارش خورد از اون سستی وبی حالی خارج شدم وبه قامت کشیده حمید که تو چارچوب در ایستاده بود نگاه کردم به احترامش از جام پاشدم ...بی دلیل استرس به جونم افتاد شایدم بی دلیل نیست چون صورتش مثل همیشه آروم نبود ...موهای ریخته رو پیشونیشو با حرکتی عصبی کنار زد ونزدیکم شد... از فک منقبض شدش معلوم بود داره خودشو کنترل میکنه که چیزی نگه ...ترسیدم اتفاقی افتاده باشه با صدایی که از سرما خوردگی بم شده بود پرسیدم
-حمید چیزی شده چرا امروز زود اومدی چرا انقدر بهم ریخته ای
با دستش مبل نشون داد که بشینم بعد خودشم یه لبخند با دندونای کلید شدش بهم زد ودرحالی که سعی میکرد صداش مهربون وعادی باشه گفت
-نه عزیزم چیزی نشده ...دوست داشتی دیر تر بیام آره
-نه اتفاقا خوب شد زود اومدی پس چرا عصبی هستی
حمید-حالا بهت میگم
از رفتارش ترس هم به استرسم اضافه شد نگاهش به میز بود
حمید-مهمون داشتی نه
اوفففففففف فنجونا هنوز روی میز بود اونم دوتا خب معلومه مهمون داشتم پس نمیشد به قولم وفادار بمونم خب میگم آره ولی نمیگم کی اینجا بود
-اره
حمید-کی
-نپرس قول دادم نگم بهت اینجا بوده
با یه جست خودشو به من رسوند وچشاشو که از خشم برق میزد به نگام دوخت
حمید-خیلی احمق بوده که ازت قول گرفته به من نگی بعد ساعتو خودنویسشو برات یادگاری بزاره
یه ساعت مردونه با صفحه بزرگ وسرمه ای رنگ روی میز بود انگار قبلا دیده بودمش ولی مطمئنم تو دست مژی نبود
-چه آشناست مال کیه
بلند شدم برم چیزی برای خوردن بیارم که به بازوم چنگ زد ودستمو فشار داد
-آییی چیکار میکنی دستمو کندی
حمید-خفت میکنم نسترن... به چه جرائتی تو خونه من کثافت کاری میکنی آشغال
-چی میگی بازومو ول کن
-من چی میگم ... حالا که خوش گذرونیتو کردی
وسط حرفش پریدم
-باور کن نمیدونم داری از چی حرف میزنی
حمید- ازمهمونت از رابطه کثیفتون
-ولی من هیچ رابطه ای باهاش ندارم خودش اومده بود بهم سر بزنه اصلا تو مگه میدونی مهمونم کی بود
انگشتاشو کرد بین موهام ومحکم کشیدشون... حس میکردم الانه که پوست سرم جداشه
-بله که میدونم وقتی خوش وخرم از پذیرای گرمت داشت از خونه میرفت بیرون دیدمش.. کامران حق داشت توئ کثافت فقط واسه من فیلم بازی میکردی که پاکی ...من ساده بگو فکر میکردم انقدر خوبی که بلد نیستی نقش بازی کنی تو مهمونی باهاش سگ و گربه میشدید وبهم میپریدید که منو خام کنی ...چه راحت فریبتو خوردم
دستمو گذاشتم رو دستش تا انگشتاشو از بین موهام باز کنم از دردی که تو سرم میچیچید داد زدم
-ولم کن عوضی موهامو کندی.. من کی فریبت دادم از چی حرف میزنی
جالب بود با همه دردی که میکشیدم گریم نگرفته بود... تو شک حرفا ورفتارحمید بودم واز جریانی که حرف میزد سر در نمیاوردم فقط عصبانیت محضشو میدیدم که هر لحظه بیشتر میشدم
حمید-من عوضیم یا تو
پشت دستشو آورد بالا بزنه تو دهنم که هونجا نگهش داشت ...موهامو ول کرد ویه قدم ازم فاصله گرفت وکلافه راه میرفت ودستشو تو موهاش میکشید به نظر ارومتر میومد منم از فرصت استفاده کردم وپوست سرمو مالیدم تا از دردش کم شه
حمید-برات چی کم گذاشتم اینجوری بهم خیانت کردی...کم خودت و باباتو ساپورت کردم.. کم حمایتت کردم..کم تو مهمونیا طرفداریتو کردم.. چرا با من اینکار و کردی.. چرا بهم ثابت کردی حرف دیگران در موردت درسته چرا اعتمادمو شکستی
با بغض این حرفا رو میزد بعد دوباره خشمش برگشت ودستمو کشید وبه سمت اتاق خواب میبرد من خودمو سمت مخالف میکشوندم تا از دستش فرار کنم
حمید-بگو کجا رو به گند کشیدی اتاق خوابمون رو اره آشغال ..
جیغ زدم
-نه حمید تورو خدا بگو جریان چیه از چی حرف میزنی باورکن من بهت خیانت نکردم
کنار در اتاق ایستاد وبرگشت سمتم ودوباره بازومو گرفت وفشار داد من که از سرماخوردگی تنم در میکرد حس میکردم استخونام داره با فشار دستش میشکنه... با دادی وحشتناک که حس میکردم الانه که پرده گوشم پاره شه گفت
حمید-دروغ نگومگه الان خودت نگفتی مهمون داشتی ...مگه کامران جونت اینجا نبود مگه اون خودنویسوساعت کامران نبود ..دِ لعنتی تو که اعتراف کردی چرا کتمان میکنی
خیلی مسخره بود تو این موقعیت که بهم تهمت میزد نخوام بگم مهمونم کی بوده خب میگفتم ولی حرفایی که قول داده بود کسی نفهمه نمی گفتم
با ناله گفتم-ولی مهمون من مژی بود نه کامران ...من نمیدونم اون ساعت وخودنویس اونجا چیکار میکنه... من هیچ وقت برات فیلم بازی نکردم
ادامه دارد................
تشکر نقد+ یادتون نره

shiva joon
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ بعد از ظهر
با ناله گفتم-ولی مهمون من مژی بود نه کامران ...من نمیدونم اون ساعت وخودنویس اونجا چیکار میکنه... من هیچ وقت برات فیلم بازی نکردم
حمید-من خودم کامرانو دم در دیدم که سوار ماشینش شد رفت دیر رسیدم وگرنه ...گفتم اول بیام سراغ مجسمه پاکیم بعدسراغ اونم میرم
-خب شاید با تو کار داشته دیده زود اومده برگشته
فشارش دور دستم بیشتر شد داد زدم
-احمق ولم کن دستم درد گرفت
دستشو اورد بالا که بزنه تو صورتم اما با نگاه به چشمام باز پشیمون شد هلم داد داخل اتاق وپرت شدم پایین تخت...
درو از بیرون قفل کردچند بار به در زدم وصداش کردم جوابی نداد .... همون پایین تخت نشستم وپاهاموتو شکمم جمع کردم ...صدای راه رفتنشو گاهی پشت در اتاق میشنیدم... چند باری صدای شکستن لیوان یا بشقاب اومد... خورشید دامن طلاییشو جمع کرد وجاشو به شب تاریک داد... هنوز تو اتاق بودم... مغزم قفل شده بود نمی دونستم جریان چیه... چی دیده یا شنیده انقدر عصبی شده...
ساعت نزدیک نه بود که درو اتاق باز کرد از ترس بیشتر تو خودم مچاله شدم چهرش چیزی رو نشون نمیداد مستقیم اومد سمتم ونزدیکم روی تخت نشست با صدای دورگه شده از خشم وعصبانیت گفت
-نسترن به هر کی معتقدی یه سوال میپرسم درست جواب بده، بفهمم دروغ میگیو باز میخوای فیلم بازی کنی زندت نمیزارم
حمید-امروز کی اینجا بود
-به جون خودم به جون خانوادم که خودت میدونی چقدر برام عزیزند فقط یه ربع مژی اومد اینجا زود پاشد رفت حداقل بگو چی شده ،باور کن من بی خبرم مگه نمیگی من بهت خیانت کردم باشه همین الان وسایلمو جمع میکنم از اینجا میرم اصلا زندم نزار... هرکاری میخوای با خونه بکن فقط بهم تهمت نزن تهمت چیزی که روحمم ازش بیخبره
مستقیم به چشام نگاه کرد بعد سرشو بین دستاش گرفت... موهای لختش افتاد رو پیشونیش ...چشای قشنگ ومشکیشو بست ... معلوم بود تو برزخ بدی گیر کرده ...نفسشو با صدای بلند بیرون فرستادوبا صدای ناراحت گفت
-باور کنم بهم خیانت نکردی... پس چیزی که خودم دیدم چی... حرفیی که پشت سرت میزنند چی... ساعت وخودنویسی که رومیز خونمه چی ،حرفاتو باور کنم یا چیزای که دیدمو شنیدم یک هفتست خوابو خوراکو ازم گرفتن یک هفتست تو گوشم میخونن نسترن با کامران رابطه داره انقدر بهت اعتماد داشتم که گفتم چرت میگن تو رو بده کنند تا امروز زنگ زدند برو خونه که الان کامران اونجاست خود عوضیشم تو مهمونیا کم در موردت نمیگفت وکم دوربرت نمی پلکید چیو باور کنم نسترن... دوماه طول کشید به به من اجازه بدی راحت تو بغلت بگیرم بدون اینکه سرد بشی بعد کامرانو نیومده...
خدایا این چه تهمتیه بهم زدند اونم با این همه مدرک اصلا کامران اینجا نیومده پس حمید چی میگه که دم در دیدتش... یه بالش برداشتم وگذاشتم رو زانوم وسرمو فرو کردم توش... چه جوری ثابت کنم بی گناهم ...سرمو بلند کردم واشکامو که صورتمو خیس کرده بودند پاک کردم
-حمید من با کامران نبودم بهت دروغ گفتن تو که لحظه لحظه این چند ماه با من بودی تو که از زندگی قبلیم همه چی میدونی... چرا باور میکنی اصلا همین الان زنگ بزن از خود کامران بپرس ببین اینجا چی کار داشته اصلا رو به رومون کن... من موهامو از نامحرم میپوشونم بد تو میگی..
باید یه نشونه از خودم میدادند فکری ذهنمو مشغول کرده بود اما نمیدونستم چه طوری به حمید بگم اصلا خال نسبتا گوشتی وسرخ رنگم که روی پهلوی چپم بود وهمیشه از وجودش نارحت بودم میشد مدرک حساب شه ...باید امتحان میکردم باخجالت وزیر لب گفتم
- اگه راست میگن که من با کامران بودم باید بدونه بدنم خال داره یانه...میدونی که یه ماه گرفتگی اندازه یه بند انگشت چیز کوچیکی نیست به چشم نیاد
انگار حمیدم از فکرم خوشش اومد فوری گوشیشو از جیب شلوارش در اورد شماره گرفت وصدا رو گذاشت رو بلندگو با دلهره منتظر بودم کامران گوشی برداره
کامران-الو چطوری رفیق...
چقدر وقیح وپرو بود
حمید دندوناشو بهم ساییدوبا حرص گفت
-بد نیستم کامران تو امروز اومده بودی دم خونم
کامران- چی بگم آره اونجا بودم... میدونم بابک برات همه چی تعریف کرده شرمنده رفیق درسته دوست دخترت بود ولی حیف وفا نداشت من که بهت هشدار داده بودم خواستم بهت ثابت کنم لایقت نیست
قلبم داشت از سینم بیرون میمومد اگه نتونم ثابت کنم ...سرمو به نشونه قبول نکردن حرفاش تکون دادم وخواستم چیزی بگم که حمید دستشو روی لبم گذاشت تا سکوت کنم
حمید-آره ولی هرچی به خودش میگم زیر بار نمیره تو باهاش بودی فقط یه نشونه بده که حرفاتو باور کنم
کامران-خب ساعتم رو میز جا گذاشتم اهان خودنویسمم نیست برو میزو نگاه کن میبینی.. حمید فکر نکن بهت خیانت کردم فقط خواستم بهت نشون بدم این دختری که انقدر سنگشو به سینه میزنی کیه
حمید-اونا رو دیدم یه نشونه از خودش بده خالی چیزی رو بدنش دیدی
پشت خط سکوت شد فقط صدای پچ پچ آهسته چند نفر که حرفاشون واضح نبود میومد
حمید-چی شد
کامران-چه حرفا میزنی اون موقع اصلا حواسم به این چیزای نبود
کثافت آشغال جوری حرف میزنه انگار واقعا باهم بودم انقدر صداش مطمئنه که من دارم به خودم شک میکنم حمید بیچاره چه جوری باور کنه
حمید-نمیشه که یکم فکر کن مگه نمیگی کارت واسه ثابت کردن به من بود خوب باید یه چیزی بگی تا باور کنم
کامران-آهان صبر کن آره یه خال داشت
حمید-مشخصاتش
کامران -گیر دادیا توام یادم نیست شاید رو کتف چپش یا راستش
دوتاییمون همزمان نفس راحت کشیدم از نحوه حرف زدنش معلوم بود داره در مورد یه خال خیالی حرف میزنه اما باز حمید گفت
-کامران برام خیلی مهمه، همین یادته... درست گفتی خال داره وخیلی هم مشخصه
کامران که فکر میکرد درست گفته با اعتماد به نفس بیشتری گفت
-آره یه خال قهوه ای اندازه یه دایره کوچیک فقط یادم نیست کدوم کتفش
یهو حمید منفجر شد
-کامران به خاک سیاه مینشونمت فقط منتظر باش ...واسه نسترن من پاپوش درست میکنی
کامران-مگه درست نگفتم
-نهههههههههههه
کامران –آرومتر،خب یادم نیست
حمید- من یادت میندازم خیلی چیزا رو یادت میندازم صبر کن فقط.. برای اون بابک ومژگانم دارم
گوشی با خشم پرت کرد رو تخت ورفت بیرون واور کتشو از روی دسته مبل برداشت دنبالش رفتم
-کجا میری
حمید-تا حسابشو نرسم آروم نمیشم
-میخوای بری دعوا.. نرو اونا باهمن...میترسم اتفاقی بیفته
حمید-نترس دعوا یه چشمه از چیزایی که براش در نظر دارم زود بر میگردم
رفتم جلو ودستشو گرفتم
-نرو الان عصبی هستی کار دست خودت میدی
صورتمو توقاب دستاش گرفت
حمید-نمیدونی چه حس خوبی دارم... سر بلندم کردی... ببخشید بهت شک کردم اما باید برم
سریع از در ورودی بیرون رفت ..رفتم رو راه پله های حیاط صدای استارت زدن ماشینشو شنیدم تو دلم دعا کردم اتفاقی نیفته
بی قرار طول وعرض سالن راه میرفتم یک ساعت میشد رفته بود به گوشیش زنگ زدم اما روی تخت جا گذاشته بودش...دیگه از شدت استرس به جون ناخونام افتاده بودم که درو باز کرد
با شتاب خودمو بهش رسوندم اورکتش رو دستش بود ... آستین پاره شده دکمه های کنده شده وهاله قرمز رنگ رو صورتش به همراه موهای بهم ریختش وضعیت آشفته ای رو رقم زده بود
-حمید خوبی؟بیا بیا بشین
حمید-نترس خوبم...
-جاییت درد میکنه...بریم دکتر
خندید
-چرا میخندی من دارم از ترس میمیرم بهم میخندی
کتو انداخت زمین ومنو کشید تو بغلش سرم چسبوند به سینش وآهسته گفت
-خوبم خیلی خوبم...نترس...
سرمو از سینش جدا کردم
-آخه
حمید-منو دست کم گرفتی این چیزا در مقابل بلایی که من سرشون اوردم چیزی نیست نا سلامتی چند سال پیش بوکس کار میکردم هنوز یه چیزایی یادم هست ...اینم به خاطر اینکه اون با بک نامردم خونش بود ودوتایی بهم حمله کردند سرم اومد
آب دهنمو قورت دادم...اوف تازه یاد گلو دردم افتادم...
-زنده هستند
حمید-آره نترس گوشمالیشون دادم نمیدونی به غلط کردن افتاده بودند فردا که کامران رو از کار بیکار کردم حالش جا میاد فقط حیف برای بابک دیگه کاری نمیتونم بکنم مژگانم بمونه برای بعد
-نگفتند چرا همچین نقشه ای کشیدن
حمید-چرا گفتند، همه چی بر میگرده به شب مهمونی که خونه ما بود ومن پیش همه سر کامران داد زدم ازم عقده گرفت اون مژگان هرزه هم دیده بود از وقتی برگشته دیگه تحویلش نمیگیرم بهش برخورده بابک احمقم عقلشو داده دست اینا
-مژی که سیاوشو دوست داره
-شاید اما پولای منمو بیشتر دوست داره.... نسترن باید منو ببخشی
حالا که همه چی مشخص شد تازه یاد این افتادم که حمید چه برخورد بدی باهام داشت
دستاشو که دورم حلقه کرده بود کنار زدم وبلند شدم یه نفس از سر آسودگی کشیدم چه ساعت های تلخی رو پشت سر گذاشتم... نه گذاشتیم حال حمیدم دست کمی از من نداشت خوردشونشو میدیدم...خدای شکرت کمکم کردی...خدای شکرت همه چی به خیر گذشت چقدر از این خال شکایت کردمو نالیدم که چه زشته ولی همین خال بدقواره مدرک بی گناهیم شد... اما دوست داشتم حمید حرف خودمو قبول میکرد بی مدرکو بی بهمونه
رفتم آشپزخونه یه فکری به حال این شکم خالی بکنم که دیگه داشت غرغرشو شروع میکرد حمید پشت سرم اومد آشپزخونه
-نمیخوای منو ببخشی ...بهم حق بده یک هفتست دارم مقاومت میکنم نمیدونستم برامون نقشه دارند...
یه لبخند تلخ زدم
-تو باید منو باور میکردی... تو دیدی من با شرایط سختی که داشتم پیشنهاد اولتو قبول نکردم چطور میتونم انقدر راحت خیانت کنم
حمید-میدونم اشتباه کردم ولی خودتو بزار جای من با حرفایی که شنیدی با چیزایی که دیدی میتونستی بازم مطمئن باشی مخصوصا که اولش نگفتی مهمونت کی بود دیگه دیونه شدم..
-اما من دوست داشتم توباورم داشته باشی
حمید- صداق چشماتو باور کردم که به کامران زنگ زدم
ته دلم بهش حق میدادم بخواد شک کنه اون لعنتی ها یک هفته رو نقششون کار کرده بودند تازه هرکس جای حمید بود برخورد بدتری تو این وضعیت میکرداما حمیدخیلی خوشو کنترل کرد روم دست بلند نکنه
-باشه میبخشمت اما شرط داره
تا گفتم میبخشمت محکم بغلم کرد
حمید-هرچی باشه قبوله تو فقط ازم راضی باش
-حمید مثلا سرما خوردم بدنم درد میکنه توام مراعات نکن بابا شکوندی این استخونارو
ولم کرد ودستشو کشید تو موهاش
-اِ میگم چرا صدات عوض شده نگو سرما خوردی
-حقته یه نیشگون ازت بگیرم تا بیشتر بهم توجه کنی امروز منتظر بودم بیای بریم دکتر
حمید-الان بریم
-یازده شب کجا بریم باشه فردا صبح خودم میرم...خب نمیخوای شرط ببخشیدنتو بشنوی...
حمید-میشنوم عزیزم
-اول این خورده شیشه ها رو جمع میکنی دوم میخوام برم خونمون
حمید –تو که دوهفته پیش به عنوان تعطیلات دو ترم رفتی خونتون
-باشه دلم تنگ شده باز میخوام برم تازه دو روز خیلی کمه میخوام یه هفته کامل بمون
چهرش تو هم رفت
-پس من چی من تنهایی چیکار کنم من همون دو روز دوریتم بزرو طاقت میارم نه نمیزارم بری
-باشه پس منم نمیبخشمت ..واست که مهم نیست
حمید-نسترن داری اذیت میکنیا باشه برو ولی یه هفته نه چهار روز ...چند وقت دیگه هم که عیده باز میخوای دو هفته پیش خانوادت باشی نمیشه که
-نه همون یه هفته که گفتم
آخی قیافشو...این جوری دلم نمیاد یه روزم تنهاش بزارم چه برسه یه هفته ولی نیاز به تنبیه داره... بعد از کلی حرف زدن راضی شد من برم سمنان شب که دیدم خیلی گرفتست اومدم کمی براش ناز کنم ودلشو بدست بیارم... کنارم اروم خوابیده بود چرخیدم سمتش دستمو گذاشتم رو سینش وبا عشوه گفتم حمییییید خودم از صدای نخراشیده وخروسک شدم خندم گرفت حالا صدام خیلی خوب بود با نازم حرف میزنم طرح لبخند رو لباش دیدم باز با همون حالت گفتم حمید الان باهام قهری که میخوام برم... یه چشمشو باز کرد وخندش پر رنگ تر شد یهو بغلم کرد وصورتمو غرق بوسه کرد
حمید-قربون صدات...
-مسخره میکنی
سعی کرد خندشو قورت بده ولی نتونست
حمید-نه نه خیلی بامزه شده مخصوصا که با نازم صحبت میکنی
قهقهش بلند شد ودوباره بوسیدم
-بسه دیگه توام سرما میخوری ...حالا که قهر نیستی برو اون ورتر بخواب
اونشب باشیطنتای حمید گذشت وصبح بعداز رفتن به دکتر تنهایی به سمت سمنان حرکت کردم
ادامه دارد...............

shiva joon
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ بعد از ظهر
اینم قسمت جدید،خودم این قسمت وقسمت بعد خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

یک هفته کامل در کنار آغوش پر از مهر پدر ومادرم باعث آرامشم شد وتونستم این تهمت وافترایی رو که بهم زده بودند فراموشش کنم... فقط از روز دوم حس دلتنگی سراغم اومد... حمید بد جور تو تارو پودم نفوذ کرده بود و وجودم دستای کشیده وقدرتمندش روطلب میکرد... خودشم که هرچند ساعت یه بار زنگ میزد تا حدی که مامانم یه بار با لبخند نگام کرد لبخندی که حاکی از خوشحالیش برای فراموش کردن گذشته و اجازه ورود یه آدم جدید به زندگیم بود... اما من برای ثانیه ای هم رادین فراموش نکرده بودم...
++++
شال نازکمو بیشتر به خودم پیچیدم باد خنک آخر شهریور ماه حس مطبوعی رو ایجاد میکرد همیشه این وقت سالو دوست داشتم گرماش نه گزندگیه تابستونو داشت نه سرمای پاییزو...صندلی فلزی رو کمی حرکت دادم تا باغو که زیر پام بود بهتر ببینم درختا برای پوشیدن لباس رنگا رنگ وپر زرق برق پاییز آماده میشدند بوته های گلم با آخرین تلاش سعی میکردند تا زیباتر جلوه کنند ...زیبایی محیط وصدای پرنده ها میتونست آرامش بخش باشه اما نه برای من که ذهنم پر از تشویش واضطراب روز های پیش روم بود ...از بس این دو روز فکر کرده بودم وباز به نقطه اول دوراهی رسیده بودم کلافه وعصبی بودم وسر درد بدی گریبانمو گرفته بود کمتر از یک ماه دیگه مدت صیغه تموم میشد وحمید هم از ادامه رابطمون حرفی نزده بود اگرم چیزی میگفت من دیگه نمیخواستم این عنوان یدک بکشم دیگه اجباری هم نبود بابا با همون پولی که حمید قرض داده بود کار کرده بود والان براحتی توانایی اجاره یه خونه رو داشت... اما من حس میکردم حمید رو دوست دارم حرارت واشتیاقشو وقتی غرق بوسم میکرد داغی وگرمای بدنشو وقتی بغلم میکرد... انگار قلبم به دو تیکه تقسیم شده بود وهر کدوم برای اثبات خودش به عنوان برترین در حال جنگ بودند ومن از این تلاش نابرابرشون خسته ودلزده ...این دو روزی که برای کار وسر زدن به مادرش رفته بود حسابی دلتنگش شدم مخصوصا با این وضعیت به وجود اومده که نیاز به مشورتم داشتم دستمو دراز کردم وکاغذ صورتی رنگو از روی میز شیشه ای برداشتم آخرین مطلبی که برام نوشته بود
جدیدا شعر از نویسنده های خارجی مینوشت کلی دنبال کتابی که شعر ها ونوشته هاشو از اونجا کش میرفت گشتم تا پیداش کنم وهمه شعراشو با هم بخونم اما نمیدونم کدوم سوراخی قایمش کرده بود که گشتنای منو بی نتیجه میزاشت، از دیروز از بس خونده بودمش میتونستم کلمه کلمشو ازحفظ بگم ولی نگاه کردن به خط نه چندان زیبای حمید برام حس دیگه ای داشت کاغذ جلو چشام گرفتم وتو تاریک روشن غروب سطر سطر نوشته رو دنبال کردم
عشقی را که می جویی،در همین لحظه در جستجوی توست
اشتیاق تو،خیالهای عمیق تو که میخواهی کسی دوستت بدارد
تنها سایه ذوب کننده روحی هستند که میخواهند عاشق تو باشند
در جستجویت صادق باش وهوشیار نسبت به لحظه هایی که عشق به تو رخ می نماید
تو تنها وسیله ای هستی که عشق برای غلبه بر دشمن خود در اختیار دارد،بنابراین تو در چشم آن روح بسیار گرانبهایی
پیامهای عشق را شاید کسانی که گرداد گرد تو هستند،حتی آنان که به تو نزدیکترند،در نیابند،مهم نیست پیامها تنها وتنها به گوش تو راه میابند.تردیدی به خود راه مده
دیپاک چوپرا
منظورش از روحی که میخواد عاشقم باشه خودش بود یا رادین که دوباره میخواست زندگیشو باهام بسازه.... دفعه ی آخر که رفته بودم سمنان مامان گفت نسیم هنوز تماس میگیره وازش میخواد شماره منو بهش بده.. بعداز اینکه با حمید به نور اومده بودم همون روزای اول سیم کارتمو عوض کردم به بهونه آرامش داشتن وفاصله گرفتن از گذشته مامان هم قبول کرده بود اما دلیل اصلیم این بود نمیتونستم به همه دروغ بگم که کجام وچیکار میکنم وهر روز از یه دانشگاه خیالی واتفاقات خیالی صحبت کنم همین که به خانوادم دروغ گفته بودم اذیتم میکرد... به مامان گفتم این سری که نسیم تماس گرفت شمارمو بده... نسیم دوست با وفایی بود وارزش خیلی چیزا رو داشت ....وقتی نسیم زنگ زد ازش قول گرفتم در مورد رادین وخانوادش چیزی نگه نمیتونستم اسم رادینو بشنوم ودلم براش پر نکشه آره هنوز دوسش داشتم... اونم قول داد ولی دیروز که تنها بودم وپشتوانه عزیزم به مسافرت رفته بود قولشو زیر پا گذاشت گفت رادین چند وقته تحت فشارش میزاره تا شماره منو ازش بگیره.... گفت رادین پشیمونه ومیخواد باهام حرف بزنه ... فرح جونم رادین به برگردوندن من تشویق کرده ...حتی گفت چند بار خونمون زنگ زده ویک بارم رفته سمنان ولی مامان بهش نگفته من کجام وشمارمو نداده... از اینکه مامان بهم نگفته بود تعجب کردم حتما میخواسته بهم نریزم ودوباره به فکر وخیال نیفتم کدوم مادریه ببینه دخترش تا مرز خودکشی رفته بعد مسببشو راحت ببخشه امیدوار بود که برخورد بدی بار رادین نکرده باشه.... هیچی از زندگی رادین نپرسیدم این که چرا پشیمون شده یا با هاله چیکار کرده اول باید با خودم کنار میومد...
حالا من سر در گم وگیج بین عشق ودوست داشتن نشسته بودم رو صندلی فلزی تراس طبقه دوم ومنتظر حمید بودم که گفته بود چند ساعت دیگه میرسه... حالم اصلا خوب نبود وضعف داشتم این دو روز تنها غذام فکر وخیال بود وبس از گشنگی ضعف داشتم ولی حالو حوصله کاری رونداشتم بدترین چیز تو زندگی موندن سر دو راهیه ...انقدر بده که چند بار میخواستم سرمو به یه جا بکوبونم تا از شر این همه فکر راحت شم در مورد حمید زیاد مطمئن نبودم که بازم منو میخواد...اما رادین سراغم اومده بود فکر اینکه دوباره دستای رادینو بگیرم وخودمو در حصار شونه های پهنش ببینم وعطر خوبشو به مشام بکشم وسوسم میکرد همون موقع به نسیم موافقتمو اعلام کنم ...اما باید صبر میکردم.... احساس لرز باعث شداز جام بلند شدم سرگیجه داشتم دستمو به سرم گرفتم وسلانه سلانه از پله ها پایین اومدم رو همون مبل اول نزدیک پله ها تو تاریکی نشستم ...دوباره رفتم تو فکرکه با چرخیدن کیلد تو قفل سرمو بالا آوردم ساعت ده شب بود باورم نمیشد انقدر تو فکر رفته باشم... حمید اروم در باز کرد وچمدونشو اروم گذاشت داخل خودشم پاورچین پاورچین اومد جلو فکر کنم میخواست منو غافل گیر کنه منم بی حرکت نشستم وحرکاتشو زیر نظر داشتم ...اول به آشپزخونه که چراغشو از عصر روشن گذاشته بود سر زد وقتی دید نیستم با همون حالت سمت اتاق خواب میرفت که بلند شدم وصداش کردم... دستشو گذاشت رو قلبش وچند بار نفس نفس زد
حمید-نسترن ترسوندیم...اینجا نشستی صدات در نمیاد
-سلام خسته نباشی این همه تو منو تر سوندی یه بارم من
اومد سمتم ودستشو دور کمرم حلقه کرد
حمید-بیا اینجا ببینم دلم برات یه ذره شده بود
صورتش از شادی میدرخشدید برخلاف من که غم وبلاتکلیفی توش خونه کرده بود...
حمید-بشین اینجا یه چیز خوب وبامزه برات تعریف کنم
میخواستم بگم دیر نمیشه برو لباساتو عوض کن نیومده مثل این پسر کوچولو ها میخواد گزارش تحویلم بده اما با نگاه به صورت پر ذوقش پشیمون شدم
حمید-نسترن این سری که رفتم پیش مامانم میدونی چی گفت
-نه از کجا باید بدونم راستی حالشون خوب بود
حمید-آره دیگه پسر گلشو دیده خوب نباشه..خوب خوب بود ... حالا بزار بگم ...گفت حمید تو عوض شدی ومن میدونم همه اینا واسه حضور یه دختر تو زندگیته... یه دختر خوب نه از اینا که همیشه دورو برت جمع میشدند... اول خواستم کتمان کنم بعد گفتم چه نیاز به مخفی کاری ..از تو براش گفتم خیلی مشتاقه تو رو ببینه
چه مامان زرنگی از کجا فهمیده پس حمید به مامانش رفته انقدر تیز وبلا شده
-چه فایده داره دیدن من ما که کمتر از یک ماه دیگه مهلت صیغمومن تموم میشه
حمید-خوب تموم شه میتونیم دوباره...
من که از قبل عصبی بود فقط میخواستم این ناراحتی رو سر کسی خالی کنم پریدم تو حرفش وگفتم
-اما من دیگه نمیخوام
یه نگاه دقیق به صورتم کرد
-چیه نسترن چرا بهم ریخته ای کسی زنگ زده کسی چیزی بهت گفته
بی توجه به لرزش خفیف بدنم بلند شدم ازش فاصله گرفتم ورفتم رو پله ها اونم بلند شد وروبه روم ایستاد
با ناراحتی گفتم آره نسیم زنگ زده
چهرش تیره شد
حمید-خب اون که چند وقته زنگ میزنه نکنه در مورد اون پسره احمقه بی لیاقت باز چیزی گفته
دست به سینه وایسادم ویه چشم غره بهش رفتم
-حمید چند بار گفتم حق نداری بهش توهین کنی... اونسری مگه سر همین مسئله باهات بحث نکردم
حمید-خب حالا بگو چی گفته
شقیقه هامو که از درد مثل نبض میزدمد تو دستام گرفتم وفشار دادم
-دوست ندارم بهش توهین کنی فهمیدی...
سرشو اروم وعصبی تکون داد
-گفت رادین دنبالمه میخواد برگردم میخواست شمارمو داشته باشه باهام حرف بزنه
نگاه مشکوکشو بهم دوخت
-تو که باهاش حرف نزدی... یادت که نرفته تو الان زن منی
با داد گفتم
-نه یادم نرفته اما تو انگار یادت رفته همه چی موقته وتاریخ انقضای این ازدواج تحمیلی کمتراز یک ماه دیگست
از ابرو های توهم رفتشو فک منقبض شدش فهمیدم از حرفم خیلی عصبانی شده چند بار لبشو گاز گرفت وگفت
-نکنه هنوز دوسش داری ...پس من کجای زندگیتم
-اره هنوزم دوسش دارم هنوز عاشقشم جای تورم گفتم که تاریخ انق..
به سیلی که به صورتم زد حرفم نصفه موند دوتامون تو شک بودیم انگار خودشم باور نداشته دست روم بلند کرده من زودتر به خودم اومدم وبافریاد بلند تر گفتم
-همتون خود خواهید همتون همه چی رو برای خودتون میخواید
ازپله ها به سمت اتاقای بالا که معمولا بلااستفاده بود دوییدم صدای پاش پشت سرم میومد... خودمو تو اولین اتاق مهمون انداختم ودرو قفل کردم... دستمو گذاشتم رو صورتم... قدرت تحلیل اتفاقات دور برم نداشتم ، قبول اینکه حمید مهربونم دست رو بلند کنه بیشتر از ظرفیت من بود... اصلا این مکالمه اون چیزی نبود که فکر میکردم میخواستم ازش مشورت بگیرم وکار درست بکنم ولی جز اینکه سرش داد بزنم کاری نکردم... تقصیر منم نبود این دو روز فشار بدی رو تحمل کرده بود... صدای معذرت خواهیش از پشت در میومد
حمید-نسترن غلط کردم ...گلم نفهمیدم چی شد ..در باز کن خواهش میکنم
لرزم بیشتر شد بدنم هر لحظه داغتر میشد کم کم صداش محو شد وشنیدم از پشت در رفت کنار... پلکام رو هم افتاد ودیگه چیزی نفهمیدم
ادامه دارد....................
نقد (http://www.forum.98ia.com/t242713-9.html)

shiva joon
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۱۳ بعد از ظهر
این قسمت همین الان نوشتم اگر غلطی داشت دیگه خودتون ببخشید

پلکامو آهسته باز کردم نگاه تارمو به اطراف چرخوندم ...یه اتاق ساده وآبی رنگ با یه یخچال کوچیک..گردنمو چرخوندم سمت چپ... ناخوداگاه با دیدنش لبخندی به لبم اومد ...نگام از شلوار جین آبی روشنش به بالا اومد تیشرت آستین کوتاه طوسی وبلاخره موهای لخت مشکیش... دستاشو تو بغلش جمع کرده بود وتکیهش به دیوار کنار پنجره بود سرخی خورشید در حال غروب روی صورتش افتاده بود ...زبونم خشک بود اما بازحمت چرخوندمشو اسمشو صدا کردم... صدای ضیعفو نشنید همه قدرتمو ریختم تو صدام وبلند تر صداش کردم
-حم...حمید
اینبار شنید وسریع از غروب خورشید دلکند ودر حالی که لبخند قشنگی به لب داشت بهم نزدیک شد وقبل گفتن حرفی پیشونیمو بوسید
حمید-جان حمید... بیدار شدی عزیزم.. نمیگی حمید دق میکنه راحت رو تخت بیمارستان میخوابی
تو صداش یه بغض خفه شده بود... چشاش برخلاف همیشه اون برق همیشگی رو نداشت شب چشاش دلگیر وغصه دار بود
-یه لیوان آب میدی
از میز کنار تخت پارچ آب برداشت وبرام یه لیوان اب ریخت وکمکم کرد بشینم ...لیوان نزدیک لبم گرفت ...بعداز نوشیدن آب انگار زنده شدم وقدرت حرف زدنم برگشت
-من بیمارستان چیکار میکنم
لیوان برگدوند روی میز وخودش رو صندلی کنار تخت نشست ...دست چپمو بین دستای مردونش گرفت
حمید-یعنی یادت نیست
چند لحظه چیزی نگفتم وفکر کردم ...با یادآوری حرفایی که زده بودم وسیلی که خورده بودم صورتم به طرف مخالفش چرخوندم
صندلیشو بهم نزدیک تر کرد
حمید-نسترن تو دیگه اینجوری تنبیهم نکن... این چند روز که اینجا بودی به اندازه کافی مجازات شدم تنبیه بسه ببخش گلم
با شنیدن چند روز نتونستم به ناز وقهرم ادامه بدم... من خودمم بی تقصیر نبود حرفای بدی بهش زده بودم،درسته یه جورایی همه چی تحمیلی بود ولی این مدت حمید خیلی هوامو داشت وحمایتم کرد وآزار و اذیتی ازش ندیدم،بهش نگاه کردم وپرسیدم
-من چند روزه اینجام چرا
حمید-با امشب میشه سه شب ودو روز
یه آه عمیق کشیدوادامه داد
-دروکه باز نکردی من یک ساعتی رفتم بیرون وقتی برگشتم صدای ناله هات از تو اتاق میومد دنبال کلیدای یدک رفتم وتو رو در حالی که تو تب میسوختی پیدات کردم ...باخودت چیکار کردی نسترن.. دکتر گفت از فشار عصبی تب کردی ...وقتی یادم میفته که بهم گفت اگه تا چند ساعت دیگه تبش چند درجه پایین نیاد برای همیشه از دستت میدم
صورتشو طرف پنجره چرخوند ویه مکث کوتاه کرداین بار که نگام کرد چشاش برق میزد نه برق محبت وسر زندگی برق اشک تو چشاش بود اما زود به خودش مسلط شد وگفت
-داشتم دیونه میشدم
دستمو آورد بالا وبوسیدش...
-حالا که میبینی خوبم...
یه ته ریش چند روز رو صورتش خودنمایی میکرد دست آزادمو کشیدم به صورتش وبا خنده گفتم
-اینا چیه
لبخند تلخی زد وگفت
-انتظار نداشتی که تو اینجا باشی برم به خودم برسم
نمیفهمیدم با اینکه الان خوب بودم چرا انقدر ناراحت بود یکم خودمو لوس کردم
-اما من دوسشون ندارم... صورت صافتو بیشتر دوست دارم
همون موقع یه پرستار اومد داخل وبا دیدن چشمای باز من یه لبخند زد
-بیدار شدی خانوم خوش خواب
در حالی که یک بار دیگه معاینم کردو سرمو چک میکرد رو به حمید گفت
-اینم خانومت سرومور گنده تا نیم ساعت دیگه هم میتونی ببریش خونه
بعد در حالی که از در اتاق بیرون میرفت گفت
-شوهرت خیلی میخوادتا این چند روز همش بالا سرت بود
با لبخند ازش تشکر کردم... وقدرشناسانه به حمید چشم دوختم
حمید-این جوری نگام نکن درسته قورتت میدما
صورتمو بوسید
-حمید تیغ تیغی صورتم سوراخ کردی
آروم خندید ودوباره دستمو که با اومدن پرستار رها کرده بود تو دستش گرفت ونوازش کرد... حس میکردم دستش زبره ...دستشو بر عکس کردم واز چیزی که دیدم چشام از تعجب گشاد شد
- دستت چی شده
حمید-چیزی نیست خوب میشه
-یعنی چی چیزی نیست این دایره های کوچیک وسوخته واسه چیه
با حالت شوخی گفت
-اثرات تنبیهشه تا دیگه دست رو گل من بلند نکنه
چند بار پلک زد
-با چی تنبیه کردی
سرشو انداخت پایین وزیر لب گفت
-با آتیش سیگار
-چرا با خودت اینکارو کردی من بخشیدمت تازه تقصیر منم بود من باید از حرفایی که زدم عذر خواهی کنم
حمید-هر چقدرم حرفات تلخ بود من حق نداشتم دست روت بلند کنم..
بلند شد
- تا سرمت تموم شه میرم تصویه حساب... نسترن این دو روز خیلی فکر کردم تو حق داشتی من خودخواه بودم... اما دیگه نمیخوام باشم ..کلی حرف باهات دارم..
-خب الان بگو نیم ساعت وقت داریم تا سرم تموم شه
حمید-اینجا نمیشه
-میدونم لابد باید بریم ساحل کنار همون سنگ بزرگه
حمید-کلک خوب فهمیدیا ولی نه میترسم سرما بخوری
-نترس الان که خیلی خوبم هواهم که خیلی سرد نیست اونسری وسط چله زمستون منو کشوندی اونجا ..یه پتو بیاری حله
با رضایت سرشو تکون داد... موهای لختش ریخت رو صورتش... یه لحظه احساس کردم چقدر جذاب ودوست داشتنیه
-مواظب باش تا برگردی وسط راه ندزدند
خندش گرفت ودندونای سفیدشو یکبار دیگه برام به نمایش گذاشت
-با این ته ریش حتما منو میدزدند
رفت بیرون نگفتم با ته ریشم دوست داشتنیه... اول از همه سر راه یه پرس جوجه برام گرفت وتا رسیدیم خونه منو کشید تو آشپزخونه وغذارو خالی کرد تو یه بشقاب وگذاشت روبه روم
حمید-تا غذاتو بخوری منم برم وسایل شب نشینیمونو آماده کنم
-پس تو چی توم بخور
حمید-گشنم نیست
بلند شدم ویه بشقاب ویه قاشق وچنگال براش اوردم... بشقاب هل داد عقب ،قاشقشو فرو کرد تو ظرف من
-باشه باهم بخوریم
قربون نگاه مهربونت... خدایا من چه جوری ازش دل بکنم... چقدر تصمیم گیری سخته..
چند قاشق همراهیم کرد وبعد رفت سراغ کاراش... منم بعد از غذا رفتم وان پراز آب گرم کردم وتن خستم به آب سپردم واقعا انگار از جنگ برگشته بودم تنم خسته بود... آب ارامش بخش بود وآرومم کرد صداشو از پشت در حموم شنیدم که صدام میکرد ... دوش اب باز کردم وموهامو شستم ....حولمو دورم پیچیدم واومد بیرون روی تخت روبه روی حموم نشسته بود... با دیدنم یه قدم به سمتم اومد چند ثانیه نگام کرد... صورتشو غم گرفت ودوباره رو تخت نشست ونگاشو به شب تار باغ سپرد... عجیب شده بود..همیشه بعد از حموم تا صورت خیسمو بوس نمیکرد وصدای منو که از خودم دورش میکردم در نمیاورد ولم نمیکرد میدونست وقتی صورتم خیسه خوشم نمیاد منو ببوسه اما اینجوری شیطنت میکرد اعتراض که میکردم با خنده مرموزی میگفت از صدای جیغ جیغت خوشم میاد... با صداش به خودم اومدم وسریع لباس پوشیدم ... خودشم حموم کرده بود از ته ریشش خبری نبود.. بعداز اینکه موهامو خشک کردیم به سمت جایگاه همیشگیمون به راه افتادیم
ادامه دارد.........
از همه دوستانی که تو نقدش شرکت کردند ونظر دادند ممنون :-2-40-:
چیزی به اخرش نمونده فردا یا پس فردا تموم میشه
دلایل همه کسیای رو که تو نقد گفته بودید مشخص کنم تو ادامه معلوم میشه

shiva joon
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۱۳ بعد از ظهر
از صورت پکر وناراحت حمید مشخص بود حرفایی که میخواد بزنه خوشایند نیست وهمین برام دلهره واسترس ایجاد میکرد....
-چقدر آروم رانندگی میکنی دل تو دلم نیست چی میخوای بگی
حمید-عجله نکن الان میرسیم
دیگه چیزی نگفتم ودل سپردم به حرکت لاک پشت وار ماشین که حمید بلند گفت
-آخ آخ نسترن دیدی یادم رفت... مامانت صبح وعصر زنگ زد.. دوستت نسیم هم که از همون شب که بردمت بیمارستان همینجور پشت سر هم تماس میگرفت، من که نمیتونستم جواب بدم.... زود یه زنگ بزن بهشون تا بیشتر نگران نشدند
گوشی از کیفم در آوردم
-تو گوشی سایلنت کردی
حمید-آره همون شب یه سر برگشتم خونه تا پول بردارم صدای زنگ گوشیتو شنیدم برداشتم وبا خودم آوردم بیمارستان.. .گفتم خاموش کنم نگرانیشون بیشتر میشه صدای زنگشم رو اعصاب خودم بود سایلنت کردم ... حالا خوبه مامانت فقط امروز زنگ زد
فوری شماره خونه گرفتم ...صدای نگران مامان تو گوششی پیچید، خیالشو راحت کردم خوبم واتفاقی نیفتاده وبیرون بودم ومتوجه تماسش نشدم به نسیم هم زنگ زدم خیال میکرد به خاطر اصرارش نارحت شدم واین چند روز جوابشو ندادم باز داشت از پشیمونی رادین میگفت که گفتم بعدا باهاش تماس میگیرم
زیرانداز مشکی رنگو روی شنای ساحل پهن کرد ویک طرفش رو به سنگ بزرگی که اونجا بود چسبوند... از صندوق عقب هیزمایی که آورده بود بیرون کشید ویه آتیش کوچیک نزدیکمون روشن کرد یه پتو مسافرتی داد به من یکی هم انداخت رو دوش خودش.. سنگ رو تکیه گاهش کرد دستشو همراه پتو بالا اورد وبه من اشاره کرد برم بغلش بشینم... سرمو گذاشتم رو شونش واونم دستشو دورم حلقه کرد... دوتاییمون به ماه کامل وقشنگی که شاهد خلوتو حرفای امشب ما بود خیره شدیم... دریای آروم بودوصدای ملایم حرکت موجها وسوختن چوب گوش نواز ... نسیم خنکی که از سمت دریا میومد باعث شد خودمو بیشتر به حمید بچسبونم... سرمو بوسید وآروم گفت
-نسترن وقتی رو تخت بیمارستان بودی و تبت پایین نمیومد ومن فاصله ای با از دست دادنت نداشتم فهمیدم حق با تو بود من خیلی خودخواهم که تو رو فقط برای خودم میخواستم بدون در نظر گرفتن احساسات وافکارت... وقتی تو اون حال میدیدمت برام فقط این مهم شد که خوب شی حتی اگه پیش من نباشی فقط سالم شی برام بس بود.. وقتی درجه تبت پایین میومد یادم میرفت به خودم قول دادم اذیت نکنم واجازه بدم خودت تصمیم بگیری.. تو این دو روز چندبار تبت پایین اومد و دوباره بالا رفت با بالا رفتن تب توحس میکردم جون از بدنم خارج میشه وبه قولم وفادارتر میشدم... حالا امشب میخوام برات از خودم بگم داستان زندگیمو ،بعد از حرفام فکراتو بکن وهر تصمیمی بگیری برای من بازم عزیزی
نمیدونستم چی بگم زبونم از وصف مهربونیش قاصر بود زیر لب گفتم
-مرسی حمید که کمک میکنی تصمیم درست رو بگیرم منتظرم داستان زندگیت رو بشنوم
حمید-بزار از اول بگم قبل از اینکه خودم به دنیا بیام... پدر ومادرم تو روستاهای بومهن زندگی میکردند همین جایی که الان مادرم تنهایی هست... مادرم هجده ساله بود وبابام بیست ویک ساله بود که ازدواج کردند... بابام جوون زرنگی بود از سن کم علاوه بر باغ خودشون تو باغ همسایه ها کار میکرد وپول جمع میکرد وقتی با مادرم ازدواج کرد از خودش دو سه تا باغ کوچیک داشت... چون پدرم تک فرزند بود زمین ها پدرش هم کامل بهش ارث رسید... مادرمم از یه خانواده کم جمعیت بود فقط یه دایی دارم که همون جوونیش رفت روسیه وهمونجا موندگار شد... الانم فقط همسایه های قدیمی وفامیلای دور هستند که مادرم باهاشون رفتو امد داره... چون هم طرف مادریم وپدریم کم جمعیت بود یعنی بچه درا نمیشدند مادر منم تا ده سال از زندگیشون حامله نشد به قول خودش منم با کلی نظر ونیاز از خدا گرفته بود... زندگیمون خوب بود بابام خیلی کاری وزرنگ بود اما عمرش به دنیا نبود ومن هفده سالم بود که فوت کرد از اون به بعد هم درس خوندم هم به کارای باغ رسیدگی میکردم...
تا لیسانسمو بگیرم پسر خوبی بودم مرتب به مادرم وکارای باغ رسیدگی میکردم اما بعدش خواستم تو رشته خودم سرمایه گذاری کنم چندتا از باغهارو فروختم وزمین خریدم وبا نقشه های که خودم میکشیدم میساختمشون ومیفروختم دوره فوق که خوندم با دوستای پولدار وخوشگذرونی آشنا شدم... خودمم کم پول نداشتم نسبتا زندگی مرفهی داشتم که همش با تلاش خودم بود اما من از اول با زندگی ساده بزرگ شده بودم ....سیگار مشروب ودختروخیلی چیزای دیگه که من ساده رو تغییر داد... خیلی بد شدم نسترن ،مادرم از تغییری که کرده بودم ناراحت بود اولا نصیحتم میکرد بعد پرخاش ...این دوسال اخرم که کلا باهام قهر کرد وگفت تا عوض نشدم برنگردم به خونه... منم برام مهم نبود اصلا در صدد تغییر خودم نبودم از همون چیزی که بودم لذت میبردم
یه روز رفته بودم دم در خونه ای که خریده بودم تذکر بدم تاهرچه زودتر خونه رو تخلیه کنند و چون از جای دیگه ناراحت بودم صدامو انداخته بود رو سرم که یه لحظه یه صدای دخترونه غافلگیرم کرد
تو بودی نسترن که اعتراض کردی با پدرت درست حرف بزنم... اول از همه چشمای درشت وقهوهایت که غم وناراحتی توش موج میزد نظرمو جلب کرد چهره پاک ومعصومت پیچیده شده توچادر گلدارت منو یاد مادرم انداخت انقدر به نظرم شکننده اومدی که دلم خواست نزدیکت شم ودر آغوشت بگیرم حتی یه قدمم به سمتت اومدم که بابات گفت برو داخل دخترم... میدونستم پدرت دختر مجرد نداره از اینکه به زن وناموس کسی دیگه این حسو داشتم از خودم بدم اومد درسته خوب نبود، پاک نبودم ولی هنوز یه چیزایی برام مهم بود بعدش که نگاهتو از پشت پنجره غافلگیر کردم...
از خونتون که اومدم بیرون سعی کردم فراموشت کنم اما یه چیزی مانع بود با خودم کلی کلنجاررفتم که شوهر داری اما نمیشد به زور یکی دو هفته دووم آوردم وقتی دیدم فکرت از سرم نمیره گفتم یه بار دیگه به بهانه تذکر بیام شاید دیدمت واینبار آروم بشم ...نبودی ومادرت همه چیزو در موردت گفت...از دلنگرانیهاش برای تو ...خوشبختانه موقع برگشت دیدمت این بار نگاهمو مخفی نکردم میدونستم برای کسی نیستی ... از نگاهم خوشت نیمومده بود
میدونی چرا اونجوری نگات میکردم اخه از احساس عجیبم بهت متعجب بودم جذاب وخوشگل بودی اما دخترای خوشگلتر وجذابتر دور برم کم نبودند نگات میکردم که بفهمم چی داری که منو اونجور به طرف خودت میکشونی ...از احساسم که بی انصافانه ویه طرفه به سمتت جلب میشدم میترسیدم دوست داشتم تو هم مثل خیلیای دیگه بدست بیارم میگفتم این حس فقط برای هوسیه که دارم وبا لمست آروم میشم خودت این فرصت بهم دادی وقتی منشی گفت اومدی از ذوق نمیدونستم چیکار کنم... اینکه شرایط مالیتون بد بود موقعیت خوبی برام بود که هر خواسته ای داشته باشم قبول کنی ... تو دایره لغات مغز من واژه ای معادل ازدواج وجود نداشت انقدر دخترا راحت خودشونو به بهای اندکی تو بغلم مینداختند که نیازی به فکر کردن به این معقوله نداشتم میدونم پیش خودت میگی دیدم محدود بوده وازدواج فراتر ازاین حرفاست... درست میگی الان میفهمم قبلا یه نظر دیگه داشتم...
با عصبی شدنت تمام معادلاتمو بهم ریختی ومن بیشتر تو هوس بدست آوردنت سوختم سعی کردم خودمو بیشتر غرق کار واطرافم کنم تا کمتر بیادت بیفتم بازم تو مجبور شدی بیای سراغم... این بار گفتم با هر شرطی که تو راضی شی موافقت میکنم تا بدستت بیارم
وقتی موافقت کردی ولی گفتی زوده ترسیدم ازتصمیمت پشیمون شی برای همین بعد از اینکه از کافی شاپ رفتیم فوری رفتم یه محضر وهمه چیزو هماهنگ کردم ...فقط میدونستم که میخوامت همین.... تو اون مدتی که سمنان بودیم بیرون میرفتیم فهمیدم فقط جسمت نیست که دنبالشم با تو بودن یه حس خوبی بهم میداد که با بقیه این حسو نداشتم... انگار وقتی با تو بودم به خود اصلیم بر میگشتم.. با دخترای که میشناختم فرق داشتی از همشون به پول وآسایش محتاج تر بودی ولی عزت نفست از همشون بیشتربود... وقتی شب اول تو بغلم یخ زدی با اینکه برای خاموش شدن هوسم میتونستم به زور ازت بخوام اما دیدم قادر به اذیت کردنت نیستم با اینکه در حسرت آغوشت بودم اما ثانیه ای هم به این فکر نکردم نیازمو جای دیگه ببرم ... بوسیدنت هم ارومم میکرد هم آتیشمو تندتر....
وقتی گذشت وفداکاری تو رو برای خانوادت دیدم فهمیدم چه قدراحمقم که برای مادرتنهام یه پشتوانه نیستم اونم فقط برای خوشگذرونی های موقت... البته تشویقای توم برای سر زدن بهش کم موثر نبود ،فکر میکردم وقتی مادرم اونجوری باهام دعوا کرده ومنو از خونه بیرون کرده دلتنگم نمیشه ..بهش که زنگ زدم از شوق وذوق کلی قربون صدقم رفت وخواست به دیدنش برم حتی اگه باز پسر ناخلفش باشم... تا اینسری که خودشم متوجه تغییراتم شد وخواستار دیدارت
خیلی زود متوجه شدم که برام عزیزتراز هر چیزی تو این دنیایی ونبودتو نمیتونم تحمل کنم باور میکنی همون دو روزی که سمنان میرفتی برام قد دو قرن میگذشت وشبا خوابم نمیبرد... اما بهت نگفتم میخوام همه عمرمو باهات شریک بشم گفتم حالا که یک سال وقت هست بعدا بهش میگم غافل از اینکه پرنده کوچیک من هنوز دلش هوای بام قدیمیشو داره ..اونشب که گفتی صیغمون تا یک ماه دیگه تموم میشه ومن گفتم دوباره منظورم تمدیدش نبود خودمم دیگه نمیتونستم تو هولو ولای از دست دادنت باشم... نذاشتی حرفمو بزنم میخواستم بگم دوباره باهم باشیم با یه حکم دائمی حالا کلمه ازدواج برام پر رنگ تر ازهر واژه ای تو مغزم خودنمایی میکردحالا فهمیده بودم ازدواج فقط داشتن رابطه نیست دوست داشتن ودوست داشته شدنه... نگران شدنه ..مسئولیت پذیر شدنه... فکر کردنه ... اعتماد کردنه... و حالا میفهمم گذشت کردنه... نسترن با تمام وجود میخوامت ولی تحت فشار نمیزارمت برو با رادینم صحبت کن اگر دیدی این بار لیاقتت رو داره برو پیشش فقط آرامشو خوشبختیت برام مهمه ...صرف نظر از هر جوابی که به من بدی ازت میخوام یک بارم شده به دیدن مادرم بیای میخوام اونم فرشته زندگیمو ببینه
چند لحظه ساکت شد ومن اشکایی رو که با شنیدن حرفاش مهمون چشام شده بود پاک کردم کاش انقدر دو دل نبودم ومیتونستم جوابش رو بدم اما هنوز گوشه ای از قلبم دیدار رادینو وشنیدن حرفاشو طلب میکرد
-حمید تو خیلی خوبی..از اولم خوب بودی... فکر نکنم من باعث تغییر تو شده باشم تو ذاتت خوب بود وفقط با دیدن من خواستی به خودت برگردی... کسی که خونشو چند ماه بی منت دراختیارمون گذاشت نمیتونه بد باشه همون موقع ها هم بابام کم از مهربونیت نگفته بود.. من خودم این مدت شاهد خوبیات بودم از روزای اول... خوب هستی ولی نمیدونم چرا میخواستی بد باشی ... وجز پیشنهاد روز اولت که باعث رنجشم شد دیگه بدی ازت ندیدم،اونم الان فهمیدم تقصیری نداشتی با ادامایی بودی که مرزو محدوده نمیشناختند... باشه به دیدن مادرت میام بعدش فکرامو میکنم ببخش نمیتونم جواب محبتاتو الان بدم ذهنم وفکرم درگیره نمیتونم تصمیم بگیرم
منو که ازش فاصله گرفته بودم دوباره به خودش نزدیک وآروم آروم کنار گوشم زمزمه کرد
میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهیه دیدم نمی تونم
تحمل میکنم بی تو به هر سختی ، به شرطی که بدونم شادوخوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیونه که بیشتر از خودم قدرتو میدونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو میخندی چه شیرینه گذشتن تازه میفهمم
تازه میفهمم
تو رو میخوام تموم زندگیم اینه
دارم میرم ته دیونگیم اینه نمیرسه به تو حتی صدای من، تو خوشبختی همین بسه برای من
اهنگی بود که از بیمارستان تا خونه واز خونه تا ساحل صدبار از اول گوش داده بودیم ... تازه فهمیدم چرا امشب این رو این آهنگ کلید کرده بود، حرف دلش بود به من ....
ادامه دارد..............

shiva joon
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۷ قبل از ظهر
دو تا اتاق تو در تو کوچیک ویه آشپزخونه کوچیکتر با یه ایون نقلی وسط یه باغ بزرگ... مادرش همونطوری که توصیف کرده بود یه چادر گلدار به کمرش بسته بود با چهره ای سفید ونورانی ...با آغوش باز به پیشوازم اومد ... چین وچروکای عمیق صورتش که حکایت از سختی هاوتنهایی هاش داشت سنشو بیشتر ازاون چه که باید نشون میداد.... از سر تکون دادن ها ی پر رضایتش به حمید مشخص بود از من خوشش اومده...
از حمید که خودش این همه خونه و ویلا میساخت تعجب کردم خونه مادرش هنوز به همون فرم قدیمی وروستایی باشه ... جوابمو تو نگاه مادرش به قاب عکس قدیمی پدرش پیدا کردم ... حفظ همه چیز به همون شکلی که یار قدیمش دیده بود...
بعداز گذشت یک ساعت حمید رو به بهانه خرید چیزی بیرون فرستاد وخودش نزدیکم شد واز خودم وخانوادم سوال کرد مثل اینکه بخواد زمینه خواستگاری رو بچینه ..نمیخواستم به اشتباهش دامن بزنم که هنوز دخترم وازدواج نکرده ...باید حقیقتو میدونست من که از گذشتم شرم نداشتم... براش همه چیزو از گذشتم ونحوه آشناییم با حمید گفتم اما نوع رابطمونو فاکتور گرفتم... فکر میکردم حالا که فهمیده مطلقه هستم رفتارش عوض شه ...نتونستم نپرسم ... یه لبخند ملیح ومهربون همراه یه استکان چای کمر باریک همزمان تحویلم داد وگفت
-چرا باید مهم باشه که دختری یا یه زن مطلقه...برام همین مهمه که پسرم اینبار درست انتخاب کرده وتو اون کسی هستی که میتونی خوشبختش کنی وبه آرامش برسونیش... تو همون کسی هستی که نگاه پر عشق پسرم خواهانشه...اگه مثلا دختری بودی که پسرم باهاش ارامش نداشت یا درکش نمیکرد یا میذاشت تو اشتباهاتش بیشتر غرق شه فکر میکنی من خوشحال میشدم...
همممممم چقدر فهمیده بود کاش یکم از درکشو مادر رادین داشت وخوشبختی وآرامش پسرش مهم بود نه پول داری زنش...
++++
یک هفته از از برگشتنمون از بومهن ودیدار مادرش میگذشت ...به همه چیز فکر کرده بودم وکلی حمید ورادین مقایسه کردم ..میدونستم حمیدو دوست دارم اما ضربه های محکم گوشه ای از قلبم که برای رادین میزد تردیدمو زیاد میکرد نسیم هم که کلا کارو زندگیشو ول کرده بود ودائم تماس میگرفت تا منو راضی کنه با رادین حرف بزنم... بلاخره چی ،باید میفهمیدم چرا براحتی ازم دلکند و حالا پشیمون برگشته... چرا مادرش پشیمونه ومیخواد منو ببینه...کنجکاوی و وسوسه دیدن دوباره عشق قدیمم باعث شد به نسیم بگم شمارمو به رادین بده... صبح زود زنگ زد... حمید روبه روم نشسته بود وصبحانه میخوردیم... اسمش که رو گوشی حک شد... دست و دلم باهم لرزید... حمید با نگاش تشویقم کرد که جواب بدم ،خودشم با ناراحتی از آشپزخونه رفت بیرون ... بی توجه به هیاهوی قلبم که خودشو به دیوار سینم میکوبیدجوابشو دادم... تا وقتی که صداشو نشنیده بودم نمیدونستم انقدر دلتنگ صدای بم ومردونش بودم
ازش خواستم تلفنی بگه گفت خیلی چیزا باید مشخص شه وبهتر تو دیدار حضوری همه چیزو بگه....آخرشم قرار شد پنج شنبه بعداز ظهر برم خونه خودشون تا فرح جونم که میگفت مریضه ببینم وهمونجا حرفامونو بزنیم
تلفنو قطع کردم وسرمو گذاشتم روی میز...هنوز ضربان قلبم به حالت عادی برنگشته بود ...دست حمید رو شونه هام اومد وبا بغض از نتیجه حرفام پرسید ...اون روز سر کار نرفت کلا این هفته زیاد دل به کار نداده بود چند ساعتی میرفت وزود برمیگشت .... نمیتونستم چهره ناراحتشو ببینم ازش خواستم بره سرکار تا فکرش مشغول شه ولی گفت
-میخوام آخرین لحظه لحظه های حضورت رو تو خونه حس کنم
+++
شب قبل از حرکت به تهران دیگه دلشوره واضطرابم از شنیدن حرفای رادین ونزدیک شدن به تصمیم گیری که زندگی آیندمو رقم میزنه خوابمو از چشام گرفته بوداین که نمیتونستم درست فکر کنم وبا وجود اینکه حمیدو دوست داشتم راحت جوابشو بدم اشکامو در اورده بود... حمیدم بدتر از من نشسته بود رو صندلی گهواره ای که چند ماه پیش باهم خریده بودیم ونگاه آشفتشو زوم کرده بودم روم... هرچی غلت زدم فایده نداشت اخر سر با صدای خسته گفتم
-حمید خوابم نمیبره
آروم دستاشو باز کرد وبا حرکت کوچیک سرش دعوت کرد برم تو آغوشش... با خوشحالی بلند شدم ...نگام به لباس خوابم افتاد همون حریر مشکی بود که روز اول پوشیده بودم واز ترسِ لمس شدن توسط حمید داشتم ،الان باز همون لباس با این فرق که مشتاق آغوشش بودم ...روی پاش نشستم وسرمو گذاشتم رو سینش وباسر انگشتام شونه هاش گرفتم ... یه دستشو تکیه گام کرد واون یکی رو کشید روی صورتم واشکامو که صورتمو خیس کرده بود پاک کرد... حرکت اروم صندلی و صدای ضربان آروم قلبش وگرمای اطمینان دهنده وجود حمید آشفتیگی رو ازم دور کرد... چشام گرم خواب میشد که حمید تکونی به خودش داد...یکی از پلکامو باز کردم ودست حمید نگاه کردم که کنترل سیستم صوتی رو از میز کنارتخت برداشته بود ودکمه ها رو عقب جلو میکرد دنبال یه آهنگ بود...صدای آهنگ ملایم وصدای گرم خواننده فضای سردو ساکت اتاق شکافت
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره
بذار رو سینم سرتو چشمای خیس و ترتو
بذار تا سیر نگات کنم ، بو بکشم پیرهنتو
بغل کن و بچسب بهم
بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی رو ندارم نزدیکتر از نفس بهم
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
یه قطره چیکید روی پیشونیم..یه قطره دیگه وباز..اوه خدای من حمید داشت گریه میکرد دلم ریش شد حالم از خودم بهم خورد این دو دلی بدجوری دوتامونو اذیت میکرد...کاش مطمئن بودم که رادین نمیخوام...میخواستم بگم بیدارمو اشکاشو پاک کنم اما نبایدغرور مردونش بادیدن اشکاش توسط من بشکنه... آهنگ که تموم شد سیستم رو خاموش کرد وآروم از صندلی بلندشد ومنو گذاشت رو تخت خودشم کنار خوابید
+++
حمید-نسترن من اینجا منتظر میمونم تا برگردی
-نه برو شاید طول بکشه اومدم بیرون تماس میگیرم بیا دنبالم الان برو یه هتلی جایی استراحت کن... دیشب که درست حسابی نخوابیدی امروزم که فقط رانندگی کردی
-نه نمیتونم جایی اروم بگیرم همینجا یه چرت میزنم تا بیای..
دستمو تو دستاش گرفت پیشونیمو بوسید وتاکید کرد که همیشه دوسم داره اما نه به خودش نه به رادین ترحم نکنم وتصیمی بگیرم که به نفع خودمه... خودمو کشیدم جلو وچشای مثل شبشو بوسیدم وبه سرعت از ماشین پیاده شدم ... حالا جلو در خونه ای بودم که ساکنینش یه زمانی منو نخواستن حالا دوباره اومده بودن دنبالم... خاطرات تلخ وشیرینی از این خونه داشتم... نفس عمیقی کشیدم وبه حمید که چند متر اون طرف تر تو ماشین نشسته بود نگاه کردم وزنگ درو زدم... قدم داخل حیاط پر درختشون گذاشتم گوشه گوشش خاطراتم با رادینو برام زنده کرد دوران نامزدی... بوسه های یواشکی زیر درختای انتهای باغچه... باشنیدن صداش از گذشته ها بیرون اومدم... شلوار کتان کبریتی کرم رنگ وپیرهن چهارخونه مدل جدید... موهای آراسته چشمایی که دلم برده بود ...جذاب مثل همیشه بهترین کلمه ای که براش میتونستم بگم... سلام کرد ونزدیکم شد مستقیم به چشام نگاه میکرد وجلو میومد دستاشو باز کرد که بغلم کنه...با اینکه خودمم میل وافری برای تو آغوشش رفتن حس میکردم خودم کشیدم عقب... هنوز تعهدم به حمید یه هفته مونده بود...
ادامه دارد..............

shiva joon
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۰۲ بعد از ظهر
سلام کرد ونزدیکم شد مستقیم به چشام نگاه میکرد وجلو میومد دستاشو باز کرد که بغلم کنه...با اینکه خودمم میل وافری برای تو آغوشش رفتن حس میکردم خودم کشیدم عقب... هنوز تعهدم به حمید یه هفته مونده بود...
زیر لب عذر خواهی کرد وبه داخل خونه هدایتم کرد... همه چی مثل قبل بود جز دوسه تا تابلو ومجسمه ای که به گوشه کنار سالن اضافه شده بود... داخل آشپزخونه شد وبا یه لیوان شربت برگشت... یاد حمید افتادم که بیرون منتظر بود حتما اونم تو گرما تشنش شده بود... هوای تهران برخلاف نور که خنک ودلپذیره ...گرم وکلافه کننده بود
رادین-خیلی خوشحالم که دوباره میبینمت
منم خوشحال بودم ولی بیشتر سر درگم وگیج
-منم همینطور
رادین-خیلی خوشگل شدی نسترن از قبل هم قشنگ تر شدی
تو دلم گفتم الانمو نبین که در سایه وجود مردی مثل حمید سر پام باید روزای بعداز طلاقمونو میدیدی که خودمم از دیدن خودم تو اینه وحشت داشتم... یه روح متحرک
رادین-دلم برات تنگ شده بود خیلی زیاد
-پس چقدر زود سراغمو گرفتی
نیش تلخم کار خودشو کرد وخودشو جمع وجور کرد
-اومدم امروز حرفاتو بشنوم دلایلی که گفتی باعث شد زندگی که با عشق وسختی شروع کردیم به راحتی از هم بپاشه... منتظرم حرفاتو بشنوم.... اممممممممم راستی هاله رو یادم رفت اون کجاست من از نسیم پرسیدم جواب درستی نداد گفت بهتر خودت برام تعریف کنی
اخماش تو هم رفت
رادین-میگم همه چیزو میگم... میدونی چی باعث شد زندگیمون به جدایی ختم شه...غرور بی جای من... غروری که با عاشق بودن زمین تا اسمون فرق داره... نسترن تو انقدر خوب بودی که نفهمیدم خیلی کارایی که میکنی از خود گذشتگی برای زندگیمونه ... بعد که از دستت دادم فهمیدم قدر گوهری که خدا قسمتم کرده بود با خود خواهیام ندونستم...
نفس صدا داری کشید ودستشو تو موهاش برد وچند لحظه مکث کرد گفتن حرفایی که قرار بود بشنوم براش سنگین وسخت بود
رادین-من بعد از ازدواج با هاله فهمیدم چقدر به تو بد کردم... هاله دختر خوبیه ولی متاسفانه سردو بی تفاوته... من برای تو کم بودم وبرای هاله زیاد... فهمیدم خیلی برات کم گذاشتم من اولین وساده ترین نیازی رو که یه مرد باید برای زنش فراهم کنه ازت دریغ میکردم من خودمو ازت دریغ میکردم... وقتی شور واشتیاقتو میدیدم وخودم نمیتونستم پابه پات بیام عصبی وپرخاشگر میشدم فکر نکن تو اون روزا فقط تو ضربه دیدی روح منم ضربه میخورد فکر میکردم مردونگی و وجودم زیر سوال میره وپیش چشمات کوچیک جلوه میکنم... به جای اینکه به فکر حل کردن این مشکل باشم روز به روز ازت فاصله میگرفتم که ضعفمو نبینی که ضعفی نباشه... همش همین نبود وقتی مامانم زنگ میزد وازت بد میگفت واز این که توام کامل نیستی ونقصایی داری میگفت.. نه اینکه خوشحال شم نه ..ولی یه حس راضیت داشتم ازنه بدگویی های مادرم از اینکه توام مثل منی... آخه تو ذهنم تو بی نقص وکامل بودی ومن ضعیف....
خودت میدونی تو خونه ما من از همه بیشتر به مادرم وابسته بودم اولین باری که متاسفانه دست روت بلند کردم شبش اوقات بدی رو گذرونده بودم مادرمم که زنگ زدو گریه کرد دیگه چیزی نفهمیدم ... من حماقت کردم که میخواستم با زور وبازوم قدرتمو نشون بدم ومشکل اصلیمو نادیده بگیرم درسته شور وهیجانم اندازه تو نبود اما مشکلی بود که با یه بار مشاوره به راحتی حل میشد یا حداقل کمرنگ... تمام مشکل من این بود که خودمو کمتر از تو میدیدم وفکر میکردم برات رضایت بخش نیستم همش توهمات وفکرای بی پایه خودم بود...
برای طلاق هم که خودت اقدام کردی من فقط به این فکر میکردم دیگه تو زندگیم نیستی که ضعفم رو ببینی... میخواستم زودتر ازت جدا شم تا یه نفس راحت از این فکر وخیالا یی که نارحت وپرخاشگرم میکرد بکشم... اما نکشیدم حتی یه نفس ...از همون لحظه بعد طلاق پشیمون شدم اما حمایت های مادرم وخالم نمیذاشت به سمتت برگردم ودائم تو گوشم میخوندن کار درستو انجام دادم هاله هم خودشو بهم نزدیک تر کرد وتمایل خانوادمو برای ازدواج خودمون میدیدم... از همه مهمتر این بود که هاله شور هیجان تو رو نداشت وآرومتر بود... متاسفانه هاله تو هیچی اشتیاق نداشت وکلا برای ساختن یه زندگی مشترک بدرد نمیخورد روزای اول بهم محبت میکرد بعد از ازدواج همونم نسیبم نشد.... بعدها فهمیدم هاله به خاطر مشکلی که تو بچگی براش پیش اومده نمیدونم چه مشکلی کسی چیزی نگفت... ولی همون باعث بی تفاوتیش به همه چیز شده وخاله با بردنش پیش دکترای مختلف از همون نوجونی فقط تونسته بود به چیزای بدرد نخور علاقمندش کنه مثل همون مدل جدید مو لباسو از این حرفا ...میتونم بگم زندگی با هاله بدترین تنبیه ای بود که برای از دست دادن تو قسمتم شد...من حتی ثانیه ای هم در کنارش ارامش نداشتم دخالت ها وسرکوفتای خالم هم که جای خودش...
وقتی هاله خودشو کنار میکشید ونمیذاشت بهش نزدیک شم فقط تو جلو چشمام بودی ... من با این که میتونستم آرومت کنم خودمو ازت دور میکردم فقط به خاطر یه مشت فکرای پوچ... فکر میکردم شاید مشکلی اساسی دارم که رابطممون خراب میشد وقتی خودمو راضی کردم ودکتر رفتم فهمیدم مشکلی نبوده فقط از استرس وهیجان زیاد ...
-ولی من ..من هیچ وقت فکر نکردم تو برام کمی... من با همه مشکلاتمون دوست داشتم با همه اذیتای خالت ومادرت میخواستمت.... چه برخوردی باهات داشتم که همچین فکری کردی... کوچیکترین بی احترامی ازم دیدی... کوچکترین حرفی ازم شندیدی.....
رادین-نه همین نشنیدنا ...من خودم میدونستم مشکل از منه... تو با نگفتن واعتراض نکردن بیشتر جریحم میکردی... فقط یادمه یه بار مودبانه ازم خواستی برم دکتر... کاش به حرفت همون موقع گوش میدادم اما بازاین غرور لعنتی نذاشت
-پس عاشقم نبودی...عاشقی با غرور منافات داره
-نه نسترن من عاشقتم فقط اشتباه میکردم درسته برای بدست آوردن با خانوادم جنگیدم ولی دل تو رو راحت بدست آوردم برای همین قدرتو ندونستم چشمام بسته بودو محبتاتو نمیدید الان چشام بازه...
از رو مبل خودش بلند شد اومد کنارم نشست .. دستشو دراز کرد که دستامو بگیره که از جام بلند شدم ورفتم روی یه مبل دیگه نشستم
رادین-چی شده عوض شدی ..نمیذاری دستتو بگیرم
-خب یه چیزایی هست که کسی ازش خبر نداره حتی خانواده خودم
براش همه چیزو از حال خرابم بعد از جدایی... وضعیت بهم ریخته خونمون... تلفنی که مادرش گفت فرانسست... فکر خودکشیم... تخلیه فوری خونمون.... صیغه شدن با حمید ... تعریف کردم بجزاینکه یک هفته از صیغم مونده والان با حمید اومدم... هر لحظه چهرش تیره تر میشد قدرتمو جمع کردم وازش پرسیدم
-از اینکه با کس دیگه بودم نارحتی یا...
رادین-از اون که ناراحتم خب هیچ ذهنیتی نسبت به چیزایی که تعریف کردی نداشتم.. الان اومدی روبه روم ومیگی این مدت جایگزین داشتم... نمیتونم بگم ازت دلخورم چون هم مجبور بودی هم خودمم تنها نبودم خودمم وفا نکردم... هرچند کیفیت زندگیمون فرق داشت تو از این یکسالت با رضایت حرف میزنی در صورتی که من رنگ آرامشم ندیدم وبیشتر زمانها به تو فکر میکردم
-منم همیشه به تو فکر میکردم
خنده تلخی کرد وادامه داد
- وبیشتر از همه از خودم ناراحتم از اینکه اگه یکم فقط یکم مثل تو خوب بودم زندگیمون به اینجا نمی رسید تا تو این همه سختی تحمل کنی اگر کنارت بودم مجبور به خیلی از کارها نبودی ...خیلی نگاههای بدو که گفتی تحمل نمیکردی... نسترن من خیلی میخوامت خواهش میکنم هرچه زودتر فکراتو بکن
-گفته بودی فرح جون مریضه ...بیماریشون چیه...
رادین-بیشتر بیماری های الان از چیه از اعصاب...
-چطور مادرت که به خواسته دلش رسید وما رو از هم جدا کرد ایشون چرا ناراحتی اعصاب گرفتند
سری با افسوس تکون داد وگفت
-تقصیر خودش بود زیادی خواهرشو قبول داشت... اما دید خواهرش اونی نیست که فکر میکرد وفقط برای زندگی بچه های خودش دست وپا میزد کم کم فشارای عصبیش شروع شد بعدشم که مشکلات زندگی من با هاله وسرکوفت های خاله بیشتر حالشو بد کرد مامانم فهمید چقدر الکی وفقط با تشویقای خواهرش اذیتت کرده
-چرا خالت چیکار کرده که باعث ناراحتی مادرت شده
-راستش بعد از ازدواج من وهاله هومن پاشو تو یه کفش کرد همون دختره بود تو مشهد باهاش آشنا شده بود خورشید... اونو میخوام...اونم از خانواده با سطحی متوسط بود خالم زیر بار نرفت وتا چند وقت دعوا مرافه داشتند میمومد اینجا وگریه زاری بعد که دید حریف هومن نمیشه خودشو زد به مریضی باز هومن کوتاه نیمومد گفت یا خورشید یا هیچ کس خاله هم که دید مرغ هومن یه پا داره راضی شد بره خواستگاری تا شاید بتونه یه ایرادی ازشون بگیره...
هومن تو رو خیلی دوست داشت همیشه سرکوفت از دست دادنتو بهم میزد... به خاله گفت بعد از خواستگاری کوچیکترین توهینی در مورد خورشید وخانوادش بشنوه از ایران میره ودیگه اسمشونو نمیاره... همه میدونستند هومن وقتی جدی بشه دیگه هیچ مرزی نمیشناسه خلاصه که با هام ازدواج میکنند و هومنم جوری با خورشید وخانوادش رفتار میکرد که خاله حتی تو خلوت خونه ما هم ندیدم در مورد خورشید چیزی بگه تازه ازش تعریفم میکرد ولی سر من بیچاره هنوز زبون داشت منت دخترشو میزاشت میگفت هاله از خود گذشتگی کرده با یه مرد زن طلاق داده ازدواج کرده ...در صورتی که همه ما شاهد بودیم خودش وهاله از قبل طلاق من همش اینجا بودند اما مامان من که زبونش در مقابل خاله کوتاه بود چیزی نمیگفت وفقط حرص میخورد... میدید زندگی پسر خودشو بهم ریخته وهومن با وضعیت مشابه من به خواسته دلش رسیده وزندگی خوبی داره ولی اون به جای اینکه بعد از ازدواجون حمایتمون کنه آتیش دعوا رو تو خونمون روشن نگه داشت...
نسترن مامانمو ببخش... اونم تقاص بدی هایی که به تو کردو داده وقتی اون بلا سر مامان اومد باورم نمیشد دلت انقدر پاک بوده وخدا جواب آه بی صدایی که اون روز کشیدی از مامان اینجوری بگیره
یه حسی پیدا کردم واقعا چه بلایی سرش اومده که رادین میگفت نتیجه آه منه... اصلا از کجا میدونست من اونروز آه کشیدم... رفت سمت اتاق مادرش بعد چند دقیقه اومد بیرون
رادین-خواب بود بیدارش کردم گفتم اومدی...
-پس برم ببینمشون
رادین-نه بزار میاد بیرون ...نمی خواد تو رختخواب ببینیش
سرم پایین بود وفکرم درگیر چیزای مختلفی که شنیده بودم
-نسترن
سرمو بالا اوردم... باورم نمیشد این زن رنجور ولاغری که پیش رومه فرح جون با اقتدار باشه ...به تمام معنا شکسته شده بود وصورتش شادابی قبلو نداشت انگار ده سالی پیر شده بود...تو بهت بودم ...آهسته بلند شدم وبه سمتش رفتم دستمو دراز کردم که دست بدم...با دست چپش دستمو گرفت ... با شگفتی نگاش کردم ....
-سلام فرح جون خوبید
همونطور که دستم تو دستشو بود اومدیدم و رو مبل دو نفره نشستیم
فرح جون-نسترن من شرمندتم باید منو ببخشی
خودشو انداخت تو بغلم وشروع کرد به گریه کردن
باور اینکه فرح جون تو بغل من گریه کنه وطلب بخشش کنه برام سخت بود ...از خودم جداش کردم ویه دستمال بهش تعارف کردم تا اشکاشو پاک کنه باز با دست چپش گرفت... با دقت نگاش کردم... نه... دست راستش مثل یه تیکه گوشت بی استفاده فقط به شونش وصل بود... وحرکتی نداشت... خودمو عقب کشیدم... همون دستی بود که محکم زده بود به صورتم ...از فکر اینکه آه من این بلا رو سرش اورده به خودم لرزیدم... معنای حرفای رادین برام واضح شد واقعا خدا جای حق نشسته وتقاص ضربه هایی که به زندگیم زدو گرفته بود... چی بدتراز طلاق که میگن عرش خدا رو بلرزه میندازه وچه چیز بدتر که یه نفر محرک این فاجعه ولرزه باشه...یکم پیشم نشست بعد گفت زود خسته میشم وبازم ازم خواست ببخشمش شاید دردایی که میکشه آروم شه
-من بخشیدمتون خیلی وقته...نمیگم از همون اول ولی الان چند ماهی هست که چیزی به دل ندارم براتون دعا میکنم زودتر حالتون خوب شه
تو دلم گفتم تو 6 ماه منو زجر دادی خدا یکسال انتقام منو گرفت... من بخشیدمت ولی نمیدونم خدا کی میبخشتت... چون هنوز دلم مادرم از این طلاق خون بود اونم سهمی باید تو این بخشش داشته باشه
رادین-مرسی که بخشیدیدش ...حالا در مورد خودمون ،نسترن میتونیم دوباره زندگیمونو بسازیم
-تو هاله رو طلاق دادی
رادین-آره یک ماهی میشه ...یعنی سه ماه پیش دادخواست طلاق دادم اما هاله برای دوماه ایران نبود یک ماه برگشته واز هم جدا شدیم
-اون ناراحت نیست... راحت جدا شد
رادین-گفتم که به همه چی بی تفاوته ...اون مدتم که نقش یه همراه مهربونو بازی میکرد به خاطر تهدیدای خالم به از دست دادن ارث بود میدونی که شوهر خالمم تحت سلطه خالم بود... خالم فکر میکرد کی بهتر از یه فامیل برای دخترش تا بتونه مریضیشو بپوشونه تازه حرفشم سر باشه..بلاخره غریبه تحملش کمتره...
-خالت با زندگی همه بازی کرد فقط به خاطر خودخواهی خودش
زیر لب گفتم
-اون کی تقاص اشتباهاتشو ببینه خدا میدونه... از عدالت خدا راه فراری نداره
رادین-چی شد میتونم امیدوار باشم که منو ببخشی...
-تورو هم خیلی وقته بخشیدم... نمیگم فراموش کردم زندگیمون چی بود ولی ناراحتی ازت به دل ندارم ...برای ساختن دوباره زندگیمون باید فکر کنم...امممممممم... راستش حمیدم ازم خواسته باهاش بمونم
اخم کرد... از همونایی که جذابترش میکرد...
-بازم میخوای صیغش باشی
-نه اصلا... میخواد رسما بیاد خواستگاری، برای همیشه... البته بهم مهلت داده فکر کنم...توم مهلت بده ...
تا دم در بدرقم اومد ...در کوچه رو باز کردم به سمتی که ماشین حمید پارک بود نگاه کردم که به همون حالت یک ساعت پیش نشسته بود ونگاهش به در بود با دیدن من لبخندی زد ...رادین هم اومد تو پیاده رو کنارم ایستاد ...لبخند حمید محو شد
رادین-نسترن تا کی میخوای فکر کنی... حس میکنم حالا که دیدمت دیگه تحمل دوریتو ندارم نمیدونم این یک سال بی تو چه جوری سر کردم باور کن باور کن عاشقتم والان بیشتراز هر لحظه ای تو زندگیم قدرتو میدونم... باور کن دیگه رادین قبل نیستم زندگی خیلی چیزا یادم داده... جوونی ها خودخواهیامو ازم گرفت... الان مطمئنم اون کسی هستم که بخوای بهش تکیه کنی... این دفعه قول میدم خوشبختت کنم...
-گفتم که باید هم به تو وهم به حمید فکر کنم
یه نگاه مشکوک کرد وگفت
-چقدردوسش داری
ناخواسته به جایی که حمید بود نگاه کردم ولبخند پر رنگی رو لبم نقش بست به سمت رادین برگشتم وگفتم
-نمیدونم شاید مقداری نداره
اخمش بیشتر توهم رفت ودستمو گرفت وفشار داد
رادین-ولی یادت نره ما عاشق هم بودیم وهنوزم هستیم..حضورت اینجا اینو بهم ثابت میکنه
با صدای ماشینی که با سرعت از پشت سرم عبور کرد برگشتم...حمید بود ...ضربان قلبم کند شد...تازه متوجه دستای رادین شدم وبا دستمو کشیدم عقب..
-رادین من هنوز جوابی بهت ندادم
یعنی به خاطر همین حمید نارحت شد... رادین اصرار کرد منو برسونه هرجا که میخوام ...قبول نکردم وپیاده راه افتادم... نمیدونستم کجا برم نیاز داشتم یه جا بشینم وفکر کنم... هرچی به حمیدم زنگ میزدم بر نمیداشت مطمئن شدم از اینکه ما رو دست به دست دیده ناراحت شده... یا شایدم فکر کرده من جوابم به رادین مثبت بوده... هتلی که همیشه تهران میومد واقامت داشت سر زدم... نبود... خسته بودمو ذهنم پر از صدا های مختلف بود یه دربست به ترمینال گرفتم تا برم سمنان...

ادامه دارد................
قسمت بعدی قسمت آخره که میره برای ساعات آخر شب
نقدی (http://www.forum.98ia.com/t242713-10.html) بود زود بذارید تا قسمت آخرو نذاشتم:-2-25-:

shiva joon
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۹ بعد از ظهر
سه روزه خونم و دارم فکر میکنم وهمشم بی نتیجه تا میام حمید انتخاب کنم گوشه قلبم شروع به تپیدن میکنه و عشق رادینو به رخم میکشه تا میام رادینو انتخاب کنم باز محبتای حمید جلو چشم زنده میشه...
این سه روز حمید گوشی رو بر نداشت حتی تلفنای ویلا رو هم جواب نداده فقط از روی پیغام عوض شده تلفن فهمیدم برگشته وحالش خوبه... پیغام جدیدش سه تا کلمه بودم خوبم... تماس میگیرم.... رادین اما هر چند ساعت تماس میگره وفقط از روزای خوب گذشتمون میگه... نمیدونم چرا مثل روزای اول هیجان شنیدن صداشو ندارم یا وقتی زنگ میزنه با دیدن اسمش رو صفحه گوشی دلم نمیلرزه... قسمتی از قلبم که رادین مالکشه بابی توجه به تلاش های صاحبش داره آروم میگیره وقدرتش برای ثابت کردنش داره از بین میره
نگرانی برای حمید نمیزاره فکرمو به حرفایی که رادین برام زمزمه میکنه بدم برای بار چندم شماره ویلا رو گرفتم... این دفعه قبل از اینکه بره رو پیغام گیر کوکب خانوم گوشی رو برداشت
-سلام کوکب خانوم خوبی
کوکب-سلام خانوم شمایید.... کجایید خانوم قبلا میرفتید سفر به من میگفتید
-خونه مامانمم ...حمید خونست
کوکب-نه خانوم نیست ...خانوم اقا چشون شده مثل سابق نیستند ...سه روز پیشم که اومده بودم خونه رو تمیز کنم دیدم خونست سر کار نرفته ..امروزم خونه بود یعنی تا ساعت ده میمونه صبحونه مختصر میخوره میره ساحل از لباسای شنیش که انداخته بود تو حموم فهمیدم... خانوم شما کی میای
-معلوم نیست
کوکب- خانوم زودتر بیا اقا انگار خیلی غصه داره
-باشه اومد بگو زنگ زدم حالشو بپرسم بگو نگرانشم حتما به من زنگ بزنه
دراز کشیدم رو تخت وگوشی رو گذاشتم روبه روم ساعت هشت ونیم شب بود یعنی از دریا بر نگشته یا کوکب خانوم نگفته من منتظر تماسشم... حوصلم سر رفته بود .. یه کاغذ برداشتم وبه عادت قبل شروع به طرح زدن کردم... چشمای مشکی وبراق حمید این بارمهمون سفیدی کاغذم شد...
نیم ساعت دیگه گذشت که دیدم گوشیم میلرزه.... شماره حمید بود...دکمه سبز رو فشار دادم وبا هیجان اسمشو صدا کردم.... پشت خط سکوت بود... دوباره اسمشو صدا کردم وگفتم خوبی... بازم سکوت....صدای برداشتن چیزی و صدای موسیقی ...چرا باهام حرف نمیزد...دلم برای زنگ صداش تنگ شده بود... میدونستم هر بار به اهنگی گوش میده با چیزی مینویسه احساسات وحرفای خودشو باید تو اون شعر دنبال کنم گوشمو تیز کردم تا ببینم این بار با کدوم اهنگ میخواد حرف دلشو بزنه
شاید بپرسی از خودت کجام و در چه حالیم
برای دلخوشیت میگم
خوش باش عزیزم، عالیم
اما حقیقت اینه که بدون تو شکسته ام ،رو مرز مرگ و زندگی بدون تو نشسته ام
شاید بپرسی از خودت چی شد کجا رفته صدام حق بده بهم که بعد تو نخوام با دنیا راه بیام
شاید بپرسی از خودت چی شد که بی نشون شدم
برای دل کندن ازت ندیدی نصفه جون شدم
شاید بپرسی از خودت کجامو در چه حالیم
برای دلخوشیت میگم خوش باش عزیزم، عالیم
صدای بوق ممتدد گوشمو پر کرد...اشکامو پاک کردم و شمارشو گرفتم جواب نداد ...چرا با من اینجوری میکرد چرا حرف نمیزد... حق داشت من باید انتخابمو میکرد بعد سراغش میرفتم نمیشد دست به عصا راه رفت یا میخواستمش یا نه... باید با خودم حساب کتاب میکردم به قول حمید چی به نفعمه ودلم برای زندگی کردن با کدومشون پر میزنه
نیازی به حسابو کتاب وفکر کردن نداشتم ذره ذره وجودم حمید و طلب میکرد دوست داشتنش تا مغز استخونم نفوذ کرده بود... من به رادین فکر میکردم ولی شماره حمید ومیگرفتم با رادین حرف میزدم اما دلم صدای مهربون حمیدو میخواست
عشق رادین یه نیروی آتشینوسریع بود که فقط خواستنشو طلب میکردم واصلا اشتباهاتش رو نمیدیدم... اما حمید وکم کم وذره ذره تجربه کرده بودم آروم وپیوسته عشقو دوست داشتنش تو دلم رخنه کرده بود به قول مامان عشق منو رادین مثل یه فواره بود که زود اوج گرفت وحالا زود افول کرده ..دیگه اشتیاقی با بودن به رادین نداشتم... اون یه بار فرصت بودن با منو داشت ولی از دست داد... گاهی تو زندگی فرصتا تکرار نمیشند... خیلی وقت بود که رادین مثل قبل نمیخواستم ولی با لجبازی به خودم واینکه ثابت کنم تو عشق ثابت قدمم فرصت تازه از خودم وحمید میگرفتم قلبم فقط نیاز به یه فرصت داشت.. تا نصفه دیگشم تقدیم کسی بکنه که لایقشه... نمیتونم بگم رادین فراموشش کردم ..عشق اولم بود... چند وقتی هم نفسم بود امامیرفت که فقط گوشه ی کوچیکی از قلبمو بگیره
رادین برام یه عشق بود یه عشق بی منطق حالا که فکر میکنم دلیلی برای دوست داشن رادین نمیبینم.... نه پیش خانوادش حمایتم میکرد... نه ساپورت روحیم میکرد... هیچی ،جز عشقی که بی دلیل بهش داشتم... اما حمید بهم اعتماد میکرد بهم نیرو میداد تا روزای سخت زندگیمو بگذرونم یه دیوار محکم میشد تا بهش تکیه کنم وخستگیایمو بگیرم ....برای دوست داشتن حمید دلیلو منطقم به جز تپش های قلبم بود به تقویم اتاقم نگاه کردم که نوشته روشو دیروز با خودکار پررنگ کرده بود
افلا طو ن می گوید
اگر با دلت چیزی یا کسی را دوست داری زیاد
جدی نگیر، چون ارزشی ندارد، زیرا کار دل دوست داشتن است
مانند چشم که کارش دیدن است
اما اگر یک روز با عقلت کسی را دوست داشتی، اگر عقلت عاشق شد
بدان که داری چیزی را تجربه می کنی که اسمش عشق است
من با عقلم حمیدو دوست داشتم...
نمی تونستم بیشتر تحمل کنم امروزپنجمین روزی بود که از حمید خبری نداشتم ...میدونستم چی میخوام ...باید میرفتم دنبالش ...سریع لباسامو پوشیدم وکیف دستی کوچیکمو برداشتم
-مامان من دارم بر میگردم
مامان-چند روزه اومدی خودتو تو اتاق حبس کردی یهو اومدی میگی میخوام برم...
-کار دارم شاید به زودی برگشتم...
مامان-نسترن صبر کن... مامان وایسا حداقل یه چیزی بخور
سریع بوسیدمش واز خونه اومدم بیرون... تمام راه به این فکر میکردم که وقتی حمید و دیدم چه جوری بهش بگم فکر لبای خندونش بعداز شنیدن این خبر ذوق زدم میکردم...
از هیجان دست وپامو گم کرده بودم ونمیتونستم کلیدو از ته کیفم در بیارم... آروم باش نسترن... خب دوباره بگرد....آهان اینجاست... وارد باغ که شدم یه نفس از ته دل کشیدم... عطر درختای آبیاری شده وطروات گلها خبر از این میداد که آقا قاسم تازه از باغ رفته... در ورودی رو آهسته باز کرد ...تو سالن نبود.. همه اتاقا رو گشتم اشتیاقم فرو کش کرد که یاد حرف کوکب خانوم افتادم که گفت صبح تا شب میره ساحل .. تنها چیزی که حس نمیکردم خستگی راه بود ...به آژانس سر خیابون زنگ زدم در عرض دو دقیقه اومد...نزدیک جایی که همیشه میرفتیم نگه داشت ...بقیشو باید پیاده میرفتم
به سمت سنگ بزرگی که جایگاهمون بود نگاه کردم.. اونجا هم نبود... دیدمش چند متر دورتراز سنگ بزرگ ... روبه دریا نشسته بود وزانو هاشو تو بغلش جمع کرده بود لباس یکسر سفیدی پوشیده بود که از همینجا هم میتونستم تضاد قشنگش با موهای لختو مشکیشو ببینم... عشق پاهامو به حرکت دراورد بی صدا نزدیکش شدم ودستامو رو چشاش گذاشتم... یه تکون خفیف خورد ودستامو لمس کرد
حمید-اگه رویایی رویاتم شیرینه
با شیطنت گفتم
-رویا نیستم نسترنم
حس کردم دستام که رو چشاش بود داره گرم وخیس میشه ...اومدم دستامو بکشم ،نذاشت محکم رو چشاش نگه داشت اروم صداش کردم
-حمید
حمید-نمیخوام تا قبل از اینکه بدونم میخوای برای همیشه مال خودم شی ببینمت... اومدی که بمونی...
-اومدم که بمونم...
دستامو از رو چشش برداشت وجوری حرکتم داد که کنارش بشینم.... بازوش به دور شونه هام حلقه شد
حمید-مطمئنی منو انتخاب کردی
-از هیچ چیز به اندازه اینکه تو رو برای همه عمرم میخوام مطمئن نیستم...
باز شیطنتم گل کرد
-نکنه تو پشیمون شدی
محکم بغلم کرد
حمید-مگه دیونم پشیمون شم
دوباره آروم نشست
حمید-پس چرا دیر اومد... انقدر برای انتخاب من تردید داشتی...
-نه برای انتخابت تردید نداشتم ولی میخواستم وقتی میام پیشت قلبم فقط وفقط برای تو بتپــه وهیچ گذشته ای رو یدک نکشه، نیاز داشتم فکر کنم ودرست تصمیم بگیرم خودت گفتی بی ترحم به تو یا رادین... حالا اینجام برای همیشه...
بغلم کرد وصورتمو بوسید خودمو کشیدم عقب
-آخ تیغ تیغی بازکه صورتمو سوراخ کردی
با تعجب از اینکه خودمو عقب کشیدم نگام کرد ... دست زدم به صورتش وبا یه لحن با مزه گفتم
-حمید میشه وقتی من چند روز نیستم وقتی استحمام میکنی اصلاح صورتت یادت نره
جوری نگام کرد که فوری بلند شدم ایستادم وازش فاصله گرفتم... لبخند خوشگلشو به روم پاشید وبا شادی که تو صداش بود گفت
-نه چند روز رفتی زبونت دراز شده... به من میگه تیغ تیغی ...بیا اینجا تا خودم نگرفتم
دنبال میدوید ..یه لحظه ایستادم وبه طرفش رفتم... دستامو دور کمرش حلقه کردم وبه صدای ضربان قلبش که میدونستم برای منه گوش سپردم ...
خدايا به کسانی که دوست ميداری بياموز
که عشق از زندگی برتر است

و به آنان که دوست تر ميداری بياموز
که دوست داشتن از عشق برتر است
پایان
مهر 90

قرار بود هدفمو بگم بگید تونستم بهش برسم یا نه؟؟؟
یکی از هدفام از انتخاب این موضوع ونوشتن رمان این بود که یکی از عزیزام عاشق فردی شده که بنا به دلایلی قسمت نیست بهم برسند... و حالا اون عزیز فرصت های تازه رو ازخودش میگیره واعتقاد داره فقط با همون آدم خوشبخت میشه ... میخواستم تو داستانم به کسایی که به این شکل عاشق شدن بگم شما از زندگی آیندتون خبر ندارید... وشاید اون ادم مشکلاتی م داره که الان به چشمتون نمیاد مثل نسترن که تو روزای عید شاهد بود رادین آدم محکمی نیست وحمایتش نمیکنه اما چشمشو رو همه چی بسته بود... واین که چیزی رو بزور از خدا نخواهید... خودش بهترین رو قسمتتون میکنه...

از همه کسایی که از اولین قدم تو نوشتن رمان چه با تشکرشون.. نقداشو... پیغامهای خصوصیشون...و... همراهیم کردن تشکر میکنم امیدوارم خوشتون اومده باشه

mamorin
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۳ بعد از ظهر
تانکیوووووووووووووووو:-2-31-:

SANIA-23
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ بعد از ظهر
مرسی،خسته نباشی ...
رمانت عالی بود:-2-40-:

乃凡卝凡 伬
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ بعد از ظهر
مرسی شیوا جون خسته نباشی ...............:-2-16-:

**Silver Star**
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۸ بعد از ظهر
شیوا جونم کلی مرسی :-2-40-:

phare
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۹ بعد از ظهر
مرسی عزیزم...خیلی قشنگ بود:-2-40-:

perijooon
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۲ بعد از ظهر
مرسی عزیزم خیلی خوب بودhttp://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002076F.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
(http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=12)

TanNazZz
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۲ بعد از ظهر
عالی بود خانومی.منظورتو به بهترین نحو بیان کردی:-2-40-:

tanaz.68
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۳ بعد از ظهر
ممنوووووووووووووووووووووو ووون عزیزممممممممممممم جدا خسته نباشیییییییییی
خیلی تاثیر گذاررررررر بدون حاشیه و زیبا بوددددددد
سپاس گلم

coral
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۷ بعد از ظهر
مرسی خسته نباشی :-2-40-:

Donya-70
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۸ بعد از ظهر
ممنون عزیزم ... :-118-:
خسته نباشی ... :-2-40-:

M . A
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۸ بعد از ظهر
مر30 ... خيلي قشنگ بود...:-2-40-:

maryam1
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
ممنون شیوا جون خسته نباشی

bib bib
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۳۴ بعد از ظهر
مرسی ... خسته نباشید :-2-40-:

ساغرجون
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۳۶ بعد از ظهر
مرسی
خسته نباشی:-2-40-:

harimeshgh
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۳۷ بعد از ظهر
ممنون
خسته نباشی:-2-40-:

ms_f90
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۳۷ بعد از ظهر
عالی بود عزیزم:-2-16-:

بی بی گل
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۳۸ بعد از ظهر
مرسی ... خسته نباشی ... :-2-40-:

مامانی جون
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۱ بعد از ظهر
مرسی عزیزم عالی تمومش کردی چند قسمت آخرو واقعا قشنگ نوشتی !!!!!! بابت زحمتات ممنون !!!!!

والا
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
مرسییییییی خیلی قشنگ بود دست گلت درد نکنه

یغما
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۵ بعد از ظهر
خیلی قشنگ بود.مرسی.

~pArnYa~
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۹ بعد از ظهر
مرسی عزیزم خسته نباشی

persian-star
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر
خسته نباشی عزیزم عالی بود

هوفریا
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۵ بعد از ظهر
ممنون خیلی خوب بود

meno
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
هوراااااااااااااااااااااا ااااااااااااااا اخی تموم شد . دستت درد نکنه . خسته نباشی

.Baharak.
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۵ بعد از ظهر
خسته نباشی ممنون

*kochol*
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۷ بعد از ظهر
مرسی و خسته نباشی رمانت خیلی قشنگ بود

saba_lovly
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۹ بعد از ظهر
مرسی خانومی خسته نباشی:-118-:

.Mona.
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۱ بعد از ظهر
شیوا جون خسته نباشی:-2-40-:

*TARA*
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۸ بعد از ظهر
خسته نباشی عزیزمhttp://www.pic4ever.com/images/thankyou.gif

angle92
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
خسته نباشی عزیزم.خیلی قشنگ بود.

daneshmand
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۵ بعد از ظهر
خیلی خوب بود...خسته نباشی شیوا جون.هدفت رو هم خوب رسونده بودی:-2-40-:

*~Faezeh~*
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۳ بعد از ظهر
مرسي عزيزم خسته نباشي:-2-40-:

M.gIrL
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۵ بعد از ظهر
مرسی
عالی بود
خسته نباشی :-2-40-:

asizebel
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
خسته نباشی عزیزم خیلی قشنگ بود منتظر داستان های بعدی هستم :-118-::-118-::-118-:

-نازلی-
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۸ بعد از ظهر
ممنون و خسته نباشی.:-2-40-:

lalehjoon
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ بعد از ظهر
خسته نباشی من هنوز نخواندم الان میخوام شروع کنم
مرسی:-2-40-:

بی بی گل
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ بعد از ظهر
مرسی ... خسته نباشی ... :-2-40-:

M mehrane
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ بعد از ظهر
خسته نباشی:-118-:

asal_cheshmak
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۹ بعد از ظهر
با تشکر

قفل