PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان گناهم عاشقی بود | AMOO کاربر انجمن



.سیاوش.
1390،03،28, ساعت : 02:20 بعد از ظهر
رمان گناهم عاشقی بود
نویسنده:سیاوش
خلاصه:در مورد دختری هستش که بعد از چند سال شروع می کنه به نوشتن خاطراتش ،و چیزهایی رو بیان می کنه کهنزدیکترین افراد به اون از اونا خبر نداشتن
http://s1.picofile.com/file/7102463331/12349502202r2aolt.jpg

فقط تشکر یادتون نره :-2-40-:
داستان نسبت به اول نود درجه تغیر کرده پس دوباره از قسمت اول بخونید ببخشید اینجوری شد ،به نظر من اینجوری بهتره:-2-04-:

-ALI-
1390،03،28, ساعت : 02:50 بعد از ظهر
به نظرم داستان جالبي داره
منتظر هستيم...

سلام:-2-40-:
لطفا در تاپیک های تایپ کتاب پست ندید

استارتر تاپیک شما هم باید بدونید اینجا جای نظر سنجی نیست شما رمانتون رو بذارید مطمئن باشید دوستان استقبال میکنن

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

از فونتTahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
ممنون :-118-:

.سیاوش.
1390،03،30, ساعت : 07:27 بعد از ظهر
قسمت اول
امروز براي اولين بار مي خوام از همه ي اتفاقاتي که توي گذشته برام افتاد و کسي از اونها خبر نداره توي اين دفتر بنويسم
دوست داشتم براي کسي حرف بزنم که منو به جرم عاشقي سرزنش نکنه
و به من نگه که مقصر تو بودي
مي خوام از شش سال پيش شروع کنم
اما بهتره اول خودم و خانواده ام و بقيه افرادي که توي زندگيم نقش داشتن رو معرفي کنم
حالا انگار يه دفتر مي فهمه که مي خوام همه رو بهش معرفي کنم
آره من مطمئنم که مي فهمي و از اين به بعد هم تو رو مثل دوستم مخاطب قرار بدم
خوب بهتره اول از خودم شروع کنم
من فرشته هوشمند دختره دکتر علي هوشمند و مادرم پريسا تک دختر حاج حسين طلا ساز هستش
پدربزرگم يه طلا ساز و طلافروش معروف هستش که توي بازار همه اون رو مي شناسن و توي بازار هشت تا مغازه طلافروشي و سه تا کارگاه
طلا سازي داره
مادربزرگم هم که همه ي نوه هاش از جمله من اون رو خانوم جون صدا مي کنيم خيلي مهربونه ،برعکس بابا بزرگ ،که يه خورده جديه البته
اونم مهربونه اما به روش خودش
معرفي بقيه بمونه براي بعد ،راستي يادم رفت بگم من تک فرزند خانواده هستم و خواهر و برادري ندارم
***********
انگار همين ديروز بود که همه ي ما توي خونه بابابزرگ زندگي مي کرديم
خونه ي بابا بزرگ يه سه هزار متري متراژ داشت بابا بزرگ هم که هميشه دوست داشت بچه هاش تحت سلطه اش باشند براي هر کدوم از اونها
يه ساختمون درست کرده بود سه ساختمون کنار هم و با يک مقدار فاصله ساختمون بابابزرگ هم کنارشون بود
خونه ي ما هم وسطي بود طرف راست خونه ي ما که نزديک خونه ي بابا بزرگ بود خونه ي دايي منصوره و طرف چپ هم خونه ي دايي مسعوده
هميشه مامان مي گه پدرم با اين که وضع مالي خودش و خونواده اش خوب بود اما بخاطر اينکه بابا بزرگ شرط کرده بود که بايد دومادش توي خونه ي اون زندگي کنه به
خاطر عشقي که به مادرم داشت قبول کرد که به قول ما دوماد سرخونه بشه و الحق هم توي همه ي اون سالها
مثل يه پسر واسه ي بابابزرگ بود
هنوز هم خوب اون موقعها که من و غزل و غزاله باهم توي باغ قايم باشکبازي مي کرديم يادم مياد يادش بخير چه روزاي خوبي بودند
کاش هيچوقت بزرگ نمي شدم
هنوز هم که هنوزه وقتي به اون خونه ميرم شيرين ترين و تلخترين خاطراتم رو به ياد ميارم
باغ پشت ساختمون چايي که اولين بار طمع اين که کسي دوست داره رو تجربه کردم و و باز همونجا بود که فهميدم هيچي از اول وجود نداشته و
مقصر من بودم که عاشق شده بودم
کاش وقتي متولد مي شديم يه پاک کن هم بهمون ميدادند که هر خاطره اي رو که دوست داشتيم فراموش کنيم خيلي راحت اون رو از ذهنمون پاک مي کرديم اما افسوس
که هيچ قت اين اتفاق نمي افته و ما مجبوريم با گذشته زندگي کنيم ،گذشته اي که يادآوريش برامون عذابه ،عذاب بخاطر حماقتهايي که انجام داده بوديم
الان فهميدم که هيچ پسري ارزش عشق رو نداره
غزال بهترين همدم و دوست من بود اما اون هم نتونست بفهمه که درد من چيه اون هم فکر مي کرد خوشي زده زير دلم
انگار همين ديروز بود که کنار پنجره ي اتاقم که مشرف به باغ بود نشسته بودم و دستم رو زير چونه ام زده بودم و منتظر بودم تا سيامک و سينا بيان و
بفهمم بالاخره توي کنکور قبول شدم يا نه
استرس زيادي داشتم اما باز برروي خودم نمي آوردم و وانمود مي کردم برام
مهم نيست که همين امسال قبول بشم و به همه مي گفتم امسال نشد سال ديگه
بابا بزرگ هم از خداش بود که من قبول نشم مي گفت دختر بايد توي خونه بنشينه چه معني داره که بين پسرا درس بخونه
اما بابام تونست قانعش کنه که من ادامه بدم
روزنامه اي که به صورتم خورد من رو به خود آورد سياوش بود که روزنامه به دست جلوم ايستاده بود
اين که قرار نبود بره دنبال روزنامه پس الان روزنامه دستش چکار مي کنه
انگار تازه فهميدم چي دستشه مي خواستم روزنامه رو از دستش بقاپم که اون رو کنار کشيد و گفت
چيز خاصي توش نيست ،تو که قبول نشدي
دوباره روي لبه ي پنجره نشستم و در حالي که سعي مي کردم صدام بي خيال باشه گفتم مهم نيست سال ديگه بهتر مي خونم
-خوشحالم که برات مهم نيست چون نمي دونستم چه جوري دلداريت بدم
اخمام رو تو هم کشيدم و گفتم من نياز به دلداري ندارم قرار نيست که حتما اولين سال قبول بشم
-اما من شدم
پسره ي خودخواه حالا توي اين موقعيت مي خواي خودت رو به رخ من بکشي
-تو نابغه اي من نيستم ،حالا ميشه بري
با شيطنت در حالي که با روزنامه خودش رو باد ميزد گفت مي خواي برم تا گريه کني
اين ديگه شورش رو درآورده بود
پنجره اتاقم با زمين يه متري فاصله داشت به همبن خاطر از پنجره بيرون پريدم و جلوش ايستادم
يه سرو گردن از من بلندتر بود سرم رو بلند کردم و توي چشمهاش نگاه کردم و گفتم ازت متنفرم چون هميشه مي خواي دخترا رو کوچيک کني
لبخندي گوشه لبش نشست جلوتر اومد و به من نزديکتر شد و گفت اما من فکر نمي کنم اين حرف دلت بود
دستم رو بلند کردم که توي گوشش بزنم که مچ دستم رو توي هوا گرفت و محکم فشار داد
بد جوري محکم فشارش داد اما نمي خواستم مقابلش کم بيارم براي همين بدون اينکه تغيري توي صورتم بياد بهش نگاه کردم
صورتش رو به صورتم نزديک کرد ترسيدم و سرم رو پايين انداختم خنده اي کرد و آروم کنار گوشم گفت کاري مي کنم
به خاطر همه ي حرفايي که زدي ازم معذرت بخواي دختر عمه ي عزيز
و دستم رو ول کرد
در حالي که مچ دستم رو ماساژ ميدادم گفتم شتر در خواب بيند پنبه دانه گهي....
-باشه زمان همه چيز رو مشخص مي کنه
و از کنارم گذشت ...يعني من امسال قبول نشدم مجبورم يه سال بشينم و بخونم تا قبول شم
حالا چه جوري از دست متلکاي پسرا راحت شم
دوباره از پنجره وارد اتاق شدم و خودم رو روي تخت انداختم ،اشکام بي وقفه سرازير شدند
من و بگو که خودم رو آماده کرده بودم که امسال برم دانشگاه ..اي کاش اصلا امسال توي کنکور شرکت نمي کردم
تقه اي به در اتاقم خورد اشکا م رو پاک کرد و روي تخت نشستم و گفتم بفرماييد
غزال بود با خوشحالي گفت امشب قراره سياوش بهمون شام بده
لبخند تلخي زدم و گفتم خوبه
-ميدونم چون قبول نشدي ناراحتي اما جلوي پسرا نشون نده
-نه ناراحت نيستم فقط مطمئن بودم قبول ميشم يه خورده شوکه شدم ...حالا چرا سياوش روزنامه رو آورد
-اگه بگم ناراحت نشي
-بگو
-سياوش با سينا شرط کرده بود که تو اگه بفهمي قبول نشدي گريه مي کني سينا هم گفت عمرا تو گريه کني ما تا حالا گريه ات رو نديديم
سياوش هم خودش اومد خبر رو بهت بده تا براي اولين بار اشکات رو ببينه
-خيلي مزخرفه
-امشب که مياي
-نه
-اونجوري مي فهمن ناراحت شدي
-مامان و بقيه خانما کجان
-خانوم جون که توي ساختمونشونه بقيه خانمها هم رفتن براي آش پشت پاي سيامک مواد لازم رو بگيرن
-کي قراره بره خدمت
در حالي کنارم مي نشست گفت فکر کنم آخر ماه يه دو هفته ي ديگه
-حداقل از دست شيطنتاي سيامک براي يه مدت راحت ميشيم
-اما اين سياوش اندازه ده نفر حرص آدم رو در مياره ،فقط اين سينا مهربونه البته اگه اين دوتا خرابش نکنن و گاهي وقتا با اونا متحد نشه
***********
شکر و +یادتون نره:-2-40-:

.سیاوش.
1390،04،20, ساعت : 06:54 قبل از ظهر
قسمت دوم
-حالا امشب مياي ديگه
بايد به اين پسرا مي فهموندم که برام مهم نيست و ناراحت نشدم بنابراين گفتم آره ميام
-پس اگه با من کاري نداري فعلا برم به خانوم جون کمک کنم داره ناهار رو آماده مي کنه
-برو اگه حوصله داشتم منم ميام
غزال از اتاقم خارج شد ...بلند شدم و جلوي پنجره ايستادم سينا و سياوش داشتن از خونه خارج مي شدن حتما داشتن مي رفتن شرکت
دوتايشون با هم يه شرکت تجاري تاسيس کرده بودند البته با کمک بابا بزرگ
يه ساعتي که توي اتاق نشستم ديدم تا آخر که نمي تونم ناراحت بمونم اتفاقيه که افتاده بهتره برم پيش خانوم جون
به بلوز و شلوارم نگاه کردم خوب بودند فقط موهام رو بستم و از اتاق خارج شدم
توي باغ که قدم ميزدم سرم رو بلند کرده بودم و به درختا نگاه که يهو به يه چيزي بر خورد کردم
با عصبانيت نگاهش کردم تو بلد نيستي درست راه بري
سيامک قهقه اي زد و گفت روت زياده ...مقصر تو بودي حالا يه قورتو نيمت هم باقيه
انگشتم رو به نشونه ي تهديد جلوش تکون دادم و گفتم حيف که قراره بري و از دستت راحت بشم والا کاري مي کردم که از پسر بودنت پشيمون بشي
در حالي که هنوز آثار خنده رو صورتش بود پشت گردنش رو خاروند و گفت چکار مي کني
يه حرفي زده بودم که توش موندم راستش الکي يه تهديدي کردم الان نمي دونستم چي بگم
-سيامک تو کجايي بيا ديگه
بالاخره اين سياوش يه بار کار بدر به خور کرد
اما سيامک هنوز منتظر نگاهم مي کرد
نگاهي بهش کردم و گفتم پسر عموي گراميت منتظرته ...برو ديگه
-سياوش بيا ببين که اين کم آورد
سياوش که دم در منتظر ايستاده بود و درست نشنيد که سيامک چي گفت دستش رو پشت گوشش گذاشت و داد زد نمي شنوم چي مي گي بلند تر بگو
سيامک خواست دوباره دهنش رو باز کنه ...که سريع جلوش ايستادم و دستم رو جلوي دهنش گذاشتم
با تهديد توي چشماش خيره شدم و گفتم به نفعته چيزي نگي
چشماش مي خنديدن ،سرش رو به علامت باشه تکون داد ..دستم رو از جلوي دهنش برداشتم ..
به محض اينکه دهنش آزاد شد گفت عاشق همين اخلاقتم
اخم کردم و گفتم رو بهت بدم پررو ميشيا برو که الان سياوش پوستت رو مي کنه چند دقيقه منتظره
در حالي که به سمت در ميدويد بلند داد زد يکي يه دونه خل و ديوونه
منم بلند داد زدم خيلي بي تربيتي
ديگه کنار سياوش رسيده بود مي خواست جوابم رو بده که سياوش اون رو به سمت بيرون هل داد و هر دو از در خارج شدند و رفتن
به ساختمون خانوم جون اينا که رسيدم در ساختمون باز بود بدون اينکه در بزنم وارد شدم همه ي خانمها توي هال نشسته بودند و داشتن سبزي پاک مي کردند سلام کردم
همه جوابم رو دادند ...مامانم بهم نگاه کرد و گفت نتيجه کنکور چي شد جوابش رو گرفتي
با اشاره ي غزال ديگه ادامه نداد
من هم چيزي نگفتم به سمت خانوم جون رفتم دستم رو دور گردنش حلقه کردم و دوتا بوس از گونه هاش گرفتم
-خانوم جونم خوبي
خانوم جون دستش رو روي گونه ام کشيد و گفت فدات شم دختر گلم
خودم رو به آغوشش انداختم و گفتم عاشقتونم خانوم جون
خانوم جون مثل هميشه دستي روي موهام کشيد بعد هم گفت بلند شو دختر جان تو ديگه بزرگ شدي وقته شوهر کردن عيب اين کارها رو انجام بدي
مامان و زن دايي و غزال هم داشتم بهم مي خنديدن
اخم کردم و گفتم خانوم جون من هنوز هيجده سالمه
در حالي که دسته سبزي رو باز مي کرد گفت فرشته گلم من همسن تو که بودم منصور و مسعود و داشت
در حالي که براي خودم بين خانوم جون و زن دايي جا باز مي کردم و کنارشون مي نشستم گفتم
اين مال قديما بود الان ديگه از اين خبرا نيست ...خانوم جون از گذشته برامون نمي گيد
تره رو توي سبد ريخت و گفت شايد يه شب نشستيم براتون همه چيز رو تعريف کردم
با ذوق و شادماني گفتم راست مي گين خانوم جون
به سبزيها اشاره کرد و گفت به جاي حرف زدن پاک کن
-خانوم جون همين امشب برام تعريف مي کني
-اگه همه ي بچه ها باشن باشه
:-2-40-: لا تنسون تضغطون علی زر التشکر و ال +

.سیاوش.
1390،04،20, ساعت : 06:59 قبل از ظهر
قسمت سوم
چيني روي پيشانيم آوردم و گفتم کدوم بچه ها
-خوب معلومه سياوش و سيامک و سينا و...
سبزي رو روي پارچه اي که سبزيا رو روي اون گذاشته بودند پرت کردم و گفتم نميشه اين سه تا نباشن
مامان که ديد سبزيها رو پرتاب کرد گفت بلند شو برو کمکتو نخواستيم الان سبزيا رو له مي کني
-خوب آخرش که قراره له بشن
بعد دوباره به خانوم جون نگاه کردم و گفتم چي مي گين خانوم جون
خانوم جون دستش رو روي پاش گذاشت و در حالي که بلند مي شد گفت من برم چايي بيارم بعد باهم حرف ميزنيم
جلوش رو گرفتم و گفتم عمرا مگه من مرده باشم شما برين چايي بيارين الان خودم ميارم
-پس مواظب باش
-چشم
بلند شدم که برم که اين بار مامانم گفت فرشته مواظب باش چاي رو روي خودت نريزيا
-مامان آبروم رو بردي يعني من اينقدر دست و پا چلفتيم
-از دست پا چلفتي هم اونورتر
با شنيدن صداش به عقب برگشتم خود موذيش بود من نمي دونم اين کار نداره که امروز هر دم به دقيقه مي بينمش
مامان-چي چرا وايسادي
-مامان يه چيزي به اين بگيد والا من مي گم
مامان لب پايينش رو گزيد و گفت خجالت بکش باهات شوخي کرد
با قهر روم رو برگردوندم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم
صداش رو شنيدم که به مادرم مي گفت عمه مثل اينکه واقعا قهر کرد من برم از دلش دربيارم
سماور رو آب کردم و روشن کردم ...به کابينت تکيه دادم تا آب جوش بياد که وارد آشپزخونه شد
به چارچوب در تکيه داد و به من زل زد من همونجور نگاهش مي کردم
از نگاهش خسته شدم به سمت کابينت چرخيدم و شروع به آماده کردند فنجونا شدم
حضورش رو کنارم حس کردم اما نمي تونستم بچرخم و ببينم کجا ايستاده ...مي خواستم آخرين فنجون رو بردارم که دستش رو روي دستم گذاشت
توي يه لحظه انگار برق بهم وصل کرده باشن لرزيدم و فنجون از دستم افتاد و صداي گوشخراشي توي سکوت آشپزخونه پيچيد
به سمتش که چرخيدم صورتم جلوي صورتش قرار گرفت فاصله امون چند ميل بود
ضربان قلبم براي اولين بار تند شدن حس کردم صورتم از شرم سرخ شده و دستام عرق کردند
انگار هردومون شوکه شده بوديم چون هيچ کدوممون تکون نمي خورد
زياد طول نکشيد که اون به خودش اومد
-چته دختر وقتي ميگم دست و پا چلفتي هستي قهر مي کني
احمق عوضي دوباره شروع کرد
کنارش زدم و به سمت سماور رفتم که صداي قل قل آب توش به گوش مي رسيد
قوري رو برداشتم برگ چاي توش ريختم و بعدهم اون رو پر آب کردم و روي سماور گذاشتم
دوباره اومد کنارم ايستاد
ازش فاصله گرفتم و گفتم ميشه بري بيرون
پوزخندي زد و گفت مثلا اومدم از دلت دربيارم
-خوب معذرت خواهيت رو بکن و برو
اينبار لبخندي گوشه لبش نشست و گفت محاله ازت عذر خواهي کنم نه تو نه دختر ديگه اي هيچ کدومتون ارزش ندارين ازتون عذر خواهي بکنم
همتون..........
با سيلي که به صورتش زدم حرفش رو قطع کردم
-تو فکر مي کني کي هستي دليل نفرتت از دخترا و زنا رو نمي دونم هميشه تو بچگي فکر مي کردم چون به دخترا بيشتر محبت مي کنن تو حسوديت نميشه
ولي الان موندم تو چته شايدم مشکل از خودته .اما بهت اجازه نميدم بهم توهين کني فهميدي
دستش رو روي گونه اش کشيد و گفت تلافي اين و هم سرت در ميارم در ضمن من بهتر از هرکس جنس شما زنا رو مي شناسم فهميدي خانوم
و از کنارم رد شد نزديک بود پاش رو روي تيکه هاي فنجون شسکته بذاره که نا خودآگاه گفتم پات
اما اون پاش رو گذاشته بود آخي گفت و روي زمين نشست
دعواي چند ثانيه قبل رو فراموش کردم و با نگراني روبروش نشستم و گفتم چي شد
نگاهي بهم کرد و گفت يعني نمي بيني چي شد
من موندم اين بشر نمي تونست مثل آدم رفتار کنه
تيکه شکسته رو از پاش خارج کرد و به من که هنوز نگاش مي کردم گفت قراره تا کي بشيني نگاهم کني بلند شو يه دستمال و بتادين بيار پام رو تميز کنم
اين ديگه واقعا عصبيم کرده بود براي همين بلند شدم و گفتم مگه پات شکسته خودن بلند شو برو بيار
لبخندي روي لباش نشست و گفت قرار بود من تلافي کنم نه تو
به سمت فنجونا رفتم اونا رو توي سيني چيدم و در همون حين گفتم اگه مي توني تلافي کن کسي جلوت رو نگرفته
نگاهم که به پاش افتاد دلم سوخت هنوز داشت خون ازش خارج مي شد
براي همين به سمت جعبه کمکهاي اوليه که مي دونستم خانوم جون اون رو توي يکي از کابينتهاي پايين گذاشته رفتم و چسب و گاز بتادين و بهمراه پارچه تميزي
برداشتم و به سمتش رفتم
اونا رو جلوش گرفتم و گفتم بيا
با شيطنت نگاهم کرد و گفت من که نمي تونم تو برام ببندش
نگاهي از روي بي خيالي کردم و گفتم مگه خدايي ناکرده دستت هم شکسته
-ببند ديگه الان از شدت خونريزي مي ميرما
-باشه گريه نکن پات رو بگير بالا تا تميزش کنم
خون روي پاش رو پاک کردم بعد هم با بتادين ضدعفونيش کردم و چسب رو روي پاش زدم
بلند شد ايستاد پاش رو روي زمين نذاشت
نگاهم کرد و گفت مرسي خانوم ولي تلافيم مونده
پوزخندي زدم و گفتم بهتره بري اول پات رو به دکتر نشون بدي شايد بخيه بخواد بعد بيا برام کري بخون
سلام نظامي داد و گفت چشم
صداي مامان اومد که مي گفت فرشته بلايي سر خودت آوردي پس اين چاي چي شد

.سیاوش.
1390،04،20, ساعت : 07:14 قبل از ظهر
قسمت چهارم
منم بلند داد زدم نه مامان جون مثل اينکه توي اين خونه دست و پا چلفتي تر از من هم هست شما خبر نداشتي
سياوش سرش رو تکون داد و از آشپزخونه خارج شدم بعد از چند لحظه صداي نگران خانمها بلند شد که هر کدوم با نگراني مي خواستن بدونن چه بلايي
سر سياوش اومده
قوري رو برداشتم و شروع به پر کردن فنجونا شدم يه لحظه ياد امروز افتادم با اينکه امروز بدترين خبر رو شنيده بودم اما چقدر زود فراموشش کرده بودم
خوب شايد اينم از خصلت آدماست که وقتي سرشون به چيزي گرم ميشه مشکلاتشون رو فراموش مي کنن
اما حالا که دوباره ياد کنکور افتاده بودم دوباره دمغ شدم ...يعني مجبورم دوباره بشينم بخونم اما من که خوب خونده بودم
چرا قبول نشدم
سيني رو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم
سياوش کنار خانوم جون سر جاي من نشسته بود قبلا از اينکه بهش برسم بلند داد زدم
بلند شو اون جا جاي منه
سياوش با مظلوميت نگاهي به مادرم کرد و گفت باشه خواست بلند شه که مامان گفت
بشين عمه قربونت بشه بعد رو به من کرد و گفت دختر تو خجالت نمي کشي نمي بيني پاش زخم شده
با ناراحتي چاي رو به سمت خانوم جون گرفتم به سياوش نگاهي کردم
با موذي گري بدون اينکه کسي ببيندش چشمکي زد و شکلکي در آورد
آها پس که اين طور مي خواي با موذي گري تلافي کني
من هم بدون اينکه به سياوش چاي تعارف کنم سيني رو جلوي زن دايي و بعد مادرم گرفتم اونا هم متوجه نشدن که من به سياوش
چايي ندادم بعد يه فنجون به غزال دادم به غزل هم گفتم تو هنوز بچه اي چاي برات خوب نيست
با اخم گفت من دوازده سالمه
-باشه عزيزم
پنجمين فنجون رو براي خودم برداشتم
سياوش هم که مي خواست بقيه رو متوجه کنه که من بهش چايي ندادم گفت عمه جون چايش خوشمزه است
مامان سرش رو بلند کرد که جوابش رو بده که ديد سياوش چايي نداره
به من نگاه کرد و گفت فرشته اين فنجونو بده سياوش برو براي خودت بريز بيار
فنجون رو به دهنم نزديک کردم و يه قلوپ از اون خوردم و گفتم متاسفم دهن زده است
سياوش هم با بدجنسي گفت اشکال نداره من مي خورمش
دستم رو به کمرم زدم و گفتم اولم تو يه فنجون شکستي پس بايد تنبيه شي پس چاي بي چاي
با شيطنت به چشمام نگاه کرد و گفت اما تو هم مقصر بودي
ترسيدم حرفي از اتفاقي که افتاده بود بزنه ....نميدونم چرا ...اتفاق خاصي که نيفتاده بود
بلند شدم و فنجون چاييم رو بدستش دادم و آؤوم طوري که فقط خودش بشنوه گفتم کوفتت بشه
-عمه
-بس کن تو هم شورش رو درآوردي
اينبار بلند تر گفت عمه جون
مامان-چي عمه جون
-خيلي دوستون دارم
-اه اه لوس بي مزه

.سیاوش.
1390،04،20, ساعت : 07:28 قبل از ظهر
قسمت پنجم
براي ناهار آقايون اومدند و هگي دور هم ناهار رو خورديم بعد از صرف ميوه و چاي هم هر کدوم به ساختمونشون رفت
تعجب از اين بود که هيچي در مورد نتيجه کنکور ازم چيزي نپرسيد حتي بابا
منم بي خيال شدم و رفتم به اتاقم تا بخوابم
عصر غزال به اتاقم اومد و گفت بلند شو آماده شو مي خوايم بريم
-من با اون خودخواه جايي نميرم
-بابا بلند شو بريم ديگه تو که نمي خواي با اون بري همه ي ما هستيم
-نچ
-بخاطر من
-باشه برو بيرون تا آماده بشم
************
-فرشته ،فرشته چقدر طولش ميدي زود باش الان ميرن
صداي دختر داييم غزاله است هميشه توي هر کاري عجله مي کنه ،من که تا حالا نفهميدم اين دختر چرا اينقدر عجوله
اما در عوض خيلي مهربون و دل نازکه ،يه خورده تپله و خيلي شکمو به خاطر همين ويژگيش هميشه پسرا مسخره اش مي کنن
منظورم از پسرا ،پسراي داييام هستن ،خيلي فوضول و شيطونن اصلا هم نگاه به سنشون نمي کنن که همه اشون وقت زن گرفتنشونه
-فرشته الان ميرن اونوقت شام گيرمون نمياد
شالم رو سرم کردم و گفتم اومدم چقدر تو شکمويي دختر
اخمي کرد و گفت بعد عمري که سياوش مي خواد بهمون شام بده تو کاري بکن که ما رو بذارن و برن
-غلط مي کنه بازي رو با خته بايد شام بده
-به تو که نباخت
-چه فرقي مي کنه قرار بود هر کي ببازه همه ي ما رو ببره شام بده
-باشه بريم که نيم ساعت توي ماشين منتظرند
-غزل کو ؟
-پيش پسراست ،بيرون منتظرند
از خونه که خارج شديم ديدم سياوش توي ماشين خودش نشسته و غزل و سيامک و سينا هم توي ماشين دايي مسعودند
دايي مسعود دايي کوچيکمه پدر سيامک و سينا و غزل و غزال
سياوش هم پسر دايي بزرگم که دايي منصوره تک پسره مامانش وقتي اونو بدنيا آورده فوت کرده
حالا ديگه نميدونم واقعا فوت کرده يا نه آخه دايي قبلا خارج از کشور زندگي مي کرد براي تحصيل رفته بود هفت سال بعد هم که برگشت
بهمراه يه پسر بچه ي چهارساله برگشته البته من اينارو از مامان شنيدم
با صداي سينا به خودم اومدم که مي گفت پس چرا سوار نميشي استخاره مي کني
به ماشين دايي مسعود نگاه کردم سينا که پشت فرمون بود سيامک هم کنارش نشسته بود غزل و غزاله هم عقب نشسته بودن
رفتم و کنار در جلو ايستادم و به سيامک گفتم تو برو با سياوش بيا تا تنها نمونه
سيامک-بيا برو سوار شو مگه تو فوضولي
-خوب گناه داره
اينبار سينا گفت اون به تنهايي عادت داره تو هم زود باش سوار شو به اندازه کافي دير شده
ماشين سياوش پشت ماشين سينا بودسياوش بوقي زد که يعني چرا حرکت نمي کنيد
سينا هم گفت ما رفتيم تو برو پيشش
قبل از اينکه بتوانم حرفي بزنم پايش روي گاز گذاشت و ماشين به سرعت از کنارم گذشت و من هم فقط با بهت به مسير ماشين نگاه مي کردم
که اينبار ماشين سياوش رو کنارم ديدم شيشه ماشين رو پايين آورد و گفت چي شده نمي خواي بياي
از لحنش خوشم نيومد انگار دوست داشت همراهشون نباشم براي همين گفتم آره نمي خوام بيام
و به سمت خونه رفتم
سياوش از ماشين پياده شد و گفت خوب چرا قهر مي کني بگو دوست داشتم با تو بيام
پسره ايه پررو شيطونه ميگه همچين بزنم دک و پزش رو پايين بيارم
-نه خير من اصلا از اومدن منصرف شدم
جلوم ايستاد و گفت داري دروغ مي گي
به چشماش نگاه کردم داشت با شيطنت نگاهم مي کرد تاب نگاه کردن به چشماش رو نداشتم سرم رو آوردم پايين
نميدونم چرايهويي يه بغضي توي گلوم نشست با همون صدايي بغض آلود گفتم برو کنار مي خوام برم توي خونه
دستش رو زير چونه ام گذاشت و سرم رو بالا آورد و گفت اگه ازت بخوام امروز من و تو باهم بريم شام بخوريم اونا رو قال بذاريم پايه ايي
-ولي تو قراره....
-آره خوب بعدا باهاشون حساب مي کنم الن هم تلافي اينکه تو رو قال گذاشتن و رفتن ما هم اينکار رو باهاشون مي کنيم
-آخه ناراحت ميشن
با خنده گفت اونا که منو نمي خوان يکي رو مي خوان که پول شامشون رو حساب کنه خوب من بعدا باهاشون حساب مي کنم
ميدونستم چون نمي خواد عذر خواهي کنه اونجوري گفتم
ولي چکار کنم خودمم يه جوري دوست داشتم دوتايي با هم بريم و بقيه رو سرکار بذاريم
:-2-40-:

.سیاوش.
1390،05،05, ساعت : 12:11 قبل از ظهر
قسمت ششم
سوار که شديم يه آهنگ بي کلام ملايم گذاشتو يه خورده صداش رو بالا برد
هردومون سکوت کرده بوديم ...انگار که حرفي نداشتيم که بزنيم
وقتي ديدم اون هم ساکت نگاهش کردم به جلو خيره شده بود و حواسش به رانندگيش بود
من هم سرم رو به شيشه چسبوندم و به خيابون و درختهايي توي پياده رو خيره شدم
-حالا امسال که قبول نشدي مي خواي چکارکني
لعنتي داشتم فراموش مي کردم دوباره يادم انداخت
-هيچي دوباره مي خونم تا سال ديگه قبول شم
و دوباره دوباره به پياده رو نگاه کردم
-خوب اگه سال بعدش قبول نشي چي؟
ديگه واقعا داشت کفريم مي کرد يکي نيست به اين بگه آخه تو رو سنن ...چرا نيست خودم بهش مي گم
براي همين با جديت به سمتش برگشتم و گفتم به تو ربطي داره که من قبول شم يا نه
مثل اينکه تعجب کرده بود شايد انتظار داشت بشينم براي آينده اي که هنوز نيومده گريه کنم
سرش رو تکون داد و گفت نه
-پس ديگه سوال نکن
بهش برخورد، گفت تقصير منه که خواستم باهات همدردي کنم
به سمتش برگشتم و يه وري روي صندلي نشستم
-حالا من اگه همدرديت رو نخوام بايد کي رو ببينم
نگاهي از غرور به من کرد و دوباره به جلو خيره شد و گفت من نمي دونم تو به چي خودت مغروري به خوشگليت که يه روزي از بين ميره يا به اخلاق گندت
ديگه کاملا عصباني شدم ...صدام رو بالا بردم و گفتم گند اخلاق تويي در ضمن ديگ به ديگ مي گه روت سياه مثل اينکه خبرنداري که تو تمثيل غروري
بدون اينکه عصباني بشه گفت حتمامن يه چيزي دارم که بهش غره شدم اما تو هيچي نداري که بهش...
دستم رو روي دستگيره گذاشتم و گفتم نگه دار مي خوام پياده شم
قفل مرکزي رو زد و درا رو قفل کرد و سرعتش رو بالاتر برد
اينبار داد زدم
-مگه کري ميگم مي خوام پياده شم
در کمال خونسردي گفت مي خواي گير يه نا اهل بيفتي
-هر چي باشه بهتر از تو اه .حداقل....
با سيلي که به دهنم زد حرفم نيمه تموم موند
-اينو زدم که ياد بگيري با غيرت يه مرد بازي نکني و بفهمي با بزرگتر از خودت چه جوري حرف بزني
ديگه جيغم دراومده بود بلند جيغ زدم و گفتم احمق بي شعور تو چطور جرات کردي تو دهنم بزني به مامانم ميگم
پوزخندي زد و گفت هنوز بچه اي ولي من بزرگت مي کنم کاري مي کنم محکم شي حالا هم درست بشين سرجات
من موندم چطور تا حالااشکت درنيومده
ازش بدم اومد فقط بلد بود بقيه رو دست کم بگيره و خودش رو برتر از ديگران نشون بده
ماشين رو نگه داشت فکر کردم رسيديم اما نه هنوز کنار خيابون بوديم
اومد در رو باز کرد و روبروم ايستاد بطزي آبي هم دستش بود
چشمام رو به جلو خيره کردم و نگاهش نکردم
-بگير صورتت رو بشور
-من گريه نکردم که بخوام صورتم رو بشورم
لبخندي زد و گفت ميدونم گريه نکردي فقط صورتت از عصبانيت قرمز شده بگير صورتت رو بشور
بدون اينکه بطري آب رو بگيرم از ماشين پياده شدم ...کنار پياده رو ايستادم و گفتم بيا بريز
با چشماي گشاد شده گفت من رو دستت آب بريزم
-مگه چيزي ازت کم ميشه
-نه چيزي کم نميشه فقط تو پرروتر ميشي ،اما فقط اينبار
تشکر و+یادتون نره:-2-40-:
لینک نقد رمان گناهم عاشقی بود
http://www.forum.98ia.com/t256192.html

.سیاوش.
1390،05،05, ساعت : 11:32 بعد از ظهر
قسمت هفتم
رستوران توي يه فضاي باز و پر از درختچه ها و گياهان مختلف قرار داشت
روي يک تخت نشستيم هنوز از دستش ناراحت بودم
بدون اينکه از من بپرسه چي مي خورم خودش چلو کباب سفارش داد
درسته که من عاشق کباب بودم اما اون بايد از من مي پرسيد چي دوست دارم ...ادب نداره چکارش کنم
غذا رو که جلومون گذاشتن اون بلافاصله شروع کرد اما من به غذا دست نزدم از بالاي چشمش به من نگاه کرد و گفت پس چرا نمي خوري
-ميل ندارم
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت هر طور که دوست داري و بي توجه به من به غذا خوردنش ادامه داد
بي تربيت يه تعارف نزد که بخور
خوب حق داره تو که گرسنه اته ناز کردنت واسه چيه
خلاصه اون مي خورد و من با حسرت به کبابها نگاه مي کردم
ظرفش رو که نموم کرد ظرفم رو برداشت و گفت چون پاش پول ميدم نبايد بذارم حروم شه
چند لقمه از اون خورد و ظرف رو کنار گذاشت
-شامت رو که خوردي حالا بلند شو مي خوام برم خونه
به تخت تکيه داد و پاهاش رو جمع کرد و گفت بذار چايي بخوريم بعد
کارد بخوره توي شکمت چقدر هم خورد
-پس زود چايت رو بخور من خسته ام
-بر عکس تو من سرحالم
از روي تخت بلند شدم و گفتم پس من ميرم تو هم بمون گردشت رو بکن و خوش بگذرون
قبل از اينکه حرکت کنم مچ دستم رو گرفت و گفت بشين فرشته
صداش يه جوري بود ...آروم شدم ..فقط با همون يه کلمه نمي دونم صداش چه جادويي داشت که آرومم کرد
دوبار روي تخت نشستم
نزديکم شد و گفت موافقي بريم شهر بازي ميدونم که از بچگي عاشق شهربازي هستي
خسته ام کرده بود امروز...يه لحظه مهربون و يه لحظه بي تفاوت
نمي دونستم بايد چي رو باور کنم
ناخودآگاه گفتم بريم
***********
توي شهربازي هر چي اصرار کرد سوار يکي از وسايل بشيم راضي نشدم
واقعيتش گرسنه ام بود
-چرا ..بيا بريم سوار شيم کيف ميده اگه نياي من ميرم
-خوب برو و غير ارادي از دهنم پريد و گفتم من گرسنه ام نمي تونم يه قدم ديگه راه برم
دستم رو جلوي دهنم گرفتم اما ديگه فايده نداشت
قهقه ي بلندي زد و گفت و خوب مريض بودي که شامت رو نخوردي
-مريض خودتي
دستاش رو بالا برد و گفت تسليم بريم برات يه چيزي بخرم بخوري
-نمي خوام خودم بلدم بخرم
باشيطنت گفت اينم از دست ميره ها
-جوابش رو ندادم
دستم رو گرفت و گفت بريم اون ساندويچي ببينيم چيزي داره بخوري
با حالت طلبکارانه اي گفتم من پيتزا مي خوام
-نه بابا تازه که ميل نداشتي
دستم رو از دستش بيرون کشيدم و گفتم سياوش اگه بخواي مسخره ام کني..
-باشه شوخي کردم ..بريم پيتزا برات مي گيرم
شب خوبي بود درسته مه نا اون شب همش در حال جنگ و دعوا بوديم اما واقعا عالي بود
************
به خونه که رسيديم قبل از اينکه در رو باز کنه و ماشين رو ببره تو
دم در ماشين رو روشن کرد و بطرفم برگشت
-فرشته اگه الان بهت بگم کنکور رو قبوا شدي چکار کني
چون ميدونستم بازهم مي خواد سربه سرم بذاره گفتم برام مهم نيست
چونه اش رو خاروند و گفت جدا...پس هيچي من امشب مي خواستم قبوليت رو بهت تبريک بگم اما مثل اينکه برات مهم نيست
گيج شدم نمي دونستم راست ميگه يا باز هم سر کارم
به طرفش برگشتم و گفتم ميشه واضح حرف بزني
-چيز خاصي نيست فقط تو مترجمي زبان قبول شدي ..البته ميدونم که برات مهم نيست
مترجمي زبان رشته مورد علاقه ام ...غير ممکنه
نگاهش کردم و گفتم راست ميگي
-آره
تو يه لحظه نفهميدم چرا اين کار رو کردم فقط خودم رو ديدم که توي آغوشش بود
بعد از چند ثانيه خودم رو کنار کشيدم و با خجالت گفتم ببخشيد مثل اينکه زيادي خوشحال شدم
اما صدايي از اون نميومد
سرم رو که بلند کردم ديدم با لبخندي کوچک که گوشه لبش بود داشت نگاهم مي کرد
ديگه نمي تونستم بيشتر از اين زير اشعه نگاهش تاب بيارم
از ماشين پياده شدم خواستم در رو ببندم که بسته اي به طرفم گرفت و گفت
*********
تشکر و + یادتون نره:-2-40-:
لینک نقد رمان گناهم عاشقی بود
http://www.forum.98ia.com/t256192.html

.سیاوش.
1390،05،06, ساعت : 05:09 بعد از ظهر
قسمت هشتم
-قبوليت رو تبريک ميگم ..گفتم برات چيزي بگيرم که هميشه داشته باشيش اميدوارم خوشت بياد
مردد بودم که بگيرمش يا نه
-بمب نيست بگيرش
دستم رو دراز کردم و جعبه رو گرفتم خواستم در ماشين رو ببندم که گفت بازش نمي کني
سرم رو تکون دادم و در جعبه رو برداشتم
جيغي کشيدم و جعبه رو پرت کردم زمين
دستم رو روي قلبم گذاشتم و سعي کردم آروم نفس بکشم
بهش که نگاه کردم ديدم داره مي خنده
-خيلي احمقي
همونجور که مي خنديد گفت توهين نکن
به مارمولک توي جعبه نگاه کردم اصلا از جاش تکون نخورده بود
نگاهم رو که به سمت جعبه ديد گفت اسباب بازي الان دست همه هست ...اما شما خانمها هنوز از اين چيزا مي ترسين
از ماشين پياده شد و مارمولک رو بلند کرد
اه چندش آوره من نميدونم اين چه جوري دلش مياد بگيردش
خوب خره گفت الکيه
مارمولک رو تو هوا تکون داد و گفت ببين چقدر باحاله
بهش محل نذاشتم به سمت در رفتم دستم رو توي کيفم کردم که کليد رو دربيارم
که اينبار جعبه کوچک رو جلوم گرفت
با اخم گفتم سياوش ميشه مسخره بازيت رو تموم کني...هه هه خنديدم خيلي بامزه بود
با چشماني خندان گفت باورکن اين ديگه واقعيه ..وحالا براي اينکه باور کني خودم بازش مي کنم
چون نزديکم ايستاده بود بهش گفتم اول برو اونور بعد بازش کن
لبخندي زد ويک قدم ازم فاصله گرفت
جعبه رو که باز کرد يه پلاک ازش خارج کرد
اونو جلوم گرفت و گفت تقديم با احترام
-حتما انتظار داري بعد از اين همه مسخره بازي که در آوردي ازت بگيرمش
-مطمئنم که مي گيريش
کليد رو توي در چرخوندم و گفت بابا اعتماد به نفس
بدون اينکه پلاک رو از دستش بگيرم وارد خونه شدم مثل اينکه بقيه خواب بودند
اونم به سمت ماشين رفت تا بيارتش داخل
***************
روي تخت که دراز کشيدم .تموم وقايع امروز رو مرور کردم ..با همه ي مسخره بازي و حال گيريش حضورش برام آرام بخش بود
کم کم چشام داشتن گرم خواب مي شدند که موبايلم زنگ خورد
تو دلم گفتم اين ديگه چقدر بي فرهنگه يعني نميدونه الان ممکنه خواب باشم
گوشيم رو برداشتم و به شماره نگاه کردم شماره ي غزال بود
دکمه پاسخ رو زدم و با بي حالي گفتم بله
-فرشته زنگ بزن...
اينقدر چشام غرق خواب بودم که نفهميدم چي گفت فقط گفتم باشه و گوشي رو قطع کردم
بعد از چند دقيقه دوباره گوشيم زنگ خورد
-چي ميگي من الان خوابم مياد
-فرشته امشب دوتايي کجا رفتين ....چکار کردين
بدون اينکه جوابش رو بدم دوباره قطع کردم پتو رو روي سرم کشيدم و بالشت رو توي بغلم گرفتم و خوابيدم
دوباره زنگ زد يعني دختر عقل نداشت
-غزال به تو چه ما کجا رفتيم
-چته ...غزال کيه منم سياوش
وا رفتم
-شناختم ...امرتون
-بيا دم پنجره
-برو بابا مثل اينکه امشب همه ديوونه شدن
-هديه ات دم پنجره است خواستي برش دار ،نخواستي بندازش دور
و قطع کرد
ديگه کاملا خواب از سرم پريده بود
به سمت پنجره رفتم ...بازش کردم و جعبه رو برداشتم ...بازش کردم يه پلاک بود که اسم خودم رو به لاتين بود طلا سفيد بود با چندتا برليان کوچيک که روي حرف f
چرا قبول نکنم
به گردنم بستمش زنجيرش کوتاه بود و کمي پايينتر از گلو قرار مي گرفت
سرم رو بلند کردم نگاهم بهش افتاد که توي باغ ايستاده بود و بهم نگاه مي کرد
دستش رو تکون داد و رفت
و من به مسير رفتنش خيره شدم دستم رو روي گردنم گذاشتم و پلاک رو توي دستم گرفتم
احساس خوبي داشتم ........کاش هميشه اينجوري بود ....دوست ندارم بخوابم چون مي ترسم وقتي از خواب بيدار مي شم ببينم همش خواب بوده
حالا مگه مهمه خوب خواب باشه
موهام رو پشت گوشم زدم پنجره رو بستم و روي تخت دراز کشيدم
***********
تشکر و + و نقد یادتون نره که شب هم باز بذارم:-2-40-:

.سیاوش.
1390،05،06, ساعت : 08:21 بعد از ظهر
قسمت نهم
صداي مامان اومد که براي ناهار صدام مي کرد دفتر رو بستم و توي کشو ميز گذاشتم و قفلش کردم
چون دوست نداشتم کسي از نوشته هاش با خبر بشه
کليد و توي جيب شلوارم گذاشتم و گفتم الان ميام مامان جون
از کنار آيينه که گذشتم تصوير خودم ديدم ...تصويري که خيلي وقت بود بهش توجه نکرده بودم
مقابل آيينه ايستادم نگاهم به گردنم افتاد هيچ وقت نتونستم اونو از گردنم بازش کنم
به خودم مي گفتم بايد فراموشش کنم ...اما دروغ مي گفتم خودم نمي خواستم فراموش کنم براي همين هر روز گذشته رو مرور مي کنم
و هر چي از گذشته دارم رو هنوز هم نگه داشتم
اما اينبار مي خوام براي آخرين بار همه چيز رو مرور کنم و براي هميشه فراموشش کنم
بايد زندگي کنم همونطور که اون داره زندگي مي کنه
هنوز که هنوز بعد از همه ي اتفاقايي که توي گذشته پيش اومد نتونستم ازش متنفر بشم
شايد هم حق داشت اون عاشق نبود مقصر من بودم اما چرا اون کار رو با من کرد
هيچ وقت حرفايي رو که اون روز بهم زد فراموش نمي کنم
گفت تقصير خودت بود که عاشق شدي ،من که نگفتم عاشق شي
دروغ مي گفت خودش عاشقم کرد و بعد......
-فرشته مگه صدام رو نمي شنوي ...ناهار يخ کرد
به مادرم نگاه کردم توي چارچوب در ايستاده بود چقدر اذيتشون کردم هم اون هم بابا
-چي شده فرشته ؟
-هيچي مامان بريم
سر ميز که نشستم ...مامان بشقابن رو برداشت و پر برنج کرد
-مامان نمي تونم بخورم
-بايد بخوري
-بابا کجاست
بشقاب رو بدستم داد و گفت از بيمارستان بهش زنگ زدن اونم مجبور شد بره
ديگه حرفي نزدم نميدونم چرا بعد از رفتنش هرسال پاييز که ميشه حال روحي من هم بد ميشه
چند قاشق غذا که خوردم هيچي از طعمش نفهميدم
چرا پاييز تموم نميشه يه روزي عاشق پاييز بودم اما بعد از رفتنش از پاييز بريدم
اون متولد پاييز بود و من دوست داشتم پاييز هيچ وقت تموم نشه
اما نه اون پاييز بود که ترکم کرد
اه چرا نمي تونم فراموشش کنم
-فرشته
-جانم
-امشب براي شام خونه خانوم جون دعوتيم مياي که
-آره يه هفته است که نديدمشون
*****************
بعد از اينکه اون رفتم روحيه من هم بهم ريخت
نميدونم پدر و مادرم دليلش رو فهميدن يا نه ....تا حالا که چيزي نمي دونم
مجبورشون کردم از خونه بريم ...ديگه نمي تونستم توي خونه اي زندگي کنم ...که همه جاش براي من يه خاطره بود
پدرم هم بدون اينکه ازم بپرسه چرا سر يه هفته يه خونه گرفت که دو خيابون با خونه ي بابابزرگ فاصله داشت خريد و ما از اون خونه رفتيم
هنوز هم نميدونم بابا چطوري تونست بابابزرگ رو راضي کنه که بذاره تک دخترش از اون جدا بشه...يا اصلا بابابزرگ چط.ر راضي شد
شايد اونم هم مي دونست....نميدونم چرا وقتي به صورت بقيه نگاه مي کنم حس مي کنم همه ميدونن
******************
-مامان پس کي ميريم
-تو برو من منتظر بابات مي مونم هر وقت بابات اومد ميايم
-باشه پس من رفتم
-کفشم رو پوشيدم ..کيفم رو روي دوشم گذاشتم و از خونه خارج شدم
دستام رو توي جيب مانتوم گذاشتم هوا چقدر خنک بود
يه نفس عميق کشيدم و گفتم هنوز که هنوزه عاشقتم اما نمي تونم ببخشمت
***************
بالاخره رسيدم پشت در خونه اي که هميشه سعي مي کردم ازش فرار کنم اما در آخر باز مجبور مي شدم به اينجا بيام
هنوز هم کليد در رو داشتم
در رو که باز کردم غزال رو ديدم که کنار استخر وسط باغ نشسته و سحر هم توي بغلشه
سيامک هم داشت شيشه پنجره هاي خونه بابابزرگ رو تميز مي کرد
زن دايي هم روي يکي از تختايي که پارسال سيامک اونا رو آورد و زير نزديکترين درخت به خونه ي بابابزرگ گذاشت نشسته بود و يه سيني که معلوم نبود چي
توش هست هم روي تخت کنارش بود و محتويات اون رو پاک مي کرد
*
نقد و تشکر و +یادتون نره
تا حالا چه طور بود:-2-40-:

.سیاوش.
1390،05،06, ساعت : 08:37 بعد از ظهر
قسمت دهم
معلوم نيست اينجا چه خبره ....نه عيد نزديکه ...نه عروسي درپيش داريم
مثل اينکه مريم خانم رو هم براي کمک آورده بودند ...معمولا مريم خانم وقتي مي خواستن
خونه رو درست حسابي تميز کنن ....مطمئنم خبريه
به سمت غزال رفتم
-سلام عزيز خاله خوبي
و سحر رو از بغلش گرفتم و چندتا ماچ آبدار از لپاش گرفتم
-پس مادر بچه چي ،نو که اومد به بازار کهنه ميشه دل آزار
به غزال که حالا ايستاده بود و دست به کمر نگاه مي کرد نگاهي کردم و گفتم پس چي فکر کردي...غزال خانم شما ديگه بزرگ شدي
-سحري خاله پس تو کي بزرگ ميشي و راه ميري تا من راه رفتنت رو ببينم
-کم کم داره راه ميافته
با خنده به غزال نگاه کردم و گفتم مگه من از تو پرسيدم
با اخم سحر رو از آغوشم گرفت و گفت بچه ام رو بده تا اونو عليه من نشوروندي
در حالي که هنوز مي خنديدم گفتم اينجا چه خبره
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت نميدونم اما مثل اينکه بعد از شام مي فهميم
-نمياي تو
-نه تو برو اين بيرون ساکته بريم تو اذيت مي کنه
-باش پس تا بعد
به سيامک که رسيدم گفتم سلام آقاي تنبل
به طرفم برگشت و با چشماني خندان نگاه عاشقانه اي به من کرد و گفت به به فرشته خانم گل ...چه عجب قابل دونستين...
-مثل اينکه تو هيچ وقت عوض نميشي نه
-نه من همون سيامک قبلم عوض ندم که هيچ تازه عاشقتر شدم
اخم کردم و گفتم سيامک من که بهت گفتم فعلا نمي خوام از اين حرفا بشنوم
کنارم ايستاد و گفت ولي قرار بود بهم فکر کني
جدي شد و گفت جون من توي اين سه ماه يه لحظه بهم فکر کردي
چي بهش مي گفتم بهش مي گفتم توي تموم لحظاتم فقط يه نفر جا داره و هنوز نتونستم فراموشش کنم....اما بايد فراموشش مي کردم و دوباره از صفر
شروع مي کردم سيامک پسر خوبيه ....شايد اگه من عاشق نشده بودم به پيشنهادش زود جواب مثبت ميدادم
-کجايي خانومم
-سيامککککککک
دستاش رو بالا برد و گفت تسليم تو چه فکري بودين خانم هوشمند
لبخندي زدم و گفتم تو هيچ وقت آدم نميشي
-فرشته خيلي داري پيشروي مي کنيا ...بذار جواب بلاه رو ازت بگيرم اونوقت تلافي همه ي اين حرفا رو سرت در ميارم
-پس هيچ وقت نمي شنويش
وا رفت و غم توي چشماش نشست ....صداش هم غمگين بود نگاهم کرد و گفت پس هنوز فراموشش نکردي
مخم سوت کشيد يعني اين هم مي دونست ...پس همه مي دونستن ...پس چرا کسي بروم نياورد
نمي خواستم دلش بيشتر از اين بشکنه براي همين گفتم منظورت رو نمي فهمم
دهنش رو باز کرد که چيزي بگه اما پشيمون شد بعد گفت هيچي فراموش کن
با خنده گفتم پس خودت از پيشنهادي که بهم دادي پشيمون شدي
دستمالي که توي دستش بود رو به طرفم پرت کرد و گفت فرشته لوس نشو ديگه
دستمال رو که کنار پام افتاده بود برداشتم و اينبار من بطرفش پرت کردم به صورتش خورد
-اه فرشته گند زدي به صورتم
در حالي که مي خنديدم گفتم حقت بود ...من رفتم
-کجا داشتيم حرف ميزديم
-در حالي که به سمت ساختمون بابابزرگ ميرفتم گفتم زياديت ميشه
********
من دارم زود به زود میذارم تا به جایی برسه که بتونید نظرتون رو بگین
پس تا اینجا بگین چطور بود:-118-:
تشکر و + یادتون نره
http://www.forum.98ia.com/t256192.html

.سیاوش.
1390،05،07, ساعت : 06:10 بعد از ظهر
قسمت یازدهم
وارد ساختمون که شدم سینا و زنش که یکی از همکاراش بود رو دیدم خانوم جون کنارشون نشسته بود
با خنده گفتم سلام اینجا چه خبره
خانوم جون نگاه مهربونی بهم کرد و گفت سلام دخترم دیگه نمیای بهم سربزنی
-باور کنید درگیر کار ترجمه ام
کنار فاطمه زن سینا نشستم و گفتم فاطمه جان خوبی
-مرسی عزیزم
سینا-خانم بنده رو هم ببینی
-ااا تو هم هستی از بس ریزی ندیدمت
-داشتیم ...باشه تلافی می کنم
-شما پسرا که فقط بلدید بگید تلافی میکنم ...اما هیچکاری نمی تونید بکنید
-می بینیم...
اما نتونست جمله اش رو تموم کنه چون با چشم غره ای که فاطمه بهش رفت
دستش رو روی دهانش گذاشت و گفت آقا ما تسلیمیم ،شما خانمها که باهم متحد شیم کاری از دست ما بر نمیاد
-چقدر حرف میزنی سینا ،بهتره بری به سیامک کمک کنی
بعد خانوم جون نگاه کردم و گفتم خانوم جون اینجا چه خبره کسی قراره بیاد
خ-آره دخترم
-کیه؟
-قراره شب بابا بزرگ بهتون بگه
خودم بهش نزدیک کردم و گفتم نمیشه الان شما بگید
با خنده گفت من گولت رو نمی خورم
-خانوم جون بگید دیگه
سینا-چقدر پیله ای تو گفت شب یعنی شب
-به تو چه ...چرا به خودت نمیگی که اینقدر فوضولی...چقدر بهت گفتم با سیاوش و سیامک راه نرو ببین آخرش تو هم شدی لنگه ی اونا...واقع متاسف شدم
باز هم سیاوش...هیچ وقت نمی تونستم فراموشش کنم ...تو همه ی فکرم سیاوش وجود داره ای کاش روزی برسه که بتونم خاطراتش رو به گوشه ای از ذهنم بفرستم
-فرشته
-چیه ؟
-اتفاقی افتاده آخه چند دقیقه است تو فکری
به سینا نگاه کردم که الان چهره اش مردانه تر و پخته تر شده همسن سیاوش ...حتما سیاوش هم الان پخته تر و جذابتر شده....ای کاش از اینجا نمیرفت حداقل می تونستم ببینمش
نه نمی تونستم ببینمش مطمئنم نمی تونستم تحمل کنم ...برای همینه که از خاطراتمون که قسمتیش توی این خونه بودند فرار کردم
-سینا تو چند سالته
همه با تعجب نگاهم کردند حتما باخودشون می گفتن این سوال چقدر بی ربط بود
-30 سال
آره اونم تقریبا ...اوه چطور یادم رفت ....ماه دیگه تولدشه
چه روزهایی رو گذروندم من
*************
وقت شام که رسید دیگه همه جمع شده بودند
سینا و زنش کنار غزال و شو هرش نشسته بودند...شوهر غزال هم نوه ی یکی از دوستای بابا بزرگ بود که مادرش غزال رو توی یکی از دورهایی که خانوم جون بین همسایه ها و دوستان برای خانما می گذاشت غزال رو دید و از اون خوشش اومد بعد هم خواستگاری و بعد هم ازدواج پیمان شوهر غزال پسر خیلی خوب و مودبی بود و یه چیز دیگه که خیلی سربه زیر هستش...اونم مثل پدرش توی کار تجارت فرش هستش
سحر کوچولو هم که یه سال بعد ازدواجشون به دنیا اومد الان حدود یه یازده ماه هستش
نگاهم دوباره به سینا افتاد که با چه اشتیاقی به سحر که تو بغل فاطمه است نگاه می کنه ...الان پنج سال از ازدواجش می گذره اما هنوز نتونستن بچه دار شن ...خوب حتما خدا نخواسته ...بچه که مهم نیست درست که وجودش خوبه اما لازمه ی زندگی نیست
حس کردم یکی کنارم نشست نگاه که کردم سیامکه
من نمیدونم چه جوری باید به این بفهمونم که تا زمانی که بهش جواب ندادم نمی خوام زیاد حوالیم بچرخه طوری رفتار می کنه انگار نامزدیم
***********
نقد نکنیداااااااا
امتیاز و تشکر هم یادتون نره
نظرتون رو هم بگید:-2-40-:

.سیاوش.
1390،05،08, ساعت : 01:37 قبل از ظهر
قسمت دوازدهم
می خواستم چیزی بهش بگم اما جلوی بقیه بی خیال شدم
با بفرماییدی که بابابزرگ بود همه شروع به کشیدن غذا کردن
سیامک هم قبل از اینکه بتونم بشقابم رو بردارم اون برداشتش و شروع به کشیدن غذا کرد
بشقاب رو پر کرده بود
بشقاب رو که به دستم داد با اخم نگاهش کردم که فکر کنم حساب کار دستش اومد چون سرش رو با مظلومیت پایین انداخت و دیگه نگاهم نکرد
همه مشغول بودند به سیامک که نگاه کردم دیدم هنوز برای خودش چیزی نکشیده ،شاید من بد برخورد کردم اون که کاری نکرد...من زیادی حساس شدم
برای جبران بشقابش رو برداشتم و توی یه گوشه باقالی پلو و درسمت دیگه بشقاب برنج سفید گذاشتم
ماهیچه ای هم برداشتم و کنار بشقاب گذاشتم و بشقاب رو جلوش گذاشتم
سرش رو بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد برای اینکه از دلش دربیارم ...لبخندی زدم و آروم گفتم بخور
اونم لبخندی زد و مشغول شد
به طرف بقیه که چرخیدم همه داشتن نگاهمون می کردند که با نگاهم جهت نگاهشون رو عوض کردند و به غذا خوردن مشغول شدن
بی خیال شدم ...بذار هر فکری که می خوان بکنن ...اون که رسما در حضور همه خواستگاری کرد
آره ولی تو هنوز جوابی ندادی
دوباره به بقیه نگاه کردم اما اینبار همه سرشون به غذا خوردن گرم بود....اما من نمی تونستم زیاد بخورم نمی دونم چرا ولی یه احساس دلشوره داشتم
مثل دلشوره ای که شب قبل از جداییمون به سراغم اومد ...خدا کنه اینبار به خیر بگذره
****************
بعد از شام همه توی سالن دور هم جمع شدیم
من سحر رو گرفتم و مشغول بازی با اون شدم ....احساس کردم خسته است اما بازم دوست داشتم باهاش بازی کنم...شاید اون تنها کسی بود که اون لحظه دوست داشتم کنارش باشم
بابابزرگ و بقیه در حال خوردن چای بودم ...بابابزرگ سرش رو بلند کرد و گفت می خواستم مطلبی بگم
همه سکوت کردند اما من هنوز درگیر بازی با سحر بودم
اینبار پدر بزرگ من رو مخاطب قرار داد و گفت فرشته جون می خوام خیلی خوب به حرفام گوش بدی
غزال بلند شد و سحر رو از آغوشم گرفت من هم به بابابزرگ نگاه کردم و گفتم گوشم با شماست
-راستش من امشب خواستم اینجا جمع شین چون می خواستم خبری رو بهتون بدم که مطمئنم از شنیدنش خوشحال میشید
بعد به من نگاه کرد و گفت اما تو رو نمیدونم
تعجب کردم چه خبری بود مگه
دوباره ادامه داد سیاوش دیروز بهم زنگ زد
پس مربوط به سیاوشه ...اینبار گوشام حساستر شدند می خواستم بدونم چه خبری از سیاوش هستش
اما انگار بابا بزرگ نمی خواست ادامه بده...نمیدونم شاید من حس می کردم لحظات کندتر می گذرند
یعنی چه خبری بود .....
-سیاوش دیروز بهم زنگ زد و گفت برای آخر هفته می خواد برگرده
پس بالاخره می خواد برگرده ...برای چی ؟
همه ساکت بودند چرا هیچ کس حرفی نزد ...به دایی منصور که کنار بابام نشسته بود نگاه کردم
چشماش نم دار شده بودند
بابابزرگ به من نگاه کرد و گفت فرشته جان سیاوش ازم خواست ازت بپرسم که اجازه میدی برگرده
من برای چی؟چرا من ...اما اینا رو نپرسیدم و فقط در سکوت به پدر بزرگ نگاه کردم
بابابزرگ گفت میدونم حقته که دوست نداشته باشی ببینیش...اما چون ازم خواهش کرد بهت بگم اون به خاطر همه ی گذشته ای که برات رقم زد ازت عذر می خواد
آشفته شدم از سرجام بلند شدم و به بقیه نگاه کردم پس همه می دونستن و به روم نمی آوردند
پس همه از گذشته با خبرند ...پس چرا بهم نگفتن
با بغض نگاهشون کردم و گفتم همتون میدونستین........
غزال خواست به طرفم بیاد که دستم رو جلوش گذاشتم که نزدیک نشه
پس من توی چشمشون یه دختر شکسته خورده بودم.پس برای همین کسی کاری به کارم نداشت
اینبار فریاد زدم همتون توی این سالا بهم دروغ گفتین ...همتون بهم ترحم کردین...از همتون بدم میاد
به سیامک نگاه کردم و گفتم پس برای همین اومدی خواستگاریم ....می خواستی کاری که سیاوش کرد رو جبران کنی
خواست چیزی بگه
که گفتم نمی خوام یزی بشنوم اگه سیاوش رو بخاطر گذشته ببخشم اما شما رو بخاطر این کارتون نمی بخشم
همه ساکت بودند...به سوی در سالن حرکت کردم که دایی منصور گفت میدونم بد کرد اما تو ببخشش
دیگه داشت اشکام سرازیر میشدند
سرم رو تکون دادم و از سالن خارج شدم
سیامک هم پشت سماومد
-فرشته وایسا
ایستادم و منتظر شدم بهم برسه
-چیه چی می خوای؟
-من دوست دارم
با خشم توی چشماش زل زدم و گفتم اما من ندارم...جوابت هم منفیه
و به سمت در رفتم در رو که باز کردم گفت من هنوز منتظر جوابتم...امشب هم چیزی نشنیدم
در رو بستم و به سوی خونه حرکت کردم
*
تشکر و + یادتون نره
بذارید روحیه بگیرم:-2-40-:

.سیاوش.
1390،05،08, ساعت : 04:51 بعد از ظهر
قسمت سیزدهم
هوا سرد شده بود خوب معلومه پاییزه
دستام رو توی جیب مانتوم فرو بردم و به سمت خونه قدم زدم
خیابون خلوت بود ....برگهای درخنا افتاده بودم کنار یکی از درختا که کنار پیاده رو بود ایستادم سرم رو بلند کردم و گفتم تو هم قلبت مثل من شکسته
نسیم آرومی وزید و تعدادی از برگهای درخت کنار پام ریخت
ای کاش من هم درخت بودم ...اشکام رو پاک کردم و به راهم ادامه دادم
واقعا مسخره است از من اجازه می گیره رفته همه ی کاراش رو کرده هفته ی دیگه قراره بیاد تازه می خواد اجازه بگیره
هنوز هم نتونستم این آدم رو بشناسم
اجازه برای چی؟....حق با اون اون که مقصر نبود مقصر منم....واقعا نفرت برانگیزی سیاوش
چی به بقیه گفتی ...اصلا کی بهشون گفتی
نکنه اون چیزی نگفته و من خودم رو لو دادم
اگه گفته پس چطوری بخشیدنش ............
کلید رو توی در انداختم و وارد شدم
حالا می تونستم راحت باشم
امشب باید تا صبح همه ی خاطرات گذشته رو تموم کنم ....می خوام دوباره مرورشون کنم و ببینم واقعا مقصر کی بود
امشب دوباره دلم هواش رو کرد ...اما اون مال من نیست ...خودش گفت که ما برای هم نیستیم
وارد اتاقم که شدم مانتوم رو روی تخت پرت کردم ...بالشت رو برداشتم کلید توی رو بالشتی بود
خودکار رو توی دستم گرفتم
فرشته تو می تونی باید همین امشب همه چیز رو تموم کنی باید تصمیمت رو بگیری
یا به گذشته می چسبی و آینده ات رو نابود می کنی یا از فردا صبح سعی می کنی بشی همون فرشته ی قبل
دوباره یاد امشب افتادم ...اشکام سرازیر شدند ....حالا چطور می تونستم توی چشمای پدر و مادرم نگاه کنم
خودکار رو روی میز پرت کردم و سرم رو بین دستام گرفتم و فشار دادم
فرشته تو دختری نبودی که در مقابل یه پسر کم بیاری حالا که کم آوردی نذار بقیه هم بفهمن بهشون نشون بده که اشتباه می کنن

*****
چون نظرها کمه من هم از این به بعد این رمان رو کم میذارم

.سیاوش.
1390،05،08, ساعت : 05:52 بعد از ظهر
قسمت چهاردهم
یاد اون جمله اش افتادم وقتی بهم گفت فرشته چی میگی قبول می کنی
بهش گفتم من بدون تو دنیا رو نمی خوام اینو مطمئن باش
اونم توی چشمام زل زد و گفت شاید عاشقترین مرد نباشم اما با تو خوشبخترینم
همه ی حرفاش اینجوری بود ...بی خیال بهتره ادامه خاطراتم رو بنویسم
*************
صبح که از خواب بیدار شدم بی اختیار دستم رفت سمت گردن ...لمسش کردم پس خواب نبود...لبخندی روی لبام نشست و از روی تخت بلند شدم
لباسام رو که عوض کردم به سمت آشپزخونه رفتم باز هم کسی اونجا نبود بابا که سرکاره مامان هم حتما پیش خانوم جونه
چایی که آماده بود .....نشستم صبحونه ام رو خوردم ....ظرفای صبحونه رو شستم و به طرف باغ حرکت کردم
یه نفس عمیق کشیدم چه هوای خوبی بود
سرم رو به سمت آسمون بالا بردم و دستام رو به حالت کشیده بالای سرم قرار دادم
یهو یه نفر دم گوشم گفت صبح بخیر
قلبم هری ریخت
به سمتش برگشتم باز هم این سیاوش بدجنس بود
-مگه تو الان نباید سرکار باشی
لبخندی زد و گفت مثل اینکه هنوز خوابی ،امروز جمعه است
راستش بدجور ضایع شدم اما بروی خودم نیاوردم و گفتم میدونم جمعه است منظورم اینکه بری به کارای عقب مونده ات برسی
-نمی خوای بگی کم آوردم باشه مشکلی نیست
نگاهش به گردنم افتاد
لبخندی زد و در حالی که به پلاک اشاره می کرد گفت نه بابا با اون اخم دیشبت گفتم جاش توی سطل زباله است ...پس همش ناز بود
من وقتی میگم این دوشخصیته است یه چیزی میدونم که میگم
دستم رو به سمت گردنم بردم تا پلاک رو بکشم که دستش رو روی پلاک گذاشت
دستش که به گردنم خورد لرزیدم ...فکر کنم فهمید چون سریع دستش رو برداشت
-دختر تو چرا اینقدر بی جنبه ای
-بی جنبه تویی نه من ...نه به دیشب با کلی خواهش والتماس تقدیمم کردی نه به امروز
همونطور که من حرف میزدم اون با چشمانی گشاد شده نگاهم می کرد
با انگشت به طرف خودش اشاره کرد و گفت من ....خواب دیدی خیر باشه
دستام رو به کمر زدم و گفتم پس کی دیشب آورد گذاشتش پشت پنجره ..نکنه اجنه بودند
-نه من بودم اما گفتم اگه نمی خوای بندارش...اما مثل اینکه تو خوشت اومده که بستی به گردنت
توی چشماش زل زدم و آروم و شمرده گفتم حالا توی عمرت یه هدیه دادی حتما می خوای تا آخر عمر منت بذاری سرم
چیزی نگفت به مسیر نگاهش که توجه کردم دیدم به لبهام خیره شده
به اطراف نگاه کردم کسی نبود چون درختا جلومون بودند ...سرم رو که به سمتش برگردوندم
لبهاش رو روی لبهام گذاشت و با شدت شروع به بوسیدنم کرد
شوکه شدم ....خواستم از آغوشش بیرون بیام که دستاش رو محکم دور کمرم گذاشت
نمیدونستم چکار کنم ....اگه مامان یا کسی دیگه ای ما رو ببینه
با شدت سرم رو عقب کشیدم
-ولم کن عوضی
با خنده ولم کرد و گفت واسه این منتی سرت نمی ذارم
واقعا عوضی بود تا حالا نمی دونستم همچین آدمیه
-سیاوش خیلی بی شعوری من دختر عمه اتم
اینکار رو کردم که بدونی هیچ وقت با یه پسر که تنها بودی اینقدر بهش نزدیک نشو چون بوت دیوونه کننده است
************
تشکر و + یادتون نره:-2-08-:

Farnaz
1390،05،08, ساعت : 11:21 بعد از ظهر
سلام
تا اینجا که خیلی عالی بود
خواهش می کنم ادامه اش را هر چه زودتر بذار
شما تو تاپیک تایپ کتاب نباید پست بدین لطفا رعایت کنید

.سیاوش.
1390،05،15, ساعت : 03:43 قبل از ظهر
با سلام و تبریک ماه رمضان و آرزوی قبولی طاعات و عباداتتون
عذر بابت تاخیر سعی میکنم از این به بعد هرشب آپ کنم
**********
قسمت پانزدهم
از کنارم رد شد و من همچنان اونجا ايستاده بودم و به اين حرکتش فکر مي کردم برام غير قابل هضم بود
سياوش اصلا اهل اينکارا نبود ،دوباره ياد کاري که کرد افتادم دست چپم رو محکم روي لبهام کشيدم
از خودم و سياوش و حتي لبهام بدم اومد
به سمت خونمون دويدم ...به محض اينکه وارد شدم به سمت دستشويي رفتم
جلوي آيينه ايستادم و لبهام رو شستم
اگه کسي مارو ديده باشه چه فکري مي کنه ....اي لعنت به تو سياوش
همچنان داشتم به تصوير خودم توي آيينه نگاه مي کردم که تلفن خونه زنگ خورد
شير رو بستم و به سمت تلفن رفتم
-الو
-الو فرشته بيدار شدي
-خوب معلومه
-فرشته صبحونه ات رو که خوردي بيا ساختمون خانوم جون تا با سياوش بري يه سري خريد که برات ليست مي کنم بگيري
عمرا من با اون برم ....يه ترسي از اون توي دلم بوجود اومده بود اصلا دوست نداشتم ديگه با اون تنها بمونم
-فرشته گوشي دستته
-آره مامان...من نمي تونم بيام بگيد يکي ديگه باهاش بره
-چه فرقي مي کنه در ضمن اونا توي خونه مي تونن کمک کنن اما تو نه
-خوب يکي از پسرا باهاش بره
مادرم افي کرد و گفت فرشته واي از دست تو سياوش گفت يکي از دخترا باهام بياد بهتره
اي کثافت چشم ناپاک نکنه بلايي سرم بياره ....نه مگه شهر هرته ...مگه دنيا بي قانونه
-همين که گفتم تا يه ربع ديگه آماده ميشي تا با سياوش بري فهميدي
-ااا مامان جو...
اما صداي بوق تلفن بهم فهموند که مامان قطع کرده.....اين مامان چطور اطمينان مي کنه من با سياوش تنهايي برم
اولا برادرزاده اشه..دوما چطور تا ديروز خودت مشکلي نداشتي
خوب معلومه بعد از کار امروزش مگه ديگه مي تونم باهاش تنها باشم
اصلا خوبه به مامان بگم چکار کرد
آره اونم باور مي کنه ...شايد بهت بگه مقصر خودت بودي شايد حرکتي از تو ديده که اون کار رو کرده
حالا من چکار کنم
آها بهتره غزل رو هم با خودم ببرم اون که بچه است و معمولا کاري انجام نميده پس بهتره باهام بياد...اونطوري ديگه سياوش هم نمي تونه کاري بکنه
خاک بر سرت اگه اينقدر ازش مي ترسي بهتره همه چيز رو به مامان بگي بذار هر فکري که مي خواد بکنه.....
نه من دوست ندارم کسي فکر کنه دختر بدي هستم
***************
-مامان کجايي
-بيا توي آشپزخونه اونجام
به سمت آشپزخونه رفتم ...مامان و خانوم جون توي اشپزخونه بودند
-سلام
-سلام
-مامان نميشه يکي ديگه بره....خب غزال بره
مامان اخمي کرد و گفت غزال با سينا رفتن دنبال خاله خانوم
--نميشه شما بريد
-فرشته چقدر تنبلي خب اگه خودم مي تونستم ميرفتم نميومدم منتت رو بکشم
خانوم جون-بلند شو مادر امشب مهمون داريم
با کنجکاوي گفتم کيه؟
لبخندي زد و گفت دوست بابابزرگت با خانواده اش ...حالا هم بلند شو برو
-مامان غزل هم باهامون بياد
-برو اگه زنداييت قبول کرد من چکار دارم
****************
به سمت ماشين سياوش نگاه کردم سرش رو روي فرمون گذاشته بود و با دستاش ضرب گرفته بود روي فرمون
غزل نگاهي به من کرد و گفت من جلو مي شينم و الا نميام
از خدا خواسته گفتم باشه تو جلو بشين
نگاه متعجبي به من کرد و گفت راست ميگي
-آره برو بشين من هم عقب مي شينم
غزل که نشست در رو بست....سياوش هم به خيال اينکه منم سرش رو بلند کرد و با ديدن غزل اخمي کرد اما زود خودش رو جمع کرد
در عقب رو که بستم از آيينه نگاهي به من کرد بعد هم در حالي که پوزخندي گوشه لبش بود سرش رو تکون داد و حرکت کرد

.سیاوش.
1390،05،15, ساعت : 04:14 قبل از ظهر
قسمت شانزدهم
وارد سوپرمارکت که شديم غزل رو به سياوش کرد و گفت سياوش براي من چيپس و پفک هم بگير
-باشه بذار خريدمونو بکنيم بعد براي تو هم خريد مي کنيم
بعد هم سويچ رو به سمت غزل گرفت و گفت تو برو توي ماشين بشين کسي روش خط نندازه ...
غزل-من دوست دارم باهاتون باشم
-مگه اينجا چي داره ...زود باش
غزل با بي ميلي از سوپر خارج شد
سياوش رو به فروشنده کرد بعد ليست رو به سمتش گرفت و گفت آقا ميشه اين ليست رو آماده کنيد
-بله الساعه
چون اونجا يه مکانه عمومي بود مسلما از سياوش نمي ترسيدم
اومد کنارم ايستاد و گفت نمي دونستم اينقدر ترسويي
با اخم اما آروم طوري که بقيه نشنوند گفتم من ترسو نيستم تو آدم رو مي ترسوني
سرش رو نزديک گوشم کرد و گفت نترس اتفاق صبح رو هم فراموش کن
اين چقدر همه چيز رو ساده مي گرفت مگه ميشه کاري که کرد رو راحت فراموش کنم ....من تا حالا به هيچ پسري اين اجازه رو نداده بودم ....راست ميگه بهتره فراموشش کنم
مطمئنم نمي تونم اون که هميشه جلوي چشمامه ....بهتر بود به يکي مي گفتم
-زياد بهش فکر نکن من فقط مي خواستم بهت يه درس بدم که دادم
سرم رو با تاسف تکون دادم و گفتم خيلي بي شرمي
-چرا چون دختر عمه ام رو بوسيدم
واقعا من ديگه داشتم به عقل سياوش شک مي کردم ...سياوش که اينطوري نبود
-ميشه بس کني
-آقا جنساتون آماده شدند
-بله ممنون
***************
سياوش در جلو از سمت غزل رو باز کرد و گفت غزل برو بشين عقب فرشته اينجا ميشينه
در عقب رو باز کردم و گفتم من عقب راحت ترم
سياوش با سر به غزل اشاره کرد و گفت زود باش برو عقب بشين
-اما فرشته قول داد که من جلو بشينم
-اما فرشته الان پشيمون شد....بعد به من نگاهي کرد و گفت مگه نه فرشته
-نه من عقب راحت ترم و روي صندلي عقب نشستم و در رو بستم
سياوش دندون قروچه اي کرد و گفت غزل تو هم برو عقب بشين
غزل هم با اخم کنارم نشست
در بين راه هيچکدوم حرف نميزديم...چون سوپر نزديک خونه بود بعد از چند دقيقه به خونه رسيديم
غزل سريع از ماشين پباده شد و در رو محکم بست ...دستم رو روي دستگيره گذاشتم که سياوش قفل مرکزي رو زد و گفت يادمون رفت ميوه بگيريم بشين بريم بگيريم
نگاهش کردم سرش رو به سمت عقب برگردونده بود و نگاهم مي کرد
-سياوش در رو باز کن مي خوام برم خودت تنهايي برو
مچ دستم رو گرفت و من رو به سمت صندليهاي جلو کشيدو با عصبانيت گفت چته تو مگه من لولو خورخوره ام
-دستمو ول کن مگه زوره نمي خوام باهات بيام
-ازم مي ترسي
-آره مي ترسم ...خوبه ...حالا ولم کن برم
لبخندي زد و گفت قول ميدم ديگه تکرار نشه ....مگه تو منو نمي شناسي...من همچين آدمي نيستم
-آره همچين آدمي نيستي و اون کار رو کردي
با شيطنت گفت کدوم کار
-سيييييياوش
دستا ش رو بالا برد و گفت تسليم ...حالا بريم خانم
ا اينکه هنوز ازش مي ترسيدم با اين حال گفتم
قول دادياااااااا ...اگه يه بار ديگه تکرار کني به مامانم ميگم
سرش رو تکون داد و آروم زير لبش طوري که من شنيدم گفت اگه مي خواستي بگي تا حالا گفته بودي
تشکر و + یادتون نره:-2-40-:

Farnaz
1390،05،15, ساعت : 01:48 بعد از ظهر
قشنگه چرا ادامش رو نميذاري

تو تاپیک تایپ کتاب نباید پست بدین

asal_cheshmak
1390،05،15, ساعت : 04:38 بعد از ظهر
bacheha man mikham roman begam be nazaretoo n mitonam?

اولا در انجمن فارسی تایپ کنید

در ثانی اینجا پست ندید

.سیاوش.
1390،05،16, ساعت : 03:13 قبل از ظهر
قسمت هفدهم
يه چند هفته اي از اين موضوع گذشت ديگه کمتر با سياوش برخورد داشتم و شايد اين موضوع بود که باعث شد
اون قضيه رو فراموش کنم ...سيامک الان يه هفته اي ميشه که رفته خدمت ....
من هم که با شروع مهر کلاسام شروع شدند
اولين روز دانشگاه با يه دختري به اسم شیما آشنا شدم
دنبال شماره ي يکي از کلاسا مي گشتم که ديدم اونم داره دنبال همون کلاس مي گرده
جلو رفتم و باهاش سلام عليک کردم و ازش پرسيدم شما هم ترم اولي هستين
و اين شد باب آشنايي ما که الان چند روزه با هميم
دختر خوبي به نظر مي رسيد اما لباس پوشيدنش يه خورده يه جوري بود
من بي خيال لباساش شدم گفتم مهم اخلاقشه که زود جوش و خونگرمه
**********
طبق معمول اين چند روز داشتم وسايلم رو توي کوله ام جا ميدادم ...دم در رسيدم ...در رو که باز کردم
سياوش رو ديدم که کاپوت ماشينش رو بالا زده بود و داشت با ماشين ور ميرفت
بدون اينکه بهش توجهي کنم از کنارش رد شدم که احساس کردم يکي دنبالم راه ميره
برگشتم ببينم کيه که ديدم بله ...اين سياوشه که هميشه مزاحمه
دست چپم رو به کمرم زدم و با حالتي طلبکارانه گفتم چکار داري
پيشونيش رو خاروند و گفت فکر کنم اول سلام ميکنن
-به فرض که گفتم عليک
نميدونستم دانشگاه روي زبونت اثر ميذاره و درازترش مي کنه
زبونم رو درآوردم و گفتم حالا که فهميدي ...اگه حرفي نداري مي خوام برم
-خوب برو...اما آقا جون گفته به شرطي ميذاره بري دانشگاه که هر روز من برسونتمت دانشگاه و بعد هم بيارمت خونه
پوزخندي زدم و گفتم چرا شما ...يه راننده استخدام مي کرد ....روي پيشونيم زدم و گفتم آها پس تو راننده ي مني
اخمي کرد و گفت تقصير منه که قبول کردم اگه پاي شرکت در ميون نبود که قبول نمي کردم ....حالا نه اينکه تو عسلي بابابزرگ ميترسه نصفت رو توي راه بخورند
سرم رو بالا گرفتم و در حالي که به سمت ماشين سياوش ميرفتم گفتم آقاي راننده لطفا زودتر و گرنه ديرم ميشه
مي خواستم در عقب رو باز کنم که مچ دستم رو محکم فشار داد و گفت آخرين بارت باشه که بهم ميگي راننده
و گرنه کاري ميکنم که از زندگي کردن پشيمون بشي شاهزاده خانوووووووم
دستم و ول کرد و گفت جلو مي شيني
اين بابابزرگ هم آدم بهتر از سياوش نبود منو همراهش بفرسته ...من نميدونم چرا همه به سياوش اعتماد دارن
چون ديگه داشت ديرم مي شد گفتم لجبازي نکنم رفتم جلو نشستم.....
به دانشگاه که رسيديم در رو باز کردم که پياده شم که صداش رو شنيدم
-ساعت چند کلاسات تموم ميشن
-1 تموم ميشن
-باشه پس من يک دم دانشگاه منتظرتم
بدون خداحافظي از ماشين پياده شدم....شيما دم در دانشگاه ايستاده بود
دستش رو بلند کرد و بلند داد زد فرشته اين کي بود
اين دختر مثل اينکه آبرو حاليش نمي شد
بهش که رسيدم گفتم طرف و مرگ مي مردي ميذاشتي برسم بعد بپرسي آبروم رو بردي
به اطرافم نگاه کردم که چند نفر داشتن به ما نگاه مي کردند ادامه دادم ببين همه دارن نگاهمون مي کنن
من نميدونم چرا با اين دوست شدم مگه اخلاقشه و توي اين چند روزه نديدم
اي خدا آبروم رفت....بدونتوجه به شيما که دنبالم ميدويد وارد دانشگاه شدم
کوله ام از پشت طوري کشيده شد که نزديک بود روي زمين کله پا شم
با خشم به سمت شيما برگشتم و گفتم چته نزديک بود بيفتم
اما شيما با ابرو به سمت راستم اشاره کرد ...به راست که چرخيدم باز اين عزرائيل رو ديدم
مي خواستم يه چيزي بهش بگم که کلاسورم رو جلوي صورتم گرفت و گفت توي ماشين جا گذاشتيش
از دستش که گرفتم گفتم ممنون مي توني بري
-ادب داشته باش بعد به شيما اشاره کرد و گفت معرفي نمي کني
پسره اي بي شعور ،خودخواه عوضي
بالاجبار لبخندي که بيشتر شبيه دهن کجي بود روي لبم آوردم و گفتم دوستم شيما و ايشون هم پسر داييم سياوش
شيما نيشش رو تا بنا گوش باز کرد و با عشوه گفت از آشنايي باهاتون خوشبختم
سياوش هم کمي سرش رو خم کرد و گفت بنده هم همينطور
اه اه چه لفظ قلم هم شدند برام اين دو تا حالا خوبه دوتاشون رو مي شناسم

.سیاوش.
1390،05،17, ساعت : 01:50 قبل از ظهر
قسمت هيجدهم
دو ماهي به همين صورت گذشت و سياوش براي رفت و برگشت همراهم بود
اونروز ساعت ده کلاسم تموم مي شد و بعدش ديگه کلاسي نداشتم
از اول صبح هم هوا ابري بود ....بيرون دانشگاه ايستادم تا منتظر سياوش بمونم که بياد دنبالم
تو اين مدت سعي کردم کمتر با شيما برخورد داشته باشم آخهاخلاقش يه خورده جلف بود ...به ديوار تکيه دادم و با پام روي زمين ضرب گرفتم
-فرشته چرا اينجا ايستادي
-منتظر سياوشم
-آها پس منتظر پسر داييت هستي....فرشته يه چيزي بپرسم
اونروز از اول صبح بي حوصله و کلافه بودم بنابراين با بي حوصلگي سرم رو تکون دادم و گفتم بپرس
-دوسش داري
-چييييييييييي؟
-چته ؟ميگم دوسش داري
با اخم و قيافه حق به جانبي نگاهش کردم و گفتم تنهايي به اين نتيجه رسيدي يا از کسي هم کمک گرفتي
-برو خودتو سياه کن...من که ميدونم گلوت پيشش گير کرده
-آره نه خيلي هم خوش اخلاقه
قري به گردنش داد و گفت اما خيلي خوشتيپه و خوشگله
-مبارکت باشه
-دروغ ميگي مطمئنم که باهم ريختين رو هم که هميشه اون ميارتت و مياد دنبالت
کفرم و در آورد براي همين گفتم خوب به تو چه فرض کن که نامزدمه
بشکني زد و گفت آها خوب اينو از اول مي گفتي من که ميدونم نميذاري همچين جواهري از دستت بپره
بارون نم نم شروع به باريدن گرفت .........رو به شيما کردم و گفتم من رفتم خداحافظ
-کجا مگه منتظر سياوش نمي موني
-چقدر هم خودموني صداش مي کني
-چيه حسوديت شد يعني اسمش رو هم نمي تونم صدا کنم خودش رو که تو برداشتي اسمش رو خواهشا دريغ نکن
پوفي کردم و گفتم از دست تو من نميدونم اين حرفات جديه يا شوخي
قيافه اش رو جدي کرد و گفت کاملا جدي ام
کلاسور رو روي سرم گذاشتم و خواستم به طرف آزانسي که نزديک دانشگاهست برم که هيونداي سياوش رو از دور ديدم
چه عجب بعد اينکه منو يه ساعت اينجا کاشت بالاخره اومد
رو به شيما گفتم شيما جان بفرما تو رو هم برسونيم...اونم با خوشحالي گفت حتما توي اين هوا فکر نکنم ماشين گيرم بياد
مي خواستم عقب کنار شيما بشينم که اونم با پررويي گفت نه فرشته جان نمي خوام نفرين آقا سياوش دنبالم باشه
سياوش که به ما نگاه مي کرد گفت اول سلام بعد چرا بايد نفرينتون کنم
-خوب نامزدتتون رو ازتون بگيرم نفرينم نمي کنيد
با بهت به شيما نگاه کردم به غلط کردن افتادم ....سياوش هم با چشماني گشاد شده نگاهمون مي کرد ....
بعد از چند لحظه با شيطنت گفت نه خواهش مي کنم شما راحت باشيد بعد نگاهي به من که هنوز کنار ماشين ايستاده بودم کرد و گفت
نمي خواي سوار شي عزيزم
حيف که نمي خواستم ضايع شم والا يه چيزي بهش مي گفتم
کنار شيما نشستم و در رو محکم بستم
سياوش با لبخند ار آيينه نگاهم کرد و چشمکي زد و حرکت کرد
پسره ي بي شعور
بد آتويي دادي دستش فرشته ....خدا حالا من با اين افتضاح چکار کنم........خره مجبور بودي اين حرف رو به اين شيما دهن لق بگي
سرم رو بي توجه به شيما و سياوش که در حال صحبت در مورد درس و دانشگاه بودند به شيشه چسبوندم و به اين گندي که زده بودم فکر مي کردم
*****
لینک نقد
http://www.forum.98ia.com/t256192.html

honey_x
1390،05،17, ساعت : 11:42 قبل از ظهر
عزیزم بقیشو هنوز تایپ نکردی

دوست عزیز به تذکرات بیشتر دقت کنید! پست دادن در تاپیکای تایپ کتاب ممنوعه! تکرار نکنید لطفا!:-2-41-:

.سیاوش.
1390،05،18, ساعت : 06:53 قبل از ظهر
قسمت نوزدهم
شيما رو که رسونديم .....به سمت خونه حرکت کرد....اما قبل از اينکه حرکت کنه گفت خانم نميايد جلو پيش نامزدتون بشينيد
با اخم نگاهش کردم و گفتم چرت و پرت نگو
فرمون رو چرخوند و گفت من ....
-آره تو
-من گفتم نامزدتم
-نه نگفتي ...اما من هم نگفتم
پوزخندي زد و گفت پس دوستت واسه خودش مي گفت
-آره
-تو که منو مي خواي چرا رک و پوست کنده نمياي به خودم بگي
-برو بابا تو هم باورش شده
قيافه جدي به خودش گرفت و گفت من که مخالفتي با موضوع ندارم مي تونيم براي هم دوستاي خوبي باشيم
اين پسره انگار واقعا عقلش رو از دست داه .....پسره ي بي شعور احمق
-چيه چرا ساکتي سوالم سخت نبود آره يا نه همين
-سياوش هيچ وقت فکر نمي کردم همچين آدم رذلي باشي
سرش رو با خونسردي تکون داد و گفت من هم هيچ وقت فکر نمي کردم از اون دخترا باشي که بخواي خودت رو به پسرا بچسبوني
مغزم سوت کشيدي اين ديگه داشت از حدش فراتر ميرفت
با مشت محکم به بازوي راستش کوبيدم يه لحظه کنترل فرمون و از دست داد اما زود ماشين رو کنترل کرد و حاشيه خيابون پارک کرد
با خشم به سمتم برگشت و گفت چته دختره ي وحشي
-تو چته اينا چيه بلغور مي کني
با خشم توي چشمام زل زد و گفت واقعيته مي فهمي واقعيت
-برو بابا کم واسه خودت نوشابه باز کن
-چشات دارن داد ميزنن که دوستم داري
هم چشام هم تو دو تاييتون غلط کردين
-خوبه ....ديدي خودت هم اعتراف کردي
کلاسور رو برداشتم که به صورتش بکوبونم که توي ميانه راه اونو ازم گرفت و گفت آدمت مي کنم دختره ي وحشي
-وحشي خودتي عوضي اگه به مامانم نگفتم
پوزخندي زد و کاملا به سمتم برگشت خودش رو به من نزديکتر کرد و گفت چي ميگي خانومم
خفه شو رذل کثافت به مامان ميگم اونبار چکار کردي -
-منم ميگم خودت تحريکم کردي
اشکام ديگه نزديک بود سرازير بشن ....داشتم کم مي آوردم
-من کاري نکردم
ابروهاش رو بالا برد و گفت پس کي بود که خودش رو به من نزديک کرد
-اما من نمي خواستم تحريکت کنم
-اما کردي
-نکردم
-کردي
-بهت ميگم نکردم
صورتش رو به صورتم نزديکتر کرد طوري که هرم نفسهاش باعث شد حالم دگرگون شه
هيچ کاري نکردم حتي نتونستم صورتم رو کنار بکشم اون هم لباش رو روي لبهام گذاشت و حريصانه لبهام رو بوسي
خودمم خوشم اومد دوست داشتم بازم ادامه بده اما اون کنار کشيد و گفت ديدي خودت مي خواي
خاک بر سرم من چکار کردم چقدر خرم من..........
نگاهش کردم با لبخندي که نشان از پيروزيش بود به من نگاه مي کرد
*******
تشکر و + یادتون نره
ببخشید اگه کمه
دوستان گلم لطفا توی تایپیک تایپ پست ندید و اگه نظری داشتید توی تایپیک نقد رمان بگید خواهشاااااااااااا:-118-:

.سیاوش.
1390،05،19, ساعت : 07:04 قبل از ظهر
قسمت بيستم
توي اتاق نشسته بودم و به اين فکر مي کردن که چه جوري مي تونم کار سياوش رو تلافي کنم
از پنجره به بيرون نگاه کردم ....همه توي جنب و جوش بودند و داشتن بساط کباب رو آماده مي کردند
چون امروز جمعه بود ....همه دور هم جمع بوديم بابا بزرگ هم گفت که امروز مي خوايم توي باغ خونه بساط کباب رو راه بندازيم
همه زير درخت نشسته بودند و سماور هم کنارشون بود و داشتن با هم گپ ميزدند
غزال هم فکر کنم داشت سالاد رو آماده مي کرد
به سمت استخر که ابتداي باغ بود نگاه کردم......سياوش يه صندلي گذاشته بود و کنار استخر نشسته بود و سرش رو به سمت آسمون بالا گرفته بود
معلوم نبود داره چکار مي کنه
يه فکري توي ذهنم جرقه زد ........بشکني زدم و گفتم عاليه توي اين هوا واقعا مي چسبه
پنجره رو باز کردم و از همونجا وارد باغ شدم
نگاهي به بقيه کردم هيچ کس حواسش به من نبود
صندلي که به پام کرده بودم رو درآوردم تا پام که روي برگهاي که روي زمين ريختن ميره زياد صدا ندن
آروم آروم به سمت سياوش رفتم ....پشتش به من بود و من رو نمي ديد که بهش نزديک ميشم
بهش که رسيدم ديدم چشماش رو بسته ....جاي خوبي هم نشسته بود قشنگ صندلي رو گذاشته بود لب استخر
دستام رو پشت صندلي گذاشتم و اونو محکم هل دادم توي استخر
سياوش که فکر کنم خواب بود با پرت شدن توي آب شوکه شد نمي دونست چه خبره ....اما تا چشمش به من افتاد فهميد چه خبره
لبخندي زدم و گفتم آب تني تويي اين هواي سرد واقعا مي چسبه
به سمت لبه استخر شنا کرد ...مي خواست مچ پام رو بگيره و منو هم بکشه توي آب که فرار کردم اونم از آب زد بيرون و دنبالم دويد
بقيه هم که نمي دونستن چه خبره با تعجب به ما نگاه مي کردند
به سمت ساختمون خانوم جون دويدم .....اونم دنبالم اومد
توي يه لحظه پام ليز خورد و افتادم اونم بهم رسيد و گفت الان نشونت ميدم دختره ي نفهم
دستش رو روي دهنم گذاشت و منو بلند کرد لباساش خيس بودند منو که توي بغلش گرفت لباسم از تماس باهاش خيس شدم
تقلا مي کردم که خودم رو از توي آغوشش بکشم بيرون که گفت هيس .....همه بيرون نشستن
همونجور که توي آغوشش بودم منو به سمت آشپزخونه کشيد نمي دونستم مي خواد چکار کنه داد هم نمي تونستم بزنم
داشتم خفه مي شدم .....ديگه نمي تونستم نفس بکشم يه خورده آروم گرفتم تا ولم کنه
دستش رو از روي دهنم برداشت فکر کردم دلش سوخته مي خواد ولم کنه
اما نه چون دستش رو توي ظرف جوجه ها گذاشت که براي کباب کردند آماده کرده بودند
يک تيکه مرغ خام رو برداشت و به سمت دهنم آورد
اي واي مي خواست بهم مرغ خام بده بخورم
شروع به دست و پا زدن کردم و داد زدن کردم ولم کن ....کمک ....
ناغافل تيکه رو توي دهنم گذاشت
اه حالم بهم خورد مي خواستم بندازمش بيرون که نميذاشت و دستش رو جلوي دهنم گذاشته بود که نتونم بندازمش
توي يه لحظه که دستش نزديک دندونام اومد ....همونطور تيکه مرغ توي دهنم بود دستش رو گاز گرفتم
دستش رو که برداشت ....هر چي توي دهنم بود رو کف آشپرخونه ريختم و شروع کردم به جيغ زدن
از اون جيغا که تا هفت خونه اونورتر هم ميرفتن
به يه دقيقه نکشيد که بابام و داييهام توي آشپزخونه بودند
دايي منصور با نگراني گفت چي شده؟
-سياوش مي خواست مرغ خام به خوردم بده
دايي منصور با اخم رو به سياوش گفت با اين هيکلت تو خجالت نمي کشي که اينکار رو کردي
سياوش هم با غضب به من زل زد و گفت تقصير خودش بود توي اين هوا منو پرت کرد تو استخر
بابام که فهميد قضيه چيه با لبخند سرش و تکون داد و گفت چيزي که عوض داره گله نداره.....و از آشپزخونه خارج شد
دايي مسعود هم گفت شما دو تا نمي خواين بزرگ شين
به در آشپزخونه که نگاه کردم ديدم همه اونجا ايستادند و به ما نگاه مي کردند
دايي مسعود به سمت بقيه برگشت و گفت بهتره بريم اينا ياد بچه گياشون افتادتد بريم
مادرم هم چشم غره اي به من رفت و همه به سمت بيرن رفتن
فقط منو دايي منصور و سياوش مونديم
دايي منصور با اخم به سياوش نگاه مي کرد که سياوش گفت بابا تقصير من نبود شما چرا به اين چيزي نمي گيد و به من گير داديد ببين موبايلم رو هم سوزوند
با مظلوميت به دايي نگاه کردم و گفت من از قصد ننداختمش پام پيچ خورد به صندليش خوردم اونم پرت شد تو آب.....خوب تقصير خودش بود نشسته بود لب استخر
سياوش با چشم و ابرو برام خط و نشون مي کشيد
دايي هم لبخندي زد و گفت فداي سرت دايي جون حقش بود خوب کاري کردي حالا هم دوتاييتون از هم عذر خواهي کنيد
من که عمرا از اين سياوش عذر خواهي کنم
دوتاييمون ساکت شده بوديم و فقط بهم نگاه مي کرديم دايي هم منتظر به ما نگاه نمي کرد
وقتي ديد هيچکدوممون چيزي نميگيم
سرش رو تکون داد و گفت مثل اينکه هر دوتاتتون حقتونه هر بلايي سرتون بياد
و از آشپزخونه بيرون رفت
سياوش خواست به سمتم بياد که گفتم اگه از جات تکون بخوري داد ميزنم
-باشه حالا امروز همه هستن هميشه که نيستن اونوقت مي خواي چکار کني
زبونم رو درآوردم و بدو از آشپزخونه خارج شدم
آخش حالا راحت شدم اگه تلافي نمي کردم راحت نمي شدم
اه تازه ياد تيکه مرغ افتادم به سمت شیر آبي که توي حياط بود دويدم تا دهنم رو بشورم
************
تشکر یادتون نره و دکمه امتیاز رو حتما فشار بدین تا من دلگرم بشم:-2-40-:

.سیاوش.
1390،05،21, ساعت : 02:30 قبل از ظهر
قسمت بيست و يکم
سيامک قرار بود امروز بياد .....آموزشيش امروز تموم ميشه
الان هم که ديگه نزديک امتحاناهم هست
توي اين مدت سعي مي کردم که با سياوش کمتر برخورد داشته باشم
البته روزهايي که کلاس داشتم مجبورا بايد تحملش مي کردم
اما ديگه نه من به اون کاري داشتم نه اون به من کاري داشت
انگار يه جور آتش بس بود و من غافل از اينکه ممکنه اين آرامش قبل از طوفان باشه
هنوز که هنوز نفهميدم چرا سياوش اون سالها قبول کرد روزهاي دانشگاه همراهم باشه
شايد هم مي دونستم و هنوز هم نمي خوام باور کنم که من فقط يه بازيچه بودم
اي کاش هيچ وقت بابابزرگ از سياوش نمي خواست که اون من رو برسونه دانشگاه
يا اي کاش من غرور نداشتم تا همه چيزم رو پاي غرورم از دست ندم
چرا بعد از اون بلايي که سرم آورد هنوز هم نمي تونم اونو مقصر بدونم
**********
سيامک دو روز مي شد که اومده بود و همه مي خواستن با هم برن مسافرت اون هم مشهد
مثل اينکه زن دايي نذر کرده بود که بعد از اتمام دوره آموزشي سيامک همه شون برن زيارت
حالا انگار چکار کرده خوب يه آموزشي رو تموم کرده تازه خدمتش هم هنوز مونده
طبق معمول روزهاي و شبهاي جمعه اون شب هم همه دور هم توي خونه بابابزرگ جمع بوديم
من و غزال کنار هم نشسته بوديم و داشتيم در مورد سريالي که قرار بود صحبت مي کرديم
بقيه هم داشتن با هم صحبت مي کردند
سيامک و سياوش و سينا هم دور هم نشسته بودند و داشتن در مورد بازي فوتبال که امشب قرار بود پخش شه صحبت مي کردند
يکي داد ميزد استقلال يکيشون هم داد ميزد مي بينيم که پيروزي مي بره يا استقلال نشونتون ميديم
به سمت کنترل تلويزيون رفتم و با لبخندي فاتحانه گفتم الان سريال پخش ميشه پس اگه دوست داريد فوتبال نگاه کنيد بريد جاي ديگه
سيامک از بالاي چشم نگاهم کرد و گفت نه بابا از کي تا جالا بزرگ شدين و ما خبر نداشتيم شما دخترا بهتره بريد به عروسکاتون برسيد
-شعورت همين قدر انتظاري ازت ندارم
سينا قهقه اي زد که با چشم غره ي سيامک و سياوش ساکت شد
اما اونا هنوز هم به اون زل زده بودند
سينا-چتونه چرا اينجوري نگاهم مي کنيد
سياوش سرش رو با تاسف تکون داد و گفت خاک بر سرت وقتي به داداشت توهين مي کنن مي خندي
سينا با خنده گفت خوب راستشو گفت
اما قبل از اينکه بتونه ادامه بده سيامک محکم پس گردنش زد
سينا هم کم نياورد و گفت خوب بي شعوري والا دست رو برادر بزرگت بلند نمي کردي
درگيري فيزيکي بين سينا و سيامک در گرفت
سياوش هم فقط بهشون نگاه مي کرد چون ما توي گوشه سالن بوديم .....تقريبا زياد توي ديد بزرگترا نبوديم براي همين راحت باهم دعوا مي کرديم
چند دقيقه اي که گذشت ديدم اينا ول کن نيستن
رو به سياوش گفتم بلند شو جداشون کن
شونه اش رو بالا انداخت و گفت به من چه
ديدم ممکنه بلاي سر خودشون بيارن براي همين به غزال که با نگراني نگاهشون مي کرد گفتم بيا کمکم
به سمتشون رفتم دست سيامک و گرفتم و گفتم ولش کن
اما عين خيالش نبود چون زياد داد هم نميزدند بزرگترا هنوز متوجه دعوا نشده بودند
غزال هم از پشت پيراهن سينا رو مي کشيد اما دوتاشون ول کن نبودند
ببين من چه غلطي کردم .....چقدر بچه ان اينا که همينجور الکي باهم درگير شدند
دوباره به سمت سياوش نگاه کردم که اينبار ايستاده بود و به ما نگاه مي کرد
-سياوش بيا جداشون کن
همون لحظه مشتي به صورتم خورد و باعث شد پرت شم اونور
اما قبل از اينکه به کف سالن بخورم سياوش دستاش و دورم گرفت
سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم فرياد زد بس کنيد احمقا ببينيد چکار کرديد
و به من اشاره کرد خواستم خودم رو از حصار دستاش آزاد کنم که گفت صبر کن ببين بينيت چي شد و منو به سمت خودش چرخوند
سيامک به سمتم دويد و گفت ببينم چي شد خواست دستش رو به صورتم بزنه که
سياوش محکم زد روي دستش و گفت برو کنار تازه که اون دست وامونده ات رو بلند کردي فکر نمي کردي بخوره بهش .....برو کنار
تازه داغيه روي لبهام رو حس کردم دستم رو که روي بينيم کشيدم دستام خوني شدن
نميدونم چي شد که از هوش رفتم ....قبل از اينکه چشمام کاملا بسته بشه صداي سياوش و مي شنيدم که داد مي زد و مي گفت غزال بدو عمه رو صدا کن
http://www.forum.98ia.com/t256192.html
شکر و امتیاز یادتون نره...........نقد هم یادتون نره:-2-40-:

.سیاوش.
1390،05،22, ساعت : 05:49 قبل از ظهر
قسمت بیست و دوم
با احساس سردی که روی صورتم نشست چشمام رو باز کردم
احساس کردم توی آغوش کسیم درست که نگاه کردم دیدم توی بغل مامانم هستم
همه با نگرانی دور بودن ....بابا روبروم بود دستی به صورتم کشید و گفت خوبی فرشته
-بله
خواستم بلند شم که مامان گفت نه حتما به خاطر خونریزی ضعف کردی
بابا رو به بقیه کرد و گفت نگران نباشید چیزیش نیست دختر من قویه
خانوم جون دستی به سرم کشید و گفت حالت خوبه دخترم
-خوبم خانوم جون
بابا بزرگ که تا اون لحظه به عصاش تکیه داده بود و به ما نگاه می کرد به سیامک و سینا و سیاوش نگاه کرد و گفت خجالت نکشیدین نیم ساعت شما رو تنها گذاشتیم رفتیم تو حیاط زود بهم پریدین شما کی می خواین بفهمین که دیگه بچه نیستین و بزرگ شدین
بعد سرش رو با تاسف تکون داد و گفت برای خودم متاسفم که یه شرکت و دست دوتا بچه سپرده ام
همه ساکت بودند و هیچی نمی گفتن سیاوش خواست چیزی بگه که پدبزرگ دستش رو بلند کرد و گفت از تو که اصلا توقع نداشتم نمیی خوام هم چیزی برای توجیه کارتون بگید
اگه بلایی سر فرشته میومد روزگارتون رو سیاه می کردم
لبخندی روی لبام نشست نمیدونستم اینقدر عزیزم اگه میدونستم خودم زودتر بلایی سر خودم میاوردم تا محبت بابابزرگ فوران کنه
سیاوش که انگار بدجور بهش برخورد با اجازه ای گفت و سالن بیرون رفت
سیامک و سینا هم به تبعیت از اون بیرون رفتن
بابا جلوی بابابزرگ ایستاد و گفت پدرجون فکر می کنم نباید اینجوری باهاشون حذف می زدید اون جوونن و غرور دارن در ضمن الان فکر می کنن که فرشته برای شما عزیزترهببخشید اما به نظرم بهتر بود دعواشون نمی کردید بالاخره فرشته هم مقصر بوده
بابابزرگ لبخندی زد و گفت علی جان نمی خواد از پسرا طرفداری کنی من اونا رو می شناسم میدونم چه جنس خرابی دارن و چقدر فرشته و غزال رو اذیت می کنن
**********
قضیه اونروز هم فراموش شد و امتحانات هم شروع شد
پس فردا امتحان داشتم که مامان گفت فردا می خوایم با بقیه بریم مشهد
-مامان مگه الان وقت مسافرته ،من که امتحاناتم شروع شده نمی تونم بیام
میدونم اما همه می خوان برن،قراره یه مسافرت سه چهار روزه باشه
-خوب بذارید ما بعد امتحانات بریم
-منم دوست داشتم اما میدونی که دایی مسعودت اینا و مامان و بابا می خوان برن تا سیامک هست می خوان نذز زن داییت رو ادا کنن
-خوب زن دایی که نذر نکرده بود شما هم برید
-نه ،من که دیگه نمی تونم برم ...با اینکه دوست داشتم برم اما وقتی تو امتحانات می خواد شروع بشه نمی تونم که تو رو تنها بذارم بابات هم حتما بدون من نمیره
لبخندی زدم و گفتم از کجا مطمئنید شاید بابا دوست داشت همراه بقیه بره
-نمی خواد بین من و عشقم و بهم بزنی
سوتی کشیدم و گفتم کی میره این همه راه رو ....اگه بابا بفهمه خودش رو واسه شما می گره ها ....از من گفتن نذارید از احساستون با خبر شه
لیوان چاییش رو روی میز گذاشت و گفت لو رفته
روی گونه ام زدمو گفتم پس هیچی دیگه فاتحه عشقتون خونده است
مامان لبخندی زد و حبه قندی که دستش بود و به طرفم پرتاب کرد که جا خالی دادم
-ای پدرسوخته می خوای رابطه امون رو بهم بزنی
-اگه به بابا نگفتم ....شما که ادعای عاشقی می کنید چطور دلتون اومد بگید پدرسوخته
-فرشته بدو برو بیرون بذار به کارام برسم نیم ساعت دیگه اینجا بمونی کاری می کنی که بابات طلاقم بده
با مظلومیت گفتم مامان مگه من چکار کردم خودتون مقصرید عشقتون پارادوکس داره یه بار قربون صدقه میرین یه بار از اون حرفای بد میزنین
-فرشته کجایی
صدای غزال رو که شنیدم به مامان گفتم مامان من رفتم ....با غزال می خوایم بریم خرید
شما هم اگه دوست دارین برین مشهد برین من مشکلی ندارم من تنها اینجا می مونم
-نمیشه بری خونه بابابزرگت(منظورش پدر پدرم بود)
-نه مامان جان میدونی که اونجا احساس راحتی نمی کنم
-فرشته
-اه این غزال هم همیشه عجله داره من برم مامان کاری نداری
-نه برو فقط دیر نکنیدا
-باشه خداحافظ و بوسه ای از دور برایش فرستادم
غزال تو حیاط منتظر بود بهش که رسیدم گفتم خجالت نمی کشی صداتو آزاد می کنی وداد میزنی نمیگی چهارتا همسایه هستن که صدات رو می شنون
میدونست دارم شوخی میکنم برای همین گفت اگه من صدات نکنم که از جلوی آیینه دل نمی کنی
زبونم رو براش درآوردم گفتم شیک بودن بد نیست بلکه عالیه تازه من جلوی آیینه نبودم ..
وسط حرفم پرید و گفت جان من بس کن دیرمون شد
- خوب باشه دستمو ول کن مگه می خوام فرار کنم
***********
هردومون می خواستیم مانتو بخریم بعد از یک ساعت گشتن توی مانتو فروشیها غزال یه مانتو خرید اما من هنوز نتونسته بودم اون چیزی رو که بخوام پیدا کنم
غزال به کنارم اومد و گفت فرشته تو رو خدا انتخاب کن بریم الان شب میشه
-باشه هولم نکن ببینم می تونم چیزی پیدا کنم یا نه
چند تا مانتو فروشی دیگه رو هم گشتیم اما بازم چیزی نظرم و جلب نکرد.....خرید کردن من خیلی سخت بود برای همین نه بابا و نه مامان حاضر نمی شدند با من بیان خرید چون ممکنه بود کل روز رو بگردونمشون آخرش هم چیزی نخرم
فقط غزال بود که همیشه باهام میومد
دیدم داره هوا تاریک میشه به غزال نگاه کردم و گفتم غزال بهتره بریم....هوا داره تاریک میشه
-یعنی از هیچکدوم از اونا خوشت نیومد...قشنگن که
-چکار کنم من نمی تونم از بین چندتا چیز که جلوم میذارن انتخاب کنم،باید یهویی چشمم به یه چیزی بیفته که قشنگ باشه و ازش خوشم بیاد
غزال قهقه ای زد که محکم به بازوش کوبیدم و گفتم چته آبرومون رو بردی نمی بینی مردم دارن نگاهمون ی کنن
از مغازه بیرون اومدیم ..
غزال هم بدنبالم اومد و گفت ببخشید
با قیافه جدی نگاهش کردمو گفتم مگه من چیز خنده داری گفتم که تو اونجوری خندیدی
دوباره لبخندی روی لباش نشست و گفت نه آخه یاد یه چیزی افتادم که خنده ام گرفت
بدون اینکه بپرسم چی گفتم بخشیدم هرچی که دارم رو حالا بریم
و به سمت خیابون رفتم تا یه ماشین بگیرم سوارشیم
غزال به دنبالم اومد و گفت به این خندیدم که حتما تو از بین خواستگارات نمی تونی شوهرت رو انتخاب کنی بعد مجبور میشی یکی رو که تو خیابون دیدی و ازش خوشت اومد بری خواستگاریش
حق به جانب نگاهش کردم و گفتم بامزه تو به این خندید
-خوب آره نمیدونی چقدر بامزه است که توی مغرور بری خواستگاری یه پسر
-هه هه هه چقدر بامزه ای تو دختر آخه این که گفتی خنده داشت...نه خدایش کجاش خنده داشت که تو اونجوری خندیدی...در ضمن من هیچ وقت اینکار رو نمی کنم هیچ پسری این ارزش رو نداره که خودم رو بخاطرش کوچیک کنم....حالا هم بهتره بریم ...می بینی که شب شد
بالاخره یه ماشین نگه داشت یه مسافر مرد هم داشت که کنار راننده نشسته بود
همونجور که من و غزال آروم داشتیم با هم حرف میزدیم یه دفعه حس کردم راننده داره مسیر رو اشتباه میره ....از شیشه به بیرون نگاه کردم که دیدم اصلا کلا اینجا به مسیرمون نمی خوره برای همین به سمت راننده برگشتم و گفتم آقا دارین اشتباه میرین
مردی که کنار راننده نشسته بود به سمت ما برگشت
قیافه اش رو که دیدم ترسیدم بهش می خورد از این خلافکارای حرفه ای باشه.....صورتش فکر کنم به قدر جای خراش چاقو توش مونده بود که حتی قابل تشخیص نبود قیافه واقعیش چطوره
خنده چندش آوری کرد که باعثنمایان شدند دندونای زرد و نامرتبش شد
غزال محکم به بازوم چنگ زد ....دوباره به راننده نگاه کردم و گفتم آقا مگه نمی شنوین میگم مسیر رو دارین اشتباه میرین
اینبار راننده که پسری حدودا 28 ساله بود گفت می خوره ...اگه هم نخورد خودم کاری می کنم که به مسیرتون بخوره بعدش هم قهقه ای حوالی دوستش کرد
ای خدا ما چه غلطی کردیم که سوار مسافر بر شخصی شدیم مامانم صذبار بهم گفتم هر وقت دیر وقت بود با آژانس بیا اما من احمق گوش نمیدم
نمیدونستم باید چکارکنم ....جیغ بزنم .....به اطراف نگاه کردم خلوت بود ....خودمون رو پرت کنیم بیرون .....نه ممکنه بمیریم ...خوب بمیریم بهتر از اینه که دست این آشغالا بیفتیم
*********
فکر کنم این قسمت دیگه کم نیست
پس شما هم خواهشا تشکراتون کم نباشه
اون دکمه امتیاز رو که روز به روز دارین به فراموشی می سپارینش لطف کنید و فشار بدید:-2-40-:
وام ازدواج پست آخرش رو ویرایش کردم و قسمت جدید گذاشتم....یکبار دیگر تولد هم رو فکر کنم یکی دو ساعت دیگه پست آخرش رو ویرایش کن
چقدر خوبم من که به قولم عمل کردم:-2-16-::-2-04-::-2-04-::-120-: میگه امتیاز یادتون نره :-2-13-:

patrin
1390،05،25, ساعت : 11:15 بعد از ظهر
سیاوش جون ناراحت نشی ولی رمانات خیلی خنکه :-2-36-:

در تاپیک های تایپ کتاب پست ندید

asal_cheshmak
1390،05،26, ساعت : 02:53 بعد از ظهر
چرا ائامشو نمي ذاريد الان يك هفته است كه منتظريم تو رو خدا سريه وزياد بذاريد مرديم از انتظار

چندبار باید تذکر بدیم اینجا پست ندین ؟

لطفا دقت کنید!:-2-28-:

honey_x
1390،05،27, ساعت : 06:18 بعد از ظهر
واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ی که چقدر طول میدی سیاوش جان کشتی ما رو
عجله کن ادامش بذار دیگه

دوست عزیز اینجا پست ندید!! چندبار باید تکرار کنیم؟!:-2-28-:
نفر بعدی بی بروبرگرد اخطار میگیره!! رعایت کنید لطفا!

.سیاوش.
1390،05،28, ساعت : 05:00 قبل از ظهر
قسمت بيست و سوم
يهو ياد چاقويي که هميشه حملش مي کردم افتادم
اين رو سيامک برام خريده بود ....اونوقت که برام به مناسبت تولدم خريدش کلي رو سرش غر زدم که سيامک
کادو قحط بود رفتيي برام اين رو آوردي مگه من پسرم
اونم گفت الان ديگه لازم دخترا هم از اينا حمل کنن تا اگه کسي مزاحمشون شد بتونن دکش کنن
شايد اونروز هيچ وقت فکر نمي کردم که شايد واقعا روزي لازم بشه من از اين استفاده کنم
آروم دستم رو توي کيفم کردم و چاقو رو توي دستم گرفتم
ضامنش روفشاردام باز شد ...من پشت سر راننده نشسته بودم
بازوي راستم داشت زير چنگالهاي غزال تيکه تيکه مي شد با اخم نگاهش کردم و چاقو رو که پشت صندلي راننده قرار داه بودم رو نشونش دادم
با ديدن چاقو بازوم رو محکمتر چنگ زد...دوباره اخمي حواله اش کردم که باعث شد بازوم رو ول کنه
چاقو رو بدون اينکه اونا متوجه بشن توي دست راستم گرفتم و توي يه لحطه يهووي گذاشتم زير گردن راننده
و داد زدم نگه دار و الا شاهرگت رو ميزنم
دوستش خواست جلو بياد که گفتم از جات تکون نخور اگه قراره بلايي سرمون بياد پس اينجا آخر خطه ....آدم هم که به آخر خط ميرسه هر کار مي کنه
خودم هم نميدونستم از کجا اون همه شجاعت رو پيدا کرده بودم اما براي حفظ آبرومون حاضر بودم هر کاري بکنم شايد
کسي باورش نشه
شايد اگه کسي يه روزي اين دفتر رو بخونه باورش نشه که من توي اون لحظه حاضر بودم آدم هم بکشم تا آبروم رو حفظ کنم
اما انگار اون دوتا تهديدم رو باور نکرده بودند ....ميشد ترس رو توي وجود راننده حس کرد چون دستاش داشتن مي لرزيدن و به زور فرمون رو نگه داشته بود
اما اون يکي با بي خيالي گفت اون اسباب بازي رو بنداز تا دست خودت رو نبريدي
-خفه شو عوضي
بعد چاقو رو محکم روي گردن دوستش فشار دادم گفت آخ احمق گردنم رو بريدي
باز هم فشار دادم و گفتم احمق خودتي و اون ننه بابات که تو رو اينجوري بار آوردن نگه ميداري يا شاهرگت رو بزنم
به غزال نگاه نمي کردم فقط صداي گريه اش رو مي شنيدم
دوستش خواست زير دستم بزنه تا چاقو رو بگيره که محکم فشار دادم توي گردنش
يهو صداي گوشخراش کشيده شدن لاستيکها روي آسفالت اومد
ماشين با شدت ايستاد چون من با دست چپم محکم دور گردن راننده گذاشته بودم و با دست راستم چاقو رو روي گردنش قرار داه بودم و تقريبا به صندلي گير کرده بودم
نه من و نه راننده دو تاييمون به جلو پرت نشديم اما دوست کناريش به سرش به شيشه جلو ماشين خورده بود و فکر کنم بيهوش شده بود چون نگاهش که کردم
ديدم تکون نمي خوره
غزال هم بين دوتا صندلي جلو پرت شده بود
به دستم که نگاه کردم چاقو از دستم افتاده بود
سريع در رو باز کردم ...راننده هم دستش رو روي گردنش گذاشته بود تا از خونريزيش جلوگيري کنه
داشت به من فحش ميدا هر چي که لايق خودش بود رو به من مي گفت
دست غزال رو محکم کشيدم و اون رو از ماشين کشيدم پايين
فکر کنم تو شوک بود محکم دستش رو کشيدم و به سمت ابتداي خيابون دويديم
راننده هم هنوز داشت فحشم ميداد
به نبش خيابون که رسيديم
به غزال نگاه کردم هنوز توي شوک بود ...دستم رو بالا بردم سيلي محکمي به صورتش زدم
سيل اشک از چشاش جاري شد خودش رو توي بغلم انداخت و شروع به گريه کرد
زار ميزد مثل کسي که عزيزترين کسش رو از دست داده باشه
حق داشت نزديک بود باارزشترين چيزمون رو از دست بديم
خودم هم تازه فهميدم چه خطري از سرمون گذشت
انگار تازه فهميدم چي شده چون زانوهام سست شدند و روي زمين افتادم
غزال هم کنارم نشست هنوز داشت گريه مي کرد نگاهش کردم و گفتم غزال بس کن حالا که بخير گذشت
ديگه نمي خواستم يه باره ديگه ريسک کنم و سوار ماشينهاي گذري شم براي همين موبايلم رو در آوردم تا به سينا زنگ بزنم که بياد دنبالمون
خاموش بود لعنتي شارژش تموم شده بود
-غزال گوشيت رو بده
کيفش رو باز کرد داشت توي کيفش رو مي گشت چند دقيقه اي که گذشت حوصله ام سر رفت
-غزال پس چي شد
سرش رو به سمت چپ کج کرد و گفت غکر کنم توي خونه جا گذاشتمش
پوفي کردم و گفتم امروز مثل اينکه روز بدشانسيه ماست
از روي زمين بلند شدم غزال هم کنارم ايستاد به خيابون نگاه کردم تقريبا داست خلوت مي شد
به اطراف که نگاه کردم چشمم به يه ساندويچ فروشي افتاد
-غزال بريم ساندويچي
غزال با چشماني گشاد شده نگاهم کرد و گفت واقعا الان تو به فکر شکمتيي
-برو بابا تو هم منظورم اينه که بريم اونجا هم يه تلفن به سينا بزنيم بياد دنبالمون هم اينکه اونحا بشينيم بهتر از اينه که توي
خيابون باشيم فهميدي
-آها ....آره خب
************
دستم رو روي ميز گذاشته بودم و با حرص داشتم سس خشک شده اي که روي سفره ريخته شده بود رو پاک مي کردم
غزال-چکار مي کني فرشته
-سينا دير نکرد....فکر کنم خيلي عصباني بود
-حتما الان مي رسه ....راست ميگي خدا به دادمون برسه
چشام رو به خيابون دوختم از دور ماشين سياوش رو ديدم.....اين براي چي اومده من که به سينا زنگ زدم
ماشين که توقف کرد سريع سياوش از قسمت کنار راننده پياده شد
از اون فاصله هم معلوم بود چقدر عصبانيه خداد به دادمون برسه
اصلا به اون چه مگه اون داداشمه ....سينا هم بعد اون از ماشين پياده شد به سمتش دويد و دستش رو گرفت
غزال-فرشته فکر کنم کارمون ساخته است ببين سياوش چقدر عصبانيه
-به اون چه ربطي داره مگه اون....
اما فرياد سياوش باعث شد جمله ام نيمه تموم بمونه

.سیاوش.
1390،05،28, ساعت : 06:20 قبل از ظهر
قسمت بيست و چهارم
سياوش -ولم کن من بايد اينا رو آدم کنم
به غزال نگاه کردم و گفتم بريم بيرون تا اين نيومده اينجا آبروريزي کنه
از ساندويچي بيرون زديم و به سمت سينا و سياوش حرکت کرديم
غزال با ترس به سينا و سياوش نگاه مي کرد اما من با خودم گفتم چه معني داره از اينا بترسم راستش اولش ترسيدم بعد با خودم گفتم
نبايد در مقابل اين سياوش از خود راضي کم بيارم
براي همين سرم رو بالا گرفتم و گفتم چته چه خبرته مگه نمي بيني اينجا خيابونه
دستش رو محکم از دست سينا بيرون کشيد و به طرفم آمد
يکم خودم و جمع کردم يکم ترسيدم اما باز هم خودمو نباختم
سينا-سياوش بهتره بريم اينجا جاي دعوا نيست
دستش رو به علامت سکوت جلوي سينا تکون داد و گفت تو چيزي نگو
مقابلم ايستاد و توي چشمام زل زد من هم کم نياوردم و توي چشماش زل زدم
چند دقيقه اي که گذشت گفت حقا که پررويي تا اين وقت شب براي چي بيرون موندين اون گوشي وامونده ات رو چرا خاموش کردي
غزال خواست حرفي بزنه که گفتم غزال تو نمي خواد چيزي بگي من بايد تکليفم رو با اين از خود راضي مشخص کنم
سينا-بس کنيد با دوتاتون هستم خيابون جاي دعوا نيست بهتره بريم خونه اونجا صحبت کنيم
سياوش به سمت سينا برگشت و گفت سوييچ ماشين که دستته خواهرت رو بردار و برو من بايد اين دختر کله شق رو آدم کنم
براي اينکه نشون بدم نترسيدم گفتم اتفاقا من هم مشتاقم که بدونم تو چکاره امي اصلا به تو چه ربطي داره من تا هر وقت که دوست دارم بيرون ميومنم
به اجازه ي تو هم احتياجي ندارم و بعد توي چشماش زل زدم و گفتم شيرفهم شد آقا
اما قبل از اينکه بتونم چيز ديگه اي بگم سوزشي رو روي گونه چپم حس کردم
دستم رو روي گونه ام گذاشتم اشک توي چشمام جمع شد ....اما نمي خواستم بذارم اشکام رو ببينه براي همين به سمت ديگه ي خيابون دويدم و گفتم ازت متنفرم سياوش
همونطور که من مي دويدم صداي قدمهايي را هم مي شنيدم که به دنبالم مي دويدند
برگشتم ديدم سياوشه ....ايستادم به من که رسيد گفتم براي چي دنبالم اومدي
سياوش-بهتره بريم خونه اونجا با هم حرف ميزنيم
-چه جالب چه طور وقتي خودت بخواي حرف بزني فرق نمي کنه کجا باشه اما من اگه بخوام بگم چرا فرق مي کنه کجا باشم
بعد توي چشماش که پشيموني توي اونها موج ميزد خيره شدم و گفتم سياوش ازت متنفرم مي توني بفهمي ازت بيزارم
چشماش رو بست و دستاش رو مشت کرد بعد از چند ثانيه چشماش رو باز کرد و گفت بهتره الان بريم
خونه چون همه نگرانتون هستن
خواست دستم رو بگيره که بلند داد زدم به من دست نزن
فکر کنم بهش برخورد چون بدون اينکه حتي نگاهم کنه گفت ما توي ماشين منتظرتيم و رفت
چند ثانيه به مسير رفتنش نگاه کردم...دوباره ياد سيلي که به صورتم زد افتادم دستم رو دوباره روي گونه ام کشيدم و گفتم سياوش هيچ وقت فکر نمي کردم يه روزي از تو سيلي بخورم
دوباره که نگاه کردم کنار ماشين ايستاده و به اون تکيه داده....به سمت ماشين رفتم تا بريم خونه حق با اون بود حتما الان مامان و بابا خيلي نگران شدند
************
توي ماشين سينا رانندگي مي کرد و سياوش هم کنارش نشست منو غزال هم پشت نشستيم
به گونه ي چپم توي آيينه بغل ماشين نگاه کردم که نگاه سياوش رو روي خودم ديدم
با اخم روم رو ازش گرفتم و صورتم رو به شيشه چسبوندم و به بيرون خيره شدم
به محض اينکه ماشين توقف کرد از ماشين پياده شدم
دستم رو توي کيفم کردم تا کليد رو پيدا کنم که سياوش کليدش رو توي در چرخوند و در رو باز کرد
خواستم برم تو که آروم گفت فرشته بايد باهات حرف بزنم
-من حرفي باهات ندارم
و به سمت ساختمون خودمون حرکت کردم ....وجودش رو حس مي کردم که داره دنبالم مياد
به سمتش برگشتم و گفتم براي چي دنبالم ميايي نکنه مي خواي يه سيلي روي گونه راستم هم بزني
دستم رو روي گونه راستم گذاستم و گفتم بيا بزن تا مردونگيت رو بهم ثابت کني
سرش رو پايين انداخت و گفت فرشته ميدونم اشتباه کردم مي خوام باهات حرف بزنم اگه تونستي منو ببخشي امشب ساعت 12 توي باغ پشت ساختمون کنار پنجره اتاقت منتظرت هستم
و بدون اينکه حتي نگاهم کن به سمت ساختمونشون رفت
سرم رو که بلند کردم ديدم سينا و غزال ايستاده بودندو به من نگاه مي کردند
برگشتم که به سمت ساختمون خودمون برم که ديدم سيامک کنار خونه بابابزرگ ايستاده و به من نگاه مي کنه
اين ديگه چشه مثل اينکه همه ي پسراي اين خونه مشکل رواني دارن
بدون اينکه به ساختمون بابابزرگ برم که مطمئنم همه اونجا جمع شدن برم به اتاق خودم رفتم و روي تختم دراز کشيدم
هنوز يه ربع از رسيدنمون نگذشته بود که مامان اومد توي اتاقم و با عصبانيت گفت
فرشته مگه من نگفتم دير نکنيد ها مگه نگفتم ....دختر تو چرا اينکارا رو مي کني ....چرا خوشت مياد ما رو نگران خودت کني
مقابلش ايستادم و سرم رو پايين انداختم و گفتم ببخشيد
سرم رو که بلند کردم پدرم رو توي چارچوب در ديدم لبخندي بروم زد و گفت پريسا بهتره اين حرفا رو بذاري براي يه روز ديگه
خوب دخترا اينجورين وقتي ميرن خريد خودشون رو فراموش مي کنن
به چشماي مهربون پدرم نگاه کردم که هميشه حامي من بود چقدر دوستشون داشتم واقعا اگه امشب بلايي سرم ميومد چه اتفاقي براي پدر و مادرم مي افتاد
خودم رو به آغوش مادرم سپردم و گفتم قول ميدم ديگه تکرار نشه
حالا خوبه نميدون قضيه چيه...والا چي مي شد
************
روي تخت دراز کشيدم و تموم برخوردهاي خودم با سياوش رو توي اين چند ماهه مرور کردم
يعني مي تونستم ببخشمش يا نه
ته دلم وقتي بهش فکر مي کردم يه جوري مي شد ....يه احساس خوبي بهم دست ميداد
ياد چشماش که توي اونا زل زدم و گفتم ازت متنفرم که ميفتم دلم مي گيره من چه جوري تونستم بهش بگم که ازش بيزارم
من نمي تونستم ازش بيزار باشم....هيچ وقت هم نبودم
از وقتي که خودم رو شناختم هميشه دوسش داشتم ....اما نمي تونستم کم محليهاش رو تحمل کنم براي همين هميشه سعي مي کردم که احساسم رو پشت پرده ي غرور
پنهان کنم اما تا کي مي تونستم دووم بيارم .....يعني من عاشقش هستم ....نميدونم شايد هم يه احساس بچه گونه است که چند ماهه ديگه که بهش فکر مي کنم به اين
احساس مي خندم
اما نبود احساس من بچه گونه نبود احساس من عشق بود عشقي که سياوش اون رو ناديده گرفت
**************
تشکر و +

.سیاوش.
1390،05،28, ساعت : 06:26 قبل از ظهر
تشکر و+ یادتون نره:-2-40-:

بيست و پنجم
عشقي که توي گذر اين سالها هنوز هم زنده است و شايد به پاس اون عشق بود که نمي تونستم سياوش رو مقصر بدونم شايد اون حق داشت که مي گفت گناه تو بود که عاشق شدي
قرار ما عاشقي نبود
اما دروغ مي گفت خودش بهم گفت عاشقمه
دوباره ياد اون شب افتادم روي تخت دراز کشيده بودم و به ساعت ديواري که روبروي تخت بود زل زده بودم
پنج دقيقه ديگه ساعت مي شد دوازده
و من بايد توي همين پنج دقيقه تصميم خودم رو بگيرم يا ببخشمش و برم حرفاش رو بشنوم
يا نبخشمش و سعي کنم براي هميشه فراموشش کنم
مگه مي تونستم نبخشم ....تازه براي خودم دليل مي آوردم که اون حق داشت که اون کار رو بکنه ما اشتباه کرديم که تا اون موقعه
شب بيرون مونديم
عقربه هاي ساعت که روي دوازده قرار گرفتن نتونستم توي اتاق بمونم انگار نيرويي منو به سمت باغ مي کشيد
نمي خواستم که بقيه بفهمن پس مجبور بودم که از پنجره بيرون برم
پنجره رو باز کردم و به باغ نگاه کردم سياوش رو ديدم که کنار پنجره ايستاده
پس نيروي حضور سياوش بود که منو به باغ مي کشيد
پنجره رو کامل باز کردم و روي لبه نشستم تا آروم بپرم پايين
سياوش که متوجه شد مي خوام چکار کنم کنارم اومد دستم رو گرفت و من آروم پريدم پايين
سرم رو که بلند کردم .....ديدم رو بروي هم ايستاديم
بدون اينکه هيچکدوممون حرفي بزنيم توي درياي نگاه همديگه داشتيم غرق مي شديم
غرق نگاه سياوش بودم که حس کردم آروم با دستش گونه چپم رو نوازش کرد
غير ارادي دستم رو بلند کردم و روي دستش گذاشتم
به چشمام زل زد و آروم زمزمه کرد فرشته دوست دارم
انگار منتظر همين حرفش بودم چون همه چيز رو فراموش کردم انگار نه انگار که چيزي اتفاق افتاده لبخندي زدم و بهش نگاه کردم
اون که ديد چيزي نميگم .....صورتش رو به صورتم نزديک کرد
هرم نفسهاش که به صورتم مي خورد حالم رو دگرگون مي کرد .....کسي که تجربه تنها بودن با عشقش رو داشته من رو درک
مي کنه
توي اون لحظه مي خواستمش با تمام وجودم سياوش رو مي خواستم
برق اشتياق و تمنا هم توي موجهاي اون موج ميزد نگاهش از روي هوس نبود براي همين بود که براي اولين و آخرين بار پيش قدم
شدم و لبهام رو روي لبهاش گذاشتم
طعم اولين بوسه اونقدر شيرين بود که هنوز که هنوز حسش مي کنم
الان بعد از شش سال که از اون زمان مي گذره ....از کار اون شبم پشيمون نيستم چون من اون شب با عشقم بودم عشقي که با تمام وجودم مي خواستمش
بعد از چند دقيقه لبهام رو از لبهاش جدا کردم .....تازه اون موقع بود که شرم به سراغم اومد ....از خجالت سرم رو پايين انداختم
به چند ثانيه نکشيد که سياوش چونه ام رو با دستش بالا آورد و توي چشمام خيره شد و گفت فرشته خيلي دوست دارم
بعد هم زير درختي که هنوز هم اونجاست و شاهد پيمان اون شب ما بود نشستيم
و تمام خاطرات دوران کودکيمون رو مرور کرديم
سياوش گفت منو از همون موقعه که بچه بوده مي خواسته گفت من رو مي خواد
گفت مي خواد با من زندگيش رو بسازه
و من هم گفتم تمام احساسم رو گفتم هر چي توي دلم بود رو به زبون آوردم
گفتم که با تمام وجودم دوستش دارم گفتم که عاشقت هستم
و اون دستام رو توي دستاش گرفت و گفت فرشته قبول مي کني يه مدت با هم باشيم بعد به بقيه خبر بديم
و من هم گفتم
من بدون تو دنيا رو نمي خوام اينو مطمئن باش
اونم توي چشمام زل زد و گفت شايد عاشقترين مرد نباشم اما با تو خوشبخترينم
اميدوارم الان بدون من خوشبخت باشه
نفهميديم کي صبح شد فقط وقتي به خودمون اومديم که هوا روشن شد
-سياوش من ديگه بايد برم تا کسي ما رو اينجا نديده
گونه ام رو بوسيد و گفت دلم برات تنگ ميشه فرشته ي زميني من
چشمام رو بستم و تموم اونشب رو جلوي خودم مجسم کردم
اونشب بهترين شب عمرم بود چون براي اولين بار احساس کردم که من هم وجود دارم
چون سياوش به من گفته بود دوستم داره
سياوش ...سياوش کسي که فکر مي کنم تا وقتي زنده هستم نتونم
فراموشش کنم....نه من بايد فراموشش کنم حداقل بخاطر سيامک من که دل شکسته ام نبايد دل کسي رو بشکنم
حتي اگه مجبور شم تظاهر به فراموشيش کنم اما نبايد دل سيامک رو بشکنم
************
نظر نقد ووامتیاز و تشکر یادتون نره
یه خواهش داشتم و اینکه خواهشا اینجا کسی پست نده
من تایپیک نقد و برای نظراتتون گذاشتم دیگه
پری شب من می خواستم رمان رو آپ کنم اما دو تا مزاحم نذاشتن
آها یکیشون رمان رو می خونه فهمید منظورم کیه آره تو
http://www.forum.98ia.com/t256192.html (http://www.forum.98ia.com/t256192.html)
:-2-40-::-2-40-:

.سیاوش.
1390،06،04, ساعت : 12:22 قبل از ظهر
قسمت بيست و ششم
توي تخت دراز کشيده بودم که غزال بدون در زدن وارد اتاقم شد ....چون تا صبح بيدار بودم چشام بزور باز مي شدند
بزورم چشام رو باز کردمو با صداي شلي گفتم بلد نيستي در بزني
اونم با سرزندگي گفت چقدر تنبلي دختر بلند شو مي خوايم امروز بريم مشهد بلند شو آماده شو
روي تخت نشستم و به ديوار تکيه دادم و گفتم کجا؟
-مشهد مگه خبر نداري ؟
-آها چرا اما من نميام امتحانام شروع شدند
با ناراحتي گفت يعني نميايي
-نه نمي تونم
-چقدر حيف شد ....با هم اگه بوديم خوش مي گذشت
لبخندي زدم و گفتم خوب تو هم نرو بذار اينجا بمونيم با هم خوش بگذرونيم کسي هم نيست کلي خوش مي گذره
پوزخندي زد و گفت دلت خوشه ها تنهايي کجا بود اين سياوش مي مونه و نميره پس با وجود سياوش خوشي نداريم ....نه جانم من مي خوام برم اونجا خوش بگذرونم
-خوش به حالت خيلي دوست داشتم برم....مامان و بابا چي اونا ميان
-عمه و شوهر عمه رو ميگي؟
طوري که انگار يعني چقدر گيجي دختر نگاهش کردم و گفتم مگه من بابا و مامان ديگه اي هم دارم و خبر ندارم
روي تخت کنارم نشست و گفت نه خب...ول کن تو هم چقدر به اين موضوع پيله کردي....عمه که چيزي نگفت نميدونم فکر کنم ميرن
ديگه خواب از سرم پريده بود از روي تخت بلند شدم و به سمت کمد رفتم تا لباسام رو عوض کنم
بلوز و شلواري برداشتم....به سمت غزال برگشتم و گفتم روتو کن اونور مي خوام لباس عوض کنم
خنديد و در حالي که روش رو برمي گردوند گفت من محرمم
مي خواستم تاپم رو از تنم دربيارم که ديدم از گوشه چشمش نگاه مي کنه
با عصبانيت گفتم تو آدم نيستي بلند شو برو بيرون....زود باش
دوباره خنديد و گفت حالا خيلي تحفه ايي
-غزال بيرون زود باش
در رو که بست لباسام رو عوض کردم به محض اينکه شلوارم رو بالا کشيدم غزال وارد شد
چشمهام رو ريز کردم و گفتم اگه يه بار توي عمرت در بزني چي ازت کم ميشه
-خب ديدم لازم نيست در بزنم چون من همه ي مراحل تعويض لباست رو از توي سوراخ کليد در ديدم
با عصبانيت گفتم چيييييييييييييي؟
-هيچي فقط يکم ديدت زدم
به اطرافم نگاه کردم تا چيزي پيدا کنم که به طرفش پرت کنم اولين چيزي که به چشمم خورد عروسکم بود که هرشب من توي خواب بغلش مي کردم
اونو برداشتم و به طرفش پرت کردم اما اون جا خالي داد و عروسکم به زمين خورد
غزال در حالي که سعي مي کرد جلوي خنده اش رو بگيره گفت فرشته يادم رفت بگم خانوم جون و عمه منتظرتن فکر کنم زير پاشون علف سبز شد
سرم رو با تاسف تکون دادم و گفتم مي مردي زودتر مي گفتي....واقعا که آدم بهتر از تو نبود بفرستن
نچي کرد و گفت نه حالاهم زود باش بريم
باهم به سمت خونه بابابزرگ رفتيم توي راه چندبار خواستم موضوع سياوش رو بگم اما بعد با خودم گفتم براي چي هنوز که چيزي نشده کسي باخبر بشه بهتره فعلا کسي نفهمه
تازه خود سياوش گفت فعلا به کسي نگيم
براي همين بي خيال موضوع شدم
*************
مامان من حرفي ندارم ....مگه نمي گيد مريم خانوم هم مياد اينجا پس مشکلي نيست شما و بابا هم با بقيه بريد من هم مي مونم و به امتحانام
ميرسم
-نمي تونم اينجوري دلم هزار راه ميره
-براي چي تازه سياوش هم که اينجاست
مامانم من و مني کرد و گفت نگرانيم براي تنهايي شماست
تعجب کردم چون اولين بار بود که همچين حرفي رو از زبون مامانم مي شنيدم
با تعجب گفتم مامان منظورتون چيه؟
-خب بالاخره اون نامحرمه و يه پسر
-اولين باره که همچين حرفايي رو از زبونتون مي شنوم
-براي اينکه اولين باره مي خوام تو رو تنها بذارم
-مگه نمي گيد مريم خانم هم پيشمون هست ....بعد هم يعني شما به من اعتماد نداريد که اين حرف رو ميزنيد
راستش بهم برخورد مامان حتي اگه به سياوش اعتماد نداشت به من که دخترشم بايد اطمينان مي کرد
براي همين با اخم گفتم اگه اينجوري فکر مي کنيد نريد بهتره....هيچ وقت فکر نمي کردم بهم اعتماد نداشته باشيد

.سیاوش.
1390،06،04, ساعت : 12:36 قبل از ظهر
قسمت و بيست و هفتم
بالاخره مامان و بابا هم قبول کردند هم همراه بقيه به مسافرت برند فقط من و سياوش مونديم مريم خانم هم
قرار بود پيش ما باشه هم برامون غذا درست کنه و شب هم خونه ي ما بخوابه تا من تنها نباشم
روي کاناپه نشسته بودم و به تي وي زل زده بودم يه مستند در مورد مد و از اين حرفا بود من هم با دقت داشتم بهش نگاه مي کردم
الان که شب شده بود تازه حس تنهايي مي کردم و دلم براي مامان و بابا تنگ شده بود
مريم خانم هم رفت تا غذاي سياوش رو براش گرم کنه تا بخوره چون تازه از سرکار رسيد
همونجور که نگاهم به تي وي بود و دستم رو تکيخ گاخ چونه ام کرده بودم صداي در خونه امون اومد
حتما مريم خانم بود اما چه زود برگشت
در رو که باز کردم سياوش رو جلوي خودم ديدم...
-سلام خانم خوبي
لبخندي زدم و گفتم سلام ممنون تو خوبي
جلوي در ايستاده بودم راستش چون تنها بودم دوست نداشتم بگم بياد تو خصوصا بعد از اينکه علاقه امون رو بهم اعتراف کرديم براي همين بدون اينکه بهش تعارف کنم
بياد تو جلوش ايستاده بودم و منتظر بودم حرفش رو بزنه و بره
واقعيتش حرف مادرم باعث ترسم شده بود
اونم که ديد فقط نگاهش مي کنم گفت دعوتم نمي کني بيام تو
-راستش اينجا يه خورده بهم ريخته است...
اما قبل از اينکه بهم اجازه بده جمله ام رو تموم کنم گفت دروغگوي خوبي نيستي ميدونستم بهم اعتماد نداري
-نه باور کن اينجور نيست
و براي اينکه ناراحت نشه و بهش بفهمونم که بهش اعتماد دارم در رو باز کردم و بفرماييد اقا سياوش
-نه ديگه من ميرم اومدم يه احوالي بپرسم و برم
-سياوش اذيت نکن ديگه گفتم که دليلم چي بود حالا هم خواهشا بيا تو
لبخندي زد و گفت چه ميشه کرد
در رو که بستم ديدم داره به اطراف نگاه مي کنه تابلو بود دروغ گفتم چون مامان همه جا رو مرتب کرده بود و من هنوز وقت نکرده بودم خونه رو بهم بريزم
-جرا نمي شيني
سرش رو تکون داد و به سمت کاناپه اي رفت که من روش نشسته بودم
به سمت آشپزخونه رفتم مي خواستم شربت درست کنم
ديدم ريموت رو برداشت و مي خواست بزنه يه کانال ديگه که گفتم سيا عوضش نکن مستندش خوبه
با تعجب گفت چي گفتي؟
گفتم مستندش خوبه
-نه قبلش
لبهام و جمع کردم و گفتم چي گفتم
-از کي تا حالا شدم سيا قبلا مي گفتي سياوش تازه اونم بزور مي گفتي
-آهان....لبخندي زدم و گفتم آخه الان ديگه فرق مي کني
يه تاي ابروش رو بالا برد و با شيطنت گفت چه فرقي
-سياوششششششششششششش
دستاش و بالا برد و گفت باشه تسليم
شربت رو جلوش گذاشتم خواستم روبروش بشينم که به کنارش اشاره کرد و گفت بيا اينجا بشين
راستش خجالت مي کشيدم کنارش بشينم .....نميدونم شايد چون تنها بوديم معذب بودم اما براي اينکه ناراحت نشه و مجبور شم نازش رو بکشم کنارش با يک
مقدار فاصله نشستم
شربتش رو برداشت و به من نزديکتر شد
جرعه اي از شربتش رو نوشيد و دوباره اون رو روي ميز گذاشت و اينبار دستش رو دورم انداخت
نگاهش کردم و با اخم گفتم سياوش نکن
با شيطنت گفت چکار کردم؟
سياوش نکن ما هنوز نامحرميم خوشم نمياد (راستش اين حرفم با بوسه اون شبم تناقض داشت اما چه ميشه کرد مي خواستم حدش رو حفظ کنه)
منو کنار خودش کشيد و گفت کاري که نکردم فقط مي خوام کنار عشقم بشنم همين ....نترس ما که قراره با هم ازدواج کنيم
-ولي هنوز که چيزي بينمون نيست
-عشقمون مهمه اعترافي که بهم کرديم مگه تو دوستم نداري؟
سرم رو تکون دادم و گفتم من عاشقتم
لبخندي زد و موهام رو نوازش کرد و گفت پس حرف حسابت چيه من هم دوست دارم
نگفت عاشقمه اما من ناديده گرفتم چون فکر مي کردم معني اين دو کلمه فرقي نداره
يه تي شرت و شلوار تنم بود راستش من عادت داشتم اينجوري لباش بپوشم و مامان و بابا هم مشکلي نداشتن
يعني ما همه مثل خواهر و برادر بزرگ شده بوديم براي همين کسي ايراد نمي گرفت شايد هم چون هميشه کنارمون بودن ازمون ايراد نمي گرفتن
سرم رو که بلند کردم ديدم سياوش سرش رو به گردنم نزديک کرده
-سياوش خواهش مي کنم
-عزيز دلم من که کاري نمي کنم فقط مي خوام عطرت رو حس کنم همين
معذب بودم اما چيزي نگفتم
با بوسه اي که روي گردنم زد
از سرجام پريدم و گفتم سياوش خواهش کردم
اونم بهش برخورد و گفت خواهش نکن من رفتم
ميدونستم اگه ناراحت بره آشتي دادنش سخته براي همين قبل از اينکه دستش رو روي دستگيره بذاره گفتم سيا نرو
بدون اينکه به طرفم برگرده گفت تو که بهم اعتماد نداري براي چي ميگي نرو
چقدر هم اين ناز مي کنه....خب حق دارم ديگه ....اما اينارو بهش نگفتم
به سمتش رفتم جلوش ايستادم بدون اينکه چشماش رو از در برداره گفت چيه؟چي مي خواي؟
دستاش رو توي دستم گرفتم ....اونم مخالفتي نکرد.
-سياوش نرو....حالا من يه چيزي گفتم
-ممنون من کار دارم مي خوام برم
-سياوش
نگاهم کرد و گفت خيلي خلي اينو ميدونستي
اگه اين حرف رو يه وقت ديگه مي گفت جوابش رو ميدادم يه چيزي بهش مي گفتم اما الان نمي تونستم چيزي بهش بگم براي همين گفتم چه ميشه کرد کلاه سرت رفته يه خل و قالبت کردند
خنديد و صورتش رو آروم نزديک صورتم کرد
چه ميشه کرد مثل اينکه بايد قبول مي کردم
لبهامون چند ميل با هم فاصله داشتن که صداي دراومد
خواستم برم در رو باز کنم که بازوم رو گرفت و گفت صبر کن
-سياوش مريم خانم اومده
-اه اون که قرار بود لباسام رو بشوره چرا زود اومد....بذار در ميزنه و ميره
همونجور که بازوم رو از دستش بيرون مي کشيدم گفتم سيا اون ميدونه من اينجام....ما رو با هم ببينه بعد در رو هم دير باز کنيم شک مي کنه
و به سمت در رفتم
صبر کن من ميرم چون مي خوام برم ديگه
البته ما نزديک در بوديم....سياوش در رو باز کرد مريم خانم که ما رو با هم ديد يه نگاه مشکوکي به ما انداخت بعد رو به سياوش گفت آقا من لباساتون رو توي لباسشويي انداختم فقط اگه لطف کنيد ديگه خودتون اون رو دربيارين
سياوش هم باشه اي گفت و رفت

.سیاوش.
1390،06،04, ساعت : 12:41 قبل از ظهر
قسمت بيست و هشتم
مامان و بابا و بقيه قرار بود يه هفته اي مشهد
الان چهار روز گذشته و سياوش رو به جزء شب اول ديگه نديدم
امروز هم که امتحان داشتم تازه از در دانشگاه بيرون زده بودم که چشمم به سياوش خورد که به ماشينش تکيه داده بود
دستي برام تکون داد من هم دستم رو بلند کردم که تکون بدم که نفهميدم شيما از کجا سبز شد
-به به چشم منو دور ديدي
به سمتش برگشتم و گفتم مگه براي اينکه به نامزدم سلام کنم بايد ازت اجازه بگيرم
خنديد و گفت کوفتت بشه اي کاش يکي مثل اين خوشگله رو براي من مي فرستاد
وقتي ديد اخم کردم به بازوم زد و گفت بي جنبه شوخي کردم مبارکت باشه کي بهتر از تو براي اين شازده
-نه ناراحت نشدم فقط الان فهميدم که تو چقدر از بي شوهري مي نالي
راستش مي خواستم حرصش رو دربيارم
اما اون برعکس گفت راست ميگي من که مثل تو خوش شانس نيستم
-سلام
سرم رو برگردوندم سياوش کنارم ايستاده بود
-سلام خوبي
-شکر من خوبم بعد رو به شيما کرد و گفت سلام عرض کردم خوب هستين
شیما هم نيشش را تا بنا گوش باز کرد و گفت ممنون شما خوب باشين من خوبم
چشمام گرد شدند اين يعني چي؟
اما سياوش انگار خوشش اومد چون گفت شما لطف دارين
چشمم روشن ديگه چي ....خون خونمو مي خورد داشتم حرص مي خوردم
براي همين به سمت ماشين رفتم و روبه سياوش گفتم اگه دل دادن و قلوه گرفتنت تموم شد من تو ماشينم
راستش اينقدر حرصم درآومده بود که ديگه نمي تونستم مراعات چيزي رو بکنم
توي ماشين نشستم سياوش هم به سمت ماشين اومد
به محض اينکه سوار شد پاش رو روي پدال گاز گذاشت از دانشگاه که دور شد کنار خيابون پارک کرد و با خشم به طرفم برگشت و گفت اين چي بود گفتي
منم چشام رو توي چشاش دوختم و گفتم چيه بهتون برخورد يا از اينکه نذاشتم راحت باشين و صحبتتاتون رو قطع کردم ناراحتي
مشتش رو گره کرد و محکم روي فرمون کوبيد و گفت شعورت همين قدره نميشه انتظار بيشتري ازت داشت
ديگه خيلي داشت زياده روي مي کرد
من هم با خشم گفتم لياقت تو هم يکي عين شیماه
-خفه شو
من هم نمي خواستم کم بيارم شايد دعوامون احمقانه شروع شد اما اون حق نداشت اينجوري برخورد کنه
-خودت خفه شو
دندوناش رو روي لب پايينش فشار داد و گفت خفه ميشي يا خودم خفه ات کنم
-خفه نميشم شنا بلدم
نميدونم چرا اين حرف مسخره رو زدم شايد پشیمون شده بودم و نمي خواستم دعواي احمقانه اي که خودم شروعش کرده بودم رو ادامه بدم
اونم با جديت گفت من ميدونم چه جوري خفه ات کنم
مثل اينکه اون نمي خواست کوتاه بياد براي چي من کوتا بيام بالاخره اون مقصر بود
نگاهش که کردم ديدم با يه موذي گري داره نگاهم مي کنه به شيشه ها نگاه کردم که داشتن بالا ميومدن
تازه فهميدم منظورش چيه
خواستم در رو باز کنم که قفل مرکزي رو زد
-سياوش در رو باز کن
-بايد تنبيه شي....لبخندي زد و گفت بيا جلو
وقتي تکون نخوردم...محکم بازوم رو کشيد که باعث شد تو بغلش بيفتم
انگشت شصتش رو روي لبم کشيد و گفت دلم برات تنگ شده بود
و قبل از اينکه بهم اجازه کاري رو بده شروع به بوسيدن لبهام کرد
خودم هم نياز داشتم به بوسهاش براي همين بدون اينکه تکون بخورم توي بغلش موندم
سرش رو که بلند کرد با خنده گفت مثل اينکه تو بيشتر از من خوشت اومد
اخمي کردم و با مشت به سينه اش کوبيدم
دستم و گرفت و با خنده گفت قبول من بودم که تو بغلت ساکت نشسته بودم
از بغلش بيرون اومدم و سرجام نشستم و با اخم سرم رو به شيشه چسبوندم
طوري که سعي مي کرد خنده اش رو خفه کنه گفت عزيز من قهره
-................
-فرشته زميني من
-............
-دوست دارم خانم خوشگله
-.........
-باشه شوخي کردم....خوبه
به سمتش برگشتم و گفتم حتي ناز کشيدنت هم با خشونت
خنديد و گفت قربون اين لحن بچه گونه ات
اخمي کردم و گفتم من کی بچه گونه حرف زدم
-فدات شم آخه مثل بچه ها زود قهر مي کني بعد اونا هم اينجوري بعد دعوا حرف ميزنن ...حالا آشتي
-به شرطي که ديگه اينجوري با شيما حرف نزني چون من خوشم نمياد
-اما من به خاطر اينکه دوستت جوابش رو ندادم و حرفش رو ناديده گرفتم
-اون دوستم نيست ....من خودم ازش خوشم نمياد ....اوني نيست که فکر مي کردم
-چطور
-بماند ....تو هم بهتره حرکت کني دير شد من گرسنه امه
ماشين رو روشن کرد و گفت ناهار مهمون مني
-نميشه حتما مريم خانم ناهار آماده کرده
همونطور که نگاهش به خيابون بود گفت نه من بهش گفتم امروز من و تو ناهار رو بيرون مي خوريم...حالا چي ميگي؟
-پس من هم موافقم
دست راستش رو جلوم گذاشت و گفت بزن قدش
من هم دستم و به دستش زدم خواستم دستم رو بردارم که اون رو توي دستش گرفت فشاري به دستم آورد و گفت فرشته خيلي دوست دارم...اما مي خوام تا از احساسمون مطمئن نشديم بهم دلبسته نشيم و به اصطلاح
عاشق نشيم
خنديدم و گفتم سياوش ديوونه اي تو مگه عاشق شدن دست خودمون
به سمتم برگشت و گفت پس دست کيه؟
-يعني مي خواي بگي نميدوني که عاشقي دست دله
لبخندي زد و گفت از ما گفتن بود
منم چه ساده از کنار اين حرفش گذشتم
***************
تشکر و + یادتون نره نقد هم بکنید نظرتون رو بگید چه جوریه:-2-40-:

.سیاوش.
1390،06،04, ساعت : 12:50 قبل از ظهر
قسمت بيست و نهم
پنجمين روز بود که تنها بودم و دل تنگ پدر و مادرم
داشتم شام مي خوردم که تلفن زنگ خورد مريم خانم خواست بره برداره که با دستم بهش اشاره کردم که من ميرم
لقمه ام رو قورت دادم و گوشي رو جواب دادم
-بله بفرماييد
-فرشته سلام
-تويي سيامک خوبي ...خوش مي گذره...جاي منو هم خالي کني
- فرشته سياوش پيش تو هستش
صداش نگران بود براي همين با نگراني گفتم چيزي شده
-نه فقط هر چي با سياوش تماس مي گيرم جواب نميده کارش دارم
-خب الان ميرم مي بينم تو خونه هست يا نه قطع کن بهش ميگم بهت زنگ بزنه
-باشه فقط زياد طولش ندي
-باشه
بدون اينکه خداحافظي کنه قطع کرد ....يعني چکارش داشت....صداش نگران بود نکنه اتفاقي افتاده باشه
نه خدانکنه اين فکرا چيه
گوشي رو گذاشتم و به سمت در رفتم که مريم خانم گفت کجا
-با سياوش کار دارم
-خب بهش زنگ بزن
حالا من ديگه بايد به اين هم جواب پس بدم
-مريم خانم اگه جواب ميداد که خودم هم ميدونستم که مي تونم بهش زنگ بزنم...در ضمن من بچه نيستم و خوب و بد رو مي شناسم
با شرمندگي گفت ببهشيد خانم فقط خانم سفارش کردن مواظبتون باشم
-من نميدونم چرا مامان بعد از اين همه سال فهميد که ما چندتا پسر هم توي اين خونه داريم که به من محرم نيستن
و بدون اينکه منتظر جوابش بمونم از خونه خارج شدم
در رو که زدم سياوش در حالي که حوله حموم تنش بود در رو باز کرد
-پس تو حموم بودي
-اول سلام بعد چرا؟
-ببخشيد سلام
-بيا تو من برم لباس عوض کنم
-نه مي خوام برم فقط سيام گفت کار مهمي باهات داره همين الان بهش زنگ بزني
-باشه ...نميايي تو
-نه ...باي
سرش رو تکون داد من هم دستم رو روي دستگيره گذاشتم تا در رو ببندم اون هم به سمت تلفن رفت....کنجکاو شدم ببينم چه خبره براي همين در رو نبستم و آروم وارد شدم و کنار در ايستادم
سياوش هم پشت به من روي مبل نشست و منو نميدي
-الو سلام خوبي
.............
-چي ميگ يه بار ديگه بگو بفهمم
..........
-چي؟
.............
-کي؟
....................
-مطمئنيد؟
................
-خب دکترا هم خيلي وقتا اشتباه مي کنن...من چه جوري وسط امتحاناش برش دارم بيارمش بدون اينکه بفهمه...مي فهمي چي ميگي باباشه
در مورد من داره حرف ميزنه....نه حتما يکي ديگه است
-چي ميگي تو ميگم چه طوري به فرشته بگم بابات توي کماه
باباي من ....نفهميدم چي شد فقط خودم و روي زمين حس کردم...با صداي افتادن من هم سياوش برگشت
گوشي رو پرت کرد و به طرفم دويد
حتي نمي تونستم گريه کنم فقط بهش زل زده بودم
-فرشته ....فرشته
کشيده اي به صورتم زد
-بابام مرده...سياوش بابام مرده....سياوش بابام
منو توي آغوشش کشيد و گفت عزيزم آروم باش چيزي نشده حالش بد شده بردنش بيمارستان چيزيش نشده
-مي خوام برم ببينمش
-اما امتحاناتت...
-مهم نيست ...تو دروغ ميگي حتما بلايي سرش اومده من مي خوام بابام رو ببينم
نميدونم چرا نمي تونستم گريه کنم فقط حس مي کردم يه بغضي داره خفه ام مي کنه
سياوش منو به خودش فشار داد و گفت باشه همين امروز ميريم
********************
نفهميدم کي به مشهد رسيديم و مهمتر از اون کي به بيمارستان رسيديم فقط ميديم هوا کاملا روشنه مثل اينکه سياوش تمام شب رو رانندگي مي کرده
هميشه از محيط بيمارستان بدم ميومد چون هميشه حس مي کردم باعث غمگين شدنم ميشه
همونجور جلوي در بيمارستان ايستاده بودم که سياوش دستم رو گرفت وارد محيط بيمارستان که شديم دايي منصور رو ديدم که روي يک نيمکت کنار زير درخت نشسته
سياوش دست من رو کشيد و به طرف دايي منصور برد
دايي-سلام
سياوش-سلام
دايي-فرشته دايي حالت خوبه
-بابام
دايي-اون حالش خوبه
بعد من رو در آغوش کشيد و گفت آروم باش
-مي خوام ببينمش
-دايي-الان نميشه
بعد رو به سياوش کرد و گفت بهتره بريد هتل يکم استراحت کنيد عمه ات رو هم همين صبح فرستادم
-من بدون اينکه پدرم رو ببينم جايي نمي رم
دايي-الان نميذارن ببينيش
-چرا
دايي-وقت ملاقات نيست الان برو استراحت کن مادرت رو هم ببين نگرانت بود بعد با هم بيايد برو دايي جون
بعد بوسه اي روي پيشانيم نشوند و گفت برو دايي جون
**************
علي رغم ميلم مجبور شدم برم....شايد از مادر مي تونستم بفهمم چه خبره و چه اتفاقي افتاده
***************
اول یه چیزی بگم بچه ها اینجور نشه که چون چندتا پست زیاد میذارم توی یکی تشکر و امتیاز بدین بقیه رو ول کنید ها چون من زیاد میذارم که تشکرا بیشتر شه نه نیجه معکوس بشه نظرتون رو هم توی تایپیک نقد بگید که تا الان چطور بود
راستش دوست دارم برای عید این رمان رو تموم کنم اینم بستگی به دلگرمی خودتون داره که بهم میدین
سعی می کنم امروز و فردا بازم بذارم
http://www.forum.98ia.com/t256192.html

.سیاوش.
1390،06،04, ساعت : 12:55 قبل از ظهر
قسمت سي ام
دستم و جلوي دهنم گرفتم و داد زدم امکان ندازه پدر من زنده مي مونه
غزال منو توي آغوشش گرفت و همونطور که اشک ميريخت گفت ما هم ميدونيم اون بهوش مياد
-مامانم کجاست
غ-اون هم توي بيمارستانه سکته کرده
پاهام سست شدند نتونستن وزنم و تحمل کنن روي زمين افتادم
سيامک-اين چه طرز حرف زدنه نمي توني مثل آدم بگي اصلا کي بهت گفت حرف بزني
مي خواستم گريه کنم اما نمي تونستم داشتم خفه مي شدم دستم و روي گلوم گذاشتم نفسم بالا نميومد
سرم رو که باند کردم نميدونم صورتم چطور بود که سياوش با دستپاچگي به طرفم دويد و منو بلند کرد و رو بخ سيامک گفت زود باش بايد ببريمش بيمارستان
همونجور که توي بغلش بودم مي گفتت آروم باش سعي کن آروم نفس بکشي خواهش مي کنم آروم باش
دهنمو باز کردم و شروع کردم به نفس کشيدن کردم
به محض اينکه سوار ماشين شديم سيامک با سرعت به سمت بيمارستان حرکت کرد
کمي تنفسم بهتر شد اما هنوز نمي تونستم راحت نفس بکشم
به بيمارستان که رسيديم سياوش دوباره منو بلند کرد و به سمت اورژانس دويد
منو که روي تخت گذاشت از هوش رفتم و ديگه چيزي نفهميدم
******************
چشمام رو که باز کردم مامان رو کنارم ديدم روي صندلي نشسته بود و دستم رو توي دستش گرفته بود
با ديدن مادر انگار مرهم دردام رو پيدا کرده باشم بي اراده بغضم شکست و اشکام سرازير شدن
همونجور که گريه مي کردم گفتم بابا کو؟
مامانم هم همپاي من گريه مي کرد و موهام رو با دست ديگه اش نوازش مي کرد
مامان چي شده بابا چرا رفته توي کما ؟
با اينکه سعي مي کرد جلوي خودش رو بگيره تا گريه نکنه شروع به صحبت کرد
روز سوم مسافرتمون بود مثل هر روز داشتيم آماده مي شديم که بريم حرم که بابات يهو سرش رو گرفت و گفت پريسا سرم اما قبل از اينکه بتونه چيز ديگه اي بگه بي هوش شد
و هق هق گريه اش باعث شد ديگه نتونه ادامه بده
-چرا ....مگه بابام چش بود....چرا بايد بره توي کما؟
-دکترا ميگن يه تومور توي مغزهست
-خب چرا عملش نمي کنن
-اي کاش مي شد اما نميشه بايد پدر بهوش بياد تا بتونن عملش کنن چون اگه توي حالت کما عملش کنن باعث مرگش شن
و دوباره گريه اش رو از سر گرفت
روي تخت نشستنم و مادرم رو در آغوش گرفتم
-مامان من مطمئنم بابا حالش خوب ميشه
-آره اون بخاطر ما خوب ميشه اون به من قول داده که هيچ وقت تنهام نذاره
***************
مامان هم چون خودش يه سکته رو رد کرده بود توي بيمارستان بستري بود
توي اون اوضاع هيچکي حالش رو نمي فهميد و نميدونستيم چکار کنيم پس بابام الان سه روزه که توي کماست
دکترا اميدوار بودن که بابا بهوش بياد چون ضريب هوشيش بالا بود
******************
روز هشتم بود که بابا توي کما بود
مامان رو هم سه روز بود که مرخص کرده بودند.....اما ديگه نذاشتم بره بيمارستان چون براش خوب نبود
بهش گفتم به محض اينکه تغييري توي وضعيت بابا پيش بياد مطمئن باش که خبرت مي کنم
آماده شدم که مثل هميشه برم بيمارستان که سينا گفت من ميرسونمت
سرم رو به علامت باشه تکون دادم
سوار ماشين که شدم سرم رو به شيشه چسبوندم و به اتفاقايي تلخ و شيرين که توي اين مدت کم برام اتفاق افتادند فکر مي کردم
که صداي سينا رشته افکارم رو پاره کرد
-فرشته خودت ميدوني که الان تو نقطه اتکايي عمه اي
-من خودم يکي رو مي خوام که بهش تکيه کنم
-تو چه بتوني تکيه گاه باشي چه نتوني تو فعلا براي عمه يه تکيه گاهي تو بايد محکم باشي بايد به عمع اميد بدي نه بدتر از اون باشي و بدتر با اين همه غصه اي که مي خوري ته دلش رو خالي کني
سينا چقدر مهربون بود اين ويژگيش هميشه اون رو از سياوش و سيامک متمايز مي کرد
ياد حرفي که هميشه بهش ميزدم افتادم لبخند تلخي روي لبهام نشست و گفتم سينا يادته هميشه يه نصيحت بهت مي کردم
لبخند کمرنگي روي لباش نشست و گفت با سياوش و سيامک نپرم تا مثل اونا نشم درسته
-آره چون تو مهربوني اما اونا نه نمي خوام تو هم مثل اونا بشي و مهربونيت به موذي گري تغيير کنه
-دلت مياد...حالا خوبه اين حرفات رو سيامک و سياوش بشنون
اينو که صدبار بهشون گفتم که اونا موذي اند
نفهميدم کي مسير بين هتل تا بيمارستان رو طي کرده بوديم فقط وقتي جلوي بيمارستان توقف کرد فهميدم رسيديم
سينا چقدر مهربون و فهميم بود خيلي خوب تونسته بود با حرفاش ذهنم رو از بيمارستان منحرف کنه و باعث بشه براي چند دقيقه کوتاه اين غم بزرگ رو
فراموش کنم
************
تشکر و امتیاز یادتون نره نظرتون رو هم بگید:-2-40-::-2-40-:http://www.forum.98ia.com/t256192.html

.سیاوش.
1390،06،15, ساعت : 12:15 بعد از ظهر
اول سلام عرض می کنم خدمت همه تون بعد عید رو به همتون تبریک میگم ....عذر بابت اینکه نتونستم به دوستانی که بهم پیام تبریک عید دادن پیام بدماز همین جا بهشون تبریک و تشکر می کنم....بابت تاخیر در گذاشتن رمان هم عذر می خوام:-2-40-:
*************
قسمت سي و يکم
هنوز هم که هنوزه وقتي به اون روزا فکر مي کنم غصه ام مي گيره روزاي سختي بودند
خيلي سخت روزهايي که اگه کسي تنها باشه حتما از پا ميفته
اما ما شانسي که داشتيم اين بود که توي اون روزاي سخت افراد زيادي رو داشتيم که باعث مي شدن بهشون تکيه کنيم
نه روز بود که بابا توي بيمارستان بود ....سيامک هم مرخصيش تموم شده بود و برگشته بود سر خدمتش
سينا هم براي پيشروي کاراي شرکت برگشته بود
سياوش اما نرفت گفت من کنارتون مي مونم....اون روزا چقدر مهربون بود وقتي اونروز (روز نهم)توي بيمارستان نشسته بوديم و من بخاطر ترس از اينکه پدرم هيچ وقت بهوش نياد گريه مي کردم
با دستاش آروم اشکام رو پاک کرد و گفت فرشته من مطمئنم بابا بهوش مياد....تو هم اينقدر گريه نکن که من دوست ندارم هيچ وقت چشاتو
باروني ببينم
حالا کجاست که ببينه بعد رفتنش چشام براي هميشه باروني شدند
توي اون حالت گريه لبخندي رو ي لبام نشست و گفتم چقدر زود دست به کار شدي بابام فقط مال منه نميدم به تو
اونم لبخندي زد و گفت چه بخواي چه نخواي پدر خانمم ميشه مثل بابام
مي خواستم چيزي بگم که ديدم پرستار و دکتر به سمت اتاق بابا ميدون
با ترس بلند شدم نکنه بلايي سر بابا اومده باشه
قبل از اينکه بتونم چيزي بپرسم از کنارم رد شدند
با چشماني نگران به سياوش نگاه کردم
سياوش-آروم باش
-اگه بلايي سر بابا اومده باشه من جواب مامان و چي بدم چي بهش بگم....من گفتم امروز نياد
بازوهامو محکم گرفت و منو سرجام نشوند و گفت آروم باش چيزي نشده ببين دکتر اومد
مي خواستم بلند شم که محکم گفت تو بشين من ميرم
دوباره سرجاي خودم برگشتم
سياوش به سمت دکتر دويد....بعد از چند لحظه گفتگو لبخندي روي لبهاي سياوش اومد
براي چي مي خنده ...بابا يعني بهوش اومده
با خوشحالي به سمتشون دويدم
آره بابا بهوش اومده بود
بعد از يه هفته بابا مرخص شد و همگي برگشتيم خونه اما الان بايد به فکر عمل بابا مي شديم
با دکترش صحبت کرديم اون گفت مي تونه اين عمل و انجام بده
اما من مي خواستم بهترين دکتر اونو عمل کنه براي همين گفتم من مي خوام بهترين دکتر توي اين رشته عملش کنه
دکتر هم گفت هر طور ميلتونه
-منظورم اين نيست که کار شما بد باشه فقط دوست دارم ....ببين مي تونيد يه دکتر که توي اين رشته معروف باشه و تقريبا همه ي عملاش موفقيت آميز بودند
رو بهمون معرفي کنيد
دکتر-من نميدونم چي بگم....فقط مي تونم بگم پرفسور خوشبخت که يکي از بهترين پزشکهاي موجود در اين رشته اند حتي مي تونم بگم بين پزشکهاي خارجي اون هم حرف اول رو ميزنه البته اگه اغراق نباشه
با خوشحالي گفتم ميشه آدرسشون رو بدين
لبخندي زد و گفت آمريکا
خنده روي لبهام ماسيد و گفتم اينجا نيستن....خب اشکالي نداره ميگم بيان اينجا
دکتر-فکر کنم اگه بخواين ايشون پدرتون رو عمل کنن بايد هر چه زودتر پدرتون رو ببرين اونجا ...اينو بدونيد که پدرتون هر چه زودتر بايد عمل شن من مدارکشون رو براتون آماده مي کنم که اگه خواستين ايشون رو ببرين اونجا زودتر کارتون رو بتونيد انجام بدين
*****************
بالاخره بعد از يک ماه دوندگي فقط به پدر و مامان ويزا دادن که بتونن برن آمريکا
وقتي سينا مدارک رو جلومون گذاشت با غصه گفتم پس من چي
سينا-تو نمي توني بري
-اما من بايد برم نمي تونم بذارم فقط پدر و مادر برن من بايد باهاشون باشم
سياوش که ساکت نشسته بود به من نگاه کرد و گفت من باهاشون ميرم ميدوني که من شهروند آمريکا محسوب ميشم
با عصبانيت گفتم تو پسرشون نيستي ....من دخترشونم من بايد برم
راستش توي اون مدت خيلي حساس شده بودم ...ترس از دست دادن پدر روحم رو بهم ريخته بود
پرخاشگر شده بودمو عصبي حس مي کردم همه مي خوان پدر رو ازم بگيرن
بابا-فرشته آروم باش ...منو مادرت تنها ميريم
-نه منم بايد بيام من نمي تونم اينجا بمونم خواهش مي کنم پدر درکم کنيد
مامان به کنارم اومد و گفت دخترم تو اينجا بموني بهتره ....سياوش که باهامون هست اون مواظبمون هست
به سياوش نگاه کردم سرش رو تکون داد و گفت فرشته من مراقبشون هستم
سرم و تکون دادم و گفتم نه من بايد باهاشون برم
سينا-اما تو نمي توني بري
-چرا
سياوش-چون بهت اجازه ورود به کشورشون رو ندادن
-چرا ....خب منم با بابا و مامان ميرم
بابا منو توي بغلش گرفت و گفت فرشته دخترم چرا اينقدر خودتو عذاب ميدي
-بابا من مي خوام کنارتون باشم بهر قيمتي
سياوش-بهر قيمتي
همه با تعجب به سمتش برگشتيم من ،بابا،مامان و سينا همه در سکوت نگاهش مي کرديم اون هم
سکوت کرده بود
-راهي هم هست
سياوش-خب مي تونيم....چه جور بگم....ولش کنيد
سينا-خب چرا نميگي بگو مي شنويم
-بگو اگه راهي باشه که باعث شه من با پدر و مادرم همراه شم .....خب من خوشحال ميشم پس چرا ساکت شدي
سياوش از روي مبل بلند شد به چشماي پدر بعد مادر نگاه کرد و گفت عمه ببخشيد اما فکر کنم اين راه خوبي باشه
اگه منو فرشته عقد کنيم مطمئنا اون ميتونه همراهمون بياد
-چي؟
راستش توي اون لحظه اصلا ناراحت نشدم چون اول و آخرش بالاخره من و سياوش قرار بود عقد کنيم اما اينجوري و با عجله يکم سخت بود اما بالاخره
مشکلي نداشت براي همين قبل از اينکه پدر يا مادرم حرفي بزنن گفتم قبوله
*********
تشکر و + یادتون نره:-2-40-:

.سیاوش.
1390،06،15, ساعت : 03:59 بعد از ظهر
قسمت سي و دوم
پدر با اخم گفت فرشته سرخود شدي
-پدر
بابا-من دوست ندارم بخاطر من اينکار رو بکني صحبت زندگيته
مامان-منم با پدرت موافقم صحبت زندگيته
-چرا مخالفين
بابا-چون شما مثل خواهر و برادر بزرگ شدين نميشه بعد توي زندگيتون به مشکل برمي خورين
سياوش-ما که قرار نيست واقعا ازدواج کنيم بعد از اينکه برگشتيم از هم جدا ميشيم
مامان-نه اسماتون که توي شناسنامه هم مي مونه...نه اصلا
سياوش-من کسي رو دارم که بعدا مي تونه شناسنامه هامونو سفيد بهمون تحويل بده
راستش دوست نداشتم سياوش اين حرف رو بزنه مگه ما قرار نبود باهم واقعا ازدواج کنيم مگه اون منو دوست نداشت پس چرا نگفت
خب شايد چون مي خواد مامان و بابا رو راضي کنه اين حرفا رو زد
**************
هيچکس موافق نبود هم مخالف بودند فقط دايي منصور و بابا بزرگ حرفي نميزدند و منو سياوش هم که موافق بوديم
اما بالاخره بعد از دو روز اصرار تونستم بابا و مامان رو راضي کنم...بايد اين ترم رو هم مرخصي مي گرفتم
قرار شد پس فردا منو سياوش بهمراه پدرو دايي منصور بريم محضر تا عقد کنيم
مطمئنم بابا و مامان چون بهشون گفتيم بعدا از هم جدا ميشيم و شناسنامه ها هم پاک مي مونن بالاخره قبول کردند
******************
بله رو اولين بار گفتم چون ديگه توي محضر و تنها جايي براي تشريفات وجود نداشت....سرم رو به سمت سياوش چرخوندم دستم رو توي دستش گرفت وچشمکي زد و آروم گفت خيلي دوست دارم
بالاخره بعد از کلي امضا که توي دفتر بزرگي که دفتر دار جلومون گذاشت گذاشتيم خلاص شديم و از محضر بيرون اومديم
بابا نگاهش غمگين بود شايد از اينکه من اين کار رو به خاطر اينکه بتونم با اونا همسفر بشم انجام دادم ناراحته
دلم مي خواست واقعيت رو بهشون بگم که منو سياوش واقعا همديگر رو مي خوايم و نگرانيتون بي مورده
اما حيف که سياوش گفته بود تا من چيزي نگفتم تو نبايد چيزي بگي من هم قبول کرده بودم
توي خونه هم هيچ کس بهمون تبريک نگفت با ديدن چهره ي بي تفاوت بقيه و چهره ي ناراحت مادر من هم دلم گرفت امروز بهترين روز براي من بود اما مثل اينکه براي بقيه نه
آخه چرا ....چون گفته بوديم اين يه عقد واقعي نيست و بعد از هم جدا ميشيم
سياوش هم که اوضاع رو اونجوري ديد بعد از چند دقيقه رو به بابا و مامان نگاه کرد و گفت بابا جون ميشه من و فرشته بريم بيرون يه چرخي بزنيم ...براي روحيه فرشته خوبه آخه يه مدته خيلي تحت فشار و استرسه
پدرم لبخندي بروي لبهاش آورد و به مامان نگاه کرد ...مامان هم گفت بريد عمه جون فقط دير نکنيد
سياوش با خنده گفت عمه جون از همين الان داريد مادر زن بازي درمياريدا اااااا...
مامان-برو تا نگفتم نه
سياوش هم دستاش رو به علامت تسليم بالا برد و گفت پس ما رفتيم براي ناهار هم بيرون هستيم
بعد به من نگاه کرد و گفت فرشته جان بلند شو
*************
امروز و فردا بازم میذارم
تشکر و امتیاز یادتون نره:-2-40-:

.سیاوش.
1390،06،15, ساعت : 06:11 بعد از ظهر
قسمت سي و سوم
اون روز خيلي خوش گذشت و واقعا تونستم همه چيز رو براي چند ساعت فراموش کنم
اول رفتيم پارک يکم قدم زديم از آينده حرف زديم بعد هم ناهارمون رو خورديم و برگشتيم سوار ماشين شديم که برگرديم خونه
توي راه يه سوالي خيلي داشت قلقلکم ميداد مي خواستم بدونم چرا سياوش گفت ما بعد از برگشت از هم جدا ميشيم چرا واقعيت رو نگفت چرا نگفت که ما همديگر رو دوست داريم
سياوش ساکت بود و حواسش به خيابون بود و داشت جلو رو نگاه مي کرد
به سمتش چرخيدم و گفتم سياوش
با لبخند به طرفم برگشت و گفت جون سياوش ....چيه عزيزم؟
يکم دو دل شدم که بپرسم يا نه بالاخره عزمم رو جزم کردم و گفتم سياوش چرا راستش رو به همه نگفتي مگه ما همديگر رو دوست نداريم پس چرا گفتي بعد از برگشت از هم جدا ميشيم
لبخندي زد و دوباره نگاهش رو به خيابون دوخت و گفت تو چي فکر مي کني؟
-خب من يه حدسايي زدم اما مي خوام بدونم دليل تو چيه؟
-حدسات چين بگو اگه غلط بودن من دليلم رو ميگم
دستي به موهام که از شال بيسرون زده بود زذم و گفتم نميشه تو بگي
-نچ تو بگو
-سياوش بگو ديگه
-دختر خل ،که من عاشق همين خل بودنتم تو بگو من ميگم درست گفتي يا نه
-سياوش من خلم ؟و با اخم روم رو ازش گرفتم
ماشين رو به کنار خيابون پارک کرد و به طرفم برگشت و گفت نه تو عزيز دلمي ...
اما من همچنان با اخم به خيابون چشم دوخته بودم
اونم که ديد من ساکتم گفت باشه ميگم به شرطي که نگاهم کني
در حالي که هنوز اخم کرده بودم بهش نگاه کردم
-نه اينجوري قبول نيست اول اون گره ي درشتي که بين ابروهاي کمونيت افتاده رو باز کن بعد
لبخندي زدم و گفتم بگو گوشام دراز شدند
موهامو که از زير سال بيرون زده بودند با دستش بهم ريخت و گفت فداي اون گوشاي درازت
بعد دستش رو سمت سويچ برد که گفتم زرنگي چي شد مگه قرار نبود بگي
گردنش رو خاروند و گفت تو هيچي يادت نميره ها....باشه ميگم
راستش من به يه دختر گل علاقه مند شدم اما براي اينکه به خودم ثابت بشه که علاقه ام واقعيه نمي خوام فعلا کسي بفهمه براي همين فقط به خودش گفتم....بقيه هم بمونن براي بعد
با لبخند گفتم حالا چقدر بهش علاقه داري
يه خورده فکر کرد و گفت باور کن هنوز نميدونم
به بازوش زدم و گفتم بدجنسي نکن ديگه بگو
بازوش رو با دستش ماساژ داد و گفت دختره ي خل مي خواي گربه رو دم حجله بکشي که اينجوري ميزني
قيافه مظلومي به خودم گرفتم و گفتم من فدات بشم بگو ديگه
-نچ
سرم رو کج کردم و گفتم نميگي
-باور کن هنوز خودمم نميدونم اما هر وقت فهميدم بهت ميگم
-باشه ....حالا بهتره حرکت کني حتما الان مامان نگران شده
-ناراحت شدي
-نه
-باشه
ماشين رو روشن کرد و به سمت خونه حرکت کرد ....واقعيتش اين بود که ناراحت شده بودم دوست داشتم حتي اگه به دروغ هم که شده بگه اندازه ي تموم دنيا دوستم داره يا اندازه ي جونش دوستم داره
ما دخترا چقدر ساده ايم که حتي به دروغ هم قانعيم
اما سياوش دروغ نمي گفت واقعيت رو گفت و من چه ابلهانه دوست داشتم دروغ بگه
شايد چون هيچ وقت بهم دروغ نگفت الان نمي تونم ازش متنفر باشم ...اما به خاطر کارايي که با من کرد نمي تونم هيچ وقت ببخشمش ...هيچ وقت نمي تونم ببخشمش
بازم مثل هميشه سردردم شروع شد مثل هميشه هر وقت به گذشته فکر مي کنم اين سردرد لعنتي به سراغم مياد
سرم رو از روي دفتر بلند کردم خودکار رو روي ميز گذاشتم
نگاهم رو به ساعت روي ديوار دوختم ساعت پنج صبح رو نشون ميداد يعني اينهمه وقت من داشتم مي نوشتم ...بايد امروز تمومشون کنم مي خوام براي هميشه از دست اون خاطرات راحت شم
کشو ميز رو باز کردم و قرص مسکن رو از توي کشو برداشتم.....مي خواستم بدون آب قرص رو قورت بدم بعد با خودم گفتم تبلي بسه از امروز بعد از اتمام خاطرات بايد دوباره زندگي رو شرو ع کنم
به سمت اشپزخونه رفتم ....همه جا تاريک بود حتما بابا و مامان هم خواب بودند
ليوان آب رو روي ميز گذاشتم و دوباره خودکار رو برداشتم و دفتر رو باز کردم
دوباره تمرکزم بهم ريخته بود دوباره فکرم سمت يه هفته ديگه مي گشت يعني واقعا قراره هفته ي ديگه من سياوش رو ببينم
يعني چه شکلي شده ....تغير کرده؟
آره حتما تغيير کرده حتما جذابتر شده ....سياوش هنوز هم دوستت دارم شايد اگه کسي اين دفتر رو بخونه و بفهمه هنوز هم دوست دارم بگه من ديوونه ام اما چه ميشه کرد با اين که ميگن فاصله ي بين عشق و نفرت يه تارموست من هنوز که هنوز دوست دارم و نتونستم از تو متنفر بشم
فقط مطمئنم که هيچ وقت نمي تونم تو رو ببخشم
اي کاش هيچ وقت بهم نمي گفتي دوستم داري که من هم عشقم رو بهت اعتراف نمي کو هيچ وقت اين انفاقات نمي افتاد يا اي کاش هي چوقت قبول نمي کردم که با هم عقد بکنيم عقدي که همه ميدونستن الکيه اما من فکر مي کردم واقعيه
***************
دوستان گلم من می خوام رمان رو طی یکی دو روز اینده تموم کنم داستان هم توی ذهنم هستش فقط توی تایپ کردن یکم تنبلم....اما شما می تونید با تشکر و امتیازایی که میدین من رو تشویق به تایپ کنید
نقد و نظر هم یادتون نره
http://www.forum.98ia.com/t256192-4.html

.سیاوش.
1390،06،16, ساعت : 10:41 بعد از ظهر
قسمت سي و چهارم
با اينکه اصلا دوست ندارم دوباره خاطرات دوره ي بيماري پدر رو مرور کنم اما مجبورم که مرور کنم چون اونها هم جزيي از خاطراتم هستن
بالاخره کاراي من هم درست شد و ما قرار بود امروز به مقصد ترکيه پرواز کنيم
از صبح چهر همه در هم و ناراحت بود شايد همه مثل ما توي دلشون مي ترسيدن که ديگه هيچ وقت نتونن بابا رو ببينن
قرارا بود سينا ما رو به فرودگاه برسونه و بقيه همه تو خونه بمونن اخه بابا با همه توي خونه خداحافظي کرد و گفت دوست ندارم توي فرودگاه بياين چون من مطمئنم دوباره برميگردم
مطمئنم زماني که پدر روبروي بقيه ايستاد و شروع به صحبت کرد متاثر کننده ترين لحظه بود
پدر روبه بابابزرگ کرد و گفت پدر جون شايد دوماد خوبي براتون نبود شايد نتونستم مثل يه پسر براتون باشم و شايد نتونستم اونطور که بايد پريسا رو خوشبخت کنم اما
ازتون مي خوام که حلالم کنيد پدر با اين حرفاش اشک همه رو درآورده بود پدربزرگ به سمت بابا اومد اونو در آغوش گرفت و گفت تو عين پسرام برام عزيزي و خودت اينو خوب ميدوني ...
بعد پيشاني بابا رو بوسيد و گفت من مطمئنم تو اونقدر قوي هستي که بر اين بيماري غلبه مي کني
****************
توي هواپيما بابا و مامان صندليهاي دو رديف جلوتر از من و سياوش نشستن
شب بود و مسلما خستگي بر همه چيره شده بود من هم چشمام رو بستم و به صندلي تکيه دادم
با احساس سنگيني روي شونه ام سرم چشام رو باز کردم که ديدم سر سياوش رو شونه ام و چشاش هم بازه
قبل از اينکه حرفي بزنم سرش رو بلند کرد و گفت ميشه نخوابي
با تعجب گفتم چرا؟خسته ام آخه
-باشه پس بخواب
و روش رو ازم گرفت
دست چپش رو که روي پاش گذاشته بود رو توي دستم گرفتم و گفتم سياوش ....خب ببخشيد
اما اون بي خيال چشماش رو بست و گفت هردومون خسته ايم بخوابيم بهتره
من نميدونم با اين اخلاقش چکار کنم چقدر زود بهش برمي خوره مگه من چي گفتم
سرم رو روي شونه اش گذاشتم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم سياوش خواهش مي کنم درکم کن من الان توي وضعيتي نيستم که بفهمم کدوم کار درست کدوم غلط
اگه کاري کردم يا حرفي زدم که ناراحتت کرد ببخشيد
سرش رو روي سرم گذاشت و گفت اين روزا مي تونست بهترين روزا براي ما باشه اما حيف که...و ادامه حرفش رو خورد
سرم رو بلند کردم و گفتم سياوش بعد که برگشتيم چکار مي کني
بعد دوباره ياد وضعيت بابا افتادم و شرمنده شدم که من الان توي اين وضعيت به فکر خودم هستم و اقعا عشق که ادم و خودخواه مي کنه چون الان
من فقط به فکر خودم هستم ....اما من هنوز هم به فکر بابا هستم
-فرشته
-ها ...چيه
-کجايي تو چندباره دارم صدات مي کنم
-نميدونم....سياوش ميشه بخوابم
لبخندي زد و گفت مگه جلوتو گرفتم بخواب
-ناراحت نميشي
-نه ...آها تازه رو ميگي من که نارتحت نشدم فقط ديدم حرف حساب ميززني گفتم بخوابم
بعد که ديدم داري نازمو مي کشي من گفتم ناز کنم
چشامو ريز کردم و گفتم خيلي لوسي منو بگو که با چه احساسي داشتم عذر خواهي مي کردم
دستم که توي دستش بود رو فشرد و گفت من فداي تو اون احساست بشم خانومي باشه خوشگلم من معذرت مي خوام که ناز کردم
زبونم رو براش دراوردمو گفتم اگه نبخشم چي؟
کمي فکر کردو گفت اونوقت من هم طلاقت ميدم
-واقعا
-آره
خيلي جدي داشت حرف ميزد من هم بهم برخورد که اينقدر راحت داشت از جدايي حرف ميزد براي همين با خشم توي چشماش زل زدمو گفتم به درک حالا انگار من عاشقشم
با چشماني از حدقه درآمده نگاهم کرد و گفت چي گفتي.
-همون که شنيدي تقصير منه که هي بهت ميگم دوست دارم تو هم برام دور برداشتي....هي طلاق طلاق مي کني....فکر کرده نوبرشه
شايد از سر بچگي اون حرفا رو زدم يا شايد هم بخاطر فشارهايي روحي که بهم وارد شده بود اون حرفا رو زدم...چقدر دوست داشتم توي اون لحظه سياوش مي فهميد که من به آغوشش نياز داشتم به اين نياز داشتم که نازم رو بخره
اما اون بدتر از من عمل کرد و گفت واقعا که ...وقتي بهت رو نميدم براي همينه ديگه رو بهت ميدم پررو ميشي...شما دخترا همه اتون مثل هميد تا ما رو به دست آوردين بعدش پررو ميشين و اون روي حقيقيتون رو نشون ميدين
دستم که هنوز توي دستش بود رو محکم از دستش بيرون کشيدم و گفتم نه بابا اين نسبتايي که گفتي فقط به پسرا مي خورن نه به ما دخترا ....منو بگو که با يه دوست دارمت خر شدم
-برات کارت دعوت نفرستادم ....من يه دوست دارم گفتم تو همه ي طومار عاشقيت رو کف دستم گذاشتي
راستش هيچ وقت انتظار نداشتم که اين حرف رو از سياوش بشنوم اون داشت احساسم رو مسخره مي کرد
همونطور که سعي مي کردم صدام بالا نره به چشماش زل زدم و گفت حيف من که عاشق تو ام لياقتش رو نداري
ديگه تا نشستن هواپيما توي فرودگاه هيچ حرفي بين ما ردوبدل نشد
************
بچه ها ببخشید که نتونستم امروز بذارم باور کنید سرم شلوغه خودتون هم شاید مثل من یه همچین روزهایی براتون پیش بیاد چه میشه کرد

.سیاوش.
1390،06،17, ساعت : 11:13 بعد از ظهر
قسمت سي و پنجم
چند روزي به همين منوال گذشت هيچکدوممون قصد کوتاه اومدن نداشتيم
مي شناختمش منتظر بود من برم ازش معذرت خواهي کنم .....من با اينکه عتشقش بودم مي خواستم اول اون عذر خواهي کنه مگه فقط اون غرور داره من هم غرور دارم اون احساس و غرورم رو مسخره کرده بود....نه من ممکن نبود ازش معذرت بخوام
رفتارمون با هم مثل دو تا غريبه بود پدر و مادر عم کع به اين رفتارهاي ما عادت داشتن هيچ وقت به ذهنشون نميرسيد که اين دعواي ما با دعواهايي ديگه فرق کنه
*****************
الان دو روزه که ما توي آمريکا هستيم فردا قراره بابا رو توي بيمارستان بستري کنيم تا آزمايشات لازم رو انجام بده تا بعد از اونها
عمل شه
سياوش الحق هم که خيلي به بهمون کمک کرد چون اگه اون با ما نيومده بود ما مطمئنا نمي تونستيم توي يه کشور غريب کاري بکنيم درسته که اون وقتي چهارسالش بود برگشته بود ايران اما بارها بعد از اينکه بزرگ شد به آمريکا سفر کرده بود البته دليل سفراش رو هيچکي نميدونه فقط ميدونيم که تفريحي اند شايد هم واقعا تفريحي اند
***********
امروز قرار بود بابا عمل شه بالاخره بعد از چند روز آزمايشات مختلف و استرسي که به ما وارد شد امروز قرار بود عمل شه
اما خود عمل هم براي ما سخت بود چون پرفسور گفته بود نتيجه عمل پنجاه پنجاهست شايد خيلي اين نتيجه براشون خوب بود
اما براي من يعني ترس از دست دادن بابا
قبل از اينکه بابا رو براي عمل آماده کنن من و مادر و سياوش وارد اتاقش شديم
کنار تخت بابا ايستادم و بي اختيار سرم رو روي سينه اش گذاشتم و گفتم بابا تو رو خدا تنهامون نذار ....تو رو خدا مقاوم باش ....بابا قول بده که برمي گردي
پدر هم فقط در سکوت با دستش موهام رو نوازش مي کرد
سرم رو بلند کردم و به مامان که در طرف ديگه ي تخت روبروم بود نگاه کردم چشماش خيس خيس بودند....مطمئنا اين شرايط براي اون سختتر از همه ي ماست
بالاخره بابا عشق و تموم زندگيش بود
دستاي بابا رو محکم توي دستام فشردم و با چشماني نم دار گفتم بابا قول بده که برمي گردي ....تو رو خدا قول بده
اما بابا فقط با لبخندي کمرنگ نگاه مي کرد
-بابا تو رو خدا قول بده
و ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم ....زار ميزدم و ازش مي خواستم قول بده اما اون فقط مي گفتم فرشته آروم باش
دستايي من رو از پشت گرفتند و منو از کنار تخت دور کردند
سرم رو که برگردوندم ديدم سياوشه راستش توي اون موقعيت نمي تونستم به فکر دعوامون و آشتي باشم
به يه تکيه گاه ....به يه شونه نياز داشتم که بشه مامنه اشکام
بدون خجالت از حضور بابا و مامان خودمو توي آغوش سياوش انداختم
اون هم منو به خودش فشرد و دستاش رو دورم گذاشت آروم کنار گوشم زمزمه کرد من بهت قول ميدم که اون برمي گرده
فرشته اينجوري داري روحيه بابا رو خراب مي کني
-سياوش نمي خوام بابام و از دست بدم
-نميدي عزيز دلم نميدي
صداي بابا رو شنيدم که سياوش رو مخاطب خودش قرار داده بود
-سياوش جان
-بله بابا
-سياوش جان نميگم با فرشته بمون چون ميدونم اين عقد بخاطر اين بود که بتونه بياد اينجا و تو لطف کردي که اين کار رو کردي اما ازت مي خوام که مثل يه برادر هميشه کنارش باشي نذار هيچ وقت به خاطر هيچ چيزي اشکش بريزه
-قول ميدم که نذارم هيچ وقت پشاش باروني شن
اما هيچ وقت به قولش عمل نکرد چون اون باعث شد چشام براي هميشه باروني شن
**************
عمل يه پنج ساعتي طول کشيد .....ديگه طاقتم طاق شده بود
به مامان که کنارم نشسته بود نگاه کردم و گفتم پس چرا نميان بيرون
در سکوت فقط بهم نگاه کرد و گفت من مطمئنم که بابات منو تنها نميذاره اون بهم قول داده که هميشه کنارم باشه
ديگه داشتم ديوونه مي شدم چرا اينقدر با اطمينان حرف ميزد
شروع به قدم زدن توي محوطه بيمارستان کردم
سياوش هم به دنبالم اومد....اما بدون اينکه بهم نزديک بشه يه کناري ايستاد و به من نگاه مي کرد
سنگيني نگاهش رو حس مي کردم اما نگاهش نمي کردم
بالاخره صبرم تموم شد نگاهش کردمو گفتم چيه چي مي خواي؟
-مگه آشتي نکردي؟
-خب ...نميدونم
-چکار کنم ببخشي....البته تو هم بايد عذرخواهي کني
دستمو به کمرم زدم و گفتم من کاري نکردم
دوست داشتم آشتي کنيم براي همين ادامه دادم اگه تو الان بلند جلوي همه اين مردم که دارن رد ميشن ازم معذرت بخواي من مي بخشمت و منم عذرخواهي مي کنم
به عادت هميشگيش پشت گردنش رو خاروند و با لبخند بهم نزديک شد و گفت تو هم بايد به علاوه عذرخواهي يه چيزي بهم بدي
مي خواستم چيزي بگم که دستش رو روي لبهام گذاشت و گفت قبول؟
سرم رو به علامت موافقت تکون دادم
-پس برو اونجا بشين(به يکي از درختها که توي محوطه بودند اشاره کرد بود)منم کنار درخت ايستادم
اونم شروع به بلند صحبت کردند کرد البته به انگليسي حرف ميزد
چندتا از آدمايي که توي محوطه بودند ايستادند و به حرفاش گوش ميدادند
و اونم اينجوري شروع کرد
**********
امشب فکر کنم بازم بذارم:-2-40-:

.سیاوش.
1390،06،18, ساعت : 04:06 بعد از ظهر
قسمت سي و ششم
-اول يه معذرتخواهي از همه بکنم که اينجا ايستادين تا حرفام رو بشنوين و ازتون تشکر بکنم
بعد هم مي خواستم از همسرم که از من دلخوره عذرخواهي کنم
بعد جلوم ايستاد دستم رو توي دستش گرفت و به لبهاش نزديک کرد و گفت بابت همه چيز معذرت مي خوام بعد هم بوسه اي روي دستم گذاشت
با لبخند به فارسي گفتم چيه ....اين کارا از تو بعيد بود
چشمکي زد و به فارسي گفت خب اينا معمولا وقتي مي خوان جنتلمن نشون بدن دست زنشون رو مي بوسن
فکر کنم يه ده نفري دورمون بودند همه با هم شروع به تشويق سياوش کردند و بعد يک صدا گفت که ببوسش
رو به سياوش کردمو گفتم سياوش نکنيا ابرومون ميره
با لبخندي شيطنت بار بهم نزديک شد و گفت آبرو کيلو چنده مگه اينا مارو مي شناسن
دستام رو روي سينه اش گذاشتم و گفتم سياوش نکن
-اينجا اين چيزا عاديه
و توي يک حرکت ناگهاني منو توي آغوشش گرفت داغي لبهاش رو که روي لبهام حس کردم تازه فهميدم که چقدر دلتنگش بودم
تقلا کردم که از آغوشش بيرون بيام که گفت آروم باش اينا که ما رو نمي شناسن تازه اينجا عاديه
-ولم کن زشته ممکنه مامان بياد
منو که رها کرد بدون اينکه به عقب نگاه کنم به سمت بيمارستان دويدم
***************
عمل پدر موفقيت آميز بود و بالاخره بعد از يک هفته وضعيته جسميش به حالت نرمال برگشت البته هنوز توي بيمارستان بستري و تحت نظر بود
چون يکي از دوستاي سياوش توي اين بيمارستان با يکي از پزشکا آشنا بود تقريبا مشکلي توي رفت و آمد نداشتيم و زياد بهمون گير نميدادند
نزديک ظهر بود چون در طي اين هفت روز همش توي بيمارستان بوديم و کمتر استراحت مي کرديم مامان رو به من و سياوش کرد و گفت شما بهتره بريد هتل يکم استراحت کنيد من اينجا هستم
اول قبول نکردم و گفتم مامان شما بريد من هستم
-نه دخترم ميدوني که به من هم به زور اجازه ميدن اينجا باشم تو برو يه استراحتي بکن بهتره... توي اين يه هفته خسته شدي
منو سياوش که به هتل برگشتيم
اتاقامون روبروي همديگه بودند جلوي در اتاق ايستادمو گفتم سياوش من آماده ميشم بعد بريم ناهارمون رو بخوريم موافقي
-چرا که نه....پس طولش نده زود بيا ...باشه
-باشه زود آماده ميشم
***********
-سياوش کي برمي گرديم ايران
-فکر کنم هفته ديگه بابا مرخص ميشه فکر کنم يه دو هفته ي ديگه اي ايران باشيم
-راستش دلم واسه ايران تنگ شده
لبخندي زد و گفت حالا ناهارت رو بخور تا سرد نشده بعد همچين ميگي دلم تنگ شده انگار يه چندسالي ايران نيستي
-خب من اينجوريم زود دلتنگ ميشم
-شايد حق با تو باشه اما من معمولا زود دلتنگ نميشم
-سياوش برگرديم مي خواي چکار کنيم
قاشق و چنگال رو توي بشقاب گذاشت دبا ذستمال دهنش رو پاک کرد و گفت در چه مورد
راستش روم نمي شد همش من در مورد اين موضوع پيش قدم شم و حرف بزنم اما چه ميشه کرد اگه من چيزي نگم اون هم حرفي نميزنه
-با من و من گفتم خب در مورد خودمون ديگه
دو تا دستاش رو روي ميز گذاشت و اونا رو بهم گره زد و گفت خب معلومه ديگه از هم جدا ميشيم
مي خواستم يه چيزي بهش بگم که با خنده گفت شوخي کردم
-بي مزه بود ....اصلا از اين شوخيات خوشم نمياد
-اگه تموم کردي بريم تو اتاق يکم استراحت کنيم در مورد اين موضوع هم اونجا حرف ميزنيم
**********
جلوي اتاقا که رسيديم خواستم به اتاقم برم که گفت چرا ميري اتاقت؟
سرم رو تکون دادم و گفتم پس برم تو لابي استراحت کنم
-نه خله منظورم اينه که بيا تو اتاقم
راستش اين اولين باري بود که همچين چيزي رو ازم مي خواستم ....درسته که ما بهم محرم بوديم اما خب سخت بود برام ....چون جوابم طولاني شد گفت
مگه ما زن و شوهر نيستيم
نميدونستم چه جوري بهش بگم که بهش برنخوره
-بيا ديگه چقدر فکر مي کني تو انگار من نامحرمم
مثل اينکه نمي شد کاري کرد
-باشه
وارد اتاق که شدم روي تخت نشستم اون هم تي شرتش رو در آورد که روم رو ازش گرفتم و گفتم سياوش برو يه جاي ديگه لباس عوض کن يا حداقل قبلش بهم مي گفتي
لبخندي زد و اومدم کنارم نشست
ازش فاصله گرفتم که اون دوباره بهم نزديک شد
از روي تخت بلند شدم و گفتم سياوش بلند شو يه چيزي تنت کن
روي تخت دراز کشيد و گفت دوست ندارم اينجوري راحتم
-پس من ميرم اتاقم
قبل از اينکه به در اتاق برسم جلوم قرار گرفت و گفت چرا؟
-چون روم نميشه اينجوري نگات کنم ....خب خجالت مي کشم
دستش رو بين موهام فرو برد و گفت من کاري مي کنم خجالتت بريزه
دستش رو کنار زدم و گفتم سياوش ميشه بري کنار مي خوام برم اتاقم
سرش رو کج کرد و گفت دلت مياد من اينجا باشم و تو بري تو اتاقت تنها بخوابي
راستش از اين مي ترسيدم که اونجا بمونم و اتفاقي بيفته چون بالاخره دوتامون جوون بوديم و نمي شد اين و منکر بود که دوتامون احساس داريم
با اينکه اون همسر عقديم بود اما دوست نداشتم اين اتفاق قبل از ازدواج باشه
**********
من نمیدونم چرا اون دکمه امتیاز رو خیلیا فشار نمیدن؟
بازم میذارم امروز به شرطی که با تشکر و امتیاز همراهیم کنید:-2-40-:
http://www.forum.98ia.com/t256192-4.html

.سیاوش.
1390،06،18, ساعت : 06:04 بعد از ظهر
قسمت سي و هفتم
-سياوش خواهش مي کنم برو کنار بذار برم
آروم اروم بهم نزديک شد
من هم به همون صورت به عقب بر مي گشتمت تا که به ديوار چسبيدم
دست چپش رو بالاي سرم روي ديوار گذاشت و به چشمام خيره شد
-مگه ما زن و شوهر نيستيم پس بايد با هم باشيم
-سياوش
انگشتش رو روي لبم گذاشت و آروم روي لبم کشيد
-هيس چيزي نگو خواهش مي کنم
لباش رو به لبم نزديک کرد و بوسه ي ارومي روي لبام زد و سرش رو بلند کرد و گفت خواهش مي کنم بذار با هم باشيم
-نه سياوش الان نه
اما اون بدون توجه به من شروع به بوسيدن لبهام کرد
خودممم داشتم کم مي آوردم ....خوشم اومده بود
دستام رو که بي حرکت کنار بدنم آويزون بودند رو برداشت و دور گردنش حلقه کرد و دوباره مشغول شد
من هم ديگه اعتراضي نکردم
***************
چشام رو که باز کردم خودمو توي آغوش سياوش ديدم
خودمونو که توي اين وضعيت ديدم تازه فهميدم چه غلطي کردم واقعا پشيمون شده بودم
ملافه رو دور خودم پيچيدم و خودمو از آغوشش بيرون کشيدم
با تکون خوردن من سياوش هم چشماش رو باز کرد و نگاهم کرد و گفت چي شده/
همونجور که سعي مي کردم ملافه رو طوري بگيرم که از دستم نيفته گفتم سياوش ما چکار کرديم.....و روي زمين نشستم
سياوش خواست از تخت پايين بياد که سرمو پايين آوردمو گفتم لطفا لباس تنت کن اول بعد هم برو بيرون مي خوام لباس بپوشم
-فرشته چت شد تو؟تو که راضي بودي
با عصبانيت گفتم من به گور خودم خنديدم راضي بودم ....حالا ميشه زود بري بيرون
لباساش و پوشيد و کنارم اومد ...کنارم نشست و گفت فرشته چرا ناراحتي ما که زن و شوهريم
دستش رو که روي بازوم گذاشت به شدت کنار زدم و داد زدم سياوش چرا اينکار رو کردي من نفهميدم تو چرا... من حالا چکار کنم؟
دوباره دستاش رو روي بازوهام گذاشت و گفت آروم باش ما که خلاف نکرديم تازه وقتي برمي گرديم مي خوايم با هم ازدواج کنيم الان هم که عقديم
آروم صحبت مي کرد تا من هم آروم بشم
اما من الان که فهميده بودم چه اشتباهي کردم نمي تونستم آروم باشم براي همين با فرياد گفتم همه ي شما مردا نامرديد ....فقط همينو ازم مي خواستي
بعد سرم رو روي پاهام گذاشتم و با گريه اي از سر عجز گفتم حالا من چکار کنم
ند دقيقه اي ساکت بود وقتي ديد قرار نيست آروم شم با عصبانيت گفت بس مي کني يا نه شورش رو درآوردي
-حق داري تو دختر نيستي که بدوني چي ميگم...بعد با دستم به در اشاره کردم و گفتم حالا هم بيرون
دوباره لحنش نرم شد و گفت فرشته اتفاقي که نيفتاد کسي هم قرارنيست بفهمه اين موضوع بين ماست به محض اينکه برگشتيم مراسمو برگزار مي کنيم و همه چيز تموم ميشه خيالت راحت باشه کسي نمي فهمه
سرم و بلند کردم و با چشماني خيس گفتم راست ميگي
-آره عزيزم براي چي بايد دروغ بگم
بعد با چشماني خندون گفت حالا هم بريم دوش بگيريم
چشمام رو ريز کردم و گفتم خيلي پررويي
-بي جنبه....باشه پس من رفتم دوش بگيرم
و به سمت حموم رفت
وارد حموم که شد دوباره غصه ام گرفت که نکنه کار اونجور که اون گفت پيش نره اونوقت چه خاکي به سرم بريزم
خب راست ميگه خلاف که نکرديم زن و شوهريم
آره زن و شوهريم اما چه زن و شوهري .....زن و شوهري که همه ميدونن بعد از برگشت بايد از هم جدا شن
نميدونم چند دقيقه تو افکار خودم بودم
صداي سياوش اومد که حوله مي خواست
مگه با خودش نبرد
بلند شدم لباسامو تنم کردم و حوله رو برداشتمو به سمت حموم رفتم
کنار در ايستادم و در رو يکم باز کردم و دستم و از لاي در بردم تو گفتم بيا بگيرش
-خودت بيا بذارش تو برو
ناچارا رفتم تو مي خواستم بيام بيرون که سياوش خواست منو زير دوش بکشه که با عصبانيت داد زدم بس کن ديگه شورشو درآوردي
اونم با تعجب دستم رو ول کرد
از اتاقش بيرون زدم و سريع به اتاقم رفتم
*********
تمام سعیم رو کردم که طوری این قسمت رو بنویسم که بعد کسی بهم نگه چرا اینقدر راحت نوشتی:-2-40-:

.سیاوش.
1390،06،21, ساعت : 02:47 بعد از ظهر
قسمت سي و هشتم
اونروز اصلا حالم خوب نبود راستش از ترس اينکه کسي بفهمه، حالم بد شده بود.
حتي وقتي سياوش به دنبالم اومد تا بريم بيمارستان از پشت در اتاق بهش گفتم که من نميام
راستش روم نمي شد توي چشماي مامان و بابا نگاه کنم اما دلم به اين خوش بود که سياوش گفت به محض برگشتمون به ايران مراسم ازدواج و برگزار مي کنيم و همه چيز تموم ميشه
*************
امروز قرار بود به سمت ترکيه پرواز کنيم
توي اين مدت سعي مي کردم ديگه با سياوش روبرو نشم ....نميدونم شايد هم خجالت مي کشيدم باهاش روبرو شم
اونم اصلا سعي نکرد که توي اين مدت باهام حرف بزنه
راستش دلم مي خواست هر چه زودتر به ايران برگرديم تا از اين نگراني خلاص شم
************
سه روز هم توي يکي از هتلهاي در ترکيه بوديم و بالاخره به سمت ايران پرواز کرديم
اينبار دلم نمي خواست کنار سياوش بشينم ....نميدونم چرا سعي مي کردم از اون دوري کنم
من کنار مامان نشستم و سياوش و بابا هم کنار هم بودند
********
هواپيما که توي خاک ايران نشست نفسي از سر راحتي کشيدم که هر چه زودتر موضوع تموم ميشه و سياوش از علاقه امون به همه ميگه و همه چي به خير و خوشي تموم خواهد شد
بالاخره بعد از کلي معطلي بارهامون رو گرفتيم و به سمت سالن در خروجي رفتيم
چون به هيچکس خبر نداده بوديم امروز برمي گرديم مسلما هيچ کس توي فرودگاه منتظر ما نبود
**************
توي خونه فقط مامان بزرگ و زن دايي و غزال و غزل اونجا بودند
همه گي با ديدنمون اينقدر خوشحال شدند که نمي دونستن چکار کنن
اواخر اسفند بود و همگي داشتن خودشون رو براي سال جديد آماده مي کردند و حضور ما مسلما اونا رو خوشحالتر کرد
*********
يه هفته اي از بازگشت ما مي گذشت و حال پدرم روز به روز بهتر مي شد
چيزي که توي اين مدت نگرانم کرده بود اين بود که سياوش نه با من حرف ميزد و نه موضوع اينکه ما مي خوايم با هم بمونيم رو به بقيه گفته بود
راستش داشتم به اين باور ميرسيدم که من فقط يه بازيچه بودم و اون الان به چيزي که مي خواسته رسيده ديگه من رو نمي خواد
مسلما اين افکار فشار شديدي رو بر من وارد مي کرد
يه هفته تا عيد مونده بود و سه هفته از برگشت ما مي گذشت و من و سياوش هنوز که هنوز با هم حرف نميزديم
راستش اون بود که اصلا پيش قدم نمي شد و رفتارش با من مثل زماني شده بود که هنوز از احساسش نگفته بود شده بود
اين رفتارش باعث ترسم شده بود که نکنه قولش عمل نکنه
روي تخت توي اتاقم نشسته بودم اعصابم خورد بود و حوصله ي هيچ کس رو نداشتم مامان و زن دايي و غزال براي خريد رفته بودند اما من باهاشون نرفتم
اما بعدش پشيمون شدم که چرا نرفتم
صداي گوشيم بلند شد به شماره که نگاه کردم ديدم شيماس دوست نداشتم جوابش رو بدم چون اصلا حوصله اش رو نداشتم
با خودم گفتم چي شده که اين ياد من افتاده
دستم رو روي دکمه پاسخ زدم و جواب دادم
-بله
-الو سلام فرشته جون خوبي
با بي حوصلگي گفتم ممنون تو خوبي
-منم خوبم راستش امروز يکم وقت داري بريم بيرون
مي خواستم بگم نه بعد با خودم گفتم ممکنه باز پشيمون شم براي همين گفتم کجا مي خواي بري
با صداي شادي گفت يکم گردش و خريد هستي مطمئن باش کيف ميده
-واقعيتش اينه که من امروز يکم خسته ام و حوصله ندارم
وسط حرفام پريد و گفت تو بيا من سرحالت ميارم کاري مي کنم که امروز بهترين روز برات بشه
با اينکه چشمم آب نمي خورد اما براي اينکه افکار منفي خسته ام نکنن گفتم باشه ميام فقط کجا همديگر رو ببينيم
-پارک نزديک خونه اتون اونجا ميايم سراغت
-باشه منتظرم
راستش وقتي گفت ميايم با خودم گفتم حتما اشتباها گفتم ميايم براي همين ازش نپرسيدم مگه کسي هم باهات هست
زود آماده شدم به گوشي رو برداشتم و به مامان زنگ زدم
-الو سلام مامان
...........
-مامان من با يکي از دوستام مي خوام برم بيرون
............
-باشه دير نمي کنيم ....باشه زود بر مي گردم
.........
-کاري نداريد ...خداحافظ
خب اينم از اين .......پيش به سوي به قول شيما يه روز خوب ....بهتره امروز ديگه به هيچي فکر نکنم
در رو که بستم دو دل بودم که برم يا نه ......آخه با اخلاقي که از شيما ديده بودم ميدونستم زياد روبراه نيست.
اما بالاخره تصميم رو گرفتم ....بهتره برم اگه ديدم خوش نمي گذره برمي گردم ....تازه ما که نمي خوايم بريم پارتي ميخوايم بريم گردش و خريد
روي يه نيمکت نشستم از دور شيما رو توي يه ماشين بهمراه يه پسر جوون ديدم
برام دستي تکون داد و من هم به سمتشون حرکت کردم
**************
نظرتون رو حتما بگید که تا اینجا چطور بود چون یه چند تا پست دیگه خاطرات فرشته تموم میشه و میریم به زمان حال پس می خوام بدونم اگه اشکالی یا ایرادی هست برطرفش کنم........ممنونتون میشم:-2-40-:http://www.forum.98ia.com/t256192-4.html

.سیاوش.
1390،06،23, ساعت : 10:49 بعد از ظهر
قسمت سی و نهم
اونروز خیلی خوش گذشت اول رفتیم شهربازی بعد هم رفتیم خرید و آخر هم رفتیم یه رستوران تا اونجا ناهارمون رو بخوریم
سعید که شیما اونو برادر خودش معرفی کرد پسر خوبی به نظر می رسید اصلا به شیما نمیومد که این برادرش باشه
نمیدونم شیما هم چش بود که هر چجا میرفتیم سعی می کرد منو سعید رو تنها بذاره دیگه داشتم کلافه می شدم خوبه بهش گفته بودم سیاوش نامزدمه.....راستش اون وسط فقط رفتار شیما که هی سعی می کرد منو سعید رو بهم نزدیک کنه منو کلافه می کرد و الا بقیه روز عالی بود
سرمیز ناهار نشسته بودیم شیما معلوم نبود کجا غیبش زد گفت میره دستاش رو بشوره اما ناهار رسید و اون هنوز نیومده بود
سعید با لبخند نگاهم کرد و گفت فرشته خانم بهتره ما شروع کنیم شیما معلوم نیست کی بیاد
به قیافه اش نگاه کردم قیافه اش خیلی معمولی بود اما به دل می نشست خصوصا که خیلی مودب بود
راستش یه جورایی قیافه اش برام آشنا بود اما یادم نمیومد کجا دیدمش خواستم بپرسم که قیافه اتون برام آشناست بعد با خودم گفتم وللش زیاد مهم نیست که من کجا دیدمش مگه قراره بازم ببینمش حالا یه روزه که با خواهرش اومده دنبالم اومدیم بیرون
یادم باشه بعد به شیما بگم کار درستی نکرد که بدون اینکه بهم بگه برادرش رو آورد چه معنی داره باید به من می گفت اگه تو رودربایستی نیافتاده بودم باهاشون نیومدم....البته بعد از اینکه اخلاق سعید رو دیدم کمی خیالم راحت شد چون اون از حدش تجاوز نمی کرد با اینکه آدم شوخی بود اما شوخیاش به جا و مودبانه بود
با صدای سعید به خودم اومدم مثل اینکه من توی این مدت بهش زل زده بودم و حواسم نبود
با خنده ای که توی صداش بود و سعی می کرد پنهونش کنه گفت مشکلی توی صورتم هست
راستش مطمئن بودم از خجالت صورتم سرخ شده بود با من و من گفتم ببخشید من...
-راحت باشین ...شوخی کردم....حالا هم بهتره غذاتون رو بخورین
و سرش رو با خوردن غذا گرم کرد برای همین من هم تونستم خودم رو جمع کنم
دیگه غذامون رو تموم کرده بودیم که بالاخره شیما اومد
با خوشحالی گفت اگه تمو کردین بریم یکم قدم بزنیم
با تعجب گفتم شیما تو که ناهارت رو نخوردی
دستاش رو بهم زد و گفت من سیرم بهتره بریم یکم قدم بزنیم
بلند شدم اما هنوز از کنار میز تکون نحورده بودم که سرم گیج رفت و روی زمین افتادم و یگه چیزی یادم نیست
***********
چشام رو که باز کردم دیدم روی یه تخت سفید دراز کشیدم....یه پرستار هم بالای سرم بود و سرمم رو چک می کرد
نگاهش کردم و گفتم خانم اینجا بیمارستانه
با لبخند مهربونی گفت بله عزیزم دوست و شوهرت هم بیرونن
-شوهرم؟
-بله مامان کوچولو
با گیجی گفتم یعنی چی؟
لبحندی زد و دستم رو توی دستش گرفت و گفت یعنی داری مامان میشی
محکم دستم رو به صورتم کوبیدم و گفتم ای وای بدبخت شدم
پرستار دستم رو گرفت و گفت آروم باش چرا ناراحت شدی
من اونقدر شوکه شده بودم که نمی تونستم جوابش رو بدم....خدایا این چه بلایی به سرم اومد ...یعنی سیاوش هم اینجاست
-میدونم برات زود اما بالاخره تو داری مادر میشی باید مواظب خودت باشی
با بغض گفتم من این بچه رو نمی خوام
-الان بهتره آروم باشی الان مبگم همسرت بیاد کنارت مطمئنم ببینیش اروم میشی
و از اتاق بیرون رفت دستم رو روی سرم گذاشنم و با خودم گفت الان من چکار کنم
ای وای اگه مامان و بابا بفهمن چی میگن آبروم میره .....با خودشون چی میگن
سیاوش این چه بلایی بود که به سرم آوردی ....لالمونی هم گرفتی نمیره به بقیه بگی که من راحت شم ....خب برو بگو می خوایم با هم ازدواج کنیم تو که قول داده بودی
اگه دروغ گفته باشه چیه؟من احمق چکار باید بکنم
سرم به شدت درد گرفته بود ....ای خدا کمکم کن کاری کن سیاوش هر چه زودتر همه چیز رو درست کنه
در اتاق زده شد پس اونم اینجاست یعنی شیما بهش خبر داده
من حتی خجالت می کشم که توی چشمای سیاوش نگاه کنم....یعنی اون الان فهمیده من باردارم
اوف ........
دوباره در اتاق رو زد چقدر هم مودب شده بفرماییدی گفتم و نگاهم رو از در گرفتم
اما نگاهم توی نگاهش افتاد آرزو کردم که می مردم و سعید رو نمیدیم چون اون بود که وارد اتناق شد
الان در موردم چه فکری می کنه اون که نمیدونه من حتی به شیما هم نگفتم که عقد کردم
سرم رو پایین انداختم و دیگه نگاهش نکردم
کنار تخت ایستاد ....سنگینی نگاهش رو حس می کردم........حرفی نمیزد من هم روم نمی شد سرم رو بالا بگیرم
حس کردم دستم گرم شد نگاهش که کردم دیدم دستم رو توی دستش گرفته
راستش اصلا خوشم نیومد با خشونت دستم رو از دستش بیرون کشیدم
و با خشونت گفتم چکار می کنی
لبخندی زد و گفت یعنی من اولین نفرم که دست رو گرفتم
با خشم نگاهش کردم این چقدر زود روش رو عوض کرده بود ...چه فکری در مورد من کرده بود که این رو گفت
-گم شو بیرون
-چرا عزیزم
-خفه شو به من نگو عزیزم ....احمق من شوهر دارم
قهقه ای زد و گفت شوهر داری ........آره شوهر داری اونم منم
-خفه شو تا داد نزدم بهتره بری بیرون
دوباره خواست دستم رو بگیره که جیغ بلندی کشیدم که باعث شد شیما و همون پرستار به اتاق وارد شن
پ-آقا چی شده
س-من نمیدونم ...فکر کنم حالش بده
-خفه شو گم شو بیرون
اونم که دید ممکنه چیز دیگه ای بگم از اتاق بیرون رفت
پرستار به کنارم اومد و گفت حالت خوبه
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم...اونم سرم رو که دیگه آخراش بود از دستم بیرون کشید و از اتاق بیرون رفت
نگاهم رو به پنجره دوختم شیما کنارم اومد و گفت فرشته تو با کسی بودی
با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم به تو چه؟...آره با شوهرم بودم
-با شوهرت
-آره سیاوش شوهرمه ما یه مدته عقد کردیم
نمیدونم چرا اما دوست نداشتم در موردم فکر بدی بکنه برای همین همه چیز رو بهش گفتم
اونم ابراز تاسف می کرد
یهو یاد برادرش افتادم
-شیما این برادرت چرا یهو عوض شد
من و منی کرد و گفت میدونی فرشته...
****************
نظر یادتون نره
امتیازا کم شده:-2-40-:

.سیاوش.
1390،06،24, ساعت : 12:22 قبل از ظهر
قسمت چهلم
-میدونی فرشته سعید برادرم نیست
با تعجب گفتم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-خب اون یکی از بچه های دانشگاه ست از تو خوشش اومده بود گفت باهم آشناتون کنم منم چون میدونستم اگه بهت بگم قبول نمی کنی گفتم برادرمه
-مگه تو نمیدونستی نامزد دارم
با ناراحتی گفت چرا بهش گفتم اما گفت بذار خودم شانسم رو امتحان کنم.....باور کن خیلی اصرار کرد که قبول کردم با خودم بیارمش امروز تو رو ببینه ...برای همین تنهاتون میذاشتم
روی تخت نشستم و گفتم من از دست تو چکار کنم شیما چرا اینکار رو کردی ....تو که منو خوب می شناسی
-میدونم حق با توئه اما خیلی بهم اصرار کرد منم دلم نیومد دلش رو بشکنم گفتم خودت بهش میگی و میره پی کارش
در حالی که می خواستم از تخت پایین بیام
شیما گفت چکار می کنی
-می خوام یه خاکی توی سرم بریزم قرار نیست که تا ابد توی بیمارستان بمونم
-می خوای سیاوش رو خبر کنم
-نه ....می خوای چی بهش بگی نه نمی خواد
به طرفم اومد با کمک شیما از تخت پایین اومدم لباسام رو مرتب کردم
-تو بشین تا من کارای ترخیص رو بکنم بعد میام دنبالت
-باشه پس دیر نکنی
-زود میام
روی صندلی کنار تخت نشستم و به فکر فرو رفتم
حالا من باید چکار کنم یعنی برم به سیاوش بگم ....نه دوست ندارم بخاطر بچه با من بمونه ....اون باید خود منو بخواد...پس با این بچه چکار کنم

راستش اون موقعه خودمو بدبخترین موجود روی زمین میدیدم ...دختری که توی وضعیت من قرار بگیره فقط می تونه احساس منو توی اون زمان حس کنه خیلی بده از یه طرف سردرگمی
و از یه طرف هم نمی خوای کسی که عشقته تو رو بخاطر بچه بپذیره
باید از ابن بچه خلاص می شدم ....آره این بهترین راه حله باید این بچه رو بندازم من الان نمی خوام مادر بشم
حتی اگه سیاوش منو بخواد ما برای بچه دار شدن وقت داریم نباید بذارم کسی از وجود این بچه باخبر بشه
شیما که وارد اتاق شد بهش گفتم شیما نمی خوام کسی از وجود بچه با خبر بشه
با تعجب گفت چرا؟
-چون می خوام بندازمش
-دیوونه شدی تو
-نه ...اما این بهترین راهه ...اگه تو هم جای من بودی همین کار رو می کردی
-نمیدونم شاید حق با تو باشه ....راستش فکر کنم حق با تو باشه....الان بهتره بریم برسونمت خونه اتون فردا میام بیشتر باهم حرف بزنیم
***********
به خونه که رسیدم مامان توی هال نشسته بود و با نگرانی ساعت رو نگاه می کرد
تک فرزند بودن هم همین مشکل رو داره دیگه همیشه پدر و مادرت نگرانتن چون بچه ی دیگه ای ندارن که سرشون به اون گرم شه
با دیدن من به سمتم اومد و با نگرانی گفت فرشته حالت خوبه ...چرا دیر کردین ...رنگت چرا پریده
-من چیزیم نیست مامان جون یکم خسته ام اخه رفته بودیم خرید....زیاد راه رفتیم خسته شدم....
برای اینکه هر چه زودتربه اتاقم برم گفتم مامان من خسته ام میرم بخوابم
راستش نمی تونستم به مادرم نگاه کنم می ترسیدم از نگاهم بخونه که قضیه از چه خبره
*********
این اولین شبیه که من فهمیدم یه نفر توی وجودم داره رشد می کنه کنار پنجره نشستم بازش کردمو به باغ خیره شدم چقدر دوست داشتم الان سیاوش کنارم بود
الان که درست فکر می کنم می بینم که از ته دلم من این بچه رو دوست دارم بچه ای که سیاوش پدرش باشه رو من دوستش داشتم و می خواستمش
ای کاش سیاوش میومد با هام حرف میزد ....چقدر بهش احتیاج داشتم ....آغوشش آرومم می کرد ....اما نمیدونم چرا یه مدته که اصلا سراغی ازم نمی گیره
هوس کردم برم توی باغ بشینم برای همین از پنجره پریدم توی باغ
به سمت درختا رفتم زیر یه درخت نشستم و چشمام رو بستم و به اون شب که منو سیاوش رو توی باغ صبح کردیم فکر کردم یادش بخیر چه شب خوبی بود ....سیاوش ای کاش الان کنارم بودی
با صدای خش خش برگای درخت چشمام رو باز کردم ....با ترس به اطراف نگاه کردم اما همه جا تاریک بود و چیزی معلوم نبود حس کردم سایبه ای رو تیو تاریکی دیدم از ترس نزدیک بود خودمو خیس کنم
تنها کاری که به ذهنم رسید بدو به سمت اتاقم دویدم سریع از پنجره وارد شدم و مخکم پنجره رو قفل کردم به بیرون نگاه کردم چیزی نبود حتما خیالاتی شدم
از ترس زود زیر پتو خزیدم و چشمام رو بستم ...مثل اینکه شب گردی به من نیومده ...آخه منو چه به شبگردی
دستم رو روی قلبم گذاشتم اینقدر ترسیده بودم که هنوز هم داشت محکم خودش رو به قفسه سینه ام می کوبید
اگه دزد باشه چیه بهتره برم به بقیه خبر بدم.....به من چه من می ترسم حتی از اتاقم بزنم بیرون .....مطمئنم توهم بوده
با این خیال که من خیالاتی شدم خودم رو آروم می کردم ....فکر کنم یه ساعتی توی تخت غلت زدم تا تونستم بخوابم
************
صبج اونقدر خسته بودم که ساعت ده از خواب بیدار شدم
در اتاق که زده شد چشمام رو باز کردم و گفتم مامان بیدارم
در باز شد و شیما رو توی قاب در دیدم
کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم سلام بیا تو
با انرژی و شاد گفت سلام خوبی
-آره بشین
-نه آماده شو بریم بیرون
موهام رو از صورتم کنار زدم و گفتم چرا بیرون
صداش رو پایین آورد و گفت نمی خوای که اینجا در مورد اون موضوع صحبت کنیم
تازه فهمیدم برای چی اومده
-باشه بذار لباسامو عوض کنم میام
-پس من توی حیاط منتظرتم
-باشه زود میام
سریع مانتو شلوارم رو پوشیدم کیفم رو برداشتم و مقداری پول رو هم که داشتم با خودم بردم و از اتاق بیرون زدم
************
-الان چکار می خوای بکنی
-نمیدونم شیما من این بچه رو نمی خوام چون میدونم چیزی جز دردسر نیست
-منم باهات موافقم....اگه می خوای بندازیش بهتره هر چه زودتر اقدام کنی
-کجا باید برم
-من یکی رو می شتاسم که کارش اینه فکر کنم بتونه کمکت کنه
روی نیمکت جابه جا شدمو گفتم یعنی غیرقانونی نه
-فکر می کنی بدون مجوز می تونی بندازیش....اگه نخوای کسی بفهمه باید غیر قانونی این کار رو بکنی
-راست میگی ....حالا کی
-من فردا میام دنبالت بریم پیش اون طرف مطمئنم زود راحتت می کنه
با ترس گفتم درد داره نه
لبخندی زد و گفت من چه میدونم دختر البته اگه بخوای خلاص شی دردش رو هم باید تحمل کنی
تو که نمی خوای خانواده ات بفهمنن میدونی که اگه بفهمن آبروت میره تازه با اون چیزایی که تو تعریف کردی مطمئنا سیاوش تو رو نمی خواد و فقط بازیچه بودی
-میشه بس کنی....حرفاش ناراحتم می کرد همین که می گفت من بازیچه ام دیوونه ام می کرد
حق با شیماست من هر چه زودتر باید از دست این بچه خلاص شم ....آره هر چه زودتر بهتر قبل از اینکه کسی بفهمه سیاوش اگه منو می خواست تا حالا کاری کرده بود
تصمیم خودم رو گرفتم من این بچه رو نمی خواستم چون مطمئنم اگه بمونه چیزی جز دردسر نیست
-شیما فردا من منتظرتم دیر نکنی
-لبخندی زد و گفت حتما....نمی خوای بری خونه
-نه تو برو من می خوام یکم اینجا بشینم می خوام با خودم خلوت کنم
شیما که رفت به بچه های که اونطرف پارک داشتن بازی می کردن نگاه کردم ....دستی به شکمم کشیدم و گفتم منو ببخش اما تو نباید به این دنیا بیای برای خودتم بهتره من مطمئنم اگه بیایی بعدا بهم میگی که چرا گذاشتم به این دنیا بیایی
فرشته داری چکار می کنی ....چرا نمی خوای به کسی بگی ....حداقل به غزال بگو ...مگه همیشه باهاش جور نبودی
آره جور بودم اما از وقتی سیاوش اومد وسط و بهم از علاقه اش گفت من برای اینکه کسی از احساسم و رابطه امون باخبر نشه حتی از شیما فاصله گرفتم
الان که دارم درست فکر می کنم یادم نمیاد که آخرین بار که توی این مدت من نشستم با غزال راخت دردو دل کردم کی بود
سیاوش تو با من چکار کردی همه چیزم رو ازم گرفتی....باعث شدی به همه دروغ بگم . الان هم دارم بچه ام رو برای اینکه کسی نفهمه من چه غلطی کردم می کشم
سیاوش ....چرا؟

.سیاوش.
1390،06،24, ساعت : 01:01 قبل از ظهر
قسمت چهل و یکم
به اطراف نگاه کردم اینجا چقدر کثیف بود یعنی جای بهتری نبود بریم
به بچه هایی که توی کوچه بازی می کردند نگاه کردم
چشمم به کودکی افتاد که بر سر یه چوب داشت با دوستش دعوا می کرد اینقدر گریه کرده بود که آب بینیش هم راه افتاده بود
مطمئنم این بچه ها همیشه توی کوچه و زیر آفتاب بودم آخه با این چهره ی آفتاب سوخته ای که بچه ها داشتن معلوم بود که همیشه توی آفتاب بودند
با اینکه تقریبا دو سه روزی تا بهار مونده بودو هوا رو به گرمی میرفت اما در عحب بودم که با اون لباسای کم چه جوری می تونن توی کوچه باشن
نگاه رو چرخوندم نگاهم به آشغالایی تلمبار شده روی هم افتاد که کلی سوسک و مطمئنم جک جونور دیگه توش پنهون شدند اینا چه جوری می تونستن اینجا زندگی کنن
با سقلمه ای که بهم زده شد نگاهم رو به طرف شیما کشیدم
-چته شیما پهلوم سوراخ شد
-خب یه ساعته داری اینجا رو دید میزنی یعنی چی حرکت کن دیرمون شد
-اما اینجا که غیر بهداشتیه
سرش رو با کلافگی تکون داد و گفت مگه می خوای وسط کوچه برات اینکار رو بکنه که میگی کثیفه خب تو میری تو خونه دیگه....زود باش نکنه پشیمون شدی
واقعیتش این بود که پشیمون شده بودم ....با اینکه دو روز بیشتر نگذشته بود اما بهش وابسته شده بودم و نمی خواستم از دستش بدم اما میدونستم که نمی تونم نگهش دارم برای همین گفتم نه بریم کدوم خونه است
-اونهاش همون که درش بازه و اون خانومه کنار در نشسته
***********
-دختر من که نفهمیدم چی شد آخرش می خوای از این بچه خلاص شی یا نه دوستت که می گفت طالب خلاص شدنی
با بغض گفتم من بچه ام رو دوست دارم اون بچه سیاوشه
پ.زخندی زد و گفت سیاوش کدوم خریه....باباشه اون که اگه تو رو می خواست کارت به اینجا نمیرسید
با خشم گفتم اون دوستم داره
-نمیدونم چرا اینقدر ساذه ای یعنی تا حالا نفهمیدی که پسرا فقط بخاطر رابطه با دخترا دوست میشن
کنار دیوار نشستم و گفتم سیاوش شوهرمه
با تعجب گفت پس دیوونه ای که می خوای بچه ات رو بندازی
به صورت چروکیده زن نگاه کردم مطمئنم دردهای زمانه این بلا رو سرش آورده بود چون فکر نکنم سن زیادی داشته باشه
نگاهم رو از چهرش گرفتم و به کف اتاق زل زدم یه قالی شش متری کف اتاق بود که معلوم نبود چند سال عمر داره رنگ و روی قالی رفته بود و ریشه های اطرافش هم ناپدید شده بودند و اثری از اونا نبود
کنارم نشست و گفت معطلم نکن من کار دارم آخرش می خوای چکار کنی
-من بچه ام رو می خوام .....می خوامش
-پس می خوای نگهش داری
-آره اما پولتو میدم تو هم به دوستم بگو همه چیز تموم شد چون ممکنه پشیموئن شم و دوباره بیام اینجا که همه چیز تموم شه
-من که حرفی ندارم من فقط پولم رو می گیرم که به یه زخمی بزنم ....شوهرت میدونه حامله ای
-نه بهش نگفتم
-نمیدونم مشکلتون چیه و چرا اینکار رو می کنی می ترسم مثل بعضیا خوشی زده زیر دلت و از بی دردیه که اینکار رو می کنی ...اما یه نصیحت می کنم بهت بر به شوهرت بگو
-نمی تونم
-چرا معتاده
-نه
-دست بزن داره
-نه
زن دیگه ای داره
-نه
با کلافگی گفت چه مرگته پس تو....همینه دیگه تا خوشی میزنه زیر دلتون نمیدونی چکار کنید بلند شو برو پولت رو هم نمی خوام به دوستت هم میگم همه چیز تموم شد
**************
مجبور بودم جلوی شیما فیلم بازی کنم چون نمی خواستم بفهمه هنوز بچه رو ننداختم اونم دستم رو گرفت و سوار ماشین کرد
-می خوای بری خونه فرشته
-آره
- نمی ترسی خانواده ات بفهمن می خوای بیا پیش من
-نه میرم خونه بهتره
سرش رو تکون داد و گفت باشه
راستش الان نظرم نسبت به شیما عوض شد چقدر قبلا در موردش بد فکر می کردم اما الان دیدم که خیلی به دادم رسید و اگه اون نبود من نمیدونستم چکار کنم
سرم رو به طرف شیما چرخوندمو گفتم شیما منو ببخش
-بی خیال دوست به همین درد می خوره ...کاری نکردم که
-نه بخاطر اینکه قبلا در موردت بد فکر می کردم منو ببخش الان فهمیدم که تو چقدر خوبی
قهقه ای زد و گفت اینو خوب اومدی من خیلی باحال و گل هستم برای همین هم می بخشمت تو هم فراموش کن و الان به فکر خودت باش.
چشمام رو بستم و به پشتی ماشین تکیه دادم که دوباره صدای شیما رو شنیدم
-فرشته الان می خوای چکار کنی
-در چه مورد
-در مورد خودت و سیاوش
چشمام رو باز کردم و به جلو خیره شدم واقعا خودمم نمیدونستم چکار می خوام بکنم برای همین گفتم نمیدونم....فقط زمان مشخص می کنه که قراره چی پیش بیاد
اشکی رو یگونه ام سر خورد راستش نمی تونستم اصلا به جدایی فکر کنم من بدون سیاوش می میرم
شیما هم که دید ناراحتم برای اینکه جو رو عوض کنه با خنده گفت میدونی این ماشین کیه
-نه اما شبیه ماشینه سعیده
با دستش روی فرمون کوبید و گفت آفرین زدی تو خال
با تعجب گفتم تو رفتی لز اون کثافت ماشین گرفتی
-دختر چقدر سخت می گیری تو خب به ماشین احتیاج داشتیم تازه نمی خوایم بخوریمش بهش پس میدم
سرم رو با تاسف تکون دادمو گفتم مثل اینکه تو آدم بشو نیستی ....من چی میگم تو چی میگی
************
وارد خونه که شدم مثل همیشه خلوت بود می خواستم به طرف خونه امون برم که دیدم سیاوش با کلافگی جلوی خونه اشون قدم میزد و هی دستش رو توی موهاش می کرد
این الان که باید سرکار باشه پس اینجا چکار می کرد
می خواستم قبل از اینکه منو ببینه بزنم بیرون اما مثل اینکه منو دید چون بلند گفت کجا وایسا کارت دارم
صداش که عصبانی به نظر می رسید این دیگه چش شده بعد این همه مدت که اومده باهام حرف بزنه اینجوریه

.سیاوش.
1390،06،24, ساعت : 02:31 قبل از ظهر
قسمت چهل و سوم
همون شب سیاوش قضیه رو به همه گفت
همه از شنیدن این خبر تعجب کردن اما هیچکس بروی خودش نیاورد بالاخره از اول قرار هم همین بود دیگه
فقط بابا بزرگ بود که گفت مطمئنید که می خواید جدا شید
سیاوش با چند ثانیه مکث گفت قرارمون از اول هم همین بود
بابابزرگ به من نگاه کرد منتظر بود من چیزی بگم اما حیف که سیاوش منو نمی خواست نگاهی به سیاوش کردم و گفتم طبق قرار ما می خوایم از هم جداشیم
اینبار مامانی گفت پس چرا بعد از این همه مدت
قبل از اینکه من چیزی بگم سیاوش گفت خب من درگیر کارای شرکت بودم برای همین گفتم بعد از اینکه سرم خلوت شد بریم سراغ این کار
بابام به سیاوش نگاه کرد و گفت من ازت ممنونم سیاوش جان بابت کاری که کردی هر وقت که آماده باشید می تونید جدا شید چون توافقیه زیاد معطل نمی شید
مامان که تا حالا سکوت کرده بود گفت سیاوش عمه جون قرار بو.د شناسنامه فرشته رو سفید بهمون پس بدی
سیاوش به من نگاه کرد میدونستم تو چه فکریه ....
-مامان من نمی خوام شناسنامه ام سفید باشه بالاخره من یه مدت به عقد سیاوش بودم پس بهتره تو شناسنامه بمونه
مامان-اما عقد شما که مصلحتی بود
-میدونم اما بالاخره درآینده اگه کسی خواست باید بدونه یا نه پس لازم نیست اسم سیاوش از شناسنامه ام پاک بشه
سیاوش هم انگار خیالش راحت شده بودا چون گفت عمه جون من هم با فرشته موافقم
موافقت بخوره تو سرت....من تو رو می خوام موافقتت رو می خوام چکار
پس عذاب وجدان داشت چه عجب به خاطر کاری که کرده بود عذاب وجدان گرفته بود
راستش من نمی خواستم اسم سیاوش از شناسنامه ام پاک بشه چون میدونستم از ذهن و قلبم پاک نمی شد پس پاک شدن از شناسنامه ام زیاد مهم نبود و در ضمن من دیگه دختر نبودم اگه شناسنامه ام سفید می شد برام بد بود اما اینجوری حداقل مشخص میشه که یکی توی زندگیم بوده
بخاطر ازدواج دوباره نبود چون من اصلا نمی تونستم به ازدواج با یکی دیگه غیر از سیاوش فکر کنم
بعد از موافقت همه و گذاشتن قرارا سیاوش رو به بابا بزرگ کرد و گفت بابا بزرگ من می خوام زن بگیرم
چند لحظه ای همه ساکت بودند و سکوت رو بابام با گفتن مبارک باشه شکست
بعد از اون بقیه هم به سیاوش تبریک گفتن هیچ کس از دل من خبر نداشت که چی توش می گذشت ناچارا من هم بزور تبریکی گفتم و به بهانه ی خستگی از سالن بیرون زدم
غزال خواست دنبالم بیاد فکر کنم بوهایی برده بود اما من حوصله هیچ کس رو نداشتم و می خواستم تنها باشم برای همین گفتم غزال جان من خسته ام می خوابم بخوابم
اونم سرجاش برگشت بدون اینکه به کسی نگاه کنم از سالن خارج شدم
**********
مجکم به بالشتم کوبیدمو گفتم سیاوش هیچ وقت نمی بخشمت
چرا مگه گناه من چی بود که این کار رو با من کردی من که عاشقت بودم من که حتی خودم رو هم دراختیارت گذاشتم
سیاوش بد کردی با من بد کردی
سرم رو توی بالش فو بردم و به اشکام اجازه فرود اومدن دادم
باید هر چه زودتر از دست این بچه خلاص می شدم وقتی اون منو نمی خواست من برای چی باید بچه اش رو بخوام ....آره این بچه نباید به دنیا بیاد چون چیزی جزعذاب برای من خودش نیست
*************
صبح زود بدون اینکه به کسی چیزی بگم به دیدن همون زن رفتم تا بچه ر بندازم
با دیدن من توی اونوقت با تعجب گفت چیزی شده
با گریه گفتم می خوام بندازمش
کلی باهام حرف زد می خواست دلیلش رو بدونه
اخرش بهش گفتم می خوایم از هم جدا شیم برای همین بچه رونمی خوام اون هم قبول کرد
***********
خیلی درد داشت چند ساعتی طول کشید تا کارش تموم شد
وقتی می خواستم بلند شم حس کردم تیکه ای از وجودم رو ازم جدا کردند
درد خیلی زیادی داشتم
به همون خانم که الان فهمیده بودم اسمش زهراست گفتم
بسته قرصی رو بهم داد و گفت اینو بخور شاید افاقه کنه کار سنگین هم نکنی ...چند روز هم فقط استراحت کن تا خونریزی نکنی
***************
به زور خودم رو تا دم در رسوندم
-اگه نمی تونی بمون بعدا برو
-نه ممنون کیفم رو باز کردم و بسته ای پول جلوش گرفتم
با شک بهم نگاه کرد مطمئنم دودل بود که بگیره یا نه
آخرش دستش رو دراز کرد و بسته رو گرفت و گفت اگه مجبور نبودم نمی گرفتم
لبخند بی رمقی زدمو گفتم ممنون که خلاصم کردی
به ابتدای کوچه که رسیدم دستم رو برای یکی از ماشینا بلند کردم
جلوم ترمز کرد
بدون ترس از اینکه با خودم قول داده بودم دیگه سوار ماشینهای شخصی نشم اما الان شدم
چون دیگه به آخر خط رسیدم دیگه هیچی برام مهم نبود
من الان همه چیم رو باخته بودم
من عشقم رو از دست داه بودم و علاوه بر اون خودم بچه ام رو کشتم بچه ای که ممکنه بود به دنیا بیاد بچه ای که از وجودم بود
سرم رو به شیشه چسبوندم و به بیرون نگاه کردم
فقط یه روز تا عید مونده بود و مردم توی جنب و جوش آماده کردن خودشون برای سال نو بودند
اما من چی من دیگه به چه امیدی سال نو رو جشن بگیرم
امسال بدترین سالی که داشتم
***********
وارد خونه که شدم مامان با نگرانی داشت با غزال صحبت می کرد به محض دیدنم به طرفم آمد و برای اولین بار سیلی به صورتم زد و گفت دختره ی نفهم اول صبح کجا رفتی دلم هزار راه رفت میری بیرون نباید به کسی بگی
کاش این سیلی رو زودتر میزد تا من از خواب خرگوشی بیدار می شدم و می فهمیدم که سیاوش هیچ وقت مال من نمیشه تا به این روز نمی افتادم
منو توی آغوش گرفت و گفت فرشته من از صبح تا حالا هزار مردمو زنده شدم همه بیرون دنبالت می گردن
-مامان من خسته ام می خوام بخوابم
صورتم رو توی قاب دستاش گرفت و گفت دخترم .....و حرفش رو خورد هیچ وقت نفهمیدم چی می خواست بگه و راستش خودم هیچ وقت نپرسیدم که چی می خواست بگه
-مامان بعدا همه چیز رو برات تعریف می کنم الان هم که می بینی سالمم و هیچ مشکلی ندارم
روی تخت که دراز کشیدم بدون اینکه به چیزی فکر کنم به خواب رفتم
***********
چشام رو که باز کردم سیاوش رو دیدم که روی صندلی نشسته و به من خیره شده با باز شدن چشمام نگاهش رو ازم گرفت و گفت چه عجب بیدار شدی
راستش اصلا حوصله اش رو نداشتم خصوصا با اون لحنی که داشت باهام حرف میزد
با بی حوصلگ گفتم که چی کاری داشتی اومدی
دستاش رو توی هم قفل کرد و گفت 5 میریم ازمایش عدم بارداری میدی که بعد بدیم دادگاه کارمون زود راه بیفته
پس هنوز هم می خواست جدا شیم
-باشه ....حرفت رو زدی می تونی بری
به سمت در حرکت کرد قبل از اینکه بیرون بره گفت خودتو اذیت نکن من میدونم که خودت هم همین رو می خوای
و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه بیرون رفت
من هم گیج شدم از این حرفش که منظورش از این حرف چی بود

.سیاوش.
1390،06،24, ساعت : 03:12 قبل از ظهر
قسمت چهل و چهارم
بالاخره جدا شدیم درست روز دهم فروردین بود بدترین روز توی تاریخ زندگیم
دوست نداشتم کسی باهامون بیاد محضر سیاوش هم که دید دوست ندارم کسی باهامون باشه گفت من به دوستام گفت به عنوان شاهد بیان
و اونجوری من اون تنها به سمت محضر رفتیم تا صیغه طلاق رو بخونن و برای همیشه جدا شیم
توی راه محضر توی ماشین سرم رو به پشتی تکیه دادم و بی اختیار اشکام سرازیر شدن نمی تونستم از دستش بدم دوستش داشتم و می خواستمش
بهش نگاه کردم و گفتم سیاوش نمیشه یه فرصت بهم بدی
به سردی گفت نه ....تو هم بهتره دیگه خودتو کوچیک نکنی
راست می گفت نباید خودمو کوچیک کنم
همونجور که اشکام راه خودشون رو گرفته بودند و روی گونه ام سرازیر می شدند من نگاهم رو به خیابون دوختم
سیاوش جعبه دستمال رو جلوم گرفت و گفت فرشته بس کن داری اعصابم رو خورد می کنی.....
دستمالی برداشتم و گفتم باشه
**************
همه چیز تموم شد به همون سادگی که شروع شده بود تموم شد
یه هفته ای اصلا نمی تونستم از تخت بیرون بیام حتی روز سیزدهم هم بیرون نرفتم مامان و بابا هم نرفتم
نمیدونم چرا بابا و مامان منو به حال خودم گذاشته بودم و کاریم نداشتن
نمیدونم شاید اونا هم شک کرده بودند که من عاشقش شدم
***********
مغزم داشت سوت می کشید وقتی غزال گفت شیما و سیاوش قراره امروز عقد کنن داشتم دیوونه می شدم مغزم هنگ کرد یعنی چی اصلا نمی فهمیدم چی شده
پس منو به شیما فروخت اما شیما چطور تونست اینکار رو بکنه اون که می دونست من از سیاوش حامله ام
پس برای همین بود که می خواست هر چه زودتر از دست ای بچه خلاص شم
چقدر احمق بودم که نفهمیدم....هیچ وقت نتونستم درست آدما رو بشناسم
پس همدیگر رو دوست داشتن و نمی گفتن
داشتم دیوونه می شدم
دور خودم توی اتاق می چرخیدمو با خودم حرف میزدم
قرار بود امروز عقد کنن و یه هفته دیگه به مقصد ترکیه برای ماه عسل برن و بعد از اونجا برای همیشه برن آمریکا
شیما....شیما چرا نفهمیدم که همیشه چشمش دنبال سیاوشه....سیاوش تو چطور تونستی با من اینکار رو بکنی تو اگه شیما رو می خواستی چرا اومدی طرف من
********
چیزی که توی اون روزا خیلی عذابم میداد این بود که از درون می سوختم و نمی تونستم دم بیارم
نمی تونستم با کسی درد و دل کنم
سیاوش و شیما بعد از عقد رفتن هتل و این منو آرومتر می کرد چون اونا رو نمی دیدم اما وقتی به این فکر می کردم که الان اونا باهم اند و سیاوش داره به شیما ابراز عشق می کنه دیوونه می شدم
*********
اونا رفتن و دردی عمیق توی قلبم به جا گذاشتن
هنوز که هنوزه سوالهای بی جوابی توی ذهنم هست که هیچ وقت پاسخ درستی براشون پیدا نکردم
چرا سیاوش با من اینکار رو کرد هیچ وقت جواب درستی بهم نداد
اون که شیما رو می خواست چرا پیشنهاد عقد رو داد یا اصلا چرا اومد طرفم
چرا شیما هیچ وقت به من نگفت که اونا همدیگر رو دوست دارن
..
و هزاران سوال که هنوز هم برام بی جواب اند
از روزهای بدون سیاوش نمیدونم چی بنویسم ...چون وقتی رفت من شکستم و دم نزدم ....از بابا خواستم که از اون خونه بریم و اون هم بدون سوال خواسته ام رو اجابت کرد
راستش دیگه نمی تونستم تو خونه ای به مونم که همه ی جاش منو یاد سیاوش می انداخت
فکر می کردم با رفتن از اون خونه می تونم فراموشش کنم اما هنوز هم نتونستم فراموشش کنم
اون سال بالاخره تا آخر تابستون تونستم خودم رو جمع و جور کنم و به درس و دانشگاهم تو ترم جدید برسم
و شاید تنها چیزی که باعث شد بتونم ادامه بدم همین درس بود
راستش فکر می کردم بدون سیاوش میمیرم اما نمردم...اما مرده ی متحرکی هم بیش نبودم
بعد از تموم شدن درسم به کار ترجمه پرداختم و اجازه ی ورود هیچ خواستگاری رو هم به خونه ندادم
تا اینکه سه ماه پیش وقتی همگی برای گردش به باغ بابابزرگ که خارج شهر رفته بودیم سیامک جلوی همه منو از بابام خواستگاری کرد
و من اونروز بهش گفتم فکر می کنم و جواب رو بهش میدم
اما در حقیقت فقط برای دست به سر کردنش این رو گفتم چون توی اون مدت اصلا بهش فکر نکردم
اما الان به این رسیدم سیامک می تونه برای من عالی باشه
آره باید بهش فکر کنم
***********
قبل از اینکه دفتر رو ببندم یاد آهنگ جنون محسن یاحقی افتادم که می خونه
تو دیگه خودت نبودی،گفتی کارمون تمومه
منو عاشق کردی و گفتی،عشقمون جنونه
توی گلوم یه بغض کهنه است که همیشه در سکوته
چرا از عشقای دنیا سهم عشق ما سقوطه
بی تو غمگینه دل دیوونه،بی صدا شدم تو این زمونه
از شلاق بی وفایی تو، زخمی تنم خدا میدونه
شاید اشتباه من بود شاید هم سادگی کردم
اما این تقصیر من نیست اینجوری زندگی کردم
مثل جون برام عزیزی ،من به تو بدی نکردم
تو اگه بد کردی عشقم،من شکایتی نکردم
از گلایه های دنیا سهم من فقط سکوت بود
من نفهمیدم از اول عشق ما رو به سقوط بود
حالا که غریب و تنهام،بی تو محبوب جنونم
ولی عاشقم هنوزم ،گوش بده برات بخونم
دفتر رو بستم و توی کشو گذاشتم اینبار درش رو قفل نکردم چون می خواستم جرات پیدا کنم تا بتونم دفتر رو بهمراه همه ی خاطراتم بسوزونم
روی تخت دراز کشیدم و به روزی که قرار بود سیاوش بیاد فکر کردم

****************
خسته شدم بالاخره خاطرات فرشته تموم شد تا الان چطور بود امتیاز و تشکر یادتون نره امتیاز دادن کمه هااااااااااا
نقد یا نظری هم داشتین در خدمتم
http://www.forum.98ia.com/t256192-6.html

.سیاوش.
1390،06،24, ساعت : 03:38 قبل از ظهر
قسمت چهل و پنجم
سرم رو به صندلی تکیه دادم و به این فکر کردم چقدر تغییر کرده
چقدر دلم براش تنگ شده بود
دوست داشتم هر چه زودتر ببینمش
الان که به گذشته فکر می کنم می بینم که من هم اشتباه کردم ....من حتی بهش فرصت دفاع ندادم ....آره من ازش توضیح نخواستم
فرشته یعنی الان چقدر تغییر کردی یعنی به دیدنم میاد
اگه نیاد هم حق داره قرار نیست بیاد اما من دوست دارم بعد از این چند سال اولین چهر ه از خانواده ام که می بینم اون باشه
هواپیما که توی فرودگاه نشست دلم پر کشید برای دیدنش
خیل ی بی حوصله بودم گرفتن بارهام هم کلی معطلم کرد اما بالاخره از پشت شیشه چشام به سالن انتظار افتاد
اولین کسی که دیدم سیامک بود
سیامک با دیدنم دستی تکون داد من هم براش دست تکون دادم
به سمت سالن رفتم
همه اومده بودند بعد از احوالپرسی با همه نگاهم رو بینشون چرخوندم تا ببینمش اما نبود.... نیومده بود
پس نمی خواست منو ببینه
************
به خونه که رسیدم اونجا هم ندیدمش اما جرات پرسیدن درباره اش رو نداشتم
سیامک که کنارم نشست آروم دم گوشش گفتم سیامک پس فرشته کجاست/
-فکر کنم خونه اشون باشه
-پس من برم ببینمش
با خنده گفت مگه میدونی خونه اشون کجاست
-شوخیت گرفته دوقدم اونطرفتره
ابروهاش رو بالا انداخت و گفت نخیر آقا اونا خونه جدا گرفتن
با اینکه سعی می کردم خودم رو به این موضوع بی خیال نشون بدم پرسیدم چرا؟
-همینجوری....حالا این رو ول کنه بگو اونجا خوش گذشت خوب رفتی حاجی حاجی مکه هیچ خبری نگرفتی نامرد من و تو که با هم جور بودیم حالا این سینا با ما جور نبود چون مهربون بازی در میاورد اما من و تو که به قول فرشته دوتامون موذی بودیم دیگه
لبخند بی جونی روی لبام اومد ....فرشته همیشه به من و سیامک می گقت شما موذی ایند
همه سرگرم پذیرایی از من بودند انگار من اونجا چیزی نمی خوردم
چهره های جدید هم شوهر غزال و زن سینا بودند
سرگرم خوردن چایی بودم که وارد شد
خودش بود هیچ تغییری نکرده بود
خیلی سرد و جدی مقابلم ایستاد و گفت
-سلام پسر دایی ...خوش اومدین
-ممنون
-راستی خانومتون رو نیاوردین
پس هنوز هم فوضول بود
با لبخند گفتم نه
اونم دیگه چیزی نمگفت و کنار غزال نشست و مشغول صحبت با اون شد
من هم بی اراده بهش زل زدم می خواستم عطش این همه سال رو تلافی کنم
اما خب جلوی بقیه نمی شد برای همین به طرف سیامک برگشتم که دیدم اون با اخم داره نگاهم می کنه
با تعجب گفتم چرا اینجوری نگاهم می کنی
دستی به موهاش کشید و گفت هیچی بعد از جاش بلند شد و گفت من یه کاری دارم بعد می بینمت
سرم رو تکون دادم
راستش رفتار سیامک مشکوک بود ....اما می ترسیدم به اون چیزی که به ذهنم اومده فکر کنم....نه این غیرممکنه
بابام نگاهم کرد و گفت سیاوش جان برگشتی که بمونی دیگه
لبخندی زدم و گفتم بستگی به شرایط داره تا ببینم چی شده
-از زنت چه خبر کی میاد
-بعدا در موردش صحبت می کنیم
اونم دیگه چیزی نگفت
**********
دیگه واقعا خسته شدم ادامه اش بمونه برای فردا فقط تشکر و امتیاز یادتون نره که من انرژی بگیرم ادامه بدم:-2-40-:

.سیاوش.
1390،06،24, ساعت : 11:17 قبل از ظهر
قسمت چهل و ششم
نمی خواستم برم ببینمش اما دلم براش بی قرار شده بود
آخرش هم احساسم به عقلم غلبه کرد
لباسام رو عوض کردم و آماده شدم که برم
جلوی آیینه که ایستادم به چهره ام توی آیینه خیره شدم نباید بفهمه من ناراحتم آره نباید بفهمه توی این مدت دلتنگش بودم
برای همین وسایل آرایشم رو که سال به سال سراغشون نمیرفتم از کشو خارج کردم و آرایش نرمی روی صورتم گذاشتم
دوباره به صورتم نگاه کردم آره اینجوری بهتر شد
*************
دستام رو توی جیب مانتوم گذاشتم و به سمت خونه مامانی حرکت کردم ....گوشیم رو از جیبم درآوردم و نگاهی به ساعت کردم....آره الان حتما رسیدن خونه
مثل همیشه با کلید در رو باز کردم و وارد خونه شدم
به نزدیکی خونه بابابزرگ صدای صحبتهاشون به گوشم رسید پوزخندی زدم و گفتم اینقدر خوش حال اند که اینقدر بلند صحبت می کنن و می خندن
خب شد خودم رو لو ندادم اونها هیچی از گذشته نمیدونستن اما اون شب نزدیک بود من همه چیز رو لو بدم
پشت در سالن نفسی کشیدم تا بتونم رو خودم مسلط باشم
نباید میذاشتم اون و شیما مسخره ام کنن نباید بذارم بفهمن هنوز هم عاشق سیاوشم
وارد سالن که شدم چشمام قبل از هر کسی به دنبال اون بود
کنار سیامک نشسته بود اما متوجه ورود من نشد
بعد از احوالپرسی با بقیه به سمتش رفتم
هنوز هم همون سیاوش گذشته به نظر می رسید با کمی پختگی که توی صورتش نشون میداد
نه تار سفیدی بین موهاش بود و نه چرئکی که نشون از درد و رنج باشه رو صورتش بود البته خوشحال بودم که اون خوشبخت بود
***********
کنار غزال نشستم و به ظاهر مشغول صحبت با اون شدم اما هیچی از حرفاش رو نفهمیدم
تمام هوش و حواسم دور سیاوش می چرخید
می خواستم ببینم پس شیما کجاست چرا باهاش نیومده بود
سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کردم اما نگاهش نکردم حتما داشت با خودش فکر می کردند هنوز هم دوسش دارم.....نه دیگه نمیذارم بفهمی دوست دارم ....نشونت میدم فرشته کیه
***************
بعد از ناهار رفتم توی باغ قدم بزنم سیاوش هم که شده بود محور صحبتها من هم چون حوصله شنیدن حرفاشون رو نداشتم سحر رو از غزال گرفتم و به سمت باغ رفتم
مثل همیشه رفتم به جای همیشگی که باغ پشت ساختمون بود رفتم
به دیوار تکیه دادم و سحر رو روی پاهام خوابوندم
برای چی بعد اینهمه مدت برگشتی.....به سحر که روی پاهام داشت خوابش می گرفت نگاه کردم و گفتم تو هم بی وفایی می خوای بخوابی و بذاری من تنها اینجا بشینم
بخواب تو هم مثل بقیه بی وفایی...
-دیگه کی بی وفایی کرده در حقت
از شنیدن صداش جاخوردم
بلند شدم و سحر رو توی بغلم گرفتم خواستم از کنارش رد بشم که گفت کجا دختر عمه دیگه تحویل نمی گیری قبلنا تحویل می گرفتی
توی چشماش زل زدم و گفتم لازم نمی بینم تحویل بگیرم ....شما هم کسی رو دارذی که تحویلت بگیره برو همون تحویلت می گیره
لبخند زد و گفت هنوز هم که حسودی
خواستم چیزی بگم که گفت اصلا عوض نشدی هنوز همون فرشته ای
-تو هم هنوز همون نامردی
و بدون اینکه بهش مجال جواب بدم از کنارش گذشتم
صداش رو تز پشت سرم شنیدم که می گفت من نامرد نیستم بهم نارو زدم که نامردی کردم
با خودم گفتم اینم خیالاتی شده ...من کی نارو زدم ....می خواد کارش رو توجیه کنه اینجوری میگه
پوزخندی زدم و با خودم گفتم حالا انگار من ازش توجیه خواستم

.سیاوش.
1390،06،25, ساعت : 12:36 قبل از ظهر
قسمت چهل و هفتم
سياوش
************
وارد اتاقم شدم هنوز هم مثل گذشته بود هيچ تغييري نکرده بود....به کنار پنجره رفتم و به باغ نگاه کردم
يادش به خير چه خاطراتي اينجا داشتم چقدر سربه سر فرشته و غزال گذاشتيم
دستي به موهام کشيدم با خودم گفتم سياوش اشتباه کردي بهش فرصت ندادي توضيح بده حتي ازش توضيح نخواستي....چرا بهش نگفتي ...چرا نگفتي چرا اون کار رو کرد ....دوست دارم ازش بپرس مگه من چي کم داشتم که اينکار رو کرد
فرشته چقدر دلم برات تنگ شده.......دوست دارم يه بار ديگه عطر تنت و استشمام کنم
با صداي در نگاهم و از باغ گرفتم و به سمت در چرخيدم....سينا بود چقدر قيافه اش مردونه تر شده بود با اين فکر لبخندي روي لبام اومد
-چيه شازده به چي مي خندي مگه دلقک ديدي؟
اينبار لبخندم به قهقه تبديل شد
-نه بابا تو هم راه افتادي !
سينا به کنارم اومد و گفت سياوش دلمون خيلي برات تنگ شده بود
محکم به بازوش کوبيدمو گفتم اشتباه گرفتي من زنت نيستم
لبخندي زد و گفت سياوش تو آدم بشو نيستي
-پس چي فکر کردي ....حالا براي چي اومدي خلوتمو بهم زدي
-خاک برسرت خجالت نمي کشي ...منو بگو اومدم دنبالت بهت بگم مي خوايم به افتخار اومدنت همگي بريم باغ بابابزرگ
دوست داشتم بدونم فرشته هم مياد يا نه اما نميدونستم چه جوري ازش بپرسم که بويي نبره براي همين گفتم کيا ميرن؟
-خب معلومه ديگه همه
-آي کيو من ميدونم منظورم تک تک بگو کيا ميان
به سمت در رفت و گفت گرفتي تو بشينم يه ايل رو برات نام ببرم
لحظه آخر مي خواست در رو ببنده که گفتم فرشته هم مياد
به سمتم برگشت و با تعجب گفت مگه قرار بود نياد؟
پيشونيم و خاروندمو و گفتم نه ....يعني گفتم شايد خوشش نياد بياد
با گيجي گفت چرا؟
براي دست به سر کردنش گفتم هيچي برو مي خوام لباس عوض کنم
-ديوونه
و در رو بست
نفسي از سر راحتي کشيدم و گفتم سياوش نزديک بود خودتو لو بديا مواظب باش
روي تخت نشستم و با خودم گفتم فرصت خوبيه مي تونم امروز باهاش حرف بزنم توي اين سه روز که برگشته بودم به جز روز اول ديگه نديده بودمش براي همين نتونستم باهاش حرف بزنم اما امروز مي تونم باهاش حرف بزنم
*******************
عمه اينا قبل ما به باغ رسيده بودند
موکتي رو وسط باغ زير درختا فرش کرده بودند
ما پسرا يه طرف نشستيم دخترا هم يه طرف و بزرگترا هم با هم بودند
بساط ميوه و چاي و تخمه و آجيل هم براه بود
ناهار رو قرار بود منو سيامک و سينا آماده کنيم ....چون کباب بود مسلما با آقايونه
خلاصه تا وقت ناهار چون هنوز وقت زيادي داشتيم نشستيم دور هم و مشغول صحبت شديم
************
در حيني که داشتم کباب ميزدم و سينا هم جوجه ها رو سيخ مي کشيد و سيامک هم مشغول کباب کردنشون بود
غزال و فرشته رو ديدم که به سمت حوض وسط باغ اومدنو مشغول شستن سبزي سالاد شدند
راستش ياد گذشته افتادمو هوس کردم سربه سرشون بذارم
براي عمين بهغزال نگاه کردمو گفتم غزال سبزيا رو خودت بشور ....چون بعضيا تميز نمي شورن ما هم نمي خوايم توي اين فصل وبا بگيريم
معلوم بود فرشته حرصش در اومده بود چون صورتش از خشم سرخ شده بود اما چيزي نگفت
دوست داشتم دادش رو دربيارم براي همين ادامه دادمو گفتم غزال مگه نگفتم خودت بشور من هنوز جوونم و نمي خوام ناکام شم
فرشته ديگه نتونست جلوي خودش رو بگيره براي همين با خشم به طرفم برگشت و گفت آقاي بهداشتي خودت دستات رو شستي داري کباب ميزني....البته خودت منبع ميکروبي بشوري يا نشوري فرقي نمي کنه
قيافه جدي به خودم گرفتم و گفت اي واي خوب شد يادم آوردي چون از صبح که رفتم دستشويي يادم رفت دستام رو بشورم
با اين حرفم صداي خنده پسرا بلند شد
سيامک نگاهم کردو با خنده گفت سياوش حالمو بهم زدي...خجالت نکشيدي دستات رو نشستي
فرشته هم که اوضاع رو اينجوري ديد گفت بي تربيتي ديگه
و از کنارمون رفت
خنده ام رو جمع کردم و به سيامک نگاه کردمو گفتم اين چش شد؟
************
تشکر و امتیاز این پست یادتون نره:-2-40-:

.سیاوش.
1390،06،25, ساعت : 03:07 قبل از ظهر
قسمت چهل و هشتم
سياوش
****************
دخترا مشغول پهن کردن سفره شدند همه دور سفره نشستن من هم کبابا رو بين نون گذاشتم و بردم سر سفره گذاشتم سيامک هم جوجه ها رو برد سر سفره گذاشت
بقيه مشغول شدند به جز من و سيامک که داشتيم بقيه کبابا رو آماده مي کرديم
نگاهي به فرشته کردم
جوجه تو بشقابش گذاشته بود و داشت باهاش بازي مي کرد مي دونستم که عاشقه کباب کوبيده است و زياد جوجه دوست نداره حتما براي لجبازي با من کباب برنداشته بود
دو تا سيخ از کباباي روي منقل که آماده شده بودند رو برداشتم و به سمت فرشته رفتم
کنارش جاي خالي بود بقيه هم هر کسي حواسش به غذا خوردن خودش بود
کنارش نشستم و سيخاي کباب رو گذاشتم روي بشقابش و گفتم بخور شوخي کردم دستام رو شستم
به سردي نگاهم کرد و گفت نمي خورم...مي بيني که جوجه تو بشقابم هست
سرم رو به گوشش نزديک کردم و گفتم ميدونم که عاشقي
با چشماي گشاد شده از تعجب نگاهم کرد و آروم گفت چرت و پرت نگو
لبخندي زدمو گفتم مگه عاشق نيستي
-ميشه بس کني
-چرا يعني ديگه عاشق نيستي
با جديت نگاهم کرد و گفت سياوش بس کن
لبخندي زدمو به کباب اشاره کردمو گفتم مگه عاشق کباب نبودي
احساس کردم نفس حبس شده اش رو بيرون فرستاد و گفت ديوونه
دوباره سرم رو به گوشش نزديک کردمو گفتم پس فکر کردي منظورم چيه؟
با آشفتگي نگاهم کرد و گفت من فکري نکردم
بعد به بقيه نگاه کرد و گفت دست همگي درد نکنه و از کنار سفره بلند شد
صداي همه بلند شد که چيزي نخوردي و بشين بخور اما من خوب مي شناختمش وقتي نخواد بخوره نمي خوره
نگاهش کردم ديدم داره به طرف جنوب باغ ميره .....دلم مي خواست برم دنبالش اما ترسيدم کسي شک کنه
بعد از چند دقيقه به بابا نگاه کردمو گفتم بابا سويچ ماشين رو بدين يه چيزي تو ماشين جا گذاشتم
پدر دست تو جيبش کرد و گفت حالا بشين بعد ناهار برو
-ممنون من الان سيرم
و قبل از اينکه بقيه چيزي بگن مسير رفتن فرشته رو دنبال کردم
**************
دورتر از اون ايستام و نگاهش کردم کنار چشمه اي که از باغ مي گذشت نشسته بود و به مناظر خيره شده بود
آروم آروم جلو رفتم ...اصلا حس نکرد که کسي داره بهش نزديک ميشه
کنارش که نشسته حضورم رو حس کرد با ديدنم خواست بلند شه که مچ دستش رو گرفتم و گفتم بشين
شروع کرد به تقلا کردن براي آزاد کردن دستش
-ول کن دستمو شکستي
-مثل يچه آدم بشين دستت نمي شکنه
-مگه زوره مي خوام برم
سرم رو بلند کردمو گفتم فرشته بشين مي خوام باهات حرف بزنم
چند لحظه با سکوت نگاهم کرد داشتم توي چشماش حل مي شد.....اما اون نگاهش رو از من گرفت و با فاصله از من نشست
چون هنوز دستش توي دستم بود
دستش رو محکم کشيد و گفت ول کن ديگه
به خودم اومدمو دستش رو ول کردم
نگاهم رو ازش گرفتم و به روبرو خيره شدم
-اگه مي خواستي منظره نگاه کني چرا گفتي کارم داري
-فکر مي کردم بعد از جداييمون زود ازدواج مي کني
دستش رو زير چونه اش و بهم نگاه کرد و گفت مگه بهت ربطي داره که ازدواج کنم يا نه؟
لحنش تند و طلبکارانه بود
با اخم نگاهش کردمو گفتم فرشته ميشه اين فيلم بازي کردنو بس کني ....در ضمن بذار حرفامو بگم بعد تو حرف بزن
-من اگه نخوام حرفاتو بشنوم به کي بايد بگم
هنوز هم لجباز بود
لبخندي زدم و دوباره نگاهم رو به روبرو دوختم و گفتم به خودم بگو اما بازم مجبوري گوش بدي
پاهاش رو توي بغلش جمع کرد و دستاش رو دورشون گذاشت و گفت مي شنوم
-چي بشنوي نکنه سياوش مي خواد بخونه
به عقب که برگشتم سيامک رو ديدم بر خرمگس معرکه لعنت اين از کجا پيداش شد ديگه
-سيامک بهت ياد ندادن جايي که دعوتت نکردن نري
نگاه مشکوکش رو بين من و فرشته چرخوند و گفت اگه مزاحم خلوتتونم برم
مي خواستم بگم آره که فرشته قبل از من گفت نه بيا بشين
دوست داشتم بزنم دهن اين سيامک رو بزنم سرويس کنم اخه يکي نيست به اين بگه چرا اينقدر مثل خروس بي محل همه جا ظاهر ميشي
سيامک کنارم نشست منم که ديگه نمي تونستم چيزي بگم ساکت شدم و به جلو خيره شدم فرشته هم ساکت بود بالاخره سيامک طاقت نياورد و گفت مگه قرار نيود بخوني
پوزخندي زدم و گفتم مزاحم اينجا هست
اونم حرفم رو نشنيده گرفت و روبه فرشته کردو گفت فرشته چقدر ناز مي کني پس اين بله رو کي ميگي من دلم اب شد رفت
حس کردم اشتباه شنيدم به سيامک نگاه کردمو گفتم چه بله اي؟
-خنديد و گفت معمولا چه بله اي رو ي پسر از يه دختر مي گيره
حس کردم مخم سوت کشيد اين چي داشت مي گفت به فرشته نگاه کردم منتظر بودم اون بگه دروغه اما اون سرش رو پايين انداخت و چيزي نگفت
ديگه نمي تونستم اونجا بشينم چون ممکن بود نتونم جلوي خودم رو بگيرم و هر چي تو دلمه رو بگم
از کنارشون که بلند شدم سيامک گفت قربون آدم چيز فهم ....بالاخره حاليت شد که بايد تنهامون بذاري
عصبانيتم رو با فشردن دستام پنهون کردم با خشم گفتم خوش بگذره بهتون و از کنارشون رفتم

.سیاوش.
1390،06،25, ساعت : 03:31 قبل از ظهر
قسمت چهل و نهم
فرشته
**********
راستش اعصابم کلي خورد شد منتظر بودم دليل کار سياوش رو بشنوم منتظر بودم حرفي بزنه که بفهمم براي چي رفت براي چي اون کار رو کرد که
سيامک رسيد
وقتي گفت اگه مزاحمم برم من براي اينکه به سياوش نشون بدم حرفاش برام مهم نيست به سيامک گفتم نه بشين
اما از درون خون داشت خونم رو مي خورد....هميشه بدشانس بودم اگه شانس داشتم که اون بلاها سرم نميومد
اما چيزي که بدتر از همه اعصابم رو بهم ريخت حرف سيامک بود
وقتي گقت فرشته پس جوابت چيه چرا ناز مي کني دلم آب شد رفت
دوست داشتم زمين دهن باز مي کردمو منو توش مي بلعيد
حتما الان سياوش با خودش ميگه اين ادعاي عاشقيت
هنوز دوستش داشتم دلم نمي خواست اين حرفا جلوش زده بشه
سياوش هم با شنيد اين حرف سيامک نفهميدم چش شد بلند شد رفت
به محض دور شدن سياوش به طرف سيامک بگشتمو گفتم اين چه حرفي بود زدي مگه من بهت نگفته بودم جوابم منفيه
با خشم نگاهم کرد و گفت من هم بهت گفته بودم منظر جوابت مي مونم
-پس چرا نموندي ...براي چي اين حرف رو زدي؟
يک تاي ابروش رو بالا زد و گفت مگه اشکالي داره سياوش بفهمه بذار اونم بدونه
-من دوست ندارم قبل از اينکه جوابت رو بدم کسي بدونه
-همه که ميدونن فقط سياوش نميدونست که گفتم خوبه اونم بدونه
-سيامک.........
بغض نذاشت ادامه بدم
پوزخندي زد و گفت پس هنوز دوسش داري
با فرياد گفتم ميشه بس کني و بري و تنهام بذاري
-اون اگه تو رو مي خواست نميذاشت و ميرفت
-سيامک خفه شو.....
حرفاي سيامک داشتن ديوونه ام مي کردن
متنفر بودم از اينکه بشنوم سياوش من رو نخواست ....دلم نمي خواست باور کنم اون منو پس زد
اما واقعيت داشت اون منو با همه ي التماسي که کردم پس زد
اين بار با لحني آرومتر ادامه داد فرشته تا کي مي خواي به پاش بشيني اون تو رو نمي خواد
-من به پاش ننشستم
-پس چرا بهم بله نمي گي مگه من چمه
صورتم خيس شده بود مثل اينکه غيرارادي اشکام سرازير شدند ديگه خجالت نمي کشيدم از اينکه کسي اشکام رو ببينه
به سيامک نگاه کردمو گفتم من اگه بگم بله باورت ميشه که من به پاش ننشستم
لبخندي زد و گفت آره گلم تو بگو بله همه چيز تموم ميشه
اشکام رو پاک کردم و گفتم از کجا معلوم بعد همين قضيه رو چماق نکني بزني تو سرم
-نمي کنم به جون فرشته من کاري به گذشته ندارم ميدونم يه هوس بچه گونه بود که گذشت
دو.ست نداشتم کسي عشقم به سياوش رو هوس قلم داد کنه اما نمي تونستم چيزي به سيامک بگم چون همين مي شد يه دليل براي اينکه بهش ثابت
شه من عاشق سياوشم
-من گفتم که من سياوش رو دوست نداشتم
-بله رو که بگي باور مي کنم
غيرارداي بود اما از دهنم پريد و گفتم باشه من موافقم
اما به محض اينکه اين جمله رو گفتم پشيمون شدم اما سيامک نموند تا چيزي بگم چون با خوشحالي به سمت بقيه دويد
داد زدم سيامک صبر کن
اما اون بدون اينکه برگرده گفت عاشقتم فرشته
احمق اين چه حرفي بود زدي ....الان ميره جوابت رو به همه ميگه اونوقت نمي توني بزني زيرش
ميزنم فکرام رو مي کنم اگه ديدم نمي تونم ميگم نه
اما چرا زير حرفم بزنم سيامک به قول خودش عاشقم بود مي تونست خوشبختم کنه
پس دل خودم چي ميشه....دل من اشتباه رفت ...آره سياوش الان زن داره و حتما تا يکي دو روزه ديگه زنش ميره
آره بهتره براي اذيت کردن سياوش همه که شده قبول کنم
چرا بايد اذيت شه اون که تو رو نمي خواد....نميدونم خيالاتي شدم ديگه ...نميدونم اما حس کردم وقتي سيامک اون حرف رو زد اون ناراحت شد
************
تشکر یادتون نره امتیاز هم بدید:-2-40-:

.سیاوش.
1390،06،25, ساعت : 04:05 قبل از ظهر
قسمت پنجاه
سياوش
************
امروز که کسي اينجا نبود بايد باهاش حرف بزنم يعني چي نبايد بذارم با سيامک ازدواح کنه من نمي تونم تحمل کنم
چرا نمي توني مگه خودت نذاشتيش و رفتي
چرا اما نمي تونم بايکي ديگه ببينمش
امروز که عمه اينجا بود بايد برم باهاش حرف بزنم
آره بايد برم ببينمش
بدون اينکه به کسي چيزي بگم به سمت خونه عمه رفتم راستش سينا آدرس رو بهم داده بود
نه نبايد ميذاشتم قرار بود يه هفته ديگه مراسم عقد رو برگزار کنن
چقدر هم زود تازه ديروز فرشته بله رو گفته ....نه من نميذارم
**********
پشت در خونه اشون که رسيدم زنگ رو زدم بعد از چند لحظه در باز شد
وارد خونه که شدم فرشته رو ديدم که دم ساختمون ايستاده
در رو بستم و به سمتش حرکت کردم
-سلام
-اومدي اينجا چکار؟
-آدم با مهمون اينجوري حرف نميزنه
بي تو جه به من وارد ساختمون شد من هم دنبالش وارد شدم
به مبل اشاره کرد و گفت جناب مهمون بفرماييد بشينيد چي مي خوريد براتون بيارم
جلوش ايستادمو گفتم فرشته ميشه اينجوري نکني بشين مي خوام حرفامو براي اولين و آخرين بار بزنم
-من ايستاده راحتم تو بشين
روي مبل نشستم و گفتم مي خوام بدونم چرا اون کار رو با من کردي چرا بهم نارو زدي
پوزخندي زد و گفت ببين کي از نارو زدن حرف ميزنه
-حق داري من بودم که با دوست پسرم رفتم رستوران ناهار خورم
با تعجب گفت چي؟؟؟؟؟؟؟؟
من ميدونم که از همون روزاي اول شروع دانشگاه با يه پسر دوست شده بوي و مي خواستي باهاش ازدواج کني اما نمي فهمم چرا قبول کردي عقدت کنم
و اصلا چرا به من گفتي عاشقمي
به من نزديک شد و گفت صبر کن ببينم چي داري براي خودت بلغور مي کني من با کي دوست بودمو نميدوستم
-سعيد حق شناس دانشجوي سال آخر رشته زبان که با هم دانشگاهي و هم رشته ات بود
********************
هر چي توي ذهنم دنبال اسم سعيد گشتم چيزي يادم نيومد
-سياوش چرا چرت و پرت ميگي من همچين آدمي رو نمي شناسم
از روي مبل بلند شد جلوم ايستاد و گفت همون که بخاطرش بچه ام رو کشتي
با اين حرفش ديگه واقعا هنگ کردم ....مگه سياوش ميدونست من حامله ام
-کدوم بچه؟
پوزخندي زد و گفت خوبه پس وجود بچه رو کلا منکر شدي
دستم رو به نشونه ي تهديد جلوش تکون دادم و گفتم سياوش يا مثل آدم حرف ميزني يا برو بيرون
چرخي زد و گفت باشه از اول شروع مي کنيم ....طوري ميگم که همه چيز يادت بياد
بعد از رابطه اي که توي آمريکا داشتيم ديگه سعي مي کردي ازم فرار کني منم فکر مي کردم طبيعيه براي همين گذاشتم راحت باشي و مزاحمت نشدم مي خواستم بفهمي که اين يه چيز
طبيعيه اما حتي بعد از برگشت به ايران هنوز هم رفتارت مثل قبل بود و ازم فرار مي کردي من هم دوست نداشتم غرورم رو بشکنم و بيام عذرخواهي کنم چون به نظرم کار اشتباهي نکردم
اما بعد از مدتي فهميدم خانم دلش يه جاي ديگه گيره که منو نمي خواد....
سرم رو فشار دادم و گفتم ميشه يه دقيقه ساکت شي
-چيه الان که فهميدي همه چيز رو ميدونم چه حالي بهت دست داد
شقيقه هام رو فشار دادمو گفت خب؟
عکسايي از تو اون پسره بهم رسيد با خودم گفتم حتما فتو شاپه براي همين بي خيالشون شدمو سوزنوندمشون
من بهت اعتماد داشتم و مطمئن بودم يکي مي خواد خرابت کنه
تا اينکه اون روز شيما بهم زنگ زد و گفت فرشته داره بهت خيانت مي کنه گفت من خيلي نهيش کردم اما اون سعيد رو دوست داره و ميگه مي خوام باهاش ازدواج کنم
گفت مي خواد نامزدي رو تهم بزنه ....شيما نميدونست ما عقد کرديم بهش گفتم اما فرشته زنمه ...گفتمش دروغ ميگي
گفت اگه مي خواي ببينيشون بهتره بيايي به اين رستوران که بهت آدرسش رو ميدم گفت فرشته مجبورم کرد باهاش بيام من چون نمي خواستم مشکلي براش پيش بياد باهاش اومدم
اونروز من اومدم و از پشت شيشه ها ديدمتون اون موقعه بود که باورم شد که همه ي زنا يه جوراند تو هم مثل مادرم بودي
زني که حتي لياقت نداشت بهش بگم مادر
اون قدر بهم ريختم که نميدونم چه جوري سوار ماشين شدم و از اونجا رفتم
اما هنوز مدت زيادي نگذشته بود که شيما بهم زنگ زد و گفت حالت بد شده و بردنت بيمارستان
اونقدر نگرانت شدم که همه چيز رو فراموش کردم و به سمت بيمارستان اومدم
اما اونجا بار هم اونو ديدم که کنارته و دست رو گرفته ديگه نتونستم تحمل کنم و از بيمارستان بيرون زدم
دوست داشتم که فکر کنم همه چيز دروغه و کسي داري بازيم ميده اما اونجور نبود و اين زماني بهم ثابت شد که شيما بهم زنگ زد و گفت مي خواي بچه ام رو بکشي تا بتوني راحت به اون پسره برسي
دستم رو به علامت سکوت جلوش گرفتم چون ديگه واقغا چيزايي که داشتم مي شنيدم خارج از ظرفيتم بود اونم ساکت شد و بهم خيره شد

.سیاوش.
1390،06،25, ساعت : 04:35 قبل از ظهر
قسمت پنجاه و يکم
فرشته
**********
اصلا باورم نمي شد که توي اين چند سال سياوش درموردم چه فکري مي کرد
نگاهش کردمو گفتم خب ادامه بده
چنگي به موهاش زد و گفت من احمق بازم باورم نشد و گفتم فرشته امکان نداره بچه امون رو بکشه اما وقتي ادرس رو گرفتم اومدم
ديدم فرشته واقعا عوض شده وقتي از اون زن پرسيدم گفت آره کارت تموم شد و رفتي
اونقدر به خودم لعنت فرستادم که چرا دير رسيدمو نتونستم جلوت رو بگيرم البته تقصير من نبود شيما دير آدرس رو بهم داد
و الا اگه به من بود به زور کتک هم که شده بود جلوت رو مي گرفتم و نميذاشتم بچه امون رو بکشي
فرشته فرشته تو چکار کردي کاري کردي که همه ي بچگيم جلو چشمام زنده شد
وقتي مادرم جلو چشمم با مرداي ديگه بود و وقتي پدرم ميومد خونه فقط دعوا بود و دعوا اون براي بقيه عشوه وميومد و اخم و تخمش فقط براي بابا بود
تو هم با اون کارت بهم ثلبت کردي که همه شما زنا مثل هميد غرورتون فقط براي شوهراتونه براي همين تصميم گرفتم غرورت رو بشکنم
براي همين گفتم طلاقت ميدم و براي اينکه هم غرورت رو بشکنم و هم حرصت رو دربيارم رفتم با شيما ازدواج کردم
-پس تو که ميدوني من اينقدر بدم و بهت خيانت کردم براي چي داري اين حرفا رو بهم ميگي
-چون مي خوام بهت فرصت بدم که از خودت دفاع کني
از روي مبل بلند شدم جلوش ايستادم و گفتم من ديگه اين فرصت رو نمي خوام چون اين فرصت رو قبلا بهم ميدادي تو حتي بهم نگفتي چرا منو نمي خواي فقط گفتي مي خوام با کسي که عاشقشم ازدواج
کنم ميدوني با اون حرفا و کارات چه بلايي سرم آوردي ميدوني چقدر منو شکستي....الان هم بلند شو برو چون برام مهم نيست در موردم چه فکري مي کني....بهتره بري .
و به در اشاره کردم
اما اون جلوم ايستاد و گفت اما من مي خوام بشنوم حتي اگه مي خواي دروغ بگي مي خوام بشنوم بگو
-سياوش چرا هيچ وقت باور نکردي من عاشقتم؟
سرش رو تکون داد و گفت نميدونم
-من اون پسر رو که سعيد نام هست نمي شناسم اونروز هم سيما بهم زنگ رد و گفت بريم بيرون من هم چون فشار عصبي و روحي بخاطر اون قضيه روم بود قبول کردم
وقتي رفتم فهميدم برادرش همراهشه البته اون گفت برادرشه
توي رستوران هم شيما هم هي ما رو تنها ميذاشت ....اون پسر هم پسر مودبي نشون ميداد براي همين گفتم بذار امروز بگذره بعد به شيما ميگم که چرا بدون اينکه بهم بگه برادرش راآورد
بعد هم که حالم بد شد و رفتيم بيمارستان اون عوضي وقتي فهميد من حمله ام فکر کرد من از اون دختراي........
اگه مي موندي ميديد وقتي دستم رو گرفت من چه برخوردي کردم اما خودت فقط خواستي چيزايي رو ببيني که شيما بهت گفته بود
سرش رو تکون داد و گفت پس چرا بچه رو از بين بردي چرا بهم نگفتي؟
-تو چرا نيومدي ببيني من چمه؟بعدش اونروز که قرار بود بچه رو بندازم من اصلا بچه رو ننداختم
-ببين باز داري دروغ ميگي
-اگه مي خواي بشنوي ساکت شو
سرش رو تکون داد و بهم خيره شد
-من اونروز پشيمون شدم نخواستم بچه ام رو بکشم مي خواستم بهش فرصت زندگي بدم اما به اون زن که تو ميگي باهاش حرف زدي گفتم به شيما بگه من کار بچه رو تموم کردم
-چرا؟.
-چون هنوز دودل بودم نمي خواستم اون چيزي بفهمه ....اما وقتي برگشتم خونه و تو اون برخورد رو باهام کردي بعد هم جلوي همه گفتي مي خواي جدا شيم و مي خواي بري زن بگيري
من فرداش رفتم بچه رو انداختم مي فهمي مقصر تو بودي نه من
پوزخندي زد و گفت خوب همه چيز رو کنار هم چيدي
-مي خواي باور کن مي خواي نکن برام مهم نيست چون من چند روزه ديگه قراره ازدواج کنم و نظر تو برام مهم نيست
خواست به سمت در بره که گفتم باور کن هر چي گفتم راست بودم
نميدونم چرا شايد چون هنوز عاشقش بودم دوست نداشته درموردم فکر بدي کنه
به طرفم برگشت و آروم آروم بهم نزديک شد جلوم که رسيد گفت فرشته هنوز هم بوت ديوونه کننده است
ازش فاصله گرفتم و برو بيرون حرفام تموم شدند
اونقدر بهم نزديک شد که روي مبل افتادم
روم خم شد و گفت من دوست داشتم اما تو بهم خيانت کردي
هرم نفسهاش داشت منو مست مي کرد بهش نگاه کردم و گفت سياوش من چند روزه ديگه قرار ازدواج کنم ميشه بري کنار
ازم دور شد و گفت هيچ وقت نمي بخشمت
-من هيچ وقت نمي بخشمت ...هم تو و هم شيما رو ....راستي همسر گرامتون کجاند
-طلاقش دادم يه سال بيشتر نتونستيم همديگر رو تحمل کنيم....اون رفت پي زندگيش من هم دنبال زندگيم....
براي اينکه کمي از غرور شکسته ام رو التيام بدم گفتم به هر حال مهم نيست بهتره بري چون من سيامک رو دوست دارم و مي خوام باهاش زندگي کنم
-منم نخواستم بيايي باهام زندگي کني

.سیاوش.
1390،06،25, ساعت : 04:55 قبل از ظهر
قسمت پنجاه و دوم
سياوش
**********
باورم نمي شد شيما بهم نارو زده بود آخه چرا ...براي اينکه باهاش ازدواج کنم....نه يعني ممکنه آدما اينقدر پست شن
يعني فرشته راست ميگه يعني همه چيز دروغ بود....يعني فرشته هيچ وقت بهم خيانت نکرده....وقتي به اين فکر مي کنم که من باعث شدم فرشته بچه امون رو بکشه ديوونه مي شدم
از خودم بدم مياد که چقدر ساده بودم و زود باور که هر چي شيما مي گفت رو زود باور مي کردم
از خودم بد اومدم که چرا اونروز همه چيز رو به فرشته نگفتم و ازش توضيح نخواستم چرا به سادگي همه چيز رو بهم ريختم
و الان چرا رفتم اون که منو نمي خواد نکنه داره دروغ ميگه چرا بهش نگفتم که عاشقشم آره من عاشقشم
چرا اين غرور لعنتي رو نشکستم و نگفتم عاشقشم
نمي تونم باور کنم من چقدر ساده بودم يعني هم من هم من هم فرشته دوتامون بازي خورديم چرا اي کاش شيما اينجا مي بود و ازش مي پرسيدم چرا اينکار
رو کرد بخاطر چي؟
فردا قرار بود فرشته و سيامک مراسم عقدشون رو توي خونه بابابزرگ برگزار کنن اما من نمي تونستم بذارم اين مراسم برگزار شه من ديوونه مي شدم اگه ببينم فرشته کنار يکي ديگه است نه نمي تونم ببينم فرشته جلو چشمام
با سيامک باشه نه نميذارم
گوشيم رو برداشتم و به سمت خونه عمه حرکت کردم بايد فرشته رو ببينم بايد بهش بگم که من هنوز هم دوسش دارم بايد بهش بگم من از اول هم عاشقش بودم بايد بهش بگم از بس مغرور بودم هيچ وقت نگفتم
نه من نمي خوام فرشته رو از دست بدم من عاشقش بودم آره من عاشقشم
جلوي خونه اشون ايستادم و شماره ش رو گرفتم بعد از يه بوق برداشت
****************
امشب آخرين شب بود که راحت مي تونستم به سياوش فکر کنم چون از فردا من ديگه ميشم زن سيامک و ديگه نمي تونم به سياوش فکر کنم
توي تخت دراز کشيده بودم اما خوابم نمي گرفت
با اينکه از حرفاي سياوش چيزي نفهميدم اما بخشيدمش حتي اگه عذرخواهي نکنه
بلند شدم مقابل پنجره ايستادمو نگاهم رو به آسمون دوختمو گفتم سياوش براي هميشه عاشقتم اما از فردا ديگه نمي تونم بهت فکر کنم
خودم هم نميدونم چرا قبول کردم زن سيامک شم براي لجبازي با تو ،براي التيام غرور شکسته ام يا شايد هم مي خواستم بشنوم که عذر خواهي کني و بگي دوستم داري
آره مي خواستم نازم رو بکشي مي خوام تلافي اين همه سال رو دربياري اما تو گفتي منو نمي خواي
هميشه پسم زدي و دوباره پسم زدي
بهت گفتم مي خوام با سيامک ازدواج کنم مي خواستم بگي فرشته مي خوامت اما نگفتي ....گفتي من هم نخواستم باهام زندگي کني
گوشيم زنگ خورد دکمه پاسخ رو زدم اما صدايي نيومد
مي خواستم قطع کنم که صداش رو شنيدم که گفت فرشته براي آخرين بار ميگم می خواي با من باشي يانه؟
همين نه کلمه اي بيشتر نه کمتر
نه نمي تونستم قبول کنم اون حتي الان هم حاضر نبود بگه دوستم داره بازم مي خواد من به سمتش برم و بگم دوسش دارم...نه ديگه من اينکار رو نمي کنم
اون اگه منو مي خواد بايد بگه
-چي شد آره يا نه جواب يه کلمه است؟
مگه فقط اونه که غرور داره من چرا بايد اينجور درخواستي رو قبول کنم
براي همين گفتم نه
بدون اينکه چيزي بگه گوشي رو قطع کرد

.سیاوش.
1390،06،25, ساعت : 05:18 قبل از ظهر
قسمت پنجاه و سوم
بازم نتونستم بگم ....چرا من اينجوريم
اون منو نمي خواد چون اگه مي خواست بهم مي گفت که دوستم داره اما اون نخواست باهام بمونه
************
روي تخت دراز کشيدمو همه چيز رو مرور کردم
همه ي کودکيمون نوجونيمون...........
من از بچگي دوسش داشتم .....
فرشته هيچ وقت فراموشت نمي کنم
هياهوي بيرون اذيتم مي کنه
نمي تونم امروز ببينم دست فرشته تو دست سيامکه نه نمي تونم تحمل کنم
گوشيم رو برداشتم و به گوشي فرشته زنگ زدم
بعد از چند بوق غزال جواب داد
-الو
-سلام فرشته
-من غزالم فرشته زير دست آرايشگره
-ميشه گوشي رو بهش بدي
-آخه ...
-خواهش مي کنم کار مهمي باهاش دارم
بعد از چند لحظه صداش رو شنيدم
-الو
-فرشته من دوست دارم
-سياوش تويي
-آره فرشته بهم بزن مراسمو من نمي تونم تحمل کنم من عاشقتم فرشته
چند لحظه سکوت کرد فکر کردم قطغ شد براي همين گفتم قطع کردي يا پشت خطي
-همه چيز رو فراموش کن.....ديگه نمي تونم دل سيامک رو بشکنم
-پس دل من چي ميشه
-اونروز که ولم کردي به دل من فکر کردي؟
-فرشته تلافي نکن من الان پشيمونم
-اي کاش زودتر مي گفتي ...اما الان نميشه نمي تونم دل سيامک رو بشکنم ....دل ما يه بار شکست اما دل سيامک رو نمي تونم بشکنم
قبل از اينکه چيزي بگم گوشي رو قطع کرد
***************
به محض اينکه گوش رو قطع کردم اشکام سرازير شد
سياوش بهم گفته بود عاشقمه اما چقدر دير
چرا الان سياوش چرا زودتر نگفتي
غزال به طرفم اومد و گفت چي شده اتفاقي افتاده
-غزال من نمي خوام با سيامک از دواج کنم ...من نمي تونم خوشبختش کنم من عاشق سياوشم
با بهت بهم خيره شد و گفت ديوونه شدي دختر الان کلي مهمون تو خونه منتظر اند
سرم رو تکون دادم و با گريه گفتم خواهش مي کنم يه کاري بکن من سياوش رو مي خوام
بازوهام رو گرفت و گففرشته نميشه فراموش کن
-نه ...نه ....غزال به سيامک زنگ بزن بگو بياد
تو همون حين شاگرد آرايشگر اومد و گفت خانم آقا دوماد اومدن
آرايشگر به طرفم اومد و گفت آرايشت که تموم نشده
دستمو تکون دادم و گفتم لازم نيست
و بدون اينکه منتظر سيامک شم از آرايشگاه بيرون زدم
دم در آرايشگاه که رسيدم سيامک رو ديدم با لبخند جلو اومد و گفت چه خوش.........
دستمو جلوش گذاشتمو گفتم سيامک من نمي تونم سياوش رو فراموش کنم من عاشقشم
با گيجي گفت يعني چي؟
-سيامک خواهش مي کنم مراسم رو بهم بزن بگو منو نمي خواي
-ديوونه شدي من اينکار رو نمي کنم من دوست دارم
با گريه گفتم اما من تو رو نمي خوام
-الان يادت اومد بگي منو نمي خواي و سياوش رو بگي
با هق هق گفتم منتظر بودم سياوش ازم بخواد منتظر بودم بهم بگه عاشقمه ...امروز گفت سيامک بهم گفت عاشقمه
با کلافگي دستاش رو توي موهاش کرد و گفت پس من چي؟به من هم فکر کردي؟
-سيامک تو با من خوشبخت نميشي خواهش مي کنم مراسم رو بهم بزن
-برو سوار ماشين شو
***********
توي ماشين سيامک سکوت کرده بود
هيچي نمي گفت منتظر بودم قبول کنه
اما اون سکوت کرده بود
به خونه که رسيديم نگاهم کرد و گفت پياده شو

.سیاوش.
1390،06،25, ساعت : 05:55 قبل از ظهر
قسمت پنجاه و چهارم
وارد خونه که شديم صداي جيغ و گريه گيجمون کرد دست فرشته رو گرفتم با ترس گفت سيامک چي شده
-آروم باش بريم تو
همه ي مهمونا داشتن پچ پچ مي کردن و بعضيا هم سرشون رو با تاسف تکون ميدادن
به ساختمون که رسيديم
صداي عمو منصور رو شنيدم که مي گفت من سياوشم رو مي خوام
نگاهم به بابام افتاد که عمو منصور رو درآغوش گرفته بود
شونه هاي هردوتاشون تکون مي خورد
فرشته با گيجي به همه نگاه مي کرد هنوز نفهميده بوديم چي شده
عمو منصور که نگاهش به ما افتاد گفت فرشته ببين چه بلايي به سرم اومد
-چي شده عمو
با گريه گفت سياوش خودکشي کرد
و کاغذي رو جلوم گرفت
کاغذ رو گرفتم نگاهم روي کاغذ مي چرخيد
فرشته عشق اول و آخرم
هيچ وقت نتونستم درست بهت بگم دوست دارم و عاشقتم هميشه يه چيزي مانعم شد
فرشته من پشيمونم بخاطر همه دردهاي که باعثشون من بود بخاطر همه ي اشکهاي که باعثشون من بودم
امروز من بهت گفتم عاشقتم اما تو گفتي نه....من نمي تونم تو رو کنار کس ديگه اي ببينم
شايد فکر کني آدم ضعيفيم که دارم از همه چيز خودم رو خلاص مي کنم .....
اما نه من ضعيف نيستم فقط نمي تونم تحمل کنم تو رو کنار سيامک ببينم
فرشته من هميشه عاشقت بودم حتي اون روزها که فکر مي کردم بهم نارو زدي باز هم دوست داشتم و بخاطر اينکه ببينمت برگشتم چون ديگه نمي تونستم دل تنگي و دوري رو تحمل کنم
يادته يه روز بهت گفتم من دل تنگ نمي شم دروغ گفتم چون من حتي وقتي که ايران بودم هم دل تنگت شدم
فرشته براي آخرين بار ميگم که عاشقتم
نامه از دستم افتاد نگاهم به فرشته افتاد که خشکش زده بود و فقط به بقيه نگاه مي کرد
غزال که به طرفش دويد اون به طرف بيرون دويد
من هم به دنبالش دويدم
قبل از اينکه از خونه خارج شه بهش رسيدم
-فرشته کجا ميري
با گيجي نگاهم کرد و گفت ميرم سياوش رو ببينم
به غزال که اون هم دنبالمون بود نگاه کردمو گفتم سياوش کجاست
-بيمارستانه رگاش رو زده بود سينا که رفت دنبالش تو اتاقش پيداش کرد
دست فرشته رو گرفتمو سوار ماشينش کردم
-زود باش تندتر برو زود باش
به فرشته که صورتش از اشک خيس شده بود نگاه کردمو گفتم باشه الان ميرسيم
-همش تقصير تو بود اگه تو نبودي سياوش خودکشي نمي کرد
ميدونستم اين حرفا رو چون ناراحته ميزنه براي همين جوابش رو ندادم
-زود باش ....همش تقصير تو بود آره تو مي خواي بميره ميدونم مي خواي از دستش خلاص شي
فرشته انگار ديوونه شده بود داشت عصبيم مي کرد هي مي گفت تندتر
به طرفش چرخيدمو گفتم بس مي کنيا يا بزنم تو دهنت ساکتت کنم
جيغ فرشته باعث شدم به جلو نگاه کنم اما کار از کار گذشته بود و ما به ماشيني که داشت از روبرو ميومد برخورد کرديم
**************
همه چيز به خوبي يادم مياد
ما رو روي برانکاد گذاشتن و وارد بيمارستان کردند فرشته داشت از هوش ميرفت اما باز هم فقط اسم سياوش رو به زبون مي آورد
ما رو که به اورژانس بردند
فرشته نگاهم کرد و با صدا شلي گفت سيامک من مي خوام سياوش رو ببينم
-باشه بعدا مي بينيش
دوباره به زور دهنش رو باز کرد و گفت خواهش مي کنم مي خوام براي آخرين بار ببينمش
دکترا بالا سرمون اومدند فرشته داشت از هوش ميرفت
به پرستاري که بالا سرم بود گفتم کسي به اسم سياوش طلا ساز اينجاست
کمي فکر کرد و گفت همون جووني که خودکشي کرده
-آره
سرش رو تکون داد و گفت حالش بده
به فرشته اشاره کردم و گفتم ميشه بذاريد ببينتش
-چيش ميشه
اشکي که از روي گونه ام سرخورد رو پاک کردمو گفتم عشقشه
درد زيادي رو توي کميرم حس مي کردم چشام داشتن بسته مي شدند اما سعي مي کردم بازشون کنم
حال فرشته بد بود سرش خونريزي کرده بود
پرستار اومد و تخته فرشته رو بيرون برد
-کجا ميبرينش
-مگه نمي خواي اون پسر رو ببينه
سرم رو تکون دادم و گفت منم مي خوام بيام
با اينکه بزور داشتم درد و تحمل مي کردم اما مي خواستم ببينمش
پرستار ديگه اي اومد و تخت من رو همراه تخت فرشته به سمت بخش مراقبتهاي ويژه بردند
وارد اتاق که شديم نگاهم به سياوش افتاد که چشماش بسته بود و صورتش سفيد شده بود
ماسک اکسيژن هم روي صورتش بود
يهو صداي بوق دستگاهها بلند شد و به فرشته که نگاه کردم ديدم اونم چشماش رو بست
*********************
ديگه هيچي از اون روزا يادم نمياد
هيچي جز تاريکي و غم يادم نمياد
گلا رو پرپر کردم و روي سنگ قبر گذاشتم
يه سال گذشت....فرشته من متاسفم راست ميگي تقصير من بود اگه من نبودم تو به سياوش بله رو مي گفتي
دفتر خاطرات فرشته که توي کشوش بود رو خوندم فهميدم اون حق داشت واقعا تقصير من بود
اما فرشته من مجازات شدم بعد از رفتنتون من شکستم
9 ماه توي تيمارستان بودم ديوونه شدم باورم نمي شد براي هميشه ديگه نمي بينمت
به سنگ کناري نگاه کردم سياوش تو چرا اينکار رو کردي
من بايد مي فهميدم که فرشته مال من نيست و شما قسمت همید اما نفهميدم منو ببخشيد
ياد شعري که فرشته تو دفترش نوشته بود افتادم
در گذر خاطره ها نامت جاودانه شد
مي بخشم اما تو نا بخشيده هم عزيزي
ناخواسته طلبت کردم
تو رنجيدي
زمزمه مکرر بخشش واژه لبهاي من است
ببخش تقصير من بود
خودت گفتي گناهم عاشقي بود
به سنگ قبر دوتاشون که کنار هم قرار داشت نگاه کردمو گفتم گناه همه امون اين بود که عاشق بوديم
*************
ويلچرم رو حرکت دادم و به سمت آينده اي که برام رقم خورده بود حرکت کردم
************
ببخشید اگه اینجوری تمومش کردم بالاخره قرار نیست همه رمانا شخصیتاشون بهم برسن
تشکر و امتیاز یادتون نره....باشه چرا میزنید میدونم غمگین تموم شد اما نمیشه که امتیاز ندین:-2-40-:
این رمان تقدیم به زیباترین گل زندگیم....خودش میدونه کیه
پایان
1390/06/25
ساعت 5:55 صبح
حالا که خوندینش بگین چطور بود
http://www.forum.98ia.com/t256192-7.html#post2928006

فاطیما8
1390،06،25, ساعت : 06:04 قبل از ظهر
مرسی خسته نباشی:-2-30-::-2-30-:

down13
1390،06،25, ساعت : 06:14 قبل از ظهر
خسته نباشی.
نصفه شبی اوقاتم تلخ شد.عجب بدبختی کشید این فرشته.من آخرشو دوست نداشتم خب:-2-30-:چرا اینجوری شد؟همش فکر میکردم خوب تموم میشه.

maryam1
1390،06،25, ساعت : 06:19 قبل از ظهر
ممنون و خسته نباشی

zanbagh
1390،06،25, ساعت : 06:38 قبل از ظهر
ممنون و خسته نباشي،دلم واسه هر سه تا شون سوخت

AsalBanu
1390،06،25, ساعت : 06:50 قبل از ظهر
خسته نباشی

pesaa
1390،06،25, ساعت : 07:28 قبل از ظهر
ممنون -خسته نباشی-کاش آخرش رو بد تمام نمی کردی-

لارا
1390،06،25, ساعت : 08:55 قبل از ظهر
خدای من چقدر غمگین بود
اصلا فکرنمی کردم آخرش اینجوری بشه

a.n.jel
1390،06،25, ساعت : 08:56 قبل از ظهر
مرسی.....خسته نباشی,.:-2-40-:

乃凡卝凡 伬
1390،06،25, ساعت : 09:00 قبل از ظهر
مرسی:-2-16-:.............بسیار خسته نباشید آقا سیاوش:-2-40-:

Sokout_momtad
1390،06،25, ساعت : 09:34 قبل از ظهر
مرسی خسته نباشید:-2-40-::-2-40-:

ramisa.lamis
1390،06،25, ساعت : 09:45 قبل از ظهر
دست گلت درد نکنه . به امید آثاری زیبا تر:-118-:

coral
1390،06،25, ساعت : 10:00 قبل از ظهر
مرسی خسته نباشید :-2-40-:

Archi
1390،06،25, ساعت : 10:02 قبل از ظهر
مرسی.................. خسته نباشید :-2-40-:

SANIA-23
1390،06،25, ساعت : 10:06 قبل از ظهر
مرسی، خسته نباشی :-118-:

shaghhayeghh
1390،06،25, ساعت : 10:08 قبل از ظهر
ممنون خسته نباشید.:-2-40-:

.Mona.
1390،06،25, ساعت : 10:20 قبل از ظهر
مرسی خسته نباشی:-2-40-:

marjan.AA
1390،06،25, ساعت : 10:23 قبل از ظهر
خسته نباشی.....منتظر رمانهای بعدی هستم مرسی:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

helen888
1390،06،25, ساعت : 10:25 قبل از ظهر
ممنون و خسته نباشی
:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
اینم یه تنوع بود دیگه :mrgreen:

pegah.a
1390،06،25, ساعت : 10:30 قبل از ظهر
مرسی و خسته نباشید:-2-40-:

ti_na60
1390،06،25, ساعت : 10:33 قبل از ظهر
ممنون خیلی قشنگ بود :-2-30-:

~pArnYa~
1390،06،25, ساعت : 10:37 قبل از ظهر
مرسی عزیزم خسته نباشی http://s17.rimg.info/dd2d332133a52a5da8ef87dcb78afdda.gif

persian-star
1390،06،25, ساعت : 10:46 قبل از ظهر
مرسی ولی فکر نمی کردیم اینجوری تمومش کنی

mahtab10
1390،06،25, ساعت : 10:49 قبل از ظهر
مرسی ....خسته نباشی :-2-40-:

s.sh
1390،06،25, ساعت : 10:52 قبل از ظهر
خسته نباشی

*GolDeN*
1390،06،25, ساعت : 10:53 قبل از ظهر
مرسی دوست عزیز:-2-40-:

mamorin
1390،06،25, ساعت : 10:56 قبل از ظهر
تانکیووووووووووووووو:-2-31-:

.سیاوش.
1390،06،25, ساعت : 10:58 قبل از ظهر
خواهشا ناراحت نشید:-2-30-:من عذاب وجدان گرفتم

Faryade khamosh
1390،06،25, ساعت : 10:58 قبل از ظهر
ممنون از داستان خوبت خسته نباشی

hasti59
1390،06،25, ساعت : 11:02 قبل از ظهر
ممنون خسته نباشی

iryane
1390،06،25, ساعت : 11:03 قبل از ظهر
مرسی. دست قلمت خیلی عالیه. منتظر رمان هایی بعدیت هستم. فقط آخرش اشکمو در آورد

Ushya7
1390،06،25, ساعت : 11:08 قبل از ظهر
ممنون از بابت رمانت

_Azadeh_
1390،06،25, ساعت : 11:09 قبل از ظهر
مرسي خسته نباسي :-118-:

lina.m
1390،06،25, ساعت : 11:11 قبل از ظهر
ممنون عزیزم عالی بود

saharmn
1390،06،25, ساعت : 11:12 قبل از ظهر
مرسی خسته نباشی...ولی کاش آخرش خوب تموم میشد...

~Niayesh~
1390،06،25, ساعت : 11:13 قبل از ظهر
خسته نباشييييييييييييييييييييي يييييييييييييييي خيلي قشنگ بوووووووووووووووووووووووو وووودددد:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

ashoka
1390،06،25, ساعت : 11:19 قبل از ظهر
خسته نباشی و مرسی

lively
1390،06،25, ساعت : 11:19 قبل از ظهر
کل رمان این فرشته غصه خورد و اشک ریخت....آخرشم زدی کشتیش...بابا انصاف
ولی با همه اینا رمان قشنگی بود....خسته نباشی...منتظر رمان های بعدیت هستیم:-2-40-:

~Spunk!e~
1390،06،25, ساعت : 11:21 قبل از ظهر
ممنون
خسته نباشی:-118-:

bahar5131
1390،06،25, ساعت : 11:27 قبل از ظهر
مرسی قشنگ ولی غم انگیز بود

عیدی
1390،06،25, ساعت : 11:32 قبل از ظهر
خسته نباشی

harimeshgh
1390،06،25, ساعت : 11:38 قبل از ظهر
ممنون
خسته نباشی.:-2-40-:

bib bib
1390،06،25, ساعت : 11:39 قبل از ظهر
مرسی .... خسته نباشید :-2-40-:

یگانه
1390،06،25, ساعت : 11:39 قبل از ظهر
مرسي:-2-40-:

honey_x
1390،06،25, ساعت : 11:45 قبل از ظهر
ممنون عزیزم.. عالی بود.. خسته نباشید.. :-2-40-:

*rainbow*
1390،06،25, ساعت : 11:51 قبل از ظهر
خسته نباشین!:-118-:

تابتا
1390،06،25, ساعت : 12:08 بعد از ظهر
خسته نباشی ممنون:-2-40-:

lalehjoon
1390،06،25, ساعت : 12:12 بعد از ظهر
ممنون عزیزم;خسته نباشی:-2-40-:

!kimi5
1390،06،25, ساعت : 12:28 بعد از ظهر
سياوش
مرسي واقعا خسته نباشي
اينقدر ﮓريه كردم
ك داغون شدم....خيلي خوب بود....مردم...:-2-39-:
خيلي غمناك بود ولي عالي بود
مرسي ك اينو سريع تموم كردي
سياوش آفرين
راستي اميدوارم اون كسي ك اينو بهش تقديم كردي....هميشه باهم باشين

بازم مرسي
:-2-30-::-2-30-:


كاش من جاي فرشته بودم....از خيلي لحاظ ها....من دوس دارم با كسي ك عاشقش باشم بميرم...:-2-15-:

raha55
1390،06،25, ساعت : 12:29 بعد از ظهر
ممنون خسته نباشی:-2-40-:

* حدیث *
1390،06،25, ساعت : 12:30 بعد از ظهر
ممنون ....خیلی خیلی خسته نباشید ........ خیلی زیبا و روان نوشته بودید ..........:-118-:

.سیاوش.
1390،06،25, ساعت : 12:34 بعد از ظهر
سياوش
مرسي واقعا خسته نباشي
اينقدر ﮓريه كردم
ك داغون شدم....خيلي خوب بود....مردم...:-2-39-:
خيلي غمناك بود ولي عالي بود
مرسي ك اينو سريع تموم كردي
سياوش آفرين
راستي اميدوارم اون كسي ك اينو بهش تقديم كردي....هميشه باهم باشين

بازم مرسي
:-2-30-::-2-30-:


كاش من جاي فرشته بودم....از خيلي لحاظ ها....من دوس دارم با كسي ك عاشقش باشم بميرم...:-2-15-:
مرسی ممنون...........انشالله همه عاشقا باهم بمونن و بهم برسن:-2-40-:

~MAR MAR~
1390،06،25, ساعت : 12:43 بعد از ظهر
مرسی عزیزم رمانت عال بود :-2-40-:

sعسلs
1390،06،25, ساعت : 12:54 بعد از ظهر
وای خیلی قشنگ بود ....
من یاد رومئو ژولیت افتادم عین اونا باهم دیگه مردن ........
واییییییی من افسردگی حاد گرفتم چقدر غمگین بود ...
ولی دستت درد نکنه خیلی قشنگ بود .
موفق باشی

f1363
1390،06،25, ساعت : 12:58 بعد از ظهر
مرسی خسته نباشید

هوفریا
1390،06،25, ساعت : 12:58 بعد از ظهر
خسته نباشی

asal_cheshmak
1390،06،25, ساعت : 01:03 بعد از ظهر
با تشکر:-2-40-:

قفل