PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان گناهم عاشقی بود | AMOO کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6

.سیاوش.
1390,03,28, ساعت : 15:20
رمان گناهم عاشقی بود
نویسنده:سیاوش
خلاصه:در مورد دختری هستش که بعد از چند سال شروع می کنه به نوشتن خاطراتش ،و چیزهایی رو بیان می کنه کهنزدیکترین افراد به اون از اونا خبر نداشتن
http://s1.picofile.com/file/7102463331/12349502202r2aolt.jpg

فقط تشکر یادتون نره :-2-40-:
داستان نسبت به اول نود درجه تغیر کرده پس دوباره از قسمت اول بخونید ببخشید اینجوری شد ،به نظر من اینجوری بهتره:-2-04-:

-ALI-
1390,03,28, ساعت : 15:50
به نظرم داستان جالبي داره
منتظر هستيم...

سلام:-2-40-:
لطفا در تاپیک های تایپ کتاب پست ندید

استارتر تاپیک شما هم باید بدونید اینجا جای نظر سنجی نیست شما رمانتون رو بذارید مطمئن باشید دوستان استقبال میکنن

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

از فونتTahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
ممنون :-118-:

.سیاوش.
1390,03,30, ساعت : 20:27
قسمت اول
امروز براي اولين بار مي خوام از همه ي اتفاقاتي که توي گذشته برام افتاد و کسي از اونها خبر نداره توي اين دفتر بنويسم
دوست داشتم براي کسي حرف بزنم که منو به جرم عاشقي سرزنش نکنه
و به من نگه که مقصر تو بودي
مي خوام از شش سال پيش شروع کنم
اما بهتره اول خودم و خانواده ام و بقيه افرادي که توي زندگيم نقش داشتن رو معرفي کنم
حالا انگار يه دفتر مي فهمه که مي خوام همه رو بهش معرفي کنم
آره من مطمئنم که مي فهمي و از اين به بعد هم تو رو مثل دوستم مخاطب قرار بدم
خوب بهتره اول از خودم شروع کنم
من فرشته هوشمند دختره دکتر علي هوشمند و مادرم پريسا تک دختر حاج حسين طلا ساز هستش
پدربزرگم يه طلا ساز و طلافروش معروف هستش که توي بازار همه اون رو مي شناسن و توي بازار هشت تا مغازه طلافروشي و سه تا کارگاه
طلا سازي داره
مادربزرگم هم که همه ي نوه هاش از جمله من اون رو خانوم جون صدا مي کنيم خيلي مهربونه ،برعکس بابا بزرگ ،که يه خورده جديه البته
اونم مهربونه اما به روش خودش
معرفي بقيه بمونه براي بعد ،راستي يادم رفت بگم من تک فرزند خانواده هستم و خواهر و برادري ندارم
***********
انگار همين ديروز بود که همه ي ما توي خونه بابابزرگ زندگي مي کرديم
خونه ي بابا بزرگ يه سه هزار متري متراژ داشت بابا بزرگ هم که هميشه دوست داشت بچه هاش تحت سلطه اش باشند براي هر کدوم از اونها
يه ساختمون درست کرده بود سه ساختمون کنار هم و با يک مقدار فاصله ساختمون بابابزرگ هم کنارشون بود
خونه ي ما هم وسطي بود طرف راست خونه ي ما که نزديک خونه ي بابا بزرگ بود خونه ي دايي منصوره و طرف چپ هم خونه ي دايي مسعوده
هميشه مامان مي گه پدرم با اين که وضع مالي خودش و خونواده اش خوب بود اما بخاطر اينکه بابا بزرگ شرط کرده بود که بايد دومادش توي خونه ي اون زندگي کنه به
خاطر عشقي که به مادرم داشت قبول کرد که به قول ما دوماد سرخونه بشه و الحق هم توي همه ي اون سالها
مثل يه پسر واسه ي بابابزرگ بود
هنوز هم خوب اون موقعها که من و غزل و غزاله باهم توي باغ قايم باشکبازي مي کرديم يادم مياد يادش بخير چه روزاي خوبي بودند
کاش هيچوقت بزرگ نمي شدم
هنوز هم که هنوزه وقتي به اون خونه ميرم شيرين ترين و تلخترين خاطراتم رو به ياد ميارم
باغ پشت ساختمون چايي که اولين بار طمع اين که کسي دوست داره رو تجربه کردم و و باز همونجا بود که فهميدم هيچي از اول وجود نداشته و
مقصر من بودم که عاشق شده بودم
کاش وقتي متولد مي شديم يه پاک کن هم بهمون ميدادند که هر خاطره اي رو که دوست داشتيم فراموش کنيم خيلي راحت اون رو از ذهنمون پاک مي کرديم اما افسوس
که هيچ قت اين اتفاق نمي افته و ما مجبوريم با گذشته زندگي کنيم ،گذشته اي که يادآوريش برامون عذابه ،عذاب بخاطر حماقتهايي که انجام داده بوديم
الان فهميدم که هيچ پسري ارزش عشق رو نداره
غزال بهترين همدم و دوست من بود اما اون هم نتونست بفهمه که درد من چيه اون هم فکر مي کرد خوشي زده زير دلم
انگار همين ديروز بود که کنار پنجره ي اتاقم که مشرف به باغ بود نشسته بودم و دستم رو زير چونه ام زده بودم و منتظر بودم تا سيامک و سينا بيان و
بفهمم بالاخره توي کنکور قبول شدم يا نه
استرس زيادي داشتم اما باز برروي خودم نمي آوردم و وانمود مي کردم برام
مهم نيست که همين امسال قبول بشم و به همه مي گفتم امسال نشد سال ديگه
بابا بزرگ هم از خداش بود که من قبول نشم مي گفت دختر بايد توي خونه بنشينه چه معني داره که بين پسرا درس بخونه
اما بابام تونست قانعش کنه که من ادامه بدم
روزنامه اي که به صورتم خورد من رو به خود آورد سياوش بود که روزنامه به دست جلوم ايستاده بود
اين که قرار نبود بره دنبال روزنامه پس الان روزنامه دستش چکار مي کنه
انگار تازه فهميدم چي دستشه مي خواستم روزنامه رو از دستش بقاپم که اون رو کنار کشيد و گفت
چيز خاصي توش نيست ،تو که قبول نشدي
دوباره روي لبه ي پنجره نشستم و در حالي که سعي مي کردم صدام بي خيال باشه گفتم مهم نيست سال ديگه بهتر مي خونم
-خوشحالم که برات مهم نيست چون نمي دونستم چه جوري دلداريت بدم
اخمام رو تو هم کشيدم و گفتم من نياز به دلداري ندارم قرار نيست که حتما اولين سال قبول بشم
-اما من شدم
پسره ي خودخواه حالا توي اين موقعيت مي خواي خودت رو به رخ من بکشي
-تو نابغه اي من نيستم ،حالا ميشه بري
با شيطنت در حالي که با روزنامه خودش رو باد ميزد گفت مي خواي برم تا گريه کني
اين ديگه شورش رو درآورده بود
پنجره اتاقم با زمين يه متري فاصله داشت به همبن خاطر از پنجره بيرون پريدم و جلوش ايستادم
يه سرو گردن از من بلندتر بود سرم رو بلند کردم و توي چشمهاش نگاه کردم و گفتم ازت متنفرم چون هميشه مي خواي دخترا رو کوچيک کني
لبخندي گوشه لبش نشست جلوتر اومد و به من نزديکتر شد و گفت اما من فکر نمي کنم اين حرف دلت بود
دستم رو بلند کردم که توي گوشش بزنم که مچ دستم رو توي هوا گرفت و محکم فشار داد
بد جوري محکم فشارش داد اما نمي خواستم مقابلش کم بيارم براي همين بدون اينکه تغيري توي صورتم بياد بهش نگاه کردم
صورتش رو به صورتم نزديک کرد ترسيدم و سرم رو پايين انداختم خنده اي کرد و آروم کنار گوشم گفت کاري مي کنم
به خاطر همه ي حرفايي که زدي ازم معذرت بخواي دختر عمه ي عزيز
و دستم رو ول کرد
در حالي که مچ دستم رو ماساژ ميدادم گفتم شتر در خواب بيند پنبه دانه گهي....
-باشه زمان همه چيز رو مشخص مي کنه
و از کنارم گذشت ...يعني من امسال قبول نشدم مجبورم يه سال بشينم و بخونم تا قبول شم
حالا چه جوري از دست متلکاي پسرا راحت شم
دوباره از پنجره وارد اتاق شدم و خودم رو روي تخت انداختم ،اشکام بي وقفه سرازير شدند
من و بگو که خودم رو آماده کرده بودم که امسال برم دانشگاه ..اي کاش اصلا امسال توي کنکور شرکت نمي کردم
تقه اي به در اتاقم خورد اشکا م رو پاک کرد و روي تخت نشستم و گفتم بفرماييد
غزال بود با خوشحالي گفت امشب قراره سياوش بهمون شام بده
لبخند تلخي زدم و گفتم خوبه
-ميدونم چون قبول نشدي ناراحتي اما جلوي پسرا نشون نده
-نه ناراحت نيستم فقط مطمئن بودم قبول ميشم يه خورده شوکه شدم ...حالا چرا سياوش روزنامه رو آورد
-اگه بگم ناراحت نشي
-بگو
-سياوش با سينا شرط کرده بود که تو اگه بفهمي قبول نشدي گريه مي کني سينا هم گفت عمرا تو گريه کني ما تا حالا گريه ات رو نديديم
سياوش هم خودش اومد خبر رو بهت بده تا براي اولين بار اشکات رو ببينه
-خيلي مزخرفه
-امشب که مياي
-نه
-اونجوري مي فهمن ناراحت شدي
-مامان و بقيه خانما کجان
-خانوم جون که توي ساختمونشونه بقيه خانمها هم رفتن براي آش پشت پاي سيامک مواد لازم رو بگيرن
-کي قراره بره خدمت
در حالي کنارم مي نشست گفت فکر کنم آخر ماه يه دو هفته ي ديگه
-حداقل از دست شيطنتاي سيامک براي يه مدت راحت ميشيم
-اما اين سياوش اندازه ده نفر حرص آدم رو در مياره ،فقط اين سينا مهربونه البته اگه اين دوتا خرابش نکنن و گاهي وقتا با اونا متحد نشه
***********
شکر و +یادتون نره:-2-40-:

.سیاوش.
1390,04,20, ساعت : 07:54
قسمت دوم
-حالا امشب مياي ديگه
بايد به اين پسرا مي فهموندم که برام مهم نيست و ناراحت نشدم بنابراين گفتم آره ميام
-پس اگه با من کاري نداري فعلا برم به خانوم جون کمک کنم داره ناهار رو آماده مي کنه
-برو اگه حوصله داشتم منم ميام
غزال از اتاقم خارج شد ...بلند شدم و جلوي پنجره ايستادم سينا و سياوش داشتن از خونه خارج مي شدن حتما داشتن مي رفتن شرکت
دوتايشون با هم يه شرکت تجاري تاسيس کرده بودند البته با کمک بابا بزرگ
يه ساعتي که توي اتاق نشستم ديدم تا آخر که نمي تونم ناراحت بمونم اتفاقيه که افتاده بهتره برم پيش خانوم جون
به بلوز و شلوارم نگاه کردم خوب بودند فقط موهام رو بستم و از اتاق خارج شدم
توي باغ که قدم ميزدم سرم رو بلند کرده بودم و به درختا نگاه که يهو به يه چيزي بر خورد کردم
با عصبانيت نگاهش کردم تو بلد نيستي درست راه بري
سيامک قهقه اي زد و گفت روت زياده ...مقصر تو بودي حالا يه قورتو نيمت هم باقيه
انگشتم رو به نشونه ي تهديد جلوش تکون دادم و گفتم حيف که قراره بري و از دستت راحت بشم والا کاري مي کردم که از پسر بودنت پشيمون بشي
در حالي که هنوز آثار خنده رو صورتش بود پشت گردنش رو خاروند و گفت چکار مي کني
يه حرفي زده بودم که توش موندم راستش الکي يه تهديدي کردم الان نمي دونستم چي بگم
-سيامک تو کجايي بيا ديگه
بالاخره اين سياوش يه بار کار بدر به خور کرد
اما سيامک هنوز منتظر نگاهم مي کرد
نگاهي بهش کردم و گفتم پسر عموي گراميت منتظرته ...برو ديگه
-سياوش بيا ببين که اين کم آورد
سياوش که دم در منتظر ايستاده بود و درست نشنيد که سيامک چي گفت دستش رو پشت گوشش گذاشت و داد زد نمي شنوم چي مي گي بلند تر بگو
سيامک خواست دوباره دهنش رو باز کنه ...که سريع جلوش ايستادم و دستم رو جلوي دهنش گذاشتم
با تهديد توي چشماش خيره شدم و گفتم به نفعته چيزي نگي
چشماش مي خنديدن ،سرش رو به علامت باشه تکون داد ..دستم رو از جلوي دهنش برداشتم ..
به محض اينکه دهنش آزاد شد گفت عاشق همين اخلاقتم
اخم کردم و گفتم رو بهت بدم پررو ميشيا برو که الان سياوش پوستت رو مي کنه چند دقيقه منتظره
در حالي که به سمت در ميدويد بلند داد زد يکي يه دونه خل و ديوونه
منم بلند داد زدم خيلي بي تربيتي
ديگه کنار سياوش رسيده بود مي خواست جوابم رو بده که سياوش اون رو به سمت بيرون هل داد و هر دو از در خارج شدند و رفتن
به ساختمون خانوم جون اينا که رسيدم در ساختمون باز بود بدون اينکه در بزنم وارد شدم همه ي خانمها توي هال نشسته بودند و داشتن سبزي پاک مي کردند سلام کردم
همه جوابم رو دادند ...مامانم بهم نگاه کرد و گفت نتيجه کنکور چي شد جوابش رو گرفتي
با اشاره ي غزال ديگه ادامه نداد
من هم چيزي نگفتم به سمت خانوم جون رفتم دستم رو دور گردنش حلقه کردم و دوتا بوس از گونه هاش گرفتم
-خانوم جونم خوبي
خانوم جون دستش رو روي گونه ام کشيد و گفت فدات شم دختر گلم
خودم رو به آغوشش انداختم و گفتم عاشقتونم خانوم جون
خانوم جون مثل هميشه دستي روي موهام کشيد بعد هم گفت بلند شو دختر جان تو ديگه بزرگ شدي وقته شوهر کردن عيب اين کارها رو انجام بدي
مامان و زن دايي و غزال هم داشتم بهم مي خنديدن
اخم کردم و گفتم خانوم جون من هنوز هيجده سالمه
در حالي که دسته سبزي رو باز مي کرد گفت فرشته گلم من همسن تو که بودم منصور و مسعود و داشت
در حالي که براي خودم بين خانوم جون و زن دايي جا باز مي کردم و کنارشون مي نشستم گفتم
اين مال قديما بود الان ديگه از اين خبرا نيست ...خانوم جون از گذشته برامون نمي گيد
تره رو توي سبد ريخت و گفت شايد يه شب نشستيم براتون همه چيز رو تعريف کردم
با ذوق و شادماني گفتم راست مي گين خانوم جون
به سبزيها اشاره کرد و گفت به جاي حرف زدن پاک کن
-خانوم جون همين امشب برام تعريف مي کني
-اگه همه ي بچه ها باشن باشه
:-2-40-: لا تنسون تضغطون علی زر التشکر و ال +

.سیاوش.
1390,04,20, ساعت : 07:59
قسمت سوم
چيني روي پيشانيم آوردم و گفتم کدوم بچه ها
-خوب معلومه سياوش و سيامک و سينا و...
سبزي رو روي پارچه اي که سبزيا رو روي اون گذاشته بودند پرت کردم و گفتم نميشه اين سه تا نباشن
مامان که ديد سبزيها رو پرتاب کرد گفت بلند شو برو کمکتو نخواستيم الان سبزيا رو له مي کني
-خوب آخرش که قراره له بشن
بعد دوباره به خانوم جون نگاه کردم و گفتم چي مي گين خانوم جون
خانوم جون دستش رو روي پاش گذاشت و در حالي که بلند مي شد گفت من برم چايي بيارم بعد باهم حرف ميزنيم
جلوش رو گرفتم و گفتم عمرا مگه من مرده باشم شما برين چايي بيارين الان خودم ميارم
-پس مواظب باش
-چشم
بلند شدم که برم که اين بار مامانم گفت فرشته مواظب باش چاي رو روي خودت نريزيا
-مامان آبروم رو بردي يعني من اينقدر دست و پا چلفتيم
-از دست پا چلفتي هم اونورتر
با شنيدن صداش به عقب برگشتم خود موذيش بود من نمي دونم اين کار نداره که امروز هر دم به دقيقه مي بينمش
مامان-چي چرا وايسادي
-مامان يه چيزي به اين بگيد والا من مي گم
مامان لب پايينش رو گزيد و گفت خجالت بکش باهات شوخي کرد
با قهر روم رو برگردوندم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم
صداش رو شنيدم که به مادرم مي گفت عمه مثل اينکه واقعا قهر کرد من برم از دلش دربيارم
سماور رو آب کردم و روشن کردم ...به کابينت تکيه دادم تا آب جوش بياد که وارد آشپزخونه شد
به چارچوب در تکيه داد و به من زل زد من همونجور نگاهش مي کردم
از نگاهش خسته شدم به سمت کابينت چرخيدم و شروع به آماده کردند فنجونا شدم
حضورش رو کنارم حس کردم اما نمي تونستم بچرخم و ببينم کجا ايستاده ...مي خواستم آخرين فنجون رو بردارم که دستش رو روي دستم گذاشت
توي يه لحظه انگار برق بهم وصل کرده باشن لرزيدم و فنجون از دستم افتاد و صداي گوشخراشي توي سکوت آشپزخونه پيچيد
به سمتش که چرخيدم صورتم جلوي صورتش قرار گرفت فاصله امون چند ميل بود
ضربان قلبم براي اولين بار تند شدن حس کردم صورتم از شرم سرخ شده و دستام عرق کردند
انگار هردومون شوکه شده بوديم چون هيچ کدوممون تکون نمي خورد
زياد طول نکشيد که اون به خودش اومد
-چته دختر وقتي ميگم دست و پا چلفتي هستي قهر مي کني
احمق عوضي دوباره شروع کرد
کنارش زدم و به سمت سماور رفتم که صداي قل قل آب توش به گوش مي رسيد
قوري رو برداشتم برگ چاي توش ريختم و بعدهم اون رو پر آب کردم و روي سماور گذاشتم
دوباره اومد کنارم ايستاد
ازش فاصله گرفتم و گفتم ميشه بري بيرون
پوزخندي زد و گفت مثلا اومدم از دلت دربيارم
-خوب معذرت خواهيت رو بکن و برو
اينبار لبخندي گوشه لبش نشست و گفت محاله ازت عذر خواهي کنم نه تو نه دختر ديگه اي هيچ کدومتون ارزش ندارين ازتون عذر خواهي بکنم
همتون..........
با سيلي که به صورتش زدم حرفش رو قطع کردم
-تو فکر مي کني کي هستي دليل نفرتت از دخترا و زنا رو نمي دونم هميشه تو بچگي فکر مي کردم چون به دخترا بيشتر محبت مي کنن تو حسوديت نميشه
ولي الان موندم تو چته شايدم مشکل از خودته .اما بهت اجازه نميدم بهم توهين کني فهميدي
دستش رو روي گونه اش کشيد و گفت تلافي اين و هم سرت در ميارم در ضمن من بهتر از هرکس جنس شما زنا رو مي شناسم فهميدي خانوم
و از کنارم رد شد نزديک بود پاش رو روي تيکه هاي فنجون شسکته بذاره که نا خودآگاه گفتم پات
اما اون پاش رو گذاشته بود آخي گفت و روي زمين نشست
دعواي چند ثانيه قبل رو فراموش کردم و با نگراني روبروش نشستم و گفتم چي شد
نگاهي بهم کرد و گفت يعني نمي بيني چي شد
من موندم اين بشر نمي تونست مثل آدم رفتار کنه
تيکه شکسته رو از پاش خارج کرد و به من که هنوز نگاش مي کردم گفت قراره تا کي بشيني نگاهم کني بلند شو يه دستمال و بتادين بيار پام رو تميز کنم
اين ديگه واقعا عصبيم کرده بود براي همين بلند شدم و گفتم مگه پات شکسته خودن بلند شو برو بيار
لبخندي روي لباش نشست و گفت قرار بود من تلافي کنم نه تو
به سمت فنجونا رفتم اونا رو توي سيني چيدم و در همون حين گفتم اگه مي توني تلافي کن کسي جلوت رو نگرفته
نگاهم که به پاش افتاد دلم سوخت هنوز داشت خون ازش خارج مي شد
براي همين به سمت جعبه کمکهاي اوليه که مي دونستم خانوم جون اون رو توي يکي از کابينتهاي پايين گذاشته رفتم و چسب و گاز بتادين و بهمراه پارچه تميزي
برداشتم و به سمتش رفتم
اونا رو جلوش گرفتم و گفتم بيا
با شيطنت نگاهم کرد و گفت من که نمي تونم تو برام ببندش
نگاهي از روي بي خيالي کردم و گفتم مگه خدايي ناکرده دستت هم شکسته
-ببند ديگه الان از شدت خونريزي مي ميرما
-باشه گريه نکن پات رو بگير بالا تا تميزش کنم
خون روي پاش رو پاک کردم بعد هم با بتادين ضدعفونيش کردم و چسب رو روي پاش زدم
بلند شد ايستاد پاش رو روي زمين نذاشت
نگاهم کرد و گفت مرسي خانوم ولي تلافيم مونده
پوزخندي زدم و گفتم بهتره بري اول پات رو به دکتر نشون بدي شايد بخيه بخواد بعد بيا برام کري بخون
سلام نظامي داد و گفت چشم
صداي مامان اومد که مي گفت فرشته بلايي سر خودت آوردي پس اين چاي چي شد

.سیاوش.
1390,04,20, ساعت : 08:14
قسمت چهارم
منم بلند داد زدم نه مامان جون مثل اينکه توي اين خونه دست و پا چلفتي تر از من هم هست شما خبر نداشتي
سياوش سرش رو تکون داد و از آشپزخونه خارج شدم بعد از چند لحظه صداي نگران خانمها بلند شد که هر کدوم با نگراني مي خواستن بدونن چه بلايي
سر سياوش اومده
قوري رو برداشتم و شروع به پر کردن فنجونا شدم يه لحظه ياد امروز افتادم با اينکه امروز بدترين خبر رو شنيده بودم اما چقدر زود فراموشش کرده بودم
خوب شايد اينم از خصلت آدماست که وقتي سرشون به چيزي گرم ميشه مشکلاتشون رو فراموش مي کنن
اما حالا که دوباره ياد کنکور افتاده بودم دوباره دمغ شدم ...يعني مجبورم دوباره بشينم بخونم اما من که خوب خونده بودم
چرا قبول نشدم
سيني رو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم
سياوش کنار خانوم جون سر جاي من نشسته بود قبلا از اينکه بهش برسم بلند داد زدم
بلند شو اون جا جاي منه
سياوش با مظلوميت نگاهي به مادرم کرد و گفت باشه خواست بلند شه که مامان گفت
بشين عمه قربونت بشه بعد رو به من کرد و گفت دختر تو خجالت نمي کشي نمي بيني پاش زخم شده
با ناراحتي چاي رو به سمت خانوم جون گرفتم به سياوش نگاهي کردم
با موذي گري بدون اينکه کسي ببيندش چشمکي زد و شکلکي در آورد
آها پس که اين طور مي خواي با موذي گري تلافي کني
من هم بدون اينکه به سياوش چاي تعارف کنم سيني رو جلوي زن دايي و بعد مادرم گرفتم اونا هم متوجه نشدن که من به سياوش
چايي ندادم بعد يه فنجون به غزال دادم به غزل هم گفتم تو هنوز بچه اي چاي برات خوب نيست
با اخم گفت من دوازده سالمه
-باشه عزيزم
پنجمين فنجون رو براي خودم برداشتم
سياوش هم که مي خواست بقيه رو متوجه کنه که من بهش چايي ندادم گفت عمه جون چايش خوشمزه است
مامان سرش رو بلند کرد که جوابش رو بده که ديد سياوش چايي نداره
به من نگاه کرد و گفت فرشته اين فنجونو بده سياوش برو براي خودت بريز بيار
فنجون رو به دهنم نزديک کردم و يه قلوپ از اون خوردم و گفتم متاسفم دهن زده است
سياوش هم با بدجنسي گفت اشکال نداره من مي خورمش
دستم رو به کمرم زدم و گفتم اولم تو يه فنجون شکستي پس بايد تنبيه شي پس چاي بي چاي
با شيطنت به چشمام نگاه کرد و گفت اما تو هم مقصر بودي
ترسيدم حرفي از اتفاقي که افتاده بود بزنه ....نميدونم چرا ...اتفاق خاصي که نيفتاده بود
بلند شدم و فنجون چاييم رو بدستش دادم و آؤوم طوري که فقط خودش بشنوه گفتم کوفتت بشه
-عمه
-بس کن تو هم شورش رو درآوردي
اينبار بلند تر گفت عمه جون
مامان-چي عمه جون
-خيلي دوستون دارم
-اه اه لوس بي مزه

.سیاوش.
1390,04,20, ساعت : 08:28
قسمت پنجم
براي ناهار آقايون اومدند و هگي دور هم ناهار رو خورديم بعد از صرف ميوه و چاي هم هر کدوم به ساختمونشون رفت
تعجب از اين بود که هيچي در مورد نتيجه کنکور ازم چيزي نپرسيد حتي بابا
منم بي خيال شدم و رفتم به اتاقم تا بخوابم
عصر غزال به اتاقم اومد و گفت بلند شو آماده شو مي خوايم بريم
-من با اون خودخواه جايي نميرم
-بابا بلند شو بريم ديگه تو که نمي خواي با اون بري همه ي ما هستيم
-نچ
-بخاطر من
-باشه برو بيرون تا آماده بشم
************
-فرشته ،فرشته چقدر طولش ميدي زود باش الان ميرن
صداي دختر داييم غزاله است هميشه توي هر کاري عجله مي کنه ،من که تا حالا نفهميدم اين دختر چرا اينقدر عجوله
اما در عوض خيلي مهربون و دل نازکه ،يه خورده تپله و خيلي شکمو به خاطر همين ويژگيش هميشه پسرا مسخره اش مي کنن
منظورم از پسرا ،پسراي داييام هستن ،خيلي فوضول و شيطونن اصلا هم نگاه به سنشون نمي کنن که همه اشون وقت زن گرفتنشونه
-فرشته الان ميرن اونوقت شام گيرمون نمياد
شالم رو سرم کردم و گفتم اومدم چقدر تو شکمويي دختر
اخمي کرد و گفت بعد عمري که سياوش مي خواد بهمون شام بده تو کاري بکن که ما رو بذارن و برن
-غلط مي کنه بازي رو با خته بايد شام بده
-به تو که نباخت
-چه فرقي مي کنه قرار بود هر کي ببازه همه ي ما رو ببره شام بده
-باشه بريم که نيم ساعت توي ماشين منتظرند
-غزل کو ؟
-پيش پسراست ،بيرون منتظرند
از خونه که خارج شديم ديدم سياوش توي ماشين خودش نشسته و غزل و سيامک و سينا هم توي ماشين دايي مسعودند
دايي مسعود دايي کوچيکمه پدر سيامک و سينا و غزل و غزال
سياوش هم پسر دايي بزرگم که دايي منصوره تک پسره مامانش وقتي اونو بدنيا آورده فوت کرده
حالا ديگه نميدونم واقعا فوت کرده يا نه آخه دايي قبلا خارج از کشور زندگي مي کرد براي تحصيل رفته بود هفت سال بعد هم که برگشت
بهمراه يه پسر بچه ي چهارساله برگشته البته من اينارو از مامان شنيدم
با صداي سينا به خودم اومدم که مي گفت پس چرا سوار نميشي استخاره مي کني
به ماشين دايي مسعود نگاه کردم سينا که پشت فرمون بود سيامک هم کنارش نشسته بود غزل و غزاله هم عقب نشسته بودن
رفتم و کنار در جلو ايستادم و به سيامک گفتم تو برو با سياوش بيا تا تنها نمونه
سيامک-بيا برو سوار شو مگه تو فوضولي
-خوب گناه داره
اينبار سينا گفت اون به تنهايي عادت داره تو هم زود باش سوار شو به اندازه کافي دير شده
ماشين سياوش پشت ماشين سينا بودسياوش بوقي زد که يعني چرا حرکت نمي کنيد
سينا هم گفت ما رفتيم تو برو پيشش
قبل از اينکه بتوانم حرفي بزنم پايش روي گاز گذاشت و ماشين به سرعت از کنارم گذشت و من هم فقط با بهت به مسير ماشين نگاه مي کردم
که اينبار ماشين سياوش رو کنارم ديدم شيشه ماشين رو پايين آورد و گفت چي شده نمي خواي بياي
از لحنش خوشم نيومد انگار دوست داشت همراهشون نباشم براي همين گفتم آره نمي خوام بيام
و به سمت خونه رفتم
سياوش از ماشين پياده شد و گفت خوب چرا قهر مي کني بگو دوست داشتم با تو بيام
پسره ايه پررو شيطونه ميگه همچين بزنم دک و پزش رو پايين بيارم
-نه خير من اصلا از اومدن منصرف شدم
جلوم ايستاد و گفت داري دروغ مي گي
به چشماش نگاه کردم داشت با شيطنت نگاهم مي کرد تاب نگاه کردن به چشماش رو نداشتم سرم رو آوردم پايين
نميدونم چرايهويي يه بغضي توي گلوم نشست با همون صدايي بغض آلود گفتم برو کنار مي خوام برم توي خونه
دستش رو زير چونه ام گذاشت و سرم رو بالا آورد و گفت اگه ازت بخوام امروز من و تو باهم بريم شام بخوريم اونا رو قال بذاريم پايه ايي
-ولي تو قراره....
-آره خوب بعدا باهاشون حساب مي کنم الن هم تلافي اينکه تو رو قال گذاشتن و رفتن ما هم اينکار رو باهاشون مي کنيم
-آخه ناراحت ميشن
با خنده گفت اونا که منو نمي خوان يکي رو مي خوان که پول شامشون رو حساب کنه خوب من بعدا باهاشون حساب مي کنم
ميدونستم چون نمي خواد عذر خواهي کنه اونجوري گفتم
ولي چکار کنم خودمم يه جوري دوست داشتم دوتايي با هم بريم و بقيه رو سرکار بذاريم
:-2-40-:

.سیاوش.
1390,05,05, ساعت : 01:11
قسمت ششم
سوار که شديم يه آهنگ بي کلام ملايم گذاشتو يه خورده صداش رو بالا برد
هردومون سکوت کرده بوديم ...انگار که حرفي نداشتيم که بزنيم
وقتي ديدم اون هم ساکت نگاهش کردم به جلو خيره شده بود و حواسش به رانندگيش بود
من هم سرم رو به شيشه چسبوندم و به خيابون و درختهايي توي پياده رو خيره شدم
-حالا امسال که قبول نشدي مي خواي چکارکني
لعنتي داشتم فراموش مي کردم دوباره يادم انداخت
-هيچي دوباره مي خونم تا سال ديگه قبول شم
و دوباره دوباره به پياده رو نگاه کردم
-خوب اگه سال بعدش قبول نشي چي؟
ديگه واقعا داشت کفريم مي کرد يکي نيست به اين بگه آخه تو رو سنن ...چرا نيست خودم بهش مي گم
براي همين با جديت به سمتش برگشتم و گفتم به تو ربطي داره که من قبول شم يا نه
مثل اينکه تعجب کرده بود شايد انتظار داشت بشينم براي آينده اي که هنوز نيومده گريه کنم
سرش رو تکون داد و گفت نه
-پس ديگه سوال نکن
بهش برخورد، گفت تقصير منه که خواستم باهات همدردي کنم
به سمتش برگشتم و يه وري روي صندلي نشستم
-حالا من اگه همدرديت رو نخوام بايد کي رو ببينم
نگاهي از غرور به من کرد و دوباره به جلو خيره شد و گفت من نمي دونم تو به چي خودت مغروري به خوشگليت که يه روزي از بين ميره يا به اخلاق گندت
ديگه کاملا عصباني شدم ...صدام رو بالا بردم و گفتم گند اخلاق تويي در ضمن ديگ به ديگ مي گه روت سياه مثل اينکه خبرنداري که تو تمثيل غروري
بدون اينکه عصباني بشه گفت حتمامن يه چيزي دارم که بهش غره شدم اما تو هيچي نداري که بهش...
دستم رو روي دستگيره گذاشتم و گفتم نگه دار مي خوام پياده شم
قفل مرکزي رو زد و درا رو قفل کرد و سرعتش رو بالاتر برد
اينبار داد زدم
-مگه کري ميگم مي خوام پياده شم
در کمال خونسردي گفت مي خواي گير يه نا اهل بيفتي
-هر چي باشه بهتر از تو اه .حداقل....
با سيلي که به دهنم زد حرفم نيمه تموم موند
-اينو زدم که ياد بگيري با غيرت يه مرد بازي نکني و بفهمي با بزرگتر از خودت چه جوري حرف بزني
ديگه جيغم دراومده بود بلند جيغ زدم و گفتم احمق بي شعور تو چطور جرات کردي تو دهنم بزني به مامانم ميگم
پوزخندي زد و گفت هنوز بچه اي ولي من بزرگت مي کنم کاري مي کنم محکم شي حالا هم درست بشين سرجات
من موندم چطور تا حالااشکت درنيومده
ازش بدم اومد فقط بلد بود بقيه رو دست کم بگيره و خودش رو برتر از ديگران نشون بده
ماشين رو نگه داشت فکر کردم رسيديم اما نه هنوز کنار خيابون بوديم
اومد در رو باز کرد و روبروم ايستاد بطزي آبي هم دستش بود
چشمام رو به جلو خيره کردم و نگاهش نکردم
-بگير صورتت رو بشور
-من گريه نکردم که بخوام صورتم رو بشورم
لبخندي زد و گفت ميدونم گريه نکردي فقط صورتت از عصبانيت قرمز شده بگير صورتت رو بشور
بدون اينکه بطري آب رو بگيرم از ماشين پياده شدم ...کنار پياده رو ايستادم و گفتم بيا بريز
با چشماي گشاد شده گفت من رو دستت آب بريزم
-مگه چيزي ازت کم ميشه
-نه چيزي کم نميشه فقط تو پرروتر ميشي ،اما فقط اينبار
تشکر و+یادتون نره:-2-40-:
لینک نقد رمان گناهم عاشقی بود
http://www.forum.98ia.com/t256192.html

.سیاوش.
1390,05,06, ساعت : 00:32
قسمت هفتم
رستوران توي يه فضاي باز و پر از درختچه ها و گياهان مختلف قرار داشت
روي يک تخت نشستيم هنوز از دستش ناراحت بودم
بدون اينکه از من بپرسه چي مي خورم خودش چلو کباب سفارش داد
درسته که من عاشق کباب بودم اما اون بايد از من مي پرسيد چي دوست دارم ...ادب نداره چکارش کنم
غذا رو که جلومون گذاشتن اون بلافاصله شروع کرد اما من به غذا دست نزدم از بالاي چشمش به من نگاه کرد و گفت پس چرا نمي خوري
-ميل ندارم
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت هر طور که دوست داري و بي توجه به من به غذا خوردنش ادامه داد
بي تربيت يه تعارف نزد که بخور
خوب حق داره تو که گرسنه اته ناز کردنت واسه چيه
خلاصه اون مي خورد و من با حسرت به کبابها نگاه مي کردم
ظرفش رو که نموم کرد ظرفم رو برداشت و گفت چون پاش پول ميدم نبايد بذارم حروم شه
چند لقمه از اون خورد و ظرف رو کنار گذاشت
-شامت رو که خوردي حالا بلند شو مي خوام برم خونه
به تخت تکيه داد و پاهاش رو جمع کرد و گفت بذار چايي بخوريم بعد
کارد بخوره توي شکمت چقدر هم خورد
-پس زود چايت رو بخور من خسته ام
-بر عکس تو من سرحالم
از روي تخت بلند شدم و گفتم پس من ميرم تو هم بمون گردشت رو بکن و خوش بگذرون
قبل از اينکه حرکت کنم مچ دستم رو گرفت و گفت بشين فرشته
صداش يه جوري بود ...آروم شدم ..فقط با همون يه کلمه نمي دونم صداش چه جادويي داشت که آرومم کرد
دوبار روي تخت نشستم
نزديکم شد و گفت موافقي بريم شهر بازي ميدونم که از بچگي عاشق شهربازي هستي
خسته ام کرده بود امروز...يه لحظه مهربون و يه لحظه بي تفاوت
نمي دونستم بايد چي رو باور کنم
ناخودآگاه گفتم بريم
***********
توي شهربازي هر چي اصرار کرد سوار يکي از وسايل بشيم راضي نشدم
واقعيتش گرسنه ام بود
-چرا ..بيا بريم سوار شيم کيف ميده اگه نياي من ميرم
-خوب برو و غير ارادي از دهنم پريد و گفتم من گرسنه ام نمي تونم يه قدم ديگه راه برم
دستم رو جلوي دهنم گرفتم اما ديگه فايده نداشت
قهقه ي بلندي زد و گفت و خوب مريض بودي که شامت رو نخوردي
-مريض خودتي
دستاش رو بالا برد و گفت تسليم بريم برات يه چيزي بخرم بخوري
-نمي خوام خودم بلدم بخرم
باشيطنت گفت اينم از دست ميره ها
-جوابش رو ندادم
دستم رو گرفت و گفت بريم اون ساندويچي ببينيم چيزي داره بخوري
با حالت طلبکارانه اي گفتم من پيتزا مي خوام
-نه بابا تازه که ميل نداشتي
دستم رو از دستش بيرون کشيدم و گفتم سياوش اگه بخواي مسخره ام کني..
-باشه شوخي کردم ..بريم پيتزا برات مي گيرم
شب خوبي بود درسته مه نا اون شب همش در حال جنگ و دعوا بوديم اما واقعا عالي بود
************
به خونه که رسيديم قبل از اينکه در رو باز کنه و ماشين رو ببره تو
دم در ماشين رو روشن کرد و بطرفم برگشت
-فرشته اگه الان بهت بگم کنکور رو قبوا شدي چکار کني
چون ميدونستم بازهم مي خواد سربه سرم بذاره گفتم برام مهم نيست
چونه اش رو خاروند و گفت جدا...پس هيچي من امشب مي خواستم قبوليت رو بهت تبريک بگم اما مثل اينکه برات مهم نيست
گيج شدم نمي دونستم راست ميگه يا باز هم سر کارم
به طرفش برگشتم و گفتم ميشه واضح حرف بزني
-چيز خاصي نيست فقط تو مترجمي زبان قبول شدي ..البته ميدونم که برات مهم نيست
مترجمي زبان رشته مورد علاقه ام ...غير ممکنه
نگاهش کردم و گفتم راست ميگي
-آره
تو يه لحظه نفهميدم چرا اين کار رو کردم فقط خودم رو ديدم که توي آغوشش بود
بعد از چند ثانيه خودم رو کنار کشيدم و با خجالت گفتم ببخشيد مثل اينکه زيادي خوشحال شدم
اما صدايي از اون نميومد
سرم رو که بلند کردم ديدم با لبخندي کوچک که گوشه لبش بود داشت نگاهم مي کرد
ديگه نمي تونستم بيشتر از اين زير اشعه نگاهش تاب بيارم
از ماشين پياده شدم خواستم در رو ببندم که بسته اي به طرفم گرفت و گفت
*********
تشکر و + یادتون نره:-2-40-:
لینک نقد رمان گناهم عاشقی بود
http://www.forum.98ia.com/t256192.html

.سیاوش.
1390,05,06, ساعت : 18:09
قسمت هشتم
-قبوليت رو تبريک ميگم ..گفتم برات چيزي بگيرم که هميشه داشته باشيش اميدوارم خوشت بياد
مردد بودم که بگيرمش يا نه
-بمب نيست بگيرش
دستم رو دراز کردم و جعبه رو گرفتم خواستم در ماشين رو ببندم که گفت بازش نمي کني
سرم رو تکون دادم و در جعبه رو برداشتم
جيغي کشيدم و جعبه رو پرت کردم زمين
دستم رو روي قلبم گذاشتم و سعي کردم آروم نفس بکشم
بهش که نگاه کردم ديدم داره مي خنده
-خيلي احمقي
همونجور که مي خنديد گفت توهين نکن
به مارمولک توي جعبه نگاه کردم اصلا از جاش تکون نخورده بود
نگاهم رو که به سمت جعبه ديد گفت اسباب بازي الان دست همه هست ...اما شما خانمها هنوز از اين چيزا مي ترسين
از ماشين پياده شد و مارمولک رو بلند کرد
اه چندش آوره من نميدونم اين چه جوري دلش مياد بگيردش
خوب خره گفت الکيه
مارمولک رو تو هوا تکون داد و گفت ببين چقدر باحاله
بهش محل نذاشتم به سمت در رفتم دستم رو توي کيفم کردم که کليد رو دربيارم
که اينبار جعبه کوچک رو جلوم گرفت
با اخم گفتم سياوش ميشه مسخره بازيت رو تموم کني...هه هه خنديدم خيلي بامزه بود
با چشماني خندان گفت باورکن اين ديگه واقعيه ..وحالا براي اينکه باور کني خودم بازش مي کنم
چون نزديکم ايستاده بود بهش گفتم اول برو اونور بعد بازش کن
لبخندي زد ويک قدم ازم فاصله گرفت
جعبه رو که باز کرد يه پلاک ازش خارج کرد
اونو جلوم گرفت و گفت تقديم با احترام
-حتما انتظار داري بعد از اين همه مسخره بازي که در آوردي ازت بگيرمش
-مطمئنم که مي گيريش
کليد رو توي در چرخوندم و گفت بابا اعتماد به نفس
بدون اينکه پلاک رو از دستش بگيرم وارد خونه شدم مثل اينکه بقيه خواب بودند
اونم به سمت ماشين رفت تا بيارتش داخل
***************
روي تخت که دراز کشيدم .تموم وقايع امروز رو مرور کردم ..با همه ي مسخره بازي و حال گيريش حضورش برام آرام بخش بود
کم کم چشام داشتن گرم خواب مي شدند که موبايلم زنگ خورد
تو دلم گفتم اين ديگه چقدر بي فرهنگه يعني نميدونه الان ممکنه خواب باشم
گوشيم رو برداشتم و به شماره نگاه کردم شماره ي غزال بود
دکمه پاسخ رو زدم و با بي حالي گفتم بله
-فرشته زنگ بزن...
اينقدر چشام غرق خواب بودم که نفهميدم چي گفت فقط گفتم باشه و گوشي رو قطع کردم
بعد از چند دقيقه دوباره گوشيم زنگ خورد
-چي ميگي من الان خوابم مياد
-فرشته امشب دوتايي کجا رفتين ....چکار کردين
بدون اينکه جوابش رو بدم دوباره قطع کردم پتو رو روي سرم کشيدم و بالشت رو توي بغلم گرفتم و خوابيدم
دوباره زنگ زد يعني دختر عقل نداشت
-غزال به تو چه ما کجا رفتيم
-چته ...غزال کيه منم سياوش
وا رفتم
-شناختم ...امرتون
-بيا دم پنجره
-برو بابا مثل اينکه امشب همه ديوونه شدن
-هديه ات دم پنجره است خواستي برش دار ،نخواستي بندازش دور
و قطع کرد
ديگه کاملا خواب از سرم پريده بود
به سمت پنجره رفتم ...بازش کردم و جعبه رو برداشتم ...بازش کردم يه پلاک بود که اسم خودم رو به لاتين بود طلا سفيد بود با چندتا برليان کوچيک که روي حرف f
چرا قبول نکنم
به گردنم بستمش زنجيرش کوتاه بود و کمي پايينتر از گلو قرار مي گرفت
سرم رو بلند کردم نگاهم بهش افتاد که توي باغ ايستاده بود و بهم نگاه مي کرد
دستش رو تکون داد و رفت
و من به مسير رفتنش خيره شدم دستم رو روي گردنم گذاشتم و پلاک رو توي دستم گرفتم
احساس خوبي داشتم ........کاش هميشه اينجوري بود ....دوست ندارم بخوابم چون مي ترسم وقتي از خواب بيدار مي شم ببينم همش خواب بوده
حالا مگه مهمه خوب خواب باشه
موهام رو پشت گوشم زدم پنجره رو بستم و روي تخت دراز کشيدم
***********
تشکر و + و نقد یادتون نره که شب هم باز بذارم:-2-40-:

.سیاوش.
1390,05,06, ساعت : 21:21
قسمت نهم
صداي مامان اومد که براي ناهار صدام مي کرد دفتر رو بستم و توي کشو ميز گذاشتم و قفلش کردم
چون دوست نداشتم کسي از نوشته هاش با خبر بشه
کليد و توي جيب شلوارم گذاشتم و گفتم الان ميام مامان جون
از کنار آيينه که گذشتم تصوير خودم ديدم ...تصويري که خيلي وقت بود بهش توجه نکرده بودم
مقابل آيينه ايستادم نگاهم به گردنم افتاد هيچ وقت نتونستم اونو از گردنم بازش کنم
به خودم مي گفتم بايد فراموشش کنم ...اما دروغ مي گفتم خودم نمي خواستم فراموش کنم براي همين هر روز گذشته رو مرور مي کنم
و هر چي از گذشته دارم رو هنوز هم نگه داشتم
اما اينبار مي خوام براي آخرين بار همه چيز رو مرور کنم و براي هميشه فراموشش کنم
بايد زندگي کنم همونطور که اون داره زندگي مي کنه
هنوز که هنوز بعد از همه ي اتفاقايي که توي گذشته پيش اومد نتونستم ازش متنفر بشم
شايد هم حق داشت اون عاشق نبود مقصر من بودم اما چرا اون کار رو با من کرد
هيچ وقت حرفايي رو که اون روز بهم زد فراموش نمي کنم
گفت تقصير خودت بود که عاشق شدي ،من که نگفتم عاشق شي
دروغ مي گفت خودش عاشقم کرد و بعد......
-فرشته مگه صدام رو نمي شنوي ...ناهار يخ کرد
به مادرم نگاه کردم توي چارچوب در ايستاده بود چقدر اذيتشون کردم هم اون هم بابا
-چي شده فرشته ؟
-هيچي مامان بريم
سر ميز که نشستم ...مامان بشقابن رو برداشت و پر برنج کرد
-مامان نمي تونم بخورم
-بايد بخوري
-بابا کجاست
بشقاب رو بدستم داد و گفت از بيمارستان بهش زنگ زدن اونم مجبور شد بره
ديگه حرفي نزدم نميدونم چرا بعد از رفتنش هرسال پاييز که ميشه حال روحي من هم بد ميشه
چند قاشق غذا که خوردم هيچي از طعمش نفهميدم
چرا پاييز تموم نميشه يه روزي عاشق پاييز بودم اما بعد از رفتنش از پاييز بريدم
اون متولد پاييز بود و من دوست داشتم پاييز هيچ وقت تموم نشه
اما نه اون پاييز بود که ترکم کرد
اه چرا نمي تونم فراموشش کنم
-فرشته
-جانم
-امشب براي شام خونه خانوم جون دعوتيم مياي که
-آره يه هفته است که نديدمشون
*****************
بعد از اينکه اون رفتم روحيه من هم بهم ريخت
نميدونم پدر و مادرم دليلش رو فهميدن يا نه ....تا حالا که چيزي نمي دونم
مجبورشون کردم از خونه بريم ...ديگه نمي تونستم توي خونه اي زندگي کنم ...که همه جاش براي من يه خاطره بود
پدرم هم بدون اينکه ازم بپرسه چرا سر يه هفته يه خونه گرفت که دو خيابون با خونه ي بابابزرگ فاصله داشت خريد و ما از اون خونه رفتيم
هنوز هم نميدونم بابا چطوري تونست بابابزرگ رو راضي کنه که بذاره تک دخترش از اون جدا بشه...يا اصلا بابابزرگ چط.ر راضي شد
شايد اونم هم مي دونست....نميدونم چرا وقتي به صورت بقيه نگاه مي کنم حس مي کنم همه ميدونن
******************
-مامان پس کي ميريم
-تو برو من منتظر بابات مي مونم هر وقت بابات اومد ميايم
-باشه پس من رفتم
-کفشم رو پوشيدم ..کيفم رو روي دوشم گذاشتم و از خونه خارج شدم
دستام رو توي جيب مانتوم گذاشتم هوا چقدر خنک بود
يه نفس عميق کشيدم و گفتم هنوز که هنوزه عاشقتم اما نمي تونم ببخشمت
***************
بالاخره رسيدم پشت در خونه اي که هميشه سعي مي کردم ازش فرار کنم اما در آخر باز مجبور مي شدم به اينجا بيام
هنوز هم کليد در رو داشتم
در رو که باز کردم غزال رو ديدم که کنار استخر وسط باغ نشسته و سحر هم توي بغلشه
سيامک هم داشت شيشه پنجره هاي خونه بابابزرگ رو تميز مي کرد
زن دايي هم روي يکي از تختايي که پارسال سيامک اونا رو آورد و زير نزديکترين درخت به خونه ي بابابزرگ گذاشت نشسته بود و يه سيني که معلوم نبود چي
توش هست هم روي تخت کنارش بود و محتويات اون رو پاک مي کرد
*
نقد و تشکر و +یادتون نره
تا حالا چه طور بود:-2-40-:

.سیاوش.
1390,05,06, ساعت : 21:37
قسمت دهم
معلوم نيست اينجا چه خبره ....نه عيد نزديکه ...نه عروسي درپيش داريم
مثل اينکه مريم خانم رو هم براي کمک آورده بودند ...معمولا مريم خانم وقتي مي خواستن
خونه رو درست حسابي تميز کنن ....مطمئنم خبريه
به سمت غزال رفتم
-سلام عزيز خاله خوبي
و سحر رو از بغلش گرفتم و چندتا ماچ آبدار از لپاش گرفتم
-پس مادر بچه چي ،نو که اومد به بازار کهنه ميشه دل آزار
به غزال که حالا ايستاده بود و دست به کمر نگاه مي کرد نگاهي کردم و گفتم پس چي فکر کردي...غزال خانم شما ديگه بزرگ شدي
-سحري خاله پس تو کي بزرگ ميشي و راه ميري تا من راه رفتنت رو ببينم
-کم کم داره راه ميافته
با خنده به غزال نگاه کردم و گفتم مگه من از تو پرسيدم
با اخم سحر رو از آغوشم گرفت و گفت بچه ام رو بده تا اونو عليه من نشوروندي
در حالي که هنوز مي خنديدم گفتم اينجا چه خبره
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت نميدونم اما مثل اينکه بعد از شام مي فهميم
-نمياي تو
-نه تو برو اين بيرون ساکته بريم تو اذيت مي کنه
-باش پس تا بعد
به سيامک که رسيدم گفتم سلام آقاي تنبل
به طرفم برگشت و با چشماني خندان نگاه عاشقانه اي به من کرد و گفت به به فرشته خانم گل ...چه عجب قابل دونستين...
-مثل اينکه تو هيچ وقت عوض نميشي نه
-نه من همون سيامک قبلم عوض ندم که هيچ تازه عاشقتر شدم
اخم کردم و گفتم سيامک من که بهت گفتم فعلا نمي خوام از اين حرفا بشنوم
کنارم ايستاد و گفت ولي قرار بود بهم فکر کني
جدي شد و گفت جون من توي اين سه ماه يه لحظه بهم فکر کردي
چي بهش مي گفتم بهش مي گفتم توي تموم لحظاتم فقط يه نفر جا داره و هنوز نتونستم فراموشش کنم....اما بايد فراموشش مي کردم و دوباره از صفر
شروع مي کردم سيامک پسر خوبيه ....شايد اگه من عاشق نشده بودم به پيشنهادش زود جواب مثبت ميدادم
-کجايي خانومم
-سيامککککککک
دستاش رو بالا برد و گفت تسليم تو چه فکري بودين خانم هوشمند
لبخندي زدم و گفتم تو هيچ وقت آدم نميشي
-فرشته خيلي داري پيشروي مي کنيا ...بذار جواب بلاه رو ازت بگيرم اونوقت تلافي همه ي اين حرفا رو سرت در ميارم
-پس هيچ وقت نمي شنويش
وا رفت و غم توي چشماش نشست ....صداش هم غمگين بود نگاهم کرد و گفت پس هنوز فراموشش نکردي
مخم سوت کشيد يعني اين هم مي دونست ...پس همه مي دونستن ...پس چرا کسي بروم نياورد
نمي خواستم دلش بيشتر از اين بشکنه براي همين گفتم منظورت رو نمي فهمم
دهنش رو باز کرد که چيزي بگه اما پشيمون شد بعد گفت هيچي فراموش کن
با خنده گفتم پس خودت از پيشنهادي که بهم دادي پشيمون شدي
دستمالي که توي دستش بود رو به طرفم پرت کرد و گفت فرشته لوس نشو ديگه
دستمال رو که کنار پام افتاده بود برداشتم و اينبار من بطرفش پرت کردم به صورتش خورد
-اه فرشته گند زدي به صورتم
در حالي که مي خنديدم گفتم حقت بود ...من رفتم
-کجا داشتيم حرف ميزديم
-در حالي که به سمت ساختمون بابابزرگ ميرفتم گفتم زياديت ميشه
********
من دارم زود به زود میذارم تا به جایی برسه که بتونید نظرتون رو بگین
پس تا اینجا بگین چطور بود:-118-:
تشکر و + یادتون نره
http://www.forum.98ia.com/t256192.html

.سیاوش.
1390,05,07, ساعت : 19:10
قسمت یازدهم
وارد ساختمون که شدم سینا و زنش که یکی از همکاراش بود رو دیدم خانوم جون کنارشون نشسته بود
با خنده گفتم سلام اینجا چه خبره
خانوم جون نگاه مهربونی بهم کرد و گفت سلام دخترم دیگه نمیای بهم سربزنی
-باور کنید درگیر کار ترجمه ام
کنار فاطمه زن سینا نشستم و گفتم فاطمه جان خوبی
-مرسی عزیزم
سینا-خانم بنده رو هم ببینی
-ااا تو هم هستی از بس ریزی ندیدمت
-داشتیم ...باشه تلافی می کنم
-شما پسرا که فقط بلدید بگید تلافی میکنم ...اما هیچکاری نمی تونید بکنید
-می بینیم...
اما نتونست جمله اش رو تموم کنه چون با چشم غره ای که فاطمه بهش رفت
دستش رو روی دهانش گذاشت و گفت آقا ما تسلیمیم ،شما خانمها که باهم متحد شیم کاری از دست ما بر نمیاد
-چقدر حرف میزنی سینا ،بهتره بری به سیامک کمک کنی
بعد خانوم جون نگاه کردم و گفتم خانوم جون اینجا چه خبره کسی قراره بیاد
خ-آره دخترم
-کیه؟
-قراره شب بابا بزرگ بهتون بگه
خودم بهش نزدیک کردم و گفتم نمیشه الان شما بگید
با خنده گفت من گولت رو نمی خورم
-خانوم جون بگید دیگه
سینا-چقدر پیله ای تو گفت شب یعنی شب
-به تو چه ...چرا به خودت نمیگی که اینقدر فوضولی...چقدر بهت گفتم با سیاوش و سیامک راه نرو ببین آخرش تو هم شدی لنگه ی اونا...واقع متاسف شدم
باز هم سیاوش...هیچ وقت نمی تونستم فراموشش کنم ...تو همه ی فکرم سیاوش وجود داره ای کاش روزی برسه که بتونم خاطراتش رو به گوشه ای از ذهنم بفرستم
-فرشته
-چیه ؟
-اتفاقی افتاده آخه چند دقیقه است تو فکری
به سینا نگاه کردم که الان چهره اش مردانه تر و پخته تر شده همسن سیاوش ...حتما سیاوش هم الان پخته تر و جذابتر شده....ای کاش از اینجا نمیرفت حداقل می تونستم ببینمش
نه نمی تونستم ببینمش مطمئنم نمی تونستم تحمل کنم ...برای همینه که از خاطراتمون که قسمتیش توی این خونه بودند فرار کردم
-سینا تو چند سالته
همه با تعجب نگاهم کردند حتما باخودشون می گفتن این سوال چقدر بی ربط بود
-30 سال
آره اونم تقریبا ...اوه چطور یادم رفت ....ماه دیگه تولدشه
چه روزهایی رو گذروندم من
*************
وقت شام که رسید دیگه همه جمع شده بودند
سینا و زنش کنار غزال و شو هرش نشسته بودند...شوهر غزال هم نوه ی یکی از دوستای بابا بزرگ بود که مادرش غزال رو توی یکی از دورهایی که خانوم جون بین همسایه ها و دوستان برای خانما می گذاشت غزال رو دید و از اون خوشش اومد بعد هم خواستگاری و بعد هم ازدواج پیمان شوهر غزال پسر خیلی خوب و مودبی بود و یه چیز دیگه که خیلی سربه زیر هستش...اونم مثل پدرش توی کار تجارت فرش هستش
سحر کوچولو هم که یه سال بعد ازدواجشون به دنیا اومد الان حدود یه یازده ماه هستش
نگاهم دوباره به سینا افتاد که با چه اشتیاقی به سحر که تو بغل فاطمه است نگاه می کنه ...الان پنج سال از ازدواجش می گذره اما هنوز نتونستن بچه دار شن ...خوب حتما خدا نخواسته ...بچه که مهم نیست درست که وجودش خوبه اما لازمه ی زندگی نیست
حس کردم یکی کنارم نشست نگاه که کردم سیامکه
من نمیدونم چه جوری باید به این بفهمونم که تا زمانی که بهش جواب ندادم نمی خوام زیاد حوالیم بچرخه طوری رفتار می کنه انگار نامزدیم
***********
نقد نکنیداااااااا
امتیاز و تشکر هم یادتون نره
نظرتون رو هم بگید:-2-40-:

.سیاوش.
1390,05,08, ساعت : 02:37
قسمت دوازدهم
می خواستم چیزی بهش بگم اما جلوی بقیه بی خیال شدم
با بفرماییدی که بابابزرگ بود همه شروع به کشیدن غذا کردن
سیامک هم قبل از اینکه بتونم بشقابم رو بردارم اون برداشتش و شروع به کشیدن غذا کرد
بشقاب رو پر کرده بود
بشقاب رو که به دستم داد با اخم نگاهش کردم که فکر کنم حساب کار دستش اومد چون سرش رو با مظلومیت پایین انداخت و دیگه نگاهم نکرد
همه مشغول بودند به سیامک که نگاه کردم دیدم هنوز برای خودش چیزی نکشیده ،شاید من بد برخورد کردم اون که کاری نکرد...من زیادی حساس شدم
برای جبران بشقابش رو برداشتم و توی یه گوشه باقالی پلو و درسمت دیگه بشقاب برنج سفید گذاشتم
ماهیچه ای هم برداشتم و کنار بشقاب گذاشتم و بشقاب رو جلوش گذاشتم
سرش رو بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد برای اینکه از دلش دربیارم ...لبخندی زدم و آروم گفتم بخور
اونم لبخندی زد و مشغول شد
به طرف بقیه که چرخیدم همه داشتن نگاهمون می کردند که با نگاهم جهت نگاهشون رو عوض کردند و به غذا خوردن مشغول شدن
بی خیال شدم ...بذار هر فکری که می خوان بکنن ...اون که رسما در حضور همه خواستگاری کرد
آره ولی تو هنوز جوابی ندادی
دوباره به بقیه نگاه کردم اما اینبار همه سرشون به غذا خوردن گرم بود....اما من نمی تونستم زیاد بخورم نمی دونم چرا ولی یه احساس دلشوره داشتم
مثل دلشوره ای که شب قبل از جداییمون به سراغم اومد ...خدا کنه اینبار به خیر بگذره
****************
بعد از شام همه توی سالن دور هم جمع شدیم
من سحر رو گرفتم و مشغول بازی با اون شدم ....احساس کردم خسته است اما بازم دوست داشتم باهاش بازی کنم...شاید اون تنها کسی بود که اون لحظه دوست داشتم کنارش باشم
بابابزرگ و بقیه در حال خوردن چای بودم ...بابابزرگ سرش رو بلند کرد و گفت می خواستم مطلبی بگم
همه سکوت کردند اما من هنوز درگیر بازی با سحر بودم
اینبار پدر بزرگ من رو مخاطب قرار داد و گفت فرشته جون می خوام خیلی خوب به حرفام گوش بدی
غزال بلند شد و سحر رو از آغوشم گرفت من هم به بابابزرگ نگاه کردم و گفتم گوشم با شماست
-راستش من امشب خواستم اینجا جمع شین چون می خواستم خبری رو بهتون بدم که مطمئنم از شنیدنش خوشحال میشید
بعد به من نگاه کرد و گفت اما تو رو نمیدونم
تعجب کردم چه خبری بود مگه
دوباره ادامه داد سیاوش دیروز بهم زنگ زد
پس مربوط به سیاوشه ...اینبار گوشام حساستر شدند می خواستم بدونم چه خبری از سیاوش هستش
اما انگار بابا بزرگ نمی خواست ادامه بده...نمیدونم شاید من حس می کردم لحظات کندتر می گذرند
یعنی چه خبری بود .....
-سیاوش دیروز بهم زنگ زد و گفت برای آخر هفته می خواد برگرده
پس بالاخره می خواد برگرده ...برای چی ؟
همه ساکت بودند چرا هیچ کس حرفی نزد ...به دایی منصور که کنار بابام نشسته بود نگاه کردم
چشماش نم دار شده بودند
بابابزرگ به من نگاه کرد و گفت فرشته جان سیاوش ازم خواست ازت بپرسم که اجازه میدی برگرده
من برای چی؟چرا من ...اما اینا رو نپرسیدم و فقط در سکوت به پدر بزرگ نگاه کردم
بابابزرگ گفت میدونم حقته که دوست نداشته باشی ببینیش...اما چون ازم خواهش کرد بهت بگم اون به خاطر همه ی گذشته ای که برات رقم زد ازت عذر می خواد
آشفته شدم از سرجام بلند شدم و به بقیه نگاه کردم پس همه می دونستن و به روم نمی آوردند
پس همه از گذشته با خبرند ...پس چرا بهم نگفتن
با بغض نگاهشون کردم و گفتم همتون میدونستین........
غزال خواست به طرفم بیاد که دستم رو جلوش گذاشتم که نزدیک نشه
پس من توی چشمشون یه دختر شکسته خورده بودم.پس برای همین کسی کاری به کارم نداشت
اینبار فریاد زدم همتون توی این سالا بهم دروغ گفتین ...همتون بهم ترحم کردین...از همتون بدم میاد
به سیامک نگاه کردم و گفتم پس برای همین اومدی خواستگاریم ....می خواستی کاری که سیاوش کرد رو جبران کنی
خواست چیزی بگه
که گفتم نمی خوام یزی بشنوم اگه سیاوش رو بخاطر گذشته ببخشم اما شما رو بخاطر این کارتون نمی بخشم
همه ساکت بودند...به سوی در سالن حرکت کردم که دایی منصور گفت میدونم بد کرد اما تو ببخشش
دیگه داشت اشکام سرازیر میشدند
سرم رو تکون دادم و از سالن خارج شدم
سیامک هم پشت سماومد
-فرشته وایسا
ایستادم و منتظر شدم بهم برسه
-چیه چی می خوای؟
-من دوست دارم
با خشم توی چشماش زل زدم و گفتم اما من ندارم...جوابت هم منفیه
و به سمت در رفتم در رو که باز کردم گفت من هنوز منتظر جوابتم...امشب هم چیزی نشنیدم
در رو بستم و به سوی خونه حرکت کردم
*
تشکر و + یادتون نره
بذارید روحیه بگیرم:-2-40-:

.سیاوش.
1390,05,08, ساعت : 17:51
قسمت سیزدهم
هوا سرد شده بود خوب معلومه پاییزه
دستام رو توی جیب مانتوم فرو بردم و به سمت خونه قدم زدم
خیابون خلوت بود ....برگهای درخنا افتاده بودم کنار یکی از درختا که کنار پیاده رو بود ایستادم سرم رو بلند کردم و گفتم تو هم قلبت مثل من شکسته
نسیم آرومی وزید و تعدادی از برگهای درخت کنار پام ریخت
ای کاش من هم درخت بودم ...اشکام رو پاک کردم و به راهم ادامه دادم
واقعا مسخره است از من اجازه می گیره رفته همه ی کاراش رو کرده هفته ی دیگه قراره بیاد تازه می خواد اجازه بگیره
هنوز هم نتونستم این آدم رو بشناسم
اجازه برای چی؟....حق با اون اون که مقصر نبود مقصر منم....واقعا نفرت برانگیزی سیاوش
چی به بقیه گفتی ...اصلا کی بهشون گفتی
نکنه اون چیزی نگفته و من خودم رو لو دادم
اگه گفته پس چطوری بخشیدنش ............
کلید رو توی در انداختم و وارد شدم
حالا می تونستم راحت باشم
امشب باید تا صبح همه ی خاطرات گذشته رو تموم کنم ....می خوام دوباره مرورشون کنم و ببینم واقعا مقصر کی بود
امشب دوباره دلم هواش رو کرد ...اما اون مال من نیست ...خودش گفت که ما برای هم نیستیم
وارد اتاقم که شدم مانتوم رو روی تخت پرت کردم ...بالشت رو برداشتم کلید توی رو بالشتی بود
خودکار رو توی دستم گرفتم
فرشته تو می تونی باید همین امشب همه چیز رو تموم کنی باید تصمیمت رو بگیری
یا به گذشته می چسبی و آینده ات رو نابود می کنی یا از فردا صبح سعی می کنی بشی همون فرشته ی قبل
دوباره یاد امشب افتادم ...اشکام سرازیر شدند ....حالا چطور می تونستم توی چشمای پدر و مادرم نگاه کنم
خودکار رو روی میز پرت کردم و سرم رو بین دستام گرفتم و فشار دادم
فرشته تو دختری نبودی که در مقابل یه پسر کم بیاری حالا که کم آوردی نذار بقیه هم بفهمن بهشون نشون بده که اشتباه می کنن

*****
چون نظرها کمه من هم از این به بعد این رمان رو کم میذارم

.سیاوش.
1390,05,08, ساعت : 18:52
قسمت چهاردهم
یاد اون جمله اش افتادم وقتی بهم گفت فرشته چی میگی قبول می کنی
بهش گفتم من بدون تو دنیا رو نمی خوام اینو مطمئن باش
اونم توی چشمام زل زد و گفت شاید عاشقترین مرد نباشم اما با تو خوشبخترینم
همه ی حرفاش اینجوری بود ...بی خیال بهتره ادامه خاطراتم رو بنویسم
*************
صبح که از خواب بیدار شدم بی اختیار دستم رفت سمت گردن ...لمسش کردم پس خواب نبود...لبخندی روی لبام نشست و از روی تخت بلند شدم
لباسام رو که عوض کردم به سمت آشپزخونه رفتم باز هم کسی اونجا نبود بابا که سرکاره مامان هم حتما پیش خانوم جونه
چایی که آماده بود .....نشستم صبحونه ام رو خوردم ....ظرفای صبحونه رو شستم و به طرف باغ حرکت کردم
یه نفس عمیق کشیدم چه هوای خوبی بود
سرم رو به سمت آسمون بالا بردم و دستام رو به حالت کشیده بالای سرم قرار دادم
یهو یه نفر دم گوشم گفت صبح بخیر
قلبم هری ریخت
به سمتش برگشتم باز هم این سیاوش بدجنس بود
-مگه تو الان نباید سرکار باشی
لبخندی زد و گفت مثل اینکه هنوز خوابی ،امروز جمعه است
راستش بدجور ضایع شدم اما بروی خودم نیاوردم و گفتم میدونم جمعه است منظورم اینکه بری به کارای عقب مونده ات برسی
-نمی خوای بگی کم آوردم باشه مشکلی نیست
نگاهش به گردنم افتاد
لبخندی زد و در حالی که به پلاک اشاره می کرد گفت نه بابا با اون اخم دیشبت گفتم جاش توی سطل زباله است ...پس همش ناز بود
من وقتی میگم این دوشخصیته است یه چیزی میدونم که میگم
دستم رو به سمت گردنم بردم تا پلاک رو بکشم که دستش رو روی پلاک گذاشت
دستش که به گردنم خورد لرزیدم ...فکر کنم فهمید چون سریع دستش رو برداشت
-دختر تو چرا اینقدر بی جنبه ای
-بی جنبه تویی نه من ...نه به دیشب با کلی خواهش والتماس تقدیمم کردی نه به امروز
همونطور که من حرف میزدم اون با چشمانی گشاد شده نگاهم می کرد
با انگشت به طرف خودش اشاره کرد و گفت من ....خواب دیدی خیر باشه
دستام رو به کمر زدم و گفتم پس کی دیشب آورد گذاشتش پشت پنجره ..نکنه اجنه بودند
-نه من بودم اما گفتم اگه نمی خوای بندارش...اما مثل اینکه تو خوشت اومده که بستی به گردنت
توی چشماش زل زدم و آروم و شمرده گفتم حالا توی عمرت یه هدیه دادی حتما می خوای تا آخر عمر منت بذاری سرم
چیزی نگفت به مسیر نگاهش که توجه کردم دیدم به لبهام خیره شده
به اطراف نگاه کردم کسی نبود چون درختا جلومون بودند ...سرم رو که به سمتش برگردوندم
لبهاش رو روی لبهام گذاشت و با شدت شروع به بوسیدنم کرد
شوکه شدم ....خواستم از آغوشش بیرون بیام که دستاش رو محکم دور کمرم گذاشت
نمیدونستم چکار کنم ....اگه مامان یا کسی دیگه ای ما رو ببینه
با شدت سرم رو عقب کشیدم
-ولم کن عوضی
با خنده ولم کرد و گفت واسه این منتی سرت نمی ذارم
واقعا عوضی بود تا حالا نمی دونستم همچین آدمیه
-سیاوش خیلی بی شعوری من دختر عمه اتم
اینکار رو کردم که بدونی هیچ وقت با یه پسر که تنها بودی اینقدر بهش نزدیک نشو چون بوت دیوونه کننده است
************
تشکر و + یادتون نره:-2-08-:

Farnaz
1390,05,09, ساعت : 00:21
سلام
تا اینجا که خیلی عالی بود
خواهش می کنم ادامه اش را هر چه زودتر بذار
شما تو تاپیک تایپ کتاب نباید پست بدین لطفا رعایت کنید

.سیاوش.
1390,05,15, ساعت : 04:43
با سلام و تبریک ماه رمضان و آرزوی قبولی طاعات و عباداتتون
عذر بابت تاخیر سعی میکنم از این به بعد هرشب آپ کنم
**********
قسمت پانزدهم
از کنارم رد شد و من همچنان اونجا ايستاده بودم و به اين حرکتش فکر مي کردم برام غير قابل هضم بود
سياوش اصلا اهل اينکارا نبود ،دوباره ياد کاري که کرد افتادم دست چپم رو محکم روي لبهام کشيدم
از خودم و سياوش و حتي لبهام بدم اومد
به سمت خونمون دويدم ...به محض اينکه وارد شدم به سمت دستشويي رفتم
جلوي آيينه ايستادم و لبهام رو شستم
اگه کسي مارو ديده باشه چه فکري مي کنه ....اي لعنت به تو سياوش
همچنان داشتم به تصوير خودم توي آيينه نگاه مي کردم که تلفن خونه زنگ خورد
شير رو بستم و به سمت تلفن رفتم
-الو
-الو فرشته بيدار شدي
-خوب معلومه
-فرشته صبحونه ات رو که خوردي بيا ساختمون خانوم جون تا با سياوش بري يه سري خريد که برات ليست مي کنم بگيري
عمرا من با اون برم ....يه ترسي از اون توي دلم بوجود اومده بود اصلا دوست نداشتم ديگه با اون تنها بمونم
-فرشته گوشي دستته
-آره مامان...من نمي تونم بيام بگيد يکي ديگه باهاش بره
-چه فرقي مي کنه در ضمن اونا توي خونه مي تونن کمک کنن اما تو نه
-خوب يکي از پسرا باهاش بره
مادرم افي کرد و گفت فرشته واي از دست تو سياوش گفت يکي از دخترا باهام بياد بهتره
اي کثافت چشم ناپاک نکنه بلايي سرم بياره ....نه مگه شهر هرته ...مگه دنيا بي قانونه
-همين که گفتم تا يه ربع ديگه آماده ميشي تا با سياوش بري فهميدي
-ااا مامان جو...
اما صداي بوق تلفن بهم فهموند که مامان قطع کرده.....اين مامان چطور اطمينان مي کنه من با سياوش تنهايي برم
اولا برادرزاده اشه..دوما چطور تا ديروز خودت مشکلي نداشتي
خوب معلومه بعد از کار امروزش مگه ديگه مي تونم باهاش تنها باشم
اصلا خوبه به مامان بگم چکار کرد
آره اونم باور مي کنه ...شايد بهت بگه مقصر خودت بودي شايد حرکتي از تو ديده که اون کار رو کرده
حالا من چکار کنم
آها بهتره غزل رو هم با خودم ببرم اون که بچه است و معمولا کاري انجام نميده پس بهتره باهام بياد...اونطوري ديگه سياوش هم نمي تونه کاري بکنه
خاک بر سرت اگه اينقدر ازش مي ترسي بهتره همه چيز رو به مامان بگي بذار هر فکري که مي خواد بکنه.....
نه من دوست ندارم کسي فکر کنه دختر بدي هستم
***************
-مامان کجايي
-بيا توي آشپزخونه اونجام
به سمت آشپزخونه رفتم ...مامان و خانوم جون توي اشپزخونه بودند
-سلام
-سلام
-مامان نميشه يکي ديگه بره....خب غزال بره
مامان اخمي کرد و گفت غزال با سينا رفتن دنبال خاله خانوم
--نميشه شما بريد
-فرشته چقدر تنبلي خب اگه خودم مي تونستم ميرفتم نميومدم منتت رو بکشم
خانوم جون-بلند شو مادر امشب مهمون داريم
با کنجکاوي گفتم کيه؟
لبخندي زد و گفت دوست بابابزرگت با خانواده اش ...حالا هم بلند شو برو
-مامان غزل هم باهامون بياد
-برو اگه زنداييت قبول کرد من چکار دارم
****************
به سمت ماشين سياوش نگاه کردم سرش رو روي فرمون گذاشته بود و با دستاش ضرب گرفته بود روي فرمون
غزل نگاهي به من کرد و گفت من جلو مي شينم و الا نميام
از خدا خواسته گفتم باشه تو جلو بشين
نگاه متعجبي به من کرد و گفت راست ميگي
-آره برو بشين من هم عقب مي شينم
غزل که نشست در رو بست....سياوش هم به خيال اينکه منم سرش رو بلند کرد و با ديدن غزل اخمي کرد اما زود خودش رو جمع کرد
در عقب رو که بستم از آيينه نگاهي به من کرد بعد هم در حالي که پوزخندي گوشه لبش بود سرش رو تکون داد و حرکت کرد

.سیاوش.
1390,05,15, ساعت : 05:14
قسمت شانزدهم
وارد سوپرمارکت که شديم غزل رو به سياوش کرد و گفت سياوش براي من چيپس و پفک هم بگير
-باشه بذار خريدمونو بکنيم بعد براي تو هم خريد مي کنيم
بعد هم سويچ رو به سمت غزل گرفت و گفت تو برو توي ماشين بشين کسي روش خط نندازه ...
غزل-من دوست دارم باهاتون باشم
-مگه اينجا چي داره ...زود باش
غزل با بي ميلي از سوپر خارج شد
سياوش رو به فروشنده کرد بعد ليست رو به سمتش گرفت و گفت آقا ميشه اين ليست رو آماده کنيد
-بله الساعه
چون اونجا يه مکانه عمومي بود مسلما از سياوش نمي ترسيدم
اومد کنارم ايستاد و گفت نمي دونستم اينقدر ترسويي
با اخم اما آروم طوري که بقيه نشنوند گفتم من ترسو نيستم تو آدم رو مي ترسوني
سرش رو نزديک گوشم کرد و گفت نترس اتفاق صبح رو هم فراموش کن
اين چقدر همه چيز رو ساده مي گرفت مگه ميشه کاري که کرد رو راحت فراموش کنم ....من تا حالا به هيچ پسري اين اجازه رو نداده بودم ....راست ميگه بهتره فراموشش کنم
مطمئنم نمي تونم اون که هميشه جلوي چشمامه ....بهتر بود به يکي مي گفتم
-زياد بهش فکر نکن من فقط مي خواستم بهت يه درس بدم که دادم
سرم رو با تاسف تکون دادم و گفتم خيلي بي شرمي
-چرا چون دختر عمه ام رو بوسيدم
واقعا من ديگه داشتم به عقل سياوش شک مي کردم ...سياوش که اينطوري نبود
-ميشه بس کني
-آقا جنساتون آماده شدند
-بله ممنون
***************
سياوش در جلو از سمت غزل رو باز کرد و گفت غزل برو بشين عقب فرشته اينجا ميشينه
در عقب رو باز کردم و گفتم من عقب راحت ترم
سياوش با سر به غزل اشاره کرد و گفت زود باش برو عقب بشين
-اما فرشته قول داد که من جلو بشينم
-اما فرشته الان پشيمون شد....بعد به من نگاهي کرد و گفت مگه نه فرشته
-نه من عقب راحت ترم و روي صندلي عقب نشستم و در رو بستم
سياوش دندون قروچه اي کرد و گفت غزل تو هم برو عقب بشين
غزل هم با اخم کنارم نشست
در بين راه هيچکدوم حرف نميزديم...چون سوپر نزديک خونه بود بعد از چند دقيقه به خونه رسيديم
غزل سريع از ماشين پباده شد و در رو محکم بست ...دستم رو روي دستگيره گذاشتم که سياوش قفل مرکزي رو زد و گفت يادمون رفت ميوه بگيريم بشين بريم بگيريم
نگاهش کردم سرش رو به سمت عقب برگردونده بود و نگاهم مي کرد
-سياوش در رو باز کن مي خوام برم خودت تنهايي برو
مچ دستم رو گرفت و من رو به سمت صندليهاي جلو کشيدو با عصبانيت گفت چته تو مگه من لولو خورخوره ام
-دستمو ول کن مگه زوره نمي خوام باهات بيام
-ازم مي ترسي
-آره مي ترسم ...خوبه ...حالا ولم کن برم
لبخندي زد و گفت قول ميدم ديگه تکرار نشه ....مگه تو منو نمي شناسي...من همچين آدمي نيستم
-آره همچين آدمي نيستي و اون کار رو کردي
با شيطنت گفت کدوم کار
-سيييييياوش
دستا ش رو بالا برد و گفت تسليم ...حالا بريم خانم
ا اينکه هنوز ازش مي ترسيدم با اين حال گفتم
قول دادياااااااا ...اگه يه بار ديگه تکرار کني به مامانم ميگم
سرش رو تکون داد و آروم زير لبش طوري که من شنيدم گفت اگه مي خواستي بگي تا حالا گفته بودي
تشکر و + یادتون نره:-2-40-:

Farnaz
1390,05,15, ساعت : 14:48
قشنگه چرا ادامش رو نميذاري

تو تاپیک تایپ کتاب نباید پست بدین