PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان نوتریکا | sun daughter کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12

SunDaughter☼
1390,03,25, ساعت : 13:20
پست آغازین:

خوب :-118-:خوب :-118-:خوب:-118-:
من با یکی دیگه باز بگشتم...:-2-16-:
درود بر همه ی خوانندگان گرامی ::-2-25-:
باز خدمت رسیدم...
اَه بدم میاد این مدلی بحرفم... اهم اهم....:-2-16-::mrgreen::-2-35-::-2-16-::mrgreen::-2-35-::-2-16-:
سیلامممممممم دوستای گلممممممممم....:-2-25-::-2-25-::-118-::-2-25-::-2-25-:
خوبــــــــــــــــــــــ ـیییییییییییییییین؟؟؟ اونقدر دلم تنگولودیده بود براتون خیلی زیاددددددددددد.....:-2-13-:
قرار بود تو نقد راننده شرکت کنید ها....نیومدین... من منتظرم ها..... :-2-38-:
من باز نرفته برگشتم...طبق معمول ... حالا انگار چند دفعه بوده...:-2-06-: اگه زنده باشم اینم تموم کنم میشه سه تا...از قدیم گفتن یکی کمه دو تا غمه سه تا دیگه خاطر جمعه....:-2-32-:
بعد اینم باز یکی دیگه میشروعم و بعد یکی دیگه و.....خلاصه تا وقتی سوژه هام ته بکشن...خدایی خیلی حال میده.... البته اگه شما مایل باشید و من حقیر و همراهی بفرمایید.:mrgreen::-2-06-::-2-35-:
خوب حالا هستم در خدمتتون با یه قصه ی جدید... قول نمیدم تند تند بنویسم.... راننده رو که خیلی خوش به حالتون شد... :-2-38-:
به هر حال ممکنه کمی دیر به دیر بذارم ... چون امتحانات بچه های دانشگاه شروع شده .... منم که مثلا کنکور دارم... البته قبول نمیشم.... :-2-30-:حالا.... و خلاصه اینکه ممکنه دیر و زود بشه... اما مطمئنا سوخت و سوز نداره... من که خدایی خیلی سرعت عمل دارم... مگه نه؟؟؟:-2-16-:
خوب بریم سراغ قصه ی این حقیر....:-2-04-::-120-::-2-04-:
راستی منتظر یه قصه ی متفاوت نباشین ... چون فکر نمیکنم متفاوت باشه ... حالا هر چی ...... ولی خوندنشو از دست ندین ... تبلیغ ممنوع !!!:-2-19-:

خلاصه ی داستان : قصه ی یه آدم... یا... زندگی یه آدم ...نه ... قصه ی آدم ها...شایدم زندگی آدم ها...قصه ی عشق و دلدادگی / قصه ی خانوادگی/ پر از حس محبت و دوست داشتن و نامهربونی و نفرت... خلاصه اتفاقاتی که توی روزمرگی زندگی آدم ها میفته... قصه ی زندگی آدم ها... و در کنار همه ی این قصه ها... این زندگی ها...و این آدمها...
قصه ی زندگی آدمی به اسم نوتریکا... !

************************
شما رو جان عزیزانتون وسط پستها ، اسپم ارسال نکنید. هر چی میخواهد دل تنگتون ، بازدید و خصوصی من به روی همه بازه... اگرم خوشتون نمیاد از قلمم و میگید این چه خودشو تحویل میگیره بگید من میرم قول میدم دیگه قصه ننویسم.. باشه؟:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
در صورتی که خوشتون اومد: تشکر و امتیاز و نقد فرگت نشه...:-2-15-::-2-41-::-2-15-:
---------------------------------------------------------------------------------

SunDaughter☼
1390,03,25, ساعت : 13:25
" به نام پیوند دهنده ی قلبها"






http://www.up.98ia.com/images/hfyqy21cx9btnyzx3j.jpg



مقدمه:

زندگی آدم ها به نفس کشیدن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به خوردن و نوشیدن و خوابیدن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به درس خوندن و کار کردن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به بغض و غم و غصه خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به شادی و خنده و لبخند خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به مرگ خلاصه نمیشه!
حتی ... زندگی آدم ها به عشق هم خلاصه نمیشه !
خلاصه ی زندگی آدم ها فقط و فقط زندگی کردنه ...!

پاورقی:


نوتریکا یکی از اسم های پسرانه ی اصیل و قدیمی ایرانی که در میان زرتشتیان شناخته شده است.

و ضمن اینکه نام سومین برادر اشو زرتشت نوتریکا بوده است.

*************************************



فصل اول : سلام...


-سلام... سلـــــــــــام....
-مامان... ماماااااان؟!
-اُه من مردم از این استقبال گرم...
-کسی خونه نیست؟
به سمت اشپزخانه رفت و با ناخنک زدن به ظرف سالاد رها شده روی اُپن کمی کاهو و خیار برداشت.تا انجا که به یاد داشت از گوجه فرنگی متنفر بود.
-علیک سلام... و کاهو را از چنگش بیرون کشید.این قبیل زورگیری ها مختص نوید پسر دوم خانواده ی اقای نیکنام بود.
صدای تلفن باعث شد به سمتش برود و جواب حرکت زشت نوید را به بعد موکول کند.
طوطیا:حاضری بریم؟
-ناهار نخوردم...
طوطیا:کوفتو بخوری... ساعت سه .... هنوز نخوردی؟
روی دسته ی مبل نشست و گفت: تا هشت بازه...
طوطیا با دلخوری گفت: حالا چی میشد الان بریم... مگه قرار نبود صبح بریم ...نیوشا هم کلی ازت شاکیه... تازه حالا هم میگی نه؟
-خوب میخوام ناهار بخورم...
طوطیا باز گفت: کوفت و بخوری و تلفن را کوبید.
نوید نگاهش کرد و پرسید: نرفتی هنوز؟
نگاهش را به ساعتش دوخت و گفت: نه... مامان کجاست؟
نوید با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: خونه خاله سیما... کجا میخواستی باشه... من دارم غذامو داغ میکنم...
-منم دارم میرم ثبت نام... فعلا... و به سمت در ورودی حرکت کرد.
نوید: ناهارتو بخور بعد برو...
- طوطیا چت میزنه حوصله اشو ندارم... خدافظ... و در را بست.
طوطیا با لبهایی برچیده گفت: تو که گفتی نمیای...
-به سلامتی منصرف شدی من برم؟
طوطیا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:غلطهای زیادی... وایسا حاضر بشم...
-یه چادر بنداز سرت بیا دیگه... همین سر کوچه است...
طوطیا اما گوش نداد و به سمت اتاقش رفت.در اینه نگاهی به چهره اش انداخت. یک جوش کوچک قرمز درست روی چانه زیر لبش سبز شده بود.با دو انگشت شصت و سبابه مشغول ترکاندن شد.صدای سیما امد.
با طعنه گفت: علیک سلام...
-اِ... سلام ..... حواسم نبود... و خندید.
صدای مادرش هم متعاقب جوابی که به خاله اش داد به گوشش رسید.
-کی حواست هست؟ و افزود: میدونی از صبح منتظرتن؟ منظورش طوطیا و نیوشابودند.با دلخوری گفت: هیچ وقت سر قولت نیستی...
با لحنی مدافع پاسخ داد: خوب خودشون میرفتن... من که گفتم ممکنه دیر بیام...
سیمین رو به خواهرش سیما گفت: راستی دیشب مهناز زنگ زد... و مشغول تعریف از گفت و شنودش با مهناز شد.
نگاهش را به پله ها دوخت... طوطیا از لبه ی نرده سر خورد.
سیمین نگاهش به او افتاد و با لبخند گفت: چه خوشگل شدی عزیز دلم؟
طوطیا لبخندی زد و با ناز گفت: مرسی... وبا دو گام بلند مقابلش ایستاد و گفت: مدارکتو برداشتی....
با شرمندگی گفت:از صبح همرامه...
طوطیا اهمیتی نداد.... مهم حالا بود.... باشوق گفت: بریم؟!
-نیوشا چی؟
طوطیا: اون الان کلاس زبانه... گفتش برگشتنی خودش میره ثبت نام... و با غیظ رو به مادرش گفت: همه مثل من نیستن که احتیاج به نگهبان داشته باشن همه جا با اون برن... حتی تا سر کوچه...
سیما خواست پاسخ دخترش را بدهد که طوطیا با عجله پشت او پنهان شد.
سیما با چشم غره به سیمین گفت:میبینی تو رو خدا...
طوطیا زیر گوشش گفت: بریم دیگه...نمی بینی وضعیت قرمزه...
سری تکان داد و در را باز کرد و خواست از خانه خارج شود که طوطیا بازویش را کشید و گفت:هووووی... لیدیز فرست... و خودش اول خارج شد.... دو خواهر خندیدند . باز هم سری تکان داد و به دنبال طوطیا روان شد.
اموزشگاه درست سر کوچه بود.مسیر ظرف مدت کوتاهی در سکوت زیر افتاب گرم تابستانی طی شد. باز هم طوطیا اول داخل اموزشگاه شد.
مرد فربه ای با ریش و سبیل بی حوصله رو به طوطیا که با ذوق و چشمهایی که برق میزد و همه جای ان دفتر کثیف را از نظر میگزراند گفت: هجده سالت شده؟
همزمان گفتند: ده روزم ازش گذشته...
مرد سری تکان داد و گفت: اسم؟!
طوطیا ابتدا پاسخگو بود...
- طوطیا نیکنام... کمی بعد او جواب داد:
-نوتریکا نیکنام....
مرد سرش را بالا اورد و متعجب در حالی که چینی به بینی اش داده بود و چشمهایش را ریز کرده بود گفت:هــــاااان؟!
نوتریکا مثل همیشه با حوصله و شمرده گفت: نو...ت... ریکا...
مرد ابروهایش را بالا داد و گفت: با کدوم "ت"؟
نوتریکا دستهایش را در جیبش فرو کرد و به میز تکیه داد و گفت: دونقطه...
در حال نوشتن اسمش مرد با غرغر گفت: ملت چه اسمایی میذارن رو بچه هاشون.... و بلند تر پرسید: خارجیه؟ نه؟حالا یعنی چی؟
نوتریکا که حرف قبلی مرد راشنیده بود... با ارامش گفت:یه اسم خیلی قدیمی ایرانیه... سومین برادر اشو زرتشت اسمش نوتریکا بود...
مرد با رضایت هوومی گفت و پرسید: زرتشتی هستید؟
نوتریکا: جد پدریم بوده... اما ما نه...
مرد پرسید: مسلمون؟!
نوتریکا: بله...
مرد باز هوومی گفت و ضمن پر کردن فرم توضیحاتی در رابطه با چگونگی پرداخت هزینه و شروع کلاس ها به ان دو داد.سپس با تکرار و تاکید افزود : 5 جلسه ایین نامه رو حتما باید شرکت کنید.... در غیر این صورت نه کلاس های عملی و میتونید شرکت کنید نه ازتون ازمون گرفته میشه... متوجه هستید که؟!
هر دو با سر تایید کردند.مرد فرم ها به انضمام یک قطعه عکس از طوطیا و نوتریکا را داخل دو پوشه ی مجزا گذاشت.
پوشه ی نوتریکا نارنجی بود و پوشه ی طوطیا سبز....
طوطیا با عجله گفت: میشه بذاریدش تو یه پوشه ی نارنجی لطفا؟
مرد پوزخند مسخره ای زد و سری تکان داد اما در خواست طوطیا را پذیرفت.
نوتریکا با حرص گفت: چیشششش... و با خودش غر میزد.
طوطیا اما با لبخند تشکر کرد و پشت سر نوتریکا از اموزشگاه خارج شدند.
نوتریکا بی حرف کنارش راه میرفت. طوطیا هم مفاد فرمش را مورد بررسی قرار داده بود.
طوطیا پرسید: طلا میگه پارک دوبل خیلی سخته.... اره؟ با کمی مکث گفت: خوش به حالت تو لا اقل یکی دو بار پشت فرمون نشستی...
و بدون ان که منتظر جوابی از سوی نوتریکا باشد گفت: ولی خوب یاد میگیرم... بابا قول داده باهام تمرین کنه... و پشت سرش فوری گفت: طلا دیروز کلی سرم غر زده ماشین و عمرا یک سال اول دستم بده...ولی بعدش گفت اگه مثل اون بار اول قبول بشم اون دستبند دلفین رو میده به من... و اهی کشید و ادامه داد: میدونستی باید با طلا شریکی سوار بشم؟!
نوتریکا در سکوت نگاهش کرد.سرش را باز در پرونده اش فرو کرده بود.
کجای طوطیا خوشگل بود که مادرش چپ و راست از زیبایی او تعریف میکرد؟!
طوطیا مثل یویو کنارش راه میرفت.....گاهی زیگزاگ و گاهی هم لی لی میکرد.... اصلا هیچ وقت یک خط مستقیم را پیش نمیگرفت برای راه رفتن...نسبتا چاق بود نه خیلی زمخت و ضایع ولی چاق بود و صورت گرد و پُری داشت.اما پیشانی اش بلند بود.مثل همیشه موهای پر کلاغی اش را چتری در صورتش ریخته بود.... پیشانی اش زیادی بلند بود.چشمهای کوچک و خاکستری اش با مژهای پرپشت و فر زیبا بودند.... بینی عقابی و لبهایی متوسط که به خاطر عقب بودن فک پایینش هیچ وقت روی هم چفت نمیشدند.... عیب بزرگی نبود یعنی زیاد مشخص نبود ولی همیشه دهانش نیمه باز بود. در انتها هم چانه ای مستطیلی به صورتش خاتمه می بخشید. اما گردنش کمی کوتاه بود ....در هر صورت روی هم رفته خوب بود اما اینطور که همه ی فامیل از او تعریف کنند ، نوتریکا لبهایش را جمع کرد... چهره ی مهربان و خواستنی اش در فامیل معروف بود به شیرینی و با نمک بودن.... به خصوص دو چالی که حین خندیدن در صورتش پیدا میشد.
منکر این نبود که زشت نیست... اما دیگر انقدر ها هم خوش چهره نبود.
طوطیا با لحن متاثری گفت: نوتری فردا نتایج و اعلام میکنن...
نوتریکا نگرانی اش را پنهان کرد و با لحنی بیخیال گفت: میدونم....
طوطیا با نگرانی گفت: وای فکر کن اگه قبول نشیم....
نوتریکا باز هم وانمود کرد خونسرد است و گفت: فکر کن اگه قبول نشی....
طوطیا چینی به بینی اش داد و گفت: یعنی تو صد در صد قبولی...
نوتریکا دست ازادش را در جیبش کرد و گفت: احتمالا...
طوطیا از اعتماد به نفس او حرصش میگرفت.با کمی تغیر در صدایش گفت: حالا میبینیم...
نوتریکا پوزخندی زد و گفت: میبینیم... و در دل با خود گفت: اگر انها قبول شوند و او بماند... ته دلش هری ریخت.نفسش را فوت کرد.
با رسیدن به باغ از هم جدا شدند و هر کدام به سوی خانه شان رفتند.
باغ بزرگ و زیبایی بود با سنگفرش های سفید و درخت کاری هایی که دستپخت نبی خان سرایدار و خانه زاد باغ بود که خانه ی کوچکی درست کنار در باغ داشت و همراه همسرش بی بی کبری با هم زندگی میکردند و کلیه ی امور خانه های دو برادر که در دو طرف باغ رو به روی هم قرار داشت بر عهده ی انها بود.
بوی نم خاک در سرش می پیچید.نفس عمیقی کشید و در حالی که به زمین خیره شده بود.
با خودش فکر میکرد اگر واقعا قبول نشود چه افتضاحی به بار می اید.لبش را گزید.... نه این تقریبا امکان نداشت.
مطمئن بود قبول است.او خیلی خوانده بود... به زبان دیگر خر خوانی کرده بود. کنکورش را هم عالی داده بود... بیشتر سوالات را با احتمال صد در صد پاسخ داده بود.انهایی را هم که شک داشت اصلا نزده بود... هر چند فقط دو سه مورد در هر درس بود که او در جوابگویی مشکل پیدا کرد.اما باز هم استرس نتیجه از اضطراب قبل از ازمون خیلی بیشتر بود.نفسش را مثل پوف بیرون داد. چه لذتی داشت نیوشاو طوطیا قبول نمیشدند.ولی... ان دو هم زیادی زحمت این کنکور مذخرف را کشیده بودند.
در را باز کرد... صدای خنده های نوید و نیما می امد.یک راست به اشپزخانه رفت. نیما کنار در یخچال ایستاده بود و با هیجان چیزی را تعریف میکرد. نوتریکا محکم پس کله اش زد و گفت: هی...کی اومدی؟
نیما به عقب چرخید و به برادرش خیره شد.... خواست تلافی کند اما دستش را پایین اورد و منصرف شد و با غیظ گفت:علیک سلام...
نوتریکا سلام کرد.
و به موهای نیما اشاره کرد و با لبخند گفت:چه رشد قابل توجهی... و بلند خندید.....
نیما از بعد از کچل کردن برای سربازی موهای جلوی سرش خیلی دیر بلند شدند و حالا نوتریکا بادیدن موهای نیما که رشد قابل تحسینی داشتند او را مسخره میکرد.
نیما سری تکان داد و گفت: خدا قسمت کنه...
نوید با خنده گفت: همینه دیگه بهت گفتم بیا با هم بریم... حرف گوش ندادی...
نیما باارامش گفت: هر چی بود تموم شد رفت پی کارش... از فردا باید بیفتم دنبال کارت پایان خدمتم...
نوتریکا در حالی که ویلون و سیلون سعی داشت کمی غذا برای خودش بکشد گفت: خدایی سخت گذشت؟
نیما برعکس روی صندلی نشست و گفت: نه خیلی... و انگار که یاد چیزی افتاده باشد گفت: فردا نتایج و اعلام میکنن؟نه؟
نوتریکا یک لحظه از کارش دست کشید.اما باز مشغول شد. دلهره برای چی؟ او که مطمئن بود....
نوید سری تکان داد و گفت: فکر کن نورا و طوطیا قبول بشن.... تو بمونی...
نوتریکا با غیظ گفت: فردا معلوم میشه کی میمونه...
نوید با مسخره گی گفت: اُه بابا اطمینان... اعتماد به نفس...
نوتریکا حرفی نزد در حال جدا کردن گوشتهای چرخ کرده بود...
نیما با حرص گفت: اونا رو اونطوری با دست جدا میکنی نریزی تو قابلمه... ما هم قراره از اون غذابخوریم.....
نوتریکا اما همه ی گوشتهای جدا شده را داخل قالبمه برگرداند... نیما خواست درس درست و حسابی به او بدهد که سیمین وارد خانه شد. هنوز نمیدانست پسرش بالاخره از سربازی بازگشته است.
وارد اشپزخانه شد.نیما حد فاصل یخچال و سینک ظرفشویی ایستاده بود و سیمین هنوز او را ندیده بود.
با التماس به نوتریکا گفت: بذار یه قاشق گوشت بریزم برات... نگاه کن برنجت خالیه که....
تمام گوشت و پیاز ولوبیاهای لوبیا پلو را جدا کرده بود.... برنجش عاری از هرگونه جز خارجی، نارنجی بود... احتمالا به خاطر رب گوشت های چرخ کرده ی سرخ شده ی جدا شده...
نوتریکا: نه همین خوبه...
سیمین جلو تر امد و گفت:خواهش میکنم ازت...
نوتریکا:نه... نمیخورم... اذیت نکن دیگه...
سیمین با حرص گفت: هیچ وقت خدا حرف گوش نمیکنی...
و با غیظ قابلمه را برداشت و به سمت یخچال چرخید و چشمش به نیما افتاد که با لبخند نگاهش میکرد. یک لحظه احساس کرد خواب میبیند.قابلمه را روی میز برگداند و باز به پسرش نگاه کرد.
نیما جلو امد و با لبخند گفت: سلام سیمین خانم... چه خوشگل شدی امروز.... و خم شد و سیمین را دراغوش کشید.
سیمین را که انگار دگمه اش را روشن کردند.با صدای بلندی مشغول قربان صدقه رفتن شد...
تقریبا با بغض گفت: الهی قربونت برم مادر... کی برگشتی.... نگاش کن چه لاغر شده... خسته نباشی عزیز دلم.... اینقدردلم برات تنگ شده بود... وای برم به کبری بگم بیاد یه دستی به اتاقت بکشه.... و باز مشغول روبوسی با پسرش شد.
نوتریکا فقط با حالت چندش واری نگاه میکرد.

honey_x
1390,03,25, ساعت : 14:27
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

SunDaughter☼
1390,03,26, ساعت : 19:21
پس از صرف نهارش جلوی تلویزیون نشست... با بازگشت نیما به خانه فعلا کسی کاری به کار او نداشت. نیما واجب تر بود.
با خودش فکر میکرد روز هایی که در گیر و دار درس و کنکور بود، چقدر برای خودش سرگرمی می تراشید و فکر میکرد بعد از کنکور چقدر کار برای انجام دادن دارد.اما حالا بیشتر کسل و بیکار در خانه میچرخید. دوستانش به مسافرت رفته بودند.خودشان هم تازه از سفر برگشته بودند.ولی انگار کلافه گی قصد نداشت دست از سرش بردارد.یک سفر شش روزه هم نتوانسته بود او را سر حال بیاورد.
بی حوصله از تماشای تلویزیون دل کند.صدای خنده های مادرش و نوید و نیما می امد. انها درپذیرایی نشسته بودند. او در نشیمن بود. سالن خانه با چند پله به دو قسمت نشیمن که معمولا برای تماشای تلویزیون و دور هم نشینی خانوادگی استفاده میشد و یک قسمت پذیرایی که برای مهمان بود از هم جدا میشد...
به اهستگی از پله ها بالا و به اتاقش رفت، روی تخت دراز کشید و به پوستری که به سقفش چسبانده بود خیره شد...عکس یک ببر درچمن زاری زرد رنگ که در کمین شکارنشسته و با چشمهایی درشت و سبز رنگ که انگار ان شکار نوتریکا است و به او خیره شده....اوایل که این پوستر خوف ناک را خریده بود از تماشایش می ترسید....گاهی صبح ها فکر میکرد واقعا یک ببر در اتاقش حضور دارد....در این فکر و خیال ها سیر میکرد که صدای پیام کوتاه موبایلش امد....
شیده برایش پیام فرستاده بود:سلام جوجو.....خوفی؟باز دوملتبه بی معلفت شدی که....وقت کلدی یه حالی بپلس....و آرم عصبانیت را انتهای جمله اش قرار داده بود.
نوتریکا :سلام شی شی ژونم....خوفم تو خوفی.....چه خبلا؟ به ژون شی شی مفاسلت بودیم... تو پخپخش...
شیده:OK....جوجو..میپخشم.... چی چا میچَلدی؟
نوتریکا:بیکار بودم.... و آرم گریه...
شیده: پایه ی قلال هشتی؟
نوتریکا کمی فکر کرد... بد نبود.... اما نه... حوصله ی شیده را نداشت... با کس دیگری قرار میگذاشت که کسلش نکند ، ولی نوشت:هشتِ هشتم....تا آخلِ آخلش....
شیده:پَ کی بیبینمت؟
نوتریکا:پشمه....خوفه؟
شیده:چلا اینگد دیل...ژودتل...ژودتل....
نوتریکا: به ژون شی شی کلی کار دارم... تازه فردا نتایج و اعلام میکنن.... باید خونه باشم....مامانیمو کمک کنم... اتاقمو جمع چنم... من چیچا چنم؟پشمه خوفه دیده...باچه؟
شیده:هچی تو بجی خوفه...
نوتریکا:پ تا پشمه ....
شیده: چه ژود دالی میلی....و آرم گریه....
نوتریکا که حوصله اش سر رفته بود نفس عمیقی کشید و به گوشی خیره شد....زیر لب گفت:توی بچه ننه رو چه جوری دک کنم اخه....اَه....بعد از لحظه ای فکرنوشت: شی شی ژونم....بابام کارم داره... باید برم پیشش.... تو بجو چیچا چنم؟
شیده:بلو مث یه پسل خوف پیش باباییت...باچه؟
نوتریکا:هچی تو بجی....دووووووووووست دالم...بای.
شیده:من بیچتر....بوس بای.
شیده صفحه ی گوشی اش که عکس پس زمینه اش عکس نوتریکا بود را بوسید وگفت:خدا ازت نگذره که منو اینطور اسیر خودت کردی....سپس نفس عمیقی کشید .... تا پنج شنبه وقت داشت لباس انتخاب کند.با سرخوشی به سمت کمدش رفت.
نوتریکا تا خواست گوشی را روی میز بگذارد باز هم پیام امد....
نوتریکا با خودش گفت:این دیگه کدوم خریه...
هما:سلام....مرتیکه....
نوتریکا بلافاصله تایپ کرد:سلام.... زنیکه....
هما:هیچ معلومه تو کدوم قبرستون سیر میکنی؟
نوتریکا:سر قبر تو......
هما:چیز زیادی خوردی......
نوتریکا:اونم با دهن تو.....و آرم لبخند را قرارداد....
هما:با دهن توووووو.... میمیری اگه یه خبر بگیری...
نوتریکا: تو فامیل ما رسمه که بزرگترها خبر از کوچیکترها میگیرن....و باز هم ارم لبخند...
هما یک سال از نوتریکا بزرگتر بود و همیشه نوتریکا این موضوع را پیش میکشید.
هما:اَی بیشعور...یه وقت بذار ببینمت...کارت دارم....
نوتریکا:عمرا......مگه از جونم سیر شدم.......
هما: نوتریکا.....حرف گوش نکن شدیا.....حالتو میریزم بهما....
نوتریکا:مامانم ایـــــــینــــــــا........
هما:به درک....برو به جهنم....
نوتریکا:بی تو هرگز.....و باز هم ارم لبخند گذاشت....
هما که حسابی عصبانی شده بود....نوشت: نوتریکا مگه این که دستم بهت نرسه....
نوتریکا:وای هُبی جان دارم خودمو خیس میکنم...تو رو خدا شب خوابم نمیبره هااااااااا.....
هما:برو بمیر.....
نوتریکا:جون به جونت کنم بد دهنی....توهم برو به هرزگیت برس....بای .
هما گوشی اش را به سمت دیگری پرت کرد و زانوهایش را در اغوش گرفت.... نوتریکا را دوست داشت و این غیر قابل انکار بود اما واقعا نمیتوانست جلوی زبان تند و تیزش را بگیرد....نفس عمیقی کشید و سرش را با تصور چهره ی نوتریکا روی زانو گذاشت.
این بار خواست گوشی را خاموش کند که به جای پیغام کوتاه زنگ خورد.
صبا:سلام نوتری خان....
نوتریکا کلافه دستی لابه لای موهایش برد و گفت:به به....صبا خانم...چه عجب از این ورا...سرافرازمون کردین...
صبا:خواهش میکنم....ببخشید بد موقع مزاحم شدم...
نوتریکا:تا باشه از این مزاحمت ها... حالتون خوبه؟چه خبراخانم خانم ها ...چه کارا میکنی....
صبا:هستیم زیر سایتون...
نوتریکا:اختیار دارین این چه حرفیه....
صبا با کمی من من گفت: نوتری خان...ببخشید من زیاد فرصت ندارم....میخواستم....اگه براتون مقدوره ... اگه میشه ....یه.... یه قرار ملاقات بذارین که حضوراً ببینمتون.....البته اگه وقت داشته باشین....
نوتریکا نفس عمیقی کشید و باخودش گفت:اینو تو رو خدا انگار داره قرار ملاقات با وزیر کشور میذاره که اینقدر رسمی حرف میزنه...
نوتریکا:بله....بله ...حتما...چرا که نه....
صبا:شما بفرمایید چه روزی براتون امکان داره؟
نوتریکا:سه شنبه خوبه؟
صبا:بله عالیه....ببخشید شما مسیرتون به پارک وی میخوره...
نوتریکا:نخورد هم میرسونیمش....
صبا خنده ی لطیفی کرد و گفت:من کلاس زبانم اونجا تشکیل میشه...از ساعت 4تا7.5 کلاس دارم....
نوتریکا:من کی برسم خدمت تون؟
صبا:خدمت از ماست....ابتدای پل پارک وی منتظرتون میمونم....ساعت 4...خوبه؟
نوتریکا:مگه کلاس ندارین؟
صبا با من من گفت:نمیخوام برم.....
نوتریکا:براتون بد نمیشه.....
صبا:نه...نگران نباشین...جبرانی داره....ببخشید برادرم اومد خونه....
نوتریکا:بله بله متوجه ام...پس سه شنبه ساعت 4 سرپل پارک وی....
صبا با لحنی عجولانه گفت:بله بله....امری ندارین...
نوتریکا:عرضی نیست.....خداحافظ.
صبا:سایتون کم نشه...خدانگهدارتون.....
نوتریکا بلافاصله گوشی اش را خاموش کرد .
زیر لب با لحنی ناله دارگفت:ای وای این دیگه کیه....ای خدا همشون یه ادایی دارن....کلافه ام کردین....گوشی اش را خاموش کرد و با گوشی دیگرش به دوستش سپهر زنگ زد.
و قرار شد با هم بیرون بروند و گشتی بزنند.
فورا لباس هایش را عوض کرد و از اتاقش خارج شد.
سیمین گردنش را سیخ کرد و رو به نوتریکا گفت: کجا به سلامتی؟
نوتریکا حینی که بند کفشش را دور مچ پایش میبست گفت: بیرون...
سیمین از جایش بلند شد و کنارش ایستاد و گفت: اینو دارم میبینم... کجا؟
نوتریکا با کلافگی پوفی کشید و گفت: با سپهر میخوایم بریم یه دوری بزنیم...
سیمین با اخم گفت: سپهر کدومه دیگه؟
نوتریکا با حرص گفت: از دوستای پیش دانشگاهیمه... و با طعنه گفت: استنطاق تموم شد؟
سیمین با غیظ گفت: سپهر همونه که موهاشو رنگ کرده؟
نوتریکا لبخندش را فرو خورد و گفت: اره... مگه چیه؟
سیمین با عصبانیت گفت: هزار مرتبه بهت نمیگم از این پسره بدم میاد؟
نوتریکا نفسش را فوت کرد و گفت: مامان... مگه میخوایم چیکار کنیم؟ گیر نده دیگه... خدافظ...
سیمین دلش راضی نبود ... نیما با ارامش گفت: مامان بذار بره دیگه ... بچه که نیست... و رو به نوترکا گفت: زود برگرد...
نوتریکا با غیظ رویش را از نیما به مادرش دوخت و با طعنه گفت: نور چشمیتون اجازه دادن... اجازه ی نهایی و صادر میکنید؟
نیما هم با غیظ گفت: آدم نیستی که....
نوتریکا با اشاره ی صورت به نیما فهماند ساکت...
نیما هم چشم غره ای رفت و متقابلا با اشاره گفت: حسابتو میرسم....
سیمین با غیظ بی توجه به بحث انها گفت: هشت خونه باش...
نوتریکا خم شد تا بند کفش دیگرش راببند.سیمین با سرزنش گفت: هزار مرتبه بهت میگم بند کفشتو دور مچ پات نبند...
نوتریکا کلافه غر زد : مامان...
سیمین هم باز با شماتت گفت: بند کفشتو درست ببند...
نوتریکا از در خارج شد و گفت: درستش میکنم... خداحافظ.... و در را محکم بست.
سیمین خواست صدایش کند که نیما گفت: ولش کن مامان...
سیمین با نگرانی گفت: مچ پاش خون مرده میشه....
نیما باز گفت: خودش باید عقلش برسه دیگه...هجده سالشه....بچه که نیست....
سیمین اهی کشید و نالید: صد سالتونم بشه... بازم بچه اید.... و به اشپزخانه رفت.
و نیما رو به نوید گفت:نوتریکا چه قدی کشیده...
نوید خندید و گفت: داره مثل چنار میشه....
سیمین با نگرانی از اشپزخانه گفت:خوبه...خوبه.... چشم نزنین بچمو....
نوید با خنده و مسخره گفت: وای چه بچه ی کوچولویی.....
سیمین باظرف میوه بازگشت وگوشش را پیچاند و گفت: راجع به برادرت درست صحبت کن...
نیما خندید وگفت: تا وقتی همچین مدافعی داره ما جرات اظهار نظر نداریم که.... نوید و نیما خندیدند و سیمین بی خیال برای نیما مشغول پوست گرفتن میوه شد.
سپهر سر کوچه پارک کرده بود. نوتریکا در حالی که دستهایش را در جیبش فرو کرده بود و سلانه سلانه راه می آمد.
سپهر سرش را از شیشه بیرون اورد و گفت: بجنب دیگه...
نوتریکا بی انکه به سرعت گامهایش اضافه کند بالاخره رسید و در اتومبیل سپهر را باز کرد.
سپهر: در ومحکم ببند....
نوتریکا به ناچار در را باز کرد و دوباره بست... دستگیره ی پراید در دستش بود.... ان را در اغوش سپهر پرت کرد و گفت: مرده شور تو و این ماشین و ببرن...
سپهر خواست حرفی بزند که با مشاهده ی دو دختر سر چهارراه از گفتن حرفش منصرف شد و اهسته گفت:نوتی...
نوتریکا به او نگاه کرد که دید ، خیره به جایی زل زده است و از سرعتش کم کرده است.
نوتریکا مسیرنگاهش را تعقیب کرد.
دو دختر با قیافه ای جفنگ سر چهار راه ایستاده بودند.
نوتریکا کمی صندلی را به عقب برد و گفت: اهل نیستن....
سپهر: تو که واردی...
نوتریکا خمیازه ای کشید و گفت: حسش نیست...
سپهر با نگاهی بدبختانه به او خیره شد و نوتریکا گفت: سگ خور... نگه دار....
سپهر کمی فرمان را مایل کرد و پرسید: نقشه چیه؟
نوتریکا چشمکی زد و گفت: منو داشته باش....
سپهر لبخند فاتحانه ای زد و با لحن کش داری گفت: چشششششششم... و مقابل دو دختر جوان توقف کرد. و نوتریکا شیشه را پایین کشید.
یکی از انها که مانتوی مدل چروک ابی به تن داشت با خشونت گفت: مزاحم نشید اقا....
نوتریکا تک سرفه ای کرد و با لکنت پرسید: ب ب ب...خ....ش ش ش ش... ی... د.... میش ش ش ش ش ش... ه ه ه...
دختر که از برخورد بدش شرمگین بود پرسید: بله بفرمایید....
سپهر با زبان اشاره به نوتریکا حرفی زد.
نوتریکا چشمهایش را بست ولحظه ای بعد باز کرد و بازبا لکنت گفت: م م م ا ا ا ا... ای ی ی ی ی ن.. آآآآ د.... ر...س...
دختر دومی متوجه منظورشان شد و گفت: ادرس میخوای؟
نوتریکا مظلومانه سرش را تکان داد.
دختر اول گفت: ادرس کجا؟
نوتریکا یکی از کارتهای شرکت پدر سپهر را که همیشه سپهر انها را در داشبورد نگه میداشت را به انها نشان داد.
دختر اولی متفکرانه گفت: مسیرش خیلی پیچیده است....
واقعا هم پیچیده بود.... دختر دومی گفت: ببین این خیابون و میگیری... تا انتهاش میری ... بعد باید برسی میدون فردوسی...
نوتریکا باز مظلومانه به انها خیره شده بود.
دختر به دوستش گفت: نمیفهمن که...
نوتریکا باز با لکنت گفت: ب ب ب ب خ ش ش ش ش ید.... مُ مُ مُ زززاااا حم....
دختر منتظر نماند حرف او تمام شود با لحن دلسوزانه ای گفت: نه عزیزم....مزاحم چیه...
و رو به دوستش گفت: میخوای باهاشون بریم؟ و رو به نوتریکا گفت: ما تا یه مسیری باهاتون میایم؟ خوب... بعد از میدون فردوسی دیگه خیلی سر راسته...
سپهر با اشاره چیزی گفت و نوتریکا خواست تعارف کند و باز با همان لحن گفت: ن ن ن ن... ه ه ه.... مُ مُ مُ زززاااا حم....
دختر اولی که دید تا فردا حرف زدن او طول خواهد کشید با لبخند ترحم امیزی گفت: مزاحمت چیه... و در عقب را باز کرد.
هر دو سوار شدند.
و چشمهای دو پسر برقی از شیطنت در بر داشت.

SunDaughter☼
1390,04,07, ساعت : 11:56
سلام
خوبین؟
من کنکور دارم... دعام کنید.
بعدش این پست و میذارم واسه ی اینکه فکر نکنید یادم رفته... نه... اصلا... بعد کنکورام باز میام و تند تند میذارم و زودی تمومش میکنم.
خیلی دوستون دارم.
برام دعا کنید.
سی تیر اخرین کنکورمه... تجربیم... هزار تا کنکور ثبت نام کردم.هیچ کدومشم قبول نیستم.
به هر حال بابت تاخیر شرمنده.
خیلی دوستون دارم.هفته ی بهترین دوست مبارک.
---------------------------------------------------------
نقد+تشکر+امتیاز ÷در صورت تمایل × فراموش نشه ؟
پاسخ تستی: یک دنیا شور و نظاط اهدا میکنید به این حقیر...:-2-15-::-2-40-::-2-15-:
پاسخ تشریحی: راغب میشم به تند گذاشتن:-2-35-:
--------------------------------------------------------
خوب یه تغییر کوشولو صورت گرفت:-2-15-::-2-38-::-2-37-::-2-15-:
اسم نورا به نیوشا تغییر پیدا کرد." نورا = نیوشا "
دوستان اگه با اسامی مشکل دارین بگین عوض میکنم.
البته به جز اسم نوتریکا و طوطیا و یکی دیگه که هنوز نیومده...
اُه نباید لو بدم...:-2-31-::mrgreen::-2-35-::-2-06-::-2-26-:
حالا هرچی...:-2-08-:
راستی طوطیا هم با این ت قابل قبوله هم با این ط... فرقی نمیکنه.:-2-40-::-2-41-::-2-40-:
-------------------------------------------------------------------------------------


نیوشاوارد خانه شد... ساعت از هشت و نیم گذشته بود. در وهله ی اول به نظرش خانه سوت و کور بود. اما کمی گوشهایش را تیز کرد. سر و صدای خفیفی از اشپزخانه می امد. مقنعه اش را از سرش در اورد و وارد اشپزخانه شد.
سیمین مشغول خرد کردن سیب زمینی بود.
نیوشابه اُپن تکیه داد و گفت: سلام...
سیمین نگاهش کرد و بازجویانه پرسید: میدونی ساعت چنده؟
نیوشاحق به جانب گفت: کارم تو آموزشگاه طول کشید.... مرده مگه منو ثبت نام میکرد... میگفت جاشون پر شده.... خلاصه اینقدر چونه زدم....
سیمین نفس عمیقی کشید و گفت: مگه اموزشکاه رانندگی تا الان بازه؟
نیوشا: تا 9 بازه... تازه با طوطی ونوتریکا هم کلاس نیستم... اونا صبحن من بعد از ظهر... و در حالی که تک تک دگمه های مانتویش را باز میکرد با اشفتگی گفت: چه گرمه هوا...
سیمین با نگرانی نگاهی به ساعت انداخت. قرار بود تا هشت برگردد.
نیوشا از پله ها بالا میرفت. اتاقش درست مقابل اتاق نوتریکا بود.
مثل همیشه در اتاق بسته بود. بی اهمیت به انجا وارد سوله ی خودش شد و کیف و لباسش را به جا رختی اویزان کرد.
حوصله ی دوش گرفتن نداشت. موهایش را بالای سرش جمع کرد و در حالی که با دستمال مرطوب زیر چشمش را که به خاطر ریزش ریمل و خط چشم و مداد چشم ، سیاه شده بود پاک میکرد ... جورابهایش را در اورد و هر کدام را به گوشه ای انداخت.
از اتاق بیرون امد و به طبقه ی پایین رفت. اتاق نوید و نیما به همراه اتاق پدر و مادرش طبقه ی پایین بود.
روی مبل ولو شد... نیم ساعت دیگر سریال مورد علاقه اش شروع میشد.
نوید و نیما با هم وارد خانه شدند.
ونوید با صدای بلند سلام کرد.
نیوشا بی انکه به انها نگاه کند در حالی که چشمش به تلویزیون بود، گفت: سلام نوید...
نیما با دلخوری گفت: فقط سلام نوید...
نیوشا با هیجان به عقب چرخید و با شور و شوق گفت: داداش نیما ا ا ا....
و از جا پرید و خودش را در اغوش نیما انداخت.
نوتریکا که پشت سرانها امده بود در را بست و با تهوع به این صحنه ی فوق لوس نگاه میکرد.
نیما با علاقه گفت: دلم واست تنگ شده بود...آبجی کوچیکه...
نیوشافرصت ابراز احساسات نداشت چرا که سیمین با عصبانیت جلوی در امد و رو به نوتریکا گفت: هیچ معلومه تا الان کجایی؟ مگه قرار نبود هشت خونه باشی...
نوتریکابی خیال گفت: گیر نده...
سیمین با عصبانیت گفت : گیر ندم هر غلطی خواستی بکنی...
نوتریکا خواست از کنار مادرش بگذرد که سیمین بازویش را گرفت و گفت: صورتت چی شده؟
خدایا این یک قلم را چه میکرد...
سیمین با نگرانی گفت: دعوا کردی؟
نوتریکا اهی کشید... تقصیر ان دو دختر ِ ... بود که صورتش کمی خراش برداشته بود...البته فقط کمی قرمز شده بود.
اما واضح بود.
سیمین با تشویش پرسید: بهت میگم چی شده؟
نوتریکا با خونسردی گفت :هیچی بابا... با سپهر شوخی میکردیم...
و به سمت پله ها رفت تا لباسهایش را عوض کند.
سیمین با دلهره هنوز پایین پله ها ایستاده بود.
نوید و نیوشا و نیما بیخیال به انها روی مبل نشستند و نورا با شیطنت از نیما میخواست برایش خاطرات سربازی را تعریف کند.
نوتریکا لباسهایش را در اورد و تی شرت و جین پاره ای پوشید . در اینه نگاهی به صورت خراش افتاده اش انداخت.
با خودش غر میزد... دو خط نازک قرمز روی گونه اش خودنمایی میکردند.اهمیتی نداد... انقدر به همراه سپهر خندیده بودند که میشد این اتفاق کوچک را نادیده گرفت.
نفس عمیقی کشید که به سرفه افتاد... هنوز به سیگار عادت نکرده بود... هر چند تازه کار هم نبود اما سینه اش میسوخت.
روی تختش پهن شد. اتاقش کوچک بود... جز تخت خوابش و صندلی مقابل میز تحریر جای دیگری برای نشستن نبود.
یک اتاق کوچک و جمع و جور.... شاید دلگیر هم از صفاتش محسوب میشد.
یک تخت خواب مشکی براق و میز تحریر مشکی مات تمام فضای اتاق را پر کرده بود... یک اینه هم پایین تختش به دیوار نصب بود و زیر ان میز کوچکی قرار داشت. روی میز کوچک هم پر بود ازانواع ادکلون و ژل و تافت و غیره... نوتریکا به زور تمام بساط و وسایلش را در ان اتاق کوچک چپانده بود.
کمد دیواری هم درست کنار در ورودی بود... خوشبختانه این یکی زیاد جا نمیگرفت چرا که داخل دیوار بود...به نوعی از خود دیوار...
تمام حسن اتاقش به داشتن دستشویی و حمام جداگانه بود.هر چه که بود نوتریکا این سلول انفرادی کوچک و دلگیرو خفقان اور را به هم اتاقی با نوید ترجیح میداد.
تا سال گذشته 17 سال تمام هم اتاق او بود. از وقتی به یاد داشت التماس میکرد او هم اتاق جداگانه داشته باشد.
همیشه هم غر میزد. نیما با اختلاف سنی هشت سال بزرگتر از نوتریکا و البته سِمَت پسر ارشد بودن صاحب یکی از بزرگترین اتاق های خانه بود.نیوشاهم دختر بود نمیشد هم اتاق پسرها باشد و همیشه این نوتریکا بود که مدام نق میزد چرا نیوشا که فقط ده دقیقه از او بزرگتر است باید اتاق جداگانه داشته باشد اما او باید با نوید شب و روز را سر کند. نوید هم که با نیما دو سال اختلاف داشت و نوتریکا شش سال ازاو کوچکتر بود و مجبور بود تا رفتارهای بزرگ مآبانه ی او را تحمل کند.ضمن اینکه اتاق رسما در بست در اختیار نوید بود و نوتریکا هم باید به برادر بزرگتر احترام میگذاشت ونوکری و بردگی و چاکری اصولا جزء زیر مجموعه ی همان احترام به برادر بزرگتر محسوب میشد. نیوشاهم به واسطه ی همان ده دقیقه باز هم بزرگتر محسوب میشدو همیشه این نوتریکا بود که بچه ی اخر و ته تغاری نام و لقب میگرفت. همین موضوعات به ظاهر کوچک او را تا اوج حرص و عصبانیتی بزرگ می بردند.
سال گذشته بالاخره به خاطر درس و کنکور و کلی بهانه توانسته بود پدر و مادرش را مجاب کند تا اتاقی که به منظور پذیرایی شبانه از مهمان همیشه خالی می ماند را به قرق خود در اورد و انها هم ناچارا به علت درس خواندن نوتریکا و اینکه واقعا یک داوطلب کنکوری نیازمند محیط ارام است این پیشنهاد عاجزانه ی یک عمره ی او را پذیرفته بودند.اتاق کوچک بود اما نوتریکا انگار قطعه ای از بهشت نصیبش شده است.
حوصله اش سر رفته بود.کسل روی تخت دراز کشیده بود و به چشمان سبز ببر سیاهش مینگریست.
گوشی موبایلش را روشن کرد.سیل اس ام اس بود که می امد... ترلان... آزاده... سونیا...دنیا... مهکامه... اناهید... دل آرام... شیده... هما... صبا... وَ وَ وَ...
به جز اس ام اس کیمیا بقیه را بدون خواندن از دم حذف کرد.پوشه ی ذخیره ی پیام کوتاهش جا نداشت.حافظه اش پر میشد.
متنی که کیمیا برایش ارسال کرده بود را خواند. دعوت مهمانی... این خوب بود. ادرسش اطراف جاده ی کرج بود.پس فردا.
در حالی که کمی روحیه گرفته بود خواست پاسخ کیمیا را بدهد که سیمین صدایش زد برای صرف شام.
یک ساعتی بود که جاوید خان نیکنام هم به خانه امده بود.
جاوید با نیما و نوید مشغول صحبت بود، صحبتها حول و حوش راه اندازی یک شرکت میگذشت. نوتریکا تمایلی به شنیدن نداشت.دانستن موضوع بحث کافی بود.
بی حرف روی مبل نشست. جاوید نگاهش میکرد.نگاهش رنگ انتظار داشت.
اخر سرهم با غیظ رو به پسرش گفت: علیک سلام...
نوتریکا در حالی که روی مبل کاملا لم داده بود بدون اینکه به پدرش نگاهی بیندازد گفت: سلام...
جاوید سری تکان داد وبه ادامه ی بحث نیمه کاره اش با دو پسر دیگرش پرداخت.
سیمین به همراه بی بی کبری مشغول چیدن میز بودند. جاوید حین اینکه کمی از چایش مینوشید به یاد چیزی افتاد و رو به نوتریکا گفت: فردا نتایج و اعلام میکنن؟
نیوشا به جای او پاسخ داد: وای اره بابا... من خیلی میترسم...
نوتریکا پوزخندی زد و جاوید به دخترش لبخندی زد و گفت: ترس نداره که دخترم... ان شا الله که قبولی...
نوتریکا کنترل را برداشته بود و مدام از این کانال به ان کانال می پرید.
نیوشا نگاهش را از پدرش گرفت و به تلویزیون دوخت... در صدم ثانیه متوجه شد که نوتریکا چه حرکت زشتی انجام داده است.جیغ زنان گفت: داشتم سریال میدیدم....
نوتریکا جوابی نداد. معنی سکوتش به من چه بود.
نیوشا با غر گفت: مگه باتو نیستم...؟
نوتریکا اصلا نمیشنید . خوبی اش این بود که هر وقت دوست داشت گوش میداد و هر وقت مایل نبود هم هیچ .
نیوشاطبق معمول به اغیار متوصل شد...غر زنان گفت: مامان... بهش بگو بزنه همون کانال....
سیمین هم عادت داشت. کاری به کار نزاع خواهر برادر ان هم بر سر کنترل نداشت.ترجیح میداد سکوت کند.
نیوشا رو به نوتریکا باز جیغ زد: آهای... مگه من با تو نیستم...
-نوتریکا ا ا ا ا...
نیوشا تقریبا داشت به گریه می افتاد ، با همان لحن گفت: الان تموم میشه... صحنه ی حساس بود...
نوتریکا به شوی ترکیه ای نگاه میکرد. یکی از ان خوانندگان زن جلف ترکیه.
در حالی که اندام او را مورد بررسی قرار داده بود گفت: باریک الله فیلم صحنه دارم میبینی پس؟
نیوشا دست به کمر ایستاده بود و در حالی که نگاهش بین شویی که پخش میشد و چهره ی بی حالت نوتریکا میگشت نق نق کنان گفت: نخیرم... امشب قرار بود دختره بره سر قرار... حالا بزن دیگه... افرین... نوتریکا... نوتریکا.... بزن اونجا اینو صد هزار بار دیگه هم نشون میده...
منظورش ان شوی ترکی بود.
نوتریکا نگاهی به او کرد و گفت: چته زر زر میکنی؟
نیوشابا عصبانیت گفت: بهت میگم کنترل و بده؟
نوتریکا نگاهش را به صفحه ی تلویزون دوخت و گفت: برو بابا...
نیوشا خواست کنترل را از چنگش در اورد که نوتریکا موزیانه خندید. خوبی اش این بود زورش به او میچربید.
در گیر و دار بحث سر تلویزیون بودند که ویبره ی موبایلش که در جیبش بود باعث شد لحظه ای حواسش پرت شود و کنترل را از دست بدهد.
اهمیتی نداد باز هم میتوانست کنترل را از او بگیرد، سپهر واجب تر بود. متن پیام سپهر را در عرض چند ثانیه ده بار خواند: نتایج رو سایته....ولی مگرقرار نبود فردا اعلام کنند؟ پوفی کشید... حساب کتاب نداشت. ضربان قلبش بالا رفت. دلش هری ریخت. سعی کرد خونسرد و مسلط باشد.بدون جلب توجه به اتاقش رفت.
سیمین داد زد: کجا... بیا شام حاضره...
نوتریکا با خونسردی تصنعی گفت: الان میام...
و به اتاقش رفت. کمی طول کشید تا به شبکه متصل شود. سایت سنجش را باز کرد. انگشتانش حین تایپ نام و مشخصاتش می لرزید. ان قدر ها هم خونسرد نبود. اما عالی وانمود میکرد.
به علت تعداد زیاد مراجعه کنندگان سرعت فوق العاده پایین بود.
پای راستش را عصبی با سرعت بالا و پایین میکرد. اتاق تاریک بود و فقط نوری که از صفحه ی مانیتور بیرون میزد باعث روشنایی کم فضا شده بود.
پوست لبش را با دو انگشت دست راست میکند. زانوی چپش را هم با سرعت به چپ و راست تکان میداد.با پنجه های دست چپش موهایش را میکشید... فکر یک سال دیگر... فکر قبول نشدن... فکر ِ ... نه ... قطعا خدا زحمات او را دید... دید که چطور زحمت میکشید... دید که چطور از همه چیز گذشت...از خواب وخوراک و شب و روز... اما،اگر،شاید،ولی... وای حتی نمیتوانست بیاندیشد که از نو شروع کند... خدایا...
چقدر طول کشید نفهمید. بی اراده زیر لب خدایا خدایا میگفت. حتی نمیدانست چرا خدا را صدا میزند. امیدوار بود خدا منظورش را بفهمد.صفحه بالاخره لود شد.
لحظه ای هیچ کدام از خطوط را نمیتوانست بخواند. نفس عمیقی کشید. قلبش رسما در حلقش بود. از استرس تمام تنش خیس عرق بود. صدای ضربان قلبش را به وضوح میشنید.
سعی کرد خودش را ارام کند مگر میشد. بالاخره ذهنش را متمرکز کرد... رتبه... تراز... رتبه در سهمیه... درصد درسها...
مجاز به انتخاب رشته... و ...
همه را با دقت خواند.نفس عمیقی کشید.ضربان قلبش روی ریتم معمولی همیشگی در حال تپیدن بود.پاهایش هم ارام گرفته بودند.
دستی به صورتش کشید. رتبه ی سه رقمی قطعا در ان دسته ای قرار میگرفت که صفت عالی را به ان نسبت میدادند.ان هم در رشته ی ریاضی و فیزیک...
هر چند او تصور رتبه ی دو رقمی را در سرش میگزراند... اما... انگار باید به این هم قناعت میکرد.لبخندی زد.
سلام مزدا 3...

SunDaughter☼
1390,04,12, ساعت : 11:29
من باز اومدم... ببخشید اگه کمه...:-2-15-:
نقد و امتیاز و تشکر در صورت تمایل فرگت نشه...:-2-40-:
-------------------------------------------------------------

نوتریکا خواست از پشت کامپیوترش بلند شود که یاد نیوشا و طوطیا افتاد.
یعنی رتبه ی انها چند شده بود؟
ممکن بود از او بهتر شوند؟لعنتی باز هم استرس گرفت... مسئله ی کمی نبود.غرورش جریحه دار میشد اگر واقعا چنین اتفاقی می افتاد.
خوشبختانه تمام زندگینامه ی ان دو را از بر بود.انقدرکه تمام کارهای کامپیوتری اعم از ثبت نام و انتخاب رشته های داشنگاه آزاد و غیره را خودش انجام داده بود.
نفس عمیقی کشید و اول برای نیوشا را نگاه کرد. لبهایش به لبخندی باز شد.این به خیر گذشت.
طوطیا ... اُه... داشت به قهقهه می افتاد... این دو اصلی ترین رقیبهایش بودند. خدایا قیافه ی نیوشا دیدنی میشد وقتی بفهمد که چه رتبه ای به ارمغان آورده است... پس از ان همه ادعا و کری خواندن،فقط باید بیاید و ببیند.طوطیا گفته بود: یک میشود... هرچند بعد از ازمون اعلام کرده بود : گند زده است...اما نوتریکا تصور این رتبه ی چهار رقمی را دیگرنداشت.
خوبیش این بود حالا حالاها آتو و سوژه و موضوع داشت برای مسخره کردن و خندیدن!
زمان دریافت یک پیام جدید از سپهر و فریاد نوید که گفته بود: کدوم گوری موندی... یکی شد.
سپهر هم رتبه اش عالی شده بود، این یعنی میتوانستند دانشگاه را این زوج آباد کنند و به مرز سرسبزی برسانند.فوق العاده بود. در عمرش اینقدر حس پیروزی نداشت.
بالاخره اتاق کوچکش را ترک کرد.
نیما با غیظ رو به مادرش گفت: شروع کنیم؟ یخ کرد احیانا...
سیمین هم با اخم و تخم رو به نوتریکا گفت: دو ساعته کجایی؟
نوتریکا نگاهی به ظرف خورش قیمه انداخت... خوشحالی رتبه اش فرو کش کرد.درحالی که لبهایش را جمع کرده بود گفت: اه ه ه ه...
قیمه...
سیمین با اصرار گفت: دو تا گوشت بزرگ و بدون چربی توش انداختما... ماهیچه است...
نوتریکا کمی خورش گوشه ی برنجش ریخت و گفت: نمیخوام... و در حالی که لپه ها و پیاز داغ ها را جدا میکرد بی توجه به اصرار های مادرش با خود فکر میکرد مزدا 3 اش چه رنگی باشد.
لپه ها و پیازها را کامل از برنجش زدود. کمی ماست روی برنجش ریخت.اصولا از حبوبات متنفر بود.به گوشت قرمزو چرخ کرده بی علاقه بود .رابطه ی خوبی هم با بادمجان و انواع کوکو نداشت.بوی مرغ و رگه های خونی که در گوشت باقی میماند را نمیتوانست تحمل کند پس ان هم هیچی... و ماهی را هم چون در کودکی یک بار تیغ در گلویش گیر کرده بود ، سیمین اجازه نمیداد بخورد.مزه اش را هم یادش نمی امد ...به هر حال فاتحه ی ان هم خوانده میشد.غذای مورد علاقه اش قرمه سبزی بود ، ولی خوب لوبیا هایش را جدا میکرد گوشت هم یک تکه به خاطر زنجموره های سیمین میخورد.هر گونه فست فودی را میپرستید... و ماکارانی هم بدون گوشت و قارچ و بدون هر گونه سسی فقط خود ماکارانی روی چشمش جا داشت.اصولا هنوز کسی کشف نکرده بود نوتریکا چطور زنده مانده است... به هرحال با پلو وماست و اب قیمه اش مشغول بود و به رنگ مزدا 3 اش فکر میکرد...بین دو گزینه مانده بود: سورمه ای یا مشکی... مشکی یا نوک مدادی.. حالا شد سه تا... شاید نقره ای... اهی کشید...نمیتوانست تصمیم بگیرد.
نیوشا با چنگال غذا میخورد... دو تا دانه برنج که روی چنگال بود را به دهانش فرو برد...تازه یکی از برنجها میان راه بشقاب تا دهانش از لای چنگالش پایین افتاد... نوتریکا لبخند فاتحانه ای زد و گفت: چطوری چهار رقمی...
نیوشا سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد و پوزخندی زد و گفت: چهار رقمی؟ عمرا... اونی که چهار رقمی میاره جنابعالی هستین...
وابرویش را با پیروز مندی بالا داد و گفت: فردا معلوم میشه که چی اورده...نوتری خان...
نوید خندید و گفت: نوتریکا به نظرم از الان شروع کن به دوباره خوندن... نمیخواد اصلا نتایج و ببینی...
نیما هم خندید و نیوشا با لبخند تحقیر امیزی گفت: من مطمئنم زیر هزار میارم...
نوتریکا کمی اب نوشید و با لحن کش داری گفت: اطمّیـــــــــنانّـــــــ ت منو کشـــــــــته...
نیوشا هم چنگالش را به دهان برد و کمی بعد گفت: میبینیم کی چه گندی بالا اورده...
نوتریکا با لا قیدی شانه هایش را بالا داد و گفت: اونی که گند بالا اورده من نیستم... خیالت تخت....
سیمین کم کم عصبانی میشد ... کمی بعد گفت: بسه دیگه... شامتونو بخورید... و رو به نوتریکا گفت : یه کم گوشت بریزم برات؟
نیوشا با حرص به چهره ی ارام او نگاه میکرد.
نوتریکا غذایش تمام شد. رو به سیمین گفت : مرسی...
و از جایش بلند شد و به سمت نرده ها رفت.دو پله بالارفت و ایستاد و گفت: ادبیاتم و 96 زدم... رتبه ی کشوریم شده... و به چشمهای بهت زده ی نیوشا نگریست و گفت: 452... راستی نیوشا این همه خوندی ... اموزشگاه... کلاس... که بشی چهار رقمی... و سری از روی تاسف تکان داد.
نیوشا با تته پته گفت: دروغ نگو...
نوتریکا : نتایج رو سایته...
نیوشا با سرعت نور از جایش پرید ... طوری که صندلی واژگون شد... تنه ای به نوتریکا که روی پله ایستاده بود زد و گفت: وای به روزگارت دروغ بگی...
نوتریکا با همان ارامش منحصر به فردش فقط لبخند زد.نیوشا به اتاقش رفت.
و نوتریکا رو به پدرش گفت: ماشین من فردا تو پارکینگ باشه بی زحمت... و چشمکی به چهره ی متعجب پدرش زد و خودش چند پله بالا رفت .. دو باره ایستاد و گفت: بی زحمت ابی نفتی... مرسی... شب خوش.
و به اتاقش رفت و در را بست... صدای زار زار نیوشا کل خانه را برداشته بود.
کمی بعد صدای ضجه های متفاوتی هم به گوشش رسید احتمالا صدی نخراشیده ی کاسکو بود... در واقع طوطی... یعنی طوطیا.

SunDaughter☼
1390,04,12, ساعت : 12:52
همینه دیه دیر به دیر میام ... خواننده کم میشه... چرا اینقدر کمین؟:-2-15-:
یادش به خیر تو راننده پستای اخر 55 نفر داشتن ان لاین میخوندن...:-2-34-:
از امروز دوباره شروع کردم.
لفطا در صورت تمایل همراهیم کنید.
نقد و تشکر و اتیاز نشه فراموش.:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
-------------------------------------------------------
سیما در حالی که سعی داشت ان دو مفلوک را ارام کند یاد نوتریکا افتاد و گفت: اون چی؟ اونم خراب کرده رفته تو اتاقش؟
سیمین لبخندی زد اما به خاطر نیوشا و طوطیا لبهایش را محکم روی هم فشرد و گفت: نه... اون...
و به من من افتاد.
طوطیا به خاله اش مینگریست و منتظر جواب بود.
نیوشا داشت به جیغ می افتاد... با فریاد گفت: اون سه رقمی شده...
و گریه اش شدید تر شد.طوطیا اهی کشید و زمزمه وار گفت: خوش به حالش...
نیوشا با هق هق گفت: من اون همه خوندم.. این انصاف نبود... به خدا انصاف نبود... و شانه های ظریفش که به شدت می لرزید با چانه ی لرزان و چشمهای پر اشکش مرتبط بود.
سیمین که حرصش درامده بود با چهره ای در هم گفت: مگه یتیم شدی دختر... بس کن دیگه...
نیوشا زانوهایش را بغل کشید و گفت: ولم کن مامان... تو هیچی نمیدونی... و باز صدای فغانش بود.
طوطیا نسبتاارام شده بود.طلا خواهرش کنار نیما ایستاده بود و دوتایی پچ پچ کنان ریز ریز میخندیدند.
نوید هم بی خیال به این موضوع با جلال وجاوید مشغول صحبت بود. بحث حول و حوش نوتریکا میگشت.
طوطیا گوشهایش را تیز کرد.
پدرش جلال رو به برادرش جاوید گفت:ماشین دستش ندی...
جاوید اهی کشید و گفت: دست از سر کچل من برنمیداره...
جلال خندید و گفت: هنوز که گواهیشو نگرفته...
جاوید هم متقابلا لبخندی زد و در حالی که روی مبل کمی جابه جا شد گفت: رنگشم انتخاب کرده... و پوزخندی زد و اهسته گفت: هرچند خودم بهش قول دادم.
نوید با لحنی که کمی رنگ حسودی داشت گفت: با اون رتبه عمرا برق شریف قبول بشه... این رشته مال صد نفر اوله...
جلال نگاهی به نوید که زوایای در هم رفته ی صورتش نشان از حرص میداد کرد و رو به او گفت: ای شالا که قبوله...
دخترها نسبتا ارام گرفته بودند.
سیمین اهی کشید و روبه خواهرش سیما گفت: حالا مهناز اینا کی میان؟
سیما در حالی پایین لباسش را مرتب میکرد گفت: احتمالا ابان... عکسای مریم و ماهان برام فرستادن... ماشالا هر دو تا باوقار...
سیمین پرسید: ماهان هم دانشگاه رفته؟ نه؟
سیما: اره.... مهندسه... مریمم طراحی خونده... مهناز اینقدر از مریم تعریف کرد که نگو...
سیمین لبخندی زد و گفت: دلم براش یه ذره شده... بچه ها چه زود بزرگ میشن....
سیما لبخندی زد و رو به نیوشا و طوطیا که غرق در غم و اندوه ساکت به یک نقطه خیره شده بودند گفت: انگار همین دیروز بود....
و سپس با لحنی متفاوت گفت: این پسر تو اتاقش چیکار میکنه...؟
سیمین خندید و صدا زد: اقای مهندس... تشریف نمیارید؟
نوتریکا شنید حوصله نداشت از چت روم دل بکند... با این حال شماره اش را نوشت و گفت: خواستی زنگ بزن... وپنجره ی پی ام را بست.
کامپیوترش را خاموش کرد و دستی به موهایش کشید و از اتاق خارج شد.
جلال و سیما با هم بلند شدند و سیما با لبخند عمیق دستهایش را باز کرد و او را در اغوش کشید و گفت: الهی قربونت برم خاله جون... تبریک میگم اقای مهندس...
برای اینکه بتواند صورتش را ببوسد دست دور گردنش انداخت و نوتریکا مجبور شد خم شود.
سیما ابدار ماچش کرد و نوتریکا سعی داشت حس تهوع را پنهان کند.
نیوشا و طوطیا در مبل دونفره ای نشسته بودند و نیوشا با غیظ و انزجار نگاهش میکرد.
نوتریکا از اغوش خاله اش بیرون امد و در حالی که به سمت عمویش جلال میرفت رو به ان دو که خود را به موش مردگی زده بودند گفت: چطوری چهار رقمی ها...
طلا با خنده گفت: تو بهتری سه رقمی...
نوید پوفی کشید و گفت: شق القمر نکرده والله..
اما واقعا چیزی فرای شق القمر بود.
جلال دستی به موهای نوتریکا کشید و گفت: بالاخره یکی تو این خانواده ابروی ما رو خرید... خدا رحمت کنه اقا جون و... چه ارزوهایی واسه نیما و نوید نداشت... تلافی حسودی ها نوید بود.
جمع یک صدا زیر لب خدا بیامرزی گفتند.
نیماحرفی نزد... اما نوید هنوز به این طعنه ها عادت نداشت.چشم غره ای به عمویش رفت و با نگاه خونخواری به نوتریکا خیره شد.
نیما فوق دیپلم نرم افزار بود و نوید هم دیپلم ریاضی... هر دو دیگر کشش درس خواندن نداشتند و رها کرده بودند.اما نوتریکا... حتی در این مورد هم منحصر به فرد بود.
از هر دری حرف زده میشد. هر چند بیشتر مضمون انتخاب رشته در بورس بود.
نوتریکا دست به سینه ساکت نشسته بود...
جاوید رو به او پرسید: تا کی مهلت دارین؟
نوتریکا بی خیال گفت: یک هفته ای مهلت میدن...
جاوید نگاهی به دخترها انداخت و اهسته گفت: با این رتبه قبول میشن؟
نوتریکا لبخند ارامش بخشی زد و سری تکان داد... چه ویژگی ای بود که وقتی لبهایش به لبخند زاویه میگرفت طوطیا هم میخندید...
طوطیا اصلا به ناله های نیوشا توجه نداشت...فقط به او زل زده بود.چهره اش مثل همیشه بی نشان از خوشحالی و طبق معمول خونسرد بود.
سنگینی نگاه طوطیا را حس کرد.. چشمکی به او زد و دوباره مشغول صحبت با پدر و عمویش شد.

SunDaughter☼
1390,04,12, ساعت : 20:16
افت تشکر داشتم... نه؟:-2-15-:
سه قسمت امروزگذاشتم...:-2-40-:
اگه خوشتون نمیاد... ادامه اش ندم؟؟؟:-2-15-::-2-41-:
---------------------------------------

طوطیا با لبخند سرش را پایین انداخت و با انگشتهایش بازی میکرد... فکر هم دانشگاهی شدن با نوتریکا از سرش پریده بود و حالا دپرس شده بود.چه فکرها و رویاهایی با خود نداشت.
نیوشا چانه اش را روی زانو گذاشته بود و به لبه ی میز خیره شده بود.
اهسته گفت: طوطی؟
طوطیا:هوووم...
نیوشا: تو میمونی سال بعد؟
طوطیا جیغ زد: یه سال دیگه بخونم؟
نیوشا صورتش را کنار کشید و بقیه هم متعجب به طوطی خیره بودند.
طوطیا نفس عمیقی کشید و رو به پدرش گفت: هرچی قبول بشم میرما... بگم از الان...
جلال با ارامش گفت: باشه بابا جون.. چرا داد میزنی؟ طوطیا خندید و چیزی نگفت.
سیمین با لحن مهربانی گفت: الهی خاله قربون اون خندت...
نوتریکا باز دلش اشوب شد...ویبره ی موبایلش علامت پیام کوتاه بود... از طرف مستانه... کمی فکر کرد... این کدام بود؟ اصلا تا به حال او را دیده بود.هرچه به مغزش فشار اورد یادش نیامد.شماره و اطلاعاتش را به کل پاک کرد. وقتی نمیشناخت... والله!
نیوشا باز ابغوره گرفت و نالید: من اون همه خوندم...
و ارام هق هق میکرد.سیما کنارش نشست و گفت: خاله رتبه ات که بد نشده؟ اینطوری نکن با خودت...
نوتریکا پوزخندی زد و گفت: خوبه پنج رقمی نیاوردی...
نیوشا با حرص از اغوش خاله اش بیرون امد و جیغ زد: خفه شو...
نوتریکا هم با حرص گفت: برو بابا... چهار رقمی و این همه رو... و موزیانه خندید.باز پیام برایش امد.
نیوشا از حرص باد کرده بود ، پدرش اینقدر طعنه نمیزد که نوتریکا ... سر جایش نیم خیز شد و با تمام قدرت کنترل تلویزیون را به سمتش پرت کرد.
نوتریکا اصلا حواسش نبود گرم اس ام اس بازی با شیده بود که چیزی محکم حد فاصل بینی و لبش برخورد کرد. درد و سوزش و گرمای خون را با هم حس کرد. سرش را بالا گرفت... گوشی اش را روی زمین انداخت و با دو دست صورتش را گرفت.
سیمین به صورتش زد و با عصبانیت جیغ کشید: خاک به سرم... نیوشا ا ا ا ا...
نوتریکا از جایش بلند شد و به دستشویی رفت. انگار هر چه خون در بدنش بود یکباره باید خالی میشد...
تمام کاسه ی دستشویی پر خون شده بود.
نیما چند ضربه به در زد و گفت: خوبی؟ نوتریکا در و باز کن...
جاوید با نگرانی دستگیره را پایین کشید و پسرش را دید که با ضعف دستش را به دیوار تکیه داده بود تا نیفتد.
رو به نوید گفت: کمکش کن ... و خودش به اتاق نوتریکا رفت.
نوید دستش را زیر بازوی او انداخت و او را بیرون اورد.... سیمین ارام اشک میریخت... به اتاق رفت و با یک دستمال پارچه ای سفید بازگشت.بقیه هم مضطرب و منتظر بند امدن خونریزی بودند. نیوشا اصلا نمیخواست این اتفاق بیفتد.نوید و نیما او را به ارامی روی مبل نشاندند... نوتریکا حس سنگینی داشت...سرش را با ضعف به پشتی مبل تکیه داد.طوطیا فقط ناخن هایش را میجوید... قلبش مانند یک گنجشک میتپید... نگرانی تا عمق وجودش رخنه کرده بود.نگاهش به خون سرخی افتاد که دستمال سفید را زینت بخشیده بود.
مثل سیل، خون از بینی اش جاری بود. طوطیا خیلی طاقت عادت هم نداشت.اصلا نداشت... هیچ وقت هم عادت نمیکرد و طاقت نمی اورد.موقعیتشان تلخ بود... تلخ تر هم شد.هنوز از شوک رتبه ی مذخرفش بیرون نیامده بود... نیوشا... همش تقصیر او بود.نگاهش را به او که مظلومانه اشک میریخت دوخت.
جاوید در حالی که یک کیف مخصوص دارو دستش بود با عجله مقابل پسرش روی زمین زانو زد.
استینش را بالا داد ... چند ضربه ی محکم به حد فاصل ساعد و بازویش میزد تا رگش مشخص شود... نیما پنبه ی سفیدی را اغشته به الکل کرد.... جاوید موفق به پیدا کردن رگ شد... بوی الکل در سر نوتریکا میپیچید... حالا یک حس تهوع واقعی هم داشت... تزریق انجام شد.
کمتر از دو دقیقه خونریزی بند امد. تزریق فاکتور هشت ... تنها چیزی بود که از بدو تولد با ان غریبگی نداشت.
همه نفسی از سر اسودگی کشیدند.
سیمین خط و نشان کش نگاهش میکرد.باید تلافی چنین کار احمقانه ای را پس میداد.نیوشا با شرمندگی گفت: معذرت میخوام...
نوتریکا انقدر گیج بود که حرفی نزند. جاوید فشارش را گرفت. پایین بود. رو به سیمین گفت تا لیوان اب قندی بیاورد.
سیمین با هول به اشپزخانه رفت. سیما هم به دنبالش وارد شد.سیمین فقط توانست پشت میزروی صندلی خودش را رها کند و سرش را میان دستهایش بگیرید. ارام گریه میکرد.سیما لیوان اب قندی را فراهم کرد و با سرعت به سالن بازگشت.

SunDaughter☼
1390,04,13, ساعت : 11:07
سلام... خوبین؟خوشین؟:-2-40-::-2-41-::-2-40-:

*************************
ساعت از هشت گذشته بود.نیوشا شب گذشته را اصلا نتوانسته بود بخوابد.مشغول مرتب کردن اتاقش بود. بالاخره باید یک تصمیمی میگرفت. بعید بود با ان رتبه بتواند یک رشته ی مهندسی قبول شود.هرچند از اول تا اخر مهندسی بود اما... اهی کشید و دم پایی رو فرشی اش را به پا کرد. دوستانش هم وضع بهتری نداشتند.همین او را نسبتا ارام میکرد.
از اتاقش بیرون امد .خانه ساکت بود. نگاهش به در بسته ی اتاق نوتریکا افتاد.بعد از اتفاق دیشب... اهی کشید . دستهایش را در هم قلاب کرده بود. با این حال به سمت اتاق برادرش رفت.چند تقه به در زد و ارام دستگیره را پایین کشید.نوتریکا چشمهایش نیمه باز بود.
به پهلو رو به در خوابیده بود و در حالی که پتویش را بغل کرده بود مستقیم به نیوشا نگاه میکرد. نیوشا در چهار چوب ایستاده بود.اهسته گفت: بیام تو...
نوتریکا حرفی نزد. کمی سرش را روی بالشش جابه جا کرد.
نیوشا وارد اتاق شد.لبه ی تخت نشست و به او نگاه کرد که چشمهایش را بست.
نیوشا با من من گفت: من نمیخواستم اونطوری بشه...
نوتریکا چشمهایش را باز کرد... نیوشا با بغض گفت: ببخشید...
نوتریکا نگاهی به ساعت انداخت و با صدای گرفته ای گفت: گولاخ ساعت هشت صبح اومدی منو بیدار کردی... دهانش را کج کرد و گفت: نمی خاستم اینطوری بشه... بگی ببخشید؟ خوب خبرت نمیتونستی دو ساعت دندون رو جیگر بذاری؟ اه... و کامل به سمت دیگر چرخید و پشتش را به نیوشا کرد.
نیوشا فقط ارام اشک میریخت... نوتریکا صدای نفسهای گریه دار او را میشنید. روی تخت نشست و با غر گفت: مرض... اه... و نگاهش کرد. جدی جدی داشت گریه میکرد.
نوتریکا موهایش را با انگشت به عقب فرستاد و گفت: دیشب دو تا دبه ابغوره جمع کردیم... بسه دیگه...
نیوشا گوشش بدهکار نبود... نوتریکا باز نگاهش کرد و گفت: خوب بابا بخشیدم... چه مرگته؟
نیوشا نگاهش کرد و گفت: من هیچی قبول نمیشم...
نوتریکا پوفی کشید و گفت: قبولی نترس...
و کمی بعد گفت: بیخیال...بابا... اصلا قبولم نشدی... برو شوهر کن... وخودش خندید.
نیوشا هنوز داشت گریه میکرد.نوتریکا پتویش را روی نیوشا انداخت و طبق معمول مشغول ازار و اذیت شد.
نیوشا از گرما و قلقک میخندید و کلافه جیغ میکشید.
سیمین که پشت در اتاق ایستاده بود. با اسودگی لبخندی زد و از پله ها پایین امد.
نیوشا پتو را کنار زد و نوتریکا با چندش گفت: گندت بزنن... فستو جمع کن... ریدی به پتوم... اه...
نیوشا خندید و با پشت دست بینی اش را پاک کردو به دستشویی در اتاق نوتریکا رفت.
سیمین مشغول دم کردن چای بود.
نگاهش به ان دو افتاد که ورجه وورجه کنان ا زپله ها پایین می امدند.خوبیش این بود که دوقلو بودند. دوقلوهای به خون هم تشنه و به جان هم بسته!
از شش نفر اعضای خانواده فقط سه نفر بیدار بودند.هرچند نوتریکا خواب و بیدار بود.مدام چرت میزد.
سیمین رو به نیوشا پرسید: اون لباس سبزه ات تمیزه؟
نیوشا متعجب گفت: اره؟ واسه چی؟
سیمین لبخندی زد و گفت: امشب برنامه داریم...
نوتریکا هوشیار شد.امشب چه خبر بود؟
سیمین لبخندی زد و گفت: اگه خدا بخواد بله برون طلا و نیماست...
نیوشا لبخندی زد و گفت: اخ جون...
نوتریکا چزی نگفت. تمایلی هم به شرکت در بحث نداشت.
ولی نیوشا با صدای بلند که از هیجان منشا میگرفت گفت: من لباس سبزه رو نمیپوشم... یکی دیگه بریم بخریم...
سیمین چشمهایش را گرد کرد و گفت: من الان وقت دارم؟
نیوشا نق زنان گفت: نه... من اونو نمیپوشم... باید بریم لباس بخریم... و با لحن خر کننده ای گفت: مامااااااان... مامانی....
نوتریکا مشغول هم زدن چایش بود.
سیمین یک کلام نه میگفت.نیوشا هم التماس میکرد... اخه چرا... تا شب کلی مونده...
صدای در امد و کمی بعد طوطیا وارد شدپاهایش را روی زمین میکشید.
طوطیا با ناله گفت: خاله ه ه ه ... شما امرزو وقت دارین بریم خرید؟
نیوشا هم گفت: میبینی... اخرین نفر به ما میگن... و رو به مادرش گفت :اصلا تنبیه ما رو ببرید خرید...
طوطیا رو به او گفت: تو هم لباس نداری؟
نیوشا با غصه نچ گفت.
سیمین نگاهی به طوطیا که چشمهایش پف کرده بود و معلوم بود هنوز حتی دست و رویش را نشسته است گفت: سلام به روی ماه نشسته ات....
طوطیا لبخندی زد و گفت: سلام ببخشید... خاله... و از جایش بلند شد و به سمت سینک ظرفشویی رفت ..چند مشت اب به صورتش پاشید و دستهایش را با مایع ظرفشویی شست و گفت: شما که وقت دارین؟ هان... به خدا من زودی یه لباس میخرم باشه؟
نیوشا با خوشحالی گفت: اصلا من و طوطی با هم بریم؟
سیمین اخم کرد و گفت: چشمم روشن... همین مونده...
طوطیا با لحن کش داری گفت: مگه چه اشکالی داره؟
سیمین خواست جواب بدهد که نوتریکا گفت: با من بیان چی؟
سیمین لبخندی زد و گفت: با تو... بعد از کمی فکر گفت: میبریشون؟
نوتریکا شانه ی بالا انداخت و گفت: اره...
و در حالی که نون را در چایی شیرینش فرو میکرد و میخورد و طبق معمول هم به اصرار سیمین مبنی بر خوردن عسل و خامه و مربا خودداری میکرد.پنیر دوست داشت که ان روز نداشتند.
سیمین پذیرفت.به شرط انکه تا ظهر خانه باشند.نوتریکا هم اماده شد.آژانس گرفتند و به سمت یکی از پاساژها رفتند.
نوتریکا به نیما فکر میکرد. نیما و طلا... از بچگی... از بدو تولد با هم... حالا با شروع زندگی مشترک هم تا اخر عمر احتمالا با هم خواهند بود.چه قدر خسته کننده... او یک ماه هم نمیتوانست با دوست دخترهایش سر کند چه برسد به اینکه ... به طوطیا نگاهی کرد که مشغول صحبت با نیوشا بود.

SunDaughter☼
1390,04,15, ساعت : 13:04
خریدهای دخترها زیاد طول نکشید ، نوتریکا هم کاری به کارشان نداشت. سپهر در حال چیدن برنامه بود و مدام پیام ارسال میکرد تا نوتریکا را راضی کند او هم بیاید.دوست داشت برود اما مراسم امشب را چه میکرد؟!
باید بی خیال میشد.

از ظهر گذشته بود که به خانه بازگشتند.سیمین نبود.نیما هم سرگردان دور خودش میچرخید.
نوتریکا روی مبل پهن شد.
نیوشا به اتاقش رفت.
نوتریکا رو به نوید پرسید: مامان کجاست؟
تا نوید جوابش را بدهد... در دستشویی باز شد و عزیز بیرون امد. صورتش به خاطر وضو خیس بود.تا چشمش به نوتریکا افتاد لبخندی زد و به سمتش امد و گفت: سلام اقا...
نوتریکا با خجالت ایستاد و گفت: سلام عزیز...
عزیز صورتش را خشک کرد و دست دور گردن نوتریکا انداخت و او را بوسید.تنها کسی که نوتریکا چندشش نمیشد فقط عزیز بود.
عزیز کنارش نشست و گفت: خوبی اقای مهندس؟
نوید با حرص گفت: والله هنوز نشده...
عزیز اهمیتی نداد و رو به نیما که دور خودش میچرخید و گفت: چی شد بالاخره؟
نیما: همین جا بود... اه...
نوتریکا متعجب پرسید: چی گم شده؟
نوید: سنجاق کراواتش...
نوتریکا اهمیتی نداد و مشغول صحبت با عزیز شد.
نیوشا هم از اتاقش بیرون امد و به اغوش عزیز دوید و با شوق گفت: سلام عزیز جونم...
عزیز با محبت او را هم بوسید و گفت: ای شالا عروسی تو...
و از جایش بلند شد تا نمازش را بخواند.نوتریکا هم به اشپزخانه رفت. بی بی کبری مشغول پخت و پز بود.
نوتریکا خندید و گفت:سلام کبری یازده...
بی بی کبری با علاقه پاسخش را داد و گفت: بشین مادر... بشین برات یه چایی بریزم... تازه اومدی خسته ای...
نوتریکا باز با خنده گفت: فدای کبری یازده...
بی بی کبری برایش چای وبیسکوییت اورد.نوتریکا طبق عادت بیسکوییت را در چای فرو کرد و مشغول شد.گرسنه اش بود...
با صدای ایفون سرش را به هال چرخاند. عمه فائزه و دخترهایش حمیده و طیبه بودند.
داشتند میرفتند خواستگاری؟! یا میدان جنگ که لشکرکشی کرده بودند.
طیبه وارد اشپزخانه شد و گفت: به به اقای مهنس.... احوالات؟
نوتریکا بی جواب نگاهش کرد... طیبه پوست سبزه و صیقلی داشت... چشمهای درشت مشکی و موهایی که به تازگی بلوند شده بود. در کل خوب بود.اما نوتریکا پسند نبود!
حوصله ی این عفریته را نداشت... با کسلی سلامی گفت و از اشپزخانه خارج شد.از شلوغی خیلی خوشش نمی امد. ان هم جمع فامیلی...اوف... وحشتناک بود.
در اتاق را نبسته طیبه وارد شد و گفت: چته امروز؟
نوتریکا لبه ی تخت نشست و چیزی نگفت.
طیبه به در و دیوار نگاهی کرد و گفت: خدا باغ وحش درست کردی... وای اینو نگاه... اه چقدر چندش...
یک رتیل پلاستیکی سیاه بود که نوتریکا روی میز تحریرش که اتفاقا کامیپوترش هم روی ان بود، گذاشته بود.
نوتریکا دست در جیبش کرد و گفت: ادامس میخوری؟
طیبه با لبخند به او نگاه کرد.نوتریکا بسته ی ادامسش را جلوی او گرفت.
طیبه گفت: یکی بیشتر نیست؟ نصفش میکنیم...
نوتریکا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: مال تو.... من نمیخوام... و منتظر دستش را به سوی طیبه دراز کرد.
طیبه تشکری کرد و ادامس را بیرون کشید. سوسکی روی شصتش بود انقدر طبیعی بود که طیبه سه بار پشت سر هم جیغ بکشد.
نوتریکا هم فقط میخندید.
طیبه با بغض گفت: خیلی بیشعوری...
نوتریکا ادایش را در اورد و ادامس سوسکی اش را داخل بسته اش فرستاد و ادایش را در اورد و گفت: خیلی با شعور... اژیر نکش... بیرون.... و طیبه با حرص در را بست و نوتریکا روی تختش دراز کشید. فردا مهمانی بود. کاش او هم برای خودش چیزی میخرید.
حالا چه میپوشید.
صدای پیام کوتاهش بلند شد. طناز بود.حرفهایش بوی تمام کردن میداد.
نوتریکا با او تماس گرفت... اقدر ننه من غریبم بازی در اورد که طناز باز رضایت دهد.
طناز اخرسر گفت: نوتریکا باور کن من خیلی دوستت دارم... من فکر کردم... و پس از مکثی گفت: اصلا نمیدونم چه فکری کردم...شرمنده عزیزم... ببخشید... باشه هانی؟
نوتریکا با لحن ناراحتی گفت: باشه... بخشیدم... پس از کمی صحبت تماس را قطع کردند.
*****************
طوطیا به خواهرش طلا نگاه میکرد که با استرس مشغول اماده شدن بود.خدا رحم کرده بود هم را میشناختند.

SunDaughter☼
1390,04,16, ساعت : 23:21
ادم شب کنکور ازادش پست رمان بذاره خیلیه هاااا:-2-15-:
دعام کنید...:-2-30-:
دوستون دارم...:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
نقد یادتون نره:-2-40-::-2-15-:

طلا با لحن مشوشی گفت: این سارافون خوبه؟ یا کت شلوار بپوشم؟
طوطیا با کلافگی اهی کشید و گفت: با کت شلوار که نمیتونی روسری سرت کنی؟
طلا سری تکان داد و گفت: میخوای چادر بندازم سرم؟
طوطیا با غیظ گفت: عهد درشکه نیست که؟!!!
طلا سری تکان داد و گفت: حالا این سارافون لی و بپوشم یا قهوه ای رو؟هان؟
طوطیا داشت روانی میشد... اخرش هم داد زد:ابی.... خیر سرت مثلا خواستگاریه... جشنه...ادم رنگ تیره میپوشه؟
طلا نگاهش کرد... با هجده سال سن چه خوب میفهمید.هرچند این موضوع سن نمیخواست بچه ی دو سال هم این مطلب را قاعدتا درک میکرد.
صدای زنگ در علامت امدن مهمانان بود.طلا به حسی که انگار سوار کشتی سبا شده بود و همانطور که کشتی از اوج به پایین فرو می امد و دل انسان هری میریخت .... دچار شده بود. دستهایش یخ کرده بود. طوطیا هم بی کمک از اتاق بیرون دوید.
طلا هم قرار بود منتظر باشد تا مادرش صدایش کند. خدایا به خیر بگذران... و اهی کشید و لباسش را مرتب پوشید.
طوطیا به نوتریکا نگاه میکرد که یک جین و تی شرت ساده پوشیده بود و با دم پایی انگشتی امده بود.
بقیه شیک و مرتب و کت شلواری این یکی لباس خانه انگار پوشیده بود.تازه قیافه اش هم درهم بود.
طوطیا کنارش نشست و گفت: چی شده؟
نوتریکا انگار منتظر بود کسی دگمه اش را فشار دهد تا او هم توضیح بدهد.
با غر و لند گفت: من نمیفهمم ما همین بغلیم ....چه احتیاجیه ادم کت و شلوار بپوشه؟هان؟ اینا که تکلیفشون معلومه...
طوطیا خندید و گفت: چقدرم تو پوشیدی؟
نوتریکا با پیروزی لبخندی زد و گفت: نه بابا... مگه خلم عقلمو بدم دست اینا... والله...
طوطیا خندید و نوتریکا هم ا ز ان حال و هوا در امده بود.
طیبه با چشم غره به طوطیا نگاهی کرد.طوطیا حرفی نزد. حمیده ساکت کنار طیبه نشسته بود.مثل همیشه با فخر و ساکت و شق ورق همه را از بالا نگاه میکرد.
نیوشا دست طوطی را گرفت و گفت: عروس کوش؟
و همان لحظه صدای سیما که طلا را مخاطب قرار داده بود به گوشش رسید.طلا با طمانینه از اتاق خارج شد و به اشپزخانه رفت و با یک سینی چای به سالن امد.
پس از ده دقیقه حرفهای متفرقه جاوید تقویمی خواست و مشغول پیدا کردن روز مناسبی برای مراسم شد.
صحبتها قبلا انجام شده بود... شاید از همان بدو تولد نیما و طلا ... مهریه و شیر بها و غیره هم هر دو طرف رضایت داشتند.
فقط سربازی نیما باقی مانده بود که همین چند روز پیش تمام شده بود.
نیما درست مقابل طلا نشسته بود و مچ پایش را عصبی تکان میداد و عرق پیشانی اش را با دستمال کاغذی خشک میکرد...مجلس ساکت بود وجاوید تقویم را زیرو رو میکرد...هر از گاهی هم صدای خروج دستمال کاغذی از جعبه می امد.نوید و روزبه پسر عمه هایده تمام حواسشان پیش نیما بود و شمار دستمال کاغذی هایی که او برمیداشت را حساب میکردند...سیما به همراه خواهرش سیمین پچ پچ میکردند و ریز ریز میخندیدند... نوتریکا هم بیخیال پیامک بازی میکرد. طوطیا و نیوشا و طیبه و حمیده هم با یک ارزویا حسرت مشترک در رویای یک شاهزاده با اسب سفید به سر میبردند و فکر میکردند کاش انها جای طلا بودند.
خود طلا هم دست کمی از نیما نداشت صورتش گر گرفته و سرخ بود گاهی به چهره ی عرق نشسته ی نیما نگاه میکرد و گاهی هم به عمویش جاوید که با ارامش تقویم را بالا و پایین مینمود....نگاهش را از صورت عمویش به سمت عمه فائزه چرخید مشخص بود از اینکه چرا نیما از بین دختران او کسی رو انتخاب نکرده ناراضی است به خصوص که دو دختر دم بخت در خانه داشت و کم پیش می امد خواستگاری به خانه شان راه پیدا کند...بعد از ورشکستگی شوهر عمه اش اقای حشمتی و سکته کردن و زمین گیر شدنش دیگر هیچ خواستگاری پیدا نشد که نشد همان قبلی ها هم به خاطر پول و ثروت پاپیش می گذاشتند..وگرنه چه کسی حوصله ی ان دخترهای فیس و افاده ی را داشت... .عمه فائزه با اخم به گوشه ی میز خیره شده بود... و گه گاهی اه های پر حسرتی میکشید..
.طلا به سمتی که عمه هایده نشسته بود خیره شد با اینکه کوچکترین دختر خاندان نیکنام بود اماچهره ای پیرترو شکسته تری داشت.شوهر عمه هایده سه ماه قبل از به دنیا امدن روزبه در اثر بیماری فوت شده بود و او را با یک پسر شیرخوار در این دنیای بی رحم تنها گذاشته بود وعمه هم دیگر تن به ازدواج مجدد نداد تمام عمر و جوانی اش را گذاشت برای بزرگ کردن پسرش گذاشت که البته روزبه هم مزد او را داده بود ،روزبه پزشک حاذقی بود و به تازگی هم به یکی از پرستاران بیمارستانی که در ان مشغول بود علاقه مند شده بود.هرچند هنوز خود عمه هایده خبری نداشت... و از زبان نیما این اطلاعات مفید را شنیده بود. لبخندی لبهایش را زاویه داد وبه عزیز که در صدر مجلس نشسته بود و د ر چرت تسبیح میچرخاند نگریست...صدای جاوید که گفت: خوب... باعث شد طلا و نیما هردو مثل فنر در جایشان بپرند...جلال و جاوید هر دو لبخند ی به روی انها که نگرانی در چهره شان موج میزد پاشیدند وجاوید گفت:عید غدیر بهترین زمان برای مراسمه...عقد و عروسی و با هم میگیریم...نظر شما چیه عزیز خانم...
عزیزلبخندی زد و گفت: من چه کارم مادر جون...تا نظر خودشون چی باشه...
جاوید رو به برادرش نگاه کرد.
جلال جا به جا شد و گفت: صاحب اختیارید خان داداش...
جاوید فرزند ارشد بود و بعد از او جلال و بعد فائزه ودر اخر هایده... هر چند خیلی نمیشد انهارا فرزند و ته تغاری و غیر محسوب کرد. انها دیگر در حال مراسم گرفتن برای بچه هایشان بودند و احتمالا نوه!
جاوید لبخندی زد و رو کرد به خواهرهایش و گفت: نظر شما چیه خواهرای گرامی؟
فائزه به زور لبخندی به لب راند و گفت: مبارکه... هایده هم گفت: به سلامتی....ان شا ا... به پای هم پیر بشن....
سیما و سیمین هم که از اول رضایت داشتند.
جاوید لبخندی زد و گفت: مبارکه...
صدای جیغ دخترها و کل کشیدن خانم ها فضای سالن را پر کرد.
سیما رو به دخترش گفت: بلند شو... شیرینی تعارف کن...
طلا با خجالت از جایش برخاست...
ابتدا رو به عزیز و سپس عمو یش جاوید و پدرش و بقیه چرخاند.
عزیز در حالی که لبخند جز لاینفک چهره اش شده بود گفت: از خوداشون نپرسیدی؟
جاوید شیرینی اش را خورد و در حالی که گوشه ی لبش را پاک میکرد رو به پسرش که با خجالت و شرم وحیا یک شیرینی برداشته بود وبا تته پته تشکر کرده بود ... گفت: خوب نیما خان...شما که مشکلی ندارید؟
نیما انگار از خواب بیدار شده باشد... ماتش برد... هول هم شده بود، با این حال نفس عمیقی کشید وبا لکنت گفت:من ... من ...که ح ...حرفی ندارم.....تا...
اب دهانش را قورت داد ودر ادامه گفت:طلا هم.. چیز باشه... یعنی اگه موافقت باشن...که ... که ...همین دیگه...هیچی... اهی کشید .... خراب کرده بود ...یک کلمه گفت: موافقم...
نوید که حال برادرش را این چنین دید با خنده گفت:طلا این تا دیروز که ما چکش کردیم عیب و ایرادی نداشت...تو هم یه نگاهی بهش بنداز... جنس فروخته شده رو نه پس میگیریم نه تعویض میکنیم ها...حواست و جمع کن...
جمع خندید و طلا ناخوداگاه در میان خنده ی مهمان ها بی هوا گفت:کجاشو نگاه کنم....
روزبه میان خنده گفت: هرجاشو که دوست داری...
بقیه خنده کنان به چهره ی ان دو که از خجالت سرخ شده بودند نگاه میکردند.
جاوید زودتر از همه به خود مسلط شد و گفت:بسه...بسه...دیگه... خجالت بکشید...شما هم نوبتتون شد حالتونو میپرسیم...و نگاهش را به سمت نیما و طلا چرخاند و گفت: بچه ها برین یه جای خلوت بشینین...
روزبه میان حرفش پرید و گفت:اقا اجازه؟
جاوید:چیه؟
روزبه خندید و گفت:نمیشه واستن.... عزیز از شیطنت نوه هایش کیفور بود.سیمین و سیما هم با صدا غش و ریسه میرفتند.
هایده چشم غره ای به او رفت گفت:پسرزبون به دهن بگیر... اینقدر نمک نریز....
جلال لبخندی زد و ادامه ی حرف برادرش گفت:اگه حرفی حدیثی باقی مونده...به هم بزنید و قال قضیه رو بکنید...دیگه این اخرین فرصت هاست برای نه اوردن ها... هیچ کدام حرکتی نکردند تا سیما رو به دخترش اشاره زد بلند شود.
طلا ارام از جایش بلند شد وخواست به همراه نیما از سالن خارج شود .که نوید نگاهی به انها کردو گفت: تو حیاط نرین...
طلا متعجب پرسید:چرا؟
روزبه خندید و گفت:داماد میچاد.... و ریز ریز به همراه نوید و نیوشا وطوطیا خندیدند....نوتریکا هم کلا در باغ نبود.طلا با حرص مشتی به بازوی روزبه زد و به همراه نیما از سالن خارج شد...
نیما نفس عمیقی کشید و گره ی کراواتش را شل کردو گفت: وای داشتم اون تو خفه میشدما....
طلا نگاهی به چهره ی نیما انداخت و گفت:مگه اومده بودی گرمابه که اونطور شور شور عرق میریختی...من جای تو از خجالت مردم...
نیما: اِ...عرق کردن بهتره یا مثل تو اونطوری سرخ بشم....انگار رو سر یه لبو روسری بذارن...
طلا:من لبو ام؟...خجالت نکشیدی اونطوری حرف زدی و بعد ادایش را دراورد و گفت:... مَ...م...موافقت باشن...کِ ..... کِ...چیزه.......اصلا خودت فهمیدی چی گفتی؟
نیما:خوب هول شدم...خود تو چی؟ کجاشو ببینم...جلوی بابات اینا این چه حرفی بود زدی...از خجالت مردم و زنده شدم...
طلا حق به جانب گفت:اون تقصیر داداش تو بود...خوب منم هول شدم دیگه....
نیما صدایش را پایین اورد وبا شیطنت گفت: حالا که اینجا کسی نیست میخوای ببینی عیب و ایرادی دارم یا نه؟
طلا چشم غره ای به او رفت و گفت: مودب باش...
نیما:میخوای من ببینم تو عیب و ایرادی داری یا نه....
طلا غرید: نیما به خدا میزنم تو سرت ها....خجالت نمیکشی...
نیما همانطور که میخندید گفت:غلط کردم...غلط کردم به جون طلا....
و کمی بعد پرسید: حالا صیغه ی این روسری چیه؟ تو تا دیروز با تاپ شلوارک جلوی من میچرخیدی که؟
طلا خندید و گفت: چه میدونم... تازه میخواستم چادر سرم کنم... عین این فیلما... گفتم خواستگاریمه...
نیما با صدای بلند خندید.
طلا از خنده ی نیما خنده اش گرفت و با لحنی پر محبت گفت: نیما؟
نیما دستهایش رادر جیبش کرد و نفسی از اسودگی کشید و گفت: هان....
طلا براق شد و گفت: هان و کوفت...خرت از پل گذشت...جون دلم گفتنت رسید به هان...آرررره؟لا اقل یه مرحله میرسوندیش به بله...زرتی گفتی هان؟شازده هنوز خیلی مونده ها....
نیما که از حرکات ارزو خنده اش میگرفت گفت:قربونت برم الهی که چپ و راست قهر میکنی....ببخشید...جون دل نیما....عمر نیما...شما امر بفرمایید بانو...
طلا لبخندی زد و لی ناراضی گفت:حالاشد...بریم تو سردمه....
نیما نگاه عاشقش را به او دوخت و گفـت:دیگه مال خودم شدی...
طلا به برق چشمان نیما خیره شد ولحظه ای بعد داغی لبهای نیما را روی گونه اش حس کرد.
نیما کتش را روی شانه های طلا انداخت و لحظه ای بعد گفت:گرمت شد...
طلا هم لبخند نازی زد و گفت:اره.....مرسی.......
نیما:قدم بزنیم؟
طلا: نیما سرما میخوریا.....
نیما لبخندی زد و گفت:بادمجون بم افت نداره بریم....طلا لبخندی پر معنی نثارش کرد و همانطور که عطر نیما را با نفس های عمیق فرو میداد دستهای گرمش را در دست گرفت و با او همگام شد.

honey_x
1390,04,19, ساعت : 01:08
سلام اگه امکانش هست بعدا داستانو کامل برای موبایل رو سایت بزارید


پست دادن در تاپیک تایپ کتاب ممنوعه دوست عزیز! تکرار نکنید لطفا!
تموم کتابای سایت بعد از اتمام نسخه موبایل و پی دی افش ساخته میشه! :-2-38-:

SunDaughter☼
1390,04,19, ساعت : 11:55
سلام / خوبین؟
خوشین؟ / سیلامتین؟
-------
نقد و تشکرو امتیاز فرگت نشه... دوستون دارم:-2-40-::-2-41-::-2-40-:
------------------------
ما یک نکته بوگوییم ... این نامگذاری اسم فصل ها را از تاریک است جناب اقای شهریور تقلید نمودیم...:-2-26-::-2-15-::mrgreen::-2-35-::-2-40-::-2-08-:اگه اقای شهریور یا بقیه ی دوستان مشکلی دارن با این روند من اسم نوزارم...:-2-37-:
------------------------

------------------------




فصل دوم : بطالت...



سپهر در حالی که خمیازه میکشید گفت: وای به حالت بگیرنت....
نوتریکا لبخندی زد و گفت: حواسم هست...
سپهر ست ر جیب شلوارکش برد و گفت: کارت ماشینم بردار یهو لازم میشه...
نوتریکا پذیرفت و با سپهر دست داد و سوار ماشین قراضه ی او شد. هرچند می ارزید.هنوز یک خیابان را رد نکرده پشت چراغ قرمز مانده بود.
هوای داخل اتومبیل گرم و مطبوع بود و صدای ضبط را کم کرد و با حرص به ثانیه شمار چراغ قرمز که روی عدد 10 پنج دقیقه نگه داشته بود نگاه میکرد گه گاهی هم در اطراف چهارراه چشم میچرخاند و به دنبال افسر میگشت کلافه شده بود ناگهان با نهایت عصبانیت مشتش را روی فرمان کوبید که اشتباهاً صدای بوق را دراورد...صدای خشن راننده ی کناری را شنید که گفت:چیه عمو...چرا بوق میزنی ؟مگه چراغ و نمیبینی....
لبش را به خاطر این اشتباه به دندان گرفت سری برای مرد به نشانه ی عذر خواهی تکان داد .اما فکری مثل جرقه از ذهنش گذشت بار دیگر به چراغ راهنمایی نگاه کرد و دستش را روی بوق گذاشت و بی توقف فشار داد تا اعتراضش را بدین وسیله اشکار کند. در یک چشم به هم زدن صدای بوق اکثر رانندگان کل خیابان را فرا گرفت با اینکه هیچ کس از این صداهای ناهنجار راضی نبود ولی حسنی که داشت چراغ سبز شدونوتریکا لبخندی فاتحانه رابه لب راند...از دور زدن در خیابان ها حوصله اش سر رفته بود نگاهی به گوشی اش انداخت و با شیده تماس گرفت...بوق ازاد به 3 نرسیده صدای ظریف و پر عشوه ی شیده به گوشش رسید.
شیده:بله...بفرمایید؟
نوتریکا: سلام شی شی...حالت چطوره؟
شیده:اممممم.... ببخشید به جا نیاوردم؟
نوتریکا با دلخوری گفت:جدی مثل اینکه خیلی سرت شلوغه...ok...مزاحم نمیشم...
شیده: نوتریکا تویی...خدا منو بکشه....وای ببخشید تورو خدا نشناختمت....الو نوتریکا...هانی... هنوز اونجایی؟
نوتریکا که دلخورشده بود گفت : اره ..ولی کار دارم باید برم...خوب شرمنده مزاحم شدم...
شیده به سرعت میان کلامش امد و گفت: این چه حرفیه؟مزاحم چیه عزیزم...به خدا گوشیم و عوض کردم هنوز فرصت نکردم شماره هارو saveکنم...الو.. نوتریکا...
نوتریکا:هووووم...
شیده:نوتری... قهری؟
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت...
شیده: نوتریکا ....هانی ... قهر نکن دیگه...من که ازت عذر خواهی کردم...حالا چه خبرا؟چی کارا میکنی؟چه عجب یادی از ما کردی؟
نوتریکا با بی حوصلگی گفت:هیچی زنگ زده بودم ببینم اگه کاری نداری بیای بریم بیرون ببینمت...ولی مثل اینکه بد موقع زنگ زدم...باشه دفعه ی بعد...
قرار اصلیشان پنج شنبه بود.پس چه علتی داشت که نوتریکا زودتر از موعد بخواهد او را ببیند.
شیده که قند در دلش اب شده بود گفت:دلت واسم تنگ شده بود؟
نوتریکا پوفی کشید و دندانهایش را روی هم می سایید. از این که دخترها هر چیزی را به نوع دیگری در ذهنشان تعبیر میکردند لجش بالا می امد سپس محکم و صریح گفت : نه... اصلا ...
شیده با لحن کشداری گفت: اِ... نوتری...اذیت نکن دیه...پسله ی لوس...توکه اینژوری نبودی...
سکوت کرد...فقط صدای نفس های نوتریکا را میشنید...سه روز بی خبری برای دل تنگ شدن کافی بود وقتی دید نوتریکا بار دیگر خواسته اش را مطرح نمیکند خودش پا پیش گذاشت ، گفت:.خوب اقا پسر بداخلاق بگو کجا ببینمت؟کمی مکث کرد و بعد ارام اما صادقانه گفت: من که دلم واست یه ریزه شده...
نوتریکا بی حوصله تر جواب داد: بیخیال شیده...حسم رفت...
شیده که اصلا دلش نمیخواست فرصت دیدار نوتریکا را از دست بدهد با شیطنت گفت:منو ببینی حست میاد سر جاش..عژیژمممم....سر قرار همیشگیمون دیگه؟باژه؟.......همون ساعت همیشگی....باژه هانی؟
نوتریکا با عجله گفت:باشه باشه...فقط من الان پشت خطی دارم...کاری نداری...
شیده: نه بروعزیزم...منتظرما...
نوتریکا: اره اره حتما...cu...بای...
نوتریکا تماس را قطع کرد لبخند مرموزانه ای به لب داشت و به صفحه ی گوشی اش زل زده بود پشت خطی در کار نبود زیر لب گفت:اونقدر منتظر بمون که زیر پات علف سبز بشه....تو باشی من زنگ میزنم نگی شما... با دهن کجی گفت: دلم واست یه ریزه شده....هه...دختره ی علاف... و پوزخندی را چاشنی تمسخرش کرد.

SunDaughter☼
1390,04,19, ساعت : 12:14
ولی شیده حال دیگری داشت سه روز از اخرین تماسش با نوتریکا میگذشت و به شدت دلتنگ شده بود اما غرورش به او اجازه نمیداد که پیشقدم شود وبه او زنگ بزند و سراغی بگیرد...
چرخی در اتاقش زد و به سمت کمد لباسهایش رفت...در را باز کرد با وسواس خاصی به دنبال لباس تکی میگشت لباسی که برازنده ی دیدارش با نوتریکا باشد...
مانتوی کرم رنگی که به تازگی خریده بود به او چشمک میزد با لبخند نگاهی به ان انداخت و گفت:خوب...قرعه به نام تو افتاده...حالا تو رو با چی بپوشم تا خدا رو خوش بیاد؟
مانتورا بیرون اورد و جلوی اینه ایستاد لبخندش عمیق تر شد شلوار جین مشکی که پاچه هایش چسبان بود و ساق پای کشیده ی شیده را به خوبی نمایش میداد را به تن کرد...شال قهوای اش را هم به طوری که گردن سفیدش مشخص باشد را روی سر گذاشت مقابل اینه ایستاده بود. ست کرم و قهوه ای به چشمهای عسلی و موهای طلایی اش می امد لبخندی از روی رضایت به چهره اش پاشید. فقط مانده بود کفشش که باید دست به دامن شبنم خواهرش میشد تاببیند ایا کفشهای پاشنه دار جیر مشکی جدیدش را که حتی خودش هم تا به حال به پا نکرده به او قرض میدهد یا نه...کیف مشکی اش را برداشت و به اتاق شبنم رفت...در زد و اجازه ی ورود خواست...
شبنم که مقابل کامپیوترش نشسته بود بدون انکه نگاهی به او بیندازد گفت:چطور در زدی...باز چی شده مودب شدی...
و وقتی سکوت شیده رو دید سرش را به سمت او چرخاند سر تا پایش را برانداز کرد و گفت:کجا به سلامتی شال و کلاه کردی این وقت روز...تو این گرما؟
شیده گردنش رابه یک سمت خم کرد و به شبنم خیره شد...
شبنم لب هایش را به لبخندی کج کرد و گفت:قرار داری... شیده سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد...شبنم پرسید: با همون پسرخوشگله... و شیده باز هم به تکان سر اکتفا کرد...
شبنم:لالی...بنال چی میخوای؟
شیده:به نظرت چی کم دارم... شبنم نگاهی به سر تا پای خواهرش انداخت و گفت:تو که تکمیلی...
شیده: دِ...نیستم دیگه...
شبنم لحظه ای به او خیره شد برق خاصی در چشمان عسلی خواهرش هویدا بود نفس عمیقی کشید و گفت:هی جوونی کجایی که یادت به خیر... حالا چی؟ دردت کفشه...
شیده:قربونت برم الهی که اینقدر IQ بالاست...فدای تو من بشم...
شبنم:خرم نکن...هر کدوم که میخوای بردار ولی من واسه نامزدی دوستم یکی از لباساتو برمیدارم...ok؟
شیده بوسه ای را در هوا نثار خواهرش شبنم کرد و در حالی که به سمت کمد میرفت گفت:ok...خواهر ناناسم...
و با عجله از خانه خارج شد.اژانس خیلی وقت بود که منتظرش بود. نگاهی به ساعتش انداخت... هنوز یک ساعتی وقت داشت. البته اگر ترافیک را در نظر نمیگرفت. یاد روزی افتاد که نوتریکا او را به همین محل اولین بار دعوت کرده بود.
نوتریکا را بر حسب تصادف در یک پاساژ دیده بود و همان روز او را به قلب خود راه داده بود.
یک سال از او کوچکتر بود... اهمیتی نداشت.... مهم عشق عمیقی بود که شیده به ان می بالید.
به یکدیگر قول داده بودند تا ابد در کنار هم خواهند ماند.با این افکار به خیابان خیره شد.لبخندی روی لبش جا خوش کرده بود.

SunDaughter☼
1390,04,25, ساعت : 13:54
الان من میدونم....
الان خودم خودمو وکشم....
ببخشید..... شرمنده... معذرت....
ولی یه اتفاق خوب افتاده
چون من تا الان داشتم قسمتهای اخر و مینوشتم... و یه جاهایی جلو جلو نوشتم... پایانشم تقریبا نوشتم... فقط این وسط مونده یه چیزایی که اینا رو بهم ربط بدم به خاط رهمین... یه کم دیر میشه...
ولی قول میدم ... تندتر بذارم... ببخشید.
میدونم خوشتون نیومده و دارید کسل میشید.... ولی یه ذره تحملم کنین امیدوارم جالب باشه... اگرم خوشتون نیومد بگید حذفش میکنم... باشه؟
حالا فعلا این یه پست کوشولو رو داشته باشید تا ... من تا اخر این هفته یه کمکی درگیری دارم اینا حل بشه ... نوتریکا رو زودی میتمومم.... قول قول
http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/159.gif http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/160.gif http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/163.gif http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/168.gif http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/169.gif

sun daughter (http://www.forum.98ia.com/member48139.html)http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/169.gif
خودم خودمو کشتم.....:-2-35-::mrgreen::-2-16-::-2-01-::-2-09-: نو نقدشم شرکت کنید... چقدر من پر رواما:-2-35-::mrgreen::-2-16-:
-------------------------------
ببخشید کمه... ولی قول میدم جبران کنم... مثل پستای اخر راننده سرویس.. البته اگه تمایل داشته باشید ادامه بدم... اصلا چیزی به عنوان جذابیت تو نوشته های صدتایه غاز من هست؟؟؟؟:-2-34-:
-------------------------------
==============
++++++++++++++++
.لبخندی روی لبش جا خوش کرده بود.با این که این روزها باید برای کلاس های پیش دانشگاهی اماده میشد ولی... شنیده بود کنکور ریاضی سخت است... هرچند نوتریکا به او قول کمک را داده بود.چقدر از این موضوع شگفت زده میشد وقتی میدید نوتریکا اینقدر راهنمایی اش میکند.نفسی از سر اسودگی کشیدو لبخندی لبهایش را زاویه داد.
نوتریکا حین گذشتن از خیابان بود که صدای زنگ موبایلش در امد... شیده بود.
-بله؟
شیده:جوجویی... من یه پنج دقیقه دیر میرسم...
نوتریکا :فقط پنج دقیقه؟
شیده: اره... منتظرم باش...
نوتریکا: باشه گلم... هستم... مگه میشه تو رو نبینم و بذارم برم؟
شیده با لوندی خندید و گفت: افلین ... حالا شدی یه پسل خوب... بابای هانی...
نوتریکا هم با لحن لوس و مشمئزکننده ای گفت: بابای جیگر...
وگوشی اش را در جیبش فرو برد. دستی به موهایش کشید و شاخه گل رز سرخی که در دست داشت کمی میان انگشتانش چرخاند.با گذر از جدول وارد پارک مقابلش شد.باید تلافی تمام یک سالی که خانه نشین شده بود را میکرد.در کوتاه ترین زمان ممکن آزاده را دید که روی نیمکت نشسته است.
با لبخند به سمتش رفت.هنوز حواسش نبود.گلبرگهای رز را به گونه ی ازاده نزدیک کرد.
ازاده با حس اینکه یک حشره روی صورتش است... جیغ کشید.نوتریکا خندید و ازاده با دیدن او و ان گل سرخ نفس اسوده ای کشید و لبخندی زد و گفت: نوتریکاااا...
نوتریکا کنارش نشست و گفت: سلام... خیلی معطل شدی؟
ازاده که چشم از گل سرخ برنمیداشت گفت: اُه.... نه خیلی...
نوتریکا تک شاخه ی گل را روی پایش گذاشت و گفت: خوب چه خبرا؟
ازاده همچنان منتظر بود تا ان یک شاخه گل را دریافت کند .... به چهره ی نوتریکا خیره شد و گفت: خبری نیست...
نوتریکا: نتایج چه طور بود؟
ازاده:نتایج چی؟
نوتریکا:خوب معلومه کنکورت...
ازاده نگاهش کرد... او کنکوری نبود.اهسته گفت: من کنکور نداشتم...
نوتریکا نگاهش کرد. پس او را با چه کسی اشتباه گرفته بود... ایییییی... داشت خرابکاری میکرد.با این حال لبخندی زد و گفت: عزیزم... این برای توست... تقدیم به عشقم...
ازاده لبخندی به رویش پاشید و اهسته گفت: وای مرسی... نوتریکا...
و گل را با تمام وجود بویید.... نوتریکا لبخندی زد وگفت: قابل تو رو نداره عزیزم... تو خودت گلی...
ازاده از اتفاقاتی که در طی هفته افتاده بود حرف میزد. نوتریکا هم اصلا گوش نمیداد و بیشتر اطرافش را نگاه میکرد.ازاده همیشه همینطور وراج بود..

SunDaughter☼
1390,04,28, ساعت : 12:45
اره خودم میدونم... خیلی بد شدم...
------------------------------------------------
نمیدانست چقدر گذشته است که صدای ضعیف موبایلش را شنید.
طوطیا با غر گفت: چه عجب...
نوتریکا : هان؟
طوطیا هم مثل خودش بی حوصله گفت: عصر جمعیم خونه ی شما... خاله جون مهمونی داده و گفته: بزنگم بهت گوشی دستت بدم که دیر نیایی....فهمیدی؟....الووووو....
نوتریکا: خیلی خوب... همین؟
طوطیا بی خداحافظی قطع کرد...
-بد اخلاق ... لب برچیده بود و به گوشی تلفن خیره نگاه میکرد.نیوشا متوجه اش شد و با لبخند به سویش رفت و گفت: پاشو بیا کارت دارم...
طوطیا لک لک کنان دنبالش می امد. نیوشا از او کمک میخواست تا رنگ لباسش را ست کند.
نوتریکا به ازاده نگاه کرد. به نظر دلخور میرسید... خواست کمی نازکشی کند که باز صدای گوشی اش امد.
کیمیا بود... گفته بود دلش گرفته است و در کافی شاپ منتظر اوست.
نوتریکا از ازاده خداحافظی کرد.چند دروغ و بهانه برای راضی کردن کافی بود فقط باید با اب و تاب بیان میشد تا باورپذیر تر باشد.
*********************
نگاهی به ساعتش انداخت....چطور یک ساعت دیر به موعد قرار رسیده بود.....این سومین بار بود که پیش خدمت کافی شاپ از او میپرسید امری دارین خانم.... و شیده هربار جواب میداد:منتظر کسی هستم..... شماره اش را گرفت. ریجکت کردنش توسط نوتریکا فراتر از تحملش بود.
نفس عمیقی کشید و از کافی شاپ خارج شد روی پله ها قدم میزد....یقه ی مانتویش را بالا داد....باورش نمیشد دیر رسیده باشد....بغض داشت خفه اش میکرد...
زمزمه وار با خودش حرف میزد:حتما نوتریکا خیلی نارحت شده... یعنی اومده و رفته....چرا جواب نمیده؟
امید عبسی بود که فکر کند نوتریکا هم مثل او دیر می اید....نگاهی به گوشی اش انداخت نه پیغامی نه زنگی....نفس عمیقی کشید بغضش را فرو خورد و باز شماره ی نوتریکا را گرفت....چرا پاسخ نمیداد؟ نگرانی سر تا پایش را مغلوب کرده بود و میلرزاند....
نوتریکا :وای باز این سه پیچه...
کیمیا: کیه؟یارو خودشو کشت خوب...این بار دهمشه که داره زنگ میزنه...
نوتریکا: ولش کن... میگفتی.....
کیمیا کمی از قهوه اش مزه مزه کرد و گفت:هیچی اخرش شهرام مجبور شد فرانک و پانی و برسونه.....ایست بازرسی هم گرفتتشون....
نوتریکا:اه....عجب ضایع بازاری شد....
کیمیا با خنده گفت: وای پسر قیافه هاشونو میدیدی چی میگفتی.....حالا فکر کن شهرام مست.... با لب و لوچه ی اویزوون لحن کشدار....با سکسکه....دستشو انداخته بود دور گردن یارو سربازه میگفت:داداش بیا یه بوس بده کلکش کنده بشه....ما بریم به کارمون برسیم.....
نوتریکا همانطور که میخندید گفت:شهرام تو حالت عادی فرق بین پسرا رو با دخترا تشخیص نمیده چه برسه به مستیش....کلا پنج میزنه.....
کیمیا با صدای زننده ای خندید و گفت:ای ول.... اینو خوب اومدی.....
نوتریکا کمی قهوه اش را مزه مزه کردو پرسید :خوب بعدش....؟
کیمیا:بعدش هیچی دیگه.....شهرام بدبخت هم شلاق خورد هم یه هفته تو بازداشت نگهش داشتند تا هوس لاس زدن با پسرا از سرش بیفته. . .
و هردو با صدای بلند خندیدند.

SunDaughter☼
1390,04,28, ساعت : 12:52
خوب امروز دوتا گذاشتم دیه...

ای شالا بازم بتونم سرعتمو ببرم بالا:-2-40-::-2-41-::-2-40-:
--------------------------------------

کیمیا:ولی نوتری حیف شد نیومدیا....مهمونی های منصور رد خور نداره....جات خیلی خالی بود......همه میگفتن...
نوتریکا:جدی؟اره میدونم....ولی اون موقع امتحان داشتم....نمیشد....
کیمیا:بمیرتو ام با این امتحانات ....مارو کشتی....
صدای زنگ گوشی نوتریکا نقطه ی انتهایی جمله ی کیمیا شد.
نوتریکا:واااای....این مگس چرا ول نمیکنه....
کیمیا:جوابشو بده ببین چی میگه....
نوتریکا نفس عمیقی کشید...بالاخره جواب داد.
بله.....
شیده با صدایی گرفته گفت:معذرت میخوام نوتریکا....
نوتریکا متعجب پرسید: واسه چی؟
شیده: نوتریکا هانی تو رو خدا.... میدونم از دستم دلخوری....ولی ..... ولی .....باور کن....تو ترافیک موندم.....
نوتریکا گل از گلش شکفت سر قرار نرفته بود و حالا شیده هم که خیلی دیر رسیده بود بهترین بهانه را برای بهم زدن داشت....دست پیش گرفت که پس نیفتد و لحن ناراحتی به صدایش داد و گفت:اره دیگه....اگه این بهانه هارو ازت بگیرن دیگه چی داشتی واسه گفتن ...ترافیک...هه.....شیده منو سیاه نکن...من خودم ختمم...
شیده با بغض گفت :عزیزم یه لحظه گوش بده....
نوتریکا وسط حرفش پرید و گفت:به چی؟به بهونه هات....بد قولی هات....شیده خیلی نامردی....تو این گرما میدونی چقدر به خاطرت واستادم.....میدونی چقدر منتظر بودم....اون وقت تو رو بگو....اولش که منو نشناختی.... بعد هم که نیومدی....با صدای غمگین تری گفت:من ...من دوست داشتم...ولی تو.....و نفس عمیقی کشید و سکوت کرد.
شیده آرام آرام گریه میکرد... باورش نمیشد به همین راحتی نوتریکا را از دست بدهد.
نوتریکا بار دیگر به حرف آمد: بهتره تمومش کنیم.....من نمیتونم با ادمای بد قول سر کنم...نمیتونم با ادمی که واسش مهم نیستم دمخور باشم..دیگه بهم زنگ نزن.....
شیده : ولی نوتریکا من...
نوتریکا بدون انکه منتظر التماسهای شیده باشد گفت:موفق باشی....خداحافظ.....
و الو الو های شیده که میان هق هقش گم شده بود را نشنید.....
نوتریکا لبخندی پیروزمندانه زد و گفت:اخیش شرش کنده شد......ولی عجب کنه ای بودا....
کیمیا:حالا جدی رفته بودی سر قرار؟
لبخند نوتریکا عمیق تر شد و گفت:نچچچچچچچ....
کیمیا:ای ناکس....
نوتریکا: دیگه دیگه..... ما اینیم.....
کیمیا: راستی واسه امشب با فریبرز اینا جایی دعوتم میای؟
نوتریکا : امشب؟ پس مهمونی کامی چی؟
کیمیا پوزخندی زد و در حالی که سیگارش را گوشه ی لبش میگذاشت گفت: کامران خونه اش کوچیکه.... اتاق کم داره... من نمیتونم صف وایسم... و به طرز وحشتناکی ریسه رفت.
نوتریکا چیزی نگفت.پس از اینکه کمی شکلات خورد با لحنی ناراضی گفت: من نمیفهمم مهمونی های اینا چرا وسط هفته است؟!
کیمیا با لوندی سرش را تکان داد تا موهایش را کنار بزند با خنده گفت: ناقص.....وسط هفته....مامورو ایست بازرسی کمتره.... تو مث که تو باغ نیستیا....
نوتریکا: ناقص ننه ته.....من فرداش کلاس دارم.....مثل شماها بیکارو بی آر نیستم که.....کار و زندگی دارم.....
کیمیا: اَه .... نوتریکا جون مادرت ضد نزن .....
نوتریکا: به جون کیمی.... کلاس ایین نامه رانندگی... باید گواهیمو بگیرم... بعدشم.اگه این دفعه هم دیر برسم خونه سنگسارم حتمیه....بابام عمرا تو خونه رام بدن...و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:اُه...الانم به پاش که باید برم خونه....دیرمه....
کیمیا پشت چشم نازک کرد و گفت:عین این دخترا....با دهن کجی گفت: دختر 18 ساله به پا روسریت این ور و اون ور نشه......به جون نوتریکا فقط یه روسری و مانتو کم داری.....اداهاتم که تکمیله عینهو دخترا.....
با لحنی عشوه گرانه اضافه کرد: وای دیرم شد.....
نوتریکا با لبخند گفت:پاشو کم زر بزن.....
بعد از انکه حساب کرد بیرون از کافی شاپ نوتریکا گفت: بیا برسونمت....
کیمیا نگاهی به پراید قرضی انداخت و گفت: تو که گواهی نمیخوای... همینجوریش که ولی تو خیابون...
نوتریکا با حواس پرتی لبخندی زد و پرسید: حالا میای؟
کیمیا:نه....ماشین اوردم.....کاری نداری...
نوتریکا بالاخره از گشتن جیبهایش فارغ شد و لبخند مرموزی زد و گفت:رد کن بیاد....
کیمیا یک تای ابرویش را بالا داد و حین جابه جا کردن بند کیفش روی شانه متعجب پرسید:چیو؟
نوتریکا:با همه اره.....با ما اَم اره.....گوشی و رد کن بیاد......
کیمیا:چرا چرند میگی؟
نوتریکا لبخندی زد و گفت: به قیافه ی من میاد پپه باشم؟....البت خطا از جانب موبایل منه گاهی ادرسا رو قاطی میکنه... الانم اشتب کرده رفته تو جیب شوما.....
کیمیا با طنازی خندید و گفت:اَی گندت بزنن با اون چشات....
نوتریکا:اره عزیزم....چشم عقابه....
کیمیا:بابا .... نوتریکا گوشیت خوش دسته.... بذار دو روز پیشم بمونه.....
نوتریکا:خوش دسته واسه صاحابش.... رد کن بیاد که کار دارم باید برم.....
کیمیا: حالا دو دقه چشات و درویش میکردی....میمردی....لااقل یکی واسم بخر....چی میشه؟
گوشی را از جیبش دراورد و به سمت نوتریکا گرفت....
نوتریکا چشمکی زد و گفت:باشه...بهش میگم....بای....
سوار ماشین شدوبه خانه رفت....
وقتی رسید صدای ضبط اهنگ و هلهله کل حیاط را برداشته بود...وارد سالن شد هیچکس حواسش به او نبودهمه در حال تماشای رقص طلا و نیما بودند.در فکر شب بود. چگونه میتوانست از خانه خارج شود... ساعت تازه هفت عصر بود... یازده باید حرکت میکرد.
خدا امشب را به خیر بگذراند.

SunDaughter☼
1390,05,01, ساعت : 12:37
سلاممممممم
من باز برگشتم از هانی جان و شبنم گلی بی نهایت سپاس و تشکر و دارم... خوب دیه الان تقریبا داره همون جور میپیشه که باید بپیشه...
:-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-:
یا جالب میشه یا نمیشه... دیگه من نمیدونم.تمام زورمو زدم هیجانی ترش کنم... دو تا پست جا به جا شده الان...... یعنی از اینجا بخونید برید پایین / اکی؟
نقد و امیتاز و تشکر هم در صورت تمایل فرگت نشه:-2-04-:
:-2-39-::-2-26-::-2-15-::-2-34-::-2-08-::-2-36-::-2-33-::-2-16-::-2-06-::mrgreen::-2-35-:

**************************
نوتریکا چشمکی به کیمیا زد و گفت:باشه...بهش میگم....بای....
سوار ماشین شدوبه خانه رفت....
وقتی رسید صدای ضبط اهنگ و هلهله کل حیاط را برداشته بود...وارد سالن شد هیچکس حواسش به او نبودهمه در حال تماشای رقص طلا و نیما بودند.در فکر شب بود. چگونه میتوانست از خانه خارج شود... ساعت تازه هفت عصر بود... یازده باید حرکت میکرد.
خدا امشب را به خیر بگذراند. لباسهایش را عوض کرد وبه طبقه ی پایین رفت.
جاوید زیر چشمی او را میپایید بعد از سلام و علیک با همه کنار روزبه نشست.
هایده رو به او گفت:عمه جون....تبریک نمیگی؟
نوتریکا حینی که خیاری را برمیداشت گفت:دیگه تبریک نمیخوادکه....از اولش معلوم بود قراره چی بشه.....
فائزه لبخند عمیقی به او زد و گفت:ان شا ا... نوبت تو بشه عمه....
نوتریکا با چرخ چرخ خیار را میجوید در همان حال با دهان پر گفت:عمه جون....نفرین میکنی...
عزیز با محبت نگاهش را به او دوخت و گفت:پدر سوخته مگه زن گرفتن بده....
نوتریکا با لحن مسخره ای گفت:نه نه نه...اصلا بد نیست....
سیما نگاهش را از نوتریکا به عزیز دوخت وگفت: نوتریکا دهنش بو شیر میده عزیز....حالا زوده....
نوتریکا هم ادامه ی حرف خاله اش را گرفت و گفت:اره....اره....لا مصب بوی این شیره مث سیر میمونه.....هنوزم که هنوزه بوش نرفته...از اون بو آست که تا اخر عمر ادم میمونه....
سیمین با اشاره ی چشم و ابرو به او فهماند که کم چرت و پرت بگوید.
نوتریکا هم خندید و تعظیم کوتاهی کرد و گفت : فدای سیمین جون...چه خوشگل شدی امشب....
فائزه لبخندی زد و با طعنه گفت :سیمین جون مگه این که پسرت ازت تعریف کنه... و همراه با حمیده خندیدند. سیمین دلخور شد اما به روی خودش نیاورد.
عزیز چشم و ابرویی به آن دو رفت که از دید سیما پنهان نماند .
نیما رو به نوتریکا گفت : خوبه حالا تو ام... کم نمک بریز ، نمک دون...
نوتریکا با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: جدی گفتم... من فعلا قصد ازدواج ندارم...
طوطیا تمام مدت او را زیر نظر داشت بالاخره طاقتش تمام شد وبا سادگی پرسید: یعنی جدی میخوای تا اخر عمرت مجرد بمونی؟
نوتریکا با لبخندی معنی دار رو به طوطیا گفت:فعلا که داریم شاگردی داداش بزرگه رو میکنیم...تا بعد چی پیش بیاد....
نیما با اخم به او خیره شد و گفت:منظور....
نوتریکا با خونسردی سیبی را پوست میکند و گفت:حالا....

SunDaughter☼
1390,05,04, ساعت : 13:20
از پست بالا بخونید.............:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

================

سیمین که حوصله اش از بحث انها سر رفته بود و دلش نمیخواست ابرو ریزی پیش بیاید با اشاره نیما را که جوابی را در استین برای او حاضر کرده بود را ساکت کرد. جمع به حالت عادی گفت و شنود وخنده بازگشت. فقط طلا بود که به نیما با سوظن نگاه میکرد.
قبل از شام مهمانان اوای رفتن سر دادند.
نوتریکا به سمت اتاقش رفت... باید تاساعت یازده بهانه ای برای رفتن جور میکرد.نیوشا به دنبالش رفت و گفت:یه دقه وایسا...
نوتریکا بی حوصله گفت:هااا ن؟
نیوشا نگاهی به سر تا پای نوتریکا انداخت و گفت:ظهر کجا بودی؟ طوطی میگفت صدای یه دختر میومد؟
نوتریکا با غیظ گفت: فکر نکنم باید به تو جواب پس بدم...
نیوشا دست به کمر ایستاد وگفت: چه غلطا... نکنه دلت میخواد به گوش بابا برسونم...؟
نوتریکا لبخندی زد وگفت:باز که تو دم درآوردی مارمولک.....اصلا ببینم بابا جونت در جریان تاریخچه ی پر محتوای شما هستن؟
رنگ از رخ نیوشا پرید... با این حال خودش را کنترل کرد وگفت: یعنی چی؟
نوتریکا بابد جنسی گفت: اگه بدونه تو چی هستی ...چشمهایش را ریز کرد و گفت:اگه بدونه تابه حال باچند نفر روهم ریختی؟وای وای وای....خیلی بد میشه...نه؟بابا بدونه تو چه کارنامه ی درخشانی داره... خونتو حلال میکنه... مگه غیر از اینه؟
سیمین پایین پله ها ایستاده بود به حرفهای انها گوش میداد.
نیوشا با تته پته گفت: من هیچ کاری نکردم.
نوتریکا نگاهی به سرتاپای او انداخت وگفت:نه بابا... پس محمد رضا و رامین دوست پسرای عمه ی من بودن؟
سیمین دیگر طاقت نیاورد پله هارا دوتا یکی بالا رفت ومقابل ان دو ایستاد. نگاهش بین چهره ی رنگ پریده ی نیوشا و چهره ی مصمم نوتریکا میچرخید.
پس از چند ثانیه سکوت رو به نوتریکا پرسید :یعنی چی نوتریکا؟چی داری میگی؟جریان چیه؟
نیوشا ملتمسانه به نوتریکا نگاه میکرد...نوتریکا هم بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت زهرش را ریخته بود و ماندن را جایز نمیدانست. روی تخت دراز کشید و موبایلش را دراورد وفایل موزیک را باز کرد.
نیوشا ساکت به دیوار تکیه داده بود و زیر لب نوتریکا را به باد ناسزا گرفته بود.
سیمین روی تخت دخترش نشسته بود و عصبی پنجه هایش را درهم قلاب کرده بود با لحنی خشک و خیلی رسمی گفت:گوش میکنم...
نیوشا خودش را به نفهمیدن زد :به چی؟
سیمین با لحنی تحقیر امیز گفت:به تاریخچه ی پر محتوای جنابعالی...
نیوشا آهسته و خونسرد گفت: مامان تو که نوتریکا رو میشناسی ... حرف مفت زیاد میزنه...مگه غیراز اینه...کدوم حرفش صحت داشته که این دومیش باشه؟بعدشم من هیچ چیزی برای تعریف کردن ندارم...
سیمین با حرص گفت:یعنی میخوای بگی با هیچ احدی دوست نبودی؟آره؟
نیوشا حرصش گرفته بود وهمانطور که برای نوتریکا به تلافی این کارش در ذهنش نقشه میکشید با غیظ گفت: هر رابطه ای هم که داشتم بارعایت اصول اخلاقی بوده...
سیمین با لحن تندی گفت:پس اعتراف میکنی که دوست پسر داشتی؟
نیوشا با چشمهای گرد شده رو به مادرش گفت:اعتراف ؟ !پوزخندی زد و در ادامه گفت:ببخشید من به چه جرمی متهم شدم که از من اعتراف میخواید؟اگه رابطه برقرار کردن با چندتا پسر که از قرارهمکلاسی های کلاس زبانت هم هستن اونم فقط در حد یه سلام و علیک وجزوه گرفتن ...جرمه...گناهه...بله من مرتکب یه همچین گناهی شدم...حالا چه حکمی برام صادر میکنید؟با تمسخر گفت:لابد اعدام... ؟و بعد خنده ی عصبی کرد و گفت:خوبه والله...
سیمین با عصبانیت گفت :نیوشا ... تو خجالت نمیکشی؟؟؟ تو روی من زل میزنی میگی دوست پسر داشتی؟ خجالتم خوب چیزیه... به خیالم دخترم و سنگین و رنگین بزرگ کردم... فکر میکردم تو خانم و عاقلی ... نمیدونستم..وزیرلب به جان خودش غر میزد. پس از مکثی گفت:پس همینه.. همینه کنکور تو افتضاح دادی... همینه ... فکر درست نبودی... ذهنت پیش دوست پسرات بوده؟ اره؟؟؟
نیوشا با لحن مضطربی گفت:کی گفته؟؟؟ نخیرم... با لحن پر بغضی گفت: این قضیه مال اوایل پیش دانشگاهیه...
سیمین محکم به زانویش زد و گفت: اِ اِ اِ... تو چرا اینطوری شدی؟ نیوشا.... چند وقته که افتادی تو خط دوست پسر؟ من الان باید بفهمم؟ تو خجالت نمیکشی؟
نیوشا اشکهایش جاری شد وارام گفت: من شیشصد ساله باهاشون بهم زدم...
سیمین به صورتش زد و با ناله گفت: مگه چند تابودن؟؟؟
نیوشا فقط ارام اشک میریخت. او فقط از دو همکلاسی پسر کلاس زبانش شماره گرفته بود و یکبارم با یکی از انها بستنی خورده بود.

SunDaughter☼
1390,05,04, ساعت : 13:25
همان روزهای ابتدای پیش دانشگاهی نوتریکا انها را دیده بود و بعد از ان روز نیوشا از ترس نوتریکا دیگر با هیچ کدامشان حرفی نزد. فکرش را هم نمیکرد الان در این لحظه نوتریکا از آن برگ برنده استفاده کند. شاید همان روزها اگر این مسئله را عنوان میکرد چنین ناراحت ودلگیر نمیشد.
سیمین با بغض با مشت به سینه اش کوبید و گفت: خدایا... فکر میکردم دخترم عاقل و بالغه.. فکر میکردم یه دختر خانم و افتاب مهتاب ندیده است...چه کار کردی نیوشا... چه بلایی داری سر من وخودت میاری؟
نیوشا به تندی گفت:خوب طوطیا هم تو راهنمایی با یکی دوست بود... اصلا همه ی دوستام دوست پسر دارن..
سیمین چشمهایش را ریز کرد... با لحن عبوسی گفت: همه هر غلطی بکنن؟ تو هم باید هرکاری که دیگران انجام میدن بکنی؟ بقیه میرن خودشونو میندازن تو چاه... توهم باید بری؟ میدونی اگه بابات بفهمه چه بلایی به سرت میاره...
نیوشا با ترس کنار مادرش نشست وگفت: ماما ا ا ان... اخه من که کاری نکردم؟
سیمین با اخم نگاهی به او که رنگش پریده بود گفت: دیگه کلاس زبان نمیری...
نیوشا سرش را پایین انداخت و گفت: نمیرم...
سیمین از جایش بلند شد و گفت: لابد به بهانه ی کلاس زبان میرفتی باهاشون قرار میذاشتی اره؟
نیوشا چیزی نگفت. سیمین با غیظ گفت: فردا میرم اموزشگا ه وای به حالت غیبت داشته باشی...
نیوشا با اسودگی گفت:ندارم...
سیمین دست به کمر رو به رویش ایستاده بود ... نفسش را مثل فوت بیرون فرستاد وگفت: موبایل و سیم اینترنت تو بده به من...
نیوشا حوصله ی اما و اگر اوردن و نداشت... با بغض به حرف مادرش عمل کرد وسیمین با چشم غره ای که به او رفت از اتاق خارج شد و در را هم محکم بست.
نیوشا از حرص وعصبانیت میلرزید از اتاقش خارج شد و وحشیانه در اتاق نوتریکا را باز کرد.
او با ارامش روی تخت دراز کشیده بود و حین موزیک گوش دادن به ببرش زل زده بود.
نیوشا به سمتش امد و سیم هنزفری را با عصبانیت از گوشش بیرون کشید.
نوتریکا با داد گفت: اُ ... هَ... چه خبرته؟
نیوشا با صدای لرزانی که از بغض ناشی میشد گفت: خیلی بیشعوری...
احتیاجی نبود که نوتریکا فکر کند چرا نیوشا به این روز افتاده است. سیمین حسابی دخترش را گوشمالی داده بود.
پوزخندی زد و گفت:بالاخره مامان و بابا باید بدونن چه دختری تحویل جامعه دادن ... نه؟ دوست نداری دستت رو بشه؟منم مثل تو میخوام روشن بشه دنیا دست کیه... اون موقع که جلو بابا خود شیرینی میکردی و پشت سر من وراجی میکردی...باید فکر امروزتو میکردی... مثل اینکه یادت رفته؟خوب منم دو تا ازشق القمراتو رو میکنم....چه اشکال داره... هان؟
نیوشا از حرص پوست لبش را میجوید پوزخندی زد و گفت: نوتری خان فکر نکن ماجرای امروز یادم میره.... دارم برات...
نوتریکا با لبخندی تحقیرآمیز گفت: اُ لا لا... چه دختر شجاعی ...با لحنی بچگانه گفت: اسمت چیه عمو جون؟دخترِ شجاع؟
نیوشا دست به سینه مقابلش ایستاده بود و چانه اش میلرزید .
نوتریکابا ارامش ولی تند و عصبی ادامه داد : ببین دختر شجاع با دُم شیر بازی نکن... هنوز خیلی جوجه ای.... خودتم خوب میدونی که آتو ازت زیاد دارم... مجبورم نکن همه رو یهو رو کنم.... به پر و پای منم نپیچ...
میزنم به سیم اخر بعد واسه تو بد میشه... خود دانی...
نیوشا زهرخندی زد وگفت: واقعا که به تو هم میگن برادر...
نوتریکا: به تو هم خواهر نمیگن... این به اون در.... و به سمت در اتاقش رفت و رو به نیوشا گفت:هررری...
نیوشا بی حرف از اتاق خارج شد نوتریکا دررا محکم بست.
نیوشا لبه ی تخت نشست و سرش را میان دستهایش گرفت.
درست از وقتی که گزارش سیگار کشیدن نوتریکا را به پدرش داده بود رابطه اش با نوتریکا از این رو به آن رو شده بود... تقریبا یک ماه تمام بود که سعی داشتند به هر نحوی یکدیگر را جلوی اعضای خانواده تحقیر و تخریب کنند.گاهی اتش جدال سرد میشد اما از بین نمیرفت.
نیوشا با خیال اینکه این کار صلاح خود نوتریکا است تمام آنچه که دیده بود را برای پدرش بازگو کرد تا جاوید هم با همان منطق همیشگی اش مشکل را برطرف کند اما نتیجه برعکس شد چرا که پدرش بعد از کلی سرزنش و داد و فریاد با نوتریکا در اخر با گفتن جمله ی هر غلطی که خواستی بکن ... باعث شد تا نوتریکا واقعا انقدر خود سر شود که هرکای بخواهد انجام دهد.رابطه شان بی نهایت سرد شده بود ، حتی حرف زدنشان هم زوری بود... و نوتریکا هم هر کاری دلش میخواست میکرد وجاوید هم کاری به او نداشت. در واقع هر کاری که میدانست پدرش از آن بیزار است انجام میداد.
در این بین نیوشاخودش را مقصراین کشمکش ها و لجبازی های بچه گانه ی نوتریکا میدانست...لجبازی هایی که فقط و فقط به ضرر خودش بود.
نیما و نوید هم نهایت تلاشش را برای از بین بردن لج و لجبازی نوتریکا کرده بودند اما همه بی ثمر بود.شاید اگر جاوید همچنان در مورد او بی اعتنا نبود نوتریکا وضعیت بهتری داشت.
نیوشا در دل گفت: نوتریکا هم درست مثل باباست... هر دو لجباز و یک دنده... هیچکدومشون کوتاه نمیان... اه... پس تو کی میخوای آدم بشی....بیچاره بابا...بیچاره مامان... بیچاره خودت پسره ی دیوونه... روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست.