PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان نوتریکا | sun daughter کاربر انجمن



SunDaughter☼
1390،03،25, ساعت : 01:20 بعد از ظهر
پست آغازین:

خوب :-118-:خوب :-118-:خوب:-118-:
من با یکی دیگه باز بگشتم...:-2-16-:
درود بر همه ی خوانندگان گرامی ::-2-25-:
باز خدمت رسیدم...
اَه بدم میاد این مدلی بحرفم... اهم اهم....:-2-16-::mrgreen::-2-35-::-2-16-::mrgreen::-2-35-::-2-16-:
سیلامممممممم دوستای گلممممممممم....:-2-25-::-2-25-::-118-::-2-25-::-2-25-:
خوبــــــــــــــــــــــ ـیییییییییییییییین؟؟؟ اونقدر دلم تنگولودیده بود براتون خیلی زیاددددددددددد.....:-2-13-:
قرار بود تو نقد راننده شرکت کنید ها....نیومدین... من منتظرم ها..... :-2-38-:
من باز نرفته برگشتم...طبق معمول ... حالا انگار چند دفعه بوده...:-2-06-: اگه زنده باشم اینم تموم کنم میشه سه تا...از قدیم گفتن یکی کمه دو تا غمه سه تا دیگه خاطر جمعه....:-2-32-:
بعد اینم باز یکی دیگه میشروعم و بعد یکی دیگه و.....خلاصه تا وقتی سوژه هام ته بکشن...خدایی خیلی حال میده.... البته اگه شما مایل باشید و من حقیر و همراهی بفرمایید.:mrgreen::-2-06-::-2-35-:
خوب حالا هستم در خدمتتون با یه قصه ی جدید... قول نمیدم تند تند بنویسم.... راننده رو که خیلی خوش به حالتون شد... :-2-38-:
به هر حال ممکنه کمی دیر به دیر بذارم ... چون امتحانات بچه های دانشگاه شروع شده .... منم که مثلا کنکور دارم... البته قبول نمیشم.... :-2-30-:حالا.... و خلاصه اینکه ممکنه دیر و زود بشه... اما مطمئنا سوخت و سوز نداره... من که خدایی خیلی سرعت عمل دارم... مگه نه؟؟؟:-2-16-:
خوب بریم سراغ قصه ی این حقیر....:-2-04-::-120-::-2-04-:
راستی منتظر یه قصه ی متفاوت نباشین ... چون فکر نمیکنم متفاوت باشه ... حالا هر چی ...... ولی خوندنشو از دست ندین ... تبلیغ ممنوع !!!:-2-19-:

خلاصه ی داستان : قصه ی یه آدم... یا... زندگی یه آدم ...نه ... قصه ی آدم ها...شایدم زندگی آدم ها...قصه ی عشق و دلدادگی / قصه ی خانوادگی/ پر از حس محبت و دوست داشتن و نامهربونی و نفرت... خلاصه اتفاقاتی که توی روزمرگی زندگی آدم ها میفته... قصه ی زندگی آدم ها... و در کنار همه ی این قصه ها... این زندگی ها...و این آدمها...
قصه ی زندگی آدمی به اسم نوتریکا... !

************************
شما رو جان عزیزانتون وسط پستها ، اسپم ارسال نکنید. هر چی میخواهد دل تنگتون ، بازدید و خصوصی من به روی همه بازه... اگرم خوشتون نمیاد از قلمم و میگید این چه خودشو تحویل میگیره بگید من میرم قول میدم دیگه قصه ننویسم.. باشه؟:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
در صورتی که خوشتون اومد: تشکر و امتیاز و نقد فرگت نشه...:-2-15-::-2-41-::-2-15-:
---------------------------------------------------------------------------------

SunDaughter☼
1390،03،25, ساعت : 01:25 بعد از ظهر
" به نام پیوند دهنده ی قلبها"






http://www.up.98ia.com/images/hfyqy21cx9btnyzx3j.jpg



مقدمه:

زندگی آدم ها به نفس کشیدن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به خوردن و نوشیدن و خوابیدن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به درس خوندن و کار کردن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به بغض و غم و غصه خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به شادی و خنده و لبخند خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به مرگ خلاصه نمیشه!
حتی ... زندگی آدم ها به عشق هم خلاصه نمیشه !
خلاصه ی زندگی آدم ها فقط و فقط زندگی کردنه ...!

پاورقی:


نوتریکا یکی از اسم های پسرانه ی اصیل و قدیمی ایرانی که در میان زرتشتیان شناخته شده است.

و ضمن اینکه نام سومین برادر اشو زرتشت نوتریکا بوده است.

*************************************



فصل اول : سلام...


-سلام... سلـــــــــــام....
-مامان... ماماااااان؟!
-اُه من مردم از این استقبال گرم...
-کسی خونه نیست؟
به سمت اشپزخانه رفت و با ناخنک زدن به ظرف سالاد رها شده روی اُپن کمی کاهو و خیار برداشت.تا انجا که به یاد داشت از گوجه فرنگی متنفر بود.
-علیک سلام... و کاهو را از چنگش بیرون کشید.این قبیل زورگیری ها مختص نوید پسر دوم خانواده ی اقای نیکنام بود.
صدای تلفن باعث شد به سمتش برود و جواب حرکت زشت نوید را به بعد موکول کند.
طوطیا:حاضری بریم؟
-ناهار نخوردم...
طوطیا:کوفتو بخوری... ساعت سه .... هنوز نخوردی؟
روی دسته ی مبل نشست و گفت: تا هشت بازه...
طوطیا با دلخوری گفت: حالا چی میشد الان بریم... مگه قرار نبود صبح بریم ...نیوشا هم کلی ازت شاکیه... تازه حالا هم میگی نه؟
-خوب میخوام ناهار بخورم...
طوطیا باز گفت: کوفت و بخوری و تلفن را کوبید.
نوید نگاهش کرد و پرسید: نرفتی هنوز؟
نگاهش را به ساعتش دوخت و گفت: نه... مامان کجاست؟
نوید با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: خونه خاله سیما... کجا میخواستی باشه... من دارم غذامو داغ میکنم...
-منم دارم میرم ثبت نام... فعلا... و به سمت در ورودی حرکت کرد.
نوید: ناهارتو بخور بعد برو...
- طوطیا چت میزنه حوصله اشو ندارم... خدافظ... و در را بست.
طوطیا با لبهایی برچیده گفت: تو که گفتی نمیای...
-به سلامتی منصرف شدی من برم؟
طوطیا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:غلطهای زیادی... وایسا حاضر بشم...
-یه چادر بنداز سرت بیا دیگه... همین سر کوچه است...
طوطیا اما گوش نداد و به سمت اتاقش رفت.در اینه نگاهی به چهره اش انداخت. یک جوش کوچک قرمز درست روی چانه زیر لبش سبز شده بود.با دو انگشت شصت و سبابه مشغول ترکاندن شد.صدای سیما امد.
با طعنه گفت: علیک سلام...
-اِ... سلام ..... حواسم نبود... و خندید.
صدای مادرش هم متعاقب جوابی که به خاله اش داد به گوشش رسید.
-کی حواست هست؟ و افزود: میدونی از صبح منتظرتن؟ منظورش طوطیا و نیوشابودند.با دلخوری گفت: هیچ وقت سر قولت نیستی...
با لحنی مدافع پاسخ داد: خوب خودشون میرفتن... من که گفتم ممکنه دیر بیام...
سیمین رو به خواهرش سیما گفت: راستی دیشب مهناز زنگ زد... و مشغول تعریف از گفت و شنودش با مهناز شد.
نگاهش را به پله ها دوخت... طوطیا از لبه ی نرده سر خورد.
سیمین نگاهش به او افتاد و با لبخند گفت: چه خوشگل شدی عزیز دلم؟
طوطیا لبخندی زد و با ناز گفت: مرسی... وبا دو گام بلند مقابلش ایستاد و گفت: مدارکتو برداشتی....
با شرمندگی گفت:از صبح همرامه...
طوطیا اهمیتی نداد.... مهم حالا بود.... باشوق گفت: بریم؟!
-نیوشا چی؟
طوطیا: اون الان کلاس زبانه... گفتش برگشتنی خودش میره ثبت نام... و با غیظ رو به مادرش گفت: همه مثل من نیستن که احتیاج به نگهبان داشته باشن همه جا با اون برن... حتی تا سر کوچه...
سیما خواست پاسخ دخترش را بدهد که طوطیا با عجله پشت او پنهان شد.
سیما با چشم غره به سیمین گفت:میبینی تو رو خدا...
طوطیا زیر گوشش گفت: بریم دیگه...نمی بینی وضعیت قرمزه...
سری تکان داد و در را باز کرد و خواست از خانه خارج شود که طوطیا بازویش را کشید و گفت:هووووی... لیدیز فرست... و خودش اول خارج شد.... دو خواهر خندیدند . باز هم سری تکان داد و به دنبال طوطیا روان شد.
اموزشگاه درست سر کوچه بود.مسیر ظرف مدت کوتاهی در سکوت زیر افتاب گرم تابستانی طی شد. باز هم طوطیا اول داخل اموزشگاه شد.
مرد فربه ای با ریش و سبیل بی حوصله رو به طوطیا که با ذوق و چشمهایی که برق میزد و همه جای ان دفتر کثیف را از نظر میگزراند گفت: هجده سالت شده؟
همزمان گفتند: ده روزم ازش گذشته...
مرد سری تکان داد و گفت: اسم؟!
طوطیا ابتدا پاسخگو بود...
- طوطیا نیکنام... کمی بعد او جواب داد:
-نوتریکا نیکنام....
مرد سرش را بالا اورد و متعجب در حالی که چینی به بینی اش داده بود و چشمهایش را ریز کرده بود گفت:هــــاااان؟!
نوتریکا مثل همیشه با حوصله و شمرده گفت: نو...ت... ریکا...
مرد ابروهایش را بالا داد و گفت: با کدوم "ت"؟
نوتریکا دستهایش را در جیبش فرو کرد و به میز تکیه داد و گفت: دونقطه...
در حال نوشتن اسمش مرد با غرغر گفت: ملت چه اسمایی میذارن رو بچه هاشون.... و بلند تر پرسید: خارجیه؟ نه؟حالا یعنی چی؟
نوتریکا که حرف قبلی مرد راشنیده بود... با ارامش گفت:یه اسم خیلی قدیمی ایرانیه... سومین برادر اشو زرتشت اسمش نوتریکا بود...
مرد با رضایت هوومی گفت و پرسید: زرتشتی هستید؟
نوتریکا: جد پدریم بوده... اما ما نه...
مرد پرسید: مسلمون؟!
نوتریکا: بله...
مرد باز هوومی گفت و ضمن پر کردن فرم توضیحاتی در رابطه با چگونگی پرداخت هزینه و شروع کلاس ها به ان دو داد.سپس با تکرار و تاکید افزود : 5 جلسه ایین نامه رو حتما باید شرکت کنید.... در غیر این صورت نه کلاس های عملی و میتونید شرکت کنید نه ازتون ازمون گرفته میشه... متوجه هستید که؟!
هر دو با سر تایید کردند.مرد فرم ها به انضمام یک قطعه عکس از طوطیا و نوتریکا را داخل دو پوشه ی مجزا گذاشت.
پوشه ی نوتریکا نارنجی بود و پوشه ی طوطیا سبز....
طوطیا با عجله گفت: میشه بذاریدش تو یه پوشه ی نارنجی لطفا؟
مرد پوزخند مسخره ای زد و سری تکان داد اما در خواست طوطیا را پذیرفت.
نوتریکا با حرص گفت: چیشششش... و با خودش غر میزد.
طوطیا اما با لبخند تشکر کرد و پشت سر نوتریکا از اموزشگاه خارج شدند.
نوتریکا بی حرف کنارش راه میرفت. طوطیا هم مفاد فرمش را مورد بررسی قرار داده بود.
طوطیا پرسید: طلا میگه پارک دوبل خیلی سخته.... اره؟ با کمی مکث گفت: خوش به حالت تو لا اقل یکی دو بار پشت فرمون نشستی...
و بدون ان که منتظر جوابی از سوی نوتریکا باشد گفت: ولی خوب یاد میگیرم... بابا قول داده باهام تمرین کنه... و پشت سرش فوری گفت: طلا دیروز کلی سرم غر زده ماشین و عمرا یک سال اول دستم بده...ولی بعدش گفت اگه مثل اون بار اول قبول بشم اون دستبند دلفین رو میده به من... و اهی کشید و ادامه داد: میدونستی باید با طلا شریکی سوار بشم؟!
نوتریکا در سکوت نگاهش کرد.سرش را باز در پرونده اش فرو کرده بود.
کجای طوطیا خوشگل بود که مادرش چپ و راست از زیبایی او تعریف میکرد؟!
طوطیا مثل یویو کنارش راه میرفت.....گاهی زیگزاگ و گاهی هم لی لی میکرد.... اصلا هیچ وقت یک خط مستقیم را پیش نمیگرفت برای راه رفتن...نسبتا چاق بود نه خیلی زمخت و ضایع ولی چاق بود و صورت گرد و پُری داشت.اما پیشانی اش بلند بود.مثل همیشه موهای پر کلاغی اش را چتری در صورتش ریخته بود.... پیشانی اش زیادی بلند بود.چشمهای کوچک و خاکستری اش با مژهای پرپشت و فر زیبا بودند.... بینی عقابی و لبهایی متوسط که به خاطر عقب بودن فک پایینش هیچ وقت روی هم چفت نمیشدند.... عیب بزرگی نبود یعنی زیاد مشخص نبود ولی همیشه دهانش نیمه باز بود. در انتها هم چانه ای مستطیلی به صورتش خاتمه می بخشید. اما گردنش کمی کوتاه بود ....در هر صورت روی هم رفته خوب بود اما اینطور که همه ی فامیل از او تعریف کنند ، نوتریکا لبهایش را جمع کرد... چهره ی مهربان و خواستنی اش در فامیل معروف بود به شیرینی و با نمک بودن.... به خصوص دو چالی که حین خندیدن در صورتش پیدا میشد.
منکر این نبود که زشت نیست... اما دیگر انقدر ها هم خوش چهره نبود.
طوطیا با لحن متاثری گفت: نوتری فردا نتایج و اعلام میکنن...
نوتریکا نگرانی اش را پنهان کرد و با لحنی بیخیال گفت: میدونم....
طوطیا با نگرانی گفت: وای فکر کن اگه قبول نشیم....
نوتریکا باز هم وانمود کرد خونسرد است و گفت: فکر کن اگه قبول نشی....
طوطیا چینی به بینی اش داد و گفت: یعنی تو صد در صد قبولی...
نوتریکا دست ازادش را در جیبش کرد و گفت: احتمالا...
طوطیا از اعتماد به نفس او حرصش میگرفت.با کمی تغیر در صدایش گفت: حالا میبینیم...
نوتریکا پوزخندی زد و گفت: میبینیم... و در دل با خود گفت: اگر انها قبول شوند و او بماند... ته دلش هری ریخت.نفسش را فوت کرد.
با رسیدن به باغ از هم جدا شدند و هر کدام به سوی خانه شان رفتند.
باغ بزرگ و زیبایی بود با سنگفرش های سفید و درخت کاری هایی که دستپخت نبی خان سرایدار و خانه زاد باغ بود که خانه ی کوچکی درست کنار در باغ داشت و همراه همسرش بی بی کبری با هم زندگی میکردند و کلیه ی امور خانه های دو برادر که در دو طرف باغ رو به روی هم قرار داشت بر عهده ی انها بود.
بوی نم خاک در سرش می پیچید.نفس عمیقی کشید و در حالی که به زمین خیره شده بود.
با خودش فکر میکرد اگر واقعا قبول نشود چه افتضاحی به بار می اید.لبش را گزید.... نه این تقریبا امکان نداشت.
مطمئن بود قبول است.او خیلی خوانده بود... به زبان دیگر خر خوانی کرده بود. کنکورش را هم عالی داده بود... بیشتر سوالات را با احتمال صد در صد پاسخ داده بود.انهایی را هم که شک داشت اصلا نزده بود... هر چند فقط دو سه مورد در هر درس بود که او در جوابگویی مشکل پیدا کرد.اما باز هم استرس نتیجه از اضطراب قبل از ازمون خیلی بیشتر بود.نفسش را مثل پوف بیرون داد. چه لذتی داشت نیوشاو طوطیا قبول نمیشدند.ولی... ان دو هم زیادی زحمت این کنکور مذخرف را کشیده بودند.
در را باز کرد... صدای خنده های نوید و نیما می امد.یک راست به اشپزخانه رفت. نیما کنار در یخچال ایستاده بود و با هیجان چیزی را تعریف میکرد. نوتریکا محکم پس کله اش زد و گفت: هی...کی اومدی؟
نیما به عقب چرخید و به برادرش خیره شد.... خواست تلافی کند اما دستش را پایین اورد و منصرف شد و با غیظ گفت:علیک سلام...
نوتریکا سلام کرد.
و به موهای نیما اشاره کرد و با لبخند گفت:چه رشد قابل توجهی... و بلند خندید.....
نیما از بعد از کچل کردن برای سربازی موهای جلوی سرش خیلی دیر بلند شدند و حالا نوتریکا بادیدن موهای نیما که رشد قابل تحسینی داشتند او را مسخره میکرد.
نیما سری تکان داد و گفت: خدا قسمت کنه...
نوید با خنده گفت: همینه دیگه بهت گفتم بیا با هم بریم... حرف گوش ندادی...
نیما باارامش گفت: هر چی بود تموم شد رفت پی کارش... از فردا باید بیفتم دنبال کارت پایان خدمتم...
نوتریکا در حالی که ویلون و سیلون سعی داشت کمی غذا برای خودش بکشد گفت: خدایی سخت گذشت؟
نیما برعکس روی صندلی نشست و گفت: نه خیلی... و انگار که یاد چیزی افتاده باشد گفت: فردا نتایج و اعلام میکنن؟نه؟
نوتریکا یک لحظه از کارش دست کشید.اما باز مشغول شد. دلهره برای چی؟ او که مطمئن بود....
نوید سری تکان داد و گفت: فکر کن نورا و طوطیا قبول بشن.... تو بمونی...
نوتریکا با غیظ گفت: فردا معلوم میشه کی میمونه...
نوید با مسخره گی گفت: اُه بابا اطمینان... اعتماد به نفس...
نوتریکا حرفی نزد در حال جدا کردن گوشتهای چرخ کرده بود...
نیما با حرص گفت: اونا رو اونطوری با دست جدا میکنی نریزی تو قابلمه... ما هم قراره از اون غذابخوریم.....
نوتریکا اما همه ی گوشتهای جدا شده را داخل قالبمه برگرداند... نیما خواست درس درست و حسابی به او بدهد که سیمین وارد خانه شد. هنوز نمیدانست پسرش بالاخره از سربازی بازگشته است.
وارد اشپزخانه شد.نیما حد فاصل یخچال و سینک ظرفشویی ایستاده بود و سیمین هنوز او را ندیده بود.
با التماس به نوتریکا گفت: بذار یه قاشق گوشت بریزم برات... نگاه کن برنجت خالیه که....
تمام گوشت و پیاز ولوبیاهای لوبیا پلو را جدا کرده بود.... برنجش عاری از هرگونه جز خارجی، نارنجی بود... احتمالا به خاطر رب گوشت های چرخ کرده ی سرخ شده ی جدا شده...
نوتریکا: نه همین خوبه...
سیمین جلو تر امد و گفت:خواهش میکنم ازت...
نوتریکا:نه... نمیخورم... اذیت نکن دیگه...
سیمین با حرص گفت: هیچ وقت خدا حرف گوش نمیکنی...
و با غیظ قابلمه را برداشت و به سمت یخچال چرخید و چشمش به نیما افتاد که با لبخند نگاهش میکرد. یک لحظه احساس کرد خواب میبیند.قابلمه را روی میز برگداند و باز به پسرش نگاه کرد.
نیما جلو امد و با لبخند گفت: سلام سیمین خانم... چه خوشگل شدی امروز.... و خم شد و سیمین را دراغوش کشید.
سیمین را که انگار دگمه اش را روشن کردند.با صدای بلندی مشغول قربان صدقه رفتن شد...
تقریبا با بغض گفت: الهی قربونت برم مادر... کی برگشتی.... نگاش کن چه لاغر شده... خسته نباشی عزیز دلم.... اینقدردلم برات تنگ شده بود... وای برم به کبری بگم بیاد یه دستی به اتاقت بکشه.... و باز مشغول روبوسی با پسرش شد.
نوتریکا فقط با حالت چندش واری نگاه میکرد.

honey_x
1390،03،25, ساعت : 02:27 بعد از ظهر
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

SunDaughter☼
1390،03،26, ساعت : 07:21 بعد از ظهر
پس از صرف نهارش جلوی تلویزیون نشست... با بازگشت نیما به خانه فعلا کسی کاری به کار او نداشت. نیما واجب تر بود.
با خودش فکر میکرد روز هایی که در گیر و دار درس و کنکور بود، چقدر برای خودش سرگرمی می تراشید و فکر میکرد بعد از کنکور چقدر کار برای انجام دادن دارد.اما حالا بیشتر کسل و بیکار در خانه میچرخید. دوستانش به مسافرت رفته بودند.خودشان هم تازه از سفر برگشته بودند.ولی انگار کلافه گی قصد نداشت دست از سرش بردارد.یک سفر شش روزه هم نتوانسته بود او را سر حال بیاورد.
بی حوصله از تماشای تلویزیون دل کند.صدای خنده های مادرش و نوید و نیما می امد. انها درپذیرایی نشسته بودند. او در نشیمن بود. سالن خانه با چند پله به دو قسمت نشیمن که معمولا برای تماشای تلویزیون و دور هم نشینی خانوادگی استفاده میشد و یک قسمت پذیرایی که برای مهمان بود از هم جدا میشد...
به اهستگی از پله ها بالا و به اتاقش رفت، روی تخت دراز کشید و به پوستری که به سقفش چسبانده بود خیره شد...عکس یک ببر درچمن زاری زرد رنگ که در کمین شکارنشسته و با چشمهایی درشت و سبز رنگ که انگار ان شکار نوتریکا است و به او خیره شده....اوایل که این پوستر خوف ناک را خریده بود از تماشایش می ترسید....گاهی صبح ها فکر میکرد واقعا یک ببر در اتاقش حضور دارد....در این فکر و خیال ها سیر میکرد که صدای پیام کوتاه موبایلش امد....
شیده برایش پیام فرستاده بود:سلام جوجو.....خوفی؟باز دوملتبه بی معلفت شدی که....وقت کلدی یه حالی بپلس....و آرم عصبانیت را انتهای جمله اش قرار داده بود.
نوتریکا :سلام شی شی ژونم....خوفم تو خوفی.....چه خبلا؟ به ژون شی شی مفاسلت بودیم... تو پخپخش...
شیده:OK....جوجو..میپخشم.... چی چا میچَلدی؟
نوتریکا:بیکار بودم.... و آرم گریه...
شیده: پایه ی قلال هشتی؟
نوتریکا کمی فکر کرد... بد نبود.... اما نه... حوصله ی شیده را نداشت... با کس دیگری قرار میگذاشت که کسلش نکند ، ولی نوشت:هشتِ هشتم....تا آخلِ آخلش....
شیده:پَ کی بیبینمت؟
نوتریکا:پشمه....خوفه؟
شیده:چلا اینگد دیل...ژودتل...ژودتل....
نوتریکا: به ژون شی شی کلی کار دارم... تازه فردا نتایج و اعلام میکنن.... باید خونه باشم....مامانیمو کمک کنم... اتاقمو جمع چنم... من چیچا چنم؟پشمه خوفه دیده...باچه؟
شیده:هچی تو بجی خوفه...
نوتریکا:پ تا پشمه ....
شیده: چه ژود دالی میلی....و آرم گریه....
نوتریکا که حوصله اش سر رفته بود نفس عمیقی کشید و به گوشی خیره شد....زیر لب گفت:توی بچه ننه رو چه جوری دک کنم اخه....اَه....بعد از لحظه ای فکرنوشت: شی شی ژونم....بابام کارم داره... باید برم پیشش.... تو بجو چیچا چنم؟
شیده:بلو مث یه پسل خوف پیش باباییت...باچه؟
نوتریکا:هچی تو بجی....دووووووووووست دالم...بای.
شیده:من بیچتر....بوس بای.
شیده صفحه ی گوشی اش که عکس پس زمینه اش عکس نوتریکا بود را بوسید وگفت:خدا ازت نگذره که منو اینطور اسیر خودت کردی....سپس نفس عمیقی کشید .... تا پنج شنبه وقت داشت لباس انتخاب کند.با سرخوشی به سمت کمدش رفت.
نوتریکا تا خواست گوشی را روی میز بگذارد باز هم پیام امد....
نوتریکا با خودش گفت:این دیگه کدوم خریه...
هما:سلام....مرتیکه....
نوتریکا بلافاصله تایپ کرد:سلام.... زنیکه....
هما:هیچ معلومه تو کدوم قبرستون سیر میکنی؟
نوتریکا:سر قبر تو......
هما:چیز زیادی خوردی......
نوتریکا:اونم با دهن تو.....و آرم لبخند را قرارداد....
هما:با دهن توووووو.... میمیری اگه یه خبر بگیری...
نوتریکا: تو فامیل ما رسمه که بزرگترها خبر از کوچیکترها میگیرن....و باز هم ارم لبخند...
هما یک سال از نوتریکا بزرگتر بود و همیشه نوتریکا این موضوع را پیش میکشید.
هما:اَی بیشعور...یه وقت بذار ببینمت...کارت دارم....
نوتریکا:عمرا......مگه از جونم سیر شدم.......
هما: نوتریکا.....حرف گوش نکن شدیا.....حالتو میریزم بهما....
نوتریکا:مامانم ایـــــــینــــــــا........
هما:به درک....برو به جهنم....
نوتریکا:بی تو هرگز.....و باز هم ارم لبخند گذاشت....
هما که حسابی عصبانی شده بود....نوشت: نوتریکا مگه این که دستم بهت نرسه....
نوتریکا:وای هُبی جان دارم خودمو خیس میکنم...تو رو خدا شب خوابم نمیبره هااااااااا.....
هما:برو بمیر.....
نوتریکا:جون به جونت کنم بد دهنی....توهم برو به هرزگیت برس....بای .
هما گوشی اش را به سمت دیگری پرت کرد و زانوهایش را در اغوش گرفت.... نوتریکا را دوست داشت و این غیر قابل انکار بود اما واقعا نمیتوانست جلوی زبان تند و تیزش را بگیرد....نفس عمیقی کشید و سرش را با تصور چهره ی نوتریکا روی زانو گذاشت.
این بار خواست گوشی را خاموش کند که به جای پیغام کوتاه زنگ خورد.
صبا:سلام نوتری خان....
نوتریکا کلافه دستی لابه لای موهایش برد و گفت:به به....صبا خانم...چه عجب از این ورا...سرافرازمون کردین...
صبا:خواهش میکنم....ببخشید بد موقع مزاحم شدم...
نوتریکا:تا باشه از این مزاحمت ها... حالتون خوبه؟چه خبراخانم خانم ها ...چه کارا میکنی....
صبا:هستیم زیر سایتون...
نوتریکا:اختیار دارین این چه حرفیه....
صبا با کمی من من گفت: نوتری خان...ببخشید من زیاد فرصت ندارم....میخواستم....اگه براتون مقدوره ... اگه میشه ....یه.... یه قرار ملاقات بذارین که حضوراً ببینمتون.....البته اگه وقت داشته باشین....
نوتریکا نفس عمیقی کشید و باخودش گفت:اینو تو رو خدا انگار داره قرار ملاقات با وزیر کشور میذاره که اینقدر رسمی حرف میزنه...
نوتریکا:بله....بله ...حتما...چرا که نه....
صبا:شما بفرمایید چه روزی براتون امکان داره؟
نوتریکا:سه شنبه خوبه؟
صبا:بله عالیه....ببخشید شما مسیرتون به پارک وی میخوره...
نوتریکا:نخورد هم میرسونیمش....
صبا خنده ی لطیفی کرد و گفت:من کلاس زبانم اونجا تشکیل میشه...از ساعت 4تا7.5 کلاس دارم....
نوتریکا:من کی برسم خدمت تون؟
صبا:خدمت از ماست....ابتدای پل پارک وی منتظرتون میمونم....ساعت 4...خوبه؟
نوتریکا:مگه کلاس ندارین؟
صبا با من من گفت:نمیخوام برم.....
نوتریکا:براتون بد نمیشه.....
صبا:نه...نگران نباشین...جبرانی داره....ببخشید برادرم اومد خونه....
نوتریکا:بله بله متوجه ام...پس سه شنبه ساعت 4 سرپل پارک وی....
صبا با لحنی عجولانه گفت:بله بله....امری ندارین...
نوتریکا:عرضی نیست.....خداحافظ.
صبا:سایتون کم نشه...خدانگهدارتون.....
نوتریکا بلافاصله گوشی اش را خاموش کرد .
زیر لب با لحنی ناله دارگفت:ای وای این دیگه کیه....ای خدا همشون یه ادایی دارن....کلافه ام کردین....گوشی اش را خاموش کرد و با گوشی دیگرش به دوستش سپهر زنگ زد.
و قرار شد با هم بیرون بروند و گشتی بزنند.
فورا لباس هایش را عوض کرد و از اتاقش خارج شد.
سیمین گردنش را سیخ کرد و رو به نوتریکا گفت: کجا به سلامتی؟
نوتریکا حینی که بند کفشش را دور مچ پایش میبست گفت: بیرون...
سیمین از جایش بلند شد و کنارش ایستاد و گفت: اینو دارم میبینم... کجا؟
نوتریکا با کلافگی پوفی کشید و گفت: با سپهر میخوایم بریم یه دوری بزنیم...
سیمین با اخم گفت: سپهر کدومه دیگه؟
نوتریکا با حرص گفت: از دوستای پیش دانشگاهیمه... و با طعنه گفت: استنطاق تموم شد؟
سیمین با غیظ گفت: سپهر همونه که موهاشو رنگ کرده؟
نوتریکا لبخندش را فرو خورد و گفت: اره... مگه چیه؟
سیمین با عصبانیت گفت: هزار مرتبه بهت نمیگم از این پسره بدم میاد؟
نوتریکا نفسش را فوت کرد و گفت: مامان... مگه میخوایم چیکار کنیم؟ گیر نده دیگه... خدافظ...
سیمین دلش راضی نبود ... نیما با ارامش گفت: مامان بذار بره دیگه ... بچه که نیست... و رو به نوترکا گفت: زود برگرد...
نوتریکا با غیظ رویش را از نیما به مادرش دوخت و با طعنه گفت: نور چشمیتون اجازه دادن... اجازه ی نهایی و صادر میکنید؟
نیما هم با غیظ گفت: آدم نیستی که....
نوتریکا با اشاره ی صورت به نیما فهماند ساکت...
نیما هم چشم غره ای رفت و متقابلا با اشاره گفت: حسابتو میرسم....
سیمین با غیظ بی توجه به بحث انها گفت: هشت خونه باش...
نوتریکا خم شد تا بند کفش دیگرش راببند.سیمین با سرزنش گفت: هزار مرتبه بهت میگم بند کفشتو دور مچ پات نبند...
نوتریکا کلافه غر زد : مامان...
سیمین هم باز با شماتت گفت: بند کفشتو درست ببند...
نوتریکا از در خارج شد و گفت: درستش میکنم... خداحافظ.... و در را محکم بست.
سیمین خواست صدایش کند که نیما گفت: ولش کن مامان...
سیمین با نگرانی گفت: مچ پاش خون مرده میشه....
نیما باز گفت: خودش باید عقلش برسه دیگه...هجده سالشه....بچه که نیست....
سیمین اهی کشید و نالید: صد سالتونم بشه... بازم بچه اید.... و به اشپزخانه رفت.
و نیما رو به نوید گفت:نوتریکا چه قدی کشیده...
نوید خندید و گفت: داره مثل چنار میشه....
سیمین با نگرانی از اشپزخانه گفت:خوبه...خوبه.... چشم نزنین بچمو....
نوید با خنده و مسخره گفت: وای چه بچه ی کوچولویی.....
سیمین باظرف میوه بازگشت وگوشش را پیچاند و گفت: راجع به برادرت درست صحبت کن...
نیما خندید وگفت: تا وقتی همچین مدافعی داره ما جرات اظهار نظر نداریم که.... نوید و نیما خندیدند و سیمین بی خیال برای نیما مشغول پوست گرفتن میوه شد.
سپهر سر کوچه پارک کرده بود. نوتریکا در حالی که دستهایش را در جیبش فرو کرده بود و سلانه سلانه راه می آمد.
سپهر سرش را از شیشه بیرون اورد و گفت: بجنب دیگه...
نوتریکا بی انکه به سرعت گامهایش اضافه کند بالاخره رسید و در اتومبیل سپهر را باز کرد.
سپهر: در ومحکم ببند....
نوتریکا به ناچار در را باز کرد و دوباره بست... دستگیره ی پراید در دستش بود.... ان را در اغوش سپهر پرت کرد و گفت: مرده شور تو و این ماشین و ببرن...
سپهر خواست حرفی بزند که با مشاهده ی دو دختر سر چهارراه از گفتن حرفش منصرف شد و اهسته گفت:نوتی...
نوتریکا به او نگاه کرد که دید ، خیره به جایی زل زده است و از سرعتش کم کرده است.
نوتریکا مسیرنگاهش را تعقیب کرد.
دو دختر با قیافه ای جفنگ سر چهار راه ایستاده بودند.
نوتریکا کمی صندلی را به عقب برد و گفت: اهل نیستن....
سپهر: تو که واردی...
نوتریکا خمیازه ای کشید و گفت: حسش نیست...
سپهر با نگاهی بدبختانه به او خیره شد و نوتریکا گفت: سگ خور... نگه دار....
سپهر کمی فرمان را مایل کرد و پرسید: نقشه چیه؟
نوتریکا چشمکی زد و گفت: منو داشته باش....
سپهر لبخند فاتحانه ای زد و با لحن کش داری گفت: چشششششششم... و مقابل دو دختر جوان توقف کرد. و نوتریکا شیشه را پایین کشید.
یکی از انها که مانتوی مدل چروک ابی به تن داشت با خشونت گفت: مزاحم نشید اقا....
نوتریکا تک سرفه ای کرد و با لکنت پرسید: ب ب ب...خ....ش ش ش ش... ی... د.... میش ش ش ش ش ش... ه ه ه...
دختر که از برخورد بدش شرمگین بود پرسید: بله بفرمایید....
سپهر با زبان اشاره به نوتریکا حرفی زد.
نوتریکا چشمهایش را بست ولحظه ای بعد باز کرد و بازبا لکنت گفت: م م م ا ا ا ا... ای ی ی ی ی ن.. آآآآ د.... ر...س...
دختر دومی متوجه منظورشان شد و گفت: ادرس میخوای؟
نوتریکا مظلومانه سرش را تکان داد.
دختر اول گفت: ادرس کجا؟
نوتریکا یکی از کارتهای شرکت پدر سپهر را که همیشه سپهر انها را در داشبورد نگه میداشت را به انها نشان داد.
دختر اولی متفکرانه گفت: مسیرش خیلی پیچیده است....
واقعا هم پیچیده بود.... دختر دومی گفت: ببین این خیابون و میگیری... تا انتهاش میری ... بعد باید برسی میدون فردوسی...
نوتریکا باز مظلومانه به انها خیره شده بود.
دختر به دوستش گفت: نمیفهمن که...
نوتریکا باز با لکنت گفت: ب ب ب ب خ ش ش ش ش ید.... مُ مُ مُ زززاااا حم....
دختر منتظر نماند حرف او تمام شود با لحن دلسوزانه ای گفت: نه عزیزم....مزاحم چیه...
و رو به دوستش گفت: میخوای باهاشون بریم؟ و رو به نوتریکا گفت: ما تا یه مسیری باهاتون میایم؟ خوب... بعد از میدون فردوسی دیگه خیلی سر راسته...
سپهر با اشاره چیزی گفت و نوتریکا خواست تعارف کند و باز با همان لحن گفت: ن ن ن ن... ه ه ه.... مُ مُ مُ زززاااا حم....
دختر اولی که دید تا فردا حرف زدن او طول خواهد کشید با لبخند ترحم امیزی گفت: مزاحمت چیه... و در عقب را باز کرد.
هر دو سوار شدند.
و چشمهای دو پسر برقی از شیطنت در بر داشت.

SunDaughter☼
1390،04،07, ساعت : 11:56 قبل از ظهر
سلام
خوبین؟
من کنکور دارم... دعام کنید.
بعدش این پست و میذارم واسه ی اینکه فکر نکنید یادم رفته... نه... اصلا... بعد کنکورام باز میام و تند تند میذارم و زودی تمومش میکنم.
خیلی دوستون دارم.
برام دعا کنید.
سی تیر اخرین کنکورمه... تجربیم... هزار تا کنکور ثبت نام کردم.هیچ کدومشم قبول نیستم.
به هر حال بابت تاخیر شرمنده.
خیلی دوستون دارم.هفته ی بهترین دوست مبارک.
---------------------------------------------------------
نقد+تشکر+امتیاز ÷در صورت تمایل × فراموش نشه ؟
پاسخ تستی: یک دنیا شور و نظاط اهدا میکنید به این حقیر...:-2-15-::-2-40-::-2-15-:
پاسخ تشریحی: راغب میشم به تند گذاشتن:-2-35-:
--------------------------------------------------------
خوب یه تغییر کوشولو صورت گرفت:-2-15-::-2-38-::-2-37-::-2-15-:
اسم نورا به نیوشا تغییر پیدا کرد." نورا = نیوشا "
دوستان اگه با اسامی مشکل دارین بگین عوض میکنم.
البته به جز اسم نوتریکا و طوطیا و یکی دیگه که هنوز نیومده...
اُه نباید لو بدم...:-2-31-::mrgreen::-2-35-::-2-06-::-2-26-:
حالا هرچی...:-2-08-:
راستی طوطیا هم با این ت قابل قبوله هم با این ط... فرقی نمیکنه.:-2-40-::-2-41-::-2-40-:
-------------------------------------------------------------------------------------


نیوشاوارد خانه شد... ساعت از هشت و نیم گذشته بود. در وهله ی اول به نظرش خانه سوت و کور بود. اما کمی گوشهایش را تیز کرد. سر و صدای خفیفی از اشپزخانه می امد. مقنعه اش را از سرش در اورد و وارد اشپزخانه شد.
سیمین مشغول خرد کردن سیب زمینی بود.
نیوشابه اُپن تکیه داد و گفت: سلام...
سیمین نگاهش کرد و بازجویانه پرسید: میدونی ساعت چنده؟
نیوشاحق به جانب گفت: کارم تو آموزشگاه طول کشید.... مرده مگه منو ثبت نام میکرد... میگفت جاشون پر شده.... خلاصه اینقدر چونه زدم....
سیمین نفس عمیقی کشید و گفت: مگه اموزشکاه رانندگی تا الان بازه؟
نیوشا: تا 9 بازه... تازه با طوطی ونوتریکا هم کلاس نیستم... اونا صبحن من بعد از ظهر... و در حالی که تک تک دگمه های مانتویش را باز میکرد با اشفتگی گفت: چه گرمه هوا...
سیمین با نگرانی نگاهی به ساعت انداخت. قرار بود تا هشت برگردد.
نیوشا از پله ها بالا میرفت. اتاقش درست مقابل اتاق نوتریکا بود.
مثل همیشه در اتاق بسته بود. بی اهمیت به انجا وارد سوله ی خودش شد و کیف و لباسش را به جا رختی اویزان کرد.
حوصله ی دوش گرفتن نداشت. موهایش را بالای سرش جمع کرد و در حالی که با دستمال مرطوب زیر چشمش را که به خاطر ریزش ریمل و خط چشم و مداد چشم ، سیاه شده بود پاک میکرد ... جورابهایش را در اورد و هر کدام را به گوشه ای انداخت.
از اتاق بیرون امد و به طبقه ی پایین رفت. اتاق نوید و نیما به همراه اتاق پدر و مادرش طبقه ی پایین بود.
روی مبل ولو شد... نیم ساعت دیگر سریال مورد علاقه اش شروع میشد.
نوید و نیما با هم وارد خانه شدند.
ونوید با صدای بلند سلام کرد.
نیوشا بی انکه به انها نگاه کند در حالی که چشمش به تلویزیون بود، گفت: سلام نوید...
نیما با دلخوری گفت: فقط سلام نوید...
نیوشا با هیجان به عقب چرخید و با شور و شوق گفت: داداش نیما ا ا ا....
و از جا پرید و خودش را در اغوش نیما انداخت.
نوتریکا که پشت سرانها امده بود در را بست و با تهوع به این صحنه ی فوق لوس نگاه میکرد.
نیما با علاقه گفت: دلم واست تنگ شده بود...آبجی کوچیکه...
نیوشافرصت ابراز احساسات نداشت چرا که سیمین با عصبانیت جلوی در امد و رو به نوتریکا گفت: هیچ معلومه تا الان کجایی؟ مگه قرار نبود هشت خونه باشی...
نوتریکابی خیال گفت: گیر نده...
سیمین با عصبانیت گفت : گیر ندم هر غلطی خواستی بکنی...
نوتریکا خواست از کنار مادرش بگذرد که سیمین بازویش را گرفت و گفت: صورتت چی شده؟
خدایا این یک قلم را چه میکرد...
سیمین با نگرانی گفت: دعوا کردی؟
نوتریکا اهی کشید... تقصیر ان دو دختر ِ ... بود که صورتش کمی خراش برداشته بود...البته فقط کمی قرمز شده بود.
اما واضح بود.
سیمین با تشویش پرسید: بهت میگم چی شده؟
نوتریکا با خونسردی گفت :هیچی بابا... با سپهر شوخی میکردیم...
و به سمت پله ها رفت تا لباسهایش را عوض کند.
سیمین با دلهره هنوز پایین پله ها ایستاده بود.
نوید و نیوشا و نیما بیخیال به انها روی مبل نشستند و نورا با شیطنت از نیما میخواست برایش خاطرات سربازی را تعریف کند.
نوتریکا لباسهایش را در اورد و تی شرت و جین پاره ای پوشید . در اینه نگاهی به صورت خراش افتاده اش انداخت.
با خودش غر میزد... دو خط نازک قرمز روی گونه اش خودنمایی میکردند.اهمیتی نداد... انقدر به همراه سپهر خندیده بودند که میشد این اتفاق کوچک را نادیده گرفت.
نفس عمیقی کشید که به سرفه افتاد... هنوز به سیگار عادت نکرده بود... هر چند تازه کار هم نبود اما سینه اش میسوخت.
روی تختش پهن شد. اتاقش کوچک بود... جز تخت خوابش و صندلی مقابل میز تحریر جای دیگری برای نشستن نبود.
یک اتاق کوچک و جمع و جور.... شاید دلگیر هم از صفاتش محسوب میشد.
یک تخت خواب مشکی براق و میز تحریر مشکی مات تمام فضای اتاق را پر کرده بود... یک اینه هم پایین تختش به دیوار نصب بود و زیر ان میز کوچکی قرار داشت. روی میز کوچک هم پر بود ازانواع ادکلون و ژل و تافت و غیره... نوتریکا به زور تمام بساط و وسایلش را در ان اتاق کوچک چپانده بود.
کمد دیواری هم درست کنار در ورودی بود... خوشبختانه این یکی زیاد جا نمیگرفت چرا که داخل دیوار بود...به نوعی از خود دیوار...
تمام حسن اتاقش به داشتن دستشویی و حمام جداگانه بود.هر چه که بود نوتریکا این سلول انفرادی کوچک و دلگیرو خفقان اور را به هم اتاقی با نوید ترجیح میداد.
تا سال گذشته 17 سال تمام هم اتاق او بود. از وقتی به یاد داشت التماس میکرد او هم اتاق جداگانه داشته باشد.
همیشه هم غر میزد. نیما با اختلاف سنی هشت سال بزرگتر از نوتریکا و البته سِمَت پسر ارشد بودن صاحب یکی از بزرگترین اتاق های خانه بود.نیوشاهم دختر بود نمیشد هم اتاق پسرها باشد و همیشه این نوتریکا بود که مدام نق میزد چرا نیوشا که فقط ده دقیقه از او بزرگتر است باید اتاق جداگانه داشته باشد اما او باید با نوید شب و روز را سر کند. نوید هم که با نیما دو سال اختلاف داشت و نوتریکا شش سال ازاو کوچکتر بود و مجبور بود تا رفتارهای بزرگ مآبانه ی او را تحمل کند.ضمن اینکه اتاق رسما در بست در اختیار نوید بود و نوتریکا هم باید به برادر بزرگتر احترام میگذاشت ونوکری و بردگی و چاکری اصولا جزء زیر مجموعه ی همان احترام به برادر بزرگتر محسوب میشد. نیوشاهم به واسطه ی همان ده دقیقه باز هم بزرگتر محسوب میشدو همیشه این نوتریکا بود که بچه ی اخر و ته تغاری نام و لقب میگرفت. همین موضوعات به ظاهر کوچک او را تا اوج حرص و عصبانیتی بزرگ می بردند.
سال گذشته بالاخره به خاطر درس و کنکور و کلی بهانه توانسته بود پدر و مادرش را مجاب کند تا اتاقی که به منظور پذیرایی شبانه از مهمان همیشه خالی می ماند را به قرق خود در اورد و انها هم ناچارا به علت درس خواندن نوتریکا و اینکه واقعا یک داوطلب کنکوری نیازمند محیط ارام است این پیشنهاد عاجزانه ی یک عمره ی او را پذیرفته بودند.اتاق کوچک بود اما نوتریکا انگار قطعه ای از بهشت نصیبش شده است.
حوصله اش سر رفته بود.کسل روی تخت دراز کشیده بود و به چشمان سبز ببر سیاهش مینگریست.
گوشی موبایلش را روشن کرد.سیل اس ام اس بود که می امد... ترلان... آزاده... سونیا...دنیا... مهکامه... اناهید... دل آرام... شیده... هما... صبا... وَ وَ وَ...
به جز اس ام اس کیمیا بقیه را بدون خواندن از دم حذف کرد.پوشه ی ذخیره ی پیام کوتاهش جا نداشت.حافظه اش پر میشد.
متنی که کیمیا برایش ارسال کرده بود را خواند. دعوت مهمانی... این خوب بود. ادرسش اطراف جاده ی کرج بود.پس فردا.
در حالی که کمی روحیه گرفته بود خواست پاسخ کیمیا را بدهد که سیمین صدایش زد برای صرف شام.
یک ساعتی بود که جاوید خان نیکنام هم به خانه امده بود.
جاوید با نیما و نوید مشغول صحبت بود، صحبتها حول و حوش راه اندازی یک شرکت میگذشت. نوتریکا تمایلی به شنیدن نداشت.دانستن موضوع بحث کافی بود.
بی حرف روی مبل نشست. جاوید نگاهش میکرد.نگاهش رنگ انتظار داشت.
اخر سرهم با غیظ رو به پسرش گفت: علیک سلام...
نوتریکا در حالی که روی مبل کاملا لم داده بود بدون اینکه به پدرش نگاهی بیندازد گفت: سلام...
جاوید سری تکان داد وبه ادامه ی بحث نیمه کاره اش با دو پسر دیگرش پرداخت.
سیمین به همراه بی بی کبری مشغول چیدن میز بودند. جاوید حین اینکه کمی از چایش مینوشید به یاد چیزی افتاد و رو به نوتریکا گفت: فردا نتایج و اعلام میکنن؟
نیوشا به جای او پاسخ داد: وای اره بابا... من خیلی میترسم...
نوتریکا پوزخندی زد و جاوید به دخترش لبخندی زد و گفت: ترس نداره که دخترم... ان شا الله که قبولی...
نوتریکا کنترل را برداشته بود و مدام از این کانال به ان کانال می پرید.
نیوشا نگاهش را از پدرش گرفت و به تلویزیون دوخت... در صدم ثانیه متوجه شد که نوتریکا چه حرکت زشتی انجام داده است.جیغ زنان گفت: داشتم سریال میدیدم....
نوتریکا جوابی نداد. معنی سکوتش به من چه بود.
نیوشا با غر گفت: مگه باتو نیستم...؟
نوتریکا اصلا نمیشنید . خوبی اش این بود که هر وقت دوست داشت گوش میداد و هر وقت مایل نبود هم هیچ .
نیوشاطبق معمول به اغیار متوصل شد...غر زنان گفت: مامان... بهش بگو بزنه همون کانال....
سیمین هم عادت داشت. کاری به کار نزاع خواهر برادر ان هم بر سر کنترل نداشت.ترجیح میداد سکوت کند.
نیوشا رو به نوتریکا باز جیغ زد: آهای... مگه من با تو نیستم...
-نوتریکا ا ا ا ا...
نیوشا تقریبا داشت به گریه می افتاد ، با همان لحن گفت: الان تموم میشه... صحنه ی حساس بود...
نوتریکا به شوی ترکیه ای نگاه میکرد. یکی از ان خوانندگان زن جلف ترکیه.
در حالی که اندام او را مورد بررسی قرار داده بود گفت: باریک الله فیلم صحنه دارم میبینی پس؟
نیوشا دست به کمر ایستاده بود و در حالی که نگاهش بین شویی که پخش میشد و چهره ی بی حالت نوتریکا میگشت نق نق کنان گفت: نخیرم... امشب قرار بود دختره بره سر قرار... حالا بزن دیگه... افرین... نوتریکا... نوتریکا.... بزن اونجا اینو صد هزار بار دیگه هم نشون میده...
منظورش ان شوی ترکی بود.
نوتریکا نگاهی به او کرد و گفت: چته زر زر میکنی؟
نیوشابا عصبانیت گفت: بهت میگم کنترل و بده؟
نوتریکا نگاهش را به صفحه ی تلویزون دوخت و گفت: برو بابا...
نیوشا خواست کنترل را از چنگش در اورد که نوتریکا موزیانه خندید. خوبی اش این بود زورش به او میچربید.
در گیر و دار بحث سر تلویزیون بودند که ویبره ی موبایلش که در جیبش بود باعث شد لحظه ای حواسش پرت شود و کنترل را از دست بدهد.
اهمیتی نداد باز هم میتوانست کنترل را از او بگیرد، سپهر واجب تر بود. متن پیام سپهر را در عرض چند ثانیه ده بار خواند: نتایج رو سایته....ولی مگرقرار نبود فردا اعلام کنند؟ پوفی کشید... حساب کتاب نداشت. ضربان قلبش بالا رفت. دلش هری ریخت. سعی کرد خونسرد و مسلط باشد.بدون جلب توجه به اتاقش رفت.
سیمین داد زد: کجا... بیا شام حاضره...
نوتریکا با خونسردی تصنعی گفت: الان میام...
و به اتاقش رفت. کمی طول کشید تا به شبکه متصل شود. سایت سنجش را باز کرد. انگشتانش حین تایپ نام و مشخصاتش می لرزید. ان قدر ها هم خونسرد نبود. اما عالی وانمود میکرد.
به علت تعداد زیاد مراجعه کنندگان سرعت فوق العاده پایین بود.
پای راستش را عصبی با سرعت بالا و پایین میکرد. اتاق تاریک بود و فقط نوری که از صفحه ی مانیتور بیرون میزد باعث روشنایی کم فضا شده بود.
پوست لبش را با دو انگشت دست راست میکند. زانوی چپش را هم با سرعت به چپ و راست تکان میداد.با پنجه های دست چپش موهایش را میکشید... فکر یک سال دیگر... فکر قبول نشدن... فکر ِ ... نه ... قطعا خدا زحمات او را دید... دید که چطور زحمت میکشید... دید که چطور از همه چیز گذشت...از خواب وخوراک و شب و روز... اما،اگر،شاید،ولی... وای حتی نمیتوانست بیاندیشد که از نو شروع کند... خدایا...
چقدر طول کشید نفهمید. بی اراده زیر لب خدایا خدایا میگفت. حتی نمیدانست چرا خدا را صدا میزند. امیدوار بود خدا منظورش را بفهمد.صفحه بالاخره لود شد.
لحظه ای هیچ کدام از خطوط را نمیتوانست بخواند. نفس عمیقی کشید. قلبش رسما در حلقش بود. از استرس تمام تنش خیس عرق بود. صدای ضربان قلبش را به وضوح میشنید.
سعی کرد خودش را ارام کند مگر میشد. بالاخره ذهنش را متمرکز کرد... رتبه... تراز... رتبه در سهمیه... درصد درسها...
مجاز به انتخاب رشته... و ...
همه را با دقت خواند.نفس عمیقی کشید.ضربان قلبش روی ریتم معمولی همیشگی در حال تپیدن بود.پاهایش هم ارام گرفته بودند.
دستی به صورتش کشید. رتبه ی سه رقمی قطعا در ان دسته ای قرار میگرفت که صفت عالی را به ان نسبت میدادند.ان هم در رشته ی ریاضی و فیزیک...
هر چند او تصور رتبه ی دو رقمی را در سرش میگزراند... اما... انگار باید به این هم قناعت میکرد.لبخندی زد.
سلام مزدا 3...

SunDaughter☼
1390،04،12, ساعت : 11:29 قبل از ظهر
من باز اومدم... ببخشید اگه کمه...:-2-15-:
نقد و امتیاز و تشکر در صورت تمایل فرگت نشه...:-2-40-:
-------------------------------------------------------------

نوتریکا خواست از پشت کامپیوترش بلند شود که یاد نیوشا و طوطیا افتاد.
یعنی رتبه ی انها چند شده بود؟
ممکن بود از او بهتر شوند؟لعنتی باز هم استرس گرفت... مسئله ی کمی نبود.غرورش جریحه دار میشد اگر واقعا چنین اتفاقی می افتاد.
خوشبختانه تمام زندگینامه ی ان دو را از بر بود.انقدرکه تمام کارهای کامپیوتری اعم از ثبت نام و انتخاب رشته های داشنگاه آزاد و غیره را خودش انجام داده بود.
نفس عمیقی کشید و اول برای نیوشا را نگاه کرد. لبهایش به لبخندی باز شد.این به خیر گذشت.
طوطیا ... اُه... داشت به قهقهه می افتاد... این دو اصلی ترین رقیبهایش بودند. خدایا قیافه ی نیوشا دیدنی میشد وقتی بفهمد که چه رتبه ای به ارمغان آورده است... پس از ان همه ادعا و کری خواندن،فقط باید بیاید و ببیند.طوطیا گفته بود: یک میشود... هرچند بعد از ازمون اعلام کرده بود : گند زده است...اما نوتریکا تصور این رتبه ی چهار رقمی را دیگرنداشت.
خوبیش این بود حالا حالاها آتو و سوژه و موضوع داشت برای مسخره کردن و خندیدن!
زمان دریافت یک پیام جدید از سپهر و فریاد نوید که گفته بود: کدوم گوری موندی... یکی شد.
سپهر هم رتبه اش عالی شده بود، این یعنی میتوانستند دانشگاه را این زوج آباد کنند و به مرز سرسبزی برسانند.فوق العاده بود. در عمرش اینقدر حس پیروزی نداشت.
بالاخره اتاق کوچکش را ترک کرد.
نیما با غیظ رو به مادرش گفت: شروع کنیم؟ یخ کرد احیانا...
سیمین هم با اخم و تخم رو به نوتریکا گفت: دو ساعته کجایی؟
نوتریکا نگاهی به ظرف خورش قیمه انداخت... خوشحالی رتبه اش فرو کش کرد.درحالی که لبهایش را جمع کرده بود گفت: اه ه ه ه...
قیمه...
سیمین با اصرار گفت: دو تا گوشت بزرگ و بدون چربی توش انداختما... ماهیچه است...
نوتریکا کمی خورش گوشه ی برنجش ریخت و گفت: نمیخوام... و در حالی که لپه ها و پیاز داغ ها را جدا میکرد بی توجه به اصرار های مادرش با خود فکر میکرد مزدا 3 اش چه رنگی باشد.
لپه ها و پیازها را کامل از برنجش زدود. کمی ماست روی برنجش ریخت.اصولا از حبوبات متنفر بود.به گوشت قرمزو چرخ کرده بی علاقه بود .رابطه ی خوبی هم با بادمجان و انواع کوکو نداشت.بوی مرغ و رگه های خونی که در گوشت باقی میماند را نمیتوانست تحمل کند پس ان هم هیچی... و ماهی را هم چون در کودکی یک بار تیغ در گلویش گیر کرده بود ، سیمین اجازه نمیداد بخورد.مزه اش را هم یادش نمی امد ...به هر حال فاتحه ی ان هم خوانده میشد.غذای مورد علاقه اش قرمه سبزی بود ، ولی خوب لوبیا هایش را جدا میکرد گوشت هم یک تکه به خاطر زنجموره های سیمین میخورد.هر گونه فست فودی را میپرستید... و ماکارانی هم بدون گوشت و قارچ و بدون هر گونه سسی فقط خود ماکارانی روی چشمش جا داشت.اصولا هنوز کسی کشف نکرده بود نوتریکا چطور زنده مانده است... به هرحال با پلو وماست و اب قیمه اش مشغول بود و به رنگ مزدا 3 اش فکر میکرد...بین دو گزینه مانده بود: سورمه ای یا مشکی... مشکی یا نوک مدادی.. حالا شد سه تا... شاید نقره ای... اهی کشید...نمیتوانست تصمیم بگیرد.
نیوشا با چنگال غذا میخورد... دو تا دانه برنج که روی چنگال بود را به دهانش فرو برد...تازه یکی از برنجها میان راه بشقاب تا دهانش از لای چنگالش پایین افتاد... نوتریکا لبخند فاتحانه ای زد و گفت: چطوری چهار رقمی...
نیوشا سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد و پوزخندی زد و گفت: چهار رقمی؟ عمرا... اونی که چهار رقمی میاره جنابعالی هستین...
وابرویش را با پیروز مندی بالا داد و گفت: فردا معلوم میشه که چی اورده...نوتری خان...
نوید خندید و گفت: نوتریکا به نظرم از الان شروع کن به دوباره خوندن... نمیخواد اصلا نتایج و ببینی...
نیما هم خندید و نیوشا با لبخند تحقیر امیزی گفت: من مطمئنم زیر هزار میارم...
نوتریکا کمی اب نوشید و با لحن کش داری گفت: اطمّیـــــــــنانّـــــــ ت منو کشـــــــــته...
نیوشا هم چنگالش را به دهان برد و کمی بعد گفت: میبینیم کی چه گندی بالا اورده...
نوتریکا با لا قیدی شانه هایش را بالا داد و گفت: اونی که گند بالا اورده من نیستم... خیالت تخت....
سیمین کم کم عصبانی میشد ... کمی بعد گفت: بسه دیگه... شامتونو بخورید... و رو به نوتریکا گفت : یه کم گوشت بریزم برات؟
نیوشا با حرص به چهره ی ارام او نگاه میکرد.
نوتریکا غذایش تمام شد. رو به سیمین گفت : مرسی...
و از جایش بلند شد و به سمت نرده ها رفت.دو پله بالارفت و ایستاد و گفت: ادبیاتم و 96 زدم... رتبه ی کشوریم شده... و به چشمهای بهت زده ی نیوشا نگریست و گفت: 452... راستی نیوشا این همه خوندی ... اموزشگاه... کلاس... که بشی چهار رقمی... و سری از روی تاسف تکان داد.
نیوشا با تته پته گفت: دروغ نگو...
نوتریکا : نتایج رو سایته...
نیوشا با سرعت نور از جایش پرید ... طوری که صندلی واژگون شد... تنه ای به نوتریکا که روی پله ایستاده بود زد و گفت: وای به روزگارت دروغ بگی...
نوتریکا با همان ارامش منحصر به فردش فقط لبخند زد.نیوشا به اتاقش رفت.
و نوتریکا رو به پدرش گفت: ماشین من فردا تو پارکینگ باشه بی زحمت... و چشمکی به چهره ی متعجب پدرش زد و خودش چند پله بالا رفت .. دو باره ایستاد و گفت: بی زحمت ابی نفتی... مرسی... شب خوش.
و به اتاقش رفت و در را بست... صدای زار زار نیوشا کل خانه را برداشته بود.
کمی بعد صدای ضجه های متفاوتی هم به گوشش رسید احتمالا صدی نخراشیده ی کاسکو بود... در واقع طوطی... یعنی طوطیا.

SunDaughter☼
1390،04،12, ساعت : 12:52 بعد از ظهر
همینه دیه دیر به دیر میام ... خواننده کم میشه... چرا اینقدر کمین؟:-2-15-:
یادش به خیر تو راننده پستای اخر 55 نفر داشتن ان لاین میخوندن...:-2-34-:
از امروز دوباره شروع کردم.
لفطا در صورت تمایل همراهیم کنید.
نقد و تشکر و اتیاز نشه فراموش.:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
-------------------------------------------------------
سیما در حالی که سعی داشت ان دو مفلوک را ارام کند یاد نوتریکا افتاد و گفت: اون چی؟ اونم خراب کرده رفته تو اتاقش؟
سیمین لبخندی زد اما به خاطر نیوشا و طوطیا لبهایش را محکم روی هم فشرد و گفت: نه... اون...
و به من من افتاد.
طوطیا به خاله اش مینگریست و منتظر جواب بود.
نیوشا داشت به جیغ می افتاد... با فریاد گفت: اون سه رقمی شده...
و گریه اش شدید تر شد.طوطیا اهی کشید و زمزمه وار گفت: خوش به حالش...
نیوشا با هق هق گفت: من اون همه خوندم.. این انصاف نبود... به خدا انصاف نبود... و شانه های ظریفش که به شدت می لرزید با چانه ی لرزان و چشمهای پر اشکش مرتبط بود.
سیمین که حرصش درامده بود با چهره ای در هم گفت: مگه یتیم شدی دختر... بس کن دیگه...
نیوشا زانوهایش را بغل کشید و گفت: ولم کن مامان... تو هیچی نمیدونی... و باز صدای فغانش بود.
طوطیا نسبتاارام شده بود.طلا خواهرش کنار نیما ایستاده بود و دوتایی پچ پچ کنان ریز ریز میخندیدند.
نوید هم بی خیال به این موضوع با جلال وجاوید مشغول صحبت بود. بحث حول و حوش نوتریکا میگشت.
طوطیا گوشهایش را تیز کرد.
پدرش جلال رو به برادرش جاوید گفت:ماشین دستش ندی...
جاوید اهی کشید و گفت: دست از سر کچل من برنمیداره...
جلال خندید و گفت: هنوز که گواهیشو نگرفته...
جاوید هم متقابلا لبخندی زد و در حالی که روی مبل کمی جابه جا شد گفت: رنگشم انتخاب کرده... و پوزخندی زد و اهسته گفت: هرچند خودم بهش قول دادم.
نوید با لحنی که کمی رنگ حسودی داشت گفت: با اون رتبه عمرا برق شریف قبول بشه... این رشته مال صد نفر اوله...
جلال نگاهی به نوید که زوایای در هم رفته ی صورتش نشان از حرص میداد کرد و رو به او گفت: ای شالا که قبوله...
دخترها نسبتا ارام گرفته بودند.
سیمین اهی کشید و روبه خواهرش سیما گفت: حالا مهناز اینا کی میان؟
سیما در حالی پایین لباسش را مرتب میکرد گفت: احتمالا ابان... عکسای مریم و ماهان برام فرستادن... ماشالا هر دو تا باوقار...
سیمین پرسید: ماهان هم دانشگاه رفته؟ نه؟
سیما: اره.... مهندسه... مریمم طراحی خونده... مهناز اینقدر از مریم تعریف کرد که نگو...
سیمین لبخندی زد و گفت: دلم براش یه ذره شده... بچه ها چه زود بزرگ میشن....
سیما لبخندی زد و رو به نیوشا و طوطیا که غرق در غم و اندوه ساکت به یک نقطه خیره شده بودند گفت: انگار همین دیروز بود....
و سپس با لحنی متفاوت گفت: این پسر تو اتاقش چیکار میکنه...؟
سیمین خندید و صدا زد: اقای مهندس... تشریف نمیارید؟
نوتریکا شنید حوصله نداشت از چت روم دل بکند... با این حال شماره اش را نوشت و گفت: خواستی زنگ بزن... وپنجره ی پی ام را بست.
کامپیوترش را خاموش کرد و دستی به موهایش کشید و از اتاق خارج شد.
جلال و سیما با هم بلند شدند و سیما با لبخند عمیق دستهایش را باز کرد و او را در اغوش کشید و گفت: الهی قربونت برم خاله جون... تبریک میگم اقای مهندس...
برای اینکه بتواند صورتش را ببوسد دست دور گردنش انداخت و نوتریکا مجبور شد خم شود.
سیما ابدار ماچش کرد و نوتریکا سعی داشت حس تهوع را پنهان کند.
نیوشا و طوطیا در مبل دونفره ای نشسته بودند و نیوشا با غیظ و انزجار نگاهش میکرد.
نوتریکا از اغوش خاله اش بیرون امد و در حالی که به سمت عمویش جلال میرفت رو به ان دو که خود را به موش مردگی زده بودند گفت: چطوری چهار رقمی ها...
طلا با خنده گفت: تو بهتری سه رقمی...
نوید پوفی کشید و گفت: شق القمر نکرده والله..
اما واقعا چیزی فرای شق القمر بود.
جلال دستی به موهای نوتریکا کشید و گفت: بالاخره یکی تو این خانواده ابروی ما رو خرید... خدا رحمت کنه اقا جون و... چه ارزوهایی واسه نیما و نوید نداشت... تلافی حسودی ها نوید بود.
جمع یک صدا زیر لب خدا بیامرزی گفتند.
نیماحرفی نزد... اما نوید هنوز به این طعنه ها عادت نداشت.چشم غره ای به عمویش رفت و با نگاه خونخواری به نوتریکا خیره شد.
نیما فوق دیپلم نرم افزار بود و نوید هم دیپلم ریاضی... هر دو دیگر کشش درس خواندن نداشتند و رها کرده بودند.اما نوتریکا... حتی در این مورد هم منحصر به فرد بود.
از هر دری حرف زده میشد. هر چند بیشتر مضمون انتخاب رشته در بورس بود.
نوتریکا دست به سینه ساکت نشسته بود...
جاوید رو به او پرسید: تا کی مهلت دارین؟
نوتریکا بی خیال گفت: یک هفته ای مهلت میدن...
جاوید نگاهی به دخترها انداخت و اهسته گفت: با این رتبه قبول میشن؟
نوتریکا لبخند ارامش بخشی زد و سری تکان داد... چه ویژگی ای بود که وقتی لبهایش به لبخند زاویه میگرفت طوطیا هم میخندید...
طوطیا اصلا به ناله های نیوشا توجه نداشت...فقط به او زل زده بود.چهره اش مثل همیشه بی نشان از خوشحالی و طبق معمول خونسرد بود.
سنگینی نگاه طوطیا را حس کرد.. چشمکی به او زد و دوباره مشغول صحبت با پدر و عمویش شد.

SunDaughter☼
1390،04،12, ساعت : 08:16 بعد از ظهر
افت تشکر داشتم... نه؟:-2-15-:
سه قسمت امروزگذاشتم...:-2-40-:
اگه خوشتون نمیاد... ادامه اش ندم؟؟؟:-2-15-::-2-41-:
---------------------------------------

طوطیا با لبخند سرش را پایین انداخت و با انگشتهایش بازی میکرد... فکر هم دانشگاهی شدن با نوتریکا از سرش پریده بود و حالا دپرس شده بود.چه فکرها و رویاهایی با خود نداشت.
نیوشا چانه اش را روی زانو گذاشته بود و به لبه ی میز خیره شده بود.
اهسته گفت: طوطی؟
طوطیا:هوووم...
نیوشا: تو میمونی سال بعد؟
طوطیا جیغ زد: یه سال دیگه بخونم؟
نیوشا صورتش را کنار کشید و بقیه هم متعجب به طوطی خیره بودند.
طوطیا نفس عمیقی کشید و رو به پدرش گفت: هرچی قبول بشم میرما... بگم از الان...
جلال با ارامش گفت: باشه بابا جون.. چرا داد میزنی؟ طوطیا خندید و چیزی نگفت.
سیمین با لحن مهربانی گفت: الهی خاله قربون اون خندت...
نوتریکا باز دلش اشوب شد...ویبره ی موبایلش علامت پیام کوتاه بود... از طرف مستانه... کمی فکر کرد... این کدام بود؟ اصلا تا به حال او را دیده بود.هرچه به مغزش فشار اورد یادش نیامد.شماره و اطلاعاتش را به کل پاک کرد. وقتی نمیشناخت... والله!
نیوشا باز ابغوره گرفت و نالید: من اون همه خوندم...
و ارام هق هق میکرد.سیما کنارش نشست و گفت: خاله رتبه ات که بد نشده؟ اینطوری نکن با خودت...
نوتریکا پوزخندی زد و گفت: خوبه پنج رقمی نیاوردی...
نیوشا با حرص از اغوش خاله اش بیرون امد و جیغ زد: خفه شو...
نوتریکا هم با حرص گفت: برو بابا... چهار رقمی و این همه رو... و موزیانه خندید.باز پیام برایش امد.
نیوشا از حرص باد کرده بود ، پدرش اینقدر طعنه نمیزد که نوتریکا ... سر جایش نیم خیز شد و با تمام قدرت کنترل تلویزیون را به سمتش پرت کرد.
نوتریکا اصلا حواسش نبود گرم اس ام اس بازی با شیده بود که چیزی محکم حد فاصل بینی و لبش برخورد کرد. درد و سوزش و گرمای خون را با هم حس کرد. سرش را بالا گرفت... گوشی اش را روی زمین انداخت و با دو دست صورتش را گرفت.
سیمین به صورتش زد و با عصبانیت جیغ کشید: خاک به سرم... نیوشا ا ا ا ا...
نوتریکا از جایش بلند شد و به دستشویی رفت. انگار هر چه خون در بدنش بود یکباره باید خالی میشد...
تمام کاسه ی دستشویی پر خون شده بود.
نیما چند ضربه به در زد و گفت: خوبی؟ نوتریکا در و باز کن...
جاوید با نگرانی دستگیره را پایین کشید و پسرش را دید که با ضعف دستش را به دیوار تکیه داده بود تا نیفتد.
رو به نوید گفت: کمکش کن ... و خودش به اتاق نوتریکا رفت.
نوید دستش را زیر بازوی او انداخت و او را بیرون اورد.... سیمین ارام اشک میریخت... به اتاق رفت و با یک دستمال پارچه ای سفید بازگشت.بقیه هم مضطرب و منتظر بند امدن خونریزی بودند. نیوشا اصلا نمیخواست این اتفاق بیفتد.نوید و نیما او را به ارامی روی مبل نشاندند... نوتریکا حس سنگینی داشت...سرش را با ضعف به پشتی مبل تکیه داد.طوطیا فقط ناخن هایش را میجوید... قلبش مانند یک گنجشک میتپید... نگرانی تا عمق وجودش رخنه کرده بود.نگاهش به خون سرخی افتاد که دستمال سفید را زینت بخشیده بود.
مثل سیل، خون از بینی اش جاری بود. طوطیا خیلی طاقت عادت هم نداشت.اصلا نداشت... هیچ وقت هم عادت نمیکرد و طاقت نمی اورد.موقعیتشان تلخ بود... تلخ تر هم شد.هنوز از شوک رتبه ی مذخرفش بیرون نیامده بود... نیوشا... همش تقصیر او بود.نگاهش را به او که مظلومانه اشک میریخت دوخت.
جاوید در حالی که یک کیف مخصوص دارو دستش بود با عجله مقابل پسرش روی زمین زانو زد.
استینش را بالا داد ... چند ضربه ی محکم به حد فاصل ساعد و بازویش میزد تا رگش مشخص شود... نیما پنبه ی سفیدی را اغشته به الکل کرد.... جاوید موفق به پیدا کردن رگ شد... بوی الکل در سر نوتریکا میپیچید... حالا یک حس تهوع واقعی هم داشت... تزریق انجام شد.
کمتر از دو دقیقه خونریزی بند امد. تزریق فاکتور هشت ... تنها چیزی بود که از بدو تولد با ان غریبگی نداشت.
همه نفسی از سر اسودگی کشیدند.
سیمین خط و نشان کش نگاهش میکرد.باید تلافی چنین کار احمقانه ای را پس میداد.نیوشا با شرمندگی گفت: معذرت میخوام...
نوتریکا انقدر گیج بود که حرفی نزند. جاوید فشارش را گرفت. پایین بود. رو به سیمین گفت تا لیوان اب قندی بیاورد.
سیمین با هول به اشپزخانه رفت. سیما هم به دنبالش وارد شد.سیمین فقط توانست پشت میزروی صندلی خودش را رها کند و سرش را میان دستهایش بگیرید. ارام گریه میکرد.سیما لیوان اب قندی را فراهم کرد و با سرعت به سالن بازگشت.

SunDaughter☼
1390،04،13, ساعت : 11:07 قبل از ظهر
سلام... خوبین؟خوشین؟:-2-40-::-2-41-::-2-40-:

*************************
ساعت از هشت گذشته بود.نیوشا شب گذشته را اصلا نتوانسته بود بخوابد.مشغول مرتب کردن اتاقش بود. بالاخره باید یک تصمیمی میگرفت. بعید بود با ان رتبه بتواند یک رشته ی مهندسی قبول شود.هرچند از اول تا اخر مهندسی بود اما... اهی کشید و دم پایی رو فرشی اش را به پا کرد. دوستانش هم وضع بهتری نداشتند.همین او را نسبتا ارام میکرد.
از اتاقش بیرون امد .خانه ساکت بود. نگاهش به در بسته ی اتاق نوتریکا افتاد.بعد از اتفاق دیشب... اهی کشید . دستهایش را در هم قلاب کرده بود. با این حال به سمت اتاق برادرش رفت.چند تقه به در زد و ارام دستگیره را پایین کشید.نوتریکا چشمهایش نیمه باز بود.
به پهلو رو به در خوابیده بود و در حالی که پتویش را بغل کرده بود مستقیم به نیوشا نگاه میکرد. نیوشا در چهار چوب ایستاده بود.اهسته گفت: بیام تو...
نوتریکا حرفی نزد. کمی سرش را روی بالشش جابه جا کرد.
نیوشا وارد اتاق شد.لبه ی تخت نشست و به او نگاه کرد که چشمهایش را بست.
نیوشا با من من گفت: من نمیخواستم اونطوری بشه...
نوتریکا چشمهایش را باز کرد... نیوشا با بغض گفت: ببخشید...
نوتریکا نگاهی به ساعت انداخت و با صدای گرفته ای گفت: گولاخ ساعت هشت صبح اومدی منو بیدار کردی... دهانش را کج کرد و گفت: نمی خاستم اینطوری بشه... بگی ببخشید؟ خوب خبرت نمیتونستی دو ساعت دندون رو جیگر بذاری؟ اه... و کامل به سمت دیگر چرخید و پشتش را به نیوشا کرد.
نیوشا فقط ارام اشک میریخت... نوتریکا صدای نفسهای گریه دار او را میشنید. روی تخت نشست و با غر گفت: مرض... اه... و نگاهش کرد. جدی جدی داشت گریه میکرد.
نوتریکا موهایش را با انگشت به عقب فرستاد و گفت: دیشب دو تا دبه ابغوره جمع کردیم... بسه دیگه...
نیوشا گوشش بدهکار نبود... نوتریکا باز نگاهش کرد و گفت: خوب بابا بخشیدم... چه مرگته؟
نیوشا نگاهش کرد و گفت: من هیچی قبول نمیشم...
نوتریکا پوفی کشید و گفت: قبولی نترس...
و کمی بعد گفت: بیخیال...بابا... اصلا قبولم نشدی... برو شوهر کن... وخودش خندید.
نیوشا هنوز داشت گریه میکرد.نوتریکا پتویش را روی نیوشا انداخت و طبق معمول مشغول ازار و اذیت شد.
نیوشا از گرما و قلقک میخندید و کلافه جیغ میکشید.
سیمین که پشت در اتاق ایستاده بود. با اسودگی لبخندی زد و از پله ها پایین امد.
نیوشا پتو را کنار زد و نوتریکا با چندش گفت: گندت بزنن... فستو جمع کن... ریدی به پتوم... اه...
نیوشا خندید و با پشت دست بینی اش را پاک کردو به دستشویی در اتاق نوتریکا رفت.
سیمین مشغول دم کردن چای بود.
نگاهش به ان دو افتاد که ورجه وورجه کنان ا زپله ها پایین می امدند.خوبیش این بود که دوقلو بودند. دوقلوهای به خون هم تشنه و به جان هم بسته!
از شش نفر اعضای خانواده فقط سه نفر بیدار بودند.هرچند نوتریکا خواب و بیدار بود.مدام چرت میزد.
سیمین رو به نیوشا پرسید: اون لباس سبزه ات تمیزه؟
نیوشا متعجب گفت: اره؟ واسه چی؟
سیمین لبخندی زد و گفت: امشب برنامه داریم...
نوتریکا هوشیار شد.امشب چه خبر بود؟
سیمین لبخندی زد و گفت: اگه خدا بخواد بله برون طلا و نیماست...
نیوشا لبخندی زد و گفت: اخ جون...
نوتریکا چزی نگفت. تمایلی هم به شرکت در بحث نداشت.
ولی نیوشا با صدای بلند که از هیجان منشا میگرفت گفت: من لباس سبزه رو نمیپوشم... یکی دیگه بریم بخریم...
سیمین چشمهایش را گرد کرد و گفت: من الان وقت دارم؟
نیوشا نق زنان گفت: نه... من اونو نمیپوشم... باید بریم لباس بخریم... و با لحن خر کننده ای گفت: مامااااااان... مامانی....
نوتریکا مشغول هم زدن چایش بود.
سیمین یک کلام نه میگفت.نیوشا هم التماس میکرد... اخه چرا... تا شب کلی مونده...
صدای در امد و کمی بعد طوطیا وارد شدپاهایش را روی زمین میکشید.
طوطیا با ناله گفت: خاله ه ه ه ... شما امرزو وقت دارین بریم خرید؟
نیوشا هم گفت: میبینی... اخرین نفر به ما میگن... و رو به مادرش گفت :اصلا تنبیه ما رو ببرید خرید...
طوطیا رو به او گفت: تو هم لباس نداری؟
نیوشا با غصه نچ گفت.
سیمین نگاهی به طوطیا که چشمهایش پف کرده بود و معلوم بود هنوز حتی دست و رویش را نشسته است گفت: سلام به روی ماه نشسته ات....
طوطیا لبخندی زد و گفت: سلام ببخشید... خاله... و از جایش بلند شد و به سمت سینک ظرفشویی رفت ..چند مشت اب به صورتش پاشید و دستهایش را با مایع ظرفشویی شست و گفت: شما که وقت دارین؟ هان... به خدا من زودی یه لباس میخرم باشه؟
نیوشا با خوشحالی گفت: اصلا من و طوطی با هم بریم؟
سیمین اخم کرد و گفت: چشمم روشن... همین مونده...
طوطیا با لحن کش داری گفت: مگه چه اشکالی داره؟
سیمین خواست جواب بدهد که نوتریکا گفت: با من بیان چی؟
سیمین لبخندی زد و گفت: با تو... بعد از کمی فکر گفت: میبریشون؟
نوتریکا شانه ی بالا انداخت و گفت: اره...
و در حالی که نون را در چایی شیرینش فرو میکرد و میخورد و طبق معمول هم به اصرار سیمین مبنی بر خوردن عسل و خامه و مربا خودداری میکرد.پنیر دوست داشت که ان روز نداشتند.
سیمین پذیرفت.به شرط انکه تا ظهر خانه باشند.نوتریکا هم اماده شد.آژانس گرفتند و به سمت یکی از پاساژها رفتند.
نوتریکا به نیما فکر میکرد. نیما و طلا... از بچگی... از بدو تولد با هم... حالا با شروع زندگی مشترک هم تا اخر عمر احتمالا با هم خواهند بود.چه قدر خسته کننده... او یک ماه هم نمیتوانست با دوست دخترهایش سر کند چه برسد به اینکه ... به طوطیا نگاهی کرد که مشغول صحبت با نیوشا بود.

SunDaughter☼
1390،04،15, ساعت : 01:04 بعد از ظهر
خریدهای دخترها زیاد طول نکشید ، نوتریکا هم کاری به کارشان نداشت. سپهر در حال چیدن برنامه بود و مدام پیام ارسال میکرد تا نوتریکا را راضی کند او هم بیاید.دوست داشت برود اما مراسم امشب را چه میکرد؟!
باید بی خیال میشد.

از ظهر گذشته بود که به خانه بازگشتند.سیمین نبود.نیما هم سرگردان دور خودش میچرخید.
نوتریکا روی مبل پهن شد.
نیوشا به اتاقش رفت.
نوتریکا رو به نوید پرسید: مامان کجاست؟
تا نوید جوابش را بدهد... در دستشویی باز شد و عزیز بیرون امد. صورتش به خاطر وضو خیس بود.تا چشمش به نوتریکا افتاد لبخندی زد و به سمتش امد و گفت: سلام اقا...
نوتریکا با خجالت ایستاد و گفت: سلام عزیز...
عزیز صورتش را خشک کرد و دست دور گردن نوتریکا انداخت و او را بوسید.تنها کسی که نوتریکا چندشش نمیشد فقط عزیز بود.
عزیز کنارش نشست و گفت: خوبی اقای مهندس؟
نوید با حرص گفت: والله هنوز نشده...
عزیز اهمیتی نداد و رو به نیما که دور خودش میچرخید و گفت: چی شد بالاخره؟
نیما: همین جا بود... اه...
نوتریکا متعجب پرسید: چی گم شده؟
نوید: سنجاق کراواتش...
نوتریکا اهمیتی نداد و مشغول صحبت با عزیز شد.
نیوشا هم از اتاقش بیرون امد و به اغوش عزیز دوید و با شوق گفت: سلام عزیز جونم...
عزیز با محبت او را هم بوسید و گفت: ای شالا عروسی تو...
و از جایش بلند شد تا نمازش را بخواند.نوتریکا هم به اشپزخانه رفت. بی بی کبری مشغول پخت و پز بود.
نوتریکا خندید و گفت:سلام کبری یازده...
بی بی کبری با علاقه پاسخش را داد و گفت: بشین مادر... بشین برات یه چایی بریزم... تازه اومدی خسته ای...
نوتریکا باز با خنده گفت: فدای کبری یازده...
بی بی کبری برایش چای وبیسکوییت اورد.نوتریکا طبق عادت بیسکوییت را در چای فرو کرد و مشغول شد.گرسنه اش بود...
با صدای ایفون سرش را به هال چرخاند. عمه فائزه و دخترهایش حمیده و طیبه بودند.
داشتند میرفتند خواستگاری؟! یا میدان جنگ که لشکرکشی کرده بودند.
طیبه وارد اشپزخانه شد و گفت: به به اقای مهنس.... احوالات؟
نوتریکا بی جواب نگاهش کرد... طیبه پوست سبزه و صیقلی داشت... چشمهای درشت مشکی و موهایی که به تازگی بلوند شده بود. در کل خوب بود.اما نوتریکا پسند نبود!
حوصله ی این عفریته را نداشت... با کسلی سلامی گفت و از اشپزخانه خارج شد.از شلوغی خیلی خوشش نمی امد. ان هم جمع فامیلی...اوف... وحشتناک بود.
در اتاق را نبسته طیبه وارد شد و گفت: چته امروز؟
نوتریکا لبه ی تخت نشست و چیزی نگفت.
طیبه به در و دیوار نگاهی کرد و گفت: خدا باغ وحش درست کردی... وای اینو نگاه... اه چقدر چندش...
یک رتیل پلاستیکی سیاه بود که نوتریکا روی میز تحریرش که اتفاقا کامیپوترش هم روی ان بود، گذاشته بود.
نوتریکا دست در جیبش کرد و گفت: ادامس میخوری؟
طیبه با لبخند به او نگاه کرد.نوتریکا بسته ی ادامسش را جلوی او گرفت.
طیبه گفت: یکی بیشتر نیست؟ نصفش میکنیم...
نوتریکا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: مال تو.... من نمیخوام... و منتظر دستش را به سوی طیبه دراز کرد.
طیبه تشکری کرد و ادامس را بیرون کشید. سوسکی روی شصتش بود انقدر طبیعی بود که طیبه سه بار پشت سر هم جیغ بکشد.
نوتریکا هم فقط میخندید.
طیبه با بغض گفت: خیلی بیشعوری...
نوتریکا ادایش را در اورد و ادامس سوسکی اش را داخل بسته اش فرستاد و ادایش را در اورد و گفت: خیلی با شعور... اژیر نکش... بیرون.... و طیبه با حرص در را بست و نوتریکا روی تختش دراز کشید. فردا مهمانی بود. کاش او هم برای خودش چیزی میخرید.
حالا چه میپوشید.
صدای پیام کوتاهش بلند شد. طناز بود.حرفهایش بوی تمام کردن میداد.
نوتریکا با او تماس گرفت... اقدر ننه من غریبم بازی در اورد که طناز باز رضایت دهد.
طناز اخرسر گفت: نوتریکا باور کن من خیلی دوستت دارم... من فکر کردم... و پس از مکثی گفت: اصلا نمیدونم چه فکری کردم...شرمنده عزیزم... ببخشید... باشه هانی؟
نوتریکا با لحن ناراحتی گفت: باشه... بخشیدم... پس از کمی صحبت تماس را قطع کردند.
*****************
طوطیا به خواهرش طلا نگاه میکرد که با استرس مشغول اماده شدن بود.خدا رحم کرده بود هم را میشناختند.

SunDaughter☼
1390،04،16, ساعت : 11:21 بعد از ظهر
ادم شب کنکور ازادش پست رمان بذاره خیلیه هاااا:-2-15-:
دعام کنید...:-2-30-:
دوستون دارم...:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
نقد یادتون نره:-2-40-::-2-15-:

طلا با لحن مشوشی گفت: این سارافون خوبه؟ یا کت شلوار بپوشم؟
طوطیا با کلافگی اهی کشید و گفت: با کت شلوار که نمیتونی روسری سرت کنی؟
طلا سری تکان داد و گفت: میخوای چادر بندازم سرم؟
طوطیا با غیظ گفت: عهد درشکه نیست که؟!!!
طلا سری تکان داد و گفت: حالا این سارافون لی و بپوشم یا قهوه ای رو؟هان؟
طوطیا داشت روانی میشد... اخرش هم داد زد:ابی.... خیر سرت مثلا خواستگاریه... جشنه...ادم رنگ تیره میپوشه؟
طلا نگاهش کرد... با هجده سال سن چه خوب میفهمید.هرچند این موضوع سن نمیخواست بچه ی دو سال هم این مطلب را قاعدتا درک میکرد.
صدای زنگ در علامت امدن مهمانان بود.طلا به حسی که انگار سوار کشتی سبا شده بود و همانطور که کشتی از اوج به پایین فرو می امد و دل انسان هری میریخت .... دچار شده بود. دستهایش یخ کرده بود. طوطیا هم بی کمک از اتاق بیرون دوید.
طلا هم قرار بود منتظر باشد تا مادرش صدایش کند. خدایا به خیر بگذران... و اهی کشید و لباسش را مرتب پوشید.
طوطیا به نوتریکا نگاه میکرد که یک جین و تی شرت ساده پوشیده بود و با دم پایی انگشتی امده بود.
بقیه شیک و مرتب و کت شلواری این یکی لباس خانه انگار پوشیده بود.تازه قیافه اش هم درهم بود.
طوطیا کنارش نشست و گفت: چی شده؟
نوتریکا انگار منتظر بود کسی دگمه اش را فشار دهد تا او هم توضیح بدهد.
با غر و لند گفت: من نمیفهمم ما همین بغلیم ....چه احتیاجیه ادم کت و شلوار بپوشه؟هان؟ اینا که تکلیفشون معلومه...
طوطیا خندید و گفت: چقدرم تو پوشیدی؟
نوتریکا با پیروزی لبخندی زد و گفت: نه بابا... مگه خلم عقلمو بدم دست اینا... والله...
طوطیا خندید و نوتریکا هم ا ز ان حال و هوا در امده بود.
طیبه با چشم غره به طوطیا نگاهی کرد.طوطیا حرفی نزد. حمیده ساکت کنار طیبه نشسته بود.مثل همیشه با فخر و ساکت و شق ورق همه را از بالا نگاه میکرد.
نیوشا دست طوطی را گرفت و گفت: عروس کوش؟
و همان لحظه صدای سیما که طلا را مخاطب قرار داده بود به گوشش رسید.طلا با طمانینه از اتاق خارج شد و به اشپزخانه رفت و با یک سینی چای به سالن امد.
پس از ده دقیقه حرفهای متفرقه جاوید تقویمی خواست و مشغول پیدا کردن روز مناسبی برای مراسم شد.
صحبتها قبلا انجام شده بود... شاید از همان بدو تولد نیما و طلا ... مهریه و شیر بها و غیره هم هر دو طرف رضایت داشتند.
فقط سربازی نیما باقی مانده بود که همین چند روز پیش تمام شده بود.
نیما درست مقابل طلا نشسته بود و مچ پایش را عصبی تکان میداد و عرق پیشانی اش را با دستمال کاغذی خشک میکرد...مجلس ساکت بود وجاوید تقویم را زیرو رو میکرد...هر از گاهی هم صدای خروج دستمال کاغذی از جعبه می امد.نوید و روزبه پسر عمه هایده تمام حواسشان پیش نیما بود و شمار دستمال کاغذی هایی که او برمیداشت را حساب میکردند...سیما به همراه خواهرش سیمین پچ پچ میکردند و ریز ریز میخندیدند... نوتریکا هم بیخیال پیامک بازی میکرد. طوطیا و نیوشا و طیبه و حمیده هم با یک ارزویا حسرت مشترک در رویای یک شاهزاده با اسب سفید به سر میبردند و فکر میکردند کاش انها جای طلا بودند.
خود طلا هم دست کمی از نیما نداشت صورتش گر گرفته و سرخ بود گاهی به چهره ی عرق نشسته ی نیما نگاه میکرد و گاهی هم به عمویش جاوید که با ارامش تقویم را بالا و پایین مینمود....نگاهش را از صورت عمویش به سمت عمه فائزه چرخید مشخص بود از اینکه چرا نیما از بین دختران او کسی رو انتخاب نکرده ناراضی است به خصوص که دو دختر دم بخت در خانه داشت و کم پیش می امد خواستگاری به خانه شان راه پیدا کند...بعد از ورشکستگی شوهر عمه اش اقای حشمتی و سکته کردن و زمین گیر شدنش دیگر هیچ خواستگاری پیدا نشد که نشد همان قبلی ها هم به خاطر پول و ثروت پاپیش می گذاشتند..وگرنه چه کسی حوصله ی ان دخترهای فیس و افاده ی را داشت... .عمه فائزه با اخم به گوشه ی میز خیره شده بود... و گه گاهی اه های پر حسرتی میکشید..
.طلا به سمتی که عمه هایده نشسته بود خیره شد با اینکه کوچکترین دختر خاندان نیکنام بود اماچهره ای پیرترو شکسته تری داشت.شوهر عمه هایده سه ماه قبل از به دنیا امدن روزبه در اثر بیماری فوت شده بود و او را با یک پسر شیرخوار در این دنیای بی رحم تنها گذاشته بود وعمه هم دیگر تن به ازدواج مجدد نداد تمام عمر و جوانی اش را گذاشت برای بزرگ کردن پسرش گذاشت که البته روزبه هم مزد او را داده بود ،روزبه پزشک حاذقی بود و به تازگی هم به یکی از پرستاران بیمارستانی که در ان مشغول بود علاقه مند شده بود.هرچند هنوز خود عمه هایده خبری نداشت... و از زبان نیما این اطلاعات مفید را شنیده بود. لبخندی لبهایش را زاویه داد وبه عزیز که در صدر مجلس نشسته بود و د ر چرت تسبیح میچرخاند نگریست...صدای جاوید که گفت: خوب... باعث شد طلا و نیما هردو مثل فنر در جایشان بپرند...جلال و جاوید هر دو لبخند ی به روی انها که نگرانی در چهره شان موج میزد پاشیدند وجاوید گفت:عید غدیر بهترین زمان برای مراسمه...عقد و عروسی و با هم میگیریم...نظر شما چیه عزیز خانم...
عزیزلبخندی زد و گفت: من چه کارم مادر جون...تا نظر خودشون چی باشه...
جاوید رو به برادرش نگاه کرد.
جلال جا به جا شد و گفت: صاحب اختیارید خان داداش...
جاوید فرزند ارشد بود و بعد از او جلال و بعد فائزه ودر اخر هایده... هر چند خیلی نمیشد انهارا فرزند و ته تغاری و غیر محسوب کرد. انها دیگر در حال مراسم گرفتن برای بچه هایشان بودند و احتمالا نوه!
جاوید لبخندی زد و رو کرد به خواهرهایش و گفت: نظر شما چیه خواهرای گرامی؟
فائزه به زور لبخندی به لب راند و گفت: مبارکه... هایده هم گفت: به سلامتی....ان شا ا... به پای هم پیر بشن....
سیما و سیمین هم که از اول رضایت داشتند.
جاوید لبخندی زد و گفت: مبارکه...
صدای جیغ دخترها و کل کشیدن خانم ها فضای سالن را پر کرد.
سیما رو به دخترش گفت: بلند شو... شیرینی تعارف کن...
طلا با خجالت از جایش برخاست...
ابتدا رو به عزیز و سپس عمو یش جاوید و پدرش و بقیه چرخاند.
عزیز در حالی که لبخند جز لاینفک چهره اش شده بود گفت: از خوداشون نپرسیدی؟
جاوید شیرینی اش را خورد و در حالی که گوشه ی لبش را پاک میکرد رو به پسرش که با خجالت و شرم وحیا یک شیرینی برداشته بود وبا تته پته تشکر کرده بود ... گفت: خوب نیما خان...شما که مشکلی ندارید؟
نیما انگار از خواب بیدار شده باشد... ماتش برد... هول هم شده بود، با این حال نفس عمیقی کشید وبا لکنت گفت:من ... من ...که ح ...حرفی ندارم.....تا...
اب دهانش را قورت داد ودر ادامه گفت:طلا هم.. چیز باشه... یعنی اگه موافقت باشن...که ... که ...همین دیگه...هیچی... اهی کشید .... خراب کرده بود ...یک کلمه گفت: موافقم...
نوید که حال برادرش را این چنین دید با خنده گفت:طلا این تا دیروز که ما چکش کردیم عیب و ایرادی نداشت...تو هم یه نگاهی بهش بنداز... جنس فروخته شده رو نه پس میگیریم نه تعویض میکنیم ها...حواست و جمع کن...
جمع خندید و طلا ناخوداگاه در میان خنده ی مهمان ها بی هوا گفت:کجاشو نگاه کنم....
روزبه میان خنده گفت: هرجاشو که دوست داری...
بقیه خنده کنان به چهره ی ان دو که از خجالت سرخ شده بودند نگاه میکردند.
جاوید زودتر از همه به خود مسلط شد و گفت:بسه...بسه...دیگه... خجالت بکشید...شما هم نوبتتون شد حالتونو میپرسیم...و نگاهش را به سمت نیما و طلا چرخاند و گفت: بچه ها برین یه جای خلوت بشینین...
روزبه میان حرفش پرید و گفت:اقا اجازه؟
جاوید:چیه؟
روزبه خندید و گفت:نمیشه واستن.... عزیز از شیطنت نوه هایش کیفور بود.سیمین و سیما هم با صدا غش و ریسه میرفتند.
هایده چشم غره ای به او رفت گفت:پسرزبون به دهن بگیر... اینقدر نمک نریز....
جلال لبخندی زد و ادامه ی حرف برادرش گفت:اگه حرفی حدیثی باقی مونده...به هم بزنید و قال قضیه رو بکنید...دیگه این اخرین فرصت هاست برای نه اوردن ها... هیچ کدام حرکتی نکردند تا سیما رو به دخترش اشاره زد بلند شود.
طلا ارام از جایش بلند شد وخواست به همراه نیما از سالن خارج شود .که نوید نگاهی به انها کردو گفت: تو حیاط نرین...
طلا متعجب پرسید:چرا؟
روزبه خندید و گفت:داماد میچاد.... و ریز ریز به همراه نوید و نیوشا وطوطیا خندیدند....نوتریکا هم کلا در باغ نبود.طلا با حرص مشتی به بازوی روزبه زد و به همراه نیما از سالن خارج شد...
نیما نفس عمیقی کشید و گره ی کراواتش را شل کردو گفت: وای داشتم اون تو خفه میشدما....
طلا نگاهی به چهره ی نیما انداخت و گفت:مگه اومده بودی گرمابه که اونطور شور شور عرق میریختی...من جای تو از خجالت مردم...
نیما: اِ...عرق کردن بهتره یا مثل تو اونطوری سرخ بشم....انگار رو سر یه لبو روسری بذارن...
طلا:من لبو ام؟...خجالت نکشیدی اونطوری حرف زدی و بعد ادایش را دراورد و گفت:... مَ...م...موافقت باشن...کِ ..... کِ...چیزه.......اصلا خودت فهمیدی چی گفتی؟
نیما:خوب هول شدم...خود تو چی؟ کجاشو ببینم...جلوی بابات اینا این چه حرفی بود زدی...از خجالت مردم و زنده شدم...
طلا حق به جانب گفت:اون تقصیر داداش تو بود...خوب منم هول شدم دیگه....
نیما صدایش را پایین اورد وبا شیطنت گفت: حالا که اینجا کسی نیست میخوای ببینی عیب و ایرادی دارم یا نه؟
طلا چشم غره ای به او رفت و گفت: مودب باش...
نیما:میخوای من ببینم تو عیب و ایرادی داری یا نه....
طلا غرید: نیما به خدا میزنم تو سرت ها....خجالت نمیکشی...
نیما همانطور که میخندید گفت:غلط کردم...غلط کردم به جون طلا....
و کمی بعد پرسید: حالا صیغه ی این روسری چیه؟ تو تا دیروز با تاپ شلوارک جلوی من میچرخیدی که؟
طلا خندید و گفت: چه میدونم... تازه میخواستم چادر سرم کنم... عین این فیلما... گفتم خواستگاریمه...
نیما با صدای بلند خندید.
طلا از خنده ی نیما خنده اش گرفت و با لحنی پر محبت گفت: نیما؟
نیما دستهایش رادر جیبش کرد و نفسی از اسودگی کشید و گفت: هان....
طلا براق شد و گفت: هان و کوفت...خرت از پل گذشت...جون دلم گفتنت رسید به هان...آرررره؟لا اقل یه مرحله میرسوندیش به بله...زرتی گفتی هان؟شازده هنوز خیلی مونده ها....
نیما که از حرکات ارزو خنده اش میگرفت گفت:قربونت برم الهی که چپ و راست قهر میکنی....ببخشید...جون دل نیما....عمر نیما...شما امر بفرمایید بانو...
طلا لبخندی زد و لی ناراضی گفت:حالاشد...بریم تو سردمه....
نیما نگاه عاشقش را به او دوخت و گفـت:دیگه مال خودم شدی...
طلا به برق چشمان نیما خیره شد ولحظه ای بعد داغی لبهای نیما را روی گونه اش حس کرد.
نیما کتش را روی شانه های طلا انداخت و لحظه ای بعد گفت:گرمت شد...
طلا هم لبخند نازی زد و گفت:اره.....مرسی.......
نیما:قدم بزنیم؟
طلا: نیما سرما میخوریا.....
نیما لبخندی زد و گفت:بادمجون بم افت نداره بریم....طلا لبخندی پر معنی نثارش کرد و همانطور که عطر نیما را با نفس های عمیق فرو میداد دستهای گرمش را در دست گرفت و با او همگام شد.

honey_x
1390،04،19, ساعت : 01:08 قبل از ظهر
سلام اگه امکانش هست بعدا داستانو کامل برای موبایل رو سایت بزارید


پست دادن در تاپیک تایپ کتاب ممنوعه دوست عزیز! تکرار نکنید لطفا!
تموم کتابای سایت بعد از اتمام نسخه موبایل و پی دی افش ساخته میشه! :-2-38-:

SunDaughter☼
1390،04،19, ساعت : 11:55 قبل از ظهر
سلام / خوبین؟
خوشین؟ / سیلامتین؟
-------
نقد و تشکرو امتیاز فرگت نشه... دوستون دارم:-2-40-::-2-41-::-2-40-:
------------------------
ما یک نکته بوگوییم ... این نامگذاری اسم فصل ها را از تاریک است جناب اقای شهریور تقلید نمودیم...:-2-26-::-2-15-::mrgreen::-2-35-::-2-40-::-2-08-:اگه اقای شهریور یا بقیه ی دوستان مشکلی دارن با این روند من اسم نوزارم...:-2-37-:
------------------------

------------------------




فصل دوم : بطالت...



سپهر در حالی که خمیازه میکشید گفت: وای به حالت بگیرنت....
نوتریکا لبخندی زد و گفت: حواسم هست...
سپهر ست ر جیب شلوارکش برد و گفت: کارت ماشینم بردار یهو لازم میشه...
نوتریکا پذیرفت و با سپهر دست داد و سوار ماشین قراضه ی او شد. هرچند می ارزید.هنوز یک خیابان را رد نکرده پشت چراغ قرمز مانده بود.
هوای داخل اتومبیل گرم و مطبوع بود و صدای ضبط را کم کرد و با حرص به ثانیه شمار چراغ قرمز که روی عدد 10 پنج دقیقه نگه داشته بود نگاه میکرد گه گاهی هم در اطراف چهارراه چشم میچرخاند و به دنبال افسر میگشت کلافه شده بود ناگهان با نهایت عصبانیت مشتش را روی فرمان کوبید که اشتباهاً صدای بوق را دراورد...صدای خشن راننده ی کناری را شنید که گفت:چیه عمو...چرا بوق میزنی ؟مگه چراغ و نمیبینی....
لبش را به خاطر این اشتباه به دندان گرفت سری برای مرد به نشانه ی عذر خواهی تکان داد .اما فکری مثل جرقه از ذهنش گذشت بار دیگر به چراغ راهنمایی نگاه کرد و دستش را روی بوق گذاشت و بی توقف فشار داد تا اعتراضش را بدین وسیله اشکار کند. در یک چشم به هم زدن صدای بوق اکثر رانندگان کل خیابان را فرا گرفت با اینکه هیچ کس از این صداهای ناهنجار راضی نبود ولی حسنی که داشت چراغ سبز شدونوتریکا لبخندی فاتحانه رابه لب راند...از دور زدن در خیابان ها حوصله اش سر رفته بود نگاهی به گوشی اش انداخت و با شیده تماس گرفت...بوق ازاد به 3 نرسیده صدای ظریف و پر عشوه ی شیده به گوشش رسید.
شیده:بله...بفرمایید؟
نوتریکا: سلام شی شی...حالت چطوره؟
شیده:اممممم.... ببخشید به جا نیاوردم؟
نوتریکا با دلخوری گفت:جدی مثل اینکه خیلی سرت شلوغه...ok...مزاحم نمیشم...
شیده: نوتریکا تویی...خدا منو بکشه....وای ببخشید تورو خدا نشناختمت....الو نوتریکا...هانی... هنوز اونجایی؟
نوتریکا که دلخورشده بود گفت : اره ..ولی کار دارم باید برم...خوب شرمنده مزاحم شدم...
شیده به سرعت میان کلامش امد و گفت: این چه حرفیه؟مزاحم چیه عزیزم...به خدا گوشیم و عوض کردم هنوز فرصت نکردم شماره هارو saveکنم...الو.. نوتریکا...
نوتریکا:هووووم...
شیده:نوتری... قهری؟
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت...
شیده: نوتریکا ....هانی ... قهر نکن دیگه...من که ازت عذر خواهی کردم...حالا چه خبرا؟چی کارا میکنی؟چه عجب یادی از ما کردی؟
نوتریکا با بی حوصلگی گفت:هیچی زنگ زده بودم ببینم اگه کاری نداری بیای بریم بیرون ببینمت...ولی مثل اینکه بد موقع زنگ زدم...باشه دفعه ی بعد...
قرار اصلیشان پنج شنبه بود.پس چه علتی داشت که نوتریکا زودتر از موعد بخواهد او را ببیند.
شیده که قند در دلش اب شده بود گفت:دلت واسم تنگ شده بود؟
نوتریکا پوفی کشید و دندانهایش را روی هم می سایید. از این که دخترها هر چیزی را به نوع دیگری در ذهنشان تعبیر میکردند لجش بالا می امد سپس محکم و صریح گفت : نه... اصلا ...
شیده با لحن کشداری گفت: اِ... نوتری...اذیت نکن دیه...پسله ی لوس...توکه اینژوری نبودی...
سکوت کرد...فقط صدای نفس های نوتریکا را میشنید...سه روز بی خبری برای دل تنگ شدن کافی بود وقتی دید نوتریکا بار دیگر خواسته اش را مطرح نمیکند خودش پا پیش گذاشت ، گفت:.خوب اقا پسر بداخلاق بگو کجا ببینمت؟کمی مکث کرد و بعد ارام اما صادقانه گفت: من که دلم واست یه ریزه شده...
نوتریکا بی حوصله تر جواب داد: بیخیال شیده...حسم رفت...
شیده که اصلا دلش نمیخواست فرصت دیدار نوتریکا را از دست بدهد با شیطنت گفت:منو ببینی حست میاد سر جاش..عژیژمممم....سر قرار همیشگیمون دیگه؟باژه؟.......همون ساعت همیشگی....باژه هانی؟
نوتریکا با عجله گفت:باشه باشه...فقط من الان پشت خطی دارم...کاری نداری...
شیده: نه بروعزیزم...منتظرما...
نوتریکا: اره اره حتما...cu...بای...
نوتریکا تماس را قطع کرد لبخند مرموزانه ای به لب داشت و به صفحه ی گوشی اش زل زده بود پشت خطی در کار نبود زیر لب گفت:اونقدر منتظر بمون که زیر پات علف سبز بشه....تو باشی من زنگ میزنم نگی شما... با دهن کجی گفت: دلم واست یه ریزه شده....هه...دختره ی علاف... و پوزخندی را چاشنی تمسخرش کرد.

SunDaughter☼
1390،04،19, ساعت : 12:14 بعد از ظهر
ولی شیده حال دیگری داشت سه روز از اخرین تماسش با نوتریکا میگذشت و به شدت دلتنگ شده بود اما غرورش به او اجازه نمیداد که پیشقدم شود وبه او زنگ بزند و سراغی بگیرد...
چرخی در اتاقش زد و به سمت کمد لباسهایش رفت...در را باز کرد با وسواس خاصی به دنبال لباس تکی میگشت لباسی که برازنده ی دیدارش با نوتریکا باشد...
مانتوی کرم رنگی که به تازگی خریده بود به او چشمک میزد با لبخند نگاهی به ان انداخت و گفت:خوب...قرعه به نام تو افتاده...حالا تو رو با چی بپوشم تا خدا رو خوش بیاد؟
مانتورا بیرون اورد و جلوی اینه ایستاد لبخندش عمیق تر شد شلوار جین مشکی که پاچه هایش چسبان بود و ساق پای کشیده ی شیده را به خوبی نمایش میداد را به تن کرد...شال قهوای اش را هم به طوری که گردن سفیدش مشخص باشد را روی سر گذاشت مقابل اینه ایستاده بود. ست کرم و قهوه ای به چشمهای عسلی و موهای طلایی اش می امد لبخندی از روی رضایت به چهره اش پاشید. فقط مانده بود کفشش که باید دست به دامن شبنم خواهرش میشد تاببیند ایا کفشهای پاشنه دار جیر مشکی جدیدش را که حتی خودش هم تا به حال به پا نکرده به او قرض میدهد یا نه...کیف مشکی اش را برداشت و به اتاق شبنم رفت...در زد و اجازه ی ورود خواست...
شبنم که مقابل کامپیوترش نشسته بود بدون انکه نگاهی به او بیندازد گفت:چطور در زدی...باز چی شده مودب شدی...
و وقتی سکوت شیده رو دید سرش را به سمت او چرخاند سر تا پایش را برانداز کرد و گفت:کجا به سلامتی شال و کلاه کردی این وقت روز...تو این گرما؟
شیده گردنش رابه یک سمت خم کرد و به شبنم خیره شد...
شبنم لب هایش را به لبخندی کج کرد و گفت:قرار داری... شیده سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد...شبنم پرسید: با همون پسرخوشگله... و شیده باز هم به تکان سر اکتفا کرد...
شبنم:لالی...بنال چی میخوای؟
شیده:به نظرت چی کم دارم... شبنم نگاهی به سر تا پای خواهرش انداخت و گفت:تو که تکمیلی...
شیده: دِ...نیستم دیگه...
شبنم لحظه ای به او خیره شد برق خاصی در چشمان عسلی خواهرش هویدا بود نفس عمیقی کشید و گفت:هی جوونی کجایی که یادت به خیر... حالا چی؟ دردت کفشه...
شیده:قربونت برم الهی که اینقدر IQ بالاست...فدای تو من بشم...
شبنم:خرم نکن...هر کدوم که میخوای بردار ولی من واسه نامزدی دوستم یکی از لباساتو برمیدارم...ok؟
شیده بوسه ای را در هوا نثار خواهرش شبنم کرد و در حالی که به سمت کمد میرفت گفت:ok...خواهر ناناسم...
و با عجله از خانه خارج شد.اژانس خیلی وقت بود که منتظرش بود. نگاهی به ساعتش انداخت... هنوز یک ساعتی وقت داشت. البته اگر ترافیک را در نظر نمیگرفت. یاد روزی افتاد که نوتریکا او را به همین محل اولین بار دعوت کرده بود.
نوتریکا را بر حسب تصادف در یک پاساژ دیده بود و همان روز او را به قلب خود راه داده بود.
یک سال از او کوچکتر بود... اهمیتی نداشت.... مهم عشق عمیقی بود که شیده به ان می بالید.
به یکدیگر قول داده بودند تا ابد در کنار هم خواهند ماند.با این افکار به خیابان خیره شد.لبخندی روی لبش جا خوش کرده بود.

SunDaughter☼
1390،04،25, ساعت : 01:54 بعد از ظهر
الان من میدونم....
الان خودم خودمو وکشم....
ببخشید..... شرمنده... معذرت....
ولی یه اتفاق خوب افتاده
چون من تا الان داشتم قسمتهای اخر و مینوشتم... و یه جاهایی جلو جلو نوشتم... پایانشم تقریبا نوشتم... فقط این وسط مونده یه چیزایی که اینا رو بهم ربط بدم به خاط رهمین... یه کم دیر میشه...
ولی قول میدم ... تندتر بذارم... ببخشید.
میدونم خوشتون نیومده و دارید کسل میشید.... ولی یه ذره تحملم کنین امیدوارم جالب باشه... اگرم خوشتون نیومد بگید حذفش میکنم... باشه؟
حالا فعلا این یه پست کوشولو رو داشته باشید تا ... من تا اخر این هفته یه کمکی درگیری دارم اینا حل بشه ... نوتریکا رو زودی میتمومم.... قول قول
http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/159.gif http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/160.gif http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/163.gif http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/168.gif http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/169.gif

sun daughter (http://www.forum.98ia.com/member48139.html)http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/169.gif
خودم خودمو کشتم.....:-2-35-::mrgreen::-2-16-::-2-01-::-2-09-: نو نقدشم شرکت کنید... چقدر من پر رواما:-2-35-::mrgreen::-2-16-:
-------------------------------
ببخشید کمه... ولی قول میدم جبران کنم... مثل پستای اخر راننده سرویس.. البته اگه تمایل داشته باشید ادامه بدم... اصلا چیزی به عنوان جذابیت تو نوشته های صدتایه غاز من هست؟؟؟؟:-2-34-:
-------------------------------
==============
++++++++++++++++
.لبخندی روی لبش جا خوش کرده بود.با این که این روزها باید برای کلاس های پیش دانشگاهی اماده میشد ولی... شنیده بود کنکور ریاضی سخت است... هرچند نوتریکا به او قول کمک را داده بود.چقدر از این موضوع شگفت زده میشد وقتی میدید نوتریکا اینقدر راهنمایی اش میکند.نفسی از سر اسودگی کشیدو لبخندی لبهایش را زاویه داد.
نوتریکا حین گذشتن از خیابان بود که صدای زنگ موبایلش در امد... شیده بود.
-بله؟
شیده:جوجویی... من یه پنج دقیقه دیر میرسم...
نوتریکا :فقط پنج دقیقه؟
شیده: اره... منتظرم باش...
نوتریکا: باشه گلم... هستم... مگه میشه تو رو نبینم و بذارم برم؟
شیده با لوندی خندید و گفت: افلین ... حالا شدی یه پسل خوب... بابای هانی...
نوتریکا هم با لحن لوس و مشمئزکننده ای گفت: بابای جیگر...
وگوشی اش را در جیبش فرو برد. دستی به موهایش کشید و شاخه گل رز سرخی که در دست داشت کمی میان انگشتانش چرخاند.با گذر از جدول وارد پارک مقابلش شد.باید تلافی تمام یک سالی که خانه نشین شده بود را میکرد.در کوتاه ترین زمان ممکن آزاده را دید که روی نیمکت نشسته است.
با لبخند به سمتش رفت.هنوز حواسش نبود.گلبرگهای رز را به گونه ی ازاده نزدیک کرد.
ازاده با حس اینکه یک حشره روی صورتش است... جیغ کشید.نوتریکا خندید و ازاده با دیدن او و ان گل سرخ نفس اسوده ای کشید و لبخندی زد و گفت: نوتریکاااا...
نوتریکا کنارش نشست و گفت: سلام... خیلی معطل شدی؟
ازاده که چشم از گل سرخ برنمیداشت گفت: اُه.... نه خیلی...
نوتریکا تک شاخه ی گل را روی پایش گذاشت و گفت: خوب چه خبرا؟
ازاده همچنان منتظر بود تا ان یک شاخه گل را دریافت کند .... به چهره ی نوتریکا خیره شد و گفت: خبری نیست...
نوتریکا: نتایج چه طور بود؟
ازاده:نتایج چی؟
نوتریکا:خوب معلومه کنکورت...
ازاده نگاهش کرد... او کنکوری نبود.اهسته گفت: من کنکور نداشتم...
نوتریکا نگاهش کرد. پس او را با چه کسی اشتباه گرفته بود... ایییییی... داشت خرابکاری میکرد.با این حال لبخندی زد و گفت: عزیزم... این برای توست... تقدیم به عشقم...
ازاده لبخندی به رویش پاشید و اهسته گفت: وای مرسی... نوتریکا...
و گل را با تمام وجود بویید.... نوتریکا لبخندی زد وگفت: قابل تو رو نداره عزیزم... تو خودت گلی...
ازاده از اتفاقاتی که در طی هفته افتاده بود حرف میزد. نوتریکا هم اصلا گوش نمیداد و بیشتر اطرافش را نگاه میکرد.ازاده همیشه همینطور وراج بود..

SunDaughter☼
1390،04،28, ساعت : 12:45 بعد از ظهر
اره خودم میدونم... خیلی بد شدم...
------------------------------------------------
نمیدانست چقدر گذشته است که صدای ضعیف موبایلش را شنید.
طوطیا با غر گفت: چه عجب...
نوتریکا : هان؟
طوطیا هم مثل خودش بی حوصله گفت: عصر جمعیم خونه ی شما... خاله جون مهمونی داده و گفته: بزنگم بهت گوشی دستت بدم که دیر نیایی....فهمیدی؟....الووووو....
نوتریکا: خیلی خوب... همین؟
طوطیا بی خداحافظی قطع کرد...
-بد اخلاق ... لب برچیده بود و به گوشی تلفن خیره نگاه میکرد.نیوشا متوجه اش شد و با لبخند به سویش رفت و گفت: پاشو بیا کارت دارم...
طوطیا لک لک کنان دنبالش می امد. نیوشا از او کمک میخواست تا رنگ لباسش را ست کند.
نوتریکا به ازاده نگاه کرد. به نظر دلخور میرسید... خواست کمی نازکشی کند که باز صدای گوشی اش امد.
کیمیا بود... گفته بود دلش گرفته است و در کافی شاپ منتظر اوست.
نوتریکا از ازاده خداحافظی کرد.چند دروغ و بهانه برای راضی کردن کافی بود فقط باید با اب و تاب بیان میشد تا باورپذیر تر باشد.
*********************
نگاهی به ساعتش انداخت....چطور یک ساعت دیر به موعد قرار رسیده بود.....این سومین بار بود که پیش خدمت کافی شاپ از او میپرسید امری دارین خانم.... و شیده هربار جواب میداد:منتظر کسی هستم..... شماره اش را گرفت. ریجکت کردنش توسط نوتریکا فراتر از تحملش بود.
نفس عمیقی کشید و از کافی شاپ خارج شد روی پله ها قدم میزد....یقه ی مانتویش را بالا داد....باورش نمیشد دیر رسیده باشد....بغض داشت خفه اش میکرد...
زمزمه وار با خودش حرف میزد:حتما نوتریکا خیلی نارحت شده... یعنی اومده و رفته....چرا جواب نمیده؟
امید عبسی بود که فکر کند نوتریکا هم مثل او دیر می اید....نگاهی به گوشی اش انداخت نه پیغامی نه زنگی....نفس عمیقی کشید بغضش را فرو خورد و باز شماره ی نوتریکا را گرفت....چرا پاسخ نمیداد؟ نگرانی سر تا پایش را مغلوب کرده بود و میلرزاند....
نوتریکا :وای باز این سه پیچه...
کیمیا: کیه؟یارو خودشو کشت خوب...این بار دهمشه که داره زنگ میزنه...
نوتریکا: ولش کن... میگفتی.....
کیمیا کمی از قهوه اش مزه مزه کرد و گفت:هیچی اخرش شهرام مجبور شد فرانک و پانی و برسونه.....ایست بازرسی هم گرفتتشون....
نوتریکا:اه....عجب ضایع بازاری شد....
کیمیا با خنده گفت: وای پسر قیافه هاشونو میدیدی چی میگفتی.....حالا فکر کن شهرام مست.... با لب و لوچه ی اویزوون لحن کشدار....با سکسکه....دستشو انداخته بود دور گردن یارو سربازه میگفت:داداش بیا یه بوس بده کلکش کنده بشه....ما بریم به کارمون برسیم.....
نوتریکا همانطور که میخندید گفت:شهرام تو حالت عادی فرق بین پسرا رو با دخترا تشخیص نمیده چه برسه به مستیش....کلا پنج میزنه.....
کیمیا با صدای زننده ای خندید و گفت:ای ول.... اینو خوب اومدی.....
نوتریکا کمی قهوه اش را مزه مزه کردو پرسید :خوب بعدش....؟
کیمیا:بعدش هیچی دیگه.....شهرام بدبخت هم شلاق خورد هم یه هفته تو بازداشت نگهش داشتند تا هوس لاس زدن با پسرا از سرش بیفته. . .
و هردو با صدای بلند خندیدند.

SunDaughter☼
1390،04،28, ساعت : 12:52 بعد از ظهر
خوب امروز دوتا گذاشتم دیه...

ای شالا بازم بتونم سرعتمو ببرم بالا:-2-40-::-2-41-::-2-40-:
--------------------------------------

کیمیا:ولی نوتری حیف شد نیومدیا....مهمونی های منصور رد خور نداره....جات خیلی خالی بود......همه میگفتن...
نوتریکا:جدی؟اره میدونم....ولی اون موقع امتحان داشتم....نمیشد....
کیمیا:بمیرتو ام با این امتحانات ....مارو کشتی....
صدای زنگ گوشی نوتریکا نقطه ی انتهایی جمله ی کیمیا شد.
نوتریکا:واااای....این مگس چرا ول نمیکنه....
کیمیا:جوابشو بده ببین چی میگه....
نوتریکا نفس عمیقی کشید...بالاخره جواب داد.
بله.....
شیده با صدایی گرفته گفت:معذرت میخوام نوتریکا....
نوتریکا متعجب پرسید: واسه چی؟
شیده: نوتریکا هانی تو رو خدا.... میدونم از دستم دلخوری....ولی ..... ولی .....باور کن....تو ترافیک موندم.....
نوتریکا گل از گلش شکفت سر قرار نرفته بود و حالا شیده هم که خیلی دیر رسیده بود بهترین بهانه را برای بهم زدن داشت....دست پیش گرفت که پس نیفتد و لحن ناراحتی به صدایش داد و گفت:اره دیگه....اگه این بهانه هارو ازت بگیرن دیگه چی داشتی واسه گفتن ...ترافیک...هه.....شیده منو سیاه نکن...من خودم ختمم...
شیده با بغض گفت :عزیزم یه لحظه گوش بده....
نوتریکا وسط حرفش پرید و گفت:به چی؟به بهونه هات....بد قولی هات....شیده خیلی نامردی....تو این گرما میدونی چقدر به خاطرت واستادم.....میدونی چقدر منتظر بودم....اون وقت تو رو بگو....اولش که منو نشناختی.... بعد هم که نیومدی....با صدای غمگین تری گفت:من ...من دوست داشتم...ولی تو.....و نفس عمیقی کشید و سکوت کرد.
شیده آرام آرام گریه میکرد... باورش نمیشد به همین راحتی نوتریکا را از دست بدهد.
نوتریکا بار دیگر به حرف آمد: بهتره تمومش کنیم.....من نمیتونم با ادمای بد قول سر کنم...نمیتونم با ادمی که واسش مهم نیستم دمخور باشم..دیگه بهم زنگ نزن.....
شیده : ولی نوتریکا من...
نوتریکا بدون انکه منتظر التماسهای شیده باشد گفت:موفق باشی....خداحافظ.....
و الو الو های شیده که میان هق هقش گم شده بود را نشنید.....
نوتریکا لبخندی پیروزمندانه زد و گفت:اخیش شرش کنده شد......ولی عجب کنه ای بودا....
کیمیا:حالا جدی رفته بودی سر قرار؟
لبخند نوتریکا عمیق تر شد و گفت:نچچچچچچچ....
کیمیا:ای ناکس....
نوتریکا: دیگه دیگه..... ما اینیم.....
کیمیا: راستی واسه امشب با فریبرز اینا جایی دعوتم میای؟
نوتریکا : امشب؟ پس مهمونی کامی چی؟
کیمیا پوزخندی زد و در حالی که سیگارش را گوشه ی لبش میگذاشت گفت: کامران خونه اش کوچیکه.... اتاق کم داره... من نمیتونم صف وایسم... و به طرز وحشتناکی ریسه رفت.
نوتریکا چیزی نگفت.پس از اینکه کمی شکلات خورد با لحنی ناراضی گفت: من نمیفهمم مهمونی های اینا چرا وسط هفته است؟!
کیمیا با لوندی سرش را تکان داد تا موهایش را کنار بزند با خنده گفت: ناقص.....وسط هفته....مامورو ایست بازرسی کمتره.... تو مث که تو باغ نیستیا....
نوتریکا: ناقص ننه ته.....من فرداش کلاس دارم.....مثل شماها بیکارو بی آر نیستم که.....کار و زندگی دارم.....
کیمیا: اَه .... نوتریکا جون مادرت ضد نزن .....
نوتریکا: به جون کیمی.... کلاس ایین نامه رانندگی... باید گواهیمو بگیرم... بعدشم.اگه این دفعه هم دیر برسم خونه سنگسارم حتمیه....بابام عمرا تو خونه رام بدن...و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:اُه...الانم به پاش که باید برم خونه....دیرمه....
کیمیا پشت چشم نازک کرد و گفت:عین این دخترا....با دهن کجی گفت: دختر 18 ساله به پا روسریت این ور و اون ور نشه......به جون نوتریکا فقط یه روسری و مانتو کم داری.....اداهاتم که تکمیله عینهو دخترا.....
با لحنی عشوه گرانه اضافه کرد: وای دیرم شد.....
نوتریکا با لبخند گفت:پاشو کم زر بزن.....
بعد از انکه حساب کرد بیرون از کافی شاپ نوتریکا گفت: بیا برسونمت....
کیمیا نگاهی به پراید قرضی انداخت و گفت: تو که گواهی نمیخوای... همینجوریش که ولی تو خیابون...
نوتریکا با حواس پرتی لبخندی زد و پرسید: حالا میای؟
کیمیا:نه....ماشین اوردم.....کاری نداری...
نوتریکا بالاخره از گشتن جیبهایش فارغ شد و لبخند مرموزی زد و گفت:رد کن بیاد....
کیمیا یک تای ابرویش را بالا داد و حین جابه جا کردن بند کیفش روی شانه متعجب پرسید:چیو؟
نوتریکا:با همه اره.....با ما اَم اره.....گوشی و رد کن بیاد......
کیمیا:چرا چرند میگی؟
نوتریکا لبخندی زد و گفت: به قیافه ی من میاد پپه باشم؟....البت خطا از جانب موبایل منه گاهی ادرسا رو قاطی میکنه... الانم اشتب کرده رفته تو جیب شوما.....
کیمیا با طنازی خندید و گفت:اَی گندت بزنن با اون چشات....
نوتریکا:اره عزیزم....چشم عقابه....
کیمیا:بابا .... نوتریکا گوشیت خوش دسته.... بذار دو روز پیشم بمونه.....
نوتریکا:خوش دسته واسه صاحابش.... رد کن بیاد که کار دارم باید برم.....
کیمیا: حالا دو دقه چشات و درویش میکردی....میمردی....لااقل یکی واسم بخر....چی میشه؟
گوشی را از جیبش دراورد و به سمت نوتریکا گرفت....
نوتریکا چشمکی زد و گفت:باشه...بهش میگم....بای....
سوار ماشین شدوبه خانه رفت....
وقتی رسید صدای ضبط اهنگ و هلهله کل حیاط را برداشته بود...وارد سالن شد هیچکس حواسش به او نبودهمه در حال تماشای رقص طلا و نیما بودند.در فکر شب بود. چگونه میتوانست از خانه خارج شود... ساعت تازه هفت عصر بود... یازده باید حرکت میکرد.
خدا امشب را به خیر بگذراند.

SunDaughter☼
1390،05،01, ساعت : 12:37 بعد از ظهر
سلاممممممم
من باز برگشتم از هانی جان و شبنم گلی بی نهایت سپاس و تشکر و دارم... خوب دیه الان تقریبا داره همون جور میپیشه که باید بپیشه...
:-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-:
یا جالب میشه یا نمیشه... دیگه من نمیدونم.تمام زورمو زدم هیجانی ترش کنم... دو تا پست جا به جا شده الان...... یعنی از اینجا بخونید برید پایین / اکی؟
نقد و امیتاز و تشکر هم در صورت تمایل فرگت نشه:-2-04-:
:-2-39-::-2-26-::-2-15-::-2-34-::-2-08-::-2-36-::-2-33-::-2-16-::-2-06-::mrgreen::-2-35-:

**************************
نوتریکا چشمکی به کیمیا زد و گفت:باشه...بهش میگم....بای....
سوار ماشین شدوبه خانه رفت....
وقتی رسید صدای ضبط اهنگ و هلهله کل حیاط را برداشته بود...وارد سالن شد هیچکس حواسش به او نبودهمه در حال تماشای رقص طلا و نیما بودند.در فکر شب بود. چگونه میتوانست از خانه خارج شود... ساعت تازه هفت عصر بود... یازده باید حرکت میکرد.
خدا امشب را به خیر بگذراند. لباسهایش را عوض کرد وبه طبقه ی پایین رفت.
جاوید زیر چشمی او را میپایید بعد از سلام و علیک با همه کنار روزبه نشست.
هایده رو به او گفت:عمه جون....تبریک نمیگی؟
نوتریکا حینی که خیاری را برمیداشت گفت:دیگه تبریک نمیخوادکه....از اولش معلوم بود قراره چی بشه.....
فائزه لبخند عمیقی به او زد و گفت:ان شا ا... نوبت تو بشه عمه....
نوتریکا با چرخ چرخ خیار را میجوید در همان حال با دهان پر گفت:عمه جون....نفرین میکنی...
عزیز با محبت نگاهش را به او دوخت و گفت:پدر سوخته مگه زن گرفتن بده....
نوتریکا با لحن مسخره ای گفت:نه نه نه...اصلا بد نیست....
سیما نگاهش را از نوتریکا به عزیز دوخت وگفت: نوتریکا دهنش بو شیر میده عزیز....حالا زوده....
نوتریکا هم ادامه ی حرف خاله اش را گرفت و گفت:اره....اره....لا مصب بوی این شیره مث سیر میمونه.....هنوزم که هنوزه بوش نرفته...از اون بو آست که تا اخر عمر ادم میمونه....
سیمین با اشاره ی چشم و ابرو به او فهماند که کم چرت و پرت بگوید.
نوتریکا هم خندید و تعظیم کوتاهی کرد و گفت : فدای سیمین جون...چه خوشگل شدی امشب....
فائزه لبخندی زد و با طعنه گفت :سیمین جون مگه این که پسرت ازت تعریف کنه... و همراه با حمیده خندیدند. سیمین دلخور شد اما به روی خودش نیاورد.
عزیز چشم و ابرویی به آن دو رفت که از دید سیما پنهان نماند .
نیما رو به نوتریکا گفت : خوبه حالا تو ام... کم نمک بریز ، نمک دون...
نوتریکا با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: جدی گفتم... من فعلا قصد ازدواج ندارم...
طوطیا تمام مدت او را زیر نظر داشت بالاخره طاقتش تمام شد وبا سادگی پرسید: یعنی جدی میخوای تا اخر عمرت مجرد بمونی؟
نوتریکا با لبخندی معنی دار رو به طوطیا گفت:فعلا که داریم شاگردی داداش بزرگه رو میکنیم...تا بعد چی پیش بیاد....
نیما با اخم به او خیره شد و گفت:منظور....
نوتریکا با خونسردی سیبی را پوست میکند و گفت:حالا....

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 01:20 بعد از ظهر
از پست بالا بخونید.............:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

================

سیمین که حوصله اش از بحث انها سر رفته بود و دلش نمیخواست ابرو ریزی پیش بیاید با اشاره نیما را که جوابی را در استین برای او حاضر کرده بود را ساکت کرد. جمع به حالت عادی گفت و شنود وخنده بازگشت. فقط طلا بود که به نیما با سوظن نگاه میکرد.
قبل از شام مهمانان اوای رفتن سر دادند.
نوتریکا به سمت اتاقش رفت... باید تاساعت یازده بهانه ای برای رفتن جور میکرد.نیوشا به دنبالش رفت و گفت:یه دقه وایسا...
نوتریکا بی حوصله گفت:هااا ن؟
نیوشا نگاهی به سر تا پای نوتریکا انداخت و گفت:ظهر کجا بودی؟ طوطی میگفت صدای یه دختر میومد؟
نوتریکا با غیظ گفت: فکر نکنم باید به تو جواب پس بدم...
نیوشا دست به کمر ایستاد وگفت: چه غلطا... نکنه دلت میخواد به گوش بابا برسونم...؟
نوتریکا لبخندی زد وگفت:باز که تو دم درآوردی مارمولک.....اصلا ببینم بابا جونت در جریان تاریخچه ی پر محتوای شما هستن؟
رنگ از رخ نیوشا پرید... با این حال خودش را کنترل کرد وگفت: یعنی چی؟
نوتریکا بابد جنسی گفت: اگه بدونه تو چی هستی ...چشمهایش را ریز کرد و گفت:اگه بدونه تابه حال باچند نفر روهم ریختی؟وای وای وای....خیلی بد میشه...نه؟بابا بدونه تو چه کارنامه ی درخشانی داره... خونتو حلال میکنه... مگه غیر از اینه؟
سیمین پایین پله ها ایستاده بود به حرفهای انها گوش میداد.
نیوشا با تته پته گفت: من هیچ کاری نکردم.
نوتریکا نگاهی به سرتاپای او انداخت وگفت:نه بابا... پس محمد رضا و رامین دوست پسرای عمه ی من بودن؟
سیمین دیگر طاقت نیاورد پله هارا دوتا یکی بالا رفت ومقابل ان دو ایستاد. نگاهش بین چهره ی رنگ پریده ی نیوشا و چهره ی مصمم نوتریکا میچرخید.
پس از چند ثانیه سکوت رو به نوتریکا پرسید :یعنی چی نوتریکا؟چی داری میگی؟جریان چیه؟
نیوشا ملتمسانه به نوتریکا نگاه میکرد...نوتریکا هم بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت زهرش را ریخته بود و ماندن را جایز نمیدانست. روی تخت دراز کشید و موبایلش را دراورد وفایل موزیک را باز کرد.
نیوشا ساکت به دیوار تکیه داده بود و زیر لب نوتریکا را به باد ناسزا گرفته بود.
سیمین روی تخت دخترش نشسته بود و عصبی پنجه هایش را درهم قلاب کرده بود با لحنی خشک و خیلی رسمی گفت:گوش میکنم...
نیوشا خودش را به نفهمیدن زد :به چی؟
سیمین با لحنی تحقیر امیز گفت:به تاریخچه ی پر محتوای جنابعالی...
نیوشا آهسته و خونسرد گفت: مامان تو که نوتریکا رو میشناسی ... حرف مفت زیاد میزنه...مگه غیراز اینه...کدوم حرفش صحت داشته که این دومیش باشه؟بعدشم من هیچ چیزی برای تعریف کردن ندارم...
سیمین با حرص گفت:یعنی میخوای بگی با هیچ احدی دوست نبودی؟آره؟
نیوشا حرصش گرفته بود وهمانطور که برای نوتریکا به تلافی این کارش در ذهنش نقشه میکشید با غیظ گفت: هر رابطه ای هم که داشتم بارعایت اصول اخلاقی بوده...
سیمین با لحن تندی گفت:پس اعتراف میکنی که دوست پسر داشتی؟
نیوشا با چشمهای گرد شده رو به مادرش گفت:اعتراف ؟ !پوزخندی زد و در ادامه گفت:ببخشید من به چه جرمی متهم شدم که از من اعتراف میخواید؟اگه رابطه برقرار کردن با چندتا پسر که از قرارهمکلاسی های کلاس زبانت هم هستن اونم فقط در حد یه سلام و علیک وجزوه گرفتن ...جرمه...گناهه...بله من مرتکب یه همچین گناهی شدم...حالا چه حکمی برام صادر میکنید؟با تمسخر گفت:لابد اعدام... ؟و بعد خنده ی عصبی کرد و گفت:خوبه والله...
سیمین با عصبانیت گفت :نیوشا ... تو خجالت نمیکشی؟؟؟ تو روی من زل میزنی میگی دوست پسر داشتی؟ خجالتم خوب چیزیه... به خیالم دخترم و سنگین و رنگین بزرگ کردم... فکر میکردم تو خانم و عاقلی ... نمیدونستم..وزیرلب به جان خودش غر میزد. پس از مکثی گفت:پس همینه.. همینه کنکور تو افتضاح دادی... همینه ... فکر درست نبودی... ذهنت پیش دوست پسرات بوده؟ اره؟؟؟
نیوشا با لحن مضطربی گفت:کی گفته؟؟؟ نخیرم... با لحن پر بغضی گفت: این قضیه مال اوایل پیش دانشگاهیه...
سیمین محکم به زانویش زد و گفت: اِ اِ اِ... تو چرا اینطوری شدی؟ نیوشا.... چند وقته که افتادی تو خط دوست پسر؟ من الان باید بفهمم؟ تو خجالت نمیکشی؟
نیوشا اشکهایش جاری شد وارام گفت: من شیشصد ساله باهاشون بهم زدم...
سیمین به صورتش زد و با ناله گفت: مگه چند تابودن؟؟؟
نیوشا فقط ارام اشک میریخت. او فقط از دو همکلاسی پسر کلاس زبانش شماره گرفته بود و یکبارم با یکی از انها بستنی خورده بود.

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 01:25 بعد از ظهر
همان روزهای ابتدای پیش دانشگاهی نوتریکا انها را دیده بود و بعد از ان روز نیوشا از ترس نوتریکا دیگر با هیچ کدامشان حرفی نزد. فکرش را هم نمیکرد الان در این لحظه نوتریکا از آن برگ برنده استفاده کند. شاید همان روزها اگر این مسئله را عنوان میکرد چنین ناراحت ودلگیر نمیشد.
سیمین با بغض با مشت به سینه اش کوبید و گفت: خدایا... فکر میکردم دخترم عاقل و بالغه.. فکر میکردم یه دختر خانم و افتاب مهتاب ندیده است...چه کار کردی نیوشا... چه بلایی داری سر من وخودت میاری؟
نیوشا به تندی گفت:خوب طوطیا هم تو راهنمایی با یکی دوست بود... اصلا همه ی دوستام دوست پسر دارن..
سیمین چشمهایش را ریز کرد... با لحن عبوسی گفت: همه هر غلطی بکنن؟ تو هم باید هرکاری که دیگران انجام میدن بکنی؟ بقیه میرن خودشونو میندازن تو چاه... توهم باید بری؟ میدونی اگه بابات بفهمه چه بلایی به سرت میاره...
نیوشا با ترس کنار مادرش نشست وگفت: ماما ا ا ان... اخه من که کاری نکردم؟
سیمین با اخم نگاهی به او که رنگش پریده بود گفت: دیگه کلاس زبان نمیری...
نیوشا سرش را پایین انداخت و گفت: نمیرم...
سیمین از جایش بلند شد و گفت: لابد به بهانه ی کلاس زبان میرفتی باهاشون قرار میذاشتی اره؟
نیوشا چیزی نگفت. سیمین با غیظ گفت: فردا میرم اموزشگا ه وای به حالت غیبت داشته باشی...
نیوشا با اسودگی گفت:ندارم...
سیمین دست به کمر رو به رویش ایستاده بود ... نفسش را مثل فوت بیرون فرستاد وگفت: موبایل و سیم اینترنت تو بده به من...
نیوشا حوصله ی اما و اگر اوردن و نداشت... با بغض به حرف مادرش عمل کرد وسیمین با چشم غره ای که به او رفت از اتاق خارج شد و در را هم محکم بست.
نیوشا از حرص وعصبانیت میلرزید از اتاقش خارج شد و وحشیانه در اتاق نوتریکا را باز کرد.
او با ارامش روی تخت دراز کشیده بود و حین موزیک گوش دادن به ببرش زل زده بود.
نیوشا به سمتش امد و سیم هنزفری را با عصبانیت از گوشش بیرون کشید.
نوتریکا با داد گفت: اُ ... هَ... چه خبرته؟
نیوشا با صدای لرزانی که از بغض ناشی میشد گفت: خیلی بیشعوری...
احتیاجی نبود که نوتریکا فکر کند چرا نیوشا به این روز افتاده است. سیمین حسابی دخترش را گوشمالی داده بود.
پوزخندی زد و گفت:بالاخره مامان و بابا باید بدونن چه دختری تحویل جامعه دادن ... نه؟ دوست نداری دستت رو بشه؟منم مثل تو میخوام روشن بشه دنیا دست کیه... اون موقع که جلو بابا خود شیرینی میکردی و پشت سر من وراجی میکردی...باید فکر امروزتو میکردی... مثل اینکه یادت رفته؟خوب منم دو تا ازشق القمراتو رو میکنم....چه اشکال داره... هان؟
نیوشا از حرص پوست لبش را میجوید پوزخندی زد و گفت: نوتری خان فکر نکن ماجرای امروز یادم میره.... دارم برات...
نوتریکا با لبخندی تحقیرآمیز گفت: اُ لا لا... چه دختر شجاعی ...با لحنی بچگانه گفت: اسمت چیه عمو جون؟دخترِ شجاع؟
نیوشا دست به سینه مقابلش ایستاده بود و چانه اش میلرزید .
نوتریکابا ارامش ولی تند و عصبی ادامه داد : ببین دختر شجاع با دُم شیر بازی نکن... هنوز خیلی جوجه ای.... خودتم خوب میدونی که آتو ازت زیاد دارم... مجبورم نکن همه رو یهو رو کنم.... به پر و پای منم نپیچ...
میزنم به سیم اخر بعد واسه تو بد میشه... خود دانی...
نیوشا زهرخندی زد وگفت: واقعا که به تو هم میگن برادر...
نوتریکا: به تو هم خواهر نمیگن... این به اون در.... و به سمت در اتاقش رفت و رو به نیوشا گفت:هررری...
نیوشا بی حرف از اتاق خارج شد نوتریکا دررا محکم بست.
نیوشا لبه ی تخت نشست و سرش را میان دستهایش گرفت.
درست از وقتی که گزارش سیگار کشیدن نوتریکا را به پدرش داده بود رابطه اش با نوتریکا از این رو به آن رو شده بود... تقریبا یک ماه تمام بود که سعی داشتند به هر نحوی یکدیگر را جلوی اعضای خانواده تحقیر و تخریب کنند.گاهی اتش جدال سرد میشد اما از بین نمیرفت.
نیوشا با خیال اینکه این کار صلاح خود نوتریکا است تمام آنچه که دیده بود را برای پدرش بازگو کرد تا جاوید هم با همان منطق همیشگی اش مشکل را برطرف کند اما نتیجه برعکس شد چرا که پدرش بعد از کلی سرزنش و داد و فریاد با نوتریکا در اخر با گفتن جمله ی هر غلطی که خواستی بکن ... باعث شد تا نوتریکا واقعا انقدر خود سر شود که هرکای بخواهد انجام دهد.رابطه شان بی نهایت سرد شده بود ، حتی حرف زدنشان هم زوری بود... و نوتریکا هم هر کاری دلش میخواست میکرد وجاوید هم کاری به او نداشت. در واقع هر کاری که میدانست پدرش از آن بیزار است انجام میداد.
در این بین نیوشاخودش را مقصراین کشمکش ها و لجبازی های بچه گانه ی نوتریکا میدانست...لجبازی هایی که فقط و فقط به ضرر خودش بود.
نیما و نوید هم نهایت تلاشش را برای از بین بردن لج و لجبازی نوتریکا کرده بودند اما همه بی ثمر بود.شاید اگر جاوید همچنان در مورد او بی اعتنا نبود نوتریکا وضعیت بهتری داشت.
نیوشا در دل گفت: نوتریکا هم درست مثل باباست... هر دو لجباز و یک دنده... هیچکدومشون کوتاه نمیان... اه... پس تو کی میخوای آدم بشی....بیچاره بابا...بیچاره مامان... بیچاره خودت پسره ی دیوونه... روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست.

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 01:28 بعد از ظهر
این همون پست قبلی است / من یه چیزایی بهش اضافه کردم به خاطر همین...:-2-38-:
امروز باز دارم زیاد زیاد میذارما... به خدا نقد نیاین دیه امس منو نیارین:-2-43-::-2-39-::-2-35-::-2-14-::-2-40-:

**************************
**************************
بی سر و صدا وارد خانه شد لحظه ای ایستاد تا چشمش به تاریکی عادت کند تلو تلو خوران از پله ها بالا رفت پلک هایش را به زحمت باز نگه داشته بود وارد اتاق شد هنوز چند قدم نرفته بود که زانویش به جسم سختی خورد حتی حوصله ی ناله کردن هم نداشت بدون تعویض لباس خودش را روی تخت انداخت و با یک دست ملافه را روی سرش کشید وبی درنگ به خواب رفت.
سیمین پشت دراتاق ایستاده بود از باز کردن در امتناع کرد میدانست قرار است با چه صحنه ای مواجه شود یا بازار شام یا میدان جنگ به هر حال از این دو حالت خارج نبود تصمیم گرفت اعصابش را بیشتر از این متشنج نکند از پشت در با صدای بلندی گفت:نوتریکا...نمیخوای بیدار بشی؟ لنگ ظهره...نوتریکا... نوتر ... یکا...
سیمین پس از انکه جوابی نگرفت از بیدار کردن او منصرف شد و به اشپزخانه بازگشت.
جاوید با حرص گفت: دیشب ساعت چند برگشت؟
سیمین قوری به دست فنجان جاوید را پر میکرد اهسته گفت: چهار صبح...
جاوید با حرص گفت: پسره ی بی فکر... لابد بازم با اون سپهر رفته بود اره؟
سیمین به دفاع از نوتریکا گفت: نه بابا... با چند تا دیگه از دوستاش بودن...
جاوید پوزخندی زد حرف سیمین را نشنیده گرفت وگفت: بوی گند الکل کل اتاقشو برداشته...
سیمین چای را مقابلش گذاشت و گفت: چیکارش داری ؟ این همه وقت درس خونده داره خستگی در میکنه...
جاوید با غیظ روزنامه اش را لوله کرد واز جایش بلند شد. سیما تقه ای به در ورودی زد و وارد خانه شد.
رو به جاوید که چهره اش در هم گره خورده بود سلام کرد.
جاوید: سلام زن داداش... حال شما...
سیما با ناراحتی روی صندلی پشت اپن نشست وگفت: چه حالی جاوید خان...
سیمین : چی شده سیما؟
سیما زبانش را تر کرد و شروع به تعریف نمود. جاوید هم که گوشش از درد و دل های خواهرانه ی همسر خودش و همسر برادرش پر بود به اتاق رفت تا لباسش را تعویض کند و به شرکت برود.
سیمین همینطور مبهوت به سیما خیره بود اخرش هم طاقت نیاورد و گفت: قرار بود ابان بیان که...
سیما پا روی پا انداخت و گفت: از دهنم در رفت گفتم پنج شنبه ی دیگه اگه خدا بخواد نامزدی طلا و نیماست...
مهنازم نه گذاشت نه برداشت گفت: ما هم میایم...
سیمین به صورتش زد و گفت: خاک بر سرم ... تو اون هول و ولا...
سیما درحالی که به یک نقطه خیره بود گفت: چه میدونم. اهی جمله اش را نقطه کرد.
سیمین فنجان چای را مقابل خواهرش گذاشت و گفت: اینا کی میخوان برن ازمایش؟
سیما به بخاری که از داغی چای بلند شده بود مینگریست نفسش را فوت کرد و گفت: فردا صبح...
سیمین حرفش را مزه مزه میکرد که سیما اهسته گفت: اگه جوابشون... و باتته پته گفت: اگه جوابشون نخوره بهم؟
حرف دل سیمین را به زبان اورده بود.سیمین اهسته گفت: دیگه به خودشون مربوطه... نمیدونم والله... ای شالا که اینطور نمیشه... هرچی خدا بخواد... هرچی مصلحت باشه همون میشه....
سیما کمی چای نوشید و همان هنگام نیوشا و طوطیا با سر و صدا از باغ وارد خانه شدند.
سیما بی توجه به شلوغ کاری انها گفت: مهنازو چه کنیم؟
سیمین با تشویش گفت: میخواستم خونه رو مرتب کنم... واسشون مهمونی بگیرم... خدا کنه به گوش خاله مستان نرسه چه طور از مهناز پذیرایی کردیم...
سیما با خنده گفت: اخه هنوز اومدن؟
سیمین بی توجه به سوال خواهرش پرسید: یکی دیگه بریزم؟ منظورش چای بود.
سیما با سر تایید کردو سیمین گفت: دفعه ی پیش یادت نیست چو انداخته بود مهناز دو تا دختر خاله تو تهرون داره رفته هتل... حالا که پیرتر شده و ... استغفرالله...
سیما میخندید و نیوشا وطوطیا گوشهایشان را تیز کرده بودند تا متوجه حرفهای مادرانشان شوند.
با صدای زنگ گوشی اش از خواب برخاست... شیده بود. به زور جوابش را داد. تمام مدت داشت گریه های او را گوش میداد. دروغ چرا دلش سوخت و پذیرفت که یک فرصت دیگر به او بدهد و قرار شد تا یک ساعت دیگر در کافی شاپ همیشگی منتظرش باشد

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 01:31 بعد از ظهر
هر وقت اخرین پست و گذاشتم خودم اعلام میکنم....:-2-04-::mrgreen::-2-35-::mrgreen::-2-04-:

تلفن را قطع کرد.ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود. صبح هم یک بار از صدای مادرش بیدار شده بود اما... چرا اینقدر خوابیده بود؟!
ملافه را از روی سرش کنار کشید گلویش میسوخت به زحمت روی تخت نشست شقیقه هایش تیر میکشید دیشب واقعا زیاده روی کرده بود .
سیمین از پشت در اتاق صدایش میزد: نوتریکا....... نوتریکا............
زیر لب گفت:ای کوفت و نوتریکا...مرگ نوتریکا برسه و باصدای بلندتری گفت:مامان بیدارم...به خدا بیدارم...سر جدت اینقدر نوتریکا نوتریکا نکن...رو مخ من راه نرو...
سیمین نفس عمیقی کشید و در اتاق را باز کرد و گفت: نوتریکا دیشب که دیر اومدی خونه،پدرتم عصبانیه...بهونه دستش نده...میشناسیش بسه دیگه چقدر میخوابی... بلند شو... باید اتاقتو مرتب کنی...
و صدای خاله اش را از طبقه ی پایین شنید که سیمین را صدا میزد.بعد از رفتن مادرش به سمت حمام رفت و یک دوش اب سرد که در گرما فوق بی نظیر بود. در آینه نگاهی به چشمهای پف کرده و سرخش انداخت این بار سوم بود که مسواک را به خمیردندان آغشته میکرد ولی هنوز تا حدی دهانش بوی الکل میداد. حوصله ی جنجال پدرش را نداشت...لثه اش هم شروع به خونریزی کرد. این را کجای دلش جا میداد... یک دوز به خودش تزریق کرد.سهمیه ی فاکتورهشتش رو به اتمام بود...دهانش را شست و نفس عمیقی کشید .شانه هایش را با بی قیدی بالا انداخت.چرا هنزو دهانش بوی الکل میداد؟! و گفت:به درک...هرچی شد شد... موهایش را رو به بالا سیخ کرد و پس ازیک دوش جانانه با هوگو از اتاق خارج شد و درش را هم مثل همیشه قفل کرد.
از پله ها پایین می آمد.جاوید روی صندلی گهواره ای نشسته و مشغول خواندن کتاب بود.
زیر لب سلامی گفت و از ظرف میوه ی روی میز سیبی برداشت.
سیمین صدایش کرد و گفت: در اتاقتو قفل نکن... میخوام مرتبش کنم... بیانهارتم داغ کردم....
نوتریکا: خودم برگشتم جمع میکنم... دارم میرم بیرون.... سیمین اعتراضی کرد که به بی پاسخی از جانب نوتریکا ختم شد.
سنگینی نگاه پدرش را حس کرد و به او خیره شد. جاوید از بالای عینک مستطیلی اش نگاهی به سر تاپای آرش انداخت جین آبی فاق کوتاه که روی زانو و چند جای دیگرش پاره و پوسیده شده بود به همراه تی شرت مشکی جذب که عکس چند صلیب وجمجمه ی سفید رویش نقش بسته بود،را به تن داشت جاوید با پوزخندی تحیر آمیز دوباره مشغول مطالعه شد.
خواست از خانه خارج شود که نیما صدایش زد.
نیما: فردا داریم میریم ازمایش خون بدیم...
نوتریکا:خوب؟
نیما: تو هم بیا یه چکاپی بکن.... از اخرین ازمایشت دو ماه گذشته...
نوتریکا چیزی نگفت.
نیما زیر گوشش با غیظ گفت: مشروب نخوری تو خونت میمونه...
نوتریکا باشه ای گفت و از خانه خارج شد.طوطیا هم تنها با نگاه او را بدرقه کرد.
نیما هم پشت سر او از خانه خارج شد و به سمت خانه ی خاله اش رفت.نبی خان در حال تیز کردن سنگفرش بود که نیما سلام داد.
نبی خان جارو به دست عرق پیشانی اش را با لنگی که دور گردنش بود خشک کرد و گفت: خوش میگذره نیما خان...
نیما دستهایش را در جیبش فرو کرد وگفت: بد نیست نبی خان...
نبی خان چانه اش را به سر چوبی جاروی بلندش تکیه داد و گفت: هی جوونی...
نیما لبخندی زد و نبی خان اهی کشید و گفت: راستی نیما خان...
نیما منتظر نگاهش میکرد.
نبی خان اهسته گفت:چطور بگم... نگران نشی ها...
نیما با چهره ای که سراسر رنگ شده از انتظار بود پرسید:چطور شده؟
نبی خان : راستش چند وقت پیش که داشتم باغ و اب و جارو میکردم... دیدم اقا کوچیک داشت میرفت سمت در که یهو وسط راه نشست رو زمین...
نیما با هول گفت: کی؟
نبی خان با تته پته گفت: هول نکن بابا جون... من که رفتم پیشش گفتم:چی شده؟ گفت:هیچی سرم گیج رفت... خلاصه با یه اب قند حالش جا اومد... گفتم کبری به سیمین خانم بگه اما گفت: دلشو نداره...منم با خودم گفتم : شاید مهم باشه... اقا کوچیکم که جوونه ...حواسش به خودش نیست...
نیما اهسته تشکری کرد... در این چند وقت کم پیش می امد نوتریکا حالش بد شود. اخرین بار شب اعلام نتایج بود.به هرحال تا ساعتی پیش خوب بود.شاید نباید نگران میشد.به ارامی تقه ای به در ورودی زد و وارد شد.

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 01:36 بعد از ظهر
بعد از سلام علیک با سیما پرسید: طلا کجاست خاله؟
سیما با خنده گفت: تو اتاقش... من گفتم خواهرزاده ام برای یه بارم که شده واسه خاطر من اومده یه سری بهم بزنه...
نیما با شرمندگی فقط سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
سیما با لبخند گفت: برو خاله جون... برو که از صبح معلوم نیست چش شده... نیمای خونش پایین اومده ... و خودش از حرف خودش ریسه رفت.
نیما هم پله ها را دو تا یکی طی کرد و به اتاق طلا رفت.
او روی صندلی مقابل کامپیوترش نشسته بود و چند طرح گرافیکی را اصلاح میکرد.
نیما : به به ... طلا خانم حال شما...
طلا با سردی سلام کرد.
نیما کنارش امد و به میز کامپیوتر تکیه زد وگفت: چرا اماده نیستی؟
طلا شانه ای بالا انداخت وگفت: حوصله ندارم...
نیما متعجب به او که تمام مدت به صفحه ی مانیتور زل زده بود نگریست و گفت:طوری شده؟
طلا: نه...
نیما کلافه دستی به صورتش کشید و صندلی طلا را به سمت خودش چرخاند و گفت: مطمئنی؟
طلا بدون انکه به او نگاه کند به پنجه هایش خیره شد.
نیما منتظر بود.
کمی بعد نیما نگا هی به او انداخت و گفت: میشه یه لیوان آب برام بیاری؟
طلا با لحنی نسبتا تندی گفت: مگه چلاغی؟ پاشو خودت بریز....
نیما متعجب به او نگاه میکرد آهسته پرسید: طلا طوری شده؟
طلا بی حوصله گفت: نه مگه قرار بود طوری بشه؟ چرا همش میپرسی؟
طلا خواست از اتاق بیرون برود که نیما دستش را گرفت و او را روی تخت کنار خودش نشاند و گفت: چی شده؟
طلا نفس عمیقی کشید و گفت: گفتم که هیچی...
نیما: این قیافه ی هیچی نیست....
طلا در چشمانش خیره شد و گفت: به جز من چند نفر دیگه تو زندگیت بوده؟
نیما فقط زل زده بود به صورت او ... در اخر هم طاقت نیاورد با صدای بلند خندید.
طلا هم با غیظ اخمهایش را درهم کشیده بود و مفصل انگشتانش را ترق ترق میشکست.
نیما که متوجه وخامت اوضاع شده بود گفت:نکن.. لقوه میگیری..
طلا اهسته گفت: به تو مربوط نیست... برو بیرون کار دارم...
نیما مبهوت صدایش زد : طلا...
طلا چیزی نگفت. نیما پوفی کشید و گفت: این چه حرفیه تو میزنی...
طلا: یا جوابمو بده یا برو بیرون من کلی کار دارم....
نیما کاملا روی تخت دراز کشید و گفت: تو امروز زده به سرت... و ملافه راروی خودش کشید وگفت: پس من میخوابم... و زمزمه کنان با خود ادامه
داد :منو بگو ازخواب عصرم زدم خانم و ببرم بگردونم...
طلا با حرص ملافه را کنار زد و گفت: من زده به سرم...
نیما سکوت کرده بود.
طلا: مگه با تو نیستم ؟جواب منو ندادی...

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 01:38 بعد از ظهر
نیما: جوابتو 5 سال پیش که اومدم اعتراف کردم، دادم ... یادت رفته؟
طلا: نه یادم نرفته تازه به نتیجه رسیدم که دروغ گفتی... 5 سال پیش که پرسیدم گفتی من اولی و اخریشم...
نیما: خوب.... من کاری کردم.... حرفی زدم.... عملی ازم سر زده؟
طلا: نوتریکا چی میگفت که داره شاگردی تو رو میکنه؟
نیما به قاب عکس خودش که روی میز کنار تخت طلا بود خیره شد و گفت: منم حالیم نشد منظورش چیه....
طلا یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: ولی من خوب فهمیدم....
نیما پوز خندی زد و گفت: بفرمایید ترجمه کنید بلکم ما هم شیرفهم شیم....
طلا از جایش بلند شد و مقابل پنجره ایستاد و گفت: همه تو فامیل میدونن نوتریکا چه جور پسریه ... به اندازه ی موهای سرش دوست دختر داره....
نیما با خنده گفت: باریک الله.... آفرین... چه اکتشافی... خسته نباشی اینو که همه میدونن...


طلا با بغض گفت: وقتی یه همچین ادمی میگه داره شاگردی تو رو میکنه یعنی چی؟ یعنی تو از اونم بدتری.... معلوم نیست قبلا چقدر گند کاری کردی... یا حتی همین حالا وقتی از خونه میری بیرون چه غلط میکنی....



نیما با چشم هایی گرد شده از حیرت نیم خیز شد و گفت: طلا؟ ! خواب نما شدی؟میفهمی چی داری پشت سر هم بلغور میکنی.... چرا چرند میگی....هیچکس واسه حرف نوتریکا تره هم خرد نمیکنه..... اون وقت تو اینقدر که دهن بینی چرندیات اون پسره ی یالقوز و میکوبونی تو فرق سر من...... دمت گرم بابا.... خیلی کار درستی ...و زیر لب زمزمه کرد: مرده شورتو ببرن نوتریکا که از دست تو یه آب خوش از گلومون پایین نمیره...



طلا: اره همه دروغ میگن جز تو...



مقابل مانیتور نشست و بدون انکه کاری بکند موس را میچرخاند و لحظه ای بعد عنان اشکهایش را رها کرد.



نیما نفس عمیقی کشید و روی تخت نیم خیز شد و به آرنجش تکیه کرد و گفت:طلا دیوونه چرا گریه میکنی؟؟؟؟....



طلا با هق هق گفت: واسه چی از من پنهان کردی....



نیما موهایش را از روی صورتش کنار زد و گفت: چیو؟



طلا: چند تا دوست دختر داشتی؟



نیما: الهه مثل اینکه یادت رفته جفتمون از بچگی باهم بزرگ شدیم... از جیک و پوک هم باخبر بودیم بعدشم هرکسی تو زندگیش یه گذشته ای داره... من 5 سال پیش که خدا زد پس کله امو بهت تو همین اتاق گفتم عاشقتم ... یادت رفته؟ من که همون روز که تو رو خواستم بهت گفتم که از یه خر دیگه هم خوشم میومد...... بعدشم مگه رفیقای من اومدن خواستگاریت من حرفی زدم اصلا به روت اوردم.... عزیز من مهم حالاست نه 10سال پیش... نه 20 سال دیگه....



طلا که کمی آرام تر شده بود گفت: نیما اگه من بمیرم تو بازم ازدواج میکنی...



نیما: ما هنوز نامزدم نکردیم.... و لبش را به دندان گرفت تا از چهره ی غضبناک طلا نخدد.



طلا باز پرسید:اره یا نه؟



نیما چهره ی غمگینی به خود گرفت و گفت:به جون .طلا. بعد از اینکه ازدواج کردیم... اگه طوریت شد... قسم میخورم... قول میدم... قول میدم... به جون بچه های نداشته ام ... تا هفتت صبر کنم بعد... و با صدای بلند خندید...



طلا با بالش محکم به صورتش زد و گفت: خجالت نمیکشی...



نیما: نزن.... نزن... باشه....باشه... تا چهلت صبر میکنم.... به جون طلا دیگه بیشتر از این نمیتونم تنها بمونم... .وباز خندید.



طلا: رو تو برم.... و با چهره ی در هم فرو رفته ای گفت: لابد با همون خره مگه نه؟



نیما:خدایا منو نجات بده.... رفتنمون کنسل شد؟ پشیمون شدی؟



طلا با غر گفت: باید این طرحا رو تموم کنم...



نیما به دیوار تکیه زد و گفت: طلا ؟



طلا:هوووم؟



نیما با لحنی نسبتا مضطرب گفت: فردا میریم ازمایش...



طلا لحظه ای از کارش دست کشید و گفت: اره...



نیما اب دهانش را فرو داد وگفت:میدونی... من.... من...خیلی دوست دارم...



طلا چیزی نگفت.



نیما لبهای خشکش را بازبان تر کرد وگفت:اگه ازمایشا... و جمله اش را به انتها نرساند.



طلا بدون انکه به نیما نگاه کند اهسته گفت: پنج سال پیش که اومدی تو این اتاق بهم گفتی دوستم داری... اونقدر ذوق کردم که فکر میکردم دارم خواب میبینم... نمیخوام یه روزی به این فکر کنم که ای کاش پنج سال پیش ، اون لحظه رو واقعا تو خواب میدیدم !



نیما لبخندی زد و خواست حرفی بزند که طلا گفت:راجع به فردایی که نیومده... نمیخوام چیزی بشنوم و چیزی بگم...



و با لبخند گفت: شامم بهم میدی؟



نیما با لبخند فقط چشمهایش را به نشانه ی تایید باز و بسته کرد.

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 01:40 بعد از ظهر
***************************



نوید رو به پرستاری که رگ نوتریکا را پیدا میکرد گفت: چقدر طول میکشه؟



پرستار اهسته سوزن را در دست او فرو کرد وگفت: احتمالا دو ساعت...



نوید سری تکان داد و گوشه ای نشست.نوتریکا هم بی تفاوت هنزفری اش درگوشش بود و اهنگ گوش میداد. اهمیتی هم نمیداد که خون چه کسی است که حالا در رگهایش جاری میشود.



نیما و طلا هم به اتاق امدند.



نوید:تموم شد؟



نیما نگاهی به نوتریکا انداخت وگفت: اره... قراره فردا عصر جوابو بهمون بدن... فکم دراومد تاراضیشون کنم...



و سپس رو به طلا گفت: بشین اینجا برم یه کم خرت وپرت بگیرم واسه ی صبحونه...



طلا کنار نوید نشست و با دلسوزی به نوتریکا خیره شد و اهی کشید.هموفیلی درد بدی بود از کودکی تا به حال...این تزریق های خونی هم دردسر ساز بودند. به جز نوتریکا دیگر کسی مبتلا نبود. هم خاله سیمین هم مادر خودش هر دو ناقل بودند ... اما تنها کسی که این یادگاری را به ارث برد نوتریکا بود.نوید ونیما وهمچنین هیچکدام از دخترا که حتی ناقل هم نبودند،سالم سالم... و ان وقت نوتریکا... نفس عمیقی کشید.



پسر بچه ای هم گوشه ای سرم به دست کز کرده روی تخت در همان اتاق نشسته بود و مادرش سعی داشت بچه ی شیرخوار دیگری را ارام کند.



طلا دست در کیفش کرد و شکلاتی دراورد و به سمت او رفت وگفت: چرا اخمات تو همه اقا خوشگله؟



پسر بچه اهی کشید و گفت: جاش میسوزه... منظورش سرم خونی بود که به دستش متصل بود.



طلا لبخندی زد وگفت: این شکلات و بخوری جاش نمیسوزه...



پسر بچه لبخندی زد وگفت: این که تموم شد میخورمش...اخه موقع دراوردنش هم بازم دستم میسوزه...



طلا با لبخند پرسید:اسمت چیه؟



پسربچه موهایش راعقب فرستاد وگفت: شایان...



طلا :چه اسم قشنگی... چند سالته؟



شایان: ده سالمه...



زن بچه اش را ساکت کرده بود وبه طلا نگاه میکرد که با پسرش گرم گرفته بود.



طلا رو به زن که چهره اش فوق العاده شکسته شده بود نگاهی انداخت وسلام کرد.



و کنار اوایستاد وگفت: پسر شیرینیه.... و همانطور که موهایش را نوازش میکرد گفت: خداحفظش کنه...



زن پوزخندی زد وگفت: خدا حفظش نکرد...



طلا با ناراحتی و تعجب به او نگاه کرد وگفت: میدونی اچ آی وی چیه؟



طلا به زور اب دهانش را فرو داد.



زن ارام اشکهایش روی گونه هایش سر میخورد.



طلا دستش را از لابه لای موهای شایان پس کشید... حتی چند قدم هم از او فاصله گرفت... پس از چند لحظه سکوت به زور پرسید:چطوری؟



زن نفسش را فوت کرد و انگار کلمات از بر شده را طوطی وار تکرار میکرد ... شاید برای هزارمین نفر بود که تعریف میکرد .با لحنی که امیخته به بغضی کهنه بود گفت: سه ماه پیش که خون بهش زدن... دو هفته بعدش خورد زمین و پاش خون افتاد و ورم کرد.بردیمش بیمارستان... دکتره گفت:اچ ای وی داره... معلوم نیست خون کی بهش خورده که... و به طلا نگاه کرد که چقدر از پسر کوچکش دور شده بود.

با امدن نیما ،طلا هم فرصت را مغتنم شمرد وبدون گفتن حرفی از کنار شایان و مادرش فاصله گرفت.

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 01:49 بعد از ظهر
نیما متعجب به نوید و نوتریکا وطلا نگاه میکرد که چهره شان به شدت در هم گره خورده بود.



نوتریکا هم ساکت ببا کاغذی مشغول درست کردن یک قورباغه بود.



نوید اهسته برای نیما تعریف کرد و نیما با نگرانی به برادر خودش خیره شد. پس از گذشت دو ساعت که تمامش به سکوت و اه ها ی کوتاه گذشت کار نوتریکا تمام شد. نوتریکا به سمت شایان رفت. قورباغه ی کاغذی را به او داد. خم شد و گونه اش را بوسید و مردانه با او دست داد.به طلا هم نگریست.طلا ارام سرش را پایین انداخت.



لحظه ی اخر نگاهش به نگاه زن افتاد که سپاسگزارانه به او خیره شده بود.



فصل سوم:مسافر...

در اتاق به طرز وحشتناکی باز شد و طلا جیغ کشید:تو هنوز بیدار نشدی؟
و فقط خدا میداند بیدار شدن با صدای بنفش و جیغ جیغوی طلا چه مصیبت و عذابی است که صبح پر لطافت و عطوفت جمعه بر او نازل شد...
طوطیا برای جلوگیری از دوباره جیغ زدن طلا سیخ روی تخت نشست و طلا با خیال راحت از اینکه ماموریتش را به انجام رسانده اتاقش را ترک کرد.
ساعت هشت صبح بود و خوابش پریده بود.
البته ادم خوش خوابی بود اما وقتی صدای گوش خراش و قرمز و آژیر کش طلا اولین صدایی باشد که در یک صبح دل انگیز به پرده ی گوش هرکس برسد مطمئنا اصحاب کهف هم نمیتوانند دوباره به خواب سیصد ساله بروند چه برسد به طوطیا ی مفلوک...
کش و قوسی به اندامش داد و از جایش بلند شد...تمام کتابها و جزوه ها روی زمین پراکنده بود...
با پا کنارشان زد و راهی برای خودش باز کرد...هنوز قدم اول رابرنداشته جیغش به هوا رفت...کیلیپس نگین دارش بیرحمانه در کف پایش فرو رفته بود...روی تخت نشست و کیلیپس را به کناری انداخت و کف پایش را مالید...
ان موقع که التماسش میکرد تا موهایش را سفت نگه دارد همچین زور و قدرت و قوتی نداشت اما حالا کف پای نازنیش را اش و لاش کرده بود...با این حال امیدش و از دست نداد و از جایش بلند شد...این بار ارام و با دقت قدم برمیداشت که مبادا چیز دیگری بخواهد از او انتقام بگیرد...
با موفقیت از اتاقش خارج شد...نگاهش به طبقه ی پایین افتاد همه در هم می لولیدند...یکی میرفت...یکی می امد...یکی ایستاده...نشسته...و حتی دراز کش...همه مشغول کاری بودند...سیما وسط سالن ایستاده بود و سیمین هم کنارش...یا هر دو ریز میخندیدند یا هر دو همزمان دستور میدادند....سیمین نگاهش را به طوطیا که بالای پله ها ایستاده بود افتاد گفت:سلام خانم خانم ها...بیدار شدی؟
سیما هم لبخندی زد و گفت:برو یه دوش بگیر...این چه وضعشه؟
اهی کشید ودستهایش را باز کرد ودر میان خمیازه گفت:ســـ....لام...
طلا از کنارش رد شد و گفت:علیک...چه خبره...ببند گاله رو...
و از پله ها پایین نیامده بالا رفت...به حمام پناه برد...خوشبختانه کسی انجا نبود...بعد از یک دوش اب گرم و مسواک و خشک کردن موهایش با سشوار که وقتی گرمایش به سوراخ گوشش میخورد هیچ کس نمیتوانست درک کند چه احساس خوش ایندی به او دست میدهد.... تی شرتی تنش کرد...هد بند لیمویی اش را که خیلی دوستش داشت را به سرزد و موهایش را ازاد روی شانه ها ریخت...نگاهی به ابروهایش کرد...
وقت برای ارایشگاه نبود باید خودش دست به کار میشد...ابروهایش رسما نخ شده بود...به خصوص که این بار اخری تو ارایشگاه داده بود انتهایش را تیغ زده بودند و حالا بیشتر شبیه سامورایی ها شده بود اما خوب به او می امد...
با حوصله مشغول ارایش شد...کمی هم جلوی اینه شکلک در اورد و بالاخره از پشت میز ارایش بلند شد یا به نوعی دیگر خودش از خودش دل کند...همین مانده بود خود شیفتگی به دیگر امراضی که به او نسبت میدادند افزوده شود...

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 01:53 بعد از ظهر
دگمه ی شلوارش را با بدبختی بست...خیلی چاق نبود...
اما به قول خاله سیمین درشت و تو پر بود ... تی شرتش را مرتب کرد و از اتاق خارج شد...
نمیدانست باید چه کار کند...فقط امیدوار بود کسی یادش بیاید که او صبحانه نخورده است... که خدا رو شکر او را یادشان نرفته بود...بی بی کبری صدایش کرد و به اشپزخانه رفت....از لیوان شیرعسل عزیزش بخار بلند میشد...کره و خامه و عسل و پنیر چهار نفری به او چشمک میزدند و نان داغ بربری میگفت:بیا منو بخور...او هم با ولع مشغول شد....بی بی کبری مستخدم خانه ی دو برادر بود...در واقع خانه زاد بود...از خودش شنیده بود: که از همان بچگی اینجا بوده و بزرگ شده و حالا هم گرد بی رحم پیری روی چهره ی مهربانش نشسته...طلا و نیما با هم وارد آشپزخانه شدند وطلا خودش را روی صندلی پرت کرد و لقمه ای که طوطیا برای خودش درست کرده بود را از دستش کش رفت و گفت:نخور چاق میشی... و رو به نیما گفت: بیا عزیزم... صبحانه نخوردی...
نیما چشمکی زد و لقمه را گرفت و لپ طلا را کشید و گفت: ناز بشی...
طلا خندید و گفت: هستم...
نیما را صدا زدند و او از اشپزخانه خارج شد.
طوطیا با غیظ و تهوع نگاهی به هیکل ترکه ای طلا کرد ....حسودیش نمیشد ولی کلا بدش می امد به او بگویند چاق...چون اصلا چاق نبود...
طلا چایش را بدون قند می خورد از این سوسول بازی های افراطی لوس و خود ازاری های که طوطیا اگر میمرد هم محال بود برای روی فرم امدنش انجامشان دهد...
نگاهش کرد و گفت:ساعت چند میان؟
طلا:اگه بدون تاخیر باشه...ساعت شیش غروب...
طوطیا به صندلی تکیه داد و پرسید:نوتری کجاست؟
طلا:رفته دنبال گوسفند...
طوطیا خنده اش گرفت... با چهره ای باز شده و لحن شوخی گفت: گوسفند و فرستادن دنبال گوسفند؟
طلا با صدا خندید و گفت: ساکت... راجع به برادرشوهر من درست صحبت کن...
طوطیا حین اینکه یک لقمه ی پر ملات کره پنیر و گردو درست میکرد پرسید: نوید و روزبه کجان؟
طلا:رفتن دنبال میز و صندلی...
طلا نگاهی به او که گوشه ی لبش کره ای شده بود انداخت و گفت: از الان تو ارایشگاه نشسته...
طوطیا پوزخندی زد و گفت: چی؟
طلا:اون رفته دنبال لباس....
طوطیا لیوان شیر عسل عزیزش را یک نفس سر کشید...تا اخرین قطره...و اخرش هم نفس عمیق و یک اروق شیرین که صدای آژیر طلا بلند شد.
طلا که چندشش شده بود گفت:الهی درد بی درمون بگیری...خفه بشی ایشالّا ...حالم و بهم زدی لعنتی...
طوطیا بیخیال از کنارش بلند شد و گفت:اینقدر حرص نخور...چاق میشی...
وارد حیاط شد... نیما پشت یک وانت ایستاده بود و با کمک نوید و روزبه داشتند صندلی ها را خالی میکردند...در باغ چرخی زد...دو مستخدم که نمیشناختشان روی میزهایی که چیده شده بود رومیزی میکشیدند و پیش دستی و گلدان میگذاشتند...حس کمک نداشت...
جلوتر رفت...روزبه مشغول سیگار کشیدن بود... طوطیا نگاهش را به پشت سر نوید دوخت و گفت:سلام عمه هایده...
روزبه هول شد و با سیگار خودش را سوزاند ولی وقتی دید مادرش هایده در این اطراف نیست...از وانت پایین پرید و به دنبالش امد...و او هم دویدو پشت باغ رفت...استخر را خالی کرده بودند و رنگ زده بودند...از بوی رنگ خوشش می امد روی یک نیمکت زنگ زده نشست روزبه هم چون نوید صدایش کرد بی خیال گرگم به هوا شد.
طوطیا نگاهش به اسمان بود و هوای پاییزی... نفسش را مثل اه از سینه خارج کرد.

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 01:57 بعد از ظهر
من امروز جنی شدم....:-2-33-::-2-06-::-2-39-::-2-14-::-2-41-::-2-16-::-2-40-::-2-09-:
=======================

-چرا آه میکشی؟
صدای نوتریکا بود.
طوطیا نگاهش کرد و گفت:یاد آقا بزرگ افتادم...
کنارش نشست و گفت:چته؟
طوطیا:چمه؟
نوتریکا:یه چند وقتیه تو خودتی...
طوطیا لبخندی زد و گفت:چطور شده رفتی تو کوک من؟
نوتریکا:مثل همیشه نیستی...میشناسمت...از دیوار راست بالا میرفتی ولی حالا...خیلی ساکتی...
طوطیا حرفی نزد. از توجه او دلش قیلی ویلی میرفت. پس نوتریکا ان قدرها هم که نشان میداد بی اهمیت نبود.
نوتریکا نگاهش کرد و گفت:این لکه چیه روی پیرهنت...
تا طوطیا سرش را پایین اورد نوتریکا یک مشت به دماغش زد...وخودش پقی زد زیر خنده...
طوطیا با غیظ نگاهش کرد ...همیشه وقتی اینکاررا نوتریکا میکرد حرصش در می امد نه از عمل او از گیجی خودش و گول خوردن همیشگی اش... چرا گاهی احمق میشد؟!
نوتریکا: فردا امتحان ایین داریم؟
طوطیا:اره... زنیکه احمق برای من سه جلسه ی دیگه کلاس عملی نوشته... ودهانش را کج کرد وگفت: دوبلت افتضاحه....خودش هیچی بلد نیست... مسخره....
نوتریکا خندید و گفت: صبر میکنم کلاس عملیت تموم بشه با هم بریم ازمون بدیم....
طوطیا با لبخند نگاهش کرد.
نوتریکا پاتک زد و گفت:هان... تا به حال منو ندیدی؟
طوطیا چیزی نگفت و از کنارش بلند شد و نوتریکا هنوز نشسته بود و بوی رنگ را می بلعید.
ساعت چهار بعد از ظهر بود و انها فرودگاه بودند...
طوطیا تمام مدت در حال غر زدن بود.از گرما کلافه بود...میخواست سرش را بزند به دیوار...در دل گفت:اخه برای چی باید دو ساعت زودتر به اینجا می امدیم...خدایا من و بکش...
سیما رو به خواهرش سیمین گفت گفت:پس چرا نمیاد؟
طوطیا مادرش را نگاه کرد پر از حرص و غیظ و خشم....زیر لب گفت:برای اینکه دو ساعت زود تر اومدیم...برای این نمیاد...ای الهی نیاد...
نوید زیر گوشش گفت:دیوونه فکرات و تو دلت بکن... و خندید.
طوطیا لبش را به دندان گرفت...زیر چشمی به نوتریکا نگاه میکرد. مشغول بازی با گیم موبایلش بود.
طبق معمول بیخیال...نیما و طلا مشغول صحبت بودند.
اوهم لبخندی به انها زد و به سمت دیگری خیره شد...
طیبه و حمیده مثل دو عروسک خیمه شب بازی کنار هم نشسته بودند....
با ان موهای عجق وجق و روسری و شالی که نمیفهمید چه مدلی روی سرشان بود اما نبود...
موهای بلوند حمیده و موهای مش طیبه خیلی در ذوق میزد...حمیده فقط دو سه سال از او بزرگتر بود و طیبه که هم سن او بود .
دیپلمه وقید کنکور را زده بود. به هر حال چهره هایشان مثل زنهای سی و هفت هشت ساله به نظر میرسیدند

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 02:02 بعد از ظهر
نیوشا باز قابل تحمل بود...
ولی خوب کمی چشمهایش چپ بود البته به عقیده ی طوطیا اصلا به نظر نمیرسید ولی خوب خیلی خودش را به خاطر ان قضیه ملامت میکرد.شبیه نوتریکا بود ولی بیشتر به طوطیا شباهت داشت.

در فامیل فقط سه نفر چشم خاکستری بودند.خودش ونیوشا و نوتریکا...
نیوشا بیشتر شبیه طوطیا بود تا نوتریکا... البته زیر چشمش درست مثل عمو جاوید کمی گود بود و چشمهایش را درشت تر نشان میداد ضمن اینکه پوست گندمگونی داشت با چانه ولبهایی که کاملا شبیه خاله اش سیمین بود فرم لبهایش کوچک و برجسته بود... در نظر طوطیا صورت نیوشا ازاو خیلی جذاب تر بود... طیبه اگر به خودش نمیرسید شبیه بومی های افریقایی بود ولی حمیده واقعا خوش چهره بود اما قدش خیلی کوتاه بود و با کفش پاشنه دار که طوطیا نمیدانست قلقش چیست که با ان انطور تلق تلق کنان به این سو و ان سو میرفت و گاهی هم میدوید ... که اگر میدانست حتما او هم میپوشید چرا که صدایش را از بچگی خیلی دوست داشت...تلق تلق...نگاهی به وضع خودش کرد... اسپورت بود.مانتوی مشکی و شال طوسی و جین طوسی و کتونی های جیر مشکی.
دو ساعت مثل دو سال گذشت...طوطیا از یکجا ساکن بودن بیزار بود...همیشه دوست داشت در جریان باشد...در حرکت...پر از انرژی بود و نمیدانستچطور خود را تخلیه کند...خدا را هزار مرتبه شکر گفت :که هواپیما تاخیر نداشت...وگرنه دیگر چطور این مصیبت را تحمل میکرد!
مادرش سیما و خاله اش سیمین خودشان را به شیشه چسبانده بودند ... عمو جاوید و پدرش جلال هم همینطور...نیما و طلا بیخیال از دنیا پچ پچ میکردند...همین پنج شنبه... دقیقا دو روز دیگر مراسم نامزدیشان بود . جواب ازمایششان هم خوشبختانه هیچ مشکلی نداشت ، طلا وقتی فهمیده بود تا دوساعت از خوشحالی گریه میکرد... به هر حال چهره ی انها خیلی از بقیه خوشحال تر بود...ان دو دختر عمه ی جلفش هم بالاخره ژست سنگینی و متانت به خودشان گرفته بودند و از یک اینه به اندازه ی یک بند انگشت داشتند برای آخرین بار خودشان را نگاه میکردند... ومدام از هم میپرسیدند :من خوبم ؟...
بوی پسر مجرد به مشامشان خورده بود !
طوطیا و نوتریکا گوشه ای ایستاد ه بودند ونظاره گر افراد خانواده اشان بودند که چطور از پشت شیشه ان طرف را نگاه میکردند...انگار باغ وحش است یا یک موجود خارق العاده را داشتند به نمایش میگذاشتند...خلاصه ان دو بیخیال گوشه ای برای خودشان ایستاده بودند...
نوتریکا لرزشی را توی جیبش حس کرد...گوشی اش را در اورد...شیده اس ام اس داده بود:کجایی جوجو؟
نوتریکا :فلودگاه...
شیده:عمو اومده؟
نوتریکا : دخترخاله ی مامانم اومده...
شیده : اووو... حالا چی چی اورده؟
نوتریکا:هنوز نیدونم که...
شیده:سهم منم بیار... و ارم لبخند.
نوتریکا :به چشم...
شیده زد بای و تا او خواست جوابش را بدهد صدای بم و مردانه ای را شنید که گفت:سلام... و متعاقب ان صدای طوطیا که گفت: سلام...
سرش را بالا گرفت اماده ی یک حرکت برای اینکه پوز شخص را بیاورد پایین که به چه جراتی امده و به طوطیا سلام کرده...فکر میکرد مزاحم است...ولی مات شد روی چهره اش...
پسری جوان با کت و شلوار کرم وپیراهن شکلاتی و با چشمهای قهوه ای و موهای فندقی و صورتی استخوانی و هیکلی چهارشانه زل زده بود به طوطیا و لبخند مهربان و گرمی روی لبش بود.
نگاهش کرد...
صدای طیبه را هم شنید که به خواهرش حمیده گفت:چه جیگریه این پسره...
باز گفت:سلام عرض شد....
اینبار با نوتریکا بود.

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 02:04 بعد از ظهر
اینم اخریش.....اخیششششششششش:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
به مرگ خودم نقد نیاین دیگه کلا تاپیک و حذف میکنمممم....از قفلم گذشته:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:
=====================================

اب دهان دخترها در حال ریزش بود....سیمین با چشم غره جاوید با نگاه خیره نیما ونوید با اخم...نرسید بقیه را نگاه کند بالاخره خودش را جمع و جور کرد وگفت:سلام...
پسر جوان لبخندی زد و گفت:تو باید نوتریا باشی درسته؟
نوتریکا اصلا از نگاه او خوشش نمی امد با این حال گفت: نوتری ...کــا... تعمدا اسمش را بخش بخش گفت.
پسرجوان هم لبخندی زد وگفت: بله... منم ماهانم... خوشبختم... و دستش را به نشانه ی اشنایی جلو اورد.
نفس عمیقی کشید...چه مرگش شده بود که اینقدر هول بود...
نفسش کار خودش را کرد و با اعتماد به نفس همیشگی اش از ماهان دور شد و نزد بقیه رفت تا با مهناز و فریدون سلام وعلیک کند. متوجه دختر کوچک و ظریفی شد که کنار مهناز ایستاده بود.
کمی جا به جا شد . به ارامی به او سلام کرد و دستش را جلو برد.
دختر با لبخند پاسخش را داد و دست نوتریکا را به منظور اشنایی فشرد.
نوتریکا با ترس دست او را رها کرد. فوق العاده ظریف و کوچک بود . انقدر که واقعا یک لحظه ترسید اگر انگشتانش را فشار دهد حتما خواهد شکست.
صورت گرد و کوچکی داشت که پیشانی اش را موهای شبق زده وسیاه رنگی پوشانده بود. رنگ پوستش در تضاد با موهای پر کلاغی اش مهتابی بود. ابروهایش کمانی و نازک بود. چشمهایش مشکی و نافذ بودند و در عین حال کوچک... بینی اش هم کوچک... لبهای غنچه و برجسته و باز هم صفت کوچک بود که به تک تک اجزای صورتش میچسبید.
قدش کوتاه بود تقریبا تا ارنج نوتریکا....
و هیچ ابایی هم در نپوشیدن کفش پاشنه دار نداشت.هیکلش ظریف و نحیف و شکننده بود. دختر کوچکی و ظریفی بود. صورتش زیبا نبود ، اما ملاحت و ظرافت خاصی داشت.
نیما رو به دختر کوچک صدا زد:مریم خانم بفرمایید بریم...
مریم ساکش را روی شانه ی نحیفش انداخت و به ارامی از کنار نوتریکا گذشت. بوی عطرش مست کننده بود.نوتریکا هنوز ایستاده بود.
یعنی همه با هم سلام و علیک کردند...یعنی او اخرین نفر بود؟...
با خودش گفت:خدا لعنتت نکنه شیده نذاشتی قیافه ی این دخترای خل و چل و ببینم که چطور اب از لب و لوچه شون راه افتاده بود...حتما سوژه خنده ای بوده برای خودش...
با صدای پیام کوتاه گوشی اش به خودش امد.صبا برایش اشعار عاشقانه ارسال کرده بود.

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 02:32 بعد از ظهر
این اخرین پست امروزمه ... همین الان نوشتمش...
ای شالا از فردا برمیگردیم به دوران خوش روزی یه پست
شوخیدم.... هر روز سعی میکنم دو تا سه تا مثل امروز موجی بشم پنج شیش تا بذارم... خوب صفا کردینا
یه حالی هم با نقداتون به ما بدین / مرسی:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:بوس بوس:-2-04-:

************************
وقتی وارد خانه شدند مهناز و فریدون وماهان ومریم به خانه ی سیما و جلال رفتند تا استراحت کنند.
او هم به اتاقش رفت و روی تخت پهن شد...و به سقف و ببر سیاهش زل زده بود.بی علت اهی کشید و نگاهی به صفحه ی گوشی اش کرد...شیده اس ام اس داده بود:
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم...
فکر نکن یاد تو بودم...
کار نداشتم بیکار میگشتم...
حوصله ی جواب دادن نداشت.... گوشی اش را روی سایلنت گذاشت و چشمهایش را بست...خیلی خوابش می امد.
خواب دید در حال افتادن از اسب است که از تخت پرت شد پایین...کمی طول کشید بفهمد کجاست ...اسبش کجارفت...تازه فهمید خواب دیده ...ساعت هشت و نیم بود...فقط یک ساعت خوابیده بود.از پنجره حیاط را دید میزد...مهناز و شوهرش و پدر و مادر خودش و خانواده ی خاله سیما همه در حیاط جمع بودند و صدای بگو بخندشان می امد. در این بین مریم مستقیم به پنجره ی اتاق او زل زده بود و با لبخندی ژکند به نوتریکا نگاه میکرد.
طوطیا هم متوجه او شد که تا کمر از پنجره ی اتاقش خودش را اویزان کرده است.
چند قدم جلو امد و گفت: ساعت خواب...
نوتریکا خمیازه ای کشید و گفت: چقدر سر و صدا میکنین... اصلا درست و حسابی نخوابیدم...
نوید هم با صدای بلند خندید و گفت: تو که راست میگی....
طوطیا: بیا پایین..
نوتریکا: الان میام... و لبه ی پنجره نشست.
صدای فریادجلال بلند شد:پسر میفتی...کار دستمون میدی...
نگاهی به عمویش انداخت و گفت:خیلی چاکریم عمو...
جلال خنده اش گرفت و سیمین محکم زد به صورتش و گفت:پسر زشته خجالت بکش...
سیما لبش را به دندان گرفت و گفت:خاله جون لباست و عوض کن بیا پایین...
نوتریکا به خاله اش نگاهی کرد و گفت: به من چه احتیاجیه؟
با دست نوید و نیما وماهان و روزبه را نشان داد و گفت:تا وقتی شماها هستین من بیام چه کار... شماها هستین دخترا هستن... من چیکاره ام؟
سیمین از خجالت لبش را به دندان گرفت...نیوشا هم چشم غره رفت و طیبه از خدایش بود او به این میمون بازی ادامه دهد چون در حال ریسه رفتن بود.
طوطیا باز گفت: بیا دیگه...
با لبخند گفت: اطاعت امر...
وپایش را از لبه ی پنجره رد کرد...جیغ همه به هوا رفت و نیما با نگرانی به زیر پنجره امد و گفت:میخوای چیکار کنی؟
نوتریکا:بیام پایین دیگه...
نیما:اینطوری؟
نوتریکا:اشکال داره...
نیما:میفتی...
اهمیتی به حرفش نداد.ارتفاع خیلی نبود..شاید سه الی چهار متر...قبلا هم از پنجره پایین امده بود.ولی نه جلوی این همه تماشاچی...
پای دیگرش را رد کرد و دستش را دراز کرد و لوله ی گاز را گرفت ..جای دستش که محکم شد...پایش را از لبه ی پنجره جدا کرد و دور لوله حلقه کرد وسپس پای دیگرش و در اخر هم کمی خودش را پایین کشید و با یک پرش عالی مقابل مریم که کمی ان طرف تر ایستاده بود فرود امد.
مریم لبخندی زد و گفت: فرود خوبی بود....
متقابلا لبخندی زد و مریم به ارامی از کنارش گذشت و به سمت منزل سیما و جلال رفت.
================
5 6 تا چیه / باورتون میشه 13 تا پست گذاشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/206.gif

SunDaughter☼
1390،05،04, ساعت : 10:23 بعد از ظهر
اینم الان نوشتم / داغه داغه/ خسته شدمممم.......:-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-39-::-2-15-::-2-39-:
================

متقابلا لبخندی زد و مریم به ارامی از کنارش گذشت و به سمت منزل سیما و جلال رفت.
با نگاه او را نگاه میکرد که باطمانینه دور میشد. گوشه ای روی تخت نشست. ماهان و نوید مشغول صحبت بودند.
درحالی که برای خودش میوه پوست میکند ، مریم هم برگشت.
درست کنار نوتریکا جا بود.مریم همانجا نشست. نوتریکا هم بی تفاوت نشسته بود.حتی تلاشی برای جمع کردن خودش نداشت.
خیاری را که پوست کنده بود را به سمت مریم گرفت وگفت: میخوری؟
مریم: مرسی... صرف شده....
نوتریکا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: چه لفظ قلم...
مریم به خنده ای اکتفا کرد.
نوتریکا : راستی اسمت چی بود؟
میدانست ،برای باز کردن بحث این سوال را پرسیده بود.
مریم پایش را روی پا انداخت و گفت: مریم...
نوتریکا: هان.....چند سالته مریم؟
مریم موهایش را کنار زد و گفت: چند بهم میخوره؟
نوتریکا نگاهی سرتا پای او انداخت و گفت: پونزده... شونزده....
مریم هوومی گفت و نوتریکا گفت:چند سال خارج ایران بودین؟
مریم:15 سالی میشه...
نوتریکا: یعنی تمام عمرت اونجا بودی؟ خیلی خوب فارسی حرف میزنی....
مریم لبخندی زد و گفت: زبان فارسی و خیلی دوست دارم...
صحبتها هول وحوش کنکور و وتریکا و موفقیتش میگذشت.
مریم پرسید: چی انتخاب رشته کردی؟
نوتریکا: اولیشو برق شریف زدم...
مریم با لبخندی تایید کرد.

SunDaughter☼
1390،05،05, ساعت : 04:15 بعد از ظهر
سلاممم /خوبین؟ دیروز خوش گذشت؟؟؟
نقدم نیومدین ها...:-2-39-:
امتیاز و تشکر هم دوس میداشتین.... بدین:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
=========================

مریم با لبخندی تایید کرد. طوطیا اصلا از گرم گرفتن نوتریکا با مریم راضی نبود. حس حسادت بر وجودش چیره شده بود و نمیدانست چطور باید از شر ان خلاص شود.با غیظ به مریم نگاه میکرد.
مهناز مدام اصرار میکرد انها به هتل بروند. سیما و سیمین ابدا نمیپذیرفتند اما با توجه به کارهایی که درپیش رو داشتند پذیرفتند... کمتر از دوروز برای برگزاری مراسم وقت داشتند.
هرچند تقریبا همه چیز اماده بود اما استرس خوب برگزار شدن دست از سرانها برنمیداشت.
جاوید درحینی که با ماشین حساب هزینه های تاسیس یک شرکت را براورد میکرد گفت: من مشکلی برای خرید ساختمونش ندارم... اما اگه کارتون نگرفت...؟ بهتر نیست فعلا جایی و اجاره کنید و بعدا....
نیما میان کلام پدرش امد وگفت: ماهان هم موافقت خودشو اعلام کرده... بعدشم از الان یه جایی وبخریم بهتره ... اگرم کارمون گرفت خوب میفروشیم....
جاویددستی به صورتش کشید وگفت:تو از ماهان وکارش مطمئنی؟ تو یه روز چطوری به این نتیجه رسیدی که اونو شریک خودت کنی؟
نیما خندید وگفت: یه روز چیه پدر من... من وماهان چند ماهه که از طریق ایمیل و تلفن در ارتباطیم.... اون نمونه کارهای برنامه ریزی شو برام فرستاده.. همشون معرکه ان...بعدشم ما به مدرکش نیاز داریم...
جاوید لبخندی زد وگفت: باشه... حالا ذار جشنتون برگزار بشه... بعدا....
نیما با ارامش سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
*********************************
*********************************
طلا در ان لباس یاسی رنگ بیشتر شبیه یک پرنسس شده بود و نیما با ان کت و شلوار یک دست سفید و پیراهن یاسی وکراوات سفید شبیه یک شاهزاده ی تمام عیار...
هر دو به ارامی با موزیکی که پخش میشد درحال رقص بودند.
طیبه از طوطیا پرسید: نوتریکا کجاست؟
طوطیا با اخم به او خیره شد و گفت: میاد بالاخره...
طیبه چشم غره ای به او رفت و همان لحظه متوجه ورود نوتریکا و پسر جوانی شد.
تیپش در نظر طیبه بی نظیر بود. جین مشکی ذغالی و جلیقه ی مشکی و پیراهن سفید و کراواتی با زمینه ی دودی و خطهای مورب سفید و نقره ای... همه ی اینها یک طرف ان کلاه شاپوی مشکی یک طرف...!
طیبه به سمتش رفت و گفت:چه عجب برادر داماد....
پسر جوان سلام کرد.
نوتریکا عهده دار معرفی شد و گفت: سپهر دوستم.... دخترعمه ام طیبه...
طیبه خوشبختمی گفت و سپهر به سمت جایگاه رفت تا دسته گلی که خریده بود را تقدیم نیما و طلا کند.
طیبه:خوش تیپ شدی...
نوتریکا بی اهمیت به او لیوان اب پرتقالی برداشت و گفت: بودم....
طیبه:چه خبرا؟
نوتریکا:سلامتی....
طیبه: راستی...
نوتریکا سرجایش جا به جاشد و گفت:چی؟
طیبه لبخندی زد و گفت:یه مهمونی دعوتم....میای؟
نوتریکا:کجا؟
طیبه:ادرسش ورامینه....
نوتریکا:من حوصله ی بچه بازی ندارم...
طیبه پوزخندی زد و گفت: منصور دربندی و میشناسی؟
نوتریکا با تعجب و لحنی کش دار گفت: برو...خودتی....
طیبه خندید و گفت:کارتش مال یکی از دوستامه.... اون نمیتونست بره من قراره برم... یه همراهم با خودم میتونم ببرم.... خود دانی...
و از او دور شد و به سمت جایگاه رقص رفت.جایگیری میز و صندلی ها به گونه ای بود که یک منطقه ی دایره ای شکل در وسط انها خالی بود و مشخص بود به چه منظوری خالی است.

SunDaughter☼
1390،05،05, ساعت : 04:19 بعد از ظهر
خط هشتمم اپ کردما.... اینم یکی دیگه... امیدوارم خوشتون بیاد.:-2-40-::-2-31-::-2-40-:
=========================

نوتریکا لیوانش را گوشه ای گذاشت و به سمت طیبه رفت و مقابلش قرار گرفت. صدا به صدا نمیرسید.
اما نوتریکا پرسید:چند شنبه؟
طیبه:چهارشنبه ی هفته ی دیگه...
نوتریکا: باشه... لطف میکنم و همراهیت میکنم....
طیبه فیافه یفکورانه ای به خودش گرفت و گفت: شاید بخوام با دوستت برم... اسم قشنگی داره سپهر....
نوتریکا چیزی نگفت وخواست از او جدا شود که گفت: قهر نکن... یکی از دوستامم دنبال یاره... به اونم بگو بیاد...
نوتریکا لبخندی زد وسری تکان داد. سپهر قطعا از خدایش بود.
طیبه: یه چیزی؟
نوتریکا:چی؟
طیبه:باید با من بریم خرید....
نوتریکا: من بهت باج نمیدم...
طیبه اخم کرد وگفت:من میخوام یکی همراهم باشه... کی پول خواست... باشه؟
نوتریکا چیزی نگفت و طیبه دست دور گردنش انداخت وگفت: بگو باشه... نوتری...
نوتریکا:باشه... حرفی نیست... فقط کارت دعوتتو بده من... باید مطمئن شم...
طیبه:چشم عزیزم...
موزیک به یک اهنگ اذری تغییر پیدا کرد. لزگی کارها وسط بودند و نوتریکا هم که بی رقیب در این گونه مراسم...نظیرنداشت. رقص پایش عالی بود. هرچند تمرین زیادی هم برده بود.
پس از صرف شام گوشه ای نشسته بود که درست مقابل مریم بود. به سمتش رفت .
مریم سلام کرد و نوتریکا هم جوابش را داد .
مریم: قشنگ میرقصی...
نوتریکا:تو نبودی... اصلا یه بارم نیومدی وسط....
مریم لبخندی زد و گفت:من خیلی اهلش نیستم... و سییبی را قاچ کرد و مقابلش گذاشت وگفت: بفرمایید...
نوتریکاتکه ای برداشت و گفت: واقعا بلد نیستی؟
مریم: اره.... رقصی که من بلدم به درد اینجور مجالس نمیخوره...
نوتریکا:چطور...؟
مریم :حرکات باله رو نمیشه با اهنگ خوشگلا باید برقصن اندی اجرا کرد...
نوترکا از تعبیر او با صدای بلند خندید و مریم هم به خنده انداخت.
طوطیا با حرص رو به نیوشا که کفش های پاشنه ده سانتی اش را از پا در می اورد گفت: این داداشت چه ندیده است... یه دقه با این یه دقه با اون... امشب یه بارم سمت ما نیومد....
نیوشا با تمام وجود گفت:به درک...
طوطیا با اخم به سمت تاج ها و دسته های گل رفت و رو به طلا که با نیما مشغول صحبت بود گفت:من چند تا از این رزا میخوام....
طلا قبول کرد و طوطیا مشغول جدا کردن چند گل رز بود که سپهر به سمتش امد. اصلا از این پسرک چندش خوشش نمی امد. نوتریکا هم گشته بود برای خودش دوست پیدا کرده بود.
سپهر سلام کرد و طوطیا اجبارا جوابش را داد.
سپهر: شما چه نسبتی با عروس و داماد دارین؟
طوطیا پوفی کشید و گفت: خواهر عروس ... دختر خاله و دختر عموی داماد....
سپهر هوومی گفت و طوطیا خواست گلی را جدا کند که تیغ داشت و اخش درامد.
سپهر :اجازه بدید کمکتون کنم....
طوطیا حرفی نزد. سپهر هم شاخه گل مرد نظر را به ارامی از سبد بیرون اورد وگفت:باعث افتخاره از این گل خوشتون اومده...
طوطیا متعجب پرسید: چطور؟
سپهر: این دسته گلیه که بد سلیقگی منو به عرصه گذاشته....
طوطیا از لحن ادبی او خنده اش گرفته بود. با این حال گفت: نفرمایید .... خیلی قشنگه....
سپهر:د ر مقابل زیبایی شما اصلا به چشم نمیاد.... و شاخه گل رز قرمز را به سمتش گرفت.
نوتریکا باد کرده بود ...
مریم در حال تعریف ازبناهای پاریس بود که متوجه درهم رفتن نوتریکا شد وپرسید:طوری شده؟
نوتریکا:برمیگردم...و از جایش بلند شدو به سمت سپهرو طوطیا رفت.

SunDaughter☼
1390،05،05, ساعت : 05:27 بعد از ظهر
اینم یه پست دیگه....
نقدم کنین باشه...مرسی.:-2-38-::-2-40-::-2-38-::-2-15-::-2-41-:
===============================

نوتریکا:برمیگردم...و از جایش بلند شدو به سمت سپهرو طوطیا رفت.
دستش را روی شانه ی سپهر گذاشت و گفت:خوش میگذره؟
سپهر با لبخند گفت:نگفته بودی دخترخاله ی به این خوشگلی داری... هان راستی دخترعموتم هست....
طوطیا بی اعتنا به تعریف او دو ساخه گل رز سفید و صورتی جدا کرد و چیزی نگفت.
نوتریکا با حرص بازوی سپهر را کشید و سپهر عذرخواهی کوتاهی کرد . با هم به گوشه ای از باغ رفتند.
نیوشا با سرعت خودش را به طوطیا رساند وگفت:چی شده؟ چرا این عصبانی بود؟
طوطیا خندید و گفت: فعلا داره صیغه ی غیرت و صرف میکنه....
نیوشا خندید و طوطیا هم با لبخند چند گل دیگر جدا کرد .
نیوشا اهسته گفت:این ماهان خیلی حواسش به توه...
طوطیا با تعجب گفت:من فکرمیکردم بیشتر چشمش دنبال توه...
نیوشا شانه ای بالا انداخت وگفت: پس هیزه... وایی... روزبه امشب خیلی خوشگل شده...
طوطیا خندید و گفت:به پای نوید نمیرسه...
نیوشا ابرویش را بالا داد وگفت: مطمئنی منظورت نویده؟
طوطیا :چطور؟
نیوشا خندید و گفت: اخه نوتریکا .... و ادامه نداد وگفت:هیچی ولش کن...
طوطیا هم یک شاخه ی گل رز دیگر برداشت.
سپهر منتظر به او که به نظر عصبی می امد خیره شد.
نوتریکا تند نفس میکشید.
سپهردست در جیبش کرد وگفت:چته؟
نوتریکا:فکر نمیکنی لقمه ی بزرگتر از دهنت برداشتی؟
سپهر:نه... هرچند... ونگاهش را به سمت طوطیا چرخاند وگفت:تــُـپُــله.... ولی خوشگله...
نوتریکا چنان سیلی به صورتش زد که سپهر فقط توانست به سمتش بچرخد و مبهوت نگاهش کند.
سپهر:چته احمق....؟
نوتریکا:دور فامیل منو خط بکش... اوردمت مهمونی... دخترای اینجا همشون ناموس منن... حالیت شد یا نه؟
سپهر بالحن مسخره ای گفت:اُه.... اُه... اقای ناموس پرست... چطور جوشی شدی؟
نوتریکا پوفی کشیدو گفت:اصلا مهمونی تموم شد... خوش اومدی....
سپهر با دلخوری گفت:لابد دعوت دخترعمه اتم باید رد کنم؟
نوتریکا فقط نگاهش کرد.طیبه کی با سپهر صحبت کرده بود که او متوجه نشده بود. کمی مکث کرد وگفت:اون به خودت مربوطه....
سپهر:اهان طیبه ناموست نیست؟
نوتریکا کلافه گفت:سپهر پاتو از گیلیمت درازتر نکن...
سپهر اهسته زیر گوشش گفت:اتفاقا منم عاشق دخترای نجیب و افتاب مهتاب ندیده ام...
نوتریکا یقه اش را گرفت که دید ماهان با نیوشا و طوطیا به طرز وحشتناکی گرم گرفته است. خون خونش را میخورد. لعنتی هر جا را میگرفت از جای دیگر در میرفت.
یقه ی سپهر را رها کرد و دیگر چیزی نگفت. گرمش شده بود. به سمت ماهان و طوطیا و نیوشا رفت.

SunDaughter☼
1390،05،05, ساعت : 05:31 بعد از ظهر
اینم یه پست دیه....
نقدم کنین.....:-2-40-::-2-38-::-2-40-::-2-38-::-2-40-:
===========================

ماهان لبخند ی به او که به نظر دلخور می امد زد وگفت: چطوری؟
نوتریکا دستهایش را درجیبش فرو برد و کلاهش را از سرش دراورد ومشغول باد زدن خودش شد.
ماهان با لبخند گفت: این لباسا خیلی بهت میاد...
نوتریکا همچنان ساکت بود و با نگاهی تردید امیز او را مینگریست. ماهان بی توجه به او با طوطیا و نیوشا مشغول صحبت نیمه کاره اش شد.
برای نیوشا و طوطیا تعریف میکرد که قرار است در ایران بمانند و طی سفر اتی که در پیش رو دارند تمام کارهای بازگشت به وطن را انجام دهند.
باز صدای ارکست بلند شد که مهمانان را فرا میخواند. زمان بریدن کیک بود.
رقص چاقو را ابتدا طوطیا و بعد نیوشا انجام داد. و به نظر نوتریکا این قسمت مسخره ترین بخش یک مهمانی میتوانست باشد. بد تر از همه اینکه ماهان با دوربین فیلمبرداری خانگی از هر دوی اها فیلم گرفت. فقط دنبال فرصت بود ان فیلمها را پاک کند.
کیک با موفقیت بریده شد و در حالی که خدمتکاری مشغول تقسیم کردن بود. نوتریکا ظرفی را برداشت و به سمت ماهان امد.
ماهان همچنان فیلم میگرفت.
دوربین را از او گرفت وگفت:تو کیک بخور... من جات فیلم میگیرم...
ماهان با لبخند تعارف او را پذیرفت.
خدیا نوتریکا چه میدید تمام فیلمها یا زوم روی نیوشا بود یا طوطیا... همه را پاک کرد و با لبخند ی فاتحانه به سمت ماهان رفت.
*********************************
یک پوستر جدید را به دیوار زده بود و با لذت در حال تماشایش بود. تمام دیوار را فرا گرفته بود. دستش را زیر سرش حلقه کرد و به نزاع دو بوفالوی سیاه کنار یک دریاچه نگاه میکرد. واقعا جذاب بود.
حیات وحش درست مقابل چشمش بود. تصویر زنده ای بود از یک عکاس مشهور مکزیکی....
دو سر ان دو بوفالوی وحشی کاملا در هم فرو رفته بود و خونی که جاری بود کاملا قابل تشخیص بود. نوتریکا باید از سپهر ممنون می بود.
سپهر بابت اتفاق دیشب چنین هدیه ی ارزشمندی را به او اهدا کرده بود. و نوتریکا هم کاملا از او ممنون بود. صبح هم در ازمون رانندگی پذیرفته شده بود وحالا باید صبر میکرد تا گواهینامه اش بیاید. طوطیا ونیوشا نتوانسته بودند رضایت سرهنگ را جلب کنند به همین علت هر دو رد شده بودند.
لباس هایش پخش وپلا روی زمین بودند . کمی سرگیجه داشت به علاوه ی اینکه شب گذشته بیش از حداز زانو هایش کار کشیده بود وکمی پای چپش ورم داشت. به همین علت روی تختش دراز کشیده بود و حین گوش دادن به موزیک به تصویر نزاع خیره بود.
صدای زنگ پیام کوتاهش بلند شد. مریم بود. با لبخند پوشه را باز کرد.
در جواب نوتریکا که یک ساعت پیش به او پیام داده بود که ایا برای عصر وقت دارد تا با هم گشتی در خیابان های تهران بزنند ...
او حالا جواب داده بود: سلام... تنها چیزی که تو ایران نصیبم شده وقت زیاده...
نوتریکا با عجله تایپ کرد وگفت: پس میام هتل دنبالت...
مریم پس از ده دقیقه پاسخ داد: احتیاجی نیست... عصر میایم منزلتون... سیمین جون دعوتمون کرده برای شام... اون موقع میتونی منو ببری بیرون.
نوتریکا با اخم به صحفه ی گوشی اش خیره بود. چرا مادرش به او نگفته بود؟!
با عجله دوش گرفت و لباس مرتبی هم پوشید و کمی هم اتاقش را مرتب کرد. درواقع هرچه روی زمین ریخته بود داخل کمد پرت کرد. با حس سردرد دوباره روی تختش دراز کشید.

SunDaughter☼
1390،05،05, ساعت : 09:29 بعد از ظهر
اینم یکی دیگه /تند تند نقدم کنین /تند تندم میذارم..:-2-40-::-2-38-::-2-40-:
==========================

نوید وارد اتاقش شد. نوتریکا خواب بود.
اهسته صدایش کرد وگفت:چرا خوابیدی؟
نوتریکا بارخوت روی تخت نشست و گفت:چرابیدارم کردی؟
نوید:ماهان اینا اومدن...
نوتریکا از جایش بلند شد. زانویش تیر کشید. سعی کرد جلوی نوید بروز ندهد و به ست کمدش رفت. اما نوید حینی که غرق تصویر رو به رویش که همان نزاع بوفالو ها بود گفت: چرا میلنگی؟
نوتریکا:نه...
نوید به چشمان خواب الود او خیره شد و گفت:میگم چرا میلنگی...
نوتریکا: یه کم زانوم درد میکنه...
نوید چپ چپ نگاهش کرد و گفت:بس که دیشب ورجه وورجه کردی... وبا لحن کاملا متفاوتی که نگرانی از ان می بارید گفت:حالا خیلی درد داری؟
نوتریکا:نه... این تی شرته بده؟
نوید با تعجب نگاهش کرد. نوتریکا اصولا هیچ وقت ،هرگز،اصلا درمورد لباس پوشیدنش از هیچ احدی نظرخواهی نمیکرد.
با گفتن بد نیست به وسواسیت او خیره شد که درحال بیرون اوردن پیراهن دیگری بود.
نوتریکا:این خوبه؟ یک پیراهن طوسی بود. تصمیم گرفت ان را با جین ابی رنگ بپوشد.
نوید فقط او را نگاه میکرد. عجیب بود اینقدر به خودش میرسید.
همزمان با هم ازاتاق او خارج شدند.مریم هم به خاطر حضور او ایستاده بود. نوتریکا با مریم دست داد. طوطیا مثل مار به خودش میپیچید. از حرص او به جوکی که ماهان تعریف کرد با صدای بلند خندید. بدتر اینکه نوتریکا هم از لج ماهان و خنده های بلند طوطیا با مریم گرم صحبت بود. دقایقی بعد رو به مریم گفت:اماده ای بریم؟
مریم لبخندی زد و گفت: اره...
نوتریکا:پس پاشو...
مهناز رو به انها گفت: کجا؟
نوتریکا:میخواستم یه کم تهران و نشونش بدم...
ماهان:چه فرصت خوبی...
نوتریکا با غیظ به ا و خیره شد.
ماهان ایستاد و رو به جوانها گفت:چطوره همگی با هم بریم؟
نیوشا از جا پرید. مریم رو به برادرش گفت: ما قراره بری نمایشگاه نقاشی...
ماهان: تو رو خد اینجا دست بردار...
مریم خندید و گفت: حتما اگه بتونم....
ماهان دستهایش را به هم زد وگفت: خوب... پس نریم؟
نوید میان حرفشان امد وگفت:چرا میریم... مریم خانم اگه موافق باشید شما برید نمایشگاه ... بعد رو به نوتریکا گفت: بعد نمایشگاه بیاید دربند ...همون الاچیق همیشگی...
نوتریکا به اهستگی گفت: باشه... و به طوطیا ونیوشا نگاه میکرد. اگرنوید ونیما همراهشان نبودند قطعا اجازه نمیداد ماهان انطور جولان بدهد.
با مریم زودتر از بقیه ازخانه خارج شدند.
نوتریکا:نمایشگاه نقاشی کجاست؟
مریم: مگه واقعا میخواستی منو ببری نمایشگاه نقاشی؟
نوتریکا :پس چی؟
مریم خندید و گفت: ازقیافه ات معلوم بود از حضور ماهان خوشت نمیاد... تنها بهانه ای بود که به ذهنم رسید.... ماهان از نمایشگاه وگالری متنفره...
نوتریکا اهانی گفت و با هم سوار یک تاکسی دربست شدند.
در کافی شاپی با دکور کلبه نشسته بودند. مریم لبخندی زد وگفت:جای قشنگیه...
نوتریکا:چطور اینقدر خوب فارسی حرف میزنی؟
مریم: وقتی پدر و مادرت هر دو ادیب باشند و صبح تا شب از فردوسی و مولوی و بوستان و گلستان برات حرف بزنن .. وضع بهتری نداشتی...
نوتریکا:جالبه....
مریم:احتمالا....
نوتریکا کمی از بستنی اش خورد و گفت: مدرسه میری؟
مریم خندید و چیزی نگفت.
نوتریکا:کلاس چندمی؟ اگه تو ایران بودی الان باید اول دوم دبیرستان میبودی...
مریم سرش را تکان داد و گفت: میدونی از تلفظ و اهنگ اسمت خیلی خوشم میاد...
نوتریکا به او نگاه میکرد. مریم با ارامش بستنی اش را میخورد.
نوتریکا: شنیدم قراره ایران زندگی کنید...
مریم:اره... مامان و بابا دیگه تحمل اونجا موندن و ندارن... ماهان هم کاملا با موندن راضیه...
نوتریکا:تو چی؟
مریم: خوب بستگی داره...
نوتریکا: به چی؟
مریم: نمیدونم هنوز نتونستم خودمو راضی کنم بمونم یا برگردم.... 15 سال زمان کمی نیست...
نوتریکا: مریم؟
مریم: بله...
نوتریکا: تو هم بمون... اینجا دیپلمتو میگیری و میری دانشگاه دوست نداری؟
مریم با صدای بلند خندید....انقدر که اشک از چشماش جاری شده بود. پس از مدتی که توانست خودش را کنترل کند به چشمان خاکستری نوتریکا که از تعجب دو دو میزد خیره نگاه کرد و گفت: شرمنده... دیگه نتونستم تحمل کنم...
نوتریکا:چیو..
مریم با لبخند گفت: من درسم و تموم کردم... به قولی لیسانس طراحی دارم...
نوتریکا با دهان باز نگاه میکرد.بالاخره به تعجبش مسلط شد وگفت:چند سال جهشی خوندی؟
مریم باز خندید... حین خندیدن دندانهای ردیف و سفیدش را به نمایش میگذاشت. اهسته میخندید اما تمام وجودش میلرزید. کمی بعد دستمال کاغذی ای برداشت و اشک چشمش را برداشت و گفت: نوتریکا تو چند سالته.؟
نوتریکا:نوزده... نیمه دومی ام...
مریم هوومی گفت و پرسید: چه ماهی؟
نوتریکا: مهر... چطور؟
مریم:چه روزی...
نوتریکا کلا فه دستش را لا به لای موهایش فرو برد وگفت: 28 مهر...چطور؟
مریم پس از مکثی گفت:سه سال و شش ماه و بیست وهشت روز ازت بزرگترم... حساب کن ببین متولد چه ماه و روزی ام؟و لبخند گرمی را به چهره ی بهت زده ی او پاشید.

SunDaughter☼
1390،05،05, ساعت : 11:02 بعد از ظهر
اینم بیر دانا دیگه -یعنی یکی دیگه-
نقد نشه فراموش /مرسی:-2-40-::-2-14-::-118-:

لبخند گرمی را به چهره ی بهت زده ی او پاشید.
نوتریکا بدون انکه حتی پلک بزند او را تماشا میکرد. مریم هم با کمال ارامش بستنی اش را میخورد.
نوتریکا بالاخره لبش را با زبانش خیس کرد وگفت:داری شوخی میکنی؟
مریم شانه هایش را بالا انداخت وگفت:نه...
نوتریکا با دهان نیمه باز او را نگاه میکرد. اصلا به او نمی امد که سه سال از او بزرگتر باشد...حالا بهتر درک میکرد چرا نیماو نوید او را مریم خانم صدا میزدند.تازه مریم از نوید ونیما خیلی کوچکتر بود. او چقدرراحت دختری که از خودشبزرگتر بود را تو خطاب میکرد. با نام کوچک.... درعمرش اینقدر حس نمیکرد ضایع شده است.
باشرمندگی که از او بعید بود گفت: من من... من نمیدونستم واقعا...
مریم لبخندی زدو گفت: خوبه که بهم نمیاد... از این موقعیت خوشم میاد.
نوتریکا با من من گفت: ببخشید مریم خانم..
مریم دستش را به زیر چانه برد وگفت:چون سه سال ازت بزرگترم شدم مریم خانم؟
نوتریکا:نه... اخه... چیز... واقعا بهتون نمیاد...
مریم به پشتی تکیه داد وگفت:چرا اینقدر رسمی شدی...؟
نوتریکا سرش را پایین انداخت وگفت: اخه... من ... چی بگم؟ یع ... یعنی واقعا شما 22 سالتونه؟
مریم خنده اش گرفته بود.
درحالی که دستی به صورتش میکشید وشالش را مرتب میکرد گفت: وقتی از ایران رفتم... هفت سالم بود... فارسی حرف زدنمم بد نیست...
نوتریکا:حق با شماست....مریم خانم..
مریم: نه نشد....خانمشو بردار... من تازه داشتم به لحن صمیمیت عادت میکردم.
نوتریکا سرش را پایین انداخت وساکت شد. با دختران زیادی صحبت کرده بود . کیمیا پنج سال از او بزرگتر بود. یا هما... ولی مریم... حتی ان لحظاتی هم که فکرمیکرد که او پانزده شانزده ساله است هم نمیتوانست خیلی پا از حد خودش فراتر بگذارد.هرچند او ترجیح میداد با فامیلی خیلی درارتباط نباشد.
به هر حال از اینکه او سه سال از او بزرگتر بود احساس خوشایندی نداشت.
مریم اهسته صدایش زد.
نوتریکا سرش را بالا گرفت و به او خیره شد.
مریم:ناراحتی؟
نوتریکا:ازچی؟
مریم:ازاینکه بهت گفتم...
نوتریکا:نه... مهم نیست...
و نگاهی به ظرف بستنی او انداخت وگفت:تموم شد؟
مریم: بله... ممنون.... میرم حساب کنم...
نوتریکا انگار اتش گرفت....
مریم جدی گفت:به هر حال ازت بزرگترم...
نوتریکا ماتش برد.مریم هم کاملا جدی بود . نوتریکا گفت:مریم خانم این چه حرفیه... شما مهمون ما هستین....
مریم:واقعا؟
نوتریکا:بله خوب....
مریم: شرط داره...
نوتریکا:چی؟
مریم: از لحن رسمی بدم میاد....
نوتریکا خواست حرفی بزند که چشمش به یک نقطه خشک شد... شیده بود با یک دختر جوان... خدا خدا میکرد او را ندیده باشد به تندی گفت: باشه... من برم حساب کنم... شماهم.. حرفش باعث گشاد شدن چشمهای مریم شد ...زود تصحیح کرد وگفت: یعنی تو هم... برو بیرون....
مریم از هول شدن اون متعجب شد. ازجایش بلند شد که متوجه نگاه خصمانه ی دختر جوانی شد.لبخند ی به او زد و از کافی شاپ خارج شد.
نوتریکا هم از کافی شاپ بیرون امد.همان دختر هم همزمان با او خارج شد. نگاه چرخانش خیس از اشک بود.

SunDaughter☼
1390،05،08, ساعت : 11:04 قبل از ظهر
سلام من اومدم... خوبین؟خوشین؟چی خبرا؟
بی زحمت نقد فراموش نشه/تانکیوووو....:-2-40-::-2-16-::-2-40-:
=============================

نوتریکا چیزی برای گفتن نداشت. شیده با قدمهایی تند سمت پیاده رو را پیش گرفت.
مریم متعجب پرسید:میشناختیش....
نوتریکا: مهم نیست...
مریم:دوستت بود؟
نوتریکا به تکان سر اکتفا کرد.
مریم با نگرانی گفت: بذار برم براش توضیح بدم..
نوتریکا:مهم نیست...
مریم: اخه... و نوتریکا میان کلامش امد وگفت:مهم نیست... بریم دیر شده...
مریم با ناراحتی دنبال او حرکت میکرد.
در تاکسی نشستند که مریم گفت: چقدر بد شد....
نوتریکا پوفی کشید وگفت: بیخیال...
مریم متعجب گفت: برات مهم نیست که الان چه فکری میکنه؟
نوتریکا:نه خیلی.... و لبخند شیطنت باری زد.
مریم چیزی برای گفتن نمی یابید. نوتریکا پرسید: یه کم از خودت بگو...
مریم:چی بگم؟
نوتریکا متوجه لحن دلخور او شد و گفت: بعدا براش توضیح میدم...
مریم: حتما خیلی دوستت داره که اونطوری از ناراحتی گریه کرد...
نوتریکا بی علاقه نسبت به ادامه ی بحث گفت: به کنسرت علاقه داری؟
مریم چشمهایش برقی زد و گفت: اره... خیلی دوست دارم تو یکی از کنسرتهای ایرانی شرکت کنم....
نوتریکا با شوق خواست حرفی بزند که مریم گفت: به خصوص استاد شجریان...
نوتریکا تک تک اجزای صورتش در هم رفت. هرچند استاد شجریان را دوست داشت. ولی در حد گوش کردن به نوایش از طریق تلویزیون و رادیو... نه بیشتر.
مریم با لذت به خیابان ها نگاه میکرد.هرچیزی برایش تازگی و جذابیت داشت. البته به جز ترافیک.
به الاچیق همیشگی رسیدند. مریم کنار نیوشا و طوطیا نشسته بود.ماهان رو به روی نیوشا بود و نوتریکا درحال موت بود. اصلا از این پسرک خوشش نمی امد. در حال جور کردن فرصت برای تعویض جایش بود که چایی به طرز وحشتناکی به گلویش پرید و وحشتناک تر شروع به سرفه کرد.
مریم در حالی که داشت از شیده و اتفاقی که اخر کافی شاپ افتاده بود برای نیوشا و طوطیا تعریف میکرد. به خاطر سرفه های او حرفش را نیمه تمام گذاشت.
نوتریکا حالش جا امد و رو به مریم گفت: مریم خانم.....
مریم متوجه شد که نباید از رخداد ساعتی پیش حرف بزند لبش را به دندان گرفت و سکوت کرد. طوطیا با غیظ به او خیره شده بود.
نوتریکا لبه ی تخت کنار مریم نشست و گفت:من هیچ وقت درباره ی مسائلم با کسی حرف نمیزنم...
مریم:سرفه اتون هشدار بود....متاسفم... اخه فکر میکردم.... و در ادامه ی حرفش گفت: ماهان هر اتفاقی که براش بیفته به من میگه... معذرت میخوام نوتریکا....
نوتریکا تردید امیز پرسید:شما چی؟
مریم:من چی؟
نوتریکا ادامه داد:هراتفاقی بیفته به برادرتون میگید...
مریم: خوب اره... من و ماهان بیشتر ازاونکه باهم خواهر و برادر باشیم دوستیم...
نوتریکا:چه جالب و ... سکوت کرد.
مریم نگاهش کرد وگفت: و چی؟
نوتریکاسرش را پایین انداخت وگفت: تا به حال اتفاقی افتاده؟
مریم لبخندی زدو سکوت کرد. بهترین کاری بود که درا ن لحظه ی به خصوص میتوانست انجام دهد.

SunDaughter☼
1390،05،08, ساعت : 11:10 قبل از ظهر
نقد+تشکر+امتیاز دوس داشتین یادتون نره...:-2-40-::-2-41-::-2-40-:
اینم یکی دیه..:-2-16-:

================================

نوید با پرسیدن اینکه رشته ی شما چیه به بحث انها خاتمه داد.
طوطیا اهی کشید و نیوشا گفت: چه جیک تو جیک شدن...
طوطیا:کیا؟
نیوشا:مریم و نوید....
طوطیا با حرص گفت:مریم و نوتریکا....
نیوشا خندید و گفت: بروبابا نوتریکا واسه ی مریم بچه است....
طوطیا: تو داداشتو نمیشناسی؟
نیوشا خندید و گفت:کدومشونو...؟
طوطیا اهی کشید و نوتریکا پرسید:چته هی اه میکشی؟
طوطیا تند گفت:گیردادی به اه کشیدن من؟
نوتریکا چشمهایش را گرد کرد وگفت:چرا پاچه میگیری؟
طوطیا با اخم گفت: سرت خلوت شد یاد ما افتادی؟
نوتریکا چینی به بینی اش انداخت و گفت:زبون دراوردی...
طوطیا با دلخوری گفت:نو که میاد به بازار کهنه میشه دل ازار.... و به ماهان که پرسید:کسی میاد پیاده روی گفت:ماهستیم... و دست نیوشا را کشید و با هم به سمت ماهان رفتند. نیما و طلا هم با هم حرکت میکردند و نوید با سوالاتش مریم را به رگبار گرفته بود. این وسط نوتریکا با حرص به جمع سه نفری نیوشا و طوطیا و ماهان نگاه میکرد.
***************************
***************************
ساعت از دو صبح گذشته بود واو هنوز در چت روم بود. صدای ویبره ی موبایلش بلندشد.گوشی اش را برداشت.شیده بود.
-دوستت داشتم... به خاطر خیانتت...
متن پیغامش رامیخواند که گوشی اش زنگ خورد. جواب داد.
صدای بی حال شیده بود.
با صدای خفه ای گفت:خوش گذشت؟
نوتریکا: بد نبود... جای شما خالی...
شیده : خیلی نامردی... و به گریه افتاد.
نوتریکا برای مدتی فقط به صدای هق هق خفه و گرفته ی ا و گوش میداد...
نفس عمیقی کشید و گفت: تو اینجوری فکر کن....
شیده اهسته گفت:فقط خواستم برای اخرین بار صداتو بشنوم...
نوتریکا: ما زودتر از اینا تموم کرده بودیم... تو خودت خواستی که دوباره با هم باشیم...
شیده سرفه کرد و گفت:اره....
و با صدای مترعشی ارام زمزمه کرد: امیدوارم اون دنیا با هم باشیم....
نوتریکا پوفی کشید و گفت:پس حرفی نمیمونه...
شیده: نه... دوستت دارم و میبخشمت...پس از چند سرفه ی کوتاه بریده بریده گفت: خواستی برام فاتحه بخون... خداحافظ.
و تلفن قطع شد. او را میبخشد؟ نوتریکا پوزخندی زد ... او خودش یک دنیا را میبخشید احتیاجی به بخشش دیگران نداشت.
برایش فاتحه بخواند... منظورش چه بود؟
امیدوارم اون دنیا با هم باشیم... این دختر این وقت شب چه مرگش شده بود.برایش فاتحه بخواند... به نزاع دو بوفالو خیره شد و باز زمزمه کرد :برات فاتحه بخونم؟ مگه مردی؟
سیخ روی صندلی نشست. دخترک احمق نشده باشد... نگاهی به گوشی اش انداخت وخواست شماره ی شیده را بگیرد.منصرف شد.
سعی کرد اهمیتی ندهد و گوشی اش را پرت کرد روی تختش....
اما اگر واقعیت داشته باشد....مسلما برایش اهمیتی نداشت. دراتاق عمومی خداحافظی کرد و کامپوترش راخاموش کرد. روی تخت دارز کشید.حس کرد چیزی زیر کمرش است. روی گوشی اش خوابیده بود. نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت. شماره ی شیده را گرفت.انقدر نگه داشت تا صدای زنی گفت: مشترک مورد نظر پاسخ نمیدهد...
دوباره و دوباره تکرار کرد. ازشیده بعید بود که پاسخ او را ندهد. پاکت سیگارش را از زیر تخت بیرون اورد و یکی گوشه ی لبش گذاشت و حینی که با یک دست پیامی را تایپی میکرد با فندک سیگارش را روشن کرد.

SunDaughter☼
1390،05،08, ساعت : 11:16 قبل از ظهر
منتظر به گوشی اش نگاه میکرد و سیگار میکشید. شیده جواب پیامش را هم نداد. اگر واقعا اتفاقی بیفتد.باز اهمیتی نداد. سیگارش را از پنجره به باغ پرت کرد و روی تخت دراز کشید.کمتر از چند دقیقه خواب او را ربود.
نزدیک ساعت یک ظهر بود که پلکهایش را باز کرد. گوشی اش را برداشت.... چند پیام و میس کال.... اماهیچ کدامشان از شیده نبود.
لباسهایش را عوض کرد.عصر با طیبه قرار خرید داشت.
حین اصلاح صورتش بود که باز گوشی اش را برداشت و یک بار دیگر شماره ی شیده را گرفت.

صدای دختر جوانی درگوشش پیچید.
-بله....
نوتریکا بی حرف قطع کرد.
عجیب بود که شیده گوشی اش را به کس دیگری داده ... صورتش را شست و با حوله خشک میکرد که صدای ویبره ی موبایلش بلند شد.
ازگوشی شیده بود. نفس راحتی کشید و جواب داد: الو شیده....
صدای همان دختر جوان بود...
-شیده مُرد...
نوتریکا دهنش خشک شد.
دختر جوان گفت: همینو میخواستی بشنوی؟
و به گریه افتاد. نوتریکا وسط اتاق نشست و به زور پرسید: مرده؟
دخترک فین فینی کرد و گفت: نه... به کوری چشمت هنوز نفس میکشه... تو کماست... به خاطر توی عوضی...و هق هق گریه اش در سر نوتریکا میپیچید.
نوتریکا اهسته پرسید: توکی هستی؟
-خواهرش...
نوتریکا به مغزش فشار اوردتا نام او را به یاد بیاورد.
کمی بعد پرسید:حالش خیلی بده؟
-مگه برات مهمه؟
نوتریکا پوفی کشید و موهایش را به عقب فرستاد و گفت:کدوم بیمارستان؟
دختر نام جایی را گفت و نوتریکا اسم او را یاد اورد. شبنم...
پرسید: چه طوری؟
شبنم نفسش را فوت کرد و در میان گریه اش گفت: قرص خورده.... دیشب از وقتی برگشت داشت گریه میکرد....شب نگران بودم... رفتم سراغش دیدم... دیدم.... کف اتاق افتاده... یه .... یه نامه هم کنارشه...
نوتریکا نفس عمیقی کشید .حرفی برای دلداری نمی یابید.

برای شیده مرگ خیلی زود بود.او که سنی نداشت.چراچنین حماقتی کرده بود؟
نوتریکا با صدای لرزانی گفت: میتونم بیام ببینمش؟
شبنم با بغض گفت:اره... بیا...
نوتریکا: الان راه میفتم... حالش خوب میشه.... توکل کن به خدا...
شبنم اهسته گفت:خدا؟ تو مگه به خدا اعتقادم داری؟
و تماس قطع شد. نوتریکا با سرعت لباسهایش را عوض کرد و به مقصد بیمارستان از اتاقش خارج شدد.
اما قبل از ان به اتاق نیما رفت.
نیما روی تخت نشسته بود و مجله ای مربطو به کامپیوتر را مطالعه میکرد.
نوتریکا یک گوشه ایستاد و به او خیره شد.

SunDaughter☼
1390،05،08, ساعت : 11:20 قبل از ظهر
این پست اخر نوتریکا / دیگه امروز وقت نمیکنم بذارم / شرمنده. تافردا:-2-39-:
نقدم یادتون نره باشه:-2-15-::-2-38-:

*********************
-میاد؟
شبنم :اره...
-چنان بلایی به سرش بیارم که... پست فطرت....
شبنم اهسته گفت: داداش حماقت شیده رو به پای اون ننویس...
خودش را روی نیمکت بیمارستان پرت کرد و گفت: دیشب فکر کردم مُرد و تموم شد....
شبنم دستش را روی شانه ی برادرش گذاشت و گفت: شهنام... تو رو خدا .. یه وقت.. یه وقت یه کاری نکنی.....
شهنام اهسته گفت: فقط میخوام بدونم چرا کاری کرده که شیده به سرش بزنه ...فقط همین....
برادر دیگرش رو به انها گفت: شیده بی کس و کار نیست شبنم.... این پسره باید پای حرفش بمونه.... اگه واقعا چیزی بینشون بوده....
شبنم: نه نه ... نه شهرام... هیچی من مطمئنم....
شهنام اهسته گفت: تو از کجا میدونی؟
شبنم با لحن لرزانی گفت:میتونید همین الان از یه پرستار بخوایم و باقی حرفش را خورد.
شهرام مشتش را به دست دیگرش کوبید وگفت: چنان بلایی به سرش بیارم که...
************************
نوتریکا : قول میدم بیشتر از یک ساعت نشه...
نیما:چرا اینقدر هولی؟
نوتریکا:هول نیستم.... حالا سوئیچتو میدی؟
نیما با سردرگمی و نامطمئن سوئیچ را به سمتش گرفت و نوتریکا خواست سوئیچ را بگیرد که نیما دستش را عقب کشید وگفت: دو روز دیگه گواهیت میاد.... دندون رو جیگر بذار....
نوتریکا: به خدا زود میام...
نیما با شک نگاهش میکرد.
نوتریکا پوفی کشید و گفت: اصلا نده.... درک....
ورویش را برگرداند و نیما گفت:خیلی خوب بیا... فقط مراقب باشی ها....
نوتریکا سوار اتومبیل شد و به سمت بیمارستان حرکت کرد. سعی میکرد ارام حرکت کند. تمام مدت دعا میکرد تا شیده با او شوخی کرده باشد.بالاخره بدون هیچ اتفاقی رسید.
از اطلاعات نام و نشانی او را جویا شد.
وقتی نام بخشی که او بستری شد را شنید کاملا باورش شد. ته دلش هری ریخت. به سمت آی سی یو رفت. انقدر به پرستار التماس کرد و دروغ گفت که نامزدش است و ... که او گذاشت از پشت شیشه چند ثانیه او را ببیند.
ماتش برد. کلی سیم و لوله و دستگاه به او اویزان بود. شیده مگر چند سالش بود؟ هجده؟ چرا این کار را با خودش کرده بود؟ چه چیز را ثابت کند؟
صدای دختر جوانی را شنید که گفت: میبینی چه قشنگ خوابیده؟
نوتریکا به سمتش چرخید.
شبنم با چشمهای متورم و قرمز با حرص به او خیره شده بود.
نوتریکا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
شبنم با غیظ گفت:خوشحالی؟نه؟
نوتریکا لبهای خشکش را بازبان تر کرد وگفت: من مقصر نبودم....
شبنم کاغذ مچاله شده ای را به سمتش گرفت و گفت:واقعا؟ چطوره اینو بخونی...
نوتریکا از گرفتن کاغذ امتناع کرد. شبنم نامه را به صورتش پرت کرد وگفت: برات متاسفم که اینقدر... حتی لایق این نیستی که یه تف بندازم تو صورتت...
شهنام وشهرام به ارامی از انتهای سالن به سمت او می امدند. نوتریکا همچنان ساکت بر جای خود ایستاده بود.
شهنام یقه اش را گرفت که پرستاری بلافاصله به سمتشان امد وبا تشر گفت:اینجا جای این کاراست؟بفرمایید بیرون... بفرمایید تا نگهبانی و خبر نکردم...
============
ببخشید ویرایشش دیر شد/ دی سی شدم:-2-35-:

SunDaughter☼
1390،05،09, ساعت : 06:05 بعد از ظهر
شهنام یقه اش را گرفت که پرستاری بلافاصله به سمتشان امد وبا تشر گفت:اینجا جای این کاراست؟بفرمایید بیرون... بفرمایید تا نگهبانی و خبر نکردم...
شهنام یقه اش را گرفت و کشید ... زیر گو.شش گفت:من با تو کار دارم...
نوتریکا هیچ عکس العملی نشان نداد. حتی نمیدانست شیده دو برادر دارد. به هر سمتی که دستش کشیده میشد میرفت.
شهنام او را نگه داشته بود و شهرام لگدی به پهلویش زد و گفت: تو مگه خودت خواهر ومادر نداری؟
نوتریکا حرفی نزد... چهره ا ش بهت زده بود... کمی هم رنگ ترس در اجزای صورتش به چشم می امد.
با نگاهی حاکی از نداستن انها را که مثل ببر زخمی بودند نگاه میکرد.
شهنام از میان دندان های زرد و قفل شده اش گفت:اگه... یه مو.... فقط یه مو از سرش کم بشه.... زنده ات نمیذارم...
سیلی محکمی به صورتش زد ... کمی بعد هر دو از او فاصله گرفتند.
سوار ماشین شد و سرش را روی فرمان گذاشت. اضطراب داشت... اگر واقعا شیده بلایی به سرش می امد.
ان وقت چه میکرد؟!چرا باید چنین کار احمقانه ای انجام میداد. چه چیز را میخواست ثابت کند؟!
عشق... علاقه.... وابستگی؟!
برای چی باید چنین کاری میکرد؟ساعت یازده شب بود و بی هدف درخیابان ها میچرخید.سر قرار با طیبه هم نرفته بود. انقدر کسل و بی حوصله بود که نمی دانست چه کاری باید انجام دهد.
جلوی در خانه پارک کرد و به ارامی کلید را در داخل قفل انداخت و بی اهمیت به ماشین وارد باغ شد.
چراغ خانه ی خودشان روشن بود. نگاهی به عقربه ی ساعتش انداخت... یازده و سی دقیقه را نشان میداد.برایش علامت خوبی در پی نداشت.
به قدم هایش سرعت بخشید. وارد خانه که شد. نیما اولین نفرجلویش سبز شد وپشت سرش نوید. منتظر شماتت از سوی مادرش بود.اما حس کرد خانه زیادی خلوت است.
نیما داد زد:هیچ معلومه تا الان کدوم قبرستونی هستی؟
نیما دستش را بالا برد که ه صورت نوتریکا فرود بیاوردکه متوجه سه رد انگشت بود که به سرخی روی گونه چپ او خودنمایی میکرد.
چانه اش را در دست گرفت وگفت:چی شده؟
نوتریکا او را کنار زد که با نوید مواجه شد.
کنجکاوی بی حدش باعث شد تا بپرسد:مامان اینا کجان؟
نوید: با خاله سیما اینا و مریم اینا رفتن خرید ورستوران... شانس اوردی که زودتر از اونها رسیدی....
نوتریکا بی توجه به غرغرهای انها از پله ها بالا میرفت که حس کرد تمام دنیا درحال چرخیدن است.
حس خون غلیظی که از بینی اش جاری شد و نفهمید چطور از عقب از پله ها به پایین پرت شد.

SunDaughter☼
1390،05،09, ساعت : 06:32 بعد از ظهر
تا شب باز میام آپ میکنم... احتمالا:-2-31-::-2-35-::-2-40-:
نقدم یادتون نره/مخلصیم:-2-40-:

*********************
نیما : روزبه؟
روزبه سرش را بالا گرفت و گفت:نیما... نگران نباش... خیلی حاد نیست...
نیما:مطمئنی؟
روزبه لبخند ارامش بخشی زد و گفت:اره... بعدشم ساعت 9 استادمم میاد سی تی وبه اونم نشون میدم..مطمئنم جوابش هیچ فرقی نمیکنه.
نیما سرش را میان دستش گرفت وگفت:اگه سکته ی مغزی کنه؟
روزبه نفسش را فوت کردو گفت: نوزده ساله که این احتمال هست.... بعد از اینم خواهد... بدنش مستعد خونریزیه تو که کاری ازت برنمیاد...میاد؟
نیما چیزی نگفت. اتفاق شب گذشته هنوز درذهنش تازه بود.روزبه ادامه داد: یه لخته ی کوچیکه مغزیه... اونقدر کوچیکه که تو سی تی اول هم معلوم نبود.
نیما دستش را پشت سرش قلاب کردو به پشتی مبل چرمی سیاه تکیه داد وگفت: بایدزودتر میاوردیمش وبرای معاینه... چند وقته که سردرد داره...
روزبه خودکارش را میان دو انگشتش گرفت وگفت: الان مرخصه.... میبریش یا صبر میکنی دکتر صدری هم معاینه اش کنه؟
نیما: صبر میکنم....
روزبه سری تکان داد وگفت:به دایی و زندایی چیزی نگو.... خدا روشکر الان حالش از من و تو بهتره....
نیما سری تکان داد وگفت: شرمنده دیشب تو هم زابه راه کردیم...
روزبه: کارم همینه... مراقبش باش...
نیما سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
نوید با عجله بلند شد وگفت:چی شد؟
نیما توضیحات روزبه را بی حوصله در یک جمله گفت اما نوید ول کن معامله نبود مو به مو میپرسید. ناچارا نیما هم کامل و فصیح برایش توضیح داد.
نوید سری تکان داد ونیما پرسید: به مامان اینا چی گفتی؟
نوید:هان؟ .... گفتم اومدیم کوه...
نیما چشمهایش را گرد کردو گفت:کوه؟جای بهتری سراغ نداشتی؟
نوید:چه میدونم.... گفتم ساعت چهار راه افتادیم اومدیم کوه.... بگم ساعت چهار صبح سه تایی کجا اومدیم؟
نیما گردنش را خاراند وگفت: تا ساعت چهار نیومده بودن خونه؟
نوید:نه... تمام مدت پیش خاله مهناز بودن... و ادامه ی جمله اش به زنگی به طلا بزن ختم شد.
نیما وارد اتاق شد.
نوتریکا روی تخت نشسته بود وبه رو به رو خیره نگاه میکرد. گونه ی چپش کمی کبود بود.
نیما گوشه ای نشست وبه او خیره شد.
گاهی ازاینکه هیچ وقت هیچ دردی نمیکشید از خودش بدش می امد. از زمانی که به یاد داشت نوتریکا ماهی یکبار بیمارستان بود... گاهی خوب گاهی بد.... با یک ضربه ی ساده دردهای کشنده ای را تحمل میکرد و با یک زخم و جراحت کوچک خون از دست میداد.
اه بلندی کشید.
نوتریکا به او نگاه میکرد.
نیما: خسته نیستی؟
نوتریکا:نه....
نیما: جریان این کبودی چیه؟
نوتریکا سرش را پایین انداخت وگفت: غیرت بازیه یه احدیه...
نیما یک تای ابرویش را بالا داد وگفت:چطور؟
نوتریکا مجبور شد تعریف کند. از دختری که از یک علاقه ی شدید دست به کاری زده بود که ...
نیما عصبانی بود.با این حال خودش را کنترل کرد وهوومی گفت و پرسید:کجا باهاش اشنا شدی؟
نوتریکا اهسته گفت:تومترو بهش شماره دادم....
نیما دلش میخواست خرخره اش را بجود.خوب معلوم بود اخر وعاقبت دختری که از یک پسر در مترو شماره میگیرد چه میشود.
نگاهی به صورت برادرش کرد. لابد فکر کرده بودند نوتریکا هم جز ان دسته ادمهای بی کس وکار است که به خود اجازه داده بودند... از عصبانیت افکارش سرانجامی نداشت.
نوتریکا با تمام ادعای زرنگی و بزرگی اش هنوز یک پسربچه ی لوس و متکی به غیر بود.

SunDaughter☼
1390،05،10, ساعت : 10:23 بعد از ظهر
سلامممم /شبتون به خیر /ماه رمضان هم مبارک / التماس دعا:-2-40-:
نقدم فراموش نشه /تانیکوووو:-2-40-:

----------------------------------------

نوتریکا با تمام ادعای زرنگی و بزرگی هنوز یک پسربچه ی لوس و متکی به غیر بود.-------
با احساس سرگیجه یک دستش را به سر گرفت. نیما فورا ازجا پرید و به سمتش امد وگفت:چی شد؟
نوتریکا:هیچی... خوبم.
نیما با لحن سرزنش امیزی گفت:چرا مخفی میکنی؟
نوتریکا:چیو؟
نیما لبه ی تخت نشست و گفت: درداتو... چرا نگفتی چند وقته که سردرد داری؟
نوتریکا از پنجره به بیرون خیره شد وگفت: از اینکه دلتون برام بسوزه بدم میاد.
نیما: میدونی عواقبش چیه مگه نه؟
نوتریکا: سکته ی مغزی... خونریزی مغزی..... اگه زانوم ... ارنجم... ضربه بخوره... خونریزی مفصل...احتمال فلج شدن... ایدز.... هپاتیت سی... مرگ......... بسه یا بازم بگم؟
تمام مدت با حرص حرف میزد.
نیما چیزی برای گفتن نداشت.
سرش را پایین انداخت وگفت: خدا رو شکر هیچ کدوم از این اتفاقات برات نیفتاده....
نوتریکا:اگه بیفته چی؟ شایان یادته؟ اون فقط هشت سالش بود...
نیما سعی کرد تا صاحب نام شایان را به یاد بیاورد. به نوتریکا خیره شد. از گله گی او متعجب بود. نوتریکا معمولا حرفی نمیزد. همیشه در این مورد ساکت بود وتحمل میکرد. دیگر عادت شده بود. اما انگار این بار زیادی به او فشار اورده بود.هرچند حق داشت هر روز شکوه و شکایت کند.
با ارامش گفت: الان خوبی درسته؟
نوتریکا چیزی نگفت.
نیما ادامه داد:مهم الانه.... نوتری قسمت این بود.
نوتریکا به نیما گفت:چرا قسمت تو نبود؟
نیما در سکوت به چشمان خاکستری او خیره شد.
از حرفش پشیمان شد وگفت:منظوری نداشتم....
نیما لبخندی زد ودستش را جلو برد وموهایش را بهم ریخت وگفت: با قسمت فقط باید کنار اومد... همین.
نوتریکا نفس عمیقی کشید و نیما گفت: دیشب خیلی بد افتادی جاییت درد نمیکنه؟
نوتریکا:نه... پس از مکثی بحث را به سمت دیگری منحرف کرد وگفت:شیده بمیره من میشم قاتلش....
نیما :به تو ربطی نداشت...
نوتریکا:چرا... من مقصر بودم....
نیما با چشمهای گرد شده وابروهای درهم گفت:چیکار کردی؟
نوتریکا صورتش جمع شد وباغر گفت:هیچی ... اصلا چرا دارم به تو میگم.و دراز کشید.
نیما هنوز مشکوک نگاهش میکرد.
پوفی کشید و انگشتهایش را قلاب کرد. سکوت کرده بود. درحرف زدن با برادر نوزده ساله ی خود کم اورده بود. از هیچ کدام از خلقیات نوتریکا اطلاعی نداشت. بیشتر با نوید دمخور بود.
از علایق او نمیدانست.افکارش برایش گنگ بود. اورا یک پسر لوس و باهوش که با پافشاری سعی میکند همه چیز را به دست بیاورد میشناخت.
حتی یادش نمی امد نوزده سالگی خودش چگونه میگذشت. شاید وضعیت نوتریکا با توجه به اتفاقات اخیر کمی نگران کننده بود. چرا که او تازه به استقلال رسیده بود. درحالی که خودش و نوید از کودکی مستقل بودند.
به هرحال نوتریکا را نمیشناخت و نمیدانست در جواب رفتار او چه عکس العملی نشان دهد.
شاید حق داشت به هر حال او نمی دانست باید با برادرش که از لحاظ جسمی هیچ وقت رو به راه نبوده و همیشه با او با نهایت احتیاط رفتار شده چگونه باشد.
با نوید راحت بود. شاید به خاطر اختلاف سنی کم ... و اموری مانند شیطنت مشترک روزهای کودکی و امروز شراکت روزهای بزرگی.
حرفی برای دلداری و ارامش او نداشت. نوتریکا هیچ وقت مسائلش را با کسی درمیان نمیگذاشت.امروز هم زیادی ناپرهیزی کرده بود.
نفسش را فوت کرد گوشی موبایلش زنگ خورد. طلا بود.از نگرانی صدایش میلرزید.
نیما از اتاق خارج شد.
نوتریکا بی توجه به گفت و گوی نیمه کاره ی برادرش که به خارج اتاق منتهی شد به شیده فکر میکرد.
مبادا برایش اتفاقی بیفتد. اگر به گفته ی مریم گوش میکرد و برای او توضیح میداد هرگز این اتفاق رخ نمیداد.
اگر شیده جدا می مرد ، ان وقت چه کار میکرد؟!
نیم خیز شد و زانوهایش را در اغوش کشید و پیشانی اش را روی انها گذاشت.اما کمی بعد حس کرد مایع گرم سرخی از بینی اش در حال ریزش است.

SunDaughter☼
1390،05،10, ساعت : 10:28 بعد از ظهر
***************************
***************************
درحالی که رسما داشت خود خوری میکرد با لحن اشفته ای گفت: قرارمون چی بود؟
-مسلما این نبود.
-داری میزنی زیر حرفت....
-حرف من چی بود؟
نوتریکا اشفته دستش را لابه لای موهایش فرو برد و سیمین با عجله در حالی که سعی داشت لباس همسرش را درست اتو کند گفت:الان وقت این حرفاست... بجنبین دیر شد.... و بلند صدا زد:نوید... نیما....
نوتریکا با پافشاری گفت: گواهینامه ی منم که اومد ... دیگه بهونه ات چیه؟؟؟
جاوید پرینت نتیجه را نشانش داد و گفت: اینه...
نوتریکا انگشتانش را میفشرد با غیظ گفت:خوب؟ مگه بده؟
جاوید: بد نیست اما حرف من و شرط من نیست...
نوتریکا با حرص گفت:گفته بودی سراسری دیگه .... و چه مرگته را در دل گفت.
جاوید پیراهنش را از دست سیمین گرفت و گفت: قرار ما برق شریف بود...
و به اتاق رفت.
سیمین: نوتریکا جان اماده شو دیگه... و با محبت گفت: کاش میموندن تا جشنی که واست میخوام بگیرم باشن.... اقای مهندس...
نوتریکا بی توجه به مادرش روی دسته ی مبل نشست.
به برگه ی پرینت نتایج نگاه میکرد.مهندسی پزشکی بیو متریال دانشگاه ... سومین انتخابش بود.اولی برق الکترونیک و دومی برق مکانیک و سومی بیو متریال...
در دل فقط به خودش فحش میداد.
جاوید اماده از اتاق بیرون امد. نمیتوانست منکر چهره ی بشاشش باشد. نوتریکا موفقیت بالایی را کسب کرده بود.حتی دخترش نیوشا هم در دانشگاه خوب و رشته ی خوبی پذیرفته شده بود.
نیوشا از نرده سر خورد و درحالی که به پدرش نگاه میکرد گفت:چه خوش تیپ شدی بابا..
حاوید لبخندی زد و گفت: خانم مهندس چشماشون قشنگ میبینن....
نیوشا اهی کشید و گفت: کاش کارشناسی قبول شده بودم.
جاوید در حالی که با محبت به او نگاه میکر گفت: اگه نتایج ازادت بهتر بود همونو میفرستمت....
نیوشا: نه... هزینه هاش زیاد میشه...کاردانی هم خوبه... سراسریه می ارزه...
جاوید :نگران هزینه نباش....
نیوشا: بابا وقت داری بریم گوشی بخرم؟
جاوید: فردا عصر خوبه؟
نیوشا: اچ تی سی لمسی دیگه؟
جاوید با خنده گفت: هر چی خودت دوست داشتی...
نیوشا دستهایش را جلوی سینه قلاب کرد وگفت: یعنی ممکنه لب تاب هم جز خرید فردامون باشه؟
جاوید نمیتوانست به شوق ان دو نگاه خاکستری بی تفاوت باشد با لبخند سری تکان داد و نیوشا با جیغ گفت: اخ جوووون... و گونه ی پدرش را از بوسه های پی در پی پرس کرد.
نوتریکا داغ دلش تازه شد با غیظ گفت: ماشین من چی؟
جاوید پوفی کشید و گفت: من برات یه پی کی میخرم ببینم دست از سر من برمیداری یا نه؟
نوتریکا با تمام وجود فریاد زد: پی کی؟
و نیما خنده کنان در حالی که سرش را تکان میداد گفت: از مزدا رسیدی به رنو؟
نوتریکا: قرارمون این نبود.....
جاوید با لحن پر تاکیدی گفت: قرارمون برق شریف بود...
و دست به کمر ایستاد وگفت: تو شریفم قبول نشدی بگم پنجاه درصد حرفمو اجرا کردی...
نوتریکا جدا کم اورده بود. با لحن ملایم تری گفت: من به پژوام راضیمممم....
جاوید در حالی که از در اتاق بیرون میرفت گفت: فعلا توانم پی کیه....
نوتریکا مستاصل نالید: لااقل پراید....
جاوید با خنده گفت: موتورش همون پرایده.... و به جز نوتریکا که با حرص لبش را میجوید بقیه خندیدند.
سیمین با لبخند گفت:اماده شو دیگه...
نوتریکا: من نمیام.. و به طبقه ی بالا رفت و در را هم محکم کوبید.

SunDaughter☼
1390،05،10, ساعت : 10:33 بعد از ظهر
اینم پست اخر امشب /برم سعی کنم یه کم خط هشتم و بنویسم.:-2-37-:
نقدم نره یادتون:-2-08-::-2-16-::-2-08-:بوس بوس میسی:-2-40-:

--------------------------------------

نیما و نوید نفسشان را فوت کردند. سیمین میخواست اصرار کند که نیوشا منصرفش کرد و با هم به سمت اتومبیلشان حرکت کردند.
سیما و جلال خیلی وقت بود که در باغ منتظرشان بودند. قرار بود برای بدرقه ی مهناز و فریدون و مریم به فرودگاه بروند.
ماهان بخاطر شرکت تازه تاسیسشان ماندگار شده بود.
بقیه ی اعضای خانواده هم میرفتند تا خود را برای ماندگاری همیشگی در ایران اماده کنند. و وسایل و ملک و املاکشان را سامانی دهند.
طوطیا متعجب به نیوشا نگاه میکرد.یک نفرکم بود.در واقع اصلی ترین کم بود.
نیوشا:نیومد.... قهر کرده...
طوطیا اهی کشید. هرچند به خاطر نتایجی که شب قبل فهمیده بود خیلی نمی توانست غمگین باشد.
با نیوشا در یک دانشگاه قبول شده بود. این خودش یک امتیاز مثبت محسوب میشد.
در فرودگاه مریم اشاره ای به نبود نوتریکا نکرد. روبه نوید گفت: ازبرادرتون هم خداحافظی کنید...
سیمین در لحظه ی اخر از مهناز پرسید: عید میاین؟
مهناز: ای شالا اگه کارا جور بشه فریدونم یه جای مناسب پیدا کنه شاید زودتر بیایم....
مراسم روبوسی و خداحافظی بارها و بارها تکرار شد. حین خداحافظی یا سیما حرفی برای گفتن داشت یا سیمین یا مهناز یا هرسه!
انقدر در اغوش هم جابه جا شدند تا بالاخره صدای پیجر برای اخرین بار ازمسافران تقاضا کرد تا به جایگاه مخصوص بروند.
ماهان هم گوشه ای ایستاد ه بود و با نیما و نوید مشغول صحبت بود.
نیوشا: خوب شد عمه اینا نیومدنا....
طوطیا بی اهمیت پرسید:چطور؟
نیوشا: کی حوصله ی اویزون شدن حمیده به ماهان و داره....
طوطیا به خالی بودن جای نوتریکا فکر میکرد.
نیوشا: میدونستی ماهان قراره بمونه خونه ی ما؟
طوطیا متعجب گفت:خونه ی شما؟
نیوشا: اره دیگه.... مامان که نمیذاره اون بره هتل... تا یه خونه جور کنه فعلا پیش ماست... بدبخت شدم تو این گرما همش باید خودمو بپوشونم....اه...
طوطیا: تابستون که تموم شد.
نیوشا: وای طوطی دانشگاه و بگو... هفت هشت دست مانتو میخوام بخرم... روزی یه دونه...
طوطیا خندید و گفت: ازاد و میری یا کاردانی؟
نیوشا: ازاد کارشناسیه.... کاردانی سراسریه... نوتریکا ی خاک بر سر و بگو که ... اهی کشید و گفت: کوفتش بشه.... اما بابا یه کاری کرد دلم خنک شد... درد بی درمون گرفته سر ظهری سر ماشین نداشته اش یه داد و قالی راه انداخته بود...
بحث برای طوطیا قابل توجه شد. با دقت به توضیحات وتفسیرات او در رابطه با نوتریکا گوش میداد.

SunDaughter☼
1390،05،10, ساعت : 11:04 بعد از ظهر
حس خط نبود /نوتریکا گذاشتم:-2-16-:
------------------------------

بحث برای طوطیا قابل توجه شد. با دقت به توضیحات وتفسیرات او در رابطه با نوتریکا گوش میداد.
طوطیا:کی بریم خرید؟
نیوشا:همین فردا...
ولبخندی تمام نشاط درونی شان را بیرون میریخت. ماهان هم به انها نگاه میکرد.
ساعت از ده گذشته بود که به همراه ماهان وارد خانه شدند. نوتریکا برای خودش تلویزیون تماشا میکرد.
با صدای ماهان متعجب سرش را به عقب چرخاند. نیوشا فورا از غفلت او استفاده کرد و کنترل را برداشت و شبکیه ای که سریال مورد علاقه اش را نمایش میداد هدف گرفت.
نوتریکا بی اهمیت به از دست دادن کنترل رو به نیوشا گفت: این اینجا چی میکنه؟
نیوشا: ها؟ خوب نرفت دیگه؟
نوتریکا یک تای ابرویش را بالا داد وگفت:یعنی مریم اینا هم هستن هنوز؟
نیوشا:نه... اونا رفتن....ماهان فقط مونده... واسه شرکت...
نوتریکا هانی گفت و باتعجب به نیوشا خیره شد وگفت:چی؟
نیوشا غرزد:چقدر حرف میزنی... نذاشتی بفهمم چی گفت...
نوتریکا:منو نگا.... این نره خر اینجا میخواد بمونه؟
نیوشا خمیازه ای کشید وگفت:اره...
نوتریکا در حال احتضار بود.با تعجب به ماهان که از دستشویی بیرون امده بود وسرو صورتش را خشک میکرد نگاه میکرد.
نوتریکا: نیوشا...
نیوشا:واییی .... سرسام گرفتم...
نوتریکا:تا کی اینجاست؟
نیوشا ابتدا پاسخ نداد گرم فیلمش بود. نوتریکا ناچارا صدایش کرد.
نیوشا:هاننن؟ تا هر وقت که خونه بگیرن... لطفا لال شو..نصفشو نفهمیدیم.
نوتریکا عجیب در فکر رفته بود.نمیدانست چه کار کند. نیوشا... طوطیا... نگاه های مذخرف ماهان..چندش اور بود.
ماهان جلو امد وگفت:چطوری نوتری خان؟
نوتریکا میخواست خرخره اش را بجود.
ماهان با نهایت راحتی رو به نیوشا گفت:نیوشا خانم لطف میکنید بزنید شبکه ی 3 الان فوتبال داره...
نیوشا با طیب خاطر کنترل را در اختیار او گذاشت.
ماهان:نمیخواستید سریال ببینید؟
نیوشا: تکرارشو میبینم... و با لبخند به سمت اشپزخانه رفت. نوتریکا قسمت نشیمنگاهش بد جوری میسوخت!
تمام روزهایی که قرار بود در کنار ماهان سپری شود نوتریکا حضور پررنگی داشت.انقدر که سپهروطیبه و بیقه از دستش می نالیدند.سپهر هم با او دریک دانشگاه قبول شده بود با تفاوت در رشته....بعد از مهمانی ان شب رابطه اش با طیبه از این رو به ان رو شده بود. کمی نزدیک تر.
با توجه به اینکه ان شب طیبه باان لباس و چهره واقعا مثال نزدنی شده بود.
درحالی که داشت برای طیبه از ماهان میگفت. متوجه گوشی دیگرش شد. یکی از دوستانش بود.
اهمیتی نداد.
طیبه:توچیکارشون داری؟
نوتریکا:اخه زور داره...
طیبه: ماهان به نظرم پسر خوبیه.. کاری به کسی نداره..
نوتریکا با حرص گفت:کم مونده طوطی و قورت بده...
طیبه: طوطی بشکه تو گلوش گیر میکنه.... وخودش با صدای بلند خندید.
کمی بعد ادامه داد: ماهان از سر اون کاسکوزیادم هست...
نوتریکا باز متوجه شد گوش اش دارد زنگ میخورد. انگار طرف کار واجبی داشت.
کمی بعد با طیبه خداحافظی کرد .خواست شماره ی فرد مورد نظر را بگیرد که در حین رد کردن از شماره ی شیده گذشت. هنوز در کما بود و هیچ تاثیری در اوضاع جسمی اش رخ نداده بود.اگر اتفاقی می افتاد هر گز خودش را نمیبخشید. شایدهم میبخشید.
اهی کشید. سپهر پیام داد:قیمت یک موتور سیکلت صفر را برایش ارسال کرده بود. سه میلیون وخرده ای....
اوووف کی چنین پولی داشت. وقتی پدرش زیر حرفش میزند... اهی کشید. با موتور هم مخالف بود.فقط پی کی... کاش این اتومبیل ساخته نمیشد. اما نوتریکا باید پول موتور را جور میکرد. این کل کل با پدرش تمامی نداشت.
نیوشا و طوطیا تمام مدت روزهای باقیمانده فقط درحال خرید بودند.برای شروعی که هنوز نیامده بود.
فردا باید به دانشگاه میرفتند برای انتخاب واحد...
سرش را روی بالش گذاشت.به ببرش خیره شد.

SunDaughter☼
1390،05،11, ساعت : 01:54 قبل از ظهر
هیچ میدونستید تا حالا از قیافه ی نوتریکا هیچی جز رنگ چشاش نگفتم؟؟؟؟؟؟


:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-38-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
منتظر نقداتون هستم.:-2-40-::-2-41-::-2-40-:
---------------------------------------

نیوشا و طوطیا تمام مدت روزهای باقیمانده فقط درحال خرید بودند.برای شروعی که هنوز نیامده بود.
فردا باید به دانشگاه میرفتند برای انتخاب واحد...
سرش را روی بالش گذاشت.به ببرش خیره شد.باید فکری به حال وروزماهان میکرد.
چه معنی داشت یک پسرجوان مجرد با نیوشا وطوطیا زیر یک سقف سرکند؟!
چرا نوید ونیما ککشان هم نمیگزید. یعنی انقدر احمق بودند که متوجه شخصیت کثیف ماهان نمیشدند.
با شنیدن صدای طوطیا مثل فنر از جا پرید. سرش را از پنجره بیرون کرد. ماهان در حالی که با او خوش و بش میکرد گفت: سنگین نباشه؟
طوطیا:نه میارمش....
ماهان:اجازه بدید کمکتون کنم...
طوطیا کنار ایستاد تا ماهان ساک خریدهایش را بلند کند. نیوشا دوان دوان خودش را به خانه رساند وگفت:وای مامان بگو تو خیابون کیو دیدیم....
و داشت از تماشای بازیگری که بر حسب اتفاق او را درخیابان دیده بود صحبت میکرد.
ماهان وطوطیا همزمان با هم وارد خانه شدند.
نوتریکا از اتاقش بیرون امد و کنار طوطیا که ماهان قرار بود بنشیند را اشغال کرد.
ماهان پوزخند تحقیر امیزی نثارش کرد وکنار نیوشا نشست. وضع بد تر شد.خوبیش این بود نیوشا ارام وقرار نداشت ومدام در حال رفت و امد بود.به اشپزخانه به اتاق خواب به هرسویی که ربطی به نیوشا پیدا میکرد.
نوتریکا:چی خریدی؟
طوطیا با تعجب گفت:مانتو... نوتریکا کنجکاوی نمیکرد.
نوتریکا:ببینم...
طوطیا با ذوق مانتویش را از ساک بیرون کشید و به او نشان داد.
نوتریکا حوصله اش سر رفته بود.
به زور گفت: قشنگه... به هرحال قشنگ هم نبود او نمی فهمید.
طوطیا تازه سردرد و دلش باز شده بود واز رنگ شالی که مد نظرش بود و فروشنده نداشت حرف میزد و کتونی هایی که رنگش مسلما مناسب محیط دانشگاه نبود.
نوتریکا از پرچانگی او خسته شده بود. اما حضور ماهان به او اجازه ی اینکه حتی سرجایش بجنبد هم نمیداد.
فردا باید برای یک شروع جدید به دانشگاه میرفت تا کارهای ثبت نام را انجام دهد.
************************
************************


فصل سوم: یک شروع جدید...

سپهر از کی درکوچه منتظرشان بود.نیوشا و طوطیا عقب نشستند و نوتریکا جلو...
سپهر با لبخند و مودبانه جوابشان را پاسخ داد. نوتریکا بی اراده مشت کرده بود. قرار بود ابتدا به دانشگاه دخترا بروند سپس کار خودشان را انجام دهند.
مسئول ثبت نام رویه ی انتخاب واحد درسی را برایشان توضیح میداد وکارهای کامپیوتری طبق معمول برعهده ی نوتریکا بود.نوتریکا گیراییش خوب بود. توضیحاتی که برای طوطیا ونیوشا داده شده بود را فقط نوتریکا متوجه شد!
سپهر با دو پاکت ابمیوه به سمت دخترها امد. و رو به طوطیا گفت: دانشگاه خوبیه...
طوطیا: بدک نیست....
نیوشا مشغول صحبت با دختری بود که گویا در ثبت نامش دچار مشکل شده است.
رو به نوتریکا گفت: میشه مهسا خانم وراهنمایی کنی؟
نوتریکا نگاهی به دختر انداخت. تیپ و قامت ساده ای داشت. پذیرفت.
بعد از اتمام کار مهسا که تمام واحدهایش با نیوشا وطوطیا مشترک بود وحسابی با انها جور شده بود رو به نیوشا پرسید: برادرته؟
نیوشا:اره...
مهسا:اون یکی چی؟
طوطیا این بار پاسخ داد:دوستشه....
مهسا: شماها سه قلوایین؟
طوطیا خندید و گفت:نه بابا.... نیوشا ونوتریکا دو قلو ان... منم میشم دخترخاله و دخترعموشون.... دو قبضه فامیلشونم... و خندید.
مهسا هم با خنده همراهیشان میکرد. دختر دیگری هم به سمتشان امد و رو به دوستش گفت: اینا هم با مان....
دختر اول خود را مهتاب معرفی کرد و دومی راحیل... در حالی که با هم اشنا میشدند.
مهسا با شیطنت گفت: پسر عموی خوش تیپی داری.....
مهتاب با لبخند گفت: والبته جذاب.... راحیل در باغ نبود. مبهوت به نوتریکا زل زده بود.
نیوشا با خنده گفت: کور شود هر انکه نتواند دید....
اما طوطیا نگاهش را از مهسا و مهتاب و نیوشا به نوتریکا دوخت.طوری نگاهش کرد که انگار بار اول است او را میبیند
.در این چند دقیقه هرکسی که رد میشد یا او را با نگاه موشکافانه مینگریست یا....
به هر حال انقدر از او تعریف کرده بودند...انگار شک داشت که نوتریکا اینقدر تعریفی باشد. با این حال نگاه خیره اش را به او دوخت.
نوتریکا خیلی قد بلند بود... لاغر بود اما به خاطر استخوان بندی درشتش لاغری اش به چشم نمی امد. با ان استین کوتاه خاکستری و جین طوسی اعتراف سختی بود اما خوش تیپ بود.صورتش را نگاه کرد. موهای مشکی اش را سیخ بالا داده بود و چشمهای درشت و خاکستری دور مشکی اش با فاصله زیر دو خط ابروی نسبتا متناسب مشکی میدرخشیدند. هر چند به خاطر خط مورب سفیدی که انتهای ابرویش بود... کمی به چهره اش شیطنت بخشیده بود.ان خط جای بخیه ای بود که از دوران کودکی به یادگار مانده بود. یک شکستگی کوچک در انتهای ابرو....زیر چشمهایش کمی گود بود ... با توجه به پوست گندمی اش گودی زیر چشمش کمی به چشم می امد... هر چند ارثی بود درست مثل عمو جاوید.... به هر حال چشمهایش خیلی فاخر نبود معمولی بودند فقط دو چشم که زیرش گود رفته بود نه بیشتر... یعنی فقط دو چشم درشت خاکستری دور مشکی بودند... چیزی که خودش هم از ان بهره برده بود.بینی اش سر بالا بود ولی نمیشد قوس ان را پنهان کرد.از رو به رو خوب بود اما از نیمرخ میشد صفت بدک نیست را برایش برگزید.
صورتش استخوانی بود...گونه داشت ولی دو طرف لبش فرو رفته بود ... روی گونه ی چپش هم یک دایره ی فوق العاده کوچک فرو رفته بود .جای کندن جوش ابله مرغانی بود که در راهنمایی از طوطیا گرفته بود.به هر حال واضح نبود.اما طوطیا جای دقیق ان را میدانست.در انتها با رد کردن لبهایی متوسط به چانه ای متوسط تر ختم میشد.قیافه اش معمولی رو به خوب بود... زشت نبود اصلا اما انقدر ها هم تعریفی نبود... فقط به قول مهسا خوش تیپ بود.اگر ان را نداشت چه میشد. در رابطه با صفتی که مهتاب به او نسبت داده بود ... جذابیت... هیچ نظری نداشت.
سپهر چیزی گفت و او هم خندید.
طوطیا هنوز نگاهش میکرد.
حین خندیدن دندانهای سفیدش را به رخ میکشید و کنار چشمش چین میخورد.
اما چیزی که طوطیا خیلی از ان لذت میبرد رگ نازکی در پیشانی نوتریکا بود که حین خندیدن برجستگی کوچکش هویدا میشد. یک خط باریک برجسته درست وسط پیشانی....
به نظر طوطیا خیلی جالب بود.چال گونه را به هر حال خیلی ها داشتند.... اما این یک قلم... خیلی تک و توک در چهره ی افراد مثل ان را دیده بود...
نوتریکا به سمت دخترها امد وگفت:برسونمتون؟
نیوشا:نه... خودمون میریم باید مسیرو یاد بگیریم...
نوتریکا باشه ای گفت . از نگاه خیره ی بقیه هیچ حس خاصی نداشت. قبلا خوب بود. کمی هم شیطنت میکرد. اما حالا.... به سمت سپهر رفت. برای انجام امورشان کمی دیر شده بود امیدوار بود به فردا موکول نشود.

SunDaughter☼
1390،05،12, ساعت : 01:01 بعد از ظهر
سلامممم/خوبین؟خوشین؟چی خبرا؟؟؟:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
نقدم نشه فراموش:-2-41-::-2-41-::-2-41-::-2-41-:
--------------------------

طوطیا درحالی که کمرش را به میله ی اتوبوس تکیه داده بود زانویش را بالا اورد تا بند کتانی اش را که باز شده بود ببندد در همان حال گفت:وایی دانشجو شدیم...
نیوشا خمیازه ای کشید وگفت:هنوز نرسیدیم....
طوطیا نگاهی به چهره ی چرتی او انداخت وگفت: باز دیشب تا کی نشستی رمان خوندی؟
نیوشا:تا سه... وای طوطی حتما بخونش معرکه بود.. و کش و قوسی به اندامش داد وگفت: فکر میکنی همین روز اول کسی عاشقمون بشه؟
طوطیا با صدای بلند خندید ونیوشا درحین خمیازه ی دومش گفت:مرض...
طوطیا با خنده گفت:مگه رمانه؟
نیوشا با هیجان گفت: همه ی عشق و عاشقی ها ی رمانا یا تو دانشگاه شروع میشه.... یا تو شرکت.... میگم بریم تو یه شرکتی جایی منشی بشیم رییس شرکت و تور کنیم...
طوطیا:حالا تو دانشگاه هم کم ادم نیست....
نیوشا:اره خوب....
و با لحنی رویایی افزود :فکر کن یکی بهمون برخورد کنه و وسایلمون پخش راهرو بشه... یا یه پسر خیلی خوشگل وجدی و اقا به کلاسش دیر برسه و کنار ما که تنها صندلی خالیه تو کلاسه بشینه.... یا از همون روز اول یکی الکی به پروپامون بپیچه و همش باهامون کل کل کنه و اخرش کاشف به عمل بیاد که هرجفتمون عاشق یه نفریم... وای طوطی اگه تو عاشق اونی که منم عاشقشم بشی میکشمت....
طوطیا:نیوشا هنوز نرسیدیم...
نیوشا ادامه داد: فکر کن برسیم... استاد من و نگاه کنه وعاشقم بشه....
طوطیا پاتک زد: استادای ترم اولمون همشون خانمن....
نیوشا:خوب ترم بالاتر که میریم.... یه پسر ناز جیگر طلا که روز اول بهمون خورده و وسایلمو تو راهرو پخش وپلا کرده بشه استاد ترم دوم... وای طوطی فکرشو بکن. بعد کلی دنگ و فنگ ومخالفت خانواده هامون وقتی قراره بهم برسیم من یهو سرطان خون بگیرممممم....
طوطیا درحالی که میخندید گفت:خدا نکنه دیوونه...
نیوشا:باشه اون سرطان خون میگیره... بعدش میمیره... منم افسرده میشم... ولی تو با همون پسره که همش با هات کل داره عروسی میکنی و خوشبخت میشین...
طوطیا میخندید که نیوشا ادامه داد وگفت:اما شما هم که رفتین ماه عسل تو جاده تصادف میکنین ومیرین ته دره....
طوطیا با غیظ گفت:زهرمار.....ما بمیریم؟
نیوشا:پ َ نه پَ فقط عشق من بمیره و من افسرده بشم وتو خوشبخت.... قبول نیست.
وهردو باهم خندیدند.
طوطیا:اینقدرمیشینی رمان میخونی که مغزت پوک وپوچ شده دیگه...
نیوشا:وای طوطی فکرکن بریم دانشگاه و یه پسر دیوونه عاشقمون بشه و توصورتمون اسید بپاشه...
طوطیا:دردددد.... توهم که قصه هات همش اخرش با مرگ و بدبختیه....
نیوشا: خوب چی کنم؟ یه رمان پایان خوش بگو بخونم...هرچند من از رمان هپی اِند متنفرم.
درحالی که به ساختمان متروکه ی دانشگاه نزدیک میشدند مانند دختربچه های دبیرستانی با شوق و ذوق به جمعیت نگاه میکردند. بیشتر هم به جمع پسران.
انقدرچشم چرانی کردند تا متوجه راحیل ومهسا ومهتاب شدند. به سمت انها رفتند و کلاسشان را پیدا کردند.
هیچ کدام ازطرح هایی که نیوشا در ذهنش پی ریزی کرده بودرخ نداد.اصلا پسرهای ترم اولی مثل بچه های دبستانی بودند.و قیافه هایشان مانند عقب افتاده های ذهنی می نمود.
شهرستانی بودن برخی هم فریاد میزد.برای طوطیا فرقی نمیکرد.داشتن کارت دانشجویی مهم بود. ونبود نوتریکا مهم بود.این مهم نبود که در دانشگاه با چه کسی قرار است به قول نیوشا کل کل کند ودر انتها به عشقی جنجالی تبدیل شود.طوطیا اصلا به عشق فکر نمیکرد.حالش هم از خواندن رمان بهم میخورد.
و نیوشاهم اصلا خوشش نیامد.واقعا منتظر یک برخورد و یک نگاه سوزان عاشق بود.اما زهی خیال باطل!

SunDaughter☼
1390،05،12, ساعت : 08:06 بعد از ظهر
بچه ها دعام کنین:-118-:

************************
************************
نوتریکا از پله ها پایین می امد.یک جین فاق کوتاه زرشکی و پیراهن کوتاه با زمینه ی سفید وراه های قرمز و صورتی وزرشکی به تن داشت. کتونی سفیدش را به پا کرد و در حالی که بی اهمیت به نگاه خانواده اش چفیه ی سرخ و سفیدش را با چد گره ی عجیب دور گردنش میبست از خانه خارج شد.
ماهان درحالی که کمی از چایش می نوشید به حرف نوید خندید.
نوید گفته بود:میره سیرک یا دانشگاه؟!!!
نیما هم به قیافه ی درهم پدرش خیره شد.
سپهر جلوی در منتظرش بود خودش را روی صندلی جلو پرت کرد وبی حرف باا خم به رو به رو خیره می نگریست.
سپهر:علیک سلام...
نوتریکا پاسخی نداد.
سپهر:خب حالا توهم.... چته ماتم گرفته؟
نوتریکا: سپهر دهنتو ببند....
سپهر با اخم به روبه رو خیره شد و تا رسیدن به مقصد حرفی نزد.
نوتریکا به ماشین از دست رفته اش می اندیشید.حالا هم که سر لج افتاده بود باید پول خرید یک موتور سیکلت را جور میکرد. جور کردن سه میلیون برای کسی که تمام پس انداز حساب بانکی اش پانصد هزارتومان ناقابل است غیر ممکن به نظر میرسید.
سپهر از او جدا شد و او هم جلوی نگهبانی هنوز ب بسم الله نشده ریش نداشته اش به تذکر مزین شده بود.
کم مانده بود به خاطر لباس ومدل موهایش کارت دانشجویی اش را از روز اول از دست بدهد!
وارد ساختمان شد. سنگینی نگاه دختران زیادی را حس میکرد.اهمیتی نداد. پسری هم قد خودش انتهای کلاس نشسته بود و کیفش روی یک صندلی بود وپایش را به صندلی جلویی دراز کرده بود.
نوتریکا کیف او را پرت کرد در بغلش وروی صندلی نشست.
پسر نیم خیز شد.نوتریکا بی اهمیت جمع کلاس را از نظر میگذراند.
به نظرش همه اورا با تعجب نگاه میکردند. بی تفاوت بود که صدای پسر امد وگفت:ندیدی اشغال بود؟
نوتریکا به اونگاهی انداخت وگفت:اره... با کیف آشغال تو....
پسر متعجب نگاهش میکرد.نوتریکا هم که سرش درد میکرد برای دعوا و قلدر بازی.
پسر حرفی نزد حوصله ی جنجال نداشت. پسر دیگری امد ورو به او گفت:حامد.... من یه دقیقه رفتم بیرون جامو فروختی؟
پسرتازه وارد نگاهی به نوتریکا انداخت وگفت: سلام...
نوتریکا بی اهمیت به او با گیم موبایلش بازی میکرد.
پسرک ابروهایش را بالا داد ورو به حامد گفت:حقته بزنم اون یکی پاتم چلاغ کنم.
نوتریکا بی اراده به پای حامد که به صندلی جلو تکیه داده شد.
حامد: گیر نده احسان خیلی میسوزه...
نوتریکا:چی شده؟
احسان:پس تو زبونم داری؟
حامد: سوخته... با اب جوش....
نوتریکا صورتش در هم رفت. دقایقی بعد استاد امد وجو کلاس ارام شد.
نوتریکا بی توجه به احسان وحامد از کلاس خارج شد. سپهر هم در محوطه منتظرش بود. برایش سیگاری اتش زد .... نوتریکا در حالی که به دختری خیره نگاه میکرد و او را مورد بررسی قراره داده بود دودش را بیرون میفرستاد.
سپهر:چیه؟
نوتریکا:خوشگله...
سپهر نگاه او را تعقیب کرد. و با کمی مکث گفت: همچین مالی ام نیست.....
نوتریکا سیگار دیگری روشن کرد و به سمت دیگری نگاه کرد.
سپهر:کیمیا بهت گفت؟
نوتریکا:چیو؟
سپهر:جمعه ی دیگه...
نوتریکا:حسش نیست...
سپهر:حالا کو تا جمعه ی دیگه...
نوتریکا:پول لازمم سپهر نمیخوام الکی خرج کنم.
سپهر:برا موتور؟
نوتریکا به تکان سر اکتفا کرد و سپهر دیگر حرفی نزد وهردو با هم به کلاس مشترکشان رفتند.

SunDaughter☼
1390،05،13, ساعت : 02:41 بعد از ظهر
سلاممم/روز همگی به خیر/مثلا امروز قرار بود نیام/اعتیاد بد دردیه ها:-2-33-::-2-09-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
---------------------------------------

وارد کلاس شد و روی صندلی اش نشست.احسان وحامد در حالی که اورا زیر نظر داشتند با هم صحبت میکردند. نوتریکا هم بی توجه به انها با پاکت سیگارش قاپ بازی میکرد.
*************************
*************************
طوطیا درحالی که مثل مرغ سر کنده جلوی در اتاق نیوشا ایستاده بود که نگاهش به در بسته ی اتاق نوتریکا افتاد. اهی کشید وبه در کوبید وگفت: مردی اون تو؟
نیوشا: صبرکن..... چقدر هولی...
طوطیا با غر گفت: همیشه دقیقه نودی...
نیوشا درحالی که شالش را روی سرش مرتب میکرد گفت:خوبه؟
طوطیا: بدک نیست....
نیوشا لبخندی زد وگفت:من برای چی باید بیام؟
طوطیا چشمهایش چهارتا شد. درهمان حال گفت:من چه بدونم چی بخرم؟
نیوشا: اخه الان منم باهات بیام و توبرام کادو بخری که میفهمم؟
طوطیا مسخره خندید و گفت:نترس کادوی تو رو جلوی چشمت نمیخرم...
نیوشا اهی کشید و گفت: من هرسال باید واسه ی تولد نوتریکا یه چیزی بخرم ولی اون هیچ وقت بهم کادو نمیده... ولی همیشه واسه تولدت بر ات هدیه میخره....
طوطیا : من که به جفتتون کادو میدم...
نیوشا: اره... عروسک.... طوطی برام ساعت بخر... ازهمونایی که مهسا داره...
طوطیا:پولم نمیرسه...
و جلوی اشپزخانه ایستادند.
نوید امد وگفت: بریم؟
طوطیا:حالا چی میشد تنها میرفتیم؟
نیوشا: ازپاهای خودت مایه بذار...من حس بی آرتی و مترو دارم؟
طوطیا رویش را برگرداند ونوید بیرون رفت تا ماشین را روشن کند.
طوطیا: به نظرت چی بخرم؟
نیوشا: نمیدونم...
طوطیا:خاک تو سرت مگه توقلش نیستی؟
نیوشا پوزخندی زد وگفت:فکر نکنم با هم نسبتی داشته باشیم...
طوطیا اهی کشید و در حالی که فکر میکرد برای نوتریکا به مناسبت روز تولدش چه هدیه بخرد گوشی همراهش زنگ خورد.
-بله؟
-سلام خانم خانما....
طوطیا اخم کرد و تلفنش را قطع کرد.
نیوشا با هیجان گفت:کی بود؟
طوطیا: یه عوضی.... دیشبم زنگ زده بود.
نیوشا: نکنه از پسرای دانشگاه است؟ هان... رفته پرونده اتو دراورده و شماره تو کشیده بیرون.... وای طوطی چه باحال....
طوطیا: زهرمار .... خواست حرف دیگری بزند که دوباره گوشی اش زنگ زد.
نیوشا با خنده گفت:چه سینه چاکم هست....
طوطیا با حرص گفت: بله؟
-بابا چرا قطع میکنی؟ یه دقه صبر کن...
طوطیا:فرمایش؟
-نشناختی؟
طوطیا:مزاحم من نشید.
-عزیزم...سپهرم... یادت اومد؟عروسی نیما و خواهرت.... گل رز...
یادش امد. اما چیزی نگفت. پس از کمی مکث گفت:به جا نیاوردم وبا گفتن:لطفامزاحم نشید دوباره تماس را قطع کرد.
اصلا شماره اش را از کجا اورده بود.شاید از نوتریکا گرفته بود. یعنی نوتریکا اینقدر کله خر شده است؟!
با افکار ضد ونقیضی وارد پاساژ شد. سپهر هم تماس نگرفت. درحالی که زرق و برق و مغازه های رنگی باعث پرش افکارش شده بود و فقط به هدیه ی مناسبی برای نوتریکا می اندیشید.
یک زنجیر سفید با طرح ورساچه ی استیل نظرش را جلب کرده بود. نوید تمام مدت با تلفن مشغول بود. عملا ان دو تنها خرید میکردند فقط با حضور یک نگهبان!!!

SunDaughter☼
1390،05،13, ساعت : 02:52 بعد از ظهر
اینم یکی دیگه /نقد و تشکرو امیتازم نشه فرگت اگه دوس داشتین:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
-----------------------------

طوطیا:این چطوره؟
نیوشا:کم قلاده گردنش میندازه؟
طوطیا:این سنگین رنگینه.... خوبه دیگه؟
نیوشا: اره... خوبه...واسه من چی میخری؟
طوطیا خندید و گفت: واسه تو خریدم...
نیوشا گوشواره ای نشانش داد وگفت:اونو واسه من بخر... ببین چه نازه؟
طوطیا دستش را کشید وگفت:میخوای گوشت پاره بشه؟ خیلی هم زشته....
و از فروشنده درحالی که تخفیف میخواست وچانه میزد تقاضا کرد در یک جعبه ی شیک برایش کادو کند.
و با رضایت از مغازه خارج شد.
درحالی که در مسیر کمی کاغذ کشی و بادکنک خریده بودند وارد خانه شدند. سیمین و سیما خانه را برای جشن تولد نوتریکا ونیوشا اماده کرده بودند.. فقط خودی ها بودند واحتمالا چند تن از دوستان نیوشا و نوتریکا... نوتریکا هم بی خیال مشغول اس ام اس بازی بود.
نیوشا : به مهسا اینا هم بگیم؟
طوطیا: اگه میان بگو...
نیوشا:مهسا که بفهمه نوتریکا هم هست با کله میاد.... بد جوری چشمش و گرفته...
طوطیا با اخم گفت: پس بگو نیاد....
نیوشا: وووووییییییی.... چه غیرتی شدی....
طوطیا:ازدخترای اویزون متنفرم.....
نیوشا سرش را تکان داد وگفت:افرین... من بهت افتخار میکنم....
طوطیا:این چه خوشگله... چرا بیشتر برنداشتیم؟
نیوشا:اونو اشانتیون داد.
طوطیا:این مال من....
نیوشا :مال تو.... نی نی کوچولویی دیگه بادکنک بازی میکنی...
طوطیا به لحن مسخره اش خندید و همان بادکنک صورتی را پر از باد کرد. چشمها و لپهایش هم همزمان با باد کنک که پر از هوا میشد باد کرده بود.
یک بادکنک قلبی بود.
نوتریکا اهسته به سمتش رفت و با نوک چاقو به بادکنک اندکی فشار وارد کرد. با صدای بدی ترکید انقدر که نیوشا وطوطیا وسیمین و سیما با صدای بلند جیغ زدند.
نوتریکا میخندید و بقیه که کمی حالشان جا امده بود با یک کلمه او را مورد شماتت قرار دادند.
طوطیا فقط او را نگاه میکرد. خنده هایش که تمام شد و گفت:چیه؟
طوطیا بی حرف بلند شد بدون انکه نیم نگاهی به او بیندازد به سمت خانه شان رفت.
نوتریکا متعجب پرسید:این چش شد؟
نیوشا:همون یه دونه بادکنک قلبی بود..
نوتریکا:خوب؟
نیوشا:تو هم زدی همونو ترکوندی... واو بلند شدو به اتاقش رفت.
فقط به خاطر تریکدن یک بادکنک با او قهر کرد؟!
از خانه شان خارج شد... درحالی که دستهایش در جیبش بود به سمت اتاق طوطیا میرفت.
طوطیا پشت کامپیوترش نشسته بود و موزیک گوش میکرد.
نوتریکا بی اجازه وارد اتاق شد و به اونگاه میکرد.
بعد ازاینکه متوجه شد حسابی با او قهر است وخیال صحبت کردن هم ندارد گفت: چه خبرا؟
طوطیا جوابی نداد.
نوتریکا:مسخره یه شوخی بود....
طوطیا باز هم حرفی نزد.
نوتریکا: چه بی جنبه شدی.... الو... طوطی... کاسکو... کلاغ.... بلدرچین... هوهو... هدهد..... هییییییییی...........اُ ه َ.........
طوطیا به هیچ عنوان خیال پاسخ دادن نداشت.
نوتریکا لبه ی تخت صورتی او نشست در حالی که داشت به انواع خرسهایی که به در و دیوار اویخته شده بود نگاه میکرد خواست حرفی بزند که گوشی طوطیا زنگ خورد.نوتریکا به صفحه اش نگاه میکرد. در یک لحظه به اندازه ی کوره سرخ شد.
شماره ای که افتاده بود با نامی که روی صفحه ی گوشی افتاده بود برایش نااشنا نبود.شماره ی سپهر... نام سپهر.... طوطیا و سپهر!

SunDaughter☼
1390،05،13, ساعت : 06:37 بعد از ظهر
از تند نفس کشیدن نوتریکا در تعجب بود.سرش را به سمت او چرخاند.چشمهای خاکستری اش دریای خون بود.درحالی که دندان هایش را روی هم میفشرد گفت: از کی باسپهری؟
طوطیا بدون حرف به او خیره شده بود.مگر خودش به او شماره نداده بود که اینطور او را مواخذه میکرد؟
با صدای دوباره ی تلفن همراه طوطیا که از سوی سپهر بود.
نوتریکا فریاد زد: بهت میگم از کی باهاشی؟
طوطیا با تته پته گفت: من....من اصلا نمیدونم...
نوتریکا راست ایستاد و طوطیا وحشت زده او را مینگریست.
نوتریکا:تو خجالت نمیکشی؟ نه؟ اینقدر دختر مذخرف و ... شدی که با دوست من...
طوطیا چشمهایش را ریز کرد. بر فرض که او با سپهر هم در ارتباط باشد به چه حقی نوتریکا به خودش اجازه میداد چنین الفاظی را که لایق خودش است نثار او کند؟
در حالی که ازجایش بلند شد ومقابل او قد علم کرد گفت: اولا با من درست صحبت کن... ثانیا اصلا به تو چه مربوط...
نوتریکا ساکت شد. دندان هایش را روی هم میفشرد.
پس از مکثی پوزخندی زد و گفت: اصلا فکرشو نمیکردم اینقدر هرزه باشی....فکر نمیکردم...
طوطیا میان کلامش پرید در حالی که با حرف او کاملا کنترلش را از دست داده بود جیغ زد: هرزه تویی نه من.... چطور به خودت اجازه میدی با من اینطوری حرف بزنی.... اصلا تو چه کاره ی منی؟پدرمی؟ برادرمی؟ یا... حالم ازت بهم میخوره ... گمشو از اتاق من برو بیرون...
نوتریکا فقط نگاهش میکرد توقع این برخورد را نداشت.شاید فکرش را نمیکر به خاطر سپهر روزی طوطیا چنین برخوردی با او داشته باشد.
زهر خند تلخ و مسخره ای زد وگفت: سپهر اینقدر برات مهم شده؟
طوطیا به سمت در اتاقش رفت و با حرص گفت: اره خیلی برام مهمه .... درضمن بهت اجازه نمیدم تو زندگی من دخالت کنی.. همین الان برو بیرون... نمیخوام مذخرفاتتو گوش بدم.... حتی دیگه دلم نمیخواد که ببینمت... برو بیرون.بیرون.
نوتریکا از اتاقش خارج شد و در را هم محکم کوبید. طوطیا لبه ی تختش نشست.تمام تنش از عصبانیت می لرزید.
سعی کرد به خودش مسلط باشد اما نمیشد. چند نفس عمیق کشید وباز زنگ موبایلش بود.
کاش نوتریکا انقدر زود قضاوت نمیکرد.طوطیا گوشی اش را خاموش کرد وروی تختش دراز کشید.
یک عروسک کهنه که هیشه لقب زشت را یدک می کشید با لباس چهار خانه ی سبز و موهای فرفری قهوه ای که به خاطر گذر زمان کدر و کهنه شده بود را در اغوش گرفت.
اولین هدیه ای بود که نوتریکا به او داده بود. در ده سالگی تمام پول هفتگی و ماهیانه اش را جمع کرده بود تا برای طوطیا به جبران ان عروسکی که حین بازی در استخر اب افتاده بود و چشمهایش خراب شده بود عروسک دیگری برایش بخرد.
دو هفته ی تمام به خاطر خراب شدن عروسکش از دست او دلخور بود. اما بعد از اینکه نوتریکا برایش یک عروسک زشت خریده بود اشتی کردند.
از ان موقع تا به ان روز دیگر نه قهر و نه جنجالی میانشان رخ داده بود.
و حالا امروز... طوطیا اهی کشید. دو قطره ی اشک سمج مصر به فرود امدن بودند.
طوطیا نمی خواست به خاطر چنین مسئله ی پیش پا افتاده ای گریه کند. او هجده ساله بود.دانشجو بود. اما... اشکها نافرمانی کردند و گونه هایش را خیس نمودند.

SunDaughter☼
1390،05،13, ساعت : 06:50 بعد از ظهر
:-53-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-53-:
:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
:-53-::-118-::-118-::-118-::-53-:
=========================================
نقد یادتون نره :-2-38-:امروز چه خانمی شدم /زیاد میذارم؟؟؟:-2-16-:
=========================================
نوتریکا تمام مسیر به حرفهای طوطیا فکر میکرد. در انتها هم به یک جواب قطعی میرسید حق دخالت نداشت. واقعا چه کاره ی طوطیا بود؟پسر عمو.... پسرخاله... هیچ کس. او حق هیچ اظهار نظری در زندگی طوطیا نداشت. نه امروز نه دیروز.. نه فردا... نه هیچ وقت دیگر.
به خانه ی مجردی سپهر رسید. در حالی که دید دختری در را باز کرد.متعجب وارد خانه ی اوشد. خیلی از نوتریکا بزرگتر نبود. شاید دو سال... ان هم به خاطر اینکه تا دوازده سالگی در هلند زندگی میکرد و وقتی با دایی اش به ایران بازگشتند دوسال طول کشید تا خودش را با مدارس ایرانی وفق دهد.
از خانواده ی سپهر چیزی زیادی نمی دانست . فقط او از سال گذشته تنها زندگی میکرد. همین...
سپهر در حالی که روی کاناپه لم داده بود رو به دختر گفت:عزیزم... خوش اومدی....
دختر با نارضایتی مانتو یش را پوشید وخداحافظی کوتاهی کرد واز خانه خارج شد.
سپهر به سختی نیم خیز شد و گفت: بیا بشین... چرا وایستادی؟
نوتریکا به دیوار تکیه داده بود و به بطری که روی میز مقابل سپهر بود مینگریست.
سپهر:چته... روفرم نیستی؟
نوتریکا پاسخی نداد.
سپهر گفت: بیابرو چهار تا یخ بیار زنگ بزنم به مژگان...
نوتریکا اجازه ی پیشروی نداد و گفت:خفه شو....
سپهر: کی میخوای دست از این پاستوریزه بازیت برداری؟
نوتریکا: شماره ی طوطیارو از کجا اوردی؟
سپهر لبخندی زد وگفت:چیه؟ همچین یه نمه بوی غیرت میرت میدی....
نوتریکا یک قدم جلو رفت و گفت:بهت گفته بودم که دور فامیل منو خط بکش....
سپهر بی تفاوت گفت: خیلی ناز میکنه خوشم نمیاد...
نوتریکا نسبتا نفس اسوده ای کشید و گفت: یه بار دیگه بهش زنگ بزنی یا مزاحمش بشی یا...
سپهر میان کلامش دوید وگفت: تو چیکارشی؟
امروز بار دوم بود که این جمله ی محض حقیقت را می شنید.
با این حال ادامه داد و گفت: دست از سرش بردار....
سپهر لبخندی زد وگفت:پس تو هم هوا خواشی... ما شالا سفره ی پر پیمونیه... ماهم یه گوشه اش میشینیم..
نوتریکا اشفته لگدی به میز روبه روی سپهر زد و میز و وسایل رویش کاملا واژگون شد. سپهر متعجب نگاهش میکرد. نوتریکا یقه اش را گرفت و اورا بلند کرد وبه دیوار چسباند وگفت:ببینم بهش زنگ میزنی یا دور وبرش می پلکی بلایی به سرت میارم که اون سرش نا پیدا....
سپهر با اخم به او خیره شده بود.نوتریکا از نظر قامت دوبل سپهر بود. با این حال سپهر با لحنی کش دار گفت: دور برداشتی جوجه... رفاقت و گذاشتی دم کوزه یه ابم روش....دمت گرم بابا دست همه ی تنها خورا رو از پشت بستی....
نوتریکا سیلی به صورتش زد و با عصبانیت گفت:از امروز به بعد رفیقی به اسم تو ندارم.....
سپهر یقه اش را از دست او ازاد کرد وگفت:نوتریکا داری به خاطر یه دختر رفاقتمونو بهم میزنی؟ بابا یه سفره ای پهن شده هم من میخورم هم تو... چرا جوشی میشی.... و سیلی محکمی که نوتریکا برای بار دوم به صورتش نواخت باعث شد به جمله اش زودتر از موعد خاتمه بخشد.
سپهر مبهوت نگاهش میکرد.اگر مست نبود حسابش را میرسید.
نوتریکا گفت: امروز به بعد دیگه اسم منو نیار... تو رفیق نیستی.... و از خانه خارج شد. سپهر درحالی که دستی به صورتش میکشید گفت:این شد سه بار.... دارم برات.... خوبشم دارم.!
دست در جیبش کرده بود و سعی داشت با نفسهای پی در پی عصبانیتش را به اتمام برساند.وارد پارکی درهمان نزدیکی ها شد.محوطه ی بازی نسبتا شلوغ بود و بچه ها مشغول بازی بودند.
پیرمرد بادکنکی هم گوشه ای نشسته بود. تمام بادکنکهایش قلبهای رنگارنگ بودند.
نوتریکا به سمتش رفت و گفت:اینا چنده؟
پیرمرد گفت: دونه ای پونصد....
نوتریکا یک اسکناس پانصد تومانی بیرون اورد که باز نگاهی به تمام بادکنها انداخت وگفت:همش چند؟
پیرمرد بی حوصله گفت: پانزده تومن... اگه واقعا میخوای بخری بهت دوازده تومن میدم...
نوتریکا حساب کرد.کلا سی بادکنک بود.
دست در جیبش کرد و هشت اسکناس دوهزار تومانی به او داد وگفت:بقیشم مال خودت... و همه ی بادکنکهارا از دست مرد گرفت.
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای بچه ای را شنید.
-اقا... اقا....صبرکن.
نوتریکا ایستاد.دختر کوچکی با پیراهن صورتی که تمام هوش و حواسش پی بادکنک ها بود گفت:اقا چنده؟
نوتریکا جلویش زانو زد وپرسید:کدومو میخوای؟
دختر بچه: اون ابیه....
نوتریکا از میان انها ان ابی روشن را به دستش داد وگفت: بیا...
دختر بچه: پولش چقدر شد؟
نوتریکا:هیچی...
دختر بچه دواسکناس هزاری در دست کوچکش مچاله شده بود را به سمتش گرفت وگفت:ا ز اینا بیشتره؟
نوتریکا:نه... پول نمیخواد...
دختر بچه خواست حرفی بزند که گفت: دماغت داره خون میاد...
نوتریکا بلند شد و ایستاد با پشت دست بینی اش را مالید. پشت دستش خونی شد. دیگر نایستاد.همانطور که میرفت صدای مردی امد :اقا پسر پولشو بگیر...
نوتریکا بی اهمیت راهش را میرفت.

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 01:59 قبل از ظهر
حیف سه تا امانتی دارم و حالم از کار نصفه بهم میخوره / وگرنه میرفتم و دیگه پشت سرمم نگاه نمیکردم!!!!
دو تاش که داره تموم میشه / اون یکی هم زود تمومش میکنیم و منم میرم همتون از شرم خلاص میشید!!!
کاربر کمتر سایت بهتر!
---------------------------------------------------
نوتریکا بی اهمیت راهش را میرفت.
ساعت از ده شب گذشته بود. سیمین در حالی که به گریه افتاده بود گفت:سابقه نداشت تا این موقع دیر کنه...
سیما شانه های خواهرش را می مالید اهسته گفت:طوری نشده.... لابد با دوستاشه حواسش به ساعت نیست.
سیمین رو به نیما گفت:یه زنگ بزن بهش...
نیما:مامان جان برای بار هزارم ... گوشیش تو خونه است.
سیمین محکم به زانویش زد وگفت:خدا منو مرگ بده...
نوید اهسته زیر گوش نیما گفت: شاید حالش بد شده...
نیما مضطرب به او نگاه کرد و نوید گفت:مثل اون دفعه که سر پله از حال رفت... شاید تو خیابون...
ماهان: بهترنیست به دوستاش زنگ بزنید...
طوطیا حین جویدن ناخن هایش مدام با خود تکرار میکرد همش تقصیر من بود.... نیوشا هم کمی مضطرب یک چشمش به ساعت بود یک چشمش به تلویزیون وسریال عاشقانه ای که پخش میشد.
جاوید در حالی که نوتریکا را به باد نا سزا گرفته بود به سمت تلفن رفت و گفت:شماره ی دوستاشو ندارید؟
همان لحظه جلال گفت:جاوید... اومد....
جمع نفس راحتی کشید.نوتریکا در را با کلیدش باز کرد. سیمین با سرعت خودش را به سمت در رساند وگفت:هیچ معلومه... انقدر ناگهانی ساکت شد که باعث تعجب اعضا گردید.
سیمین به صورتش زد وگفت:خدا منو بکشه... این چه وضعیه؟
نوتریکا کتانی اش را از پا دراورد و گفت:تو نمیدونی... و رو به خاله و عمویش گفت:سلام....
نیما جلو امد وگفت:چرا پیراهنت اینطوری خونیه؟
نوتریکا بی اهمیت گفت:خون دماغ شدم...
جاوید: تا حالا کجا بودی؟
نوتریکا: تو خیابون داشتم میچرخیدم....
جاوید:اینو میدونیم...
نوتریکا:پس چرا میپرسی؟
جاوید با عصبانیت گفت: تا الان چه غلطی میکردی؟
نوتریکا:راه میرفتم...
تمام مدت صادقانه حرف زد.
جاوید پوفی کشید وگفت: نمیشد زودتر برگردی؟
نوتریکا راحت گفت:حواسم به ساعت نبود... و از پله ها به مقصد اتاقش بالا رفت.
سیمین با ارامش روی مبل نشست. طوطیا با اوردن بهانه ای به نام خستگی به سمت خانه ی خودشان رفت. از اینکه نوتریکا حتی یک بارم هم نگاهش نکرد .... واقعا نمیدانست در این شرایط چه حسی باید داشته باشد.در باغ راه میرفت. نوتریکا هم از پنجره اورا تماشا میکرد. طوطیا حتی یک بارم برنگشت. وارد اتاقش شد. چراغ را روشن کرد.
روی تختش بیست ونه تا بادکنک قلبی رنگی بود!
****************************
****************************
طوطیا یک ساعت تمام به جعبه ی کادوی اش زل زده بود. نوتریکا هیچ کدام از دوستانش را دعوت نکرده بود. اما مهسا ومهتاب و راحیل حضور داشتند.علاوه بر عزیز و عمه هایش وروزبه و طیبه که تمام مدت با نوتریکا بود و البته حمیده که اویزان ماهان شده بود. مهمانان مشغول صحبت و صرف میوه و شیرینی بودند.
تمام بسته های کادویی زیر میز بودند. نوتریکا با جین مشکی و پیراهن بلوز سفید و کراوات مشکی مثل همیشه مقبول بود. صدای ضبط هم تا عرش بالا بود و نیوشا و دوستانش گرم رقص بودند.
طوطیا حوصله نداشت.
نوتریکا هم بد تر او....
طیبه: چرا تو همی؟
نوتریکا:نیستم...
طیبه: اخر این هفته میای بریم تولد یکی از دوستامه....
نوتریکا: حالم از هرچی مهمونیه بهم میخوره....
طیبه: نه بابا ...
نوتریکا بی حرف بلند شد. طوطیا رو به ماهان که گفته بود چرا امشب انقدر ساکتی حرفی نزد و به دنبال نوتریکا که به باغ پناه برده بود ، رفت.
نوتریکا به ستونی تکیه داده بود و به نقطه ی نامعلومی خیره بود.
طوطیا با کمی من من خواست حرفی بزند اما پشیمان شد . رویش را برگرداند تا قبل از انکه نوتریکا متوجه حضورش بشود برود که نوتریکا گفت:صبر کن...
طوطیا ایستاد.او که پشتش به او بود چطور فهمید؟
نوتریکا : چرا گوشیت خاموشه؟
طوطیا : همین طوری...
نوتریکا به سمتش چرخید ورو به رویش ایستاد و گفت: چرا ناراحتی؟
طوطیا: نه....
نوتریکا: مطمئنی؟
طوطیا سرش را پایین انداخت و گفت:من فکر کردم تو ناراحتی...
نوتریکا:نه...
طوطیا: پس چرا ... و سکوت کرد.
نوتریکا نفسش را فوت کرد و بی مقدمه گفت: من هیچکس نیستم... اما سپهر در حد تو نیست.
طوطیا مات نگاهش کرد.
نوتریکا دستهایش را در جیبش کرد و بدون اینکه به او نگاهی کند گفت: تو لایق بهترین هایی... سپهر ادم درستی نیست... اصلا ادم نیست. اگه میخوای.... یعنی.... با من من ادامه داد:اگه واقعا میخوای با کسی باشی... یه درست و حسابیشو بهت معرفی میکنم.... اما سپهر اصلا...
سرش را بالا گرفت و در چشمان پر حیرت طوطیا خیره شد وگفت: تو حیفی واسه سپهر... خیلی حیفی...
طوطیا با بغض گفت:نذاشتی برات توضیح بدم.... من فکر میکردم تو شمارمو دادی بهش.... اون مزاحمم میشد.
نوتریکا نفس عمیقی کشید و طوطیا گفت:من هیچ وقت از اینطور روابط خوشم نیومده و نمیاد...
نوتریکا لبخندی زد. همان برجستگی رگش در وسط پیشانی.... طوطیا هم خندید و همان چال گونه...
نوتریکا به سمتش امد و در حالی که زیر نور ماه که عجیب بود در اسمان گرد و غباری ان چنان مهتابی بود دستش را به سمت گونه ی طوطیا دراز کرد انگشتش را در چال گونه اش فرو کرد.طوطیا با شرم سرش را پایین انداخت. تمام تنش داغ شده بود و حس دلنشینی توام با ضربان قلبش وجودش را فرا گرفته بود.
نوتریکا اهسته گفت: من هیچ کست نیستم.... اما توبرام مثل خواهرمی... همیشه دوست داشتم به جای نیوشا تو خواهرم باشی... دلم نمیخواد خودتو حروم کنی.... تو باید با یه شاهزاده ی همه چی تموم عروسی کنی.... فهمیدی یا نه؟
طوطیا سرش پایین بود. نوتریکا با لبخند گفت:سرده... بیا تو... و خودش زودتر از او داخل شد.
طوطیا هم درست مثل مجسمه خشکش زده بود. یک اشک کوچک از پلکش پایین چکید... بعدی سرعت بیشتری را طی کرد. بعدی ها پیا پی مانند زندانی هایی که در به رویشان باز شده بود ازاد شده بودند... خیلی طول نکشید تا صورتش کامل خیس اشک شود.
چانه اش و لبهایش و دستهایش و زانوهایش می لرزیدند.
حس گناه او را تا مرز خفقان برده بود.

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 06:34 بعد از ظهر
ممنون از لطف همگی / اتفاق چندان مهمی نیفتاده/
اگه مامانم نفهمه نتم / کلی براتون میذارم:-2-40-:
-------------------------------------------------------

طوطیا هم درست مثل مجسمه خشکش زده بود. یک اشک کوچک از پلکش پایین چکید... بعدی سرعت بیشتری را طی کرد. بعدی ها پیا پی مانند زندانی هایی که در به رویشان باز شده بود ازاد شده بودند... خیلی طول نکشید تا صورتش کامل خیس اشک شود.
چانه اش و لبهایش و دستهایش و زانوهایش می لرزیدند.
حس گناه او را تا مرز خفقان برده بود. او گناه کرده بود. او مرتکب خلافی سنگین شده بود.چطور توانسته بود دل ببندد.... چطور توانسته بود.
خودش را به باد شماتت گرفته بود.سرزنش... ناسزا و پرخاش همه ی اینها هنوز برایش کم بودند.
با صدایی به خودش امد.
-شما اینجایین؟
ماهان بود.
اشکهایش را فورا پاک کرد و گفت:داشتم میومدم تو...
ماها ن متعجب پرسید:داشتی گریه میکردی؟
طوطیا:نه... الودگی زیاده... منم چشمام حساسه... و.... نگاه ماهان باعث شد ساکت شود.
پس از کمی مکث گفت:نوتریکا چیزی بهتون گفت؟
طوطیا مستقیم به او نگاه کرد وگفت: بله؟
ماهان: دیدمش پشت سر شما اومد بیرون... ناراحتتون کرد؟
طوطیا با احساس ناخوشایندی از کنجکاوی او گفت: بهتره برگردیم داخل.... و از کنار ماهان به سرعت گذشت.
سیما متعجب به دخترش که به نظر رنگ پریده می امد نگریست و به سمتش امد وگفت:چیه طوطی؟
طوطیا به مادرش نگاهی انداخت وگفت: من برم خونه؟
سیما دست دخترش را گرفت و گفت:چرا مادر؟ چرا اینقدر یخ کردی؟
اما طوطیا از درون در حال سوختن بود.
طوطیا:سرم درد میکنه... من برم؟
سیما با نگرانی موهای دخترش را نوازش کرد وگفت: برو... منم تا نیم ساعت دیگه میام...
طوطیا با رخوت از جا بلند شد. نوتریکا با خنده وشوخ مشغول صحبت با دخترها بود. او میگفت وانها میخندیدند.حتی یک لحظه به او که داشت از سالن خارج میشد نگاهی نینداخت.
درحالی که دستهایش را زیر بغل فرستاده بود. تمام مسیر کوتاه را اشک ریزان دوید. در اتاقش روی تخت پهن شد و در بالشش فرو رفت واجازه داد تا اشکهایی که حتی خودش هم علتش را نمی دانست به ارامی فرود ایند.
وقت باز کردن کادو ها رسید. نوتریکا دلش نمیخواست جلوی جمع کادوهایش را باز کند.
اولین کادو را نیوشا برداشت وگفت:از طرف دخمر خاله جونمه.... و نگاهش را پی جستجوی تصویر طوطیا در جمع چرخاند.
نیوشا: اِ .... خاله طوطی کو؟
سیما: سرش درد میکرد رفت خونه...
سیمین پرسید :چرا؟
سیما نمیدانمی گفت وماهان با غیظ به نوتریکا خیره شد.
نوتریکا تا ان لحظه متوجه غیبت او نشده بود.جعبه اش را باز کرد. زنجیر فوق العاده ای بود.همان لحظه هم ان را به گردنش انداخت.
ماهان کنارش نشست وگفت: بعضی وقتا تو کارت میمونم...
نوتریکا به او خیره شد.منظورش را حتی یک درصد هم نفهمید.
با حس ویبره ی موبایلش ان را از جیب جینش خارج کرد. سپهر پیامی مبنی بر تبریک تولد فرستاده بود. وگفته بود :بیا جلوی در....
نوتریکا از جایش بلند شد و به باغ رفت.
سپهر جلوی در منتظرش بود. توقع امدنش را بعد ازاتفاق شب گذشته اصلا نداشت.
سپهر:علیک سلام...
نوتریکا : سلام...
سپهر نفسش را فوت کرد و گفت:خیلی نامردی... اما من مثل تو نیستم که به خاطر خاطرخواهی یه دختر با رفیقم جر کنم...
نوتریکا حرفی نزد.
سپهر ساکی را به سمتش گرفت وگفت: بیا... نخواستم مدیونت باشم..
نوتریکا کمی از رفتارش شرمنده بود. به ارامی صدایش زد:سپهر...
سپهر:بیخیال اقا پسر ....
نوتریکا:صبر کن... بیا تو...
سپهر:میترسم حس ناموس پرستیت گل کنه..
نوتریکا بازویش را کشید و گفت: میگم بیا تو... ناز میکنی چرا؟
سپهر: گمشو انتر یادت رفته چطوری عیشم و پروندی؟
نوتریکا خندید و گفت: درک... خوب کردم.. بیا تو...
سپهر نفسش را فوت کرد ودرحالی که با طلبکاری نگاهش میکرد گفت: پس فراموش کنم؟
نوتریکا: اره... من شرمنده... خوب شد؟
سپهر پوفی کشید و به همراه او وارد شد.

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 06:38 بعد از ظهر
*************************
*************************
تازه چشمهایش گرم شده بود که سقلمه ای به پهلویش خورد سرجایش سیخ نشست و سعی میکرد چشمهایش را باز نگه دارد.حامد نگاهی به او انداخت و آهسته گفت: مگه دیشب نخوابیدی...
نوتریکا: به جون تو داشتم درس میخوندم...
حامد سقلمه ی دیگری به او زد و گفت: جون خودت.... دیوونه چه دلی داری سر کلاس ریاحی چرت میزنی....
نوتریکا با حرص گفت: اگه تو بذاری... پهلوم سوراخ شد به جون حامد...
حامد: ریاحی داره نگات میکنه... پاشو...
ریاحی نگاهی به ان دو که در انتهای کلاس نشسته بودند انداخت و گفت: شفیع... نیکنام...چه خبرتونه؟ اونجا کنگره راه انداختید...
حامد: نوتریکا...... نوتریکا.......... خره.... خوابی....
نوتریکا: هوووووم؟
حامد آهسته گفت: ریاحی...
و نوتریکا در جا نیم خیز شد وبه ریاحی که در سکوت او را نگاه میکرد زل زد.
نوتریکا: بله استاد...
ریاحی: اینجا اتاق خوابه یا کلاس درس...
نوتریکا زیر گوش حامد زمزمه کرد : بخوای واست اتاقش میکنم... No problem.....
حامد سعی میکرد نخندد و سرش را پایین انداخت...
نوتریکا: استاد به جون شما به جون بچه ها تا خود صبح داشتم واسه امتحان خودم و آماده میکردم....
ریاحی نفس عمیقی کشید و گفت : معلوم میشه...
نگاهش را به کل کلاس دوخت و گفت: واسه امروز کافیه....امتحان و شروع می کنیم...
نوتریکا: حامد دستم به دامنت...
حامد خندید و گفت:والله امروز شلوار پوشیدم....
نوتریکا:پس دستم به شلوارت....
حامد: مگه تا خود صبح درس نخوندی من دستم به شلوارت.... و بی صدا خندید...
نوتریکا: حامد فقط وای به روزت نرسونی... و همانطور که صندلیش را به حامد نزدیک میکرد گفت: تر تمیز و خوش خط بنویس.... حامد درشت بنویسیا... خط خوردگی هم نداشته باشه....
حامد با تمسخر : چشم... امر دیگه...
نوتریکا: هیچی... احسان چرا نیومد؟
حامد:مریضه...
نوتریکا:مرض گرفته امتحان و پیچوند.... و ادامه داد:با مشکی ننویس هیچی حالیم نمیشه.....
حامد : مگه کور رنگی داری... هوووی چه خبرته چسبیدی به من.... بابا ریاحی شک میکنه جفتمون و میندازه بیرون ها...
نوتریکا: حالا خوب شد...میدون دیدم تکمیله...
ریاحی: نیکنام بیا اینجا ببینم....
نوتریکا: جونم استاد... بیام برگه ها رو پخش کنم؟
ریاحی: نخیر... بیا اینجا بشین....
نوتریکا: واسه چی استاد؟ من جام راحته...
ریاحی: من ناراحتم....
نوتریکا:دشمنتون ناراحت باشه... استاد من به ته کلاس عادت دارم شما راحت باشید....
ریاحی که عصبی شده بود گفت: بهت میگم بیا جلو... وقت بقیه هم نگیر....
حامد بی صدا میخندید و نوتریکا غرغر کنان سلانه سلانه به سمت جلو رفت و روی صندلی نشست...
نوتریکا: استاد جا عوض کردن مال دبیرستان هاست... خیر سرمون اومدیم دانشگاه....
ریاحی : خودتون ادم و مجبور میکنید که باهاتون مثل دبیرستانی ها رفتار کنیم...با صدای بلندتری گفت: از الان تا 45 دقیقه ی دیگه وقت دارید. شروع کنید.
کلاس ناگهان در سکوت فرو رفت نوتریکا آهسته زمزمه کرد:چه ترسناک شد... چرا یهو همتون لالمونی گرفتین...
دختر ها ریز ریز خندیدند....
ریاحی: نیکنام نظم کلاس و بهم نریز...
نگاهی به برگه ی سوالات انداخت از سی سوال فقط سوال اول و دو سوال آخر را بلد بود... زیر لب ریاحی را فحش میداد.و البته خودش را هم ای زن.چرا که جلسه ی قبلش که غایب بود. دیشب هم که مراسم تولد بود. به هر حال نه خوانده بود نه در کلاس حضور داشت تا بتواند از پس امتحانش بربیاید.
نمره برایش چندان اهمیتی نداشت. اما به هر حال...
نفس عمیقی کشید و سرش را به سمت چپ چرخاند ته خودکار در دهانش بود و میجوید ... زانویش را مدام تکان میداد...
علیرضا سمت چپش نشسته بود و نوتریکا تسلط کافی روی نوشته های برگه ی او نداشت و نمیتوانست درست ببیند...از علیرضا دست کشید و سرش را به سمت راست چرخاند...
دختری سر تا پا مشکی که آرنجش را به میز تکیه داده و سرش را روی برگه انداخته بود و تند تند یادداشت میکرد...

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 06:46 بعد از ظهر
و نوک خودکارش با میز کوچک صندلی تکی ضرب گرفته بود....
نوتریکا به اونزدیک بود و اگر دختر کمی از روی ورقه عقب میرفت...او راحت به سوالات صفحه ی اول پاسخ میداد... دلش نمیخواست به خاطر یک امتحان ساده از دخترها کمک بگیرد هرچند میدانست دخترها بهتر از پسرهابه او کمک میکنند . ولی او در دانشگاه شخصیت دیگری داشت و به هیچکس محل نمیگذاشت و نیمخواست که تابلو شودو همه با دست او را نشان بدهند.در دل گفت: اگه خودش از رو برگه کنار رفت نگاه میکنم...
آناهید نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد از ترس اینکه وقت کم بیاورد انقدر سریع نوشته بود که مچ دستش درد میکرد...خواست به برگه ی سوم برود که نگاهش با نگاه نسبتا ملتمس نوتریکا تلاقی کرد... متوجه منظورش شد و دوباره به صفحه ی اول بازگشت.
نوتریکا لبخندی به لب راند و آهسته گفت:بابا دمت گرم... خیلی باحالی...
اما هرچه چشمانش را ریز و درشت میکرد نمیتوانست خط او را بخواند...آه از نهادش بلند شد... در خودکار را گذاشت و گفت: به جهنم...
آناهید نگاهی به دستخط ریزش انداخت و سپس سرش را به ته کلاس چرخاند ریاحی سر جای نوتریکا نشسته بود و کتاب مطالعه میکرد.
فضا مناسب بود...اول خودکار سپس برگه اش را روی زمین جلوی پای نوتریکا انداخت... و پشت سر هم سرفه میکرد بار دیگر نگاهی به ریاحی انداخت و در یک چشم به هم زدن برگه ی نوتریکا را از روی میزش قاپید...
نوتریکا مات و متحیر به او خیره شده بود...
ریاحی به جلوی کلاس آمد... نفس آناهید در سینه حبس شده بود... نوتریکا هنوز هم متعجب به برگه ی آناهید که روی زمین جلوی پایش افتاده بود نگاه میکرد...
ریاحی: نیکنام... چرا برگه ات رو برنمیداری....
نوتریکا نگاهی به ورقه که در بالای صفحه ی اول با خطی نسبتا درشت نوشته شده بود(آناهید مهدوی نیا) انداخت و سریع خودش را جمع و جور کرد...
با عجله خم شد، برگه را برداشت و به صفحه ی دوم رفت...
ریاحی هنوز نگاهش میکرد...
نوتریکا: سرم یه لحظه گیج رفت... استاد.
ریاحی نگاهش را از انها بر گرفت و به انتهای کلاس دوخت و گفت: اون ته چه خبره... مشورتی امتحان میدید؟
به پایان وقت چیزی نمانده بود...
ریاحی هنوز جلو ایستاده بود و نمیشد برگه ها را جابه جا کرد...نمیدانست باید اسم آناهید را خط بزند و اسم خودش را بنویسد یا نه...
آناهید هم مستاصل از عملش پشیمان بوداو هم نمیدانست که باید اسم نوتریکا را خط بزند یا نه...
زیر لب زمزمه کرد: خودم کردم که لعنت برخودم باد.... ولش کن...هر چی شد شد....
و کیفش را روی شانه انداخت و برگه را روی میز استاد گذاشت و از کلاس خارج شد.
نوتریکا هم بلافاصله پشت سرش بیرون آمد... آناهید کنار در کلاس ایستاده بود.
نوتریکا و آناهید همزمان از هم پرسیدند: اسم منو که خط نزدی؟
نوتریکا لبخندی زد و گفت: نه... شما چی؟
آناهید نفسی به آسودگی کشید و گفت: نه...
نوتریکا: این لطفتون و هیچ وقت فراموش نمیکنم... راستش هیچی نخونده بودم....جبران میکنم...
آناهید لبخند محجوبانه ای زد و مقنعه اش را طبق عادت جلو داد ارام گفت: خواهش میکنم... این چه حرفیه کاری نکردم....
نوتریکا: به هر حال کارتون خیلی جسورانه بود... اگه ریاحی میفهمید...
آناهید: بار اولم نبود برگه جابه جا میکردم...
نوتریکا: بفرمایید کافی شاپ نزدیک دانشگاه شاید بتونم یه کم از خجالتتون در بیام....
آناهید به موزاییکهای کثیف راهروی دانشگاه زل زده بود در همان حال با لحنی جدی گفت: ممنون...گفتم که کاری نکردم...من ساعت بعد کلاس دارم... با اجازتون...
و از کنار نوتریکا گذشت و به سمت زیبا که کنار نرده ی پله ها ایستاده بود رفت.

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 06:50 بعد از ظهر
آناهید لبخندی زد و گفت : امتحان چطور بود؟
زیبا بازوی او را گرفت و به سرعت از پله ها به پایین سرازیرشدند.
آناهید نفس نفس میزد گفت: زیبا چرا همچین میکنی...یواش تر دستم کنده شد....
زیبا : بیا بشین بگو...
هردو روی صندلی های جلوی بوفه نشستند.
زیبا عجولانه پرسید:بگو دیگه... چی میگفت؟
آناهید همانطور که میخندید گفت: به خدا هیچی نگفت...
زیبا : غلط کردی پس عمه ی من بود سه ساعت جلو کلاس داشت باهاش حرف میزد؟
آناهید: بدبخت فقط داشت بابت امتحان تشکر میکرد...بعدم گفت باهاش برم کافی شاپ که قبول نکردم...
زیبا با ناله گفت: کوفتت بشه... اَی خاک برسرت... آدم عاقل این دعوت و رد میکنه....
آناهید : از این فرصتا زیاد گیر میاد.... دفعه ی بعد تو بشین پیشش بهش برسون... من که مثل تو بخیل نیستم... خواست حرف دیگری بزند که متوجه نگاه زیبا که به سمت دیگری معطوف بود شد...الو...کجایی؟
زیبا: اوناهاش پشت سرته...
آناهید سرش را به سمت نوتریکا چرخاند که به همراه حامد به سمت پارکینگ میرفتند و با صدای بلند میخندیدند.
آناهید: خوب؟ !
زیبا : خوب و کوفت....خوشگلترین پسر ایران و تور کردی تازه میگی خوب؟ !
آناهید از خنده ریسه میرفت...در میان خنده اش گفت: کی گفته؟ پسرخاله ی منو ببینی چی میگی؟بعدشم اون به هیچ احدی محل نمیده... خوبه همه ی خبرای دست اول و تو داری...متصل به BBC...
زیبا: وقتی یه همچین ادمی ازتو تشکر میکنه یعنی چی؟وقتی ازت دعوت میکنه...یعنی چی؟یعنی تمومه....اصلا واسه چی بهش رسوندی؟
سال تا سال چشم تو چشم میشدین نه جواب میدادی نه محل میذاشتی... امروز واسه من شیر شده برگه عوض بدل میکنه...
آناهید: دلم واسش سوخت... جلسه ی پیش که غیبت داشت... صبحی هم همش می نالید.... منم کمکش کردم. از سر انسان دوستی...
زیبا چشمهایش را تنگ کرد و گفت: بیخود... ازش خوشت میاد...
آناهید نگاهش را به سمت دیگری دوخت و گفت: کی ازاون خوشش نمیاد...
زیبا: پس مبارکه... خاک تو سرم کنن بهترین دوستم شده رقیبم... ای کوفتت بشه... ای بمونه تو گلوت...
آناهید: الکی روضه نخون.... اگه فقط به خاطر تقلب نبود عمرا سلام منو علیک میگفت...تازه اون کجا من کجا....
زیبا: واه حرفا میزنی آناهید... شما که وضعتون خوبه...
آناهید: منظورم پول و پله نبود.... سر و شکل و تیپ و قیافه ... پسره 100 تا سر و گردن از من بالاتره.... به قول تو خوشگلترین پسر ایران میاد منو بگیره....
زیبا لبخندی زد وبا بد جنسی گفت: یعنی امیدوار باشم؟
آناهید جدی و با لحنی تلخ گفت: نه متاسفم... هیچ امیدی نیست...
و هر دو با صدای بلند به رویا ها و خیالبافی هایشان خندیدند.
در همین حین دختری با مانتو وشلوار مشکی به سمتشان امد و گفت:اجازه هست؟
اناهید او را می شناخت از دوستان دوران دبیرستانش بود که اتفاقی در دانشگاه با او اشنا شده بود. یک ترم از انها بالاتر بود.و البته سر و وضعش تماما چراغ سبز بود.
زیبا:بفرمایید.... خواهش میکنم....
اناهید وظیفه ی معرفی را برعهده گرفت.
به زیبا اشاره کرد وگفت: زیبا جون... لادن خانم از دوستانم....
لادن حینی که چایش را مزه مزه میکرد گفت: خوشبختم... ببخشید اتفاقی حرفاتونو شنیدم.... این پسره کی هست؟
زیبا:نوتریکا رو میگی؟
لادن : اسمشه؟
زیبا:اوهوم....
لادن:ارمنیه؟
اناهید:نه اتفاقا اسمش یکی از اسمهای قدیمی ایرانیه... نوتریکا نیکنام.
لادن هومی گفت و پس از مدت کمی که از انها اطلاعات گرفت از جایش بلند شد وخداحافظی کرد.
زیبا متعجب گفت:این بیوی همکلاسی ما رو واسه چی میخواست؟
اناهید به شانه ای بالا انداختن اکتفا کرد.

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 06:56 بعد از ظهر
****************************
****************************
نیوشا به ارامی گفت: اخه تو چت شده؟
طوطیا صورتش را خشک کرد وگفت:غذای سلف بهم نمیسازه...
نیوشا با ناارامی گفت:بیا بریم دکتر...
طوطیا با رنگی پریده لبخندی زد وگفت:الان که خوبم...
نیوشا: معلومه چقدر خوبی...
طوطیا کیفش را روی شانه انداخت وگفت:من میرم خونه....
نیوشا:خوب منم میام....
طوطیا:نه... تو بمون جزوه بردار... تاکسی میگیرم... نیوشا درست وحسابی بنویسیا....
نیوشا:خیلی خب... با نگرانی گفت:نریم درمانگاه؟
طوطیا: من خوبم... برو دیگه... بای.
نیوشا با لب ولوچه ای اویزان از او فاصله گرفت.
طوطیا هم از محوطه خارج شد. دلش در تلاطم بود. هوا کمی ابری بود. چند نفس عمیق کشید. بغض کرده بود. مثل شب گذشته که حقیقتی را مطلع شده بود. ومدام ارزو میکرد که ای کاش ان جملات را از زبان او نمی شنید. شاید سنش هم مضاف بر این شده بود که طاقت هضم چنین مقوله ای برایش گران تمام شود.
سرش در حال انفجار بود. باز اشک دیدش را تار کرد. فکر هجده ساله اش یک شبه به رویا مبدل شده بود. رویایی که حالا به نظر محال می رسید.
در حالی که لبهایش می لرزید انها را فشرد تا رسوایش نکند. بغضش به چشمهایش فشار می اورد. کاش جایی را داشت بتواند در تنهایی با صدای بلند بگرید و کسی نباشد تا او را ببیند.
کاش استقلال داشت و انقدر ازاد بود که بتواند مسیری خلاف جهت خانه را پیش بگیرد.... اما نمی توانست خلاف امری همیشگی عمل کند.
دلش به اندازه ی تمام روزهایی که افکاری را در ذهنش پرورش میداد پر بود.
مغموم و گرفته سعی در پنهان کردن بغضش داشت. به قدم هایش سرعت بخشید. او هیچ حقی نداشت. چرا همیشه حس مالکیت کسی را داشت که مطمئنا حتی یک بار هم به داشتن او فکر نکرده بود.
پاهایش به دنبال هم میدویدند.نفس نفس میزد.شاید تقصیر خودش بود... او همه ی کسش بود.جملات او پی در پی در ذهن وافکارش نقش می بستند. نمیتوانست انها را از ذهنش بزداید.نمی توانست فکر نکند...
به حرفهای او که با هنوز با صدایش به ذهنش فشار می اورد و به قلبش درد تزریق میکرد.
چطور نوتریکا گفت که من هیچکست نیستم...اما تو مثل...
نه او نمیخواست خواهر باشد.
نوتریکا خواهر داشت. او هم برادر نمیخواست. برادرهایش را نوید و نیما میدانست. نوتریکا نه... نوتریکا برادر نبود.... پدر نبود... اما همه ی نسبت او بود.چطور نوتریکا نمیفهمید؟ چطور نفهمید؟
روی تمام کارها و اعمال او چشم پوشی کرد. او را درست میدید چون نمی توانست او را غلط ببیند... اما حالا.... دیگر چیزی نداشت.همه چیز را از ا و گرفته بودند.برای اولین بار غمگین بود.
واقعا برای اولین بار از ته دل میگریست و حس تنهایی داشت.
هیچکس نمی توانست ا و را کمک کند. خدایا حالا باید چه میکرد؟چه میتوانست بکند؟
تند تر می دوید. کاش می توانست افکار و تمام ذهنیات روزهای قبل را پشت سرش جا بگذارد و بی توجه به انها همه چیز را فراموش کند. اما مگر میشد کسی را که هر روز جلوی چشمش است را فراموش کند؟نمیشد...
ایستاد... سینه اش میسوخت. تمام چهره اش خیس اشک بود. با این چهره چطور به خانه می رفت. باید یک شروع جدید را پیش میگرفت. واقعا میتوانست؟!
یک هرگز غیر قابل انکار در حل این معادله وجود داشت.
کلید را در قفل چرخاند. سیما در حالی که مدام این ور و ان ور میرفت گفت: طوطیا اومدی؟چه خوب شدی اومدی؟
بانگرانی به سمت مادرش رفت....

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 07:00 بعد از ظهر
طوطیا:چی شده مامان؟
سیما در حالی که سرتا پا سیاه پوشیده بود گفت: اقای حشمتی... اقای حشمتی فوت شد.
کوله اش را روی زمین گذاشت و سیخ ایستاد و مبهوت به مادرش نگریست. اقای حشمتی شوهر عمه فائزه... پدر طیبه و حمیده....روزای زیادی در بستر افتاده بود. اما چرا حالا... بغض که داشت حالا اماده ی ریزش اشک بود. مرد خوبی بود. دلش برای طیبه و حمیده میسوخت. مرد بیچاره سنی نداشت.
شاید اگر ورشکست نمیشد و طماعی نمیکرد... طوطیا ارام اشک میریخت.... شاید نه صرفا به خاطر قضیه ی فوت نا به هنگام اقای حشمتی... اما...
سیما در حالی که به او سفارش میکرد کمی سرعت عمل داشته باشد به سمت سیمین رفت تا با هم به خانه ی فائزه بروند.طوطیا اماده شده بود.
خانه ی فائزه غوغا بود.
صدای جیغ و فریاد طیبه وحمیده ستون خانه را میلرزاند.فائزه مرثیه سر میکرد. جاوید وجلال وعزیز وهایده هم در انجا بودند. طوطیا نمیدانست چه کار کند. در حیاط نشسته بود.خانه ی عمه اش بوی غم میداد. صدای جیغ و فریاد و گریه هم دلش را ریش میکرد.
روزبه کنارش نشست وگفت:خوبی طوطی؟
طوطیا سرش را بالا گرفت وگفت:مرسی...
روزبه: چیزی خوردی؟
طوطیا:نه... میل ندارم...
روزبه نفسش را فوت کرد وگفت: مرد خوبی بود...
طوطیا اهی کشید و گفت:عروسی دختراشو ندید... طفلک.
روزبه لبخند تلخی زد وگفت: دارم میرم غذا بگیرم....
طوطیا سری به نشانه ی تایید تکان داد و روزبه گفت:میخوای بیای؟
طوطیا به او نگاه کرد. بد نبود. حد اقل مدام صدای جیغ و فریاد به گوشش برسد وحس کند در دلش رخت میشورند بهتر بود.
اهسته گفت:میتونم بیام؟
روزبه:البته... بلند شو...
طوطیا مقنعه اش را مرتب کرد و بلند شد و در ماشین روزبه کنارا و جا گرفت.
حین برگشت نوتریکا ونوید ونیما هم به جمع مردان اضافه شده بودند.
تقریبا تمامی کارهای مراسمی که فردا قرار بود برگزار شود اعم از اگهی ترحیم وخرما و حلوا و خرید قبر و مسجد... همه و همه انجام شده بود.
نوتریکا با ان پیراهن مشکی و جین مشکی روی تخت در حیط نشسته بود و نقطه ی نامعلومی را نگاه میکرد.
طوطیا به همراه روزبه پیاده شد... غذاها با کمک نوید و نیما داخل برده شد. طوطیا کنار او نشست وگفت:سلام...
نوتریکا اهی کشید و پاسخش را داد... سپس گفت: کجا بودی؟
طوطیا به دستهایش خیره شد و گفت:باروزبه رفتیم غذا بگیریم....
نوتریکا چیزی نگفت.
طوطیا هم به تبعیت از او سکوت کرد.
نوتریکا به ارامی گفت:مرد بیچاره...
طوطیا پوفی کشید و گفت: روزبه میگفت شب خوابید و صبح بیدار نشد.....
نوتریکا: مرد بدی نبود... مرگشم اروم بود.
طوطیا:تو این مدتی که سکته کرده بود خیلی عذاب کشید...
نوتریکا : همه تقاصشونو تو این دنیا پس میدن...
طوطیا: میترسی؟
نوتریکا:از چی؟
طوطیا:از مرگ....
نوتریکا:تو نمیترسی؟
طوطیا:نه...
نوتریکا: من... نمیدونم...
طوطیا لبخند تلخی زد وگفت:تو که بد نکردی... پس دلیلی نداره که بترسی....
نوتریکا هم متقابلا لبخندی زد و گفت:شاید...
طوطیا با صدای نیوشا به سمتش رفت.نیوشا فقط میخواست جویای حالش شود.
و نوتریکا هنوز نشسته بود. زانوهایش را در اغوش گرفت.واقعا باید میترسید... یا ... نمیدانست . به معنای واقعی واژه نمیدانست.

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 07:13 بعد از ظهر
تا حالا ادم عصبانی دیده بودین از ساعت یازده بشینه تا ساعت چهار یه کله رمان عاشقانه بنویسه؟؟؟
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
-------------
****************************
****************************
اول ابان روز مرگ اقای حشمتی شناخته شد. درواقع اول ابان او را به اغوش خاک سپردند.
طیبه خودش را روی تله از خاک که برامده بود انداخته بود و زار میزد. حمیده هم ژست و قیافه و شیک پوشی را کنار گذاشته بود و از اعماق وجودش پدرش را خطاب میکرد.
عمه فائزه هم چادرش را روی سرش کشیده بود و هق هقش در میان صدای دخترانش گم شده بود.
طوطیا ونیوشا گوشه ای ایستاده بودند ودلداری را به عهده ی هایده و مادرانشان گذاشته بودند.
طوطیا به خانواده ای که در گوشه ای دیگر در حال زاری بودند مینگریست. نوتریکا کنارش ایستاد و پرسید:خوبی؟
طوطیا تنها سرش را تکان داد.
نیوشا کنار نوتریکا ایستاد و بازویش را گرفت.
شخص دیگری را چند قدم ان طرف تر به خاک می سپاردند.
نوتریکا دستش را روی شانه ی نیوشا حلقه کرد. نیوشا ارام میگریست.
نوتریکا هم اجازه میداد او خودش را خالی کند. وشاید در ان لحظه مهم نبود که پیراهنش از اشکهای خواهر ده دقیقه بزرگترش خیس میشود.
فریاد لااله الا الله قطع نمیشد. بهشت زهرا شلوغ بود. مرثیه ای که پخش میشد. بوی کافور و گلاب ونم خاک ... نوتریکا هم به نوبه ی خودش حق بغض کردن را داشت. هرچند سعی در پنهانش داشت.
پس از مدتی بالاخره به سمت مسجد راه افتادند تا غذا به مدعوین داده شود تا جانی تازه برای اشک ریختن بیابند.
و فاتحه ای که خوانده میشد حلال واقع شود.
نوتریکا ماشین نوید را گرفت و رو به برادرانش گفت: ما برگردیم خونه؟
نیما موافق بود. حال طلا هم مساعد نبود. طوطیا و نیوشا هم که جای خود داشتند.
نوتریکا پشت فرمان نشست و طلا هم جلو .... نیوشا وطوطیا هم عقب.
نوتریکا برای اولین بار ضبط را روشن نکرد. تا خانه در سکوت طی شد.
طوطیا به او مینگریست. بلوز و شلوار مشکی وکت اسپورت و عینک تیره ی مشکی... همیشه سر و وضعش در هر شرایطی مناسب و ایده ال بود.
شاید همین هم از نکاتی محسوب میشد که طوطیا نمیتوانست منکر ان شود که او را از هر کس و هر چیزی بیشتر قبول دارد.
بیشتر دوست دارد. وشاید گاهی حین قیاس یک طرف همیشه ثابت می ماند ان هم نوتریکا بود. دیگران را با او مقایسه میکرد وهمیشه هم یک نتیجه میرسید.
نتیجه ای که رویاش را پر رنگ تر میکرد و حالا خط زدن ان رویا چقدر دشوار بود!
روی تختش دراز کشیده بود و به ببرش نگاه میکرد. دخترها هم طبقه ی پایین بودند.
صدای زنگ گوشی اش بلند شد. با رخوت ان را برداشت.
-بله؟
سپهر سلام نگفته پرسید: چقدر جور داری الان؟
نوتریکا روی تخت نیم خیز شد. سپهر درمورد موتور صحبت میکرد.
نوتریکا: یک و نیم....
سپهر: مک یک و نیم ؟
نوتریکا کشویش را که پول ذخیره میکرد را باز کرد و گفت: یک و ششصد....
سپهر: اگه سیصد تا دیگه میتونستی جور کنی... حل بود..
نوتریکا: ببین دویست تا راضی نمیشه؟
سپهر: تخفیف نمیده... اونم چقدر صد تومن...
نوتریکا اهی کشید و گفت:جورش میکنم...
سپهر: سگ خور.... منم صد تومن دیگه بهت میدم...
نوتریکا: تا شب بتونم دویست تومنو بجورم..... عالی میشه...
سپهر:فعلا باید برم...
نوتریکا: خداحافظ... سپهر؟
سپهر:هان؟
نوتریکا:خیلی اقایی...
سپهر:بعضیا یاد بگیرن...
نوتریکا خندید وگفت:من مخلصتم...
سپهر: اکی بمون اموراتت بگذره...
نوتریکا:امور خودش جمعه مهندس...
سپهر : ...
نوتریکا:خیلی بی ادبی...
سپهر با خنده قطع کرد و لحظه ای بعد پیغام فرستاد: کی دست از این استرلیزه بازیت برمیداری؟.... نوتریکا چیزی نگفت. دویست تومان از کجا جور میکرد.
روی تخت دراز کشید وبه دیوار ونزاع بوفالو ها خیره شد.
**************************
**************************

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 07:17 بعد از ظهر
در حالی که دستهایش در جیبش بود به ست ساختمان دانشگاه میرفت. هنوز نتوانسته بود دویست تومان باقیمانده را جور کند. سپهر هم تا فردا عصر از فروشنده ی موتور سیکلت فرصت گرفته بود.
نمیدانست میتواند از حامد واحسان قرض کند یا نه... رویش نمیشد.
انها فقط همکلاسی بودند و روزهایی که سپهر کلاس نداشت و دردانشگاه نبود با جمع ان دو میچرخید.
هر دو شهرستانی و خوابگاهی بودند. ساده و با محبت... اما سپهر با جفتشان مشکل داشت.
در حالی که درفکر فرو رفته بود. وارد کلاس شد.با اناهید و زیبا سلام و علیکی کرد و سرجایش نشست. از بعداز ماجرای تقلب اجبارا با او صحبتی در حد چندثانیه داشت.
ترجیح میداد در دانشگاه مانند یک دانشجو رفتار کند. به نوعی مورد قبول خیلی ها بود. با اینکه کسی چیز زیادی از او نمیدانست اما راحت با او و البته قیافه وچهره و طرز لباس پوشیدنش کنار می امدند.
تا به حال دو بار کارتش را از دست داده بود و اگریکبار دیگرمرتکب اشتباهی میشد و بیشتر از حد معمول به خودش میرسید قطعا کارش به کمیته انضباطی میکشید.
هرچند به خاطر فوت اقای حشمتی و احترام به عمه اش سیاه پوشیده بود و کمی هم ته ریش داشت.
حوصله ی کلاس اندیشه اسلامی یا همان دین و زندگی دوران مدرسه را نداشت.چه بهتر که نرود.
بیخیالش شد و راهش را کج کرد. حس نیمکت نبود. روی چمن ولو شد و تکیه اش را به درختی داد و به دختری که از رو به رویش رد میشد نگاه میکرد.
صدای مکالمه ی دو دختر را که کمی ان طرف تر روی نیمکت نشسته بودند را به وضوح میشنید.
-باور کن...
-به قیافه اش نمیاد...
-بچه است و کمی هویج...
دختر خندید و رو به دوستش گفت: ولی از اون دلبراست...
-خوب اخرش چی؟
-نمیدونم... میخوام کلاسامو باهاش بردارم...
-که چی بشه...
-ازش خوشم اومده...
-وای لادن تو دیوونه ای...
لادن خندید و گفت:واقعا ؟
-حالا اسمش چیه؟
لادن:به تو چه...
-فامیلیش چیه....
لادن: نمیدونم.... یعنی اناهید گفتا من اصلا یادم نموند.اسمشو چون خاص بود فراموش نکردم.... اما فامیلیش....
-تو این دو ماه هیچ غلطی نکنه.... تا تهش هیچ کاری نمیکنه خیالت تخت...
لادن اهی کشید و گفت:اما من میارمش تو خط....
-سر صدتا شرط میبندم که عمرا بتونی....
لادن:بستی؟
-میبندم...
لادن:ازت میگیرما....
-اکی...
لادن با سرخوشی از جایش بلند شد و دوستش هم پشت سر او به وارد بو فه شد.
نوتریکا بی اهمیت به انها به شبنم زنگ زد تا حال شیده را جویا شود. چرا هیچ فرقی نمیکرد.چند ماه گذشته بود ؟کاش زودتر بهوش بیاید. نسبتا عذاب وجدان داشت.

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 07:22 بعد از ظهر
امیتاز و نقد وتشکر وهم دوس داشتین بدین......:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
امروز حس میکنم رکورد اون روزی که سیزده تا گذاشتم و میشکنم:-2-41-:
دعام کنین چون هنوز نتیجمو ندیدم:-2-39-:
برم ماه عسل شروعید / بعدش هم افطار.... میام باز میذارم.... خیلی نوشتم... خودمم خوف میکنم....:mrgreen:

------------------------------------------

درحالی که مشغول نوشیدن چای بود صدای ظریفی باعث شد تا سرش را بالا بگیرد.
حامد واحسان هم متعجب به دختر جوان نگاه میکردند.
نوتریکا او را شناخت. همان لادن بود.
لادن تک سرفه ای کرد وگفت:متاسفانه پنچر شدم... ممکنه خواهش کنم کمکم کنید؟
تمام مدت با لحن چندش اوری صحبت میکرد وخیره به نوتریکا مینگریست.
نوتریکا فقط به حرفهای دیروز ان دو می اندیشید. یعنی ممکن بود گزینه ی مورد نظر خودش باشد؟
یاد شرط بندی اش افتاد. درحالی که لبخند شیطنت باری زده بود گفت:البته چرا که نه...
و از جایش بلند شد.
حامد واحسان هم به او نگاه میکردند. دختر زیبایی بود. هرچند رسیدگی به خودش هم کم باعث نشده بود زیبا به نظر برسد .
خواهان زیادی داشت.اما خودش همه را رد میکرد. اسم ونامش در دانشگاه زیاد پخش شده بود.
نوتریکا مقابل پرادوی مشکی او زانو زد وگفت: وسایلش کجاست؟
لادن با عشوه گفت: صندوق عقب...
نوتریکا سوئیچ را از او گرفت و مشغول شد.
سنگینی نگاه لادن را به خوبی حس میکرد. پس از اتمام کارش لادن پرسید:ساعت بعد کلاس دارید؟
نوتریکا دستهایش را در جیبش کرد و گفت: نه...
لادن لبخندی زد و نوتریکا پرسید:چطور؟
لادن : گفتم شاید بتونم به خاطر لطفتون به یه قهوه مهمونتون کنم...
نوتریکا پوزخندی زد وگفت:باشه... همین الانم میتونی مهمونم کنی.
لادن با طنازی خندید و گفت: پس بفرمایید....
نوتریکا پوفی کشید و گفت: شما برو... منم چند دقیقه دیگه میام...
لادن باز هم لبخندی زد و درست مانند یک مادلینگ که روی پیست راه میرفت... با لوندی قدم برمیداشت.
نوتریکا به پنجاه تومانی فکر میکرد که درحال جور شدن بود. با توجه به اینکه از نیوشا و طوطیا هم قرض کرده بود. بالاخره پول خرید موتور انگار جورشد.
صندلی را برای لادن عقب کشید. لادن خندید و تشکر کوتاهی کرد.
کمی بعد پرسید: راستی من اسم شما رو نمیدونم....
نوتریکا :اما من اسمتونو میدونم...
لادن خندید و گفت:واسم من چیه؟
نوتریکا:نام یه گل... درست مثل خودتون.
لادن خندید و گفت:و چه گلی؟
نوتریکا دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داد وگفت:لادن...
لادن:واوو... از کجا؟
نوتریکا شانه ای بالا انداخت وگفت: حالا....
لادن: وشما؟
نوتریکا: منم نیکنام هستم.
لادن یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: اسم کوچیکتونو نمیگید؟ یا افتخار ندارم بشنوم.
نوتریکا به چشمان او که درمیان دو خط کلفت مشکی نقره ای محصور بودند نگاهی کرد وگفت:شما هم اسم منو میدونید.فامیلیمو نمیدونستید.
لادن متعجب به او خیره شد.
پیش خدمت کافه به سمتشان امد و پرسید:چی میل دارید.
نوتریکا:تُرک ... تلخ... بدون شیر و شکر.
لادن: اسپرسو...تلخ باشه بدون شیروشکر.
وبه نوتریکا خیره شد. چقدر خاص بود. ولادن شیفته ی شخصیتهای خاص.
نوتریکا در حالی که دستهایش را در هم قلاب کرده بود گفت: راستش من خیلی با شما اشنا نیستم.... اما بنا به یه سری مشکلات باهاتون همکاری میکنم.
لادن متعجب گفت:همکاری؟
نوتریکا:با دوستتون شرط بستید ... من به نصف مبلغ اون شرط احتیاج دارم...
لادن دهانش نیمه باز بود که سفارششان روی میز قرار گرفت. نوتریکا کمی از قهوه اش نوشید.
لادن به تته پته افتاده بود دستش هم میلرزید. حس پرت شدن از ارتفاع داشت. انگار جلوی کسی او را به صلابه کشیدند.
نوتریکا ادامه داد:البته هر جورکه شما مایلید عمل میکنم...
لادن با من من در حالی که چشمهایش پر از اشک شده بود گفت: راستش... من... نمیدونم چی بگم.
نوتریکا:در ازای دوستی موقتی با شما رقم بالایی نیست. مسلما اگه مشکل نداشتم حتی مطرحش نمیکردم... شما زیبایید و جذاب.... ولی...
لادن متعجب نگاهش کرد ونوتریکا ادامه داد: اول اینکه از من بزرگترید... دوم اینکه جلب توجه کردن شما برای من جالب نیست. من عاشق دست نیافتنی ها هستم...

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 07:27 بعد از ظهر
تمام مدت در حال تحقیر او بود و لادن هم نمیتوانست... واقعا هیچ کاری نمیکرد.
نوتریکا هم پس از کمی سکوت گفت:خوب شما مخالفید.... پس اگه اجازه ی مرخصی بدید...
لادن بغضش را فرو خورد ... تا اینجا که امده بود.
به سختی گفت:نه... ما میتونیم دوست باشیم... دلم نمیخواد که ...
نوتریکا میان کلامش امد وگفت:البته هیچ کس دوست نداره ... جلوی دوستانش مخدوش بشه...
لادن تراولی را به او داد وگفت: فردا پارک... ساعت شش منتظرتون هستم.
نوتریکا گوشی اش را دراورد وگفت: شمارتونو میدید... لادن جان.
کاش حسی که از لادن جان گفتن او زیر پوستش دوید واقعی میبود.
لادن شماره اش را گفت ونوتریکا همان لحظه به او زنگ زد. وگفت: تا فرداعزیزم....
لادن کمی قهوه اش را نوشید. صورتش در هم رفت.
لادن: چه تلخه....
نوتریکا خندید و گفت:هرکسی نمیتونه تلخ باشه و تلخ بنوشه... روز خوش. و رفت.
گاهی تحقیر امثال دخترانی چون او عذاب وجدانی در بر نداشت....!
************************
************************
دو بوق پی در پی زد. نوید سرش را بالا گرفت.
موتور اسپورت مشکی رنگی با سرعت از او فاصله گرفت. انقدر که نوید یک لحظه کنترلش را از دست داد وبه چپ متمایل شد. اما خودش را به موقع کنترل کرد. میخواست به دنبال موتوری احمق برود که نیما با گفتن:ولش کن... او را منصرف کرد.
وارد کوچه شان شدند.
موتوری مشکی انتهای کوچه ایستاده بود .
نوید با تعجب گفت:این کیه دیگه؟
نیما:چه میدونم... لات بی سرو پا... و از اتومبیل پیاده شدند. او هم همچنان داشت انها را نگاه میکرد. روی موتورش نشسته بود و سر تاپا مشکی با کلاه کاسکت دودی انها را زیر نظر میگذراند.
نوید بالاخره پرسید:امری داشتید؟
نیما در را باز کرد و موتوری دسته های موتورش را گرفت و خواست وارد خانه شوند که نیما به جوش امد وگفت: عمو کجا؟
-خونمون...
نوید مات نگاهش کرد وگفت: چه تونه.... منم بابا.... و کلاهش را از سرش برداشت.
نیما مات گفت:نوتریکا...
نوتریکا:بکش کنا ر این عروسکو ببرم تو... و بی توجه به ان دو که میخ زمین شده بودند وارد خانه شد.
نبی خان درحال جارو کردن برگهایی بود که روی زمین افتاده بودند.

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 09:50 بعد از ظهر
سلام طاعات و عبادات قبول حق:-2-40-::-2-40-::-2-40-:تا الان یازده تا پست جدید فرستادم:-2-38-:نقد یادتون نره:-2-41-:

نوتریکا:سلام نبی جون.. خوشگله؟
نبی خان به موتور سیاهش نگاهی کرد وگفت:اقا کوچیک خریدیش؟
نوتریکا با اخم گفت:چند دفعه بگم منو اقا کوچیک صدا نکن.. نوتریکا اینقدر سخته؟
نبی خان خندید و گفت: ای اقا... اسم شما رو ما غلط میگیم بهتون بر میخوره... اقا کوچیک میگیم بهتون بر میخوره...
نیما کنارش ایستاد وبا اخم پرسید:اینو از کجا اوردی؟
نوتریکا:خریدم؟
نوید:نه بابا...
نوتریکا:اره مامان....
نیما:ببر پسش بده... مگه توموتور سواری بلدی....
نوید ادامه ی حرف او گفت: اِ اِ اِ.... الان تو بودی اونطوری از کنارمون رد شدی؟
نوتریکا خندید و گفت:وای پسر قیافه هاتون خیلی جیگر شده بود... لپ نیما رو کشید و گفت:جیگر خریدمش... اینم سندش... و پاکتی را به سینه ی او کوبید.
و رو به نبی خان گفت: نبی جون فدات یه دستی به این عروسک ما بکش.... و از ترک موتورش دو بسته ی شیرینی را برداشت یکی را به دست نبی خان داد وگفت: این واسه تو وکبری یازده... این عروسک ما یادت نره ...
نبی خان با خنده پذیرفت.
نوتریکا وارد خانه شد و مادرش را صدا کرد. طوطیا و نیوشا وسیما وپدرش هم در سالن بودند.
سلا می کرد و در حالی که بسته ی شیرینی را روی میز گذاشت به پدرش که او را متعجب نگاه میکرد گفت: بالاخره خریدمش....
جاوید سیخ نشست .همان موقع نوید و نیما وارد خانه شدند.
نیما:پولشو چه طوری جور کردی؟
نوتریکا:فروشنده هه از اشناهای سپهر بود. خرد خرد جور شد.
سیمین: چی خریده؟
نوید با حرص گفت:موتور...
سیمین محکم به زانویش زد وگفت: خدا منو مرگ بده... موتور خریده؟ مگه ادامسه.. پولشو از کجا اورده.. نوتریکا... نوتریکا...
نوتریکا:جونم مامان جون؟
سیمین:به قران قسم شیرمو حلالت نمیکنم اگه همین الان نری پسش بدی..
نوتریکا خندید و گفت: والله تو خاطراتت همیشه میگی تو شیرت اب بسته بودی ما شیر خشک میخوردیم.... و خندید.
اما سیمین به گریه افتاد. سیما کنارش رفت وگفت:حالا که طوری نشده...
سیمین با ناله گفت: دیگه میخواستی چطور بشه... مگه پسر اعظم خانم یادت نیست.... با موتور تصادف کرد.... تو خیابون جون داد.... پسر بهرام خان....
وای نوتریکا.. نمیذارم سوارش بشی... نمیذارم...
نوتریکا بی اهمیتی گفت: من که گفته بودم میخوام موتوربخرم... اون موقع که ناز میکنید... فکر الانشو میکردید.
جاوید با حرص روزنامه اش را کنار انداخت وگفت: تو خونه ی من جایی نداره...
نوتریکا به پدرش خیره شد.
جاوید ادامه داد:ببرش یه جای دیگه پارکش کن.... تو این خونه باشه... اتیشش میزنم...
نوتریکا پوزخندی زد و به سمت تلفن رفت وشماره ای را گرفت.
-سلام عمو جون...
-ممنون....
-عالی...
-عمو راستش یه موتور خریدم...
-اره... دیگه.... بالاخره جور شد... ممنونم عمو جون.
-عمو من میتونم پشت خونه ی شما پارکش کنم؟
و همان لحظه نوتریکا صدای جلال را روی ایفون گذاشت تا بقیه بشنوند.
-اره عمو جون این چه حرفیه... ما و شما نداریم... فقط شیرینی ما که فراموش نمیشه...
نوتریکا با خنده گفت: نه عمو جون میذارم یه دورم باهاش بزنید...
جلال خندید و گفت:مراقب خودت باشی ها... جاوید کجاست؟
نوتریکا:همین ورا... سلام میرسونه... خوب عمو جون کاری ندارید.
-نه پسرم مراقب خودت باش.خداحافظ.
نوتریکا تماس را قطع کرد وگفت:جای پارکشم با اجازتون جور شد... و روبه نیوشا و طوطیا گفت: دوست دارید سوار شید؟
ان دو از خدا خواسته بودند. با طمانینه به سمت در رفتند تا در باز شد تا رسیدن به موتورش دویدند!

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 09:53 بعد از ظهر
فصل چهارم: اولین بوسه...
درحالی که از پنجره به برفی که نم نم میبارید نگاه میکرد گفت:اخه چرا؟
-تو این سیاهی زمستون شمال چه خبره؟
نوتریکا:میدونی چند وقته نرفتیم؟
سیمین بی توجه به اصرار های او گفت:من نمیدونم.... برو با بابات حرف بزن.
نوتریکا: با اونم مگه میشه حرف زد؟
سیمین: راجع به پدرت درست صحبت کن....
نوتریکا: بابا ده روز تعطیلیه... نیوشا خسته است... بریم دیگه هان؟
سیمین: چی میگی تو؟چرا اصرار داری؟
نوتریکا: میذاری با دوستام برم؟
سیمین اخم کرد وبه تندی گفت:نخیر... چشمم روشن... دیگه چی...
نوتریکا:پس خودمون بریم دیگه؟
سیمین: من گفتم که نمیدونم برو با عموت صحبت کن...
نوتریکا:اومدیم اون کار داشت اون وقت چی؟
سیمین: بشین تو خونه...
نوتریکا با غر گفت:ای بابا... ده روز بشینم تو خونه؟
سیمین خندید وگفت:بقیه چیکار میکنن؟ تو این سرما که به جاده ها اعتباری نیست میرن شمال؟
نوتریکا:میرن جنوب... بریم جنوب؟
سیمین بلندتر خندید . وگفت:جنوب چه خبره...
نوتریکا با حرص گفت:حالا هی بخند.... شمال خبری نیست... جنوب خبری نیست... اه... اصلا خودم با موتورم میرم.
سیمین به صورتش زد وگفت:خدا مرگم بده... دیگه چی... خیلی خوب شب با بابات حرف میزنم ببینم اگه کاری نداره... یه سه چهار روز بریم...
نوتریکا لبخندی از روی رضایت زد اگر این موتور را نداشت چه میکرد.
و سیمین گفت:اگه اقای حشمتی زنده بود الان سور وسات نیما وطلا بود ... و اهی کشید وبه اشپزخانه بازگشت.
با جاوید نمیشد حرف زد.
اگر واقعا میخواست مهمانی که اخر هفته در رامسر برگزار میشد را برود بهتر بود از طریق مادر پدرش را نرم میکرد.
روی مبلی نشست. امتحاناتش را خوب سپری کرده بود.
با صدای پیغامی از جانب لادن به گوشی اش خیره شد.
حوصله ی پاسخ دادن نداشت....
پولهای قرضی را هم به جز نیوشا به همه پس داده بود. هرچه فکر میکرد میدید چه قدر همه چیز زود گذشت.
حتی خریدن موتور هم روزهای اول خیلی شارژش میکرد. لادن با تمام جذابیتش تکراری شد.درست مثل بقیه... فقط نگرانی از بابت شیده کمی ازارش میداد.
هنوز در کما بود... دقیقا سه ماه و نیم نزدیک چهار ماه تمام بود که در کما روزها و شبها را سپری کرده بود.
هروقت یاد او می افتاد ... اهی کشید و به تلویزیون خیره شد.به ساعت نگاه کرد.برای رسیدن به قرارش با طیبه هنوز دوساعتی وقت داشت.
طیبه بعد از مرگ پدرش خیلی به او وابسته شده بود. نمیدانست با طیبه چه کند. او که اکثر وقتها با هم چشم در چشم میشدند... نمیشد پسش زد یا او را به راحتی کنار زد و چشم ازاو گرفت.
طوطیا هم این روزها روی فرم نبود.نمیدانست خودش ناراحت است که همه را ناراحت می بیند یا واقعا دیگران ناراحت هستند.

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 09:55 بعد از ظهر
********************
********************
طیبه اهی کشید وگفت: حالا که نیست جای خالیشو خوب حس میکنم...
نوتریکا لیوانش را پرکرد وگفت: خیلی بهش فکر نکن...
طیبه نگاهی به جمعی که در تاریکی در هم می لولیدند انداخت وگفت: دلم میخواست بازم میتونستم مثل اینا شاد باشم... اما... واهی کشید وارام اشکهایش جاری شد.
نوتریکا دستش را روی شانه ی او گذاشت و طیبه خودش را در اغوش او پرت کرد.
نوتریکا در حالی که موهایش را نوازش میکرد گفت:طیبه هنوز خیلی وقت داری...
طیبه میان گریه و هق هقش گفت:نمیتونم اروم بشم.... و سرش را بلند کرد وبه چشمهای نوتریکا خیره شد به ارامی به سمت لبهایش میرفت .
نوتریکا او را پس زد و صاف نشاند وگفت: حالم از اینکه تا این حد خودتو مست میکنی بهم میخوره...
طیبه فرصت اعتراضی نداشت. چرا که سپهر به سمت انها امد وگفت:طیبه خانم... چرا امروز ساکتی؟
طیبه: نمیدونم....شاید عذاب وجدان...
نوتریکا: خیلی وقته از فوت پدرت گذشته....
سپهر هم حرف نوتریکا را تایید کرد وگفت:افتخار میدین؟
و دستش را کشید وبلندش کرد. نوتریکا هم روی کاناپه لم داده بود وبه جمعیت نگاه میکرد که در رقص نور وسیاهی وتاریکی غرق مستی و عرق و ورق در هم میپیچیدند.
اگر بگوید دیگر حالش از این همه مراسم و این جمع های بی هویت و بی هدف که جز امیال انسانی نفع دیگری نداشتند بهم میخورد.
هر روز کسل تر و بی حوصله تر از روز قبل درست مثل یک عادت زندگی میکرد. وقتش به بطالت میگذشت. هیچ چیز خوشحالش نمیکرد. نمیدانست دنبال چیست... دنبال یک هیجان.. یک اتفاق... یک... جنجال.... از این یکنواختی وادمهای تکراری به ستوه امده بود.
تمام مدت تنها نشسته بود. هرکسی که به سراغش می امد پیشنهادش را رد میکرد.
ساعت از ده گذشته بود که وارد خانه شد. سیمین با خوشحالی به سراغش امد و گفت: قراره فردا جوونا باهم برین ویلا... ماهم سه چهار روز دیگه میایم....
نوتریکا فکر میکرد خوشحال میشود.اما باز هم بی واکنش به سلول تنگ و دلگیرش پناه برد.


******************


******************


ساعت یازده حرکت کردند وشش عصر به ویلایشان در رامسر رسیده بودند.


نوتریکا دلش میخواست به دریا برود.
اعضای جوان همگی خواب بودند. روی تکه کاغذی نوشت که به کجا میرود. پیاده به سمت دریا رفت... شاید بعدش هم مایحتاجشان را میخرید.

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 10:02 بعد از ظهر
-تو مطمئنی؟


با سرسختی نگاهش کرد و گفت:بس میکنی یا نه؟


-نیما اینجوری خیلی نامردیه...


روزبه:نوید اگه نیستی گمشو...اعصاب هممونو خورد کردی...


با دلخوری روی تخت دراز کشید و ماهان و روزبه مشغول رنگ ریختن روی لباسها و ملافه اش شدند...


نیما:وای پسر چقدر طبیعیه...


روزبه:از یکی از دوستام گرفتم...همون رنگیه که تو فیلم ها و سریالها ازش استفاده میکنند دیگه...


ماهان:بابا خون طبیعیه...رنگ کدومه؟


هر سه با صدای بلند خندیدند اما نوید هنوز کمی نگران بود...نیما دسته ی چاقو را در میان لباس و روی سینه اش مرتب کرد و با لحن ناله داری گفت:الهی بمیرم که چاقو خوردی...


باز هرسه خندیدند.


روزبه:چشماتو میبندی یا باز میذاری؟


ماهان:باز بذاری طبیعی تره...


نیما:پلک میزنه سه میشه...


روزبه:نه دیگه زود سر و صدا میکنیم...میاد پایین...چشماتو باز بذاریا...


نوید اهی کشید و گفت:چشمامو باز بذارم خنده ام میگیره...


روزبه با لحنی جدی گفت:تو مُردی نوید...مرده که نمیخنده...


و نیما صدای جغد در اورد و روزبه نفسش را فوت میکرد ، ماهان دستش را جلوی دهانش گذاشت و جیغ کشید.


طوطیا با عجله در اتاق و باز کرد و گفت:وای... چقدر طولش میدید... الان میاد... و با خنده گفت: چقدر بهت میاد نوید... و بلند صدا زد: نیوشا.......طلا ... بیاین...


دخترها با ورود و دیدن صحنه پقی زدند زیر خنده... و پسرها هم با قهقهه هایی شیطانی همراهی شان میکردند.


دست اخر نوید کلافه از خل بازی های انها گفت:الان میرسه ها...


نیوشا:لباس ما چطوره؟


و اشاره ای به پیراهن ماکسی و سفید و بلندش کرد که بوی نفتالین میداد و طوطیا هم یکی درست مثل همان را پوشیده بود.


نیما: از کجا پیداش کردین؟


طوطیا باسرخوشی گفت: لباس های بی بی کبری است... بهمون میاد نه؟


طلا: اصلا واسه تو دوختن..... وباز با صدای بلند خندیدند.


کمی بعد روزبه مثل یک فرمانده گفت:خوب همه چیز مرتبه...بچه ها همه سر جای خودشون... دخترها از اتاق خارج شدند.


ماهان:شیشه رو بشکنیم...هان؟طبیعی تره...


نیما:اون جوری دیگه واقعا سکته میکنه...


نیوشا حین پایین امدن از پله ها داد زد:کی جواب مامان و بابا رو میده...


روزبه:ما جوابو میدیم...نیــــــــــما...خوا هش...بذار همه چیز طبیعی باشه...


نیما سرش را خاراند و گفت:باشه...سگ خور...بشکنید...فقط مراقب باشید تو سر و صورتش نشکنه...


ماهان:نه عزیزم...مراقبیم...سپس دستهایش را بهم زد و گفت:چه شبی میشه امشب...


و بشکنی زد و قر داد و گفت:امشب چه شبی است...شب مراد است امشب...و هر سه از پله ها پایین رفتند...


ماهان دوباره وارد اتاق شد و به نوید که داشت به حرکاتشان میخندید نگاهی کرد و بعد چند وسیله ی اتاق را سر و ته کرد و پنجره را باز کرد.


نوید غر زد:...سرده...


ماهان:نمیمیری که...دو دقه دندون رو جیگر بذار...


نوید: دندونام بهم میخوره از سرما اون وقت تابلو میشه...مرده که نمیلرزه...میلرزه؟


ماهان:بیراه نمیگی...


پنجره را تا نیمه بست و و چراغ خواب کنار تخت را هم سر و ته کرد و روشنش کرد و نیمی از نورش در صورت افتاد و گفت:وای پسر...جلوه های ویژه رو حال میکنی؟ و فریاد زد:بچه ها یه دقه بیاین...


روزبه و نیما همزمان گفتند:هان؟


و همراه دخترها باز داخل اتاق شدند...


ماهان بادی به غبغبش انداخت و گفت:چطوره؟


نیما بوسی برایش فرستاد و گفت:عالیه...خیلی توپ شد....دمت گرم...


طلا:به جای کامیپوتر تو پاریس باید میرفتی هالی وود...


جمع خنیدند و کمی بعد هم با خنده خواندند:دا را را را را را رام...دارا رام...دارا رام.....حین هنرنمایی از اتاق خارج شدند و در را هم بستند.....


نگاهی به ساعت انداخت...ده و نیم شب بود.عادت به طاق باز خوابیدن نداشت...نگاهی به روی سینه اش انداخت...واقعا چقدر دسته ی چاقو طبیعی بود...انگار از ازل با چاقویی در سینه به دنیا امده بود...کمی دستش را به خون روی ملافه اغشته کرد و به صورتش کشید...همه چیز طبیعی بود...بیچاره نوتریکا...لبخند شیطنت باری زد و به سقف خیره شد...

SunDaughter☼
1390،05،14, ساعت : 10:04 بعد از ظهر
همه چیز طبیعی بود...بیچاره نوتریکا...لبخند شیطنت باری زد و به سقف خیره شد...

******************************



******************************



نگاهی به اطراف انداخت همه جا تاریک بود و از ماشین ها هم خبری نبود...



سوز بدی می امد و صدای امواج دریا حین برخورد به ساحل طنین بدی را در فضا پخش میکرد...



یقه ی کتش را بالا کشید و نفسش را بیرون داد و به بخار ی که از دهانش خارج میشد نگاه کرد.



ویلا در سکوت و سیاهی کامل فرو رفته بود...قدم هایش خسته بود.



سلانه سلانه خودش را به در ورودی رساند خواست کلید را در اورد که متوجه شد در نیمه باز است.



متعجب وارد خانه شد وبا صدای بلندی گفت:کسی خونه نیست؟نیما...نوید...بچه ها....نیستین؟



چیزهایی که خریده بود را روی زمین گذاشت و با دست روی دیوار به دنبال کلید برق گشت.حس کرد دستش خیس شده با این حال کلید را زد و وقتی همه جا روشن شد .مات و مبهوت به صحنه ی مقابلش خیره شد.



تمام مبلها سر و ته شده بودند و چند ظرف و مجسمه شکسته بودند.....



میز ناهار خوری و صندلی ها روی زمین افتاده بودند....نگاهش را به جای جای سالن داد...



هیچ چیز سر جای خودش نبود...بی اراده کیفش از دستش افتاد...خواست به سمت تلفن برود که نگاهش به کف دستش افتاد...



خونی بود...نگاهی به کلید برق انداخت...از ان خون میچکید..



.زیر لب زمزمه کرد:اینجا چه خبره؟...



با دستی لرزان تلفن را برداشت...شاید باید اول با پلیس تماس میگرفت برای لحظه ای شماره ی پلیس را فراموش کرد....بوق ازاد در گوشش میپیچید که لحظه ای بعد ان هم قطع شد .



نگاهی به تلفن انداخت...باورش نمیشد....سیم تلفن قطع بود...صدای دختری که جیغ کشید....



نوتریکا با هول سر پا ایستاد.فریاد زد: اینجا چه خبره؟



صدای ناله ی دخترانه ای بلند شد.



نوتریکا باترس صدا زد: نیوشا... طوطی...طـــــــــ........



و همان دم صدای جیغ طلا بلند شد....



-کمــــــک...



با ضجه درخواست کمک کرده بود.



مستاصل به اتاق ها سر کشی کرد...در همه ی اتاق ها ی طبقه ی پایین قفل بودند.



با مشت و لگد به جان در افتاد و گفت: شما اونجایین؟ حالتون خوبه.... از نگرانی و ترس میلرزید وخیس عرق شده بود.به طبقه ی بالا رفت...اتاق ماهان اشفته بود...در اتاق نوید بسته بود...به ارامی ان را باز کرد...از چیزی که دید نفسش بند امد...



جلوی درگاه در ایستاد ه بود و به نوید خیره بود.



لحظه ای بعد به خودش امد وفریاد کشید:نوید...



به سمتش دوید...مات و مبهوت بود...چاقویی در سینه اش فرو رفته بود...نوید غرق خون بود...چشمهایش باز بود و فکش قفل شده بود...نفس نمیکشید...



با صدای بلندتری فریاد زد:نوید...چه بلایی سرت اومده......نویـــــــــــد...



دستش یخ بود... اصلا متوجه اشکهایش نبود... با التماس از نوید میخواست جوابش را بدهد.



انقدر شوکه شده بود که نمیدانست چکارکند.گلویش خشک شده بود و تند نفس میکشید.این جنازه ی برادرش بود.میخواست نبضش را بگیرد.دستش را در دست گرفت. سرد سرد بود...باز فریاد کشید:خدایا...نویـــــــد....



و همان موقع صدایی را از طبقه پایین شنید

صدای فریاد نیما بود.

SunDaughter☼
1390،05،15, ساعت : 12:49 قبل از ظهر
نیما:نوتریکا....کمک... کمکم کنید..... نگاه تلخی به نوید انداخت...کاری از دستش برنمی امد.... به هق هق افتاده بود.


دستش رادر دست میفشرد و با ناله باز برادرش را صدا زد...


-کی این بلا رو سرت اورده...نــــــو...یــــــــ ــد.... صدای زاری اش بلندو بلند تر شد.


صدای در خواست کمک نیما باز تکرار شد.


نفهید چطور از اتاق بیرون دوید...از پله ها سرازیر شد که شیشه ی پنجره ی سالن شکست..


بی اختیار فریاد زد...دیگر صدای نیما هم نمی امد...برق ها به یکباره رفتند..باز هم از ترس فریاد کشید.


همه جا تاریک بود...چشمش که به تاریکی عادت کرد...موبایلش را دراورد...باورش نمیشد که ان هم انتن نمیدهد..


.اشکهایش بی مهابا روی صورتش غلت میزدند...زانوهایش میلرزیدند..


.صدای افتادن چیزی را از حیاط شنید...به در سالن خیره شد.دستش را به نرده ی پله ها گرفته بود..


.با تمام وجود میلرزید...صدایش بیرون نمی امد...نفسش در سینه حبس شده بود...از پایین پله ها نگاهی به در اتاق برادرش نوید انداخت و باز صدای جیغ دیگری از حیاط به گوش رسید...یاد نیما افتاد و دخترها که معلوم نبود کجا بودند...با پاهایی لرزان از نرده جدا شد...


نیما از او کمک خواسته بود...ترس را کنار گذاشت و با عجله از سالن خارج شد و وارد باغ شد...صدا زد:نیمـــــــا... نیوشا... شماها کجایین؟


از کنار درختها میگذشت که چیزی محکم به کمرش خورد روی زمین افتاد...جرات برگشتن را نداشت...با این حال به زحمت روی پاهایش ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد.


از چیزی که میدید دوباره با زانو روی زمین افتاد.نیما را دار زده بودند...طنابی که از یک شاخه ی درخت اویزان بود و اندام نیما در هوا معلق بود و تاب میخورد.


نفسش بالا نمی امد...باز صدایش را گم کرده بود...فضای باغ پر از سیاهی بود و صدای اواز جیرجیرکها ان را از هرچه که بود وهم ناک ترمیکرد....زنی سفید پوش پشت نیما ایستاده بود و به او خیره شده بود.اب دهانش خشک شده بود.قلبش در سینه سنگین شده بود...انگار دیگر قصد تپیدن نداشت...تمام چهره اش خیس از اشک وعرق بود...زن گامی به سمت او امد...نوتریکا هنوز نگاهش میکرد.


که زن سفید پوش دیگری پشت سرش از پشت یک درخت دیگر بیرون امد.


دیگر نیما را هم از یاد برده بود و نگاهش فقط به ان دو زن بود...زنهای سفید پوش رو بند صورتشان را بالا زدند...چهره اشان غرق خون بود...


انقدر غرق خون بود که چیزی از چهره ی انها را نبیند. کمی به عقب خزید...هر دو زن دستشان را به سمت او دراز کردند...نوتریکا روی زمین به عقب تر خزید...پشتش به تنه ی درختی خورد...


صدای کلفتی در فضا پخش شد: با من بیا ....


و اکوی صدا در تمام فضا پیچید، زنها خواستند دست نوتریکا را بگیردند که او از هوش رفت.


*********************************


نیما نالید: چشمهاتو باز کن نوتریکا...


صدای هق هق طوطیا و نیوشا اعصابش را متشنج میکرد.
راه رفتن های طلا هم مزید بر علت شد تا فریاد بزند:بس کنید دیگه....

SunDaughter☼
1390،05،15, ساعت : 12:56 قبل از ظهر
وای بچه ها کنکور چه گندمانی زدم.....:-2-16-::-2-39-::-2-15-::-2-08-::-2-36-::-2-09-::-2-06-:

------------------------

بسی خوشحالم.....:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

------------------------------





کمی بعد با حرص و عصبانیت فریاد زد:خدا لعنتتون کنه...قرارمون این نبود... در دل خودش را به فحش وناسزا گرفته بود وبعد از مدت کوتاهی باز با حرص گفت:پس این اب قند چی شد؟


ماهان روی زمین روبه روی مبلی که نوتریکا را روی ان خوابانده بودند، نشست و گفت:ما چه میدونستیم اینطوری میشه...


نوید نگاهی پر از غیظ به ماهان انداخت و روزبه لیوانی لبریز از اب که قندهایش هنوز حل نشده بود به دست نیما داد و گفت:بس کنید دیگه...بهوش نیومد؟


نیما یادنوتریکا افتاد...لیوان را به لبهای خشکش نزدیک کرد...و ارام صدایش میزد: نوتریکا ... داداشی...یه ذره از این بخور...


نوید دستی در موهایش فرو برد و گفت:اونطوری نمیشه که...با قاشق بهش بده...


با قاشق کمی اب قند در دهانش ریخت...


طلا: بهوش نیومد؟


صدای هق هق نیوشا بلند شد و گفت: نکنه مرده؟!


و پی این حرف طوطیا هم چنان زار زد که نوید با غیظ گفت:زهرمـــــــــار....


نیما هم با حرص تشر زد:خفه شید... زنده است...


ماهان با ارامش رو به طوطیا گفت: زنده است بابا... اروم باشید...


طوطیا حین جویدن ناخن هایش به تردید خودش و بقیه بیشتر دامن زد و گفت:چرا پس به هوش نمیاد؟


نیما مضطرب رو به نوید گفت:پاشو ببریمش بیمارستان...


روزبه نچی از نگرانی گفت و مستاصل پرسید:ما هم بیایم؟


نوید با غیظ گفت:نخیر شماها خونه رو مرتب کنید...همش تقصیر شما دو تاست...


روزبه دلخور گفت:ماها؟پیشنهاد کی بود... نوتریکا رو بترسونیم...ما یا تو؟


نیما بی توجه به بحث نوتریکا را روی دوش انداخت...و از سالن خارج شد...


نوید و نیوشا و طوطیا و بقیه هم به دنبالش میدویدند...ماشین را در کوچه پارک کرده بود...


نیما عقب نشسته بود و سر نوتریکا روی پایش بود.چقدر رنگش پریده بود.روزبه اهسته به نیما گفت:منم بیام؟


نیما به ماهان که نگران بود نگریست وگفت:نه بمون پیش دخترا...


روزبه سری تکان داد وگفت:اتفاقی افتاد خبرمون کن.....


نیما باشه ای گفت و حرکت کردند.


به کمک هم او را به اورژانس بردند...روی برانکارد خواباندنش و و دو پرستار تختش را به اتاقی هدایت کردند.نیما روی صندلی ولو شد و به دیوار تکیه داد.


پرستاری جلو امد و گفت:تصادفیه؟


نیما ایستاد وگفت :نه...ترسید از حال رفت...


پرستار:سابقه ی بیماری خاصی داره؟


نیما:هموفیلی...


پرستار نگاهی به کرد و گفت:چه نسبتی باهاش دارین؟


نیما:برادرش هستم...دیگر نگاه نکرد و وارد اتاق شد.پزشک کشیک بیرون امد .


نوید: چی شد دکتر؟


خمیازه ای کشید وبا طعنه گفت:چه جور ترسی بوده که تا مرز سکته پیش رفته...


نیما ونوید همزمان با هم گفت:سکته؟


دکتر:خوشبختانه الان حالش خوبه...سرمش که تموم شد میتونید ببرینش...


تشکری کرد و او هم خواب الود وارد یکی از اتاق ها شد.
کنارش نشست.

SunDaughter☼
1390،05،15, ساعت : 12:59 قبل از ظهر
--من خلم.... باور کنید امشب به نتیجه ی قطعی رسیدم--


:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-40-::-118-::-118-::-118-::-2-40-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
-----------------------------------------------------



کنارش نشست.



نوید:چی فکر میکردیم...چی شد...



نیما نگاهی به او انداخت و با عصبانیت گفت:همش تقصیر تو بود.



نوید با غیظ گفت:من.... صبرکن ببینم مگه بهت نگفتم:بیخیال دار و اعدام میشی؟



نیما:چه میدونستم اینطوری میشه....



نوید اهی کشید و گفت:خوب حالا که به خیر گذشت...



نیما: به خیر گذشت؟داشت سکته میکرد...تو میگی به خیر گذشت...ندیدی به چه حالی افتاده بود؟



نویدسرش را به دیوار تکیه داد و گفت:من چه میدونستم نقشمون میگریه و اینقدر طبیعی بازی میکنیم که متوجه هیچی نمیشه...اینقدر بی جنبه و ترسوه...تقصیر منه؟



نیما:دلم میخواد خفت کنم...مرده شور تو اون نقشه هاتو ببرن...



صدای موبایل درامد. ماهان بود که حال نوتریکا را میپرسید.



از جایش بلند شد و به اتاقی که در انجا بود رفت.



هنوز هم رنگش پریده بود و صدای بغض دارش در گوشش میپیچید...و حرف دکترمثل پتک بر سرش کوبیده میشد...مرز سکته...اگه واقعا سکته میکرد...اگه سکته میکرد و میمرد.او که مستعد بود.مستعد خونریزی....اگر به خاطر چنین حماقتی...چطور عقلش را دست انها داده بود.



چرا بی فکری کرده بود؟...از فکر اتفاقاتی که ممکن بود رخ دهد هم مو به اندامش سیخ میشد...دستش را در دست گرفت...خدایا چقدر سرد بود...ماسک اکسیژن روی صورتش بود...موهایش اشفته روی پیشانی اش ریخته بود..



نیما از اتاق خارج شد.



نوید پرسید:حالش چطوره؟



نیما:خوبه.... برو ویلا.



نوید:میمونم...



نیما اخمی کرد وگفت:میگم برگرد ویلا... دخترا تنهان....



نوید:روزبه و ماهان هستن که..



نیما چشمهایش را ریز کرد ونوید گفت:خیلی خوب... بذار برم یه لحظه ببینمش.... میرم الان.



ساعت چهار صبح بود...پلکهایش میلرزید...



نیما اهسته صدایش زد:نوتریکا....



ناله ای کرد و چشمهایش را باز کرد...باز زمزمه وار صدایش زد...سرش را به سمت نیما چرخاند...اهی کشید و پرسید:حالت خوبه؟



نوتریکا با صدای گرفته ای گفت:من کجام؟



نیما لبخندی زد و گفت:رستوران...



نوتریکا هوشیار شد.لبهایش را با زبان تر کرد و گفت:چی شد؟



نیما خودش را به کوچه ی علی چپ زد و گفت:حالت بد شد اوردیمت اینجا...



نوتریکا زیرلب زمزمه کرد:یعنی همش خواب بود؟



نیما نمیدانست چه بگوید...در اتاق باز شد و روزبه داخل شد...لبخندی زد و گفت:به به...اقای پر دل و جرات...



نیما با تعجب از حضور روزبه به سمتش رفت وسقلمه ای به پهلویش زد وبا اشاره او را دعوت به سکوت کرد....روزبه موضوع را گرفت و گفت:چطوری؟خوبی؟



نوتریکا منگ بود. پس از کمی تعلل گفت:یه خواب بد دیدم...



روزبه و نیما بهم هم نگاه کردند و کمی بعد نیما پرسید:چه خوابی؟



نگاهی به هردوی اشان انداخت و رو به نیما گفت:خواب دیدم تو ونوید و کشتن...



روزبه خنده اش را کنترل میکرد و نیما با لبخندی گفت :خوب تعبیرش اینه که به عمر ما دو تا اضافه میشه...



نوتریکا نگاهی به انها انداخت و گفت:من کی مرخص میشم؟



روزبه جلو امد و درحالی که سرمش را تنظیم میکرد گفت:چیزی نمونده...



یک ساعت بعد روزبه به دنبال کارهای ترخیص رفت ونیما...لبه ی تخت نوتریکا نشسته بود...نگاهش کرد و پرسید:خوبی؟



سرش را بالا گرفت و گفت:همش تو ذهنمه...


-چی؟



نوتریکا:همون کابوسه...همش فکر میکنم خواب نبود...



نفس عمیقی کشید و همانطور که زیر لب نوید را به باد ناسزا و فحش گرفته بود به سمتش رفت و کتش را برداشت و گفت:بپوش زودتر برگردیم نیوشا اینا تنهان...



سپس کمکش کرد تا کتش را تنش کند...خم شد و کتونی هایش را به پایش کرد...وقتی بلند شد نگاهش به چهره اش خورد...مثل گچ دیوار سفید شده بود...با بهت به لبه ی پایین کتش خیره بود...نیما مسیر نگاهش را تعقیب کرد...پایین کتش خونی بود...لبش را به دندان گرفت.بلایی به سرنوید بیاورد.ان سرش نا پیدا...

SunDaughter☼
1390،05،15, ساعت : 01:27 قبل از ظهر
نوتریکا با ناله صدا زد:نیما... این چیه؟...


لبخند ی مسخره ای زد وگفت: نوتریکا یادته پارسال اومده بودیم شمال فیلم ارّه رو با هم میدیدیم و تو هم نصف بیشتر سکانسهای فیلم و رو سر ماها دراوردی و تا حد مرگ ترسوندیمون...یادته طوطی و نیوشا از ترس از حال رفتن؟روزبه ونوید گفتن:تلافی میکنن؟


نوتریکا نگاهش میکرد و منتظر بقیه ی حرفش بود...نیما لبخندی زد و گفت:خواستیم تلافیشو سرت در بیاریم...ولی بخدا نمیخواستیم اینطوری بشی...


نوتریکا لحظه ای چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید و گفت:پس واقعی بود...خواب ندیدم...


نیما لبخندی زد و گفت:خواب نبود....اما واقعی هم نبود...


نوتریکا: ولی چه جوری؟


نیما مرموز خندید و گفت:نقشه اشو از تهران کشیدیم... بساط و وسایلم از تهران اوردیم....به همین راحتی...


نوتریکا به زور خندید .حداقل خدا را شکر کرد.واقعا در هیچ موقعیتی دلش نمیخواست بلایی سر خانواده اش بیاید. ضمن انکه دلش هم برایشان تنگ شده بود . از جایش بلند شد...اما دستش به سرش بود...نیما زیر بازویش را گرفت و پرسید:خوبی؟


نوتریکا چیزی نگفت.نیما هم بدون حرف همانطور که زیر بازویش را گرفته بود با هم از اتاق بیرون امدند... روزبه هم در ماشین منتظرشان بود...جلو نشست تا نوتریکا راحت تر بنشیند...


نوتریکا رو به روزبه گفت:دیگه بی حساب شدیم...


روزبه متعجب به نیما نگاه کرد و لحظه ای بعد گفت:به جون نوتریکا قرار نبود تا این حد واقعی باشه...


نوتریکا به سقف ماشین خیره شده بود...در همان حال گفت:اون زنا کی بودن؟


نیما با خنده گفت:طوطی و نیوشا....


نوتریکا:خسته نباشید....


روزبه هم با خنده گفت:سلامت باشید.


نزدیک اذان صبح به خانه رسیدند...ماهان ونوید خانه را مرتب کرده بودند...فقط سالن شیشه نداشت که فردا باید قبل از امدن پدر و مادرشان ان را درست میکردند.


طوطیا تمام مدت بیدار مانده بود. با امدن نوتریکا جلو پرید وگفت:خوبی؟


نوتریکا با غیظ گفت:جات خالی عالیم....


طوطیا اهسته گفت:ببخشید....


نوتریکا بی حرف به اتاقش رفت.


نیما: طلا ونیوشا کجان؟


طوطیا:خوابن...


نیما:ماهان چی؟


طوطیا به کاناپه اشاره کرد وگفت:اونم ایناهاش...خوابه....نیما سری تکان داد وگفت:تو هم برو بخواب... درم قفل کنید.


طوطیا با چشمهای گرد به او نگاه میکرد و نیما گفت:کاری که بهت گفتم و بکن.... و بینی اش را با دو انگشت گرفت وگفت:منم اونجوری نگاه نکن....خواهرزن جان.


و وارد اتاق نوتریکا شد وبه نوتریکا کمک کرد تا لباس هایش را عوض کند.


نیما پرسید:چیزی میخوری؟


نوتریکا:فقط میخوام بخوابم....


نیما با شیطنت گفت:نمیترسی که...


نوتریکابی توجه به او چشمهایش را بست.نیما هم پوفی کشید و چراغ را خاموش کرد وازا تاق خارج شد.


نوید داشت فیلم دوربین های فیلم بردای را که در سالن و اتاق خود و حیاط جاسازی کرده بود را در می اورد...سه دوربین فیلم برداری کوچک مقابلش بود.


نیما کنارش نشست و دو پس گردنی اب دار به گردنش زد...


نوید مات به او خیره شد تا خواست به خودش بجنبد نیما فیلم ها را هم برداشت و گفت:به اندازه ی کافی امشب هنر نمایی کردی بسه دیگه...خجالت نمیکشی؟


نوید گردنش را میمالید که گفت:نیما با زبون خوش بهت میگم فیلمارو بده...


نیما:که چیکار کنی؟


نوید: اذیت نکن...ما این همه زحمت کشیدیم...


نیما: بس کن دیگه...خجالت نمیکشی؟میخوای ازش اتو داشته باشی که چی بشه...


نوید:چطور اون تا دو ماه منو مسخره کرد...چطور اون میتونه اتو داشته باشه از من...


نیما:واقعا بچه ای...واقعا که... یه ذره بزرگ شو....


نوید باز با حرص گفت:ارسلان فیلم ها رو بده....


نیما: یه کاری نکن مجبور بشم تمام نقشه ها و کارای امشبت و واسه ی بابا تعریف کنم...


نوید پوزخندی زد و گفت:به سلامتی ازکی تا حالا به شغل شریف خبرچینی اشتغال پیدا کردین...یکی این حرف و میزنه که خودش هیچ غلطی نکرده باشه...نصف تمام برنامه ها رو تو ریختی...یادت رفته؟


نیما بی توجه به حرف او به اتاقش رفت و فیلم ها را زیر تختش پنهان کرد و پتو را روی سرش کشید و خوابید.


نزدیک دوازده ظهر بود با صدای موبایلش از خواب بیدار شد.

SunDaughter☼
1390،05،15, ساعت : 01:33 قبل از ظهر
صدای فریاد سیمین در گوشش پیچید:


نیما...چرا هرچی زنگ میزنم خونه جواب نمیدین؟


خواب الود گفت:خواب بودم مامان...


سیمین با لحنی طلب کار گفت:علیک سلام...


نیما:ببخشید...سلام...


سیمین:تا لنگ ظهر گرفتین خوابیدین؟


یاد دیشب افتاد و سیخ روی تختش نشست.


نیما:دیشب با ماهان اینا تا صبح فوتبال نگاه کردیم...دیگه تا الان خوابیدیم...خوب شما خوبین؟بابا چیکار میکنه؟


سیمین :هستیم.... نوتریکا خوبه؟


نیما:اون ته تغاریتم خوبه.... و یاد شب قبل در ذهنش تازه شد.


سیمین:حواست بهش باشه ها... دلم براش تنگ شده... راستی اخر هفته میایم اونجا.... مهناز اینا هم میان...


نیما:جدا؟


سیمین اهی کشید وگفت:اره.... دیروز برگشتن ... خونه شونم بابات براشون داده اماده کردن....هنوز یه کم خرده کاری داره.... تا هفته ی دیگه تموم میشه....نیما مادر؟


نیما:بله مامان؟


سیمین: یه وقت نوتریکا بچم حالش بد نشه نفهمی...


نیما:خودم حواسم هست...خیالتون راحت...


سیمین:هوای نوید ونیوشا هم داشته باش...میدونی که چقدر سربه هوان...نذاری نوید تا نصف شب بیرون بمونه ها...باشه ؟


نیما:چشم اما مامان من حریفش نمیشم...


سیمین:یعنی چه؟تو بزرگتری...تو مسئولی حواست جمع همه باشه.... طوطی و طلا هم همینطور...نیما خیالم جمع باشه...اگه از پسش برنمیای من زودتر بیام....


نیمابا حرص گفتم:مامان....یعنی چه؟مگه من بچه ام...خودم حواسم به همه چیز هست...خیالتون راحت...


سیمین:من که چشمم اب نمیخوره چطور خیالم راحت باشه...


حرفی نزد و سیمین بعد از کلی سفارش بالاخره رضایت داد و قطع کرد.تختش را مرتب کرد و بعد از یک حمام اب گرم از اتاقش بیرون امد...نگاهی به اتاق نوید انداخت... با روزبه و ماهان هرسه غرق خواب بودند...از پله ها پایین رفت که در حین خمیازه کش و قوسی به اندامش داد...و باقی پله ها را پرید...


نگاهی به اتاق نوتریکا انداخت...نبود...تعجب کرد...به اشپزخانه رفت... نوتریکا روی زمین دراز کشیده بود...نگران به سمتش رفت...


نیما: نوتریکا...حالت خوبه؟


نوتریکا نشست و گفت:ببین دستت میرسه اونو بیاری؟


نیما:چیو؟


نوتریکا:چنگال و شوت کردم رفت زیر کابینت...


دستش را دراز کرد و با هزار بدبختی چنگال را برداشت... نوتریکا نگاهش کرد و گفت:سلام...


خنده اش گرفت...چنگال را به دستش داد و گفت:علیک سلام پسر شجاع...دیشب خوب خوابیدی؟


نوتریکا نگاهش کرد وبا حرص گفت:تووووپ...تا الان داشتم کفن و دفنتونو تو خواب میدیدم...


نیما خنده اش گرفت با این حال گفت:حقته...


روی صندلی برعکس نشست که نوتریکا پرسید:چایی میخوری؟


سرش را تکان داد و لیوان چای را مقابلش گذاشت و خودش هم روی صندلی نشست...


نیما:ازکی بیداری؟


نوتریکا:یک ساعتی میشه...


یاد تلفن مادرشان افتاد و گفت:چرا تلفن و جواب ندادی؟


نوتریکا نگاهش کرد و گفت:مگه دیشب خودتون قطعش نکردین...


نیما در دل به روزبه فحش میداد که نوتریکا پرسید:مامان بود زنگ زد؟


نیما:اره...


نوتریکا:چی میگفت؟


نیما:هیچی میگفت:حواسم بهت باشه... گفت که دلش تنگ شده...


نوتریکا: با بابا هم حرف زدی؟


نیما پس از مکثی گفت:اره....


نوتریکا:چی گفت؟


نیما:گفت که مراقبت باشم.....
نوتریکا لیوان چایش را نزدیک لبش برده بود و ارام در ان فوت میکرد و با چشمهایی قرمز و پف کرده به اوخیره شده بود.

SunDaughter☼
1390،05،15, ساعت : 02:01 قبل از ظهر
نوتریکا لیوانش را روی میز گذاشت و گفت:دروغگوی خوبی نیستی...


نیما:مشکل تو با بابا چیه؟


نوتریکا:هیچ مشکلی باهم نداریم...


نیما با مسخره گفت: کاملا مشخصه....


نوتریکا چیزی نگفت که نیما ادامه داد:چرا باهاش لج میکنی؟


نوتریکا:چرا اون با من لج میکنه؟


نیما سکوت کردو او از اشپزخانه بیرون رفت.اهی کشید و به لیوان دست نخورده اش نگاه کرد.


لباس بیرون پوشیده بود و از اتاقش خارج شد.


نیما:کجا میری؟


نوتریکا:بیرون...


نیما:دارم میبینم...کجا؟


نوتریکا:حوصله ی اینجا موندن و ندارم...میرم یه چرخی بزنم...


نیما:پیاده؟


نوتریکا همانطور که در را می بست گفت:اره...برای ناهارم نمیام...خداحافظ...


هنوز در حیاط را کامل نبسته بود که نفس دختر همسایه ی رو به رویشان هم از ساختمان ویلایشان خارج شد.


نوتریکا هنوز او را ندیده بود نفس با لبخندی گرم گفت:سلام نوتری خان...


نوتریکا سرش را بالا گرفت و لبخند تصنعی زد و گفت:سلام خانم نعیمی...تعمدا نعیمی را محکم و با صلابت ادا کرد.از اینکه او را جلوی همه با اسم کوچک صدا میزد متنفر بود.


نفس متوجه منظورش نشد...جلوتر امد و گفت:حالتون خوبه؟


نوتریکا:ممنون..


نفس:خانواده خوبن ان شا ا...؟


نوتریکا پوفی کشید و گفت:سلام دارن خدمتتون...


نفس:جایی دارین تشریف میبرین...


از فضولی دختر نزدیک بود مشتش را حواله ی چانه ی نفس کند.به زور لبخندی زد و گفت:اینطور به نظر میاد...


نفس هم خندید و گفت:وسیله دارین؟ و خودش خندید و گفت:اُه چه احمقانه معلومه که دارین...راستی سانتافه ی جدیدتون مبارک...ما که تو همون پژو داریم ملّق میزنیم...


نوتریکا: برای برادرمه..


نفس خندید و گفت: شما و برادرتون ندارید که....... درست میگم؟


نوتریکا حرف دیگری گیر نمی اورد...سری تکان داد و گفت:پیاده میرم...


نفس:میخواین من برسونمتون؟


نوتریکا کم کم جوش می اورد تند و صریح گفت:خیر...میخوام قدم بزنم...


نفس لبخندی زد و گفت:اُه چه جالب...منم میخواستم قدم بزنم...هوای خوبیه نه؟


نوتریکا نگاهی به اسمان ابری انداخت و گفت:بله فقط یه کم ابریه و یه خرده هم سرده...


نفس کنارش ارام قدم برمیداشت و نوتریکا به اطراف نگاه میکرد که مبادا ظهر جمعه ای او را با نفس ببینند...هرچند اهالی انها را نمی شناختند.


نفس لبخندی زد و گفت:راستی نوتری خان یه سوالی ازتون داشتم؟


نوتریکا:بفرمایید خانم نعیمی...باز نعیمی را با تحکم ادا کرد.


نفس:نیوشا جون نامزد دارن؟


نوتریکا متعجب زمزمه کرد :نه...


نفس به راحتی پوفی کشید و بعد به ارامی سر حرف را باز کرد و گفت: اقا نوتریکا راستش شما که وضعیت خانواده ی ما رو میدونید....


نفس و برادرش پدر ومادرشان را در یک سانحه رانندگی از دست داده بودند.


نفس من من کنان ادامه داد:چه طوری بگم... چون شما هم سن خودمین اومدم به شما دارم میگم.... وگرنه رسمش یه چیز دیگه است.


نوتریکا مات او شده بود. نفس به ارا می عرق پیشانی اش را پاک کرد وگفت:داداشم ناصر و که میشناسین؟


نوتریکا بله ای گفت و منتظر به او خیره شد.


نفس، نفس عمیقی کشید وگفت:ناصر ما اگه شما موافق باشین.... یعنی خانوادتون.... میدونید نیوشا خانم خیلی ماهن... ما میخواستیم... با اجازه ی خانواده... یه سر تشریف بیاریم...


نوتریکا خنده اش گرفته بود. با لحن خاصی گفت: بله... تشریف بیارید..


نفس با هول گفت:واقعا؟


نوتریکا:راستش مامان اینای من فردا میان....حالا من بهشون میگم... این شماره ی ویلاست... خواستید باهاشون تماس بگیرید.


نفس:وای مرسی.. دستتون درد نکنه...


و فورا خداحافظی کرد. حالا دیگر خیلی از او بدش نمی امد ناصر هم پسر بدی نبود. سالها بود که ویلای روبه رو متعلق به انها بود و عیدوتابستان را در کنار هم گذرانده بودند. به ارامی به سمت دریا رفت.
انجا حس ارامش را میتوانست تجربه کند.

SunDaughter☼
1390،05،15, ساعت : 11:03 قبل از ظهر
سلام:-2-40-:چرا نقد نیومدین؟؟؟ بیست تا پست گذاشتم....:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
-------------------------------------------------

غرق در موجهای دریا بود که صدای طوطیا راشنید.



-غرق نشی مستر شجاع؟ و خندید.



به سمتش چرخید وگفت:غرقم بشمم کسی ککش نمیگزه...



طوطیا:اُه.... چه دپسرده؟



نوتریکا به دریا خیره شدو گفت:میدونی طوطی گاهی فکر میکنم چرا هیچ تغییری پیش نمیاد....



طوطیا:تغییر از این باحال تر که دیشب تا دم مرگ رفتی... و بلند خندید و نوتریکا چیزی نگفت.



کمی بعد نفسش را فوت کرد وگفت:یه تغییر جدی....



طوطیا کنارش نشست و در حالی که با یک تکه چوب بازی میکرد گفت:مثلا چه تغییری؟



نوتریکا:نمیدونم... یه چیزی که این زندگی از این یکنواختی دربیاد....



برای طوطیا که یکنواخت نبود. برای طوطیا با شنیدن احساس او یک اتفاق جنجالی رخ داده بود. جنجالی که نمودش دراینده اش تاثیر گزار بود.نفسش را مثل اه از سینه خارج کرد.



نوتریکا:توچرا چند وقته ناراحتی؟



طوطیا:نیستم.....



نوتریکا به دریاخیره شد وگفت:خب نگو...



طوطیا:گفتنی نیست نوتریکا...



نوتریکا به او خیره شد و طوطیا ادامه داد وگفت: بعضی چیزا رو نمیشه به زبون اورد... فقط باید تحمل کرد...



نوتریکا احمقانه پرسید:تحمل کرد؟ که چی بشه؟



طوطیا: تا بگذرن... هر چیزی یه دوره ای داره... بالاخره تموم میشه....



نوتریکا هوومی گفت و با مسخره افزود: چه فلسفه ای می بافه نیم وجبی...



طوطیا براق شد وگفت:من نیم وجبی ام؟



نوتریکا با خنده گفت: اره یه بشکه ی نیم وجبه... ولپهایش را باد کرد. باصدای بلند خندید .



طوطیا از حرص قرمز شده بود. از جایش بلند شد و نوتریکا بازویش را گرفت و گفت:قهر نکن توپولو...



طوطیا: زهرمار... من کجام چاقه...



نوتریکا لذت میبرد از حرص دادن او... با خنده گفت:کی گفتم چاقی.... فقط یه ذره کپل وتپلی... و خواند:تپلویم...تپلو... صورتم مثل هلو... قد وبالام کوتاهه.... و از چهره ی درهم طوطیا در عرش به سر میبرد.



با خنده ادامه داد:شاعر این شعر و در وصف تو سروده...



طوطیا با همان چوب به سمتش هجوم برد که نوتریکا عقب عقب رفت وگفت:نه.. طوطی زنجیر پاره نکن... و شروع به دویدن کرد وطوطیا هم دنبالش...



نوتریکا حین دویدن میگفت:چرا عین اسب میدویی؟؟؟ و میخندید.طوطیا هم با غیظ جیغ میکشید.



دلش میخواست خرخره ی او را بجود.



بعد از کلی دوندگی و اب بازی در حالی که از سرما یخ کرده بودند به سمت خانه میرفتند. واقعا در این موقع سال چه کسی شمال را برای اقامت و سفر انتخاب میکرد؟!



فرداشب مهمانی دعوت بود. سپهر هم قرار بود بیاید.نمیدانست برود یا نه...



درحالی که خودش را به شومینه چسبانده بود متوجه تمیزی بیش از حد ویلا شد.



روبه طلا که مشغول تهیه ی شام بود گفت: چه خبره اینجا؟



طلا با لحن نالانی گفت:خاله مهناز اینا پس فردا میان اینجا...



نوتریکا:اینجا؟



و طوطیا پی حرفش گفت:چرا اینجا؟



طلا: قرار بود برگردن ایران... اونا هم که کلا ادمای سرخوش... شدن دم مامان و بابا.... مامان گفته ما داریم میریم شمال.... اوناهم گفتن چه بهتر ماهم میایم.. تا برسن مهراباد بلیط رشت دارن.... والله ملت چقدر خوشحالنا...



نیما با چشم وابرو به ماهان اشاره کرد که بی صدا از خنده غش کرده بود.



طلا حین رنده کردن پیاز گفت: یا امام زمان.... نیما چرا هیچی نمیگی؟



نیما با خنده گفت:من یک ساعت دارم چشم وابرو میام... چیکارت کنم؟



طلا با شرمندگی سرش را پایین انداخت وگفت:ماهان خان شرمنده...تو رو خدا ببخشید.



چطور متوجه حضور او نشده بود.



ماهان با خنده گفت:خواهش میکنم طلا خانم شما راحت باشید...



و بلند تر خندید. طلا حس ضایعگی میکرد. وقتی دید نیما هم با جمع همراه شده است و میخندد جیغ زد: بیا اینجا ببینم... بیا این پیازا رو خرد کن...

و رو به هرکس کاری داد وخودش به اتاق طبقه ی بالا رفت. از خجالت ذوب شده بود.

SunDaughter☼
1390،05،15, ساعت : 02:13 بعد از ظهر
اینم یکی دیگه.....
امیدوارم خوشتون بیاد و با نقداتون من راهمراهی بنمایید/ خط هشتم و اگه اینو به اون جایی که میخوام برسونم اونم اپ میکنم
....:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-38-::-2-38-::-2-38-:




==============================

ساعت از دوازده ظهر گذشته بود.... با صدای خنده و شلوغی که از طبقه ی پایین می امدبا رخوت از رخت خواب عزیزش دل کند. به سمت حمام رفت و دوش گرفت.



فضای خانه به خصوص پارکت کف ویلا سرد بود. سویی شرت خاکستری رنگی به روی تی شرت استین بلندش پوشید و به طبقه ی پایین رفت.



صدای اشنای او را مخاطب قرار داد.



-ظهرتون بخیر...



سرش را به سمت صاحب صدا چرخاند. مریم بود که او را مینگریست. درحالی که متعجب نگاهش میکرد یادش امد انها هم قرار بود به ویلا بیایند.



اماتوقع نداشت اینقدر زود برسند.



با تعجب گفت: سلام...خوبین مریم خانم؟



مریم اخم ظریفی کرد وگفت: خانم خودتی...و با خنده از کنارش گذشت.



نوتریکا به لبخندی کفایت کرد. به سمت فریدون ومهناز رفت و باانها سلام و علیک کرد. خاله اش سیما وعمویش جلال هم به همراه نبی خان وبی بی کبری در جمع حضور داشتند. پس از انکه از مراسم روبوسی و دست دادن فارغ شد گوشه ای نشست.



درست جایی که نوید پشت سرش بود.نوتریکا اصلا حواسش به او نبود.



نوید به روزبه چشمکی زد و اهسته سرش را زیر گوش نوتریکا خم کرد و با صدای وحشتناکی گفت: پخ خ خ خ خ...



نوتریکا مثل فنر پرید...



جمع خندید و نوتریکا با حرص فقط پوست لبش را میجوید.رویش را به نشانه ی قهر برگرداند و از ویلا خارج شد.



سیمین میخواست نوید را مورد شماتت قرار بدهد که نیما مشغول تعریف از جنجال شب گذشته شد که تا چه حد نوتریکا را ترسانده بودند.البته منهای بیهوشی نوتریکا و سخنان پزشک که هنوز هم وقتی به ان می اندیشید مو به تنش سیخ میشد.



جاوید در حالی که میخندید گفت: عقلشو داده اجاره... مجبورمون کرده تو این سرما بیایم کجا...



فریدون حین اینکه سیگاری اتش میزد گفت:هرجایی در هر فصلی قشنگه... من هم تا به حال فرصت نداشتم شمال و درزمستون ببینم...



مهناز د ر ادامه ی صحبت همسرش گفت: واقعا ... خیلی هوا بد هم نیست... نه بارونه نه برفه... راستی اگه موافق باشید یکی از دوستان فریدون اینجا کلبه داره....عصر بریم اونجا....



سیمین: وای عالیه.... فقط باید پتو با خودمون ببریم... چون هوا خیلی سرده....



مهناز:اونجا بخاری هم داره... امکانتش تکمیله...



سیما:شما خسته نیستید مهناز جون تازه از سفر برگشتید...



مهناز:نه ... من که هوا بهم ساخته... کاملا راحتم... سفرمون طولانی نبود... راستی چطوره غذا رو ببریم اونجا...



و حینی که بحث در رابطه با برنامه ریزی گشت و گزار عصر داغ شده بود. مریم و طوطیا ونیوشا از ویلا خارج شدند.



نوتریکا لب دریا نشسته بود.



بی توجه به او به سمت در خروجی رفتند... در همان حوالی چند مغازه ی البسه دایر شده بود که طوطیا اصرار داشت مریم هم از ان دیدن کند.



نوتریکا رفتن انها را نظاره گر بود که نوید صدایش کرد ومجبور شد به داخل باز گردند.



*************************



************************



قراره اینجا بمونیم؟ -



نوتریکا رو به طوطیا که از بوی نم خاک خیلی خوشش نمی امد و جلوی بینی اش را گرفته بود و صدایش تو دماغی شده بود گفت: دا دا دا دا... چرا اینطوری حرف میزنی؟



طوطیا با حرص نگاهش کرد و مریم خندید.



نیوشا: بدم نیست... وسط جنگل.... با صفاست.



طوطیا:اینجاها گرگ و روباهم داره؟



نوتریکا:اره... پشت در منتظرن تو رو بخورن...



طوطیا با اخم گفت: بیمزه...



نوتریکا ادایش را دراورد و خندید.



طوطیا چینی به بینی اش انداخت وگفت: بانمک... اینقدر مزه نریز.



و نیوشا رو به مریم گفت: این دوتا تا صبح باید باهم کل کنن... بیا بریم تو....



طوطیا تنه ی محکمی به نوتریکا زد ووارد شد.



سیمین تا چشمش به طوطیا افتاد دستش را روی شانه ی او گذاشت وگفت:وای خدا سیما یه اسفند واسه بچم دود کنه روز به روی داره خوشگلتر میشه...



نوتریکا باز به تهوع افتاد.



مهناز هم تایید کرد و.گفت:ما شالا خیلی نازه...



نوتریکا زیر گوش طوطیاکه لبخند عمیقی از تعریفات انها رو لبش جا خوش کرده بود گفت: اره خیلی نازی.... موش بخوره نازی تو رو .... موش کورم بخوره که نفهمه چی خورده... طوطیا از حرص سرخ شده بود. و نوتریکا با صدای بلند خندید و به سرعت محل را ترک نمود. طوطیا به سمتش دوید و هر دو از کلبه بیرون رفتند.



مریم: من میتونم برم یه قدمی این اطراف بزنم؟



نوید:فقط زیاد دور نشید...



مریم:نه همین نزدیکی ها... و از کلبه خارج شد.



درحالی که ژاکتش را محکم به دور خودش میپیچید به دنبال بازی نوتریکا وطوطیا مینگریست ولبخند میزد.

SunDaughter☼
1390،05،15, ساعت : 10:56 بعد از ظهر
نوتریکا وارد کلبه شد... نیما و نوید سیخ های کباب را اماده در دست منتظر بودند تا روزبه منقل را به پا کند.


حینی که از کنار ماها ن میگذشت توجه اش به بحث او و طوطیا جلب شد.


ماهان: کباب ترش باید خوشمزه باشه....


طوطیا:من خیلی ازش خوشم نمیاد...


ماهان:تا به حال امتحان کردید؟


طوطیا :نه... اما ترجیح میدم امتحانم نکنم...


ماهان:بهتون قول میدم خوشمزه باشه.


طوطیا:قول چیزی که خودتون تجربه نکردید؟


ماهان با صدا خندید و نوید رو به نوتریکا گفت:چرا ماتت برده؟ بیا بالای سر اینا وایسا نسوزن...


نوتریکا بی میل به سمت منقل رفت.درحالیکه بادبزن دستش بود زیر چشمی هم به طوطیا نگاه میکرد که گرم صحبت با ماهان بود.


هرچند ماهان خیلی دور و بر او ونیوشا نمیپلکید اما همین مقدار کم هم باعث میشد نوتریکا حس کند باید حتما کاری کند؟!


با صدای بلند خنده ی طوطیا به سمت ان ها رفت ورو به ماهان گفت:خواهرتون خیلی وقته خبری ازش نیست...


ماهان نگاهی به سرتاپای نوتریکا انداخت و با مسخره گفت:اگه نمیترسی میتونی کمی اطرف ونگاه کنی... حتما همین وراست.


نوتریکا دلش میخواست خرخره اش را بجود.


رو به طوطیا گفت: میای دنبالش بریم؟


طوطیا به سمتش امد و گفت: بریم...


لبخند پیروزمندانه ای به ماهان زد که با نگاه تمسخر امیز او مواجه شد.علت رفتارهایش را نمیتوانست درک کند. ماهان رو به نیوشا که سینی به دست سعی داشت سیخ کبابهای حاضر شده را به داخل ببرد گفت:فکر کنم وقت اوردن گوجه ها باشه.... و چشمکی به نوتریکا که از حرص درحال فلک شدن بود، زد و از او فاصله گرفت.


طوطیا رو به نوتریکاگفت:با ماهان مشکلی داری؟


نوتریکا دستهایش را درجیبش گذاشت و گفت: ازش خوشم نمیاد....


طوطیا با سادگی گفت:چرا... اون که خیلی مهربونه؟


نوتریکا به سرعت به سمتش چرخید و طوطیا یک لحظه از گفتن حرفش پشیمان شد. به نگاه تند وتیز نوتریکا نمی ارزید!


درحالی که دستهایش را در زیر بغلش جمع کرده بود گفت:چه سرده... مریم چقدر دور شده...


نوتریکا سویی شرتش را دراورد و به او داد.


طوطیا:خودت چی؟


نوتریکا: همین پلیور بسمه...


طوطیا ان را تنش کرد. دیگرتعارفش را هم تکرار نکرد.بوییدن بوی عطر نوتریکا نعمتی بود...


صدای سیمین که بچه هارا فرا میخواند باعث شد تا بگوید: برو تا منم بگردم دنبال مریم... معلوم نیست کجا رفته... و به قدمهایش سرعت بخشید.


طوطیا تنها رفتنش را نظاره گر بود.ایستاده بود و او را نگاه میکرد. نمیدانست چرا مدتی بود که اینقدر گرفته بود.بی حوصله و کسل... انگار با دنیا قهر بود.


روزهایی که کنکورداشتند.... قبلش... بعدش.... اخلاقش عالی بود. اما الان بیشتر شبیه یک ربات از قبل برامه ریزی شده عمل میکرد.
کم کم به حرفش میرسید که یکنواخت شده بود.

SunDaughter☼
1390،05،15, ساعت : 10:59 بعد از ظهر
به سمت کلبه رفت.


سفره را داخل پهن کرده بودند.


مهناز رو به او گفت: طوطی جا مریم و نوتریکا کجان؟


طوطیا:نوریکا رفت دنبال مریم جون.... پیداش نکردیم.


سیمین:صبرکنیم تابیان....


فریدون: این دختره باز چهارتا درخت دید هوش و حواسش رفت.


مهناز با نگرانی گفت:یک ساعته خبری ازش نیست... و رو به ماهان تشر د وگفت:تو حواست کجا بود؟ نوتریکا باید بره دنبالش؟


و رو به سیمین افزود: شرمنده سیمین جون... باعث زحمت نوتریکا هم شدیم.


پس از کلی تعارف وکنایه مشغول صرف نهار شدند.


نوید نگاهی به ساعتش انداخت.از چهار گذشته بود. دقیقا دو ساعت از رفتن مریم و یک ساعت از نبود نوتریکا میگذشت.


نیما فکر نوید را خوانده بود. زیر گوشش زمزمه کرد:تو هم به همونی فکر میکنی که من فکر میکنم؟


نوید قاشقش را دربشقاب گذاشت وگفت: یعنی گم شدن؟


نیما: هیسسسس... میخوای گران بشن؟


نوید:خیلی وقته رفتن....


نیما پوفی کشید و گفت: پاشو بریم دنبالشون.... قضیه انگار جدیه...


روزبه هم با بلند شدن نیماو نوید نیم خیز شد.


پشت سر انها از کلبه خارج شد.


طلا هم کمی بعد بیرون امد وپرسید:چی شده؟


نیما: دو نفر غایبن ... چی میخواستی بشه؟


طلا :خاک به سرم چرا خبری ازشون نشد؟


نیما: ما میریم دنبالشون... جو سازی نکن....مامان اینارو اروم نگه دار.


و هر سه سه جهت مخالف را پیش گرفتند.


****************************


****************************


-مجبور بودین اینقدر دور بشین؟


-من مگه کف دستمو بو کرده بودم که قراره بیفتم تو رودخونه...


هنوز هم دندان هایش از فرط سرما بهم میخورد.


نوتریکا هم بد تر از او... پلیورش را داده بود تا او به تن کند. اگر کمی دیرتر رسیده بود قطعا اب او را با خود میبرد.کنار رودخانه خودش را به یک تکه ساقه ی درخت اویخته بود و به این طریق نسبتا خودش را حفظ کرده بود.


نوتریکا با شنیدن صدای جیغ و درخواست کمک به سمت رودخانه دویده بود ومریم را گلی در حالی که گریه میکرد پیدا کرده بود. واقعا اگر دیرتر میرسید اب حتما او را باخود میبرد.


نفسش را فوت کرد و به بخار دهانش خیره شد وگفت: من نمیفهمم چطوری رفتی تو رودخونه؟


مریم با حرص گفت:چه جوری داره؟ بار هزارم پام لیز خورد.... اصلا خودت چرا راهی وکه اومدی گم کردی؟


نوتریکا ایستاد.... درحالیکه سعی در مهارلرزش داشت گفت: اینجا اشنانیست؟


مریم به اطرافش نگاه کرد.مگر سانت به سانت جنگل با هم فرق میکند؟ همه جا به یک شکل وشمایل است....


نفسش را فوت کرد وگفت: به نظرم اشناست....


نوتریکا موهایش را کشید. هنوز کمی نم دار بود.... زیر لب غر میزد.


نگاهی به مریم انداخت ... با زانوهای گلی و بدون روسری .... موهایش خیس بودند ودور تا دور صورتش را فرا گرفته بودند.کمی موج داشتند....صورتش از سرما سرخ شده بود.رژگونه ی طبیعی..!


با ان پلیور طوسی که هشت تا مثل خودش دران جا میشدند چهره ی نمکینی داشت. نوتریکا دوباره به اطراف نگاهی انداخت.


مریم گوشه ای نشست و گفت: وای خدا پاهام ....


نوتریکا:چرا نشستی؟


مریم: چند ساعته الکی داریم دور خودمون میچرخیم؟


نوتریکا به اسمان ابری خیره شد... ساعت نزدیک پنج بود... حتم داشت پنج و نیم دیگر کاملا شب شب است. وسط زمستان چه توقع بیجایی از خورشید داشت که روز را روشن کند.


با تشر گفت: الان به شب میخوریم دیگه عمرا راهمونو پیدا کنیم... بلند شین...
مریم: بابا دو دقیقه که به جایی بر نمیخوره... باور کن دیگه نا ندارم... خسته شدم.ونفسش را مثل پوف بیرون داد.همان لحظه هم صدای قار و قور شکمش بلند شد.

SunDaughter☼
1390،05،15, ساعت : 11:05 بعد از ظهر
نقد نشه فراموش:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

====================



با خجالت دو دستی دلش را گرفت و نوتریکا با خنده گفت: گرسنته؟


مریم با غیظ گفت:منم اگه تا دوازده ظهر میخوابیدم و ساعت یک نون پنیر و چایی شیرین میخوردم گرسنم نبود.


نوتریکا ابروهایش را بالا داد وگفت:من که چیزی نگفتم...


مریم در دستهایش ها کرد وگفت:میخواستی بگی...


نوتریکا سری تکان داد و گفت: میخواستم بگم شکلات دارم...


مریم چشمهایش را با ضوق گرد کرد و گفت: واقعا؟


نوتریکا بسته ی هیسش را از جیبش دراورد... و به سمت او گرفت.مریم استین های پلیور او را تا ارنج بالا داد و در حالی که سعی داشت کاغذ رویش را باز کند نالید:دارم یخ میکنم....


نوتریکا به تلافی گفت:منم اگه تو سیاهی زمستون هوس اب تنی به سرم میزد حس بهتری نداشتم... حالا هم اگه خستگیتون در رفت بلند شید لطفا.


و با چشم غره نگاهش را از او گرفت. مریم هم پشت سرش هنگام خوردن شکلات سلانه سلانه قدم برمیداشت.


هرچه بیشتر پیش میرفتند بیشتر به این نتیجه میرسیدند که گم شده اند.


به ساعتش نگاه کرد. لعنتی کی خواب رفته بود.


نوتریکا:ساعتت کار میکنه؟


مریم مچ دستش را بالا اورد و جلوی صورت نوتریکا گرفت.


صفحه اش به طرز وحشتناکی بخار کرده بود وعقربه هایش مشخص نبود.


روشنایی کمتر و کمتر میشد. تا جایی که نوتریکا زمزمه کرد:شب شد....


مریم درست هماهنگ با او قدم برمیداشت.


مریم:واقعا گم شدیم؟


نوتریکا:شک داشتی؟


مریم:حالا کجا باید بریم؟


نوتریکا : بیخیال کلبه ... باید جاده رو پیدا کنیم برگردیم ویلا....


مریم:بلدی؟


نوتریکا:چیو؟


مریم اب دهانش را فرو داد و گفت:پیدا کردن جاده رو؟


نوتریکا: قبل تاریکی صدای ماشین و شنیدم... باید برگردیم عقب...


مریم به اطرافش نگاه میکرد. جنگل در تاریک به طرز وحشتناکی خوفناک بود.


زیر لب ایه الکرسی میخواند که نوتریکا پرسید:مگه بلدی؟


مریم:اره؟ چطور؟


نوتریکا :فکر نیمکردم بلد باشی...


مریم نفسش را فوت کرد وگفت:چرا؟


نوتریکا شانه هایش را بالا انداخت ومریم گفت:مامان همیشه وقتی میرفتم مدرسه اینومیخوند دیگه منم حفظ شدم.


و باز در دستهایش ها کرد. هوا بیش از حد سرد شده بود. صدای زوزه ای را شنیدند.هر دو سرجایشان ایستادند.


مریم با تته پته گفت:چی بود؟


نوتریکا به او نگاه میکرد. چشمان سیاهش در تاریک از ترس دو دو میزد.


نوتریکا دستش را گرفت و گفت:میترسی؟


مریم با صدای خش داری گفت: اره...


نوتریکا دلداری دهنده گفت: طوری نمیشه... و او را به خود نزدیک تر کرد. مریم دران لحظه از اینکه در کنارش بود خدا را شکر میکرد.


به قدمهایشان سرعت بیشتری بخشیدند.


نوتریکا درحالی که دست یخش را در در دست می مالیدگفت: دیگه موندگارید؟


مریم اهی کشید و دستش را از دست او بیرون اورد و کف دستانش را به هم می مالید با صدای لرزانی گفت:اره... ماهان میگه خونه ی جدیدمون خیلی قشنگه....


نوتریکا:راست میگه...


مریم:تو دیدیش؟


نوتریکا:نه...


مریم:پس از کجا میدونی؟


نوتریکا: سلیقه اش در همه چیز خوبه...


مریم خندید و خواست حرفی بزند که نفهمید چطور چوبی جلوی پایش بود واو را به زمین پرت کرد.


نوتریکا جلویش زانو زد و گفت:چی شدی؟


مریم جوابی نمیداد.


نوتریکا باز تکانش داد. ناچارا او را به ست خودش برگرداند.شیار باریکی روی پیشانی اش ایجاد شده بود. درانتاریکی کاملا میتوانست تشخیص دهد که از پیشانی اش خون می اید.
چند بار دیگر صدایش کرد.اما جوابی نشنید.

SunDaughter☼
1390،05،16, ساعت : 05:20 بعد از ظهر
http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gif
نقد یادتون نره لطفا
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
------------------------------------


چند بار دیگر صدایش کرد.اما جوابی نشنید.


***********************


***********************


سیمین درحالی که ناله میکرد گفت: چه بلایی سرشون اومده؟


مهناز هم بدتر از او به هق هق افتاده بود.سیما خواست حرفی بزند که در باز شد و طلا با هیجان گفت:نیما اینا اومدن....


با عجله به خارج کلبه رفتند.


نیماو روزبه وماهان ونوید درحالی که خستگی از چهره شان می بارید جلوی کلبه ایستاده بودند و چهره شان در هم بود.


مهناز رو به پسرش گفت:مریمم کجاست؟


ماهان با بغض گفت:نتونستیم پیداش کنیم...


سیمین:مگه میشه؟


نیما اهسته چیزی را که پشت کمرش پنهان کرده بود را بیرون اورد...


مهناز مقابلش ایستاد وگفت:این روسری مریمه...


نیما سرش را پایین انداخت و مهناز گفت:چی شده اقا نیما؟


نیما با من من گفت: لب رودخونه افتاده بود. به یه شاخه ی درخت گیر.... کرده..... بود.


مهناز در حالی که با دهان بز به او خیره شده بود از هوش رفت.


وقتی او را به داخل بردند نوید گفت: نوتریکا کجا مونده؟


نیما حرفی که نمیخواست به زبان بیاورد را از دهان روزبه شنید.


روزبه:اگه نوتریکا هم دنبال مریم تو اب... یعنی رودخونه ممکنه که... و حرفش را خورد.


ماهان یک گوشه کز کرده بود و نیوشا و طوطیا از کلبه بیرون امدند.


چهره های در هم پسرا گواه خوبی نمیداد.جاوید و جلال وفریدون هم به دنبال گمشده ها رفته بودند.


طوطیا زیر لب زمزمه میکرد:تو رو خدا برگرد....


نیوشا اهسته گفت:نوتریکا میگفت ممکنه گرگ داشته باشه..


و طوطیا فکر کرد اگر ان لحظه برای ترساندن دخترها چنین حرفهایی زده میشد اگر واقعا چنین چیزی صحت داشته باشد...


اب دهانش را به سختی فرو داد.


**************************


**************************


به نفس نفس افتاده بود... با صدای رعد و برق به اسمان خیره شد. این یکی را کجای دلش جا میداد.


مریم را که روی کولش انداخته بود جا به جا کرد. به ارامی انگشت اشاره اش را روی صورت داغش کشید...هنوز تب داشت ....


صدای ناله های خفیف او را می شنید.خیالش ا ز بابت زنده بودن او اسوده بود.


اهسته با خودش نصفه نصفه شعر زمزمه میکرد. از سرما دستهایش کاملا بی حس شده بود. مهمانی شب را هم از دست داده بود.


به خاطر این مهمانی این همه التماس کرده بود و حالا باید در سرما در جنگل.... در تاریکی با یک دختر نیمه جان راهش را پیدا میکرد.


نفسهایش هم سرد بود. سعی داشت به خستگی اش بی توجه باشد. با اینکه به طور کامل از زمان غافل شده بود اما حدس میزد ساعت از نیمه شب گذشته باشد. باران تندی شروع به باریدن کرد. دیگر توان ادامه دادن نداشت.


زیر درخت پرشاخ و برگی نشست... مریم کاملا خیس شده بود. کمرش را کش و قوس داد.


در خواب هم نمیتوانست تصور چنین موقعیتی را داشته باشد.


سردش بود و کم کم حس استخوان درد هم به سراغش می امد.


با صدای رعد و برق باز به اسمان خیره شد. لحظه ای بعد به مریم....روی پیشانی اش کمی خون خشک شده بود.تب نداشت وپوستش یخ یخ بود. ازسرمایش ترسید. صدای نفس کشیدنش را نمی شنید.


باترس به روی او خم شد لبهایش وچشمهایش نیمه باز مانده بود.. سرش را روی سینه اش گذاشت.بالا وپایین امد سینه اش همراه با خس خس بود. تکانش داد.صدایش کرد.ناله ی خفیفی از او بلند شد نفسش را با اسودگی فوت کرد ودوباره سرش را بلند کرد.


حسی در وجودش قلیان میکرد. چشمهایش روی تک تک اجزای صورتش در چرخش بود.


نگاهش روی لبهایش قفل شد....اب دهانش را فروداد وصدایش کرد.


-مریم ......


لحن و صدایش از سرما میلرزید.


-مریم خانم......


مریم به سختی و بریده بریده با صدای از ته چاهی گفت:خسته ام....


نوتریکا تکانش داد: نخواب... مریم...حالت خوبه؟


مریم ساکت شد.


باز صدایش کرد. جوابی نشنید.دریغ از یک ناله....


بارها وبارها صدایش کرد.بی جوابی از مریم ارام وقرارش را سلب کرده بود.


کم مانده بود به گریه بیفتد.اگر بمیرد...


به ارامی روی او خم شد.با حسی ناشناخته که پیچک وار تمام وجودش را در بر گرفته بود. هیچ وقت دچار چنین موقعیتی نشده بود.


انگار دست خودش نبود.جاذبه ای از لبهای نیمه باز مریم در وجودش رسوخ کرده بود که نمیتوانست به ان بی اهمیت باشد.خواست کنار بکشد اما نشد... نتوانست....هنوز سرد بود. هنوز او را نگاه میکرد.هنوز باران می بارید.هنوز مریم پاسخی نمیداد وهنوز... ثانیه ای بعد زمان .... انگار ایستاد.


لبهای لرزانش را ناشیانه روی لبهای یخ زده ی او فشرد.


به اندازه ی کوره داغ شد. مریم را کامل دراغوش گرفت. گرمای تنش برای جفتشان کافی بود. داغ شده بود.بی توجه به زمان ومکان در تاریکی شب در شاهد درختان... جنگل...ابر... اسمان تاریک... با حرارت او را می بوسید.می بوسید و می بوسید... متوجه چیزی نبود.انگار دست خودش نبود ....پی در پی لبهایش را غرق بوسه میکرد... هنوز سرد بود اما او ادامه میداد.


و هنوز مریم نمی فهمید... وچشمهایش نیمه باز بود.


کمی بعدخودش را کنار کشید.نفسش را فوت کرد... چه غلطی میکرد؟!چشمهایش را بسته بود...


با صدای شکستن چوبی به سرعت چشم گشود. خواب و بیدار بود. از سرعت بارش باران کاسته شده بود.نگاهش با نگاه دو چشم که درتاریکی برق میزد گره خورده بود.


سرجایش سیخ نشست.


صدای نفسهای تندش را میشنید.


گرگ نبود... بیشتر شبیه یک شغال بود.تکه چوبی را برداشت... خودش را جلو کشید وتا مریم را باز پشتش بگزارد. نمیدانست چکار کند.اب دهانش خشک شده بود. بعد از چند شب گذشته که ترس را تجربه کرده بود این یکی غیر قابل تحمل بود.به ارامی از جایش بلند شد.کمی فاصله گرفت... پاهای مریم را دور کمرش حلقه کرد و یک دستش را به پشتش گرفت و چند گام دیگر برداشت...


به ثانیه نکشید که با تمام قوا شروع به دویدن کرد... صدای دویدن او را هم میشنید که چطور به دنبالش می اید...


از سرعتش کم شده بود....حضور ان حیوان را هم حس میکرد... صدا زد :خدا ا ا ا.. و همان دم صدای بوقی راشنید که ازجاده به گوشش میرسید.

SunDaughter☼
1390،05،16, ساعت : 08:50 بعد از ظهر
به خدا انصاف نیست من این همه هر روز پست بذارم وشما نقدم نکنین... تشکراتون و امتیازاتون که اب رفته... اکشال نداره... ماهم خدایی داریم:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:



*************************


*************************


با صدای باز و بسته شدن در روی تخت نیم خیز شد.


نیما کنارش نشست و گفت:خوبی؟


نوتریکا با حرص گفت:بیست.... عالی...توپ...


نیما نفسش را فوت کرد وگفت: باز چی شده؟


نوتریکا بسته ی قرصش را به سینه ی او پرت کرد وگفت:اثر نمیکنه....


نیما بازویش را گرفت که داد او بلند شد. نیما با ناراحتی گفت: خیلی دردداری؟


نوتریکا جعبه ی دستمال کاغذی را به سینه اش پرت کرد وگفت: پاشو برو دستمال بیار مسکن تو سرم بخوره....


نیما از جایش بلند شدو او خودش را روی تخت پرت کرد. هنوز از اتاق خارج نشده بود که نوتریکا پرسید:مریم خوبه؟


نیما به سمتش چرخید وگفت:اره... روزبه بالای سرشه...


نوتریکا نفسش را فوت کرد... کمی خودش را جابه جا کرد.زانویش انگار در حال فلج شدن بود. از درد صورتش درهم رفت و نیما هم با سرعت اتاقش را ترک کرد.


وقتی در جاده یک ماشین ان شغال لعنتی را زیر گرفت وهمان راننده او ومریم را به در ویلا رساند در ذهنش هم نمی گنجید ساعت تازه ده شب باشد.


خدا را شکر کرد که بی بی کبری و نبی خان در ویلا بودند وگرنه معلوم نبود تا کی باید در باران با مریم صبر میکرد تاانها از پاسگاه و غیره دل بکنند و به ویلا باز گردند.


انقدر که سرما کشیده بود... استخوان درد وپهلو درد امانش را بریده بود.


پتو را تا گردنش بالا کشید و به سقف نگاه میکرد. از فردا چطور در چشمانش نگاه میکرد.با پشت دست لبش را از هیچ پاک کرد.


به پهلو چرخید... کتف و شانه اش هم کوفته بود. مریم اصلا وزنش به چشم نمی امد.... خسته بود اما خواب براو حرام شده بود.


به سختی سعی داشت اتفاقات وحوادث را که در ذهنش پی در پی مثل قطار در حرکت بود و هرلحظه جلوی چشمش جا ن میگرفت کنار بزند.


اما نمیشد... نفسش را فوت کرد.گوشی موبایلش در کوله اش بود درست زیر تخت... دستش را دراز کرد ان را بردارد... اما ارنجش به لبه ی فلزی تخت خورد و حس کرد تمام تنش سر شد... ان لحظه با باز شدن در اتاق مصادف گشت.


طوطیا با یک سینی سوپ داغ لبه ی تخت کنارش نشست. در حالی که ارنجش را می مالید گفت: اخ چقدرگرسنم بود...


طوطیا لبخندی زد و گفت: نیما میگه گرگ دنبالت کرده... راست میگه؟


نوتریکا خندید و گفت: شغال.... اره میخواست منو بخوره...


طوطیا چشمهایش را گرد وکرد وگفت:ترسیدی؟


نوتریکا با اطمینان گفت: اصلا...


طوطیا چینی به بینی اش انداخت وگفت: جون خودت....احتمالا داشتی غش میکردی... تو از یه پخش صدا سکته کردی بیهوش شدی... وای به حال اینکه شغال دنبالت کنه... و خندید.


نوتریکا در ارامش سوپش را میخورد وقتی خنده های طوطیا تمام شد گفت:اصلا نترسیدم.. چون میدونستم کاری با من نداره... من یه پاره استخونم... شاید اگه تورو میدید اصلا ازت دست نمیکشید.


طوطیا با اخم نگاهش میکرد و نوتریکا هم به او خیره شده بود.


نوتریکا:چته؟تا حالا منو ندیدی؟


طوطیا سری از روی تاسف تکان داد وگفت:منو بگو برای کی نگران شدم...


نوتریکا خندید و گفت:خوب عزیزم مگه من زورت کردم نگرانم بشی؟


طوطیا با قهر گفت: برو بابا.... خواست بلند شود که نوتریکا دستش را گرفت وگفت:حالا قهر نکن....


طوطیا رویش را برگرداند و نوتریکا گفت:تو که میدونی من منت کشی نمیکنم پس عین ادم اشتی باش.هووی... کاسکو... طوطی..کلاغ...


باز شروع کرده بود انقدر نام پرنده می برد تا طوطیا به حرف بیاید...


رویش را به سمت او چرخاند و سینی را روی زانویش کوبید و گفت: بسه دیگه... سوپت سرد شد...


نوتریکا یک لحظه نفسش بند امد... دستی به پیشانی اش کشید و اهسته گفت: دیگه میل ندارم...


طوطیا با تعجب گفت:چرا؟ هیچی نخوردی که؟


نوتریکا روی تخت دراز کشید وگفت: سیر شدم....


طوطیا با نگرانی ادامه داد :چی شدی؟


نوتریکا:میگم هیچی برو بیرون...


طوطیا:اخه... تو که چیزی نخوردی....


نوتریکا :تو رو خدا برو بیرون...


نیما در اتاق را باز کردوگفت:یواش تر چه خبرته؟


طوطیا:هیچی نخورد...


نیما: باز نونور بازی هات شروع شد؟ قابل توجهت مامان فرصت نداره نازتو بکشه.... پس خودت ادم باش.


نوتریکا : بررررررین بیرون...


نیما نگاهش کرد وگفت:چته؟


نوتریکا چشمهایش را بست. از شدت درد پایش داشت به گریه می افتاد. نالید: تو رو خدا برین بیرون...


نیما موقعیتش را درک کرد و طوطیا را از اتاق بیرون فرستاد.حینی که یک مسکن به رگش تزریق میکرد گفت: الان خوب میشی...


نوتریکا فقط فسش را فوت کرد. وطوطیا نمیدانست چرا نوتریکا رنگ عوض کرد؟!


صدای جاوید از سالن می امد که میگفت:بهتره فردا به تهران برگردیم... اما با مخالفت سیما و سیمین مواجه شد.شب با خیالی نه چندان راحت به خواب رفتند.


صبح با صدای جمعپلکهایش را گشود... حالش بهتر بود.هرچند هنوز حس کوفتگی داشت.از تختش پایین امد و به سالن رفت. مریم گوشه ای لای پتو کنار شومینه نشسته بود و به لیوان چایش خیره بود.


قبل ازانکه متوجه حضورش شود به سرعت از مقابلش رد شد.


در حیاط جوانان مشغول والیبال بودند. ماهان با دیدن او به سمتش رفت و گفت:احوالات اقای مهندس...


نوتریکا بی اهمیت به اوسمت دریا را پیش گرفت... روی ماسه ها نشست که حضور یک نفر را کنارش حس کرد.سرش را بالا گرفت.مریم پتو پیچ کنارش ایستاده بود.دوباره از جایش بلند شد.


گوشی اش زنگ خورد.برای اولین بار از تماس لادن نیشش باز شدو دعا به جانش کرد.با عذرخواهی کوتاهی از مریم فاصله گرفت.

SunDaughter☼
1390،05،16, ساعت : 10:43 بعد از ظهر
نقدم فراموش نشه:-2-38-::-2-38-::-2-38-:

*************************



*************************



-بالاخره گیرت ا نداختم....



نوتریکا ایستاد و اشفته موهایش را عقب فرستاد.



مریم مصر سر جایش ایستاده بود و با لبخند نگاهش میکرد.



اگر اتفاقات شب گذشته را در ذهن داشته باشد کار نوتریکا قطعا ساخته بود. سرش را پایین انداخت و دست در جیب جینش برد و گفت: امری داشتید؟



مریم خندید و گفت:چه مودب شدی؟ بشینم؟



اشاره به تاب کرد و نوتریکا تعارف کرد وگفت: بفرمایید... من برممم تو یه کاری دارم...



مریم صدایش کرد:نوتریکا؟!



نوتریکا سرجایش ایستاد .



مریم: از صبح از دستم فرار میکنی... چرا؟



نوتریکا چیزی نگفت.



مریم از روی تاب بلند شد وگفت:فقط خواستم ازت تشکر کنم... همین.مزاحمت نمیشم...



نوتریکا حس کرد باید حرفی بزند.لبهایش را بازبان تر کرد. باز یاد دیشب و...



نوتریکا: مزاحمم نبودید...



مریم: اینطور به نظر نمیرسه... و چند سرفه کرد .



نوتریکا:برگردید داخل... حالتون خوب نیست.



مریم: دیشب یه خواب عجیبی دیدم...



نوتریک ابروهایش را بالا داد وگفت:خواب؟



مریم سرش را تکان داد وگفت:خیلی مهم نیست... به خاطر همه چیزممنونم... زندگیمو مدیونتم... کاری هست برات انجام بدم؟



نوتریکا خندید و گفت:نه... هرکس دیگه هم بود همین کارو میکرد.



مریم لبخندی زد وچند عطسه پی در پی گریبان گیرش شد.نوتریکا دستمالی به سمتش گرفت ومریم با لبخند گفت: فکر کنم باید به حرفت گوش بدم و برم داخل...



نوتریکا چیزی نگفت.



مریم از کنارش رد شد... اما سرش را به سمتش چرخاند وگفت:راستی...تولدت با تاخیر مبارک...بیست وهشت مهر...درسته؟ حالا دیگه بیست سالت شد؟



نوتریکا دستهایش را در جیبش فرو برد وگفت: بله...



مریم خندید و گفت:بیشتر بهت میخوره... پس از مکثی گفت: شاید به خاطر قدت باشه...از برادرات بلند تری....



نوتریکا خندید و گفت:عوضش شما کوچکتر به نظر میاین...



مریم خواست حرفی بزند که به عطسه منجر شد و با خنده به سمت ویلا رفت.

SunDaughter☼
1390،05،16, ساعت : 10:48 بعد از ظهر
نقدم فراموش نشه /تانیکوووووووووووو:-2-40-::-2-40-::-2-40-:




*******************



-ناصر نعیمی قد 180 وخرده ای.... چهره سبزه رو وچشم ابرو مشکی...فوق لیسانس...بیست و هفت ساله کارمند بانک... دارای یک خواهر بیست یا نوزده ساله....مادر وپدر در قید حیات نیستند....



طوطیا با خنده نگاهش میکرد.



نیوشا ادامه داد: لهجه داره...



طوطیا:کجایین؟



نیوشا:اصفهانی.... حال شوما خوبس؟ اهی کشید وافزود: حتما خسیسم هست....



طوطیا انگشت اشاره اش را بالا برد وگفت:مقتصد....



نیوشا: به نظرت من سر تر نیستم؟



طوطیا:من یه بار بیشتر ندیدمش...



نیوشا خندید و گفت: منم یه بار دیدمش.... اه..... کاش اون کت وشلوار مشکی مو اورده بودما....



طوطیا:بیا سارافون منو بپوش؟



نیوشا: همون طوسیه؟ باشه.... باید شال بذارم؟



طوطیا:غریبه ان مثل اینکه....



نیوشا: خوبیش اینکه مادرشوهر ندارم... ولی با نفس چی کنم؟



طوطیا خندید ونیوشا از خنده ی او به خنده افتاد.با چند ضربه ای که به در اتاق نواخته شد.نیوشا در را باز کرد.



نوتریکا:اومدن...



طوطیا: عروس حاضره...



نوتریکا خندید و چشمهایش را چپ کرد وگفت:چه عروسی... خدا رو شکر کن مادرشوهر نداری که عیب وایراد روت بذاره....



نیوشا با غیظ نگاهش میکرد. نوتریکا با خنده در اتاق را بست.



بزرگترها مشغول صحبت بودند.روزبه و ماهان به خارج شهر رفته بودند.نوید و طلا حضور داشتند. نیما به خاطر برادر بزرگ بودن وطلا به خاطر شگون مجلس و نسبتا تازه عروس بودن... هرچند عروس نشده بود و در مرحله ی نامزدی ایست کرده بود!



مریم در اشپزخانه به بی بی کبری کمک میکرد.



طوطیا به همراه نوتریکا وارد سالن شدند وطوطیا به اشپزخانه رفت و نوتریکا گوشه ای نشست. درست مقابل ناصر... پسرک از خجالت شر شر عرق میریخت.و مانند کلم قرمز شده بود.



کت وشلوار مشکی ساده ای به تن داشت.

SunDaughter☼
1390،05،16, ساعت : 10:51 بعد از ظهر
اینم پست اخر امشب....
نقدم نشه فراموش. بوس بوس.
شبتون به خیر:-2-40-::-2-40-::-2-40-:تا فردا:-2-38-:

----------------------------

نفس هم با مانتو وشلوار ساده ای نشسته بود. به همراه عمو وزن عمویشان به خواستگاری نیوشا امده بودند.از سادگی شان خوشش می امد.والبته ناصر پسر بدی نبود.اگر غیر از این بود محال بود اجازه دهد!



اقای نعیمی نسبتا جوان بود. شاید چهل وخرده ای ساله.... خوش مشرب بود ومجلس را در دست گرفته بود.



نیوشا به ارامی از پله ها پایین می امد.



ناصر با دیدن او مثل فنر راست وسیخ ایستاد.به خاطر ایستادن یکباره ی او جمع هم بلند شد.نوتریکا خنده اش گرفته بود.نیوشا هم داشت غش میکرد.



درعمرش اینقدر دست وپایش را گم نکرده بود. سارافون طوسی و جین خاکستری و پیراهن استین بلند سفیدی که زیر سارافونش پوشیده بود ترکیب جالبی داشت.



موهایش را ساده بالای سرش بسته بود. هرچند صورتش را باز وکشیده نشان میداد.زیر بار روسری گذاشتن نرفته بود.حداقل خودش بود...



گوشه ای نشست.درست کنار نوتریکا... حیف دیرشده بود وگرنه چه کسی تحمل شنیدن گوشه و کنایه های او را داشت.



حرفها رنگ جدی تری گرفت.



جاوید و جلال با اقای نعیمی صحبت میکردند... دو طرف انگار ا ز هم خوششان امده بود.



جاوید: هرچند شرط اصلی نظر طرفینه.... اما من بیشتر به این جلسه به چشم یک معارفه نگاه میکنم... ان شا الله در تهران هم پذیرای شما باشیم....تا ببینیم قسمت چی باشه....



جلال: بهتر نیست دو تا جوون یه صحبتی با هم داشته باشن؟



ناصر تا انجا که ممکن بود سرش را پایین انداخت. نیوشا هم با دگمه ی تزیینی پایین سارافون طوطیا باز میکرد.انقدر که دگمه کنده شد.



جلال بار دیگر حرفش را تکرار کرد.نیوشا حکم راهنما را داشت به ارامی بلند شد و سپس ناصر پشت سرش حرکت کرد وبه حیاط رفتند.



نیوشا چیزی نمیگفت.



ناصر هم بدتر ازاو....



بعد از ده دقیقه ناصر با تته پته گفت:سلام...



نیوشا ریز خندید و گفت:سلام...



ناصر اهسته گفت:حالتون خوبه؟



نیوشا:ممنون...



ناصر:خدا رو شکر...



نیوشا باز خندید.هرچند محو... اما بر خلاف انچه که فکر میکرد اصلا ناصر لهجه نداشت.



ناتصر کمی من من کرد وگفت:نیوشا خانم؟



نیوشا سرش را بلند کرد وبه او خیره شد.ناصر فوری سرش را پایین انداخت.



نیوشا با خیال راحت لبخند عمیقی زد .... کمی بعد گفت: تا به حال نشده بود شما رو از نزدیک ببینم...



ناصر با نگرانی نگاهش کرد.



اهست گفت:جدی میگید؟



نیوشا: اولین بار پارسال عید بود...که اومدین کمکم کردید خریدهامو ببرم داخل... به جز اون دیگه ندیده بودمتون...



ناصر نفس راحتی کشید و گفت:بله اون اولین بار بود که شما منو دیدید...



نیوشا : شما چی؟



ناصر لبخندی زد و گفت: من هر سال عید و تابستون اینجا بودم برای زیارت شما...



نیوشا ابروهایش را بالا داد و تعجب گفت: پس شغلتون چی؟ چطوری بهتون امکان مرخصی طولانی مدت و میده؟



ناصر خندید...



خوشبختانه دندانهایش سیاه وچرکی و زرد نبود...لبخندش هم مهربان بود.



ناصر : چقدر دقیق و نکته سنج...



نیوشا: شاید به نفعتون نباشه...



ناصر خندید و گفت: من فقط چند ماهه که شاغل شدم...



نیوشاهوومی گفت و ناصر ادامه داد: راستش خیلی حرف اماده ی این لحظه کرده بودم...اما...



و سکوت کرد.



نیوشا:اما چی؟



ناصر خندید و گفت:همش پرید... فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه.



نیوشا هم متقابلا لبخندی زد و گفت: اینطوری بهتره...



ناصر:چطور؟



نیوشا: تمرین کردن برای این مسئله... با لحنی متفاوت و شوخی گفت:مگه امتحان نهاییه؟



ناصر خندید ... نیوشا هم .



صحبتهای زیادی صورت نگرفت. ناصر مهربان به نظر می امد... هر دو با لبخند وارد سالن شدند... هرچند حرفهای زیادی باید زده میشد. اما قدم اول با موفقیت پشت سر گذاشته شد.



جمع هم موافق بود. قرار بعدی به تهران موکول شد.



ناصربه نیوشا خندید.نیوشا باخجالت سرش را پایین انداخت. دروغ چرا ظاهرا بدش نیامده بود.هرچند اولین خواستگار رسمی اش بود.اما ...



دل است دیگر!!!

SunDaughter☼
1390،05،17, ساعت : 02:25 قبل از ظهر
ا ز انجا که طاقت نداریم تا صب بصبریم ... خودمان بسی هولیم الان میگذاریم:-2-40-::-2-38-::-2-40-:

نقدم یادتون نره:-2-38-:

==================



نیوشا در حالی که خسته در اتاق مشترکش با طلا و طوطیا لباس هایش را اهسته بدون انکه سرو صدایی ایجاد کند مرتب میکرد.طلا وطوطیا غرق خواب بودند.نمیدانست شاد است... یا بی خوابی به سرش زده است.


از پنجره حیاط را تماشا کرد. نوتریکا در حیاط نشسته بود.عجیب بود که اینقدر ساکت شده بود.از بعد از رفتن خانواده ی نعیمی یک کلمه هم حرف نزده بود. یا جلوی تلویزیون نشسته بود یا در حیاط یا لب دریا به تنهایی قدم زده بود.


به ارامی ازاتاق خارج شد و به طبقه ی پایین رفت.


نوتریکا روی تاب نشسته بود وسیگار دود میکرد.نیوشا با غیظ گفت: بازم؟؟؟


نوتریکا نگاهش کرد وگفت:برو بذار کف دست بابا... چرا وایستادی؟ و سیگارش را دور انداخت.


نیوشا کنارش نشست وگفت:چرا نخوابیدی؟


نوتریکا:باید جواب پس بدم؟


نیوشا:چرا پاچه میگیری؟


نوتریکا حرفی نزد... نیوشا از جایش بلند شد که برود.. اما نوتریکا صدایش زد و گفت:نیوشا؟


نیوشا:هان؟


نوتریکا:از ناصر خوشت اومد؟


نیوشا به تندی گفت:به تو ربطی داره؟


نوتریکا ساکت شد.


نیوشا چرخید که برود اما نوتریکا گفت:امیدوارم خوشبخت بشی...


نیوشا میخکوب ایستاد.


نوتریکا دستهایش را در جیبش فرو برد ورو به رویش ایستاد وگفت:فکر نمیکردم اینقدر زود عروس بشی...


نیوشا مبهوت نگاهش میکرد.در پس نگاهش کنایه وطعنه نبود...


نوتریکا ادامه داد: میری اصفهان نه؟


ونفسش را فوت کرد و به اسمان خیره شد وگفت:اون وقت دیگه سال تا سال نمیبینم همو...


نیوشا وا رفت. نوتریکا جدی بود.


نوتریکا سرش را پایین انداخت.لحظه ای بعد سرش را بالا گرفت... رو به خواهرش گفت: نشی حاجی حاجی مکه؟


در مقابل چانه ی لرزان نوتریکا هیچ عکس العملی نشان نداد.فقط ماتش برده بود.... این نوتریکا با کسی که میشناخت...


نمیدانست چشمهای اشکی اش را باور کند یا طعنه های قبل از امدن خانواده ی ناصر را... اگر الان میگفت هرگز ازدواج نکن... حاضر بود چنین عمل کند.


نوتریکا زیر لب زمزمه کرد:شب به خیر... دستهایش در جیبش بود وسلانه سلانه سمت ساختمان را پیش گرفته بود.
نیوشا به دنبالش رفت... شاید این نیوشا بود که مدتها فراموش کرده بود انها فقط ده دقیقه فاصله ی سنی دارند... فقط ده دقیقه!

SunDaughter☼
1390،05،17, ساعت : 12:17 بعد از ظهر
:-2-16-:سلام نقدم فراموش نشه....مرسی دوست جونا:-2-16-:


فصل پنجم : شوک...



مثل مرغ سرکنده به اپن تکیه داده بود.



غرزنان گفت: چرا پنیر نداریم؟



سیمین ملتمسانه گفت: یه بارم شده کره عسل بخور....



نوتریکا با غیظ گفت:نمیخوام....



جاوید بدون انکه نگاهی به او بیندازد گفت:پنیر ادمو خنگ میکنه...



نوتریکا با حرص گفت:پس لابد بچه بودید خیلی پنیر خوردید!



صدای هین گفتن سیمین ونگاه عصبی نیما ونوید با چشمهای ریز شده ی جاوید و بلند شدن نوتریکا از روی صندلی همه با هم در یک زمان به وقوع پیوست.



سوار موتورش شد و به سمت دانشگاه می راند... از ان روزهای مذخرف بود.... هیچی نشده بنزین تمام کرد.صفش هم شلوغ بود.انقدر لعنتی لعنتی گفت که بالاخره نوبتش شد.



کمی بنزین روی پاچه شلوارش ریخت....جین بدبخت ابی اش !



با حرص سوار شد. تمام حرصش را روی گاز موتور خالی میکرد. حین رد شدن از چهار راه اصلا متوجه چراغ قرمز نبود.وانتی به سمتش می امد... نتواست کنترل کند و ازپهلو پرت شد. به سختی پایش را از زیر موتور در اورد.پلیس امد جریمه اش کند...



موتورش را بلند کرد.نفسش را فوت کرد. بد بیاری پشت بد بیاری!



جلوی دانشگاه رسید که صدای زنگ گوشی اش را شنید.



تلفنش را جواب داد...



صدای گرفته ی شبنم بود.



-شیده مرد...



و تماس قطع شد. مثل مجسمه به موتورش تکیه داد ه بود وگوشی را به گوشش چسبانده بود.صورت شیده... صدای شیده.... حرفهای شیده...



همه و همه جلوی چشمش زنده شده بود.



باز سوار شد .اینبار به سمت بیمارستان در حرکت بود.گنگ ومبهم به رو به رو خیره بود. هنوز برخی پیام های شیده را داشت. عکسش را داشت.خاطراتش را داشت. یادگاری هایش را داشت.



شب اخر را به یاد داشت...همه چیز مثل یک فیلم جلوی چشمش رژه میرفت... ازا ول اشنایی که فقط طی یک شماره دادن در مترو صورت گرفت و بیرون رفتن... و قرار وهمه و همه....حرفهای اخر شیده مثل پتک شده بود.



-برام فاتحه بخون...

- دوستت دارم و میبخشمت...
- امیدوارم اون دنیا با هم باشیم...
خدایا شیده امسال کنکور داشت... یاد ارزوهایی که همه را شنیده بود... نفهمید کی رسید. نفهمید چه پرسید.... فقط فهمید واقعیات داشت. دو کلمه که به هم چسبیدند ویک جمله شدند ..شیده مرد.. یک اسم یک فعل... حقیقت داشت.
واقعیت محض بود... شیده مرد... همین... همین و همین.یک دختر مرد....یک جوان مرد... به پای یک حماقت.... تمام شد. رفت.... اسیر خاک شد. دیگر نیست.... نخواهد بود.انگار هیچ وقت نبود...
گوشه ای روی زمین نشست.زانوهایش را بغل کرد.
پیشانی اش را روی زانو گذاشت.صدای پیج پزشکان و همهمه ی اورژانس درسرش بود.... شیده هم بود.... بقیه هم بودند.
بغض نکرده بود.هنوز بهت زده بود...مغزش کار نمیکرد.صدای زنگ موبایلش را میشنید. اسم حامد را هم میدید... اما عکس العملی نشان نمیداد.
حالا قاتل شده بود.... اصلا مگر تقصیر او بود.؟
صدای مریم در گوشش بود:کاش براش توضیح میدادی.....کاش توضیح میداد.. اما مگر توضیحی داشت؟
پیام شیده را یادش می امد بر مبنای خیانت بود....
خیانت؟!
خدایا.... مگر فقط مریم بود؟ تازه مریم کسی نبود...صبا بود.... طناز بود.هما بود... ازاده بود... همه بودند و هیچکس نبود!
سرش در حال انفجار بود.
دستی روی شانه اش قرار گرفت. نه برای دلداری... وحشیانه بازویش را کشید. او را بلند کرد.
تا انجا که ممکن بود در دیوار فرو رفت.
شهنام بود. از چشمهایش خون می چکید.ترسید...
شهرام هم پشت سرش بود.... ملتهب تر از او... وحشت زده نگاه میکرد.
برق تیزی چاقو.... از جایش تکان نخورد.ایستاده بود.نگاهش میان دو نگاه مغموم وپر تشویش و عصبی در چرخش بود.
چه کار میکرد؟ فرار میکرد؟ می ماند.... مگر او مقصر بود... اصلا او چه کاره بود؟
نگهبان اطلاعت انها را مورد خطاب قرار داد.

SunDaughter☼
1390،05،17, ساعت : 12:24 بعد از ظهر
اینم یه قسمت دیگه/
امروز نمیذارم چون میخوام مرد کوچک و سایه ی شوم پریش و بنویسم....
:-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-:
ولی شما نقد یادتون نره:-2-40-:
-------------------------------------------

شهنام لبه ی تیز را روی گونه اش گذاشت.از سرمایش تنش لرزید.
شهنام دو قطره اشک از چشمهایش پایین چکید. با صدای خفه ای گفت:خواهرم مرد....
نفسهای تند و تیزش به صورت نوتریکا میخورد.....
ادامه داد:تو کشتیش.... تو کشتیش بی همه چیز... ... ...
نا توان تر از ان بود که بخواهد پاسخی به توهین ها و ناسزاهایش بدهد.
با ترس نگا ه میکرد.... نگهبان اطلاعات باز تذکر داد. چند نفر دورشان جمع شده بودند.
زنی مشوش گفت:الان میکشتش....
دیگری گفت: بابا یه کاری بکنید.... اینجا بیمارستانه...
مردی گفت:یکی این چاقو رو بگیره ازش....
نگهبان تهدید کرد به پلیس خبر میدهد.
کسی شهنام را عقب کشید.
مردی بازوی نوتریکا را که هنوز مات بود را کشید وگفت: در رو تا نفله نشدی.....
نوتریکا پاهایش به حرکت افتاد.... قدم هایش تند میشد و تند میشد... انقدر که دویدن شد.
صدایش را شنید که فریاد زد: به روح خواهرم قسم ....زنده ات نمیذارم...
سوار موتورش شد. بی هدف می چرخید...
تا به خودش امد جلوی در خانه ی سپهر بود. زنگ را فشرد. سپهر خودش ایفون را جواب داد.
وارد خانه شد...
طیبه هم انجا بود. نگاهش بین ان دو چرخید... با حرص یقه ی سپهر را گرفت واورا به دیوار کوبید.
نوتریکا از لا به لای دندان های کلید شده اش گفت:مگه نگفتم... مگه بهت نگفتم دور فامیل منو خط بکش؟
سپهر به تته پته افتاده بود و میخواست توضیح بدهد.
نوتریکا سیلی محکمی به صورتش زد ... این چهارمین بار بود.... سپهر سیلی های او را می شمرد... خواست مشتی به پایین چشمش بزند که طیبه گفت:نوتریکا من خودم اومدم....
نوتریکا تند نفس میکشید ... پره های بینی اش باز وبسته میشد.
خواست از خانه خارج شود که سپهر بازویش را گرفت و اجازه نداد.
به طیبه نگاهی انداخت.... خیلی مهم نبود...
نوتریکا هم برایش این حضوردیگرمهم نبود. شیده مهم شده بود که مرده بود!
روی کاناپه ولو شد و بی توجه به طیبه با ان لباس باز و بدن نما به سقف خیره شد.
سپهرمحتاط پرسید:چی شده؟
نوتریکا به زور زمزمه کرد: یه چیزی بده حالمو نفهمم....
سپهر ماتش برد.اصولا نوتریکا خیلی درقید وبند این مسائل نبود... شاید فقط مشروب....
سپهر یک لیوان ودکابرایش ریخت وگفت: بیا اول اینو بخور....
نوتریکا لاجرعه سر کشید.... به سپهر نگاه کرد.
سپهر خندید وگفت: نه حالت بده... خوب بابا چرا اینطوری نگاه میکنی؟ دستی به صورتش کشید وگفت: چه دستت سنگینه....
نوتریکا چیزی نگفت. به طیبه هم نگاهی نینداخت. طیبه با خیالی اسوده موهایش را لا به لای انگشتهایش میرقصاند وبه او نگاه میکرد.
سپهر وارد اتاق شد.طیبه کنارش نشست و گفت:چی شده؟
نوتریکا نگاهش هم نکرد. به رو به رو خیره بود.
طیبه یک لیوان پر برایش ریخت وگفت: نمی گی؟
باز یک نفس تمامش را خورد... طیبه خندید و گفت: چه قاطی.... بابا چته؟
نوتریکا هنوز ساکت بود....لیوان سوم هم مثل دوتای اولی....
سپهر ازاتاق خارج شد و در حالی که ضبط را روشن میکرد به طیبه چشمکی زد و گفت: به خاطر داداش نوتریکا...
سه گیلاس پر کرد و در حالی که سه قرص کف دستش بود رو به انها تعارف کرد.
یک تقه ی کوچک یک واژه ی بی مفهوم...
-به سلامتی...
نوتریکا مثل احمقها بلعید و با ودکا ان را فرو داد.... خودش را روی مبل پرت کرد... سقف و لوسر و صورت طیبه و سپهر دور سرش می چرخید.
صدای اهنگ راکی در سرش دور و نزدیک میشد.... گلویش خشک شده بود.
طیبه را دید .... دستش را گرفته بود.... دیگر نمیفهمید....
حال لحظه اش را نمیفهمید...حال قبلش را نمی فهمید.این نفهمیدن را دوست داشت.
دیگر شیده نبود... ذهنش خالی شده بود....از هر کس از هرچیز... این تهی شدن را دوست داشت.
خالی از هرچیز.....
**************************
**************************

SunDaughter☼
1390،05،17, ساعت : 01:43 بعد از ظهر
**************************
**************************
نیوشا در محوطه نشسته بود.... در حالی که دستکش هایش را در می اورد گفت: حالا تو میگی چی کنم؟
طوطیا اهی کشید وگفت: اخه من نمیفهمم تو چرا اینقدر هولی؟ مگه ناصر اولی و اخریه؟
نیوشا:اگه اخریش باشه؟
طوطیا:خری دیگه ....
نیوشا:خر نیستم... اما نمیخوام فکر کنم به خاطر موقعیت های بهتر دیگه... که شاید هیچ وقت پیش نیاد... واهی کشید وجمله اش نیمه تمام ماند.
طوطیا نگاهش کرد..نفس عمیقی کشید وگفت: ناصر پسر بدی نیست... اما..نمیدونم...تو تازه بیست سالته... اینقدر دوست داری شوهر کنی؟
نیوشا: میدونی میخوام هدفم معلوم بشه... درس بخونم که چی بشه؟ برم سر کار... خوب بعدشم قراره ازدواج کنم دیگه.. خوب همین حالا موقعیتش پیش اومده....
طوطیا خندید وگفت:واقعا هولی...
نیوشا دستش را زیر چانه گذاشت وگفت: دیشب بهم زنگ زد...
طوطیا چشمهایش را گرد کرد وگفت:واقعا؟
نیوشا خندید و گفت:اره... فقط ده دقیقه باهم صحبت کردیم...
طوطیا:چی گفتین؟
نیوشا جدی گفت:چرت وپرت...
طوطیا خندید و نیوشا ادامه داد:همش از احوالپرسی خانواده...
طوطیا:نپرسیدی چرا سیاهی زمستون اومدن شمال؟
نیوشا:چرا گفت ویلا نم کشیده بود، سرایدارشون بهشون زنگ میزنه که بیان ببینن چه خبره....نفس هم تعطیلات میان ترم دانشگاهش بود... دیگه مرخصی میگیره میان.........
و با لبخند گرمی ادامه داد: انگار قسمت بود ما هم زمستون بیایم.... و نفس عمیقی کشید و به بخار دهانش خیره شد.
طوطیا نگاهش میکرد.خوشحال بود.... بیشتر از همیشه لبخند میزد.چشمهایش برق داشت. پس شاید دوستش داشت.
درست مثل او .... مثل خودش.... از اینکه دل به کسی بسته بود که او را هیچکس خطاب کرده بود.... و این هیچکس او را خواهر میدانست... از خودش منزجر بود.
هرچه بیشتر فکر میکرد. بیشتر به این نتیجه میرسید که شاید روزهای اتی امیدواری باشد.حداقل فعلا باید صبر میکرد.
غریبه که نبود... هر روز او را میدید... با او صحبت میکرد.هر روز زندگی میکرد....
اهش را فرو خورد.
نیوشا زمزمه کنان گفت:فقط بدیش اینه اگه باهاش ازدواج کنم باید برم اصفهان....
طوطیا با خنده ی تصنعی گفت:عوضش خلاص میشیم از دستت....
نیوشا اهی کشید وادامه داد: نوتریکا خیلی ناراحت بود... یعنی دیگه اصلا باهام حرف نمیزنه...
طوطیا:نه که قبلا صبح تا شب بغل گوشت بود...
نیوشا به او خیره شد وگفت: بدون تو چی کنم؟ فکرشم سخت وعذاب اورده... بدون مامان... نوید...نیما....طلا....خاله اینا....عمو...وای نه... نمیخوام.
طوطیا خندید و گفت: اخه هنوز نه به باره نه به داره...
نیوشا با اثار به جا مانده از لحن تلخش گفت:اسمش عمو موندگاره...
طوطیا خندید و نیوشا هم به خنده افتاد.

SunDaughter☼
1390،05،18, ساعت : 10:30 بعد از ظهر
نقد فلاموش نشه:-2-38-::-2-38-::-2-38-:

*************************
با حس گرما از خواب پرید... نیم تنه اش برهنه بود.به سختی نیم خیز شد... هوا ابری بود ونمیدانست زمان دقیقا چه است... اتاق خودش هم نبود.
سپهر دراتاق را بازکرد وگفت:چه عجب .....
نوتریکا سرش را گرفت وگفت: ساعت چنده؟
سپهر به ساعت مچی اش نگاه کرد: ده صبح...چطور؟
نوتریکا نیم خیز شد...
-چند شنبه؟
سپهرخندید و گفت: دیشب نشد بیدارت کنیم... مگه بیدار میشدی؟
و تی شرتی را به سمتش پرت کرد وگفت: بیا اینوبپوش...
نوتریکا: لباس خودم؟
سپهر ادای عق زدن دراورد.
پس یعنی اینقدر حالش بد که استفراغ کرده بود... با احساس سرگیجه تی شرت سپهر را تنش کرد.
یادطیبه افتاد.
نوتریکا: طیبه کی رفت؟
سپهر: ساعت هشت....
نوتریکا ابروهایش را بالا داد...
سپهرخندید و گفت: همه مثل شما نی نی قنداقی نیستن...
نوتریکا نفسش را فوت کرد و با عجله خارج شد.
سوار موتورش شد.چند هزار تا جواب اماده کرده بود.دوبار از جلوی درخانه رد شده بود...هنوز جرات نداشت وارد شود.تا به حال خارج خانه نمانده بود...
اخرش که چی؟!
در را با کلید باز کرد...
صدای نوید را با هل شنید که گفت: اومدش...
جمع به سمتش دویدند.. بهترنبود از همان راهی که امده بود برمیگشت..
نیوشا نفس راحتی کشید و نوتریکا به ارامی وارد خانه شد...سیمین با چشمهای قرمز از گریه به او خیره شده بود.سیما هم بدتر از او...
جاوید سیگاری اتش زدو با فریاد گفت:تا حالا کدوم گوری بودی؟
به چشمان پدرش خیره شد.... بهتر نبود جلوی عمو و خاله اش و طوطیا وطلا این چنین سرش فریاد نمیکشید؟
نوتریکا بدتر جری میشد....
با حرص گفت: خودت میگی گور... دیگه پرسیدن داره؟
جاوید زیر لب فحشش داد وجلال بازوی برادرش را کشید تا او را به ارامش دعوت کند اما جاوید با عصبانیت گفت:پس برگرد همون قبرستونی که بودی...
نوتریکا خنده ی عصبی ای کرد وگفت: با کمال میل....داشت به سمت در ورودی میرفت که سیمین با گریه صدایش زد.
نایستاد...
سیمین رو به نیما ملتمس خیره شدو ناچارا او هم به دنبالش روان شد.
نیما: چه تا بهش میگی بالا چشمت ابروه بهش برمیخوره... پسر یه ذره خجالت بکش.... عوض عذرخواهیته؟
نوتریکا پاسخش را نداد.... سوار موتورش شد.نیما مقابلش ایستاد و گفت:این بچه بازی ها رو بذار کنار....
نوید هم به سمتشان امد وگفت: تو خجالت نمیکشی؟ این چه رفتاریه؟
نوتریکا با حرص گفت:من باید به شما دو تا جواب پس بدم؟
نیما با غیظ گفت: خیلی روت زیاد شده... تمام دیشب ما رو زا به راه کردی تازه دو قرتونیمتم باقیه؟
نوید هم پوفی کشید و گفت:رو که نیست... پاشو بیا....
نیما ملایم گفت: مامان تمام دیشب و داشت سکته میکرد... کوتاه بیا... باشه؟
نوتریکا ناچارا موتورش را خاموش کرد... فقط به خاطر مادرش.
همراه با نیما وارد خانه شدند که نیما اهسته گفت: یه عذرخواهی هم از بابا بکن...
نوتریکا با اخم به او خیره شد. و ایستاد.
نوید پوفی کشید وگفت:عذرخواهی تو سرت بخوره... و بازویش را کشید.
میدانست اشتباه کرده است و حق را به پدرش میداد...
رو به جاوید اهسته با صدایی که خودش هم نشنید گفت: ببخشید...
جاوید با حرص نگاهش کرد.نگاهش نشان میداد که با یک ببخشید قضیه تمام نمیشود.
رو به پسرش گفت: تا وقتی تو خونه ی من زندگی میکنی و نو ن منو میخوری باید سر وقت بیای ... سر وقت بری... فهمیدی یا نه؟
نوتریکا باز عصبی شد رو به جاوید گفت: من محتاج تو نیستم...
جاوید پوزخند تحقیر امیزی نثارش کرد و نوتریکا خواست از کنارش بگذرد و به اتاقش برود اما جاوید گفت: از شنبه یا میری شرکت نیما یا میای پیش خودم.... الواتی بسه...
نوتریکا با غیظ نگاهش کرد وگفت: که بازم سرم منت بذاری نون خور تو وپسراتم؟
سیمین با گریه گفت: این چه حرفیه... بس کنید؟
جاوید دستی به گردنش کشید و گفت: همین که شنیدی...
نوتریکا بی خیال گفت: میگردم دنبال کار... منت تو رو هم نمیکشم...
جاوید دو ناسزای ابدار نثارش کرد ونوتریکا به اتاقش رفت و در را هم کوبید.
هنگام شام سیمین از نبود یک نفر سر میز احساس نارضایتی داشت.
حداقل ده بار گفت: بچم ناهارم نخورد...
سیما در حالی با اشاره به سیمین از او میخواست ارامشش را حفظ کد گفت: جاوید خان...
جاوید رو به خواهر همسرش و البته زن برادرش نگاه کرد.
سیما چیزی نگفت.... جاوید هم اهسته گفت: صداش کنید بیاد شامشو بخوره...
نیما با لبخند از جایش بلند شد وجلال گفت: همه ی ما این دوران و گذروندیم... جوونه نباید بهش خرده گرفت.
جاوید سری مبنی بر تایید حرفها برادرش تکان داد.
نیما در اتاق را باز کرد. نوتریکا روی تخت دراز کشیده بو د وموزیک گوش میکرد.
نیما کنارش نشست ونوتریکا حتی نگاهش هم نکرد.
اهسته گفت: پاشو بیا شام بخور...
نوتریکا عکس العملی نشان نداد.
نیما باز صدایش کرد و ناچارا سیم هنزفری اش را کشید وگفت:تو معلومه امروز چه مرگته؟
نوتریکا به او نگاه کرد و با لحن بی حوصله ای گفت: چرا دست از سر من برنمیدارید؟
نیما اخم کرد وگفت: که هر غلطی که دلت خواست بکنی؟
نوتریکا به پهلو چرخید وگفت: به تو مربوط نیست...
نیما رویش را عوض کرد و با مهربانی گفت: ماکارانیه ها...
نوتریکا دیگر خیلی برای این نوع خر کردن ها بزرگ شده بود.
نیما باز گفت: نمیگی چی شده؟
نوتریکا نفسش را فوت کرد. نیما اصلا نمیخواست دست از سرش بردارد...
نیم خیز شد وگفت: برو بیرون میخوام بخوابم؟
نیما نگاهش کرد... باز گفت: اخه تو امشب چته؟ دیشب که معلوم نبود کجا بودی... از صبح هم اومدی تواتاقت و ... نوتریکا اتفاقی افتاده؟
نوتریکا به میز مقابل اینه اش خیره شد.. یکی از ادکلون هایی که شیده برایش خریده بود انجا روی میز قرار داشت.
اهسته زمزمه کرد: شیده مرد...
نیما با وجود اینکه خیلی به ذهنش فشار اورد تا نام شیده را هویتی بخشد بالاخره گفت: شیده کی بود؟
نوتریکا نفسش را فوت کرد وگفت: همون که .... قرص خورده بود...
نیما چشمهایش را گرد کرد وبه نوتریکا خیره شد.
نوتریکا اهی کشید وگفت: تقصیر من بود... وزانو هایش را در بغل گرفت وچانه اش را روی انها گذاشت و به روبه رو خیره شد.
نیما کلافه دستش را لا به لای موهایش فرو برد وگفت: تقصیر تو که نبود...
نوتریکا : پس تقصیر کی بود؟ اگه من اون کار و باهاش نمیکردم..
نیما متعجب پرسید: چیکار کردی؟
نوتریکا برای رفع تردید او همه چیز را تعریف کرد. از مریم وکافی شاپ و اینکه شیده انها را با هم دیده است وشبش هم اتفاقی رخ داد که منجر به چنین نتیجه ای گشته بود.
نیما با ارامش نفسی کشید وگفت: خدا رحمتش کنه.... حالا که کاری از دست تو برنمیاد.... میاد؟
نوتریکا چیزی نگفت.
نیما ادامه داد:تقصیر تو نبود.... اولا اون باید خودش عاقل میبود و زود تصمیم نمیگرفت...ثانیا چنین دختر ضعیفی که اینقدر زود مسائل و بدون فکر برای خودش با چنین راه حلایی حل میکنه اصلا گزینه ی مناسبی برای دوستی نیست... اونم کجا... تو مترو...
نوتریکا چیزی نگفت ونیما گفت: حالا پاشو بیا پایین.. غذای منم یخ کرد...
و دست زیر بازوی او انداخت وبه زور بلندش کرد.
وقتی سر میز نشست ... سیمین برایش کشید وباز التماسهای مادرانه اش شروع شد.این را بخور...ان را بخور...
********************

SunDaughter☼
1390،05،19, ساعت : 03:37 بعد از ظهر
http://tmbs.ir/images/albom/saz/violon-sel.gif


نقدم فراموش نکنید.:-2-40-::-2-38-::-2-40-:
---------------------------------------------
تمام شب چهره ی شیده از ذهنش کنار نمیرفت. هنوز افتاب در نیامده بود... تا رفتن به دانشگاه دو ساعتی وقت داشت.... برف می امد و از سرما می لرزید ...پلیوری به تن کرد و زیر پتو خودش را مچاله کرد تا از سرما مصون بماند.
چشمهایش را بست... صدای شیده در سرش می پیچید.
نمیدانست چقدر گذشت که فورا پلکهایش را از هم گشود.
عرق کرده بود... پلیورش را دراورد و به گوشه ای پرت کرد... از گرما در حال خفه شدن بود. هنوز برف می بارید و باغ را سفید پوش کرده بود.
اواخر بهمن بود ... به هوا حق میداد اینگونه سرد و برفی باشد.
با سستی از جا بلند شد ... کلاسورش را برداشت واز اتاق خارج شد.
قبل از انکه سیمین بخواهد صدایش کند تا صبحانه بخورد از خانه خارج شد. اما جمله ی اخر مادرش را شنید:
شب خونه ی مهناز اینا دعوتیم ها.... زود بیا خونه....
چیزی نگفت...
در این سرما سوار شدن موتور احمقانه بود.
اما کلاهش را روی سرش گذاشت وحرکت کرد. با اینکه در اثر برخورد باد تمام تنش می لرزید اما از خیر سواری هم نمی گذشت.
خوشبختانه در دانشگاه هم به خاطر برگزاری بیست ودوم بهمن که هنوز هم علت منطقی ودقیق این جشن را نمیدانست و مطمئنا نخواهد هم فهمید... شور و حال اجرا و برگزاری مراسم برقرار بود.
به امفی تئاتر رفت. حامد مشغول تمرین و نواختن گیتار بود.
قرار بود یک سرود ملی را اجرا کنند اما انها شعر میمیرم برات از عرفان را با چند تن دیگر میخواندند.
حامد وقتی متوجه حضورش شد گفت: به به... سرافرازمون کردید...
نوتریکا کناری نشست وگفت: قرار بود بهم یاد بدی ... پس چی شد؟
حامد لبخندی زد وگفت:تو یه گیتار بخر.... من مخلصتم هستم.
نوتریکا دستی لابه لای موهایش کشید وانها را به عقب فرستاد وگفت: تو بخر من باهات حساب میکنم...
حامد پذیرفت و مشغول نواختن اهنگی شد و رو به نوتریکا گفت: بخون...
نوتریکا محل نگذاشت و علیرضا پرسید: مگه صداش خوبه؟
احسان:بدک نیست... و باز رو به نوتریکا گفت: اون دفعه گفتی چه سازی میزنی؟
نوتریکا کلافه موهایش را عقب فرستاد وگفت: ویولن سل...
حامد :چرا ادامه اش ندادی؟
نوتریکا بیخیال گفت:نمیدونم... خیلی وقته که ندارمش... توزیرزمینه...
و یاد روزهایی افتاد که هم اتاق نوید بود او همیشه از تمرین او شاکی میشد....
احسان کمی فکر کرد وگفت: الان ماهری؟
نوتریکا خندید و گفت:از هشت سالگی شروع کردم به یاد گرفتن...
ویاد پدربزرگش افتاد که ان ویلون را به مناسبت تولدش به او هدیه کرده بود. هرچند سایز ساز از خودش بزرگتر بود. اما به خاطر اقابزرگش شروع به یادگیری کرد.
هنوز هم طعم ان شکلات هایی که اقابزرگ برای نواختن درست نتها به او میداد زیر دندانش بود.
بی اراده اهی کشید واحسان گفت: میتونی درس بدی؟
نوتریکا به او نگاه کرد واحسان ادامه داد: امیری و که میشناسی؟
نوتریکا: همین که قد کوتوله که گیر داده بود به ستاره رفعت؟
احسان:اره... چند باری اومد سر کلاس ما...
نوتریکا:خوب...
احسان: باباش یه اموزشگاه موسیقی داره... دنبال استاد میگرده... حامدم رفته اونجا قرداد بسته...
نوتریکا به حامد نگاه کرد ... حامد تایید کرد وگفت:چون تازه تاسیسه فوری قبول شدم.
نوتریکا به فکر رفته بود.
احسان گفت: تو هم که به قول خودت در به در کاری...
نوتریکا سرش را بالا گرفت وگفت: من چهارساله که دستم به ساز نخورده...
وفکر کرد درست بعد از فوت اقابزرگ حتی به سازش نگاه هم نینداخته است.
حامد حینی که گیتارش را جا به جا میکرد گفت: چه بی ذوقی...
نوتریکا حرفی نزد.به داد وهوار های چند شب پیش پدرش فکر میکرد و بحث خرج و مخارج و غیره...
عالی میشد اگر میتوانست در این اموزشگاه استخدام شود. از اینکه حرف پدرش را بخورد بهتر بود.
اول باید سازی مهیا میکرد بعد به فکر رفتن به انجا میشد. و باخود فکر کرد شاید همان یادگاری هنوز هم قابل استفاده باشد.

SunDaughter☼
1390،05،20, ساعت : 01:07 قبل از ظهر
نقدم بیاین /:-2-15-::-2-41-::-2-39-::-2-38-:

************************
نوای ویولن بلند شده بود.... صدایش باعث شد اهالی خانه ی نیکنام یک لحظه سرجایشان بایستند.
نیما نگاهی به پله ها و طبقه ی بالا انداخت و گفت:نوتریکاست؟
طوطیا درحالی که شالش را مرتب میکرد گفت: وای چه قشنگ میزنه...
نیوشا با غر گفت:مامان بریم دیگه دیر شد...
سیمین که محو صدا شده بود اهسته زیر لب به خواهرش سیما گفت: چند سال بود که دست بهش نزده بود...
نوید از پایین پله ها صدایش کرد وگفت:مهندس دیر شد...
نوتریکا به سازش خیره شد... هنوز هم قابل استفاده بود... فقط باید سیمهایش تعویض میشد و به یک آرشه ی نو احتیاج داشت.
نفسش را فوت کرد و ساز را در بهترین نقطه ی اتاقش گذاشت. حد فاصل دیوار و میزی که رو به روی اینه قرار داشت جای بسیار مناسبی بود.
لباسش را مرتب کرد ودوش جانانه ای با هوگو گرفت واز اتاق بیرون امد.
در حالی که از پله ها پایین می امد سنگینی نگاه های افراد خانواده را حس میکرد.
شاید برایشان عجیب مینمود بعد از سالها نوتریکا باز دست به ساز بزند.
بعد از فوت اقابزرگ دیگر نتوانست... حالا بعد از این همه سال...
طوطیا با خنده گفت:چطوری نوازنده؟
نوتریکا دستهایش را در جیبش فرو برد و گفت: ازاحوالپرسی شما...
سیمین مداخله کرد وگفت: زود باشین که دیر شد... و به سمت اتومبیل ها حرکت کردند.
ظرف مدت کوتاهی به اپارتمان مجلل انها رسیدند.
مریم پاسخگوی ایفون بود. نوتریکا بی اراده گامهایش تند میشد.انگار هول داشت.به خاطر زیاد بودن جمعشان ابتدا خانم ها سوار شدند. نوتریکا مدام پوف میکشید و این پا وان پا میکرد.خودش هم دلیل تشویشش رانمیدانست. درست بعد از بازگشت از شمال انها را ندیده بود..خیلی نمیتوانست رو ی احساس هول بودنش نام دلتنگی بگذارد....به هر حال وقتی سوار اسانسور شد ضربان قلبش هم با ریتم تند تری ضرب می نواختند.
در اینه نگاهی به خودش انداخت...
درها بازشدند. مریم و ماهان جلوی در منتظرشان بودند.
نوتریکا با تمام هولش میخکوب شد. حالا دلش میخواست ازهمان مسیری که امده بود برگردد. دهانش خشک شده بود.قلبش دیگر تا دم لبهایش بالا امده بودند. مریم با نیما و نوید خوش و بش میکرد.
ماهان رو به او گفت: قابل نمیدونید جناب مهندس...
به پاهایش فرمان حرکت داد... اما انها هنوز ایستاده بودند... سنگین قدم اول را برداشت...انگار چسبیده بود به زمین.
بالاخره مقابل ماهان ایستاد و با او دست داد.
مریم هم با لبخند گفت: خوش اومدی... و دستش را به سوی او دراز کرد. نوتریکا هم اهسته دستش را فشرد و فورا رها کرد سپس دستهایش را در جیبش فرو کرد.
همه چیز ارام شد.قلبش سرجایش برگشت. تنفسش منظم شد. پاهایش هم فرمانبردار شدند.روی اولین مبل سر راهش نشست و چند نفس راحت کشید.
ضمن انکه توانست خانه را ببیند.اپارتمان بزرگی بود... دکوراسیون تزیینات هم باب روز و البته مجلل بودند. ست خانه زرشکی بود پرده ها و رنگ چوب مبل های استیل البالویی سوخته که باهم هماهنگی داشتند.
از تلویزیون سریال مورد علاقه ی نیوشا پخش میشد او و طوطیا هم محو تماشا بودند.
با صدایی که گفت: بفرمایید....نیم خیز شد.
مریم سینی محتوی لیوان چای را مقابلش گرفته بود.
یقه اش باز بود...نوتریکا فورا سرش را پایین انداخت و یک لیوان برداشت.
حتی تشکر هم نکرد.
مریم به اشپزخانه بازگشت. یعنی تا این حد پرت بود که متوجه پذیرایی مریم از بقیه نشده بود؟
لیوان چایش را روی میز گذاشت.
عموجلال و پدرش و فریدون خان مشغول بحث احتمالا سیاسی بودند.
خاله سیما ومادر و مهناز هم میگفتند و میخندیدند.
مریم هم کنار طوطیا و نیوشا نشسته بود....
از نوید و نیما وماهان هم خبری نبود احتمالا به اتاق ماهان رفته بودند.
او تنها داشت به تابلو فرشی که منظره ی دویدن یک گله اسب وحشی سفید در رودخانه را مینگریست و چایش را مزه مزه میکرد.
-این شیرین ها خوشمزه ان...
نوتریکا به او نگاهی کرد... نگاهش کم کم سر خورد به روی یقه ی بازش... باز سرش را پایین انداخت واهسته گفت:ممنون...
مریم کنارش نشست و گفت: چه خبرا؟
نوتریکا به پاهای باریک و عریانش خیره شد. دامنش تا زانویش بود ... بلوزش هم که انطور....
نگاهش روی زمین هم ارامش نداشت.به تلویزیون خیره شد و گفت: سلامتی...
مریم: شرمنده امشب زیاد تنها میمونی...
نوتریکا بدون انکه نگاهی به او بیدازد گفت:مهم نیست...
مریم با لحنی که کمی رنجیدگی داشت پرسید: طوری شده؟
نوتریکا:نه... یعنی.... لبا....س....
چه میخواست بگوید؟!
اصلاح کرد وگفت: لباسم لک شد...
و از جا برخاست و گفت: ببخشید دستشویی کجاست؟
مریم بلند شد تا راهنمایی اش کند.
در را باز کرد وگفت: اینجاست...
نوتریکا اهسته گفت: ممنون...
مریم از او فاصله گرفت.او هم چند مشت اب به صورتش پاشید. در اینه به خود ش نگاه میکرد. امشب چه بلایی بر سرش امده بود؟!
در حالی که به چشمانش مینگریست صورتش را خشک کرد.موهایش را حالت داد.
باخودش غر میزد.
اخر به او چه ربطی داشت مردم چه میپوشند... برادر دارد پدر دارد او را چه مربوط؟!!!
انقدر به خودش غر زد تا بالاخره رضایت داد واز دستشویی خارج شد.

SunDaughter☼
1390،05،20, ساعت : 01:15 قبل از ظهر
مهناز مهمانان را به صرف شام دعوت میکرد.
صدای مادرش را شنید که گفت: خاله این لباست چه خوشگله....
مریم تشکری کرد ومهناز پرسید: لباستو عوض کردی....
مریم اهسته گفت:لک شد... و به نوتریکا نگریست وریز خندید.
نوتریکا نگاهش میکرد. کمرش باریک بود و ظرافت داشت.موهایش را با یک گل سر نگین دار یک گوشه جمع کرده بود وبقیه را ازاد روی شانه ها رها کرده بود.
بلوز سفید که دور یقه اش طلایی کار شده بود با شلوار سفید و کمر بند سگک طلایی زیادی خواستنی شده بود. درست مثل یک عروسک که حرف میزد وراه میرفت و تعارف میکرد.
شاید جذابیت عروسک را نداشت... اما ملاحت خاصی داشت.
با لبخند به او گفت: تشریف نمیارید؟
نوتریکا با ز میخ شده بود برای رهایی از حالتش تند به سمت میز امد که نوید با خنده گفت: نترس غذا زیاده به همه میرسه...
نوتریکا میخواست خرخره ی نوید را بجورد...
طوطیا به او نگاه میکرد.... رو به او گفت: کارمل شکلاتیه ها...
مریم : مگه نوتریکا هم کارامل شکلاتی دوست داره؟
طوطیا به او که با خنده حرف مریم را تایید کرد چشم غره رفت وبه همراه نیوشا به سمت تلویزیون رفتند.
نوتریکا هم بشقابش را برداشت و گوشه ای را برای نشستن انتخاب کرد.
هرچند همیشه از این قبیل مهمانی ها حوصله اش سر میرفت اما این بار....
نیما زیر گوشش چیزی گفت واوهم بلند شد وبه دنبالش روان شد.
دراتاق ماهان بساط پهن بود.
نیما لیوان نوشابه ی نوتریکا را برداشت و کمی برایش جین ریخت وگفت: بار اولته اذیت میشی...
نوتریکا پوزخندی زد وگفت: شرابش چند ساله است؟
ماهان گفت: شیش....
نوتریکا اهسته گفت: مارک... بهتره... اونا هفت ساله ان....
سه نفری با چشمهایی گرد شده نگاهش میکردند.
نوتریکا برای خودش ودکا ، سک(مشروب خالص) ریخت.
یک نفس سرکشید.
ماهان خندید و گفت: نه بابا اینکاره ای؟
نوتریکا چیزی نگفت. همچنان نسبت به او حس خوبی نداشت. سعی میکرد به چپ چپ نگاه کردن های نیما ونوید هم بی اهمیت باشد.
گیلاس دومش را هم سر کشید مریم ماهان را صدا زد.
داشت به او تذکر میداد که پدرش توصیه کرده خیلی طولش ندهند اما نگاهش به نوتریکا خورد.
با اخم حرفهایش را سریع گفت وفورا از اتاق خارج شد.
نوید:مریم اهلش نیست؟
ماهان: نه نماز میخونه...
نوید هوممی گفت ونیما خواست چیزی بگوید که نوتریکا از جا بلند شد وتشکر کوتاهی کرد واز اتاق خارج شد.
مریم تا اورا دید به یک چشم غره مهمانش کرد.
نوتریکا گوشه ای نشست و با سالادش بازی میکرد.به خاطر او لباسش را عوض کرد به خاطر او از نوشیدن دست کشید.حالا بی حساب بودند!
حین جمع اوری ظروف مریم حتی یک بار هم جلو نیامد. نوتریکا هم کنار پدرش نشسته بود. اصلا هم حواسش به بوی دهانش نبود هر چند زیاد نخورده بود.اما جاوید از عصبانیت سرخ شده بود.
توقع نداشت وقیحانه جلویش این قدر واضح چنین خبطی انجام دهد.نوید ونیما حد اقل تا روز بعد حوالی پدر افتابی نمیشدند اما نوتریکا...
کارش را به حساب لجبازی گذاشت و با حرص سبیلش را میجوید.
نوتریکا هم انقدر ذهنش مشوش بود که اصلا متوجه کارش نباشد.
با لادن اس ام اس بازی میکرد.
مریم کنارش نشست وگفت: میوه نمیخورید؟
نوتریکا تشکری کرد وبه او خیره شد. مریم هم ازنگاهش معذب شد وبه دنبال بهانه ای از جایش بلند شد ورفت.
نوتریکا باز حوصله اش سر رفته بود... مریم در حین جمع کردن پیش دستی ها بود که نوتریکا گفت: خسته نباشید..
مریم خندید وگفت:سلامت باشید....
نوتریکا به او نگاه کرد.
مریم درجواب نگاهش لبخندی زد وبه سمت اشپزخانه رفت.
لحظاتی بعد برگشت وکنارش نشست وگفت: چه بده تنها موندی...
نوتریکا به بالادادن شانه هایش اکتفا کرد.

SunDaughter☼
1390،05،20, ساعت : 01:18 قبل از ظهر
نقد نقد نقد نقد نقد نقد قد:-2-38-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-16-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-38-:
به قد قد افتادم بسکه نقد نقد کردم:-2-06-:چه ربطی داشت:-2-38-:

:-2-36-::-2-09-::-2-33-::-119-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

================================ پس از کمی سکوت به او نگاه کرد. صورتش ارایش غلیظی نداشت. به گردنش خیره شد.
گردنبندی با مهره های خاکستری خودنمایی میکرد.برای انکه چیزی گفته باشد گفت: قشنگه...
مریم دستی به ان کشید و ان را از سرش دراورد وگفت: تسبیحه....
نوتریکا نگاه کرد وگفت: ولی قشنگه....
مریم: بیا ... مال تو....
نوتریکا خندید وگفت: میخوام چیکار...
مریم: نماز نمیخونی؟
نوتریکا:مگه تو میخونی؟
مریم :اره...
از آره ای که او گفت برای اولین بار حس کرد شرمنده شده است... بعد از پانزده سال زندگی در کشوری که دو سوم عمرش را انجا گذرانده بود وفرهنگ انجا را از بر بود مقید بودن به چنین مسائلی... تنها توانست اه بکشد.
نوتریکا تسبیح را از او گرفت ومریم گفت:همه جا چرخیده... مکه...سوریه...کربلا...نجف...مشه د..قم.. هرجا که فکرشو بکنی...
نوتریکا:پس تبرکه...
مریم:اره... مادربزرگم برام متبرکش کرده...
نوتریکا:پس چرا میخوای بدیش به من؟
مریم خندید وگفت: من بازم دارم... یعنی یه کلکسیون تسبیح دارم....
نوتریکا ابروهایش را بالا داد ومریم پرسید:دوست داری ببینیشون؟
نوتریکا:اره......
مریم بلند شد و نوتریکا هم به تبعیت از او برخاست وبه دنبالش رفت.
ست اتاقش ابی بود.. تخت ومیز اینه و میز تحریر ولب تاب وکتابخانه... همه ابی روشن.... و درگوشه ای از اتاق روی چهارپایه ی مخصوص نقاشی بومی قرار داشت که منظره ی نصفه کاره ای را به نمایش گذاشته بود.
نوتریکا اهسته گفت:چه قشنگه....
مریم خندید و گفت: هنوز کامل نشده.... و جعبه ی چوبی را به سمتش گرفت وگفت.
نوتریکا بازش کرد.. کلی تسبیح با رنگها ومدل های مختل درونش بود.
رو به مریم گفت: چقدر زیاد...
مریم با خنده گفت: با اینی که دست توه میشه پنجاه ویکی....
نوتریکا با خنده گفت:پس این یکی هم میدی من رند بشه؟
مریم خندید و گفت: هر جور دوست داری فکر کن...
نوتریکا به تسبیح اهدایی اش نگاهی انداخت وگفت: بهت نمیاد خیلی اهل نماز وروزه باشی...
مریم:جدا؟چرا؟
نوتریکا نگاهش کرد وگفت:نمیدونم.... خوب فکر نمیکردم اهلش باشی...
مریم: در حد تعادل سعی میکنم بعضی چیزا رو رعایت کنم...
نوتریکا یک تای ابرویش را بالاداد وگفت:فقط بعضی چیزا؟
مریم سری تکان داد وگفت: اره دیگه... بعضی چیزایی که بهشون اعتقاد دارم...
نوتریکا هوممی گفت ولبه ی تختش نشست وگفت: مثلا چیا؟
مریم: نماز میخونم چون بهم ارامش میده...
نوتریکا:واقعا؟
مریم:اره... حس خوبیه...
نوتریکا چیزی نگفت وکمی بعد پرسید:دیگه چی؟
مریم: روزه هم تو ماه خودش میگیرم... بیشتر سعی میکنم نمازام قضا نشه... تو نماز نمیخونی نه؟
نوتریکا :نه...
مریم:چرا؟
نوتریکا نگاهش کرد وکمی تند گفت: چون منو تو یه گور میخوابونن تو رو هم تو یه گور... تو قرار نیست جای من جواب بدی..
و بلند شد.
مریم گفت:ناراحت شدی؟
نوتریکا کلافه گفت:از اینکه کسی بخواد عقایدشو زوری تحمیلم کنه بدم میاد.
مریم:الان از من بدت اومد.
نوتریکا چیزی نگفت.
مریم اهسته گفت:حق باتوه... به من ربطی نداشت.
نوتریکا با غر گفت:هرکی تا ببینه حتی چند ثانیه هم از یه نفر بزرگتره فوری میره بالای منبر.... نصیحت وهدایت شرع میشه.
مریم متعجب گفت:منبر؟
نوتریکا نگاهش کرد وگفت:بیخیال....
مریم اهسته گفت: قصد نصیحت و فضولی نداشتم....
نوتریکا نفسش را فوت کرد و رو به تابلویش نگاه کرد وگفت: کی تموم میشه؟
مریم:هنوز خیلی کار داره... اما به زودی...
نوتریکا اهانی گفت و مریم هم سکوت کرد.
پس از مدتی که زمان سکوت به درازا انجامید نوتریکا گفت: چطوری وقت میکنی؟
مریم:وقت چی؟
نوتریکا:وقت میکنی که نماز بخونی...
مریم خندید و گفت:نمیفهمم منظورتو...
نوتریکا: منظورم زمان بندیه... چه جوری وقت میکنی... یک ساعت بشینی نماز بخونی... اونم پنج شیش بار درروز...
مریم بلند خندید و گفت: یک ساعت چیه... همشو جمع کنی هم پنج دقیقه نمیشه... درضمن پنج بار....
نوتریکا:واقعا؟
مریم: اره... تمام 17 رکعت و هم با هم بخونی پنج دقیقه هم نمیشه...
نوتریکا خندید و گفت: بازم من وقت نمیکنم...
مریم جدی گفت: 5 دقیقه هم برای خدا وقت نداری؟
نوتریکا ساکت نگاهش کرد ومریم ایستاد وگفت: مامان بهم گفت بستنی بریزم... اصلا حواسم نبود.
نوتریکا نفسش را فوت کرد وبه همراهش از اتاق خارج شد.

SunDaughter☼
1390،05،20, ساعت : 02:19 قبل از ظهر
قد نقد نقد نقد نقد نقد قد:-2-38-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-16-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-38-:
===================================
نوتریکا نفسش را فوت کرد وبه همراهش از اتاق خارج شد.
ساعاتی از نیمه شب گذشته بود که خانواده ی نیکنام قصد رفتن کردند.
نوتریکا جلوی در حین پوشیدن کفشهایش از مریم خداحافظی کرد و فورا داخل اسانسور رفت.دلش نمیخواست حس اولیه ی بدو ورودش باز تکرار شود.
طوطیا رو به رویش ایستاد و با اخم گفت: امشب خیلی بهت خوش گذشت نه؟
نوتریکا بی حوصله و خواب الود گفت: جاتون خالی نبود...
طوطیا نفسش را فوت کرد.
تا سوار شدند جاوید با غر رو به نیما گفت: امشب دیگه شورشو دراوردید...
نوید سرش را پایین انداخت. نیما هم سکوت را ترجیح داد.
نوتریکا سوار اتومبیل عمویش شده بود وچرت میزد.
نبی خان در را برایشان باز کرد و بعد از پارک اتومبیل ها دو خانواد ه به سوی منزلشان راه افتادند.
نوتریکا کشان کشان راه میرفت.
جاوید صدایش زد.
اجبارا ایستاد.سیمین اهسته گفت: جاوید دیر وقته....
اما جاوید بی توجه به تذکر همسرش به سمت نوتریکا رفت ومقابلش ایستاد.
با غیظ و حرص نگاهش میکرد و درحالی که واژه به واژه صدایش بلند تر میشد با فریاد گفت:اینقدر وقیح شدی که به خودت اجازه میدی جلوی من وعموت ... نفسش را فوت کرد وگفت: ابرو رو سر کشیدی یه ابم روش؟
نوتریکا با عصبانیت گفت: چطور به اون دوتا هیچی نمیگی؟
جاوید دست به کمر ایستاده بود ... : به اونا هم گفتم... چطور به خودت اجازه دادی
نوتریکا میان کلامش امد وگفت:الان داری به من میگی...
جاوید سرش داد زدو گفت: نیما متاهله ... بیست وهشت سالشه... کار داره ...چند وقت دیگه میره سر زندگیش.... تو چی هستی؟ فکر کردی خیلی بزرگی؟
نوتریکا: هرچی هستم غلام حلقه به گوش تو نیستم که هر چی بگی بگم چشم...
خواست از کنارش بگذرد که جاوید بازویش رابا خشونت گرفت وگفت: یه بار دیگه هم بهت گفتم تا وقتی که نون خور منی باید اطاعت کنی...
نوتریکا باخنده گفت:نه بابا اسیر گرفتی ؟
سیمین سرش را در دست گرفت وگفت: بس کنید دیگه نصف شبی...
نوتریکا رو به او گفت: تو دخالت نکن....سیمین رنجیده به نیما نگاه کرد.توقع داشت کسی بحث را خاتمه بخشد... نوتریکا به پدرش با لحن متحکمی گفت: اینقدر نونتو به رخ من نکش... فکر کردی من از پس خودم برنمیام؟
جاوید خندید و نوتریکا ادامه داد وگفت: خوب بلدی منت بذاری....
جاوید کلافه گفت: همینه که هست...
نوتریکا:میخوام صد سال نباشه...
سیمین باز تشر زد: نوتریکا با پدرت درست صحبت کن.... بس کنید دیگه... قول میده دیگه اون زهرماری و نخوره...
نوتریکا با لحن تاسف باری رو به مادرش گفت: برو بابا......
سیمین مات نگاهش کرد وگفت: برم بابا؟.... تو خجالت نمیکشی؟ این چه طرز حرف زدنه؟
به سمت مادرش چرخید وگفت: تو دیگه شروع نکن.. اه...
جاوید سری از روی تاسف تکان داد وسیمین با بغض گفت: تو فکر میکنی با این کارات عاقبت به خیر میشی؟
نوتریکا داد زد :میخوام نشم...
نیما ناچارا دخالت کرد وگفت:زهرمار صداتو بیار پایین... خجالت نمیکشی با مامان و بابا اینجوری حرف میزنی؟
نوتریکا:نــــــــه....
سیمین در حالی که به گریه افتاده بود گفت: بسه دیگه..... تو با این کارات چیو میخوای ثابت کنی؟ یه کم فکر پدرت باش.... میخوای سکته اش بدی؟
نوتریکا: به درک... فکر کردی برام مهمه...
جاوید با عصبانیتی که منشا ان اشکهای سیمین بود سیلی محکمی به صورتش زد .برای اولین بار!
نوتریکا به پدرش نگاه کرد .متحیرو مبهوت...
سیمین با هق هق گفت: به خدا خیر نمیبینی تو زندگیت که اینطوری رفتار میکنی....
نوتریکا با چشمهای قرمز در حالی که دستش روی بینی اش قرار داشت گفت:من خیر نمیبینم؟؟؟ من؟ با پوزخند ادامه داد: این تویی که خیر نمیبینی..... شما دو نفر خیر نمی بینید... تو به خاطر خود خواهیت باعث شدی یه عمر درد بکشم.... فکر کردی میبخشمت؟؟؟ هان...؟ به اندازه ی تمام بیست سال عمری که درد کشیدم باید جزاشو پس بدی؟
حالا من خیر نمیبینم؟؟؟ خیر و تو و شوهرت نمی بینید که باعث بدبختی من شدید.... و با فریاد ادامه داد: اصلا تو که ناقص بودی غلط کردی منو دنیا اوردی که تا اخر عمرم عذاب بکشم....
.... سیمین فقط نگاهش کرد....
نوتریکا:این تویی که باید جواب پس بدی.... با پوزخندی که ناشی از حرص بود گفت:نترس باهات ارزون حساب میکنیم!
سیمین ارام اشک میریخت .
نوتریکا حس کرد پشت لبش خیس است دستی به صورتش کشید ... باز خون بود.
به اتاقش رفت و در را قفل کرد.
حتی صدای جیغ نیوشا که سیمین را خطاب میکرد وهمهمه ی طبقه ی پایین هم باعث نشد تا لحظه ای کنجکاو شود.
دستی به صورتش کشید... جای انگشتان پدرش روی صورتش خودنمایی میکرد. به خاطر چی؟ هیچ!

SunDaughter☼
1390،05،20, ساعت : 04:35 بعد از ظهر
نقدم فراموشتون نشه:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
=========================

دستی به صورتش کشید... جای انگشتان پدرش روی صورتش خودنمایی میکرد. به خاطر چی؟ هیچ!
ساعت از هشت صبح گذشته بود... پشت در اتاق چمباتمه زده بود و به همان حالت خوابیده بود.
بدنش خشک شده بود... پلکهایش را باز کرد... بی حواس به سمت کتاب و کلاسورش رفت...اما کمی بعد به یاد اورد که جمعه است.
اهی کشید....چه بد که بد خواب شده بود و نگاهش به پیراهنش افتاد که لکه های خشک شده ی خون رویش نقش بسته بود.به سمت حمام رفت. بعد از یک دوش اب گرم و اصلاح جین وپلیوری پوشید واز اتاقش خارج شد.
سرو صدایی نمی امد.
در پذیرایی یک لیوان شکسته بود.متعجب به اطرافش نگاه کرد... با اینکه تمایلی نداشت اما ناچارا به اتاق نوید ونیما سرکشی کرد.
نبودند.. اتاق پدر و مادرش هم نگاهی انداخت.کم کم به نتیجه رسید کسی خانه نیست.
به سمت خانه ی خاله اش رفت.
هرچه در زد کسی جواب نداد... حس مذخرفی داشت... کمی نگرانی که با بیخیالی چاشنی شده بود.
در حالی که گوشی موبایلش را در می اورد نبی خان حین جارو زدن دید.
با عجله به سمتش رفت.
نوتریکا: سلام نبی خان...
نبی خان: علیک سلام اقا کوچیک...
لحنش با همیشه فرق داشت.
نوتریکا پرسید:میدونید بقیه کجان؟
نبی خان با اخم نگاهش کرد وگفت:نمیدونی؟
نوتریکا:همین الان بیدار شدم کسی خونه نیست....
نبی خان اهسته گفت: دنیا رو اب ببره شما جوونا رو خواب میبره.... و نفسش را فوت کرد.
نوتریکا مصرانه پرسید:نبی خان چی شده؟
نبی خان نگاهش کرد وچانه اش را به انتهای دسته ی جارویش تکیه داد وگفت: دیشب همه رفتن...
نوتریکا چشمهایش را گرد کرد وپرسید:کجا؟
نبی خان نفسش را فوت کرد وگفت: مریض خونه...
نوتریکا مات نگاهش کرد وزیر لب پرسید:یعنی بیمارستان؟؟؟
نبی خان سری تکان داد واهسته گفت: سیمین خانم حالش بد شد.... بردنش مریض خونه....
نبی خان راهش را گرفت تا به خانه اش برود اما نوتریکا بازویش را کشید وگفت:کدوم بیمارستان؟
نبی خان به سختی نامی را که نیما با عجله شب گذشته گفته بو د را به یاد اورد.
نوتریکا نفهمید چگونه از خانه خارج شد.سوار موتورش شد وفقط گاز میداد.
مشوش سعی میکرد از حرکت مارپیچی که ناشی از استرسش بود بکاهد که در این گیر و دار تصادف قوز بالاقوز نشود.
کمتر از ده دقیقه رسید.
درا ورژانس بلاتکلیف مانده بود. با هول جلوی اطلاعت ایستاد وروبه دختری که سرش گم بود در پرونده ها گفت: خانم ببخشید دیشب خانمی... به اسم...
و همان لحظه صدای نیما را شنید.
نیما:نوتریکا؟
نوتریکا به سمت او چرخید. چشمهایش سرخ و ملتهب بود... با اخم به او نگاه میکرد.
نوتریکا به زحمت گفت:مامان... چی شده؟
نوید که نفهمید از کجا به جمعشان امد با حرص وصدای بلندی گفت: سکته اش دادی خیالت راحت شد؟
انگار با گرز به سرش کوبیدند.
زانوهایش می لرزیدند... زمزمه وار گفت: سکته؟؟؟
نیما نفسش را فوت کرد و زیر بازویش را گرفت وگفت:اره سکته... خوشحال شدی؟
نوتریکا اهسته گفت: کجا بردنش؟
نوید: سی سی یو...
نوتریکا لبهایش مثل ماهی بازو بسته میشد.نفس کم اورده بود. به سختی سعی داشت به گردش پر سرعت فضا بی توجه باشد...
نوید با حالت جنون امیزی گفت: همینو میخواستی نه؟؟؟ دلت خنک شد؟ راحت شدی؟
نوتریکا بی توجه به او در حالی که چشمهایش پر اشک بود به سمت محوطه رفت... لبه ی جدولی نشست.
سرش را میان دستهایش گرفت. سردش بود. با یک پلیور نازک لبه ی جدول نشسته بود و به چهره ی مادرش می اندیشید.
یاد حرفهای دیشبش که از کوره در رفته بود... خدایا مادرش.. اگر بلایی به سر او می امد...
او مقصر بود... مرگ شیده او مقصر بود.. در سکته ی مادرش او مقصر بود.اگر مادرش بمیرد باز مقصر است..قاتل است...یک قاتل واقعی.
یک قطره اشک از چشمش پایین چکید و بلافاصله راهی باز شد برای بقیه ... کم کم به هق هق افتاد. چهره ی مهربان مادرش لحظه ای از پیش چشمش کار نمیرفت.

SunDaughter☼
1390،05،20, ساعت : 05:05 بعد از ظهر
حضور طوطیا را کنارش حس کرد. بوی عطرش را می شناخت.
صدای نفس های گریه دارش را هم تشخیص می داد.
سرش را بالا گرفت.
طوطیا نفسش را فوت کرد وگفت: بیا اینا رو بخور....
نوتریکا به نقطه ی دیگری خیره شد.
طوطیا کنارش نشست وگفت: سردت نیست؟
نوتریکا همچنان ساکت بود.
طوطیا دلجویانه گفت:نگران نباش.... حال خاله خوب میشه...
نوتریکا به او نگاهی کرد وگفت: دیشب چی شد؟
طوطیا اهی کشید وگفت: من تازه خوابم برده بود که نیوشا با گریهمامان و بابا رو صدا کرد وگفت: خاله حالش خوب نیست...
بعدش ما هم اوردیمش بیمارستان... دکتر گفت: به خاطر فشار عصبی سکته کرده.... اما الان حالش خوبه... میگن رد کرده...
نوتریکا با صدای خش داری گفت: بچه خر میکنی؟
طوطیا نفس عمیقی کشید وگفت: به خدا راس میگم...
نوتریکا مستاصل گفت: اگه خوبه چرا تو سی سی یو بستریه... ؟
طوطیا به چشمهای قرمز و پلکهای خیسش خیره شد وگفت: دکتر گفته باید یه روز کامل اونجا ببینه... به جون خودم حالش خوب خوبه...
نوتریکا بی توجه به بحث نالید:همش تقصیر من بود...
طوطیا چیزی نگفت. در واقع حرفی برای دلداری نداشت.
لیوان چای و بیسکوییت را مقابلش گرفت وگفت: میدونم صبحونه نخوردی....
نوتریکا دستش را پس زد وگفت: ولم کن طوطی....
طوطیا با لجاجت گفت: ولت کنم که مثل دختر بچه ها گریه زاری کنی؟
نوتریکا نگاهش کرد وطوطیا لبخند ی زد وگفت: بخور دیگه چاییش یخ کرد...
نوتریکا اهسته گفت: نمیخوام ...
طوطیا: به جهنم نازتو که نمی کشم...
وخودش بیسکوییتش را باز کردوپر سر وصدا مشغول شد.
همچنان که خرچ خرچ میجوید گفت: بیسکوییتش کرم داره پرتقالیه...
نوتریکا دستش را به سمتش دراز کرد و درحالی ه خرده های بیسکوییت را از روی گونه اش پاک میکرد گفت: مرسی.. نوش جون... و بلند شد.
سلانه سلانه و قوز کرد ه راه میرفت.
طوطیا به زور فرو داد. بغض کرده بود. دستی به صورتش کشید همانجا که انگشت نوتریکا انجا را لمس کرده بود.
سرش را پایین انداخت... تحمل بغض و غمگینی اش را نداشت.
به دنبالش وارد بیمارستان شد.
نوید ونیما با او بحث میکردند. گوشه ای ایستاد وبه مناظره ی انها نگاه میکرد.
از درهم رفتن چهره ی مغمومش میتوانست حدس بزند که نیما ونوید او را به باد شماتت گرفته اند.
سر جایش جا به جا شد که عمویش جاوید هم به جمع انها پیوست...
در ان لحظه نمیدانست چه کار کند.... کوچکتر از انی بود که بتواند به خود اجازه ی مداخله دهد.
نوتریکا به دیوار تکیه داد ه بود وسرش پایین بود.
طوطیا هم تمام مدت مفصل انگشتانش را می شکست... انقدر عصبی بود که نمی دانست چه کار کند. خستگی هم باعث شده بود اشفتگی اش بیشتر شود.
نیما به سمتش امد وگفت: طلا ونیوشا کجان؟
طوطیا:هان؟ نمیدونم...
نیما: بریم شما رو برسونم خونه...
طوطیا:نه میمونم...
نیما لبخند برادرانه ای نثارش کرد وگفت:موندت چه فرقی میکنه....
طوطیا خواست حرفی بزند که جیغ کشید....
یک تصادفی وحشتناک را از جلویش گذراندند.
نیما ناچارا دستش را کشید وگفت: میگم خوب نیست بمونی واسه همینه...
و کشان کشان او را با خود می برد. شاید اگردر لحظه ی اخر نمی دید که جاوید نوتریکا را پدرانه دراغوش گرفته همچنان از رفتن سر باز میزد!
----------------------

نقد کنین دیگه:-2-38-:

SunDaughter☼
1390،05،20, ساعت : 05:41 بعد از ظهر
نقدم فراموش نشه.....:-2-16-::-2-41-::-2-16-::-2-41-::-2-41-::-2-16-::-2-41-::-2-16-:
=======================

از پشت شیشه به چهره ی رنگ پریده ی مادرش نگاه میکرد...
هنوز سیر ندیده بودش که پرستاری تذکر داد: جناب بفرمایید...
نوتریکا اجبارا سرش را پایین انداخت و از اتاق خارج شد.
خودش را روی صندلی پرت کرد.
نیما کنارش نشست و گفت: دیدیش؟
نوتریکا به تکان سر اکتفا کرد.
نیما به چهره ی اویزان وغم زده اش خیره شد... دستش را لابه لای موهایش فرو برد وگفت: حالش خوب میشه...
نوتریکا اهی کشید.
نیما ادامه داد: از این به بعد باید مراعاتشو بکنی....خوب؟
نوتریکا ساکت سرش را تکان داد.
نیما گفت: پاشو بریم خونه...
نوتریکا فوری گفت: نمیام....
نیما : موندنت کمکی نمیکنه...
نوتریکا:من همین جا میمونم....
نیما با خستگی پوفی کشید و گفت: نوتریکا....
نوتریکا نگاهش کرد وگفت: میمونم تو برو خونه...
نیما کلافه گفت: بابا خودش میمونه....خاله سیما هم هست.... حالا هم بلند شو...
نوتریکا به رو به رو خیره بود.
نیما نگاهش کرد... نمیتوانست رفتارهایش را درک کند.
نیما: بیا بریم یه چیزی بخور بعد ....
نوتریکا بلند شد.
در محوطه نشسته بود و منتظر نیما بود... همان هنگام ماهان را دید که به پدرش صحبت میکند و فریدون و مهناز.... بیشتر چشم چرخاند.
مریم نبود.
گوشی اش را برداشت... یک پیام داشت.
-هر قت از دنیا وادمهاش خسته و ناامید شدی به بالای کوهی برو و فریاد بزن:هنوز امیدی هست...
ان گاه خواهی شنید: هست... هست... هست...
به خدا توکل کنید. حالشون خوب میشه.ببخشید نتونستم بیام.مریم...
نوتریکا به اسمان خیره شد. سوز بدی می امد.
شماره اش را گرفت.
بعد از سلام اهسته گفت: یادم میدی؟
مریم:چی؟
نوتریکا به زور گفت: توکل کردن و...
***********************
***********************
***********************
نیما با غر گفت: تمام وزنش سمت منه...
نوید با حرص گفت: زهرما ر نمیشه من دیگه نمیتونم برم عقب.... میخورم به بوفه...
سیما مانند یک مدیر دستو ر داد :همین جا خوبه... اهان حالا بهتر شد.. نوید فورا روی ان نشست وگفت:خاله جون مادرت یه زنگ تفریح بده..... نیما هم روی دسته ی مبل نشسته بود.
سیما به اطرافش نگاه میکرد... میخواست دکوراسیون را تغییر دهد... عصر سیمین به خانه باز میگشت چه بهتر که همه چیز مرتب و منظم باشد.
نیوشا از پله ها پایین امد وگفت:خاله کار من تمو م شد.... و روی کاناپه لم داد.
سیما لبخندی زدو گفت: قربونت خاله ...
نوتریکا نفس نفس زنان خرید ها را گوشه ای گذاشت و گفت: دیگه چی بخرم؟
سیما: همه ی لیست و خریدی؟
نوتریکا خودش را روی مبل پرت کرد وگفت:اره....
سیما نگاهشان کرد وگفت:چه مثل لشگر شکست خورده شدید؟؟؟ بلند شید کلی کارداریم....
نوتریکا زودتر از بقیه برخاست....سیما گردگیری را به عهده ی او گذاشته بود. طوطیا هم به بی بی کبری در اشپزخانه کمک میکرد.
هنوز نهار نخورده بودند که صدای زنگ بلند شد....
نیوشا:اومدن.....
و فورا از خانه بیرون دوید.
نوتریکا دستمال به دست مانده بود. تمام مدت مادرش را در بیهوشی میدید که مبادا چشم در چشم او شود. به نوعی خجالت میکشید.
صدای صلوات می امد.
میدانست پدرش نذر سلامتی مادر یک گوسفند سر بریده است.
صدای همهمه را می شنید.
به ارامی به سمت اتاقش رفت و پشت در نشست به پوستر هایش نگاه میکرد.

SunDaughter☼
1390،05،21, ساعت : 10:17 بعد از ظهر
چه بد عادت شدید؟من یه روزم نمیتونم استراحت کنم؟؟؟:-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-::-2-39-:
نقدم که نمیاین دلم خوش بشه:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

-----------------------------------

همهمه و شلوغی نزدیک تر میشد.انقدر که فهمید همگی وارد خانه شدند.
از جایش بلند شد در اتاق قدم رو میرفت.نمی دانست به طبقه ی پایین برود و بازگشت مادرش را خوش امد بگوید یا نه... خجالت میکشید.
حرفهایش از روی عصبانیت بود مادرش حق نداشت سکته کند و انها را طور دیگری برداشت کند... ان هم به گونه ای که بلایی به سرش بیاورد...
قلب مهربانش طاقت این همه بدی از جانب او را نداشت...چطور توانسته بود به خاطر هیچ انقدر بد شود که مادرش را به این روز بیندازد؟
اگر واقعا بلایی به سرش می اید چه پاسخی داشت به خودش و بقیه بدهد.
لبه ی تختش نشست... موهایش را با پنجه هایش کشید.اگر او را نبخشد؟!
انقدر شقیقه هایش را فشرده بود حتی اگر تا لحظات پیش سردرد هم نداشت حالا از فشارهای تعمدی درد بدی در پیشانی اش پیچیده بود.
با چند تقه ای که به در نواخته شد سرش را بالا گرفت.
نیما در را باز کرد و به همراه نوید وارد شدند.
هر دو با قیافه های تاسف بار نگاهش میکردند.
مات ان د و را ا ز نظر میگذراند.
نیما نگاهش کر د وگفت: تشریف بیارید چرا گوشه ی عزلت برگزیدید جناب... بفرمایید از اشی که خودتون پختید نوش جان کنید!
نوتریکا فقط نگاهش کرد.
نیما سری تکان داد و با غیظ گفت: دعا کن حالش خوبه...وگرنه بلایی به سرت میاوردم که ....
نوتریکا سرش را پایین انداخت.
نیما همچنان با طعنه ادامه داد وگفت: واقعا که... گاهی وقتا شک میکنم تو برادرم باشی.... پاشو بیا پایین مامان میخواد ببینتت...
نوتریکا اهسته گفت: من نمیام...
نیما ابروهایش را بالا داد و گفت: بله؟؟؟
نوتریکا سکوت کرد. نیما شنیده بود. لازم نبود جمله اش را تکرار کند.
نیما با عصبانیت و لحن متحکمی گفت: بیخود... شازده تازه یه چیزی هم طلبکاره... یادت رفته داشتی خونه خرابمون میکردی؟؟؟
داشت می مرد... نوتریکا حالیت میشه؟
نوتریکا با حرص حین اینکه دندانهایش را روی هم می سایید گفت: یه جوری حرف نزن که انگار مادر من نیست....
نیما با پوزخند گفت: تو هم که چقدر احترام مادر و فرزندی سرت میشه...
نوید که تا ان هنگام ساکت بود. مداخله کرد وگفت: پاشو بیا پایین... مامان کارت داره... با لحن خاصی افزود: میدونی که تازه مرخص شده و نمیتونه پله ها رو بالا و پایین کنه... و از اتاق خارج شد.
نیما نگاهش کرد وگفت: پاشو بیا پایین... پاشو...
نوتریکا سرش را میان دستهایش گرفت . کمی بغض کرده بود.
نیما نگاهش کرد وگفت: نوتریکا...
جوابی نگرفت.
هرچند تمایلی نداشت... اما کنارش نشست و دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت: خیلی وقت منتظرته ها...
نوتریکا سرش را بالا گرفت ... یک قطره اشک ارام از پلکش پایین چکید.
نیما فقط نگاهش کرد. با ان همه غرور و تکبر و ادعا اصلا توقع نداشت گریه کند...حد اقل جلوی او... اصلا توقع نداشت.
شانه اش را فشرد و گفت: حالش خوبه...
نوتریکا با صدای خفه ای گفت: من نمی خواستم اینطوری بشه...
نیما اهی کشید و گفت: میدونم... اما دیگه باید مراعات مامان و بابا و بکنیم... دیگه پنجاه و خرده ای سالشونه... با هر حرفی میشکنن...
نوتریکا چیزی نگفت.
نیما بازویش را کشید و گفت: پاشو دیگه....
نوتریکا بلند شد.
نیما یک دست لباس مناسب از کمد برایش بیرون اورد و گفت: اینا رو بپوش... زود بیا... و از اتاق خارج شد.
بعد از نیم ساعت سلام و علیک با جمع مهمانان متوجه مریم و طوطیا شد که کنار نوید ایستاده بود ند و گل میگفتند و گل میشنیدند.
فرصت فکر کردن و تفسیر صحنه ای که دیده بود نداشت...
وارد اتاق مشترک پدر و مادرش شد. سیمین رو ی تخت دراز کشیده بود.

SunDaughter☼
1390،05،21, ساعت : 10:21 بعد از ظهر
نقدم نره از یادتون:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

زیر لب زمزمه کرد: سلام...
سیما وقتی او را دید گفت: خوب من برم به مهمونا برسم....
سیمین نیم خیز شد: به خدا من خوبم سیما...
سیما با اخم گفت: به تخت میبندمت ها... استراحت کن... منم حواسم به همه چیز هست...
سیمین با شرمندگی نگاهش کرد و سیما نیم نگاهی به سر افکنده به زیر نوتریکا انداخت و لبخندی به روی خواهرش زد و از اتاق خارج شد در را هم بست.
نوتریکا جلوی در ایستاده بود.
سیمین یک دل سیر نگاهش میکرد. یک هفته ی تمام شاهد فرار کردن پسرش از خودش بود...
بالاخره طاقتش طاق شد و گفت: بیا نزدیکتر...
نوتریکا به زور پاهایش را حرکت داد.
سیمین کاملا روی تخت نشسته بود...
به ارامی گفت: بیا بشین اینجا...
نوتریکا با فاصله لبه ی تخت نشست.
سیمین پوفی کشید... اگر او نمیخواست نمی توانست مجبورش کند او را اغوش گیرد.
نوتریکا با ریش ریش های رو تختی بازی میکرد.
سیمین اهسته گفت: حالت خوبه؟
نوتریکا لبهای خشکش را تر کرد و همچنان سر به زیر که از او بعید بود مودبانه گفت: بله...
سیمین خنده اش گرفته بود.
سیمین:چه خبرا؟
نوتریکا: هیچی...
سیمین کمی جلوتر امد دستش را زیر چانه ی او برد و سرش را بالا گرفت.در چشمهای خاکستری اش نگاه کرد...
لبخندتلخی زد وگفت: اینقدر از من بدت میاد که حتی حاضر نیستی نگام کنی؟ چرا ملاقاتم نیومدی؟ میدونی چقدر منتظرت بودم؟
نوتریکا در جواب تمام پرسش های سیمین ساکت بود.
سیمین اهسته با صدایی که رگه های بغض داشت گفت: اینقدر مادر بدی ام؟
نوتریکا فورا گفت: نـــــه...
سیمین از صراحت نه گفتنش لذت برد... لذتی ژرف و عمیق....
با این حال با دلخوری گفت: پس چرا ...
نوتریکا نگذاشت جمله ی مادرش تمام شود با تته پته گفت: من... من... اصلا.... من فقط .... یعنی من... میومدم.. اومدم.....
سیمین پرسید: نفرینم میکنی؟
نوتریکا سرش را پایین انداخت وگفت: نه...
سیمین نفس راحتی کشید و نوتریکا حس کرد باید حتما حرفی بزند...
اب دهانش را فرو داد وگفت: به خاطر حرفهام... معذرت میخوام... من منظوری نداشتم.... فقط عصبانی بودم...
سیمین اشکهایش را به ارامی پاک کرد.
نوتریکا هم ابدا طاقت اشکهای او را نداشت...
سیمین با صدای گرفته ای گفت: وقتی بار سوم حامله شدم به دلم بد اومد....
نوتریکا به چهره ی گرفته ی مادرش خیره شد.
سیمین ادامه داد: همیشه از خدا یه دختر میخواستم... دلم غنج میرفت برای طلا... سیما همیشه میگفت مونس مادر یه دختره...
اهی کشید وافزود: گفتن دو قلوه... یه دختر یه پسر... با بخش اولش مشکلی نداشتم که هیچ تازه روزی هزار بار خدا رو هم شکر میگفتم... اما یه پسر... یعنی... یه نگرانی دیگه... میترسیدم... از تولدش... ازا ینکه بلایی سرش بیاد... از خودم میترسیدم.... نیما ونوید شانس باهاشون یار بود... اما میترسیدم با این یکی یار نباشه... دلم روشن نبود... همه میگفتن طوری نمیشه اما من میدونستم یه خبرایی هست... دلم گواه بد میداد....
همش میگفتم کاش از بین ببرمشون... خدا بزرگه... چه میکردم که دلم هوای دختر داشت.... میگفتم نکنه باز بچه دار نشم... نشه... گذاشتم به حساب تقدیر...
وقتی به دنیا اومدید همون گواه بد شد نتیجه ی قطعی....
از یه طرف خدا رو شاکر بودم بابت نیوشا.... اما تو... دیگه کاری از دستم برنمیومد.... میترسیدم بهت دست بزنم مبادا طوریت بشه...
اقابزرگت اسمتو خودش انتخاب کرد... گفت: تو برکت این خونواده میشی... اون موقع ها کارخونه ی اقابزرگت ور شکست شد... بعد اینکه خودش برات شناسنامه گرفت همه چیز حل شد... شریکش که کلاهبرداری کرده بود و پلیس گرفت....از اون موقع شدی نور چشمی اقا بزرگ...
اهی کشید وپس از مکثی گفت: تو منو ببخش.... من ناقص بودم ... حق با تو بود...
نوتریکا اشکهای مادرش را پا ک کرد و اهسته گفت: نه.... تو... چیزه... یعنی .... تو منو ببخش...
سیمین:از من دلگیر نیستی؟
نوتریکا: هیچ وقت نبودم...
سیمین لبخندی زد وگفت: باور کنم؟
نوتریکا نگاهش کرد....

SunDaughter☼
1390،05،21, ساعت : 10:24 بعد از ظهر
اینم پست اخر امشب....
نقدم فراموشتون نشه:-2-38-::-2-40-::-2-38-:
--------------------------------

سیمین با لبخند او را می نگریست. دستش را نوازشگر روی صورت او کشید وگفت: ریششو...
نوتریکا صورتش را عقب کشید .
اهسته گفت: وقت نشد...
سیمین با خنده نگاهش میکرد اهی کشید وگفت:چه زود بزرگ شدید... انگار نه انگار نیما و طلا عروسی کردن.... نیوشا خواستگار داره... نوید هم قراره براش بریم خواستگاری.... تو کی میخوای دست به کار بشی؟؟؟
نوتریکا چشمهایش را گرد کرد وگفت: ولم کن مامان.... نوید خواستگاری کی؟
سیمین به پشتی تخت تکیه داد وگفت: حدس بزن...
نوتریکا: فامیلن؟
سیمین سرش را تکان داد .
نوتریکا:اممم... حمید وطیبه که نیستن....
سیمین: نه...
نوتریکا با نگرانی مادرش را نگاه کرد.
سیمین منتظر بود.
نوتریکا با لکنت گفت: طوط...ی؟
سیمین با خنده گفت:نه....
نوتریکا یک نفس راحت کشید اما نه کامل... مات به مادرش نگریست.
نوتریکا:مریم؟؟؟
سمین با خنده گفت:افرین.....
نوتریکا فقط به مادرش زل زده بود.
سیمین با خنده پرسید:خوشحال نشدی؟؟؟
نوتریکا: چ...چرا... ن..نو..نوید خودش گفته؟
سیمین باشوق گفت: خودش که نه... اما بابات غیر مستقیم باهاش حرف زده... مزه ی دهنش و فهمیده... بدش نیومده.... مریمم که مشناسیم... فامیله...
نوتریکا : کجا میشناسیم؟؟؟ پونزده سال خارج بودن...
سیمین خندید و گفت: چه هوا خواه داداششه... منظورم خانوادشه... هر بچه ای اینه ی خانوادشه... و برعکس....
نوتریکا سرش را پایین انداخت و سیمین پرسید: دیگه حسابی تنها میشی....
نوتریکا:هان؟ اره... اره... دیگه همه دارن میرن...
سیمین: واسه تو هم یه دختر خوب....
نوتریکا مانع پیشروی مادرش شد و گفت: مامان جان همینا که زاییدین بزرگ کنین.....
و با هول از جایش بلند شد.
سیمین:کجا؟
نوتریکا: برم کلی کار دارم....تو هم استراحت کن.....
سیمین نگاهش کرد و نوتریکا با عجله گفت: من برم... فعلا... و خودش را از اتاق به بیرون پرت کرد.

SunDaughter☼
1390،05،22, ساعت : 01:11 بعد از ظهر
سلامممم
خوبین؟؟؟
چ خبرا؟؟؟
نقدم فلاموش نکنین:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
------------------------------------------
به حالت دو به اتاق خوابش رفت.
پشت در نشست وسرش را میان دستهایش گرفت...حالت تکراری قبل از ورود مادرش تکرار شد...
نفسهایش را مدام فوت میکرد. نوید و مریم... نوید و مریم.... به سقف خیره شد...
زاویه ی دیدش طوری نبود که بتواند چشمهای ببرش را ببیند... نوید ومریم... چطور ممکن بود... چرا باید چنین اتفاقی بیفتد؟ چرا مریم....
یعنی نوید از ابتدا به او نظری داشت. مریم چه؟ کاش می توانست افکارش را بخواند... حضور نوید در کنار مریم انقدر پررنگ نبود که نوتریکا پیش بینی موقعیت فعلی را داشته باشد.
اصلا شاید یک پیشنهاد از طرف مادرش باشد... او عادت دارد برای همه خواستگار بتراشد...
اما چرا از صحبت پدر و نوید برایش گفت؟! یعنی ممکن بود... چرا... چرا... انقدر چرا چرا کرد که با چند ضربه که به در اتاقش نواخته شد از جا پرید.
به اطرافش نگاه میکرد. گیج و منگ دستی بر پیشانی عرق کرده اش کشید.
دستگیره ی در به ارامی پایین امد.
خدایا ... مریم... اینجا ... در اتاقش ... در طبقه ی بالا...
دهانش خشک خشک بود... اب دهان نداشته اش را فرو داد. گلویش از خشکی می سوخت.
با حیرت به نگاه پر لبخند او خیره شد ه بود... چشمهای سیاهی که او را یاد شب می انداخت.. تاریک تاریک.. عمیق که درا ن میشد غرق شد!
مریم لبخندی زد وگفت: مادر ودیدین؟
نوتریکا به تکان سر اکتفا کرد.
مریم یک قدم جلو امد وکاملا وارد اتاق شد.
نوتریکا هم یک قدم عقب رفت.
مریم نفس عمیقی کشید وگفت: دوست داشتم اتاقتو ببینم...
نوتریکا لبهایش را بازبان تر کرد واهسته گفت:خواهش میکنم....
مریم حالا وسط اتاق ایستاده بود وبه نزاع دو بوفالو نگاه میکرد. دستی بر ان کشی وگفت:چقدر جالبه؟
نوتریکا اشفته موهایش را عقب فرستاد وگفت: بله....
مریم به سقف نگاه کرد عکس یک ببر بود... با تحیر به پوستر ها نگاه میکرد.... فضای کوچک و جمع و جور اتاق باعث شد بگوید:چقدر دنجه....
نوتریکا دلش میخواست اورا بیرون کند.
مریم ادامه داد: واقعا جای عجیبیه.. انگار وارد حیات وحش شدی... تصاویر خیلی طبیعی ان....
نوتریکا به زور لبخند زد.سعی میکرد نگاهش را از او بدزدد...
مریم به سمت میز کامپیوترش رفت. رتیل سیاهی که روی اسپیکر بود را برداشت وگفت: خدای من چقدر طبیعی... یه لحظه فکر کردم واقعیه...
نوتریکا نفسش را فوت کرد... از اضطراب وهول بودن اولیه خبری نبود.. اما به هرحال ذهنش انقدر درگیر بود که نمی توانست روی حرفها و جملات او تمرکز داشته باشد.
مریم با لبخند گفت:اتاق نوید بیشتر شبیه اتاق کاره...
نوید... پس اتاق او را هم دیده بود؟!
و مریم ادامه داد: نیما اتاقش دخترونه شده... سلیقه ی طلا کاملا توش واضحه..... وخندید.
طلا.... جاری اش بود!!!!!
مریم نفس عمیقی کشید وگفت: حالا چرا اینقدر سیاه؟ خدا هفت رنگ افریده....
نوتریکا با من من گفت:همینطوری...
مریم نگاهش کرد وگفت: اینقدر سیاهی.... یا دوست داری سیاه باشی؟
سوالش باعث شد نوتریکا نگاهش کند... چشمهایش به لبهایش افتاد.خدایا روز بارانی...در جنگل... در شب... با مریم... حالا مریم... نوید...
دلش میخواست سرش را به دیوار بکوبد.
مریم منتظر جوابش بود.

SunDaughter☼
1390،05،22, ساعت : 01:17 بعد از ظهر
اینم پست دوم امروز....
:-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-:
-----------------------

نوتریکا باید حرفی میزد. لبه ی تختش نشست و خدا خدا میکرد مریم هوس نشستن کنارش را نداشته باشد.
به ارامی گفت: نمیدونم... سیاه و دوست دارم....
مریم بی پرده گفت: تظاهر خیلی وقتا جالب نیست...
نوتریکا نگاهش کرد ومریم به میزش تکیه داد وگفت:چرا تظاهر میکنی؟
نوتریکا:تظاهر؟
مریم:اره... به چیزی که نیستی تظاهر میکنی... خودت باشی خیلی اسونتره تا اینکه وانمود کنی به چیزیکه نیستی...
نوتریکا نگاهش کرد و مریم لبخندی نثارش کرد وگفت: فرستادنم نصیحتت کنم....
نوتریکا سرش را پایین انداخت.
مریم ادامه داد:منم خوشم نمیاد تا یکی یه ده ثانیه ازم بزرگتر بود هدایتم کنه...
نوتریکا نگاهش کرد... حرفهای خودش را به خودش تحویل میداد.
مریم نفس عمیقی کشید وگفت: نویدونیما خیلی ازت شاکین...نیوشا هم که جای خود داره...
نوتریکا گردنش رامالید و گفت: خوب؟
مریم لبخندی زد وگفت:من اومدم اینجا به نیابت از بقیه یه کم تو رو نصیحت کنم....نفس عمیقی کشید و موهایش را کنار زد... با کمی مکث گفت: اتفاق بدی افتاد... ممکن بود تبعات بدی داشته باشه که به ضرر همه بود...مخصوصا خودت...
نوتریکا ناچار لبخندی زد وگفت:حالا چرا شما؟
مریم دست به سینه ایستاد وگفت: به قول نوید با غریبه ها رودر بایستی داری... میشینی به حرفشون گوش میدی...
منم انتخاب شدم چون با ماهان مشکل داری.... حرف بزرگترا هم غیر قابل قبوله... دنبال یه نسبتا هم سن میگشتن دیوار کوتاهتر از من پیدا نکردن...
وخندید.
چه راحت نوید را نوید صدا میکرد؟!
نوتریکا سرش را پایین انداخت و گفت: مریم خانم من نمیخواستم اون اتفاق بیفته.... من فقط....
مریم میان کلامش امد و گفت: میگن حرف باد هواست.... اما همین باد هوا ادما رو میشکنه.... گاهی هم ادما رو شاد میکنه... حرفا ادما رو از هم دور میکنه و به هم نزدیک میکنه.... فقط باید واژه ها رو پیدا کرد...
نوتریکا سرش را پایین انداخت... به نقش و نگار فرش خیره بود.....
مریم به چهره ی درهمش نگاهی کرد وگفت: تو برام با ماهان هیچ فرقی نداری.... دورت خیلی شلوغه ... غرقی اما تنهایی... یعنی همش وانمود میکنی... یه حصار دور خودت کشیدی و نه من و نه بقیه نمیدونیم چرا از پیله ای که دور خودت درست کردی بیرون نمیای...
تنها نیستی... اما تظاهر به تنهایی... کار قشنگی نیست...
نوتریکا به چشمان مریم خیره بود.
مریم رتیل پلاستیکی و سیاهش را برداشت و گفت: میدونی یه موقعی هست که در کنار ادمهای کوچیک فکر میکنی خیلی بزرگی... اما وقتی تو موقعیتی قرار بگیری که در کنار یه ادم خیلی بزرگ باشی... اون وقت حس حقارت میکنی... بعدشم حس بی ارزشی داری... ادما خیلی وقتا احتیاج به یه تلنگر دارن....
نوتریکا نصف حرفهایش را نمیفهمید!
به انگشتانش خیره بود.
مریم نفسش را فوت کرد....
نگاهش کرد تا نتیجه ی حرفهایش را بخواند.
نوتریکا سرش را بالا گرفت...نگاهشان تلاقی کرد.
مریم لبخندی نثارش کرد وچشمش به گوشه ی اتاق افتاد....
با تعجب گفت: دکوره یا واقعا بلدی؟
اشاره ی دست و نگاهش به ویولن سلش بود.
نوتریکا ایستاد و گفت: بلدم....
مریم خندید و گفت: پس همه ی حرفهام درست بود....
نوتریکا شانه هایش را با لاقیدی بالا انداخت.
مریم: چطوره به افتخار سلامتی مادرت یه اهنگ مهمونمون کنی؟
نوتریکا به زور لبخندی زد وگفت: شما بفرمایید منم میام....
مریم سر تکان داد و حین خروج در چهارچوب در ایستاد وگفت: راستی قبله ی اتاقت به کدوم سمته؟؟؟
نوتریکا مثل چوب خشک نگاهش کرد... ضایع شدن و شرمندگی تا چه حد؟
چرا هیچ وقت فکرش را نمیکرد که باید این را بداند؟
با من من میخواست حرفی بزند که مریم بی حرف از اتاق خارج شد.

SunDaughter☼
1390،05،22, ساعت : 03:53 بعد از ظهر
این هم یکی دیگه...:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
نقد فراموش نشه:-2-39-:

----------------------------------------

با من من میخواست حرفی بزند که مریم بی حرف از اتاق خارج شد.
در اینه به چشمانش خیره شد.... دستی به صورت ته ریش دارش کشید... موهایش را بالا داد...
اجزای صورتش در هم رفته بودند... به ارامی سازش را برداشت و از اتاق خارج شد...
سلانه سلانه از پله ها پایین می امد... تمام فامیل در طبقه ی پایین جمع بودند... سیمین هم روی مبلی نشسته بود و میخندید...
نیما با تعجب نگاهش میکرد.عادت نداشت جلوی جمع بنوازد...
اهمیتی به نگاه برادرش نداد. روی صندلی نشست.
طیبه کنارش ایستاد وگفت: همون ساز اقاجونه؟؟؟
نوتریکا حین کوک کردن سرش را تکان داد.
مهناز از سیما پرسید: مگه بلده؟
سیما با لبخند گفت: اووو.... انقدر قشنگ میزنه... خدا رحمت کنه پدرشوهرمو اون یادش داد....
چشم به او دوخته بودند ... شاید ساز بدقواره ای بود... میان دوزانویش قرارش داد و گردنش را به انتهای ساز چسباند.
ارشه را نوازشگر روی سیمها کشید. صدای بم و زیبایی خارج شد....
اهنگ گل گلدون بود.... اهنگ مورد علاقه ی مادرش.... پس از مدتی که از نواختن اهنگ گذشته بود...
جمع با کلام اهنگ با او همراه شدند...
گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمیده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشه ی آسمون گل رنگین کمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلفمون نگذره
من میرم گم می شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
آسمون آبی می شه اما گل پاکی
رو شاخه های بید دلش می گیره
دره مهتابی می شه اما گل مهتاب
از برکه های خواب بالا نمی ره
تو که دست تکون می دی به ستاره جون می دی
می شکفه گل از گل باغ
وقتی که ماه هم میاد
دو ستاره کم میاد
می سوزه شقایق از باد.........
سیمین چشمهایش پر از اشک بود... جاوید با لبخند نگاهش میکرد...
اهنگش تمام شد... مریم کنارش نشست وگفت:فوق العاده بود...
نوتریکا میخواست حرفی بزند که متوجه طیبه شد... بی حال ورنگ پریده ... رو به رویش نشسته بود.
نوتریکا:چته طیب؟
طیبه چشم غره ای رفت و کمی بعد به سمت دستشویی هجوم برد. نوتریکا عکس العملی نشان نداد.
ماهان کنار طوطیا ایستاده بود و حین نوشیدن یک لیوان شربت با او صحبت میکرد ومیخندید...
با اجازه ای رو به مریم گفت وبه سمت انها رفت.
ماهان یک تای ابرویش را با لا داد وگفت:به به اقای نوازنده...
طوطیا هم با لبخند گفت:خیلی عالی زدی...
نوتریکا رو به طوطیا گفت: برو ببین طیبه چشه...
طوطیاچهره اش در هم رفت. چرا حواسش به او بود؟!
نوتریکا نگاهش کرد وگفت: برو دیگه...
طوطیا چشم غره ای رفت و از کنارش گذشت.
نوتریکا به ماهان مینگریست. تمام خشمش را از چشمهایش بیرون میریخت.
ماهان لبخندی زد و گفت: طوری شده؟
نوتریکا با حرص گفت: از رفتارات سر در نمیارم...
ماهان لبخند مرموزانه ای زد وگفت: خیلی مهم نیست...
نوتریکا با غیظ گفت:لاس زدن با خواهرای من برام خیلی مهمه...
ماهان خندید و گفت: طوطیا که خواهرت نیست.... و اهسته ادامه داد: اونم بدش نمیاد...
نوتریکا کم کم کنترلش را از دست میداد با غیظ گفت: اون حالیش نیست... تو بکش کنار.
ماهان پوفی کشید وگفت: فکر کردی کی هستی؟
نوتریکا با اخم گفت: توفکر میکنی کی هستی؟
ماهان لبخندی زد وگفت: نگران نباش قول میدم بیشتر از یه بار نشه... و به چهره ی سرخ شده ی او نگاه میکرد.
کمی از اوفاصله گرفت اما کمی بعد به سمتش چرخید وا لحن متفاوتی گفت: نوتریکا اینقدر رو مسائلی که بهت ربطی نداره حساسیت به خرج نده.. بدتر میشه... و زیر گوشش گفت: دیگه از من گذشته... منم چشم چرون نیستم... خیالت راحت...
و چشمکی نثارش کرد ورفت.
نوتریکا نفسش را فوت کرد... کلافه به باغ رفت و سیگاری اتش زد....

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 04:34 بعد از ظهر
بازم میام میذارما... منتظر باشید...
حس میکنم از اون روزاست که قاط زد م و ....
نقدم یادتون نره... میسی:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
----------------------------------------

نوتریکا نفسش را فوت کرد... کلافه به باغ رفت و سیگاری اتش زد.... ماهان تمام مدت حرصش میداد... حالا می فهمید چرا نویدو نیما کاری به رفتارهای احمقانه ی او ندارند.
انقدر دور استخر وخودش و میان درختان در تاریکی قدم رو رفت تا سیگارش تمام شد.
به پشت بام رفت...
نفسش را فوت کرد.... اشفته گوشه ا ی روی زمین سرد سطح پشت بام نشست.پک محکمی از سیگارش گرفت.... دودش را نگه داشت...میخواست خودش را عذاب دهد... چطور انقدر احمق بود... چطور توانسته بود... به اسمان خیره شد... با انکه ابری و طبق معمول الوده بود... اما ماه کامل و ستاره هارا می توانست ببیند.
جواب نوید را چه میداد... از سر هوس ... از سر بی ارادگی... به هر دلیلی منطقی و غیر منطقی حق نداشت کاری کند که هر بار با دیدن مریم لحظاتش شیرین و با دیدن نوید زهر شود.
شاید نمی اندیشید به عاقبت کاری که بی اراده بود... دلیل موجهی برایش نداشت... ازدست دادن مریم... ان هم به طوری که همیشه در جلوی چشمش باشد...چطور میتوانست در چشمان همسر برادرش نگاه کند؟
همسر برادرش... واقعا می توانست به او نظری داشته باشد؟
هنوز طعم لبهای سردش را از یاد نبرده بود... هنوز ان بوسه های جان کاه را فراموش نکرده بود.. کاش مریم دران حال نبود ... کاش ان اتفاق نمی افتاد... که امروز به معنای واقعی جلوی برادرش حس شرمندگی داشته باشد... اگر واقعا وصلت کنند...
نفسش را با دود سیگار فوت کرد.....
-تنها نشستی؟
نوتریکا پاسخی نداد... همچنان به اسمان خیره بود.
طوطیا هم کنارش نشست وگفت: چیه انقدر تو همی؟
نوتریکا ساکت بود.
طوطیا رد نگاهش را گرفت و به اسمان خیره شد وگفت: خاله حالش خوبه ... اگه به خاطر اون....
نوتریکا اجازه نداد حرفش را کامل کند اهسته گفت: نه...
طوطیا نگاهش کرد ... ته دلش حسی بود که با دیدن او به قلیان میفتاد.... مثل چشمه میجوشید و تمام عمق وجودش را پر میکرد.
از بودن در کنارش تنها رضایت حاصل میشد.
طوطیا بی مقدمه گفت: چند وقت دیگه عیده... هنوز هیچی نخریدم....
نوتریکا حرفی نزد و طوطیا گفت: طیبه انگاری مسموم شده... همش حالش بهم میخوره...
نوتریکا ابرویش را بالا داد :جدا؟
طوطیا اهی کشید و گفت: برات مهمه....
نوتریکا: روش حسابی باز نمیکنم....
طوطیا غرق لذت شد.... اما نوتریکا فازود: به هر حال فامیله....
طوطیا نمیخواست به هر حال فامیل باشد!!! کاش می فهمید...
نوتریکا کمی لم داد و دستهایش را تکیه گاهش کرد وگفت: میدونستی نوید خواستگار مریمه؟
طوطیا :اره... مامان دیروز بهم گفت...
طوطیا نگاهش کرد وگفت: به خاطر این ناراحتی؟
نوتریکا اهسته گفت:نمیدونم....
طوطیا با حس تردید امیزی پرسید: دوستش داری؟
نوتریکا نگاهش کرد..
طوطیا فورا سرش را پایین انداخت ونوتریکا گفت: نمیدونم..
طوطیا اهی کشید.... شاید بیشتر دوست داشت در ان لحظه بگوید: اخیش!
نوتریکا به اسمان خیره شد وگفت: تو هفت تا اسمون یه ستاره هم نداریم....
طوطیا با لحنی که رنجیدگی محوی داشت گفت: مریم ستاره ات بود...؟
نوتریکا نفس عمیقی کشید و گفت: بدم نمیومد باشه...
طوطیا با ریشخند گفت: فضانورد شدی...
نوتریکا خندید.
طوطیا نگاهش کرد رگ برجسته ی پیشانی اش را...
و نوتریکا گفت: میخواستم بهش پیشنهاد دوستی بدم....
طوطیا بی اراده مفصل انگشتهایش را می شکست... درا ن لحظه استرس داشت....
طوطیا با مکث پرسید: ازت بزرگتره....
نوتریکا نگاهش نکرد وگفت: مگه به سنه... اینا برام مهم نیست... با بزرگتر از اونم بودم...
طوطیا دور دوم بود که به جان انگشتانش افتاده بود.... ترق ترق...
نوتریکا با مکث ادامه داد: ازش خوشم میومد... یه جور با حالی بود....
طوطیا با من من گفت: الان با حال نیست؟
نوتریکا نگاهش کرد وگفت: باحالیش دیگه مال من نیست...
طوطیا اخم کرد وگفت: اینجوری حرف نزن....
نوتریکا خندید و با ز به اسمان خیره شد.
طوطیا هم نقطه ی نا معلومی را مینگریست و همچنان انگشتانش را می شکست.
نوتریکا با حرص گفت: نکن... لقوه میگیری...
طوطیا: ماه چه خوشگله.... فکر میکنی ماه مال کی باشه؟
نوتریکا شانه ای بالا اندا خت و گفت: ما به همون ستاره اش هم راضیم...
طوطیا با غیظ در حالی که مفصل انگشت اشاره اش را پیچ و تاب میداد گفت: فضانوردا ماه و ول نمیکنن به ستاره بچسبن...
نوتریکا نگاهش کرد و دستهایش را از هم جدا کرد وگفت: میگم نکن....
طوطیا نگاهش کرد... این نیم رخ به ظاهر بیخیال و بی تفاوت و مهربان و جذاب شاید هرگز برای او نباشد...
نوتریکا به سمتش چرخید.... طوطیا فرصت دزدیدن نگاه خیره اش را نداشت.
دو چشم خاکستری... دو نگاه خاکستری... زیر قرص کامل ماه...
طوطیا بغض کرده بود... کاش زودتر از ان جا فرار میکرد.
نوتریکا لبخندی زد وگفت: برو پایین منم میام...
طوطیا با لحن مرتعشی از بغضی نا معلوم گفت: نمیخواستم خلوت تنهاییتو بهم بزنم...
نوتریکا نگاهش کرد... طوطیا به سمت در پشت بام میرفت که نوتریکا صدایش کرد: طوطی...
طوطیا به سمتش چرخید و منتظر نگاهش کرد.
نوتریکا: خیلی ماهی...
طوطیا با بغض نگاهش کرد.....
زمزمه وار گفت: فضانوردا ماه و ول نمیکنن به ستاره بچسبن....!
شاید فکر کرد نوتریکا نشنید....اما...

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 05:13 بعد از ظهر
اینم دومیش:-2-35-:
نقد یادتون نره:-2-38-:
بازم میام:-2-40-:

******************
******************
روی تختش دراز کشیده بود... خوابش نمی برد... کلافه و کسل لحظه ای صورت و چهره ی خندان نوید ومریم از جلوی چشمش عبور نمیکرد....
وقتی دست هم را میگرفتند.. هرچند شاید دو بار بیشتر تکرار نشد.
مریم بر خلاف همیشه که به هر بهانه ای سر صحبت را با او باز میکرد این بار از کنار نوید تکان نمیخورد.
نمیدانست ازاو بدش بیاید.... یا دوستش داشته باشد... یا....
چشمهایش را بست... خسته بود اما خوابش نمی برد. سعی میکرد ذهنش را درگیرمسئله ی دیگری کند تا لحظات پیش اینقدر جلوی چشمش پر رنگ جولان ندهند.
صدای فریاد نوید در گوشش پیچید : تو با زن من بودی؟؟؟ ...
نوتریکا فقط صدای شماتت وسرزنش ها را می شنید...
اندام عریان طیبه که درا غوشش بود.... چشمهایش را باز کرد... با نگاه مریم تلاقی کرد.. حین بوسیدن او بود...
صدای فریاد پدرش بلند شد: مادرت داره میمیره...
نیما با حرص گفت: سکته اش دادی خیالت راحت شد؟
کسی داد زد: تو شیده رو کشتی....
-تو برام با ماهان هیچ فرقی نداری.... تو برام با ماهان هیچ فرقی نداری.... تو برام با ماهان هیچ فرقی نداری....
طوطیا ارام گریه میکرد... صدای وحشتناک غرش دو بوفالو را می شنید چگونه شاخ هایشان را بهم میکوبیدند.... ببرسیاهی به او نگاه میکرد... طیبه را پس زد.... باید از دست ان ببر سیاه که به دنبالش می دوید فرار میکرد. جنگل تاریک تاریک بود.... انقدر دویده بود که دیگر رمقی در پاهایش نبود.
نفس نفس میزد... سیلی محکمی به صورتش خورد.... همه جا سیاه بود... سیاه سیاه....
مریم نالید: من یه خواب عجیب دیدم.... اکوی صدایش در سرش می پیچید....
نیما را دار زده بودند ونوید خونین ومالین بود... صدای جیغی شنید..... و حس کرد کسی تکانش میدهد.
پلکهایش را باز کرد و چراغ اتاق روشن شد... در اتاقش بود.. در تخت خودش.... نیما با نگرانی گفت: چیه چته؟
نوتریکا نیم خیز شد...
نیما ارام گفت: خون دماغ شدی... سرتو بالا بگیر... و نیما از جا بلند شد و کیف داروهایش را اورد.
سورنگی را برداشت و به او که مبهوت نگاهش میکرد با ار امش گفت: داشتی خواب میدیدی؟
نوتریکا نفسش را فوت کرد... خدا را شکر که فقط خواب بود... چه کابوس درهم و شلوغی... درست مثل ذهنش....
نیما تشر زد: سرتو بالا بگیر....
نوتریکا با بیحالی نگاهش کرد.
نیما فورا استینش را بالا دا دوگفت:نوتریکا خوبی؟
از سوزش پوستش چشمهایش را باز کرد ... نیما پوفی کشید وگفت: لباست خونیه ... پاشو عوض کن...
نوتریکا: ساعت چنده؟
نیما: شیش صبح...
نوتریکا خمیازه ای کشید و فقط تی شرتش را عوض کرد و دراز کشید.
نیما نگاهش کرد وگفت:خوبی؟
نوتریکا اهسته گفت: اره....
نیما سری تکان داد وچراغ را خاموش کرد واز اتاق خارج شد.
اما هنوز بیدار بود.... چرا مریم باید برای نوید میشد؟ چرا او...
یعنی نوید دوستش داشت؟ چرا تابه حال متوجه نشده بود.... دستی به لبهایش کشید.... حس تلخی داشت... ناارام و بی قراراز جا بلند شد...
پاکت سیگارش را برداشت و یک نخ از ان بیرون کشید.... با فندک روشنش کرد....
دودش را نگه داشت و با مکث از بینی خارجش کرد.
به رو به رو خیره بود اما چیزی نمیدید... در تاریکی نشسته بود و فکر میکرد به اینکه مریم را دوست دارد... ؟
و فکر میکرد واقعا نمی داند.... با دیدن او حس خوبی دارد... این موضوع را نمیتوانست منکر شود.
و یادش امد اگر اولین بار بود که کسی را بوسیده بود... یک دختر... فقط مریم بود... در تاریکی شب..... اولین بوسه را نثار همسر برادرش کرده بود.
شاید هنوز هیچ چیز مشخص نبود.. اما مریم به او گفته بود : تو برام با ماهان هیچ فرقی نداری....
چطور توانسته بود کسی را که او را مثل برادرش می دانست ببوسد... اینقدر بی اراده.. حالا او قرار بود همسر برادرش شود....
چطور میتوانست چشم در چشم مریم و نوید باشد؟
کاش این وصلت هرگز سر نگیرد... کاش جرات کند به نوید بگوید....
چطور سواستفاده کرده بود از موقعیت یک دختر نیمه جان وبیهوش....
سیگارش کم کم به پایان میرسید... چشمهایش پر از اشک شده بود.... نفسش را به سختی بیرون داد.
سیگارش را نگاه میکرد.... به نور نارنجی کمرنگی که از سوختنش ساطع میشد.... اتشش را به ارامی روی لبش خاموشش کرد...
تمام تنش سوخت... انگار در اتش هوس میسوخت...!

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 05:44 بعد از ظهر
خوب الان دیه شروع میشه به پست زیاد گذاشتن من... منتظر باشین هر وقت تعادا پستام تموم شد خودم موگویم:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
نقدم نره یادتون:-2-38-::-2-43-:



فصل ششم: اتهام...

سیمین اهی کشید و گفت: خوش به سعادتت....
سیما حین تا کردن لباس ها گفت: سیمین جان واسه سلامتی خودت نذر کردم..
سیمین با دلخوری گفت: منم دوست داشتم بیام... دلم خیلی هوای اقا رو کرده....
سیما لبخندی زدوگفت: هواپیما برات خطرناکه... باشه یه مدت دیگه با هم میریم...
سیمین ناچارا لبخندی زد وسیما گفت: هفته ی دیگه بر میگردیم... حواست به طلا و طوطیا باشه تو رو خدا...
سیمین لبخندی زد وگفت: چشم....
طوطیا با چشمهایی که برق میزد و گفت:چه شود... یه هفته تو خونه تنهام...
سیما اخم کرد وگفت: بیخود... میرید خونه ی خاله تون.. طوطیا یه کار نکن نرما...
سیما رو به خواهرش گفت:جز زعفرون دیگه چی میخوای؟
سیمین : یه لیست اماده کردم....
طوطیا خندید و گفت: فکر کنم مامان تو مشهد همش باید سوغات بخره....
سیمین با محبت دستش را دور شانه ی او حلقه کرد وگفت: خاله قربون خنده هات....
سیما میخواست حرفی بزند که نوتریکا در زد و وارد شد...
سیما رو به او که اشفته بود پرسید: چیه خاله ؟
نوتریکا: هان. . سلام... من دارم میرم بیرون.. کار دارم...
سیمین صدایش کرد...
نوتریکا سر به زیر گفت: بله؟
سیمین: صورتت چی شده؟
نوتریکا بینی اش را خاراند وگفت: هیچی... من دیرمه زود برمیگردم.... و با عجله از خانه ی خاله اش بیرون رفت.
سیمین رو به سیما گفت: بالای لبش کبود بود....
سیما متوجه نشده بود... به نشانه ی ندانستن شانه هایش را بالا انداخت.
طوطیا هم متوجه شده بود... چهره اش اشفته بود.
نوتریکا با سرعت می راند... وحشیانه گاز میداد... در پیاده رو و خیابان نداشت... باید سپهر را میدید... کارش داشت.
دوسه روزی بود که به دانشگاه نمی امد... جواب تلفن هم نمیداد... امیدوار بود که درخانه باشد.
وانت ابی ای به طرز وحشتناکی جلویش ترمز کرد... نوتریکا فرمان موتور را چرخاند واز او رد شد.... نگاهش به عقب بود... فهمیدن اینکه عمدی اینگونه جلویش پیچیده بود چندان مشکل نبود.
نفسش را فوت کرد. خیابانها به خاطر نزدیک بودن به ایام عید شلوغ بود...
وارد کوچه شد... هرچه زنگ میزد سپهر نه جواب ایفون را میداد نه زنگ تلفن را...
گوشه ای نشست ... مردی در حالی که نان سنگکی دستش بود از جلویش رد شد وگفت: اقا...
مرد به سمتش نگاه کرد..
نوتریکا تک سرفه ای کرد وگفت: شما میدونید این صاحب خونه ی اینجا کجاست؟
مرد چشمهایش را ریز کرد وگفت: همسایه ها شکایت کردن ازش... سه روز پیش جول و پلاسشو جمع کرد ورفت.... اینجا رو کرده بود خونه ...
واستغفراللهی گفت وراهش را کشید ورفت.
نوتریکا پوفی کشید. امیدوار بود در دانشگاه ببیندش.... کار واجبی داشت.
***************
***************
صدای زنگ تلفن بلند شد.... جاوید نزدیک تر بود... گوشی را برداشت.
-بله؟؟؟؟
فورا نیم خیز شد....
-چی شده خواهر؟
نیما ونوید پرسشگر به پدرشان نگاه میکردند. جاوید مدام اخه چی شده میگفت...
اخرش هم تلفن را گذاشت روی دستگاه...
سیمین با هول پرسید: چی شده؟
جاوید درحالی که مضطرب لباس می پوشید گفت:نمیدونم.... باید برم...
سیمین با نگرانی گفت:کی بود؟
جاوید: فائزه؟؟؟
همان لحظه در ورودی بازشد و نوتریکا وارد شد. جو کمی نامتعادل بود... به همین جهت پرسید: چی شده؟
جاویدرو به همسرش گفت:اروم باش زن.. چیزی نشده که... و رو به نیوشا گفت: برو یه لیوان اب برای مادرت بیار...
نیوشا فورا رفت...
نوتریکا نفسش را فوت کرد وبه اتاقش رفت.مشتاق نبود تا علت بحث را جویا شود. در اینه نگاهی به خودش انداخت.اگر ته ریش نداشت... حتما سوختگی کوچک ودایره واری که اثار سیگار بود کاملا مشخص می نمود....روی تخت دراز کشید وبه ببرش خیره شد... و به کابوس شب گذشته اش فکر میکرد.
******************

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 05:49 بعد از ظهر
اینم هیجان که میخواستید.... نقد نیاین ادامه نمیدم...حالا میل خودتونه:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
پست چهارم
---------------------------------------------------------------------------------------

جاوید با چشمهایی به خون نشسته وارد خانه شد ... در را محکم بست.
با صدای کوبیده شدن در سیمین با عجله به سمتش رفت و گفت:چی شده جاوید؟فائزه طوریش شده؟حالش خوبه؟بچه هاش خوبن؟
جاوید حرفی نزد.چهره ی عصبانی و ملتهبی داشت.
نیوشا اهسته پرسید :بابا طوری شده؟شما حالتون خوبه؟
نیماهم مکالمه اش را با طلا به اتمام رساند و با نگرانی به چهره ی پدرش خیره شد. نوید صدای تلویزیون را کم کرد و نگاه پرسشگرش را به پدرش دوخت.
نوتریکا هم ایستاده بود و به جاوید که به او زل زده بود نگاه میکرد.
جاوید از حرص و خشم سرخ شده بود. چنان تند نفس میکشید... و چنان پره های بینی اش باز و بسته میشد که نوتریکا بی اراده از جایش برخاست. جاوید اهسته به سمتش امد... نوتریکا بی اختیار یک گام عقب رفت.جمع ساکت بود. هیچ کس حرفی برای گفتن نمی یابید. در واقع بهت و حیرت از ظاهر جاوید جایی برای پرسش نمیگذاشت.
جاوید ارام به سمت نوتریکا می امد.
نوتریکا هم در سکوت عقب عقب میخزید... تا جایی که کمرش به دیوار خورد و ایستاد. با ایستادن او پدرش نیز مقابلش ایستاد.جاوید تند نفس میکشید. صدای نفسهای پرشتابش در فضا میپیچید.پره های بینی اش باز و بسته میشدند. به ارامی دست به کمرش برد و کمربندش را باز کرد و چند قدم باقی مانده را بدون تعلل به سمت نوتریکا هجوم برد او را روی زمین پرت کرد... با اولین ضربه ای که شلاق وارانه ،کمربند هوا را رج زد و به کمر او فرود امد...نوتریکا کاملا روی زمین دراز شد و لحظه ای بعد فریاد جاوید بود که فحش میداد و میزد و فریاد میکشید.
نوتریکا روی زمین دست و پایش را جمع کرده بود لبش را به دندان گرفت تا از درد ضربات سگک کمربند که به کمر و صورتش میخورد ناله نکند...فکر میکرد در خواب است و این ضربات کابوسی بیش نیست و بزودی همه چیز تمام میشود وگرنه چطور ممکن بود پدر مهربان و صبورش که بزرگترین تنبیهی که برای بچه هایش در نظر میگرفت حبس کردن در اتاق یا کسر پول تو جیبی اشان بود اینچنین به جانش افتاده باشد....پس حتما در خواب بود.... اما چرا بیدار نمیشد.....چرا با هرضربه بدنش تیر میکشید.... دلش میخواست فریاد بزند چرا...اما دریغ از یک ناله ی کوچک....
نوید و نیما لحظه ای به جاوید که چون شیر زخمی به نوتریکا حمله کرده بود نگاه کردند این کار از پدر خونسرد و منطقی شان بعید بود و غیر قابل باور ... شاید علت درنگشان در کمک به نوتریکا همان ناباوری اشان بود لحظه ای بعد به خود امدند و هر دو به کمک نوتریکا شتافتند...
نوید یک بازوی پدرش و نیما کمر جاوید را از عقب گرفت و با اضطراب گفت:بابا...دارین چیکار میکنین؟...بابا توروخدا...
چند ضربه به سر و صورت ان دو هم خورد... نوتریکا خونین و مالین به چشمهای گرد شده وقرمز پدرش نگاه میکرد.
سیمین ناباورانه شاهد نزاع پدر وپسر بود.
نیوشا گریه کنان التماس میکرد:بابا ولش کنین...توروخدا...کشتینش...
نوید به زحمت توانست پدرش را از نوتریکا جدا کند و به گوشه ی دیگر سالن ببرد...سیمین دو زانو روی زمین نشسته بود و متعجب و پرسشگر فقط نگاه میکرد...انقدر شوکه شده بودکه توان حرکت در خود نمیدید.
نیوشا به سمت نوتریکا که خون الود روی زمین افتاده بود ،دوید. کمک کرد تا به دیوار تکیه دهد.
جاوید نفس نفس میزد...لیوان ابی که نیما برایش اورد و پس زد و لیوان از دست نیما لیز خورد و به زمین افتاد و شکست... و همان صدا جرقه ای بود که با فریاد از روی اشفتگی جاوید در هم امیخت:میخوای منو بی ابرو کنی؟....
خجالت نکشیدی کثافت بی همه چیز... این چه کاری بود کردی....طیبه چه کاری کرده بود.....چه گناهی کرده بود...چطور تونستی؟
و باز به سمتش هجوم برد و لگدی را به پهلویش زد که نفس نوتریکا لحظه ای بند آمد. خواست لگد دوم را بزند که دستان نیما حصار سینه اش شد و او را به عقب کشاند.

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 05:54 بعد از ظهر
پست پنجم:-2-38-::-2-35-::-2-16-: نقدم فرگت نشه:-2-43-:

-----------------------------------

نوید با لحن متزلزل و پرتشویشی گفت:بابا تور و قران....تمومش کنین...کشتینش...
نیوشا در میان هق هقش گفت: تو رو خدا بابا... چی شده اخه؟
نیما پدرش را مجبور کرد تا لحظه ای بنشیند...و جاوید هم روی اولین مبل سر راهش نشست و سرش را میان دستانش گرفت . لرزش انگشتان و زانوهایش کاملا مشخص بود... به زور بغضش را مهار کرده بود.
نیوشا مستاصل مانده بود نمیدانست باید باز هم لیوان ابی به پدرش برساند تا عصبانیتش را فروکش کند یا اب قندی به دست مادرش که انطور مبهوت و حیران روی زمین نشسته بود .... قرصهایش را بیاورد یا نه....
یا به نوتریکا کمک کند که تمام سر و صورتش از ضربات سگک کمربند خون الودبود و مثل مار از درد به خودش میپیچید.
جو خانه کمی ارام شده بود .... اما سکوت بدی در فضا پخش بود که هیچ کس قادر به شکستنش نبود.... نوتریکا درد داشت اما جرات جیک زدن نداشت...هیچ کس هنوز دلیل این زد و خورد را نمیدانست...وکسی جسارت پرسیدن هم نداشت...
نفس های جاوید ارام تر که هیچ تند تر میشدند.
نوتریکا سر جایش جابه جا شد که با فشاری که به تن زخمی اش امد ناله ای بی اجازه از دهانش خارج شد.لبهایش را روی هم فشرد تا دیگر صدایش در نیاید.دلش میخواست از درد زار بزند اما فقط پلکهای خسته اش را محکم روی هم فشار داد. نیوشا مضطرب حدقه ی چشمانش را که بیش از حد معمول و از روی ترس و اضطراب بیرون زده بود را رو به تک تک اعضای خانواده میچرخاند. توقع یک معجزه را داشت.نیما و نوید هم حالی بهتر از او نداشتند.انقدر شوکه بودند که فقط یک گوشه از سالن را برای راست ایستادن انتخاب کرده بودند. به نوعی فقط اماده ی دفاع... دفاع از برادر در مقابل پدر...
نوتریکا اه دیگری کشید... و نفس عمیقی که باز مثل اه از سینه خارج شد. نفسش نشان از حبس گریه و اشک میداد.حبس ناله هایش از درد...
سیمین با شنیدن صدای بی جان او انگار به خود امد... پسرش انطور مظلوم وار ان گوشه خون الود سعی در مهار بغضش داشت.
و به زحمت روی پایش ایستاد نگاهی به چهره ی پسرش که در گوشه ی خانه به دیوار تکیه داده بود انداخت .رو به جاوید با صدایی که رعشه داشت گفت:به چه حقی این بلا رو سر پسرم اوردی؟
جاوید سرش را بالا گرفت.. نگاه سرخی پر از حرص و عصبانیت به همسرش دوخت و با صدای مرتعشی که ناشی از غیظ و بغض توام با خشم بود داد زد :حق؟!...از کدوم حق حرف میزنی سیمین...از کدوم حق؟....حق و از پسرت بپرس....حق و از این نامسلمون بپرس...از این بی دین و ایمون بپرس...از این سگ کمتر بپرس....
سیمین عصبی بود...سر تا پایش می لرزید....به زحمت لرزش صدایش را پنهان کرد و گفت:دارم از تو می پرسم....
جاوید مقابلش ایستاد و عصبی تر فریاد زد:من رو سیاه چه جوابی بدم....چی بگم؟بگم پسرم... پسر من ، ته تغاری حاج جاوید نیکنام...تو عالم مستی تو یه مهمونی کوفتی .... تو یه کثافت خونه... عصمت دختر خواهرشو ازش گرفته.... بگم لکه دارش کرده.... بگم دست درازی کرده به دختر خواهرم...به دختر خودم....به طیبه ی من.....
سیمین دسته ی مبل را گفت تا نقش زمین نشود با بهت به جاوید خیره شده بود. بقیه هم حال بهتری نداشتند.قطعا این یک شوخی نبود .سیمین که تمام وجودش را ضعف فرا گرفته بودزیر لب با تته پته نالید: نه ... این غیر ممکنه.... حقی.. حقیقت ... نداره...
جاوید با فریاد ادامه داد :چی بگم؟.... بگم نا پاکش کرده....چی بگم سیمین...چی بگم زن.... چی بگم مادر نمونه.... بگم طیبه دیگه طیب نیست....رویش را به سمت نوتریکا گرداند و با عصبانیتی غیر قابل کنترل گفت : تو چی کار کردی با من.. چیکار کردی با زندگی من؟ با یه عمر ابروی من..... رسوام کردی نوتریکا...رسوام کردی پسره ی اشغال....رسوای دو عالمم کردی... منو بی ابرو کردی...خواهرم و به خاک سیاه نشوندی...بدبختش کردی.... خودتو ... منو... اون طفل معصوم طیبه رو.... چرا؟ چرا پسر؟... دختررو حامله کردی...........
ناگهان نعره زد: به چه حقی؟ به چه اسمی؟ به چه رسمی....دِ اخه تو کیش بودی.... شوهرش بودی؟!....هم کیشش بودی... کس وکارش بودی.... نسبت تو با اون چیه؟تو چه صنمی باهاش داشتی کثافت.... آخه پسره ی ... تو با اون چیکار داری؟ چیکارش داشتی که مستحق این بلا بود.... پسره ی بی دین و ایمون... چرا منو به خاک سیاه نشوندی؟ چرا؟
چی کم داشتی.... ؟ چی کم داری؟؟؟؟ چرا با من این کار و کردی؟؟؟ چرا... تو مگه پدر و مادر مگه بالای سرت نیست... مگه تو ادم نیستی؟؟؟ بی همه چیز بی شرف.... چی برات کم گذاشتم... چی کم گذاشتم برات که اینطوری شدی تف سربالا... اینطوری شد کمر شکن... شدی لجن... شدی پست فطرت... شدی اینه ی دق...... پسره ی نمک نشناس.... چی تربیت کردم من؟؟؟ اخه... تو ادمی.... تو ... از حیوون کمتری... پسره ی بی صفت بی همه چیز تو مگه ناموس سرت نمیشه.... طیبه مثل خواهرت بود... خواهرت بود ...... طیب مثل خواهرت بود ... اون وقت تو ....
وباز کنترلش را از دست داد و باز هم با مشت و لگد به جان نوتریکا افتاد این بار نوید و نیما هم برای جدایی پدرشان از نوتریکا کاری نکردند....همه سر جایشان میخکوب شده بودند.... انقدر بهت زده و متحیر بودند که هیچ کاری از انها برنمی امد.یا شاد حس اینکه جاوید حق داشت ونوتریکا هم حقش بود...
باورش مشکل بود... نوتریکا هم دیگر معنی درد را نمیفهمید... فقط حرفهای پدرش مثل پتک بر سرش فرود می امد... جاوید انقدر زد تا خودش خسته شدو باز روی یکی از مبل ها خودش رارها کرد.....

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 05:58 بعد از ظهر
پست شیشم....:-2-38-::-2-40-::-2-38-:
نقد فراموش نشه:-2-43-:
------------------

نفس نفس میزد... سرتاپا خیس عرق بود.... با صدای خش دار و دورگه ای باز فریاد زد و گفت:چرا نوتریکا ؟فقط یه جواب به من بده....خواستی بی اعتبارم کنی؟خواستی بی ابروم کنی؟ خواستی بهم نشون بدی که چقدر میتونی کثافت و بی شرم و حیا باشی؟ اره... اینقدر بی شرم و حیا بودی؟اینقدر....
من چه جوابی بدم به....خدای بالا سرم....به خواهرم..... به مردم....چه جوابی؟چی بگم...چی بگم نوتریکا... چه عذری بیارم با این دست پرورده ام... با این پسر سر تا پا لجنی که بزرگ کردم... هرزگی و از کی یاد گرفتی؟ بی ناموسی و از کی یاد گرفته؟ تو مگه خواهر نداری؟ نداشتی؟ مگه مادر نداری؟ مگه تو غیرت نداری بی غیرت.... بی شرم و شرافت... پسره ی ... تو چه خونی تو رگته که شدی تف سر بالا .... شدی ننگ خانواده ی نیکنام... شدی... با نفس نفس ادامه داد:
تو با من چه کار کردی؟مار تو استینم پرورش دادم... تف تو اون روت بیاد...بی همه چیز...از حیوون کمتری نوتریکا....چقدر خورده بودی که این بلا رو سر دختر عمه ات بیاری....دِ آخه بی دین و ایمون .... کافرش این کار و نمیکنه.... نا مسلمونش این کار و نمیکنه....حیوونش این کارو نمیکنه...با من چه کردی پسر.... با یه عمر آبروم....اعتبارم....شرافت زندگیم...ای وای زندگیم....ای وای....
خدایا من چه بدی در حقت کردم... این چه مصیبتی بود؟ اخه پسره ی........ توادم نیستی؟ چی هستی؟؟؟ پسر بزرگ کردم بشه قاتق نونم یا قاتل جون.... کمرم و شکستی... نوتریکا.... آخه بی پدر... بی... بی همه چیز...
و بغضی که در گلویش چنگ انداخته بود مانع از ادامه ی حرف های نا گفته ی باقیمانده اش شد. سرش را پایین انداخت... سیمین بدون انکه نیم نگاهی به نوتریکا بیندازد سرد و خشک با صدایی گرفته گفت: من دیگه پسری به اسم نوتریکا ندارم....
و به اتاق رفت... در با صدای وحشتناکی بسته شد و کمی بعد صدای هق هق درمانده ی سیمین که از اتاق به گوش میرسید فضای خانه را پر کرده بود...
جاوید هم از خانه بیرون رفت.... نوتریکا به سختی نفس میکشید جمله ی اخر سیمین تمام قوایش را از او گرفته بود....
دهانش مزه ی خون میداد...نمیتوانست نفس بکشد با هر نفس دردی بی امان تمام وجودش را فرا میگرفت...چند بار پشت سر هم سرفه کرد....احساس خفگی داشت....بعد از چند لحظه خون غلیظی از دهانش بیرون زد.... نیوشا در میان هق هقش فریاد زد: نیما ااا...
و نوتریکا از شدت ضعف پلک هایش روی هم افتاد.وقتی نیما و نوید به کنارش رسیدند چشمهایش بسته بود.
هر سه کمک کردند تا او را به اتاقش ببرند... وقتی نوتریکا را روی تخت خواباندند...
نیوشا گریه کنان گفت: نوید... حالا چی کار کنیم... خیلی ازش خون رفته... دست وپاش شاید شکسته باشن...
نیما به جای نوید با حرص پاسخ داد : به درک... به جهنم... بمیره راحت بشیم... کم واسمون دردسر درست کرده... کم بی ابرومون کرده....چقدر بهش گفتم...چقدر بهش گفتم....تو اون مهمونی ها....تو اون خراب شده ها...نرو... چقدر گفتم... گفتم اگه رفتی... اگه میری ...اینقدر زهرماری نخور....نخور اینقدر که نفهمی داری چه غلطی میکنی.....به گوشش نرفت که نرفت....به خرجش نرفت که نرفت....آخه یکی نیست بهش بگه....با طیبه چیکار داشتی....اصلا اونو چرا باخودت بردی....مستی باش... پستی باش....نه واسه فامیل .... نه واسه آشنا....مستی یه طرفه...کثافت کاری یه طرف...خدا لعنتت کنه که جز مصیبت واسمون نیاوردی....
نوتریکا صداها را میشنید اما توان جواب دادن را در خود نمیدید...همچنان چشهایش را بسته بود.
نیوشا با هق هق گفت: چطوری تونسته... وای حالا چه خاکی به سرمون بریزیم؟
نیما مستاصل روی صندلی نشست و سرش را میان دستش گرفت و نالید: نمیدونم....نمیدونم...
نوید با غیظ گفت: ببین چطوری بی ابرو شدیم....
و نفس عمیقی کشید و در ادامه رو به نیما که با بغض به نوتریکا خیره شده بود گفت: وصله ی نا جور بود... وگرنه من و تو کی این کارا رو میکردیم....کی خانواده رو بی ابرو کردیم...من و تو نه ... تو فامیل کی اینطوری بوده که تنش به نوتریکا خورده... هان؟وای بابا رو بگو....گفتم الانه که سکته کنه....
نیوشا اهی کشید و با لحن بغض داری گفت: طفلی مامان.... پس فردا چطوری تو روی فامیل نگاه کنه... ای خدا...این دیگه چه مصیبتی بود؟اصلا فکرشم نمیکردم تا این حد نامرد باشه.....
نوید پوزخندی زد و در حالی که چند قدم در اتاق راه میرفت، گفت:نامرد....از اونم کمتره...سپس نفس عمیقی کشید نگاهش به نوتریکا بود... از روی صورتش خون جاری بود و ارنجش به طرز وحشتاکی متورم بود و از کبودی به سیاهی گراییده بود.
نیوشا اشکهایش را پاک کرد و گفت: دکتر نیاریم بالای سرش؟ خیلی ازش خون رفته...
نوید و نیما که خودشان هم نگران بودند نگاهی به چهره ی کبود و خون آلود نوتریکا انداختند و نوید گفت: نترس... سگ جون تر از این حرفهاست... ادمای نحس 7 تا جون دارن تو برو بخواب... چیزی به صبح نمونده... افتاب که زد یکی و میاریم بالای سرش....
نیما چنگی به موهایش زد و گفت: اون موقع دیره.... و از جایش بلند شد و در حالی که به نوتریکا نزدیک شده بود و زخمهایش را وارسی میکرد... به ارامی به نوید گفت: بیا یه دز بهش بزن...
نوید بغضش را فرو خورد و گفت: یه دز کافی نیست... زخماش خیلی ناجورن... هنوز خونریزی داره...
نیما با عجله کشوی مخصوص داروهای نوتریکا را باز کرد و سرنگی را اماده ی تزریق کرد.
نوید هم از اتاق خارج شد.

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 06:02 بعد از ظهر
پست هفتم:
:-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-:
نقد فراموش نشود:-2-28-:
-----------------------

نیما به دستهای کبود ومتورم و خون الودش نگاه میکرد... جای سالمی در تنش نمانده بود. لبش را گزید و در حالی که با نفس های عمیق سعی داشت به خودش مسلط شود. ارام دارو را به او تزریق کرد. نیوشا ساکت به نوتریکا خیره بود.و اشکهایش روی گونه سر میخوردند.
تزریق افاقه ای نکرد... خونریزی همچنان ادامه داشت.نوید با وسایل پانسمان وارد اتاق شد.
نیما با نگرانی گفت: با چهار تا باند مشکلی حل نمیشه... بیا کمک کن ببریمش بیمارستان... خدا کنه خونریزی داخلی نکرده نباشه....
نیوشا بلند تر میگریست.
نوید سری تکان داد و پس از سفارش به نیوشا که در خانه بماند و مراقب سیمین باشد... به کمک نیما او را داخل اتومبیل گذاشتند و به سمت بیمارستان حرکت کردند.
نیما بالای سر نوتریکا بیدار مانده بود.نوید هم در راهرو چرت میزد.
نوتریکا هم نفهمید کی به خواب رفت اصلا خوابید یا بیهوش شد.
وقتی چشم باز کرد که روی پوست دستش سوزشی احساس کرد...چند بار پلک زد همه جا را تار میدید...هنوز هم به سختی نفس میکشید....بعد از چند لحظه که تاری چشمش بهبود یافت چهره ی روزبه را دید...
روزبه:به به...جناب مهنس...چه عجب چشم وا کردین... خواست نیم خیز شود که روزبه شانه هایش را با ملایمت گرفت و گفت: هی اقا کجا کجا....بذار یه کم حالت جا بیاد بعد.... بی حرکت روی تخت دراز کشیده بود.اما ثانیه ای بعد چشمهایش از درد پر از اشک شد.
روزبه نگاهی به او کرد وارام گفت: درد داری؟
نفسش بالا نمی امد. به خس خس افتاده بود و کمی بعد سرفه مجال نفس کشیدن را کامل از او گرفت.
روزبه با عجله ماسک را روی صورتش گذاشت وبا تزریق مسکنی باز او را خواباند.
و باز نوتریکا نفهمید کی و چه وقت خواب یا بیهوشی او را ربود.
******************
ساعت از دو ظهر گذشته بود... نوید کارهای ترخیص را انجام داده بود.
نوتریکا به هیچ وجه نمیتوانست روی پایش بایستد... زانوهایش دردناک بودند وخم نمیشدند.
روزبه با ویلچر باز گشت. نیما لباس نوتریکا را تنش کرده بود. صورتش غیر قابل تماشا بود. چشم چپش کاملا متورم بود انقدر که پلکش باز نمیشد......دور بینی و لبش از تورم و کبودی سیاه شده بود. تمام صورتش کبود و متورم و زخم بود... با ته ریشی که داشت اشفتگی و ژولیدگی اش بیشتر به چشم می امدند.
روزبه و نیما دو طرف بازویش را گرفتند و او را روی ویلچر نشاندند. از شدت فشاری که به زخم های کمرش وارد شد. اشک در چشمهایش جمع شده بود.
سراسر تنش جای سگک کمربندی بود که معلوم نبود علت فرود امدنشان به وجود او واقعی است یا...
داخل ماشین نه میتوانست بشیند نه توان دراز کشیدن داشت.
سعی داشت بغضش نشکند... چند بار پشت سر هم با صدا نفس عمیقی کشید.نیما با نگرانی پرسید: خوبی؟
نوتریکا جوابی نداد.
سکوتش ازاردهنده بود.نیما کلافه سرش را به کف دستش تکیه داد.بالاخره رسیدند... هر چند کسی هم منتظرشان نبود. سیمین و جاوید در خانه نبودند. و سیما و جلال هنوز از قضیه مطلع نشده بودند.
طوطیا و طلا مبهوت ایستاده بودند و به او که مثل یک موجود نزار و رنجور به کمک نیما ونوید سلانه سلانه خودش را روی زمین میکشید نگاه میکردند. انها دو شب گذشته در خانه ی عزیز به سر برده بودند وامروز تازه متوجه شده بودند که چه اتفاق شومی رخ داده است.
روزبه در حمام پانسمان های کمرش رابرای بار دوم عوض کرد.
احتمال عفونت زیاد بود. نوتریکاتمام مدت سکوت کرده بود. فقط از درون میسوخت... و تحمل میکرد.بعد از یک ساعت طاقت فرسا برای نوتریکا که بیشتر مثل شکنجه میگذشت بالاخره روی تخت دراز کشید. با مسکنی که روزبه به او تزریق کرده بود.ارام تر شده بود.
نیوشا با چشمهایی گریان لبه ی تخت نشست و گفت: تو که مارو نصف جون کردی....حالت خوبه؟
نوتریکا با صدایی گرفته بالاخره سکوت دو روزه اش را شکست وگفت: مگه مهمه؟
نوید:نه اصلا مهم نیست....
نوتریکا باز سکوت کرد....
روزبه : نورا جان بی زحمت برو یه سوپی چیزی اماده کن....
نیوشا از اتاق خارج شد. چند لحظه بعد با ظرف سوپی وارد اتاق شد ... و لبخند تلخی زد و گفت: خودم بهش میدم....
قاشق را به سمت دهان نوتریکا گرفت و گفت:بیا بخور...
نوتریکا با صدای خش داری گفت: بکش کنار دست تو...
روزبه:دِ نشد دیگه....باید بخوریش...زود تند سریع...
نوتریکا با صدای بلندی به نظرخودش اما خفه رو به نیوشا گفت: مگه کری... بهت میگم نمیخوام.....
نوید با عصبانیت گفت: به جهنم که نمیخوای... به درک... فکر کردی ... نازتو میکشیم....
نیما بازوی نوید را کشید و با نگاه او را به ارامش دعوت کرد.
نوتریکا به زور داد زد: گورتو گم کن... کسی مجبورت نکرده اینجا بمو....ن...ی....و نفس کم اورد. خواست نفس عمیقی بکشد که پهلویش تیر کشید و چهره اش در هم رفت...و سرفه اش گرفت.انگار داشت خفه میشد.
روزبه نگاه پر غیظی به نوید انداخت و سپس رو به نوتریکا گفت: خیلی خوب...اروم باش.... و رو به نیما گفت: اینو ببر بیرون تا وضع و از این خرابتر نکرده....
و سعی داشت نوتریکا را ارام کند.

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 06:11 بعد از ظهر
ببخشید این یه ذره کمه....
------------------------

روزبه ابتدا سرمی به او زد و همانطور که داخل سرمش چیزی تزریق میکرد گفت: اینقدر به خودت فشار نیار وضع دنده هات هیچ خوب نیست... تا همین جا هم که خونریزی داخلی نکردی خیلی شانس اوردی...
نوتریکا به سختی پرسید: ساعت چنده؟
روزبه:به ساعت چیکار داری... از وقت کلاس دانشگاهت گذشته...تواین هیری ویری درس خون شدی؟فکر کن چهار چهارونیم....
نوتریکا نالان پرسید: بعد از ظهر؟
روزبه: به قیافش میخوره صبح باشه؟
نوتریکا بریده بریده گفت: چند ساعت خواب بودم....
روزبه متعجب نگاهش کرد. دستی به پیشانی اش کشید. کمی داغ بود.درجه را در دهانش گذاشت تب داشت... کم کم داشت به هذیان گفتن می افتاد.
روزبه بالبخندی پاسخ داد: کاش خواب بودی ... سه روزه تمام بیهوش بودی.....حالا هم استراحت کن زمان میبره تا کاملا خوب بشی....
نوتریکا با تردید و صدایی که دیگر به زحمت به گوش میرسید ، پرسید: تو میدونی چرا این بلا سرم اومده....
روزبه رنگ نگاهش تغییر کرد حالا با خشم به او خیره شده بود .... نوتریکا پلکهایش سنگین شد و روزبه بدون انکه جوابش را بدهد، پس از انکه از خوابیدن او مطمئن شد از اتاق بیرون رفت....و در را بست.
همه در حیاط نشسته بودند ... در حالی که طلا و طوطیا هم به جمعشان پیوسته بودند....روزبه به سمتشان رفت و به درختی تکیه داد.
نیما:حالش چطوره؟
روزبه: میخواستی چطور باشه... داغون.... خراب.... و نفس عمیقی کشید و گفت:.... تو جواب منو ندادی....
نیما تعجب پرسید: چه جوابی؟
روزبه نفس عمیقی کشید و گفت: نگو از حال رفتنای چند شب پیش خاله فائزه به حال و روز الان نوتریکا بی ربطه که باور نمیکنم....رک و پوست کنده بگو جریان چیه... نخواستم گوش بدم ولی اونقدر دایی و زندایی بلند بلند حرف میزدند که رسید به گوشم... جریان این بی ابرویی چیه که تو خونه ی شما و خاله فائزه مشترکه؟که حال و روز شما و دختر خاله طیبه مشترکه؟
نیما با حرص سیگاری اتش زد و نوید هم با حرص نفسش را فوت کرد و با انگشتهایش به شقیقه اش فشار اورد.
نیما بعد از سکوتی طولانی ارا م گفت: چی بگم؟بگم برادرم ناموس سرش نمیشه....بگم....
طوطیا و نیوشا بغضشان شکست و اشکهایشان ارام روی گونه های دو دختر به حرکت در امد.
***************************
پنج روز گذشته بود سیمین در اشپزخانه خرید هایش را جابه جا میکرد همه ی مایحتاجشان را از دورترین نقاطی که ممکن بود خرید...از نگاه های مردم هراس داشت به گمانش همه ی مردم از رسوایی که پسرش به بار اورده بود با خبر بودند...جاوید سردرگم در خانه راه میرفت...چند روز بود چشمانش نیامده بود... نیوشا کمتر به سالن می امد و بیشتر در اتاقش بود نیما و نوید هم شرکت را به امان ماهان رها کرده بودند و اکثر اوقات در خانه سر میکرد....
صدای زنگ در امد...نوید به سمت ایفون رفت و به پیشانی اش زد و گفت: وای...عمه اینا و عزیز اومدن...
جاوید نفس عمیقی کشید و گفت: باز کن در و.... زود تر از اینها منتظر امدن انها بود.
اول عزیز بعد هم فائزه وحمیده وارد خانه شدند در اخر هم طیبه سر به زیر سلامی گفت و وارد شد...
نوید و نیما اهسته پاسخ گفتند و نوید به طبقه ی بالا به اتاق نیوشا رفت تا خبر امدن مهمانان شاکی را بدهد و نیما هم کمی بعد گوشه ای نشست. سیمین به زمین خیره بود... انگار که او مقصر است. جلال و سیما هم مدتی بعد امدند. وقتی با شور و نشاط از سفر مشهد میگفتند حتی تصور نمیکردند با شوکی عظیمی این چنینی رویارو شوند.

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
پست نهم...
نقد یادتون نره:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
-------------------------------

جاوید هم سیگاری را روشن کرد و با حرص دودش را به حلق میفرستاد. جمع همچنان ساکت بود.
بعد از مدت کوتاهی فائزه بی مقدمه شروع کرد: این رسمش بود داداش....من طیبه مو سپردم دست شما... اینطوری امانت داری کردی....
نگاهش را به سیمین دوخت و گفت: سیمین جون....دست مریزاد... خوب مزدمون و گذاشتی کف دستمون....اینطوری پسرم پسرم میکردی.... حالا بیا عروست و تحویل بگیر.... بیا عروس بی عروسیت و تحویل بگیر..... اشک چشمش را با پشت دست پاک کرد و با زاری ادامه داد:
بیا زن بی شناسنامه ی پسرت و تحویل بگیر.... بیا نوه اتو تحویل بگیر ....من چه گِلی بگیرم به سرم....به دهن مردم....با این خفت چطوری روزم و به شب برسونم...چه جوری توروی در و همسایه نگاه کنم.... شما باید جوابگو باشین....
شما باید جواب این تازه یتیم شده رو... من بی کس شده رو بدین.... رو به جاوید گفت:
داداش سر خاک حشمتی گفتم.... یادته گفتم این دو تا دختر و مثل بچه های خودت بدون.... گفتی رو تخم چشمم جا دارن... یادته داداش... من به تو اعتماد کردم.... گفتم مرد خونه ام داداشمه.... گفتم اگه داداش جاوید مرد خونمه بچه هام از نگاه بد در امونن...از اسیب مردم در امونن... نمیدونستم نگاه بد تو خونه ی داداشمه....نمیدونستم اسیب رسون پسر داداشمه... این رسمش نبود خان داداش... این رسمش نبود ....داداش حالا من چه کار کنم... ای خدا من چه کار کنم....چه خاکی بریزم به سرم....
و بنای گریستن گذاشت....
عزیز با عصبانیت گفت: بگو پسرت بیاد پایین...باید قضیه روهمین امروز فیصله بدیم...
حمیده: اخه عزیز فقط دو ماهه از چهل بابا گذشته...
عزیز: باید این دو تا عقد کنن....رسما... شرعا... عرفا... زن و شوهر بشن....یه یک سالی هم گم و گور بشن تا این بچه به دنیا بیاد....برن سر خونه زندگیشون.....
فائزه گریه کنان گفت:عزیز.... من هنوز سیاه پوش شوهرمم.... طیبه و حمیده سیاه پوش پدرشه....بساط عروسی راه بندازم....دادار و دودور و جهاز کشون راه بندازم.... تازه دختر بزرگم و چیکار کنم؟مردم چی میگن....
عزیز سر جایش جا به جا شد و با عصبانیت گفت: مردم چی میگن؟چی میخوای بگن؟ دختر بزرگ و دم بخت داری که داری... کوچیکه رو هنوز خاک باباش خشک نشده شوهر میدی که میدی...این نقل حرف مردم باشه بهتره یا بچه ی حرومزاده تو دومن طیبه؟کدوم.....هان....
جاوید با این حرف تیره ی پشتش خیس عرق شد....جلال به برادرش خیره شد که سرش پایین بود و حرفی برای گفتن نداشت.....اگر هم داشت...روی حرف زدن نداشت....
جاویدبرای اولین بار بود که جلوی کسی گردن خم کرده بود وشرمنده بودو جوابی نداشت...شاید هیچ وقت فکرش را نمیکرد روزی پسرش باعث شرمندگی اش باشد....عمری با عزت و احترام زندگی کرده بود ولی حالا....نفس عمیقی کشید و به سیمین که ارام ارام اشک میریخت خیره شد....به دنبال مقصر نبود به دنبال پشتیبان میگشت... برای اولین بار دلش میخواست پناهش کس دیگری باشد.... نه خودش پناه دیگران... دلش میخواست به کس دیگری تکیه کند....نه خودش تکیه گاه دیگران... با خودش زمزمه کرد: خدایا این حقه....منی که یه عمر با شرافت زندگی کردم با ابرو...با این ننگ چه کنم خدا....اب دهانش را همراه با بغض چند روزه اش فرو داد و گفت: خدایا.... شکرت...
عزیز رو به سیمین گفت: برو پسرت و صدا کن .... میخوام ببینمش... میخوام تف کنم تو صورتش که این ننگ و زده رو پیشونی خونواده ی نیکنام....نگاهی به جاوید انداخت و با تاسف گفت: به پسرت شرع یاد ندادی؟ دین یاد ندادی....آدم بودن یاد ندادی....برو صداش کن...برو صداش کن... تاج سرت و....ته تغاریتو....با تمسخر گفت:پسر نازنین تو...
جاوید سرش پایین بود و به پایه ی میز روبه رویش نگاه میکرد....
نوید و نیوشا هر دو به نرده ها تکیه داده بودند و صحبت ها را گوش میدادند....
نیما نفس عمیقی کشید و به ارامی از جایش بلند شد و از پله ها بالا رفت. در میان راه به نوید و نیوشا گفت: سکه ی یه پول شدیم رفت... و به سمت اتاق نوتریکا رفت....
نوتریکا روی تخت دراز کشیده بود.... نگاهش به ببر سیاهش بود که در سقف کمین کرده بود.
نیما وقتی او را میدید. دلش برای او میسوخت... به سمتش رفت... هیچ کدام از زخمهایش بهبود نیافته بودند که هیچ به نظر بد تر هم می امدند.
به ارامی لبه ی تخت نشست.
نوتریکا هیچ واکنشی نشان نداد.
نیما اهسته گفت: بیا عزیز اومده... کارت داره... خودش هم نفهمید چرا از امدن عمه فائزه و حمیده و طیبه چیزی به زبان نیاورد.
نوتریکا چیزی نگفت. واکنشی هم نشان نداد.
نیما از جایش بلند شد و به سمت کمد رفت.پیراهنی را بیرون اورد و گفت: بیا اینو بپوش...
لباس خودش به خاطر لکه های بتادین وخونی که حین تعویض پانسمان هایش جاری میشد کثیف شده بود.
نوتریکا هنوز بی حرکت و ساکت بود.نیما او را بلند کرد.
نوتریکا از درد چهره در هم کشید.
نیما نفس عمیقی کشید وبلوزش را در اورد... زخمهایش هنوز تازه بودند...نوتریکا تمام مدت سعی داشت ناله اش را خفه کند...
نیما شانه ای اورد وموهایش را مرتب کرد و دست زیر بازویش انداخت و کمک کرد روی پا بایستد.

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 06:19 بعد از ظهر
پست دهم...
نقدم فراموش نشه دوزتای گلم...:-2-40-:

منو این همه خوشبختی محاله :-2-25-::-2-16-::-2-30-:

30 نفر مشاهده؟؟؟؟ -----------------------------------

نوتریکا نمیتوانست... پاهایش درد میکردند.نیما ، نوید را صدا زد.
حالا با کمک ان دو میتوانست حد اقل چند قدمی راه برود.
تمام بدنش درد میکرد ضعف داشت....اعتصاب غذا هم کرده بود. به سختی با کمک برادرانش ارام و لنگان از پله ها پایین می امد.
طیبه زیر چشمی نگاهش کرد چیزی که میدید باورش نمیشد کم مانده بود قالب تهی کند...به زحمت اشک چشمش را کنترل کرد به نوتریکا نگاه میکرد تمام صورتش متورم و کبود بود چشم چپش انقدر سیاه و کبود شده بود که بسته مانده بود... به خاطر پیراهن نازکی که پوشیده بود و استین هایش بالا رفته بود. دستهای کبود و زخمی اش کاملا مشخص بود.... خودش هم کتک خورده بود اما فقط در حد چند سیلی از دستان ظریف فائزه.... همین و همین...اما نوتریکا... انگار به قصد کشت او را زده بودند...به این حال و روز نوتریکا راضی نبود...صد بار به خودش لعن و نفرین فرستاد....
نوتریکا زیر لب با صدایی گرفته که برای خودش هم غریبه بود سلام کرد همه حتی جاوید به سمتش چرخیدند و ناباورانه به صورت و تن و بدن اش و لاشش نگاه میکردند....جاوید خودش هم باور نمیکرد که پسرش را دستی دستی به این حال و روز انداخته باشد.... سیمین دسته ی مبل را فشار میداد که به سمتش ندود و در اغوشش نگیرد.... فقط اشک می ریخت...سیما هم در دل قربا صدقه اش ی رفت. جلال سبیلشرا میجوید از برادرش توقع نداشت.
عزیز نگاهی به نوتریکا سپس جاوید انداخت ...توقع این وضعیت را اصلا نداشت... با لحنی شماتت بار گفت:چه بلایی سرش اوردی مرد؟
جاوید حرفی نزد فقط صدای هق هق سیمین خانه را پر کرده بود.
نوتریکا روی پله های سرد نشست سرمای زمین لرزش را بیشتر میکرد اما مهم نبود.... نوید و نیما هم با اختلاف چند پله نشستند و نیوشا هم به سمت اشپزخانه رفت وبا لیوان ابی باز گشت و به مادرش اصرار میکرد تا کمی از ان بنوشد .نوتریکا به صورت رنگ پریده ی طیبه خیره شد....
عزیز نفس عمیقی کشید و نگاهی به نوتریکا سپس طیبه انداخت و سری از روی تاسف تکان دادو گفت: رسم اینه که خونواده ی پسر برن خواستگاری ولی ما فرصت این کارا رو نداریم... خوش ندارم پس فردا مردم حساب کتاب کنن که چرا بچه زود اومده چرا دیر اومده.... سور و سات هم نمیخواد یه مجلس ساده که خودی ها بفهمن... غریبه ها هم کلاغا میرسونن بهشون....نفس پر صدایی کشید و گفت:نظرت چیه جاوید... موافقی؟
جاوید هم نفس عمیقی مثل آه کشید و گفت: من حرفی ندارم عزیز ...
عزیز: تو چی سیمین.....
سیمین فقط گریه میکرد.... و سکوت اختیار کرده بود...
عزیز به ارامی از جایش بلند شد و کنار عروسش نشست دستهایش را گرفت و گفت:ببین سیمین جان....ما چاره ی دیگه ای نداریم....طیبه که دختر بدی ... و ماند چه بگوید... اهی کشید و گفت: اتفاقیه که افتاده..
بعدشم پسرت یه خبطی کرده باید پاش واستاده.... نوتریکا میان حرف عزیز امد وبا صدایی که انگار از ته چاه می امد گفت: از کجا معلوم؟
همه در بهت و ناباوری به نوتریکا خیره شدند....جاوید عصبی فریاد زد: خفه خون بگیر تا نزدم اونور صورتت و بیارم پایین... جلالی بازوی برادرش را به معنای ارام شدن فشرد.
فائزه حق به جانب پشت چشمی نازک کرد و جیغ زنان گفت: خوشم باشه.... دختر من و توی کثافت به این روز انداختی.... من ازت نمیگذرم خدا هم از تو نمیگذره....رو کرد به جاوید و با گریه گفت:داداش تو به من بدهکاری.... ابروی دخترم و بهم بدهکاری......یه شناسنامه ی سیاه شده بهم بدهکاری.... و حینی که با ناله و زاری طیبه را به باد ناسزا گرفته بود رو به دخترش گفت:خیالت راحت شد... همینو میخواستی چشم سفید.... حالا من چه خاکی به سرم بریزم طیبه ی ذلیل شده.... یتیم شده... فکر نکردی همینطوریشم کسی واست تره خرد نمیکنه... حالا نوه ام و بذارم رو سرم حلوا حلواش کنم.... دختر منو به خاک سیاه نشوندی....
و صدای نفسهای تند طیبه که از روی گریه لحظه به لحظه شدت میگرت در میان هق هق فائزه گم شد.
فائزه بلند شد و بازوی طیبه را به چنگ کشید و او را بلند کرد و رو به جاوید با لحنی پر شکوه و گلایه گفت: به خداوندی خدا نمیگذرم ازتون اگه این پسر لا ابالیت خطاشو گردن نگیره... به این وقت عزیز... به جون عزیز قسم... به بی بی فاطمه ی زهرا نمیگذرم ازت داداش.... نه از تو ... نه از پسرت.... والله نمیگذرم....
و هر دو باگریه از خانه خارج شدند.... عزیز چادرش را سر کرد و در حالی که اشک چشمش را با پشت دست می زدود گفت: جاوید.... روش دست بلند نکن.... جوونه.... جاهله.... چند وقت دیگه مراسم داریم... دامادیشه....دیگه از این داغون ترش نکن...و روی سیمین را بوسید و زیر لب خداحافظی کرد و به همراه حمیده از خانه خارج شدند.....
***********************************************
سیمین با سینی سوپی وارد اتاق شد.... دلش به حال نوتریکا ریش میشد اما حرفی نمیزد....به اندازه ی 20 سال نوتریکا از چشمش افتاده بود....
سیمین: پاشو یه چیزی بخور....
نوتریکا با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت:مامان...من هیچ کاری نکردم...به خدا راست میگم....
سیمین با عصبانیت گفت:پس این بچه از اسمون اومده.....قسم دروغم نخور....دیگه کار از قسم و من ببخشم تو ببخشی گذشته... دسته گلیه که به اب دادی بایدم پاش واستی...چقدر التماست کردم این جور جاها نرو....این آت آشغالا رو نخور.....بیا....همین و میخواستی....
نفس عمیقی کشید چشمهایش پر از اشک شد و گفت: وای که چه ارزوهایی واست نداشتم.... واسه دامادیت.... واسه عروسیت....اشک جاری شده اش را با پشت دست پاک کردو گفت: خونه خرابم کردی....بی ابروم کردی....بی ابروم کردی... جلوی شوهر....فامیل... مردم....گریه امانش ندادو از اتاق بیرون رفت.
-----------------------
خوب دیه / نقدم یادتون نره... این پست اخرم بود.
شاید شب بازم بیام بذارم....
خوشحال شدید؟؟؟
نقدم یادتون نره.......http://www.pic4ever.com/images/choir.gifhttp://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/206.gifhttp://www.pic4ever.com/images/choir.gif

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 09:04 بعد از ظهر
تو رو خدا زودتر بزار واقعا ممنون میشم جاهای حساسی است مرسسسی گلمعزیز دلم اینجا جای پست دادن نیست.طبق قوانین ارسال اسپم در تاپیک های تایپ کتاب خلاف مقرراته...
خواهشا در تاپیک نقد نظراتتون رو ارسال کنید...
ممنونم عزیزمممم:-2-40-:
-----------------------
اینم یه پست دیگه/ اگه نقداتون بیشتر بود بیشتر میذاشتم:-2-28-:
--------------------------------

نوتریکا به چشمهای پر از خشم ببرش خیره شده بود هنوز هم باور نمیکرد باورش نمیشد با طیبه چنین کاری کرده باشد....
یعنی واقعا داشت پدر میشد؟ مگر چند سالش بود؟
این دیگر یک بوسه نبود که ... این حماقت... این ننگ... این امکان نداشت... شاید از ان شب بخصوص در خانه ی سپهر که حالا معلوم نبود کجاست و دود شده بود چیزی به خاطر نداشت. اما چنین اتهامی....
روی تخت نیم خیز شد....نکند راست باشه....ان روز وقتی چشمهایش را باز کرده بود دراتاق سپهر بود.... اما به یاد نداشت....پس کابوسی که دیده بود.... یعنی انقدر نوشیده بود؟ یا اثر ان قرص اکستازی بود؟ چشمهایش را بست... وقتی زیاد مینوشید به چرت وپرت گفتن می افتاد... اما...
زیر لب گفت:منگ بودم ... خیلی منگ بودم... ولی نه اونقدر که بخوام.... که بخوام.... نه نه این امکان نداره...محاله....من هیچ کاری نکردم...من هیچ غلطی نکردم....من یادمه....آره چشمام بسته بود...فقط چرت و پرت میگفتم همین....نه من کاری نکردم...دارم چوب چیو میخورم....دری وری کجا...عملش کجا...
خدایا کمکم کن...به جون خودم دیگه از این غلطا نمیکنم...فقط این دفعه... فقط همین یه بار....حل بشه... تموم بشه... خودت میدونی....به جز تو هیشکی شاهدم نیست.... خودت کمکم کن...
خدا چطور میخواست به کسی کمک کند که مدتها بود حتی یک بار هم صدایش نکرده بود...
مستاصل و پریشان فکر میکرد... به اتفاقی که نمیدانست رخ داده یا نه...
سرش درد میکرد....پهلوهایش تیر میکشید....و کمرش که به خاطر سگک کمربند زخمی و کبود بود میسوخت.... هنوز هم با خس خس نفس میکشید...
ساعت8 صبح بود....
ارام از جایش بلند شدو به حمام رفت...دلش برای خودش میسوخت.... در اینه نگاهی به صورتش انداخت.... بغض کرده بود....چشمانش فروغ سابق را نداشت....اهی کشید و چند لحظه بعد لبخندی تلخ به لب اورد....
باورش نمیشد وِرد زبانش آه باشد....ارام از پله ها پایین امد...به خاطر درد پهلوهایش کمی خمیده و دولا راه میرفت... هنوز کسی از خواب بیدار نشده بود.....
بدون سر و صدا لیوان شیری خورد وزیر لب زمزمه کرد:خدایا.... از خانه خارج شد....
به خانه ی سپهر رفت... کسی انجا نبود.. مثل چند روز پیش...
تلفنش را هم جواب نمیداد.... شماره ی کیمیا را گرفت.
پس از چند بوق صدای پر عشوه اش را شنید.
-جانم؟
نوتریکا: سلام کیمیا
کیمیا با عشوه گفت: چه عجب...
نوتریکا بی مقدمه گفت: از سپهر خبر داری؟
کیمیا با طعنه گفت:فکر کردم زنگیدی حالمو بپرسی...
نوتریکا با عصبانیت گفت: بهت میگم از اون نامرد خبر داری یا نه؟
کیمیا با خنده گفت: من چه میدونم کودوم گوریه...
نوتریکا اهسته گفت: راست میگی؟
کیمیا: دروغم چیه.....؟
نوتریکا حرفی نزد... دیگر به خودش هم اعتماد نداشت... وای به حال بقیه...
تماس را قطع کرد... لادن به او پیام داده بود. اهمیتی نداد. بی هدف در خیابان سلانه سلانه راه میرفت... میدید چگونه همه نگاهش میکنند... با تعجب...
از ریخت افتاده بود... چهره اش ... بدن اش و لاشش... چه میگفت؟ چه میکرد؟ اصلا کاری میتوانست بکند؟ اشفته و حیران فکر میکرد به اتفاقاتی که در پیش رو داشت.
فکر میکرد به خشم پدرش... به نگاه های مادرش... به روزهایی که از صبح برایش حرام شده بودند...
نمیدانست کجا برود.. اصلا جایی برای رفتن دارد.... ؟ چگونه ثابت کند چیزی را که حتی خودش هم به ان شک دارد.
درعمرش اینقدر حس پوچی و نفرت از خودش را نداشت.
راه میرفت... پاهایش خسته بودند... اما بی اهمیت به دردی که داشت هنوز راه میرفت. از زجر دادن خودش لذت میبرد.
دیگر حتی نمیتوانست به مریم و مرگ شیده و هیچ کس دیگری فکر کند... دغدغه ای برایش بوجود امده بود... از او بزرگتر بود. کوچک بود برای حلش...
برای ختم به خیر کردنش نا توان بود... چیزی در دست نداشت که بتواند ادعا کند... اگر ادعا کند ومشخص شود همه چیز صحت دارد.... اگر واقعا کاری کرده باشد و فرزندی داشته باشد؟
نفسش را فوت کرد....دلش میخواست با کسی حرف بزند.... دلش میخواست با کسی دردودل کند.... دلش پر بود... خسته شده بود.
بی هدف راه میرفت.... و فکر میکرد... به هیچ چیز و همه چیز فکرمیکرد... کاش کسی راهی پیش پایش میگذاشت...
در پارک قدم میزد.... بچه ها را تماشا میکرد.... گوشه ای روی نیمکتی نشست....
نمیدانست چقدر گذشته ... که پیر مردی گفت: اجازه هست جوون؟
نوتریکا سرش را بلند کرد و به پیره مرد خیره شد...کمی خودش را کنارکشید.
پیرمرد یا الله ی گفت و نشست... در حالی که روزنامه اش را باز میکرد گفت: دیگه هوا هوای بهاریه...
نوتریکا نگاهش هم نکرد...
پیرمرد با توجه به ظاهرش گفت: تصادف کردی؟
نوتریکا ساکت به رو به رو خیره بود.
پیرمرد دست در جیبش کرد و مقابلش گرفت و گفت: بخور قوت بگیری...
نوتریکا به کف دست پینه بسته اش نگاه کرد... نخودچی کشمش و بادام...
اهسته گفت: ممنون....
پیرمرد نشنید... بلند گفت: رنگت پریده ....
نوتریکا بادامی برداشت و پیرمرد لبخندی زد و گفت: هم سن تو بودم خنده از لبم جدا نمیشد...
نوتریکا چیزی نگفت...
پیرمرد به سختی سر جایش جا به جا شد و گفت: ان شا الله مشکلت حل میشه.... توکل کن به خدا...
نوتریکا با حرص گفت:همه همینو میگن...
پیرمرد خندید و گفت:پس حرف زدن هم بلدی؟
نوتریکا میخواست از شر ان مرد پر حرف فرار کند...
پیرمرد حین چرخاندن تسبیح در دستش گفت: خدا بنده هاشو فراموش نمیکنه............
نوتریکا چیزی نگفت و پیرمرد میخواست ادامه دهد...
یک جفت گوش مفت گیر اورده بود برای نصیحت....
نوتریکا با حرص گفت: من به خدا اعتقاد ندارم....
و از جایش بلند شد.
پیرمرد دستش را گرفت وگفت:اینطور نگو جوون... کفره... توبه کن...
نوتریکا دستش را با خشونت از دست مرد کشید و با قدم های تندی سعی داشت از او فاصله بگیرد ...
پیرمرد با صدای بلندی گفت: گر صد بار توبه شکستی بازآی...
نوتریکا فقط به سرعت گام هایش افزود... کلافه وحیران مانده بود چه کند؟!

SunDaughter☼
1390،05،23, ساعت : 10:53 بعد از ظهر
اینم یکی دیه ... :-2-40-: نقدم فراموش نشه
بچه ها من نقد میخوام نه خوب بود و بد نبود.... ایراد هامو بگین خواهشا
میسی دوست جونا:-2-40-:

----------------------------

در را با کلید باز کرد...
نبی خان حیاط را جارو میکرد...
نوتریکا: سلام نبی خان..
نبی خان بدون اینکه نگاهش کند مشغول کارش بود.
نوتریکا نفسش را فوت کرد و با لحن تلخی گفت: نبی خان جواب سلام واجبه...
نبی خان نگاهش کرد وسری تکان داد وگفت: نه واسه کسی که ... لا اله الا الله.... و راهش را کشید ورفت.
نوتریکا تنها زهر خند زد.
به ارامی وارد خانه شد... فضای خانه بی روح و سرد و ساکت بود. سیمین وسیما مقابل تلویزیون خاموش نشسته بودند.
نوتریکا اهسته گفت: سلام....
کسی جوابش را نداد... بی حرف به اتاقش رفت... در را هنوز نبسته بود که طوطیا و نیوشا از اتاق نیوشا بیرون امدند. نگاهش به انها افتاد.
نیوشا چشم غره ای رفت وبه سرعت از پله ها پایین رفت. طوطیا هم چند قدم تا دم پله ها رفت... اما ایستاد...
نوتریکا سرش را پایین انداخت وخواست در را ببندد که طوطیاگفت: سلام...
نوتریکا با کورسویی امید به او نگاه کرد.
طوطیا کمی این پاو ان پا کرد وبالاخره تصمیمش را گرفت وگفت: خوبی؟
نوتریکا به زور لبخندی زد.
طوطیا خیلی نمیتوانست به صورتش نگاه کند... شاید یکی از علتهایش این بودکه فورا بغض میکرد.
نوتریکا اهسته گفت: طوطیا؟
طوطیا: بله؟
نوتریکا با من من میخواست حرفی بزند که طوطیا اهسته گفت: بیام تو اتاقت؟
نوتریکا عقب رفت و طوطیا به محض ورودش در را فورا بست.
نوتریکا نگاهش میکردو طوطیا گفت: حالت خوب نیست؟
نوتریکا لبه ی تخت نشست وگفت: من هیچ غلطی نکردم....
طوطیا مات نگاهش کرد.
نوتریکا به او که متعجب نگاهش میکرد گفت: باور نمیکنی نه؟
طوطیا نفسش را فوت کرد وگفت: چرا طیبه باید همچین حرفی بزنه؟
نوتریکا با حس درد نتوانست نفس عمیق بکشد.... ارام گفت: چون اصل کاری در رفته...
طوطیا مقابلش ایستاد وگفت:چی؟
نوتریکا ناچارا تعریف کرد... گفت که طیبه ان روز خانه ی سپهر بود و او هم حال مساعدی نداشت با خوردن مشروب سعی کرده بود از واقعیت بگریزد ودر دنیای مستی وقایع را هضم کند... جریان همان یک شب تا صبح بیرون ماندن را برای طوطیا گفت.
طوطیا با ترس پرسید: حالا سپهر کجاست؟
نوتریکا سرش را پایین انداخت وگفت:نمیدونم.... باید بگردم دنبالش....
طوطیا با لحن ناامیدی گفت:اخه چطوری؟
نوتریکا به کشیدن اهی اکتفا کرد.
طوطیا: نوتریکا؟
نوتریکا نگاهش کرد.
طوطیا با من من گفت: راست میگی؟
نوتریکا با غیظ گفت: تو هم باورم نکن....
طوطیا نگاهش کرد... چشمهای خاکستری اش مغموم بودند... نوتریکا ی همیشگی نبود....
لبخندی زد وگفت: از اولشم باور نکردم...
نوتریکا نگاهش کرد وطوطیا با همان لبخند وچال گونه گفت:گرسنه ات نیست؟
نوتریکا به گوشه ای خیره شد وگفت: ممنون...
طوطیا اهسته گفت: همه چیز حل میشه...
و از جایش بلند شد... هنوز از اتاق خارج نشده بود که نیوشا وارد شد وگفت: چه خلوت کردید...
وباسینی مقابل نوتریکا ایستاد وگفت: بیا برات نهار اوردم...
نوتریکا روی تخت دراز کشید ونیوشا گفت: نوتریکا.... پاشو غذاتو بخور...
نوتریکا همچنان ساکت بود....
نیوشا سینی را روی میز گذاشت وگفت: غذا نخوری فکرت کار نمیکنه ... بعدشم نمیتونی دنبال سپهر بگردی که ... میتونی؟
طوطیا و نوتریکا متعجب به او خیره شدند...
نوتریکا لبخندی زد ونیوشا گفت: من مطمئنم تو چنین کاری نکردی...
نوتریکا همچنان با محبت نگاهش میکرد ونیوشا گفت: وای فکر کن واقعنی باشه... من عمه شدم.....آخ جون.... وبلند خندیدو طوطیا هم به قهقهه افتاد ونوتریکا بالشش را به شوخی به سمت او پرت کرد.

SunDaughter☼
1390،05،24, ساعت : 02:07 قبل از ظهر
چون نقدا تون زیاد بود.... منم وفا دار به حرفم....
بفرمایید.... اینم یه پست مخصوص بچه های بامدادی :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
نقدم فراموش نشه....:-2-40-:
اگر میگم نقد نه واسه خاطر اینکه پستام زیاد بشه....
چون من تمام نقد هارو در یک پست جواب میدم... پس از این اتهام مبرا هستم وتبرئه میشم!!!
--------------------------------------------

ونوتریکا بالشش را به شوخی به سمت او پرت کرد.
بعد از کمی شوخی نیوشا اهی کشید و گفت : یخ کردا...
نوتریکا اهسته گفت: میل ندارم....
طوطیا پوفی کشید و گفت: حالا میخوای چیکار کنی؟
نوتریکا: نمیدونم.... خودمم توش موندم....
طوطیا با کمی فکر گفت: عزیز... برو پیش عزیز و بهش بگو که تو مقصر نیستی...
نوتریکا نگاهش کرد و پوزخندی زد. نیوشا به جای او جواب طوطیا را داد و گفت: عزیز اول از همه خودش چادر به کمر بسته....
طوطیا اهی کشید و نوتریکا گفت: شایدم همین کار و کردم... اون روز عصبانی بود...
نیوشا جبهه گرفت وگفت: بری پیش عزیز چی بگی؟
نوتریکا سرش را به معنای ندانستن تکان داد.
طوطیا دلجویانه گفت: سر بی گناه تا پای دار میره... اما بالای دار نمیره...
نوتریکا به تلخ خندی اکتفا کرد.
دلداری هایشان دردی دوا نمیکرد. زخم خورده تر از انی بود که با چند جمله تسکین بیابد.
نیوشا در گفتن حرفی مردد بود.
نوتریکا حالتهایش را میشناخت... با ارامش گفت: بگو....
برخلاف همیشه از تندی وخشونت وپرخاش که در لحن و بیانشان نمودار میشد با ارامش و مهربانی صحبت میکردند....
شاید نیاز داشت به اینکه با کسی حرف بزند وطرف مقابلش رو برنگرداند واخم وتخم نثارش نکند....
نیوشا با من من گفت: بهتر نیست اول با خود طیبه حرف بزنی؟
نوتریکا اخم تلخی کرد.... باعث و بانی این همه سوئظن از جانب خانواده نسبت به او همین اعجوبه ی بی مثال بود.
نیوشا ادامه داد وگفت: اخه اگه... یعنی میگم اگه تو هیچ کاری نکره باشی پس طیبه هم نمیتونه خیلی ... یعنی...
نوتریکا نگاهش کرد وگفت : بسه....
طوطیا هم با اخم به او خیره شده بود و با سقلمه ای مجبور ش کرد ساکت شود.
نیوشا به چهره ی در هم نوتریکا نگاه میکرد.
نیوشا با شرمندگی گفت: نوتریکا من منظورم چیز دیگه ای بود...
نوتریکا صریح پرسید: به من اعتماد داری؟
نیوشا نگاهش کرد.... چطور می توانست به او اعتماد نداشته باشد....
به او که از بدو تولد همیشه کنارش بود و هوایش را داشت.... با تمام تلخی ها و تندی هایی که میان تمام خواهران و برادران مرسوم بود و انها نیز از این قاعده مستثنی نبودند...با تمام محبتها و مهربانی های خواسته و نا خواسته...چطور میتوانست نسبت به حرف او بی اعتماد باشد...
از پدر و مادرش در تعجب بود...
هرچند کمی هم به انها حق میداد... تمام مسائل علیه نوتریکا بود... با این حال محکم گفت: معلومه که دارم....
نوتریکا نفسش را فوت کرد.... نیاز به پرسش از طوطیا نبود.
اگر به طوطیا میگفت: ان لحظه صبح است طوطیا بی چون و چرا میپذیرفت.... لبخندی نثار جفتشان کرد.
هنوز در اعتصاب بود... با تمام التماسهای ان دو هم حاضر نشد جز اب غذا بخورد...
هر دو از اتاق خارج شدند هنوز به استراحت نیاز داشت...
روی تخت دراز کشید.... نیوشا درست میگفت.. اول باید با خود طیبه صحبت میکرد... چطور حاضر شده بود امری را به او نسبت دهد... چطور...؟
چشمهایش را بست... کابوسش ضد افکارش بود... اگر واقعیت داشته باشد...
لبهایش را میگزید و می اندیشید اگر واقعیت داشته باشد؟!
شاید بهتر بود زودتر سپهر را پیدا میکرد... اما از کجا؟ به تمام دوستان مشترکشان زنگ زده بود و به خانه شان رفته بود و امید داشت یکی از انها لا اقل خبری به او بدهند....
اما انها هم هیچ حرفی به زبان نمی اوردند.... ونوتریکا هم مطمئن بود اگر جای دقیق ا ورا هم بدانند قطعا اطلاعی به او نخواهند داد....
و چه خیال خامی داشت از یافتن سوزن در انبار کاه!!!
به سختی به پهلو غلت زد... کاش کسی راهی را پیش پایش میگذاشت... کاش خدا او را میدید که چقدر از تمام روزهایی که به بطالت گذرانده بود پشیمان است... کاش خدا کمکش میکرد.
یعنی واقعا باید به لطف و کمک ورحمتش چشم میداشت؟ او که حتی قبله ی اتاقش را هم نمیدانست که کدام سمت است؟
کاش مریم بود تا با حرفهایش او را دلداری دهد... کاش مریم.... با توجه به اتفاقات تمام مراسم هایی که در پیش داشتند عقب می افتاد.. عید قرار بود به اصفهان بروند وخانواده ی ناصر نعیمی را از نزدیک ببینند وبیشتر اشنا شوند... قرار بود در روزهای اتی به خواستگاری مریم بروند....قرار بود مراسم عروسی نیما وطلا در اردیبهشت برگزار شود... وحالا همه چیز با یک بی ابرویی بهم ریخته بود....
چرا؟ مگر چه کرده بود؟تقاص کدام گناه؟ واقعا گناهکار بود؟ بود... نمیتوانست منکر شود.... او سیاه بود.. درست مثل رنگ اتاقش... یا تظاهر میکرد به سیاهی.... مریم به او گفته بود متظاهر است....مریم...مریم....مریم..... شاید تقاص یک بوسه ی حرام جوابش این بود.... سواستفاده کردن از او در ان سیاهی شب چنین بهایی داشت؟
پس چه بنده ی مقبولی بود که خدا چنین مجازاتی را برای نوتریکا در نظر گرفته بود.... امتحان.. تقدیر....سرنوشت.... چه لقبی میداد؟
اصلا کار خدا بود یا خودش؟
سرنوشت اینگونه رقم خورده بود تا او چنین سرخورده شود یا اختیار خودش و مسیری که خودش برای خودش رقم زده بود او را در باتلاق بی اعتمادی و نفرت خانواد ه از او کشانده بود؟
کاش معادلاتش را میتوانست حل کند.... کاش ذهنش اینقدر گنگ نبود.... شاید تقاص مرگ شیده بود... شاید او.... شاید بی احترامی های فرزندی نسبت به پدر و مادرش... شاید اینکه نمیدانست قبله ی اتاقش به کدام سواست.... شاید مادرش که قلبش تاب نیاورده بود در درگاه خدا از او خواسته بود مجازاتش کند... مثل یک زنجیره که تمام حلقه هایش بهم متصل بودند.... تنها یک نتیجه عایدش میشد... چقدر سیاه بود... چقدر سیاه....
انقدر سیاه که حتی نمیدانست قبله ی اتاقش کدام سمت است.... و هنوز هم نمیدانست......
************************
************************

Farnaz
1390،05،24, ساعت : 02:17 قبل از ظهر
نقدی ندارم

تو تاپیک تایپ کتاب نباید پست بدین
این دفعه دوم به شما تذکر میدم دفعه سوم اخطار میگیرین

SunDaughter☼
1390،05،24, ساعت : 01:19 بعد از ظهر
اعتصاب کردیم شکلک نمیذاریم...
دوستان عزیز در صورت تمایل نقد فراموش نشه...
میسی.

************************
************************
بعد از پنجمین بوق پاسخ شنید.
-بله؟
-سلام...
صدای نفس های طیبه هم روی اعصابش بود.
با این حال گفت: باید ببینمت.....
طیبه با حرص گفت:تو محضر میبینیم همو.....
و تماس قطع شد.
نوتریکا دوباره شماره اش را گرفت....
طیبه عصبی گفت: چیه؟
نوتریکا : خیلی رو داری...
طیبه: من یا تو؟
نوتریکا: میخوای باور کنم که کار منه؟
طیبه به گریه افتاد وبا غیظ گفت: پس کی؟؟؟ فکر کردی شهر هرته هر غلطی که خواستی بکنی....
نوتریکا خندید و با همان خنده گفت: یه جوری وانمود نکن که مریم مقدسی....
طیبه بینی اش را بالا کشید وگفت: نه.... مریم مقدس نیستم.... اما توهم پسر پیغمبر نیستی...
نوتریکا: من ادعایی ندارم...
طیبه شمرده گفت: به هر حال... باید پای کاری که کردی وایسی...
نوتریکا پوزخندی زد وگفت:اگه واینسم؟
طیبه سکوت کرد.
نوتریکا : من تا نفهمم اون بچه برای من هست یا نه.... عمرا باهات ازدواج کنم.... صبر میکنم نه ماه بگذره بعد...
طیبه ارام گریه میکرد. اما اجازه نداد او بفهمد با لحنی عصبی گفت: نمیتونی... عزیز محضر هم انتخاب کرده....
نوتریکا با صدای بلند خندید و اهسته گفت: مثل اصل کاری میذارم در میرم... اون وقت تو میمونی و یه بچه ....
طیبه لبهایش را میجوید... با همان حال گفت: خودتم میدونی مقصری به خاطر همین میخوای فرار کنی...
نوتریکا: یادم باشه به سپهر تبر یک بگم پدر شده... پس حدسم درست بود...
طیبه چیزی نگفت....
کمی بعد پرسید: میدونی کجاست؟
نوتریکا صراحتا گفت:اره....
طیبه : ادرسشو بهم بده....
نوتریکا: میخوای شخصا بهش تبریک بگی؟
طیبه با تته پته گفت: میخوام... یعنی شهادتشو میخوام...
نوتریکا:چرا؟
طیبه: چون ... خوب چون تو خونه ی اون این بلا رو سرم اوردی...
نوتریکا اهسته و لحنی مطمئن گفت: چرا فکر میکنی من یه احمقم؟
طیبه حرفی نزد...
نوتریکا با پوزخند گفت: اگه بود گردن من نمینداختی....
طیبه چیزی نگفت...
نوتریکا با لحن تندی گفت: بهتره خودت این قضیه رو حل کنی... وگرنه....
طیبه با تمسخر گفت: وگرنه چی؟ فرار میکنی؟
نوتریکا:نه... اما اگه زن من بشی... روزگارتو سیاه میکنم....
طیبه چیزی نگفت....
هر دو سکوت کرده بودند وکمی بعد نوتریکا تماس را قطع کرد.
با ضعف روی تخت افتاد... حالا اگر شک داشت.... مطمئن بود که کار کار سپهر است و باید او را بیابد...
نفس راحتی کشید... اما چیزی مثل خوره به جانش افتاده بود... چطور به بقیه ثابت کند... چطور بفهماند که او کاره ای نیست...
شاید باید طیبه را در موقعیتی قرار بدهد که خودش بازگوی وقایع باشد.
خدایا....
خدایا کمکم کن...... نمیدانست چند بار این جمله را تکرار کرد که خواب او را ربود.

SunDaughter☼
1390،05،24, ساعت : 03:47 بعد از ظهر
اینم یکی دیه.... همین الان بنوشتم... بازم برم بنویسم...
نقدم فلاموش نشه..
خیلی گلید.
-----------------------------------------

خدایا کمکم کن...... نمیدانست چند بار این جمله را تکرار کرد که خواب او را ربود. با حضور کسی در کنارش به ارامی پلکهایش را باز کرد. سیمین با نگرانی نگاهش میکرد.
دستی به صورتش کشید و به ارامی از جایش بلند شد و نشست...
سیمین سینی پر پیمان غذایی را جلویش گذاشت وگفت: با کی لج میکنی؟
نوتریکا چیزی نگفت....
سیمین با ملایمت گفت: میدونی چند وقته چیزی نخوردی؟
نوتریکا به مادرش نگاه کرد.... کاش او هم مثل نیوشا و طوطیا او را باور داشت...
سیمین دستی به صورتش کشید وگفت: درد نداری؟
نوتریکا ساکت به او خیره شده بود...
سیمین اهی کشید وگفت: با غذا نخوردن مشکلی حل نمیشه...
نوتریکا همچنان حرف نمیزد.
سیمین به تلخی نگاهش کرد وگفت:روزه ی سکوت گرفتی؟
نوتریکا سرش را پایین انداخت و سیمین اهی کشید و سینی غذا را روی میز کنار تختش گذاشت... در حالی که داشت از اتاق خارج میشد.
نوتریکا با صدای گرفته ای گفت:مامان ...
سیمین ایستاد...
نوتریکا لبهای خشکش را تر کرد و گفت: من مقصر نیستم...
سیمین نگاهش کرد... باز حرفهای تکراری...
نوتریکا مستقیم در چشمهای مادرش نگاه میکرد... این نگاه خاکستری صادق بود ...
سیمین کنارش نشست و گفت: پس حرف عمه اتو طیبه باد هواست؟ رو هوا میان چنین ادعایی کنن؟ نوتریکا مگه بچه بازیه.... تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها... اگه حقیقت نداره پس چرا...
نوتریکا میان کلام مادرش امد و یک کلمه گفت: سپهر....
سیمین مات به او خیره شد....
نوتریکا مجبور شد توضیح دهد... همه چیز را.... از شیده و مرگش بگوید تا روزی که به خانه ی سپهر رفت و طیبه هم انجا بود.
سیمین تمام مدت سکوت کرده بود و به حرفهایش گوش میداد.
نوتریکا لبهایش را تر کرد و در انتها گفت: همش همین بود....
سیمین با دلخوری گفت:همین چیز کمیه؟
نوتریکا سرش را پایین انداخت...
سیمین سرزنش وار ادامه داد:چقدر بهت گفتم این دوست خوبی نیست.. چقدر بهت گفتم به درد دوستی نمیخوره.. بیا... همینو میخواستی.... این بی ابرویی به اسم توه.... ببین چکار کردی که هیچ کس بهت اعتماد نداره... چه توقعی داری که به حرفت اعتماد کنم وروش حساب کنم....
نوتریکا اهسته گفت: من... من...
سیمین با عصبانیت گفت:تو چی؟ انتظار داری حرفتو باور کنن؟ من مادرتم هنوز بهت شک دارم... وای به حال فامیل...
نوتریکا کلافه سرش را میان دستهایش گرفت...
سیمین طاقت این همه اشفتگی او را نداشت... به ارامی گفت: با بابات حرف میزنم... اما بعید میدونم که ....
نوتریکا در همام حال گفت: اگه راضی به بدبخت شدن منی.... باشه ... حرفی نیست.... اما بعدا نیاین بگین که ببخشمتون...
سیمین نگاهش کرد و نفسش را فوت کرد....
سیمین : حالا غذاتو بخور....
نوتریکا اهمیتی نداد و به حمام رفت.
سیمین هنوز نشسته بود... نگاهش به پوستر وحشتناک روی دیوار بود اما فکرش درگیر حرفهای پسرش بود.

SunDaughter☼
1390،05،24, ساعت : 10:33 بعد از ظهر
اینم یکی دیه
نقدم فراموش نشه....:-2-40-:
==================
کمی بعد از اتاق خارج شد ... جاوید روزنامه را مقابل صورتش گرفته بود...
ابتدا به اشپزخانه رفت و یک لیوان چای برای همسرش ریخت و کم بعد به هال بازگشت.
سینی حتوی لیوان چای را مقابلش گذاشت و کنارش نشست....
جو خانه سنگین بود... روزهای پایانی اسفند چقدر شوم وتلخ میگذشتند....
سالهای قبل چقدر جو شلوغ و با نشاط بود اما حالا... اهی کشید و به نیم رخ در هم جاوید خیره شد.
میتوانست درک کند در ان لحظه همسرش چه ذهن مخشوشی دارد.
به ارامی صدایش کرد...
جاوید بدون انکه نگاهی به او بیندازد گفت: هووم؟
سیمین سر جایش جا به جا شد و گفت: باید باهات حرف بزنم...
جاوید: بگو.... میشنوم....
سیمین مصرانه گفت: روزنامه رو بذار کنار....
جاوید با کلافگی روزنامه را کنار گذاشت و به او خیره شد.
سیمین ارا م و با ملایمت گفت: تصمیمت چیه؟
جاوید یک تای ابرویش را بالاداد وگفت: راجع به چی؟
و خم شد و لیوان را برداشت و یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و به سیمین خیره شد.
سیمین با تته پته گفت: راجع یه نوتریکا و... طیب.. ه.....
جاوید به تندی گفت: تکلیفشون معلومه..... چند روز بعد از سال تحویل میرن عقد میکنن.... همونطور که عزیز گفت.
سیمین: زود نیست؟
جاوید لیوان را روی میز گذاشت و گفت: زود؟ سیمین میفهمی چی میگی؟ دیرم هست....
سیمین با ملایمت گفت: چرا یکطرفه به قاضی میری جاوید... من مطمئنم که نوتریکا....
جاوید میان کلامش امد وگفت:بی گناهه.... باز پشت اون پسره ی بی همه چیز در اومدی... همین کارارو کردی که عاقبتش شده این... شده یه ادم مذخرف و لش و تن پرور که به درد هیچ کاری نمیخوره....
مایه ی ابروریزی و شرمساری.... پسره ی ... ... سیمین سعی داشت ارامش کند.
نوید و نیما از اتاقشان بیرون امدند.باز بحث بالا گرفته بود... نوتریکا هم بالای پله ها ایستاده بود.... حرفهای پدرش ... پوزخند تلخی زد... مایه ی سر افکندگی....
نمیخواست به خاطر او پدرش سر مادرش فریاد بکشد.... به ارامی از پله ها پایین امد.
جاوید با دیدن او با نگاه پر انزجاری به او خیره شد...
نوتریکا به سمت اشپزخانه میرفت... بطری اب را از یخچال بیرون اورد و خواست همان گونه سر بکشد... یاد غرغرهای همیشگی مادرش افتاد... بطری اب را روی اُپن گذاشت و یک لیوان برداشت.
جاوید هم لیوان چای نیم خرده اش را به اشپزخانه اورده بود. درحالی که ان راروی سینک میگذاشت به نوتریکا خیره شد که میخواست یک لیوان اب بنوشد...
با لحن تلخی گفت: اب معده رو پر میکنه گرسنگی قابل تحمل میشه....
نوتریکا به پدرش خیره شد...
نیش خندی زد و لیوانش را بدون انکه جرعه ای از ان بنوشد روی اپن گذاشت...
از اشپزخانه میخواست خارج شود که در چهارچوب در ایستاد وگفت: پشت گوشتو دیدی عقد منو طیبه رو هم دی....د..
هنوز حرفش تمام نشده بود که سیلی محکمی به صورتش خورد.
جاوید سرخ و ملتهب به او نگاه میکرد....
نوتریکا دستش را روی گونه اش گذاشت که به شدت می سوخت...
بغضش از حرص بود....
نیما بازویش را کشید وگفت: گمشو برو تو اتاقت...
تازه زخمهایش بهبود نسبی پیدا کرده بودند....نوتریکا به سمت پله ها میرفت....
جاوید سرش فریاد کشید: این تو نیستی که تعیین تکلیف میکنی... این منم که میگم چیکار بکنی و چیکار نکنی... فهمیدی یانه؟
روی پله ها ایستاده بود... طاقت این همه توهین وتحقیر را نداشت.
با شنیدن سخن پدرش به سمتش چرخید وبا تمام وجود رو به پدرش فریاد کشید: نمیذارم یه اب خوش از گلوی طیبه پایین بره... اینو دارم الان میگم که پس فردا ازم گله نکنید...
جاوید با چشمهایی که رگ های سرخی درونش برجسته شده بودند به رفتن او نگاه میکرد.
ساعت از 9 شب گذشته بود.... سر میز شام درست مثل شبهای قبل جای یک نفر خالی بود.
سیمین اهسته گفت: نیما برو از بی بی یه سینی غذا بگیر ببر براش...
نیما خواست بلند شود که جاوید با تحکم گفت: بشین...
نیما مات به پدرش نگاه کرد ودر همان حال سرجایش سیخ نشست.
سیمین اهسته گفت: جاوید...
جاوید مقتدرانه گفت: نمیخوام چیزی بشنوم...
نیوشا با بغض به پدرش خیره شده بود.
پس از چند لحظه از غذا خوردن دست کشید و خواست بلند شود که جاوید به او گفت: غذاتو تموم کن..
نیوشا با حرص گفت: من سیر شدم...
جاوید با اخم تشر زد: تا غذاتو تموم نکنی حق نداری بلند شی.....
سیمین ارام گفت:جاوید جان...
جاوید با اخم به او خیره شد وگفت:تو دخالت نکن....
نیوشا هنوز ایستاده بود....
جاوید با مشت به سطح میز کوبید....و گفت: بهت گفتم بشین....
ضربه اش انقدر محکم بود که لیوان دوغ نوید روی میز افتاد ومحتویاتش باعث شد شلوارش را خیس و لک کند....
با توجه به چهره ی پدر او هم جرات نداشت حتی به بهانه ی تمیز کرد شلوارش میز شا م را ترک کند.
نیوشا با ترس نشست.... با بغض وچشمهای اشکبار به ارامی غذا به دهان میبرد وبه سختی ان را فرو میداد...

SunDaughter☼
1390،05،25, ساعت : 12:43 قبل از ظهر
اینم یه پست دیه...از اعتصاب شکلک اومدم بیرون.
نقد هم فلاموش نشه.

:-2-40-::-2-38-::-2-40-::-2-38-::-2-40-:
--------------------------------

دیگر حس میکرد پدرش را نمی شناسد.
***************
***************
با احساس سرما پتو را تا گردن بالا کشید....به ببرش نگاه میکرد.
خوبی اش این بود که به بهانه ی تعطیلات عید که شش روز دیگر بود.... دانشگاه با توجه به همت دانشجویان در شرکت نکردن در کلاسها تعطیل بود.
حس کرد دستگیره ی در اتاقش پایین امد.پلکهایش را بست.
نیما به ارامی در اتاق را باز کرد...
نوتریکا خواب بود....
ساعت از یازده گذشته بود....
نیما با سینی محتوی نان وپنیر و چای و شیر عسل وارد اتاقش شد. لبه ی تختش نشست...
چند بار صدایش کرد....
نوتریکا پلکهایش را گشود.
نیما:علیک سلام....
نوتریکا بی توجه به حضورش پلکهایش را بست..
نیما ارام گفت: پاشو یه چیزی بخور....
نوتریکا همچنان واکنشی نشان نمیداد.
نیما اجبارا تکانش داد.
نوتریکا به او خیره شد.
نیما با غیظ گفت: بلند شو ... این بچه بازیهاتم بذار کنار... مامان حالش خوب نیستا....
نوتریکا با نگرانی نیم خیز شد.
نیما به چهره ی رنگ پریده اش نگاه میکرد.... نفسش را فوت کرد و گفت: چیزی نیست... صبحی قرص لازم شد.
نوتریکا فقط نگاهش میکرد.
نیما لیوان شیر را مقابلش گرفت و گفت: با غذا نخوردن و لجبازی که مشکلی حل نمیشه....
نوتریکا سرش را پایین انداخت.
نیما : دستم خشک شد...
نوتریکا بی هیچ حرفی از جایش بلند شد و لباس بیرون پوشید و بی توجه به نیما که با سینی هنوز لبه ی تختش نشسته بود از اتاق خارج شد.
این وضع تا کی باید ادامه میداشت؟
باید سپهر را پیدا میکرد.... به هر قیمتی باید او را وادار میکرد مسئولیت حماقتش را برعهده بگیرد....
سیمین صدایش کرد اما او از خانه خارج شد.
نیما هم از پله ها پایین امد...
سیمین نگران پرسید:هیچی نخورد؟
نیما: هیچی...
سیمین روی مبل نشست ودر حالی که دستش روی سینه اش بود با بغض گفت:خدایا این چه مصیبتی بود....
نیما به اشپزخانه رفت و لیوان ابی برای مادرش اورد.
کمی از اب نوشید و نیما از جا بلندشد ...
پس از اطمینان از حال سیمین برای انجام امور شرکت از خانه خارج شد.
باید زودتر با فائزه صحبت میکرد... میدانست که این وصله ها به پسرش نمی چسبد...
با کلافگی فکر میکرد چه کند تا فائزه را مجبور کند حقیقت را شخصا به زبان بیاورد..... میدانست که یک مادر همیشه پشت فرزندش است و به اسانی میدان را خالی نمیکند.....
شاید باید نقطه ضعف فائزه رو پیدا میکرد واز این طریق... اهی کشید....
در دل برای حل این مشکل نذر کرد...
دلش نمیخواست پسرش را دستی دستی بدبخت کند و به خاک سیاه بنشاند ان هم به خاطر یک دختر که حتی نمیدانست لایق چه صفتی است....
انقدر بدن درد و ضعف داشت که حس موتور سواری را نداشته باشد.
کارش شده بود به چند ادرس سر زدن و در خیابان را ه رفتن... با صدای موبایلش گوشی اش را از جیبش در اورد.... صبا بود.... و پنج پیغام از لادن ...
سه تا از دل ارام.... حوصله ی هیچ کدامشان را نداشت...
صبا تماسش قطع شد.... اما بار دیگر ناله ی ویبره ی گوشی اش بلند شد.
اشفته تلفنش را خاموش کرد...
اگر این خاموشی منجر به مرگ دختر دیگری شود.... سرش را تکان داد... فکرش به اندازه ی کافی شلوغ بود... دیگر نمیتوانست به چیز دیگری فکر کند...
در کنار خیابان راه میرفت و فکر میکرد در کجا میتواند سپهر را بیابد....
از کنار مغازه های مخصوص تجهیزات اتومبیل میگذشت.... ان سیستم های انتیک و فابریک که قبلا در ذهن مدلش را برای مزدا سه اش انتخاب کرده بود.
شیشه ی دودی و رینگ اسپورت و باند و ... اتومبیل ها دوبل و سوبل پارک کرده بودند و صدای ضبط بالا بود ....
حواسش پی انها بود که کسی دستش را محکم کشید و با پهلو به کاپوت یکی از ماشین های پارک شده خورد.... و صدای چند بوق بلند و فحش و ناسزا از رانندگان.....
کسی گفت: عجب احمقی بود....
به سختی راست ایستاد... ریوی سفیدی مارپیچ وار از انجا دور شد.
پسر جوانی رو به نوتریکا گفت: عجب ناکسی بود .... داشت زیرت میکرد....
نوتریکا سری تکان داد و مرد میان سالی گفت:عجب دوره زمونه ای شده... لایی کشیدن تو این خیابون...و دیگر نشنید... دور شد.
فردا چهارشنبه سوری بود.... چقدر دفعات قبلی شور و هیجان داشت برای این روز..... تمام نظرش این بود که نیوشا وطوطیا را بترساند...
هر سال هم خودش تمام خرید های به خصوص را انجام میداد.
ترقه وکپسول ودینامیت ونارنجک .... هفت ترقه که طوطیا دوست داشت و نیوشا که عاشق سیگارت بود و فشفشه....
اتشی که درست میکردند وانقدر شعله ورش میکردند که هیچ کدام از دخترها جرات پریدن از روی ان را نداشتند.
اهی کشید.... گلو و دهانش خشک بود.... بی رمق لبه ی جدول نشست وسرش را میان دستهایش گرفت.
چرا این کابوس روزهای بیداری تمام نمیشد!
خدایا کمکم کن.....
و نوای جمله ای در گوشش زنگ میزد: صد بار گر توبه شکسته باز ای...
یعنی خدا میتوانست اورا بپذیرد؟!

SunDaughter☼
1390،05،25, ساعت : 01:35 قبل از ظهر
***********************
***********************
***********************
صدای درهم و برهمی در ذهنش می پیچید...
مات ومبهوت گوشه ای ایستاده بود.
جمع ساکت شد...و صدای رسایی بلند شد که میخواند:
-دوشیزه خانم... طیبه گودرزی.... ایا وکیلم شما را با مهریه و صداق معلوم... یک اینه.. یک جفت شمعدان... پنج شاخه نبات به نیت پنج تن و یک جلد کلام الله مجید به عقد دائم اقای نوتریکا نیکنام....در اورم.... ایا وکیلم؟؟؟
طوطیا با چشمانی اشکبار به او که صورتش رنگ پریده و کمی کبود بود مینگریست....
صدای تلخ نیوشا را شنید که گفت:اون که دوشیزه نیست.....
حمید گفت:عروس رفته گل بچینه...
عروس.... او در شان ان بود که عروس خطاب شود؟
ایا به پاکی یک عروس بود؟
طوطیا ارام اشکهایش را پاک میکرد.
عاقد بار دوم خطبه راخواند.... عقد در هال خانه ی جاوید برگزار میشد...
طیبه فقط یک کت ودامن شیری پوشیده بود و نوتریکا با صورت درهم.... و یک بلوز و شلوار ساده... سیما و عمه هایده و طلا پارچه ی ترمه ای را بالای سرشان گرفته بوددند...
و حمیده قند می سایید....
نه خودش و نه حتی طوطیا حاضر نشده بودند که بالای سرشان بایستند و شاهد بدبختی او باشند....
نگاهی به سفره ی ساده ی عقدشان کرد....
نوتریکا هر از گاهی به او مینگریست وتلخ خندی نثارش میکرد.
طوطیا میخواست فریاد بزند... زار بزند.... بگرید و به در ودیوار چنگ بیندازد.... چطور ممکن بود ؟ چطور عمو جاوید مهربانش اینقدر سنگ شده بود که پسرش را وادار به چنین کاری کرده بود؟
چطور طیبه توانسته بود او را به سوی خود بکشاند....
چطور؟ دلش هوای گریه داشت. بغض سنگینی در گلویش چمبره زده بود....
نفسش را به سختی بیرون میداد.... خیس عرق به انها نگاه میکرد....
صدای مادر خودش مانند خنجر به سینه اش فرود امد: عروس رفته گلاب بیاره....
عاقد برای بار سوم جملاتش را تکرار میکرد....
نفسش را حبس کرده بود... به لبهای طیبه خیره بود... به چهر ه اش که مانند شیطان بود... به صورتی که خود را مظلوم وار اراسته بود....
عروس ؟؟؟
خدایا این چه ناعدالتی بود... این چه لحظاتی بود که او باید با ان سن شاهدش میبود وتحمل میکرد....
کاش میتوانست از ان مراسم عزای عشقش بگریزد ودور شود و فرار کند وتا ناکجا اباد برود..
چرا ... چرا...چرا...
نوتریکا برای او بود... چطور توانستند با مکر وحیله او را از او بگیرند...
طوطیا عاشق بود... دوستش داشت... او را همه کسش میدانست.... چطور توانستند ان را اینگونه غریبانه بی کس کنند....
کاش کسی میتوانست .... جرات برهم زدن این عزای عشق را داشت....
عروسی ؟ واقعا میتوانست به این ماتم سرا لقب مراسم عروسی دهد؟
نگاهش به قرانی افتاد که مشترک میانشان باز بود...
طیبه از صفحات وایات ان شرم نمیکرد؟
نوتریکا سنگینی نگاهش را حس کرد... به ارامی سرش را بلند کرد... به طوطیا لبخند زد...
جمع سکوت کرده بود...
طیبه اهسته گفت: با اجازه ی بزرگتر ها .... بَ..
وطوطیا فریاد کشید: نـــــه...
و از خواب پرید.!!!
-----------------------------------------
خوب شوکی بودا ...:-2-16-:
نقد یادتون نره:-2-06-:

SunDaughter☼
1390،05،26, ساعت : 04:20 بعد از ظهر
بچه ها سلام
من تمام سعیمو میکنم که هر روز آپ کنم....
اما بازم باید مورد شماتت قرار بگیرم که چرا دیر به دیر میذارم؟
انصاف داشته باشید... با دهن روزه و یه دست در حال حاضر اش و لاش...
من دیه چی بگم/
ببخشید کمه .. .. ..:-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-30-::-2-30-::-2-14-::-2-30-::-2-30-::-2-39-::-2-15-::-2-39-:
--------------------------------------------------
در حالی که نفس نفس میزد فکر میکرد اگر نوتریکا را برای همیشه از دست بدهد...
پتو را دورش پیچید.... او را باور داشت حتی اگر هم میخواست نمیتوانست اعتمادش را از اویی که همه کسش بود بگیرد....
چشمهایش را بست...
قطره اشکی مصرانه ازچشمش پایین چکید...
نفسش را فوت کرد.... خواب از سرش پریده بود.
**************************
**************************
رو به قبله روی زمین نشسته بود.... لبهایش از فرط خشکی نیمه باز بود... دهانش خشک خشک بود. دوروز بی ابی ان هم در جایی که اب در یک قدمی اش بود ا و تنها با دراز کردن دستش میتوانست ساعتها خود را سیرا ب کند اما ....
اهی کشید.اگر میدانست قبله نما تا چه حد به کارش می اید زودترتهیه اش میکرد.
نماز بلد بود.... مهر و تسبیح هم که داشت.... وضو را هم میدانست... فقط دو دل بود... بخواند؟ نخواند؟
حالا که بیکار بود...
گلویش می سوخت.... ضعف داشت.....
پس فردا سال تحویل بود.... امروز هم چهارشنبه سوری ساعت چهار عصر بو د سر وصداها اغاز شده بود.
پلکهایش از خستگی روی هم افتادند مقاومت کرد وانها را باز کرد... کاش میدانست سپهر کجاست... روی زمین دراز کشید... تسبیح اهدایی اش را نگاه میکردو سعی داشت طرح قلبی رابا ان درست کند....
در اتاق به ارامی باز شد.
طوطیا با هول گفت: چی شده؟
نوتریکا نگاهش کرد وگفت:خوبم...
طوطیا نسبتا نفس راحتی کشید وگفت: چرا اینطوری غش کردی؟
نوتریکا لبخند کجی زد وبا صدای گرفته ای گفت: من که بیدارم.....
طوطیا: چرا اینقدر بیحال... پاشو یه چیزی بخور...
نوتریکا حرفی نزد.
طوطیا به خواب شب گذشته اش فکر میکرد.سرش را تکان داد تا انها را پس بزند.
به او نگاه کرد وگفت: نمیای بریم بیرون؟
نوتریکا به چهر ه ی درهمش نگاه کرد... به ارامی گفت: حسش نیست...خوش بگذره....
طوطیا بی هوا گفت:بدون تو.... مگه میشه؟
نوتریکا باز به نگاه خاکستری اش خیره شد.
طوطیا سرش راپایین انداخت..... دست در جیبش کرد وگفت: بیا این شکلاتا رو بخور....
نوتریکا خندید.
طوطیا گفت: به خدا عمو جاوید نمیگم.....
نوتریکا همچنان میخندید...
طوطیا اخم کرده بود.
با این حال باز اصرار کرد: بخورش دیگه... نخوری خودم میخورما....
نوتریکا:خودت بخور...
طوطیا یکی را باز کرد و گذاشت در دهانش و به او نگاه میکرد.
نوتریکا با خنده گفت: همینا رو میخوری که داری میترکی دیگه...
طوطیا با دهان پر گفت: خودت داری میترکی...
نوتریکا بلند خندید....
در میان خنده اش گفت: کی به کی میگه...... قیافشو.... چونه ات سوراخه ؟
طوطیا :نخیرم....
نوتریکا :پس این چیه؟
طوطیا تا سرش را خم کرد نوتریکا یکی از ان مشتهایش را به بینی طوطیا زد.
برخلاف دفعات پیش ارام بود ... و برخلاف دفعات پیش هم طوطیا ناراحت نشده بود.
با بغض به او نگاه میکرد...
نوتریکا :چیه؟منو ندیدی؟
طوطیا: چقدر لاغر شدی؟
نوتریکا با لذت خندید و گفت:حسودیت میشه؟
طوطیا با غر گفت: نخیرم....
نوتریکا نفسش را فوت کرد.
طوطیا گفت: برم برات غذا بیارم؟
نوتریکا فقط نگاهش میکرد.
طوطیا اهسته گفت: یواشکی میارم... بلند شد که نوتریکا دستش را گرفت واو را نشاند وگفت: نه...
طوطیا نشست... به اوزل زده بود.
نوتریکا:چته؟
طوطیا : عمو جاوید واسه ی پنجم فروردین وقت محضر گرفته.....
نوتریکا با لحن خاصی گفت:غلطای زیادی......
طوطیا نفسش را فوت کرد وگفت: باید زودتر یه کاری بکنی...
نوتریکا نفس عمیقی کشید.خشکی دهانش و ضعفش باعث شد یک لحظه چشمهایش را ببندد.
طوطیا اهسته گفت: مگه اینکه...
نوتریکا فورا نگاهش کرد وگفت: مگه این که چی؟
طوطیا به ارامی گفت: تو به این وصلت ....
نگذاشت جمله اش را کامل کند.. به تندی گفت: شده باشه همون روز یه بلایی سر خودم بیارم زیر بار حرف زور نمیرم...
طوطیا با لحن خاصی گفت: حرف زور؟؟
نوتریکا خواست حرفی بزند که طوطیا را صدا کردند وناچارا از اتاق خارج شد.
نوتریکا به شکلاتها نگاه کرد... چشمهایش را بست باز دراز کشید.

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 12:32 قبل از ظهر
بفرمایین... اینقدر که گفتین... بچم غش کرد:-2-30-:
-----------------------------------------
نقدم یادتون نره.
میسی:-118-:

نوتریکا به شکلاتها نگاه کرد... چشمهایش را بست باز دراز کشید.
پس فردا سال تحویل بود. چکار میکرد؟ کاش کسی بود که به او بگوید چه کند و در حال حاضر راهکاری نشانش دهد.
روی زمین میخزید... نفهمید کی صبح شد یا ظهر بود؟ در اتاقش را قفل کرد . نمی خواست کسی او را با این حال بی حال ببیند.
خواست روی تختش برود اما نتوانست... نفس میکشید دهانش را خشک تر میکرد. چشمهایش را بست. کاش باز بخوابد.همچنان در وسط اتاقش روی زمین دراز کشیده بود.
کاش زمان ومکان را تشخیص میداد.
سعی کرد بلند شود.... نشد.باید دنبال سپهر میرفت. باید ثابت میکرد که بی گناه است. او گناهی نداشت...از تشنگی در حال مرگ بود... یک قطره اب...فقط یک قطره هم برایش بس بود...
در دستشویی اتاقش را نگاه میکرد انجا در روشویی میتوانست یک دل سیر بنوشد و کسی هم نفهمد. حالش از ان اب بهم نمیخورد؟
به خودش جواب داد از بی ابی بهتر بود.
مگر در بیابان است؟
... دیگر نمیتوانست ، باز بلند شد... با امیدواری بیشتر....اما چهره ی پدرش...
نباید ضعف نشان میداد...پلکهایش را بست تا در ی که به روی اب باز میشد نبیند...
اگر الان قافله را میباخت...نباید ضعف نشان میداد. حتی اگر میمرد... .ناله ی خفه ای کرد وچشمهایش بسته شد... دیگر نمیفهمید خواب است یا بیدار...
صداها ی درهم و برهمی میشنید.... سعی کرد حواسش را متمرکز کند... چیزی به صورتش میخورد...
تشنه بود.... لبهایش خشک بود.... چرا نمیگذاشتند بخوابد.... یکباره صورتش خیس شد.
به سختی پلکهایش را باز کرد. نمیدانست کجاست... تصویر های سیاهی بالای سرش بود.نوری که از میان انها چشمش را میزد.
چشمهایش را بست.
صدای نیما را شنید که اسمش را مدام صدا میکرد.
پلکهایش را از هم گشود... کسی نیم خیزش کرده بود.... بیشترنگاه کرد. در اتاقش بود روی زمین.
پدرش را دید که نگران نگاهش میکند.
جسمی به لبش نزدیک شد. لیوان بود... درونش مایع شیرینی بود.
گلویش تر شد اما انگار تشنه تر شد...
صدای مبهم کسی بود و باز تاریکی.... دیگر متوجه چیزی نشد.
************************
************************
نیوشا در میان گریه اش گفت: بیدار شد....
نوتریکا سرش را به سمت مادرش چرخاند که بالای سرش نشسته بود وچشمهایش از گریه پف کرده و سرخ بود.
لبخندی زد.... خواست دستش را بالا ببرد که نیما اهسته گفت: یواش سرم دستته...
بیشتر نگاه کرد.... محیط اطرافش غریبه بود.
یعنی کارش به بیمارستان کشیده بود...نفسش را فوت کرد و نیما خدایاشکری گفت و از اتاق خارج شد. نیوشا هم پشت سرش از اتاق بیرون رفت.
سیمین نالید:چرا این کارا رو میکنی؟
نوتریکا با صدای خفه ای گفت: چیکار کردم؟
سیمین اهی کشید و گفت: میخوای خودتو به کشتن بدی با منو دق بدی؟
نوتریکا: فکر کن اولیش.... و خندید.
سیمین سری تکان داد و اهسته گفت: بیست سالته... پس کی میخوای بزرگ شی؟
نوتریکا چشمهایش را بست... نه حوصله ی نصیحت و غر شنیدن را داشت نه توانش را....
سیمین اهی کشید و گفت: عیدت مبارک....
نوتریکا چشمهایش را باز کرد اما با بسته شدن در اتاق یکی شد.
مادرش هم بر بالینش نماند...
باورش نمیشد که سال تحویل به اینگونه روی تخت بیمارستان خوابیده باشد...به سقف نگاه میکرد.

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 02:29 قبل از ظهر
اینم یکی دیه....
سر صبحی حوصله ام گرفته دارم مینویسممم......
:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
منتظر مشورت یکی بودم که خوندنش هم مثل نوششتنشه :-2-35-:
رسما منو دق میده:-2-30-:
دیگه دارم با طرح خودم مینویسم...
حالا دیه میدونم چی کنمش....
امیدوارم اخرش نگید حیف وقت!!!
نمیگید من میدونم.... واسه تهش بالاخره دو تا پایان شیک در نظر گرفتم.....
ای جان... از الان هوس کردم تهشو بنویسم:-2-16-::-2-16-:

-------------------------------

باورش نمیشد که سال تحویل به اینگونه روی تخت بیمارستان خوابیده باشد...به سقف نگاه میکرد.
با خستگی به پهلو غلت زد... در اتاق باز شد.
پرستاری با سینی غذا وارد اتاق شد.
نوتریکا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: امروز چندمه؟
پرستار در حالی که سرمش را از دستش در می اورد گفت: دوم فروردین.... سال نوتون هم مبارک... و همان هنگام صدای گوشی موبایلش بلند شد.
-سلامم.. سال نوی تو هم مبارک.... نه شیفتم الان.. و درحین حرف زدن از اتاق خارج شد.
یعنی سال تحویل خواب بود.
سه روز بیشتر فرصت نداشت... به سینی غذا نگاه کرد. اهمیتی نداد....سرش را روی بالش گذاشت.
در اتاق باز شد. کنجکاو نبود که بداند کیست.
اما با مشاهده ی همان پرستار که با سرم دیگری باز گشته بود به او خیره شد.
دلش برایش میسوخت به جای اینکه در کنار خانواده باشد در بیمارستان بود.
سرمش را به انژیوکتی که در دستش بود زد...
با غر غر فشارش را گرفت وگفت: پسر خوبی باش غذاتو بخور.... مادرت میگفت: ده روزه هیچی نخوردی.... حتی اب....
نوتریکا با مسخره گفت: اولا نه روز... ثانیا فقط دو روز اخرشو اب نخوردم...
پرستار هانی گفت و ادامه داد: برای چیش به خودت مربوطه.... اما الان کل خانوادت سال تحویل تو حیاط بیمارستان بودن.... دیگه خود دانی...
بی اهمیت در فکر سوالی بود که جرقه وار در ذهنش رژه میرفت گفت: ببخشید...
پرستار:هووم؟
نوتریکا: ازمایش دی ان ای...
پرستار کلافه گفت:خوب؟
نوتریکا تک سرفه ای کرد وگفت: چطوریه؟
پرستار: یعنی میخوای کلا برات توضیح بدم؟
نوتریکا:نه بابا... میشه تو زمان چیز.... یعنی همین حامله یعنی بارداری هم گرفت....
پرستار: اره.. امکانش هست....
نوتریک ابروهایش را بالا داد وگفت: واقعا؟
پرستار در را باز کرد وگفت: اره... با کمی مکث گفت: غذاتو بخور....
نوتریکا لبخندی زد.... نگاهش به سینی غذا افتاد... اه ... این که قیمه بود!
ترجیح داد بخوابد...
تازه پلکهایش را بسته بود که در اتاق باز شد. نوید و نیما با سر و صدا وارد شدند و پشت سر انها هم مریم وخانواده اش... و سیمین و سیما.
خدا خدا میکرد انها چیزی نفهمیده باشند.
سلام علیک کوتاهی کرد.
مهناز احوالش را میپرسید.
اهی کشید و گفت: حالا پسرم حالت خوبه؟ بهتری؟ رنگ و روشو تو رو خدا... خدا این بیماری و ریشه کن کنه که بچه اینطور اسیرشه....
نفسش را راحت خارج کرد.پس انها فکر میکردند بخاطر بیماری اش اسیر این تخت است؟!
مریم دسته گلی را مقابلش گذاشت و گفت: سال نو تون مبارک.....
سال نویی روی تخت بیمارستان نداشت.
تنها به لبخندی اکتفا کرد... خوبی این همه دغدغه این بود که دیگر در مقابل نگاه او نه غرق میشد نه دست و پایش را گم میکرد.
یک جعبه که فکر میکرد شیرینی باشد در دست نوید بود.
پس از کمی گفت و شنود نوید گفت: مریم خانم کیک اب شدا....
مریم لبخندی زد و گفت: شرمنده کردید...
نوید لبخندی نثارش کرد وگفت: دیگه بابت دیرکردش شرمنده... خودتون که درجریان بودید....
نوتریکا نمیدانست انها راجع به چه چیزی صحبت میکنند.
نیوشا با لبخند گفت: دیروز تولد مریم جون بود....
واقعا؟؟؟
مریم خندید وگفت: هیچ وقت حساب نکردی ببینی ...
نوتریکا چیزی نگفت. نوید باید حساب میکرد نه او....
مریم تکه کیکی را برید و در پیش دستی گذاشت و گفت: دستمو که رد نمیکنید....
نوتریکا با کمی تعلل پیش دستی او را گرفت.
چنگالی را نیما به دستش داد... تکه ای در دهانش گذاشت. جمع نفس راحتی کشید.
طوطیا فکر میکرد شکلا ت او را نخورد اما ....

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 03:15 بعد از ظهر
طوطیا فکر میکرد شکلا ت او را نخورد اما ....
ساعت از سه عصر گذشته بود که خانواده ی مریم قصد رفتن کردند ... نوتریکا میتوانست یک نفر همراه داشته باشد.
نیما قرار بود کنارش بماند... به جز طوطیا همه برای بدرقه ی مهمانان به محوطه ی بیمارستان رفته بودند.
طوطیا تنها در اتاق نشسته بود و با گیم گوشی اش بازی میکرد.
نوتریکا از جا بلند شد وگفت: طوطی؟
طوطیا بدون انکه نگاهش کند گفت: هووووم؟
نوتریکا:چته؟
طوطیا سرش را بالا گرفت وبه او نگاه کرد. دیگر از کبودی روی صورتش اثاری نمانده بود.اما بالای لبش یک لکه ی کمرنگ قهوه ای دایره وار به چشم میخورد.هرچند واضح نبود.... اما طوطیا علتش را نمیدانست.
چهره اش رنگ پریده و لاغر بود... زیر چشمهایش که خدادای گود بودند وحالا سیاه تر وفرو رفته تر به نظر میرسیدند.
گونه هایش بیرون زده بود... موهایش هم اشفته روی پیشانی اش بالا وپایین بود.
طوطیا به چشمان او خیره شد.فروغ و شیطنت سابق را نداشت.
نمیدانست چکار کند.... دلداری... مواخذه.... پیشنهاد راهکار.... اهی کشید وباز سرش را در گوشی اش فرو کرد.
نوتریکا خواست حرفی بزند که جاوید داخل شد.
رو به طوطیا گفت:عمو جون.... بابات اینا پایین منتظرتن.... دارین میرین خونه....
طوطیا با رخوت از جا بلند شد وجلوی اینه شالش را مرتب کرد.
لحظه ی اخر نوتریکا گفت: خداحافظ...
طوطیا جوابش را نداد واز اتاق خارج شد.حق داشت حرکت نوتریکا را زشت تلقی کند... مریم اینقدر مهم بود؟
فرم تخت به حالت نشسته بود.... سرش را روی بالش گذاش و چشمهایش را بست.
با احساس حضور نیما همانطور که چشمهایش بسته بودگفت: تخت و میخوابونی؟
تخت ارام به حالت دراز کش در امد....
نفس عمیقی کشید.نیما ساکت بود.نوتریکا هم در افکارش غرق بود... طبق معمول در درگیری های ذهن شلوغش وطه ور بود.
لبهایش خشک بود.... دیگر در اعتصاب نبود و مقاومت معنایی نداشت.
باز صدا کرد: نیما یه لیوان اب بهم میدی؟
نیم خیز شد و پلکهایش را گشود... ماتش برد.پدرش بالای سرش ایستاده بود و لیوان ابی به دستش داد.
نوتریکا اخم کرد. نمیدانست چه واکنشی داشته باشد... بدون انکه لب بزند ان را روی میز فلزی مقابل تخت گذاشت و باز دراز کشید...
پشت به پدرش به پهلو غلت زد ....
جاوید چیزی نگفت...
در سکوت بودند.
جاوید نمیخواست او را به این حال ببیند... در ده روز دو بار بستری شدن پسر کوچکش سخت بود....او را به ان حال در اتاقش پیدا کردن سخت بود... سال تحویل نبودن او در کنارشان سخت بود.
شنیدن پیامد هایی که پزشکش با توجه به بیماری و ضرباتی که متحمل شده بود وبرایش توضیح داده بود سخت بو.پدر بودن خیلی سخت بود!
از جا بلند شد و پس از اینکه چند دوری در اتاقش قدم زد لبه ی تختش نشست.
نوتریکا عکس العملی نشان نداد.
جاوید با طعنه گفت: ما هم سن تو بودیم جرات نداشتیم جلوی پدرمون پامونو دراز کنیم... چه برسه به اینکه بهش پشت کنیم...
نوتریکا چیزی نگفت.

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 03:30 بعد از ظهر
هنوز خیلی مونده تموم بشه....
ولی من زود به زود اپ میکنم.
یه چند تا اتفاقات وابهامات و باید رفع کنم....
:-2-38-::-2-40-::-2-06-::-2-38-:
نقدم یادتون نره:-2-40-:
===========================





جاوید دستش را ارام به سمت موهایش برد.... اما کمی بعد پس کشید.
و نوتریکا فکر کرد شاید بهترین فرصت بود که بخواهد توضیح دهد واز همه چیز بگوید...
به سمت پدرش چرخید. چهره اش ندامتی در بر نداشت... اما از زمختی و عصبانیت هم خبری نبود.
به ارامی گفت: من مقصر نیستم...
جاوید سری تکان داد وگفت: نمیخوام در موردش چیزی بشنوم...
نوتریکا با تحکم گفت: اما باید بشنوی.... چطور به حرفهای خواهرت گوش دادی.... اما حاضر نیستی حرفهای منو...
جاوید میان کلامش امد وبا حرص گفت: نوتریکا ما تصمیمون رو گرفتیم....
نوتریکا تند گفت: من مخالفتی ندارم...
جاوید ابرویش را بالا داد.....
اهسته گفت:خوبه...
نوتریکا در حالی که مستقیم به چشمان پدرش خیره بود گفت: باهاش ازدواج میکنم.... اما بلایی به سرش میارم که خودت التماسم کنی طلاقش بدم....
جاوید به چشمهای خاکستری اش نگاه میکرد. در پس نگاهش خشم بود. لجاجت بود.یکدندگی بود...
جاوید با ارامش گفت: نوتریکا باید پای کاری که کردی وایسی...
نوتریکا : دارم پای کاری وایمیسم که هیچ ربطی بهم نداره...
جاوید پوفی کشید وگفت: بسه دیگه....
نوتریکا نیم خیز شد ونشست با لحن قاطعی گفت: من دو تا شرط دارم...
جاوید با اخم گفت: شرط؟
نوتریکا: اره....
جاوید نفس عمیقی کشید وگفت: طیبه رو ببرین ازمایش بده... ازمایش دی ان ای... اگه اون بچه مال من بود باهاش ازدواج میکنم.
جاوید در سکوت نگاهش میکرد.
نوتریکا ادامه داد: شرط دوم هم اینه اگه ثابت شد اون بچه ی منه... و من با اون طیبه ازدواج کردم باید سقطش کنه... من امادگی بچه داری و ندارم.
جاوید از جا بلند شد و از کوره در رفته بود. با حرص گفت: تو کی هستی که شرط تعیین میکنی؟
نوتریکا:فکر کن یه ابرو بر... اگه قبو ل نکنین... باز مستقیم در چشمان پدرش خیره شد وگفت: اگه قبول نکنین.... خودمو طیبه رو اتیش میزنم!
جاوید یک لحظه از لحنش ترسید.
نوتریکا مصرانه هنوز در چشمانش خیره نگاه میکرد.
جاوید از اتاق خارج شد.نوتریکا نفسش را فوت کرد. قدم اول را با موفقیت طی کرد.
همین به شک انداختن پدرش یک دنیا می ارزید. انقدر ان خواهر مثلا با دین و ایمانش را قبول داشت که حتی یک لحظه شک نکند.
بقیه ی کارها با مادرش بود... خودش هم با ید با طیبه یک ملاقاتی میداشت.
گوشی اش را برداشت...

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 03:39 بعد از ظهر
هنوز تا تموم شدنتش خیلی مونده
اما من زود اپ میکنم...
نقدم یادتون نره.... میسی.
بازم شد مینویسم.
اخه فردا احتمالا نیستم....:-2-38-:

روی شماره ی نیوشا ایست کرد. نه... گزینه ی مناسبی نبود. نیوشا ترسو بود. حرف هم در دهانش نمی ماند.
گزینه ی بعدی طلا... بزرگ بود... اما همه چیز را به نیما میگفت.... پس او هم نمیتوانست... گزینه ی سوم طوطیا.
در این که به نحو احسن کمکش کند شکی نداشت... نفسش را فوت کرد فقط دلش نمیخواست او را به دردسر بیندازد...
چشمهایش را بست ... شماره اش را گرفت. بار اول جواب نداد.... بالاخره بار سوم صدای خواب الود او را شنید:الو...
نوتریکا: طوطیا؟
طوطیا : نوتریکا تویی؟
نوتریکا تک سرفه ای کردوگفت:کجایی؟
طوطیا خمیازه ای کشید و گفت:خونمون....
نوتریکا: تنهایی؟
طوطیا:اره....
نوتریکا:خاله اینا کجان؟
طوطیا: رفتن خونه ی عزیز....
نوتریکا: مامان ونیما اینا هم؟
طوطیا: اره.... من و نیوشا تنهاییم...
این عالی بود.
نوتریکا با عجله گفت: طوطیا.... برام یه کاری میکنی؟
طوطیا نیم خیز شد وگفت: چیکار؟
نوتریکا: بهم اعتماد داری؟
طوطیا چیزی نگفت.
نوتریکا صدایش کرد.
طوطیا اهسته گفت:خوب اره....
نوتریکابا دلخوری گفت: چقدر شل گفتی....
طوطیا محکم گفت: اره.. دارم...
نوتریکا لبخندی زد وگفت: برو تو اتاقم... زیر تخت یه ساک ورزشی مشکی هست.... چند دست لباس از تو کمدم بردار...شارژر و کیف پولم .... خوب؟
طوطیا با نگرانی گفت: برای چی...
نوتریکا: بعدا بهت میگم....
و با مکث گفت: ویولنم وهم بیار....
طوطیا با غر گفت: چه خبره.... برای چی؟
نوتریکا: طوطـــــی....
طوطیا: تا بهم نگی هیچ کاری نمیکنم...
نوتریکا: گفتم که بعدا میگمت... الان فقط همینا رو بیار.... اگه تونستی یه کم پولم برام جور کن....
طوطیا داشت به گریه می افتاد با حدسی که مثل خوره به جانش افتاده بود گفت: میخوای فرار کنی؟
نوتریکا: تو همین مایه ها.....
طوطیا داشت به گریه می افتاد...
اهسته نالید: چرا مگه تومقصری؟
نوتریکا: نه....
انقدر محکم گفت که طوطیا دلش قرص شود.
نوتریکا: کمکم میکنی؟
طوطیا اهی کشید و با طعنه گفت: تو مثل برادرمی.... باشه...
چرا این روزها همه حرفهای خودش را تحویلش میدادند!
ارام گفت: بیارشون بیمارستان.... با آژانس بیا.... با تایید و تکرار گفت: طوطیا با اژانس بیای ها...
طوطیا باز باشه ای گفت و نوتریکا با لحن ارامی افزود: به محوطه رسیدی بهم زنگ بزن....
طوطیا با بغض تماس را قطع کرد.... چرا این مشکل و اتهام لعنتی زودتر حل نمیشد.
لبه ی تخت نشسته بود و سرش را میان دستش گرفت.... حالا فرصت فکر کردن و غصه خوردن را نداشت.
وارد خانه ی خاله اش شد. نیوشا خواب بود. به ارامی به اتاق او رفت.... از زیر تخت ساک را برداشت... در کمد را باز کرد و سعی کرد چند دست بلوز و شلوار بردارد.
کت و شال گردنی هم برداشت. بهار بود هوا ممکن بود سرد شود.... شاید هم باران بگیرد...چتری را پیدا کرد.اما فقط دسته ی علامت سوالی چتر را می دید...قدش نمی رسید....
صندلی میز کامپیوتر را به سمت کمد کشید و روی ان ایستاد.چتر را برداشت. اما ماتش برد.چشمش به عروسکی خورد که یک چشم نداشت!

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 04:31 بعد از ظهر
َ***********************
***********************
-تو که هنوز خوب نشدی؟؟؟ نوتریکا هنوز نمیتونی رو پات وایسی کجا میخوای بری؟
نوتریکا در حالی که لباسهای درون ساک را بررسی میکرد وگفت:من خوبم.... اصلا عالیم.... نگرانم نباش...
طوطیا اهسته گفت: اخه... من... چی بگم به بقیه...
نوتریکا خندید و گفت: هیچی برو بقیه ی خوابتو ببین...
طوطیا اهی کشید ودست در کیفش کرد وگفت: بیا....
نوتریکا: این چیه؟
طوطیا: گردنبندمه.... پاره شده.... اینم فاکتورش....
نوتریکا اخمی کرد وگفت: میخوام چیکار؟
طوطیا: نتونستم پول جور کنم... سی تومن بیشتر نداشتم... خوب میخرنش.... طلاست...
نوتریکا با حرص اما مهربان نگاهش میکرد.
طوطیا لبهایش را تر کرد وگفت: بعدا برا تولدم یکی بخر...
نوتریکا لبخندی زد و همچنان نگاهش میکرد.
طوطیا فاکتور و زنجیر طلایش را در جیب کتش گذاشت .
نوتریکا ارام گفت: سر تا پاتو طلا میگیرم....
طوطیا خندید و گفت: باشه....
وبا لحن ارامی گفت:بهتر نیست اینکا رو نکنی؟
نوتریکا: چیکار؟
طوطیا به او خیره شد وگفت: فقط ادمای گناه کار فرار میکنن...
نوتریکا اهی کشید وگفت: فرار نمیکنم... میخوام یه مدتی از همه دور باشم.... میخوام یه کم فکر کنم... همین.
طوطیا نفسش را فوت کرد وگفت: اخه...
نوتریکا: اخه نداره دیگه.... برو خونه.. از بابت منم خیالت راحت باشه.
طوطیا ارام گفت: داروهاتو گذاشتم توجیب عقب ساکت ...
نوتریکا: مرسی...
طوطیا یک قدم از او فاصله گرفت وگفت: مراقب خودت باش....
نوتریکا: توهم...
طوطیا نفس بغض داری کشید و به سمت اژانسی رفت که منتظر نگهش داشته بود.
نوتریکا لبخندی زد وویولنش را روی شانه جا به جا کرد....
حالا کجا میرفت... با قدم های خسته ای راهی را پیش گرفت. به کجا ... نمیدانست... فقط امیدوار بود وقتی باز میگشت مشکلش حل میشد.
اول باید جایی میرفت و وسایلش را انجا میگذاشت... بعد هم به سراغ طیبه میرفت. تمام فتنه ها از گور او بلند میشد.
هرچند مقصر خودش بود که پای سپهر را به خانه شان باز کرده بود.
یاد زمانی افتاد که به طوطیا زنگ میزد.. اگر این بلا را سر او میاورد... از این فکر مو به تنش سیخ شد.... اگر این اتفاق می افتاد اول سپهر بعد طوطیا بعد هم خودش را میکشت.
هرجا میرفت با کسر اتاق و غیره مواجه میشد.عصر شده بود... گرسنه در پیتزایی نشسته بود. حتما تا الان خیلی ها به دنبالش بودند.
گوشی اش را خاموش کرده بود تا اسوده وقت بگذراند وفکر کند....
دیگر دیر وقت بود... صحبت با طیبه را باید به فردا موکول میکرد.
****************
***************
****************

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 04:47 بعد از ظهر
-مگه این خراب شده نگهبان نداره؟؟؟ چطوری تونسته بره؟
سرپرستار عینکش را برداشت وچشمهایش را فشرد وگفت: اقای نیکنام... ما پیگیر موضوع هستیم... خواهش میکنم مراعات حال بقیه ی بیماران و بکنید.
جاوید کلافه گفت: اگه طوریش بشه... از شما و بخشتون و مدیریت مذخرفتون شکایت میکنم....
بی اهمیت به انها به سمت اسانسور رفت.
هشت ساعت از رفتنش میگذشت.
اول نگران حالش بود بدتر از همه سیمین اضطراب و استرس برای قلب بیمارش سم بود....
باید با فائزه حرف میزد... این چه اتشی بود که دامن گیرشان شده بود... طیبه سر سفره ی چه کسی نشسته بود که اینطور خانمان سوز بار امده بود.
نمیدانست کجا برود.... کجا دنبالش باشد...
اگر سخنان پزشکش در رابطه با خونریزی معده و عفونت درست باشد.... اگر در خیابان اتفاقی برایش بیفتد...
شاید بهتر بود اینقدر افکار منفی را به ذهنش راه ندهد.
چرا اینقدر غد بود؟!
غد و یک دنده ... با این دو ویژگی غریبه نبود... در خیابان ها میچرخید و با گمان هرکس که اندکی شباهت به او داشت خیره مینگریست.در خیابان و پیاده رو با چشم به دنبالش میگشت.
نمیدانست باید به پلیس اطلاع دهد یا هنوز زود است.
سال جدید چه نوروزی برایشان رقم زده بود!
پسرش اواره ی کوچه وخیابان.... با اتفاقی که رخ داده بود. هرچند هنوز هم در صحت حرفهای نوتریکا شک داشت. اما اگر یک درصد درست گفته باشد و او بی دلیل چنین بلایی به سر فرزندش اورده باشد با چه رویی در چشمان او خیره شود.
در این شلوغی و پر مسافر و غیره شب را در کجا می ماند...جواب سیمین را چه دهد؟
اینطور قرار بود باب اشتی را به روی پسرش باز کند.این ابروریزی را چگونه سامان بخشد.... اهی کشید و به چراغ راهنمایی خیره شد.
دقایقی بعد به خانه رسیده بود. با امید در را باز کرد. توقع داشت او را در خانه ببیند...
موتورش گوشه ای به دیوار تکیه داده شده بود.
وارد خانه شد.
سیمین مات به او نگریست.... جاوید کل خانه را از نظر گذراند...نبود که نبود.
سیمین با عصبانیت گفت: مگه قرار نبود همراهش باشی؟ باز نساختین باهم؟ جاوید مگه قرار نبود که سال جدید دلگیری تو کنار بذاری... بچم و بیمارستان تنها گذاشتی؟
جاوید کلافه گفت: رفته....
نیما از جا بلند شد و گفت: چی؟
نوید ادامه ی حرفش را گرفت و گفت: رفته؟ کجا؟
جاوید گوشه ای نشست و گفت: نمیدونم....
سیمین در حال غش کردن بود که نیوشا او را گرفت و روی صندلی نشاند و به دو رفت تا قرصهایش را بیاورد... لحظاتی بعد جلال و سیما هم امدند تا با همفکری برای این مشکل تازه وارد راهی بتراشند.
طوطیا مانند گناهکاران نشسته بود و هر لحظه منتظر تنبیه و شماتت و سرزنش از سوی خانواده بود.
این یک مورد کم بود که ان هم اضافه شد...
طوطیا نگران نبود. بیشتر از احتمالات عمویش در رابطه با وقوع حادثه ای در خیابان میترسید...
خودش را به باد نا سزا گرفته بود که چرا در عملی که مطمئنا به ضرر نوتریکا بود کمکش نمود .
شب را کسی چشم بر هم نگذاشت. همه جریان را به صبح انتقال دادند... چند روز بود که یک اب خوش از گلویشان پایین نمیرفت.
*************************
*************************
-به به... پارسال دوست.... امسال اشنا.... خانم سال نوتون مبارک..
طیبه عقب رفت....
نوتریکا پوزخندی زدو گفت: چیه از من میترسی؟
طیبه:تو... تو اینجا چیکار میکنی؟
نوتریکا: ناراحتی؟ اومدم عید دیدنی.... اشکالی داره...
طیبه: من..م... من با طوطیا قرار داشتم بریم .... بیرون.... تو...
نوتریکا خندید وگفت: فقط خواستم کمکت کنم از حوزه ی استحفاظیت بیای بیرون... ناراحتی؟
طیبه حرفی نزد... اخم کرده بود و داشت به سمت خانه شان باز میگشت که نوتریکا بازویش را محکم گفت.
طیبه با بهت به او خیره شد.
نوتریکا: عزیزم.... دوست نداری قبل از عقدمون با هم صحبت کنیم؟
طیبه با وحشت به صورت وچشمان سرخ او نگاه میکرد.
نوتریکا کشان کشان او را به سمت خیابان میبرد.
دربستی گرفت و روبه او گفت: بریم حلقه بخریم؟؟؟ یا بریم لباس بخری؟
طیبه داشت به گریه می افتاد.
نوتریکا زیر گوشش گفت: چطور اول بریم هویت این بچه رو مشخص کنیم...
طیبه ماتش برد.
نوتریکا نیش خندی زد و به رو به رو خیره شد.
جوی ازمایشگاهی از راننده خواست که نگه دارد.
بعد از حساب کردن بازویش را کشید وگفت: ازمایش تخصصی دی ان ای... خیلی دوست دارم گروه خونیش مثل خودم باشه... راستی میشه جنسیتشم فهمید؟
طیبه در سکوت با ترس نگاهش میکرد.
به در از مایشگاه رسیدند.
نوتریکا با اخم غرید: برو تو....
طیبه ایستاده بود.
نوتریکا با حرص گفت: بهت گفتم... برو تو...
طیبه با من من گفت:واسه چی؟
نوتریکا: منو احمق گیر اوردی یا پپه؟ شایدم جفتش....
طیبه به گریه افتاده بود.
نوتریکا: میخوام بدونم بچم چه خونی تو رگاشه... اشکال داره؟
طیبه سرش را پایین انداخته بود و هق هق میکرد.
روبه رویش ایستاد....نوتریکا کف دستش را به دیوار تکیه داد .طیبه مثل موش در دیوار فرو رفته بود. در حصار او بود وراه فراری نداشت.
نوتریکا: چیه؟ چرا وایستادی؟ یه ازمایش ساده است...
طیبه ارام روی زمین سر خورد و در حالیکه دستهایش را مقابل صورتش گرفته بود گفت: ازمایش چی؟
نوتریکا : ازمایش ژنتیکی.... میخوام هویت بچه رو بشناسم...شایدم پدر بچه رو...
طیبه نالید: کدوم بچه؟
نوتریکا ماتش برد.
طیبه نگاهش کرد... نفس نفس میزد و گریه میکرد. صورتش خیس اشک بود وارایشش بر هم زده شده بود.

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 06:10 بعد از ظهر
طیبه نالید: کدوم بچه؟
نوتریکا ماتش برد.
طیبه نگاهش کرد... نفس نفس میزد و گریه میکرد. صورتش خیس اشک بود وارایشش بر هم زده شده بود.
مجبورش کرد بلند شود... باید توضیح میداد.... حد فاصل دو خیابان فضا چمن کاری شده ونیمکت بود. ا ورا درحالیکه به بازویش چنگ انداخته بود با خود به ان سمت برد. روی نیمکتی نشاند و گفت: تو الان چی گفتی؟
طیبه فقط گریه میکرد.
نوتریکا سوالش را با صدای بلند تکرار کرد.
طیبه بریده بریده گفت: بدبخت شدم... چاره ی دیگه ای نداشتم....
نوتریکا اشفته گفت: عین ادم حرف بزن.... منظورت چیه... اگه بچه ای توکار نیست .. پس... پس برای چی این بامبول و راه انداختی؟ هان؟
طیبه دماغش را بالا کشید وبا نفرت وانزجار درچشمان او خیره شد وگفت: همش تقصیر خودت بود... تو باعث شدی سپهر این بلا رو به سرم بیاره....
نوتریکا کلافه گفت: من نمیفهمم...
طیبه به نقطه ی نا معلومی خیره شد وگفت: چیو میخوای بفهمی؟ سپهر بهم قول ازدواج داد... اون شبم اختیار از دستمون رفت.. تو مست و نیمه بیهوش بودی ... حتی من میخواستم با تو باشم اما تو تو همون حالم منو کنار زدی.... سپهر بهم گفت: دوستم داره.... میخواد باهام ازدواج کنه....
منم به سپهر اعتماد کردم.... چون دوست تو بود....
نوتریکا حرفی نمیزد... فقط شقیقه اش را میفشرد...
نوتریکا با عصبانیت فریاد زد: پس برای چی گفتی حامله ای؟ ازمایش... تهوع...
اصلا متوجه اطرافیان نبود.
طیبه خودش را جمع کرده بود.
به سختی و با صدای لرزانی گفت: پس چیکار میکردم؟؟؟ تنها فکری بود که به سرم زد.... فکر میکردم اینطوری سپهر زودتر به حرفهاش عمل میکنه... اما اون رفت.... منم چاره ی دیگه ای نداشتم ... یکی از دوستام حامله بود منم برگه ی ازمایششو گرفتم...... نوتریکا... من..من...
نوتریکا میان حرفش امد و گفت: خفه شو... فقط خفه شو....
طیبه ارام میگریست...
نوتریکا از عصبانیت کبود شده بود... نمی دانست چه بگوید... جلوی همه شخصیتش خرد شده بود... از چشم پدرش افتاده بود. اعتماد همه نسبت به او سلب شده بود. به خاطر حماقت دو نفر دیگر.... به خاطر دروغ....
موهایش را کشید... سپهر دوستش بود..... طیبه فامیلش بود.
از حرص و خشم ضربان قلبش بالا رفته بود. کلافه و عصبانی جححرفی برای گفتن نمی یابید. اصلا چه بگوید.... بهتر نبود به اندازه ی تمام کتک های که خورده بود او را زیر مشت و لگد لهش میکرد؟
شخصیت له شده ی خودش چه؟ پدرش...مادرش... برادرانش... عزیز.... عموجلال... خاله سیما...
او که ازان گناه مبرا بود اینچنین سرخورده شده بود؟
خدایا چه کار میکرد....
چندقدمی راه رفت..
مقابلش ایستاد و گفت: بلند شو...
طیبه اطاعت کرد و ایستاد.
نوتریکا با لحن ارام و متحکمی گفت: الان با من میای خونه و همه چیز و میگی...
طیبه به او خیره شد.
نوتریکا: فهمیدی؟
طیبه: نه..... نوتریکا....من.... من دوست دارم .... به خدا قبل از سپهر من تو رو دوست دار...م....
نوتریکا سیلی محکمی به صورتش زد. انقدر محکم که از میان لبهایش خون جاری شده بود.
نوتریکا: کاری که گفتم و میکنی.... گرفتی چی میگم یا نه؟
طیبه خواست فرار کند که نوتریکا دستش را گرفت. طیبه از درد صورتش در هم رفت.
به زور او را با خود میبرد. تاکسی گرفت و به سمت خانه حرکت کردند.

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 09:10 بعد از ظهر
به زور او را با خود میبرد. تاکسی گرفت و به سمت خانه حرکت کردند.
تاکسی سر کوچه متوقف شد.
نوتریکا از اتومبل پیاده شد ودست طیبه را گرفته بود وهمراه خود میکشید.
زنگ را فشرد.
نبی خان در را برایش باز کرد. با خوشحالی گفت: اقا کوچیک... و فریاد زد:خانم.. خانم... اقا کوچیک اومدن...
نوتریکا بی توجه به او رو به طیبه گفت: میدونی که چی باید بگی....
طیبه تنها سرش را پایین انداخته بود.
نوتریکا وارد خانه شد. جالب بود که همه حضور داشتند.
عزیز.... خاله سیما وعمو جلال... پدر و مادرش و طلا وطوطیا ... خواهر و برادرانش... حتی عمه فائزه...حمیده نبود.... انگار تنها او درک وشعور داشت.
با چه رویی امده بود...
از حضور او به همراه طیبه فقط ماتشان برده بود.
نوتریکا اهسته سلامی گفت و جاوید با حرص غرید: هیچ معلومه از دیروز تا به حال کجایی؟
نوتریکا: دنبال اثبات بی گناهیم...
و روبه طیبه گفت: نمیخوای توضیح بدی....
فائزه با حرص گفت: دختر منو کجا برده بودی؟ بدبختش کردی بس نبود؟
نوتریکا به عمه اش نگاه کرد. وقاحت تا چه حد؟
طیبه دستش را از دست نوتریکا بیرون کشید وبا گریه به سمت مادرش رفت وگفت: ماما ا ا ان....
عزیز پرسید: چه خبره؟
طیبه در میان هق هقش گفت: نوتریکا میخواست مجبورم کنه بچمو ....
فائزه با خشم به او خیره شد.
نوتریکا جز تعجب کار دگری انجام نداد....
فائزه با حرص گفت: خوشم باشه..... حالا دخترمنو میبری که خلاف شرع کنه؟ بچه سقط کنه؟ داداش.... و رو به جاوید گفت: این بود رسمش....
جاوید دیگر نمید انست چه کار کند... اگر حرف نوتریکا درست بود چرا باید اینطور بی خبر طیبه را وادار میکرد به چنین کاری؟
نوتریکا به ستون تکیه داد.
عزیز عصایش را روی زمین کوبید و گفت: خوبه والله... تو دین وایون کی معلمت بوده که شدی اینطور کافر که دین خدا ببری یر سوال؟ بچه سقط کنه؟ حرومه .... اما ادمه.... قتل نفس میدونی چیه؟ هان.... ای خدا ا ا ا... چه کنیم با این اولا نا خلف....
نوتریکا به پوزخندی اکتفا کرد.
جاوید سرش دادزد:میخندی؟ خجالت نمیکشی...
سیمین نفسش را فوت کرد وگفت: بس کن جاوید....
نوتریکا بی توجه به پدر و مادرش رو به فائزه گفت: پس شما خدا و دین خدا رو قبول دارید؟
فائزه با چشم غره ای نگاهش را از او گرفت و گفت: خوبه والله بدهکارم شدیم.... و نوتریکا گفت: باشه... پای خدا رو هم وسط میکشیم....
به سمت کتابخانه رفت وقرانی با جلد سبز رنگی را اورد و روی میز گذاشت جلوی چشم همه....
فائز ه سیخ نشست...

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 09:14 بعد از ظهر
جونم در اومد تا این صحنه ها رو عین ادم بنویسم.
امیدوارم خوب شده باشه.
تو نقد همراهیم کنین.
ممنون.:-2-40-:
-------------------------

نگاهی به طیبه انداخت و به او با لحنی خسته گفت: طیبه....دست تو بذار رو این قران بگو ... بگو که من بهت بد کردم.... اگه واقعیته اگه حقیقته....دستتو بذار روی این کتاب و بگو. نفس عمیقی کشید و با صدای اهسته ای گفت:
طیبه........طیبه اگه.... اگه واقعا حامله ای .... اگه من ... دستتو بذار رو قران بگو...تا اخر عمرم میشم غلام حلقه به گوشت....طیبه تو رو به این قران قسمت میدم....فقط راستشو بگو.... من حالم بد بود... آره...منکرش نیستم اما این بدی به اون بدی بی ربطه... خودتم میدونی.... خوبم میدونی....
طیبه سرش پایین بود....تمام بدنش میلرزید..دستهایش را درهم قلاب کرده بود ....نفس نفس میزد انگار مسافتی طولانی را دویده باشد....عرق سردی که از گییجگاهش به روی گونه سر میخورد را حس میکرد.... دلش میخواست با صدای بلند گریه کند ولی باز هم سکوت کرد....
نگاهش به جلد سبز رنگ قران بود.
نوتریکا از سکوت او خسته شدو مقابل فائزه زانو زد .
قران را روی پاهای فائزه گذاشت و گفت: عمه....شما جواب منو بدین.... شما که سفره ی ابوالفضلت مشهوره...شما که ختم انعام و قرانت رد خور نداره....شما جواب منو بده....عمه جون تو روخدا.... من خیلی وقته که نتونستم تو چشمای بابا نگاه کنم....اب خوش از گلوی مامان پایین نرفته....نوید و نیما راه میرن مرگم و از خدا میخوان.... نیوشا دیگه به برادری قبولم نداره... عمه تو رو به مکه ای که رفتی قسم....تورو به بین الحرمینی که رفتی قسمت میدم....بگو همه ی این حرفها کشکه...بگو دروغه....بگو که طیبه ات هنوزم پاکه.... عمه هم شما که مطمئنم میدونی هم طیبه هم خدای بالای سرم....من هیچ غلطی نکردم که بخوام پاش واستم من ابرو نبردم.... نریختم....ببین من دستم و میذارم رو این قران....
دستهای لرزان و یخ زده اش را روی جلد سبز رنگ قران گذاشت و گفت: به این کلام الله قسم .... به این وقت عزیز قسم....من بد نکردم به هیچکس.... نه طیبه نه هیچ احد دیگه ای و بی عصمت نکردم....من کسی و نا پاک نکردم...عمه....به خدا راستشو میگم....به جون بابا به جون مامانم....به جون عزیز..به جون شما....به مرگ خودم قسم....عمه من پارتی زیاد میرم....مهمونی زیاد میرم... با هزار تا دختر رابطه دارم... زهرماری زیاد میخورم....کثافت کاری زیاد میکنم....اما....اما....
با چشمهای پر از اشک و لحن مشوشی گفت: عمه به خدا با طیبه عروسی میکنم...کی از طیبه بهتر...من همیشه دوستش داشتم و میخواستمش...ولی نه با این ابروریزی نه با هزار تا حرف مردم....اصلا من سگ کی باشم که طیبه رو نخوام....از سرمم زیاده...به خدا عاشقشم... به جون خودم دوستش دارم... عمه جون تو روخدا دارم دق میکنم.....تو رو جان طیبه شما رو به خاک اقای حشمتی راستشو بگید منو از این برزخ در بیارید.... به همین قران خدارو خوش نمیاد....من چه بدی در حق شما کردم که این بی ابرویی و چسبوندین بیخ ریش من....من از دین و شرع هیچی بارم نیست....آره....نه خدا میشناسم....نه دین خدا.....نه راه و رسم خدا....ولی شما چی عمه؟ شما که به دین واردی..... میدونی جزای بهتون ناحق چیه؟.... میدونی جزای تهمت چیه؟....عمه شما رو به خدا قسم یه چیزی بگین.... بگین این ازمایش دروغه... بگین این حرفها دروغه... بگین طیبه اتون هنوزم همون طیبه است....راضی نباشین شرمنده ی بابا باشم....راضی نباشین تا اخر عمرم نتونم تو چشمای مامان نگاه کنم....تو رو خدا عمه...التماست میکنم..به پات میفتم...عمه جون دست تو میبوسم....پاتو ماچ میکنم....ولی باور کنین... من کسی و بد نام نکردم.....شما منو میشناسین من ادم گند... کثافت....آشغال...آره پستم ... گهم... عوضیم... بدم....خیلی بدم... ولی هرچه قدر م بد بودم....این یه قلم ازم برنیومده....به خدا راست میگم عمه....به خدا راست میگم....
دیگر به پهنای صورت اشک میریخت به ستون تکیه داد و سرش را روی زانوهایش گذاشت...شانه هایش میلرزیدند.... بقیه هم مات و مبهوت چشم به دهان فائزه دوخته بودند....
طیبه دستش را روی قران گذاشت وبا لبخند محوی به او خیره شد.
اهسته گفت: به این قران قسم...
و نگاهش را پیروزمندانه به اطراف چرخاند..... عزیز نگاهش کرد.
جاوید با عصبانیت گفت: دلیل از این محکم تر؟ چقدر پستی نوتریکا... باورم نمیشه از پوست وگوشت من باشی....
سیمین ارام گریه میکرد وطوطیا ونیوشا هنوز مات بودند.
نوتریکا به نگاه طیبه خیره شد.
نگاهی که شرارت از ان می بارید...
دست در جیبش کرد.
گوشی اش را دراورد.
دگمه ای را فشار داد وان را روی همان قران جلد سبز رنگ گذاشت.

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 09:18 بعد از ظهر
وصدایی که پخش شد....
صدای طیبه بود: چیو میخوای بفهمی؟ سپهر بهم قول ازدواج داد... اون شبم اختیار از دستمون رفت.. تو مست و نیمه بیهوش بودی ... حتی من میخواستم با تو باشم اما تو تو همون حالم منو کنار زدی.... سپهر بهم گفت: دوستم داره.... میخواد باهام ازدواج کنه....
منم به سپهر اعتماد کردم.... چون دوست تو بود....
نوتریکا: پس برای چی گفتی حامله ای؟ ازمایش... تهوع...
طیبه: پس چیکار میکردم؟؟؟ تنها فکری بود که به سرم زد.... فکر میکردم اینطوری سپهر زودتر به حرفهاش عمل میکنه... اما اون رفت.... منم چاره ی دیگه ای نداشتم ... یکی از دوستام حامله بود منم برگه ی ازمایششو گرفتم...... نوتریکا... من..من...
نوتریکا میان حرفش امد و گفت: خفه شو... فقط خفه شو....
طیبه ارام میگریست...
نوتریکا: بلند شو...
نوتریکا با لحن ارام و متحکمی گفت: الان با من میای خونه و همه چیز و میگی...
نوتریکا: فهمیدی؟
طیبه: نه..... نوتریکا....من.... من دوست دارم .... به خدا قبل از سپهر من تو رو دوست دار...م....
صدای سیلی ای که نوتریکا به گوشش نواخته بود هم ضبط شده بود.
نوتریکا: کاری که گفتم و میکنی.... گرفتی چی میگم یا نه؟ ...
این اخرین تیرش بود.... زمزمه وار شکر خدا را به لب راند.نگاهش فاتحانه اما مغموم بود.
فائزه نگاهی به قران روی زانویش و سپس طیبه که سر به زیر ارام اشک میریخت کردو به زحمت گفت: نوتریکا جان از ما بگذر....
و نفس عمیقی کشید با اینکه گریه میکرد چیزی راه گلویش را سد کرده بود....باز نگاهی به طیبه انداخت و گفت:خدا ازت نگذره دختر که منو رو سیاه کردی...الهی داغت و ببینم که منو خار و ذلیل کردی....
با دستی لرزان قران را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد ورو به روی جاوید ایستاد و گفت:داداش...به خدا این جزه جیگر زده مجبورم کرد دروغ بگم....منو ببخش داداش....حلالم کن...
جاوید فقط مات و مبهوت مانده بود حرفی برای راندن به زبان نمی یابید.
فائزه مجبور به اعتراف شد: نه داداش....شما نمیدونی.....این دختره ی کثافت این بامبول و راه انداخت....گفت اینطوری نوتریکا مجبور میشه باهام عروسی کنه.... این مادر مرده گفت: اون سپهر خدا نیامرزیده اگه نمیرفت این بلا رو سر بچم نوتریکا نمیاوردم... اما چه کنیم که دستم از همه جا کوتاه بود.... ابروی دخترم بود داداش... خود طیبه گفت: که بگیم نوتریکا مستِ مست بود و حالش بهم میخوره میگیم تو عوالم مستی این خبط و کرده و هیچی هم یادش نمیاد.... بی چون و چرا قبول میکنه....
گفتم: بعد عروسیتون که میفهمه که حامله نیستی....گفت: اون موقع دیگه راه پا پس کشیدن نداره....راه برگشت نداره....پل های پشت سرش خراب شده....منم میگم بچم افتاد....
گفت:اگه تو مادر منی....کمکم کن منو به مراد دلم برسون.....
بریده بریده در میان هق هقش گفت: از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون داداش ...من... منم از خدا خواسته بودم که نوتریکا پسر تو بشه دامادم....من که جز سعادت بچه هام چیزی نمیخواستم.....گفتم .....گفتم...... شما اولش یه کم ترش میکنی بعد..... بعد..... با منطق همیشه ات رفع و رجوش میکنی.....چه میدونستم این بلا رو سر این طفل معصوم میاری.... چه میدونستم شما هم مثل بقیه تعصب و منطقت از هم سواست..... به خدا همون روز که صورت این بچه رو دیدم خواستم همه چیو بگم.....این مادر مرده نذاشت.....گفت: خودشو میکشه......من چه میدنستم.....و با صدای بلند تری گریست....
جلال اب دهانش را فرو داد و گفت:پس این ازمایش چی بود... واقعا از دوستش گرفته ؟
فائزه در میان هق هقش گفت: مال....مال.... یه نفر دیگ....دیگه است.....فائزه دستهایش را روی زانوی برادرش گذاشت و گفت:داداش حلالم کن....
جاوید دستهای فائزه را پس زد نفسش بالا نمی امد....
جاوید حین جویدن سبیسلهایش با چهره ای گر گرفته گفت: چی داری میگه فائزه....چی داری میگی؟یعنی من بچمو........ بی دلیل...به نا حق به این روز انداختم؟ یعنی من به حرفای تو اطمینان بیخود کردم....فائزه تو اون شب به من گفتی طیبه ازپسرمن بارداره....به من گفتی پسر من به دخترت نارو زده...یعنی اون اشک و زاری....اون بی ابرویی بی ابرویی که میگفتی باد هوا بود.... نکنه...نکنه.... نوتریکا مجبورتون کرده...تهدیدتون کرده.....آره؟
عزیز عصبی رو به فریاد زد:
خجالت بکش مرد....چشاتو وا کن بفهم چی میگی.....همینطوری عین نقل و نبات به بچه ات توهین میکنی به بنده ی بی گناه خدا توهین میکنی.... روتو برم.....
سرش را به سمت فائزه چرخاندو گفت:بیا تحویل بگیر... پدر و پسر و انداختی به جون هم.... نگفتی شاید سکته کنن.... نگفتی پسره یه بلایی سر خودش بیاره.... نگفتی اون دنیا چه جوابی بدی.... پسره رو بدبخت کنی واسه عاقبت به خیری دخترت.... این رسم و از کی یاد گرفتی... حالا من چه جوری تو روی عروسم نگاه کنم...چه جوری تو روی نوه ام نگاه کنم ،اگه این بچه این کار و نمیکرد.. حرف این عفریته رو ضبط نمیکرد ... که به خاک سیاه مینشوندمش....که با دستهای خودم بدبختش میکردم........ دیوار کوتاه تر از نوتریکا پیدا نکردی...ازمایش یه نفر دیگه....جواب یه نفر دیگه رو به جای سند حاملگی دخترت رو میکنی؟....این همه دروغ و حیله رو از کی یاد گرفتی؟من یادت دادم یا پدر خدا بیامرزت....که خوب شد نیست تا این وضع و ببینه....نیست شاهکار بچه اشو.... دروغ و دغل بچه اشو ببینه...کاش منم میرفتم زیر خاک نمی فهمیدم.... کور میشدم و نمیدیدم.... کر میشدم نمیشنیدم.....
صورتش را به سمت طیبه چرخاند و گفت: تف تو اون روت بیاد که من پیرزن و شرمنده کردی.... که ابرومو بردی...
شوهر نکردی که نکردی.....دوستش داشتی میومدی به من میگفتی....نه با این بی آبرویی....من پس فردا چه جوری توصورت نوتریکا نگاه کنم؟چه جوری تو روی مردم و د ر و همسایه نگاه کنم؟
دوباره به سمت فائزه چرخید و گفت : لعنت به تو زن بی فکر که عقل و علم تو دادی دست یه الف بچه.... که خودتو دخترت و مسخره و مضحکه ی خاص و عام کردی که چی بشه؟شوهر کنه....میخوام نکنه....شدی پشت بی ابرویی دخترت که چی بشه....شوهر دار بشه....پسر داداشت و داداشت و بی آبرو کردی....من و کل یه خانواده رو بی ابرو کردی که شوهر تور کنی واسه دخترات....آخر زمون شده.....دوره افتادی تو فامیل پی مرد ؟ آبروی خودت و دخترت و اسم و رسم بابای خدابیامرزت و گرفتی کف دستت که چی؟...که این پتیاره به مراد دلش برسه....دِ میخوام نرسه صد سال سیاه....میخوام نرسه....
طیبه خدا لعنتت کنه.... به خاطر تو خواب به چشمم نیومده.... که این بلا سر این پسر اومده....
جاوید مشت کرده بود.. با صدای خفه ای گفت: از خونه ی من برید بیرون.... از خونه من برین بیرون که نمیخوام ریخت شما دو تا رو ببینم... از خونه ی من برین بیرون....
طیبه گریه کنان زیر بازوی مادرش را گرفت و با شرمندگی بدون عرض هیچ کلامی از خانه خارج شدند.

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 09:26 بعد از ظهر
طیبه گریه کنان زیر بازوی مادرش را گرفت و با شرمندگی بدون عرض هیچ کلامی از خانه خارج شدند.
همه بهت زده و متحیر سر جایشان نشسته بودند... عزیز نفس نفس میزد و بریده بریده حرف میزد:قسم دروغ میخورد دختره... یا فاطمه ی زهرا.... ای خدا منو بکش راحتم کن از دست این اولاد نادون...بی عقل....بی عقل که بی عقل...روی زانویش میزد و نفرین میکرد:خدا لعنتت کنه فائزه... اون نماز و روزه بزنه به کمرت... ای وای خدا.... ای وای آقا کجایی ببینی بچه ات چه بی آبرو شده....کی میای دست منو بگیری....ای که دستم بشکنه با این اولاد تربیت کردنم...با این بچه بزرگ کردنم....
سیما به سمت عزیز رفت وشانه هایش را می مالید گفت: عزیز تو رو خدا الان سکته میکنی....
نیوشا همانطور که لیوان اب قندی را هم میزد گفت: حالا که طوری نشده....
جاوید عصبی فریاد زد: دیگه میخواستی چطور بشه؟
عزیزکه با خوردن شربت کمی حالش سر جا آمده بود گفت : صداتو الان بلند نکن....صداتو میذاشتی واسه وقتی که فائزه داشت عز و جز میکرد واسه دخترش.... نه حالا...
برای لحظه ای همه ساکت شدند.
نوتریکا گوشه ای نشسته بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود.
عزیز: پسرم... نوتریکا جان... عزیز دور سرت بگرده...... خواست بلند شود که دلداریش بدهد اما سر جایش نشست و با چشم و ابرو به جاوید اشاره کرد که پیش نوتریکا برود که روی زمین نشسته بود وزانوهایش را بغل گرفته و سرش را روی آنها گذاشته بود.
جاوید با پشت دست پیشانی اش رامالید و به سمت نوتریکا رفت ....مقابلش روی زمین نشست....
جاوید: نوتریکا ....
نوتریکا تکان نخورد...
جاوید باز صدا کرد: پسرم.......
نوتریکا سرش را بالا گرفت ....
جاوید نفسی کشیدو دست برد تا صورت او را که شاید کمی رنگ زرد کبودی به جا مانده بود نوازش کند. نوتریکا سرش را عقب کشید.
جاوید با کمی تعلل گفت: نوتریکا جان... من ازت معذرت میخوام...زود قضاوت کردم...شرمنده اتم ...
جاوید: نمیخوای جواب بدی پسرم؟
پسرم؟ قبلا عارش می امد... حالا پسرم شده بود؟
نوتریکا با لحن خاصی گفت: مگه من از سگ کمترنیستم....از حیوون کمترنیستم....من بی همه چیزنیستم....نا مسلمون نیستم.... مگه نگفتی مار تو استینت پرورش دادی....
مو به مو حرفهایی بود که جاوید قبلا نثارش کرده بود
نگاهش را به سمت نیما و دوخت گفت:مگه وصله ی ناجورنیستم.... رو به نوید کرد و گفت: مگه نامردنیستم....
و رو به عزیزگفت: مگه عیاش نیستم....
سیمین ارام گفت: نوتریکا جان مادر....
نوتریکا با حرص گفت: من پسرتون نیستم....چه جوابی بهتون بدم..... از جایش بلند شدو به سرعت از خانه بیرون رفت....
جاوید خواست به دنبالش برود که عزیز گفت:بذاربره یه بادی به سرش بخوره اروم بشه ....
عزیز نفس عمیقی کشید و گفت:دلشو بدجور شکستی....وا قعا حرف فائزه اینقدر برو داشت که این بلا رو سر بچه ات بیاری....اره ؟خیر سرت با سوادی...دِ اخه تو یه کلمه نگفتی:بی ثبت و سند رو چه حسابی به پسر من بهتون نا حق میزنی.... نگفتی به پسر من این وصله ها نمیچسبه....هان من میخوام بدونم به حرف کی با اجازه ی کی دل این طفل معصوم و شکستی.... اصلا حرف فائزه رو قبول کردی هیچی... یه کلمه نباید ا ز خودش می پرسیدی... به حرفهاش گوش میدادی....
نیما میان کلام عزیز امد وگفت: اصلا بابا اجازه داد نوتریکا حرف بزنه....
نوید در ادامه گفت:تا اومد خونه شروع کرد به زدن نوتریکا....
عزیز با عصبانیت گفت: شما دو تا ساکت بشید که نیوشا بهم گفته بالای سرش چه حرفایی رد و بدل کردین....
هر دو با شرمندگی سرشان را پایین انداختند.
نیما کلافه کتش را پوشید وگفت:من میرم دنبالش....
صدای گریه ی ارام سیمین در فضا میپیچید... پسرش را باور داشت. اما کاش زودتر به باورش میرسید.

SunDaughter☼
1390،05،27, ساعت : 09:47 بعد از ظهر
نیما کلافه کتش را پوشید وگفت:من میرم دنبالش....
صدای گریه ی ارام سیمین در فضا میپیچید... پسرش را باور داشت. اما کاش زودتر به باورش میرسید.
عزیز با صدایی گرفته گفت: از خدا بی خبر فکر همه چیز هم کرده بود.... جا برای شک نذاشت.... و بعد در پاسخ به خودش گفت: گول نماز روزشو خوردم ....گول چادر سر کردنش و خوردم ...... گول اشک و زاریش و خوردم که....دِ اخه زن تو که ادعای عاقلیت میشد....تو که ادعای داناییت میشد.... تو دیگه چرا....خودت چرا حرفشو باور کردی.... اِ اِ اِ اِ... ببین چه جوری میخواست دخترش و غالب کنه به نوتریکا... ای وای خدا....پناه میبرم به تو....من که مادرم بچمو نمیشناسم وای به حال بقیه....
سیمین از جایش بلند شد روسری اش را مرتب کرد خواست از خانه خارج شود که عزیز پرسید:کجا میری سیمین ؟
سیمین با هق هق گفت: شما پسر منو نمیشناسین... باید برم دنبالش وگرنه نمیاد خونه....
عزیزبا اخم گفت: توکه پسرتو میشناختی بهش گفتی: دیگه پسرم نیستی.... به این راحتی از کار مادریش استعفا دادی.........میشناختیش که به 4تا حرف مردم به دو تا کاغذ پاره که معلوم نیست مال کیه اونطوری باهاش تا کردی....
سیمین روی زمین نشست دستهایش را جلوی صورتش گرفت و گفت:پس من چه خاکی بریزم سرم..... و با صدای بلندتری گریست...
سیما حین مالیدن شانه هایش میخواست ارامش کند.
طوطیا نفس راحتی کشید.
نیوشا گفت: به خیر گذشت... بالاخره تموم شد....
طوطیا لبخند تلخی زد وگفت: تازه شروع شده.... حالا حالاها بر نمیگرده.... ونگاهش به جلد سبز قران افتاد.
نمیدانست کجا میرود...حال و روز خوشی نداشت...
به سمت همان مسافر خانه ی مخروبه ای رفت که شب گذشته به انجا رفته بود.چند روز میخواست انجا بماند...
صدای اذان می امد.
گنبد فیروزه ای مسجد را از پنجره ی اتاقش تماشا میکرد. ازجا بلند شد...
در افکارش غرق بود که به انجا رسید.
با تقلید از مردی که سر حوضی نشسته بود و وضو میگرفت وضو گرفت.
نماز را میخواست به تقلید چه کسی بخواند.شاید باید میپرسید... هر چند بلد بود ... اما تسبیحات اربعه وقنوت را کجا بخواند را نمیدانست.
اشهد را حفظ بود. ترتیب سلام را نمیدانست....
مهری برداشت... پیرمردی حین ذکر گفتن بود.
نوتریکا به ارامی گفت: حاج اقا ... نماز خوندن ویادم میدید؟
پیرمرد لبخند گرمی زد وگفت: دعا کن حاجی بشم... حتما...
****************************
****************************
نقدم شرکت کنید...
اگه بشه بازم مینویسم و میذارم.
فقط تو رو خدا اینقدر پیغام ندید. زودتر... صبرمون کمه... اعصابم خرد میشه.اون وقت منم مجبور میشم ماهی یه بار آپ کنم تا حد اقل غرغر های شما حلال باشه...
منم لجباز....
ببخشید من زیاد ی رکم.
مرسی دوستای مهربونم.
اگه بشه تا شنبه تمومش میکنم...
اگر نه که تا اخر هفته ی دیه تموم شده است:-2-40-:

SunDaughter☼
1390،05،28, ساعت : 12:58 قبل از ظهر
یکی به من بگه برای خودکشی راهای بهتری هست
نقد فلاموش نشه:-2-06-:
فصل هشتم: نوتریکا

اولین سیزده به دری بود که در کنار خانواده اش نبود.گوشه ای نشسته بود و به اطرافش نگاه میکرد.
گوشی موبایلش در اخرین لحظات روی جلد همان قران جا مانده بود و گوشی مخفی اش که مختص دوست دخترانش بود در خانه...احتمالا از بیشارژی خاموش بود.حوصله ی خودش را نداشت وای به حال انها...
سرش را به تنه ی درخت تکیه داد و به اسمان نیمه ابری خیره شد.
دلش تنگ بود.... اما نمیخواست برگردد. حداقل نه حالا... از سپهر خبری نداشت... در حسابش هم چیز زیادی نمانده بود....
خوبی اش این بود عابر بانکش در کیف پولش بود وگرنه چطور این روزها را سر میکرد.
به سمت رستورانی در همان حوالی رفت .گوشه ی دنجی نشست و پیتزا سفارش داد... جمع خانواده ی شلوغی کمی ان طرف تر نشسته بودند و با سر و صدا و خنده مشغول غذا خوردن بودند.
از شانزدهم تازه دانشگاه اغاز میشد.
کسل و بی حال به خنده ها وقهقهه های انها با حسرت نگاه میکرد.
میلی نداشت.... حساب کرد واز انجا خارج شد.
تنها قدم میزد.... باران گرفته بود ونم نم میبارید.... از فردا باید دنبال کار میگشت...
روزنامه ها چاپ میشدند و او میتوانست از نیازمندی ها بهره ای ببرد.
باز به مسافرخانه رسید.اکثر مسافرین دوازدهم رفته بودند.... دیگر خلوت بود.
بی اهمیت به مسئول انجا کلیدش را گرفت وبه سمت اتاقش رفت.روی تخت دراز کشید.نگاهش به سقف بود.
دلش برای اتاقش تنگ شده بود.چشمهای خوف انگیز ببرسیاهش.... دلش برای مادرش...پدرش...نیما....نوید... نیوشا... همه...
به پهلو چرخید.... زنجیر پاره ی طوطیا را بین انگشتانش میچرخاند. دلش نیامده بود ان را بفروشد... باید فردا تعمیرش میکرد.
چقدر کمکش کرده بود.... اولین کسی بود که باورش کرد. چقدر باور او ارامش کرد.
چشمهایش را بست...تصویرش کامل و واضح جلوی چشمانش نقش بست.
وقتی به خاطر صفاتی که به او نسبت میداد و او حرص میخورد چقدر قیافه اش بانمک و دوست داشتنی میشد...از تصور اینکه به او بگوید تپل و او اخم کند و با حرص بگوید: من تپل نیستم... لبخند تلخی روی لبهایش جا خوش کرد.
هنوز ان زنجیری که برای تولدش خریده بود درگردنش بود.... ساعتی که هدیه ی تولد پیارسالش بود در مچ دستش بود.
اگر در اتاقش بود از عطری که سال گذشته به او داده بود نوتریکا قطره قطره از ان استفاده میکرد الان خودش را به ان معطر میکرد.
به پهلو غلت زد... تنها دختری بود که با کنار او بودن حس ارامش را تجربه میکرد.
حتی نسبت به مریم هم چنین حسی نداشت... شاید اوایل میتوانست کمی کنار او باشد و به مهربانی بی شائبه ی او عکس العمل نشان دهد... اما محبت های طوطیا لطیف تر بود.
با افکار سردرگمی در ذهنش کم کم خواب او را ربود.
****************************
****************************
در اتاق را به ارامی باز کرد.
سیمین روی زمین نشسته بود اما دستهایش را روی تخت او گذاشته بود وبه قاب عکسش خیره نگاه میکرد.
جاوید اهسته صدایش کرد: سیمین...
سیمین سرش را بلند کرد... مثل تمام شبهای دیگر چشمانش خیس اشک بود.
جاوید به ارامی گفت: نمیخوای بخوابی ؟ دیر وقته؟
سیمین بی توجه به او گفت: یعنی کجاست؟
جاوید اهی کشید و گفت: نمیدونم... وروی صندلی کامپیوترش نشست و به اتاقش خیره شد.
حس تند خویی از در و دیوار اتاق می بارید.
سیمین اهی کشید وگفت: چقدر اتاق بچم کوچیکه جاوید.....
جاوید نفسش را فوت کرد. هرجا ممکن بود به دنبالش رفته بودند. از بیمارستان وکلانتری و خانه ی دوست اشنا ... حتی پزشکی قانونی....که مورد اخر خوشبختانه در جستجویشان کمکی نکرده بود.
سیمین با بغض گفت: اگه طوریش بشه....
جاوید با دلداری گفت: نگران نباش... اون که بچه نیست...
سیمین: اولین سیزدهی بود که کنارمون نبود....
جاوید نفسش را فوت کرد.
سیمین ادامه داد: هر سال یکی کمه سر سفره... پارسال نیما که سرباز بود... پیارسال نوید که با دوستش رفته بود مسافرت... امسالم که....
وباز گریه باعث شد نتواند جمله اش را به اتمام برساند.
جاوید حرفی برای گفتن نداشت. مقصر بود.... اهی کشید وازاتاقش خارج شد.
امیدوار بود نوتریکا خودش تصمیم بگیرد انها را ببخشد وبه خانه بازگردد. خانه سوت وکور بود.
انگار رنگ مرده به در و دیوار پاشیده بودند.
هرچند که هر زمانی که او بود در اتاقش می ماند .... اما هیاهویش را میتوانست حالا درک کند.
به سقف خیره شد...قطع رابطه تنها راه حلی بود که سزای عمل فائزه را میتوانست جوابگو باشد.دیگر نمیدانست او و دخترانش در چه حالی به سر میبرند.
هرچند عزیز به خاطر حکم مادر بودن باز با انها رفت وامد را از سرگرفته بود.
اما جاوید نمیتوانست... هنوز چهره ی بعد از زد و خوردش با نوتریکا را از یاد نبرده بود.چشمهای خاکستری ای که صادقانه بی گناهی را فریاد میکشیدند واو بی توجه بود.... بی اعتماد بود.... چه پدری بود که پسرش را نمیشناخت و باز اندیشید چقدر سخت است پدر بودن...
****************************

SunDaughter☼
1390،05،28, ساعت : 02:21 قبل از ظهر
****************************
***************************
حامد نگاهش کرد وگفت: چه لاغر شدی؟
نوتریکا لبخندی زد واحسان گفت: اخ.. کاش هنوزم عید بود.
حامد کمی از چایش نوشید وگفت:راستی از این دوستت سپهر چه خبر؟
نوتریکا نگاهشان کرد وگفت:خبری ندارم.
احسان پوزخندی زدو گفت:پس خبر نداری اخراجش کردن....
نوتریکا ماتش برد.
احسان ادامه داد: قبل عید.... میگن بین دانشجوها قرص روان گردان پخش میکرده...
نوتریکا نفسش را فوت کرد. تنها جایی که امید داشت او را پیدا کند همین جا بود... اما چرا چنین حماقتی کرده بود؟
سپهر باهوش بود... میتوانست یکی از بهترین مهندیسین این مرز وبوم باشد...
لادن با چشم غره ای از کنارش رد شد.
اهمیتی نداد.
حامد با هیجان گفت: از فردا میخوام کارمو تو موسسه شروع کنم....
نوتریکا : تو میخوای به بچه ها ساز زدن یاد بدی؟
حامد: اشکالی داره؟
نوتریکا: دست مارم بگیر...
حامد: من که خیلی وقت پیش بهت گفتم...خودت دنبالشو نگرفتی.
نوتریکا نفسش را فوت کردوگفت: حالا یه پارتی بازی ای بکن....
حامد: باشه...
احسان بلند شد وگفت:من میرم نماز... حامد نمیای؟
حامد هم از جا بلند شد ورو به نوتریکا گفت: فعلا...
نوتریکا بی توجه به حرفش دنبالشان راه افتاد...
احسان وحامد جلوی ابخوری میخواستند وضو بگیرند که متوجه شدند نوتریکا بند کفشهایش را باز میکند.
حامد: ببخشید شما؟
نوتریکا خندید و گفت:خفه...
حامد: نه جدا.... میخوای نماز بخونی؟
نوتریکا:به من نمیاد؟
احسان خندید و گفت:بچم منحرف شده... نماز خون شدی... نوتریکا وارد شد و با لحن مسخره ای گفت: برادران التماس دعا...
احسان حینی که صورتش را خشک میکرد گفت: بی وضو؟
نوتریکا: صبح گرفتم....
حامد: نه بابا... اینکاره ای....
نوتریکا: سلام ما رم برسون....
احسان :خواهش میکنم شما که خودت یه پا قاصدی...
نوتریکا خندید وقامت گرفت.
ان دو هم متعجب نگاهش میکردند.
باورشان نمیشد... جدی جدی داشت نماز میخواند!
کلاس ان روز کلا سبک بود... درحالی که با هم در محوطه راه میرفتند.نوتریکا ماشین نیما را دید. دیگر حوصله نداشت بشمارد که چند روز است خانواده اش را یک دل سیر ندیده است.
با عجله گفت: هر کسی سراغ منو گرفت بگو ندیدینش...
احسان با لحن خاصی گفت: مسلمان و دروغ؟
نوتریکا به پیشانی اش دست کشید و گفت: بسیجی بازیهاتو بذار واسه عمه ات... فعلا... و مسیر مخالف نیما را پیش گرفت.
حین رد شدن از خیابان وانت ابی ای به طرز وحشتناکی جلویش پیچید.... به موقع خودش را عقب کشید.
ماتش برده بود.... خیلی وقت بود که در خیابان یا کسی سعی داشت زیرش کند یا اینچنین وحشیانه از مقابل و پشت سرش عبور میکرد.
هر بار هم به هر طریقی جان سالم به در برده بود....
از مقابل دکه ای میگذشت.... روزنامه ای گرفت ودر پارکی نشست... بیشتر برای نیازمندی ها... اما اول صفحه ی ورزش ر ا خواند...
صفحه ی حوادث را هم دوست داشت. مشغول خواندن بود که نگاهش روی عکسی ثابت ماند... فقط نگاه میکرد. خدا خدا میکرد اشتباه باشد.اما درست میدید.
بدی اش این بود که صاحب عکس را میشناخت...

SunDaughter☼
1390،05،28, ساعت : 02:25 قبل از ظهر
اگه مامانم زورم نکنه بخوابم /چون دچار کسر خواب شدم....
بازم مینویسم.....
:-2-40-::-2-38-::-2-40-:
به شرطی که نقد وتشکر وامتیاز یادتون نره:-2-40-:
-----------

دنیا یک لحظه تیره و تار شد...سرش گیج میرفت... خدایا... سپهر...
جسد بی هویت.... کلمه ها را از نظر میگذراند اما معنی شان را نمی فهمید.
در مرز... خروج غیر قانونی... اصابت دو گلوله.... در صورت شناسایی.... پزشکی قانونی... مراجعه.. عددهایی که شبیه شماره ی تلفن بودند.
خدایا سپهر مرده بود؟ چرا ا ا ا.... او که به قول خودش تمام خانواده اش در خارج کشور بودند... چطور خروج غیر قانونی... باور کند مرده است؟
حقش بود؟ نبود؟ چند سالش بود؟ دو سال بزرگتر از او... به چه گناهی؟ چقدر اروز کرده بود کاش مرده باشد... خودش را لعنت میکرد....
چشمهایش پر از اشک شده بود.... سپهر دوستش بود.
خیلی روزها باهم و در کنار هم بودند.... حالا چرا به این طریق... چرا به اینگونه خبر رسانی... درعمرش هم نمیتوانست فکرکند که روز عکس جنازه ی بی هویتش را در روزنامه ببیند و....
نفسش را فوت کرد... گریه اش گرفته بود... خیلی هم در مقابل با بغضی که داشت مقاومت نکرد.
باید به خانواده اش خبر میداد... یعنی به دایی اش... شماره ی او را داشت. و هر بار از او میشنید که از سپهر خبر ندارد.
حالا چگونه به او بگوید که سپهر اینگونه فوت شده است....
با گلوله... در مرز.... چرا خروج غیر قانونی؟
سوار تاکسی شد... هنوز بغض داشت.... هنوز خالی نشده بود. به خاطراتش با سپهر فکر میکرد. چرا مرده بود؟ چرا او را کشتند؟ یک قدم خاک اینطرف انطرف تر اینقدر بهای سنگینی داشت.؟
به بهای مرگ؟ باید می مرد؟
مرگ حقش بود....؟ هنوز فرصتهای زیادی داشت... میتوانست بدی هایش را جبران کند.... خیلی وقت میتوانست داشته باشد... چرا این زمان را ازاوگرفته بودند.
چرا فرصتش نداده بودند؟
کلانتری شلوغ بود... با روزنامه مقابل مردی که ستوان بود ایستاد وگفت: من میشناسمش...
مرد بی حوصله گفت: کیو؟
نوتریکا عکس را نشانش داد.
مرد نگاهش کرد وگفت: فامیلشی؟
نوتریکا: نه.... دوستشم....
مرد باز سرش را درپرونده کرد وگفت: به فامیل درجه یکش خبر بده بیان جنازشو ببرن...
نوتریکا اهسته گفت: فقط یه دایی داره...
مرد کلافه گفت:خوب به همون خبر بده... بیاد شناسایی اش کنه....
نوتریکا سری تکان داد وگفت: میتونم ازاینجا زنگ بزنم؟
مرد اره ی زوری ای گفت ونوتریکا تماس گرفت. برخلاف تصورش دایی اش خیلی معمولی گفت: باشه الان میام....
سپهر چقدر بی کس بود....
گوشه ای نشست ومنتظر شد.
دایی سپهر امد.... بی حالتی در چهره اش فریاد میکرد....
نوتریکا ارام گفت: تسلیت میگم....
فقط سری تکان داد وخواست برود که نوتریکا با تعجب و طعنه گفت: غم اخرتون باشه...
دایی سپهر لبخندی زد وگفت: نسبتی باهاش ندارم... اوردم بزرگش کردم پرورشگاهی بود... نمیدونستم این از اب درمیاد.... اهی کشید وبا صدای مترعشی گفت: شاید کوتاهی از من بود... همه چیز و براش فراهم کردم... لبخندی زد وبه ارامی از مقابلش گذشت به دنبال کسی میرفت...
احتمالا مقصد پزشکی قانونی بود.... تا جسدش را تحویل بگیرند.
نوتریکا میخواست بپرسد: میتواند برای مراسمش بیاید....اما دیگر دیر شده بود. شاید هم مراسمی گرفته نمیشد.
فقط به دیوار تکیه داد.پاهایش یارای مقاومت وزنش را نداشت.
گوشه ای نشست ومردی لیوان ابی به دستش داد.
همان ستوان بود.
کمی نوشید واز انجا خارج شد.
روزنامه در دستش لوله بود و به سپهر فکر میکرد... انصاف... عدالت... حق... نمیدانست...
ذهنش شلوغ شده بود... شلوغ شلوغ.... مثل خیابان.... پر از ترافیک افکار ضد ونقیضش...
هر کدام بوقی میزدند و عرض وجود میکردند و از ذهنش به سرعت عبور میکردند... وفکر بعدی.... بعدی و بعدی...
نفسش را فوت کرد....هوا الوده نبود... اسمان تاریک بود... ستاره ها را میدید... ماه را هم میدید... هرچند کامل نبود...
ذهنش در این نقطه ایست کرد. دلش برای طوطیا تنگ شده بود.
به اسمان نگاه میکرد وراه میرفت. به کسی تنه زد.. روزنامه از دستش افتاد...
عذرخواهی کرد... خم شد روزنامه را بردارد.
صفحه ی اول...
همانطور خم شده ماند....
تیتر بزرگ ودرشت مشکی نظر ش را جلب کرد. راست شد و ان را خواند.
سرش به دوران افتاد... لبهایش خشک بود. دیگر حتی نفسش هم بالا نمی امد.
همه جا سیاه شد. به رنگ همان تیتر ... سیاه سیاه.... مثل وجود دیروزش... و شاید وجود امروزش هم سیاه بود... نفهمید افتاد...پرت شد.... یا مشابه اینها...
فقط سیاه بود... خیلی سیاه.
*************************

SunDaughter☼
1390،05،28, ساعت : 03:39 قبل از ظهر
*************************
*************************
-پسر جان.... حالت خوبه؟
به سختی پلکهای بهم چسبیده اش را از هم باز کرد.
مردی بالای سرش بود.
نیم خیز شد.... مرد لبخند ی زد و سرمش را در اورد.
اصلا یادش نمی امد کجاست. مشابه بیمارستان نبود... شبیه درمانگاه یا کلینیک...
مرد لبخندی زد وگفت:خدا روشکر...
نوتریکا به سختی زمزمه کرد :من چرا اینجام؟
-دیشب یکی اوردتت... گفت:کنار خیابون افتاده بودی....
نوتریکا چیزی نگفت.
مرد ادامه داد: اگه سر و وضعت درست ودرمون نبود کسی عمرا کمکت میکرد....
نوتریکا کمی به ذهنش فشار اورد.روزنامه.... به پنجره نگاه کرد... هوا روشن بود.
ارام گفت: روزنامه...
مرد نگاهش کرد ونوتریکا گفت:روزنامه ی دیروز....
مرد خندید و گفت:روزنامه ی دیروز ومیخوای چیکار؟
نوتریکا از تخت پایین پرید... بی توجه به سردردش از اتاق خارج شد. حدسش درست بود یک کلینیک بود.
به سمت زنی که منشی بود رفت تا حساب کند.هر طور شده باید روزنامه ی دیروز را تهیه میکرد.
به ارامی از انجا خارج شد. مردی درحال تمیز کردن شیشه ی در ورودی کیلینیک بود.... چند روزنامه کنار پایش افتاد ه بود.
با دقت روزنامه ها را نگاه میکرد.صفحه ی اول همان دیروزی.... ان را برداشت وگفت:اینو من برمیدارم....
و درحالی که تیتر درشتش را میخواند وارد خیابان شد. با صدای بوق ماشینی به خود امد. راه پیاده رو را پیش گرفت.
باران نم نم شروع به باریدن کرد.. سر و صورتش خیس میشد....
کلمات پتک میشدند... گرز میشدند... ذهنش پر میشد وخالی میشد... راه میرفت... فکر میکرد... میخواند. خیس میشد....
روزنامه در دستش بود. مثل دیوانه ها قدم برمیداشت... با یک ورق روزنامه ی تاریخ دیروز که کاملا نم دار شده بود.
تا حواسش جمع شد فهمید جلوی کوچه ی خودشان است.... ان همه راه پیاده امده بود؟روزنامه را تاکرد.... در جیبش گذاشت.
برمیگشت.... شاید فرصت نشود.. وسایلش.....
بعدا می اورد.
به سمت خانه رفت. دلش تنگ شده بود... زنگ را فشرد.... ساعت هفت صبح بود.... بی توجه به ساعت زنگ را مثل دیوانه ها فشار میداد.
نبی خان فریاد زنان از پشت در میگفت: بله.... بله.... اومدم... مگه سر اوردی....
در را باز کرد. ماتش برد....
نوتریکا دلش تنگ شده بود. سر تا پا خیس بود... نبی خان با تته پته گفت: اقا کوچیک....
دیگر از این عبارت ناراحت نمیشد...
نوتریکا جلوی در ایستاده بود... زنگ را فشرد.
سیمین خواب الود گفت: کیه این وقت صبحی.... حرف در دهانش ماسید.
نوتریکا بود. خیس خیس.... خواب بود؟ خواب میدید؟ بعد از نزدیک به یک ماه...
نوتریکا وارد شد.
سیمین دستهایش را باز کرد. او را در اغوش گرفت.پسرش بود... خواب نبود... خیس بود... اما خودش بود...
فورا حوله ای اورد... هیچ کدامشان حرف نمیزدند.
نوتریکا یک گوشه نشست.
جاوید از دستشویی بیرون امد... با غرولند گفت: کیه این وقت صبحی... و ماند.
نوتریکا ایستاد....
جاوید نگاهش میکرد.. خواب بود؟ خواب میدید؟ بعد از نزدیک به یک ماه...
نوتریکا یک قدم جلو رفت.اما بعد ایستاد. جاوید بقیه را طی کرد. محکم در اغوشش گرفت. پسرش بود... خواب نبود... خیس بود... اما خودش بود...
نوتریکا بغض کرده بود.
باید زودتر بازمیگشت.... چرا دیر... چرا اینقدر دیر امده بود؟
سه تایی صبحانه میخوردند...نوتریکا دوش گرفته بود. لباس تمیزی به تن کرده بود.کمی رو امده بود. ولی هیچ کدام چیزی نخوردند... جاوید میخواست شماتت کند... بگوید کجا بودی؟ یک ماه دور از خانه...سیمین میخواست گلایه کند... مادر بود.... چرا نباید میدانست پسرش کجا بود؟ اما هر سه ساکت بودند.
جاوید نفس عمیقی کشید وگفت: برگشتی که بمونی؟
نوتریکا تلخ خندی زد وگفت: اگه بیرونم نکنی.....
جاوید نفسش را فوت کرد وگفت: وسایلت....
نوتریکا :تو مسافرخونه است....
جاوید: چرا نیاوردیشون؟
نوتریکا: عصر میرم میارمشون....
جاوید پرسید: کی برات این همه وسایل فراهم کرد؟ با خنده افزود: طوطیا ونیوشا هیچ کدوم بروز ندادن...
نوتریکا:از کجا فهمیدید؟
جاوید: جای خالی ویولنت داد میزد....
نوتریکا چیزی نگفت.جاوید هم ادامه نداد.
جاوید فکر میکرد چرا اینقدر ناراحت است.
سیمین در سرش فکر مهمانی بازگشت پسرش بود. اشتی کنان...
جاوید بلند شد وگفت: میخوای همین الان بریم؟
فرصتی بود برای حرف زدن با پسرش....
نوتریکا بلندشد.
حرف گوش کن از صفاتش محسوب نمیشد!
سیمین با لذت نگاهش میکرد. چقدر لاغر شده بود.چقدر دمغ بود... چقدر از بازگشت پسرش خوشحال بود... دیگرجایش خالی نبود.
نوتریکا مثل احمقها فکر میکرد.
دیگر ذهنش شلوغ نبود... سطر به سطر... تیتر سیاه وبزرگ....
همه را از بر بود... چرا زود تر به خانه باز نگشته بود.
دو سوم فراورده های خونی وارداتی الوده بودند.
باکس های خونی متاسفانه الوده به ویروس های اچ آی وی... هپتاتیت سی.... و...
سطر بعدی...
کلیه ی بیمارستان های متقاضی دریافت این باکس ها اعم از بیمارستان خصوصی ... و دولتی...
سطر بعدی...
بیمارانی که در یک ماه اخیر تزریق و دریافت محصولات خونی از بیمارستان های نام برده....
سطر بعدی....
الوده شدن حداقل شش هزار بیمار حتمی خواهد بود!
... چه کسی پاسخ گو خواهد بود...

پدرش بلند شد. ناچارا ایستاد و به دنبالش روان شد.

SunDaughter☼
1390،05،28, ساعت : 12:51 بعد از ظهر
سلام روز به خیر.
عصر افطالی دعوتیم....
:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
-------------------------------------
این قصه هنوز تموم نشده هاااااا/نقد هم فلاموش نشه:-2-41-:
سعی موکونم باز بنویسمممم.... میام دوباره/:-2-31-:
فقط نقد نذارین اپ نوموکونم:-2-06-:
----------------------------------

پدرش بلند شد. ناچارا ایستاد و به دنبالش روان شد.
در ماشین کنارش نشست.
جاوید پرسید: خسته نیستی؟
حرکت در امدن اتومبیل با سکوت او همراه شد.
نمیدانستند چقدر گذشته که مقابل یک مسافر خانه ی معمولی ایستادند...
جاوید اهی کشید.
نوتریکا رفت وسایلش را بیاورد. حساب کرد... جاویدکمک کرد ویولنش را گرفت واوهم ساکش را عقب ماشین گذاشت.
جاوید کم طاقت پرسید: چی شد که ...


نوتریکا ادامه ی حرف پدرش گفت: نمیخواستید من برگردم؟



جاوید گوشه ای پارک کرد وبه او خیره شد.



نوتریکا سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و به سقف خیره شد.



جاوید اهسته گفت: اینقدر از من بدت میاد؟



نوتریکا: نه... ولی تو از من بدت میاد...



جاوید: این چه حرفیه...



نوتریکا بی توجه ه حرفش گفت : ارزوت داره براورده میشه...



جاوید نگاهش کرد. منظورش را نمی فهمید....



نوتریکا ادامه داد: مگه ارزوی مرگمو نداشتی؟



جاوید مات شد.



نوتریکا نفسش را فوت کرد...دست در جیبش کرد وان روزنامه ی تا شده وچروک خورده را نشانش داد.



جاوید نمی فهمید.



نوتریکا ارام گفت: سه هفته پیش رفتم بیمارستان... تا....و بغض سختی مانع از این شد تا جمله اش را تکمیل کند.

جاوید تیتر سیاه را خواند... دو سوم فراورده های خونی وارداتی الوده بودند.
سطر بعدی...
باکس های خونی متاسفانه الوده به ویروس های اچ آی وی... هپتاتیت سی.... و...
...
جاوید با تته پته گفت: چی داری میگی؟
نوتریکا از پنجره به بیرون خیره شد.
جاوید صدایش کرد...
نوتریکا هنوز به بیرون خیره بود.
جاوید با صدای خفه ای گفت: رفتی ازمایش؟
نوتریکا: نه...
جاوید: پس...پس... از کجا؟
نوتریکا شانه ای بالا انداخت...
جاویدبازویش را کشید تا به صورتش نگاه کند.
نوتریکا چشمانش پر اشک بود.
جاوید ارام گفت: وقتی هنوز ازمایش ندادی...
نوتریکا چیزی نگفت.
جاوید با امیدواری ادامه داد: چرا زود قضاوت میکنی...
نوتریکا سرش را پایین انداخت...
جاوید نفس نفس میزد... خدایا خدایا در دلش میگفت... به چهر ه ی تکیده ی پسرش خیره شد.
اهسته گفت: نوتریکا؟
جاوید دستش را روی شانه اش گذاشت.
نوتریکا با صدای از ته چاهی گفت: من نمیخوام بمیرم....
جاوید دستش را دور شانه های او حلقه کرد... به سمت خودش کشاند... سرش را روی سینه ی پدر گذاشت.
جاوید هم ارام اشکهایش را ازاد کرد.
لابه لای موهای نوتریکا گم میشدند.
جاوید با لحنی دلجویانه وزمزمه وار گفت: توکل به خدا... ای شالا که هیچی نیست... الان میریم ازمایش میدیم...باشه؟
نوتریکا چیزی نگفت.
جاوید سرش را میان دستهایش گرفت وگفت: باشه؟
نوتریکا فقط سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد.
جاوید پیشانی اش را بوسید و حرکت کرد.
*************************
*************************
طوطیا اهسته گفت: برگشته؟
نیوشالبه ی تختش نشست و گفت: اره... امروز صبح.... من که خواب بودم... مامان از خوشحالی هم ماکارنی درست کرده .. هم قرمه سبزی..
همینه دیگه چهار روز نبوده عزیز شده...
طوطیا فکرکرد دقیقا بیست ونه ر وز....
نیوشا با خنده گفت: مامان یک ساعت داشت اتاق گند برداشته اشو جمع وجور میکرد.
طوطیا به لبخند کوتاهی اکتفا کرد.
نیوشا از جا بلند شد و گفت: اخ جون... عروسی نیماو طلا دیگه برگزار میشه....
و ادامه داد: راستی ناصر اینا هم دعوتن.... قرار شده سال دیگه عقد و عروسی کنیم... بله برونم تلفنی بود... و خندید.
طوطیا اصلا گوش نمیداد. فقط فکر میکرد برگشته است... بعد از بیست و نه روز بی خبری...
نیوشا از پنجره ی اتاق او بیرون را تماشا میکرد.
کمی بعد با هیجان گفت: راستی اخر این هفته هم احتمالا میریم خواستگاری برای نوید....
طوطیا نگاهش کرد...
نیوشا ادامه داد: مامان فقط منتظر بود نوتریکا برگرده... میدونی چند تا جشن داریم؟؟؟
طوطیا حرفی نزد.
نیوشا گفت: وای... هشصد دست لباس لازم دارم... کفش.... مانتو... شال...
طوطیا همچنان ساکت بود.
نیوشا بار دیگر از پنجره به بیرون خیره شد.
با شور و هیجان گفت: اومد.... نوتریکا اومد... و از اتاق بیرون دوید.
اما او هنوز نشسته بود... زانوهایش را بغل کرد.
صدای جیغ وداد نیوشا را میشنید.... صدای خنده هایش...
با احساس خاصی پرده را کنار زد. نوتریکا را دید... ایستاده بود.... کنار نیوشا...
درست به پنجره ی اتاق او نگاه میکرد.
طوطیا پرده را انداخت. روی تخت نشست. چشمهایش پر از اشک بود. به نقطه ای خیره مینگریست. و فکر میکرد چقدر دلتنگش بود.
*************************

SunDaughter☼
1390،05،28, ساعت : 01:25 بعد از ظهر
*************************
نوید و نیما تمام روز مسخره بازی در اوردند.... از برگشتنش زیادی خوشحال بودند.
نیما هم که در حال تدارک برنامه ی عروسی اش بود... نیازی به رزرو تالار و غیره نداشت.... جشن در باغ خودشان برگزار میشد.
یک اپارتمان نقلی هم در اطراف محل کار نیما جاوید برایشان خریده بود.
نوتریکا در حالی که کنترل را به دست گرفته بود و کانال ها را میچرخاند در فکر بود.
بنا بود تا روشن نشدن قضیه به طور کامل هه چیز بین پدر و پسر مسکوت بماند.
نیوشا با غر گفت: کنترل و بده ... الان میخواد فیلم... شروع بشه...
نوتریکا کنترل را به سمتش گرفت.
نیوشا ماتش برد... نوتریکا با رخوت بلند شد و گفت: من میرم بخوابم...
روی تختش دراز کشید... به سقف نگاه میکرد. دلش برای حال و هوای اتاقش تنگ شده بود.
طوطیا را ندیده بود.
چشمهایش را بست... او را ببیند که چه شود؟ برود بگوید من زیاد زنده نیستم... اما روزی نبود که به یادت نباشم؟
دلش برای ان رنگ خاکستری نگاهش تنگ شده بود...
نفسش را فوت کرد.... دیگر ذهنش شلوغ نبود.... تکلیف مریم ونوید هم اخر این هفته مشخص میشد.
فقط یک مسئله زیادی جولان میداد...
دلش نمیخواست فکر کند... یا به فردا بیندیشد... یا هر مسئله ی دیگر.... خسته بود. از روزهایی که گذرانده بود... از فرصتهایی که از دست داده بود.
از خودش.... از همه....
سرش را در بالش فرو برد.... حرفهای زیادی برای گفتن داشت... و یک جمله که باید به کسی میگفت وحالا نمیتوانست.
چرا طوطیا به سراغش نیامد.
چرا او به سراغش نرفت.
فردا هم روز خدا بود.... و جرقه ای در ذهنش زده شد... اگر فردایی نباشد...
نیم خیز شد... گوشی اش را برداشت... به شماره ی طوطیا نگاه میکرد.
کمی بعد منصرف شد... موبایلش را به گوشه ای پرت کرد... دو دل بود. خوب شاید دوست نداشت او را ببیند....
این همه روز بی او سر شده بود... یک شب هم رویش... اما اگر شب اخر باشد.
مگر به همین زودی او میمیرد؟؟؟
ایه که نازل نشده ... هنوز وقت داشت... امید هم داشت... سه روز دیگر نتیجه ی ازمایشش مشخص میشد.
خون کدام فرد الوده در رگهایش جاری بود و وقت زندگی را از او میگرفت؟
شاید حقش بود... شاید تاوان بود... شاید تقاص بود... شاید نفرین بود... شاید آه بود... شاید...شاید...شاید....
صدای اذان صبح می امد.... خانه شان با پارک ومسجد خیلی فاصله داشت... اما الله اکبر را شنید.
از جا بلند شد... وضویش را گرفت... اولین بار بود که نماز صبح سر وقت میخواند.
همیشه یا قضا میشد... یا هفده رکعت را هم میخواند.
اگر با حامد واحسان هم نبود حوصله نداشت نماز ظهر و عصر را همان وقت بخواند... میگذاشت همه را یکجا اخر شب...
این قرتی بازی نماز سر وقت به او که ده تیغ میکرد نمی امد.
سلام را داد.... نگاهش به تسبیح افتاد.... صلوات میفرستاد؟ ذکر را چگونه میگویند؟ به دانه های تسبیح نگاه میکرد...
خدا میدانست ته دلش چه میگذرد.. لازم نبود به زبان بیاورد.
پیشانی اش را روی مهر گذاشت...طنین صدای نفسهای گریه دارش برای خودش هم عجیب بود.
با نور غلیظی که روی پلکهایش افتاد چشمانش را باز کرد... همان سر سجاده خوابش برده بود.
با سستی از جا بلند شد.
صبح بود.
هشت صبح.... دو روز دیگر باقیمانده بود تا بداند وقتی باقی است یا ...
نفس عمیقی کشید.
از اتاق خارج شد.
مادرش در اشپزخانه بود... صبحانه را برایش اماده کرد.با محبت نگاهش میکرد. این نگاه را دوست داشت.
سیما وارد خانه شد....
با سلام وعیلک دستی روی شانه ی نوتریکا گذاشت وگفت: حال اقا پسر قهروی ما چه طوره؟
نوتریکا به لبخندی اکتفا کرد.
سیما روی صندلی نشست وسیمین برایش چای ریخت.
سیمین: چه خبر؟
سیما نفس عمیقی کشید و گفت: چی چه خبر؟ این خانم حمیدیان منو کشته... باورت میشه ... الان زنگ زده که ما بالاخره چه کار کنیم؟
سیمین: اخر هفته که میریم خونه ی مهناز اینا....
سیما اهی کشید وگفت:والله منم همینو بهشون گفتم... گفت: وسط هفته هم روز خداست....
نوتریکا علاقه ای به شنیدن نداشت.... از بیکاری نشسته بود. تا شنبه کلاس نداشت.
سیمین: طوطیا دانشگاه است؟
سیما:نه بابا ... صبحی گفت: سرم درد میکنه... نیوشا خودش تنها رفت.
سیمین: خوب بگو امروز بیان..
سیما:واه...سیمین من امادگیشو ندارم...
سیمین:امادگی نمیخواد... چهار کیلو میوه و شیرینیه که نوتریکا میخره...
سیما: دیگه گفتم باشه بعدا....
نوتریکا با بی صبری پرسید: چه خبر شده؟
سیمین با لبخند گفت : میخوان واسه طوطیا بیان خواستگاری؟
نوتریکا نسبتا فریاد زد:خواستگار؟
سیما با خنده گفت: خوب اره..
نوتریکا مبهوت گفت:چرا؟
سیمین اخمی کرد وبا لبخند گفت:واه.... واسه هر دختر خوب وخانواده داری خواستگار میاد... اونم چی خوشگل و خانم... ای خاله قربونش بره...
سیما به او نگاهی کرد وگفت: اما جلال میگه زوده براش....
سیمین: ای بابا... مگه نیوشا نبود.... خوبه هم سن هستن..
کاش مادرش ساکت میشد!
سیمین: برو زنگ بزن... بیان...
سیما: اخه سیمین....
سیمین: در امر خیر حاجت هیچ استخاره نیست... حالا نمیگم دختره عقد کنه... همین یه سر سلامی برای اشنایی اول... اگه از هم خوششون اومد که هیچی... اگه نه....
سیما اهی کشید و رو به نوتریکا گفت: خاله... زحمت میکشی بری یه دو سه کیلو شیرینی بگیری؟
نوتریکا با حرص لیوانش را روی میز کوبید و با غرلند گفت:ببخشید خاله جون من وقت ندارم.. به نبی خان بگین..
و از خانه خارج شد.همین ماند ه بود شیرینی مراسم را او بگیرد.. دیگر چه...
سیما به خواهرش نگریست وگفت:این چش شد؟
سیمین لبخندی زد وگفت: گمون کنم یه خبرایی شده....
سیما: بدتر طوطیا این ترش کرد....
سیمین خندید و سیما هم از خنده ی او به خنده افتاد.

SunDaughter☼
1390،05،28, ساعت : 02:24 بعد از ظهر
************************
طوطیا پشت خانه روی نیمکت زنگ زده ای نشسته بود....
نوتریکا کل باغ را دنبالش گشته بود...ا خرین مکان اینجا بود.
همیشه همین جا خلوت میکرد.
کنارش نشست.
طوطیا ضربان قلبش بالارفته بود. اما هیچ واکنشی نشان نداد.
نوتریکا اهسته گفت: سلام...
طوطیا نگاهش کرد... سرش را پایین انداخت.. تاب نداشت.
نوتریکا به ارامی پرسید:خوبی؟
طوطیا حرفی نزد.. به رو به رو خیره شد.
نوتریکا نفس عمیقی کشید وگفت: چرا دیشب نیومدی خونمون؟
طوطیا با غیظ گفت: از مکه اومده بودی که بیام دست بوس؟
نوتریکا حرفی نزد.
طوطیا میخواست بلند شود که نوتریکا فورا گفت:کجا؟
طوطیا: کار دارم...
نوتریکا: اهان... اره.. عصر داره برات خواستگار میاد...
طوطیا متعجب فکر کرد او از کجا میداند.. ارام گفت: منتفی شد...
نوتریکا:نه... خاله باز زنگ زد بهشون که بیان...
طوطیا با چشمهای گرد شده و دهان باز نگاهش میکرد.
نوتریکا لبخند تلخی زد وگفت: مبارک باشه...
طوطیا با حرص زیر لب گفت:مبارک صاحابش... نوتریکا نشنید.
نوتریکا اهی کشید و طوطیا این بار بلند شد و خواست برود که نوتریکا بازویش را گرفت وگفت: چرا همش میخوای بری؟ اینقدر اومدن اونا برات مهمه؟
طوطیا با بغض گفت:اره.... خیلی برام مهمه..
نوتریکا حیران دستش را رها کرد.
طوطیا با چشمهای پر از اشک به او نگاه میکرد.
نوتریکا لبهایش را تر کردوگفت:چی شده؟
طوطیا بریده بریده گفت : ازت بدم میاد....
نوتریکا چیزی نگفت.
طوطیا تازه حرفهایش سر ریز شده بود.
در میان بغض و هق هق ارامش گفت: چرا زنگ نزدی؟ چرا این همه مدت بی خبر رفته بودی؟ چرا حتی یه بارم یه خبر ندادی که بدونم زنده ای یا...
نوتریکا لبخندی زد... حالا میتوانست حالات او را درک کند.
ارام گفت:حالا که خوبم؟
طوطیا : اینقدرم برات ارزش نداشتم که بیست ونه روز منو تو بیخبری نذاری؟ حتی وقتی برگشتی هم یه زنگ نزنی؟
نوتریکا :حالا مگه چی شده؟
طوطیا با حرص وبغض گفت: چی شده؟ هیچی.... فقط اینقدر خودخواهی که جز خودت هیچکس و نمیبینی... من وظیفه نداشتم بیام بهت سر بزنم... و به تندی از کنارش رد شد...
نوتریکا به دنبالش رفت و دستش را گرفت.
نوتریکا: چرا اینطوری میکنی...
طوطیا با گریه گفت: ازت بدم میاد...
نوتریکا:من که کاری نکردم...
طوطیا به او خیره شد...
چرا دوستش داشت؟ چرا اورا دوست داشت در حالیکه او حتی پشیزی برایش ارزش قائل نبود ونیست.. کاش به راحتی که میگفت از او بدش می اید.. ته دلش هم همین حس را داشت.
نوتریکا بی مقدمه و ارام پرسید:میخوای باهاش ازدواج کنی؟
طوطیا باز پسش زد.
نوتریکا ارام گفت: طوطیا...
طوطیا فریاد زد: اررررره....
طوطیا بی توجه به او به سمت خانه شان می دوید.
وارد اتاقش شد ودر را محکم بست... کلید را داخل قفل انداخت و ان را بست....
کامپیوترش را روشن کرد و صدای ضبط را بلند کرد.
حالا میتوانست به اندازه ی بیست و نه روز... خودش را خالی کند و با صدا بگرید... روی تخت افتاد و عروسک زشتش را بغل کرد...
کاش علت گریه اش را میدانست.... کاش میفهمید چقدر خوشحال شد وقتی امد... کاش...میدانست چقدر دوستش دارد.
کاش میفهمید و درک میکرد ومعنای سوالش را میفهمید... چطور گفته بود اره... چطور میتوانست نظر مثبتی به کسی که نمیشناخت داشته باشد...اصلا حتی میشناخت.... چطور میتوانست به جز او به کس دیگری فکر کند... او که همه کسش بود را کنار بزند و ... مگر میشد.... چقدر دوستش داشت؟ دارد...خواهد داشت... چرا نمیفهمید؟
چقدر دلتنگش بود...
کنارم هستی اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی وبازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چه قدر سرده میام دستاتو میگیرم.
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم.
فقط تو فکر این عشقم
تو فکر بودن با هم
محال پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار
از این دلتنگی ها داری
توهم از بس منو میخوای یه جورایی خودآزاری...
--------------------------
در را قفل کرد.... نفس نفس میزد... گوشه ای نشست.. سرش را میان دستش میفشرد... طوطیا را داشتند از او میگرفتند.
طوطیا مال او بود...
خودش هم راضی بود... کاش نبود. تمام امیدش نظر او بود.
اصلا برایش زود بود.... چرا باید ازدواج میکرد. چرا نگفت این کار را نکن... چطور توانست اشکهایش را در اورد... چرا دیروز به او زنگ نزد... چرا به او خبر نداد...چرا او را رنجانده بود... چرا باید مبتلا به این همه درد میشد؟ چرا یک روز خوش نداشت... چرا نمیگذاشتند ارام باشد... ارامش داشته باشد....
چرا طوطیای او... چرا ... طوطیا دوستش نداشت... هیچ وقت... او هیچکس او بود. پس حقی نداشت... حتی نمیتوانست برادر باشد و برادرانه رفتار کند.
درست همانند نیوشا...
اما طوطیا... اتاقش تنگ بود... سیا ه بود. طوطیا حق داشت وجود سیاه او را نخواهد...
طوطیا ... طوطیا... دوستش داشت؟ نه... فراتر از ان... با او زندگی کرده بود... هر روز و هرشب... هر ساعت .... فاصله شان چهل و هشت قدم ناقابل میان دوساختمان بود.
زندگی با کسی که از کودکی کنارش بود... حامی اش بود... دوستش بود.. خواهرش بود.. فامیلش بود... همه کسش بود... امروز همراهش بود.... با دیدن او هیچ وقت سیر نمیشد... هر روز حریص تر ... روزی نبود که ا ورا نبیند... چطور توانسته بود ... این همه روز را بی او تحمل کند... چطور بعدا تحمل کند.
اگر برود... اگر از دستش بدهد... اگر برای همیشه مال کس دیگر شود...
در کنار هیچ کس جز او ارامش نداشت.. چقدر دیر فهمیده بود... چقدر دیر.... انقد ر دیر که تیتر به ان بزرگی در روزنامه تمام نقشه هایش را بر هم ریخت.... موهایش را میکشید.هنوز حتی وضعیت خودش هم معلوم نبود.... وچقدر خودخواه بود...
چرا باید طوطیا موافق باشد.... اصلا ان شخص کیست.... همسایه ؟ فامیل؟ چندوقت او را می شناخت....
از جایش بلند شد.... در اینه نگاه میکرد.... چقدر صورتش درهم و گرفته بود... دستی به اینه کشید... به میز زیرش نگاه کرد.. به هدیه هایی که از او گرفته بود... با یک دست همه را روی زمین ریخت. صدای بدی در فضا پخش شد... نگاهش به پوستر افتاد.... به سمتش رفت...ان را سپهر خریده بود.... او که مرده بود....
کاغذش را با دودست گرفت وکشید.... با صدای بلندی از وسط پاره شد...
اتاقش حتی فضای کافی برای بهم ریختن را هم نداشت.... یک گوشه روی زمین نشست... خودش را در اینه میدید... کلافه ساعت رومیزی اش را به سوی تصویرش پرت کرد... با صدای وحشتناکی شکست وخرد شد...
زانوهایش را بغل کرد... سرش درد میکرد... خسته بود... کلافه بود.سردرگم بود...
گوشی اش زنگ میخورد... که بود؟ مگر دیگر مهم بود........ سیگار ی دراورد واتش زد. کاش ارام میشد....کاش کسی بود که ارامش کند....
به اندازه ی تما م روزهای سردرگمی و سرگشتگی نیاز به ارامش داشت....

SunDaughter☼
1390،05،28, ساعت : 03:43 بعد از ظهر
************************
طوطیا در اتاقش را به ارامی گشود... انقدر گریه کرده بود که سرش به دوران افتاده بود... از اتاق بیرون امد... اطرافش ارنگاه میکرد. خانه ساکت بود... میخواست به اتاقش برود تا حوله و لباس بردارد و به حمام برود.
نگاهش به دستگیره ی در اتاقش افتاد.
یک زنجیر طلایی از ان اویزان بود. زنجیر خودش بود... یعنی همان زنجیری بود که به نوتریکا داده بود... فقط سالم بود... پاره نبود.
یک پلاک کوچک حرف لاتین تی هم به ان اویزان بود... زنجیرش را درست کرده بود.... اما پلاکی که به ان اویخته شده بود؟
گردنبند را به گردنش اویخت...
از پله ها پایین امد.
سیما در اشپزخانه مشغول بود.
پس چرا ان خواستگارهایی که نوتریکا میگفت... نیامده بودند.
رو به مادرش گفت: سلام...
سیما حینی که پیاز رنده میکردو چشمهایش خیس اشک بود...
-ساعت خواب...
طوطیا نفس عمیقی کشید وگفت: امروز مهمون نداشتیم؟
سیما خندید و گفت: دخترای این دوره زمونه چه پررو شدن....
طوطیا گفت:ما ما ا ان...
سیما: خواستم زنگ بزنم... اما گفتم بده.... حالا راجع به ما چه فکری میکنن... این بود که دیگه زنگ نزدم وگفتم صبر میکنیم تا خودشون بیان... بعدشم من امروز اصلا امادگی نداشتم...
طوطیا نفس راحتی کشید و سیما زیر چشمی نگاهش کرد وگفت: چه خبرا؟
طوطیا:هیچی... من که از صبح خونه ام...
سیما لبخندی زد وگفت: بالاخره نوتریکا رو دیدی؟
طوطیا سری تکان داد وسیما با خنده گفت: چشمت روشن..
طوطیا سیخ نشست... یعنی چه!
سیما از حالتش خندید و ادامه داد: نظرت راجع بهش چیه؟
طوطیا مات ومبهوت گفت: یعنی چی؟
سیما: نظرت چیه راجع بهش؟
طوطیا اب دهانش رافرو داد....
سیما لبخندی زد وگفت: من و سیمین فکر کردیم که چه کاریه دختر وپسر غریبه بیاریم سر سفرمون..... حالا اگه نظرتون مثبت باشه... چه بهتر که...
لعنتی... کور سوی امیدش فروکش کرد.
امید اینکه شاید نوتریکا چیزی بروز داده باشد و حرفی زده باشد....
سیما ادامه میداد.اما طوطیا نمی شنید... تا وقتی او پیش قدم نشود دلیلی نداشت از حس درونی اش حرفی بزند.
این حس ناب تنها برای او بود.
بی حرف وقتی مادرش پشت به او کرده بود وهمچنان حرف میزد از خانه خارج شد.
صبح با نوتریکا بد حرف زده بود... با دیدن این هدیه از جانب او میتوانست کمی کدورتها را نادیده بگیرد...
اهی کشید و به سمت خانه ی خاله اش رفت...
چهل و هشت قدم بود...... در زمان بچگی خیلی این مسیر را شمرده بودند.
سیمین با محبت ونگاه خاصی گفت:جونم خاله؟ نیوشا خوابه....
طوطیا: نه با نوتریکا کار دارم...
سیمین نگاه ولبخند معنا داری زد وگفت: تو اتاقشه.....
طوطیا سرش را پایین انداخت... امروز چطوریکباره به این نتیجه رسیده بودند که پیمان انها را در اسمانها بسته اند ... هر چند دوقبضه فامیل بودند...هم دخترعمو پسر عمو...هم دختر خاله پسر خاله...
در زد.
نوتریکا گفت:مامان من گرسنم نیست....
طوطیا :من مامانت نیستم...
نوتریکا در را به شدت گشود.
طوطیا از ترس یک قدمه عقب رفت.
نوتریکا لبخندی زد وگفت:تویی؟
طوطیا: نه نواده ی حاج عبدالله قاسم زندم....
نوتریکا خندید... به ارامی گفت: فکر میکردم خواستگاری باشی...
طوطیا: نیومدن... منو سرکار میذاری؟
لحنش تومنی هزار تومان با صبح فرق داشت!!!
از نیامدنشان ناراحت بود... نبود؟ نوتریکا نمیتوانست حالتش را تفسیر کند.
نوتریکا تنها خندید و طوطیا گفت: این کار توه؟
و به گردنبندش اشاره کرد که در گردنش بود.
نوتریکا سری تکان داد وگفت: میخواستم صبح بدم بهت....
طوطیا خندید و گفت: چرا ندادی....؟
نوتریکا شانه ای بالا انداخت.
طوطیا ارام گفت: به هر حال مرسی....
نوتریکا هم با همان لحن جواب داد : به هر حال خواهش میکنم...
طوطیا خندید و گفت: مناسبتش؟
نوتریکا: همینطوری.... تشکر از لطفت.
طوطیا هوومی گفت وبا لبخند ادامه داد: من برم....
نوتریکا:کجا؟
طوطیا: خونمون.....
نوتریکا: خوب....
طوطیا:رام ندادی تو اتاقت...
نوتریکا:هااان.. چیزه.... بهم ریخته است...
طوطیا: باشه.. فعلا... باز مرسی...
نوتریکا گیج ایستاد ه بود.. چرا دیوانه بازی دراورده بود..اگرالان اتاقش وحشی بازار نبود میتوانست او را به داخل دعوت کند و باهم صحبت کنند....
اما بهتر نبود تا نتیجه ی قطعی ازمایشش صبر میکرد...
از گردنبند خوشش امده بود... باید یک اینه هم برای اتاقش میخرید... خوبی اش این بود که وقتی ان را میشکست کسی خانه نبود....
حالا چگونه این خرده ریزها را جمع کند.
شاید باید دست به کار میشد... بهترا ز بیکاری و فکر وخیال بود....
طوطیا از پلاک خوشش امده بود. خواستگار هم نیامده بود.... خیلی خوب بود.... نه عالی بود... یکی چیزی در همین مایه ها...
اگر ان تیتر روزنامه ی لعنتی را ندیده بود الان بهترین لحظه ی زندگی اش بود.
**************************
***************************
نیما اهسته گفت: حالا چی میشه؟
جاوید اهی کشید وگفت: دو ساعت دیگه باید برم ازمایشگاه....
نیما اهی کشید وکلافه گفت: الان باید بگین؟
جاوید: وقتی قطعی نشده.... چی بیام بگم؟
نیما کمی بعد پرسید: به خاطر همینه چند روزه اینقدر وسواسی شده و مدام وسایل شخصیشو جدا میکنه....
جاوید ارام پرسید: تو از کجا فهمیدی؟
نیما: من و نوید تو اینترنت خبر و خوندیم... فکر کردم بهتر باشه نوتریکا هم ازمایش بده... گفتم بیام بهتون بگم ...
تلخ خندی زد وگفت: شما هم که میدونستید...
جاوید با صدای مرتعشی گفت: دعا کن نیما....
نیما به اندازه ی کافی در گلویش حس سنگینی داشت... بهتر نبود پدرش این چنین با این لحن و صدا صحبت نمیکرد؟!
نیما روی صندلی نشسته بود وعصبی پایش را بالا وپایین تکان میداد.
نوید ده بارتماس گرفته بود...
جوابش هنوز اماده نبود....
پدرش را میدید که پاکتی را از متصدی ازمایشگاه گرفت.
ضربان قلبش بالا رفته بود..
زیر لب زمزمه کرد: خدایا به جوونیش رحم کن...
پدرش دستش را به دیوار گرفت...
نیما از جا بلند شد وبه سمت جاوید رفت.
اهسته گفت: بابا...
جاوید با چشمهایی اشکبار نگاهش میکرد..
دنیا انگار برسرش خراب شد....
جاوید نفس عمیقی کشید وبا صدای خفه ای گفت: ســـ ...ســـا .... لـــمـــه...
نیما هم مانند پدرش با چشمهای پر از اشک خندید.

SunDaughter☼
1390،05،28, ساعت : 05:08 بعد از ظهر
چقدر میدین بگم /نوتریکا تموم شد؟؟؟
:-2-40-:
-------------------------------------------



فصل نهم: خداحافظ...

طلا با ان لباس سفید دنباله دار و نیما با ان کت وشلوار مشکی چنان عاشقانه با نوای ویولن سل نوتریکا میرقصیدند که انگار جز انها هیچ کس دیگر در ان مهمانی با شکوه حضور نداشت.
مریم و نوید هم برای خودشان میگفتند ومیخندیدند.
عشقشان خیلی هات و داغ نبود ... اما یکدیگر را دوست داشتند...
هر دو از موقعیت اجتماعی خوب و خانواده های خوب برخوردا ربودند.
ناصر ونیوشا هم که چند روز پیش محرم هم شده بودند ونیوشا خدا را هم بنده نبود ... از کنارش تکان نمیخورد.
به درخواست نوتریکا عمه فائزه هم در مجلس حضور داشت.هرچند طیبه رویش نشده بود که بیاید...
ماهان هم گوشه ای با بساطش با روزبه وچند تن دیگر مشغول بودند... وقتی پیشنهاد ازدواجش به طوطیا با رد او مواجه شد دیگر دور برش نمی پلکید...
یک هیچ به نفع نوتریکا بود.
هرچند هنوز نتوانسته بود حس درونی اش را ابراز کند.... اما دیگر کل فامیل رابطه ی انها را زناشویی می دانستند!
بعد از پایان رقص دونفره ی عروس و داماد سیمین مهمانان را به شام فراخواند.
نوتریکا رو به طوطیا لپهایش را باد کرد وخندید....خوبی اش این بود که با ان کفشهای پاشنه بلند نمیتوانست دنبالش بدود... فقط با حرص نگاهش کرد.
نوتریکا هم تا انجا که جا داشت با چهره و ابرو و چشم از خجالتش در می امد.
با ان قد کوتاه و اندام تپلش در ان پیراهن کوتاه طوسی و ساق مشکی که تا نیمه های ساق عریانش را می پوشاند دوست داشتنی شده بود...
نوتریکا هم به نوبه ی خود ادم بود و چشم و گوش نبسته!
خودش هم با کت و شلوار طوسی و پیراهن سفید و کراوات ترکیبی از رنگها ی طوسی و مشکی سفید عالی بود.
دو چشم خاکستری خوب بهم می امدند.
صرف شام باشوخی وخنده ی مهمانان همراه بود. جاوید وجلال راضی بودند.. سیمین و سیما هم که مشخص بود... تا جشن به اتمام نرسد انها همچنان در هول و هراس می بودند.
نوتریکا کنار طوطیا ایستاد وگفت: نصف شبی چه خبره بشقابتو پر برنج کردی؟
طوطیا چشم غره ای به او رفت و نوتریکا باز سر تا پا نشاط شد.
نیوشا هم با ناصر مشغول بود... نفس هم با طوطیا خوب جفت وجور شده بود و پسرها را چشم چرانی میکردند.
نوتریکا هم تمام هوش و حواسش معلوم بود پی کیست... فقط منتظر یک فرصت جانانه بود تا تمام حرفهایش را بگوید.
بعد از صرف شام... خیلی از بستگان دور قصد رفتن کردند.
نیما وطلا هم از خستگی یک گوشه پهن شده بودند.... خانه شان هنوز رنگ نشده بود واماده نبود... قرار بود چند روزی در اتاق نیما اسکان گزینند تا اماده شدن کامل خانه...
طلا که کلا عین خیالش نبود... نیما هم بدتر از او...
نوتریکا گوشه ای نشست ... حامد گیتاری به دستش داد و گفت: خوب حالا چی؟
نوتریکا: همون که قرار بود...
احسان خندید و گفت: ابروریزی نکنی..
نوتریکا: خفه...
احسان با خنده گوشه ای ایستاد. هیچ وقت از موسیقی خوشش نمی امد.
حامد پشت ارگ رفت از ارکست خواسته بودند لحظه ای تجهیزاتشان را به انها قرض دهند... در حال تنظیم اهنگ بود....
نوتریکا برای این شب خیلی تمرین کرده بود.. تمام هم وغمش را گذاشته بود برای خواندن این اهنگ قرضی ...
در حالی که پنجه هایش را روی سیم ها میکشید... تک سرفه ای کرد تا صدایش صاف شود.امیدوار بود ابروریزی نکند...
طوطیا در مسیر دیدش قرار داشت.
جالب این بود انقدر گرم صحبت با نفس بود که اصلا حواسش پی او نبود....
موزیک نواخته شد...
کمی بعد با صدای او همراه شد.
طوطیا چنان به سمتش چرخید که صدای مهره های گردنش را شنید.
دوست دارم
چون دلمو نمیشکنی تو
بیشتر از خودم به فکر منی تو
دوست دارم
چون همیشه کنارمی تو
خسته که باشم بی قرارمی تو
*******
به خاطر دلت که دریاست
چشایی که تموم دنیاست
همیشه از خودت گذشتی
به خاطر همین که هستی
دوست دارم
دوست دارم....
تو واسه من نفسی
نیست مثل تو کسی
یه ما ه ه ه روی زمینی
تو پاک و مهربونی
تو قدرمو میدونی
توی دنیا بهترینی
همین که هستی
بهترینی/ بهترینی/ بهترینی/بهترینی...
*******
دوست دارم
چون که تکیه گاهمی تو
تو گریه هام همیشه پناهمی تو
دوست دارم
چون تو شبا ماه منی تو
همه میگن نیمه ی گمشدمی تو...
*******
به خاطر دلت که دریاست
چشایی که تموم دنیاست
همیشه از خودت گذشتی
به خاطر همین که هستی
دوست دارم
دوست دارم....
شاید خیلی عالی نبود... اما برای طوطیا انقدر بود که چشمهایش پر از اشک شود وتا اتمام اهنگ یک لحظه هم نگاهش را از او نگیرد.
نوتریکا چشمکی نثارش کرد.
طوطیا سرخ شد وسرش را پایین انداخت.
اهنگ تمام شد... با تمام وجود برای یک نفر خواند.
نوتریکا منتظر بود بیاید چیزی بگوید.... نیامد...ناچارا خودش رفت وگفت: خوب بود؟
طوطیا چینی به بینی اش انداخت وگفت: ایییی... بدک نبود... اما... یه جاشو اشتباه خوندی...
نوتریکا:کجاش؟
طوطیا: اونجاش که میگه یه ستاره روی زمینی..
نوتریکا لبخندی زدوگفت: فضانوردا ماه و ول نمیکنن به ستاره بچسبن!!!
طوطیا لبخندی به پهنای لب زد...
چال گونه اش هویدا شد.

SunDaughter☼
1390،05،28, ساعت : 05:13 بعد از ظهر
پست اخر...
التماس دعا.یا علی:-2-40-:
-----------------------

نوتریکا هم متقابلا خندید ...
رگ پیشانی اش را به نمایش گذاشت.
نوتریکا را صدا کردند واو ناچارا طوطیا را تنها گذاشت.
طوطیا به اسمان خیره شد. ماه کامل بود... بیست و هشتم اردیبهشت روز جشن نیما و طلا.. روز اعتراف نسبی نوتریکا...
شاید بهترین روز زندگی اش بود.
نیما وطلا سوار مزدا 3 تیپ جدید نوتریکا شدند... نوتریکا خودش هم برده بود ان را گل زده بود.
هدیه ی عروسی نوتریکا به برادرش یک دور زدن با ان بود.... هرچند ماشین را دو هفته هم نبود که پدرش خریده بود....
نوتریکا ان را از جانش بیشتر دوستش داشت. مهمانان خداحافظی کردند و رفتند.
شب جای خود رابه صبح داد.حامد واحسان به معنای واقعی زحمت کشیدند... تمیز کاری باغ و جمع کردن میز و صندلی ها خیلی طول کشید و انها با شوخی وخنده به همراه نوتریکا مشغول بودند.
نیما وطلا هم از خانواده خداحافظی کردند وبا اتومبیل نیما به سمت شمال حرکت کردند... تا ماه عسلشان اغاز شود.
قرار بود صبح زود نیما وطلا به ماه عسل بروند.
طوطیا شب را نخوابید... اعتراف زیبایی بود... اما چه فایده... او فقط یک شعر را خواند... حتی شعری که از خودش هم نبود. به هر حال تا از زبان خودش نشنود... نمیتوانست احساساتش را متقابلا بیان کند.
دانشگاه را چه میکرد... ساعت ده کلاس داشت.
نوتریکا او و نیوشا را با موتور رساند. ماشینش هنوز گل زده بود...
جلوی در دانشگاه رو به طوطیا گفت: ظهر میام دنبالت..
طوطیا: واسه چی؟
نوتریکا اخم کرد وگفت: واسه چی داره؟
طوطیا: خوب بیا...
نیوشا لبخندی زد و سری تکان داد وگفت: خداحافظ و وارد دانشگاه شد.
نوتریکا با اخم گفت: اصلا نمیام...
طوطیا: نیا.... خداحافظ....
نوتریکا: خداحاظی نمیکنم....
طوطیا: نکن.... ولی خداحافظ وخندید و وارد دانشگاه شد.
نوتریکا میخواست خودش و او را با هم تکه تکه کند.
وارد خانه شد.... تا ساعت سه مثل مرغ سرکنده این طرف وان طرف میرفت... یک انگشتر نگین دار ظریف هم خریده بود.
دیگر باید حرفهایش را میزد... دیشب شب زیبایی بود... امیدوار بود طوطیا جوابش به او مثبت باشد.هرچند تقریبا صد در صد احتمال میداد مثبت باشد.
یعنی چه کسی بهتر از او...
وارد اتاقش شد... روی تخت دراز کشید و به سقف سفید خیره شد... پوسترهایش را برداشته بود... اتاقش را رنگ کرده بود... نو شده بود.
نیما که میرفت اتاقش احتمالا به او میرسید.
نوتریکا با اینجا مشکلی نداشت که هیچ.... خیلی هم با دنجی ان راحت بود... به هر حال حاضر نبود اتاقش را عوض کند.
ساعت دو بود.
بس بود دیگر باید به دنبال طوطیا میرفت...
سیمین: کجا سرظهری؟
نوتریکا: دنبال طوطیا...
سیمین: زوده که...
نوتریکا: نه... کاری نداری؟
سیمین خنده ی معنا داری کرد وگفت: به سلامت..
نوتریکا:خداحافظ....
سیمین سری تکان داد و با حسی خوشایند مشغول کارهایش بود.خانه هنوز بهم ریخته بود.
خوشبختانه گلهای ماشین را کنده بود... سوار شد و یک بار به اینه نگاه کرد...خوب بود... اما به نظرش مدل موهایش افتضاح بود.. نیمی عقب.... نیمی بالا.... نیمی در صورت... انقدر ژل و تافت زده بود که مثل چوب شده بود.
دقیقا امروز که برایش مهم بود باید اینقدر افتضاح می بود؟
جلوی دانشگاه جای پارک نبود... مجبور شد سر خیابان پارک کند.
از ماشین پیاده شد... با عشق دزدگیر مزدای ابی نفتی اش را فشرد.
جلوی در دانشگاه ایستاده بود ومنتظر بود... یازده تا پیام کوتاه هم به طوطیا داده بود که من یک ساعت است جلوی در منتظرم... چرا نمیای...کجایی؟
اخرش هم دید.... او مثل پنگوئن سعی دارد تند تند قدم بردارد...
نوتریکا با لبخند از خیابان رد شد و به سمتش امد وگفت: سلام..
طوطیا چپ چپی نگاهش کرد وگفت: علیک سلام.... ابروم و بردی...خوب یه دقیقه دندون رو جیگر بذار...
نوتریکا: خوب کجا بریم؟
طوطیا: چه میدونم... من گرسنمه...
نوتریکا با غیظ گفت: تو که گشنه ی خدایی هستی... و خندید...
طوطیا با حرص میخواست از خیابان رد شود... نوتریکا دستش را گرفت وگفت: حالا قهر نکن...
طوطیا فورا دستش را از دست او دراورد و گفت: این حرکات چیه ... زشته جلوی بچه ها...
خیابان عریضی بود... هنوز داشتند بحث میکردند.
نوتریکا ایستاد وگفت: اصلا محبت بهت نمیاد....
طوطیا خندید و. گفت: توهم که چقدر به من محبت..... اما همان لحظه متوجه موقعیتشان شد....
هولش داد وجیغ زد: نوتریکا مراقب باش...
و وانت ابی ای محکم او را به سمتی پرت کرد...نوتریکا ماتش برده بود... صدای جیغ طوطیا وجیغ لاستیکهایی که ترمز کرده بودند و روی زمین نقش بسته بودند... یکی بود....
صدای هیاهو... به ارامی بالای سر طوطیا ایستاد.... غرق خون بود.
مبهوت... به راننده خیره شد.
شهرام بود... برادر شیده....
میخواستند فرارکنند... مردم اجازه ندادند.
نیوشا با دیدن صحنه جیغ زد و بالای سر طوطیا نشسته بود وگریه میکرد.
نوتریکادر میان ان همه سر و صدا فقط خس خس نفسهای او را میشنید.... کتانی اش از پا درامده بود.
صفحه ی ساعت مچی اش ترک خورده بود.از بینی و دهانش خون می امد...
روی اسفالت هم رنگی شده بود.
نمیدانست چه شد... یا چه اتفاقی افتاد... انها داشتند حرف میزدند...
نفسش رافوت کرد... در راهروی اورژانس نشسته بود... پیراهنش خونی بود.... اینبار خون خودش نبود..
طوطیا را به اتاق عمل بردند...
هنوز نمیدانست و نمی فهمید چه اتفاقی افتاده است... تمام کارها را نیوشا انجام میداد... گریه میکرد... به این سو و ان سو میرفت.هنوز مات مات بود.
دستی روی شانه اش قرار گرفت... مردی بود.
چهره اش اشنا بود...صدایش را از دور میشنید.... خسته بود....سرش گیج میرفت. دهانش خشک بود.... یک تصویر از جلوی چشمش کنار نمیرفت.
چهره ی طوطیا... حرفهایش... لبخند هایش... محبت هایش.... صورت خونی اش....
جاوید صدایش کرد... نوتریکا سعی کرد تمرکز کند... اما بعد همه جا سیاه شد...
سنگین بود... به ارامی از جا برخاست... به دستش سرم بود... ان را کند... د راتاق تنها بود. بی حواس از انجا بیرون امد.... در راهرو نوید را دید...
نوید به سمتش امد وگفت: چرا بلند شدی؟
نوتریکا نگاهش میکرد.
نوید ارام اورا روی صندلی راهرو نشاند وگفت: خوبه.... عملش کردن.... همین الان از اتاق عمل اومده بیرون....
نوتریکا مانده بود او از کی حرف میزند... اصلا چه شده بود... چرا خانه نبود.
به سختی پرسید:من کجام؟
نوید به ارامی گفت: نوتریکا یادت نیست؟ طوطیا تصادف کرد... اوردیش بیمارستان...
افسری همان لحظه جلو امد وگفت: شما راننده رو میشناختین؟
چند نفر شهادت دادند عمدی بود...
میشناخت.... عمدی... عمدی بود...
نوید با کلافگی گفت: اخه کی ممکنه با طوطیا دشمنی داشته باشه...
نوتریکا با خود فکر میکرد....طوطیا نه... او... خودش... طوطیا شد سپرش...
کاش نمیشد... همه ی اتش ها زیر سر خودش بود... کی یک روز خوش میدید... کی میتوانست ارامش داشته باشد.
سرش را میان دستش گرفت.
نوید سعی داشت ارامش کند...
طوطیا چه گناهی داشت...صدای پدرش و عمویش را شنید...
نوتریکا ایستاد... پزشک طوطیا بود.
جلال انگار گریسته بود... چشمانش ششهادت میدادند.
نوتریکا به سرعت خودش را به جمع انها رساند.
حرفهای پایانی پزشک را شنید.
-خوشبختانه عمل موفقیت امیز بود... شکستگی جمجمه خیلی شدید نیست... و ما تونستیم جلوی خونریزی وبگیریم...توکل کنید به خدا... ما هرکاری که از دستمون بربیاد انجام میدیم... امید داشته باشید... در حال حاضر بیهوشه... و تابهوش نیاد ...
نوتریکا وارد بخش مراقبتهای ویژه شد...
نوید هم به دنبالش..
پرستاری اماده ی غر غر کردن بود.. خواست تذکر بدهد...
اما نوتریکا به زحمت و بریده بریده گفت: فقط 1 دقیقه... تو رو خدا....
لحنش یا نگاه ملتمسانه اش... هرچه بود پرستار نرم شد...
اتاقی را نشان داد.از پشت شیشه نگاهش میکرد... خیلی ها را به این شکل اویزان به سیم ولوله دیده بود.... چشمهایش بسته بود.
ان خطهای سبز روی صفحه ی مشکی که مثلث وار میرفتند پشت سر هم ... نشان میداد زنده است...
کاش چشمانش را باز کند.. قول میدهد دیگر وقت را از دست ندهد.
ارام گفت: طوطیا دوست دارم... به خدا خیلی دوست دارم...
اصلا اگر چشمهایش را باز کند قول میدهد به او بگوید هزار بار دوستش دارد.... بیشتر... هر روز... هرروز میگوید.... چرا بیدار نمیشد.خوابش سنگین نبود.
نوید دستش را روی شانه ی او فشرد.
نوتریکا زمزمه کرد: بدون اون میمیرم...
نوید اهسته گفت: توکل کن به خدا... خواست حرف دیگری بزند که او رفت
دیگر نایستاد که بشنود... باید توکل میکرد... باید خدا را صدا میکرد... خدا حق نداشت تقصیر او را گردن دیگری بیندازد...
تاکسی سوار شد... فقط گفت: مستقیم... حتی نمیدانست کجا....
به ترافیک خورده بودند.. کلافه حساب کرد وپیاده شد...
راهی را پیش گرفته بود که نمیدانست کجاست... قدم برمیداشت و سعی داشت حرفهایش را مرتب کند و به او بگوید.....
چه بگوید؟ بنده اش است... اختیارش را دارد... اما چرا حالا.... چرا حالا که همه چیز داشت درست پیش میرفت....
چقدر نذر کند... چقدر بدهد او را پس بگیرد؟ در راستای اتوبان قدم برمیداشت.... اصلا کجا بود... نمیدانست.. قدمهایش تند بود .... دنبال خلوتگاهی بود... شاید هم دنبال خدا میگشت... باید توکل میکرد.. باید او را پیدا میکرد تا به او توکل کند تا طوطیا نجات یابند تا...
شب شده بود... قدمهایش بی رمق بود... نمی دانست کجاست.... کجا میرود... از کجا می اید...
حتی به طوطیا نگفته بود چقدر دوستش دارد....
نگاهش به تاریکی افتاد.. به ماه .. به ستاره ها.... به اسمان ابری و غبار الود...
خدا کجا بود؟ در همین نزدیکی ها... نزدیک تر از رگ گردن؟
به کجا میرفت وبه خدا توکل میکرد؟
ایستاد.... خدا را میتوانست حس کند..... خدا ... خدا... خدا....
نالان گفت:چرا اینکارو کردی؟ چــــرا؟
دو زانو به زمین افتاد... گریه میکرد.... نباید میگریست.. باید توکل میکرد... حالا وقت این کارها نبود... باید امید می داشت....
با تمام وجودش فریاد کشید: خدایــــــا.... هنوز امیدی هست؟
و انعکاس صدایش در فضا پیچید... انگار خدا جواب داد: هـــســــت... هـــســــت ... هـــســــت ...


نوتریکا



خورشید.ر



17:1 جمعه28 مرداد



پایان

SunDaughter☼
1390،06،23, ساعت : 01:20 قبل از ظهر
پست اغازین:

نمیدونم کارم درسته یا نه... اما به هر حال ...:-2-15-:
ادامه ی نوتریکا ست.:-2-08-:
شرط خوندنش هم اینه که نوتریکا ی 1 و بخونید.:-2-38-:

نوتریکا | sun daughter کاربر سایت (http://www.forum.98ia.com/t228133.html)
یه جورایی از بی سرانجامیش حرصم گرفته. و اینکه یه طرح به سر م زد اما صلاح نمیدونستم یه شخصیت جدید پسر بسازم. با نوتریکا وعقایدش خیلی جور بو د پس شد / نوتریکا 2.:-2-37-:
امیدوارم خراب نکنم.:-2-33-:
میتونم امید داشته باشم که میخونیدش؟؟؟:-2-15-:
اگه دوست داشتید با تشکر وامتیاز و نقداتون همراهیم کنید.:-2-40-:
اگر نه هم سریعا حذفش میکنم.:-2-40-:
=======================================



" به نام پیوند دهنده ی قلبها"

http://www.up.98ia.com/images/hdxzn2815jzc93ly5c69.jpg






مقدمه:
زندگی آدم ها به نفس کشیدن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به خوردن و نوشیدن و خوابیدن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به درس خوندن و کارکردن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به بغض و غم و غصه خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به شادی و خنده و لبخند خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به مرگ خلاصه نمیشه!
حتی ... زندگی آدم ها به عشق هم خلاصه نمیشه !
خلاصه ی زندگی آدم ها فقط و فقط زندگی کردنه ...!
نوتریکا...(2)

SunDaughter☼
1390،06،23, ساعت : 01:25 قبل از ظهر
" قسمت اول : بازگشت "
دو زانو به زمین افتاد... گریه میکرد.... نباید میگریست.. باید توکل میکرد... حالا وقت این کارها نبود... باید امید می داشت....
با تمام وجودش فریاد کشید: خدایــــــا.... هنوز امیدی هست؟
و انعکاس صدایش در فضا پیچید... انگار خدا جواب داد: هـــســــت... هـــســــت ... هـــســــت ...
دلش میخواست زار بزند.
زیر لب نام خدا را تکرار میکرد... نمیدانست چقدر گذشت که دیگر متوجه چیزی نشد.
پلکهایش بهم چسبیده بود. سخت انها را از هم گشود. هوا گرگ و میش بود. کمرش خشک شده بود. ویبره ی موبایلش را حس میکرد.
به سختی نیم خیز شد. روی زمین پر از سنگ خوابش برده بود. دست در جیبش فرو برد.
موبایلش را در اورد. با اینکه زنگش لحظات پیش قطع شده بود اما باز هم می لرزید و زنگ میخورد شخص پشت خط ول کن نبود. نگاهی به شما ره انداخت. نوید بود. ریجکت و سپس خاموش کرد.
زانوهایش را در اغوش کشید.چانه اش را روی انها فشرد... چشمهایش می سوخت. بغض هم داشت. تمام لباسش خاکی بود.چرا همه چیز بهم ریخت.
درست وقتی قرار بود همه چیز خوب پیش رود همه چیز همان لحظه فرو ریخت.درست مثل یک بازی کودکانه که ساعتها وقت صرفش میکردی تا تمامش کنی اما درست در لحظات اخر می سوختی... درست وقتی که فکر میکردی برنده ای اما بازنده میشدی.
چشمهایش را روی هم فشار داد. سرش به دوران افتاده بود. ساعت از شش صبح گذشته بود.ستاره ها هنوز در اسمان خود نمایی میکردند.
هوا نسبتا خنک بود.نفس عمیقی کشید.باز به اسمان خیره شد. چه حکمتی بود که همه برای اجابت به بالا خیره میشدند؟! مگر نه اینکه خدا نزدیک بود... نه انقدر دور... لبهایش خشک بود. به اسمان نگاه میکرد. توقع زیادی نداشت که خدا از نگاهش حرف دلش را بفهمد.
خدا بزرگ بود. مهربان بود... بخشنده بود. حاجت روا هم بود ... خدا...
دهانش به تلخی میزد... شقیقه هایش را می فشرد و هنوز در دل زمزمه وار التماس میکرد.
حتی هنوز نگفته بود که چقدر دوستش دارد... کاش به اندازه ی شنیدن همین یک جمله ...
داشت خفه میشد. از بغض و ناراحتی... یا شاید عجز از ندانستن. کاش پزشک بود... حداقل درکش بیشتر می بود!
هوا روشن و روشن تر میشد. صدای پرندگان یکباره درا مدند. نور خورشید چشمش را میزد. تا به حال طلوع افتاب را ندیده بود.
با رخوت از جا برخاست. بار دیگر به اسمان خیره شد... راهی را پیش گرفت. خارج شهر بود.
حتی یادش نمی امد که چطور به اینجا رسیده است... کنار اتوبان خسته قدم بر میداشت. حتی رغبتی هم به گرفتن تاکسی نداشت. راه میرفت و فکر میکرد.
چه فکری هم نمیدانست...خسته و دل مرده... شاید هم نا امید... نمی دانست...
تاکسی زردی به خاطر او سرعتش را کم کرد.
او هم دیگر نای راه رفتن نداشت.
زمزمه کرد: بیمارستان...
راننده متعجب از سر و وضع خاکی و اشفته اش سری تکان داد و منتظر ماند تا سوار شود.تا رسیدن به مقصد چشمهایش را بسته بود. اخرین تصویر خون آلود طوطیا از ذهنش پاک نمیشد.
حساب کرد. پیاده شد. در محوطه ارام قدم بر می داشت. از اخباری که قرار بود بشنود هراس داشت... ممکن بود ناچیز امیدش ناامید شود؟!
صدای نوید را شنید: نوتریکا؟
نوتریکا به سمتش چرخید.
نوید نفس اسوده ای کشید وگفت: هیچ معلومه از دیروز تا به حال کجایی؟
نوتریکا خسته نگاهش میکرد.
نوید مضطرب بازویش را کشید وگفت: حالت خوبه؟
نوتریکا به چشمان او خیره شد.
نوید نگاهش را فهمید. هرکس دیگری هم جای او بود معنی ان نگاه خاکستری مشوش را درک میکرد.
اهی کشید وگفت: فرقی نکرده...
نوتریکا یک لحظه چشمهایش را بست... واژه ی سوالی چرا در ذهنش فریاد میشد.چرا بهتر نشده بود؟!از خدا طلب داشت. یک طوطیای سالم را طلب داشت.

SunDaughter☼
1390،06،23, ساعت : 01:32 قبل از ظهر
بچه ها... دعام کنید گند نزنم. تا حالا 2 جلدی ننوشتم. حس خوبی هم نسبت به قصه های دو جلدی ندارممم.... وایییی... چقدر وحشت انگیزه... امیدوارم شرمنده نشم جلوتون:-2-30-:
====================

نوید دستش را روی شانه ی او گذاشت وگفت: مامان خیلی نگرانت بود...
نوتریکا در سکوت همراه با او راه می امد.
نوید به او که از اشفتگی چهره اش نزار بود خیره شد. شاید در باورش نمی گنجید که نوتریکا نسبت به طوطیا حسی داشته باشد.حسی که انقدر عمیق باشد که نوتریکا را به این حال و روز بیندازد؟!
نوید دستش را گرفت وگفت: نوتریکا از این طرف...
نوتریکا گیج به او نگاه کرد... یک لحظه یادش رفت که کی به بیمارستان رسیده است. هنوز فکر میکرد در کنار اتوبان راه می رود.
نوید مقابلش ایستاد وپرسید: خوبی؟
نوتریکا حرفی نزد.
نوید کلافه گفت: یه چیزی بگو...
نوتریکا بغضش را فرو خورد.
نوید ارام او را به سمت نیمکتی که در مسیرشان قرار داشت هدایت کرد.
نوتریکا را انجا نشاند و خودش به سوی دیگری رفت.
ارنجش را قائم به زانویش تکیه داد و به اسفالت خیره شد. مورچه ی کوچکی یک خرده نان را با خود می برد.
نوتریکا به تلاش او خیره شده بود... قامتی مقابلش پدیدار شد. سرش را بالا گرفت.
پدرش بود که رو به رویش ایستاده بود. با نگرانی به او می نگریست.
نوتریکا زمزمه کرد: سلام...
جاوید نفسش را پوف کرد وبا حرص گفت: از دیروز تا به حال کدوم قبرستونی بودی؟ کم مصیبت داریم؟ شدی قوز با لا قوز؟
نوتریکا دفاعی نداشت.
جاوید کنارش نشست و سیگاری از جیبش در اورد و اتش زد.
نوتریکا به رو به رو نگاه می کرد.
نمیدانست چقدر گذشت... دیگر زمان را هم گم کرده بود... نوید به سمتشان امد.رو به پدر ش گفت: به مامان و خاله گفتین؟
جاوید سری تکان داد و رو به نوتریکا متحکم گفت: بلند شو بریم خونه... مادرت نگرانته.
نوتریکا واکنشی نشان نداد.
جاوید به او خیره شد. چهره اش در ماندگی را به وضوح به نمایش گذاشته بود.
دستش را روی شانه اش فشر د وگفت: خوب میشه.... نگران نباش.
به پدرش خیره شد. قاطع گفته بود خوب می شود. به پدرش اعتماد داشت.
با این حال به اهستگی گفت: من میمونم...
نوید نفس راحتی کشید .حد اقل یک حرفی به زبان اورده بود که او بشنود.
جاوید قدرت مخالفت نداشت. همه مانند هم به یک اندازه گرفته و خسته بودند.
جاوید به خانه بازگشت. نوید و نوتریکا ماندند.
نوتریکا از جا برخاست و نوید هم به دنبالش.... مسیر ساختمان بیمارستان را پیش گرفته بود. حتی منتظر اسانسور هم نماند. نوید سرگردان دنبال برادر سردرگمش میرفت.
نوتریکا وارد بخش مراقبت های ویژه شد.
پرستاری جلو امد... با اخم گفت: اینجا ملاقات ممنوعه.
نوتریکا بی اهمیت به اخطار او راه اتاق طوطیا را پیش گرفت. پرستار صدا زد: اقای محترم...
نوید خواهش کرد تا یک لحظه اجازه ی دیدار را صادرکند.
پرستار با تشر گفت: باید گان بپوشه...
نوید لبخند سپاسگزارانه ای نثارش کرد و نوتریکا را صدا زد.
پرستار تند گفت: کمتر از یک دقیقه...
نوتریکا به تکان سر اکتفا کرد. از این که میتوانست او را از نزدیک ببیند حس خوبی داشت...لباس سبزی که به تن داشت بوی بتادین میداد.
وارد اتاق شد.
اتاق سرد و خوف انگیزی که صدای بوق بوقش کلافه کننده بود.
طوطیا محصور در میان سیم و لوله گم بود. کنار تخت ایستاد. یک دستش در گچ بود و به دست دیگر سرم وصل بود.
سرش کامل در بانداژ سفید قرار داشت. لوله ی باریکی در بینی اش فرو رفته بود و دهانش دور لوله ی کلفت تری حلقه شده بود.
دیدش به خاطر هجوم اشک تار شده بود.
پشت دستش را نوازش میکرد.
صدایش زد: طوطی...
پاسخی نشنید. صدای نفس هایش بلند بود. صدای ضربان قلبش یک بوق ناهنجار بود...
خفه نالید: طوطیا...
باز هم سکوتی که از جانب طوطیا به اندامش رعشه وارد میکرد. اگر همیشه در سکوت بماند!
پرستاری تذکر داد: وقت تمام است...
به ارا می خم شد تا او را ببوسد. وسط راه منصرف شد. باز هم میخواست سواستفاده کند؟!
پرستار باز صدا کرد و ناچارا از اتاق خارج شد.
نوید کنارش نشسته بود. نوتریکا به رو به رو مینگریست اما در واقع نقطه ی نامعلومی را می کاویید.
نوید اهسته توضیح داد: نیما و طلا نمیدونن...
نوتریکا به نوید خیره شد. عجیب بود... چرا نمی دانستند؟
نوید : نخواستیم ماه عسلشون خراب بشه... ای شالا تا اون موقع طوطیا هم حالش خوب شده...
نوتریکا تنها یک اه کوتاه کشید. با احساس سرگیجه سرش را به دیوار تکیه داد. نوید با مریم حرف میزد. متوجه او نبود.
نوتریکا چشمهایش را بست ... خسته بود. چرا بیدار نمی شد؟! دلش به اندازه ی یک دنیا برایش بی تاب بود.
انگار نه انگار که یک شبانه روز با او حرف نزده بود... انگار سالها بود که صدایش را نشنیده بود... مدتها بود که از او بی خبر بود.
خدایا ... کاش رفیق نیمه راه نباشد... کاش حالا که او اهل بود نا اهلی نکند... کاش...
************************
************************

SunDaughter☼
1390،06،23, ساعت : 01:38 قبل از ظهر
بچه ها ... نقد یادتون نره ها ا ا ا. تو امضامه لینکش:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

************************
-برادرشه؟
-نه فکر کنم نامزدشه...
-بچه است که...
-نمیدونم... اما برادرش نیست...
-خیلی شبیه همن...
-شایدم به قول تو برادرش باشه...
-تمام این دو هفته اینجا بوده... تو حیاط خوابیده ... صبح به صبح اومده ملاقاتش...
-موندنش که دردی دوا نمیکنه...
در حینی که چیزی در پرونده ی بیماری یاد داشت میکرد گفت: طفلک دختره... میگن خونریزی مغزی کرده نه؟
مقنعه اش را مرتب کرد و در پاسخ به سوال همکارش گفت: دکتر صامت میگفت یه بار ایست قلبی داده... طفلک هجده نوزده سال بیشتر نداره....
-خدا کنه بهوش بیاد... خانواده ی پر جمعیتی ان... از کی اسیر بیمارستانن...
-اره واقعا...
نوتریکا مقابل استیشن پرستاری ایستاد وگفت: ببخشید؟
پرستار سرش را از پرونده بیرون اورد و به او خیره شد. چه حلالزاده بود... همین الان داشتند راجع به او صحبت میکردند.
لبخندی زد وگفت: بله؟
نوتریکا تک سرفه ای کرد وگفت: نیومدن ملافه هاشو عوض کنن...
پرستار اخمی کرد وگفت: جدی؟ و رو به همکارش گفت: خانم رضایی کجاست؟
-امروز رضایی کشیک نیست ... و رو به نوتریکا گفت: الان ترتیبشو میدم...
نوتریکا لبخند محوی به علامت تشکر زد و از انجا فاصله گرفت. در محوطه نشسته بود و سیگار دود میکرد. پدرش را دید که با گام های تندی به سمتش می امد. دیگر مهم نبود جلوی او سیگار بکشد یا نه...
جاوید بی توجه به جسم باریکی که در دستش بود و از ان دود بلند میشد گفت: بیا برات نهار اوردم...
نوتریکا خسته به پدرش خیره شد.
جاوید چشمهایش را بست و باز کرد . در این شرایط خیلی نمیتوانست عصبانی شود. دو هفته ی تمام در بیمارستان مانده بود. حتی جلال و سیما هم به خانه ماندن رضایت داده بودند اما پسرش هنوز...
جاوید دستش را روی شانه ی او فشرد وگفت: نوتریکا؟
نوتریکا پک اخر را به سیگارش زد. دودش را پس از مکثی از بینی بیرون فرستاد. سیگارش را زیر پا انداخت و با پنجه با حرص ان را له کرد.
جاوید پرسید: بیا بریم خونه...
نوتریکا: طوطیا هنوز بهوش نیومده...
جاوید با ملایمت گفت: دو هفته است شب و روز اینجایی...
نوتریکا مات به پدرش خیره شد.
جاوید از نگاهش ترسید.
نوتریکا زمزمه کرد: دو هفته...؟
جاوید دستش را در موهایش فرو برد و گفت: ببین چقدر ریش در اوردی؟
نوتریکا با بغض گفت: فقط دو هفته؟
جاوید نفس عمیقی کشید.
نوتریکا به پدرش نگاه کرد. یعنی همه ی این مدت تنها دو هفته بود؟ در باورش بیشتر می پنداشت.
جاوید اهسته گفت: بیا یه سر بریم خونه... برو حموم... یه دستی به سر و روت بکش... لباساتو عوض کن... یه کم بخواب... بعد دو باره بیا اینجا... هان؟ خوبه؟
نوتریکا بی حواس گفت: بابا؟
جاوید: جانم بابا؟
نوتریکا بی رمق نالید: فقط دو هفته گذشته ؟
جاوید نفسش را فوت کرد و گفت: اره...
نوتریکا با کف دست پیشانی اش را فشرد وگفت: من فکر میکردم بیشتر باشه...
جاوید دستش را روی کمر نوتریکا گذاشت وگفت: بیا یه سر بریم خونه... بعد برگرد... خوب؟
نوتریکا فرصت ابراز مخالفت نداشت .چراکه جاوید دستش را گرفت و بلندش کرد. تا به خودش بجنبد کنار پدرش در اتومبیل بود.
جاوید تقریبا با سرعت می راند. نگران بود نوتریکا پشیمان شود. وضع خانه از این رو به ان رو شده بود... طفلک طوطیا... برادرش و سیما یک طرف... سیمین و قلبش یک طرف... طلا و نیمایی که هنوز نمیدانستند و هر بار با بهانه های واهی طلا را دست به سر میکردند تا نخواهد با طوطیایی که قادر به تکلم نیست حرف بزند یک طرف... به نیم رخ زرد و بیمار گونه ی نوتریکا خیره شد.
وضع او از بقیه وخیم تر بود. از سَر و سِرّ ِ روابط و احساسش با طوطیا کم اگاه نبود. قرار بود در یک فرصت مناسب با جلال مطرح کند. مسلما انها هم مخالفتی نداشتند... این اتفاق اخر... همه چیز به یکباره در هم ریخت.

SunDaughter☼
1390،06،23, ساعت : 01:43 قبل از ظهر
بچه ها ا ا ا ا............:-2-33-::-2-30-:
===================

وضع او از بقیه وخیم تر بود. از سَر و سِرّ ِ روابط و احساسش با طوطیا کم اگاه نبود. قرار بود در یک فرصت مناسب با جلال مطرح کند. مسلما انها هم مخالفتی نداشتند... این اتفاق اخر... همه چیز به یکباره در هم ریخت.
نبی خان در را باز کرد. با دیدن نوتریکا با خوشحالی جلو امد وگفت: اقا کوچیک... خوبی بابا جون.
نوتریکا به ارامی از ماشین پیاده شد. زورکی واژه ی سلام را به لب راند. جاوید سوئیچ را به نبی داد وگفت: ماشین و پارک کن... و کنار نوتریکا که ارام گام بر میداشت راه افتاد.
نیوشا در باغ روی تاب نشسته بود و فکر میکرد. با دیدن اندام خمیده ی برادرش فورا از جا بر خاست و به سمتش رفت.
نوتریکا حتی حضورش را حس نکرد. گیج مسیری را پیش گرفته بود و سلانه سلانه قدم بر میداشت . حتی نمی دانست مقصدش کجاست.
نیوشا رو به پدرش سلام کرد.
جاوید با محبت دستی به موهایش کشید وگفت: مادرت کجاست؟
نیوشا: خونه... خوابیده...
جاوید سری به علامت تایید تکان داد و به همراه دختر و پسرش واردخانه شد.
جاوید بازوی نوتریکا را گرفت و او را کمک کرد تا پله ها را بالا برود... امیدوار بود دوش اب گرم او را کمی سر حال بیاورد.
رو به نیوشا گفت: یه غذای ساده درست کن...
نیوشا به اشپزخانه رفت. بهتر بود بی بی کبری را فرا میخواند . مسلما خودش از عهده اش به تنهایی بر نمی امد.
به ساعت نگاهی انداخت... سه بعد از ظهر بود.
بی بی از اشپزخانه صدا زد: نیوشا... مادر...
نیوشا از جا بلند شد و به سمت بی بی رفت.
بی بی کبری اهسته گفت: غذا یخ کرد... بکشم؟
نیوشا با کمی تامل گفت: بدین من میبرم بالا...
بی بی کبری اه عمیقی کشید و سینی را به دستش داد. نیوشا به ارامی پله ها را بالا می رفت. در اتاقش باز بود. جاوید روی تخت نشسته بود و سرش را میان دستش گرفته بود.
نیوشا : بابا؟
جاوید سرش را بلند کرد و به دخترش نگاه کرد.
نیوشا متعجب پرسید: پس نوتریکا کجاست؟
و با صدای ریزش اب به در حمام خیره شد. یعنی از ان وقت در حمام بود؟!
مستاصل به پدرش نگاه کرد. جاوید نگرانی را از نگاهش خواند. خودش هم متوجه گذشت زمان نشده بود. با هول چند تقه به در حمام نواخت...
صدای ضعیف نوتریکا امد که گفت: الان میام... باعث شد هر دو نفس راحتی بکشند.
نیوشا سینی را روی میز گذاشت و با خمیازه ی بلند بالایی گوشه ای نشست.
جاوید با لبخند به دخترش خیره شد. تمام دیشب را بالای سر مادرش بیدار مانده بود.
با محبت گفت: برو یه کم بخواب...
نیوشا اهی کشید و با رخوت از جا برخاست.
به طبقه ی پایین رفت تا به بی بی بگوید کاری نیست و میتواند به برود. نوید در اشپزخانه مشغول صرف نهار بود.
با احساس حضور نیوشا لبخندی به رویش پاشید وگفت: سلام...
نیوشا به تکان سر اکتفا کرد. رو به بی بی حرفش را ادا کرد و یک لیوان اب برای خودش ریخت.
نوید:مامان خوبه؟
بی بی جای نیوشا پاسخ داد: اره مادر... خیلی بهتره...
نوید سری تکان داد .
بی بی از نیوشا پرسید: اقا کوچیک غذاشو خورد؟
نوید متعجب پرسید: مگه خونه است؟
نیوشا نگاهی به نوید انداخت و رو به بی بی گفت: نه هنوز حمومه...
بی بی اهی کشید و زیر لب زمزمه کرد: خدا طوطی خانم و شفا بده... و الهی امینی گفت و از اشپزخانه رفت.
نوید از جایش بلند شد و گفت: کی اومد؟
نیوشا: با بابا برگشته...
نوید سری تکان داد و حینی که میخواست پله ها را بالا برود گفت: فردا نیما اینا برمیگردن...
نیوشا به نوید خیره شد.
اهسته گفت:چه زود؟
نوید سری تکان داد و گفت: به نیما گفتم چی شده...
نیوشا با چشمهای گرد شده او را می نگریست.
نوید اهش را فرو خورد و گفت: برو یه کم بخواب... چشمات باز نمیشن دیگه...
نیوشا روی مبلی نشست و گفت: هر دفعه میخوابم خواب تصادف طوطیـــــ... ا رو... و بغض خفه ای مانع از اتمام جمله اش شد.

SunDaughter☼
1390،06،23, ساعت : 01:47 قبل از ظهر
اینم پست اخر امشب.... دعام کنید گند نزنم.
نقد هم یادتون نره. اگه بده حذفش کنم:-2-31-:
=========================

نوید ناچارا ان چند پله ای که بالا رفته بود را پایین امد و دستش را روی شانه ی خواهرش گذاشت وگفت: حالش خوب میشه...
نیوشا با صورت خیس به او نگاه کرد و گفت: پس کی؟
نوید لبش را گزید و گفت: دعا کن...
و با لبخند تلخی ادامه داد: برو تو اتاق من بخواب...
نیوشا حرفی نزد... و نوید مصرانه گفت: مگه همیشه دوست نداشتی یه بارم شده اونجا بخوابی؟
نیوشا تلخ خندی زد و با سستی از جا بلند شد.
نوید به طبقه ی بالا رفت.
جاوید پشت در حمام ایستاده بود. بعد از سلام اهسته گفت: چطوری راضی شد؟
جاوید بی رمق زمزمه کرد: تو حال خودش نیست...
نوید نفسش را فوت کرد. نوتریکا از حمام خارج شد. تی شرتش به خاطر خیسی موهایش نم دار بود.
جاوید حوله ی کوچکی به دستش داد و گفت: موهاتو خشک کن...
نوید با لحنی که سعی داشت پر انرژی باشد گفت: به به برادر کوچیکه.. حال شما؟
نوتریکا به نوید خیره شد.
به جای اینکه حوله را از پدرش بگیرد سرش را با کف دست فشرد وگفت: سلام...
نوید با ملایمت او را روی تخت نشاند وگفت: چطوری؟ کم پیدایی...
نوتریکا بی اهمیت به سوالش زمزمه کرد: باید برم بیمارستان...
جاوید: اونجا مراقبش هستن نوتریکا... و خواست حرف دیگری بزند که گوشی موبایلش زنگ خورد.
از اتاق خارج شد و پاسخ داد: جانم نیما؟
نوتریکا گیج به نوید خیره شد.
نوید سینی را روی زانویش گذاشت وگفت:بیا یه چیزی بخور... میدونی چند وقته درست و حسابی غذا نخوردی؟
نوتریکا باز سرش را محکم فشرد.
نوید پرسید: چی شده؟
نوتریکا با صدای خش داری گفت: سرم داره میترکه...
نوید از کمدش کیف داروهایش را در اورد و یک ارام بخش به خوردش داد.
مجبورش کرد دراز بکشد... هنوز در اتاقش بود و به عکس جمع خانوادگی شان نگاه میکرد.
نوتریکا اهسته نام طوطیا را ناله میکرد.
نوید نگاهش کرد. لبه ی تخت نشست وپرسید : چیه؟ چیزی میخوای؟
نوتریکا پاسخی نداد. چشمهایش نیمه باز مانده بود. نوید مستاصل نمیدانست چرا پیشانی اش خیس از عرق است اما از سرما می لرزد.
پتویی رویش انداخت و گفت: چه به روز خودت داری میاری؟
نوتریکا ناله کرد: سردمه....
نوید از اتاق بیرون رفت تا پدرش را صدا کند. دست تنها نمی توانست کاری از پیش ببرد.
ساعت از ده شب گذشته بود. سیمین بالای سرش نشسته بود و دستمال خیس روی پیشانی سوزانش میگذاشت. تبش قطع نمی شد.
جاوید و جلال هر دو مقابل تلویزیون نشسته بودند. فقط روشن بود وگرنه کسی حال تماشای ان را نداشت. نوید سرگرم پرونده های شرکتشان بود. با نبود نیما حجم کارها به دوش خودش وماهان بود. هرچند به نفعش شده بود کمتر فکر وخیال میکرد.
نیوشا با انگشتانش بازی میکرد. تمایلی هم به تماشای سریال مورد علاقه اش نداشت. سیما در بیمارستان مانده بود.
جلال با لحن خسته ای پرسید: پس فردا دادگاه است؟
جاوید به تکان سری اکتفا کرد.
نوید به پدر و عمویش خیره شد.
جاوید ادامه داد: احتمالا براش زندان می برن...
جلال زمزمه وار گفت: پسره ی کثافت... ببین چطوری... و نتوانست ادامه اش دهد.
نوید فکر کرد اگر به جای طوطیا نوتریکا روی تخت خوابیده بود... لبش را گزید مسلما بدنش با توجه به بیماری اش این همه مقاومت نمیکرد.
باید از طوطیا ممنون می بود...
شهرام راننده بود... به جرم سوءقصد به نوتریکا و تصادف عمدی بازداشت بود.
قبلا از نیما چیزهایی در باره ی انها شنیده بود. اما فکر نمیکرد انها تا این حد جدی برخورد کنند.
خدا خدا میکرد طوطیا زودتر بهوش بیاید. انگار رنگ مرگ به در و دیوار خانه ی دو برادر پاشیده بودند.
فردا را چه میکردند؟ با بازگشت نیما وطلا ناله سرایی ها از سر اغاز میشد.

SunDaughter☼
1390،06،26, ساعت : 03:22 بعد از ظهر
سلاممم
خوبین؟؟؟:-2-25-:نقد هم فلاموش نشه.:-2-41-::-2-16-:

=======================

اگر بلایی به سر طوطیا بیاید... نوتریکا همین گونه هم حال و روز درستی نداشت. از برادر ش در تعجب بود که اینقدر احساساتی و شکننده باشد.
اینقدر نگران کسی که تا دیروز گمان هم نمیکرد تا این حد برایش مهم باشد ...
نوتریکا یی که او می شناخت با کسی که این چنین در طبقه ی بالا در تب یک علاقه میسوخت خیلی فرق داشت.
دیگر برایش مسلم شده بود که اگر طوطیا حالش بهبود نیابد... نوتریکا هم... لبش را گزید. بهتر بود اینقدر به افکار پریشانش مجال ندهد.
اهی کشید وباز سرش را در پرونده ها فرو برد.
اما با صدای قدم های مادرش ناچارا به سوی پله ها نگاه کرد.
سیمین خسته با ظرف ابی که در دستش بود اهسته پایین می امد.
جاوید فورا پرسید: حالش چطوره؟
سیمین بی رمق جواب داد: بهتره... تبش پایین اومد.
زمزمه ی خدا را شکر...فضا را پر کرد.
جلال رو به برادرش گفت: دادگاه فردا چی؟؟؟ با این حال و روزش که نمیتونه بیاد...
جاوید اهسته گفت: فردا به جهرمی میگم یه فکری بکنه...
جاوید به ساعت خیره شد... پس از خداحافظی از جلال به اتاق نوتریکا رفت.
با رنگی پریده و چشمهایی که در میان دو حلقه ی کبود بسته بودند چهره اش را دردمند نشان می داد. لبه ی تختش نشست و دستش را به دست گرفت. مثل کوره می سوخت. نفسش را فوت کرد نوسان تبش ازار دهنده بود.
پزشکش هم گفته بود عصبی است و ربطی به جسم و احتمالا عفونت ندارد.
با رخوت از جا بلند شد تا بدون جلب توجه یک ظرف اب خنک و دستمال فراهم کند. امیدوار بود سیمین متوجه نشود.
ساعت از هفت صبح گذشته بود.
هنوز بالای سرش بیدار بود و پیشانی عرق نشسته اش را نم دار میکرد.
تمام شب را بر بالینش بیدار بود و مداوم تلاش میکرد دمای بدنش را پایین بیاورد. نوید به ارامی در اتاق را گشود.
جاوید به او خیره شد.
نوید تک سرفه ای کرد وگفت: عمو جلال پایین منتظرتونه... بابا دیشب نخوابیدید؟
جاوید اهسته گفت: هنوز تب داره...
نوید موهایش را بالا داد و بی توجه به صحبت پدرش گفت: نیما وطلا عصر میرسن...
جاوید سری تکان داد و از جا بلند شد. با جدیت گفت: اگه حالش بدتر شد زنگ بزن دکترش بیاد...
نوید سری تکان داد.
و جاوید برای تعویض لباسش به طبقه ی پایین رفت. خیلی زودتر از انچه که فکرش را بکنند به مقصد رسیدند. جهرمی پایین پله ها منتظرشان بود.
با هم وارد شدند. راهروی دادگاه شلوغ و پر سر و صدا بود... ساعت هشت و نیم وقت داشتند.
هر دو برادر به سر و ته راهرو مینگریستند. همهمه و شلوغی ذهن را سردرگم می ساخت. مردی انها را به اتاقی راهنمایی کرد. جهرمی صبر کرد تا دو برادر وارد اتاق شوند.
پس از دقایقی مرد میان سالی وارد شد و پشت میزی نشست. لحظاتی بعد سربازی شهرام را به جایگاه مخصوص نشاند.شهنام هم خیلی وقت بود که در اتاق حضور داشت.
مدت زمانی گذشت تا جلسه رسمی اغاز شود.
شهرام با دستهایی دستبند زده روی صندلی نشسته بود و قاضی دستی به محاصنش کشید و رو به او پرسید: اقای شهرام سرمدی به چه علتی قصد جان اقای نوتریکا نیکنام و داشتید؟
شهرام دندان قروچه ای کرد و به برادرش شهنام خیر ه شد.
اتاق کوچکی بود... جاوید و جلال به همراه وکیلشان اقای جهرمی کنار هم نشسته بودند...
شهرام با صدایی که از ان حرص می بارید برای بار هزارم توضیح داد: خواهرم به خاطر اون پسره ی نسناس خودکشی کرد...
جاوید سرش را باتاسف تکان داد ومدام نفس عمیق کشید.
قاضی هوومی گفت و رو به او پرسید: خواهرتون چند سالش بود؟ چطور دست به چنین کاری زد؟
شهرام سر به زیر با صدای بغض داری گفت: هجده سالش نشده بود... میخواست کنکور بده ... چه ارزوهایی ک ... ه...ن ..ن...نداشت...
قاضی عینکش را روی چشمش گذاشت و رو به جاوید گفت: اقای نیکنام... پسرشما هم به دادگاه احضار شده بودن... ولی ایشون... و در سکوت منتظر پاسخ جاوید شد.

SunDaughter☼
1390،06،26, ساعت : 03:26 بعد از ظهر
جاوید تک سرفه ای کرد وگفت: حال مساعدی نداشت...
قاضی اخمی کرد وگفت:چرا؟ایشون هم در تصادف صدمه دیدن؟
جاوید:خیر.. در تصادف دختر برادرم خودشو سپر پسرم کرد.... وگرنه با توجه به بیماریش...
قاضی میان کلامش امد وگفت: چه بیماری ای؟
جاوید اب دهانش را فرو داد وگفت: پسرم هموفیلی داره...
قاضی سری تکان داد و با ز منتظر به جاوید چشم دوخت.. نگاهش نشان از ان داشت که هنوز جوابش را نگرفته است.
جاوید ادامه داد: وضع روحی نا به سامانی داشتن و ضمن اینکه کسالت جسمی هم مزید بر علت شد که نتونن بیان...
قاضی عینکش را روی بینی عقب و جلو کرد وگفت: حتما مستحضر هستید که اقای سرمدی هم از شما با عنوان تعدی به مرحومه شیده سرمدی شکایت کردن...
جهرمی رو به قاضی گفت: بله... و جناب نوتریکا نیکنام با قید سند ازاد هستن... در پرونده قید شده...
قاضی سری تکان داد و رو به شهرام گفت: شکایت شما دلایل محکمه پسندی هم داره؟
شهرام با غیظ گفت: من مطمئنم اون پسره ی بی پدر ومادر یه بلایی سر خواهرم اورده که...
و سکوت کرد.
قاضی ابرویش را بالا داد وپرسید: قبل از دفن کالبد شکافی هم انجام شد؟
شهرام سرش را به علامت منفی تکان داد.
جهرمی اجازه خواست و قاضی با تکان سر اجازه را صادر کرد.
جهرمی رو به قاضی گفت: اگر تمایل داشته باشید و البته اجازه ی نبش قبر و صادر فرمایید قطعا به قطعیت میرسید که اقای نوتریکا نیکنام هرگز به مرحومه سرمدی تعرض نکردن... و متوفی بر اثر یک جنون ادواری دست به چنین عملی زده...
شهرام با حرص نیم خیز شد وفریاد زد: کثافتهای بی همه چیز... نمیذارم خواهر رحمت شده ی منو از تو گور دربیارین ...
سربازی بازویش را کشید ومجبورش کرد سر جایش بنشیند.
قاضی رو به کنار دستی اش گفت: برای دوازده روز دیگه وقت میدم... لطفاتمامی خواندگان شرکت کنن...
سپس نفس عمیقی کشید و با چکشش روی میز اهسته ضربه ای نواخت و گفت: ختم جلسه...
جاوید و جلال به همراه جهرمی از اتاق خارج شدند.
شهرام و شهنام در راهرو بودند. سربازی بازوی شهرام و محکم گرفته بود.
شهرام تا چشمش به جاوید افتاد غرید: مطمئن باش یک روز به عمرم مونده باشی اون پسر لعنت شده ی حروم زادتون نفله میکنم...
جاوید خواست جوابش را بدهد که جهرمی بازویش را کشید وگفت: اروم باشید اقای نیکنام...
جاوید دندان هایش را روی هم می سایید. کفری از دست جهرمی گفت: اون چه حرفی بود که زدی؟ اگه نبش قبر بشه و نوتریکا...
جهرمی میان کلامش امد وگفت:نوتریکا به من اطمینان خاطر داد....
وپس از صحبت کوتاهی خداحافظی کرد و رفت.
جلال با تند ی به برادرش گفت:هنوزم بهش اعتماد نداری؟
جاوید به برادرش خیره شد. از او شرمسار بود... دخترش مدتها در بستر بود و فقط نفس میکشید.
جلال دستش را روی شانه ی او گذاشت و فشرد.
جاوید: میری بیمارستان؟
جلال سرش را تکان داد.
جاوید زمزمه کرد: منم میام...
جلال تلخ خندی زد و با هم به سوی درخروجی حرکت کردند.
*************************
نوید با حرص گفت: تو حالت خوب نیست...
نوتریکا اهمیتی نمیداد که او چه میگفت.
نوید بازویش را کشید وگفت:نوتریکا ...کجا داری میری؟
نوتریکا: دارم میرم دانشگاه... امروز اخرین امتحانمه...
نوید ماتش برد نمیدانست که در تمام این مدت با این احوال روحی به دانشگاه هم میرود. قدرت ابراز مخالفتش سلب شد.
در حالی که با لحن ملایمی سعی داشت مجابش کند تا او را برساند باز هم با مخالفت او رو به رو شد.

SunDaughter☼
1390،06،26, ساعت : 03:31 بعد از ظهر
با گفتن جمله ای که به خداحافظی اش چسباند از اتاق خارج شد.
--مگه بچه ننه ام... خداحافظ.
گیج و منگ با ان ظاهر پریشان و لباس های ژولیده در محوطه ی دانشگاه به سوی مسیر نامعلومی پیش میرفت.
احسان او را دید و به همراه حامد به سمتش رفتند. در طول امتحانات یکبار هم فرصت دیدار و صحبت برایشان پیش نیامده بود.و حالا اخرین امتحان بود ....هوای تیر ماه گرم و مردادی بود...
احسان بازویش را کشید.
نوتریکا ایستاد و با چشمهای خسته و نگاه بی فروغی به او خیره شد. یک لحظه به ذهنش فشار اورد که ایا اورا می شناسد یا نه...
احسان مقابلش ایستاد. با دهان باز نگاهش میکرد.
حامد اهسته گفت: پسر... چرا این شکلی شدی؟
نوتریکا خسته اهی کشید وگفت: سلام...
حامد و احسان در جریان تصادف طوطیا بودند ... اما چهره ی نزار نوتریکا در باورشان نمی گنجید.
حامد سعی کرد بشاش لبخندی بزند. در همان حال گفت: بریم اونجا بشینیم...
نوتریکا حوصله ی مخالفت نداشت.
احسان ساکت بود و فکر میکرد.
نوتریکا موهای ژولیده اش را عقب فرستاد و پرسید: امتحان خوب بود؟
حامد خوشحال از اینکه او شروع کننده ی بحث است. لبخندی زد وگفت: بدک نبود... تو چطور؟
نوتریکا به ساعتش خیره بود.
احسان سوال حامد را پرسید.
نوتریکا گیج به او خیره شد و گفت:چی؟
احسان از حالتش جا خورد. نوتریکا زیر لب زمزمه کرد : الان وقت تعویض ملافه هاشه...
حامد گفت:هان؟
نوتریکا از جا بلند شد وگفت: من باید برم.
احسان نگران از حال و اوضاع درهم و خراب روحی او گفت: میرسونمت....
نوتریکا سری تکان داد و از حامد خداحافظی کرد.
اما حامد همچنان دنبالشا ن می امد.
واقعا یادش رفته بود احسا ن و حامد هم خانه هستند و هر دو با ماشین احسان رفت وامد میکنند.
نوتریکا حتی متوجه حضور حامد هم نبود... چیزهایی زیر لب زمزمه میکرد.
حامد و احسان متعجب به هم خیره شدند اما چیزی نگفتند. وقتی به مقصد رسیدند. تصمیم گرفتند تا انها هم سری به او بزنند. هرچه که بود در عروسی نیما او را دیده بودند و هر دو از طوطیا به عنوان یک دختر خوش برخورد و مهربان یاد کرده بودند.
نوتریکا مسیر را تند قدم برمیداشت.
پرستارها دیگر او را می شناختند... کسی که صبح و روز وشب برایش معنی نداشت. هر لحظه چه اجازه ی ملاقات داشت چه نداشت در انجا بود.
در حیاط... در راهرو... پشت شیشه...
حامد و احسان از پشت شیشه به پیکر طوطیا خیره شده بودند. به هر حال تاثر بر انگیز بود که یک دختر جوان در یک تصادف به این حال و روز بیفتد.
جزییات ماجرا را نمی دانستند. همین را هم از غیبت های نوتریکا در روزهای اخر کلاس از خواهرش نیوشا جویا شده بودند.
هر دو در دل برای شفای زودتر طوطیا دعا کردند.
دیگر وقت رفتن بود اما با صدای جیغ و فریاد های یک نفر سر جایشان میخکوب شدند.
طلا و نیما و به همراه سیما و جلال در راهرو بودند و طلا چنان زار میزد و میگریست که انگار با جسد خواهرش رو به رو شده است.
نوتریکا انگار نمی نشنید. پیشانی اش را به شیشه چسبانده بود و به طوطیا خیره می نگریست.
طلا بعد از کلی گریه و مویه در میان دستهای نیما از هوش رفت...
پرستاری به انها تذکر داد فوراراهرو را خلوت کنند. اما نیما حضور داشت... سیما و جلال همراه دخترشان که دو پرستار به کمکش شتافته بودند ماندند.
اما نیما داشت به پسر لاغر و پریشان و اشفته ای نگاه میکرد که به شیشه چسبیده بود و لبهایش ارام تکان میخورد. از کلافگی موهای خودش را کشید.
احسان وحامد به او سلام کردند...
نیما با لبخند تصنعی جوابشان را داد و ان دو راحت می توانستند نوتریکا را به دست برادرش بسپارند.

SunDaughter☼
1390،06،26, ساعت : 03:36 بعد از ظهر
نیما با لبخند تصنعی جوابشان را داد و ان دو راحت می توانستند نوتریکا را به دست برادرش بسپارند.
از نوتریکا خداحافظی کردند و رفتند. نیما کنارش ایستاد وگفت: نوتریکا؟
بار اول نشنید...
نیما با ز صدا زد.
نوتریکا به سختی به سمتش چرخید.
نیما دستش را روی شانه اش گذاشت وگفت: خوبی داداش؟
نوتریکا به طوطیا خیره شد. جوابی نداد...
نیما نفسش را فوت کرد. به طوطیا نگریست... چقدر دلش برای این دختر دوست داشتنی و شیرین تنگ شده بود. برای لحنش... صحبتهایش... مهربانی و شیطنت هایش....
اهسته با لحنی دلداری دهنده گفت: طوطیا خوب میشه...
و نگاهش را خیره به طوطیا دوخت... کمی بعد با نفس های عمیق نوتریکا به سمت او چرخید. به ارامی یک قطره اشک از چشمش فرود امد.
پیشانی اش را به رسم این مدت به شیشه چسبانده بود بی انکه چشم و نگاه از او برگیرد ارام اشک میریخت.
نیما باز شانه اش را فشرد وگفت: نوتریکا... حالش خوب میشه...
پس از مکث و سکوتی طولانی از جانب نوتریکا به زحمت لبهایش را به حرکت در اورد و با صدای خسته و از ته چاهی گفت: نه... دیگه خوب نمیشه...
نیما مات گفت: توکل کن به خدا... اون خوب میشه... طوطیا حالش خوب میشه...
نوتریکا با سر انگشت اشاره روی شیشه یک خط صاف کشید و زیر لب گفت: طوطیا مرد...
و قبل از انکه نیما از بهت خط سبز وصافی که در روی نمایشگر ضربان قلب در بیاید متوجه نقش زمین شدن نوتریکا شد.
***************
***************
صداهای درهم و برهمی باعث شد سعی کند تا پلکهایش را باز کند...
سیما با گریه نالید: طوطیا... مادر... چشماتو باز کن قربونت برم...
طوطیا به سختی پلکهای بهم چسبیده اش را از هم گشود... همه جا سیاه بود. صداها را انگار از زیر اب می شنید.
خسته بود... ناله ی خفه ای از گلویش بلند شد. درد داشت. حس کرد چشمهایش خیس اشک است. اما همه جا سیاه بود...
پرستاری گفت: اجازه بدید استراحت کنه... الحمد الله بهوش اومده... و تخت به حرکت در امد. برای انجام ازمایش ها او را از بخش مراقبت های ویژه خارج کردند.
سیما و طلا گریه میکردند . جاوید زمزمه وار ذکر میگفت و جلال هنوز سرش را از روی سجده به زمین بلند نکرده بود.
سیمین صلوات می فرستاد. کاری هم به گریه ی خواهر و خواهر زاده اش نداشت.واقعا لازم بود... بعد از یک ماه نیاز به این تخلیه ی روانی داشتند. چقدر پا قدم طلا خوب بود که بعد از سه روز از امدنش طوطیا بهوش امد. اگر می دانستند قطعا زودتر ا ز او میخواستند که از ماه عسلش دست بکشد و برگردد.
فقط دل نگران نوتریکا بود... او هم با توجه به ایست قلبی اخر طوطیا دچار شوک شده بود و هنوز بهوش نیامده بود.
امیدوار بود اتفاقی نیفتد.
با رخوت از جابلند شد.میخواست سری به پسرش بزند...
چشمهایش بسته بود و صورت رنگ پریده اش در میان انبوه ریش در حصار بود.
نیما لبخندی به روی مادرش پاشید وگفت: دکترش همین الان پیش پای شما رفت...
سیمین لبه ی تخت نشست وگفت: اون حالش خوب شد ... این یکی و کجای دلم بذارم...
نیما خندید و گفت: فکر کنم یه عروسی در پیشه....
سیمین خندید وگفت: گمون کنم... از مجنونم مجنون تره...
نیما خندید و نفس راحتی کشید. به هر حال تازه داماد بود و نمیخواست مردم و فامیل و اشنا این اتفاق تلخ و ناخوشایند را یمن یا نحسی عروسیشان نسبت دهند.
در حالی که با ارامش دم و بازدم میکرد به برادرش خیره شد. خنده اش گرفته بود.
ویبره می لرزید که سیمین پرسید: چیه؟
نیما به قهقهه افتاد.
سیمین اهسته گفت: چی شده؟
نیما در همان حال بریده بریده گفت: زن گرفتن داداش کوچیکه باحاله...
سیمین هم لبخندی زد وگفت: از شماها زرنگ تره...مطمئنم نوه ی اولم اون برام میاره...
نیما چنان پقی زد زیر خنده که باعث خنده ی مادرش شد.
در همین گیر و دار بودند که نوتریکا لای چشمهایش را باز کرد .
سیمین دستی به موهایش کشید وزیر گوشش گفت: بالاخره بهوش اومدی...
نوتریکا مبهوت به مادرش خیره شد.یادش نمی امد چه اتفاقی برای خودش افتاد. تنها مرگ طوطیا را... چشمهایش پر ازاشک بود.
سیمین پیشانی اش را بوسید وگفت: خدا رو هزار مرتبه شکر...
نوتریکا لبهای خشکش را باز و بسته کرد.
نیما رویش خم شد وگفت: حاج اقا مژدگونی بده...
نوتریکا بی رمق به او خیره شد.
نیما خندید و گفت: تا مژدگونی منو ندی بهت نمیگم...
سیمین با خنده گفت: اذیتش نکن مادر...
نوتریکا زمزمه وار و ملتمس گفت: تو .. رو خدا...
سیمین با لحن با محبتی گفت: عروست بهوش اومده...
نوتریکا گیج به چهره ی بیش از حد شاد مادرش نگاه میکرد.
سیمین لبخندی به رویش پاشید وگفت: طوطی بهوش اومد....
=========
پست اخر امروز. نقد فلاموش نشه. میسی.:-2-40-:

SunDaughter☼
1390،06،27, ساعت : 11:58 قبل از ظهر
" قسمت دوم : سقوط"
دکتر جم رو به رویش ایستاده بود... با لبخند پدرانه ای گفت: دخترم... میدونی اسمت چیه؟
طوطیا کفری و کلافه گفت: نه... نه... به خدا نمیدونم...
دکتر جم فورا گفت: باشه... باشه... و رو به سیما اشاره کرد وگفت: این خانم و میشناسی؟
طوطیا به چشمهای گریان زن خیره نگریست. در تمام این مدت تنها کسی بود که مداوم بر بالینش حضور داشت.
طوطیا دراز کشیده بود ... خواست تکانی بخورد که دردی جانکاه در اعماق کمرش پیچید... اهسته گفت: نه... نمیشناسم.
دکتر جم: مطمئنی؟
طوطیا با حرص در حالی که کمی ضعیف و با لکنت حرف میزد گفت:اررره... ام...روز بار چندم ازم می پرسن... خسته شدم.
دکتر جم سری تکان داد وگفت: باشه دخترم... بهتره استراحت کنی...
طوطیا ارام ناله کرد: کمرم درد میکنه...
دکتر جم سری تکان داد و رو به پرستاری خواست تا کمی مرفین به او تزریق کنن...
جلال و سیما به دنبال دکتر جم از اتاق خارج شدند.
جم در حالی که در پرونده اش چیزی یادداشت میکرد گفت: میتونه ناشی از شوک تصادف باشه... به هر حال اسیب جمجمه ی سختی داشته ... فراموشی و از دست دادن حافظه طبیعیه...
سیما با هق هق گفت: چر نمیتونه تکون بخوره؟
جم به جلال نگاه کرد و سپس سیما ارام و شمرده توضیح داد: بهتره اجازه بدیم روند ازمایش ها و درمان به ارامی طی بشه... مسلما دختر شما خیلی قویه... اون از صدمه ی شدیدی جان سالم به در برده... و مطمئنا میتونه از پس خیلی شرایط دیگه هم بر بیاد.
سیما و جلال تشکری کردند.جم هم رو به جلال گفت: اقای نیکنام؟
جلال به او خیره شد.
سیما هم نگران به صحبت ان دو نگاه میکرد. دست اخرجلال به همراه جم به اتاق او رفتند.
با نگرانی که بر وجودش چیره شده بود به سمت اتاق طوطیا رفت.
ارام به خواب رفته بود. انقدر معصوم و مظلومانه چشمهایش را بسته بود که فکر میکرد هرگز باز نخواهد شد. درست مثل روزهایی که... حتی یاد اوری اش هم به جانش چنگ دلهره می انداخت.
دستش را در دست گرفت و نوازش کرد ... چقدر لاغر شده بود... دور چشمهایش کبود بود و یک زخم روی پیشانی اش جا مانده بود. موهایش کوتاه و تیغ تیغی بود. خدا را شکر که هنوز این چهره ی در هم و برهم را در اینه ندیده بود.
خم شد و بو سه ای به گونه ی دخترش نواخت. چقدر دلش برای ته تغاری اش تنگ شده بود.
نیوشا در را ارام گشود.
سیما حواسش نبود. نوتریکا هم با یک دسته گل پشت سرش ارام وارد اتاق شد.
نیوشا سلامی گفت. سیما جا خورد. توقع نداشت ان دو را ان هنگام صبح ببیند.
لبخندی به رویشان پاشید و با محبت گفت: سالم خاله.. خوش اومدید...
نوتریکا دسته گل را به دست خاله اش سپرد وگفت: این کاسکو بهوش نیومده مگه؟
سیما لبخندی زد وگفت: الان بهش مسکن دادن خوابید... درد داشت.
نوتریکا حس کرد فرو ریخت. با این حال حفظ ظاهرکرد وگفت: خوب برای خودش میخوابه ها...
سیما بغض کرده بود. هر سه به طوطیا خیره بودند. سیما ارام اشک میریخت. نیوشا دستش را دور شانه های خاله اش حلقه کرد وگفت:چی شده خاله؟
سیما با هق هق گفت: هیچی یادش نیست...
نوتریکا متعجب گفت: یعنی چی؟
نیوشا سیما را وادار کرد تا روی مبلی که کنار تخت بود بنشیند... در حالی که دستمالی هم به دستش داد تا اشکهایش را پاک کند به نوتریکا اشاره زد یک لیوان اب به او بدهد.
نوتریکا لیوانی را پر کرد و به دست سیما سپرد.
نیوشا بازسوالش را تکرار کرد.
سیما اه عمیقی کشید و گفت: تو این شیش هفت روزی که بهوش اومده.... اوایلش که گیج بود... اما حالا...
نوتریکا بی طاقت پرسید: حالا چی؟
سیما: هیچی یادش نیست.... نه من... نه پدرش... وارام میلرزید و می گریست.
نوتریکا با اشفتگی موهایش را عقب فرستاد... به چهره ی معصوم طوطیا خیره شد.
هر سه ساکت در اتاق نشسته بودند. ساعت به تندی پیش میرفت و زمان ملاقات بود. میدانست مهناز و فریدون قرار است به ملاقات طوطیا بیایند.
از جا بلند شد و رو به نوتریکا گفت: میشه بری یه کم میوه و شیرینی بخری...؟
نوتریکا درجا بلند شد و فورا از اتاق بیرون رفت.

SunDaughter☼
1390،06،27, ساعت : 09:50 بعد از ظهر
از جا بلند شد و رو به نوتریکا گفت: میشه بری یه کم میوه و شیرینی بخری...؟
نوتریکا درجا بلند شد و فورا از اتاق بیرون رفت.
نیم ساعتی سرش گرم خرید بود.... یک لحظه در شیشه ی مغازه به خودش خیره شد. اصلاح کرده بود. لباس مرتب پوشیده بود... موهایش را با ژل وتافت سرو سامان داده بود.
نایلون های خرید را در دستش جا به جا کرد... در مسیر یک مغازه ی فروش اجناس بدلی چشمش را گرفت.
کاسکو دیوانه ی این خنزل پنزل ها بود.
وارد مغازه شد... چشمش به یک گردنبند با پلاک ورود ممنوع افتاد. طوطیا حتما عاشقش میشد. خریدهایش را روی زمین مغازه گذاشت و داشت پلاکو زنجیرش را وارسی میکرد.
همان را خرید... با یک جاسوئیچی طوطی سبز که صدا ی قهقهه از خودش در می اورد. با این کارها می توانست حافظه ی از دست رفته اش را بازگرداند. حتما طوطیا اگر به علایق دیرینش بیندیشد حالش بهبود می یابد.
از مغازه خارج شد و به سمت بیمارستان راه افتاد.
نیما و طلا در محوطه بودند. نیما صدایش کرد...
نوتریکا :سلام...
نیما: کجا بودی؟
نوتریکا: رفتم میوه شیرینی بخرم... عصر عیادت میان...
نیما یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: پس کوش؟
نوتریکا میگفت چرا اینقدر سبک است... پس خرید هایش کجاست؟؟؟ وایی..... درمغازه جا مانده بود.
با هول از جلوی چشم نیما رفت.
نیما داد زد: عاشقی ها...
طلا خندید و نیما سری تکان داد.
با هول خودش را به مغازه رساند. فروشنده تا او را دید گفت: اقا خریداتون...
نوتریکا با لبخند تشکری کرد و دوان دوان بهسمت بیمارستان راه افتاد. امیدوار بود هنوز کسی نیامده باشد.
تا در را باز کرد متوجه صدا وهمهمه شد... همه بودند... از خانواده ی خودش و دوستان پدرش و عمویش ... تا راحیل و مهتاب دوستان دانشگاه طوطیا.
و طوطیا در میان این همه شلوغی چشمانش را بسته بود.
مریم در کنار نوید ایستاده بود ... سیما خرید ها را از دست نوتریکا گرفت. نوتریکا با همه سلام و احوالپرسی کرد.
حوصله ی ماهان را نداشت.اما تنها جای خالی حتی برای تکیه دادن به دیوار هم کنار او بود.
ماهان به طوطیا خیره بود. نوتریکا لبش را می جوید...
سیمین با صدای هیجان زده ای خواهرش را خطاب کرد وگفت: طوطیا بیدار شد...
همه به سمتش هجوم بردند.
روی تخت دراز کشیده بود و به کله ها و سرهایی که با نگاه های هراسان به او خیره شده بودند نگاه میکرد. در ذهنش برای هر کدام به دنبال هویت بود...
اما...
اهی کشید. می دانست بیمارستان است.دکتر جم به او توضیح داده بود که در یک تصادف به کما رفته بود.
و به گفته ی دکتر جم سیما را مادرش می دانست.
با نگاه به دنبال سیما میگشت.
سیما گونه اش را بوسید وبا بغض گفت: خوبی طوطیا جان؟
طوطیا... حتی برایش اشنا هم نبود.
چشمهایش با نگاه چشمهای قهوه ای پسری که رو به رویش ایستاده بود تلاقی کرد. دیگر ویژگی هایش موهای فندقی و صورتی استخوانی و هیکلی چهارشانه بود. لبخند گرمی روی لبهایش بود. نفهمید چطور اما او هم لبخندی نثارش کرد.
نوتریکا با حرص کمی خودش را عقب کشید. در تمام این مدت جز گریه و زاری برای کسی عملی انجام نمیداد....اما برای ماهان... لبخند میزد.
با حرص از اتاق بیرون رفت.
عمو جلالش پشت در نشسته بود . چهره اش خسته بود.
کنارش نشست.
جلال به او خیره شد. نوتریکا لبخندی زد.
جلال بی اهمیت به لبخند او به رو به رو خیره شد.
نوتریکا خواست حرفی بزند که پرستاری جلو امد وگفت: دکتر جم منتظرتون هستن...
جلال بلند شد. نوتریکا هنوز نشسته بود...
جلال با تندی به او گفت: تو هم بیا...
نوتریکا باز لبخندی زد واطاعت کرد.
دکتر جم پرونده ی طوطیا را مقابلش گذاشته بود. با لبخند جلال را دعوت به نشستن کرد اما نگاهش روی نوتریکا ثابت ماند. او هم مانند دیگر پرسنل بیمارستان می دانستند او صبح و شب بر بالین طوطیا می اید ومی رود.
پرسشگر به جلال خیره شد.
جلال جز سکوت واکنشی نشان نداد.
جم اب دهانش را فرو داد و رو به نوتریکا پدرانه گفت: بهتره بیرون باشی...
نوتریکا خواست بلند شود که جلال گفت: نه... دکتر اجازه بدید اون هم در جریان باشه...
جم متعجب گفت: اخه... و با مکث گفت: باشه...
نوتریکا فرصت را مغتنم شمرد و پرسید: تاکی اینطوری میمونه؟
جم: چطوری؟
نوتریکا: حافظه اش...
جم لبهایش را تر کرد و به جلال نگاه کرد. اهسته و شمرده گفت: فعلا چیزی که منو نگران میکنه حافظه اش نیست... به هر حال ما امیدواریم زودتر خاطراتش و به یاد بیاره... و این خیلی دور از ذهن نیست...اما...
و سکوت کرد.
نوتریکا با نگرانی به چهره ی خونسرد جم مینگریست.
جم با لحن ارامی گفت: متاسفانه اخرین نتایج ازمایش ها هم ...
جلال مضطرب گفت: همون جواب اولیه...
جم سری تکان داد.
جلال کلافه موهایش را با پنجه هایش کشید وگفت: دائمی؟
جم اهسته گفت: نمیتونم احتمال صد در صد بدم...
نوتریکا نادیده گرفته شده بود. انها در مورد چه چیزی صحبت میکردند؟
جلال زمزمه وار گفت: ببریمش خارج چطور؟ لندن... امریکا...
جم سرش را به طرفین به معنی نه تکان داد.
جلال مردانه شکست. ونوتریکا بی طاقت پرسید: چی شده؟
جم به او نگاه کرد. رنگش سفید شده بود.
با لحنی ارام گفت: متاسفانه طوطیا....دچار پاراپلژی شده و از ناحیه ی T-11 دچار اسیب مهره های سینه ای شده.....
کاش طوری حرف میزد که نوتریکا بفهمد.
جم اهسته با کلامتی مقطع گفت: فلج... اندام... تحتانی...
حقیقت مثل اب داغ بر سرش فرو ریخت.....نوتریکا حس کرد جسم سنگینی... مثل پتک.... گرز... یا وحشت ناک تر از انها به مغزش فرود امد. حس سقوط داشت.انگار از بلندی به پایین پرت شد.
قلبش هر لحظه فشرده تر میشد..... ماتش برده بود. لبهایش خشک بود... به سختی از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت.
==========

نقد هم فلاموش نشه. میسی:-2-40-:

SunDaughter☼
1390،06،28, ساعت : 11:14 بعد از ظهر
نقد هم لفطا فلاموش نشه. میسی.:-2-40-:
==================

حس سقوط داشت.انگار از بلندی به پایین پرت شد.
قلبش هر لحظه فشرده تر میشد..... ماتش برده بود. لبهایش خشک بود... به سختی از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت.
موهایش را کشید... با بوق ممتد یک اتومبیل سرش را بالا گرفت. مزدای سفیدی گفت: وسط خیابونیا....
اصلا کی از محوطه ی بیمارستان خارج شده بود...به سمت پیاده رو می رفت... سرش پایین بود و به پاهایش نگاه میکرد.خسته بود. زانوهایش درد میکرد.
نفهمید کی به کوچه شان رسید.نفسش را فوت کرد. از گرما شورشور عرق میریخت.
چقدر راه رفته بود. اصلا کجا رفته بود؟. هوا کم کم تاریک میشد...
کلید نداشت. زنگ زدو نبی خان در را برایش گشود.
با لبخند گفت: علیک سلام اقا کوچیک...
نوتریکا حتی جواب هم نداد... به باغ نگاه میکرد. به خانه ی خودشان که با هفت پله با زمین فاصله داشت و به خانه ی عمویش که با ده پله اختلاف از سطح زمین بنا شده بود.
باید یک سطح شیبدار می ساختند... لبش را گزید.
نوتریکا با صدای