PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : آنی شرلی در گرین گیبلز | ال.ام.مونتگمری | نیمه تایپ


!tara
۲۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۵ قبل از ظهر
سلام به همگی:-2-40-:
می خوام کتاب آنی شرلی بزارم، شاید خیلی ها کارتونش را دیده باشن ولی به نظرم یک دور خواندنش ضرر نداره!:-2-26-:
البته 8 جلد است،اگه استقبال بشه ادامه میدم:-2-40-:

مشخصات جلد اول:

نام رمان: آنی شرلی در گرین گیبلز

نویسنده:ال.ام.مونتگمری

ترجمه: سارا قدیانی

ویراستار: رویا همایون روز

تعداد صفخه:493 صفحه

سال چاپ: 1389


خلاصه داستان:

آنی شرلی دختری کک مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیم خانه بزرگ شده است. او باهوش است ، قوه ی تخیل بی حد و مرزی و با امید و پشتکار و مهربانی های ساده اش، سعی می کند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختی های بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آن قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن، با هر مشکلی کنار می آید و با هر شرایطی سازگار می شود.


تا جایی که بتونم سعی می کنم سریع بزارم!:-2-40-:
امیدوارم خوشتون بیاد!:-2-40-:

!tara
۲۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۱۱ قبل از ظهر
فصل اول:-2-38-:(صفحه ی 1 تا 16)


خانم ریچل لیند درست جایی زندگی می کرد که جاده ی اصلی اونلی با شیبی ملایم به گودال کوچکی منتهی می شد که توسکاها و گل آویزها حاشیه ی آن را پوشانده بودند.از میان آنها جوی آبی می گذشت که در دوردست ها از لابه لای درختان زمین کاتبرت پیر سرچشمه می گرفت.گفته می شد این جوی در ابتدا مسیرش پیچ در پیچ و پرشتاب است و هنگامی که از میان درختان می گذرد،آبگیرها و آبشارهای کوچکی را به وجود می آورد.اما وقتی به گودال لیند می رسید،به نهری آرام و سر به راه تبدیل می شد،زیرا حتی یک جوی آب هم بدون رعایت ادب و احترام،از جلو خانه ی خانم ریچل لیند رد نمی شد و احتمالا می دانست که خانم ریچل پشت پنجره ی خانه اش نشسته است و با چشمان تیزبینش همه چیز،از جوی های گرفته تا بچه ها را زیر نظر دارد و اگر متوجه چیز عجیب یا خارق العاده ای شود،تا زمانی که همه چیز را درباره ی آن کشف نکند،آرام نمی گیرد.

بسیاری از مردم اونلی و خارج از آن به جای انجام دادن کارهای خودشان،در مسائل مربوط به همسایگانشان دخالت می کردند،اما خانم ریچل لیند آن قدر در انجام کار توانا بود که می توانست در عین حال که وظایف خودش را انجام می داد،دیگران را هم تحت کنترل و نظارت داشته باشد.او یک خانه دار کارکشته بود.همه ی کارهایش را به بهترین شکل انجام می داد و به پایان می رساند.

جلسات خیاطی را اداره می کرد،به برپایی کلاس هایی که روزهای یکشنبه تشکیل می شد،کمک زیادی می کرد و بهترین عضو جامعه ی کمک به کلیسا و دستیار هیئت مبلغان خارجی بود.اما با وجود همه ی آن کارها،خانم ریچل فرصت فراوانی داشت تا ساعت ها پشت پنجره ی آشپزخانه بنشیند و درحال بافتن لحاف های پنبه ای-طبق حرف هایی که خانم های خانه دار اونلی می زدند،او تا آن زمان کار بافتن شانزده عدد از آن ها را به اتمام رسانده بود-با چشمان تیزبینش،به دقت جاده اصلی اونلی را که از میان گودال می گذشت و شیب تپه ی قرمز را پشت سر می گذاشت،زیر نظر بگیرد.اونلی شامل شبه جزیره کوچک مثلثی شکلی بود که از میان خلیج سن لارنس سر بر آورده و دو طرفش را آب فرا گرفته بود.بنابراین هر کس می خواست وارد آن شود یا از ان بیرون برود،باید از جاده ی تپه ای عبور می کرد به این ترتیب در میدان دید چشمان خطاناپذیر خانم ریچل قدم می گذاشت.

خانم ریچل یک روز بعد از ظهر در اوایل ماه ژوئن،پشتپنجره ی آشپزخانه اش نشسته بود.پرتو های گرم و درخشان آفتاب روی پنجره می تابیدند.باغ میوه ای که در دامنه ی تپه ی جلو خانه بود،پر از شکوفه های سفید و صورتی شده بود و هزاران زنبور در میان درختانش وزوز می کردند.تامس لیند-مردی ریزنقش و آرام که مردم اونلی، او را شوهر خانم ریچل لیند صدا می زدند-در حال کاشتن آخرین بذرهای شلغم روی زمین مزرعه ی تپه ای ان سوی طویله بود.متیو کاتبرت هم احتمالا داشت دانه های خودش را در زمین قرمز رنگ مزرعه ی کنار جویبار در نزدیکی گرین گیبلز می کاشت.خانم ریچل می دانست که او احتمالا مشغول انجام آن کار است،زیرا عصر روز قبل در فروشگاه ویلیام.جی.بلر در کارمودی شنیده بود که او به پیتر ماریسون می گفت که قصد دارد بذر های شلغمش را فردا بعد از ظهر بکارد.البته آن موضوع را پیتر پرسیده بود،و گرنه متیو کاتبرت هرگز در مورد زندگی شخصیش داوطلبانه چیزی نمی گفت.

متیو کاتبرت ساعت سه و نیم بعد از ظهر یک روز کاری در حالی که سوار درشکه اش بود،با خونسردی گودال پشت سر می گذاشت و از شیب تپه بالا می رفت.او یقه ی سفیدی بسته و بهترین لباس هایش را پوشیده بود که ثابت می کرد در حال خارج شدن از اونلی است.به همراه داشتن درشکه و مادیانش نیز حاکی از آن بود که قصد پیمودن مسافت زیادی را دارد.متیو کاتبرت به کجا می رفت و چرا؟
اگر این پرسش ها در مورد هر مرد دیگری در اونلی بود،خانم ریچل می توانست با پس و پیش کردن افکارش، حدس خوبی در مورد جواب هر دو سوال بزند. اما متیو به ندرت از خانه خارج می شد،پس به احتمال موضوع غیر عادی و مهمی او را مجبور به ان کار کرده بودو او مرد بسیار کم رویی بود و از رفتن به میان غریبه ها یا پا گذاشتن به جایی که مجبور شود در آنجا حرف بزندفمتنفر بود.متیو با یقه ی سفید و در حال راندن درشکه،منظره ای بود که همیشه دیده نمی شد.خانم ریچل همه ی جوانب را سنجید، اما نتوانست هیچ حدسی بزند و تفریح ان روز بعد از ظهرش تباه شد.
او بالاخره تصمیم خودش را گرفت.با خودش گفت:"بعد از نوشیدن چای به گرین گیبلز می روم و از ماریلا می پرسم که متیو به کجا رفته و چرا. او هیچ وقت این موقع به شهر نمی رفت و هرگز با کسی قرار ملاقات نمی گذاشت.اگر بذرهای شلغمش هم تمام شده بود،برای خریدن آنها نیازی به پوشیدن آن لباس ها و بردن درشکه نداشت.ان قدر هم تند نمی راند که به نظر بیاید سراغ دکتر می رود.پس حتما دیشب اتفاقی افتاده که او به خاطرش به راه افتاده.من کاملا گیج شده ام و تا زمانی که نفهمم متیو کاتبرت برای چه کاری امروز از اونلی بیرون رفته، یک لحظه هم آرام نمی گیرم."
بنابراین خانم ریچل بعد از نوشیدن چای،به راه افتاد.او راه زیادی در پیش نداشت.خانه ی پرت و محصور در با کاتبرت ها تقریبا چهارصد متر بالاتر از جاده ی گودال لیند بود.راهی باریک وطولانی،خانه ی انها را از بقیه خانه ها جدا کرده بود. پدر متیو کاتبرت،مثل پسرش، خجالتی و ساکت بود و تا جایی که امکان داشت از همشهری هایش فاصله گرفته بود،البته نه آنقدر که خانه اش کاملا داخل جنگل باشد.
گرین گیبلز در انتهای زمین خلوتی بنا شده بود و در آن زمان از جاده ی اصلی کاملا مشخص بود،در حالی که بقیه ی خانه های اونلی کنارهم ساخته شده بودند. خانم ریچل نمی توانست قبول کند که زندگی کردن در چنین جایی واقعا"زندگی کردن"باشد.
خانم ریچل همانطور که در آن راه باریکه ی پر چمن که بوته های گل سرخ احاطه اش کرده بودند،قدم بر می داشت،با خود می گفت:"آنها اینجا فقط روزشان را شب می کنند.شکی نیست که ماریلا و متیو هردو آدم های عجیبی اند که چنین جای پرتی را برای زندگی انتخاب کرده اند.درخت و گل و بوته که برای آدم همدم و همزبان نمی شوند.
البته مشخص است که آنها از این وضع راضی اند،اما به نظر من فقط به ان عادت کرده اند.به قول آن ایرلندی،بدن آدم به همه چیز عادت می کند،حتی به آویزان ماندن."
بالاخره خانم ریچل به انتهای راه باریکه رسید و وارد حیاط پشتی گرین گیبلز شد.حیاط سرسبز،مرتب و تمیز بود.در یک طرف آن بید های بزرگ و قدیمی و در طرف دیگرش لومباردی های رسمی کاشته بودند.همه چیز سر جایش بود و حتی یک تکه چوب و سنگ اضافی هم دیده نمی شد،چون در غیر این صورت،خانم ریچل متوجه آن می شد.و پیش خودش فکر می کرد که ماریلا کاتبرت هربار که خانه اش را جارو می کند به سراغ حیاط هم می آید،چون حیاط آنقدر تمیز بود که می شد غذایی را که روی زمین ریخته برداشت و خورد،بدون آنکه ذره ای کثیفی به آن چسبیده باشد.
خانم ریچل به در آشپزخانه ضربه ای زد و پس از اجازه گرفتن وارد شد.آشپزخانه ی گرین گیبلز مکان زیبا و با نشاطی بود-البته بهتر بود از فرط تمیزی شبیه یک اتاق نشیمن بدون استفاده نباشد.پنجره های آن غربی وشرقی بودند،پنجره ی غربی به طرف حیاط پشتی باز می شد و آفتاب مطبوع ماه ژوئن از آن به داخل می تابید.اما از پنچره ی شرقی که شاخ و برگ مو،اطراف آن را کاملا سبز کرده بود،می شد شکوفه های سفید درختان گیلاس باغ سمت چپ را دید و حرکت ساقه های باریک توسکا را در اثر حرکت آب جویبار تماشا کرد.هروقت ماریلا کاتبرت آنجا می نشست،نسبت به تابش رقصان و بی ملاحظه ی نور خورشید بد گمان و عصبانی می شد.او آنجا نشسته بود و بافتنی می بافت.میز شام هم پشت سرش چیده شده بود.
خانم ریچل قبل از آنکه در را کاملا پشت سرش ببندد، همه ی چیزهایی را که روی میز چیده شده بودند،با دقت بررسی کرد.روی میز سه بشقاب قرار داشت،پس ماریلا منتظر بود که متیو برای شام کسی را با خودش بیاورد،اما غذا همان خوراکی های همیشگی و معمولی شامل کمی مربای سیب ترش و یک نوع کیک بود،بنابراین مهمان مورد نظر آنها شخص چندان خاصی نبود.
اما یقه ی سفید متیو و مادیان چه معنی داشتند؟ آن راز غیر معمول ساکت و مرموز، خانم ریچل را کاملا گیج کرده بود.
ماریلا پیشدستی کرد و گفت:"عصر به خیر،ریچل! می بینی چه بعدازظهر خوبی است؟حال بقیه چور است؟"
چیزی که به علت کمبود کلمه ی مناسب فقط می توان به آن روابط دوستانه گفت، بین ماریلا کاتبرت و خانم ریچل وجود داشت و علی رغم -یا شاید به علت- تفاوت های زیاد آن دو، همیشه به همان شکل باقی مانده بود.ماریلا زنی قد بلند و لاغر با اندامی زاویه دار و بدون انحنا بود و در میان موهای تیره رنگش چند رگه ی خاکستری دیده می شد. او همیشه موهایش را به شکل گره ی کوچکی پشت سرش جمع می کرد و دو سنجاق سر را محکم در آنها فرو می برد.چهره ی او شبیه زنی با افکار متعصب و سخت گیر بود،که البته همینطور هم بود.اما با کمی موشکافی می شد در حالت چهره اش نشانه هایی از شوخ طبعی را دید
خانم ریچل گفت:"حال همه خوب است،اما امروز با دیدن متیو نگران تو شدم.فکر کردم شاید سراغ دکتر می رود."
لب های ماریلا به نشانه ی پی بردن به منظور خانم ریچل کش آمدند.او منتظر خانم ریچل بود،چون می دانست که صحنه رهسپار شدن غیرمعمول متیو کنجکاوی همسایه اش را بیش از اندازه تحریک خواهد کرد.
او گفت:"آه!نه.با اینکه دیروز سردرد شدیدی داشتم،اما امروز حالم کاملا خوب است.متیو به برایت ریور رفته.ما پسر کوچکی را از یتیم خانه ای در نووا اسکوشا برای سرپرستی قبول کرده ایم و او امشب با قطار می رسد."

اگر ماریلا می گفت که متیو به برایت ریور رفته است تا یک کانگوروی استرالیایی را ملاقات کند،خانم ریچل همانقدر تعجب می کرد.او تقریبا پنج ثانیه زبانش بند آمد.قابل تصور نبود که ماریلا با او شوخی کرده باشد،اما خانم ریچل به زور می خواست به خود بقبولاند که آن یک شوخی است.

بالاخره وقتی صدایش دوباره به حالت طبیعی بازگشت،گفت:"جدی می گویی،ماریلا؟!"

ماریلا گفت:"بله،البته."
و آن را طوری گفت که گویی قبول کردن یک پسر یتیم از یتیم خانه ای در نووا اسکوشا یکی از کارهای معمول مزرعه در فصل بهار است،نه یک فکر جدید که تا آن زمان به فکر هیچکسی نرسیده است.

خانم ریچل احساس می کرد مغزش به شدت تکان خورده است.او کلمات را در ذهنش فریاد می زد"یک پسر!ماریلا و متیو کاتبرت یک پسر قبول کرده اند!از یک یتیم خانه!پس حتما دنیا زیر و رو شده است!از این به بعد دیگر هیچ چیز مرا شگفت زده نمی کند!هیچ چیز!"
او با ناباوری و به نشانه ی مخالفت گفت:"آخر چطور چنین فکری به سرتان زد؟"
ماریلا و متیو برای انجام آن کار با او مشورت نکرده بودند،بنابراین او باید با آنها مخالفت می کرد.ماریلا جواب داد:"خوب،ما خیلی وقت هست که داریم به این موضوع فکر می کنیم،تقریبا از ابتدای زمستان.خانم الگزاندر اسپنسر یک روز قبل از کریسمس به اینجا آمد و گفت که قصد دارد فصل بهار یک دختر کوچولو از یتیم خانه ای در هوپتاون قبول کند.دختر عمویش آنجا زندگی می کند و خانم اسنسر بعد از ملاقات با او درباره ی این مسئله اطلاعات کاملی کسب کرده بود.به این ترتیب این قضیه ذهن من و متیو را هم به خودش مشغول کرد.ما فکر کردیم بهتر است یک پسر قبول کنیم.می دانی،سن متیو بالا رفته.او تقریبا شصت سال دارد و دیگر به چالاکی گذشته نیست.قلبش هم برایش مشکل ساز شده است.حتما خودت می دانی که این روزها پیدا کردن یک کارگر خوب چقدر سخت ایت.به جز پسر بچه های نادان و نابالغ فرانسوی، کسی حاضر به این کار نمی شود که آن هم تا سرت را برگردانی و به فکر فرو می روی،غیبشان میزند.

اول متیو پیشنهاد کرد که یک پسر بارنادویی را قبول کنیم،اما من صاف و پوست کنده گفتم نه.ممکن است آنها هم خوب باشند،من نمی گویم آنها بدند،ولی یک هموطن را ترجیح می دهم.ما هر کسی را قبول کنیم ممکن است با مشکل روبهرو شویم،اما حداقل با قبول کردن یک متولد کانادا شاید بتوانیم شب ها راحت تر بخوابم و خیالم آسوده تر باشد.بالاخره تصمیم گرفتیم از خانم اسپنسر بخواهیم وقتی برای آوردن دختر کوچولویش آنجا می رود،یک پسر بچه را هم برای ما انتخاب کند.هفته پیش شنیدیم که او عازم رفتن است و توسط افراد ریچارد اسپنسر در کارمودی برایش پیغام فرستادیم که یک پسر به ی باهوش و دوست داشتنی ده-یازده ساله را برایمان بیاورد.به نظر ما پسر بچه ای در این سن و سال خیلی مناسب است،چون هم آنقدر بزرگ شده که در انجام بعضی کارها کمکمان کند و هم در سنی است که می شود او را درست تربیت کرد.ما می خواهیم از او سرپرستی کنیم و او را به مدرسه بفرستیم.امروز پستچی نامه ای را آورد که از طرف خانم الگزاندر اسپنسر بود.او نوشته بود که آنها امروز ساعت پنج و نیم با قطار می رسند.به خاطر همین متیو به برایت ریور رفته تا او را ببیند.خانم اسپنسر پسر بچه را با خودش به آنجا می آورد و بعد برای رفتن به ایستگاه وایت سندز به راهش ادامه می دهد."

خانم ریچل که همیشه نظرش را با افتخار بیان می کرد،پس از شنیدن آن خبر حیرت انگیز،افکارش را جمع و جور کرد و گفت:"خوب،ماریلا!باید رک و پوست کنده بگویم که به نظر من کارتان خیلی احمقانه و خطرناک است.شما نمی فهمید دارید چه کار می کنید.شما می خواهید یک بچه ی غریبه را به خانه تان راه دهید،در حالی که نه می دانید او چطور بچه ای است،نه می دانید پدر و مادرش چه جور آدم هایی بودند ونه معلوم است چطور بار بیاید. هفته ی پیش در روزنامه خواندم زن و شوهری از اهالی غرب جزیره پسری را از یک یتیم خانه به فرزندی قبول می کنند.آن بچه یک شب خانه را به آتش می کشد و نزدیک بوده زن و شوهر در رختخوابشان جزغاله شوند، متوجه ای ماریلا؟! یک مورد دیگر هم شنیده ام که پسری که از یتیم خانه آمده بوده، عادت به دزدیدن تخم مرغ ها داشته و پدرخوانده و مادر خوانده اش نتوانستند این عادت او را ترک بدهند. اگر شما نظر مرا می پرسیدید که نپرسیدید، من از شما خواهش می کردم که به خاطر خدا این فکر را از مغزتان بیرون کنید."
ماریلا با شنیدن آن حرف ها نه حالت دفاعی به خود گرفت و نه احساس خطر کرد.او همانطور که بافتنیش را می بافت،گفت:"من حرف های تو را تکذیب نمی کنم،ریچل!خودم هم برای انجام این کار تردید داشتم، اما به خاطر اصرار بیش از حد متیو راضی شدم. خیلی کم پیش می آید متیو اصرار به انجام کاری داشته باشد، ولی هر وقت پیش بیاید من تسلیم می شوم. در مورد خطر آتش هم باید بگویم که هر کاری که انسان در این دنیا انجام میده، خالی از خطر نیست. اگر واقع بین باشیم متوجه می شویم که حتی بچه دار شدن مردم هم می تواند خطرناک باشد، چون همه ی بچه ها خوب بار نمی آیند. در ضمن نووا اسکوشا نزدیک جزیره است. ما از انگلیس یا ایالات متحده بچه قبول نکردیم، بنابراین او نباید زیاد با ما فرق داشته باشته باشد."
خانم ریچل با لحنی که شک و دودلی او را کاملا آشکار می ساخت،گفت:"خوب،امیدوارم همه چیز خوب پیش برود. به هر حال من به شما هشدار دادم که ممکن است آن بچه گرین گیبلز را به آتش بکشد یا در چاه آب، سم استریکنین بریزد. یک مورد هم در روزنامه نیو برانزویک خواندم که یک بچه ی یتیم خانه چنین کاری را می کند و همه ی خانواده به طرز دردناکی جان می دهند.البته آن دسته گل را یک دختر به آب داده بود."

-خوب،ما که دختر قبول نکرده ایم.

ماریلا طوری آن حرف را زد که گویی مسموم کردن آب چاه از مهارت های مسلم دخترهاست و ربطی به یک پسر بچه ندارد.او ادامه داد:"من حتی فکر قبول کردن یک دختر هم به سرم نمی زند. تعجب می کنم خانم الگزاندر اسپنسر، چطور به چنین کاری تن داده. هرچند او از قبول کردن همه ی بچه های یتیم خانه هم هیچ ابایی ندارد."
خانم ریچل دلش می خواست تا آمدن متیو و آن بچه ی یتیم همانجا بماند.اما به خاطر آورد که آنها حداقل تا دو ساعت دیگر هم نمی رسند و او می تواند در این مدت به خانه ی رابرت بل برود و آن خبر را به گوش آنها هم برساند. احتمالا آنها با شنیدن آن خبر خیلی هیجان زده می شدند و خانم ریچل هم عاشق ایحاد شور و هیجان بود،بنابراین به راه افتاد.ماریلا هم نفس راحتی کشید، چون بدبینی های خانم ریچل کم کم داشت ترس ها وتردید های گذشته ی او را زنده می کرد.

خانم ریچل در حالی که در راه باریکه قدم برمی داشت، زیر لب زمزمه می کرد:"به حق چیزهای ندیده و نشنیده! انگار دارم خواب میبینم.

honey_x
۲۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۴۰ قبل از ظهر
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

توضیحاتی راجع به کتاب،تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونتTahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
ممنون :-118-:

honey_x
۲۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ بعد از ظهر
آفرین آبجیی:-2-40-:
منتظر ادامه اش هستم منم آنی شرلی میدوسم:-2-35-:
کار سختیو شروع کردی(آخه تایپ این همه خیلی سخته!) اما من میدونم موفق میشی آفرین:-2-41-:

این یعنی چی دوست عزیز؟؟؟؟؟؟
پست دادن در تاپیک تایپ کتاب ممنوعه!! تکرار نکنید لطفا!! برای روحیه دادن بهشون از دکمه تشکر استفاده کنید!

honey_x
۲۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۲ بعد از ظهر
خيلي انه را دوست دارم بقيه اش رو هم بفرست دستت طلا :-2-40-:

ای بابا دوستان من به چی زبونی حرف میزنم؟؟
مگه تاپیک نظرسنجیه که پست میدید؟!؟!
پست دادن در اینجا ممنوعه
نفر بعدی در این تاپیک پست بده بی بروبرگرد اخطار میگیره!!!!!!!

!tara
۲۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۳۱ بعد از ظهر
لطفا پست اضافه ندید مرسی از همگی!:-2-40-::-2-41-:

فصل2(صفحه ی 17 تا 25):-2-38-:

متیو کاتبرت و مادیانش با خیال راحت و آسوده، مسیر دوازده کیلومتری تا برایت ریور را طی کردند. مسیر آن جاده منظره چشم نوازی داشت.جاده از میان مزارع دنج و آرام می گذشت و پس از گذر از جنگلی از درختان صنوبر به منطقه کم ارتفاعی می رسید که با شکوفه های زیبای درختان آلوی جنگلی زینت شده بود.هوا آکنده از عطر باغ های سیب بود و نور خورشید، گرد و غبار پراکنده در دشت را به رنگ ارغوانی در آورده بودو متیو از راندن درشکه در آن فضا لذت می برد، به جز مواقعی که زنی به طور اتفاقی سر راهش سبز می شد و او مجبور بود برایش سر تکان دهد، زیرا در جزیره پرینس ادورد باید برای همه ی کسانی که در جاده می دیدی سر تکان می دادی، حتی اگر آن ها را نمی شناختی.
متیو از همه ی زن ها به جز ماریلا و خانم ریچل لیند وحشت داشت.
احساس مس کرد زن ها موجودات مرموزی اند و پنهانی به او می خندند.البته تا حدودی هم حق داشت چنین فکری بکند، چون او علاوه بر شخصیت عجیبش هیکل نتراشیده و بد ترکیبی داشت. موهای بلند نقره ایش روی شنه های خمیده اش ریخته بود و از بیست سالگی به بعد همیشه ریش قهوه ای رنگ و پرپشتی داشت. در واقع ریش او بیشتر شبیه ریش یک مرد بیست ساله بود تا شصت ساله، زیرا یک تار موی سفید هم در آن دیده نمیشد.
وقتی متیو به برایت ریور رسید، هیچ قطاری آنجا نبود. با خود فکر کرد شاید خیلی زود رسیده است، بنابراین اسبش را داخل حیاط هتل کوچک برایت ریور بست و به ایستگاه برگشت. سکو کاملا خالی بود و تنها موجود زنده ای که روی آن دیده می شد، دختری بود که در انتهای سکو روی یک تیر چوبی نشسته بود. متیو وقتی دید او یک دختر است بدون آن که توجهی به او بکند، بدون معطلی از کنارش رد شد. اما اگر نگاهش می کرد امکان نداشت از وضع و حالش متوجه انتظار سختی که او را به هیجان آورده بود نشود. دخترک آن جا نشسته بود و منتظر کسی یا چیزی بود و چون غیر از نشستن و منتظر ماندن کار دیگری از دستش بر نمی آمد، فقط نشسته بود و انتظار می کشید.
مسئول ایستگاه مشغول بستن غرفه ی بلیت بود تا برای خوردن شام به خانه برود. متیو از او پرسید:"قطار ساعت پنج و نیم چه وقت می رسد؟"
کارمند فوری جواب داد:"قطار پنج و نیم آمد و نیم ساعت پیش هم از ایجا رفت.ولی یکی از مسافر های آن منتظر شما مانده، یک دختر کوچولو. او آنجا روی نیمکت نشسته . من از او خواستم به اتاق انتظار خانم ها برود اما او با اصرار گفت ترجیح می دهد بیرون بماند و گفت اینجا چیز های بیشتری برای خیالبافی است. به نظر دختر جالبی می آید."
متیو با تعجب گفت:"اما من منتظر یک دختر نبودم. من برای بردن یک پسر به اینجا آمدم. قرار بود خانم الگزاندر اسپنسر او را از نووا اسکوشا به اینجا بیاورد."
کارمند ایستگاه گفت:"مثل اینکه اشتباهی شده است.خانم اسپنسر همراه یک دختر از قطار پیاده شد و او را به من سپرد و گفت شما و خواهرتان او را از یک یتیم خلنه قبول کرده اید و قرار است دنبالش بیایید. من فقط همین ها را می دانم و هیچ بچه یتیم دیگری را این اطراف پنهان نکردم."
متیو با درماندگی گفت:"من که نمی فهمم."
و آرزو کرد که ای کاش ماریلا آنجا بود و برای آن مشکل چاره ای پیدا می کرد. کارمند با بی حوصلگی گفت:"خوب بهتر است از خود دخترک بپرسیو مطمئنم می تواند قضیه را بهتر توضیح دهد. کاملا مشخص است که بچه سر و زبان داری است. شاید پسری با مشخصات شما نداشته اند."
گرسنگی به کارمند فشار آورده بود بنابراین پس از گفتن آن حرف با عجله از آنجا رفت. ا. متیو ی بی نوا را تنها گذاشت تا کاری را که از بازی کردن با دم شیر برایش سخت تر بود انجام دهد، رفتن به سوی یک دختر، دختری غریبه و یتیم و اعتراض به او که چرا پسر نیست. متیو زیر لب غر غر می کرد ودر حالی که با بی میلی پاهایش را روی زمین می کشید، به طرف دختر رفت.
دخترک از لحظه ای که متیو از کنارش رد شده بود، چشم از او برنداشته بود اما متیو اصلا به او نگاه نمی کرد اگر هم نگاه می کرد متوجه نمی شد که او واقعا چه شکلی دارد. ولی اگر یک بیننده ی معمولی جای او بود، حتما می فهمید که او یک بچه ی تقریبا یازده ساله است که پیراهنی بسیار کوتاه،تنگ و خیلی زشت به رنگ خاکستری مایل به زرد به تن داردو او یک کلاه ملوانی رنگ پریده روی سرش گذاشته بود و از زیر آن دو دسته موی بافته ضخیم قرمز رنگ آویزان بود.صورت کوچک و سفید و لاغرش پر از کک و مک بود. دهانی بزرگ داشت و چشمان درشتش کاهی به رنگ سبز و گاهی به رنگ طوسی در می آمدند. اگر بیننده ی مورد نظر ما کمی دقیق تر به او نگاه می کرد، متوجه میشد چانه دخترک نوک تیز و برجسته است، نشاط و سرزندگی در چشمانش دیده می شود و دهانی خوش حالت و پیشانی بلندی دارد.حتی ممکن بود بیننده ی نکته سنج ما در این مدت کوتاه می فهمید که آن دختر کوچک و سراگردان روح بزرگی دارد و متیو بی جهت از او می ترسد.
البته متیو مجبور نشد خودش سر صحبت را باز کند چون به محض آن که دختر متوجه شد متیو به طرفش می آید، از جایش بلند شد. او با یک دستش دسته ی چمدان کهنه و قدیمیش را چسبید و دست دیگرش را به طرف متیو دراز کرد و با لحنی شیرین و واضح گفت:"شما باید آقای متیو کاتبرت از گرین گیبلز باشید.از دیدنتان خیلی خوشحالم. کمکم داشتم از دیدنتان نا امید می شدم و فکر می کردم چه اتفاقی ممکن است باعث نیامدن شما شده باشد. داشتم فکر می کردم اگر امشب شما دنبالم نیامدید، از آن درخت گیلاس جنگلی که در پیچ حاده است، بالا روم و شب را همانجا بمانم. من یک ذره هم نمی ترسیدم، چون خوابیدن زیر نور ماه و روی یک درخت گیلاس جنگلی که پر از شکوفه های سفید است خیلی لذت بخش است.شما اینطور فکر نمی کنید؟آدم خیال می کند در یک تالار مرمرین زندگی می کند اینطور نیست؟البته مطمئن بودم اگر امشب شما نمی آمدید، فردا حتما می آمدید."
متیو همانطور که دست لاغر و استخوانی دخترک را در دستش گرفته بود تصمیم خودش را گرفت. او نمی توانست با آن دختر که با چشمان درخشانش مشتاقانه به او نگاه می کند، بگوید که اشتباهی رخ داده است. پس بهتر بود او را به خانه میبرد و آن وظیفه را به عهده ماریلا می گذاشت.به هر حال آن اشتباه به هر دلیلی رخ داده بود، اونمی توانست دخترک را در برایت ریور رها کند، بنابراین همه ی سوالات و تو ضیحات را به زمانی موکول کرد که به گرین گیبلز برسد. متیو با کم رویی گفت:"ببخشید که دیر کردم. بیا برویم اسبم در حیاط هتل است.کیفت را به من بده."
دخترک با شادمانی پاسخ داد."نه، خودم آن را می آورم.سنگین نیست همه ی وسایل زندگی ام را در داخلش ریختم، اما سنگسن نشده. در ضمن باید آن را به روش خاصی حمل کرد، وگرنه دسته اش از جا در می آید.بنابراین بهتر است خودم نگهش دارم، چون قلقش را بلدم. این چمدان خیلی قدیمی است.آه!من خیلی خوشحالم که شما آمدیداگر چه خوابیدن روی درخت گیلاس جنگلی هم خالی از لطف نبود.راه درازی در پیش داریم نه؟خانم اسپنسر می گفا تا آنجا دوازده کیلومتر فاصله است.من از این بابت خوشحالم، چون سواری را خیلی دوست دارم. وای! خیلی خوب است که قرار با شما زندگی کنم و مال شما باشم. من تا به حال مال کسی نبوده ام. یتیم خانه هم بدترین جای ممکن است. فکر نکنم شما هرگز در یتیم خانه بودن را تجربه کرده باشید، بنابراین نمی توانید بفهمید آنجا چه جور جایی است. بدتر از ان چیزی است که تصورش را می کنیدخانم اسپنسر می گفت که من خیلی بی انصافم که این حرف ها را میزنم، ولی من بی انصاف نیستم. آدم های یتیم خانه افراد خوبی اند اما در یتیم خانه چیز های کمی برای خیال بافی وجود دارد، فقط می شود در مورد یتیم ها فکر کرد.البته خیالبافی در مورد آن ها هم خیلی جالب است. مثلا آدم می تواند خیال کند دختری که کنارش نشسته ممکن است فرزند یک کنت باشد که وقتی خیلی کوچک بوده توسط پرستار بی رحمش دزدیده شده و پرستار قبل از آن که بتواند اعتراف کند،مرده استومن عادت دارم شب ها بیدار بمانم و از این خیال بافی ها بکنم، چون روز ها وقت ندارم فکر کنم . به خاطر همین هست که انقدر لاغرم. من بدجوری لاغرم این طور نیست؟ همه ی بدنم فقط پوست و استخوان است.همیشه در خیالم تصور می کنم که خوشگل و تپل شده ام و روی آرنجم فرو رفتگی ایجاد شده."
دخترک پس از گفتن این جمله ساکت شد، زیرا هم نفسش بند آمده بود و هم به درشکه رسیده بودند. وقتی سوار درشکه شدند، او دیگر هیچ حرفی نزد. آن ها از روستا خارج شدند و به راه خود در سراشیبی جاده ادامه دادند.قسمتی از جاده خاک بسیار نرمی داشت و اطراف ان را درختان گیلاس پر شکوفه و توسکاها ی باریک و سفید پوشانده بودند. دختر بچه دستش را دراز کردو یک شاخه از درخت آلوی جنگلی را که به پهلوی درشکه کشیده می شد،کند و پرسید:"به نظرت زیبا نیست؟راستی اسم آن درخت که شاخه های سفید و تور مانندی دارد و به طف جاده خم شده است، چیست؟"
متیو گفت:"راستش نمی دانم."
-آهان!یک عروس است، عروس سفید پوش با توری زیبا.من هیچ وقت عروس ندیده ام اما می توانم آن را تصور کنم.فکر نمی کنم خودم هیچ وقت عروس بشوم.من خیلی زشتم و هیچ کس حاضر نمی شود با من ازدواج کند، مگر اینکه یک خارجی به سراغم بیاید.البته گمان نکنم آن خارجی هم شخص چندان مهمی باشد. به هر حال امیدوارم یک روز بتوانم یک پیراهن سفید بپوشم.من عاشق لباس های خوشگلم.اما تا جایی که یادم میاید هرگز یک پیراهن قشنگ نداشته ام.البته شاید این توقع زیادی باشد، اینطور نیست؟به همین خاطر فقط در خیالاتم خودم را با لباس های گران قیکت نصور می کنم. امروز در یتیم خانه بخاطر پوشیدن این لباس قدیمی و زشت ، خیلی خجالت کشیدم.می دانید،همه ی بچه های یتیم خانه مجبورند چنین لباس هایی بپوشند. زمستان سال پیش تاجری سیصد متر از این پارچه ها را به یتیم خانه هدیه کرد.مردم می گفتند دلیلش این بوده که نتوانسته آن ها را بفروشد، اما من ترجیح می دهم فکر کنم او از روی خیر خواهی چنین کاری کرده.شما هم موافقید؟وقتی ما سوار قطار شدیم،احساس کردم همه با تزحم به من نگاه می کنند،بنابراین فوری تخیلم را به کار انداختم و احساس کردم زیباترین لباس ابریشمی آبی رنگ را بر تن دارم،چون وقتی خیالبافی می کنی بهتر است بهترین حالت را تصور بکنی و صاحب یک کلاه پر از گل و شکوفه، یک ساعت طلا و یک جفت دستکش و پوتین باشی. این فکر ها مرا سر حال آورد و با تمام وجودم از سفرم به جزیره لذت بردم. حتی موقع سفر با کشتی هم حالم بد نشد. خانم اسپنسر هم همینطور،البته او هیچ وقت مریض نمی شود.او می گفت هرگز کسی را ندیده که به اندازه ی من پر جنب و جوش باشد و به قدری نگران بوده من از عرشه به دریا بیفتم که مراقبت از من فرصتی برای دریازدگی برایش نگذاشته. ولی اگر جنب و جوش زیاد من باعث شده او دریا زده نشود باید از این بابت ممنون باشد،اینطور نیست؟من دوست داشتم همه جای آن کشتی را ببینم، چون معلوم نبود باز همچنین فرصتی برایم پیش می آمد یا نه.وای! آن جا هم پر از درخت های گیلاس پر شکوفه است! این جزیره پر شکوفه ترین جای دنیاست.من واقعا عاشقش شده ام و خوشحالم که قرار است اینجا زندگی کنم . بار ها شنیده بودم که جزیره پرینس ادورد جای زیبایی است.همیشه در خیالم به اینجا می آمدم، اما انتظار نداشتم در واقعیت همچین اتفاقی بیفتد. خیلی جالب است خیالات آدم به حقیقت تبدیل شوند.این طور نیست؟اما آن جاده های قرمز، خیلی خنده دارند.وقتی ما در شارلوت تاون سوار قطار شدیم و جاده های قرمز از کنارمان رد می شدند، از خانم اسپنسر پرسیدم که چرا آن ها قرمز اند و او گفت که نمی داند و التماس کرد که دیگر چیزی نپرسم. او گفت که من حداقل از او هزار تا سوال پرسیده ام.فکر کنم حق با او بود. ولی بدون سوال کردن که آدم چیزی یاد نمی گیرد.راستی، چرا این جاده های قرمز اند؟"
متیو گفت:"خوب،راستش نمی دانم."

ادامه دارد!:-2-26-:

!tara
۲۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۴۴ بعد از ظهر
فصل 2(صفحه ی 26 تا 33):-2-38-:

-خوب این یکی از آن چیز هایی است که باید یک روزی کشفش کنم. واقعا جالب است که آدم با دقت به اطرافش نگاه کند و چیز های جدیدی کشف کند. همین باعث می شود که از زنده بودنت احساس خوشحالی کنی.واقعا چه دنیای سرگرم کننده ای است.ولی اگر ما همه چیز را می دانستیم دیگر اصلا جالب نبود،چون دیگر هیچ موضوعی برای خیال بافی باقی نمی ماند.این طور نیست؟من زیاد حرف می زنم؟مردم که همیشه اینطور می گویند دوست داری که دیگر حرف نزنم؟اگر بخواهی،قبول می کنم.با اینکه سخا است اما هر وقت اراده کنم می توانم جلوی حرف زدنم را بگیرم."
متیو با تعجب متوجه شد که از آن وضع راضی است.او هم مثل همه ی افراد کم حرف، از آدم های پر حرفی که کار خودشان را می کردند و از او انتظار هم صحبت شدن نداشتند، »ِ آمد.اما هرگز فکر نمی کرد که ار مصاحبه با یک دختر بچه هم لذت ببرد. از نظر او زن ها واقعا موجودات غیر قابل تخملی بودند و دختر بچه ها از آن ها هم بدتر بودند، زیرا همیشه با ترس و احتیاط از کنارش می گذشتند و طوری زیر چشمی نگاهش می کردند که انگار انتظار داشتند او همان موقع دهانش را باز کندو آن ها را ببلعد.آن دختر ها بچه هایی بودند که با آداب و رسوم اونلی تربیت شده بودند،اما این کوچولو ی کک مکی با بقیه فرق داشت.با اینکه برای ذهن کند متیو تحمل حرف های دخترک کمی سخت بود، اما احساس می کرد از وراجی های او لذت می برد.بنابراین با همان کم رویی همیشگی گفت:"آه!هرچقدر دوست داری،حرف بزن من ناراحت نمی شوم."
-وای!خیلی خوشحالم.فکر کنم من و شما کنار هم روز های خوبی خواهیم داشت.خیلی خوب است که آدم برای کسی حرف بزند که از حرف های او خوشش بیاید و دائم نگوید بچه ها باید تماشا کنند و صدایشان در نیاید.تا حالا حداقل یک میلیون بار این جمله را شنیده ام. در ضمن مردم به من می خندند، چون عادت دارم حرف های گنده بزنم.اگر توی سرت فکر های بزرگی باشد، مجبوری برای بیان کردن آن ها حرف های گنده بزنی،این طور نیست؟"
متیو گفت:"خوب راستش به نظر منطقی می آید."
-خانم اسپنسر می گفت زبان من احتمالا به هیج جا وصل نیست و در دهانم معلق مانده اما این طور نیست. اتفاقا یک طرفش محکم به بک جا چسبیده.خانم اسپنسر گفت که اسم محل زندگی شما گرین گیبلز است. من درباره ی آن جا همه چیز را از او پرسیدم . او می گفت که دور تا دور آن جا پر از درخت است.خبر خیلی خوبی بود من عاشق درخت هایم.در یتیم خانه فقط چند درخت ضعیف و ریز میزه وجود داشت که دورشان چیز سفیدی مثل حفاظ کشیده بودند.هر وقت نگاهشان می کردم گریه ام می گرفت و به آن ها می گفتم:"آه!کوچولو های بیچاره!اگر شما در یک جنگا بزرگ کنار درخت ها بودید و خزه های نرم دور ریشه هایتان می پیچیدن و یک جویبار از نزدیکتان می گذشت و پرنده های روی شاخه هایتان می خواندند.می توانستید بیشتر رشد کنید اینطور نیست؟اما اینجا امکانش را ندارید.من کاملا درکتان می کنم درخت های کوچولو"
امروز که آن ها را ترک می کردم،دلم گرفت.آدم به بعضی چیز ها زود وابسته می شود اینطور نیست؟راستی نزدیک گرین گیبلز جویبار هم هست؟فراموش کردم از خانم اسپنسر بپرسم.
-خوب،بله یک جویبار درسا از پایین خانه رد می شود.
-عالی شد!همیشه آرزو داشتم نزدیک جویبار زندگی کنم،ولی فکر نمی کردم به آرزویم برسم.رویا ها معمولا به واقعیت تبدیل نمی شوند،این طور نیست؟چقدر خوب بود رویا ها واقعی می شدند، نه؟من الان تقریبا خوشحالم ولی کاملا خوشحال نیستم،چون...به نظر تو این چه رنگی است؟
او انتهای یک دسته از موها ی بافته شده ی بلند و براقش را از روی شانه لاغرش بلند کرد و جلو چشم متیو گرفت.متیو عادت نداشت در مورد رنگ موی خانم ها نظر بدهد، اما پاسخ این مورد کاملا مشخص بود.او گفت:"قرمز است،نه؟"
دختر،مویش را رها کرد و چنان آه عمیقی کشید که گویی می خواست غم و غصه همه ی زندگیش را از اعماق وجودش خارج کند.سپس با لحنی غم زده گفت:"باه،قرمز است.حالا فهمیدی چرا نمی توانم کاملا خوشحال باشم.هیچ کدام از کسانی که موهای قرمز دارند نمی توانند خیلی خوشحال باشند.چیز های دیگر مثل کک مک ها،چشم های سبز و بدن پوست و استخوانی برایم چندان اهمیتی ندارد.آن ها را می توانم در خیالاتم طور دیگری تصور کنمومی توانم خیال کنم صورتی به زیبایی برگ گل دارم و چشمانم سرمه ای رنگ و درخشان اند.اما نمی توانم به موهای قرمز فکر نکنم.همه ی تلاشم را کردم.پیش خودم گفتم که حالا موهای من سیاه اند، سیاه پر کلاغی، اما در تمام این مدت مطمئن بودم که آن ها قرمزند.این موضوع دل مرا می شکند و باعث می شود همیشه غصه بخورم.توی یک رمان داستان دختری را خواندم که غصه ای داشت، اما مشکل او موهای قرمزش نبود. موهای او طلایی و موج دار بودند و آن ها را روی جبین مرمرینش می ریخت.تو می دانی جبین مرمری یعنی چی؟هیچ وقت نتوانستم معنی آن را بفهمم."
متیو که کمی گیج شده بود کفت:"خوب،راستش نمی دانم."
او احساس می کرد روی همان چرخ و فلکی نشسته است که یک بار در کودکی، دوستش با اصرار او را سوار آن کرده بود.
-خوب هرچه که باشد حتما معنی خوبی دارد، چون آن دختر، زیبایی آسمانی داشت.تا به حال خودت را با زیبایی آسمان تصور کرده ای؟
متیو اعتراف کرد:"خوب،راستش نه.هرگز."
-من اغلب این کار را می کنم.به نظر تو کدام یک بهنر است:زیبایی آسمانی هوش سرشار یا رفتار قرشته گونه؟
-خوب،راستش من...دقیقا نمی دانم.
-من هم همینطور.هیچ وقت نمی توانم تصمیم بگیرم کدام بهتر است.البته چندان تفاوتی هم ندارد.چون به هر حال من هرگز نمی توانم هیچ کدام از آن ها را داشته باشم.به خصوص هیچ وقت نمی توانم اخلاق فرشته کونه داشته باشم.خانم اسپنسر می گوید که...وای!آقای کاتبرت!وای!آقای کاتبرت!!!
مسلما چیزی که خانم اسپنسر گفته بود آن نبود.به علاوه دخترک از درشکه پایین نیفتاده بود و متیو هم کار خارق العاده ای نکرده بود.آن ها فقط از پیچ جاده گذشته و وارد اونیو شده بودند.
مکانی که مردم نیو بریج به آن اونیو می گفتند، جاده ای چهارصد یا پانصد متری بود که سقف گنبدی شکلی از شاخه های درختان تنومند سیب داشت.آن درخت ها را سال ها پیش کشاورز غریبه ای کاشته بود.شکوفه های معطر درختان نیز چون سایبانی سفید،دیواره های آن گنبد را زینت داده بودند. زیر شاخه ها،ذرات موجود در هوا با نور ارغوانی شامگاه می درخشیدند.در دور دست ها سرخی غروب چون پنجره ای به نظر می آمد که در انتهای راهرو کلیسایی به روی دشتی از گل های سرخ گشوده میشد.
به نظر می امد آن همه زیبایی، زبان دخترک را بند آورده بود.او به پشتی صندلیش چسبیده بود،دستانش را به هم قلاب کرده و با وجد و سرور به شکوه آن گنبد سفید رنگ،خیره مانده بود.حتی وقتی آن ها جاده اونیو را پست سر گذاشتند و در امتاد سراشیبی تندی به نیوبریج نزدیک شدند، دخترک همچنان ثابت مانده و مجذوب تماشای مناظر گذران اطرافش شده بود که در غروب زیبای خورشید، با شکوهی خیره کننده از جلو چشمانش می گذشتند.آن ها در سکوت، روستا ی شلوغ و کوچک نیو بریج را در حالی پشت سر گذاشتند که سگ ها به طرفشان پارس می کردند، پسر بچه ها به دنبال درشکه می دویدند و مردم از روی کنجکاوی از پنجره ها به بیرون سرک می کشیدند.آن ها پنج کیلومتر را پشت سر گذاشته بودند، ولی دخترک هنوز ساکت بود.معلوم بود به سکوتش نیز مانند حرف زدنش می تواند ادامه دهد.
بالاخره متیو که فکر می کرد دلیل حرف نزدن طولانی دخترک را کشف کرده است،گفت:"به نظر خسته و گرسته میایی.راه زیادی نماندهوفقط یک و نیم کیلومتر تا مقصد فاصله داریم."
دخترک آه عمیقی کشید از خیالاتش بیرون آمد و مانند کسی که شگفتی های اطرافش روحش را به تسخیر درآورده است،به متیو نگاه کرد و گفت:"آقای کاتبرت!آنجایی که از میانش رد شدیم،آن فضای سفید رنگ اسمش چی بود؟"
متیو پس از مکث کوتاهی گفت:"فکر می کنم منظورت اونیو باشد.جای قشنگی است."
-قشنگ؟آه!قشنگ اصلا کلمه مناسبی نیست حتی زیبا هم نمی تواند به درستی آنجا را توصیف کند.فوق العاده بود.فوق العاده.آنجا جایی بود که حتی در خیالم نمی شد بهتر از آن تصور کرد.
بعد دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت:"با دیدن آن منظره،درد خوشایندی را درقلبم احساس کردم.آقای کاتبرت شما تا به حال دچار چنین دردی شده اید؟"
-خوب،راستش چنین چیزی یادم نمی آید
-اما من همیشه با دیدن هر زیبایی شاهانه ای، دچار همین حس می شوم.ولی اسم چنین مکان عاشقانه ای نباید اونیو باشد.خیلی بی معنی است.بهتر است به آنجا بگویند...بگذار ببینم..جاده ی سفید شادمانی.به نظرت جالب تر نیست؟من هروقت از اسم مکان یا شخصی خوشم نیاید، در ذهنم برایش نام جدیدی پیدا می کنم. مثلا اسم یکی از دختر های یتیم خانه، هپزیبا جنگینز بود،ولی من همیشه او را با نام روزالیا دویر تصور می کردم.ممکن است مردم به آنجا اونیو بگویند، اما برای من همیشه جاده سفید شادمانی خواهد بود.واقعا یک و نیم کیلومتر بیشتر تا خانه نمانده؟هم خوشحالم و هم ناراحت.ناراحتم چون درشکه سواری لذت بخشی بود و من همیشه بخاطر تمام شدن چیز های خوشایند غصه می خورموممکن است اتفاق بهتری بیفتد، اما هرگز نمی شود از این بابت مطمئن بود.حتی بعدا هم نمی شود با اطمینان گفت که اتفاق بعدی خوشایند تر بوده، ولی خوشحالم که به زودی به خانه می رسیم.می دانی من تا جایی که به خاطر دارم، هرگز یک خانه واقعی نداشته ام.فکر رفتن به یک خانه ی حقیقی، مرا دچار همان درد خوشایند می کند.وای!چقدر خوب است!آن ها از یک سر بالایی عبور کرده و در ابتدی سراشیبی در حرکت بودند.پایین سراشیبی آبگیری می درخشید که به خاطر طولانی و مواج بودنش بیشتر به یک رودخانه شباهت داشت.پلی دو طرف آبگیر را به هم وصل می کرد.سراسر آبگیر، تا جایی که کمربند زرد رنگی از تپه های ماسه ای آن را از خلیج تیره رنگ جدا کرده بود، در هاله ای از رنگ های متنوع زعفرانی،سرخ، سبز روشن و ترکیبی از سایر رنگ های چشم نواز فرورفته بود.زیر پل آب آبگیر به طرف بیشه زاری از درختان کاج و افرا جریان می یافت و زیر سایه های رقصان آن ها آرام می گرفت.درختان آلوی جنگلی نیز کنار آبگیر مانند دخترکان سفید پوشی بودند که برای دیدن تصویر خود در آب،روی پنجه ی پا بلند شده بودند.از آن سوی آب،صدای آواز حزن انگیز و شیرین قورباغه ها به گوش می رسید.در انتهای سراشیبی خانه ی کوچک و خاکستری رنگی از میان یک باغ سیب سر بر آورده بود.با اینکه هوا هنوز تاریک نشده بود، پشت یکی از پنجره هایش چراغ روشنی دیده می شد....


ادامه دارد!:-2-26-:

!tara
۲۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۳۷ بعد از ظهر
فصل 2 (صفحه 34 تا 38):-2-38-:


متیو گفت:"آن جا آبگیر بری است."
-وای!از این اسم هم خوشم نمی آید.بهتر است بگوییم...بگذار ببینم..دریاچه ی آب های درخشان.بله،این اسم مناسبی است.مطمئنم، چون دچار همان لرزش شدم.هر وقت اسمی را که انتخاب می کنم کاملا مناسب باشد، بدنم دچار لرزش خفیفی می شود.تو هم بخاطر چیزی دچار لرزش می شوی؟"

متیو من من کنان گفت:"خوب،راستش بله.همیشه موقع بیل زدن زمین های خیار، از دیدن آن حشرات سفید و زشتی که از زیر خاک بیرون می آیند، بدنم به لرزه می افتد."
-آه!فکر نکنم این دو نوع لرزش شبیه به هم باشند، نه؟ چون حشرات ربطی به دریاچه ی آب های درخشان ندارند،درست است؟راستی چرا مردم به اینجا می گویند آبگیر بری؟"

-احتمالا به خاطر اینکه خانه ی آقای بری آنجاست. اسم زمینش هم اورچرداسلوب است.اگر آن بوته های بلند،آنجا نبودند،می توانستی گرین گیبلز را از همین جا ببینی.اما ما مجبوریم از روی پل رد شویم و جاده را دور بزنیم.یعنی کمتر از یک کیلومتر دیگر راه در پیش داریم.

-آقای بری دختر کوچولو هم دارد؟البته نه خیلی کوچولو.تقریبا هم سن و سال من.

-بله،یک دختر یازده ساله دارد و اسمش هم داینا است.

-وای!چه اسم قشنگی!

-خوب راستش نمی دانم ولی به نظر من این اسم کمی لوس است.من اسم های عادی تر مثل جین یا مری را ترجیح می دهم.وقتی داینا به دنیا آمد، از مدیر مدرسه ای که آن موقع اینجا زندگی می کرد خواستند یک اسم برایش انتخاب کند و او هم اسم داینا را پیشنهاد کرد.

-ای کاش وقتی من هم به دنیا می آمدم،چنین مدیر مدرسه ای آن حوالی زندگی می کرد.وای!رسیدیم به پل.چشم هایم را محکم ببندم.رد شدن از پل مرا می ترساند.چون همیشه فکر می کنم وقتی به وسط پل برسیم، ممکن است خراب شود و بریزد.به خاطر همین چشم هایم را می بندم، اما همیشه وقتی وسط پل می رسیم مجبور می شوم چشم هایم را باز کنم.آخر می دانید اگر پل واقعا خراب شود دوست دارم خراب شدنش را ببینم.چه صدای جالبی دارد.من همیشه از صدای تلق و تلوق کردن پل خوشم می آید.می بینید چه چیز های دوست داشتنی و خوبی در این دنیا وجود دارد؟خوب،از پل رد شدیم.حالا می توانم به پشت سرم نگاه کنم.شب به خیر دریاچه ی آب های درخشان. من همیشه به چیز هایی که دوست دارم، شب به خیر می گویم. فکر می کنم آن ها با این کار خوشحال می شوند.احساس می کنم آب دریاچه به من لبخند می زند.

وقتی آن ها از سر بالایی بعدی هم بالا رفتند و به یک پیچ رسیدند،متیو با دستش به نقطه ای اشاره کرد و گفت:"داریم به خانه می رسیم،آن طرف گرین گیبلز..."

دخترک در حالی که نفسش بند آمده بود، بازوی متیو را در هوا نگه داشت و برای آن که جهتی را که متیو با دستش به آن جا اشاره می کرد ببیند چشمانش را بست و گفت:"چیزی نگویید بگذارید خودم حدس بزنم.مطمئنم که حدسم درست از آب در می آید."
بعد چشمانش را گشود و به اطراف نگاه کرد.آن ها به انتهای سر بالایی رسیده بودند.آفتاب غروب کرده بود اما هنوز نور ملایمی چشم اندازشان روبه رویشان را روشن می کرد.در طرف چپ آن ها برج مخروطی شکل و تیره رنگ کلیسایی، به سوی آسمان نشانه رفته بود.پایین سراشیبی دره کوچکی قرار داشت و کمی دور تر از دره دامنه ی کم شیب و گسترده ای به چشم می خورد که خانه های رعیتی در آن به صورت پراکنده جای گرفته بودند. دخترک با چشمان مشتاق و آرزو مندش، تک تکت آنها را نگاه می کرد.آن ها به طرف چپ پیچیدند و از جاده ای که شکوفه های سفید درختانش در نور تاریک و روشن جنگل های اطراف خودنمایی می کرد، فاصله گرفتند.ستاره ای بزرگ و پر تلالو در شمال غربی آسمان،چون چراغی راهنما به آن ها چشمک می زد.دخترک به آن طرف اشاره کرد و گفت:"خودش است نه؟"
متیو با خوشحالی ضربه ی آرامی به پشت مادیان زد و گفت:"خوب،درست حدس زدی!مثل اینکه خانم اسپنسر خیلی خوب اینجارا برایت توصیف کرده."
-نه،اینطور نیست.چیز هایی که او گفته بود در همه ی این خانه های دیده می شود.من هیچ تصوری از شکل ان خانه نداشتم، اما همین که چشمم به آن افتاد، احساس کردم که آنجا خانه ی من است.وای!انگار دارم خواب می بینم. می دانید بازوی من الان باید کبود شده باشد، چون امروز آن را چند بار نیشگون گرفتم.هر چند وقت یک بار به من احساس بد و وحشتناکی دست می داد و می ترسیدم که همه ی این اتفاق ها خواب باشد.بعد دستم را نیشگون می گرفتم تا مطمئن شوم که بیدارم.تا اینکه ناگهان به این نتیجه رسیدم که حتی اگر خواب هم باشم بهتر است تا جایی که ممکن است به این خواب ادامه بدهم، به خاطر همین دیگر خود را نیشگون نگرفتم. اما همه ی این ها واقعیند و ما نزدیک خانه ایم.

دخترک از خوشحالی نفس عمیقی کشید و بعد سکوت کرد.متیو مضطرب بود.او احساس می کرد خوشحال است که ماریلا باید به جای او به این کودک بی خانمان بگوید خانه ای که وارد آن میشود، مدت زیادی به او تعلق نخواهد داشت. آن ها گودال لیند را که تاریک شده بود، پشت سر گذاشتند، البته هوا آنقدر تاریک نبود که خانم ریچل نتواند از پشت نجره ی خانه اش آن ها را ببیند.سپس از سر بالایی بالا رفته و وارد راه باریکه ی گرین گیبلز شدند.به محض رسیدن به خانه، متیو از فکر بر ملا شدن واقعیت به خود لرزید.او به این موضوع فکر نمی کرد که آن اشتباه ممکن است چه مشکلی برای ماریلا و خودش به وجود آورد، بلکه همه ی فکر و ذکرش مایوس شدن دخترک بود.وقتی متیو به یاد می آورد که هر لحظه ممکن است برق خوشحالی که در چشمان دخترک است، خاموش شود، طوری احساس گناه می کرد که گویی در انجام یک قتل، شریک شده بود، همان احساس که هنگام کشتن یک بره یا گوساله یا هر موجود بی گناه و کوچک دیگری به او دست می داد.

حیاط خانه کاملا تاریک بود.با وارد شدن آن ها، صدای خش خش برگ های درختان سپیدار به گوش رسید. دخترک در حالی که به کمک متیو از درشکه پیاده میشد،گفت:"گوش کنید.درخت ها دارن در خواب حرف می زنند.معلوم است که خواب خوبی می بینند!"
بعد چمدانی را که هم ی وسایل زندگیش را در آن ریخته بود، محکم در دست گرفت و دنبال متیو وارد خانه شد.


پایان فصل 2:-2-38-:

!tara
۲۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۵۹ بعد از ظهر
فصل 3 (صفحه 39 تا 43):-2-38-:

به محض آن که متیو در را باز کرد ماریلا با عجله به طرفش رفت، اما همین که چشمش به آن دخترک کوچک و عجیب با پیراهنی زشت، موهای بافته و بلند و قرمز و چشمان مشتاق و درخشانش افتاد، از تعجب خشکش زد و پرسید"متیو کاتبرت!این دیگر چیست؟ پس پسر بچه کجاست؟"
متیو با درماندگی گفت:"پسری آن جا نبود، فقط این دختر آنجا بود."
او به کودک اشاره کرد و تازه به خاطر آورد که نوز اسمش را نپرسیده.ماریلا گفت:"پسری نبود؟!چطور ممکن است؟!ما برای خانم اسپنسر پیغام فرستاده بودیم که یک پسر می خواهیم."
-خوب،ولی اینطور نشده. او این بچه را آورده. من از مسئول ایستگاه هم سوال کردم.مجبور بودم او را با خودم به خانه بیاورم، چون این اشتباه به هر دلیلی که رخ داده باشد، نمی توانستم او را آنجا بگذارم و بیایم.
ماریلا زیر لب گفت:"مثل اینکه توی دردسر افتادیم."
در طول مدتی که ماریلا و متیو با هم صحبت می کردند، دخترک ساکت مانده بود و با صورتی بی روح به نوبت به آن دو نگاه می کرد.او ناگهان مثل آن که تازه متوجه منظورشان شده باشد، چمدان قدیمیش را روی زمین انداخت، جلو رفت و در حالی که دست هایش را به هم قلاب کرده بود، گفت:"شما مرا نمی خواهید! شما مرا نمی خواهید، چون پسر نیستم!انتظارش را داشتم هیچ کس مرا نمی خواهد، باید حدس می زدم این همه خوشی دوام نمی آورد. باید می فهمیدم هیچ کس مرا نمی خواهد.آه! حالا باید چه کار کنم؟ الان اشک هایم جاری می شوند."
و اشک هایش جاری شد.او روی یکی از صندلی های پشت میز نشست، صورتش را با دست هایش پوشاند و مثل ابر بهاری گریه کرد. ماریلا و متیو با درماندگی به یکدیگر نگاه کردند. هیچ کدام نمی دانستند چه کار باید بکنند یا چه بگویند. بالاخره ماریلا پا پیش گذاشت و گفت:"خوب، خوب این که گریه ندارد."
دخترک فوری سرش را بلند کرد و در حالی که اشک هایش صورتش را خیس کرده بودند و لب هایش می لرزیدند، گفت:"چرا!گریه دارد. شما هم اگر یک یتیم بودید و به جایی می رفتید که فکر می کردید قرار است خانه ی شما باشد، ولی بعد می فهمیدید که آن ها شما را نمی خواهند، چون سر نیستسد حتما گریه می کردید.آه! این غم انگیزترین اتفاقی است که تا به حال برایم افتاده!"
لبخند ناخواسته ای که البته بسیار کم رنگ بود، صورت عبوس ماریلا کمی مهربان تر کرد. او گفت:"خوب، دیگر گریه نکن. ما نمی خواهیم همین امشب تو را بیرون بیاندازیم. تو باید تا زمانی که به این موضوع رسیدگی شود، همین جا بمانی. اسمت چیست؟"
کودک پس از مکث کوتاهی با اشتیاق گفت:" می شود مرا کوردیلیا صدا کنید؟"
-کوردیلیل صدایت کنیم؟اسمت همین است؟
-نه، اسمم این نیست، اما خیلی دلم می خواهد کوردیلیا صدایم کنید. واقعا اسم ظریف و قشتنگی است.
-من که نمی فهمم تو چه می گویی. اگر اسمت کوردیلیا نیست، پس چیست؟
دخترک با بی میلی گفت:"آنی شرلی. ولی خواهش می کنم مرا کوردیلیا صدا کنید. حالا که قرار است فقط مدت کوتاهی اینجا بمانم، برای شما چه فرقی می کند که اسمم چه باشد؟ در ضمن آن خیلی غیر شاعرانه است."
ماریلا با لحنی که نشانی از همدردی نبود، گفت:"غیر شاعرانه!آنی واقعا اسم خوب و ساده و مناسبی است.اصلا لازم نیست به خاطر اسمت خجالت بکشی."
آنی گفت:" نه خجالت نمی کشم. فقط اسم کوردیلیا را بیشتر دوست دارم.همیشه، حداقل از چند سال پیش تا به حال، آرزو داشتم اسمم کوردیلیا باشد. وقتی کوچک بودم، دوست داشتم جرالدین صدایم کنند.اما الن کوردیلیا را ترجیح می دهم. ولی اگر شما می خواهید مرا آنی صدا کنید، لطفا دیکته آن را در ذهنتان آنه تصور کنید."
ماریلا قوری چای را برداشت و در حالی که دوباره لبخندی روی لبانش نقش می بست، پرسید:"چه فرقی می کند که دیکته اش چه شکلی باشد؟" -خیلی فرق می کند.این طوری به نظر قشنگ تر می آید. وقتی شما اسمی را می شنوید در ذهنتان دیکته آن را تصور می کنید. این طور نیست؟ دیکته آنی خیلی مسخره است، اما انه به نظر جالت تر می آید. اگر شما مرا هروقت انی صدا می کنید، آنی را در ذهنتان آنه تصور کنید، من هم سعی می کنم دیگر به اسم کوردیلیا فکر نکنم.
-بسیار خوب!انی با دیکته ی آنه!تو می دانی که چطور شد این اشتباه پیش آمد؟ ما برای خانم اسپنسر پیغام فرستاده بودیم که یک پسر می خواهیم. در یتیم خانه ی شما هیچ پسری نبود؟
-آه!چرا، پسر های زیادی بودند، ولی خانم اسپنسر خیلی واضح گفت که شما یک دختر تقریبا یازده ساله می خواهید. خانم مدیر هم گفت که فکر می کند من برای شما مناسب باشم. نمی دانید چقدر خوشحال شدم. آن قدر ذوق زده بودم، که دیشب اصلا خوابم نبرد.
بعد دخترک رو به متیو کرد و ادامه داد:"چرا شما در ایستگاه نگفتید که مرا نمی خواهید و نگذاشتید همان جا بمانم؟اگر من جاده ی سفید شادمانی و دریاچه ی آب های درخشان را ندیده بودم، راحت تر می توانستم با این مسئله کنار بیایم."
ماریلا به متیو خیره شد و گفت:"منظورش چیست؟"
متیو با عجله گفت:"منظورش...منظورش حرف هایی است که در راه زدیم.من می روم مادیان را به اصطبل ببرم.تا برگردم چای را آماده کن"
پس از رفتن متیو، ماریلا به سوالاتش ادامه داد.او پرسید:"خانم اسپنسر کس دیگری را هم همراه تو آورد؟"
-او لی لی جونز را هم برای خودش انتخاب کرد.لی لی فقط پنج سال دارد و خیلی خوشگل است. تازه موهایش هم فندقی رنگ اند.اگر من هم خوشگل بودم و موهای فندقی رنگ داشتم، مرا نگه می داشتید؟

-نه، ما یک پسر می خواستیم که بتواند در مزرعه به متیو کمک کند.دختر به درد ما نمی خورد.کلاهت را بردار.من چمدان و کلاهت را روی میز اتاق ناهارخوری می گذارم.


ادامه دارد!:-2-26-:

!tara
۱ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۴۹ بعد از ظهر
فصل 3 (44 تا 49):-2-38-:

آنی کلاهش را برداشت.همان موقع متیو برگشت و آن ها برای خوردن شام دور میز نشستند. اما آنی نمی توانست چیزی بخورد.او با نان و کره اش ور می رفت و به مربای سیب که داخل ظرف شیشه ای کنگره داری ریخته شده بود، ضربه می زد. او حتی یک لقمه هم نخورد. ماریلا طوری به او نگاه کرد گویی او مرتکب گناه بزرگی شده است و سپس به تندی گفت:"چرا چیزی نمی خوری؟"
آنی آهی کشید و گفت:"نمی توانم. چون در ناامیدی قوطه ور شده ام. شما می توانید وقتی در ناامیدی قوطه ور شده اید، چیزی بخورید؟"
ماریلا جواب داد:" من هرگز در ناامیدی قوطه ور نشده ام. بناباین نمی توانم جوابی بدهم."
-نشده اید؟حتی تا به حال تصور هم نکرده اید که در ناامیدی قوطه ورید؟

-نه.

-خوب، پس نمی توانید مرا درک کنید واقعا احساس ناراحت کننده ای است. وقتی می خواهید غذا بخورید، یک چیزی مثل غده راه گلویتان را می بندد و دیگر نمی توانید چیزی را قورت بدهید، حتی اگر کارامل شکلاتی باشد. من دو سال پیش یک کارامل شکلاتی خوردم که خیلی خوشمزه بود.از آن وقت تا حالا بارها خواب دیده ام که مقدار زیادی کارامل شکلاتی دارم، اما همیشه به محض آنکه خواستم آنها را بخورم، از خواب بیدار شدم. امیدوارم از غذا نخوردن من ناراحت نشوید، همه چیز واقعا عالی است اما من نمی توانم بخورم.

متیو که پس از برگشتن از اصطبل ، یک کلمه هم حرف نزده بود، گفت:" فکر می کنم خسته است. بهتر است رختخوابش را آماده کنی ماریلا!"

ماریلا نمی دانست آنی باید کجا بخوابد. او برای پسری که قرار بود بیاید، یک تخت در آشپز خانه آماده کرده بود، اما با این که آن جا تمیز و مرتب بود، به نظر نمی آمد برای خوابیدن یک دختر مناسب باشد. اتاق مخصوص مهمان را هم نمی شد به آن بچه بی خانمان اختصاص داد، بنابراین دخترک باید در اتاق زیر شیروانی می خوابید. ماریلا یک شمع روشن کرد و از آنی خواست که دنبالش برود. دخترک کلاه و چمدانش را از روی میز اتاق ناهارخوری که از شدت تمیزی برق می زد، برداشت و وارد اتاق زیر شیروانی شد که از اتاق ناهارخوری هم تمیزتر بود. ماریلا شمع را روی سه پایه ی سه گوشی گذاشت، ملحفه ها را تا کرد و گفت:" لباس خواب داری؟"
آنی سرش را تکان داد و گفت:"بله، دو تا دارم. مدیر یتیم خانه آن ها را برایم دوخته. اما از حداقل پارچه استفاده کرده، چون هیچوقت در یتیم خانه ها هیچ چیز به اندازه کافی وجود ندارد.شاید هم در یتیم خانه فقیری که من آنجا بودم، این طور بود. من از لباس خواب تنگ متنفرم. اما به هر حال با این لباس خواب تنگ یا یک لباس خواب دنباله دار با یقه توری می شود خواب های قشنگی دید و همین موضوع کمی خیالم را راحت می کند."
-خیلی خوب، فوری اباس هایت را عوض کنو بخواب. من چند دقیقه دیگه بر می گردم تا شمع را ببرم لازم نیست تو خودت آن را بیرون بگذاری، چون می ترسم خانه را آتش بزنی.

پس از رفتن ماریلا آنی با اشتیاق به اطرافش نگاه کرد.دیوار های سفید و برق افتاده، کاملا خالی بودند و دخترک احساس می کرد آن ها از برهنگی خود شرمنده اند. زمین هم خالی بود و فقط وسط آن قالیچه ی حاشیه دار و گردی پهن کرده بودند که دخترک تا آن زمان شبیه آن را جایی ندیده بود.در یک گوشه ی اتاق، تختی قدیمی و یک چهار پایه ی کوتاه و تیره رنگ دیده می شد و در گوشه ای دیگر، سه پایه ای قرار داشت که ماریلا شمع را روی آن گذاشته بود.سه پایه با یک جا سوزنی بنفشو ضخیم تزیین شده بود.آینه کوچک شش در هشتی هم روی آن به چشم می خورد. بین میز و تخت، پنجره ای با پرده ایبه رنگ سفید یخچالی از چیت حاشیه دار، قرار داشت و در مقابلش یک کمد بود. به طور کلی اتاق چنان نظم و ترتیب غیر قابل وصفی داشت که بدن انی را به لرزه می انداخت. دخترک با عجله لباس هایش را درآورد . لباس خواب تنگش رل پوشید. بعد روی تخت پرید، صورتش را در بالشت فرو برد و ملحفه را روی سرش کشید. وقتی ماریلا برای بردن شمع برگشت، چند تکه لباس تنگ روی زمین افتاده بود و ظاهر آشفته ی تخت، نشن می داد کسی آن جا خوابیده است. او لباس ها را جمع کرد و آن ها را مرتب روی یک صندلی زرد رنگ چید. سپس شمع را برداشت و به طرف تخت رفت و با لحنی خشک ولی مهربان گفت:"شب خوش!"
ناگهان صورت سفید و چشمان درشت آنی از زیر ملحفه ها بیرون آمد و دخترک با لحنی سرزنش آمبز گفت:"چطور ممکن است شب خوشی باشد در حالی که این بدترین شبی است که من تا به حال داشته ام؟"

بعد دوباره در میان ملحفه ها ناپدید شد.

ماریلا آهسته به آشپزخانه برگشت و مشغول شستن ظرف های شام شد.متیو داشت پیپ می کشید و این نشانه ی آشفتگی ذهنی او بود.او به ندرت پیپ می کشید، چون ماریلا با چنان عادت زشتی مخالف بود. اما متیو بعضی مواقع به آن کار پناه می برد و ماریلا با توجه به اینکه می دانست هر مردی گاهی باید به طریقی احساساتش را تخلیه کند، از تذکر دادن به او چشم پوشی می کرد.

ماریلا با ناراحتی گفت:"خوب، اوضاع اصلا آنطور که انتظار داشتیم پیش نرفت. ما باید به جای فرستادن پیغام خودمان به انجا می رفتیم. احتمالا افراد رابرت اسپنسر ، پیغام را درست نرسانده اند. یکی از ما باید حتما فردا به دیدن خانم اسپنسر برود. باید این دختر را به یتیم خانه برگردانیم."
متیو بی اختیار گفت:"بله، احتمالا همین طور است."
-احتمالا! یعنی مطمئن نیستی؟

-خوب راستش، ماریلا! او یک دختر کوچولو دوست داشتنی است. حالا که اینجا آمده، حیف است او را برگردانیم.

-متیو کاتبرت! منظورت این نیست که باید او را نگه داریم؟

اگر متیو می گفت دلش می خواهد روی سرش بایتد، باز هم ماریلا همانقدر تعجب می کرد. متیو در حالی که نمی دانست چطوری به حرفش ادامه دهدف منمن کنان گفت:"خوب،راستش،نه،منظورم دقیقا این نبود.من احساس می کنم...شایدف تقدیر این طور خواسته که ما او را نگه داریم."
-نه، او به درد ما نمی خورد.

ناگهان متیو با لحن غیر منتظره ای گفت:"ولی ما به درد او می خوریم."

-متیو کاتبرت! مثل اینکه ان بچه تو را جادو کرده!مثل روز روشن است که تو می خواهی او را نگه داری.

-متیو مصرانه گفت:"خوب، راستش او کوچولو ی بانمکی است.باید حرف هایش را در ایستگاه می شنیدی."
-وای!او خیلی تند حرف می زند و نباید او را به خاطر این کار تحسین کرد. من از بچه هایی که زیاد حرف می زنند، خوشم نمی اید.در ضمن یک دختر یتیم نمی خواهم،اگر هم می خواستم، او را انتخاب نمی کردم. من نمی توانم کار های او را درک کنم. نه، او باید به همان جایی که بود، برگردد.

متیو گفت:"من می توانم در کارهایم از یک پسر فرانسوی کمک بگیرمف دخترک هم همدم تو می شود."

ماریلا فوری گفت:"من همدم نمی خواهمف او را هم نگنه نمی دارم."

متیو بلند شد، پیپش را روی میز انداخت و گفت:"خیلی خوب،ماریلا! هر کاری دوست داری، بکن.من می روم بخوابم."
متیو به رختخواب رفت.ماریلا هم پس از جمع کردن ظرف هاف با چهره ای مصمم و عبوس به طرف تختش رفت.

و اما در طبقه ی بالا، در اتاق زیر شیروانی، کودکی تنها، دل شکسته و بی پناه ان قدر گریه کرد تا خوابش برد.

پایان فصل 3 :-2-26-:

!tara
۲ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۱۷ بعد از ظهر
فصل 4(صفحه 50 تا 53):-2-38-:

نورآفتاب روی زمین پخش شده بود. آنی بیدار شد و روی تختش نشست. با تعجب به پنجره ای خیره شد که نور خورشید صبحگاهی از آن به داخل می تابید. و بیرون ار آن، هاله ای سفید رنگ در آسمان ابی خودنمایی می کرد.

او تا چند لحظه نمی دانست کجاست. ابتدا احساسی خوشایند بدنش را لرزاند.بعد، خاطره ای وحشتناک در ذهنش زنده شد، آن جا گرین گیبلز بود و آن ها او را نمی خواستند، چون او پسر نبود!

صبح شده بود. یک درخت گیلاس پرشکوفه، بیرون پنجره قد برافراشته بود.دخترک از تخت پایین پرید و به طرف پنجره رفت. او دستگیره پنجره را پایین کشید.صدای غیژ غیژ خفه ای از آن بلند شد.طوری که به نظر می آمد مدت هاست حرکت نکرده است.پنجره چنان به قابش چسبیده بود که برای بسته ماندن، اصلا نیازی به دستگیره نداشت.

آنی زانو زد و با چشمانی که از شادی می درخشیدند، به منظره ی صبح یکی از روز های ماه ژوئن خیره شد.آه! چقدر زیبا بود! چه جای دلنشینی بود! چقدر خوب بود که برای اقامت به چنان جایی آمده بود! دخترک آروز می کرد که کاش می توانست آن جا زندگی کند. ان جا چیز های زیادی برای خیالبافی وجود داشت.

بیرون پنجره درخت گیلاس بزرگی به چشم می خورد. درخت آن قدر به خانه نزدیک بود که شاخه هایش به دیوار های آن می خوردند. شکوفه های سفیدش طوری درخت را پوشانده بودندکه برگ هایش به سختی دیده می شدند. در دو طرف خانه، دو باغ بزرگ سیب و گیلاس وجود داشت. هر دو باغ درختانی پر از شکوفه داشتند و چمن های زیر درختان، پر از قاصدک بودند. باغچه ی پایین خانه هم درختان یاسی داشت که گل های بنفشه داده بودند و عطرشان همراه با باد صبحگاهی به مشام می رسید.

کمی دورتر از باغچه، زمینی پر شبدر با شیبی ملایم به طرف گودالی می رفت که جویباری در آن جریان داشت. در انجا درختان توسکا دسته دسته روییده بودند و خزه ها و سرخس ها، اندام چوبی آن ها را سبز پوش کرده بودند.کمی آن طرف تر تپه ای پوشیده از درختان صنوبر و کاج قرار داشت که از میان درختان ان، شیروانی خاکستری رنگ خانه ی کوچکی نمایان بود که دخترک شب قبل ، آن را در کنار دریاچه ی آب های درخشان دیده بود.

در سمت چپ هم انبار های بزرگی به چشم می خوردند. پش از زمین های سرسبز و مراتع شیب دار، دریای آبی و زیبا می درخشید.

چشم های زیبا پسند آنی به جای جای آن مناظر خیره می شدند و همه چیز را با ولع می بلعیدند. کودک بیچاره در طول زندگیش مکان های بسیار زشتی را دیده بود. او تا آن زمان چنان مکان چشم نوازی را در خیالش هم تصور نکرده بود.

دخترک ان جا زانو زده و غرق در تماشای مناظر اطرافش بود که ناگهان دستی به شانه اش خورد. خیال پرداز کوچک، صدای قدم های ماریلا را نشنیده بود. ماریلا با لحنی خشک گفت:"دیگر باید لباست را عوض کنی."
او واقعا نمی دانست چطور باید با آن بچه صحبت کند و این بی تجربگی باعث شده بود بدون آنکه بخواهد حالت خشک و جدی به خود بگیرد.

آنی بلند شد، نقس عمیقی کشید و در حالی که دست هایش را به طرف بیرون تکان می داد، گفت:"آه!فوق العاده است!"

ماریلا گفت:" آن درخت بزرگ خیلی شکوفه می دهد اما همیشه میوه هایش کوچک و کرمو می شوند."
-آه! منظورم فقط آن درخت نیست، البته آن هم زیباست، مخصوصا به خاطر شکوفه های دلربایش، البته اگر منظورم را درست بیان کرده باشم. به نظر من همه چیز اینجا زیباست.باغچه،باغ های میوه، جویبار و جنگل، همه جای این دنیای دوست داشتنی قشنگ است.شما هم احساس می کنید در چنین صبح قشنگی می شود عاشق دنیا شد؟من از اینجا صدای خنده ی جویبار را می شنوم. تا به حال متوجه شده اید که شاد ترین چیز دنیا، همین جویبار هایند؟ ان ها در تمام طول مسیرشان می خندند. حتی در زمستان صدایشان از زیر یخ ها به گوش می رسد.خیلی خوشحالم که نزدیک گرین گیبلز یک جویبار هست شاید شما فکر کنید حالا که قرار نیست مرا نگه دارید، برایم فرقی نمی کند که این جویبار باشد یا نباشد اما این طور نیسا.من همیشه از به یاد اوردن جویباری که نزدیک گرین گیبلز هست خوشحال می شوم، حتی اگر هرگز آن را نبینم. اگر اینجا جویبار نداشت خیلی حیف می شد و من واقعا از این بابت متاسف می شدم.امروز صبح، دیگر در ناامیدی قوطه ور نیستم چون هرگز صبخ ها دچار چنین احساساتی نمی شوم.مناظر صبح چقدر باشکوه و فوق العاده اند، این طور نیست؟البته خیلی ناراحتم. داشتم فکر می کردم با وجود همه ی اشتباهاتی که پیش آمده، جای من اینجاست و به نظر می آید من برای زندگی در چنین جایی آفریده شده ام.چه خیالات شیرینی بود، ولی متاسفانه بالاخره زمانی می رسد که باید از عالم خیال بیرون آمد و قدم به واقعیت گذاشت.

ماریلا در اولین فرصتی که به دست اورد، فوری گفت:" بهتر است به جای خیالبافی، لباس هایت را عوض کنی و پایین بیایی. صبحانه آماده است. صورتت را بشوی و موهایت را شانه کن. پنجره راباز بگذار و تختت را هم مرتب کن زرنگ باش و فوری کارهایت را تمام کن."



ادامه دارد! :-2-26-:

!tara
۷ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۲۶ بعد از ظهر
معذرت می خوام این چند روز نتونستم بزارم!:-2-38-:
فکر کنم خیلی غلط املایی دارم، بعدا سعی می کنم ویرایش کنم:-2-02-:

فصل 4(صفحه ی 54 تا 60)


آنی با زرنگی و چابکی، ده دقیقه بعد با لباس های مرتب و موهای شانه کرده و بافته شده از پله ها پایین رفت.وجوانش آسوده بود که همه ی خواسته های ماریلا را اجرا کرده است.ولی فراموش کرده بود که روتختی را مرتب کند.
او به محض نشستن روی صندلی که ماریلا برایش گذاشته بود، گفت:"امروز خیلی گرسنه ام.دنیا مثل دیشب ترسناک و تاریک نیست.خوشحالم که امروز صبح، هوا افتابی است، البته من روز های بارانی را هم خیلی دوست دارم. همه ی صبح ها قشنگ اند. شما اینطور فکر نمی کنید؟ هیچ کس نمی داند در طول روز چه اتفاقاتی می افتد و همین باعث می شود بتوانیم خیال پردازی کنیم. ولی خوشحالم که امروز باران نمی آید، چون شاد بودن و تحمل کردن غصه ها در یک روز افتابی راحت تر است. احساس می کنم در روز های افتابی می توانم با غصه هایم کنار بیایم. وقتی داستان های غم انگیز می خوانیم، با شهامت خودمان را در ان موقعیت ها تصور می کنیم، ولی به محض این که واقعا غصه دار می شویم، تازه می فهمیم تحمل کردنش چه کار سختی است، این طور نیست؟"
ماریلا گفت:"خدایا!زبان به دهان بگیر. تو نسبت به سنت، خیلی زیاد حرف می زنی."
زبان ان چنان مطیعانه متوقف شد که سکوت ناگهانیش ماریلا را عصبی کرد، طوری که او احساس کرد اتفاقی غیر عادی رخ داده است. متیو هم حرفی نمی زد، که البته این کاملا عادی بود،بنابراین همگی در سوت به خوردن ادامه دادند.هرچه می گذشتف حرکات انی کندتر می شد. او مثل آدم آهنی صبحانه می خورد و چشمان درشتش بی حرکت به اسمان بیرون پنجره خیره مانده بود. این وضعیت ماریلا را بیش لز پیش عصبی کردف زیرا احساس می کرد با این که جسک ان کودک عجیب، پشت میز حضور دارد، ولی روحش با بال های خیالی در دور دست ها در حال پرواز است. چه کسی حاضر بود چنان دختری را قبول کند؟
اما متیو هنوز هم دلش می خواست او را نگه دارد! ماریلا هم احساس می کرد که نظر متیو نسبت به دیشب هیچ تغییری نکرده و همچنان حاضر نیست دخترک را برگرداند. متیو همیشه همان طور بود، وقتی فکری به سرش می زد، دیگر حاضر نبود از انجام دادن ان چشم پوشی کند و با سکوتی که ده برابر نتیجه بخش تر از حرف زدنش بود، برای رسیدن به هدفش پا فشاری می کرد.
وقتی خوردن صبحانه به پایان رسید، آنی از فکر و خیال بیرون آمد و پیشنهاد کرد که ظرف ها را بشوید.
ماریلا با بی اعتمادی پرسید:"بلدی ظرف بشویی؟"
-بله، کاملا. البته مهارتم در نگه داری از بچه ها بیشتر است. من تجربه ی زیادی در این کار دارم. خیلی حیف شد که شما هیچ بچه ای ندارید تا من از او مراقبت کنم.
-اصلا دلم نمی خواست بچه ی دیگری هم اینجا بود. تو به اندازه کافی مشکل ساز شده ای.واقعا نمی دانم باید با تو چی کار کنم.متیو هم اصلا اهمیتی نمی دهد. او واقعا آدم مسخره ای است.
آنی با لحنی سرزنش آمیز گفت:" او خیلی هم دوست داشتنی است. به نظر من او مرد دلسوزی است. اصلا اهمیت نمی داد که من چقدر حرف می زنم.حتی به نظر می رسید که بدش هم نمی آمد. به محض اینکه او را دیدم، نسبت به او احساس صمیمیت و نزدیکی کردم."
ماریلا با نا خشنودی گفت:"اگر نسبت به او احساس نزدیکی می کنی، به خاطر این است که هردوی شما آدم های عجیبی هستیدخوب، بهتر است بروی ظرف ها را بشویی.آب گرم بیاور و بعد از اینکه ظرف ها را شستی، خوب خشکشان کن. امروز خیلی کار دارم. بعد از ظهر باید برای دیدن خانم اسپنسر به وایت سندز بروم. تو هم با من می آیی تا تصمیم بگیریم با تو چی کار کنیم. بعد از شستن ظرف ها هم برو بالا و تختت را مرتب کن."
آنی همه ظرف ها را شست.مهارتش در انجام دادن ان کار از نگاه تیزبین ماریلا پنهان نماند.اما در مرتب کردن تختش، موفقیت چندانی کسب نکرد.چون او تا آن زمان هیچ وقت روی رختخواب پر نخوابیده بود، ولی به هر حال آن کار را نیز انجام داد.بعد، ماریلا برای خلاص شدن از دست او به دخترک گفت که بیرون برود و تا وقت ناهار خودش را سرگرم کند.
آنی با چهره ای گشاد و چشمانی درخشان به طرف در رفت. اما ناگهان درآستانه ی در ایستاد. سپس برگشت و پشت میزنشست.درخشش چهره اش، مانند آتش که یک نفر با کپسول آتش نشانی خاموش کرده باشد، فروکش کرده بود.ماریلا پرسید:"باز چه شده؟"
آنی با لحنی که نشان می داد می خواهد از تمام خوشی های دنیا چشم پوشی کند، گفت:"من جرئت ندارم بیرون بروم. حالا که قرار نیست اینجا بمانم، پس دلیلی ندارد عاشق گرین گیبلز بشوم. ولی اگر بیرون بروم و خودم را به درخت ها، گل ها باغ های میوه و جویبار برسانم، نمی توانم جلوی عاشق شدنم را بگیرم.همین الان هم به اندازه کافی برایم سخت است، بنابراین نمی خواهم اوضاع را برای خودم سخت تر کنم. خیلی دوست دارم بیرون بروم.احساس می کنم تمام چیز ها مرا صدا می کنند و می گویند آنی!آنی! بیا پیش ما آنی!آنی! بیا با ما بازی کن. اما بهتر است نروم. نباید عاشق چیز هایی بشوم که مجبورم از آن ها جدا شوم.این طور نیست؟ عاشق نشدن هم کار سختی است مگر نه؟ من فکر می کردم اینجا چیز های زیادی است که می توانم عاشقشان شوم و هیچ کس هم مانع من نمی شود، به همبن خاطر خوشحال بودم که قرار است اینجا زندگی کنم.اما چه رویای کوتاهی بود. من تسلیم سرنوشت شده ام، بنابراین بیرون نمی روم تا از تسلیم شدنم به سرنوشت پشیمان نشوم. راستی اسم آن شمعدانی که لبه ی پنجره است، چیست؟"
-شمعدانی عطر سیب.
-نه،منظورم چنین اسمی نبود. منظورم اسمی بود که خود شما رویش گذاشته اید.شما هیچ اسمی برایش انتخاب نکرده اید؟اجازه می دهید من این کار را بکنم؟میشود صدایش کنم...بگذار ببینم...شاداب چطور است؟ می شود تا وقتی که اینجایم آن را شاداب صدا کنم؟آه!اجازه می دهید؟
-وای!خدایا! برای من فرقی نمی کند. ولی آخر اسم گذاشتن روی یک شمعدانی چه فایده ای دارد؟
-آه! من دوست دارم همه ی چیز ها اسم داشته باشند، حتی شمعدانی ها. این کار باعث می شود آن ها کمی شبیه آدم ها شوند. شما چه می دانید، شاید یک شمعدانی دوست نداشته باشد فقط شمعدانی صدایش کنند. خود شما هم خوشتان نمی آید همیشه خانم صدایتان کنند.بله، من او را شاداب صدا می کنم.امروز صبح، روی درخت گیلاس جلو ی پنجره ی اتاقم هم اسم گذاشتم. اسمش ملکه ی برفی است.چون سفید است. البته قرا نیست همیشه شکوفه داشته باشد، اما می شود او را این طور تصور کرد، موافقید؟
ماریلا در حالی که با عجله برای آوردن سیب زمینی به زیر زمین می رفت، زیر لب گفت:" تا به حال چنین دختری ندیده بودم.همان طور که متیو می گوید، اخلاق جالب دارد. من دائم منتظرم ببینم این دفعه چه می خواهد بگوید.او بالاخره مرا هم جادو می کند، همانطور که متیو را جادو کرده.آن طور که متیو به من نگاه کرد، نشان می داد هنوز روی حرف های دیشب خودش پافشاری می کند.ای کاش او هم مثل بقیه ی مردم، حرف دلش را می زد.آن وقت آدم می توانست با او بحث کند و دلیل و برهان بیاورد. اما با مردی که فقط نگاه می کند، چه کار باید کرد؟"
وقتی ماریلا از زیر زمین برگشت، آنی چانه اش را روی دست هایش گذاشته بود و به آسمان خیره شده بود و در خیالاتش سیر می کرد.ماریلا،او را به حال خودش رها کرد تا آنکه وقت ناهار شود و همگی دور میز جمع شوند.آن وقت ماریلا گفت:"متیو!من امروز بعد از ظهر درشکه و اسب را لازم دارم."
متیو سرش را تکان داد و مشتاقانه به آنی خیره شد.ماریلا با عصبانیت به متیو نگاه کرد و گفت:"می خواهم به وایت سندز بروم و فکری به حال این اوضاع بکنم. آنی را هم با خودم می برم. ممکن است خانم اسپنسر بتواند او را به نووا اسکوشا برگرداند.چایت را آماده می کنم و برای دوشیدن گاو ها به موقع بر می گردم."
متیو باز هم چیزی نگفت و ماریلا احساس کرد با گفتن آن حرف ها فقط وقتش را تلف کرده است. هیچ چیز بدتر از آن نیست که کسی جواب آدم را ندهد.
متیو مادیان را به درشکه بست و ماریلا و آنی راهی شدند.متیو در حیاط را برایشان باز کرد و همانطور که آن ها آرام رد می شدند، با لحنی خاص، خطاب به شخصی نا معلوم گفت:"جری بوت امروز اینجا بود و من به او گفتم شاید برای کار های تابستان استخدامش کنم."
ماریلا پاسخی نداد، اما ضربه ی ظالمانه ای به مادیان بخت برگشته زد.اسب بیچاره که به چنان رفتاری عادت نداشت، شیهه ای کشید و در راه باریکه شروع به دویدن کرد. ماریلا به پشت سرش نگاه کرد و متیو را دید که به در تکیه داده است و با نگاهش، مشتاقانه آن ها را دنبال می کند.

پایان فصل 4

!tara
۱۶ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۲۳ بعد از ظهر
فصل 5 ( صفحه ی 61 تا 70):-2-38-:

آنی به آرامی گفت:"می دانید، تصمیم گرفته ام از این سواری لذت ببرم.تجربه به من نشان داده که اگر بخواهم، می توانم از همه چیز لذت ببرم. البته باید مصمم باشم و به خیلی چیزها اهمیت ندهم. در طول راه نمی خواهم فکر کنم که دارم به یتیم خانه بر می گردم.فقط می خواهم به سواری فکر کنم.آه! نگاه کنید! آن گل رز جنگلی، غنچه داده به نظر شما قشنگ نیست؟ او باید خیلی خوشحال باشد که یک گل رز است.کاش رز ها هم می توانستند حرف بزنند.مطمئنم که در این صورت، حرف های قشنگی برای گفتن داشتند.به نظر شما رنگ صورتی،چشم نوازترین رنگ دنیا نیست؟من عاشق این رنگم، اما هرگز نمی توانم لباس صورتی بپوشم. مو قرمز ها نمی توانند صورتی بپوشند، حتی تصورش هم سخت است. شما کسی را نمی شناسید که در کودکی، موهایش قرمز بوده ولی بعد ها رنگ موهایش تغییر کرده باشد؟"
ماریلا بی رحمانه پاسخ داد:"نه، هرگز چنین کسی را ندیده ام و فکر نمی کنم در مورد تو هم چنین اتفاقی بیفتد."
آنی آهی کشید و گفت:"خوب، یک امید دیگر هم بر باد رفت. درواقع زندگی من گورستان امید ها ی بر باد رفته است.من قبلا این جمله را توی یک کتاب خواندم و هروقت احساس ناامیدی کنم برای آرام کردن خودم، آن جمله را تکرار می کنم."
ماریلا گفت:"به نظر من این جمله اصلا آرامش بخش نیست."
-چرا، کلمات این جمله خیلی قشنگ و رویایی اند و من با گفتن آن ها خودم را در نقش یک قهرمان داستان تصور می کنم.من عاشق چیز های رویایی ام و گورستان امید های بر باد رفته رویایی ترین چیزی است که می شود تصور کرد، این طور نیست؟از این که می توانم چنین رویایی را تصور کنم، خوشحالم.ما امروز از دریاچه ی آب های درخشان رد می شویم؟
-اگر منظورت، از دریاچه ی آب هی درخشان، آبگیر بری است ما از آن جا رد نمی شویم.ما باید از جاده ی ساحلی برویم.
آنی گفت:"جاده ی ساحلی اسم قشنگی است.خودش هم به قشنگی اسمش است.به محض اینکه شما گفتید جاده ساحلی، من آن را مثل یک عکس،در ذهنم دیدم. وایت سندرز هم اسم قشنگی است. اما نه به زیبایی اونلی. اونلی واقعا یک اسم دوست داشتنی است.آدم یاد نوعی موسیقی می افتد.تا وایت سندرز چقدر راه است؟"
-هشت کیلومتر. و چون قرار است تو مدام حرف بزنی، بهتر است حرف هایی بزنی که بدرد بخورند، بنابراین هرچیزی که در مورد خودت می دانی بگو.
انی با اشتیاق گفت:"آه! چیز هایی که من درباره ی خودم می دانم، ارزش گفتن ندارند. اگر اجازه بدهید چیز هایی را که در مورد خودم خیال می کنم بگویم حرف های جالب تری برای گفتن خواهم داشت."
-نه، خیالات تو به درد من نمی خورند. فقط بچسب به واقعیت ها. از اول شروع کن.کجا به دنیا آمده ای و چند سال داری؟
آنی آهی کشید و قبول کرد و به واقعیت چسبید و گفت:"ماه مارس یازده ساله شدم و در بولینگ بروک در نووا اسکوشا به دنیا آمده ام.پدرم، والتر شرلی معلم یک دبیرستان در بولینگ بروک بود. اسم مادرم هم برتا شرلی بود. به نظر شما والتر و برتا اسم های قشنگی نیستند؟ خیلی خوشحالم که پدر و مادرم اسم های قشنگی داشتند. واقعا زشت است که اسم پدر آدم مثلا ژددیاه باشد،اینطور نیست؟"
ماریلا که احساس می کرد باید از آن بحث نتیجه ای اخلاقی بگیرد گفت:"اسم ها عیچ اهمیتی ندارند، مهم این است که هرکسی مراقب رفتارش باشد."
آنی متفکرانه گفت:"خوب، نمی دانم. یک بار هم در کتابی خواندم که یک گل رز هر اسم دیگری هم داشته باشد باز همان عطر و بو را دارد، اما هرگز نتوانستم آن را باور کنم.من باور نمی کنم اگر به گل روز بگوییم بوته خار یا کلم قرمز باز هم به همان قشنگی باقی بماند.حدس می زنم پدرم حتی با اسم ژددیاه هم مرد خوبی می شد، اما مطمئنم که مشکلاتی هم پیش می امد.خ.ب،ماردم هم معلم دبیرستان بود ولی بعد از ازدواج با پدرم کارش را کنار گذاشت، چون شوهر داری به اندازه کافی پر مسئولیت هست.خانم تامس می گوید که آن ها مثل دو تا بچه ی فقیر بودند ودر یک کلبه ی زرد فسقلی در بولینگ بروک زندگی می کردند.من هرگز آن خانه را ندیده ام، اما هزاران بار آن را تصور کرده ام. فکر می کنم روی لبه ی پنجره اش،گلدانی از پیچ امین الدوله می گذاشته اند.توی حیاط، پر از یاس های بنفش و جلو در،پر از زنبق بوده.حتما همه ی پنجره ها هم پرده های چیت داشته اند.پرده های چیت هوای خانه را تازه نگه می دارد. من در آن خانه به دنیا آمدم. خانم تامس می گوید که من ساکت ترین بچه ای بودم که او تا به حال دیده.من بچه ای استخوانی و ریزه میزه با چشمانی درشت بودم.مادرم فکر می کرده که من خیلی زیبایم.به نظر من یک مادر بهتر می تواند درباره ی بچه اش قضاوت کند تا یک زن فقیر که برای نظافت به خانه می آید، اینطور نیست؟ به هر حال خوشحالم که مادرم از داشتن من راضی بوده.اگر با به دنیا آمدنم او را مایوس کرده بودم، خیلی ناراحت می شدم، چون او بعد از به دنیا آمدن من زیاد زنده نماند.وقتی من سه ماهه بودم او دچار تب شد و از دنیا رفت.همیشه دلم می خواست او آن قدر زنده می ماند که می توانستم مادر صدایش کنم.فکر می کنم مادر گفتن خیلی شیرین باشد.این طور نیست؟پدرم هم چهار روز بعد به خاطر تب از دنیا رفت.من یتیم شدم و روی دست مردم ماندم.خانم تامس برایم تعریف کرده که بعد چه شد. می دانید، هیچ کس از آن به بعد مرا نخواسته. به نظر می آید سرنوشت من اینطور رفم خورده.پدر و مادرم از جای دور آمده بودند و آن طور که معلوم بوده،هیچ خویشاوندی نداشته اند. بالاخره خانم تامس با اینکه فقیر بود و شوهرش آدم بد اخلاقی بود، مرا قبول کرد.او تربیت مرا به عهده گرفت. به نظر شما بچه ای که دیگران تربیتش را به عهدع گرفته اند، باید از بقیه بچه ها بهتر باشد؟چون هروقت من شیطنت می کردم خانم تامس با لحن سرزنش آمیزی می گفت که چطور می توانم دختر بدی باشم در حالی که او تربیتم را به عهده گرفته.
خانم و آقای تامس از بولینگ بروک به مریزویل رفتند و من تا هشت سالگی با آن ها زندگی کردم.من از بچه هایشان مواظبت می کردم.آنها چهار بچه ی موچک تر از من داشتند.بعد آقای تامس زیر قطار رفت و کشته شد.مادر آقای تامس قبول کرد که خانم تامس و بچه هایش با او زندگی کنند ولی مرا نخواست.دیگر کاری از دست خانم تامس بر نمی آمد.بعد،خانم هموند که خانه اش بالای رودخانه بود مرا قبول کرد، چون می دانست در بچه داری مهارت دارم.من برای زندگی کردن با آن ها، همراه او به کلبه ای که میان کنده ی درختان بود، رفتم.آن جا واقعا جای دلگیری بود و مطمئنم اگر قدرت خیال بافی نداشتم، نمی توانستم آن جا دوام بیاورم.آقای هموند در یک کارخانه ی چوب بری در همان نزدیکی کار می کرد و خانم هموند هم هشت بچه اش را بزرگ می کرد.او سه بار دو قلو به دنیا آورده بود. من بچه را دوست دارم، اما سه دو قلو پشت سر هم واقعا زیاد هست من بعد از به دنیا آمدن سومین دو قلو ها، این را به خانم هموند هم گفتم.بیرون بردن و گرداندن آن ها بدجوری خسته ام می کرد.
بیشتر از دو سال بالای رودخانه با خانم هموند زندگی کردم.بعد، آقای هموند از دنیا رفت و خانم هموند خانه اش را رها کرد.او بچه ها را بین خویشاوندانش تقسیم کرد و به ایالات متحده رفت.من هم مجبور شدم به یتیم خانه هوپتاون بروم، چون دیگر کسی مرا قبول نکرد.حتی آن جا هم مرا نمی خواستند چون می گفتند آن جا به اندازه کافی شلوغ است.البته همینطور هم بود، اما بالاخره مجبور شدند مرا قبول کنند.من چهار ماه آن جا بودم تا اینکه خانم اسپنسر امد."
آنی نفس راحتی کشید چون از قرار معلوم دوست نداشت تعریف کند که چطور هیچ کس او را نخواسته بود.
ماریلاا همان طور که اسب را به جاده ی ساحلی هدایت می کرد،پرسید:"تا به حال به مدرسه رفته ای؟"
-زیاد نه. آخرین سالی که پیش خانم تامس بودم مدت کوتاهی به مدرسه رفتم.اما بعد از رفتن به بالای رودخانه، آن قدر از مدرسه دور شدم که امکان نداشت زمستان بتوانم پیاده به آن جا بروم.تابستان هم مدرسه تعطیل بود، بنابراین فقط در پاییز و بهار سر کلاس نشستم.البته در یتیم خانه هم به مدرسه می رفتمو روخوانی من خیلی خوب است و شعر های زیادی را حفظم. شما هم بعضی وقت ها با خواندن یک شعر پشتتان تیر می کشد؟در کتاب سال پنجم شعری به نام آبشار هلند است که وقتی آن را می خوانم ،دچار چنین حسی می شوم.البته من تازه می روم کلاس چهارم ولی دختر های بزرگتر بعضی وقت ها کتاب هایشان را به من قرض می دادند"
ماریلا در حالی که از گوشه ی چشم به انی نگاه می کرد، پرسید:"رفتار خانم تامس و خانم هموند با تو خوب بود؟"
صورت کوچک و پراحساس دخترک ناگهان سرخ شد و با دستپاچگی و من من کنان گفت:"آه! خوب، آن ها دوست داشتند که اینطور باشند. من مطمئنم آن ها دلشان می خواست تا جایی که می توانند با من خوب و مهربان باشند. وقتی کسی دلش می خواهد مهربان باشد، نباید نا مهربانی هایش را به دل گرفت.می دانید، آن ها مشکلات زیادی داشتند. تحمل یک شوهر بداخلاق یا نگه داری از سه دو قلو ی پشت هم، کار راحتی نیست، موافقید؟می دانم که آن ها دلشان می خواست با من مهربان باشند."
ماریلا دیگر چیزی نپرسید.آنی در سکوت مشغول تماشای جاده ی ساحلی شد. ماریلا در حالی که به فکر فرو رفته بود، با حواس پرتی اسب را هدایت می کرد. او دلش برای ان بچه سوخته بود.دخترک دوران سخت و پرمشقتی را گذرانده بود، یک زندگی پر زحمت، فقیرانه و بدون محبت.ماریلا آن قدر زیرک بود که بتواند از میان کلمات قصه ی آن، حقیقت را بیرون بکشد. به راحتی میشد حدس زد که دخترک از تصور داشتن یک خانه ی واقعی چقدر خوشحال شده بود و خیلی حیف میشد که او را بر می گرداندند.یعنی نمی شد ماریلا تسلیم خواسته ی متیو شود و به بچه اجازه ی ماندن بدهد؟آن دخترک بچه ی مودب و دوست داشتنی بود و ماندنش متیو را هم خوشحال می کرد. ماریلا با خود گفت:"او زیاد حرف می زند، اما میشود این رفتارش را اصلاح کرد. در ضمن هرگز ار کلمات زشت استفاده نمی کند. معلوم است کسانی که از او نگه داری کرده اند، آدم های خوبی بوده اند."
جاده ی ساحلی پر درخت و خلوت بود.درخت ها با فاصله ی کمی از هم روییده بودند و شاخه های تنومند و محکمشان نشان می داد سال ها در مقابل باد های خلیج مقاومت کرده اند.سمت چپ جاده، پرتگاه صخره ای قرمز رنگی قرار داشت . فقط اسبی با مهارت مادیان متیو می توانست بدون وحشت زده کردن سوارانش از آن جا عبور کند. پایین پرتگاه، سنگ ها در اثر ضربه های امواج ساییده شده بودند و روی ماسه های کنار ساحل، گوش ماهی ها لابه لای ریگ ها می درخشیدند.آن سو تر، دریای نیلگون و درخشان خودنمایی می کردو برفراز ان مرغ های دریایی اوج گرفته بودند و بال هایشان زیر نور خورشسد برق می زدند.
بالاخره آنی سکوت طولانی را شکست و گفت:"دریا چقدر زیباست!وقتی در مریزویل زندگی می کردم،یک روز اقای تامس ارابه ای را کرایه کرد و ما را به ساحلی در شانزده کیلومتری آن جا برد با اینکه مجبور بودم در تمام روز از بچه ها مراقبت کنم ولی از تک تک لحظه های آن روز لذت بردم.حتی تا چند سال بعد آن جا را در خواب می دیدم.اما ساحل اینجا از ساحل مریزویل زیبل تر است. چه مرغ های دریایی قشنگی!شما دلتان نمی خواست یک مرغ دریایی بودید؟من اگر قرار نبود یک دختر بچه باشم ترجیح می دادم مرغ دریایی شوم فکرش را بکنید!صبح با طلوع خورشید بیدار شوید در آب شیرجه بزنید و تمام روز در این دریای آبی بالا و پایین بپرید و شب، پرواز کنان به اشیانه برگردید!وای!همین الان داشتم خودم را در چنین وضعی تصور می کردم. ببخشید، آن ساختمان بزرگ چیست؟"
-آن جا هتل وایت سندز است. اما الان فصل شلوغی نیست وتابستان ها آمریکایی ها گروه گروه به اینجا می ایند.ساحل اینجا طرفداران زیادی دارد.
آنی با لحن غم زده گفت:"می ترسیدم آن جا خانه ی خانم اسپنسر باشد دلم نمی خواهد به آن جا برسیم، چون با رسیدن به آنجا، همه چیز تمام می شود."

پایان فصل 5:-2-38-:

!tara
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۰ بعد از ظهر
فصل 6 ( صفحه ی 71 تا 79):-2-38-:

آن ها بالاخره به خانه ی خانم اسپنسر رسیدند. خانم اسپنسر در خانه ای زرد رنگ و بزرگ در خلیج کوچک وایت سندز،زندگی می کرد. وقتی در را باز کرد در چهره ی خیر خواهش خوشحالی و تعجب درهم آمیخت.او گفت:"وای!خدایا!اصلا فکرش را نمی کردم امروز شما را ببینم.خیلی از دیدنتان خوشحالم. اسبتان را به اصطبل ببرید.تو چطوری، آنی؟"
آنی بدون آن که لبخند بزند گفت:"حالم کاملا خوب است، متشکرم."
و مانند کسی که خوره ی ناامیدی در چهره اش افتاده باشد،لحظه به لحظه از درخشش نگاهش کاسته می شد.ماریلا گفت:"ما کمی اینجا می مانیم تا لسبمان استراحت کندمن به متیو قول داده ام که زود برگردم.درواقع، مشکل عجیبی پیش آمده و من آمده ام دلیل آن را بفهمم.ما،یعنی من و متیو، به شما پیغام داده بودیم تا از یتیم خانه برایمان یک پسر بیاورید.ما به برادرتان، رابرت گفته بودیم به شما بگوید که ما یک پسر ده یازده ساله می خواهیم."
خانم اسپنسر با ناراحتی گفت:"ماریلا کاتبرت!شما اینطور نگفته بودید!رابرت به وسیله ی دخترش، ننسی، به ما پیغام داد که شما یک دختر می خواهید."
بعد به دخترش که همان موقع بیرون آمده بود، رو کرد و پرسید:"این طور نیست، فلوراجین؟"
فلوراجین فوری جواب داد:"ننسی دقیقا همین را گفت خانم کاتبرت!"
خانم اسپنسر گفت:"من واقعا شرمنده ام. خیلی بد شد، ولی می بینید که تقصیر من نبوده، خانم کاتبرت!من فکر می کردم دستورات شما را کاملا اجرا کرده ام.ننسی واقعا گیج هست.من همیشه به خاطر خواس پرتیش با او دعوا می کنم."
ماریلا گفت:"مقصر خود ماییم.باید خودمان به اینجا می آمدیم، نه این که چنین پیغام مهمی را دهان به دهان به گوش شما می رساندیم.به هر حال اتفاقی است که افتاده و حالا فقط باید درستش کرد.امکان دارد این بچه را به یتیم خانه برگردانیم؟فکر می کنم آن ها او را قبول کنند این طور نیست؟"
خانم اسپنسر، متفکرانه گفت:"درست است، ولی فکر نمی کنم لازم باشد او را برگردانیم.خانم پیتر بلوئیت دیروز اینجا بود و می گفت که ای کاش از من خواسته بود یک دختر کوچولو برایش می آوردم تا به او کمک کندومی دانید، خانم پیتر خانواده ی بزرگی دارد و پیدا کردن کسی که بتواند کمکش کند هم برایش سخت است.آنی می تواند ورد مناسبی برای او باشد.من این اشتباه را به فال نیک می گیرم."
ولی ماریلا اصلا نمی توانست چنین چیزی را به فال نیک بگیرد.ضاهرا فرصت خوبی بود تا از دست آن بچه ی یتیم راحت شود، ولی اصلا احساس خوبی نداشت.
او می دانست خانم پیتر بلوئیت زنی ریز نقش،بداخلاق و غرغر و است که یک گرم گوشت اضافی هم در بدنش ندارد. او چیزهایی هم در موردش شنیده بود مردم می گفتند که کار کردن و رانندگی کردنش وحشتناک است.دختر های خدمتکار روزمزد هم قصه های ترسناکی از رفتار و خساستش تعریف می کردند و می گفتند که او خانواده ای گستاخ و بچه هایی شرور دارد.ماریلا از فکر سپردن آنی به او دچار عاب وجدان می شد.
خانم اسپنسر گفت:"بسیار خوب، بهتر است برویم داخل و در این مورد صحبت کنیم."
او همان طور که مهمان هایش را از راهرو به طرف اتاق نشیمن راهنمایی می کرد، ناگهان گفت:"مطمئنم او خانم پیتر است که به این طرف می آید، چه شانسی آوردیم."
با آن حرف، لرزه ای به تن ماریلا و آنی افتاد، طوری که گویی تمام اکسیژن و گرمای اتاق ناگهان از میان پرده های سبز و کشیده شده ی پنجره ها بیرون رفت.
خانم اسپنسر ادامه داد:"خوب، مثل اینکه شانس با ما یار بود. می توانیم همین الان مشکلمان را حل و فصل کنیم.خانم کاتبرت بفرمایید روی مبل بشینید.آنی! تو هم یک صندلی برای خودت بیاور و بنشین. کلاهایتان را به من بدهید.فلوراجین! برو کتری را پر کن.عصر به خیر، خانم بلوئیت!ما همین الان داشتیم می گفتیم چقدر عالی شد شما به اینجا امدید.معرفی می کنم خانم بلوئیت!خانم کاتبرت!یک لحظه مرا ببخشید یادم رفت به فلوراجین بگویم کلوچه ها را از فر بیرون بیاورد."
خانم اسپنسر، پس از بالا کشیدن پرده ها ناپدید شد.آنی ساکت روی صندلی نشسته بود . دست هایش را روی زانو هایش قلاب کرده بود.او مانند افسون شده ها به خانم لوئیت خیره شده بود.یعنی قرار بود او را به این زن با این چهره ی زننده و نگاه تند و تیز بدهند؟آنی احساس می کرد غده ای راه گلویش را بسته استو چشمانش می سوزند.سعی کرد جلوی جاری شدن اشک هایش را بگیرد که خانم اسپنسر با چهره ای شاد و گشاد برگشت، طوری که به نظر می امد می تواند همه ی مشکلات جسمی،روحی و روانی را حل و فصل کند.او گفت:"خانم بلوئیت!این طور که معلوم است اشتباهی در مورد این دختر یش آمده.من فکر می کردم خانم و اقا ی کاتبرت یک دختر می خواهند البته به من این طور گفته شده بود.اما مثل این که آن ها پسر می خواستند بنابراین اگر شما هنوز از حرف دیروزتان پشیمان نشده اید این بچه مال شما می شود."
خانم بلوئیت سر تا پای آنی را برانداز کرد و پرسید:"چند سالت است و اسمت چیست؟"
آنی در حالی که می ترسید و جرئت نداشت توضیح اضافه ای در مورد دیکته ی اسمش بدهد، گفت:"آنی شرلی. یازده سال دارم."
-هوم، به نظر می آید دختر پر طاقتی باشیو بچه های پر طاقت بهتر از بچه های دیگر می توانند کمک کنند.من به شرطی تو را قبول می کنم که دختر خوبی باشی، خوب و زرنگ و مودب.من از تو انتظار دارم کارهایت را درست انجام بدهی و اشتباه نکنی.خوب، مثل اینکه او را باید از شما تحویل بگیرم،خانم کاتبرت! این نوزاد آخری من خیلی بداخلاق است و نگهداری از او مرا از پای در آورده.اگر اجازه بدهید این دختر را همین الان با خودم می برم.
ماریلا به طرف آنی برگشت و با دیدن چهره ی رنگ پریده ی و نگاه ملتمسانه ی او، دلش به رحم آمد، نگاه ملتمسانه ی دختری کوچک و بی پناه که دوباره خودش را در دامی که تازه از آن خلاص شده بود، گرفتار می دید، ماریلا را ناراحت می کرد. ماریلا احساس می کرد اگر خواهش و تمنایی را که در نگاه انی بود، ندیده بگیرد، تا اخر عمر از یادآوریش عذاب خواهد کشید. به علاوه، او اصلا دالش نمی خواست آن کودک خوش قلب و حساس را به زنی چون خانم بلوئیت بسپارد. او نمی توانست خودش را راضی به انجام چنین کاری بکند، بنابراین به ارامی گفت:"خوب، راستش من و متیو اصلا قصد نداریم او را نگه داریم. در واقع متیو دوست دارد او را نگه دارد.من فقط می خواستم دلیل لشتباه پیش آمده را بفهمم. فکر می کنم بهتر است او را به خانه ببرم و درباره ی این موضوع با متیو صحبت کنم. من بدون مشورت با او هیچ تصمیمی نمی گیرم.اگر ما نخواستیم او را نگه داریم، تا فردا شب او را پیش شما می فرستیم، ولی اگر این طور نشد، بدانید که او قرار است پیش ما بماند.موافقید خانم بلوئیت؟"
خانم بلوئیت با لحن خشکی گفت:"هرطور که مایلید."
در طول مدتی که ماریلا صحبت می کرد، صورت آنی لحظه به لحظه شکفته تر می شد. سایه ی ناامیدی از چهره ی آنی کنار رفته و جای خود را به بارقه های امید داده بود.چشمان دخترک مانند ستاره های صبحگاهی شروع به درخشیدن کردند.چهره ی کودک خوشحالیش را نشان می داد.لحظه ای بعد، وقتی خانم اسپنسر و خانم بلوئیت بیرون رفتند تا یک دستور آشپزی را یادداشت کنند، او از جا پرید، به طرف ماریلا رفت و چون احساس می کرد هر دای بلندی ممکن است او را از آن خواب و خیال خوش بیدار کند، پچ پچ کنان گفت:"آه! خام کاتبرت! شما گفتید که ممکن است اجازه بدهید من در گرین گیبلز بمانم؟شما واقعا چنین حرفی زدید یا من خیالاتی شده ام؟"
ماریلا با جدیت گفت:"به نظر من اگر تو نمی توانی واقعیت و خیال را از هم تشخیص بدهی، بهتر است یاد بگیری تخیلاتت را کنترل کنی. بله، من دقیقا همین را گفتم، بنابراین هنوز هیچ تصمیمی گرفته نشده و ممکن است ما تو را به خانم بلوئیت بسپاریم.مسلما او بیشتر از ما به تو نیاز دارد."
آنی فوری گفت:"من ترجیح می دهم به جای زندگی کردن با او به یتیم خانه برگردم.قیافه ی او شبیه...شبیه مته است."
ماریلا فکر کرد باید آنی را به خاطر این حرفش سرزنش کند، بنابراین جلوی لبخندش را گرفت و با عصبانیت گفت:"دختر کوچکی مثل تو حق ندارد درباره ی یک خانم غریبه این طور حرف بزند. برو ساکت سر جایت بنشین.جلو زبانت را بگیر و دختر خوبی باش."
آنی به طرف صندلیش رفت و گفت:"اگر مرا نگه دارید، سعی می کنم هر کاری که بگویید انجام بدهم."
آن روز عصر، وقتی آن ها به گرین گیبلز برگشتند، متیو در راه باریکه منتظرشان بود.ماریلا از دور او را دید و فهمید چرا آنجا پرسه می زند. بازگشت آنی همان آرامشی را که ماریلا انتظار داشت، در صورت متیو به وجود آورد.اما هیچ حرفی درباره ی آن موضوع بین آن ها رد و بدل نشد، تا اینکه ماریلا و متیو در حیاط پشت طویله برای دوشیدن شیر گاو ها، تنها شدند.ماریلا خیلی خلاصه داستان زندگی انیو نتیجه ی ملاقاتش با خانم اسپنسر را تعریف کرد.

متیو با هیجانی غیر عادی گفت:"من حتی حاضر نیستم سگ مورد علاقه ام را به بلوئیت بسپارم."
ماریلا گفت:"من هم از او خوشم نمی اید، اما دو را بیشتر نداریم یا باید بچه را به او بدهیم یا خودمان نگهش داریم و اگر تو بخواهی که آنی را نگه داریم، من هم رضایت می دهم، یعنی مجبورم قبول کنم. من به این موضوع فکر کردم،کار سختی است.من تا حالا هیچ وقت با یک بچه سر و کله نزده ام، مخصوصا با یک دخترو مطمئنم که مرتکب اشتباهاتی می شوم، اما سعی خودم را می کنم، بتابراین از نظر من می تواند بماند."
صورت خجالتی متیو از خوشحالی برق زد. او گفت:"خوب، راستش، حدس می زدم که بالاخره قبول کنی.او دختر بچه ی فوق العاده ای است."
ماریلا ادامه داد:"نمی شود گفت بچه ی به درد بخوری است، اما من وظیفه دارم او را طوری تربیت کنم که اینطوری بشود.در ضمن، متیو تو حق نداری در روش تربیتی من دخالت کنی. ممکن است یک پیر دختر چیز زیادی در مورد بچه داری نداند، اما هرچه باشد از یک پیرمرد مجرد بهتر است.بنابراین تربیت او را به من بسپار. مطمئن باش هروقت اشتباه کردم تو فرصت کافی برای دخالت و اظهار نظر داری."
متیو گفت:"باشد، باشد، ماریلا!هر کاری دوست داشتی بکن.فقط با او خوب و مهربان باش، بدون اینکه زیادی لوسش کنی. به نظر من او از آن دختر هایی است که اگر به او محبت کنی، هر کاری که بخواهی برایت انجام می دهد."
ماریلا قیافه ای به خد گرفت تا به متیو بفهماند که او هیچ چیزی درباره ی زن ها نمی داند و بعد، سطل به دست، سراغ گاو ها رفت.

او همان طور که شیر را با فشار داخل ظرف ها می ریخت، با خود گفت:"امشب نباید به او بگویم که قرار است اینجا بماند،چون نمی تواند تا صبح چشم هایش را روی هم بگذارد.ماریلا کاتبرت!چه کار کردی؟هرگز فکرش را می کردی یک روز دختر یتیمی را به سرپرستی قبول کنی؟خیلی عجیب است، اما عجیب تر از آن، اصرار متیو در این کار است، مردی که همیشه از دختر ها فراری بود.به هر حال کاری است که شده و خدا می داند چه چیزی در انتظارمان است."

پایان فصل 6 :-2-26-:

!tara
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۳۳ بعد از ظهر
فصل 7 ( صفحه ی 80 تا 85):-2-38-:

آن شب وقتی ماریلا، آنی را به اتاقش برد، با جدیت گفت:"خوب، آنی! دیشب دید لباس هایت را کف اتاق پخش کرده بودی. بی نظمی عادت بسیار بدی است و من هرگز اجازه ی چنین کاری را نمی دهم.بعد از درآوردن هرکدام از لباس هایت، باید آن ها را مرتب تا کنی و روی صندلی بگذاری. من اصلا تحمل دختر های نا منظم را ندارم."
آنی گفت:"دیشب آنقدر ذهنم مشغول بود که نمی توانستم لباس هایم را مرتب کنم. امشب آن ها را خوب تا می کنم. در یتیم خانه هم همیشه مجبور بودیم همین کار را بکنیم. البته من بیشتر وقت ها یادم می رفت، چون عجله داشتم روی تختم دراز بکشم و خیال بافی کنم."
ماریلا گقت:"اگر قرار باشد اینجا بمانی، بعضی چیز ها را نباید فراموش کنی. خوب، حالا دعایت را بخوان و بخواب."
آنی گفت:" من تا به حال دعا نخوانده ام."
ماریلا وحشت زده به او خیره شد.
-چی گفتی؟یعنی تو تا به حال هیچ دعایی نخوندی؟خدا همیشه دوست دارد دختر کوچولو ها دعا بخوانند.می دانی خدا کیست؟
آنی بی معطلی . با حاضر جوابی گفت:"خدا موجودی لاینتاهی و ابدی است که تدبیر، قدرت، تقدس، عدالت و مهربانیش قابل انکار نیست."
ماریلا نفس راحتی کشید.
-خوب، خدا را شکر! مثل اینکه یک چیز هایی می دانی. حداقل کافر نیستی. این ها را کجا یاد گرفته ای؟
-در کلاس تعلیمات دینی روز های یکشنبه، در یتیم خانه.آنجا ما را مجبور می کردند همه ی مسائل دینی را یاد بگیریم.من که خوشم می آمد.بعضی کلمه هایش خیلی با شکوه اند.مثل "لاینتاهی و ابدی".این طور نیست؟مثل این است که آهنگ خاصی دارند.چیزی شبیه شعر یا موجی که بالا و پایین می رود.
-ما درباره ی شعر صحبت نمی کنیم، آنی! ما درباره ی دعا خواندن حرف می زنیم.می دانی دعا نخواندن چه کار زشتی است؟می ترسم تو دختر کوچولو بدی شده باشی.
آنی با لحن سرزنش آمیزی گفت:"وقتی مو های آدم قرمز باشند، بد یودن برایش خیلی راحت تر از خوب بودن می شود.کسانی که موهای قرمز ندارند این مسئله را درک نمی کنند.خانم تامس یک بار به من گفت که خدا موهایم را عمدا قرمز کرده و من هم از ان به بعد دیگر به خدا فکر نکردم.در ضمن شب ها به قدری خسته می شدم که دیگر حوصله دعا خواندن نداشتم.خدا از کسانی که از دوقلو ها مواظبت می کنند، انتظار ندارد دعا بخوانند. واقعا شما اینطور فکر نمی کنید؟"
ماریلا به این نتیجه رسید که باید آموزش مذهبی آنی فورا شروع شود و نباید فرصت را از دست داد.
-تو تا زمانی که زیر سقف خانه من هستی، باید دعا بخوانی، آنی!
- آنی با خوشحالی رضایت داد و گفت:"بله، البته هرطور که شما بخواهید.من حاضرم از همه دستورات شما اطاعت کنم.اما لطفا این بار به من بگویید چه باید بگویم.امشب، بعد از رفتن به رختخوابم حتما فکر می کنم و برای دفعه های بعد یک دعا خوب آماده می کنم.به نظر کار جالبی می آید."
ماریلا با دستپاچگی گفت:"باید زانو بزنی."
آنی جلو ماریلا زانو زد و در حالی که با اشتیاق به بالا نگاه می کرد، گفت:"چرا موقع دعا خواندن باید زانو زد؟اگر من می خاوستم دعا بخوانم، کار دیگری می کردم، به یک مزرعه بزرگ یا یک جنگل انبوه می رفتم، به آن بالا بالاها، به آسمان قشنگ با رنگ آبی پایان ناپذیرش خیره می شدم و در دلم دعا می خواندم.خوب، من آماده ام.چه باید بگویم؟"
ماریلا بسشتر دستپاچه شد.او قصد داشت با چند جمله ی کودکانه چیزی به انی یاد بدهدف اما به خاطر خلق و خوی خاصش که باعث می شد بعضی مسائل را بهتر موشکافی کند، متوجه شد ان دختر افسونگر کک مکی که تا ان زمان یک عشق پاک انسانی را تجربه نکرده بود و به همین دلیل چیزی درباره ی عشق به خدا نمی دانست، با کودکان سفید پوشی که تک زبانی حرف می زدند و همراه مادرانشان به کلیسا می رفتند، فرق داشت. او بالاخره گفت:"تو آنقدر بزرگ شده ای که خودت بتوانی دعا کنی، آنی!از خدا به خاطر نعمت هایت تشکر کن و متواضعانه از او بخواه که آرزوهایت را برآورده کند."
آنی نشست، صورتش را پشت دامن ماریلا پنهان کرد و گفت:"سعی خودم را می کنم.ای پدر مهربان و مقدس!همیشه در کلیسا، کشیش دعایش را اینطور شروع می کرد، به خاطر همین فکر می کنم بشود از این کلمات در یک دعای خصوصی هم استفاده کرد، این طور نیست؟"
بعد ادامه داد:"ای پدر مهربان و مقدس!از تو به خاطر جاده ی سفید شادمانی، دریاچه ی آب های درخشان، شاداب و ملکه ی برفی متشکرم.من واقعا به خاطر وجود آن ها سپاسگزارم.این ها تنها نعمت هایی اند که الان به یاد دارم و بابت آن ها از تو ممنونم. و اما آرزوها ی من آنقدر زیادند که گفتن همه ی آن ها وقتت را می گیرد، بنابراین فقط دو تا از مهم ترین هایشان را می گویم.لطفا کاری کن من در گرین گیبلز بمانم و لطفا کاری کن وقتی بزرگ شدم، چهره ی زیبایی داشته باشم.با احترام فراوان.آنی شرلی."
دخترک بلند شد و مشتاقانه پرسید:"خوب گفتم؟اگر وقت داشتم کمی فکر کنم، خیلی بهتر از این از آب در می امد."
چیزی نمانده بود ماریلا غش کند، اما سعی کرد به خودش بقبولاند که انی گناهی مرتکب نشده، بلکه فقط کم الاع بودنش از مذهب باعث شده است چنان دعای عجیبی را به زبان بیاورد. او دخترک را که قول داد روز بعد دعای بهتری بخواند، روی تخت خواباند و در حال بیرون بردن شمع بود که انی صدایش کرد.
-همین الان یک چیزی به ذهنم رسید.من باید به جای " با احترام فراوان" می گفتم" آمین".این طور نیست؟کشیش همیشه همین را می گفت.اما به نظر من هر کسی می تواند هر طور که می خواهد دعایش را تمام کند.به نظر شما مهم است که دعا چطور تمام شود؟
ماریلا گفت:"من...فکر نمی کنم.حالا مثل یک دختر خوب بخواب.شب به خیر."
آنی گفت:"امشب می توانم با وجدان راحت بخوابم."
و سرش را میان بالش ها فرو کرد.
ماریلا به آشپزخانه رفت، شمع را روی میز گذاشت و به متیو خیره شد.
-متیو کاتبرت!مثل اینکه وقتش بوده یک نفر سرپرستی این بچه را قبول کند و چیزهایی یادش بدهد.او فقط یک قدم با کافر شدن فاصله دارد. باورت می شود که او تا امشب هرگز دعا نخوانده بود؟باید فردا به خانه ی کشیش بروم و چند کتاب مذهبی از او قرض بگیرم. به محض اینکه بتوانم چند لباس مناسب برایش بدوزمف باید او را به کلاس روزهای یکشنبه بفرستم.کثل اینکه خیلی کار دارم.مهم نیست. زندگی جدیدمان مشکلات جدیدی هم به همراه خواهد داشت.وقتش رسیده من توانایی های خودم را کشف کنم.


پایان فصل 7:-2-26-:

!tara
۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۱ بعد از ظهر
از همه کسایی که کتاب و میخونن معذرت میخوام ،این چند وقت هم مسافرت بودم هم وقت نکردم بزارم!حالا بقیه کتاب!:-2-40-:

فصل 8 (صفحه ی 86 تا 90):-2-38-:

ماریلا بنا به دلایلی که خودش بهتر می دانست، تا بعد از ظهر روز بعد به آنی نگفت که قرار است در گرین گیبلز بماند.او تا قبل از ظهر دخترک را با کارهای مختلف مشغول کرد و خودش مشتاقانه به تماشای او نشست.هنگام ظهر، ماریلا به این نتیجه رسید که آنی دختر زرنگ و مطیعی است، کارهایش را با علاقه انجام می دهد و همه چیز را زود یاد می گیرد.البته تنها مشکلش این بود در حین کار کردن ناکهان غرق در خیالاتش می شد و همه چیز را فراموش می کرد، تا اینکه کسی یا چیزی او را از ان حال و هوا بیرون می اورد.
وقتی انی، ظرف های ناهار را شست ناگان مانند کسی که خود را آماده ی شنیدن بدترین خبر ها کرده باشد، به طرف ماریلا رفت.صورتش سرخ شده بود. بدن لاغرش سر تا پا می لرزید و چشمانش گشاد شده بود.او دست هایش را به هم قلاب کرد و ملتمسانه گفت:"آه! خانم کاتبرت!خواهش می کنم بگویید مرا نگه می دارید نه؟من از صبح تا حالا سعی کردم صبور باشم،اما دیگر نمی توانم جلوی خودم را بگیرم.لطفا به من بگویید چه تصمیمی گرفته اید؟"
ماریلا پاسخ داد:"پس چرا همان طور که گفته بودم، ابر ظرف شویی را با آب گرم نشستی؟قبل از هر سوالی، برو کارت را تمام کن."
آنی کاری را که ماریلا گفته بود، انجام داد.بعد دوباره به طرف ماریلا برگشت و به او خیره شود.ماریلا که دیگر هیچ بهانه ای برای سکوت کردن، ناشت،گفت:"بسیار خوب. فکر می کنم دیگر وقتش رسیده که همه چیز را بدانی.من و متیو تصمیم گرفته ایم تو را نگه داریم، البته به شرط این که سعی کنی دختر کوچولو ی خوبی باشی و به حرف ما گوش کنی.چی شده، بچه؟"
آنی گفت:"دارم گریه می کنم، اما نمی دانم چرا.نمی توانید تصور بکنید چقدر خوشحالم!آه!خوشحال کلمه ی مناسبی نیست.من از دیدن جاده ی سفید و شکوفه های گیلاس خوشحال شدم، اما الان احساس متفاوتی دارم که کلمه ی خوشحال نمی تواند توصیفش کند. سعی می کنم دختر خوبی باشم،البته فکر می کنم کار خیلی سختی است، چون خانم تامس همیشه می گفت که من ذاتا بدجنس آفریده شده ام.اما همه ی تلاشم را می کنم. شما می دانید چرا گریه می کنم؟"
ماریلا گفت:"فکر می کنم به خاطر اینکه بیش از حد هیجان زده شده ای.بنشین روی صندلی و سعی کن رام باشی.مثل اینکه هر چیزی می تواند راحت تو را به گریه یا خنده بیندازد.بله، می توانی اینجا بمانی و ما سعی می کنیم از تو خوب نگه داری کنیم.تو باید به مدرسه بروی، اما دو هفته بیشتر تا تعطیلات باقی نمانده.بهتر است بعد از پایان تعطیلات در سپتامبر، مدرسه رفتن را شروع کنی."
آنی پرسید:"من باید شما را چی صدا کنم؟همیشه بگویک خانم کاتبرت؟خاله ماریلا چطور است؟"
-نه، فقط ماریلا صدایم کن.من عادت ندارم کسی به من خانم کاتبرت بگوید.این کلمه مرا عصبی می کند.
آنی گفت:"ولی اینطوری به شما بی احترامی میشود."
-نه، اصلا بی احترامی نمی شود،به شرط اینکه لحن صحبت کردنت محترمانه باشد.در اونلی، همه از کوچک و بزرگ مرا ماریلا صدا می کنند، البته به جز کشیش که به من خانم کاتبرت می گوید.
آنی مشتاقانه گفت:"من دوست دارم به شما بگویم خاله ماریلا. من هرگز خاله یا هیچ فامیل دیگری، حتی یک مادر بزرگ هم نداشته ام،ولی وقتی به شما بگویم خاله ماریلا احساس می کنم واقعا یک خاله دارم.اجازه می دهید خاله صدایتان کنم؟"
-نه، من خاله ی تو نیستم و دوست ندارم مرا با یک اسم غیر واقعی صدا کنی.
-ولی می توانیم در خیالمان شما را خاله ی من تصور کنیم.
ماریلا با اخم گفت:"نخیر، من نمی توانم چنین خیالی بکنم."
آنی در حالی که چشمانش گرد شده بود،گفت:"یعنی شما تا به حال سعی نکرده اید چیزی را غیر از آن طوری که هست،تصور کنید؟"
-نه.
آنی آهی طولانی کشید و گفت:"آه!خانم...ماریلا!چقدر حیف شد!"
ماریلا گفت:"دوست ندارم واقعیت های اطرافم را غیر از ان چیزی که هستند تصور کنم.خداوند همه چیز را سر جای خودش آفریده و ما نباید این ترتیب را در خیالاتمان به هم بزنیم.راستی، خوب شد یادم افتاد، آنی!برو به اتاق نشیمن، البته مواظب باش پاهایت کثیف نباشند و پشه ها هم وارد اتاق نشوند.بعد کاغذی را که روی بخاری است،بردار.یک دعا روی آن نوشته و تو باید امروز بعد از ظهر،آن را حفظ کنی.اصلا دلم نمی خواهد آن دعای عجیب و غریب دیشبت را دوباره بشنوم."
آنی با شرمساری گفت:"خوب،من دیشب خیلی ناشی بودم و دلیلش هم این بود که اصلا تمرین نکرده بودم.شما که انتظار ندارید یک نفر برای اولین بار بتواند دعای خوبی بخواند، درست است؟ولی همان طور که قول داده بودم،دیشب بعد از رفتن به رختخواب یک دعای باشکوه تهیه کردم.دعای من مثل جمله های کشیش ها،طولانی و شاعرانه بود.ولی، باورتان نمی شود، امروز صبح که بیدار شدم، حتی یک کلمه از آن را به یاد نداشتم.می ترسم نتوانم دوباره چنین دعای خوبی بسازم.هرچند بعضی چیز ها وقتی دوباره تکرار می شوند، به اندازه ی بار اول به دل نمی شینند.شما تا به حال متوجه این موضوع شده بودید؟"
-باید به یک نکته توجه کنی، آنی!وقتی کاری را از تو می خواهم انتظار دار فوری انجامش بدهی،نه اینکه بایستی و درباره اش سخنرانی کنی.حالا برو و کاری را که گفتم، بکن.
آنی فوری از سالن ناهارخوری گذشت و وارد اتاق نشیمن شد.بعد از ده دقیقه،ماریلا وقتی دید انی برنگشت،بافتنیش را کنار گذاشت و با چهره ای عبوس به دنبال دخترک رفت.آنی در اتاق نشیمن بی حرکت جلوی تابلویی که بین دو پنجره اویزان بود ایستاده بود.دست هایش را به هم قلاب کرده، صورتش را بالا گرفته و از حالت چشمانش معلوم بود که در خیالات غوطه ور شده است.پشت پنجره، نوری سفید و سبز از میان شاخه های درختان سیب روی دسته های تاک می تابید و ان ها را به شکل اشکالی عجیب و فضایی درمی اورد.
ماریلا با عصبانیت گفت:"آنی!داری به چی فکر میکنی؟"
آنی از فکر و خیال بیرون آمد و به تابلویی که زیر ان نوشته بود "دعای مسیح برای کودکان"اشاره کرد و گفت:"داشتم خودم را جای یکی از ان ها تصور می کردم ،جای آن دختر کوچولو یی که پیراهن آبی دارد و طوری آن گوشه ایستاده که انگار مثل من، هیچ کس را ندارد.به نظر خیلی تنها و غمگین می آید، این طور نیست؟حدس می زنم پدر و مادر ندارد،اما خیلی دوست دارد دعا بخواند، به خاطر همین، خجالت زده بیرون جمع ایستاده تا کسی به جز مسیح او را نبیند.....


ادامه دارد!

!tara
۱۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۴۴ بعد از ظهر
فصل 8 (صفحه ی 91 تا 98):-2-38-:

من احساسش را کاملا درک می کنم. حتما قلبش به شدت می زند و دست هایش یخ کرده اند، مثل حالت من وقتی از شما پرسیدم که می توانم اینجا بمان یا نه. او می ترسد که نکند مسیح او را نبیند، اما به نظر من اینطور نمی شود. سعی کردم خیال کنم دخترک کم کم جلو می رود و بالاخره آنقدر به مسیح نزدیک می شود که او دخترک را می بیند و یه سرش دست می کشد.آه! و دخترک لرزه ی لذت بخشی را در تمام بدنش احساس می کند. اما به نظر من، نقاش نباید نگاه مسیح را انقدر غمگین می کشید. اگر توجه کنید، می بینید که او را در همه ی نقاشی ها با همین حالت کشیده اند. اما به نظر من اگر چهره اش انقدر عبوش بود، بچه ها حتما از او می ترسیدند."
ماریلا که نمی دانست چطور اجازه داده است صحبت انی به اینجا بکشد، گفت:"آنی! این چه طرز حرف زدن است؟تو داری بی احترامی می کنی."
آنی شگفت زده گفت:"چرا؟ من تا جایی که ممکن بود سعی کردم جمله هایم محترمانه باشند. اصلا قصد بی احترامی نداشتم."
-می دانم که چنین منظوری نداشتی، اما اصلا درست نیست که درباره ی این چیز ها، انقدر راحت اظهار نظر کنی. و یک چیز دیگر، وقتی تو را دنبال چیزی می فرستم باید بروی و فوری آن را بیاوری، نه اینکه جلو یک تابلو میخکوب شوی و هوش از سرت بپرد. یادت نرود! آن کاغذ را بردار و یکراست به آشپزخانه بیا. بعد، یک گوشه بنشین و دعا را حفظ کن.
آنی کاغذ را روی میز ناهارخوری جلوی گلدانی گذاشت که کمی قبل در مقابل نگاه زیر چشمی ماریلا، آن را پر از شکوفه های سیب کرده بود.بعد چانه اش را روی دست هایش گذاشت و چند دقیقه ای در سکوت، مشغول خواندن دعا شد.
پس از مدتی انی به حرف امد و گفت:"دعا ی قشنگی است، من این دعا را قبلا هم شنیده بودم، سرپرست یتیم خانه این دعا را در کلاس روز های یکشنبه می خواند، اما ان موقع به خاطر صدای گوش خراش و لحن غم انگیز او، اصلا به دلم نمی نشست. او طوری دعا می خواند که انگار مشغول انجام یک وظیفه ی اجباری است. با اینکه این دعا، شعر نیست اما حالت شعر دارد، مثلا " آه! ای خداوند هستی! ای نام مقدس!" مثل موسیقی است. واقعا خوشحالم که تصمیم گرفته اید این دعا را یادم بدید،خانم..ماریلا."
ماریلا خیلی مختصر گفت:"بسیار خوب، این قدر حرف نزن و به خواندنت ادامه بده."
آنی، گلدان شکوفه های سیب را به طرف خودش کشید و یکی از غنچه های صورتی رنگ را بوسید. بعد چند لحظه ای مشغول مطالعه شد و دوباره به حرف آمد.
-ماریلا! فکر می کنی بتوانم در اونلی یک دوست صمیمی پیدا کنم؟
-یک...یک دوست چی؟
-یک دوست صمیمی، یک دوست نزدیک، یعنی کسی که بتوانم همه ی حرف های دلم را با او بزنم. همیشه در رویاهایم، چنین کسی را تصور می کردم، اما انتظار نداشتم روزی واقعا بتوانم چنین دوستی پیدا کنم، ولی حالا که یک دفعه تعداد زیادی از بهترین رویاهایم به واقعیت تبدیل شده اند، فکر می کنم شاید این یکی هم همینطور شود؟فکر می کنی امکان دارد؟
-داینا بری در اورچرداسلوپ زندگی می کند و همسن توست. او دختر خوبی است و ممکن است وقتی به خانه برگردد، با تو همبازی شود. الان به دیدن خاله اش در کارمودی رفته. البته باید خیلی مراقب رفتارت باشی، چون خانم بری رفتار خاصی دارد. او به داینا اجازه نمی دهد با دختر هایی که خوب و مودب نیستند، بازی کند.
آنی با چشمانی که از فرط هیجان می درخشیدند، از لابه لای شکوفه ها به ماریلا نگاه کرد و گفت:"داینا چه شکلی است؟موهایش که قرمز نیست؟امیدوارم نباشد. من قرمز بودن مو های خودم را یکجوری تحمل می کنم اما دلم نمی خواهد دوست صمیمی ام هم چنین مشکلی داشته باشد."
-داینا دختر قشنگی است. او موها و چشم های سیاهی دارد و گونه هایش همیشه گل انداخته اند. البته مرتب و زرنگ بودن او مهمتر از زیباییش است.
با تربیت بودن یک کودک، همیشه به شدت توجه ماریلا را برمی انگیخت، اما آنی اصلا به این قسمت از حرف های ماریلا که درباره ی ادب و نزاکت بود، توجهی نکرد و با خوشحالی گفت:"وای! چقدر خوشحالم که او زیباست.خیلی خوب است که ادم زیبا باشد، ولی من درمورد خودم قطع امید کرده ام، پس حداقل بهتر است یک دوست صمیمی زیبا داشته باشم. وقتی پیش خانم تامس زندگی می کردم، او در اتاق نشیمن خانه اش یک کتابخانه با درهای شییه ای داشت.البته هیچ کتابی داخلش نبود و خانم تامس ظرف های چینی و گاهی اوقات شییه های مربا را داخل ان می گذاشت.
یکی از درهای کتابخانه شکسته بود. یک شب وقتی آقای تامس خیلی عصبانی بود، آن را خرد کرده بود. اما در دیگر آن سالم بود و من همیشه با دیدن تصویر خودم در آن تصور می کردم، یک دختر کوچولو آنجا زندگی می کند. اسم او را کیتی موریس گذاشته بودم. ما با هم خیلی صمیمی بودیم. من همیشه، مخصوصا یک شنبه ها، ساعت ها با او حرف می زدم و همه چیز را برایش تعریف می کردم. دیدار کیتی، تنها اتفاق آرام بخش زندگیم بود. ما همیشه اینطور تصور می کردیم که کتابخانه جادو شده و اگر من طلسم ان را بشکنم، می توانم با باز کردن درِ آن، به جای دیدن قفسه ی ظرف ها و مرباهای خانم تامس، وارد اتاق کیتی موریس بشوم. بعد او می توانست دست مرا بگیرد و با هم به جای شگفت انگیزی برویم که پر از گل و نور و پری بود و تا اخر عمر همانجا با خوبی و خوشی زندگی کنیم. وقتی قرار شد به خانه ی خانم هموند بروم، دوری از کیتی موریس قلبم را شکست.او هم خیلی ناراحت شد، چون وقتی از پشت در کتابخانه، مرا بوسید، داشت گریه می کرد. خانه ی خانم هموند هیچ کتابخانه ای نداشت، اما درمسیر خانه تا بالای رودخانه، دره ی کوچک و سبزی بود که صدا، آنجا به خوبی منعکس می شد. هر کلمه ای که می گفتی فوری به طرفت بر می گشت، بدون اینکه لازم باشد داد بزنی. به همین خاطر من اینطور تصور کردم که یک دختر کوچولو به اسم ویولتا آنجاست و ما با هم دوست شدیم. من او را تقریبا به اندازه ی کیتی موریس دوست دشتم، البته تقریبا نه کاملا. شب قبل از رفتنم به یتیم خانه من با ویولتا خداحافظی کردم. نمی دانید او با چه لحن غم انگیزی جوابم را داد. به قدری به او وابسته شده بودم که دیگر نتوانستم در یتیم خانه، دوست صمیمی پیدا کنم."
ماریلا با جدیت گفت:" باید این رفتارت را کنار بگذاری.این طور که به نظر می اید تو نصف خیالاتت را باور می کنی. پس بهتر است یک دوست واقعی داشته باشی تا دوباره چنین فکرهای احمقانه ای به سرت نزند. فقط مواظب باش درباره ی این کیتی موریس و ویولتا چیزی به خانم بری نگویی، وگرنه ممکن است به عقلت شک کند."
-نه، من این چیزها را برای همه تعریف نمی کنم، چون خاطره ی آن ها برایم عزیز است. ولی دلم می خواست شما هم از این موضوع خبر داشته باشید. وای! همین الان یک زنبور بزرگ از داخل یکی از شکوفه های سیب بیرون آمد. عجب جایی را برای زندگی کردن انتخاب کرده، زندگی داخل یک شکوفه ی سیب! فکرش را بکنید خوابیدن در چنین جایی در حالی که باد آن را تکان می دهد، چه کیفی دارد. اگر من آدمیزاد نبودم ترجیح می دادم زنبور باشم و روی گل ها زندگی کنم.

پایان فصل 8 :-2-38-:

!tara
۲۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۱۵ بعد از ظهر
فصل 9 ( صفحه ی 99 تا 103) :-2-38-:

دو هفته از اقامت انی در گرین گیبلز می گذشت که سر و کله ی خانم لیند پیداشد. درواقع علت تاخیر خانم ریچل برای امدن به گرین گیبلز مبنلا شدنش به بیماری انفولانزا بود. او پس از اخرین دیدارش از گرین گیبلز، مبتلا به انفولانزای سختی شده بود و در نتیجه در خانه بستری شده بود. خانم ریچل زیاد بیمار نمی شد و به خاطر این موضوع در میان مردم شهرت داشت. اما همان طور که خودش ادعا می کرد، آنفولانزا شبیه بیماری های دیگر نبود و ابتلا به ان باعث می شد قدرت پروردگار را بتوان بهتر درک کرد.
اما به محض انکه دکتر به او اجازه داد پایش را از در بیرون بگذارد، با عجله به طرف گرین گیبلز روانه شد، چون نزدیک بود از فرط کنجکاوی برای دیدن ان بچه ی یتیم منفجر شود.همچنین می خواست بداند انچه در اونلی گفته می شد، حقیقت دارد یا نه.
آنی از تمام لحظاتی که در گرین گیبلز می گذراند، لذت می برد. او با همه ی درختان و بوته های ان اطراف آشنا بود و می دانست که راه باریکه ای که از پایین باغ سیب می گذرد و به میان جنگل می رود. او این جاده را تا انتها رفته و با وسواس همه ی جزئیاتش را از رودخانه و پل گرفته تا بیشه ی صنوبر ها و گیلاس هاس جنگلی، انبوه سرخس ها و افراها و زبان گنجشک ها را به خاطر سپرده بود. چشمه، آب خنک و شفاف و عمق زیادی داشت. سنگ های قرمز، ان را زینت داده بودند و حاشیه اش پوشیده از سرخس های آبی نخلی شکل بود.کمی ان سو تر، پا بلندی روی رودخانه کشیده شده بود.
انی از روی این پل می توانست به تپه ی پر درخت آن طرف رودخانه برود، در میان فضای تاریک و روشن انبوه صنوبر ها قدم بزند و سرخوشانه به تماشای گل های زنگوله ای سر به زیر و خوشبو بنشیند و در تخیلاتش، گل هاس ستاره ای شکل رنگ پریده را به ارواح شکوفه های سال گذشته تعبیر کند. او به تار عنکبوت ها که چون رشته های نقره ای در میان درختان می درخشیدند، خیره می شد و احساس می کرد درختان کاج با حرکت ارام شاخه ها و منگوله هایشان با او صمیمانه گفت و گو می کنند.آنی همه ی این مناظر را در نیم ساعتی که اجازه بازی داشتف دیده بود. سپس با هیجان، کشفیاتش را برای ماریلا و متیو تعریف کرد. متیو بدون هیچ اعتراضی، لبخند به لب درسکوت به حرف های او گوش داد، ولی ماریلا به محض آن که احساس کرد بیش از حد مجذوب وراجی های انی شده است، به انی دستور داد که جلو زبانش را بگیرد.
وقتی خانم ریچل سر رسیدف آنی در باغ مشغول گردش بود و با لذت میان سبزه های پرپ پشتی که زیر نور خورشید در حال غروب، می درخشیدند، قدم می زد. به همین خاطر زن خوش شانس فرصت پیدا کرد تا توضیح مفصلی در مورد بیماریش ارائه دهد و با شور و اشتیاق در مورد همه ی درد ها و تبش حرف بزند. بالاخره با به پایان رسیده جزئیات، خانم ریچل دلیل اصلی امدنش را به زبان اورد.
ماریلا گفت:" البته فکر نمی کنم بیش از خود من متعجب شده باشی.خودم تازه از شوک بیرون آمدم."
خانم ریچل با همدردی گفت:" خیلی بد شد که چنین اشتباهی پیش امد.نتوانستید اورا برگردانید؟"
-چرا، می توانستیم، اما تصمیم گرفتیم این کار را نکنیم، متیو خیلی به او علاقه مند شده.راستش را بخواهی من هم از او خوشم می اید، گرچه اشتباهاتی هم از او سر می زند، ولی احساس می کنم محیط خانه کاملا تغییر کرده. این دختر واقعا با نشاط و سرزنده است.
درواقع ماریلا با دیدن نارضایتی درچهره ی خانم ریچل، بیشتر از انچه که قصد داشت حرف بزند، از انی تعریف کرده بود. خانم لیند با لحنب بد بینانه گفت:" مسئولیت سنگینی را به عهده گرفته اید. شما هیچ تجربه ای در مورد بچه ها ندارید. چیز زیادی هم در مورد وضعیت واقعی ان دختر نمی دانید. اصلا معلوم نیست چنین بچه ای چطور از آب در بیاید.البته قصد ندارم و را دلسرد کنم، ماریلا!"
ماریلا با لحنی خشک پاسخ داد:" من اصلا دلسرد نشدم، چون وقتی تصمیم می گیرم کاری را انجام دهم، سر حرفم می ایستم. بهتر است او را ببینی.الان صدایش می کنم."
آنی همان موقع با چهره ای که از شادمانی می درخشید از باغ برگشت ولی به محض دیدن یک غریبه در خانه دستپاچه شد و همان جا جلو در ایستاد. او با ان پیراهن تنگی که از یتیم خانه آورده و پاهای دراز و لاغری که از زیر ان بیرون زده بود، موجود عجیبی به نظر می رسید. کک مک های صورتش بیش از همه به چشم می امدند.باد، موهای موهای بدون کلاهش را به شدت اشفته کرده و باعث شده بود رنگ قرمزشان درآن لحظه به شدت جلب توجه کند.
-خوب، کاملا مشخص است که ان ها تو را به خاطر قیافه ات انتخاب نکرده اند.
این نخستین اظهار نظر خانم لیند درباره ی انی بود. خانم ریچل لیند، همیشه به خاطر رک گویی و شهامتش در اظهار نظر صادقانه، یه خودش افتخار می کرد.
-چقدر لاغر و زشت است. ماریلا! بیا جلو بچه! می خواهم بهتر ببینمت.وای! تو رو خدا ببین چقدر کک مک دارد. موهایش هم رنگ هویج است! بیا جلو، ببینم.
آنی جلو رفت، ولی نه انطور که خانم ریچل انتظار داشت. درحالی که صورتش از خشم قرمز شده بود، لب هایش می لرزیدند و بدن لاغرش از نوک پا تا فرق سر به رعشه افتاده بود، با پرشی خو را به خانم ریچل رساند و در حالی که پاهایش را به زمین می کوبید، فریاد زد:"از تو متنفرم، از تو متنفرم، از تو متنفرم."
آنی با هر عبارت، پایش را محکم تر به زمین می کوبید.
-چطور جرئت می کنی بگویی من زشت و لاغرم؟چطور جرئت می کنی بگویی من کک مکی و مو قرمزم؟تو یک زن بی تربیت، بی ادب و بی احساسی!
ماریلا ناباورانه فریاد زد:"آنی!"
اما انی بی توجه به او با دست های گره کرده، چشمان درخشان و خشمی که او را به لرزه می انداخت، به خانم ریچل چشم دوخته بود. او به داد و بیدادش ادامه داد و گفت:" چطور جرئت می کنی این حرف ها را به من بزنی؟ دوست داری کسی به خودت چنین چیز هایی بگوید؟دوست داری به تو بگویند چاق و خپلی و احتمالا یک ذره هم قدرت خیالبافی نداری؟برایم مهم نیست که با این حرف ها قلبت را بشکنم! امیدوارم قلبت شکسته باشد.حتی حرف های شوهر بداخلاق خانم تامس هم تا به حال این قدر مرا ناراحت نکرده بود. من هرگز تو را نمی بخشم، هرگز، هرگز!"



ادامه دارد!:-2-38-:
+ بازم ببخشید دیر میز(ذ !)ارم!:-2-15-:

!tara
۲۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ قبل از ظهر
فصل 9 ( صفحه ی 104 تا 109):-2-38-:

خانم ریچل وحشت زده گفت:"این بچه، دیوانه است!"
ماریلا به زحمت دهانش را باز کرد و گفت:"آنی! برو تو اتاقت و همان جا بمان تا من بیایم."
آنی با گریه به طرف اتاق ناهارخوری دوید و طوری در را به هم کوبید که قوطی های داخل قفسه ها به لرزه افتاد. او مانند گردبادی از پله ها بالا رفت و بالاخره صدای ضربه دوم نشان داد که در اتاق زیر شیروانی هم بسته شد.
خانم ریچل با ناراحتی آَکاری گفت:" دلم برایت می سوزد که باید چنین " چیزی " را بزرگ کنی، ماریلا!"
ماریلا دهانش را باز کرد تا معذرت خواهی کند، اما خودش هم از آنچه به زبان آورد، به شدت تعجب کرد.
-تو نباید او را به خاطر ظاهرش مسخره می کردی، ریچل!
خانم ریچل با اوقات تلخی گفت:" حتما می خواهی بگویی او حق داشت که چنین رفتار زشتی را از خودش نشان بدهد؟"
ماریلا با خونسردی گفت:"نه، من فقط دارم سعی می کنم دلیل کارش را بفهمم. رفتارش خیلی بی ادبانه بود و من در این مورد با او صحبت می کنم، ولی ما باید به او فرصت دهیم. کسی تا به حال بد و خوب را نشانش نداده. حرف های تو هم خیلی آزردهنده بودند، ریچل!"
ماریلا بی اختیار روی جمله ی آخرش تاکید کرد و یک بار دیگر از حرفی که زده بود، متعجب شد. خانم ریچل با دلخوری از جا برخاست.
- بسیار خوب، ماریلا! مثل اینکه از این به بعد باید مواظب حرف زدنم باشم، چون ممکن است احساسات لطیف بچه یتیم هایی که معلوم نیست از کجا آمده اند، خدشه دار شود. آه! ولی نگران نباش من اصلا ناراحت نشدم. فقط برای تو متاسفم، چون با آن بچه مشکلات زیادی خواهی داشت. اما اگر نظر مرا بخواهی که فکر نمی کنم نظر من با وجود بزرگ کردن ده تا بچه برایت مهم باشد، باید بگویم تو باید موقع حرف زدن با آن دختر از چند ترکه ی نازک هم استفاده کنی. به نظر من این راه، بهترین زبان گفت و گو با چنین بچه ای است. بچه ای که رفتارش با رنگ موهایش فرقی ندارد. خوب، عصر به خیر، ماریلا! امیدوارم مثل همیشه به دیدنم بیایی. اما انتظار نداشته باش من باز هم چشم دیدن آن دخترک را داشته باشم، البته اگر فکر می کنی توهین های امروز برایم کافی بوده. واقعا تا به حال چنین اتفاقی برایم نیفتاده بود.
خانم ریچل پس از گفتن آن حرف ها با سرعت دور شد، البته زن چاقی مثل او که همیشه شبیه اردک راه می رفت، نمی توانست زیاد هم با سرعت بیرون برود. ماریلا با چهره ای عبوس به طرف اتاق زیر شیروانی رفت.
هنگام بالا رفتن از پله ها نمی دانست باید با آنی چکار کند. او نسبت به اتفاقی که افتاده بود ذره ای احساس تاسف نمی کرد، ولی آنی واقعا بد شانس بود که بین آن همه آدم، چنان رفتاری را جلو خانم ریچل لیند به نمایش گذاشته بود! ناگهان ماریلا احساس کرد با کشف این عیب بزرگ آنی بیش از آنکه دچار تاسف شود، غرورش جریحه دار شده است. او باید چه تنبیهی را برای انی در نظر می گرفت؟ پیشنهاد دلسوزانه ی استفاده از ترکه- که مسلما کارایی آن روی همه ی بچه های خانم ریچل امتحان شده بود- به دل ماریلا نمی نشست. او نمی توانست یک کودک را کتک بزند، بنابراین تصمیم گرفت برای این که به آنی بفهماند رفتارش چقدر زشت بوده است، از روش توبیخی دیگری استفاده کند.
آنی خودش را با صورت روی تخت انداخته بود و به شدت گریه می کرد. کفش های گلیش رو تختی تمیز را لکه دار کرده بودند.
ماریلا با لحنی نا مهربان گفت:"آنی!"
آنی هیچ جوابی نداد.
ماریلا با جدیت بیشتری گفت:" آنی! همین الان از رو تخت بلند شو و به چیزهایی که می گویم گوش بده."
انی با صورتی متورم و خیس از اشک، از روی تخت برخاست. سپس با جدیت، محکم روی صندلی کنار تخت نشست و چشم به زمین دوخت.
-این چه کاری بود که کردی، آنی؟ از خودت خجالت نمی کشی؟
آنی با جسارت گفت:" او حق نداشت به من بگوید زشت مو قرمز."
- تو هم حق نداشتی آن طور از کوره در بروی و آن حرف ها را بزنی. واقعا مرا شرمنده کردی. از تو خواسته بودم برخورد خوبی با خانم لیند داشته باشی ولی تو باعث خجالتم شدی. چرا باید به خاطر حرف های خانم لیند که به تو گفت مو قرمز زشت، کنترلت را از دست بدهی؟ خودت هم که همیشه همین چیز ها را می گویی.
آنی ناله کنان گفت:" فرق دارد حرفی را خودت بزنی یا از زبان دیگری بشنوی. تو عیب های خودت را قبول داری، اما همیشه امیدواری که دیگران با تو هم عقیده نباشند. می دانم که شما فکر می کنید من خیلی بد اخلاقم، اما باور کنید کار دیگری از دستم بر نمی آمد. وقتی او آن حرف ها را به من زد، یک چیزی راه گلویم را بست و داشت خفه ام می کرد. من باید به او جواب می دادم."
-پس باید بگویم که حسابی خودت را انگشا نما کردی. حالا خانم لیند خیلی قصه ها دارد که درباره ی تو، همه جا تعریف کند. تو نباید این طور کنترلت را از دست بدهی.
آنی در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود، گفت:" تصور کنید اگر کسی توی صورتتان نگاه می کرد و می گفت شما لاغر و زشتید، چه احساس پیدا می کردید؟"
ناگهان خاطره ای دور در ذهن ماریلا زنده شد. وقتی خیلی کوچک بود، یک روز شنیده بود که یکی از عمه هایش به دیگری می گفت: " چقدر حیف که او این قدر زشت و بی نمک از آب درآمده." پنجاه روز طول کشیده بود تا اثرات منفی آن حرف در ذهن ماریلا کم رنگ شود.
او با لحنی ملایم تر گفت:" من نمی گویم که خانم لیند کار خوبی کرد. ریچل بیش از حد حرف می زند. اما این دلیل نمی شود که تو چنین رفتاری از خودت نشان بدهی. او یک خانم بزرگ تر از تو و مهمان من بود و به همین دلایل تو باید به او احترام می گذاشتی. کار تو دور از ادب و گستاخانه بود."
ماریلا ناگهان تنبیه مورد نظرش را پیدا کرد و گفت:" بنابراین باید بروی و به او بگویی که به خاطر رفتار بدت متاسفی و از او معذرت خواهی کنی."
آنی با لحن مصمم گفت:" من هرگز چنین کاری نمی کنم. شما می توانید هر طور دوست دارید مرا تنبیه کنید، ماریلا! اگر مرا در یک زیرزمین تاریک نمور که پر از مار و وزغ است زندانی کنید و فقط به من آب و نان بدهید، هیچ اعتراضی نمی کنم. اما نمی توانم از خانم لیند معذرت خواهی کنم."
ماریلا با جدیت گفت:" ما عادت نداریم کسی را در زیرزمین تاریک و نمور زندانی کنیم. در ضمن پیدا کردن مار و وزغ هم در اونلی کار مشکلی است! ولی کاری که تو باید انجام بدهی، معذرت خواهی از خانم لیند است، بنابراین آن قدر در اتاقت می مانی تا راضی به انجام این کار شوی."
آنی با لحنی غم انگیز گفت:" پس مجبورم تا ابد همین جا بمانم، چون نمی توانم به خانم لیند بگویم که تز گفتن آن حرف ها متاسفم. نمی توانم، چون متاسف نیستم. من معذرت می خواهم که شما را ناراحت کردم، اما خوشحالم که ان حرف ها را زدم. وقتی متاسف نیستم، چطور می توانم بگویم متاسفم. حتی تصورش هم غیر ممکن است."
ماریلا از جا برخاست و گفت:" شاید تصوراتت فردا صبح بهتر کار کنند. تو یک شب وقت داری تا به رفتارت فکر کنی و تصمیم بهتری بگیری. تو گفته بودی اگر ما تو را در گرین گیبلز نگه داریم، سعی مس کنس دختر خوبی باشی، ولی کار امروزت چنین چیزی را نشان نمی داد."
ماریلا آخرین تیر ترکش را به طرف قلب آنی نشانه رفت و با فکری آشفته به آشپزخانه برگشت. او همان قدر که از دست آنی دلخور بود، از دست خودش هم عصبانی بود، چون هر وقت قیافه ی بهت زده ی خانم ریچل را به خاطر می آورد، بی اختیار لب هایش کش می آمدند و دلش می خواست بخندد.


پایان فصل 9:-2-38-:

!tara
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۵۱ بعد از ظهر
فصل 10 ( صفحه ی 110 تا 115):-2-38-:

ماریلا درباره ی ماجرا آن روز عصر چیزی به متیو نگفت اما صبح روز بعد وقتی آنی همچنان به لجاجتش ادامه داد، مجبور شد درباره ی غیبت دخترک در سر میز صبحانه به متیو توضیح بدهد. ماریلا همه داستان را تعریف کرد و به سختی توانست زشت بودن رفتار آنی را به متیو ثابت کند.
متیو برای آرام کردن خواهرش گفت:" اتفاقا خوب شد که این بلا سر خانم ریچل لیند آمد. او یک پیرزن فضول و پر حرف است."
-متیو کاتبرت! از تو تعجب می کنم. با ابنکه آنی رفتار زشتی از خودش نشان داده، اما باز هم تو از او طرفداری می کنی؟ حتما حالا هم می خواهی بکویی که او نباید تنبیه شود؟
متیو با دستپاچگی گفت:" خوب، راستش، نه...نه، این طور نیست. به نظر من او باید کمی تنبیه شود. اما زیاد سخت نگیر، ماریلا! هیچ کس تا به حال خوب وبد را به او یاد نداده تو حتما..تو حتما برایش کمی خوردنی می بری، این طور نیست؟"
ماریلا با اوقات تلخی گفت:" تا به حال شنیده ای که من برای تربیت کردن کسی به او گرسنگس بدهم؟ من غذایش را مرتب برایش بالا می برم. اما باید انقدر آن جا بماند تا تصمیم بگیرد از خانم لیند عذر خواهی کند."
صبحانه، ناهار و عصرانه در سکوت صرف شد، چون آنی همچنان سر حرفش مانده بد. ماریلا در هر وعده یک سینی غذا به اتاق زیر شیروانی می برد و کمی بعد آن را بدون آن که تغییر زیادی کرده باشد بر می گرداند. چشمان متیو با نگرانی، برگشتن سینس های پر را تماشا می کرد. یعنی آنی هیچ چیز نمی خورد؟
آن روز عصر، وقتی ماریلا برای برگرداندن گاوها از مرتع پشتی از خانه بیرون رفت، متیو که اطراف طویله پرسه می زد و رفتن ماریلا را دید، به آرامی داخل خانه شد و از پله ها بالا رفت. معمولا متیو فقط بین اشپزخانه و اتاق خواب کوچک بیرون سالن ناهار خوری رفت و امد می کرد، ولی کاهی اوقات وقتی ان ها کشیش را برای صرف چای دعوت می کردند، او مجبور می شد حضور در سالن یا اتاق نشیمن را تحمل کند. از زمانی که به ماریلا کمک کرده بود اتاق زیر شیروانی را کاغذ دیواری کنند، دیگر از پله ها بالا نرفته بود و چهار سال از ان جریان می گذشت.
او با نوک پنجه جلو رفت و پس از چند دقیقه تامل، با انگشتش ضربه ی آهسته ای به در اتاق زد و آن را باز کرد.
آنی روی صندلی زردی کنار پنجره نشسته بود و با چهره ای غمگین به باغ نگاه می کرد. دخترک خیلی غصه دار به نظر می آمد و دیدن آن صحنه، قلب متیو را به لرزه در اورد. او آرام در را پشت سرش بست آهسته جلو رفت و چون می ترسید کسی صدایش را بشنود به آرا می گفت:" آنی! اوضاعت رو به راه است؟"
لبخند کم رنگی رو لب های دخترک نقش بست.
-خوبم. خیالبافی به من کمک می کند متوجه گذشت زمان نشوم. البته کمی دلم گرفته اما کم کم عادت می کنم.
آنی دوباره لبخند زد. گویی با شجاعت خودش را برای سال ها تنهایی آماده می کرد. متیو فکر کرد باید بدون اتلاف وقت حرفش رابزند، چون ممکن بود ماریلا زودتر از موعود برگردد.
او پچ پچ کنان گفت:" خوب، راستش، آنی! فکر نمی کنی بهتر است این کار را انجام بدهی و از چنین وضعی خلاص شوی؟ دیر یا زود مجبور می شوی قبول کنی چون ماریلا زن یک دنده ای است. خیلی یک دنده است. به حرفم گوش بده. این کار را بکن."
- منظورت معذرت خواهی از خانم لیند است؟
متیو مشتاقانه گفت:" بله. معذرت خواهی... کافی است دقیقا همین یک کلمه را بگویی و خلاص شوی."
آنی متفکرانه گفت:" فکر می کنم به خاطر تو بتوانم این کار را بکنم. من حالا واقعا خیلی متاسفم، به خاطر همین می توانم بگویم " متاسفم." اما دیشب این طور نبود حسابیداغ کرده بودم و تمام شب هم همان وضع را داشتم. سه بار بیدار شدم و هر بار هنوز عصبانی بودم. اما امروز صبح، حالم بهتر است و دیگر ناراحت نیستم. از خودم خجالت می کشم، اما هنوز هم نمی توانم بروم و از خانم لیند معذرت خواهی کنم این کار غرورم را می شکند. تصمیم گرفته بودم تا ابد همین جا بمانم. اما حالا... حاضرم به خاطر تو هر کاری انجام بدهم.. و اگر تو خواهی..."
-خوب، البته که می خواهم. خانه بدون تو رنگ و بو ندارد. برو و کار را تمام کن، دختر خوب!
- آنی قبول کرد و گفت:" بسیار خوب، به محض اینکه ماریلا برگشت به او می گویم که پشیمان شده ام."
- -آفرین! آفرین! آنی! اما به ماریلا نگو من به تو چه گفتم. چون فکر می کند در کارش دخالت کردم، در حالی که قول داده بودم چنین کاری نکنم.
- آنی گفت:" حتی اسب های وحشی هم نمی توانند این راز را از دهانم بیرون بکشند. اصلا اسب های وحشی چطور می توانند راز کسی را از دهانش بیرون بکشند؟"
اما متیو از اتاق بیرون رفته بود و به خاطر موقعیتش خوشحال بود. با عجله خود را به دور ترین نقطه مرتع اسب ها رساند تا مبادا ماریلا به او شک کند. ماریلا داشت وارد خانه می شد که صدای واضحی ازپشت نرده ها او را به خود آورد.
-ماریلا!
- ماریلا گفت:" بله."
- و وارد خانه شد.
- من متاسفم که کنترلک را از دست دادم و حرف های زشت زدم. می خواهم پیش خانم لیند بروم.
- -بسیار خوب. بعد از دوشیدن شیر تو را به آنجا می برم.
- لحن خشک ماریلا نشان نمی داد که چقدر خیالش راحت شده است. او واقعا نمی داست اگر آنی کوتاه نیاید چه کار باید بکند.
- بعد از دوشیدن شیر، ماریلا با چهره ای شاد و پیروز مندانه همراه آنی که با حالتی افسرده سرش را پایین انداخته بود، راه افتادند. اما از نمیه راه به بعد افسردگی آنی کمتر شد. او سرش را بلند کرد و در حالی که با سبک بالی قدم بر می داشت، به غروب آفتاب خیره شد. ماریلا متوجه تغییر حالت او شد و اخم هایش درهم رفت چون دخترک قرار بود با حالتی آزرده خاطر به دیدن خانم لیند برود، اما چهره ی آنی اصلا شبیه یک انسان پشیمان و توبه کار نبود.
- ماریلا با تندی پرسید:" به چی فکر میکن، آنی؟"
آنی جواب داد:" دارم فکر می کنم به خانم لیند چه باید بگویم."
چنین پاسخی رضایت بخش بود، اما ماریلا احساس می کرد در طرح تنبیه اش یک چیزی می لندگدو آنی اصلا متوج نبود که از چهره اش امیدواری و خوشحالی می بارد.
- او هم چنان امیدوار و خوشحال بود تا اینکه به خانه ی خانم لیند رسیدند. خانم لیند کنار پنجره ی آشپزخانه مشغول بافتن بود. ناگهان بارقه های شادی از صورت دخترک رخت بربستند و پشیمانی و غم انگیزی تمام اجزا وجود او را در برگرفتندو او قبل از هر حرفی جلوی چشمان متعجب خانم لیند زانو زد و دست هایش را ملتسمانه جلو آورد.بعد، با صدایی لرزان گفت:" آه! خانم لیند! من بی اندازه متاسفم. هرگز نمی توانم تاسف را آن طور که هست، بیان کنم، حتی اگر از همه ی کلمات لغت نامه هم استفاده کنم.شما باید از قدرت تخیلتان کمک بگیرید. من رفتار زشتی با شما داشتم و باعث شرمندگی دوستان عزیزم، متیو و ماریلا، شدم. کسانی که علی رفم پسر نبودن من، اجازه دادن در گرین گیبلز بمانم. من دختر بدجنس و قدر نشناسی ام و باید برای همیشه از میا انسان های شریف و محترم تبعید شوم. من خیلی بد جنسم که با شنیدن حقیقت از دهان شما از کوره در رفتم. شما حقیقت را گفتید. من مو قرمز، کک مکی لاغر و زشتم. آنچه که من درباره ی ما گفتم هم حقیقت داشت، اما نباید می گفتم. آه! خانم لیند! خواهش می کنم، خواهش می کنم مرا ببخشید. اگر این کار را نکنید تا آخر عمر شرمنده باقی می مانم. شما که نمی خواهید یک دختر کوچولو ی بیچار ی یتیم تا ابد شرمنده بماند، حتی اگر اخلاق بدی داشته باشد؟ آه! مطمئنم که دلتان نمی خواهد. خواهش می کنم، خانم لیند! بگویید که مرا بخشیده اید."


ادامه دارد!:-2-22-:

!tara
۱۰ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۰۰ بعد از ظهر
فصل 10 ( صفحه ی 116 تا 121):-2-38-:

آنی دست هایش را به هم قلاب کرد، سرش را پایین انداخت و منتظر ماند تا نتیجه ی حاکمه را بشنود. هیچ شکی نبود که دخترک همه ی جملاتش را در کمال صداقت بیان کرده بود ماریلا و خانم لیند هم حرف های او را باور کرده بودند. اما ماریلا با شگفتی دریافت که آنی از وضعیتی که در ان قرار گرفته است، لذت می برد و سعس دارد حتی تحقیر شدن را به شکل خویشاوندی تجربه و لمس کند. پس تنبیه ماریلا به چه دردی خورده بود؟ آنی از طرح تنبیهی او به شکل کاملا مثبتی استفاده کرده بود.
اما خانم لیند خوش قلب که چیز زیادی از آن جملات درک نکرده بود، متوجه این مسئله نشد. او فقط دریافت که آنی معذرت خواهی مفصلی کرد و به همین خاطر همه ی رنجش ها و کدورت ها از قلب مهربان و تا حدودی فضولش پاک شد.
او با ملایمت گفت:" کافی است. بلند شو بچه! معلمو است که تو را می بخشم. به هر حال به نظر می اید رفتار من هم کمی تند بوده. من آدم پر حرفی ام و تو نباید حرف های مرا به دل بگیریو مو های تو بدجوری قرمز اند، ولی من قبلا دختری را می شناسم که با او هم مدرسه ای بودم. او وقتی کوچک بود، موهایش مثل موهای تو قرمز بودند، اما وقتی بزرگ شد موهایش کم کم قهوه ای شدند. ممکن است مال تو هم همینطور شود."
آنی در حالی که بلند می شد، نفس عمیقی کشید و گفت:" آه! خانم لیند! شما مرا امیدوار کردید. اگر وقتی بزرگ شدم موهایم قهوه ای شوند، دیگر هیچ مسئله ای مرا ناراحت نمی کند. با داشتن موهای قهوه ای، خوش اخلاق بودن خیلی راحت تر می شود، این طور نیست؟ حالا اجازه می دهید تا وقتی که شما و ماریلا صحبت می کنید، من به باغ بروم و روی نیمکتی که زیر درخت های سیب است، بنشینم؟ توی باغ، چیز های زیادی برای خیالبافی است."
-البته اجازه می دهم. در ضمن اگر دوست داشتی می توانی از گل های گوشه ی باغ هم یک مقدار بچینی.
به محض اینکه آنی در را پشت سرش بست، خانم لیند بلند شد تا چراغی روشن کند.
- -واقعا دختر کوچولو ی عجیبی است. این صندلی را بردار، ماریلا! راحت تر است. آن یکی را گذاشته بودم تا پسر کارگر رویش بشیند. داشتم می گفتم او دختر کوجولو ی عجیبی است، اما بعضی کار هایش دلنشین است حالا دیگر نه متاسفم و نه تعجب می کنم که تو و متیو تصمیم گرفته اید او را نگه دارید.فکر می کنم دختر خوبی از آب دربیاید. البته برای ابراز احساساتش کار های عجیبی می کند که روی آدم بی تاثیر هم نیستند. او حالا قرار است با انسان های متمدنی زندگی کند احتمالا رفتارش کمی متعادل تر می شود. به نظر می آید کمی دمدمی مزاج است. البته چه بهتر، چون بچه ی دمدمی مزاجی که زود هیجانزده می شود و زود هم آرام می گیرد، معمولا شیطان یا موذی از اب در نمی آید. من که اصلا تحمل یک بچه ی شیطان را ندارم به هر حال، ماریلا! من که از او بدم نیامد.
وقتی ماریلا خواست راهی خانه شود آنی هم در حالی که یک دسته گل نرگس چیده یود، از میان گل های معطر باغ بیرون آمد. آنی همان طور که از جاده پایین می رفتند، با افتخار گفت:" خوب معذرت خواهی کردم، نه؟پیش خودم فکر کردم حالا که مجبورم این کار را بکنم بهتر است به بهترین نحو انجامش بدهم."
ماریلا خیلی خلاصه گفت:" بله خوب و کامل بود."
ماریلا با یادآوری کار ها و حرف های آنی خنده اش می گرفت و از این بابت از خودش خجالت می کشید. او از طرفی احساس می کرد باید انی را به خاطر روش معذرت خواهی اش سرزنش کند و از طرف دیگر دلیلی برای این کار پیدا نمی کرد! بالاخره سعی کرد با گفتن جمله ای وجدانش را کمی راحت کند. او گفت:" امیدوارم دیگر خودت را در چنین مخمصه ای نندازی و سعی کنی احساسات و عصبانیتت را کنترل کنی."
آنی آهی کشید و گفت:" به شرط اینکه مردم قیافه ام را مسخره نکنند. چیز های دیگر مرا زیاد ناراحت نمی کنند، اما اگر کسی موهایم را مسخره کند، از کوره در می روم. شما هم فکر می کنید اگر بزرکتر شوم موهایم قهوه ای می شوند؟"
- این قدر به ظاهرت اهمیت نده، آنی! این طوری من احساس می کنم که تو دختر خودخواهی هستی.
آنی گفت:" کسی که می داند زشت است، چطور مممکن است خودخواه باشد؟ من عاشق زیبایی هایم. اما انچه در آینه می بینم زیبا نیست.تصویر خودم در آینه ناراحتم می کند، چون دیدن چیز های زشت احساس بدی را به آدم منتقل می کند. به خاطر زیبا نبودنم خیلی لفسوس می خورم."
ماریلا گفت:" رفتار انسان باید زیبا باشد."
- این حرف را قبلا هم شنیده بودم، اما باعث نمی شود احساس بهتری پیدا کنم.
آنی گل های نرگس را بویید و ادامه داد:" وای! چه گل های خوشبویی! خانم لیند خیلی لطف کرده اند که این ها را به من دادند. من دیگر از دست خانم لیند ناراحت نیستم. معذرت خواهی کردن و بخشیده شدن چه لذتی دارد، این طور نیست؟ امشب ستاره ها چه درخششی دارند. اگر قرار بود در یک ستاره زندگی کنید، کدام یک را انتخاب می کردید؟ من از ان ستاره ی بزرگی که در بالای آن تپه می درخشد، خیلی خئشم آمده."
ماریلا که حوصله گوش کردن به خیالبافی های سرگیجه آور انی را نداشت، گفت:"آنی! پر حرفی نکن."
آنی دیگر چیزی نگفت تا اینکه ان ها وارد باریکه ی همیشگی شدند. در همان لحظه نسیم خنکی به استقبال ان ها آمد و بوی سرخس های خیس از شبنم را به مشامشان رساند. نور ضعیفی که از آشپز خانه گرین گیبلز بیرون می تابید از لا به لای درختان دیده می شد.
ناگهان آنی خودش را به ماریلا چسباند و دستش را در دست قوی و محکم او گذاشت و گفت:" رسیدن به خانه چقدر آرامش بخش است. هنوز هم عاشق گرین گیبلزم و تا به حال هیچ جایی را انقدر دوست نداشته ام. تا به حال هیچ جا برای من شبیه خانه نبوده. آه! ماریلا! من خیلی خوشحالم و می توانم همین الان بدون هیچ مشکلی دعا بخوانم."
با در دست گرفتن ان دست کوچک و لاغر حسی دلپذیر و خوشایند قبل ماریلا به لرزه درآورد. شاید او حس مادر بودن را برای نخستین بار تجربه می کرد. اما شخصیت غیر عادی و پر تحکمش باع شد فوری احساساتش را کنترل کند و فقط این جمله را بگوید:" اگر دختر خوبی باشی همیشه احساس خوشحالی می کنی. هیچ وقت هم نباید فکر کنی دعا خواندن کار مشکلی است."
آنی گفت:" دعای شکرگزاری خواندن با شکرگزاری کردن فرق دارد. راستی همین الان داشتم تصور می کردم بادی هستم که بالای درخت ها در حال وزیدن است. هر وقت خسته شوم می توانم آرام پایین بیایم و از روی سرخس ها خودم را به طرف باغ خانم لیند بکشم و گل ها را به رقص در بیاورم. بعد، به طرف مزرعه شبدر شیرجه بزنم و بعد، بر فراز دریاچه ی آب های درخشان بوزم و موج های کوچکی را روی آب به وجود بیاورم. وای! دربارهی باد چقدر می شود خیالبافی کرد! ولی خوب، برای الان دیگر بس است."
ماریلا گفت:" خدا را شکر!"
و نفس راحتی کشید.


پایان فصل 10

!tara
۲۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۱۸ بعد از ظهر
فصل 11 ( صفحه ی 112 تا 130):-2-38-:

ماریلا پرسید:" خوب، از اینها خوشت می اید؟"

آنی در اتاق زیر شیروانی ایستاده بود و با جدیت به سه پیراهن جدیدی که روی تخت افتاده بودند، نگاه می کرد. اولی از چیت راه راهی به رنگ قهوه ای سوخته بود که ماریلا پارچه ی آن را به خاطر با دوام بودنشريال تابستان گذشته از یک دست فروش خریده بود. دومی از جنس ساتن شطرنجی سیاه و سفیدی بود که زمستان، از یک حراجی خریداری شده و سومی از پارچه ی آبی بدرنگی بود که آن را در همان هفته از فروشگاه کارمودی خریده بودند.

هر سه آن ها را ماریلا دوخته بود و همگی شبیه هم بودند، دامن های ساده ی آن ها در قسمت کمر تنگ شده و به بالا تنه ای ساده با آستین هایی تنگ وصل شده بودند.

آنی به آرامی گفت:" می توانم خیال کنم که از این ها خوشم می آید."
ماریلا با دلخوری گفت:" نمی خواهم خیال کنی. خوب، مثل اینکه این لباس ها به دلت نشسته اند! چه ایرادی دارند؟ تمیز و مرتب و نو نیستند؟"
-چرا، هستند.

-خوب، پس چرا خوشت نمی اید؟

آنی با بی میلی گفت:"زیاد...زیاد...قشنگ نیستند."

کاریلا گفت:" قشنگ! من به قشنگی بودن آن ها اهمیت نمی دهم، چون ازاین لوس بازی ها خوشم نمی آید. آنی! این پیراهن ها مناسب و آبرومندانه اند. هیچ نیازی به تور و حاشیه ندارند و تو باید در طول تابستان همین ها را بپوشی. لباس قهوه ای و آبی برای وقتی است که بخواهی به مدرسه بروی. لباس ساتن هم برای رفتن به کلیسا و کلاس های یکشنبه ها است. از تو انتظار دارم آن ها را مرتب و تمیز نگه داری و خرابشان نکنی. به نظر باید ممنون باشی که مجبور نیستس همیشه آن لباس تنگ و زشت قبلی ات را بپوشی."
آنی گفت:" واقعا ممنونم. اما بیشتر ممنون میشدم اگر...اگر شکا آستین های یکی از ان هار پفی می کردید. آستین پفی الان مد است. پوشیدن لباس با آستین پفی واقعا هیجان انگیز است."

-خوب، پس مجبوری لباس هایت را بدون اینکه هیجان زده شوی، بپوشی. من پارچه ی اضافی ندارم که برای دوختن آستین هدر بدهم. به نظر من چنین آستین هایی واقها مسخره اند. لباس باید ساده و آبرومند باشد.

آنی با لحنی غم انگیز گفت:" اما من ترجیح می دهم به جای لباس ساده و آبرومندانه لباس مسخره ای را که همه می پوشند به تن کنم.

-پناه بر خدا! بلند شو این لباس ها را توی کمدت آویزان کن، بعد هم درس کلاس یکشنبه را بخوان. من یک فصلنامه را از آقای بل برایت گرفته ام و تو باید فردا به کلاس یکشنبه ها بروی.

ماریلا پس از گفتن این حرف، با دلخوری از پله ها پایین رفت.

آنی دسا هایش را به هم قلاب کرد و همانطور که با ناراحتی به لباس ها نگاه می کرد زیر لب گفت:" دلم می خواست یکی از این ها سفید و آستین پفی بود. من برای این آروز، دعا کرده بودم، ولی خودم هم زیاد امید نداشتم که برآورده شود. فکر نمی کنم خدا آنقدر وقت داشته باشد که به مدل لباس یک دختر یتیم زسیدگی کند. می دانستم چنین چیزی را فقط باید از ماریلا بخواهم. خوب، حداقل می توانم یکی از آن ها را در خیالاتم سفید رنگ با حاشیه ی توری و آستین های پفی تصور کنم."
صبح زود بعد، سردرد ماریلا باعث شد که همراه آنی به کلاس روز های یکشنبه برود.

او گفت:" آنی! باید به سراغ خانم لیند بروی. او با تو می آید تا تو را سر کلاس مناسبی بنشانند. مراقب رفتارت باش. به سخنرانی گوش بده و از خانم لیند خواهش کن نیمکت خانوادگی ما را نشانت بدهد. این سکه را هم اعانه بده. به مردم خیره نشو وآرام باش. وقتی برگشتی باید بتوانی موضوع درس را برایم توضیح بدهی."

آنی به راه افتاد. او پیراهن ساتن سیاه و سفید را پوشیده بود و با اینکه قد و اندازه ی لباس کاملا مناسبش بود، اما زوایای بدن لاغر دخترک در آن پیراهن بیشتر به چشم می آمد. او کلاه ملوانی کوچک و براقی را روی سرش گذاشته بود که سادگی بیش از اندازه اش او را ناراحت می کرد. آنی دوست داشت کلاهش پر از روبان و گل باشد. البته مورد دوم، خیلی زود فراهم شد، زیرا در نیمه های راه باریکه، دسته ای گل آلاله و رز وحشی دید که باد آن ها را پراکنده کرده بود. دخترک با خوشحالی کلاهش را با حلقه ی بزرگی از آن گل ها تزیین کرد. مهم نبود مردم چه فکری می کنند آنچه اهمیت داشت رضایت آن از شکل ظاهریش بود. او با افتخار سرش را که با گل های زرد و صورتی زینت داده بود، بالا گرفت و به راهش ادامه داد.

وقتی دخترک به خانه ی خانم لیند رسید، متوجه شد او رفته است. آنی بدون هیچ ترس و واهمه ای به تنهایی راهی کلیسا شد. در دالان کلیسا دختر کوچولو های زیادی با لباس سفید و آبی و صورتی جمع شده و همگی با چشمانی کنجکاو به دخترک غریبه با آن کلاه عجیبش خیره شده بودند. دختر کوچولو های اونلی چیز های زیادی در مورد آنی شنیده بودند، خانم لیند گفته بود که او خیلی بد اخلاق است و جری بوت، پسر کارگر گرین گیبلز، می گفت که او مثل دیوانه ها دائم با خودش یا با گل ها و درخت ها حرف می زند. همه به او خیره شده بودند و پشت کتابچه هایشان پچ پچ می کردند . به این ترتیب هیچ کس برای دوستی با او پا پیش نگذاشت نه قبل از سخنرانی مقدماتی و نه هنگامی که آنی به کلاس خانم راجرسون فرستاده شد. خانم راجرسون زن میانسالی بود که از دوازده سال پیش کلاس روز های یک شنبه را اداره می کرد. روش تدریس او به این ترتیب بود که از روی سوال های فصلنامه می خواند و بعد با نگاهی سر سختانه به دختر بچه ای که قرار بود جواب بدهد، خیره می شد. او اغلب به آنی خیره می شد و آنی بهکمک تمرین های ماریلا می توانست به سوال ها پاسخ بدهد، البته بی تردید نه از سوال چیز زیادی می فهمید نه از جواب.

آنی از خانم راجرسون خوشش نیامد و از اینکه می دید آستین لباس همه ی دختر های کلاس، پفی است، احساس سرخوردگی می کرد. او واقعا احساس می کرد بدون آستین های پفی، زندگی هیچ ارزشی ندارد.

-خوب، از کلاس یکشنبه ها خوشت آمد؟

این نخستین سوال ماریلا پس از بازگشت آنی به خانه بود. دخترک در راه، گل های پژمرده را از کلاهش کنده بود و ماریلا موقتا متوجه قضیه نشد.

-نه، اصلا. خیلی عذاب آور بود.

ماریلا با لحنی سرزنش آمیز گفت:" آنی شرلی!"
آنی آه بلندی کشید و روی صندلی گهواره ای نشست سپس برگ های شاداب را بوسید و برای گل آویز ها دست تکانه داد و گفت:" حتما در نبود من، خیلی احساس تنهایی کرده اند. و اما در مورد کلاس یک شنبه ها. همان طور کخ گفته بودید رفتار خوبی داشتم. خانم لیند رفته بود و من به تنهایی راهی کلاس شدم بعد همراه دختر بچه های زیادی وارد کلاس شدم و در طول سخنرانی مقدماتی، روی یک نیمکت کنار پنجره نشستم. آقای بل یک دعا ی طولانی و خسته کننده خواند. اگر کنار پنجره نبودم، نمی توانستم تا پایان دعا دوام بیاورم. پنجره رو به دریاچه ی آب های درخشان بود، بنابراین به آن جا خیره شدم و به چیز های با شکوهی فکر کردم."

-تو نباید چنین کاری می کردی. تو باید به حرف های آقای بل گوش می دادی.

آنی جواب داد:" ولی او با من حرف نمی زد، با خدا حرف می زد در ضمن به نظر نمی آمد به این کار علاقه ی چندانی داشته باشد. به نظر من او احساس می کرد خدا آن قدر دور است که صدای او را نمی شنود. البته من خودم چند دعای کوتاه خواندم. یک ردیف از درخت های بلند و سفید روی دریاچه خم شده بودند و نور خورشید از میان شاخ و برگشان به اعماق آب می تابید. آه! ماریلا! نمی دانی چقدر زیبا و رویایی بود! دیدن آن منظره بدن مرا به لرزه انداخت و دو یا سه بار گفتم که خدایا! متشکرم."

ماریلا با دلواپسی گفت:" بلند که نگقتی؟"
-نه، توی دلم گفتم. بالاخره سخنرانی آقای بل تمام شد و به من گفتند که باید به کلاس خانم راجرسون بروم. نه دختر بچه ی دیگر هم آن جا بودند که لباس همه ی آن ها آستین پفی بود.. من سعی کردم خیال کنم آستین لباس من هم پفی است اما نتوانستم. وقتی در اتاقم تنها بودم به راحتی این طور تصور می کردم، اما در میان کسانی که آستین هایشان واقعا پف دارد، چنین کاری شدنی نیست.

-در کلاس یک شنبه ها به جای فکر کردن به مدل آستین، باید به درس گوش بدهی. امیدوار بودم این را بدانی.

- آه! درست است. من به سوال های زیادی جواب دادم. البته خانم راجرسون کار منصفانه ای نمی کرد که بیشتر سوال ها را از من می پرسید. من هم سوال های زیادی داشتم که از او بپرسم، اما این کار را نکردم، چون احساس کردم او حرف مرا نمی فهمد. بعد، همه ی دختر ها تفسیر هایی را که حفظ کرده بودند، خواندند. او از من پرسید که چیزی بلدم یا نه. من به او گفتم که چیزی بلد نیستم، اما اگر اجازه بدهد می توانم " سگی بر مزار صاحبش" را از حفظ بخوانم. این مطلب در کتاب سومی ها هست و با اینکه موضوعش چندان ربطی به مذهب ندارد، اما غم انگیز و رمانتیک است. او گفت که لازم نیست چنین کاری را بکنم و از من خواست تا یکشنبه آینده تفسیر نوزدهم را یاد بگیرم، من بعد از کلاس آن تفسیر را بارها در کلیسا خواندم. خیلی با شکوه بود، مخصوصا دو خط آن واقعا بدنم به لرزه درآورد. " کشتگان گردان، چون برگ های خزان، در آن روز جهنمی فرو می افتادند." البته من معنی " گردان" و " روز جهنمی" را نمی دانم، اما به نظر خیلی حزن انگیز می آید. نمی توانم برای از حفظ خواندنش را تمرین کنم. بعد از کلاس هم چون خانم لیند خیلی دور بود، از خانم راجرسون خواهش کردم که نیمکت خانوادگی شما را نشانم بدهد. من تا جایی که می توانستم ساکت نشستم و به متن وحی، بخش سوم، ایه های دوم و سوم گوش کردم. خیلی طولانی بود. اگر من جای کشیش بودم موضوع کوتاه تر و جذاب تری را انتخاب می کردم. موعظه هم خیلی طول و دراز بود. فکر کنم کشیش آن را طوری انتخاب کرده بود که اندازه اش با متن برابری کند. به نظر من او اصلا شخصیت جالبی نداشت. در واقع مشکلش این بود که به نظر نمی آمد قدرت خیالبافی داشته باشد. من زیاد به حرف هایش گوش نکردم. ذهنم را آزاد گذاشتم تا به چیز های سرگرم کننده تری فکر کنم.

ماریلا می دانست که همه ی این جمله ها باید اصلاح شوند، اما واقعیت انکارماپذیر این بود که بعضی از حرف های آنی مخصوصا آنچه راجع به موعظه کشیش و دعای آقای بل گفته بود، همان نقطه نظراتی بودند که ماریلا سال ها در قلبش نگه داشته و به زبان نیاورده بود. او احساس می کرد افکار محرمانه و نا گفته اش ناگهان به شکلی توهین آمیز در قالب جمله های این دخترک غافل، بیان می شوند.
پایان فصل 11

!tara
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۳۴ بعد از ظهر
فصل 12 (صفحه ی 131 تا 135):-2-38-:

جمعه ی بعد، ماریلا جریان کلاه پر از گل را شنید. او از خانه ی خانم لیند برگشت و آنی را صدا کرد.
-آنی! خانم ریچل می گفت تو یک شنبه موقع رفتن به کلیسا کلاهت را به طرز مسخره ای با گل های رز و آلاله تزیین کرده بودی. واقعا از این کار چه منظوری داشتی؟ فکر می کردی خودت را خوشگل کرده ای؟
آنی گفت:" آه! می دانم، رنگ صورتی و زد به من نمی آید."
-چرا مزخرف می گویی؟ گل زدن به کلاه، هر رنگی که باشد، کار مسخره ای است. واقعا که بچه ی بدی هستی.
آنی مصرانه پاسخ داد:" گل زدن به کلاه با گل زدن با لباس چه تفاوتی دارد؟ خیلی از دختر بچه ها آن روز به لباسشان گل زده بودند. پس آن کار چرا مسخره نیست؟"
ماریلا دلش نمی خواست با وارد شدن به چنین بحثی، موضع مقتدرانه اش را از دستبدهد.
-این طوری به من جواب نده، آنی! این کار تو واقعا احمقانه بود. دیگر نشنوم از این دسته گل ها به آب بدهی. خانم ریچل می گفت وقتی تو با آن وضع وارد شدی، دلش می خواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد. تا او خواسته به تو نزدیک شود و بگوید آن گل ها را دور بریزی، دیگر خیلی دیر شده بود. او گفت مردم چه حرف هایی پشت سرت زده اند. حتما فکر کرده اند من هم عقل درست و حسابی ندارم که گذاشته ام تو آن شکلی به کلیسا بروی.
آنی در حالی که اشک هایش سرازیر شده بودند، گفت:" آه! معذرت می خواهم. نمی خواستم شما را ناراحت کنم. رز ها و آلاله ها آنقدر قشنگ و خوش بو بودند که فکر کردم بهتر است کلاهم را با آن ها تزیین کم. خیلی از دخترها به کلاه هایشان گل های مصنوعی زده بودند. ولی مثل اینکه من آبروی شما را بردم. شایدبهتر باشد مرا به یتیم خانه برگردانید. البته تحمل این کار برای من خیلی سخت است، حتی ممکن است مریض شوم، چون همانطور کخ می بینید خیلی لاغرم. هرچه باشدبهتر از آن است که آبروی شما را ببرم."
ماریلا مه به خاطر به گریه انداخت آنی از دست خودش عصبانی بود، گفت:" عاقل باش! من تو را به یتیم خانه بر نمی گردانم. فقط دلم می خواهد تو هم مثل بقیه ی دخترها رفتار کنی و خدت را انگشت نما نکنی. دیگر گریه نکن. برایت یک خبر جدید دارم. داینا برای امروز بعد از ظهر به خانه برگشته. الان می خواهم بروم و از خانم بری یک الگوی دامن قرض بگیرم. تو هم اگر دوست داری با من بیا و با داینا آشنا شو." آنی، در حالی که قطره های اشک هنوز روی صورتشمی درخشیدند، دست هایش را به هم قلاب کرد. او از جایش بلند شد و دستمالی که مشغول حاشیه دوزی آن بود، به زمین افتاد.
-آه! ماریلا! من میترسم...حالا که وقتش رسیده، واقعا می ترسم. اگر از من خوشش نیاید چه؟ در آن صورت این غم انگیز ترین اتفاق زندگیم خواهد بود.
-هول نشو. این قدر هم از کلمات عجیب و غریبی که مناسب سن تو نیستند، استفاده نکن. به نظر من داینا از تو خوشش می اید، ولی تو بیشتر باید سعی کنی دل مادرش را به دست بیاوری. اگر به دلش ننشینی، باید دوستی با داینا را فراموش کنی. اگر او ماجرای رفتارت با خانم لیند وبه کلیسا رفتنت با ان کلاه پر از گل را شنیده باشد، معلوم نیست درباره ات چه فکری می کند. تو باید مودب باشی و سعی کنی از آن سخرانی های شگفت انگیزت نکنی و وای خدا! بچه! چرا می لرزی؟
صورت آنی مثل گچ سفید شده بود و بدنش می لرزید. او در حالی که کلاهش را روی سرش می گذاشت، گفت:" آه! ماریلا! تو هم اگر جای من بودی و می خواستی به دیدن دختر کوچولویی بروی که آرزو داشتی دوست صمیمی ات شود، اما احتمال می دادی که شاید مادرش از تو خوشش نیاید، همین طور هیجان زده می شدی."
آن ها پس از گذشتن از رودخانه و بالا رفتن از تپه ی درختان صنوبر و کاج، به اورچرداسلوپ رسیند. خانم بری با شنیدن صدای در، از آشپزخانه بیرون آمدو او زنی قد بلند با چشمها و موهای سیاه بود و آن طور که گفته می شد، نسبت به بچه هایش بسیار سخت گیری می کرد. او با لحنی صمیمی گفت:" چطوری، ماریلا؟بیا تو. فکر می نکم این همان دختر کوچولویی باشد که به فرزندی قبول کرده اید؟"
ماریلا گفت:" بله، "آنی شرلی" است."
-البته آنه تصورش کنید.
آنی با اینکه هنوز از شدت هیجان می لرزیدف نباید دادن این تذکر مهم را فراموش کند. خانم بری که به نظر می آمد جمله ی او را نشنیده یابه آن اهمیت نداده است، با دخترک دست داد و با مهربانی گفت:" حالت چطور است؟"
-ممنون، خانم! از نظر جسمی خوبم، اما روحم تحت فشار است.
بعد رو به ماریلا کرد و پچ چ کنان گفت:" کلماتم زیاد که عجیب نبودند؟"
داینا رو کاناپه نشسته بود و با ورود مهمانان، کتابی را که مشغول خواندنش بود، بست. او دختر کوچولوی زیبایی بود که چشم ها و موهای سیاهش به مادرش رفته بود، گونه های سرخی داشت . گشاده رویی را از پدرش به ارث برده بود.
خانم بری گفت:" این دختر من، داینا است. داینا! آنی را به باغ ببر و گل هایت را نشانش بده. این قدر هم با کتاب خواندن چشم هایت را خسته نکن."
با بیرون رفتن دختر ها، خانم بری رو به ماریلا کرد و گفت:" دائم کتاب می خواند. من هم به خاطر تشویق ها و حمایت های پدرش نمی توانم را جلوشرا بگیرم. همیشه سرش توی کتاب است. خیلی خوب می شود اگر یک همبازی داشته باشد شایداینطوری ار خانه بیرون برود."
داخل باغ، جایی که پرتو های خورشید از میان شاخه های کاج های کهنسال به سمت غرب می تابیدند، آنی و داینا کنار زنبق های زیبا، با خجالت به یکدیگر نگاه می کردند.
باغ بری مملو از گل های رنگارنگی بود که قلب آنی از تماشای آن ها به لرزه می افتاد. آن مکان زیبا با بیدهای کهنسال و کاج های بلند محاصره شده بودند . گل های زیادی زی سایه ی درختان روییده بودند. کناره های کوره راه های باغ به طور مرتب با پوسته هایصدف محصور شده و مانند روبانی قرمز و نمناک، زمین را تقسیم بندی کرده بودند و از میان بستر گل ها می گذشتند. در باغ، گل های زیادی از قبیل شقایق های سرخ، نرگس های سفید و خوشبو، رزهای اسکاتلندی معطر،کوکب های سفید، آبی و صورتی، دسته های نعناع، نرگس های زرد و شبدر های خوشبو با افشانه های سفید و پرمانندشان بودند که نور خورشید، نیزه های سرخ رنگش را از میان شاخه های درختان به طرف آن ها نشانه رفته بود. در این میان صدای وزوز زنبورها و خش خشناشی از گذر آرام باد نیز به گوش می رسید.


از همه کسایی که کتاب و میخونن، معذرت می خوام که انقدر دیر گذاشتم.:-2-40-:

patrin
۱ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۳۱ بعد از ظهر
doni.m (http://www.forum.98ia.com/member122910.html) و sadaf.a (http://www.forum.98ia.com/member153725.html) عزیز این کتاب رو ادامه می دند!
با تشکر و + ازشون تشکر کنید.:-2-40-:

sadaf.a
۲ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۵۹ بعد از ظهر
از صحفه ی (136تا140):-2-38-:


بالاخره آنی درحالی که دست هایش را به هم گره کرده بود با لحنی ارام گفت:آه داینا فکر می کنی......فکر میکنی بتوانی حتی یک ذره مرا دوست داشته باشی .........ان قدر که بتوانی دوست صمیمی ام بشوی؟
داینا خندید او همیشه قبل از حرف زده می خندید بعد با صراحت گفت:چرا که نه من واقعا خوش حالم تو برای زندگی به گرین گلیبز امده ای داشتن یک همبازی واقعا لذت بخش است این نزدیکی ها هیچ دختر بچه ای زندگی نمی کند خواهرم هم خیلی کوچک است من نمی توانم با او بازی بکنم
آنی با اشتیاق گفت:قسم میخوری که تا همیشه و تا ابد دوست من بمانی ؟
داینا که از لحن آنی تعجب کرده بود با لحن سرزنش امیزی گفت:ولی قسم خوردن کار درستی نیست
-ولی دونوع قسم خوردن وجود دارد نوعی را که من میشناسم کار درستی است
داینا با تردید گفت:ولی من فقط یک نوع را می شناسم
-چرا یک نوع دیگر هم هست که فقط یک جور عهد و پیمان رسمی است
داینا گفت:خوب من این کار را بلد نیستم چطور باید انجامش داد ؟
آنی با افتخار گفت :باید از روی اب های روان دست هایمان را به هم بدهیم می توانیم تصور کنیم این آب ها اب روانند اول من سوگند را می گویم من رسما قسم میخورم تا زمانی که خورشید و ماه می درخشندبه دوست صمیمی ام داینا وفادار بمانم و حالا تو بگو و اسم من را به جای خودت بگذار
داینا سوگند را درحالی که قبل و بعدش می خندید تکرار کرد
بعد گفت:تو دختر عجیبی هستی آنی قبلا شنیده بودم که کارهای عجیبی از تو سر می زند اما احساس میکنم واقعا از تو خوشم می امده
وقتی ماریلا وآنی راهی خانه شدند داینا تارسیدن به پل انها را بدرقه کرد دو دختر در حالی که بازوی هم دیگر را گرفته بودند در کنار یک دیگر قدم می زدند ان دو با رسیدن به رودخانه قبل از خداحافظی به یک دیگر قول داده اند فردا بعد از ظهر هم دیگر را ببینند
همانطور که ماریلا وآنی از میان باغ گرین گیلبز می گذشتند ماریلا پرسید:خوب با داینا احساس تفاهم کردی؟
آنی که متوجه ی لحن کنایه امیز ماریلا نشده بود آهی کشد و گفت:
آه بله وای!ماریلا!من در ان لحظه خوشحال ترین دختر جزیره ی پرینس ادوردم قول می دهم امشب دعایم را به بهترین شکل بخوانم من و دینا میخواهیم فردا در بیشه اقای ویلیام بل خانه ای برای بازی کردن بسازیم می شود ان چینی شکسته هایی که در انبار جوبی ان به من بدهی؟تولد داینا در فوریه و مال من درمارس است به نظرت عجیب نیست؟قرار است داینا به من یک کتاب قرض بدهد می گوید داستان جالب و باشکوهی دارد او میخواهد جایی را درجنگل به من نشان بدهد که پر از گل های زنبق است به نظر تو داینا چشم های قشنگ و پراحساسی ندارد ؟من ارزو داشتم چشم های پر احساسی داشته باشم قرار است داینا شعر (نلی)در دره ی فندقی را یادم بدهد او میخواد یک عکس به من بدهد که به دیوار اتاقم بچسبانم ان عکس زیبا همانطور که داینا می گفت عکس خانمی با پیراهنی ابریشمی به رنگ ابی است یه شرکت سازنده ی چرخ خیاطی ان را به داینا داده است دلم میخواست من هم میتوانستم یک چیز به داینا بدهم من دو و نیم سانتی متر از داینا بلند ترم،اما او خیلی تپل تر از من است او می گفت دلش می خواست لاغر تر می شد چون ان طوری اندامش قشنگ تر است اما من فکر میکنم این حرف را برای دلخوشی من گفتم ما میخواهیم یک روز با هم به ساحل برویم وصدف جمع کنیم ما با هم به توافق رسیدیم که از این به بعد اسم چشمه ی زیر پل را چشمه ی پری بگذاریم اسم قشنگی نیست؟قبلا داستانی خواندم که درمورد چشمه ای به همین نام بود فکر می کنم در یاد یک پری دریایی است
ماریلا گفت:خوب امیدوارم داینا را با پرحرفی هایت کلافه نکنی در ضمن یک چیز را فراموش نکن آنی!قرار نیست بیشتر روز یا تمام روز را به بازی کردن بپردازی چون کارهایی داری که بهتر است همیشه اول از همه انها را انجام بدهی
ان روز میتو باعث شد خوشحالی آنی تکمیل شود او که تازه از فروشگاهی در کارمودی برگشته بود با کم رویی بسته ی کوچکی ازجیبش در اورد و در حالی که با خجالت به ماریلا نگاه می کرد بسته را به آنی داد و گفت:تو شکلات دوست داری کمی برایت خریدم
ماریلا غرولندکنان گفت: اوف این چیزها دندان هایش را خراب می کند خیلی خوب بچه!ان طور نگاه نکن حالا که میتو انها را برایت می خرید می توانی انها را بخوری اما بهتر بود برایت یک برگ نعناع میخرید اما حواست باشد همه ی انها را یک جا نخوری
آنی با اشتیاق گفت:آه نه اصلا.امشب فقط یکی از انها را میخورم اجازه دارم نصف انها را به داینا بدهم ؟این طور بقیه اش بیشتر مزه می دهد خیلی خوشحالم که میتوانم به او چیزی بدهم
بعد از رفتن آنی به اتاق زیر شیروانی ماریلا گفت:خدا رو شکر که خسیس نیست از این بابت خیلی خوشحالم،چون از بچه های خسیس نفرت دارم خدایا فقط سه هفته است او به این جا امده است ولی احساس می کنم یک عمر است دارم با او زندگی می کنم دیگر نمی توانم نبودنش را تحمل کنم ان قیافه ی حق به جناب را به خود نگیر میتو!اعتراف می کنم از نگه داشتن این بچه پشیمان نیستم و به او علاقه مند شده ام تو هم لازم نیست مخالفت های گذشته ام را به من یاداوری کنی،میتو کاتبرت!

sadaf.a
۲ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۱۰ بعد از ظهر
از صفحه ی (140تا143):-2-38-:

لذت انتظار



ماریلا به ساعت نگاه کرد و گفت:آنی تا حالا باید برای دوخت و دوز برمی گشت

ان روز یکی از بعد ظهر های ماه اوت بود و گرمای خورشیید همه چیز را گرم وسست کرده بود

-او نیم ساعت بیشتر از زمانی که اجازه داشته بود با داینا بازی کرده بود حالا او هم در کنار هیزم ها نشسته و با میتو حرف می زد در حالی که می داند الان وقت کار کردن است آن پیرمرد هم با ساده لوحی تمام به حرف هایش گوش می داد تا حالا ندیده بودم هیچ مردی این طور شیفته ی یک دختر بچه شود هر چقدر ان دخترک بیشتر حرف میزد چیزهای عجیب تری تعریف می کرد او بیشتر خوشش می اید .آنی شرلی !همین الان بیا اینجا شنیدی چی گفتم؟

آنی با شنیدن صدا ی ضربه هایی که به پنجره شرقی خورد دوان دوان از حیاط وارد خانه شد چشم هایش برق می زدند

گونه هایش سرخ شده بود و موهای بافته نشده اش چون سیلابی درخشان در پشت سرش موج بر می داشتند

ائ نفس کنان گفت:آه!ماریلا !قرار است هفته ی اینده از طرف کلاس یک شنبه ها به پیک نیک برویم به مزرعه ی اقای هارومون اندروز درست کنار دریاچه ی اب های درخشان. خانم بل مدیر و خانم ریچل لیند هم قرار است بستنی درست کنند فکرش را بکن ماریلا!بستنی!آه ماریلا!من هم میتوانم بروم؟

-اگر وقت کردی یک نگاهی به ساعت هم بینداز آنی!به تو گفته بودم چه ساعتی باید به خانه بیایی؟

-ساعت دو....فکر پیک نیک را بکن ماریلا!اجازه می دهی من هم بروم؟آه!من تا به حال به پیک نیک نرقتم خواب پیک نیک را دیده بودم اما هرگز........

-بله گفته بودم ساعت دو و الان یک ربع به سه است دوست دارم بدانم ه چرا به حرفم گوش ندادی آنی!

-تا جایی که ممکن بود سعی خودم را کردم ماریلا!اما تو که نمی دانی ایستگاه جنگلی ما چقدر جالب شده بعد تازه باید جریان پیک نیک را برای میتو تعریف می کردم میتو شنونده ی خیلی خوبی است خواهش میکنم اجازه می دهی بروم؟

-تو باید یاد بگیری در مقابل وسوسه ی ایستگاه ....نمی دانم...........چی،مقاوت کنی وقتی به تو می گویم فلان ساعت باید خانه باشی منظورم این است که دقیقا راس همان ساعت باید بیایی خانه نه نیم ساعت دیرتر در ضمن لوزومی نداشت سر راهت برای یک شنونده ی خوب هم سخنرانی کنی و اما در مورد پیک نیک البته که می توانی بروی.تو شاگرد یک شنبه ها هستی و جایی که همه ی دخترها می روند دلیلی ندارد که تو نتوانی بروی

sadaf.a
۲ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۳۶ بعد از ظهر
میدونم کمه ولی ببخشید

(از 143 تا 145):-2-38-:
آنی با لکنت گفت:ولی...ولی.داینا می گوید که همه باید یک سبد خوراکی با خودشان بیاوردنداما خودت که می دانی ماریلا!من اشپزی بلد نیستم و........با اینکه رفتن به پیک نیک بدون لباس استین پفی اشکال چندانی ندارد ولی نداشتن یک سبد خوراکی واقعا غرور من را جریحه دار می کند از وقتی داینا این موضوع را گفته دارم توی دلم دعا می کنم شاید راه حلی پیدا شود
-خیلی خوب دیگر لازم نیست دعا بخوانی من برایت خوراکی می پزم
-آه ماریلای عزیز و خوبی!آه چقدر مهربانی آه!واقعا ممنونم
بعد در حالی که از خوشحالی در پوستش نمی گنجید خودش را در اغوش ماریلا انداخت و گونه های بی رنگش را بوسید این نخستین بار در زندگی ماریلا بود که لب های کودکی داوطلبانه صورتش را لمس می کرد و این حس شیرین و ناگهانی بدنش را به لرزه انداخت اما او برای اینکه خوشحالیش را از نوازش پر حررات آنی پنهان کند با لحنی خشن گفت:خوب ،خوب این بوسه های بی معنی را تمام کن به زودی باید این کار را هم یاد بگیری می خواستم همین روزها چند درس اشپزی یادت بدهم اما تو خیلی خیال پردازی و من منتظر بودم قبل از شروع اموزش اشپری رفتارت کمی متعادل شود موقع اشپزی باید کاملا حواست جمع باشد و وسط ار ناگهانی در رویاهایت غرق نشوی حالا هم مشغول تکه دوزی شو و تا قبل از زمان خورد چای تکه دوزی چهار گوشت را تمام کن
آنی بعد از پیدا کردن سبد لوازم خیاطی اش اهی کشید . جلوی تعداد زیادی از لوزی های بزرگ و کوچک نسشت و با بی حوسلگی گفت:اصلا از تکه دوزی خوشم نمی اید به نظر من بعضی از کارهای خیاطی جالب اند اما در تکه دوزی هیچ چیزی برای خیال بافی وجود ندارد باید پشت سرهم کوک بزنی ولی بازهم هیچ نتیجه ی خوبی ندارد اما به هر حال ترجیح می دهم آنی دختری از گرین گیبلز در حال تکه دوزی باشم تا آنی دختری از هیچ کجا و فقط در حال بازی کردن دلم می خواهد وقتی با داینا بازی می کنم زمان به همین کندی که الان می گذرد بگذردوای!ماریلا!نمی دانی چقدر به ما خوش گذشت مسولیت همه ی خیالبافی ها با من است چون در این کار مهارت کافی دارمداینا بقیه ی کارها را به خوبی بلد است اما تکه زمینی ه در بین مزرعه ما و مزرعه اقا ی بری می گذرد را یادت می اید؟انجا متعلق به اقای ویلیام بل است و در ست در گوشه ای از ان درخت های سفید توسکا یک حلقه ی کوچک تشکیل داده اند انجا رویا ای ترین جایی است که می توانی تصور کنی ماریلا!

Doni.M
۴ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
سلاااااام منم اومدم..امشب احتمالا یکی دیگه هم میزارم...فعلا اینو داشته باشید:
از صفحه ی 145تا 147

من و داینا خانه ی بازیمان را همان جا درست کردیم و اسمش را گذاشتیم ایستگاه جنگلی.اسم قشنگ و شاعرانه ای نیست؟من برای پیدا کردن اسمش خیلی وقت گذاشته ام.تقریبا تمام دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم و درست لحظه ای که نزدیک بود خوابم ببرد، این اسم به من الهام شد. داینا با شنیدن این اسم واقعا محسور شد.ما یک خانه ی شیک درست کردیم.باید بیایی و از نزدیک ببینی،ماریلا...میایی؟ما دو تا سنگ بزرگ را که پوشیده از خزه بودند به عنوان صندلی انتخاب کردیم و برای درست کردن قفسه ها،چند تخته را از یک درخت به درخت دیگر وصل کردیم. بعد ظرف هایمان را رویشان چیدیم. البته همه ی آن ها شکسته بودند، ولی آسان ترین کار دنیا این است که تصور کنی آن ها کاملا سالم اند. یک تکه از یکی از بشقاب ها طرح یک پیچک زرد و قرمز را داشت که خیلی زیبا بود. ما آن را کنار لیوان پری ها،در سالن گذاشتیم. لیوان پری ها مثل یک خواب رویایی است.داینا آن را میان درخت های پشت آشپزخانه شان پیدا کرد.آن لیوان پر از طرح رنگین کمان است؛رنگین کمان های کوچکی که هنوز بزرگ نشده اند و مادر داینا گفت که آن لامپ شکسته ای است که قبلا استفاده می کردند. اما ما ترجیح دادیم تصور کنیم که پری ها یک شب،بعد از تمام شدن مجلس رقصشان، آن را جا گذاشته اند.به خاطر همین به آن می گوییم لیوان پری ها.متیو هم قرار است برایمان یک میز بسازد.راستی اسم آن حوضچه ی گرد و کوچکی را که آن طرف مزرعه ی آقای بری است،گذاشتیم دریاچه ی بید. من این اسم را از کتابی که داینا به من قرض داده بود پیدا کردم. کتاب تاثیر گذاری است، ماریلا،قهرمان زن این کتاب، پنج تا عاشق داشت. البته به نظر من یک عاشق بهتر ایت.اینطور نیست؟او خیلی زیبا بود.غصه های بزرگی روی دلش سنگینی می کرد و هر مسئله ای باعث می شد به راحتی غش کند.من دوست داشتم می توانستم غش کنم.تو چطور،ماریلا؟کار خیلی رمانتیکی است.من با وجود لاغر بودنم،بدنم کاملا سالم است.در ضمن احساس می کنم دارم چاق می شوم.تو این طور فکر نمی کنی؟ هر روز صبح وقتی بیدار می شوم به بازوهایم نگاه می کنم تا ببینم گوشت آورده اند یا نه.داینا یک لباس نو دارد که آستین هایش تا بازویش می رسند.او می خواهخد روز پیک نیک آن را بپوشد.آه!امیدوارم چهارشنبه ی آینده مشکلی پیش نیاید.اگر اتفاقی بیفتد که باعث شود نتوانم به پیک نیک بروم،بی نهایت غصه می خورم.البته فکر نمی کنم از ناراحتی بمیرم،اما مطمئنم که این غم را تا ابد فراموش نمی کنم.حتی اگر بعد ها صد تا پیک نیک دیگر هم بروم،هیچ کدام جای این یکی را نمی گیرد.آن ها قرار است برای گردش روی دریاچه ی آب های درخسان،قایق بیاورند و همان طور که گفتم،بستنی هم هست.من تا به حال مزه ی بستنی را نچشیده ام.داینا سعی کرد برایم توضیح بدهد ولی فکر می کنم بستنی از آن چیزهایی است که در تخیل آدم نمی گنجند."
ماریلا گفت:"آنی!تو ده دقیقه است که داری حرف می زنی.وای!خدایا!حالا ببین می توانی به همین اندازه هم ساکت بمانی."
آنی جلو زبانش را گرفت.اما در تمام طول هفته درباره ی پیک نیک صحبت کرد،به پیک نیک فکر کرد و خواب پیک نیک را دید.روز شنبه باران گرفت و فکر این که مبادا این باران تا چهارشنبه و بعد از آن ادامه پیدا کند،داشت او را دیوانه می کرد.ماریلا هم برای مشغول کردن ذهن او،تکه دوزی بیشتری به دخترک محول کرد.
روز یکشنبه آنی هنگام برگشتن از کلیسا به خانه برای ماریلا تعریف کرد هنگامی که کشیش از بالای سکو،برنامه ی پیک نیک را اعلام می کرد،چطور بدنش از فرط هیجان یخ کرده بود

Doni.M
۵ تير ۱۳۹۱, ۰۵:۰۷ بعد از ظهر
صفحه ی صد و چهل و هفت تا صد و چهل و نه

-مثل لرزه ای بود که از پشتم بالا برود و پایین بیاید. تا آن لحظه نتوانسته بودم واقعا باور کنم که قرار است به پیک نیک برویم.می ترسیدم همه ی اینها را خیال کرده باشم.اما وقتی کشیش موضوعی را روی سکوی وعظ اعلام می کند، چاره ای جز باور کردنش نداری.
ماریلا آهی کشید و گفت:"تو بیش از اندازه به مسائل اهمیت می دهی آنی!می ترسم با این وضع، چیز های زیادی در زندگی باعث ناامیدی ات شوند."
آنی گفت:"آه! ماریلا!نصف لذت هر چیزی،انتظاری است که برایش می کشی.ممکن است خیلی چیزها را بدست نیاوری اما می توانی از انتظار کشیدن برایشان، لذت ببری.خانم لیند می گوید که آدم خوشبخت کسی است که انتظار هیچ چیزی را نمی کشد؛چون در این صورت هرگز ناامید نمی شود.اما به نظر من انتظار نکشیدن بدتر از ناامید شدن است."
ماریلا آن روز هم مثل همیشه برای رفتن به کلیسا، سنجاق سینه ی یاقوتش را به لباسش زده بود.او همیشه قبل از رفتن به کلیسا آن سنجاق سینه ی یاقوت را به لباسش می زد؛زیرا احساس می کرد فراموش کردن آن به اندازه ی فراموش کردن انجیل یا سکه ی اعانه،توهین آمیز است.آن سنجاق سینه ی یاقون، ارزشمند ترین دارایی ماریلا بود.یکی از دایی های دریانوردش آن را به مادرش داده و به همین ترتیب،پس از مادرش،به ماریلا به ارث رسییده بود.آن سنجاق،یک بیضی با مدل قدیمی بود که بافته ی کوچکی از موهای مادرش در قوطی کوچکی وسط آن قرار داشت و یاقوت های زیبا و ظریفی آن را احاطه کرده بودند.اطلاعات ماریلا در مورد سنگ های قیمتی آنقدر اندک بود که نمی دانست آن یاقوت ها واقعا چقدر ارزش دارند، اما از زیبایی آن ها آگاه بود و می دانست که چطور زیر گلو و روی پیراهن ساتن قهوه ای رنگش می درخشند؛اگر چه خودش نمی توانست تلاتو بنفش آن را ببیند.
هنگامی که آنی برای نخستین بار سنجاق سینه ی ماریلا را دید، با نگاهی تحسین آمیز مجذوبش شد.
-آه! ماریلا! چه سنجاق باشکوهی. من نمی فهمم تو در حالی که چنین چیزی را به لباست زده ای چطور می توانی به موعضه یا دعا گوش بدهی.اگر من جای تو بودم، نمی توانستم.به نظر من یاقوت ها واقعا قشنگ اند. آن ها شبیه همان تصوری اند که من از الماس داشتم. خیلی وقت پیش زمانی که هرگز الماس ندیده بودم، مطلبی درباره اش خواندم و سعی کردم شکلش را تصور کنم.فکر می کردم الماس، یک سنگ صورتی درخشان است.ولی یک روز وقتی روی انگشتر خانمی، یک الماس واقعی دیدم، از فرط ناامیدی به گریه افتادم. البته آن هم خیلی قشنگ بود، اما هیچ شباهتی به تصوری که من از الماس داشتم، نداشت.ماریلا! اجازه می دهی آن را یک دقیقه در دستم بگیرم؟به نظر تو روح گل های بنفشه است که تبدیل به یاقوت می شود؟

Doni.M
۶ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۳۶ قبل از ظهر
از 149 تا 152
عصر زود دوشنبه ی قبل از پیک نیک، ماریلا با چهره ای درهم از اتاق بیرون آمد. آنی همان طور که در آشپزخانه در حال پوست کردن نخود ها بود آواز"نلی در دره ی فندق"را می خواند.شور و حرارت صدایش هم نشان می داد که آن را از داینا یاد گرفته است.
-آنی! تو سنجاق سینه ی مرا ندیدی؟ تا جایی که یادم می آید، دیروز بعد از برگشتن از کلیسا آن را به جاسوزنی زدم، اما الان پیدایش نمی کنم.
آنی به کندی جواب داد:"من...من آن را امروز بعد از ظهر، وقتی شما به جلسه ی"کمک به کلیسا"رفته بودید، دیدم. وقتی داشتم از جلوی اتاقتان رد می شدم آن را روی جاسوزنی دیدم، به خاطر همین وارد اتاق شدم تا تماشایش کنم."
ماریلا با تحکم گفت:"به آن دست زدی؟"
آنی گفت:"بـ بـ بله. آن را برداشتم و به سینه ام زدم تا ببینم چه شکلی می شوم."
-تو حق نداشتی چنین کاری بکنی. این یک نوع فضولی است. اولا نباید وارد اتاق من می شدی. دوما نباید به سنجاق سینه ای که مال من است دست می زدی.خوب، آن را کجا گذاشتی؟
-آه! من آن را روی میز داخل اتاق گذاشتم. حتی یک دقیقه هم روی لباسم نماند. باور کن، ماریلا! قصد فضولی نداشتم. فکر نمی کردم وارد شدن به اتاق و امتحان کردن سنجاق سینه کار اشتباهی باشد، اما حالا که فهمیدم، دیگر آن را تکرار نمی کنم. این، یکی از اخلاق های خوب من است؛هرگر یک کار اشتباه را دوبار انجام نمی دهم.
ماریلا گفت:"تو آن را آن جا نگذاشته ای.سنجاق سینه روی میز نیست. حتما آن را بیرون برده ای یا جای دیگری گذاشته ای."
آنی بدون معطلی و با لحنی که به نظر ماریلا گستاخانه آمد، گفت:"من آن را همان جا گذاشتم. البته یادم نیست که آن را به جا سوزنی زدم یا روی سینی و چینی گذاشتم، اما مطمئنم که آن را از اتاق بیرون نیاوردم."
ماریلا گفت:"می روم و یک بار دیگر نگاه می کنم. اگر سنجاق سینه را داخل اتاق گذاشته باشی، باید هنوز آن جا باشد.اما اگر نباشد، معلوم می شود که با آن کار دیگری کرده ای."
ماریلا به اتاقش رفت و همه جا را گشت؛از روی میز گرفته تا هرجای دیگری که ممکن بود سنجاق آنجا باشد. اما بدن آن که به نتیجه ای برسد به آشپزخانه برگشت.
-آنی!سنجاق غیب شده. طبق گفته ی خودت تا آخرین کسی بوده ای که به آن دست زده ای.حالا بگو ببینم چه کارش کرده ای؟راستش را بگو. شاید آن را بیرون برده ای و گم کرده ای.
آنی در حالی که به ماریلا حق می داد عصبانی باشد، با جدیت گفت:"نه. من راستش را گفتم. سنجاق سینه را از اتاق بیرون نبرده ام. حتی اگر به خاطر این حرف مرا به سلول بیندازید، اگر چه دقیقا نمی دانم سلول چه جور جایی است. اما حرفم را عوض نمی کنم. همین که گفتم."

Doni.M
۶ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۳۲ بعد از ظهر
از 152تا154
جمله ی آخر آنی فقط تاییدی برای گفته هایش بود، اما ماریلا احساس کرد او قصد مقاومت و لجبازی دارد.بنابراین به تندی گفت:"تو داری دروغ می گویی آنی! کاملا مشخص است. دیگر نمی خواهم چیزی بشنوم، مگر این که تصمیم بگیری واقعیت را بگویی. حالا به اتاقت برو و آن قدر آنجا بمان تا اعتراف کنی."
آنی متواضعانه گفت:"نخود ها هم با خودم ببرم؟"
-نه خودم آن ها را پاک می کنم. کاری را که گفتم انجام بده.
وقتی آنی به اتاقش رفت، ماریلا با ذهنی مغشوش، سرگرم انجام دادن کارهایش شد. او نگران سنجاق ارزشمندش بود. اگر آنی، سنجاق را گم کرده بود، چه می شد؟یک دختربچه چقدر باید بدجنس باشد که کاری را معلوم است انجام داده است، انکار کند! بعد هم آن قیافه ی معصوم را به خودش بگیرد!
ماریلا همان طور که با عصبانیت نخود ها را پوست می کند، با خودش فکر کرد:"منظور من این نیست که او آن را دزدیده، یا چنین چیزی.او فقط آن را برای بازی یا خیال بافی برداشته. کار خودش است، مطمئنم. مگر این که بعد از بیرون آمدن آنی و و قبل از رفتن من به آن جا، یک روح وارد اتاق شده باشد! به هر حال سنجاق سینه غیب شده و به نظر من او آن را گم کرده و حالا از ترس تنبیه شدن می ترسد حقیقت را بگوید. معلوم می شود که به جز از کوره در رفتن، گاهی اوقات دروغ هم می گوید. خیلی وحشتناک ازت که نتوانی به بچه ای که در خانه ات زندگی می کند، اعتماد کنی؛ یک بچه ی حیله گر و دروغ گو. این ویژگی های آنی مرا بیشتر از گم شدن سنجاق ناراحت می کند. اگر راستش را به من می گفت، این قدر دلخور نمی شدم و چندان اهمیتی به گم شدن سنجاق نمی دادم."
در تمام طول عصر ماریلا هر چند دقیقه یک بار به اتاقش رفت و دنبال سنجاق گشت، ولی آن را پیدا نکرد. قبل از خواب هم سری به اتاق زیر شیروانی زد، اما نتیجه ای نگرفت. آنی همچنان اصرار داشت که از سنجاق سینه خبر ندارد، اما ماریلا باز هم کوتاه نیامد و از حرفش برنگشت.
صبح روز بعد، ماریلا داستان را برای متیو تعریف کرد. متیو گیج و دستپاچه شد. او نسبت به درستکاری آنی شک نداشت.

sadaf.a
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۰۵:۳۶ بعد از ظهر
154تا155
اماهمه ی شواهد علیه دخترک بود،بنابراین فقط گفت:مطمئنی که پشت میز نیفتاده؟
ماریلا جواب داد:نه تنها میز را جلو کشیدم بلکه تمام کشوها و گوشه و کنارهای اتاق هم گشتم سنجاق غیب شده .ان بچه ان را برداشته و حالا دروغ می گوید میتوکاتبرت!حقیقت کاملا واضح و مشخص است نمی شود انکارش کرد.
میتو از اینکه در چنین وضعیتی جای ماریلا نبود احساس رضایت می کرد. او اصلا دلش نمی خواست در تصمیم گیری ماریلا دخالت کند.بنابراین با درماندگی پرسید:خوب حالا می خوای چکار کنی؟
ماریلا در مورد قبلی توانسته بود با حبس کردن انی نتیجه ی موفقیت امیزی بگیرد . با جدیت گفت:او ان قدر در اتاقش می ماند تا اعتراف کند.ان وقت تصمیم می گیریم باید چکار کنیم.شاید اگر بگوید سنجاق را کجا گذاشته بتوانیم پیدایش بکنیم. ولی به هر حال او باید به شدت تنبیه شود میتو!
میتو در حالی که کلاهش را در دست گرفته بود گفت:خوب،بله تو بایداو را تبیه کنی . ولی من در این قضیه هیچ دخالتی نمی کنم چون خودت این طور خواسته بودی.
ماریلا احساس می کرد باید موضوع را از همه پنهان کند حتی دلش نمی خواست در این مورد با خانم لیند مشورت کند او با چهره ای درهم به اتاق زیر شیروانی رفت و با همان چهره ی درهم خارج شد آنی همچنان حاضر به اعتراف نبود او روی ادعایش پافشاری می کرد که سنجاق را برنداشته است.دخترک ناگهان به گریه افتاد . و ماریلا احساس ترحمش را به شدت در خود سرکوب کرده بودبه این ترتیب ماریلا برای اینکه موضوع را یک سره کند با تحکم گفت:تو انقدر در اتاقت می مانی تا اعتراف کنی آنی پس خودت را اماده کن.
انی ناله کنان گفت:ولی ماریلا!فردا روز پیک نیک است تو که نمی خواهی من را از رفتن به انجا محروم کنی ؟فقط فردا بعد از ظهر بیرون می روم این طور نیست؟بعد از ان تا هر وقت که بخواهی اینجا می مانم ولی من باید به پیک نیک بروم .
-تا وقتی که اعتراف نکردی نه به پیک نیک می روی نه به هیچ جای دیگر.
انی در حالی که نفسش بند امده بود گفت:آه ماریلا
ولی ماریلا از اتاق بیرون رفته و در را بسته بود .

sadaf.a
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۰۶:۴۶ بعد از ظهر
از 155تا157:-2-38-:
صبح روز چهارشنبه خورشید با چنان درخششی طلوع کرده بود که گویی می خواست همه چیز را برای پیک نیک اماده کند .پرنده ها اطراف گرین گلیبز اواز می خواندند.زنبق ها عطرشان را به دست باد سپرده بودند تا از همه ی پنجره ها و درها عبور کرده و مانند وردی سحرامیز اتاق ها و سالن را تسخیر کنند. درخت های داخل گودال مانند هر روز صبح که انی از پنجره ی اتاقش انها را تماشا می کرد با خوشحالی شاخه هایشان را تکان می دادند.اما انی پشت پنجره نبود.وقتی ماریلا صبحانه ی انی را بالا برد دخترک را دید که با چهره ی رنگ پریدهو مصمم،لب هایی به هم فشرده و چشم هایی درخشان روی تخت نشسته است.
-ماریلا!می خواهم اعتراف کنم.
ماریلا سینی را به کناری گذاشت. او یک بار موفق شده بود اما این موفقیت نمی توانست چندان خوشایند باشد.
-آه!بگو ببینم چی میخواهی بگویی آنی!
آنی مانند کسی که در حال تکرار کردن درس هایش است گفت:من سنجاق سینه ی یاقوت را برداشتم.درست همانطور که تو گفتی وقتی وارد اتاق شدم نمی خواستم ان را بردارم اما وقتی ان را به سینه م زدم زیباییش به شدت وسوسه ام کرد پیش خودم فکر کردم چه کیفی دارد اگر ان را با خودم به ایستگاه جنگلی ببرم و نقش بانوکوردیلیا فیس جرالد را بازی کنم.با داشتن یک سنجاق یاقوت واقعی بهتر می توانستم خودم را بانو کوردیلیا تصور کنم من و دایانا با گل های رز گردنبند درست کرده ایم، اما گل رز که با یاقوت قابل مقایسه نیستند . به خاطر همین من سنجاق را برداشتم فکر می کردم تا قبل از امدن تو می توانم ان را سرجایش بگذارم.من همه راه را از جاده رفتم تا زمان بیشتری داشته باشم وقتی داشتم از پلی که روی اب های درخشان است رد می شدم ان را از لباسم باز کردم تا دوباره ان را نگاه کنم آه!نمی دانی زیر نور خورشید چه درخششی داشت!و بعد وقتی می خواستم از پل پایین بروم ، سنجاق از میان انگشت هایم سر خورد......و........پایین و پایین و پایین تر رفت و در اعماق اب های درخشان دریاچه غرق شد خوب ماریلا دیگر بهتر از این نمی توانم اعتراف کنم.
ماریلا احساس کرد قلبش از شدت خشم اتش گرفته است. آن بچه سنجاق یاقوت قیمتی او را برداشته و گم و گور کرده بود.

sadaf.a
۲۰ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۱۲ قبل از ظهر
157 تا158
میدونم خیلی خیلی کمه...ولی ببخشید.......:-118-:

با این حال با این خونسردی انجا نشسته و از جزییات کارش تعریف می کرد ،بدون انکه حتی به ظاهر ابراز تاسف و پشیمانی کند.
ماریلا در حالی که سعی می کرد ارام باشد گفت:انی خیلی وحشتناک است من تا به حال دختری به بدجنسی تو ندیده بودم.
انی با ارامش گفت:بله حق باتوست و میدانم که باید تنبیه شوم . تنبیه کردن من وظیفه ی توست ماریلا!لطفا ان را همین الان اجرا نکن چون دلم می خواد با خیال راحت به پیک نیک بروم.
-پیک نیک ! خیال کردی!تو امروز به هیچ پیک نیکی نمی روی انی شرلی!تنبیه تو همین است البته این حتی نصف اشتباه تو را جبران نمی کند .
انی از روی تختش پایین پرید و دست ماریلا را گرفت.
-به پیک نیک نروم!اما تو قول داده بودی!آه!ماریلا!من باید به پیک نیک بروم اصلا من به همین خاطر اعتراف کردم. هر طور می خواهی مرا تنبیه کن، اما اینجوری نه!آه!ماریلا!خواهش میکنم.
خواهش می کنم. اجازه بده به پیک نیک بروم ممکن است دیگر هرگز نتوانم مزه ی بستنی را بچشم
ماریلا با عصبانیت دستش را از دست انی بیرون کشید.
-این قدر التماس نکن انی !تو به پیک نیک نمی روی. همین که گفتم دیگر نمی خواهم چیزی بشنوم
انی فهمید که تصمیم ماریلا عوض نخواهد شد او دست هایش را به هم قلاب کرد ، جیغی کشید و بعد خودش را باصورت روی تخت انداخت و از شدت درماندگی و ناامیدی شروع به گریه کرد.
ماریا با عجله از اتاق خارج شد و با خودش گفت:خدای من!این دختر دیوانه است هیچ کدام از همسن های او چنین کارهایی نمی کنند. حتی اگر دیوانه هم نباشد،خیلی بد اخلاق است. وای!
می ترسم حرفی که ریچل همان روز اول گفت درست از اب در بیاد ولی به هر حال کاری است که شده و من نباید از گذشته پشیمان باشم
صبح ملال امیزی بود ماریلا به شدت کار می کرد و وقتی بیکار ماند کف ایوان و قفسه ها را سایید نه قفسه ها کثیف بودند،نه کف ایوان،اما ماریلا بعد سراغ حیاط رفت و انجا را زیر و رو کرد.

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۳۳ بعد از ظهر
:-2-37-:

158 تا 171 (http://s1.picofile.com/file/7445125806/158_171.rar.html)

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۳۰ بعد از ظهر
172 تا 181 (http://s3.picofile.com/file/7445183973/172_181.rar.html)

:-119-::-119-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۴۸ بعد از ظهر
182 تا 191 (http://s1.picofile.com/file/7445203545/182_191.rar.html)

:-2-08-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۱ بعد از ظهر
192 تا 201 (http://s1.picofile.com/file/7445205050/192_201.rar.html)

:-2-09-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر
202.211 (http://s1.picofile.com/file/7445206983/202_211.rar.html)


:-2-22-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۰۰ بعد از ظهر
212 تا 221 (http://s3.picofile.com/file/7445210749/212_221.rar.html)


:-2-28-:

222 تا 231 (http://s1.picofile.com/file/7445209351/222_231.rar.html)

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۰۷ بعد از ظهر
232 تا 241 (http://s3.picofile.com/file/7445217739/232_241.rar.html)


:-2-31-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۲ بعد از ظهر
242 تا 251 (http://s3.picofile.com/file/7445219886/242_251.rar.html)

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۶ بعد از ظهر
252 تا 261 (http://s3.picofile.com/file/7445223545/252_261.rar.html)

:-118-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۲ بعد از ظهر
262 تا 271 (http://s3.picofile.com/file/7445225050/262_271.rar.html)

:-2-39-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
272 تا 281 (http://s1.picofile.com/file/7445232575/272_281.rar.html)


:-2-43-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۸ بعد از ظهر
282 تا 291 (http://s3.picofile.com/file/7445236662/282_291.rar.html)


:-2-42-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۱ بعد از ظهر
292 تا 301 (http://s3.picofile.com/file/7445240642/292_301.rar.html)


:-119-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۵ بعد از ظهر
302 تا 311 (http://s3.picofile.com/file/7445245799/302_311.rar.html)


:-2-08-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۷ بعد از ظهر
312 تا 321 (http://s1.picofile.com/file/7445247311/312_321.rar.html)



برم بقیشو عکس بگیرم برمی گردم:-2-08-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
322 تا 331 (http://s3.picofile.com/file/7445259886/322_331.rar.html)

:-119-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۳ بعد از ظهر
332 تا 341 (http://s1.picofile.com/file/7445267846/332_341.rar.html)

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۴ بعد از ظهر
342 تا 351 (http://s3.picofile.com/file/7445271391/342_351.rar.html)


:-2-43-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۴ بعد از ظهر
352 تا 361 (http://s3.picofile.com/file/7445273117/352_361.rar.html)


:-2-40-:

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۶ بعد از ظهر
362 تا 371 (http://s3.picofile.com/file/7445284080/362_671.rar.html)

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر
372 تا 381 (http://s1.picofile.com/file/7445287418/372_381.rar.html)

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ بعد از ظهر
382 تا 397 (http://s1.picofile.com/file/7445290963/382_397.rar.html)

sadaf.a
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۳ بعد از ظهر
398 تا 407
http://s1.picofile.com/file/7445304294/398_407.rar.html

408 تا 417
http://s1.picofile.com/file/7445309244/408_417.rar.html

418 تا 427
http://s3.picofile.com/file/7445313117/418_427.rar.html

sadaf.a
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۴ بعد از ظهر
428 تا 437
http://s3.picofile.com/file/7445313866/428_437.rar.html

sadaf.a
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۵ بعد از ظهر
438 تا 445
http://s3.picofile.com/file/7445318274/438_445.rar.html

446 تا 451
http://s3.picofile.com/file/7445320428/446_451.rar.html

452 تا 459
http://s3.picofile.com/file/7445324187/452_459.rar.html

460 تا 467
http://s3.picofile.com/file/7445325478/460_467.rar.html

468 تا 475
http://s3.picofile.com/file/7445325806/468_475.rar.html

Doni.M
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
476 تا آخر
(http://s1.picofile.com/file/7445327090/476_%D8%AA%D8%A7_%D8%A2%D8%AE%D8%B1.rar.html)

اینم زندگی نامه ی نویسنده برای علاقمندان
(http://s1.picofile.com/file/7445330749/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D 9%87_%D8%A7%D9%84_%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%88%D9%86% D8%AA%DA%AF%D9%85%D8%B1%DB%8C.rar.html)

پایان

pegah.a
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
مرسی و خسته نباشید :-118-:

hediyeh_b
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
ممنون. دستتون درد نکنه :-2-40-:

Farnaz
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
خسته نباشین

heaven-born
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
خسته نباشید :-118-:

Mina
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
خسته نباشید

Reza
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۸ قبل از ظهر
خسته نباشید :-118-:

Star8
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
خسته نباشین ...:-2-40-:

-Niloufar-
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر
دستتون درد نكنه و خسته نباشيد

~mehrnaz~
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
خسته نباشین ممنون

Z.BITA
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
ممنونم خسته نباشید:-2-40-:

~anahita~
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
خسته نباشي عزيزمممممم:-2-40-:

ارزو.
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
خسته نباشید:-2-40-:

Farnaz
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۴ قبل از ظهر
تشکر مجدد
قفل:-2-40-: