PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر اشعار محمد علی بهمنی



صفحه ها : [1] 2

maryam1363
1388,12,18, ساعت : 11:48
این شعر خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرید
مال آقای محمد علی بهمنی است

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

Guest2
1388,12,18, ساعت : 12:04
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
تو گذشتی و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
می روم تا که به صاحب نظری باز رسم
محرم ما نبود دیده ی کوته نظران
دل چون آینه ی اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

maryam1363
1388,12,19, ساعت : 09:49
شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینم
شاعر شنیدنی ست ولی میل توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم
این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینیم
مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم
یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

Guest2
1388,12,19, ساعت : 16:00
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد...
وسعت تنهائیم را حس نکرد...
در میان خنده های تلخ من...
گریه پنهانیم را حس نکرد...
در هجوم لحظه های بی کسی...
درد بی کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پایانیم را حس نکرد...

maryam1363
1388,12,22, ساعت : 08:23
خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

Guest2
1388,12,22, ساعت : 08:38
ر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،
بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم

Guest2
1388,12,22, ساعت : 21:16
در اتاقم تنها
با هزاران اندوه
که نبودش پایان
با دلی خسته ز درد
غم تنهایی را می بینم
من چرا میترسم ؟
و به خود می گویم
تو که تنها بودی
چه در آن تازه بهاری که هنوز
کودکی بیش نبودی
دوستت از بام پرید
دلت از غصه شکست
آسمان با تو گریست
و بهارت دی شد
و تو تنها ماندی
پس چرا میترسی ؟
تو که با تنهایی روز و شب
همزادی
تو که با تنهایی عاقبت
خو کردی
هیچ داری تو بیاد ؟
هر زمان بال گشودی
تا به پرواز در آیی
بال پرواز تو شکستند
پر پرواز تو بستند
و تو تنها ماندی
و هنوز تنهایی
پس چرا میترسی ؟

maryam1363
1388,12,23, ساعت : 12:07
بارانی
با همهی بیسر و سامانیام
باز به دنبال پريشانیام

طاقت فرسودگیام هيچ نيست
در پی ويران شدنی آنیام

دلخوش گرمای کسی نيستم
آمدهام تا تو بسوزانیام

آمدهام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دريا شدم
تا که بگيری و بميرانی ام

خوبترين حادثه میدانمت
خوبترين حادثه میدانیام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن
دير زمانی است که بارانیام

حرف بزن، حرف بزن، سالهاست
تشنهی يک صحبت طولانیام

ها به کجا میکشیام خوب من
ها نکشانی به پشيمانیام

hiva
1388,12,29, ساعت : 14:59
تو آسماني ومن ريشه در زمين دارم

هميشه فاصله اي هست-داد ازاين دارم
قبول کن که گذشته ست کار من از اشک
که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم
تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست
مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم
بخوان و پاک کن واسم خويش را بنويس
به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم
کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست
منم که از تو به اشعار خود نگين دارم

آزالیا
1388,12,29, ساعت : 16:57
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هرشب
و اینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هرشب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آن گاه
چه آتش ها که در این کوه بر پا می کنم هرشب

تماشایی ست پیچ و تاب آتش ها... خوشا بر من!
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن، که تا باور کنی ای دوست!
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هرشب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هرشب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هرشب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هرشب

barooni
1388,12,29, ساعت : 17:46
خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ می خواهی

زمانه وار اگر می پسندیم كر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال
مجال شكوه ندارم ولی ملالی نیست
كه دوست جان كلام مناست در همه حال
قسم به تو كه دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها كه مرا برده اند زیر سوال
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست كه تكرار می شود هر سال
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
كه تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال
مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست كه آسان نمی دهم به زوال
خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت � یا كال ؟
اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشكن گاه قیمتی ست سفال
بیا عبور كن از این پل تماشایی
به بین چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال
ببین بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشین را نكرده ام پامال
تو كیستی ؟ كه سفركردن از هوایت را
نمی توانم حتی به بالهای خیال



ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده كشید
به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منكه حتی پی پژواك خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

barooni
1388,12,29, ساعت : 23:05
این غزلها همه جانپاره ی دنیای منند

پیش از آنی كه به یك شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت
دیدنی داشت ولی سوختن با همشان
گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان
نه شنیدی و مباد آنكه ببینی روزی
ماتمی را كه به جان داشتم از ماتمشان
زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند
تو نبودی كه به حرفی بزنی مرهمشان
این غزلها همه جانپاره های دنیای منند
لیك با این همه از بهر تو می خواهمشان
گر ندارد زبانی كه تو را شاد كنند
بی صدا با دگر زمزمه ی مبهمشان
شكر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود
كه دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

maryam1363
1389,01,11, ساعت : 09:29
هی مترسک کلاه را بردار

قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم

maryam1363
1389,01,11, ساعت : 09:44
حیف انسانم ومی دانم تا همیشه تنها هستم

تکیه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی ایا هستم ؟
کوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم

sareh_f
1389,01,24, ساعت : 11:50
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

آزالیا
1389,01,26, ساعت : 16:05
نمی دانم چرا؟ اما تو را هر جا که می بینم
کسی انگار می خواهد ز من تا با تو بنشینم
من یخ کرده، آتش را که می بیند، چه می خواهد؟
همانی را که می خواهم،تو را وقتی که می بینم
تو تنها می توانی اخرین درمان من باشی
و بی شک، دیگران بیهوده می جویند درمانم
تو آن شعری که من جایی نمی خوانم که می ترسم
به جانت چشم زخم آید، چو می گویند تحسینم
زبانم لال! اگر روزی نباشی ، من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت، آیا بر من و دنیای رنگینم؟
نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینند
که این من –این من آرام- در مردن به جز اینم

setareh30
1389,12,24, ساعت : 11:16
بهار بهار
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آوورد از تو کوچه تو خونه

(حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون)

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صب نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سووال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت

maniac moon
1390,05,11, ساعت : 00:54
من پنجره ای باز شده رو به شمایم
دیوار نمیخواست که خود را بسرایم
ماندم که در آن آجر و این شیشه،چه فرق است
وقتیکه کسی هوش ندارد به صدایم

maniac moon
1390,05,11, ساعت : 01:03
بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی
وقتیکه من واقعی ام را بشناسی
* * *
پیداست که در حوصله ی جسم،نگنجد
این وسعت پر دغدغه،این روح حماسی
* * *
ها...عاشق روئیدن و تکثیر شدنها!
در پیله ی پیراهنی خود نپلا
سی
* * *
عریان شو و انکار کن این جسم شدن را
تو جانی و جان را که نپوشند لباسی
* * *
تا مرگ رسیدم و به سویی نرسیدیم
ما را به کجا میبرد این پرت حواسی؟

maniac moon
1390,05,11, ساعت : 01:35
یک اشتباه و یک دهه در خود فرو شدن
با زهرخند آینه ها روبرو شدن
* * *
این سهم یا سزای تو-اما،جزای من
محکوم تا همیشه ی راز مگو شدن
* * *
حتی به رستخیز زبان وانمیکنم
آسوده باش،نیست مرامم دورو شدن
* * *
ده سال با دروغ تو خوش بود حال من
حالا چه سود میبری از راستگو شدن
* * *
ایهام و استعاره و تمثیل و نقطه چین
آسان که نیست شاعر چشمان او شدن