توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خوشگلی دردسر داره ! | سودابه آزاد کاربر انجمن
ترنج خاتون
۲۰ فروردين ۱۳۹۰, ۰۴:۰۷ قبل از ظهر
"خوشگلی دردسر داره !"
نویسنده : سودابه آزاد
دوستای گلم سلام .:-2-25-:
ممنون از اینکه این داستان و برای خوندن انتخاب کردید .
همونطور که می دونید اسم این کتاب اقتباس شده از یکی از ضرب المثل های شیرین فارسی خودمون .
چون سعی کردم درون داستانم هم از ضرب المثل هایی استفاده کنم که کمتر به گوش تون خورده باشه .
قبلش باید بگم این داستان و بصورت فی البداهه تایپ می کنم .
یعنی هیچ نوشته ایی از قبل آماده ندارم .:-2-41-:
پس ممکنه نوشتنش خیلی طول بکشه .:-2-38-:
و مسلماً هم از ایرادها و اشتباهات املایی و قواعد دستوری مبرا نخواهد بود.
.لطفاً همه ی اونا رو به بزرگواری خودتون ببخشید .
در ضمن باید بگم من نویسنده نیستم و هیچگونه ادعایی هم در این زمینه ندارم .
چون اولین تجربه ام در این کار محسوب میشه
پس لطفاًبر کمی و کاستی هایش بدیده ی اغماض بنگرید و خرده مگیرید.
اگر از نظرات و انتقادات تون هم آگاهم کنید.
بطور حتم ممنون و سپاسگزارم خواهید کرد .:-2-40-:
http://www.forum.98ia.com/t497017.html (http://www.forum.98ia.com/t497017.html)
لطفاً نظرات تون و بهم بگید .
honey_x
۲۰ فروردين ۱۳۹۰, ۰۸:۰۹ قبل از ظهر
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
توضیحاتی راجع به کتاب،تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .
از فونتTahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
ممنون :-118-:
ترنج خاتون
۲۰ فروردين ۱۳۹۰, ۰۱:۴۸ بعد از ظهر
خوشگلی دردسر داره !!!
سودابه آزاد
فصل اول :( منو بشناس )
ـــ هر،هر، هر... بایدم بخندی بزغاله ... منو فرستادی تو دهن شیررررر ...!!!!
هنوز جمله ام و کامل نکرده بودم که از دیدن قیافه ی بهت زده ...
چشای گردشده و دهان کوچولوی خوشگلش که بطور بامزه ای باز مونده بود ...
بی اختیار زدم زیر خنده!
زبل خان تا دید یه کم نیشم باز شد ... از لبخند بی موقع ام سوءاستفاده کرد و از شدت خنده ،روی تخت خواب نامرتب و به هم ریخته اش ولو شد .
اَه ...اَه ... اَه ...تازه عروس انقدر شلخته ؟؟؟... ندیده بودیم والله ...
ــ پاشو بیــــــــــنیم !!!
از فرط خنده هایی که واقعاً از ته دلش می کرد ،شکمش و با دستاش گرفته بود و عینهو سِردوی تو فیلم"عروس مارها "( فیلم هندی )...
همچی بخودش می پیچید که دست هر چی مارِ از پشت بسته بود !!!
ــ مسخره !!!...رو آب بخندی !پاشو ببینم !!!
اخمام و ریختم واسش پایین ...اما تو دلم قربون صدقه اش رفتم ...الهی قربون گوشتای لخم بی استخونت بشم...قُمبُلی من !!!
آخه قل قلی خانوم .... از بس خوش خنده اس طفلی .
با اینکه رفتاراش بیشتر اوقات عجیب غریبِ ...نه بابا ...عجیب غریب مالِ یه لحظه شه... کلاً غیر عادی واز مخ تعطیله دخترِ ...نه نه... اصلاً ... چه می دونم چی بش میگن ؟خل و چله ...
اکثر اوقاتم که کُفرم و درمیاره در حدِ انفجار یه بمب اتمی ...مث همین الان که می خوام با دندونام نوازشش کنم و اون گوشتای سفید بلوریش و زیر دندونام همچی ریز ریز بجوم که همه ی حرص و جوشم بریزه بیرون !!!
اما چکنم که چون خیلی دوسش دارم ...مجبورم مث همیشه ...بجای گوشت لذیذ تنش ...دندونای سفید و یه دستم و بفشارم بهم ...چون بعد از این همه مدت رفاقت ، دیگه یه جورایی که چه عرض کنم... همه جوره به دیوونه بازیاش عادت کردم ...منِ بیچاره !!!
همیشه ... هر چی به مخ عزیزم فشار میارم تا ببینم کجای حرفایی که زدم... یا چیزایی که از دیگران شنیده ...طنزه ...فکاهیه ...خنده داره ؟؟؟چیزی دستگیرم نمی شه و مغز کامپیوتریم ...در مقابل کاراش آچمز میشه !!!
اما این خِرسّمبَک همیشه همین جوری می خنده تا از خنده... غش کنه و از حال بره تا یکی بیاد بلندش کنه !!!
دروغ چرا ... گاهی اوقات بجای دلخوری ...به این اخلاقش ...حسودیمم میشه ...!!!
آخه خیلی خوبه که ...آدم بتونه انقدرخونسرد ... به هر حرف چرت و پرتی ... یا هر اتفاق ساده و بی نمکی ...
یا کلاً به مسائل جدی ایی که واسه خودش و دیگران پیش میاد ... مثل همین الان که من در مرز سکته زدن هستم ، این طوری بخنده و از شدت خنده ریسه بر بشه ؟
گاهی وقتا فکر می کنم اینم خودش یه جور هنره ... برای همین هیچ وقت پیر نمیشه توله سگ و صورتش مث بچه ها می مونه ...کلاً با این هیکل گنده اش بی بی فیسِ!!!یعنی منم خارجکی بلدم !
ــ الهی بری زیر تریلی هیجده چرخ ...درستش کنی بیای بیرون ...ترکیدی ...بسّه دیگه !!!!
آخه یکی میخواد به خود احمقم بگه بیکاری هی ماس ماسک خنده اش و کوک می کنی...؟؟؟ این که همین جوریش پخشه رو تختخواب !!!
نخیر نمیشه ... بایداول خنده رو از روی لب و لوچه ی خودم جمع کنم !!! صدام و بلند کردم و گفتم :
ــ خاک تو گور ت نکنم مریم ... ببند گاله اَت و دیگه ... دیرم شد !!!
نگاه چشای مهربونش دوخته شد تو صورتم ... اومد مثلاً جمع کنه خودش و ...که پقی زد زیر خنده ...
نمی دونم چی دید تو قیافه ام که ... دوباره ریسه رفت و این بار پاهاش و از شدت خنده کوبوند تو پهلوم که داشتم نزدیکش می شدم تا گیساش و بِکنم .
ــ اوووخ ...الهی درد نگیری یابو ...چرا جفتک میندازی ...دردم اومد... دیووونه !
دستم و گذاشتم رو پهلوم و شروع کردم به مالیدن!
اما خودمونیم ... خنده هاش انقدر قشنگه که آدم بی اختیار خنده اش می گیره!!! ...
اما بدیش اینه که... توله خرس ...جای عمومی ، خصوصی... حالیش نمیشه !!!
حتی من که به خیال خودم ... آدم جدی و فوق العاده عبوسی هستم ...
و کلاً خنده با لبام قهره ... محاله کنارش باشم و از خنده های بانمکش به خنده نیفتم ...دروغ چرا ... گاهی اوقات روده بُرم میشم !!!
آخرش منم به قهقهه انداخت !!!
نشستم روی زمین و تکیه دادم به لبه ی تخت خوابش و دلم و گرفتم تو دستم ...
خدا رو شکر... تو این روزای گرفتاری ...قهقهو جان کنارم هست تا لحظاتی باهاش ...به هر چیز بیهوده و بی نمکی... هرهر بخندم .
البته از حق نگذریم ... این دفعه رو کاملاً حق داشت.
با تصور چهره ی اون بابا جلوی چشام ... هه هه هه... واقعاً نفهمیدم چی گفتم !!!
قیافه ی اون یارو شبیه همه چیز بود ........الاّ...... شیرررررر !!!!!
بلافاصله خنده ام و کنترل کردم و پاشدم با کشیدن روتختی چروک شده از زیر دست و پاش...
با صدای بلندی گفتم :
ــ پاشو پاشو...خودت و جمع کن ... غش غشو !!!! ... دلم درد گرفت بخدا !!!
مریم ... پاشو دیگه ... ببین چه راحت واسه خودش کپیده .... نَمردی ؟؟؟
بهت بگمآ...با این کارا نمی تونی از زیر جواب پس دادن به من در بری !!!!
فکر کردی .. تا پوستت و قلفتی نکنم ...توش کاه نریزم ...ولت نمی کنم .
یا صد بار این پله هاتون و .. بالا پایین می کنی ... یا صد تا کلاغ پر می ری تا ولت کنم !!!
وقتی عصبانی می شدم ...یا اخمهام تو هم می رفت ، نمی دونم قیافه ام چه شکلی یا چه جوری می شد؟؟؟
به احتمال زیاد ، خیلی وحشتناک می شدم که مردم فوری ازم حساب می بردن !؟
چون بلافاصله جذبه و هیبت نگاهم کار خودش و کرد .
طفلکی سریع نشست و پاهاش و از روی تخت آویزان کرد و ... با دستپاچگی گفت :
ــ به جون تو ، به مرگ خودم یاسی ، باورم نمیشه هنوز ...یعنی اصلاً فکر نمی کردم دائی جواد ...همچی آدمی باشه !!!!...
اگه ترو نمی شناختم ، بجون خودم فکر می کردم داری شوخی می کنی باهام !!!
لب هاش و جمع کرد و اخماش و توهم کشید .
البته من که می شناسمش ... این کارا رو کرد تاخنده ای رو که داشت دوباره رو لبهاش جون می گرفت و نابود کنه ...
... یادت نرفته که ؟؟؟... خودت گفتی به مهرداد بگم دنبال کار می گردی ...
منتظر تأیید کلامش ازجانب من نشد و ادامه داد :
...وگرنه من غلط می کردم با این اخلاقی که از تو می شناسم ... سر خود همچی درخواستی ازش کنم .
اون بیچاره هم که کف دستش و بو نکرده بود یاسی جون ...چه می دونست دایی جوادش این جوریه !!!!...
وقتی بهش گفتم دنبال کار می گردی ...
گفت اتفاقاً حاجی چن وقته دنبال یه منشی خوب برای جوابگویی تلفنای شرکتش می گرده .
حقوقشم فکرکنم بد نباشه ...
وقتی بهش زنگ زد و از تو گفت ... حاجی گفت : فردا بفرستش بیاد ...
دیدی که ...منم جنگی خودم و رسوندم به تو ...
دیگه چه می دونستیم حاجی با آشناهای ما هم ...بعععله ... !!!!
بجون خودم یاسی ، نمی خواستم بهت بگم تا پیش خودت فکر نکنی ، هنوز نرفتی سر کار ، داریم منت میزاریم سرت .
مهرداد ده بار پای تلفن سفارشت و کرد . اصلاً نگفت دوستمی .گفت حاجی ،دختره فامیل زنمه ... اله س و بله اس ...اگه اونجا مطمئنه ... با مَرد پَرد غریبه سروکار نداره ...بفرستمش بیاد .
(بزحمت جلوی خنده اش و گرفت و گفت. )
... بجون خودم یاسی... اگه امشب مهرداد بفهمه حاجی چیکار کرده، شاخ که سهله ، دمم در نیاره خوبه والله... محاله باور کنه !!!
بالاخره طاقتش تموم شد و همونطور که ریز ریز می خندید ادامه داد :
ــ نه اینکه فکر کنه تو دروغ میگی آ . آخه حاج جواد ...
سرش داد کشیدم و گفتم :
ــ خاک تو گورت مریم ... !
میخوای هرچی و بهت گفتم ، بزاری کف دست آقا مهرداد ؟؟؟
عجب خری هستی آ !!!! ... با این مغز پوکت یه سور زدی به الاغ !!!..آخه نفهم ...اگه بهش بگی که آبروم میره پیشش ؟؟؟
میگه ببین دختره چی کار کرده که حاجی سر پیری همچی کاری کرده !!! ...بخدا بفهمم یه سر سوزن ازاین مطالب ...به گوشش رسیده باشه ، نه من ،نه تو !!!
هرچند می دونم با این دهنِ لقی که تو داری ، تا نرسیده خونه گزارشا رو میزاری کف دستش .
اما مریم... جون یاسی بی خیال شو ... اصلاً اشتباه کردم بهت گفتم ... جون من فکر کن چیزی نشنیدی !!! ...
بقول مامان این حرفا "ناموسیه "... یه وقت دیدی به گوش بابام و داداشم و بدتر از اونا... به گوش اون اکبرسیا کره خر رسید و ... هیچی دیگه ...وانت بیار باقالی ببر !!!
مریم بازم دارم میگم آ... جون یاسی ...خر نشی چیزی بگی... صداش دربیاد ... اول از همه فامیلی تون بهم می خوره !!!
می دونستم اگه این اتفاق به گوش آقا مهرداد و فامیلاش برسه ...
صددرصد آبروریزی می شه و ... محاله خونواده ی شوهرش ، برای حفظ آبروی حاجی هم که شده واکنش نشون ندن .
و صد البته معلومه که در این ماجرا ...
من مقصر خواهم شد و می گن "کرم از درخت بوده"..که درختم بی بروبرگرد این بنده ی حقیر بودم !!!
یا می گفتن دروغ می گم و ریگی تو کفش من و مریمِ هست که می خوایم حاجی رو بی اعتبار کنیم ...
و حتماً رو شاخشه که ...سعی می کنن رابطه ی دوستانه و صمیمانه ی ما رو مخدوش کنن .
شایدم تو گوش آقا مهرداد بخونن کلاً اجازه ی رفت و آمد و به ما نده ...
که من به هیچوجه این و نمی خواستم .
مریم و مثل خواهرام ، شاید هم بیشتر از اونا دوست داشتم و تنها دوست صمیمی ایی بود که داشتم .
دوستی مون کار یه روز و دو روز نبود که بتونیم به راحتی از هم جدا شیم .
رفاقتمون از دوران دبستان شروع شده و گوش شیطون کر تا به حالم بدون هیچ گونه قهر و کدورت و آشتی ای بخوبی ادامه داشته .
بقول مامان،رفیق فابریک و یار غار همدیگه ایم .
با اینکه اخلاق و تفکرات مون زمین تا آسمون یا بقول مریم زمین تا زیر زمین با هم فرق می کنه...
اما عشق و محبتی که نسبت بهم داریم ... اونقدرریشه هاش سفت و محکم تو قلب و جون مون ...تنیده شده که...
اختلاف نظر که هیچ ... با هیچ تبری از جنس دوز و کلک و نفاق هم نمی تونن رشته های الفت و دوستی مون و پاره کنن .
وجودش برای من که تنها بچه ی تو خونه مونده هستم غنیمتِ .
بعد از خدا تنها کسی اِ که می تونم براحتی باهاش درد دل کنم .
از تمام اسرار زندگی و راز مگو های هم ، خبرداریم و ...
ساده و راحت با هم حرف می زنیم... شوخی می کنیم ... تو سر و کله ی هم می زنیم ... کتک کاری می کنیم و بعدم چلپ و چلپ همدیگه رو ماچ می کنیم .
وقتی با هم هستیم از کلاس گذاشتن و ادبی صحبت کردن و سنگین و رنگین رفتار کردن ، اونجوری که مجبورهستم با دوستای هم دانشگاهیم صحبت یا رفتار کنم،خبری نیست .
آخه از شانس گَنداَم همه ی همکلاسی هام از تنور دراومده و فریز شده ان .
پاستوریزه ...اَند هموژنیزه .
یه مشت بچه پولدار خرخون .
نه اهل شوخی ، نه اهل دل .نه عامی و خودمونی .
های کلاس و سوپر استار تو مد و درس و ادبیات کلامی .
وای وای چه چوس و فسی !!!
خدا بده برکت ،هر چی مخ و نامبر وان و از خود متشکره...خاک بر سرم همه جمع شده ان تو کلاس ما و محض سوتی ندادن مجبورم لال برم و لال بیام .
اما پیش مریم جونم دیگه لازم نیست مواظب حرف زدنم یا پریدن کلامی ناخواسته از دهنم باشم .آخه مریم خودش استادمه !!!
بخوبی از جیک و بوک هم خبر داریم و حرف زدن مون سبک خاص خودش و داره ...
سبکی که فکر می کردم معمول و مرسوم تو زندگی در پایین شهرِ !!!
...نمی دونستم ادبیات فولکوریک تهرونی ها... بالا شهر و پایین شهر نداره !!!
علاوه بر این ها ، هم محلی هم هستیم و تنها یک کوچه ی شش متری بین خونه هامون، فاصله می اندازه .
نمی خوام این مسئله باعث ناراحتی شوهر و خانواده اش شده ... دست آخر به جدائی ما منتهی بشه .
کاری که برام جور نشده... بهترین دوستمم از دست بدم ؟
با سماجت به قیافه ی نمی دونم شرمنده یا متعجبش چشم دوختم و دستوری گفتم :
ــ مریم خانوم شنیدی چی گفتم ؟ شتر دیدی ،ندیدی ... باشه ؟
ترنج خاتون
۲۰ فروردين ۱۳۹۰, ۰۸:۰۷ بعد از ظهر
ــ اِ ... ،فکر می کنی به همین راحتی ولش می کنم ...تازه یه گزک دستم اومده تا حال مادر شوهرم و جا بیارم .
ــ دیوونه... همچی کاری نکنی آ ...!!! خل نشی یه وقت بخاطر من زندگیت و بهم بریزی !!!
دیگه داشت با سماجت های حالا شوخی یا جدی ایش ... اشکم و در می آورد .
ــ مریم، جون مامانت بی خیال ،خواهش می کنم ...
من که حسابی خدمتش رسیدم ،دیگه آبروریزی برای چی ؟؟؟
اونجوری که من ازش ترسیدم و ناخواسته هلش دادم ...
بدبخت چنان شوت شد تو دیوارکه گمونم یه دو سه ماهی تو رختخواب بستریه !!!
ــ خاک تو گورت نکنم . آخه اون بدبخت مادر مرده با اون هیکل استخوونی ایش ترس داشت ؟نکشتیش که شرش بیفته گردنت ؟
ــ وای نگو ، خدا نکنه ...یعنی ممکنه بمیره ؟؟؟... نه بابا ... اونی که من دیدم ، سگ جون تر از این حرفاس که با یه هل رو به قبله بشه ...
وقتی داشتم پله ها رو دو تا یکی می پریدم پایین ... صداش و از تو راه پله شنیدم که بلند بلند صدام می زد .
اونموقع که زنده بود . ..بعداً اگه طوریش بشه ،به من چه مربوط !؟ ...هر چند حقشه بمیره پیره سگ ... وقتی یادم میاد می خواست چیکار کنه ، تموم تنم می لرزه باز .حالا خوبه جفت پاش لب گوره ، مردیکه ی هیز ِ هوسباز ...پیرمرد ریق ریقوی زپرتی !اَه اَه چه نطقی ام می کرد واسم با اون دندون مصنوعی های لق لقوش ... موقع حرف زدن این جوری تق تق بهم می خورد و صدا می داد.
با حرص دندونام و بهم کوبیدم و همونطور که اداش رو در می آوردم ، گفتم :
ـ... سرکار خانم ،من با منشی های قبلی ام حسابی دوست و رفیق بودم ...
جانم براتون بگه ...اینجا کار ما بر اساس رفاقته ...منشی های قبلی ام خدا وکیلی همه جوره هوای منو داشتن.
بین خودمون باشه ،دست من براشون اومد داشت ... همه شون شوهر کردن رفتن از اینجا ...
محکم زدم تو سرم و ادامه دادم :
...من خنگ و بگو ...گفتم چه پیرمرد باحالی ! چقدر باشعور و آقاست ... چقدر مهربون !!!خوب شد بهت گفتم به آقا مهرداد بگی واسم دنبال کار بگرده ...
به به چه شانسی ...! نفهمیدم منظورش از دوستی و رفاقت یعنی ...
دستی به بدنم کشیدم و با حرص گفتم :
... از این دوستیا بوده !!!
دستش بشکنه ایشاا... فکر کردم می گه دستش برکت داره و حقوقی که می ده زیادِ ...
دوباره زدم رو سرم .دستم و کشید و گفت :
ــ اِ دیوونه ...چرا خودت و می زنی ؟؟؟
... حالا که طوری نشده ؟ می خواست بوست کنه که نتونست .
بابغضی که صدام و به لرزه انداخته بود ناله کنان گفتم :
ــ آخه از بس خلم ، هالوام...
انگشت اشاره ش و با مزه رو پیشونی اش گذاشت و با حالتی متفکرانه ای سرش وعقب جلو کرد و گفت :
ــ در هالو بودنت که شکی نیست ... اما در خل بودنت ؛ هنوز... مطمئن نیستم. لازمه یه چن جا دیگه بفرستمت !
ــ دیوونه !!!
ــ دُمم بیرونه !
این و گفت و ادایی درآورد که باعث شد خنده ام بگیره .
همونطور که می خندیدم گفتم :
ــ خودمونیم مریم ... این فامیل تون تو هفتاد سالگی ایش اینه ! فکرش و بکن ببین تو جوونی هاش چه اعجوبه ای بوده ؟
ــ چیه ؟ فکر کردی همه پیرمردها مثل باباتن ...صدبار بهت گفتم " خوشگلی دردسر داره ! "تقصیر اون بنده خدا چیه ؟؟؟ تا حالا یه حوری مثل پری ندیده بود . حالا یه بوس و یه بغل کوچول موچول که این همه قشقرق نداشت... زدی کمر بابا رو شیکستی !!! غریبه نبود که ؟؟؟ حاج دایی مهرداد جونم بود !!!
بموقع جاخالی داد... وگرنه با اون قدرت و شدتی که پرتابم داشت... شکافتن پیشانی اش حتمی بود .
برس سیمی موهاش به دیوار روبروم خورد و دسته ش شکست .
ــ اووی... هاپو ... برس من و چرا می شکنی ؟؟؟ ضرر به وارث نزن . کلی پولش بودآ .
بزار به مهرداد بگم ،... دائیش باید تاوان ده تا برس و به من بده .تا به کسی نگم .
ــ این و شکوندم تا یادت بمونه بابای منو با این عوضیا مقایسه نکنی . حالیت شد ؟؟؟
خدا چقدر رحم کرد بهم . الهی دستم بشکنه ...اگه بُرسِ به سر و کله اش می خورد چی ؟؟؟
***
وقتی آوای دل انگیز و روحنواز اذان و که از بلندگوی مناره ی مسجد محله مون بپاخاسته بود ، شنیدم .
تو رختخوابم از این سوی تشک به اون سوش غلت زدم ...
محکم سرم و درون بالشت فرو بردم و این یکی گوشم و که بیرون مونده بود و با دستم ... پوشوندم .
مثلاً می خواستم صدای به این بلندی رو نشنوم تا عذاب وجدان نگیرم . اصلاً حال و حوصله نبود بلند شم نمازم و بخونم .
ایش ... بی فایده اس !!!
انگار بلندگو رو دم گوشم کار گذاشتن !!!
کاش یکی بهشون می گفت :
ــ آخه این چه کاریه که بنده های خدا رو صبح کله ی سحر زابرا می کنید
شاید یکی دلش نخواد نماز بخونه !
هر کی خداش و بخواد و نماز خون باشه یه ساعت کوکی فکسنی تو خونه اش پیدا میشه که به وقت اذان صبح کوکش کنه ...
وای خداااا ...
اگه مامان و بابا بفهمن چی با خودم بلغور کردم تیکه بزرگم گوشمه !!!
طفلی مؤذن هنوز داره با صوت و نغمه ی ملکوتی اش ، خفتگان شب رو به بیداری و اقامه ی نماز دعوت می کنه .
اما کو گوش شنوا ...حس پا شدن ؟
من یکی که عذرم به درگاه خداوند مورد قبوله .
خودش می دونه که از سر شب که سرم و روی بالشت گذاشتم...
دریغ از این که چشمهام یه لحظه طعم شیرین خواب و چشیده باشه .
خدایا خودت که شاهد بودی ؟؟؟ پس بی خیال ...
پتو رو محکم تا بالای سرم کشیدم و پلکهام و محکم روی هم فشار دادم ...
تا مگر طبق قوانین کارای معکوسم ...
حالا که وقت بیداری همه است ... یه کم خوابم بگیره و تا فرصت دارم . با یه چرت کوتاه ، از شر سردرد و سوزش چشام ،خلاص شم .
اما هنوز چند دقیقه نگذشته ... نفسم بند اومد و احساس خفگی وادارم کرد ...پتو رو با سرعت کنار بزنم .
چشام و باز کردم و تو تاریکی اتاق به اطرافم نگاه کردم .
بله ... نیازی به اندیشیدن نیست ... بازم کارای معکوسم !!! ...فهمیدن این بار واقعاً قصد دارم بخوابم ... کارخودشون و کردند ... کو خواب ؟؟؟
شیرین می زنی یاسی جون ... اونام اگه ولت کنن ...مگه با این همه فکرو خیال و تصورات درهم و برهمی که تو مغزت درحال جولان دادنه ،خواب به چشات میاد ؟؟؟
اوه !!! دَدَم واااای !!!
اونم چه روزی !!!
امروز که باید به چند جا سر بزنم !!! چه شود ؟؟؟
حتماً چشام قرمز شده و پلکام مثل چشای قورباغه ورم کرده ...؟؟؟
چه بهتر !
هر چی زشت تر و بی ریخت به نظر بیایم به نفعمه .
شاید خدا خواست و امروز با این ریخت و قیافه تو یه خراب شده ای کار پیدا کردم !!!؟؟؟
اما اگه شانس منه که بازم از اون عتیقه هایی که زهرم می ریزه ازشون گیرم میاد !!!
از قدیم گفتن:
مار از پونه بدش میاد ،در لونه اش سبز میشه .
فکرنمی کنم کسی تو دنیا پیدا شه که اندازه ی من این جملات و بکار برده باشه .
انقدر مجبور شدم برای خلاصه کردن احساسات درونم به این عبارات متوسل بشم ...
که دیگه ورد زبونم شدن و یه جورائی تکیه کلاممّ محسوب می شن .
برای تکرار مداوم این جملات باید بدم اسمم و تو کتاب رکوردهای گینس ثبت کنن!!!.
این عبارات به ظاهر ساده ، اما پر معنا ، چنان تو زندگیم مصداق پبدا کردن.. .
که اگه، روزی ده بار اونا رو به زبون نیارم و تکرار نکنم . روزم ، شب نمی شه و از هزاران بار اَه اَه کردن و بد و بیراه گفتن و دری وریای دیگه ...خلاصم می کنن .
نمیدونم چرا از هرکس و هرچیز و هر کار که بدم میاد .فی الفور سرم میاد؟؟؟
وقتی کاری از دستم بر نمیاد ... !!! ...برای خنک کردن دلم ،و بیرون ریختن احساسات منفی درونم ...
دست کم باید دو سه بار این عبارات و پشت سر هم تکرار کنم تا حالم یه کم جا بیاد .
کم کم دارم مطمئن میشم که، یکی که با من خیلی لجه ...
اون بالا تو آسمون نشسته و ...
کارش فقط سرک کشیدن تو زندگی منه!!!
کشیک می کشه ببینه ، از چی بدم میاد ...چطوری حالم گرفته می شه ...؟؟؟ ... همون و سریع السیر ، بذاره تو کاسه ام .
حالا مگه من کی هستم ...؟؟؟؟
هیشکی بخدا ... یه دختر بیست ساله ی معمولی ...!!!
یه کم زبون دراز... فاقد تربیت ...
هنر؟؟؟ ... از سه کیلو متری مم رد نشه !!!
چرا ...
...خرخونیم ،بیست ! ... تو ادعا کسی مثل من ،نیست !!!
شاعرم بودیم ،خبر نداشتیم
اسمم یاسمنِ . اما از بس بهم گفتن و میگن یاسی ، تلفظ کامل اسمم ، یه کم واسم عجیب غریبِ .
خیر سرم دانشجوی سال دوم علوم پزشکی ام و ته تغاری بابا علی (عشقم )و مامان گلی ... گلنارجونم (نفسِ من بید )...
شاید گفتن این حرفا به مذاقتون خوش نیاد وکاسه ی داغتر از آش بشید !ا بی خیال بابا ... لطفاً ...
اما چیکار کنم ؟؟؟؟
به کی بگم ؟؟؟
یقه ی کی و بچسبم؟؟؟
که هر چی می کشم ....
از دست خداجونه !!!
خدا جونی که بخاطر تنگدستی بابام ، حسرت خیلی چیزا رو ، به دلم گذاشته ...
امادر این یه مورد ، سخاوتمندانه عمل کرده و هر چه ذوق و هنر تو چنته داشته ، در آفرینش صورتم بکارگرفته ...!!!
بعد از حضرت یوسف و ونوس و ...الیزابت تایلور و آنجلی جولی ( خوشگله ؟؟؟ ... نه خیلی جذابه ) و خوشگلای دیگه که اسم شون الان که گیج و ویج از خوابم ... یادم نمیاد ...
خواسته شاهکار نوینش و تو صورت من به نمایش بگذاره !!!
دستش طلا ... دمش گرم !!! ...
اما بنظرم یه کم ... یه کم که نه ... خیلی شورش و درآورد ...ببخش خدا ...زیاده روی کردم !!!
گوشاتو بگیر ....
لازم نبود اینطوری غوغا کنه و هرچی رنگ و لعاب پس مونده از اوناس که تصور می کنم رو دستش باد کرده بود رو ...
برای زیباتر جلوه دادن به هنر نقاشی اش ،از انبارای متروکه ی بهشتش بکشه بیرون !!!!
کاش اونموقع که تو شیکم مامان جونم بودم این زبون یه متری و داشتم تا بهش بگم :
ــ چاکر شمام پروردگارا . لطفتون مزید .... اما خوشگلی که همه چیز نیست ... !!! نون و آب نمیشه واسه مردم !!!
کاش از زیبایی و جمالم هر چی می خواستی ...می کاستی ... نه اونقدر که دیگه کسی نیگام نکنه !!!! ...عوضش ، یه کم مال و ثروت چاشنی دست و دلبازیت می کردی ...
که من بدبخت این طور بخاطر صورت وامونده ام ...درمونده نشم ...
البته نمی خوام ناشکر و ناسپاس باشم ... که البته کم نه زیاد هستم !!!
نمی خوام با این اعتراضا ، کفر بگم...که دائم میگم !!!!
ولی خودت که می دونی با دادن این نعمت به این بزرگی ، از همون موقع که مامانم زائیدم ... چه بروزگارم آوردی !!! دردسر من که بخوره تو سرم ،خانواده ام و گرفتار کردی !!!
فکر می کنم تازمانی هم که زنده ام این داستان همچنان ادامه داره !!! مگه این که با این کفر گویی هام یه بلایی سرم بیاری !!!
بچه ها ی کوچیک که خود بخود شیرینن و دوست داشتنی ...
خوشگلم که باشن ... دیگه هیچی !!!
اون از بچه گیم که تا جایی که یادم میاد، سروصورتم همیشه با محبت دیگران زخم و زیلی بود ....چرا ؟؟؟
چون از بس موقع بوسیدنم آب دهن و تفاشون و می مالوندن به سر و صورتم ...
یا اونقدر لپام و می کشیدن ... یاگاز می گرفتن ... اشکم و در می آوردن ...که فین فین و آب دماغم راه می افتاد ... دماغم زخم یا قرمز می شد !!!...
اینم از الانم که خودت می بینی !!!
آخه دلت میاد ...؟؟؟
یکی رو انقدر زشت می آفرینی که هیچکی رغبت نمی کنه نگاش کنه ...
یکی رو هم انقدر خوشگل که هی حلوا حلواش کنن ...
آخ حالا که فکر می کنم ...دلم برای بچه گی های خودم می سوزه ... بیچاره من ... چقدر دود اسفند دادن بخوردم ...نمی دونم چرا با اینهمه دود ...یاسی دودی نشدم !!!
یا لباسام اونقدر سوزن خورده بود توش ...که همیشه سوراخ سوراخ بود ؟؟؟
سنجاقایی که توش پر بود از دعا و خر مهره و مهره های عجیب و غریب دیگه ای که ...
همه شون مأمور حفاظت از چشم زخم و خطرهای دیگه ای که انگار فقط منو تهدید می کرد... دل شون هم خوش بود بادیگارد واسم گذاشتن !!!
تحت سلطه ی این زیبایی نفرین شده ،انگار واقعاً طلسم شدم ...باید از هر چی بدم میاد، سرم بیاد .
"، مراقبت های وسواس گونه ی خونواده ...
زل زدنا و میخ شدنای مردم ...
خواستگارای فراوون و سمج ...
مزاحمت های مکرر آقایون ظاهربین ... نامه های عاشقانه ی بی نام و نشون... یا با جسارت امضا شده...
حسادت های کور و بی منطق دخترای همسن و سالم .
برای اینکه با چیزاهایی که باب میلم نیستن و ازشون بیزارم ، روبرو نشم و هی این ضرب المثلا رو به زبون نیارم که دیگه خودم ازتکرارشون حالم خراب میشه . مامانم در جواب میگه :
ــ سعی کن از چیزی بدت نیاد !!! چون بگول( بقول ) خودت ، آدم از هر چی بدش میاد سرش میاد !!!
حالام که دنبال یه جا واسه کار کردن بی دردسرم ... این اعطیه ی الهی کار دستم داده و از هر چی بدم میاد سرم میاد !!!
واقعاً خوشگلی دردسر داره ... راست گفتن !!!
ترنج خاتون
۲۱ فروردين ۱۳۹۰, ۰۱:۵۷ بعد از ظهر
بعد از بیماری پدرم اوضاع و احوال عجیبی پیدا کردیم .تا قبل اون نه بگم همه چی عالی بود ...ولی انقد بدم نبود .
بالای خط فقر بودیم و...طعم تلخ نداری رو تا این حد نچشیده بودیم .بعد اون که همه قسطامون عقب افتاد. تند تند از بانک اخطاردادن بهمون و رفتن در خونه ی ضامن هامون .
بابا ازشرمندگی پیش ضامن هاش گردن کج کرد و وعده داد که بزودی همه ی اقساط عقب مونده مون رو پرداخت می کنه.
البته با کدوم پول باد آورده ؟...نمی دونم !
دیگه چیزی برای فروش نداشتیم .
4 تیکه طلایی که دست مامان بود همون اوایل بیکاری بابا فروخته شد و خرج هزینه های هنگفت عملش شد .
فرشای دست بافت تبریزی و...تلویزیون رنگی ایی که عمرش به چند ماه نرسیده بود و هنوز بوی آکبندی اش رو می داد ،سر از مغازه ی سمساری حاج نائینی درآوردن...اما عجیبِ چیزی ازقرض هامون کم نشد .
بابا به روش نمیاره ولی هی حرص می خوره .
انگار با حرص خوردن اون قسط ها یا بدهی هامون پرداخت میشه .
از یکطرف خرج و مخارج دانشگاه خودم که بماند، شده قوز بالا قوز.
از طرف دیگه بدهی به بقال و چغال باعث شده تا مامان ازشرمندگی از کنار مغازه های طلبکارا هم رد نشه ...
چه برسه به اینکه بازم بخواد چیزی ازشون نسیه بخره !
قبض های پرداخت نشده رو هم تلنبار شدن و امروز فرداس که آب و برقمون و قطع کنن .
اینا به کنار ،کاش غم و غصه هام همین چیزا بود .
نمی دونم با این موی دماغ ، اکبر سیاه ، پسر همسایه ی روبرویی مون چیکار کنم ؟
مامان میگه:
ــ دوباره مامانش گیر داده و میگه پسره داره از دست میره ...ترو خدا اجازه بدین بیایم خواستگاری ...چی بگم بشون ؟
پسره دیوونه اس !!!
خودش می دونه چقدر بدم میاد ازش ... اما بچه پرووووو دست بردار نیست .
اونم با اون اخلاق گندی که داره !
بیشعور امروز جلوی دوستاش رام و سد کرده... نمی فهمه چی بلغور می کنه !!! شانسی میزه باخ ...!!! انگار بزرگتر ندارم !
یکی نیست بش بگه ...به تو چه مربوط که من چه ساعتی میرم ...چه ساعتی میام ؟
آدم زنده مگه وکیل وصی می خواد ؟
عوضی !
اینم شانس منه !
همه رو برق می گیره .ما رو شمع پیه ی بَبَعی !
حالا که بابا از صرافت بردن آوردنم افتاده ، این واسه من رئیس بازی در میاره .
کاش می تونستم بزنم تو گوشش و بش بگم :
ــ انگل واسه چی جلو بچه محلّا سد رام میشی و اصول دین ازم می پرسی ؟
هنوز نه به باره نه به داره اینی ! وای بحال اینکه اسمتم بیاد روم !
البته اون مقصر نیست آ ...اینا همه اش تقصیرباباخانِ !
اگه ازش نخواسته بود تو محل هوای منو داشته باشه .
این بچه قرطی واسه من لوطی بازی در نمی آورد و پر رو نمی شد و خیال برش نمی داشت ،حتماً خبریه .
هر چند بیچاره بابام که نمی دونه این خودش از بچگی مزاحمم بوده و چپ و راست بهم گیر سه پیچ می داده .
روزی صد بار از دستش با صدای بلند جلوی خودش می گفتم .
ــ اَه . اَه .بازم این مرتیکه مزلف ...مثل مترسک سرجالیز سر رام سبز شد .از هر چی بدم میاد سرم میاد .
اگه نامه های عاشقونه ی خرچنگ قورباغه ایش و پاره نمی کردم .
جان خودم می تونستم دور تا دور تهرون و باهاش نوار کاغذی بکشم. یا بفروشم به نون خشکی حداقل چارتا سبد مبد بگیرم !
خدایا امروز و چی کار کنم ؟
برم ،نرم ؟
این بابا که آشنای مهرداد خان بود اینطور از آب در اومد !
وای بحال غریبه ها !
مسخره نیست ترو خدا؟
تا دنبال کار و کار کردن نبودم ،راه براه پیشنهادهای مختلف از دوست و آشنا ،در و همسایه می رسید که :
ــ یاسمن خانم قصد ندارن جایی شاغل شن ؟... یاسی خانوم نمی خواد کارکنه ؟
بدجنسا فقط بلد بودن الکی وسوسه ام کنن .
همین که فکرام و کردم و دیدم می تونم هم به درسام برسم و هم با یه کار نیمه وقت باری از رو دوش بابا بردارم .
تا اون و راضی اش کردم ، قحطی کار اومد .
همونایی که دست از سرم بر نمی داشتن و هزار تا جای خالی رونشون می دادن که منتظر نزول اجلاس بنده سر اون پست بود ، یک صدا گفتند :
ــ آخی ، ببخشید یاسمن جون . تا تو دو دو تا چهار تا کنی ، فلانی یکی رو استخدام کرد . تقصیر خودتِ چرا زودتر نگفتی !
دیگه از بس تو پرسش نامه ها نام و فامیل ومشخصاتم رو نوشته بودم ، تا چشام و رو هم می گذاشتم جملات مسلسل وار تو ذهنم شلیک می شد
و حالم از هر چی اسمم و پرسشنامه بود ،بهم می خورد .
پیش از عید کلی به این در و اون در زدم تا با پارتی بازی و معرفی نامه از استادانی که از درس خوندن و نمراتم راضی بودن ،کاری در رابطه با رشته ی خودم پیدا کنم .
اما انگار ملخ ها تخم هر چی کار نیمه وقتِ خورده بودن .
به هر دری که زدم با در بسته روبرو شدم .
کار دولتی پارتی گردن کلفت و درست و حسابی و مدرک بالا می خواست که من نداشتم .
اِنقدر هم ادا و اطوار برای پذیرش کارمند داشتن که عمر نوح می خواست و صبر ایوب .
خیلی جاها هم که معرفی نامه برده بودم .
ظرفیت هاشون تکمیل شده بود . باید می موندم تو نوبت .
بقیه هم کارمند نیمه وقت نمی خواستن .
یا اگرم می خواستن حقوقشون اِنقدر نبود که دردی از دردام دوا کنه.
یا اصلاً ارزش رفت و اومدش و داشته باشه .
باید همه ی حقوقم و بابت کرایه ی تاکسی می پرداختم .اما من که دست بر نمی داشتم .
حالا که به صرافت کار کردن افتاده بودم و اجازه ا ش رو گرفته بودم محال بود کوتاه بیام.
کم التماس برادر و خواهرام نکرده بودم که خودشونم سرسخت ،مخالف کار کردنم بودن ،تا مامان و بابا رو برام راضی کنن و اجازه رو ازشون بگیرن .
خواستن توانستنِ .
من با دادن این شعارتونسته بودم رضایت اونا رو بگیرم و می دونستم به هدف ام می رسم .
فقط اگه خدا هوام و داشته باشه .
از روزنامه ی کیهانی که سر راه برگشتن به خونه، با شک و تردید خریده بودم .
با مریم یه چند تا کار ساده پیدا کردیم و با تلفن خونه شون زنگ زدیم .
بعضی از شرکت ها کلاس گذاشتن و ساعت معینی رو وقت ملاقات دادن .
بعضی هاشونم گفتند وقت اداری مون تا ساعت 5 بعدازظهرِ و می تونم تا قبل از اون ساعت به اونجا ، مراجعه کنم .
همه ی شماره هایی رو که به کمک مریم یادداشت کرده بودیم .
مریم با اصرار فراوون خودش زنگ زد و آدرسا رو گرفت .
طفلی خیلی زحمت کشید .
بعضی از شماره ها اشغال بود و کلی طول کشید تا موفق شد باهاشون ارتباط برقرار کنه .
می دونم طفلی اینطوری می خواست کمی از دلخوریم کم کنه و یه جوری حرکت زشت دائی شوهرش و جبران کنه .
طفلک خودشم باورش نمی شد مردی تو اون سن و سال بخصوص با اون همه عزت و احترامی که مردم براش قائل بودن بتونِ مرتکب چنین رفتار زشت و قبیحانه ای بشه .
البته مریم برای تبرئه و ماست مالی کردن حرکت دائی شوهرش با سماجت می خواست به من بقبولونه که:
ــ من مطمئنم حاجی قصد امتحانت و داشته و می خواسته این جوری نجابت و سنگینیت و محک بزنه .
منم بی رو دربایستی بهش گفتم:
ــ مریم جون اونی که فکر می کنی منم ، ببخشید عزیزم آ ، اون دائی الدنگ شوهرته !
چی رو میخوای ماست مالی کنی ،مگه من گفتم تو مقصری ؟
اگه اونروز با اون حال اومدم خونه تون ، نه برای اینکه تو رو محاکمه کرده باشم .
خودت که دیدی چه حالی داشتم .
عصبانی بودم اما نه از دست تو .
اگه با اون شکل و شمایل می رفتم خونه ،خودت که مامان و بابا رو می شناسی ، باید رنگ کار که هیچی بخوره تو سرم .
بازم اسکورت کردنا و ببر و بیارشون شروع می شد.
دانشگاه که دیگه دبیرستان نیست .
یادت نرفته که بچه ها چطور مسخره ام می کردند و دستم می انداختن ؟
سرش و تکون داد و گفت :
ــ نه ، می دونم چی می گی . بخدا شرمنده ...
نذاشتم ادامه بده . بروز نمی داد. اما می دونستم حالش بیشتر از من گرفته شده .
انقدر که خوش خنده و بی خیال بود ، بزور باید سر از حالات درونی ش در میاوردم .
خیلی ناراحت و کلافه به نظر می رسید اما بروز نمی داد . . . دوسش داشتم و دلم نمی خواست بخاطر من ناراحت باشه .
با اخم بهش گفتم :
ــ بازم که داری می گی ؟
مگه این اولیش بوده که از چشم تو ببینم ؟...
مگه به چندتا از این شرکت ها نرفته بودم ؟
خوبه که خودت همه رو می دونی ...
نمی دونی واسه چی تا حالا بیکار موندم ؟
بارها مأیوس و شکست خورده نیومدم پیشت ؟
اونجاها رو که تو پیدا نکرده بودی ؟!
بهت نگفتم که اونا تنها ملاکی که برای پذیرشم داشتن، بدون توجه به سابقه ی کار یا مهارتم .
یا حتی دیدن مدرک تحصیلی و پرسیدن از معلوماتم ،صرفاً به خاطر زیبایی صورتم بوده و بس !
بارها خنده ا ت نگرفته بود وقتی بهت می گفتم ،باور نمی کنی مریم رئیس رئسای شرکتا چنان نگام می کردن که از دیدن چهره شون بی اختیاریاد آقا گرگه تو کارتون میگ میگ می افتادم .
اونجایی که دستمال سفره بسته به گردنش و برای خوردن میگ میگ آب از لب و لوچه ش آویزون شده .
خودت نمی گفتی ، من آقا گرگه ی تو کارتون میگ میگ و بیشترازشتر مرغه دوست دارم .
الهی اون و بخوره ما رو از شرش خلاص کنه...
می دونستم مقصرم .
نبایداونطور طلبکارانه می رفتم سراغش .
نباید اون و بازخواست می کردم .
رفتار فامیل شوهرش ربطی به اون نداشت .
اون هدف و نیتش این بود که تو این گرفتاری کمکی بهم کرده باشه .
برای همین کلی زبون ریختم و ماچ و موچش کردم تا بدونه از دستش دلخور نیستم .
مامانم می گه:
ــ اگه کاری واست جور نمی شه. باعثش این همسایه هان . بخدا چشمت کردن از بس گفتن :
ــ وا مگه می شه یاسی بره جایی قبولش نکنن .
سه سوته براش کار ردیفه ...
با خوشگلی که داره ،نیاز به تخصص نداره که ...
هر جا بره... مردم برای استخدام کردنش سرو دست می شکنن ......
الهی دربیاد چشم حسودشون ...
طفلک مامانم چه ساده اس ،
نمی دونه در پس سخنان به اصطلاح دوستانه و تحسین برانگیز در و همسایه ،
چه نیش و کنایه ی مغرضانه ای نهفته اس .
دیشب دلم از همه جا پر ،وقتی مامان فهمید این کار سفارشی هم به دردم نخورده و هنوز بی کارموندم...
بازم شروع کرد به گفتن لاطائلات و چرت و پرت هایی که همسایه ها مرتب پشت سرم بهش می گفتن و
مثلاً تعریفم و پیشش می کردن .
منم از لجم گفتم :
ــ مامان جون از این ببعد هر کی از این حرفا زد ...
زودی جوابشو بده و بگو :
"اگه گونی خالی دارید ، یه چند تا بهمون قرض بدید ثواب داره!
از بس سرو دست شکسته جمع کردیم ، گونی کم آوردیم .
ترنج خاتون
۲۱ فروردين ۱۳۹۰, ۰۲:۵۲ بعد از ظهر
با اینکه اعتقادی به خرافه و حرف های خرافاتی مامان خانوم ندارم.
اما انگار همه چیز دست بدست هم دادن تا عقاید مامانم ،نزد نظریات خودم رو سفید از آب دربیان.
همین که به صرافت کارکردن افتادم.
بابا اولین جایی رو که پیشنهاد داد. مطب دکتر تیموری بود.
خودش بعد از عود کردن بیماری دیسک کمرش و عمل سختی که انجام داد .
مدتها در رختخواب موند و کار بنایی رو کنار گذاشت .
وقتی یه کم بهتر شد، دنبال کار رفت و تو مطب دکتر بعنوان آبدارچی مشغول به کار شد .
هرچی من و یاسر داداشم اجزو وجز زدیم و تو گوشش خوندیم این کار در شأن شما نیست به خرجش نرفت که نرفت .
صبح ها تو پارک پیرمردا ،یعنی اسمش پارک شفقِ ... من این اسم و روش گذاشتم .
چون هر چی پیرمرد بازنشسته تو محل داریم ، صبح ها جمع می شن اونجا .
خودش و مشغول می کرد و بعدازظهرها هم بطور نیمه وقت تو مطب به قول خودش سرش و گرم می کرد ویه حقوق ناچیزم می گرفت .
کلی طاقچه بالا گذاشتم و گفتم :
ــ چی میگی بابا جون ؟
من بیام مطب دکترتیموری بشم تزریقات چی ؟
سرم وصل کنم یا وایستم کنار دست دکتر ، پانسمان شکستگی سرو کله ی بچه ها ،یا ریخت و پاش ختنه ی پسر مردم و جمع کنم ؟!
اما وقتی تیرم به سنگ خورد و شغل دلخواهم و تو بیمارستان یا درمانگاه نیافتم.
با دل،دل کردن موافقتم و با کار در مطب دکتر به اطلاع پدرم رسوندم .
بازم "کاچی به از هیچی " .
بالاخره بابام پیشم بود و با حقوقی که می گرفتم حداقل خرج و مخارج خودم و در میاوردم
و از تنها موندن با آقای دکتر نمی ترسیدم .
آخه دکتر از اون آدمای موذی و آب زیر کاه بود .
بدم می اومد ازش ، زیر زیرکی آدم و دید می زد .
تو این چند وقته که دنبال کار می گشتم بقدری رفتارهای غیرمترقبانه و خلاف انتظاراز آقایون پیر و جوون دیده بودم که دیگه به همه ی مردا ...
مشکوک شده بودم .
اما بخشکی شانس !
یا بقول مامان در بیاد چشم حسود.
خودم که سرکار نرفتم هیچ ،بنده ی خدا بابا هم بیکار شد .
جناب دکتر بی خبر از بابا همه ی کاراش و راست و ریست کرده بود که قبل از عید، برای همیشه عازم یکی از کشورهای اروپایی بشه .
مریم وقتی شنید ، این تیرمم به هدف نخورده با عصبانیت گفت :
ــ خاک تو گورت...
اگه همون موقع که بابات گفته بود میرفتی اونجا ،الان با حسن جون ،(نام کوچک دکتر تیموری) تو لاس وگاس آمریکا مشغول لاس زدن با حسنی و خرید لباسای آن چنانی بودی .
منم بش گفتم :
ــ خاک تو گور خودت .
من هی گورم و خالی می کنم که تو هی خاک بریزی توش .
خیلی ازش خوشم می اومد .
با اون چشای ریز آب زیرکاش و شکم گنده اش .
گاهی مواقع مریم با نظریاتش بدجوری کفر آدم و در میاره .
ترنج خاتون
۲۱ فروردين ۱۳۹۰, ۰۵:۱۰ بعد از ظهر
تا مدت ها دست گرفته بود و دکتر تیموری رو ول نمی کرد .
اون بابا داشت تو اروپا کیف ِاش و می کرد .
من با شوخی های بیش از حد و خارج از محدوده ی مریم خانوم حرصش و می خوردم .
ــ ... وقتی بت می گفتم دانکی نشو بشین سردرس و مشقت .بابات که داره ، تو برای چی می خوای کار کنی ؟
واسه این روزا بود ...
هرچند ...
معلومه همین قدری هم که خوندی چیزی بارت نشده... آخه خنگول آمریکا چه ربطی به اروپا داره ؟...
ــ جون خودم تو که دیپلمت و گرفتی و نفر اول کنکور پزشکی شدی . ( این و به شوخی می گفت . وگرنه همچین خبری نبود )
تا حالا چه تاجی به سر خوشگلت زدی ... حداقل من رفتم سر کار ، مهرداد جونم و تور کردم .
تو چی با اون همه کشته مرده که داری هنوز به ریش بابات بندی.
اِنقد ماستی که نتونستی یکی از اون یخ در بهشت های کلاستون و که میگی رو پول غلط می زنه رو خرخودت کنی .
خاک تو گور بی عرضه ات .
ــ هی خاک و خول الک نکرده ات و نریز تو قبر و گور من... خاک تو گور خودت !
...مگه من مثل توام .از بس از این فیلم های غیر اخلاقی و صحنه دارو دیدی ، زودی سرو گوشت جنبید .
حالا هم که شوهر کردی ،باز دست از دیدن این فیلما بر نمی داری ؟
این چیه داری می بینی ؟ بده من ببینم کنترل رو .
ــ جون من خاموشش نکن ، این فیلم تایتانیک ، فقط همین یه تیکه اش قشنگِ ...
آخ ، از بس به چرت و پرت گفتناش عادت کردم، وقتی خودشم که نیست . صداش تو گوش جانم حاضره .
***
با امروز
25 روز از عید گذشته و من و بابا در به در به دنبال کار ،ته حقوق و عیدی برج گذشته را ،با خریدن روزنامه ها در میاریم و
با گشتن در ستون استخدامی ها ، در جستجوی کاری هستیم که جوابگوی مخارج زندگی مون باشه .
با حقوق بخور و نمیری که بابا از بیمه ی بازنشستگی شغل قبلی ایش می گیره به هیچ عنوان خرج و دخل مون با هم جور در نمیاد .
بازم به قول بابا خدا خیرش بده مهندس و که کارگراش و بیمه کرده بود .
البته بابا بنا بود .
اگه همین آب باریکِ نبود ، ما باید سرمون و می گذاشتیم زمین و می مردیم .
سه سال و نیم از عروسی دومین خواهرم یگانه می گذره ...
اما پدرم هنوز درگیر قسط وام هایی ست که برای تهیه ی جهیزیه ی اون از بانک های دولتی و قرض الحسنه های محلی گرفته .
هرچند اگرقسط ها بموقع پرداخت می شدن الان بایست تموم می شدن و از شرشون خلاص بودیم.
اما بیکاری های بابا و مریضی ایش و عقب افتادن اقساط باعث شده بود کلی جریمه هم بره روقسط هامون .
حالا خدا رحم کرد بابا بیمه بود و دفترچه بیمه داشت .با این حال برای عملش ، این همه قرض بالا آوردیم .
که البته اسمش دفترچه بیمه بود.
همه داروها و آمپولا رو آزاد گرفتیم.
هر داروخانه ای می رفتیم ، می گفتن یا نداریم ...یا بیمه با شرکت دارویی اش قرار داد نداره باید آزاد تهیه کنیم .
***
ترنج خاتون
۲۲ فروردين ۱۳۹۰, ۰۱:۲۳ بعد از ظهر
با معرفی زری خانم
یکتا و یگانه خواهرای خوشگل و نازم
به دو تا برادر از اقوام دور ایشون،شوهر کردن و رفتن شمال.
حالا بمونه چقدر منت سرمون گذاشت و هنوزم که هنوزه بعد اینهمه سال، هی حرف و حدیث می بره میاره ....
و البته در کمین نشسته تا منم بیخ ریش یکی دیگه از فامیلاش بند کنه که تا عمر داریم منتش و رو سرمون بزاره !
یاسر، تنها برادرم .
پسر پسر قند عسل منه !
قربونش برم الهی ازبس خوشگله و شکل خودمه .( خودشیفتگی رو داشته باشین !!! )
با اینکه ازدواج کرده و از ما دوره. ..
بازم طفلی خیلی به داد ما یعنی به باباجیگرم می رسه .( از نظر پولی و تعارف معارف و از این چیزا )
حتی دائی بابا که چند سالی ازش بزرگتره .
دور از چشم عیال حسودش هوای پدرم رو داره .( البته خانمش بی تقصیره ... فک فامیل خودش از بس زیادن ... دیگه چیزی به فامیل شوهرش روا نیست ! )
اما با تمام این کمک ها بازم هشتمون گروی نهمون مونده.
و چرخ زندگیمون بدون داشتن زاپاس بدجوری
لنگ می زنه و قیقاج می ره .
یه سال پیش که تو امتحان کنکور ، با رتبه ی عالی قبول شدم .
اونقدر که خانواده ام خوشحال شدن و جشن گرفتن ،خودم خوشحال نشدم .( چرا ؟)
چون بخاطر علاقه ی بابا امتحان دادم و با این که درسم عالی بود فکر نمی کردم قبول بشم .
با اینکه دانشگاه تهران هم قبول شده بودم. اما می دونستم هزینه های متفرقه و جانبی ش فشاریست مضاعف بر دوش پدرمِ .
نمی خواستم کمر پدرم بیش از این زیر بار سنگین هزینه های زندگیمون خم بشه و بدرد بیاد .
با اصرار اونا ثبت نام کردم و سال اول رو با موفقیت و نمره های عالی و درخشان به پایان رسوندم .
اما بعد که دیدم از نظر مادی پیش همکلاسی هام کم آوردم و نمی تونم مثل اونا بریز بپاش کنم و افه بیام .
و هم این که بابا با حال نداریش نمی تونه مرتب کار کنه و کمر درد آزارش میده و غرغر های مامانم هم از نداریش دراومده !
تصمیم گرفتم قید درس خوندن و زده و انصراف بدم و برای کمک به بابا مشغول به کار بشم .
چهره ی رنگ به رنگ شده و شرمنده ی بابا ، زمانی که یاسر بعنوان کمک هزینه ی درسی ام مبلغی پول با پست می فرستاد .
برای یک لحظه از جلوی چشام دور نمی شد.
دیدن غرور لطمه خورده اش ،اشک های حلقه خورده ی توی چشاش
یه روز وادارم کرد تا از تصمیمم با اون صحبت کنم و نظرم رو با صراحت بهش بگم .
خدا رحم کرد سکته نکرد !
چنان برآشفت و داد و بیداد راه انداخت که از زور خشم ،بد حال شد و با گرفتن قلبش از حال رفت .
همسایه ها که مترصد فرصتی هستن تا با کوچکترین سرو صدایی به کوچه ریخته و با سرک کشیدن به زندگی مردم حس کنجکاویشون و ارضاء کنن .
بلافاصله ریختن تو خونه و پدرم و به دوش کشیدن و با ماشین احمد آقا شوهر زری خانم ،به بهداری محل رسوندن .
البته « خدا خیرشون بده » اینو از پدرم آموخته م که همیشه زبونم به دعای خیر برای محبتهایی که از دیگران می بینم در دهنم بچرخه .
اگر نمی جنبیدن ،معلوم نبود چه بلایی سر بابام می اومد .
بابا چون خودش سواد درست و حسابی نداره .
عاشق درس خوندن ما بود،
بخصوص من که همیشه شاگرد ممتازمدرسه ام بودم .
همیشه با لذت به کارنامه هام نگاه می کرد و با محبت می گفت :
ــ تا من زنده ام نگران هیچ چیز نباش بابا جون.
فقط و فقط درس بخون .
عاقبت بخیر شی بابا
با این نمراتت روسفیدم کردی .
بعد از اون واقعه دیگه هرگز حرفی از ترک تحصیل نزدم و به پاس محبت ها و زحمات بی دریغشون با جدیت تموم کتابهای پیچیده و حجیم درسی م و می خوندم.
بهش قول دادم که با اشتغال به کار به هیچ وجه آسیبی به درس و نمرات درخشانم نمی زنم .
بهم اعتماد داره و می دونه اگه سرم بره قولم نمی ره .
در ضمن می دونه من خودم عاشق درس خوندنم و برای زندگیم هدف های مهمی دارم که
...تمامی اونا بر پایه ی درس و مدرکم پایه ریزی شده .
***
سردردی که آروم آروم زق زقش و می کرد ، یکدفعه بیشتر شد ...
آخ سرم ...وای خدا ...
از زور درد دلم می خواست هوار بزنم و با هوارم درد آزار دهنده رو از تو حلقم پرتابش کنم بیرون .
ــ وای خدا سرم !
با ناله سر هفتاد منی رو از روی بالشت بلند کردم .
تو جام نشستم و سرمو روی زانوهام گذاشتم و با دستهام فشارش دادم .
ــ آخ سرم اگه مثل انار بود و فکرام مثل دونه هاش ...چی می شد الان ؟!
همچی با فشار دستم آبلمبوش می کردم که با یه سوراخ براحتی هرچی فکر و خیال و غم و غصه اس از توش بپاشه بیرون ...
ای وای ...ای خدا... چرا این جوری شدم .
درد رو مخم تأثیر گذاشته وگرنه غم و غصه جاش تو قلبه و فعلاً شکر خدا قلبم از زور این همه در و رنجی که پیرامونم و فراگرفته قصر دررفته و مشکلی نداره .
آخه تازه یه چک آپ کلی مجانی دادم و نتیجه اش رضایت بخش بوده .
کاش می شدبا کج کردن سرم ، دریای طوفانی و متلاطم افکار آزار دهنده رو ازتو سوراخ گوشام بریزم بیرون .
می دونم این سر دردا مال فکر و خیال و بی خوابی های چن شبه ست .
به افکار بیهوده ام زهرخندی زدم و با خود گفتم :
ــ «زهی خیال باطل».
این درد فقط با انداختن یکی دوتا قرص استامینوفن کدئین دار درحلقم و...
این فکر و خیال های لعنتی با یافتن کار، آرامش و التیام می یابن .
از زور درد زده به سرم هذیون میگم !
پاشم نمازم و بخونم .
***
شاید مصلحت این چند شب زنده داری تا سپیده ... بی خوابی کشیدنا ...
خوندن نمازای صبحم باشه که به مکر و وسوسه های شیطون همیشه خواب موندم و مجبور شدم قضاش وبخونم .
اتاق با پرده پارچه ایِ ضخیمی که هنوز با پرده توری ها ی گلدار عوض نکردیم .
تاریک ،تاریکِ .
سال پیش زمستون سختی داشتیم و هنوزم که هنوزه از شدت سرمای هوا کاسته نشده .
بنابراین برای ایام عید پرده ها را عوض نکردیم .
تا از درزهای زیاد پنجره ،سوز و سرما وارد اتاق نشه .
بلند شدم و کورمال ،کورمال خودم و به لب طاقچه رسوندم .
با دست کشیدن روی اون چراغ خواب و پیدا کردم و کلیدش رو زدم .
اتاق که روشن شد ،در روشنایی اندکش دلم آروم گرفت و
تمامی ارواح پلید و اشباح خون آشام سرگردان در اطرافم ،بلادرنگ غیبشون زد .
دختر ترسویی نیستم .
تاریکی به تنهایی عاملی برای ترسهام نیست .
توهمات ساختگی و دروغین ...
قصه های شاخ و برگدار از جنّ و پری ...
تاریکی رو ترسناک جلوه می ده .
روحت شاد ادیسون . با اختراعات چه خدمتی به ترسو هایی مثل من کردی .
مامان و بابام تو اتاق کناری خوابیدن .
اتاق خواب نداریم !
دو تا اتاق سه در چهار تو در تو
نشیمن ،پذیرایی و اتاق خوابمون محسوب میشه .
از همه جا با حال تر آشپزخونه س که با خرج خودمون ساختیم.
به زور یه یخچال نه فوتی و یک اجاق گاز چهار شعله رو در اون جا دادیم .
کابینت و ظرفشویی هم بقول مشدی تدین صاحب خونه مون ،طلبمون !
برای یه استکان آب زدن و دست شستن ،باید صد بار پله ها را تا حیاط طی کنیم .
یادش بخیر وقتی خواهر ا و برادرم ازدواج نکرده بودن .
چقدر ازین پله ها بالا و پایین می رفتم .
بچه ی کوچیک و ته تغاری خونه بودم و از همه سبکتر و در اصل کم زورتر .
گول زبون چرب و نرم وقربون صدقه هاشون رو می خوردم و زود خر می شدم و می رفتم دنبال کاری که ازم خواسته بودند .
بدو بدو تمام اوامر و خرده فرمایشاتشون رو انجام می دادم .
البته ناگفته نمونه همون دویدن ها باعث شده بود تا در تمامی مسابقات دوی مدارسم از ابتدایی تا دبیرستان همیشه رتبه و مقام اول رو کسب کنم .
از وقتی هم که اونا ازدواج کردن و رفتن سر زندگی خودشون .
دویدن ها و پرش هام بواسطه ی لنگ هام که درازتر شده بلندتر و بیشتر شده .
یادمه زمانی که از اون همه بدو بدو و بپر بپر خسته می شدم و از خساست مشدی تدیّن به جون بابام غر می زدم ، به شوخی سربه سرم می گذاشت و می گفت :
ــ به جون خودم بابا، اگه همینطور ادامه بدی ، فدراسیون دو و میدانی حتماً به تیم ملی دعوتت می کنه .
به تمرین هات ادامه بده که مدال طلا رو بردی !
منم چون عاشق بابام. به شوخی ها و دست انداختنای جور وا جورش می خندیدم و با سرعت، کار درخواستی ش رو انجام می دادم .
اما الان تا خودم تو خونه باشم اجازه نمی دم این پله ها رو واسه بردن آوردن چیزی بالا و پایین کنن .
اون موقع ها، هر قسمت از اتاق در انحصار یکی از ما بود .
بقول بابا سر قفلی ش رو خریده بودیم .
فقط و فقط همون نقطه و احساس مالکیتش کردن بود که از بروز دعوا و جنجال های بعد از اون ، بین ما بچه ها جلوگیری می کرد .
سهم منم آشپزخونه ، در اون یه گُله جا بود .
برای همین گفتم از همه جا با حال تره .
انجام تکالیف و خاله بازیایی که به تنهایی تو اون فسقله جا که برام به اندازه ی یک دشت سرسبز وسعت داشت انجام می دادم ، شیرین و لذت بخش بود .
هم دنج ،هم گرم بود .
مامان می گفت:
ــ «سروته ات رو که می زدیم ، مثل بچه اردک ،سر از تو حوض نیم وجبی در میاوردی .
وقتی مرتب شب و روز از تو آب حوض می کشیدیمت بیرون ...
تازه فهمیدم ویار آب تنی و تند تند دوش گرفتنم سر حاملگی تو ، علتش سرکار خانوم ، تو شکمم بودی !»
حتماً بعد از یک دل سیر آب بازی کردن حسابی یخ می کردم که مامان گلی، با تمام محافظه کاریش اجازه می داد تو آشپزخونه پناه بگیرم .
دستشویی یا بقول مامان «مبال» تو حیاط قرار داره .
و تنها آب مصرفی که به دلمون بچسبه شیر سر حوضه .
با اخطارای مامان باید در استفاده از اون کمال دقت و صرفه جویی را بکار می بستیم تا حقوق بازنشستگی بابا کمتر بابت قبض آب هدر بره .
آب مصرفی ، نه به بیرون راه داره نه به چاهی که در گوشه ی حیاط برای توالت کندن .
در چاله ای که از پاشویه ی حوض به اون راه دادن جمع می شه .
و توسط بابا یا مامان با یک سطل مخصوص جمع میشه و تو جوی آب باریکی که وسط کوچه س می ریزن .
اگرم آب جمع شده تمیز باشه و فقط دست و صورت شسته باشیم.
می ره پای چند تا گل و گیاه و باغچه ی کوچیک حیاط مون .
بنابراین ، اَخ و تف کردن و سینه صاف کردن و انگشت در بینی کردن ،سر شیر آب حوض : اکیداً ممنوع ، اعلام شده .
کل مساحت خونه ی کلنگی استیجاری مون 65 متره و برخوبی داره .
من که این چیزا حالیم نیست.
به قول آقایونی که بنگاه املاک ملکی دارن و مرتب برای فروش اینجا مشتری میارن .
اما گویا اول و آخر مشتری ش خودمون هستیم .
با قیمت پیشنهادی مش تدین .تا کنون خریداری پا پیش نگذاشته .
کوچه ی باریک و بن بست و سه متر عقب نشینی ، دیگه چیزی از زمینش باقی نمی مونه تا بساز بفروش ها رو وسوسه کنه .
تا با خرید زمینش ، بر انبوه آپارتمان های کوچیک و نقلی بیفزایند .
عرض یکمتری و طول زیاد کوچه ی بن بست ما،که اَد از شانس بد ما خونه ی ما ، ته ،ته این کوچه واقع شده
به لحاظ سخت بودن شرایط ساخت و ساز در اون هنوز بافت قدیمی خودش رو حفظ کرده و اکثر خونه های اون یک طبقه و به ندرت دو طبقه هستن .
مستأجری با اجاره ی بیشترم حتماً نبوده ، وگرنه صاحب خونه از ترس اینکه بعد از اینهمه سال ادعای مالکیت نکنیم .
به احتمال قوی جوابمون می کرد .هر چند یه دلیل دیگه هم داشت ... !
ترنج خاتون
۲۲ فروردين ۱۳۹۰, ۰۳:۳۴ بعد از ظهر
در حیاطمون تا سال پیش چوبی بود .
از صدقه سر حسن آقا که منت گذاشت و قبول کرد، قیمت در و اجرت نصبش رو بطور قسطی بپردازیم .
در چوبی ما تبدیل به در آهنی با دوتا لوزی گنده در وسطش شد .
یک زنگ چهچه بلبلی هم ما رو از شر کلون آهنی در قبلی نجات داد .
این جاست که می گند «خودم کردم که لعنت بر خودم باد »
البته لعنت به هرچی آدم خسیسه .
مشدی تدین بجای دست مریزاد و کم کردن قیمت در از روی اجاره خونه ،تازه مبلغی هم بر کرایه خونه افزود .
حیف با پول پیشی که دستش داشتیم نمی تونستیم جایی دیگه رو اجاره کنیم .
و گرنه حالی ش می کردیم اگه ما بریم، سگم تو این خونه زندگی نمی کنه .
اِ... چی گفتم ؟
بلا نسبت سگ .
اَه ... بلانسبت ما ...
نمای خونه از آجر قرمز ساخته شده .
با سلیقه و وسواسی که پدر و مادرم دارن ،در و دیوار خونه از تو و بیرون همیشه در حال برق زدنِ.
هیچوقت از شیطنت های بچه های کوچه و کشیدن نقاشیای کج و معوج گچی روی اون اثری نیست .
وسط حیاط ،یک حوض مربع شکل آبی رنگ قرار داره که تعداد زیادی گلدونای شمعدونی و حسن یوسف دورا دورش رو احاطه کردن .
گوشه ی دیوارا هم غیر از باغچه ی مستطیلی شکل ، پرشده از پیت های خالی روغن پنج کیلویی که پدرم در اون شب بو و یاس و تاج خروس کاشته .
حیاط نقلی مون مثل بهشته .
باغچه ی دست راست با پیچک ها و عشقه های سبز شده ، تمام دیوار حیاط رو ، زیر چتر سبز رنگ خودشون استتار کردن .
گل محمدی بزرگی هم که وسطشِه ،
شاخه هاش برای فضولی سرک به خونه ی همسایه مون زهره خانم کشیدن .
اونم هرچی گل روی شاخه هاش باشه
می چینه و مربا درست می کنه .
و البته یک پیاله ی کوچیک هم به ما می ده .( دمش گرم . )
یا خشک می کنه و برای بوی عطرش با چای خشک مخلوط می کنه .(چه حال و حوصله ای اینهمه عطر چایی آماده . )
شاخه های سمت خودمون اگر مرتب توسط بابا هرس نشن ،چشم و چار برامون
نمی ذارن و
موقع رفت و اومد با خارای تیزشون ، به لباسامون گیر می دن و تا دوسه تا سوراخ و چند تا زخم کاری تو دستمون ایجاد نکنن، ولمون نمی کنن .
در ورودی مون هم که وسط دیوار حایل بین کوچه و حیاط قرار گرفته ،
دوسه تا پله می خوره تا به کف حیاط برسه .
برای همین به هیچ وجه نمی شه آب فاضلاب رو به کوچه راه بدیم .
در سمت چپ در حیاط ، یه اتاقک کوچیک به مساحت یک در یک بعنوان دستشویی ساخته شده .
این یکی تازه تعمیر شده !
بعد از بهبود بابا و بلند شدنش از بستر دوران نقاهت .
بدون توجه به اعتراض های مامان ،با درخواست و کمک من، از شر دیوار سیمانی سیاه رنگش که مرکز تجمع سوسک و مارمولک بود خلاص شدیم و
با کاشی های سفید حاشیه صورتی که از بنایی حموم دائی بابا اضافه اومده بود.
یه صفایی بعد از سالیان سال به اون اطاقک دادیم .
سمت راست در حیاط،
در یه باغچه به اندازه ی یه موزاییک ،درخت مویی ساکنِ شده که دیوار کنارش رو ، کاملاً تحت سلطه ی خودش در آورده و
هر جا دلش خواسته شاخه هاش و ول کرده و جلو رفته .
خیلی وقتا، حتی به طناب رخت مامان خانوم هم رحم نمی کنه و بی رو دربایستی شاخه های نو و تازه رسته ش رو دور اون تاب می ده و جلو می ره .
بابا هم با شرمندگی حقش را کف دستش می ذاره .
با کوتاه کردن یا کشیدنش به سمت دیوار مجال عرض اندام در عرض حیاط رو از اونا می گیره.
با همه ی این سخت گیری ها طفلی بازم سخاوتمندانه خوشه های غوره یا انگور عسگری خوشمزه و شیرینش رو در دسترس چیدنمون قرار می ده .
خوشبختانه ،
خونه سکو بلنده و هفت ،هشت پله بالاتر از سطح کف حیاط قرار داره.
با این همه نم و دیوارای طبله کرده اتاقامون،اگه همکف بودیم چه خبر می شد ؟
پله ها از سمت راست گذاشته شدن و به یه ایوون سرتاسری یک متری ختم می شن .
ایوونی که از روی اون به خوبی می شه حیاط خونه ی همسایه ی مجاور و اتاق همسایه ی روبرویی را پنهونی دید زد .
این مزایا برای من حسن و برای مادر و خواهرام دردسر بود .
زیرا اونا باید همیشه چادر یا روسری سر می کردن .
اما من ذلیل نمرده بقول مامانم ،گوشم پر و تنم عادت کرده به نصایح و تنبیه هاش تن به این کار نمی دادم .
مگه می شد برای هزاران بار پایین و بالا رفتن هی چادر رو سر انداخت و روسری سر کرد .
دست خودم نبود تا روسری سر می کردم گوشام وز وز می کرد .
و با انبوه موهای مجعدم پشت گردنم به خارش می افتاد .
بیرون از خونه رو ناچار بودم .
تو خونه که اجباری نداشتم .
اکبر سیاه نکبتی جلوی چشای بابا گوری اش و (به عمد قوری را گوری میگم ) ببنده و خونه ی ما رو دید نزنه .
بخاطر اون که نمی تونستم خودم رو در حصار کنم .
نیشگون های مامان هم فقط دست و بالم رو سیاه و کبود می کرد و
من سرِ واز در ایوان و حیاط شلنگ تخته مینداختم و مرتب از روی میله نرده ی پله ها سُر می خوردم.
ترنج خاتون
۲۳ فروردين ۱۳۹۰, ۰۲:۵۶ قبل از ظهر
از توی ایوون هم می رسیم به این دو اتاق .
اتاق دست راستی در نبود خواهراو برادرم و دور از چشم صاب خونه ، بعد از آشپزخونه فعلاً به نام من ثبت شده !
هرچند تدین بدش نمیاد و
بارها دور از چشم مامان و بابام با چشم و ابرو ،مستقیم و غیر مستقیم گوشه و کنایه زده که اگه زن جوون و زیبائی رضایت به همسری اش بده ...
این خونه ی کلنگی رو شیش دونگ به نامش می کنه .
سعی کردم طبق سفارش مامان خانوم دیگه از کسی بدم نیاد ! آخه وقتی می گفتم :
ــ از هر چی بدم میاد سرم میاد .
مامان می گفت :
ــ سعی کن از چیزی بدت نیاد . تا سرت نیاد .
واییییی خدا بدور .
یه وقت این پیری قسمتم نباشه ... استغفراا...
جان خودم اگه از بی شوهری له له بزنم و
اگه تنها مرد روی زمین باشه حاضرم پیر دختر و ترشیده بمونم اما زن این عتیقه ی زیر خاکی نشم و دستش به دستم نخوره !
ایش... با اون قیافه ی مارمولکیش .
حیف مارمولک .
با اون هیکل استخونی و دستای پت و پهنش بیشتر شبیه آبدزکه .
ای وای اکبر سیاه رو یادم رفت ...
پسر عمو کاظم ...
خواهر زاده ی زری خانم ،مهندس پهلوانی ...
نه ، نه . همه ی اونا آقایون محترمی هستن و من از هیچکدومشون بدم نمیاد !
... فعلاً قصد ازدواج ندارم !:mrgreen:
خدایا در این مورد فقط به حرفای سر زبونم توجه کن و به صدای اندرونم گوش نکن .
مرسی خدا جون .
کجا بودم ؟
آها ! اتاق خودم .
اتاقی که روزها اتاق مطالعه ام محسوب میشه و شبا اتاق خواب .
یه پنجره و یه در چوبی شیشه خور ،رفت و اومدش رو به بیرون ، از اون یکی اتاق جدا می کنه .
انتهای ایوون هم یه آشپزخونه س که گفتم بابا خودش ساخته تش.
زیر آشپزخونه از توی حیاط ،ده ،بیست پله که پایین بریم می رسیم به زیر زمین که چندین سال پیش
به اصرار مامان ،بابا در انتهای اون یه حموم کوچیک و نقلی ساخت .
اما همین حموم کوچیک و پر هزینه ،کیف رفتن به حموم عمومی محل رو از ما گرفت .
سال به سال اونم در شبای مبارک ماه رمضون که مامان هم جرأت نمی کرد پا تو زیر زمین بذاره چه برسه به ما دخترا ...
بقچه بندیل می کردیم و با هم به حموم عمومی محل می رفتیم که اغلب بعد از افطار باز می کرد .
یادش بخیر...
زمانی که سه ،چهار سال بیشتر نداشتم و هنوز حموم تو خونه نداشتیم .
هروقت به اون جا می رفتیم .
از شانس خوبمون یا بقول مامان قدم سبک مون ، عروس به حموم آورده بودن و
بساط بزن و برقص رو تشت روحی یا دایره دستی براه بود و
صغی دلاک می زد و طرلان خانم هم که دلاکی می کرد اما جوون بود و
بر و رویی داشت ، برای کاروان همراه عروس که بیشتر شون از اقوام داماد بودن .قر می اومد و بشکن می زد و شعر:
حمومی آی حمومی ،طاس و دولوچه ام رو بردند
حمومی آی حمومی ،فرش و قالیچه ام رو بردند
حمومی آی حمومی ،خیر نبینی حمومی
طاس و دولوچه ام جهنم ،فرش و قالیچه ام جهنم
لنگ و قدیفه ام رو بردند
حمومی آی حمومی ،خیر نبینی حمومی
طاس و دولوچه ام جهنم، فرش و قالیچه ام جهنم ، لنگ و قدیفه ام جهنم
سینی زیر پام رو بردند
حمومی آی حمومی ،خیر نبینی حمومی
می خوند.
همون طور ادامه می داد تا نوبت به کاسه ی حنا و
سنگ پای طلا ،می رسید و
بعدم شعر های دیگه
منیژه بگم که شوهرش سبزی فروشه بنگرش
روسری ژورژت به سرش کربدوشین رخت تنش
پز میده پیش خواهرش ، بهم زده با مادرش
................................................
و دراین میون فاطی خانم که سر حمومی بود و فقط دلاکی عروس خانم ها را بعهده می گرفت ...
با اون کیسه ی زبر سرمه ای رنگش ، پوست از تن و بدن عروس بینوا می کند .
هنوز صدای دلنشین و زیبای طرلان خانم تو گوش جانم ، طنین اندازه و هیچوقت از خاطرات کودکیم محو نمی شه .
زیر زمین در اون ایام حکم یه جزیره ی گنج و داشت برام .
کشف و جستجوی پنهانیم در اون جا ، منجر به یافتن اشیایی می شد که کم از یافتن یه صندوقچه ی گنج نبود برام .
زیورآلات شیشه ای و بدلی خواهرام ...
جعبه ی سفید رنگ کهنه شده ی لوازم آرایش مامان گلی که
همه ی لوازم آرایش باقی مانده در درونش ،ماسیده و فاسد شده بود ولی
هنوزم بوهای خوبی می دادن .
هرچند طعم رژلب های ماسیده ش تلخ بود و حالم و بهم می زد .
اما لب های سرخم و به رنگ صورتی در می آورد و
دیگه شکل دختر دهاتی ایی که بچه های کوچه به خاطر رنگ لب و گونه م بهم لقب داده بودن، نبودم .
پیداکردن اسباب بازی های سالم و
شکسته ،عروسکای پارچه ایی که با پنبه پر شده بودن و از لای درزاشون پنبه ها کم و بیش بیرون زده و
معلوم بود دست دوخت مادرم بودن .
گلسر ای رنگی و تل های تزئینی ...
کتاب های داستان خط خطی یا پاره شده ،تو کارتن ها یا جعبه چوبی های میوه .
همه و همه گنجینه های باارزشم بودن .
ناخنک زدنِ یواشکی به شیشه های مربا و شربت های انجیر و آلبالو در تابستون و قرچ قروچ خوردن خیار شور و گل کلم در زمستون ...
از ترشی های خوشمزه ی و مخصوص مامان .
آخ که چه لذتی داشت و داره هنوز !
انقدر که دزدکی خوردن شون حال می ده ،حضور به وفورش در کاسه چینی های گل سرخی مامان
سر سفره ی شام یا ناهار ،مزه نمی ده .
حالا با اینکه گاز شهری داریم و دیگه از نفت و والورای خوراک پزی نفتیخبری نیست ...
و بشکه های مخصوص نگهداری نفتامون و خیلی وقت پیش فروختیم و
تنها یه دبه ی بیست لیتری برای آتش ذغال قلیون بابا اونجا نگه می داریم ، اما بازم بوی نفت می ده و وقتی حموم می کنیم .
بوی صابون گلنار و نخل زیتون با سدر و حنای خیس شده ی موهای مامانم ، چنان با بخار آب درهم می آمیزن که نفس کشیدن و
در اون فضای کوچیک و بی روزنه مشکل می سازن . اما دماغ ما به همه ی اون بوها عادت کرده بود .
قمری ها که ما از بچگی به اونا یاکریم می گیم .
مثل همیشه بالای لبه ی پنجره ی اتاقم ، توی یه جعبه کفش کهنه ، لونه دارن . اگر صدای بق بقوشون ، صبح روزای جمعه ، یا روزای تعطیلی مزاحم خوابمون نباشه
یا ترکه های ترد خارداری که مرتب برای مرمت خونه شون میارن رو ایوون نریزن.
که با گذاشتن پامون رو اونا آخ و اوخمون در بیاد.
روی هم رفته همسایه های بی آزاری هستن و ما به وجودشون در نزدیکی خودمون عادت کردیم .
*****
ترنج خاتون
۲۳ فروردين ۱۳۹۰, ۰۴:۰۵ قبل از ظهر
بی سرو صدا ، از توی کشوی میز توالتم یه برگ قرص استامینوفن پیدا کردم و یه دونه از توش درآوردم .
با نصفه آبی که تو لیوان از سر شب مونده بود تو حلقم انداختم و با زور فرو دادم .
برای گرفتن وضو باید، به حیاط می رفتم و از اتاق اونا عبور می کردم .
در چوبی اتاق من با سرد و گرم شدن هوا ، باد می کنه و بسته نمی شه .
بعد ازسالیان سال که تو این خونه زندگی کردیم .
درستِ که تلفن نداریم .
اما دیگه گوشی دستمون اومده که
باید اواخر تابستون قفلش کنیم و با مهر و موم کردنش توسط یه مشمّای ضخیم و بزرگ ...
از فرو ریختن شیشه های نازک و ترک خورده ش وقتی که می خواهیم درو ببندیم ،جلوگیری کنیم .
و هم جلوی سوزی رو که از لای درزا و ترک های به وفورش راحت وارد اتاق می شه رو ، بگیریم .
در ضمن خیال نکنید در ده کوره زندگی می کنیم که یه خط تلفن نداریم .
نخیر ...
درسته که تو جنوبی ترین نقطه ی تهرون ساکن هستیم
اما همه ی همسایه هامون تلفن دارن و ما هم یه خط تلفن خیلی روند داشتیم
اما از بس این آدمای بیکار مزاحمِ ... و ... و ... (بابا می گه: هنگام خشم ، چیزی نگو که در وهله ی اول، شخصیت خودت . بعد تربیت ما زیر سؤال بره .)
حالا شما اون نقطه چین ها رو با اختیار خودتون پر کنید .
بله ...
همونا باعث شدن تا بابا روی تعصبات بجا و به حقش قید داشتن خط تلفنی رو که خودش خریده بود و بزنه .
تا خدای نکرده دختراش توسط این مزاحمین ناشناس تلفنی از راه بدر نشن .
حالا هم که شماره ها رو گوشیا میفته و دیگه کسی جرأت مزاحم شدن و نداره ، میگه پول نداریم و اگه ما نباشیم مخابرات نزدیک محل مون ورشکست میشه !.
آهسته وارد اتاقشون شدم .
نباید سر و صدا راه بندازم .
مامان میگرن داره و اگه با کوچکترین صدایی بد خواب بشه .
سردردش شروع می شه و بطور حتم، این درد طبق روال قبلی ش تا فردا شب ادامه پیدا می کنه . .
گاهی مواقع ،درد تا چند روز دست از سرش بر نمی داره .
و صدای آه و ناله ش تموم روز ، اوقاتمون رو
تلخ می کنه .
و بدتر از همه اینکه از شام و ناهارم خبری نیست .
با صدای خروپف بابا که صدای استارت زدن موتور سیکلت و قام قام گاز پر کردنش و میده .
برگشتم و دیدم .
سرش از روی بالشت پایین افتاده و
جالب اینه که مامان خانم براحتی خوابیده و هیچی عکس العملی نشون نمی ده !
متعجب از اینکه با این سر و صدا چطور خوابیده ؟
آهسته در رو گشودم .
قیژ ،قیژ در اتاق ، سکوت مطلق شب و شکست و روی اعصاب دربدرم سوهان درست و حسابی کشید .
و باعث شد تا دوباره سر درد وحشتناکم که تازه از زق زق کردن افتاده بود شدت بگیره .
بابا تکون خورد و همین جنبش باعث شد تا سرش و روی بالشت بذاره و صدای موتور دو اگزوزه ش از کار بیفته .
***
ترنج خاتون
۲۳ فروردين ۱۳۹۰, ۰۳:۴۸ بعد از ظهر
از لای در نیمه باز براحتی عبور کردم .
اینم از مزایای قلمی بودن و لاغریست .
هوای خنک و تازه ی صبحدم بهاری ،صورتم و نوازش کرد و رخوت خوابی و که اصلاً به چشام نیومده بود از تنم زدود .
از سوز سرمایی که هنوزم دست از سر این فصل برنداشته ،تنم یخ کرد و مور مورم شد .
وقتی موزائیک های سرد ایوون پاهای لخت و برهنه مو نیشگون گرفت .
چشام به دنبال دمپایی های زرد رنگ پلاستیکی ام سرتاسر ایوون و گشت .
یه لنگه اش دمر کنار نرده ها افتاده !
ــ آخ ، آخ ... دارن غیبتم و می کنند !!
[ دیوونه، این موقع صبح، کی بیداره که غیبتت و کنه ؟]
با صدای اونی که توی مَنِه و با وجودش دچار دوگانگی شخصیت می شم . بخودم اومدم .
ــ راست می گه ،این موقع صبح کی بیکاره حرف منو بزنه !
...چه از خود راضی شدم ؟...خوب چیکار کنم ؟.... مامان می گه:
" هر وقت دیدین دمپایی یا کفشتون دَمَر رو زمین افتاده ،بدونین دارن گیبتتون ( غیبتتون ) و می کنن .
زود یه تف گنده بندازین روش .تا هر چی پشت سرتون گفتن باطل بشه ."
[حالا به جای یادآوری حرفای صد من یه غاز مامانی، بجنب داره از وقت نماز ت می گذره ]
هرچی بابا ، با وجود سواد کمش ، روشنفکر و امروزی اس .
مامانم با اون حافظه ی قوی و کامپیوتری اش، مثل طوطی سخنگو می مونه .
هر چی رو از این و اون بشنوه فوراً ضبط می کنه و در نهایت بدون تعقل ، باور می کنه و به زبون میاره .
یعنی تقصیری ام نداره .
انقدر که تو بچگی ذهن خام و کوچیکش و به جای مطالب مفید و آموزنده با حرفای خرافه آمیز و جادو جنبل پر کردن .
جا برای اطلاعات تازه و بدرد بخور نذاشتن .
اینجام دور و برمون پره از خانمایی که افکارشون دست کمی از مامانم ندارن و
تو جمع شدنای دم دری و تو کوچه ای شون
اگه غیبت این و اون نباشه ،
حرف جادو و جنبل کردن و
دهن شوهر و عروس و دشمن و با فلان ورد و طلسم بستن و
بخت فلانی رو با آب چله ی فلان زائو باز و
بخت یکی دیگه رو با دعایی که تو قبرستون ارمنی ها چال کردن بستن و
نازائی قوم و خویش دور و نزدیک و
با دستور ساختن داروهای گیاهی فلان عطاری از بین بردن و
...و معرفی سرکتابی و دعا نویس خبره و کار درست به هم دیگه و
یه کمی هم پز الکی و قپی اومدن واسه هم دیگه نباشه ...
حرف دیگه ای نیست .
به جان خودم با اطلاعات جادو جنبلی شون دست مریلین جادوگر و از پشت بستن .
افکار مامان جونم نیاز به یه ریست کامل داره .
اما کی جرأتش و داره بهش بگه ؟
تا یادم می آد،مامان خانوم برای هر مسئله و اتفاق ساده ای ،یه جمله ی خرافه آمیز در چنته داره .
یادم میاد وقتی لیوانای آبخوری ، یافنجونای چای خوری تو یه خط موازی ردیف می شدن ...
ما رو به سرعت از سر هر کاری که بودیم بلند می کرد و می گفت :
ــ بجنبین ،زود خونه رو مرتب کنین که الان مهمون میاد !
یا وقتی رو استکان چای ، تفاله ی چایی می ایستاد، بازم قرار بود مهمون تشریف فرما بشه !
ولی این بار به تناسب قد و اندازه ی چوب چایی ،به خوبی حدس میزد که چه کسی قراره بیاد .
یا اگه کف دستمون رو می خاروندیم، می گفت :
ــ خدارو شکر قراره پول گیرتون بیاد .
کف دستتون و ماچ کنین بمالین اول به چشم راستتون .
دوباره ماچ کنین بمالین به چشم چپتون .
تا پولی که قراره گیرتون بیاد از دستتون نره .
یا اگه کف پامون می خارید .
هشدار می داد که امروز قراره کتک بخوریم .
پس باید تا آخر شب مراقب رفتارمون می بودیم که بهونه ی دعوا دست کسی ندیم.
چونکه کتک خوردنمون حتمیه .
گوش راستمون زنگ می زد .
صحبتمون رو به خوبی می کردن .
گوش چپمون ، غیبتمون رو .
نبض زیر چشم راستمون می زد .
خبر خوش می اومد .
و اون یکی چشممون بالعکسش .
یه تیکه نخ قرمز، گلوله می کرد و می ذاشت پشت پلک مون تا خبر بد، هرگز نرسه .
تک ،تک کارا و حرفاش و اگه حالش و داشتم بنویسم
یه کتاب چند صد برگی حجیم می شد .
باید در آینده این کار و حتماً انجام بدم .
یه روز روزگاری که مطب زدم اگه با طبابتم مطبم رونقی نداشت ...
با ارائه ی این خزعبلات به مردم ...
وقت سر خاروندن پیدا نمی کنم .( جان خودم راست میگم )
ترنج خاتون
۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۰۴ قبل از ظهر
دولا شدم تا لنگه ی دمپاییم و برای پوشیدن برگردونم .
بی اختیار آب ِ دهن جمع شده م رو روش انداختم ...
حالم از دیدن کاری که کردم بهم خورد .
[ اول صبحی دهن خشک، این همه تف و از کجا آوردی ؟ ]
انگار از همون موقع که دمپایی م و پشت و رو دیدم .
با تلنگر هشدارای مامان خانوم بزاق دهنم ،خود به خود شروع به ترشح ،کرده بود .
وقتی مامان بارها و بارها از این مقوله سخن ها که پناه بر خدا کم هم نبودن ، گوشام رو به کار می گرفت .
اون من بی پروای خفته در درونم با اصرار ازش می خواست که دست از باور و تکرار این خرافات پوچ و بی پایه برداره :
ــ مامان جون ، قربونتون برم .
آخه تو قرن بیستم .
با این همه پیشرفت های علمی و فرهنگی ،فن آوری های جدید ، زندگی مکانیزه و مدرن .
عصر رباط و اتم .
فدای اون شکل ماهتون بشم چرا دست از این حرفای در پیتی و خاله زنکی در و همسایه ها برنمی دارین .
بخدا هر کی این حرفا رو بشنوه مسخره تون می کنه .
اونم همیشه از حرفام می رنجه و بهش بر می خوره و جوابم و با اخم و تخم میده :
ــ یاسی خانم ، چارتا کتاب خوندی و دانشگاه رفتی ، فکر کردی شدی علامه ی دهر ؟!
نه جونم ،دود از کنده بلند میشه .
همین خاله خان باجی هایی که تو گبولشون( قبولشون ) نداری و میگی هیچی بارشون نیست ...
اگه مثل من بشینی پای حرفاشون تازه می فهمی استاد ،مستادات باید بیان جلوی اینا لُنگ بندازن.
بعدش هم یه چند ساعتی قهر و سکوت .
اون وقت من بیچاره ی مظلوم باید جور زبون دراز" من سرکشم" رو می کشیدم و با معذرت خواهی و ماچ و بوسه و اگر کفایت نمی کرد ...
با قربون صدقه از دلش در می آوردم و با قبول سخنانش و "شما راست میگی" به قهر و کدورتش خاتمه می دادم .
اما حالا خودم ...
لنگه ی دمپایی م رو برگردوندم و پوشیدم .
خوشبختانه لامپ سر در حیاط همیشه شب ها روشنه .
بخاطر مامان که چشاش ضعیفه.
نیازی به صرفه جویی در این مورد نداریم .
از بالا ، نگاهی به پله ها و حیاط انداختم تا شاید لنگه ی دیگه ی دمپایی م رو پیدا کنم .
از اینجا که چیزی پیدا نیست .
لی لی کنان دو سه پله رو طی کردم .
صدای پام باعث شد تا نوک انگشتای پای برهنه م رو روی زمین بذارم و از خیر لی لی بگذرم .
دوباره با دقت به اطرافم نظر انداختم .
نخیر آب شده و رفته تو زمین .
در این جور مواقع مامان یه تیکه نخ قرقره یا هر چی که بشه بهش گفت ریسمان ، گره می زنه و با خوندن :
ــ شیطون مالم رو پس بده وگرنه دم بچه ت رو گره می زنم .
فوراً شیئ گمشده ش رو پیدا می کنه .
گیج و حیرون به کارهاش نگاه می کنم و برای رد یا باور عقیده ش نظری ندارم .
بعد برای رهایی از سردرگمی که از کاراش به اون دچار می شم ،روی به نقطه نظرات روانشناسان و عقاید روانشناسی میارم .
و به خودم می قبولونم که مامان با گره زدن نخ ، به طور غیر ارادی افکارش رو روی شیئ گمشده ش متمرکز کرده و همین عامل باعث شده تا بیادش بیاد اونو کجا گذاشته بوده .
دنبال تکه ای نخ ، دستی به درزهای پیراهن خوابم کشیدم .
" ای بابا ، لعنت بر شیطون . میگن کسی رو منع نکن ،سر خودت میاد .حالا خودم دارم دقیقاً پا جا پای اون میذارم "
[اون وقتا که خون خونم رو می خورد می گفتم بهش بگو ... ساکت نشین . می گفتی بهش برمی خوره ... یه عمره با این داستا ن ها زندگی کرده ... حالا بفرما ... رطب خورده کی منع خرما کند . یکی می خواد به خودت بگه !]
"قبول دارم . می دونم... خیلی وقتا ناخواسته تحت تأثیر حرفها و عقایدش قرار می گیرم . 51 سال با این اعتقادات بزرگ شده و زندگی کرده . مگه می شه به این سادگی ها ، کج اندیشی ها و باورهای غلطش رو که متأسفانه با گوشت و خونش عجین شدن و توی یه مدت کم ، با سخنان و دلایل علمی و منطقی از میون برد .گاهی مواقع خود علم هم کم آورده و به اشاعه ی اینگونه خرافات ، بطور علمی دامن زده . من که خودم ادعام میشه ، دارم کم کم شبیه اون عمل می کنم .
"
وقتی چشام ،اون طرف حوض به روزنامه های گلوله شده ی روی زمین افتاد ،تازه بیادم اومد که لنگه ی گمشده ی دمپایی ام سر از کجا در آورده .
هنوز یکی دو ساعت به نیمه ی شب مونده بود، تو جام وول می خوردم و
با فکر و خیالای عجیب و غریبم سرو کله می زدم.
طبق معمول باز با هیجان برخورد های فردا و سؤال و جواب های احتمالی تو مصاحبه م، و چی پیش میاد و چی پیش نمیاد ؟
... خواب از سرم پریده بود .
فارغ از دنیای حال و دور و برم .
ذهنم درگیر ترسیم ، چهره هایی فرضی ، از صاحبان شرکت هایی بود که قرار بود فردا به اونجا سر بزنم .
ناگهان با صدای جیغ بلند و عجیبی بند دلم پاره شد و هلپی چیزی تو قلبم فرو ریخت .
با سرعت از جام برخاستم و همونطور که دستم و روی قلبم گذاشته بودم از پنجره که حالا مشمعش رو برداشته بودیم و
شیشه هاش از تمیزی برق می زد ، بیرون و نگاه کردم .
با کمی دقت ، گربه ی سیاه رنگ بزرگی رو دیدم که روی لبه ی دیوار حیاط با یک ژست مسخره ایستاده و مثل یه مجسمه ی سنگی خشکش زده .
با چشای سبز رنگ براقش به روبروش خیره شده و صداهای عجیب غریبی از گلوش بیرون می ده و خر خر می کنه .
مطمئن بودم صدای جیغ وحشتناکی که شنیدم.
مربوط به همین گربه سیاهس.
چون زهره خانم عادت داره بعد از کشیدن جیغای بنفشش، بلافاصله فحش های جد و آبادی و ناموسی رو به سمت ممد آقای بیچاره نشونه بره و شلیک کنه .
بعد هم کلی لعنت و نفرین به مرده و زنده ی خودش که چرا خر شده بودن و
جلوش و نگرفته بودن که زن این پیزوری مادر مرده نشه .
هر چی بنده ی خدا ممد آقا نجیب و با آبروست و
صداش و تا حالا کسی نشنیده ، زهره خانم ،بقول بابا :
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. از اون هفت خطای روزگاره !
با انگشت به شیشه زدم و گفتم:
ـ پیشته ،پیشته .
فکرکردم می ترسه و الانَ اس که در بره .
اما پرو ، پرو زل زده بود به چشام و از جاش تکون نمی خورد .
پنجره رو باز کردم .
چیزی در دسترسم نبود .
دو سه برگ از روزنامه ای که بالای بالشتم ولو بود ، کندم .
گلوله کردم و به سمتش پرتاب کردم .
نشونه گیریم تعریفی نداشت و شدت پرتابم به اندازه نبود .
با چشای زمردی رنگش که تو شب مانند دو گوی بلورین می درخشید .
خیره ،خیره نگام می کرد .
از اون نگاه هایی که مو رو به تن آدم راست می کرد .
با حرص به شیشه کوبیدم و گفتم :
ــ دِ . برو دیگه ... بچه پر رو ... میری یا حالیت کنم ؟
یه وری نگام کرد و ککش هم نگزید !
دستی رو که در هوا نگه داشته بود آروم روی زمین گذاشت و گردنش و کمی جلو داد .
همین عمل کند و آرومش باعث شد تا دوباره صدای جیغی بلند بشه .
ــ نه بابا ... تنها نیست ؟ رفیقاشم باهاشن ... الان نشونتون می دم .
از پنجره سریع پریدم روی ایوون و اندیشیدم :
ــالان دیگه از ترس جفت می کنند و در میرند .
اما با دیدن پشمک خانم ، گربه ی سفید و تپل مپل لیلا خانم همسایه ی دیوار به دیوار دست چپی مون ،خودم جفت کردم .
تو محل ، مگه کسی جرأت داشت به پشمک خانوم بگه :
بالای چشت ابروست !
لیلا خانم 60 ساله که میگن اجاقش کور بوده برای همین بچه نداره .
[ مگه رحم مادر اجاقه ؟ ]
چه می دونم ؟ تو هم این وسط وقت گیر آوردی ؟
حتماً مثل غذا که رو اجاق بار میاد و پخته میشه ...!!!
...جداً که ...
از جونش بیشتر، گربه هاش و دوست داره و پشمک خانمم که سو گلی همه ی اوناس .
دقیقاً همین چند ماه پیش بود که بخاطر پشمک خانم ،پای پسر بزرگه ی مهناز خانم،فری چشم قشنگه ، بند انداز محله مون رو به کلانتری کشوند .
و چه آبرویی از اونا نبرد تا رضایت داد و شکایتش رو پس گرفت .
البته بماند که ریش پدرم و خیلی از ریش سفیدای محل رو گرو گرفت تا دیگه فری چشم قشنگه نگاه چپ به پشمک خانوم نندازه .
و بعد تن به این کار داد .
ــ بععععله... تا این خانم ، خانوما روی پشت بوم دستشویی مون روی شاخ و برگ نورسته ی درخت مو راحت لمیده بود و
مثل همنوعش خُر، خُر می کرد .
حالا حالاها این سمفونی وحشتناک ادامه داره .
زورم به پشمک خانم نمی رسید حریف این یکی که می شدم ؟
لنگه ی دمپایی م رو از روی کف ایوون برداشتم و با حرص به سمتش پرتاب کردم .
حیوونکی جیغ خفنی کشید و دمش و گذاشت روی کولش و در رفت .
دمپایی م هم بعد از اصابت به کمر گربه ی مادر مرده ، توی کوچه افتاد .
می خواستم برگردم دمپایی مامان و بپوشم .
اما می دونستم اگر بیدار بشه و دمپایی ش رو تو پای من ببینه اخم هاش تو هم می ره .
اخلاق بخصوصی داره .
دوست نداره کسی پا تو کفشش کنه . یا دمپایی هاش و بپوشه !
از بچگی به یاد دارم که همیشه بهمون تذکر می داد :
هرگز پا تو کفش دیگران ، بخصوص کفشای خودم ، نکنید .
نمی دونم حالا منظورش این بود که تو کار کسی فضولی نکرده و به زندگی کسی سرک نکشیم یا واقعاً وسواس داشت و منظورش همونی که میگفت بود.
به سرعت روی نوک پنجه پام تا دم در رفتم .
در و باز کردم و با برداشتن لنگه ی دمپایی ام در رو آهسته بستم .
فوراً درِ ِدستشویی رو باز کردم .
تا مثانه ی پرم رو که وادارم کرده به پیچ و تاب خوردن و عربی رقصیدن و هر چه سریعتر خالی کنم .
ترنج خاتون
۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۵۴ قبل از ظهر
سایه ای بالا سرم روی دیوار دستشویی افتاد.
با عجله برگشتم .
چیزی نبود اما دلهره برم داشت .
جرأت اینکه پام رو تو دستشویی بذارم ، نداشتم . به دور و برم نگاه کردم . چشمم ، به سیاهی قیرگون پله های زیر زمین ثابت موند . انگار از اونجا سر و صدایی می اومد . پاهام با یادآوری حرفهای دیشب مامان ، بعد از کتکی که به گربه سیاه پر رو زده بودم . عاجز از هر تحرکی به زمین چسبید . دیگه از ترس ، نه راه پس داشتم ، نه راه پیش .دستم روی دستگیره ی در دستشویی خشک شد . و صحبتهای مامان دوباره تو گوشم زنگ زد .
دیشب وقتی از در اتاق اونا رفتم تو . مامان پرسید :
ــ بیرون چیکار می کردی ؟ این سرو صداها کار تو بود .
مختصر جریان فراری دادن گربه ی متجاوز رو براش توضیح دادم و گفتم :
ــ اگه فردا صبح ،برای دست نماز گرفتن رفتید حیاط ، یه زحمت بکشید دمپایی ام رو از تو کوچه بردارید تا نون خشکی ها نبرندش .
در و بستم و ادامه دادم :
... باید فردا به این لیلا خانم بگم، بیشتر مراقب پشمک جونش باشه . مگه پشت بوم دستشویی ما پارکه ؟ که این پشمک خانم با دوست پسرای سیاه و بیریختش اونجا راندوو میذاره ؟
اگه الان من خلوتشون رو بهم نمی زدم . لیلا خانم باید چند وقت دیگه توله های سیاه سوخته ی پشمک خانم رو بزرگ می کرد .داماد قحطیه ؟
وقتی داشتم برای مامان تعریف می کردم چیکار کردم ، دیدم قیافه ش تغییر کرد. اما وقتی حرفام به اینجا رسید . یهو چنان الم شنگه ای به پا کرد که از کرده و گفته م پشیمون شدم .فکر کردم از لیلا خانم حساب می بره و می ترسه با این شوخی ناراحت بشه و کار دستم بده .اما وقتی از میون کلماتی که به زبون ترکی و فارسی غاطی ،پاطی به زبون می آورد کلمه ی گربهه رو شنیدم . گفتم :
"حتماً بازم حسِّ حیوون دوستیش گل کرده و برای کتکی که به گربهه زدم ناراحته . اما وقتی بلند شد و زیر لب اورادی خوند و دور تادورم چرخید و فوت کرد . فهمیدم ، بازم دسته گل آب دادم و از خط قرمز اعتقادات عجیب و غریبش عبور کردم . زیر لب گفتم : خدا بخیر بگذرونه .ایندفه چه گندی زدم ؟
صورت نگران و مشوش و حالت نگاش که براحتی می شد ترس رو درون اونا دید، دلم رو لرزوند .
..." یا علی ،باز چیکار کردم ؟" چرا انقدر ترسیده ؟
مدام صلوات می فرستاد و به دور و بر اتاق فوت می کرد .
با خشم به نگاه حیرونم چشم دوخت و با پرخاش گفت :
ــ آخه نصف شبی تو حیاط چیکار داشتی ؟ تو که گبل از خواب دستشویی رفته بودی ! با حیوون بدبخت چیکار داشتی ؟
تا خواستم توضیح بدم و بگم مگه شما صدا رو نشنیدید ، بابا سرش رو از روی بالشت بلند کرد و گفت :
ــ باز چی شده ؟ شما مادرو دختر نصفه شبم خواب ندارید ؟
مامان فوراً به رختخوابش برگشت و با حفظ کردن ظاهرش ،به آرومی خطاب به اون گفت :
ــ چیزی نیست علی آقا بگیر بخواب .
بابا نگاه مشکوکش رو به صورتم دوخت . با زبون بی زبونی پرسید :
ــ اتفاقی افتاده ؟
با همون زبون جوابش رو دادم :
ــ نمی دونم !
و بعد برای اینکه خاطرش رو آسوده کنم چشمکی زدم و به نجوا گفتم :
ــ قضیه ی چراغونی پارساله !
لبخند رو لبش نشست .سرش را دوباره روی بالشت گذاشت و چشاش رو بست .اما زیر لب زمزمه کرد :
ــ پدرسوخته ،خودتی .
با اشاره ی بی صدای مامان نزدیکش رفتم .کنارش نشستم و خیره چشم به دهانش دوختم . سرم و جلو کشید و آروم در گوشم گفت :
ــ آیة الکرسی و هفت قل خوندم دورت فوت کردم . ایشاا... که چیزی نمی شه . برو راحت بخواب .بسم ا...یادت نره ؟
انگار من در جریان بلاهایی که قرار بوده سرم بیاد بودم که حالا با قرآن خوندن و فوت کردنش به دورم ، خیالم راحت باشه که بلاهه از سرم گذشته و بدون احساس خطر از مصیبتی که با فوت های مامان ازم دور شده . برم و تخت بخوابم .با این همه سؤالی که از رفتار عجیب و غریبش تو ذهنم ایجاد کرده ،چطوری راحت بخوام ؟ نمی کنه یه توضیح کوچولو بابت کاراش به آدم بده . تا فکرم رو الکی درگیر چیزای بی ربط نکنم !
کنجکاوی بدجوری آزارم می داد . باید سر از جریان رفتار مشکوک و نامعقولش در میاوردم . مثل خودش آهسته کنار گوشش گفتم :
ــ مامان ؟
ــ هان .
ــ چی شده ؟
پشتش و کرد و جوابم رو نداد .
یعنی برو پی کارت و سؤال بی سؤال .
یه کم منتظر موندم و چون حرکتی نکرد .
بلند شدم برق اتاقشون رو خاموش کردم .
درون رختخوابم سریدم و هر چی فکرم رو به کار انداختم تا با توجه به سوابق کارای قبلیش دلیلی برای رفتار امشبش بیابم .
به نتیجه ای نرسیدم و جستجوم بی حاصل موند .
بر اساس تفکرات خرافه گرایانه ش ،برای " زدن گربه " تا به حال مطلبی ازش نشنیده بودم که
به خاطرم مونده باشه و ترس امشبش رو به اون نسبت بدم .
می دونستم:
اگه صبح ها ، صدای غار غار کلاغ رو بشنویم ." شوم ِ" و باید فوراً بگیم :
خوش خبر باشی آقا کلاغه !...خبرای خوش برام آوردی؟ ...( خیلی مسخره س ) تا خبر شومش گریبانمون رو نگیره !
اگر جغد روی بوم کسی بشینه ، بازم" شوم " و کسی از اهل خونه با یه حادثه یا یه مریضی از بین میره و فوت می کنه .
و این دیگه دوا و درمونی نداره .
آقا یا خانم جغده کار خودشون رو می کنن .
مگه اینکه صدقاتی که می دیم افاقه کنه و مرگ و میر از اون خونه دور شه !
" عنکبوت نباید توی خونه تار بتنه" چون فقر و بدبختی میاره .
اگه " اردک تخم خاکستری بذاره " بدشگونِ و نحسِ ِ.
باید اونو بگیریم و بکشیم و سرو ته آویزونش کنیم .
.با این کار ، ارواح خبیثه و نحوستش از میان می ره .
البته اون موقع ها که فک و فامیل ، از تبریز سوغاتی برامون ، مرغ و خروس و اردک وغاز می آوردن .
مامان تخم اونا رو با عینک نگاه می کرد که مبادا یه تخم خاکستری توش باشه .
بعدم حیاط کوچیک و وسواس و ترساش باعث شد تا هر چی میاوردن ...همون موقع بابا ببره بفروشه .
" نعل اسب " شانس میاره .
واسه همین همیشه باید قبل از رفتن به بیرون از خونه ، پامون و می ذاشتیم روش که روی پله ی دم در کوچه میخ کرده بودن .
ولی دریغ از یه ذره شانس .
این روزا اونقدر پام رو روش کوبیدم ، که ته کفشم چیزی به ور اومدنش نمونده .
باید تا مامان خوابش نبرده ، پاسخ سؤالاتم رو از زیر زبونش بیرون بکشم .
ولوم صدام رو تا جایی که قابل شنیدن باشه ، پایین آوردم و با لحن التماس گونه ای صداش زدم.
ــ مامان ... مامان جون ... مامانی ...ما...ما
ــ هان ... چیه ؟ چی میگی ؟
ــ مامان ... بیداری ؟ من خوابم نمیاد !
ــ من چی کار کنم ؟
ــ تقصیر شماست دیگه مامانی . اگه بهم بگید جریان چیه ؟... اونوقت با خیال راحت ...خوابم می بره .
ــ بسم ا... بگو بگیر بخواب .
نخیر،... نمی خواد نم پس بده .
ترنج خاتون
۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۵۰ بعد از ظهر
[اینجا رو دیگه کور ... نه ، نه ... بینا خوندی گلنار خانم .
فکر کردی دست از سرت بر می دارم .
تو کاریت نباشه ،الان خودم کاری می کنم که خودش سیر تا پیازو برات تعریف کنه .]
"این صدای من نیست .
صدای اونیه که تو مخم سخنرانی می کنه و من بهش می گم ، یاسی خانوم
. در اصل یاسی خانوم اون روی چهره ی ، آروم و صبور و با شخصیتم ،محسوب می شه و
هر چی من در ظاهر خوددار و متین و مؤدبم
.اون حاضر جواب، گستاخ و پرخاشگر و پروست .
محاله از حق خودش بگذره، نیش و کنایه یا حرفی رو بی جواب بذاره .
با تمام کنترلی که روش انجام می دم .
اما بیشتر مواقع اونه که منو اداره می کنه .
با اینکه من خیلی خانمم .( چشم نخورم ) اما نمی دونم چرا من یاسی ام و اون یاسی خانوم . "
مامانم می گه :
اون" یاسمن چوخ بیلمیشِ ".
یعنی چی ؟
خودمم نمی دونم .
می گه :
اون یاسی خانوم رگ به رگیه .
رگ تُرکی ش که بگیره ...
کسی رو نمی شناسه و زیر بار حرف زور و مفت نمی ره .
نمی زاره حقش و بخورن .
با این حساب ،فکر می کنم تموم ایرانی ها یه رگ ترکی تو وجودشون هست .همون رگی که یه دفه می جوشه و تو کاسه کوزه ی همه می زنه !
اوه ،اوه . خیل خوب بابا . جوش نیارید .مامانم می گه .
طبق بد آموزی یاسی خانوم که تو مخم وز وز می کرد .
با مشت روی متکام کوبیدم و هر هر، الکی زدم به خنده .
گوش به زنگ بودم تا عکس العملی نشون نداده ،به کارم ادامه بدم .
اما بلافاصله کارساز شد .
خوب شد بابا پیشش خوابیده بود .
وگرنه با اون حرصی که آهسته صدام کرد .
اگه بابا خواب نبود .
فکر کنم به جای من لیلا خانم یا زهره خانم جوابش رو می دادن .
دست از کار احمقانه م کشیدم و حق به جانب گفتم :
ــ بله مامان جون .
ــ زده به سرت ؟... خل شدی ؟
ــ خوابم نمی بره ... یاد حرفای مریم جون افتادم .
[خدایا توبه دیگه دروغ آخریست ]
جوابی نداد . هر چی منتظر شدم ،چیزی بگه .
خبری نشد .
[آبی از این گرم نمی شه، بگیریم بکپیم .]
ــ مـــــا... مـــــان ! ماماماماماما...
ــ کوفت ... ببین آخر شبیِ می تونه پیرمرد بیچاره رو بدخواب کنه !
ــ منکه آروم صدات کردم . شما داری در گوش بابا داد می زنی !
ــ لااله...
ــ لا اله الا الله . محمداً رسول الله. جون من ،مامان، بدقلق نباش .تا نگی یاسی خانم دست از سر کچلم
بر نمی داره .
ــ یاسی خانم غلط کرده با تو ... لا اله ...اگه تونستی این مَردَ رو زابرا کنی ؟
ــ قربون این مرد ِمی شم . اون خوابه مامان... داره خواب گل انار و می بینه .
ــ ذلیل نشی تو با این اداهات .
خواب و از سرم پروندی .
خرس گنده هر چی بزرگتر می شه عگلش(عقلش) کمتر می شه .
مارو باش می خواییم رو دیوار کی یادگاری بنویسیم .. .
دلمون خوشه خانم دکتره !
مگه فردا کارو زندگی نداری ؟
ساکت به غرغرای نجوا گونه ش گوش سپرده بودم و جیک نمی زدم
تا حالا که خوابش رو پروندم و به مرادم دارم نزدیک می شم . روی دنده ی کج نیفته .
ــ صد دفه گفتم موگع خواب ، بگو بسم الله . شیطون دمش رو میذاره رو کولش در میره . فوری خوابت می بره .
ناخواسته یاسی خانوم دهنش و باز کرد و گفت :
ــ شما صد دفه گفتی ، من دویست دفعه گفتم . ولی کو ؟ آ ... ببین . بسم الله . دوستت دارم خدا . بسم الله. می میرم برات . بسم ... فدات می شم ...
نمی دونم تو تاریکی چی پرت کرد طرفم که شانس آوردم ، بهم نخورد . فقط بادش و که از بغل گوشم گذشت و فهمیدم .
ــ منو مسخره می کنی . می خوای دهنم و باز کنم تا از ترس ، تا خود صبح تو جات جم نخوری .
تو جام نیم خیز شدم و با ذوق گفتم :
ــ آخ جون . اگه از اول می گفتین که دیگه، نیاز به این همه کشمکش و چیز پرت کردن نبود ،لپ گلی من .
ساکت شد .
ای داد . دستم و خوند .
عجب سمجیه .
بیخود نیست ...
ما همه مون ، به اون رفتیم !
باشه مامان خانم . من که خوابم نمی آد و دنبال همپا می گردم .
اگر زودتر اعتراف می کردی به نفع خودت بود .
حالا دیدی یاسی خانوم .
وقتی می گم قوانین طبیعت بر خلاف کارای منه !
اینم یکی دیگه از کارای معکوسم .
وقتی حوصله ش رو ندارم . مرتب برام سخنرانی می کنه . حالا که از کنجکاوی رو به موتم . طاقچه بالا می ذاره .
[ تو اگه حوصله کنی ،خودم به حرفش میارم ] .
تو که رفتی بکپی !
[ مگه خودت صدام نکردی ؟]
قبل از اینکه جوابش رو بدم خودش دهن گشود .
ــ می گم مامانی ، حالا خوبه یه لنگه کفش ناقابل نثارش کردم آیة الکرسی و هفت قل خوندی برام !
اگه با چوب درست و حسابی خدمتش می رسیدم .
حتما ًتا خود صبح ختم قرآن می کردی واسم.
بعد با تصور اینکه تو رختخوابم مثل میّت خوابیدم و مامان بالا سرم نشسته و
با اشک و آه مشغول خوندن آیاتی از قرآنِ خنده م گرفت .
خودم و به وضوح دیدم که با بدن مومیایی شده از جام بلند می شم و می ایستم .
مامانم، با دور تند، از جاش بلند میشه و فرفره وار شروع می کنه به دورم چرخیدن .
با اون هیکل چاق و قد کوتاهش .
مثل بادکنک باد می شه و بعد با فوت کردنم ،چلانده و پلاسیده ... و دوباره ...
بقدری تصور این صحنه در نظرم واقعی و مضحک اومد که اختیار خنده ی خفه و بی صدام از دستم در رفت و بلند بلند خندیدم .
حالا واقعاً بالا سرم ایستاده بود .
با اینکه در سیاهی حاکم بر اتاق ، چهره ش رو نمی دیدم ولی مطمئن بودم نگاه مشکوک و خیره ش صورتم رو می کاوه .
کلید برق رو زد و آروم کنارم نشست .
حرصش و با تلنگری که با انگشتان چاق و خپلش به روی پیشونی م زد خالی کرد و با تردید ... نه با اندکی ، خشم ... نه ترس !
صداشم می لرزید .
نمی دونم از حرص بود یا از دلهره :
ــ کوفت . رو آب بخندی . چته امشب ؟
با نگرانی ...
بله نگران بود...
نگاهم کرد و زوم کرد تو چشام .
گویا تو چشام سلامت عقل و روانم رو به زبانی که براش قابل خوندن باشه ، نوشته بودن .
می خواست از چه چیزی مطمئن بشه ؟
شاید فکر می کرد ،دیوونه شده م ...
حالا وقتش بود.
باید تلافی قرص بودن دهنش و سرش در بیارم .
خیره به چشاش نگاه کردم و بعد با لرزوندن دست و پا و بدنم چشام و چپ کردم و زبونم رو کجکی انداختم بیرون .
فکر نمی کردم انقدر بترسه .
واقعاً بقول مریم:
" خاک تو گورم "
تنها فحشی که مرتب به هم می دادیم .
با جیغ تو سرش کوبید و بابام و صدا زد ...
ــ وای خدا مرگم بده ...علی آقا ...علی آقا بچه ام ...
سریع دستم و روی دهانش گذاشتم و گفتم :
ــ الهی قربونتون برم مامان ،شوخی کردم . چیزیم نیست به خدا ...ببینید ... داشتم ادا در میاوردم .
واااای خدا ، چقدر تو مهربونی .
خوب شد چیزیش نشد .
بعد از دیدن قیافه ی مامان، بدنم واقعاً داشت از ترس می لرزید.
دستم و از رو دهنش برداشت و محکم با دست دیگه ش کوبید پشت دستم .
دلش خنک نشد و یکی هم محکم ترکوبید روی سرم .
آخی گفتم و سرم و مالیدم :
ــ آخ سرم مامان !
دستش و گرفتم و بوسیدم .
دیگه غلط کنم ؛ این جوری ، سر به سرش بذارم . مُردم خودم !
ترنج خاتون
۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر
سرم و روی پاهای دراز کرده ش گذاشتم و دوباره شدم یاسی کودکی هام .
بوی عطر دامنش رو که هنوزم بوی شامپوی نرم کننده ش رو می داد به مشام کشیدم .
پوست بدنمون بقدری نرم و لطیفِ که اگه موقع شست و شو نرم کننده به لباسامون نزنیم .
زبری لباسا پوست بدنمون و زخم می کنن .
شایدم یه جور حساسیت پوستی به مواد شوینده ش داریم .
تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم .
مامان با دستهای گرمش روی سرم ، درست جایی رو که ضربه زده بود .
می مالید و
من با ناز آخ ، آخ می کردم .
چقدر بچگی کردن خوبِ و لوس بازی در آوردن خوب تر از اون .
چه کیفی داره نازت و بخرن و نوازشت کنن .
عادت بدی داشتم .
تا سرم و یکی شونه می زد یا نوازش می کرد ، بلافاصله پلکهام سنگین می شد و متعاقبش خوابم می گرفت .
موهای بلند خرمایی رنگ روشنم و که رگه هایی از رنگ طلایی دوران کودکی هنوز در اون مونده و ایجاد« های لایت» قشنگی کرده و
بقول همه ،" مش خدایی" بود.
از زیر دستای مادرم بیرون کشیدم .
سرم و بلند کردم و صورتش و بوسیدم .
می دونستم از نقطه ضعفم با خبرِ ِ و قصد خوابوندنم و داره .
حالا وقت خوابم نبود .
با اینکه ، عاشق این گونه بخواب رفتن هستم .
با مهربونی سرم ر بوسید و گفت :
ــ دستم بشکنه الهی .
چه محکم زدم بچه مو .
ــ وای خدا نکنه مامان گلی .
دستش و نوازش کردم و بوسیدم .
ــ مامان جان اگه حرفی بهت نمی زنم ، فکر نکن باهات لجبازی می کنم .
با اینکه می دونم به این حرفا اعتگاد (اعتقاد ) نداری .
اما واسه اینکه شبه ، نترسی ، نگفتم واسه چی برات گرآن خوندم و بهت فوت کردم .
خودم وگتی (وقتی )گفتی چیکار کردی از ترس داشتم سکته می کردم .
بابام رو باش .
حالا که ما آروم پچ پچ می کردیم .تازه تو جاش غلت زد و به سرو صدا و چراغ روشن اتاق اعتراض کرد .اونموقع که مامان جیغ زد چیزی نشنیده بود !
مامان هم به جونش غر زد و گفت :
ــ خوبه هر شب، من از صدای شما دو تا جون به سر می شم تا خوابم ببره .
ملاحظه تون و می کنم که صدام در نمیاد . وگرنه با هرّو کرّ تون مگه میشه خوابید ؟
حالا یه شب ما نشستیم دو کلوم اختلاط کنیم . صدات در اومد .
با اشاره به مامان گفتم :
ــ هیس مامان . ..ولش کن ... خواب از سرش می پره .
خلاصه بعد کلی خواهش و تمنا و اصرار.
من بمیرم و جون یاسی .
رضایت داد تا تعریف کنه قضیه از چه قرار بوده و سر چی این جور ترسیده .
اما قبلش ، تعهد و قول زبونی ازم گرفت که بهیچ وجه نباید از چیزی که می شنوم ،بترسم .
بدون اینکه بدونم چی می خواد بگه و آیا می تونم سر قولم بمونم .
برای رسیدن به مقصود تمام شرایطش رو پذیرفتم .
مامان ژست نقالای پرده خون داستانهای شاهنامه رو بخودش گرفت .
و با صدای آهسته ای شروع به گفتن کرد :
ــ این حرفا مال اون گدیم (قدیم ) ندیماست .
اون موگع (موقع ) که ما خیلی بچه بودیم . ..
مامان و بابا از وقتی بخاطر مشکلات مادی شون ، اجباراً از تبریز به تهران کوچ می کنن.
عادت کرده بودن فارسی صحبت کنن .
محله ی ما برخلاف بیشتر محله های دیگه که ترک زبانان بیشترین سکنه ی اون جا رو تشکیل می دادن .
اکثر محله و خونه های همجوارمون رو شمالی ها تصرف کرده بودن .بنابراین مجبور بودن فارسی یاد بگیرن .
ولی مامانم هنوزم که هنوزه بعد این همه سال حرف «قاف» را «گاف» تلفظ می کنه و بقول بابا که مرتب سر به سرش میذاره :
ــ گلی زیادی «گاف» می دی .
ق رو گ تلفظ می کنه .
با این که هر دو فارسی رو خوب حرف می زنن ولی ته لهجه شون داد میزنه آذری هستن .
ترنج خاتون
۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۲۸ بعد از ظهر
ــ اون موگع ها ( موقع ها) تو دهمون ...
ــ توی ده تون .
مگه همه فامیلانون تو خود شهر تبریز زندگی نمی کنن؟
ــ الان چرا .
ولی خیلی از فامیلای دورمون هنوز تو ده زندگی می کنن که تو نمی شناسیشون .
بعدم جلوی مردم می گم تبریز که به گول شما کلاسش بیشتره .
ــ یعنی ،... یعنی قبل از اینکه بیاین تهران واقعاً تو دهات زندگی می کردین ؟
ــ حالا ده یا شهر چه فرگی به حال تو می کنه ؟
ــ اوا ، مامان ...خوب معلومه که فرق می کنه . پس بیخود نبود رقبای درسیم تو مدرسه ، .مدام مسخره م می کردن و می گفتن :
ــ دهاتی اومده شهر ، واسه ما آدم شده ! بچه کتّی . برو گاوت و بدوش .
مامان اخم کرد و با غیض گفت :
ــ گلط(غلط) کردن .مگه خودشون کجائین ؟
از هر کی بپرسی اصلییتت کجائیه ؟ میگه رگ و ریشه ش مال دهاته .
حرف مفت زدن .
اگه همون موگه (موقع)می گفتی ،میومدم حالیشون می کردم که تو بچه ی تهرونی و تازه بیمارستان فرحم بدنیا اومدی .
ــ حرص نخور مامان جون این حرفا که مال الان نیست .
ــ تو که نمی زاری مثل گاشگ (قاشق) نشسته می پری وسط حرف آدم . اون شعره چی بود ؟
یدفه هر دو با هم گفتیم :
اندر وسط کلام مردم
لب باز مکن تو بر تکلم .
ــ ببخشید مامانی دیگه تکرار نمی کنم .
" مامان اصلاً سواد نداره . ولی با حافظه ی قوی و فوق العاده اش .
از بس سر درس و مشق ما نشسته بود و از ما خواسته بود با صدای بلند کتاب فارسی رو روخونی کنیم .
اکثر شعرها و ضرب المثل هاش رو بهتر از ما، حفظ کرده و بخاطر سپرده .
می دونست چه موقع اونا رو بکار ببره تا بجای توضیح و تفسیر ، سخن و کوتاه کنه .
اونایی که از جیک و پیک زندگی مون خبر نداشتن و تازه با اون برخورد می کردن ، مثل نگین دوستم .
وقتی مخاطبش قرار می گرفتن و گرم گفتگو می شدن .
با ضرب المثل ها و حکایاتی که تعریف می کرد فکر می کردن مامانم تحصیل کرده س . البته تا زمانی که سخن وارد بیراهه وادی ، عقاید فاقد پشتوانه ی علمی و خرافه آمیز مامان خانوم
نمی شد .
چنان از اشعار سعدی و حافظ و مولانا برای زینت بخشیدن به نصایحش استفاده می کرد که طرف با همه ی علم و دانش و مدرک بالای تحصیلی بایکوت می شد مقابلش.
ترنج خاتون
۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۵۲ بعد از ظهر
ــ آره می گفتم تو ده مون . اینجوری نیگا نکن . حالا مثلاً شهرمون ... خوبه ؟
سرمو به علامت تصدیق تکون دادم .
بعد از اینکه کلی دست دست کرد و جونم و برای شنیدن مطالبش به لبم رسوند .
داستانش رو از کتک های مفصلی که « مش بایرام » نصفه شبی ،از یه عده ناشناس ، تو جاده ای که بسوی مزرعه اش می رفته ، خورده ، شروع کرد .
همشهریا فردا صبح ، مش بایرام و خونین و مالین پیدا می کنن و به خونه ش می رسونن .
اونم حکایت ضرب و شتم و آسیب دیدگی بدنش رو چنین ، بازگو می کنه .
تو راهی که به زمین مزروعی اش می رسیده .
بی خیال مشغول سیگار کشیدن و آواز خوندن برای دل خودش بوده که ناگهان متوجه می شه ، یه گربه ی سیاه رنگ ، همگام باهاش راه میاد .
هر چی اونو رد کرده .
گربهه مثل گربه سیاه ما پر رو محل نکرده و به تهدید هاش ترتیب اثر نداده و
براهش همپای اون ادامه داده .
تا اینکه از لجاجت هاش عصبی میشه و از کوره در می ره و با چوب دستی ایی که همراهش بوده به پای حیوان بدبخت می کوبه .
گربه ی بخت برگشته هم لنگون لنگون در میره .
اما نصف شب بعد از اتمام آبیاری محصولاتش همونطور که خسته و کوفته به خونه می گشته .
درست تو اون محلی که گربه ی سیاه رنگه رو زده ، یک عده به سرش می ریزن و تا می خورده کتکش می زنن و
سپس با جا گذاشتن جسم مجروح و صدمه دیده ش به همون حال از مهلکه می گریزن .
از شانس بدش فانوسی که به همراه داشته نفتش تموم شده بوده و تشخیص نداده ضاربین چه کسایی بودن.
اما به جرأت
قسم می خوره که گربهه جن بوده و برای انتقام ، دوستاش رو فرستاده،مردمم حرفش رو قبول کردن .
چرا که اصلاًسابقه نداشته چنین اتفاقی برای کسی تو اون ده رخ داده باشه .
اونم برای مش بایرام که تا حالا آزارش به کسی نرسیده بوده .
و همچنین ضاربین فقط ،قصد تنبیه ش رو داشتن .
نه مالی ازش برده بودن . نه اینکه کشته بودنش .
طاقت نیاوردم و پرسیدم .
ــ اون که قسم می خورده اونا جن بودن . نگفت جنّا چه شکلین ؟
مامان خیره نگام کرد و گفت :
ــ خوب گوش نمی کنی . می گم ، فانوسش خاموش بوده .
اون جوری که من یادمه !
اون شب ماه تو آسمون نبوده ، چطوری می شده اونا رو ببینه؟
ــ خوب مامان جون ، منم همین و می گم . چطور اون قسم خورده که ...
ــ وگتی میگم خوب گوش نمی کنی واسه همینه .
مش بایرام بیچاره تو عمرش ، آزارش به یک مورچه هم نرسیده بوده .
کی باهاش دشمنی داشته که بخواد به اون روز بندازتش ؟
اون گدیما(قدیما) باباش با برادرش یه اختلاف کوچیکی ، سر تصاحب زمین پدر ی شون داشتن .
اما خودش میونه ش با پسر عموهاش خوب بوده .
و اختلافشون با زبون حل شده بود .
بعدشم ، چطور درست همونجایی که گربه رو زده ، کتک خورده ؟
بیچاره یه پاش که واسه همیشه لنگ موند .
درست مثل گربهه که لنگون فرار کرده بود .
اون و گبول نداری این یکی رو چی ...
خودم این و با چشای خودم دیدم .
یه روز با خالت گلنسا رفته بودیم سرچشمه .
سلطنت دختر « خان گزی (قزی)» خانم جلوتر از ما کوزه اش رو پر کرده بود .
یه کم سر به سر هم گذاشتیم و کلی خندیدیم .
آخه خیلی مهربون بود و همیشه به ما از توی جیب جلیقه اش کیشمیش در میاورد می داد .
بازم طبق معمول بهمون کیشمیش داد و با لبخند از مون خدافظی کرد .
هنوز ده بیست گدم از ما دور نشده بود که با صدای شکستن کوزه ش ، یهو از جا پریدیم .
دویدیم به سمتش .
خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه .
هر وقت یاد اون صحنه می افتم تمام موهای بدنم سیخ میشه .
خدا بیامرزتش .
خیلی عذاب کشید طفلک تا مرد.
من و خالت با دیدنش از ترس بهم چسبیده بودیم و نمی دونستیم چیکار باید بکنیم .
افتاده بود روی زمین و دست و پاش یه جوری شده بود .
مثل شاخه های درخت ، بهم پیچیده بود .
ولی بدنش بشدت می لرزید .
از گوشه ی لبش هم کف سفید زده بود بیرون .
وای ! خدا بدور ، چشاش سفید شده بود .
انگار اصلاً سیاهی نداشته .
ببین آخر شبی ، آدمو یاد چه چیزایی میندازی ؟
قبل از اینکه کلامی بگم ادامه داد :
... تا بخودمون اومدیم دیدیم ،جمعیت دورش جمع شده و مادرش بالا سرش نشسته و زار زار گریه می کنه .
نمی دونیم کی به اونا خبر داد ؟
مش کبله ای هم اومده بود و با یه چیز تیز دورش داره دایره می کشه ، این هوا . فوراً زنای ده دوره ش کردن .
من و گلنسا و هرچی بچه مچه اونجا بودکه لای دست و پای اونا سرک می کشیدن تا بهتر ببینن و دور کردن .
مادرش به همه گفته بود :
از وگتی دخترم یه گربه ی سیاه رو ، که می خواسته رون مرگی(مرغی) رو که تو باگ(باغ) کشته بودن و ببره با جارو زده ... این جوری شده ...
گذاشتم مامان صحبت هاش تموم بشه ، بعد اظهار نظر کنم .
... یه نادر خله هم بود که عادت داشت هر زن و دختری رو می بینه شلوارش رو بکشه پایین و معامله اش رو نشون زن و بچه ی مردم بده .
اون بیچاره ام از دست مردم خیلی کتک خورد . با اینکه همه می دونستن کم داره ، ولی بی آزاره .
اما تا می رسیدن بهش می زدن پس گردنش .
زنا و دخترای ده تا می دیدنش جیغ می کشیدن و از سه فرسخی ش در می رفتن .
اونم می گفتند تو بچگی خیلی گربه سیاه ها رو اذیت کرده بوده .
یه کریم جنی هم داشتیم که بیچاره بی آزار بود و
فگط(فقط) با آدمای خیالی دور و برش حرف می زد ،دعوا می کرد و گاهی هم انگار جوک شنیده باشه ، گاه گاه(قاه قاه) می خندید .
طاقت نیاوردم و گفتم :
ــ حتماً اینم پا رو دم یه گربه سیاه گذاشته بوده .
مامان ساده دلم متوجه ی کنایه ام نشد و گفت :
ــ پس چی .
وقتی بچه بوده یه گربه ، کفتر مورد علاگه ش (علاقه) رو گرفته و برده .
هرچند نتونسته بخورتش، ولی زخمیش کرده بوده ،که آخرشم می میره .
اونم کمین کرده بود و وگتی گربه به چنگش افتاده بود .
حسابی به خدمتش رسیده بود .
همه ی این بلا ها رو گربه سیاه ها که میگن جنن سر اون بیچاره ها درآورده بودن !این حرفا دروغ نیست !
خدا بیامرز مامان بزرگم خودش با چشاش عروسی جنها رو ته باگشون(باغشون) دیده بود .
وگتی می گفتم:
ــ ننه، چه شکلی اند ؟
می گفت شکل بخصوصی ندارن .
فگط بجای پا سم دارن .
خیلی از اونا گروب(غروب) به بعد میان روی زمین و به شکلهای مختلفی درمیان .
یکی از این شکل ها هم ، رفتن تو جلد گربه سیاهاس .
همیشه می گفت ،با گربه سیاها کاری نداشته باشین .
بخصوص اگه چشای سبز داشته باشن .
اون به ما یاد داد. چطور باید جن ها را از خودمون دور کنیم .
همونجوری که من برات کردم .
از اون وقتی که فهمیدیم .اونا چقدر خطرناکند .
دیگه حتی به گربه سفیدایی هم که جوجه های خوشگلمون رو بدندونشون گرفته ، می بردن . کاری نداشتیم .
خیلی خودم و کنترل کرده بودم.
تا به قیافه ی با نمک مامان ، در حین ادای صحبتهاش، نخندم .
آخه وقتی به اسم جن و گربه سیاه ، تو جملاتش می رسید چشم و ابروش رو طوری باز و بسته و بالا پایین می برد که
گویی از یک هیولای رویین تن ماقبل تاریخ سخن می گه .
بازم اگه از اونا می ترسید بهش حق می دادم و می گفتم :
عکسشون رو دیده .
اما برای چیزی که ندیده و نمی دونه چه شکلین.
این همه ترس و داستان سرایی از دید من ، واقعاً خنده دار بود .
مامان وقتی به لب و لوچه ام که به سختی جمعش کرده بودم . نگاه کرد . گفت :
ــ حالا فهمیدی ؟
تقصیر خودش با اون نگاه خیره ش بود که اختیارم و از دست دادم و پقی زدم زیر خنده .
ترنج خاتون
۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۵:۰۸ بعد از ظهر
فوراً برای ماست مالی کردن خنده ی بی موقعم ، گفتم :
ــ آخی بمیرم براش .آقا جنِّ اومده بود با پشمک خانم نامزد بازی ! وای چه کاری کردم . نکنه پشمک خانم هم جن و ما خبر نداریم .
بعد هم بی منظور پرسیدم:
... حالا به نظر شما ، من کدوم یکی از اون مرضا رو می گیرم ؟
نیشگون محکمی از بغل رونم گرفت و گفت :
ــ منو مسخره می کنی ؟
با درد گفتم :
ــ اوخ . مامان ... من غلط کنم ...فقط ...
نیشگون محکمتری از جای قبلی گرفت و با اخم گفت :
ــ منو بگو واسه کی از خوابم زدم .
حتماً فردا سر درد می گیرم .
اونوقت تو داری مسخره م می کنی .
راست می گفت اون خدا بیامرز ، آدمایی که اعتگاد ندارن .
هیچ بلایی سرشون نمیاد .
تو خودت دست صد تا جن رو از پشت می بندی .
بغل رونم رو مالیدم و با آخ و اوخ گفتم :
ــ تقصیر خودتونه مامان جون
همچین از من امضا و تعهد خواستین ...
گفتم الان یه داستان ترسناک برام تعریف می کنید که از ترس بید بید بخودم می لرزم و
شما اجازه می دی وسط شما و بابام بخوابم .
یادتونه ... مثل چند سال پیش آ که تا می تر...
میون حرفم پرید و با خشم تندی گفت :
ــ بترسی . نترسی . این خبرا نیست .
ــ مامان ؟ مامان خانوم . گلی خانم ...
از دستم رنجیده بود . جوابم رو نمی داد .
روش و برگردونده بود و در و دیوارو نگاه می کرد .
حق داشت .
با اون همه ترس و اضطرابی که ، پس از شنیدن کاری که کرده بودم بهش دچار شده بود...
توقع نداشت با شنیدن حرفاش این طوری خونسرد بشینم و مسخره ش کنم .
گونه ش رو ماچ کردم و دستم و روی شکم تپلی اش کشیدم .
با کلماتی که رگ خوابش محسوب می شد .
قربان صدقه ش رفتم .
بهر صورتی بود موفق شدم از دلش در بیارم .
دیدم مثل من خوابش پریده ،منم که تازه چونه م با اون همه قربون صدقه ای که رفته بودم گرم شده بود
.شروع کردم به گفتن نظریات خودم ، که با مطالعه ی کتابای روانشناسی و روانکاوی بدست آورده بودم .
با دلائل علمی، سعی کردم ذهنش رو ، از توهماتی که ساخته و پرداخته و تجسمات یه عده آدم نادونه که بخوردش دادن ، شستشو بدم .
با زبونی ساده ، بهش توضیح دادم . ..
بی سوادی و فقر دانش ،جهالت و نادونی عامل اصلی پیدایش چنین خرافاتی در میان مردمی بوده ، که
برای علت ها و معلول ها پاسخی منطقی و علمی نمی یافتن .
بنابراین برای هر اتفاق ساده ، یا بیماری ناشناخته ، افسانه سرایی می کردن .
و اونو به نیروهای ماوراءالطبیعه و نامرئی ربط می دانن .
ترس از ناشناخته ها ، درک نادرست از وقایع و باور موهوماتی که بطور پویا از نسلی به نسل دیگه رسیده بود .
همه دست به دست هم دادن تا بر اعتقادات غلط اونا صحه گذاشته و به درستی اونا ایمان بیارن .
از مامان پرسیدم :
ــ اونموقع که مش بایرام گفت ، تاریک بوده و چشم ،چشم رو نمی دیده .
یکی ازش نپرسید . خوب مرد مؤمن ،تو که چیزی نمی دیدی!
چطور تشخیص دادی ،اونایی که دارند می زننت ، جن بودند ؟
شاید کار همون پسر عموهایی بوده که به ظاهر اختلافاتشون رو حل شده وانمود می کردن .
شاید مش بایرام برای حفظ آبرو و دامن نزدن به اختلافات خانوادگی ، از روی مصلحت مجبور به گفتن چنین دروغی شده !
چون بقول شما با کس دیگه ای دشمنی نداشته .
مامان متعجب گفت :
ــ چی بگم والله ...
ــ مامان جون حاضرم به شما قول بدم . اگر برم دنبالش و ته و توش رو دربیارم می رسم به همین نتیجه ای که الان رسیدم .
ــ وا مگه خل شدی ؟ می دونی این موضوع مال چند سال پیشه . بیچاره مش بایرام الان استخوناشم تو گور پوسیده .
ــ حیف اونموقع کسی مثل من اونجا نبوده تا مو رو از ماست بیرون بکشه .
ــ اینو می گی دروغ بوده . سلطنت خدا بیامرز رو که با چشای خودمون دیدیم، چی میگی ؟
ــ آخه مامان جون، چرا واسه چیزی که دلیلش رو نمی دونین ذهن خودتون رو مسموم می کنید .
با تعریفایی که شما از حالت های اون خدا بیامرز می کنین .
الان به هر بچه ای بگید . می دونه اون بیماری «صرع » داشته . یا به اصطلاح خودمون غشی بوده .
ــ یعنی من از یه بچه ام... ؟
قبل از اینکه جمله ش رو تموم کنه و موضوع جدیدی برای قهر کردن پیدا کنه .
فوراً کلامش رو قطع کردم و گفتم :
ــ نه قربونتون برم .منظورم بچه های الانه که درس می خونن !
ترنج خاتون
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۴۷ قبل از ظهر
اونموقع که شما مدرسه نمی رفتید . منم چون پزشکی می خونم این چیزا رو می دونم .
[ ماست مالی نکن .راستش و بگو ]
خیلی دلم می خواد بزنم تو دهن یاسی خانوم . نفس عمیقی کشیدم و براش توضیح دادم :
ــ مامان جون صرع یه نوع بیماریه که از ضعف یا از کارافتادگی یاخته های مغز سرچشمه می گیره .
همین دلیل باعث شروع حمله های کوچیک یا بزرگی می شه که عوارضش، از دست دادن انقباض یا انبساط عضلاتِ ،
حمله ها بطور بارزی شروع میشه و بعد به تحریک شدید ماهیچه ها منتج میشه .
همون لرزه هایی که شما و خاله رو ترسوند .
این دو تا عامل در فاصله ی کمتر از چند ثانیه انجام میشه و فوراً بعد از اون بیهوشی ناگهانی و عمیقی به بیمار دست میده .
حالت خفقان عامل بیرون اومدن کف از دهان بیماره و هیچ ربطی به زدن گربه سیاه و جنّی شدن اونا نداره ...
در مورد نادر خُله هم به جرأت می تونم بگم که اون بیچاره هم
دچار یکی دیگه از بیماری ها و انحرافات روانی ایی بوده که روانشناسان به اون بیماری « اکسیبسیون » میگند .
مرضی که بیمار از نشون دادن اعضاء جنسی خودش به دیگران لذت می بره .
همه ی این بیماری ها اگه به موقع تشخیص داده یا کنترل می شدن .
این افراد با تعریفایی که شما می کنید اونقدر اذیت نمی شدن و الکی هم کتک نمی خوردن .
شاید بطور حتم بهبود پیدا نمی کردن . اما می شد بیماری شون رو تخفیف داد ، یا با بستری شدنشون تو آسایشگاه از رنج و عذاب خودشون و مردمی که باهاشون سرو کار داشتن ، کاست .
به زبانی ساده ، با مثال ها و استفاده از اطلاعاتی که از کتب علم روانپزشکی و روانکاوی بدست آورده بودم .
براش توضیح دادم که ، این اختلالات روانی از نظر مکتب روانشناسی نام های مختلفی دارن و هر کدام با دارو یا شیوه ای متفاوت درمان می شند یا حداقل کاهش می یابن .
مامان به ظاهر متقاعد شد و خوشحال از اینکه دخترش یه پا دانشمندِ . ..
سر جاش برگشت و سرش و روی بالشت نذاشته ، خوابش برد .
منم با فکر و خیال های خودم و مرور گفته هام به مامان تا خود اذان تشکم را از بس به این سو و آن سو غلتیدم نمد مالی کردم .
حالا چقدر مسخره س که از ترس عضلات پاهام منقبض شده . نمی دونم تمام موعظه هام برای ترک افکار خرافی اون بود . یا دل و جرأت بخشیدن بخودم .
چشام تو تاریکی ، ته پله های زیر زمین رو می کاوید . تودلم با فریاد به خدا گفتم :
ــ غلط کردم خدا ، دیگه تو کارای تو دخالت نمی کنم . همون چیزه وجود داره یا نداره ، ، خودت می دونی !
یه وقت برای اینکه ادبم کنی و بگی فضل فروشی هات رو برای خودت نگهدار ، جلوم ظاهرشون نکنی !
بجون خودم در جا سکته می زنم و جوونمرگ می شم .
[ ای ول بابا ، عجب دل و جرأتی ! با همین پرو پاچین میخوای بری چین و ماچین ؟ جمع کن خودتو .]
ــ اُه... سرم ! تا بحال به یاد ندارم دچار چنین سردردی شده باشم . حتماً کار گربه سیاهست !نکنه این سردرد عمری بشه و توم بمونه ؟
اما من که تو سرش نزدم ؟
اُه... ، پناه برخدا ، خُل شدم . چی دارم میگم . [ صلوات بفرست . ] صلوات نگفت . گفت :بگو، بسم ا...!
تند و تند شروع کردم به گفتن . بدون نگاه کردن به اطرافم ، کلید برق دستشویی و زدم و پریدم توش .
راست گفته بودن :" بهترین جا برای تفکر دستشویی است . " کی گفته نمی دونم !شاید هم از کلمات قصار خودم باشه !
انقدر این افکار پوچ و موهوم ریشه در ذهن و افکارمون داره و خوراک مجالس مونه . که به این
سادگی ها نمی شه ریشه ی اونا رو خشک کرد . فقط باید بخاطر بسپارم برای نادانسته هام ، داستانهای نامعقول و کذب سر هم نکنم و خیلی مفید و مختصر به بچه هام بگم ، نمی دونم . پس از مطالعه به شما پاسخ می دم . اعتراف به نادونی بهتر از این که ذهن کوچیک و ساده ی اونا رو با افکار و اطلاعات غلط مسموم کنیم .نباید داستان های جن و پری ، آل و لولو رو به نسل بعدیم منتقل کنم . البته با این همه فیلم های ترسناک ساخته شده ی هالیوودی از زامبی ها و خون آشام ها ، دیگه جن و پری ها رفتند تو گاراژ !
[ تو اول شوهر کن . بعد به بچه هات برس ! ]
لب حوض نشستم و شیر آب و پیچوندم .تا آستین هام و بالا زدم ، صدای مادرم از توی اتاق بلند شد :
ــ یاسی ؟ ... تو حیاط چیکار می کنی ؟ چرا انقدر سرو صدا راه انداختی ؟
اگه پاسخش رو ، مثل خودش می دادم . صدام و هفت خونه اون ورترم می شنیدن .به سرعت از پله ها بالا رفتم و دم در گفتم :
ــ مامان یواشتر . .. دارم وضو می گیرم ... اگه می خواید نمازتون قضا نشه بلند شید .
از پله ها پریدم . تا شیر آب رو که باز گذاشته بودم ، ببندم . در اتاق با سر و صدا گشوده شد .و هیکل چاق و گوشت آلود مامان خانوم دم در نمایان شد . خمیازه ای کشید . سردش شد و دستای توپولش رو زیر بغلش فرو برد .
ــ چقدر زود ... تازه خوابم برده بود ... وضوت رو بگیر ، منم الان میام . بابات چرا پا نشده ؟ همیشه اذون نزده
سجاده اش پهنه !
تو دلم قربون صدقه ی لپای گلی ش رفتم .چقدر دیشب اذیتش کردم .
حتماً با اون استرسی که بهش دادم ، خوابید . خواب های بد دیده که فکر می کنه تازه خوابش برده .
با اون همه سرو صدای خرو پف بابا ، دم گوشش تکون نخورده اما با صدای آهسته ی شرشر آب ، از این فاصله ... می گه :
ــچرا انقدر سرو صدا راه انداختی ؟
خدا به دادم برسه .
حتماً می خواد بگه بد خواب شدم و بندازه گردن من !
صداش و شنیدم که با ناز پدرم و صدا می زنه . عجیب بود . سابقه نداشت بابا خواب بمونه .
ترنج خاتون
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۲۲ بعد از ظهر
"طفلک بابام . از بس دیشب اذیتش کردیم و خوابشو پروندیم ، خواب مونده ."
مامان همین جوری عادی هم ، با شیرین زبونی صحبت می کنه . وای به حال اینکه بخواد عشوه رو هم چاشنیش کنه .
من که از شنیدن صداش که با ناز بابام رو صدا می زنه دلم ضعف میره .
وای به حال بابا .
اگر جای اون باشم به جای اینکه بلند شم . مامان و پایین می کشم و بغل می گیرم و با بوسه ها و ماچ های آبدار از لبا و لپ های سرخ و تپلی ش صبحم و آغاز می کنم .
شاید بابام هم ، به چیزی که من می اندیشم ، می اندیشه . چرا که دیگه صدای مامان در نمیاد .
یاسی خانوم اصرار داره برم و مچشون و بگیرم .
اما من چون ، دختر با حیایی هستم .به صدای شیطانی یاسی خانوم توجهی نمی کنم .
بله حدسم درست بود .
صدای خنده ی آهسته و ناز آلود مامان ، حکایتِ ارسال تله پاتی افکار من ، با گیرندگی مغز باباس .صدای خنده ی آروم مامان و ایوای بدِ... الان میادش...که با ناز گفته می شه به گوشای تیزم میرسه .
آخ که چقدر ناز کردناش و هم دوست دارم .
با اون صدای دلنشین و لهجه ی شیرین تبریزی . دلم می خواد زودتر از پدرم دست بکشه و پایین بیاد تا با ماچ های آبدار خودم خدمت لپاش برسم .
البته اگه بابا لپی برام باقی گذاشته باشه .
نه ... دلم می خواد اون هلوهای خوشرنگ گل بهی ، صورتی رنگ روگونه هاش و گاز بگیرم .با ناز و خنده داره یه چیزی میگه ، اما حیف که مفهوم نیست .
تُن صدای ما خوشبختانه به اون رفته .
به گفته و تعریف دیگران ، همه ی ما خوش صدائیم . مامان اگه سرحال باشه . با دایره ترانه های ترکی رو به قدری زیبا اجرا می کنه که انگار یه خواننده ی تمام عیار و حرفه ای باکوئی س .
من با اینکه بلد نیستم ترکی صحبت کنم . اما کم و بیش معنی کلمات ترکی رو می فهمم .
و همین مقدار کافیه تا ترانه های سوزناک عاشقونه ای که می خونه ، اشکم و در بیاره .
اونوقتا تو مدرسه همه بخصوص معلم هام از صدام تعریف می کردن و روخونی متون کتابای درسی ، از جمله فارسی رو بعهده ی من می ذاشتن . منم با تسلط کامل . با زیر و بم کردن صدام ، یا تند و کند خوندن جملات ، طوری مطالب کتاب رو سطر به سطر می خوندم . که بقول اونا درس کسل کننده ، تبدیل به یک برنامه ی شیرین
رادیویی می شد .
خیلی از دبیرام اصرار داشتن تا با مراجعه به رادیو ، برای گویندگی تست بدم . اما استغفرا... اگه مامان می فهمید تیکه بزرگم گوشم می شد .
بعضی از روزا که دبیر یکی از دروسمون غایب بود . بچه ها دوره م می کردن و با سرو گوش کشیدن دم در کلاس و خارج کردن بچه مثبتای
کلاس ،می خواستن دست از خرخونی بردارم و براشون ترانه ی محبوب باب روز و بخونم . با انعطاف پذیری ارثی که حنجره م داره .
می تونم صدای هر خواننده ی زنی رو تقلید کنم .والبته ناگفته نمونه، صدای خودم بهتر از همه ی اوناس .
[ چه از خود راضی . چه اعتماد به نفسی . کشتی منو . یه کم از خودت تعریف کن .]
آبِ سرد ، وضو گرفتن و تو هوای خنک دم صبح مشکل می کنه !
دستام و شستم و به بازی ماهی های سرخ و سفیدی که از تنگ بلوری سر سفره ی هفت سین به حوض منتقل شدن نگاه کردم . خوش بحالتون چه بی خیال سر در پی هم گذاشتین و بازی می کنید .
کاشکی منهم یکی از شماها بودم .
دلم می خواست یه استخر بزرگ و پر آب الانه جلو روم بود. تا با یه خیز، جست می زدم توش و مثل این ماهی ها ، زیر آب غوطه می خوردم .دلم غش میره برای دست و پا زدن تو آب .
" نمی دونم چرا انقدر عاشق آب بازی ام ؟ "
مامان میگه بخاطر اسمته . گلا عاشق آبند .
[ پس چرا مریم این جوری نیست ؟ بزور هفته به هفته میره حموم ! ]
آخ خدا ، چی می شد یه خونه با یه استخر بزرگ قسمتمون می کردی ؟
حالا که اونو ندادی، حداقل یه پول و پله ای می دادی که ماهی یه بار برم استخر !
[برو فکر نون باش که خربوزه آبه . ]
همین مریم خودمون از استخر برمی گشت که تو اتوبوس دیدمش .
بلیط استخر و شرکتش بطور رایگان در اختیارش گذاشته بود . همونجا بود که فکر کار در شرکت های خصوصی رو به مغزم انداخت و گفت :
ــ بیچاره بجای اینکه بری در ک... مردم و آمپول بزنی ، بیا مثل من برو یه کار تو شرکتای خصوصی پیدا کن .اگه کار نیمه وقت میخوای ؟...خودتم علاف کارای دولتی نکن که به این آسونیا گیرت نمیاد ...
خدا رو چه دیدی ! شاید،یه شوور مهندس پیدا کنی ، شرت از سر ما کنده شه .
ناراحت شدم و با اخم گفتم :
ــ پشمالو .( تا وقتی شوهر نکرده بود. صورت و بدنش پر مو بود . من به اسم شوهر حساسیت داشتم و اونم به این اسم .) شوهر بخوره تو سرم ... اون دوتایی که شوهر کردن چه تاجی به سر بابام زدن که من بزنم .
با خودم عهد می کنم اگه امروزم رئیس رؤسای شرکتهایی که وقت ملاقات دادن ، مثل قبلی ها باشن . قید کار بیرون و زده ، با مدرک تافلی که دارم شاگرد خصوصی برای تدریس زبان ،بگیرم .
" اما نه ، نمی شه . تو خونه که جا نداریم . صدای مامان هم در میاد . "
مامان برعکس بابا که علاقه به تحصیلات عالیه ی من داره . مخالف بیش از حد درس خوندن و دانشگاه رفتن دختراس .
معتقده ، دختر باید زود شوهر کنه و بره سر خونه زندگی خودش . آشپزی و بشور و بساب یاد بگیره که اصل کار زنانگی س . خیاطی و گلدوزی یاد گرفتن از صد تا دیپلم و لیسانس گرفتن واسه دخترا واجب تره !
با اینکه با بیماریای مختلف مامان دست پختم رو دست خودش زده و کارای مختلف خونه رو هم به اندازه ی خودم وارد هستم . ولی مامان خانوم قبولم نداره و میگه :
ــ هر وقت تونستی یه چادر یا یه پیژامه بدوزی اونوقت می شی کدبانو .
ــ [ یک کلفت دوره دیده . ]
ترنج خاتون
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۳۲ قبل از ظهر
وقتی یاد گرفتم ، چطور میشه از روی کتاب آشپزی غذاهایی پخت که به مذاق همه خوش بیاد .
پس از روی بوردا هم ، می تونم خیاطی کنم .اما مطمئنم مامان ؛ باز هم موردی برای گیر دادن پیدا می کنه .
شاید باید این دفعه رفو کردن جوراب و وصله پینه ی سر زانوی شلوارای خونه م و[ همه چشاشون سگ داره ، تو زانوهات !] خودم به تنهایی انجام بدم تا باورش بشه درس خوندن مغایرتی با آموختن و انجام چنین کارایی نداره .
هرچند می ترسم وقتی باور کنه که زنیت و زنانگی م با انجام صحیح این کارا تکمیل شده . با همکاری زری خانم که ،انواع و اقسام خواستگارای ، کور و کچل و دکترو مهندسی که تاریخ مصرف ازدواجشون گذشته س . دست به نقد تو جیبش آماده داره .پشت سر هم برام ردیف کنن و بخوان هر چی زودتر شوهرم بدن .
از شانس گندم هرچی عتیقه و زیر خاکیس ، طالبِ پروپا قرص من میشه .
دیگر جرأت نمی کنم بگم از هر چی بدم می آد ...فکر کردین خوشگلی نون و آب میشه بقول مامان آدم باید پیشونیش بلند باشه .
انگور شیرین نصیب شغاله ... وای خدا بدور ...
اون از اکبر سیاه نکبتی که هر جا می رم سایه به سایه تعقیبم می کنه . و با حرف های آبکی عاشقونه ش حالم و بهم می زنه .
چقدر بهش بگم بابا ، تو من و دوست داری . منم باید ترو دوست داشته باشم ؟اصلاً حرف حالیش نمی شه .
این از مش تدین خسیس که آب از دستش نمی چکه. اما با ، راه براه بستنی قیفی خریدنش برام ،خودش و کشته .
خواهر زاده ی زری خانم هم که ، استغفرا... مسخره نمی کنم ،فقط دماغش تو صورتش پیداس .با نامه های عاشقونه و گلای خشکیده ای که لای اونا می ذاره . مرتباً اظهار عشق می کنه و از سوختن در فراق و حسرت دیدار من می گه .
یا... خدایا خودت میدونی نمی خوام کسی رو مسخره کنم .
آدمی هم نیستم که بابام رو ندیده باشم ادعای دختر اعلاحضرت بودن کنم .
دلم می خواد با عشق ازدواج کنم . عاشق بشم ...همه فقط عاشق ظاهرم میشن . هیشکی نمی خواد بفهمه توم چه خبره ...
سرم و رو به آسمون بلند می کنم . چه آسمون قشنگیه . از ته دل خدا رو تو دلم صدا می زنم :
ــ خوشگل من ، مامانی من ... حواست به منه ؟ ... این تن بمیره ، امروز هوای ما رو داشته باش ...
با دستی که روی شونه م نشست . جیغم در اومد و به هوا پریدم .
ــ بسم ا... ، چرا این جوری می کنی ؟
دستم و از روی قلبم برداشتم و گفتم :
ــ وای مامان ... زهره م ترکید . مردم از ترس . چرا این جوری میای ؟
ــ چه می دونستم انگدر می ترسی ! دو سه دفه صدات کردم . جواب ندادی .
ــ وای مامان ... نشنیدم . حالیم نشد .
ــ انگدر که فکرو خیال می کنی . چی تو آسمون بود که اون طور محوش شده بودی ؟... وای نیگا کن تنت چه یخ کرده . دو ساعته داری وضو می گیری ؟
ــ نه . سردم نیست .
ــ باز چی می خواستی از خدا ؟
با خنده گفتم :
ــ همون چیزای همیشگی .
ــ بجم . برو بالا مامان . یخ کردی .
با لبخند به چهره ی همیشه نگرانش خیره شدم و گفتم :
ــ من سردم نیست تپل قشنگم . شما وضوت رو بگیر ، بعد من . هنوز دست نماز نگرفتم .
ــ این همه وقت ؟
زیر لب غرغر کرد و شیر آب و باز کرد .
دولا شد تا صورتش رو بشوره . از پشت کمرش و در آغوش گرفتم و سرم و یه وری به پشتش چسبوندم .
گونه هام و به گوشت های نرم و شلش مالیدم . از حرارت بدنش صورت و شکمم گرم شد . تکونی به خودش داد و با نارضایتی گفت :
ــ اِ ... چرا همچین می کنی مامان . کمرم درد گرفت .
سرم و برداشتم و هنگام بازکردن دستم از دور کمرش ، پهلوهاش و قلقلک دادم .
ــ لااله ا... چرا این جوری می کنی مامان ؟ بزار وضوم رو بگیرم .
ــ چشم خانوم گلی . وضوتون رو بگیرید ... مامانی رفتی بالا ، اول سماور رو چاقش کن که دارم از
گشنگی می میرم .
مامان همونطور که مسح پاهاش و می کشید . با لبخند گفت :
ــ خدا نکنه گلکم . دیگه چی فرمایش ؟
ــ دیگه سلامتی شما . لپای تپل گلی تونم آماده ی چلوندن بزارید . این ورش مال من . اون ورش مال بابا . هرچند بابا نامردی کرده . قبلاً اونا رو چلونده .
با دست آروم روی سرم کوبید و با چشم و ابرو اشاره کرد که ساکت باشم . یعنی صدامو همسایه ها می شنون .چادرش و مرتب کرد و قبل رفتن با اخم نگام کرد و گفت :
ــ تو باز لخت اومدی بیرون ! نمی گی نامحرم می بینتت ؟
ــ یه نامحرم روبرومونه ، که اونم الان خوابه .
ــ خدایا خودت آخر عاقبت همه ی جوونا رو ختم به خیر کن .
آهسته گفتم :
ــ الهی آمین .
ترنج خاتون
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۵۰ قبل از ظهر
صلوات فرستاد و گفت :
ــ بابات سرش درد می کنه . بعد از خوردن صبحونه بهش گرص بده . من که میگم گرص بخور ، خوب میشی گبول نمی کنه .
حالم بدجوری گرفته شد :
ــ بمیرم براش ... تقصیر منه ... دیشب نذاشتم بخوابه ، طفلکی رو زابراش کردم .
هنگامی که آستین پیراهنش رو که برای وضو گرفتن تا زده بود پایین می کشید . چشمم به کبودی بالای آرنجش افتاد . با تعجب گفتم :
ــ دستتون چی شده مامان ؟
ــ هیچی نیست . دیروز صبح لگن سبزی رو میاوردم حیاط . گرفت به چارچوب در .
ــ بمیرم براتون . چرا مواظب نیستین .
ــ خدا نکنه . این حرفا چیه سر صبحی ؟ هزار دفه گفتم ، اول صبحی مواظب نگاه و حرفات باش . کو گوش
شنوا ؟
ــ نگران نباشید مامان جون اول صبح به چراغ خواب نگاه کردم ! اونم روشنائیه دیگه ؟بعدم اگه برای شما و بابام نمیرم . واسه کی بمیرم ؟این جوری نیگام نکنین ! خدا بخاطر اینکه دلم می خواد برای شما بمیرم ، اجرم میده
عمرم و طولانی می کنه که هی برای شما بمیرم . این طوری نیس ؟
سرش و تکون داد و گفت :
ــ این چرندیات و یاسی گفت ، یا یاسی خانوم ؟
ــ فرقی نمی کنه . هردو مون برای سردرد بابا و دست کبود شما می میریم .
سرش و دوباره تکون داد و دستی به صورتم کشید و با گفتن عجله کنم . به اتاق برگشت .
همونطور که وضو می گرفتم به دستم نگاه کردم . خدارو شکر فعلاً آثار کبودی ندارم .
پوست مامان به قدری سفیدِ که با کوچکترین تلنگری کبود می شه .
بد شانسی یا خوش شانسی، من و یاسرم از نظر رنگ و حساسیتش به اون رفتیم . و پوستمون بیشتر اوقات مثل پوست پلنگ گوله گوله سیاه یا کبوده .
کلاً از نظر ظاهر و فیزیکی هر چی داریم . مدیون ژن های قوی اون هستیم . دور از گوشای مامان ...
خدا رو شکر قد و قامت و اخلاقمون به اون کوچکترین شباهتی نداره .
در اقوام و فک و فامیل مامان کسی ، سبزه و مو مشکی پیدا نمی کنه .
همه بور و سفید و چشم رنگی هستن . همه هم ادعا می کنن در دوران بارداری از آب دریاچه ی ارومیه خوردن .
[ باید خودم ادعاهاشون رو تجربه کنم ]
"هنوز زوده برای این حرفا . دهنم بوی شیر خشک میده ."
یاسر تنها برادرم که اولین فرزند پدرو مادرمه . مثل مامان رنگ چشماش آبی س .اما قد و قواره اش مثل بابا بلند و کشیده س .
"خیلی خوش هیکله بمیرم براش ."
اخلاقش هم درست کپی باباس . خوش اخلاق و خونگرم . منم مثل اونا قد بلند و لاغرم
[ به عروسک های باربی گفتی ، زکی ]
خیل خوب . الان می گند چقدر از خودش تعریف می کنه ...
اما رنگ چشام ... راستش هنوز خودمم، در کشف رنگ اونا ،حیرون موندم .
طبق اکتشافاتی که دوستام کردن و به عرضم رسوندن .
البته طی همین چند سال اخیر که نمردیم و دو نفر تونستن باهام دوست بمونن .
چون بنا بر اقتضای سنی ، دخترای همکلاسی دوران مدرسه ام هنوز رشته ی دوستی و الفتمون گره نخورده ، اونو از هم می گسستن .
به این اتهام که ، وقتی من همراهشون تو خیابون راه میام ، کسی به اونا نگاه نمی کنه ! وجود من در کنار اونا ، باعث شده تا چهره شون از سکه بیفته .
و معترض بودن چرا هر چی متلک و نگاه عاشقانه و نامه و شماره تلفنه به سمت من سرازیره؟ من باحضورم کنار اونا بازار عرض اندام و خواستگاراشون و کساد و از رونق انداخته م .
[ انگار کور بودن نمی دیدن که مامان کنارت و اکبر سیاه پشت سرت اسکورتت می کردن .با اینهمه بپا ، مگه تو مقصر بودی ؟ ]
مریم یکی از همین کاشفینِ . که مثل نگین و الناز دوستان صمیمی هم دانشگاهیم ، فهمیده که ،با هر
احساسم ، رنگ چشام تغییر می کنه . اون می گفت :
ــ وقتی بیست میشی و جواب خرخونی هات رو می گیری ، رنگ چشمات سبز زمردی می شه .
الناز :
ــ وقتی می میری انقدر دست بلند می کنی و استاد توجهی نمی کنه . رنگ چشات سورمه ای نزدیک به مشکی می شه .
نگین :
ــ وقتی خوشحالی رنگ چشات عسلی میشه . وقتی غمگینی خاکستری . وقتی تو فکری آبی تیره .
خلاصه فهمیدم که با تحریکات مثبت و منفی روی احساساتم رنگش متغیره و رنگ به رنگ می شه .
اینا نتایج بدست اومده از میخ شدن های مداوم تو صورتم و پاییدن حالت های مختلفم در عرض روزای بسیاری از جانب هر سه نفرشونِ .
خودم به شخصه معتقدم .
چشام در نور خاصیت بازی با رنگها رو داره . مثل خودم که عاشق نقاشی و بازی با رنگها هستم .
اما اونا فرضیه ی منو مردود اعلام کردن و گفتن :
ــ محض اطلاعت باید بگیم ، نور هیچ دخلی تو رنگ چشات نداره . فقط و فقط احساساتتِ که رنگ اونا رو تغییر میده و بهترین و زیباترین رنگش وقتیه که ریلکس و راحت هستی. خاکستری پر رنگ یا سبز زمردی .
بنابراین یاد گرفتم برای حفظ بهترین حالتم همیشه ریلکس باشم . اما مگه این یاسی خانوم میذاره ؟
بابا که عاشق رنگ چشامِ . هروقت که از دست رسیدگی های مامان سرحال بود و کیفش کوک .
[ از اون نظر دیگه ]
"بی آبرو .بقول مامان: چقدر بی حیا شدی !"
و از اطاعت اوامر و دستوراتش و رسیدگی های من ، خرسند و کیفور . سر به سرم می ذاشت و می گفت :
ــ منشورِ من حالش چطوره ؟
منم فوراً جوگیر می شدم و خودم و لوس می کردم براش و می گفتم :
ــ من شور نیستم بابا... شیرین شمام . عسلتون ، قندتون ، شاخه نباتتون ...
چلپ چلپ پیشونی و سرم و می بوسید و میگفت :
ــ بسه ، بسه بابا جون ... سرتاپام و نوچ کردی .... گلی خانوم ....زود یه چای آبلیمو بده بهم . این دختره قند خونم و برد بالا !
***
ترنج خاتون
۲۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۲۷ قبل از ظهر
سلام نمازم و دادم و پیشونیم رو روی مهر گذاشتم .
از ته قلبم خدا رو به یاری ام خواستم . از رو مهر سرم و بلند کردم و بالا تو سقف و نگاه کردم .
چشام رو بستم و شروع کردم به درد دل کردن .
از بچگی همون موقع که به سن تکلیف رسیده بودم ، مثل بقیه ی اعضای خونه شروع کردم به خوندن نماز .
مامان و بابام با اینکه آدمای خشکه مقدسی نیستن . اما در مورد نماز خوندن مون خیلی سخت گیرن و سستی و اهمال کاری ما رو در این مورد نمی پذیرفتن .
به همین خاطر علاوه بر اینکه دیگه عادت کرده بود م نماز بخونم، یه جورایی هم عاشق حرف زدن ِبا خدا بودم .
بی رودرواسی هر چی تو دلم می گذشت و بهش می گفتم . با اینکه با ، بابا بیشتر از مامان دوست و صمیمی ام
اما یه حرفایی تو دلمه که به اون نمی تونستم بگم .
برای همین همه رو نگه می داشتم تا سر نماز به خدام بگم و دلم و سبک کنم .
عادتم کرده بودم موقع حرف زدن باهاش مدام بالا رو نگاه کنم . انگار خدا اون بالا نشسته بود و اگه نگاش نمی کردم ، متوجه ی حرفام نمی شد .
با قشنگترین جملاتی که یه عاشق به معشوقش میگه ، دلش و بدست آوردم .
نمی دونم چرا تو تصوراتم خدا رو به شکل یه مرد قوی ، زیبا و تنومند می دیدم .
شاید برای اینکه قدرت همیشه دست مرداس و اونان که همواره حرف اول و آخر و می زنن ."
تا حالا شنیدین کسی بگه فلانی زنانگی کرد و فلان کار مهم رو انجام داد ؟ "
همیشه کارای خطیر و مهم منسوب به مردا بوده و انجامشون مردونگی می خواسته .
حتی وقتی زنی کار ِبزرگ و خارق العاده ای انجام بده . بازم میگن :
ــ زنه ، واسه خودش یه پا مردِ !یا خانم فلانی مثل مرد می مونه !
یا در مورد گذشت و فداکاری و دستگیری از فقرا ،با اینکه خانما همیشه پیشقدم هستن و تو دست و دلبازی در صف مقدمن . بازم از کلمه ی "جوونمردی" برای بازگویی و تعریف کارشون استفاده میشه !
[ برای اینکه آقایون همیشه از خود متشکرن].
از خیر صحبتهای عاشقانه گذشتم و زدم تو جاده خاکی .
"یعنی با اشک و آه و ناله زودتر به مقصد رسیدن ."
از ترفند و سلاح مخصوص خانما در مقابل آقایون استفاده کردن و به مقصود رسیدن .
اومدم با اشک تمساح خودم و براش لوس کنم ،اما یهو یاد مریضی مامان و بابا و غصه هامون و بدتر از همه بیکاری بابا افتادم و راس راسکی اشکم در اومد .
یه کم ریز ریز و بیصدا اشک ریختن دلم و سبک کرد .
احساس کردم خدا جونم حسابی دلش برام سوخته و تمام هوش و حواسش به منه .
برای محکم کاری ، به دوستداران و مخلصین درگاهش قسمش دادم تا اگه خودم در بارگاه ملکوتیش قدر و منزلتی ندارم به آبرو و اعتبار اونا پیش خودش ، فکری به حال ته مونده غرورم کنه و نذاره بیشتر از این زیر دین خانواده گردنم کج و شرمندگیم بیشتر شه .
با التماس ازش خواستم به بابای بیچاره م رحم کنه .
بهش گفتم خودت که می بینی وقتی پستچی پاکت پول و دست بابام میده ، چه حالی میشه .
کمکای مالی دایی که پنهونی و یواشکی از خونواده ش به ما می کنه چطور غرورش و مثل شیشه می شکنه .
با تمام ظاهر سازی هایی که انجام میده ،اما غم تو چشاش داد می زنه .
عزت نفس داره دلش نمی خواد جیره خور و صدقه بگیر باشه .
پول دایی که با اصرار بهش میده مثل زهر میشه تو خونش .
آخ خدا جون تو که گریه هاش و دیدی که پنهونی و دور از چشم ما سر نماز می کنه و از اینکه دین مردم گردنش مونده ناراحته .
چقدر برای قسطای عقب مونده خودخوری می کنه .
می دونم کار کردن منم دردی از درداش دوا نمی کنه اما حداقل دلم رو خوش می کنه که بگم کاری که از دستم برمی اومده انجام دادم .
خدایا التماست می کنم . بزار یه کار خوب با حقوق خوب گیر بیارم تا کمی کمک حالشون باشم . خدایا...
زیادی استغاثه و عجز و لابه موجب شد ، شیطون مکار حسادت کنه و به لحظه ای غفلت از دعا ، فریبم بده .
گریه و زاری چرا ؟
عجز و التماس چرا ؟
مگه این خدا همون خدایی نیست که برای حضرت موسی(ع) دریا شکافونده ؟
مگه برای حضرت عیسی(ع) مرده زنده نکرده ؟
طوفان نوح ،دالان گلستان ابراهیم(ع) !و ... انجام خواسته ی حقیرانه ی تو برای اون کاری نداره .
راست میگه ؟
خدایا مگه ازت چی خواستم ؟
[ اوه ، اوه ،طلبکار شد .]
راست میگم دیگه .
خداجون تو که تا حالا این همه معجزه به بنده هات نشون دادی .
چی میشه مگه یه کار خوب و آبرومندانه هم برای من پیدا کنی ؟
منکه چیز زیادی ازت نخواستم . نمی خوام شق القمر کنی .
یا یه صندوقچه گنج واسم بندازی پایین .
می خوام با زور بازوی خودم زندگی کنم ... می خوام به بابام کمک کنم ... این چیز زیادیه ؟
خدا جون تو که می دونی دلم نمی خواد تن به هر کاری بدم .
خودت دیدی، اگه می خواستم از زیبائیم سواستفاده کنم الان وضع مادی مون توپ بود .
خداجون ، نمی خوام قداست تن و شرافتم رو به پول حروم بفروشم .
ترو به خدائیت قسم با این زیبایی بی نظیر و بدون نقصی که بهم دادی و فقط دردسرام و بیشتر کردی .کاری کن جایی رو پیدا کنم که کسی به ظاهرم توجه نکنه ...
وقتی یاد اراجیف و پیشنهادای غیر معقولانه و پست بعضی از اون افراد که به ظاهر رئیس شرکت و در باطن رئیس شیطان بودن افتادم . دوباره اشکم دراومد .
تو همون حال، یهو فکر کردم نکنه خدا قهرش بگیره و یه بلایی سر صورتم بیاره . بقول بابا که مرتب برای داده ها و نداده هاش شکرگزاره و میگه :
ــ شکر نعمت نعمتت افزون کند ، کفر نعمت از کفت بیرون کند
به غلط کردن افتادم .
خدایا راضی ام به رضای تو .
شیطون مکرر مزاحم می شد و تو دلم وسوسه ایجاد می کرد . از هر راهی که می تونست .
ترنج خاتون
۲۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۳۵ قبل از ظهر
نمی دونم چطور، یهو چهره ی برادرم یاسر اومد جلوی چشام . یاد دعاکردنای مخصوصش افتادم .بی اختیار از یادآوری حرفاش خنده م گرفت . با تموم سخت گیریای بابا ، بندرت نمازاش و درست و سر وقت می خوند .اونم همچین جنگی و برقی و تند تند که باور نمی کردیم رکعت های نمازش و درست بجا آورده باشه . اما خودش می گفت :
ــ سر خدا شلوغه . نباید زیاد وقتش و بگیریم . فقط باید اول وقت بریم برای حضور و غیاب . دیگه به بقیه ش کاری ندارن . " قل هوالله و احد با خورده موردش ، کفواً احد .
اما هر جا کارش گیر می کرد و راه به جایی نمی برد .سجاده ش دو سه ساعتی پهن بود . دست به دامن خدا می شد. اونم چه جور . سر نمازهم با نوکرتم و چاکرتم ، ایندفعه رو مخلصتیم...خودت آقایی کن . سر خدا کلاه میذاشت و فی الفور به حاجتش می رسید .
ولی منو بگو ، برای تموم نیازا و خواسته هام ،انقدر باید اشک می ریختم و آه می کشیدم و ناله سر می دادم .تا دل ملائکه ی آسمون بحالم کباب شده . خارج از نوبت سفارشم و به خدا بکنن :
ــ بابا مُرد دختره ، یه لطفی بکنید ، درخواستش و اجابت کنید .
اونم تازه با این همه سفارش ملائکه و ائمه اطهار که قربونشون برم همیشه هوام و داشتن ، درخواست سفارشی م با اندکی تأخیر ، سه چهار ماه دیگه بدستم می رسید . خوب در مقابل صبر خدا که میگن چهل ساله و حاجت بعضیا که خدا اصلاً بروش نمیاره. استغفرا... مصلحت نمی دونه بهشون بده . سه ، چهارماه چیزی بحساب نمی اومد . نمی دونم واسه ی چی ؟ شاید بخاطر غد بازیایی که یاسی خانوم از خودش درمیاورد و منو تو دردسر می انداخت ، خدا می خواست دماغم و بسوزونه تا زیادی ادعام نشه . شایدم ؟ ... نه ! باور نمی کنم . خدای من دوست داشتنی و مهربونه ، انقدر رئوفه که دلش نمیاد با من لج کنه . حتماً مصلحت می دونه که جواب خواسته هامو سریع ، نمی ده یا میذارتش تو نوبت . شیطون دلت بسوزه . می دونم دوسم داره و عاشقمه ودلش می خواد روزا و دقایق بیشتری منو تو بارگاهش ملاقات کنه . [ چه از خود متشکر شدی تو ؟] مگه دروغ میگم ؟ خدا وند ، عاشق ِ بنده هاشه . این مائیم که عشقمون بقول بابا ،خش(غش) داره .
همیشه به داداش یاسرم می گفتم :
ــ خوش بحالت داداشی ، انقدر دلت پاک و بی غل و غشه که خدا زود جوابت و میده . یه کم سفارش مارو هم بهش کن .
همونطور که گفتم از نظر ظاهر شبیه مامانم بود . اما از نظر رفتار و کردار ،درست سیبی بود که با – بابام نصفش کرده باشن . هرگز عصبی نمی شد و کینه ی کسی رو به دل نمی گرفت .مهربون و خونگرم بود. به همه احترام میذاشت و محبت می کرد . بی برو برگرد همه تو محل دوسش داشتن و آقا یاسر آقا یاسر از دهن کسی نمی افتاد .
بهش می گفتم :
ــ داداشی . انگار خدا ، جنس ترو از آب و مال منو از آتیش ساخته ! تو همواره خونسردی و آروم . من برافروخته و در تب و تاب .
تحمل اینکه یکی بهم بگه بالای چشت ، ابروس و نداشتم . یا قهر می کردم . یا با لجبازی و جوابای آتیشی ،دل و دماغ و شخص مقابلم رو می سوزوندم .
با کمکها و نصیحت های یاسر بود که تونستم شخصیت مقبول و متین یاسمن خانم و تو وجود خودم خلق کنم و یه لگام و افسار به دهن یاسی خانوم بزنم . البته بماند که گاهی زیادی سرکش می شه و مهارش از دستم در میره .
بخودم گفتم :
"شاید از بس در خونه ی خدا اشک می ریزم و زاری می کنم . خدا جون ، تا می فهمه منم ، میگه در و ببندید. که بازم این زر زرو پیداش شد . بالاخره خدا هم احتیاج به تنوع داره . چقدر حرفا و حرکات تکراری ببینه . من دیگه زدم رو دست صدا سیما . حیف که نمی شه واسش آواز بخونم . مامان ، پوستم و قلفتی می کنه ، پشم توش پر می کنه . آخه دست به پشم کردن مامان خوبه . نه اینکه خیلی جا داریم .خاله مرتب پشم های پاک کرده و شسته شده رو گونی گونی برامون می فرسته و مامان روز بروز ارتفاع کوه رختخوابامون و بیشتر می کنه و میگه :
ــ زن با سلیقه از تعداد رختخوابا و لحاف تشکاش مشخص میشه .
فکر کنم من از اون خیلی بی سلیقه هام چون اصلاً دوست ندارم دو ساعت ملافه بدوزم و میتیل بکشم . اَه ، انقدر بدم میاد پشم باز کنم و چوب بزنم. اما تابستونا از چیزی که بدم میاد سرم میاد . نمی دونم چرا مامان عادت داره خودش رو زجر بده . اینهمه لحاف تشک آماده . آی گردنم .
از بس سرم و بالا نگه داشتم . گردنم خشک شد . پیچ و تابی بهش میدم و خم و راستش می کنم . خیلی بدِ . میدونم خدا .ولی به مرگ خودم دست خودم نیست . هروقت میام دو کلمه باهات حرف بزنم . هزار تا چیز دیگه یادم میاد .
"خدای گرامی و بینندگان و شنوندگان آسمانی از اینکه در پخش مناجات اینجانب وقفه ای ایجاد شد و کانالای افکارم قاطی پاطی کردن معذرت میخوام . اینک پس از چند ثانیه به ادامه ی برنامه توجه بفرمائید . "
خوشت اومد خدا ؟ خستگیت در رفت ؟ ... تقصیر خودته دیگه . کاش یه کم نمک و چاشنی گِلم رو بیشتر می کردی و در مصرف شکر تو ساختنم صرفه جویی می کردی . حسرت به دل موندم یکی بهم بگه چقدر بانمکی . هر کی لپام و می کشید .تا یادمه ، می گفت :
ــ چقدر شیرینی تو بچه !
فقط زن دائی باباس که هنوزم میگه :
ــ شفته شیر برنج عسلی .
" اوق ... "
ببخشید خدا . معذرت میخوام . می دونی که چقدر از این غذا بدم میاد .
به مهر نگاه کردم و برای اینکه حواس خدا رو بابت بی ادبیم پرت کرده باشم . شروع کردم به شیوه ی یاسر حرف زدن .
ــ روم سیاه ، آخدا ... باس ببخشین . نوکرتون از بس شوما روش دادین ...اِ ... ببخشد . اشتباه لپی بود خانوما نمی تونن نوکر کسی باشن . کلفتتون ...
اومدم بقیه ی جمله م رو که تو ذهنم راست و ریستش کردم به زبون بیارم . که خودم فهمیدم چقدر مسخره س و بی اختیار خنده م گرفت . صحبتام با خدا آروم و تو دلم بود . اما صدای خنده م نا خواسته بلند شد . به خودم مسلط شدم و ادامه دادم :
... خیلی چاکریم خدا ...
بازم طبق معمول ، سرم خود به خود بالا رفت . به مخم فشار آوردم تا کلمات و استعارات بیشتری از این دست و که تو فیلمای ایرانی از زبون آرتیستای نقش اول و بزن بهادرای فیلمای قدیمی دیده بودم ، بیاد بیارم . تا شاید چاشنی کلامم رو بیشتر کرده وخودم و تو دل خدا هر چی بیشتر جا کنم . اما هرچی یادم میاد ... صحنه های بزن برقص و قر دادن خانوم خوشگلا ، رو میزای کافه وکاباره هاس و دل و قلوه دادن یواشکی و رو پشت بومی دختر پسرای جوون ، دور از چشم ننه باباشونِ . قربونت برم مامان ، اگه بدونی دخترت چی تو مخش ضبط کرده !یهو یادم اومد کجام و قراره چه طرح جدیدی بدم . بازم زور زدم تا مخم رو که گیر کرده رو رقص و شعرِِه : قر تو کمرم فراوونه ، نمی دونم کجا بریزم ، همین جا ، همین جا رو ردش کنم . اما حالا میکرب و باکتری و ویروس بود که جلوم صف کشیدن . براست راست و به چپ ، چپ جلوم رژه رفتن ، تا من سان ببینم . بازم اَه به این قوانین کارای معکوسم . باورم نمی شه در غیاب یاسر از اونهمه کلماتی که به شوخی با زبون داش مشدیا بهمدیگه می گفتیم چیزی تو خاطرم نمونده باشه . یادمه وقتی جواباش و دولا پهنا می دادم . لپم و می کشید و میگفت :
ــ آبجی فسقلی نمیری الهی . واسه خودت گنده لاتی شدیا . قمه بدم خدمتتون ؟
منم سیبیلای خیالیم و تاب می دادم و با در آوردن زبونم ، بهش می گفتم :
ــ داش یاسر تا این تیزی همرامونه . به برو بچ بگو ، قمه و نیمچه غلاف .
آخ چقدر دلم براش تنگ شده ! ای بابا . می بینی خدا جون . نمی دونم چه مرگمه ؟ خودم که خسته شدم وای بحال تو با مراجعه کننده هایی که هر دقیقه و ساعت به درگاهت آویزونن ! خدا جون میدونم کلافه ت کردم . چشم . اینم بگم دیگه میرم پی کارم . جون هر کی دوست داری ، بالا غیرتن . امروز یه کار درست و حسابی ، پر مایه ، بی دردسر ، شرافتمندانه ...
یهو یه حال عجیب . یه حس خوب .مثل سبک شدن . بی وزنی ... بهم دست داد .
قشنگ روحم و دیدم که از بدنم جدا شد . انگار تمام وزن ِبدنم بستگی به سنگینی روحم داشت . به سبکی یه پر شدم . به سمت صدای ملکوتی و زیبایی که صدام می کرد پرواز کردم . در میون اونهمه رنگهای براق و نورهای درخشان نمی دیدمش .ولی با آرامشی باور نکردنی در حال صعود به سمت بالا بودم . کسی رو که نمی دیدمش ولی کاملاً احساسش می کردم. دستام و گرفت و با صدای لطیفش گفت : به حاجتت رسیدی . برگرد .داشتم خوشحال و سبکبال به سمت نور پروازم و ادامه می دادم. که ناگهان با اتمام سخنانش ، دستم و رها کردو نورها و تشعشعات رنگی از بین رفت . روحم که اینک در پروازی کند تا دم سقف رسیده بود . یکباره در جسمم سقوط کرد . و دوباره همون صدا ، آرام و مطمئن اما با تأکید گوشزد کرد : به شرطی که همیشه اول وقت بیای سراغم .
فکر کردم . حالا که مطمئنم امروز یه فرجی میشه و حتماً به خواسته م رسیدم . پس بزار درست و حسابی اتمام حجت کنم که فردا جای گله گزاری و دبه ، بینمون نباشه . [ بابا روت و برم ] در دیزی بازه . حیا ، میا ، معنا نداره !
[ تا خدارو پشیمون نکردی . در دیگ طمعت رو ببند .] راست میگه . خودت که می دونی تو دلم چی میگم و چی میخوام . دمت گرم .
راضی و خرسند از راز و نیازی که با خدا داشتم . جانمازم و بستم . چادر مو از سرم برداشتم و گردنم و با پیچ و تابی که دادم . برگردوندم . چشمم به مامان افتاد که هاج و واج با چشای گشاد شده و حیرون ، میون چارچوب در ایستاده و با دهن باز ، خیره خیره نگام می کنه . نه حرفی ... نه لبخندی ... نه اخمی ... خشکش زده .
ترنج خاتون
۲۸ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۱ قبل از ظهر
ــ چی شده مامان ؟
جوابم و نداد. با صدای بلندتری صداش کردم .
ــ مامان ، چرا اینجوری نگام می کنی ؟
رو سرم دست کشیدم و به شوخی گفتم :
... الحمدا... ، شاخ که در نیاوردم .
ــ دنبال شاخ می گردی ، رو سر ِمنو نگاه کن ؟
سرش و دولا کرد و دست کشید روش .
از اینکه جوابمو با اخم و تخم داد . تعجب کردم . منکه کاری به اون نداشتم.
ــ حالت خوبه مامان ؟
ــ من حالم خوبه ، تو مثل اینکه یه چیزیت شده !... داشتی مثلاً نماز می خوندی ؟... حتماً اینم مدل گرن بیستمیه ! سر و کله جنبوندن و هر هر خندیدن !... خودت و مسخره کردی یا استگفرا... خدارو ؟
از سر سجاده ی مخصوصم بلند شدم . چادر و روسریم و بعد از تا کردن ، داخل کمد گذاشتم . نزدیکش شدم . و دستام رو دور گردنش انداختم و گونه ش و بوسیدم . با خنده گفتم :
ــ آخ مامان... ، نمی دونی چقدر خوشحالم . وای که دلم می خواد الان از خوشحالی سه چار تا پشتک و وارو بزنم . ولی حیف اینجا نمیشه . برم تو حیاط ، الان میام .
دستم و کشید و با حرص گفت :
ــ زده به سرت اول صبحی ؟ دیوونه شدی ؟ من چی میگم . تو چی میگی !
با خوشحالی گفتم :
ــ مامان جون ترو خدا ضد حال نباش . الان یه حالی دارم که دلم می خواد ملّق بزنم .
دلخورتر از قبل گفت :
ــ معلومه دیگه ! کسی که نمازو سبک بشمره و خدارو مسخره کنه . روزگارش بهتر از این نمیشه .انگدر از خودت ادا اطوار درمیاری که خدا میزنه پس گردنت ، دیوونت می کنه .دیوونگی هم که شاخ و دم نداره !
ــ گلی خانم ، خدا بزنه پس گردنم . فلج میشم نه دیوونه !
اومدم سربه سرش بزارم و بخوندونمش تا دست از اخم و تخمش برداره . بدترش کردم .
ــ واسه من شدی ملا لگتی ... خانم دکتر ... مگه ستون فگرات به سر وصل نیست .
دیدم اگه به این ترتیب ادامه بدم . بد می بینم . ترجیح دادم حق رو به اون بدم و کوتاه بیام . بزور دستش و گرفتم و نشوندمش .
ــ مامان جون چرا زود قضاوت می کنید . اولاً درد دل با خدا مدل قدیم و جدید نداره . هر کی هر جور دوست داره و با خداش راحته ، باهاش حرف می زنه .
ما درون را بنگریم و حال را ، نی برون را بنگریم و قال را
اون که خدای عالمه ، خودش فهمید چی دارم می گم و چی ازش میخوام . شما چرا سخت می گیری ؟
غضب آلود نگاش و به چشام دوخت و با حرص گفت :
ــ من میگم خدا ، خداست . نه اون مریم خل و چل که همه آتیشا از گور اون بلند میشه و با حرفاش از راه بدرت کرده و نه اون دختر ترشیده های دانشگاه که دوستتن ؛ که باهاشون هرجوری خواستی حرف بزنی . شما جوونا دیگه شورش رو درآوردید . هر چیزی یه حد و حسابی داره . نمی دونم تو اون خراب شده . چی یاد بچه های مردم میدن که اینجوری حرمتا رو از بین بردین .
ــ مامان جون ، چرا بیخودی حرص و جوش میخورین ؟ مگه چی میشه آدم با خدایی که از رگ گردن بهش نزدیکتره . شوخی کنه ؟ هان ! اشکالش چیه ؟ من که زبونم لال بهش بی احترامی نکردم . فقط کمی سربه سرش گذاشتم . وای ... چقدر دلم میخواد می تونستم بغلش کنم و ببوسمش . نمی دونی مامان ... همچین تحویلم گرفت ... اینجوری نگاه نکن . بخدا راست میگم . بین خودمون باشه مامان . خداهم از اون داش مشدیا و لوطی های نامبر وانه . تا با شیوه ی داداش یاسر باهاش حرف زدم .گفت ، همه چی ردیفه .
مامان وحشت زده ، لای انگشت شست و سبابه ش رو گاز گرفت و تند و تند گفت :
ــ استگفرا... ، استگفرا... ! خدایا توبه . این نفهمه ، جوونه . خامه . چیزی حالیش نیست .
ضربه ای که به سرم زد . دردی رو که آروم شده بود به زق زق انداخت .نمی دونم خدا تو باور اون چه جور خدایی بود ؟ چرا انقدر ازش می ترسید ؟ همش فکر میکنه خدا اون بالا بیکار نشسته ، زندگی بنده هاشو زیر ذره بین گذاشته تا ازشون آتو بگیره و دخلشون و بیاره ؟ کاشکی اینهمه ترس از خدا باعث میشد . تا به اعمال و رفتار خودش نگاه کنه . نه دیگران . اینهمه غیبت و تهمت به مردم زدن و واسش شریک قائل شدن ، گناه نبود و حرمتی شکسته نمی شد ... اما ... وای ، اگه بدونه در موردش چطور فکر می کنم ...
هر چی میخواد بگه ، بگه . خدای من ارحم الراحمین ِ . نه قاسم الجبارین .
***
بیخود نیست بابا صداش در نیومده ، هنوز سر نماز نشسته و با تسبیح ذکر میگه . فارغ از سرو صدای ما با طمأنینه و آرامش ، سرش و خم کرده و تو حال خودشه .همون بهتر سر نمازه وگرنه ، مثل همیشه طرف منو می گیره ومامان و شاکی می کنه . و اوضاع بدتر از اونچه هست می شه . نمی دونم سر سجاده که می شینه چی بخدا میگه که اینهمه نمازاش طولانیه ؟ برای همین همیشه اذون نزده بیدار بود تا به موقع به سرکارش برسه .حالا که از کار خبری نیست ، خدا از دست ما دو تا چی می کشه ؟ چقدر دلم میخواد بغلش کنم و ببوسمش . امروز یه چیم شده . همش می خوام ماچ و بوسه راه بندازم . نگاش که می کنم ، از صورت متبسم و نورانیش حظ می کنم . همیشه نگاش گرم و مهربونه و وجودش سرشار از عشق و ارادت به خدا و خونواده ش . هنوزم مثل عکسای جوونیش خوشگل و تو دل بروس . پیری وقار خاصی به جذابیت و زیبایی ش بخشیده . موها ی مجعدش ، یکدست نقره ایه و سختی های روزگار نتونسته قامت بلند و مردونه ش و خم بکنه . خیلی شبیه ویگن ِ . فقط به خوش تیپی اون نیست . دو دست کت و شلوار داره که یکیش و بیرون و سرکار می پوشه . اون یکی رو هم جشنها و خدای ناکرده عزداریا . همکلاسی هام وقتی که نوبت بابا میشد بیاد دنبالم ، به شوخی به پهلوم می زدن و میگفتن :
ــ محبی ، بابات عجب تیکه ایه ! افتخار میده مارو هم برسونه .
دخترای کوچه که علناً ، جلوی مامانم سر به سرم میذاشتن و میگفتن :
ــ هی یاسی خانوم ، یه کمی ما رو تحویل بگیر . امروز فرداس که زن بابات بشیم . اونوقت روزگارت و سیاه کردیم ،گله نکنی آ . گلی خانوم . پسرای محل انگشت کوچیکه ی علی آقا نمی شن اجازه میدی شوهرت و ازت قُر بزنیم .
مامان هم با شنیدن حرفاشون از خنده غش میکرد و میگفت :
ــ اگه می تونین ، بسم ا...
من که می دونستم واسه ی بابا ضعف می کنه و این خنده ها ظاهریه . فقط کافی بود بدونه کسی جداً به بابام نظر داره . دوست صمیمی ش هم که بود رابطه ش و قطع میکرد . به من که دخترش هستم .اگه یه کمی زیادی محبت کنه ، حسودیش میشه .
ــ قبول باشه بابا جون .
ــ قبول حق باشه بابا . امروز با خدا زیاد کار داشتی بابا ! نماز شما هم قبول باشه .
ــ ممنون بابا .می دونم سفارشم و بخدا کردید . درسته ؟
ــ اگه قبول باشه . آره باباجون . برای همه دعا کردم . دروغ نباشه ، برای تو بیشتر از همه .
اجازه ندادم و خودم سجاده ش و جمع کردم . بعدم با لبخند گفتم :
ــ تا پارتی مثل شما دارم ، غم ندارم . ایشاا... خدا به شما صد و پنجاه سال عمر باعزت و سلامتی بده . تا همیشه پیش خدا پارتیم کلفت باشه .
خندید و دستی به سرم کشید . بعد با شیطنت چشمکی زد و گفت :
ــ نفهمیدم بابا ، این دعا واسه من بود یا واسه خودت ؟
ــ اینو میگن دعای دو نبش .
ــ پس خدا ،ایشاا... دعات و برآورده کنه .
منم چشمکی زدم و با لبخند گفتم :
ــ شمام یاد گرفتین آ ؟
سرش و با حسرت تکون داد و با لحن اندوهگینی گفت :
ــ ما شاگردیمون خوب بود باباجون . فقط بدبختی ، آموزگار خوب نداشتیم . یاسی بابا ، می دونم اشتباه کردن کوچیک و بزرگ نداره . گاهی هم ما بزرگا دچار خطا می شیم . ولی بابا خواهش می کنم ، با مادرت بحث نکن .
یواشکی نزدیک گوشش گفتم :
ــ بابا ، بخدا من کاری نکردم . فکر کنم ، امروز از اون روزاس که مامان الکی گیر میده . اونم از نوع سه پیچش . مواظب باشین پرتون به پرش نگیره که با مخ می زنه تتون زمین !
همینطور که می گفتم . با دستم اداش رو هم در می آوردم .
نفهمیدم مامان کی پشت سرم ایستاده . اون که داشت تو اون اتاق رختخوابارو مرتب می کرد .با شرمندگی به چشم غره هاش نگاه کردم و با تته پته گفتم :
ــ ببخشید مامان . داشتم غیبتتون و می کردم و به بابا می گفتم امروز سر به سرتون نزاره .
مامان زل زد تو چشمم و با غیض گفت :
ــ آره جون خودت .
بابا بلند شد و سجاده ش و از دستم گرفت و تو کشوی دراور گذاشت . با صدایی آهسته رو به جانب ما گفت :
ــ آدم هر چی پیرتر میشه .بدبختانه صبر و حوصله شم کمتر میشه . تا وقتی بچه ایم ، میگیم بزرگ شدیم ، عاقل میشیم . بزرگ که میشیم ، میگیم ، پیر شدیم .عاقل میشیم . افسوس وقتی که پیر شدیم . تازه بازم ، مثل بچه هامون میشیم . پس کی میخوایم عاقل باشیم ؟ نمی دونم !
رفت کنار سماور نشست و در قوری چینی ،چای خشک ریخت .تا با آبی که در سماور قل قل می کرد . چای دم کند . با تعجب پرسیدم :
ــ بابا جون منظورتون چی بود ؟
ــ هیچی بابا . با خودم بودم .
مامان ، رختخوابم و با شدت روی رختخوابای دیگه انداخت و بالشتمم روش پرت کرد . فهمیدم عصبانیه و این کارا نشونه ی بروز دادن خشمش ِ .
ــ مامان جون چی شده ؟
"لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود ." کاش لال مونی می گرفتم و اجازه می دادم همونطور بیصدا خشمش و بیرون بریزه .
ــ چی شده ؟ دیگه می خواستی چی بشه ؟ حالا خوبه سواد ، مواد نداره ! وگرنه معلوم نیست دیگه چی میخواد بارم کنه . بعد چهل ، پنجاه سال که تو خونه ش جون کندم . با همه نداریاش ساختم و صدامو کسی نشنیده . حق داره والله . بایدم متلک بندازه . حالا دیگه همه کارام بچه بازیه ؟ دستت درد نکنه . بعد اینهمه سال خوب مزد زحمتامو گذاشتی کف دستم . درسته سواد ندارم ، ولی نادونم نیستم . به اندازه ی خودم خیلی چیزا حالیمه . فکر کردی این موها رو تو آسیاب سفید کردم ؟ از نجابتمه ، از خانومیمه که صدام در نمیاد . بروم نمیارم . راست میگی اگه عگل داشتم ، با اونهمه بلایی که سرم آوردن . صبر نمی کردم و به پات نمی سوختم . باید می رفتم تا می دیدی هیچکی مثل من ، بخاطرت ، تو اون کاروانسرا دووم نمیاره .یکی نیست بهش بگه بد خونه داریتو کردم ؟ بد بچه هایی برات تربیت کردم ؟ همه دیپلمه و درس خونده ! خانوم دکترت و کی به اینجا رسوند . حتماً بی عگل بودم که از گلوم می بریدم . از خرج و مخارج خودم و خونه می زدم تا این خانوم کلاس زبان و کنکورش و بره . آره ، راست میگی عگل ندارم . اگه عگل داشتم بجای اینکه جورابام و با این چشای کورم وصله کنم و درز بگیرم ،یا رخت و لباس برای مردم بدوزم که با پولش وسایل خانوم و فراهم کنم . تا ایشون یه وگت از فلان جزوه ش نیفته که دل شما بلرزه ،باید مثل زری خانم و بگیه ی همسایه ها هر روز به گر و فر خودم می رسیدم .تا الان دلم نسوزه . حالا چی چی رو بهم تذکر میدی . آره ، عگل ندارم . بگو ... ! اما اینم بگو که گیر(غیر) از عگل خیلی چیزای دیگه هم ندارم . بگو چه حسرتهایی یه عمره به دلم مونده و اعتنا نکردم . بگو همیشه آرزو به دل موندم .همیشه گفتم ، خونه م اگه صفا نداره ، پرده و مبل و فرش آنچنانی نداره به صفای دلش دَر . جیباش اگه همیشه خالیه ، به وفور محبت و مهربونیش دَر . اما حالا با این نیش زبونت ،همه چی پر . از امروز بهت میگم .
تو دلم گفتم :
" نه بابا ، مامان اگه درس خونده بود . حتماً یه شاعر درست و حسابی یا دست کم یه ناطق سخنور میشد .ماشاا... یکریز می گفت و هزار ماشاا... نفس کم نمی آورد . آخ که قیافه ی بابا جونم با اون صورت رنگ پریده و چهره ی درهم فرو رفته ش هم دیدنی بود هم خوردنی . طفلی خودش و باخته بود . نیش و کنایه و گلایه های مامان و بجون می خرید اما از غصه های قدیمی و تلمبار شده رو دل مامان ، بی خبر بود . هاج و واج اونو نگاه می کرد . نمی دونم واقعاً با گفته ش منظوری داشت که اینهمه مامان و جوشی کرده بود . یا همه ی اینا سوء تفاهمی بود که مامان خانم از سر قضیه ی بحثش با من تو دلش مونده بود . و کاسه کوزه سر بابام شکست . مامان هم بس نمی کرد و به قیافه ی مظلوم و رنجیده ی بابا یه نظر نمی کرد تا ببینه با حرفاش چی بروز اون میاره .
ــ بد ِ بهش میگم کفر نگه ؟ مسخره بازی سر نماز در نیاره . حرمت خدارو نگه داره . اگه نگم . میگی ، پس خانم شما چی یاد بچه ها میدی . اگه بگم . میگی ، نگو . دوره ی ما با زمون اینا خیلی فرق کرده . ما قدیمی هستیم و حرفاشون و نمی فهمیم .الان بچه ها بهتر از ما می فهمن . به کدوم سازت برقصم ؟...
ترنج خاتون
۲۸ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۴۷ بعد از ظهر
همونطور یه بند غر می زد و اثاث تو اتاق و جابه جا می کرد .
... ببین اول صبحی چطور کام آدمو تلخ می کنن .
اشکهاش روی گونه هاش روون شدن و صداش رو بند آوردن . با آه های بلند رختخوابایی رو که نامرتب رو هم انداخته بودشون و مرتب می کرد .
دلم براش سوخت . اما ترسیدم برم جلو و یه چیزی بگم ، کارو از اینی که هست خرابتر کنم . یه کم گریه شاید حالش و بهتر کنه .
بابا دلش طاقت نیاورد . از کنار سماور بلند شد و رفت طرفش . لحاف و که در حال تا کردن بود از دستش گرفت و تا کرد و سرجاش گذاشت . دست رو شونه ی مامان گذاشت . قد مامان به زحمت وسط سینه ش می رسید . با دلجویی به صورتش نگاه کرد . شاید اگه من تو اتاق نبودم ، صورتش رو هم ماچ می کرد . اما وقتی دید من ناظر حرکاتشون هستم . تنها ، به دست کشیدن روی سرش ، اکتفا کرد .رگ خواب مامان دستش بود .
ــ خانوم جون ، عزیز دلم . چرا بیخود شلوغش می کنی ؟ منکه حرف بدی نزدم . من غلط کنم به شما بالاتر از گل بگم .
یه باره فرکانس زبان فارسی عوض شد و رفت رو کانال آذری . بدبختی صداشم آروم کرد و پایین آورد . منکه زیاد ترکی حالیم نمی شه . موندم تو کفِش که چی داره یواشکی بهش میگه .فقط فهمیدم همش قربون صدقه س .اما وقتی صداش اوج گرفت .دست و پا شکسته حالیم شد ، داره دلجویی می کنه .
ــ خانوم گلم ... دور سرت بگردم ... حالا من یه چیزی گفتم ...بخدا اونجور که تو خیال کردی نبود . خودت می دونی که خاطرت چقدر برام عزیزه . بعد اینهمه وقت که به پای نداریای من سوختی . حالا... ؟ حالا باید همچین حرفی بزنی ؟ قربون سرت ... فکر می کنی نمی دونم... ؟ نمی بینم... ؟ همیشه ممنون خانمی و نجابت و فداکاریات بودم . ولی چی کار کنم ؟ دستم خالیه . خودمم همیشه شرمنده ی تو بچه هام بودم .اگه تو مثل کوه ، پشتم نایستاده بودی . من الان سر پا نبودم ... نگو خره ! حالیش نیست . نمی فهمه . خوبم حالیمه . ولی چه کنم . روزگار خواسته همیشه شرمنده تون باشم . اگه کاری باس می کردم و نکردم . تو بگو ؟
دست مامان و با مهربونی گرفت و بوسید . روسرش و هم بی خیال من شد و بوسید .
اوه . اوه . مامان چه خودش و لوس کرده ! چقدر واسه ی بابای بیچاره م ناز می کنه . به رختخوابا تکیه داده و به بابا نگاه نمی کنه . هر چی بابا با نگاه عذرخواهانه التماسش می کنه بی توجه روش و به این طرف و اون طرف بر می گردونه .
می دونم اینا فیلمشه . این چند روزه که از صبح تا شب بیرون دنبال کار و درس و دانشگاه بودم . حرفای محبت آمیز و عشقولانه از دهنم نشنیده . و دیشبم که اعصابش و ریختم بهم . داره تلافی کارای منو سر بابا در میاره . بد جوری این چند ساله بهم وابسته شده . خدا رحم کنه . نمی دونم چطور میخواد شوهرم بده ؟ دوست داره همیشه عشق و علاقه و محبتمون و بهم ابراز کنیم و نشون بدیم . دلش غش میره واسه قربون صدقه رفتن ، بغل کردن و بوسیدنش . معتقده آدمیزاد تا زنده س باید قدر هم و بدونه . و تمامی علاقه ش و به افراد خونواده و دوستاش نشون بده . میگه اگه بزبون نیاریم چطور بفهمیم همدیگه رو دوست داریم . رفتار محبت آمیز و عاشقانه نیمی با کلام و نیم ی از دل مکمل هم هستن . بدون کلام ، معنی و مفهوم دوست داشتن کامل و کافی نیست . همیشه باهاش مخالفت می کردم و می گفتم :
دو صد گفته چون نیم کردار نیست .
به زبون آوردن و ابراز محبت کردن مداوم . تکرار دوستت دارم . این عبارت و لوثش می کنه و طرف مقابل و خسته . اما وقتی خسته از دانشگاه بر می گشتم .بوسه ش وقتی شیرین و چای قند پهلوش حال می داد که با زبونش می گفت :
ــ خسته نباشی گلم .
با نگاه های التماس آلود بابا که مصرانه ازم کمک می خواست ، جلو رفتم . با زبون نگاه ،بابا رو ردش کردم بره . بالاخره موفق شدم آرومش کنم .
بابا با صدای گرم و مهربونش ،تعارفمون کرد تا سر سفره ی آماده ی صبحونه ، حاضر شیم .
ــ خانومای خوشگل خودم اگه درد دلشون تموم شده بیایین که سفره آماده س . به سرعت از جام بلند شدم و دست مامان و گرفتم و کمکش کردم تا بلند شه .
بابا سر سفره ، جای همیشگیش نشسته و منتظر ما بود.با نگاه جذاب و چشمان زلال و مهربونش چهره ی آروم مامان و می کاوید .
دیگه نشانی از گرفتگی و کدورت تو چهره ی زیبای مامانی نبود .
در اصل حالا شرمنده بود . اینو از گلگونی لپای سپیدش می شد فهمید .
کنار سماور نشست و تو استکانهای آماده شده توسط بابا چایی ریخت .
اولین استکان نعلبکی رو جلوی بابا گذاشت . اونم آهسته دست نوازشی روی پاش کشید و با خنده گفت :
ــ گلی خانوم خودم، چطوره ؟
مامان با شرم پشت چشمی نازک کرد و به ترکی گفت :
ــ الحمدا... به خوبی شما ، خوبم .
بابا خندید . چقدر دلش بزرگ و بی کینه س . اونم در جواب به همون زبون گفت :
ــ از خدا میخوام همیشه خوب باشی . قربونت برم .
(http://www.postsmile.com/)
***
سرو صدای ترافیک ، ازدحام و شلوغی مردم تو اتوبوس . همهمه ی گنگ و نامفهوم صحبتها . تو اون صبح نسبتاً خنک بهاری .
گرمای مطبوعی رو تو رگهام جاری کرده بود .
حس خوب زندگی . و امید .
اتوبوس از بس مسافر زده بود ، زناو مردا قاطی هم شده بودن .
ناخواسته با فشار جمعیت خانما هی تغییر جا می دادم و به طرف قسمت مردونه سرونده میشدم .
دیگه کسی نگاه نمی کرد جا نیست .
فقط برای اینکه زودتر به مقصد و سر کارشون برسن .با زور سوار می شدن و خودشون رو جا میکردن .
راننده هم بی انصاف تو ایستگاه ها نگه می داشت و مردمم بلا نسبت مثل گوسفند رو هم سوار میشدن .
بازم دم مردای قدیمی .
پیرمردی که دید از فشار زنا به سمت اونا رونده شدم و میون مردای فرصت طلب گیر کردم .
پا شد و جاش و بهم تعارف کرد .
جوون بغلیش ، روش و کرد به خیابون که مثلاً متوجه نیست .
نمی خواستم بشینم و اون با اون سن و سال سر پا بایسته . اما مثل اون که اوضاعم و دید و بلند شد .
ترجیح دادم زود تشکر کنم و تا پرسم نکردن ، بشینم .
انقدر فشارم داده بودن که کم مونده بود محتویات معده م و بالا بیارم .
مرد جوان کناری که خودش و زده بود به اون راه .تا کنارش نشستم .
همچین خودش و پت و پهن رو صندلی ولو کرد که انگار پشت ماشین بنز شخصیش نشسته .
هر چی پام و کنار کشیدم . پاش و چسبوند به پام .
لعنت بر شیطون .
هی خودم و جمع و جور کردم . بیشتر جری شد و بدون اینکه بروش بیاره به کارش ادامه میداد .
نمی دونم از تماس و ساییدگی پارچه ها چه لذتی می برد .
شیطونه میگفت کفشم و در بیارم بزنم تو ملاجش .
اما بدبختانه آبروریزی می شد و نصف مردم تو اتوبوس هم محلی ها بودن .
نمی دونم شاید اینم مریضه و اینکاراش هم بروز یه نوع واکنش روانی س .
جالب اینه همین آدم مریض اگه یکی به زن و بچه یا خوار مادر خودش چپ نگاه کنه . رگ غیرتش پاره میشه و شکم طرف و سفره می کنه .
تا رسیدن به مقصد خون خونم و خورد .
اما برای اینکه زیر سؤال نرم و نگن:
عیب از خودشه ! حتماً خودش کرم داره !
مجبور شدم در سکوت با اون مبارزه کنم .
نفس عمیقی کشیدم و هوای دودآلود میدون راه آهن و به مشام کشیدم .
پسره هنوز نگام می کرد و نیشخند می زد . پشتم و کردم و رفتم تو ایستگاه منتظر اتوبوس بعدی شدم .
تا میدون ولیعصر هم همون برنامه بود .
ولی رفتم ته اتوبوس تا دیگه همچین بلایی سرم نیاد .
از میدون ولیعصر ترجیح دادم سوار تاکسی شم . مسافرا تا وسط خیابون رفته بودن . هر کی به هر کی بود .
کسی که تازه رسیده بود نگاه نمی کرد بقیه چقدر منتظر بودن .
تا تاکسی خالی می ایستاد . همه می دویدن .
چند تا تاکسی جلوی پام ایستاد . اما مگه آقایون اجازه می دادن .
این بار تاکسی که با اشاره ی دستم ایستاده بود .تا آقایون زرنگ دویدن . در تاکسی رو قفل کرد .
چون جلو دونفر می نشستن و با تعداد آقایون می دونستم الان یکی شون می پره بغلم .
ترجیح دادم عقب بشینم .
خیلی تشکر کردم و بلافاصله دفتر یادداشتم و که آدرسا رو روش نوشته بودم بیرون آوردم .
به آقای راننده مسیرم و گفتم و ازش خواستم راهنمایی م کنه .
خانم مسن مانتو پوشیده ای بعد از پیاده شدن آقای قبلی کنارم نشست . بعد از چند دقیقه آهسته به پهلوم زد و با صدای آهسته ای نزدیک گوشم گفت :
ــ طرف بدجوری چشاش ترو گرفته . خدا بخیر کنه ! با این حواس پرتش تصادف نکنیم، خیلیه !
متوجه ی منظورش نشدم به صورتش نگاه کردم .
با اشاره ی نامحسوس راننده تاکسی رو نشونم داد .
از توی آینه چشمم به چشش خورد . زل زده بود بهم . ناراحت سرم و انداختم پایین . خودم و جمع کردم . اما هیچ طور نمی شد . بازم تو آینه پیدا بودم .
خانوم بغل دستیم به نجوا گفت :
ــ قربون خدا برم . هزار الله و اکبر . چقدر خوشگلی تو مادر . چشمم شور نیست. ولی رفتی خونه واسه خودت اسفند دود کن .
با شرمندگی گفتم :
ــ شما لطف دارین . مرسی .
ــ نه عزیزم لطف کدومه . ماشاا... مثل عروسک می مونی . بیچاره طرف حق داره .
بوی بد دهنش از یه طرف . آب دهنش از طرف دیگه، با صحبتاش مرتب رو صورتم تراوش می شد . ای خدا . دل و روده م داشت بالا میومد . خدا سومی رو بخیر کنه . وقتی تاکسی تو دست اندازی افتاد و ماشین بالا پایین پرید .
خانومه با صدای بلند سر راننده داد زد :
ــ اوی آقا چیکار می کنی . جلوت و نگاه کن . کمرم و شکوندی .
راننده ازش عذر خواهی کرد . ولی مگه خانم مسن ول کن بود .
ــ اگه حواست و جمع کنی . رو چاله چوله نمیری . یعنی چی که همش چشت تو آینه س .
ترنج خاتون
۲۹ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۴۹ قبل از ظهر
... جلوت و نگاه کن .
راننده ی تاکسی که مرد جوان و خوش بر و روئی بود با نزاکت بازهم عذرخواهی کرد و گفت :
ــ خانم محترم تقصیر من نیست . از شهردار شکایت کنین که وسط خیابون اصلی شهر، چاله به این گندگی رو نمی بینه . تا بده پرش کنن .
ناخودآگاه نگاهم به آینه بود و به سخنانش گوش می دادم .
راننده پس از اتمام سخنانش به آینه نگاه کرد و همزمان نگاهش در نگاهم گره خورد .
چشمکی حواله م کرد .که خون را در بدنم منجمد کرد . تنم یخ کرد. لرزش خفیفم از چشم خانم بغل دستی ام دور نماند .
خیلی آهسته کنار گوشم گفت :
ــ دختر جون با این برو رویی که داری ،پدرو مادرت چطور جرأت می کنن بزارن تنها بیای تو خیابون . من جای اونا بودم تو هفت تا سوراخ قایمت می کردم . یا چنان تو چادر و چاقچول می پوشوندمت تا کسی چشش بهت نیفته . خدارو خوش نمیاد این ریختی میای خیابون و حواس جوونای مردم و پرت می کنی .
حالم گرفته شد . می خواستم بدجوری جوابش و بدم . اما ملاحظه ی سن و سالش و کردم . و با احترام گفتم :
ــ شما تو پوشش من مشکلی می بینید ؟
ــ ظاهرت خیلی هم سنگین و پوشیده س . مشکل چهره ته عزیزم .
با گفتن می دونم . روم و برگردوندم و از شیشه ی اتومبیل بیرون و نگاه کردم .
حوصله ی جرو بحث نداشتم . سرم هنوز درد می کرد . از دیروز به حد کافی ، با این و اون درگیر شده بودم .
به محل مورد نظرم که رسیدم .
با تذکر راننده پیاده شدم . دست دراز کردم تا بقیه ی پولم و از دستش بگیرم .
اینجا رو پاتک خورد .
میدونستم قصد داره موقع دادن بقیه ی پولم دستش و به دستم بماله .
برای همین دستکشهای نخی سفیدم و جلوتر دستم کرده بودم .
بلافاصله پشتم و کردم و سریع از روی جوی بزرگ آب پریدم .
وقتی چشمم به کاغذی که با چند ،تا کوچیک شده و لای پول خرد ها قرار گرفته بود ، افتاد .
با تعجب کاغذ و باز کردم و دیدم شماره تلفن روش نوشتن . بخودم زحمت خوندنش و ندادم . داخل جوی آب رهاش کردم .
***
فصل دوم
طوفان
با پیدا کردن محل شرکت . چشام گرد شد . به ساعتم نگاه کردم . هنوز نیم ساعت فرصت داشتم . به خودم گفتم:
" عجب ساختمونی !
بابا اینا که ساختمون شرکتشون این ریختیه . ببین خونشون چه شکلیه ؟ "
ساختمانی بلند و ده بیست طبقه .
با نمایی شیک و هنرمندانه .
ستون های بلند و حجاری شده ی قشنگی که سر درش کار گذاشته بودن .
کاخ امپراطوران رومی رو به یاد آدم میاورد .
همونطور محو نمای ساختمون شده بودم و دستام و سایبان چشام کرده و ناخواسته مشغول شمردن طبقاتش بودم که با صدای بوق ماشینی در نزدیکی م ترسیدم و از جا پریدم .
به پشت سرم نگاه کردم .
ماشین مدل بالای مشکی رنگی پشت سرم ایستاده بود و منتظر بود تا راه را بازکنم .
این ماشین تو پیاده رو چیکار داره ؟
انقدر نمای زیبای ساختمون جذبم کرده بود که متوجه نشدم سر راه عبور ماشینای ساختمون به پارکینگشون ایستادم .
تا متوجه بشم .صدای بوق دوم بلند شد .
با خشم بدون اینکه چهره ی راننده رو از پشت شیشه ی دودی رنگ ماشین ببینم .گفتم :
ــ خیل خوب بابا . سر که نیاوردین .
کشیدم کنار و با دست ادای بفرمائید و با حالتی تمسخر آمیز درآوردم .وقتی از کنارم رد میشد با فریاد ادامه دادم :...
خیال کردی پشت گاری لکنتیت نشستی . خیابونم خریدی ؟ اگه از صدای عرعر الاغت خوشت میاد . یه بار دیگه م بزن .
وقتی کاملاً از کنارم عبور کرد بازم صدای بوقش و بلند کرد .زبونم و درآوردم و گفتم :
ــ عوضی .
از در شیشه ای ساختمون وارد لابی بزرگ و مجللش شدم .
ایول به این میگن شرکت .
چه کلاسی داره !
معلومه صاحب شرکتایی که اینجا دفتر دارن . پولشون از پارو بالا میره .
جون خودم خرج دوسه سال ما ،فقط شارژ ماه به ماه ساختمون ایناس .
ببین چه مبلایی اینجا گذاشتن ... !
تپش قلبم زیاد شد و یه هیجان کاذب از دیدن تزئینات و دکوراسیون زیبای لابی ، به جونم لرزه انداخت .
تازه چشمم به دو تا خانمی که روی مبل آرمیده و آهسته باهم گفتگو می کردن افتاد .
اومدم سراغ شرکت و ازشون بگیرم . تابلوی بزرگ زرینی که در وسط دیوار، بین دوتا در آسانسور نصب شده و برق میزد. توجهم و بسوی خودش جلب کرد .
می دونستم شرکتی که وقت ملاقات برام تعیین کرده کدوم طبقه س . اما دست و دلم بد جوری بادیدن محل و ساختمون و آدماش سرد شد و دو دل شدم .
[ بابا اینجا جای از ما بهترونه . آخه ترو اینجا سه ننه . تا دیر نشده برگرد بریم .]
ترنج خاتون
۳۰ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۵۳ قبل از ظهر
مقابل در آسانسور سمت راستی ایستادم . دگمه ش و فشردم و منتظر ایستادم . پس از چند لحظه آسانسور رسید . و در باز شد . با دیدن پیرمرد ریز نقش انیفورم پوشیده ای که از آن خارج شد . با دستپاچگی سلام کردم .بسیار محترمانه و با محبت پاسخم و داد و احوالم و پرسید . تشکر کردم و برای اطمینان ، آرام گفتم :
ــ ببخشید میخوام برم دفتر شرکت بازرگانی امین و پسران اجازه هست .
با لبخند گفت :
ــ البته خانم . ببخشید فضولی نباشه ،برای کار اومدید ؟
می خواستم جوابش و ندم و داخل آسانسور بشم . دلم نیومد . همسن و سال بابام بود و با اینکه زل زده بود به صورتم و چشم ازم بر نمی داشت . اما نگاهش آزارم نمی داد . با لبخندی که روی لبش خونه کرده بود . یه جورایی شبیه بابا بود .
با لبخند بهش گفتم :
ــ بله . دیروز تو روزنامه آگهی داده بودن .
ــ امیدوارم موفق باشی . آقای امین مرد خوبیه . خیلی آقاست . شرکتش هم خیلی معتبره . تازه غیر شرکت واردات صادراتش ، کلی هم کارخونه و فروشگاه و هتل و باغ مرکبات داره . حقوق خوبی هم به کارمنداش میده . برات دعا می کنم . ایشاا...اگه موفق شدی ، شیرنی منو فراموش نمی کنی .[ اگه جیک و پیک خصوصی شم میگفتی حتماً ]
خنده م و کنترل کردم و با لبخند گفتم :
ــ شما دعا کنید موفق بشم . شیرینی من قابل شما رو نداره .
ــ اسمم رحمانه . رحمان کبیری . اما اینجا همه رحمان صدام می کنن .
ــ از آشنائی تون خوشوقتم آقا رحمان . منم محبّی هستم .
ــ منم خوشبختم خانم . راستی ، چرا دیروز نیومدید ؟ نمی دونید دیروز بعدازظهر، اینجا چه خبر بود .
ــ متأسفانه دیروز غروب بود که ،روزنامه خریدم . اما بلافاصله زنگ زدم . خانمی که گوشی و برداشت ، برای امروز بهم وقت ملاقات داد ... فکر می کنید دیروز کسی رو استخدام کردن ؟
ــ فکر نکنم . چون از صبح ، خانما همینطور میان و میرن . در ضمن اگه کسی رو استخدام کرده بودن ،همون اول صبحی بهتون خبر میدادن .
ــ چطوری ؟
ــ مگه ازتون شماره تلفن نگرفتن ؟
ــ نه !
دلم هری فرو ریخت . نکنه اینهمه راه و بیخود اومده باشم . انگار حرف دلم و فهمید :
ــ ناراحت نباش ایشاا... که اینطور نیست .
به ساعتم نگاه کردم . به موعد مقرر دقایقی بیش نمانده بود . برای اینکه در اولین برخورد آدم نامنظمی بنظر نیام،هول هولکی از آقا رحمان خداحافظی کردم و داخل آسانسور شدم . دگمه ی طبقه ی یازدهم و زدم . در آینه های تعبیه شده در سه طرف آسانسور به سرتا پام نگاهی انداختم . در مانتوی شیری رنگ مدل بارانی ام که عیدی زن داداشم بود و ست همرنگ کیف و کفش شکلاتی رنگم ،خیلی شیک و خانمانه به نظر میومدم . گره ی روسری ابریشمی گلدارم و که با مانتوم همخونی داشت و مرتب کردم . موهای بلندم و مامان دم اسبی جمع کرده و محکم بافته بود . با اینحال تا گودی کمرم می رسید .و برای اینکه از زیر روسری م بیرون نزنه، زیرمانتوم انداخته بودم اما بدنم و بدجوری میخورد و اذیتم میکرد . هر بار از مامان خواسته بودم اجازه بده یه کم کوتاهشون کنم . انگارمی خواستم خدای نکرده عمرش و کوتاه کنم . قیافه شو همچین میرغضبانه بهم می دوخت . که با خنده مجبور میشدم بگم، بابا شوخی کردم . ظاهرم مرتب بود . وقتی شیک می پوشیدم و تیپ می زدم . از خودم خوشم میومد . یه جورایی اعتماد به نفسم افزایش می یافت . آسانسور در طبقه ی مورد نظرم ایستاد . اما ناخودآگاه دلهره برم داشت . هاله ی صورتی رنگ گونه هام یهو غیبش زد . رنگم پرید و مثل رنگ مرده ها شد . از نگاه کردن تو آینه ، جز یأس چیزی حاصلم نمی شد . بازم قانون کارای معکوسم کار خودشون و کردن .در را باز کردم و وارد راهروی نسبتاً عریض و طویلی شدم .
چه کاغذ دیواریای خوشگل و نازی ![ فکر می کنی با دید زدن به در و دیوار اینجا ، از ترست کم میشه ؟]
اوه خدا... ! نوکرتم ، الان نه .
دلهره باعث شد تا ضربان قلبم شدت بگیره . احساس خفگی و گرما بر درجه حرارت بدنم افزود .
اوه خدا ...،چرا اینجوری شدم ؟ انگار بدنم گر گرفته . اما زانوهام چرا می لرزه ؟
توان ایستادن رو پاهام و نداشتم . صدای کلیک آسانسور در فضای خالی و ساکت راهرو زهره ترکم کرد .سرم و برگردوندم و دیدم ،کسی نیست . شمارش گر آسانسور داره پایین میره با خودم گفتم :
" اگه فشارم افتاده ، پس چرا بدنم گر گرفته ؟ همه ی کارام بر عکس همه س . درست در آستانه ی در ورودی شرکت و رسیدن وقت مصاحبه ،باید دچار سرگیجه بشم ."
به دیوار تکیه دادم و دولا شدم . دست رو زانوهام گذاشتم و فشارشون دادم . تا شاید از لرزششون جلوگیری کنم . آسانسور صدا داد و ایستاد . متوجه ی باز شدن در آسانسور شدم . همینطور صدای گامهایی که از آن خارج شدن رو شنیدم . سعی کردم سریع خودم و جمع و جور کنم . بند کیفم و که از سر شونه م پایین افتاده بودو برداشتم و با شتاب روی شو نه م انداختم . اما احساس کردم، ته کیفم به کسی برخورد کرد . و صدای آه گفتن مردانه ای باعث شد .تا فوراً به عقب برگردم و به پشت سرم نگاه کنم . با شتابی که به خرج داده بودم انتهای کیفم به زیر چانه ی مرد جوانی که پشت سرم ایستاده بود ، خورده بود . این و از روی حرکت دستش که اون قسمت و می مالید . فهمیدم . وای مردم از خجالت . تند تند عذر خواهی کردم . اما انگار این آقای خوش تیپ قصد بخشش نداره . ابروهای پر و مشکیش بدجوری تو هم گره خورده . اصلاً نگاهم نمی کرد .[چونکه بنده ی خدا از زور درد چشاش و بسته .] بنظرم اشکش و هم درآوردم . همینطور شرمنده نگاش می کردم که چشاش و باز کرد و به چشام چشم دوخت . وای خدا ...! نمیره الهی ... چه چشایی داره پدرسگ . اوخ نه این روزا میگن پدر صلواتی ... مگه میشه مردی انقدر چشاش قشنگ باشه ؟ همینطور بی اراده تو چشاش زل زده بودم . بدبختی اونم پلک نمی زد . رنگ چشای خاکستری رنگ دور مشکیش ، تو مژه های بلند و سیاه رنگ، تاب برداشته ش محاصره شده بود . غلط نکنم ، فر مژه زده .خط چشم و ریملم که رو شاخشه ... مگه میشه آخه... ؟ این چشا ،به مژه های بلند و مشکی چشای من گفته، زکی ! وقتی دستش و از صورتش برداشت نگاهم همراه با حرکت دستش به پایین کشیده شد و صورت قرمزش و دیدم . نفهمیدم چطور با لحنی دلجویانه گفتم :
ــ آخی، صورتتون قرمز شده ! ببخشید ترو خدا .
هر چی من با شرمندگی و دلسوزانه جمله م و ادا کردم .مرد جوان با اخم و تخم نگاه از صورتم برگرفت و با عصبانیت گفت :
ــ نیازی به عذر خواهی نیست . با اون دمبلی که تو کیفتون حمل می کنید بیشتر مراقبِ مردم باشید .
متوجه ی متلکش شدم . [ قربون دستم . ناز شستم . حالا که انقدر عوضی هستی نوش جونت .الان خدمتت میرسم و حالت و همچین می گیرم که... ! گند ِدماغ .به من میگن یاسی خانوم ]
در کیفم و باز کردم و با اخم گفتم :
ــ بفرمائید ببینید . دمبل نیست . بطری آب یخه .در ضمن، منکه عمداً نزدم . ازتونم معذرت خواستم . اگه فکر می کنید نیاز به پزشک دارید . در خدمتتون هستم . همه ی هزینه هاشم تقبل می کنم .
نگاه تحقیرآمیزی حواله م کرد و بدون اینکه جوابم و بده . تو خماریم گذاشت و رفت .
ای بدبختی ! با کلید؛ در همون شرکتی و که می خواستم برم توش . باز کرد و داخل شد .و در و پشت سرش چنان محکم بست که از صد تا فحش خوارمادر برام بدتر بود و از ترس ازجا جهیدم . [عوضی ِ. آشغال . مردیکه ی بی ادب .بی نزاکت . خوب شد .دلم خنک شد . اگه می دونستم توی عوضی پشتم ایستادی. عمداً همچی میزدمت تا فکت بیاد پایین .مرده شور، اون چشای خاکستری خوشگلت و ببره .]
چند تا نفس عمیق کشیدم تا یاسی خانوم بیشتر از این فشارم و بالا نبره .
ترنج خاتون
۳۰ خرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۴۰ بعد از ظهر
پشت در چوبی خراطی شده ی فندقی رنگ ایستادم . محکم و با اطمینان از فروکش کردن خشم درونم ، زنگ در رو فشردم . برای آرامش یافتن و تقویت روحیه ام مجدداً چند جمله ی خودخواهانه در ذهنم تکرار کردم:
ــ من می تونم . من موفق میشم . اینجا نشد ، جای دیگه . کی از من بهتر ! باید التماسم کنن .
بعد نفس عمیقی کشیدم و نفسی دیگر، که با گشوده شدن درتوسط پیرمرد مسنی که بسیار آراسته و مرتب به نظر می آمد ، در سینه ام حبس ماند .
ــ بفرمائید .
کنار کشید و راه عبورم و باز کرد . آرام و بیصدا نفس حبس شده در ریه هام و بیرون فرستادم . و باشتاب سلام کردم .داخل شدم و از راهروی نسبتاً باریکی عبور کردم . وارد محوطه ی بزرگی که شبیه سالن پذیرایی بود شدم . دهنم از زیبایی دکوراسیون و تزئینات شیک و مبلهای خوش نقش و نگار اونجا که داد می زد همگی خارجی و گرونقیمتن وا موند . چه رنگ آمیزی زیبایی .رنگهای انتخابیشون ، تلفیقی از آبی ، یاسی، بنفش سیر و روشن بود که من عاشقشون بودم . آقای سالخورده با احترام به مبلها اشاره کرد و تعارفم کرد بشینم و منتظر بمونم . روی مبل تکنفره نشستم و تشکر کردم . در حال حاضر، با استرسی که بهم دست داده ؛ این تنها چیزی ست که به اون نیاز دارم . جرأت نداشتم به اطرافم نگاه کنم . می ترسیدم هر لحظه چشمم به صورت مردی بیفته که ناخواسته مجروحش کرده بودم .تو حال خودم بودم و با دسته ی کیفم بازی می کردم و با بر شمردن توانائی هام . دائم بخودم انرژی مثبت تزریق می کردم تا یه وقت کم نیارم . با صدای گام هایی که به سمتم می اومد .سرم و بالا گرفتم و به خانم میانسال ِخوش قیافه و خوش لباسی که روبروم ایستاده و کنجکاوانه نگاهش و به صورتم دوخته بود . نگاه کردم .خیلی متین از جام بلند شدم و سلام کردم .دستش و به طرفم دراز کرد . دستش رو به نرمی فشردم و خودم و معرفی کردم . با مهربانی تعارفم کرد سر جام بنشینم . روی مبل روبروم نشست و گفت :
ــ خوشحالم از اینکه سر وقت تشریف آوردید . معلوم میشه خانم منضبطی هستید .
ــ لطف دارید . ممنونم .
ــ با عرض معذرت از شما خانم محبی . باید اعتراف کنم،تصور نمی کردیم اینهمه مراجعه کننده و متقاضی برای این شغل ، داشته باشیم . به همین خاطر متأسفانه ، پرسشنامه هامون تموم شده . چند ساعتی میشه تماس گرفتم وهمراه با کارتای تبلیغاتی مون ، سفارش چاپ جدید اونارم دادم . قرار بود تا ظهر نشده چاپخونه سفارشمون و تحویل بده . اما در حال حاضر هنوز هم خبری ازشون نیست ...
به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد :
بعد از تکمیل پرسشنامه ها ، مصاحبه ها هم بعهده ی من بود . اما آقای رئیس خواستن از امروز تمام مصاحبه ها رو خودشون شخصاً انجام بدن . لطفاً چند لحظه منتظر باشید تا به ایشون حضورتون و اطلاع بدم .
ــ بله حتماً . [ بخت اگر بخت بود . تشک ننه م تخت بود . ] " این و از کجات در آوردی ؟ "
بدون گفتن حرف دیگه ای برخاست و به سمت دری پیش رفت که گل و بته ش با بقیه ی درایی که جلو روم بود فرق می کرد . و با زدن چند ضربه ، به درون اتاق رفت . در فرصت پیش اومده زیر زیرکی نگاهی به دور و برم انداختم . این سالن بزرگ ، حتماً اتاق انتظارشونه ! نه ... یه میز تحریر بزرگ با کلی وسایل و کامپیوتر گوشه ی سمت راستم قرار گرفته . جرأت نکردم به پشت سرم نگاه کنم .حتماً اونور آشپزخونه قرار داره ! چون آقای مسنی که در و برام باز کرده بود با یه سینی چای تو دستش از اون سمت اومد .همزمان با او مرد جوانی که حدوداً 26 ، 27 ساله به نظرمی اومد پرونده در دست به سالن اومد و به سمت اتاق روبروم رفت و در زد . اما چون کسی دق البابش رو جواب نداد برگشت و متوجه ی من شد . فوراً سرم و پایین انداختم . وقتی فنجان چای رو به تعارف پیرمرد از تو سینی برداشتم . نگاه خیره ی مرد جوان آزارم داد . از آقای مسن پرسید :
ــ زندی جان ، خانم وکیلی کجاس ؟
ــ فکر کنم دفتر آقای رئیسه .
با آقای زندی که حالا اسمش و می دونستم صحبت می کرد . اما نگاه هیز و وقیحانه ش تو صورت من وول می خورد . آقای زندی تا اشاره به دفتر رئیسش کرد . خانم خوش تیپه ازون خارج شد . نگاه با صلابتش رو به هردوی اونا دوخت و متعجبانه پرسید :
ــ چیزی شده ؟
مرد جوان ، پوشه ی در دستش رو به او نشان داد و گفت :
ــخانم وکیلی لطفاً اینجا رو امضاء کنید .
و خودکارش و به دست او داد . وقتی کار امضا تمام شد . خانم وکیلی متوجه ی سر کشیدنا و دید زدنای او به من شد وخیلی محکم و جدی گفت :
ــ آقای سلطان جو ، اگه کار دیگه ای ندارید، بفرمائید تو اتاقتون .آقای زندی شمام بی زحمت یه قهوه ی تازه دم با شیر برای آقای امین ببرید .در ضمن گفتن ناهار نیستن . نمی خواد سفارش بدین .
آقای زندی چشمی گفت و سینی رو زیر بغلش زد و رفت . خانم وکیلی وارد اتاقی شد که چند لحظه پیش مرد جوون بیرون آن ایستاده بود . تا خلوت شد. فنجان را بدست گرفتم تا بنوشم .
"اَه . چقدر تلخه .این که چایی نیس .ایش یخم کرده .
به دور و برم و نگاه کردم و فرز باقیمانده ی مایع تلخ درون دهانم و ، بداخل فنجان برگردوندم . کاش یه چایی به آدم می دادن . یعنی هر کی اینجا میاد قهوه خوره ،که نمی پرسن چی دوست داری ![ مگه اینجا کافه شاپه که سفارش بگیرن ؟]
قهوه نخورده نیستم . ولی این قهوه ی صد بار جوشیده از صبح ، مثل زهر هلاهل می موند . میخوان، های کلاسیشون و نشون بدن، یه شکر دون کنارش و یه قاشق چایخوری تو نعلبکیش میذاشتن .
[ خیل خوب بابا ، فهمیدیم قهوه خوریت ملسه. ]
نه ...بد میگم ؟ با این دک و پزشون یه کم رعایت آداب مهمون داری بد نیست . گلوم خشک شده و آب دهنم بزور پایین میره .
دوباره ناامیدی به جونم افتاد و می خواست تو ذهنم ریشه بدونه که زود جلوش و گرفتم و ذهنم و با سؤالایی که ممکن بود مطرح کنن ، مشغول کردم و به خیال خودم برای هر سؤال فرضی یه پاسخ درست و حسابی آماده کردم . تا انتظارم سر بیاد هزار تا فکر کردم . اول دعا کردم استخدام بشم وآقای رئیسم خیلی پیر باشه . بعد ترسیدم از شانس بدم استخدامم نکرده ،بیفته بمیره .دعا کردم زیاد پیر نباشه . ولی نه اونقدر که بخواد هی باهام لاس بزنه و سر بهانه های الکی بکشوندم تو دفترش .بعد فکر کردم اگه اومدیم و جوون بود چیکار کنم ؟ نه بابا ، مگه آقا رحمان نگفت غیر از اینجا کلی کارو کاسبی های دیگه هم داره ! پس نمی تونه جوون باشه ! خدا بده برکت . یکی مثل بابام ، سر پیری هیچی نداره یکی هم مثل اینا ... اصلاً بی خیال بابا . مخم ترکید . میرم می بینمش بعد تصمیم می گیرم .
[ اونی که تصمیم می گیره فعلاً تو نیستی . اول ده و بچاپ بعد ادعای کدخدایی کن .]موندم ...
خدا رحم کرد خانم وکیلی از اتاقش بیرون اومد . وگرنه کار ِ من و یاسی خانوم به زد و خورد می کشید .
ــ عزیزم از اینکه معطل شدی معذرت می خوام . آقای امین در حال گفتگو با یکی از سهماداران خارجی ِطرف قرارداشون در آلمان بودن . حالا می تونن شما رو ببینن . لطفاً بفرمائید .
ــ بله . متشکرم .
از جام بلند شدم و بی اختیار خدارو تو دلم صدا کردم .به طرف اتاق رئیس پیش می رفتم که یهو برگشتم و با نگاهی التماس آلود به اون که همونطور ایستاده بود و تماشام می کرد . چشم دوختم . و با لحنی عاجزانه گفتم :
ــ خانم وکیلی ،نمی شه مثل بقیه ، این مصاحبه رو هم خود شما انجام بدید و مزاحم آقای رئیس نشیم .
از دیدن قیافه م خنده ش گرفت و با مهربونی گفت :
ــ نترس عزیزم . آقای رئیس لولو خرخره نیست .
بعد چشمکی زد و ادامه داد :
... اگه اونو ببینی ؛ از شانست که گفته و خودش خواسته مصاحبه ها رو انجام بده . ممنون می شی .
ــ نه . اصلاً . ترجیح میدم خانم خوب و مهربونی مثل شما ازم سؤال و جواب کنه .
ــ ممنونم عزیزم . بمن لطف داری . اما این دستور رئیسه . بهت قول میدم ، ایشون کاملاً قابل اطمینان هستن و تا در این شرکت هستی ، هیچ احدی پاش و از حریم خودش درازتر نمی کنه .اما آقای امین تا زمانی خوش برخورد و مهربونه که فرامینش با سرعت انجام شن .اگه بیشتر از این منتظرش بزاری ...
نزدکتر شد و به نجوا گفت :
...غاطی می کنه .
تشکر کردم و نزدیک در شدم و تقه ای به در زدم . و از اون جایی که مطمئن بودم منتظرم هستن در و گشودم و وارد دفتر شدم .
صندلی پشت بلند آقای رئیس پشتش به سمت من و روش به سمت پنجره ی بزرگ و یکسره شیشه ای بود که از اون تموم ساختمونای اطراف و خیابونا به خوبی هویدا بودن . بیصدا نزدیک در ایستادم . همون دلشوره و اضطراب قبلی تو دلم غو غاش و به پا کرد .
ترنج خاتون
۳۱ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۲۲ قبل از ظهر
http://www.silvitablanco.com.ar/ozono/rohan1_05n.gif (http://www.postsmile.com/)
با طولانی شدن مدت سکوت و انتظاری که ، به نظرم عادی نمی رسید . کم کم اعصاب متشنجم کش اومد و فشار خونم تصاعدی بالا رفت .
" نکنه پیرمرده خوابش برده ؟ "
یه کوچولو سرفه کردم تا اگه خوابش برده . بیدار شه . یه سرفه افاقه نکرد و مجبور شدم با گلوی خشک دو سه تا سرفه ی الکی دیگه کنم و دست آخربا فشاری که به گلوم آوردم . واقعاً به سرفه افتادم . اما انگار جناب رئیس به خواب مرگ فرو رفته .به خودم جرأت دادم و یه کم از در فاصله گرفتم . دو سه قدم جلوتر ، دستی رو دیدم که خودنویس طلایی رنگی رو میون انگشتاش گرفته و به چپ و راست تابش میده. اما صاحب دستا تو دید نبود . وای که اگه کارد می زدن ، خونم در نمی اومد . کم مونده بود رگ ترکیم ،با جریان پرفشار خونی که از دیدن این صحنه به سرم دویده ، کار دستم بده . اما هشدارها و نصایح بابا در مورد فرو خوردن خشم ، باعث شد تا کوتاه بیام و جلوی فورانش و بگیرم . دقایق دیگه ای هم دندون رو جیگر گذاشتم و باهمان وضع مضحکی که داشتم ، مستأصل وسط اتاق ایستادم .
نخیر این صندلی وامونده نمی خواد برگرده . [ شیطونه میگه برم بزنم تو سرش . مسخره کرده ؟ این چه وضعشه؟ چه مرگش شده . قایم موشک بازی درآورده ؟]
قبل از اینکه بخودم بیام یاسی خانوم تحمل نکرد و صداش بلند شد .
ــ ببخشید جناب ، قایم باشک بازیه ؟ یا باید برای دیدن شما رونما بدم . تکلیفم و روشن کنید . پاهام خشکید .
"وای ... وای ... خاک بر سرم . خدا خفه ت کنه دختر . این چه طرز حرف زدنه . مردم از خجالت . "
خون انقدر خونم و خورد، که فکر کنم وقتی از این در بیرون برم ، یه قطره خونم تو بدنم نباشه . هم از دست این یارو . هم از دست زبون درازم . سر در نمیارم . این سکوت و بی توجهی ش چه معنایی داره ؟ نکنه کر باشه ؟... حتماً همینطوره ! برای همین، متوجه ی سر و صدام نشده . وگرنه ،مگه میشه آدم انقدر خونسرد یا از خود راضی باشه . برای امتحان پاشنه ی کفشم و روی سنگ مرمر مثل آینه ی اتاقش ، تق تق کوبیدم . چون تنها قالیچه ی ابریشمی خوش نقشی که در اتاق بود زیر مبلمان مجلل و با شکوه اتاق پهن شده بود .نمی دونم اینجا شرکته یا خونه . بازم عکس العملی ندیدم .با صدای بلند بخودم گفتم :
ــ نخیر بنده ی خدا راس راسی کرِ ِ. اینم از شانس ما ، رئیس شرکتی به این بزرگی بنده ی خدا ناشنواس . حالا کی میخواد به این حرف حالی کنه . چیکارکنم ؟ نمی دونم چرا این خانمه چیزی بهم نگفت .
عقب گرد کردم و دستگیره ی در و گرفتم تا درو باز کنم و از خیر این کار بگذرم . هنوز دستگیره ی درو نچرخونده بودم که صدای جیر جیر صندلی باعث شد ناخواسته برگردم و به پشت سرم نگاه کنم .
ــ اوه .
نزدیک بود از تعجب شاخ ... نه از خجالت فرار رو بر قرار ترجیح بدم . اما زود به خودم مسلط شدم و شرمگین سلام کردم . دیگه فاتحه م خونده س . خاک تو گورم ، بلند بلندم چه حرفایی راجع بهش باا خودم می گفتم . حالا، تازه دوزاریم افتاد و معنای حرفای خانم وکیلی رو گرفتم . "با همه خودم مصاحبه کردم . اما آقای رئیس خواسته خودش شخصاً مصاحبه ها رو انجام بده ." آهان ! که اینطور ، می دونسته تنها کسی که فعلاً برای مصاحبه اومده من هستم . با این کار خواسته خجالتم بده و انتقام اون ضربه ی غیر عمد و ازم بگیره .باشه . خیالی نیست . من بچه ی جنوب شهرم و باکیم از این حرفا نیست . مطمئن باش پیشت کم نمیارم . هر کی میخوای باش . اجازه نمیدم غرور و شخصیتم بخاطر کاری که واقعاً منظوری نداشتم و خودش هم خوب می دونه غیر عمد بوده رو با این کاراش خرد کنه . [چقدر طرف عقده ایه ! تو که ، اگه الان ولت کنم ، ولو میشی کف زمین . بکش کنار تا من حالشو جا بیارم .]
خیره نگاهش کردم .[ از اون نگاه هایی که طرف دستش میاد ، دلم میخواد لت و پارش کنم . چنان با غرور و نخوت رو صندلیش لمیده و نگام می کنه . انگار باباش و کشتم . چقدر تی تیش مامانی ! یعنی انقدر دردش اومده ، بچه ننه ؟ خاک تو سرت . مثلاً مردی ! با یه ضربه که فقط ، یه کم پوستش قرمز شده . ببین چه بازی ای درآورده . اگه راس راسی چونه ش می شکست . وای ننه ، فکر کنم کارمون به دادسرا می کشید . ]
همینطور منتظر جواب سلامم ،خیره نگاهش می کردم . چقدر سخته . سابقه نداشت تو صورت مردی مستقیم نگاه کرده باشم . چه برسه زل بزنم به طرف . مگه اینکه ناخواسته باشه ! برای پوز زنی و کم نیاوردن . مجبور بودم مطیع یاسی خانوم باشم . نمی دونم هر دو بهم چقدر خیره موندیم . می خواست منو از رو ببره ، اما موفق نشد . کم آورد و بیشتر از این نتونست تو چشام نگاه کنه . از گستاخی خودم حیرت کردم .نمی دونم چم شده . چطور انقدر بی پروا و جسور شدم . با همون قیافه ی اخمو و عبوس ، بدون اینکه نگام کنه ، با لحن خشنی پرسید :
ــ آآآ ....اسمتون و فراموش کردم . شما خانم ...
ــ محبی هستم .
[ چه پررو . هیچ بروش نمیاره . چی کار کرده . ]
ــ بله . خانو مه... محبی ...فکر نمی کنم ، به شما اجازه ی ورود به اتاقم و داده باشم .
[ این دیوونه چی میگه ؟ ]
ــ بله ؟ ... متوجه ی منظورتون نمی شم . خانم وکیلی فرمودن شما منتظرم هستید... منم در زدم . بعد وارد اتاقتون شدم .
ترنج خاتون
۱ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۳۵ قبل از ظهر
http://www.tiptopglobe.com/skin/smile/s5938.gif (http://www.postsmile.com/)
ــ منظورم کاملاً مشخصه خانم . در زدید ولی منتظر اجازه ی ورود نشدید !
ای بابا ، تا این آقا امروز ، زهرش و به جونم نریزه ول کن نیست . تازه می خواد درس آداب معاشرتم یادم بده . دیگه بسه . "داری طرب کن . نداری طلب کن ." فعلاً وقت حالگیری نیست . هر چی سر به سر این بابا بزارم . وقت خودمو تلف کردم . این پا اون پا کردم و گفتم :
ــ حق باشماست .
با دست به مبل نزدیک میزش اشاره کرد و گفت :
ــ لطفاً بنشینید .
همونطور که به طرف مبلی که اشاره کرده بود می رفتم . با لحن پوزش خواهانه ای گفتم :
ــ آقای ...
نمی دونستم چی صداش کنم . بگم آقای رئیس . هنوز که رئیسم نشده . خودش فهمید و گفت :
ــ امین .
[خوشم اومد . آی کیوش بالاس . ]
نزدیک میزش که رسیدم . بدون اینکه به صورتش نگاه کنم . ادامه دادم :
ــ بله . آقای امین ،جداً از اتفاق غیر عمدی که خارج از شرکت رخ داد ، شرمنده ام و معذرت می خوام .
ــ لطفاً ماجرای بیرون از اینجا رو فراموش کنید .
[ دم خروس رو باور کنم . یا قسم حضرت عباستو .من که فراموش کردم . تو با این قیافه ی حق بجانب و اخمای توهمت . جبهه گرفتی برام ! ]
موندم چی بگم . سرم پایین بود و با دسته ی کیفم ور می رفتم که با صدای خوش آهنگش که یه کمی گرفته بود خیلی محکم گفت :
ــ خوب ؟
ــ [ یه سرفه کن بزار صدات باز بشه ! ] خوب !
ــ لطفاً حرفای منو تکرار نکنید . بشینید و کامل ، خودتون معرفی کنید .
روی مبل نشستم و ناخواسته نگاهی به دور و برم انداختم . [ خوش بحالش . دفتر کارش که این ریختیه خدا می دونه خونه زندگیش چه جوریه !معلوم نیست چقدر پول بی زبون پای تزئینات اتاقش به باد داده ! همین فرش ابریشمینی که زیر پامه و با کفش روش اومدم. خدا تومن پولشه . اگه تو خونه ی ما بود بجای اینکه زیر پامون بندازیم ، می کوبوندیمش به دیوار . هر چیزی که چشمم و به خودش میخکوب می کنه . داد می زنه لوکس و گرونقیمته . ]
متأسفانه وجود اونهمه اشیاء زیبا و چشمگیر منو از حضور صاحبش در اونجا غافل کرده بود .
ــ خانم محبی ، اگه نظاره کردنتون تموم شده و همه چیز و خوب ارزیابی کردید . لطفاً بفرمائید . من وقت چندانی ندارم . یکی دوساعت دیگه یه قرار مهم تو اتاق وزارت بازرگانی دارم .
سرم و پایین انداختم و از خجالت ،دلم می خواست زمین دهن باز کنه تا توش فرو برم . [ حتماً تو دلش میگه : این ندید بدید. دیگه کیه ؟]با شرمندگی گفتم :
ــ ببخشید ، چی باید بگم ؟
با اینکه سرم پایین بود اما سنگینی نگاش رو روی چهره م احساس می کردم . وقتی سکوتش طولانی شد . سرم و بلند کردم و نگاش کردم . فوراً نگاهش و دزدید و با خشونت گفت :
ــ از من می پرسید ؟
با عجله و دستپاچگی ورقه ی A چهاری رو از توی کشوی میزش بیرون کشید و سر خودنویس طلایی رنگش و برداشت و تند تند پرسید :
ــ مدرک تحصیل تون چیه ؟ چند سال سابقه ی کار دارید ؟ اگه کار می کردید ، آدرس محل کار قبلی تون و علت استعفا یا اخراجتون ؟ مهارتتون در تایپ فارسی و لاتین چقدره ؟ معرفتون کیه ؟
دگمه ایی رو فشرد و با عصبانیت گفت :
... خانم کرمانی . پرسشنامه های جدید و آوردن ؟
مثل اینکه جواب طرف مقابلش منفی بود . چون با خشم گفت :
...زنگ بزنید کنسلش کنید . از این ببعد هم به این چاپخونه سفارشی ندید .
گوش کرد و ادامه داد :
... مهم نیست . همینکه گفتم و انجام بدید .خانم کرمانی ! شما جوابگوی اونا نیستید ، متوجه اید ؟ خودم اگه مشکلی پیش اومد ، جوابشون و می دم .
گوشی رو سرجاش گذاشت و با همون خشمی که با مخاطبش خانم کرمانی سخن گفته بود . زیر لب گفت :
ــ ببین خانم فلسفی با استعفای بی موقعش چه بساطی برای من درست کرده ! اینم از عدم تعهد ...
قبل این تماس خیلی قیافه ش دیدنی بود ، حالا با یه من عسل هم نمی شه خوردش . بقیه ی متقاضیان شانس آوردن من اینجام .شدم پیشمرگ اونا ، تا این بابا هرچی دق دلی از این و اون داره رو سر من خالی کنه . [ فقط وای بحالش اگه بخواد سر من داد بزنه . ]
بعد اونهمه داد و بیداد و عصبانیت ، وقتی با ملایمت گفت :
ــ عذر می خوام می فرمودید .
تعجب کردم .منکه بعد شنیدن سؤالاش مثل یخ وارفته بودم . تو دلم گفتم :
... قربان من تو بازی شما مات شدم اجازه ی خروج می فرمائید .می خواستم پاشم . اما پاهام با ذهنیاتم تشریک مساعی نکرد و خاموش سر جام میخکوب شدم .
ــ خانم محبّی منتظرم .
مستأصل دستام و تو هم گره زدم .از یه طرف دونه های عرقی که از کنار پیشونیم روی بناگوشم راه افتاده بود و از طرف دیگه ترس از کنف شدن ، باعث شد تا با لکنت بگم :
ــ ... م... م... من تا حالا جایی کا...کار نکردم . [ خاک تو سرت . عزت نفست کجا رفت ؟ مگه می خواد بخوردت که وا دادی . محکم باش . ]
اگه بعد گفتن این حرف نگاهم به صورتش نمی افتاد و نیشخندش و نمی دیدم . شاید همونطور با دستپاچگی و تته پته به اعترافاتم ادامه می دادم . اما خودم و جمع و جور کردم و با گردنی برافراشته و ابرویی بالا داده ،بعد از کمی مکث ، با استواری گفتم :
یعنی واقعیتش اینه که برای اولین باره که می خوام ، مشغول به کاری بشم . بنابراین نه سابقه ی کار دارم، نه تجربه ش رو . فقط برای معرف و ضامن مشکلی ندارم .
با تأسف سرش و تکون داد و با لحن سرزنش آمیزی گفت :
ــ پس یکساعت وقت منو برای چی گرفتید ؟ حتماً سواد درست و حسابی هم ندارید ؟
[ هنوز نیم ساعت نشده . بگو چشم کورش و باز کنه . ساعت رو میزشه . آهان حتماً اون نیم ساعتی رو هم که خودش و به کری زده بود . به پای من نوشته . ]
با تعجب پرسیدم :
ــ متوجه ی منظورتون نمی شم آقا .
لحن تمسخر آمیزش به کنار . لبای قلوه ایش رو کج و کوله کرد و چشاش رو بدون اینکه از روی کاغذی که زیر دستش بود برداره ، گفت :
ــ شما دو سطر مطلب روزنامه رو ، نتونستید درست بخونید . چه طور می خواهید کاراتون و درست انجام بدید ؟ ببینم ، شما اصلاً دیپلم دارید .
[ آخ که چقدر دلم می خواد ، لبای قلوه ای خوش فرمش رو بکّنم . دماغش رو که انگار با قلم تراشیدن . شایدم عمل کرده باشه رو لای انگشتام بگیرم و فشار بدم . گیس و گوشش رو هم بکشم . یه مشت هم بزنم تو مخش . گنده بک . راحت لمیده و هر چی دلش می خواد بار من می کنه . ]
حسابی لجم رو در آورده . خیلی خودداری کردم تا یاسی خانوم جوابش و نده . اما صبر و حوصله م تموم شده .متأسفانه گذشت بابا تو من وجود نداره . فکر کرده کیه ؟ یا چقدر می خواد حقوق بده که با غرور و شخصیت مردم بازی می کنه ؟
honey_x
۱ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۵۵ بعد از ظهر
:-2-31-:mamnon faghat zodtar bara downlod bezariesh
دوست عزیز در انجمن فارسی تایپ کنید! اینجا هم پست ندید! ممنوعه!
تا کتابی تموم نشه برای دانلود گذاشته نمیشه!!
این تاپیک قفل میشه تا ترنج خاتون عزیزم برگردن!
ترنج خاتون
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
http://www.tiptopglobe.com/skin/smile/s9869.gif (http://www.postsmile.com/)
از جام بلند شدم و روبروش ایستادم . اما جرأت اینکه به صورتش نگاه کنم و نداشتم . از نگاه عمیق و مبارزه جویانه ی چند لحظه قبلش ، حس های عجیب و غریب و ناشناخته ای در قلبم برانگیخته شده بود، که ابراز وجودشون باعث وحشتم می شد . یه چیزی تو چشماش وجود داشت که با دیدن اون ، بیخودی بند دلم می لرزید .لرزشی که تا کنون از دیدن نگاهی تجربه نکرده بودم .
دست خودم نبود .با اینکه دلم می خواست سر به تنش نباشه و هر چه زودتر اون مکان و ترک کنم و برم . ولی یه نیروی خاصی وادارم می کرد همینطور به بازی که با من شروع کرده ، ادامه بدم . نمی دونم چه مرضی گرفته بودم .در تموم سالهای عمرم از مشاجره و بحث مستقیم ،با جنس مخالفم پرهیز کرده بودم .اما الان ، بدم نمی اومد باهاش دهن به دهن بزارم و کفری ش کنم . دلم می خواست جلوش عرض اندام کنم و از موضع قدرت باهاش حرف بزنم . یا شایدم ، عقده ی حقارتم و که از دیدن مال و منال و طرز برخوردش مثل بادکنک باد شده و در آستانه ی ترکیدن بود . به نحوی رو سرش خالی کنم !
انقدر از خودراضی تشریف داشت که به خودش اجازه نداد سرش و بلند کنه و ببینه برای چی سر پا ایستادم . با حرص گفتم :
ــ با اینکه می دونم تو آزمون شما ،ازابتدا ،با همون برخورد غیر مترقبه ای که بینمون پیش اومد ،مردود اعلام شدم . اما محض اطلاعتون باید عرض کنم. بنده دیپلم تجربی م و دو سال پیش گرفتم و یه ضرب تو کنکور با رتبه ی عالی قبول شدم .و فعلاً هم دانشجوی سال دوم علوم پزشکی دانشگاه سراسری تهران هستم .
سرش و بلند کرد و یه وری نگام کرد . اخمای گره خورده ی ابروانش طوری از هم باز شد که انگار هیجان انگیزترین خبر دنیا رو شنیده . اما احساس کردم با اون یه لنگه ابرویی که تعمداً بالا انداخته و طرز عجیبی که نگاهم می کنه . قصد داره بی کلام ، ناباوریش رو به رخم بکشه و مسخره م کنه . فوراً روزنامه رو از توی کیفم بیرون کشیدم . نگاه توأم با تمسخرش چنان روحم و خراشید که نفهمیدم چطور روزنامه رو با ضرب رو میزش کوبیدم . از حرکتی که کردم. در وهله ی اول خودم غافلگیر شدم . اما روحیه م رو نباختم و با اشاره به روزنامه ی روی میز با لحن سخره آمیزی ، پرسیدم :
... چرا تموم شرایطی رو که خواهانش هستید و تو آگهی تون درج نکردین ؟ وقتی تنها تو یک سطر کوتاه نوشتین منشی ساده و جوابگوی تلفن بطور نیمه وقت می خواین ... ! از کجا باید می دونستم اینهمه شرایط پشت بندشه ! شما بهتر بود قبل از چاپ آگهی تون، اول تکلیف خودتون و با خودتون روشن می کردید و می گفتید به چه جور کارمندی نیازمندید. بعد می دادید چاپش کنن .اینطوری لااقل، وقت مردم و الکی تلف نمی کردید . البته اگه احترامی برای وقت مردم قائل باشید .
بعدم برای اینکه حرصش رو در بیارم ، با پوزخند اضافه کردم :
... شایدم چاپ همه ی شرایطی که خواهانش هستید براتون مقرون به صرفه نبوده !
آخیش ! چقدر دلم خنک شد . حالا که می دونم هیچ کدوم از اون شرایطی رو که می خوان ندارم . چه نیازی به آداب دانی و رعایت اصول اخلاقیست !
خیره نگاهش و به نگاهم دوخت . روزنامه رو با حرکت سریعی از زیر دستم بیرون کشید و نگاهی به آگهی هایی که دورشون خط قرمز کشیده بودم انداخت . با خودنویس گرونقیمتش دور آگهی که بالای خط قرمزهام بود و خط خطی کرد و روزنامه رو بی صدا به طرفم سروند .بازم همون پوزخند رو لباش پیدا شد ، اما این بار با چشایی که بوضوح می خندید نگاهم کرد و توهین آمیز گفت :
ــ خانم دکتر ...!
انقدر لحنش تمسخر آمیز بود که انگار گفته باشه " خانوم رختشور " . با خودنویسش به قسمتی از روزنامه اشاره کرد و ادامه داد :
... این آگهی ماست ... تکلیف مردم و هم از اول مشخص کردیم و گفتیم متقاضیان باید دارای چه شرایطی باشند .در ضمن بهیچوجه نگران هزینه ی چاپش هم نبودیم .چون برامون مهم نبود .
[می بینی چطور پولش و به رخت می کشه ؟ ]
برخلاف خشم و هیجان فوق العاده ی درونم که کارد می زدیم خونم در نمی اومد ،با خونسردی غیر قابل تصوری که ازم بعید می نمود ، آرام روزنامه رو برداشتم . قبل از آنکه به آن نگاه کنم .ناخواسته چشمم به چشاش افتاد که برق پیروزی و شیطنت ازش می بارید . دور مطلبی رو که چند بار با خودنویسش دایره کشیده بود و خوندم .
تو دلم فریاد کشیدم : " اوه ... نه ... این غیر ممکنه ... "
" یک شرکت معتبر بازرگانی بین المللی به خانمی مجرب ، جهت جوابگویی تلفن و امور بایگانی باحداقل 3 سال سابقه ی کار.مسلط به زبان انگلیسی و داشتن مهارت وسرعت درتایپ فارسی و لاتین وهمچنین آشنایی کامل با نرم افزار Officeبا معرف و ضامن معتبر بصورت تمام وقت ، با حقوق و مزایای مکفی نیازمند است . در ضمن اولویت با بانوان لیسانس و متأهل می باشد . "
چشام سیاهی رفت . مغزم تیر کشید و زق زق بیچاره کننده ی سر صبحش دوباره شروع شد . بی اراده دستم و رو پیشونیم گذاشتم . چطور ممکنِِ مرتکب چنین خطایی شده باشم ؟ آگهی یه شرکت دیگه رو بخونم و شماره تلفن این آگهی رو که درست بالاش نوشته شده رو بردارم ؟ می دونستم غیر ممکنه کار خودم باشه . این سهل انگاری فقط و فقط می تونست کار مریم خانوم باشه . [ خاک تو گورت نکنم مریم . یه دفه اومدی واسه ما یه کاری انجام بدی . ببین چه گندی بالا آوردی . ]بدجور حالم گرفته شد . حالا این مردک از خودراضی و از خود متشکر گزک دستش اومده تا هر چی دلش می خواد مسخره م کنه و سوادم رو زیر سؤال ببره .]
ــ خانم محبّی ،حالا متوجه ی اشتباهتون شدید ؟
سرم و پایین انداختم و ساکت موندم ... جوابی نداشتم بدم .
اینبار بالحنی دلجویانه ، عاری ازهرگونه خشونت و تمسخری پرسید :
ــ حالا صرف نظر از اشتباهی که مرتکب شدید . می تونم بپرسم ... برای چی می خواهید کار کنید ؟
[ دکی ... حالا که پرسیدی ! اجازه گرفتنت چه فیلمیه ؟ ]
با سؤال احمقانه ش ، دیگ فشار اعصابم به نقطه ی جوشش رسید و فوران کرد .می خواستم با مشت بکوبم تو ملاجش و بگم :
ــ نخیر شما بی خود می کنید بپرسید . فضول...
لعنت بر شیطون ...با قورت دادن آب دهنم و کشیدن نفس عمیق بیصدایی ، خودم و آروم کردم تا با گفتن بد و بیراه به او،خودم رو شرمنده و تربیتم رو مثل سوادم زیر سؤال نبرم .
همونطور ایستاده ، نیم نگاهی به او که مغرورانه به صندلیش تکیه زده و با نگاه غیر مستقیم، منتظر پاسخ سؤالش بود، انداختم . چقدر دلم می خواست تو چشام زل بزنه تا خشم فرو خورده م رو توشون ببینه و از سؤال بیجایی که کرده معذرت خواهی کنه . اما قوانین معکوس کارام روش تأثیر گذاشتن و لعنتی سرش و بالا نیاورد . چه حوصله ایی داره ! یعنی انقدر براش مهمه که اینطور ساکت ، منتظر جوابم نشسته ؟چی بهش بگم ؟چی می تونم بگم ؟ چه جوابی ؟ بگم آقا جون ، شکمت پره از گشنه خبر نداری !تا چشت و باز کردی تو پول غلت زدی. زهر نداری و طعم تلخ حقارت و نچشیدی ! صورتت و با سیلی سرخ نکردی تا دردش و بدونی !تو که هرگز نمی فهمی آبروداری با جیب خالی چقدر مشکله ... چی رو می خوای بدونی ؟
آدمی که میلیونها تومن خرج دکوراسیون دفتر کارش شده ، چه می دونه محتاج نون شب بودن یعنی چه ! زیر بار منت این و اون نبوده تا بفهمه تحمل کردنش چقدر سخت و زجرآوره... !
تو که عادت کردی رو مبل نرم و گرمت لم بدی و آدما رو زیر دستت فرض کنی . با پول بابات ریخت و پاش کنی و کیف دنیا رو ببری . چه می فهمی آدمایی مثل من که دلشون می خواد با عزت نفس و زور بازوشون به جایی برسن . چقدر براشون سخته واسه صنار سه شی گردنشون رو پیش شما مرفهین بی درد و بی هنر کج کنن .
خدا جونم . درد دلم زیاده و حسرت هام ورای حرف و سخن .سکوت ، بهترین پاسخ برای سؤال احمقانه شه .
[ بجای اینکه بایستی و مردیکه با این سوالاش بیشتر از این خردت کنه . راه بیفت بریم ... ]
ــ خانم محبی ، وقت زیادی ندارم . اگه مایل نیستید جوابم و بدید ...
میون کلامش پریدم و گفتم :
ــ برای سؤال نسنجیده تون پاسخی ندارم .
با دست اشاره به مبل کرد و گفت :
ــ اگه ممکنه بفرمایید بشینید. اگه مایل باشید .بهتون توضیح میدم .
از خدا خواسته مثل بچه حرف گوش کن آ .فوراً نشستم . [ خاک تو گورت نکنم . معلوم هست امروز چته ؟چیه ؟ چرا دست و پات و گم کردی ؟ خجالت نکش ! بگو چشت گرفته تش ! الخلاص ! ]
... ببینید . از نظر شما شاید سؤالم جسارت آمیز و کنکاشانه باشه ! بهتون حق می دم . هر کس بنا به دلائل شخصی خودش دنبال کار می گرده . که البته نود و نه درصد اون مربوط به نیازهای مالی و تأمین هزینه های زندگیش میشه . برخلاف تصور نادرستی که از سؤالم ،تو ذهن شما ایجاد شده و ممکنه منو متهم به فضولی کنید ... من بنا بر تجربه ی چندین ساله و سرو کله زدن با خانمهای جوان کارمندی که برای این شرکت کار می کردن . پاسخ این سؤال رو که یکی از مهمترین سؤالات پرسشنامه مون هم هست .لازم و ضروری می دونم . متأسفانه در حال حاضر پرسشنامه ای در دسترسم نیست تا به شما صحت گفتارم و نشون بدم و نشون دادن پرسشنامه های پر شده هم ، خلاف اخلاق و اعتمادیست که مراجعین به ما داشتن . وگرنه به شما نشون می دادم که این سؤال یک کنجکاوی شخصی نیست .
ــ چرا ؟
ــ چرا چی ...؟ اینکه نمی تونم پرسشنامه ها رو نشونتون بدم ؟
با تأکید و صراحت کلام همیشگیم گفتم :
ــ نخیر ... منظورم اینه که چرا باید بدونید ؟ این مسأله چه ربطی به شما داره ؟
شاید تا بحال به آدم رکی مثل من برنخورده بود . [شایدم فکر می کنه خیلی بی ادب و پر روئی ! ] چون از طرز بیان و صراحت لهجه م زیاد خوشش نیومد و اخماش دوباره تو هم شد .
ــ ببین خانم جوون .[ انگار خودش پیرمرد نود ساله س ] با اینکه زیاد وقت ندارم . ولی برای اینکه کاملاً به شما تفهیم کنم که سؤالم هیچ ربطی به کنجکاویم تو زندگی مردم نداره و چطوردونستن این مسأله به من ربط پیدا می کنه . مجبورم بطور خلاصه بگم که ، من تو شرکتم افرادی رو استخدام می کنم که واقعاً به کار من و حقوقی که بهشون میدم احتیاج داشته باشند[ ای بابا... ، چقدر منم منم می کنه . ] باید بگم ، اصلاً حوصله ی لوس بازی و قرو قمیش اومدن دخترای جوونی که صرفاً از سر تفنن و وقت گذرونی مشغول به کار میشن و ندارم .متأسفانه از این خانمها زیاد داشتیم که بدون اینکه کوچکترین نیاز مالی داشته باشند . تنها بعنوان سرگرمی و کلاس گذاشتن به هم تیپای خودشون مشغول به کار میشدند و نه تنها کار خودشون و درست انجام نمی دادند بلکه مزاحم کار دیگران هم میشدند .و مرتب با آقایون تو شرکت در حال سر به گذاشتن و شوخی کردن بودند . این کارشون نظم و ترتیب شرکت رو بهم ریخته و هیچ کاری درست و بموقع انجام نمی شد . چون خانما به هیچ عنوان به گوشزدها و اخطارهام توجه نمی کردن بنابراین چاره ایی برام نمی موند جز اخراجشون . و اخراجشون یعنی دوباره ،دردسر استخدام کردن یه نفر تازه . حتماً حالا بخوبی متوجه ی منظورم شدید ؟
ــ یعنی منظورتون اینه که چون تأمین مالی بودن کارشون و درست انجام نمی دادند ؟
ــ خوشحالم که متوجه ی منظورم شدید ... و از اونجایی که شما، رشته ی پزشکی می خونید ، پس مطمئناً هدفتون تأمین مالی نیست !
به ساعتش نگاهی انداخت و ساکت شد .باید قبل از رفتنم حرفام و بهش می زدم . آروم گفتم :
ــ شما عادت دارید همه رو به یه چوب برونید ؟ فکر نمی کنید همه ی دخترا مثل هم نیستن و خیلی ها از اجبار و نیاز شونه که مجبوراً دنبال کار بگردن . من سخنگوی دخترای دیگه نیستم و نمی تونم با جرأت بگم ، هدفشون از اینکه مشغول به کار بشن چیه . در مورد خودم، باید بگم. نه دیوونه ام . نه بیکار . اگه وضع مالی درست و وقت اضافی داشتم ... برای هدر دادنشون ، می تونستم جاهای زیادی رو پیدا کنم که راحت و بی دردسر . بدون توبیخ و ترس ازاخراج ، به مرادم برسم .
بعد با پرویی تمام اشاره به زیبایی چهره م کردم . خودمونیم برای اولین بار تو عمرم واقعاً شاکر خداوند شدم و از اینکه نعمت زیبایی رو در حق من تمام و کمال ،بخشیده . از ته قلبم سپاسگزارش شدم . از اینکه از این نظر چیزی ازش کم نداشتم کلی تو دلم قربون صدقه ی خدا رفتم . دلگرم از پشتوانه ی زیبایی م . با جسارت ادامه دادم :
... اگه می خواستم به اون روابطی که مد نظر شماست و عیان نگفتید .تکیه کنم . الان بیکار نبودم و برای اشتباهی که دوستم سهواً انجام داده بازخواست نمی شدم . و مطمئن باشید . چون محیط کارم رو مقدس و عاری از هرگونه آلودگی می خوام در حال حاضر بیکارم .
دلم نمی خواست بیشتر ازاین ادامه بدم و برای هیچ و پوچ ، غرورم رو بشکنم . اصلاً نباید اونجا می نشستم و وقتم رو هدر می دادم . نمی دونم چه حماقتی باعث شد تا اونطور دهن باز کنم و جیک و پیکمون رو روی دایره بریزم ؟ چرا در مقابل آدمی که نمی شناسم ، انقدر ضعیف عمل کردم ! چه چیزی باعث شد تا اونقدر احمقانه کاسه ی گدایی دستم بگیرم و با زبون بی زبونی نداری هامو به رخش بکشم و دست تمنا به سمتش دراز کنم . وای بر من ! پس اون غروری که اونهمه دم از خرد شدنش می زدم چی شد ؟
زمانی بخودم اومدم که یکریز و یک نفس مثل مامان نطقم باز شده و همه ی پته مته ی زندگیم و براش بی کم و کاست ، تعریف کرده بودم . اونم با خشمی که صدام رو می لرزوند .
ــ من مجبورم کار کنم . و این اجبار برخلاف خواسته ی خوونوادم ِ، اجباریه که خودم به خودم تحمیل کردم و با تموم مشکلاتی که برام پیش اومده ،پاشم ایستادم .دنبال کار می گردم . اما نه به هر قیمتی .. نه به قیمت از دست دادن شرافت و غرورم . نه به قیمت سوءاستفاده از زیباییهای ظاهری م . چونکه یاد گرفتم برای تقدس تنم و عزت نفسم ارزش قایل باشم . می خوام کار کنم، چونکه دیگه نمی خوام چشمم به دست این و اون باشه . دلم نمی خواد برای کمکهای اندکی که به خیال خودشون خیلی سخاوتمندانه س جیگر مامان بابام ،خون بشه . نمی خوام غرور مردونه ی پدرم در مقابل پولایی که پسرش بعنوان کمک هزینه ی ادامه ی تحصیل من ، بش میده خرد و خاکشیر بشه . نمی خوام مادرم برای درست کردن تیپ ظاهر و سر و وضع من ، شب تا صبح لیف ببافه بده سر حمومی براش بفروشه. یا پیژامه ی شوهر درو همسایه ها رو بدوزه تا خرج دفتر کتابم دربیاد . نمی خوام با چشای ضعیفش درزای رخت و لباس نیمدار و کهنه ی عروس و خواهرام و باز کنه و با اون سر دردش ، ده باربزنه تو سر خودش که چرا قبلاً به فکرش نرسیده چطور اونا رو تغییر شکل بده. تا من بتونم تو دانشگاه پیش دوستام پز بدم و بگم تازه خریدمشون . نمی خوام بخاطر اینکه بابام نداره خونه ی کلنگی و درب و داغون استیجاری مون و عوض کنیم. مامان سر شیر حوض دولا بشه و با آب یخ ظرفا رو بشوره . یا با اون آرتروز زانو و واریس پاش روزی صد دفه پله ها رو پایین و بالا بره . بابام یخچال بی مرغ و گوشت و رو ببینه و با غصه بگه امشب حاضری بخوریم . معده م درد می کنه . بابام بازنشسته ش حقوق چندانی نداره . هر چی رو هم در میاره یا قسط جهیزیه ی چند سال پیش خواهرم و یا سود پول نزول خرج عملش و میده . یا با خرید گچ و سیمان در و دیوار نم زده ی صاب خونه ی بدجنس رو ماله کشی می کنه . مهمونای شهرستانی و رفت و اومدای خواهرام و هدیه به نوه ها که دیگه گفتن نداره . وقتی چشای غمگین و شرمنده ی بابام و در مقابل خواسته های ناچیز مامانم می بینم ، دلم خون میشه . می فهمید ؟ نه نمی فهمید . نمی دونید براش چه سخته به زن و بچه ش بگه ندارم . چقدر تلخه دست دراز کردن پیش هر کس و ناکس . برای همین با این سن و سال و کمر دردش دنبال کار می گرده . حالا فهمیدید برای چی می خوام کار کنم ؟ می دونم با دستمزد ناچیزی که از یه کار نیمه وقت می گیرم . تأثیری تو وضع اقتصادی نابسامانِ خانواده م نمی زارم .فقط می خوام با این کار از این وجدان دردی که گریبانم وگرفته و آزارم میده خلاص شم .
نباید کار به اینجا می کشید . نباید برای بدست آوردن یه کار ساده ، پرونده ی خصوصی زندگیم رو انقدر ساده و صادقانه برای آدمی که نمی شناختم ، برملا می کردم . اونکه چیزی از حرفام نمی فهمید . از روی میز پذیرایی کیفم و برداشتم و با عجله به سمت در راه افتادم . همونطور که پشتم بهش بود . چهره ی جذاب و گیراش و که از شنیدن حرفام غمگین بنظر می رسید و بخاطر آوردم .باید ازش خداحافظی می گرفتم تا پیش خودش نگه خانم دکتر اندازه ی گاوم حالیش نبود . برگشتم و دیدم متفکرانه سرش و بین دستاش گرفته و نگاش روی ورقه ی خط خطی زیر دستش ثابت مونده . چطور فکر می کردم خیلی متکبر و از خودراضیه ؟ اونقدر تو فکر فرو رفته که متوجه ی رفتن من نشده !
ــ آقای امین ببخشید .
نگاهش و بلند کرد و تازه متوجه شد که در آستانه ی در ایستادم . تعجب کرد .
...ببخشید اگه وقتتون و گرفتم . برای جسارتهایی هم که کردم واقعاً معذرت می خوام . با اجازه تون . خدانگهدار .
در و باز کردم و خارج شدم . با بسته شدن درپشت سرم ، صداش و شنیدم که به نام صدام می زد . اعتنا نکردم و با قدمهای محکم به سمت در خروجی حرکت کردم . در اتاق خانم وکیلی باز بود . داشت با تلفن صحبت می کرد . وقتی نگاهش و به صورتم دوخت . با سر ازش خداحافظی گرفتم و بروم نیاوردم با دست اشاره می کنه صبر کنم .
وقتی در ورودی شرکت پشت سرم بسته شد . ایستادم و به دیوار کنارش تکیه کردم . بغضی رو که دقایقی پیش تو گلوم حلقه زده و با مکافات مرتب قورتش می دادم و رها کردم و با قطرات اشکم بیرون ریختم . قلبم ، اونجا که مخزن احساسات شیرینم بود . بشدت می سوخت . افسرده و عصبی ، دلم می خواست به صورتم سیلی بزنم و موهام رو مشت مشت بکنم . از ضعف و دهن لقی خودم ، حالم بهم می خورد . از اینکه سفره ی دلم رو باز کرده و غریبه ای رو با نیمی از رازهای زندگیم آشنا کرده بودم بیشتر از اشتباهم و گذروندن وقت و هدر دادن پولم،عصبی بودم . روز بدی رو شروع کرده بودم . سردرد و چشم درد اول صبحی م . گریه ها و گلایه های مامان . حالا هم چشای بارونی و اعصاب متشنجم . خدا بخیر کنه بعداز اینجا چی در انتظارمه .
patrin
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
خیلی خوبه فقط تند تر بنویس:-2-38-:
تو تاپیکای تایپ کتاب پست ندید
ترنج خاتون
۲۸ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۵۰ قبل از ظهر
http://s4.rimg.info/4b589401f30c3397a905849e84b1c778.gif (http://www.postsmile.com/)
نفس بلندی کشیدم و اشکهام و تند تند پاک کردم . به سمت آسانسور رفتم و با انگشت شستم محکم کوبیدم رو دگمه ش . آسانسور دست راستی تو طبقه ی دوم مونده بود و دست چپی هم تو همکف .
ــ اَه . لعنتی...معلوم نیست واسه چی تکون نمی خوره ؟
برای چندمین بار تو دلم خودم و مریم و ملامت کردم . با یه اشتباهِ الکی ، کلی از وقتم هدر رفته بود . دیگه نه روحیه داشتم نه دل و دماغش و که به آدرسای بعدی مراجعه کنم .
ــ وای خدا ...جواب مامان و بابا رو چی بدم ؟ چقدر امروز امیدوارشون کردم، حتماً یه جا استخدام می شم .
با حرص دگمه رو فشردم و یه لگد محکمم حواله ی در آسانسور کردم .
ــ دِ باز شو دیگه لعنتی . بدبختی ...یازده طبقه س !
اگه در شرایط عادی بودم پیمودن پله ها واسم مثل آب خوردن بود . اما با این اوضاع و احوال، واقعاً حالش و نداشتم .
باید عصبانیتم و قبل از رسیدن به خونه سر کسی خالی می کردم . وگرنه تا شب ، حال مامان و بابای بیچاره مو می گرفتم. نمی دونم از چی انقدر رنجیده م ؟ از حرفایی که زدم ؟ از اشتباهم ، یا از آقای رئیس ؟ دلم می خواست برای نیشخند تمسخرآمیزش که وادارم کرد دهنم و باز کنم و آبروی خودم و ببرم ، دوسه تا کشیده ی آبدار حواله ی صورت اصلاح کرده و سه تیغه ش می کردم ... [ شایدم واسه اینکه بی محلیت کرده و تحت تأثیر خوشگلیت قرار نگرفته؟ ]نخیر هیچم اینطور نیست ... باید می زدم تو دهنش تا دیگه جرأت نکنه با پوزخندش احساس کسی رو زخمی کنه . چراغ راهنمای طبقات حرکت کرد . هنوز آسانسور به این طبقه نرسیده ، در شرکت باز شد و خانم وکیلی شتابان بیرون دوید .با نگرانی که در صداش منعکس بود ، صدام کرد . اعتنا نکردم و خودم و زدم به نشنیدن . به سمتم اومد و با کشیدن نفس بلندی گفت :
ــ خدارو شکر هنوز اینجائید خانم محبی . لطفاً چند دقیقه تشریف بیارید تو . آقای امین باهاتون کار دارن .
یه لبخند مصنوعی زدم و سعی کردم قیافه ی ماتم زده ام رو پشت اون قایم کنم . با تعجب پرسیدم:
ــ آقای امین ؟ ایشون چه کاری ممکنه با من داشته باشن ؟
ــ نمی دونم ! اگه ممکنه ، شما تشریف بیارید تو . معلوم میشه .
ــ ازتون معذرت می خوام خانم وکیلی . ولی ،من و ایشون صحبتهامون و مفصل انجام دادیم و فکر نمی کنم دیگه حرفی برای گفتن مونده باشه .
در آسانسور رو باز کردم و داخلش شدم . خودش و کشید جلو و در آسانسور و نگه داشت .
ــ خانم محبی .صبر کنید .
ــ ببخشید خانم وکیلی .متأسفانه اون شرایطی رو که ایشون برای استخدام منشی مد نظرشون هست و من ندارم .بنابراین برگشتنم جز اتلاف وقت و از دست دادن موقعیتهای دیگه ام چیزی نیست .
ــ حالا شما تشریف بیارید تو . ضرر نمی کنید .
ــ خانم وکیلی ... اجازه بدید قبل از رفتنم یه چیزی رو پیشتون اعتراف کنم ! نمی دونم چرا ، ولی از وقتی شما رو دیدم احساس می کنم از خیلی وقت پیش می شناسمتون و خیلی هم دوستتون دارم . اما بی تعارف بگم ،هیچ ازین رئیس گند دماغتون خوشم نیومد .کاش شما رئیس شرکت بودید ! اونوقت با سر بر می گشتم .
علامت تعجب گنده ی رو صورتش بی رنگ شد و با خنده گفت :
ــ چه جالب . راسته میگن دل به دل راه داره . منم دقیقاً همین حس و نسبت به شما پیدا کردم . اما در مورد رئیسم . باور کنید آقای امین ...
ناخودآگاه میون کلامش پریدم . انگار به اسم رئیسش آلرژی پیدا کرده بودم . با پوزش گفتم :
ــ عذر می خوام خانم وکیلی .لطفاً راجب ایشون صحبت نکنید . چون کاری با ایشون ندارم و برام مهم نیست ، چطور آدمیه . بازم ازتون ممنونم . حالا با اجازه تون .
در آسانسور و کشیدم . قیافه ی هاج و واجش تنها چیزی بود که از لای در نیمه باز آسانسور به چشمم خورد . اما در قفل نشده باز شد . ای بابا این خانم وکیلی عجب کنه ایه . حتماً باید دستورات اربابش رو مو به مو اجرا کنه . تا اومدم بگم خانوم وکیلی ... . چشمم به قامت بلند و شونه های پت و پهن آقای امین افتاد . خیلی ریلکس وارد اتاقک آسانسور شد . سریع خودم و کنار کشیدم تا جا برای ورودش باز بشه . درکه بسته شد . دگمه ی همکف رو فشار داد . بدون توجه بهش سرم و پایین انداختم تا مجبور نشم قیافه شو ببینم [ البته از خجالتت ]. بعد از چند لحظه سکوت ، با صدایی آروم و مهربون ، مخاطبم قرار داد و گفت :
ــ خانم محبی ، واقعاً متأسفم .
به تندی گفتم :
ــ به تأسف شما احتیاجی ندارم آقا .
[حالا چرا سگ شدی و پاچه ی این بدبخت و می گیری ؟]
آسانسور ایستاد و قبل از اینکه بتونم به در نزدیک بشم . دگمه ی طبقه ی یازدهم و فشار داد .
ــ با تعجب نگاش کردم و با تمسخر گفتم :
ــ منم از آسانسور بازی خیلی خوشم میاد آقا .ولی الان بهیچوجه وقت این کارو ندارم . لطفاً این بازی رو تمومش کنید .
ــ خانم محبی ... خواهش می کنم به حرفام گوش کنید . دلم نمی خواد شما با رنجش اینجا رو ترک کنید . من اصلاً قصدم توهین به شما نبود . شما در درک منظور من دچار سوءتفاهم شدید .
با تلخی گفتم :
ــ ببینید آقای امین . من نه خواهرتونم . نه فک و فامیلتون که دلتون برام بسوزه . احتیاجی هم به دلسوزی شما ندارم .شما عدد....
وای گند زدم . خاک تو گورم با این حرف زدنم . چقدر مامان بیچاره سر اینجور حرف زدنام به یاسر بدبخت می پرید و می گفت :
ــ مامان جان ، این که پسر نیست این جور حرفا رو یادش میدی .مگه نمی دونی این خانم دکتر باباته . بجای لات بازی و گنده گویی چار تا کلوم حرف حسابی یادش بده . الهی گربونت برم که حسرت برادر داشتن به دلت موند .
حالا باید گندی رو که زده بودم .یه جوری ماست مالی می کردم .بلافاصله با تته پته گفتم :
...چرا باید از شما رنجیده باشم ؟ من اشتباه کردم و متوجه ی اشتباهمم شدم . [ خدا نکشدت با این چشای جادوئیت .] وقتی معیارها و شرایطی رو که شما ، برای استخدام منشی تون لازم دارید و متأسفانه یا شایدم خوشبختانه ، من ندارم . پس ادامه ی این بحث ، خود بخود منتفیه .
به ساعت بند چرمی رنگ و رو رفته ی روی دستم نگاه کردم و ادامه دادم :
... شما چون رئیس شرکتید .بطور حتم اگه دیر سر قرار ملاقاتتون حاضر بشید صدای کسی در نمیاد ، اما من ... لطفاً وقتم و نگیرید و اجازه بدید تا دیر نشده بختم رو در جای دیگه ای امتحان بکنم .
وقتی آسانسور در طبقه ی یازدهم ایستاد . درو باز کرد . نگاهش و بهم دوخت و با حالتی دستوری امر کرد :
ــ خانم محبی . اینجا جای مناسبی برای گفتگو نیست ، بفرمائید . مطمئن باشیداجازه نمی دم با این حال اینجا رو ترک کنید .
[ عجب آدم پر رو و پر توقعی . نمی دونم چه فکری تو کله شه . اما انگار یاد نگرفته برای درخواست هاش خواهش بکنه . منم اگه وا بدم . این یاسی بدبخت کلاهش پس معرکه س ! ]
ــ بس کنید آقا . مثل اینکه فراموش کردید . من کارمند زیر دست شما نیستم که هر طور دلتون خواست با من رفتار کنید .اصلاً هم به کار شما احتیاج ندارم . برید بیرون و راحتم بزارید .
قیافه ش چنان از خشم سرخ و سفید شد و چشم غره نگام کرد که از ترس قدمی به عقب برداشتم . فکر کنم چهره ی خودش و تو آینه ی روبروش دید که با دستپاچگی تغییر حالت داد و با التماس گفت :
ــ خواهش می کنم خانم . چند دقیقه وقتتون رو به من بدید . مطمئن باشید ضرر نمی کنید .[درست مثل همکارش صحبت می کنه . حتماً از بس به مردم گفتن جنس مارو بخرید، ضرر نمی کنید . عادت کردن !]
نمی دونم تو نگاهش چه سحر و افسونی داشت که با نگاه کردن بهش طلسم شدم ؟ چشایی که وقتی مهربون می شد آدم می خواست ساعتها بشینه و بهش زل بزنه و سبد سبد گل محبت بچینه .[ چشم و دل بابا ننه م روشن .دختره پاک از دست رفت .حالا ایستاده نمی شه گل بچینی؟ ] مجاب شده ، بی اختیار همراهش راه افتادم . تو دفتر کارش،به نزدیکترین مبل اشاره کرد و تعارف کرد بشینم . نزدیک در ایستادم و با دلخوری گفتم :
ــ همینجا خوبه. ایستاده راحتترم .
ــ خانم محبی خواهش می کنم . اینطور که شما ایستادید ، من ناراحتم .
با خشم گفتم :
ــ برام مهم نیست شما راحتید یا ناراحت . لطفاً قبل از اینکه دیرتون بشه برید سر اصل مطلب . مثل اینکه فراموش کردید یه قرار مهم دارین .
[حالا که یارو مثل آدم خواهش می کنه .تو هم مثل آدم برو بشین دیگه . الان پیش خودش میگه . چه دختر زبون نفهم بی شعوری . خیر سرش دانشجوی پرشکی هم هست . بعدم یارو بی خیاله ترو سه ننه هی جوش قرارش و میزنی؟ ]
نگاهی به ساعت مچی روی دستش انداخت و با سرکوب کردن خشمی که از بیان صحبتهای اعتراض آلودم چهره ش رو در بر گرفته بود . از رو مبلی که نشسته و پاهاش و روی هم انداخته بود بلند شد و ایستاد . نگاه خیره ش رو به صورتم دوخت . از خدا خواسته به چشاش زل زدم و مثل خودش نگاش کردم . فوراً چشاش و دزدید و به سمت میز مجلل و زیباش عقب نشینی کرد . انگار پشت میز ریاستش احساس امنیت و قدرت بیشتری می کرد . روی صندلیش نشست و مطمئن از سنگر مستحکمش دستهاش و روی میز قرار داد و پنجه هاش و درهم قلاب کرد .با کلافه گی سرش و تکون داد و آهسته گفت :
ــ فکر می کنم این اولین تجربه ی شما ...
دکی . بازم می خواد مسخره ام کنه .عجب پروییه این بابا . دوساعتِ التماسم کرده ... [ مثل خودت ملا لغتی شم و حالت و بگیرم ؟ ده دقیقه بیشتر نیست . اما کم نیار . خوبه . دیگه فرصت اینکارو بهش نده . برو تا بش بگم . ] با چند گام بلند خودم و به نزدیک میزش رسوندم . دستام و روی میزش گذاشتم و سرم و جلو بردم و با لحن معترضی گفتم :
ــ برخلاف تصورتون ،در این مورد خیلی هم تجربه دارم آقای امین . شرکت شما سی و سومین شرکتیه که متأسفانه برای پیدا کردن کار وقتم و توش هدر می دم . چهره تون نشون میده حرفم و باور نمی کنید . نمی خوام فکر کنید مشکل از منه که تابحال موفق نشدم شغلی رو بدست بیارم ...البته موضوع شرکت شما کاملاً فرق می کنه .
سرم رو پایین انداختم و به انگشتهای دستم نگاه کردم . با شرم ادامه دادم :
... تموم اون شرکتها ،برخلاف قوانین و تفکرات ایده آلی شما ، کاری به تجربه ، لیاقت و توانایی هام نداشتن . رؤسای اون شرکتها ،تنها هدفشون از استخدام دختران جوان ، تنها ...
مکث کردم . انقدر حجب و حیا داشتم که در حضور مرد جوان و بیگانه ای حد و حدود کلامم رو حفظ کنم .بیاد آوری حقایق تلخی که پشت سر گذاشته بودم . تمام رُس بدنم و کشید . وارفتم و ناخواسته روی مبل فرو ریختم .
گویا بخوبی متوجه ی حرفهای ناگفته ام شد . با تأسف سرش و تکون داد و آهسته روی میز ضربه زد . سرش و بالا گرفت و به چهره ی مأیوس و پژمرده ام نگاه کرد . با یک حرکت ناگهانی از روی صندلی برخاست و با برداشتن کیف چرمی مدل دیپلماتش از پشت سنگر استحفاظیش بیرون اومد و رو مبل روبروئیم نشست . جون به جونش می کردن رئیس بود و رئیس زاده .نمی تونست موقع حرف زدن یه کم انعطاف پذیری بیشتری از خودش نشون بده و با ملایمت صحبت کنه . بازم سگرمه هاش توهم رفت . تریپ ریاست برش داشت و با قاطعیت گفت :
ــ ببین دختر خانم .[ معلومه دیگه با اینهمه اخم و تخم و اظهار فضل . بایدم خودش و جای بابا بزرگ من بدونه ] با اینکه هیچکدوم از اون شرایطی رو که می خوام نداری . اما برای اینکه بدونی ، نباید همه رو به یه چوب برونی . [نامرد ابن الوقت . فوراً حرف خودم و به خودم برگردوند .]بهت یه فرصت میدم تا عرضه و لیاقتت رو نشون بدی . می خوام به ادعای خودت ، ثابت کنی که واقعاً قصدت کار کردن و با شرافت پول درآوردنه . بنابراین یه هفته فرصت داری تا اون شرایطی رو که شرکت بهش احتیاج داره رو بدست بیاری . می شنوی ، فقط یک هفته . بعد از اون دیگه ، موندن یا رفتنت بستگی به خودت داره !
چیزی رو که با دو تا گوشام می شنیدم ، باور نمی کردم .زده به سرش یا منو دست انداخته . هرچند از خوشحالی تو دلم چراغونی بود و کله قند کوپنی آب می کردم .اما برای خالی نموندن عریضه و باقی نموندن شک و شبهات مونده ته دلم ، با التماس گفتم :
ــ ولی قربان ، همه ش رو که نمی تونم ...
ــ اگه سعی خودت و بکنی و واقعاً بخوای ؛ فکر نمی کنم ...
میون کلامش دویدم و با پرخاش گفتم :
ــ شما هم یه چی میگیدا ؟... حالا شاید بشه یه هفته ای متأهل شد ! اما چطوری نه سال بزرگتر بشم ؟
یه کم نگام کرد و هر چی زور زد نتونست جلوی لبخندش و که باعث شد گره ی ابروهاش از هم باز بشه رو بگیره . اما خسیس نذاشت ببینم با خنده صورتش چه شکلیه ؟ فوراً لبو لوچه اش رو جمع کرد و با اخم گفت :
ــ ببین خانم محبی . یکی از درسایی که تو این هفته ، فرصت داری خیلی روش کار کنی و سعی کنی به نحو احسن یاد بگیری . تواضع و خویشتن داریه . با اینکه صداقت و صاف و سادگی تون باعث شده این ریسک و بکنم . اما بهیچوجه زبون درازی و گستاخی رو سر کارم ، نمی پذیرم .
ــ [ "به جون عمو رجب . از جام نمی جنبم ، یه وجب "! ] با همه ی شرایطتون موافقم جز این یکی .اگه منظورتون اینه که باید دورو و دورنگ باشم .ببخشید من نیستم . من عادت کردم ظاهر و باطنم یکی باشه . ببینید . اگه بیان احساساتم خوشایند شما نیست . می تونید از حرفی که زدید منصرف بشید . هنوز که قراردادی امضاء نکردیم ! کسی هم که نفهمیده شما چی گفتید .باور کنید رک گویی و صراحت لهجه جزء خصوصیات اخلاقیمه . بقولی "با شیر اندرون شده . با جان به در رود" . البته می تونم سعی م رو بکنم ... خوبه ؟
نمی دونم زیر سیبیلی رد کرد و خودش و به نشنیدن زد .یا اینکه واقعاً پشیمون شد و از صرافت استخدام کردنم افتاد .چونکه از جاش بلند شد و با دست به سمت در اشاره کرد . [ یعنی گورت و گم کن .] وقتی نزدیک در ، کنارش ایستادم . در و بازکرد و به صورت مسخ شده ام نگاه کرد و با اخم گفت :
ــ این چه قیافه ایه به خودتون گرفتید ؟ خوبه از همین حالا بدونید. یکی دیگه از قوانین اینجا ، دارا بودن چهره ای شاداب و سر زنده در محیط کاره . مفهوم شد . [ نه اینکه چهره ی خودش خیلی شادانه ؟ بیچاره با خودشم قهره ! ]
جلوی در اتاق خانم وکیلی ایستاد . خانم وکیلی با دیدن ما سریع از دفتر کارش بیرون اومد . آقای امین کنار گوشش آهسته دستوراتی داد که طفلک رو به سر جنبوندن انداخت . بعد بدون اینکه برگرده و نگاهم بکنه از در شرکت بیرون رفت . حالا من باید می گفتم :
ــ رئیسه شرکته . اما مثل گاو می مونه . بی ادب !نه خدافظی ...نه به امید دیداری ... پولدارا بی ادبیشون هم دال بر تفاخر و بزرگیه ؟؟؟
ترنج خاتون
۳۱ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۵۷ قبل از ظهر
http://www.tiptopglobe.com/skin/smile/s10982.gif (http://www.postsmile.com/)
با تعارف صمیمانه و بی تکلف خانم وکیلی وارد دفتر کارش شدم . برخلاف رفتارِرئیس تازه به دوران رسیده ی بی ادب و بی نزاکتِ دمدمی مزاجش با اون قیافه ی تلخ و عبوس ،که ناخودآگاه آدم و ،یاد ته خیار میندازه ! [ اوه چه دل پری داری تو ازش! ] با روی خوش و لبخند ازم استقبال کرد .
وارد اتاقش که شدم ،چشام از دیدن دکوراسیون زیبا و مبلایی که جون می داد واسه لمیدن ، چارتا شد . بهیچ وجه دفترش ، شبیه اتاق کار نبود . اگه دفترکار رئیس و ندیده بودم . بدون شک می گفتم خود این خانم بی بروبرگرد ، رئیس شرکته ! وای چی دارم میگم ،کدوم کار و رفتار آقای رئیس به آدمیزاد شبیه بود که محل کارش باشه . وقتی روی مبل نرم و راحتش ،جابجا شدم و تونستم خودم و پیدا کنم . خانم وکیلی با حرفاش کمی سر به سرم گذاشت و با شوخی های مؤدبانه اش باعث شد تا از اون حالت جو گرفتگی و استرسی که ناخواسته بهم دست داده بود ، بیرون بیام .
رفتار محبت آمیز و لحن خودمونیش طوری بود که انگار چند ساله باهام آشناس و از قدیم با هم رفاقت دیرینه داریم .شایدم با شناختی که از آقای امین داره برای جبران رفتارای بد صاب کارش ،مجبوره از خودش مایه بزاره !بهرحال اون تنها شاهد خروجم از شرکت ،با اون حال و روز خراب بود .
[ دیوونه !!! مگه تو کی هستی که بخواد همچی کاری کنه ؟ مهربونی هاش و بحساب ماله کشی روی کارای رئیسش ،نزار . ]
بعد از کمی خوش و بش ، با راحت و ساده جلوه دادن کارایی که منبعد بعهده ی منه ، سعی کرد از ترس و اضطرابم کم کنه .اما با التیماتومی که رئیس از خود راضی اش داده و فرصت کمی که برام تعیین کرده بود ،هنوز می ترسیدم نتونم یه هفته ای همه چیزو یاد بگیرم و کارام و درست انجام بدم . دست آخرم، تو زرد از آب دربیام و با یه اردنگی بندازنم بیرون .. یه ندایی تو قلبم می گفت " براحتی پذیرفتن این بابا ،بو داره !
[ صد در صد می دونسته یه هفته ای نمی تونی کارا رو یاد بگیری ، می خواسته دستت بندازه ! ] ترو خدا بازم شروع نکن . چه نیازی به دست انداختن من داره ؟ اون آقا اصلاً من و آدم حساب می کنه که بخواد برام نقشه بکشه ؟
بنده ی خدا خانم وکیلی با تمام مشغله و برو بیایی که تو دفترکارش داشت. تا سرش خلوت می شد. دوباره شروع می کرد و چیزایی رو که قبلاً توضیح داده بود. دوباره از نو تکرار می کرد . می دونستم از رو حسن نیتشِِ که یه مطلب و چند بار تکرار می کنه . وگرنه فکر می کردم
شاید فکر می کنه آی کیوم پایینه و با یه آدم خنگ و دست و پا چلفتی طرفه .
ساکت و دست به سینه نشسته بودم وبا دقت به حرفاش گوش می کردم . هر جا که نیاز به تأیید تفهیم حرفاش بود ،با تکون دادن سر و بله گفتنای آهسته ام نشون می دادم ،ملتفت منظورش شدم و مطلبش و خوب گرفتم . با خانم کرمانی ، شایسته و وزیری همون لحظات اول آشنا شدم . با محبت و خوشرویی ، ورودم و به جمع کارمندای شرکت خیر مقدم گفتن .
[ حتماً طبق مقررات تعیین شده ی آقای امین ]
خبر نداشتن هنوز نه به باره . نه به داره ! باید هفت خان رستم و... نه هفت خان جناب امین و رد کنم تا بتونم استخدام بشم !!!
[ ای بابا ، چه کینه ی شتری ای داری تو ، ول کن اون بنده ی خدا رو ! ]
تازه اولشه ! بزار استخدامم کنه ،کار دارم باهاش !
وقتی خانم وکیلی با زدن دگمه ی تلفنی که روی میز کارش بود به آقای زندی سفارش چای و شیرینی داد . با خم و راست کردن کمرش و خستگی گرفتن از کت و کولش ،از پشت میزکارش بیرون اومد و روی مبل روبروم، نشست . ساکت نشسته بودم و هنوز باورم نمی شد بعد از اونهمه رفتارهای گستاخانه و دور از ادب که عاملش خودش بود به راحتی روی مبل نرم و گرم منشی شرکتش نشسته و در آستانه ی استخدام شدن باشم . [ دلت و صابون نزن ! جوجه رو آخر هفته می شمرن ]
با دقت نگاهی به چهره ی متفکرم انداخت و با لحن آرومش شروع کرد به دلداری دادنم :
ــ انقدر فکر نکن عزیزم !... باور کن کار سختی نیس . بهت قول میدم با این هوش و دقتی که داری ،دو سه روزه همچین راه بیفتی که براحتی، همه کارای شرکت و بدست بگیری ...
از لحن آروم و مهربونش از فکر و خیال چند لحظه ی پیش بیرون اومدم .
طفلک خیال می کنه نگرانیم بابت یاد گرفتن امور شرکت و با موفقیت گذروندن دوره ی کارآموزیم ِ . خبر نداره ترسم از کنف شدن و دماغ سوختگی م پیش جناب رئیسه .اگه واسه رو کم کنی و پوزه اش رو به خاک مالوندن اون آقا نبود ، محال بود پی این دردسرا رو به تنم بمالم .
... ای باباااا ، هنوزم که تو فکری ... بزار یه چیزی بِت بگم تا خیالت و راحت کنم ، من از همون لحظه ای که دیدمت ، مطمئن بودم که بزودی همکار خودمون میشی .
ــ ممنونم . شما خیلی به من لطف دارید .
از اطمینانی که بهم داد ،تا حدودی دلم قرص شد . حالا مطمئنم که به پشتیبانی این خانم می تونم یه هفته ای همه چی رو یاد بگیرم و دست آخر این منم که به ریشش می خندم .با این فکر و خیالا بیکباره تمام تشویش ها و نگرانی هایی که توی دلم رو ،از ناواردیم و فرصت کمی که داشتم خالی می کردن ، پر کشیدن و رفتن ... وقتی لبخند روی لبم و دید ، موقعیت و مناسب یافت تا از اوضاع و احوال درسی و زندگیم ، تا جایی که مرتبط به کارم می شه ، بپرسه .گفتم که ، وقتی اخمام تو هم میره نمی دونم قیافه ام چه شکلی میشه . حتماً اونم با دیدن قیافه ام جرأت نکرده بود تا این لحظه چیزی ازم بپرسه . بدون وارد شدن به مسائل کاملاً خصوصی زندگیم ، بطور سربسته از مشکلات مالی خانواده ام گفتم و مسئولیتی که در قبال تأمین نیازهای شخصی خودم احساس می کنم . با توجه به سمت و مقامی که در همون مدت کم، فهمیدم در شرکت داره ، رفتار ساده و محبت آمیزش با اون لحن فوق العاده گرم و صمیمی ، برام غیر قابل باور بود ! مگه میشه معاون یا منشی مخصوص اون بابا باشه ، خلق و خوی اون" تافته ی جدا بافته " رو کسب نکرده باشه ؟
[ انقدر گیر به اون بدبخت نده . ]
ــ می دونم عزیزم . منم خودم این دوران رو گذروندم . بخوبی می فهمم چی داری میگی . تلاشت برای کمک به خانواده ات قابل تقدیره .خوشحالم از اینکه آقای امین ...
قبل از اینکه جمله ش رو تموم کنه . آقای زندی با زدن در، یاالله گویان وارد اتاق شد . سینی حامل چای و شیرینی رو به درخواست خانم وکیلی روی میز پذیرایی گذاشت و رفت .داشتم فکر می کردم که منظورش از این حرفایی که زده چی بود ؟ یعنی اونم مشکل مالی داره ؟
خیلی آروم یکی از فنجونها رو که فکر می کنم مخصوص خودش بود و از روی میز برداشت و فنجون دیگه رو ، روی میز در دسترسم گذاشت . همونطور که فنجون چایی رو به لبهای باریکش که با رژ لب کالباسی کمرنگی پوشیده شده بود ، نزدیک می کرد. به صورتم چشم دوخت و خیره نگام کرد .نگاه خریدانه اش ، حس بدی رو به جونم منتقل می کرد .احساس می کردم براحتی می تونه تمام افکارم و بخونه . از ترس بود یا از خجالت ، نمی دونم ؟دست و پام و گم کرده بودم و نمی دونستم به کجا نگاه کنم . بازم بند کیفم به دادم رسید و مشغول بازی با اون شدم . بالاخره پس از دقایقی ،سکوت نفس گیرش و شکوند و عذرخواهانه گفت :
ــ ببخش عزیزم . می دونم با نگاه خیره ام معذبت کردم . اما باور کن هر چی بیشتر نگات می کنم .بیشتر شیفته ات می شم . تو اصلاً یه ذره آرایشم نداری ! اما جل الخالق ،انگار کلی آرایش تو صورتت کردی ...
"آخیش ،خیالم راحت شد . یه کم دیگه لفتش می داد ،جونم از شرم بالا میومد . "نفس راحتی کشیدم و با دستمال کاغذی که تو دستم مچاله و پر پری شده بود. پیشونی خیس از عرقم و خشک کردم .
با کنجکاوی نگاهی به دستمال تو دستم انداخت . از بس شفته شیر برنجم ، حتماً فکر می کرده ، یه خروار سفید کننده به پوستم مالیدم . وقتی دید چیزی بهش مالیده نشده با لبخند گفت :
ــ خوش به حالت ، با این زیبایی خداداده ای که نصیبت شده ، باید خیلی سپاسگزار خدا باشی که مثل ما ،نیاز به چارساعت جلوی آینه ایستادن و بزک دوزک نداری .
با حرفاش شرمنده ام کرد . نمی دونستم چه طور باید جواب تعاریف دلگرم کننده اش رو بدم . همینطور که سرم پایین بود، با خجالت یه چیزی گفتم :
ــ البته! همینطوره ... اما با هیچ کلامی نمی تونم سپاس گوی الطافش باشم .
[ اینجای بابای دروغگو ، چه کلاسی! ... مطمئنم، تا از این در بریم بیرون ، ضرب العجل به پری مهربون نیاز داریم تا دماغ دراز شده از دروغت رو ،با اره برقی کوتاه کنه ! حالا یه تشکری ... شما لطف داریدی ... ]
بلافاصله دوزاریم افتاد چی گفتم و برای اینکه تو دلش نگه چه از خود متشکره ، فوراً گفتم :
...اینجورام که می گید نیست !... شما لطف دارید به من ...چشاتون خوشگل می بینه !
سرم و بلند کردم و به صورتش چشم دوختم . نمی دونم چرابا تمام مهربونی هاش ،انقدر ازش خجالت می کشیدم . وقتی دقیق به صورتش نگاه کردم ،دیدم صورت قشنگ و کوچولویی داره . البته آرایش کمرنگ و مختصری به چهره اش داشت .اما معلوم بود بدون اونم صورتش ،خیلی زیباست . با شرم گفتم :
... شما خودتون هم از این نعمت بی بهره نیستید . بی تعارف بگم ، خیلی هم خوشگلید .
قهقهه ی ناگهانی ش ، بند دلم و پاره کرد . فنجون خالی از چایی ش رو با دستایی که از فرط خنده می لرزید .روی میز گذاشت . خندیدنش بقدری باحال بود که بی اختیار منم به خنده افتادم .اما زود خودم و کنترل کردم . خوبه چائی ام رو نخورده بودم وگرنه ، مطمئنم با خودش میگفت " چه پر روس ،چای نخورده ، فامیل شده "
برخلاف تصورم همونطور که می خندید . گفت :
ــوای خدا ... از این حرفت چقدر خوشم اومد دختر ... باید این حرفا رو جلوی شوهرم بگی تا دیگه نگه گول سرخاب سفیدآبِت و خوردم ، بدون این آت آشغالا نمیشه صورتت و دید .
می خواستم بگم ،بطور قطع چشای شوهرتون یا ضعیفه یا آلبالو گیلاس می چینه .اما با لبخند گفتم :
ــ مطمئنم شوهرتون با شما شوخی می کنه ! چون شما علاوه بر خوشگلی ، خیلی هم مهربونید . [ اولین گام برای دوروئی . گاماس گاماس داری راه میفتی !!! ]
جوک نگو . این دستور رئیسه .دیگه از این ببعد باید صراحت لهجه م رو بزارم تو کوزه و متین و موقر عمل کنم .
ــ ممنون . چایی تو بخور ،سرد شد . خودمونیم ، خوب بلدی آدم و امیدوار کنی .
ــ باور کنین در مورد زیبائی تون حقیقت و گفتم .خدای نکرده قصدم تملق یا چاپلوسی نیست .
[ فقط حیف که روم نشد بگم شوهرتون چشاش چپه ! می دونم اگه می گفتم ،دمم و می گرفتی مینداختیم بیرون! ]
ــ باشه ، قبول . ناراحت نشو عزیزم. شوخی می کنم . بعد از این با اخلاقم بیشتر آشنا میشی . یکی از خصوصیات بد یا خوبم اینه که زیاد شوخی می کنم. اما با کسایی که ازشون ،خوشم بیاد .
سرم و تا بلند کردم .بازم نگاه خیره و کنجکاوانه اش مثل مته صورتم و سوراخ کرد ،. اما با چیزی که گفت برق از سرم پرید .دیگه برام مهم نبود نگاهش چقدر تیز و برنده اس .
ــ خوشحالم از اینکه آقای امین خواهشم و رد نکرد . با اینکه نمی دونم چرا امروز یه کم عصبی بود . اما خوشبختانه بی چون و چرا ،پذیرفت که استخدامت کنم .[ای گندش بزنن. پس اون همه شرط و شروط و هارت و پورت ، ادا بازیش بود ؟ مردیکه ی جُلُمبُز . چه فیلمی واسه من بازی می کرد ! ریسک می کنم ... یه هفته وقت داری ... گندیده !یعنی راست میگه ؟ کِی ازش خواسته بود ؟]
با تعجب نگاش کردم و با ناراحتی پرسیدم :
ــ یعنی شما ...؟!!! شماااا ... ازایشون خواستین ، استخدامم کنن ؟ پـس ..!!!...یعنی ...از الان استخدامم ؟تمومه ؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد .
من و باش چه فکر و خیالایی می کردم ...
با این که ضد حالِ بدی خورده بودم . نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی گفتم :
....خیلی ازتون متشکرم . ممنونم خانم وکیلی .باور کنید تا عمر دارم این کار شما رو فراموش نمی کنم وخودم و مدیون شما می دونم .
ــ صبر کن عزیزم ! این چه حرفیه ؟ ... خدا شاهده منظورم این نبود که ترو مدیون خودم کنم ...نباید این حرف و الان می گفتم . فقط می خواستم خیالت و راحت کنم . چون خودمم از پا در هوا بودن خوشم نمیاد .
سرش رو با تأسف تکون داد و ادامه داد :
...حیف که دیروز اینجا نبودی تا با چشای خودت ببینی چه آدمایی واسه استخدام شدن ،اومده بودن! هرچند که این صبحی ها هم دست کمی از دیروزی ها نداشتن .اگه می دیدیشون، می فهمیدی برای چی این خواهش و از آقای امین کردم . با اون سر و وضع و شکل و شمایلی که اکثر مراجعین ، واسه خودشون ساخته بودن ، باور کن از زن بودن خودم شرمنده شدم . نمی دونم پیش خودشون چه فکری می کردن که ، محیط کار و با سالن مد اشتباه گرفته بودن ؟
[ ستاره آسمون پشتش نوشته ............... که هر کی خوشگله جاش تو بهشته . دمت گرم خدا دیگه از غُر ،مُر خبری نیست .]
به صورت خندانش که با مهر نگام می کرد .چشم دوختم و با لوس بازی گفتم :
ــ پس من خیلی خوش شانسم که مورد تأیید شما قرار گرفتم .
با خنده گفت :
ــ اونکه بععععععله !
ساکت شد و در سکوت ، بازم خیره نگام کرد . انگار فهمید از نگاه زلش ، دست و پام و فوراً گم می کنم .بلافاصله عادی نگام کرد و با همون لحن مهربونش ادامه داد:
...شاید باور نکنی ؟ نمی دونم چه طور ؟ اما، از همون نگاه اول که دیدمت ،یه طور خاصی به دلم نشستی . کاری با زیبایی خیره کننده ات ندارم . رفتار و کردارت . وقار و سنگینیت . نجابتی که توی چشاته .شیک و خانمانه بودن ظاهرت . همه ی اینا باعث شدن تا ازت خوشم بیاد .
[ خبر نداری با همین چشای نجیب،چه جوری زل زده بودم به چشای خوشگل رئیست که از شرم مثل دختر بچه ها ، سرش و انداخته بود پایین .]
بعد از سالها کار کردن تو این شرکت ،به آقای امین حق میدم و ازش متشکرم که تأکید داره ، افرادی رو برای کار در شرکت انتخاب و استخدام کنیم که ظاهر و رفتارشون به اعتبار و آبروی شرکت لطمه نزنه . مرد و زن فرقی نمی کنه. ایشون این وسواس و در مورد همه ی کارکنانشون دارن .بر اساس این تفکر ، خدا رو شکر محیط کارمون همیشه پاک و امن . عاری از هر گونه حرف و حدیثه . از فردا که به امید خدا مشغول به کارشدی ،خودت بهتر متوجه ی حرفام میشی .
ــ با نظر شما کاملاً موافقم . خوشحالم از اینکه در چنین محیطی پذیرفته و مشغول به کار میشم. امیدوارم بتونم محبتهای شما رو هم جبران کنم .
ــ عزیزم هیچ نیازی به جبران نیست . می دونم در شناختم ، اشتباهی مرتکب نشدم . سعی می کنم خیلی زود مهارتهای لازم رو بهت آموزش بدم .
برخاست و با برداشتن اوراقی از روی میز ، اونا رو مرتب کرد و به دستم داد :
... این یه کپی از آیین نامه ی ضوابط و قوانین شرکته .با دقت بخون . اگه مورد قبولت بود ، امضاش کن و فردا با مدارکی که خواستیم همرات بیار و به امید خدا از فردا مشغول به کار شو .
نگاهی سطحی به ورقه های تو دستم انداختم . با دست دادن و تشکر از خانم وکیلی از دفترش بیرون اومدم . ناخودآگاه برگشتم و به در بسته ی اتاق رئیس نگاهی انداختم .یه ندای مرموز و شیطانی تو قلبم زمزمه کرد :
"هوای خودت که سهله آقای امین، زمینتم داشته باش ،دارم میام " .
http://up.vatandownload.com/images/6eo3twpau6reohj0xvnj.gif (http://www.postsmile.com/)
ترنج خاتون
۳۱ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۱۶ قبل از ظهر
[/URL]http://s3.rimg.info/7617c8d65a2a9fa8d088e88031da2b13.gif (http://www.postsmile.com/)
گرفتن کار، اونم تو یه شرکت بزرگ و معتبر، اونقدر برام مهم و هیجان انگیز بود که ، فوراً خبرش به رشت و بوکان برسه .
[ بعد از اونهمه گشتن تو جاهای مختلف و سرگردونی .حق داری جانم با دمت گردو بشکنی ؟ ]
از دفتر کوچیک مخابرات نزدیک محله مون خبرو به خواهرا و برادرم رسوندم. با اینکه همه شون با کارکردنم سخت مخالف بودن و دائم می گفتن:
"یاسی خانم ،نباید به هیچ وجه بری سرکار، فهمیدی ؟ خودمون هواتو داریم ."
اما از شنیدن این خبر ،خیلی خوشحال شدن و برام آرزوی موفقیت کردن .
سر راه یه سرم به مریم زدم . می دونستم چشم انتظارِه و تا خودم و بهش نرسونم ،دل تو دلش نیست . وقتی خوشحالی و هیجان مریم خانم بعد از شنیدن خبر استخدامم با بوسه های آبکی و تف دار از لب و لوچه ام ،در حد شستشوی صورتم ، فروکش کرد . بنا بر عادت همیشگیش ، ازم خواست مو به مو هر چی رو که اتفاق افتاده ،بی کم و کاست براش تعریف کنم . منم کم نزاشتم و بعد از تعریف ماجرای داخل راهرو و نشون دادن ضرب شستم به آقای رئیس ،سر به سرش گذاشتم و با گلگی گفتم :
ــ مرده شور چشای بابا قوریت و ببره !موقع نوشتن شماره تلفنا سرت با کجات بازی می کرد ؟ می دونی با اشتباهت چقدر خجالت کشیدم و یارو دستم انداخت !
وقتی حسابی ازش زهر چشم گرفتم و سرزنشش کردم . مابقی ماجرام و با آقای امین و خانم وکیلی با آب و تاب فراوون تا آخر تعریف کردم . سؤالاشم که تمومی نداشت جواب دادم . چونه ام رو تو دستم گرفتم و تکون دادم و با اخم گفتم :
ــ دیگه چیزی نپرسی آ ! از بس از صبح تا حالا فک زدم فکدونم دراومد . توی خسیس هم منو گرفتی به حرف که یه چای خشک و خالیم برام نیاری ؟
محکم با دستای سنگینش کوبوند رو پام و با حرص گفت :
ــ بشکنه این دست که نمک نداره . حالا خوبه ،پرو خانم با اشتباه من صاب کار شده .عوض تشکرشه ،میمون! یه جعبه شیرینی خشک و خالی هم که نیاوردی ! چایی هم ازم میخوای .
ــ آخ ،دستت نشکنه مریم .پام و شکوندی . اگه جاش سیاه بشه می کشمت .
ــ غلط کردی منو بکشی ، مگه مهرداد جونم مرده !
آویزون گردنم شد و با لوس بازی گفت :
...یاسی جونم ... من که واست کار جور کردم . غیر شیرینی ، یه چیز خوبم برام کادو می گیری !... مگه نه ؟
هلش دادم عقب و با تمسخر گفتم :
ــ بعععععله حتماً . یه عینک ذره بینی قاب مشکی ،چطوره ؟
با اخم گفت :
ــ ولخرجی نکن بابا، گرونه . ورشکست می شی .
ــ اِااا... دیدی چی شد مریم ؟
ــ کوفت ! زهرم رفت . چرا مثل گاو می پری ؟
ــ اِ، خُلک ،اونکه می پره پرنده س ، نه گاو .مگه اینکه گاوای دهتون ، مثل خودت چترباز باشن !
ــ حالا بنال بینم واسه چی پریدی . نمی خواد واسه من ملالغتی بشی .گاوای ده مام مثل گاوای ده شمان .
ــ ولش کن این حرفا رو مریم .دیرم شد .الان بابا و مامانم نگران میشن . می دونی چیکار کردم ؟ ... گمشو دیوونه ... اینجوری نگام نکن ،یادم میره چی میخواستم بگم ... ببین منه خُل ، تا خانم وکیلی گفت "استخدامی از فردا بیا ".همچی ذوق مرگ شدم که یادم رفت ازش بپرسم ، اصلاً حقوقم چقدر هست ؟
ــ همین ؟ همچی پریدی هوا که گفتم چیزی رفت تو فلان جات !
ــ خاک تو گورت نکنم با این حرف زدنت .پشمالو ، مثلاً من دخترم آ . عفت کلام داشته باش .
ــ چی ؟ مثلاً ؟ پس واجب شد ببرمت معاینه !
ــ گمشو .خل .
ــ بی خیال بابا. ببین چی میگم بهت . بعد از اونهمه علافی ، نمی خواد غصه ی حقوقت و بخوری . اگه دیدی حقوقش خوب نیست ، شب جمعه رو که ازت نگرفتن ! صبح یه سر میری بهشت زهرا ، خورد و خوراکِتو از خیراتی که مردم برای مرده هاشون پخش می کنن ، جمع می کنی . غروبم ،دم در مسجد خودمون بشینی . آ ... دستت و این جوری دراز کنی ، بجان خودم تا شب ، ده بیست تومن کاسبی !
ناغافل پس گردنی محکمی ، پشت گردن ِ پشمالوش چسبوندم که باعث شد رکورد پرش نشسته ی جهان و بزنه .تا آخ آخ می کرد و پشت گردنش و می مالوند با خنده گفتم :
ــ زدی ضربتی ، ضربتی نوش کن عزیزم . اینو داشته باش ،تا دیگه منو سر کار نذاری . دیوونه ...منِ ِ خوش خیالم چه گوشام و تیز کردم ببینم خانم چه افاضاتی می خوان بفرمایند .
بعد از سر و کله زدن و چرت و پرت گفتنای همیشگی مون دم رفتن ،مریم خانم با استفاده از تجربیات قبلیش ، راهنمائی های لازم و به سبک خودش انجام داد و یادم داد چه طوری تور ببافم وآقایونی رو که مجرداً و سرشون به تنشون می ارزه رو با مهارت بکشونمشون تو تور!از بس گیس بریده بود . تا ازش غافل می شدم یه بوی فرند جدید به کلکسیون دوست پسراش اضافه می کرد . هر چند طفلی همیشه" آش نخورده ، دهن سوخته بود ". بماند . بازم دم در برای بدرقه ام اومد و حرفای دم دری مونم که حکایت خودش و داشت . وقتی با خیال راحت روبروی هم بودیم . حرف گیر نمیاوردیم . اما دم در حرفا خودش پیداش میشد و دو ساعت طول می کشید تا خدافظی کنیم .
با نگرانی نگام کرد و هشدارگونه گفت :
ــ یاسی جون ، ببین چی میگم . شِر و ورّایی و که گفتم جدی نگیری .حالا که قراره از فردا بری سرکار... یه وقت خر نشی ،دور و بر رئیست بپلکی . ببین این حرف و کی دارم بهت می زنم آ، از قدیم گفتن "مرز بین عشق و نفرت به باریکی یه تار موس" . با اینکه خودت عقل کلی و خیالم ازت راحته . اما بجون خودم یاسی ، دست خودم نیست ،از وقتی که تو ازرفتارای این آقا متینه ؟ امینه ؟ چی چی بود اسمش ،تعریف می کردی ، دلم یه جور عجیبی ،شور افتاده ! نکنه سر لج و لجبازی خودت و بیچاره کنی !از من میشنفی ، بی خیال این کار شو و قیدش و بزن . حالا اون بابا به کنار . چه جوری میخوای اینهمه راه و بری و بیای ؟
صورتش و بوسیدم و گفتم :
ــ دلت واسه من شور نزنه قربونت برم . یه جوری میرم و میام. بعدم تو که منو خوب می شناسی . اگه قرار بود دلم و به این راحتی ها ، گرو دست کسی بدم ، بیست سال پاک و دست نخورده ، امانتداریش نمی کردم .مسخره . چه فکرایی می کنه ! اونم به کی ،آمیز قلمدون ؟چه خوش دلی بالام جان .اون به سایه ی خودشم میگه باهام راه نیا، پات بو میده .بر عکس همه ، اون تنها چیزی که توم دید ، عیبام بود . نه خوشگلیم !
ــ غلط کرده . عروس خانم ما ... اِ ، نه ،غاطی کردم . یاسی خانوم ما عیبی نداره ، هزار و یک هنر در پنجه داره ،هزارون آفرین بر مادرش باد ، که همچین گوهری پرورده داره . خیلی دلش بخواد مردیکه که تو سلامش و علیک بگی .
از آشفتگی و دل نگرانی که برام داشت ، شاخ درآوردم . آخه خیلی خونسرد و بی رگ بود . چی می شد که چیزی ، باعث دلشوره و اضطرابش بشه .
ــ چاکر رفیق خودم . بزن قدش داداش .
کف دستامون و بهم زدیم .لپش و بوسیدم و برای اینکه از دلواپسی درش بیارم با شیطنت گفتم :
...جون خودم راستش و بگو مریم، این تعصب و غیرت محصول اون آمپولای تقویتیه که مجانی بهت زدم ؟
ــ گمشو دیوونه .حقته اصلاً ، باید بهت میگفتم ، دم این آقای امین گرم . خوب زده تو خالت . بالاخره یکی پیدا شد با مشت بزنه تو دماغ پر بادت !
ــ هی ... کجا در رفتی ؟ برگرد اگه مردی . مگه اینکه دستم بهت نرسه .
[URL="http://www.postsmile.com/"]http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/01/image/17.gif (http://www.postsmile.com/)
farnaz58
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۰۳ بعد از ظهر
خوب است لطفا زود بگذارید . .اخرش هم خوب تمام شود. متشکرم.
چند بار باید به شما تذکر داد تو تاپیک تایپ کتاب پست ندین؟
ترنج خاتون
۲۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۳۲ قبل از ظهر
http://s19.rimg.info/efa0cd45f3eb29b263a2d98e4d4171ba.gif (http://www.postsmile.com/)
با گام های آهسته و کندم کوچه ی طویل و دراز مریم اینا رو پیمودم . عجله ایی برای رسیدن به خونه نداشتم . حرفهای مریم و هشدارهای عاقلانه اش ،بدجوری ذهنم و آشفته کرده بود . درست می گفت . راهش یه ذرع و دو ذرع نبود ، از جنوب تا شمال شهر،بقول اون :
ــ کی می خواد بره این همه راه ؟ مگه عقلت کمه ... شرکت قحطیه ؟
اونم چه شرکتی !!! با اون همه دنگ و فنگ مقرراتِ من درآوردی رئیسش و کلاس آدماش !اصلاً با گروه خونی م جور نبود. رستم بود و یه دست گرز و کلاهخود .من بودم و دو تا مانتوی نیمدارِِارزون قیمت . از تشبیه قد و قواره و هیکل خودم با رستم خنده ام گرفت . نمی دونم چطور همچی چیزی به مغزم راه پیدا کرد. شاید وقتی آدم نسبت به دیگرون کم میاره ،دلش می خواد چاله ی عقده هاش و با کوچیک کردن آدمای بزرگ و معروف پر کنه !
[دنبال دیوار کوتاه نباش ، دیوار خودت از همه کوتاهتره ! …همینی که هست .حالا میخوای چیکار کنی ؟ ]
بطور حتم ،می تونستم سر و وضع و شکلِ ظاهرم و با دستکاری های مامان روی مانتوهای دست دوم ارسالی خواهرام ، یه کاریش کنم .به سلیقه ی منحصر به فرد و تجربه ای که در اینکار بدست آورده بود ایمان داشتم . اما طرز گفتارو لحن بیانم و چیکار می کردم ؟با این سوتی هایی که دم به دم و ناخواسته ، می دادم . پاک آبرو و حیثیتم جلوش میرفت !آخه ننه ام از خونواده ی عیان و اشراف بوده ؟ بابام پسر خان بوده ؟ فک و فامیلامون صاحب منصب بودن ؟دور و بریا و دوست و رفیقامون دکترو مهندس بودن ؟کدوم کس و کارم پولدار و اعیون بود تا منِ بتونم چار تا کلام و دو تا فیگور مایه داری ازشون یاد بگیرم ؟از بس نزاشتن با کسی رفت و آمد کنم ، اصلاً آداب معاشرت بلد نیستم .نه اجازه می دادن با دوست و همکلاسی های دانشگاهیم که سرشون به تنشون می ارزه و آدم حسابی هستن، برو بیا داشته باشم . نه میگذاشتن به اردوهای دانشجویی برم . گشت و گذار و تفریح و پارک و کوه ، هم با دوستام ؟مگه اینکه تو خواب رنگش و ببینم . اگه می تونستم پشت گوشام و ببینم ،اونارم حتماً می دیدم .مسافرت به تنهایی هم که حرفش و نباید می زدم . از محالات بود !
[آخه جانم ، اگه اجازه هم می دادن ، خودت جرأتش و داشتی؟ ]
"وقتی نمی گذاشتن خونه ی برادر و خواهرام به تنهایی بمونم ، مثل اسیری در بند کشیده، با خودشون می بردن و بر می گردوندن ، دلت خوشه ها !!! پرسیدن داره ؟"
گمونم اگه بابا ، خودش عقده ی سواد داشتن و درس خوندن به دلش نمونده بود . از محالات بود بزاره برم دانشگاه .مامان هم که بلکل مخالف دانشگاه رفتن دختراس ، دوتایی دست به یکی می کردن و تو خونه حبسم می کردن تا آفتاب مهتاب رنگ م و نبینه !تنها اجازه ای که داشتم، رفت و آمد با دختران همسایه اییبود که برادر نداشتن . اونام که یه حرف درست و حسابی ازدهنشون بیرون نمی اومد . فکر و ذکرشون فقط پسرای محله بود و صحبت از شیرین کاریای دوست پسراشون .وقتی از تعریف کردن و به رخ کشیدن حرفای عاشقانه ی تاپی که بهم رد و بدل کرده بودن ، خسته می شدن . می چسبیدن به خبرای جدید و دست اول از خواننده ها و هنرپیشه های معروف اونور آبی و کپی برداری از شکل و شمایل و رخت و لباس اونا واسه سر و وضع و قر و فر خودشون . بعدشم با گفتن چند تا جوک و فکاهی غیر اخلاقی ،ازمسائل جنسی و روابط زن و شوهری میون اقوام مختلف ، بلاخص ترکا و رشتی ها ، ساعتها به ریش مردای غیور ایرانی می خندیدن و ختم جلسه رو اعلام می کردن . اگه می خواستم طبق تحصیلاتم ،حرف زدنم و اصلاح کنم و از چرت و پرت گویی حذر کنم ، فوراً مؤاخذه ام می کردن که :
ــ ای باباااا... ولمون کن توأم . وقت گیر آوردی آ. کم از بابا ننه مون نصیحت نمی شنویم که ! مثلاً اومدیم اینجا یه دقیقه دور هم خوش باشیم . ترو خدا واسه ما کلاس نزار، یاسی جون ! این ادا اطوارا رو تو دانشگاه واسه ی دوسای خر خونت در بیار ،ما خریدارش نیستیم !اگرم با این جوکا مشکل داری و به رگ ترکی ات بر می خوره ، تو هم مقابله به مثل کن و چارتا جوک واسه رشتی ها بگو .
بازم صد رحمت به صحبتهای مادراشون . وقتی ازم خواهش می کردن آمپولای جورواجور رو براشون بزنم . از چندتا غیبت این و اون و زیر آب زدن دیگران ،دو تا ضرب المثل دبش و از یادآوری خاطرات قدیمی شون ، یه کم اطلاعات تاریخی بدست میاوردم .
[ ای باباااا... !هیچ معلومه چه خبره تو دلت ، دختر؟ مگه میخوای فیل هوا کنی ...؟ من که می دونم تمام این وسواس و نگرانی ، بخاطر جناب رئیسته ! بی خیال بابا... !مگه اون کیه که انقدر واسه خودت بزرگش می کنی ... ؟ همچی سفت و سخت رفتی تو بر عیب و ایرادات ، که انگار یارو ازت خواستگاری کرده یا میخواد به فک و فامیلش نشونت بده ! دیوونه !!! وقتی از خودت ناامید میشی ، انقدر ازت بدم میاد که حد و حساب نداره !چند ساعت پشت میز نشستن و نامه تایپ کردن و تلفن جواب دادن که این همه ، آیه ی یأس خوندن نداره !مگه اینکه گلوت پیش این یارو گیر کرده باشه ... ! اونم با شناختی که ازت دارم ، می دونم از محالاته ! خودمونیم ،راس راسی چه فکر و خیالی تو کله ته ... ؟ واسه چی خودت و خونواده ات و دست کم گرفتی ... ؟ پس اینهمه درس خوندی که چی ...؟ ننه بابات امی و بیسوادن . فک و فامیلت چی ؟مگه برادر و خواهرات ندار و بیسوادن ؟مگه خودت کم کسی هستی ؟ ناسلامتی چند صبا دیگه دکتر ِجراح این مملکتی ...چرا حرف زدن بلد نیستی ؟ بارها مثل یک استاد یا یک سخنران ماهر ، سخت ترین دروست و کنفرانس دادی ... اصلاً ببینم زندگی شخصی تو ،چه ربطی به کارت داره ؟ فقط باید تو محیط شرکت ،حرف زدنت و مراعات کنی .والسلام ]
خوب ، درد منم همینه دیگه . چه جوری سبک حرف زدنم و عوض کنم ؟ از قدیم گفتن " ترک عادت موجب بیماریست "
چه گیری کردم خدایا ! اینهمه دوندگی و وسواس بخرج دادم تا تو یه محیط سالم شغلی بدست بیارم ، حالا که فکر می کنم اینجا ، همون جاست که میخوام. دودل شدم ، نمی دونم چیکار کنم ؟اصلاً می سپرمش به خودت . هر چی خودت صلاح می دونی . اگه فردا موقع رفتن کسی عطسه کرد و بقول مامانم ،صبر آورد ، یعنی صلاحم نیست و نباید برم . باشه خدا جون ؟
ازبوی خوش غذاهایی که برای وقت شام بار گذاشته بودند و از پنجره ی باز خونه ها به بیرون راه پیدا کرده بود .دلم ضعف رفت و یادم افتاد ، هنوز ناهار نخوردم .
از کوچه ی مریم اینا تا کوچه ی خودمون ، دویست سیصد قدم بیشتر فاصله نبود . اما احساس می کردم پاهام دیگه حس راه رفتن نداره و راهمم برخلاف روزای دیگه طولانی تر شده . از بچگی بارها این مسیر و قدم زنان طی کرده بودم و اکثر مغازه دارا و همسایه های سر راه رو بخوبی می شناختم . اونا هم همینطور . اما نمی دونم چرا، بازم با میخ شدن و زل زدن به صورتم ،عذابم می دادن ؟ انگار هیچ وقت قرار نیست قیافه ام براشون تکراری بشه . این موقع روز هم که قربونش برم خیابون مون پر از آدمای بیکاری اس که گُله به گُله کنار ویترین مغازه ها یا سر کوچه ها مثل مور و ملخ تجمع کردن .تازگی ها هم که معتادا کار یاد گرفتن و وسایل دست دوم و خدا می دونه شایدم دزدی رو کنار پیاده روها بساط می کنن .با تمام کمبوداو امکانات رفاهی تو محل و اطرافمون . خوش بحالمون شده . دیگه برای خرید اشیاء ضروری یا دست دوم نیازی به جاهای دور رفتن نداریم . بساطی های اینجا ، رو دست بازار سِد اسماعیل زدن! پیاده رو که مثلاً محل عبور پیاده هاست . کاملاً در غُروق دست فروشاست .
روسری م و پایین ترکشیدم و سرعت قدمهام و تندتر کردم. اما مجبور بودم مرتب با عذرخواهی کردن از آقایون، راه عبورم و از میونشون باز کنم . هیچ راهی هم نمی دیدم تا بتونم تندتر برم . همین جوری هم باید دائماً خودم و کنار می کشیدم تا با آرنجشون عمداً به سینه ام نکوبن یا با دستهای هرزه و کثافت شون انگولکم نکنن . با کوچه مون فاصله ی زیادی نداشتم .
"اَه .گندشون بزنه .آخه جا قحطیه سر کوچه رو پاتوق می کنن ؟ حتماً بازم دارو دسته ی اکبر سیاس ."
هنوز حرف از دهنم در نیومده ، دیدم چه حلال زاده اس ! با اون بلوز شلوار مشکی ، مثل گاو پیشونی سفید وسط یه مشت لات و لوتِ عین خودش ایستاده و انگار به پشتی ترکمن خونه ی ننه اش تکیه زده باشه ، به دیوار پشتش تکیه داده و کف پای چپش و هم گذاشته رو دیوار . با انگشتای دستش سفت و سخت روی رون همون پاش و و می خارونه! حتماً پشه خورده تش!اَه ، آدم قحطیه رفته سراغ اکبر سیا ؟ بیچاره چه اسمی هم روش مونده . هر کی نشناستش فکر می کنه از بس ذغال و سیاسوخته اس این اسم و روش گذاشتن .نمی دونن رنگ پوستش هیچ ربطی به اسمش نداره !اینم از دسته گلای بچه های محله اس .اکثر ساکنین محل از قدیم به یک یا چند لقب افتخاری نائل شده بودن .تا یادم میاد اکبرسیا رو همین جوری صدا می زدیم . لقبش هم بخاطررنگ لباسای یکدست سیاه و مشکی ای ست که همیشه به تن داره .اونطور که از مامان شنیده بودم .تو نوزادی به بیماری سختی مبتلا میشه و دکترا جوابش می کنن. مادرش بنده ی خدا دستش از همه جا کوتاه متوسل به نذر و نیاز میشه . عهد می کنه اگه فرزندش سلامتی شو بدست بیاره و شفا بگیره . هر سال دو ماه محرم و صفر مشکی تنش کنه .اما برای چی دائم مشکی می پوشه ؟ نه پرسیدم و نه می خوام بدونم !اما حدس می زنم ، حتماً خودشم نذری داره ؟داشت با محسن چاردیواری حرف می زد و تسبیحی که تو دستش بود و رو هوا تاب می داد که یهو برگشت و نگام و غافلگیر کرد . حتماً یکی از اون جاسوسای دور و برش راپورتم و بش داده ، وگرنه چنان گرم حرف زدن بود که اصلاً حواسش به اینور نبود .داستان خاطرخواهی و خواستگاریش و ازم ، همه ی محله دهن به دهن شنیده بودن . علنی شدن این موضوع ، تنها حسنی که برام داشت این بود که دیگه تو محل کسی مزاحمم نمی شد و سر راهم قرار نمی گرفت. مگر اونایی که خبر نداشتن یا پی برخورد با اون و به تنشون می مالیدن . اخماش و ریخت پایین و چیزی گفت که فوراً همگی کشیدن کنار .سرم و انداختم پایین و بدون توجه بهش ،سریع پیچیدم تو کوچه و نگاه کنجکاو همه رو با خودم به داخل کوچه کشیدم . صدای پاشنه ی کفشاش و که روی زمین کشیده می شد ،از پشت سرم شنیدم. می دونستم خودشه . انقدرتو این سالهایی که چشم برادرم و دور دیده بود، دنبالم راه افتاده و تعقیبم کرده بود که صدای گام های پاش و میون راه رفتن هزاران نفر دیگه می شناختم .عادت داشت مثل بچه ها پاهاش و رو زمین بکشه و راه بره .سرعتم و زیاد کردم تا کسی تو کوچه پیداش نشده و ما رو با هم ندیده، خودم و زودتر به خونه برسونم .نزده واسمون می رقصیدن ،وای بحال اینکه چیزی هم می دیدن .اونم همزمان با من ، قدمهاش و تندتر کرد . زیر لب غرغر کنان گفتم :
" اَاااه... از هر چی بدم میاد ، سرم میاد ... بازم این عوضی دنبالم راه افتاد !با این خستگی و گرسنگی ،فقط جان خودم تو یکی و کم داشتم !"
با خشم صداش و بلند کرد و پرسید :
ــ وایسا بینم!
براهم ادامه دادم و محلش نکردم.پر رو انگار به نوکر باباش دستور میده !
ــ با توأم ...نمی شنوی ؟
تو دلم گفتم :
" کر خودتی، خوبم می شنوم ! بنال بینم دردت چیه ؟
فرز پیچید جلو راهم و چشای دریده اش رو مثل میخ فرو کرد تو چشام .سرم و پایین انداختم و نگاش نکردم . بی اعتنائیم باعث شد ،حسابی لجش دربیاد . لابد توقع داشت برای خوش خدمتی که انجام داده و مثلاً راه و برام باز کرده ،مثل شهین بولدوزر بهش لبخند می زدم و با همون عشوه ی خرکی هم می گفتم :
ــ اکبر آقا قربون دهنت .تا این الاغا رو ،بلا نسبت شما" هُشّهَ "نکنی کنار نمیرن که !می بینن خانما می خوان رد شن ،اما عین گاو سر راه وایستادن .
دلم می خواست همون موقع بهش بگم :
ــ "بوم غلتون " هش رو وقتی بخوان حیوون شون واسه یا جفتک نندازه ،میگن !
اما ترسیدم بهم بخنده و بگه دیدی خودت و لو دادی بچه دهاتی !کاش می تونست با این غش و ضعفی که واسه اکبر سیا می ره ، دلش و بدست بیاره تا شرش و از سرم کم کنه .انقدر نذر و نیاز کردم، تا خودش دست از سرم برداره ،حساب نذرام از دستم در رفته .
می دونستم از خداشه سرم و بلند کنم و مثل خودش زل بزنم تو چشاش . اما کور خونده بود. دیگه زیر بار کفاره دادن نمی رفتم .
ولوم صداش و کشید پایین . اما هنوزم از دستم عصبانی بود :
ــ تا حالا خانم کجا تشریف داشتن که الان دارن میان ؟
اوه ،اوه چه با کلاس !چشم نخوری یه وقت ! بده ننه ات برات اسفند دود کنه ، پررو ... مفتش محلی...یا ضامن برو بیای من ؟
ــ برو کنار آقا . به شما هیچ ربطی نداره .
صداش و بلند کرد و با غیض گفت :
ــ بمن نگاه کن تا بگم ربطش کجاست .
وقتی چیزی رو که متوقع بود بدست نیاورد . دستش و به طرف صورتم دراز کردو با حرص گفت :
ــ مگه با تو نیستم ؟
به سرعت خودم و عقب کشیدم و ناخواسته به صورتش نگاه کردم .تا حالا انقدر از نزدیک به چشاش نگاه نکرده بودم . خدای من ،نگاه پر از خشمش چقدر ترسناکه !
[ چرت نگو .چشای خمار مشکیش ،خیلی هم خوشگله .]
شاید اگه اون همه نچزونده بودم . می تونستم منصفانه بگم :
" جای برادری ، پسر خوشگلیه ."
اَه اَه چی گفتم .خدا بدور. زنده باشه داداشم . میخوام صدسال سیاه برادر نداشته باشم .اما این مردیکه ی پررو برادرم نباشه .چقدر ازش بدم میاد .خدا می دونه !!!
با یادآوری خاطرات منحوسی که از آزارهای وقت و بی وقتش کشیده بودم ، تنفرم چنان شدت گرفت که ناگهان ،با قدرت تمام هلش دادم عقب .انگار با هل دادن دائی مهرداد ، دست به هلم خوب شده بود !طوری به عقب پرتاب شدکه اگه به دیوار کوچه ی باریکمون برخورد نکرده بود . به احتمال قوی روی زمین ولو میشد .باور حرکت غیر منتظره ام ، واسش خیلی مشکل بود .تو مخیله اش هم نمی گنجید بتونم همچین کاری ،باهاش کنم . جلو رفتم و با انزجار تمام ، چشم تو چشش دوختم . تا قبل اون برخوردم با حاج جواد ، تا حالا پیش نیومده بود با مردی ،فیزیکی درگیر بشم .شاید همون کار باعث شده بود تا بقول مامان ، پرده ی حیام دریده شه و به جای فرار ،حالا بتونم با قلدری جلوش بایستم و با خشم تمام ،انگشت اشاره مو به سمتش درازکنم . کاش خودش و به موقع عقب نکشیده بود ،تا ناخن بلندم تو چشش فرو می رفت و می فهمید با کی طرفه . فکر کرده هنوز بچه ام ، تا صدام کنه بشاشم تو شلوارم و دربرم تو خونه . هنوز یادم نرفته ،وقتی نزاشتم صورتم و ببوسه ، با بی رحمی تمام، در حالی که با گریه التماسش می کردم . سر عروسک پارچه ایی قشنگم و با دندون کند و با خودش برد.با وجودش گند زده بود به خاطرات دوران کودکیم و بازی هایی که تو کوچه با همسن و سالای خودم می کردم. شاید از بس باهاش جنگیده بودم و کل کل می کردم انقدر بد دهن شده بودم !
دلم می خواست می تونستم تمام حرص و نفرتی وکه سالیان سال از دست اذیت و آزاراش تو دلم تلمبار کرده بودم ، تو مشتم جمع کنم و بکوبم تو صورتش . یا می ریختم تو صدام و سرش فریاد می کشیدم و می گفتم :
ــ مردیکه ی الدنگ عوضی ... بیشعور احمق ... آخه چی می خوای از جونم ؟ مرده شور اون هیکل نحست و ببره ...به آدم یه دفّه میگن ! مگه گاوی ... الاغی ... نفهمی که حالیت نیست چی میگم ...؟بابا به چه زبونی باید بگم، ازت بدم میاد ؟ ازت متنفرم . گورت و گم کن از جلوی چشام .برو بمیرررر ...
اما خاک تو گورم دل ندارم که ! با نگاه به چشای متعجب و آزرده اش ، دلم براش سوخت . کاش تو عمرم ، برای یه بارم که شده عاشق کسی می بودم . تا بتونم درد و رنجی و که از بی محلی هام می کشه ،حس کنم .اما تقصیر من چیه ؟ چیکار کنم که از اون همه آدم ،یکی شونم به دلم نمی نشست ؟ قلبم با دیدنشون به تاپ تاپ نمی افتاد و از اظهار علاقه شون رنگ به رنگ و کله پا نمی شدم . ! من که بقول همه ی دوستان و شناختی که از خودم داشتم می دونستم آدم احساساتی یا رمانتیکی نیستم . چه می دونستم آدم عاشق چه حس و حالی داره !اینا رو دیگه انقدر حالیم بود !نخورده بودم نون گندم، دیده بودم دست مردم . تا دو سال پیش فکر می کردم ، برای من که با اسکورت این و اون ، این جا و اون جا می رم و اجازه ی رفت و آمد و معاشرت با کسی و ندارم چطور ممکنه همچین موقعیتی پیش بیاد ؟ اما تو این دو سالی که به تنهائی دانشگاه میرم و میام ، بازم چیزی عوض نشده ." آش همون آش و کاسه همون کاسه اس "
انگشتم و پایین آوردم و با لحن تندی گفتم :
ــ بهت اخطار می کنم آقا پسر ! دفعه ی آخرت باشه رام و می بندی و دستت و واسه من دراز می کنی !فهمیدی ؟
فقط شانس آوردم تو پیچ کوچه بودیم و رفقای سر کوچه ایش شاهد ماجرا نبودن .وگرنه ، براش خیلی گرون تموم میشد . از یه دختر خورده باشه ؟ خودم که از شهامت و جسارتم حال کردم . ولی دل تو دلم نبود ببینم ، عکس العملش چیه ؟بطور حتم ،راحت از این کارم نمی گذشت و تلافی شو سرم درمی آورد ! بیخود نبود که اسمش تو محله مون معروف شده بود . حتی آوازه ی نام مبارکش ،تا چند محله اون ورتر هم ،به گوش همه رسیده بود.اونم نه بخاطر لوطی گری و دست دلبازی ،یا کارای خیرش .گور نداشت که کفن داشته باشه . بخاطر کله شقی و نترسی و بد پیله ایش و چاقوی ضامن داری که همیشه تو جیباش ،آماده برای حمله داشت . کارد برنده ای که اثر نوک تیزش ،هنوزم رو بدن خیلی از گنده لات های محل باقی مونده بود . مردم محل بدجوری ازش حساب می بردن . تا می تونستن باهاش سر شاخ نمی شدن . نمی دونم چرا کسی جلوش در نمی اومد و گزارشش و به نیروهای انتظامی نمی داد .اما خودمونیم ،دم بچه محلامون گرم .معلومه تومون آدم فروش نیست .باکار ناخواسته ای که انجام داده بودم، نه اینکه نشون بدم ازش نمی ترسم .اتفاقاً خیلی هم ازش می ترسیدم .اما از ریختن آبروم و انگشت نمای این و اون شدن بیشتر می هراسیدم ! دلم نمی خواست الکی برام حرف دربیارن و بگن این هم رفیق داره و اکبرسیا دوست پسرشِه ،یا لیچارای دیگه ای که خوب بلد بودن سر هم کنن . همین جوری بدون اینکه واقعیت داشته باشه ،شنیده بودم خانمای محترم محله دنبال اسمم ،مفتخرم کرده بودن به لقبهای: یاسی از خودراضی ،یاسی مغروره ،یاسی چوس فسی !حیف اونهمه آمپول و ویزیت هایی که مجانی براشون انجام داده بودم . با این که این حرفا برام قابل تحمل بود و به حیثیت و آبروم لطمه نمی زد ، اما شنیدنش اعصاب و روان مامان و بابام و بهم می ریخت . تو دلم گفتم ، مرگ یه بار شیونم یه بار .دیگه از دست کاراش و تعقیب کردنای مکررش خسته و جون به سر شدم . اگه یه بار درست و حسابی جلوش در میومدم ، این جوری پررو نمی شد . حتماً از فردا ، همین که بفهمه سرکار می رم . می خواد دنبالم راه بیفته ،بیاد دم در شرکت . اوه ، اوه .اونم با اون رئیس عقده ای شرکت و مقرراتش . استخدام نشده ، اخراجم می کنه .
با دیدن نیشخند تمسخرآمیزش نفهمیدم چطور دستم بالا رفت و محکم تو صورتش فرود اومد .عقده ی دلم سر باز کرد و مثل زنای امی لچک به سر، دهن گشودم و چیزایی رو که نباید می گفتم و در شأنم نبود .وقیحانه بیرون ریختم :
ــ ...به من می خندی عوضی ؟به ریش عمه ات بخند ، حیوون ...فکر کردی کی هستی یا چیکاره می که ازم حساب پس میخوای ؟ به مولا قسم ، به جون یه دونه برادرم . اگه یه دفه ... یه دفه دیگه ، سر رام سبز بشی ، یا تعقیبم کنی ، هرچی دیدی از چشم خودت دیدی ... می دمت دست پلیس تا بفهمی یه من ماست چقد کره میده ! هر چی ملاحظه ی همسایه گری و سلام علیک با مادرت و می کنم واسه من شاخ نشو ، روتم زیاد نکن ... فکر نکن ازت می ترسم … من آبجی همون داش یاسرم ،که تو عین سگ دنبالش راه میفتادی و موس موسش می کردی تا بعنوان برادر بزرگترت بیاد مدرسه ات ، گند کاریایی رو که بالا آورده بودی ماست مالی کنه . یادت نرفته که ؟ اگه به گوشش برسونم مزاحم ناموسش میشی . می شناسیش که ، وسط همین کوچه شلوارت و می کشه پایین ... قیمه قیمه ات می کنه ...
از صدای بلندم ،تک و توک ، درا و پنجره هایی که نزدیکمون بود ، بازمی شد . مرده شور این کوچه ی تنگ و باریک و ببره . اگه این فضولا میذاشتن و مهلت می دادن حسابی حالش و جا میاوردم .هنوز خیلی حرفا سر دلم مونده بود .
مگه می شد تو کوچه مون کسی (...) عطسه کنه، صداش به گوش کسی نرسه . زری خانم طبق معمول اولین نفری بود که در خونه شون باز شد .اینور اونور و نگاه کرد و تا ما رو دید چادر گلمنگلی تازه مد شده اش رو روی سرش مرتب کرد و با تعجب به من و اکبر سیا نگاه کرد و پرسید :
ــ اِ ... یاسی جون تویی ، چی شده خاله ؟ چرا داد می زدی ؟
یه خرده فکر کردم و با خودم گفتم :
" اگه کوتاه نیام ، بدون شک صدامون به گوش بابا می رسه و اگه بفهمه اکبرسیا مزاحمم شده . اخلاقش و می شناسم ، اگه باهم روبرو بشن با تمام گذشت و بزرگواریش ، ،نسبت به من انقدر حساسه که ،ول کنش نیست و کارشون به جاهای باریک می کشه .اکبر سیا نشون داده آدم خطرناکیه .تا حالا هم اگه زیاد به پر و پام نپیچیده و تو تنگنا قرارم نداده ، بخاطر رودرواسی و احترامی ست که برای بابا قائله . اگه روش تو روی بابام باز بشه ،از این ببعد کلاهم پس معرکه است و فاتحه ی بیرون رفتن از خونه رو ،بایست بخونم . از اولم اشتباه کردم پا رو دمش گذاشتم . برای اینکه آبها از آسیاب بیفته و تو گیر و دار بیکاری بابا، بیخودی شر درست نکنم . کوتاه اومدم و با اخم گفتم :
ــ وا این چه حرفیه می زنید زری خانم . کجا داد می زدم . با اکبر آقا کار داشتم . داشت جلو جلو می رفت .مجبور شدم باصدای بلند صداش کنم .بنظر شما ایرادی داره ؟
عجب سلیطه ای شدم ! این چه جور حرف زدن ،با بزرگتره ؟
[این یکی رو هر طور باهاش رفتار کنی، حقشه ! زنیکه ی دو دوزه باز ِجاسوس .با اون ببرو بیارخبرای کذب و دروغش ، کم دل مامان و بابا رو خون نکرده .بازم فهم و شعور خونواده ی دامادامون . خوب شناخته بودنش . اگه دست این فتنه خانوم و پیش مون رو نمی کردن. بیخود و بی جهت زندگی خواهرام ، بهم می ریخت . ]
با حرفای ناخوشایندی که اکبر سیا قبل اون سیلی آبدار ازم شنیده بود خود بخود رنگش شده بود مثل لبو .اما همین سرخی باعث شده بود تا جای انگشتام رو صورتش، تابلو نشه .راستش دوباره دلم براش سوخت. نباید اونطوری جوش میاوردم که دست روش بلند کنم .بالاخره از حق نگذریم ، با انگشتی که روم گذاشته بود، کسی جرأت چپ نگاه کردن و مزاحم شدنم و نداشت .
زری خانم هم مثل دیگرون خبرداشت اکبرسیا چقدر خاطرم و میخواد. اینم می دونست که من تمایلی بهش ندارم و ازش متنفرم. با نگاه تیز و کنجکاوش می خواست هر چه زودتر بفهمه اینجا چه خبره. گمونم با دیدن ما خیال می کرد راسی راسی بینمون سر و سرّی وجود داره . رو به اکبرِ از همه جا بی خبر کردم و گفتم :
ــ اکبر آقا ،پس یادتون نره . داداش یاسرم منتظر خبر شماس . دیگه مزاحمتون نمی شم ، شما بفرمائید .
از تیز و بُز بودنش خوشم اومد . فوراً شصتش خبردار شد .با اینکه از دستم شاکی شاکی بود. اما سوتی نداد و و بایه خداحافظی زورکی ، با اکراه پشتش و کرد و رفت .قیافه اش نشون می داد حسابی از دستم شکاره و می خواد سر به تنم نباشه . اینجا رو شانس آوردم . زری خانم با اومدن بی موقع اش ، به موقع به دادم رسیده بود . وگرنه با عصبانیت من و حال روز اون ،کارمون حسابی بیخ پیدا می کرد .
نمی دونستم زری خانم این قدر فیلمه ! ناتو ،حالت چهر ی متعجب و چشای گشاد شده اش رو طوری عوض کرد که یه هنرپیشه ی ماهرم نمی تونست با این سرعت میمیک صورتش و عوض کنه ! با نگرانی پرسید :
ــ یاسی جون چی شده خاله ؟... آقا یاسر با این پسره چیکار داره ؟[ حیف که به دادم رسیدی وگرنه بهت می گفتم : فضولو بردن اردبیل ، کردن به ... ش دسته بیل .تا دیگه تو کارایی که بهت مربوط نیست ، دخالت نکنی .] شرمنده از جوابی که تو ذهنم بهش دادم .با شرم گفتم :
ــ هیچی زری خانم . داداش یاسرم یه قطعه ی الکترونیکی، نمی دونم برای چه کاری میخواد که هر چی تو بوکان گشته پیداش نکرده . بهش گفتم من خودم برات تهیه می کنم . گفت لازم نکرده ، فقط پشت شهرداری پیدا میشه که اونجام جای تو نیست .بابام هم چون سواد نداره ممکنه تقلبی شو بهش بندازن . بخاطر همین گفت از اکبر آقا خواهش کنم اگه براش ممکنه ، اون و تهیه کنه. مثل اینکه اکبر آقا می دونه کجامی شه پیداش کرد .
دروغ شاخداری رو که فی الفور، سر هم کرده بودم ، خودمم باور نکردم .چه برسه به زری خانم که دستگاه دروغ سنجی سر خوده !
دیگه نای ایستادن نداشتم . فوراً با گفتن با اجازه تون زدم به چاک . با اون ابروهای بالا رفته و چشای گرد شده اش ،معلوم بودکه حرفم و باور نکرده . اگه یه خورده دیگه می ایستادم ، فوت و فنِ فیتیله پیچ کردنش حرف نداشت .بلد بودچطور زیر یه خمم و بگیره و با ضربه فنی ،خاکم کنه و از زیر زبونم، راست و دروغم و بِکِشه بیرون .تو خاک کردن حریف ،پیشکسوت خانمای کشتی گیراز نوع خاص خودش بود .
جلوی درمون ایستادم . برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم . چهره ی فضول زری خانم که همیشه منتظر شکار لحظه هاس ، دیدنی بود . بد جور مونده بود تو خماری و چیزی برای گفتن به خانمهایی که دوره اش کرده بودن نداشت . با بالا انداختن شونه هاش و کج کردن سرش ،برای خانمایی که دوره اش کرده بودند .نظرم تأیید شد . اما با ابتکاراتی که در زمینه ی مفتشی و کارآگاه بازی داره خیلی زود مامان بیچاره مو سین جیم می کنه و اطلاعاتی رو که لازم داره ، بدست میاره . وقتی کلید و داخل قفل انداختم و درو باز کردم .باشنیدن اسمم به عقب برگشتم .اکبر سیا بدون اینکه از جانب کلانتر محل دیده بشه ، لای در نیمه باز خونشون ایستاده بود .چشاش از فرط خشم ،خون افتاده بود . تهدیدم کرد و با دست رو هوا یه چیزی مثل بعلاوه کشید و گفت :
ــ این خط این نشون . ببین کی به پام بیافتی تا بزارم، جای سیلی رو که به صورتم زدی با زبونت بلیسی . هنوز مادر نزاییده کسی که بتونه دست رو من دراز کنه .حالا بچرخ تا بچرخیم .
پشت چشمی براش نازک کردم و خیلی عادی و بی خیال گفتم :
ــ عمراً .بده سگ جاش و بلیسه ،تا فعلاً نمونی تو خماری . چشت هم روشن !فعلاً که دیدی زاییده و گُنده هم شده ! تو که عددی نیستی! گنده تر از تو رم مثل سوسک زیر پام ، له می کنم .
[دمت گرم پهلوون... پنبه ] .
با خودم گفتم مریم با اون خنگی اش چه راست می گفت :
"فاصله ی عشق و نفرت به باریکی یه تار موست !"
اگه عشق و علاقه ی دیرین ،بتونه به این سادگی به نفرت تبدیل بشه ، پس فاتحه ی عشقای دو روزه رو باید خوند .
با سرعت وارد حیاط شدم و در و محکم پشت سرم بستم .
http://s16.rimg.info/796ec447738088bd2aede123685f5f1e.gif (http://www.postsmile.com/)
ترنج خاتون
۲۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۵۳ قبل از ظهر
http://s19.rimg.info/8c1cef7458d5a48dfea9dbe5b3ba99cd.gif (http://www.postsmile.com/)
از شدت حرص و انزجار در آستانه ی ترکیدن بودم . اما ظاهرم و حفظ کردم. مامان تو حیاط ایستاده بود و رختای شسته شده رو ،روی طناب رخت ، پهن می کرد . با خنده دویدم تو بغلش .خدا خدا می کردم ،صدای کُر کُری خوندنِ آهسته مون و نشنیده باشه .اگه بفهمه چه کولی بازی ای تو کوچه درآوردم .می میره از خجالت .
فکر می کنه دخترش ، تو حسن و ادب رو دست نداره .می دونه یه کم زبونم درازه . اما فکر نمی کنه ،دهنم انقدر بی چاک و بست شده باشه ! هرچی شده باشم تقصیر خودشه ! بارها سر اینکه من و مریم و از هم جدا کنه گفته بود ." یه اسب و الاغ و تو یه آخور ببندن ، اگه هم بو نشن هم خو می شن ." حتماً هم تو نظرش من اسبه بودم ،مریم گلم ،الاغه .چون اسم مریم سر یکی دو تا دوست پسر تلفنی که گرفته بود و بعد معلوم شد بچه های محل خودمون هستن بد در رفته بود . دوست نداشت بهیچ وجه باهاش مراوده داشته باشم . اما این یکی رو حریفم نشد . چون خواهرام با اختلاف سنی ده سال ، زمانی که بهشون نیاز داشتم ، رفته بودن سر خونه زندگی خودشون ، مریم برام دوست ،خواهر و هوای خوشبوی زندگیم بود . حتی احساس بدون او بودن ،دچار نفس تنگی ام می کرد . دخترای همسایه ای که مورد تأیید اونا بودن ،چرت و پرتا رو یادم داده بودن ، اما کاسه کوزه سر مریم بیچاره می شکست که سر هیچ و پوچ ،الکی الکی اسمش سر زبونا افتاده بود .
با اضطراب لپای سفیدو گلی ش و بوسیدم و با زدن ماسکی از خوشحالی گفتم :
ــ سلام تپل قشنگ من . خسته نباشی .چرا تنهایی رختا رو شستی ،میزاشتی میومدم کمکت .
با مهربونی صورتم بوسید و با لبخند گفت :
ــ سلام مامان جان . زیاد نبود .گفتم تا هوا خوبه بشورم . معلوم نیست که ...شاید فردا بارون بیاد . چه خبرا ،با کی حرف می زدی دم در؟
برای اینکه حواسش و پرت کنم و دیگه چاخان پاخان نکنم .با شلوغ بازی گفتم :
ــ اینجوری که نمیشه مامان گلم . اول باید مشتلق بدین . بعد باید ببینم مشتلق تون اونقدری هست که کیف خالی مو پر کنه یا نه، اونوقت شاید ،یه خبر خوب و بهتون دادم .
الهی قربونش برم .با اینکه می دونستم پول زیادی تو دست و بالش نداره ، دست کرد و از تو جورابی که پاش بود همون یه دونه هزاری رو که لوله کرده بود ،داد دستم . بمیرم واسش .دستش و بوسیدم و گفتم :
ــ شوخی کردم بابا . کیف پول من فقط با تماس دستای متبرک شما پر برکت میشه .بفرمائید . این و نگه دارید ،لازمتون میشه .
یه برگ اسکناس پونصد تومانی رو از تو کیفم کشیدم بیرون و دادم دستش. تا گرفت . به شوخی ، هل هلکی از تو دستش قاپیدم و دوباره صاف و مرتب فرو کردم تو کیف پولم . با خنده گفتم :
ــ هر چند قابلتون و نداره . اما چون به دست شما خورده ، صاحبش لازمش داره .
وقتی تونستم فکرش و از سؤالی که کرده بود منحرف کنم ، خبر خوشم و بهش دادم .باورش نمی شد .از چهره ی درهم و نگرانش ، مطمئن شدم که اصلاً راضی به کارکردنم نیست . شاید فکر می کرد با وسواسی که بخرج میدم ، هیچ جا نمی تونم کاری برای خودم دست و پا کنم . برای همین بود که براحتی موافقت کرده بود !اما خوشحالی بی حد و حصرم باعث شد تا از مخالفت خودداری کنه و تو ذوقم نزنه .
اکبر سیا پشت پرده ی پنجره ی اتاقش بست نشسته بود و تا می رفتم تو حیاط ،گوشه ی پرده رو کنار می زد و روی شیشه، مرتب برام خط و نشون می کشید . مثلاً نگاش نمی کردم اما زیر زیرکی می پائیدمش .خیال ورش داشته ، من پر روتر از اونم. ،بدون توجه بهش برای انجام کارام ،ریلکس تو حیاط رفت و آمد می کردم .اما مجبور شده بودم بخاطر اون بی شرم ، چادر ململ گلی مامان گلی رو دائم سرم کنم . حالا که من رعایت حجابم ومی کردم ، مامان از همه جا بی خبر هی داد می زد:
ــ یاسی مامان ،...ولش کن اون چادرو ... نمی خواد هی بندازی رو سرت . با اون شلنگ تخته هایی که می ندازی ، می پیچه به پات ،می افتی زمین ،مادر.
شب هنگام بابا و مامان زودتر از وقت همیشگی ، رختخوابم و پهن کردن . تا منبعد عادت کنم زودتر از همیشه بخوابم .تا بتونم صبح زود، سرحال و قبراق به دانشگاه و کارم برسم . تو رختخوابم دراز کشیدم و چشام و بستم . اما با همه ی خستگی و اعصاب داغونی که داشتم .خواب به سراغم نمی اومد . دوباره فکرای جور واجور و سؤال های بی جواب ، سرتاسر مغزم و احاطه کردن تا راهی برای ورود خواب به چشام نگذارن . اول از همه این که ،دلم می خواست بدونم بابا بعد از اومدن به خونه و شنیدن موفقیتم چی به مامان گفته بود. که مامان اونطور مظلومانه آروم شده و دیگه ازاضطراب و دلشوره ای که تو کاراش مشهود بود ،خبری نبود . دیگه به چشم یه بچه نگام نمی کرد . انگار یه شبه در نظرش بزرگ شده بودم و خانم .خیلی با احترام باهام صحبت می کرد و وقتی می خواست نصیحتم کنه . مرتب می گفت :
ــ خودت که بهتر می دونی مامان جان . لازم نیست من اینارو بهت بگم ، اما...
همه حرفاشون یه طرف ، لقمه های بزرگی که با سخاوت از غذای خودشون کم کرده و بزور تو بشقابم می گذاشتن .یا با کندن پوست میوه ای ، که بخاطر این موفقیت بزرگ خریداری شده و نوبتی تکه های کوچیک شده اش رو تو دهنم می گذاشتن ،لوسم می کردن . با توجه و مهربونی های بی شائبه شون ، اشک و خنده ام و همزمان با هم در میآوردن .مثلاً می خواستن تقویتم کنن .نمی دونم چرا یه دفه ، بنظرشون خیلی لاغر و استخونی میومدم. انگار قراره فردا ،با اکوان دیو شاهنامه دست و پنجه نرم کنم که احتیاج به زور بازو داشته باشم .
[ هر چند این آقای امینی که من دیدم . کمتر از اکوان دیو نیست و برای سرو کله زدن باهاش به یک شارژ قوی ی و یه دوپینگ کامل نیاز داری! ]
هنوز خیلی چیزای دیگه بود که بایست بهشون فکر می کردم . یکیش ،همین اکبر سیای لعنتی . خدا می دونه از فردا ،چه برنامه هایی برام در دست تدارک داره ! یهو یادم افتاد ماجرای دروغی و که به زری خانم گفتم ، برای مامان تعریف نکردم .باید، تا مامان رو دست نخورده و سوتی نداده ، همه چی و ... البته با کمی سانسور از این ور و اون ورش ، بهش می گفتم . اما نمی دونم چطور چشام بسته شد و ناخواسته بعد از مدتها بیخوابی ، به خواب شیرین و لذتبخشی فرو رفتم .
http://www.criticallayouts.com/images/rsgallery/original/hello-kitty-f12-5.gif (http://www.postsmile.com/)
با زدن دگمه ی موزیک تلفن سانترال ،خط شرکت ... وصل کردم به اتاق خانم وکیلی وگوشی و گذاشتم. با محاسبه ی فردا درست یه ماه از کارکردنم تو شرکت می گذره .خدا رو شکر با سخت کوشی و دقتی که داشتم ، در نهایت تونستم لیاقت و کارایی خودم و نشون بدم . بدجنس ، مثل مرغ رو یه پاش ایستاد و با همه ی وساطتی که خانم وکیلی کرد ، گفت :
ــ بهیچ وجه چنین چیزی ، امکان نداره .باید مثل همه ی کارمندای دیگه مهارتشون و نشون بدن تا رسماً استخدام بشن .تنها پوئنی که به ایشون تعلق می گیره همون فرصت یک هفته ایست که به ایشون قولش و دادم .
تو اون یه هفته ی آزمایشی که مثل یه عمر برام گذشت . اونقدر تمرین کرده بودم که همه ی سرانگشت هام تاول زده بود و بازحمت می تونستم انگشتای دستم و خم و راست کنم .غیر از تمرین تو شرکت ،از خانم وکیلی هم اجازه گرفته بودم و بابدبختی ، هر روز یکی از ماشینای تایپ فارسی یا لاتین و ،با اون وزن سنگینش بغل می کردم و با خودم اونهمه راه می بردم خونه مون و برمی گردوندم تا بتونم تو خونه هم تمرین کنم. تا هر چه سریعتر دستم راه بیفته.طفلک باباو مامان تو اون یه هفته ، شبا از دست تمرینات پیوسته ی من و تتق تق ماشین تایپ خواب به چشاشون حروم شده بود . امابمیرم براشون ، صداشون در نمی اومد و اعتراضی نداشتن . یک هفته ی اول با تمام سختی ها و ایراداتی که مستر هاپو (آقای امین )راه به راه و دم به ساعت ازم می گرفت . با سرافرازی و موفقیت من به پایان رسید .از بس گیر می داد و وقت و بی وقت پاچه ام رو می گرفت اسمش و گذاشته بودم .( مستر هاپو ) . انگار با منسوب کردنش به این نام ، یه کم دلم خنک می شد .
روزای اول با گرفتن ایرادای بنی اسرائیلی و کشیدن مو از ماست ،از هرکاری که می کردم و هر حرفی که می زدم . اشکم و تا می تونست درآورد .
یادمه روز سوم کار کردنم بود .حالا دیگه بخوبی همه ی کارمندای اونجا رو با القابشون می شناختم .سرم گرم تایپ نامه هایی بود که خانم وکیلی بهم سپرده بود . آقای مهندس سلطان جو با عجله اومد کنار میزم . خوش و بشی کرد و احوالم پرسید و با لبخند ژکوندش رونوشتی بدستم داد و تأکید کرد :
ــ خانم محبی ، اگه ممکنه اون کار بگذارید کنار ، این و برام تایپش کنید .همین الان لازمش دارم .
ــ اجازه بدید ،لطفاً . این نامه دیگه چیزی نمونده تایپش تموم بشه .چشم بعدش درخواست شما رو انجام میدم .
ــ خانم محبی عرض کردم که این فوریه !
با اکراه نامه ی قبلی رو از تو ماشین تایپ بیرون کشیدم و برای اینکه شرش و از سرم کم کنه . ورق سفیدی رو تو ماشین گذاشتم و مشغول تایپ نامه ی درخواستی اون شدم . روبروم پشت میز کارم ایستاده بود و اینطور که نشون می داد ، خیال رفتن نداشت .
ــ آقای مهندس شما بفرمائید . تایپ نامه که تموم شد ، میارم خدمتتون .
ــ دستتون درد نکنه . برای شما زحمت میشه . فعلاً کاری ندارم .
عجب آدم زبون نفهمی ! هی می خوام مؤدب باشم( طبق قوانین شرکت ) . نمیزارن که ... مستر ، مسیو ،جناب ...با اون قد درازِ مثل آنتنت اینجا وایستی که من نمی تونم کارم و انجام بدم .جون خودم خیلی هم واردم ؟! دست و پام و گم می کنم . شصت پام میره تو چشمم .نامه بی نامه !
ــ زحمتی نیست مهندس . شما بفرمائید ، الان براتون میارم .
ــ شما راحت باشید خانم محبی . گفتم که فعلاً کاری ندارم .
یعنی خفه شو و کارت و بکن . روی من و نمی تونی کم کنی . وایستادم اینجا تا خوب چشم چرونی کنم .
جهنم . الهی چشت در بیاد . انقد وایسا اینجا تا زیر پات علف در بیاد .
هنوز تسلط لازم و تو تایپ کردن نداشتم و مرتب با اشتباهاتم مجبور بودم ،کاغذ نوشته مو عوض کنم . عرق از سر و روم راه افتاده بود و وجود مزاحمش ،در نزدیکی ام بر دستپاچگی ام می افزود . وقتی کارم طول کشید . به خودش اجازه داد تا با کمال پرویی پشت میز کارم بیاد و با فاصله ی کمی ازم بایسته .نمی دونم چه فکری می کرد ؟ شاید خیال می کرد با حضورش درکنارم ، بهم قوت قلب میده ، تا کمتر اشتباه کنم . دو بار مؤدبانه ازش خواهش کردم تا به اتاقش برگرده .برای سومین بار در حال خواهش و تمنا بودم که در شرکت باز شد و آقای امین وارد شرکت شد . طبق روال یکی دو روز روز قبل سرش و پایین انداخته بود. به احترامش برخاستم و سلام کردم . انگار تازه ما رو دید .سلاممون و به سردی پاسخ گفت و قیافه اش از دیدن آقای سلطان جو پشت میز کارم ، بدجوری تو هم رفت . احساس کردم از چیزی که دیده ،برداشت دیگه ای کرده . به احوال پرسی آقای سلطان جو کوتاه و مختصر جواب داد و با یک نگاه خصمانه ی کوتاه به چشمانم ،با گامهای بلند وارد دفتر کارش شد و درو محکم بست .آقای مهندس با تته پته ازم عذرخواهی کرد و رفت ، تا پس از تایپ نامه خودم زحمت بردنش و بکشم و تحویلش بدم .
بگو آخه ، می مردی همون موقع می رفتی ! همین جوری سایه مو با تیر می زنه و ازم بدش میاد ، حالا کی می خواد جمع کنه ،اخم و تخمش و ...؟؟؟
در حالی که اعصابم از دست رفتار آقای سلطان جو و نگاه حق بجانب آقای امین خط خطی شده بود .تایپ نامه ی نحس مهندس و تموم کردم و بدستش دادم .و کار تایپ نامه ی نصف و نیمه ی خانم وکیلی رو از نو شروع کردم . سرم تو کار خودم بود . چنان سرگرم کار خودم شده بودم که تنها وقتی متوجه ی آقای مهندس شدم که از دفتر کار رئیس بیرون اومد . از کنار میزم که رد شد دوباره تشکر کرد ،اما کاش دستش می شکست ولال می شد ،تا ازم نمی خواست اون نامه ی ضرب العجلی رو با سرعت تایپ کنم . هنوز سرم و پایین ننداخته بودم که با صدای برخورد شدید در اتاق آقای امین با دیوار به اون سمت نگاه کردم . خدای من قیافه اش مثل شیری بود که از قفس رمیده باشه . با قدمهای بلند مثل اجل معلق بالا سرم اومد و کاغذی رو که با یه نگاه فهمیدم نامه ایست که برای آقای مهندس تایپ کرده بودم روی میز کوبید و با خشم گفت :
ــ منظورتون از این کارا چیه خانم؟؟؟
هاج و واج نگاهش می کردم و نمی دونستم منظورش از این کارا ،یعنی چه کاری ؟؟؟!!!
با فریادش همه ی کارمندا از دفتراشون ریختن بیرون .چه صحنه ی بدی بود . نمی دونستم به چه گناهی داره این جور مفتضحانه محکومم می کنه و جلوی دیگران خجالتم میده . حالا مرتکب هر اشتباهی هم که شده باشم ، آدم که نکشتم . خیال کرده سر آورده با این کارش !عوضی !!!
اجازه ی حرف زدن و بهم نداد .از شدت خشم و غضب رنگ پوستش تیره و کدر شده بود .خدای من مگه چیکار کرده بودم ؟؟؟
ترنج خاتون
۲۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۰۹ بعد از ظهر
با تشکر از مساعدت و راهنمایی silver00star00 عزیزم.
خشمش و کنترل کرد وبا احترام خطاب به دیگران گفت :
ــ از همگی عذر می خوام . لطفاً بفرمائید سر کارتون .
حالم از نگاه های استفهام آمیز و سری که به نشانه ی ترحم و دلسوزی برام تکون می دادن . بیشتر از داد و فریادهای این بلای آسمونی که یهو بر سرم خراب شده بود، گرفته شد .بلافاصله همه غیر از خانم وکیلی به اتاقاشون برگشتن . با نرمشی که همیشه تو رفتار و گفتاراین خانم مهربون بود . رو کرد به آقای امین و با دلجویی گفت :
ــ چی شده آقای امین ؟ باز این دختر خوب ما چه دسته گلی به آب داده ؟لطفاً خودتون و ناراحت نکنید .هر اشتباهی شده باشه ،الان درستش می کنیم .
کاغذ و از تو دستش بیرون کشید .مثل تندیس مرمرین خدایان اسطوره ای یونان، سرد و خشک کنار میزم ایستاده بود و زیر برق سوزنده ی نگاه پر از غیضش ، یه پرده گوشت رو استخون هام و آب می کرد . با اخمای تو همش که گمونم با بهترین نرم کننده ها هم نمی تونستم گره ی کورش و از هم باز کنم ، چپ چپ نگاهم کرد و رفت تو دفترش .حتماً می دونه وقتی اخم می کنه و قیافه می گیره، صورتش خوردنی و دختر کش میشه ، چه قیافه ای هم برام گرفته بود ! هزار تا از این قیافه های قشنگم بگیری ، من یکی که آشغال خور نیستم ، جناب !انقدر با این کارش ازش متنفر شدم که راضی بودم یه چیزی هم دو دستی تقدیم کنم ، تا اجازه بدن ، فلنگ و در کنم .این اولین بارش نبود که ! روز اول ،برای یه جمله ی هفت هشت کلمه ایی که جا انداخته بودم ، اگه روش می شد و اجازه داشت با یه فصل کتک سیری که از رو دق و دلی ایی که ازچونه ی ناکار شده اش ، هنوزم ته دلش مونده بود . ورودم و به شرکت خوش آمد می گفت . اگه دلگرمی ها و نوازش های خانم وکیلی که حالا باهم خیلی دوست و رفیق شده بودیم نبود .عطای کار و به لقاش می بخشیدم و دو پا داشتم ، دو پا هم قرض می کردم و دِ در رو که رفتیم . اما خانم وکیلی مرتب با تشویق هاش شیرم می کرد و می گفت:
ــ اشکالی نداره عزیزم .باور کن منم روزای اول ،ازاین اشتباهات زیاد داشتم .برای تازه کاری مثل تو که اصلاً با این کارا آشنایی نداشته ،مطمئن باش کارت خیلی هم خوبه . از من می شنوی کم نیار . با این ایراداش می خواد گربه رو دم حجله بکشه ،تا حساب دستت بیاد که حواسش به همه چیز هست .
خانم وکیلی سخت رفته بود تو بر نامه ایی که از تو دستش بیرون کشیده بود . یهو رنگش قرمز شد و با عصبانیت گفت:
ــ چه کار زشتی کردی یاسمن .اصلاً ازت توقع نداشتم . حق داره اینطور سرت داد و فریاد راه بندازه .این کارا شوخی بردار نیست .می خوای با بی احترامی به رئیست آبروی شرکت و ببری ؟ خوب شد که خودش متوجه شد .خواهش می کنم ،اگه می خوای از حمایت های من برخوردار باشی ،دیگه این کارو ،تکرار نکن .
با حرص صندلی گردونم و کنار زدم و نزدیکش شدم و نامه رو از تو دستش قاپ زدم و گفتم :
ــ آخه بی انصافا ، اول تفهیم جرم کنید . بعد محاکمه و زندانیم !
خط به خط نامه ایی رو که تایپ کرده بودم ، خوندم . رو به خانم وکیلی کردم و گفتم :
ــ ترو خدا به من بگید این تایپ چه مشکلی داره . چی ش غلطه ؟ من مو به مو چیزی رو که مهندس سلطان جو نوشته بود ، کپی کردم .
با چشم و انگشتش به آخر نامه اشاره کرد و گفت :
ــ یعنی می خوای بگی این کارت عمدی نبوده ؟
ــ ترو خدا خانم وکیلی ، جونم و نگیرین . راست و حسینی بگین ، مشکلش چیه ؟
دستش و گذاشت روی انتهای نامه ،جایی که آقای امین باید زیر عنوانِ شرکت و امضاء می کرد .
وای ... خاک تو گورم ...خاک تو سرم . حالا بهش حق می دادم ،بخواد سرم و از تنم جدا کنه .این اشتباه ، بی احترامی بزرگی به پدر خدا بیامرزش محسوب میشد . وقتی متوجه ی اشتباه تایپی ای که معنی اسم خانوادگی اون و به گند می کشید شدم .محکم با کف دستم کوبیدم روی پیشونیم . و اشکم در اومد .
خانم وکیلی فوراً نشوندم رو صندلی و دلداریم داد . اما مگه دلم آروم میگرفت . با این اشتباه سهوی در وهله ی اول گند زده بودم به شخصیت خودم .همونطور که اشک می ریختم ، یه کاغذ دیگه رو تو ماشین تایپ گذاشتم و از نو نامه رو بازنویسی کردم .به آخر نامه که رسیدم ، چشامو چارتا کردم تا تو نوشتن اسم شرکت آقای امین و شرکاء . اشتباهی حرف « م » اسمشون و « ن » نزنم . اشکهام و پاک کردم و با دستمال کاغذی بینی مو گرفتم . نامه رو در آوردم و دادم بدستش و گفتم :
ــ لطفاً از طرف من از ایشون معذرت خواهی کنید و بگید . من اونقدر ها هم که ایشون فکر می کنن ، بی ادب و بی تربیت نیستم که به پدر بزرگوار و مرحوم ایشون جسارت کنم .(می دونستم این شرکت توسط پدرشون تأسیس شده و بعد از فوت ایشون ، نام شرکت از امین و پسران به امین و شرکاء تغییرنام داده.شاید با آدمای زنده مشکل داشته باشم ،اما برای اموات احترام خاصی قائلم .) این فقط یه اشتباه تایپی بخاطر نزدیکی حرف نون و میم پیش همدیگه اس . به جون بابام راست میگم . باور کنید خانم وکیلی .
گمونم، با کمک خانم وکیلی ،بهر حال حرفام و باور کرده بود که هنوزم داشتم تو شرکتش کار می کردم .
با خودخوری و یه کم متانت یاد گرفته بودم که دائم در مقابلش سر خم کنم و بگم:
ــ عذر میخوام قربان ... چشم قربان ... الساعه قربان .
. اما تا پشتم و بهش می کردم.از حرص زبونم و براش در می آوردم و چارتام فحش آبدار زیر لبی نثارش می کردم و دلم و که باحرفای آتشینش به جلز و ولز کردن انداخته بود ،خنک می کردم . بله قربان گفتنم ، ملس شده بود و تو خونه هم به فرامین مامان و باباکمر خم می کردم و می گفتم :
ــ بله بله قربان . چشم رو چشمم قربان .همین الان اوامرتون انجام میشه ،قربان .
حالا که خیالم از درسای دانشگاه راحت شده و تمام واحدای ترمم و با موفقیت پاس کرده بودم . به یمن نمازای صبح سر ساعت یا زودتراز ساعت شروع کاری ، سرکارم حاضر می شدم . البته با اجازه از خانم وکیلی قرار گذاشتیم تا شروع ترم جدید تمام وقت درشرکت کار کنم.اونم حتماً اجازه اش از بالا صادر شده بود که با خشنودی پذیرفت . برای رو کم کنی مستر هاپو که مثل خاری شده بود تو چشمم . حتی اگه کارام زودتر از ساعت تعطیلی شرکت تموم می شد .بیکار نمی نشستم و در اتاق بایگانی پرونده های قبلی رو که به عهده ی خانم فلسفی بود نظم و ترتیب می بخشیدم و با خوندن اونا کم و بیش با روال کار شرکت و شرکتهایی که در داخل و خارج با اونا سرو کار داشتیم ، آشنا می شدم . اما مستر هاپو طبق معمول ،خستگی رو به جونم می گذاشت و توسط خانم وکیلی پیغوم می داد :
ــ با اجازه ی کی اینکار و کردید ؟ دفعه ی آخرتون باشه سر خود کاری رو انجام می دید .
منم با حرص به خانم وکیلی می گفتم :
ــ کار مارو ببین ترو خدا. بدهکارهم شدیم " کفش بده کلاه بده دوغاز و نیم بالا بده ." یه چیزی هم بایددو دستی ، تقدیم آقا کنیم .
همونطور که خانم وکیلی گفته بود با تمرین زیاد،با سرعت و به سهولت تایپ فارسی و لاتین و یاد گرفتم . هر روز بلاجبار قیافه ی ترش و عبوسش و هنگام ورود به شرکت و رفتن به اتاقش می دیدم .سلامم و با تکون دادن سر گنده اش جواب می داد . چون منشی مخصوصش نبودم ،به زحمت پیش میومد که دو سه کلام باهم حرف بزنیم . خدا رو شکر دیگه مثل روزای اول سر به سرم نمی گذاشت و ایراداش کمتر شده بود .با اینکه هیبت و جذبه اش تو شرکت چنان بود که تا صدای کلیدش و تو قفل می شنیدن همه جنگی به اتاقای خودشون و سر پستاشون فرار می کردن . اما من واسش تره هم خرد نمی کردم . شانس آورده بودم یا... نمی دونم بعد از اون برخورد ،دلش نمی خواست مستقیم با من روبرو بشه ! یعنی ازم خجالت می کشید ؟ آره جون خودم . بگو اصلاً آدم حسابت می کرد ! واسه من که بد نبود .چون که شکایت و گلگی و اخم و تخم و فرامینش مال خانم وکیلی بیچاره بود و اون به گوش من می رسوند . حالا با تعریفایی که مرتب از همه ی کارمندای شرکت می شنیدم ، طرز فکرم نسبت بهش عوض شده بود. گفتم که مار از پونه بدش میاد در لونه اش سبز میشه . اینام تا حضورش و تو شرکت غایب می دیدن خیلی ازش خوشم میومد ،شروع می کردن به تعریف کردن از کارای مهمش . با اون همه پول انگار تخم دو زرده کرده بود . منم اگه مث اون پولدار بودم با دست و دلبازی همه رو مفتون خودم می کردم . حالا باید اسمش و می زاشتم " قُدقُدیه ،تخم دو زرد ،طلا" نه خیلی طولانیه قدقدی بهتره ! خانم وکیلی که یه آقای امین می گه ، صد تا از لب و لوچه اش ،آقای امین ، می ریزه پایین .اما با همه ی این تعریفا بجای اینکه نظرم نسبت بهش عوض بشه بدتر ازش لجم می گرفت و تنفرم بیشتر می شد . نمی دونم چرا بازم ازش خوشم نمی اومد .هرچند دیگه برام اون آدم مغرور و از خودمتشکر قبلی نبود و فهمیده بودم بر خلاف چیزایی که اوایل نسبت بهش اطلاق می کردم آدم از خود راضی نیست و خیلی هم به فکر دیگرانه . تزئین و دکوراسیون شرکت با اونهمه هزینه ی سرسام آور، تنها و تنها بخاطر آسایش و راحتی کارمنداش بوده نه کلاس گذاشتن و پز دادن . طبق گزارشات خانم وکیلی و و دادن ادله برای تبرئه ی ایشون ، بنده محکوم شدم که در موردشون زود قضاوت کردم و ایشون ، فرشته ای ملکوتی هستن که خداوندعالم با ناز و نوازش از آسمان بدرقه ش کرده و با یه هواپیمای «ایر فورس وان » اختصاصی فرستادتش روی زمین، البته برای کمک به کارکنان و کارمندان خودش .اون دائم از کلمات قصار آقای امین تو صحبتهاش استفاده می کرد و می گفت :
ــ آقای امین معتقده جایی که این همه آدم کار می کنه باید به نحوی باشه که تو روحیه شون تأثیر منفی نگذاره و خسته شون نکنه باید مثل خونشون تو شرکت احساس راحتی کنن .کارگرا سهمشون ازسود کارخونه ، بیشتر از ماست . با تلاش اوناس که چرخهای کارخونه به حرکت در میاد . با گفته های خانم وکیلی بود که فهمیدم ،اون با اوضاع و احوال زندگی شخصی تک تک کارمنداش چه در تهران و چه در شهرستانها بخوبی آشناست و شخصاً به مشکلات و نیازهای همه ی اونا رسیدگی می کنه . به خاطر انسانیت و مدیریت خوبش ،کارمندان دفاترش و کارگران کارخونه و باغش به نحو احسن و با دلسوزی براش کار می کنن و عشق و علاقه به ارباب جوونشون صرفاً بخاطر حقوق خوب و مزایای زیادی که بهشون میده ، نیست . بلکه اون و دوست و رفیق خودشون و وجودش و تکیه گاه محکمی برای ستون زندگیشون ،تلقی می کنن . از حرفای تک تک اونا اینطور فهمیدم که اونا مطمئن هستن هر مشکلی ، هر گره ی کوری که در زندگی داشته باشن بعد از خدا می تونن رو دستای توانای آقای امین حساب کنن .
[ اوه ...به اون دستای سفید و ناز پرورده ...؟ نه جونم... بگید به حساب بانکی و جیب پر از پولش !!!]
***
ترنج خاتون
۲۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۵۵ قبل از ظهر
http://www.reinodosgifs.net/flores-pequenas/flower-bucket.gif (http://www.postsmile.com/)
خانم وکیلی بدون در زدن وارد اتاقم شد و پاکتی رو بطرفم گرفت و با لبخند قشنگش ،دو دستی پیشکشم کرد .با تعجب پرسیدم :
ــ این دیگه چیه ؟
سرش و این و اونور کرد و با ادا گفت :
ــ ناااامه ی عااااشقااانه !
دیگه با شوخی های عجیب و غریبش ، آشنا شده بودم . با خنده گفتم :
ــ از طرف کدوم بخت برگشته ای ؟
ــ محترمانه از طرف شرکت خودمون.
پشت چشمی براش نازک کردم و با عشوه گفتم :
ــ از طرف کاررررمنداس ،یا رررئیس شرکت ؟
با خنده پرسید :
ــ تو ،کدوم و دوست داری ؟
یهو از دهنم پرید و گفتم:
ــ جناب رئیسو ...
اما نه به این منظور که دوسش داشته باشم .یعنی از طرف اون باشه بهتره . چون حتماً پاداشی ، تشویقی ای ، یا ... نمی دونم مخصوصاً سؤال انحرافی پرسید ، یا می خواست سر به سرم بگذاره .
اونم نه گذاشت و نه برداشت و شوخی یا جدی گفت :
ــ آها ... پس این طور ... بالاخره اعتراف کردی !!!
هُل شدم و فوراً! پاکت نامه رو برداشتم و برای ماست مالی حرفی که ناخودآگاه از دهنم پریده و می دونستم براش سوءتعبیر شده گفتم :
ــخوب معلومه دیگه . مگه میشه کسی ته برج ، رئیسش و دوست نداشته باشه ؟تنها زمانی که یه رئیس ،مثل این رئیسِ خوش اخلاق ما، قابل تحمل و عزیزه ،همین آخر برج و وقت گرفتن حقوقِ هاست !
یهو رفت تو فکر و اندیشمندانه به صورتم چشم دوخت .نمی دونم چرا یهو ماتش برد ؟ انگار ذهنش، تو جای دیگه ای در حال پرواز بود . نمی دونم چی داشت تو مغزش می گذشت که اینطوری نگام می کرد ، گویا اصلاً حرفام و نشنیده .
اگه بنا بود کسی مات و حیرون بشه . حق تقدم با من بود که ناخواسته و بر خلاف احساساتم، چیزی از دهنم پریده بود که اصلاً صحت نداشت .
مثل آدمای روستایی که سر زمین یا جالیز همدیگه رو صدا می زنن . صدام و بلند کردم و گفتم :
ــ اوهوووووی ...آرزو خانمی ... کجایی بَبَم ؟
یهو بخودش اومد و با اشاره به پاکت گفت :
ــ پاکت و ببر بده حسابداری ، اولین حقوقت و به سلامتی دریافت کن .
برای اینکه از اون بهت و حیرونی درش بیارم ، به شوخی گفتم :
ــ اِ ... یعنی، هر وقت از این پاکتها ببرم بدم حسابداری ، پول بهم می دن ؟
ــ بع له خانم... البته از این نوعش که تو دستته و چک امضاء شده ی آقای امین توشه .
ــ آخ جونمی جون . بالاخره حقوقم و می گیرم .ولی چقدر دیر گذشت این یه ماه ! حالا چقدری هست ؟میشه باهاش این شرکت و بخرم ؟
ــ اگه تا آخر عمرت اینجا کار کنی و حقوق و اضافه کاریات و هم نخوری ... شاید بتونی یه متر ازتو راهروش و بخری .
ــ حالا شما محض رضای خدا تخفیف بدین و کنینش دو متر، تا حداقل بتونم ،پاهام و توش دراز کنم .
ــ حالا چون خاطرت عزیزه ... ایراد نداره !ولی دور از جونت مگه می خوای قبر بخری ؟
دور از جون شما ، اگه همون اندازه ای که تو قبر جا می شم و از این ساختمون به نام من سند بزنن ، کلاه مو میندازم هوا و کلی پز میدم .
که نزدیک سر پل تجریش ،تو یه ساختمون بیست طبقه ، واسه خودم جای خواب دارم .
ــ آرزو بر جوانان عیب نیست .ایشاا... یه جای بهتر و بزرگتر و واسه ی خودت می خری ، خدا رو چه دیدی ! راستی ،آقای امین راجب حقوقت، باهات صحبت نکرد ؟
ــ نه ، تا حالا که حرفی نزده بهم ! جهنم ...سگ خور !!! هر چی میخواد بده ، بده .از اول اشتباه خودم بود که حقوقم و باهاش طی نکردم .
با نگاه حیرون و اخمای تو هم رفته اش، فهمیدم بازم سوتی دادم .طبق نظارت و گوشمالی و جریمه هاش ،کم کم داشتم ، خانمانه و مؤدب صحبت کردن و یاد می گرفتم .
ــ ببخشید از دستم در رفت .بخدا دیگه تکرار نمیشه ...جریمه ندین آ...
ــ این دفعه اگه یادت رفت ، یه آینه بردار بزار جلو روت ،تا موقع استفاده از این کلمات مردونه ی داش مشدی آنه ، یه نگاه به صورتت بندازی . ببین بکار بردن این جور کلمات اصلاً با صورت و قیافه ات جور در میاد یا نه ؟؟؟ بنظر من که، قیافه ات خیلی مسخره و خنده دار میشه !!!
ــ دیگه انقدر خجالتم ندین ترو خدا ... مگه پیشرفتم توی این یک ماه بد بوده ؟
ــ حالا حالا ها ، کار داری جانم !!! فعلاً یه کاغذ بردار و صد بار معادلِ کلمه ی سگ خور و ، تایپ کن . بعد برو حسابداری .
ــ ااالآآآن؟؟؟ ترو خدا اول بزارید برم حسابداری .بعد هر چن تا بگید می نویسم .دل تو دلم نیست ببینم چقدر کاسب می شم .اِ ،ببخشییییید ...چقدرگیرم میاد ... نه نه...، چپ نیگام نکنین ،خودم فهمیدم .چقدر حقوق دریافت می کنم ،خوبه ؟ این درسته دیگه... ؟ پس چرا این جوری نگام می کنین ؟
ــ موندم ، تو واقعاً دانشجوی پزشکی هستی ؟
ــ به پیر به پیغمبر ، من تازه خوب خوبه شونه ام . ما که دانشجوئیم و هرجی بر ما نیست!!! باید حرف زدن یا ریخت و قیافه ی بعضی از استادای دانشگاه مون و ببینین ، هر کاری بگین ،بهشون میاد ، الّا دکتر و متخصص بودن .
ــ نمی خواد اونا رو سپر بلای خودت کنی . تو به کار خودت برس . اگه همه برن تو چاه ، تو هم باهاشون می ری تو چاه ؟
بغلش کردم و صورتش و بوسیدم و گفتم :
ــ با اینکه حرف حق تلخه .اما شما مثل همیشه ،درست می گید .نوکرتونم !!!
ــ برو کم سرم، شیره بمال .
با خنده گفتم :
ــ" می زنم چهچهه بلبل ، که خرم بگذره از پل ! " خانم اجازه ، اول بریم سراغ پول مولامون تا خیالمون راحت بشه ؟
ــ برو که من از تو کم طاقت ترم . زود حقوقت و بگیر بیار تو اتاقم، تا با هم دلارات و بشماریم .
وقتی اتاقم و ترک کرد . پاکت بدست به قسمت حسابداری رفتم . پاکت حاوی چک و دادم و پولای نقد و گرفتم . از ذوقم صبر نکردم و پاکت پول بدست با قدمهای تند خودم انداختم تو اتاق خانم وکیلی و روی مبلی که روز اول آشنائیم باهاش اونجا نشسته بودم .خودم و ولو کردم و پاکت و دادم بدستش . باورم نمی شد در مدت به این کوتاهی ، این طوری باهم دوست و صمیمی شده باشیم . با اینکه نزدیک بیست سال از من بزرگتر بود اما بخوبی همدیگه رو درک می کردیم . روابط دوستانه و صمیمی مون مخفیانه و دور از چشم دیگر همکاران شرکت بود .نزد دیگران و هنگام صرف ناهار تو آشپزخونه چنان خشک و جدی با هم رفتار می کردیم که هیچ کدوم شک نمی کردند ملاقات های مکرر و رفت و آمدمون به اتاق های همدیگه غیر از بحث و کار اداری جنبه ی دیگه ای داشته باشه . کنارم نشست و با مشت به شونه ام کوبید . شونه ام رو مالیدم و گفتم :
ــ آخ ،آرزو خانم . اگه یه بار دیگه به شونه ام بزنین ، دستم می افته پایین .
عادت بدی داشت . وقتی نزدیکش می نشستی برای تأئیدیه ی هر حرفی یه مشت می خوابوند تو شونه و بازوم .
ــ وای بمیرم الهی . چرا نمی گفتی محکم می زنم . بیچاره منصور راست میگه ، دستت سنگینه .
پولا رو شمرد . و مشکوکانه نگاهم کرد و با تلخی گفت :
ــ بگو ببینم چه وردی خوندی ، نیومده رو دست من زدی ؟
قیافه ی اخمو و حق به جانبش بند دلم و پاره کرد . احساس بدی تمام وجودم و پر کرد . با ترس پرسیدم :
ــ چی شده ؟
ــ چشمم روشن ، بگو چرا تا دیر وقت تو شرکت می موندی . نگو کاسه ای زیر نیم کاسه بوده و ما خبر نداشتیم ...بگو .یاالله ،زودباش .فکر کردی نفهمیدم این ادا اطوارات همه اش برای جلب توجه کردنه !!!
تحمل حرفا و نگاه متهم کننده اش رو نداشتم . نمی دونستم چی شده که این طور بی رحمانه آماج حملات سخنان زهر آگینش قرار گرفتم . نمی تونستم چشای مهربونش و که این گونه با نفرت نگاهم می کرد ، نظاره کنم و خاموش بمونم . برای دفاع از خودم ، تا دهنم و باز کردم . اشک هام مثل بارون بهاری روی گونه هام جاری شد و چکید پایین . یه کم نیگا نیگام کرد و یه دفعه در آغوشم کشید .محکم رو سرم کوبید و با خنده گفت :
ــ دیوونه ی کم ظرفیت !!! نمی دونستم انقدر بچه ای . یعنی انقدر نقشم و خوب بازی کردم ؟ پس مرحبا به خودم . نمی دونستم هنرپیشه ی ماهری ام . بیخودی این همه سال عمرم و تو این دفتر تباه کردم . سر تو بیار بالا ببینم . عجب آدم بی جنبه ای هستی . نفهمیدی دارم سر به سرت میزارم ؟
اشکهام و پاک کرد و به چشمانم نگاه کرد :
ــ چی فکر کردی ؟ راس راسی باورت شد . فکر کردی من انقدر حسود و بد خواه هستم که چشم ندارم ترقی و پیشرفت ترو ببینم .حتی اگه قرار باشه جام و ازم بگیره و بده به تو برای من افتخاره ...
صداش و پایین آورد و نزدیک گوشم گفت :
ــ اما اول باید ،جای خودش و بده به من.
خنده ام گرفت و گفتم :
ــ حقا که حقتون و هالیوودی ها خوردن . چقدر ترسیدم .
ــ بمیرم برات . می خواستم یه شُک اولیه بهت بدم تا وقتی پولای تو پاکت و شمردی یهو سنگ کوب نکنی .
ــ مگه چقدر هست ؟
ــ حلاوتش به اینه که خودت بشمریش . نترس ، اگه دیدی کمه ، خودم هواتو دارم . بمحض اینکه بیاد شرکت ، یقه اش رو می گیرم و می گم ،بسلف بیاد بینیم . حق داش مارو نمی تونی بخوری . عمرناش . به من میگن "آرزو دسته هونگ ".
کف دستاش و گرفت روبروم .کف دستامون و زدیم بهم و در حالی که از دیدن قیافه ایی که گرفته بود و ادای جاهلا و لات ها رو در میاورد و با رنگ نی ناش، ناشِ خودش ، بابا کرم می رقصید ، از خنده ریسه رفتم .عجب فیلمیه این زن .اگه یکی در همون حال در ِدفترش و باز می کرد ،چیزی رو که با چشای خودش می دید ، باور نمی کرد . فکر می کرد حتماً مشکل از چشاشه .چه باحال ابرو بالا میندازه و لبو لوچه اش و کج کوله می کنه .بابا ،هزار تا ایولا داره ! دست جمیله رقاص و از پشت بسته !!!
وقتی اسکناس های درون پاکت و شمردم . نفسم بند اومد . دوباره شمردم . باور اینکه این پولا مال من باشه ،برام غیر قابل تصور بود . تا حالا تو عمرم انقدر پولی که مال خودم باشه ، ندیده بودم . در مقابل کار بی ارزشی که انجام می دادم . بیش از حد زیاد بود . حتماً اشتباهی پیش اومده و چک مال یکی از مهندسا یا تکنسین های شرکته ! بهر حال، خودم و مستحق گرفتن چنین پولی نمی دیدم . این عادلانه نبود . من حقوق واقعی ام رو می خواستم . نه صدقه و خیرات !
ــ ببین عزیزم لازم نیست چشاتو گرد کنی . دنبال چون و چرا نباش وفکرای احمقانه هم به سرت نزنه . این قانون ِ آقای امین ِ. اینجا پایه ی حقوق کارمندانی که کار مشابه دارن یکی اس ، اما حقوقی که دریافت می کنن ، یکسان نیست .
ــ نمی فهمم یعنی چی ؟
ــ ببین... چه طوری بگم تا حالیت بشه؟
ــ به زبون شیرین فارسی بگید ،خوب حالیم میشه .
ــ مگه می خواستم عربی بگم .گوش کن . این و یه جور پاداش یا جایزه برای درست کار کردنت محسوب کن .
ــ اما من که تو این یه ماهه ، تا راه بیفتم و بفهمم چی به چیه ،کلی گند زدم به اعصاب همه و کلی ورق هدر کردم . پاداش چی رو ، باید بگیرم .
ــ تو دیگه به این کارا کار نداشته باش . حقوقت و بگیر و بزار تو کیفت .برو حالش و ببر. این جوری بگم حالیت میشه .
***
ترنج خاتون
۲۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۵۷ بعد از ظهر
http://www.reinodosgifs.net/flores-pequenas/flower_trio.gif (http://www.postsmile.com/)
به اطاقم برگشتم . فکرم درگیر بود و بین عقل و احساساتم نبرد سختی درگرفته بود . آیا صحیح بود این پول و قبول کنم . مگه من برای اعاده ی شخصیت و غرورم ، تن به کار کردن ، نداده بودم ؟ اگه قرار بود پول صدقه و منّتی قبول کنم ،پس چرا خودم و اسیر کردم و دارم میام سر کار .از اونا می گرفتم که از خویشان و هم خونای خودم بودن . باید حتماً با خانم وکیلی صحبت کنم . این پولا از گلوی من پایین نمی ره .
با صدای ضربه هایی که به در نواخته شد . سرو کله ی خانم وکیلی در چار چوب در نمایان شد .
ــ چه حلال زاده .
ــ اِ . مگه شک داشتی دختر؟ رادارای مغزم به کار افتادن وسیگنالهای ارسالی مغز ترو که صدام می زدن ، گرفتن . گفتن بدجوری داری ، خودخوری می کنی .گفتم پس زودتر بیام تا سکته نکردی و حسرت خرج کردن این پولا به دلت نمونده ، نجاتت بدم .ببینم ... منو قبول داری ؟ خیل خوب ، پس دیگه راجبش ، فکرنکن . برش دار بزار تو کیفت .
ــ آخه !
ــ آخه بی آخه . ناراحتی خانم ؟ استعفات و بنویس ، رات و بکش برو ...
ــ استعفا ؟ مگه خل شدم تازه اتاق دار شدم .
ــ آها خوب شد فهمیدم ، از این ببعد باید این جوری عقلت و سر جاش بیارم . راستی نگفتی از دفتر کارت راضی هستی یا نه ؟ دیگه چیزی کم و کسری نداری ؟
ــ نه همه چیز خوب و قشنگه . ممنونم . لطف بزرگی در حقم کردید ، داشتم اون جا زیر نگاه های ارباب رجوع و بعضی همکارای هیز و چشم چرون خودمون خفه می شدم . خدا عمرتون بده ،خیلی خوب شد ، دیگه نمازامم قضا نمی شه و همین جا راحت می خونم .
زنگ تلفن به صدا دراومد و تشکراتم نیمه کاره موند . گوشی و برداشتم .منشی یکی از شرکتهایی بود که با شرکت ما رابطه ی کاری داشت . وقتی گفتم آقای امین تشریف ندارن . بی ادب گوشی و تَقی ، گذاشت .
ــ کی بود ؟
ــ خانم ایزدی از شرکت...
ــ می دونم کیه ،دختره ی پر رو .
ــ کی و میگین ؟
ــ همین ایزدی عوضی رو دیگه ! از وقتی اومد شرکتمون و آقای امین و دید. راه به راه با بهانه های الکی مزاحم میشه . همون بار اول که زنگ زد ،وصل کردم به اتاق آقای امین. یه دقیقه بعد زنگ زد بهم و باداد و فریاد ازم خواست دیگه تلفن های این خانم و جواب ندیم . حتی اگه در حال مردنم بود به اتاقش وصل نکنیم .نمی دونم چی بهش گفته بود که انقدر عصبانیش کرده بود .
ــ نه بابا ، بهش نمیاد این قدر پرهیزگار باشه !
ــ کجاش و دیدی .خوشم میاد ازش ، با اینکه جوونه و امروزی اما خیلی چیزا رو رعایت می کنه . مگه نمی بینی ؟ سه شماره ای داد اتاق و برات آماده کنن.
ــ چی ؟ مگه شما این کارو نکردید ؟
ــ من ؟من بدون اجازه ی اون نمی تونم ،آب بخورم .نگاه به اختیارات و دستوراتی که می دم نکن . همه اش از جانب اون صادر میشه . خودش همه چیزو همچی زیر ذره بین داره که نیازی به گفتن و پرسیدن از کسی نداره .همه خیال می کنن تو اتاقش نشسته و از همه جا بی خبره و این منم که گزارش همه رو میزارم کف دستش .اما منم ،آمار همه رو از اون می گیرم . باور کن ، اون حتی می دونه هر روز ،کی چی پوشیده ، یا چی خورده ! من اصلاً نمی دونستم تو اونجا ناراحتی . چند روز پیش صدام کرد و گفت کارای مربوط به مراجعین و خودم انجام بدم و از جایی که نفس کشیدن و هم برات مشکل کرده ، نجاتت بدم . وقتی گفتم :
ــ چطور، چیزی شده ؟
از دستم شاکی شد و گفت :
ــ شما چطور متوجه نشدید که کارمند زیر دستتون از نگاه ها و برخوردهای آقایون ،بخصوص فلانی و فلانی در عذابن ! چرا بهشون تذکر نمی دید ، سر کار خودشون باشن .
ــ ترو خدا ، جدی می گین ؟
ــ دروغم چیه ؟
ــ عجیبه ! حالا این آقایون فلانی و فلانی کیا هستن ؟
ــ ای شیطون یعنی خودت نمی دونی ؟ چیه چرا رفتی تو فکر ؟یادت باشه وقتی دیدیش، حتماً ازش تشکر کنی .
ــ چشم .گمونم این جناب رئیست ، علم غیب داره . اون که هیچوقت به من نگاه نمی کنه ، چطور به این خوبی تونسته احساساتم و درک کنه و حالم و بفهمه . نکنه دوربین فیلمبرداری تو سالن کار گذاشتین .
ــ نه عزیزم ، دوربین چیه . همچین چیزی اصلاً با اعتقاداتش جور نیست . کلید دفتر کار و سویتی که داخل اون قرار داره ، دست منه . بارها وقتی خودش نبوده همراه نظافتچی به همه جاش سرک کشیدم ،هیچی نبوده . بین خودمون بمونه ها !اگه به گوشش برسه ، از دستم ناراحت میشه .
ــ بالاخره نفهمیدم ، ازش می ترسین یا دوستش دارین ؟
ــ تو یه فرصت دیگه ، جوابت و میدم . قصه اش طولانیه . اما در کنار اینکه خیلی دوستش دارم و براش احترام قائلم . خیلی هم ازش می ترسم و حساب می برم .درست برای همین نکته ایی که تو الان بهش اشاره کردی . من خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیدم که یا حس ششم خیلی قوی ای داره یا بقول تو علم غیب می دونه .
ــ حالا من یه چیزی گفتم . شما فقط منتظرید یه بهونه دستتون بیاد ،تا مدام ازش تعریف کنید . اگه برادرتون بود ، با این تعریفا تا حالا صد تا زنش داده بودید .
با زنگ خانم وکیلی آقای زندی چای آورد و روی میز گذاشت .
ــ هیچ چیزی مثل یه فنجون چای نمی تونه خستگی آدم و در کنه !
ــ چقدر هم امروز کار داشتیم .
با خنده فنجون چایی رو برداشتم و جرعه ایی از اون و نوشیدم .
ــ من که تمام کارای امروزم و انجام دادم . نامه هاتون تایپ شده رو میز آماده اس .
ــ بیخود نیست آقای امین تعریفت و می کنه و میگه کاش بعضی ها هم مثل خانم محبی در قبال کارشون احساس مسئولیت می کردن و مثل ایشون وظیفه شناس بودن .
ــ جداً ،ایشون این افاضات رو در ستایش از بنده بیان نمودن ؟ ای بابا ، خودشون و کشتن که! بهش بگین من وظیفه ام و انجام می دم ، چون در قبالش پول می گیرم ! نیازی هم به تعریف و تمجید از کسی بخصوص این آقای خوش اخلاق ، ندارم .
ــ عجب رویی داری دختر ، اخلاقش چشه که هی مسخره اش می کنی ؟خوبه والله ! نون و نمکش و می خوری و بهش توهین می کنی .
ــ اگه منظورتون به این یه فنجون چائیه که هر روز تو شرکت می خورم . مطمئن باشید نمک نداره ، آب خالیه . قندشم که از خونه میارم . بیسکویت و شکلاتمم که خودم می خرم . فعلاً هم که می بینید یک ریال از حقوقم و خرج نکردم و در ضمن اگرم خرجش کنم نوش جونم ،در قبالش زحمت کشیدم و وقتم و گذاشتم .
ــ پس چلوکبابی که دو سه روز پیش خوردی بی نمک بوده ، هان ؟ یادم باشه از آشپزش پیش مدیر رستوران شکایت کنم .
ــ اِ واسه چی زیر آب بدبخت و می زنید ؟ اتفاقاً خیلی هم خوش نمک و خوشمزه بود .
ــ بایدم باشه !!! چلوکباب مخصوص آقای رئیس و خوردی و یه نوشابه هم روش . روتم که ماشاا...زیاده !
همچین جا خوردم که یه جرعه چایی که تو دهنم بود ، پرید تو حلق و ریه ام و باعث شد تا به سرفه بیفتم .با سرعت از جاش بلند شد و با کف دستش محکم کوبید به پشتم . از زور سرفه داشتم خفه می شدم .از جا کلینکسی دستمالی بیرون کشید و گفت :
ــ بیا دماغت و پاک کن .نی نی کوچولو ، آب دماغش راه افتاده !
با دستمال بینی و چشام و پاک کردم . اما اشکم همینطور روان بود و سرفه ام بند نمی اومد . دلم می خواست زودتر بفهمم جریان چلوکباب چی چیه . اما مگه سرفه اجازه می داد حرف بزنم .همونطور که سرفه می کردم و جملاتم نیمه کاره می موند با التماس ازش خواستم زودتر بهم بگه و خیالم و راحت کنه .
ــ حالا مگه چی شده ؟برای یه پرس چلوکباب بختیاری داری خودت و خفه می کنی ؟ فوقش پولش و بهش میدی ! وقتی بهت می گم از همه جا و همه چی خبر داره ، لجت در میاد و فکر می کنی دارم براش بازار گرمی می کنم ...نمی خواد جواب بدی فهمیدم ، الان بقیه اشم میگم . دیروز که غذات و تو اتوبوس جا گذاشته بودی ،برای آقای امین غذا سفارش داده بودم ،آقای زندی غذاش و برد تو اتاقش و بعد از چن دقیقه برگردوند تو اتاقم و گفت :
"آقای رئیس میگه ، امروز خانم محبی غذا نیاوردن، این و شما زحمت شو بکشین ،ببرین برای خانم محبی ، .در ضمن ایشون گفتن برای شما هم غذا بگیرم ."
منم که غذام و آورده بودم ،بهش گفتم نمی خوام. ازش پرسیدم، پس خود رئیس چی می خواد بخوره ؟ گفت:
"به من چیزی نگفته ."
غذا رو تا داغ بود برات آوردم . تو هم از همه جا بی خبر، هی خوردی وهی تشکر کردی . منم برای اینکه به جونت بچسبه ،صداش و درنیاوردم .
بقیه ی چایی داخل فنجون و تلخ تلخ سر کشیدم و با یکی دو سرفه ی دیگه راه نفسم و باز کردم .با التماس نگاش کردم و گفتم :
ــ جون بچه هاتون، راستش و بگین ،بازم چیز دیگه ای هست که از من پنهونش کرده باشین ،یا این که یه دفه یادتون رفته باشه .
ــ بله ، هست ! اما حوصله ی جنازه کشی و غش و ضعفت و ندارم . همین الان داشتی بخاطر یه پرس غذا خودت و خفه می کردی !
ــ به جون بابام ، به مرگ خودم ،قول می دم غش و ضعف نکنم .
ــ قول دادی آ !!!
ــ خیلی بد ِ؟
ــ نه بابا ...چیزی نیست ! همین جمعه ای که با بچه ها اومده بودیم خونتون ، فرداش آقای امین پرسید مهمونی خوش گذشت ؟
ــ مگه شما بهش گفته بودین ؟
ــ نه ! چرا باید بهش می گفتم .
ــ خوب ، شما چی گفتین ؟
ــ هیچی ! گفتم بله ،خیلی خوش گذشت ، جای شما خالی !
ــ اِ .تو فسقله خونه ،فقط ایشون و کم داشتیم . خوب اون چی گفت ؟
ــ هیچی ، چی بگه ؟ گفت بی معرفتا چرا منو دعوت نکردید .
ــ چه خاله خوش وعده !!!
ــ شوخی می کنم بابا . بیچاره گفت : خوشحالم بعد از اصرارای زیاد ،بالاخره سامان و سحر جون تونستن به خواسته شون برسن .
ــ داری منو دست می اندازی ؟
ــ نه به جون بچه هام .نمی دونم از کجا می دونست ، بچه ها برای دیدن تو امانم و بریده ان .
ــ شاید به تلفن هاتون گوش می داده .
ــ خودمم فکرم به همین جا رفت . ولی بعد یادم افتاد تلفن من به همه ی اتاقا وصل میشه و هر اتاقی چراغ مخصوص خودش و داره . اگه گوشی اتاقش و حین صحبتهامون برمی داشت فوراً چراغ مخصوص اتاقش روشن می شد و می فهمیدم رو خطه .
ــ شاید حواست نبوده ؟
ــ محاله ، عادت کردم موقع تماسا به تلفن نگاه کنم .ازدفترامونم که صدا بیرون نمی ره بگم صدامو شنیده .تازه اینجاش جالبه ،بهم گفت : شما انقدر از دوستتون برای بچه ها تعریف کردید که منم اگه جای اونا بودم دلم می خواست هر چه زودتر این عروسک و ببینم .
نمی دونم چرا الکی قند تو دلم آب شد . خوبه حالا خودش ازم تعریف نکرده بود و داشت طبق تعاریف خانم وکیلی حرفای اون و تکرار می کرد .
یهو ترس برم داشت .
ــ چرا رنگت پرید ؟ دیدی گفتم الان غش می کنی !
ــ نه ، نه . برای اون نیست . داشتم فکر می کردم ،پس با این حساب حتماً می دونه آدرس خونه مون و عوضی دادم . خودتون که می دونید برای چی این کارو کردم .اون موقع که نمی دونستم ، گفتم شاید اگه بفهمید راهم دوره استخدامم نکنید .
ترنج خاتون
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۰۹ بعد از ظهر
http://www.reinodosgifs.net/flores-pequenas/luckybunny.gif (http://www.postsmile.com/)
...با این اطلاعات دقیق ،گمونم رنگ در خونه که سهله حساب تعداد پله های زیر زمین مونم داشته باشه .
دیگه روم نشد بگم ، فقط خدا کنه آمار لباس زیرامون و نداشته باشه که من یکی آبروم حسابی پیشش میره ،چون که چیز زیادی ندارم و همون دو سه دستی هم که دارم یا زوار در رفته اس یا کشاشون شل شده ، خوش بحال مامان که اصلاً از این چیزا نمی بنده . غصه ی شل و سفت بودنش ام نمی خوره !بخاطر همین بانکش بجای این که مثل خانمای دیگه تو سینه اش باشه، همیشه تو جوراباشه .
ــ خودم چند روز بعد از اومدنت ،وقتی آدرس دقیق ات و بهم دادی آدرس تو پرونده ات رو تصحیح کردم .امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشی .کاره دیگه ،فکر کردم اگه یه وقت خدای نکرده اتفاقی برات تو شرکت بیفته و من نباشم ،چطوری می خوان به خونواده ات خبر بدن ؟ امیدوارم درک کنی و خیال نکنی از اعتمادت سوءاستفاده کردم .
ــ اتفاقاً کار خیلی خوبی کردین . چون دلم نمی خواد کسی فکر کنه که من بخاطر اینکه بچه ی جنوب شهرم ،خجالت کشیدم و آدرسم و اشتباهی دادم .
ــ دیگه الحمدا...جنوب شهر و شمال شهر نداریم ! همه بچه ی یه خاک و بومیم . اون ته هم تهرونه این سر هم تهرونه .بعدم پرونده ی اطلاعات شخصی همه محرمانه اس و پیش خودشه . کسی به اونا دسترسی نداره .آخ آخ دیدی چی شد؟ برم اون متنی و که صبح بهم داد و رفت و بیارم .گذاشتم رو میزش ، همون جا موند . باید به روزنامه ی کیهان زنگ می زدم آ . خوب شد یادم افتاد.
وقتی از اتاقم خارج شد ،با مرور کردن صحبت هاش ،لبخند شیرینی رو لبام نقش بست .از اینکه مورد توجه اش قرار گرفته بودم و نسبت بهم بی تفاوت نبود ،احساس لذت بخشی ،سراسر وجودم و دربرگرفت . باگفته های خانم وکیلی که از سر دلسوزی بیان می شد .می دونستم اکثر خانمای زیبا و تحصیل کرده ای که برای انجام کارای ضروری اداری وارد شرکت میشن ،پس از دیدار حضوری و آشنایی با رئیس ،تا مدتها دست از سرش برنمی دارن و مرتب مزاحمش میشن و با اصرار خواستار صحبت یا دیدار با اون هستن .خانم وکیلی که دایه ی مهربانتر از مادرش بود .روزی دو سه مرتبه این جمله رو با حرص به زبون میاورد :
ــ آشغالای عوضی ،بی شخصیتها ،عجب سریشی ان بخدا ! زور زورکی می خوان خودشون و آویزون این بیچاره کنن !
باورم نمی شد اصلاً من و یادش باشه چه برسه به اینکه نسبت بهم حساسیت هم نشون بده ، یه آن وقتی که گفت تغییر جا و منتقل شدنم به این اتاق به دستور رئیس بوده ،فکر کردم چقدر ازم متنفره که شوتم کرده تو این اتاق .حتماً می خواسته جلوی چشاش نباشم .طفلکی ! چه سریع هم گناهِ شو شستم .در صورتی که بیچاره حسابی حواسش به من بوده ! اون منی که در درونم خفته بود و یه مدتی می شدکه از دستش خلاص شده بودم، یهو صداش و بلند کرد و گفت :
[اوووووی ، کجایی ؟رفتی تو عرش،بدو تشریفت و بیار رو فرش، ! "شکم گشنه و گوز فندقی "؟ یابو ورت داشته ؟ لبخند عسلی و احساس مخملی و ... تختخواب ِفنری و ... یه بوس و بغلی و...دست رو مملی و... !!! بازم بگم ؟یا همینا کافیه ؟ این جوری می خواستی سر به تنش نباشه ؟]
خاک تو گورم ! من کی همچین فکر و خیالایی کردم . استغفرا... ! بابا ،منظورم اینه که به اون چیزی که می خواستم رسیدم . حالا نوبت ترک تازی من ِ! فقط خدا کنه احساسم بهم دروغ نگفته باشه ، همچی خدمتش برسم که... !
[ بله "روی هر خری ، میشه پالون گذاشت" ،اما خرره ، من خودتم ! تو داری با این حرفا من و خر می کنی ؟ من خر و تو خر ! چه خر تو خری شود ؟ از من گفتن بود . خود دانی ! یادت مونده که خانم وکیلی در مورد اخلاقش چی می گفت ؟ "اون به همه ی کارکنان و زیر دستانش توجه خاصی داره... زیررر دستاااش " پس خواهشاً با رویا بافی واسه ی خودت ، سر خودت و شیره نمال . ]
راسی ، راست میگه !واسه چی خوش خوشانم شده بود ؟ ای وای چی گفتم ! وِه لِه لش بابا ، خانم وکیلی که دیگه تو ذهن و خیال من نیست ! بیچاره مامان ،چه زوری بهش می گفتم . خودم تو این سن و با این تحصیلات ،یه حرف زدنم و نمی تونم اصلاح کنم .
حالا هی به آرزو بگم :
"این سبکِ حرف زدن همه ی جووناس، مگه به خرجش میره . دیگه کی الان کلاسیک و ادبی حرف می زنه ؟!"
خوب شد خانم وکیلی با باز کردن در وارد اتاقم شد .وگرنه احساس های ناشناخته و تلنگرهای ندای درونم دیگه حسابی داشت کفریم می کرد .کاغذ متنی رو که رئیس نوشته بود از دستش گرفتم و خوندم . چه قدر مرتب و خوش خط .گمونم کلاس خطاطی رفته . خیال می کردم من خیلی خوش خطم !
[ چی شده تو همه اش خودت و با این یارو مقایسه می کنی ؟ ]
"بااین همه سلیقه و نظافت و وسواسی که داره جون خودم اگه زن می شد ،چه حالی می کرد شوهرش . "
[ خوب الان هم ازدواج کنه ، زنش حالش و می بره .]
با اینکه مطمئن بودم بهش احساسی ندارم و وجودش برام هیچ معنایی نداره جز رئیس و صاب کارم بودن،اما نمی دونم چرا از جواب خودم به خودم تو لب شدم . انگار دلم نمی خواست مال کسی باشه .
خانم وکیلی نگاهی به صورتم انداخت و گفت :
ــ خوندیش بده من ، از همین جا می خوام زنگ بزنم .
ــ نیازی به زنگ زدن نیست . اگه شما قبول کنی خودم این کارو به عهده می گیرم .
ــ نمی فهمم . منظورت چیه ؟
بی خیال فکرای بیهوده ام شدم و با شوق زاید الوصفی از خانم وکیلی خواهش کردم بجای دادن آگهی و دردسر برو بیای دوباره ی مراجعین ، خودم کارا و اموری که مربوط به مترجم شرکت میشه رو بعهده بگیرم . حسابی جا خورده بود و باور نمی کرد بتونم از پس این مسئولیت بربیام .
ــ نمی دونم چی بگم . تا حالا بهم نگفته بودی زبانت خوبه !رئیس تأکید کرده مترجمی که استخدام می کنم باید مدرک فوق یا لیسانس زبان انگلیسی داشته باشه .
ــ سخت گیری جناب رئیس بابت چیه ؟ مگه یکی رو نمی خواد که بتونه خوب ترجمه کنه ؟
ــ خودت کم و بیش متوجه شدی در محیط کار و امور شرکت با کسی شوخی نداره . وقتی چیزی رو می خواد ، حرف حرف خودشه .همین دقت و مشکل پسندیش باعث شده که تو کاراش موفق باشه .
ــ بگو وسواسی و ایرادگیره خودت و خلاص کن .
ــ بهیچ وجه . منظم و دقیق بودن ربطی به وسواسی بودن نداره .
می دونستم چقدر بهش حساسه . برای اینکه سر به سرش بگذارم انگشت رو نقطه ضعفش گذاشتم .
ــ از خودراضی ، از خود متشکر ، پاچه گیر و گند دماغ !اینا به وسواسی بودنش ربطی نداره درست میگی به اخلاق گندش مربوطه !
ــ هیچم این طور نیست . زمانی بقول تو پاچه می گیره که کسی کارش و درست انجام نداده باشه ! چون که خودش فوق العاده آدم مرتب و مسئولیه !
ــ نمی دونم تو اخلاق گند اون چی دیدی که این طور سنگش و به سینه می زنی ؟ حالا بی خیالش ،روزایی که نیست چه صفایی داره شرکت ! بالاخره نگفتی این کارو به من می دی ، یا نه؟
ــ ببین یاسی جون ،من با اینکه به لیاقت و شایستگی تو ایمان دارم و مطمئن هستم اگه از پسش برنمی اومدی هرگز این پیشنهاد و نمی دادی .
ــ عزیزم پیشنهاد نیست ، درخواسته !
ــ نمی دونم چیکار کنم خودت که اخلاقش و می دونی . می ترسم برخلاف دستورش عمل کنم .مؤاخذه ام کنه .خودت که دیدی . استثناء قائل نیست .
هاله ای از غم و تردید صورتش و در بر گرفت . تمام سعی و تلاشش این بود که اوامر رئیس و مو به مو و به نحو احسن اجرا کنه و خوشبختانه در کارش خیلی هم موفق بود . این و از احترام خاصی که آقای امین براش قائل بود می شد بخوبی فهمید . از حالت چهره اش فهمیدم که بین خواهش من و دستور رئیس گیرکرده . نه می خواد روی من و زمین بندازه ، نه رئیس و از خودش برنجونه . انگار که آقای امین بچه اش باشه یا استغفرا...خداش !از خودم بدم اومد . نباید بخاطر زیاده خواهی های خودم ، دوستم و تو تنگنا قرار می دادم . بلافاصله از جام برخاستم . دستام و دور گردنش انداختم و صورتش و بوسیدم . به قیافه ی هاج و واجش لبخند زدم و گفتم :
ــ معذرت می خوام . نباید از دوستی و محبتت ،نسبت به خودم ، سوءاستفاده می کردم . هیچوقت در دیزی تو باز نزار ،آخه من گربه کوره ام . حیا میا سرم نمی شه .
آخیش .دیدن لبخند قشنگش می ارزید به گرفتن هزار تا از این کارای پر درآمد . با نگاه مهربون و گیراش چند لحظه در سکوت نگاهم کرد . گویا جرقه ای در ذهنش زده شد،چشاش درخشید و با هیجان گفت :
ــ آقای امین فردا عازم لندن ِ. برای همین امروز نیومده و رفته دنبال کاراش . تستهایی رو آماده کرده تا در غیابش به مراجعه کننده ها بدم .میدم یکی از اونا رو تو پر کنی .یا ...، ولش کن .دیگه نیازی نیست آگهی بدیم . خودم بعداً یه جوری ماست مالی اش می کنم .
ــ مثل اینکه یادت رفته اون چقدر دقیقِ ِ ؟ بهتره اگهی بدیم و دو سه نفری رو تو رزرو داشته باشیم .
ــ حق با توئه ، یادم نبود اون علم غیب داره ! در ضمن تا حالا بهش دروغ نگفتم ،از همین حالا دلم آشوب شده !
دوباره دستام و دور گردنش انداختم . نمی دونم چرا یه احساس خاصی بهش داشتم ! اونم همینطور . انگار توی دنیای قبلی من بچه ی اون بودم و اونم مادر مهربونم . برای خودم بعید بود که بعد خونواده ام و مریم ،یکی رو انقدر دوست داشته باشم . بطوری که مریم حسابی بهش حسادت می کرد و دائم می گفت :
" خوبه دیگه ،نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار ."
اونم تو مدت به این کوتاهی . بازم به قول مریم :
"خوبه والله ، تو یه ماه انقدر باهم جی جیک باجیک شدین. دو سه ماه دیگه که بگذره ! باید بیام تو سطل آشغال خاطراتت ، یاد خودم و بکشم بیرون ."
الهی قربون حسادت هاش برم . چقدر دلم تنگ شده براش! با تعجب به چشام نگاه کرد و گفت :
ــ مثل این که امروز یه چیزیت شده ؟ چه خبره انقدر ماچو بوسم می کنی . مگه می خوای بری سفر قندهار ؟
ــ نه اونی که به سلامتی داره میره ،آقای امین ِ! الحمدالله . یه مدت از شرش خلاصیم .می بوسمت خانمی چون خیلی دوستت دارم . می دونم دل مهربونت می خواد یه جوری بهم کمک کنی . اما دلم نمی خواد بخاطر من تو مخمصه بیفتی ، یا اعتبارت پیش رئیس خراب بشه .بزار هر چی مصلحت خداست همون شه . شاید کس دیگه ای بیشتر از من به این کار احتیاج داشته باشه . پس لطفاً فراموش کن چی ازت خواستم . همون کاری رو بکن که اون ازت خواسته . منم مثل دیگران اون فرم ها رو پر می کنم ،تا ببینم خدا چی می خواد برام .
با گرفتن شماره ی پر تیتراژترین روزنامه ی شهر خودم آگهی استخدام مترجم و طبق نوشته و خواسته ی رئیس به قسمت رزرو نیازمندی ها دادم و با خیالی آسوده کنار خانم وکیلی نشستم .
ــ ممنون یاسی جون . نمی دونی چه باری و از روی دوشم برداشتی . سال هاست که دارم برای این شرکت با درستی کار می کنم .درست از زمان پدر خدا بیامرز آقای امین تا حالا . خاک براش خبر نبره ! نمی دونی چقدر بد اخلاق و عصبی بود . درست برعکس پسرش که اینهمه مهربون و آقاست . تو دلم گفتم :
" این و با این اخلاق سگش میگه مهربون . پس ببین باباش چی بوده . میگن تره به تخمش میره حسنی به باباش پس حلال زاده به باباش رفته . خدا بیامرزتش ! "
...انقدر عصبی و بد خو بود که با کوچکترین اشتباهی ،هر چی فحش و دری وری بود نثارمون می کرد. من که منشی ساده و تازه کاری بودم اما مراعات کارمندا و حسابدارای پیر و کهنه کارشم نمی کرد! اصلاً انگار خدا بیامرز بویی از ادب و نزاکت نبرده بود . حرف زدن معمولیش داد و بیداد بود .سن و سالش زیاد بود اما خدا بیامرز با اون پیری اش بازم خوشگل و خوش هیکل بود . دور از جونش ، پویا خان درست شکل باباش می مونه . هر کی ریخت و قیافه شو می دید باور نمی کرد این آدم بتونه انقدر بددهن و زبون تلخ باشه .اون موقع مثل الان کارای شرکت گسترش پیدا نکرده بود و محدود به همون کارخونه و مرغداری بود . اما وقتی آقای امین بعداز سالها با مدارک بالایی که تو خارج از کشور گرفته بود به ایران برگشت . با پدرش شریک شد و با مدیریت و راهنمایی های درستش کار و بار شرکت حسابی گرفت . یکی دوماه بعد از اومدنش بود که پدرش با خیال راحت خودش و بازنشسته کرد و رفت تو خونه .پیش خودت بمونه ،من یکی که خیلی خوشحال شدم که از شرش خلاص شده بودیم . پویا با مدیریت خوب و سرمایه گذاری هایی که تو جاهای مختلف انجام داد سود و سرمایه ی شرکت و بطور چشم گیری افزایش داد . از اون به بعد من شدم منشی مخصوص رئیس. برخلاف باباش که همه کارای شرکت و ریخته بود سرم و ازم می خواست یه تنه جوابگوی همه باشم . برای هر کاری کسی رو استخدام کرد . دیگه نظافت و پذیرایی از مهمونا و ارباب رجوع بعهده ی من نبود . انقدر عزت و احترام بهم گذاشت و پیش همه بزرگم کرد تا گوشی دست همه اومد که باید بهم احترام بزارن و بعد از اون ازم حساب ببرن . بعدم خرید اینجا و بازنشسته کردن افراد قدیمی و استخدام کارمندای جدید . یه دفعه از اون منشی ساده و سر به زیری که همه سر به سرم می گذاشتن و اذیتم می کردن ،شدم خانم وکیلی .خیلی سر من منت داره . خیلی به دادم رسیده .با کمک وامی که بهم داد خونه ای برای پدرو مادرم خریدم و با اضافه کردن حقوقم سر و وضع زندگی مون و سر و سامون دادم . بعدم که ازدواج کردم بازم با کمک قرضی که به شوهرم داد تونستیم کارگاه تراشکاری رو راه بندازیم . خدا عمرش بده همیشه مثل یه برادر تنی پشتم ایستاده . سحر و سامان بهش میگن دایی پویا . منصورم که حسابی باهاش رفیقه و اگه وقت کنن پای کوه رفتن همدیگه ان .
مادرش پری سیما خانم مثل خودشه . یعنی خدا رو شکر هر چی شکل و ظاهرش شبیه پدر خدا بیامرزشه ولی اخلاقش به مامانش رفته . هر چی از خانمی این زن بگم بازم کمه . مهربون ، دوست داشتنی ، شیرین و خوش سر زبون ، با محبت . اصلاً این همه ثروت و دولت تأثیری تو اخلاقش نزاشته . مثل این تازه به دوران رسیده ها نیست که خودش و گم کنه و قیافه بیاد، چون اصالتاً پولدارن و جد در جدش شنیدم به شازده های قاجار می رسه .طفلی پری سیما خانم .خیلی دلم براش میسوزه ، آرزوش دیدن عروسی پویا خان ِ.بنده ی خدا خیلی سعی کرده با نشون دادن دخترای مناسب و اصل و نسب دار پویا خان و وادار به ازدواج کنه ، اما این آقای زرنگ همیشه یه راه فرار برای خودش پیدا می کنه و دست مادربیچاره اش و میزاره تو حنا . بارها تلفنی باهام صحبت کرده و چند بار هم ازم خواسته باهاش حرف بزنم .بهم میگه شمارو مثل یه خواهر بزرگتر قبول داره ،یه کم راهنمائیش کن . داره کم کم موهاش سفید میشه . گاهی هم می پرسه تو رفت و آمداش با این شرکت و اون شرکت ،نکنه بچه ام کسی رو زیر سر داره و نمی گه ؟ با اینکه بارها بهش گفتم آقای امین اهل این کارا نیست ، بازم می پرسه . میگه می دونم . بالاخره مادرم و خوشبختی بچه ام و می خوام . اگه بدونم همچی چیزی هست ، خیالم راحت میشه که بی خیال نیست و به فکر زندگی شخصی خودش هم هست .بعدم یه کم گریه می کنه و میگه بچه ام خودش و فدای راحتی من و خواهر برادرش کرده . راست میگه گاهی مواقع انقدر از دستش لجم در میاد که می خوام بزنم پس گردنش . صبح تا شب دنبال کاره . اما امان از اون برادر مفت خور بی خیالش . هر چی این نجیب و سر به زیره پدرام واسه خودش اعجوبه ایه الحمدالله که نیست و برای تحصیلاتش خارج از کشور زندگی می کنه . 24 سالشه . اماپویا تلفنی چنان قربون صدقه اش میره و لی لی به لالاش میزاره انگاربچه اس و دوازده سیزده سالشه . تو رفیق بازی و پول خرج کردن کسی رو روی دست پدرام خان ندیدم .حتی اون خواهر خوش تیپ و نازش پری ناز خانم که تو فرانسه درس می خونه انقدر ولخرج نیست . تو کلکسیون دوست دخترای عجق وجقی اش که مرتب عکس هاش و برای رئیس می فرسته یه آدم درست و حسابی پیدا نمی کنی . همه شون مثل خودش می مونن .
ــ چه خوش اشتهاس نه یکی نه دوتا ... !
ــ تازه این آ دوست دختراشن . رفقای پسرش و باید ببینی با اینکه همه بچه مایه دارن اما یکی از یکی عجیب تر !داره میره لندن دنبال کاراش و بعدم اون تحفه رو بیاره اینجا . خدا کنه بعد از تمون شدن تحصیلاتش بخواد همونجا بمونه .اگه بیاد و بخواد با رئیس کار کنه ، گند می زنه به شرکت . باور می کنی من جای مادر یا خواهر بزرگترشم . اما یکی دوبار که تو تعطیلات تحصیلی اش اومده بود تهران و من و تو شرکت دیده بود ، می خواست مخ منو بزنه و باهام دوست بشه . اصلاً یه جونوریه که دومی نداره !
ــ یه مشت می زدی تو دهنش تا بفهمه با کی طرفه !
ــ بزنمش . نفس رئیس به نفسش بنده .یه جور باهاش رفتار می کنه انگار پدرشه .در حالی که فقط شیش هفت سال ازش بزرگتره .
در میون صحبت هامون بارها خانما و آقایون همکاربرای گرفتن امضاء یا درخواست نظر، مزاحم می شدن و باعث می شدحرفاش نصفه نیمه رها بشه .قیافه هاشون خنده دار بود .خیلی کنجکاو بودن بدونن از صبح تا حالا چه خبره که مدام تو اتاق همدیگه ایم .بارها از اینکه دفترم و اتاق نامیده بودم ، به حرفم خندیده بود :
ــ مگه خونه ی خالته میگی اتاق ؟
من هم با سماجت بهش می گفتم :
ــ بعد بیست سال نمردیم و صاحب یه اتاق ،مخصوص خودمون شدیم .صاحبش حرفی نداشته شما این و به من زیادی می بینید ؟
با اینکه صحبت در مورد آقای امین خوشایندم نبود و یکی دوبار با تعریفی که ازش کردحسودیم شدو تو دلم گفتم از هرچی بدم میاد سرم میاد .اینم ول نمی کنه ! اما از اینکه اطلاعات شخصی مرد مرموزی رو که دائم تو دفتر کارش نشسته و از اتاقش بیرون نمی اومد،ولی از همه جا خبر داشت و بدست آورده بودم ناخواسته خشنود بودم .
بابا فهمیدم همه اینجا حلال زاده ان .تا فکرش و کردم . انگارموش و آتیش زده باشن مثل جن ظاهر شد . زنگ تلفن داخلی خودش و کشت تا برش داشتم . چه می دونستم رئیسه . آخه اون که تو شرکت نبود !چنان سرم داد کشید که کم مونده بود پرده ی گوشم پاره بشه . با اینکه با فریادش دست و پام و گم کردم و ترسیدم. اما چون پشت تلفن قیافه شو نمی دیدم شیر شدم و ناخواسته جوابش و دادم . جداً بنازم به مهندسی این ساختمون .اگه توپ هم تو اتاقای دیگه در می کردن صداش به گوش اتاقای دیگه نمی رسید . وگرنه با دادی که سرش کشیدم .اگه به گوش بقیه می رسید حسابم با کرام الکاتبین بود.
ــ چرا انقدر داد می زنید آقای امین ، بله از صدای بلندتون فهمیدم شمائید . بله . اینجا تشریف دارن . درضمن هم گوشام سالمه هم تلفن . امر دیگه ای نیست ؟
بلاقاصله گوشی و دادم دستش . یکم نگا نگام کرد . تازه دوزاریش افتاد کی پشت خطه . جنگی گوشی و از دستم گرفت و گفت :
ــ سلام ... بله !... بله !... حتماً !... چشم !... الان میام .
فکر کنم ناجنس دق دلی صدای بلندم و سر این بنده خدا خالی کرد .بعد از اتمام صحبت هاش ،رنگش پریده بود و با قیافه ی گرفته و اخمای توهمش ،معلوم بود چیزای جالبی نشنیده .
ــ چقدر بدشد . انقدر گرم حرف زدن بودم که نفهمیدم کی اومده !
ــ دعوات کرد ؟
کاش مثل پدرش دعوا می کرد و بد و بیراه می گفت . انقدر مؤدبانه آدم و نقره داغ می کنه که آدم دلش می خواد زمین دهن باز کنه تا توش فرو بره .
ــ معذرت می خوام . همه اش تقصیر منه . اگه ازت نمی خواستم اون کارو به من بدی . سر حرف باز نمی شد و شما الان سرزنش نمی شدید .باید برم بهش بگم . حق نداره شما رو دعوا کنه .
از جام بلند شدم و رفتم نزدیک در ، دستم و کشید و گفت:
ــ کجا ، بیا بشین ببینم . کارو از اینی که هست خرابتر نکن . فعلاً عصبانیه . بعداً از دلم درمیاره . خودش طاقت دیدن ناراحتی مو نداره .
honey_x
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۴۶ بعد از ظهر
ممنون عزیزم:-2-40-:
اینجا پست ندین دوست عزیز! برای تشکر فقط از دکمه تشکر استفاده کنید لطفا!
honey_x
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر
اره بابا
البته من که خوشگلم:-2-06-:
تذکر بالایی رو دیدین؟؟ درصورت تکرار اخطار دریافت میکنید!!!!:-2-28-::-2-28-:
ترنج خاتون
۵ آذر ۱۳۹۰, ۰۲:۳۷ بعد از ظهر
با عجله از اتاقم خارج شد و به طرف دفتر رئیس رفت .نمی دونم چه مرگم شده بود ؟چرا باهاش لجبازی می کردم ؟ اون بیچاره که دیگه کاری به کارم نداشت ! به جای اینکه آب بشم بریزم رو آتیش برافروخته اش ، نادانسته با صدای بلند و جسارتی که کردم بنزین ریختم رو آتیشش ودامن آرزوی بدبخت و تو شعله هاش سوزوندم . .نمی دونم تو گوشی چی بهش گفته بود که اون طور پریشون و شتابان از اتاقم خارج شد . عوض اینکه من بترسم و دست و پام و گم کنم اون بیچاره همچی ترسیده و رنگ و روش و باخته بودکه فکر کردم الانه اس که غش کنه بیفته رو دستم .
منتظر بودم هر آن در اتاقم با شدت باز بشه . مثل شیری خشمگین ... نه ، نه با قد بلند و شونه های ورزیده و پهنش بیشتر شبیه خرسه گریزلی اس تا شیر.! خوب حالا چه فرقی به حال من می کنه شبیه چی باشه . در هر صورت مثل یه حیوون بهم حمله ور شده .گوشام و بگیره و با پس گردنی و اردنگی مثل یه اینکه یه جونور موذی رو دک کرده باشه ، بندازتم بیرون . با فریاد رعد آسا و اخمهای گره خورده ی مهیبش تو چشام نگاه کنه و با تمسخر بگه :
ــ زود گورت و گم کن از اینجا دختره ی آشغال بی تربیت ... جداً که حیا رو قورت دادی ، آبرو رو هم قی کردی روش.
" نه چنین چیزی محاله ! می شناسمش . تو این چند وقته ،خوب اخلاقش اومده دستم . محاله حرف زشت یا حرکت نابجایی ازش سر بزنه ... ایش ،انقدر مؤدب و پاستوریزه اس که ...حالم از رفتارای ارباب منشانه و گذشت های بزرگوارانه اش بهم می خوره . پیرمرد عصا قورت داده ی 70 ساله ..."
هر چی چشمم خیره به در موند خبری ازش نشد .
" اگه نیاد و ...برای رفتاری که مرتکب شدم توبیخم نکنه ،وای به حال خودش !!! این جوری می فهمم که تنش می خاره و بدش نمیاد که... گهگداری بخارونمش .اصلاً تقصیر این آرزوس که زیادی لی لی به لالاش میگذاره و اجازه میده هر جوری دلش خواست باهاش رفتار کنه !!!"
[داری زیادی تند میری یاسی خانوم ! منظورت چیه ؟ فکر می کنی خوشش میاد صدات و براش بلند کنی ؟! یا گمون کردی از تو خوشش اومده که چیزی بهت نگفته؟؟؟ یعنی واقعاً منتظری بیاد و با اون نگاه غضب آلود و اخمای توهمش، خیطت کنه ،یا ... ،خودمونیم کلک ، دلت برای دیدنش تنگ شده ؟ ]
"هوووف .چه غلطا ... می خوام سر به تنش نباشه که قیافه شو ببینم . تازه از شر دیدنش خلاص شدم .خیلی خوشم میاد ازش .مردیکه ی ..."
[ عفت کلام داشته باش . ]
" چشم سعی می کنم . "
[ ولی قول نمیدی ! ]
دلم بدجوری برای آرزو شور می زد. تقریباً یک ساعتی می شد که رفته بود و خبری ازش نبود .
"لعنتی معلوم نیست چه بلایی سرش آورده !؟ کاش در هر صورت می اومد ( شیر یا خرس ) خودش و نشون می داد تا می دیدم قیافه ی حق به جانب و از خودراضی ش ،تا چند درجه گی حد خطرناکش پیش رفته ...!!!اونوقت می فهمیدم آیا آرزو جون سالم بدر برده یا نه !وای به حالش اگه اونو رنجونده باشه عوضیه...
[ تو هم با این حرف زدنت !جون به جونت کنن ،آدم نمی شی! اگه مثل دخترای دیگه ،یه کم ناز وگوز کردن و عشوه اومدن و قر و قمیش بلد بودی ،شاید الان به مراد دلت رسیده بودی و می دیدیش !]
"چی ،مراد دلم...؟؟؟... عمرناش بیخودی حرف حرف در نیار برام! خدارو شکر می کنم که ازاین کارا بلد نیستم . اونم واسه ی کی ؟ مستر هاپوی دندون قروچه ای ؟... اوه !!! خدا بدور !!! از قدیم گفتن دل به دل راه داره .حتماً همون قدر که من ازش متنفرم ، اونم از من بدش میاد . همون بهتر که ازم متنفر باشه اینجوری کمتر قیافه ی نحسش و می بینم ."
ترنج خاتون
۵ آذر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۵ بعد از ظهر
http://s4.rimg.info/50d9b70bbf5ba830db5735c65030e1bf.gif (http://www.postsmile.com/)
(http://www.postsmile.com/)پس از ساعت ها اتوبوس سواری و تو ترافیک موندن ،بالاخره خسته و کوفته به خیابون مون رسیدم .نمی دونم چرا امروز انقدر راهم طولانی شده بود .روزای دیگه تا یه چرت می زدم رسیده بودم .شاید بخاطر این بود که عجله داشتم زودتر به خونه برسم تا شهد شیرین پولایی رو که با زحمت خودم به دست آورده بودم به مذاق اونام بچشونم .خنده دار اینجاست که با همه ی عجله ام ، دلم نیومد تاکسی سوارشم و سوار اتوبوس شدم . همیشه آرزوم بود که اونقدر پول همراهم داشته باشم تا بتونم برای رسیدن به مقصد ،تاکسی سوارشم، یا با آژانس رفت و آمد کنم .اما حالا که کیفم پر از پول بود ، دلم نمی اومد خرجشون کنم . فقط یه کیلو شیرینی تر از شیرینی فروشی نزدیک محل کارم خریدم . تا شیرینی اولین حقوقم و به کام مامان و بابا شیرین تر کنم . همینطور که از پنجره ی اتوبوس به خیابون و پیاده رو نگاه می کردم دلم می خواست طبق هر روز بابا یا مامان و منتظر خودم ببینم اما دیدم سر کوچه مون طبق معمول همیشگی اش شلوغه . اما نه مثل روزای دیگه !با خودم گفتم :
"بازدیگه چه خبر شده ؟حتماً اتفاقی افتاده که این جور قیامته !!! "
ترجیح دادم تو ایستگاه خودمون پیاده نشم و برم تا ایستگاه بعدی . اما خود راننده ی اتوبوس که شلوغی خیابون و ازدحام مردم و دید تو ایستگاه نگه نداشت . یعنی تو ایستگاه نمی تونست نگه داره چون ماشین نیروی انتظامی خلاف کرده و تو ایستگاه پارک کرده بود . نمی دونم چی شده بود که وجود اونا ضرورت پیدا کرده بود . یه کم پایین تراز ایستگاه خودمون وقتی اتوبوس ایستاد، بلافاصله پریدم پایین .
"این جور که بوش میاد دعوا شده !"
با اینکه از دعوا و جنجال و زد و خورد به شدت می ترسیدم اما دلم می خواست زودتر بفهمم جریان این دعوا و شلوغی سر چیه .
نرسیده به سر کوچه مون ، کنار در مغازه ای پشت سر چند تا خانم چادری که کیپ تا کیپ هم ایستاده بودند و دعوا رو نظاره می کردن ،ایستادم . نمی تونستم جلوتر برم . گذشتن از میون مردایی که با خشم در هم می لولیدن ، بدون اینکه برخوردی باهاشون پیدا کنم . کار دشواری بنظر می اومد . جمعیت خروشان ،مثل موجهای آب هر دم به یکسو خیز برمی داشتن .با اینکه عجله داشتم و خسته بودم و دلم می خواست هر چه زودتربه خونه برسم . اما با دیدن فیلم اکشن رایگانی که در مقابل چشمام در حال اکران بود . ناچارمی بایست صبر می کردم و مثل بقیه تماشاچی می شدم . احساس می کردم مانتو شیری رنگ و جعبه شیرینی در دستانم تو اون معرکه یک جورایی تابلوست . اما خدا رو شکر دعوا اونقدر مهیج بود که کسی به من و ظاهرم توجهی نداشته باشه .از پچ و پچ کردن و حرفای درگوشی خانما ، که دعوا رو از دید خودشون تفسیر می کردن چیزی دستگیرم نشد و نفهمیدم کی با کیه و دعوا ، اصلاً سر چی هست .دو سه تا مأمور نیروی انتظامی که اونجا حضور داشتن .گیج و سرگردون میون مردم می چرخیدن و قادر نبودن مردا رو از هم جدا کنن .سر و صدا و داد و هوار به کنار ،فحش های رکیک ناموسی چنان زشت و قبیحانه بود که نمی دونم چطور خانما روشون شده بود اونطور بی تفاوت بایستن و گوش فرا بدن. شایدم اونام مثل من، مجبورشده بودن بایستن .
از خستگی نای روی پا ایستادن و نداشتم . دعوا هم به هیچ وجه خیال تموم شدنو نداشت . انگار تا یکی کشته و زخمی نمی شد دل شون خنک نمی شد ،و دست از دعوا کردن نمی کشیدن .یه آن دلم شور زد که :
" نکنه بازم اکبر سیا دسته گل به آب داده باشه !!! "
[ داده باشه ! ترو سه ننه که دلت شور بزنه ؟ ]
نمی دونم چرا دلم یه دفعه شور اونو زد . یه چند وقتی بود که نمی دیدمش . گویا بعد اون درگیری مون آقا با من قهر کرده بود . چون به هیچ وجه سر راهم سبز نمی شد . می خواست مثلاً این جوری دلخوریش و بهم نشون بده . دیگه نمی دونست با این کارش چه لطف بزرگی در حقم می کنه . چند روز اول ، بنا به عادت چندین و چند ساله ،مرتب چشمم این و و اون ور و می پائید تا یه گوشه ای در حال پائیدن خودم ببینمش .واقعاً خودمم نمی دونستم که چنین به دیدن و بودنش در اطرافم عادت کردم . این چند وقته که دور و برم نبود ، انگار یه چیزی گم کرده یا بدون سلاح بودم . با اینکه دیدنش برام عذاب آور بود . اما حالا فهمیده بودم که با حضورش در نزدیکی ام ، یک جور قوت قلب و اطمینان و اعتماد به نفس بهم می بخشه که تاکنون متوجه اش نشده بودم . نمی دونستم با احساس حضور او که مثل یه بادیگارد محافظمه ،دارم مطمئن رفت و آمد می کنم . حالا که در اطرافم نمی دیدمش این موضوع رو خیلی خوب درک می کردم . چون دائم نگران بودم و تا صحیح و سلامت به خونه برسم ، هزار تا صلوات می فرستادم . و دروغ چرا، این چند روز که خودش و بهم نشون نداده بود یه کمکی دلم برای دیدنش، تنگ شده بود و دائم چشمم پنجره ی اتاقش و می کاوید . خواست دلم برام عجیب بود .حکایت من و اکبر : " با تو عمراً بی تو حتماً " بود .اما نمی دونم چرا ته دلم نگرانش بودم . به خودم که نمی تونم کلک بزنم . اگه نگرانش نبودم... اگه دلتنگش نبودم که دلم براش شور نمی زد .
http://i7.glitter-graphics.org/pub/692/692877u5lijjdky4.gif (http://www.postsmile.com/)
[/URL]
با نگاهم مصرانه جمعیت و می کاویدم تا با دیدن آشنایی هر چه زودتر از اون مهلکه بگریزم . ناگاه در کانون اجتماع بهم فشرده ی آقایونی که تو سر و کله ی همدیگه می زدند چشام بهش خورد .خدا رو شکر سالمه .البته اگه راستش و بگم فقط و فقط میون اون همه جمعیت چشمم دنبال اون بود تا ببینم دعوا کار اونه یا نه . دستاش و دور شونه های مردی گره کرده و محکم اون و گرفته بود . بطوری که هر گونه تحرکی رو ازش سلب کرده بود . بر اثر کشمکش و تقلا دو سه تا از دگمه های پیراهن مشکی اش باز شده و پوست سفید سینه اش سرخ شده بود . از یقه ی باز و سینه ی سرخ شده و موهای پریشونش معلوم بود ، تلاش سختی کرده ، تا یارو رو سر جاش نگه داره .نه بابا ؟ چه عجب !!! یعنی خدا رو شکر خودش طرف دعوا نیست . اولین باره که می بینم داره نقش میانجی و بازی می کنه .جداً که خیلی نترسه با چوب و چماق هایی که بالا و پایین میشه و قمه هایی که تو دست بعضی هاس یا خیلی احمقه یا خیلی نترس که رفته اون وسط . فقط خدا کنه با این حماقت هاش آسیبی به خودش نرسونه با اینکه هنوزم ازش بدم میاد و چشم دیدنش و ندارم . اما دلم نمی خواد آسیبی بهش برسه .
از قدیم راست گفتن : « دوری و دوستی ».
فقط خدا کنه تو این هیاهو چشش به من نیفته .که اصلاً حوصله شو ندارم و دلم نمی خواد سوژه ی بعدی تماشاچی های بیکار باشم. انگار خدا صدام و شنید . زری خانم که پیش یکی از خانمای همسایه ایستاده بود و با هم در گوشی معلوم نبود چی پچ پچ می کردن ، ناگاه چشش بهم خورد . هیچگاه از دیدنش این چنین خوشحال نشده بودم . با سر سلام کردم و با دست اشاره کردم تا نزدیک تر بیاد . امان از دست این زری خانم ! به کنارم که رسید جواب سلامم و نداده تحقیقاتش شروع شد :
ــ علیک سلام مادر . چه عجب یاسی خانم ،چش مون به جمال شما روشن شد . کم پیدا شدی مادر ؟
ــ خواهش می کنم .هر جا هستم زیر سایه ی شمام . می دونید که چن وقتیه سرکار می رم .
ــ قربونت برم الهی . زیر سایه ی خدا باشی مادر. چرااینجا واستادی؟ حتماً می خوای بدونی چه خبرشده ؟
بالبخند تمسخرآمیزی ، گفتم :
ــ نه بابا زری خانم دعوا که دیدن نداره .از سرکار بر می گردم.گیر کردم اینجا و نمی تونم رد شم .
ــ خب زودترصدام می کردی قربونت برم . دستت و بده من ، سرتم بنداز پایین و دنبالم بیا .
قبل از اینکه زری خانم دستم و بگیره صدای آشنای کسی جمعیت و با فریادش به کناری زد .به چشم برهم زدنی راه عبورمون باز شد .
وای خدا بازم از چیزی که بدم میومد سرم اومد . شازده تشریف آوردن .
در حال نزدیک شدن به ما دگمه های باز شده ی پیراهنش و بست و دستی به موهای مجعد و آشفته اش کشید .روبروم ایستاد و زیر چشمی نگاهم کرد . بدون اینکه از نگاهش متوجه ی احساس درونش بشم فوراً نگاهش و دزدید و رو به زری خانم با اخم و تخم پرسید :
سلام حاج خانوم . اینجا ایستادید چرا؟ مگه اینجام جای حرف زدنه . بفرمائید خونه .
البته به در گفت تا دیوار بشنوه ! از هر چی اش که بدم بیاد ، عاشق این غیرتشم .
زری خانم به روی خودش نیاورد چی شنیده و خیلی خونسرد مشغول چاق سلامتی شد :
ــ سلام اکبر آقا . چطوری مادر ؟ واینستادیم که . راه پیدا نمی کردیم رد شیم . دستت درد نکنه ،اینا که حالیشون نیس بخدا . آخه یکی بگه اینجام جای دعواس ؟ نمی گن سر کوچه محل رفت و آمد زن و بچه ی مردمه .عقل هم خوب چیزیه والله . این دختره طفل معصوم یه ساعته اینجا وایستاده تا سر کوچه خلوت شه بتونه رد شه .
عجب چاخانی ، هنوز چند دقیقه نیس منو دیده .زری خانم همیشه با حرفا و رفتارش نشون داده بود که از اکبرسیا بدش میاد واکثر مواقع که تو کوچه می دیدش ، محلش نمی کرد و سلاماش و تحویل نمی گرفت .حالا تو این گیر و ویر و شلوغی، چاق سلامتیش گرفته بود .
خوشم اومد ازش .اعتنایی به گفته های زری خانم نکرد و با اینکه هنوز از دستم دلخور بود . اما جلوی زری خانم چیزی بروز نداد . خیلی عادی نگام کرد و در حالی که دست رو موهاش می کشید .سلام و احوالپرسی کرد و حال خونواده م، بخصوص برادرم یاسر و پرسید .البته شاید با این کنایه اش می خواست بگه موضوع اونروز و دعوامون یادشه !بدون اینکه نگاهش کنم یا بروش بیارم مثل خودش ، خیلی معمولی پاسخش و دادم :
ــ ممنونم . سلام دارن خدمتتون .
خدائیش هر عیب و ایرادی داشت ، در این مورد رفتارش حرف نداشت . با اینکه خیلی وقت بود که با هم روبرو نشده بودیم .اما از فرصت بدست آمده سوءاستفاده نکرد .خوش نداشت تو اون شلوغی بخاطر خودش، معطلم کنه . حالاحالش و خوب می فهمیدم . می دونستم حسابی دلتنگم شده . با دست و نگاهش اشاره کرد که زودتر رد شیم و نایستیم . هر چند می دونم زری خانم دلش می خواست از آب گل آلود استفاده کنه و به حرفش بگیره تا شاید از زیر زبونمون چیزی بیرون بکشه . گویا هنوز نتونسته بود راجب اونروز، چیزی از دهن مامانم بشنفه .با اینکه نگاهش تو صورت هردوی ما می چرخید و منتظر بود چیزی از روی چهره هامون بفهمه اما ترس از اکبر و نگاه خیره و تهدید کننده اش باعث شد تا دست منو بگیره و سریع بپیچیم تو کوچه .
با گامهای آهسته ی زری خانم بالاخره به دم درمون رسیدیم . در جعبه شیرینی رو باز کردم و به زری خانم تعارف کردم .کاش اکبرم با ما اومده بود تا برای کاری که کرده ،به اونم شیرینی می دادم . اما نه !... جنبه اش رو نداره و فکر می کنه دارم منت کشی می کنم . تازه از مزاحمت ها و دیدارهای ناخواسته و اجباری اش راحت شدم .
[ عجب دو رو دورنگه این دلت . ]
انگار اونم شکر خدا اون جور که از مامان شنیدم سر کار رفته و دیگه مرتب سر کوچه پلاس نیست . زری خانم بزرگترین تیکه شیرینی رو برداشت و با خنده گفت :
ــ دستت درد نکنه مادر . چه شیرینی های خوشگلی ! ببینم یاسی جون به سلامتی خبریه ؟
ــ خبر سلامتی .
برای اینکه روش و زیاد نکنه با اخم گفتم :
... همه ی خبرای خونه ی ما که دست شماس زری خانم. می دونید که چن وقته سر کار میرم ! اینم شیرینی اولین حقوقمه .
انگار نافش و تو کوچه علی چپ انداختن . یا از اولم خونه شون تو همون کوچه بوده ! چون خوب راهش و بلد بود . بدون اینکه بروش بیاره چه تیکه ای بارش کردم با خنده گفت :
ــ اِ ... مبارک باشه . ایشاا... شیرینی عروسیت و بخوریم . ببینم مگه دانشگاه نمیری ؟
ــ شما که بهتر می دونید درسای این ترمم تموم شده .نمی فرمائید تو .
ــ نه ... مرسی . شام نزاشتم . به مامانت سلام برسون . بگو وقت کرد یه سری هم به ما بزنه .
ــ چشم . بازم ممنون از کمکتون .
پشتم و کردم وکلید و سریع به داخل قفل انداختم تا سر حرف دیگه ای و باز نکرده داخل خونه بشم .
[URL="http://www.postsmile.com/"]http://i3.glitter-graphics.org/pub/704/704093rw9n4xeixm.gif (http://www.postsmile.com/)
(http://www.postsmile.com/)
ترنج خاتون
۵ آذر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۹ بعد از ظهر
http://i7.glitter-graphics.org/pub/692/692877u5lijjdky4.gif (http://www.postsmile.com/)
مامان رو تخت چوبی کنار دیوار حیاط نشسته بود و نون لواش هایی رو که تو سفره پهن بود تا می کرد و تو جا نونی می گذاشت . نزدیکش شدم و با گفتن سلام و خسته نباشید جعبه ی شیرینی رو به دستش دادم و روی تخت ، کنار سفره ی نان ولو شدم .
مامان با مهربونی نگاهم کرد و با دیدن رنگ و روی پریده ام به سمتم خم شد و دستش و گذاشت رو پیشونیم و با نگرانی پرسید :
ــ گربونت بشم مامان . چته ؟ چرا رنگ و روت پریده ؟مریضی مامان ؟ جائیت درد می کنه ؟میخوای گرص بیارم برات ؟
دیدم اگر بلند نشم و نشینم دل نگرانی مامان کار دستم میده و تا کار و به آمبولانس خبر کردن و بیمارستان بردنم نکشونده ، بهتره خیالش و راحت کنم که چیزیم نیست .
خودم و کشیدم جلو و باخنده بغلش کردم و بعد بوسیدن لپای گلیش گفتم :
ــ الهی که من قربونِ گربون گفتنتون ،بشم .( البته گ های مامان بیشتر به ج نزدیک بود و اکثر گ ها رو هم ج تلفظ می کرد . ) نه مامان جون ، خوبم . چیزیم نیست ،فقط یه کم خسته ام . از بس رو پا وایستادم دارم از پا درد می میرم .
ــ وا ، خدا نکنه مادر ، دور از جونت . زبونت و گاز بگیر .
سفره ی نون و یه کم کنار زدم و سرم و روی پاهای نرم و گوشتیش گذاشتم . روسری مو باز کرد و دستی رو سرم کشید . آخ جون ، دستاش و تنش چه بوی غذایی میده .از بوی پیاز داغ و ترخونی که لباساش می داد .شکمم به قار و قور افتاد . حتماً شام کوفته تبریزی داریم . خمیرای شکمش و که از روی لباسش بیرون افتاده بود فشار دادم و چلوندم .همیشه لباسای تنگ و چسبون می پوشید تا هیکلش و لاغرتر نشون بده . اما برعکس ، قلمبه سلمبه هاش بیرون می افتاد . دستای تپل و سپیدو چین و چروک خورده اش و که از بس درو دیوارو سابیده بود، کمی زبر و خشن شده، تو دستم گرفتم و بوسیدم و باکشیدن یه خمیازه ی طولانی گفتم :
ــ ببخشید مامان گلی . یه کم خسته ام . میشه بعداً کمکتون کنم .
ــ وا ... مگه من ازت کمک خواستم مامان .پاشو ، پاشو برو تو ، لباسات ودربیار و یه آبم به صورتت بزن تا خوابت بپره . الان نخوابی آ ،شب بدخواب میشی .
ــ چشم ، میرم . فقط یه کم دیگه اینجا دراز بکشم ،بعد . راستی ،نفهمیدین دعوای سر کوچه مون ، سر چی بود ؟
ــ هیچی بابا، الکی .مسخره کردن خودشونو . سر هیچ و پوچ هی میفتن به جون هم . . نمی دونم چرا پلیس نمی گیردشون ببرتشون تا مردم، خلاص شن .از نونوایی که برمی گشتم با بدبختی راه باز کردم اومدم خونه .ببینم تو چطوری اومدی خونه ؟
ــ با کمک زری خانم و اکبر سیا .
ــ اکبر سیا چیه مامان . رو بچه ی مردم اسم نزار .
ــ مگه من میگم ...
نگاه تهدید کننده اش رو که دیدم بلافاصله گفتم چشم مامان . اکبر آقاااا .خوبه ؟
ــ آره مامان ، مردم بگن . ما با مردم چیکار داریم . شاید مردم بخوان برن تو چاه ، مام باید دنبالشون بریم .اکبرم اونجا بود ؟
ــ بله ، داشت اون وسط مسطا مردا رو از هم جدا می کرد.تا زری خانوم و دیدم ، اونم سر و کله اش پیدا شد . راه و برامون باز کرد .
ــ خدا خیرش بده . می خواستم وایستم تا اگه اومدی تنها نباشی . اما انگدر فحشای ناجور بهم می دادن که خجالت کشیدم وایستم اونجا .
ــ حالا کی با کی بود ؟ دعواشون اصلاً سر چی بود ؟
ــ سر چی می خواستی باشه مامان جان ؟... مثل همیشه سرِ چن تا کفتر .این جور که فهمیدم ، میگن کفتر اون پسره اسمال سه سوت هس ، که تو کوچه ی مریم اینا می شینه ، رفته رو پشت بوم علی دست طلا اینا . اونم گرفته تش و پرش چیده و انداخته تش توی سعله اش . معلوم نیست کدوم شیر پاک خورده ای خبرش و داده به اسمال و ریختن به جون هم . اگه پلیس نیومده بود با چاگو همدیگه رو شگه شگه( شقه شقه ) کرده بودن .
یاد کتابی از شکسپیر افتادم که چن وقت پیش خونده بودم « هیاهو برای هیچ »
ــ عجیبه ، اینهمه هیاهو و فحش خارمادر فقط سر یه کفتر ؟
ــ همچی میگی کفتر انگار نمی دونی کفتر واسه کفتربازا ، مثل ناموس شون می مونه . اونگدر که رو کفتراشون گیرت(غیرت ) و تعصب دارن ، واسه زن و بچه شون ندارن . حاضرن زن و بچه شون بی نون بمونند اما کفتراشون بی آب و دون نباشن .
ــ عجب آدمای بیخودی ... حالا شما چرا اسم رو بچه ی مردم میزارید ؟اسمال سه سوت و علی دست طلا !
ــ خوب اینجوری صداشون می کنن دیگه !
نخواستم حالش و بگیرم و بگم منم افراد و به اسمی که معروف بودن ، می شناختم . وگرنه از خودم که اسم در نمی آوردم .دست دراز کردم و جعبه ی شیرینی رو کشیدم جلو و با باز کردن درش به مامان تعارف کردم :
ــ بفرمائید . شیرینی تر مخصوص مخصوص ، برای مامانی خودم . دهنتون و شیرین کنید .
ــ حالا این شیرینی مخصوص مخصوص ، مال چی هست ؟
خودمو لوس کردم و با خنده گفتم :
ــ خوب معلومه دیگه ،شیرینی عروسیمه .
ــ چی ؟
ــ هیچی بابا، چرا هل شدین مامان جون !بیخود دل تون و صابون نزنین . این مال بد ،حالا حالاها بیخ ریشتون بسته اس .خیالتون تخت ،تا چهل پنجاه سالگی آویزون گیستون هستم . ... وااای ،الهی گررربون گیاااافه تون بشم . چه خوشگل می شین این ریختی ! خب معلومه دیگه . شیرینی اولین حقوقمه !
ــ اِ ... مبارک باشه .به سلامتی . ایشاا... شیرینی عروسیت .
ــ بالاخره باید چیکار کنم ؟ چرا شما مامانا انقدر دمدمی مزاجید ؟ میگم شیرینی عروسیمه ، تب می کنید . میگم به این زودیا شوهر نمی کنم ، چپ نگاه می کنید .
ــ شما لازم نیس کاری کنی . صداتو بیار پائین . الان همسایه ها می شنفن . فکر می کنن دلت شوهر میخواد . همینجوری که می گم درس و دانشگاه داری ول کن مون نیستن . وای بحال اینکه فکر کنن دلت شوهرم میخواد .
ــ بیجا می کنن از این فکرا کنن . حالا بی خیال شوهر دادن من .نقداً این شیرینی رو بچسبین که این شیرینی خوردن داره .
ــ اینم می خورم . ایشاا... شیرینی عروسیت و هم بخورم .
ــ ایش مامان .شما و زری خانم فقط از این دعا ها بلدید ؟ ...
ــ چطور مگه ، اونم از این شیرینی ات خورده ؟
ــ بله که خورد . نامرد اون گنده تر از همه شو هم برداشت که مخصوصاً برای شما گرفته بودم . چه قدرم آرزو داره من و عروس کنه و یکی و به ریشم ببنده .
همونطور که شیرینی تو دهانش و با لذت فرو می داد خندید و گفت :
ــ مگه تو ریشم داری ، مامان ؟
ــ بایدم بخندید ... خودتون که بهتر جنسش و می شناسید . اگه این زری خانمی که من می شناسم ، بخواد کاری کنه ... به جون خودم ریش که سهله ، سیبیلم برام جور می کنه ، تا ریش و قیچی دست خودش باشه .
ــ استغفراا... ولش کن مامان ،دم اذانه . گناه مردم و نشور . حالا چقدر گرفتی که کلی پول شیرینی دادی ؟انقدری
هست که با پولات این خونه رو بخریم .
ــ وای چه جالب . باور می کنین وقتی پولام و دیدم منم مثل شما همین حرف و به آرزو جون گفتم .
ــ گربون دلت برم که مثل خودم در حسرت صابخونه شدنه .
ــ خدا نکنه مامان .
پاکت پول و از درون کیفم بیرون آوردم و بدستش دادم . پول ها رو شمرد و از خوشحالی چشاش برق زد .
ــ اینهمه پول ؟ مگه تو چه کاره ی شرکتی مامان؟ نکنه رئیس شرکتی و ما خبر نداریم !
با خنده گفتم :
ــ. بزارید سر رئیس اوناسیسم و زیر آب کنم . رئیسم میشم . چی خیال کردید !
ــ ایشاا... درست که تموم شه ، می شی مامان . لازم نیست سر پسر مردم و زیر آب کنی .
ــ مامان جون ، درسم که تموم شه دکتر میشم . نه رئیس .
ــ مگه فگط اداره جات رئیس دارن ؟ بیمارستانا رئیس ندارن ؟ خودت مجه نامه ی مددکار اجتماعی و که واسه ی عمل بابات نوشته بود پیش رئیس بیمارستان نبردی من اونو میجم دیجه .
ــ بله حق باشماست . ایشاا... !
پولها رو مرتب کرد و در پاکت گذاشت و به خودم برگردوند .اما برای لحظاتی چهره اش تو هم شد .نمی دونم چه فکر و خیالی باعث این تغییر حالتش شد . پاکت پول و برگردوندم تو دستش و گفتم :
ــ می دونم قابل شما رو نداره . امیدوارم از من بپذیرید .
از حالت بهت و ناراحتی در اومد و با اصرار گفت :
ــ نه مامان جان، یعنی چی ؟ یه ماه زحمت کشیدی . صبح کله ی سحر ،آفتاب نزده رفتی . شب خسته و کوفته برگشتی . واسه ی چی ؟ واسه اینکه دستت تو جیب خودت باشه . حالا میخوای همه رو بدی به من ؟ کوفت بخورم بهتر از اینه که دسترنج ترو خرج کنم !
ــ وای مامان جون ... اینجوری نگین دلم میگیره . این حرفا چیه . دشمنتون کوفت بخوره . یه عمره شما و باباجون کار کردید ، دادید ما خوردیم . با آرتروز گردن و میگرن و رماتیسم تون نشستید سر چرخ خیاطی واسه مردم خیاطی کردید که شکم مارو سیر کنین . حالا چی میشه مگه من کار کنم شما به خواسته هاتون برسید . نخیر این حرفا تو گوشم نمیره گفته باشم . اصلاً من نذر کردم کار گیرم بیاد ،اولین حقوقم و بدم به شما . حالا شما میخواید نذر من ادا نشه اون یه حرف دیگه اس . بگم بهتون اگه قبولش نکنین بجون تون قسم، همین جا جلو روتون همه رو آتیش می زنم . تازه شم مگه شما خرج خودتون می کنین ؟ می دونم دیگه ! همین الان دارین فکر می کنین قرض کی و بدید یا چی واسه من بخرید .
کلی سخنرانی کردم تا راضی شد و پولا رو قبول کرد .با زحمت پاکت پول و تو جورابش جا دادم . قلک مخصوصش . شیرینی دیگه ای برداشت و با لذت ،ملچ ملوچ کنان خورد . طوری که آب دهن منم راه انداخت . از این ببعد هفته ای یه بارم که شده باید براش شیرینی بخرم . دلم می خواست اونقدر پول داشتم که می تونستم با اون سالها حسرت چیزای قشنگ خوردن و با خرید هر چی دوست داره از تو دلش در بیارم و و آرزوهای مادی دفن شده در قلبش رو برآورده سازم . بهترین لباسها ، بهترین جواهرات . خوشمزه ترین غذاها . هر چندقیمت و ارزش تحمل و صبوریش ، قناعت و صرفه جویی اش در مشکلات و کمبودای زندگی با پدرم بیش از این ها می ارزید . طبع بلندش فرازتر از خواسته های مادی حقیرانه بود . اون آرامش و عشق و محبتی و که تو این خونه و در کنارپدرم با تمام سختی هایی که کشیده بود بدست آورده بود . با میلیون ها تومان پول عوض نمی کرد .کم سن و سال بود که با پدرم ازدواج کرده بود و وارد یه خونه که نه یه کاروانسرای فامیلی شده بود .تصمیم گرفتم ماه دیگه از حقوقم یه حلقه ی پر نگین که آرزوشِ، یکدست لباس تنگِ خوشگل ، یه قواره چادر مشکی مد روز و چند جین جوراب مشکی استارلایت کادو بگیرم تا جبران کمی از محبت هاش و کرده باشم . [ البته اگه زبون درازت باعث اخراجت نشه ] نه ... برای رسیدن به آرزوهام و تحقق اونا از این ببعد پیشش دست به عصا راه میرم . قول میدم جلوی زبون درازم و بگیرم . حتی اگه تحقیرم کنه . [ من که می شناسمت ... قولت مال چند روزه !!! ]
در حیاط باز شد و بابا در یکدست نان بربری و در دست دیگه اش یه هندوانه ی گرد وارد حیاط شد و با شانه در کوچه رو بست .نمونه ی یک مرد کامل .
هندوانه رو در حوض انداخت و نان بربری رو به دست مامان داد . سلام کردم و از تخت پریدم پایین و آویزون گردنش شدم و لپش و بوسیدم .کتش و گرفتم تا برای درآوردن لباسام میرم بالا اونم با خودم ببرم .سر و پیشونیم و بوسید و گفت :
ــ علیک سلام بابا جان . نفس منه پیرمرد و بریدی چقدر سنگین شدی بابا . ماشاا... ! دیگه زورم بهت نمی رسه .
ــ اِ بابایی کلک نزن . کجا پیر شدین . این مال عملی ست که انجام دادین . ربطی به سن تون نداره .
ــ اِ ... حالا که سنم کمه یه خانم خوشگل و جوون از اون هم دانشگاهیات پیدا کن برام.
موذیانه خندید و مامان و نگاه کرد .
مامان فوراً سگرمه هاش تو هم رفت . دل بابام غش رفت و با خنده ادامه داد :
ــ که بیارمش زیر دست این خانم گلم ، تا کمتر زحمت بکشه .
مامان با غرولند گفت :
ــ لازم نکرده ! دایه ی مهربانتر از مادر بشب . دوستی خاله خرسه ات رو نگه دار برای زن بعدیت .
بابا با خنده گفت :
ــ گلی خانم ،من آش کشک خاله اتم . بخوری پاتم . نخوری پاتم .
(کنایه به اینکه خاله ام باعث وصلت آنها شده بود ) بازم بابا الکی الکی داشت کار دست خودش می داد و این وسط باز هم پای من گیر بود . میانه رو گرفتم و گفتم :
ــ ببین چه خانوم خوبی داری . بجای اینکه رُست و بکشه و بگه کجا بودی داره زنت میده . حالا طفره نرین و زود و تند بگین ،تا حالا کجا بودین ؟
بابا همونطور که نگاهش به مامان بود و می دونست گند زده جوراباش و از پاش بیرون کشید و رفت سر حوض .
ــ همین جا بودم بابا . داشتم دعوای بچه ها رو حل و فصل می کردم الحمدالله بخیر گذشت .
ــ سر کوچه ؟ پس چرا شما رو ندیدم ؟
ــ اتفاقاً من دیدمت بابا . می خواستم بیام پیشت . اما وقتی اکبر آقا راه و برات باز کرد ، خیالم راحت شد .
http://fantasyflash.ru/grafic/line/image/line116.gif (http://www.postsmile.com/)
ترنج خاتون
۵ آذر ۱۳۹۰, ۰۳:۴۴ بعد از ظهر
http://www.reinodosgifs.net/flores-pequenas/spring-hat.gif (http://www.postsmile.com/)
لباسام و عوض کردم وکتابا و جزوه هایی رو که می خواستم نگاهی بهشون بندازم و دم دست گذاشتم . اومدم تو حیاط . باباداشت زیر اندازی و که روش نمازش و خونده بود، جمع می کرد . پس از اتمام نمازش شلوار بیرونش و درآورد و روی بند رخت انداخت . به زیر شلواری چیتی که پاش بود دستی کشید و صاف و صوفش کرد . با تکان پرده ی اتاق روبروم چشام به اون سمت کشیده شد. احساس کردم کسی پشت پرده ی پنجره ، ایستاده . چقدر دلم برای ایستادن ها و زاغ سیاه چوب زدن هاش تنگ شده بود . ما آدما چقدر بدبختیم . همیشه باید به چیزی عادت داشته باشیم .
اونم چه عادتهایی !!!
انگار حالا که اونجا ایستاده ، همه چی سر جاش برگشته ، خیالم راحت شد . روسری مو که روی تخت افتاده بود برداشتم و سرم کردم . نه اینکه به این چیزا اهمیت بدم .بر عکس مامان و خواهرام اصلاً تو قید و بند حجاب نبودم . بلکه دلم نمی خواست با دیدن زیبایی هام عذابش بدم . دیدن رئیس گند دماغم بهم ثابت کرده بود که بدتر از بد هم وجود داره . و حالا با این دوری و کناره گیری ،اکبر برام جایگاه دیگه ای پیدا کرده بود . حالا بدون تعصب می تونستم بگم که حضور دورادورش برام، یه پشت گرمیه . یه محافظ بی جیره و مواجب .
[ چقدر بدجنسی ! ]
کاش می تونست خواسته و توقعی و که ازم داره کنار بگذاره. اونوقت می تونستیم دو تا دوست خوب برای هم دیگه باشیم . [ چه غلطا !!! اگه بابات بفهمه به چی فکر می کنی ، تیکه بزرگت گوشِ اته ]
اتفاقاً بابا با درخواستی که ازش کرده ،نشون میده که تعصب بی خودی نداره . از مامان و افکار پوسیده اش باید بترسم .
بابا هندوانه رو داخل حوض شست و زیر آب شیر گرفت . مامان سفره رو روی تخت پهن کرد . منم فرستاد تا سینی و چاقو رو بیارم . ای دل غافل گویا دلم و بیخود صابون زده بودم فکر می کردم شام کوفته تبریزی داریم . اما جاش حالا کوفته هندونه نصیبم شد .
[چه فرقی می کنه تازه اینکه قلقلی اش بزرگتره . ]
"آره واسه تو که شکم نداری آب و آب زیپو هیچ فرقی نداره ."
بابا هندونه رو با چاقو برید و صدای وای هر سه مون همزمان بلند شد . یه هندونه ی بی رنگ و روی صورتی رنگ . اشتهامون برای خوردنش کور شد . بابا یه تیکه ی کوچیکش و به دهان گذاشت و قیافه اش عوض شد . با رضایت گفت :
ــ اولین باره که تو هندونه خریدن تو زرد از آب در میام . اما نیگا به رنگ و روش نکنین . خیلی شیرینه .
من که از قیافه اش خوشم نیومده بود ترجیح دادم برم بالا تا به جزوه ها و یادداشت هام، تا نخوابیدم نگاهی بیندازم . عادت هر شبم بود . خوندن اونا مثل قرص خواب آور عمل می کرد و با خوندنشون ناخواسته پلکهام رو هم می افتاد و نمی فهمیدم کی خوابم برده .جزوه ها تو دستم بود و هنوز بازشون نکرده بودم که صدای بابا بلند شد :
ــ یاسی جان ، بابا ... اون پنیر تبریزی رو از یخچال بیار ... نون بربری و هندونه با پنیر تبریزی می چسبه . آدم شام و که سبک بخوره ، راحت تر می خوابه !
مامان سرش داد کشید و گفت :
ــ یواشتر ! چه خبرته آقا . همه ی همسایه ها فهمیدن شام چی داریم !
بابا از صداش معلوم بود که حسابی دلخور شده :
ــ بفهمن خانم . مگه چیه .ناشکری نکن برکت خدا رو .
ــ خیل خوب صداتو بیار پایین ، ببخشید .
می دونستم این شام سبک بهانه ای ست برای نبودن مرغ و گوشت . آخر ماه بود و حتماً ته جیب بابا در اومده بود . پنیر و آوردم و روی تخت نشستم و برای اینکه بابام و ناراحت نکنم و فکر نکنه منم دارم ناشکری می کنم با اشتها گازی به قاچ شتری هندوانه ام زدم و یه لقمه نون پنیری رو که مامان برام بلّه کرده بود و تو دهانم گذاشتم . با خنده به چشای مهربون پدرم نگاه کردم و گفتم :
ــ حق با شماس بابا جون . خیلی شیرینه .
خندید و گفت :
ــ نوش جونت بابا .
مامان هم طبق معمول با اون لهجه ی بامزه اش گفت :
ــ نیش جانت .
با دهن پر گفتم :
ــ بازم گفتی مامان ، بالاخره نیش بشه یا نوش ؟
با خنده گفت :
ــ حالا توهم هی منو مسخره کن .
کشش ندادم و رو به بابا گفتم :
ــ شنیدم صبح زود زدین بیرون . چه خبر ؟
ــ آره بابا جون . دنبال کار می گشتم . اما کاری که در توان و قدرتم باشه گیر نیاوردم .
با دستمال یزدی که از جیب پیژامه اش درآورد ، دور دهنش و پاک کرد و با گفتن خدایا شکرت از سر سفره کنار کشید .
مامان آروم پاش و از روی تخت انداخت پایین و از تو جورابش پاکت پول و درآورد و با خوشحالی گفت :
ــ بفرمائید آگا ، این دستمزد دخترته . ببین چگدر توشه . از حگوگ بازنشستگی تو هم بیشتره .
پدرم پاکت و برداشت و پولای توش و کشید بیرون و شمرد . مثل مامان یه آن به چشمهام خیره شد و درست مثل حالت اون نگام کرد . حالا متوجه شدم . نگاهش یک نگاه عادی نبود .مشکوکانه به صورتم ذل زده بود و پلک نمی زد. دلم هری ریخت پایین. یعنی چی ؟ چرا این جوری نگاهم می کنه ؟ نمی دونم تو چشام دنبال چی بود ؟ بقول خودش ، چشام باهاش حرف می زد . از بچه گی فقط با نگاه کردن به چشام اعترافات لازم و ازم می گرفت . گناهکار یا بی گناهیم رو در مشکلات بوجود اومده یا دعواهایی که با دوستا و خواهرام می کردم از خیره شدن به عمق چشمام کشف می کرد . فهمیدم به چی فکر می کنه . مبلغ بالای حقوقم ذهنش و آشفته و درگیر افکار ناخوشایند کرده بود. بقول خانم وکیلی :
" آنرا که حساب پاک است ، از محاسبه چه باک است . "
کار بدی نکرده بودم و این پول واقعاً مزد زحمت و کار شرافتمندانه ام بود . هر چند با سخاوت آقای امین یه مقدار زیادی ، از حقم بیشتر بود .ولی بهر حال طیب بود و طاهر و با رضایت خودش ، کاملاً حلال .
چشمای پر تردیدش بلافاصله رنگ مهر به خودش گرفت . اطمینان قلبی ای که از پاک بودنم داشتم از طریق چشام به دلش ، قوت قلب داد و رنگ چهره اش باز شد . نگاه سردش با خنده ای گرم شد و با محبت دست نوازشش و روی سرم کشید .
ــ الهی پیر شی بابا . مبارک باشه . حسابی پولدار شدی آ . یه کمی به ما قرض می دی ؟
ــ اختیار دارین . قابل شما رو نداره .اما حیف که دیر گفتین ! دربست همه اش و دادم به مامان .شما هم که زبون مامان و خوب بلدین . یکی ازون شعرای ترکی مشد تون براش بخونین . یه چیزی هم میزاره روش دو دستی تقدیم شما می کنه.
مامان آهسته زد به کمرم و گفت :
ــ هیش زشته ، صدات میره خونه ی مردم .
ــ دروغ که نمی گه دخترم . چیکارش داری . حالا نقد حساب کنیم خانوم یا نسیه تا همه ی پولا رو به ما بدی .
مامان لبش و گاز گرفت و زد رو پای بابا و با خجالت گفت :
ــ حیا کن آگا . دختر بچه پیشت نشسته .
ــ دخترم واسه خودش خانومی شده.
رو کرد به من با محبت گفت :
دیدی بابا درس خوندن چه حسن هایی داره ؟دلم نمی خواست سختی هایی رو که خودم سر بی سوادیم کشیدم ،شماها هم بکشین . نیازی به گفتن نیست باباجون ،خودت که دیدی تا جایی که در توانم بوده کار کردم . با قرض و قوله ، منت کشیدن از این و اون ،همه ی تلاشم و کردم که شماها درستون و بخونیدو به جایی برسید .در این مورد پیش خدای خودم روسفیدم .اماببخش باباجون پیش تو روسیاه شدم . نباید میذاشتم بری سر کار.خدا شاهده بخاطر اصرارای خودت بود . وگرنه دیگه انقدر بی غیرت نشده ام که ...
بغض تو گلوش حلقه زد و نتونست باقی کلامش رو ادامه بده . با دستمال مچاله شده اش اشک گوشه ی چشمش و گرفت .و با صدایی که می لرزید ادامه داد
... ببخش دخترم ...
"وای قلبم ، وای قلبم داره میاد تو دهنم . بابام بخاطر من اشک بریزه ؟ بمیره یاسی این روز و نبینه . "
مامان پیشدستی کرد و با محبت دستی به پشت کمرش کشید و با کلام مهرآمیز مادری زخم دلش رو مرحم گذاشت و روح خسته اش و نوازش کرد :
ــ این حرفا چیه آگا .دشمنت روسیاه . برکت خونه ی ما شمائید .الهی قربون دل بزرگت بشم که این جور وگتا کوچولو میشه . مهربونی و لطف صفای شما بزرگترین گنج ماست . بیا آدم با یه لگ مه نون پنیرم سیر میشه . اما اصل صفای وجود آدماست که روح تشنه ی هم و سیراب می کنه .آدم باید دلش خوش باشه که الحمدالله دلمون به سایه ی بالای سرمون که صحیح و سلامته ،خوشه . پول و می خوایم چکار . اینم واسه آرزوهای و خواسته های خودش داره میره سرکار شما که زورش نکردی شما که احتیاجی نداشتی .
ترجمه ی فارسی بقیه ی حرفای مامان به جان خودم از انگلیسی سختره . با بدبختی حرفاش و سرهم کردم تا چیزی حالیم شد .کم یا زیاد یه چیزی تو همین مایه ها گفت و چشای نازنین بابا رو دوباره پر اشک کرد .گویی خستگی یک عمر تلاش و دوندگی با گفتار گرم و صادقانه ی مادرم که با ساده ترین کلام بیان شده بود ، از تنش بدر رفت .دوباره به این نتیجه رسیدم که جریان زلال عشق باید از دل به دیده و زبان جاری بشه تا عطر خوش بوش شامه ی جان را بنوازه .بابا نگاه داغ و پر سوز از عشقش و به چشای بی تاب مامان دوخت . سرخی شرم پوست سپید مامان رو گلگون کرد و بوسه ای که بر دستش نهاد ،شرم و حیای دوران دوشیزه گی رو به اندامش نشوند .بابا خودش از خجالت کشیدن مامان صورتش سرخ شد و با گفتن:
"خدا شماها رو واسم نگه داره که بهترین و بزرگترین دارائیم تو دنیائید" از فشار احساسات غلیان زده خودش رو رهانید .
[ ای جان ، ترشی نخوری یه چیزی میشی با این طرز بیانت ! ! ]
خودمونیم مامان عجب سیاستی داره .باید یاد بگیرم ازش . اگه امروز منم این سیاست و داشتم ، انقدر چش انتظاری نمی کشیدم .
[ سرو ته ات رو که میزنیم ، می چسبی به این امین بدبخت . خبریه ؟ ]
"دارم مثال می زنم . تو چرا گیر دادی ؟ "
هیجانزده ازاونهمه فاز صفا و صداقت ، عشق و علاقه ای که با چشاشون بهمدیگه می دادن .دستهام و بهم کوبیدمو فریادگونه گفتم :
ــ وای ، وای چقدر قشنگ و رمانتیک ! فقط صحنه ی ماچ و بوسه کم داریم که الان راه می اندازیم . صورت هردو رو بوسیدم و با هل دادن مامان به سمتش گفتم :
ــ این گفتار نغز و شاعرانه فقط با دادن یه بوسه تکمیل میشه . معطلش نکن مامان جون .
روسری اش و تا پائین چشاش کشید . بابا از خدا خواسته دست دور گردنش انداخت و گفت :
ــ این شرم و حیای سیزده سالگی هنوز از بین نرفته گلنار خانوم .
صورتش و از روی روسری بوسید . با شیطنت گفتم :
ــ خوبه والله . خجالت نکشید . جلوی چشم دختر چشم و گوش بسته تون هی بدآموزی کنید . فردا پس فردا که منم یکی رو گیر آوردم و جلوی شما هی چلپ چلوپ ماچش کردم ، نگید چه بی حیاست .
مامان تا قاچ هندونه رو برداشت به خدمتم برسه ، فرار کردم .
نمازم که خوندم برگشتم پایین . بساط چای آماده و جعبه ی شیرینی وسط بود . بابا پاکت پول و بدستم داد و گفت ، مامان جریان و براش تعریف کرده . اما او هم مثل مامان راضی نبود دست به پولام بزنه . دفتر دستکم و آوردم و با حساب کتاب ،دور پولایی رو که کنار گذاشته بودم و با نخ قرقره بستم . خدا رو شکر . دم آقای امین گرم . فعلاً با پولام می تونستیم دو تا از قسط بانکهامون و قبض های عقب افتاده وبدهی به بقالی و قصابی سر خیابون و پرداخت کنیم. بقیه اش هم خدا بده برکت خرج خورد و خوراکمون تا ببینیم چی پیش میاد .
***
ترنج خاتون
۵ آذر ۱۳۹۰, ۰۳:۵۴ بعد از ظهر
http://yoursmiles.org/tsmile/flowerd/t69112.gif (http://www.postsmile.com/)
امروز زودتر از همیشه به محل کارم رسیدم .چونکه آقای امین از سفر دو هفته ایش به لندن ،برگشته و قراره که تشریفش رو بیاره شرکت . بنابراین در اولین روز ورودش نباید آتو بدم دستش .
[ خدا از ته دلت بشنوه ! ]
" خدا ازسر و ته قلبم خبر داره ، تو هیچی نمی دونی که تهمت میزنی . "
سر راه عبور ماشینای ساختمون به پارکینگ اختصاصی شون ایستاده بودم و منتظر بودم تا ببینم طبق روال این چند وقته بازم اون ماشین سیاه رنگ که حالا اسمش و می دونستم، پیداش میشه تا با بوق هایی که برام می زنه اذیتم کنه. اینم یکی از اون عادتای بدم شده بود . خیلی عجیب بود هروز با اون ماشین همزمان به محل کارم می رسیدم و چه سر راه بودم و چه کنار ، برام بوق می زد و وادارم می کرد به چرت و پرت گفتن . انگار خوشش می اومد فحشش بدم . از کندو کاو و تجسسی هم که از بابا رحمان به عمل آورده بودم نفهمیدم صاحب ماشین کیه . از اون مدل ماشین و اون رنگ و مشخصات ، خدا بیشتر کنه یکی دوتا که نبود . یکیش هم صاحبش آقای امین خودمون بود . تو لیست افرادی که تهیه کرده بودم اونم یکی از اون گزینه های مشکوک بود .اما تو این دو هفته ای که نبود خوشبختانه اسمش قلم خورد و از تو لیستم حذف شد . چون ماشین مزبور همچنان سر قرار از پیش تعیین نشده مون حاضر می شد و سهمیه ی فحش هر روزش و تحویل می گرفت .خیلی عجیبه ! امروز که با خودم قرار گذاشتم شماره ی پلاکش و یادداشت کنم . اثری ازش نیست .اگه زودتر از این به فکر می افتادم . الان اسم و مشخصات صاب ماشین که سهله فیل و خالدونش و هم درآورده بودم .
طبق قرارم با خانم وکیلی تستهایی رو که آقای امین پیش از رفتنش تهیه کرده بود و پر کرده بودم . در نهایت دقت و وسواس مطالب فارسی رو به انگلیسی و بالعکس ترجمه کرده بودم .جوری که مو لا درزش نمی رفت و می دونستم نمی تونه هیچ ایرادی از توش دربیاره .منتظر بودم برگرده تا از نتیجه ی کارمون مطلع بشم . چند نفری هم از طریق آگهی مراجعه کرده بودند و مثل من با دقت تستها رو جواب داده بودند . خدا کنه امروز جوابش و بده و انتظارم سر بیاد .خانم وکیلی وارد دفترم شد و چیزای قشنگی رو که بعنوان سوغات فرنگ هدیه گرفته بود. با شوق و ذوق کودکانه نشونم داد . آقای امین لطف کرده بود و خانواده اش رو هم بی نصیب نگذاشته بود . برای شوهر و بچه هاش هم هدیه و اسباب بازی های بزرگ و گرونقیمت تهیه کرده بود . آنقدر هیجان زده بود که در پوست خودش نمی گنجید .
پشت چشمی برام نازک کرد و با لبخند گفت :
ــ دیدی گفتم از دلم درمیاره . تا حالا سابقه نداشت این همه کادو برام بیاره.همیشه یه شیشه عطر برای خودم یا شوهرم یا یه اسباب بازی برای بچه ها می گرفت!اما این دفعه سنگ تموم گذاشته . با این کار خواسته جبران اونروز و بکنه که سرم داد و هوار کشیده بود . هر چند بنده خدا همون موقع کلی ازم عذرخواهی کرده بود . اما خوب دیگه ،تو دلش مونده بود که یه جور از شرمنده گیم دربیاد . بفرما اینم برای تو آورده خانم. وقتی میگم خیلی آقاست ، تو هی مسخره ام کن .
اصرار کرد کادوم که بسته بندی زیبایی هم داشت جلوی روی او باز کنم تا با دیدنش ،حس کنجکاوی اش رو برطرف کنه . داشت از فضولی می مرد تا ببینه چی اون توست .خودمم دست کمی از اون نداشتم . دلم می خواست ببینم چی برام گرفته تا از سنجش اون قیمت ارج و قربم و پیشش بدست بیارم . اما ترسیدم یه چیزی باشه که تو ذوقم بزنه . یا عمداً با اون خواسته باشه تحقیرم کنه . پس به صلاحم بود ندیده از خیرش بگذرم . اگه چیز خوبی بود که از کفم رفته و غیر این ،تو خماری کنف شدنم می گذاشتمش . این بهتر بود . ( اگر دانی که نان دادن ثواب است ، خودت می خور که بغدادت خراب است ) اعتمادی بهش نداشتم . بنابراین قبول نکردم و با سماجت گفتم :
ــ آرزو جون لطفاً اصرار نکن .شرمنده تم خانم اما نمی تونم بازش کنم .خواهشاً همین جوری پسش بده و از قول من از ایشون تشکر کن .
ــ چی ؟ کادوش و پس بدم !
ــ البته . دلیلی برای پذیرفتنش نمی بینم .
ــ بچه شدی ؟ مگه آدم کادو رو پس میده . کار خیلی زشتیه .
ــ بهیچوجه . مگه ما صنمی باهم داریم که یکّاره برداشته ، کادو برام آورده.
ــ یاسمن خانم، برای شما که تنها نیاورده عزیزم . برای همه یه کادوی کوچولو آورده .
ــ باشه . دلیل نمی شه بپذیرم . همه با من فرق می کنن . اونا کارمندای قدیمی شن ، من تازه وارد .
ــ بد کرده ترو هم با اونا به حساب آورده و فرقی نذاشته .
ــ نمی دونم ...بهر حال دلم نمی خواد از غریبه ها کادو بگیرم و الکی زیر منت برم .
ــ آهان ! که اینطور ! خوب شد گفتی پس . منم کادو مادو واسه ی تولدت نگیرم دیگه ؟
ــ چی ؟! لطفاً از آب گل آلود ماهی نگیر آرزو خانوم .خودت خوب می دونی که غریبه نیستی برام و تو قلبم جایگاه خاصی داری.من و بگو که نمی خواستم تو خرجت بندازم. خیل خوب حالا که اینطور شد حتماً باید واسه ی تولدم یه کادوی مشت بگیری . حالا زحمتش و بکشید و این مرحمتی جناب رئیس و به خودشون پس بدید . اگرم دوست دارید ، مال خودتون .
ــ بیخود ، حرفشم نزن . نه برمی دارم . نه برمی گردونم .به من هیچ ربطی نداره . اگه نمی خوای خودت ببر پسش بده .
این حرف و به شوخی زد تا منو مجبور به پذیرفتنش کنه . اما من خیلی راحت جلوی چشاش کادو رو برداشتم و از اتاق خارج شدم . و اون و که هاج و واج و بهت زده نگام می کرد و تو اتاقم تنها گذاشتم .
تقه ای به در زدم و منتظر شدم تا اشتباه اون روزم و تکرار نکنم . با کمال تعجب شنیدم که گفت :
ــ خانم محبی بفرمائید .
ــ جل الخالق .گمونم تا از اینجا برم دوتا شاخ گنده ی پیچ پیچ رو سرم سبز شده از دست کاراش . . دیگه مطمئنم دوربینی چیزی همه جا کار گذاشته که فقط خودش هم می دونه کجاست . با همون حیرتی که مسلماً در چهره ام آشکار بود در و باز کردم و داخل شدم .به احترامم از جاش بلند شد و کار و برام مشکل تر کرد . نمی دونم باور کنم که بپا خاستنش از روی احترام به من بوده یا به رخ کشیدن قامت بلندش .
سلام کردم و با خیر مقدم گفتن به او ، ادامه دادم :
ــ امیدوارم کاراتون با موفقیت انجام شده و بهتون خوش گذشته باشه .
[ آخه احمق جون به تو چه مربوطه بهش خوش گذشته یا نه .اصلاً تو از کجا می دونی واسه ی کار رفته خارج یا برای یللری تللری . مثلاً کلاس گذاشتی واسش ؟]
ترنج خاتون
۵ آذر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۵ بعد از ظهر
http://yoursmiles.org/tsmile/kitten/t09158.gif (http://www.postsmile.com/)
صدای مزاحم افکار درونم توجهم و از محیط اطرافم پرت کرده بود و نفهمیدم قبلش چی گفته که حالا با اصرار میگه :
ــ خانم محبی عرض کردم متشکرم . امرتون و بفرمائید .
وای از دست این یاسی خانوم که با حرفاش حواس آدم و پرت می کنه و باعث میشه ناخواسته پیشش گیجگول بازی( هم خانواده و هم جنس اُسگول بازی. اگه معنی اینو فهمیدید معنی اونم می فهمید . ) دربیارم . هل شدم و با شتاب گفتم :
ــ بله ... آها ...زیاد وقتتون و نمی گیرم .
با عجله نزدیک میز کارش شدم و بدون اینکه به صورتش نگاه کنم کادوش و با احترام روی میز گذاشتم و ادامه دادم
... از بزرگواری تون متشکرم . باور کنید قلباً از اینکه به یادم بودید سپاسگزارم . اما قبول کنید که نمی تونم بپذیرم .
[ خاک تو سرت با این حرف زدنت .ایندفعه که من مزاحمت نبودم . سوتی های خودت گردن کی میندازی ؟ قلباً از اینکه بیادم بودید ... اینم شد حرف . مسخره تو از کجا می دونی بیادت بوده . واسه همه کادو خریده ، گفته دلت نشکنه و حسودیت نشه . یه چیزی هم برای تو آورده . حالا مثل مجسمه ی ابوالهول صم بکم واینستا ! با توست میگه : "خودم حدس می زدم " . ]
بهت زده نگاهش کردم . همزمان با من به صورتم خیره شد . در یک آن نگاه خاکستری چشمان پر فروغش با نگاه درمانده ام گره خورد و برق تندی با جریان پر فشار سرتاسر بدنم و درنوردید و چیزی رو تو قلبم فرو ریخت . بلافاصله سرم و انداختم پایین تا از زیر نفوذ نگاه ویرانگرش گریخته باشم .قلبم چنان به تاپ تاپ افتاده بود که می ترسیدم هر آن صداش به گوش اونم برسه .
به زحمت بر ظاهر و احوالم مسلط شدم تا بتونم حال دگرگون شده ام رو از چشمان تیز بینش مخفی کنم و دلیل موجهی برای نپذیرفتن تحفه ی اهدایی اش بیارم .
با اینکه خیلی سعی کردم به خودم مسلط بشم اما یه کمکی صدام می لرزید :
ــ امیدوارم حمل بر بی ادبی ام نکنید . بنا به دلائل شخصی ، ترجیح میدم این کادو رو به شما برگردونم . اما بی نهایت از شما سپاسگزارم .
تمام تلاشم و بکار بستم تا به صورت و چشماش نگاه نکنم . او هم متقابلاً هر گاه زیر چشمی نگاهم بهش می افتاد ، چشماش و به جعبه ی کادو شده ی روی میز دوخته بود . پس از درنگ کوتاهی بدون اینکه سرش و بالا بیاره خیلی خشک و رسمی مخاطبم قرار داد و گفت :
ــ بهر حال ، میل خودتونه .هر طور که راحتید عمل کنید .
تشکر کردم و برگشتم. نزدیک دربودم که صدام کرد و با لحنی متکبرانه و خودخواهانه گفت :
ــخانم محبی لطفاً چند لحظه صبر کنید .
رو صندلی اش جابجا شد و با همون لحن ادامه داد
... این و محض اطلاعتون عرض می کنم تا اگه سوءتفاهمی پیش اومده ،کاملاً برطرف بشه . کادو مشخصاً پیام آور و حامل یک بار عاطفی اس . میزان و توجه شخص برای انتخاب اون ،اصولاً معیارهای احساسی اشه .البته با توجه به علاقه و سلیقه ی طرف مورد نظرش .اما سوغاتی ره آوردی ست از امتیاز یا سمبل مخصوص یا نشان ویژه ی یک شهر یا یک کشور ، که خاطره ی مردم اون سرزمین و با موقعیت های اجتماعی یا جغرافیایی ش در ذهن سوغاتی گیرنده تداعی می کنه و حتماً نیازی به حمل یا رسوندن پیام عاطفی بخصوصی و ، بعهده نداره . مثل گز که بی گمان همه رو به یاد اصفهان می اندازه و شما ممکنه اونو تو رودربایستی به همسایه ای که تنها یک سلام علیک کوتاه و ساده باهاش دارید هم ، اهدا کنید . اما کادو رو همینطوری نمی تونید به کسی پیشکش کنید . حداقل باید یک مناسبتی وجود داشته باشه .این و برای این عرض کردم که شما اشتباهاً سوغاتی منو به نام کادو برگردوندید .
[ عجب مارمولکیه ! یعنی زرشک . کورخوندی اگه فکر کردی بیادت بودم . یعنی راست و حسینی تو رودربایستی قرار گرفتم ترو داخل آدم حساب کردم .یعنی کادو نیست و سوغاتیست . ره آوردی از کشور انگلستان که تو رنگش و تو خوابای طلائیت هم نمی بینی . ]
نمی دونم مارک عطر خانم وکیلی چطور جلوی چشام اومد . ( شاید از اونجایی که همیشه اول به مارک عطرها توجه می کردم تا قلابی نباشن . )بدون اندیشیدن گفتم :
ــ خیلی ممنون از توضیحات کاملتون . خوب شد فرمودید . نمی دونستم سوغاتی از انگلیس عطر فرانسویه . حتماً عطرهای انگلیسی بدرد نمی خوردند . بهر حال متشکرم . خیلی به دستور زبان فارسیم کمک کردید .
با عجله پشتم کردم و بدون گفتن حرف اضافه یا گرفتن اجازه ، با سرعت از دفتر کارش خارج شدم .
برق چشای گردشده اش پس از پایان حرفام ، کم از لذت گرفتن کادو یا سوغاتیش برام نبود .
خانم وکیلی با چشای از حدقه در اومده دم در اتاقم ایستاده بود و منتظرم بود .با هم داخل دفترم شدیم .یادم رفت باید اول به اون اجازه ی داخل شدن می دادم . اونقدر سر به سرم می گذاشت و شوخی می کرد گاهی مواقع یادم می رفت از نظر سنی از من خیلی بزرگتره . وتو شرکت مافوق من بحساب میاد . وارفته گفت :
ــ کار خودت و کردی ؟ بدو بدو رفتی کادوش و پس دادی ، نیومده حالش و گرفتی ؟
ــ کادو نه ! سوغاتــــــــــــــی !
چنان کلمه ی سوغاتی رو کشدار ادا کردم که صداش دراومد و گفت :
ــ خوب حالا ، چه فرقی می کنه .
ــ فرقش خیلی مفصله . لطفاً از استادت آقای امین ، مدرس علوم ادبیات بپرسید ...
حرف تو دهنم ماسید . با عجله پشت میزم رفتم و نشستم رو زمین و حسابی زیر میزم و وارسی کردم . خبری نبود . یا اون خوب بلد بود کارش و انجام بده .نه سیمی نه میکروفنی !
ــ اینکارا چیه . امروز حسابی زده به سرت .
برای اینکه با شکّیّاتم ذهنش و مشوش نکنم چیزی نگفتم .
ــ کارت خیلی زشت بود خانوم دکتر . چیزی بهت نگفت . نگفت تو لیاقتش و نداری .
از لجش می گفت . انقدر آقای امین و دوست داشت که حاضر نبود کسی کوچکترین رنجشی براش بیافرینه . اگه نمی دونستم چقدر عاشق شوهر و بچه هاشه . می گفتم حتماً عاشق آقای امینِِ .
ــ چرا ، اتفاقاً گفت ، از اینکه کا... سوغاتیمو بهم برگردوندی بی نهایت سپاسگزارم . واسه یکی از دوست دخترام کم آورده بودم . حالا اینو بهش میدم . دمت گرم .
ــ خیل خوب ، داشتیم . حالا تو خماری جواب تستها میزارمت تا ببینم بازم می تونی دستم بندازی ؟
ــ وای نه ! غلط کردم . دستم به دامنت . دوهفته اس چشم انتظارم . هر مجازاتی بگی قبول . ولی جون بچه هات این کارو نکن .
بعد از اینکه کلی اذیتم کرد و زهرش و با آوردن نامهای دیگران ریخت . دلش بحالم سوخت و با گرفتن مژدگانی که یه بوسه ی محکم از رو گونه هاش بود حقیقت و گفت .
ــ وقتی تستی رو که تو اسمی از خودت توش ننوشته بودی رو خوند . گفت به خانم محبی تبریک میگم . کارشون فوق العاده اس .
در حالی که چشام از حدقه بیرون زده بود گفتم :
ــ نه ! من که تو ورقه اسمم و ننوشته بودم . دست خط منم که نمی شناسه . تا حالا هر چی بوده رو تایپ کردم دادم دستش . پرسشنامه ام هم که تایپی ست . راستش و بگید ... کار خودتونه ؟
اظهار بی اطلاعی کرد و قسم خورد که نمی دونسته من اسمم و ننوشتم و خودش هم اسمی از من پیشش به میان نیاورده .
ــ دیگه از دست این جناب رئیست کم مونده شاخ هام در بیاد . باور می کنی ، کم کم باورم شده علم غیب داره یا با جادو جنبل سرکار داره . من که دیگه می ترسم براش کار کنم .
ــ دیوونه شدی ؟ این چه حرفیه می زنی ؟ هنوز باور نداری خیلی باهوشه ؟ یا نمی خوای قبول کنی ؟ بعدم دیگه نگو جناب رئیست ، خیلی بدم میاد وقتی اینطوری بهش توهین می کنی .
" آخ اگه بدونی جناب رئیست امروز با قلبم چیکار کرده ... اجازه میدی توهین که هیچی ، پوست از سرش بکنم . "
ترنج خاتون
۶ آذر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۲ قبل از ظهر
http://www.reinodosgifs.net/flores-pequenas/red-poppies.gif (http://www.postsmile.com/)
وقتی شب بعد از خوردن شام ، با ذوق و شوق فراوون جریان گرفتن کارای ترجمه ی شرکت و برای مامان و بابا تعریف کردم . فکر کردند این کارم خارج از ساعت کار اداری ست و حتماً باید تا دیر وقت شب تو شرکت بمونم . مامان دستپاچه اجازه نداد بقیه ی حرفام و بزنم و بیشتر راجع بهش توضیح بدم . با پرخاش میون حرفم پرید و بدجوری زد تو ذوقم .
ــ بیخود . یعنی چی ؟ کار دوم ! مگه میخوای خودکشی کنی مامان جان ؟ ما با همین کارت هم موافگ نبودیم . نمی دونم والله ،خودمم موندم چه جوری دهنمون و بستی ! با همین یه کارت هم دیر می رسی خونه . چه برسه به اینکه چند ساعت هم بهش اضافه کنی! تا غروب شه و بیای خونه ، از بس دلم برات شور می زنه دست و بالم به کار نمیره . به گرآن (قرآن ) تا وقتی در و باز کنی و بیای ، چشام به در سیاه شده و جونم به لبم رسیده . همین جوری هم هزار تا حرف پشت سرمون در اومده ، وای بحال اینکه نصفه شبم بیای خونه ! دیگه نمی تونیم تو محل سرمون و بلند کنیم .مردم دخترای زشتشون و هزار تا سوراخ قایم می کنن که بگن دخترشون آفتاب مهتاب ندیده و نجیبه . اونوقت ما ...
هر چی دهنم و باز کردم تا اجازه بده از اشتباه خارجش کنم و براش توضیح بدم موضوع از چه قراره ، اجازه نمی داد و یکنفس ناراحتی های تلمبار شده رو دلش و به بهانه ی نگرانی و اعتراضش به کار جدیدم ، تند تند بیرون میریخت تا مبادا فرصت بدست اومده برای سرزنش کردن مو، براحتی از دست بده .
ــ میدونی مردم چی میگن ؟ نه نمی دونی که ! میگن دخترشون و فرستادن کاسبی ! میدونی این حرف یعنی چی ؟ چه معنی ای میده ؟ نه ! سرت و کردی تو برف و خبر از دور و برت نداری !حالا خودت میدونی و بابات . منکه راضی نیستم و اجازه نمی دم .حالا خود دانید .
اتمام حجتش و کردو ساکت شد . از دستم دلخور شده بود و نگرانی تو صورتش بیداد می کرد .با چشای مضطربش به صورتم چشم دوخته بود تا تأثیر حرفای تلخش و از نگاهم بخونه . یا عکس العملم رو ببینه .با اینکه با صحبتهای آخرش اعصابم و بهم ریخته بود و نمی دونستم از خودش در آورده یا همسایه ها واقعاً در موردم ، چنین فکری می کنن . خودم و نباختم و اجازه ندادم حرفای مردم رو اعصابم تأثیر بزاره .شاید اگه بابا ننشسته بود با چهار تا فحش آبدار دلم و خالی می کردم . به احترام بابا با خونسردی گفتم :
ــ مامان جون اولاً که حرف مردم باد هواست ." طلا که پاکه چه منتش به خاکه " در ثانی شما که اجازه نمی دید من براتون توضیح بدم .برای خودتون می برید و می دوزید . کی گفته قراره من تا نصفه شب تو خیابون باشم ؟ نمی گذارید بگم که ، مامان جون . من کار جدیدم و همراه با کارای دیگه ی هر روزم ، انجام میدم . بنابراین هیچ تأثیری تو وقت برگشتنم به خونه نداره . اما برای این کار حقوق و دستمزد مجزایی می گیرم . پیش خودم فکر می کردم با شنیدنش ،کلی خوشحالتون می کنم . می تونستمم اصلاً بهتون نگم و کار خودم و بکنم . اما می دونستم وقتی حقوقم و بگیرم ، نمی تونم به شما دروغ بگم . نمی خواستم خدای ناکرده زمانی که از مقدار حقوق دریافتی ام مطلع می شید .فکرای دیگه ای راجبم بکنید .بابا وقتی به توضیحات مفصلم گوش کرد ،متوجه شد حق داشتم اونطور خوشحال باشم . مامان هم از اینکه تند رفته ، شرمنده بود . یه کم سر به سرشون گذاشتم و با خنده بستر خواب و پهن کردیم . بابا تو جاش دراز کشید و گفت :
ــ فردا از مخابرات محل زنگ بزن بوکان و از ویان جان ( منظورش ویانا عروس مون بود ) و بچه ها احوالپرسی کن و بخاطر کارت ، ازش تشکر کن . اگه کمکها و تشویق های اون نبود . الان این موفقیت و بدست نمی آوردی بالام . اگه یه چیزی هم برای قدردانی ازش ، بخری . بهترم میشه .
خندیدم و گفتم :
ــ چشم بابا جون . شما امر بفرمائید . دختر میلیونرتون خودش تو این فکر بود . اگه واسه خودتونم چیزی می خواید تعارف نکنیدآ . مایه داری ست دیگه . مام که با منظور و بامرام .هرچی عشقتون کشید دستور بفرمائید .
بعد با خنده اضافه کردم
... کیه که بخره !
فی البداهه و من درآوردی عبارت طنزی تو ذهنم ساختم و برای حسن ختام و شب بخیرهمونطور که می خندیدم گفتم :
بابا جون ، از من ِ گشنه گدا ، جانم بستان ، سخنِ " رد کن بیاد مالو " نگو !
مامان طوطی بلافاصله به جای بابا جوابم و داد و گفت :
ــ از گدیم گفتن : چشم تنگ دنیادار را ، یا گناعت پر کند یا خاک گور . آدمای خسیس جمع می کنن واسه وارث . تو که همچی آدمی نیست مامان جان . حگوگ ( حقوق ) اون برجت و صاف گذاشتی کف دست ما . بعدم از کی تا حالا ما گشنه گدا بودیم . الحمدالله ،اگه از اسب افتادیم ، از نسل که نیفتادیم .
ــ مامان گلی شوخی آخر شب بود . به دل نگیر . اگه خیلی ناراحت شدی بگم بابام دم دستته از دلت در بیاره .
بابا با قهقهه خندید و مامان زد رو دستش و گفت :
ــ ببین ترو خدا علی آگا، از وگتی رفته سرکار چه پر رو شده !
***
انتهای خرداد بود و اکثر مدارس تعطیل شده بود . بچه ها تو این ساعت درخواب ناز بودند ودیگه از سرو صدا و جنب و جوشِ هیجان رفتن به مدرسه خبری نبود . این سکوت و خلوتی تنها حسنش این بود که از شلوغی خیابون و ازدحام اتوبوسها کاسته شده بود . بی خیال و خواب آلود کوچه ی باریک و درازمون و طی می کردم و مرتب دستم و روی دهنم می گذاشتم تا جلوی دیده شدن خمیازه هایی رو که فکم و بدرد آورده ، بگیرم . دیشب از هیجان کار جدید و درآمد بیشترم خواب از چشام پریده بود و دائم در خیالم برای خرج کردن شون ، نقشه می کشیدم . بقولی خرس نگرفته ، پوستش و می فروختم . با گامهای آهسته ، قدم زنان مسیرکوچه رو طی می کردم و ذهنم درگیر افکار بیهوده ای بود . مانند روزای دیگه ، عجله ای برای رسیدن به محل کارم نداشتم . نمی خواستم زودتر از رئیس به شرکت برسم .روزهایی که بیرون از شرکت قرار ملاقات نداشت . صبح زود تو شرکت بود . بعد از اون برخورد، ناخواسته تغییرات و دگرگونی هایی رو نسبت به اون در خودم احساس می کردم که بشدت ازش می هراسیدم . احساسات و تمایلاتی که برام خوشایند نبود و در باورم ، تصورش نیز می تونست ذهنم و آلوده کنه .این اولین بارم نبود . بخاطر میارم که در اولین برخوردم با اون باز هم دچار چنین حالتی شده بودم . در حقیقت قسمتی از بیخوابی های دیشبم مربوط به اون بود و برق نگاه ،چشای خاکستری رنگ قشنگش و تأثیر عمیقی که تو وجودم گذاشته بود .خود به خود بدون اینکه بیادش باشم یا بهش فکر کنم . طرز نگاهش یادم میومد و دلم یه جورایی زیر و رو می شد .حس خواستن ،در کنارش بودن و حتی لمس کردنش در تمامی تار و پودم شدت گرفته بود و تصور در آغوش گرفتنش حرم داغی رو به زیر پوستم می فرستاد . قلبم از شدت گرمای این حس ناشناخته گر گرفته و بدنم ملتهب از این فکر در تب و تاب بود . برای اولین بار نیازو کششی به سوی جنس مخالفم در درونم ایجاد شده بود که تابحال ، تجربه اش نکرده بودم ، بهرحال این یک غریزه ی طبیعی بود که من منکرش نبودم .ولی دلم نمی خواست هیچگاه به اون فکر کنم . چون اندیشیدن به اون با اعتقادات فکری خاصم منافات داشت . . منم مثل همه ی همجنس هام در رویاها و خیال های دور و درازم شاهزاده ی سوار بر اسب سپیدم و دیده بودم . اما چون آدم رمانتیکی نبودم .در آرمانهای ایده آلی ام جایی برای شهسوار قصه هام نبود .دیشب در بسترم با تمام قوا کوشیدم تا با منحرف کردن افکارم به سمت خرید چیزهای ضروری برای مامان و بابا ، فکرش و از سرم بیرون کنم . اما مثل کنه چسبیده بود بهم و ول کنم نبود . حتی تو خواب هم دست از سرم برنداشته بود . نمی دونم کجا بودیم . روبروش ایستاده بودم و با اصرار سوغاتی ای رو که برام آورده بود و توی دستهاش می گذاشتم . راضی به پس گرفتنش نبود و با عجز و التماس ازم می خواست نگهش دارم . کادوش و پرت کردم یا تو دستش گذاشتم نمی دونم . پشت کردم و با سرعت فرار کردم . دنبالم دوید و از پشت دستم و گرفت و کشید . برگشتم و دستم و از دستانش بیرون کشیدم و با تمام قدرت هلش دادم . اونقدر محکم ایستاده بود که از جاش تکون نخورد . خندید و دستم و کشید و محکم در آغوشم گرفت و لبهای معترضم و با شهوت بوسید . با زحمت از بغلش بیرون خزیدم و خواستم بزنم تو گوشش که دیدم جاش دایی جواد آقا مهرداده ! با قهقهه ی ترسناکی بهم می خندید .دندونای مصنوعی تهوع برانگیزش به شکل بدی از تو دهنش زده بود بیرون .اونقدر ترسیده بودم که از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد . اما داغی لبها و طعم شیرین بوسه اش اونقدر واقعی و لذت بخش بود که براستی جای لبهاش و روی لبهام احساس میکردم .
خدا رو شکر یاسی خانوم پیداش نیست وگرنه با این اعترافاتم ، چارتا لیچار بارم میکرد .
[ نگران نباش . راه دوری نرفتم همین جام ولی از سُکر بوسه ی شیرین و عسلی ای که گفتی ، فعلاً مست و مدهوشم و بیهوش . باقی شو بیا ، کاری بات ندارم . جداً شب باحالی بود . ]
خاک تو گورم . خواب بودآ .
[ می خوای تو بیداری ام یه امتحانی بکنیم ببینیم ، همون مزه رو میده . ]
خاک تو سرم . چم شده ؟ با یه نگاه از راه بدر شم ، فاتحه ام خونده اس ! نه هیچم این خبرا نیست ! اگه همچی آدمی بودم ،الان انقدر دست دست نمی کردم تا دیرم بشه . می خوام تا می تونم چشمم بهش نیفته !
ترنج خاتون
۶ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۱ بعد از ظهر
http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/koodak/4/4.gif (http://www.postsmile.com/)
با دیدن مردی که میون کوچه به طرز مضحکی ایستاده بود قدمهام سست شد .کف یکی از دستاش و از پهلو روی دیوار گذاشته و تمام وزن بدنش وبه اون تکیه داده بود و با این کار تمام راه کوچه رو سد کرده بود .با خودم گفتم:
"مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه ! کوچه ی یکمتری مون خیلی عریضه که اینم ،بندش بیاره. بطور حتم عمداً اینکار و کرده .حالا قصد و نیتش از این کار چیه ؟ خدا می دونه ! " پشتش به سمتم بود و قیافه اش رو نمی دیدم .اما از ترکیب اندامش یه حدسهایی می زدم . ولی مطمئن نبودم . از دیدنش در اون حالت حس بدی بهم دست داده بود . حس بدی که بهم القاء می کرد دردسر در پیش ِ. کاش به بابا که می خواست تا سر کوچه همراهیم کنه ، این اجازه رو داده بودم . قدمهام و تندتر کردم تا هر چه سریعتر از کنارش عبور کنم .
" البته اگه تن لشش و بکشه کنار !"
ترس از دیدن اون مرد ، باعث شد تا تمام افکار تلخ و شیرینی که تو ذهنم در حال شکل گرفتن بودند ، از کله ام بپرند .
لحظه ای به عقب برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم تا شاید با دیدن عابر یا رهگذری یا یکی از همسایه های آشنا دلم قرص شده و احساس ترسی که سرتا پام و فرا گرفته برطرف بشه. امااز شانس بد هیچکس در کوچه نبود .گویا از تعطیلی تابستونی مدارس ، کوچه هم بی نصیب نمونده بود .بعبارتی" اون کسی رو که بخت برگردد ، اسب او در طویله خر گردد ! "بازم کارای معکوسم خودنمایی کردند و حالا که خواهان شلوغی کوچه بودم حتی پشه یا مگسی هم تو هوا پر نمی زد و هیچ گربه ی گرسنه ای هم ، سر سطل زباله ها دیده نمی شد .نزدیکتر که شدم .فکر کردم با شنیدن صدای پاشنه ی کفشم انعطافی از خودش نشون میده و راه رو برام باز می کنه . اما همونطور بی تحرک ایستاده بود و معلوم نبود به چی خیره شده یا در اعماق کدوم گردابی غرق شده که متوجه ی صدای گام های پام نشده . وقتی گفتم ببخشید ، انگار تازه به خودش اومد . جا خورد و سریع برگشت . با دیدنش از ترس و وحشتی که به جونم افتاده بود خنده ام گرفت . عجیب نبود که نتونستم از دور تشخیصش بدم. لباسای مشکی اش تنش نبود و به جاش یه تی شرت لیمویی رنگ خوشگل با یه شلوار جین سورمه ای بر تن داشت . گفتم:
ــ شمائید اکبر آقا ؟
" خدا رو شکر ." این و تو دلم گفتم و خیالم راحت شد . دستش و برداشت و روبروم ایستاد . انگار زبون درازش و موش خورده بود که ، یه کلام از تو دهنش در جوابم بیرون نیومد . عین مجسمه ی سنگی خشکش زده بود و فقط بر و بر نگام می کرد . یا علی حتماً اینم خواب نما شده .همونطور که بهش نگاه می کردم گفتم :
ببخشید اکبر آقا !
البته زبونم این و ابراز کرد اما طرز نگاه و حالت چهره ام بهش می گفت :
" بکش کنار بگذار رد شم ." همونطور که به صورتم خیره شده بود و حرف تو چشام و نمی خوند . یا خونده بود ، بروش نمی آورد .یه قدم فاصله ی بین مون و با قدمی که به جلو گذاشت پر کرد .سریع یه گام به عقب برداشتم و با چشمای پرسشگرم به صورتش چشم دوختم . منظورش از این کارا چیه ؟ اول صبحی چش شده ؟ چرا تو کوچه ایستاده و راه و بند آورده ؟ اینا سؤالاتی بود که بعد از دیدن و شناختنش ، به مغزم خطور کرده بود و جوابش و نمی دونستم .
ــ اکبر آقا چیزی شده ؟
این و ازش پرسیدم تا نگاه حریص و مات شده اش رو ، از روی لبم به چشام ، منحرف کنم .چنان خیره به لبهام چشم دوخته بود که ترسیدم نکنه خدای نکرده خواب دیشبم اینجوری تعبیر بشه و اکبر سیا از موقعیت خلوت کوچه سوءاستفاده کنه و بزور ازم بوسه بگیره .اگه این جسارت و کنه چی ؟ به به ، اونوقت چه شانسی آوردم من ! نمردم و لبی هم که دادم ، به کسایی اس که چشم دیدنشون و ندارم و زهره ام ازشون می ریزه .
" ای بابا ، بنال دیگه چه مرگته . دیرم شد ! "
ــ اکبر آقا ...
آب دهنش و قورت داد و با چشای درشت و خمارش به نگاه خیره اش ادامه داد .انگار که درخلوت باغ رویاهاش به چنگم آورده باشه ! غافل از محیط پیرامون و وضعیت کوچه ی تنگ و باریک و آدمای حرف دربیارش ، مات و مبهوت غرق در نگاهم بود و پلک نمی زد . یعنی واقعاً ، انقدر عاشقمه .آخه شنیدم میگن : " آدم عاشق چشاش کوره " و در این لحظه اون واقعاً کور شده بود . چون اگه پیام های خشونت آمیز چشام و نمی تونست بگیره از لب گزیدن و دندون قروچه هام می تونست بفهمه در چه شرایط بدی قرارم داده . دلشوره از واکنش و رفتار غیر عاقلانه و احمقانه ی خودش ، یکطرف . دلهره ی رسیدن کسی تو کوچه و دیدنمون به اون حالت از جهت دیگه اعصابم و بهم ریخته بود .
[ خاک تو سرت هر چی می کشی از دستِ سر پیچی از نصایح حکمت آموز مامانه ! اگه خوابت و اول صبح ، به آب می گفتی . بدون شک الان تو این مخمصه قرار نمی گرفتی . ]
"ول کن بابا ، تو هم تو این گیر و دار وقت گیر آوردی آ؟ مثل اینکه تو یکی خودت ، از دشمنای سرسخت ِتفکرات خرافه گرایانه اش بودی آ ! "
صدای لرزان و التماس آمیزش که بالکنت همراه بود من و متوجه ی خودش کرد :
ــ ترو خدا... تروخدا یاسی ، التماست می کنم . دیگه نمی تونم ، دیگه تحمل ندارم ... طاقتم طاق شده ، می فهمی . دیگه ... دیگه نمی تونم صبر کنم . باید همین الان ، همین الان جوابم و بدی . باید تکلیفم و روشن کنی .خودت می دونی که چقدر می خوامت .دیشب تا صبح نخوابیدم ، از 4 صبح اینجام تا جواب آخرت و بهم بدی. همین الان ...
با گفتن هر کلامش قدمی به سمتم برمی داشت و من ، مجبور به عقب نشینی بودم . دستاش بی تابانه سعی در گرفتن شونه هام داشت . اما جلو نیامده ، با واکنش تند و شتابزده ام به کنارش آویخته می شد . " خدایا این چش شده ؟ اگه همین جوری ادامه بده به دم درمون می رسیم و ... خدای من !!! "
یاد حرکت دیشبم تو خواب افتادم و خواستم با هل دادنش از سر راهم کنار بزنمش و فرار کنم . اما با یادآوری نتیجه ی خوابم ، تصمیم گرفتم بقول و نصایح مامان :
" مامان جان این زخم زبون و حاضر جوابیت کار دستت میده آدم تا می تونه باید با پنبه سر ببره .هر چی زبون خوش ،مار و از سوراخش بیرون میکشه . تیغ زبون دشمنی ایجاد می کنه و از قدیم گفتن ، هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار . تا می تونی با مردم مدارا کن . "
با اینکه دلم نمی خواست اما ، با صلاح و ترفند مدارا ، زبونم نرم شد و با آرامش گفتم :
ــ حرفاتون و شنیدم اکبر آقا . حالا برید کنار رد شم .بدجوری دیرم شد. اما این راه درستش نیست . مگه اینجا سر گردنه اس یا شما راهزنید که راه و می بندید . شما دارید با آبروی کسی که ادعا می کنید می خواهیدش تو محل بازی می کنید . لطفاً بزرگترتون و بفرستید با پدرم صحبت کنه و اگه اون اجازه داد ، ادامه ی حرفاتون و تو خونه مون می شنوم .
خدای من ،...چی گفتم ؟
از شادی ایی که بیکباره چهره اش رو در برگرفت ،خجالت کشیدم . چشاش چنان برقی زد که مطمئن بودم دلش می خواد از فرط خوشحالی همین الان درآغوشم بگیره . خدا رحم کرد تو کوچه بودیم و جرأت همچین کاری و نداشت . وگرنه از شدت شعف و امیدی که سرتا پاش و فرا گرفته بود . از تو آغوشش یه مشت پودر و خاکشیر بیرون میومدم و به شب عروسیش نمی رسیدم .
ــ نمی خواستم اینکارو کنم . اما تو با کارات برام آروم و قرار نذاشتی .ممنون خانومی . خیالم و راحت کردی .پس تا امشب ! کلی برات حرف دارم .
با دستش بوسه ایی برام فرستاد و با شتاب رفت .
" دیوونه ! نگاش کن .بدو بدو رفت . این دیگه کیه ؟ مگه من گفتم همین امشب ! "
***
ترنج خاتون
۶ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۳ بعد از ظهر
http://s5.rimg.info/ce84d44ea243e730efc0e55a2579ee7d.gif (http://www.postsmile.com/)
با مشت روی کاپوت جلوی ماشینش کوبیدم و با فریاد گفتم :
ــ مگه آزار دارید .
حیف که با تعلیمات خانوم وکیلی خیلی خوددار و متین شده بودم . چشم نخورم یه وقت .( آهسته روی باسنم و یه نیشگون کوچولو گرفتم تا یه وقت خودم ، خودمو چشم نکنم . آخه مامان میگه با این کار جلوی چشم زخم خودمون و دیگرون و می گیریم .) وگرنه حالیش می کردم با کی طرفه .
رفتم جلو .البته سمت مخالف راننده و با انگشت تقه ایی به شیشه ی بالاکشیده اش زدم و با صدایی که بشنوه گفتم :
... منظورتون از اینکارا چیه ؟ من که سر راه شما نبودم . خوشتون میاد هر روز صبح زهره ترکم می کنید . اگه حرفی برای گفتن دارید مثل آدم بیاید پایین و رو در رو بگید .
"نه ... نه ... نه ... خواهشاً بفرمائید سر جاتون . "
خدای من ، کی فکرش و می کرد در ماشین باز بشه ، آقای امین از توش پیاده شه که من بیچاره همچی فکری بکنم . با چشای متحیرش بهم خیره شد و با تعجب پرسید :
ــ خانم محبی هیچ معلومه چکار می کنید . من فقط قصدم عرض ارادت بود . نه هیچ چیز دیگه ای .
"حالا خر بیار باقالی جمع کن . آخه من ِ بخت برگشته ، چه می دونستم جنابعالی پشت فرمون ماشین نشستید و عشقتون کشیده با بوق زدن به بنده ، عرض ارادت کنید . چه گیری کردم از دیشب تا حالا از زمین و آسمون برام می باره .خودمونیم ، انگار این کارِِ تازه برام اومد نداشته "
با خجالت گفتم :
ــ سلام ، ببخشید آقای امین . من شما رو با کس دیگه ای که ( با اشاره به ماشینش ) از همین ماشینا داره اشتباه گرفتم .
در ماشین و محکم بست و با دور زدن ماشینش اومد به سمتم . از حالتش معلوم بود که یه محاکمه ی حسابی در پیش رو دارم .
ــ منظورتون و درست متوجه نشدم . چی گفتین ؟
سرم و انداختم پایین و با تته پته ، همه ی ماجرا رو براش از روز اول ،مو به مو بازگو کردم . هر چی که به انتهای داستانم نزدیکتر می شدم ، عمق حیرت و تعجب و تو چهره اش بیشتر می دیدم .با پرخاش گفت :
ــ چرا این موضوع رو با من درمیون نگذاشتید .
"یعنی تو نمی دونستی ؟ آخ جون ! یه پوئن مثبت به نفع خودم .پس بالاخره یه چیزی پیدا شد که تو سر از اون درنیاورده باشی !اَه ، اَه ... قیافه اش رو ببین ترو خدا. اخماش و یه من ، واسه من ریخته پایین . به من چه که یکی از این همسایه های گور به گوریت مثل آدم رفتار نمی کنه .زورت به اون نمی رسه واسه من قیافه می گیری . چه از خود راضی ! اصلاًبه تو چه ؟برای چی باید به تو می گفتم . سر پیازی یا ته پیاز زندگی من ! "
ــ فکر نمی کردم مسائل شخصی و خصوصی من خارج از محیط شرکت به شما
مرتبط باشه یا اصلاً براتون اهمیت داشته باشه . وگرنه در اسرع وقت این موضوع رو با شما درمیون می گذاشتم .
چون خیلی به اعتقاد خودم چوخ بیلمیش و زبله یا بقول بچه ها ضریب گیرائیش بالاست . فوراً متوجه ی کنایه ی نهفته شده در درون سخنانم شد . و جوابش و چنان داد که تا فلان جام و سوزوند .
ــ خانم محبی، همونطور که فرمودین زندگی شخصی و خصوصی شما خارج از محیط شرکت بهیچوجه به من مربوط نمیشه. اما اینجا و در محدوده ی ساختمان شرکت هر اتفاقی برای شما یا دیگر اعضای شرکت رخ بده .مطمئن باشید پای آبرو و حیثیت شرکت و بخصوص من در گرو خواهد بود . پس منبعد اگه به فکر خودتون نیستید به فکر آبروی من و شرکتم باشید .
پشتش و کرد و با سرعت درون ماشینش نشست و گازش و گرفت و رفت . به همین راحتی !
یه کم در محوطه ی سر سبز اطراف ساختمون شرکت پرسه زدم تا با خوردن باد به سرم ،مخم و که از گرمای سوزنده ی حرفاش داغ کرده بود ، خنک کنم .
" مردیکه ی عوضی ، گفتم الان میره بخاطر من ، یارو رو پیدا می کنه و حقش و میگذاره کف دستش . نگو دلش برای شرکتش میسوزه و اسم و رسمش . نه بابا نترس ! کاری نمی کنم که آبرو حیثیت تو یکی به خطر بیفته . عوضی ... میمو ... لااله الا الله .شیطونه میگه برم لخت شم دم در شرکت و...قیافه اش دیدن داره ... اما حیف که ... "
با افکار عجیب غریبم خنده اومد رو لبم و آمپرم کشید پایین . راه رفته رو با ماشین برگشتم . انقدر فشارم و بالا برده بود، نفهمیدم چقدر راه رفتم . سر از پل تجریش درآورده بودم .
http://fantasyflash.ru/grafic/line/image/line129.gif (http://www.postsmile.com/)
ترنج خاتون
۱۱ آذر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ قبل از ظهر
http://www.silvitablanco.com.ar/ozono/d208del.gif (http://www.postsmile.com/)
بابا رحمان با دیدنم در آسانسور رو باز نگه داشته بود . سلام کردم و با تشکر سریع داخل اتاقک آسانسور چپیدم . دیر کرده بودم و حوصله ی چاق سلامتی باهاش و نداشتم . با دیدن آقای امین درون اتاقک آسانسور جا خوردم و سلام کردم و با فاصله کنارش ایستادم . انقدر جواب سلامم و آهسته داد که شک کردم اصلاً جوابم و داد یا من اینطور تصور کردم .صاف و مستقیم رو به در ایستاده بود و چنان از وجودش اراده ، قدرت و اعتماد به نفس ساطع می شد که بی دلیل دست و پام و گم کرده بودم . مرتب به ساعتش نگاه می کرد و با زبون بی زبونی حالیم می کرد که دیر کردم . کم از وجودش در نزدیکی ام احساس خفگی و ترس رعشه بر اندامم انداخته بود . با این کارش هم بر دلهره و اضطرابم می افزود .بوی عطر مخصوصش که همواره از اون استفاده می کرد و عاشق بوی تلخ و گرمش بودم در تمام فضای اطاقک پیچیده بود و اگه در حالت عادی بودم بطور قطع هوش از سرم می پرید . طبقه ی یازدهم به اندازه ی صد و ده طبقه طول کشید تا بایسته . به رسم ادب درو باز کرد و نگه داشت و با گفتن بفرمائید اجازه داد تا من اول ،خارج بشم .
" چه عجب ، با اینهمه کبر و غرور و قیافه ، ادبم سرش میشه !" دستپاچه شدم و خواستم زیاد معطلش نکنم . با سرعتی که به خرج دادم پاشنه ی میخی کفشم که تازه مد شده و برای اولین بار بود، می پوشیدمش ، نمی دونم چه جوری ( چرا ، خوب می دونم . امروز روز بُز بیاریم بود . اگه مامان اینجا بود می گفت . "آدم سر موالم که می خواد بشینه زیر پاش و نگاه می کنه ." ) تو درز بین اتاقک و فضای خارجی که برای حرکت آسانسور قرار داده بودن فرو رفت و کله پا شدم . اگه دستش و که درو نگه داشته بود حائل نمی کرد، با سر رفته بودم توی دیوار روبروم .یا مخم به دری که داشت بسته می شد می خورد . وقتی که پا در هوا به خودم مسلط شدم . دستش و فوراً از دور شکمم برداشت و با گفتن ببخشید کیفم که روی شونه ام آویزون بود گرفت و کمکم کرد تا تعادلم و کاملاً حفظ کنم و این جوری دستش به بدنم نخورده باشه .نمی دونم چرا زبون درازم الکن شده بود و هیچ جور تو دهنم نمی چرخید تا ازش تشکر کنم . پاشنه ی فرو رفته ی کفشمم خیال بیرون اومدن نداشت . هر چی پام و کشیدم بی فایده بود .چقدر خودم و برای پوشیدن این کفشا لعنت کردم ، بماند . وقتی دید تلاشم به جایی نمی رسه دولا شد و با گرفتن مچ پام برق سه فاز و به بدنم متصل کرد .از لرزه ای که به جونم افتاد ، تعادلم بهم خورد و اگه دستم و فوراً روی کمرش نگذاشته بودم .رو سرش آوار می شدم . متوجه شد لرزه ای که به جونم افتاده از تماس دست اوست که ایجاد شده دستش و برداشت و بلند شد .
زبونم که ته حلقم چسبیده بود . بکار افتاد و با گفتن :
ــ ممنونم آقای امین شما بفرمائید خودم یه کاریش می کنم .
خواستم بره. تا زودتر از اون وضعیت بغرنج خلاص بشم .
وقتی ایستاد و نگاهمون به هم دوخته شد . دیگه چهره ی یه مرد متکبر و از خود راضی جلوی روم نبود . صورتش از تلاشی که کرده بود سرخ و خیس از عرق بود و نگاهش چنان گرم و مهربون که هرگزاین حالت چهره اش و در این مدت ندیده بودم .هر چنداز وقتی که جام و تغییر داده بود دیگه بندرت می دیدمش و کم سر و کارمون بهم افتاده بود . گره ی کراواتش و شل کرد و گفت :
ــ بهتره کفشتون و دربیارید و برید بیرون . ممکنه کسی رد شه و اینطوری صورت خوشی نداره !
" اووف ! همه اش فکر آبروشه . نترس بابا کسی فکر نمی کنه انقدر بی جنبه ایی که تو آسانسور کسی رو خفت کرده باشی . "
ناچار به دستورش گوش کردم و پام و از تو کفشم کشیدم بیرون و لی لی کنان رفتم بیرون و در آسانسور و نگه داشتم .
وقتی دو سه تا از کارکنان شرکت از اون یکی آسانسور که بندرت کار می کرد بیرون اومدند و متعجب نگاهم کردند . تازه متوجه ی منظورش شدم و به دوراندیشی اش احسنت گفتم . وقتی فهمیدند دسته گل ماجرای گیر کردن آسانسور تو این طبقه ، از پاشنه ی کفش من آب می خوره و رئیس تو اطاقک مشغول سر و کله زدن با پاشنه ی کفش گیر کرده است . از او خواستن تا تشریفش و ببره تو شرکت و این مشکل و به اونا بسپاره . شاید این جوری می خواستن 45 دقیقه تأخیرشون و موجه جلوه بدن . وقتی از کنارم رد می شد . می دونستم از شرم و خجالت صورتم مثل لبو سرخ شده . فقط تونستم با سر و چشم و زیر لبی ازش تشکر بکنم . سرش و تکون داد و برای اولین بار لبخند یا تبسمش و دیدم .اونقدر صورتش
زیبا شده و چشای خاکستری قشنگش مثل خورشید می درخشید که آدم دلش می خواست بپره تو بغلش و ماچش کنه . باید دور پاشنه ی کفشم بگردم که باعث شد من اون روی صورت اخمو و عبوسش و ببینم .بیخود نیست همیشه تو اخمه . خودش می دونه با این قیافه چقدر تو دل برو و خوردنی میشه ! واقعاً رحم به دخترای مردم می کنه .
به دیوار راهرو تکیه دادم و پای برهنه ام رو گذاشتم رو دیوار . و کیفم و به شکمم چسبوندم . بالاخره با شکستن پاشنه ی کفشم ، کفشم خلاص شد . از تک تک آقایون که با چشاشون داشتن می خوردنم ، تشکر کردم . و ایستادم تا اونا زودتر وارد شرکت شده و لنگیدن منو نبینن . آقا رحمان که با ایستادن آسانسور فهمیده بود مشکلی ایجاد شده ، خودش و رسونده بود . طاقت نیاورد و خنده اش رو رها کرد . خودمم خنده ام گرفته بود . برگشتم و گفتم :
ــ دست شما درد نکنه بابا رحمان ، از شما انتظار نداشتم .
از روزی که بعنوان شیرینی کارم براش یک پیراهن مردانه و یک بسته شکلات گرفته بودم . مرتب "دخترم " صدام می زد و منم بالطبع بابا رحمان خطابش می کردم . و همین کلام محبت آمیز باعث شده بود مثل پدرم دوستش داشته باشم . و احترام بیشتری نسبت بهش قائل باشم . از وقتی هم که آقای زندی آبدارچی شرکت بخاطر بیماری سرطان پروستاتش از کار بازنشسته و برای مداوا رفته بود . همه ی خریدهام و انجام می داد و خیلی هوام و داشت . اجازه نمی داد زمان استفاده از آسانسور مردی با من همراه بشه . کاش امروزم همون کار و کرده بود .
ــ آخه دخترم تو ماشاا... با این قد بلندت ، چه نیازی به این کفشا داری ؟
ــ خودتون که دیدید ، همیشه کفش اسپرت پامه .
بعد آهسته تر ادامه دادم
... می خواستم از مد عقب نمونم، که نشد .
خنده ای کرد و گفت :
ــ از دست این خانما و این مُدای دم به ساعتشون !آخه بابا جان من ، فکر نمی کنی اینایی که تابع مدن ، واسه اینه که از خودشون چیزی ندارن ، مجبوراً با اینکارا سری تو سرا در بیارن . اما تو چی بابا !" غلام همت آنم که به زیر چرخ کبود ، از هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است . " بابا جان ، از من پیرمرد میشنفی ، دور این مد و مد بازی رو خط بکش . ماشاا... ، تو گونی و کنف ام بپوشی ، بهت میاد دخترم .
می دونستم منظورش چیه اما به شوخی گفتم :
ــ دست شما درد نکنه بابا رحمان حالا دیگه ما مترسک شدیم گونی بپوشیم !
قاه قاه خندید و گفت :
ــ تا پرونده ات خط نخورده و اخراج نشدی .برو باباجان .
جالبه ،اونم از اخلاق گند رئیسمون خبر داره .
با انبردست پاشنه ی شکسته ی کفشم و که کشیده بود بیرون ، به دستم و داد و داخل آسانسور شد .
مونده بودم با این لنگ لنگ راه رفتن چه طور وارد شرکت بشم . همینکه دستگیره رو گرفتم تا با زدن زنگ ، فوراً جیم شم تو اتاقم . در باز شد و چهره به چهره ی آقای امین شدم .
ترنج خاتون
۱۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۴۱ قبل از ظهر
http://www.silvitablanco.com.ar/ozono/13272.gif (http://www.postsmile.com/)
خجالت کشیدم و دست و پام و گم کردم و عوض تشکر گفتم :
ــ سلام .
با لبخند جواب سلامم و داد و گفت :
ــ نگرانتون شدم . می تونید راه برید ؟
احساس کردم پوست صورتم از حرارت و داغی نگاهش در حال سوختنِِ .بازم هل کردم و ناخواسته نفهمیدم چی گفتم :
ــ آقای امین پاشنه ی کفشم شکسته . پام که نشکسته ! برای چی نتونم راه برم !
خاک تو گورم . خفه بشم ایشاا... آخه اینم جواب بود دختره ی نفهم . عوض تشکر و قدردانی تیکه میندازی بهش .
اخماش تو هم رفت و خیلی سرد و خشک گفت :
ــ بله ،ببخشید . حق با شماست .
پشتش و کرد و رفت . جواب نگرانی ها و دلسوزی های همکارانم و به سرعت دادم و با تشکر از محبتشون خودم و انداختم تو اتاقم . روی صندلی ولو شدم و سرم و روی میز گذاشتم . خیلی عجیب بود . آرزو سراغی ازم نگرفته بود و پیداش نبود . معلوم نبود کجاس !
با یادآوری صحنه های داخل آسانسور ...
کمکش و جلوگیری از افتادنم زمانی که با دست در آغوشم گرفته بود ... تلاشش برای بیرون آوردن پاشنه ی کفشم و تماس دستش با پام . نگاه نگران و برق محبت آمیز چشاش . اوه خدایا چه چشای گیرا و جذابی ! چشایی که همون روز اول فهمیدم ، بدون احساس ِ پشت نی نی مردمکش ،براحتی می تونه طرف مقابلش و مثل شمع ، تو خودش آب بکنه ! وای بحال اینکه یک دنیا احساس هم پشتش باشه !طفلک همسر آینده یا دوست دختراش ! برای دیدن و نگاه کردن به چشاش ، باید عینک جوشکاری به چشماشون بزنن تا برق چشاش در جا خشکشون نکنه . متحیر موندم ، چطور روز اول تونستم با چشام ، از رو ببرمش و خیره تو چشمهاش نگاش کنم !
با زنگ داخلی تلفن سرم و از روی میز برداشتم و تلفن و جواب دادم .
خودش بود .اما صداش دیگه اون لحن مهربون و پر مهر چند دقیقه ی پیش و نداشت . بازم سخت و محکم و تحکم آمیز شده بود . از شانس بد من ،میگه امروز خانم وکیلی مرخصی گرفته .و حالا من باید ، خرده فرمایش های آقا رو انجام بدم .
"اووه .گندت بزنه ! ای روز گند زده ! اگر می دونستم چه ماجراهایی در کمینم نشسته ، قلم پام و می شکوندم و می تمرگیدم خونه ! این آرزو هم وقت گیر آورده ! حالا باید همین امروز که من و اینهمه شرمنده ی محبتش کرده ، مرخصی می گرفتی ؟ حالا با این پای لنگ لنگون چطور جلو روش ظاهر بشم ."
با همون ریخت و شمایل در اتاقش و زدم . وقتی صدای اجازه دادنش و شنیدم ،داخل شدم . "آزموده را دوباره آزمودن خطاست " همچی نقره داغم کرده بود که تا عمر داشتم بدون اجازه وارد اتاق کسی نمی شدم .
ترنج خاتون
۱۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۹ قبل از ظهر
http://bahar22.com/ftp/zibasazi/zibasazi08/image/35.gif (http://www.postsmile.com/)
بازهم صندلی پشت بلندش ،پشتش به من بود . " حتماً خیلی از این فیگورش خوشش میاد "
ــ آقای رئیس .
با تأنی چرخشی به صندلیش داد و به سمتم برگشت . نگاهش و به میز دوخت و با اشاره ی دستش گفت :
ــ اومدید بالاخره ؟ از اتاق بایگانی پرونده ی الکترو پیشگام و بیارید .
" آخه با این وضع . خدا رو خوش میاد منو لنگ لنگون بفرستی اونجا "
با اکراه گفتم :
ــ بله حتماً .
آهسته قدم برداشتم تا وضع رقت انگیزم باعث تمسخر و خنده اش نشه . حالا این به کنار از جلوی اونهمه چشمی که با ذره بین آدم و دید می زنن چطوری باید عبور کنم .
ــ خانم محبی ، بفرمائید بنشینید .
تو دلم گفتم :
" آخ خدا خیرت بده . نوکرتم . "
با تلفن شماره ای رو گرفت و پس از چند ثانیه گفت :
ــ آقای سلطانجو لطفاً زحمت بکشید ، پرونده ی الکترو پیشگام و برام بیارید . بله . متشکرم .بله . بازهم ممنونم .
نشستم روی مبل نزدیک در ورودی و ابروهام با افکار درونم تو هم گره خورد . چطور به آقای سلطانجو که رسید لطفاً و زحمت بکشید و متشکرم . به ما که رسید ، وارسید .
دست خودم نبود احساس می کردم با دستور بی ادبانه اش عمداً می خواسته تنبیه ام کنه و دلم و به درد بیاره . باید یه جوری تلافی بی ادبیش و می کردم . اظهار محبت یکساعت پیشش هم نمی تونست وادارم کنه ، کوتاه بیام . من که ازش نخواسته بودم . کاری واسم انجام بده . خودش فاز نوعدوستی برداشته بود .یهو صدای خانم وکیلی تو گوشم زنگ زد .
" ای بابا این وکیل مدافع ، خودش هم که نیست بازم صداش هوای این جونور و داره ، عجیبه ها ! "
" ــ یاسی خانوم تو متولد سال ماری نه گربه !اینقدر به این بیچاره ، پنجولات و نشون نده و گربه صفت بازی در نیار ! "
"باشه آرزو جون . چشم اطاعت میشه . پنجولام غلاف . اما نگفتی که نیشش نزنم . "
صدای بلندش که منو به نام می خوند، افکارم و پاره کرد .
ــ خانم محبی مشکل شما چیه ؟
ــ بله ؟
ــ عرض کردم مشکل شما چیه ؟
ــ من قربان ؟ چطور مگه ؟چه مشکلی ؟
ــ مطمئن هستید که ... ( به گوشاش اشاره کرد )
ــ بله قربان . اگه منظورتون به این که نمی شنوم ! خیر . خیلی هم خوب می شنوم .
ــ خدا رو شکر . پس مشکل توی مغزتونه !
گیج و مات از گستاخی اش ، از جام بلند شدم .
ــ آقای رئیس با تمام احترامی که برای شما قائلم ، ولی اجازه نمی دم هی به من توهین کنید .
از پشت میزش برخاست و آهسته به سمتم اومد . گفتم الانه که دوتا سیلی آبدار بخوابونه زیرگوشم . اما روی مبل روبروم نشست و پاهاش و روی هم انداخت .دستهاشم چلیپاوار زیر بغلش فرو برد .
مثل مجسمه ی ... ابوالهول دیگه تکراریه ...آم ... چیزی گیر نیاوردم . پس همون ابوالهول ، جلوش ایستاده بودم و پام تو لنگه کفش بی پاشنه ام بالا پایین میشد .
ــ تو این وضعیت ( با اشاره به کفشم ) ، بهتر نیست بشینید .
"آخ که چه خونسرد و راحت ، متلک هاش و میندازه و توقع داره منم مثل خودش آروم باشم . "
با صدای ضربه رو در از جاش بلند شد و به سمت در رفت . از آقای سلطانجو پرونده رو گرفت و تشکر کرد . برای اولین بار بود که می دیدم درو خودش باز می کنه . کاملاً متوجه شدم . قصد نداشت آقای سلطانجو وارد اتاق بشه و منو تو اون وضع ببینه . حتماً قیافه ام خیلی مضحک شده بود !
ــ هنوز که ایستادید .
روی همون مبل ، با خیال راحت نشست .
ــ با من لجبازی می کنید یا با خودتون ؟
ــ فکر کردید هنوز بچه ام که لجبازی کنم .
این و گفتم و انگار دستی منو پایین کشید . روی مبل یکوری نشستم .طوری که نیمرخم به سمت او باشه . از نگاه کردن به چشماش واهمه داشتم .
ــ میشه بگید مشکلتون با من چیه ؟
بی اختیار برگشتم و نگاهش کردم . از برق تمنایی که در نی نی چشماش می درخشید ، دلم به لرزه افتاد . فکر کردم اشتباه می کنم. سرم و پایین انداختم و مظلومانه گفتم :
ــ من با شما مشکلی ندارم .
ــ مطمئنید ؟
دستپاچه و هل شده بودم . صورتمم حتماً گل انداخته بود . نمی فهمیدم برای چی نرمش نشون میده و آهنگ صداش چرا محبت آمیز شده . برای فرار از این مخمصه با دلخوری گفتم :
ــ میشه بفرمائید سر کارمون ! پرونده رو که آوردن !
ــ به اونم می رسیم .
کلافه و مستأصل انگشتای دستم و تو هم گره زدم . شرم و خجالت از حضور فیزیکی نزدیکش و تنهایی و راحت نشستن و بی پروا نگاه کردنش ، اعصابم و متشنج کرده بود . اونقدر اعصابش قوی بود که هیچ تکونی نمی خورد . نه پایی رو که رو هم انداخته بود . نه انگشتای دستش و یا ابروهای خوش فرمش رو . ساکت نشسته بود و بدون تحرک حرارت امواج نگاه سوزانش رو بر چهره ام می پاشید . عاقبت به تنگ اومدم و با بالا گرفتن سرم ، قافیه رو باختم .نگاهم در نگاهش گره خورد و قلبم فرو ریخت . خانه ی سخت و بتونی دلم به آوار نشست و حلقه ی اشک ناخودآگاه در چشمم شکل گرفت و فرو چکید . با اخم نگاه ویرانگرش رو از چشام برگرفت و از جاش بلند شد . در اتاق شروع به قدم زدن کرد . دست تو موهای انبوهش کشید و از من خود باخته تر وکلافه ، کتش و از تنش درآورد و روی مبل پرت کرد . کنار پنجره ی شیشه ایی اتاقش ایستاد و پشت به من کرد . با گذاشتن دست راستش رو شیشه ، پیشانی اش را به آن تکیه داد . حالا که پشتش به من بود آسوده خاطر می تونستم قامت بلند و مردانه اش را با شانه های پهن و مقاومش که آشفته سر بر روی ساعدش گذاشته بود و بی محابا نظاره کنم .
[ چشات و درویش کن ، دختره ی احمق . چی خیال کردی ؟ فکر کردی عاشقت شده ؟ فکر کردی دوستت داره ؟ خاک تو گورت با این فکر و خیالای خامت ! بیچاره اون قشنگتر از تو هزاران دختر زیبا تو دست و بالش داره !آخه تو کجا و اون کجا ؟ از رویا خارج شو . براحتی وانده ! اون همین و میخواد . میخواد خردت کنه . غرورت و بشکنه . از بس همه براش غش و ضعف رفتن ، طاقت نداره ببینه یکی تو روش وایستاده و محلش نمیده .نزار بشکندت . مقاوم باش . اگه تا حالا تو زندگیت موفق بودی و به اهدافت رسیدی ،فقط بخاطر عزت نفس و غرورت بوده . نزار این چن وقتی و که تو شرکتش هستی به خواسته اش برسه و غرور زخم خورده اش رو با به زانو درآوردنت مداوا کنه . داره باهات بازی می کنه . آلت دستش نشو . ]
ندای درونم به موقع به فریادم رسید . با دست اشکهایی رو که بی اختیار از چشام پایین می چکید و پاک کردم . با جرأت گفتم :
ــ آقای رئیس !
تو حال خودش نبود . غرق در تماشای بیرون و حتماً افکار مسمومی که برای از پای در آوردن غرور من داشت . بی توجه به من که بارها صداش کردم ، ساکت و صامت ایستاده بود . نزدیکش شدم و درست پشت سرش قرار گرفتم . اونقدر در فکر و خیالای خودش غوطه ور بود که حضورم و احساس نکرد . حس غریبی آنچنان قدرتمند در درونم سر باز کرده و فریاد می کشید " در آغوشش بگیر " که بیخود از خود دستم را تا نزدیک شانه اش پیش بردم .
[ این بود اُلدورم ، اُلدورمت ؟ خاک و بریز رو سرت و غرورت و نجابتت ! الفاتحه الصلوات ! ]
"خدای من ،خدای مهربون من، داشتم چکار می کردم .وای خدا ... این حس غریب و نمی خوام . اگه عشقه ، دوست داشتنه .مهرورزیدنِ ...نه ، نه ... نمی خوام . رسوائی ایست ، جنونه ! نمی خوام ."
ازش فاصله گرفتم و با نوک خودکارم زدم رو شونه اش . چنان یکه خورد و با شتاب برگشت که تعادل منم با اون کفش بی پاشنه بهم ریخت . قبل از اینکه نقش زمین شم ، بلافاصله بازوم و گرفت و کنترلم کرد .
با گفتن چه سرعت عمل بالایی داره ، تو دلم . یادم رفت از خدا چی خواسته بودم .
هنوز جای دستای ملتهبش از روی آستین مانتوم ، پوست دستم و می سوزوند .که نگاه شیفته اش رو که هزاران حرف ناگفته در خود داشت و بی مکر و فریب اسرار دل ِ صاحب مقتدرش رو برام برملا می کرد با مژگان بلند و مشکیش بهم زد و با لبخندی که سیمای جذابش رو خواستنی تر می کرد به صورتم دوخت و با لحن گرم و مهربانی آهسته گفت :
ــ ببخشید . ترسوندمت ؟
میخواستم بگم :
" نه ! نه ! آخه تو با اینهمه خوبی ، مگه میشه ترسناک باشی ! "
[ یادت رفته همین آدم تا دیروز گوشت تنت و میریخت و با داد و هواراش سکته ات میداد ! خر شدی باز . ]
ــ نه . نه ! چیزی نیست . یعنی ...
خوشبختانه خودش داوطلب شد تا جو احساسی حاکم در بینمون و از میون برداره . اجازه نداد تو مغزم دنبال الفاظ بگردم .
ــبهر حال معذرت میخوام . اگه حالتون خوبه بهتره به کارمون برسیم .
ترنج خاتون
۱۲ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ قبل از ظهر
درد و دلی با شما ، نازنین همراهانم .
سلام دوستان عزیزم . ممنونم از همراهی تون . اگه تایپ داستانم زیادی طول کشیده یا ماجرا بیش از اندازه کش دار شده .خیلی خیلی معذرت می خوام . همونطور که در اولین پست عرض کردم .این داستان بصورت فی البداهه اس . ومن فقط زمانی می تونم ادامه اش رو بدم که وقت و موقعیت مناسبی برای فکر کردن و تایپ کردن داشته باشم . و بالطبع چون نوشته ای از قبل ندارم . لذا ،نه می تونم سرو ته اش رو بزنم و کوتاهش کنم .و نه اینکه از روش ، سریع بتونم تایپ کنم . با همه ی کاستی ها و عیب و ایراداتش ممنونم که هنوز هم همراهم هستید . و از اینکه زیاد منتظرتون می گذارم هزاران بار پوزش می خوام .
http://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net47.gif (http://www.postsmile.com/)
از داخل کشوی میزش با دستپاچگی اوراقی رو که با منگنه بهم دوخته شده بود و بیرون کشید و روی میز پذیرایی وسط اتاق گذاشت و با همون حال با شتاب کتش رو برداشت و به سمت در رفت .
ــ تا شما اینا رو ترجمه کنید ، من بر می گردم .
دستگیره ی درو گرفت و قبل از باز کردن آن اضافه کرد :
ــ لطفاً همین جا این کار و انجام بدید . در ضمن اگه اونجا براتون مشکله ، می تونید از میز کار من استفاده کنید .
درو آهسته پشت سرش بست و من و با یکدنیا فکر و خیال تنها گذاشت . در سکوت ، فکرم و متوجه ی کارم کردم . باید قبل از برگشتن او ترجمه ی اوراقی رو که بهم محول کرده بود، تمام می کردم و شایستگی ام رو برای دریافت اینکار ، اثبات می کردم . پرنده ی افکارم دائماً پر و بال می زد و با کوبیدن خودش به قفس مغزم ، اجازه ی پرواز در فضای باز و بدون مزاحم اتاق رو می خواست . تا حس کنجکاوی اش رو با سرکشی به هر سو ، خنثی کنه . اما من با تمرکز بر روی کارم ، چارچنگولی در قفسش رو محکم نگه داشته بودم تا در اسارت آروم بگیره .
حتی به بی تابی های دلم هم که مشتاق نشستن بر روی صندلی شخصی او در پشت میزکارش بود ،اعتنایی نکردم . چرا که بقول بابا :
ــ هر بیشه گمان مبر که خالیست ، شاید که پلنگ خفته باشد .( خودش نبود اما شاید دوربینی یا...)
ترجمه ی متون تجاری ، چون اصطلاحات و واژه های خاص خودش رو داشت از ترجمه ی متن های عادی و ساده دشوارتر بود . وقتی در باز شد و آقای امین با جعبه ای در دست وارد اتاق شد ، چشمم به ساعت روی دیوار افتاد . تقریباً یکساعت از رفتنش گذشته بود و من چنان غرق در کارم شده بودم که تنها فرصتی رو که می تونستم با خیال راحت به تفتیش اتاقش و برطرف کردن حس کنجکاوی ام بپردازم ، از دست داده بودم . هر چند ذاتاً آدم فضولی نبودم وتجسس تو چیزایی که بهم مربوط نمی شد و درست نمی دونستم .
با متانت و وقاری که جزء ثابت شخصیتش بود . متواضعانه جعبه ایی را که در دست داشت جلوی روم ، روی میز گذاشت . با توجه به شکل و فرم جعبه و نقش حک شده بروی آن .حدس زدن اینکه چه چیزی داخلش هست ، کار دشواری نبود . نمی دونستم برای اینکار باید بهش بخندم یا سرش فریاد بکشم .وقتی چشمان حیرت زده و متعجبم رو دید . پشت میز کارش رفت و با در آوردن کتش با خستگی بروی صندلی اش نشست .نمی دونم در صورتم چه دید که تمام حالت شیطنت و شوخ طبعی که هنگام ورودش در چهره اش نشسته بود ، به یکباره رنگ باخت و دوباره همان رئیس قبلی شدکه پیش ازاین بود !
ــ این دیگه کادو نیست که از گرفتنش ابا کنید خانم محبی . برای همین می بینید که ،کاغذ کادو نداره . در ضمن بهتره بدونید، وجه ای که براش پرداختم سر برج از حقوقتون کسر میشه . فقط زودتر بپوشیدش ببینم اندازه تون هست . یا نه . در غیر اینصورت مجبورم خودتون و بفرستم اونجا .
ــ اما ، آقای امین . من همین کفش ها که پامه ،تازه خریدمشون .
ــ می دونم ، ولی فعلاً که به دردتون نمی خورن . بعداً بدید پاشنه اش رو درست کنن و ببخشیدش به کسی . توصیه می کنم دیگه بابت این جور کفش ها ، پولتون و هدر ندید . چون اصلاً بهتون نمیاد .
ــ اما ...
"دیوونه ! از کیسه ی خلیفه می بخشه !حالا اگه پولش و نمی گرفتی و اُرد می دادی ، یه چیزی ! "
ــ بجنبین خانم محبی . امروز خیلی کار داریم . مطمئناً با اون کفش ها نمی تونستید تا عصر بدو بدو کنید .
وقتی ناچار در جعبه رو باز کردم . از دیدن اونهمه سلیقه و انتخاب زیبایی که برام انجام داده بود. دچار حیرت شدم .درست اندازه ی پام بود. واقعاً احساس بوسیدنش بدجوری لبام و قلقلک می داد .
[ چه غلطا ... خودمونیم ،خیلی از راه بدر شدی آ ! ]
"ببخشید .دست خودم نبود . وفور احساسات آنی و زودگذرکله پام کرد ! "
از مارک خارجی و پاشنه ی بلند و تخت یک تکه اش که جلوه ی خاصی به مدل کفش داده بود ، فهمیدم خیلی پول پاش داده . بدون اینکه حواسم باشه کفش ها رو پوشیدم و دراتاق قدم زدم .
" نه ! کاملاً اندازه اس و خدایا چقدر شیکه . چقدر سبک و راحت ! بیخود نیست میگن " هر چقدر پول بدی آش میخوری ! " حتی اگه گرونم باشه ! ارزش پولی رو که داده ،داره . "
مثل بچه هایی که برای اولین بار کفش به پا می کنن ، ذوق زده دوسه بار طول و عرض اتاق و پایین و بالا کردم و چشام همینطور به کفشام بود .
ــ خوشحالم که اندازه تونه و حدسم اشتباه نبوده . می ترسیدم از مدلش خوشتون نیاد . اما فکر می کنم، از طرح و رنگش بدتون نیومده باشه .
اصلاً حواسم نبود چیکار می کنم با شوق گفتم :
ــ وای نه ! دوسش دارم . خیلی قشنگه . دستتون درد نکنه . هم شیکه . هم راحته .
ــ می دونستم می پسندید .
"بازم می دونه ! چقدر به این دونسته هاش آلرژی پیدا کردم ! "
با حرفی که زد ، تازه متوجه ی موقعیتم شدم و سریع به روی مبلی که قبلاً نشسته بودم ، برگشتم .
ــ بابت کفشا ازتون متشکرم . امیدوارم بتونم جبران کنم .
ــ نیازی به جبران نیست ، کاری نکردم . همونطور که گفتم ،وجهی که پرداخت شده از حقوقتون کسر میشه . فاکتور خریدش داخل جعبه اس .
عصبانی شدم و با لحنی که یه کم تند بود گفتم :
ــ بله ، می دونم . فرمودید . حتماً هم باید همینطور باشه . منظورم زحمتی است که کشیدید .
همونطور که گفته بود تا نزدیک غروب اونقدر دنبال پرونده های مختلف به اتاقهای مختلف و بایگانی فرستادم و هنوز روی صندلی ننشسته ، بلندم کرد که براستی ، از پا انداختم .
سلام گرگ بی طمع نبود و خرید کفش ها نه از روی توجه و دلسوزی اش به من . چرا که انقدر که به فکر پام بود. به فکر شکمم که قار و قورش در اومده بود، نبود . حتماً خودش چیزی بیرون ،ته بندی کرده بود. که هیچ به فکر ناهار خوردن من نبود . آقای زندی جاش سبز ! اگه بود حداقل با یه لیوان چایی یا یه فنجون قهوه خستگی رو از تنم ،بدر می کرد .روی صندلی چرخون ، پشت میز کارم نشستم و خم شدم و با فشردن معده ام که سوزشش از ساعاتی پیش شروع شده بود .سرم و روی میز گذاشتم و چشم به ساعت دوختم . برای اولین بار ثانیه ها رو با چشمم دنبال کردم تا هر چه زودتر عقربه هاش ساعت 5 رو نشون بده تا بگریزم . نه به اون نگاه های عاشقانه ی آتشینش ! نه به این دستورات و اوامر پشت سر هم و بی وقفه اش . خانم وکیلی بیچاره چی می کشه از دستش ! .جداً که وجودش تو شرکت ، نعمته .بدون اون این کار و حقوقش ،یک قرون هم ارزش نداره !قربونش برم که تو مراقبت ازم مثل مادرم می مونه و تو رفاقت مثل مریم . چقدر دوستش دارم .... جای خالی اش امروز ،حسابی به چشمم میومد .
وقتی صدای تلفن دراومد . گوشی رو برداشتم و با شناختن صدای آشنای پشت خط . اجازه ی هیچ گونه صحبتی رو بهش ندادم و با خشم گفتم :
ــ آقای رئیس ، چیزی به ساعت 5 نمونده و من از خستگی و گرسنگی ، نای انجام هیچ کاری رو ندارم . لطفاً بگذارید برای فردا ، یا خودتون به تنهایی انجامش بدید .
درکمال خونسردی یا بهتره بگم بی حسی گوشی رو سرجاش گذاشتم .
با احساس ضربه های تیزی که بروی کمرم فرود می آمد و شنیدن صدای سرفه های بلند و پشت سرهم کسی که بالای سرم ایستاده بود .به سختی چشمانم را باز کردم . هنوز غرق خواب و رخوت خوشایندش بودم که با دیدن مردی ایستاده در نزدیکی و بالای سرم ، وحشت زده چنان خودم رو عقب کشیدم که صندلی ام محکم به دیوار خورد و قسمتی از رنگ وگچ دیوار ، بلافاصله فرو ریخت .
ترنج خاتون
۱۳ آذر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
[/URL]
ــ متأسفم خانم محبی . نمی خواستم بترسونمتون . ولی خیلی دیرشده .ناچار شدم ( خط کش و نشون داد ) ازش استفاده کنم ، تا بیدار شید . فکر می کنم به اندازه ی کافی استراحت کرده باشید . من میخوام برم و باید درای شرکت و قفل کنم .
بی خود نبود توی خواب ،احساس می کردم کمرم می سوزه . نامرد با نوک خط کش آهنی به پشتم می زده .
پلکهام و روی هم فشردم و دوسه بار باز و بسته اش کردم تا شاید ، سستی خواب نابهنگامی و که ناخواسته گرفتارش شده بودم . و هنوزم آثارش در چشم و جانم باقی مونده بود و از خودم دور کنم .
با عجله از جام بلند شدم و دستی به سرم کشیدم .وقتی مطمئن شدم روسری ام هنوز روی سرم هست ،با شتاب پرسیدم .
ــ ساعت چنده ؟
نگاهی به ساعت شیک مچ دستش انداخت و گفت :
ــ چیز زیادی به هفت نمونده !
ــ وای خاک بر سرم . تا برسم خونه مامان و بابام از دلشوره مردن !
انقدر هل و دستپاچه بودم که نمی تونستم به درستی حرفایی که از دهنم بیرون میاد ، فکر کنم .حتی نمی تونستم وسایلم و پیدا کنم . کیفم کجا بود ؟چرا روی میزم انقدر درهم برهم و آشفته است .حتماً تو خواب برای اینکه زیر سرم راحت باشه ، با دستام زدم هرچی روی میزم بوده پراکنده کردم .
بالاخره کیفم و از کشوی پایین میزم پیدا کردم . طاقت نیاوردم روی میزم و همین جوری رها کنم .
تند تند مشغول جمع و جور کردن پوشه های باز روی میز ریخته شدم . پوشه ایی رو که تو دستم بود از دستم بیرون کشید و با خونسردی گفت :
ــ اینکارا رو بگذارید برای فردا .مگه عجله ندارید .بریم ،من شما رو می رسونم .
ــ وای نه ! لطفاً برام یه ماشین بگیرید . من در حال حاضر مغزم اصلاً کار نمی کنه !
ــ لطفاً تعارف و بگذارید کنار .بخوبی می تونم حال خونواده تون و درک کنم . اگه چیزی جا نگذاشتید . لطف کنید برید دم آسانسور ، منتظرم باشید .
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و چهره ی مضطرب مامان و بابا یک دم از جلوی چشام دور نمی شد . تا رسیدن به پارکینگ و سوار شدن به درون ماشینش چندین بار ساعت و ازش پرسیدم . اصرار هام برای گرفتن آژانس تأثیری در عزم راسخش که قصد کرده بود لطف کنه و من و برسونه ، نداشت و با لحن و صدای قاطع اش تونست دهنم و ببنده .
ــ خانم محبی اصرار بیهوده نکنید . بهیچوجه اجازه نمی دم این موقع شب ،سوار هر ماشینی بشید .حتی اگه ماشین آژانس باشه .
آشفته و بی حوصله تر از اون بودم که بخوام برای اثبات خواسته ام ، باهاش جروبحث کنم .
در جلو رو برام باز نگه داشته بود و با دیدن تردیدم ، این پا اون پا می کرد. مردد بودم و دلم نمی خواست روی صندلی جلو ، در کنارش قرار بگیرم .
ــ پس معطل چی هستید خانم محبی ؟
تردید جایز نبود . در موقعیتی نبودم که به احساسات نوخاسته یا درست و نادرست بودن کارم توجه کنم .هر ثانیه ای که می گذشت ، برایم حائز اهمیت بود و تأخیر بیش از حدم را در رسیدن به خانه ،به رخم می کشید . بلافاصله نشستم و قبل از آنکه در را ببندد . کیسه ی پلاستیکی ای را که از شدت اضطراب در دستانش ندیده بودم روی پایم قرار داد.
همانطور که روی صندلی می نشست ، متعجب نگاهش کردم .
لبخندی زد و گفت :
ــ معذرت می خوام . امروز بقدری کارام زیاد بود و شما رو هم درگیرش کردم که فراموش کردم فرصتی برای ناهار خوردن به شما بدم !
[ بله دیگه ، اول صبح کله پاچه رو زدین تو رگ . فکر من بیچاره که یه لقمه نون و پنیر خوردم ،نبودین ! ]
ــ باور کنید من از صبح تا حالا ، اون یه لقمه نون پنیرم نخوردم !
ــ بله ؟!
با خنده گفت :
ــ مگه نمی گین اول صبح کله پاچه رو زدم تو رگ . خواستم بدونین تا شاید( خنده اش گرفته بود .) دلتون خنک شه .
" وای خدا ! این چی میگه ؟ یعنی افکارم و با صدای بلند بیان کرده بودم . بمیری یاسی خانوم . "
خیس از خجالت ، آنچنان تو خودم جمع و مچاله شدم که کم مونده بود با درو صندلی یکی بشم .
ــ با فریادی که تو تلفن سرم کشیدید، متوجه شدم از وقت ناهارتون گذشته و شما تا اون ساعت گرسنه موندید . همون موقع زنگ زدم براتون غذا بیارن . اما متأسفانه تموم کرده بودن . بنابراین با اینکه نمی خواستم اما مجبور شدم براتون ساندویچ سفارش بدم چون سریعتر از پیتزا ، آماده می شد . اگه سرد شده ، مقصر خودتون هستید که بی موقع ، خوابتون برد .چون بیست دقیقه بعد ،ساندویچ ها آماده بود .
ــ زحمت کشیدید ، ممنونم . ولی من خودم غذا آورده بودم . منتهی ...فرصت نکردم گرمش کنم . بهر حال ممنونم .فعلاً که گشنه ام نیست اخلاق بدی دارم . اگه از ساعت غذا خوردنم بگذره ، محاله بتونم چیزی بخورم .
با اینکه نیمرخش به سمتم بود . اما اخماش و که تو هم رفت ، دیدم . پاش و روی پدال گاز فشرد و بر سرعتش افزود.انگار می خواست خشمش و سر پدال گاز بیچاره دربیاره !
" خوب چیکار کنم ؟ مگه با این اعصاب خراب می تونم چیزی بخورم .دروغ بگم ؟ "
از بین ماشینها لایی می کشید و لحظه به لحظه هم سرعت ماشین و بیشتر می کرد . از ترس پاهام و به جلوی ماشین فشار می دادم و چشام و بسته بودم .با اینکه کمربند ایمنی رو بسته بودم . و مطمئن بودم اگه تصادف کنیم، حداقل شوت نمیشم تو شیشه ، اما ناخودآگاه با هر مانورش، دستم بالای داشبورت رو می فشرد . دیگه واقعاً از ترس رو به موت بودم .فکری به کله ام رسید و صبر نکردم . فوراً گفتم :
ــ اگه از سرعت ماشینتون کم کنید . ممنون میشم . بوی خوش این ساندویچ ها بدجوری اشتهامو باز کرده . ولی این جور که شما می رونید فکر کنم نخورده ...
یه لحظه برگشت و نگاهم کرد . سرعت ماشین کم کم پایین اومد نه خیلی .حداقل ، در حد معقولی قرار گرفت .
ضبط ماشین و روشن کرد. موزیک ملایمی رفته رفته ، آرامش و به اعصاب متشنجم بازگرداند . با اینکه روم نمی شد اما مجبور شدم برای صحت گفته ام در پاکت پلاستیکی رو باز کنم . تعارفش کردم و گازی به چیز برگر سرد شده زدم. هنوز اولین لقمه رو نجویده بودم که پرسید :
ــ سخت نیست براتون این همه راه و تا شرکت میآیید ؟
"هان ! برای همین نمی خواستم تو زحمت بردنم و بکشی ! "
خودم و مشغول جویدن لقمه ام نشون دادم و خیلی مختصر گفتم :
ــ نه .
ــ عجیبه !
نپرسیدم چی عجیبه تا سؤال و جواب دیگه ای رو راه نندازه !وقتی احساس کرد تمایلی به گفتگو در این باره ندارم ، سکوت کرد .
در سکوت وحشتناک ایجاد شده ، صدای جرق جروق کیسه ی پلاستیکی و کاغذ دور ساندویچ و احتمالاً صدای خرد شدن خیارشورهای ترد زیر دندانم ،بد جوری تو ذوق می زد . به ناچار دست از خوردن کشیدم . چونکه ساندویچش خیلی خوشمزه بود و واقعاً اشتهام باز شده بود .بدون اینکه متوجه باشم زیر خنکی باد کولر و موسیقی آرامبخشی که فضای نیمه تاریک ماشین و شاعرانه کرده بود . به نیمرخش زل زده و مات چهره ی آرومش شده بودم .با خودم فکرکردم" بر عکس ادا اصولی که از خودش درمیاره تا همیشه چهره اش و خشن و بی رحم به نظر بیاره .چه قلب مهربونی داره !چرا همیشه سعی می کنه با من ، بدرفتاری کنه . در حالی که آرزو و همه ی کارکنانش اذعان دارن اون خوش رفتارترین و مؤدب ترین رئیس دنیاست . در برخوردهایی که با هم داشتیم جز امروز که حتماً از دستش در رفته ، همیشه خواسته با چهره ی عبوس و از خود راضی اش مواجه باشم .
ولی ، چه صلابتی داره همین ظاهر پرغرورش ! و من عاشق مردای خودساخته و مغرورم .خوب که نگاهش می کردم می دیدم در توصیف صورتش اغراق نکردم و براستی همانند تندیس های مرمرین اساطیر یونانی و خدایان چند گانه اش . خدای یکتا جزء جزء اجزایش را با وسواس و دقت تراشیده بود و هر کدام زیبایی خاص خودش رو داشت . اما همانند سنگ ، در ظاهر سرد و سخت . اینجا رو دیگه نامردی کرده بود خدا ! پول و قدرت و زیبایی ! چه خبرش بود . پارتی بازیه ؟
با نگاه خیره ام ،برای صید نگاه صاف و زلالش در کمین نشسته بودم که ناغافل برگشت و نگاه مفتون و خیره ام را به صورتش ،شکار کرد . لبخند زد . و منهم به ناچار لبخندش رو با تبسم کمرنگی پاسخ دادم . شانس آوردم پشت فرمون ماشینش نشسته بود و نمی تونست مرتب بهم نگاه کنه . چرا که با هر نگاهش ، کلنگ ویرانگر چشای خاکستری قشنگش و بر آخرین ستون های پا بر جای مانده ی ویرانه ی قلبم می کوبید و تا خراب آبادی کامل قلبم زمانی بیش ، باقی نمانده بود .
سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و برای فرار از انهدام کامل قلبم ، چشام و بستم . اما بوی عطر مخصوصش مشام جانم را پر کرد . باید این لحظه رو در جای جای دفتر خاطرات قلبم و در تمامی یاخته های مغزم ثبت کنم . چرا که دیگه هرگز به این نزدیکی گرمای حضورش و درکنارم و بوی عطر بدنش و در مشامم حس نخواهم کرد . و شاید این لبخند آخرین تبسمی بود که بر لبانش می دیدم و از فردا " روز از نو ، روزی از نو " می شد . گوشم و به ندای درونم که بی تابانه فریاد می کشید و بدو بیراه نثارم می کرد ، بستم و آخرین جمله اش را که با هوار بر مغزم می کوبید نشنیده گرفتم .
[ نادون ، آدمای احمق خیال بافند . واقعیت ها رو ببین ! ]
اونقدر تنها و بی کس ( از نظر تملک احساسی به جنس مخالفم )با حقایق ، زندگی کرده بودم که لحظه ای در رویا فرو رفتن و خیال خوش بافتن رو حق مسلم خودم بدونم. با خونسردی بهش گفتم :
" چه کیفی میده . دارم باهاش تو ابرا سیر می کنم ! تو خودت رو هم بکشی من پایین بیا نیستم .رات و بکش برو . "
ــ خانم محبی ، خانم محبی ،... خانم...
ــ بله !
ــ ببخشید بیدارتون کردم . ولی از اینجا به بعد به راهنمایی شما احتیاج دارم .
ــ خواهش می کنم . خواب نبودم . به اندازه ی کافی تو شرکت خوابیدم . " نمی دونی کنار تو چه حالی داره ، بیداری . بزار باور کنم الان تو هم ،حال منو داری !!! " (قسمتی از ترانه ی هلن )
حیف که قادر نبودم این احساس ناب و تازه رو باهاش درمیون بگذارم .
خواستم تو میدون راه آهن پیاده شم و بقیه ی راه و با اتوبوس طی کنم . اما وقتی شلوغی میدون و تجمع دست فروشا و ولگردا رو دید . اجازه نداد و ماشین و به حرکت درآورد . با اشاره و راهنمایی های من هر چه بیشتر به خونه نزدیک می شدیم . دیگه از دلشوره و اضطراب هایم خبری نبود و جاش احساس دلتنگی آزارم می داد . اصلاً دلم نمی خواست این راه به پایان برسه یا از کنارش دور بشم .
[ از قدیم گفتن تب تند ، زود عرق می کنه ! حالا هی لجبازی کن . آخر عاقبتت رو می بینیم .] یکی دو ایستگاه مونده به خونمون بهش گفتم رسیدیم و ازش خواهش کردم یه گوشه ای نگه داره .نمی خواستم سر کوچه مون پیاده شم . این موقع شب و پیاده شدن از ماشینی که خودش به اندازه ی کافی تابلو بود ، مهر تأییدی می شد بر حرفای صد من یه غاز همسایه ها .ایستاد و پرسید :
ــ چرا ؟ هنوز که نرسیدیم !
با چشای گردشده متعجب پرسیدم :
ــ اما شما که گفتید این ورارو بلد نیستید ، از کجا می دونید نرسیدیم ؟
ــ خندید و گفت :
ــ نیازی نیست شرلوک هلمز باشم تا این چیزا رو بفهمم ! براحتی میشه از نگاه های آشفته ای که به دور و برتون می اندازید . این جور استنباط کرد که نزدیک خونه تون شدیم . اما هنوز نرسیدیم .چون این ایستگاهی که توش ایستادیم ( با اشاره به تابلوی ایستگاه اتوبوس ) . ایستگاهی نیست که شما تو پرونده تون اسمش و نوشتید .
"چه تیز و زبله ! حتی اسم ایستگاه مون رو هم بیاد داره "
ــ حق با شماست . خونه مون دو ایستگاه پایین تره اما، محل ما یه کم ... خودتون که می دونید .
ــ بله . متوجهم !
ــ ببخشید که نمی تونم تعارفتون کنم منزل . بابت همه چیز سپاسگزارم .امروز خیلی دردسر تون دادم .واقعاً ببخشید .
بابا نگران سر کوچه ایستاده بود . وقتی نگاه مضطربش از دور منو دید . با شتاب به سمتم آمد . طفلکی رنگ به چهره نداشت .
ــ یاسی جان، بابا کجا موندی ؟
به ساعتش نگاه کرد و دوباره گفت :
... نزدیک یکساعته اینجا ایستادم . ده دفعه زنگ زدم به شرکت . رفتم خونه ی مریم اینا . چرا انقدر دیر کردی بابا ؟
ــ بمیرم براتون . ببخشید . بریم تو راه میگم بهتون .
تا رسیدن به خونه ، همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم . البته با سانسور قشنگترین صحنه های عمرم .
اما بابا، با گفتن اینکه آقای مطلبی اینا ( پدر اکبر سیا ) برای فردا شب ازش اجازه گرفتن بیان خواستگاری ، عیش لحظه های خوشایند کنارش بودن را ،به کامم منغش کرد .
[URL="http://www.postsmile.com/"]http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-49.gif (http://www.postsmile.com/)
ترنج خاتون
۱۴ آذر ۱۳۹۰, ۰۳:۴۷ قبل از ظهر
داد و بیدادهای مامان ، مثل چکشی بروی مغزم فرود می آمد . مثل همیشه یک بند و یک نفس از همه ی دل آشوبه ها و گلایه هایش سخن می گفت .
از دلشوره اش . اضطرابش .از فکرهای مسموم و وحشتناکی که تصویر مرا در تاریکخانه ی ذهنش ،با بدنی تکه تکه شده و دریده ،روی تخته سنگ مرده شورخانه ظاهر کرده بود .
یا تصاویر زشت و کراهت آور دیگری که شرم از حضور پدرم سبب شد تا ناگفته بمانند ،و اینکه چگونه این تصورات او را تا سر حد مرگ پیش برده و باز گردانده بودند.
از حرفها و پچ پچ های درگوشی و نگاه های معنا دار همسایه ها برویش ، از خوشگلی دردسر سازم و چشم زخم ها و دشمنی ها .
ترس از همه ی بلایایی که در خارج از خانه ،در کمینم نشسته بودند و او با تصور آنها ،تا بازگشتم بخانه ،بارها با دیو جنون دست و پنجه نرم کرده بود . گفت و گفت و گفت.
ظرف تحمل احساساتم نزدیک به لبریز شدن و چشمه ی جوشان اشکم آماده ی شکستن سد و سر ریز شدن بود .
بابا ، با نگاه به چشمانم ،مداخله کرد و با فریادش او را مجبور به سکوت و خاموشی کرد .
ــ بسّه . بسّه خانم . سرم رفت ! بچه خسته و کوفته نرسیده ، بستیش به توپ؟! بزار نفسش سر جاش بیاد خانومم، بعد ببندش به رگبار !
دندون روجیگر بزار زن ! خدا رو خوش نمیاد با فکر و خیالای بیخودی تنش و این جوری بلرزونی !
حالا که چیزی نشده . الحمدا... به سلامت برگشته . هر چیزی هم که پیش بیاد «الخیر و فی ماوقع ».
مگه وقتی فرستادیمش رفت ، نسپردیمش دست خدا ؟ اگه ایمان به «خیر الحافظین » نداری ،دست و پاش و ببند ،بندازش تو اتاق !
استغفرا... یعنی تو با این افکارت، دلسوزتر از خدایی براش ؟ ........
(سکوت کرد و به مامان که سرش و پایین انداخته بود نگاه کرد )......
"خدا سرمای هر کسی رو مطابق بالا پوشش میده ! " خانومم .
یه کم دل و جرأتت رو زیاد کن .نمی تونیم که بخاطر فکر و خیالای تو زندانی اش کنیم . والله بخدا خوب دختریه که تا حالا ، جز چَشم چیزی به ما نگفته .
یه نیگا به دخترای مردم کن ! ننه باباشون و درسته قورت میدن ! به همون آیه الکرسی قسم که هر صبح براش می خونی، تا بنده خودش دنبال راه خطا نره و خودش و از محافظت خدا محروم نکنه ،خدا براش بد پیش نمیاره .این و مطمئن باش .
چون خودش در قرآن فرموده :برای انسان مراقبانی یا فرشتگانی گمارده که پی در پی او را از حوادث پیش رو و پشت سر محافظت می کنند .« لَهُ مُعَقِّباتُ مِن بَینَ یَدیهِ وَ مِن خَلفِه یَحفَظونَهُ مِن اَمرِ الله » .
الحمدالله با تربیت خوب شما ، خودش راه و چاهش و خوب تشخیص میده .گلی خانم .
چشمکی به من زد و رو به مامان ادامه داد :
... نمی دونم اینایی که میرن پای منبر، چطور یکی دو ساعت وعظ می کنن ! دهنم خشک شد خانم .
یه چایی اول بده به این دختر خوب بابا ،تا خستگی از جونش دربیاد و سر صبر بگه، چی شده دیر کرده .
اگه با ماهم قهر نکردی ،یه چایی هم محض رضای خدا به ما بده که دهنمون خشکید .به ترکی اضافه کرد: ( قربون دستت.)
نمی دونم درست بود یا نه که همه چیز و همون جوری که به بابا گفته بودم . براش تعریف کنم .
اما از اونجایی که آموخته بودم و البته بیشتر وقتا یادم می رفت . " نجات و رستگاری در راستگویی ست " دل و به دریا زدم و این بار اطاعت کردم .
همونطور که برای بابا گفته بودم . ماجرا رو براش تعریف کردم و گفتم چطور شد که خوابم برد و دیرم شد .
جالب اینجا بود که بعد از شنیدن حرفام . بجای اینکه از آقای امین گله گذاری کنه که امروز رُسم و کشیده و اونقدر زوارم و در برده که بیهوش شدم، دعا به جونش می کرد که چه آدم مسئول و مهربونی ست که زحمت کشیده اینهمه راه ، منو رسونده !
بحق چیزای نشنفته ! فکر می کردم دیگه محاله بزاره برم سر کار و میگه با یه مرد غریبه تو شرکت تنها بودی ،اونم این وقت شب ؟ وای ... وای ... وای ...اگه مردم بفهمن ، چی میگن ؟ وای ... وای ... وای ... واست غذا خریده بود ؟ ... وای ... وای ... وای ... رو صندلی جلو نشسته بودی.... برای اولین بار بود که کارای معکوسم ضد حال خوردن و من غش غش تو دلم بهشون خندیدم .
شب تو رختخوابم بعد از اینکه ساعتی به مرور درسهای گذشته ام پرداختم و سرسری کتابام و دوره کردم . به حوادثی که امروز برام پیش اومده بود ، فکر کردم .
با یادآوری نگاه های گرم و توجه هات بی موردش ، داشتم قندا رو دونه دونه تو دلم آب می کردم و تا نئشه گی کامل ، یکی دو حبه قند بیشتر لازم نداشتم .
که : یاسی خانم نامرد ،سیلی محکمی به صورت دلم زد و هر چی کشیده بودم و... چه گیجی ام آ . هر چی خورده بودم و پروند .
و به پشتوانه ی حمایت عقلم رفت پای میز خطابه و سخنرانی اش رو آغاز کرد .
"هوووو...هووو ... هوووو ."
نخیر هر چی هوش کردم . فایده نداشت .خم به ابروش نیاورد . حیف دو سه تا گوجه لهیده و چهار پنج تا تخم مرغ گندیده توی ذهنم آماده نداشتم تا بزنم به سر و صورتش !
[ هوووی !حواست و جمع کن . با این جنگولک بازی آ نمی تونی منو از میدون بدر کنی !
خوب گوشات و باز کن ، ببین چی میگم بهت . یعنی ببخشید .خوب چشات و بازکن . ببین کجا داری پاتو دراز می کنی ! ... همون قدری که اومده بیرون و میگم !
از گلیمت ، زیادی درازترش نکن که پات رو زمین می مونه . سخت می چائی و من حوصله ی آبغوره گیری و فین بالا کشیدناتو ندارم !
بدبخت . اگه قرار بود ،با یه نیم نگاه چوسکی و یه نیمچه تحویل آبکی ، دل و دینت و ببازی ،آدم قحطی بود ؟
رفتی خیر سرت مثلاً کار کنی و مرحم رو زخم غرور شکسته ات بزاری ، نه اینکه نرد عشق ببازی ! از دار دنیا چیزی نداشتی که ، یه دل دست نخورده بود . که اونم مفت دادی رفت !؟
رفتم در باغِ در شیکسته ، دیدم ابولی اونجا نیشسته ، گفتم ابولی روغن چیطور شد ؟ گفت : والا بخدا پنزاری گم شد . ( با لهجه ی اصفهونی و ریتمیک ) هوی ابولی خانم . چرا لال شدی .
" لال شدم تا تو بنالی .آخه پلوفسور گوز به شقیقه چه ربطی داره ؟"
ربطش تو بی ربطی کار تست . چیزی بدست نیاورده ، چیزی رو هم که داشتی مفت دادی رفت .
" انقدر حرفای تکراری نزن . خوب که چی حالا ؟ "
هیچی ،میگم اونهمه آدم خودشون و کشتن یه نیگا بندازی بهشون ،ککت هم نپرید .
حالا واسه این یارو که تحویلت هم نمی گیره ، چرا غش و ضعف می کنی ؟
حرفی نداری ؟... چون خودت خوب میدونی که خیلی بی جنبه ای . دو روز بحال خودت رهات کردن ببین چطور از خودت دراومدی .
"بپا "باهات بود که تا حالا ،راست رفتی راست اومدی .بیخود نزار پای نجابت و خانمیت!
اینهمه اکبر بدبخت، نامه ی فدایت شوم برات نوشت . بیست و چهار ساعت دنبالت علاف بود و قربون صدقه ات می رفت .دست آخرم چاره نداشت بینوا ، سر رات و بست .
چیش از این مردیکه ی دمدمی مزاج کمتره که دلت واسه این نلرزید و واسه اون عربی رقصید ؟
خر خودتی بابا ! چشت پول و پله ی طرف و دیده و عزت و اعتباری که داره ؟ دلت و خوش کردی خوشگلیت چش یارو رو گرفته !
ها ها .به همین راحتی .عاشقت شده و چشش و بروی همه چیت بسته !؟
اصل و نسب و خانواده ، هاها؟ خوشگلی رو بچسب ! آره ...؟
فردا پس فردا که دستت و گرفت و برد پیش ننه جونش که از نسل شازده خانمای قاجاره ،چی میگه... ؟
ــ بفرما مامی جون تحویل بگیر عروس خوشگلت و... باباش خان بیکارای تهرونه و جد در جدشون میرسه به دهاتای تبریز .
ننه ی با معلومات بیسوادشم ته تغاری کل عباس شکسته بند، از ارتوپدای قدیم ده ... کارش در جا انداختن استخوانهای در رفته و بلند کردن گوموج های فرو رفته و بالا اومده ،بی رقیب و سرآمد همه شیکسته بندای خونگی اس .... و چون تو هوای صاف و سر سبز دهات و طبیعت بکر، کنار آغل گوسفندان و اصطبل اسب بار اومده. از وقتی پاش و تهرون گذاشته بخاطر آلرژی به دو دم تهرون وشلوغیش . پاش و از کاخ 65 متری استیجاری دروازه غارشون بیرون نگذاشته .
البته دو سه سفر خارجی به اطراف و اکناف برای بازدید و کشیدن دست نوازش و عطوفت بر خاندان پر صلابت محبی و نوادگان ممتازشان ازجمله به رشت و بوکان ، داشته اند .و در این سفرها خانواده ی همسران آنها را هم از انعام بخشی خود بی نصیب نگذاشته اند .
هان ! عجب القاب دهن پر کنی برای کسی که یه پاش ایران و یه پاش خارجه .
گوشای درازش و دیدی یا عرعرش و شنیدی ؟ که بگی خرش کردی !
شاخم که نداره ! ما، ما هم که نمی کنه ! بخوای بدوشیش !
اون هفت خط تر از این حرفاست که تو خر یا گاو فرضش کنی . جایی نمی خوابه که زیرش آب بره .
با اون چشای خوشگل و جیبای پر پولش معلوم نیست تا حالا دل چند تا دختر مثل ترو لرزونده باشه ؟
دارم بهت میگم ، میخوای اونجا کار کنی . چشات و درویش کن و یه سیم خاردار درست حسابی دور قلبت بکش .
هیچ دیواری خراب نشده و هیچ ویرانه ای باقی نمانده . همه چی مثل روز اول . بکر بکره . از روزی که خودت و شناختی در قلبت و بروی احساسات بستی . این در بسته می مونه تا روزی که به اهدافت برسی . که همانا دکتر جراح شدنه ! یادت ...
" وایییییی سرم ! بسه دیگه ! بسه دیگه ! غلط کردم ... غلط کردم ، خوبه ؟ مرده شور خودش و نگاش و توجه هاتشو ببره ! خوبه ؟ ... راست میگی مرده ، جوونمرده ، خوشگله ، جذابه ، مهربونه ، تو دل بروست ، پولداره ، همه چی تمومه ! منو سَنَنَه ! خدا نیگرش داره واسه زن و بچه اش !
من یاسمن محبی ام . دختر یه کارگر زحمت کش ِمهربون . دختر یه مادر بی سوادِ دلسوز. که همه عمرش و جوونی شو سلامتی شو گذاشته پای خوشی بچه هاش .
واسه اینکه چطور از شکم و خواسته هاش بزنه تا دخترای دم بختش و با آبرو بفرسته خونه ی بخت .
حسرت همه چی به دلش بمونه تا ته تغاری شو بفرسته دانشگاه . آره راست میگی من یاسمن محبی ام .
همینی که هنوزم که هنوزه ، رخت و لباسای کهنه ی خواهراشو می پوشه و چشمش به دست زن داداششه تا به مناسبت تولدی ، عیدی ،چیزی رو که دوست داره ازش تقاضا بکنه .
اشک از چشام راه افتاد و آب بینی ام ، جلوی راحت نفس کشیدن مو گرفت .
می ترسیدم با بالا کشیدنش ،مامان متوجه ی گریه کردنم بشه . دلم برای خودم نمی سوخت . چون عادت کرده بودم . با یادآوری زحماتشون دلم برای اونا می سوخت .
چقدر نجیب بود و صبورمادرم و چقدر زحمتکش و پرتلاش پدرم .
نه نه نه ! بهیچ وجه ، به هیچکس اجازه نمی دم اونا رو تحقیر کنن . به هیچ وجه . من به خودم و خدای خودم ایمان دارم . درهای قلبم و می بندم و تا روزی که اونا رو با افتخارات خودم تو مراحل درسیم به آرزشون نرسوندم ، به روی هیچ احدی باز نمی کنم .
ترنج خاتون
۱۴ آذر ۱۳۹۰, ۰۵:۰۸ بعد از ظهر
همه ی داستان و با یه کمی غلو تو لنگیدنم ، واسه اش تعریف کردم و اونم از بس خندید ، اشکش دراومد . بعد ادای منو با پاشنه ی شکسته ی کفشم درآورد و لنگ لنگون طول سه متری دفتر کارم و طی کرد . از حرکات بانمک و ادا و اصولی که با اعضای صورتش درمیاورد ، از خنده غش کردم و دلم درد گرفت ( جات سبز مریم ) . با دقت به کفش هام نگاه کرد و گفت :
ــ مبارکت باشه .می بینی چقدر خوش سلیقه اس ؟ وای بحالت اگه ،پول کفشات و از حقوقت کم نکنه !
الکی اخم کردم و گفتم :
ــ حسود ! اونهمه سوغاتی گرفتی ، صدام درنیومد . چشم نداری کفشی و که با پول خودم خریده ، تو پام ببینی ؟
ادای بچه ها رو درآورد و مثل اون جیگیلی آ ، وقتی که بهونه می گیرن ، چشاش و با دستهای مشت کرده اش مالید و زر ،زرکنان صداش و نازک کرد و گفت :
ــ ماما .ماما .من کبش نی نی .تاتی موخوام .
ــ جل الخالق . بخدا اگه آقای امین درو باز کنه و ترو این شکلی ببنه ، از تعجب شاخ درمیاره .
ــ خوب دیگه ،ما اینیم !
ــ الان بچه ها میگن تاچشم رئیس و دور دیدن باز چپیدن تو اتاق هم !برو که خیلی کار دارم .
ــ یادت باشه من اهل تلافیم ! از اتاقت انداختیم بیرون آ ؟
ــ من غلط می کنم چنین جسارتی کنم .شما لطفاً تشریف ببرید ... جان خودم یه وقت مثل اونروز سرزده پیداش میشه و بعدش بیچاره باید، کلی رشوه بده تا از دلت دربیاره .
ــ چشم و دلم روشن .از کی تا حالا دلت برای اون می سوزه ؟
ــ عزیزم . من دلم برای تو میسوزه . وقتی باهاش سر سنگین میشی ،مدام خون خونت و میخوره !
ــ راست میگی .اما خیالم راحته ،چون صبح زود اومده بود و وقتی می رفت گفت تا ظهر برنمی گرده .
با تأسف گفتم :
ــ ببین یه روز دیر اومدم آ .از شانسم ، همه از کله ی سحر اینجا بودن . فهمید من دیر کردم .
ــ فکر نکنم . چون بعد از تو اومد . صبح زود که اومدم ، ماشینش و کنار خیابون دیدم ،روبروی ساختمون پارک کرده بود.تعجب کردم چرا انقدر زود اومده !
فکر می کردم تو دفترشه ،اما وقتی در زدم و در اتاقش و باز کردم ، دیدم نیست ...اگه اشتباه نکنم . فکر می کنم تصادف کرده !
دلم ناخواسته ، هری فرو ریخت .
ــ طوریش شده ؟
ــ نه ،خدا نکنه !خودش که الحمدالله سالم بود . ظاهر ماشینشم از این سمتی که در معرض دیدم بود ، طوریش نبود . نمی دونم ،شایدم متوجه نشدم . یا ممکنه اون سمتش بوده که من ندیدم . وقتی رفتم تو اتاقش فهمیدم. داشت تو گوشی مشخصات ماشینی رو که مثل ماشین خودش بود و به یکی می داد و می گفت حتماً پیگیرش باشه و پیداش کنه .
ــ وای خدا !!!
ــ چیه ؟ چی شد ؟ می شناسی طرف و ... !
ــ نه ! ...اگه فکرم اشتباه نباشه . داره دنبال اون یارویی می گرده که هر روز صبح برام بوق می زنه و مزاحمم میشه !
ــ آها ! حالا فهمیدم . پس برای همین ماشینش و تو پارکینگ پارک نکرده بود . می خواسته مچ یارو رو بگیره .
ــ حتماً ! ولی نمی دونم چرا امروز نیومده بود .
ــ نگفته بودی که بازم مزاحمت میشه ! وگرنه تا حالا خودم پیداش می کردم .
ــ آخه فکر نمی کردم مهم باشه . چون کاری نمی کنه . فقط ناگهانی پشت سرم بوق می زنه . با اینکه می دونم کار هرروزشه ، اما بازم یکه می خورم ! وگرنه غیر از این ،بیچاره مزاحمت دیگه ای برام ایجاد نکرده بود که بخوام شکایتش و به شما کنم . خودم یه مدت پیش پیگیرش بودم .اما به نتیجه ای نرسیدم . خیلی کنجکاوم بدونم کیه !هر وقت به خودم میگم شماره پلاکش و این سری بر می دارم . همچی هل میشم و فشار خونم بالا میره پاک یادم میره می خواستم چکار کنم .
ــ دیر یا زود پیداش می کنه . چیه ؟ ... نگران نباش .فقط بهش تذکر میده . کار دیگه ای باهاش نداره ! خدا رو شکر .کاش زودتر بهت می گفتم . همش فکر می کردم تصادف کرده .راستی وقت رفتن صبر کن با هم بریم . تا میدون ولیعصر باهات میام. می خوام یه کم خرید کنم و یه کار مهمم باهات دارم .
دلم شور زد و فوراً گفتم :
ــ نمیشه الان بگی ؟
ــ نه ! من و تو که بهم می افتیم زمان و فراموش می کنیم . موقع رفتن ،وقت زیاد داریم . قیافه ات و این جوری نکن . فعلاً بای .
یکساعت بعد که بابا زنگ زد و گفت :
ــ یاسی جان ، بابا ، یادت نره امشب و . اگه می تونی یکی دوساعت مرخصی بگیر زودتر بیا .
تازه یادم افتاد امشب چه خبره و صبح چرا دیرم شده بود .
مامان فکر می کرد امروز بخاطر مراسم خواستگاری ، سرکار نمی رم و چون خیلی خسته ام نزاشته بود بابا برای نماز صبح بیدارم کنه !
دوباره شماره ی داخلی اتاق آرزو رو گرفتم .
ــ کچلم کردی بگو !
ــ نه . نمی خوام بپرسم ، چی میخواستی بگی . تازه یادم اومد امروز باید زودتر برم .
ــ خودتی . کلک نزن .
ــ نه بخدا .... امشب ... آآآ ...امشب ... امممم...
ــ سی دیت کثیفه ،یا سوزنت گیر کرده ؟ تا مشکل و پیدا کنی ، من این خط و بگیرم . داره خودش و می کشه.
دو دقیقه بعد زنگ زد و گفت :
ــ ببخش قطع ات کردم . خوب چی میگفتی ؟
ــ ساعت 3 میخوام برم . اگه ممکنه برام مرخصی ساعتی رد کن .
ــ برای چی ؟
ــ باشه بعداً بهت میگم . آخ آخ آخ سیو و نزدم . هرچی تاپیدم پرید . باشه بعد ...
ــ من و سیاه نکن دختر ، من خودم حاجی فیروزم . مرخصی میخوای چیکار ؟چه اتفاقی افتاده . دلم اومد تو دهنم . حرف بزن بینم .
ــ اگه بگم . قول میدی تو هم بگی کار مهمت چیه ؟
ــ گرو کشی می کنی . باشه . من طاقت ندارم .
ــ قول دادیا .نزنی زیرش ... امشب قراره همسایه مون اینا بیان خونه مون خواستگاری .
ــ برای تو ؟؟؟
ــ نه برای عمه ام !
ــ مگه تو عمه ی دم بخت داری ؟
ــ واااای آرزو . یه وقتایی هنگ می کنی آ . خوب معلومه ، برای من دیگه !
ــ من که همین و گفتم !
ــ گفتی ولی لحنت سؤالی بود .
ــ مو از ماست بیرون می کشی ؟ خب که چی ؟
ــ خب همین دیگه !
ــ تو که جوابت منفیه . واسه چی می خوای زود بری ؟
ــ معلوم نیس . بستگی داره !
ــ بستگی داره ؟ به چی ؟
ــ نمی دونم ! طرف از اون گیرآس .می شناسیش ، ازش برات گفتم . اکبر سیا . یادت اومد .
ــ اوه ! اوه ! اون ؟ مگه نمی گفتی طرف یه پا لاته و ازش متنفری ؟
ــ چرا ! اما تو تنگنا قرارم داده . آدم شریه ! نمی تونم به همین راحتی بهش بگم نه ! نمی دونم چیکار کنم ؟ توکل کردم بخدا . از یه طرف دلم بحالش میسوزه ! از یه طرف اصلاً دوسش ندارم .
یعنی دوسش دارم ،دروغ چرا ! عاشقش نیستم . از بچگی چشش دنبالم بوده و خیلی آزارم داده . یعنی منصفانه بخوام قضاوت کنم .دست خودش نبوده ! از نظر اون این کار نوعی ابراز محبتش بوده و از نظر من اذیت و آزار محسوب می شده . حالا احساسش و خوب درک می کنم و می دونم راجبش اشتباه فکر می کردم .
ــ یعنی چی ؟ ... نمی فهمم منظورت چیه ؟ بزار ببینم ، یعنی الان عاشقی ؟... آره ؟
ــ وای آرزو جون ،حالا کی مو رو از ماست بیرون می کشه ؟ می گم یعنی وجدانی که بهش نگاه می کنم ، می بینم بی تقصیره . حالا نوبت شماس !
ــ خودمونیم ، پیچوندی منو . اما عیبی نداره . بعداً خودت بهم میگی . ببین یاسی جان با چیزی که میخوام بهت بگم . خدای ناکرده نمیخوام از دستم برنجی . یا برات سوءتفاهم بشه .
ــ می ترسونی منو ! چیزی شده ؟ راجب دیروزه ؟ اخراجم کرده ؟
ترنج خاتون
۱۵ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۲ قبل از ظهر
با خنده گفت :
ــ تو هم تا تقی به توقی میخوره ، می بندیش به اون بیچاره !
نه ربطی به اون نداره . یعنی بعداً به اون مربوط میشه نه حالا . تند تند میگم . خط ها همه روشنه .
ــ مال منم همینطور .
ــ پس بی تعارف بگم که زودتر تلفن ها رو جواب بدیم . ببین یاسی جون من این پیشنهاد و به همه ی بچه های شرکت دادم .
نه اینکه فکر کنی فقط دارم به تو میگم . خودت می دونی که الان چند وقته آقای زندی رفته و جاش کسی رو که مطمئن باشه ، پیدا نکردیم .
آقای امین پیشنهاد داد و گفت اگه یکی از آشناهای کارمندامون باشه بهتره . اول با اونا درمیون بزار .اگه موردی نبود آگهی بده ...
ادامه نداد و ساکت شد .
ــ دستت درد نکنه ! حالا به بابام بگم بیا آبدارچی شرکت ما شو ! منظورت همین بود دیگه ؟همین و میخواستی بگی ؟
ــ یاسی جون کار ، کار دیگه . چه اشکالی داره ؟
ــ آخه آرزو جون، من چه طوری ، با چه رویی این و به بابام بگم ؟
ــ رو شدن نداره که !معذرت می خوام این و میگم آ ، ولی خودت گفتی ، پدرت یه مدت تو یه مطب آبدارچی بوده و الان هم دنبال کار می گرده !
خودت دیدی که ، آقای زندی کارش فقط چای دادن و پذیرایی و خرده خرید بچه ها بود .همه کارای نظافت و که هفته به هفته از مؤسسه ی خدماتی میان انجام میدن .
حالا خود دانی . من فقط قصدم کمک کردن بود . چون واقعاً کار سختی نیست و پدرت هم که میگی دنبال کاره . اینجا نشد . جای دیگه . اما فکر نکنم بتونه جایی به این راحتی پیدا کنه .
ــ نمی دونم چی بگم . از یه نظر حق با شماست و اینجا کار زیادی نداره . ولی اگه همه بفهمند پدرم آبدارچی شرکت مون شده چی ،مسخره ام نمی کنن؟
ــ گیریم مسخره ات هم کنن . مثلاً الان تعریفت و می کنن ، چه تاجی به سرت زدن ؟ به به و چهچه شون یک کیلو گوشت شده بیاد سر سفره تون .
اصلاً یه کاری کن . فردا که جمعه اس ، بابا و مامانت و بردار ،بیایید خونه مون ناهار. خودم یه جوری به بابات میگم که ناراحت نشه . بزار خودش تصمیم بگیره . اون عاقلتر از ماست .
اگه بدونه با موافقتش موقعیت تو بخطر میفته مطمئن باش خودش مخالفت می کنه . اگه هم راضی شدو قبول کرد ،بدون حتماً مصلحتی توش بوده !.
ــ نه بابا ناهار واسه چی ، دستت درد نکنه . تو زحمت می افتی ، فکر نمی کنم قبول کنن . خودت می دونی که فقط جمعه ها مامانم درست حسابی منو می بینه !
ــ وا ! مگه گفتم تو بیای برام ناهار بپزی ...مطمئن باش ازت کار نمی کشم . تو بشین ور دل مامان جونت و درد و دلتون و بکنین . منم با بابات حرف می زنم . منصور هم خیلی دلش می خواد شماها رو ببینه .
ــ البته یعنی منو دیگه ؟
ــ چی ؟ غلط کردی ! به شوهرم چپ نگاه کنی ،چشات و از کاسه بیرون میارم و ملاحظه ی مهمون بودنت و هم نمی کنم . گفته باشم .
ــ واه . واه یه شوهر کچل داره فکر می کنه نوبرش و آورده ! حالا ببین کسی قبول کرده بیاد . بعد خط و نشون بکش .
ــ خیل خب .فردا که جلوش گفتم چی گفتی بهش ،رنگ و روت و می بینم .
ــ خودت که من و می شناسی با کسی تعارف ندارم . اگه بهت افتخار دادیم و اومدیم . خودم بهش میگم پشت سرش چی گفتم .
ــ خوبه والله ! هم ناهار بدم . هم ناز بکشم .با تو نمی شه معامله کرد . الان زنگ می زنم خونتون به خودشون میگم .
ــ متأسفم برات . یادت رفته ما تلفن نداریم .
ــ جداً بابات شورش و درآورده .الان تو ده کوره هم که بری همه ی خونه ها تلفن داره . خوب یه گوشی واسه خودش بگیره .
ــ چی ؟ اگه یه میلیون پول نقد داشتیم ، مگه مغز خر خورده بودم بیام سرکار. تازه این پول سیمکارتش ِ. سیصد چهارصد تومنم باید پول گوشی بدیم !
اونموقع که دولتی چهارصد و شصت تومن ثبت نام می کردن نداشتیم . حالا کلی پول بدیم آزاد بخریم . تالیا میگن قیمتش مناسبه . اما بدی اش اینه که همه جا خط نمی ده !
شاید پولام و جمع کردم یه تالیا بخرم ! راستی خودت چرا یه دونه نمی خری ؟
ــ منصور یکی داره ، بسه مونه . حالا من چه جوری شخصاً دعوتشون کنم .
ــ زنگ بزن به منشی مخصوصمون ... زری خانم دیگه !
***
همه چیز در یک آن به هم ریخت .
رویه ی سفید قلاب بافی شده ی پشتی ها ، جمع شده بود و کج و کوله ، به نگاهم دهن کجی می کرد. یا مچاله کناری افتاده و زحمت اتویم به باد رفته بود . چندین پیش دستی چینی و تعدادی فنجان های گل سرخی مامان با بی توجهی ،زیر دست و پا شکسته شده بود و تکه های خرد شده اش با تکه های شیشه ی شکسته شده درهم آمیخته و در هر سو پراکنده بودند .میوه های تمیز شسته شده با پوستی براق که با زحمت بطرز زیبایی آراسته شده بود ، از ظرف میوه خوری کریستال پایه بلند واژگون شده،براحتی بیرون ریخته و هریک با ضربه پایی به سویی غلتیده بودند . اما خوشه های انگور و گیلاس های درشت و خوشرنگ با فشار گام ها ی عجولانه چنان لهیده شده بودند که گویی از ابتدا جزیی از نقش گل قالی بودند . مامان میان آن همه شلوغی نشسته بود و آرام آرام گریه می کرد . هق هق صدایش همچون نوک تیز کارد برنده ای در قلبم فرو می رفت . بابا هنوز در حیاط ایستاده بود و به جمع کثیری از مردان همسایه که با پادرمیانی به موقع اشان دعوا را خاتمه و اوضاع را آرام کرده بودند . اتفاق افتاده را توضیح می داد و از وساطت و میانجی گری آنها تشکر می کرد . مات و مبهوت به آن همه آشفتگی نگاه می کردم . قلبم از شدت حرص و انزجار به سرعت می تپید . لبهایم از فشار گازهایم بی حس و متورم شده بود و با آن همه آشفتگی هنوز هم باورم نمی شد . همه چیز در یک لحظه بهم ریخته بود . شاید هنوز خواب بودم و خواب می دیدم .
ترنج خاتون
۱۶ آذر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر
عجله داشتم تا هر چه زودتر، خودم و به مریم برسونم .برای همین خانم وکیلی با دادن مرخصی ساعتی ، زحمت کشید و برام آژانس گرفت .
نمی خواستم زودتر از همیشه به خونه برسم.
تا شب فرصت زیادی داشتم و عجیب بود ، مثل دخترای دیگه که می شنیدم روز خواستگاری شون ،از شب قبل بی تاب و بی قرار می شن . اصلاً چنین حسی رو نداشتم .
اولین جلسه ی خواستگاریم چند سال پیش برگزار شده بود و یادم نمی اومد اونموقع چه حالی داشتم ! چون سیزده چهارده سالم بیشتر نبود .
بعد از اونم ، اونقدر این مراسم تکرار شده و رنگ و وارنگ آدم دیده بودم که دیگه ورود خواستگار و ایل و تبارش و صحنه ی چای بردن ، واسم فوت آب شده بود .
تو اون نمایشهای تکراری مثل بازیگری بودم که تو عمرش فقط یه نقش و بهش واگذار کرده بودند !
کارگردانی این صحنه ها رو هم همیشه مامان خانوم بعهده داشت .طبق نظر اون ، ورودم به صحنه ،همیشه با یک سینی چایی همراه بود .
که یا لبالب از فنجان بود و با لرزش دستم جرینگ جرینگ بهم می خوردن و صدا می دادن یا گاهی مواقع هم با یکی دو تا فنجون لب پر ، تقریباً خالی به نظر می رسید .
باید طبق تأکید کارگردان ،دو سه قدم اول و سر به زیر و افتاده با دو سه گام آهسته شروع می کردم.
بعد از اینکه با سری آویزان و رویی گرفته تمام اتاق و می چرخیدم و چای تعارف فک و فامیل همراه خواستگار می کردم .
جلوی خواستگار سرم و یه کم بالا می گرفتم .یه نیم نگاه .چش تو چش . سر پایین و عقب گرد .سه قدم آهسته تا دم در و خروج ، بازیم به اتمام می رسید.
بعدم شلنگه تخته انداختن و پریدن از پله ها و چپیدن تو زیرزمین به کارگردانی خودم .
همه ی اون نمایش ها با دادن یه جواب "نه "، خاتمه می یافت و به پرده ی دوم نمی رسید .
اما برنامه ی خواستگاری امشب جریانش با تموم اون خواستگاری ها فرق می کرد !
این مثل آب ، برام روشن بود !
اکبر سیا ،خواستگار یک شبه ، یا ، با یک نگاه یک دل نه صد دل عاشق شده ، یا ، مادره دیده پسندیده ،نبود . که براحتی بتونم با یه جواب " نه " از سرم باز بکنم .
برای همین می خواستم برم پیش استاد اعظم ، "مریم بانو "تا با توجه به تجربه و نظریات منحصر به فردش ، چند تا ترفند
سرکارگذاشتن ، دست به سر کردن ، تو آب نمک خوابوندن و پیچوندن و ... .یاد بگیرم.
باید با این خواستگار دست به عصا راه می رفتم .
چون با هزار تا جواب منفی مستقیم و غیر مستقیم و بی محلی ، هنوز مرغش یه پا داشت !
این کنه ای که من می بینم . خدا آخر عاقبتم و باهاش بخیر کنه .
***
ترنج خاتون
۱۶ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۸ قبل از ظهر
ــ « مار از پونه بدش میاد ، در لونه اش سبز میشه » پسره ی اُسگل !
چطور جرأت کرده همچی غلطی کنه . یعنی بیشعور ،خودش و اونقدر با تو برابر می بینه که می خواد بیاد خواستگاریت؟
لات ِ آسمون جُل .
ــ اون دلش گیره . به این چیزا توجه نداره که !
حتماً پیش خودش میگه ، چون می خوامش و تو یه محلیم و وضع مالی مونم مثل هم ِ، پس به درد هم می خوریم !
در ضمن یادت نره . اون از بچگی عاشقم بوده .
ــ ...خورده ، غلطم کرده با هفت جدو آبادش ، بچه پررو !
داره ... گنده تر از دهنش می خوره توله سگ !
ــ خیلی ممنون عزیزم . دو تا دوست مثل تو داشته باشم ،دیگه نیازی به دشمن ندارم !
حالا ما شدیم ... ؟
ــ اَه ! تو هم وقت گیر آوردی آ ؟کم اعصابم و با این خبرت داغون کردی ؟ حالا هی اِشگل بیا !
ــ خیل خوب بابا ! چرا می زنی ! بچه که زدن نداره !
ــ اَه یاسی ترو خدا ، یه کم جدی باش !
ــ بابا دو ساعت تو ماشین با خودم تمرین کردم. وقتی این خبرو بهت میدم ، خونسرد باشم . تا تو جوش نیاری بری پدرصاحبش و دربیاری ، اینی !
بستیش به فحش و یکساعته داری بد و بیراه نثارش می کنی . اگه جدی شم که قمه برمی داری، میری گردنش و می زنی .
ــ بجون یاسی حالا خیلی خودمو نگه داشتم ... و ... بارش نکنم .
آخه هرچی فکرش و می کنم می بینم کثافت ، رو چه اصلی به خودش اجازه ی این کارو داده ؟ با چار کلاس سوادش یا اون خونواده ی شر و بی آبروش ؟
آخه چطور خودش و با تو مقایسه کرده که دانشگاه میری و خونواده ات تو نجابت و درستی زبون زد خاص و عامِِ و مورد احترام همه .
اون از ننه قمر فولادزره اش که میگن ،تلنگش همه جا در رفته ، اونم از بابای عرق خور قماربازش و داداشای مواد فروشش !
باید همون جا می زدی تو دهنش . نه اینکه پا بدی ، پررو پررو به خودش اجازه بده بیاد خواستگاریت .
از بس « گوزیدی نخندیدم ، خیال کردی نفهمیدم » . تقصیر خودته . حقته ، لیاقتت همونه .
هر کاری باهات کرد بروش نیاوردی ، به کسی نگفتی ، فکر کرده خودت دلت می خواد .
ــ عجب خُلی هستی آ ! بابا بیشتر از این ، همین چن وقت پیش بود که خوابوندم زیر گوشش و کلی رجز خوندم براش.
خودت که می شناسیش ! چقدر شر و بی کله اس ! خودش هیچی ، والله الان از تو می شنوم خونواده اش چه شری ان !
ما فقط شنیده بودیم، باباش خاطر خواه مادرش بوده و بابای دختره بهش نمی دادتش . اونم با یه دسته از ارازل و اوباش شب عروسی دختره ،جشن و بهم می ریزن و از سر سفره ی عقد با پسر عموش می دزدنش و فرار می کنن . بعدم با بلایی که سرش میاره باباهه مجبور میشه دختره رو مفت و مجانی بده بهش ! ولی از سر و صدا و کتکهایی که بهش می زنه . باور نمی کنیم این داستان حقیقت داشته باشه !
برای همین می ترسم ازش و دلم نمی خواد این بلا سر منم بیاد .داریم تو این محل زندگی می کنیم و دائم چشمون تو چشم هم ِ
نباید از رو شمشیر بکشم براش . یادت نره اون یه مردِ و من یه زن ،اگه بخواد بلایی سرم بیاره و کار خطرناکی بکنه ، چه کاری از دستم بر میاد .
تا داداش یاسر و فک و فامیلمون به دادم برسن .معلوم نیست چه بلایی سرم آورده ! مجبورم فعلاً باهاش کجدار و مریز سر کنم .
ــ اوووووه ! «مگسا دور و برش بود .به خیالِش لشکرش بود» .خودش اینجوریه و فک و فامیلش اونجورین چیه ؟ چه فکر و خیالایی می کنی !
مگه مملکت بی صاحبه دختر ؟ خودت و از چی می ترسونی ؟ با این کاراش مگه « برا کرا بخونه و برا کورا برقصه » ! گذشت اونموقع که زیر گذر عربده می کشیدن و حریف می طلبیدن .
بدیش دست کمیته همچین حالش و جا میارن که رب النوعش و یاد می کنه نه ترو !
ــ یعنی میگی قاطعانه بهش بگم نه ؟
ــ هم میگم نه . هم دو تا می خوابونم زیر گوشش !
***
ترنج خاتون
۱۸ آذر ۱۳۹۰, ۰۴:۰۶ قبل از ظهر
به خواب خوشی فرو رفته بودم و به قولی خواب هفت پادشاه رو می دیدم .
اما افسوس از خود شهنشاهان مقتدر و با شکوه ،در خوابم اثری نبود .
سوار برکالسکه ای گرم و نرم ( از نوع سلطنتی )، تنها نشسته بودم و جنگل تیره و تارو مرموزی رو باسرعت فوق العاده ای طی می کردم .
حالا تو اون جنگل وهم آلود دنبال چی می گشتم یا قرار بود به کجا یا به کی برسم ، خدا می دونه !
راه ناهموار بود و کالسکه چی ناوارد . با هر دست اندازی ، تکانهای سختی می خوردم و بدنم به دیواره ی داخلی کالسکه برخورد می کرد .
حالا مطمئن بودم سورچی علاوه بر ناواردی ، کورم هست . چون جاده ی خاکی کنارم و رها کرده بود و کالسکه رو روی قلوه سنگهای اطراف جاده می روند .
در نتیجه ،با حماقتش باعث شد تا چرخ کالسکه با برخورد به تخته سنگ بزرگی از جا کنده شده و غلتان درون سراشیبی عمیق و دره مانند کنار جاده فرو بره .
کالسکه ی خوشگلم با سرعت زیاد اسبها ، یه لنگه پا به هوا جهید و به پهلو واژگون شد .
منم با شدت به دیواره ی داخلی کالسکه برخورد کردم و بازوم بدرد اومد. کالسکه همچنان بر زمین کشیده می شد و می رفت .
و من بی آنکه دست آویزی برای نجات خودم از اون مخمصه پیدا کنم.به پهلو افتاده بودم و بازو و پهلوم با عبور از دست اندازهای طبیعی ، به درد می اومد .
حدس زدم . کالسکه چی احمق یا پرت شده یا اینکه قادر نیست مهار اسبهای رم کرده رو بدست بگیره !
چیز تیزی درون گوشت بازوم فرو رفت و صدای بلند آخم با صدای خشمگین مامان گلی درهم آمیخت و چشام از وحشت و درد گشوده شد .
ــ هیس ! صدات و بیار پایین . چرا هوار می کشی مامان . مجبورم می کنی وشگونت بگیرم دیگه . یه ساعته دارم تکونت میدم ، انگار نه انگار .
هی گفتم پاشو ، پاشو ، شام یخ کرد. انگدر تکون نخوردی، تا پیداشون شد . بجم تا من سفره مفره رو جمع و جور می کنم . ریخت و گیافه تو درست کن .
دوباره با شدت بیشتری تکونم داد .
چشام و که خود به خود روی هم افتاده بود . باز کردم و با اخم گفتم :
ــ مامان ترو خدا ولم کنین .خوابم میاد . شام نمی خوام . می خوام بخوابم .
ــ پاشو می خوام بخوابم چیه ؟! میگم مهمونا دارن میان . می شنوی ؟ آقای مطلبی اینا .
تازه دوزاریم افتاد . تکون های توی کالسکه و دردی که دستم و می سوزوند ،دلیلش الطاف بیش از اندازه ی مامان تپلی ،برای بیدار کردنم بود .
"اَه اینام با این بی موقع اومدنشون . نزاشتن ببینم تو اون کالسکه ی مجلل قراره به کجا برسم . "
خوابم پرید . سرم و از روی بالشت بلند کردم و نشستم . با اخم به مامان نگاه کردم و با حرص گفتم :
"جهنم که میان !انگار اعلی حضرت می خواد تشریف فرما شه ! "
ــ پس خبر نداری از صبح تا حالا تو خونشون چه برو بیایی اس ؟! واسه مراسم خواستگاری شازده شون کلی آدم دعوت کرده ان !
چشام گردشد و با تعجب پرسیدم :
ــ برای چی ؟ مگه چه خبره ؟ یه مراسم خواستگاری ساده که بیشتر نیس . قشون کشی برای چی کردن؟
مامان ابروهاش و بالا انداخت و لباش و کج کوله کرد و مثل اردک بیرون داد و گفت :
ــ من چه می دونم ! حتماً رسمشونه !
ــ بیخود کردن ! راشون ندیدآ !
ــ وا بحق چیزای نشنفته ! مگه میشه مهمون و راه ندیم ؟!
ــ الان میان ؟
موذیانه خندید و گفت :
ــ نخیر ! نیم ساعت دیگه . خدا خیرش بده قمرخانم و که دختر خواهرش و فرستاد تا زودتر ، خبرمون کنه .وگرنه باید عروس خانم و به جای سینی چایی بدست . بالشت به بگل (بغل ) می دیدن .
ــ نخیر ! اگه شما بیدارم نکرده بودید . الان باید جنازه مو از تو کالسکه بیرون می کشیدن .
ــ چی ؟ خدا نکنه ! مثل اینکه خوابی هنوز مادر ؟ پاشو دست صورتت و یه آب بزن . لباسات و عوض کن . هر کاری می کنی سریع !سفره رو جمع می کنم . بعداً شامت و بخور .
وقتی با عجله به سمت در می رفتم .شنیدم ، آهسته با خودش میگه:
والله اون موگع ها ، وقتی می شنیدیم گراره خواستگار واسمون بیاد . یه هفته خواب و خوراک نداشتیم . دیر که اومده هیچی ، واسه خودشم راحت گرفته لمیده !
دم در بودم . برگشتم و بدجنسانه گفتم :
ــ خالی نبند مامان خانوم ! خودت گفتی ، تنها خواستگارت بابام بوده !
فوراً جهیدم بیرون و درو بستم . داشت با غرغر جوابم و می داد . اما صداش تو موزیک جازی که کولر روشن ، راه انداخته بود . گم شد .
***
ترنج خاتون
۱۸ آذر ۱۳۹۰, ۰۴:۲۲ قبل از ظهر
این قسمت دوباره بازنویسی شده
توی آشپزخونه ی فسقلی نشسته بودم و منتظر بودم تا دستوراز بالا صادر بشه و صدام بزنن ،تا با بردن سینی چای ، افتخار حضور بدم و اونام تا می تونن با چشای گشاد شده .
مثل عروسک پشت ویترین ،قد و قواره و چش و ابروم و نظاره کنن .
از لای پرده ی آویزان جلوی در آشپزخونه یواشکی دید می زدم و منتظر بودم تا هر چه زودتر با انجام تشریفات مرسوم شده . این مراسم مسخره و اجباری رو تمومش کنم .
یکی از مهمونا با اجازه ی خودش پنجره ی اتاق و باز کرد.حتماً با وزش ملایم باد کولر و کثرت افرادی که داخل اتاق کوچیکمون نشستن ،هوای اتاق دم کرده !
مامان پنجره ها رو بسته بود تا مثلاً اتاق خنک بشه !
به این ترتیب دیگه نیازی به گوش تیز کردن نداشتم . سرو صدای داخل اتاق بخوبی به گوشم می رسید .
قربونش برم .بابا داشت علت اینکه کسی رو دعوت نکردیم ، براشون توضیح می داد . حتماً با دیدن اونهمه آدم که دوره اش کرده بودن ، شکه شده بود و احساس بی کسی می کرد.
برای همین خودش و از تب و تاب ننداخت و رو به پدر اکبر با طمأنیه گفت :
ــ آقای مطلبی ، سوءتفاهم نشه برادر .خدای نکرده منظورمون بی احترامی به شما نبود اگه کسی رو دعوت نکردیم . کلاً ما رسم نداریم روز خواستگاری از دخترامون ، کسی رو خبر کنیم
برای همینم هس که کسی از اقوام مون حاضر نیست .
اگه می دونستیم شما همچی رسمی دارید .ما هم فامیل زیاد داریم دور و برمون . خبرشون می کردیم .
بعد با کنایه ادامه داد :
... معمولاً رسم اینطوریه ! بالاخره بعد از شوهر دادن دو تا دختر ،کم و بیش یه چیزایی دستمون اومده !
خوب شد نگفت :
ــ مرد حسابی با این همه مهمون فکر آبروی منو نکردی . حالا خوب شد روبروی هم هستیم و از بر و بیات فهمیدم چه خبره . میوه زیاد گرفتم .
بابای اکبربا صدای تو دماغی و دو رگه اش خندید و گفت :
ــ حاج آقا جسارته ،ولی بعد از اینهمه سال همسایگی و سلام علیک . ما که دیگه غریبه نیستیم . این مراسمها مال زمانیه که دو طرف همدیگه رو ندیده و نشناخته باشن .
ما که یه عمره همدیگه رو دیدیم و می شناسیم . دختر و پسرمونم ، تو یه محل با هم بزرگ شدن و الحمدالله همدیگه رو خوب می شناسن .دیگه این حرفا بینمون نیست که !غیر از اینه ؟
خودش گفت و خودش خندید :
... ها ها
تمسخر می کرد یا حرف دلش بود ،نمی دونم . اما احساس کردم لحنش با گوشه و کنایه همراه س و میخواد در مقابل عمل انجام شده قرارمون بده . ادامه داد :
... شما که اجازه دادید بیاییم خدمتتون . پیش خودمون گفتیم بعد از اینهمه سال جواب سر بالا شنیدن ، پس دیگه کار تمومه و بالاخره عروس خانم دست از ناز کردن برداشتن و بله رو دادن !
حالا که این بچه بعد از یه عمر چش انتظاری ، به مراد دلش رسیده . هر چند نمی دونه تازه اول بدبختی شه . ها ها ها .
مام یه دفعه اش کنیم تا هی مزاحم شما و فامیل نشیم .می فهمید که . (داشت منت می گذاشت سر بابا که مثلاً زحمت خرید میوه و پذیرایی رو از گردنش بر می داره ) برای همین با اجازه تون مراسم خواستگاری و بله برون و همین امشب ،به امید خدا و اجازه ی شما تمومش می کنیم .
صدای بابا به گوشم نرسید . چون به چیزی که با دو تا گوش خودم شنیده بودم ،شک کردم . اما مغزم سریع گرفت .چون یاسی خانوم فی الفور جوابش و داد :
[ چه غلطای اضافی ! واسه خودشون بریدن و دوختن ." خیلی خوش چوسن ، دم باد اَم می شینن ."
نه بابا ! یه دفعه عروسی رو هم همین الان برگزار کنید و جلوی چش همه بفرستیدمون اتاق حجله .
ــ اتاق کم داریم ؟این یکی زنونه اس اون یکی مردونه ؟
"تا ایوون و داریم غم نداریم !دو تا چادر می زنیم ."
ــ نه !؟ زیر زمین !
"آخ یادم نبود .
جون میده واسه نامزد بازی و ... ! ببخشیدا ... چون حموم نزدیکشه !!! "
ــ می خواید زحمت ندید !؟
"عیب نداره ! عجله نداریم .
حموم زایمان و ختنه سورون نوه تون و هم برگزار کنید .بعد اگه دلتون خواست . با خیال راحت لشکر و قشونتون و بردارید برید ! "
چه عروسی بی دردسری ! ]
خیلی تحمل کردم تا نرم تو اتاق و جوابش و ندم .اما با شنیدن صدای یکی از خانمای همراه که می شناختمش و خیلی فیس و افاده ای حرف می زد . فشارم بالا رفت .
ــ مامان صدیق میگه ،خیلی وقته اینجا مستأجرن . آره ؟
فهمیدم خود خودشه ! عروس خواهر شوهر قمر خانم !از دخترای همسایه شنیده بودم خیلی افاده ای و تی تیش مامانیه .اما فکر نمی کردم حرف زدنش هم همونجوری باشه !
خانم مخاطبش در جواب گفت :
ــ منم اینطور شنیدم .
ــ یعنی انقدر بدبختن که این قوطی کبریتم از خودشون نیست ؟
ــ والله چی بگم . ولی میگن دختره دکتره !یعنی فعلاً دانشجوی پزشکیه !
ــ اوه اوه حتماً بهیاره بهش میگن دکتر ! اونام انقدر دستمالی شده ی دکتران که حد و حساب نداره .
زن دایی قمر آدم قحطی بوده اومده سراغ اینا ؟ مگه تو فامیل خودمون دختر خوب کم داشتیم .
عجب بیشعور نفهمی ست . برای اینکه شخصیت منو بی ارزش کنه داره به قشر زحمت کشی توهین می کنه که بدون اونا کار بیمارا تو بیمارستان لنگ می مونه.
دیگه نگاه نکردم کارم خوبه یا بد .
پرده رو کنار زدم و با خشمی که دست و پام و به لرزه انداخته بود . با شتاب خودم و پشت در باز اتاقم رسوندم .
کم مونده بود از شدت عصبانیت و عجله ای که بخرج دادم روی کفشای نامرتبی که تو ایوون پخش شده بودن ، کله ملق بزنم .
مردا تو اتاقم نشسته بودن و با خیال راحت راجب مسائل اقتصادی و گرونی و تورم حرف می زدن .انگار میز گرد اقتصادی بود . پشت پرده ایستادم و با فریاد پدرم و صدا زدم .از صدای جیغ مانندم همهمه ی عجیبی بلند شد و هزار تا سر، از پنجره بیرون اومد . بابا و مامان هل شده خودشون و سریع به دم در رسوندن . پدر مادر اکبر و خودش هم هراسون پاشدن و پشت سر اونا ایستادن و همگی با تعجب نگام کردند . چادرم وکشیدم جلو و سرم و به عنوان سلام تکون دادم . بدون توجه به اونا در حالی که از شدت خشم صدام می لرزید گفتم :
ترنج خاتون
۱۹ آذر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۱ قبل از ظهر
ــ بابا همین الان عروس صدیقه خانم و از اینجا بیرون می کنید ! اگه این کارو کردید ، کردید .اگه نه بجون بابا خودم میرم تو اتاق و همه رو بیرون می کنم .
قبل از اینکه بابا یا مامانم اظهار نظری کنند . قمر خانم مامانم و پس زد و خودش و جلو کشید . رو در روم ایستادو با پرخاش گفت :
ــچیه یاسی خانم . چه خبرته ؟چرا صدات و انداختی سرت !؟ ناسلامتی خونه تون پر از مهمونه . آبرومون رفت ! عروس این فنتی ندیده بودیم .نوبره والله . اینه ادب و احترامت یا تحصیلات دانشگاهیت خانم دکتر !؟
رو به اکبر سیا کرد و چش غره ای براش رفت ( یعنی خاک بر سرت ، با این انتخابت .) تا دهنش و که می خواست باز کنه ببنده .
بابا یه نگاه به من کرد و یه نگاه به اونا با شرمندگی گفت :
ــ ببخشید آقای مطلبی شما و حاج خانم بفرمائید بشینید . من الان میام خدمتتون .بریم بابا ببینم چی شده !
ــ بفرمائید بشینید یعنی چی حاج آقا ؟ مگه نمی بینید دسته گلتــــــــــــون (با تأکیدی که روی تـــــون داشت با زبون بی زبونی توهینش و کرد ) داره ما رو از خونتون بیرون می کنه ؟
فی الفور گفتم :
ــ معذرت می خوام قمر خانم ! ولی مگه من به شما توهین کردم .
ــ نه ترو خدا ،بفرما توهینم بکن . دیگه چی می خواستی بگی ؟ مهمون منو بیرون کنی انگار منو بیرون کردی !
ــ بیخود شلوغش نکنید خانم ! مهمون شما با توهین به من و خونواده ام ، خودش این اجازه رو بمن داده تا از خونه ام بیرونش کنم .
فکر کرده ساکت می شینم تا شخصیت منو به گند بکشه و هر مزخرفی که دلش خواست بهم ببنده !
اگه مورد بهتری داشت ، چرا زودتر به شما نگفته تا سر خرش و اونوری کج کنه و تو قوطی کبریت ما تشریف نیاره !
بابا و مامان و بقیه ی آدمایی که دورو برمون جمع شده بودن با هر کلامم رنگ می دادن و رنگ می گرفتن . با اینکه نمی دونستن عصبانیتم از چیه ؟حتماً تو دلشون می گفتن عجب عروس سلیطه ای ! این دیگه کیه !؟ روز خواستگاری این جوری تو روی مادرشوهرش ایستاده دو روز دیگه مادرشوور بدبختش و درسته قورت میده !
بابا و مامان طفلکی آ ، هر چی با چش و ابرو بهم اشاره کردند کوتاه بیام . بهترین فرصت برای بهم زدن برنامه ی خواستگاری بود و من کوتاه بیا نبودم . اگه می دونستم با اینکارم چه افتضاحی به بار میارم . قلم پام و می شکوندم و مثل آدم می تمرگیدم تو آشپزخونه و کارا رو می سپردم دست خدا .
ــ یاسی خانوم . بسه بابا جان .کوتاه بیا .
ــ برای چی کوتاه بیام بابا جون ؟ شما که نشنیدید این دختره که اسمش نمی دونم چیه ... عروس صدیقه خانمو میگم ، چه لیچارایی بارم می کرد .
آقای مطلبی یه کاره هر هر خندید و گفت :
ــ همین ؟ حالا شما کوتاه بیا عروس خانم چیزی نشده که ، . هرچی گفته ، انگار به من گفته . شما گذشت کن .
بابا باچشای درشت کرده و لبای جمع کرده اش مرتب اشاره می کرد برم پایین و تو حیاط منتظرش باشم .
اما من انگار کور شده بودم و اشارات واضحش رو درک نمی کردم .
مامان تند و تند از همه کسانی که دورمون جمع شده بودن عذر خواهی می کرد.
با لحن التماس آمیزی خواهش می کرد بشینن و آروم باشن تا بفهمه چه موضوعی وادار به این کارم کرده .
اما با این کارش بیشتر حرصم و درمیاورد . عوض اینکه از من دفاع کنه و با توپ و تشر بره تو صورتشون و عذرشون و بخواد که داشتن جلوی خودمون و تو خونه ی خودمون
فحش مون می دادن و با حرفای ناخوشایندشون غیر منصفانه راجب مون اظهار نظر می کردن . با سری افکنده بابت کارنا بجام عذر خواهی می کرد .
قمر خانم برعکس شوهرش که سعی می کرد جو و با شوخی و خنده آروم کنه .
با اعتراض و فحش ها و سرکوفت هایی که به پسرش می زد میدون و برای عروس خواهرشوهرش که حالا از پچ پچ ها و حرفای زیر لبی شون یادم افتاد میگن اسم شناسنامه ایش سکینه است .
ولی حتماً به تیپش نمی اومده که همه سعیده صداش می کردن .
از حالت موش مردگی دراومد و با خشم هجوم آورد به سمتم .
با اون همه فیس و افاده و هفتاد قلم آرایش و بزک دوز ، زیپ دهنش و باز کرد و مثل زنای ... ( نمی دونم چی بگم ؟ )شروع کرد به چرت و پرت گفتن .
بابا فرصت نکرد حتی با من صحبت کنه و دلیل کارم و بپرسه . با بد وبیراهی که به پدر و مادرم می داد و خونواده ام و تحقیر کرد مثل شیر خشمگینی که از قفس رها شده باشه
بابا رو که سعی می کرد جلوم و بگیره کنار زدم و از دست مادرمم گریختم و پریدم تو اتاق و زدم تو گوشش .
با فریاد هر چی لیاقتش بود و از زبون خودش دراومده بود و به خودش برگردوندم .
وقتی می خواست مقابله به مثل کنه و سیلی رو که به صورتش نواخته بودم برگردونه بهم . تا دستش بالا رفت .
اکبر سیا جلوش دراومد و دستش و گرفت و با خشم گفت :
ــ عروس دایی احترام خودت و داشته باش .( بازم اینجا برای دفاعی که ازم کرد .دلم براش سوخت )
مادرش کوبوند رو تخت سینه اش و گفت :
ــ خاک بر سرت کنم . هنوز نیاوردیش ، واستادی تو روی فامیلت . بی غیرت پست فطرت !
اکبر و هل داد و چنان بی هوا کوبوند تو گوشم که برق سه فاز پرید از چشام و با خشم گفت :
ــ این و زدم تا درس عبرتت باشه . از این ببعد یادت می مونه به فامیل شوهرت بی احترامی نکنی . بزار مراسم مون تموم شه ، خودم درستت می کنم .
بابا مجال ندا جوابش و بدم . یقه ی اکبر سیا رو گرفت و کشیدش تا دم در و گفت :
ــ مادرت و بردار و زود گورت و گم کن از اینجا .برو از خونه ام بیرون و دیگه چشم بهتون نیفته . حرمت مهمون بودنش و نیگه داشتم .
وگرنه می شکنم دستی رو که روی بچه ام دراز بشه ...
آقای مطلبی انگار قبل از اومدن زیادی زده بود تو رگ . با خنده یقه ی بلوز پسرش و از تو دست بابام بیرون کشید و دستش گذاشت رو شونه ی بابا و نگهش داشت وگفت :
ــ این حرفا چیه حاج آقا . ما هنوز حرفامون و نزدیم .کجا بریم از اینجا بهتر . ما...
بابا باخشم دستش و از روی شونه اش برداشت و اجازه نداد به باقی حرفاش ادامه بده .
چون کاملاً مشخص بود در حالت عادی نیست و بوی دهانش ،گواه این اتهام بود. چون بابا مرتب سرش و می کشید کنار تا نفس های مسمومش به چهره اش نخوره !
با حرص گفت :
ــ دستت و بکش کنار مرد حسابی. به حرمت همسایگی رات دادم تو خونه ام . وگرنه دختر نماز خون من کجا و وصلت با بی نماز .
( بازم ملاحظه ی مهمون بودنش و کرد و نگفت عرق خور ) استغفرالله . بفرما . بفرما آقا ، خوش اومدید . فامیلت و بردار و به پسرت بگو پاشنه ی کفشش و از در خونه ی ما بکشه بیرون .
وگرنه هرچی دید از چش خودش دیده . ما به شما دختر بده نیستیم . خیر پیش !فی امان الله .
نمی تونم جزء به جزء حرفا رو ، بیاد بیارم .از بس سرو صدا بود و همه بی امان صحبت می کردند . خانما ی مهمون گله به گله دور هم جمع شده بودند و یا رو دستشون می زدند و چشم و چارشون و واسم کج و کوله می کردن . یا با چشاشون می خواستن گردنم و بزنن .یه عده هم دور قمر خانوم و مامانم و گرفته بودند و با نظریات خودشون راهنمائیشون می کردن .ومن و جوون و نادون خطاب می کردن .
( انگار خبر نداشتن قمر خانم خودش ختم روزگاره و به همه درس یاد میده . و منم رگ ترکی ام جوش آورده !) .
بعضی از اون خاله زنک ها مثل سعیده خانم ، شده بودن آتیش بیار معرکه و با حرفای تندی که می زدن . هی هیزم رو آتیش خشم قمر خانم می ریختن .
نمی دونم اون وسط به مامانم چی می گفت. اما از رنگ و روی برافروخته و صورت سرخ شده ی مامان معلوم بود که حرفای جالبی نمی شنوه .
نفهمیدم مامانم چی جوابش و پس داد که با دست هلش دادو مامانم از پشت خورد تو دیوار ، مثل ببر پریدم به سمتش و با مشت زدم تو کمرش و مامانم و که داشت بی حال می افتاد رو زمین ، بغل گرفتم .
بابا که با جیغ و داد و بد و بیراه من متوجه ی ما شده و رنگ و روی مامانم ترسونده بودش با عجله اومد بالا سرمون .
یه نگاه به مامان انداخت و دونه دونه هرکی سر راهش قرار داشت و یقه اش گرفت و به سمت در هل داد ( البته مردا رو ). اکبرسیا با زور خودش و رسوند بهم
. با نگاه وحشتناکش زل زد تو صورتم . دستی رو که از جلو حمائل دور مامانم کرده بودم تا نیفته ، بی هوا کشید و پیچوند . صدای جیغ من و فریاد مامان با همدیگه به هوا بلند شد .
ــ دستت و می شکنم کثافت. دست رو مادر من دراز می کنی .
از شدت درد ، جیغ می کشیدم و اشک از چشام سرازیر شده بود .
قم خانومر و مهموناش ، انگار با این کار اکبر جیگرشون خنک شده بود . چون مثل مجسمه ایستاده بودن و با لذت نگاه می کردن .
فقط مرداشون جلو کشیدن که با عکس العمل تندم ، کنار رفتند . دستم و از پشت مامان برداشتم و دستش و بشدت گاز گرفتم .
مامان یکی رو سر خودش می زد یکی به پک و پهلوی اکبر .وقتی نتونست دستش و از تو دهنم دربیاره از رو چادر گیسام و گرفت و کشید .
بابا همون موقع رسید و محکم با مشت کوبید تو صورتش تا موهام و ول کرد . پر روی گستاخ بابام و هل دادعقب . بابا عقب عقب رفت و به شیشه ی ترک خورده ی پنجره خورد و با شیشه ی شکسته و ریز ریز شده فرو ریخت رو زمین .
جیغ کشیدم و با وحشت به سمتش دویدم . از صدای داد و هوارمون همسایه ها ریختن تو خونه مون .
زری خانم و احمد آقا شوهرش اولین کسی بودن که اومدن بالا و وقتی بابا رو تو اون وضعیت دیدن . کمک کردن از رو زمین بلندش کنم . روی پتوهایی که سرتاسر اتاق همیشه پهن می کردیم نشوندمش . وقتی دستم و از پشتش برداشتم . رنگ سرخ دستام دیونه ام کرد .
سریع پریدم تو حیاط و دسته بیل شکسته ای رو که همیشه کنار درخت مو برای خراب کردن لونه ی زنبورای مهاجم می گذاشتیم . برداشتم و
با جمع کردن و بستن چادرم به پشت گردنم ، دویدم بالا . تا رسیدم تو اتاق دور سرم تابش دادم . درست مثل فیلمای بروس لی که لانچیکو شو بالای سرش می چرخوند .( اژدها وارد می شود )
چوب یکمتری رو دور سرم چرخوندم نمی دونم تو اوج عصبانیت به کجا و بر بدن چه کسی فرود می اوردم .
فقط می زدم و مطمئن بودم اکبر و بقیه که سعی می کردن جلوم و با گرفتن سر چوب بگیرن فردا دو سه جای بدنشون بطور حتم کبود میشه.
فقط زمانی بخودم اومدم که دیدم بابام بزحمت آویزون شونه ام شده و با التماس و اشک آلود ازم میخواد آروم باشم و چوب و پایین بیارم .
با دیدن سلامتی بابام انگار تموم انرژی که از شدت خشم تو وجودم فوران کرده بود یه دفعه خالی شد و من بی حال در آغوش پدرم افتادم
و با تموم وجودم گریه ی بلندی رو آغاز کردم . نمی دونم چقدر قربون صدقه اش رفته بودم .
نمی دونم چقدر خدا رو شکر کرده بودم یا چقدر فحش و بد و بیراه به اکبر و مادر و فک و فامیلش داده بودم .
فقط دستای زری خانم و دیدم و سرنگی که پر از مایع سفیدی بود .
و صورت خانم فلاحی همسایه ی سر کوچه مون ،( تزریقات چی درمانگاه خیریه ی محله مون) . تصاویر چهره ها که با ترحم به صورتم چشم دوخته بودند یکی یکی
از جلوی چشام محو میشدن. آخرین تصویر ،چهره ی شکسته و داغون پدرم بود .بعد جنگل تیره و تاری که بشدت مه آلود بود و چشم چشم را نمی دید و من همچون مرده ای بیحال و بی رمق بر کف کالسکه ی واژگون شده افتاده بودم وبا سرعت تمام بسوی تباهی و سیاهی پیش می رفتم .
***
ترنج خاتون
۲۲ آذر ۱۳۹۰, ۰۷:۵۲ بعد از ظهر
ــ یاسی ... یاسی ! پاشو ، پاشو مامان جان. باید یه چیزی بخوری ،اینطوری که نمیشه .
پلکهام سنگین شده بود و هر کاری می کردم باز نمی شد . انگار لای پلکهام ، چسب دوقلو ریخته بودن .
خواب نبودم . صدای مامان و که سعی می کرد ، تکونم نده و با آرامش بیدارم کنه . بوضوح می شنیدم .
می خواستم پاشم .اما تو مغزم همهمه ای براه افتاده بود .
سرو صداهای عجیب و غریبی که باعث سنگینی سرم شده بود . صدای طبل و سنج و دوقل ( دهل ) که با شتاب و کوبنده نواخته می شد . فقط صدای نوحه خون و کم داشت .
اگه پنج شیش ماه به ماه محرم نمونده بود فکر می کردم براستی صداش و از توی خیابون می شنوم و دسته بیرون اومده .
"ایوای نکنه راس راسی دسته اس و دیشب اکبر و کشتم ."
آخه اینجا رسمه برای جوونای محل که فوت می کنن . حجله و چلچراغ و علم بیرون میارن . بخصوص برای کسانی که زیر علم امام حسین می رن و از شب علم بندی ببعد ،علم بدوش می کشن !
باور این تصور بقدری ترسناک و دلهره آور بود که خود بخود باعث شد تا پلکهام از هم جدا بشه .
باچشای فراخ شده و پر وحشت به چهره ی تکیده و مضطرب مامان نگاه کردم .
می خواستم با سرعت از جام بلند شم و با شنیدن زنده بودن و سلامتی ایش از زبون مامان ،خط بطلانی رو تصورات و افکار بیهوده ام بکشم .
اما جونی تو تنم نمونده بود. به زحمت برگشتم رو پهلوم و دست مامان و که در حال کمک به جابجایی ام بود گرفتم و با تمام وجودم بوسیدم .
"شاید دیگه هرگز این دستا رو نتونم لمس شون کنم ."
مامان دستش و از دستم بیرون کشید و با نوازش گفت :
ــ بیداری مامان ؟
ــ بله مامان . سلام
ــ سلام بروی نشسته ات گلم ، خوبی .
ــ نه ...مامان صدا رو میشنوین ؟ ... ترو خدا راستش و بگین !دسته برای اکبر دراومده ؟ دیشب کشتمش ؟!
سکوت سنگین مامان ، خیلی حرفا تو خودش برام داشت .
" پس کارم ساخته اس ! بالاخره کار خودش و کرد. کم گذشته ام رو با وجودش خراب کرده بود . آینده ام رو هم تباه کرد .
حالا تکلیفم چیه ؟ زندانیم می کنن ؟! نه ... قمر خانم تا قصاص بچه اش و ازم نگیره و سرم و بالای دار نکنه ،ولم نمی کنه .مطمئنم .
اما آخه چه جوری شده؟ یعنی تو اوج عصبانیتم ، نفهمیدم و چوب و کوبوندم روسرش ؟ چرا یادم نمیاد ؟!"
صدای خنده ی مامان مثل یه دسته سوزنِ طب سوزنی ، تو مغزم فرو رفت .
"ای وای بیچاره مامانم !... از غصه ی من حتماً دیوونه شده .وگرنه دل نداره مرده ی یه ماهی رو روی آب ببینه .چه برسه به اینکه به مرگ جوون مردم بخنده ! "
ــ پاشو خواب دیدی خیر باشه مامان !هر چند دیشب اون بدبخت و راس راسی کشتی !پاشو تکون بخور .دیر شد .
چشام و بهم فشردم و باز و بسته اش کردم و تندی نشستم .
"پس راس راسی کشتمش !"
"خدایا غلط کردم !خدایا ... خوردم . بخدا عمدی نبود .ترو به خدائیت قسم . یه کاری بکن .برش گردون . معجزه کن . التماست می کنم . رحم به جوونیش کن . رحم به جوونیم نکردی ، نکردی ! به پدر و مادرم، به خواهر برادرم رحم کن . من که نمی خواستم بکشمش !خودت که می دونی ! من دلم نمیاد یه مورچه رو زیر پام له کنم . چطور یه آدم و بکشم . وای خدا ... وای خدا ... چی کار کنم ؟ هر کاری بگی می کنم . هر نذری بگی می کنم . بخداوندی خودت اگه برش گردونی زنش میشم . کنیزش می شم . کلفت ننه اش می شم . میرم دست و پای سکینه خانم و نه سعیده خانم و می بوسم .می ایستم ده تا بزنه تو گوشم .دستشم می بوسم ... تو فقط اکبرو برش گردون ...
اما مامان چرا می خنده . الهی بمیرم براش ... یاسی بمیره برات .خل شده طفلی مامانم ؟ ببین خوشگلم از دیشب تا حالا چقدر فکر و خیال کرده که زده به سرش ! پس چرا همون دیشب منو نبردن ؟ آها غش کرده بودم . حتماً الان اس که بیان سراغم . شایدم باید خودمون بریم کلانتری . آخه مامان میگه دیره ! "
از ترس و دلهره صدام می لرزید :
ــ الان باید بریم ؟
ــ پس کی بریم ؟ اول یه چیزی بخور تا بابات نیومده ، بعد حاضر شو . از دیشب تا حالا چیزی نخوردی که ضعف کردی ! تا دست و روت و بشوری منم صبحونه ات و آماده می کنم .
مثل رباطی فرمان پذیر با سختی از جام ،بلند شدم . وقتی دستم و گرفت تا کمکم کنه سر پا بایستم . جیغم دراومد . نگاهم به کبودیای روی دستم افتاد .
ــ نترس مامان جان ، جای سرمه !انگدر ضعف داشتی ، رگت پیدا نمی شد که .خانم فلاحی سوراخ سوراخت کرد تا یه رگ گیر آورد سرم و ببنده .
ــ آره ... یه چیزایی یادمه !
به دور و برم نگاه کردم .آخرین نگاه !دیگه چشمم به همین اتاقای فسقلی و خالی نمی افتاد . به حیاط کوچیکمون . همیشه نق می زدم از کوچیک بودنش . ولی حالا احساس می کردم چقدر دوسش دارم . همه جا تمیز بود . حتی شیشه رو از نو انداخته بودند . با سر گیجه ای که داشتم راه رفتن برام مشکل بود . اما حس کنجکاوی شارژم می کرد . با قدمای آروم از مامان جدا شدم . از میون چارچوب بدون در میان دو اتاق ، نگاهی عمیق به دور و بر انداختم .باید همه چیز و ضبط می کردم تو چشام !
" اِ . اینجا هم که مرتبه "
با تعجب رو به مامان کردم و گفتم :
ــ کی اینجاها رو تمیز کردین ؟صبر می کردین تا بلند شم . راسی بابام کجاس ؟ کمرش که چیزی نشده بود ؟
ــ همون دیشب با بابات خونه رو جمع و جور کردیم .کاری نبود که ! جمع کردن و شستن دو سه تا پیشدستی که کاری نداشت . با کاری که تو کردی ، کسی دست به میوه اش نزده بود .باباتم خیلی وگته رفته شیرینی بگیره .دیگه الانا پیداش میشه . درد کمرشم که همیشگیه .کار سنگین نباید بکنه !که می کنه . دیروز اونهمه میوه رو تنهایی برداشته آورده .آدم بی فکر !
ــ نه مامان جان . دردش و نمی گم که ! زخمش و میگم .
ــ زخمش ؟زخم چی ؟ مگه کمر بابات زخم بود ؟
ــ ای وای مامان دیشب و میگم دیگه.
جرأت نداشتم اسم اکبر و به زبون بیارم . می ترسیدم با آوردن نامش ،حال مامان خراب بشه !
... همون موقع که اون هلش داد رفت تو شیشه رو میگم !لباسش خونی شده بود !
ــ والله نمی فهمم چی داری میگی ؟تو که دیشب واسه ما هوش و حواس نزاشتی .
ــ می دونم مامان شرمنده . بخدا نفهمیدم چطور شد که زدم به سیم آخر .
ــ یعنی چی ؟ یعنی چیزی خورده بودی ؟
ــ من ؟چی خوردم یعنی ؟! خودتون دیدید که شامم نخوردم !
ــ من چه می دونم خودت میگی . از دیشب تا حالا نصف جونم کردی اینم از الان با این چرت و پرت گفتنات .والله از دیشب تا حالا خدا بهمون خیلی رحم کرده . اونجور که تو جیغ زدی و بابات و صدا کردی مرد بیچاره سکته نکرد،خیلیه.
ــ اما وقتی اومد دم در، من که بهش گفتم . یعنی نشد بگم . می خواستم بگم .اما قمر خانم نگذاشت که .
ــ گمر خانم بدبخت چیکار داشت .اون بیچاره خودش ترسیده بود . هی میگفت اسفند دود کنید ، عروسم و چشم کردن !یعنی همه همین و میگفتن . همون موگع که جیگ زدی همه ریختیم بیرون .خدا دیگه پیش نیاره ! دیدیم دراز به دراز افتادی کف ایوون . خدا رحم به من و بابات کرد که مخت به جایی نخورد. یا چشم چارت رو کفشا در نیومد . یه کم گوشه ی صورتت کبود شده که اونم چیزی نیست . زود خوب میشه ایشاالله.
ــ چی میگین مامان ؟ یعنی تا بابام و صدا کردم بیهوش شدم !
ــ وا ، پس چی ، نه ، با سینی چای اومدی وسط مردم لزگی رگصیدی !
ــ یعنی با کسی دعوا نکردم ؟
ــ دعوا ؟ برای چی آخه ؟ با کی ؟ دم در آشپزخونه همچی از حال رفته بودی که نفس نمی کشیدی ، دعوا کنی ؟ بیچاره اکبر آگا بالا سرت بال بال می زد . نفهمیدیم کی رفت دکتر شاه حسینی و خانم فلاحی و آورد بالا سرت . من که همش می ترسیدم تو آشپزخونه جونور مونوری نیشت زده باشه . شکر خدا دکتر گفت نه همچین چیزی نیست . فشارت وحشتناک اومده پایین. خدا خیرش بده اکبرو . اگه فرز عمل نکرده بود . دکتر می گفت دیر رسیده بودم تو کما می رفت.
بیچاره گمر خانم . موقع رفتن به اکبر می گفت :
ــ من میگم گسمتت به این دختره نیست ، تو گبول نکن . فکر می کردم داره فیلم بازی می کنه تاما رو از سرش رد کنه ! . اما بیچاره راستکی حالش بد شده بود .
بنده خداها با خودشون همه چیز آورده بودن تا کار و تموم کنن . گسمت نبود .قرارشد بعداً دوباره گرار بگذاریم .
با اینکه از شنیدن قرار دوباره ، حالم گرفته شد .اما حرفای مامان روح تازه ای به جانم دمیده بود .قرار نبود قصاص بشم . قرار نبود خونه ی نقلی مون و نبینم . آخ جون . با اینکه هیچ حسی تو تنم نبود . اما بقدری از زنده بودن اکبر و خیالی بودن ماجراهای ناخوشایند خواستگاریم خوشحال شدم که بی اختیار مامان و با اون وزن سنگینش بلند کردم و با ذوق دور خودم چرخوندم . وقتی رهاش کردم رگ کمرم گرفته بود .
ــ از صبح تا حالا ده بار اسفند دود کردم برات فایده نداشته .الهی چششون در بیاد . بچه ام و چش کردن رفت .
ــ قربونت برم مامان . قربونت برم مامان . یاسی پیشمرگت .نمی دونی با حرفات چی کار کردی باهام ؟!زندگی دوباره دادی بهم .
ــ ایش ... بسه دیگه . برو دهنت بشور بعداً ماچم کن . حالم بهم خورد . خدا نکنه . باز اول صبح چرت و پرت گفتی . گمشو زود کاراتو بکن . تا برسیم خونه ی خانم وکیلی ، ظهر شده . زشته آخه .میگن گذاشتن گذاشتن ، سر سفره اومدن .
ترنج خاتون
۲۴ آذر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
***
تقریباً نه و ده شب بود که رسیدیم خونه . مهمونی ناهار خانم وکیلی با صمیمیت و رفاقتی که بین بابا و شوهرش بوجود اومده بود به صرف شام هم کشیده شد .
به همه مون خیلی خوش گذشته بود . بابا و مامان عاشق خونواده ی گرم و صمیمیش شده بودن .
شوهرش مرد فوق العاده ای بود . مهربون ،فهمیده ، آقا .هر چی از محسناتش بگم بازم کم گفتم . کاملاً برازنده ی آرزو بود و از هر نظر بهم می اومدن .
از خوشگلی هم چیزی از اون کم نداشت . فقط یه کوچولو جلوی سرش طاس بود . که البته بنظرم خوشگلتر و بامزه ترش کرده بود .زود با بابا جوش خورد . عیاق شدن و نشستن پای بساط تخته نرد .
اونقدر با هم بازی کردند که صدای آرزو رو درآوردند . بابا از بس توی پارک با رفیق رفقاش تخته نرد بازی کرده بود حسابی تو این بازی استاد شده بود .
مرتب از آقا منصور می برد .آرزو هم می خندید و بیچاره رو دست می انداخت :
ــ فکر کردی آقای محبی هم منم که تند تند ازم ببری و جیبم و با شرط و شروطات خالی کنی ؟آقای محبی ترو خدا بهش رحم نکن !تمام شام و ناهارایی رو که ازم برده پس بگیر ازش .چطوری آقا منصور ؟دست بالای دست بسیار است !
اونم برای اینکه جواب دندان شکنی به کُرکُری خوندن زنش بده.که مرتب با خنده بهش تیکه می پروند، و یا روی بابام و کم کنه .با هر دور باخت ، درخواست دور جدید بازی رو می کرد .
اما چون حریف قدری برای بابا نبود شکست می خورد و بازم دور جدید دیگه ای رو با خواهش و تمنا یا رجزخونی شروع می کرد .
ــ ترو خدا بس کن منصور . من جای آقای محبی حالم بد شد . امون بده بنده خدا از خودش پذیرایی کنه .
بالاخره با صدای اعتراض آرزو خانم، تسلیم شد و شکست و پذیرفت .
به خودش و خانم وکیلی وعده داد و برای بابا خط و نشون کشید که دفعه ی بعد برای باخت ،خودش و آماده کنه .
با اینکه هنوز ضعف داشتم و از بقایای خواب عجیب و غریبم منگ می زدم اما نتونستم خواهش و تمنای بچه ها رو رد کنم .
تو حیاط نسبتاً بزرگشون به هر مدل بازی ایی که خواستند تن در دادم . چشم گذار ، گرگم به هوا ، تاب بازی که البته من و فقط برای چشم گذاشتن و گرگ شدن و هل دادنشون می خواستن .
وقتی سر سفره نشستم تموم استخوونام درد می کرد.ماشالله بچه ها چه انرژی دارن . بلکل از تاب و توان انداخته بودنم . اما خودشون انگار نه انگار .
سر سفره هم برای اینکه در کنارم بشینن حسابی دعواشون شد .بدبختی هیچ جوری هم رضایت نمی دادن از جاشون تکون بخورن . مجبور شدم برای ختم قائله ،از جام بلند شم و وسط شون بشینم .
این جوری هر دو به خواسته شون رسیده بودن .این یکی از این طرف دستم و می کشید و خودش و می چسبوند بهم . اون یکی از اون طرف خودش و لوس می کرد .
حالا که به توافق رسیده بودیم . با سرک کشیدن بهم دیگه ، واسه من بیچاره نقشه می کشیدن که چی یا کجا بازی کنیم .
به شوخی چشام و چپ کردم و با اخم داد کشیدم سرشون و گفتم :
ــ آهای آپاچی های کوچولو ! چی خیال کردین ؟ فکر کردین مهمون خر صابخونه اس که هر چی گفتین بگم چشم ؟ یادتون نره من رئیس بزرگِ قبیله تونم .هر چی گفتم می گید چشم .دور بازی تو حیاط و خط بکشید . بکشید منو با این آفتاب سوزان ،پا تو حیاط نمیزارم . بالا بلندی و دست اِشته یا خرس وسطی هم تو خونه ممنوع . حال نقاشی کشیدن و حوصله ی داستان خوندنم ندارم . یه فکر دیگه کنید !
با چشای براق خوشگل و دهن بازشون با تعجب نگام می کردن . سامان طاقت نیاورد و گفت :
ــ پس خاله چی بازی کنیم ؟
ــ یه بازی که توش رئیس قبیله بشینه و شما با رقص و آواز ازش پذیرایی کنید .
طفلکی های ساده دل با خوشحالی هورا کشیدن و از مامانشون خواستن تا زودتر ناهار و بکشه تا بریم به بازی مون برسیم .
داد کشیدم سرشون و گفتم :
ــ ساکت . حرف نباشه ! رئیس می خواد با روح کرکس بزرگ درباره ی بازی بعدی مشورت کنه !
آرزو جون بخاطر راحتی بابا و مامان سفره رو روی زمین پهن کرده بود .
همونطور که وعده داده بود نگذاشت من و مامان دست به سیاه و سفید بزنیم با آقا منصور تمام وسایل سفره رو چیدند .
بعد از غذا ووروجک ها اجازه ندادن تو شستن ظرفها کمک کنم . دستم و کشیدن و بزور بردنم به اتاقشون .فکر می کردم با دادی که سرشون کشیدم دست از سرم برمی دارن و رهام می کنن .اما نشون دادن که بچه ی خلف آرزو هستن و وقتی مهر کسی به دلشون بیفته دیگه ول کنش نیستن .
طفلک آرزو همه ی ظرفها رو به تنهایی شست و نگذاشت کسی برای کمک پاشو تو آشپزخونه بگذاره . برای بابا و مامانم که می دونست عادت به خواب نیمروزی دارند . بالشت و ملافه گذاشت تو اتاق مهمون و خودشم با یه سینی چایی اومد پیش ما . وقتی جریان دیشب و خوابم و که فکر می کردم واقعاً اتفاق افتاده . براش تعریف می کردم . مرده بود از خنده .
بچه ها رو با روشن کردن پلی استیشن که تازه اومده بود به بازار سرگرم کرد و روی تخت بچه ها کنارم نشست و با شوخی یا جدی گفت :
ــ خودمونیم یاسی . چرا تو انقدر پرخاشگری ؟ حتی تو خوابتم می زنی مردم و ناکار می کنی
ــ دست شما درد نکنه دیگه . یهو بگین وحشی ام و خیالتون و راحت کنین .
ــ نه بجون بچه هام . منظورم این نبود .عجب دیوونه ای هستی آ . فقط ...
ــ فهمیدم چی می خواین بگین .شما تا بگین « ف » من فسنجونم جا افتاده ! ببین آرزو خانم جون ،خداتون و شکر کنین که جای من نیستین !
ــ غلط کردی ! یعنی من زشتم ؟
ــ نخیر ،کی همچی حرفی زد . منظورم چهره تون نیست . دردسرام و میگم .
ــ آهان ! این یه چیزی !
ــ بفرما .دیدین حالا ؟ شما اگه جای من بودین فکر کنم بدتر از من رفتار می کردین .
ــ ای بابا شوخی هم باهات نکنم .تو که دست از لفظ قلم حرف زدن برنمی داری . چکاری کردم آ؟بابا ترو خدا با من راحت حرف بزن .
ــ آشیه که خودتون پختید . دیگه نمی تونم .حالا میزارین جوابتون و بدم . نمی دونم اینارم براتون تعریف کردم یا نه ؟ هر جاش تکراری بود بهم بگین .
آهی کشیدم و ادامه دادم :
...نمی دونم چرا خدا بعضی از نعمت هایی رو که بی چک و چونه و بی منت به آدم میده بی عوض نمی زاره و جاش خیلی چیزای دیگه رو از آدم می گیره .
بچه ای بودم که تو خانواده و اطرافیانم از روز اول بدنیا اومدنم متفاوت بودم .عروسکی که جون داشت و تکون می خورد .برای همین برای خیلی ها جالب بودم . اما هیچکی فکر نمی کرد این عروسک کوچولو جونش بدرد میاد وقتی تو بغلشون می چلوننش و با بوسه های محکم و آبدار پوست صورتش و خراش میدن .اینا رو مامانم می گفت که از دست دیگرون حرص می خورد . به مرور که بزرگتر شدم .فهمیدم زیبایی ام همه رو تحت تأثیر قرار می ده . محال بود کسی از کنارم رد بشه ، لپام نکشه یا دولا نشه ماچم کنه .
اوایل از اینکه مورد توجه همه قرار می گرفتم غرق لذت می شدم . اما زمانی که عقلم کامل تر شد بخودم اومدم .
با برخوردای محبت آمیز و سطحی مردم ، احساس کردم همه ظاهرم و می بینن . این قیافه امه که همه می پسندند . کسی با احساساتم با اندیشه هام با اخلاقم کاری نداره .
بدتر از همه دیدن حسرت دخترای هم سن و سال اطرافم و آه هایی که می کشیدن بود. زندگی برام تلخ و زجرآور شده بود وقتی فکر می کردم اونا منو تو آفرینش صورتشون مقصر می دونن .البته اونا فکر می کردن من خیلی خوشحال و خوش بختم که یه همچین قیافه ی عروسکی دارم . و دیگه غم و غصه ای ندارم .
نمی دونستن زیبایی ای که برای همه حسرت و آه بهمراه داشته .برای من فقط تنهایی و انزوا به ارمغان آورده و به جرم داشتن این نعمت محکومم کرده به اسارت .
شاید فکر کنین بخاطر صورتم همیشه دور و برم پر بودهاز آدم و بی نیاز از محبت بودم ! نه بالعکس .با اینکه تو خانواده و محل پر دختر و شلوغ پلوغی زندگی می کردم .ولی همیشه تنها بودم . چون خواهرام با تفاوت سنی شون مثل عروسک باهام رفتار می کردن و هیچوقت تو جمع صمیمی شون راهی نداشتم .و چون عزیز دردونه ی بابام بودم . با اینکه دوستم داشتن ، اما همیشه احساس می کردم بهم حسودی می کنن .و اشتباه فکر نمی کردم چون یه وقتایی از دست کارای بابا تحملشون طاق می شد و بزبون میاوردن .
سهم من از دوستی و صمیمیت و درد دلاشون فقط قربون صدقه و ماچاو گازای محکمی بود که رو دوست داشتن و علاقه از همه جای بدنم می گرفتن . مردمم درست همین رفتار و باهام داشتن .باور می کنی ، همیشه صورتم از ماچ و بوسه هاشون زخم بود از بس که تفای آبدار یا ریش و سیبیلاشون و به صورتم می مالوندن . مجبور بودم برای اینکه با ماچا و فشارا و چلوندناشون مقابله کنم . عکس العمل تندی از خودم نشون بدم تا دیگه نزدیکم نشن . آخه نمی فهمیدن که با این کاراشون عذابم میدن . فکر می کردن دارن دوست داشتن و محبت شون و نشونم میدن .فقط همین . هیچکس وقتی برای درددلای من نداشت . دوستی نداشتم .سر همین شکل و شمایلم ، شده بودم مطرود از جمع بچه های هم سن و سالم . همه می خواستن با من باشن و سر با من بودن باهم می جنگیدن . اما آخرش با توجهاتی که به من می شد طاقت نمی آوردن و ولم می کردن . یه کم که بزرگتر شدم با خواستگارا و عاشقای سینه چاکم بابا قدغن کرد تنها جایی برم . همیشه تو خونه و تو تنهایی خودم غرق می شدم و با خودم نقشه می کشیدم چه جوری مردم و از دور خودم فراری بدم . البته خودت که می فهمی منظورم از مردم ،جماعت مرداس . اگه خدا مریم و بهم نمی رسوند فکر می کنم تا حالا زنده نبودم .واقعاً از دست سخت گیری های خانواده ام دق می کردم . هر کی نزدیکم می شد فقط ظاهر و صورت خوش آب و رنگم و می خواست .کاری با عقیده و افکار و خونواده ام نداشت . مجبور بودم برای رهایی از دستشون ،یاد بگیرم از خودم دفاع کنم . و تندخویی تنها حصاری بود که قادرم می کرد از خودم مراقبت کنم . همه جا که نمی شد بابا یا مامانم همراهم باشن . باید برای رهایی بهشون نشون می دادم که می تونم از خودم در برابر توجهات مردم مراقبت کنم و آسیب نبینم .باور کن خیلی سخته تو چشم بودن و مورد توجه بی اندازه قرار گرفتن!با اینکه از خدا متشکرم و برای این نعمتی که بهم داده شکر گزارم امادیگه خسته شدم .من که هر چی تو آینه بخودم نگاه می کنم چیز بخصوصی که دیگران و به تعجب می اندازه نمی بینم بجز رنگ عجیب چشام .نمی دونم مردم چی می خوان ازم .
ــ اتفاقاً الان می خواستم همین و بگم . در حال حاضر رنگ چشات شده رنگ چشای آقای امین .
با اینکه به خودم قول داده بودم دیگه بهش فکر نکنم . اما ته دلم همش می خواست یه جوری سر حرف کشیده بشه به نامش و آرزو برام ازش حرف بزنه . انگار شنیدن نامش دلتنگی ها مو برای دیدنش رفع می کرد . چه بدبختی ام من ! چقدر با خودم کلنجار رفته بودم فکرش و از سرم بدر کنم . با یادآوری موقعیتم دوباره حرصم دراومد و برای اینکه فیلم یاد هندستون نکنه با اخم گفتم :
ــ آرزو خانوم عین کش شلوار می مونی . تا ولت می کنن می پری پیش جناب رئیست .خدا بده شانس ! خوش بحالش اینجام ولش نمی کنی ؟
یکی تو دلم گفت :
ــ الهی قربون چشای خاکستری اش بشم .
عجب گرفتاری ایی ، نمی دونم چند نفر تو منه ؟!
***
ترنج خاتون
۲۴ آذر ۱۳۹۰, ۰۳:۱۲ قبل از ظهر
از اتوبوس پیاده شدیم و صحبت کنان به ساختمون شرکت رسیدیم . بابا رحمان طبق معمول هر روز به پیشوازم اومد .
ــ سلام بابا رحمان ، صبح بخیر .
ــ سلام دختر خوبم . صبح شما هم بخیر . پیر شی الهی بابا!
جواب سلامم و با محبت داد و کنجکاوانه به صورت پدرم خیره شد . پیش دستی کردم و قبل از اینکه سؤالی کنه گفتم :
ــ بابا رحمان معرفی می کنم . ایشون پدرم هستن . بابا ایشونم بابا رحمانه که اینجاخیلی زحمت من و می کشن !
ــ این حرفا کدومه ؟ چه زحمتی !
انگار سالها با هم آشنا بودن .دستشون و به سمت هم دراز کردند و بادست دادن صورت هم و بوسیدند .
ــ به به ، آقای محبی . خیلی خیلی خوش اومدید . چه عجب از این طرفا ؟! چه سعادتی !بالاخره چشممون به جمال شما روشن شد .
کمی مکث کرد و با دقت به بابا نگاه کرد بعد با تردید پرسید :
ــ بنظرم چهره تون خیلی آشناست . قبلاً شما رو زیارت نکرده بودم ؟
ــ والله چه عرض کنم . اگه خدا بخواد از امروز قراره اینجا مشغول بشم و از این ببعد زحمت مون واسه ی شما زیاده !
ــ این حرف و نزنید . دلخور می شم .
ــ بابا جون . همونطور که براتون تعریف کردم بابا رحمان خیلی مهربونه . اینجا حسابی هوام و داره و مثل شما مراقبمه .
صورتش از خجالت سرخ شد.با شرمندگی سرش و تکون داد و گفت :
ــ دخترم ،بیشتر از این چوبکاری مون نکن . هر کاری کردم وظیفه ام بوده !
بابا با امتنان گفت :
ــ اختیار دارید آقا رحمان . محبتتون بوده . خدا خیرتون بده . ایشاالله بتونم جبران کنم براتون .
ــ ای بابا آقای محبی . این چه فرمایشیه ! بازم میگم ، کاری نکردم .
هر کاری هم کردم واسه این بود که دخترتون خانمه ، با محبته ، مهربونه ... بخدا هر چی از خانمی ایش بگم کم گفتم . خدا ببخشه بهتون .
تو این دوره زمونه کم مثل این خانم و نجیب و سر بزیر پیدا میشه . خدا بحق علی خوشبختش کنه . هر کاری هم واسش کنم کم کردم .
ــ لطف می کنید . خدا بچه های شما رو واستون حفظ کنه ! بزرگی کردین . کوچیک شماست .
از تعریفایی که پیش پدرم ازم می کرد تو دلم ممنونش شدم . برق رضایت تو چشای مهربون بابا می درخشید . بخودم بالیدم و طاقت نیاوردم وبا محبت به بابا رحمان گفتم :
ــ حیف که محرمم نیستید بابا رحمان . وگرنه دستاتون و می بوسیدم .با تعریفاتون بابام و تو اولین روز کارش شارژکردین . ممنونم .
خانم وکیلی غروب همون روزی که دعوت مون کرده بود . سر یه فرصت مناسب که من و بچه ها و مامان توی حیاط تو سایه نشسته بودیم و عصرونه می خوردیم .
با پدرم صحبت کرده بود . و قرار گذاشته بودند یک هفته بطور آزمایشی کار کنه . اگه دوست داشت و براش سخت نبود ادامه می داد .
وگرنه آگهی می دادن و تا بابام سرکار بود. سر صبر یه آدم مطمئن و پیدا می کردند .
بابا تو آسانسور رو کرد بهم و با نگرانی پرسید :
ــ بابا جون تو هر روز این راه و میری و میای خسته نمی شی . کاشکی یه جایی نزدیکتر پیدا می کردی !
ــ اووی آقای محبی ، نبینم کم بیاری آ ! رفیق نیمه راه نشی ؟
خندید و گفت :
ــ دیگه از بچه ی خودم کم بیارم . مرد نیستم که .
هل هلی صورتش و بوسیدم و بادی به غبغب انداختم و کلاه خیالی رو از سرم برداشتم و با قیافه گفتم :
ــ اختیار دارید ما کوچیکتیم سالار ،رخصت بدین از این ببعد در رکابتون باشیم !
لپم و کشید و با خنده گفت :
ــ رخصت ! باش تا سیبیلات سبز شه جوون !
نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد :
... جای گلنار خانم خالی . امروز بهش سخت میگذره !
ــ قربونش برم ! بجاش با پولای سر برجمون حال می کنه .
با ورودمون به شرکت و دیدن بزرگی و تجملاتش ، دهان بابام از تعجب باز مونده بود . وقتی دفتر مجزا و دم و دستگاه تو اتاقم و دید .
لبخند رضایت رو لباش نشست . اطمینان و آرامش و تو چشاش دیدم و خوشحال بودم که به حرف خانم وکیلی گوش کردم .
آرزو با احوال پرسی گرم و خیر مقدم ، با احترام بابا رو به همه معرفی کرد و پس از شرح مفصل کاراش ، هر کدوم به سوی کار خودمون روانه شدیم .
***
سه ماه از کار کردن من و تقریباً یک ماه و نیم از کار کردن پدرم می گذشت .
حقوق بسیار خوبی که از هر دو کارم می گرفتم به اضافه ی حقوق بابا دست و بالمون و باز کرده بود .
مقدار زیادی از خرده بدهی ها و قرض های بابا رو پرداخته بودیم . حالا مادرم انقدر تو کیفش پول داشت که خانمانه و بی ترس از کم آوردن وارد مغازه های محل مون بشه و براحتی خرید کنه .
بابا از کارش خیلی راضی بود . چنان شیفته و فریفته ی مرام آقای امین شده بود که مثل خانم وکیلی جرأت نداشتم پیشش شکایتش و کنم . ( خدا شانس بده )
حتماً مامان هم با دیدنش به صف وکیل مدافعانش می پیوست .ندیده که از تعاریف بابا خاطر خواهش شده بود .
کاش منم می تونستم راز دلم و به زبون بیارم و مثل اونا قربون صدقه اش برم .
[ بیخود . ور مفت نزن . قرارمون یادت رفته . ]
برای فراموش کردن و پرتابش از دلم بیرون .مجبور بودم مرتب باهاش مخالفت کنم و زیر آبش و پیش اونا بزنم . وقتی حریف شون نمی شدم با حرص می گفتم :
ــ آدم پولدار همه جا هوادار داره . بنازم قدرت پول رو که اسم دیگه اش ستار العیوبه . راست میگن " پول داشته باش کوفت داشته باش ".
حالا چون پولداره ، شما چشاتون و رو عیب و ایراداش بستین .
بعدم با چارتا فحش ولرم بهش ، به بحثم خاتمه می دادم . مامان فقط ، از تنها موندنش تو خونه ناراضی بود .
بدجنس بدجوری به بودن بابام تو خونه عادت کرده بود که اونم با خرید یه تی وی 21 اینچ رنگی قسطی حل شد .
البته من به قولهام عمل کرده بودم و هر ماه براش چیزای قشنگی گرفته بودم .
حالا با چادر جدید و حلقه ی پر نگین و جورابای مارکدارش ، مرتب می رفت خونه ی زن دائی بابا و تنهائی هاش و با غیبت های زن دائی پشت سر عروس جوونش پر می کرد .
بابا مرتب دعاگوی آقای امین بود . می دونست دستمزدش خیلی بیشتر از زحمتی ست که می کشه .
درست مثل من . اما من مزه اش زیر زبونم رفته بود و حالا ادعا می کردم که حقمه ! ماه قبل علاوه بر حقوقش ، به بابا بن خرید روغن و برنج مجانی هم داده بودن .
که اینم خودش خیلی کمک حالمون شد . با وجود بابا دیگه ترسی از دیر و زود رسیدن به خونه رو نداشتم .
تو اتوبوس با خیال راحت چرت می زدم . روزای اول از همکارام خجالت می کشیدم .
اما در کمال ناباوری دیدم رفتار همگی شون با من محترمانه تر شده ! به بابا خیلی احترام می گذاشتن و هنوز جا نیفتاده عاشقش شده بودند .
رفتار محبت آمیز و صمیمانه ی پدرم در محیط کار باعث جو دوستانه و همکاری متقابل بچه ها تو شرکت شده بود .
رقابت تبدیل به رفاقت شده بود و چقدر کار تو چنین محیطی لذت بخش و آرامش دهنده است .!
***
اون روز کارم از همیشه بیشتر بود . روی میزم پر بود از نامه هایی که باید تایپ یا ترجمه می کردم .
جواب چندتا فکس و باید می دادم و کلی کپی می گرفتم . تلفن هم مرتب زنگ می زد و تا دستم گرم تایپ می شد .
باید گوشی و برمی داشتم و جواب می دادم و با درخواست هاشون وصل می کردم به اتاقایی که منظورشون بود . بابا با در زدن وارد اتاقم شد .
تو لیوان مخصوصم قهوه آورده بود . از وقتی خانم وکیلی چای خوردن و ترک کرده بود . منم برای کلاس گذاشتن ، قهوه می خوردم .
نگاهی به شلوغی روی میزم کرد و گفت :
ــ کارت زیاده بابا ؟ از دست من کاری بر میاد ؟
ــ دستت درد نکنه بابا جون . کار شما نیست . باید خودم انجام بدم .
ــراستی باباجان . آقای امین کارت داره . میخواد همین الان بری دفترش .
ــ باشه بابا . قهوه ام و خوردم ،میرم .
لبخندی زد و از اتاقم خارج شد . تو شرکت کمتر همدیگه رو می دیدیم . سعی می کرد زیاد مزاحم کارم نشه .
فقط موقع صرف ناهار بود که با خانم وکیلی دور هم جمع می شدیم و همدیگه رو خوب می دیدیم . . بازم دلشوره ی لعنتی گریبانم و گرفت . از خیر خوردن قهوه گذشتم .
دستی به مانتوی قهوه ای رنگم کشیدم و گره ی شالم و باز کردم و دسته هاش و دور سرم تاب دادم و مرتب از دوطرف شونه ام به یک اندازه آویختم .
عادت نداشتم تو آینه به خودم نگاه کنم .
اما وسواس نگذاشت . همیشه مرتب و آراسته لباس می پوشید و محال بود کراوات نزنه .نمی خواستم پیشش شلخته به نظر بیام .هر چند کت و شلوارای مارکدار خارجی ایش کجا و ...
برگشتم و تو آینه ی کوچیک کیفی ام نگاهی خریدارانه به صورتم انداختم . رژلبم و برداشتم تا یه خورده لبای قرمزم و صورتی کنم .
حالا اگه خدا لبام و صورتی می آفرید حتماً قرمزش می کردم . یه کم رژلب مالیدم و لبام و مالیدم بهمدیگه .
[ هر کاری کنی ،گنجیشک و نمی تونی جای قناری قالب کنی . ]
باز تو پیدات شد ؟با حرص پشت دستم و رو لبم کشیدم و هرچی مالیده بودم و پاک کردم .
"قرار نیست دلبری کنم . باید از دلم بیرونش کنم . "
صبر نکردم تا چیز دیگه ای وسوسه ام کنه با شتاب به سمت دفترش راه افتادم .پشت در ایستادم و آهسته در زدم . یادم مونده بود و دیگه بی اذن دخول وارد دفترش نمی شدم .
منتظر ایستادم تا جوابم و بده . اما صداش و نمی شنیدم . دوباره و دوباره در زدم . خبری نبود .
مستأصل مونده بودم . باید بازم در بزنم یا دستگیره رو بگیرم و داخل شم ؟به ریسکش نمی ارزه ! بازم در زدم و این بارگوشم و محکم چسبوندم به در .شاید من نمی شنوم .
هیچ صدایی نمی اومد . همونطور که گوشام رو در بود تو دلم گفتم :
" ببین آ .بازم سر کارم گذاشته عوضی ! مرض داره . انگار خوشش میاد حرصم بده . مگه نگفته بودی همین الان بیام . پس کدوم گوری هستی . جهنم . جواب نمی دی ،نده .
کورخوندی اگه فکر کردی همین جوری درو باز می کنم . از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شم . تا جوابم و ندی درو باز نمی کنم .که چی مثلاً... ؟ می خوای بهم ثابت کنی فکر و خیالام باطله و آدم حسابم نمی کنی ؟! باشه !
هر جور میلته . دارم برات ! "
ــ خانم محبی !
ــ وای ...
با وحشت برگشتم و [ زدی دهن بابا رو سرویس کردی ] آخه ... چه می دونستم خارج از اتاقش باشه .
تصور اینکه مچ من و تو اون وضع گرفته ،خودش به اندازه ی کافی باعث خجالتم بود .فکر نمی کردم شرمندگی ام بیشتر از این هم میشه !
آخ ،یاسی بمیره واسه آخ گفتنت . آخه من چه می دونستم تو پشت سرم ایستادی .
زده بودم به دستش و صدای آخ سوزناکش ، بند دلم و پاره می کرد.
asal_cheshmak
۲۴ آذر ۱۳۹۰, ۰۶:۱۳ قبل از ظهر
......................................واقعا دچار دردسر سختی شده بود..
:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
اینجا نباید پست بدین !
ترنج خاتون
۲۸ آذر ۱۳۹۰, ۰۲:۴۷ بعد از ظهر
با یکه ایی که خورده بودم .زده بودم به دستش و لیوان چایی داغ و پاشیده بودم رو بدنش .پیراهن سفید ابریشمی اش از زیر قفسه ی سینه اش و قسمتهایی از جلوی کتش خیس از مایع زرد رنگ چایی شده بود .
[ آخه جا قحطی بود . خب یه کم اونورتر می ایستادی .بی سر صدا اومدی . می خواستی مچ بگیری ، خدا زد تو کاسه کوزه ات ! ]
"خدا نزد .دست من خورد بهش"
تند تند لباسش و که با فاصله از بدنش گرفته بود ،باد می داد و نفسای عمیق می کشید .از قیافه ی دردناک و چشای بهم فشرده اش معلوم بود حسابی سوخته . دست و پام و گم کرده بودم و نمی دونستم ، چه کاری باید انجام بدم .
[ کلکت کنده ست . با یه ضربه ی آروم کیفت ،حالت و اونجوری گرفت . حالا که سوزوندیش . اشهدت و بخون . ]
بجای اینکه کاری براش انجام بدم تا سوزشش کمتر بشه . مثل ماست وایستاده بودم و مرتب عذرخواهی می کردم .
کلافه به سمت اتاقش رفت و در و باز کرد و داخلش شد . منم خاله خوش وعده ، دنبالش راه افتادم . رو مبل دم دستش نشست و کتش با حالتی عصبی از تنش درآورد و پرت کرد کنارش
.با عجله از رو میزش جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشتم و سریع آوردم و گرفتم طرفش .
[ آخه خنگ خدا دستمال به چه دردش می خوره . خیر سرت ، تو دانشجوی پزشکی هستی ! ]
یه نگاه به جعبه ی دستمال کلینکس تو دستم انداخت . سرش و به سمت صورتم بالا آورد و برخلاف اونچه تصور می کردم .نگاهش نوازشگر و آرامش بخش بود شایدم من اینطور تصور می کردم . از خجالت کاری که باعث و بانی اش خودم و می دونستم. سرم و انداختم پایین. جعبه رو از دستم گرفت و گذاشت روی میز پذیرایی جلوش و خیلی آروم گفت .
ــ ممنون .
[ یعنی زحمت کشیدی !... حداقل یکی از اون تیکه های نابت و بنداز بهم . تا یه کم دلت خنک شه . ]
اون لحظه دلم می خواست بدترین فحشای عالم و بهم بده تا از عذاب وجدانم کم کنه !
ــ خیلی داغ بود ؟
[واقعاً که :از کرامات شیخ ما چه عجب . پنجه را باز کرد و گفت ، یه وجب . خاک تو گورت . آخه اینم پرسیدن داشت . ندیدی بدبخت چه پر پری می زد !]
ــ اگه دلتون خنک میشه ؟ بله !
[ تحویل بگیر . همین می خواستی دیگه ؟ ]
با اینکه دلم می خواست یه چیزی بهم بگه تا آرومتر شده و منم احساس آسودگی کنم . اما نه به این قلمبه گی که تو گلوم گیر کنه !حالم گرفته شد . من که دلم نمی خواست بهش آزاری برسونم . چرا فکر می کنه دلم خنک شده ؟
"خدای من ! عجب شانسی دارم . اون از ضربه ی اولین روز ورودم به شرکت . این هم از این !حتماً فکر کرده من عمداً اینکارو کردم ! "
[ کور که نبود . ندید تو چطور جا خوردی ؟ مگه کف دستت و بو کرده بودی که تو اتاقش نیست و مثل جن پشت سرت ظاهر میشه . ]
می خواستم با یه کلام آتشین ،جواب کنایه اش رو بدم . اما دلم سوخت .بس اشه . به اندازه ی کافی سوزونده بودمش . لال شدم .
همونطور وسط اتاق ایستاده بودم و تو دلم خودم و ناله نفرین می کردم . صدایی ازش در نمی اومد . فقط آروم آه می کشید و گاهی هم یه آخ نامفهوم و کوتاه از دهنش در می اومد که فقط گوشای حساس من اونو می شنیدن . اونم حتماً از حضور من تو اتاقش ناراحت بود . شاید می خواست لخت شه ببینه چه بلایی سرش اومده . اما چیزی نمی گفت تا تکلیف منم روشن شه . برم یا بمونم ؟
"حالا چی کار کنم ؟ چی بگم ؟ چه قدر دیگه عذرخواهی کنم .از خجالت و فکری که می کنه نمی تونم به صورتش نگاه کنم . "
با تعارفش برای نشستن ،از اون حالت بیچارگی رها شدم .همونطور که ایستاده بودم گفتم :
ــ می دونم معذرت خواهیم از درد و سوزش شما کم نمی کنه . ولی نمی دونم چی بگم . باور کنید.دلم خنک نشده . من اصلاً متوجه نشدم شما کی پشت سرم اومدید . هر چی در زدم جواب ندادید .
[آفرین . رفع اتهام کن و هرچی تقصیره بنداز گردن خودش . ]
... نمی خواستم مثل روز اول ورودم به شرکت مرتکب اشتباه بشم و تا اجازه ندادین وارد دفترتون بشم . نمی دونستم داخل اتاقتون تشریف ندارید . آخه بابا...آقای محبی فرمودن با من کار دارید ...
از بلایی که سرش اومده بود . چنان نادم و شرمنده بودم که ،کلی طول کشید تا همین چند جمله رو بیان کنم . خیلی خودداری کردم تا اشکام پایین نریزه. در حالی که می دیدم داره زجر می کشه و بروش نمیاره از رو مبل بلند شد . لبخند نیمه جونی بهم زد و با دیدن چهره ام اخماش تو هم رفت و با دلخوری گفت :
ــ این چه قیافه ایه به خودت گرفتی . مگه طوری شده ؟
با صدایی که هر چه سعی کردم کنترلش کنم تا نلرزه ،اما همچنان می لرزید. می خواستم بگم :
" بمیرم برات .دستم بشکنه . سوزوندمت عزیزم . "
[ غلطای اضافی باز خر شدی ؟ ]
ــ لباستون و خراب کردم !
" بمیری یاسی !با ور ورت ، گند می زنی به احساس آدم . آخه اینم حرف بود .زدم دل و جیگر بابا رو سوزوندم .اونوقت ...! "
خدا رو شکر خندید و پوزخند نزد :
ــ واسه ی این ناراحتی ؟
نگاهی به لکِ باقی مونده روی لباسش کرد .
ــ فدای سرت ، خوشبختانه اینجا زیاد لباس دارم .
خودش فوراً متوجه ی لحن کلامش شد . بی اندازه صمیمی و محبت آمیز بود .
ترنج خاتون
۲۹ آذر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر
رفت پشت میزکارش و هنگام نشستن روی صندلی اش چهره اش دردناک شد .
بازم صدای آه دردمند آهسته اش به گوشم رسید . پیراهنش رو با دستش جلو کشید و ت*** داد .
دیگه ایستادنم جایز نبود . بنده خدا از حضور من معذب بود و راحت نمی تونست آخ و ناله کنه .
من اگه جای اون بودم، شرکت که سهله . ساختمون و روی سرم گذاشته بودم .
بدون اینکه ازش اجازه بگیرم با عجله از اتاقش خارج شدم .
[ خالی نبند دروغگو . بگو که هوای اتاق با وجود اون برات غیر قابل تحمل شده بود .
هر دوتون از جو احساسی که بین تون بوجود اومده بود . می ترسیدید .
ندیدی دیگه نگات نمی کرد و سرش و با کاغذای روی میزش مشغول کرده بود .
خودش فهمید زیاده روی کرده و طبق همون اصلی که تو مجبوری ازش دوری کنی اونم مجبوره احساسش و نادیده بگیره . ]
تا رسیدن به آشپزخونه و دیدن بابا . هزارتا فکر با سرعتی معادل نور از مغزم گذشت .
یعنی واقعاً احساسی به من داره ؟
یا من چون اولین مورد احساسی تو زندگی مه این جوری فکر می کنم !
من چه احساسی به اون دارم ؟
چرا وقتی نزدیکش هستم بدنم گر می گیره ؟ نفسم تنگ می شه و قلبم تند تند می زنه !
چرا دوست دارم بوی عطر خاص و خوشبوی بدنش و با تمام قدرت به درون ریه هام بکشم و هوایی رو که توش نفس می کشه رو ببلعم ؟
چرا یه حس موذی و شیطانی وادارم می کنه به چیزایی که نباید فکر کنم ، فکر کنم ؟
چرا وقتی می بینمش همش یاد صحنه ی بوسیدن رت باتلر و اسکارلت تو فیلم برباد رفته می افتم و دلم می خواد ... ؟
[ هُش ! ایست ! سرعتت غیر مجازه بابام جان .یواشتر ! توی این هیر و ویر ، بیا ابروم و بگیر !
اون بدبخت داره زجر می کشه تو کم کم داری رختخوابم پهن می کنی براش .
احساس ؟؟؟ اونم توی بی احساس !؟حرفای خنده دار نزن .
تو جز نفرت هیچ احساس دیگه ای نسبت بهش نداری .
پشت در یادت رفته چی بهش می گفتی . آدمی که احساس داره ...
هو ...حواست هست ؟
نمی گم عاشق . آدمی که احساس داره طرف مقابلش و نمی بنده به فحش .
از دست کاراش زودی آمپرش نمی ره بالا !
تو هنوز تو احساس خودت ول معطلی . دنبال سر درآوردن از احساس اونی ؟ ]
تو جعبه ی کمک های اولیه به دنبال پماد سوختگی همه ی وسایل با نظم چیده شده رو بهم ریختم .
با پیدا کردن پماد مورد نظرم چشمم به بابا افتاد که سینی بدست ایستاده دم در مات و متحیر زل زده به دست پاچگی و عجله ام !
ــ نبودی بابا جون . کجا بودین ؟
ــ هیچ جا باباجان جایی نبودم . همین جا تو اتاق مهندس سلطان جو نشسته بودم .
خنده ی موذیانه ای کرد و گفت :
ــ منتظر خواستگار بعدی باش باباجون !
ــ داشتیم بابا . شما هم هی دست رو نقطه ضعف من بزارین آ .
ــ بجان یاسی شوخی نمی کنم بابا . داشت با تعریف از خودش و خانواده اش زمینه رو برای خواستگاری آماده می کرد . ما که این موها رو تو آسیاب سفید نکردیم .
با عصبانیت گفتم :
ــ بابا ترو خدا ! من هنوز تو دست به سر کردن اکبر سیا موندم آ.
یه وقت رو ندین این پسره ی چشم چرون پاش و از گلیمش دراز تر کنه و حرف از خواستگاری ماستگاری بزنه.
بجون بابا این دیگه اکبر نیست که ملاحظه ی همسایه گری شو کنم آ .
دهنش و باز کنه ، می کوبونم تو دهنش .
ــ ماشالله پهلوون ! دیگه چی بابا ؟ این یاسی من بود این گفت یا یاسی خانوم شما ؟
ــ بابا !
سرش و با تأسف ت*** داد و گفت :
ــ بنده ی خدا مشت و مال دادن نداره که :
تا که از جانب معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد .
حالا که خبری نیست بابا جان !به مرور زمان ،خودش از برخوردایی که می کنی باهاش ،می فهمه .حالا دنبال چی می گردی باباجون ؟
دستش و گرفتم و نشوندمش رو صندلی میز ناهار خوری و صندلی خودمم نزدیکتر کردم و آهسته شروع کردم به تعریف ماجرا .وقتی به قسمت ترسیدن و پریدنم به عقب رسیدم و ریختن چایی بروش .
بابا همچی کوبید رو دستش که صداش پیچید تو آشپزخونه و با نگرانی گفت :
ــ پناه برخدا ! چیکار کردی دختر جان ؟! لولو خورخوره نبود که زهره ترک شی .
ترسیدن نداشت . اصلاً دیدی جواب نمی ده برمی گشتی تو دفترت .
"طفلی بابام از بس روی خوشش و دیده .از اون روی ناخوشش خبر نداره ! نمی دونه اگه جوش بیاره چه عزائیلیه !"
...لااله الا الله . گفتم بهش شما بفرمائید من میارم آ .
گوش نکرد و گفت تا اینجام خودم می برم . شما دیگه زحمت نیفتی !
ــ می بینی بابا ،شانس من ِ بیچاره اس ! همیشه قهوه می خوره تو فنجون قهوه خوری . اَد باید امروز هوس چای لیوانی کنه آقا !
ــ اونم چه چایی ایی ! سماور قل قل می کرد .
یهو قلبم تیر کشید . دستم و گذاشتم روش و یه نفس عمیق کشیدم .
انگار رنگمم پریده بود .چون بابا با دلجویی گفت :
ــ تو که عمداً نکردی بابا جون! اتفاقیه که افتاده . ایشاالله که چیزی نشده باشه .
ــ ترو خدا بابا این و زودتر ببرین ببین چه بلایی سرش اومده !من میرم تو اتاقم .
فقط ترو خدا ، زود به من خبر بدین چش شده .
بابا رفت و من با عذاب وجدان فاصله ی آشپزخونه تا دفترم و طی کردم .
"همیشه روزای حساس این آرزو خانم غایبِ ! کاش اینجا بود و یه کم دلداریم می داد .
درسته که زبونم مثل نیش مار دل خیلی ها رو سوزونده . اما دل اینکه جسم کسی رو آزار بدم ندارم ."
[ از بس خری دیگه . نشنیدی میگن زخم شمشیر خوب میشه ، زخم زبون خوب نمیشه .]
اینم حرفیه !
نمی دونم چه مدت گذشت ! برای من که به اندازه ی عمری بود تا پدرم درو باز کرد و وارد اتاق شد .
نگاهی به چهره ی مضطرب و افسرده ام کرد و گفت :
ــ بابا جان پاشو برو ببین چه کارت داره . این قیافه رو هم بخودت نگیر !
ــ بابا خیلی سوخته ؟
ــ بله بابا جون . ولی خدا رو شکر، سطحیه .
ــ وای ... حالا چه جوری برم تو اتاقش ؟ حتماً میخواد اخراجم کنه !
ــ انقدر گمان بد به مردم نزن . چه ات شده بابا جان ؟ چرا قصاص قبل از گناه می کنی ؟
ــ آخه بابا جون شما که نمی دونید چی شده ! ماجراش طولانیه .
ــ ماجرای چی ؟
ــ ماجرای روز اولی که اومدم برای مصاحبه ...
با لکنت ادامه دادم :
... اون روزم یه بلای دیگه سرش آورده بودم .
بابا خندید و گفت :
ــ آهان ! پس بگو . مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه . حتماً تنبیه شدی !حالا چه دسته گلی به آب داده بودی .
وقتی ماجرا رو سیر تا پیاز براش تعریف کردم . مرده بود از خنده .
ــ که اینطور ! بنده خدا از روز اول ضربه شستت و دیده . این چه جرأتی داره باز ترو تو شرکتش نگه داشته ؟!
ــ بابا !
ــ این زخما زود خوب میشه بابا جان ، خدا نکنه اون زبون تند و تیزت ، کسی رو زخمی کنه .
پشت چشمی نازک کردم و با قهر گفتم :
ــ خیالتون راحت . با وکلای مدافعی که داره از این یکی جون سالم بدر برده !
بعدشم ما که زیاد باهم سروکار نداریم .رابطمون خانم وکیلیه و حالا هم شما .
بابا با شوخی و سر به سر گذاشتنم کمی حالم و بهتر کرد و رفت .
نفس بلندی کشیدم و رفتم به سمت در . اگه می دونستم این گامها ، قدم هایی ست که منو به سوی نابودیم هدایت می کنه. هرگز قدم از قدم بر نمی داشتم و با تمام جان افلیج شدنم و از خدا درخواست می کردم .
***
ترنج خاتون
۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۲ قبل از ظهر
با اولین تقه ای که به در زدم گفت :
ــ بفرمائید خانم محبی .
وارد شدم و درچوبی رو آهسته پشت سرم بستم .
همونجا پشت به در ایستادم و بدون اینکه نگاهش کنم با شرم گفتم :
ــ حالتون بهتره ؟
ــ بهترم ،متشکرم .
" چه جواب سرد و مختصری ! عجب ! انگار همون آدم یه ساعت پیش نیست !تو اوج درد رفتارش خیلی بهتر از این بود ."
ــ آقای امین مم ...من واقعاً ...
ــ بله می دونم . شما واقعاً و قلباً متأسفید !
[ ای بابا ! بزار حرفش و بزنه بچه . مام می دونیم که تو همه چیزو می دونی . این سرش داغه نمی دونه ! "
" چرا اینطوری می کنه ؟ چرا مسخره ام می کنه ؟ "
با تته پته گفتم :
ــ بله ... تقریباً همین و می خواستم بگم .
ــ خیل خوب . عذرخواهی تون و می پذیرم . پس دیگه تمومش کنید .
" تمومش کنم . چی رو ؟عذرخواهی کردن و ؟ شرمندگیم و ؟ یا احساسی رو که بهت پیدا کردم ؟
یعنی بویی از احساسم برده ؟ حتماً این و ازم می خواد که اینجور رفتارش تغییر کرده ؟
حتی نگاهش گرمی و مهربونی چن ساعت پیش و نداره ! به همین راحتی ؟ یعنی این و ازم می خوای ؟ "
[حالا رسیدی به حرفم ؟نگفتم این جایی نمی خوابه که آب بره زیرش ! دو دو تا چهار تا کرده ، دیده تو کیس مناسبی برای سرکارگذاشتن نیستی !
زود دل بستی و حتماً زودم می خوای خودت و به ریشش بچسبونی ! دیدی تو خیلی ساده و پخمه ای؟! ]
" باشه تمومش می کنم . هر جور میل تونه آقای رئیس . آدم اینهمه دو رو و دو رنگ ؟ دمدمی مزاج ! با خودشم صادق نیست . "
[ مثلاً اگه قربون صدقه ات می رفت و می گفت ،دمت گرم زدی ناکارمون کردی. دست پنجه ات طلا .دمدمی نبود ؟ ]
" تو هم بدتر از اون . آخه چن نفر تو منه ؟ به کدوم سازتون برقصم ؟ "
ــ خانم محبی . خانم محبی.خانم محبی !
ــ بله !!!
ــ گفتم تمومش کنید خانم . کار مهمی دارم و به همه ی هوش و حواستون نیاز دارم .
" اینجوریاس ؟ باشه ! حالا شدم خانم . تا چن دقیقه پیش فدای سرت بود .
آهان پیراهنت و عوض کردی که خودتم رنگ عوض کردی! باشه . من احمق بودم . یاسی خانوم حق داشت . پس برو که ،داشته باشیم ! "
ــ خانم محبی ... بفرمائید بنشینید.
به مبل نزدیک میزش اشاره می کرد . می خواستم طبق خواسته اش و خواسته ام برم و روی همون مبل بشینم تا هر چه بیشتر نزدیکش باشم .
اما نه ...دیگه تموم شد . وقتی اراده کنم ، هیچ چیزی نمی تونه سد راه عزم آهنینم باشه . از این ببعد دوری و دوس... نه ... دوری و دوری !
روی مبل نزدیک در نشستم و با احترام گفتم :
ــ می شنوم .امرتون و بفرمائید .
انگار توقع نداشت چنین رفتاری رو ازم ببینه . چون برای یه لحظه خیره بهم خشکش زد .
بعد برای اینکه قافیه رو نبازه و ازم کم نیاره خیلی جدی با لحنی محکم و بیگانه وار مخاطبم قرار داد و گفت :
ــ خوب خانم محبی شما تقریبا! دو سه ماهی میشه که اینجا مشغول به کار هستید ...
میون کلامش پابرهنه دویدم و گفتم :
ــ سه ماه و ده روز قربان .
ــ بله ، ...
انگار رشته ی کلام از دستش خارج شده بود . سرش و تکون داد و پلکاش و محکم بهم زد . اخماش هم که از اولش تو هم بود . نگاه سرزنش بارش و بهم دوخت و ادامه داد :
ــ بله ! منم گفتم تقریباً .
بهر حال تو این مدت از کار شما فوق العاده راضی بودم .
شما همونطور که ادعا داشتید ثابت کردید که هدفی جز انجام خدمت در ازای دستمزدی که دریافت می کنید ، ندارید .
خوشبختانه شما علاوه بر اینکه در انجام کارهای محوله سریع و دقیق هستید.
در انجام دادن بعضی از کارا ...
" واسه چی داره انقدر ازم تعریف و تمجید می کنه ؟ منظورش چیه ؟ "
بازم پریدم وسط حرفش و مثل خودش جدی و خشک گفتم :
ــ آقای رئیس ممنون از تعریفتون .
نیازی به تمجید و تشکر نیست . در قبال حقوقی که دریافت می کنم وظیفه ام و انجام میدم .
لطفاً بیشتر از این شرمنده ام نکنید . امرتون و بفرمائید .
متوجه ی کنایه ام شد و خیلی خونسرد و عادی جوابم و داد :
ــ بله حق باشماست . شما رو اینجا خواستم تا خواهشی ازتون داشته باشم .ممکنه ؟
ــ بله حتماً . اگر در توانم باشه . کوتاهی نمی کنم .
ــ البته لازمه بگم اگر بزرگواری کنید و قبول کنید . محبت شما رو به بهترین وجه ممکن جبران می کنم .
تکیه ی غلیظش روی کلمات « بهترین وجه » وادارم کرد تا پاسخش و به تندی بدم .
ــ آقای رئیس عرض کردم اگر بتونم حتماً .
نیازی به وجه اضافه یا جبران نیست .
مثل خودش کلمه ی «وجه » رو غلیظ ادا کردم . مکدر از تکیه ای که روی این کلمه کردم اونم جوش آورد و با تندی گفت :
ــ منظورم جبران با پول نبود خانم محبی . مگه همه چیزو میشه با پول خرید ؟ چرا شما همیشه مترصد پیدا کردن یک بهانه برای شروع یک جنگ بیهوده هستید ؟ خودتون خوب می دونید که همیشه حرفای منو به عمد سوء تعبیر می کنید و به عنوان توهین به شخصیت تون ، فوراً چنگ و دندون نشون می دید و در مقابلم جبهه می گیرید .
خانمی کردم و کنایه اش رو زیر سیبیلی ... اما سیبیل ندارم که ...!!!
ــ من هیچ جنگی با شما ندارم آقای رئیس. نکنه فکر می کنید من عمداً به شما صدمه می زنم ؟آخه میگن کافر همه را به کیش خود پندارد .
[خاک تو گورت با این حرف زدنت . چون سیبیل نداشتی طاقت نیاوردی ؟!
آبرومون و بردی . صد بار گفتم : تیغ است زبان کشیده هموار ....زین تیغ کشیده ، سَر نگهدار !
الانه که خونت و بریزه !]
بازم نشون داد که آقاست و بزرگوارانه متلکم و با اینکه سیبیل نداره ،زیر سیبیلی رد کرد .
ــ خانم محبی اون بحث تموم شده ست .دوباره شروعش نکنید .
نمی دونم چرا خوشم میومد صداش و دربیارم . درست احساس روزای اولم و پیدا کرده بودم !
ــ بله بزبون می گید تموم شده . اما در عمل چیز دیگه ای نشون می دید .
شما نمی خواهید تمومش کنید .دائم دارید پولتون و به رخ من می کشید . غیر از اینه ؟ شما گفتید خواهشی از من دارید . منم گفتم بتونم ،حتماً .
و حالا اضافه می کنم که ، در مقابل کارایی که شما برای من انجام دادید ، خوشحالم میشم بتونم کاری براتون انجام بدم .
اما شما هنوز نگفته چه خواهشی ازم دارید ، دارید فکر جبرانش و می کنید اونم به بهترین وجه ، یعنی چی ؟ یعنی با پول دیگه ! غیر از اینه ؟
ــ برداشت های غلط تون و به حساب گفته های من نگذارید .
پیراهنش کشید جلو و تکونش داد .گویا فشارش رفته بود بالا و جای سوختگی هاش می سوخت .
اصلاً دلم براش نسوخت و با حرص گفتم :
ــ کلمات با تأکیدهایی که روی تلفظ شون انجام میشه . تغییر مفهوم میدن ،آقای رئیسسس .
ــ بله دقیقاً با شما موافقم .مثل همین آقای رئیسی که فرمودید .
قبل از اینکه جوابی بهش بدم .سرش و مثل پاندول ساعت تکون داد و لبش و گاز گرفت و یک برگ دستمال کاغذی از جا کلینکسی بیرون آورد و تکون داد .
خنده ام گرفت و گفتم :
ــ امیدوارم متقاعد شده ، تسلیم شده باشید .
جای آرزو خالی ! کاش بود و می دید رئیس گند دماغ دمدمی مزاجش که اون اینهمه ازش می ترسه ، چه پرچم سفیدی در مقابلم به اهتزاز درآورده ! این قبول شکست، همون بهترین وجه ای بود که می تونست در مقابل خواهشی که نمی دونستم چیه و هنوز به زبون نیاورده بود ، بپردازه برام ! یه پوئن مثبت دیگه !
[ دیدی حالا ؟! دیدی احساسی بهش نداری ... من دروغ نمی گفتم . ]
ترنج خاتون
۲۶ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۰۱ قبل از ظهر
ــ مجبورم فعلاً آتش بس اعلام کنم !
" آهان ! یادم نبود . فعلاً خرت گیر رد شدن از رو پل منه ! "
صورت مهربون و جذابش با لبخندی که رو لباش نقش بسته بود ،با نمک تر به نظر می اومد .
ــ مثل اینکه با آتش بسم موافق نیستید ؟ چهره تون که این طور نشون میده . هنوز خواهان ادامه ی جنگید ؟!
بدون اینکه تغییر حالتی به چهره ی درهمم بدم یا به شوخی بی مزه اش که برای خارج کردن جو سنگین و متشنج بین مون بیان شده بود ، لبخندی بزنم .خیلی جدی و محکم گفتم :
ــ اجباراً با آتش بس تون موافقم . حالا امرتون و بفرمائید .
اخماش و کشید توهم و گفت :
ــ دستور نیست . فقط یه خواهشه !
کمی مکث کرد . نمی دونم تو قیافه ام چی دید که بلافاصله با لحنی تحکم آمیز ادامه داد :
... مثل اینکه شما اصلاً میونه ی خوبی با خواهش و تمنا ندارید؟!حتماً باید دستور بدم !... خیل خب ! ... فرض کنید خواهشم یا بقول شما درخواستم یه جور مأموریت اداریه که شما باید طی دو سه روز آینده انجامش بدید.
این جاست که می گن "رو بدی ، آسترم باید بدی " . پرو پرو زل زدم تو چشاش و خیلی مقتدرانه گفتم :
ــ خودتون خوب می دونید که من بخاطر چندرغاز حقوق ، زیر بار هر دستور و فرمانی نمی رم . هیچ باید ونبابد و مأموریتی رو تا نخوام ، نه می پذیرم ، نه انجامش میدم !البته صراحت لهجه ام رو می بخشید . فکر می کنم بدون تعارف تیکه پاره کردن ، یا تو لفافه صحبت کردن ، زودتر به نتیجه می رسیم .
[ وای ... کیف کردم !باریکلا ! دمت گرم . هدف گیریت عالی بود .بمب و انداختی درست جایی که انتظارش و نداشت . قیافه اش واقعاً دیدنیه ! کاش یه دوربین عکاسی داشتم تا یه عکس یادگاری ازش می گرفتم .یه تکونی بخور یه چیزی بگو ، تا از این شُکی که بهش دادی دربیاد .بیچاره خشکش زده . ببخشید قربان . سربازامون فرمان آتش بس و دیر شنیدن !
صورتش سرخ شد و با چشای گشاد شده بر و بر نگام می کرد .
" حتماً تو دلش میگه : عجب گربه صفت و بی چش و رویی ! کوفتت بشه اون پولایی که اضافه رو حقوقت دادم . "
حدسم درست بود . عصبانی اش کرده بودم .اما فکر نمی کردم منظورم و اشتباه متوجه شده باشه ! با تغیر گفت :
ــ متوجه نشدم ، منظورتون چیه ؟! فکر می کنید من از شما خواهش نابجایی دارم ؟؟؟...یعنی شما فکر کردین من ...من ازتون تقاضای ...
" خدای من ... دیوونه ست ! من کی همچی فکری کردم ... ؟!!!
از فکری که کرده بود شرمم اومد . جواب منفی ام و با چهره ی متغیر و اخمای تو همم نشونش دادم و اجازه ندادم ادامه بده و با حرص گفتم :
ــ آقای رئیس لطفاً ادامه ندید . فکر نمی کردم راجب من اینطوری فکر کنید ! یعنی انقدر کوته فکرم که از یه درخواست ساده ی شما ...
نفس راحتی کشید ومجال ادامه ی صحبت و ازم گرفت و با خشنودی گفت :
ــ خدارو شکر ...
تا نگاهش به صورتم دوخته شد .سرم و پایین آوردم . سعی می کردم به هیچ وجه چشام به چشاش نیفته .حالا می فهمیدم منظور مادرم چی بود و چرا اصرار داشت هرگز به چشای نامحرم زل نزنیم .
براستی که چشم ها پل ارتباطی قلب هاست . از درون اونا میشه براحتی ،بدون گفتن کلامی ، از مکنونات قلبی هم آگاه شد. رساترین صدا و مفهوم ترین ترجمان نیاز دل .آینه ای زلال و شفاف برای انعکاس نامرئی ترین تصاویر ذهن و تلگرافچی کارکشته و ماهری برای بازخوانی کلمات مورس مانند ضربان قلب .
... خانم محبی با شما هستم ...پس در مورد مقدار دستمزدتون مشکل دارید ؟اگه فکر می کنید درقبال زحمتی که می کشید حقوقتون کم و ناچیزه ،چرا به من نگفتید . چرا زودتراعتراض نکردید ؟
" ای بابا ! حالا خر بیار باقالی جمع کن . هر چند با یه کانتینرم نمی شه این باقالی های ریخته شده رو جمع کرد . چیکار کنم ؟ "
خودم و نباختم و فی الفور گفتم :
ــ حالا این شمائید که دارید حرفای منو سوءتعبیر می کنید آقای رئیس ! من کی گفتم حقوقم کمه ؟
ــ شما همین الان گفتید برای چندرغاز ...
ــ ای وای آقای امین ... من منظورم کلی بود . به شما چی کار داشتم ... یعنی اگه قرار بود زیر بار ...
ــ نخیر خانم ... مثل اینکه ما زبون همدیگه رو نمی فهمیم بهتره خاتمه اش بدیم . ...اصلاً فراموشش کنید چی گفتم . یه فکر دیگه می کنم ...
" ای وای ،نه ...! ترو خدا ...! جون مادرت ! اخم و تخم کن . متلک بگو . تحقیرم کن ، اما از پیشت نرونم ...ترو خدا "
[ "غایت جهل بود مشت زدن بر سندان !"... چی کار کنم "نرود میخ آهنین در سنگ ". ای بترکه این سرت که معلوم نیست چی توش پر کردن ؟! والله اینهمه که من تو گوش تو یاسین خوندم ، اگه تو گوش خر خونده بودم پروفسور شده بود . خاک تو گورت . بشکن خودت و تا اونم راحت غرورت و بشکنه !حالا که بشکن بشکنِ ... بشکن !... چرا اون نشکنه ؟ بشکن ! چرا من بشکنم ؟ بشکن ! فقط من بشکنم ؟بشکن . نمی خوام بشکنم ! بشکن . اینجا بشکنم من گله دارم . اونجا نشکنم تو گله داری . ای عاشق دیوونه ، عجب حوصله داری !اوووووف]
ــ خانم محبی ؟ خانم محبی !
ــ بله !!!
ــ ممنون از اینکه وقتتون و بهم دادید . می تونید برگردید سرکارتون .
ــ امّا ؟ ... شما که هنوز نگفتید چه خوا...
ــ مهم نیست .یه کاریش می کنم .
سرش و پایین انداخت و روی کاغذی که جلوش روی میز بود ، یه چیزایی نوشت . بعدم گوشی رو برداشت و شروع به گرفتن شماره کرد .
با این کارش با زبون بی زبونی و غیر مستقیم عذرم و خواست .با اکراه از روی مبل بلند شدم .
"اییییییش ،خیلی احمقم ! بهترین فرصتی وکه بدست آورده بودم تا کمی از زیر دینش دربیام و با انجام خواسته اش منتی سرش بگذارم و با حماقت خودم از بین بردم . اَه "
***
احساس یک سردار شکست خورده ی ژاپنی رو داشتم . سرداری که همه ی سربازا و اسلحه های جنگی اش رو در میدان نبرد باخته بود و سرشکسته می رفت تا مانندسامورایی های جنگجو با یک هاراگیری سریع به زندگی خودش خاتمه بده ،می رفتم تا به احساس بیهوده و بی حاصلم پایان ببخشم . با سری افتاده و قدم های سست ، عقب نشینی اجباری رو پذیرفتم و تا دم رفتم . آهسته دستگیره ی در رو پایین کشیدم .به نجوا با کسی که پشت خط تلفن بود گفتگو می کرد . صداش بقدری آرام و آهسته بود که در صدای افکار درهم و آشوب زده ام گم گشته بود و به گوشم نمی رسید .در و پشت سرم با همان ملایمتی که سخن می گفت بستم . با کشیدن نفس عمیق سد محکمی بر روی ریزش اشک های ناخواسته ام کشیدم . خاک تو گورم ،چه دل نازک شده بودم . دائم اشکم دم مشکم بود . اگه بابا تو شرکت نبود . می رفتم و براحتی توی اتاقم آبغوره می گرفتم . اما جواب بابا رو نمی تونستم بدم . اگر می پرسید دلیل این اشک ها چیه ؟ چی بهش می گفتم ؟! بابایی که براحتی می تونه با نگاه کردن به چهره ام ، از زبان جاسوس درون چشمهام ، راز های نهفته ی درونم و بیرون بکشه !
با دیدن آقای سلطان جو که از داخل راهرو بیرون اومد . خودم و جمع و جور کردم . با انگشت قطرات اشک گوشه ی چشمم رو گرفتم . با شتاب به سمتم اومد و با نگاه عمیقی به چهره ام ، آهسته پرسید :
ــ چیزی شده ؟ حالتون خوبه ؟
می دونستم چرا آروم صحبت می کنه . نزدیک قلمرو رئیس ایستاده بودیم . می ترسید بلند صحبت کنه و صداش به گوشای تیز رئیس برسه !از صمیمیت کلامش خوشم نیومد .
با گفتن :
ــ نه ! چطور مگه ؟!
راهم و گرفتم و بدون توجه بهش به سمت اتاقم رفتم .
پشت سرم اومد و قبل از اینکه در اتاقم رو باز کنم صدام کرد :
ــ خانم محبی .
نمی دونستم با فاصله ی کمی در پشتم ایستاده . وقتی برگشتم کاملاً رو در روش قرار گرفتم . از چشاش می خوندم به هیچ وجه قصد نداره فاصله ی بین مون و رعایت کنه و کمی عقب تر بایسته .اخمام و تو هم ریختم ودستم و عقب بردم تا با گرفتن دستگیره و باز کردن در فاصله ی بین مون رو زیاد کنم و با فرار به اتاقم انزجار و نفرتم رو از وقاحت و پر روئی اش به رخش بکشونم .
" مردیکه ی پر رو ،چشم رئیس و دور دیدی ؟! از بابام خجالت نمی کشی ، اگه الان سر برسه ؟"
قبل از اینکه موفق بشم درو باز کنم . در دفتر رئیس گشوده شد و قامت بلند و استوارش میان چارچوب در قرار گرفت .
[ ایول چه حلال زاده ! ]
چهره ی آروم و نگاه معصومش به اندازه ی یک پلک بر هم زدنم جمع شد و از شدت خشم چروکیده شد .
"اوه خدای من ، از نگاهش داره آتیش می باره ."
اگر با صدای بلندش آقای سلطان جو رو صدا نمی کرد . او همچنان محو و مات رودرروم ایستاده بود و غرق در رویاهای خودش بود . بنده ی خدا از دیدن چهره ی رئیس از ترس هل کرد و با سرعت از کنارم دور شد و نزدیکش رفت .
شاید فکر می کردبادیدن این صحنه ، زیادی واکنش نشون داده یا لرزی رو که با فریادش به جون مهندس انداخته بود دید که بلافاصله چهره اش آروم گرفت و اخماش از هم باز شد . اما نگاهش هنوز به روی او خصمانه بود .
ــ ببخشید مهندس ، دست خودم نبود . از شما که به قوانین اینجا کاملاً آشنایی دارید توقع نداشتم . اگه کار ضروری ای با ایشون دارید ،لطف کنید بفرمائید تو دفترشون .
ــ حق با شماست . کاملاً درست می فرمائید . باید منتظر می شدم تا ایشون وارد دفترشون بشن .
برگشت و به من خیره شد .
اخمام و ریختم پایین و وارد اتاقم شدم .
" حالا که خیالش از رئیس راحت شده و اجازه داره ، خدا بفریادم بسه !معلوم نیست چی می خواد بگه ؟!"
پشت میز کارم جابجا شدم و با کشوی میزم بازی کردم. می خواستم متوجه بشه هیچ دوست ندارم تعارفش کنم وارد اتاقم بشه .
فقط خدا می دونه تو دلش چی می گذشت که چهره اش باز و خندون میون در قرار گرفت و آروم گفت :
ــ اجازه هست ؟
"آخ که من فداش بشم . دمت گرم . "
قبل از اینکه اجازه بدم تا وارد اتاقم بشه آقای امین پشت سرش قرار گرفت و با مهربونی بهش گفت :
ــ مهندس شرمنده .اگه کارت خیلی ضروری نیست بزارش برای بعد .اگرم فوری ایه که هیچ . خانم محبی لطف کنید بعد از اینکه آقای مهندس تشریف بردن سریع بیایید دفترم . کار خیلی مهمی دارم .
آقای سلطان جو لب و لوچه اش آویزون شد . اما خودش و کنترل کرد و با لبخند گفت :
ــ نه دکترجون مهم نیست . باشه بعداً میام .کار شما مهم تره !
حالا دوتایی شون دم دفترم ایستاده بودن و بهمدیگه تعارف تیکه پاره می کردن !
خیلی تعجب کردم ! چطور رئیس و "دکتر" خطاب کرد .
" پزشک که نیست این و مطمئنم . شاید دکترای مدیریت یا اقتصاد داره . آخه به سن و سالش نمی آد . شاید خواسته هندونه زیر بغلش بگذاره . "
بالاخره تعارفاتشون تموم شد و آقای سلطان جو با نگاه عمیقی که هزاران حرف نگفته توش داشت ، نگام کرد و سرش تکون داد و شرش و کم کرد .
"حالا تو یکی چی می خوای ؟خیلی پر رویی والله ! همین چند دقیقه پیش بود که از دفترت بازبون بی زبونی بیرونم کردی ."
سرم و پایین انداخته بودم و عمداً نگاش نمی کردم . حالم و بدجوری گرفته بود . باید حالش و حسابی می گرفتم . دست خودم نبود این کینه شتریه از ازل با جون و خونم درآمیخته بود .
حالا خوبه روی میزم غوغا بود و می تونستم الکی با وسایل روی میزم بازی کنم . از این ور بر می داشتم می گذاشتم اون ور و دوباره بلعکس .نمی خواستم باهاش حرف بزنم و بگم برای چی این جوری ایستادی و بر بر نگام می کنی .بی خیال . میگن"زخم بی محلی ، از زخم شمشیر بدتره ! "
ترنج خاتون
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
دم درخیلی این پا و اون پا کرد تا نگاهش کنم . وقتی دید تحویلش نمی گیرم و نیم نگاهی هم بروش نمی اندازم . با انگشتان دستش تقه ای به در زد تا مثلاً من و متوجه ی خودش کنه . انگار آدم به اون گنده گی رو دم در نمی دیدم . خیلی خونسرد سرم وبالا آوردم و گفتم :
ــ بله !
ساکت زل زده بود به صورتم و همین طوری نگام می کرد .
راستی که خیلی رو دارم . منم راحت زل زدم تو چشاش . هیچ هم بروم نیاوردم همین چن ساعت پیش ، چه بلایی سرش آورده بودم تا کمی احساس شرمندگی کنم و اون طور میخ نشم تو صورتش .کاش می تونستم قفل درون چشاش و باز کنم و سر از احساسات درون نگاهش دربیارم .. چرا نمی تونستم از عمق نگاهش پی به مکنونات قلبی اش ببرم .چرا این مرد انقدر پیچیده ومرموزه ؟ اگر ساعتها هم خیره به چشمان خاکستری براقش زل می زدم محال بود بفهمم چی درون اونا می گذره ! شاید اگه من نمی تونستم زبون نگاهش و بخونم ، اون به سادگی می تونست حرف های ساده و بی آلایش دلم رو ،از طرز نگاهم بخونه . نباید دستم رو پیشش رو می کردم . کلافه سرم و پایین انداختم و گفتم :
ــ امری داشتید .
انگار تازه به خودش اومده باشه. جا خورد و با لحنی التماس آمیز گفت :
ــ ممکنه چند لحظه تشریف بیارید تو دفترم .
حدس زدم کارش حسابی گیر کرده به من .گردن کج ولحن التماس آمیزش ،چیزی غیر از این و بیان نمی کنه !
ــ شما بفرمائید ، چشم . الان خدمت می رسم .
ــ فقط خواهش می کنم لطف کنید زیاد معطلم نکنید.
"ای بابا این دیگه کیه ؟ چه خوب فهمید می خواستم سرش و به طاق بکوبم و معطلش کنم . حالا که دستم و خونده ، دیگه این دست دست کردن ، فایده ای نداره ."
از پشت میزم بیرون اومدم وبرای سرپوش گذاشتن رو نیتی که داشتم ، با اشاره به مدارک روی میزم خیلی مظلومانه گفتم :
ــ پس فعلاً با اینا کاری ندارید ؟
ــ نه ! مهم نیست . کار واجب تری با شما دارم .بفرمائید .
"چه کاری ست که اینجا نمی تونه بگه و باید بریم تو دفترش ؟! خدا به خیر کنه .
کنار در ایستاد تا مطمئن بشه دست دست نمی کنم و همراهش میرم . از کنارش که می گذشتم تنم داغ کرد و تپش قلبم شدت گرفت . با تند کردن گام هام،از کنارش به سرعت عبور کردم . پشت در دفترش ایستادم و صبر کردم تا خودش اول وارد اتاقش بشه .بازم وقتی به کنارم رسید همون احساس لعنتی گریبانم و گرفت . انگاردروجودش نیروی مغناطیسی عظیمی جریان داشت که با شدت من و به سمت خودش می کشوند . حتماً قطب غیر همنامش بودم که این چنین به سمتش جذب می شدم !
[ چش بسته غیب گفتی ؟! خوب معلومه که جنس مخالف شی ! ]
" از اون نظر نمی گم . چرا خنگ بازی در میاری ؟ مگه اکبرسیا و مهندس سلطان جو هم ، جنس مخالفم نیستن ؟ "
ــ خانم محبی لطفاً بفرمائید .
انقدر که تو ذهنم حرف می زنم نفهمیدم کی درو باز کرده ! الان با خودش می گه این گیج قاقولی دیگه کیه که کار من گیر کرده بهش !
[ حالا اینی که می گی چی هست ؟ ]
" گیر نده . یه چیزی همین جوری پروندم "
ــ چی گفتین ؟ متوجه نشدم !
" خاک تو گورم ! چرا این جوری شدم . از کی تا حالا بلند بلند با خودم حرف می زنم ! "
ــ با شما نبودم .
نگاه خیره ای بهم کرد و رفت و پشت سنگر همیشگی ایش نشست . با دست اشاره کرد که روی مبل نزدیکش بشینم .
وقتی خوب جابه جا شدم . به سمتش برگشتم و دیدم داره با خودنویس طلایی رنگش بازی می کنه . نگاه پرسشگرم و به صورتش دوختم .انگار تردید داشت خواسته اش رو بزبون بیاره . برای اینکه براحتی حرفش وبزبون بیاره و من و از این استرس و نگرانی خلاص کنه ، پیش قدم شدم وعجولانه گفتم :
ــ کار مهم تون مربوط به درخواست یا بقول شما خواهش قبلی تونه ؟
سرش و به علامت مثبت تکون داد وخیلی متواضعانه گفت :
ــ باور کنید سعی ام رو کردم . ولی گویا قراره این گره ، فقط با دستای شما باز بشه . البته اگه محبت کنید .
دیگه واقعاً کنجکاو شده بودم بدونم چه مشکلی پیش اومده براش یا درخواستش چیه که این طور آویزونم شده و بخصوص با اون دسته گلی که به آب داده بودم رو ترش نکرده و با ناسازگاری هام کنار میاد ؟!
ــ خواهش می کنم . اگه کاری از دستم بربیاد وظیفمه .
ــ شما لطف دارید . ببینید خانم محبی ، یه مشکلی پیش اومده برای من ، که شدیداً به حضور شما نیاز دارم . یعنی چه جوری بگم ؟ در حال حاضر کس قابل اعتمادی رو پیدا نکردم که بتونه این کارو برای من انجام بده . البته یکی از دوستانم قول داده اما با گرفتاری ایی که براش پیش اومده در حال حاضر نمی تونم روی کمکش حساب کنم .
ــ می شه لطفاً بدون حاشیه رفتن بگید مشکلتون چیه ؟
ــ دارم سعی می کنم همین کارو کنم ... ببینید من یک میهمان خارجی دارم که فردا از لندن وارد ایران می شه . ومتاسفانه به زبان ما آشنایی نداره .بنابراین ...
میون کلامش دویدم و گفتم :
ــ کسی رو می خواهید که به زبان ایشون آشنایی داشته باشه و نقش دیلماج رو براتون بازی کنه ؟!
ــ احسنت !
ــ اما شما که خودتون براحتی می تونید انگلیسی صحبت کنید ... برای چی به مترجم نیاز دارید ؟
ــ بله ، همینطوره که می فرمائید . اما مشکل این جاست که مهمون من خانم هستند و من نمی تونم به تنهایی همه جا همراه ایشون باشم . بخصوص این روزها که سرم حسابی شلوغه و قرارهای مهمی برای عقد قراردادهای ضروری دارم .
"تو که رودرواسی نداری وحرفات و براحتی می زنی . می خواستی به مهمون گرامی تون بفرمائید : الان وقت ندارم . بعداً مزاحم شو .آهان ، حالا فهمیدم ! بی خود نیست رابرا سر از لندن درمیاری تند و تند تشریف می برید اونجا! این خانم ، کسی ست که جنابعالی به بهانه ی کار و تجارت ،می رید دست بوس و زیارت !!! حتماً دلت براش تنگ شده که زبون به دهن گرفتی و نگفتی فعلاً تشریف فرما نشه ؟!چشت کور ، دندت نرم . جورش و بکش . به من چه ! "
[ چیه ؟ هنوز طرف و ندیدی حس حسادتت گل کرد ؟ ]
" من ؟ عمرناش ! تحفه اس "
ــ می بخشید ،قصد دخالت ندارم . ولی چرا از ایشون نخواستید سفرشون و عقب بندازن .
نمی دونم لحن گفتاریا طرز بیان جمله ام چه طور بود که فوراًیه لنگه ابروش و بالا انداخت و در حالی که سرش و کج می کرد نگاه عمیقی به چهره ام انداخت و با لبخند گفت :
ــ نمی تونستم این کار و کنم به این دلیل که ، با پذیرفتن دعوت دوستانه شون ، چند روزی رو در یکی از ویلاهای کنار دریاشون مهمون بودم وبا پذیرایی گرم و عالی که از من بعمل آوردند خودم رو مدیون ایشون می دونم و همچنین ایشون علاوه براینکه یکی از سهام داران عمده ی شرکت طرف قرارداد تجاری ما در انگلیس هستند نماینده ی اون شرکت هم محسوب می شن و برنامه ی کاری شون رو طوری ...
نمی دونم درست احساس می کردم یا اشتباه بود که فکر می کردم با انتخاب کلماتی که بکار می بره تعمداً سعی داره به من بفهمونه که این خانم براش خیلی مهمه . حالا به واسطه ی پذیرایی ایی که درویلای کنار دریا ازش کرده بود ... که خدا می دونه چه جور پذیرایی ای بوده ؟؟؟ یا بخاطراینکه یکی از سهام داران عمده ی شرکتی بود !!!
داشتم می مردم از حسادت یا فضولی که بدونم این خانم چند سالشه و چه شکلی اس که اون خاله خوش وعده دعوتش رو پذیرفته وچند روزی رو باهاش تو ویلای کنار دریا ش بوده ؟ بنابراین متوجه ی باقی حرفاش نشدم و نفهمیدم چی گفت .
وقتی از خیالات و پرسش های کنجکاوانه ی ذهنم خلاص شدم ، دیدم با خونسردی با نوک خود نویسش تمام صفحه ی کاغذ سفیدی رو که زیر دستش بود خط خطی و سیاه کرده . و لبخند تمسخرآمیزی کنج لباش جا خوش کرده که علتش رو نمی دونستم . اما از جوابی که داد حدس زدم بازم فکرم رو خونده .
ــ همونطور که گفتم این خانم یکی ازشرکا و سهامداران عمده ی شرکتی هستند که به تازگی در لندن با اونها قرارداد کاری رو امضا کردم . اگر فقط بازدید از شرکت و کارخونه بود مشکلی نبود ولی ایشون قصد دارند چند روزی که در ایران هستند از شهرهای توریستی ایران هم دیدن کنند .
هاج و واج نگاهش کردم .
" یعنی توقع داره من همه جا دنبال این خانم باشم .چرا به یه تور سیاحتی معرفی اش نمی کنه ؟"
ــ با این همه تورهای مسافرتی معتبر ، این که دیگه مشکلی نیست . یه تور خوب براش پیدا کنید تا هر جا دلش می خواد بره .
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت .نگاهی که می گفت :" نمی دونستم خوب شد گفتی !" با دلخوری گفت :
ــ ایشون مهمون من هستند و درتمام مدتی که در تهران هستند قراره در منزل ما اقامت داشته باشن . اگه قرار بود با تور سیاحتی ایرانگردی کنند نیازی نبود از شرکت شون با من تماس بگیرن .
"خوب بابا چه زود به تریج قباتون بر می خوره . به من چه کجا اقامت می کنن خونه یا هتل .بگو از خدات بوده بیاد خونه تون و خودت و خلاص کن . "
... ببخشید یه کم صدام بلند شد . از وقتی بهم اطلاع دادن این خانم قراره تشریف بیارن ایران بقدری اعصابم ازدست بی برنامه گی و سفر غیر مترقبه شون بهم ریخته که تسلطی روی اعمالم ندارم . مادرم برخلاف زبان فرانسه شون که بسیار سلیس و روان صحبت می کنن انگلیسی رو بسیار کم و دست و پا شکسته بلد هستن از خدمه ی خونه هم کسی به این زبان وارد نیست .
[ یعنی مامانش فرانسه می دونه و تو خونشون پر از کلفت نوکره !!! "
ــ متوجه شدم . خواهش شما اینه که تا فرد مورد اعتمادتون و پیدا کنید من در منزل شما از ایشون پذیرایی کنم .
ــ نه ... به هیچ وجه !!!
ــ پس منظورتون چیه ؟
ــ نه ، یعنی بله . اما نه اینکه شما ازشون پذیرایی کنید به حد کافی افرادی که از ایشون پذیرایی کنند در
منزل وجود دارند . شما فقط ایشون و همراهی می کنید وهر جا لازم شد در گفتگوها کمک شون می کنید .
ــ شاید این خانم زبان فرانسوی بلد باشن .
ــ چون مطمئن هستم بلد نیستن از شما تقاضا کردم . مطمئن باشید اگر چاره ی دیگه ای داشتم مزاحم شما نمی شدم و چنین خواهشی رو از شما نمی کردم .
ــ اولاً از این که به من اعتماد دارید و قابل دونستید که مشکل تون رو با من در میان بگذارید ازتون سپاسگزارم .
[ صنار بده آش به همین خیال باش . آره جون خودت ! نشنیدی میگن تو شهر کورا یه چشی پادشاس ؟ اینم کس دیگه ای رو گیر نیاورده بود .تو واسش قابل اعتماد شدی ... هاهاها ... ]
"راست میگه چه هندونه ای واسه خودم قاچ کردم ."
...ثانیاً اجازه می دید فکرامو بکنم بعد پاسخ تون رو بدم ؟
ــالبته .حتماً .
این فرصت خوبی بود تا بابا رو قانع کنم و بگم اگه رئیس چنین درخواست یا اجازه ای رو ازتون خواست جواب رد بدید و قاطعانه بگید مادرش هرگز اجازه نمی ده . البته دروغ نمی گفتم . محال بود مامان اجازه بده تنهایی خونه ی مردم برم . خونه ی برادر و خواهرام نمی گذاشت تنهایی بمونم . حالا بگذاره تو خونه ی مردی که هیچ شناختی روش نداریم ، بمونم . پس دروغ نبود . همه ی تقصیر ها رو می انداختیم گردن مامان .مامان که با اون رو در رو نمی شد ما بودیم که باید هر روز چش تو چشش می شدیم و بار شرمندگی رو که خواهشش رو رد کردیم به دوش می کشیدیم . نمی دونم چرا هر چی می خواستم بگم :
" باشه قبول عزیزم . کور از خدا چی می خواد ؟ دو چشم بینا ! از خدامه نزدیکت باشم "
اما یه نیروی قوی و گردن گلفت در دهنم و می بست و اجازه نمی داد پاسخ مثبت ام رو به زبون بیارم .
در بد مخمصه ای گیر کرده بودم . از یک سو دلم به حالش می سوخت و دلم می خواست به جای چشای ملتمسش زبونش به التماس در بیاد .
[ خدا خر و شناخت ،شاخش نداد ! بیچاره ... حالا خوبه یه دفعه کارش به تو گیر کرده ؟! ]
" تو کدوم یکی هستی ؟ طرفدارشی یا بر ضد شی ؟ تکلیفم و روشن کنید ! "
[ یادت رفته چطور تو چشات نیگا می کرد و می گفت لب دریا ئو، تو ویلا ئو با ژیلا ئو... ]
با اینکه لحنش کمی تغییر کرده بود و دیگه از موضع قدرت دستور نمی داد . اما وقتی یادم اومد با چه تعمدی از خوشگذرونی ایی که کنار دریا کرده بود صحبت می کرد. تصمیم گرفتم با یه نه گنده ، دستش و تو حنا بگذارم . تا یاد بگیره وقتی کارش گیره عاجزانه خواهش کنه و لاف الکی نیاد .
[ باباجون چغندر دوست نمی شه . دشمنم دوست نمی شه . از روز اول موضع اش رو نسبت به تو نشون داده بود . این تویی که داری با صد من عسل اون وتو دلت جا می کنی ! عزیزم عسل و خربزه با هم جور در نمیان و با هم نمی سازن . آخرش شیکم درده . حالا هی من بگم تو پشت گوش بنداز . ]
ــ خانم محبی اگه ممکنه تا یک ساعت دیگه جواب تون و بدید .
وقتی چشای گرد و قیافه ی دمغم رودید فوراً توضیح داد که :
ــ برای این می گم تا اگه جواب تون منفی بود ، راه حل دیگه ای برای مشکلم پیدا کنم .
گفتم که وقتی عصبانی می شم همه ازم حساب می برن .اما فکر نمی کردم جناب رئیس هم شامل اون آدما باشن .
... در ضمن من با اجازه از پدرتون بخودم اجازه دادم که این خواهش و از شما داشته باشم . می دونستم شرط اول شما اجازه از پدربزرگوارتونه .و محض اطلاع تون بگم پدرتون رضایت شون و مبنی بر رضایت داشتن شما اعلام کردند .
از بابا انتظار چنین پاسخی رو نداشتم . حسابی لجم و درآورده بود . چطور بدون مشورت با من موافقتش رو اعلام کرده بود . من و بگو که می خواستم کازه کوزه ی مخالفتم رو سر مامان بیچاره بشکنم .
" چاه کن ته چاهه "
بابا از فوت و فن کوزه گری من استفاده کرده بود و کاسه کوزه رو سر خودم شکسته بود . عجب کلکی ست بابا ! با اخلاقی که از من می شناسه می دونست که صد در صد مخالفت می کنم و بابا هم این طوری به مرادش می رسید . هم نمی رفتم خونه شون و هم شرمنده ی رئیس نمی شد . پس معلوم می شه دست بالای دست بسیار است . و من بابا خان رو دست کم گرفته بودم . او خواسته یا ناخواسته بهترین بهانه ام را با کنار کشیدن خودش به باد داده بود . شاید هم خواسته بود به من شخصیت ببخشه و بهش بفهمونه که من اونقدر عاقل و بالغ هستم که بتونم خودم برای خودم تصمیم بگیرم . با شناختی که از بابا دارم مطمئنم تنها به این دلیل بوده که بدون مشورت با من چنین جوابی رو به رئیس داده . حالا باید چه جوابی به این آقا که آروم نشسته و بی تابانه چشم به دهنم دوخته ، بدم .
[الانتظارو اشد و من الموت . گناه داره جوابش رو بده ]
[ چطوری آقای رئیس ؟ یادته روز اول ، خودت و زده بودی به کری و وسط اتاق بلاتکلیف ،منتظرم گذاشته بودی ؟ ]
وقتی نگاهم به چشای خسته و بی قرارش که برخلاف زبون تند و تیزش بسیار مهربان بود افتاد .جادوی چشاش افسونم کرد . نیروی مغناطیسی قوی چشاش نگاهم و جذب خودش کرد و فریاد استمدادش رو به گوشام فرستاد. با بستن چشمم از حیطه ی نیروی مخرب دیدگان جذاب و فریبنده اش گریختم . نئشه از شراب ناب نگاهش بی اراده گفتم :
ــ لطفاً آدرس منزل تون و بدید به پدرم . از فردا صبح هر ساعتی که بفرمائید در خدمت میمان شما هستم .
گویا باورش نشده بود . با اضطراب پرسید :
ــ درست شنیدم ؟ جواب تون مثبته ؟! نمی خواهید بیشتر فکر کنید . باور کنید هیچ اجباری نیست .
ــ آقای رئیس من فکرامو کردم . نیازی به وقت بیشتر ندارم . مهم خدمت به شرکت شماست .( یعنی خودت نه ) جاش تفاوتی نداره .
ــ خانم محبی ، شما طی این چند روز میهمان من هستید. به هیچ وجه دلم نمی خواد از لفظ خدمت استفاده کنید . اگر قلباً تمایلی ندارید اصرار نمی کنم و چاره ی دیگه ای می اندیشم .
حیف که کمی شرمنده ی سوزوندنش بودم . چون دائم با باد زدن لباسش ، من و یاد کاری که کرده بودم می انداخت . وگرنه سرش داد می کشیدم و می گفتم اگه چاره ی دیگه ای داری چرا منت من و می کشی؟ چرا دست از این بازی هات بر نمی داری ؟ با دست پس می زنی . با پا پیش می کشی ؟! با چشات قلبم و می سوزونی . با زبونت نیش می زنی ؟! خودت می دونی که راه دیگه ای برام نگذاشتی .
ــ آقای رئیس ...
سرش و با حرص تکون داد و سعی کرد طوری صحبت کنه که خشونت درون صداش مشهود نباشه :
ــ کلافه ام می کنید خانم محبی . می شه لطفاً دیگه بهم نگید آقای رئیس . از کلمه ی رئیس و قربان ، حالم بهم می خوره .
" اِ راست می گی . جون من . کاش زودتر می گفتی ! "
برای اینکه اذیتش کنم و از فشار عصبی ایی که به مغزم وارد کرده بکاهم خیلی جدی گفتم :
ــ آقای رئیس ،گفتن یا نگفتن آقای رئیس من ، واقعیت رو تغییر نمی ده . درسته قربان ؟ شما اینجا و در محل کارم رئیس من هستید و منم عادت کردم شما رو آقای رئیس خطاب کنم ( هر چند تو خونه مون هم آقای رئیس هستید ) باور کنید دست خودم نیست قربان . نمی خوام شما روبا گفتن آقای رئیس ناراحت کنم .
متوجه ی تعمدی که در گفتارم بود شد و صلاح ندونست تا فعلاً ریشش در گروی من گیر کرده سر به سرم بگذاره .
حالا که به منظورش رسیده بود و جواب مثبت و ازم گرفته بود . دیگه مستقیماً به صورتم نگاه نمی کرد .
ــ باشه خانم محبی . هر جور راحتید . راننده ام رو فردا راس ساعت 9 می فرستم سر کوچه تون .
فکر این که همسایه ها من و سوار اون ماشین مدل بالا ببینن هم لذت بخش بود هم اسباب حرف و حدیث بیشتر . می دونستم خوراک خوبی برای نشخوار کنندگان تهمت و غیبت خواهم شد و تا مدت ها صحبت رنگ و مدل ماشینش بین دختران کوچه دهن به دهن می گرده .اما ارزشش رو داره ... از تجسم قیافه ی اکبر سیاه وقتی که سر کوچه من و سوار اون ماشین خارجی مدل بالا ببینه ، بدنم به لرزه افتاد . می دونم که راننده ی بدبخت و با ماشینش یه جا قیمه قیمه می کنه .بی خیال نخواستیم .
با التماس گفتم :
ــ نه نه ...نیازی نیست . شما که وضعیت محل ما رو می دونید . فقط آدرس منزل تون و لطف کنید . من خودم میام .
ــ می دونید از منزل شما تا خونه ی ما چقدر راهه ؟ تازه خیابون ما سر بالایی خسته کننده ای داره که هیچ ماشینی با کرایه ی زیاد هم وارد این خیابون نمی شه . می گم راننده ام ساعت 9 در میدان راه آهن منتظر شما باشه . خوبه ؟
از پشت میزش بلند شد و تا دم در همراهی ام کرد . در و برام باز کرد و گفت :
ــ محبت شما رو ...
حرفش و خورد و کوتاه گفت :
... فراموش نمی کنم .
ــ نگران نباشید قبلاً جبران کردید آقای رئیس .
***
ترنج خاتون
۲۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۵۶ بعد از ظهر
سلام دوستای نازنینم . ممنون از پیگیری هاتون . ممنون از احوالپرسی هاتون . خدا رو شکر بهتر شدم و تا یه کم تونستم بشینم فوراً براتون نوشتم . پیری ام غیرخوشگلی هزار تا دردسر داره . ببخشید اگه خیلی دیر شد . بیماری دیگه دست خودم نیست . :-118-:
موقع برگشتن به خونه مون ،همیشه وقتی عرض خیابون و برای رفتن به ایستگاه اتوبوس یا گرفتن تاکسی یا هر وسیله ی شخصی دیگه ای که گیر مون می اومد ،طی می کردیم . دستم و دور بازوی بابا حلقه می کردم و شونه ام و محکم به شونه اش تکیه می دادم . حیف که تو خیابون روم نمی شد . وگرنه سرمم روی شونه اش می گذاشتم و عطر خوشبوی تنش و به مشامم می کشیدم . شونه هاش به قدری گرم و مطمئن بود که با تکیه کردن به اون خستگی یه روز کاری از تو جونم بیرون می اومد . وقتی دنبال کارای دانشگاه یا خریدام همراهم می اومد و مامان باهامون نبود . یه حس مالکیت قوی وادارم می کرد مرتب دستش و تو دستم بگیرم یا دور بازوش حلقه کنم . گوش شیطون کر که به گوش مامان گلی حساسم نرسونه . انگار بابا در اون لحظات تنها مال خودم بود . دوست داشتم این حس مالکیت رو یه جوری بهش القاء کنم . وقتی از این حس های مالکانه ی قویم که گاهی باعث می شد به مامان خانوم حسادت کنم با مریم صحبت می کردم .با پنجه ی دستش هر چی خاک تو دنیا بود ، پرتاب می کرد روسرم و با تمسخر می گفت :
ــ خاک تو گورت کنم . مردم ریخت و قیافه ندارن دو سه تا دوست پسر تو آستین و دو سه تّام تو آب نمک خوابونده دارن واسه خودشون !!! اونوقت تو ببو گلابی مرد ندیده ی بی عرضه ،با این همه خوشگلی بایدم آویزون بابات بشی !من اگه خوشگلی ترو داشتم کاری می کردم که"زن و مرد از برایم غش نمایند ........ز بهرم نعل در آتش نمایند ."ردیف شن کشته مرده زیر پایم .... زبهرم لعل با آزارو بیارند !!! این بیت ساخته ی خود طماعش بود !
هر چند بابا همیشه غر می زد و می گفت :
ــ زشته بابا ، درست راه بیا. مردم دارن نگامون می کنن .
خودم و لوس می کردم و با جیغ می گفتم :
ــ چیش زشته بابا جون . مگه دست پسر مردم و گرفتم . دست بابامم نمی تونم تو خیابون بگیرم ؟.
وقتی جوابم و نمی داد و فقط سرش و تکون می داد . به شوخی می گفتم :
ــ آهان ! حالا فهمیدم !نکنه فکر می کنید که مردم با این نگاه هاشون دارن فکر می کنن که ما زن و شوهریم ،آره ؟
الکی اخم می کرد و روش و بر می گردوند تا سرخ شدن صورتش و از شرم نبینم .مثل دختر بچه ها لباش و گاز می گرفت و سعی می کرد به صورتم نگاه نکنه. کار دنیا رو ببین اونی که باید خجالت می کشید و حرفاش و قر ، قره می کرد و بعد می پاشید بیرون ، صاف زل می زد تو چشش و با پر روئی می گفت :
ــ ایول بابا ، حالا فهمیدم ! گفتم چرا مردم اینجوری نگامون می کنن آ . حتماً با خودشون می گن حیف این دختر خوشگله نیست دادنش به این پیرمرد زپرتی؟
با اخمای الکیش جلوی خنده اش و می گرفت و می گفت :
ــ پیرمرد زپرتی باباته ، خانم خوشگله ... پس زن من و ندیدی ...؟؟؟ تو خوشگلی تکه !
ــ بعععععله ، می دونم... می گفتن مال باغ ونکه !
ــ اما حیف مثل دخترش ، خیلی کلکه !
ــ آخه بابای دخترش ، خوردنی چون زال زالکه !
ــ اما خود دختره عین لک لکه !
تا سوار اتوبوس شده و از هم جدا بشیم .با اشعار آبدوغ خیاری همقافیه که بابا هم تو ساختنش استاد شده بود ، کلی سربه سر هم می گذاشتیم .
منتظر بود طبق معمول همیشه ، دستم و جلو ببرم و بازوش و به اسارت دستام دربیارم . اما بی توجه به انتظارش با فاصله ،کنارش ایستادم و با گام های بلند سریع تر از اون به اونطرف خیابون رفتم . بابا وقتی دید اخم هام تو هم رفته و لب و لوچه ام آویزون شده ،فهمید که دلخورم و تو قهرم .جلوی ماشین ها رو گرفت تا به جای سوارشدن به اتوبوس ، با تاکسی برگردیم .بمیرم براش ،کرایه ی سه نفر و حساب کرد تا آقای راننده کسی رو روی صندلی عقب سوار نکنه . مثلاً می خواست راحت باشم . اما من که می دونستم تو دلش چه خبره !هم طاقت قهر و اخم و تخمم و نداشت .هم می خواست قبل از رسیدن به خونه ، حرفامون و با هم جور کنیم . مثل اینکه تازه دوزاری ایش افتاده بود . حیرون مونده بود این خبر و چه طور به گوش مامان خانومم برسونه !
" از اون حیرون ترم وقتی می شد که بفهمه قصد ندارم این بار پشتش دربیام و جلوی مامان گلی ازش حمایت کنم ." خود کرده را خود چاره نیست " حالا که اون خیانت کرده بهم و با آقای رئیس سازش کرده ! منم می رم توجبهه ی مامان خانم و حالش و با هم جا میاریم . "اینجوری یادش می مونه دیگه تصمیم های عجولانه واسه ی من نگیره . "
[ گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری ؟؟؟بابای بیچاره ات چه گناهی کرده ؟ اون مارمولک موزمار معلوم نیست با چه زبونی بدبخت و خام کرده ؟خودمونیم آ ...چه راحت لم بابات و بدست آورده ! هر چی می گه انگار وحی مُنزل صادر شده بابات دست به سینه اطاعت می کنه !]
[ای بابا ، مگه چیکار کرده بدبخت ؟؟؟ دزدی کرده ، هیزی کرده ... ؟؟؟ یه تقاضا داشته که مثل آدم از بابات خواهش کرده ، قتل که نکرده !!!]
" ساکت ، خفه شین بینم !!! آخه چند نفر به یه نفر ؟ خاله خوش وعده چپیدین تو مغزم که چی ؟ نمی ذارین ببینم چه غلطی باید بکنم ؟! "
به ظاهر خونسرد و بی خیال نشسته بودم و دستام و چلیپاوار تو سینه ام جمع کرده بودم و سر مم کجی تکیه داده بودم به صندلی . بر خلاف جهت نگاه مهربونش ، چشم به بیرون دوخته بودم .
[آخه میگن : "آرامش خاصیت قدرتمندانه ".تو هم که قربونش برم ، خدای جذبه ای ! ]
در ظاهر چهره ی آرام و صبوری از خودم براش به نمایش گذاشته بودم که پی به آتشفشان درونم نبره . هرگز بهش بی احترامی نکرده بودم و نمی خواستم چیزی بگم که دل مهربونش بشکنه !، اما در درونم غوغای عجیبی بر پا شده بود انگار یکی تو دلم رخت چنگ می زد .
[ خاک تو گور بدبختِ گدات کنم . تو دلت اَم ماشین لباسشویی نداری ؟!]
خشم و ناراحتیم از دست تصمیم های عجولانه ی بابا از یک طرف ! از طرف دیگه دلهره و اضطراب از ورودم به مکانی ناآشنا و غریب ،قلبم و تو مشت شون گرفته بودن و بشدت می فشردن . از اینکه تنها باید به خونه ای می رفتم که هیچ کس و توش نمی شناختم ،از همین حالا زَهره ام آماده ی ترکیدن بود .وقتی تصور می کردم دارم وارد خونه شون می شم و آدمایی که نمی شناسم جلو روم ، ردیف ایستادن .خود به خود از ترس چشام بسته می شد تصورش هم نفس گیر بود وای به حال واقعیت ! احساس خفگی داشتم و نفسم بالا نمی اومد . انگار یکی با قدرت دستاش و دور گردنم انداخته بود و گلوم و می فشرد . آخه منه بقول مریم "بچه ننه" کی و کجا تنهایی رفته بودم مهمونی که این دفعه ی دومم باشه . نمی دونم باعث این حالت های بدی که در وجودم به وجود اومده بود ،کدوم شون بودن؟! گلگی و کدورت از بابا که بندرت کاری می کرد از دستش دلخور شم ؟ یا احساسی که سرگردونم کرده بود و نمی دونستم عشقِِ یا نفرت ؟!
"اگه ازش متنفرم و بدم میاد ،چرا پس تا چشم به هر طرف می گردوندم ، تصویر چشای زلال و معصوم خاکستری رنگش به نظرم میاد ؟! اگه ازش خوشم میاد و دوسش دارم ، چرا فوراً ازش شاکی می شم و دلم می خواد سر به تنش نباشه ؟! هر چی ته و توی دلم و می کاویدم و بالا پایینش می کردم تا یه راه درست و حسابی برای رسیدن به احساس واقعی ام پیدا کنم . همه ی راه ها به بن بست می رسید .یا می خورد به جاده خاکی !
[خاک تو گورم . آخه توی بی احساس که همه رو دست می انداختی و عشق و عاشقی رو باور نداشتی ، کی و کجا چش من و دور دیدی ،کلاه به این گندگی رو گذاشتی روسر مبارکت ؟! تازه داشتی با پرداخت خرده بدهی ها و سر و سامون گرفتن و کار و بار بابا یه نفس راحت می کشیدی !انگار خوشی بهت نیومده و دائم باید فکر و ذهنت درگیر یه ماجرایی باشه !
به هوای چرخوندن گردنم و شکستن قولنجش ،سرم و چرخوندم و زیر چشمی ،نگاش کردم . منتظر چشم به دهانم دوخته بود و ناشکیبا با باز و بسته کردن انگشتای دستش و بازی کردن با دگمه ی سر آستین پیراهنش ،بی تابی اش رو نشون می داد .ترجمه ی حالت های مختلفش مثل آب خوردن بود برام . دلش می خواست بدونه با آقای امین چه صحبتی کردم و این قهر و کدورت و سکوت از کجا آب می خوره . می دونستم آقای امین همه چیز و براش تعریف کرده ،پس نیازی نبود بیشتر از اون چیزی که اون بهش گفته ، چیزی بدونه .با اینکه بروش نیاورده بودم که با تصمیم عجولانه و دادن رضایت شتاب زده اش چطور قلب و روحم و شکسته و با دستای خودش تو دردسری انداختتم که بزودی متوجه ی عواقب اون خواهد شد .عواقب خطرناکی که تمام حس های بدنم اون و بهم اخطار می دادن !!! اما می دونست حسابی از دستش شکارم !
فقط امیدم به این بود که زمانی که در منزل شون هستم و با میهمان خارجی شون به سر می برم .خودش حضور نداشته باشه و به هیچ وجه با هم مواجه نشیم . چرا که مطمئن بودم کنترل احساسات ضد و نقیضی که هر دم به سویی می کشاندم ، از دستم خارج خواهد شد و " ترسم به مکه نرسی ای اعرابی .... کاین راه که می روی به ترکستان است ... !!! ".
هنوز که از احساسات متغیر خودم اطمینان کامل نداشتم ،اعصابم کشش خوندن و مرور درس ها و جزوات ترم قبلی مو نداشت .گرایش هایی که من و به سمت اون سوق می دادن باعث شده بودن تمام فکر و ذکرم معطوف به اون شن و ذهنم فضای خالی برای یادگیری و یادآوری درس هایی که خونده بودم نداشته باشه .
بابا که رفتار و کردارم مثل یک کتاب باز براش قابل خوندن بود ،بخوبی فهمیده بود که از دستش دلخورم . برای رفع دلخوری ام ،تو آسانسور که بودیم تعارفم کرده بود از شیرینی فروشی نزدیک محل کارمون یکی از اون پلمبیرای الگانس که عاشقش بودم و مهمونم کنه .خودش هم از خوردن اونا بدش نمی اومد و با اینکه دلش نمی اومد بدون حضور مامان خانم چیزی بیرون از خونه بخوره . اما به هوای این که خوردنی ای که برام خریده به دلم بچسبه برای خودش هم سفارش می داد . البته بابا فرانسویش و دوست داشت. با این که با شنیدن اسمش حس ذائقه ام تحریک شده بود و زبونم که ساعت ها می شد به تلخی می زد خود به خود شیرین شده بود . اما برای اینکه بابا رو از خوردنش محروم کنم . قبول نکردم و با بدجنسی گفتم ترجیح می دم زودتر برسیم خونه تا کارام و سریع ترانجام بدم و بخوابم. باید صبح بتونم سرحال و آماده از جام پاشم که برم خونه ی مردم .بمیرم براش ، چه ضد حالی زدم بهش. فکر می کرد با شنیدن اسم اون دسرای خوشمزه آب ازدهنم راه می افته و اخمام از هم باز می شه !
متوجه ی کنایه ی تو حرفام می شد و ترجیح می داد فعلاً چیزی بروش نیاره . با اخلاقم بهتر از خودم آشنا بود .می دونست با خودم درگیرم و حسابی اعصابم خراب شده و حال درستی ندارم ! وگرنه محال بود از خوردنش صرف نظر کنم . سرتاسر راه صورتم و به سمت خیابون برگردونده بودم و هر چی می گفت محلش نمی کردم . هر کاری می کرد تا سر حرف و باز کنه و بفهمه نظرم چیه و با آقای امین چه صحبتی کردم .رغبتی برای ادامه ی گفت و گو نشون نمی دادم و با جواب های کوتاه و مختصر پاسخش رو می دادم . با اینکه خودم و متقاعد کرده بودم کاری که در حقم کرده از روی حسن نیتش بوده ، امابرام خیلی گرون تموم شده بود که بدون نظر خواهی از من ، رضایتش و به اون عوضی اعلام کرده بود .نمی دونم چم شده بود .با اینکه عاشقش بودم و از قیافه ی مظلومی که به خودش گرفته بود ، دلم واسش ریش می شد و می خواستم تو بغل بگیرمش و حسابی گونه های زبرش و با ته ریشی که داشت ، بچلونم .اما خودم و به سختی کنترل کرده بودم و قادر نبودم دلخوری ام و ازش پنهون کنم .
هر چی با خودم فکر کردم و به سوابق رفتار و کردارش در رابطه با خودم نگاه کردم با توجه به حساسیتی که روی من داشت . هیچ جوری کار امروزش برام قابل درک نبود . آخه با خودش چه فکری کرده بود ؟ رو چه حسابی به راحتی رضایت داده بود ؟!
[ ترو خدا نگو که بدت اومده و یه همچی چیزی رو از خدا نمی خواستی ... برو کلک ... من که قلقلکای ته دلت و بخوبی احساس می کنم . واسه من یکی جانماز آب نکش . همین الان که چشات و بسته بودی ،بدون عینک مخصوص هم ، سه بُعدی می دیدم اون تخیلات رنگی قشنگ ، اما ممنوعه ای رو که جلوی چشات یکی یکی رژه می رفتن و ...!نزار دهنم و باز کنم و بگم تو کدوم تصویر محکم تر و آبدارتر از اون یکی تصاویر می بوسیدیش .تازه عکسات با آهنگی که به تازگی اجرای جدید شده ،میکس شده بودن و آهنگ نی ناش ناشم داشتن .
دوسِت دارم می دونی . که این کار دله گناه من نیست ... تقصیر دله !!! عشق تو دیوونه ام کرده ... بی آشیونم کرده ... نام تو نازنینم ورد زبونم گشته !!!
" گمشو دیوونه !!! این تویی که داری زور زورکی من و می چسبونی بهش .کور بودی ؟ ندیدی وقتی گفتم قبول . دیگه یه ذره هم نگام نکرد .می خواستی به جای عینک سه بعدی ، عینک ذره بینی ات رو بزنی تا بهتر ببینی ! اون می خواست فقط خرش از رو پل رد شه .که با ندونم کاری بابا براحتی رد شد .فکر کردی عاشق چش و ابرومه .فکر می کنی اگه نظری بهم داشت ،حاضر می شد این طوری و با این عنوان ( دیلماج ) من و ببره تو خونه شون و به مامانش معرفی کنه . خاک تو گورم . لیاقتم همینه . اون همه آدم خودشون و واسم می کشتن محل شون نکردم . اونوقت واسه کی خودم و مچل کردم !تو هم خواهشاً یا خفه شو یا سکوت کن تا ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم ! "
[ چیه ؟مگه دروغ گفتم ؟ چون حرف حساب می زنم ، باید خفه بشم ؟ هر چند تو حق داری جونم . بایدم تکذیب کنی .تقصیر نداری !اگه اون همه سخت نگرفته بودن و هر چیزی رو واست گناه نمی کردن و برای یه نگاه کوچیک حواله ات به آتیش جهنم نبود . عشق و علاقه ات رو نسبت به اون کتمان نمی کردی ، این جوری امیال خفته و غریزه های سرکوب شده ات فرصت نمی کردن در درونت بیداد کنن . ]
" چرا دست از سرم برنمی داری ؟ چه عشقی ؟ چه علاقه ای ؟ وقتی اون تره هم برام خرد نمی کنه و قدمی به سمتم برای ابراز علاقه اش بر نمی داره ، برای چی باید بهش فکر کنم ؟مگه دیوونه ام بهش فکر کنم . کدوم دفعه ،کدوم بار ، تو کدوم فیلم ، نشستم و صحنه های عشقولانه اش و نگاه کردم که تو اصرار داری به من بقبولونی دیدن این تصاویر تو ذهنم عمدی بوده؟ بخدا دست خودم نیست . من حتی نمی خوام بهش فکر کنم . نمی دونم چطور تمام افکارم منتج به نام اون می شه ؟ مگه کم بهم ابراز علاقه شده که حسرت یه حرف یا یه نگاه عاشقانه رو داشته باشم . با تمام نفرتی که ته دلم نسبت بهش احساس می کنم . نمی دونم چرا تمام فکر و ذکرم صاف و مستقیم می دویه میره به سمتش ؟
[ آره جون خودت تو یکی که راست میگی ! گله داشتم ، رمه داشتم ، پشت کوه کنگر می کاشتم . سگم آب یخ می خورد ، خودم حسرت اش و داشتم ...!!! ؟ تو که اصلاً نمی خوای به اون فکر کنی !؟ ]
دو سه تا خیابون مونده به سر کوچه مون بابا از تاکسی آخری که نشسته بودیم ، پیاده شد تا ازمغازه ی مرغ فروشی آقا سید که می گفت انصاف داره و برای سنگین تر شدن وزن مرغاش آب نمی بنده بهشون ، برای شام امشب مون خرید کنه . وقتی بقیه ی پول کرایه رو از آقای راننده پس می گرفت . با لحن سرد و قیافه ای که گرفته بودم گفتم :
ــ یه سر میرم خونه ی مریم اینا و زود برمی گردم .به مامان بگین اگه دیر کردم نگران نشه . نمی خوام کسی دنبالم بیاد . خودم برمی گردم .
حالا که نسبت بهم بی خیال شده بود و فرقی نمی کرد براش ،کجا و به خونه ی کی می رم . پس دلیلی نداشت نگران بشه برام و از تنهایی اومدنم تو تاریکی هوا بترسه .
الهی قربون چشای غمگین و آزرده اش بشم که براحتی می تونستم حرفای دلش و توش بخونم . یه دنیا گله و شکایت و بزرگوارانه توش قایم کرده بود .
می خواستم سر کوچه مون پیاده شم و برخلاف گفته ام به بابا ، برم خونه ی خودمون و دل نگرانش نکنم . در اصل حالشم نداشتم برم پیش مریم و با نیش و کنایه و متلک های آبدارش مواجه بشم . .در طول راه ،انقدر با خودم کلنجار رفته بودم و حرف از یاسی خانم شنیده بودم که حال و حوصله ی خودم و نداشتم چه برسه به زخم زبونای مریم خانوم !
تا خواستم به راننده اشاره کنم سر کوچه مون نگه داره .با دیدن اکبر سیا و دارو دسته اش ، دوباره تغییر عقیده دادم و تا رسیدن به سر خیابون مریم اینا سکوت کردم. حتی اگه کتکم می زد بهتر از این بود که با قیافه ی طلبکارانه و حق به جانب اکبر آقا روبرو بشم .از روز خواستگاری کذایی اش به این ور تا چشش بهم می خورد ، به جای التماس و خواهش و قربون صدقه رفتنای همیشگی اش ، روز خواستگاری هم نه ... روز بله برون و برام تعیین می کرد .انگار بله رو ازم گرفته بود . می گن رو بدی ،آسترم باید بدی . نقل این باباست . حالا که پاش به خونه مون باز شده بود فکر می کرد دیگه کار تمومه و اختیارم افتاده دستش .بقول مامان شانس آورده بودم ! اگه زور نداشتم ، یه زبون یه متری داشتم که جور کم قوتی بازوم و بکشه ! آخ آخ !!! اگه آدم عاجزی بودم و مجبور بودم سر تسلیم به اوامرش فرود بیارم ...گمونم شیش تا شکم تا حالا زاییده بودم براش !
***
ترنج خاتون
۲۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۱۷ بعد از ظهر
ــ به به یاسی خانم . پارسال دوست و امسال غریبه . ببینم ذلیل نمرده ، بازم کشتی هات غرق شده اومدی اینجا ؟ مگه من شرکت بیمه ام که زرتی می دویی میای واسه گرفتن خسارت ...؟!
خیلی وقت بود فرصت نکرده بودم ببینمش و حق داشت گلگی کنه . خودش بارها به شرکت زنگ زده بود و تلفنی احوالم و پرسیده بود . با اینکه خانم وکیلی گفته بود مشکلی نیست و می تونم از شرکت به هر جایی که خواستم زنگ بزنم . اما می دونستم اگه مریم بفهمه همچی اجازه ای دارم .هر دقیقه و ساعت توقع داره بهش زنگ بزنم . کار و بارم و باید ول می کردم و می شستم پای حرفای صد من یه غازش ! بنابراین مجبور شده بودم به دروغ بگم از شرکت نمی تونم باهاش تماس بگیرم . همین طوری یکی دو روز در میون که خودش زنگ می زد ،با چرت و پرت گفتن هاش دو ساعت مخم و می خورد .وقتی بعد از دوساعت من و من کردن جریان و براش تعریف کردم ، محکم زد تو سرم و گفت :
ــ خاک تو گورت ،نگفتی شاید این یه بهانه اس تا تو رو بکشه تو خونه شون و خفتت کنه بیچاره ؟
سرم و که بدجور درد گرفته بود مالیدم و با ناله گفتم :
ــ آخ آخ !!!... عجب خری هستی ها !... چرا می زنی تو سرم ،دیوونه ... الهی مهرداد خانت سرش بشکنه که هر چی درمیاره میده تو کوفت می کنی که این جوری زور و بازوت زیاد شده . خوبه حالا چند وقته من و ندیدی این جوری ازم پذیرایی می کنی ؟ !...پشمالو ...اوخ ، اوخ ...چه دست سنگینی داره ! ابراز نگرانی دردناکت و برای مهرداد جونت نگه دار . اگه اون بلایی سرم نیاره تو با این ضربه ای که زدی ،ضربه مغزی ام کردی رفت . دیگه پام نمی رسه به خونه شون !
ــ دیوونه ، عوض تشکراتشه ! این و زدم تا اگه مغزت تکون خورده و جابه جا شده ، برگرده سر جاش . به جون خودم اگه باباتم این جا بود یه مشت هم می زدم تو سر اون . یعنی چی ؟ اینجا که می خوای بیای ، دو ساعت باید التماس کنی و یه دقیقه نگذشته ، صد تا بادیگارد می فرستن دنبالت . حالا یه کاره می فرستت جایی که معلوم نیست کجاست ؟!
ــ اِ همچی می گی که انگار داره می فرستدم کشتارگاه ؟!
ــ بدتر از اون . غیرتش کجا رفته ؟... فقط واسه ما گدا گدوله ها تعصب داره ؟ به بچه مایه دارا که می رسه دست و دلباز می شه ؟!
ــ هو ... مریم خانم درست صحبت کن آ... داری راجب بابام این حرفا رو می زنی ؟
ــ نه واسه سبزی فروش سر کوچه مون !معلومه دیگه ...! آخه لج آدم درمیاد . ترو خدا می بینی ؟ پولدارا همه جوره شانس دارن ! یادت نیست سر خریدم چقدر التماسش کردم اجازه بده ترو هم شام خونه ی پدر شوهرم ببرم ، نذاشت که نذاشت. گفت نمی دونم خونه شون کجاست . آدرس که دادم ، گفت نه ... بده ، زشته ،...یاسی بیاد بگه چه کاره ته . خوبیت نداره !
با اخم نگاهش کردم و گفتم :
ــ پس یاد دق دلیات افتادی . نگران من نیستی ؟
ــ یاسی بخدا یکی دیگه می زنم تو سرت تا آدم شی آ !!!
ــ غلط کردی ...ده تا هم بزنی آدم نمی شم ،... چون حــــوّااام !
منتظر یه جرقه بود که براحتی براش زدم !
غش غش خندید و گفت :
ــ مسخره !!! ...یه ذره اومدیم تریپ جذبه برداریم نذاشتی آ !!!حالا راسی راسی فردا می خوای بری خونه شون ؟ نمی ترسی ؟
ــ از خودش که نه . تو این دو سه ماهه بقدر کافی شناختمش ؟... خره چرا این جوری نگام می کنی . خوب شناختمش دیگه !
ــ خر تویی اِشّک . هفت هشت ماهه دارم با مهرداد جونم زندگی می کنم و دم به ساعت تو بغلشم ، هنوز نشناختمش !...
ــ خاک تو گور بی عفتت ... ببین دهن منِ ِ آفتاب مهتاب ندیده رو چطوری وا می کنی...اگه هی نپری تو بغلش و اون جاهایی رو که باب میلته نشناسی ، شاید یه چیزی از اخلاقش ، دستگیرت می شد .
ــ حالا خودت سایه خانم، جون بابات و قسم بخور که بدون این که پریده باشی تو بغلش ،اخلاقش و شناختی !؟
ــ عجب رویی داریا ! من الاغ بگو که پاشدم اومدم اینجا تا دلم باز شه ...
ــ غصه ی دلت و نخور عزیزم . خوب جایی اومدی . همین دیشب مهرداد جونم یه ظرف از این لوله باز کنای تاپ خریده . میگه کارباز کردنش حرف نداره .سه سوته همه چی تو لوله حله .برم بیارم یه کم بریزم تو حلقومت تا کار دل تو هم حل شه .
ــ کجا دیوونه ؟
ــ نترس بابا . کار دل تو با رفتنت به خونه ی این بابا ...متینه ... امینه ...زمینه ... چی چی بود اسمش ، آخرم یاد نگرفتم ... حله آبجی !برم یه چای لب دوز و لب سوز و قند پهلوی هزار بار جوشیده بیارم برات ، تاشاید مغر آفتاب مهتاب ندیده ی خشکیده ات ، تر بشه !بعداً قر نیای برام ازت پذیرایی نکردم .
دم در که رسید خنده ی موذیانه ای کرد و با هر هر گفت :
ببین ...اگه هنوز باز نشده تلمبه همین جا دم دستِ ها... تعارف نکن .
ــ کوفت ، رو آب بخندی . پشمالو !
از داخل پاگرد جلوی درش ،نرفته برگشت . آخه آشپزخونه اش بین پاگرد اول و دوم تو راهرو قرار داشت . در حالی که از ترس و نگرانی درون چشاش به خوبی احساس وحشتش رو می خوندم به حرف اومد و با صدایی که می لرزید ، گفت :
ــ یادته اون روزکه اومدی و گفتی استخدام شدم ، چی بهت گفتم ؟!
نگاه استفهام آمیز و پرسشگرم و به چهره اش دوختم و چون بیاد نمی آوردم منظورش کدوم یکی از اون مزخرفاتی بودکه بین مون رد و بدل شده بود با تمسخر گفتم :
ــ نمی دونم منظورت کدوم حرف اته! اونروز واسم خیلی تخم کردی !
با اخم گفت :
ــ گم شو .جاده خاکی نزن !خوبم یادته ! نگفتم مواظب باش ،میون عشق و نفرت فاصله ایست به باریکی یک تار مو ...؟؟؟... و حالا احساس می کنم اون تار مو پاره شده ، همینطوره ؟؟؟
بدون اینکه منتظر پاسخم باشه .پشتش و کرد و رفت .
این جهان کوه است و فعل ما ندا ......... باز می گردد نداها سوی ما
هنوز یکساعت از رنجوندن پدرم نگذشته بود که دوست عزیزم و از خودم رنجوندم و حال خودم گرفته شد . مگه می شد بعد از این همه وقت از چشای هم حال هم و درک نکنیم . چقدر سریع پی به احوالات درونم برده بود و من با لاپوشانی احساساتم از او ، می خواستم فریبش بدم . این اولین باری بود که چیزی رو تو زندگیم ازش پنهان می کردم . حق داشت دلگیر باشه . بازم به معرفت اون که تو ذوقم نزد و مراعاتم و کرد . اگه من بودم کلی اخم و تخم و قهر و مَر می کردم که چرا من و محرم اسرارش ندونسته و حرف دلش و بهم نگفته !
ــ یاسی به جون مامانم همچی می زنم تو سرت که صدای سگ بدی آ... ترو خدا دلم ترکید از بس گریه کردی ... بابا غلط کردم ، گه خوردم... بسه دیگه ، چشات ترکید بخدا .
کاش نمی ذاشتم حرف بزنی آ ... الهی بمیرم برای دل کوچولوت ...
آخه دیوونه ، این همه حرف و واسه چی تلمبار کرده بودی رو دلت ... مگه چی شده بود ... همه روزی هزار بار عاشق می شن و فرداش به سلامتی سه قلو فارغن... حالا یه بار تو عمرت مزه ی عشق و چشیدی ، این که دیگه خجالت نداره ... فکر کردی پیشم کوچیک میشی ، از ابهتت کم میشه ؟...خیلی دیوونه ای ... من که ترو مثل کف دستم می شناسم . احساس کرده بودم یه طوری شدی ، اما از بس سرد و یخی باور نمی کردم !
بخدا کم کم داشتم نگرانت می شدم .والله این آقای امینی که مامان و بابات ازش تعریف می کنن اگه الان نمی گفتی احساست باهاش درگیر شده ...باور کن شک می کردم که یا سرد مزاجی ...یا شایدم ... هو ...سرت رو پامه ها ...گازم نگیری یه وقت ... همجنس گرایی ...!!!
در اوج گریه سرم و بلند کردم و گفتم :
ــ چی ؟؟؟
ــ نخودچی ، پیچ پیچی ، آرپیچی !!! ... چیه ؟ گفتم پام و گاز نگیر. مگه چی گفتم ؟قرار بود یه جنسی بگیری برام . اون جنس اِ چی بود ؟؟؟
آخیش چقدر خوب شد رفتم خونه شون . با اینکه کلی همدیگه رو زدیم و خندیدیم و گریه کردیم ، اما احساس می کردم بعد اعترافی که پیشش کردم روحم سبک شده و از احساس گناهی که دچار عذاب وجدانم کرده بود خلاص شدم .با تمام شوت بودن و سبک مغزی ایش به قول خودش گاهی حرفایی می زد که تو هیچ کتاب فیلسوف خردمندی ،گیر نمی آوردیمش . از دید او احساس علاقه ام به او که از هر نظر دریافته بود مرد کاملیست . یک احساس منطقی و عقلایی بود . چرا که اگر غیر از این بود به عقل و احساساتم شک می کرد . حتی غرایز جنسی خفته ی بیدار شده ام براش قشنگ و هیجان انگیز بود . بازم طبق راهنمایی های فیلسوفانه اش تشویقم کرد از همین غرایز جنسی و حیله های مکارانه ی زنانه ام به اضافه ی زیبایی حیرت برانگیزی که اون رنگ و لعابش اَم زیاد می کرد استفاده نموده و به هر وسیله ای شده پوزه ی مردک مغرور آقای امین رو به شدت به خاک بمالونم و بعد هر دو مون به ریشش قاه قاه بخندیم .
کنار بابا راه خونه رو طی می کردیم .طاقت نیاورده بود و با این که به خواسته ام احترام می گذاشت یا ازم حساب می برد اما بازم دنبالم اومده بود . از چشای قرمزم حدس زده بود دلم حسابی گرفته و ناراحتم . تمام طول راه ساکت بود و فقط گاهی دستش و پشت کمرم می گذاشت تا از کنار تجمعی که آقایان بیکار کنار مغازه ها ایجاد کرده بودند رد بشم .
سر کوچه اکبر سیا با دیدن ما فوراً پاش و از رو دیوار برداشت و سلام کرد . آماده بود تا درخواستش و دوباره تکرار کنه . اما نگاهم که به صورتش افتاد . ساکت شد و کنار کشید تا راه عبورمون و باز کنه .
اما تمام شب پشت پرده ی پنجره ی اتاقش کشیک رفت و آمدم و به حیاط می کشید و چون نگاهش نمی کردم ، تنها به دید زدن اکتفا می کرد.
***
ترنج خاتون
۲۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۰۰ بعد از ظهر
دیر وقت شب بود که بابا ، وقتی دید خودم پیش قدم نمی شم و جریان و برای مامان تعریف نمی کنم .
مجبور شد خودش آروم آروم ، طوری قضیه رو برای مامانم برملا کنه که مامان از دستش نرنجه و ناراحت نشه .
نمی دونست چطور باید سر حرف و باز کنه تا مامان نگه :
ــ چرا من و آدم حساب نکردید و رضایت من و نخواستید ؟
با این که خیلی دوستش دارم و دلم نمی اومد کسی ناراحتش کنه و بگه بالای چشش ابروست .
اما از این که مامان حالش و گرفت و حسابی قشقرق به پا کرد خوشحال شدم .
"چقدر بدجنس شدم . ای داد بیداد !!! ."
شایدم بودم و خبر نداشتم !
آخه از وقتی برای کار کردن اومده بود شرکت و آقای امین و دیده بود
تعریف از من و ناز کشیدنم و بلکل فراموش کرده بود و دم به ساعت ورد زبونش خوبی های آقای امین بود .
دیگه حتی من و طرف مشورتش قرار نمی داد و نظرم و در مورد خیلی از مسائل خصوصی مون نمی پرسید .
طبق تعریفایی که خودش برای مامان می کرد ، نمی دونم چرا همه چیزمون و برای اون تعریف می کرد .
یا اون خیلی موزمار بود که از بابام حرف بیرون می کشید .
نمی دونم .
( دلم می خواست این طور باشه و حساسیتش رو من باعث این کارش شده باشه . اما از اون خودخواه بعید می دونستم . )
آخه اون چی کاره مون بود که باید سر از مشکلات زندگی مون در می آورد ؟
بابا تو تعریف هاش برای مامانم یه آقای امین می گفت ،صدتا آقای امین از لب و لوچه اش می ریخت پایین .
انگار پدرخونده اش شده بود .
نمی دونم شاید دوری و دلتنگی برای تنها پسرش وادارش کرده بود این طوری جذب آقای رئیس بشه !
آخه تقریباً همسن و سال داداش یاسرم بود .
حسودی نمی کردم .
شایدم حسادت بود و بازم خودم خبر نداشتم !
(چه جالب خوب شد این برنامه پیش اومد و من راجب خودم کشف های بزرگی کردم .
خیر سرم فکر می کردم تنها عیب و ایرادم ، زبون درازی و رک گویی و بد دهنی و ... ایوای چقدر عیب و ایراد داشتم بازم خودم خبر نداشتم .)
بعد از خلوت شدن خونه بابا بدجوری من و با ناز و نوازش هاش لوس کرده بود .
ته تغاری خونه بودم و مرکز تمام توجهات ، تا حالام هوو سرم نیومده بود تا ببینم اسم این احساس جدیدم و چی می تونم بگذارم .
هر چی بود احساس خوبی نبود .
همیشه تو بحث ها ، وقتی مامان به بابا می توپید طرفدار بابا بودم و دلم برای مظلوم بودنش می سوخت .
اما الان با حرف های مامان که گرفته بودتش به باد ملامت ، یه جورایی ته دلم خنک می شد و یکی تو دلم می گفت :
حقشه ! کمتر واسه اون آقا خود شیرینی کنه !
ــ آخه مرد مؤمن چه طوری گبول کردی ، واسه ی چی گبول کردی ؟
شرکت یه جای عمومی بود .هزار نفر توش برو بیا داشتن . می شد سر از ته و توش دربیاری .
همون طور که رفتی و جیک و بوکش و کشیدی بیرون .
اما خونه اش چی ؟
از کجا می دونی اون جا جاش امنه ؟
اذیتش نمی کنن ؟
بلا ملایی سرش نمیارن !
مگه می تونی بری تو خونه اش و ببینی اون تو چه خبره ؟
اصلاً از کجا معلوم راست گفته باشه ؟
... چقدر تو بی فکری مرد !... هر چی فکر می کنم ، سر از این کارت در نمیارم ؟
" مامان جون غصه نخور در این احساست منم باهات شریکم "
... من که نمیذارم ... بهت گفته باشم .
مگه از رو جنازه ی من رد شه بره تو خونه ای که معلوم نیست توش کیه و چه خبره .
رودرواسی نداریم که .
فردا میام شرکت و بهش میگم پات و از تو کفش بچه ی من بکش بیرون.
رئیسی که رئیسی .
صاب اختیار بچه ی من که نیستی .
می خواد براش تو شرکت کار کنین . چه بهتر ،کار می کنین .
نخواست هم که نخواست ، اون و بخیر و مارو به سلامت .
کار گحطی که نیست .
بابا که معلوم بود از صحبت های مامان حسابی فشار خونش بالا رفته با اخم گفت :
ــ لا اله الا الله ! بازم که حرف خودت و می زنی خانم .
مگه چند دفه بهت توضیح ندادم ...
بابا یه دفه بگو پفیوز و بی غیرتم خودت و خلاص کن دیگه .
همین و می خواستی بگی ؟
با صدای ضربه سیلی محکمی که زده شد فوراً پریدم تو این اتاق .
با اینکه هرگز ندیده بودم بابا دستش و رو مامانم دراز کنه .
اما فکر کردم اون صدا مربوط به سیلی ایست که بابا در اوج عصبانیت به صورت مامانم زده .
اما وقتی دیدم بابا همون جور که پشت در بسته ی اتاق نشسته بود نشسته و از جاش تکون نخورده ، فهمیدم مامان خودش محکم زده تو صورتش .
جای انگشتای کوچولوش رو صورت گل انداخته از خشمش ، قرمز قرمز بود .
طاقت نیاوردم و بلند و محکم گفتم :
ــ مامان خانم بسه دیگه ، این کارا چیه می کنید .
چرا خودتون و می زنید .
ترو خدا تمومش کنید ،بسه .
این که دیگه جرو بحث کردن نداره الکی اوقات خودتون و تلخ می کنید .
بابا خان با شما هم هستم آ. واجبه بخاطر کار یه غریبه این جور با اعصاب مامان و شرافت خودتون بازی کنید .
فردا میرم می گم ، نمی تونم بیام .
یکی دیگه رو پیدا کنید .
آقا می خواد کارش راه بیفته . ماها رو انداخته به جون هم .
صورت مامان از حرص گر گرفته بود و قیافه ی بابا هم دست کمی از اون نداشت .
با چشایی که به اشک نشسته بود به صورتم نگاه کرد و در حالی که قلاب بافتنی اش رو تو کلاف کاموا فرو می کرد گفت :
ــ شنیدی چی میگه ...
نگاه رنجیده و آزرده اش رو به صورت بابا چرخوند و گفت :
ــ ترو خدا من همچی حرفی زدم .
بابا از شرمندگی سرش و پایین انداخته بود و با تسبیح تو دستش ذکر می گفت .
وقتی از خجالت سرش و بلند نکرد .
در حالی که می دونست مخاطب مامان و پرسشش ، اوست .
کنارش نشستم و با دلجویی گونه ی سرخ شده از سیلی که به خودش زده بود رو بوسیدم و گفتم :
ــ بمیره یاسی که همیشه باعث حرف و بگو مگوی شماست .
هر دوشون با شتاب نگاهم کردند و همزمان با هم گفتند :
ــ خدا نکنه ... می خوایم زنده نباشیم اگه تو نباشی ... جون .زبونت و گاز بگیر !
فقط با این فرق که تو نقطه چینا یکی شون گفت بابا و اون یکی مامان !
و بعد هر دو با نگاه به هم به این اتفاق نظر و وحدت کلام لبخند زدند .
پریدم بابا رو هم ماچ کردم و بین شون نشستم و گفتم :
ــ خدا نکنه .
الهی قربون هر دوتون بشم که حرف دلتون یکیه .
خدا سایه ی شما رو از سرم کم کم ،کم نکنه . یه دفعش کنه ...
قبل از اینکه بتونم فرار کنم مشت هر دوشون به آرامی پشت کمرم نشست .
اما وانمود کردم محکم بوده و دردم اومده با آخ و اوخ الکی گفتم :
ــ خدایا غلط کردم !!!
خودت که می دونی بدون این دوتا خوشگل ناز نازیم نمی تونم یه لحظه هم نفس بکشم ...
من جوونم آرزو دارم . ترو خدا نکنه نفسای من و بگیری و جوونمرگم کنی !
ــ مامان این دفعه محکم کوبید رو پشتم و گفت :
ــ بازم آخر شبی چرت و پرت گفتی ؟ هزار دفعه نگفتم ...
پریدم وسط حرفش و گفتم :
ــ ترو خدا بابا یه چیزی به این خانم خوشگلت بگو ...
کچل کرده منو ...
اول صبح نگم آخر شب نگم ... خوبه وسط روز نیستم خونه وگرنه وسط روزم نباید می گفتم ...
آخه باباجون پس من کی چرت و پرت بگم ؟؟؟...
زبونم پوسید ... !!!
بابا هم نگذاشت و نه برداشت محکم زد به پشتم و با خنده گفت :
ــ مگه خانم خوشگم نگفته ... هیچوقت !!!
ــ اِ ... داشتیم بابا ... خیل خوب ! مامان ، من فردا میرم خونه ی رئیسم . شاید اونجا بشه چرت و پرت گفت .
"مرده شور من و با این شوخی های بی نمکم و ببره که باز گند زدم به حال شون . "
تا دوباره براق نشدن بهم . با ماست مالی گفتم :
...ای بابا ، مامان خانوم شوخی کردم .
ترو خدا کوتاه بیا . این جوری بابا رو نیگا نکن ...
بخدا من خودم بیشتر از شما نگرانم .
منی که همه جا باشما بودم و تنهایی خونه ی کسی نرفتم .
حقیقتش ،خودمم خیلی می ترسم تنهایی برم خونه شون .
مامان فوراً از حرفام بل گرفت و گفت :
ــ منم برای همین می گم دیگه ... منم می ترسم بری جایی که نمی دونم کی توش هست !
بابا نگاه گرم و عاشقش و به صورت مامانم دوخت و با مهربونی گفت :
ــ قربون دل نگرانت خانمم .
اولاً معذرت می خوام گلی خانم، ببخشید. حرف بدی زدم ...
حلالم کن .
اون سیلی رو باید تو صورت من می زدی...
مامان سرخ که بود لبو شد و با پشت چشمی که واسه ی بابا اومد آروم گفت :
ــ اختیار داری...
عجب اعجوبه ایست این مامان !
تو دلم گفتم :
" همه ی زندگی ها مون که ایشالله ختم به ازدواجه .
کاش تو دبیرستان یا دانشگاه یکی دو واحد درس آیین همسرداری یاد می دادن به ما دخترا و پسرا
. نمی دونم باید مثل مامانم شوهرم و با پشت چشم نازک کردن و عشوه اومدن و زبون چرم و نرم دراز گوش می کردم
یا مثل مریم با چرت و پرت گفتن و شوخی کردن و تو سر کله اش زدن و لوس کردن خودم و تو دلش جا می کردم ...
اومدیم و طرف مقابلمم همین نیت و داشت چی ...؟؟
؟ ای وای چه خر تو خری می شد اونوقت ... !!!
افسوس و هیهات که عرضه ی هیچکدوم و ندارم ... !"
وقتی به خودم اومدم دیدم بابا داره میگه :
ــ میدونم می ترسی . می دونم نگرانی .
اما شما که گوش نمیدی چی می گم .
مگه من و نمی شناسی ؟
آدمی که تلفن خونه شو می فروشه .
موبایل و از بچه اش دریغ می کنه تا مبادا خدای نکرده اینا بشن وسیله ی انحراف بچه اش ...
از کار و زندگی ایش می زنه تا مراقب پاره ی تنش باشه ،بعد میاد اون و دو دستی بندازه تو دهن شیر ؟
( "اگه از اون شیرای اون دفعه ای باشه ... ؟؟؟ خیالی نیست . خودم حریفشم !!! ")
...اونم این بچه رو که تا به اینجا برسه کلی خون دل خوردیم و گوشت تن مون ریخته ؟!
یعنی ، تو من و انقدر ...؟
استغفرالله !!!
خانمم ،اول گوش کن بعد هر چی دلت خواست بهم بگو .
فوقش اینه که بهش بگیم تصمیم مون عوض شده .
گردن مون و که نمی زنه .
والله بخدا اونم خواهش کرد . اصرار که نکرد .
صبح همین که رفتیم شرکت ، آقای امین ازم خواهش کرد برم تو دفترش .
بعدم جریان مشکلش رو بهم گفت .
وقتی ازم خواهش کرد یه چند روزی رو اجازه بدم یاسمن همراه این مهمون خارجی اش باشه .
گفتم دخترم خودش وکیل ِ.
اگه اون حرفی نداشته باشه ، منم حرفی ندارم و اجازه میدم .
اونم قول داد که این چند روزی که یاسی میره خونه شون مثل تخم چشاش از اون نگهداری کنه و نزاره آب تو دلش تکون بخوره .
ازش فرصت خواستم و گفتم من که راضیم .
اما تا شما با خودش در میون می گذارید منم تلفنی با مادرش صحبت می کنم و بعداً جواب قطعی ام رو به شما می دم .
همین طوری که قبول نکردم . اومدم به خانم وکیلی گفتم ...
وسط حرف بابا پریدم و گفتم :
ــ مگه امروز اومده بودشرکت ؟
ــ بعد از اینکه آقای امین حرفاش و بهم گفت .
از خانم وکیلی خواست بره تو اتاقش .
گویا اونم یه کم بعد از ما اومده بود .
یه مدت بعد که از دفترش اومد بیرون صدام کرد و ازم یه چایی خواست .
وقتی چایی رو براش بردم دیدم با تلفن داره از آژانس نزدیک مون ،واسه خودش ماشین می گیره.
اما قبل اینکه بره جریان و بهش گفتم و نظرش و خواستم .
اونم گفت :
ــ اگه زبان بلد بودم و می تونستم مشکلش و حل کنم خودم می رفتم و اجازه نمی دادم از کسی خواهش کنه .
انگار بهش برخورده بود که این طوری گفتم . بعدش گفت :
ــ نمی دونم چقدر روی آقای امین شناخت پیدا کردید
... ولی به همون نون و نمکی که خوردیم ، مطمئن باش تو خونه ی اون یا همراه مهمونش هر جا بره جاش از خونه ی شما و پیش خودمون امن تره !
این و من به شما قولش و می دم .
لطفاً اجازه بدید بره و مشکلش و حل کنید .
خود شما که تو این مدت با خیلی ها آشنا شدید و از زبون اونا مرام این مرد و شناختید .
خود یاسمن هم کم و بیش اخلاقش اومده دستش نمی دونم چی بگم . خودش می دونه .
وقتی که داشت می رفت بازم صدام کرد و گفت :
ــ نمی دونم یاسمن به شما گفته یا نه که آقای امین برای درست کردن اون اتاق چقدر هزینه کرده ؟
تو شرکت که یه محل عمومی ست و افراد مرتب میرن و میان تحمل نکرد دختر شما در معرض دید زدن مردم قرار بگیره و معذب بشه .
در صورتی که اونم یه کارمند عادی مثل بقیه ست و فرقی براش نمی کرد .
اما دستور داد برای اون اتاق وسایل لازم و بخریم تا راحت و بدون نگاه های مزاحم کارش و انجام بده و بقول یاسی دیگه نمازشم قضا نمی شه .
از قول من به یاسی سلام برسونید و بگید فرصت ندارم ببینمش باید برای یه خرید لازم و ضروری برم بیرون .
ولی از یاسمن خواهش کنید بدون لج و لجبازی وبا فکر جواب بده .
اگه این لطف و در حق رئیس انجام بده بهش بگید منت سر من می گذاره .
رفتم برای شرکت شیرینی بخرم آقارحمان و دیدم .
وایستادیم واسه حال و احوال مجدد که بهم گفت :
ــ چیه آقای محبی امروز سر حال نیستی ؟
منم نمی دونم چطور شد که یهو از دهنم در رفت و ماجرا رو براش تعریف کردم .
اونم نه گذاشت و نه برداشت و گفت :
ــ این که دیگه فکر کردن نداره مرد مؤمن .
می دونی من این جوون و از کی می شناسم .
به جون خودم دخترم اگه شوهر نکرده بودو باردار نبود .
همین الان بهش زنگ می زدم و می گفتم بیاد مشکل آقای امین و حل کنه .
انقدر گردن من و خونواده ام حق داره که هر کاری از دستم براش بر بیاد کوتاهی نمی کنم .
الانم فکرات و بکن اگه یاسمن خانم راضی نبود فوراً به من بگو تااز دامادم بخوام فردا مرجان و ورداره بیاره اینجا .
انقدر واسه دامادم کرده که با سر میاره دخترمو . یه کمکی خارجکی بلده . فکر کنم بتونه مشکل آقای امین و حل کنه .
هر چی بابا بیشتر از دهن این و اون تعریفش و می کرد من بیشتر حرص می خوردم .
ای بابا این دیگه کی بود . ای خدا ... ای شانس ... ای روزگار ... ببین آدم با پول چطور می تونه اطرافیانش رو مجیز گوی خودش کنه !!!
بعد به ما میگفتن تو انشاء بنویس علم بهتراست یا ثروت ؟؟؟
گربه دستش به گوشت نمی رسید میگفت : در حال رژیمم ...
البته واضح و مبرهن است که علم ...!!!
اما الان می نویسم .
عزیزانم واضح و مبرهن است که علم بی مایه فطیر است ... فطیر !!!
خوشم اومد از مامان !
با تمام تفاسیری که بابا از خودش در مورد تعریف و تمجیدهای دیگران به خرج داد و از خودش هم مایه گذاشت .
مرغ مامان یک لنگه پا سر جاش وایستاد و گفت نمی ذارم که نمی ذارم .
من هم ساکت نشسته بودم و کم کم پلک هام سنگین می شد .
مامان که دید حریف اصرارهای بابا نمی شه یه دفعه گیر به من بیچاره داد .
انگار که منم تو جبهه ی بابا بودم .
منی که نه سر پیاز بودم و نه ته پیاز .
با فریاد گفت :
ــ تو رفتی سرکار که چی ؟
پولات و جمع کنی برای دانشگاهت ؟
خراب بشه اون دانشگاه که هرچی می کشیم از وگتی یه که تو رفتی دانشگاه .
مگه اون دوتا دختر بدبخت که دانشگاه نرفتن شوهر نکردن .
مگه دخترای عمه ات که اصلاً سواد ندارن شوهر نکردن و ترشیده موندن ؟
والله همین مون مونده بود که مردم بفهمن برای چندر گاز حگوق دخترمون و می فرستیم خونه ی مردم گریبه !
ترنج خاتون
۳ اسفند ۱۳۹۰, ۰۹:۳۶ قبل از ظهر
دیگه آبرویی تو محل ، می مونه برامون ؟
والله بخدا اگه این خبر به گوش همسایه ها برسه ، دیگه هیشکی در ِ خونه مون و نمی زنه !
بابا دید ، اگه کار و یکسره نکنه و بشینه پای صحبت های مامان خانم که رفته پشت میز خطابه و حالا حالا ها قصد نداره سخنرانی اش رو تموم کنه ،باید تا خود صبح بیدار بمونه .
پاشد رفت سراغ رختخوابا و شروع کرد به پهن کردن تشک های مخصوص هر کدوم مون .
و با زبون بی زبونی به مامان اعلام کرد :
ــ" وقت خواب رسیده خانومم ، رضایت بده .دست از نکوهش این بیچاره بردار."
اما مامان بی اعتنا به کار بابا خودش و کشید کنار و راحت تکیه داد به پشتی و همونطور که دستاش ، تند تند قلاب و لای نخ کاموا می انداخت .
ادامه داد :
ــ این همه خودت و اذیت می کنی میری سرکار که چی ؟خرج دفتر دستک ات رو در بیاری ؟ گیرم درستم خوندی و دکترم شدی ! آخرش چی ؟
باید بری خونه ی شوهر، بشور بساب کنی یا نه ؟!
من واسه ی خودت میگم . هیچ پدر مادری ، بد بچه شون و نمی خوان .
می خوای درس بخونی که واسه ی خودت کسی بشی ؟
خوب این پسره که زری خانم دو سه روز پیش معرفی کرد ،مگه چشه ؟
باباش بازاریه ، خودش هم که فرش فروشی داره. ریخت و قیافه شم که میگه به تو میاد .
پولش هم که از پارو بالا میره ... بیسوادم نیست که بگی سواد نداره ... دیپلمش و گرفته و خونه زندگی هم که مجزا واسه خودش درست کرده .
دیگه بهتر از این کی و می خوای ؟!
اگه گبول کنی ، دیگه احتیاجی به کارکردن و درس خوندن و خونه ی مردم رفتن نداری .
میشی خانم خونه و دستور میدی و ...
حرفاش که به اینجا رسید شستم خبردار شد که باز زری خانم ، خونه مون بوده و دوباره واسم سوسه اومده و مخ مامانم و کار گرفته که :
ــ یاسی و به همین یارو که تازگی معرفی ایش کردم شوهرش بده .
بخدا کسی رو مناسب ترو عالی تر از این پسره برای یاسی پیدا نمی کنین آ.
من واسه ی خودش می گم . مگه واسه اون دخترات بد خواستم !اینارم من می شناسم . بخدا ،خوشبختش می کنه .
میون حرف مامان پریدم و با اخم گفتم :
ــ باز این زری خانم چش من و دور دید اومد مخ شما رو کار گرفت ؟
مگه همون موقع بهش نگفتم "نه ".
تا درسم تموم نشده شوهر نمی کنم! چرا دست از سرم بر نمی داره ؟
با نگاه دلخور و چپ چپش حالیم کرد که این مورد و از دست نمی ده و با زورم که شده من و پای سفره ی عقد می شونه .
تقصیرم نداشت .
اونجوری که زری خانم از این پسره و سر و وضع و خونه زندگیش تعریف کرده بود .
اگه دلم جای دیگه... گیر ..
یعنی واقعاً دلم پیشش ...
گیر کرده ؟!
نمی دونم !!! شاید ...
غیر اون محال بود وسوسه نشم و نخوام حضوراً ببینمش .
حالا چطور باید از دست این گیرای مامان خانم خلاص بشم ؟
از اون بد پیله هاس که دومی نداره !
با اینکه تنهایی می ترسیدم برم خونه ی رئیس . اما قول داده بودم .
بنده خدا رو قولم حساب کرده بود .و چقدر بدم میومد از بدقولی !
با اینکه ازش دل خوشی نداشتم و از قیافه هایی که می گرفت بدم می اومد و دلم می خواست نرم و قیافه ی حق بجانبش و بعد از اینکه بفهمه چطور سرش و کوبوندم به طاق ، ببینم .
اما در اصل از وسوسه هایی که تو وجودم ندا سر داده بودن و بی تابانه من و به سوی اون سوق می دادن می ترسیدم .
اما هر چی فکر کردم دیدم اینا دلیلی نمی شه که نامردی کنم و دست اون و تو حنا بگذارم .
احمقانه و بدون تفکر ، با لجبازی با بابا ، کار و واسه خودمون مشکل کرده بودم .
باید از نقطه ضعف مامان استفاده می کردم و فعلاً تنها نقطه ضعفش اکبر سیا بود !
... خیل خوب مامان خانوم !
لازم نیست این جوری نگام کنید .زری خانم بگه " ف " من فسنجونم آماده سر سفره اس !
از گفتن همه ی این حرفا ، منظورتون اینه که شوهر کنم و بی خیال درس و دانشگاه بشم ؟
باشه ، چشم . هر چی شما بگید .
همون کاری رو می کنم که شما دوست دارید .
اما اگه قراره شوهر کنم تا شما زودتر از دستم خلاص بشید ،زن کسی میشم که خودم بخوام .
نه اون خواستگارای کج و کوله ای که زری خانم ،رابراه واسم پیدا می کنه .
فردا به اکبرسیا می گم ، ننه باباش و بیاره برای بله برون .
حاضرم زن اون که ازش بدم میاد و زهره ام از دیدنش می ترکه ،بشم .
اما ریخت این زری خانم و خواستگارای پیشنهادی ایش و ، دیگه تو خونه مون نبینم .
فردا از قول من بهش بگید خواستگارای پیشکشی پک و پولدارش و پیشکش فک و فامیل محترم خودش کنه .
نمی خواد زحمت بکشه واسه من لقمه پیدا کنه ، خودمون این جوری نیستیم ( دستم و کج کردم )بلدیم چطور شوهر پیدا کنیم .
مطمئناً اگه طرف درست و حسابی بود ، می بردش واسه دختر آبجیش که از بی شوهری می گن کپک زده .
بهش بگید " چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است . " "مال بد بیخ ریش صاحبش "
...مدیونید اگه عین حرفام و به گوشش نرسونید .
چشای وحشت زده ی مامان و بابا دیدن داشت .
پشتم و کردم و رفتم که با برداشتن بالشتم روی تشکی که بابا زحمت انداختنش و کشیده بود ، ولو بشم که مامان بی هوا از پشت گیس بافته شده ی بلندم و کشید و وقتی برگشتم .
برای اولین بار دستش و تو روم بلند کرد .
هر چند صدای سیلی ای که به صورتم زد بلند بود . اما خدائیش دستای ناز کوچولوش اصلاً سنگین نبود و ضربه اش درد نداشت .
اما چون توقع چنین کاری رو ازش نداشتم ، درد حقارت اشک و تو چشام نشوند .
با خشم به صورتم چشم دوخت و با پرخاش گفت :
ــ راست می گفتن گدیمی یا ! دختر که تو خونه موند ، هفت تا مادر گرگم نمی تونه جمعش کنه !
انگدر آستین سر خود شدی که هر کاری دلت خواست بکنی ؟
کور خوندی ! فکر کردی منم باباتم !
من جنازه ی تروم رو دوش این پسره ی هفت خط آسمون جُل نمی گذارم .
چی فکر کردی ؟
بیست سال زحمتت و کشیدم که بدمت به یه هیچی ندارِ ِچاله میدونی که فقط بلده شر به پا کنه و جوونای مردم و با چاگوش ناکار کنه .
راست میگه زری خانم ، انگدر دست دست می کنی و هر چی خواستگار خوبه می پرونی تا آخرش هم گسمتت نه ،لیاگتت همون اکبر سیا میشه !
اما مگه من مرده باشم تو به اون بله رو بدی !
دستم و روی صورتم ، جایی که ضربه اش نشسته بود ،گذاشته بودم و چشام و به زمین دوخته بودم .
انقدر حرکتش غیر منتظره بود برام که خود به خود لال شده بودم و نمی تونستم جوابش و بدم و بگم :
"بابااااا ...قربون شکلت . همه ی اون حرفا رو از حرصم زدم .
مگه مغز خر خوردم که زن اکبرسیا بشم .
اصلاً به بچه ی مردم چه کار دارم ...مگه دیوونه ام که بخوام شوهر کنم ؟
این همه خر خونی نکردم که آخرش بشم زن اکبرسیا یا یکی لنگه ی اون ."
صورتم و گرفته بودم و سعی می کردم جلوی اشک هایی که آماده ی چکیدن بودن و بگیرم .
می دونستم بابا رو اشک های من حساسه و ممکنِِ سر همین مسئله با مامان دعواش بشه .
نمی خواستم آخر شبی باعث درگیری بین زن و شوهر بشم .
ناخودآگاه چشمم به چشای بابا خورد . کلافه و هاج و واج به ما نگاه می کرد و دست تو موهای مجعد یکدست سپیدش می کشید .
زیر لب هی لا اله الا الله می گفت .
شاید باورش نمی شد که کار شتابزده و عجولانه اش چنین عواقب و نتایجی به همراه داشته باشه !
کارای معکوسم کار خودشون و کردند و همون چیزی رو که ازش می ترسیدم ، سرم آوردند .
بابا طاقت نیاورد و اومد طرفم و با خشم دستم و از روی صورتم برداشت و با پرخاش به مامان گفت :
ــ لعنت بر شیطون ...
اما انگار گفتن بقیه ی حرفاش به فارسی سخت بود که به آذری ادامه داد .
با ترجمه ی دست و پاشکسته ی من یه چیزی تو این مایه ها دستگیرم شد :
ــ خدایا ببین با صورت بچه چیکار کرده ؟ آخه چرا این جوری می کنی زن .
مگه بچه اس که دست روش بلند می کنی . ای خدا ببین چطور صورتش ورم کرده .
جیران گیزیم ...
چون عاشق این لقبم که بابا بهم داده و گاهی من و باهاش صدا می زنه تا لوسم کنه این تیکه رو ترجمه نکردم .
... از صبح تا غروب جون کنده ، کلی فشار های عصبی رو تحمل کرده که شب بیاد خونه ، تو بخاطر حرف مردم بکوبی تو صورتش .
لا اله الا الله ... چی بِت بگم زن .
نیگاش کن ، آخه خدا رو خوش میاد ...
می دونستم مامان ناخواسته ،بر اثر فشارای روحی ای که اون خیر ندیده ،با زخم زبونش که تا فیل و خالدون آدم و می سوزونه ، مرتکب چنین عملی شده .
حتماً بهش یاد داده بود :
ــ گلی جون ، نمی خوام یعنی چه ؟
اون این حرفا چه حالیشه . جوونه ، بر و رو داره ، فکر می کنه دنیا همین جوری می مونه !
با زبون نمی فهمه ،گیسش و بکش ، کتکش بزن !
اختیار شما که دست اون نیست .
اوه ، اوه . می دونی تا اون درسش تموم شه ، چند سالش میشه ؟!
اونوقت ماه تابانم که باشه کسی در خونتون و نمی زنه .
دختر که رسید به بیست ، باید بحالش گریست .
اینجا بالا شهر نیست که دختراش اگه چهل سال شون هم باشه بخاطر ارث و میراث باباشون هزار تا خواستگار داشته باشن .
همین الانش هم همه میگن با این همه خوشگلی معلوم نیست چه عیب و ایرادی داره که رو دست بابا ننه اش مونده .
زیر نگاه های شماتت بار بابا طاقت نیاورد و زد زیر گریه .
از گریه ی سوزناک و نفرین های زمزمه واری که بخودش می داد .
اشک های آماده به خدمتم بهانه شون و پیدا کردند و فرو ریختند .
بابا که دل نداشت ناراحتی هردومون و ببینه ، دستاش و باز کرد و هر دومون و در آغوشش کشید .
جرأت پبدا کردم و دستم و دور گردن مامان انداختم و چون قدم خیلی بلندتر از او بود سرم و روی سرش گذاشتم و بوسه بارونش کردم .
برای اینکه راحت در آغوشش بگیرم بابا حلقه ی دستاش و از روی شونه هامون برداشت و کنار کشید .
مامان صورتم و بوسید و با صدایی که می لرزید و هنوز هق هق داشت آروم گفت :
ــ دستم بشکنه . دستم فلج شه الهی ...
ببین بخاطر حرف مردم چه طور صورت مثل برگ گل بچه ام و سوزوندم ...
ببین چیکار کردم ؟
خدا مرگم بده الهی ... ذلیل شم .
صورتت ورم کرده مامان .
ــ وای مامان ترو خدا نگین این حرفا رو ... خدا نکنه . جهنم که ورم کرده .اصلاً دردم نیومد . تقصیر این پوست وامونده اس که آنی قرمز میشه .
بابا اشک های آرام به صورتش دویده رو پاک می کرد که یهو چشمم بهش خورد
به سرعت مامان و رها کردم و با عجله رفتم به سمتش .
چقدر دل مهربونش و امروز شیکونده بودم . خاک تو گورم .اونم این بابا رو .
از پشت سر در آغوش گرفتمش و سرم و روی پشتش قرار دادم و با بغض گفتم :
ــ بابا جون !
بدون اینکه برگرده گفت :
ــ جان بابا .
دستام و شل کردم و اومدم روبروش قرار گرفتم و گفتم :
ــ بابا ؟
بغضش و فرو خورد و گفت :
ــ جانم بابا ، بگو .
با من و من گفتم :
ــ بابا . معذرت می خوام . ببخشید . می دونم امروز کارم خیلی بچگانه بود . حماقت کردم دل مهربون شما رو رنجوندم . ببخشید .
پیشونی مو بوسید و گفت :
ــ نه بابا جون . اونی که باید ببخشه ، تویی بابا . من اشتباه کردم .
صدای هق هق بلند مامان و اشک هاش که مثل ابر بهاری تند تند رو گونه هاش می چکید...
وادارم کرد تا از چشای عسلی و خوشرنگ بابا که حلقه ی اشک براقش کرده بود چشم بردارم و برم سراغ مامان .
"ای بابا . آقای امین خدا خفه ات نکنه . ببین چه آشوبی به پا کردی ؟ "
ــ مامان ترو خدا ... ترو به روح آقا جان ( پدر خدا بیامرزش ) دلم داره می ترکه ...
بس کنید تروخدا .به جون مامان اگه رو حرف تون حرف بیارم . قربون چشاتون بشم .هر چی شما بگید .
محکم بغلش کردم و سر و صورتش و بوسیدم و گفتم :
ــ به جون بابا ،هر چی بگید ،میگم چشم .
اگه به این پسره که زری خانم گفته ، راضی هستین . بخدا نه نمیارم . هر وقت خواستید، بگین بیان .
چاره نداشتم . مامان انقدر تو زندگی ایش سختی کشیده بود و دچار بیماری های مختلف بود که من یکی دیگه نباید می شدم آینه ی دقش .
جهنم !
شاید اگر به این خواستگاره شوهر می کردم . اجازه می داد درسم و ادامه بدم .
این جوری هم مامان و راضی می کردم . هم از شر اکبر سیا خلاص می شدم .
هم زودتر جلوی احساسی رو که مطمئن بودم به بیراهه می کشوندم و آخر عاقبتی نداره برام و می گرفتم .
بقول مامان :
" آب که بود ، تیمم باطله "
گریه های مامان شدیدتر شد و فین فینش هم بیشتر !
می خواستم بلند شم و دستمال کاغذی بیارم که با گوشه ی دسته های روسریش آب راه افتاده از بینی اش رو پاک کرد .
به شوخی آروم زدم رو پاش و گفتم :
ــ اَه مامان .
روسری رو از رو سرش کشیدم و گفتم :
ــ بگو چرا این روسری همیشه رو سَراِتونه مامان خانوم !
دستمال آماده به خدمته ؟!
بابا متأسفم برات .
ببین چه زن شلخته ای داری . آب دماغش و با روسریش می گیره !
هی توپول قشنگم . سپید برفی من ...بخند دیگه !
قلقلکش دادم تا با خندوندنش حریف اشک های گوله گوله اش بشم !
اما دهنش به خنده باز نشد . حتی یه لبخند کوچولو !
با صدای بلند بابا رو صدا زدم و با خنده گفتم :
ــ بابااااا ... بیا به این خانم فین فینی ات یه چیزی بگو .
کتکش و من خوردم ، ایشون آبغوره گرفتن !
وقتی حرفا و کارام تأثیری تو شدت گریه کردنش نگذاشت با حرص گفتم :
ــ خدا لعنت کنه مردم آزار اعصاب خردکنِِبی ...همیشه خیر این زری خانم به ما می رسه !
...مامان به جون بابا ، به جون خودت اگه بس نکنی همین الان میرم دم در خونه شون و هر چی از دهنم درآد حواله اش می کنم .
[ آره جون خودت ! حالا ؟؟؟ حالا که اوکی و دادی به مامانت ؟؟؟ برو کمتر قیف بیا !!! این تریپ آ به تو نمیاد . کارش و کرد . بارشم بست .]
مامان که اخلاقم و خوب می شناخت . بلافاصله ساکت شد تا نصفه شبی آبروریزی نکنم .
" عجب دختر پاچه ورمالیده ای بودم من و خبر نداشتم ! یعنی انقدر آپارتی ام ؟ "
[ نه جونم . دیگه کمتر اُرد بده :
"آذی به اوزم بزنه، چنبر به گوزم بزنه !!! "
فعلاً که تو خوردی و اون برده !!! ]
جو دلگیر و حزن انگیز خونه از یک طرف بلاتکلیفی ام از طرف دیگه ، کلافه ام کرده بود .
مامان که با روزه ی سکوتش رفته بود به رختخواب و من و بابا هم با نگاه هایی که درماندگی و بلاتکلیفی مون و هوار می زد شب بخیر گفتیم و برقا رو خاموش کردیم .
دو سه ساعت تو جام این ور و اون ور شدم و یهو یادم افتاد کلی کار ترجمه رو که امروز با حجم زیاد کارام و وقتایی که تو دفتر رئیس گذرونده بودم
انجام ندادم و با خودم آوردم خونه رو دستم مونده .
اگه قراره فردا نرم خونه شون ، دیگه به هیچ وجه روم نمیشه برم شرکت .
پس باید حداقل اینا رو انجام می دادم .
تا بابا با خودش ببره و تحویل شون بده .
البته اگه بابا هم روش بشه بره شرکت ؟! نمی دونم بابا چی کار می کنه ؟
اگر اونم نخواد بره شرکت ،زنگ می زنم به خانم وکیلی و جریان و براش تعریف می کنم و نامه ها رو می برم دم در شرکت تحویلش میدم .
" ای ، ای ، ای ...
الکی الکی چه راحت خودمون و دوباره علاف کردیم !!!
تازه داشتیم سرو سامون می گرفتیم .
حالا که خوب فکر می کنم ، می بینم بابا حق داشت !
بنده خدا کم تو این مدت بهمون خوبی نکرده بود !
کی تو این دوره زمونه راحت از مال و منالش می گذره که اون گذشته !
هنوز رو بابا شناختی پیدا نکرده و از اشتغالش مدتی نگذشته، بدون اینکه بابا دهنش و باز کنه ، خودش پیشنهاد درخواست وام استعلاجی بهش داده و با وامش موافقت کرده بود .
تا پول بهره ایی رو که برای عملش گرفته بودیم به صاحبش برگردونیم .
هر چی بیشتر یاد کاراش می افتادم از خودم بدم می اومد که عجولانه راجب بابا قضاوت کرده بودم .
آدم باید خیلی بی صفت باشه که راحت چشاش و به این همه محبتی که در حقش شده ،ببنده !
بی سر و صدا بلند شدم و زیر نور چراغ خواب ، دونه دونه ترجمه ی نامه ها رو تموم کردم .
چند تای آخری دیگه چشام باز نمی شد و انقدر چشام و مالونده بودم ،بشدت میسوختن .
وقتی بابا آهسته گفت :
ــ کور شدی بابا ، ول شون کن .
فهمیدم اونم مثل من خواب از سرش پریده و نگرانی اجازه نداده خواب به چشاش بیاد .
آهسته گفتم :
ــ چشم . الان تموم میشه .فقط یه ذره دیگه مونده .
کنار نامه ها دراز کشیدم تا خستگی ام رو در کنم .
علاوه بر سوزش چشام ، کمرمم درد گرفته بود .
اما نمی شد بزارمشون کنار . نگران اتمام کارم بودم . باید تمومشون می کردم . اما ....
***
ترنج خاتون
۴ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۱۵ بعد از ظهر
روبروم با فاصله ی کمی ازم، دم در ، توی حیاط نقلی مون ایستاده بود و نگاه شرمنده اش رو به صورتم دوخته بود .
می خواستم با تمام قدرت بکوبم تو صورتش .
اما نمی دونم چرا دلم نیومد .
نزدیکی های صورتش دستم خود بخود برگشت و روی صورت خودم نشست .
درست اون جایی که سیلی ناحق و بی هوای مامان خانوم و نوش جون کرده بودم .
دستم روی پوست گونه ام لغزید و آهسته جای تورمی رو که حاصل اون ضربه بود ، نوازش کرد .
چشام و به چشای طوسی غم گرفته اش دوختم و سیلی رو که نتونستم با دست به صورتش بنوازم ،گلوله کردم و با خشمی که درون صدام بود به سمت صورتش شلیک کردم .
با خجالت دادنش ،قصاصم و ازش گرفتم .
می دونستم شنیدن این حرفا برای اون که همیشه از همه احترام دیده و نازکتر از گل از کسی نشنیده از گلوله گذشته ، خمپاره اس براش :
ــ این سیلی محکمی که خوردم و صورتم و به این حال و روز درآورده ، حق شما بود بخورین ،آقای امین .
می بینید با ندونم کاری و خواهش بی جاتون ،چطور آرامش زندگی ما رو بهم ریختین !
شما که از وضعیت زندگی ما آگاه بودید !
...نگید نه ،که باور نمی کنم .
می دونم از زبون پدرم همه چیز و شنیدید و با همه ی مسائل و مشکلات زندگی ما، بهتر از خودمون آشنا هستید
...راس راسی اخلاق مامانم و نمی شناختید ؟ نمی دونستید اگه بابامم راضی بشه ، محاله اون رضایت بده !
نکنه همه ی این کاراتون نقشه بود که ما رو محترمانه از شرکت بندازین بیرون ؟
حرف بزنید .
از خودتون دفاع کنید .
یعنی شما با اونهمه آشنا ، با اون همه پولی که دارید . نمی تونستید کس دیگه ای رو جز منِ خاک بر سر ،پیدا کنید ؟
دیگه مراعات کردن و دست به عصا حرف زدن نداشت که !
وقتی دیگه نمی دیدمش چه کاری بود ؟؟؟
...دِ بنال دیگه لامصب !
یه چیزی بگو ؟
تو که خوب بلدی کارات و ماست مالی کنی !
چرا مثل بز اخفش ایستادی و بر بر نگام می کنی ؟
چرا لال مونی گرفتی ؟
حالا که گند به زندگیم زدی ، خفه خون گرفتی ؟
می بینی چیکار کردی ؟
هم از کار بیکارم کردی .هم از درس و دانشگاهی که اونهمه براش زحمت کشیده بودم ، انداختیم .
هم وادارم کردی زن اون یارو فرش فروشه بشم که اصلاً نمی خوامش !
همین و می خواستی لعنتی ؟
همین و می خواستی ... ؟
حالا دلت خنک شد ؟
آخه بی مروت لا کردار، با خودت نگفتی وقتی نتونم بیام شرکت ، چطوری آرزو رو ببینم .
نگفتی خاطر ترو بیشتر از من می خواد بخاطر کاری که با تو کردیم ، محاله دیگه تو رومون نیگا کنه ، چه برسه باهامون حرف بزنه !
نفهمیدی چقدر دوسش دارم ؟
نگفتی دلم براش تنگ می شه ...؟
برای راهی که هر روز طی می کردم .
برای درختایی که مرتب می شمردم و هیچوقتم نفهمیدم چن تان ...
برای اتاقم ...برای بابا رحمان ،برای آسانسوری که توآینه هاش واسه خودم ادا در میاوردم ودور از چشم بابا رحمان بالا پایین می کردم .
برای خانم ایزدی ... حتی اون مهندس سلطان جوی بینوا ،که با اون نگاه های عمیق و عاشقانه اش اعصابم و بهم می ریخت .
برای همه و همه ی اون چیزایی که تو شرکت بود و من کمبوداش و دیگه تو خونه مون احساس نمی کردم ...
وای خداااا ...
از همین الان دلم برای همه شون تنگ شده !
بزار راحتت کنم .
برای تنها چیزی که تو اون خراب شده دلم تنگ نمی شه ،می دونی چیه ؟؟؟
فقط قیافه ی توی عوضی با اون سگرمه های درهم و قیافه ی حق بجانب و از دماغ فیل افتادته .
خدا رو شکر که از دست دستورای بی ادبانه و توهین های غیر مستقیم و علنی ات خلاص شدم !
این و بدون ...
اصلاً و ابداً دلم برات تنگ نمی شه .
می فهمی ؟
اگه توی بیشعور همونطور که به من توهین می کنی و بی رودرواسی طعنه هات و می زنی و غرورم و می شکنی به این زنیکه می گفتی :
ــ حالا وقتش نیست بعداً مزاحم شو !!!
من ِ بدبخت الان آواره نمی شدم و کاسه ی چکنم چکنم ،دستم نمی گرفتم .
دوباره روز از نو و روزی از نو .
بازم باید خیابونا و شرکتها رو متر کنم و بالا پایین برم .
با اشکی که تو چشاش جمع شده بود ،چشای مرطوبش و از تو چشام گرفت و با حزنی که تو صداش بود گفت :
ــ یاسمن خانوم ... من ...گوش کن ...
ــ دیگه حرفی نمونده چی رو گوش کنم ؟
دهنش و باز کرد و ...
ــ یاسی ، یاسی جان . یاسی !
غلت زدم و بی حس و حال با چشای بسته گفتم :
ــ یاسی و درد . یاسی و زهر مار ! کی گفته می تونی اسم من و به زبون بیاری ؟
حالا که کار خودت و کردی ... دیگه چی می خوای از جونم ؟؟؟
سکوت کرد .
انگار رفته بود .
دیگه نمی دیدمش !
همه جا سکوت بود و سیاهی !
هر چی گوشم و تیز کردم دیگه صدام نزد .
بعد از چند دقیقه احساس کردم یکی اسم وم صدا می کنه .
اما این بار با صدای ظریف و تن قشنگ زنانه .
ــ پاشو مامان جان پاشو .باشه گلم هر چی تو بگی ! دیگه اسمت و صدا نمی کنم . می دونم باهام قهری . خدا من و بکشه...!
ــ هوم ! چی ...؟
" چی می شنوم ...چی داره میگه با خودش ؟ "
گیج و سرگردون ، با زحمت پلکام و باز کردم و وقتی مامان و بالا سرم دیدم .
فوراً خواب از سرم پرید .
با دلهره تو جام نشستم و گفتم :
ــ چی شده مامان ؟ شما صدام می کردید ؟
قیافه اش پکر و گرفته بود .
اما با آرامش گفت :
ــ یا ... می دونم از دستم دلخوری مامان. ولی ازم نخواه که اسمت و بزبون نیارم .چون که نمی تونم .
ــ ای واااااای مامان. چی دارین می گین اول صبحی .
ــ هیچی . چی میگم . صدات می کردم بلند شی .جیگ کشیدی سرم و گفتی اسمت و صدا نکنم .
با تعجب گفتم :
ــ مــــــــــــــن ؟ ...
بعد یاد خوابم افتادم .
...بخدا داشتم خواب می دیدم مامان . با شما نبودم !
با اینکه قبول نکرد . اما چون می دونست دروغ نمی گم بهش ،تقریباً متقاعد شد که واقعاً خواب می دیدم و مخاطبم او نبوده .
ــ خیل خب ، باشه ! پاشو ، مگه نمی خوای بری ؟
بازم متعجب نگاش کردم و پرسیدم :
ــ کجا ؟؟؟
ــ کله پزی آگا شجاع ؟
خواب آلود بودم و فکر نمی کردم داره عین خودم ، جواب پرسشم و می ده .
آخه چند تا کوچه پایین تر واقعاً کله پزی آقا شجاع بود .
ــ حالا اول صبحی کی حال حوصله ی خوردن کله پاچه رو داره مامان جون؟
دوباره ولو شدم و در حالی که صدام با کش و قوسایی که به بدنم می دادم کشیده و ناله مانند بنظر می اومد .
ادامه دادم :
...ترو خداااا بزار بخوابییییییم ماااماااااان ،حال داری آآآآ. مگه بابا خونه نیست ؟
ــ نه رفته نون سنگک بگیره .پاشو .
ــ خوب بهش می گفتین چی هوس کردییییییین ، از همون ور میرفت می گرفت دیگهههههه . چرا من و زابرااااامی کنید ؟
ــ پاشو ببینم . چه باور کرده . با این چربی بالا ،کله پاچه مونده فگط بخورم ! پاشو مامان دیگه ... اَه . ..
مگه این یارو ساعت 9 نمیاد میدون رآهن .
جمله ی آخر مامان ، خواب و از چشمم پروند .
فکر کردم هنوز خوابم و این حرف و تو ادامه ی خوابم دارم می شنوم .
اما مامان با تکون و اخطاری که بهم داد ، خواب و از چشمم پروند .
ــ جهنم . می خوای پاشو . می خوای پا نشو . دیگه بیدارت نمی کنم . وقتی دیر کردی ، یارو هم گذاشت رفت . اون وگت باید بدویی دنبالش .
ــ مامان چی دارین می گین ؟
ــ تازه بعد این همه حرف ، میگه لیلی مرد بود یا زن !
پاشدم و با دقت نگاش کردم .
ــ مامان راست می گین ؟ موافقین برم ... یا دارین گولم می زنین تا پاشم از جام؟
بدون اینکه مستقیاً رضایتش و اعلام کنه ، حرف و پیچوند و گفت :
ــ پاشو برو حموم و بیا گیسات و مرتب کنم .
دو ساعت طول می کشه تا گیسات و خشک کنی .
لباسات و اتو کردم ،آویزون کردم به دستگیره ی در .
ببین کدوم و راحتی اونجا بپوشی .
هم تونیک شلوار گذاشتم برات . هم بلوز دامن بلندت رو .
تو خونه نمیشه که هی مانتو تنت باشه !
بخصوص این زن خارجیه ،از بس لخت و پتی دیده تو کشورش ، گلبش می گیره ترو دائم با مانتو ببینه .
شالای همرنگ شونم برات شستم و اتو کردم .
صد بار گفتم روسری و شالات و بعد سر کردن بشور .
همه شون و تازه شسته بودم آ . اما سر کرده ها رو که انداختی روشون ، همه شون بو گرفتن .
ــ من که یه روز در میون سرم و می شورم و کلی عطر می زنم بهشون !
بو مال نم دیواره که چوب لباسی رو بهش زدید !
انقدر خوشحال شده بودم که نمی دونستم چیکارباید بکنم .
حسابی دست و پام و گم کرده بودم .
با اینکه قلباً راضی نبودم و می ترسیدم .
اما با گفته هاش انگار همه ی اون چیزایی رو که فکر می کردم از دست دادم ، دوباه بهم برگردونده .
بخصوص دیدار دوباره اش رو که فکر می کردم هرگز ممکن نیست میسر شه برام.
ناخواسته بغلش کردم و صورتش و بوسیدم .
خودش و کنار کشید و گفت :
ــ خودت و لوس نکن . بخاطر تو نبوده که .
فکر بابات و کردم .
دیشب از بس تو جاش بال بال زد ، مگه گذاشت خواب به چشمم بیاد .
انگدر که فکر و خیال کرد ،گفتم خدای نکرده تا صبح نمی کشه ،سکته می کنه !
همه شوهرشون عاشگ یه زن دیگه میشه هوو سرش میاد !
... این مرتیکه آقای امین شده واسه من هوو !
ــ ای حسود خانم ! پس برای همین می خواستی زیرآبش و بزنی ؟
ــ نمی دونم ؟! خدا خیرش بده این زری رو ! از بس مخم و خورد دیوونه ام کرد .
بناگاه دولا شد و صورتم و بوسید .
ــ مامان حلالم کن .
با خنده ای که از ته دل شادم برمی اومد . گفتم :
ــ بی خیال مامان . سیلی مامان خانوم گله . هر کی بخوره خُلِ خُله !
حواسش نبود از روی گونه ای که هنوز درد می کرد نیشگونی به آهستگی گرفت که دادم و درآورد .
بازم عذرخواهی کرد و اشک تو چشاش نشست .
صورتش و بوسیدم و بلند شدم و تند تند رختخوابم و جمع کردم و روی رختخوابای جمع شده و مرتب شده شون گذاشتم و روی رختخوابا رو با سلیقه کشیدم .
رفتم بیرون وضو بگیرم تا نمازم قضا نشده ،بجا بیارمش .
نصفی از موهام از لای بافت محکمی که مامان روی موهام انجام داده بود زده بود بیرون و درهم برهم دیده می شد .
طبق معمول بعد از بیرون اومدن از اتاق اولین جایی رو که نگاه می کردم پنجره ی اتاق اکبر سیا بود .
باید مطمئن می شدم کسی پشتش نیست تا بتونم با لباس خوابم برم بیرون .
هر چند لباس خوابی که میگم یه چیز توردار یا حریر و نازک و لخت و پتی نبود .
یه بلوز شلوار گلدار از جنس وال
که نرم و لطیف بود و مامان خودش برام از روی نمونه های پشت ویترین مغازه ها مدلش و برداشته بود و مثل مدل بازاری اش ، برام دوخته بود .
با ورودم به ایوون ، احساس کردم پرده ی اتاق روبروم تکون خورد .
امابا تاریکی اتاق و سیاهی هوا مطمئن نبودم .
فکر کردم شاید من این طوری احساس کردم .
آهسته لبه ی نرده رو گرفتم و پایین رفتم .
اما زیر چشمی مرتب پنجره ی روبرو رو می پائیدم .
یه حسی بهم می گفت اشتباه نکردم و کسی پشت پرده ،حرکاتم و زیر نظر گرفته .
دستشویی رفتم و با اینکه بدم میومد تو دستشویی وضو بگیرم .
اما برای اینکه راحت باشم همونجا تو روشویی سریع وضوم و گرفتم و با سرعت برگشتم تو اتاق .
اما دم در بی هوا برگشتم و مچش و گرفتم .
هول شد و فوراً پرده رو کشید و پشتش قایم شد .
آه از نهادم براومد .
یعنی تا صبح بیدار بوده ؟
چرا ؟؟؟
...یعنی صدامون و شنیده ؟
پس واسه چی نخوابیده تا الان ؟
اون که شنیدم هشت و نه صبح میره سرکار .
یعنی تازه پاشده ؟؟؟
آخه الان چرا بیداره ؟
ای خدااا !!! با این چیکار کنم ؟
ترو به خودت قسم مهر من و از دلش بکن بیرون نزار عذاب بکشه .
حالا می فهمم طفلک چی می کشه . ترو به خدائیت ، کاری کن فراموشم کنه !
رنجش نده .
اصلاً نفهمیدم چی خوندم انقدر که از خدا التماس کردم کسی رو سر راهش قرار بده که بتونه جای من و تو قلبش پر کنه .
تمام خوشحالی ای که سرتاسر جونم و به شعف درآورده بود با دیدنش پر کشید و رفت .
مامان نه به اون نه گفتنش ، نه به لباسایی که برام حاضر کرده بود .
بهترین و گرون ترین و خوشگل ترین لباس هام و با مانتوی شیک و خانمانه ی جدیدی که تازه خریده بودم ، انتخاب و آماده کرده بود .
خوب شد این مانتو رو با این که دلم نمی اومد اون همه پولش و بدم ،خریده بودم .
دلم می خواست یه حالی بخودم بدم .
چقدر لباس دست دوم این و اون و پوشیدن ؟!
مامان همچی همه چیزا رو ست کرده بود که انگار می خواستم برم عروسی !
ــ مامان مطمئید این بلوز دامن مناسبه ؟ بهتر نیست کت و شلوار شکلاتی ام رو بپوشم .
ــ نه . این بهتره !اولین باره داری میری خونه ی مردم . فکر نکنند از نداری راه افتادی رفتی خونه شون .
[ پَ . نه پَ .از شکم سیری اس که راه افتادیم بریم خونه ی مردم . اگه راس می گی مامان خانوم: " از پیه بزار رو دمبه ، که دمبه خوب می جنبه ! " اونوقت مردک چش خاکستری ،دخترترگل ورگلت و به آسونی نمی کشید ببره تو خونه اش .با همون خیابونی آ ، رفع حاجت می کرد ! ]
" خاک تو گورت . ذهن من و با این چرندیاتت خراب نکن !احمق ! "
[ فعلاً که : "از اون عباسی ، از تو رقاصی !" هر چی می گم:" از این گوش می گیری ، از اون گوش در می کنی ! "به من چه ! هزار بار گفتم : " چغندر گوشت نمیشه ، دشمنم دوست نمیشه ! "حالا که خودت کرم آت وول وول می کنه ! خود دانی ! ]
" لا اله الا الله "
دوباره نداهای هشداردهنده ی درونم ،اعصابم و بهم ریخت و مستأصل موندم ، چی کار کنم ؟!
{ بابا این یاسی خانوم و بی خیال شو . یه کمم صدای مارو بشنو . این که کلاً نافش و با بدبینی بریدن. مثلاً می خواد ترو نصحیت کنه ؟این بابا که کلاً خودش از بیخ عربه ! آقا جون توصیه های نادرست اون و گوش نکن . استیو جابز میگه : وقت شما محدوده ! اون و با زندگی کردن طبق میل دیگران هدر ندید .در دام این تعصبات گرفتار نشید و با نتایجی که از طرز فکر دیگران به دست اومده زندگی نکنید .اجازه ندید صحبت های دیگران نداهای درونی و قلبی خودتون و خاموش کنن . اون صدا ، صدای افکار و تفکرات دیگرونه . من ندای قلبی تو هستم که هیچوقت بهم توجه نکردی ! یادت باشه کم خطر بودن کاری ، دلیل بهتر بودنش نیست .اگه پدرت موافقت کرده حتماً تمام عواقب و خطرات کار و سنجیده که ،اوکی داده . اگه می دونست خطری متوجه ات میشه .محال بود قبول کنه !هیچ چیزی خارج از عزم و اراده ی خودت نمی تونه سرنوشتت رو عوض کنه . تو با رفتار خودت موقعیت ها رو ایجاد می کنی . امن یا خطرناک .اگه بنظرت آقای امین خطرناکه ، خودت می دونی ؟!نرو ! }
[ از دست بوس ، روی به پا بوس کرده ای ..... خاک بر سرت ، ترقی معکوس کرده ای ! حالا من از بیخ عربم . برو تا ببینی که همه ی مردا چطور خطرناکند ! حتی بابا جون خودت ! ]
ــ چته مامان ؟ چرا خشکت زده ؟
بجم برو حموم تا بابات نیومده ... موهات که حالا حالاها خشک نمیشه ! راستی ، مگه آقای امین خودش خارجی بلند نیست که ترو خواسته بری پیش این خانومه ؟
ــ خودش ... ؟ مثل بلبل انگلیسی حرف می زنه .
ــ پس ترو خواسته چیکار ؟
ــ خودش که نمی تونه کار و زندگی ایش رو بگذاره کنار، دنبال این خانومه بدویه !
تازه تنهایی که نمی تونه دنبالش بیفته . اگه گشت ارشاد یه وقت بگیرنشون ، تا بیان حالی کنن چی به چیه ،
کلی آب خنک خوردن !
من میرم حموم ...
***
ترنج خاتون
۱۴ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۲۷ بعد از ظهر
رأس ساعت 9 ، طبق قرار قبلی مون تو میدون راه آهن بودیم . راننده ی رئیس زودتر از ما رسیده بود و ماشین و بالاتر از ایستگاه تاکسی های خطی پارک کرده بود و پیاده ، سر خیابون ولیعصر منتظرمون بود .نمی دونم چطور و از کجا مارو شناخت ؟ اما بهرحال اگه جلو نمی اومد و خودش و معرفی نمی کرد محال بود بشناسیمش . چون که تا به حال ندیده بودیمش و چشم مون دنبال ماشین آقای رئیس می گشت و نمی دونستیم غیر از ماشین خودش ماشینای دیگه ای هم داره ! وقتی راننده اش ما رو برد کنار ماشین ، چشام از دیدن ماشین شاسی بلند تازه به بازار اومده ی مشکی رنگی که مثل عروسک می موند، گرد شد .
[خاک تو گور ندید بدیدت ! آخه ماشینم عروسک میشه ؟ پس عروسک چی میشه ؟ ]
"اولاً ، میشِ نیست و گاو میشه ! انگور نشد ،کیشمیشه !... باز اول صبحی ، قاشق نشسته پریدی تو ذهنم ؟! هر چند ..." اگه سم آهو بسّه شد ، دهن آدم ول گو اَم بسّه میشه ! اگه تو ، توی مخم هی ور ور نکنی ،صبحم که شب نمی شه ! منظورم از خوشگلی اشه ! "
آقای راننده که مرد میان سال خوش رویی بود خودش و رسولی معرفی کرد و با کرنش در عقب ماشین و برامون باز کرد . با دیدن اون ماشین و حس سوارشدنش و احتراماتی که بهمون می گذاشت ، انگار می خواستم سوار ماشین شخصی بابام بشم . خود به خود جو گیر شدم و با چنان ژست و قیافه ای سوار ماشین شدم که گویا برای اولین بارم نیست ،پا تو چنین اتومبیل گرون قیمتی می گذارم .
[بی خود به دلت وعده نده !... خر اَر جُل اطلس بپوشد ، باز خر است . ]
" حالا تو هم چار تا ضرب المثل یاد گرفتی ... وقت و بی وقت ، جا و بی جا بده بخورد ما ! "
با خودم گفتم :
" بی خود نیست این پولدارا ، بخصوص تازه به دوران رسیده هاشون ،این قذه قیافه می گیرن و چوس و فِس میان !دلم به حال شون می سوزه . بیچاره ها وقتی به جایی می رسن ،دیگه خدا رو بنده نیستن !نمی دونن "بهترین توانگری ، توانگری نفس است " ! البته وقتی درست فکرش و می کنم می بینم ، بدبخت ها تقصیری هم ندارن آ !امقصر اصلی این تجملاتِ ظاهریست که باعث میشه آدم از خودش و هویت اصلی ایش بیرون بیاد !
[به به ! ... دو کلام شنیدیم از پلوفسور ککتو جیپ قاپ اندازیان !هر چند نکته ی اصلی و مهم ،مال خودت نبود . ]
انقدر توی ماشین شیک و صندلیش نرم و راحت بود که جون می داد واسه ی لمیدن . بخصوص با باد خنکی که از دریچه های عقب کولر به بدنم می خورد و موزیک ملایمی که حکم لالایی رو داشت برام ، پلک هام ناخواسته سنگین شده بود. با شیشه های بالا کشیده دیگه هیچ سر و صدایی از بیرون به گوش نمی رسید و انگار سوار هواپیما بودیم .بعله ... بعله ...فهمیدم ... هیچی نگو ... سوار نشدم تو فیلما دیدم . اگه از آقای رسولی خجالت نمی کشیدم ،راحت سرم و می گذاشتم روی پای بابا و تا رسیدن به مقصد ، چرت می زدم . حالا هی بابا بگه :
ــ مال زیاد به درد نمی خوره بابا جان . مال دنیا همون قدر بس که آدم ، دستش و پیش کسی دراز نکنه .
این سرا و باغ تو ، زندان توست ..................... ملک و مال تو بلای جان توست .
من که با مال آقای امین ، فعلاً دارم حال می کنم ،ببین ناکس ، خودش چه قدر حال می کنه !!!
قربون بابام بشم . انگار می خواستم برم سفر قندهار !...
[ دیگ به دیگ میگه : قابلمه ... یکی می خواد به خودت بگه !!! ]
در تموم طول راه ، دستم و تو دستاش گرفته بود .با لمس کردن دستای سردم به خوبی پی به اضطراب شدید درونم برده بود . و با فشردنش ، سعی می کرد یه جورایی بهم ،قوت قلب بده .
بعد از مدتی که به اندازه ی یک پلک برهم زدن گذشته بود برام ،آقای راننده فرمان ماشین و پیچوند تو خیابون شرکت ، دلم بی صدا ،هری فرو ریخت . احساس می کردم با رفتن بابا تمام اعتماد به نفسی که با تظاهر به داشتنش ، سعی می کردم آشوب درونم و آروم کنم. پر می کشه و می ره و دوباره التهابات آزاردهنده ام شروع می شه !
آقای رسولی ماشین و کنار خیابون مقابل ساختمون شرکت ، نگه داشت و تا خواست پیاده شه و در رو برای بابا باز کنه ، بابا پیش دستی کرد و گفت .
ــ ببخشید آقای رسولی . از اینجا تا منزل آقای امین راهی نیست . می خواستم اگه اشکالی نداشته باشه ، تا اونجا همراه دخترم باشم ؟ !
آقای راننده لبخندی زد و با احترام گفت :
ــ خواهش می کنم آقای محبی . هر طور که شما مایلید . بنده امروز طبق اوامر آقای امین ، تحت اختیارشما هستم .
در و بست و ماشین و روشن کرد .
با این حرف بابا ،روحیه ی از دست رفته ام دوباره برگشت . دستم و روی دستش گذاشتم و اونم با لبخند دستم و فشرد و گفت :
ــ بابا جون ، اگه پشیمونی ، هنوز دیر نشده . می خوای بگم همین جا پیاده می شیم .
با دست دیگه ام ، روی دستش و آروم نوازش کردم و گفتم :
ــ نه بابا ! دیگه بچه نیستم که شما همیشه همراهم باشید . فرصت خوبیه تا توانایی های خودم و محک بزنم .
بابا با بستن چشاش موافقتش و با نظرم اعلام کرد . مطمئن بودم همراهی ایش با من ، نه ازاین جهت که فکر کنه ضعیفم و جسارت تنها موندن و ندارم . یا به تنهایی از پسش بر نمیام .صرفاً به این خاطر بود که آدرس منزل آقای امین و یاد بگیره . (حالا هر کی ندونه فکر می کنه می خواستم فیل هوا کنم که انقدر این مسئله رو گنده می کنم .) با اینکه واقعاً به آقای رئیس اعتماد داشت و می دونست آدرسی که داده ،صددرصد درست ِ! اما انگار دلش رضا نمی داد تا خودش با چشای خودش اون جا رو نبینه و مطمئن نشه ،من و تنها بذاره ! رئیس دیروز آدرس محل زندگی و شماره تلفن منزلش رو کامل و دقیق در اختیار پدرم قرار داده بود و تا اینجا ،با نگاه کردن به کاغذی که بطور پنهانی تو دستش مچاله شده بود . مطمئن شده بود که نشونی خونه طبق راهی که طی می کنیم و اسامی خیابونا ، کاملاً درسته .
وقتی چشمم به تابلوی خیابون افتاد و فهمیدم وارد خیابون اصلی شدیم .بطور ناگهانی دلشوره و اضطرابم زیاد شد . دوباره قلبم مثل ژله ، شروع کرد به لرزیدن ! . از دیروز ، هر وقت بهش فکر می کردم و یادم می افتاد فردا قراره کجا برم . مرتب دچار این حالت می شدم .می دونستم اگه این وضعیت همین جوری ادامه پیدا کنه ، خیلی خطرناکه ! چون باعث میشه جریان های الکتریکی قلبم که به طور طبیعی ،ضربان هماهنگی رو به وجود میارن ، دچار هرج و مرج شده و به جای پمپاژ کردن خون در رگهام ،لرزش ایجاد کنن . و این لرزش ها می تونستن قلبم و از کار بندازن. چون هنگامی که پمپ قلب از کار می افته ،خون به مغز نمی رسه . و تنها چهار دقیقه نرسیدن خون به مغزم کافی بود تا روونه ی اون دنیام کنه ! مختل شدن عملکرد الکتریکی قلب توسط استرس ،یکی از عواملِِ اکثر مرگ و میرهایی بود که این چند وقته شنیده بودم ! نباید دستی دستی خودم و به کشتن می دادم . چند سری شاهد عملیات CPR بر روی بیماران اورژانسی بودم و خوش نداشتم کسی برای احیای قلبم ، لب رو لبم بگذاره . حتی تصورش باعث چندشم می شد .
[الکی عشوه نیا !!! اون موقع یا بیهوشی ، یا مُردی . چیزی که حالیت نیست ! ]
" ساکت. کسی از تو نظر نخواست !"
[با این که با زبون بی زبونی گفتی خفه شم . ولی باید این و بگم . به جان خودم اگه بدونی اون لحظه قراره آقای امین قلبت و احیا ء کنه ، از خدا می خوای همچین اتفاقی کنار اون حتماً برات بیفته !اما فقط اگه شانس بیاری ، حالیش باشه اون موقع چی کار باید بکنه ! بالاخره یا شهید میشی یا عروس میشی !یا می میری ، یا به کامت می رسی ! ]
بعد از دقایقی ، وارد کوچه باغ درازی که به اندازه ی عبور یک ماشین پهنا داشت ، شدیم . یک در بزرگ و دروازه مانند در انتهای اون کوچه ی طویل و دراز ،قرار داشت . کوچه شون هم مثل خودش پر هیبت و ترسناک بود و آدم از تنهایی و سکوت و شاخه های دارو درختی که سر از روی دیوارای دو طرف کوچه درآورده و تا نزدیکی های زمین آویزون شده بودند ، وحشت می کرد . فقط صدای غار غار کلاغا بلند بود و واق واق سگ هایی که از دور شنیده می شد . با دیدن خلوتی محل و کوچه و در بزرگی که مثل درای قلعه ی غولا تو فیلم های تخیلی بود . به جرأت می تونم قسم بخورم ، رنگ و روی بابام هم از ترس مثل من، پریده بود . آقای راننده چند بار صدای بوق ماشین و بلند کرد و بطور منقطع بوق زد . انگار این مدل بوق زدن رمزی بود بین راننده و دربان . چون بلافاصله در بزرگ خود به خود باز شد . وقتی از بهت و گیجی ای که از دیدن باز شدن در ، بصورت خودکار خارج شدم . تازه دوزاریم افتاد که در، کنترل از راه دور داره و ریموتی ست . یاد فیلم های گانگستری قدیمی افتادم که در کنار دریا باخاموش روشن کردن چراغ های دریایی ،به قاچاق چی هایی که در کشتی سوار بودند اعلام می کردند:" محموله از راه رسیده ." حتماً این هم با زدن بوق های عجیب غریبش داشت به طرف مقابلش اعلام می کرد :
"جنس و آوردم . یکی بیاد تحویل بگیره !!!
" در که باز شد .آقای راننده از ماشین پیاده شد و در سمت من و گشود و کنار ایستاد . یعنی:
" آخرشه ! بپر پایین ."
نفس عمیقی کشیدم و به سمت بابا برگشتم و با اعتماد به نفس کاذبی گفتم :
ــ بابا جون کاری ندارید ؟
بابا دستم و که تو دستاش بود فشرد و رها کرد . حرفی نزد . فقط تو چشام نگاه کرد . تمامی صحبت هایی که تو دلش بود و با زبون نگاه بهم فهموند . اونقدر زبون نگاه هم و خوب می فهمیدیم که واقعاً نیازی به گفتگو نبود . با بستن پلک هام ، چَشمی به تمامی توصیه های نا گفته اش ، گفتم و با بوسیدن صورت مهربونش خداحافظی کردم . و بی توجه به این که بابا داره نظاره ام می کنه ، با گرفتن ساعد دست آقای راننده که برای کمک به پیاده شدنم جلو اومده بود ،از ماشین شاسی بلند پیاده شدم . خوب دیگه ، نشست و برخاست با بزرگان این چیزارم داره دیگه ! باید تا زمانی که به اینجا می اومدم ، مثل خانمای اعیان ، و طبق آداب و رسوم شون رفتار می کردم . وقتی آقای راننده در و پشت سرم بست .با تشکر و خسته نباشیدی که بهش گفتم ، فکر کنم اولین سوتی رو دادم . چون چنان چهره اش شکفته شد و لبخند رو لباش نشست . که انگار اولین بارش بود چنین کلامی رو از کسی می شنید ! حتماً خانمای اینجا ، عادت به تشکر از ایشون و نداشتند که بنده خدا نیشش تا بناگوشش باز شد و بلافاصله تا کمر خم شد و گفت :
ــ خواهش می کنم خانم .کاری نکردم . انجام وظیفه بود .
سپس با سرعت داخل ماشین شد و دنده عقب گرفت . تا ماشین از کوچه خارج نشده بود . همانجا ایستادم و سعی کردم چهره ی بابا رو ، از پشت اون شیشه های دودی رنگ بخاطر بیارم .
***
ترنج خاتون
۱۵ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۲۴ بعد از ظهر
برگشتم و از میون در غول پیکر گذشتم و وارد حیاط شدم . حیاط ؟؟؟ حیاط که نه ! بازم یه سوتی دیگه ! وارد باغ درندشتی شدم که نه سرش پیدا بود ، نه تهش ! . پشت سرم در خود به خود بسته شد . از داخل اتاقک زیبایی که با سقف شیروانی مانندش مثل مدلِ نقاشی های زمان کودکیم بود و کمی دورتر از در قرار داشت . مردی با هیکلی درشت خارج شد . خدای من انقدر گنده و بلند قد بود که به " بیگ شو " (یکی از قهرمانان کشتی کج ) گفته بود : "زکی !"
هر وقت می رفتیم بوکان ، خونه ی داداش یاسرم . از صبح تا شب ماهواره شون روشن بود . و بابا هر چی لا اله الا اله و لعنت بر شیطون و دوره ی آخرالزمان ِ می گفت و اصرار می کرد رسیور و خاموشش کنن . جیگولی های داداشم که الهی عمه قربونشون بره ، گوششون به حرفش بدهکار نبود و خاموشش نمی کردند و هر وقت این برنامه شروع می شد ، بابا استغفرالله گویان می رفت تو حیاط و مام یعنی من و مامان و ویانا زن داداشم هیکلای لخت و خوشگل و تاپ رو حسابی دید می زدیم و نمره می دادیم . میون اون همه هیکلای قشنگ و قدای بلند نمی دونم چرا عاشق ری میستریوی کوتاه قد بودم و تا می اومد و می برد با بچه ها کلی دست می زدیم و می پریدم هوا .آخه اونام طرفدار "ری "بودند . اما ویان عشقش باتیستا بود و مامان هم اومده بود تو دور و می گفت از قیافه ی مهربون جان سینا خوشش میاد .
خب بگذریم .در به این بزرگی ، همچین غول دربونی هم می خواست دیگه !
برخلاف ظاهر ترسناکش ، صورت مهربونی داشت .جلو اومد و با لبخند و لهجه ای که داد می زد آذریست و خیلی بامزه بود ، گفت :
ــ سلام خانم . خوش اومدید .شاهویدی ( شاهوردی )هستم . ببخشید کمی معطل می شید .
با دست اشاره به اتاقکش کرد و ادامه داد :
ــ بِفَمائید ( بفرمائید ) داخل اتاگ ( اتاق )من استیاحت ( استراحت )کنید ،تا خانم خوشیو ( خوشرو ) تشیف ( تشریف ) بیاین ( بیارن ).
خیلی باحال حرف می زد اینم مثل مامان حرف "ق "رو یه چیزی بین " ج " و "گ " تلفظ می کرد اما " ر " ها رو هم نمی تونست تلفظ کنه ! حقیقتش از قد و قواره ی بزرگ و تنومندش ترسیدم . واقعاً در مقابلش مثل جوجه بودم . با اینکه قدم بلند بود و با پاشنه های بلند کفشی که انتخاب آقای امین بود ،بلندتر هم به نظر می اومدم . اما برای نگاه کردن به صورتش ، باید سرم و بالا می گرفتم .بنابراین تشکر کردم و گفتم:
ــ متشکرم ،ترجیح می دم همین جا منتظر ایشون بمونم .
ایشونی که نمی دونستم کی هست و چیکاره اس ؟!
از صحبت های بعدی آقای شاهوردی این طور استنباط کردم که ، این خانم خوشرو ، برخلاف نامش ،نباید زیاد آدم خوشرویی باشه ! که این مردگنده با این قد و قواره اش ، این طور ازش حساب می بره و می ترسه !
ــ خانم ،لطفاً بفمائید داخلِِ اتاگ من منتظی ( منتظر ) بمونید . اونجا هم صندلی هست ،از ایستادن خسته نمی شید. هم خنکه، از گَیمای (گرمای ) هوا دی (در ) امان می مونید .
وقتی اکراهم را دید . با لحنی عاجزانه گفت :
ــ خانم خواهش می کنم . اگه خانم خوشیو شما یو (رو )اینجا ببینه . بَیای( برای ) من گیون ( گرون ) تموم میشه !ایشون دستوی( دستور ) دادن تا خودشون شخصاً بیان دنبال تون . شما باید تو اتاگ من ، منتظی شون بمونید .
این خانم خوشرو هر کی بود بدجوری" گربه رو دم حجله کشته بود." کم کم هیبت این خانمی که ندیده بودم ،داشت من رو هم می گرفت . رئیسش که رئیس من باشه !!!...سگ زرد ،برادر شغاله ...!!!
بناچار ، برای این که بنده خدا بخاطر ترس من ،مورد مؤاخذه قرار نگیره .تا می خواستم به سمت اتاقکش حرکت کنم ، چشمم به خانم نسبتاً جوان لاغر اندام، میانه قدی افتاد که از دور ، دوان دوان به سمت ما می اومد و با یک دست چیزی رو روی صورتش گرفته بود .از قیافه ای که آقای شاهوردی به خودش گرفت و جمع و جور ایستاد ،فوراً فهمیدم این خانم ریز نقش که این بابا رو به ترس و لرز انداخته کسی نیست جز خانم خوشرو . " این جاست که میگن " فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه " !!! وقتی نزدیک تر شد ،متوجه شدم ،اون
چیزی رو که با دستش گرفته بود. عینکش بود تا حین دویدن از روی صورتش نیفته ! وقتی مقابلم قرار گرفت ، هنوز نفس نفس می زد . به صورتم خیره شد و شدیداً جا خورد . همون کاری که بقیه هم کرده بودند . اما جا خوردن ایشون به نحوی بود که مجبور شدم بیان کنم . نمی دونم توقع دیدن ِ چه چیزی رو داشت که این جور جا خورده بود و تلاشی هم نمی کرد تا چیزی غیر از این و به نمایش بگذاره . با چشمانی که از پشت شیشه ی عینک ذره بینی اش بنظرم بزرگتر از حد معمولیش دیده می شد . به صورتم خیره شده بود و نفس نمی کشید ! نمی دونم نفسش از دیدن من بند اومده بود ،یا انرژی زیادی که با دویدن ،مصرف کرده بود . باعث شده بود نفس کم بیاره . همونطور که اون به من زل زده بود ،منهم نگاش می کردم . در شیشه ی عینکش تصویر خودم و به خوبی می دیدم ریلکس ، منتظر بودم تا نفس های خانم سرجاش بیاد یا از این بهتی که دچارش شده خارج شده و جواب سلامم رو بده .
جونم به لبم رسید تا این خانم دهان باز کرد و جواب سلامم رو داد . اینجا دیگه کجا بود . این از آدماش و این هم از جاش .تا چشم کار می کرد همه جادر محاصره ی درختان بلند و تناور و درختچه های کوتاه و گل و گیاهی بود که با زیبایی در ردیف های منظم ، کنار یکدیگر قرار گرفته بودند .باغچه هایی که در اشکال هندسی مختلف با فواصل منظم طراحی شده بودن . پراز گل های رنگارنگ و خوش بو یی بود که با نرده های چوبی کوتاه یا آجرهای سرامیکی بلند و لبه های دالبر دار ، از هم مجزا شده و به زیبایی باغ ،صد چندان افزوده بودند .
تا نفس خانم خوشرو سر جاش بیاد . چشمم همه جا رو کاوید .
ــ خانم محبی خوش اومدید .
دوباره نفسی تازه کرد و ادامه داد
...من مینو خوشرو هستم . پیشکار و خانه دار عمارت مروارید . " یعنی فقط این نیست و صدف ، مدفی هم وجود داره !!! "
در صدا و نگاهش چنان غرور و نخوتی خفته بود که انگار داره با یه آدم بی سواد ،یا کلفت زیر دستش حرف می زنه ! فکر می کنه نمی دونم پیشکار یا خانه دار چه معنایی میده .
" نخوردیم نون گندم ، دیدیم دست مردم !آخه سرخدمتکار بودن هم این همه افتخار داره ؟! پس جای من باشه ، چه بادی به غبغبش می ندازه . "
[ خاک تو گور بدبختت ! تو چقدر بدبختی که داری به این بدبخت فخر می فروشی ! شیطونم تکبرش باعث شد که به انسان سجده نکنه ، شوتش کنن از بهشت بیرون ! یادت نره ، فعلاً تو اینجا دستور بگیری و اون دستور بده ! ندیدی مرد گنده چطور ازش حساب می بره ؟ پس حتماً یه تحفه ای هست دیگه ! ]
پس از معرفی خودش ، دستش و به سمتم دراز کرد . البته فکر می کنم طبق عادت . چون هنوز دستم و به سمتش دراز نکرده بودم که دستش و عمداً کنار کشید و با تظاهر به اینکه عینکش داره می افته ، اون و روی بینی ایش مرتب کرد و گفت :
ــ ببخشید دیر رسیدم ، سرم کمی شلوغ بود .به محض اینکه سروسامونی به کارها دادم و وظایف خدمت کارها رو مشخص کردم ، سریع اومدم . زیاد که منتظر نموندید ؟
خیلی بهم برخورد . یعنی چی این کارش ؟!حتماً دوست داره بشنوه با آه و ناله بگم :
" چراااا ...خیلی دیر کردیدددد ... هلاک شدم تو آفتاااااب !!! "
تا خوش به حالش بشه که ، رنجوندَتَم .
اما با خونسردی گفتم :
ــ نه . اتفاقاً همین الان رسیدم .
بروی خودش نیاورد کلک زدم . چون حتماً همون موقع که رسیده بودم ، بهش خبر اومدنم و داده بودند .
ــ در اصلی ورودی ساختمون و راهروها ، توسط مستخدمین در حال نظافت و شست و شوست . با اینکه همیشه نظافت میشه . اما خودتون آگاهید که ، مهمان گرانقدری در راه س که باید مطمئن می شدم همه جا تمیزه و تحت نظافت قرار گرفته . لطفاً از این طرف بفرمائید .
" به من چه مربوط !با این حرفا چی رو می خواست بهم بفهمونه ؟ می خواست بگه من رئیسم و زیر دست زیاد دارم ؟خیلی تمیز و وسواسی ام ؟! یا تو مهم و گرانقدر نیستی ؟!! "
نمی دونم چرا احساس می کردم بدون اینکه برخوردی با من داشته باشه ، از من خوشش نیومده . درست احساس متقابلی که در من بوجود آورده بود .
جلوتر از من شروع به رفتن کرد . گام برداشتن روی زمین هایی که مملو از شن بود و رفته رفته رو به بالا می رفت ،کار آسونی نبود .بی خود نبود اونهمه نفس نفس می زد .همونطور که از پلکان سنگی بزرگی که به شکل زیبایی برای آسانتر بالا رفتن روی زمین ایجاد کرده بودند بالا می رفتیم ، چشمم به هر طرف که می نگریست . همه جا رو مملو از گل و گیاه می دید . جای مامان و بابا خالی ! به قدری رنگ های شاد و زیبا سر راهم بود که ناخودآگاه حسرت می خوردم که:
" کاش اینجا خونه ی ما بود . چه حالی می کردن مامان و بابام . آخ آخ بچه ها چه کیفی می کردن ! تو اون حیاط فسقلی که نمیشه آدم لنگش و دراز کنه ،چیکار می کنن ! اینجا دیگه نمی تونستیم پیداشون کنیم . از صبح می رفتن تا شب ،برای خودشون می چریدن !
خاک تو گورم ! این و مطمئنم تو گفتی تو ذهنم یاسی خانوم ! "
پس از طی کردن یه سر بالایی زیاد که کم از تپه نوردی نداشت به محوطه ی باز و مسطحی رسیدیم که پوشیده از درختای میوه و گل کاری های زیبا و منظمی بود . وسط این مخمل سبز گیاهی ،ساختمونی بنا شده بود بزرگ و با عظمت از سنگ های مرمر سفید . با نمایی چشم نواز ! زیبا و مدرن ! گویا مرواریدی سپید و درخشانی رو در دل صدفی با قاب زمردین ، خوش نشانده بودند .
" پس به این دلیل بهش میگن عمارت مروارید ! تشبیه بجایی بوده ! "
دست راست دورتر از جایی که ایستاده بودم استخر بزرگی قرار داشت که کاشی های ریز طرح دار فیروزه ای و سپید رنگش، زیر نور آفتاب درخشان ،می درخشیدند . دورتا دور استخر ، با میز و صندلی های گرد فلزی سفید رنگی که تشکچه های گل دار رنگارنگ داشت ، احاطه شده بود .دو سه تا چتر آفتاب گیر با همان طرح پارچه ی تشکچه ها ، منظره ی جالب توجهی را کنار استخر ایجاد کرده بودند . روی بستر سبز زمین راه های سنگفرش شده ای،برای عبور افراد ایجاد کرده بودند . که یکی از این راه ها به سمت ساختمان اصلی پیش می رفت . عطر دل انگیز گلها ، بوی علف و چمن خیس با فواره های گردان ، چراغ های حبابی و رنگی وسط چمن ها و مجسمه های کوچیک و بزرگ رنگی حیوانات ، بالای تپه های دست ساز ، انقدر مسحور کننده بود که پاک خانم خوشرو رو فراموش کرده بودم و ایستاده بودم و با دقت ، محو تماشای دنیای سبز و رنگی اطرافم شده بودم . خانم خوشرو که جلوتر از من به ساختمان رسیده بود .با صدای بلند اسمم و صدا می زد . دلم می خواست همراهم نبود و چشم هیچ تنابنده ای نگاهم نمی کرد . تابا دویدن و چرخیدن و در آغوش کشیدن گل های رنگارنگ ، از وفور هیجانِ دیدن این همه زیبایی ، تخلیه می شدم !
چقدر دلم می خواست خودم رو روی بستر سبز چمن ، پرتاب کنم . غلت بزنم و بوی مست کننده اش رو به مشامم بکشم . دست نوازش روی گلبرگ های لطیف گل ها بکشم و سر به سر پروانه های سفید خال دار بذارم . کفش دوزک ها رو کف دستم بگیرم و جای دگمه های مانتوم ، بنشونم. شاخه ی شکسته ی گلی رو پیدا بکنم و کنار موهام بزنم !
صدای بلند خانم خوشرو تصاویر زیبای ذهنم و مخدوش کرد . فضای زیبای اطرافم وجود بی احساس و یخم رو تبدیل به هزاران حس گوناگون و گرم کرده بود . شانس آوردم ، طبق نظریات اطرافیانم زیاد دختر احساساتی و شاعر مسلکی نبودم وگرنه از نئشه ی طبیعت اطرافم کله پا می شدم ! دوان دوان فاصله ی میون مون و برداشتم و نزدیکش شدم . دوسه متر مونده به ساختمون کف زمین با سنگهای مرمرزیبایی که رگه های رنگی داشت فرش شده بود و به نظر لیز می رسید .بنابراین با احتیاط روشون گام برداشتم . از دری که وارد ساختمون شدیم ، بعدها فهمیدم پشت ساختمون محسوب می شده .همراه با خانم خوشرو وارد راهرویی شدیم که یه سرش پلکانی بود که به سمت پایین می رفت و سر دیگه اش رو به بالا . به سمت بالا حرکت کردیم و در طبقه ی بعدی ، وارد راهروی عریض تری شدیم که انتهاش در بزرگی قرار داشت که سرتاسر دیوار رو فراگرفته بود و از داخلش بوهای خوشی به مشام می رسید . دلم به قار و قور افتاد .
ترنج خاتون
۱۵ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۰۹ بعد از ظهر
با استرسی که داشتم ، نتونسته بودم صبحونه ی چندانی بخورم و حالا این بوهای لذیذ ، بدجوری شکم اشتهام و قلقلک می دادن . چقدر امیدوار بودم صاف و مستقیم وارد همون جایی بشیم که این بوهای خوشمزه و اشتها برانگیز از اونجا بلند میشه ! اما خانم خوشرو فی الفور پیچید به سمت راست ، و ازمیون تنها در خراطی شده ی گردویی رنگی که در وسط راهرو قرار داشت و گلدون های زیبایی با گیاهان سبز و طبیعی دو طرفش رو آراسته بودند ، گذر کرد . پشت سرش وارد سالن بزرگ و درندشتی شدم که هر چه از شکوه ، بزرگی و زیبائی اش بگم ، نمی تونم فضای زیبا ، مدرن و شیک اون جا رو با زبون و کلمات به تصویر بکشم . تمامی اشیایی که با حسن سلیقه ی صاحب خونه انتخاب شده بودن . چشم انداز زیبای معماری سالن رو چنان زینت بخشیده بودن که علاوه بر نمایش قدرت و ثروت صاحب شون ،این صفت بارز و نمایان مالک شون رو هم به خوبی به نمایش بگذارند . علاوه بر زیبایی چشمگیر سالن ، همه چیز از تمیزی و وسواسی که در نظافت اونجا به کار برده شده بود ، برق می زد . حتی یک لکه ی کوچیک هم روی کفپوش سنگ مرمرین و شیری رنگ کف سالن ، پیدا نمی شد .از حق نباید گذشت . این نشون دهنده ی مدیریت و نظارت خوب خانم خوشرو در کار نظافت مستخدمین بود .تمام سطح زمین خالی و تنها درزیر قسمت هایی که مبل های استیل گرون قیمت خارجی شون رو با سلیقه دور هم چیده بودن ،فرش های دست بافت ابریشمین خوش نقش و نگارو نفیسی انداخته بودند که فریاد می کرد میلیونها تومن پولش هست ! با اینکه سالن پر بود از کمد دکوری های تاجدار زیبا و جدید در اندازه های متفاوت و مبل ها در طرح ها و مدل های مختلف . اما چون پارچه و روکش همه ی اونا زمینه اش شیری رنگ بود . به هیچ وجه ، شلوغ و آشفته به نظر نمی رسید .پرده های والان دار و شیک هم با اینکه تعداد پنجره هایی که معلوم بود رو به باغ باز می شن ، زیاد بود . اما کلی بر ابهت و قشنگی سالن پذیرایی افزوده بودند . با وجود اونهمه اثاث لوکس ، انگار که هیچی توش نیست. شاید هم چون سالن پذیرائی بیش از اندازه بزرگ و وسیع بود این گونه به نظر می رسید . اونقدر چیزای ناز و خوشگل و ارزشمند تو جای جای سالن وجود داشت که ، در توانم نبود بتونم همه ی اونا رو ارزشیابی کنم و ... ،در حقیقت ، چون سروکاری با این جور اثاثا نداشتم نه از مارک شون خبر داشتم نه از قیمت شون !
کلاً از نمای داخل و خارج ساختمان ، باغ ، زمین چند هکتاری و اسباب و اثاثیه اش مشخص بود که یک خونه ی اشرافی به تمام معناست ، چیزی نظیر یک کاخ پادشاهی !
نه این که از چشم ندید به دید من این طور به نظر بیاد ... نه !!! واقعاً دست کمی از کاخ پادشاهان قدر قدرت نداشت. یعنی به جرأت می تونم بگم کاخ سعد آباد و نیاوران و که از طرف مدرسه ، به عنوان اردوی تفریحی برده بودن مون برای بازدید ، پیش این عمارت زیبا و اسباب و اثاثیه اش ، یه خونه ی معمولی بیشتر ، به نظر نمی اومدند و جفت شون کَت بسته میرفتن تو جیب کُت این عمارت زیبا !
همه ی تجملاتی که با ساختار بی نظیر شون ،باعث خیره موندن چشمم به روی اونا شده بودن به کنار ، پله های مرمرینی که از وسط سالن شروع می شد و با بالا رفتن به دو شاخه ی نیم دایره ای تقسیم شده و با نرده های نقش دار زیبایی مزین شده هم ، به کنار ! سقف مدور شیشه ای زیبایی که بالای این قسمت رو پوشونده بود ،به جرأت می تونستم بگم ، شاهکار معماری این عمارت محسوب می شد. این و نه تنها من که معمار زاده بودم و بابام یه عمر بنایی کرده بود ، براحتی می تونستم متوجه بشم، بلکه هر بیننده ی ناواردی هم با دیدنش مطمئن بودم به بی نظیر بودنش اذعان می کنه . لوستر عضیم الجثه و بلندی که از وسط این سقف مدور شیشه ای آویزون شده بود ، با انعکاس نور خورشید که از شیشه های تمیز سقف بر روی شرابه های کریستالی چند ضلعی اش افتاده بود، طیف قشنگ و زیبایی از رنگها ی براق و شاد رو به نمایش گذاشته بود .
[ آره بابا ! فهمیدیم دیگه ،بسّه . یهو بگو " خونه سر در آجری " و خلاص مون کن .خودمون حالی مونه ! یعنی خونه ی اعیانی و بزرگونه . مثل اینکه یادت رفته ننه اش از نواده ها ی قاجار و شازده خانم های فلان الدوله اس ، می خواستی مثل ننه ات تو نیم وجب خونه زندگی کنه ؟؟؟!!! " حالا از این همه نخود نخود ! ... کاچی رو کی خورد ؟ چی ایش به تو می ماسه که هی از در و دیوار خونه ی مردم تعریف می کنی و لفت و لعابش و زیاد می کنی ؟ ]
" وا... ؟! حسرت به دلم کچل خدیجه ...... مردم ندیدم نوه و نتیجه !!! تو چرا حسادت می کنی ؟ ؟"
[ آخه از حلوا حلوا کردن و توصیف کردن مال و منال مردم ، نه دهنم شیرین می شه . نه شکمم پر !؟اگه این وسط مسطا ،یه چیزی به ما می ماسید ، باز یه چیزی ؟ ]
" اتفاقاً ! خوشبخت خودم که خر ندارم ..... از کاه و جویش خبر ندارم .مالِ مفت مردم ، ناز شست خودشون . خدا رو شکر ،غم و غصه ام اندازه ی همون یه کمدی ست که وسایل شخصی ام توش ِ .حالا نظافت اش به کنار ، کی حال داشت از این همه اثاث مواظبت کنه ؟! دائم باید دلم می لرزید دزد به اثاثم نزنه ! "
ــ بله !!!
با بله ی بلند و کشیده ی صدای تو دماغی خانم خوشرو ،که زل زده بود به صورتم و با چشای ورقلمبیده اش نامهربانانه ، بر و بر نگام می کرد . صورتم و به سمتش گرفتم و بجای زبونم با چشایی که متعجبانه نگاش می کرد ، پرسیدم :
" چته ؟ چیه ؟ چرا این جوری نگام می کنی ؟ "
خوب شد نگاهم زبون نداشت . وگرنه پاک آبروم می رفت پیشش . گمونم بدجوری ازم ، بدش میومد . نگاهاش و اصلاً دوست نداشتم . یه جورایی.... !!!البته فکر می کنم ،... یعنی مطمئن شدم که ... خصمانه اس !!! اما برای چی ؟ نمی دونم !
ــ خیلی جالبه براتون ، نه ؟
[ جالبه ؟ خدا عمرش بده این مهمون گرانقدرو !!! اگه وجود نازنینش تشریف فرما نمی شد به ایران ، دیدن یه همچین جایی رو هرگز تو خوابمم نمی دیدم !...اونم بدون هزینه ! ]
...تا حالا همچین جایی رو ندیده بودید؟
ــ نه ! خیلی قشنگه ! یعنی فراتر از زیبا ، با شکوهه ! خانم امین ماشاا... ،فوق العاده خوش سلیقه اند ! هارمونی رنگها ، دکوراسیون خارق العاده و چشم گیر ، تلفیق و چیدمان اشیا مدرن و سنتی کنار هم . همه و همه حاکی از حسن سلیقه ی ایشونِ و ... !!!
[ اااای خفه شی اااالهی !جز جگر بگیری که یه ذره مناعت طبع من و نداری ! من اینا رو تو دلت گفتم . نگفتم که آب از دهنت راه بیفته و ندید بدیدی خودت و لو بدی ! ]
بی هوا پرید تو حرفم وموقع حرف زدن چنان با حرص سر و دستش و تکون داد ، که تو خیالم تصور کردم مثل شمشیر بازا ، فقط یه شمشیر کم داره تا قیمه قیمه ام کنه .
ــ صبر کنید خانم محبی . کی گفته این همه سلیقه کار خانم امین ِ ؟ عجولانه قضاوت نکنید . البته در حسن سلیقه ی خانم امین کوچیک ،به هیچ وجه نباید شک کرد . اما، تمام ظرافت و زیبایی و سلیقه ای که شما می بینید در جای جای این خونه و باغ بکار برده شده ، شخصاً سلیقه ی خود آقا پویاست .از مهندسی نقشه ی ساختمون بگیرید تا وسایل زیبای داخش .همه و همه کار خود آقاست . ایشون علاوه بر اینکه در مدیریت و بازرگانی استاد هستند .در سلیقه و چیدمان و انتخاب اثاث هم نبوغ خارق العاده ای دارند و همین طور که می بینید . دست تمام هنرمندان این فن رو از پشت بستن . تمام تزئینات ، دکور اینجا و باغ ، با نظر ایشون ،طراحی و صورت گرفته . آقا پویا به هیچ وجه از مهندس نقشه کش و دکوراتور استفاده نکردند !
[اااای قربونم بره با این همه سلیقه ! در انتخاب تو یکی که بی گمون ، گل کاشته ! بقول مریم : زَهره سیز ! همچین میگه آقا پویا ، آقا ، آقا. انگار که ک... آسمون پاره شده . همین یه شازده از توش افتاده بیرون !یعنی آقا با دست مبارک خودش آجر رو آجر گذاشته ؟؟؟... یه کمی از این پولارو من داشتم ، اونوقت بهش می گفتم سلیقه یعنی چی !]
حالا باید یکی به این بگه، تو رو سَنَنَه ؟
زیر لب به نجوا گفتم :
" خوش چوس ! "
ــ بله ؟!! چیزی گفتید ؟
ــ نه !!! ... یعنی بله . خوش به حال مادرشون . خرج مهندس طراح و نقشه کش و بقیه ی آدمایی رو که لازم داشتن گذاشتن تو جیب خودشون و حسابی ( عملگی )...صرفه جویی کردن .
بعدم ، مثلاً دارم با خودم حرف می زنم یه دور دیگه به سالن نگاه کردم و ادامه دادم :
... والله تا جایی که ما دیدیم ، معمولاً مردها کمتر تو کار دکوراسیون خونه دخالت می کنن . اغلب چیدمان خونه رو خانمای خونه انجام میدن که از صبح تا شب تو خونه اند .
از حالت چشا و قیافه ای که بخودش گرفته بود . دروغ نگم ، ترسیدم . مثل این که بازم سوتی داده بودم . به جان خودم اگه جرأت داشت یه چک حسابی می خوابوند تو گوشم و بعد حرفش و می زد !
ــ خانم محبی ،دفعه ی آخرتون باشه ، آقا پویا رو با مرد دیگه ای مقایسه می کنید ! ایشون با هیچ مرد دیگه ای قابل قیاس نیستند .
" زهر مار ! همچین قیافه گرفته که گفتم ای وای چه غلطی کردم... چی گفتم که مثل اژدها داره دود از دماغش در میاد ؟! مسخره !!! از وقتی قرار بوده پا تو این خراب شده بگذارم ، قلبم همین جور گروپ گروپ می زده و زهره ام هلپ هلپ می ریخته پایین .فقط ننه من غریبم بازیای تو یکی رو کم داشتم ! تو و بقیه ی عاشقای سینه چاکش قربونش برید که هر چی می کشم از دست این مردیکه ی آچار فرانسه اس ! "
با تمسخر آشکاری که در لحن صدام بود ، گفتم :
ــ بله کاملاً حق با شماست . ایشون واقعاً استثناء هستن !
وآهسته تو دلم گفتم :
" اَه اَه اَه . چقدر بدم میاد از آدمایی که فکر می کنن تو دنیا کسی غیر از خودشون ، آدم نیست . "
عینکش و جابه جا کرد و ترجیح داد ، بحث نکنه ! همونطور که با دست به بالای پله ها اشاره می کرد گفت :
ــ لطفاً بفرمائید تا اتاق تون و نشون تون بدم .
با تعجب پرسیدم :
ــ اتاقم ؟
بازم نگاه خصمانه و خرد کننده اش رو به چشام دوخت . نگاهی که می گفت :
ــ این تحفه کیه دیگه ؟... معلوم نیست آقای امین ، از کدوم خراب شده ای این زنیکه رو پیدا کرده ؟
نگاهش که یه حرفی تو همین مایه ها رو فریاد می کرد و اصلاً تهمت نمی زدم بهش . با اخم گفت :
ــ نکنه می خواهید تمام مدتی که اینجا هستید تو سالن و جلوی رفت و آمد همه ، استراحت کنید ؟
برای این که فکر نکنه منم مثل سایر مستخدمین ، کارگر زیر دستش هستم .قاطعانه گفتم :
ــ نخیر خانم . همچین فکری نکردم ، چون فکر نمی کردم اومدم اینجا برای استراحت . حالا لطف کنید اتاقی رو که بایست درش منتظر بمونم و نشونم بدید .
انگار همین و می خواست . بدون گفتن حرفی ،آهسته از پله ها بالا رفت . طبقه ی بالا به صورت نیم دایره به حال بزرگی ختم می شد که درهای متعددی رو به اون باز می شد . و راهروهای قرینه ای به آن متصل شده بودند . فکر می کنم باز هم اتاق های دیگری درون آن ها بود . از اولین در شروع کرد و فهرست وار ، بدون این که دری رو باز کنه و عطش کنجکاویم رو برای دیدن درون آن ، فرو بنشونه . رد می شدیم .
ــ این اتاق کتاب خونه و اتاق مطالعه ی این عمارت محسوب میشه .
در دوم . این اتاق مخصوص آقای امینِِ . در سوم .این اتاق جناب پدرام خان و بعدی اتاق مخصوص پریسان خانم ، خواهر شون . و اتاق های میهمان که هر کدوم با یه نام خونده می شد . اتاق آفتاب . اتاق مهتاب . اتاق گل سرخ و ... اسامی دیگه ای که تا ندیده بودم چقدر برام تمسخر آمیز به نظر می اومد . همین طور جلوی هر دری می رسید توضیح مختصری می داد و رد می شد و منم مثل بچه یتیما دنبالش کشیده می شدم . تا رسیدیم به در ای آخری که به سر این یکی سمت پله ها ختم می شد . یعنی یه دور کامل زدیم . درِِ دو تا اتاق و باز کرد و گفت :
ــ هر کدوم و تمایل دارید انتخاب کنید .
با باز شدن در اتاق ها چشمم به سوئیت بزرگی افتاد که از نظر زیبایی و تزئین دیوانه کننده بود . سوئیتی که روبروی اتاق آقای امین بود . همه چیزای داخلش تلفیقی از رنگ نقره ای ، آبی فیروزه ای ، یاسی و سورمه ای که من عاشقش بودم و اون یکی برنگ زرد و نارنجی و شیری و لیمویی . نیازی به تفکر نبود . فوراً اتاق یاسی رنگ و انتخاب کردم .
ــ بهتر نیست از اون اتاق که نزدیک پله هاس استفاده کنید !
ــ ببخشید خانم خوشرو ، فراموش نکردید که شما حق انتخاب و بعهده ی من گذاشتید ،. پس با اجازه تون این اتاق و انتخاب می کنم . مگر این که شما بخواهید برخلاف میلم عمل کنم .
نگاه تندی بهم کرد و با لحنی که بوی خشونت می داد گفت :
ــ من دستور دارم طبق خواسته ی شما عمل کنم . اگر این اتاق باب سلیقه ی شماست ، من حرفی ندارم .
قیافه اش در حالت عادی هم خشک و جدی بود. وای به این که اخمم اضافه اش می کرد . با صدمن شیره و عسلم نمی شد ، لیسش زد . کلاً آدم غیر قابل تحملی به نظر می رسید ! اونایی که به طعنه به من می گفتن :
" دختر تو چقدر یبس و خشکی !... باید این و می دیدن ! "
خیلی برام عجیب بود و نتونستم فضولی نکنم :
ــببخشید خانم خوشرو ، شما که این اتاقا رو برام در نظر داشتین چرا از این سمت که نزدیک تره نیومدیم و دور قمری زدیم ؟
سؤالم خوشایندش نشد و با انداختن یکی از ابروهاش رو به بالا ، خیلی رک و صریح گفت :
ــ از این سمت آوردمتون تا حس کنجکاوی تون و بر طرف کنم و بفهمین این اتاقا صاحب دارن تا یه وقت خدای نکرده نخواین یواشکی بهشون سرک بکشید .
عجب آدم بی ملاحظه ای !خیلی بهم برخورد و با دلخوری گفتم :
ــ خانم خوشرو ، مثل اینکه من بیست و یک سال امه ها . دختر بچه ی پنج شیش ساله نیستم که بدون اجازه ی صاب خونه بخوام به هر جایی سرک بکشم . در ضمن اگه بخوام همچین کاری کنم احتیاجی به اجازه ی شما ندارم از خود صاب خونه اجازه می گیرم . محض اطلاع تون باید بگم ، من از شما دستور نمی گیرم و شما رئیس من نیستید .
بعدم برای این که متلکی رو که گفته بود جبران کنم ، مثل خودش با صراحت و بعمد ادامه دادم :
...شما هم یکی هستید مثل من که دارید برای آقای امین کار می کنید . پس بهتره همین الان حد و حدود خودتون و مراعات کنید و با من یکی سر به سر نگذارید . چون من حوصله ی آدمایی مثل شما رو ندارم و هرگز هم اجازه نمی دم کسی به شخصیتم توهین کنه .
باید از همین اول حد و حدودش رو مشخص می کردم تا این یکی برای من شاخ نشه !
بدون این که به روش بیاره چی شنیده ، راش کشید و جلوتر از من وارد اتاق شد .
یک سوئیت بزرگ و کامل با همه ی امکانات رفاهی ! آشپزخونه ی اُپن مجهز به کابینت های چوبی .ام . دی . اف . یخچال فریزر خارجی و کلیه ی وسایل برقی جدید .پذیرایی با پاراوان زیبایی از خواب جدا شده بود و تختخواب دونفره با روتختی و روبالشی ساتن با گلهای برجسته و روبان های ابریشمی و گ