PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان خوشگلی دردسر داره ! | سودابه آزاد کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9

ترنج خاتون
1390,01,20, ساعت : 04:07
"خوشگلی دردسر داره !"
نویسنده : سودابه آزاد








دوستای گلم سلام .:-2-25-:
ممنون از اینکه این داستان و برای خوندن انتخاب کردید .
همونطور که می دونید اسم این کتاب اقتباس شده از یکی از ضرب المثل های شیرین فارسی خودمون .
چون سعی کردم درون داستانم هم از ضرب المثل هایی استفاده کنم که کمتر به گوش تون خورده باشه .
قبلش باید بگم این داستان و بصورت فی البداهه تایپ می کنم .
یعنی هیچ نوشته ایی از قبل آماده ندارم .:-2-41-:
پس ممکنه نوشتنش خیلی طول بکشه .:-2-38-:
و مسلماً هم از ایرادها و اشتباهات املایی و قواعد دستوری مبرا نخواهد بود.
.لطفاً همه ی اونا رو به بزرگواری خودتون ببخشید .
در ضمن باید بگم من نویسنده نیستم و هیچگونه ادعایی هم در این زمینه ندارم .
چون اولین تجربه ام در این کار محسوب میشه
پس لطفاًبر کمی و کاستی هایش بدیده ی اغماض بنگرید و خرده مگیرید.
اگر از نظرات و انتقادات تون هم آگاهم کنید.
بطور حتم ممنون و سپاسگزارم خواهید کرد .:-2-40-:

http://www.forum.98ia.com/t497017.html (http://www.forum.98ia.com/t497017.html)
لطفاً نظرات تون و بهم بگید .

honey_x
1390,01,20, ساعت : 08:09
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

توضیحاتی راجع به کتاب،تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونتTahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
ممنون :-118-:

ترنج خاتون
1390,01,20, ساعت : 13:48
خوشگلی دردسر داره !!!
سودابه آزاد

فصل اول :( منو بشناس )

ـــ هر،هر، هر... بایدم بخندی بزغاله ... منو فرستادی تو دهن شیررررر ...!!!!
هنوز جمله ام و کامل نکرده بودم که از دیدن قیافه ی بهت زده ...
چشای گردشده و دهان کوچولوی خوشگلش که بطور بامزه ای باز مونده بود ...
بی اختیار زدم زیر خنده!
زبل خان تا دید یه کم نیشم باز شد ... از لبخند بی موقع ام سوءاستفاده کرد و از شدت خنده ،روی تخت خواب نامرتب و به هم ریخته اش ولو شد .
اَه ...اَه ... اَه ...تازه عروس انقدر شلخته ؟؟؟... ندیده بودیم والله ...
ــ پاشو بیــــــــــنیم !!!
از فرط خنده هایی که واقعاً از ته دلش می کرد ،شکمش و با دستاش گرفته بود و عینهو سِردوی تو فیلم"عروس مارها "( فیلم هندی )...
همچی بخودش می پیچید که دست هر چی مارِ از پشت بسته بود !!!
ــ مسخره !!!...رو آب بخندی !پاشو ببینم !!!
اخمام و ریختم واسش پایین ...اما تو دلم قربون صدقه اش رفتم ...الهی قربون گوشتای لخم بی استخونت بشم...قُمبُلی من !!!
آخه قل قلی خانوم .... از بس خوش خنده اس طفلی .
با اینکه رفتاراش بیشتر اوقات عجیب غریبِ ...نه بابا ...عجیب غریب مالِ یه لحظه شه... کلاً غیر عادی واز مخ تعطیله دخترِ ...نه نه... اصلاً ... چه می دونم چی بش میگن ؟خل و چله ...
اکثر اوقاتم که کُفرم و درمیاره در حدِ انفجار یه بمب اتمی ...مث همین الان که می خوام با دندونام نوازشش کنم و اون گوشتای سفید بلوریش و زیر دندونام همچی ریز ریز بجوم که همه ی حرص و جوشم بریزه بیرون !!!
اما چکنم که چون خیلی دوسش دارم ...مجبورم مث همیشه ...بجای گوشت لذیذ تنش ...دندونای سفید و یه دستم و بفشارم بهم ...چون بعد از این همه مدت رفاقت ، دیگه یه جورایی که چه عرض کنم... همه جوره به دیوونه بازیاش عادت کردم ...منِ بیچاره !!!
همیشه ... هر چی به مخ عزیزم فشار میارم تا ببینم کجای حرفایی که زدم... یا چیزایی که از دیگران شنیده ...طنزه ...فکاهیه ...خنده داره ؟؟؟چیزی دستگیرم نمی شه و مغز کامپیوتریم ...در مقابل کاراش آچمز میشه !!!
اما این خِرسّمبَک همیشه همین جوری می خنده تا از خنده... غش کنه و از حال بره تا یکی بیاد بلندش کنه !!!
دروغ چرا ... گاهی اوقات بجای دلخوری ...به این اخلاقش ...حسودیمم میشه ...!!!
آخه خیلی خوبه که ...آدم بتونه انقدرخونسرد ... به هر حرف چرت و پرتی ... یا هر اتفاق ساده و بی نمکی ...
یا کلاً به مسائل جدی ایی که واسه خودش و دیگران پیش میاد ... مثل همین الان که من در مرز سکته زدن هستم ، این طوری بخنده و از شدت خنده ریسه بر بشه ؟
گاهی وقتا فکر می کنم اینم خودش یه جور هنره ... برای همین هیچ وقت پیر نمیشه توله سگ و صورتش مث بچه ها می مونه ...کلاً با این هیکل گنده اش بی بی فیسِ!!!یعنی منم خارجکی بلدم !
ــ الهی بری زیر تریلی هیجده چرخ ...درستش کنی بیای بیرون ...ترکیدی ...بسّه دیگه !!!!
آخه یکی میخواد به خود احمقم بگه بیکاری هی ماس ماسک خنده اش و کوک می کنی...؟؟؟ این که همین جوریش پخشه رو تختخواب !!!
نخیر نمیشه ... بایداول خنده رو از روی لب و لوچه ی خودم جمع کنم !!! صدام و بلند کردم و گفتم :
ــ خاک تو گور ت نکنم مریم ... ببند گاله اَت و دیگه ... دیرم شد !!!
نگاه چشای مهربونش دوخته شد تو صورتم ... اومد مثلاً جمع کنه خودش و ...که پقی زد زیر خنده ...
نمی دونم چی دید تو قیافه ام که ... دوباره ریسه رفت و این بار پاهاش و از شدت خنده کوبوند تو پهلوم که داشتم نزدیکش می شدم تا گیساش و بِکنم .
ــ اوووخ ...الهی درد نگیری یابو ...چرا جفتک میندازی ...دردم اومد... دیووونه !
دستم و گذاشتم رو پهلوم و شروع کردم به مالیدن!
اما خودمونیم ... خنده هاش انقدر قشنگه که آدم بی اختیار خنده اش می گیره!!! ...
اما بدیش اینه که... توله خرس ...جای عمومی ، خصوصی... حالیش نمیشه !!!
حتی من که به خیال خودم ... آدم جدی و فوق العاده عبوسی هستم ...
و کلاً خنده با لبام قهره ... محاله کنارش باشم و از خنده های بانمکش به خنده نیفتم ...دروغ چرا ... گاهی اوقات روده بُرم میشم !!!
آخرش منم به قهقهه انداخت !!!
نشستم روی زمین و تکیه دادم به لبه ی تخت خوابش و دلم و گرفتم تو دستم ...
خدا رو شکر... تو این روزای گرفتاری ...قهقهو جان کنارم هست تا لحظاتی باهاش ...به هر چیز بیهوده و بی نمکی... هرهر بخندم .
البته از حق نگذریم ... این دفعه رو کاملاً حق داشت.
با تصور چهره ی اون بابا جلوی چشام ... هه هه هه... واقعاً نفهمیدم چی گفتم !!!
قیافه ی اون یارو شبیه همه چیز بود ........الاّ...... شیرررررر !!!!!
بلافاصله خنده ام و کنترل کردم و پاشدم با کشیدن روتختی چروک شده از زیر دست و پاش...
با صدای بلندی گفتم :
ــ پاشو پاشو...خودت و جمع کن ... غش غشو !!!! ... دلم درد گرفت بخدا !!!
مریم ... پاشو دیگه ... ببین چه راحت واسه خودش کپیده .... نَمردی ؟؟؟
بهت بگمآ...با این کارا نمی تونی از زیر جواب پس دادن به من در بری !!!!
فکر کردی .. تا پوستت و قلفتی نکنم ...توش کاه نریزم ...ولت نمی کنم .
یا صد بار این پله هاتون و .. بالا پایین می کنی ... یا صد تا کلاغ پر می ری تا ولت کنم !!!
وقتی عصبانی می شدم ...یا اخمهام تو هم می رفت ، نمی دونم قیافه ام چه شکلی یا چه جوری می شد؟؟؟
به احتمال زیاد ، خیلی وحشتناک می شدم که مردم فوری ازم حساب می بردن !؟
چون بلافاصله جذبه و هیبت نگاهم کار خودش و کرد .
طفلکی سریع نشست و پاهاش و از روی تخت آویزان کرد و ... با دستپاچگی گفت :
ــ به جون تو ، به مرگ خودم یاسی ، باورم نمیشه هنوز ...یعنی اصلاً فکر نمی کردم دائی جواد ...همچی آدمی باشه !!!!...
اگه ترو نمی شناختم ، بجون خودم فکر می کردم داری شوخی می کنی باهام !!!
لب هاش و جمع کرد و اخماش و توهم کشید .
البته من که می شناسمش ... این کارا رو کرد تاخنده ای رو که داشت دوباره رو لبهاش جون می گرفت و نابود کنه ...
... یادت نرفته که ؟؟؟... خودت گفتی به مهرداد بگم دنبال کار می گردی ...
منتظر تأیید کلامش ازجانب من نشد و ادامه داد :
...وگرنه من غلط می کردم با این اخلاقی که از تو می شناسم ... سر خود همچی درخواستی ازش کنم .
اون بیچاره هم که کف دستش و بو نکرده بود یاسی جون ...چه می دونست دایی جوادش این جوریه !!!!...
وقتی بهش گفتم دنبال کار می گردی ...
گفت اتفاقاً حاجی چن وقته دنبال یه منشی خوب برای جوابگویی تلفنای شرکتش می گرده .
حقوقشم فکرکنم بد نباشه ...
وقتی بهش زنگ زد و از تو گفت ... حاجی گفت : فردا بفرستش بیاد ...
دیدی که ...منم جنگی خودم و رسوندم به تو ...
دیگه چه می دونستیم حاجی با آشناهای ما هم ...بعععله ... !!!!
بجون خودم یاسی ، نمی خواستم بهت بگم تا پیش خودت فکر نکنی ، هنوز نرفتی سر کار ، داریم منت میزاریم سرت .
مهرداد ده بار پای تلفن سفارشت و کرد . اصلاً نگفت دوستمی .گفت حاجی ،دختره فامیل زنمه ... اله س و بله اس ...اگه اونجا مطمئنه ... با مَرد پَرد غریبه سروکار نداره ...بفرستمش بیاد .
(بزحمت جلوی خنده اش و گرفت و گفت. )
... بجون خودم یاسی... اگه امشب مهرداد بفهمه حاجی چیکار کرده، شاخ که سهله ، دمم در نیاره خوبه والله... محاله باور کنه !!!
بالاخره طاقتش تموم شد و همونطور که ریز ریز می خندید ادامه داد :
ــ نه اینکه فکر کنه تو دروغ میگی آ . آخه حاج جواد ...
سرش داد کشیدم و گفتم :
ــ خاک تو گورت مریم ... !
میخوای هرچی و بهت گفتم ، بزاری کف دست آقا مهرداد ؟؟؟
عجب خری هستی آ !!!! ... با این مغز پوکت یه سور زدی به الاغ !!!..آخه نفهم ...اگه بهش بگی که آبروم میره پیشش ؟؟؟
میگه ببین دختره چی کار کرده که حاجی سر پیری همچی کاری کرده !!! ...بخدا بفهمم یه سر سوزن ازاین مطالب ...به گوشش رسیده باشه ، نه من ،نه تو !!!
هرچند می دونم با این دهنِ لقی که تو داری ، تا نرسیده خونه گزارشا رو میزاری کف دستش .
اما مریم... جون یاسی بی خیال شو ... اصلاً اشتباه کردم بهت گفتم ... جون من فکر کن چیزی نشنیدی !!! ...
بقول مامان این حرفا "ناموسیه "... یه وقت دیدی به گوش بابام و داداشم و بدتر از اونا... به گوش اون اکبرسیا کره خر رسید و ... هیچی دیگه ...وانت بیار باقالی ببر !!!
مریم بازم دارم میگم آ... جون یاسی ...خر نشی چیزی بگی... صداش دربیاد ... اول از همه فامیلی تون بهم می خوره !!!
می دونستم اگه این اتفاق به گوش آقا مهرداد و فامیلاش برسه ...
صددرصد آبروریزی می شه و ... محاله خونواده ی شوهرش ، برای حفظ آبروی حاجی هم که شده واکنش نشون ندن .
و صد البته معلومه که در این ماجرا ...
منمقصر خواهم شد و می گن "کرم از درخت بوده"..که درختم بی بروبرگرد این بنده ی حقیر بودم !!!
یا می گفتن دروغ می گم و ریگی تو کفش من و مریمِ هست که می خوایم حاجی رو بی اعتبار کنیم ...
و حتماً رو شاخشه که ...سعی می کنن رابطه ی دوستانه و صمیمانه ی ما رو مخدوش کنن .
شایدم تو گوش آقا مهرداد بخونن کلاً اجازه ی رفت و آمد و به ما نده ...
که من به هیچوجه این و نمی خواستم .
مریم و مثل خواهرام ، شاید هم بیشتر از اونا دوست داشتم و تنها دوست صمیمی ایی بود که داشتم .
دوستی مون کار یه روز و دو روز نبود که بتونیم به راحتی از هم جدا شیم .
رفاقتمون از دوران دبستان شروع شده و گوش شیطون کر تا به حالم بدون هیچ گونه قهر و کدورت و آشتی ای بخوبی ادامه داشته .
بقول مامان،رفیق فابریک و یار غار همدیگه ایم .
با اینکه اخلاق و تفکرات مون زمین تا آسمون یا بقول مریم زمین تا زیر زمین با هم فرق می کنه...
اما عشق و محبتی که نسبت بهم داریم ... اونقدرریشه هاش سفت و محکم تو قلب و جون مون ...تنیده شده که...
اختلاف نظر که هیچ ... با هیچ تبری از جنس دوز و کلک و نفاق هم نمی تونن رشته های الفت و دوستی مون و پاره کنن .
وجودش برای من که تنها بچه ی تو خونه مونده هستم غنیمتِ .
بعد از خدا تنها کسی اِ که می تونم براحتی باهاش درد دل کنم .
از تمام اسرار زندگی و راز مگو های هم ، خبرداریم و ...
ساده و راحت با هم حرف می زنیم... شوخی می کنیم ... تو سر و کله ی هم می زنیم ... کتک کاری می کنیم و بعدم چلپ و چلپ همدیگه رو ماچ می کنیم .
وقتی با هم هستیم از کلاس گذاشتن و ادبی صحبت کردن و سنگین و رنگین رفتار کردن ، اونجوری که مجبورهستم با دوستای هم دانشگاهیم صحبت یا رفتار کنم،خبری نیست .
آخه از شانس گَنداَم همه ی همکلاسی هام از تنور دراومده و فریز شده ان .
پاستوریزه ...اَند هموژنیزه .
یه مشت بچه پولدار خرخون .
نه اهل شوخی ، نه اهل دل .نه عامی و خودمونی .
های کلاس و سوپر استار تو مد و درس و ادبیات کلامی .
وای وای چه چوس و فسی !!!
خدا بده برکت ،هر چی مخ و نامبر وان و از خود متشکره...خاک بر سرم همه جمع شده ان تو کلاس ما و محض سوتی ندادن مجبورم لال برم و لال بیام .
اما پیش مریم جونم دیگه لازم نیست مواظب حرف زدنم یا پریدن کلامی ناخواسته از دهنم باشم .آخه مریم خودش استادمه !!!
بخوبی از جیک و بوک هم خبر داریم و حرف زدن مون سبک خاص خودش و داره ...
سبکی که فکر می کردم معمول و مرسوم تو زندگی در پایین شهرِ !!!
...نمی دونستم ادبیات فولکوریک تهرونی ها... بالا شهر و پایین شهر نداره !!!
علاوه بر این ها ، هم محلی هم هستیم و تنها یک کوچه ی شش متری بین خونه هامون، فاصله می اندازه .
نمی خوام این مسئله باعث ناراحتی شوهر و خانواده اش شده ... دست آخر به جدائی ما منتهی بشه .
کاری که برام جور نشده... بهترین دوستمم از دست بدم ؟
با سماجت به قیافه ی نمی دونم شرمنده یا متعجبش چشم دوختم و دستوری گفتم :
ــ مریم خانوم شنیدی چی گفتم ؟ شتر دیدی ،ندیدی ... باشه ؟

ترنج خاتون
1390,01,20, ساعت : 20:07
ــ اِ ... ،فکر می کنی به همین راحتی ولش می کنم ...تازه یه گزک دستم اومده تا حال مادر شوهرم و جا بیارم .
ــ دیوونه... همچی کاری نکنی آ ...!!! خل نشی یه وقت بخاطر من زندگیت و بهم بریزی !!!
دیگه داشت با سماجت های حالا شوخی یا جدی ایش ... اشکم و در می آورد .
ــ مریم، جون مامانت بی خیال ،خواهش می کنم ...
من که حسابی خدمتش رسیدم ،دیگه آبروریزی برای چی ؟؟؟
اونجوری که من ازش ترسیدم و ناخواسته هلش دادم ...
بدبخت چنان شوت شد تو دیوارکه گمونم یه دو سه ماهی تو رختخواب بستریه !!!
ــ خاک تو گورت نکنم . آخه اون بدبخت مادر مرده با اون هیکل استخوونی ایش ترس داشت ؟نکشتیش که شرش بیفته گردنت ؟
ــ وای نگو ، خدا نکنه ...یعنی ممکنه بمیره ؟؟؟... نه بابا ... اونی که من دیدم ، سگ جون تر از این حرفاس که با یه هل رو به قبله بشه ...
وقتی داشتم پله ها رو دو تا یکی می پریدم پایین ... صداش و از تو راه پله شنیدم که بلند بلند صدام می زد .
اونموقع که زنده بود . ..بعداً اگه طوریش بشه ،به من چه مربوط !؟ ...هر چند حقشه بمیره پیره سگ ... وقتی یادم میاد می خواست چیکار کنه ، تموم تنم می لرزه باز .حالا خوبه جفت پاش لب گوره ، مردیکه ی هیز ِ هوسباز ...پیرمرد ریق ریقوی زپرتی !اَه اَه چه نطقی ام می کرد واسم با اون دندون مصنوعی های لق لقوش ... موقع حرف زدن این جوری تق تق بهم می خورد و صدا می داد.
با حرص دندونام و بهم کوبیدم و همونطور که اداش رو در می آوردم ، گفتم :
ـ... سرکار خانم ،من با منشی های قبلی ام حسابی دوست و رفیق بودم ...
جانم براتون بگه ...اینجا کار ما بر اساس رفاقته ...منشی های قبلی ام خدا وکیلی همه جوره هوای منو داشتن.
بین خودمون باشه ،دست من براشون اومد داشت ... همه شون شوهر کردن رفتن از اینجا ...
محکم زدم تو سرم و ادامه دادم :
...من خنگ و بگو ...گفتم چه پیرمرد باحالی ! چقدر باشعور و آقاست ... چقدر مهربون !!!خوب شد بهت گفتم به آقا مهرداد بگی واسم دنبال کار بگرده ...
به به چه شانسی ...! نفهمیدم منظورش از دوستی و رفاقت یعنی ...
دستی به بدنم کشیدم و با حرص گفتم :
... از این دوستیا بوده !!!
دستش بشکنه ایشاا... فکر کردم می گه دستش برکت داره و حقوقی که می ده زیادِ ...
دوباره زدم رو سرم .دستم و کشید و گفت :
ــ اِ دیوونه ...چرا خودت و می زنی ؟؟؟
... حالا که طوری نشده ؟ می خواست بوست کنه که نتونست .
بابغضی که صدام و به لرزه انداخته بود ناله کنان گفتم :
ــ آخه از بس خلم ، هالوام...
انگشت اشاره ش و با مزه رو پیشونی اش گذاشت و با حالتی متفکرانه ای سرش وعقب جلو کرد و گفت :
ــ در هالو بودنت که شکی نیست ... اما در خل بودنت ؛ هنوز... مطمئن نیستم. لازمه یه چن جا دیگه بفرستمت !
ــ دیوونه !!!
ــ دُمم بیرونه !
این و گفت و ادایی درآورد که باعث شد خنده ام بگیره .
همونطور که می خندیدم گفتم :
ــ خودمونیم مریم ... این فامیل تون تو هفتاد سالگی ایش اینه ! فکرش و بکن ببین تو جوونی هاش چه اعجوبه ای بوده ؟
ــ چیه ؟ فکر کردی همه پیرمردها مثل باباتن ...صدبار بهت گفتم " خوشگلی دردسر داره ! "تقصیر اون بنده خدا چیه ؟؟؟ تا حالا یه حوری مثل پری ندیده بود . حالا یه بوس و یه بغل کوچول موچول که این همه قشقرق نداشت... زدی کمر بابا رو شیکستی !!! غریبه نبود که ؟؟؟ حاج دایی مهرداد جونم بود !!!
بموقع جاخالی داد... وگرنه با اون قدرت و شدتی که پرتابم داشت... شکافتن پیشانی اش حتمی بود .
برس سیمی موهاش به دیوار روبروم خورد و دسته ش شکست .
ــ اووی... هاپو ... برس من و چرا می شکنی ؟؟؟ ضرر به وارث نزن . کلی پولش بودآ .
بزار به مهرداد بگم ،... دائیش باید تاوان ده تا برس و به من بده .تا به کسی نگم .
ــ این و شکوندم تا یادت بمونه بابای منو با این عوضیا مقایسه نکنی . حالیت شد ؟؟؟
خدا چقدر رحم کرد بهم . الهی دستم بشکنه ...اگه بُرسِ به سر و کله اش می خورد چی ؟؟؟





***





وقتی آوای دل انگیز و روحنواز اذان و که از بلندگوی مناره ی مسجد محله مون بپاخاسته بود ، شنیدم .
تو رختخوابم از این سوی تشک به اون سوش غلت زدم ...
محکم سرم و درون بالشت فرو بردم و این یکی گوشم و که بیرون مونده بود و با دستم ... پوشوندم .
مثلاً می خواستم صدای به این بلندی رو نشنوم تا عذاب وجدان نگیرم . اصلاً حال و حوصله نبود بلند شم نمازم و بخونم .
ایش ... بی فایده اس !!!
انگار بلندگو رو دم گوشم کار گذاشتن !!!
کاش یکی بهشون می گفت :
ــ آخه این چه کاریه که بنده های خدا رو صبح کله ی سحر زابرا می کنید
شاید یکی دلش نخواد نماز بخونه !
هر کی خداش و بخواد و نماز خون باشه یه ساعت کوکی فکسنی تو خونه اش پیدا میشه که به وقت اذان صبح کوکش کنه ...
وای خداااا ...
اگه مامان و بابا بفهمن چی با خودم بلغور کردم تیکه بزرگم گوشمه !!!
طفلی مؤذن هنوز داره با صوت و نغمه ی ملکوتی اش ، خفتگان شب رو به بیداری و اقامه ی نماز دعوت می کنه .
اما کو گوش شنوا ...حس پا شدن ؟
من یکی که عذرم به درگاه خداوند مورد قبوله .
خودش می دونه که از سر شب که سرم و روی بالشت گذاشتم...
دریغ از این که چشمهام یه لحظه طعم شیرین خواب و چشیده باشه .
خدایا خودت که شاهد بودی ؟؟؟ پس بی خیال ...
پتو رو محکم تا بالای سرم کشیدم و پلکهام و محکم روی هم فشار دادم ...
تا مگر طبق قوانین کارای معکوسم ...
حالا که وقت بیداری همه است ... یه کم خوابم بگیره و تا فرصت دارم . با یه چرت کوتاه ، از شر سردرد و سوزش چشام ،خلاص شم .
اما هنوز چند دقیقه نگذشته ... نفسم بند اومد و احساس خفگی وادارم کرد ...پتو رو با سرعت کنار بزنم .
چشام و باز کردم و تو تاریکی اتاق به اطرافم نگاه کردم .
بله ... نیازی به اندیشیدن نیست ... بازم کارای معکوسم !!! ...فهمیدن این بار واقعاً قصد دارم بخوابم ... کارخودشون و کردند ... کو خواب ؟؟؟
شیرین می زنی یاسی جون ... اونام اگه ولت کنن ...مگه با این همه فکرو خیال و تصورات درهم و برهمی که تو مغزت درحال جولان دادنه ،خواب به چشات میاد ؟؟؟
اوه !!! دَدَم واااای !!!
اونم چه روزی !!!
امروز که باید به چند جا سر بزنم !!! چه شود ؟؟؟
حتماً چشام قرمز شده و پلکام مثل چشای قورباغه ورم کرده ...؟؟؟
چه بهتر !
هر چی زشت تر و بی ریخت به نظر بیایم به نفعمه .
شاید خدا خواست و امروز با این ریخت و قیافه تو یه خراب شده ای کار پیدا کردم !!!؟؟؟
اما اگه شانس منه که بازم از اون عتیقه هایی که زهرم می ریزه ازشون گیرم میاد !!!
از قدیم گفتن:
مار از پونه بدش میاد ،در لونه اش سبز میشه .
فکرنمی کنم کسی تو دنیا پیدا شه که اندازه ی من این جملات و بکار برده باشه .
انقدر مجبور شدم برای خلاصه کردن احساسات درونم به این عبارات متوسل بشم ...
که دیگه ورد زبونم شدن و یه جورائی تکیه کلاممّ محسوب می شن .
برای تکرار مداوم این جملات باید بدم اسمم و تو کتاب رکوردهای گینس ثبت کنن!!!.
این عبارات به ظاهر ساده ، اما پر معنا ، چنان تو زندگیم مصداق پبدا کردن.. .
که اگه، روزی ده بار اونا رو به زبون نیارم و تکرار نکنم . روزم ، شب نمی شه و از هزاران بار اَه اَه کردن و بد و بیراه گفتن و دری وریای دیگه ...خلاصم می کنن .
نمیدونم چرا از هرکس و هرچیز و هر کار که بدم میاد .فی الفور سرم میاد؟؟؟
وقتی کاری از دستم بر نمیاد ... !!! ...برای خنک کردن دلم ،و بیرون ریختن احساسات منفی درونم ...
دست کم باید دو سه بار این عبارات و پشت سر هم تکرار کنم تا حالم یه کم جا بیاد .
کم کم دارم مطمئن میشم که، یکی که با من خیلی لجه ...
اون بالا تو آسمون نشسته و ...
کارش فقط سرک کشیدن تو زندگی منه!!!
کشیک می کشه ببینه ، از چی بدم میاد ...چطوری حالم گرفته می شه ...؟؟؟ ... همون و سریع السیر ، بذاره تو کاسه ام .
حالا مگه من کی هستم ...؟؟؟؟
هیشکی بخدا ... یه دختر بیست ساله ی معمولی ...!!!
یه کم زبون دراز... فاقد تربیت ...
هنر؟؟؟ ... از سه کیلو متری مم رد نشه !!!
چرا ...
...خرخونیم ،بیست ! ... تو ادعا کسی مثل من ،نیست !!!
شاعرم بودیم ،خبر نداشتیم
اسمم یاسمنِ . اما از بس بهم گفتن و میگن یاسی ، تلفظ کامل اسمم ، یه کم واسم عجیب غریبِ .
خیر سرم دانشجوی سال دوم علوم پزشکی ام و ته تغاری بابا علی (عشقم )و مامان گلی ... گلنارجونم (نفسِ من بید )...
شاید گفتن این حرفا به مذاقتون خوش نیاد وکاسه ی داغتر از آش بشید !ا بی خیال بابا ... لطفاً ...
اما چیکار کنم ؟؟؟؟
به کی بگم ؟؟؟
یقه ی کی و بچسبم؟؟؟
که هر چی می کشم ....
از دست خداجونه !!!
خدا جونی که بخاطر تنگدستی بابام ، حسرت خیلی چیزا رو ، به دلم گذاشته ...
امادر این یه مورد ، سخاوتمندانه عمل کرده و هر چه ذوق و هنر تو چنته داشته ، در آفرینش صورتم بکارگرفته ...!!!
بعد از حضرت یوسف و ونوس و ...الیزابت تایلور و آنجلی جولی ( خوشگله ؟؟؟ ... نه خیلی جذابه ) و خوشگلای دیگه که اسم شون الان که گیج و ویج از خوابم ... یادم نمیاد ...
خواسته شاهکار نوینش و تو صورت من به نمایش بگذاره !!!
دستش طلا ... دمش گرم !!! ...
اما بنظرم یه کم ... یه کم که نه ... خیلی شورش و درآورد ...ببخش خدا ...زیاده روی کردم !!!
گوشاتو بگیر ....
لازم نبود اینطوری غوغا کنه و هرچی رنگ و لعاب پس مونده از اوناس که تصور می کنم رو دستش باد کرده بود رو ...
برای زیباتر جلوه دادن به هنر نقاشی اش ،از انبارای متروکه ی بهشتش بکشه بیرون !!!!
کاش اونموقع که تو شیکم مامان جونم بودم این زبون یه متری و داشتم تا بهش بگم :
ــ چاکر شمام پروردگارا . لطفتون مزید .... اما خوشگلی که همه چیز نیست ... !!! نون و آب نمیشه واسه مردم !!!
کاش از زیبایی و جمالم هر چی می خواستی ...می کاستی ... نه اونقدر که دیگه کسی نیگام نکنه !!!! ...عوضش ، یه کم مال و ثروت چاشنی دست و دلبازیت می کردی ...
که من بدبخت این طور بخاطر صورت وامونده ام ...درمونده نشم ...
البته نمی خوام ناشکر و ناسپاس باشم ... که البته کم نه زیاد هستم !!!
نمی خوام با این اعتراضا ، کفر بگم...که دائم میگم !!!!
ولی خودت که می دونی با دادن این نعمت به این بزرگی ، از همون موقع که مامانم زائیدم ... چه بروزگارم آوردی !!! دردسر من که بخوره تو سرم ،خانواده ام و گرفتار کردی !!!
فکر می کنم تازمانی هم که زنده ام این داستان همچنان ادامه داره !!! مگه این که با این کفر گویی هام یه بلایی سرم بیاری !!!
بچه ها ی کوچیک که خود بخود شیرینن و دوست داشتنی ...
خوشگلم که باشن ... دیگه هیچی !!!
اون از بچه گیم که تا جایی که یادم میاد، سروصورتم همیشه با محبت دیگران زخم و زیلی بود ....چرا ؟؟؟
چون از بس موقع بوسیدنم آب دهن و تفاشون و می مالوندن به سر و صورتم ...
یا اونقدر لپام و می کشیدن ... یاگاز می گرفتن ... اشکم و در می آوردن ...که فین فین و آب دماغم راه می افتاد ... دماغم زخم یا قرمز می شد !!!...
اینم از الانم که خودت می بینی !!!
آخه دلت میاد ...؟؟؟
یکی رو انقدر زشت می آفرینی که هیچکی رغبت نمی کنه نگاش کنه ...
یکی رو هم انقدر خوشگل که هی حلوا حلواش کنن ...
آخ حالا که فکر می کنم ...دلم برای بچه گی های خودم می سوزه ... بیچاره من ... چقدر دود اسفند دادن بخوردم ...نمی دونم چرا با اینهمه دود ...یاسی دودی نشدم !!!
یا لباسام اونقدر سوزن خورده بود توش ...که همیشه سوراخ سوراخ بود ؟؟؟
سنجاقایی که توش پر بود از دعا و خر مهره و مهره های عجیب و غریب دیگه ای که ...
همه شون مأمور حفاظت از چشم زخم و خطرهای دیگه ای که انگار فقط منو تهدید می کرد... دل شون هم خوش بود بادیگارد واسم گذاشتن !!!
تحت سلطه ی این زیبایی نفرین شده ،انگار واقعاً طلسم شدم ...باید از هر چی بدم میاد، سرم بیاد .
"، مراقبت های وسواس گونه ی خونواده ...
زل زدنا و میخ شدنای مردم ...
خواستگارای فراوون و سمج ...
مزاحمت های مکرر آقایون ظاهربین ... نامه های عاشقانه ی بی نام و نشون... یا با جسارت امضا شده...
حسادت های کور و بی منطق دخترای همسن و سالم .
برای اینکه با چیزاهایی که باب میلم نیستن و ازشون بیزارم ، روبرو نشم و هی این ضرب المثلا رو به زبون نیارم که دیگه خودم ازتکرارشون حالم خراب میشه . مامانم در جواب میگه :
ــ سعی کن از چیزی بدت نیاد !!! چون بگول( بقول ) خودت ، آدم از هر چی بدش میاد سرش میاد !!!
حالام که دنبال یه جا واسه کار کردن بی دردسرم ... این اعطیه ی الهی کار دستم داده و از هر چی بدم میاد سرم میاد !!!
واقعاً خوشگلی دردسر داره ... راست گفتن !!!

ترنج خاتون
1390,01,21, ساعت : 13:57
بعد از بیماری پدرم اوضاع و احوال عجیبی پیدا کردیم .تا قبل اون نه بگم همه چی عالی بود ...ولی انقد بدم نبود .
بالای خط فقر بودیم و...طعم تلخ نداری رو تا این حد نچشیده بودیم .بعد اون که همه قسطامون عقب افتاد. تند تند از بانک اخطاردادن بهمون و رفتن در خونه ی ضامن هامون .
بابا ازشرمندگی پیش ضامن هاش گردن کج کرد و وعده داد که بزودی همه ی اقساط عقب مونده مون رو پرداخت می کنه.
البته با کدوم پول باد آورده ؟...نمی دونم !
دیگه چیزی برای فروش نداشتیم .
4 تیکه طلایی که دست مامان بود همون اوایل بیکاری بابا فروخته شد و خرج هزینه های هنگفت عملش شد .
فرشای دست بافت تبریزی و...تلویزیون رنگی ایی که عمرش به چند ماه نرسیده بود و هنوز بوی آکبندی اش رو می داد ،سر از مغازه ی سمساری حاج نائینی درآوردن...اما عجیبِ چیزی ازقرض هامون کم نشد .
بابا به روش نمیاره ولی هی حرص می خوره .
انگار با حرص خوردن اون قسط ها یا بدهی هامون پرداخت میشه .
از یکطرف خرج و مخارج دانشگاه خودم که بماند، شده قوز بالا قوز.
از طرف دیگه بدهی به بقال و چغال باعث شده تا مامان ازشرمندگی از کنار مغازه های طلبکارا هم رد نشه ...
چه برسه به اینکه بازم بخواد چیزی ازشون نسیه بخره !
قبض های پرداخت نشده رو هم تلنبار شدن و امروز فرداس که آب و برقمون و قطع کنن .
اینا به کنار ،کاش غم و غصه هام همین چیزا بود .
نمی دونم با این موی دماغ ، اکبر سیاه ، پسر همسایه ی روبرویی مون چیکار کنم ؟
مامان میگه:
ــ دوباره مامانش گیر داده و میگه پسره داره از دست میره ...ترو خدا اجازه بدین بیایم خواستگاری ...چی بگم بشون ؟
پسره دیوونه اس !!!
خودش می دونه چقدر بدم میاد ازش ... اما بچه پرووووو دست بردار نیست .
اونم با اون اخلاق گندی که داره !
بیشعور امروز جلوی دوستاش رام و سد کرده... نمی فهمه چی بلغور می کنه !!! شانسی میزه باخ ...!!! انگار بزرگتر ندارم !
یکی نیست بش بگه ...به تو چه مربوط که من چه ساعتی میرم ...چه ساعتی میام ؟
آدم زنده مگه وکیل وصی می خواد ؟
عوضی !
اینم شانس منه !
همه رو برق می گیره .ما رو شمع پیه ی بَبَعی !
حالا که بابا از صرافت بردن آوردنم افتاده ، این واسه من رئیس بازی در میاره .
کاش می تونستم بزنم تو گوشش و بش بگم :
ــ انگل واسه چی جلو بچه محلّا سد رام میشی و اصول دین ازم می پرسی ؟
هنوز نه به باره نه به داره اینی ! وای بحال اینکه اسمتم بیاد روم !
البته اون مقصر نیست آ ...اینا همه اش تقصیرباباخانِ !
اگه ازش نخواسته بود تو محل هوای منو داشته باشه .
این بچه قرطی واسه من لوطی بازی در نمی آورد و پر رو نمی شد و خیال برش نمی داشت ،حتماً خبریه .
هر چند بیچاره بابام که نمی دونه این خودش از بچگی مزاحمم بوده و چپ و راست بهم گیر سه پیچ می داده .
روزی صد بار از دستش با صدای بلند جلوی خودش می گفتم .
ــ اَه . اَه .بازم این مرتیکه مزلف ...مثل مترسک سرجالیز سر رام سبز شد .از هر چی بدم میاد سرم میاد .
اگه نامه های عاشقونه ی خرچنگ قورباغه ایش و پاره نمی کردم .
جان خودم می تونستم دور تا دور تهرون و باهاش نوار کاغذی بکشم. یا بفروشم به نون خشکی حداقل چارتا سبد مبد بگیرم !
خدایا امروز و چی کار کنم ؟
برم ،نرم ؟
این بابا که آشنای مهرداد خان بود اینطور از آب در اومد !
وای بحال غریبه ها !
مسخره نیست ترو خدا؟
تا دنبال کار و کار کردن نبودم ،راه براه پیشنهادهای مختلف از دوست و آشنا ،در و همسایه می رسید که :
ــ یاسمن خانم قصد ندارن جایی شاغل شن ؟... یاسی خانوم نمی خواد کارکنه ؟
بدجنسا فقط بلد بودن الکی وسوسه ام کنن .
همین که فکرام و کردم و دیدم می تونم هم به درسام برسم و هم با یه کار نیمه وقت باری از رو دوش بابا بردارم .
تا اون و راضی اش کردم ، قحطی کار اومد .
همونایی که دست از سرم بر نمی داشتن و هزار تا جای خالی رونشون می دادن که منتظر نزول اجلاس بنده سر اون پست بود ، یک صدا گفتند :
ــ آخی ، ببخشید یاسمن جون . تا تو دو دو تا چهار تا کنی ، فلانی یکی رو استخدام کرد . تقصیر خودتِ چرا زودتر نگفتی !
دیگه از بس تو پرسش نامه ها نام و فامیل ومشخصاتم رو نوشته بودم ، تا چشام و رو هم می گذاشتم جملات مسلسل وار تو ذهنم شلیک می شد
و حالم از هر چی اسمم و پرسشنامه بود ،بهم می خورد .
پیش از عید کلی به این در و اون در زدم تا با پارتی بازی و معرفی نامه از استادانی که از درس خوندن و نمراتم راضی بودن ،کاری در رابطه با رشته ی خودم پیدا کنم .
اما انگار ملخ ها تخم هر چی کار نیمه وقتِ خورده بودن .
به هر دری که زدم با در بسته روبرو شدم .
کار دولتی پارتی گردن کلفت و درست و حسابی و مدرک بالا می خواست که من نداشتم .
اِنقدر هم ادا و اطوار برای پذیرش کارمند داشتن که عمر نوح می خواست و صبر ایوب .
خیلی جاها هم که معرفی نامه برده بودم .
ظرفیت هاشون تکمیل شده بود . باید می موندم تو نوبت .
بقیه هم کارمند نیمه وقت نمی خواستن .
یا اگرم می خواستن حقوقشون اِنقدر نبود که دردی از دردام دوا کنه.
یا اصلاً ارزش رفت و اومدش و داشته باشه .
باید همه ی حقوقم و بابت کرایه ی تاکسی می پرداختم .اما من که دست بر نمی داشتم .
حالا که به صرافت کار کردن افتاده بودم و اجازه ا ش رو گرفته بودم محال بود کوتاه بیام.
کم التماس برادر و خواهرام نکرده بودم که خودشونم سرسخت ،مخالف کار کردنم بودن ،تا مامان و بابا رو برام راضی کنن و اجازه رو ازشون بگیرن .
خواستن توانستنِ .
من با دادن این شعارتونسته بودم رضایت اونا رو بگیرم و می دونستم به هدف ام می رسم .
فقط اگه خدا هوام و داشته باشه .
از روزنامه ی کیهانی که سر راه برگشتن به خونه، با شک و تردید خریده بودم .
با مریم یه چند تا کار ساده پیدا کردیم و با تلفن خونه شون زنگ زدیم .
بعضی از شرکت ها کلاس گذاشتن و ساعت معینی رو وقت ملاقات دادن .
بعضی هاشونم گفتند وقت اداری مون تا ساعت 5 بعدازظهرِ و می تونم تا قبل از اون ساعت به اونجا ، مراجعه کنم .
همه ی شماره هایی رو که به کمک مریم یادداشت کرده بودیم .
مریم با اصرار فراوون خودش زنگ زد و آدرسا رو گرفت .
طفلی خیلی زحمت کشید .
بعضی از شماره ها اشغال بود و کلی طول کشید تا موفق شد باهاشون ارتباط برقرار کنه .
می دونم طفلی اینطوری می خواست کمی از دلخوریم کم کنه و یه جوری حرکت زشت دائی شوهرش و جبران کنه .
طفلک خودشم باورش نمی شد مردی تو اون سن و سال بخصوص با اون همه عزت و احترامی که مردم براش قائل بودن بتونِ مرتکب چنین رفتار زشت و قبیحانه ای بشه .
البته مریم برای تبرئه و ماست مالی کردن حرکت دائی شوهرش با سماجت می خواست به من بقبولونه که:
ــ من مطمئنم حاجی قصد امتحانت و داشته و می خواسته این جوری نجابت و سنگینیت و محک بزنه .
منم بی رو دربایستی بهش گفتم:
ــ مریم جون اونی که فکر می کنی منم ، ببخشید عزیزم آ ، اون دائی الدنگ شوهرته !
چی رو میخوای ماست مالی کنی ،مگه من گفتم تو مقصری ؟
اگه اونروز با اون حال اومدم خونه تون ، نه برای اینکه تو رو محاکمه کرده باشم .
خودت که دیدی چه حالی داشتم .
عصبانی بودم اما نه از دست تو .
اگه با اون شکل و شمایل می رفتم خونه ،خودت که مامان و بابا رو می شناسی ، باید رنگ کار که هیچی بخوره تو سرم .
بازم اسکورت کردنا و ببر و بیارشون شروع می شد.
دانشگاه که دیگه دبیرستان نیست .
یادت نرفته که بچه ها چطور مسخره ام می کردند و دستم می انداختن ؟
سرش و تکون داد و گفت :
ــ نه ، می دونم چی می گی . بخدا شرمنده ...
نذاشتم ادامه بده . بروز نمی داد. اما می دونستم حالش بیشتر از من گرفته شده .
انقدر که خوش خنده و بی خیال بود ، بزور باید سر از حالات درونی ش در میاوردم .
خیلی ناراحت و کلافه به نظر می رسید اما بروز نمی داد . . . دوسش داشتم و دلم نمی خواست بخاطر من ناراحت باشه .
با اخم بهش گفتم :
ــ بازم که داری می گی ؟
مگه این اولیش بوده که از چشم تو ببینم ؟...
مگه به چندتا از این شرکت ها نرفته بودم ؟
خوبه که خودت همه رو می دونی ...
نمی دونی واسه چی تا حالا بیکار موندم ؟
بارها مأیوس و شکست خورده نیومدم پیشت ؟
اونجاها رو که تو پیدا نکرده بودی ؟!
بهت نگفتم که اونا تنها ملاکی که برای پذیرشم داشتن، بدون توجه به سابقه ی کار یا مهارتم .
یا حتی دیدن مدرک تحصیلی و پرسیدن از معلوماتم ،صرفاً به خاطر زیبایی صورتم بوده و بس !
بارها خنده ا ت نگرفته بود وقتی بهت می گفتم ،باور نمی کنی مریم رئیس رئسای شرکتا چنان نگام می کردن که از دیدن چهره شون بی اختیاریاد آقا گرگه تو کارتون میگ میگ می افتادم .
اونجایی که دستمال سفره بسته به گردنش و برای خوردن میگ میگ آب از لب و لوچه ش آویزون شده .
خودت نمی گفتی ، من آقا گرگه ی تو کارتون میگ میگ و بیشترازشتر مرغه دوست دارم .
الهی اون و بخوره ما رو از شرش خلاص کنه...
می دونستم مقصرم .
نبایداونطور طلبکارانه می رفتم سراغش .
نباید اون و بازخواست می کردم .
رفتار فامیل شوهرش ربطی به اون نداشت .
اون هدف و نیتش این بود که تو این گرفتاری کمکی بهم کرده باشه .
برای همین کلی زبون ریختم و ماچ و موچش کردم تا بدونه از دستش دلخور نیستم .








مامانم می گه:
ــ اگه کاری واست جور نمی شه. باعثش این همسایه هان . بخدا چشمت کردن از بس گفتن :
ــ وا مگه می شه یاسی بره جایی قبولش نکنن .
سه سوته براش کار ردیفه ...
با خوشگلی که داره ،نیاز به تخصص نداره که ...
هر جا بره... مردم برای استخدام کردنش سرو دست می شکنن ......
الهی دربیاد چشم حسودشون ...
طفلک مامانم چه ساده اس ،
نمی دونه در پس سخنان به اصطلاح دوستانه و تحسین برانگیز در و همسایه ،
چه نیش و کنایه ی مغرضانه ای نهفته اس .
دیشب دلم از همه جا پر ،وقتی مامان فهمید این کار سفارشی هم به دردم نخورده و هنوز بی کارموندم...
بازم شروع کرد به گفتن لاطائلات و چرت و پرت هایی که همسایه ها مرتب پشت سرم بهش می گفتن و
مثلاً تعریفم و پیشش می کردن .
منم از لجم گفتم :
ــ مامان جون از این ببعد هر کی از این حرفا زد ...
زودی جوابشو بده و بگو :
"اگه گونی خالی دارید ، یه چند تا بهمون قرض بدید ثواب داره!
از بس سرو دست شکسته جمع کردیم ، گونی کم آوردیم .

ترنج خاتون
1390,01,21, ساعت : 14:52
با اینکه اعتقادی به خرافه و حرف های خرافاتی مامان خانوم ندارم.
اما انگار همه چیز دست بدست هم دادن تا عقاید مامانم ،نزد نظریات خودم رو سفید از آب دربیان.
همین که به صرافت کارکردن افتادم.
بابا اولین جایی رو که پیشنهاد داد. مطب دکتر تیموری بود.
خودش بعد از عود کردن بیماری دیسک کمرش و عمل سختی که انجام داد .
مدتها در رختخواب موند و کار بنایی رو کنار گذاشت .
وقتی یه کم بهتر شد، دنبال کار رفت و تو مطب دکتر بعنوان آبدارچی مشغول به کار شد .
هرچی من و یاسر داداشم اجزو وجز زدیم و تو گوشش خوندیم این کار در شأن شما نیست به خرجش نرفت که نرفت .
صبح ها تو پارک پیرمردا ،یعنی اسمش پارک شفقِ ... من این اسم و روش گذاشتم .
چون هر چی پیرمرد بازنشسته تو محل داریم ، صبح ها جمع می شن اونجا .
خودش و مشغول می کرد و بعدازظهرها هم بطور نیمه وقت تو مطب به قول خودش سرش و گرم می کرد ویه حقوق ناچیزم می گرفت .
کلی طاقچه بالا گذاشتم و گفتم :
ــ چی میگی بابا جون ؟
من بیام مطب دکترتیموری بشم تزریقات چی ؟
سرم وصل کنم یا وایستم کنار دست دکتر ، پانسمان شکستگی سرو کله ی بچه ها ،یا ریخت و پاش ختنه ی پسر مردم و جمع کنم ؟!
اما وقتی تیرم به سنگ خورد و شغل دلخواهم و تو بیمارستان یا درمانگاه نیافتم.
با دل،دل کردن موافقتم و با کار در مطب دکتر به اطلاع پدرم رسوندم .
بازم "کاچی به از هیچی " .
بالاخره بابام پیشم بود و با حقوقی که می گرفتم حداقل خرج و مخارج خودم و در میاوردم
و از تنها موندن با آقای دکتر نمی ترسیدم .
آخه دکتر از اون آدمای موذی و آب زیر کاه بود .
بدم می اومد ازش ، زیر زیرکی آدم و دید می زد .
تو این چند وقته که دنبال کار می گشتم بقدری رفتارهای غیرمترقبانه و خلاف انتظاراز آقایون پیر و جوون دیده بودم که دیگه به همه ی مردا ...
مشکوک شده بودم .
اما بخشکی شانس !
یا بقول مامان در بیاد چشم حسود.
خودم که سرکار نرفتم هیچ ،بنده ی خدا بابا هم بیکار شد .
جناب دکتر بی خبر از بابا همه ی کاراش و راست و ریست کرده بود که قبل از عید، برای همیشه عازم یکی از کشورهای اروپایی بشه .
مریم وقتی شنید ، این تیرمم به هدف نخورده با عصبانیت گفت :
ــ خاک تو گورت...
اگه همون موقع که بابات گفته بود میرفتی اونجا ،الان با حسن جون ،(نام کوچک دکتر تیموری) تو لاس وگاس آمریکا مشغول لاس زدن با حسنی و خرید لباسای آن چنانی بودی .
منم بش گفتم :
ــ خاک تو گور خودت .
من هی گورم و خالی می کنم که تو هی خاک بریزی توش .
خیلی ازش خوشم می اومد .
با اون چشای ریز آب زیرکاش و شکم گنده اش .
گاهی مواقع مریم با نظریاتش بدجوری کفر آدم و در میاره .

ترنج خاتون
1390,01,21, ساعت : 17:10
تا مدت ها دست گرفته بود و دکتر تیموری رو ول نمی کرد .
اون بابا داشت تو اروپا کیف ِاش و می کرد .
من با شوخی های بیش از حد و خارج از محدوده ی مریم خانوم حرصش و می خوردم .
ــ ... وقتی بت می گفتم دانکی نشو بشین سردرس و مشقت .بابات که داره ، تو برای چی می خوای کار کنی ؟
واسه این روزا بود ...
هرچند ...
معلومه همین قدری هم که خوندی چیزی بارت نشده... آخه خنگول آمریکا چه ربطی به اروپا داره ؟...
ــ جون خودم تو که دیپلمت و گرفتی و نفر اول کنکور پزشکی شدی . ( این و به شوخی می گفت . وگرنه همچین خبری نبود )
تا حالا چه تاجی به سر خوشگلت زدی ... حداقل من رفتم سر کار ، مهرداد جونم و تور کردم .
تو چی با اون همه کشته مرده که داری هنوز به ریش بابات بندی.
اِنقد ماستی که نتونستی یکی از اون یخ در بهشت های کلاستون و که میگی رو پول غلط می زنه رو خرخودت کنی .
خاک تو گور بی عرضه ات .
ــ هی خاک و خول الک نکرده ات و نریز تو قبر و گور من... خاک تو گور خودت !
...مگه من مثل توام .از بس از این فیلم های غیر اخلاقی و صحنه دارو دیدی ، زودی سرو گوشت جنبید .
حالا هم که شوهر کردی ،باز دست از دیدن این فیلما بر نمی داری ؟
این چیه داری می بینی ؟ بده من ببینم کنترل رو .
ــ جون من خاموشش نکن ، این فیلم تایتانیک ، فقط همین یه تیکه اش قشنگِ ...
آخ ، از بس به چرت و پرت گفتناش عادت کردم، وقتی خودشم که نیست . صداش تو گوش جانم حاضره .


***

با امروز
25 روز از عید گذشته و من و بابا در به در به دنبال کار ،ته حقوق و عیدی برج گذشته را ،با خریدن روزنامه ها در میاریم و
با گشتن در ستون استخدامی ها ، در جستجوی کاری هستیم که جوابگوی مخارج زندگی مون باشه .
با حقوق بخور و نمیری که بابا از بیمه ی بازنشستگی شغل قبلی ایش می گیره به هیچ عنوان خرج و دخل مون با هم جور در نمیاد .
بازم به قول بابا خدا خیرش بده مهندس و که کارگراش و بیمه کرده بود .
البته بابا بنا بود .
اگه همین آب باریکِ نبود ، ما باید سرمون و می گذاشتیم زمین و می مردیم .
سه سال و نیم از عروسی دومین خواهرم یگانه می گذره ...
اما پدرم هنوز درگیر قسط وام هایی ست که برای تهیه ی جهیزیه ی اون از بانک های دولتی و قرض الحسنه های محلی گرفته .
هرچند اگرقسط ها بموقع پرداخت می شدن الان بایست تموم می شدن و از شرشون خلاص بودیم.
اما بیکاری های بابا و مریضی ایش و عقب افتادن اقساط باعث شده بود کلی جریمه هم بره روقسط هامون .
حالا خدا رحم کرد بابا بیمه بود و دفترچه بیمه داشت .با این حال برای عملش ، این همه قرض بالا آوردیم .
که البته اسمش دفترچه بیمه بود.
همه داروها و آمپولا رو آزاد گرفتیم.
هر داروخانه ای می رفتیم ، می گفتن یا نداریم ...یا بیمه با شرکت دارویی اش قرار داد نداره باید آزاد تهیه کنیم .


***

ترنج خاتون
1390,01,22, ساعت : 13:23
با معرفی زری خانم
یکتا و یگانه خواهرای خوشگل و نازم
به دو تا برادر از اقوام دور ایشون،شوهر کردن و رفتن شمال.
حالا بمونه چقدر منت سرمون گذاشت و هنوزم که هنوزه بعد اینهمه سال، هی حرف و حدیث می بره میاره ....
و البته در کمین نشسته تا منم بیخ ریش یکی دیگه از فامیلاش بند کنه که تا عمر داریم منتش و رو سرمون بزاره !
یاسر، تنها برادرم .
پسر پسر قند عسل منه !
قربونش برم الهی ازبس خوشگله و شکل خودمه .( خودشیفتگی رو داشته باشین !!! )
با اینکه ازدواج کرده و از ما دوره. ..
بازم طفلی خیلی به داد ما یعنی به باباجیگرم می رسه .( از نظر پولی و تعارف معارف و از این چیزا )
حتی دائی بابا که چند سالی ازش بزرگتره .
دور از چشم عیال حسودش هوای پدرم رو داره .( البته خانمش بی تقصیره ... فک فامیل خودش از بس زیادن ... دیگه چیزی به فامیل شوهرش روا نیست ! )
اما با تمام این کمک ها بازم هشتمون گروی نهمون مونده.
و چرخ زندگیمون بدون داشتن زاپاس بدجوری
لنگ می زنه و قیقاج می ره .
یه سال پیش که تو امتحان کنکور ، با رتبه ی عالی قبول شدم .
اونقدر که خانواده ام خوشحال شدن و جشن گرفتن ،خودم خوشحال نشدم .( چرا ؟)
چون بخاطر علاقه ی بابا امتحان دادم و با این که درسم عالی بود فکر نمی کردم قبول بشم .
با اینکه دانشگاه تهران هم قبول شده بودم. اما می دونستم هزینه های متفرقه و جانبی ش فشاریست مضاعف بر دوش پدرمِ .
نمی خواستم کمر پدرم بیش از این زیر بار سنگین هزینه های زندگیمون خم بشه و بدرد بیاد .
با اصرار اونا ثبت نام کردم و سال اول رو با موفقیت و نمره های عالی و درخشان به پایان رسوندم .
اما بعد که دیدم از نظر مادی پیش همکلاسی هام کم آوردم و نمی تونم مثل اونا بریز بپاش کنم و افه بیام .
و هم این که بابا با حال نداریش نمی تونه مرتب کار کنه و کمر درد آزارش میده و غرغر های مامانم هم از نداریش دراومده !
تصمیم گرفتم قید درس خوندن و زده و انصراف بدم و برای کمک به بابا مشغول به کار بشم .
چهره ی رنگ به رنگ شده و شرمنده ی بابا ، زمانی که یاسر بعنوان کمک هزینه ی درسی ام مبلغی پول با پست می فرستاد .
برای یک لحظه از جلوی چشام دور نمی شد.
دیدن غرور لطمه خورده اش ،اشک های حلقه خورده ی توی چشاش
یه روز وادارم کرد تا از تصمیمم با اون صحبت کنم و نظرم رو با صراحت بهش بگم .
خدا رحم کرد سکته نکرد !
چنان برآشفت و داد و بیداد راه انداخت که از زور خشم ،بد حال شد و با گرفتن قلبش از حال رفت .
همسایه ها که مترصد فرصتی هستن تا با کوچکترین سرو صدایی به کوچه ریخته و با سرک کشیدن به زندگی مردم حس کنجکاویشون و ارضاء کنن .
بلافاصله ریختن تو خونه و پدرم و به دوش کشیدن و با ماشین احمد آقا شوهر زری خانم ،به بهداری محل رسوندن .
البته « خدا خیرشون بده » اینو از پدرم آموخته م که همیشه زبونم به دعای خیر برای محبتهایی که از دیگران می بینم در دهنم بچرخه .
اگر نمی جنبیدن ،معلوم نبود چه بلایی سر بابام می اومد .
بابا چون خودش سواد درست و حسابی نداره .
عاشق درس خوندن ما بود،
بخصوص من که همیشه شاگرد ممتازمدرسه ام بودم .
همیشه با لذت به کارنامه هام نگاه می کرد و با محبت می گفت :
ــ تا من زنده ام نگران هیچ چیز نباش بابا جون.
فقط و فقط درس بخون .
عاقبت بخیر شی بابا
با این نمراتت روسفیدم کردی .
بعد از اون واقعه دیگه هرگز حرفی از ترک تحصیل نزدم و به پاس محبت ها و زحمات بی دریغشون با جدیت تموم کتابهای پیچیده و حجیم درسی م و می خوندم.
بهش قول دادم که با اشتغال به کار به هیچ وجه آسیبی به درس و نمرات درخشانم نمی زنم .
بهم اعتماد داره و می دونه اگه سرم بره قولم نمی ره .
در ضمن می دونه من خودم عاشق درس خوندنم و برای زندگیم هدف های مهمی دارم که
...تمامی اونا بر پایه ی درس و مدرکم پایه ریزی شده .



***


سردردی که آروم آروم زق زقش و می کرد ، یکدفعه بیشتر شد ...
آخ سرم ...وای خدا ...
از زور درد دلم می خواست هوار بزنم و با هوارم درد آزار دهنده رو از تو حلقم پرتابش کنم بیرون .
ــ وای خدا سرم !
با ناله سر هفتاد منی رو از روی بالشت بلند کردم .
تو جام نشستم و سرمو روی زانوهام گذاشتم و با دستهام فشارش دادم .
ــ آخ سرم اگه مثل انار بود و فکرام مثل دونه هاش ...چی می شد الان ؟!
همچی با فشار دستم آبلمبوش می کردم که با یه سوراخ براحتی هرچی فکر و خیال و غم و غصه اس از توش بپاشه بیرون ...
ای وای ...ای خدا... چرا این جوری شدم .
درد رو مخم تأثیر گذاشته وگرنه غم و غصه جاش تو قلبه و فعلاً شکر خدا قلبم از زور این همه در و رنجی که پیرامونم و فراگرفته قصر دررفته و مشکلی نداره .
آخه تازه یه چک آپ کلی مجانی دادم و نتیجه اش رضایت بخش بوده .
کاش می شدبا کج کردن سرم ، دریای طوفانی و متلاطم افکار آزار دهنده رو ازتو سوراخ گوشام بریزم بیرون .
می دونم این سر دردا مال فکر و خیال و بی خوابی های چن شبه ست .
به افکار بیهوده ام زهرخندی زدم و با خود گفتم :
ــ «زهی خیال باطل».
این درد فقط با انداختن یکی دوتا قرص استامینوفن کدئین دار درحلقم و...
این فکر و خیال های لعنتی با یافتن کار، آرامش و التیام می یابن .
از زور درد زده به سرم هذیون میگم !
پاشم نمازم و بخونم .




***


شاید مصلحت این چند شب زنده داری تا سپیده ... بی خوابی کشیدنا ...
خوندن نمازای صبحم باشه که به مکر و وسوسه های شیطون همیشه خواب موندم و مجبور شدم قضاش وبخونم .
اتاق با پرده پارچه ایِ ضخیمی که هنوز با پرده توری ها ی گلدار عوض نکردیم .
تاریک ،تاریکِ .
سال پیش زمستون سختی داشتیم و هنوزم که هنوزه از شدت سرمای هوا کاسته نشده .
بنابراین برای ایام عید پرده ها را عوض نکردیم .
تا از درزهای زیاد پنجره ،سوز و سرما وارد اتاق نشه .
بلند شدم و کورمال ،کورمال خودم و به لب طاقچه رسوندم .
با دست کشیدن روی اون چراغ خواب و پیدا کردم و کلیدش رو زدم .
اتاق که روشن شد ،در روشنایی اندکش دلم آروم گرفت و
تمامی ارواح پلید و اشباح خون آشام سرگردان در اطرافم ،بلادرنگ غیبشون زد .
دختر ترسویی نیستم .
تاریکی به تنهایی عاملی برای ترسهام نیست .
توهمات ساختگی و دروغین ...
قصه های شاخ و برگدار از جنّ و پری ...
تاریکی رو ترسناک جلوه می ده .
روحت شاد ادیسون . با اختراعات چه خدمتی به ترسو هایی مثل من کردی .
مامان و بابام تو اتاق کناری خوابیدن .
اتاق خواب نداریم !
دو تا اتاق سه در چهار تو در تو
نشیمن ،پذیرایی و اتاق خوابمون محسوب میشه .
از همه جا با حال تر آشپزخونه س که با خرج خودمون ساختیم.
به زور یه یخچال نه فوتی و یک اجاق گاز چهار شعله رو در اون جا دادیم .
کابینت و ظرفشویی هم بقول مشدی تدین صاحب خونه مون ،طلبمون !
برای یه استکان آب زدن و دست شستن ،باید صد بار پله ها را تا حیاط طی کنیم .
یادش بخیر وقتی خواهر ا و برادرم ازدواج نکرده بودن .
چقدر ازین پله ها بالا و پایین می رفتم .
بچه ی کوچیک و ته تغاری خونه بودم و از همه سبکتر و در اصل کم زورتر .
گول زبون چرب و نرم وقربون صدقه هاشون رو می خوردم و زود خر می شدم و می رفتم دنبال کاری که ازم خواسته بودند .
بدو بدو تمام اوامر و خرده فرمایشاتشون رو انجام می دادم .
البته ناگفته نمونه همون دویدن ها باعث شده بود تا در تمامی مسابقات دوی مدارسم از ابتدایی تا دبیرستان همیشه رتبه و مقام اول رو کسب کنم .
از وقتی هم که اونا ازدواج کردن و رفتن سر زندگی خودشون .
دویدن ها و پرش هام بواسطه ی لنگ هام که درازتر شده بلندتر و بیشتر شده .
یادمه زمانی که از اون همه بدو بدو و بپر بپر خسته می شدم و از خساست مشدی تدیّن به جون بابام غر می زدم ، به شوخی سربه سرم می گذاشت و می گفت :
ــ به جون خودم بابا، اگه همینطور ادامه بدی ، فدراسیون دو و میدانی حتماً به تیم ملی دعوتت می کنه .
به تمرین هات ادامه بده که مدال طلا رو بردی !
منم چون عاشق بابام. به شوخی ها و دست انداختنای جور وا جورش می خندیدم و با سرعت، کار درخواستی ش رو انجام می دادم .
اما الان تا خودم تو خونه باشم اجازه نمی دم این پله ها رو واسه بردن آوردن چیزی بالا و پایین کنن .
اون موقع ها، هر قسمت از اتاق در انحصار یکی از ما بود .
بقول بابا سر قفلی ش رو خریده بودیم .
فقط و فقط همون نقطه و احساس مالکیتش کردن بود که از بروز دعوا و جنجال های بعد از اون ، بین ما بچه ها جلوگیری می کرد .
سهم منم آشپزخونه ، در اون یه گُله جا بود .
برای همین گفتم از همه جا با حال تره .
انجام تکالیف و خاله بازیایی که به تنهایی تو اون فسقله جا که برام به اندازه ی یک دشت سرسبز وسعت داشت انجام می دادم ، شیرین و لذت بخش بود .
هم دنج ،هم گرم بود .
مامان می گفت:
ــ «سروته ات رو که می زدیم ، مثل بچه اردک ،سر از تو حوض نیم وجبی در میاوردی .
وقتی مرتب شب و روز از تو آب حوض می کشیدیمت بیرون ...
تازه فهمیدم ویار آب تنی و تند تند دوش گرفتنم سر حاملگی تو ، علتش سرکار خانوم ، تو شکمم بودی !»
حتماً بعد از یک دل سیر آب بازی کردن حسابی یخ می کردم که مامان گلی، با تمام محافظه کاریش اجازه می داد تو آشپزخونه پناه بگیرم .
دستشویی یا بقول مامان «مبال» تو حیاط قرار داره .
و تنها آب مصرفی که به دلمون بچسبه شیر سر حوضه .
با اخطارای مامان باید در استفاده از اون کمال دقت و صرفه جویی را بکار می بستیم تا حقوق بازنشستگی بابا کمتر بابت قبض آب هدر بره .
آب مصرفی ، نه به بیرون راه داره نه به چاهی که در گوشه ی حیاط برای توالت کندن .
در چاله ای که از پاشویه ی حوض به اون راه دادن جمع می شه .
و توسط بابا یا مامان با یک سطل مخصوص جمع میشه و تو جوی آب باریکی که وسط کوچه س می ریزن .
اگرم آب جمع شده تمیز باشه و فقط دست و صورت شسته باشیم.
می ره پای چند تا گل و گیاه و باغچه ی کوچیک حیاط مون .
بنابراین ، اَخ و تف کردن و سینه صاف کردن و انگشت در بینی کردن ،سر شیر آب حوض : اکیداً ممنوع ، اعلام شده .
کل مساحت خونه ی کلنگی استیجاری مون 65 متره و برخوبی داره .
من که این چیزا حالیم نیست.
به قول آقایونی که بنگاه املاک ملکی دارن و مرتب برای فروش اینجا مشتری میارن .
اما گویا اول و آخر مشتری ش خودمون هستیم .
با قیمت پیشنهادی مش تدین .تا کنون خریداری پا پیش نگذاشته .
کوچه ی باریک و بن بست و سه متر عقب نشینی ، دیگه چیزی از زمینش باقی نمی مونه تا بساز بفروش ها رو وسوسه کنه .
تا با خرید زمینش ، بر انبوه آپارتمان های کوچیک و نقلی بیفزایند .
عرض یکمتری و طول زیاد کوچه ی بن بست ما،که اَد از شانس بد ما خونه ی ما ، ته ،ته این کوچه واقع شده
به لحاظ سخت بودن شرایط ساخت و ساز در اون هنوز بافت قدیمی خودش رو حفظ کرده و اکثر خونه های اون یک طبقه و به ندرت دو طبقه هستن .
مستأجری با اجاره ی بیشترم حتماً نبوده ، وگرنه صاحب خونه از ترس اینکه بعد از اینهمه سال ادعای مالکیت نکنیم .
به احتمال قوی جوابمون می کرد .هر چند یه دلیل دیگه هم داشت ... !

ترنج خاتون
1390,01,22, ساعت : 15:34
در حیاطمون تا سال پیش چوبی بود .
از صدقه سر حسن آقا که منت گذاشت و قبول کرد، قیمت در و اجرت نصبش رو بطور قسطی بپردازیم .
در چوبی ما تبدیل به در آهنی با دوتا لوزی گنده در وسطش شد .
یک زنگ چهچه بلبلی هم ما رو از شر کلون آهنی در قبلی نجات داد .
این جاست که می گند «خودم کردم که لعنت بر خودم باد »
البته لعنت به هرچی آدم خسیسه .
مشدی تدین بجای دست مریزاد و کم کردن قیمت در از روی اجاره خونه ،تازه مبلغی هم بر کرایه خونه افزود .
حیف با پول پیشی که دستش داشتیم نمی تونستیم جایی دیگه رو اجاره کنیم .
و گرنه حالی ش می کردیم اگه ما بریم، سگم تو این خونه زندگی نمی کنه .
اِ... چی گفتم ؟
بلا نسبت سگ .
اَه ... بلانسبت ما ...
نمای خونه از آجر قرمز ساخته شده .
با سلیقه و وسواسی که پدر و مادرم دارن ،در و دیوار خونه از تو و بیرون همیشه در حال برق زدنِ.
هیچوقت از شیطنت های بچه های کوچه و کشیدن نقاشیای کج و معوج گچی روی اون اثری نیست .
وسط حیاط ،یک حوض مربع شکل آبی رنگ قرار داره که تعداد زیادی گلدونای شمعدونی و حسن یوسف دورا دورش رو احاطه کردن .
گوشه ی دیوارا هم غیر از باغچه ی مستطیلی شکل ، پرشده از پیت های خالی روغن پنج کیلویی که پدرم در اون شب بو و یاس و تاج خروس کاشته .
حیاط نقلی مون مثل بهشته .
باغچه ی دست راست با پیچک ها و عشقه های سبز شده ، تمام دیوار حیاط رو ، زیر چتر سبز رنگ خودشون استتار کردن .
گل محمدی بزرگی هم که وسطشِه ،
شاخه هاش برای فضولی سرک به خونه ی همسایه مون زهره خانم کشیدن .
اونم هرچی گل روی شاخه هاش باشه
می چینه و مربا درست می کنه .
و البته یک پیاله ی کوچیک هم به ما می ده .( دمش گرم . )
یا خشک می کنه و برای بوی عطرش با چای خشک مخلوط می کنه .(چه حال و حوصله ای اینهمه عطر چایی آماده . )
شاخه های سمت خودمون اگر مرتب توسط بابا هرس نشن ،چشم و چار برامون
نمی ذارن و
موقع رفت و اومد با خارای تیزشون ، به لباسامون گیر می دن و تا دوسه تا سوراخ و چند تا زخم کاری تو دستمون ایجاد نکنن، ولمون نمی کنن .
در ورودی مون هم که وسط دیوار حایل بین کوچه و حیاط قرار گرفته ،
دوسه تا پله می خوره تا به کف حیاط برسه .
برای همین به هیچ وجه نمی شه آب فاضلاب رو به کوچه راه بدیم .
در سمت چپ در حیاط ، یه اتاقک کوچیک به مساحت یک در یک بعنوان دستشویی ساخته شده .
این یکی تازه تعمیر شده !
بعد از بهبود بابا و بلند شدنش از بستر دوران نقاهت .
بدون توجه به اعتراض های مامان ،با درخواست و کمک من، از شر دیوار سیمانی سیاه رنگش که مرکز تجمع سوسک و مارمولک بود خلاص شدیم و
با کاشی های سفید حاشیه صورتی که از بنایی حموم دائی بابا اضافه اومده بود.
یه صفایی بعد از سالیان سال به اون اطاقک دادیم .
سمت راست در حیاط،
در یه باغچه به اندازه ی یه موزاییک ،درخت مویی ساکنِ شده که دیوار کنارش رو ، کاملاً تحت سلطه ی خودش در آورده و
هر جا دلش خواسته شاخه هاش و ول کرده و جلو رفته .
خیلی وقتا، حتی به طناب رخت مامان خانوم هم رحم نمی کنه و بی رو دربایستی شاخه های نو و تازه رسته ش رو دور اون تاب می ده و جلو می ره .
بابا هم با شرمندگی حقش را کف دستش می ذاره .
با کوتاه کردن یا کشیدنش به سمت دیوار مجال عرض اندام در عرض حیاط رو از اونا می گیره.
با همه ی این سخت گیری ها طفلی بازم سخاوتمندانه خوشه های غوره یا انگور عسگری خوشمزه و شیرینش رو در دسترس چیدنمون قرار می ده .
خوشبختانه ،
خونه سکو بلنده و هفت ،هشت پله بالاتر از سطح کف حیاط قرار داره.
با این همه نم و دیوارای طبله کرده اتاقامون،اگه همکف بودیم چه خبر می شد ؟
پله ها از سمت راست گذاشته شدن و به یه ایوون سرتاسری یک متری ختم می شن .
ایوونی که از روی اون به خوبی می شه حیاط خونه ی همسایه ی مجاور و اتاق همسایه ی روبرویی را پنهونی دید زد .
این مزایا برای من حسن و برای مادر و خواهرام دردسر بود .
زیرا اونا باید همیشه چادر یا روسری سر می کردن .
اما من ذلیل نمرده بقول مامانم ،گوشم پر و تنم عادت کرده به نصایح و تنبیه هاش تن به این کار نمی دادم .
مگه می شد برای هزاران بار پایین و بالا رفتن هی چادر رو سر انداخت و روسری سر کرد .
دست خودم نبود تا روسری سر می کردم گوشام وز وز می کرد .
و با انبوه موهای مجعدم پشت گردنم به خارش می افتاد .
بیرون از خونه رو ناچار بودم .
تو خونه که اجباری نداشتم .
اکبر سیاه نکبتی جلوی چشای بابا گوری اش و (به عمد قوری را گوری میگم ) ببنده و خونه ی ما رو دید نزنه .
بخاطر اون که نمی تونستم خودم رو در حصار کنم .
نیشگون های مامان هم فقط دست و بالم رو سیاه و کبود می کرد و
من سرِ واز در ایوان و حیاط شلنگ تخته مینداختم و مرتب از روی میله نرده ی پله ها سُر می خوردم.

ترنج خاتون
1390,01,23, ساعت : 02:56
از توی ایوون هم می رسیم به این دو اتاق .
اتاق دست راستی در نبود خواهراو برادرم و دور از چشم صاب خونه ، بعد از آشپزخونه فعلاً به نام من ثبت شده !
هرچند تدین بدش نمیاد و
بارها دور از چشم مامان و بابام با چشم و ابرو ،مستقیم و غیر مستقیم گوشه و کنایه زده که اگه زن جوون و زیبائی رضایت به همسری اش بده ...
این خونه ی کلنگی رو شیش دونگ به نامش می کنه .
سعی کردم طبق سفارش مامان خانوم دیگه از کسی بدم نیاد ! آخه وقتی می گفتم :
ــ از هر چی بدم میاد سرم میاد .
مامان می گفت :
ــ سعی کن از چیزی بدت نیاد . تا سرت نیاد .
واییییی خدا بدور .
یه وقت این پیری قسمتم نباشه ... استغفراا...
جان خودم اگه از بی شوهری له له بزنم و
اگه تنها مرد روی زمین باشه حاضرم پیر دختر و ترشیده بمونم اما زن این عتیقه ی زیر خاکی نشم و دستش به دستم نخوره !
ایش... با اون قیافه ی مارمولکیش .
حیف مارمولک .
با اون هیکل استخونی و دستای پت و پهنش بیشتر شبیه آبدزکه .
ای وای اکبر سیاه رو یادم رفت ...
پسر عمو کاظم ...
خواهر زاده ی زری خانم ،مهندس پهلوانی ...
نه ، نه . همه ی اونا آقایون محترمی هستن و من از هیچکدومشون بدم نمیاد !
... فعلاً قصد ازدواج ندارم !:mrgreen:
خدایا در این مورد فقط به حرفای سر زبونم توجه کن و به صدای اندرونم گوش نکن .
مرسی خدا جون .
کجا بودم ؟
آها ! اتاق خودم .
اتاقی که روزها اتاق مطالعه ام محسوب میشه و شبا اتاق خواب .
یه پنجره و یه در چوبی شیشه خور ،رفت و اومدش رو به بیرون ، از اون یکی اتاق جدا می کنه .
انتهای ایوون هم یه آشپزخونه س که گفتم بابا خودش ساخته تش.
زیر آشپزخونه از توی حیاط ،ده ،بیست پله که پایین بریم می رسیم به زیر زمین که چندین سال پیش
به اصرار مامان ،بابا در انتهای اون یه حموم کوچیک و نقلی ساخت .
اما همین حموم کوچیک و پر هزینه ،کیف رفتن به حموم عمومی محل رو از ما گرفت .
سال به سال اونم در شبای مبارک ماه رمضون که مامان هم جرأت نمی کرد پا تو زیر زمین بذاره چه برسه به ما دخترا ...
بقچه بندیل می کردیم و با هم به حموم عمومی محل می رفتیم که اغلب بعد از افطار باز می کرد .
یادش بخیر...
زمانی که سه ،چهار سال بیشتر نداشتم و هنوز حموم تو خونه نداشتیم .
هروقت به اون جا می رفتیم .
از شانس خوبمون یا بقول مامان قدم سبک مون ، عروس به حموم آورده بودن و
بساط بزن و برقص رو تشت روحی یا دایره دستی براه بود و
صغی دلاک می زد و طرلان خانم هم که دلاکی می کرد اما جوون بود و
بر و رویی داشت ، برای کاروان همراه عروس که بیشتر شون از اقوام داماد بودن .قر می اومد و بشکن می زد و شعر:


حمومی آی حمومی ،طاس و دولوچه ام رو بردند
حمومی آی حمومی ،فرش و قالیچه ام رو بردند
حمومی آی حمومی ،خیر نبینی حمومی
طاس و دولوچه ام جهنم ،فرش و قالیچه ام جهنم
لنگ و قدیفه ام رو بردند
حمومی آی حمومی ،خیر نبینی حمومی
طاس و دولوچه ام جهنم، فرش و قالیچه ام جهنم ، لنگ و قدیفه ام جهنم
سینی زیر پام رو بردند
حمومی آی حمومی ،خیر نبینی حمومی


می خوند.
همون طور ادامه می داد تا نوبت به کاسه ی حنا و
سنگ پای طلا ،می رسید و
بعدم شعر های دیگه


منیژه بگم که شوهرش سبزی فروشه بنگرش
روسری ژورژت به سرش کربدوشین رخت تنش
پز میده پیش خواهرش ، بهم زده با مادرش
................................................

و دراین میون فاطی خانم که سر حمومی بود و فقط دلاکی عروس خانم ها را بعهده می گرفت ...
با اون کیسه ی زبر سرمه ای رنگش ، پوست از تن و بدن عروس بینوا می کند .
هنوز صدای دلنشین و زیبای طرلان خانم تو گوش جانم ، طنین اندازه و هیچوقت از خاطرات کودکیم محو نمی شه .
زیر زمین در اون ایام حکم یه جزیره ی گنج و داشت برام .
کشف و جستجوی پنهانیم در اون جا ، منجر به یافتن اشیایی می شد که کم از یافتن یه صندوقچه ی گنج نبود برام .
زیورآلات شیشه ای و بدلی خواهرام ...
جعبه ی سفید رنگ کهنه شده ی لوازم آرایش مامان گلی که
همه ی لوازم آرایش باقی مانده در درونش ،ماسیده و فاسد شده بود ولی
هنوزم بوهای خوبی می دادن .
هرچند طعم رژلب های ماسیده ش تلخ بود و حالم و بهم می زد .
اما لب های سرخم و به رنگ صورتی در می آورد و
دیگه شکل دختر دهاتی ایی که بچه های کوچه به خاطر رنگ لب و گونه م بهم لقب داده بودن، نبودم .
پیداکردن اسباب بازی های سالم و
شکسته ،عروسکای پارچه ایی که با پنبه پر شده بودن و از لای درزاشون پنبه ها کم و بیش بیرون زده و
معلوم بود دست دوخت مادرم بودن .
گلسر ای رنگی و تل های تزئینی ...
کتاب های داستان خط خطی یا پاره شده ،تو کارتن ها یا جعبه چوبی های میوه .
همه و همه گنجینه های باارزشم بودن .
ناخنک زدنِ یواشکی به شیشه های مربا و شربت های انجیر و آلبالو در تابستون و قرچ قروچ خوردن خیار شور و گل کلم در زمستون ...
از ترشی های خوشمزه ی و مخصوص مامان .
آخ که چه لذتی داشت و داره هنوز !
انقدر که دزدکی خوردن شون حال می ده ،حضور به وفورش در کاسه چینی های گل سرخی مامان
سر سفره ی شام یا ناهار ،مزه نمی ده .
حالا با اینکه گاز شهری داریم و دیگه از نفت و والورای خوراک پزی نفتیخبری نیست ...
و بشکه های مخصوص نگهداری نفتامون و خیلی وقت پیش فروختیم و
تنها یه دبه ی بیست لیتری برای آتش ذغال قلیون بابا اونجا نگه می داریم ، اما بازم بوی نفت می ده و وقتی حموم می کنیم .
بوی صابون گلنار و نخل زیتون با سدر و حنای خیس شده ی موهای مامانم ، چنان با بخار آب درهم می آمیزن که نفس کشیدن و
در اون فضای کوچیک و بی روزنه مشکل می سازن . اما دماغ ما به همه ی اون بوها عادت کرده بود .
قمری ها که ما از بچگی به اونا یاکریم می گیم .
مثل همیشه بالای لبه ی پنجره ی اتاقم ، توی یه جعبه کفش کهنه ، لونه دارن . اگر صدای بق بقوشون ، صبح روزای جمعه ، یا روزای تعطیلی مزاحم خوابمون نباشه
یا ترکه های ترد خارداری که مرتب برای مرمت خونه شون میارن رو ایوون نریزن.
که با گذاشتن پامون رو اونا آخ و اوخمون در بیاد.
روی هم رفته همسایه های بی آزاری هستن و ما به وجودشون در نزدیکی خودمون عادت کردیم .




*****

ترنج خاتون
1390,01,23, ساعت : 04:05
بی سرو صدا ، از توی کشوی میز توالتم یه برگ قرص استامینوفن پیدا کردم و یه دونه از توش درآوردم .
با نصفه آبی که تو لیوان از سر شب مونده بود تو حلقم انداختم و با زور فرو دادم .
برای گرفتن وضو باید، به حیاط می رفتم و از اتاق اونا عبور می کردم .
در چوبی اتاق من با سرد و گرم شدن هوا ، باد می کنه و بسته نمی شه .
بعد ازسالیان سال که تو این خونه زندگی کردیم .
درستِ که تلفن نداریم .
اما دیگه گوشی دستمون اومده که
باید اواخر تابستون قفلش کنیم و با مهر و موم کردنش توسط یه مشمّای ضخیم و بزرگ ...
از فرو ریختن شیشه های نازک و ترک خورده ش وقتی که می خواهیم درو ببندیم ،جلوگیری کنیم .
و هم جلوی سوزی رو که از لای درزا و ترک های به وفورش راحت وارد اتاق می شه رو ، بگیریم .
در ضمن خیال نکنید در ده کوره زندگی می کنیم که یه خط تلفن نداریم .
نخیر ...
درسته که تو جنوبی ترین نقطه ی تهرون ساکن هستیم
اما همه ی همسایه هامون تلفن دارن و ما هم یه خط تلفن خیلی روند داشتیم
اما از بس این آدمای بیکار مزاحمِ ... و ... و ... (بابا می گه: هنگام خشم ، چیزی نگو که در وهله ی اول، شخصیت خودت . بعد تربیت ما زیر سؤال بره .)
حالا شما اون نقطه چین ها رو با اختیار خودتون پر کنید .
بله ...
همونا باعث شدن تا بابا روی تعصبات بجا و به حقش قید داشتن خط تلفنی رو که خودش خریده بود و بزنه .
تا خدای نکرده دختراش توسط این مزاحمین ناشناس تلفنی از راه بدر نشن .
حالا هم که شماره ها رو گوشیا میفته و دیگه کسی جرأت مزاحم شدن و نداره ، میگه پول نداریم و اگه ما نباشیم مخابرات نزدیک محل مون ورشکست میشه !.
آهسته وارد اتاقشون شدم .
نباید سر و صدا راه بندازم .
مامان میگرن داره و اگه با کوچکترین صدایی بد خواب بشه .
سردردش شروع می شه و بطور حتم، این درد طبق روال قبلی ش تا فردا شب ادامه پیدا می کنه . .
گاهی مواقع ،درد تا چند روز دست از سرش بر نمی داره .
و صدای آه و ناله ش تموم روز ، اوقاتمون رو
تلخ می کنه .
و بدتر از همه اینکه از شام و ناهارم خبری نیست .
با صدای خروپف بابا که صدای استارت زدن موتور سیکلت و قام قام گاز پر کردنش و میده .
برگشتم و دیدم .
سرش از روی بالشت پایین افتاده و
جالب اینه که مامان خانم براحتی خوابیده و هیچی عکس العملی نشون نمی ده !
متعجب از اینکه با این سر و صدا چطور خوابیده ؟
آهسته در رو گشودم .
قیژ ،قیژ در اتاق ، سکوت مطلق شب و شکست و روی اعصاب دربدرم سوهان درست و حسابی کشید .
و باعث شد تا دوباره سر درد وحشتناکم که تازه از زق زق کردن افتاده بود شدت بگیره .
بابا تکون خورد و همین جنبش باعث شد تا سرش و روی بالشت بذاره و صدای موتور دو اگزوزه ش از کار بیفته .




***

ترنج خاتون
1390,01,23, ساعت : 15:48
از لای در نیمه باز براحتی عبور کردم .
اینم از مزایای قلمی بودن و لاغریست .
هوای خنک و تازه ی صبحدم بهاری ،صورتم و نوازش کرد و رخوت خوابی و که اصلاً به چشام نیومده بود از تنم زدود .
از سوز سرمایی که هنوزم دست از سر این فصل برنداشته ،تنم یخ کرد و مور مورم شد .
وقتی موزائیک های سرد ایوون پاهای لخت و برهنه مو نیشگون گرفت .
چشام به دنبال دمپایی های زرد رنگ پلاستیکی ام سرتاسر ایوون و گشت .
یه لنگه اش دمر کنار نرده ها افتاده !
ــ آخ ، آخ ... دارن غیبتم و می کنند !!
[ دیوونه، این موقع صبح، کی بیداره که غیبتت و کنه ؟]
با صدای اونی که توی مَنِه و با وجودش دچار دوگانگی شخصیت می شم . بخودم اومدم .
ــ راست می گه ،این موقع صبح کی بیکاره حرف منو بزنه !
...چه از خود راضی شدم ؟...خوب چیکار کنم ؟.... مامان می گه:
" هر وقت دیدین دمپایی یا کفشتون دَمَر رو زمین افتاده ،بدونین دارن گیبتتون ( غیبتتون ) و می کنن .
زود یه تف گنده بندازین روش .تا هر چی پشت سرتون گفتن باطل بشه ."
[حالا به جای یادآوری حرفای صد من یه غاز مامانی، بجنب داره از وقت نماز ت می گذره ]
هرچی بابا ، با وجود سواد کمش ، روشنفکر و امروزی اس .
مامانم با اون حافظه ی قوی و کامپیوتری اش، مثل طوطی سخنگو می مونه .
هر چی رو از این و اون بشنوه فوراً ضبط می کنه و در نهایت بدون تعقل ، باور می کنه و به زبون میاره .
یعنی تقصیری ام نداره .
انقدر که تو بچگی ذهن خام و کوچیکش و به جای مطالب مفید و آموزنده با حرفای خرافه آمیز و جادو جنبل پر کردن .
جا برای اطلاعات تازه و بدرد بخور نذاشتن .
اینجام دور و برمون پره از خانمایی که افکارشون دست کمی از مامانم ندارن و
تو جمع شدنای دم دری و تو کوچه ای شون
اگه غیبت این و اون نباشه ،
حرف جادو و جنبل کردن و
دهن شوهر و عروس و دشمن و با فلان ورد و طلسم بستن و
بخت فلانی رو با آب چله ی فلان زائو باز و
بخت یکی دیگه رو با دعایی که تو قبرستون ارمنی ها چال کردن بستن و
نازائی قوم و خویش دور و نزدیک و
با دستور ساختن داروهای گیاهی فلان عطاری از بین بردن و
...و معرفی سرکتابی و دعا نویس خبره و کار درست به هم دیگه و
یه کمی هم پز الکی و قپی اومدن واسه هم دیگه نباشه ...
حرف دیگه ای نیست .
به جان خودم با اطلاعات جادو جنبلی شون دست مریلین جادوگر و از پشت بستن .
افکار مامان جونم نیاز به یه ریست کامل داره .
اما کی جرأتش و داره بهش بگه ؟
تا یادم می آد،مامان خانوم برای هر مسئله و اتفاق ساده ای ،یه جمله ی خرافه آمیز در چنته داره .
یادم میاد وقتی لیوانای آبخوری ، یافنجونای چای خوری تو یه خط موازی ردیف می شدن ...
ما رو به سرعت از سر هر کاری که بودیم بلند می کرد و می گفت :
ــ بجنبین ،زود خونه رو مرتب کنین که الان مهمون میاد !
یا وقتی رو استکان چای ، تفاله ی چایی می ایستاد، بازم قرار بود مهمون تشریف فرما بشه !
ولی این بار به تناسب قد و اندازه ی چوب چایی ،به خوبی حدس میزد که چه کسی قراره بیاد .
یا اگه کف دستمون رو می خاروندیم، می گفت :
ــ خدارو شکر قراره پول گیرتون بیاد .
کف دستتون و ماچ کنین بمالین اول به چشم راستتون .
دوباره ماچ کنین بمالین به چشم چپتون .
تا پولی که قراره گیرتون بیاد از دستتون نره .
یا اگه کف پامون می خارید .
هشدار می داد که امروز قراره کتک بخوریم .
پس باید تا آخر شب مراقب رفتارمون می بودیم که بهونه ی دعوا دست کسی ندیم.
چونکه کتک خوردنمون حتمیه .
گوش راستمون زنگ می زد .
صحبتمون رو به خوبی می کردن .
گوش چپمون ، غیبتمون رو .
نبض زیر چشم راستمون می زد .
خبر خوش می اومد .
و اون یکی چشممون بالعکسش .
یه تیکه نخ قرمز، گلوله می کرد و می ذاشت پشت پلک مون تا خبر بد، هرگز نرسه .
تک ،تک کارا و حرفاش و اگه حالش و داشتم بنویسم
یه کتاب چند صد برگی حجیم می شد .
باید در آینده این کار و حتماً انجام بدم .
یه روز روزگاری که مطب زدم اگه با طبابتم مطبم رونقی نداشت ...
با ارائه ی این خزعبلات به مردم ...
وقت سر خاروندن پیدا نمی کنم .( جان خودم راست میگم )

ترنج خاتون
1390,02,05, ساعت : 02:04
دولا شدم تا لنگه ی دمپاییم و برای پوشیدن برگردونم .
بی اختیار آب ِ دهن جمع شده م رو روش انداختم ...
حالم از دیدن کاری که کردم بهم خورد .
[ اول صبحی دهن خشک، این همه تف و از کجا آوردی ؟ ]
انگار از همون موقع که دمپایی م و پشت و رو دیدم .
با تلنگر هشدارای مامان خانوم بزاق دهنم ،خود به خود شروع به ترشح ،کرده بود .
وقتی مامان بارها و بارها از این مقوله سخن ها که پناه بر خدا کم هم نبودن ، گوشام رو به کار می گرفت .
اون من بی پروای خفته در درونم با اصرار ازش می خواست که دست از باور و تکرار این خرافات پوچ و بی پایه برداره :

ــ مامان جون ، قربونتون برم .
آخه تو قرن بیستم .
با این همه پیشرفت های علمی و فرهنگی ،فن آوری های جدید ، زندگی مکانیزه و مدرن .
عصر رباط و اتم .
فدای اون شکل ماهتون بشم چرا دست از این حرفای در پیتی و خاله زنکی در و همسایه ها برنمی دارین .
بخدا هر کی این حرفا رو بشنوه مسخره تون می کنه .

اونم همیشه از حرفام می رنجه و بهش بر می خوره و جوابم و با اخم و تخم میده :

ــ یاسی خانم ، چارتا کتاب خوندی و دانشگاه رفتی ، فکر کردی شدی علامه ی دهر ؟!
نه جونم ،دود از کنده بلند میشه .
همین خاله خان باجی هایی که تو گبولشون( قبولشون ) نداری و میگی هیچی بارشون نیست ...
اگه مثل من بشینی پای حرفاشون تازه می فهمی استاد ،مستادات باید بیان جلوی اینا لُنگ بندازن.
بعدش هم یه چند ساعتی قهر و سکوت .
اون وقت من بیچاره ی مظلوم باید جور زبون دراز" من سرکشم" رو می کشیدم و با معذرت خواهی و ماچ و بوسه و اگر کفایت نمی کرد ...
با قربون صدقه از دلش در می آوردم و با قبول سخنانش و "شما راست میگی" به قهر و کدورتش خاتمه می دادم .
اما حالا خودم ...
لنگه ی دمپایی م رو برگردوندم و پوشیدم .
خوشبختانه لامپ سر در حیاط همیشه شب ها روشنه .
بخاطر مامان که چشاش ضعیفه.
نیازی به صرفه جویی در این مورد نداریم .
از بالا ، نگاهی به پله ها و حیاط انداختم تا شاید لنگه ی دیگه ی دمپایی م رو پیدا کنم .
از اینجا که چیزی پیدا نیست .
لی لی کنان دو سه پله رو طی کردم .
صدای پام باعث شد تا نوک انگشتای پای برهنه م رو روی زمین بذارم و از خیر لی لی بگذرم .
دوباره با دقت به اطرافم نظر انداختم .
نخیر آب شده و رفته تو زمین .
در این جور مواقع مامان یه تیکه نخ قرقره یا هر چی که بشه بهش گفت ریسمان ، گره می زنه و با خوندن :
ــ شیطون مالم رو پس بده وگرنه دم بچه ت رو گره می زنم .
فوراً شیئ گمشده ش رو پیدا می کنه .
گیج و حیرون به کارهاش نگاه می کنم و برای رد یا باور عقیده ش نظری ندارم .
بعد برای رهایی از سردرگمی که از کاراش به اون دچار می شم ،روی به نقطه نظرات روانشناسان و عقاید روانشناسی میارم .
و به خودم می قبولونم که مامان با گره زدن نخ ، به طور غیر ارادی افکارش رو روی شیئ گمشده ش متمرکز کرده و همین عامل باعث شده تا بیادش بیاد اونو کجا گذاشته بوده .
دنبال تکه ای نخ ، دستی به درزهای پیراهن خوابم کشیدم .
" ای بابا ، لعنت بر شیطون . میگن کسی رو منع نکن ،سر خودت میاد .حالا خودم دارم دقیقاً پا جا پای اون میذارم "
[اون وقتا که خون خونم رو می خورد می گفتم بهش بگو ... ساکت نشین . می گفتی بهش برمی خوره ... یه عمره با این داستا ن ها زندگی کرده ... حالا بفرما ... رطب خورده کی منع خرما کند . یکی می خواد به خودت بگه !]
"قبول دارم . می دونم... خیلی وقتا ناخواسته تحت تأثیر حرفها و عقایدش قرار می گیرم . 51 سال با این اعتقادات بزرگ شده و زندگی کرده . مگه می شه به این سادگی ها ، کج اندیشی ها و باورهای غلطش رو که متأسفانه با گوشت و خونش عجین شدن و توی یه مدت کم ، با سخنان و دلایل علمی و منطقی از میون برد .گاهی مواقع خود علم هم کم آورده و به اشاعه ی اینگونه خرافات ، بطور علمی دامن زده . من که خودم ادعام میشه ، دارم کم کم شبیه اون عمل می کنم .
"
وقتی چشام ،اون طرف حوض به روزنامه های گلوله شده ی روی زمین افتاد ،تازه بیادم اومد که لنگه ی گمشده ی دمپایی ام سر از کجا در آورده .
هنوز یکی دو ساعت به نیمه ی شب مونده بود، تو جام وول می خوردم و
با فکر و خیالای عجیب و غریبم سرو کله می زدم.
طبق معمول باز با هیجان برخورد های فردا و سؤال و جواب های احتمالی تو مصاحبه م، و چی پیش میاد و چی پیش نمیاد ؟
... خواب از سرم پریده بود .
فارغ از دنیای حال و دور و برم .
ذهنم درگیر ترسیم ، چهره هایی فرضی ، از صاحبان شرکت هایی بود که قرار بود فردا به اونجا سر بزنم .
ناگهان با صدای جیغ بلند و عجیبی بند دلم پاره شد و هلپی چیزی تو قلبم فرو ریخت .
با سرعت از جام برخاستم و همونطور که دستم و روی قلبم گذاشته بودم از پنجره که حالا مشمعش رو برداشته بودیم و
شیشه هاش از تمیزی برق می زد ، بیرون و نگاه کردم .
با کمی دقت ، گربه ی سیاه رنگ بزرگی رو دیدم که روی لبه ی دیوار حیاط با یک ژست مسخره ایستاده و مثل یه مجسمه ی سنگی خشکش زده .
با چشای سبز رنگ براقش به روبروش خیره شده و صداهای عجیب غریبی از گلوش بیرون می ده و خر خر می کنه .
مطمئن بودم صدای جیغ وحشتناکی که شنیدم.
مربوط به همین گربه سیاهس.
چون زهره خانم عادت داره بعد از کشیدن جیغای بنفشش، بلافاصله فحش های جد و آبادی و ناموسی رو به سمت ممد آقای بیچاره نشونه بره و شلیک کنه .
بعد هم کلی لعنت و نفرین به مرده و زنده ی خودش که چرا خر شده بودن و
جلوش و نگرفته بودن که زن این پیزوری مادر مرده نشه .
هر چی بنده ی خدا ممد آقا نجیب و با آبروست و
صداش و تا حالا کسی نشنیده ، زهره خانم ،بقول بابا :
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. از اون هفت خطای روزگاره !
با انگشت به شیشه زدم و گفتم:
ـ پیشته ،پیشته .
فکرکردم می ترسه و الانَ اس که در بره .
اما پرو ، پرو زل زده بود به چشام و از جاش تکون نمی خورد .
پنجره رو باز کردم .
چیزی در دسترسم نبود .
دو سه برگ از روزنامه ای که بالای بالشتم ولو بود ، کندم .
گلوله کردم و به سمتش پرتاب کردم .
نشونه گیریم تعریفی نداشت و شدت پرتابم به اندازه نبود .
با چشای زمردی رنگش که تو شب مانند دو گوی بلورین می درخشید .
خیره ،خیره نگام می کرد .
از اون نگاه هایی که مو رو به تن آدم راست می کرد .
با حرص به شیشه کوبیدم و گفتم :
ــ دِ . برو دیگه ... بچه پر رو ... میری یا حالیت کنم ؟
یه وری نگام کرد و ککش هم نگزید !
دستی رو که در هوا نگه داشته بود آروم روی زمین گذاشت و گردنش و کمی جلو داد .
همین عمل کند و آرومش باعث شد تا دوباره صدای جیغی بلند بشه .
ــ نه بابا ... تنها نیست ؟ رفیقاشم باهاشن ... الان نشونتون می دم .
از پنجره سریع پریدم روی ایوون و اندیشیدم :
ــالان دیگه از ترس جفت می کنند و در میرند .
اما با دیدن پشمک خانم ، گربه ی سفید و تپل مپل لیلا خانم همسایه ی دیوار به دیوار دست چپی مون ،خودم جفت کردم .
تو محل ، مگه کسی جرأت داشت به پشمک خانوم بگه :
بالای چشت ابروست !
لیلا خانم 60 ساله که میگن اجاقش کور بوده برای همین بچه نداره .
[ مگه رحم مادر اجاقه ؟ ]
چه می دونم ؟ تو هم این وسط وقت گیر آوردی ؟
حتماً مثل غذا که رو اجاق بار میاد و پخته میشه ...!!!
...جداً که ...
از جونش بیشتر، گربه هاش و دوست داره و پشمک خانمم که سو گلی همه ی اوناس .
دقیقاً همین چند ماه پیش بود که بخاطر پشمک خانم ،پای پسر بزرگه ی مهناز خانم،فری چشم قشنگه ، بند انداز محله مون رو به کلانتری کشوند .
و چه آبرویی از اونا نبرد تا رضایت داد و شکایتش رو پس گرفت .
البته بماند که ریش پدرم و خیلی از ریش سفیدای محل رو گرو گرفت تا دیگه فری چشم قشنگه نگاه چپ به پشمک خانوم نندازه .
و بعد تن به این کار داد .
ــ بععععله... تا این خانم ، خانوما روی پشت بوم دستشویی مون روی شاخ و برگ نورسته ی درخت مو راحت لمیده بود و
مثل همنوعش خُر، خُر می کرد .
حالا حالاها این سمفونی وحشتناک ادامه داره .
زورم به پشمک خانم نمی رسید حریف این یکی که می شدم ؟
لنگه ی دمپایی م رو از روی کف ایوون برداشتم و با حرص به سمتش پرتاب کردم .
حیوونکی جیغ خفنی کشید و دمش و گذاشت روی کولش و در رفت .
دمپایی م هم بعد از اصابت به کمر گربه ی مادر مرده ، توی کوچه افتاد .
می خواستم برگردم دمپایی مامان و بپوشم .
اما می دونستم اگر بیدار بشه و دمپایی ش رو تو پای من ببینه اخم هاش تو هم می ره .
اخلاق بخصوصی داره .
دوست نداره کسی پا تو کفشش کنه . یا دمپایی هاش و بپوشه !
از بچگی به یاد دارم که همیشه بهمون تذکر می داد :
هرگز پا تو کفش دیگران ، بخصوص کفشای خودم ، نکنید .
نمی دونم حالا منظورش این بود که تو کار کسی فضولی نکرده و به زندگی کسی سرک نکشیم یا واقعاً وسواس داشت و منظورش همونی که میگفت بود.
به سرعت روی نوک پنجه پام تا دم در رفتم .
در و باز کردم و با برداشتن لنگه ی دمپایی ام در رو آهسته بستم .
فوراً درِ ِدستشویی رو باز کردم .
تا مثانه ی پرم رو که وادارم کرده به پیچ و تاب خوردن و عربی رقصیدن و هر چه سریعتر خالی کنم .

ترنج خاتون
1390,02,05, ساعت : 09:54
سایه ای بالا سرم روی دیوار دستشویی افتاد.
با عجله برگشتم .
چیزی نبود اما دلهره برم داشت .
جرأت اینکه پام رو تو دستشویی بذارم ، نداشتم . به دور و برم نگاه کردم . چشمم ، به سیاهی قیرگون پله های زیر زمین ثابت موند . انگار از اونجا سر و صدایی می اومد . پاهام با یادآوری حرفهای دیشب مامان ، بعد از کتکی که به گربه سیاه پر رو زده بودم . عاجز از هر تحرکی به زمین چسبید . دیگه از ترس ، نه راه پس داشتم ، نه راه پیش .دستم روی دستگیره ی در دستشویی خشک شد . و صحبتهای مامان دوباره تو گوشم زنگ زد .
دیشب وقتی از در اتاق اونا رفتم تو . مامان پرسید :
ــ بیرون چیکار می کردی ؟ این سرو صداها کار تو بود .
مختصر جریان فراری دادن گربه ی متجاوز رو براش توضیح دادم و گفتم :
ــ اگه فردا صبح ،برای دست نماز گرفتن رفتید حیاط ، یه زحمت بکشید دمپایی ام رو از تو کوچه بردارید تا نون خشکی ها نبرندش .
در و بستم و ادامه دادم :
... باید فردا به این لیلا خانم بگم، بیشتر مراقب پشمک جونش باشه . مگه پشت بوم دستشویی ما پارکه ؟ که این پشمک خانم با دوست پسرای سیاه و بیریختش اونجا راندوو میذاره ؟
اگه الان من خلوتشون رو بهم نمی زدم . لیلا خانم باید چند وقت دیگه توله های سیاه سوخته ی پشمک خانم رو بزرگ می کرد .داماد قحطیه ؟
وقتی داشتم برای مامان تعریف می کردم چیکار کردم ، دیدم قیافه ش تغییر کرد. اما وقتی حرفام به اینجا رسید . یهو چنان الم شنگه ای به پا کرد که از کرده و گفته م پشیمون شدم .فکر کردم از لیلا خانم حساب می بره و می ترسه با این شوخی ناراحت بشه و کار دستم بده .اما وقتی از میون کلماتی که به زبون ترکی و فارسی غاطی ،پاطی به زبون می آورد کلمه ی گربهه رو شنیدم . گفتم :
"حتماً بازم حسِّ حیوون دوستیش گل کرده و برای کتکی که به گربهه زدم ناراحته . اما وقتی بلند شد و زیر لب اورادی خوند و دور تادورم چرخید و فوت کرد . فهمیدم ، بازم دسته گل آب دادم و از خط قرمز اعتقادات عجیب و غریبش عبور کردم . زیر لب گفتم : خدا بخیر بگذرونه .ایندفه چه گندی زدم ؟
صورت نگران و مشوش و حالت نگاش که براحتی می شد ترس رو درون اونا دید، دلم رو لرزوند .
..." یا علی ،باز چیکار کردم ؟" چرا انقدر ترسیده ؟
مدام صلوات می فرستاد و به دور و بر اتاق فوت می کرد .
با خشم به نگاه حیرونم چشم دوخت و با پرخاش گفت :
ــ آخه نصف شبی تو حیاط چیکار داشتی ؟ تو که گبل از خواب دستشویی رفته بودی ! با حیوون بدبخت چیکار داشتی ؟
تا خواستم توضیح بدم و بگم مگه شما صدا رو نشنیدید ، بابا سرش رو از روی بالشت بلند کرد و گفت :
ــ باز چی شده ؟ شما مادرو دختر نصفه شبم خواب ندارید ؟
مامان فوراً به رختخوابش برگشت و با حفظ کردن ظاهرش ،به آرومی خطاب به اون گفت :
ــ چیزی نیست علی آقا بگیر بخواب .
بابا نگاه مشکوکش رو به صورتم دوخت . با زبون بی زبونی پرسید :
ــ اتفاقی افتاده ؟
با همون زبون جوابش رو دادم :
ــ نمی دونم !
و بعد برای اینکه خاطرش رو آسوده کنم چشمکی زدم و به نجوا گفتم :
ــ قضیه ی چراغونی پارساله !
لبخند رو لبش نشست .سرش را دوباره روی بالشت گذاشت و چشاش رو بست .اما زیر لب زمزمه کرد :
ــ پدرسوخته ،خودتی .
با اشاره ی بی صدای مامان نزدیکش رفتم .کنارش نشستم و خیره چشم به دهانش دوختم . سرم و جلو کشید و آروم در گوشم گفت :
ــ آیة الکرسی و هفت قل خوندم دورت فوت کردم . ایشاا... که چیزی نمی شه . برو راحت بخواب .بسم ا...یادت نره ؟
انگار من در جریان بلاهایی که قرار بوده سرم بیاد بودم که حالا با قرآن خوندن و فوت کردنش به دورم ، خیالم راحت باشه که بلاهه از سرم گذشته و بدون احساس خطر از مصیبتی که با فوت های مامان ازم دور شده . برم و تخت بخوابم .با این همه سؤالی که از رفتار عجیب و غریبش تو ذهنم ایجاد کرده ،چطوری راحت بخوام ؟ نمی کنه یه توضیح کوچولو بابت کاراش به آدم بده . تا فکرم رو الکی درگیر چیزای بی ربط نکنم !
کنجکاوی بدجوری آزارم می داد . باید سر از جریان رفتار مشکوک و نامعقولش در میاوردم . مثل خودش آهسته کنار گوشش گفتم :
ــ مامان ؟
ــ هان .
ــ چی شده ؟
پشتش و کرد و جوابم رو نداد .
یعنی برو پی کارت و سؤال بی سؤال .
یه کم منتظر موندم و چون حرکتی نکرد .
بلند شدم برق اتاقشون رو خاموش کردم .
درون رختخوابم سریدم و هر چی فکرم رو به کار انداختم تا با توجه به سوابق کارای قبلیش دلیلی برای رفتار امشبش بیابم .
به نتیجه ای نرسیدم و جستجوم بی حاصل موند .
بر اساس تفکرات خرافه گرایانه ش ،برای " زدن گربه " تا به حال مطلبی ازش نشنیده بودم که
به خاطرم مونده باشه و ترس امشبش رو به اون نسبت بدم .
می دونستم:
اگه صبح ها ، صدای غار غار کلاغ رو بشنویم ." شوم ِ" و باید فوراً بگیم :
خوش خبر باشی آقا کلاغه !...خبرای خوش برام آوردی؟ ...( خیلی مسخره س ) تا خبر شومش گریبانمون رو نگیره !
اگر جغد روی بوم کسی بشینه ، بازم" شوم " و کسی از اهل خونه با یه حادثه یا یه مریضی از بین میره و فوت می کنه .
و این دیگه دوا و درمونی نداره .
آقا یا خانم جغده کار خودشون رو می کنن .
مگه اینکه صدقاتی که می دیم افاقه کنه و مرگ و میر از اون خونه دور شه !
" عنکبوت نباید توی خونه تار بتنه" چون فقر و بدبختی میاره .
اگه " اردک تخم خاکستری بذاره " بدشگونِ و نحسِ ِ.
باید اونو بگیریم و بکشیم و سرو ته آویزونش کنیم .
.با این کار ، ارواح خبیثه و نحوستش از میان می ره .
البته اون موقع ها که فک و فامیل ، از تبریز سوغاتی برامون ، مرغ و خروس و اردک وغاز می آوردن .
مامان تخم اونا رو با عینک نگاه می کرد که مبادا یه تخم خاکستری توش باشه .
بعدم حیاط کوچیک و وسواس و ترساش باعث شد تا هر چی میاوردن ...همون موقع بابا ببره بفروشه .
" نعل اسب " شانس میاره .
واسه همین همیشه باید قبل از رفتن به بیرون از خونه ، پامون و می ذاشتیم روش که روی پله ی دم در کوچه میخ کرده بودن .
ولی دریغ از یه ذره شانس .
این روزا اونقدر پام رو روش کوبیدم ، که ته کفشم چیزی به ور اومدنش نمونده .
باید تا مامان خوابش نبرده ، پاسخ سؤالاتم رو از زیر زبونش بیرون بکشم .
ولوم صدام رو تا جایی که قابل شنیدن باشه ، پایین آوردم و با لحن التماس گونه ای صداش زدم.
ــ مامان ... مامان جون ... مامانی ...ما...ما
ــ هان ... چیه ؟ چی میگی ؟
ــ مامان ... بیداری ؟ من خوابم نمیاد !
ــ من چی کار کنم ؟
ــ تقصیر شماست دیگه مامانی . اگه بهم بگید جریان چیه ؟... اونوقت با خیال راحت ...خوابم می بره .
ــ بسم ا... بگو بگیر بخواب .
نخیر،... نمی خواد نم پس بده .

ترنج خاتون
1390,02,05, ساعت : 14:50
[اینجا رو دیگه کور ... نه ، نه ... بینا خوندی گلنار خانم .
فکر کردی دست از سرت بر می دارم .
تو کاریت نباشه ،الان خودم کاری می کنم که خودش سیر تا پیازو برات تعریف کنه .]
"این صدای من نیست .
صدای اونیه که تو مخم سخنرانی می کنه و من بهش می گم ، یاسی خانوم
. در اصل یاسی خانوم اون روی چهره ی ، آروم و صبور و با شخصیتم ،محسوب می شه و
هر چی من در ظاهر خوددار و متین و مؤدبم
.اون حاضر جواب، گستاخ و پرخاشگر و پروست .
محاله از حق خودش بگذره، نیش و کنایه یا حرفی رو بی جواب بذاره .
با تمام کنترلی که روش انجام می دم .
اما بیشتر مواقع اونه که منو اداره می کنه .
با اینکه من خیلی خانمم .( چشم نخورم ) اما نمی دونم چرا من یاسی ام و اون یاسی خانوم . "
مامانم می گه :
اون" یاسمن چوخ بیلمیشِ ".
یعنی چی ؟
خودمم نمی دونم .
می گه :
اون یاسی خانوم رگ به رگیه .
رگ تُرکی ش که بگیره ...
کسی رو نمی شناسه و زیر بار حرف زور و مفت نمی ره .
نمی زاره حقش و بخورن .
با این حساب ،فکر می کنم تموم ایرانی ها یه رگ ترکی تو وجودشون هست .همون رگی که یه دفه می جوشه و تو کاسه کوزه ی همه می زنه !
اوه ،اوه . خیل خوب بابا . جوش نیارید .مامانم می گه .
طبق بد آموزی یاسی خانوم که تو مخم وز وز می کرد .
با مشت روی متکام کوبیدم و هر هر، الکی زدم به خنده .
گوش به زنگ بودم تا عکس العملی نشون نداده ،به کارم ادامه بدم .
اما بلافاصله کارساز شد .
خوب شد بابا پیشش خوابیده بود .
وگرنه با اون حرصی که آهسته صدام کرد .
اگه بابا خواب نبود .
فکر کنم به جای من لیلا خانم یا زهره خانم جوابش رو می دادن .
دست از کار احمقانه م کشیدم و حق به جانب گفتم :
ــ بله مامان جون .
ــ زده به سرت ؟... خل شدی ؟
ــ خوابم نمی بره ... یاد حرفای مریم جون افتادم .
[خدایا توبه دیگه دروغ آخریست ]
جوابی نداد . هر چی منتظر شدم ،چیزی بگه .
خبری نشد .
[آبی از این گرم نمی شه، بگیریم بکپیم .]
ــ مـــــا... مـــــان ! ماماماماماما...
ــ کوفت ... ببین آخر شبیِ می تونه پیرمرد بیچاره رو بدخواب کنه !
ــ منکه آروم صدات کردم . شما داری در گوش بابا داد می زنی !
ــ لااله...
ــ لا اله الا الله . محمداً رسول الله. جون من ،مامان، بدقلق نباش .تا نگی یاسی خانم دست از سر کچلم
بر نمی داره .
ــ یاسی خانم غلط کرده با تو ... لا اله ...اگه تونستی این مَردَ رو زابرا کنی ؟
ــ قربون این مرد ِمی شم . اون خوابه مامان... داره خواب گل انار و می بینه .
ــ ذلیل نشی تو با این اداهات .
خواب و از سرم پروندی .
خرس گنده هر چی بزرگتر می شه عگلش(عقلش) کمتر می شه .
مارو باش می خواییم رو دیوار کی یادگاری بنویسیم .. .
دلمون خوشه خانم دکتره !
مگه فردا کارو زندگی نداری ؟
ساکت به غرغرای نجوا گونه ش گوش سپرده بودم و جیک نمی زدم
تا حالا که خوابش رو پروندم و به مرادم دارم نزدیک می شم . روی دنده ی کج نیفته .
ــ صد دفه گفتم موگع خواب ، بگو بسم الله . شیطون دمش رو میذاره رو کولش در میره . فوری خوابت می بره .
ناخواسته یاسی خانوم دهنش و باز کرد و گفت :
ــ شما صد دفه گفتی ، من دویست دفعه گفتم . ولی کو ؟ آ ... ببین . بسم الله . دوستت دارم خدا . بسم الله. می میرم برات . بسم ... فدات می شم ...
نمی دونم تو تاریکی چی پرت کرد طرفم که شانس آوردم ، بهم نخورد . فقط بادش و که از بغل گوشم گذشت و فهمیدم .
ــ منو مسخره می کنی . می خوای دهنم و باز کنم تا از ترس ، تا خود صبح تو جات جم نخوری .
تو جام نیم خیز شدم و با ذوق گفتم :
ــ آخ جون . اگه از اول می گفتین که دیگه، نیاز به این همه کشمکش و چیز پرت کردن نبود ،لپ گلی من .
ساکت شد .
ای داد . دستم و خوند .
عجب سمجیه .
بیخود نیست ...
ما همه مون ، به اون رفتیم !
باشه مامان خانم . من که خوابم نمی آد و دنبال همپا می گردم .
اگر زودتر اعتراف می کردی به نفع خودت بود .
حالا دیدی یاسی خانوم .
وقتی می گم قوانین طبیعت بر خلاف کارای منه !
اینم یکی دیگه از کارای معکوسم .
وقتی حوصله ش رو ندارم . مرتب برام سخنرانی می کنه . حالا که از کنجکاوی رو به موتم . طاقچه بالا می ذاره .
[ تو اگه حوصله کنی ،خودم به حرفش میارم ] .
تو که رفتی بکپی !
[ مگه خودت صدام نکردی ؟]
قبل از اینکه جوابش رو بدم خودش دهن گشود .
ــ می گم مامانی ، حالا خوبه یه لنگه کفش ناقابل نثارش کردم آیة الکرسی و هفت قل خوندی برام !
اگه با چوب درست و حسابی خدمتش می رسیدم .
حتما ًتا خود صبح ختم قرآن می کردی واسم.
بعد با تصور اینکه تو رختخوابم مثل میّت خوابیدم و مامان بالا سرم نشسته و
با اشک و آه مشغول خوندن آیاتی از قرآنِ خنده م گرفت .
خودم و به وضوح دیدم که با بدن مومیایی شده از جام بلند می شم و می ایستم .
مامانم، با دور تند، از جاش بلند میشه و فرفره وار شروع می کنه به دورم چرخیدن .
با اون هیکل چاق و قد کوتاهش .
مثل بادکنک باد می شه و بعد با فوت کردنم ،چلانده و پلاسیده ... و دوباره ...
بقدری تصور این صحنه در نظرم واقعی و مضحک اومد که اختیار خنده ی خفه و بی صدام از دستم در رفت و بلند بلند خندیدم .
حالا واقعاً بالا سرم ایستاده بود .
با اینکه در سیاهی حاکم بر اتاق ، چهره ش رو نمی دیدم ولی مطمئن بودم نگاه مشکوک و خیره ش صورتم رو می کاوه .
کلید برق رو زد و آروم کنارم نشست .
حرصش و با تلنگری که با انگشتان چاق و خپلش به روی پیشونی م زد خالی کرد و با تردید ... نه با اندکی ، خشم ... نه ترس !
صداشم می لرزید .
نمی دونم از حرص بود یا از دلهره :
ــ کوفت . رو آب بخندی . چته امشب ؟
با نگرانی ...
بله نگران بود...
نگاهم کرد و زوم کرد تو چشام .
گویا تو چشام سلامت عقل و روانم رو به زبانی که براش قابل خوندن باشه ، نوشته بودن .
می خواست از چه چیزی مطمئن بشه ؟
شاید فکر می کرد ،دیوونه شده م ...
حالا وقتش بود.
باید تلافی قرص بودن دهنش و سرش در بیارم .
خیره به چشاش نگاه کردم و بعد با لرزوندن دست و پا و بدنم چشام و چپ کردم و زبونم رو کجکی انداختم بیرون .
فکر نمی کردم انقدر بترسه .
واقعاً بقول مریم:
" خاک تو گورم "
تنها فحشی که مرتب به هم می دادیم .
با جیغ تو سرش کوبید و بابام و صدا زد ...
ــ وای خدا مرگم بده ...علی آقا ...علی آقا بچه ام ...
سریع دستم و روی دهانش گذاشتم و گفتم :
ــ الهی قربونتون برم مامان ،شوخی کردم . چیزیم نیست به خدا ...ببینید ... داشتم ادا در میاوردم .
واااای خدا ، چقدر تو مهربونی .
خوب شد چیزیش نشد .
بعد از دیدن قیافه ی مامان، بدنم واقعاً داشت از ترس می لرزید.
دستم و از رو دهنش برداشت و محکم با دست دیگه ش کوبید پشت دستم .
دلش خنک نشد و یکی هم محکم ترکوبید روی سرم .
آخی گفتم و سرم و مالیدم :
ــ آخ سرم مامان !
دستش و گرفتم و بوسیدم .
دیگه غلط کنم ؛ این جوری ، سر به سرش بذارم . مُردم خودم !

ترنج خاتون
1390,02,05, ساعت : 15:50
سرم و روی پاهای دراز کرده ش گذاشتم و دوباره شدم یاسی کودکی هام .
بوی عطر دامنش رو که هنوزم بوی شامپوی نرم کننده ش رو می داد به مشام کشیدم .
پوست بدنمون بقدری نرم و لطیفِ که اگه موقع شست و شو نرم کننده به لباسامون نزنیم .
زبری لباسا پوست بدنمون و زخم می کنن .
شایدم یه جور حساسیت پوستی به مواد شوینده ش داریم .
تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم .
مامان با دستهای گرمش روی سرم ، درست جایی رو که ضربه زده بود .
می مالید و
من با ناز آخ ، آخ می کردم .
چقدر بچگی کردن خوبِ و لوس بازی در آوردن خوب تر از اون .
چه کیفی داره نازت و بخرن و نوازشت کنن .
عادت بدی داشتم .
تا سرم و یکی شونه می زد یا نوازش می کرد ، بلافاصله پلکهام سنگین می شد و متعاقبش خوابم می گرفت .
موهای بلند خرمایی رنگ روشنم و که رگه هایی از رنگ طلایی دوران کودکی هنوز در اون مونده و ایجاد« های لایت» قشنگی کرده و
بقول همه ،" مش خدایی" بود.
از زیر دستای مادرم بیرون کشیدم .
سرم و بلند کردم و صورتش و بوسیدم .
می دونستم از نقطه ضعفم با خبرِ ِ و قصد خوابوندنم و داره .
حالا وقت خوابم نبود .
با اینکه ، عاشق این گونه بخواب رفتن هستم .
با مهربونی سرم ر بوسید و گفت :
ــ دستم بشکنه الهی .
چه محکم زدم بچه مو .
ــ وای خدا نکنه مامان گلی .
دستش و نوازش کردم و بوسیدم .
ــ مامان جان اگه حرفی بهت نمی زنم ، فکر نکن باهات لجبازی می کنم .
با اینکه می دونم به این حرفا اعتگاد (اعتقاد ) نداری .
اما واسه اینکه شبه ، نترسی ، نگفتم واسه چی برات گرآن خوندم و بهت فوت کردم .
خودم وگتی (وقتی )گفتی چیکار کردی از ترس داشتم سکته می کردم .
بابام رو باش .
حالا که ما آروم پچ پچ می کردیم .تازه تو جاش غلت زد و به سرو صدا و چراغ روشن اتاق اعتراض کرد .اونموقع که مامان جیغ زد چیزی نشنیده بود !
مامان هم به جونش غر زد و گفت :
ــ خوبه هر شب، من از صدای شما دو تا جون به سر می شم تا خوابم ببره .
ملاحظه تون و می کنم که صدام در نمیاد . وگرنه با هرّو کرّ تون مگه میشه خوابید ؟
حالا یه شب ما نشستیم دو کلوم اختلاط کنیم . صدات در اومد .
با اشاره به مامان گفتم :
ــ هیس مامان . ..ولش کن ... خواب از سرش می پره .
خلاصه بعد کلی خواهش و تمنا و اصرار.
من بمیرم و جون یاسی .
رضایت داد تا تعریف کنه قضیه از چه قرار بوده و سر چی این جور ترسیده .
اما قبلش ، تعهد و قول زبونی ازم گرفت که بهیچ وجه نباید از چیزی که می شنوم ،بترسم .
بدون اینکه بدونم چی می خواد بگه و آیا می تونم سر قولم بمونم .
برای رسیدن به مقصود تمام شرایطش رو پذیرفتم .
مامان ژست نقالای پرده خون داستانهای شاهنامه رو بخودش گرفت .
و با صدای آهسته ای شروع به گفتن کرد :
ــ این حرفا مال اون گدیم (قدیم ) ندیماست .
اون موگع (موقع ) که ما خیلی بچه بودیم . ..


مامان و بابا از وقتی بخاطر مشکلات مادی شون ، اجباراً از تبریز به تهران کوچ می کنن.
عادت کرده بودن فارسی صحبت کنن .
محله ی ما برخلاف بیشتر محله های دیگه که ترک زبانان بیشترین سکنه ی اون جا رو تشکیل می دادن .
اکثر محله و خونه های همجوارمون رو شمالی ها تصرف کرده بودن .بنابراین مجبور بودن فارسی یاد بگیرن .
ولی مامانم هنوزم که هنوزه بعد این همه سال حرف «قاف» را «گاف» تلفظ می کنه و بقول بابا که مرتب سر به سرش میذاره :
ــ گلی زیادی «گاف» می دی .
ق رو گ تلفظ می کنه .
با این که هر دو فارسی رو خوب حرف می زنن ولی ته لهجه شون داد میزنه آذری هستن .

ترنج خاتون
1390,02,05, ساعت : 16:28
ــ اون موگع ها ( موقع ها) تو دهمون ...
ــ توی ده تون .
مگه همه فامیلانون تو خود شهر تبریز زندگی نمی کنن؟
ــ الان چرا .
ولی خیلی از فامیلای دورمون هنوز تو ده زندگی می کنن که تو نمی شناسیشون .
بعدم جلوی مردم می گم تبریز که به گول شما کلاسش بیشتره .
ــ یعنی ،... یعنی قبل از اینکه بیاین تهران واقعاً تو دهات زندگی می کردین ؟
ــ حالا ده یا شهر چه فرگی به حال تو می کنه ؟
ــ اوا ، مامان ...خوب معلومه که فرق می کنه . پس بیخود نبود رقبای درسیم تو مدرسه ، .مدام مسخره م می کردن و می گفتن :
ــ دهاتی اومده شهر ، واسه ما آدم شده ! بچه کتّی . برو گاوت و بدوش .
مامان اخم کرد و با غیض گفت :
ــ گلط(غلط) کردن .مگه خودشون کجائین ؟
از هر کی بپرسی اصلییتت کجائیه ؟ میگه رگ و ریشه ش مال دهاته .
حرف مفت زدن .
اگه همون موگه (موقع)می گفتی ،میومدم حالیشون می کردم که تو بچه ی تهرونی و تازه بیمارستان فرحم بدنیا اومدی .
ــ حرص نخور مامان جون این حرفا که مال الان نیست .
ــ تو که نمی زاری مثل گاشگ (قاشق) نشسته می پری وسط حرف آدم . اون شعره چی بود ؟
یدفه هر دو با هم گفتیم :

اندر وسط کلام مردم
لب باز مکن تو بر تکلم .
ــ ببخشید مامانی دیگه تکرار نمی کنم .
" مامان اصلاً سواد نداره . ولی با حافظه ی قوی و فوق العاده اش .
از بس سر درس و مشق ما نشسته بود و از ما خواسته بود با صدای بلند کتاب فارسی رو روخونی کنیم .
اکثر شعرها و ضرب المثل هاش رو بهتر از ما، حفظ کرده و بخاطر سپرده .
می دونست چه موقع اونا رو بکار ببره تا بجای توضیح و تفسیر ، سخن و کوتاه کنه .
اونایی که از جیک و پیک زندگی مون خبر نداشتن و تازه با اون برخورد می کردن ، مثل نگین دوستم .
وقتی مخاطبش قرار می گرفتن و گرم گفتگو می شدن .
با ضرب المثل ها و حکایاتی که تعریف می کرد فکر می کردن مامانم تحصیل کرده س . البته تا زمانی که سخن وارد بیراهه وادی ، عقاید فاقد پشتوانه ی علمی و خرافه آمیز مامان خانوم
نمی شد .
چنان از اشعار سعدی و حافظ و مولانا برای زینت بخشیدن به نصایحش استفاده می کرد که طرف با همه ی علم و دانش و مدرک بالای تحصیلی بایکوت می شد مقابلش.

ترنج خاتون
1390,02,06, ساعت : 14:52
ــ آره می گفتم تو ده مون . اینجوری نیگا نکن . حالا مثلاً شهرمون ... خوبه ؟
سرمو به علامت تصدیق تکون دادم .
بعد از اینکه کلی دست دست کرد و جونم و برای شنیدن مطالبش به لبم رسوند .
داستانش رو از کتک های مفصلی که « مش بایرام » نصفه شبی ،از یه عده ناشناس ، تو جاده ای که بسوی مزرعه اش می رفته ، خورده ، شروع کرد .
همشهریا فردا صبح ، مش بایرام و خونین و مالین پیدا می کنن و به خونه ش می رسونن .
اونم حکایت ضرب و شتم و آسیب دیدگی بدنش رو چنین ، بازگو می کنه .
تو راهی که به زمین مزروعی اش می رسیده .
بی خیال مشغول سیگار کشیدن و آواز خوندن برای دل خودش بوده که ناگهان متوجه می شه ، یه گربه ی سیاه رنگ ، همگام باهاش راه میاد .
هر چی اونو رد کرده .
گربهه مثل گربه سیاه ما پر رو محل نکرده و به تهدید هاش ترتیب اثر نداده و
براهش همپای اون ادامه داده .
تا اینکه از لجاجت هاش عصبی میشه و از کوره در می ره و با چوب دستی ایی که همراهش بوده به پای حیوان بدبخت می کوبه .
گربه ی بخت برگشته هم لنگون لنگون در میره .
اما نصف شب بعد از اتمام آبیاری محصولاتش همونطور که خسته و کوفته به خونه می گشته .
درست تو اون محلی که گربه ی سیاه رنگه رو زده ، یک عده به سرش می ریزن و تا می خورده کتکش می زنن و
سپس با جا گذاشتن جسم مجروح و صدمه دیده ش به همون حال از مهلکه می گریزن .
از شانس بدش فانوسی که به همراه داشته نفتش تموم شده بوده و تشخیص نداده ضاربین چه کسایی بودن.
اما به جرأت
قسم می خوره که گربهه جن بوده و برای انتقام ، دوستاش رو فرستاده،مردمم حرفش رو قبول کردن .
چرا که اصلاًسابقه نداشته چنین اتفاقی برای کسی تو اون ده رخ داده باشه .
اونم برای مش بایرام که تا حالا آزارش به کسی نرسیده بوده .
و همچنین ضاربین فقط ،قصد تنبیه ش رو داشتن .
نه مالی ازش برده بودن . نه اینکه کشته بودنش .
طاقت نیاوردم و پرسیدم .
ــ اون که قسم می خورده اونا جن بودن . نگفت جنّا چه شکلین ؟
مامان خیره نگام کرد و گفت :
ــ خوب گوش نمی کنی . می گم ، فانوسش خاموش بوده .
اون جوری که من یادمه !
اون شب ماه تو آسمون نبوده ، چطوری می شده اونا رو ببینه؟
ــ خوب مامان جون ، منم همین و می گم . چطور اون قسم خورده که ...
ــ وگتی میگم خوب گوش نمی کنی واسه همینه .
مش بایرام بیچاره تو عمرش ، آزارش به یک مورچه هم نرسیده بوده .
کی باهاش دشمنی داشته که بخواد به اون روز بندازتش ؟
اون گدیما(قدیما) باباش با برادرش یه اختلاف کوچیکی ، سر تصاحب زمین پدر ی شون داشتن .
اما خودش میونه ش با پسر عموهاش خوب بوده .
و اختلافشون با زبون حل شده بود .
بعدشم ، چطور درست همونجایی که گربه رو زده ، کتک خورده ؟
بیچاره یه پاش که واسه همیشه لنگ موند .
درست مثل گربهه که لنگون فرار کرده بود .
اون و گبول نداری این یکی رو چی ...
خودم این و با چشای خودم دیدم .
یه روز با خالت گلنسا رفته بودیم سرچشمه .
سلطنت دختر « خان گزی (قزی)» خانم جلوتر از ما کوزه اش رو پر کرده بود .
یه کم سر به سر هم گذاشتیم و کلی خندیدیم .
آخه خیلی مهربون بود و همیشه به ما از توی جیب جلیقه اش کیشمیش در میاورد می داد .
بازم طبق معمول بهمون کیشمیش داد و با لبخند از مون خدافظی کرد .
هنوز ده بیست گدم از ما دور نشده بود که با صدای شکستن کوزه ش ، یهو از جا پریدیم .
دویدیم به سمتش .
خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه .
هر وقت یاد اون صحنه می افتم تمام موهای بدنم سیخ میشه .
خدا بیامرزتش .
خیلی عذاب کشید طفلک تا مرد.
من و خالت با دیدنش از ترس بهم چسبیده بودیم و نمی دونستیم چیکار باید بکنیم .
افتاده بود روی زمین و دست و پاش یه جوری شده بود .
مثل شاخه های درخت ، بهم پیچیده بود .
ولی بدنش بشدت می لرزید .
از گوشه ی لبش هم کف سفید زده بود بیرون .
وای ! خدا بدور ، چشاش سفید شده بود .
انگار اصلاً سیاهی نداشته .
ببین آخر شبی ، آدمو یاد چه چیزایی میندازی ؟
قبل از اینکه کلامی بگم ادامه داد :
... تا بخودمون اومدیم دیدیم ،جمعیت دورش جمع شده و مادرش بالا سرش نشسته و زار زار گریه می کنه .
نمی دونیم کی به اونا خبر داد ؟
مش کبله ای هم اومده بود و با یه چیز تیز دورش داره دایره می کشه ، این هوا . فوراً زنای ده دوره ش کردن .
من و گلنسا و هرچی بچه مچه اونجا بودکه لای دست و پای اونا سرک می کشیدن تا بهتر ببینن و دور کردن .
مادرش به همه گفته بود :
از وگتی دخترم یه گربه ی سیاه رو ، که می خواسته رون مرگی(مرغی) رو که تو باگ(باغ) کشته بودن و ببره با جارو زده ... این جوری شده ...
گذاشتم مامان صحبت هاش تموم بشه ، بعد اظهار نظر کنم .
... یه نادر خله هم بود که عادت داشت هر زن و دختری رو می بینه شلوارش رو بکشه پایین و معامله اش رو نشون زن و بچه ی مردم بده .
اون بیچاره ام از دست مردم خیلی کتک خورد . با اینکه همه می دونستن کم داره ، ولی بی آزاره .
اما تا می رسیدن بهش می زدن پس گردنش .
زنا و دخترای ده تا می دیدنش جیغ می کشیدن و از سه فرسخی ش در می رفتن .
اونم می گفتند تو بچگی خیلی گربه سیاه ها رو اذیت کرده بوده .
یه کریم جنی هم داشتیم که بیچاره بی آزار بود و
فگط(فقط) با آدمای خیالی دور و برش حرف می زد ،دعوا می کرد و گاهی هم انگار جوک شنیده باشه ، گاه گاه(قاه قاه) می خندید .
طاقت نیاوردم و گفتم :
ــ حتماً اینم پا رو دم یه گربه سیاه گذاشته بوده .
مامان ساده دلم متوجه ی کنایه ام نشد و گفت :
ــ پس چی .
وقتی بچه بوده یه گربه ، کفتر مورد علاگه ش (علاقه) رو گرفته و برده .
هرچند نتونسته بخورتش، ولی زخمیش کرده بوده ،که آخرشم می میره .
اونم کمین کرده بود و وگتی گربه به چنگش افتاده بود .
حسابی به خدمتش رسیده بود .
همه ی این بلا ها رو گربه سیاه ها که میگن جنن سر اون بیچاره ها درآورده بودن !این حرفا دروغ نیست !
خدا بیامرز مامان بزرگم خودش با چشاش عروسی جنها رو ته باگشون(باغشون) دیده بود .
وگتی می گفتم:
ــ ننه، چه شکلی اند ؟
می گفت شکل بخصوصی ندارن .
فگط بجای پا سم دارن .
خیلی از اونا گروب(غروب) به بعد میان روی زمین و به شکلهای مختلفی درمیان .
یکی از این شکل ها هم ، رفتن تو جلد گربه سیاهاس .
همیشه می گفت ،با گربه سیاها کاری نداشته باشین .
بخصوص اگه چشای سبز داشته باشن .
اون به ما یاد داد. چطور باید جن ها را از خودمون دور کنیم .
همونجوری که من برات کردم .
از اون وقتی که فهمیدیم .اونا چقدر خطرناکند .
دیگه حتی به گربه سفیدایی هم که جوجه های خوشگلمون رو بدندونشون گرفته ، می بردن . کاری نداشتیم .
خیلی خودم و کنترل کرده بودم.
تا به قیافه ی با نمک مامان ، در حین ادای صحبتهاش، نخندم .
آخه وقتی به اسم جن و گربه سیاه ، تو جملاتش می رسید چشم و ابروش رو طوری باز و بسته و بالا پایین می برد که
گویی از یک هیولای رویین تن ماقبل تاریخ سخن می گه .
بازم اگه از اونا می ترسید بهش حق می دادم و می گفتم :
عکسشون رو دیده .
اما برای چیزی که ندیده و نمی دونه چه شکلین.
این همه ترس و داستان سرایی از دید من ، واقعاً خنده دار بود .
مامان وقتی به لب و لوچه ام که به سختی جمعش کرده بودم . نگاه کرد . گفت :
ــ حالا فهمیدی ؟
تقصیر خودش با اون نگاه خیره ش بود که اختیارم و از دست دادم و پقی زدم زیر خنده .

ترنج خاتون
1390,02,06, ساعت : 17:08
فوراً برای ماست مالی کردن خنده ی بی موقعم ، گفتم :
ــ آخی بمیرم براش .آقا جنِّ اومده بود با پشمک خانم نامزد بازی ! وای چه کاری کردم . نکنه پشمک خانم هم جن و ما خبر نداریم .
بعد هم بی منظور پرسیدم:
... حالا به نظر شما ، من کدوم یکی از اون مرضا رو می گیرم ؟
نیشگون محکمی از بغل رونم گرفت و گفت :
ــ منو مسخره می کنی ؟
با درد گفتم :
ــ اوخ . مامان ... من غلط کنم ...فقط ...
نیشگون محکمتری از جای قبلی گرفت و با اخم گفت :
ــ منو بگو واسه کی از خوابم زدم .
حتماً فردا سر درد می گیرم .
اونوقت تو داری مسخره م می کنی .
راست می گفت اون خدا بیامرز ، آدمایی که اعتگاد ندارن .
هیچ بلایی سرشون نمیاد .
تو خودت دست صد تا جن رو از پشت می بندی .
بغل رونم رو مالیدم و با آخ و اوخ گفتم :
ــ تقصیر خودتونه مامان جون
همچین از من امضا و تعهد خواستین ...
گفتم الان یه داستان ترسناک برام تعریف می کنید که از ترس بید بید بخودم می لرزم و
شما اجازه می دی وسط شما و بابام بخوابم .
یادتونه ... مثل چند سال پیش آ که تا می تر...
میون حرفم پرید و با خشم تندی گفت :
ــ بترسی . نترسی . این خبرا نیست .
ــ مامان ؟ مامان خانوم . گلی خانم ...
از دستم رنجیده بود . جوابم رو نمی داد .
روش و برگردونده بود و در و دیوارو نگاه می کرد .
حق داشت .
با اون همه ترس و اضطرابی که ، پس از شنیدن کاری که کرده بودم بهش دچار شده بود...
توقع نداشت با شنیدن حرفاش این طوری خونسرد بشینم و مسخره ش کنم .
گونه ش رو ماچ کردم و دستم و روی شکم تپلی اش کشیدم .
با کلماتی که رگ خوابش محسوب می شد .
قربان صدقه ش رفتم .
بهر صورتی بود موفق شدم از دلش در بیارم .
دیدم مثل من خوابش پریده ،منم که تازه چونه م با اون همه قربون صدقه ای که رفته بودم گرم شده بود
.شروع کردم به گفتن نظریات خودم ، که با مطالعه ی کتابای روانشناسی و روانکاوی بدست آورده بودم .
با دلائل علمی، سعی کردم ذهنش رو ، از توهماتی که ساخته و پرداخته و تجسمات یه عده آدم نادونه که بخوردش دادن ، شستشو بدم .
با زبونی ساده ، بهش توضیح دادم . ..
بی سوادی و فقر دانش ،جهالت و نادونی عامل اصلی پیدایش چنین خرافاتی در میان مردمی بوده ، که
برای علت ها و معلول ها پاسخی منطقی و علمی نمی یافتن .
بنابراین برای هر اتفاق ساده ، یا بیماری ناشناخته ، افسانه سرایی می کردن .
و اونو به نیروهای ماوراءالطبیعه و نامرئی ربط می دانن .
ترس از ناشناخته ها ، درک نادرست از وقایع و باور موهوماتی که بطور پویا از نسلی به نسل دیگه رسیده بود .
همه دست به دست هم دادن تا بر اعتقادات غلط اونا صحه گذاشته و به درستی اونا ایمان بیارن .
از مامان پرسیدم :
ــ اونموقع که مش بایرام گفت ، تاریک بوده و چشم ،چشم رو نمی دیده .
یکی ازش نپرسید . خوب مرد مؤمن ،تو که چیزی نمی دیدی!
چطور تشخیص دادی ،اونایی که دارند می زننت ، جن بودند ؟
شاید کار همون پسر عموهایی بوده که به ظاهر اختلافاتشون رو حل شده وانمود می کردن .
شاید مش بایرام برای حفظ آبرو و دامن نزدن به اختلافات خانوادگی ، از روی مصلحت مجبور به گفتن چنین دروغی شده !
چون بقول شما با کس دیگه ای دشمنی نداشته .
مامان متعجب گفت :
ــ چی بگم والله ...
ــ مامان جون حاضرم به شما قول بدم . اگر برم دنبالش و ته و توش رو دربیارم می رسم به همین نتیجه ای که الان رسیدم .
ــ وا مگه خل شدی ؟ می دونی این موضوع مال چند سال پیشه . بیچاره مش بایرام الان استخوناشم تو گور پوسیده .
ــ حیف اونموقع کسی مثل من اونجا نبوده تا مو رو از ماست بیرون بکشه .
ــ اینو می گی دروغ بوده . سلطنت خدا بیامرز رو که با چشای خودمون دیدیم، چی میگی ؟
ــ آخه مامان جون، چرا واسه چیزی که دلیلش رو نمی دونین ذهن خودتون رو مسموم می کنید .
با تعریفایی که شما از حالت های اون خدا بیامرز می کنین .
الان به هر بچه ای بگید . می دونه اون بیماری «صرع » داشته . یا به اصطلاح خودمون غشی بوده .
ــ یعنی من از یه بچه ام... ؟
قبل از اینکه جمله ش رو تموم کنه و موضوع جدیدی برای قهر کردن پیدا کنه .
فوراً کلامش رو قطع کردم و گفتم :
ــ نه قربونتون برم .منظورم بچه های الانه که درس می خونن !

ترنج خاتون
1390,02,13, ساعت : 09:47
اونموقع که شما مدرسه نمی رفتید . منم چون پزشکی می خونم این چیزا رو می دونم .
[ ماست مالی نکن .راستش و بگو ]
خیلی دلم می خواد بزنم تو دهن یاسی خانوم . نفس عمیقی کشیدم و براش توضیح دادم :
ــ مامان جون صرع یه نوع بیماریه که از ضعف یا از کارافتادگی یاخته های مغز سرچشمه می گیره .
همین دلیل باعث شروع حمله های کوچیک یا بزرگی می شه که عوارضش، از دست دادن انقباض یا انبساط عضلاتِ ،
حمله ها بطور بارزی شروع میشه و بعد به تحریک شدید ماهیچه ها منتج میشه .
همون لرزه هایی که شما و خاله رو ترسوند .
این دو تا عامل در فاصله ی کمتر از چند ثانیه انجام میشه و فوراً بعد از اون بیهوشی ناگهانی و عمیقی به بیمار دست میده .
حالت خفقان عامل بیرون اومدن کف از دهان بیماره و هیچ ربطی به زدن گربه سیاه و جنّی شدن اونا نداره ...
در مورد نادر خُله هم به جرأت می تونم بگم که اون بیچاره هم
دچار یکی دیگه از بیماری ها و انحرافات روانی ایی بوده که روانشناسان به اون بیماری « اکسیبسیون » میگند .
مرضی که بیمار از نشون دادن اعضاء جنسی خودش به دیگران لذت می بره .
همه ی این بیماری ها اگه به موقع تشخیص داده یا کنترل می شدن .
این افراد با تعریفایی که شما می کنید اونقدر اذیت نمی شدن و الکی هم کتک نمی خوردن .
شاید بطور حتم بهبود پیدا نمی کردن . اما می شد بیماری شون رو تخفیف داد ، یا با بستری شدنشون تو آسایشگاه از رنج و عذاب خودشون و مردمی که باهاشون سرو کار داشتن ، کاست .
به زبانی ساده ، با مثال ها و استفاده از اطلاعاتی که از کتب علم روانپزشکی و روانکاوی بدست آورده بودم .
براش توضیح دادم که ، این اختلالات روانی از نظر مکتب روانشناسی نام های مختلفی دارن و هر کدام با دارو یا شیوه ای متفاوت درمان می شند یا حداقل کاهش می یابن .
مامان به ظاهر متقاعد شد و خوشحال از اینکه دخترش یه پا دانشمندِ . ..
سر جاش برگشت و سرش و روی بالشت نذاشته ، خوابش برد .
منم با فکر و خیال های خودم و مرور گفته هام به مامان تا خود اذان تشکم را از بس به این سو و آن سو غلتیدم نمد مالی کردم .
حالا چقدر مسخره س که از ترس عضلات پاهام منقبض شده . نمی دونم تمام موعظه هام برای ترک افکار خرافی اون بود . یا دل و جرأت بخشیدن بخودم .
چشام تو تاریکی ، ته پله های زیر زمین رو می کاوید . تودلم با فریاد به خدا گفتم :
ــ غلط کردم خدا ، دیگه تو کارای تو دخالت نمی کنم . همون چیزه وجود داره یا نداره ، ، خودت می دونی !
یه وقت برای اینکه ادبم کنی و بگی فضل فروشی هات رو برای خودت نگهدار ، جلوم ظاهرشون نکنی !
بجون خودم در جا سکته می زنم و جوونمرگ می شم .
[ ای ول بابا ، عجب دل و جرأتی ! با همین پرو پاچین میخوای بری چین و ماچین ؟ جمع کن خودتو .]
ــ اُه... سرم ! تا بحال به یاد ندارم دچار چنین سردردی شده باشم . حتماً کار گربه سیاهست !نکنه این سردرد عمری بشه و توم بمونه ؟
اما من که تو سرش نزدم ؟
اُه... ، پناه برخدا ، خُل شدم . چی دارم میگم . [ صلوات بفرست . ] صلوات نگفت . گفت :بگو، بسم ا...!
تند و تند شروع کردم به گفتن . بدون نگاه کردن به اطرافم ، کلید برق دستشویی و زدم و پریدم توش .
راست گفته بودن :" بهترین جا برای تفکر دستشویی است . " کی گفته نمی دونم !شاید هم از کلمات قصار خودم باشه !
انقدر این افکار پوچ و موهوم ریشه در ذهن و افکارمون داره و خوراک مجالس مونه . که به این
سادگی ها نمی شه ریشه ی اونا رو خشک کرد . فقط باید بخاطر بسپارم برای نادانسته هام ، داستانهای نامعقول و کذب سر هم نکنم و خیلی مفید و مختصر به بچه هام بگم ، نمی دونم . پس از مطالعه به شما پاسخ می دم . اعتراف به نادونی بهتر از این که ذهن کوچیک و ساده ی اونا رو با افکار و اطلاعات غلط مسموم کنیم .نباید داستان های جن و پری ، آل و لولو رو به نسل بعدیم منتقل کنم . البته با این همه فیلم های ترسناک ساخته شده ی هالیوودی از زامبی ها و خون آشام ها ، دیگه جن و پری ها رفتند تو گاراژ !
[ تو اول شوهر کن . بعد به بچه هات برس ! ]
لب حوض نشستم و شیر آب و پیچوندم .تا آستین هام و بالا زدم ، صدای مادرم از توی اتاق بلند شد :
ــ یاسی ؟ ... تو حیاط چیکار می کنی ؟ چرا انقدر سرو صدا راه انداختی ؟
اگه پاسخش رو ، مثل خودش می دادم . صدام و هفت خونه اون ورترم می شنیدن .به سرعت از پله ها بالا رفتم و دم در گفتم :
ــ مامان یواشتر . .. دارم وضو می گیرم ... اگه می خواید نمازتون قضا نشه بلند شید .
از پله ها پریدم . تا شیر آب رو که باز گذاشته بودم ، ببندم . در اتاق با سر و صدا گشوده شد .و هیکل چاق و گوشت آلود مامان خانوم دم در نمایان شد . خمیازه ای کشید . سردش شد و دستای توپولش رو زیر بغلش فرو برد .
ــ چقدر زود ... تازه خوابم برده بود ... وضوت رو بگیر ، منم الان میام . بابات چرا پا نشده ؟ همیشه اذون نزده
سجاده اش پهنه !
تو دلم قربون صدقه ی لپای گلی ش رفتم .چقدر دیشب اذیتش کردم .
حتماً با اون استرسی که بهش دادم ، خوابید . خواب های بد دیده که فکر می کنه تازه خوابش برده .
با اون همه سرو صدای خرو پف بابا ، دم گوشش تکون نخورده اما با صدای آهسته ی شرشر آب ، از این فاصله ... می گه :
ــچرا انقدر سرو صدا راه انداختی ؟
خدا به دادم برسه .
حتماً می خواد بگه بد خواب شدم و بندازه گردن من !
صداش و شنیدم که با ناز پدرم و صدا می زنه . عجیب بود . سابقه نداشت بابا خواب بمونه .