PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مجموعه داستان های کوتاه | رضا کاظمی



م.ن
1389,12,09, ساعت : 15:53
چشمهام را بستَم، ماشه را چکاندم. مُخَش پُکید. افتاد. پخشِ زمین. بهروو.

اسلحه را گذاشته بودم روو شقیقهش، فشار داده گفته بودم: راه بیفت! حواسَت هم فکرت هم نرود بخواهی جار بکشی، جَرمَنجَر راه بیندازی نیمه شبی مردم را مأمورین را بِکِشی توو کوچه خیابان که: می خواهد بِکُشَدَم. جانی است. خلاصَم کنید از دستَش. بُهتزده بود. رنگ از رووش – رُخَش پریده، سفید شده بود. مِیّتِ سَرِ پا. آسمان هم مهتاب بود. قرص کامل. زیر نوورِ ماه، شده بود کافوور. نه، شده بود پودرِ رختشوویی انگار، که عرقَش شُرِّه کرده از پیشانیش، شده بود حُبابحُباب، برق میزد. اسلحه را از شقیقهش برداشته گذاشتَم – گذاشته بودم پشتَش. میان کتفهاش. هُلَش داده بودم جلو. راه افتاده بود. زبانَش بند آمده قفل شده بود. گریپاچ. کوچه سکوت بود. روشن بود. گفته بودم از کنار دیوار برود. سایه روشنا، تاریکتر است؛ مرگَش دیرتر میرسد، میتواند بیشتر فکر کند به گُهی – لَجَنی که آنسالها خورده – پاشیده بود به سر و رووم، به زندهگانیم. ساعت از بووقِ سگ هم گذشته انداخته بود توو سراشیبی. سکوت. نه مأمورِ گشتی، نه صدای گذشتن – دویدن – فریادِ ایستی! شهر مُرده بود انگار. البتْ صبح بیدار میشد؛ پُر از آشوب – آتش – صدا – وِلوِلِه.

گفته بودم توو سایهی دیوار برود؛ حواسَش هم به جلو پاش باشد سنگی چالهای در نیاید پیشِ پاش کَلِّه کند بیفتد سرش بخورد به سنگفرش بِپُکَد؛ پیش از آنکه بِم بگوید، ناله کند، بگوید: غلطِ بیراه، غلطِ بیجا کردم – کرده بودم آنسالها که جلو چشم نبودی. بگوید، به دست و پام بیفتد بگوید گُه خورده وقتی جلو چشم نبودم کلاهِ قُرُمساقیاَم را باد میداده، به ریشِ نداشتهاَم میخندیده – میخندیدهاَند. بگوید. همه حرفهای نگفته – مَگووش را بِم بگوید. حرفَم را گوش گرفته، لرز لرزان، مسخ شده از کنارهی دیوار رفته بود. من هم پشتَش با اسلحهای که قَراوُل رفته بودم طرفَش. جاییش که اگر برمیگشت قلبَش بود. پیچیده بودیم – پیچیدیم توو کوچهای بزرگتر – پهنتر. کوچه نه، خیابان. جلوترمان چارراه بود. روشن، نوورباران، انگار روز. مأمور هم بود. زیاد. چار طرف. همه مسلح. اسلحهم را چپاندم – چپانده بودم توو خِشتَکَم جیبَم جاییم نبینند. میدیدند، جام حداقل – کمِ کمَش توو گورستانِ شهر بود. قطعهی مجهولالهُویهها. جووری گذاشته بودمَش که قُلُمبه هم اگر شد روو به جلو باشد، ذهنشان وارخَطا برود که: آقا هم بعله! گفتَم – گفته بودم آرام باشد. سکوت. انگار زن و شوهریم. همبستر. داریم از بیمارستانی – درمانگاهی که سرِ شب رفته بودیم برمیگردیم. گفته بودم: پرسیدند بگو دردت بوده – گرفته. بیموقع. بگو سهماهَهس مثلن، اما نمیدانی چرا الان. دست که نمیگذارند روو شکمَت ببینند – بگویند کجاش درد بوده، ها؟

مُخَش را زده پُکانده بودم. خون، شَتَک زده دیوارِ کناریش را لکّه لکّه کرده بود. ایستاده بودم بالا سرش. مبهوت. برقگرفته. خشک. ترس هم داشتم. آنی بود خودم را – خودم را اگر سفت نگرفته بودم، پاهام را نچسبانده فشار نداده بودم به هم، آبِروو نمیماند برام. خیس میکردم خودم را. افتاده بود بهروو. حوضچهی خون درست کرده – شده بود دورِ سرش. خون راه کشیده، داشت میرفت سمت جووی. جوویِ باریکی از میان کوچه میگذشت. نِگاش کردم – کرده بودم. اسلحه هنوز توو مُشتَم بود. قراول. تا به خود بیایم ببینم چه کردهاَم، زده ترتیبِ چه کسی را دادهاَم و چرا، صدای دویدن آمده بود. شنیدم. نزدیک. صدای پوتینهایی که محکم کوبیده میشدند روو آسفالت. انگار رژه بروند – میرفتند. صدای فریادهایی شنیدم که پرسیده بودند – میپرسیدند از هم: “صدای تیر از کدام سوو بود – بوده است؟”

شهر شلوغ شده ریخته بودند مردم از خانههاشان بیرون. انگار توو لانهی زنبوور دوود وِل داده باشی. دوود هم بود. سفید. اشکآور. مَزَّهش را یکبار چشیده بودم – چشیدم، جووریکه چشمهام پُر شد اشک، سوزش. شُرِّهی اشک پایین آمد، با آب بینیم قاتی شد، از کنار لبهام شُرید پایین. میان راه هم از دَرزِ لبهام مکیده شد – شده بود: شوور. تلخ. تُند؛ انگار فلفل. همهجا مأمور بود. ترس داشتَم. جانَم را میخواستَم، لااقل آنقدر که پیداش کنم، خِرکِش بیاورمَش خانهی اجاره – کرایهایم، ببندمَش به صندلی، و بِش بگویم حرف بزند برام. بعد، یکجوری – طوری ببرمَش بیرون از شهر، خاکی سرش بریزم. بِکُشمَش. دفنَش کنم. دست و لباسهای خاکیم را هم بتکانم برگردم توو شلوغی شهر، لابهلای مردمی که از خانههاشان زده بودند بیرون با مشتهای گره کرده بالای سر. کی به کی بود؟ یک کشته بیشتر – کمتر، توفیری نداشت.

دو سال عقدِ – مَحرَمِ – حلالِ هم بودیم. درسِمان تمام شده پِیِ کار میگشتیم – گشته بودیم. کار شده بود جِن، ما بسمالله. مدتی که گذشت، فرشته پیدا کرد. اسمَش فرشته بود. صِداش میزدم فِری. خوشَش میآمد. نه اینکه مووهاش – گیسهاش هم فرفری بود، بیشتر کِیفوور میشد. فرشته کار پیدا کرد. توو شرکتِ – دفترِ یکی از استادهای دانشکده. دکتر صافی. رفت شد منشیِ رییس. نه، اول شد کارشناسِ امور مالی، بعد با حفظ سمت شد منشی دکتر – رییس! بارها بِش گفتَم – گفته بودم، سرش هَوار – یَشَر کشیده بودم: “لانهی زنبوور است آنجا، رهاش کن! یا لااقل – اَقَلَّکَم رَهام نمیکنی، همان کارشناس امور مالی را بچسب، منشیگری پیشکِشَت. وِل بده!” نداد. نکرد. گفت – گفته بود: “مگر نمیخواهیم زودتر برویم برا خودمان زیر سقف، سقفِ خودمان را برویم داشته باشیم زندهگانیمان را شروع کنیم؟ خب، اینطور زودتر میرویم دیگر.” میگفت: “تو کارَت به اینکارها نباشد، حواسَت را بِدِه – جمعِ کارِ خودت باشد حواسَت کار پیدا کنی سامان بدهی – بدهیم خودمان را.” کم میآوردم جلوش. همیشه. خُب، همین دیگر. آخرش هم معلوم بود – است. مثل همهی قصهها – حکایتها – اوسنههای جدید – قدیم که آخرش یکجوور یا دو جوور تمام میشود. اینهم تمام شد – شده بود. فاتحه.

صدای فریادهایی شنیدم – شنیده بودم که میپرسیدند از هم: “صدای تیر از کدام سوو بود – بوده است؟” دیدم عجب خری، الاغی، احمقی بودهاَم – هستم. با خودم گفتَم: ببین چه گُهی – غلطی کرده خوردهای، حالا بیا خاک بریز – بپاش رووش؛ بووش شهر را بر ندارد یقهاَت را بگیرند ببرندَت پای چوبه، یا نه، همین حالا که مأمورها رسیدند بگذارَندَت سینهی دیوار و تَرَق! اسمَت هم که رووت است توو این شلوغی: آشوب طلب. یاغی. آشوبگر و هزار و یک اسم و اَنگِ دیگر که هرکدامَش کفایت میکند برا حرام کردن یک تیرِ کلاشینکوفِ رووسی یا همین هفتتیری که توو دستِ خودت عرق کرده – بلاتکلیف مانده نمیدانی کُجات بتپانیش دیده نشود. پیداش کرده بودم. به همین راحتی. انگاری توو شلوغی پرت شده افتاده بود زیرِ ماشینی که پارک کرده مانده بود کنار خیابان. نوور افتاده، برق زده بود لولَهش. دیده، برداشته آورده بودم خانهی اجارهای – کرایهایم. دست انداختَم – انداخته بودم زیرِ کتفهاش بلندَش کنم. لباسَش از خون خیس و لزج شده بود. خواسته بودم – خواستَم بیاورمَش بالا روو سینهم عقب عقب ببرمَش اما دستَم سُر خورد، افتاد. با پیشانی. دَرَق. با خودم گفتَم مُرده است دردش نمیگیرد؛ صداش هم درنمیآید دیگر. صداش عجیب جیغ بود. نشد. جفت پاهاش را گرفتَم کشیدم بُردم طرفِ – سمتِ کوچه باریکهای که از شرق میآمد میخورد به کوچه – خیابانی که تووش بودیم. کوچهی « آشتیکُنون » بود. باریک و تاریک. پاهاش – لنگهاش را رها کردم بیفتد. افتاد. لَخت و سنگین. مثل پاهای یک مُرده! هنوز بهروو بود. تیز برگشتَم کیف و لنگه کفشی که ازش مانده بود کنار حوضچهی خون، برداشته دوباره چپیدم توو کوچه. رَدِّ خون، معلوم – پیدا بود. پوتینها به سرعت آمدند گذشتند. یک دوتاشان سر کرده بودند – سر کردند توو کوچه را سُکیدند. تاریک بود، عقب کشیدند رفتند. مانده بودم حیرت – شگفتزده. یعنی خط خون را ندیدند – ندیده بودند؟ کوور؟ به سرعت آمده، گذشته، رفته بودند – رفتند. سکوت شد.

سکوت شده بود بینمان. حرفی برا گفتن نمانده – نداشتیم. کار از کار که باید میگذشت گذشته بود. من دستَم بندِ کارِ مناسب – درخوری نشد. فرشته حقوقِ دوبرابر میگرفت. آرام آرام صداش را رووم بلند کرد – میکرد. معطلِ بهانه بود؛ مییافت – پیدا میکرد، میشد کولی؛ کولیگری میکرد. قهر. آشتی. حقوقَش دو برابر بود. منشیِ دکتر صافی. کارشناس امور مالی؛ و زیبا – قشنگ – خواستنی بود. بود که خواسته بودمَش. زیاد هم میخواستمَش. خر بودم؟ ها که بودم. الاغ و یابوو هم که بگذارند رووش میگویم قربانِ زبانِتان. هیچ دیگر. حرفی نمانده – نیاز نیست بگویم – بزنم تا همه بفهمند چه گلی به سرم زد – زده شد. همین. خلاص.

مانده بودم با جنازهش چه کنم. روو دستَم مانده بود عجیب. خودم هم گیج و گوول. گرم بودم هنوز. کمی ماندم بالاسرش. کوبِشِ قلبَم که آرام گرفت، گفتَم رهاش میکنم میروم. کی توو این اوضاع احوال میگردد پیِ قاتل؟ شهر بههمریخته – در هم گوریده شده بود. یکطرف مردم یکطرف نظامیها. سیاست حالیم نمیشد – نمیفهمیدم. کاری هم بِش نداشتم. خَرِ خودم را میراندم. توو شلوغیها نمیرفتم – درنمیآمدم از خانه. میماندم سکوت شود – میشد، میزدم بیرون. کوچه پسکوچهها را گز میکردم. دکهی پرت افتادهای میجُستَم سیگار و خرت و پِرتهام را میخریدم برمیگشتَم به لانَهم. آنشب هم زده بودم به تاریکی پِیِ سیگار. توو کوچهای میرفتم که دیدمَش. حتمْ اگر کسی توو چشمهام نگاه میکرد، برقی که از سه فازم پریده – زده مُخَم را تعطیل کرده بود میدید. دیدمَش. از رووبهروو میآمد. آنطرف جووی. سرش توو لاکِ خودش، با ذهن خودش درگیر بود. بیحواس میآمد. سهسال و هشتماه دقیق پِیاَش گشته بودم – میگشتَم. عهد کرده بودم با خودم گیرش بیندازم – گیرم بیفتد بِکُشَمَش. حالام کُشته بودَمَش؛ البتْ نه آنجوور که میخواستَم.

دکتر صافی داماد خوبی بود – شد. اینرا بعدها فهمیدم. فِری چسبید بِش. نه، دکتر چسبید به فِری. نمیدانم، خلاصه یکیشان چسبید به دیگری و رهاش نکرد تا روزی که فرشته در بیاید بِم بگوید: “ماهان، اینطور که میرویم بهجایی نمیرسیم، سر و سامان نمیگیریم، خانهیکی نمیشویم. نمیشود بشویم.” گفته بود: “خانواده گذاشتهاَندَم توویِ – لای منگنه که: آخرش چه؟ چه میخواهید بکنید؟” بِش گفتَم – گفته بودم: “خب. منظور؟” گفت: “هیچ دیگر. یعنی بیا چیز…، ماهان میگویم حالا که…” افتاده بود تِتِه پِتِه. زبانَش راحت نمیگشت – نمیچرخید بگوید جدا سوا شویم هرکی برود سییِه خودش، زندهگانی مُردهگانیِ خودش؛ و خلاص. گفتَم: “طلاق؟” چشمهاش خندید. برقبرقی شد. گفتَم: “نع!” غلیظ گفته بودم بفهمد حرفِ چرتِ احمقانهای زده – پرانده، پس بگیردَش، چندتا هم غلط کردم شِکر خوردم بگذارد رووش بَرَش گرداند بِم. پس نگرفت. چیزی هم نگذاشت رووش بدهد بِم خوشخوشانم بشود با خودم بگویم: حرفَم چه بُرشی داشت – دارد ها! یکماه بعد، از دفترخانه آمده بودیم – آمدیم بیرون. راهمان جدا شد. وقتِ امضاء دفترِ ثبت با خودم گفتَم – عهد کردم بِکُشَمَش.

گفتَم – گفته بودم آرام باشد بگذارد از کنار مأمورها بگذریم. بگذارد فکر کنند زن و شوهریم – همبستر. داریم از بیمارستانی – درمانگاهی برمیگردیم. گذاشت. حرفی نزد. سکوت. در سکوت گذشتیم. چپ چپ نگاهِمان کردند – کرده بودند، اما ایست – بازرسی – استنطاق، نه. نَفَسَم را که حبس کرده نگه داشته بودم داشت میترکاندم، رها کردم. پووووف. کنار به کنار هم رفتیم. پیچیدیم توو کوچه – خیابانی گشادتر. روشن بود. تیر چراغ برقهاش ردیف. چراغهاشان هم لاکردار همه سالم. نوورباران. تا پیچیدیم توو کوچه – خیابانِ بزرگتر، ناسازگار شد. شلوغبازی کرد – در آورد. صداش را بُرد بالا. صداش هنوز جیغ بود؛ مثل سهسال و هشتماهِ پیش. مانده بودم فکری – فکری شده بودم چرا جلو مأمورها هیچ نگفته خلاصی نخواسته داد و هوار راه نینداخته بود. صُمُّ بُکم. اما حالا توو کوچه کولیبازی – کولیگریاَش یادش افتاده – گُل کرده بود. اسلحه را که توو شلوارم خشتکَم جیبَم جاییم فروو کرده بودم بیرون آورده گذاشتَم پُشتَش. روو ستون فقرات. فشار دادم. عصبی ولی آرام اَزَش خواستَم خفه – لالمونی بگیرد. نشد. نگرفت. آرام اسلحه را آوردم بالا گذاشتَم روو شقیقَهش. عَدلْ همانجا که بار اول گذاشته فشار داده گفته بودم راه بیفتد؛ و رنگَش پریده – برقگرفته – مبهوتشده راه افتاده بود. لولهی اسلحه را بیشتر – محکمتر فشار دادم صِداش بِبُرَّد. نبرید. تازه صداش را هم بُرد بالاتر. گفتَم – گفته بودم: “میزنم ناکارت میکنم ها.” گفت: “مردش نیستی.” داغ کردم. پیستوون چسباندم. گفتَم: “میزنم، اما حالا نه؛ هنوز بات کار دارم.” صداش نبرید. حرفْ قاتیِ صداش کرد. چرند. چرت. دروغ. درخواست – التماس – تمنا هم توو جمله – حرفهاش بود. نه به من، روو به در و دیوار، پنجرهها که هنوز خاموش بودند روشن نشده – نکرده بودند سر کنند بیرون ببینند چه خبر است. دیدم اوضاع دارد – داشت اوضاع خراب میشد. داشت خرابکاری میکرد. صدام را بردم بالا که: “لکاته! میزنم میترکانَمَت، لُخت میاندازم جلو سگها لاشهاَت را لیس بزنند خوشخوشانِشان بشود بیفتند به هم آ.” چشمهاش جِرید – گشاد شد. گفت: “تخمَش را نداری بزنی؛ جاش زِرُّ وِر میکنی. گُندهگووزیهای همیشه.” چشمهای من هم جِرید – گشاد شد. صداش را برد بالاتر. داد زد. جیغ. فریاد: “به قبرِ پدرت – روو قبر پدرت تِر زدهای، کارخرابی کردهای نزنی. بزن!” گوشهام چشمهام گونههام، همهجام داغ شد. سرخ. خون دوید تووشان. چشمهام را بستَم، ماشه را چکاندم. مُخَش پُکید. افتاد. پخشِ زمین. بهروو.

م.ن
1389,12,09, ساعت : 21:58
جیب به جیب

آمده بود کتابهاش را بفروشد. گفت بروم خانهاَش کتابهاش را اَنداز وَرَنداز کنم قیمت بگذارم بخرم. رفتم. خانهاَش خالی بود. انگاری خانهی کسی که بخواهد فرداش بپرد بههوای فرنگ. فقط دیوارهاش پُر بود. ردیف کتابها تمامِ دیوارهای سالن را گرفته رفته بودند تا سقف. مثلِ نقاشیدیواری. نگاش کردم. نگام کرد؛ یعنی شروع کن، تخمین بزن، پولَش را بده، بار کن ببر؛ عجله دارم. رفت از سالن بیرون. گشتی زدم، نگاهِ خریداری کردم؛ و حسابکتاب. آمد. دو استکان با اِنگارهی طلایی روو سینیِ توو دستهاش بود؛ که میلرزید. سینیِ لرزان را گرفت جلوم. برداشتم. بوو کشیدم، و همراش گفتم: "اُوومّ، چه خوشعطر!" و شبیهِ لبخند شدم. بعد، لب زدم، هوورت کشیدم، خوردم. روو لبهاش لبخند قشنگی بود. از آن لبخندهای واقعیِ مهربانانه. استکان را گذاشتم روو سینی که توو دستهاش معطل مانده بود. گفت: "خب پسرم؟" نَرم گفتم: "دلِتان میآید اینها را - یعنی دلِتان میآید از اینها دل بکنید؟" نگاهَش بیتفاوت شد، و گفت: "پولَش را لازم - به پولَش نیاز دارم." چیزی حرفی نگفتم نزدم. بِش نمیآمد پوللازم باشد. انگاری فکرم را از نگام خواند که با نِگاش بِم گفت: تو کاریت نباشد، کارت را بکن! با چشمهام گفتم: چشم. و دوباره چرخی توو سالنِ کتابخانهاَش زدم؛ نگاه کردم. پُر بود کتابهای قدیمی، نایاب، دستنویس. بهرووم نیاوردم بفهمد چی را دارد از دست میدهد. من خریدار بودم، او هم فروشنده. دلسوزی معنا نداشت دیگر. برگشتم آمدم طرفَش و مثلِ سِمساریها بُزخَرانه گفتم: "سرجمع سهمیلیون." میدانستم کمِ کم دهبرابر بیشتر میارزند. گفتم و منتظر ماندم تا چشمهاش گشاد شود، اَخم کند، و عصبی از خانهاَش بیندازدم بیرون. نشد، نکرد، نینداختم بیرون. با همان لبخندِ مهربانَش که اینبار چیزی حرفی هم پشتَش بود و نفهمیدم گفت: "خوب است. همینقدر هم نیاز داشتم - دارم. بنویس چکَش را." حالا چشمهای خودم گشاد شد، جِرید از هم. چیزی نگفتم. خوشخوشانم شده بود. چک را نوشتم دادم دستش. بعد، زنگ زدم بچهها بیایند بار کنند ببرند انبار. خودم هم باش خدانگهدار کردم، و سرخوش و شنگول رفتم.
فرداش، کارمند بانک که آشنایم بود زنگ زد گفت همان خانمِ لبخندْمهربانْ چکِ سهمیلونیِ مرا بُرده نقد کرده و همانجا هم ریخته به حسابِ نمیدانم کُجا. گفتم: "خب، منظور؟" گفت: "نمیشناسیش مگر؟" گفتم: "نه. مُشتری بود. مگر همهی مُشتریهام را باس بشناسم؟" گفت: "نه، ولی... آخر این خانمْ آشنا - سرشناسِ این منطقه است، گفتم شاید..." بیمیل بیتفاوت جواب دادم: "نه. برا من فقط یک مُشتریِ چاق و تُپُل بود؛ از آن حسابیهاش!" صداش کمی گرفته شد: "یعنی تو هیچ ملتفتِ خودش - چهرهاَش نشدی؟" با گیجمَشَنگی گفتم: "نه، یعنی اِی همچین... انگاری یکجوورهایی بود، نه؟ حالا چهطور شده است مگر؟" صداش شبیهِ سکووت شد. خودم را از خُلمَنگی درآوردم و صِدام را کمی بردم بالا: "پَ چرا هیچ نمیگویی؟ خب بگو دیگر، تا جان بهسر، جان بهلب نشده - نکردهایم." حالا صداش شبیهِ بغض، شبیهِ هقهق شد. توو هقهقهاش گفت: "همهی زندهگانیش را فروخته به امثالِ تو! ریخته به حساب کودکانِ سرطانی. مَحَک. درصورتیکه خودش... خودش... خودش هم..." نگران - مضطربْ صِدام را انداختم سرم: "خودش هم چی لامَسَّب؟ خودش هم چی؟" گفت: "خودش هم سرطانی است. خون."
برقگرفته - شوکزده شدم؛ و گووشی از دستم افتاد!

م.ن
1389,12,09, ساعت : 22:12
دو پنجره اُمید

داشتم ماشینِ عرووس گل میزدم که صدای پیر و لرزانی زیرِ گووشَم گفت: پسرم، بامبو هم داری؟ سرم را برگرداندم آوردم بالا طرفِ صدا و نِگاش کردم. پیرزن دوباره سؤالَش را تکرار کرد. گفتَم: ها، مادر. داریم. خوبَش را هم داریم. نرمه لبخندی روو لبهاش نشست و چشمهاش هم که عجیب ریز و کوچک بود برق برقی شد. گفت: بامبو خاصیتَش چی هست؟ همانطور که نِگاش میکردم گفتم: برا خانهتان شادابی میآورد. نشاط. امید به زندهگی؛ نه که رنگَش سبز است. گفت: پس بیزحمت ده شاخه بِم بِدِه. چشمهام گرد شد. یعنی تعجب. گفتَم: ده تا؟ اَدای خودم را درآورد: ها، پسرم، ده تا. رووبانی که بلاتکلیف مانده بود توو دستَم چسباندم دستگیرهی ماشین و گفتَم: باشد ولی حالا که دستَم بند است. شاگرد-کارگر هم که ندارم. میانِ حرفَم درآمد گفت: با گلدانِ شیشهاییش لطفن. گفتَم: دیگر بدتر. چشمهای ریزش را ریزتر کرد، کمی هم تعجب ریخت تووشان گفت: چرا؟ گفتَم: برا اینکه ندارم. باس تهیه کنم براتان. گفت: خُب؟ گفتَم: هیچ. شما آدرس بدهید، کارِ ماشین عرووس تمام شد همه را با هم براتان میآورم درِ منزل تقدیم میکنم. چشمهاش برگشتند به حالِ سابق. آرام گرفتند. خوشحالی ریخت تووشان و کمی هم روو لبهاش. گفت: خیر ببینی پسرم. بعد آدرسِ خانهش را داد؛ و رفت.
***
از ماشین پیاده شده زنگِ خانهش را زدم. طول کشید تا بیاید. آمد. در را باز کرد. تعارف کرد بروم توو، فنجانی چای میهمانش. نه نیاوردم. حسَّم بِش خوب بود. داخل شدم. گلدان و بامبوها را گوشهای گذاشتَم نشستَم. چای آورد، توو استکانهایی با اِنگارهی نقرهای. کمی بعد گفت: اگر زحمتی نیست گلدان و بامبوها را برام بگذار روویِ رَفِ پشتِ پرده. گفتَم: روو رَف؟ پشتِ پرده- پنجره؟ روو به کووچه؟ گفت: ها پسرم، روو به کوچه. گفتَم: چرا؟ آخر، چیز...، گفت: لطفن. بی اختیار پا شدم گلدان را برداشتَم بُردم کنار پنجره، پرده را زدم کنار، گذاشتَم روو تاقچهش. داشتَم بامبوها را مرتب میکردم که نِگام رفت به هوا بیرون. کووچه. یکهو لرزم گرفت. موور موور. پشتِ پنجره، روو به رووی خانهش، خانهای بود با پنجرهای بزرگ. بیپرده. و تختِ کوچکی؛ که پسرک یا دخترکی با مووهای ریخته، سُرُم به دست، خوابیده بود رووش و نِگا بامبوها میکرد.

م.ن
1389,12,09, ساعت : 22:22
یک سفر، دو لیوان چایِ آشغال؛ و دختری که شبیهِ تو بود

داد زدم سرش گفتم: "وِل کن خدانَدار، پاره میشود بدبخت میشوم بیچارهم میکند استاد، این ترمِ آخری." سفت چسبیده مُچاله کرده بود نقشههای کالْکی شدهی پروژهم را، وِلَم نمیداد رَهام نمیکرد؛ فقط برا خنده شوخی. شوخیش گرفته بود انگار، آن وقتِ بیوقتِ حوصلهنداریِ من. کجا؟ جلوی درِ دانشکده، که ریخته بودند بچهها بیرون بروند سلف یا بروند شهر، و بینشان هم پُر بود جاسوسهای کمیته انضباطی. میخواستیم برویم - میرفتیم شهر. روو به رووی درِ خروجی، جادهی اصلی بود. سواری - تریلر - کامیونرو. جاده، مثل زبانِ سُرخْ نه، سیاهْ سُربیْ خاکستریِ چَلپاسهای بود که دراز - پهن شده باشد عینِ فرش، و انتظار حشرهای شاپرکی چیزی را بکشد تا رووش پا بگذارد بپیچدش بههم بچپاند توو دهانَش - گالَهش. دیدم رها نمیکند و عنقریب است ترتیبِ نقشهها برا همیشه داده شود یکترم اضافْ بگذارد روو دستم؛ که بِش بیراه گفتم. ناجوور بِش بیراه گفتم. همانطور که هروقت میخواستم برا مدتی از خودم بتارانَمَش میگفتم، گفتم. فقط چشمهاش را - چشمهاش را فقط یادم مانده چهطور گشاد شدند و رگهای خونی چهطور با سرعت دویدند توو سفیدیِ آبیگونِشان و خودش چهطور لرزِ عصبی گرفت. لولهی نقشهها را یکهو رها کرد، رووش را اَزَم گرداند دوید سمت جاده که برود آنسو ماشین بگیرد برا شهر. ماتبُرده نگاش کردم - میکردم؛ و فقط برقِ چشمهای چَلپاسه را میدیدم - دیدم که داشت فرش - زبانَش را با سرعت جمع - لوله میکرد میداد توو.
نشسته بودم صندلیْ عقبِ ماشین کرایه، به قصد شمال. قصدِ تفریح - خوشگذرانی نداشتم همچین، که بروم برا خودم یَلَّلی تَلَّلی بخورم برگردم سرِ کار - زندهگانیم. یک حسِ کهنه - غمناک - قدیمی - نمناکْ نمیدانم از کجا آمد ریخت توو مویرگهای جانمْ بِم گفت همینطور یکهویی هوا به سرت بزند...؛ نه یکهویی همینطوری هوا به سرم زد - هواییِ شمال و مه و دریا شدم، ساک - مسواک - حوله، شال و کلاهِ هول هولکی کردم راه کشیدم طرفِ ترمینال.
راننده لَنگِ یک تَک مسافر بود که راه بیندازد اُوتُلَش را، تختِ گاز برود جادههای خوشگل - قشنگ - برگریزان را، برساندم - برساندمان همانجا که هوا - هَوَسَش کرده بودم. راننده با همان لهجهای که باسْ داشته باشد، صدا میزد - مسافرطلبی میکرد. دو مسافر داشت یکی دیگر میخواست. صندلی جلو کامِلِه مردی سرْطاس نشسته، توو خودش بود. عقبْ من بودم و یک جای خالی؛ که خدا خدا میکردم آدمِ عُنُق - عبوس - گُهی ننشیند کنارم مجبور باشم - شوم همهاَش سکوتِ مرگ بگیرم وُ، زُل زُلِ بیرون. هرچند میمُردم برا طبیعت و گل و بلبل و این حرفها، ولی مسافرتِ بیهمنشین برام مثلِ صبحانهی بیکره مُربّا بود - است همیشه. صندلیِ کناریم پُر شد؛ آنهم وقتی داشت حوصلهم سر میرفت میریخت کفِ ماشینِ راننده؛ که پژوی دربِ داغانی بود، مَلَس برا مسافرکِشی. مسافر آخری آمد نشست کنارم. زِرتی نگاش کردم همان کابوسی نباشد که خدا خداش نمیکردم - نمیخواستمَش باشد. نبود. کابوس نبود. یک دختر جوان بود که شباهت به دانشجوها میبُرد. البتْ اینکه میگویم به دانشجوها شباهت میبُرد، بیراه نمیگویم؛ از کتابهاش میگویم که اضافه بارَش بود و روو زانوها - پاهاشْ سفت گرفته بودشان. خب، هر اُلاغی میتواند از چهارتا کتابِ دانشگاهی بفهمد که حمّالَش هم باس دانشجو باشد؛ منهم از اُلاغ کمتر نبودم - نیستم که!
راننده استارت زد، دنده انداخت، راه افتاد. جادهی غربِ تهران را گرفت که برود برود برود برسد رشت. هوا رشت کرده بودم. رفتن و گشتن توو کوچه پسکوچههایی که دورهی دانشجوییم تووشان گشته - چرخ زده - زندهگی کرده - ماجراها داشتم. یک دهسالی از وقتِ فارغ شدن - بیرون آمدن از دانشگام گذشته بود؛ و نکرده بودم - نشده بود بروم ببینم چه گذشته این سالها بر شهری که تووش جان گرفته - جان داده بودم. حالْ یکهویی به سرم افتاده بود بروم بگردم ببینم، هوایی به کلّهم بدهم برگردم. توو خودم با خودم داشتم دوره میکردم که صدا دختر توو گوشم گفت: "ببخشید آقا میشود پنجره را بدهید بالا؟ هوا سرد کرده، نه؟" نگاش کردم. منتظر تأیید حرفش بود که بگویم: ها سرد کرده! گفتم: "سرد؟ نه! هوا به این خوبی - باحالی - مَلَسی را بش میگویید سرد؟" کمی خندهش آمد - تعجبش شد. حتمی با خودش هم گفت: اینْ دیگر چه گاگوولی است!
نگا دختر کرده بودم و نگاش نکرده بودم. انگاری چشمهام روو هوا چرخیده - سُر خورده بود روو چهرهش، برگشته بود سر بالا، گردیده بود جای اولی که بودْ داشت بیرون را میسُکید با خاطره بازیهاش. یکباره برگشتم بهرووشْ خیرهش شدم. ترس بَرَش داشت دیوانهای خُلی مَشَنگی چیزی باشم که اینطور نگاش میکنم. سریعْ خیرهگیِ نگام را گرفتم، تووش کمی مهربانی - لبخند ریختم، نرم برگرداندم بِش. یعنی دیوانه خُل مشنگ اینچیزها نیستم، خیلی هم آقام! چهرهش، چیزی توو چهرهش - صورتش بود که میخَم کرده بود بهخودش. چهارمیخ که میگویند، آنطور شده بودم. با اَخمی که انداخته بود توو ابرووهاش گفت: "چیزی شده است آقا؟" تکانی بهخودم - بهسرم دادم که یعنی: نه، اصلن. ادامهی جملهش درآمد که: "پس چرا اینطور عجیبْ نگام میکنید؟" راننده داشت توو آینهش مشکوک مشکوکْ دیدمان میزد؛ انگاری بخواهد مُچِ کَسی - مردمآزاری - مزاحمی را بگیرد تحویلِ پلیس بدهد. راست میگفت دختر، هوا سرد کرده بود؛ شیشه را آرام آرام دادم بالا، و همراهِ شیشه که بالا میرفت گفتم: "راسّییَهتَشْ شبیهِ کسی دیدمتان، یکّه خوردم شوکّه شدم." اَخم را از توو ابرووهاش کشید بیرون گذاشت روو کتابهاش، نرم شد، لبخندی زد گفت: "آخِی! چه جالب! حالا مرا شبیهِ کیتان دیدید؟" دستم را از دستگیرهی بالابرِ شیشه، عقب کشیدم گذاشتم روو زانووم، صاف نشستم، رُخَم را هم کامل گرداندم طرفِ دختر.
رُخَم را چندباری گردانده بودم عقب، زیر چشمی - زیر جُلَکی خوب سُکیده بودمَش. ردیفِ پشت نشسته بود، کناریش هم پیرمردِ زَهوار در رفتهای که از ترمینال توو چُرت بود. کناریِ من هم کورشْ همدرس - همدانشکدهایم بود. هر بار که گردیده بودم عقبْ نگاش کرده بودم ملتفتم شده بود ولی خودش را زده بود به احوالات دیگر، مثلن: ندیدمَت - نمیبینمَت داری چه غلطی - چشمچرانی - هیز بازیای میکنی با من. من روو زمین نیستم که؛ توو احوالاتِ دیگر - توو آسمان - توو ماوراء دارم سِیر میکنم بدبخت! بدبخت هم بودم - شدم آنروز عصر وقتی از اتوبوس پایین شدیم برویم خانه - خوابْگاهِمان کَپهی مرگِمان را بگذاریم برا فرداش که امتحانات پایان ترم شروع میشد. ترمینال - میدانِ شهرداری که پیاده شدیم، دستی برا کورش تکان دادم گفتم شام بگذارد برمیگردم؛ و پشتِ ماهَک راه افتادم. سلّانه سلّانه، نَرم نَرمَک، مُحتاط. بیچاره میشدیم هردو، اگر بچهها - الدنگهای کمیته انظباطیِ دانشگاه میدیدنِمان با هم.
میان راه، اتوبوسْ کنارِ غذاخوریِ گند و گُهی نگه داشت. برا ناهار و نماز. هیچوقت توو غذاخوریهای بین راه چیزی نمیخوردیم. همهی دانشجوهام اینطور بودند. با کورش رفتیم ایستادیم کنارِ سالن، نخی سیگار آتش کردیم دست به دست چرخاندیم پُک به پُک کشیدیم. کبریت کشیده گرفته بودم زیرِ سیگارِ روو لبِ کورش که دختر هم آمد پایین، نگاهِ کوچولویی بهِمان انداخت رفت توو. پا به پا شدم. یکجوورهایی اضطرابِ غریبْ گرفته بودم. البتْ کورش میدانست گلوم را که چهجوور گیر کرده پیش دختر. دختر، دانشجو سالْ اولی بود. حتمی سال اولی بود دیگر که تا حال ندیده بودیمش. نه من، نه کورش. پا به پا که کردم، کورش برگشت به رووم گفت: "برو توو دنبالش." گفتم: "بروم چی بِش بگویم مثلن؟" گفت: "احمقبازی درنیار، برو! یهچی پیدا کن سرِ حرف - صحبت - گپ را باش باز کن." جووری نِگا کورش کردم که یعنی: تو رو خُّدا نجاتم بده دارم میلرزم از هول و وَلا - دستپاچهگیم. دستپاچهم بودم. هُلَم داد طرف درِ غذاخوری. رفتم توو. نشسته بود گوشهی سالنْ پشت میزی کوچک و جلوش نایلون غذاش بود با یک نوشابه. اینپا آنپا کردم، با خودم گفتم بروم نروم؛ و رفتم سمتش. هنوز نرسیده بِش، سرش را بلند کرد دیدم. سر تکان دادم گفتم - ازش خواستم بگذارد - یعنی میگذارد بنشینم پشت میزش؟ سر تکاند داد گفت - یعنی اجازه داد بنشینم. نشستم. چی داشت میخورد خدایا؟ بفرما زد. نگا خودش - غذاش کردم، و نفهمیدم چهطور شد پُرروو پُرروو دستم رفت بههوا لقمه گرفتن، و گرفت و بُرد طرف دهانم، و دهانم هم تعارف نکرد باشْ لقمه را بلعید.
گفتم - یعنی خودم را زدم به راهِ دیگر و بِش نگفتم شباهت به ماهَک میبَرَد. گفتم: "یک همکلاسی داشتم زمان دانشجوییم، بَعضِ شما نباشد، خیلی خانوم بود." حرفم را نگذاشت پیش ببرم، زِرتی درآمد گفت: "شما مرا میشناسید مگر اینطور که میگویید؟" منهم زِرتی گفتم: "نه، ولی از چهره - وَجَناتتان معلوم است دیگر." چهرهش - چشمهاش شبیهِ لبخند شد؛ و رخصتِ ادامه داد. گفتم: "بله میگفتم، ایشان خیلی هم زیبا بودند!" اینبار چشمهاش شبیهِ خنده شد؛ خوشخوشان. دروغ که نمیگفتم؛ ماهَک بسیار زیبا بود. گفت: "خب؟" حالا مسافر جلویی هم، گووشهاش را تیز - سیخ کرده بود بههوا حرفهام - حرفهامان. راننده هم که از ابتدا خودش میپاییدمان. البتْ حالا دیگر تندیِ نگاش را گرفته - نرم کرده بود. گفتم: "هیچ دیگر، همین." بعد، یکهو حال و حسَّم ریخت بههم، چهرهم کشیده شد توو - مُچاله شد؛ غمغصّه هم خودش آمد ریخت توو چشمهام، برق برقی - خیسشان کرد. رووم را گرداندم طرفِ شیشه، نگا بیرون کردم؛ یواشکی هم با تیغهی دستْ خیسیِ - شُرّهی اشک را که داشت میرسید به چانهم گرفتم. دختر صداش غمدار بود وقتی پرسید - گفت: "آخِی! ببخشید تو رو خُّدا. ناراحتتان کردم من؟" تندی برگشتم سمتش و با چشمهایی که حتمی سُرخ بود گفتم: "نه نه. یکهو نمیدانم چِم شد. اصلن به شما ربط - ربطَش به شما اصلن صفر هم نیست." بعد، حال و هوا را گرداندم - تغییر دادم با اشارهای که به کتابهاش کردم. پرسیدم: "فنّی - مهندسی میخوانید؟" گوشهی لبهاش کِش آمد، لُپهاش قُلُمبه شد؛ یعنی کیفوور شده از فهمیدنم که خانم مهندس است. گفت: "ها. دانشکدهی فنّی درسِ معماری میخوانم." دست کشیدم نرمْ روو کتابهاش، گفتم: "ترمْ اولی هستید، نه؟" دیدم کمی حس ناراحتی آمد توو جانَش، کمی هم غِیظ و اَخم آمد توو چشمهاش نشست. غلیظ و سنگین گفت: "بله. آخرِ ترمِ اول، که بعدش میشوم ترمْ دومی!" دستم را که پس کشیده بودم از کتابهاش بُردم روو چشمهام و سُراندمَش پایین تا چانهم، چانهم را باش خاراندم؛ پشیمان گفتم: "قصدی - عمدی نداشتم. فقط چون نزدیک به رشتهی شما خواندهام دانستم؛ تازه مگر ایرادی دارد ترم اول باشید یا ترم آخر؟" سرش را آرام به چپ و راست تکان داد یعنی: تأیید. ادامه دادم: "اول و آخرش مگر چهقدر طول میکشد؟ همهاَش پنج شش سال. زیاد است؟" باز سرش را برام تکاند. سکوت کردم. سکوت کرد. صدا فقط صدای ضبط - پخش ماشین بود که گویی از ابتدا روشن بوده میخوانده و من ملتفتش نشده بودم اصلن؛ و صدای موتور پژوی دربِ داغانِ مسافرکِشی بود که داشت میبُردم رشت، زندهم کند: خودم را، خاطرات - یادبودهام را.
بلیط گرفته بودیم برا رشت. کورش گفت برویم بوفهی ترمینال چای بگیریم بیاوریم بنشینیم روو سکّو بخوریم داغ شویم. هوا سرد کرده بود. آخَرای دیماه، وقتِ امتحاناتِ پایانْ ترم بود. رفتیم دوتا چای کیسهای - لیپتونِ آشغال گرفتیم آوردیم نشستیم روو سکّو خوردیم. عینِ آبْ دَهَنِ مُرده میمانست: بی رنگ و طعم و بوو. مثل چاییِ همهی ترمینالهای دنیا. داشتیم خیرِ سرمان چاییمان را میخوردیم که دیدیمَش. اول چشمِ من دیدش، بعد سُقُلمهاَم کورش را از جاش پراند، و اشارهی چشم و چانهم هم رووش را گرداند سمت دختر. دختر، مانتو سُرمهایِ بلند و ساده - شلوار لییه آبیِ تُند - و مقنعهی مشکی بَرَش بود؛ و با کولهای چاق و قلمبه روو دووشش داشت میآمد طرفمان. رسید. جلو روومان ایستاد. پرسید: "اتوبوسِ رشت را میدانید کدام است؟" هر دو با هم، هول هول - دستپاچه گفتیم: "همین است که ما روو به رووش نشستهایم چای میخوریم. شما هم چای میخورید براتان بگیریم؟" خندهش آمد - آمده بود که لب و لوچهی خندانش را جمع و جوور کرد، سرش را انداخت بالا گفت: "نه، مرسی." و رفت طرفِ سکّوی کناری، کولهاش را گذاشت رووش، و نشست. خودمان خندهمان گرفته بود، از گاف - سووتیای که داده بودیم. من به کورش میگفتم: "بدبختِ دختر ندیده!" او هم برمیگرداند حرفم را به خودم؛ و میزدیم به خنده - شوخی. دختر هم که هِی فکر میکرد برا مسخرهش میخندیم، چپ چپ و زیرچشمی نگامان میکرد. کمکراننده مسافرهای رشت را صدا کرد. بلند شدیم. پا به پا کردیم اول دختر برود ببینیم جاش کجاست تا جامان را اگر شد تغییر بدهیم بنشینیم نزدیکاش. رفت نشست سرِ صندلیِ خودش. عدلْ پشتِ صندلی ما. کِیفِمان دیدنی بود اگر کسی میدید - میفهمیدمان.
درست فهمیده بودیم، ترمْ اولی بود. فُرجه را گذرانده، برا امتحانِ پایانْ ترم میرفت رشت. سرِ حرف را که باش باز کردم - توو غذاخوریِ بین راه - فهمیدم. فهمیدم چی میخواند، فرداش امتحانِ چی دارد، خوابْگاش - خانَهش؛ کجای رشت خانه گرفته است، کرایهخانه چهقدر میدهد، اسمش فامیلش چی است؟ و او همهچیش را بم گفت، و من همهچیم را بش گفتم. انگاری صد سال بود - است که بام رفیق - دوست باشد؛ که باش دوست - رفیق باشم. وقتی دعوتم کرد به غذاش، وقتی مثل خُلها - گرسنه - اتیوپی - بیافراییها لقمه گرفتم، وقتی بم خندید، وقتی توو چشمهاش برقی آمد و رفت؛ فهمیدم. بِش گفتم: "رفتیم بالا - توو اتوبوس - جامان را عوض کنیم بنشینیم کنار هم، باقی گپها، گفتهامان را آنجا بزنیم؟" سرش را تکان داد که یعنی: ها. باشد. خوب است. خیلی هم خوب است.
سکوت را جِراند - پاره کرد گفت: "چی - چه درسی خواندید که گفتید نزدیک به رشتهی من بوده است؟" از فضای بیرونِ شیشه که ماهَک داشت توو هوا برام دست تکان میداد میخندید برگشتم آمدم توو ماشین؛ نگا بِش کردم. مَنگ. گیج. بعد، گیجیم مَنگیم را پس زدم گفتم: "ها، چی خواندم؟ عمران؛ همانکه مردمِ کوچه بازار بش میگویند راه و ساختمان!" گفت: "چه خوب. من هم دوست داشتم بخوانم ولی معماری، انتخابِ اولم بود. قبول نمیشدم اگر، میرفتم عمران." بَرام یکجوورهایی سنگین آمد - بِم برخورد. گفتم: "اینطورهام - به همین راحتیهام نیست قبول شدن توو رشتهی عمران. عمران اگر قبول نشوید میتوانید معماری بخوانید!" قیافهش دیدنی بود وقتی زده پُزَش را خوابانده بودم. دیدم الآن است که برود توو لک، تا مقصدْ بیحرف بماند - بمانم؛ کوتاه آمدم. گفتم: "البتْ من هم معماری دوست داشتم - دارم هنوز هم، ولی خبْ نشد دیگر؛ عوضش او معماری میخواند." چشمهاش را اول درشت، بعد ثابت - فیکس کرد رووم، ابرووهاش را هم داد بالا، و پرسید: "او یعنی کی؟ همانکه گفتید شباهت بِش میبرم - دارم؟"
میدان شهرداری را روو به جادهی تهران برگشت. پشتش میرفتم. هی میگردید عقب ببیند هستم. بودم، یعنی بِش سر تکان میدادم که هستم، دارم میآیم. رفت، از سرِ بازار هم گذشت. شهر یکجورهایی خلوت بود و نبود. راستهی سمت چپ را گرفته بود میرفت طرفِ میدانِ فرهنگ. رفت. رفتم. رفتیم. رسید. رسیدم. رسیدیم. رسیدیم چهارراه میکاییل. پیچید به چپ. رفت آندست خیابان. کمی جلوتر میدانکی بود، کنارش هم یک مسجد. وسط میدان یک چندتایی قَبر کاشته، کرده بودند توو ضریحِ پارچهایِ سبز، و بِش میگفتند - میگویند: «چهار برادران.» پیچید به راست رفت توو کوچهای باریک و دراز. پشتش میرفتم. دل دل میزدم و میرفتم. تَهِ کوچه باز میشد به یک میدانْْچهی سبز - درختکاری شده. عدلْ آنطرفِ میدانْچه، روو به کوچهای که ازش آمدیم، درِ قهوهای رنگِ کوچکی بود؛ زنگار گرفته. جلوش ایستاد، گشت طرفم تا برسم بِش. رسیدم. تا برسمْ بِش سرم هوا بود، نِگا نِگا درختچهی گلِ یاسی میکردم که سر درِ خانهی اجارهایش را پوشانده بود. پُر از گلهای سفیدِ یاس. رسیدم. یکجوور نشاط - شادی توو جانم ریخته، نشسته بود. نشست جلوِ در و گلهای ریخته را جمع کرد توو مُشتِ کوچکش آورد بالا گرفت مقابل بینیم. قدَّش یک پنج سانت دَه سانتی کوتاهتر بود از من. بینیم را کردم توو گلها بوو کشیدم. تشنهی بووش بودم انگار که سیر نمیشدم. مشتش را جمع کرد بُرد عقب. سرم را بالا آوردم نگاش کردم. نگاش گفت: دستت را بیار جلو باز کن! باز کردم. ریخت گلها را کف دستم. بعد، کلید انداخت در را باز کرد، دستی بِم تکان داد رفت توو، پشتش هم در را بست. هوا داشت تاریک - تاریک شده بود هوا، و من حالیم نبود. دورِ خانَهش میگشتم، یاسها را جمع میکردم میریختم توو جیبهام. جمع میکردم میبردم جلو بینیم بوو میکشیدم. بوو میکشیدم که انگاری بوویِ ماهَک بود که توو رگهام میریختمْ همراهِ جریانِ خونْ راهَش میانداختم برود همهجام را عطرآگین کند. نیمه شب، خراب و دربِ داغان رسیدم خانهی خودمان. کورش روو کتابش خواب رفته بود. جا انداختم دراز کشیدم. غلت زدم. بلند شدم. چای گذاشتم. خوردم. سیگار کشیدم. رفتم بالکُن. آمدم توو. دراز کشیدم؛ تا کم کَمَک آسمانْ روشناش آمد. کورش بیدار شد؛ من خوابیدم. کورش رفت دانشکده برا امتحان؛ من خوابیدم. کورش برگشت؛ من خواب بودم.
گفتم: "آن ترم را تِر زدم تووش، مشروط شدم." دختر با تعجب و کمی سرخیِ مثلن خجالت گفت: "واقعن؟ چرا؟ کدام ترم؟ از چی حرف میزنید اصلن؟" راننده توو آینهش اَخم کرده بود. گفتم: "هان؟ چی گفتم من؟ چی پرسیده بودید که من جای دیگری بودم؟" ابروهاش همانطور که اُریبْ بالا بودند گفت: "داشتید از او میگفتید که گفته بودید من شباهت میبرم بِش." بعد ادامهش را با کنایه آمد: "همان همکلاسی - همدانشکدهایتان که معماری میخوانده!" سووز میآمد. درزِ بالای شیشه باز بود. دستگیره را محکم پیچاندم درز را چفت کردم؛ خودم هم سکوت. سکوت کرده بودم. دختر نگران بِم زُل رفته بود. زُلْمَرگ که میگویند، همانطور. انگاری با موجودِ غریبی از یک سیارهی دیگر روو به روو شده که نمیداند باش چه رفتاری - گفتاری باسْ داشته باشد. برگشته بودم باز بیرون را میسُکیدم ببینم جایی توو آسمان - میانِ درختها - از شیشهی ماشینی که مثلن با سرعتِ برق از کنارمان بگذرد، کسی برام دست تکان میدهد که ماهَک باشد. نه. هیچ. برگرداندم سرم را روو به دخترِ دانشجوی ترمْ اولیِ معماری که بیشباهت به ماهَک نبود؛ و گفتم: "هیچ دیگر؛ ماشین زد بِش، پخشِ خیابانِ جلو دانشکدهش کرد؛ وَرپَراندهش." دیدنی بود چهره - چشمهای دختر و راننده که از توو آینهش همهی حرفهام را دید زده بود، و کامله مرد سرطاسِ جلویی که مثل برقگرفتهها برگشته بود عقب نگا توو چشمهای ماتبُردهاَم میکرد؛ وقتی گیجواگیجِ حرفهایی بودند که نمیدانستند سرش کجاست تَهَش کجا. بعد، که خودم از توو خودم درآمدم دانستم چه گیجگولایی بودهاَم که فکر میکردهاَم از ابتداش براش - براشان حرف زده، ماهَک را - حکایتش را موو به موو گفتهاَم.
باشْ دوست شده بودم دیگر. بام دوست شده بود دیگر. بِش نامه میدادم؛ از رشت به رشت. جواب نامههام را میداد؛ از رشت به رشت. توو نامههاش گلِ یاسهای تَر و تازه میگذاشت. توو نامههام گلِ یاسهای تَر و تازه میگذاشتم؛ که البتْ شبِ پیشَش رفته یواشکی از سر درِ خانهش چیده بودم. دور از چشمِ بچهها - دوستها - دانشجووها بیرون میرفتیم. توو شهر گشت میزدیم؛ پارک، سبزهمیدان، سینما. حتا یک دوباری هم رفتیم انزلی. مُرداب. بولوارِ کنار دریا. روو اسکله برا دیدنِ غروب، چراغهای شناور دریایی، کشتیِ رووسیِ لنگر انداخته آندوورها؛ و کاکاییهای بیپروا. تهران هم که میآمدیم با هم میآمدیم. دیگر جان در دو بدن بودیم - شده بودیم با هم.
کورش درسش تمام شده رفته بود. من مانده بودم با یک ترم اضافه که از درس و کتاب مانده - انداخته بودم ماهَک. ماهَک اما مانده بود درسش. نه که معماری میخواند، و معماریها یک دوسالی از ما عُمرانیها بیشتر طول میکشید درسشان. داشتم روو پایاننامهم کار میکردم. کم حوصلهم شده بودم. یکجوورهایی عصبی، تُند مزاج، جووشی. او هم مدتی میشد شده بود قووز بالا قووزَم. خودش نه، خواستهی بیوقت - بیموقعاَش. قرار بود برویم خانهشان برا آشنایی و عقد و نشان. یکسالی هم از قراری که گذاشته بودیم میگذشت؛ و نشده بود. حالا و عدلْ وقتی گیر داده دو پاش را کرده بود یکپا، که من گیرِ پروژهم بودم. بیحوصله، کلافه. یکجووراهایی عصبی، تُند مزاج، جووشی. اینطور وقتها راش را بلد بودم چهطور بتارانمَش از خودم، جووری که برا مدتی پیداش نشود؛ تا خودم بروم از دلَش که مثل برکه کمعُمق بود دربیاورم. بِش میتوپیدم - توپیدم و یکهو عمدی قصدی از دهانم میپراندم - پراندم: دخترهی ایکبیریِ احمق!
ماشینْ کشید روو شانهی جاده، کمی جلو رفت، پیچید بهراست؛ و جلو غذاخوریای ایستاد که برام آشنا بود.

م.ن
1389,12,09, ساعت : 22:33
وقتی دستَت پُر باشد آسِ دل؛ چه میکنی؟!


ایستاده بود پشت میزش روو به کلاس، پشت به پنجره - به درِ بالکن. بالکنِ کلاس بِش نزدیک بود. دَرَش هم باز. هوامْ گرم و داغ. درسَش تمام شده، داشت کاغذها، کتاب، یادداشتهاش را جمع میکرد میگذاشت توو کیف دووشیاَش؛ که پسر صِداش کرد. اول انگشتِ «خانم اجازه»اَش را بُرد بالا. بعد، وقتی دید حواسِ استاد بِش نیست، به کیف و وسایلَش است، صداش زد. نه که بگوید: استاد! اجازه استاد! یا چیزی شبیه به اینها که رسمِ دانشجو - استادی است. بلند صداش کرد: مستوره! طنین داشت صداش، و پیچید توو کلاس. کلاسْ یکهو سکوت شد. سنگین. و بعد هم، یکهو تمامِ کلاس چرخید طرفَش. جووری با چشمهای وَرقلمبیده نگاش کردند بچهها که انگاری این چند سال همکلاسی، همدانشکدهاییش نبودهاَند، نمیشناسند - نمیشناختندش. یا انگاری فحشِ خواهر مادری شنیده باشند، که مثلن یکی از دانشجوهای سر به زیر، مؤدب، سر بهراه، دهان باز کرده، پرانده باشد. البتْ بیشباهت به فحشِ خواهر مادری هم نبود چیزی - کاری که پسر گفته - کرده بود. کلاس، سکوتِ مرگ گرفت. استاد، سرش را بالا کرد، دیدش. هم خودش را، هم چیزی را که توو دستَش گرفته، بالا کرده، کرده بود عَلَم. مثل برقگرفتهها شد. خشک. بعد، سرش را انداخت پایین. دستهاش که از حرکت مانده بود، پَرِش پَرِش - عصبی - لرز گرفته شد. تووی گونهها و لُپهاش همْ خون ریخت. سرخ. حس کرد دلَش دارد ضعف میرود، پاهاش توان ایستادن ندارند و الآن است که وِلو شود کفِ کلاس، آبرویی هم که براش نمانده دیگر، برود. لرز لرز عقب رفت. میخواست تکیهگاه پیدا کند تکیه بدهد نیفتد. کفِ دستهاش را گرفته بود روو به بالکنی که درش باز بود و پس پس میرفت - رفت. دستهاش رسید به نردهی بالکن. کمی خیالْراحت شد. خواست بِش تکیه کند عرقِ پیشانیش را بگیرد که فریادِ پسر دوباره بلند شد. حَذَرَش داد تکیه ندهد میافتد پایین، پخشِ حیاط دانشکده میشود. اما صدای پسر نرسید بِش. پرت شد پایین، توو حیاط دانشکده، پخشِ آسفالت.
گفته بود: "اینقدر بِم گیر نده توو دانشگاه، مگر استادهای دهن لَق - زیرآبزَن را نمیبینی؟ بوو میبرند میروند به رییسِ گروه میگویند، چُغُلیم را میکنند، بعد میاندازندم بیرون ها. آنوقت دیگر باسْ بروم مدرسهی ابتدایی، الفبا یادِ کلاس اولیها بدهم." آتش را خودش گیرانده به جانِ پسر انداخته بود، حالا ترس بَرَش داشته بود از بیآبروویی، سکّهی یک پول شدن میان استادها - دانشجوها. به مصلحت - شیطنت گفته بود: "نهخیر هم، اینطورهام که فکر میکنی نیست. کشته مُردَهت که فکر میکنی - کردهای نیستم ها. اشتباه ملتفت شده، خیالات کردهای. اصلن یک نگا به سن و سالَت بینداز ببین بِم میآید - جفتِمان جوور است با هم؟!"
جلسهی اول - ترمِ اولَش بود میآمد کلاس، درسِ دانشگاه بدهد. جوانسال، شاداب، و اِیْ خوش بَر و روو هم بود. پسرها بِش گیرِ زیادی میدادند، بهخصوص که توو دستَش - انگشتَش حلقه نداشت. میگفتند: دختر است دیگر، میشود باش ریخت روو هم، دوست شد، نمرهی مُفتکی هم ازش گرفت. با یک تیر دو نشان. سؤالهاشان هم، همه الکی - روو هوایی بود؛ برا بیشتر باش بودن - گرم گرفتن. اولهاش که آمده بود شوق داشت، بیحواسْ جواب همه را میداد، یک لبخندِ ملیح هم روو جوابهاش. بعد، دید - دیده بود خیر، قصه جای دیگرش لَنگ است؛ و خودش را گرفته بود برا همه. اَخم میکرد، جِدّ میشد، نگاش را هم میدوخت میانْجایِ فضا؛ یا فقط نِگا دخترهای کلاس میکرد. البتْ یک نگاهِ زیرچشمی - یواشکی هم، یک بخشِ هوش و حواسَش را هم به دانشجوی پسری میداد که همیشه سرش توو خودش، حواسَش همیشه پَرتِ خودش بود. موهاش طلایی - گندمی، شَلال شَلال روو پیشانیش ریخته دلبری میکرد. دلَش برا پسر رفت - رفته بود و خودش نمیدانست. توو چشمهای پسر، رنگ آسمان ریخته، پخش شده بود.
رفته بود بیرونِ کلاس ایستاده، الکی خودش را گرمِ کیف و کاغذهاش کرده بود، چندتایی هم دختر، برا سؤالهاشان دورش را گرفته بودند؛ و او اصلن حواسَش نبود چه جوابهایی داده - میداد بِهِشان. منتظرِ پسر بود بیرون بیاید، یکنظر ببیندش؛ بعد، از دور و برش دخترها را بتاراند، برود دفترش بنشیند ناخنهاش را بجَوَد و به چشمهای پسر و مووهای پسر و خودِ پسر فکر کند. هرچه ایستاد دید نیامد. تعجبَش شد - شده بود. چیزی را بهانهی برگشتن داخل کلاس کرده، دخترها را رانده، رفته بود توو. پسر نشسته بود آن تهِ کلاس، زُل رفته بود به تخته وایتبُرد و همهی حواسَش به سکوتِ خودش بود. خواست - خواسته بود برود جلو، باش حرفی چیزی، سرِ گفت و گپی را باز کند؛ نتوانست. میخواست و نمیتوانست. استادش بود. ذهنِ دانشجوها - اساتید را نمیخواست که وارْخَطا برود، براش دست بگیرند و؛ حالا خر بیارْ معرکه راه بینداز. رفته بود - رفت سمت میزش، خم شد توو کشوهاش را الکی گشت، و چیزی که نبود را، نیافت؛ رفت بیرون.
پسر را از خودش کرده بود. از حال و هوایَش درآورده انداخته بود توو حال و هوای خودش. آنقدر سرِ کلاسهاش لطیفْ نِگاش کرده لبخند پرانده بود بههواش، که هواییش کرده راهَش انداخته بود پیِ خودش. حالا نمیدانست چی باس بکند. ازش فرار میکرد حالا. طاقت نگاههای پسر را نمیآورد. خط نگاش را عوض میکرد میانداخت روو باقی بچهها، دخترها، حتا روو پسرها میانداخت نگاش را و اَلَکی - الله بختکی - روو هوایی به همه لبخند میزد. یکجورهایی یعنی: شیطنت!
رفته بود دفترش، در را هم پشتَش بسته کرده بود؛ و داشت روسریش را جای مقنعهاَش سر میکرد که تَقِّهای خورده بود به در. تا بیاید خودش را جمع کند جوور شود با فضا، در باز شده پسر آمده بود توو. توو نگاش چیزی بود که او نمیتوانست تابَش بیاورد. چشمهاش را از خیرهگی - هول زدهگی درآورده انداخته بود روو دیوار و از آنجا هم کَنده، بُرده، انداخته بود از پنجره بیرون؛ و همانطور که بِش پُشت کرده بود، صداش را هم رووش بلند کرده بود: "تو یاد نگرفتهای همینطور سرت را نیندازی نیایی - نروی توو اتاق استادها؟ اصلن اگر کسی ببینَدَت - ببینَندِمان، چهکار میکنی - باس بکنیم؟ برامان - برام هزار جوور حرف درمیآورند؛ حالیت نمیشود محمد؟" و محمد، صُمُّ بُکم، هیچ نگفته بود. سکوت. سکوت را کرده بود دسته گل، گرفته بود دستَش، ماتِ مستوره.
مستوره تا از دانشگاش درآمده درسَش تمام شده بود، کسی - آشنایی براش پارتی شده، آورده گذاشته بودش سرِ کار - کلاسِ دانشگاه که درس بدهد. سنّ و سالی نداشت. جوانْسال بود. اِیْ همچین خوش بُر و روو، زیبام بود. البتْ زیباییش یکجورهایی مالِ خودش بود. همه کس نمیتوانست بش بگوید زیباست، قشنگ است، همهچی تمام است. باس به قلّابش بیاُفتی - میافتادی تا بِش بگویی زیباست، قشنگ است، محشرِ کبراست. محمد به قلّابش افتاده، گیر کرده، بِش گفته بود محشر کُبرا! گفته بود: "شما محشرید استاد!" و استاد، چشمهاش قُلُپّی زده بود بیرون، سرخیِ شرم ریخته بود توو گونههاش - و حتمی توو لالهی گوشهاش که زیر مقنعهش بود دیده نمیشد - و سرش را گردانده بود سمتِ تخته وایتبُرد که مثلن آبرووش نرود از حس و حالی که جیغ میکشید خبری بینشان هست - باید باشد. کلاس سکوت شده بود اول، و ترکیده بود بعدش. انگاری توپّ دَر کرده باشند تووش. اولْبار بود گویی که محمد زبان به حرف، آنهم اینطور حرفی، باز کرده بود سرِ کلاس. پِچ پِچِ دخترها بیداد میکرد، همراهِ ریزخندهها و شکلکها و زبانَکهاشان. مستوره، رووش را از تخته گردانده بود، کیف و لوازمَش را برداشته، تندی از کلاس زده بود بیرون. سرخ و عصبی و خونخورده.
بیرون از دانشگاه، توو خلوتِ دوتاییشان، تا دیده بودش ترکیده بود و توپیده بود بِش که: چرا آنطور کرده - گفته سرِ کلاس درس. چرا حواسَش بِش نیست؟ چرا مراعاتِ رُتبه - مرتبه - استاد دانشگاهیش را نمیکندا؟ و محمد مثل همیشه سکوت را ریخته بود توو حنجرهاَش، و فقط با چشمهای رنگیش نگاش کرده، تُندیِ اعصاب - آتشَش را خوابانده بود. اولها، فقط وقتی از درِ دانشگاه بیرون میرفت و چهار خیابان آنطرفتر که ماشینَش را پارک میکرد اجازه میداد محمد بِش نزدیک شود، باش گپی بزند، حال و احوالی بکند؛ که البتْ خودش میمُرد توو خودش برا حرف زَدَنا، نِگا کَردَنایِ محمد. آنروز هم، همان اولهاش بود، که وقتی نزدیکای ماشینَش رسیده بود طاقت بریده شده، بِش توپیده بود. بعد، کم کم توو نگاهِ محمد غرق - آرام شده بود؛ و آغوشَش گرفته، گریسته، محمد را هم گریان گرده بود.
آنقدر نگا نگاش کرده، بِش چراغِ علاقه - دوستت دارم داده بود که علاقه - دوستت دارمِ محمد گُل کرده بیدار شده بود. بعد، چراغَش را خاموش کرده، چراغْخاموش رفته بود. اولهاش، مستوره هرکجا میرفت، او هم با حفظِ فاصله پیاَش میرفت. مثل سایه. سایهای خنک، خوشآیند، مَلَس. کنار ستون سالن میایستاد تا برود توو دفترش. همانجا میماند تا دربیاید برود کلاسِ دیگر. روو به رووی کلاسِ دیگر تکیه به ستونِ سِمِنتی بتنی میایستاد تا بیاید بیرون برود دفترش وسایل لوازمَش را جمع کند راش را بگیرد برود پلههای دانشکده را پایین و برود از درِ دانشگاه بیرون تا کنار ماشینَش. مستوره، سایهی محمد را میدانست، اما حرفی اعتراضی بِش نمیکرد - نمیزد. خوش خوشانَش هم بود تازه. محمدْ مدتی گذشته نگذشته خجالت، کمروویی، شرموکیش را کنار گذاشته پس زده و بش گفته بود که میخواهدش، دوستَش دارد؛ که خواب و خوراکَش را ازش گرفته، کرده است مال خودش. بش گفته بود هرچه بگوید، شرط کند، دوست داشته باشد؛ قبول. ولی مستوره براش ناز آمده بود. بازی را انگار که بُرده باشد، دستَش پُر باشد آسِ دل، بتواند هرجور بخواهد حُکم کند؛ آنطور شده بود. وقتی حرفهاش را خوب گوش داده شنیده بود، زُل توو چشمهاش گفته بود اشتباه میکند. همچینهام نیست. او اصلن حواسَش به خودش، به درس و دانشجوهاش است، ملتفت محمد نشده - نمیشود که. کمی بعد، محمد باز گیر داده بود بِش، و او هم یک چیزی حرفی پرانده بود. گفته بود: "چی میگویی تو اصلن؟ این حرفها یعنی چی؟ حالا اگر نمیدانی بدان، دارم ازدواج - عروسی میکنم خودم. مَردَم - شوهرم - همسرم همْ استاد دانشگاست نه یک بچه دانشجوی خوشگل!" دروغ گفته بود بِش، و زده بود ترتیبِ محمد را - احوالاتَش را یکجا داده، کاسهاَش را شکسته بود. چند وقت گذشته نگذشته باز محمد رهاش نکرده، مووی دماغ شده بود براش، و گفته بود میخواهدش که باش عروسی - باس باش عروسی کند. اینطور شده - پیش رفته بود که مستوره کوتاه آمده، نرم شده، باش بیرون رفته گفته خندیده بود - بودند. خِفتْگیر که میگویند، محمد بود که شده بود. گیر کرده بود گلوش کَندِهاَم نمیشد.
بازیش میداد - داده بود مستوره. مثل گربهای که گولّهی نخ را بازی میدهد، چنگ میزند بش، بازش میکند، بستهش میکند، پرتَش میکند دوور، باز بَرَش میگرداند میآوردش پیش؛ همینطورها بازیش داده - میداد. وقتهایی میگذاشت تا خیلی نزدیکهاش هم بیاید؛ حتا توو خانهش؛ که نازش نوازشَش بوسَش هم بکند. تنها بود. تنهام زندهگانی میکرد، خودش با خودش؛ البتْ دور از دیدِ دانشجوها - استادها - دانشگاه. وقتهایی هم - بسیار وقتها هم اصلنْ بِنکُلْ خودش را دوور میگرفت، گوور و گُم میکرد، نشان نمیداد. میخواستَش و نمیخواستَش. یکجورهایی دو سه چندتایی - تناقض - جمع نقیضین که میگویند، مستوره بود.
یکی از دختر پسرها - دانشجوها، توو کافهای که یکروزی - عصری نشسته گپ میزدند میخندیدند دستِشان هم روو دستِ هم بود، دیده بودشان. فرداش، دانشکده پُر شده بود پِچ پِچ. پُر شده بود چشمک و خنده زیرجلکیِ ریز ریز. همان فرداش، مستوره از نگا نگا بچهها - دانشجوهاش ملتفت شده، ترسَش گرفته بود عجیب. و یک عصری - روزی که قرار بود ببینند هم را، نسخهی محمد را با چند ساعت دعوا، مرافعه، جیغ، فریاد؛ پیچیده داده بود دستَش، و گفته بود: "برو! برا همیشه برو!" محمد هم رفته بود. رفته بود خودش را یک چند وقتی گُم و گوور کرده جلو چشمهاش نیامده بود.
آخرهای ترم دومِ دانشگاه بود. تابستان. هوا داغ. آتش. محمد پیش از استاد و باقی دانشجوها آمده، گوشهای دوور از چشمْ نشسته بود. سرش پایین و توو مُشتَش هم، چیزی را مُچاله - فشرده کرده، بِش زُل زده بود. جواب بچهها - دخترها - پسرها - دوستهاش را هم که از فضولی کنجکاوی داشتند خودشان را جِر میدادند، نمیداد، نداده بود. استاد آمد. درسَش را داد، تمام کرد. درسَش تمام شده، داشت کاغذها، کتاب، یادداشتهاش را جمع میکرد میگذاشت توو کیف دووشیِ زنانهش، که محمد صداش کرد. اول انگشتِ «خانم اجازه»اَش را بُرد بالا. بعد، وقتی دید حواس استاد بش نیست به کیف و وسایلَش است، صداش زد. نگفت: استاد! نگفت: اجازه استاد! چیزی شبیه به اینها که رسمِ دانشجو - استادی است نگفت. بلند گفت - صداش کرد: "مستوره!" صداش طنین داشت، توو کلاس پیچید. یکهو سکوت شد. سکوتِ سکوت. و یکهو هم، تمامِ کلاس چرخید طرفَش. جووری با چشمهای وَرقلمبیدهی کنجکاو - فضولْ نگاش کردند بچهها که همانطور باس نگاه میکردند؛ آنهم وقتی توو دستَش، سینهبندِ توور - برودری دوزی شده - سفیدی را دیدند که پرچم کرده گرفته بود بالا، روو به استاد!

م.ن
1389,12,09, ساعت : 22:38
این یک قصهی ساده است؛ یا نه

اول صبح، مثل همهی اول صبحها منهای جمعههاش، نشستم پا کامپیوتر، رفتم توو یاهو – YAHOO ، چِکمِیلِ صبحگاهی کردم – بکنم. دیدم یک کفترْ غریبه – ایمیلِ ناشناس دارم. ترسیدم با خودم. شانس که نداشتم؛ یک چندباری همین ناشناسها ترتیبِ دستگاهَم را – دستگاهَم باشان گریپاچ – آبروغن قاتی کرده افتاده بود به پِرپِر – تِرتِر زدن، ویندوزش پریده، برام خرج بالا آورده بود – بودند. گفتم – پرسیدم از خودم: باز کنم؟ باز نکنم؟ باز کنم دردسرِ تازه نشود برام سرِ بُرجی دست و بالْ خالی؟ باز نکنم چه کنم با وُول وُولی که بهجانم – به آنجام انداخته که بدانم کی هست چی میخواهد بِم بگوید، و این مُزخرفات؟ رووش کلیک – Klick کردم. باز شد. با فینگیلیشِ خوشگلْ خوشرنگی نوشته بود خُزعبلاتش – در و وَریهاش را. بعد که خواندم، با خودم گفتم: چِرت میگوید؛ دارد گُهِ اِضاف آوردهاَش را میخورد. مگر امکان دارد – میشود – ممکن است؟ اصلن وصلههاش به « بهار » نمیچسبد – نمیچسبید. بِش مَحَل ندادم. کمی که گذشت دیدم هرچه منع میکنم – کردم خودم را از پذیرش – قبولِ حرفهاش، بیشتر حرصَم برداشت، فضولیم گُل کرد قُلُمبه شد، و وُول وُولَم راه افتاد بیچارهم کرد.
زدم روو Reply ، نوشتم: شما کی هستید، این حرفها یعنی چه؟ اصلن ربطتان به ما چی است؟ ربط دارید شما به ما – به من اصلن؟ بیشتر ننوشتم خوشخوشانَش بشود فکر کند کلکَش گرفته کلکَم را کنده است. Send را زدم. دیگر حالیِ باقی نامهها – ایمیلهام نشدم؛ بِهِشان دست هم نزدم، بازشان هم نکردم. خارخاری انداخته بود توو جانم بیپدر که نمیدانستم نمیفهمیدم یعنی چی، از کجا آب میخورند قد میکشند میآیند توو ذهنم میاُفتند به جانم میجَوَندَم. کامپیوتر را خاموش کرده پا شدم از جام – از پشت میز، رفتم بروم بیرون؛ بروم سرِ کار – اداره – شرکت. شرکتم آنوَرِ شهر بود؛ ماشینم هم تعمیرگاه – بیماشین هم بودم. دیدم دیر شده – کردهاَم. همهی وقتم به جُووریدنِ ذهن و خیالم گذشته، مشغولِ حرفها، چرندیاتِ آن کفترْ غریبه شده بود. رفتم بیرون. سرِ کوچه ماشینْ دربست گرفتم برا آنوَرِ شهر.
۲
نوشته بود پسرِ همسایهشان است. از بچهگی با هم بزرگ شدهاَند. میخواستهاَش. قبلترها که من توو زندهگیِ بهار نبودهاَم، بهار هم توو زندهگیِ من؛ خواهان – خواستگارش بوده. بابا ننهاَش هم رفته بودهاَند براش به بابا ننهی بهار روو انداخته – خواستگاریش کرده بودهاَند. بهار نخواسته بوده. خواسته بوده درس بخواند، شوهر نرود. نوشته بود: شما پات را بکش عقب! من باش میخواهم – میخواهم خانوادهاَم را باز بفرستم خانهشان برا خواستگاری، عقد و نشان. شما مانع هستید برام. نوشته بود چند ماهی هم میشود که بهار را میبیند. میخواهدش. بهار هم او را. نوشته بود: یعنی شما اینها را نمیدانید؟ بِهِتان نگفته؟
بهار چیزی – حرفی از این یاروو نگفته نزده به میان نکشیده بود تا حال. اصلن نمیدانستم همْچی پسرِ همسایه – خواستگاری داشته – نداشته. اگر داشته، کی بوده؟ اگر نداشته هم، که هیچ. اصلن اگر داشته، داشته دیگر، چهکار کنم؟ نووشِ جانَش؛ بهمن چه ربط – مربوطی دارد؟ ولی حالا – حالا نمیدانم این کفتر غریبه از کجا پیداش شده، داشت حرفهای تُخمی – تَرَکی میزد، روو حرفهاش سَنَد هم می آورد – میخواست بیاورد. نوشته بود اگر میخواهم – باور ندارم، برام سند، مدرک هم بفرستد، ایمیل کند. نوشتم میخواهم، باور ندارم، بفرستد، ایمیل کند.
بهار را چند سالی میشد میخواستم، باش دوست، آشنا، مهربان بودم. او هم میخواستم. خانه یکی نبودیم، نشده، نمیخواستیم هم بشویم؛ اما هم را میخواستیم. درس میخواند هنوز. ادبیات. ویرِ خواندن، ادامه دادن، بالا بردنِ رُتبهی درس – مَشق – دانشگاش را داشت. مَنعی هم نبود – نداشت. باش شوخی که میاُفتادم میگفتم: بخوان. آنقدر بخوان تا دندانهات هم، نه، تا موهات هم بشود رنگِ دندانهات، بمانی روو دست مادرجان، تُرشی بیندازد بات. آی خوردن داد آن پنجاه شصت کیلو تُرشی! البتْ اینجاش را که میگفتم میباس جلو چشم نباشم. فرار. او هم خنده – عصبی، جیغْ دادْ فریاد میکرد سَرَم: خودت را ندیدهای بیچاره، از همین حالاش بوویِ تُرشی بادمجان – لیته میدهی. بعد، بینیش را با دو انگشت میگرفت و اَدا زنهای په بهماه را درمیآورد که عُقّ میزنند از بووی مردشان؛ و توو دماغی میگفت: پیف پیف، عقب بایست! خب منهم عقب بودم خودم دیگر؛ که میزدیم به خنده. خواستنی بود بهار، که پاشْ بودم، جایِ – سُراغِ دیگری نرفته – تا بود نمیرفتم. حالا این مردتیکهی نافهمْ از کجا پیداش شده آمده بود، نمیدانم.
۳
از شرکت برگشته بودم – برگشتَم خانه – آپارتمانم. تنها زندهگانی میکردم. کَس و کاری برام نمانده بود. همهکَسَم شده بود بهار. دلخوش بودم بِش. یک آپارتمان نُقلی نَباتی داشتم که تووش مثلن برا خودم آدم بودم! از شرکت برگشتَم خانه. لباس درآورده، درنیاورده کامپیوتر را آتش کردم، استارت زدم. تا ویندوزش بالا بیاید تُندی رفتم یک دوشِ گربهشوری گرفتم؛ چای را هم بِهراه کردم – راه انداختم برگشتم آمدم اتاقَم نشستم پشت میز، وصل شدم اینترنت. از وقتی این یاروو پیداش شده آمده نشسته بود روو مُخَم توو خانه زندهگانیم همهجام؛ از کار – کاسبی – از همهچیم افتاده بودم. یک لحظه هم ذهنم – ذهنم اصلن آزاد نشده بود که بخشیش را هم بدهم به کار، کاسبی، همهچیم. دربستْ درگیرِ ایمیلهای این غریبه بود ذهنم – خودم. رفتم توو Mail Box دیدم باز هم آمده تخم گذاشته رفته. تخمَش را باز کردم. نوشته بود: دلیل – مدرک خواسته بودی، اینهم دلیل – مدرک. یک File فایلِ گُنده هم به ایمیلَش اِلساق – Attach کرده بود. دستم لرزه گرفت، نرفت برا باز کردنِ فایل. یکجوورهایی تن و بدنَم یخ – موور موور شد – شده بود. Download - بازَش کردم. تووش یک چندتایی نامهی عاشقانه – فدایت شوم بود. خواندمشان. ردُّ و بدلْ بینِ بهار و یارو پسرِ همسایهشان بود؛ که هرچه کردم – کرده بودم اسم و عکس و نشانی از خودش نداده، نفرستاده بود. باورم نمیآمد – نمیشد. اما نوشتهها پیشِ رووم بود. دیدنی بودم – شده بودم اگر کسی بود که میدیدم پشت کامپیوتر وقتِ خواندن بِدِه بستانهای عاشقانهیشان. گیج بودم. گیجواگیج. نمیدانستم باس چیکار کنم، چی بِش بگویم، بنویسم. اصلن خودم را هم نمیدانستم باید ناراحت – عصبی – خونخورده – سُرخ – رگ برآمده باشم یا بیخیال – غیرتْ یوخ – مَشَنگ؛ یا اصلن مسخرهش بگیرم بِش بخندم. خندیدم. بلند بلند. صدا خندهم توو اتاق چرخید برگشت بهخودم. خندههای برگشتی – مسخرهم را ریختم توو صفحهی ایمیل و Send کردم – فرستادم برا یاروو، بفهمد بداند احمق – گاگول خودش است و همه کَس و کارش.
یادم آمد چای – قووری را گذاشتهاَم روو کتری، و حالا دیگر میباس شده باشد قهوه. سیاه. سیاه هم شده بود وقتی دویدم طرف آشپزخانه، درَش را برداشتم دیدم. خالیش کردم توو سینک ظرفشویی، دوباره دَم گذاشتم؛ و تا دَم نیامده – تیار نشده از بالا سرش جُم نخوردم. به گلسرخهای روو قووری چشم دوخته حواسم پیشِ بهار بود. گیج واگیج – گُه گیجه بودم – گرفته بودم. با خودم گفتم – میگفتم یعنی اینطور کاری – اینطور بازیای با من کرده است بهار؟ بعد خودم گفتههام را پس میزدم میرفتم چند سال عقبتر و از شروع، شروع میکردم میآمدم جلو. چیزی یافت – پیدا نمیکردم تا این حرفها – نوشتهها – چرندیات یقینم شود. نمیشد هم. ولی گذشته را که میگذاشتم کنار و برمیگشتم به حال و ایمیلهای این یاروو و بهار، یقینم سُست، باورم شُل میشد، فکریم میکرد.
چای ریختم توو لیوان. لیوانِ چای بهدست رفتم توو اتاق. کامپیوتر را نتوانستم – نخواستم روشن ببینم اذیتْ آزارم بیشتر شود. خاموشش کردم. خانه هم نخواستم – نتوانستم بمانم. نماندم. چای را همانطور که لباس میپوشیدم خوردم. بعد، زدم از خانه بیرون برا پیاده گز کردن خیابانها، پیاده روها، و دیدن مردمی که تند تند راه میرفتند. تند تند خرید میکردند. تند تند به هم میرسیدند و حرفهاشان را هم تند تند به هم میزدند – میگفتند. از خانه زدم بیرون. در را پُشتَم بستم.
۴
یک دو سه هفتهای ادامه داشت راه رفتنِ این یاروو کفتر غریبه روو اعصابم – مُخَم. توو دالانهای ذهنم هم میدوید و خط میکشید روو دیوارههاش. از این قضیه به بهار هیچ نگفتم – نمیگفتم، ظنّش – گمانش خطا نرود، خط نخورد. طرف هم هی مدرک نشانهی درست – صحیح میفرستاد. یکبار پرسیدم: اگر میگویی همسایهشان بودهای – هستی، آدرسش را بده بدانم راست یا دروغ گفتهای. زِرتی ایمیلَش آمد. تووش آدرس و شماره تماس خانهشان بود. صدای سووت کشیدن کلّهم شنیدنی بود. باس ضبط میکردم تا بعد به صِداش – به سووتش بخندم. محل کارش را پرسیدم اگر میداند بگوید. فِرتی زد که بهار درس میخواند، کار نمیرود. خب، چی باس فکر میکردم – میگفتم؟ هیچ. فقط میریختم توو خودم، خودم را غمْ غصه – دپرس میکردم. با بهار هم نمیشد – نمیتوانستم – نمیخواستم راجع بِش گپ بزنم؛ که کاش میزدم.
میانهم داشت سرد میشد باش. هربار که میدیدمَش کُشتیارِ خودم میشدم عادی – معمولی باشم – رفتار کنم. اما سختم بود. بازی کردن نمیدانستم. در عوض، دیدنهام را ازش کمتر کردم – کرده بودم. بهانهم هم، سرشلوغی – ازدحامِ کارهام، کارهای شرکت بود. هی زنگ – تلفن – تماس میگرفت که: چِت شده – چِت است؟ چرا خودت را قایم – قایم باشَک چرا درمیآوری با خودت – با من؟ با من بازی داری میکنی؟ حرفی بِش نمیزدم. میزدم خودم را به کوچه خاکیِ پَرت، پَرت میگفتم، هوا حرفهامان را عوض میکردم. میزدم به خنده، تفریح، اَلَکی خوشْبازی که یعنی هیچ نشده، همان ماهانم که بودم، عوض – تغییر هم نکردهاَم بهخُّدا بهعلی بهپیغمبر. او هم حتمی توو دلش میگفت: خر – الاغ – ملانصرالدین خودتی. میبینم چهطور قاتْ زدهای بم هیچ نمیگویی، مراعاتم میکنی مثلن.
از شرکت برمیگشتم یک ایمیل داشتم. صبح که میرفتم – میخواستم بروم، یک ایمیل. قشنگ – مَلَسْ روو اعصابم بود. حرفهاش هم داشت کم کم باورم میشد. یعنی باورم هم شد. یکجورهایی یقین – اطمینان که میگویند شد برام. هی از بهار مینوشت. هی نامه – ایمیلِ عاشقانه برام میفرستاد. هی ازش نشانه – علامتِ درست میداد. عکسِ بهار را خواسته بودم که اگر راست میگوید میبینَدَش برام بفرستد؛ نمیفرستاد – نفرستاد. بهانهش هم یکجوورهایی بهانهی درست بود. میگفت – مینوشت بهار نمیگذارد – دوست ندارد باش عکس – عکس بیندازم باش – ازش. پُربیراه نمیگفت. به عکسْ رووی خوش نشان نمیداد هیچوقت. میگفت: خودم هستم دیگر. بَسَت نیستم؟ چندتا بهار میخواهی داشته باشی مگر؟ جملهی حکیمانهش همین بود همیشه: چندتا بهار میخواهی داشته باشی مگر؟!
دیگر حرفهای این مَردَکْ داشت باورم میشد. یعنی باورم هم شد. خداییش کم آوردم پیش حرفها – دلیل – مدرکهاش. وقتی کم آوردم، زنگ زدم بهار را خواستم بیاید پیشم. خوشحال و سرْ دماغ آمد. گپ زدیم، چای خوردیم، شیطنت هم کردیم؛ بعد آرام آرام حرفهام را بُردم طرفِ – حوالیِ یاروو که مثلن پسر همسایهشان بود. حالا اصلن اسم طرف را هم نمیدانستم – نگفته بود – نمیگفت بِم. چراییش را هم نمیفهمیدم – نفهمیدم اصلن. حرفش را میان کشیدم که همچین کسی دارد – میشناسد؟ اگر دارد – میشناسد، چیکارهش است؟ وقتی شنید، چشمهاش گشاد شد. یکجوورهایی لرز هم افتاد به تنَش – جانَش. گفتم با خودم: ها ماهان، زدی توو خال، مُچَش را گرفتی، بدبختش – بدخت شدی رفت. ازم پرسید چرا میپرسم. گفتم: “همینطوری – الله بختکی پرید توو ذهنم بپرسم، حالا داری – میشناسیش؟” سبک سنگین کرد سؤالم را، جوابش را هم مزمزه، دورِ – توویِ دهان چرخاند داد بیرون: “ها، دارم – میشناسم. همسایهمان است – بوده است. نزدیک به سنّ تو سال دارد. اسمش هم اگر بخواهی مسعود است.” کمی سکوت کرد، بعد با اَخم گفت: “تمام شد سؤالها – بازجوییهات یا هنوز ادامه دارد؟” آرام – معمولی با کمی هم تعجب گفتم: “سؤال بود بازجویی نبود. بله تمام شد.” رفت توو لَک، بیرون هم نیامد تا وقتیکه برود. رفت. در را هم پشتش محکم بست. بههم ریختم.
۵
آخرْبار بود که خواستم – صِداش زدم بیاید ببینمش – باش کار دارم. چند وقت میشد که دیگر نمیخواستم ببینمش. نمیدیدمش هم. بهانهای که بخواهم بِش بگویم – برایش بیاورم داشتم؛ اما دلْراضی نمیشدم هنوز. هنوز دلم کَنده نمیشد – نشده بود اَزَش، که بزنم توو پَرَش، کُرک و پَرَش را بریزم، پَرَش بدهم برود، دیگر هم پَس نیاید، نبینمَش.
آنروز عصر، بِش زنگ زدم بیاید میخواهم ببینمش. تعجبْ شد – شده بود صِداش از پشت گوشی وقتی شنید میخواهمَش که بیاید سُراغَم. تعجبِ صداش را کنار زد، بهانه آورد نمیتواند، دستش بندِ امتحانِ سختی است که اگر نتواند، اگر بِبُرَّد، بیفتد ازش، بدبخت – بیچاره میشود. جِدّ گفتم: “پاشو بیا کارَت دارم!” باز تووی صداش تعجب انداخت، و بعدِ سکوت – مکث – سبک سنگین کردنِ حرفم – جوابی را که میخواست – میباس بدهد؛ گفت نمیتواند بیاید. گفت حرفم را تلفنی بِش بگویم.
تلفنی بِش گفتم. هرچه بود – پیشآمد کرده بود، هرچه به ذهنم فکرم دهانم زبانم آمد، قاتیِ فحش و فضیحت کردم گفتم. تند و عصبی. تند مزاج هم بودم؛ قاتزده – درب و داغانِ اعصاب – بیکنترل؛ حالا بیا جمعش کن جوورَش کن بدوزش به هم. نه جمعش کردم نه جوورش، نه کووکش زدم. همهچی را از دَهَنیِ گوشی ریختم توو گوشیِ گوشی که روو گوشش چسبیده – مانده بود. شُستم رووفتم گذاشتمَش کنار. مَجال هم بش ندادم حرفی – پاسخی – دفاعی اگر داشت بزند – بدهد – بکند؛ و گوشی را کوباندم روو تلفن، که حتمی مثل بُمب صدا کرده بود.

م.ن
1389,12,09, ساعت : 22:50
عصرهای جمعه .ساعت 3.بیمارستان روانی ها

بیمارستان را، نگهبانیِ بیمارستان را رد میکنم؛ حیاط را هم. انتهاش، محوطهی محصور - توورکِشی شده - محفوظی هست که نگهبان دیگری آنجا مینشیند. چهرهش اَخم دارد همیشه. همیشه تلخ است. میروم طرفَش. سر تکان میدهد. درِ فلزی - آهنی را باز میکند به رووم. داخل میشوم. چشم میگردانم ببینمَش. نیست. سراغَش را میگیرم. از سر پرستارِ بخش. گوشهی حیاط را نشان میدهد میگوید: آرام است آقای دکتر. این هفته آرامتر بوده است. از بَخش، برا هواخوری که بیرون میآیند؛ خانم بارساقیان میرود گوشهای مینشیند برا خودش پِچپِچِه میکند قصه میگوید. به قصههاش هم میخندد. همین. بهتر است آقای دکتر. میروم سمتَش. صداش میکنم. نمیشنود. بلندتر. نمیشنود. نمیخواهد بشنود. نِگام هم نمیکند. بِش میگویم: بارانَم، نمیشناسیم؟ بهجام نمیآری. میخندد بِم، بیآنکه بگردد طرفَم نگا توو چشمهام کند.
بوویِ الکُل، بینیم را پُر کرد. اَنباشت. مثل یک جریانِ تندِ هوای گرم - داغ، پیچید توو سوراخهای بینیم. نشسته بودم روو نیمکتِ پارک، منتظرش. آمد. نشاط - شوور - شیداییش بیداد میکرد. پا شدم از جام، باش دست دادم. دستَش داغ - گرم بود. مووهاش که بیرون زده بود از رووسریش، اینبار قهوهای - طلایی - گندم رنگ بود. سلام کرد. جوابَش؛ سر تکان دادم با لبخند. یعنی: دیر کردهای حواسَت باشد نگویی حواسَش نبود. سر تکان میدادم اگر بدون لبخند؛ یعنی: دیر کردهای؛ اَزَت ناراحت - بات قهرم مَثَلن. نِگا توو چشمهای روشنَش کردم. آبی - سبز - طلایی رنگ بودند مردمکهاش. مثل همیشه. متغیِّر. رنگ عوض میکردند توو نوور اگر بود اگر نبود.
سلام کرد. سر تکان دادم بِش. نشست کنارم. چسبید بِم. هوا سرد، سووز داشت هوا. گفت: خوبی باران؟ باران صِدام میکرد. مهیار بودم. دانشجوی روانشناسی. دکترا. سال آخر. دهانَش را که باز کرد به حرف، به صِدا، به گپ؛ هُرمِ داغِ - بوویِ تُندِ الکل ریخت توو صورت - چشمها - بینیم. بینیم را چین دادم بالا، ابروهام را اَخم کردم، جنگ انداختَم. انداختَم ابرووهام را پایین، روو چینهای بینیم. گفتَم: خوبَم آنوش. تو؟ گفت: عالی. و زد به خنده. کمی بعد، به گریه. خنده گریه، گریه خندهش قاتی - توو درهم شد. اشک و آبِ بینیش هم. سرش را کج کرد گذاشت روو شانهم. سبک بود. دست گذاشتَم زیرِ چانهش. چانهش را دادم بالا. توو چشمهای روشن- خیس- برق برقیش نِگا کردم. نِگام مهربان بود. خالی از اَخم.
گفته بودم برام از خودش بگوید - حرف بزند. خودش را برام باز کند - بریزد روو میز هرچه دارد ندارد توو جانَش - ذهنَش - دلَش. و او هم ریخته بود. همه چیش را. گریه - خندهش هم بند نیامده بود وقتی گفته - حرف زده - بیرون ریخته بود خودش را. توو مطب دکتر سمواتی بودم. عصرهای دوشنبهم را - دوشنبههام را میرفتم آنجا بیمار میدیدم. استاد دانِشگام بود. حالام شده بود همکارَم. نه، من شده بودم همکارش - وردست - آسیستانَش. هَوام را داشت. بیمارهاش را، بعضی بیمارهاش، بیمار اولیهاش را برا دستگرمی هم شده بِم قرض میداد. معرفیشان میکرد بِم.
آنوش در زده آمده بود توو نشسته بود روو صندلی راحتی مقابلِ - روو به روویِ میزم. چاق بود. نه، چاق نه، پُف داشت. صورتَش پُفدار، دستهاش گوشتالو - تُپُل بود. چشمهاش غمگین. با دستهاش بازی میکرد - وَر میرفت هِی؛ بعد میبُردشان سمتِ دهانَش، میگرفت میان دندانهاش؛ و ناخنهاش را میجَوید. جلسهی اولَش بود مشاوره میآمد. یک ربع ده دقیقهای نشسته بود. بیحرف، بیکلام، بیصدا. سکوت. منهم همینطور نگاش کرده بودم بیحرف، که چیزی بگوید؛ اما هیچ نگفته بود. بعد، وقتَش تمام شده؛ رفته بود.
توو خیابان میرفته، از کِنارَهش، روو جدول. دستهاش - بالهاش را هم باز کرده بوده؛ روو جدول که میرفته. خواسته بوده - میخواسته مثلن رکورد بزند برا دووستَش که؛ تا کجا میتواند یک کَلِّه برود، نیفتد. خووب هم رفته بوده، که یکهو بادِ ماشینِ پُر سرعتی گرفته بِش، پَرتَش - پرتابَش کرده سرش خورده بوده کفِ خیابان؛ مُخَش - جُمجمهش تَرَک برداشته خوون راه افتاده بوده روو آسفالت. خودش خنده خنده بِم گفته بود مُخَش تکان خورده جابهجا شده بوده. بعد هم، رفته - بُرده بودندَش بیمارستانِ روانیها - بیمارستان اعصاب و روان را میگفت - بستریش کرده، یکماهی نگهش داشته بودند. حتمی خوب بوده - شده بوده که یلهاَش داده، رهاش کرده بودند برود سرِ خانه زندهگانیش.
زندهگانیش یک مادرِ دایمالخمر، همیشه مست، عصبی بود - هست، و یک سگ کوچک؛ که صِداش میزد: ببری! دلَش سگِ بزرگ - از آنها که توو تلویزیون دیده بوده بچهگیهاش - میخواسته، اما کوچک و پشمالوش گیرش آمده، خالهش برا تولدش خریده بوده؛ که حرص خورده، عصبی شده، پاش را کووفته بوده زمین؛ و اسمِ سگَش را به عمد گذاشته بوده - گذاشته بود بَبری. ببری بپر بالا! ببری کتابَم را بیار! چهکار میکنی ببری، نکن؛ دامنَم را جِراندی! به مامی کار نداشته باش ببری! مامی بِش میگفت - گفته بود سگ را، تووله سگ را نیاورد توو خانهش. خانهش را میگفت بووی گند، شاش، گُهِ سگ گرفته از بس ببری اینوَر آنوَر، گوشه کنار، کارخرابی کرده - میکرد. آنوش اگر خانه نبود، اگر میدید خانه نیست، میبُرده میانداختَهش توو حمام، توالت، درش را هم چِفت میکرده؛ میبسته. به زوزهها - پنجوول کشیدنهاش - در و دیوار خراش دادنهاش هم توجهیی نشان نمیداده - نمیکرده. کار خودش را میکرده. بطری شرابَش کنار دستَش، روویِ میز بود همیشه، بستهی سیگار و فندکَش هم کنارِ پِیکِ - گیلاسِ بلورِ پایه بلند، پایه باریکَش. عالم بالا را سِیر میکرد: هپرووت!
دست زیرِ چانهش گذاشتَم. چانهش را دادم بالا. توو چشمهای روشن- خیس- برق برقیش نِگا کردم. نِگام مهربان بود - شده بود. خالی از اَخم. مدتها بود که نِگام بِش، نِگاهِ دوستت دارم شده بود. نِگاهِ بِت علاقه دارم. حسی که، یکجوور حسی که بِش - بِم میگفت چه خواستنی شده ای آنوش - چه خواستنی شده است آنوش! نِگام که مهربان بود، بِش گفت: چهکار داری میکنی با خودت؟ میدانی؟ حواسَت هست اصلن؟ اصلن حواسَت به خراب کردن - داغان کردنِ خودت هست؟ که روشنیِ چشمهاش تیره شد. غم آمده ریخت - ریخته بود تووشان. گفت: میدانی باران، دارم خودم را، یعنی میخواهم خودم را از یادِ خودم ببرم، ندانم کدام آنوش بودم - بودهاَم؛ که هی حواسَم میرود پیِ بیماریم - سرطانَم. چشمهام را دَرانده گفتَم: هِی هِی، سرطان دیگر چی است، چه کووفتی است از خودت میسازی در میآوری تو؟ تو سرطان داری؟ تَوَهُّم زدهای باز؟ باز سرش را خَماند روو شانهم. ادامهی حرفَش را گرفت: سرطان که نباس حتمن، نه، ببین باران؛ مگر سرطان باید حتمن مال خون باشد یا ریه یا کبد یا هزار کووفتِ شناخته شده نشده ای که مثلن بگویند فلانی سرطان گرفت مُرد؟ یعنی باید حتمن آنجووری باشد تا بِش بگویند سرطان؟ مانده بودم چه میخواهد - میخواست بگوید. با صدای نرم - ملایم - دوست، گفتَم: خب؟ تو بگو ببینم توو کلهی داغ شدهت چی میگذرد. بِم بگو دختر.
سرش که خورده بوده کفِ آسفالت، آمبولانس صدا کرده آمده بُرده بودندش نزدیکترین بیمارستان. جمجمهش تَرَک برداشته خوونریزی کرده بوده. تَرَکِ جمجمهش چیزی، چیزِ خطرناکی نبوده؛ اما خودش هذیان میگفته که نگهَش نداشته روانهش کرده بودند بیمارستان روانیها - بیمارستان اعصاب و روان را میگفت. آنجا بوده که برا اول بار تَوَهُّم زده. تَوَهُّم میزده میگفته، مثلن میگفته ناخنِ انگشتِ پرستاری خورده است به پلکَش، پلکَش خون افتاده. تَوَهُّمَش هم بِش میگفته طرف - پرستار، ایدزی بوده، ویرووسَش را اینطور بهعمد منتقل کرده است بِش و حالا او هم شده است - شده بود بیمار. تَوَهُّمِ ایدز پیدا کرده بود. مثلن یکبار دیگر گفته بود با سرنگِ آلوده بِش آمپول زدهاَند. گفته بود: نه که بَر و روو دارم - خوشگلَم - زیبام، پرستارها بِم نظر داشتند؛ همهشان هم ایدزی بودند. اچ. آی. ویِ مثبت. خوشگلیش، زیباییش را، نه خداییش زیبام بود - هست هنووز. بارِ دوم که آمد مطب، کمی برام حرف زد. تَوَهُّمَش را اما چند جلسه بعد، حالا نمیدانم چند جلسه بعد بود که دستَم آمد. از حرفهاش، اضطراب، استرسهاش. و از خواندهها، درسها، دانستههام. بِش که گفتَم، گفته بود: ها، ترس دارم ایدز داشته - گرفته باشم. بِش گفته بودم: خب، چرا نمیروی، اصلن رفتهای آزمایش بدهی ببینی داری، گرفته ای یا نه؟ اینطور خیالَت هم برا همیشه راحت - آسوده میشود. یا زنگیِ زنگی یا روومیِ روومی دیگر. هان؟ او هم در آمده گفته بود هر چند ماه یکبار آزمایش میدهد.
هوا سرد، سووز داشت هوا. نشسته بودیم روو نیمکتِ پارک. چسبیده بود بِم، سرش روو شانهم بود. بِش گفتَم بگوید مَرگَش، مرگَش را بگوید چی است؟ بگوید چهکار دارد میکند با خودش؟ اصلن حواسَش هست به داغان کردن - خراب کردن خودش؟ سرش را از شانهم برداشت، تکیه داد به نیمکت، گشت طرفَم؛ دستَم را گرفت توو دستهاش. داغ بود. داغ شدم. نِگا توو چشمهام کرد. چشمهاش - نِگاش غم داشت. کمی بعد، مرگَش را گفت. گفت که چهش است. از سرطانی که سرطان نبود گفت؛ و خیلی حرفهای دیگر، که باش دعوا - جَرمَنجَر کردم. صِدام را بُردم بالا، آوردم پایین، تلخ - تُند - نرم کردم؛ و آخرش هم گفتَم بگوید ببینم توو کلهی داغ شدهش چی میگذرد. کمی، چند کلمهای از حرفها - چیزهاییکه توو کلهی داغ شدهش میگذشت گفت - حرف زد. حرف که میزد، هُرمِ گرم و تندِ الکل میریخت بیرون، توو صورتَم. کمی که حرف زد، همان چند کلمه را، شروع نکرده دَرز گرفت، بُرید، گفت: حالا بلند شو برویم چای بگیریم باران. توو این هوا میچسبد ها. نه؟ میدانستَم فقط میخواهد - میخواست قدم بزند - بزنیم؛ چای بهانهش بود. گفتَم: ها، میچسبد. آنهم بعدِ اینهمه حرف که بام زدی - گفتی! پُشت بندش هم در آمدم گفتَم - زدم به شوخی گفتَم: ها، چای توو این هوا میچسبد، اما حالا که آنوش چسبیدهست بِم، کارِ صدتا چای داغ را، نه، صدتا چای داغ هم که بخورم اینطور بِم نمیچسبد؛ گرم - خوش خوشان نمیشوم. میشوم آنوش؟ بعد، چشمک زدم بِش. خندید. بلند. صدا خندهش کلاغها را، صدا کلاغها را در آورد. بعدِ خندههاش گفت: خودت را لووس نکن حالا؛ بلند شو. بیمیل بلند شدم از جام. دستَم هنوز توو دستَش بود. رفتیم چای گرفتیم. برا خودش نگرفت - نخواست. گفت با هم نمیسازند. الکل - شرابی که کووفت کرده خورده بود را میگفت. لیوان چای را گرفتَم میان دستهام، بعد چسباندمَش به گونههام؛ و قدم زدیم.
مشاورههاش را دیگر، به عمد طول - کِش میداد، بیشتر بام حرف بزند. از خودش، سگَش، مامیش. حتا از من. میگفت شبیه کسی هستَم که دوستَش میداشته - داشتهست. حالا نیست دیگر. گوور به گوور، گم و گوور شده رفتهست، گذاشته رفته بیخیالَش شده. بام که حرف میزد نِگاش میکردم. توو چشمهاش چیزی بود. یک چیزی شبیه معصومیت، مهربانی، اعتماد. که از میزِ دکتر - روانشناس بودن فاصلهم میداد، میکشاندم پایین، همقَدَّش شوم. میشدم. کنارش مینشستَم. مینشستَم حس کند بیمارم نیست، منهم دکتر نیستَم - نباشم براش. براش دوست باشم؛ و شدم. بیرون میدیدمَش. میرفتیم کافه، پارک، سینما. دیگر دکتر مهیار نبودم براش. باران بودم. او هم برام خانمِ بارساقیان نبود. آنوش بود؛ زیبا و خواستنی. هنوز هم هست. مطب هم که میآمد، حواسَم بود دکتر سمواتی بوو نَبَرَد - نفهمد. میفهمید اگر با بیمارش ریختهم روو هم، دوست شدهاَم؛ باید جُل و پَلاسَم را دیگر برمیداشتَم میرفتَم - بروم غاز بچرانم روزی هفتصنّار.
بارِ دوم که آمده بود مطب - مشاوره، کمی برام حرف زده بود. دفترچه بیمهش را هم نِگا کرده بودم، که تووش پُر بود دارووهایی که بِم میگفت بیمارم افسردهست. افسرده هم بود، سوای تَوَهُّمش که چند جلسه بعد دستَم آمد. و بِش که گفته بودم، تأیید کرده بود. بعد، از بیمارستان روانیها - بیمارستان اعصاب و روان را میگفت بیمارستان روانیها - گفته بود؛ که رفته بوده - برده بودندَش، بستریش کرده، یکماه نگهَش داشته بودند. و از بیماریِ ایدز گفت - گفته بود که میترسید آنجا گرفته باشد؛ و میگفت گرفته است حتمن. کمی بعد میگفت نگرفته است اما فکر میکند گرفته باشد. نوسان، ذهنَش نوسان داشت. از تَوَهُّم به واقعیت، از واقعیت به تَوَهُّم. وقتی هم بِش گفته بودم یکبار برود آزمایش بدهد و خلاص؛ گفته بود هر چند ماه یکبار آزمایش میدهد. ایدز ندارد - نگرفته است. خودش میداند. اما بعدِ هر آزمایش، باز چیزی، خوره ای به جانَش - ذهنَش میافتد که دارد. یکجور وسواس - تَوَهُّم داشت - پیدا کرده بود. وَهم - ترس - تلواسه از ایدزی داشت؛ که نداشت. جلسات بعد که آمده بود خواسته بودم از خودش، خانوادهش، کودکیش، و از همه چی که بِش مربوط میشد بگوید. میگفت - گفته بود. همه چیش را. مثلِ - عینِ کفِ دست صاف، عینِ - مثلِ چشمه زلال بود. هست هنووز. میبینمَش هنووز. عصرهای جمعه، ساعت سه.
لیوان چای را میان دستهام گرفتَم. بعد چسباندهمَش به گونههام؛ و قدم زدیم. حرفهاش - گپهاش - تَوَهُّمهاش را بِم گفت. آخرش هم با چشمهاش که آبی شده بودند و خیس - بارانی، در آمد گفت: میدانی باران، همین چند وقت - ماه پیشترها که حالَم خوش نبود، سوار ماشینی، ماشینی سوارم کرد برساندم خانهمان. حالیم نبود، بهحالِ خودم نبودم؛ باش رفتَم خانهش. کسیکه حالا اگر ببینمَش، تُف هم نمیاندازم توو رووش؛ که حیفِ تُف. حالام، چند وقت است از خودم حالَم به هم میخورد - تهوع میگیرد - بالا میآورد - میآورم. چشمهام، همینطور که حرفهاش را میشنیدم، داشت میزد - زد بیرون. کاسهشان را داشتند میتِرِکاندند بزنند بیرون. سرخ، داغ، عصبی شده بودند - شده بودم. خوون ریخته بود - داشت میریخت توو رگهای صورتَم. تا آمدم - بیایم بِش بِتووپَّم دعوا راه بیندازم و بعد هم، راهَم را بِکِشَم برا همیشه بروم، تیر آخرش را هم وِل داد - پراند به هوام. گفت وقتی فهمیده، نه؛ گفت تازه فهمیده چه غلطی گُهی کرده - خورده، و پیش از آنکه بیاید پارک برداشته همهی دارو - قرصهاش را با هم - یکجا خورده است و یک بسته سَمِّ قوی هم روو قرصهاش. گفت همه را مُشت مُشت ریختهست توو لیوان، بطریِ شرابِ مامی را هم چَپِّه کرده روو قرصها، با قاشق مُربّاخوری همِشان زده، رفتهست بالا. کنارِ بساطَش مَزِّه نداشته، مربای گلِسرخ را کرده مَزِّه، روو تلخیِ دارووها و شراب، خورده. چشمهام هنووز همانطور بودند که شده بودند، مُضاف بر اینکه دستهام هم لرزه گرفته - میلرزیدند. ادامهی تعریفِ شاهکاری که زده - انداخته بود گفت: حالام دارد حالَم خراب...، حالَش داشت خراب میشد - شد. یکهو حالَش بههم ریخت خراب شد. داشت میافتاد. گرفتمَش. گفتَم - داد - فریاد کشیدم سرش که: چهکار کردی احمق؟ بعد صدام را آوردم پایین، نرم گفتَم: داری بام شوخی میکنی، نه؟ دیدم چشمهای روشنَش - مردمکهاش که حالا رنگِشان سبز شده بود دارند میروند. دارند - داشتَند پَل پَل میزدند که بروند، جاشان سفیدی بیاید. درازش کردم، خواباندمَش روو چمنهای سرد. هول بَرَم داشته بود. داشتَم قالب تُهی میکردم خودم. دکمههای مانتوش را باز کردم، گرهی رووسریش را هم. شروع کردم به: فشار روو قفسهی سینهش. تنفس مصنوعی. فشار روو سینهش. تنفس مصنوعی. فشار. تنفس. فشار. تنفس. فشار. تنفس. روو لبهاش لبخندی بود که نمیدانستم برا چی است. هوارَم به آسمان رفت. امداد خواستَم. کمک. یاری. خلوت بود پارک. هیچ احمقی توو آن سرما نمیرفت - نمیرود پارک برا قدم زدن. زنگ زدم اورژانس.

م.ن
1389,12,09, ساعت : 22:57
یک مُشت آدمِ احمق!


احمق جان! به خودت میگویی و راهاَت را میروی. میروی سمت خیابان سی و ششِ غربی، بیندازی تووش تَهَش را دربیاوری بپیچی بهراست برسی پلاک چهل و نُه، کلید بیندازی بپیچانی بهچپ بازکنی بروی داخل وِلو شوی روو کاناپهی رنگ و روو رفته - چرک مُرد شده. از آنجا که راه افتادی، خیابانِ پنجاه و هشتُم، تا برسی بیفتی وِلو کنی خودت را، هی گفتهای - میگویی: احمق جان! احمق جان! پشت بندش هم درنمیآیی حرفها - فحشها - رکیکهای دیگری بگویی - بارِ خودت کنی. وِردِ - ذِکرِ احمق جان! گرفتهای. خستهگی ماندهگیاَت که درمیآید، میرود از تناَت؛ سبک میشوی. سبک میکنی خودت را از لباسهای روو و زیرت. زیرت قَدِّ یک بشقابِ سوپخوری نم برداشته خیس شده، که وقتی بلند میشوی از جات میبینیش. لباسهات را همینطور پخش میاندازی گوشه کنار. میمانی وسط اتاق با یک تُنُکِه - شورتِ ماماندوزِ چارخانه چارخانه. گرماَت میشود. فکر میکنی موتورت گرم کرده، الآن است که پیستون بچسباند - بچسبانی جووش بیاوری. دست میاندازی برگِ انجیرت را - تُنُکِهاَت را هم در میآوری پرت میکنی روو فرش. حالا شدهای شبیهِ - مثلِ قابیلْ پسرِ آدم؛ البت بدون آن برگِ انجیری که میبستند خجالت نشوند - نکِشند جلو زنها دخترهاشان. خودت را توو آینهی قَدّی میبینی. میبینی چهقدر قِناس بهنظر میآیی. کج و کوج. نا ترکیب. دوباره شروع میکنی ذکر میگیری، و صِدات اکو میشود توو گوشهات: احمق جان! احمق جان! بعد، میروی داخل حمام و تا بیرون بیایی بروی توو حولهی لیمویی رنگاَت، رها نمیکنی وِردَت را. انگار گفته باشند مُعجِز میدهد، دوا درمان میکند دلِ شکسته بست خوردهاَت را که یکریز و تسبیحوار میگوییش.
پیش از ظهر - صبحْ درآمدهای از خانه رفتهای بروی دانشکده، اما نرفتهای. راه عوض کرده، کج شده - کج کردهای مسیرت را سمت دیگر، و رفتهای گز کردهای راهی را که حالا اَزَش شکسته، خُرد شده، گیج برگشتهای. صبح درآمدهای از خانه، رفته رسیدهای خیابان پنجاه و هشتُم، پلاک 1+12 ، زنگ طبقهی دوم را فشار داده سوزاندهای تا بیاید باز کند دستاَت را بگیرد ببرد بالا آبرو ریزی نکنی، جَرمَنجَر راه نیندازی که همسایهها سر بیرون کنند به کنجکاوی - فضوولی و ببینَندَش؛ بعد بنشینند دورِ هم به وِرّاجی، و مراسمِ « نخودچی خوراناَش » را راه بیندازند - برپا کنند بریزند روو آب هرچه داشته نداشتهاَش را. پلهها را باش میروی بالا. میپیچی به چپ. میایستی تا درِ اتاقِ قَدِّ کفِ دستاَش را بازکند برود - بروید توو، ببندد؛ کلید هم بیندازد بپیچاند توو قفل، قفل شود درِ اتاقاَش و تو فکر کنی زندانیاَت خواسته - میخواهد بکند. زندانیاَش شده بودی. نمیدانستی خودت. ظِنّاَت هم نمیبُرد اسماَش زندانی - اسیری باشد - است. و حالا آمده بودی به خلاصی - آزادی. آزاد کنی خودت را، نَفَس تازه کنی بفهمی هوای تازه چهقدر خوب است.
دخترهی احمق! بِش میگویی - گفته بودی. رنگ از رُخاَش گونههاش بُرده، رفته، بیروح شده بود. نِگاهِ چشمهاش، چهرهاَش، سر و بالاش کرده، دیده، با خودت گفته بودی: احمق جان! اینْ چهقدر زیبا - قشنگ نیست اصلن که تا حالا بود - بوده است. ببین زیباییش چهقدر تَه کشیده، رفته - پریده است!
توو خیابان، توو پارک، توو دانشگاه - دانشکده، اداره، سرِ کلاس، توو ترافیک؛ شیشه به شیشه نگاه به نگاه لبخند به لبخند شده دیده بوودیش - دیده بودَت. توورَت را انداخته صیدش کرده - صیدت کرده کشیده بودَت بالا. رفته بودی اداره دیده بودیش پشت میزِ منشیِ رییس نشسته بوده ناخنهاش را سوهان میزده. توو چشمهاش را دیده بودی برق داشته. توو دانشکده گوشهی سلف دیده بودیش تنها نشسته، رفته بودی پیش، سینیِ غذات را گذاشته بودی روو میزش، با چشم از چشمهاش اجازه - رخصت خواسته، گرفته بودی بنشینی. نشسته بودی.
هرجا میرفتی - رفته بودی، دیده بودیش نِگات میکند به تَمَنّا، به خواستن. خواسته بودیش. بِش اشاره کرده راه افتاده بودی سمتِ درِ سلف. سلف را گذرانده - گذشته، انداخته بودی توو راه باریکهی جنگلی، تا برسی دروازهی دانشگاه که بیشباهت به دروازهی دِژهای قرون وُسطا نبود. نبود نگهبان توو اتاقاَش. صِداش زده بودی. پیدا شده آمده بازکرده بود. رفته بودی بیرون. جایی، پارکی، نیمکتی جُسته نشسته بودی رووش تا بیاید. احمق جان! آخر تو فقط نِگاش کرده بودی، نه حرفی - گپی - خنده بازاری، هیچ. رات انداخته - راش انداخته بودی پشتاَت بیاید که آمد. نشست کنارت. دستاَت را بیپروا - ترس - دلهره گرفت میان دستهای لاغر - باریک - استخوانیش. توو چشمهات زُل رفت گفت دوستت دارد - داشته است؛ از همان اول که دیده بودَت توو دانشکده - دانشگاه شلنگ تخته میانداختی از این سر به آن سرِ دالان - راهروها. گفت دوستت داشته وقتی آمده خواسته بودی رییساَش را ببینی و او لاک - سوهان میزده ناخنهاش را و زیرجُلَکی هم تو را میپاییده و میگفته با خودش: چهقدر خواستنی است!
بِش گفتی - میگویی: دخترهی احمق! رنگ از رووش - چهرهاَش قهر میکند میپرد میرود. مات میماند چه گفتهای چه شنیده است. هُلاَش میدهی عقب. عقب عقب میرود میافتد روو تخت، وِلو میشود. پاهاش آویزان میمانند از لبهی تخت، خودش به پشت و چشمهاش بسته لبهاش لرز گرفته میشود. میروی پیش، رووش خَم میشوی طوریکه گرمای نفسهات را حس کند آتش بیفتد به جاناَش، خودش را رها کند ترساَش بریزد برود. همانطور خیمه زده رووش با صدای بلند بِش میگویی: دخترهی احمق! دست انداختهایم اینطور که هر روز سنگ میاَندازی - انداختهای جلوم؟ جلوم که پُر شده است سنگ. بازی میکنی بام وقتی اینطور میکِشانیم اینسو آنسو؟ بازی است اینکه سرم درآوردهای - توو دامنَم گذاشتهای؟ بازیم داری میدهی - میکنی بام؟ صدای در بلند میشود. پشتبَندش صدای مادرش که ناله - التماس - درخواست میکند کاری به کار دخترش نداشته باشی، رهاش کنی برود در را بازکند نفس تازه کند، نفس تنگیش رفع - برطرف شود. دستاَش را میگیری بلندش میکنی هُلاَش میدهی طرفِ در. خودت مینشینی جاش. دستهات را گیره - قلاب میکنی دورِ سرت، وِرد میگیری: احمق جان! احمق جان! تا برسی پلاکِ چهل ونُه، کلید بیندازی بپیچانی به چپ بازکنی بروی توو، وِلو شوی روو کاناپهی رنگ و روو رفته - چرک مُرد شده، و تسبیح بیندازی - میاندازی دانهای یک احمق جان!
دانشکده - دانشگاه شلوغ شده زده بودند بچهها ظرف و ظروف سلف را، سلف را زده درب و داغان کرده ریخته بودند بیرون، و خیابان را پُر کرده بودند شلوغی - ازدحام. یکی هم معلوم نبود از کجا پارچهای، چوبی سَرهَم بَندی کرده داده بود رووش نوشته بودند: ما نان نمیخواهیم آزادی بدهید - میخواهیم. تو هم قاطیشان لا به لاشان رفته بودی، گاه تند گاه آرام، مشتهات هم گِرِه بالای سرت. بعد، دیده بودیش خیرهاَت شده کنار تا کنارِ بچهها روو جدول راه میآید. سرش، نگاهاَش چرخیده تو را میسُکَد؛ خودت را، رفتارت، راه رفتناَت، شعار دادناَت را.
رییس دانشگاه کم آورده استعفاش را نوشته بود. بچهها کاغذ گذاشته بودند جلوش بنویسد: گُه خوردم - میخورم دیگر رییس دانشگاه - دانشکدهی نکبتیتان شدم - بشوم. هُوورا کشیده بودی، بچهها هم پشتاَت درآمده آسمانِ دانشکده را جِر داده بودند با صداشان و کلاغهای روو کاجها را هم پرانده بودند. بعد، آبها از آسیاب که ریخته - افتاده بود؛ شده بود همان کاسه و همان آشِ خدیجه سلطان. آزادی که بِهِتان ندادند هیچ، کووفت هم ندادند. تازه قیمتِ نان و آب و دانهتان، ژتونهاتان را هم بردند بالا.
هنوز چشمهاش نِگات میکرد. رفتی سینیِ غذات را گذاشتی روو میزش، با چشمهات گفتی میشود - اجازه میدهد بنشینی کنارش ببینی چه مرگاَش است که هرجا میروی هست - بوده - میسُکیدهاَت؟ و او مرگاَش را برایت میگوید. میگوید چه مرگاَش است. بیحرف میگوید. بلند میشود میرود سینیِ نیم خوردهی غذاش را میگذارد روو میز آشپزخانه کنار باقی سینیهای کثیف - چرب و چیلی، و راهاَش را میکشد سمتِ - طرفِ در، و میرود خارج میشود. کشیده میشوی پِیاَش. پِیاَش را، بوویِ عطرِ مکش مرگمایش را دنبال میکنی. از راه باریکهی جنگلی میگذری. از دروازه رد میشوی میرسی مینشینی - مینشیند کنارت، دستاَت را میگیرد میان دستهاش، زبان باز میکند میگوید دوستت دارد. میگویی: چه دیدی در من حس کردی خواستی دوستاَم داشته باشی که داری اینطور میکِشانی - کِشاندهایم اینجا؟ میگوید: هیچ. فقط میدانم - دانستهاَم باید دوستت داشته باشم. داشته باشماَت. بات هرجا بروی بیایم. نفس اگر میکشم، با تو باشد - باشم. میبینی اگر رهاش کنی، برا خودش مجنون میشود تو را هم میکند لیلی؛ میشوید تیاترِ دونفرهی روحوضی، و حالا بیا تماشا کن. میگویی: پاشو بزن به چاک! من به قدرِ موهات، موهام را سفید کردهاَم از بس اسیرِ این و آن شده عُمر سوزاندهاَم، که کووفت هم دستاَم را نگرفته. عشق را بگذار روو ورقهی امتحانیت، نمرهاَت را ببین چند میشود. نمره که بِت نمیدهند هیچ، درکونی هم میزنند میاندازندَت بیرون بروی بشوی لَلِهی بچههات، کهنهی گُهیشان را بشوری دانهای یک تیپا. چشمهاش خیس میشود - شد؛ چند قطره هم اِضاف آورد، رهاشان کرد بِشُرَند بیایند روو گونههاش، رَدِّ کِرِم - پورد - ریمل راه بیندازند. با خودت میگویی - گفتی: دلاَت میآید ضعیفه را داری گریه - گریهاَش را داری درمیآوری؟ دستمالاَت را از جیب بغلاَت درآوردی - درمیآوری میدهی بِش. میگیرد. جای اشکهاش دماغاَش را فین میکند - میگیرد - گرفت. با صدا. بَدَت آمد. توو دلاَت گفتی: گیرِ چه الاغی - خری - آداب ندانی افتادهایمها. افتاده بودی و حواساَت نبود. بازیش را بُرده رفته بود. به خودت که آمدی، دیدی نیست. نبود. اصلن انگار نبوده. از ابتداش هم نبوده که بیاید دستاَت را بگیرد میان دستهای استخوانیش بگوید: دوستت دارم.
ایستاده بودی وسطِ سلف شده بودی دَم تَقِهی سرگرمی بچهها. بچهها نِگات میکردند با نیشِ باز و گاهی صدای خنده - خندههایی میشنیدی که بِت میگفت: باید چیزی، خبری شده باشد برات. توویِ سرت باید اتفاقی افتاده باشد. و افتاده بود. میان سلف با دختری که نبود، هیچ وقت نبود، حرف زده بودی. دستمال بِش داده، چهرهاَت را درهم کرده بودی از صدای فین کردن - دماغ گرفتناَش. میان سلف رفته بودی از دانشگاه - دانشکده بیرون. بیرون رفته نشسته بودی روو نیمکتی - صندلیای نزدیک میزِ ژتونفروشِ سلف. بِش دستمال تعارف کرده بودی. توو دلاَت گفته بودیش: گیرِ چه الاغی - خری - آداب ندانی افتادهایمها.
رها شدی، اما رهات نکرد دختر. حالا هم که توو حولهی لیمویی رنگاَت، نه، حولهی لیمویی رنگاَت را به خود پیچیدهای و افتاده - فرو شدهای در کاناپه، و تسبیحِ احمق جان دست گرفته میگردانی؛ رهات نکرده.
رفته بودی خانهشان. زنگ را فشار داده سوزانده بودی بیاید پایین، قصهاَت - تکلیفاَت را روشن کند بگوید چه گُهی غلطی میخواهد، نه اصلن چه خاکی روو سرش - سرت میخواهد بریزد دفن کند خودش را تو را؟ بیاید، بگوید، روشن کند - روشن شوی، خیالاَت تخت شود بروی. رفتنا هم توو رووش نگاه کنی بگویی به تُخمِ چپِ پسری که میخواستی اَزَش داشته باشی.
آمد پایین. پایین نماند، دستاَت را گرفت بُرد بالا توو اتاقاَش، کوچه - محلهشان را نگذاری سرت جَر مَنجَر راه بیندازی. باش رفتی توو. کلید انداخت در را قفل کرد. زندانیت کرد. زندانیاَش بودی. یَشَر کشیدی سرش که: دخترهی احمق چرا وِلاَم نمیدهی - نمیدهید بروم به زندهگی مُردهگیاَم برسم؟ برسم جایی که باس میرسیدم؛ نرسیدهاَم ماندهاَم از همه عقبتر دارم درجا میزنم توو گُه - تاپالهاَم؟ چشمهاش - چشمهاشان گِرد شده بود؛ و تووشان دو تا علامت تعجب سیخ ایستاده بودند روو به پایین. دستاَت را گرفتاَند - گرفت کشید سمت خودش که روو تخت نشسته بود. کشیده شدی طرفاَش. پات گرفت به چیزی - عروسکی، افتادی رووش. دستاَت تیرک شد خودت خیمه. خیمه زدی رووش. چشمهات رفت به هوای چشمهاش. توو چشمهاش بیداد میکرد شهوت، خواستن، تمنا. انگار وول وولاَش شده آمپرش زده باشد بالا. خودت را کشیدی - میکشی کنار. کنارش مینشینی. دستاَت را میگیرد توو دستهای استخوانیش. میگوید: دوستت دارم. میگویند: دوستت داریم.
حالا میبینی نشستهای روو نیمکت چوبی، روو کاناپهی رنگ و روو رفته - چرکْ مُرد شده. ایستادهای عریان وسط اتاق، وِردِ احمق جان گرفتهای. ایستادهای گیج میان سلف، سینی به دست. نشستهای روو صندلیِ کنار ژتونفروش، دستاَت توو دستاَش. بِت میگوید: دوستت دارم. میبینی حبس شدهای توو اتاقاَش. گرماَت است. رووشان خیمه زدهای خیره شدهای توو چشمهاشان، گفتهای - میگویی: این - اینها چهقدر زیبا - قشنگ نیستاَند اصلن که تا حالا بودند - بودهاند! دستاَت توو دستِ ژتونفروش است. توو دستِ دختری - دخترهایی است که بِشان گفته بودی - گفتهای: احمق! میبینی کلید انداختهای پلاک چهل و نُه را رفتهای - میروی توو، و یکْریز به خودت میگویی: احمق جان! و تنها صدایی هم که توو گوشهات چرخ میخورد، میخورد به دیوارههاش اِکو میشود؛ صدای خندهی بچههاست که سلف را گذاشتهاَند روو سرشان، دَم گرفتهاَند: احمق جان! احمق جان!

م.ن
1389,12,09, ساعت : 23:05
فقط صدات رو خواستم بشنفم

دیگر نمیتوانستم. نمیتوانستم بمانم. برام شده بود زندان. باس فرار میکردم. باس آنشب فرار کرده میزدم بیرون. و فرار کرده زدم بیرون.
ملافهم را روو مُتَکّایی که اضاف کرده بودم به بالش - مُتکّای خودم؛ صاف و صوف کردم. شد عینَهو خودم وقتی خوابیدهاَم. خوابِ مرگ، با یک مُشت قرصِ مرض، آرامبخش، خواب آور.
شام را که میدادند - توویِ غذاخوریِ فسقلی - بعدش پرستار میایستاد کنار درِ خروجی - ورودیِ سالنِ خواب؛ ما هم صف میکشیدیم جلوش. یک به یک میرفتیم پیش؛ قرصها کپسولهامان را که سوا - جدا گذاشته، ریخته بودند توو ظرفِ کوچکِ پلاستیکی، میداد دستمان. یکی دیگر هم که رتبهاَش پایینتر بود لیوانی آب میداد بِهِمان. قرصها را میانداختیم بالا، قوورت داده نداده لیوان را خالی میکردیم رووشان؛ که تلخ بودند مثل مغزِ بادامِ تلخ شده! بعد میباس دهانمان را عینِ دلقکها برا پرستار باز میکردیم. زبانمان را اول میدادیم بیرون، بعد بالا و میچرخاندیم دور دهانمان تا اطمینانَش حاصل شود، یقین کند خوردهایمشان و توو گوشه پَسَلههای دهان و کنارهی لثهها، زیر زبان و روویِ نوکِ زبانِ لوله شدهمان و باقی سوراخ سمبههامان - اگر یافت میکردیم - پنهانشان نکردهایم تا بعد توویِ خوابگاه تُف کنیم شنگول بمانیم نخوابیم تا صبح.
قرصهام را نگذاشتم بفهمد نخورده، آمده، تُف کردهاَم توو قوطیِ کمپوتِ نیمهپُر نیمهخالی. فِند و شگردش را میدانستم. قرصهام را نخورده، سرحال و سردماغ و سِوِر بودم - شده بودم. خاموشی زدند. رفتیم توو جامان خوابیدیم. البتْ خواب برا من نمیآمد. نباس هم میآمد. نیامد هم. باقی بیمارها خوابیدند. صدا خُرُّ و پُفِشان و گهگاه صدا تِلِنگِشان رفت هوا. بیصدا ملافهم را دادم کنار، پاشدم از جام، آرام آمدم پایین. کفِ پام که رسید زمین، لرزِ خوشی بِم دست داد. رفتم بالشِ بیمارِ تختِ کناریم را که افتاده بود پهلوش، کمیش هم مانده بود زیرش، آرام کشیدم برداشتم. سرش کج شده از تخت آویزان مانده بود خُر خُر میکرد؛ مثل گوسفندِ تازه ذبح - قربانی شده. بالشَش را درازا - راستایِ بالش - متکای خودم گذاشتم. لباسهام را هم گولِّه کرده پیچیدم دورِ خودشان و کردم زیرِ ملافه، گذاشتم بالای بالشها؛ یعنی که سَرَم است این. بعد، ملافه را کشیدم رویَم - رویِشان. شد خودم، سوای خودِ خودم. کارم شده بود مثل فیلمهای فرار از زندان! که خب، همینطور هم بود.
پاورچین قدم برداشتم. اطراف را هم با حوصله و کمی دلهُره - ترس، سُکیدمْ پرستارِ شب نیاید سمت سالن خواب؛ که گاهی الله بختکی به سرش میزد بیاید - میآمد. جلوتر رفتم. میز - پاویونِ پرستاری پیدا شد. خواب بود. خواب که نه، چُرت میزد پشت میزش. از آن چُرتها که تا صدایی بشنوی پاره میشوند. نوکْپا نوکْپا از جلوش گذشتم. میباس میرفتم تهِ راهرو - کُریدور، درِ سمتِ راست را - درِ سمتِ چپ را نه که درِ توالتهای گند و گُه گرفته بود - باز میکردم و چندتا پله را نرم مثل گربه پایین میرفتم، بعد میچَپیدم گوشه پَسَلهای برا درآوردن لباسهای بخش، و پوشیدن لباسهایی که بِم شخصیت، اسم و رسم میداد. بعد هم تُند میکردم به هوا درِ اصلی بیمارستان و نگهبان. نگهبان را هم باس دور میزدم، میپیچاندم، میگذشتم؛ و خلاص. خلاص میشدم.
رسیدم جلو درِ خروجیِ بخش. یکهو انگار آب سرد - یخ بریزند روو آدم، آنطوری شدم. رووش قفل خورده بود. یک قفلِ کَت و گُنده. گیجگولا - شاکی دور خودم گشتم. عینَهو سوسک سیاهی که دمپایی بخورد توو سرش - ملاجَش گیج بخورد دور خودش چرخ بزند، با سری پُکیده - لِه شده. کاریش نمیشد کرد. چارهای براش نبود. برگشتم. باس میگذاشتم برا یک شب دیگر که یاروو - نگهبان یادش رفته باشد قفل بزند؛ قفل نزده رفته باشد. یا نه، باشد ولی مثلن تَنگَش گرفته، رفته باشد برا خالی کردن خودش مثانهش. برگشتم - برگشته داشتم میرفتم توو جام بگیرم بخوابم، البتْ اگر خوابم میآمد - میبُرد، که باز چرخیدم، گشتم، سر و ته کردم خودم را رساندم کنارِ در. انگاری توو کلّهم برق زده باشند - برق زد که برگردم قفل را امتحان کنم. رسیدم جلو درِ قفلخورده. دست گرفتم به قفل. باز بود لامسَّب! نگهبانْ فشارش را یادش رفته بود بدهد برود توو قفل شود تا روز قیامت؛ که صبحِ فردا باشد ساعت شِش. انگار توو آنجام عروسی برپا شد. فقط مانده بود قِر و قَمیشَش را هم بیایم، کِل و هَوار و هُووراش را هم باقی مریضها - روانیها بکشند. خودم را جمع کردم جوور کردم دکمهی کنترلم را هم زدم. زدم روو اسلوموشن. آرام. کُند. بعد، قفل را که دست گرفته بودم، آرام از توو حلقه درَش آوردم. در باز شد. آمدم بیرون. پلهها را، پنج پلهی بزرگ و پهن را رفتم پایین. پیچیدم به چپ توو تاریکیِ درختها، لباسهام را که پیشتر آماده کرده، یعنی کِش رفته بودم از کمد فلزی رختکن، پوشیدم. اَه نه، چرا یادم - حواسم سرِ جا، جمع و جوور نیست؟ لباسهام را که با ترفند گفته بودم برادرم از خانه بیاورد برامْ آورده بود، بَرَم کردم. حاضر یَراق. شدم همان آقای متشخص - جنتلمن - خوش تیپی که پیش از آمدن - آوردنم به بیمارستان، بودم.
به یُمنِ لباسهام از مُخْتعطیلی درآمدم شدم همان آقای خبرنگار که بودم. رفتم طرفِ - سمتِ درِ اصلی بیمارستان. چراغ نگهبانیش روشن بود. میباس هم روشن میبود. اگر نبود عجیب بود. چراغِ نگهبانی مگر میشود خاموش باشد. بیمارستان روانیها تعطیل بردار نیست که. مگر ادارهست؟ دیدم دارم توو مُخَم - توو مُخَم دارد بازی درمیآید. انگار بودْبودَش گرفته باشد، همانطور شده بود - بودم. نگا نگهبان کردم. نشسته بود روو صندلیش و لیوان چای، توو دستش داشت بخار میکرد، شبیه مِه میشد، شبیه دود سیگار یا شبیه چه میدانم میشد؛ و بالا میرفت. نگهبان را کاریش نمیشد کرد. باس میرفتم پیش، ازش رد می شدم. برام مثل یکی از خوانهای رُستم بود، البت سوای خودِ رُستم و رَخشَش. به سمتش راه افتادم. حرکتم، سایهم، خودم را که دید، تندی از جاش پا شد پنجرهی اتاقکَش را باز کرد، سرش را آورد بیرون، نگا نگام کرد تا برسم جلوش.
رسیدم جلوش. سلام کردم. خودم را محکم گرفته بودم تا سر و لباسم را ببیند مرتب است و خودم را هم ببیند چه شبیه آدم حسابیهام، و سین جیمَم نکند، گیر بِم ندهد. جواب سلامم را بیصدا داد. حتمْ لبخوانی میدانستم که فهمیدم سلامم را جواب داده. سر و لباسم و خودم را که خوب سُکید - دید زد، ملایمتر گفت: "بفرمایید؟" لهجه داشت. عیان و پُر ملات. گفتم: "آقای صفدری لطفن در را بزنید." هنوز تعجبِ نگا نگاش را داشت که مفهومش میشد: یعنی باس بشناسمتان؟ بش لبخندِ آشنایی - دوستی - مهربانی زدم و خَم شدم برا راسُّ و ریسّ کردنِ تایِ شلوارم که کج و کوج شده تاب برداشته بود. البتْ مصلحتی. نگهبانْ توو شِش و بِشِ شناختن من، گیج واگیج مانده بود و مُخَش هم مثل همهی بیمارها هَنگ کرده تعطیل شده بود. آنهم تعطیلِ رسمی! بش وقت ندادم تجزیه تحلیلم کند و با عکسهای توو فایلِ ذهنش تطبیقم بدهد، که اگر تووشان نبودم باز کند، بودم باز نکند. باز نکند که هیچ، زنگ - آژیر خطر را هم بزند؛ و بعد - حالا خر بیار باقالی بار کن ببر. گفتم: "چهقدر خسته میشویم اینجا با این مریضها - بیمارهای زبان نفهم. نه؟! میبینید آقای صفدری تا چه ساعت از شب گذشته، اضاف ماندهاَم و کارها هم تمام نشده هنوز؟" کمی نرم شد. توو صورت - چهرهش میشد نرمِش، انعطاف را دید. گفت: "بله دیگر. سخت است." هنوز توو نخِ شناختن نشناختنم بود. دو به شَک. کیش را داده بودم. کمی عقب نشسته بود. باس ماتَش میکردم و میزدم به چاک. فقط برام مات معنی داشت؛ پات کردن - شدن توو کارم نبود. راضیم نمیکرد. اگر پات میشدیم میباس چند ساعتی مینشستم توو اتاقکش و مهرهها را از نو میچیدیم و پا حرفها و گپهاش مینشستم و همپاش و باش چای میخوردم سیگار دود میکردم. اینرا نمیخواستم. فقط مات. رُخَم را کشیدم به راست که از جلو لامپِ پُر نورِ سر درِ اتاقک کنار بروم بیشتر نبیندم عکسم توو تاریکخانهی پسِ کلّهش ظهور نکند. گفتم: "آنهم با این پولها - حقوقها که به ما پرستارهای تازه قراردادی میدهند مگر میشود زندهگی کرد؟ اضافه کار اگر نمانیم، میمانیم لنگِ زندهگی و شرمندهی زن و زار و زندهگی. اصلن شما راضی هستید از حقوقتان؟" وزیر را کشیده گذاشته بودم مقابلش. رُخ را هم که قبلن راست کرده بودم براش. کیش و مات.
خودش را از حیرانی گیجی درآورد، معمولی - عادی شد گفت: "ای آقا دست روو دلمان گذاشتی دردمان را درآوردی. حالا بفرمایید داخل یک چایی با هم بخوریم یک گپی هم بزنیم." ادامهش هم درآمد گفت: "گفتید از قراردادیهای جدید هستید؟" سر تکان دادم بِش. یعنی: ها. درِ اتاقک نگهبانیش را باز کرد خودش هم در آستانهش ماند که بروم داخل. تعارفِ زورکی! دیدم بازی از کیش و مات دارد درمیآید برود توو فاز پات شدن. دستی به موهام سر و لباسم کشیدم پاهام را هم تکاندم گفتم: "آقای صفدری تصدقتان، باشد برا فردا شب که زودتر بیایم بنشینم پای بساط چای و گپ و گویه و سیگار. حسابی و سرِ دلِ فرصت و حوصله. هان؟" ادامه دادم: "حالاست که زنم پا شود راه بیفتد سمت بیمارستان و واویلا شود." خندید. گفتم: "چندباری از سر شب زنگ زده است، دستم بندِ بیمارها بوده. دیر کنم از فرداش باس بشوم پرستار شبانهروزی." اینبار بلند خندید. از آن خندهها - قَهقاهها که شکم را میلرزانند. مثل حاجی لرزونکِ یزدیها. مثل مسقطی، ژله. من هم باش خندیدم. خنده خنده رفت داخل، دکمهی در را زد، باز کرد. باز شد در. براش دست تکان دادم و همانطور که تند کرده بودم برا بیرون رفتن توو دلم هم بِش میگفتم - گفتم: باش تا اموراتت با همان رادیو شبانه و چای و سیگار و تنهایی بگذرد. مرا دیدی، حتمی پشت گوشهات را هم قبلش دیدهای. عجله عجله رفتم بیرون. از خیابان گذشتم ایستادم مقابل بیمارستان. بعد کمی دورتر رفتم. این پا آن پا کردم تا ماشین آمد. گفتم: دربست. دربست گرفتم برا دفتر مجله.

2
آمده - برگشته بودم خانه، چیزی که جا گذاشته بودم بردارم بروم؛ گفتم رفتنا سری هم به اتاقَش، به خودش بزنم سرِ جاش باشد، بیخبر بلند نشده نزده باشد بیرون با ناخوشاحوالی که داشت. البتْ هیچوقت جایی نمیرفت، ولی ذهن است - بدخیالی است دیگر، کاریش نمیشود کرد. دنبال آنچه میگشتمْ گشتَم یافتم برداشتم گذاشتم توو کیفم راه افتادم رفتم - بروم، که یادم آمد با خودم چی گفته قرار کرده بودم. کج کردم سمت اتاقَش. در زدم. چند تقّهی آرام، تا بههم نریزد خودش، اعصابَش. سکوت بود. صدای بلند شدن، وُول خوردن، حرکت کردنی نیامد. دوباره زدم. کمی بلندتر. نه. سکوت. تعجبم شد. توو خودم گفتم: یعنی چی؟ اینکه خانه بود همیشه، حتا وقتی زورش هم میکردم برود قدمی بزند توو پارکی خیابانی جایی حال و هواش عوض شود، از جاش تکان نمیخورد؛ بهانهش هم حالْنداری، غمداری، افسردهحالی بود. افسرده هم بود؛ نه که نبود. قرص، دارو درمان میخورد - میکرد. دکترش را هم که میرفت میشناختم. مردتیکهای بود برا خودش. قُلچماق. فکر میکردی باس وزنهبردار میشده یا قصابِ سرِ محل. حالا پشت اتاقَش ایستاده بودم، خیالات - فکر - یادآوری میکردم با خودم.
حالش که خراب شده بود فهمیدم - حس کردم باسْ با مهدخت بههم زده باشد. خاطرش را عجیبْ میخواست. نومزادش بود. نه، دوستش بود. هرچند چیزی بِم نمیگفت اَزَش. دوست نداشت بگوید. دوتاییمان برادر بودیم مثلن، توو یک خانه، ولی تکْ زندهگانی میکردیم. با مهدخت که بههم زد - زده بود، یعنی مهدخت که رهاش کرده رفته بود پیِ - سییِه خودش، افتاد به حالِ حالْنداری - افسرده - غمگینی. مردم گریزیش زبانزدِ فامیل، آشنا رووشَناها شد - شده بود. تقّهی دیگری زده صداش کردم. سکوت. نگرانْ در را باز کردم رفتم توو. توو رختخوابش گولّه شده، پیچیده بههم، مُچاله موچوله خشک شده مانده بود. خشکم زد. کنارش هم جعبهها، روکشهای دارو - قرصهاش پخش و پلا بود، و لیوان آبش همْ خالی افتاده بود کنار تُشکَش. حتمْ تقلّا که میکرده پاش گرفته بوده بِش. لاکردار! قرصهاش را یکجا رفته بود بالا، افتاده بود بال بال، و پیچیده بود توو خودش. خودش را ما را همه را پیچانده، رفته، وَر پریده بود انگار.
خشک شده بودم. نمیدانم چهقدر وقتْ همانطور همانجا خشک ماندم - مانده بودم. به خودم که آمدم، از خشکی، مات، مبهوتی درآوردم خودم را. هول و وَلا - ترسخورده دویدم بالا سرش. رنگش شده بود رنگِ مِیّت. رنگِ کافور. کمی بُهتزده - گیج نگاش کردم. گفتم با خودم شاید تیاتر درآورده - دارد درمیآورد برام. صداش زدم. بلند. بههوش نشد بلند شود از جاش بخندد بِم بگوید حالَش خوب بوده امروز، بازیش آمده - گرفته تیاتر دربیاورد بترساندم. نه. این خبرها نبود. نشستم کنارش دستم را بردم بالا محکم کوباندم توو صورتش. چپ. راست. محکم. جووری که برق از سه فاز خودم هم پرید. باز هم زدم. باز هم. باز هم. نه. هیچ اتفاق خوشآیندی نیفتاد - رُخ نداد. بلند شدم دویدم سمت تلفن زنگ بزنم اورژانس. میان دویدنم پام گرفت به کتابهاش که چیده بود روو هم، کرده بود قلّه. کلّه کردم. مانده بود با ملاج بروم - بخورم زمینْ بخوابم کنارش بشوم میتِ دوم. خودم را جوور و جمع کرده رساندم به تلفن، زنگ زدم برگشتم. برگشتم نشستم بالا سرش. گُهگیجه گرفته بودم از ترس، تَلواسه، اضطرابی که افتاده بود بهجانم و داشت خودم را هم از پا میانداخت - از توو خودم را هم میپاشاند. نمیدانستم توو اینجوور موقعیتها باس چیکار کنم. بابام خودکشی کرده بود یا ننهاَم که بدانم چه غلطی باس بکنم؟ آن بدبختها همینطوری توو خواب، خواب به خواب رفته بودند، وقتی شیرِ گاز را ننهمان یادش رفته بود ببندد. گیجْغَم بودم - شده بودم براش. دست گذاشتم روو شانهش، شانهش را تکان تکان، تکاندم. محکم. انگاری بخواهم ننوی کودکی هفتاد کیلویی را تکان بدهم خوابش ببرد، یا بیدارش کنم. تکانش دادم - میدادم، همزمان هم میکووفتم توو صورتش؛ خودم هم هِق میزدم. باش بلند بلند حرف زدم - میزدم، قربان صدقهی قد و بالا، فهم و کمالاتش میرفتم. هیچ. بیفایده. افاقه نمیکرد - نکرد.
یکهو چیزی، آموزهای یادم آمد. تندی پا شدم دویدم آشپزخانه. یخچال را باز کردم؛ شیشهی شیر را برداشته آوردم - آمدم بالا سرش. سرش را که سنگین بود - شده بود، بهسختی - زحمت بلند کرده گرفتم آغوش، و شیشهی شیر را ریختم، خالی کردم توو دهانش. دهانش نیمه باز نیمه بسته بود - مانده بود. پایین نرفت. راه گلوش - حلقش بسته شده بود. دهانش پُر شدْ شیر، سر ریز کرد و از کنارهی لبهاش شُرید طرف چانَهش، چکّه کرد روو لباسش، و روو پام که زیرش بود. نسخهم افاقه نکرد. هِقّی که میزدم داشت میشد گریه - اشک. شد گریه - اشک. دوستش داشتم خیلی. دورادور هَواش را هم داشتم. هوام را هم داشت. برادر کوچَکِه بود. تحصیل کرده، با فهم و کمالات. حسرتِ - رَشکِ فَک و فامیل، آشنا رووشَنا. دیگر حالم را نفهمیدم - نمیفهمیدم. غم ریخته بود بهجانم. سرش را گرفته بودم توو سینهم، اشکهام میآمد. فکرم هم نرفت بعدِ اورژانس زنگ بزنم برادر خواهرها بیایند تنها نمانم باش که شبیه میت شده بود، و حتمی آرام آرام دست بهکارِ ترساندنم هم میشد.
صدا آژیرِ آمبولانس، خودم را به خودم برگرداند. صدا زنگِ در که برخاست، سرش را آرام از سینهم برداشتم خواباندمَش توو جاش، یک بوسش هم کردم و رفتم برا مأمور اورژانس - نِرسِ بیمارستان در را باز کرده، تند تند بِهِشان توضیح داده و راهنماییشان کردم اتاقِ بابک. خودم هم باشان - پشتشان رفتم توو ایستادم کنار، تووش و تقلّاشان را تماشا کردم. کارهای مقدماتی - اِحیاءش را کردند. بعد، یکیشان را گفتند برود برانکار بیاورد. رفت. کمی بعد، با برانکاری برزنتی برگشت، و درازش کرد کنار بابک. هق زدم. یکیشان نگام کرد و با چشمهاش گفت: هیس! هیس شدم. بابک را یاعلی گفتند بلند کردند. نه، چرخاندند سمت برانکار و گذاشتند رووش. زورِ اضاف نداشتند انگاری که مثل آدم بلندش کنند، آنطور نچرخانند، دوباره اشکم را درنیاورند. برانکار را بلند کرده بردند بیمارستان. آدرس گرفتم، پشتشان رفتم.

3
از جا پریدم با زنگی که داشت خودش را میسوزاند اعصابم را خط میانداخت. زنگِ سوم را که زد پشت آیفون بودم. بلند گفتم: "کی است این وقتِ نصفِ شب؟!" بابک بود. گفت باز کنم بیاید بالا. گفت: "زودی باش باس به راننده کرایه بدهم، همرام پول ندارم - نیست." در را زدم. صداش را از پشت آیفون شنیدم که به راننده میگفت کمی صبر کند تا از دفتر پول بیاورد بدهد بِش. بعد که آمد بالا و اوضاع آرام شد برام گفت راننده چپ نگاهَش میکرده از جلو بیمارستان وقتی سوارش کرده رسانده بودش دفترِ مجله. گفت: "از آینهش هی مشکوک مشکوک نگام میکرد - دیدم میزد - میسُکیدم، و حتمی با خودش هم دو دوتا چهارتا میکرده جواب بگیرد چهارتا. حتمی جواب هم گرفته، و با خودش هم گفته نَباس بم اطمینان - اعتماد کند آنوقتِ بیوقت شب. آنهم وقتی از نزدیکای بیمارستان اعصاب و روانْ سوارم کرده بوده." گفت: "تا رساندم - رسیدیم جلو دفتر، دیگر نگذاشتم حساب کتابش را - دو دوتا چهارتاش را تووی کلَّهش ادامه دهد؛ زدم تختهی ذهنَش را پاک کردم گفتم تا یک سیگار چاق کند برگشتم آمدم پولَش را داده راهَش انداختهاَم برود." بعد هم دویده بود سمت آیفون، زنگ را فشرده و مرا بدخواب - از خواب پرانده بود. دویده بودم - دویدم سمت آیفون و تا زنگ چهارم را نزده نسوزانده، گوشی را برداشته خوابآلوده پرسیده بودم - پرسیدم: "کی است این وقتِ نصفِ شب؟!" گفت: "باز کن، بابکم." باز کردم. پلههای سه طبقه را توو تاریکی آمد بالا. درِ دفتر را باز کرده ایستاده بودم توو آستانهش؛ متعجبْ با چشمهایی پُف کرده. رسید جلوم. خَم شد، دست گذاشت روو زانوهاش، نفس نفس، و بیمعطلی گفت: "کمی پول بده بدهم راننده، اگر ندهم زنگ چهارم را او میزند." تندی رفتم توو و کیف پولم را برداشتم آوردم دادم دستش. پلّهها را دوتا یکی رفت پایین، راننده را از نگرانیش درآورد راهیش کرد برود.
هنوز توو قابِ در ایستاده، مانده بودم تا بیاید بُمب بارانش کنم. آمد. دستم را گرفت هُلَم داد رفتیم - برویم داخل تا همسایهها را زا بهراه نکردهایم، که همیشه از دستمان و از رفت و آمد پُر سر و صدای بچهها شاکی، عصبی، دعوایی بودند خودشان. رفتیم توو، در را بستیم. رفت آشپزخانه و زیر کتریِ سوتدار را کبریت کشید روشن کرد. پُشتَش رفتم. هنوز بینمان سکوت بود. هِی میخواستم دهان باز کنم به حرف، سؤال، گپ، سین جیم؛ نمیگذاشت. چای کیسهای را گشت از توو کابینتِ بالاسرش پیدا کرد برداشت، دوتاش را درآورد انداخت توو قوریِ کوچکِ تَرَک تَرَک شده رنگِ چای پسداده. بعد، گشت طرفم نِگام کرد. خیره. توو چشمهام پُر بود سؤال، نتوانست تحمل کند؛ نگاش را آورد - انداخت پایین، میخ کرد روو سیگاری که نمیدانم کِی روشن کرده لای انگشتام بود و داشت برا خودش دود میکرد. دستش را دراز کرد به هوا سیگار. سیگار را از انگشتام کَند - گرفت گذاشت لبَش. چند پُکِ پی در پیِ جاندار بِش زد، جانَش را گرفت. سیگار، مُچاله - فشرده شد، آتشَش هم سیخ. دوباره گذاشتَش همانجا که بود - برداشته بود. باز هم - هنوز هم سکوت بود. کتری قُل زد. صداش، سوتَش، بخارش بلند شد. برداشتَش کلَّهش کرد توو قووری، روو لیپتونها. قووری پُر شد؛ گذاشتَش کنارِ کتری که برگردانده بودش سرِ جاش، تا با گرماش دَم بیاید. باز - دوباره برگشت نگاهِ من کرد. سکوت را شکست گفت: "برویم توو سالن." رفتیم.
گفت: "برویم توو سالن." رفتیم. گفت کامپیوتر را استارت بزنم روشن کنم راه بیندازم که یک خروار ایمیلِ نخوانده دارد. چند دقیقهای همینطور غُرِ کارهاش را که مانده بود زد. چه کاری؟ اصلن هیچ میدانست چند وقت است مجله نمیآید، ازش خبر نداریم؟ توهُّم زده بود انگار. گذاشتَم غُرهاش را بزند تمام کند. زد تمام کرد. من هم از سکوت درآمدم گفتم: "کدام کار؟ کدام ایمیل؟ وِلَش. بیخیال. حالا باشد بعدِ چای." و به کاناپهی وِلِنگ و باز - تقُّ و لق شده اشاره کردم بنشیند راحت کند بروم چای بیاورم بخوریم، البت اگر دَم کشیده تیار شده باشد؛ بعد هم گپی و سیگاری پشتَش بزنیم - بِکِشیم. حتم دارم اگر کفِ چای نبود نمیرفت بنشیند. رفت نشست. عجله عجله میزِ روو به رووش را از خِرت و پِرتها، روزنامه، مجله، جاسیگاریِ پُر و پاکت سیگارِ مُچاله شده خالی کرده دویدم آشپزخانه.
تووی آشپزخانه دورِ خودم میچرخیدم؛ با کمی اضطرابْ که بهجانم انداخته اینطور که شبانه آمده بود. میدانستم - خبرش را داشتم حالش خوش نیست. میدانستم کم مانده بوده خودش را بترکاند. میدانستم فعلن باید بیمارستانِ اعصاب بستری باشد. و خیلی چیزهای دیگر. برا همین گیج میزدم، منگ و مضطرب بودم. چایْ دَم آمده بود. ریختَم توو لیوان. دوتا. چند دانه هم خُرما توو یخچال داشتیم برداشتم گذاشتم تَنگِ لیوانها، جاسیگاری را هم شُسته خشک کرده گرفتم دستم برگشتم سالن. سینی را گذاشتم جلوش. یکیش را برداشتم برا خودم که بروم - رفتم مقابلَش روو مبل چرمیِ تریش تریش شده نشستم، نگاش کردم. خیره. خیرهگیم را که دید گفت: "چرا اینطور نِگام میکنی؟ تا حال دیوانه ندیدهای مگر؟" خندهم گرفت. اول آرام و بعد بلند. قَهقاه زدم. شکمِ گُندهم را حرفَش - خندهم لرزاند، و چشمهام را که همیشه میگفت مهربان هستند خیس کرد. همینطور که میخندیدم گفت: "کووفت! مثل خُلها میخندد، بعد میآیند مرا میگیرند میبرند تیمارستان." حالا مگر میشد خندهم را بند آورد - بیاورم همسایهها بیدار نشوند فکر کنند زلزله شده است. زوور زدم، خودم را سِفت گرفتم، جِدّ شدم. ولی هنوز پسلرزههای خنده میآمد و میرفت. بِهِشان مَحَل ندادم؛ بُریدمشان. جِدّتَر شدم. چایش را که برداشته توو دستَش بود لب زد. من هم لب زدم. خوردنی شده بود. خوردیم. در سکوت. چایمان که تمام شد اَزَم سیگار خواست. بِش دادم. گرفت روشن کرد کشید. در سکوت. فیلترش را که توو جاسیگاری لِه کرد گفت: "حالا آتش کن این کامپیوترِ اِسقاط - درِ پیتت را." اَخم کردم بِش. میدانستم، یعنی همیشه بِم گفته بود - میگفت: مهرانْ اصلن بِهِت اَخم نمیآید. اَخمَم را جمع کردم، خنده شوخی گفتم: "به کامپیوترِ فوول - همهچی تمامِ من توهین کردی - میکنی؟" و بلند شده رفتم دکمهش را زدم، برگشتم نشستم سرِ جام و دوباره زُل رفتم توو نِگاش. نِگاش را کج کرد از خطِ زُلرفتهگیم، انداخت روو دیوار و اثاثیهی دفتری که مثلن دفترِ مجلهست. صدا بالا آمدن ویندوز که آمد، پا شد رفت نشست پشت میز، و خطّ - تلفنِ مجله را اِشغال کرد. وصل شد اینترنت. صدا، فقط صدای فَنِ کامپیوتر بود. بیصدا ایمیلهاش را دید. پاک کرد. دید. پاک کرد. دید. خسته شد، صفحه را بست، تلفن را از اِشغالیش درآورد، دستگاه را خاموش کرد. فقط نگاش میکردم. اَزَم بعید بود سکوت کردن، حرف نزدن، شلوغ بازی درنیاوردن. شوخی نکردن؛ حتا شوخی باردی، که با هم داشتیم و ککِمان هم از شوخیهامان نمیگزید اَزَم بعید بود. خودش هم این را میدانست. از پشت میز بلند شد، گشتی توو سالن، توو اتاق تحریریه زد. دستی هم به میز خودش کشید، گرد و غبارهاش را پاک - تمیز کرد؛ برگشت نشست روو به رووم. نِشسته ننشسته هنوزْ صبرم ترکید - تمام شد. پُر توپّ و تَشَر بِش گفتم: "پَ چرا هیچ نمیگویی؟ بگو بدانم چه کردی با خودت؟ اینجا اینوقت شب برا چی - برا چیت بود بیایی؟ اصلن بگو بدانم..." کف دستَش را بالا آورد گرفت مقابل صورتَم گفت: "خب خب، چه خبرت است؟ یک یک بپرس، برات بگویم." گفتم: "خب، چه کردی امشب؟" بیخیال، سرد، آرام گفت: "هیچ. فرار کردم. جام نبود آنجا." بعد، توپ را انداخت توو زمین من: "تو فکر میکنی جام آنجاست؟ توو تیمارستان؟" چی باس میگفتم؟ سرم را براش انداختم بالا، یعنی: نه. گفت: "قربان دهانت. آدمِ با فهم و کمالات که میگویند تو را میگویند." بُراق شدم توو رووش که: "مسخرهم میکنی - کردی؟" تندی گفت: "نه. چرا مسخره؟" حرف را گرداندم سمت دیگر، گفتم: "اصلن ما نفهمیدیم چرا رات افتاد بیمارستان روانیها." تا حدّی میدانستم ها، ولی بیشترخواهیم گُل کرده بود. ادامهش گفتم: "خبرت را آخر بار از بیمارستان داشتم نه تیمارستان، که خر بازی - اُلاغ بازی درآورده زده ترتیب خودت را داده بودی؛ یعنی میخواستی خودت را بترکانی که بهخیر گذشته بوده." گفت: "خب؟" با مسخرهگیم گفتم: "خب ندارد، حالا بگو چیت شد یکهویی از تختِ بیمارستان پریدی توو تختِ تیمارستان؟" با خنده - تَهخندهای گفت: "شعر میسازی؟ قافیه جوور میکنی؟" چیزی نگفتم. گفت: "اشتباه شده بوده." گفتم: "واقعن؟" گفت: "بله که واقعن. دکترِ بیمارستان احمق بوده، معدهم را که شُسته - داشته میشُسته، تووش دارو دوای افسردهگی که میخوردم - همه هم میخورند مثل نُقل و نبات - دیده، یافت کرده، فکری شده با خودش که حتمی دیوانَهم. بعد دستور داده تخت به تختَم کنند ببرندم تیمارستان - بیمارستانِ روانیها." گفتم: "یعنی چی؟" گفت: "یعنی چی ندارد. بیسواد بوده، کمی هم ژنِ اُلاغ توو خونَش داشته. آخر کدام خُل، مُنگُل، نفهمی بیمارِ روو به موتِ دوا خورده را که هنوز خوب - ساق - سلامت - سر پا نشده میفرستد جای دیگر؟ هان؟ این درست است مهران؟" چی باس میگفتم. هِی توپ را میانداخت توو زمینِ من اَزَم تأیید میگرفت برا خودش. باز سرم را انداختم بالا، و تووی مُبلی که نشسته بودم وُول خوردم جابهجا شدم گفتم: "برادرت میگفت قاط زده بودی، دارو درمانِ حسابی میکردی - میخوردی؛ نه از این نُقل و نباتها. میگفت یک دو بار هم خرابکاری کرده - بار آورده بودی. چرا؟ چیت بود - است بابک؟" بیقید و خیالْ شانه بالا انداخت گفت: "حالاه! گیر نده! وِلَش!" چشمهای گِرد - تعجبْ شدهاَم را که دید گفت: "خوابم میآید مهران؛ کجا بخوابم؟" گفتم: "روو سرِ من! یعنی چی که: خوابم میآید؟ یعنی کشک؟ زا به راهِمان کردی پراندیمان از خواب، که گپ نزده کَپِّهی خودت را بگذاری بمیری تا صبح؟ تا صبح اگر بیدارخوابی بکشم، پَ کارهای مجله را کی میخواهد، میتواند، از دستش برمیآید بکند؟" تندی گفت: "تو. فقط کار خودت است. صفحهبند روو دستِ مهران نیامده است - نداریم هنوز." فووتَم - بادَم میکرد پدرسوخته، تا کِیفوور شوم کوتاه بیایم رهاش کنم بگذارم بخوابد. کوتاه آمدم رهاش کردم گذاشتَم بخوابد. رفتم بالش پتو براش آوردم انداختم زمین روو موکت. دراز شد. خوابید.

4
بیدار که شدم مهران نبود. حتمی رفته بود پیِ نان، شاید هم پیِ خبر کردن برادرم که زودی خودش را برساند پیش از آنکه مرغَم - مرغَش از قفس بپرد برود. جیم فنگ. تندی پا شدم از جام، چای را آماده - تیار کردم، و شکمخالی، ناشتا، داغاداغ، هورت کشیدم خوردم، زبانم، سقَّم را هم سوزاندم. سیگارِ مهران روو میز بود نخی برداشته آتش زدم کشیدم، و زدم بیرون. باس زودتر گوور و گُم میکردم خودم را. کجاش را نمیدانم، ولی میباس میرفتم. هرجا، جز بیمارستان روانیها. چند خیابان بالاتر پیچیدم تووی کوچهای که تلفن عمومی داشت. از آن قدیمیهاش - اتاقکدار - سکهایهاش. چَپیدم تووش. زود بود هنوز برا رفتن طرفی. لرزِ صبحگاهی گرفته بودم. درش را پشتَم چفت کردم. چُمباتمه نشستم کفِ کیوسک، زانوهام را بغل گرفتم، چانهم را گذاشتم رووشان و چشمهام را بستم.
مهدخت. خیالاتم همه، رنگِ مهدخت داشت. دلم براش کوچک - تنگ شده بود عجیب. روزی که دعوامان شد، روز نحسی بود؛ انگار شمارهش 13 باشد. از مجله بش زنگ زده، قرار گذاشته بودم بیاید کافه. آمد. یک قوری چای سفارش دادیم با خُرما، و یک قلیان. آوردند، خوردیم، کشیدیم. همراش گپ زدیم. بعد، کم کم حرفها - صِدامان بالا گرفت. داشت اَدا رفتن - بُریدنْ درمیآورد برام. همهی حرفَشْ خانهیکی شدن بود. تِریپ ازدواج که میگویند، مهدخت بود. داشت میانمان جَرمَنجَرِ حسابی میشد که صابْ کافه آمد جوابمان کرد. آمدیم بیرون، پیاده گز کردیم تا پارک. نشستیم زیر آلاچیق، و باقی مشاجرهمان را دست گرفتیم. جِدّتر و تُندتر و فلفلیتر. فقط مانده بود ضرب و شتمْ - فحش و فحشکاری، که خودمان را جمع و جوور کردیم شدیم آدم! یعنی اَدا آدمهای محترم - باشخصیت را درآوردیم؛ و ادامهش را کشاندیم به لوس - عاشق - معشوقبازی، و هِق زدن. مثل احمقها براش چشمْ خیس کردم. ادامهش را هم او گرفت. شدیم یک جفت گنجشکِ ننه مُرده! بعد بلند شد؛ نه، اول چشمهاش را با دستمالی که بش دادم خشک کرد، دماغَش را هم باش گرفت، پسَش داد بِم. بعد بلند شد، بام دست داد و رفت. گفت برا همیشه. گفتم به دَرَک! ولی توو دلم خودم را فحشباران کردم برا کوتاه نیامدن، دست به دامان نشدنَم. رفت. خاطرش را میخواستم. زیاد. طوریکه از فرداش افتادم به غم - افسردهگی - مالیخولیای ذهنی.
صدای کووفتن، تقّه زدنهای سکّه به شیشهی اتاقکْ از جام پراند. هم خودم را هم خواب - خیالاتم را. پا شدم ایستادم. زنِ جوانِ چادر بهسری پشتِ درِ باجه، ایستاده بود مضطرب و سکهاَش را گرفته بود بالا روو به من؛ یعنی میخواهد - باس تلفن بزند. دستی به لباسهام کشیدم آمدم بیرون، ایستادم کنار، تکیه به دیوار. تا برود توو، و در را هم پشتَش محکم ببندد چفت کند؛ چَپ چَپ - نگران - ترسخورده نگام کرد.
تکیهم به دیوار بود، و نگاش میکردم تا حرفهاش که تمام نمیشد تمام شود. خیلی گذشت، ولی تمام شد آمد بیرون. خواست که برود، اَزَش همینطوری - برا خالی نبودن عریضه پرسیدم سکهی اضافی دارد بم بدهد. داشت. داد. ساعت را هم ازش پرسیدم که چند است الآن؟ گفت 10:45 دقیقه؛ و تندی رفت. انگاری جنْ توو جانَش رفته - دنبالَش کرده باشند. چهقدر گذشته بود مگر از وقتی رفته بودم چمباتمه نشسته خوابیده بودم توو باجهی تلفن؟ دستی به پُشتِ شلوارم کشیدم راه افتادم بروم. نرفتم. ماندم سرِ جام. انگاری چیزی تووی کلّهم شروع کرد چرخ زدن، راه رفتن، گویه کردن. انگاری بِم میگفت - گفت: حالا که داری میروی گوور کُنی خودت را بِچَپی تووش، یک احوالی هم از مهدخت بگیر؛ و این حرفَش را هی تکرار میکرد، اِکو میداد توو سَرَم. هرچه با چیزی - کسی که توو کلهم بام حرف - وسوسهم میکرد کلنجار رفتم حریف نشدم. با اضطراب - دل دل زدن، درِ کیوسک را باز کرده رفتم توو. سکه انداختم. دستم لرز داشت. شماره گرفتم. تا آنطرفِ خط گوشی را بردارد مُردم، یعنی داشتم میمُردم؛ اما وقتی گوشی را برداشت مُنصرف شدم از مُردن. خودش برداشته بود. مهدخت. صِدام لرزه گرفت - گرفته بود. بدنم هم یکجوور رعشهی غریب ولی شیرینْ برداشته بود. اُوهّو اُوهّو - سُرفه - تَنَحنُح کرده گفتم؛ یعنی خواستم بگویم، نمیدانم چه ولی هرچه خواستم بگویم نشد؛ حرفم نیامد. جاش سکوت آمد ماسید - لانه کرد توو حنجرهم. چندباری گفت: "الو الو. بفرمایید، با کی کار دارید - داشتید؟" حرفی - گفتی نزدم، نتوانستم بزنم. فقط صداش را، تُنِ نرمِ - مخملیِ صداش را گوش داده - شنیدم. انگاری برا همین آمده زنگ زده باشم که صِداش را بشنُفَم. آرامَم میکرد - کرد. یکجوور آب روویِ آتش بود - شد برام. هنوز داشت الو الو میکرد - میگفت که گوشی را گذاشتم. از باجه درآمدم. رفتم سمت خیابان اصلی؛ ماشین گرفتم برا بیمارستانِ اعصابْ که فرار کرده بودم اَزَش

م.ن
1389,12,09, ساعت : 23:15
هدیهی تولُّد

بِش گفتَم یک چند تایی روسری برام بیاورد؛ انتخاب کنم. گفت: بفرما برا کی میخواهی که سلیقهش را اگر ندانستی مشورت بدهم بِت، راهنماییت کنم. گفتَم: برا نومزادم؛ یعنی برا دوستَم. سلیقهش را هم خوب میدانم. پرسید: یعنی میدانی چی بِش میآید؟ چه رنگ چه طرح؟ گفتَم: ها، یکجورهایی میدانم. لبخند زد. گفت: خب، حالا توو چه مایهرنگی باشد؟ بنفش، آبی، فیروزهای، سبز، کِرِم - قهوهای؛ چی؟ گفتَم: بنفش، آبی، فیروزهای، سبز، کِرِم - قهوهای؛ توو این مایهرنگها. خندید. رفت یک بغل روسری از قفسهها آورد چید - پهن کرد روو پیشخوانِ شیشهییش. گفت: انتخاب کن بده برات کادوپیچ کنم بدهم خدمتت. روسریها را زیر و بالا کردم. بازشان - پهنشان کردم - تاشان زدم؛ و سرِ آخر دست گذاشتَم روو یکیشان که شبیه به آنچه میخواستَم بود. با لبخندی که لبخند بود گفت: چه خوش سلیقه! بنفش- آبی - فیروزهای که طرحهاش هم خوشگل- قشنگِ اسلیمیاَند. حرفی نزدم. برداشت ببرد برا کادو که دست گذاشتَم رووش. تعجبْ نگام کرد. تردید - خجالت- شَرموکیم را که دیگر داشت میکُشتَم کنار زده گفتَم: میشود خودتان برام پِرُوْ - سرتان کنید؟ تعجبََش اضاف شد. کمی هم اَخم ریخت میانِ ابروهاش، توو چشمهاش و گفت: برا من میخواهی بخری مگر؟ یا به خیالَت شبیه مانکنهام؟ زودی گفتَم: نع! کمی از تعجبهاش را و همهی اَخمش را برداشت گذاشت روو ویترین. نرم شد. گفت: خب، پس برا چی؟ گفتَم: راسّییَتَش نومزادم، یعنی همان دوستَم یک چند ماه پیش تولدش بود. خواسته بودم براش هدیه، روسری بگیرم. گرفتَم هم. اما قرارِ روزِ تولدش که توو کافه بود، نیامد. بعد هم دیگر اصلن نیامد. روسری که گرفته بودم براش، عصبی - شاکی - خونخورده انداختَم جوویِ لجن، آب بُرد. تندی میان حرفَم درآمد گفت: خب؟! گفتَم: هیچ. فقط خواستَم بدانم اگر آنروز میآمد هدیهش - روسریاَش را میدادم سرش میکرد چه شکلی شمایلی میشد؟ اصلن بِهِش میآمد؟!

مُخ نداشت!

مُخ نداشت! با دلَش فکر میکرد. دیروز با دلَش فکر کرد خودش را از طبقهی 25 اُم بیندازد تووی ابرهای زیرِ پاش. و انداخت هم. خب، مُخ نداشت که بخورد روو آسفالتِ خیابان، بپُکد؛ میان ابرها شناور ماند. راه رفت. گشت زد. خندید. هنوز هم میانِ ابرهاست؛ و صدای خندههاش بهگوش گروه امدادِ پایین بُرجْ میرسد. گفتَم که؛ مُخ نداشت!

م.ن
1389,12,09, ساعت : 23:32
مرگ با طعم گلسرخ

شراب را کلّه کرد توو لیوان. داروهاش را هم مُشت مُشت ریخت تووش. شد معجونِ مرگ. هم زد و یکضرب رفت بالا. تلخ بود، عینَهو دُمِ مار. مَزِّه برا بساطش نداشت. دست انداخت به هوای مُربّای گلسرخ که روو تاقچه - رَف بود. آورد، بازش کرد، یک قاشق خورد. بعد، خوابید. ملافهش را هم کشید روو صورتَش. کفنپیچ شد. شد میت. بردند خاکَش کردند. از فردای خاکسپاریش تا حالا، هر روز دو قناریِ کوچک میآیند روو مزارش؛ مستانه میخوانند.

م.ن
1389,12,09, ساعت : 23:37
من از تو میمُردم

ایستاده بود جلو داروخانهی مرکزی، گیج گیجْ نِگا خیابان میکرد. چراغِ عابر سبز بود. باس میگذشت. توو هر دستَش یک نایلون بزرگ، پُر از دارو - سِرُم. جوان بود. خوش بَر و روو، زیبا. چراغِ عابرْ آخرهای سبز بود که خودش، خودش را از گیجی درآورد؛ نِگا چپ و راستَش کرد و پاش را گذاشت روو خط عابر. وسطای خیابان، چراغْ سبزش پرید قرمز شد. برنگشت. راش را رفت. کُند. نایلونهاش سنگین بود. نرسیده آنطرف، ناغافل موتوری کوباند بِش. پروازش داد. نایلونهاش را هم. سرش گرفت جدولِ خیابان. ولو شد؛ بعد مُچاله توو خودش. عینَهوو جنین. پاهاش دستهاش لرز لرز، تند تند میپرید - پرید. تمام. جان داد. نایلون داروهاش یکی اینسو یکی آنسو روو آسفالت افتاده، پاره شده، داروهاش پخش، سِرُمهاش ترکیده، مایعهاش هم راه افتاده بود. مردم دویدند بالاسرش. یکی زنگ زد برا اورژانس. یکی دوید داخل داروخانه برا دکتر. یکی خَم شد رووش دست گذاشت به نبضَش. جوانْ جان داده - آرام گرفته خوابیده بود. مردم حلقه شده بودند دورش. مثل مُرده ندیدهها! هاجْ واج. چندتایی هم بهرسمِ قدیم، سکه - پول - اسکناس انداختند. توو آن شلوغی، یکهو موبایل جوان زنگ خورد. یکی گفت: جواب بدهیم ببینیم کیش است، بگوییم بیاید سراغَش. بعد، خودش گوشی را برداشت. دکمهی سبز را زد. آنطرفِ خط مَجال بِش نداد حرف بزند. بلند بلند هَوار کشید: پس کدام گوری ماندی نیامدی؟ نگفتی با خودت پیرمرد دارد میمیرد داروهاش را تُندی برسانَم؟!

قرار

دیر کرده بود.
نشسته بودم روو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بِهِشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد. طاقتَم طاق شد. از جامْ بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها. تاراندمِشان. گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بِش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم توو جیبهاش، راهَم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد. صدای تُندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم. برنگشتَم بهرووش. حتا برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتَم. هنوز داشت پُشتَم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد. آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برا همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - نالهای کوتاهْ ریخت توو گوشهام - توو جانَم. تُندی برگشتَم. دیدمَش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود. و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان. ترسخورده - هول دویدم طرفَش. بالا سرش ایستادم. مبهوت. گیج. مَنگ. هاج و واج نِگاش کردم. توو دستِ چپَش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید. چهار و چهل و پنج دقیقه. گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!

شرطْ بَندی


فاطمی را که پیچیدم توو امیرآباد، چشمَم خورد بِش. چراغ دادم. جلوش که رسیدم، رووش را گرداند. مثلن: ندیدمَت. یا: دارم برات ناز - عشوه خَرَکی میکنم. شیشه را دادم پایین، گفتَم: "سوارشو برسانمَت." نگام کرد. با اَخم. یعنی: تو؟ با این ماشینِ لکنتهاَت؟ پدرسگ به زانتیا میگفت لکنته. بِم برخورده بود. گفتَم: "ها. با همین لکنته." چشمهاش که خُمار بود از خُماری درآمد، گِرد شد. تعجب. گفت: "اَخمَم را مگر خواندی - شنیدی که باش چی بِت گفتَم؟" گفتَم: "سوارشو، ناز - کرشمه هم نیا. خریدارش کم است اینروزها." عصبی - شاکیش کرده بودم انگار که رفت چند قدم ایستاد عقبتر. دندهم را زدم عقب، جلوش ترمز کردم. گفت: "چی میخواهی تو اَزَم؟" بیمُعطلی گفتَم: "خودت را." خندهش را دیدم قوورت داد خورد. چشمهاش را دوباره خُمار کرد، ابرووهاش را یِکوَری. کج. با اِفاده گفت: "من ماشینْ کمتر از سانتافه سوار نمیشوم، آنوقت تو با این..." فیسَش اِفادهش را بُریدم گفتَم: "خوشگلتَرهاش جلوتر هستن ها." بِش سنگین آمد. گفت: "ها. اگر سَوارَت شدند سوارشان کن." خندهم گرفت از پدرسوختهگیش. گفتَم: "شرط؟" باز رووش را گرداند. گفتَم: "پَ نمیآیی - سوار نمیشوی؟" همانطور پُشت بِم، غلیظ گفت: "نع!" غلیظ گفتَم: "بهتُخمَم!" و تِیکآف، ماشین را کَندم. کَنده شده نشده دیدم درِ ماشین باز است. یک لِنگَش توو ماشین لِنگِ دیگرش توو هوا فریاد میکند- کرد: "پَ چرا داری میری؟" پام را کوباندم روو ترمز. نشست توو، در را بست. نِگاش کردم. رنگَش پریده؛ شده بود گچ. نفس نفس گفت: "ناز خریدن بلد نیستی تو؟" دوباره غلیظ گفتَم: "نع!" و راه افتادم. عصبیم کرده بود. چند ایستگاه بالاتر رسیدم چهارراه امیرآباد. چراغ سبز بود. نرفتَم. گرفتَم کنار. گفتَم: "بهسلامت. خوش گَلدی!" توو چشمهاش همهچی پُر شد. از فحشِ خواهر مادری - رکیک، تا تعجب، گیجگوولی، التماس. گفت: "یعنی چی؟ چرا؟" گفتَم: "محضِ اِرا. برا خنده- خوشی." بلند گفت: "یعنی مسخرهم کردی؟" بیتفاوت گفتَم: "ها." صِداش را انداخت سرش: "مردتیکهی جُعَلَّق از کار کاسبیم انداختی که!" باز خواستَم بگویم: بهتُخمَم، ولی نگفتَم. خیره توو چشمهام گفت: "نداری که. اگر داشتی، میبُردیم با خودت خانهت." حالا انگار او ذهنَم را خواند. گفتَم: "ها، ندارم. اَختهاَم اصلن." بعد، بِش اشاره کردم نِگا پیادهرو کند. کرد. زنِ شیکپوش، فِرستْکِلَس، خوشگلی ایستاده بود جلو بوتیکِ لوازم آرایشی نِگا خیابان میکرد. تَک بوق زدم بههواش. نگام کرد. لبخند زد. ملیح. با انگشتِ «اجازه آقا»، صِداش کردم. آمد. جلو شیشهی زَنَک ایستاد. جووری نگا بِش کردم که یعنی: تو رو خُّدا یکلحظه هیس! زَنَک نِگا نِگاش میکرد. هاجْ واجَش شده بود. بِش گفتَم: "بفرمایید خانوم. اینهم چهارراه امیرآباد." برگشت بهرووم. خیره - عصبی - چاقو خورده. بَراش چشم ابروو انداختَم. یعنی: برو دیگر. نمیبینی خوشگلترش را توور زدهاَم؟! یک لبخندِ مؤدبانه - مظلومانه هم، خرجِ خانم فِرستْکِلَس کردم. در سکوت پیاده شد. نرفت. ایستاده بود نِگاهِ ما میکرد. با لحنِ آدمهای خَیِّر گفتَم: "خواهش میکنم. چه زحمتی؟ وظیفه بود." داشت منفجر میشد. رووش را اَزَم گرداند. یک لبخندِ پُر نیش و زَهر حوالهی خانمِ محترم کرد، و رفت. روو به خانمِ خوشگلتر کردم گفتَم: "ببخشید مزاحم شدم، میدان ونک میخواهم بروم؛ راهنماییم میکنید؟!"

م.ن
1389,12,10, ساعت : 10:25
نسبتن تلخ!


گفت: "دنبال چی میگردی؟"
گفتم: "دنبال یه دوست. دوستی که دستَمُ بگیره بِبَرََدم توو آسمونا چَرخَم بده؛ ستارهها از شرمْ آب بِشن بریزن توو دریا."
گفت: "دنبال چی میگردی؟"
گفتم: "دنبال یه دوست. دوستی که ارزشِ عمریرو داشته باشه که پاش صرف میکنم. دوستی که ستاره نباشه پِتّی خاموششِه؛ ماه نباشه هِی بِرِه زیرِ ابرا؛ خورشیدم نباشه هِی کسوف کنه شبْشِه. دوستی که نَفَس باشه؛ اگه نباشه آدم کبودشِه بمیره!"
گفت: "دنبال چی میگردی؟"
گفتم: "دنبال یه گل. گلی که دستِشُ بگیرم بِبَرَمِش توو گُلِستونِ هزارگُلْ تابِش بدم؛ گُلا از خجالت سرخ بشن، پَر بریزن روو خاک."
گفت: "دنبال چی میگردی؟"
گفتم: "دنبال یه همسفر. همسفری که دستَمُ بگیره باهام بیاد توو جاده؛ غبارا شَرم کنن از رَدِّ قدمهاش؛ خاک بِشَن بِشینَن روو زمین."
گفت: "دنبال چی میگردی؟"
گفتم: "دنبال یه گل. گلی که مسوولِش باشم؛ پاش آب بریزم؛ دورش تَجیر بِکِشم؛ شبپَرههارو ازش دوور کنم. گلی که مسوولم باشه؛ پام آب بریزه..."
گفت: "دنبال چی میگردی؟"
گفتم: "دنبال یه همسفر. همسفری که از جاده نترسه. مقصدْ آخرِ دنیام که باشه، کفشهاشُ وَر بِکِشه باهام بیاد و کم نیاره."

گفت: "وِل معطلی! اونیکه دنبالِشی روو زمین پیداش نمیکنی. باس بِری توو ابرا؛ توو خیالا؛ توو رؤیاهات دنبالِش بگردی. خودتُ خسته نکن رفیق!"
گفتم: "چی؟ گفتی رفیق؟"
گفت: "بی خیال!"

م.ن
1389,12,10, ساعت : 10:32
عزيز كُرده



گفت: بزنی میکُشمَت. هرجا بروی - باشی برام فرق ندارد - نمیکند. پیدات میکنم چاقوو را تا دسته... نگذاشتَم حرفهاش - تهدیدهاش را که بلوف هم نبودند تمام کند، گفتَم: بایست عقب، میزنم هزار پارهاَش میکنم، هیچ غلطی - گُهی - شِکری هم نمیتوانی بخوری - بکنی. گفت: گفته باشم، نگویی نامَردی کرد عزیز کُرده، نگفته زد ناکارِمان کرد رفت توو کوه و کمر گوور و گم شد - کرد خودش را، و مرا - خانوادهم را - نومزادم را بدبخت بیچاره. گفتَم: اوووَه! چه خَبَرَت است؟ ریلِ قطار راه انداختهای با حرفهات - چاخانهات؟ میدانستَم چاخان نیست - نمیکند؛ اما حرفَم را نسنجیده پرانده بودم به هواش، او هم روو هوا گرفته کرده بودش خوون، ریخته بود توو گوشهاش صورتَش همه جای جانَش. سرخ شد. داغ. تا بیاید کاری - دست از پا خطایی بکند زدم سازش را، سازش را زدم - کووفتَم به دیوار سیمانی. نه، کووباندم به ستونِ سیمانیِ میانِ اتاق. شکست. گرومپی - دَرَقّی - چَرَقّی صدا کرد، کاسهش ترکید. قاچ خورد. تَرَک، برقی تا نزدیکای دستهی ساز رفت؛ شکافت. انگاری - شبیه - مثلِ هندوانهی سبزوار یا چه میدانم، هندوانهی صَلِّ عَلایِ تُپُل که چاقو بیندازی سرش قِرِچِّ شیرینی بکند؛ تا تَه برود دهان باز کند بخندد بِت. همانطور.
سرِ شب، میمنت زنگ - تلفن زده گفته بود: تمام. گفته بودم: چی تمام؟ داری شوخی میکنی بام؟ اصلن حالا - حالا چه وقتِ شوخی است اصلن؛ با چارصد پانصد کیلومتر فاصله و فردام که امتحانِ دانشکده؟ فرداش امتحانِ سخت داشتَم. رشت بودم. دانشگاه. زنگ - تلفن کرده گفته بود تمام و جملهی مرا شنیده نشنیده گوشی را گذاشته بود. بووقِ تلفن ریخته بود توو گوشَم، بعد کشیده شده رفته بود توو مُخَم مُخچَهم همه جای سرم. سرم را بووق پُر کرده روو اعصابَم راه افتاده خط کشیده بود. یک قرنی گوشی را پشت و روو دستَم نگه داشته نِگاش کرده بودم. با چشمهای وَرقُلُمبیده - گشاد شده - عصبی. یک قرن بووق شنیده، حرفهام - فحشهام - بد و بیراههام را میانِ فاصلههاش راسّ و ریسّ کرده ریخته بودم به جانِ گووشی تا برساند بِش که میدانستَم میانِ راه میمانند حرفهام؛ یکجایی مثلن توو "کوهین" یا "آق بابا" که سیمِ مخابرات یخ زده - پاره - قطع شده باشد! حرفهام که تمام شده بود - شد، گذاشتَمَش روو تلفن. تیلیک صدا کرد. سکوت شد. آینه نداشتَم خودم را - چشمهام - صورتَم - چهرهم را تووش ببینم چه شکلی شمایلی شدهاَند - شدهاَم.
عزیز کُرده سازش را گرفت - گرفته بود آغوش، برا خودش آکوردِ دِلِی دِلِی گرفته ناخن روو سیمهاش میکشید؛ یعنی که دارد مینوازد. ارواحِ عمهش! حالَش خوش نبود. سیگاریش را بار زده کشیده تووپ شده هپرووت را سِیر میکرد. به خیالَش داشت - دارد سهگاه میزند و الآن است که فروود بیاید توو چارگاه و: هِی، بجنبان خودت را پسر! سرت را به چپ به راست تِلو بده، یعنی داری با نوای به هم ریخته - درهم شدهی سازش حال میکنی، و آسمان زیر پات است. بچهها همین را میخواستند. عزیز هپروتی شود ناخن بکشد تِلو بدهد سرش را که بخندند غش غش. من هم روو باقی بچهها. پنج نفر. خنده خنده، مزاح و جوک و شوخی باردی حتا. حتا آنشب که خودم هم، سوای عزیز خوش نبودم و احوالَم گُه مرغی - توو درهم بود - شده بود.
گوشی را گذاشتَم - گذاشته رفته دووشِ آب سرد گرفته بودم توو آن هوای یخ که بیسابقه بود برا رشتِ همیشه بارانی - مرطوب. زیرِ دووش هم تا دلَم بخواهد - خواست، فحش بارِ میمنت، ننه باباش، فَک و فامیل، همه ایل و تبارش کردم - کرده بوودم؛ خودم را هم سبک. بعد رفته بوودم توو حولهی سرتاپاییم که بنفش بود، لَرزَم را گرفته پا شده لباس- شال و کلاه کرده رفته بوودم خانهی ناصر لُره. شبِ امتحانِ سخت؛ بزنیم - زدیم - زده بودیم به تیپِ بیخیالی شده بودیم پنج اَلَکیخوش که جمع بشویم دور هم تخمه بشکنیم و غیبتِ دخترهای دانشکده را - پَتِه مَتِههاشان را بریزیم بیرون، روو کنیم برا هم، و بخندیم؛ انگار دنیا به تخممان هم نیست - نبود.
سلف شلوغ شده بچهها زده شیشههاش - ظرف و ظروف - لیوانهاش را خُرد و خاکشیر کرده، خودشان هم ریخته بودند بیرون جلو درِ دانشکده تجمع کرده - جمع شده بحث میکردند. داغ. پُر شوور. عصبی. رسیدیم. خواستیم برویم توو دانشکده - سلف، ژتون بدهیم غذای بد بوو - مَزِّه - گُهرنگِ سلف را کووفت کنیم. نگذاشتند. جلومان را گرفتند بچهها. که چی؟ که اعتصاب است. سلف؛ تحریم. پنجتا علامت سؤال شدیم پرسیدیم: چرا، چهطور شروع شد، از کجا، با چی، کیا اول زدند به تیپ آشپزخانه، آشپزخانه را کیا ریختند بههم درب و داغان؟ یکیشان گفت: غذای مجید موسوی بوو گند میداد. پرسیدیم: غذا چی هست - بود حالا؟ گفت: پلو ماهی. ادامهش درآمد که: مجید هم که قاتی؛ میشناسیدش که؟ داشتیم عصبی میشدیم. عزیز، رگهاش جنبید فریاد کشید سرش: ها، بِنال دیگر تا نزدم...؛ زدم به پاش، یعنی: خفه خون بگیر فعلن ببینیم چه شده. خفه خون گرفت. عجیب بود ولی گالَهش را بست، آرام شد. همه میشناختندش، طرف هم. طرف با ترسِ ریخته توو چشمهاش گفت: هیچ دیگر، مجید هم زد - زده زیرِ سینی غذاش بَرَش گردانده روو میز و لیوان را هم کوبانده زمین: شَتَرَق. هزارپاره. بچه ها هم پُشتبَندَش در آمده لیوانهاشان - سینی - قاشق چنگالهاشان را هوا کردهاَند. بعد هم که می بینید. گفتیم: ها که می بینیم. هر پنجتامان با هم گفتیم. عزیز کُرده بود؛ ناصر لُره، بهروز، حسن دزفوولی، و من. من و حسن، همخانه بودیم. خانه یکی. ناصر هم، همخانه با عزیز. عزیز، داغ کرده پیستون چسبانده دست کرده بود توو جیب شلوار کُردیش، و میشد حدس زد دستَش را که چاقوو ضامندارِ زنجانیش را توو مشتَش میفشارد با غیظ؛ و الآن است هَوارش را - صداش را بیندازد سرش بیفتد دنبالِ مسوول آشپزخانه. یکهو همینطور هم شد. گرفتیمَش. به سختی. رگهای گردنَش قُلُمبه زده بود بیرون. گفتیم: چهکارِ مسوول آشپزخانه داری تو؟ آن بدبخت هم دستوور میگیرد. برویم سراغ رییسِ دانشگاه. اگر نشد؛ برویم رییس دانشکده را گیر بیندازیم. خِفتگیرش کنیم بیاید جواب یک قبیله دانشجوی عصبانی - گرسنه را خودش بدهد. عزیز افتاد جلو، باقی بچههام پشتَش.
به حسن گفتَم - گفته بودم جلو برود، کمی کارم مانده، از پِیَش میآیم. شب، خانهی ناصر لُره شبنشینی - الواطی داشتیم. بگو - بخند - شیطنت، و تماشای خوانندههای لُختیِ تلویزیون مسکو. مسکو را میگرفتیم، هوا اگر صاف بود ابر نبود. نمیشد اگر، باکو دیگر روو شاخَش بود. حسن رفت. منتظر تماس میمنت بودم. دل دل میزدم. یکجور اضطرابِ مبهم - نا مفهوم - غریبه توو جانَم ریخته، جانَم را خودم را به وَرجلا وَرجلا انداخته بود از توو. زنگ صدا کرد. زوودی برداشتَم. بوق آزاد. زنگ حیاط بود. تُندی رفتَم باز کردم. حسن آمد توو. گفت چیزیش جامانده. برداشت رفت. رفتنا بِم گفت: نگران نباش. سختَم نگیر. هرچه بخواهد بشود میشود. سر تکان دادم بِش تا برود. رفت. نِگام به گووشی بود. صداش بلند شد. دست انداختَم برداشتَم گفتَم: الو میمنت.
میمنت، دوستهام - رفقام - همپالَکیهام را میشناخت. براش گفته - تعریف کرده بودم اَزَشان. بهخصوص عزیز کُرده و خُلبازیهاش را. از حرفهام - تعریفهام - حکایتهام غش میرفت ضعف میکرد پس میافتاد. پس افتاده بودیم - افتادیم از خنده به عزیز که اَدا غیرتیها را در میآورد؛ چاقووش را روو سنگِ درگاهی میکشید تیز میکرد. گفتَم: عزیز، ساز. بِسازمان. شاکی - اَخم - عصبی نگام کرد؛ گفت: هوا خودت را داشته باش بچه تهرون. آنی که باش دیگران را میسازند ساز نیست و، بنگ و چرس و علف است. داری روو کن. گفتَم: ها که دارم. دست کردم جیبِ بغل، بستهی زرورق پیچ را کشیدم بیرون گذاشتَم کفِ دستَش. چشمهاش برگشتند سرِ جاشان مهربان شدند: بَه بَه بچه تهرون. بازش کرد بوو کشید: اووم. اصل است لامَسَّب. گفتَم: حالا بِسازمان. ساخت. سیگارِ باردار دست به دست شد و من، خراب و خرابتر. هَوام رفت - رفته بود به هَوای میمنت. چشمهام خیس شد. حسن گفت: چی شده؟ میمنت؟ چی گفت اینطور که بههم ریختهای؟ با سر اشاره کردم هیچ نگوید که خرابَم. دَمَغ - پَکَر - سکوت شد. پُکِ آخر مال من بود. زدم. کله پام کرد - شدم. بیهوا دستَم رفت به سازِ عزیز. آویخته بودش از دیوار. دید. چشمهاش را دَراند: هوی! دست زدی نزدی ها. این صد بار: ساز برا کُردها مثلِ - عینِ ناموس میماند؛ عینِ تفنگ برا سرباز. دست به هوا ناموسَش دراز کرده بودم انگار. دستهی ناموسَش - سازش را گرفتَم، از گَلِ دیوار برداشتَم - کندَم گرفتَمش آغوش. حالَم - چهرهم - قیافهم جووری بود که هیچ نگفت. صُمُّ بُکم. فقط نگران نگاه کرد.
اتاقِ رییس دانشکده طبقهی سومِ غربی بود. عزیز، عصبی - سرخ، دستَش هم توو جیبَش با دستهی چاقووش، دستهی استخوانیِ چاقووش را توو مُشتَش گرفته داشت از فشاری که بِش میآورد میترکاندش. ازدحام شد - شده بود پشتِ اتاق. چند کاسه لیس و چَلپاسهی دستمال بهدست دویده آمده بَست نشسته - ایستاده بودند جلو در، دستهاشان را هم زنجیر کرده بودند. یعنی: نمیگذاریم بروید توو مزاحم رییس شوید. بچهها هو کشیدند - کشیده بودند. بلند. عزیز، جَری - جسور - شیر شد. دستَش را با چاقووش در آورد از جیبَش گرفت بالا ببینند همه، حسابِ کارِ خودشان را بکنند. دستِشان بیاید طرفِشان کی هست. چَلپاسهها شُل شدند - شده بودند. زنجیرشان از هم باز شد. عزیز کُرده با دستهی - کونهی چاقووش کووفت به در: باز کن مادر به خطا. ریدهای توو دانشکده، رفته نشستهای پشتِ میزت؟ میزت را میخواهی چه کنی؟ زدیم به پاش. پاش را کشید ادامه داد: میخواهی میزت را با خودت ببری خانهی عمه جانَت ریاست کنی باش یا بگذاریش جلو رووسپی خانَهت ژتون بفروشی دانهای یک بیغیرتی - بیناموسی؟ بچهها هوورا کشیدند. جَریتر شد - شده بود عزیز. با شانَهش کووفته بود به در. باز نشد. همه با هم کووفتند، در چارتاق شد. ریختند - ریختیم - ریخته بودیم توو. همهچی را - پرونده - کاغذ - زونکنها را ریختیم به هم. عزیز بالا سرِ دکتر ایستاده بود باش جَرمَنجَرِ عصبی - پُر تووپ و تَشَر میکرد. مانده بود فقط رگِ کُردیش بیشتر قلمبه شود بزند رییس را ناکار کند، خودش را بدبخت. حراست را نفهمیدیم - نفهمیده بودیم کدام شیرِ خامخورده - ناپاکی خبر کرد - کرده بود که ریختند آمدند همهمان را گرفتند بُردند کمیته. بچهها - دانشجووها را فرداش وِل دادند - یله، رها کردند بروند، ما را نگهداشتند - داشته بودند. بعد هم کمیته، دادگاه، محاکمه. عزیز، کله معلق - پرت شد از دانشگاه بیرون. اخراج. باقیمان؛ نفری یک تیپا - درکونی، یک ترم استراحت: معلق. عزیز نرفت شهرش. ماند توو رشت برا خودش چرخ زد - میزد. شبهاش را هم، خانهی ناصر میخوابید. بعد هم باش همخانه - خانه یکی شده بود - شد.
سازش را گرفتَم آغوش. حالَم - چهرهم - قیافهم جووری بود که هیچ نگفت. صُمُّ بُکم. فقط نگران نگاه کرد. سرم را انداختَم روو ساز. روو ساز خیمه زده انگشت - ناخن کشیدم به سیمهاش. صداش که در آمد؛ ناکوک - فالش - گوشخراش بود. عزیز تحمل نکرد - نتوانست. میتوانست عجیب بود. صداش را که سکوت شده بود شکست برد بالا، کردش فریاد: چه میکنی بچه قرتی؟ سیمهاش - پردههاش - کووکَش را ریختی به هم. حالیت نیست اینهمه گفتَم - گفتهاَم کسی دست به ساز من نزند، بزند اول و آخرش باشد؛ نشنیدی تو؟ خواجه حافظ هم حالا میداند نباس بِش دست بزند. بچه ها ترکیدند. خنده. قهقاه. عزیز، عصبی - بَد مزاج شد. تُرشی معدهش زد بالا، صَفراش به هم ریخت، پا شد از جاش به هوا گرفتن - کشیدن ساز از دستَم. کشیدم عقب خودم را و ساز را. سر پا شدم. حالَم خوش نبود، روو اعصابَم هم راه رفته - داشت راه میرفت. گفتَم: جلو بیایی میزَنَم میشکنمَش. خرد و خاکشیر. گفت: بزنی میکُشمَت. هرجا بروی - باشی برام فرق ندارد - نمیکند. پیدات میکنم چاقوو را تا دسته... نگذاشتَم حرفهاش - تهدیدهاش را که بلوف هم نبودند تمام کند، گفتَم: بایست عقب، نایستی میزنم ناموسَت - سازت را هزار پارهش میکنم، هیچ غلطی - گُهی - شِکری هم نمیتوانی بخوری - بکنی. خون را میشد دید توو چشمهاش فریاد میکشد زوور میزند بپاشد بیرون خودش را. یک دوتا فحش - بد و بیراه - رکیک هم بارِ هم کردیم، به هوا هم پراندیم. بچهها پاشده نِگامان میکردند: مضطرب - نگران - مترصِّدِ دخالت، خواباندنِ آتشی که الو گرفته داشت - میخواست بسوزاند همه چی را. حالیم نبود من. خوش و بهراه نبودم. یکهو بیراه پراندم - بِش گفتَم: حرفهات - تهدیدهات بلوف است همه. چاخان است. اینکاره نیستی تو. میدانستَم - میدانستیم هست. خوون ریخت - ریخته بود توو رگهای همه جانَش. گووشهاش - چشمهاش - چهرهش خوون بود. سرخ. داغ. دستهاش میلرزید. رگهای گردَنَش پُف کرده؛ شده بودند مثلِ مفتوولِ پُر خوون. اینها یعنی حالاست که خودش را گوولِّه، مُچاله، پرت کند رووم؛ و تمام. تا بیاید کاری - دست از پا خطایی بکند زدم سازش را، سازش را زدم - کووفتَم به دیوار سیمانی. نه، کووباندم به ستونِ سیمانیِ میانِ اتاق. شکست. گرومپی - دَرَقّی - چَرَقّی صدا کرد، کاسهاَش ترکید. قاچ خورد. تَرَک، برقی تا نزدیکای دستهی ساز رفت؛ شکافت. انگاری - شبیه - مثلِ هندوانهی سبزوار یا چه میدانم، هندوانهی صَلِّ عَلایِ تُپُل که چاقو بیندازی سرش قِرِچِّ شیرینی بکند تا تَه برود دهان باز کند بخندد بِت. همانطور.

م.ن
1389,12,10, ساعت : 10:37
زنی توویِ سرم حرف میزند

توو سرم صدایی اِکو می شود. زن است صدا. اَزَم میخواهد؛ میخواهد اَزَم مشتهام را گره کرده بکوبَم دیوار، دیوار بریزد. میگوید اگر مُشتَم را محکم - با قُوَّت بزنم میریزد. میگوید نگران هم نباشم چیزیش - چیزیم نمیشود. میکوبم. چیزیم نمیشود، دردم نمیگیرد؛ دیوار هم از جاش تکان نمیخورَد نمیریزد؛ فقط چند فروو رفتهگی تووش پیدا میشود. صدا، صداش را بالاتر، اکوتر میکند - میبَرَد، میخندد توو سرم. سرم را به دَوّار می اندازد. حالَم را غثیانی میکند. تهوع. میخواهم بالا بیاورم روو دیوار، روو صدا، که سایهاَش روو دیوار است خودش توو سرم. نه، خودش روو دیوار است سایهاَش توو سرم. نه، سایهاَش...، اَه چرا اینطور میشوم. سرم میچرخد حولِ گردنَم. گردنَم درد گرفته است. سرم میچرخد، میچرخانَم - تِلو میدهم سرم را به چپ به راست. میخواهم - میخواهد صدا را پرت کند از خودش بیرون. خودش را، سایهاَش را، همه چیش را؛ و خلاص. تندتر سرم را میچرخانم؛ شاید اینطور سرش گیج بزند - بخورد، خودش را از من پرت کند، از دالانهای ذهنَم بیرون بیندازد و؛ خلاص. آسوده. خوابِ راحت میخواهم. بیصدا. بیسایهی صدا روو دیوار، توو سرم.
توو سرم صدایی اِکو میشود. زن است صدا. نشستهاَم روو تخت. دستهام را وِل داده اَنداختهاَم روو زانوهام. شُل. کِرِِخت. بیجان. دستهام میلرزند. تشنج گرفتهاَم - گرفتهاَند انگار. داغ، سرخ، عرق میشوند. پنجههام را مُشت - گره میکنم میآورم بالا قاب میگیرم باشان سرم را. قُلاب. گیره. منگنه. فشار میدهم. فشار. درد ندارم - ندارد سرم. دستهام - مشتهام را بر میدارم میکوبم. بر میدارم میکوبم. بر میدارم میکوبم. نه، درد ندارم. صدا دوباره میآید. پیداش می شود. توو کدام سوراخ - سنبه - دالان - راهرویی پنهان شده بود نمیدانم. توو سرم که میکووفتَم؛ نبود. گم بود. گور بود. صدا جلو میآید. میآید پیش.
آمد پیش گفت: چه خواستنی شدهای! گونههات گل انداخته - گل شدهاَند. برگِ گل. نرم. سرخ. دستهاش را قاب کرد دورِ گونههام. ریشهام - صورتَم را گفته، زده بودم. پاکتراش. سه تیغ. صاف. خجالت - شرم نمیدانم از کجا آمد ریخت توو چشمهام. چشمهام را انداختَم پایین زُل رفتَم به گلها - ترنجهای قالی. دستَش را آورد پایین، از کنار لبهام سُراند، رِساند زیر چانهم. چانهم را داد بالا، نِگا توو چشمهام کرد. چشمهاش آتش بود. دو گُلِه آتش. سرخ. نارنجی. آبی. زرد. اَلو میکشید آتش. ریخت به جانَم، جانَم را سوخت. سوزاند. نفهمیدم چه شد؛ افتادم بِش.
صدا هنوز توو سرم است. بام حرف میزند. میخندد. میخندد، بِش میتوپم فریاد میکشم گم شود از جلو چشمهام. گم میشود. خودش را توو سوراخی میاندازد خفه میکند. خفهخون. بلند بِش گفتَم - گفته بودم: خفهخون بگیر - میگیری یا بزنم استخوانهات را خودت را خُرد و خاکشیر کنم از دَک و پُز بیندازم؟ دست راستَش را کاسه کرد - کرده کوفته بود روو دهانَش که: هُپ! این هم خفهخون. صداش زنگ داشت. مسخ میکرد - میشدم وقتی بام حرف میزد. جلوم مینشست دو زانو، زُل توو چشمهام با چشمهاش میخندید. حرف میزد. تخمه میشکست. تَرَق تَرَق. میخندید و گاهی هم دست میانداخت - دراز میکرد به هوا صورتَم. جلو میآورد دستَش را، کج میکرد سمت گونهی راستَم، مَلمَلِ - لالهی گوشَم را میگرفت میان شست و سبابهش، نرم مالِش میداد. میمالید. دلَم غش میرفت ضعف میشد. خوش خوشان. سرم را میانداختم پایین، روو سازم، ناخن میکشیدم به صفحهی چوبیش. خراش خراشِ، نه، جیغِ چوب بلند میشد. دستَش را وِل می داد از گوشَم، به شکمَش میگرفت. میگفت چیزی تووش هُرّی میریزد پایین وقتی ناخن به چوب میکشم - میخراشم. میگفت: نکن. انگار سازت گریهاَش، گریه میکند سازت انگار وقتی دلَش را میخراشی زخم میزنی.
باز صدا پیداش میشود. سایهاَش میافتد روو دیوار. انگشت سبابهاَش را " تو " میکند طرفَم. اشاره. بِم میگوید، سایهاَش روو دیوار، خودش توو ذهنَم بِم میگوید سرم را بکوبم به مشتهام. نه، مشتهام را بکوبم توو سرم. میکوبم. جیغ میکشد. صدا جیغ میکشد. لاکردار، انگار کوبیده باشم - کوبیدهاَم توو ملاج او که صداش را جیغ میکند بالا میبرد. باز میکوبم. سرم درد ندارد - ندارم. چیزیش نمی شود. سایهی صدا روو دیوار است. زن است صدا. بلند میشوم با سر - با کله میروم توو شکمَش. شکمَش عینِ دیوار سخت است. سفت. دیوار است انگار. جا خالی میدهد. دست میگذارم روو پیشانیم. قلمبه شده. فشارش میدهم. درد ندارد.
گفته بودم میخواهد کلاس بیاید - بیایم، شیطنت نکند. نخندد. خندهم نیندازد از ساز بمانم. بمانم روو صندلی خشک، مجسمه، حیران از شلوغ کاری - بازیش. وسوسهم میکرد همیشه. همیشه چیزی توو رگهام میدوید، داغَم میکرد از جام برخیزم بگیرمَش آغوش بفشارمَش جوری که صدای ترق ترق استخوانهاش را بشنوم، مثل سادیسمیها خوش بشوم، لذتِ خاص ببرم. آغوشَش خواستنی بود؛ خودش نه. نمی توانستَم خودش را. نه، خودش نه. میگفتم - گفته بودم ساز را، خودش را روو ساز نیندازد قووز نکند. گوش نمیگرفت. بِش میگفتَم: قووزی! میخندید. غش غش. اَدا قووزیها را در میآورد. چیزی تکه پارچه - ملافهای گولِّه میکرد میچپاند زیر پیراهنَش میبُرد بالا میان کتفهاش بند میکرد میشد قووزی. خندهاَم را در میآورد. بالا میبُردم صِدام را خندهاَم را به عمد. به عمد صِدام را اوج میدادم تا سقف، سقف را یکهو - ناگهانی سرش خراب میکردم، خودم را خرابتر. خرابتر میشدم خودم وقتی بِش میتوپیدم، صدام را رووش بالا میبُردم شلاق میکردم میکووفتم روو شانههای مرمریش. سفید. سفید بود چهرهش. مهتابی. بش گفته بودم - میگفتَم مضراب که میزند سرش را بالا بگیرد، جای سیمها - پردهها - انگشتهاش مرا نگاه کند. میکرد. فقط مرا نگاه میکرد. ساز بهانه بود. گاه خیره گاه نرم، ملایم. گاه زیر چشمی - زیر جلکی میپایید ببیند چه میکنم. حالام دارد توو سرم میدود. از راستِ دالان به چپِ دهلیز. پاشنهی کفشهاش تیز است. دردم میآید. نه، دردم نمیآید - نمیگیرد؛ فقط فکر میکنم ملاجَم باید سوراخ سوراخ شده باشد از بس تووش، نه، از بس رووش بُدُو بُدُو کرده است - میکند. حالا ایستاد. میایستد. دارد نفس تازه میکند. از توو ذهنَم - سرم صدای نفسهاش را میشنوم. آرام شد. آرام میشود نفسهاش. حالا صداش را میشنوم. خنده خنده میگوید سرم را محکم بکوبَم میلهی تخت. میکوبم. میله نیست لاکردار، لولهی 3 اینچِ فاضلاب است انگار. فاضلاب هم هست. چندباری تَنگَم گرفته، تنبلیم شده تا مستراح، خودم را خالی کردهاَم تووش. شُرشُر. گاهیم توو شیشهی شیر. شب ها سختَم میشود - میآید تا طبقهی پایین برا تخلیهی مثانهم بروم. همه جای اتاق اجارهایم بوویِ شاش گرفته - میدهد. سرم میان دستهام فشرده - قاب شده. صدا هنوز هست. اکو. طنین دار.
میآمد کلاسَم. کلاس کرده بودم اتاق اجارهایم را. صاحبخانه نمیدانست. بوو میبُرد کرایهی اتاقِ قَدِّ کفِ دست؛ نه، قَدِّ عَنِ موش را باس دو برابر، بَلکَم دو برابر و نیم میکردم. میآمد اتاقَم. کلاسِ ساز. ساز میزدم. تار. سه تار. پا میداد دست به همه نوع سازی میبُردم. پنجهم شیرین بود، مضرابَم خوش. یک روز توو خیابان که میرفتَم پیِ سیگار و خریدِ نان، کسی صِدام زد. ماکان. ماندم. مانده بودم چهطور شناختهم؛ با قیافه - چهرهی گُهی که ساخته بودم از خودم. ماندم. آمد پیش، دست انداخت گردنَم، صورتَم را تُفمالی کرد، گونههای سرخ و صِفر تراشِ خودش را گُهمالی. به روو خودش نیاورد. اوضاع احوالَم را پرسید. گفتَم. روزگارِ سگیم را بِش گفتَم چهطور میگذرد. گفت: چه خوب. گفتَم: خوبَش کجاش است که خودم نمیبینم، حس نمیکنم؟ یک دوتا فحشِ رفاقتی هم پراندم به هواش. نگرفت. سرِ حرفِ شروع نکردهی خودش را گرفت گفت: زنَم - خیرِ سرش چند ماهی بود که زندار خانه زندهگانیدار شده بود، شده بود شوهر - پاش را کرده است توو یک لنگه، نه؛ گفت: چسبیدهست از بیخِ ریشَم که میخواهد ساز بزند. یعنی ساز بخرد، یاد بگیرد، بزند. گفتَم: خب بخرد، یاد بگیرد، بزند. ایرادی تووش هست - تووش میبینی؟ دوباره دست انداخت آویزانِ گردنَم شد و تُفهای اِضاف آوردهاَش را مالید به ریشهام. ریشهام بلند بود. حنایی. خرمایی. رنگِ بافههای گندم. یک چیزی شبیه به این رنگها. تُفمالیشان کرد گفت: درسَش با تو. خرجَش هرچه باشد به دیدهی منت. قبول؟ گفتَم: قبول. روانهاَش کردم رفت. ساز را که گفته بودم بخرد خرید داد دست زنَش آورد - آمد کلاس. اتاقِ دنگالِ اجارهای کرایهییم.
صدا بِم میگوید - میگفت سرم را بالا بگیرم نِگاش کنم. نِگاش میکردم. توو چشمهام میخندید. چشمهاش لاکردار، لاکردار چشمهایی داشت: جذاب - گیرا. شبیه چشمهایی که میگفتند - میگویند سگ دارند آدم را میگیرند. برق برقی بودند. تووشان چیزی داشت - بود که بام حرف میزد. بِم میگفت ساز را بگذارم زمین، نه، آویزانَش کنم از میخِ دیوار بروم طرفَش. میرفتم. یک ثانیه مانده برسم بِش، بِش میگفتم: نه. نمیتوانم. نمیباس که بتوانم.
نِگاش میکنم. نیست. به چپ میچرخم، به راست، زیر تخت را هم میسُکَم، نیست. پیداش نیست - نمیکنم - نمیشود. سرم گیج میرود. تاب میخورَد. تاب درست کرده بود وسط کلاس - اتاقِ درس. نه، داده بود خریده، نه، جوشکار صدا کرده آورده بِش گفته بود حلقه جوش بدهد به سقف برا تاب، تاب درست کند. آمده جوش داده رفته بود. صاحبخانه یک هفتهای نبود. کدام گوری؟ نمیدانم. تاب میخورد میگفت: ساز بزن. میگفت: هُلَم بده. میزدم. میدادم. وقتی دست میگذاشتَم پُشتَش هُلَش بدهم - میدادم، غش غش میخندید. پوستَش زیرِ دستهام، زیرِ دستهام پوستَش لرز میگرفت. سرم تاب برمیداشت - برداشته. صدا تووش میدود. به در و دیوار میخورَد. دردش میگیرد جیغ میکشد. سرم را میگیرم. سفت. دارد خط میاندازد، راه میرود روو اعصابَم. میگویم بس کند بگیرد گوشهای بنشیند، بخوابد، بمیرد. میخندد. خندههاش اکو میشود میپیچد، سرم را طبل کرده - میکند انگار. صدا، خندههاش را وِل میدهد توو - روو طبلِ سرم. سرم دارد - میخواهد بترکد. قِرِچ قِرِچِ تَرَک خوردَنَش را میشنوم. حالاست که تَرَکها ریشه کنند بدوند همهجای سرم، سرم را یکهو بپُکانند. بومب! گفته بودم میآید کلاس - میخواهد بیاید؛ شیطنت نکند. شلوغکاری - بازی درنیاورد. میآورد. میکرد. وسوسهم میکرد همیشه. خواستنی بود. آغوشَش. خودش نه. نمی توانستَم. نمیشد. نمیباس بشود.
ماکان اَزَم پرسید: چهطور است؟ چیزی یاد گرفته - آموخته است تا حال؟ سرم پایین بود. به عمد - شرم - خجالت. زُل زده بودم به نَعلینهام. نَعلین میپوشیدم. راحتتر بود - بودم. گفتَم: ها، خوب است. گفت: توو خانه کُشتیارَش میشوم، التماس درخواست، هیچ نمیزند. نمیزد. درس نمیگرفت. سرش به ساز نبود. یا تاب میخورد که میباس دست بگذارم پشتَش هُلَش بدهم، یا تخمه میشکست. تَرَق تَرَق. روو اعصابَم بود - هست. صدای تَرَق تَرَق میآید از توو سرم. دارد تخمه میشکند. فریاد میکشم - کشیدم: بس کن لامسَّب، کُشتیم دیگر. رهام کن بگذارم به حال خودم، خودت را بردار، جُل و پَلاسَت را سازت را بردار گوور شو گُمکُن خودت را برو. نرفت. نمیرفت. میخندید. کاریش نمیتوانستَم بکنم. میآمد. در را باز میکرد می آمد. بیهوا - یکهو میآمد توو. کلید داشت. داده بودم بِش. خواب بودم میآمد. نبودم میآمد. توو لگن مِسی سر میشُستم میآمد. خودم را، مثانهاَم را توو میلهی تخت - شیشهی شیر خالی میکردم میآمد. میآمد بیدارم میکرد. میآمد اتاق را، ریخت و پاش - شلوغیش را جمع، مرتب میکرد. میآمد پارچ را میگرفت، آب میریخت سرم. میآمد رووش را میگرداند طرفِ دیگر که یعنی: ندیدم، کارَت را بکن، زیپ شلوارت را بکش بالا. میآمد. میرفت. انگار یو یو. آبِ اِماله. مریضِ اسهالی. صدا توو ذهنَم جیغ - فریاد میکشد بِش نگویم یو یو، آب اِماله، مریضِ اسهالی. میگوید دارد تهوع میشود حالَش، بالا میآورد توو سرم. سرم را میکوبم به میلهی تخت. بلند میشوم خیز بر میدارم میدَوَم طرف دیوار میکوبم بِش. انگار - مثلِ گاوِ توو میدانِ گاوبازی. ماغ هم میکشم - بکشم میشوم گاو. صدا توو سرم قَهقاه میزند. با پاهاش - پاشنههای تیز کفشهاش ضرب میگیرد روو سقفِ - کفِ سرم. بیمُرُوَّت رعایت هم نمیکند - نمیکرد. رعایتِ هیچ چیز - هیچکس را، هیچکس را تُخمَش هم حساب نمیکرد. صاحبخانه یکهو در را باز کرد آمد توو. نشسته بود روو تاب. تاب را دید صاحبخانه اما به رووش نیاورد. اخم نکرد. هیچ نگفت. نگفت مثلن: اینکه آویزان کردهای چی هست؟ مالِ بچهایست که نداری میخواهی با این زَنَک، این زَنَک کی هست اصلن که توو اتاق آوردهای - میآوری یواشکی پنهانی؟ باش میخواهی چه کنی؟ بچه - جوجهکشی راه بیندازی مرغدانی کنی اینجا، نه، این گُهدانی را مرغدانی میخواهی بکنی؟ هیچکدام از اینها را نگفت. فقط مات نِگا او - زَنَک کرد که روو تاب بود و مثل - عینِ پاندولِ ساعت برا خودش میرفت میآمد. مات مانده، چشمهاش پُلُقّی زده بود بیرون. صدا - زَنَک اما نِگاش هم نکرد. از تاب پایین نشد مثلن هول شود بپرد برود سرش را موهاش را سینهی بازش، چاک سینهاَش را ببندد - بپوشاند. انگار نه انگار.
رعایت نمیکرد - نمیکند لامسَّب. بِش گفته بودم مضراب که میزند - البت اگر عشقَش میکشید بزند - با پاش هم ضرب بگیرد روو زمین. گوش نمیگرفت. اما حالا ضرب گرفته است روو سقفِ - کفِ سرم. انگار شش و هشت میزند لاکردار. ضربهاش اکو میشود میپیچد توو سرم. سرم دارد میترکد. انفجار. بومب. سرم را گرفتهاَم، گرفتهاَم سرم را توو دستهام نمیدانم باش چه کنم. صدا میگوید: بکوبَش کفِ خیابان. روو سنگفرش. قاب پنجره را نِگا میکنم. هوا دارد میرود روو به، به گرگ و میش میزند هوا. بلند میشوم میروم سمت پنجره. بلند شده رفته بودم سمت پنجره. روو تاب نشسته، نگاش پشت سرم - رووم سنگینی میکرد. کتفهام را میسوخت. آتش انداخته بود به جانَم. گفت دست بگذارم پُشتَش هُلَش بدهم. برگشته دست گذاشته بودم – گذاشتَم پشتَش فشار دادم - آوردم بِش. پیراهن - بلوزش یکهو لیز خورد زیرِ انگشتهام، سُرید افتاد دورِ کَپَلهاش. پشتَش - تَنَش داغ بود. برقگرفتهاَم کرد. فیوزم را پراند. کشیدم عقب. نشستَم. نشانده شدم زمین. برگشت نِگام کرد. توو چشمهاش، چشمهاش آتش بود. یکپارچه. سرم را انداختَم - انداخته بودم پایین، بعد بلند شده رفته بودم سمت پنجره، نگا بیرون کرده هوا را دیده بودم که داشت میرفت روو به، به گرگ و میش میزد هوا. وقتِ رفتنَش بود. نرفت. صِدام کرد. صداش همین صدا بود که توو سرم آزار - اذیتَم میکند، و اَزَم میخواهد خودم را، سرم را بکوبَم کفِ خیابان روو سنگفرش. صِدام کرد. برگشتَم. از تاب پایین شده آمده بود - آمد طرفَم. گفت: چه خواستنی شدهای. گونههات گل انداخته - گل شدهاَند. برگِ گل. نرم. سرخ. دستهاش را قاب کرد دورِ گونههام. صورتَم پاکتراش بود. سه تیغ. صاف. خودش برام میزد - اصلاح میکرد. هفتهی دوم که آمد کلاس - اتاقَم، گیر داد - داده بود به ریشهام و تا نزده ترتیب همهشان را نداده - دست بر نداشته بود. دیدنی بودم - شده بودم توو آینه. زخم و زیلی. بریده بریده. خون. میخندید. خندیده بودم باش. دستهاش را قاب کرده بود دورِ گونههام. داغ شده بودم. داغ شدم. خجالت، شرم هم نمیدانم از کجا آمد ریخت توو چشمهام. چشمهام را انداختَم پایین، زُل رفتم به گلها - تُرَنجهای قالی. وقتِ رفتنَش بود. باس میرفت دیگر. داشت دیرش میشد. آنی بود صدای در بلند شود. ماکان میآمد پِیَش میبُردش. بالا نمیآمد. میماند پایین جلو در. بِم اعتماد داشت - کرده بود. همکلاسیِ مدرسهم بود. رفیق گرمابه گلستانِ نوجوانیم. گُم شده بودیم مدتی از هم؛ پیدا شدیم. رفیق - دوستَم بود.
ترس داشتَم. شرم. خجالت. سرم را انداختَم - انداخته بودم پایین نِگا چشمهاش نکنم برقگیر - خشک - بیهوش نشوم. دستَش را آورد پایین، از کنار لبهام سُراند، رِساند زیر چانهم. چانهم را داد بالا، نگا توو چشمهام کرد. پُشتَم پنجره بود. هوا گرگ و میش. بادِ سرد میآمد میخورد پشتَم. سرماش را نمیفهمیدم. لرز نمیکردم. داغ بودم. داغ شده بودم. چشمهاش آتش بود. دو گُلِه آتش. سرخ. نارنجی. آبی. زرد. الو میکشید. ریخت به جانَم، جانَم را سوخت. سوزاند. نفهمیدم چه شد؛ افتادم بِش. صدای زنگ آمد. مانع شد، نگذاشت برخیزم. باز صدای زنگ. نمیفهمیدم. اُلاغ بودم. یابوو. یکهو در - در یکهو باز شد. ماکان توو قابِ در ایستاده بود. چشمهام را پلکهام را انداختَم - بستَم. یک قرن بعد بازشان کردم. نبود. نبودند. رفته بودند. سکوت. درِ اتاق باز بود. چارتاق. پنجره باز بود. سردم شد. لرز. تیلیک تیلیک دندانهام - دندانهام میخوردند به هم. حالَم داشت خراب، تهوع داشتَم انگار. در - پنجره باز بود. سرد. سرما ریخت - ریخته بود به جانَم. به سرم. توو سرم سرد - یخبندان شده بود - شد - شده. صدایی تووش میپیچد اکو میشود. مثل بادِ سرد توو دالانهای خالی. هوووو. هوووو. هوووو.
زن است صدا. توو سرم راه میرود. میدود. جیغ میکشد. سرم دارد میترکد. گرفتهاَم - می گیرَمَش توو دستهام. نمیدانم باش چه کنم. صدا بِم میگوید، اَزَم میخواهد بکوبَمَش به دیوار - میلهی تخت - کف خیابان. حالَم دارد خراب، تهوع دارم انگار. میخواهم بالا بیاورم روو دیوار - روو صدا که سایهاَش افتاده است روو دیوار، خودش توو سرم. سرم دارد تاب - تلو میخورَد. میخواهد از دالانهای خودش صدا را پرت کند بیندازد بیرون. خلاص شود. خلاص شوم. نمیشود. نمیشوم. صدا بیرون نمیرود. سرم، خودم، دست و پاهام تشنج گرفته می لرزند. گیج میزنند - میزنم. سرم را باز با دستهام قاب میگیرم. فشار میدهم. نمیدانم باش چه کنم. صدا پیداش میشود. مثل جن. بُدُو بُدُو. تیزیِ پاشنههاش روو سقفِ، سقفِ - کفِ سرم را سوراخ سوراخ کرده - میکند. پیداش میشود صدا. بِم میگوید - اَزَم میخواهد سرم را بکوبَم کفِ خیابان. روو آسفالت. قابِ پنجره را نگاه میکنم. هوا دارد میرود روو به، به گرگ و میش میزند هوا. بلند میشوم، سرم توو دستهام، میروم سمت پنجره

یک شاخه ارکیده برای تو

پیشانیش را چسبانده بود شیشهی مغازه، دستهاش را هم قاب کرده بود دورِ صورتَش توو را نگاه میکرد. خیابان پُر بود آفتاب. روشن. تَهِ مغازه ایستاده بودم پشت میز، گل میپیچیدم برا زن جوانی که همه گلهاش گلسرخ بود. نگا دخترک کردم. نگا گلها میکرد. اشاره کردم داخل شود، بیاید توو. توو آمد. زن جوان بیرون رفت. دخترک کنار در ماند؛ نگاش هم روو گلها. هفت سال نه، هشت سال را داشت. مووهاش خُرمایی بود. مجعد. فرفری. مثل فرشتهها که توو آسمانِ باسمهها - نقاشیهای کلیسایی معلقَند. لباسَش شندره بود؛ صورتَش اما تمییز، شسته و گِرد و تپل. دلَم براش رفت. گفتَم - پرسیدم گل میخواهد؟ نگشت طرفَم بگوید مثلن: ها. میخواهم. دلَم گلهات را خواسته، براشان رفته. هیچ نگفت. فقط نگا گلها میکرد. بِش گفتَم یک شاخه بردارد به اختیارِ - انتخابِ خودش؛ میهمان من. فقط یک شاخه. چرخید طرفَم نگام - نگا صورتَم کرد و لبخند نشاند روو لبهاش و رفت میان گلها گم شد. گفتَم حالا یک شاخه رُز یا میخک برمیدارد میرود دیگر. به جاییم برنمیخورد. قیمت ندارند که. کمی بعد، از لا به لای گلها پیداش شد. دیدمَش؛ و برق از سه فازم پرید. برقِ چشمهام رفت قطع شد. یک شاخه ارکیدهی پدر مادر دار توو دستَش بود؛ توو چشمهاش هم برق خوشحالی - شادی. گفتَم چی بِش بگویم. حالیش نیست چی برداشته، چی باس برمیداشت خانه خراب نشوم. شاگرد مغازه بودم. بدبخت. رفتَم پیش ازش گرفتَم گفتَم: بگذار بهترش - خوشگلترش را بِت بدهم بوو داشته باشد صفا کنی باش. از دستَم کشید گفت: همین ارکیده را میخواهم. خودت گفتی به اختیارِ - انتخابِ خودم. نگفتی؟ میشناخت، میدانست چی برداشته پدر سوخته. گفتَم: حالا چرا ارکیده؟ اینهمه گل هست اینجا. گفت: برا اینکه ارکیده دوست دارد. گفتَم: کی؟ دستَم را - بالِ لباسَم را گرفت کشید بُرد سمتِ در. در را باز کرد رفت توو پیاده رو. پِیَش رفتم. جلوتر، یک ویلچر بود که تووش دختری با لباس عروسی نشسته بود. نگام را پُر کردم علامت سؤال ریختَم توو نگاهِ دخترک. گفت: عروسیش است. با یکی مثل خودش. خواهرم است. بِش قول داده بودم برا عروسیش یک شاخه ارکیده بخرم.
نگام را اَزَش گرفتَم انداختَم پایین، کمی مکث کردم؛ بعد برگشتَم توو مغازه.

م.ن
1389,12,10, ساعت : 12:08
پسرک آینه بود یا من؟

ایستاده بود زُل زده به کوپههای قطار که به سرعتِ برق از جلوش میگذشتند میرفتند بروند توو تاریکیِ تونل از دیدش پنهان شوند. پاش روو خطِ قرمز بود. بِش گفتَم، سرش داد - یَشَر کشیدم برگردد عقب، بالَش نگیرد به بالِ قطار سووت شود بخورد به دیوارهی تونل سرش بِپُکَد خون بپاشد همهجا را که برق انداخته بودم گند بزند، رییس ایستگاه را هم بدبخت کند. هیچ نگفت. حتا نگشت طرفَم نِگام کند بگوید: به تو چه ربطی دارد؟ تو کی هستی اصلن؟ رفتَم جلو با دستهی تِی زدم به پاش. تکان خورد. انگار برق گرفته باشَدَش. برگشت طرفَم. نوجوان بود. بچه سال. دوازده سیزده را شیرین داشت. گفتَم: نشنیدی این همه روضه که خواندم برا تو بود؟ گفت: تو چهقدر حرف میزنی؟ چهقدر جملههات را کِش میدهی طولانیشان میکنی؟ چشمهام قُلُپّی زد بیرون. کم مانده بود مردمکهاش - تیلههاش بیفتند کفِ سالن قِل بخورند بروند بیفتند توو چاله - خطِ ریل. شبیه خودم حرف میزد خدانَدار! درآمدم با غیظ گفتَم: باشد، کوتاه میگویم. گفت: خُب، بگو. انگار فیلم را برگردانده باشم اولَّش؛ دوباره با دستهی تِی زدم به پاش گفتَم: عقب! سرم داد - یَشَر کشید، گفت: چه خبرت است میکوبی به پام، پام زخم میشود هُول بَرَم میدارد تِلو میخورم بالَم میگیرد به بالِ قطار سووت میشوم میخورم به دیوارهی تونل، سرم میپُکَد خون میپاشد همهجا را که برق انداختهای گند میزند، رییس ایستگاه را هم بدبخت میکنی ها؟ برقگرفته شدم. کمی بعد؛ از خودم درآمدم رفتَم جلو. مثل مجسمه ایستاده بود. انگار سنگ. دستَم را بردم به هوا صورتَش. تکان نخورد. پلک هم نزد. انگشتام را کشیدم به گونههاش مووهاش لباسَش. همهجاش. پسرک، پسرک نبود؛ آینه بود!

م.ن
1389,12,10, ساعت : 12:40
میشه یه شب آسِسه بیای روو پُشتِ بوومِ خونه تون؟!


یه شب که آسِسه بیای روو پشتِ بوومِ خونه تون، مهتابُ دسِست بگیری بچرخونی؛ منُ می بینی نشسَسم چُمبَک، توو تاریکیای اوونوَرِش، زُل رفتم به سوسوی پنجره تون، تا کِی دلُ به دریا می زنی، از نردبوونِ آسمون آسِسه میای بالا روو ابرا، منُ توو دسسات می گیری می چرخونی وُ؛ زُل میری به یه مهتاب، که چُمبَک نشسِسه توو تاریکیای چشامُ، دلِش لَک زده واسَت.
*
یه شب که آسِسه بیای روو پشتِ بوومِ خونه تون؛ نیگا اوونوَرِ حیاط پُشتی کنی، یه مهتاب می بینی پشتِ پنجره. روو تاقچه ی پنجرِهِه: یه تُنگِ ماهی، یه سیبِ سبز، یه مُشت گندمِ خیس خورده، یه قرآن جلدمخملی یُ، یه آینه س. آینِهَ م رووش طرفِ چشای توئِه وقتی داری پنجره رو سُک می زنی.
خوب که نیگا بندازی، اوونوَرِ تُنگِ ماهیه منُ می بینی توو سایه روشنا، زُل رفتم به پشت بوومِ خونه تون، دل دل می کنم تا کِی دلُ به دریا می زنی، از نردبوونِ آسمون آسِسه میای بالا، می شینی روو تاقچه ی پنجره مون، تُک می زنی به گندُمای خیس خورده، که سبز بِشَن توو تاریکیای چشات؛ سال تحویل بشه.
*
یه شب که آسِسه بیای روو پشت بوومِ خونه تون؛ نیگا اوونوَرِ تاریکیا، اینوَرِ روشناییا کنی منُ می بینی روو ابرای جلو مهتاب که دارم راه می رَمُ تورو توو خیالم میارم؛ با یه مهتاب، یه پنجره، یه سیب سبز و آینه، تنگ ماهی، قرآن جلدمخملی؛ با یه کفترِ جَلد که میاد روو تاقچه ی پنجره مون تُک می زنه، گندُمای خیس خورده رو توو تاریکیای چشاش سبز می کنه؛ سال تحویل میشه.
*
ببین،
میشه تا هَنوو خیالام تمووم نشده،
تا هَنوو کَلِّه نکردم روو زمین وِلو بشم،
بَرام دسّ بگیرن: آی دیوونه، آی دیوونه،
یه شب آسِسه بیای روو پشت بوومِ خونه تون؟!

م.ن
1389,12,10, ساعت : 12:45
پسرک، شده بود تُنگ شیشه ای!

دست کرد تووی ِ تنگ، ماهی ِ قرمز را گرفت، مُشت کرد آورد بیرون. هَوار کشیدم سرش: رهاش کن بچه! رهاش نکرد. ماهی داشت توو مشت اَش جان می کَند. دُم اَش از کونه ی مُشتِ پسرک زده بود بیرون، تندتند تکان می خورد بال بال می کرد. دوباره فریاد کردم: تا نزدم پس ِ گردن اَت، پدرت مادرت جَدّ و آباءَت را نیاوردم جلو چشم هات، حیوان را وِل اَش بده برود خدانَدار؛ دارد جان می کَنَد. رهاش نکرد وِل اَش نداد. با چشم هاش که برق ِ خوشحالی تووشان پُرشده بود، شده بود خیره ی تووش و تَقَلّایِ ماهی. بعد، گشت طرف اَم، سرش را آورد بالا نگام کرد. توو چشم هاش مردمک هاش چیزی بود که زبانم گرفت گریپاچ کرد نگشت دیگر دوباره چیزی بِش بگویم. سرم را انداختم پایین زُل رفتم به کفش هام تا برود.
یک قرنی باید گذشته باشد وقتی سرم را دوباره آوردم بالا ببینم کاش رفته باشد؛ و کاش چشم هاش مردمک هاش که تووشان چیزی بود خیره اَم نباشد. بود. نرفته بود پسرک. ایستاده بود جلوم شده بود مجسمه: یک تُنگِ شیشه ای ِ بزرگ؛ و ماهی ِ قرمزی که یک قرن پیش داشت توو مُشت اَش دست اَش جان می کَند؛ توو سینه اَش نزدیکای قلب اَش آزاد و خوشحال برا خودش چرخ می زد

م.ن
1389,12,10, ساعت : 12:56
تو واسَم فقط یه عبور بودی!

توو کوچه پس کوچه ها یه راه باریکه هَس که توش آب میره ، گاهی زلال گاهی چرک ، دیدیش نه؟ من اولِ اون راه باریکه بودم. تو چشمه ش سَر و چِش می شُسسم تمیز بشم پاکیزه بشم بندازم خودمو توو جریان آبی که میومد از جلو خونه تون بگذره بِرِه. تمییز بشم پاکیزه بشم وقتی نیگا درِ خونه تون می کنم بعدش چشامو میارم بالا ، پرده ی اتاقت که میفته ، سرخ بشم لبو بشم داد بزنم: آی لبو داغه ؛ از خنده غَش کنی پرده رو بزنی کنار دس تکون بدی بگی: خُلِ خدا ، الانه که زِمِسسوُن نیس ، یه چی دیگه بِرفوش. منم بگم: چَشم خانومی ، بگو چی بِرفوشم برقی میرم میگیرم میریزم توو دومنِ پیرَنَم میارم داد میزنم. که خنده توو چشات برق برق بِشه سفیدیشم رنگِ صدف. بعدش بگی: کرم ابریشم نیس توو بازار؟ دلم کرم ابریشم خواسسه برگ توت بریزم جُلُوش بُخُورِه چاق بشه چله بشه پیله و پروانه بشه ؛ نیس تو بازار؟ خب ، تمییز بِشَم وقتی بُدُّو بُدُّو توو جریانِ راه باریکه میرم سر کوچه وُ یه جعبه کوچولو کرم ابریشم میخرم میارم دمِ خونه تون داد میزنم: آی لبو داغه ، نه ببخشین ، داد میزنم آی کرم ابریشمی اومده بُدُّو زنبیلتو بیار لبو داغ بِبَر. ها؟ پاکیزه بشم وقتی میشنُفی ، خنده هات غش غش میشن پَس میُفتی ؛ منم باهات میخندم وِلو میشم کفِ آسفالتِ کوچه ؛ بعدش میگی: بِذا طناب بندازم ببندیش بکشم بالا ببینم کِرماش خوبن؟ نمیشه که بیام پایین ؛ بیام پایین که دیگه شاهزاده نیسسم ، تازه بابامم بفهمه تیککه بزرگم تیککه کوچیکمه ؛ منم نیگات کنم ، غش غش بخندم. خب ، بایَس تمییز بشم پاکیزه بشم ، نه؟
آه خانومی ، تو فقط واسَم یه عبور بودی. یه عبور که ، از اون راه باریکه هَس که توش آب میره ، گاهی زلال گاهی چرک ؛ باهام سوار شدی اما نصفه راه پیچیدی جایی موندی. ولی مَنو جریان با خودش برد. هنواَم داره میبره!

روسپی خانه ای در من است !


چه خبرت است در را شکاندی ، از پایه - بُن در آوردی. آمدم ، آمدم. دم پایی هام را لنگه به لنگه کرده اَم پام می روم سمت در حیاط ، آن طرف باغچه ی گل سرخ. هر جا نشاء ، قلمه یافتم - خریدم - هدیه گرفتم آوردم چپاندم توش ، توش پُر شده ست گل. بِش می گویم باغچه ی گل سرخ. صاحب خانه خوشش آمد - می آید ؛ می آید خودش گاهی آب پاشی هم ، آب هم می دهد باغچه م - باغچه ش را. آمدم خدانَدار ؛ دارد می ریزد تو شلوارت این طور که وِل کنِ کوبه نیستی؟ بلند گفته اَم - می گویم بشنود راه نرود رو اعصابم. می دانم تا در را باز کنم ترکیده گند زده به باغچه م - خودم.
باز می کنم. ایستاده پشتِ در. خَدَنگ. با چهره ای آرام. انگار او نبوده داشته در را از پاشنه در می آورده. نگاش می کنم. یک لحظه. بعد چشم هام را - نگام را سُر می دهم می اندازم پایین زُل می زنم به دم پایی هام که لنگه به لنگه دارند آبرو ریزی می کنند جلوش. شَرموک می شوم. عرق هم می کنم - می ریزم. شُرِه شُرِه. حتمی گونه هام هم شبیه - مثلِ دو تا گل سرخ ، سرخ شده اند.
بفرماش می زنم. می زنم کنار خودم را از جلوش ، داخل شود بیاید تو.
لب خند را چند لحظه ای می شود که چسبانده به لب هاش. لب هاش را کِش آورده ، گونه هاش را چال انداخته ، چشم هاش را خط کرده که یعنی: لب خند. زبانم رفته چسبیده به کامم ، دهانم خشک شده از بُزاقی که معلوم نیست تو کدام سوراخی فرو رفته. گریپاچ می کند زبانم. حرفم را نصفه نیمه می رساند بِش: بفرمایید تو نسرین خانم. بفرما را قبلاً زده - پَرانده اَم به هَواش ، اما انگاری نگرفته ست که دوباره می پَرانم. با تَه خنده - پوزخنده ای می گوید: شما خوب هستید مهران خان؟ اَه ! همیشه این تاپاله را می چسباند آخرِ اسمم دِقَّم بدهد - می دهد. دِقَّم را می ریزم تو خودم حرفی بِش نمی زنم. زیبا مانده هنوز لاکردار. زیباتر از دخترش پروانه حتا ، که زنم است. شهوت را می شود هنوز تو لب هاش سراغ گرفت ؛ که بازشان می کند از هم می گوید: پروانه ی من کجاست؟ بال هاش را نکنده باشی. دارد تلخ می شود نگاش. خجالت خجالت می گویم: غلط کرده شِکَر خورده باشم. مگر پروانه ی بی بال هم می شود. تلخ می شود نگاش - لب خندش - لب هاش هم به حتم. می شود زُقّوم - تریاک - زهر ، که اگر بخوریش قورتش بدهی ، تا آن جایت را می سوزاند ، پدرت پدرجدت را هم می آورد جلو چشم هات بال بال بزنند.
زنیکه را نمی دانم چند لایه دارد. اوایل که پروانه را تور انداخته شکار کرده بودم برا خودم ، رفتار - کردارِ مقبولی داشت. نسرین را می گویم. می گفت نسرین صداش کنم. خانم که می چسباندم دُمَش ، اَخم هاش می رفت تو هم ، ابروهاش تو چشم هاش - یکجورهایی که نمی شد ، نمی شود توصیف کرد - و می گفت: بَدَم می آید کسی این طور صِدام بزند. پیرم می کند خانم اگر تَهِ اسمم باشد - بچسبد. خدایی پیغمبریش هم ، جوان و لَوَند بود - هست. تو خیابان اگر می رفتیم قدم می زدیم سه تایی ، جایی پارکی هر کجا که می شد ، می دیدندمان فکری می شدند بگویند - می گفتند زنم است ؛ پروانه هم حتمی خواهر زنم. بدم نمی آمد زنم بود اگر. مدتی که گذشت از داماد شدنم ، رفتارهایی از خودش نشان داد ، داد خودش را دَم پَرِ صحنه ، و تیاترش - نمایشش شد دِرام ، خودش سلیطه. سلیطه گی هم می کرد. شیطانی هم روش. شیطانی ش را نمی دانستم من ، پروانه می گفت - گفته بود برام. گفته بود ازش آتو ، نه ، مچش را چند باری گرفته که افتاده دست و پا ، اکبر نفهمد. شوهرش. بابای پروانه. پدر زنم ، که بعدها کلاه قُرُمساقی گذاشت سرش ، سرش را انداخت پایین ، راش را گرفت رفت ؛ بی صدا گور و گم کرد خودش را.
کشیدم کنار خودم را از جلوش ، جلوش باز شد. با تلخی - زقومی - زهرماری که تو جانش نشسته به وَرجَلا وَرجَلا انداخته بودش از تو ، راه افتاد سمت زیرزمین. زیرزمین می نشستیم. عجله عجله که پایین می رفت پله ها را ، سرش گرفت پیشانیِ در ، هَوارش رفت آسمان و صدای جیغش با فحش ها لیچارهای کوچه - خیابان - چاله میدانی که بِش نمی آمد اصلاً ، گند زد به هوای حیاط. اصلاً فِکرت نمی رفت این رکیک ها از میان آن لب ها که نیمه باز بودند - هستند همیشه و آماده - حاضر به یراق تا شیره شان را بچکانند جانت را خودت را داغ کنند ، بیرون بریزد. بریزَدَت به هم ، اعصابت را خودت را گُه مالی کند وقتی می شنوی شان. می شنوم حرف هاش را که به پروانه می زند - می گوید. می گوید: بدبختِ پدرسگ ، جات این جاست تو ، که توش زندگی کنی - می کنی؟ بابای قُرُمساقت گذاشت گم شد - گم کرد خودش را رفت به درک ، خوشش باشد که ندید - نمی بیند این وضع توست. تو سگدانی چپیده ای ، یعنی زندگی می کنی؟ با این کلپاسه هم تو همین جا می خوابی؟ ( کلپاسه را به من می گوید ؛ لکاته ) ، غلت که می زنید - بزنید رو هم ، سرت می خورَد دیوار ، تاب برمی دارد می شکند که. دیوار که می شکند - بشکند سرت را ، بچه ت چه در خواهد آمد ، بدبخت؟ شکسته - بسته - مشنگ ، هان؟
بالای راه پله ، مات زده - بُرده ایستاده ام. کاری اَزَم برنمی آید. ترس دارم اَزَش. اَزَش حساب می بَرَم - می بُردَم همیشه. به پَروپاش نمی شود پیچید. می پیچانَد آدم را با حرف ها ، لیچارهاش. بعد دیدم - می بینم دست پروانه را گرفته می کشد ؛ که یعنی پاشو از این قبرستان - گورستان برویم ، برویم خانه ی خودم. مانده بودم - مانده ام بروم پیش ، جلوش در بیایم دست و بالِ پروانه را بگیرم رهاش کنم باز هم برام بپرد ؛ یا بمانم سرِ پله ها مثلِ بُزِ اَخفَش نگاش کنم کارش را بکند ، گورش را گم. می دانستم - می دانم جلوش ظاهر شوم ببینَدَم پاچه م را می گیرد ، واوِیلا می شود اوضاع احوالم.
یک ساک پروانه یکی هم نسرین انداخته دوشش ، بالِ زنم را گرفته از پله های نمور می آیند - آمدند بالا. خودم را تیز و تند از جلو چشم هاش - میرغضب هاش کشیدم کنار چپیدم تو جایی ، سوراخی ؛ یعنی ندیدم تان. نیستم. مُرده ام اصلاً. می روند. رفتند. به همین راحتی دستِ زنم را گرفت بُرد با خودش.
چمباتمه - قمبرک زده تکیه به دیوارِ سردِ سیمانی نشسته ام تو تاریکی ، چه کنم چه کنم را کاسه ی گدایی کرده گرفته ام دست. « دست به دنبکِ هرکی بزنی صِداش می رود تا هفت خانه آن طرف تر. » این را نسرین گفته بود برا پروانه ، آن هم وقتی گیرش انداخته ، مچش را گرفته مشتش را باز کرده بود. بعد که زَنَک بیش تر ترس بَرَش داشته بود راپورتش را به اکبر بدهد ، دست به هوای دنبک من هم بلند کرده زده صِداش را در آورده بود. در آورده بود پرونده ام را ریخته بود جلوش که: نگاه کن دختر احمق! و دختر احمقش هم نگاه کرده ، مچش را دستش را وِل داده بود برود باز هم استخوان های اکبر را هنوز تو گور نرفته ، بلرزاند آب کند گوشتش را ، کلاهِ زن جَلَبی هم بگذارد سرش. پروانه گفته بود بِم. پرونده ام را گفته بود که نسرین جلوش باز کرده - گشوده - مفتوح گذاشته بود تا ورق هاش هوا بخورند برا خودشان. بِش گفتم... ، چی گفتم که حالا یادم نیست - نمی آید؟ یادم نمی آید حالا ؛ حالا که چمباتمه - قمبرک زده تکیه به دیوارِ سردِ سیمانی نشسته ام تو تاریکی ، چه کنم چه کنم را کاسه ی گدایی کرده گرفته ام دست.
دست انداخته بودم پدر سگ. نسرین را می گویم. شبی زده بود سیمِ آخرش را پاره کرده پروانه را واداشته بود زیرِ زبانم را بِکِشَد. بِکِشَد نگفته هام را بیرون ، بفهمد من هم شبیه مادرش کج کج می روم راست راست نشان می دهم. از مادری ش هم کم نگذاشته ، مایه گذاشته بود ، غلیظ. پُرملات. چاک دریده بی پروا بِش گفته ، گفته بود با من هم بوده ، بام خوابیده. حالام اگر رهاش کند وِلَش بدهد آبروی نداشته اَش پیشِ اکبر را بخرد براش ، سه ماهه ای که اَزَم بار گرفته ، می اندازد و خلاص. شیطان دو زانو می نشست جلوش درس می گرفت اَزَش. آن شب استخوان هام را لرزاند حرف هاش که پروانه نقل کرد. حالا بیا عَلَمِ کج شده را راست کن که: قصه جای دیگری ، نه ، آب از جای دیگری گِل شده ، گِل و لای و لجن از من نیست ؛ مادرِ خدانَدارش پاشیده روم. کُشتیارش شدم تا صبحِ آن شبِ شوم که گوش بگیرد ، بِخَرَد حرف هام را به راست ، بفروشد خُزَعبلاتِ نسرین را به مُفت. گوش نگرفت احمق. نخرید. نفروخت. پیش از سپیده - روشنا ، خسته شدیم. نفس بُر. خواستم ازش زن و شوهری - جُفت بخوابیم تو جامان ؛ پشت کرد بِم رو به دیوار خوابید. بیدار که شد ساکِ سفری ش را پُر کرد لباس ، راهش را گرفت رفت خانه ی مادر جانش. سه ماه نشده - نگذشته برگشت خودش به تمنا - پوزش که: ریگِ بزرگ به کفشِ نسرین بود - بوده است.
زورم نمی رسد - نمی رسید ، توانم کم بود خانه بگیرم پنجره داشته باشد به باغ ، باغش هم بزرگ که تیر اگر بیندازی برود بخورد به سنگی دیواری آن سوی باغ ، صِداش را نشنوی. کارمند ساده بودم. هستم. اداره ی پست. چقدر درآمد داشتم مگر؟ نداشتم خانه بخرم ، اجاره کنم حتا. زیرزمینِ خانه را اجاره کردم رفتیم چپیدیم توش ، بغ بغومان را راه انداختیم ببینیم آخرش چه می شود. می شود - می شد یک روزی شبی آیا از زیرِ پتو - ملافه - لحاف مان ، یک دو توله ای پس بیفتند ، بیفتند بیرون ، زیرزمین را بگذارند سرشان؟
داشتیم زندگی مان را می کردیم برا خودمان. اما زنک مثلِ آبِ اِماله هی می رفت می آمد چوب تو سوراخ مان ، سوراخ سُنبه های زندگی مان می کرد می جورید می کاوید ببیند چیزی دندان گیره ای برا دَم تَقِه هاش یافت می کند بزرگ کند بکوبدش تو سرِ پروانه و گاهی هم چشم سفیدی - بی حیایی کند زُل برود تو چشم های خجالتیم لیچار بارم کند؟
مدت ها می شد که تشت رسوایی ش افتاده بود از بام. باکی ش نبود دیگر چه غلطی - گُهی می کند می خورد ؛ تنها می خواست مرا بکوبد پروانه اَش را آزاد کنم پَر بدهم سمتش بردارد ببرد تعلیمِ سلیطه گی ش بدهد. لاکردار دست بردار نبود. زنم زیبا بود - هست ، البت نه به زیبایی لَوَندیِ خودش. اما بَرو روش طراوت - جوانی دارد. ولی نسرین ازکف داده - داشت می داد. هرچند هنوز هم می توانست - می تواند شهوتِ مردها را ، مردها را از مسیرشان کج کند سمتی که می رفت می رسید به خانه ای که شده بود دیگر ، دیگر شده بود روسپی خانه.
من چه می توانستم بکنم؟ مادر زنم بود. بگویم - می گفتم نیاید خانه اَم؟ با دخترش حرف - گویه - گپ نزند؟ بیرون نَبَرَدَش هواش عوض شود آفتاب بخورد خشک شود نم و نای استخوان هاش؟ می آمد ، پچ پچ می کرد ، من ذلیل می شدم. می آمد ، فحش فضیحت ناسزا می داد ، من بی عرضه ، ناتوان می شدم. می آمد می رفت. می رفت دوباره برگردد زیرِ پای پروانه را شُل کند بِکِشَد بیندازد تو خطِ خودش. و انداخت.
در را باز کردم روش. در را باز می کنم روش. رو لب هاش که نیمه باز ، شکفته ست ، لب خند داشت - دارد امروز. با خودم می گویم - گفتم امروز سردماغ است ؛ کبکش خروس ، خروسش قناری می خوانَد. یکجور خوشحالی دوید تو رگ هام که: امروز آرام است ، طوفان نخواهد شد. بفرماش زدم. بفرماش می زنم. می گوید: شما خوب هستید مهران خان؟ دقم داد با خانی که مثل تاپاله چسباند دُمِ اسمم ، اسمم را گُهی کرد. سراغ پروانه ش را گرفت - می گیرد می گوید: بال هاش را نکنده باشی. جوابش را که دادم شروع کرد تلخ و تریاک شدن. از جلوش کشیدم کنار خودم را. رفت داخل حیاط. باغچه ی گل سرخ را ندیده گذشت. از پله ها که خواست پایین برود ، برود زیرزمین ، سرش گرفت پیشانیِ در ، دَرَقی صدا کرد. هَوارش را بُرد هوا ، لیچارهای کوچه بازاری ش را هم مثل تکه های گُه چسباند به آسمانِ حیاط. رفت داخل. سرِ پله ها نشستم فالگوش. نه ، ایستادم. یک ساعتی حرف زد. فحش - ناسزا گفت ، داد. مرا ، شغلم ، خانواده م ، زندگی م با پروانه را تحقیر کرد ، نکبت خواند ؛ و سرِ آخر بالِ زنم را گرفت - می گیرد از پله ها بالا می آیند می روند. رفتند. پروانه حتا نکرد نگاهی بیندازد ببیند کُجام ، حرفی بزند ، چیزی بگوید. خداحافظی ای ، حلال بودی ای. هیچ. مثل گاو انداخته بود سرش را پایین ، جلوش را نگاه می کرد - کرد ؛ و پشت مادرجانش رفت. درِ حیاط با صدای وحشتناکی توی گوش هام به هم خورد بسته شد.
حالام نشسته ام تو تاریکی ، چمباتمه - قمبرک زده ، تکیه به دیوار سردِ سیمانی و چه کنم چه کنم را کاسه ی گدایی کرده گرفته ام دست..

م.ن
1389,12,10, ساعت : 13:04
یک قصه ی ساده ، یا : اینجا که دراز کشیده ام یعنی مُرده ام !

شبی که زدم شیشه شان را شکستم هیچ فکر نداشتم ، نمی کردم امروز را ببینم خوابیده - دراز شده باشم - شده ام میانِ چارتِکِه چوب که به قاعده ی من بریده ، میخ و پرچ شده ؛ و منتظر بمانم بیایند بردارند بگیرند رو سرشان ، به سرشان بکوبند دوبامبی و زار بزنند تا برسند کنار تَلِ خاکی که گویی سِقطِ جنینِ گوری باردار است. و صدایی هم جُدا - سَوا - فالش بخواند: ای کشته ، کِرا کُشتی تا کشته شدی زار .
دراز شده ، دراز کشیده ام رو کفه ی سرد و چوبیِ تابوت که روزنه ای از سقفش ، دقیق و عدل آفتاب را می پاشد رو صورتم که زیرِ پارچه ی مرحمتیِ کتان ، وارفته ، ماسیده است ؛ و توی چشم هام که باز مانده رو به سوراخِ آسمانِ چوبی م. صداهایی هم می شنوم. زار و نزار. آشنا ، روشنا ، خویش و غریبه.
آن شب ، شبِ چارشنبه سوری بود ؛ و وقتی تمام شد ، ته کشید ، و خاکسترها نشستند جای آتش ، دختر پسرها هم رفتند بخوابند خواب ببینند ؛ من ایستادم - ایستاده بودم صُلب و سخت با پاره آجری ، سنگی در دستم - مشتم. نمی دانم حالا چه بود ، آخر این ذره های نور چشم هام را پُر کرده اند اخگر و صداها هم که تودَرهَم و ضجه وار روی پرده ی گوش هام آرشه می کشند. کسی هم قرآن ، فَبِاَیِ آلاء می خواند انگار ، که به حتم پول گذاشته اند کف دستش ، بخوانَد بَرام ؛ بَرام عاقبت بخیری بخرند. گویی ، انگار این قاری هرچه غلط - قاطی می خوانَد ، مرا یک راست مستقیم می بَرَد بهشت محشور می کند با حوری هایی که روی خاک ... ، خدایا توبه!
ایستاده بودم ، شده بودم مجسمه ، سنگ. سنگ هم تو مُشتم داشت خُرد می شد از فشاری که بِش می آوردم ، آورده بودم. آورده بودم بالا ، برده بودم پشت و زورم را هم قلمبه کرده ریخته بودم تو بازوم و ... شَتَلَق. ریخته بود پایین صداش مثلِ آبشار از قابِ پنجره شان و رفته بود آسمان جیغ هایی که ضجه بودند مثل همین ضجه ها که گوشم را آزار می کنند اذیت می دهند. کمی ماندم سرِجام . نه به اختیار ؛ به مسخ شده گی ، مبهوت ، برق گرفته گی ، شوک یا هر کوفت دیگری ، که سیخ ایستانده بودم پشت به دیوارِ رو به حیاط شان. حیاط شان کوچک بود ، قدِ یک کَرتِ سبزی. هزار سال گذشت انگار . نه ، انگاری که یک قرن ؛ بعد از جام کنده شدم. شبیهِ گلوله. شبیهِ گلوله ای شدم که از شصت تیری - تپانچه ای در کرده و تا ماشه را چکانده باشند رسیده مُخِ طرف را پاشانده باشد به دیوارِ سیمانیِ پشتش و خون پنجه شده ، شَتَک زده باشد ؛ پیش از آن که فکرش به گلوله - تپانچه - به مرگ رسیده - برسد ، و تِر زده شلوارش را هم گُهی کرده باشد از ترس. ترس داشت می پُکاندم از تو ؛ بیرونم اما آتش بود که گُر گرفته می دویدم ، و تا برسم سرِ کوچه ، دیدم - حس کردم میانِ پاهام داغ شد . خیس . بعد هم یَخَم گرفت. لرز هم کردم از سرماش که داغ بود اول ، باد که بِش خورد ، زمستان شد میانِ پاهام.
حالام که این جا خوابیده ام میان چارتِکِه چوب و منتظرم بیایند بردارند بگیرند رو سرشان ببرند ، زمستان است. آفتابی هم که از روزنه ی این سقفِ کوتاه ، عدل می پاشد تو چشم هام که باز مانده اند ، زورش تنها به همین چُس روزنه می رسد و به من ، که دست هام را هم نمی توانم بیاورم بالا حایل چشم هام کنم نسوزند. می سوزند چشم هام. کاش می شد رهاتر می بستند بندهای این کتانِ تبرک شده را که یک راست و به حول و قوه ی این قاری می خواهد بِبَرَدَم فردوس. شُل تر می بستند کاش ، تا بتوانم باز شوم - کنم خودم را ، بچرخم به چپ یا به راست ؛ نه ، اصلا دَمَر بخوابم. راحت. مادر می گفت: دمر نخواب ، شیطان می آید سراغت. می گفت: شِمر هم دمر می خوابید. جای دیگری هم از شمر کمک می گرفت ، می ترساندم و لرز به جان و تنم می انداخت: همیشه توی توالت که می رفتم - کوچکی هام - وقت برام غنیمت می شد ؛ سرپا می شاشیدم ، آب پاشی هم می کردم در و دیوارش را. وقتی می فهمید ، کتک جای خود ، نصیحتش می شد گرفتن - پیچاندنِ گوشم و جمله ی: شمر هم ایستاده کارش را می کرد. خدا نور به قبرش ببارد ، بِبَرَدَش - بُرده باشَدَش بهشت ، کنار حوض کوثر. خیلی حسرتش را داشت.
سر کوچه ماندم. ماندم چه کنم ، کدام طرف بپیچم کسی جلوم در نیاید ، تو چشم هام زُل نرود بفهمد قصه ام چی بوده ، بعد چشم هاش را بیاورد - بِسُراند از صورت مسخ شده ام پایین تا برسد به بوی شاش ، به خیسی و بزند به خنده - لیچار. پیچیدم به راست. تا کوچه ی بعدی راهی نبود. انداختم توش. تَهَش را درآوردم که می خورد به جاده ی خاکی - کامیون رو. ایستادم کنارش - حاشیه اش دست بلند کنم جلو کامیونی تریلری را بگیرم سوارم کند بِبَرَدَم. ولی دستم رو هوا ماند ، بعد برگشت تو جیبِ خیس و لزجِ شلوارم. برگشتم. برگشتم ببینم چه غلطی - گُهی کرده - خورده ام وقتی سنگ را ، آجر را کوبانده ، شیشه ی قَدیِ خانه شان را ریخته ام پایین. یعنی هوا بَرَم داشت برگردم ببینم آیا درست و عدل زده ام آن جا که می خواسته ام همیشه بزنم یا دستم وارخطا رفته ، سنگ خورده به قاب پنجره و کمانه کرده شیشه را پاشانده. برگشتم. ترس ، جانم را داشت از قالبم تهی می کرد. رسیدم. کوچه غلغله ی شام بود و ضجه ی جگرخراشِ زنِ همسایه. زنِ همسایه ، مادرِ مُنیر بود که داشت خودش را می کشت. می کشت برا دیگری که کشته - مُرده - فنا شده بود. این را فرداش فهمیدم. این که جای مادر منیر ، زده ام منیرِ بیچاره را ناکار کرده - پرانده ام.
قصه مان ، قصه ی ساده ای بود: منیر را می خواستم ، نمی داد. همین.
تو کوچه ، تو خیابان ، تو صف نان ، هر کجا که می دیدمش می شدم موی دماغش ، آویزان و سِریش ، که دخترش را می خواهم ؛ او هم همیشه ، انگار که بخواهد مگسی - پشه ای - چیزِ مزاحمی را از جلو چشم هاش دور کند ، دستش را جرینگ جرینگ بالا می آورد ، می آورد جلو صورتش تکان می داد به چپ به راست و می گذاشت النگوهاش برق بزنند ، چشم حسودها کور شود ، بعد اَخم می ریخت تو چشم هاش پیشانی ش ، و تمام چهره اش را مُچاله می کرد ، دهانش را باز ، و یک مشت حرف های تکراری می ریخت ازش بیرون. گوش نمی دادم بِش. حرف هاش را نمی شنیدم ، که معنا - مفهوم شان را می دانستم. یک کلمه: نع! غلیظ و پُرمَلات. انگاری حکم خدا - پیغمبری بود و غلط نَباس می شد - بشود - نمی شود.
دارم تکان می خورم. بلند می شوم. بلندم می کنند از خاک ، انگار. انگار آفتاب هم از روزنه ی سقف چوبی م کشیده کنار خودش را ، جاش را داده به ابرها. صدای ناله - شیون - زنجموره ها بالا گرفته پرده ی گوش هام را خراش می دهد. کسی بلند فریاد می کند: به حقِ لااله الاالله ، بگو لااله الاالله. و فریاد - صداهایی هم باش همراه می شوند همراهی ش می کنند می گویند: لااله الاالله. مردک انگار خوشش آمده از صدای جیغش که دوباره پرده ی آسمان ، ابرها و گوش مرا با هم یک جا چاک می دهد پاره می کند. تخم هاش را انگار کسی گرفته باشد تو مشتش و فشرده چلانده باشدشان این طور که حنجره پاره می کند می دَراند گلوش را. گویی حالا دارم رو موج می روم. گاهی نرم و گاهی تند که سرم از کف چوبی ، خودش را می کوبد - کوبیده می شود به سقف. مانده ام اگر بشکند سرم ، خون ریزی کند چه خواهد شد ، خواهم کرد.
زنیکه آخرش هم در می آمد درس نخواندن ، رها کردن ِ مدرسه م را تو رُخم می کشید و از منیر می گفت که پیش افتاده اَزَم ، می خواهد - می خواست دانشگاه برود ، دکتر ، مهندس یا هر کوفت دیگری بشود ؛ بشود زنِ دکتر ، مهندس یا هر کوفت دیگری. پدرسگ ، نمی کرد حتا شرط بگذارد برام ؛ که درسم را بخوانم تمام کنم اگر ، و گُهی بشوم برا خودم ، منیر را می دهد بِم. اگر شرط می گذاشت - گذاشته بود که نخوابیده بودم حالا تو این قوطیِ تنگ و تُرُش با روزنه ای - سوراخی کوچک ؛ و رو موج سوار نبودم بشنوم صدای مردک را که از فشارِ جایی ش فریاد می کشد - بکشد جیغش را و کسی دیگر از جای دیگری صداش را بیندازد سرش که: ای کشته کِرا کشتی تا کشته شدی زار ؛ و رو دست ها نمی رفتم سمت تپه تپه های خاک که انگاری از دهانِ گوری بیرون ریخته ، جا باز کرده اند برا بلعیده شدنم. اگر شرط می گذاشت - گذاشته بود ، حالا منیر هم نخوابیده بود زیرِ سنگ. شده بود زنم ، خودش هم مادر زنم. شاید تا حال تُخم و تَرَکه ای هم راه انداخته بودیم. چندتایی بچه و...،که نگذاشت. شرط را می گویم.
دستم مورمور می شد که طوری ، جایی ، زَهری که داشتم ، جمع کرده انباشته بودم تو چشم هام دست هام ، تو دلم ، سرم ؛ بِش بریزم و خلاص. و ریختم . ریختم ، اما دستم وارخطا رفت ، سنگ کج کرد شیشه را پاشاند تو سر و چشم منیر ، که تا بیمارستان هم نرسید طفلک. این را هم فرداش فهمیدم. فرداش که دوباره آمده بودم سرک بکشم خبر بگیرم ، بعد هم بروم خودم را گور کنم بچپم توش. و هنوز داشتم می فهمیدم ، که دست هام یخِ شان شد از سرمایی که فلزِ دستبندِ پاسبانی به جان شان ریخت ؛ و معلومم هم نشد ، نفهمیدم خدا نَدار، کدام گوشه پَسَله ای خودش را پنهان کرده - شده بود . میان فهمیدن ، نفهمیدن آن قدر معلق ماندم تا رسیدم - رساندَندَم پای چوبه. به همین راحتی. حالام دارند رو دست می بَرَندَم طرفِ آن تپه تپه ها تا بخوابانَندَم تو یکی از سوراخ هاش و فاتحه.
هنوز رو موج سوارم. هنوز فکرهام شناورند. هنوز به منیر فکر می کنم و به مادرِ سگ مصٌبش فحش می دهم. هنوز صدای جیغ کسی را که تحت فشار، برایم عاقبت به خیری گدایی می کند می شنوم ؛ و صدای دیگری را که دل سوخته دَم گرفته: ای کشته کِرا کشتی تا کشته شدی زار. و هنوز تا برسیم ، برسانند تابوتم را ، وقت هست. هنوز تا بگذارَندَم رو تَلِ خاک ، نمازم را به کمرشان بزنند ، بعد بلندم کنند سُرَم بدهند تو مُغاک و دستی شانه ام را سفت بچسبد تکان تکان بدهد تلقینم را بخواند ؛ وقت هست. و هنوز تا دستِ بریده - قلم شده ای ، تکه سنگ های تختِ لَحَد را بچیند رُوم و اتاقم بشود ظلمات ، خودم محشور با خودم ؛ وقت دارم. وقت دارم و هنوز می شود از این روزنه ی خسیس ، آسمانی را دید که راستا و پهناش قدِ همین سوراخ است برام ؛ و هنوز می شود اَزَش پرنده ای را دید که می پرد و شاید هم کلاغی را.
هنوز به قدرِ یک عمر ، وقت برام مانده!

م.ن
1389,12,10, ساعت : 13:30
زنی که کُشتم ، اسم نداشت !


کُشتَمَش . به همین راحتی . البته راحتِ راحت که نه ، ولی به هر بدبختی بود ، راحت کُشتمش .
دیروز عصر ، رفته بود آرایشگاه تا بیاید آماده شویم برویم میهمانیِ شام . دیر کرده بود . نگرانش شدم . نگرانش شده بودم ، گفته بودم با خودم : ببینی چه شده است میانِ راه ، نکند خراب شده باشد ماشینش ، مانده باشد کنارِ خیابان . توی پارک ، کاشته بودم کنار درختِ بلندِ کاجی که کُرک و پَرَش ریخته بود ، و کلاغ ها هم حتا رغبت نمی کردند بنشینند روش ، کارخرابی کنند . هی نگاه کرده بودم ساعتم را ، عقربه اش را ،که لامَسًب چرخ می خورد جلو چشم هام بی آن که او بیاید . تلفنش خاموش بود ، در دسترسم نبود تا چند تا از آن آبدارهاش حواله اَش- بارَش کنم ، و او جای عصبانیت- دندان غروچه ، کِیف کند بخندد غش غش و میانِ خنده هاش - غش کَردَناش ، بگوید : دارم می رسم عزیز ، دندان روی جگر فشار بده !
فشارش داده بودم به خودم ، گفته بودم : خوشَت می آید این طور یا بیش تر ، که صدای استخوان هات را هم بشنوی؟ سر تکان داده ، خُمار کرده بود چشم های سگ دارَش را ، که یعنی اوهوم . یعنی بیش تر . بعد لب هاش را باز کرده بود از هم ، ... انگیزترین جمله ی عمرش را گفته بود : تمامم کن ! تمامش کن همین حالا ! که یکهو برق گرفته بودم ، رهاش کرده هُلَش داده بودم عقب ، عقب رفته توی چشم هاش سگ گیر شده ، فریاد کشیده بودم سرش : لکًاته ! بلند شو بزن به چاک تا چاکِ گاله اَم بیش تر باز نشده نزده خُرد و خاکشیرت نکرده لَشَت را نینداخته اَم توی کوچه . همان طور که برق مرا گرفته بود ، او را خشک کرد . بعد چهره اَش در هم فشرده شد ، چشم هاش گِرد ، خودش هیستریک . لرزه گرفت . پا شد مانتوش را پوشید - پوشیده ، زده بود بیرون که برود برای همیشه گور و گم کند خودش را . ولی نرفته بود . از درِ دیگری تو آمده با لباس هاش و آرایش اَش که عوض شده بود ، شده بود دیگری . جوری که بتواند- توانسته بود ساعتی بِکارَدَم زیر درختِ کُرک و پَر ریخته ی کاجی نزدیک به ، نه نزدیک نه ، دورتر ، حوالیِ خانه اَش ، و حتا تلفنش را خاموش کند-کرده بود رویَم ، توی چشم هام خندیده ، زیر گوشم گفته بود : مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد !
کُشتمش . با همان کاردِ آشپزخانه ای که جهیزَش بود و هی به رُخَم کشیده بود جهیزیه اَش را از پنج سال پیش که : داده است از خارج ، نه ، خودش در سفری از خارج-حالا از کدام گورستان ، بماند- خریده ، کادوپیچ آورده گذاشته بوده توی انباریِ خانه ی مادر جانش تا روزی احمقی پیدا شود ببَرَدَش خانه ی خودش . و پنج سال پیش آن احمق پیدا شده آورده بود خانه اَش ، و پنج سال تحملًش کرده بود . تحملًش کرده بودم تا همین دیروز ،که با کاردِ آشپزخانه ی خودش کُشتمش . راحت بود . یعنی سخت نبود . فکر می کردم باید خیلی سخت باشد کُشتنِ کسی ، آن هم برای من که از کنارِ صفِ مورچه ها حتا ،کج می کردم می گذشتم نکند تا لانه نرسند ، بچه هاشان بمیرند از گرسنه گی . وقتی دیروز ، که دیگر شب - نیمه شب شده بود ، برگشت و مرا کارد به دست جلو درگاهیِ اتاقِ خواب مقابلِ خودش دید ، شوک زَدَش هوشَش را پراند . چشم هاش که بادامی بودند گردویی شدند ، گِرد و قُلُپًی زدند بیرون . گفتم حالاست که سگ هاشان را رها کند- وِل بدهد طرفم .
چشم هاش سگ داشت که وقتی از درِ کلاسم تو آمد و نگاهم کرد تا اجازه ی نشستن بخواهد ، چشم هام را و تمام جانم را گرفتند زیرِ دندان هاشان ، جویدند . با دست اشاره کردم بنشیند . رفت نشست . نشست روی مبل پارچه ای اتاقم که ملحفه ی شیرقهوه ای رنگی انداخته بودم روش . روش نشست ، دست کشید به پُرزهاش گفت : چه خوش رنگ ! و جمله اَش آن قدر کِش آمد که میانِ گفتن تا رفتنش ، اخراج شده بودم از دانشگاه و محروم از تدریس ، خانه اَم را فروخته رفته بودم چند محله پایین تر به اجاره نشینی ، پدرم هم سکته زده خوابیده بود سینه ی گورستان ، ووو... گفت : چه خوش رنگ ! و زمان کِش آمد . زمان را کِش آورد و بعدش رفت . یعنی نرفت ، بیرونش کردم . انداختمش تو کوچه ، برود بنشیند رو مبلِ پارچه ایِ اتاقِ کسِ دیگری و دست بکشد به پُرزهای ملحفه اَش بگوید : چه خوش رنگ !
دست هاش را جُفت کرده فشرده بودم میان دست هام گفته بودم : خوشَت می آید این طور یا بیش تر ،که صدای قِرِچ قِرِچِ شان را بشنوی؟ سرش را که روی شانه اَم خمانده بود بلند کرده ، چشم هاش را که سبز بود و سگ هم داشت دوخته بود به چشم هام گفته بود تمامش کنم ! نمی دانم چرا هرکه می آمد تو زندگی اَم می خواست تمام شود در من ، من اما می خواستم از آن نقطه آغاز شوم ، آغازش کنم؟
زمان گذشت . زمان گذشته ، رسیده بود به یک سال قبل از پنج سالِ پیش ، که شروع شده آغازش کرده بودم . چرا؟ چون وقتی فشارش داده بودم به خودم ، وقتی نشسته بود روی مبل پارچه ای اتاقم ، وقتی دست هاش را فشرده بودم میانِ دست هام ، وقتی آمده بود پیش - رفته بود پَس ، وقتی چشم هاش سبز بود ، قهوه ای ،آبی ، سیاه ، ... ، خاکستری بود ، نگفته بود تمامش کنم و آغاز خواسته بود . من هم داده بودم بِش . آغازش کرده بودم ، شروع شده بودیم تا یک سال به علاوه ی پنج سال بگذرد و در این سال ها ، هی برود ، دیر کند ، نیاید ، بِکارَدَم زیر درخت های همه ی کاج های شهر ، اَخم کند ، حرف نزند ، پُرحرفی- وِرًاجی کند ، هی بنشیند روی مبل پارچه ای اتاقم که دیگر چوب هاش صدا می کنند ، بگوید : چه خوش رنگ ! و من هم هی بیندازمش بیرون ، برود ، اما از درِ اتاقِ خواب ، دفترِ کار ، کلاسِ درس ،...، بیاید تو ، سگ گیر نگاهم کند و بِکِشانَدَم این وَر ، آن وَرِ دنیا تا ... ، تا بِکُشَمَش .
کُشتمش . با همان کاردِ آشپز خانه ای که جهیزش بود و هنوز پُزِ جهیزیه اَش مانده -ماسیده بود روی تیغه اَش . سخت نبود ، و اگر این را می دانستم ، همان فردای عروسی می کُشتمش . فرداش که نه ، یک ماه بعدش . حالا نمی دانم اگر پنج سال پیش ، یک ماه کسر ، قصدش را کرده بودم ، با چه می کُشتمش . شاید با دست هام که دست هاش را ، شانه هاش و خودش را فشرده بود ، و او خواسته بود اَزَم که تمامش کنم . نه ، آغازش کنم . تمامش یا آغازش؟ نمی دانم کدامش ، یاکدام شان بود . به هر حال ، شاید با همان دست ها گلوش را حلقه کرده فشار می دادم - داده بودم و در حِینِ فشردن ، خفه کردن ، کُشتَنَش باز هم اَزَش پرسیده بودم - می پرسیدم : خوشت می آید این طور یا بیش تر ، که ...؟
رفته بود آرایشگاه . رفته بودند آرایشگاه . دیر کرده بودند . کاشته بودَندَم زیر درخت های کاج ، کلاغ ها را گفته بودند رو سَرَم کارخرابی کنند . تلفن هاشان را خاموش کرده بودند . خواسته بودند اَزَم تمام شان کنم قبل از آن که آغاز کرده باشم شان . گفته بودند : چه خوش رنگ ! رفته بود آرایشگاه ...
و من کُشتمش . به همین راحتی . البته راحتِ راحت که نه ، ولی به هر بدبختی بود ، راحت کُشتمِ شان . با همان کاردهای آشپزخانه که جهیزشان بود و هنوز پُزِشان مانده - ماسیده بود رو تیغه هاشان ، کُشتمِ شان . نه ،کُشتمش !

م.ن
1389,12,10, ساعت : 13:37
به پایان نرسیده،می خواهم آغازت کنم

بایدبه همین درخت قناعت کنم،که به حتم آسمانم بزرگ تر از آن چه بود خواهد شد.به همین درخت که پُراست پرنده و هیاهو، و برگ برگ ازخود ترانه ی پرنده و پروازمی ریزد و به پرریخته هایش اشک...
ازسر پرچین ستاره ها و چینه های مهتاب،هرشب خیال راسرک می کشم،تاسپیده نزده بیداد پروانه ها و لبخنده ی تو را سیر ببینم.هر شب ازپس ِ پرده ی خیال و مه دود ِ ماه که می بینمت،بیداد چشم هایت پرنده ام می کند،تاصبح خورشید را بربال هایم بچرخانم سمتی که تویی وآوازترانه هات به گوش می رسد.
بایدبه همین درخت قناعت کنم، تا برای پرواز، آسمانم وسیع تر از آنی که بود بشود. همین درخت،درخت این سال های نزدیک که تمام جاده های خیالم در انبوه برگ هایش به آخر می رسد...حالا دیگر به هیچ درخت دیگری اعتبار نیست.برگ های شاداب هیچ درختی،طعم ترانه ی پرنده های...،آه !پرنده های پُرهیاهو که برگ برگ،ترانه ازدرخت می ریزند و درخت به پر ریخته هاش اشک...
نه آب ونه نان،به هیچ کدام نیازی نیست.تنهامی خواهم تنهایی ام را انتظار بکشم.انتظار، انتظار، انتظار درخانه، در کوچه های سکوت و خنکای صبح،درایستگاه جمعه های موعود! درپشت میز فرسوده ی قلم ها و کاغذهام،درایستگاه آخرانتظار، می خواهم تنهایی ام راانتظاربکشم.و به" بهانه های کوچک خوشبختی"ام بخندم،گریه کنم.گریه،گریه،گریه درانتظاررویش دوباره ی همین درخت که برگ هاش حالاپژمرده-فروافتاده اند...من بهانه های کوچکم رادوست دارم،سکوت را،نه! من از سکوت می ترسم، و به درختی پرازصدای پرنده های کوچک پناه می برم.دور می شوم ازسکوتی که دلتنگی هایم را در خود محو می کند و تمام حرف هایم را درگلو، خفه!...
کاش کسی که می آید،نه...کسی که آمده است ازسمت آبی آسمان، و از مسیر سبز جنگل های خیس،یک درخت باشد! وپر از صدای شلوغ گنجشک ها و سارها. و با خود سکوت نیاورد جای گل و لبخند و گفت وگو !کاش کسی که آمده است،باجان کلمات وواژه ها آشنا باشد و عشق را آغاز نکرده پایان ندهد! ازطراوتِ باران، اولِ عاشقی باشد. ازآبی دریا، اول مهربانی وازترنّم چشمه سار،اول گفت وگو، اول کلام! کاش کسی که می آید، نه...کسی که آمده است ازسمت آبی دریا، بداند هرچه دریاهست من گریسته ام،هرچه جنگل هست من نشاء کرده ام، و هرچه ستاره، من نشانده ام! کاش بداندعاشق ترین پرنده،پرنده ای ست درسینه ی من،که وقتی بال بال می زند گونه هام می شود دشت گل سرخ! بداند دریا دریا آبی،جنگل جنگل سبز، سرما سرما زمستان-بهار- تابستان-رنگ رنگ پاییز، همه دردل من می گنجند!
کاش باتلنگر سرانگشت عشق، آتش بگیرم، بسوزم، خاکستر شوم،
وتمام!

م.ن
1389,12,10, ساعت : 14:32
پرنده درآکواریوم

می آیی می نشینی کنارش می بینی رفته است.مرده است.پرکشیده است.دل نمی کنی ازکنارآکواریومش بروی گم شوی،خودت رابرای همیشه گم کنی کسی دیگربیایدبنشیندجایت،بال آکواریوم پلاستیکی رابگیردبالا،نگاهش کندکه سیاه شده وکبودوپلک هاش اماآرام روی هم خوابیده،انگارحالابوده که بعدچندسرکشیک جای بچه ها،تکیه داده به دیواره ی شنی- ماسه ای سنگروپلک هاش همین طورآرام روی هم خوابیده.
دل نمی کنی بروی ببینی چه مرگت بوده چندماه سرنزده ای ش که تنهاوغریب افتاده،دردکشیده،غصه خورده ازبی دست وپایی ش وازبی یارو یاور ماندن ش دراین شهرعظیم بیمارستانی؟دامن پزشکی راکه عجله عجله می گذردمی چسبی می کشی ش پیش ازش سوال کنی که ترس راتوی چشم های رنگی ش می خوانی.رهاش می کنی خم می شوی کاغذهاش راکه ولوشده زمین جمع می کنی دست اش می دهی می پرسی ش چه طورشده یونس که این طور سیاه وکبودنفس نمی کشد،که رفته،مرده،پرکشیده است؟هنوزازبهت درنیامده داردتعجب تعجب نگاهت می کندکه براق می شوی توی چشم هاش ومی توپی ش که:"نامرد،یونس که چیزی ش نبود.یعنی بودامارفتنی که نبود!"انگارازصدای خودت خوشت آمده باشدکه می بری ش بالاتر:"چراشیراکسیژن اش بسته بوده،بسته شده؟این طورکه نمی توانسته نفس بکشد.حتمی نکشیده که این طورسیاه وکبودشده!"خسته می شوی ازهوارکردنت،کمی هم شرم می کنی ازنگاه هایی که سرک کشیده اندببینندکدام بیماراست که کم آورده،داغ کرده وبه قول یونس آن سال ها:پیستون چسبانده!
دکتردست می گذاردروی شانه ات ودستی دیگرلیوانی آب می دهددستت بنوشی ازتوش وتقلابیفتی.می گویدخودش شیررابسته،نفس اش راپس زده تمام کرده رفته! لیوان ازدستت می افتدمی شکندهزارپاره می شودوصداش توی گوش ت بلندترازصدای انفجارهایی می شودکه هنوزبرایت آشناست.یقه ی دکتررامی چسبی که:"خودش؟خودش بی مروت؟ چه طوری؟بیمارقطع نخاعی دست وپابی حرکت چه طورمی تواند..."وصدات درگلوت می شکند،هق می زنی،شانه می تکانی ویقه اش راول می دهی ودیگرهیچ.انگارازاول این نمایش مسخره ی تلخ،کسی دوروبریونس وآکواریومش نبوده باشد که نیامده میان داری کند،دستی به شانه ی توبکشد،ابرویی برای دکتربالابیندازد.امابوده ولی همه رابهت گرفته برق زده خشک کرده ازگزارش کوتاهی که دکتربی معرفت داده وسنگین بوده وغریب وافترا.تویی که فریادمی کشی:"افترااااا"و کسی صدایی برق نگاهی ازجایی می گوید:"یعنی خودش نخواسته نفس بکشد،نکشیده،سیاه وکبودشده،تمام کرده رفته،کسی هم آمده شیراکسیژن رابسته هدرنرود!"تامغزاستخوانت می سوزداز نیش برق نگاهی که ازجایی دیده ای شنیده ای.

2
حالادرخیابانی وسردرگم وگیج.صدای کش دارترمزهاوبوق های ممتدرانمی شنوی،نمی خواهی بشنوی وبی تفاوت راهت راکه نمی دانی کجاست می روی.تنهاصدایی که می شنوی صدای لخ لخ کفش های وارفته ات است که آسفالت خیابان راخراش می دهندوخسته پیش می روند.دیگرهیچ. در ذهنت حتا.همین طوری می روی،چهارراه هاراازسرمی گذرانی می روی،می روی تابه خودبیایی ببینی نشسته ای توی تاکسی که می رودسمت شرق وکنارت دخترجوانی تکیه داده باشدبه پشتی صندلی اش ودستان ظریفش رایله داده باشدروی کیف وکتاب هاش وتوباخودت بگویی چه قدرباید خسته باشدوبی حال،وندانی خسته تویی که ساعت هاگیج زده ول گشته فحش داده نفرین کرده ای خودت راوندانی بی حال تویی که نگاهت مات شده دستانت یله افتاده روی زانوهات که درد توشان فریادمی کشدمی دود.
راننده یک روندحرف می زندنق می زندناله می کند.ازگرانی می گویدوازگرانی وازگرانی وغرمی زندکه تونمی شنوی،بی توجه به حرف هاش،نک ونال هاش داری ازشیشه ی پنجره بیرون رانگاه می کنی وآدم هاوپیاده روهاراکه ازتومی گریزند پس می روندوتوسرنمی گردانی ببینی کجامی روند گم می شوند.
پیاده می شوی.خیابان آشناست وکوچه هاودرهای یک رنگ سازمانی وخانه ی توسری خورده ای که زیرنگاه خانه های دیگرکوچک تروفشرده تربه چشمت می آید.درمی زنی.دری رامی زنی که بارهاآمده ای زده ای رفته ای داخل وکسی راکه درازبه درازافتاده بوسیده ای،خندانده ای،گریانده ای، دلداری داده ای ورفته ای.حالاکه دوباره آمده ای درمی زنی می دانی دیگرنیست.رفته است،مرده است،پرکشیده است.
دستت برسردخترکی ست که درچشم های زلالش شرم هست وخنده وشیطنت،ونگاه توبه زنی ست که روبه رویت نشسته،سربه زیر گل های قالی راباانگشت اشاره می خراشدونگاهت به اشک هایی است که آرام آرام راه پیدامی کنندتاجایی که بتوانندقطره قطره بچکندروی گل های سرخ خراش خراش،وزن مانع چکیدنشان نمی شود.می بینی بی آن که بخواهی آمده ای خبریونس راآورده ای داده ای خانه شان راخراب کرده ای به عزا نشانده ای شان.بابی رحمی تمام.وبه حال خودشان گذاشته ای وبه دردخودشان وداری می روی.می روی.

3
دوباره درخیابانی وسردرگم وگیج.حالاکی است وچه قدرازیونس گذشته که هنوزگیجی وهنوزگمی وهنوزراه می روی؟کنارایستگاه اتوبوسی و کسی درذهنت فریادمی کشد:"افترااا ! این افتراست دکتر.یونس وخودکشی؟"ونیش برق نگاه کسی درذهنت می سوزاندت،تامغزاستخوان.می بینی دارندچپ چپ نگاهت می کنندوتوباکی ت نیست وبی خیال ازشان می گذری می روی برسی جایی که نمی دانی کجاست.
می روی می پرسی می روی می پرسی تاپیداکنی خانه ای راکه نمی دانی کی وچه گونه آدرسش راگرفته ،جسته ای.پیداش می کنی درمی زنی می روی تو می نشینی مقابلش.نشسته ای روبه رویش،زل زده ای توچشم هاش،بی حیاوحجب تابگوید.از"سین" سلام تا"خ"خداحافظ..ومی گوید. می گوید می گرید می گوید هق می زند بی شرم ومی گوید وتمام می کند،که می بینی ناغافل دست بلندکرده ای سنگین خوابانده ای بیخ گوشش وفکرهم نکرده ای زن است،ضعیفه است،نامحرم است.پنج انگشتت روی گونه اش لاله می شود می ماند،سرخ وکبودمی شود می ماند.به خودت می گویی:"دستت بشکندمرد!"وبلندمی شوی بروی خودت راگم کنی.می دانی بعدرفتنت چادرچاقچورمی کندمی رودخودش راازکوهی جایی پرت می کند،نیست ونابودمی کند،اگرهم غیرت نکرد یک راست می رودکلانتری.

4

بازدرخیان هاگیج گیج راه می روی،باکسی درذهنت حرف می زنی وکسی هم درذهنت باتوحرف می زند وگفته های زنک راتکرارمی کند.می گوید یونس راپیش ازجنگ می خواسته ویونس نمی خواسته اش ورفته دیگری راگرفته،ستانده که زنک کینه دارشده،مانده،شوهرنرفته،رف ته پرستاری خوانده شده پرستارهمین بیمارستانی که بیست سال بعد یونس آمده خوابیده برای دردهای گاه به گاه سرش.
ضعیفه درذهنت می گوید تکرارمی کند می گویدکه دم اول شناخته اش وآتش خاکسترشده اش دوباره تیزشده به تقلاافتاده بیایدپرستاری اش را عهده بگیرد که آمده گرفته مانده کنارش ونرم نرم آزارش داده،زخم زبانش زده،یادش آورده ناکامی خودش را وپیرشدنش راوکینه اش را،ویونس راجان به لب کرده ازآزارهاش،که التماس کرده بروددست ازسرش برداردوبرنداشته،ویونس میان سردردی وحشتناک ازخدامرگش را،راحتی اش راخواسته وزنک وضعیفه وپرستارباهم دست یکی کرده اند عزراییل شده اند پیچ راپیچانده،زندگی راقطع کرده،مرگ راجاری کرده اند.
ضعیفه درذهنت می گوید تکرارمی کند می گویدکه:"خودش خواست.دردامانش رابریده بودکه خواست تمامش کنم وکردم."وتوهمین جاپیستون چسبانده بودی ازبی شرمی،بی حیایی،چشم سفیدی اش وسنگین خوابانده بودی بیخ گوشش وفکرهم نکرده بودی زن است،ضعیفه است،نامحرم است،وبلندشده زده بودی بیرون،بروی خودت راگم کنی.

5

هنوزدرخیابانی وسردرگم وگیج،ونمی دانی کجامی خواهی بروی وچه می خواهی بکنی بااین دردکه داردازپات می اندازد،نمی توانی به کسی هم بگویی که اگربگویی...

م.ن
1389,12,10, ساعت : 14:39
آرشه روی عصب

"پدرسگ فارسی می دانست.""سرنیزه ی تفنگ راگذاشتم توکمرگاهش فشاردادم گفتم:راه بیفت.دادش هوارش رفت آسمان خوردبه شیشه ی تاریکی برگشت:آخ! یواش ترلامصب!چشم هام گشادشدجرید،کم مانده بودتیله هاش دربیایدبیفتدروشن هاکه اگرمی افتاد،توآن تاریکی واویلابود.بیش تر فشاردادم،گفتم:چی؟چی گفتی بلغورکردی توبراخودت؟روش راگشتاندطرف ام،گفت:یکی سرنیزه رافشاربدهدتوپهلوت توکمرت،چی می گویی تو؟می خندی به روش می گویی دستت دردنکند؟بی پیرمثل بلبل فارسی حرف می زد،تازه تیکه هم می پراندبه روم،بارم می کرد.بااسلحه اشاره کردم گفتم:یالله برگردراه بیفت دیرمان می شودبه وقت نمی رسیم، اسم شب راهم نمی دانم می مانیم پشت قرارگاه، تاصبح بایدسگ لرزبزنی.دست هاش راکه انداخته یله داده بود،دوباره بردبالاقفل کردپشت گردن پت وپهن تبرندیده اش وراه افتاد.دو برابراگرنبود،یک برابرونیم من قدوقواره داشت." "خپ کرده بودتوسنگرخرابه ای براخودش غلطی می کردکه چراغ انداختم روش بلندش کردم.مثل خرگوشی جوجه ای که ماری گربه ای دیده باشد،توجاش برق گرفته شدماند.بلندکه شد،دوروبرش زیروبالاش رانورانداختم که خیس کرده شاشیده گه زده بودبه لباس اش خودش،وشاش راه بازکرده داشت می رفت سمت گودی سنگرکه جای نارنجک های احتمالی بود.نه سرنه صورت نه قدو هیکل اش،هیچ جاش به فارسی دان ها،ایرانی ها،افغانی ها،حتابه پاکستانی هاهم نمی رفت شبیه نبودبی پدر،آن طورکه فارسی می رشت بیرون می دادحرف می زد.همین طورکه گزمی کردیم می رفتیم به ش نزدیک شدم بااحتیاط،وگفتم،ازش پرسیدم:فارسی رااز کجاکدام قبرستان دره ای یادگرفته می دانی؟خواست بایستدواگرددتوصورتم بگویدکه هل اش دادم نگذاشتم گفتم:هش!همان طورکه می روی حرف بزن بگو،خیالت هم نباشد ورنداردبخواهی فندوشگردبزنی،بزنی به چاک که کلاه مان می رودتوهم قاطی می شود، تا صبح بایدباهم وربرویم جداکنیم کلاه مان راخودمان راازهم.گفت:خب بابا!یک کلمه می خواهی بگویی برنگرد،یک کیلومترحرف قطارمی کنی دق می دهی آدم را.مثل خودم حرف می زدپدرندار،شایدهم می خواست ادام رادربیاوردکفری م کندباش گلاویزشوم بزندم زمین وفاتحه.گفتم:حرف نباشد،راهت رابرو وبنال.گفت باخنده:چه کنم آخر؟بگویم یاحرف نباشد؟خنده ام رادادم پایین،ابروهام راکشیدم بالا،که نمی دید،وگفتم:خب،بگو." "گفت:پدرم ایرانی است،مال خودتهران.مادرم عرب است ومال خودبغداد.پدرم خیلی پیش ترهاازایران فرارکرده آمده عراق مانده ومادرم رابه زنی گرفته،مراهم پس انداخته وریشه دارشده ودیگربازنگشته ایران.گفتم:قدم هات راشل نکن،جلوت راهم چشم بیندازچاله درنیایدکله پاشوی فدای سرم.حرفم راگرفت وقدم تندکردوگفت:پدرم توخانه فقط فارسی حرف می زد،می خواست ماهم یادبگیریم که گرفتیم.مادرم حالاطوری فارسی می داندکه حرف می زندکه می تواندبه راحتی توتهران شمازندگی کندکسی هم نفهمد نگویدعرب است.گفتم:خب بابا،حالانسب نامه نخواستم که برایم بگویی ننه جان باباجان ات چه گلی زده اندبه آب داده اند.سکوت شد. قدم هام رامی شمردم وکم می آوردم ازقدم هاش که نمی دویدراه می رفت.سکوت راخط زدم گذاشتم کنار،گفتم پرسیدم:پس توچه غلطی می کنی می کردی توارتش بعثی؟تابخواهدجواب بگویدبدهد،پاش گرفت به سنگی،یانه خدایا،رفت توسوراخی وکله پاشدباسر آمدزمین.کشیدم کنار،ازچپ بالاسرش ایستادم ولوله ی تفنگ راهم گرفتم روبه پایین به پس کله اش،خطانکند.همان طوردرازبه دراز به روافتاده بود.تکان نمی خورد.بلندنمی شد.مثل میت پشت ورو.گفتم نکندسرش گیج گاهش جایی ش گرفته باشدبه تیزی سنگی و فاتحه راخوانده نخوانده رفته باشدبه درک.نگرانی آمدلانه کردتودلم.نه برای او،که براخودم.گفتم توعمرم یک اسیرصیدکرده داشتم می بردم پزش رابدهم ها،آن هم اسیری که روشانه هاش چندتایی ستاره داشت وفرصت نکرده نداده بودمش بکند،بکندزیرخاک.گفتم ازشانسم انگاری میت شدپرید." "چندباری صدایش کردم.اسمش راکه نمی دانستم نخوانده بودم ازرولباس اش،صدایش زدم گفتم:هوی،پاشودیرمان شدنمی رسیم ها.جم نخوردازجاش.رفتم پیش بااحتیاط،وسرنیزه راآوردم باتفنگ پایین،فشاردادم به پاش.نه.بردم بالاترزدم به ماتحت پرش.نه.زدم به حماقت،کله شقی،بردم بالاترزدم،بزنم به پهلوش که یکهوخیزبرداشت طرفم،مثل گربه ی زخمی ولوله ی اسلحه راازبالای سرنیزه چسبیدکشیدسمت خودش وپیچاندش.عن قریب بوددربیاوردازدستم بی اسلحه بشوم،بشوم اسیر،که برقی ضامن رارهاکرده ماشه را چکاندم.هوارش بلندشدکه:آخ،سوختم!وصداش برید.گفتم:گاف دادی آقای صیاد،زدی ترتیب صیدت رادادی ناکارش کردی رفت.حالا بیاجمع کن گندکاری ت رابریزتوچاله ای خاک هم تپه کن روش،روش هم بنشین فاتحه ای بخوان ثواب داردیک کله حرف زدم با خودم وعرق می جوشیدازپیشانی م،ازچانه ام چکه می کرد.رفتم نشستم دورتر روخاک وسرم راتکیه دادم به لوله ی تفنگ که هنوز داغ بودمی سوزاند." "نشستم روخاک تانفس ام که پس رفته بودجابیاید،دل دلی که می زدم،کوبشی که داشت سینه ام آرام بگیردراه بیفتم سمت قرارگاه دست ازپادرازتر،که ناله اش بلندشدرسیدبه گوشم وپشت بندش قطارفحش های آب کشیده نکشیده ی عربی فارسی قاطی هم.برق چشم هام رامی شددیداگرکسی ازمقابل می آمدمی دیدم.تیزپاشدم ازجام خودم رارساندم بالاسرش ببینم چه مرگ اش شده گلوله کجاش را درانده اگرمغزش رانپاشیده به سنگ ها؟گفتم:چته مردک؟باتیاتری که درآوردی ازخودت،ظن برم داشت سقط شده رفته ای درک اسفل.حالازده ام مگرکجات راناکارکرده ام این طورکه ناله می کنی وازگاله ات هرچه درآمدمی پرانی؟تکانی به خودش دادوبه زحمت خودش رابرگرداندبه پشت ودهانش رابازکردگفت:لاکردار...گفتم باحرص:خفه خفه،می زنم این بارمی فرستم ات آن جاکه اول وآخربایدبروی ها!گفت:زده ای توپام دارم می میرم ازدردش نامرد.گفتم:نامردهم خودت هستی وآن بابای فراری ت.بعدزدم به خنده، خنده ام راول دادم بی محاباتوسیاهی شب.گفتم:یک همچین زخمی دردی تیری به پای جمیله رقاص بخوردبازکلاه شاپومی گذارد سرش تاخودصبح باباکرم می رقصدبرام،آن وقت تو...،نالیدباضجروگفت:دیگرنم ی توانم راه بیایم،یارهایم کن به دردخودم برو،یاکولم بگیرببر.ابروهام رادادم بالا بعدجنگ شان انداختم یعنی اخم کرده ام،که توتاریکی می دانستم نمی تواندنمی توانست ببیندوندید،در عوض صدام راکلفت،خش دار،مایه دارکردم گفتم:حالی ت هست چی می گویی بلغورمی کنی عراقی بدترکیب روبه موت؟گفت:ها! گفتم بلافاصله:کوفت بی درمان ها،مرض لاعلاج ها،سوزمانی نگرفته ای،بگیری تاهاگفتن یادت برود.گفت:چه خبرت است خوشه خوشه فحش می باری مان؟ببین فحش دیگری توچنته ات نمانده بارمان کنی؟دیدم کم نمی آوردازحرف وپاسخ.سنگی برداشتم پراندم به هواش،گفتم:به وقت اش چرا.گفتم:بازی بس است،پاشوراه بیفت.تکان ندادبه خودش،گفت:نمی توانم،می میرم اگرراه بروم روپای تیرخورده ام." "دست انداخته بودم مردک!چفیه ام رابازکرده شوت کردم انداختم روپاش که عدل افتادروزخم اش دادش رابردهوا.گفتم:ببند دورش،سفت هم گره ش بزن،بعدهم زودوجلدباش که آسمان،تاریکی اش رابیش ترکرده داردستاره هاش رایک به یک قایم می کند.بست.پاشدازجاش ولنگ لنگان وگشادگشادراه افتاد.حرف گوش کن شده بودانگار.گفتم:دست هات راهم قفل کن پشت گردن ات. عصبانی شدگردیدطرفم،گفت:بااین حالی که من دارم چه گهی می توانم ،ازم برمی آیدبخورم؟خودش افتادبه خنده،خنده اش گرفت وعصبانیت اش آب شدرفت توشن ها.گفتم:عیبی نداردمی توانی همین طوربروی اماحواس ات به خودت وجانت باشد.وقت شوخی هم نیست حالاتواین اوضاع،که اگربودمی دانستم چه طوربات شوخی کنم خنده گلوت رابگیردخفه ات کند.وزدیم به خنده وراه مان رانرم نرمک پیش رفتیم." "سکوت بودمیان مان،مگرسیرسیرسیرسیرک ها.کمی که گذشت پرده ی نازک سکوت راپاره کردجردادگفت:چی پرسیدی قبل از آن که می خواستی قصدجانم رابکنی بکشی ام؟خیلی روداشت.سوالم فراموشم شده ازیادم رفته بود.زدم به گیج گاهم پیشانی م سرم تا یادم بیاید،وآمد.گفتم:پرسیدم پس توچه غلطی می کنی می کردی توارتش بعثی وقتی باباجان ات عشق ایران است وخودت هم فارسی راخوب می جوی بیرون می دهی؟برای بارچندم خواست برگرددطرف ام جوب بگویدکه لوله ی تفنگ راباسرنیزه اش قراول رفتم سمت پهلوش که پهلوبه پهلوش بافاصله می رفتم.اشاره کردم همان طورکه می لنگدمی رودحرف اش راهم بزند.سرش راانداخت به راه اش وگفت:درس ام خوب بودخواستندم برادانشکده افسری.رفتم خواندم شدم درجه دارارتش،بعدهم فرستادندم جبه ی جنگ باشما ایرانی ها.اماباورکن تاحال یک نفرراهم دم تیرنداده ام.پوزخندرااگرچشم دیددرشب داشتم می توانستم رولب هاش ببینم.من هم خواستم کم نیاورم ازپوزخند،که زدم وگفتم:آره جان باباجان ات،توگفتی ومن ملانصرالدین هم باورکردم،همین حالاولت دادم رهات کردم،می کنم بروی توبغل مامان جان ات.راهت رابروتوسکوت،حرف هم نخواستیم بزنی جناب آکتور.درآمدگفت:می خواهی باور کن یانکن،اماپدرم هم سیداست ومن هم که پسرش هستم سیدم.عصبی شدم.خون رافهمیدم دویده توچشم هام وتورگ های صورت ام و داردفریادمی کشدپخش می شود.سرنیزه رافشاردادم توپهلوش باغیظ،که پاره کردرفت داخل وجیغ اش زددوباره پرده ی سیاه سکوت راجرداد.درجاخودش رازدکوباندنشست زمین.پاش دردداشت درازش کردومضحک،خودش راپخش خاک کردوزدبه گریه،ومثل پدرمادرمرده ها اشک اش رااجازه دادبریزدبیایدازچانه ی پاک تراش اش چکه کندروفرنچ اش وازآن جاهم بشردبرودقاطی شاش و گه شلوارش بشودبشویدببردقاطی خاک کندشان،زیرش دریاچه ی گل شود،مرتیکه ی بدعراقی فیلم باز!بافاصله نشستم کنارش، سکیدم اش زیرچشمی ببینم این بارچه می خواهدبکند." "شروع کردسرش راتاب دادن.به چپ،به راست.به چپ،به راست.به چپ،به راست.آن قدرکه گفتم حالاست سرگیجه بگیردچپ کندروخاک بلندنشود.گریه اش شدمویه ودست هاش آمدبالاکوفته شدبه سینه اش.سینه زد.مثل خودمان سینه زد.ادای سینه زنی مان را درآورد.صداش راهم بردبالازدبه روضه.گوش گرفتم.کوفت گرفته آشنامی خواند.کفری م کرد.خواستم همان جابزنم روتیربار،خشاب پرم راخالی کنم توسروسینه اش،ناکارش کنم،ازخیراسیربردن بگذرم بروم سی خودم.نزدم ناکارش کنم.نشستم سرجام که بلندنشده نشسته بودم.توصداش سوزبود.داشتم شل می شدم،همراش شوم تکیه روضه دونفری راه بیندازیم که ناغافل خزیدطرفم دست انداخت پایم راچسبیدکشیدسمت خودش.کله کردم ومیان راه غلطیدم به راست واسلحه راکه هنوزتودستم بودگرفتم روبه سینه اش.تابیایم بخواهم بچکانم ولم دادعقب نشست.کون خیزک ده قدمی پس رفتم،بعدپاشدم ایستادم ومسلط شدم.غضب توچشم هام الومی کشیدازم می خواست خشابم راخالی کنم توشکم قلمبه اش بترکانمش گه بزندبه شن هاوسنگ ها.نزدم اش.بایدسالم می رساندمش،آن هم اوراکه چند تاستاره روشانه اش داشت.گفتم:بلندشوسگ پدر.بلندشوبایدبرویم.دست اش راگرفت به شکم اش مالش اش دادگفت:گرسنه ام،یک قدم هم نمی توانم راه بیایم.حرف اش رابه جدگفت.کوله ام راانداختم زمین،بازش کردم وکنسرولوبیایم رادرآوردم پرت کردم طرف اش. توهواقاپید،نگاهش کرد،دوباره انداخت به هوای خودم وتابگیرم اش گفت:درش رابرام بازکن،این طورکه نمی توانم بخورم،می توانم؟ نیش اش بازشدازحرف حکیمانه ای که فکرکردزده است.براش بازکردم ودوباره انداختم به سویش که توسینه اش چپه شدریخت رولباس هاش،پاشیدبه سروصورت اش.حتمی اخم هاش رفت توهم که هیچ نگفت سکوت کردوبادست عصبانی ش لوبیاهاراازلباس اش چیدوچپاندتوگاله ی گشادش،حتاآن هایی راکه روشلوار خیس اش چسبیده نجس شده بود،وباقی ش راباقوطی رفت بالا.راه افتادیم. "رسیدیم به رودکم عمقی که ازکنارقرارگاه می گذشت.ایستاد.پشت اش به من بود،روش به قرارگاه ودست هاش پشت گردن،قفل. گفتم:بزن به آب ردشو.برنگشت نگام کند،گفت:پایم زخمی است بخوردبه آب سیم می کشد،کارم زارمی شود.سیم رادیگرازکجاش درآوردبی پدر؟گفتم:نمی کشد نمی شود،برو.اگرهم کشیدتوقرارگاه پانسمان می کنیم می بندیم اش.ازجاش تکان نخورد.مثل مجسمه ی یک عراقی.رفتم پیش باکونه ی تفنگ زدم میان شانه هاش.تکان نخورد.سنگ شده بودانگار.گفتم:نروی می زنم آن یکی پایت راهم نزارمی کنم،آن وقت مجبورمی شوی کون خیزک ازرودبگذری ها،نگویی نگفتی!حرفی نزدچیزی نگفت تکان هم نخورد.عصبی شدم دود ازکله ام رفت هوا،گفتم:بشمارسه می روی ردمی شوی،نشوی می زنم.گفت:نمی توانی.گفتم:می توانم ومی زنم.گفت:نمی توانی،محاکمه ات می کنند می کشندت به دار.داشت بااعصابم بازی می کرد،روش خط می انداخت،به هم می ریختم.گفتم:می زنم می گویم داشتی فرارمی کردی.گفت:نمی توانی،می گویند اسیریک پاتیرخورده خون رفته چه طورمی توانسته فرارکند.گفتم:ازکجا می فهمندیک پایت....دیدم دارم بازی می خورم.گفتم:یک! جم نخورد،همان طورکه بودماند.اسلحه راآوردم بالاگرفتم سمت اش گفتم: دو! گفت،فریادکرد:نزن لامسب!بیابگیرکول ات ببرم آن طرف،به دردتان می خورم من.وقتی گفت بگیرکول ات خون دویدتورگ های صورت ام چشم هام،وگوش هام داغ شد،وحتمی سرخ مثل دانه های انار،که پیستون چسباندم فریادکردم:سه! نرفت.زدم.نه یکی نه دوتا،همه ی خشاب راخالی کردم توپشت اش.به روافتادتوی آب،آب راپاشیدهوا،هوارانجس کردمرتیکه ی دبنگ.بعدآن قدرماندم بالای سرش تابچه هاریختندبیرون آمدندطرف ام که هنوزتفنگ تودستم قراول بودبه سمتی که پیش ترمردعراقی پشت به من ایستاده بود." "حالام که می بینی این جام.انداخته اندم این توبمانم تاسرفرصت ببرندم عقب بدهنددست دادگاه نظامی محاکمه ام کنندرای بدهند که به عمدزده ام دخل یک اسیرستون پنجمی ایرانی-عراقی راآورده ام ناکارش کرده ام یاخیر.آن قدرهم باپاهات چوب هاراخرت خرت اره نکن،بگذارحواسم جمع باشدیک باردیگرازاول برایت بگویم وهرکجاخبط کردم غلط گفتم بی راه رفتم که بادفعه ی قبل توفیرداشت،شاخک هات راتکان بده!

م.ن
1389,12,11, ساعت : 09:45
دكي جان


"پول خردداری؟" دستش رادرازکرده است سمت مردجوانی که موهاش سرخ است ونه آشناست ونه غریبه ، وپلک هاش راخوابانده روی هم ، سرش رایله داده روی شانه ی راست ونیش اش راهم آن قدربازکرده که برق دندان هاش درتاریکی زیرسقف دالان حاج طرخانی دیده شود."پول چایی چی؟"سرش راازشانه ی راست برداشته انداخته – کج کرده روشانه ی چپ ودست راستش راپیش آورده کاسه کرده گرفته است جلوجیب مردسرخ موکه طرح خنده ای رولب هاش سایه انداخته ، وهی پابه پامی کند ، یعنی:زودباش ، عجله دارم می خواهم بروم سراغ کسی دیگر ، خودم رابراش لوس کنم به خاطروعده ای غذاکه هنوزنصف پولش راجمع نکرده _ نگرفته ام.مردمی خنددودست بی مویش رامی کندتوجیب اش ، اسکناسی بیرون می کشد می آوردمی گیردجلوچشم های برق زننده ، شاد ، گردشده اش وتکان می دهدومی گوید:دکی جان ، اول شعر، بعدپول.کیسه ای که همراهش است وپرازکتاب وکاغذ، می گذاردروی سکوی سیمانی ،بعدمضطرب نگاه جوان می کندوکیسه اش رابرمی داردمی گذاردزمین ، میان دوپایش ومحکم فشارش می دهد . آرامش اش بازمی گردد.چشم هایش رامی بنددومی خواند.دست هایش راتکان می دهد،دندان هایش راروی هم می سایدبافشاروکلمات راخردکرده آسیاب می کند بیرون می ریزد.داردخون تورگ هاش می دود فریادمی کند سرخ می شود شورمی گیردکه مردجوان دست می گذاردروشانه اش تکانش می دهد می گویدکافی است.انگارآب سردریخته است روش که دست هاش شل می شوند می افتند وخودش رهامی شودازاتقباض ناخواسته ی تن وجان اش.دوباره نیش اش بازمی شودوچشم هاش خیره می ماندبه دست بی مویی که اسکناس راپیش می آوردومی چپاندتوی جیب ول شده ی پیراهنش وبال های کت خاکی رنگ کهنه شندره مندرس اش رابرایش هم می آورد می بنددوروانه اش می کند. آشناست.نه ، هم غریبه هم آشناست.برای کاسب های گذرحاج طرخانی آن قدرآشناست که هرغروب ،دم دمای تاریکی ببینندش باکیسه ی کتاب هاوکاغذهاش بیایددستش راکاسه کند،بگوید:"پول خردداری؟"بعدشعری بخواند،پولش رابگیرد برودتودل سیاهی گم شود.صورتش گردوگوشت داراست ،غبغب اش آویزان ورنگ چشم هاش معلوم نیست.خوب ، بااحساس واندکی تعصب شعرمی خواند.همیشه نیش اش بازاست.صندل می پوشد.چه درتابستان ، چه درزمستان.لباس هاش گاه شندره است وگاه روبه راه واتوکرده.طبعی نرم وملایم داردکه درمواقعی ابری وبعدتوفانی می شود.بااین مشخصات ، برای گذری هایی که اموری دارند می آیندداخل دالان وگذرومی خرند می فروشند انجام می دهند می روندهم آشناست.وبرای همه غریبه است ،وقتی ازتاریکی به روشنایی شان وبازبه تاریکی کوچه های شهربازمی گردد. می رودمی ایستدکنارپیت آتشی که شعله اش الومی کشدولحظه ای آدم های اطرافش راوسرولباس شان وچهره هاشان راروشن می کندودوباره پس می نشیند. دست های گوشتی اش راازمیان شان می گذراند پیش می بردمی گیردبالای آتش ، مشت می کندبازمی کند به هم می مالد پس می کشد، می کشدبه سروصورتش تاگرمابدودتورگ هاش وسرخی به گونه هاش ،جان بگیردبتواندبازدوره بیفتددست درازکندسمت کسی بگوید:پول خردداری؟ شعربخواندبگوید:پول چایی چی؟ کسانی که آتش رادوره کرده اندکنارمی کشند راه می دهند پیش برود حظ آتش راتمام وکمال ببرد. آن قدرمی شناسندش که بدانندتاصبح ، طلوع آفتاب ،گرما،بایددرکوچه پس کوچه های پایین شهرپرسه بزند، می زند،بااین آسمانی که سوزبرف ازش می باردوسرخی اش به شفق ،نه ،به گله های آتش ،نه ،به فلق می زند. می رودجلومماس نشده یک بندانگشت مانده به آتش ، می ماند. کیسه ی کتاب هاش رامی گذاردزمین می گیردش میان دوپایش سفت ،وباکیف ،خیره می شودبه آتش.دست هاش رابی احتیاط پیش می بردالوهارامشت می کند،مثل کفه ای آب می پاشدبه صورتش وذوق می کندمی خندد.مثل بچه ها.تومردمک هاش عکس آتش تکثیرشده وعکس آدم های دورآتش ،وقتی می چرخدنگاه شان می کند. می خندند.بلندبلندومستانه.میان شان زنی هست که دست های کوچک وسرخ اش راازآتش دورگرفته وروسری کاهویی رنگش تانیمه پس رفته وسرکوچک اش راکه روبه آسمان می کندزیرچانه وغبغب صاف اش ازشهوت به رنگ مس گداخته خورشیدشده درمی آید.می خندند.زن بلندتر.خنده هایش پرازعشوه است وخواهش.خوب می داندداردچه می کندبامردهایی که همراهش اند ویکی یک لیوان چای دست شان گرفته اندونگاه شان پرازتمناست.زن ،چای فروش آشنای دوره گردراصدامی زندمی گوید: یه لیوان هم برادکی جان بریزجیگرش گرم شه.ودوباره می زندبه خنده ،خنده اش رارهامی کند ول می دهدتوهوای سرددالان.ذوق زده چای رامی گیردونگاه چای فروش می کندوهم زمان دستش رامی کندداخل ظرف قندوپربیرون می آورد.درنگاهش چیزی هست که مرد حرفی چیزی اعتراضی نمی زند نمی گوید نمی کند ومی رود.قندهارایک جاباهم می ریزدبه دهان وچای راداغاداغ خالی می کند رو قندهاولب هاش رابه هم می آوردودندان هاش رابه کارمی اندازد.صدای آسیاب کردن قندهای خیس خورده به گوش می رسد. گرما هنوزدرجانش نگشته است که صدای خراشنده ی زن بلندمی شود به هوامی رود به سقف گذرمی خورد بازمی گردد شنیده می شود. انگارکسی چیزی حرف نامربوطی زیرگوش اش گفته ،به ش زده باشدیاانگشتی به ش رسانده باشد این طورکه هوارمی کشدوازدهان اش هرچه می آیدباش مرده زنده ی همه رایکی می کند گندمی زند.کاسب های گذرآمده اندبیرون ایستاده اندجلومغازه هاشان ،بانیش یه خنده وشیطنت بازشده ،جمع گروه حلقه ی دورآتش رانگاه می کنندومترصد اتفاقی اندکه می افتد: زن یکهومی گردد می چرخد طرف اش ،دست کوچک وسرخ اش رابالامی برد،مراعات حال واوضاعش راهم نمی کند،ومی خواباندتوصورتش.هاج وواج باچشم های گشادشده تابه خودبیایدیکی دیگرمی خورد.پنج انگشت کوچک زن دولاله ی سرخ می شودروی گونه هاش.توهوادست زن را کسی می گیردسومی رانزند وپایین اش می آوردورهاش نمی کند.هوارش جیغ اش فریادش به آسمان است: مرتیکه ی جعلق! فکر کرده هرکی هرکیه وشهرپاسبون نداره.نمک می خوره نمکدون می شکنه.چایی که دادم به ت کوفتت زهرت بشه.خجالت نمی کشه به یه خانوم محترم... درزمی گیردومی اندازدروخط دیگر:بگوخاک برسرکوفتی اگه زن می خوای بکشی روت ازسرماسگ لرزنزنی تواین هوای بدمصب ،خب دس کن جیبت... نمی گذارندادامه دهد،دست اش رامی گیرند می کشند می برندش تومغازه ای لیوانی آب می دهنددست اش آتش تیزشده اش بخوابد. بادهان بازمانده ،مانده است که چه شده ،چه گفته وبرای چه؟دست هاش روی گونه هاش است وتوچشم هاش برق باران وکیسه ی کتاب هاش هنوزمیان دوپایش قفل است.کمی که به این حال می ماند کسی زیرگوش اش زمزمه می کند می گوید چه شده برای چه کتک خورده که گونه هاش گر گرفته لاله شده؟چشم هاش آرام آرام نم نمک شروع می کنند دودوبزنند کلاپیسه بشوند،دهانش کف بیاوردوسرش به دواربیفتد ،بگرددبه چپ بگردد به راست.حال اش خراب می شود.توسرش تیرآهن خالی می کنندروهم.یکهودهانش رابازمی کندبه فحش وناسزا همراه باکف های سفیدکه می پاشندروبه زن ودوروبری هاش.فحش هاش تمام شده نشده تحمل اش تمام می شود می شکند می افتدزمین.شروع می کنددورخودش چرخ بزندروخاک کف گذرحاج طرخانی وتوخودش کنجاله شود.دردمی کشد.سرش رادودستی می چسبد فشارمی دهد.توخودش مچاله می شود.دوباره ازهم بازمی شود.سیاهی چشم هاش پل پل می زند برود،جاش سفیدی بیایدوفاتحه.دوباره بسته می شود،مثل گلوله ی نخ،مثل جنین توخودش جمع،فشرده می شود.پای چپ اش می پرد. کف سفیدی ازگوشه ی لب هاش می شرد،شریده است وازچانه اش کش آمده تازمین وبرکه ی برف شده.جمع شده ،دورش حلقه زده ،هرکسی چیزی می گویدومضطرب مانده اندمعطل ونمی دانندچه کنند چه نکنند.زن راکه نزدیک آمده بوددورکرده اند.خودش راگم وگورکرده رفته است.ازفرصت شلوغی استفاده کرده،وشایدهم برده اندش گوشه پسله ها. هنوزجانش آرام نگرفته.حرف هاتودرهم است.شنیده ناشنیده می شود.صدایی خش دارمی گوید:روانی است بابا.ازبیمارستان زده است بیرون فرارکرده بازنگشته ،شب هامی آیداین جاچرخی می زند،شعرومعری می خواند پول غذایی دشت می کندبرمی گردد تو سیاهی شب،معلوم هم نیست روزهاکجاست چه می کند. صدایی که تیزوجاهلی ست به هواش شیشکی درمی کندوپشت بندش می گوید:فیلمشه بابا.زنیکه روانگشت رسونده،روکه شده خودشوزده به سیم آخر.شایدم تیاتردرمیاره پول جم کنه. پرش پاهاش کم شده است وخودش بی حال کم حال،نیمه بازنیمه بسته به پهلومانده،اماهنوزکف سفیدازمیان دندان های کلیدشده اش می شرد می سردازلب هاوچانه ی گردش،می ریزد چکه می کندتوبرکه ی برف زیرسرش که حالابزرگ ترشده است،می خواهد،می تواندراه بیفتد.صدایی که نرم وعاقل است می گوید:موجی است.زمان جنگ،توجبهه،موج گرفته پرانده اش هوا باسرکوبانده اش زمین،مخ اش تکان خورده جوانک.همان صداادامه می دهد:دانشجوی دکترای ادبیات بوده بی نوا،که صداش می کنند"دکی جان".یکی ازکاسب های گذرمی گوید:کیسه اش رابگردیدشایدقرصی کپسولی چیزی توش باشد،به دادش برسد این طوراین جاتلف نشود.کسی دست می اندازدکیسه رابه زوروزحمت ازدست چنگ شده قفل شده اش بیرون می کشد،بازش می کند.توش پراست کتاب وکاغذوپوشه ای رنگ ورورفته که میانش مدارک تحصیلی ش وکارت جانبازی ش وچندبرگ نسخه ی دارو- نگاه هانرم رقت انگیز مهربان می شود- ووکیف کوچک سیاهی که پراست ازداروهای رنگ به رنگ وآمپول های ریزودرشت.یکی ازمیان حلقه پیش می آید می گویدمی تواندکمک کندومی کند.توکیف می گردد،کپسولی رابرمی داردوکمک می گیردکه دندان هاش راازهم بازکنندتاکپسول رابشکندبریزدتودهانش وآب می خواهد جرعه ای به ش بدهدتلخی داروحل شودبرود.کمک می دهند بازمی کنند می شکند می ریزد،جرعه ای هم آب روش. پس می نشینند،می نشینندبه تماشا،بانگاه هایی که توشان ترحم موج می زند می کوبدبه دیواره ی شیشه ای سخت چشم هاشان. دست وپاش شل می شود،ازهم وامی رود.سیاهی چشم هاش بازمی گردندمی نشینندسرجاشان.پلک می زند،پلک می زند،پلک می زندویکهوازجاش می پرد نیم خیزمی شود،نیم خیزمی ماندوبانگاهی ترس خورده می گرددبه چپ وراست اش تاکیسه ی کتاب هاش رابجوید،ومی جویدوجمع وجورش می کندومی گیردتوسینه اش فشارش می دهد.ازجاش پامی شود.تعادل اش راحفظ می کند. جمعیت مضطرب رامی سکد،نگاه می کند.یک قدم عقب می روند.حلقه بازترمی شود.می رودحلقه رابازکندبرودازدایره شان بیرون،خودش راتوسیاهی سردشب گم کند.کوچه می دهند،راه بازمی کنندتاخسته خسته خودش رابکشد،می کشدمی رود دورمی شود.زن،میان مردهای حلقه اش پیدامی شود.پرس وجومی کند.گه گداری هم صدای خنده های زنگ دارش راتوهواول می دهدرهامی کندکه عبوری هابرگردندطرف اش ببینندچه قدرزیبا،چه قدر لوند است.می آیدپیش،جایی که مردافتاده چرخ خورده بوددورخودش.لکه های سفیدکف راکه دارندآرام آرام ازهم وامی روند،روی زمین می بیند.رومی کندبه کناری ش می گوید:حیوونی تقصیری نداشت ها.می خواستم سربه سرش بذارم،دم تقه ای براخنده ووقت گذرونی داشته باشیم. مردم پخش وپلامی شوندبروندسرشان رابگذارند زمین، تو جای گرم شان بخوابندتافردا. مردمی اندازدتوکوچه پس کوچه های تاریک تر،ومی رود.می رودتاخودش رابرساند،برسدپارک شهربرودتوگوشه ای روی نیم کتی خپ کندبخوابدتاصبح.سرمااستخوا سوزشده است ونرمه بادی اگربوزدمثل الماس پوست گونه هاش رامی برد می ترکاند. هر ازگاهی صدای عبورماشینی ازخیابان های کناری،اصلی به گوش می رسدوبعددوباره سکوت می شود.تودهلیزهای سرش هزار جورصدادرهم آمیخته وشلوغ ،شنیده،می شنودکه نمی تواندازهم تمییزشان دهد.گاه صدای انفجارهایی رابه وضوح می شنودکه چون ریزه شهابی می آیندومی گذرندوباعبورشان،عضلات صورتش منقبض می شودودرهم می رود.وگاه صدای خنده های شیطانی و شهوت انگیززنی که نمی داندکیست،بدنش رابه رعشه می اندازد.عصبی اش می کند. می رسد.درپارک بسته است.می زندبه نرده ها. فریادمی کند.کسی نیست بیایددررابازکندبرودتو،جای ی بگیردبخوابدکه گرم ترازبیرون باشد.می لرزد.لباس هاش کفایت سرمارانمی کنند.پاهای بی جورابش توصندل های کهنه شده داردیخ می زند،زده است.بازمی کوبدبه درفلزی سبزرنگ که به سیاهی می زند. نه. خم می شودسنگی می جویدومی زند،باقوت می زندمی کوبدبه نرده های سردفلزی که صداش حتاپرنده های پارک رابیدارمی کند، پرمی دهد.کسی نیست.نگهبان پارک،انگاربه خواب مرگ رفته نمی آیدلااقل فحش اش بدهدبگویدبرودگورش راگم کند،پارک،شب ها نیمه شب هابسته،تعطیل است.می رود.راهش رامی کشدمی رود.صدای لخ لخ کفش هاش تنهاصدایی است که شیشه ی شب راخراش می دهدمی شکندوبه گوش می رسد.کیسه ی کتاب هاش راگرفته توسینه،دست هاش راکرده توآستین کت شندره اش وسرش راتاجا داشته خمانده روسینه اش.آسمان شروع می کندببارد.می بارد.برف نرم نرم می باردومرددرسیاهی کوچه های پایینی شهرگم می شود.

م.ن
1389,12,11, ساعت : 09:58
پروانه ای دراتاق گاز


ازمسجددانشگاه درآمدیم،آمدیم بیرون راه افتادیم برویم سمت بوفه،چایی شیرداغی چیزی سفارش بدهیم بگیریم بیاوریم باخودمان سرکلاسی که خالی بودوسوت وکور،ودورهم بنشینیم بخوریم وباغم واندوه همدیگررازیرچشمی بپاییم وحرفی نزنیم.امانتوانستیم بنشینیم چیزی نگوییم حرفی نزنیم وبرای هم تسلانباشیم خاطره تعریف نکنیم وگاهی پنهان ازنگاه هم،اشکی راکه داشت ازگوشه ی چشم مان می سریدبیایدپایین کج کندبرودازنوک دماغ مان آویزان شودبچکد،باآستین یاتیغه ی دست مان خشک نکنیم نگیریم.نشستیم. صندلی هامان راگردکردیم نشستیم.چای هامان یخ کردازدهان افتادویادمان رفت لااقل توآن هوای سردبگیریم میان دست هامان یابچسبانیم به گونه های سرخ شده ازسرمامان.دورهم نشستیم وگفتیم:خدابیامرزدش.گفتیم:چ استادنازنینی بود.گفتیم:جایش همیشه سبزمی ماند.گفتیم:تاباشیم روی میزش هرروزشاخه ای گل سرخ می گذاریم.به همدیگرنگاه کردیم.توی نگاه مان علامت سوال بود، که توجه نکردیم سرمان راانداختیم پایین زل زدیم به کفش هامان.سکوت شد.یکی مان درآمدیکهوسکوت راشکست وگفت:ببینی حالا"بیان"کجا،کدام گوری است؟دیگری مان گفت:مگر"گلاله"نگفت توی کلانتری،بازداشت بی ملاقات؟یکی دیگرگفت:نه،حالاحتما حکمش رازده اندبریده اندانداخته اندش توی بند،توی بنداست حتما، منتظرچوبه ی دار.چهارمی مان که خواست عقب نماند،هم پاشود گفت:نه،به این زودی،سرعت که حکم نمی برندببرندپای چوب.کمی چانه اش راخاراندوادامه داد:حالانکندبرود وکیل کلفت بگیردپول بدهدبسلفدبزندبیرون خودش راگوروگم کند.همه باهم صدامان راانداختیم سرمان گفتیم:نه،نمی تواند،مگرمی شود،اصلا گه خورده، مگرشوخی است این طوربه همین راحتی شانه خالی کندازحکمش بزندبه چاک،انگارهم نه انگار؟بعدخیال مان راحت شدوبه خودمان اجازه دادیم جریان خون مان راآرام کنیم وبغض مان راکند،وروی صندلی های مان قراربگیریم،که انگارتوی ماهیتابه بودیم جلزو ولزمی کردیم.قرارکه گرفتیم یکی مان رفت ازبوفه ی جنگل چهارتاچای داغ گرفت آوردوتاسردنشده ازدهان نیفتاده هورت کشیدیم خوردیم.
گفتیم:چرااستادراه که می رودمی شلد؟گفتیم:شایدیک پایش کوتاه ترازآن یکی ش است که این طورلنگ می زندمی رود.گفتیم:نه، درکودکی اش یک مریضی یی چیزی گرفته که پایش کج شده مانده جوش خورده وبایدبرودعمل کند،که اگربکندحتماخوب می شودمثل آدمیزادراه می رود.چپ نگاهش کردیم.سرش راانداخت پایین سکوت مرگ گرفت.دیگری مان گفت:نخیر،این طورهاهم نیست.می گویندیک وقتی تصادف کرده،پایش خردوله شده،که می خواسته اندببرندبیندازنددور،اجازه نداده،شورکرده اند،دکتراز خارج آورده اند دیده گفته می شودیک بندانگشت کوتاهش کردتاترمیم بشودسرجایش بماند.گفتیم:این که همان حرف ماشد.بعدزدیم به خنده وگفتیم:بی خیال،ولش،گیرنده،ورفتیم پیش که داشت می آمدوباش دست دادیم خوش وبش کردیم همراهش رفتیم کلاس.
ازدردانشگاه که تومی آمدباآن کیف دوشی سنگین ولنگی که می زدوحواسی که باخودش بودونبود،نگاه همه دانشجوهاوکارمندها بااحترام خیره اش می شدوماحظ می بردیم،کیف می کردیم که شاگردهاش بودیم ومی توانستیم برویم پیش،دورش حلقه بزنیم باش حال واحوال وبگوبخندکنیم وتاکلاس برسانیمش.دکتر،ریاضی درس می دادولی کلاسش به همه درس هاشباهت،شبیه بودالاریاضی، وخودش باآن سرولباس وتیپ غیررسمی اش به استادریاضی که نمی ماندهیچ،به هیچ استاددیگری هم شبیه نبود،مگراستاددانشکده ی هنر.
ازدرکلاس که توآمدگفتیم:این دیگرکیست؟گفتیم:اشتباهی آمده،می خواسته برودکلاس نقاشی سرازکلاس مادرآورده.گفتیم:استادنیست شاعراست دعوت شده بیایددانشگاه شعربخواند،توراهروهاگیج خورده راه گم کرده سرازکلاس ریاضی درآورده.گفتیم باهم:آقااین جاکلاس ریاضی است.بالبخندسری تکان دادوگفت می داندولنگ زدتاپشت میزاستادونشست وکیف دوشی اش راگذاشت روش ونگاهی به کلاس کرد،وبعددست انداخت عینکش رابرداشت،هاکردوشیشه های گردش رامالیدبه پیراهنش و گرفت بالاتوی نورنگاهش کردودوباره زدبه چشم هاش.دستی هم به سروریش پرپری اش کشید.مابادهان بازنگاهش می کردیم وتوی دل مان می گفتیم:این دیگرکیست بااین هیبت مسخره؟ درس اش راشروع کرد،شروع کردبه درس دادن.دیدیم داردریاضی درس می دهد.دیدیم چه قدرخوب،چه قدرروان،چه قدرمسلط درس می دهد.تابیاییم دست مان بیایدچی گفته بنویسیم چی شنیده ایم حفظ کنیم، ریاضی راول دادبرای خودش برودگوشه ی ذهن مان بنشیندوحرف اش را بحث اش راکشیدبردتوی فلسفه،ازفلسفه هم درآمدبردمان به ادبیات به هنروهمان جارهامان کرد،دست وبالش راتکاندکیف اش رابرداشت ولنگ زدتادرکلاس،ورفت.به خودمان آمدیم دیدیم ساعتی هم ازوقت کلاس گذشته ونفهمیده ایم ومات مانده ایم وگیج وگم ومعلق.گفتیم:کی بود؟چی بود؟چه گفت؟آخری مان هم گفت: این طورش دیگرنوبراست والله.بعدیکی ازمیان بچه هادرآمدگفت:چرااین قدرسرفه می کرد؟نگاه کردیم دیدیم"بیان"است.باهم گفتیم: ماکه نفهمیدیم.
رفتیم خانه اش.سوالی مسئله ای رابهانه کردیم رفتیم خانه اش ببینیمش.تنهابود.نه زنی نه زندگی یی نه زق وزوق بچه ای،هیچ. خانه اش اماپربودکتاب که سرگیجه گرفتیم ازبس چشم گرداندیم شمردیم ببینیم چندجلدکتاب داردوازبس سررشته راگم کردیم دوباره شمردیم.برای مان چای آورد.گفتیم:چرازحمت کشیدید؟خجالت مان ندهید.دست تان دردنکند.دیگری مان هیچ نگفت.هنوزداشت کتاب می شمردوعکس های روی دیواررانگاه می کرد می سکید ببینددکترتوی کدام شان است توی کدام شان نیست.چای مان راازلب فنجان مزمزه کردیم داغی اش رافهمیدیم بعدگذاشتیم روی میزوشروع کردیم تودرهم حرف زدن وسوال کردن وشنیدن وسرآخرباکیف های پرازکتاب بازگشتیم خوابگاه.میان راه که می آمدیم باهم شلوغ شلوغ حرف زدیم.گفتیم:ماسک بالای تخت اش رادیدید؟کپسول اکسیژن راچه طور؟عکس های توپ وخمپاره ای ش راروی دیواردیدید؟پاچه ی شلوارش که بالاشده پای مصنوعی اش افتاده بودبیرون راچه طور؟وهرچه رادیده بودیم که که برای مان تعجب بودوندیده بودیم برای مان سوال،هی گفتیم پرسیدیم گفتیم پرسیدیم تارسیدیم خوابگاه وگرفتیم خوابیدیم وهمه باهم خوابش رادیدیم ونگران ازخواب پریدیم نشستیم توجامان،مضطرب به هم نگاه کردیم وسرتکان دادیم وعرق پیشانی مان راگرفتیم ودوباره سرگذاشتیم خوابیدیم.
یکی مان ازراه رسیدگفت:شنیده اید؟ومنتظرشدبگوییم بپرسیم:چی راشنیده ایم؟که ماهم گفتیم.گفت:این که "بیان"عاشق استادشده؟چشم های مان گشادشدپلقی زدبیرون وهمه باهم گفتیم:نه!گفت:بله.گفتیم:نه!گف ت:بله.گفتیم:چه طور،کی گفته،ازکجاشنیده فهمیده دیده؟گفت:ازگل سرخی که هرجلسه توی لیوان روی میزاستاداست.گفتیم:چه ربطی دارد؟گفت:ربطش این است که گل هارا"بیان"می آوردمی گذاردروی میزدکتر.دیگرچیزی حرفی نگفتیم نپرسیدیم.تنها،چشم وچارمان راخوب بازکردیم ببینیم داردچه اتفاقی می افتد.
"بیان"عاشق استادشده بود.صندلی جلومی نشست،دست هاش رامی زدزیرچانه اش وباچشم های رنگی اش زل می رفت به استاد و پلک هم نمی زد،تکان هم نمی خورد."گلاله" گفت:همین طوراست.گفت:چندباری هم بادکترتماس گرفته،حرف زده،گریه کرده،بعد گوشی راکوبانده روتلفن وارباجه زده است بیرون رفته است توجنگل،افتاده به جان نی ها،شکسته وقاصدک هاشان راپرانده هوا.گفتیم:عجب!ودهان مان رابازنگه داشتیم تاادامه ش رابگوید.گفت:یک بارهم رفته درخانه اش که راهش نداده برودتو،همان جلوی درباش حرف زده گفته برود سی خودش،زندگی خودش راپیداکندبکند.گفتیم:ببینی اگربدانددکترمجروح جنگی است باآن همه نقص جسمی وچه وچه،بازهم عاشق اش می ماندنمی رودپشت گوشش رانگاه نکندپشت دستش راداغ کند؟"گلاله"گفت:می داند.
درس مان رامی خواندیم،گه گداری هم می رفتیم خانه اش به ش سرمی زدیم،کاری اگرداشت براش می کردیم،بعدمی نشستیم به گپ وگویه،که بیشترمی شنیدیم تابگوییم وسرآخرباکوله ای کتاب بازمی گشتیم خوابگاه.کلاس هاش شلوغ می شد.همه می آمدند.ازرشته هاودانشکده های دیگرباشوق می آمدندمی نشستندپای درسش که یک ربعی نیم ساعتی ریاضی بودوباقی ش همه چیز. هنوز"بیان"صندلی جلومی نشست وگل سرخ اش توی لیوان آب روی میزاستادبودکه مثل لکه ای خون تازه درفضایی خاکستری خودنمایی می کرد."گلاله"گفت:"بیان"می رودخانه اش.گفتیم:شوخی می کنی!گفت:نه.گفت:آن قدرمثل کنه به ش چسبیدآویزانش شد که اجازه داد.تعجب تعجب گفتیم:خب؟گفت:هیچ.می رودخانه اش،برایش غذامی پزد،لباس هاش رااتومی کشد،گردگیری می کند، داروهاش رامی دهدوبعدهم می نشیندگوشه ای زل می رودمی زندبه ش.گفتیم:استادچه طور؟چه می گوید،چه می کند،چه نمی کند؟ موهایش راکه کسی می گذشت گفت بکندتو،کردتووگفت:هیچ.کاری به کارش ندارد،مشغول خودش است وباش حرفی نمی زند مگرچندکلمه.دست مان رامشت کردیم زیرچانه مان گفتیم:عجب!یکی مان هم گفت:این دیگرنوبراست والله!همان طوربادست زیر چانه وادای تفکروتعجب،پرامنده شدیم.
آن روزگل سرخی توی لیوان روی میزنبود.استادنیامد.صندلی "بیان"هم خالی بود.همهمه شدمیان بچه ها.کسی چیزی نمی دانست اطلاعی نداشت.بازارحدس وگمان داغ شدراه افتاد.گفتیم:شایدبیماری ش بالاگرفته بستری شده روبه موت است.گفتیم:خدانکند،زبانت راگازبگیر.گفتیم:شایدمی آمده پای لنگ اش گرفته به سنگی چیزی افتاده خورده زمین پخش آسفالت خیابان شده ماشین هم آمده صاف اش کرده.براق شدیم توصورت اش چشم هاش،گفتیم:زبانت لال شودالهی،به کام اش بگیرتاکسی نزده ازقفات بکشدش بیرون بیندازد جلوسگ های جنگل.یکی مان باگلخندتوچشم هاش درآمدگفت:هان،با"بیان"زده اندرفته اندمحضرعقدکرده اند،حالام دارندتورستوران هتلی روبه دریااولین صبحانه ی ماه عسل شان رامزمزه می کنند،روی میزشان هم گل سرخی توگلدان کریستال خودنمایی می کند جلوه می فروشد.همه باهم گفتیم:خداکند،اززبانت بشنفد،ازدهانت خبرخوش بریزد.شروع کردیم،داشتیم شروع می کردیم گونه هامان راگل بیندازیم،خوشحالی شادی شوخی باردی حتابکنیم که "گلاله"درراباشتاب بازکردآمدتوهمه رابه تشویش نگرانی اضطراب انداخت باچشم هاش که توشان همه چیزبودالاشادمانی.همان طورایستاده آشفته وضعف رفته گفت:استادمرده!گفت:کشته شده پرکشیده رفته آسمان!کلاس منفجرشدترکیدازانباشت علامت های سوال وتعجب:چی،چرا،چه طور،کجا،چه کسی،برای چی،...؟"گلاله"نشسته، نشانده شده بودزیرفشارخبرنحسی که آورده ریخته بودبه جان کلاس.حلقه زدیم دورش راگرفتیم وباهزارچشم خیره اش شدیم تاحرف بزندبنالدبگویدخبری که آورده یک شوخی مسخره بوده،بعدبخنددهمه راهم به خنده بیندازد.نخندید.منتظرماندیم گریه هاش ببردقطع شود.بریدقطع شد،شدهق هق وسکسکه وهمان طوربرای مان گفت.گفت:سه شب پیش جنازه اش راتوخانه پیداکرده اندکه خواب به خواب رفته بوده.گفت:شیرگازخانه اش،اتاقش،بازبوده همه جارابوش گرفته پرکرده بوده.گفت:یک لیوان نصفه نیمه شیرهم کنار دستش روقالی بوده که داده اندآزمایش دیده اندمسموم است.بادارویی مرگ موشی چیزی.کمی نفس تازه کرد.خودش راباجزوه ای بادزد،که حلقه راگشادکردیم هوابه ش برسدپیش ازتمام کردن حرف هاش پس نیفتدتمام کند.گفت دم دمای همان روز،"بیان"باعجله آمده خوابگاه،چهارتکه لباس انداخته توساک اش ورفته ونگفته کجامی رود.گفت پریشان حواس بوده،سوال هاش راهم جواب نداده نگفته چه مرگ اش است،نگفته چه ککی به تنبانش افتاده که این طورعجله عجله داردمی رودگورش راخودش راگم وگورکند.گفت: می دانستم یک همچین اتفاقی می افتدباآن آتشی که به جان"بیان"انداخته بوداستاد،وقتی به تقاضاش جواب نداده ردکرده بیرون اش انداخته بودازخانه اش.گفتیم:صبرکن ببینیم چی می گویی این طورکه حرف هات راقطارمی کنی پشت هم؟گفتیم بگویدقضیه چی بوده ازکجاآب می خوردمی خورده که حالاآمده می گویداستادمرده،کشته شده،پرکشیده رفته آسمان؟یکی مان لیوان آب بدون گل راداد دستش بخوردجانش خنک شودحال بیاید،که گونه هاش گل انداخته سرخ شده بودازهرم نفس هامان که حلقه شده بودیم دورش،روزنه ی نفس کش هم براش نگذاشته بودیم.آب راخورد،لیوان خالی راداددست دیگری مان.گوش هامان راتیز،دهان مان رابازوچشم هامان راجرانده بودیم تاادامه دهد.ادامه دادگفت:هفته ی پیش بعدازکلاس،"بیان"رفته خانه ی دکتروهمان جادوباره غرورش راکوبانده زمین له کرده وازش خواستگاری کرده وبه دست وپاش افتاده گریه زاری شوروشین راه انداخته گفته عاشق اش شده وبایدباش عروسی کند،اگرنکندخودش رایااورا،یک بلایی سرجفت شان می آورد.گفت دکترهم که می خواسته بپراندش بفرستدسراغ زندگی خودش، گفته:من اصلامردنیستم!مردی م راتوجنگ گذاشتم براعراقی هابتپانند...استغفرالله،حال می گذاری بروی گورت راگم کنی یا...که"بیان"گفته نه،ودوباره ترجیع بندش راتکرارکرده.گفتیم:خب؟گفتیم :چه طورشد؟گفتیم:استادچه کرد؟گفتیم:نزدبه ماتحت اش بیندازدش بیرون؟"گلاله"گفت:چرا.انداخته اش بیرون،درراهم پشت اش کوبانده به هم.دوباره گفتیم:خب؟گفت:هیچ دیگر،سه روزپیش دم دمای ظهر...گفتیم:این راکه گفتی،دیگرچه،"بیان"کجارفت،چه شد؟چشم هاش جوشیدخیس شدگفت:دیروزتوجنگل های شمال جسته اندش.می خواسته خودش راحلق آویزکندازدرختی،بکشد.طناب راناجورانداخته،نفس کش ازدرخت آویزان مانده تا،کسی رسیده آورده اش پایین.حالش که جاآمده رفته خودش رامعرفی کرده.حالام توکلانتری،بازداشت بی ملاقات است.


ازمسجددانشگاه درآمدیم،آمدیم بیرون راه افتادیم برویم سمت بوفه،چایی شیرداغی چیزی سفارش بدهیم بگیریم بیاوریم باخودمان سرکلاسی که خالی بودوسوت وکور...

م.ن
1389,12,11, ساعت : 16:49
خواب نما


ازخواب می پری.ازخواب می پرم می نشینم توجا ،دست می کنم زیر تشک ،دستمال پارچه ای را برمی دارم می کشم به پیشانی م،عرقش را می گیرم و هم زمان دست دیگرم را می برم به هوای پارچ و لیوان که نمی فهمم چه طور می ریزم ، هُل هُل سر می کشم و عطشم را می خوابانم.لیوان را زمین می گذارم ، سرم را بالامی کنم در تاریک روشنا ساعت روی دیوار را می سُکم می بینم عقربه اش گشته گشته گشته سیخ ایستاده روی 3 تکان هم نمی خورد برود مثلا روی 6 بایستد شش بار جوجه اش بیرون بیاید جیک جیک کند تا آرام از خواب بیدار شوم خودم را سر صبر آماده کنم و مثل هر روز بروم سر کارم.عقربه رفته ایستاده روی 3 زل زده به چشم هام که توشان پُر شده نگرانی ، پُر شده اظطراب و لامصب سرش را هم نمی گرداند برود روی 4 لااقل کپه ی مرگش را بگذارد بمیرد تا من هم خاکی را که می خواهم ، باید بریزم به سرم ریخته باشم. خواب دیده ای.خواب دیده ام.کابوس نه ، خواب ، شاید هم رؤیا. دارم می لرزم. تیلیک تیلیک. و می ترسم خوابم را برای خودم هم تعریف کنم ، و حتا برای سایه ام که روی دیوار لَرزَش گرفته کم مانده بپرسد راه توالت ازکدام طرف است. این طور نمی شود ، دِل دِلِ اظطراب نمی گذارد همین طور بنشینم و بلرزم و گوشی تلفن را پیش نکشم شماره ی محمد را نگیرم که توی جنوب گرفته برای خودش خوابیده و حتم خروپف هم می کند با لبخندی که گوشه ی لبش همیشه گی است و هی باز می شود بسته می شود. بوق . بوق . بوق. بردار مردحسابی با آن خواب سنگینت که انگارکوه کنده ای خسته گی مانده گی اَت تا صبح باید بماند نمازت هم قضا شد ، شد. بوق . بوق . بوق. بردار بی مُرُوت ، دارم می میرم از اظطرابی که به جانم ریخته ای با خوابی که حواله ام کرده ای بریزدم به هم و ریخته دارد کچلم می کند. بوق . بوق . بوق. برنمی دارد.ببینی سیم را کشیده یا رفته خودش را باز گم و گورکرده تو کوه و کمر ، بیدار خوابی بکشد؟
از خط برگشته بودی. از خط برگشته بودم و جنگ هم چیزیش نمانده بود. مانده بود رُفت و روب و خاک انداز دست گرفتن که کار من نبود. کارم را کرده غنیمتی م را هم برداشته برگشته بودم عقب. محمد هم آمده بود با غنیمتی های خودش که دستی و پایی مصنوعی بود. خنده هاش را داشت، اما غمی هم ته چشم هاش مانده با خود آورده بود و شبی را یادم می آوردبا خنده خنده های شادش که گفته بود چه عمودی ، چه افقی از خط برنمی گردد و حالابرگشته بود که با پای لاستیکی اش مثل خرچنگ ها کج کج راه می رفت. من گفته بودم مثل خرچنگ و محمدخوشش آمده کیف کرده بود و جلو چشم هام به عمدخرچنگی تر راه می رفت و چشم هاش خیس می شد ازخنده ای که فقط مال او بود. درس مان نیمه تمام مانده بود تمامش کردیم. شدیم دومهندس اسقاطی درب و داغان که کار هم بایدمی کردیم. من آمدم ، فرستادنم شمال ویلا بسازم ، محمدرفت ، به اختیارخودش جنوب، پل بسازد. حالا نه زن نه زندگی ، یکه یالقوز مانده ایم با سن و سالی که به پیرمردها می گوییم جوان!
دوباره زنگ می زنی. دوباره زنگ می زنم. بوق . بوق . بوق . آن قدر تا هر کجا هست بشنود خودش رابرساند گوشی را بردارد نجاتم دهد ازدِق مَرگی که عقربه ی 3 ریخته است به جانم زُل زده است توی چشم هایم دارد می کُشَدَم. برمی دارد: "کدام گوری هستی تو برنمی داری زنده مرده ام را قاطی کردی مرد؟" "سلام لطیف، تویی این وقت روز؟" "مسخره نکن. مُرده بودی با خواب مرگ ، این همه زنگ که خورد تلفنت بر نداشتی سوخت؟" "خب حالا چه کار باید بکنم با گیری که داده ای این وقت تاریک؟" "هیچ. اول پاشو بزن تو آب،سر و صورتت را بشور صفا بده سرحال سردماغ شو هوشَت را هم بگو بیاید کارتان دارم."
می خندد. گوشی را رها می کند می رود که چند ساعت دیگر بیاید بگوید: "به گوشم آقای بیدارباش." می گویم: "خواب دیده ام.خوابت را دیده ام." می گوید: "خیراست انشاء الله ، اما می توانستی بگذاری فردا سر صبر بگویی چه آشی برایم دیده ای." برای بار اول خنده ام می گیرد. می گویم: "احمق جان، می گویند چه آشی برایم پخته ای، نه دیده ای." دوباره می روم تو فاز غم و نگرانی و اضطراب. می گویم:" توی منطقه می گفتی خواب هام را باور داری ، یادت هست؟ می گفتی خواب نیستند این ها رویای صادقه اند و تو دربست قبولشان داری یادت هست؟" می گوید: "هنوز هم می گویم."
سکوت می کنی. سکوت می کنم و نفسم را که مانده خفه ام کند پس بیندازدم با صدا رها می کنم. عرق دستم را با دستمال می گیرم. گوشی را جا به جا می کنم و خوابی را که دیده ام برایش می گویم.
خوابت رامی گویی. خوابم را می گویم و سکوت می شود. یک لحظه. یک دقیقه. یک ساعت. یک قرن سکوت می شود. بعد یکهو صدای خنده اش گوشی را و گوشم را با هم می ترکاند منفجر می کند. انگار بیخ گوشم چلچله می زند با قهقهه هاش. می گویم چرامی خندد ، خنده داشته مگر خوابم؟ می گوید: "مردحسابی ، ناحسابی ، من تازه دارم داماد می شوم این جا ، به کوری دشمنان یک دوجین بچه هم می خواهم بکارم درو کنم ، آن وقت تو حرف از دو سال بعد می زنی که کی دیده کی شنیده؟" اخم می کنم پشت گوشی که نمی بیند و می توپم به ش که: "زنِ چی ، کشکِ چی؟ پاشو بیا این جا یک چند وقتی باش بینمت ، حال و هوای زن و زندگی را از سرت بیندازم. "می گوید: "کار دارم لطیف با این پلی که گذاشته اَند روی دستِ نداشته ام. " هَوار می کشم ، یَشَر می کشم سرش که سایه ام هم می ترسد فرار می کند خودش را گم و گور می کند: "کار دارم ، کار دارم ، فلان آسمان پاره شده تو یکی افتاده ای پایین که کار داری؟چه کار داری با آن پل فسقلی که داری علم می کنی آدم نداند فکر می کند روی می سی سی پی داری پل می زنی؟" می گوید بروم یک لیوان آب بریزم توی رادیاتم جوشش را بخوابانم. انگارمنتظر بوده ام همین را بگویدکه گوشی را می گذارم زمین لیوان را برمی دارم خالی اَش می کنم پشنگه ای هم می زنم به سر و رویم خنک شوم که می شوم. دوباره گوشی را دست می گیرم:
"پشت ِ خطی هنوز آقای پل ساز یا رفته ای خواب دوجین بچه هایت را ببینی؟" می خندد. ریز ریزِ خنده هاش باران را یادم می اندازد که روی شیروانی حلبی ضرب گرفته یکنواخت شش و هشت می زند. می گویم:" کوفت ، چرا می خندی بدبختِ دست و پا عاریه ای؟" "خوش خوشانم می شود وقتی می بینم نمی توانی نمی خواهی زن بستانی کیف زندگی را ببری." دستم می رود لیوان را بر دارد بکوبد روی گوشی که پشیمان می شود بر می گردد می نشیند سر جای اولش که داشت ریشم را چنگه می کرد می کشید چنگه می کرد می کشید. خودم را آرام می کنم می گویم: "آن جا جای عاقبت داری نیست برای زن و زندگی. تخمت نمی گیرد جوانه نمی زند." می گویم: "پاشو بیا این جا ، هم آب و هواش خوب تر است هم دخترهاش خوش بر و روتر." هی وسوسه اَش می کنم لانه ی زنبور را رهاکند دور شود بلا از سرش بپرد که هنوز می خواهم سبز ببینمش . هرچه می گویم گوش نمی گیرد. زیرسبیلی رد می کند می گوید خیالاتی شده ام ، این یکی را دیگر قبول ندارد باور نمی کند. می گوید زده است به سرم این دم دمای صبح ، بهتر است بلندشوم دو رکعت با خدا حال کنم حالم بیاید سرِ جا ، بعد هم گوشی را می گذارد. تیلیک.
سرت به دوار افتاده است. سرم به دوار افتاده است که می گیرم تو دو دستم و فشارش می دهم. افاقه نمی کند. هی می چرخد اتاق دورِ سرم. می چرخد زمین دور سرم. می چرخد آسمان دور سرم و مثل زن های پا به ماه عُق خشکه می زنم از ویاری که نمی دانم بوش از کجا می آید. خسته می شوم. دست هام را وِل می دهم بیفتند سُر بخورند از صورتم پله پله بیایند پایین رو زانوهام بمانند. تلفن زنگ می زند. می گویم ببینی محمد است پشیمان شده برگشته گوشی را برداشته شماره ی شمال را گرفته بگوید می خواهد بیاید چند صباحی پیشم بماند؟ بگوید گور بابای کار و بار و زندگی هم کرده ، آمدم که آمدم؟
تلفنت زنگ می زند. تلفنم زنگ می زند. بوق. بوق. بوق. هزار تا بوق. نگاهم را ازش که دارد خودش را می کُشد می گیرم می دهم به ساعت ، می بینم عقربه بزرگه روی 3 که بوده مانده مرده یک میلی متر هم جا به جا نشده. ترس می ریزد به جانم که آن همه با محمد گپ زده و جار و منجر کرده ام ، این عقربه ی لعنتی چه طور چسبیده به صفحه ی ساعت ، آویزانِ 3 شده تکان نخورده؟ کِی است حالا مگر که تلفن زنگ می خورد دستم نمی رود به هواش برش دارم بگویم: "این وقت صبحی چه کار داری؟ می مُردی مگر بگذاری صبح که شد ، زنگ بزنی بگویی چه مرگت است؟" کِی است حالا؟ من کِی با محمدحرف زدم؟ کِی بود سرم به دوار افتاد و اتاق و زمین و آسمان دورسرم گشت وگشت وگشت و دوباره رسید به عقربه بزرگه که برود خودش را بچسباند به 3 و زُلمَرگ بزند تو چشم هام بکُشَدَم از نگرانی و دلپیچه ی اضطراب؟
گوشی را ترسان برمی داری. گوشی راترسان بر می دارم. محمدنیست. یکی از دوست هاش است. خودش می گوید. می گوید ببخشم اَش این ساعت بی وقت زنگ زده زا به رام کرده. می گویم می بخشم تا زودتر بنالد ببینم چه شده این طور که صدایش می لرزد مثل حاجی لرزونک. هق می زند می گوید گریه می کند می گوید زار می زند و تمام می کند می رود پی کارش گورش را گم کند با خبر نحسی که داده خانه خرابم کرده است. گوشی هنوز تو دستم است و معلق و معطل و بوق. بوق. بوق. یعنی بگذارم سرجام از نفس افتادم. می گذارم سر جایش. تیلیک. حالا جانم است و یک لیوان آب خنک و دستمالی که عرق سرد از پیشانی م بگیرم. پا می شوم از یخچال آب یخ می ریزم تو لیوان که شیشه اش را مه می گیرد. یک نفس سر می کشم و سردی اَش مثل تیزاب تا معده ام را می سوزاند و می رود. عرقم را هم خشک می کنم و با پاهایی که یکی ش عاریه ای ست و تمکین نمی کند لرز لرز می روم توی جایم می نشینم.
گفتی چی گفتی؟ گفتم چی گفتی دوباره بگو شاید اشتباه شنیده گفته ای؟ دوباره گفت. نمی دانم چرا ازش نپرسیدم این وقت ،وقت مناسبی است برای چنین خبری که مال دیروز بوده؟ هرچه ذهنم را بالا پایین می کنم حکمتش را نمی فهمم خودم را هم خسته نمی کنم کارآگاه بشوم ته و توی قضیه را دربیاورم که چندان هم مهم نیست. مهم حال خودم است که زار و نزارم و حیرت زده و گیج. نوار ذهنم را برمی گردانم از اول گوش می کنم. گفت: "محمد پَرید." یا "کشته شد." و شاید هم: "از دنیا رفت." گفتم: "چی،چه طور ، کجا؟" گفت: "دیروز اول صبحی که باران هم زده زمین را خیسانده بوده می خواسته روی لوله ی گاز بست بزند میخ کند به دیوار که تاب برداشته بوده خطر شکستن اَش می رفته. گفت رفته بوده روی چارپایه و دریل به دست داشته دیوار را سوراخ می کرده و زنش هم که پا به ماه است پایین پایش ایستاده بوده ابزار اگر خواست بدهد دستش. گفت دریل را گذاشته بوده روی دیوار سوراخ بزند و نمی دانسته دارد روی سیم برق توی دیوار دریل می زندکه زده بوده و برق گرفته پرتش کرده سرش را کوبانده بوده به سنگفرش حیاط و تمام.

م.ن
1389,12,16, ساعت : 16:57
سيگار



آقاي عباس خاطرلو كه 23 سال روزي يك پاكت سيگار بهمن مي كشيد قلبش درد گرفت و10 الي 14 ثانيه بعد مرد.ايشان شخصي بسيار خوب ودر خصايل پهلواني بي نظير بودند.
عباس خاطرلو جمعا 41 سال زندگي كرد.در بجنورد به دنيا آمد. هيچوقت پول نداشت. پدرش معتاد بود. مادرش سل گرفت ودر جواني مرد. عباس هم سابقه سل داشت. خودش مي گفت از افغانها گرفته . عباس قيافه اي شبيه مغولها داشت. او هرگونه ارتباط اجدادش با مغولها را انكار ميكرد. او دوستي در قوچان داشت به نام خاشع كه اصليتش تايبادي بود.
عباس خاطرلويكبار با كمك دوستان و همسايه ها ازدواج كرد و5 تا بچه به دنيا هديه داد كه يكي فلج مغزي داشت و از چهار تاي ديگر 2 تا پسر بودند، يكي دختر و يكي كه تازه به دنيا آمده بود هويت نامشخص داشت.
دكتر دريادار كه تازه فارغ التحصيل شده بود و تخصص داخلي داشت قبل از اسم گذاري بچه آقاي عباس خاطرلو را براي برخي آزمايشها به تهران فرستاد اما عباس خاطرلو ترجيح داد براي بچه شناسنامه نگيرد. او را عزت صدا مي كردند كه هم اسم دختر بود هم پسر.دكتر دريا دار در اصل مال علي آباد كتول بود . پزشكي عمومي را در مدت 9 سال در مشهد خوانده بود، چون به دليل ارتباط تلفني با دختر در خوابگاه 2 ترم تعليق داشت و يك ترم هم به افسردگي دچار شده بود.پدرش غلام ايوب دريادار از هفت آسمان يك ستاره و از هفت دريا يك تخته چوب نداشت و 2 روز قبل از به دنيا آمدن غلام حسن يعني دكتر مورد نظر ، وفات يافت . غلام حسن، دوران دبيرستان را در گرگان گذراند و به خرج دايي اش تحصيل كرد . بعد در رشته پزشكي قبول شد. در سال دوم فهميد كه لباسش خيلي روستايي است . سال سوم كه خوش تيپ شده بود عاشق ياسمن اشراف نژاد، دانشجوي پزشكي شد و بعداّ كه فهميد كه او با ماهان پولدار پور دوست است و همچنين با جواد خوش تيپ زاده ، بعضي وقتها پيتزا مي خورد، از رو نرفت اما بعدتر كه سپتوم بيني اش توسط عبدل خوش تيپ زاده پسر عموي جواد ، خرد شد و يك هفته الي 10 روز بستري بود ، رو به سوي درس آورد و چند ترم متوالي شاگرد اول شد تا اينكه افسردگي حاد عمده گرفت و به پرخوري عصبي گرفتار گرديد . 16 كيلو چاق شد … خلاصه اينكه غلام حسن دريا دار پزشكي را تمام كرد و بعد در امتحان تخصص هم قبول شد 4 سال ديگر هم درس خواند و ديگر هيچوقت عاشق نشد …
ماهان پولدار پور كه پدرش تاجر فرش بود ،خودش در، دانشگاه پولي، درس مي خواند. بسيار خوشگل و خوش لهجه بود اما هيچوقت نتوانست با ياسمن اشراف نژاد ازدواج كند چون ياسمن اشراف نژاد در عين ناباوري يك روز ناپديد شد و هيچ وقت پيدايش نشد . ماهان پولدار پور به امر اعتياد روي آورد و با جواد و عبدل خوش تيپ نژاد دمخور شد …
يك شب كه عبدل خوش تيپ نژاد زياد ترياك كشيده و بد جوري قفل شده بود، او را به بيمارستان بردند. آن شب دكتر غلام حسن دريا دار كشيك بود و بدون اينكه كسي بفهمد يك جوري جيم شد. عبدل در نهايت خفت مرد و هيچ كس هم دكتر را باز خواست نكرد .
بچه عباس خاطر لو كه هويت مشخص نداشت يك روز كه هيچ وقت نبود ، به زندگي خود پايان داد … اين نوشته اما به بهانه اين نوشته شد كه تاثيرات منفي سيگار را بر سلامتي انسان نشان دهد . و نقش خانمان بر انداز اعتياد را بر ملا كند .
نويسنده چند وقتي است كه سيگار نمي كشد...