PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : همه چیز راجب ضرب المثل های فارسی !


صفحه ها : [1] 2 3

samane7
۲۹ بهمن ۱۳۸۸, ۱۱:۲۶ بعد از ظهر
بلبل به شاخ گل نشست

وقتی که یک نفر حرف زشت و نابجایی بزند میگویند حکایت این بابا هم همان حکایت بلبل است که به شاخ گل نشسته!

در روزگار قدیم یکی از خانها تمام دوستان خود را که همه خان بودند به منزل خود دعوت کرد. روز میهمانی تمام خانها سوار بر اسب بندی همراه نوکر مخصوص خود به خانه خان آمدند چون هرکدام از یک محل بودند همراه هم نیامدند بلکه جداجدا آمدند، وقتی جلو منزل رسیدند از اسب پیاده شدند و نوکر مخصوص هم اسب را در طویله یا جای دیگر بست و خوب به اسب رسید و از آن پذیرایی کرد، آمدند در اتاق پذیرایی نشستند .

البته هر نوکری مسؤول پذیرایی ارباب خود بود، تا وقت ناهار شد و از طرف صاحبخانه شروع کردند به ناهار دادن میهمانها و هرکدام از نوکرها دست به سینه برای پذیرایی ارباب خود آمده بود. به خوبی خانها را پذیرای کردند و ناهار دادند یکی از خانها که مشغول غذا خوردن بود چند دانه پلوا که با رنگ خورشت هم زرد شده بود بر پشت سبیلش چسبیده بود اما خود خان متوجه نبود، تا اینکه نوکرش متوجه این موضوع شد و دید، یک دفعه از کنار در صدا زد: آقا! آقا! هرکدام از خانها صدای نوکر خودشان را میشناختند و همه خانها سر خود را برگرداندند و نوکر را نگاه کردند تا همان خانی که در پشت لبش باقیمانده غذا بود سرش را بلند کرد، دید نوکر خودش هست و جوابش داد، نوکر گفت: «آقا، بلبل به شاخ گل نشست» خان متوجه شد، پشت لبش را خوب پاک کرد، بقیه خانها که در آن مجلس بودند خیلی تعجب کردند که این نوکر عجب حرف قشنگی زد و چطوری ارباب خودش را متوجه این موضوع کرد.

بعد از چند دقیقه یکی از خانها برای ادرار به مستراح رفت و رسم چنان بود که وقتی آقا به مستراح میرفت نوکر او آفتابه را پر میکرد و برایش میبرد. وقتی این نوکر آفتابه آب را برای خان برد، خان رو کرد به او و گفت: «دیدی امروز توی مجلس نوکر فلانی چه حرف قشنگی زد، چه نوکر خوبی، واقعاً خیلی خوب بود، و آقای خود را سرافراز کرد، خوب گوش کن ببین چه میگویم، هفته دیگر من میهمانی دارم و همه این خانها به منزلم میآیند بعد از خوردن ناهار من همین کار را میکنم یعنی مقداری خوراکی به لب و سبیلم میمالم تو باید خوب متوجه باشی، یک دفعه صدا بزن و همین حرفی را که امروز نوکر فلانی گفت تو هم بگو تا من، در آن مجلس سربلند و سرافراز شوم».

نوکر این حرف ارباب را به یاد سپرد تا اینکه روز میهمانی فرا رسید و تمام خانها آمدند، وقت ناهار که شد و سفره غذا را چیدند و خانها مشغول غذا خوردن شدند درحین غذا خوردن همان خان یعنی صاحبخانه مطابق حرفی که به نوکرش در هفته قبل زده بود مقداری غذا بر پشت لب و سبیلش باقی گذاشت، خوردن غذا که تمام شد خان انتظار کشید که نوکرش همان حرف را بزند ولی نوکر آن عبارت را فراموش کرده بود و هرچه خواست آن حرف را به یاد بیاورد نتوانست خان هم چپچپ به نوکرش نگاه میکرد و منتظر بود و اشاره میکرد تا اینکه نوکر یک دفعه صدا زد: «آقا! آقا!» خان متوجه شد و سر را بلند کرد و گفت: «بله» بقیه خانها هم متوجه شدند. نوکر گفت: «آقا آن چیزی که آن هفته تو مستراح به من گفتی پشت لب و روی سبیل شماست پاکش کن!!»

samane7
۲۹ بهمن ۱۳۸۸, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر
ماستمالی کردن

عبارت مثلی بالا به عقیدۀ استاد محمد علی جمال زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه یعنی: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضایا را به نحوی درست کردن است. به گفتۀ علامه دهخدا، از ماستمالی معانی و مفاهیم مداهنه و اغماض و بالاخره ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود.

آنچه نگارنده را به تعقیب و تحقیق در پیدا کردن ریشۀ تاریخی این ضرب المثل واداشت وجود کلمۀ ماست یعنی این ماده خوراکی لبنیاتی در آن، و ارتباط آن با مداهنه و اغماض و رفع و رجوع کردن امور مورد اختلاف بوده است که خوشبختانه پس از سالها پرس و جو و تحقیق و جویندگی و یابندگی رسید.





قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است:«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند.

در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند.»

به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح و مثل سائر از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال 1317 شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. چنانچه کسانی برای این ضرب المثل زمانی دورتر و قدیمیتر از هفتاد سال سراغ داشته باشند منت پذیر خواهیم بود که دلایل و مستنداتشان را به نام خودشان ثبت و ضبط کند. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد.

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۵:۰۷ بعد از ظهر
دو قورت و نيمش باقي است

ضرب المثل بالا دربارۀ کسي به کار مي رود که حرص و طمعش را معيار و ملاکي نباشد و بيش از ميزان قابليت و شايستگي انتظار تلطف و مساعدت داشته باشد. عبارت مثلي بالا از جنبۀ ديگر هم مورد استفاده و اصطلاح قرار مي گيرد و آن موقعي است که شخص در ازاي تقصير و خطاي نابخشودني که از او سرزده نه تنها اظهار انفعال و شرمندگي نکند بلکه متوقع نوازش و محبت و نازشست هم باشد.
در اين گونه موارد است که اصطلاحاً مي گويند:«فلاني دو قورت و نيمش باقي است.» يعني با تمتعي فراوان از کسي يا چيزي هنوز ناسپاس است.
اکنون ببينيم اين دو قوت و نيم از کجا آمده و چگونه به صورت ضرب المثل درآمده است.
چون حضرت سليمان پس از مرگ پدرش داود بر اريکۀ رسالت و سلطنت تکيه زد بعد از چندي از خداي متعال خواست که همۀ جهان را دريد قدرت و اختيارش قرار دهد و براي اجابت مسئول خويش چند بار هفتاد شب متوالي عبادت کرد و زيادت خواست.
در عبارت اول آدميان و مرغان و وحوش. در عبادت دوم پريان. در عبادت سوم باد و آب را حق تعالي به فرمانش درآورد.
بالاخره در آخرين عبادتش گفت:«الهي، هرچه به زير کبودي آسمان است بايد که به فرمان من باشد.»
خداوند حکيم علي الاطلاق نيز براي آن که هيچ گونه عذر و بهانه اي براي سليمان باقي نمانده هرچه خواست از حکمت و دولت و احترام و عظمت و قدرت و توانايي، بدو بخشيد و اعاظم جهان از آن جمله ملکۀ سبا را به پايتخت او کشانيد و به طور کلي عناصر اربعه را تحت امر و فرمانش درآورد.
باري، چون حکومت جهان بر سليمان نبي مسلم شد و بر کليۀ مخلوقات و موجودات عالم سلطه و سيادت پيدا کرد روزي از پيشگاه قادر مطلق خواستار شد که اجازت فرمايد تا تمام جانداران زمين و هوا و درياها را به صرف يک وعده غذا ضيافت کند! حق تعالي او را از اين کار بازداشت و گفت که رزق و روزي جانداران عالم با اوست و سليمان از عهدۀ اين مهم برنخواهد آمد. سليمان بر اصرار و ابرام خود افزود و عرض کرد:
«بار خدايا، مرا نعمت قدرت بسيار است، مسئول مرا اجابت کن. قول مي دهم از عهده برآيم!»
مجدداً از طرف حضرت رب الارباب وحي نازل شد که اين کار در يد قدرت تو نيست، همان بهتر که عرض خود نبري و زحمت ما را مزيد نکني. سليمان در تصميم خود اصرار ورزيد و مجدداً ندا در داد:
«پروردگارا، حال که به حسب امر و مشيت تو متکي به سعۀ ملک و بسطت دستگاه هستم، همه جا و همه چيز در اختيار دارم چگونه ممکن است که حتي يک وعده نتوانم از مخلوق تو پذيرايي کنم؟ اجازت فرما تا هنر خويش عرضه دارم و مراتب عبادت و عبوديت را به اتمام و اکمال رسانم.»
استدعاي سليمان مورد قبول واقع شد و حق تعالي به همۀ جنبدگان کرۀ خاکي از هوا و زمين و درياها و اقيانوسها فرمان داد که فلان روز به ضيافت بندۀ محبوبم سليمان برويد که رزق و روزي آن روزتان به سليمان حوالت شده است.
سليمان پيغمبر بدين مژده در پوست نمي گنجيد و بي درنگ به همۀ افراد و عمال تحت فرمان خود از آدمي و ديو و پري و مرغان و وحوش دستور داد تا در مقام تدارک و طبخ طعام براي روز موعود برآيند.
بر لب دريا جاي وسيعي ساخت که هشت ماه راه فاصلۀ مکاني آن از نظر طول و عرض بود:«ديوها براي پختن غذا هفتصد هزار ديگ سنگي ساختند که هر کدام هزار گز بلندي و هفتصد گز پهنا داشت.»
چون غذاهاي گوناگون آماده گرديد همه را در آن منطقۀ وسيع و پهناور چيدند. سپس تخت زريني بر کرانۀ دريا نهادند و سليمان بر آن جاي گرفت.
آصف بر خيا وزير و دبير و کتابخوان مخصوص و چند هزار نفر از علماي بني اسراييل گرداگرد او بر کرسيها نشستند. چهار هزار نفر از آدميان خاصگيان در پشت سر او و چهار هزار پري در قفاي آدميان و چهار هزار ديو در قفاي پريان بايستادند.
سليمان نبي نگاهي به اطراف انداخت و چون همه چيز را مهيا ديد به آدميان و پريان فرمان داد تا خلق خدا را بر سر سفره آورند.
ساعتي نگذشت که ماهي عظيم الجثه اي از دريا سر بر کرد و گفت:«پيش از تو بدين جانب ندايي مسموع شد که تو مخلوقات را ضيافت مي کني و روزي امروز مرا بر مطبخ تو
نوشته اند، بفرماي تا نصيب مرا بدهند.»
سليمان گفت:«اين همه طعام را براي خلق جهان تدارک ديده ام. مانع و رادعي وجود ندارد. هر چه مي خواهي بخور و سدّ جوع کن.» ماهي موصوف به يک حمله تمام غذاها و آمادگيهاي مهماني در آن منطقۀ وسيع و پهناور را در کام خود فرو برده مجدداً گفت:«يا سليمان اطعمني!» يعني: اي سليمان سير نشدم. غذا مي خواهم!!
سليمان نبي که چشمانش را سياهي گرفته بود در کار اين حيوان عجيب الخلقه فرو ماند و پرسيد:«مگر رزق روزانۀ تو چه مقدار است که هر چه در ظرف اين مدت براي کليۀ جانداران عالم مهيا ساخته ام همه را به يک حمله بلعيدي و همچنان اظهار گرسنگي و آزمندي مي کني؟» ماهي عجيب الخلقه در حالي که به علت جوع و گرسنگي! ياراي دم زدن نداشت با حال ضعف و ناتواني جواب داد:
«خداوند عالم روزي 3 وعده و هر وعده يک قورت غذا به من کمترين! مي دهد. امروز بر اثر دعوت و مهماني تو فقط نيم قورت نصيب من شده هنوز دو قورت و نيمش باقي است که سفرۀ تو برچيده شد. اي سليمان اگر ترا از اطعام يک جانور مقدور نيست چرا خود را در اين معرض بايد آورد که جن و انس و وحوش و طيور و هوام را طعام دهي؟» سليمان از آن سخن بي هوش شد و چون به هوش آمد در مقابل عظمت کبريايي قادر متعال سر تعظيم فرود آورد.

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۵:۱۲ بعد از ظهر
دو قرص کردن

دو قرص کردن عبارت از خرده کاريهايي است که براي پيش بردن مقصود معمول دارند. يک مورد استعمال ديگر اين عبارت مثلي هم موردي است که قرار داد قبلي را به خاطر بياورند مانند: در ميان دعوا نرخ تعيين کردن.
به طوري که ملاحظه شد اصطلاح دو قرص کردن در واقع پس از اقدامات اوليه به منظور تأييد به عمل مي آيد تا محل ترديد و ابهامي براي طرف مقابل باقي نگذارد.
قبلاً بايد دانست که ريشۀ اين اصطلاح از فعل دو از مصدر دويدن نيست بلکه آن را دربازي نزد بايد جستجو کرد که في الجمله شرح داده مي شود.
بازي نرد فقط دو نفر بازيکن دارد که در مقابل يکديگر مي نشينند و هر کدام پانزده مهره در اختيار دارند و با ريختن طاس که از يک تا شش نقطه در شش گوشۀ آن نقش شده است مهره هاي خود را به جلو مي رانند و مهرۀ حريف را چنانچه به صورت طاق در سر راه قرار گيرد مي زنند و پيش مي روند تا به شش خانۀ آخر برسند.
نتيجۀ بازي نرد اين است که هر يک از دو حريف که توانست مهره هايش را زودتر به شش خانۀ آخر برساند و بردارد برنده است و ديگري بازنده شناخته مي شود.


بازي نرد بر چند نوع است که دو نوع آن بيشتر معمول و متداول مي باشد.
نوع اول بدين ترتيب است که دو حريف براي پنج دست شرط مي بندند و هر کدام زودتر توانست پنج مرتبه ببرد شرط را برده است.
در اين نوع بازي اگر حريف پنج مرتبۀ متوالي- يعني پنج بر هيچ ببرد- که آن را اصطلاحاً مارس گويند شرط بازي را هر مبلغ باشد دو برابر مي گيرد مگر آنکه قبلاً قرار بگذارند که مارس نداشته باشند.
نوع دوم آنکه دو حريف براي هر دست برد و باخت مبلغي شرط مي بندند و هر کس زودتر مهره ها را جمع کند برنده شناخته مي شود. در اين نوع بازي که بيشتر اختصاص به نرادهاي حرفه اي دارد غالباً با گرفتن حق دو بازي مي کنند.
منظور از بازي کردن با حق دو اين است که در خلال بازي چنانچه يکي از طرفين احساس برد و موفقيت کند به حريف مي گويد دو. يعني شرط و مبلغ بازي دو برابر شود.
اگر طرف مقابل قبول کرد مي گويد بدو يعني با دو برابر موافقم و بازي را ادامه مي دهد، در غين اين صورت با گفتن کلمۀ ندو بازي ختم مي شود و همان مبلغ شرط بندي را
مي بازد و در وقت و زمان بازي بدين وسيله صرفه جويي مي شود.
با اين توصيف به طوري که ملاحظه مي شود کلمۀ دو در بازي تخته نرد عبارت از دو برابر کردن شرط بندي است به اين معني که حريف براي پيش بردن مقصود دو قرص
مي کند تا چنانچه برنده شد دو برابر بگيرد.
دو قرص کردن، اصطلاح بازي نرد و تخته بازي است ولي چون بازيکنان حرفه اي و غير حرفه اي اين اصطلاح را در موقع بازي چند بار متقابلاً به کار مي برند رفته رفته معاني و مفاهيم مجازي پيدا کرد و از آن به منظور استحکام عمل و به ياد آوردن قول و قرار قبلي استشهاد و تمثيل مي کنند في المثل مي گويند:«فلاني دو قرص مي کند.» يعني در انجام مقصود خويش زمينه سازي و محکم کاري مي کند.

=================================

۱- به طوري که شاهنامۀ فردوسي و نفايس الفنون آمده در قرون قديمه نرد بر خلاف روش امروزه با سه طاس (کعبتين) بازي مي شده است.
۲- بعضي ها کلمۀ دو را مخفف داو مي دانند که کلمۀ داوطلب نيز از آن مشتق شده است

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۵:۱۹ بعد از ظهر
دوغ و دوشاب يکي است

وقتي که به زحمات و فداکاريهاي افراد توجه نشود و خوب و بد و زشت و زيبا در يک کفه قرار گيرد به ضرب المثل بالا استشهاد و تمثيل مي کنند و يا به عبارت ديگر مي گويند: «دوغ و دوشاب پيشش يکي است.»
چون اساس کار در اين کتاب بر اين است که ريشه هاي واقعي امثال و حکم از لابلاي تاريخ و افکار و عقايد مردم اين سرزمين بيرون کشيده شود و يکي از آنها ريشۀ همين ضرب المثل است، علي هذا دريغ دانست که از آن سطري نگوييم و سطري نپردازيم.



دوغ که متفرع از ماست است و پس از گرفتن کره از ماست باقي مي ماند در محيط گله داري بيشتر به مصرف تغذيۀ سگان گله مي رسيد. دوشاب همان شيره است که با پختن آب انگور به دست مي آيد.
اما وجه تناسب دوغ و دوشاب و توجه به اهميت يکي بر ديگري را در سرزمين لرستان بايد جستجو کرد زيرا به قرار تحقيق لرهاي گله دار براي دوغ که کره آن گرفته شده ارزش و اهميتي قابل نبوده اند و غالباً آن را به دور مي ريختند.
دوشاب که به اصطلاح ديگر آن را شيره مي گويند چون مواد اوليه و وسايل تهيه و تدارک آن براي گله دارها فراهم نبود بدون ترديد عزت و اهميت بيشتر داشت و هرگز دوغ بي خاصيت در نزد لرها نمي توانست جاي دوشاب را بگيرد.
لرهاي گله دار و به طور کلي طبقۀ حشم دار، دوشاب را به سبب شيريني و حلاوتش دوست دارند زيرا علاوه بر آنکه ذائقه را شيرين مي کند در سرماي سخت زمستان در کوهستانها بر ميزان کالري و حرارت بدن مي افزايد.

================================

۱- در مازندران کفي را که با پختن شکر سرخ از نيشکر به دست مي آيد به گويش مازندراني دشو مي گويند که به فارسي همان دوشاب است.

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۵:۲۴ بعد از ظهر
دود چراغ خورده

عبارت مثلي بالا ناظر بر فقها و روحانيون و همچنين علما و دانشمندان معمري است که براي تحصيل علم و کسب کمال شب زنده داريها کرده رنج و تعب فراوان را پذيرا شده اند تا بدين مقام و منزلت عالي و متعالي نايل آمده اند.
در رابطه با اين زمره از عالمان رنج ديده و صاحب کمال و معرفت اگر في المثل بخواهند تعريف و توصيفي کنند اصطلاحاً گفته مي شود:«فلاني دود چراغ خورده تا به اين مقاوم و کمال رسيده است.» و بعضاً:«دود چراغ خوردۀ سينه به حصير ماليده» هم مي گويند.
در اين عبارت بحث بر سر دود چراغ است که بايد ديد در اين اصطلاح و عبارت مثلي چه نقشي دارد و ريشۀ تاريخي آن چيست.



به طوري که مي دانيم چراغ آلتي است که در عصر و زمان حاضر به وسيلۀ برق روشني مي بخشد و به صور و اشکال مختلفۀ لوله اي و گلوله اي و مسطح و مقعر و محدب و جز اينها در کوي و برزن و خانه و خيابان و کارخانه و هرگونه تأسيسات و کارگاههاي ديگر خودنمايي مي کند و با اشاره و اصابت انگشت به کليد برق مي توان صدها و هزارها و حتي برق شهر عظيم و کشوري را خاموش يا روشن کرد ولي در قرون قديمه و قبل از اختراع برق از طرف اديسون مخترع نامدار آمريکايي چراغ در واقع ظرفي بود که درون آن را با چربي و روغن از قبيل پيه، روغن کرچک، روغن بزرک، روغن بيدانجير که به طور مطلق روغن چراغ مي گفته اند و همچنين نفت و امثال آن پر کرده فتيلۀ آلوده را روشن
مي کردند و به زندگي روشني مي بخشيدند.
اگر به تاريخچۀ طرز تحصيل علما و دانشمندان در قديم مراجعه کنيم ملاحظه مي شود که: «همه در کوره ده خود نه مدرس داشتند و نه محضر و نه کتابخانۀ مرکزي يک ميليون جلد کتابي و نه آرشيو و نه بايگاني و نه ميکروفيلم نسخۀ خطي بلکه بالعکس هيچ چيز که نبود، به جاي خود، حتي نان و قوت اوليه هم نبود. مجموع ذخيرۀ آنها لقمۀ نان بيات و خشکه اي بود که پر شال خود مي بستند و به مکتب مي رفتند.
طلبۀ فقير و بي بضاعت- که البته دنيايي استغنا داشت- براي آنکه روغن مختصر چراغش در طول شب تمام نشود و چراغ خاموش نگردد فتيله اش را پس از روشن کردن پايين
نمي کشيد تا حرارت فتيله، روغن يا نفت مخزن را زياد بالا نکشد و مصرف نکند، بلکه فتيله را در همان بالا و وضع اوليه که اصطلاحاً تاجري مي گفته اند نگاه مي داشت و با آن نور ضعيف، شب را به صبح مي رسانيد.
نور تاجري در چراغ اگرچه کم مصرف و متناسب با وضع مالي طلبه بود ولي اين عيب بزرگ را داشت که چون روغن يا نفت به قدر کفايت از مخزن به فتيله نمي رسيد لذا دود
مي زد و در و ديوار و سقف و فضاي حجره را آلوده مي کرد و طلبۀ بي چيز آن دود چراغ را مي خورد و به تحصيل و مطالعه ادامه مي داد تا به مقصد کمال رسد و شاهد مقصود را در آغوش گيرد.
دود چراغ خوردن تا قبل از اختراع و نورافشاني برق، در حجرات طلبگي مبتلا به عمومي بود و همه در پرتو نور بي فروغ چراغهاي کم سوز و کورسو که دودش تا اعماق سينه و ريتين آنها فرو مي رفت به مطالعه مي پرداختند تا رفته رفته پلکها سنگين شوند و چشمان دودآلودشان لحظاتي به خواب روند.
=================================
۱- فکر مي کنم تاجري يا نور تاجري همان طوري که از اسمش پيداست از ابتکارات کسبه و تجار متوسط الحال قديم باشد که فتيلۀ چراغ را به منظور صرفه جويي در مصرف نفت يا روغن چراغ پايين نمي کشيدند و اين روش ابتکاري ولي غيربهداشتي به حجرات طلبگي هم راه پيدا کرده باشد

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۵:۳۲ بعد از ظهر
نانش بده، نامش مپرس

بعضيها هنگام احسان و نيکوکاري هم دست از تعصب و تقيد برنمي دارند و از کيش و آيين و ساير معتقدات مذهبي سائل مستمند پرسش مي کنند به قسمي که آن بيچاره به جان مي آيد تا پشيزي در کف دستش گذارند در حالي که نوعپروري و بشر دوستي از آن نوع احساسات و عواطف عاليه است که ايمان و بي ايماني را در حريم حرمتش راهي نيست به راه خود ادامه مي دهد و هر افتاده اي را که بر سر راه بيند دستگيري مي کند.
احسان و نيکوکاري با دين و مسلک تلازمي ندارد و بيچاره در هر لباس بيچاره است و گرسنه به هر شکلي قابل ترحم مي باشد.



وقتي که آدمي را قادر حکيم علي الاطلاق به جان مضايقت نفرمود افراد متمکن و مستطيع مجاز نيستند به نان دريغ ورزند.
اگر چنين موردي احياناً پيش آيد جواب اين زمره از مردم را با استفاده از عبارت مثلي بالا مي دهند و مي گويند: نانش بده، ايمانش مپرس.

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۵:۴۱ بعد از ظهر
نازشست

اين اصطلاح يا ترکيب اضافي در افواه عامه به معني پاداش يا مشتلق يا انعامي است که در مقابل هنر نمايي يا انجام کاري مهم و يادآوردن خبر خوش به اشخاص و افراد داده مي شود. ناز شست دادن يا ناز شست گرفتن که هر دو از مصطلحات و امثلۀ سائره است به آن گونه پاداش و انعامي اطلاق مي شود که در قبال انجام کارهاي فوق العاده و قابل توجه و ستايش داده يا گرفته شود.
در اين مقاله مطلب بر سر علت و موجب تلفيق و ترکيب دو واژۀ ناز و شست است که دانسته شود براي چه پاداش و پيشکشي در مقابل هنر نماييهاي قابل تحسين و ستايش را نازشست مي گويند و علت تسميه و نامگذاري آن از چه واقعۀ تاريخي ريشه گرفته است.



ناصرالدين شاه قاجار که قريب نيم قرن در ايران سلطنت کرده است دفتر مخصوصي داشت که بودجۀ مملکتي و دربار را در آن يادداشت مي کرد و در پايان سال چنانچه متوجه مي شد که کسر بودجه دارد به طرق مختلفه از عمال و حکام و ثروتمندان پول درمي آورد که البته عنوان هديه و پيشکشي داشت و براي شاهد مثال چند نمونه از آن طرق و تدابير را شرح
مي دهيم:
1- پيشکشي هاي عيد نوروز که مبلغ و ميزان آن در حدود دو پنجم ماليات ايران بود و از طرف وزيران و حکام ايالات و ولايات و رؤساي قبايل و کارمندان عالي رتبۀ دولت تقديم مي گرديد و ميزان آن به فراخور مقام و مرتبۀ تقديم دارنده قبلاً معلوم و معين مي شده است.
2- ناصرالدين شاه در اول هر سال شمسي براي حکام و صاحب منصباني که قصد تغيير و تعويض آنها را نداشت خلعت مي فرستاد. اين خلعت شاهانه نشانۀ ادامۀ خدمت بود و خلعت گيرنده وظيفه داشت با تشريفات خاصي آن خلعت را استقبال کند و متقابلاً مبلغي در خور مقام سلطنت به حضور ملوکانه تقديم دارد.
3- انتصاب شغل جديد و ترفيع درجه و مقام و اعطاي فرامين ملوکانه نيز ايجاب
مي کرد که مراحم و عواطف ملوکانه را با تقديم مبلغ قابل توجهي پاسخ گويند.
طبيب مخصوص ناصرالدين شاه دکتر فووريه در رابطه با گرفتن مقام و منصب شرح جالبي دارد که نقل آن را بي فايده ندانستيم:
«...هيچ وقت ديده نشده است که کسي عرض حالي تقديم شاه کند مگر آنکه با آن يک کيسۀ کوچک ابريشمي يا ترمه اي پر يا نيم پر از پول همراه باشد. همين اواخر امين السلطان شش کيسۀ پر تقديم کرد و چهار روز قبل سرتيپ عباسقلي خان شاگرد سابق مدرسۀ مهندسي نظام پاريس که حاليه آجودان وزير جنگ است از همين قبيل کيسه ها با عريضه اي سر به مهر پيش شاه گذاشت و امروز صبح هم مشيرالدوله کيسۀ بزرگي که تا به حال من به آن بزرگي نديده بودم به حضور ملوکانه آورد. تمام اين کيسه ها پر از پول طلاست و تقديم آنها به منظور گرفتن مقامي است.»
«در سلسله مراتب اجتماعي ايران هيچ کاري بدون پيشکش صورت نمي گيرد و چون اين تقديمي به منزلۀ قيمت خريد مقامي است که تقديم کننده طالب تحصيل آن است اهميت آن به خوبي واضح مي شود. چيزي که مورد اعجاب من قرار گرفته مهارتي است که شاه بدون آنکه دست به کيسه ها بزند در تعيين مقدار محتويات آنها دارد. به يک نگاه سبک و سنگين آنها را درمي يابد و آثار اين فراست برو جنات اولايح مي گردد. همين نگاه قدر آنها را بر او مشخص مي سازد و ديگر احتياجي به شمردن پول داخل کيسه ها پيدا نمي کند.»
4- اگر اتفاق سوء و ناگوار در قلمرو حاکمي رخ مي داد در چنين مورد آن حاکم موظف بود فوراً چند هزار تومان به تناسب اهميت و کيفيت آن واقعه براي ناصرالدين شاه تقديم دارد تا مقامش متزلزل نگردد و کماکان مشمول مراحم و عواطف ملوکانه باشد.
5- يکي ديگر از طرق ترميم کسر بودجۀ دربار و مملکت اين بود که ناصرالدين شاه نقشۀ چندين مهماني را طرح مي کرد و به منزل شاهزادگان و اعيان و رجال و علماي روحاني مي رفت. بديهي است افرادي که به اين طريق مورد مرحمت واقع مي شدند ناگزير بودند به اصطلاح معروف هم چوب را بخورند هم پياز را يعني هم دعوت شاهانه ترتيب دهند و هم مبلغي گزاف که شاه پسند باشد براي پيشکشي و پاانداز حاضر کنند.
6- رقم ديگر پيشکشهايي بود که طالبان وزارت و حکومت به شاه مي دادند. گاهي که براي يک منصب دو نفر يا بيشتر نامزد و داوطلب داشت هر کدام که بيشتر از ديگران پيشکش مي داد منصب را مي ربود.
7- ارقام ديگر وجوه تصدق و پيشکش نامگذاري و ختنه سوران اولاد شاه و سهميه از اموال و ترکۀ رجال واعيان و شاهزادگان ثروتمند و همچنين ديه اي بود که ضاربين مي پرداختند. شاه مرحوم خزينه اي در اندرون تشکيل داده هر قدر تقديمي براي اعطاي فرامين و القاب جمع مي شد در آن خزينه مي گذاشتند و اسم آن خزينه را خزينة الحمقا گذاشته بودند.
8- بعضي اوقات ناصرالدين شاه با يک يا چند نفر از تجار و بازرگانان بازار طرح شرکت مي ريخت. نتيجتاً کالاي آن بازرگانان به قيمت گزاف به درباريان و ثروتمندان فروخته مي شد و نصف مبالغ حاصله به شاه تعلق مي گرفت.
9- گاهي ناصرالدين شاه لدي الاقتضاء هديه يا يادبودي براي يک يا چند نفر از رجال و معاريف شهر مي فرستاد. در اين موقع افرادي که طرف توجه و عنايت ملوکانه واقع مي شدند موظف بودند پيشکشي در خور مقام سلطنت تقديم دارند.
10- ناصرالدين شاه شکارچي ماهري بود و در هر سفر که به قصد شکار مي رفت تعدادي قوچ و ميش کوهي و بزکوهي و آهو و گراز و پلنگ و خرس و همچنين پرندگان مختلف شکار مي کرد. رسم بود براي شکارهاي مهم از قبيل ببر و گراز و پلنگ که شاه ابراز قدرت و دلاوري مي کرد و براي بعضي از رجال
مي فرستاد تا هنرنمايي شاه را تماشا کنند آن اعيان و رجال موظف بودند نازشست بدهند يعني مبلغي براي ناصرالدين شاه به عنوان نازشست بفرستند.
جهانگرد معروف ايراني حاج سياح در اين رابطه مي نويسد:
«...رسم است ناصرالدين شاه هرگاه شکاري کند بايد از تمام بزرگان و اعيان و صاحبان ثروت و شاه شناسان و حکام ولايات هديه ها و پولهاي زياد به اسم نازشست تقديم شود. غالباً شکارچيان شکار را زده قدرت ندارند که بگويند ما زديم بايد به اسم شاه گفته شود که او زده و به ولايات هم اعلام مي کنند تلگرافاً نازشست مي گيرند.»
با اين تعريف و توصيف اجمالي به طوري که ملاحظه شد اصطلاح نازشست از زمان ناصرالدين شاه قاجار به صورت ضرب المثل درآمد و علت تسميه اش اين است که چون انگشت بزرگ شست که به تازي آن را ابهام گويند در تيراندازي نقش اساسي بازي مي کند و از واژۀ ناز معاني احترام و عزت و بزرگي هم افاده مي شود لذا نازشست در اين اصطلاح يعني پيشکشي قابل توجه براي شستي که آن چنان تيراندازي شايستۀ آفرين و ستايش کرده است. مطلب زير از باب ارسال مثل نقل مي شود:
«...چون امين خليفۀ عباسي به لب آب رسيد آن سپاهيان بدو تاخته در زورق او را دستگير کردند و همان شب يکي از غلامان طاهر ذواليمينين وي را به قتل رساند. روز ديگر طاهر سر آن جوان را به طرف مرد و نزد برادرش مأمون فرستاد و شهر بغداد را ضبط و ربط نمود. سالها بعد که مأمون به بغداد رفت و به خلافت نشست حکومت خراسان را به عنوان نازشست به طاهر داد (250 هجري) و طاهر به نيشابور آمد و به حکومت نشست.»

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۵:۵۶ بعد از ظهر
مي آيند و مي روند و با کسي کاري ندارند

عبارت بالا که از جوانترين و تازه ترين امثلۀ سائره مي باشد در موارد رعايت اصول خونسردي و بي اعتنايي در برخورد با ناملايمات زندگي به کار مي رود و اجمالاً مي خواهد بگويد سخت نگير، خونسرد باش، اين هم مي گذرد و يا به قول شاعر معاصر، شادروان عباس فرات:

هم موسم بهار طرب خيز بگذرد
هم فصل نامساعد پائيز بگذرد

گر ناملايمي به تو رو آورد فرات
دل را مساز رنجه که اين نيز بگذرد

اما ريشۀ تاريخي اين عبارت مثلي:
شادروان محمدعلي فروغي ملقب به ذکاء الملک را تقريباً همه کس مي شناسد. فروغي به سال 1295 هجري قمري در خانواده اي از اهل علم و ادب تولد يافت و تحصيلات خود را در رشتۀ طب دارالفنون به پايان رسانيد ولي چون عشق و علاقۀ او به حکمت و فلسفه بيشتر بود از کار طبابت و پزشکي دست کشيده به مطالعات فلسفي پرداخت.
فروغي در سالهاي آخر سلطنت ناصرالدين شاه قاجار عضو دارالترجمۀ سلطنتي شد. در دوران مظفرالدين شاه معلم يک مدرسۀ ملي و پس از آن معلم علوم سياسي گرديد. پس از درگذشت پدرش محمد حسين خان فروغي لقب ذکاء الملک به او اعطا گرديد و رياست مدرسۀ علوم سياسي نيز به وي واگذار شد.
در کابينۀ اول و دوم صمصام السطنه به وزارت ماليه و عدليه برگزيده شد. پس از چندي استعفا داد و رياست ديوان عالي تميز را پذيرفت.
در کابينۀ مشيرالدوله وزير عدليه شد و پس از جنگ جهاني اول به عضويت هيئت نمايندگي ايران به کنفرانس صلح پاريس رفت. در کابينۀ مستوفي الممالک، مقارن دورۀ چهارم مجلس، وزير امور خارجه شد. در سنوات 1304 و 1313 شمسي نخست وزير شد و از آن پس تا شهريور 1320 شمسي از کار کناره گرفت و به مطالعه و تصنيف و تأليف پرداخت.
فروغي در پنجم شهريور 1320شمسي که نيروي سه گانه آمريکا و انگليس و شوروي از جنوب و شمال به خاک ايران سرازير گرديده بودند از طرف سردودمان پهلوي مأمور تشکيل دولت گرديد، و همين دولت بود که با سياست و دورانديشي قرارداد سه جانبۀ ايران و روس و انگليس را به امضا رسانيده آسيب جنگ جهاني را تا اندازه اي از ايران دور کرد.
مرحوم فروغي در يکي از جلسات پرشور مجلس شوراي ملي که نمايندگان مخالف و در عين حال متعصب، او را تحت فشار قرار داده تهديد به استيضاح کرده بودند که کشور ايران را هرچه زودتر از صورت اشغال و تصرف متفقين در جنگ جهاني دوم خارج کند با خونسردي مخصوصي که در شأن يک سياستمدار کارديده و کارکشته است در پاسخ نمايندگان اظهار داشت:«مي آيند و مي روند و با کسي کاري ندارند.»

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۶:۰۲ بعد از ظهر
دنبال نخود سياه فرستادن

هرگاه بخواهند کسي از مطلب و موضوعي آگاه نشود و او را به تدبير و بهانه بيرون فرستند و يا به قول علامه دهخدا:«پي کاري فرستادن که بسي دير کشد.» از باب مثال مي گويند: «فلاني را به دنبال نخود سياه فرستاديم.» يعني جايي رفت به اين زوديها باز نمي گردد.
اکنون ببينيم نخود سياه چيست و چه نقشي دارد که به صورت ضرب المثل درآمده است.
به طوري که مي دانيم نخود از دانه هاي نباتي است که چند نوع از آن در ايران و بهترين آنها در قزوين به عمل مي آيد.
انواع و اقسام نخودهايي که در ايران به عمل مي آيد همه به همان صورتي که درو مي شوند مورد استفاده قرار مي گيرند يعني چيزي از آنها کم و کسر نمي شود و تغيير قيافه هم
نمي دهند مگر نخود سياه که چون به عمل آمد آن را در داخل ظرف آب مي ريزن تا خيس بخورد و به صورت لپه دربيايد و چاشني خوراک و خورشت شود.
مقصود اين است که در هيچ دکان بقالي و سوپر و فروشگاه نخود سياه پيدا نمي شود و هيچ کس دنبال نخود سياه نمي رود، زيرا نخود سياه به خودي خود قابل استفاده نيست مگر آنکه به شکل و صورت لپه دربيايد و آن گاه مورد بهره برداري واقع شود.
فکر مي کنم با تمهيد مقدمۀ بالا اداي مطلب شده باشد که اگر کسي را به دنبال نخود سياه بفرستند در واقع به دنبال چيزي فرستادند که در هيچ دکان و فروشگاهي پيدا نمي شود.

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۶:۱۹ بعد از ظهر
ميرزا ميرزا رفتن

آهسته و با تأني راه رفتن يا غذا خوردن را اصطلاحاً در دهات و روستاها ميرزا ميرزا رفتن و ميرزا ميرزا خوردن گويند که پيداست به جهت وجود کلمۀ ميرزا بايد علت تسميه و ريشۀ تاريخي داشته باشد.
واژۀ ميرزا ملخص کلمۀ اميرزاده است که تا چندي قبل به شاهزادگان و فرزندان امراء و حکام درجۀ اول ايران اطلاق مي شد. اين واژه اولين بار در عصر سربداران در قرن هشتم هجري معمول و متداول گرديده که به گفتۀ محقق دانشمند عباس اقبال آشتياني:«خواجه لطف الله را چون پسر امير مسعود بوده مردم سبزوار ميرزا يعني اميرزاده مي خواندند و اين گويا اولين دفعه اي است که در زبان فارسي کلمۀ ميرزا معمول شده است.»
واژۀ ميرزا بر اثر گذشت زمان مراحل مختلفي را طي کرد يعني ابتدا اميرزاده مي گفتند. پس از چندي از باب ايجاز و اختصار به صورت اميرزا مورد اصطلاح قرار گرفت:«عازم اردوي پادشاه بودند و پادشاه اميرزا شاهرخ بوده به سمرقند رفته بود.»



ديري نپاييد که حرف اول کلمۀ اميرزا هم حذف شد و در افواه عامه به صورت ميرزا درآمد.
اما اطلاق کلمۀ ميرزا به طبقۀ باسواد و نويسنده از آن جهت بوده است که در عهد و اعصار گذشته تنها شاهزادگان و اميرزادگان معلم سرخانه داشته علم و دانش مي آموختند. مدارس و حتي مکتب خانه ها نيز به تعدادي نبود که فرزندان طبقات پايين سوادآموزي کنند و چيزي را فرا گيرند.
به همين جهات و ملاحظات رفته رفته دامنۀ معني و مفهوم کلمۀ ميرزا از اميرزاده بودن و شاهزاده بودن به معاني و مفهوم باسواد و ملا و منشي و مترسل و دبير و نويسنده و جز اينها گسترش پيدا کرد و حتي بر اثر مرور زمان معني و مفهوم اصلي تحت الشعاع معاني و مفاهيم مجازي قرار گرفت به قسمي که ملاها و افراد باسواد در هر مرحله و مقام را ميرزا مي گفته اند خواه اميرزاده باشد و خواه روستازاده.
توضيح آنکه چون در ازمنۀ گذشته افراد باسواد خيلي کم بوده اند لذا ميرزاها قرب و منزلتي داشته و مردم براي آنها احترام خاصي قائل بوده اند.
ميرزاها هم چون به ميزان احترام و احتياج مردم نسبت به خودشان واقف گشتند از باب فخرفروشي و يا به منظور رعايت شخصيت خود شمرده و لفظ قلم حرف مي زدند و مخصوصاً در کوچه ها و شوارع عمومي خيلي آرام و سنگين راه مي رفتند تا انظار مردم به سوي آنها جلب شود و بر متانت و وزانت آنان افزوده گردد

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۶:۲۶ بعد از ظهر
دست به آسمان برداشتن

آدمي به هنگام ضعف و بيچارگي، آنجا که قدرت و توانايي زورمندترين افراد بشر قادر به حل مشکل نباشد ناگزير از توسل و استغاثه به درگاه حکيم علي الاطلاق است و از او يعني خداي قادر متعال مي خواهد که دردش را درمان کند و مرهمي بر قلب پريش و مجروحش نهد.

طريقل توسل و استغاثه در چنين مواردي معمولاً دست به آسمان برداشتن است به اين طريق که دو دست را به سوي آسمان بلند مي کند، چشمانش به افق دور دست ناپيدايي خيره
مي شود و سپس آنچه در دل دارد در نهايت عجز بر زبان مي آورد.
اکنون ببينيم آن واقعۀ تاريخي چيست و چگونه دست به آسمان برداشتن به صورت رسم و سنت مذهبي درآمده است.



حضرت عيسي بن مريم مانند ساير پيامبران مرسل در دوران رسالت خويش متحمل سختيها و دشواريهاي فراوان گرديد و يهوديان منطقۀ فلسطين که تبليغات و تعليماتش را با مصالح و منافع خود مغاير و مباين ديدند از همه جهت او را تحت مضيقه و سخريه قرار مي دادند. حضرت عيسي که فرستاده و رسول خدا بود از اخافه و ارعاب مخالفان و معاندان نهراسيده همه روزه در پرستشگاه اورشليم به نشر تعاليم الهي مي پرداخت و مردم را به صراط مستقيم نيکوکاري و پايمردي در راه حق و عدالت دعوت مي کرد. او و دوازده نفر حواريونش هر روز از شهري به شهري و از روستايي به روستايي ديگر مي رفتند و شريعت و آيين جديد را بر مردم عرضه مي کردند.

حضرت عيسي دست شفابخش داشت که بيماران را شفاي عاجل و نابينايان را بينايي کامل مي بخشيد و همين خود بر حقانيت و آوازه اش مي افزود. فريسيان يا ملايان يهودي چون از هيچ راهي نتوانستند بر حضرت عيسي دست يابند و زبان گويايش را خاموش کنند به پونتيوس پيلاتوس که از طرف روميها حاکم شهر اورشليم يا يهوديه بود شکايت بردند و مدعي شدند که عيساي مسيح علاوه بر کافر بودن! بر حکومت شوريده است و داعيۀ سلطنت در سر مي پروراند.

پونتيوس پيلاتوس ابتدا زير بار قبول اين حرفها نرفت ولي چون مي ترسيد که در نتيجۀ اقامت مسيح در شهر اورشليم شورش برپا شود وي را بازداشت کرد و قصدش اين بود که پس از چند روزي آزادش کند. فريسيان چون به قصد و نيت حاکم رومي پي بردند قوياً پافشاري کرده آن قدر کوشيدند تا حضرت عيسي را به مرگ محکوم کردند.

در آن عهد و ازمنه رسم بر اين بود که روز عيد فصح فرمانرواي شهر، يکي از محکومين به مرگ را مي بخشود و عفو مي کرد.از جملۀ محکومين به مرگ به جز حضرت عيسي مرد شرير و بدسابقه اي به نام باراباس بود که علاوه بر جنايات و خلافکاريهاي فراوان، بر ضد دولت روم نيز قيام کرده بود. چون روز عيد فصح (عيد پاک) فرا رسيد پيلاتوس حاکم رومي بر بام دارالحکومه بالا رفت و از مردم خواست که از اين دو محکوم يعني عيسي و باراباس يکي را انتخاب کنند تا مشمول عفو و بخشودگي قرار گيرد.
در اينجا افسون يهوديان کارگر افتاد و جمعيت مردم آزادي باراباس را بر آزادي مسيح ترجيح دادند.
پيلاتوس چون وجداناً حضرت عيسي را مقصر و قابل مجازات نمي دانست در حالي که دستها را به آسمان برداشته بود خطاب به فريسيان و يهودياني که آنان را مسئول سرانجام حضرت عيسي مي دانست چنين گفت:«من در مرگ اين مرد درستکار بي تقصيرم و اين شماييد که او را به مرگ مي سپاريد.» و اشاره به اين عمل او يعني دست بر آسمان برداشتن، امروز مثل است.

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۶:۳۳ بعد از ظهر
من و گرز و ميدان افراسياب

اين ضرب المثل که از حکيم فرزانه فردوسي طوسي است در موردي به کار مي رود که پهلواني را از حريف و هماوردش بترسانند و او را به انصراف و امتناع از مقابله و محاربه با حريف و دشمن توصيه نمايند. پهلوان موصوف چون به نيروي قدرت و توانايي خود اطمينان دارد پوزخندي زده مصلحين خيرانديش را با اين نيم بيتي پاسخ مي دهد.

شعر بالا به سادگي تکيه کلام اين و آن نشد بلکه مسبوق به سابقۀ تاريخي شيرين و عبرت انگيزي است که شرح آن ذيلاً بيابد.



به طوري که مي دانيم فردوسي طوسي شاعر حماسه سراي ايران دربار سلطان محمود غزنوي را به علت اينکه نقض عهد کرده بود با خاطري ازده ترک گفت و به وطن مألوف خويش بازگشت. سالها از اين واقعه گذشت تا سلطان محمود غزنوي لشکر به هندوستان کشيد و در آنجا قلعه اي را محاصره کرد. چون از تسخير قلعه مأيوس شد قاصدي نزد کوتوال قلعه فرستاد و او را به اطاعت و تسليم دعوت کرد. سپس به وزير خود خواجه حسين ميکال (حسنک) گفت:«اگر جواب بر وفق مراد نيايد تدبير چيست؟» حسنک با اطمينان قاطعه اين شعر را خواند:


اگر جز بکام من آيد جواب
من و گرز و ميدان افراسياب


سلطان محمود پرسيد:«اين شعر از کيست که در آن روح مردانگي وجود دارد؟» حسنک که باطناً شيعي مذهب و از علاقمندان و طرفداران جدي فردوسي بود و هميشه به دنبال فرصت مي گشت که آب رفت را به جوي باز آرد موقع را مغتنم شمرده جواب داد:«از بيچاره ابوالقاسم فردوسي است که سي سال رنج برده چنان کتابي تمام کرد ولي متأسفانه بر اثر سعايت ساعيان و حاسدان مغضوب و مطرود گرديد.» سلطان محمود بي نهايت متأثر شد که چرا چنين شاعر بزرگواري را از خود آزرده و رنجيده خاطر ساخت. در آن موقع چيزي نگفت و چون به غزنين بازگشت فرمان داد دوازده شتر نيل بار کرده به طوس ببرند و ضمن عذرخواهي از ماوقع تحويل فردوسي دهند ولي معل الاسف هنگامي هديۀ سلطان از دروازۀ رودبار طبران وارد شد که جنازۀ فردوسي را از دروازۀ رزان به گورستان مي بردند

SaRa
۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۶:۴۴ بعد از ظهر
من نوکر بادنجان نيستم

نوکر بادنجان به کساني اطلاق مي شود که به اقتضاي زمان و مکان به سر مي برند و در زندگي روزمرۀ خود تابع هيچ اصل و اساس معقولي نيستند. عضو حزب باد هستند، از هر طرف که باد مساعد بوزد به همان سوي مي روند و از هر سمت که بوي کباب استشمام شود به همان جهت گرايش پيدا مي کنند.

خلاصه طرفدار حاکم منصوب هستند و با حاکم معزول به هيچ وجه کاري ندارند. آنان که عقيدۀ ثابت و راسخ ندارند و معتقدات خويش را به هيچ مقام و منزلتي نمي فروشند اگر به آنها تکليف کمترين انعطاف و انحراف عقيده شود بي درنگ جواب مي دهند من نوکر بادنجان نيستم.



اما ريشۀ اين ضرب المثل:

نادرشاه افشار پيشخدمت شوخ طبع خوشمزه اي داشت که هنگام فراغت نادر از کارهاي روزمره با لطايف و ظرايف خود زنگار غم و غبار خستگي و فرسودگي را از ناصيه اش مي زدود. نظر به علاقه و اعتمادي که نادرشاه به اين پيشخدمت داشت دستور داد غذاي شام و ناهارش با نظارت پيشخدمت نامبرده تهيه و طبخ شود و حتي به وسيلۀ همين پيشخدمت به حضورش آوردند تا ضمن صرف غذا از خوشمزگيها و شيرين زبانيهايش روحاً استفاده کند.

روز برنامۀ غذاي نادرشاه خورشت بادنجان بود و چون بادنجان به خوبي پخته و مأکول شده بود. نادر ضمن صرف غذا از فوايد و مزاياي بادنجان تفصيلاً بحث کرد.
پيشخدمت زيرک و کهنه کار نه تنها اظهارات نادرشاه را با اشارت سر و گردن و زير و بالا کردن چشم و ابرو تصديق و تأييد کرد بلکه خود نيز در پيرامون مقوي و مغذي و مشهي و مأکول بودن بادنجان داد سخن داد و حتي پا را فراتر نهاده ارزش بهداشتي آن را به آب حيات رسانيد!

چند روزي از اين مقدمه گذشت و مجدداً خورشت بادنجان براي نادر آوردند. اتفاقاً در اين برنامۀ غذايي بادنجان به خوبي پخته نشده بود و به طعم و ذائقۀ نادرشاه مطبوع و مأکول نيامد لذا به خلاف گذشته و شايد براي آنکه پيشخدمت را در معرض امتحان قرار دهد از بادنجان به سختي انتقاد کرد و با قيافۀ برافروخته گفت:«اينکه مي گويند بادنجان باد داردف نفاخ است، ثقيل الهضم و ناگوار است دروغ نگفته اند.» خلاصه بادنجان بيچاره را از هر جهت به باد طعن و لعن گرفت و از هيچ دشنامي در مذمت آن فروگذار نکرد.

پيشخدمت موقع شناس که درسش را روان بود بدون آنکه ماجراي چند روز قبل را به روي خود بياورد با نادرشاه همصدا شد و هر چه از ضرر و زيان بعضي از گياهان و نباتات در حافظه داشت همه را بي دريغ نثار بادنجان کرد و گفت:«اصولاً بادنجان با ساير گياهان خوراکي قابل مقايسه نيست زيرا به همان اندازه که مثلاً کدو از جهت تغذيه و تقويت مفيد و سودمند است خوراک بادنجان به حال معده و امعا و احشا بدن مضر و زيان بخش مي باشد! بادنجان نفاخ است بله قربان! بادنجان باد دارد بله قربان!»

نادرشاه که با گوشۀ چشمش ناظر ادا و اطوار مضحک پيشخدمت و بيانات پر طمطراق او در مذمت بادنجان بود سر بلند کرد و گفت:«مرتکۀ احمق، بگو ببينم اگر بادنجان تا اين اندازه زيان آور است پس چرا روز قبل آن همه تعريف و تمجيد کردي و از نظر مغذي و مقوي بودن، آن را آب حيات خواندي؟ اينکه گفته اند دروغگو را حافظه نيست بيهوده نگفته اند.»

پيشخدمت بدون تأمل جواب داد:«قربان، من نوکر بادنجان نيستم من نوکر قبلۀ عالم هستم. هرچه را که قبلۀ عالم بپسندد مورد پسند من است. پريروز اگر طرفدار بادنجان بودم از آن جهت بود که قبلۀ عالم را از آن خوش آمده بود. امروز به پيروي از عقيده و سليقۀ سلطان وظيفه دارم که دشمن آن باشم!»

nazi2000
۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۲۲ بعد از ظهر
با يك گل بهار نميشه !
به اشتهاي مردم نميشود نان خورد !
به بهلول گفتند ريش تو بهتره يا دم سگ ؟ گفت اگر از پل جستم رريش من و گرنه دم سگ !
بجاي شمع كافوري چراغ نفت ميسوزد !
بچه سر پيري زنگوله پاي تابوته !
بچه سر راهي برداشتم پسرم بشه، شوهرم شد !
بخور و بخواب كار منه، خدا نگهدار منه !
بد بخت اگر مسجد آدينه بسازد --- يا طاق فرود آيد، يا قبله كج آيد !
به درويشه گفتند بساطتو جمع كن ، دستشو گذاشت در دهنش !
بدعاي گربه كوره بارون نمياد !
بدهكار رو كه رو بدي طلبكار ميشه !
برادران جنگ كنند، ابلهان باوركنند !
برادر پشت ، برادر زاده هم پشت
خواهر زاده را با زر بخر با سنگ بكش!
برادري بجا، بزغاله يكي هفت صنار !
براي كسي بمير كه برات تب كنه !
براي همه مادره، براي ما زن بابا !
براي يك بي نماز، در مسجد و نمي بندند !
براي يه دستمال قيصريه رو آتيش ميزنه !
بر عكس نهند نام زنگي كافور !
به روباهه گفتند شاهدت كيه ؟ گفت: دمبم !
بزبون خوش مار از سوراخ در مياد !
بزك نمير بهار مياد --- كنبزه با خيار مياد !
بز گر از سر چشمه آب ميخوره !
با آل علي هر كه در افتاد ، ور افتاد .
با اون زبون خوشت، با پول زيادت، يا با راه نزديكت !
با اين ريش ميخواهي بري تجريش ؟
با پا راه بري كفش پاره ميشه، با سر كلاه !
با خوردن سيرشدي با ليسيدن نميشي !
باد آورده را باد ميبرد !
با دست پس ميزنه، با پا پيش ميكشه !
بادنجان بم آفت ندارد !
بارون آمد، تركها بهم رفت !
بار كج به منزل نميرسد !
با رمال شاعر است، با شاعر رمال، با هر دو هيچكدام با هرهيچكدام هر دو !
بازي اشكنك داره ، سر شكستنك داره !
بازي بازي، با ريش بابا هم بازي !
با سيلي صورت خودشو سرخ نگهميداره !
با كدخدا بساز، ده را بچاپ !
با گرگ دنبه ميخوره، با چوپان گريه ميكنه !
بالابالاها جاش نيست، پائين پائين ها راش نيست !
بالاتو ديديم ، پائينتم ديديم !
با مردم زمانه سلامي و والسلام .
تا گفته اي غلام توام، ميفروشنت !
با نردبان به آسمون نميشه رفت !
با همين پرو پاچين، ميخواهي بري چين و ماچين ؟
بايد گذاشت در كوزه آبش را خورد !
به شتر مرغ گفتند بار ببر، گفت : مرغم، گفتند : بپر، گفت : شترم !
بعد از چهل سال گدايي، شب جمعه را گم كرده !
بعد از هفت كره، ادعاي بكارت !
بقاطر گفتند بابات كيه ؟ گفت : آقادائيم اسبه !
به كيشي آمدند به فيشي رفتند !
به كچله گفتند : چرا زلف نميزاري ؟ گفت : من از اين قرتي گيريها خوشم نمياد !
به كك بنده كه رقاص خداست !
بگو نبين، چشممو هم ميگذارم، بگو نشنو در گوشمو ميگيرم، اما اگر بگي نفهمم، نميتونم !
بگير و ببند بده دست پهلوون !
بلبل هفت تا بچه ميزاره، شيش تاش سسكه، يكيش بلبل !
بمالت نناز كه بيك شب بنده، به حسنت نناز كه بيك تب بنده !
بماه ميگه تو در نيا من در ميام !
بمرغشان كيش نميشه گفت !
بمرگ ميگيره تا به تب راضي بشه !
بوجار لنجونه از هر طرف باد بياد، بادش ميده !
بهر كجا كه روي آسمان همين رنگه !
به يكي گفتند : سركه هفت ساله داري ؟ گفت : دارم و نميدم، گفتند : چرا ؟ گفت : اگر ميدادم هفت ساله نميشد !
به يكي گفتند : بابات از گرسنگي مرد . گفت : داشت و نخورد ؟ !
بمير و بدم !
به گاو و گوسفند كسي كاري نداره !
بيله ديگ، بيله چغندر !
:-2-25-::-2-25-:

thunder555
۱۹ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
هرچند فارسی نیست ولی خوب اینجا می زارمش چون تو زبان فارسی هم ازش استفاده می کنیم :-2-15-:

ایراد بنی اسرائیلی
بنی اسرائیل فرزندان یعقوب پیامبر و پیروان دین یهود هستند که پیامبر آنان حضرت موسی، و کتاب آسمانیشان تورات است. بنی اسرائیل نیاکان کلیمیان

امروزی و همچون ایرانیان ، نخستین مردمان یکتاپرست جهان اند که از دو هزار سال پیش از میلاد مسیح در سرزمین فلسطین زندگی می کردند.

مانند پیروانِ دیگر دین ها، پیروان حضرت موسی نیز پیامبر خود را بسیار آزار دادند . آنان از او نیارستنی ( معجزه ) می خواستند. بنی اسرائیل زیر ستم فرعون

بودند و در داستان نامدار گریز آنان از رود نیل پس از رهایی از آن آن گرفتاری بزرگ به پیامبرشان گفتند : «ای موسی، ما به تو ایمان نمی آوریم مگر آنکه توان

خداوندی را در این بیابان سوزان و بی آب و گیاه به گونه ی دیگری به ما نشان دهی.» پس فـرمـان خدا بر ابر فرود شد که بر آن مردم سایبانی کند و تمام

مدتی را که در آن بیابان به سر می برند برای آنها خوردنی فرستاد.

پس از چندی از موسی آب خواستند. حضرت موسی چوبدستی خود را به فرمان خدا به سنگی زد و از آن دوازده چشمه جوشید که قبیله های دوازده گانه

بنی اسرائیل از آن نوشیدند و سیراب شدند.

بنی اسرائیل بة آن همه نعمت ها بسنده نکردند و خشنود نشدند و ایراد گرفتند که : یکرنگ و یکنواخت بودن این خوراک با سرشت ما سازگار نیست. به خوراک

دگری نیاز داریم . به خدای خودت بگو که برای ما سبزی، خیار، سیر، عدس و پیاز بفرستد.

در این میانه جوانی از بنی اسرائیل کشته شد و بر سر یافتن کشنده ی او هنگامه به پا شد . حضرت موسی گفت: «خدای می فرماید اگر گاوی را بکشید و

دم گاو را بر پیکر کشته شده بزنید، کشته به زبان می آید و کشنده را می شناساند.»

بنی اسرائیل گفتند: «از خدا بپرس که چگونه گاوی را بکشیم؟» پیام آمد آن گاو نه پیر از کار رفته باشد و نه جوان کار ندیده.

سپس از رنگ گاو پرسیدند. جواب آمد زرد ناب باشد. چون پایه کار بنی اسرائیل بر ایراد و بهانه گیری بود، باز هم ایراد گرفتند که این نام و نشانی بسنده نیست

و خدای تو باید ویژگی های دیگری از این گاو بدهد. حضرت موسی از آن همه ایراد و بهانه به ستوه آمد و باز به کوه طور رفت، پیام آمد که این گاو باید رام باشد،

زمینی را شیار نکرده باشد، از آن برای آبکشی برای کشاورزی استفاده نکرده باشند و کاملاً بی عیب و یکرنگ باشد.

بنی اسرائیل گاوی به این نام و نشان را پس از مدتها جستن و پرس و جو پیدا کردند و از صاحبش به بهای گزافی خریداری کرده سر بریدن و سرانجام کشنده آن

جوان را به روشی که نوشته شد یافتند.

از آن پس این داستان زبانزد مردمان شد و « ایراد بنی اسرائیلی » نام گرفت .

این داستان در سوره بقره از کتاب قرآن نیز آمده است و دلیل نامگذاری خود سوره بقره نیز آمدن این داستان در آن است .

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۰:۲۴ قبل از ظهر
« آ »
آب از دستش نميچكه !
آب از سر چشمه گله !
آب از آب تكان نميخوره !
آب از سرش گذشته !
آب پاكي روي دستش ريخت !
آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم !
آب را گل آلود ميكنه كه ماهي بگيره !
آب زير پوستش افتاده !
آب كه يه جا بمونه، ميگنده .
آبكش و نگاه كن كه به كفگير ميگه تو سه سوراخ داري !
آب كه از سر گذشت، چه يك ذرع چه صد ذرع ـ چه يك ني چه چه صد ني !
آب كه سر بالا ميره، قورباغه ابوعطا ميخونه !
آب نمي بينه و گرنه شناگر قابليه !
آبي از او گرم نميشه !
آتش كه گرفت، خشك و تر ميسوزد !
آخر شاه منشي، كاه كشي است !
آدم با كسي كه علي گفت، عمر نميگه !
آدم بد حساب، دوبار ميده !
آدم تنبل، عقل چهل وزير داره !
آدم خوش معامله، شريك مال مردمه !
آدم دست پاچه، كار را دوبار ميكنه !
آدم زنده، زندگي ميخواد !
آدم گدا، اينهمه ادا ؟!
آدم گرسنه، خواب نان سنگك مي بينه !
آدم ناشي، سرنا را از سر گشادش ميزنه !
آرد خودمونو بيختيم، الك مونو آويختيم !
آرزو بر جوانان عيب نيست !
آستين نو پلو بخور !
آسوده كسي كه خر نداره --- از كاه و جوش خبر نداره !
آسه برو آسه بيا كه گربه شاخت نزنه !
آشپز كه دوتا شد، آش يا شوره يا بي نمك !
آش نخورده و دهن سوخته !
آفتابه خرج لحيمه !
آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هيچي !
آفتابه و لولهنگ هر دو يك كار ميكنند، اما قيمتشان موقع گرو گذاشتن معلوم ميشه !
آمدم ثواب كنم، كباب شدم !
آمد زير ابروشو برداره، چشمش را كور كرد !
آنانكه غني ترند، محتاج ترند !
آنچه دلم خواست نه آن شد --- آنچه خدا خواست همان شد .
آنرا كه حساب پاكه، از محاسبه چه باكه ؟!
آنقدر بايست، تا علف زير پات سبز بشه !
آنقدر سمن هست، كه ياسمن توش گمه !
آنقدر مار خورده تا افعي شده !
آن ممه را لولو برد !
آنوقت كه جيك جيك مستانت بود، ياد زمستانت نبود ؟
آواز دهل شنيده از دور خوشه !
« الف »
اجاره نشين خوش نشينه !
ارزان خري، انبان خري !
از اسب افتاده ايم، اما از نسل نيفتاده ايم !
از اونجا مونده، از اينجا رونده !
از اون نترس كه هاي و هوي داره، از اون بترس كه سر به تو داره !
از اين امامزاده كسي معجز نمي بينه !
از اين دم بريده هر چي بگي بر مياد !
از اين ستون بآن ستون فرجه !
از بي كفني زنده ايم !
از دست پس ميزنه، با پا پيش ميكشه !
از تنگي چشم پيل معلومم شد --- آنانكه غني ترند محتاج ترند !
از تو حركت، از خدا بركت .
از حق تا نا حق چهار انگشت فاصله است !
از خر افتاده، خرما پيدا كرده !
از خرس موئي، غنيمته !
از خر ميپرسي چهارشنبه كيه ؟!
از خودت گذشته، خدا عقلي به بچه هات بده !
از درد لا علاجي به خر ميگه خانمباجي !
از دور دل و ميبره، از جلو زهره رو !
از سه چيز بايد حذر كرد، ديوار شكسته، سگ درنده، زن سليطه !
از شما عباسي، از ما رقاصي !
از كوزه همان برون تراود كه در اوست ! (( گر دايره كوزه ز گوهر سازند ))
از كيسه خليفه مي بخشه !
از گدا چه يك نان بگيرند و چه بدهند !
از گير دزد در آمده، گير رمال افتاد !
از ماست كه بر ماست !
از مال پس است و از جان عاصي !
از مردي تا نامردي يك قدم است !
از من بدر، به جوال كاه !
از نخورده بگير، بده به خورده !
از نو كيسه قرض مكن، قرض كردي خرج نكن !
از هر چه بدم اومد، سرم اومد !
از هول هليم افتاد توي ديگ !
از يك گل بهار نميشه !
از اين گوش ميگيره، از آن گوش در ميكنه !
اسباب خونه به صاحبخونه ميره !
اسب پيشكشي رو، دندوناشو نميشمرند !
اسب تركمني است، هم از توبره ميخوره هم ازآخور !
اسب دونده جو خود را زياد ميكنه !
اسب را گم كرده، پي نعلش ميگرده !
اسب و خر را كه يكجا ببندند، اگر همبو نشند همخو ميشند !
استخري كه آب نداره، اينهمه قورباغه ميخواد چكار ؟!
اصل كار برو روست، كچلي زير موست !
اكبر ندهد، خداي اكبر بدهد !
اگر بيل زني، باغچه خودت را بيل بزن !
اگر براي من آب نداره، براي تو كه نان داره !
اگر بپوشي رختي، بنشيني به تختي، تازه مي بينمت بچشم آن وختي !
اگه باباشو نديده بود، ادعاي پادشاهي ميكرد !
اگه پشيموني شاخ بود، فلاني شاخش بآسمان ميرسيد !
اگه تو مرا عاق كني، منهم ترا عوق ميكنم !
اگر جراحي، پيزي خود تو جا بنداز !
اگه خدا بخواهد، از نر هم ميدهد !
اگه خاله ام ريش داشت، آقا دائيم بود !
اگه خير داشت، اسمشو مي گذاشتند خيرالله !
اگر داني كه نان دادن ثواب است --- تو خود ميخور كه بغدادت خرابست !
اگه دعاي بچه ها اثر داشت، يك معلم زنده نمي موند !
اگه زاغي كني، روقي كني، ميخورمت !
اگه زري بپوشي، اگر اطلس بپوشي، همون كنگر فروشي !
اگه علي ساربونه، ميدونه شترو كجا بخوابونه !
اگه كلاغ جراح بود، ماتحت خودشو بخيه ميزد .
اگه لالائي بلدي، چرا خوابت نميبره !
اگه لر ببازار نره بازار ميگنده !
اگه مردي، سر اين دسته هونگ ( هاون ) و بشكن !
اگه بگه ماست سفيده، من ميگم سياهه !
اگه مهمون يكي باشه، صاحبخونه براش گاو مي كشه !
اگه نخورديم نون گندم، ديديم دست مردم !
اگه ني زني چرا بابات از حصبه مرد !
اگه هفت تا دختر كور داشته باشه، يكساعته شوهر ميده !
اگه همه گفتند نون و پنير، تو سرت را بگذار زمين و بمير !
امان از خانه داري، يكي ميخري دو تا نداري !
امان ازدوغ ليلي ، ماستش كم بود آبش خيلي !
انگور خوب، نصيب شغال ميشه !
اوسا علم ! اين يكي رو بكش قلم !
اولاد، بادام است اولاد اولاد، مغز بادام !
اول بچش، بعد بگو بي نمكه !
اول برادريتو ثابت كن، بعد ادعاي ارث و ميراث كن !
اول بقالي و ماست ترش فروشي !
اول پياله و بد مستي !
اول ، چاه را بكن، بعد منار را بدزد !
اي آقاي كمر باريك، كوچه روشن كن و خانه تاريك !
اين تو بميري، از آن تو بميري ها نيست !
اينجا كاشون نيست كه كپه با فعله باشه !
اين حرفها براي فاطي تنبون نميشه !
اين قافله تا به حشر لنگه !
اينكه براي من آوردي، ببر براي خاله ات !
اينو كه زائيدي بزرگ كن !
اين هفت صنار غير از اون چارده شي است !
اينهمه چريدي دنبه ات كو ؟!
اينهمه خر هست و ما پياده ميريم !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۰:۳۰ قبل از ظهر
« ب »

با آل علي هر كه در افتاد ، ور افتاد .
با اون زبون خوشت، با پول زيادت، يا با راه نزديكت !
با اين ريش ميخواهي بري تجريش ؟
با پا راه بري كفش پاره ميشه، با سر كلاه !
با خوردن سيرشدي با ليسيدن نميشي !
باد آورده را باد ميبرد !
با دست پس ميزنه، با پا پيش ميكشه !
بادنجان بم آفت ندارد !
بارون آمد، تركها بهم رفت !
بار كج به منزل نميرسد !
با رمال شاعر است، با شاعر رمال، با هر دو هيچكدام با هرهيچكدام هر دو !
بازي اشكنك داره ، سر شكستنك داره !
بازي بازي، با ريش بابا هم بازي !
با سيلي صورت خودشو سرخ نگهميداره !
با كدخدا بساز، ده را بچاپ !
با گرگ دنبه ميخوره، با چوپان گريه ميكنه !
بالابالاها جاش نيست، پائين پائين ها راش نيست !
بالاتو ديديم ، پائينتم ديديم !
با مردم زمانه سلامي و والسلام .
تا گفته اي غلام توام، ميفروشنت !
با نردبان به آسمون نميشه رفت !
با همين پرو پاچين، ميخواهي بري چين و ماچين ؟
بايد گذاشت در كوزه آبش را خورد !
با يكدست دو هندوانه نميشود برداشت !
با يك گل بهار نميشه !
با يك گل بهار نميشه !
با يك گل بهار نميشه !
به اشتهاي مردم نميشود نان خورد !
به بهلول گفتند ريش تو بهتره يا دم سگ ؟ گفت اگر از پل جستم رريش من و گرنه دم سگ !
بجاي شمع كافوري چراغ نفت ميسوزد !
بچه سر پيري زنگوله پاي تابوته !
بچه سر راهي برداشتم پسرم بشه، شوهرم شد !
بخور و بخواب كار منه، خدا نگهدار منه !
بد بخت اگر مسجد آدينه بسازد --- يا طاق فرود آيد، يا قبله كج آيد !
به درويشه گفتند بساطتو جمع كن ، دستشو گذاشت در دهنش !
بدعاي گربه كوره بارون نمياد !
بدهكار رو كه رو بدي طلبكار ميشه !
برادران جنگ كنند، ابلهان باوركنند !
برادر پشت ، برادر زاده هم پشت
خواهر زاده را با زر بخر با سنگ بكش!
برادري بجا، بزغاله يكي هفت صنار !
براي كسي بمير كه برات تب كنه !
براي همه مادره، براي ما زن بابا !
براي يك بي نماز، در مسجد و نمي بندند !
براي يه دستمال قيصريه رو آتيش ميزنه !
بر عكس نهند نام زنگي كافور !
به روباهه گفتند شاهدت كيه ؟ گفت: دمبم !
بزبون خوش مار از سوراخ در مياد !
بزك نمير بهار مياد --- كنبزه با خيار مياد !
بز گر از سر چشمه آب ميخوره !
به شتره گفتند شاشت از پسه ، گفت : چه چيزم مثل همه كسه ؟!
به شتر مرغ گفتند بار ببر، گفت : مرغم، گفتند : بپر، گفت : شترم !
بعد از چهل سال گدايي، شب جمعه را گم كرده !
بعد از هفت كره، ادعاي بكارت !
بقاطر گفتند بابات كيه ؟ گفت : آقادائيم اسبه !
به كيشي آمدند به فيشي رفتند !
به گربه گفتند گهت درمونه، خاك پاشيد روش !
به كچله گفتند : چرا زلف نميزاري ؟ گفت : من از اين قرتي گيريها خوشم نمياد !
به كك بنده كه رقاص خداست !
بگو نبين، چشممو هم ميگذارم، بگو نشنو در گوشمو ميگيرم، اما اگر بگي نفهمم، نميتونم !
بگير و ببند بده دست پهلوون !
بلبل هفت تا بچه ميزاره، شيش تاش سسكه، يكيش بلبل !
بمالت نناز كه بيك شب بنده، به حسنت نناز كه بيك تب بنده !
بماه ميگه تو در نيا من در ميام !
بمرغشان كيش نميشه گفت !
بمرگ ميگيره تا به تب راضي بشه !
بوجار لنجونه از هر طرف باد بياد، بادش ميده !
بهر كجا كه روي آسمان همين رنگه !
به يكي گفتند : سركه هفت ساله داري ؟ گفت : دارم و نميدم، گفتند : چرا ؟ گفت : اگر ميدادم هفت ساله نميشد !
به يكي گفتند : بابات از گرسنگي مرد . گفت : داشت و نخورد ؟ !
بمير و بدم !
به گاو و گوسفند كسي كاري نداره !
بيله ديگ، بيله چغندر !

« پ »
پا را به اندازه گليم بايد دراز كرد !
پاي خروستو ببند، بمرغ همسايه هيز نگو !
پايين پايين ها جاش نيست، بالا بالا ها راش نيست !
پز عالي، جيب خالي !
پس از چهل سال چارواداري، الاغ خودشو نميشناسه !
پس از قرني شنبه به نوروز ميافته !
پستان مادرش را گاز گرفته !
پسر خاله دسته ديزي !
پسر زائيدم براي رندان، دختر زائيدم براي مردان، موندم سفيل و سرگردان !
پدر كو ندارد نشان از پدر --- تو بيگانه خوانش نخوانش پسر !
پشت تاپو بزرگ شده !
پنج انگشت برادرند، برابر نيستند !
پوست خرس نزده ميفروشه !
پول است نه جان است كه آسان بتوان داد !
پول پيدا كردن آسونه، اما نگهداريش مشكله !
پول حرام، يا خرج شراب شور ميشه يا شاهد كور !
پولدارها به كباب، بي پولها به بوي كباب ،
پول ما سكه عُمَر داره !
پياده شو با هم راه بريم !
پياز هم خودشو داخل ميوه ها كرده !
پي خر مرده ميگرده كه نعلش را بكنه !
پيراهن بعد از عروسي براي گل منار خوبه !
پيرزنه دستش به درخت گوجه نميرسيد، مي گفت : ترشي بمن نميسازه !
پيش از آخوند منبر نرو !
پيش رو خاله، پشت سر چاله !
پيش قاضي و معلق بازي !

« ت »

تا ابله در جهانه، مفلس در نميمانه !
تابستون پدر يتيمونه !
تا پريشان نشود كار بسامان نرسد !
تا ترياق از عراق آرند، مار گزيده مرده باشد !
تا تنور گرمه نون و بچسبون !
تا چراغ روشنه جونورها از سوراخ ميان بيرون !
تا شغال شده بود به چنين سوراخي گير نكرده بود !
تا كركس بچه دارشد، مردار سير نخورد !
تا گوساله گاو بشه ، دل مادرش آب ميشه !
تا مار راست نشه توي سوراخ نميره !
تا نازكش داري نازكن، نداري پاهاتو دراز كن !
تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها !
تا هستم بريش تو بستم !
تب تند عرقش زود در مياد !
تخم دزد، شتر دزد ميشه !
تخم نكرد نكرد وقتي هم كرد توي كاهدون كرد !
تا تو فكر خر بكني ننه، منو در بدر ميكني ننه !
ترب هم جزء مركبات شده !
ترتيزك خريدم قاتق نونم بشه، قاتل جونم شد !
تره به تخمش ميره، حسني به باباش !
تعارف كم كن و بر مبلغ افزا !
تغاري بشكنه ماستي بريزد --- جهان گردد به كام كاسه ليسان !
تف سر بالا، بر ميگرده بريش صاحبش !
تلافي غوره رو سر كوره در مياره !
تنبان مرد كه دو تا شد بفكر زن دوم ميافته !
تنبل مرو به سايه، سايه خودش ميآيه !
تنها بقاضي رفته خوشحال برميگرده !
تو از تو، من ازبيرون !
تو بگو (( ف )) من ميگم فرحزاد !
توبه گرگ مرگه !
تو كه ني زن بودي چرا آقا دائيت از حصبه مرد !
تومون خودمونو ميكشه، بيرونمون مردم را !
توي دعوا نون و حلوا خير نميكنند !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۰:۳۷ قبل از ظهر
« ج »



جا تره و بچه نيست !
جاده دزد زده تا چهل روز امنه !
جايي نميخوابه كه آب زيرش بره !
جايي كه ميوه نيست چغندر ، سلطان مركباته !
جواب ابلهان خاموشيست !
جواب هاي، هويه !
جواني كجائي كه يادت بخير !
جوجه را آخر پائيز ميشمرند !
جوجه همسشه زير سبد نميمونه !
جون بعزرائيل نميده !
جهود، خون ديده !
جهود، دعاش را آورده !
جيبش تار عنكبوت بسته !
جيگر جيگره ، ديگر ديگره !




« چ »

چار ديواري اختياري !
چاقو دسته خودشو نميبره !
چاه كن هميشه ته چاهه !
چاه مكن بهر كسي، اول خودت، دوم كسي !
چاه نكنده منار دزديده !
چرا توپچي نشدي !
چراغي كه به خونه رواست، به مسجد حرام است !
چشته خور بدتر از ميراث خوره !
چشم داره نخودچي، ابرو نداره هيچي !
چشمش آلبالو گيلاس مي چينه !
چشمش هزار كار ميكنه كه ابروش نميدونه !
چغندر گوشت نميشه، دشمنم دوست نميشه !
چنار در خونه شونو نمي بينه !
چوب خدا صدا نداره ، هر كي بخوره دوا نداره !
چوب دو سر طلا ست !
چوب را كه برداري، گربه دزده فرار ميكنه !
چوب معلم گله، هر كي نخوره خله !
چو به گشتي، طبيب از خود ميازار --- چراغ از بهر تاريكي نگه دار !
چو دخلت نيست خرج آهسته تر كن --- كه گوهر فرو شست يا پيله ور!
چه خوشست ميوه فروشي --- گر كس نخرد خودت بنوشي !
چه عزائيست كه مرده شور هم گريه ميكنه !
چه علي خواجه، چه خواجه علي !
چه مردي بود كز زني كم بود !
چيزي كه شده پاره، وصله ور نمي داره !
چيزي كه عوض داره گله نداره !


« خ »
خار را در چشم ديگران مي بينه و تير را در چشم خودش نمي بينه !
خاشاك به گاله ارزونه، شنبه به جهود !
خاك خور و نان بخيلان مخور ! (( ... خار نه اي زخم ذليلان مخور ))
خاك كوچه براي باد سودا خوبه !
خال مهرويان سياه و دانه فلفل سياه --- هر دو جانسوز است اما اين كجا و آن كجا ؟!
خاله ام زائيده، خاله زام هو كشيده !
خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز !
خاله سوسكه به بچه اش ميگه : قربون دست و پاي بلوريت !
خانه اي را كه دو كدبانوست، خاك تا زانوست !
خانه اگر پر از دشمن باشه بهتره تا خالي باشه !
خانه خرس و باديه مس ؟
خانه داماد عروسيست، خانه عروس هيچ خبري نيست !
خانه دوستان بروب و در دشمنان را مكوب !
خانه قاضي گردو بسياره شماره هم داره !
خانه كليمي نرفتم وقتي هم رفتم شنبه رفتم !
خانه نشيني بي بي از بي چادريست !
خانه همسايه آش ميپزند بمن چه ؟!
خدا به آدم گدا، نه عزا بده نه عروسي !
خدا برف را به اندازه بام ميده !
خدا جامه ميدهد كو اندام ؟ نان ميدهد كو دندان ؟
خدا خر را شناخت، شاخش نداد !
خدا داده بما مالي، يك خر مانده سه تا نالي !
خدا دير گيره، اما سخت گيره !
خدا را بنده نيست !
خدا روزي رسان است، امااِهني هم مي خواد !
خدا سرما را بقدر بالا پوش ميده !
خدا شاه ديواري خراب كنه كه اين چاله ها پر بشه !
خدا گر ببندد ز حكمت دري --- ز رحمت گشايد در ديگري !
خدا ميان دانه گندم خط گذاشته !
خدا ميخواهد بار را بمنزل برساند من نه، يك خر ديگه !
خدا نجار نيست اما در و تخته رو خوب بهم ميندازه !
خدا وقتي بخواد بده، نميپرسه تو كي هستي ؟
خدا وقتي ها ميده، ور ور جماران هم ، ها ميده !
خدا همه چيز را به يك بنده نمي ده !
خدا همونقدر كه بنده بد داره، بنده خوب هم داره !
خدايا آنكه را عقل دادي چه ندادي و آنكه را عقل ندادي چه دادي ؟ ((خواجه عبدالله انصاري ))
خدا يه عقل زياد بتو بده يه پول زياد بمن !
خر، آخور خود را گم نميكنه !
خراب بشه باغي كه كليدش چوب مو باشه !
خر، ار جل ز اطلس بپوشد خر است !
خر است و يك كيله جو !
خر از لگد خر ناراحت نميشه !
خر باربر، به كه شير مردم در !
خر به بوسه و پيغام آب نمي خوره !
خربزه شيرين مال شغاله !
خربزه كه خوردي بايد پاي لرزش هم بشيني !
خربزه ميخواهي يا هندوانه : هر دو دانه !
خربيارو باقلا بار كن !
خر، پايش يك بار به چاله ميره !
خرج كه از كيسه مهمان بود --- حاتم طايي شدن آسان بود !
خر چه داند قيمت نقل و نبات ؟
خر خالي يرقه ميره !
خر، خسته - صاحب خر، ناراضي !
خر خفته جو نمي خوره !
خر ديزه است، به مرگ خودش راضي است تا ضرر بصاحبش بزنه !
خر را با آخورميخوره، مرده را با گور !
خر را جايي مي بندند كه صاحب خر راضي باشه !
خر را كه به عروسي ميبرند، براي خوشي نيست براي آبكشي است !
خر را گم كرده پي نعلش ميگرده !
خر، رو به طويله تند ميره !
خرس، تخم ميكنه يا بچه ؟ از اين دم بريده هر چي بگي برمياد !
خرس در كوه، بو علي سيناست !
خرس شكار نكرده رو پوستشو نفروش !
خر سواري را حساب نميكنه !
خر، سي شاهي ، پالون دو زار !
خر كريم را نعل كردن !
خر كه جو ديد، كاه نميخوره !
خر، كه علف ديد گردن دراز ميكنه !
خر گچ كش روز جمعه از كوه سنگ مياره !
خر لخت راپالانشو بر نميدارند!
خر ما از كرگي دم نداشت !
خر ناخنكي صاحب سليقه ميشود !
خروار نمكه، مثقال هم نمكه !
خر وامانده معطل چشه !
خروسي را كه شغال صبح ميبره بگذار سر شب ببره !
خر، همان خره پالانش عوض شده !
خريت ارث نيست بهره خداداده س !
خري كه از خري وابمونه بايد يال و دمشو بريد !
خوشبخت آنكه خورد و كِشت، بدبخت آنكه مرد و هِشت !
خواب پاسبان، چراغ دزده !
خنده كردن دل خوش ميخواد و گريه كردن سر وچشم !
خواهر شوهر، عقرب زير فرشه !
خواست زير ابروشو برداره، چشماشو كور كرد !
خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو !
خوبي لر به آنست كه هر چه شب گويد روزنه انست !
خودتو خسته ببين، رفيقتو مرده !
خودشو نميتونه نگهداره چطور منو نگهميداره ؟
خود گوئي و خود خندي، عجب مرد هنر مندي !
خودم كردم كه لعنت بر خودم باد !
خوردن خوبي داره ، پس دادن بدي !
خوشا بحال كساني كه مردند و آواز ترا نشنيدند !
خوشا چاهي كه آب از خود بر آرد !
خوش بود گر محك تجربه آيد بميان --- تا سيه روي شود هر كه دراو غش باشد .
خوش زبان باش در امان باش !
خولي بكفم به كه كلنگي بهوا !
يك ده آباد به از صد شهر خراب !
خونسار است و يك خرس !
خير در خانه صاحبش را ميشناسد !
خيك بزرگ، روغنش خوب نميشه !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۰:۴۳ قبل از ظهر
« د »



دادن بديوانگي گرفتن بعاقلي !
دارندگيست و برازندگي !
داري طرب كن، نداري طلب كن !
داشتم داشتم حساب نيست، دارم دارم حسابه !
دانا داند و پرسد نادان نداند و نپرسد !
دانا گوشت ميخورد نادان چغندر !
دانه فلفل سياه و خال مهرويان سياه --- هر دو جانسوز است اما اين كجا و آن كجا !
دايه از مادر مهربانتر را بايد پستن بريد !
دختر، تخم تر تيزك است !
دختر تنبل، مادر كدبانو را دوست داره !
دخترميخوهي ماماش را بين --- كرباس ميخواهي پهناش را ببين !
دختر همسايه هر چه چل تر براي ما بهتر !
دختري كه مادرش تعريف بكنه براي آقا دائيش خوبه !
درازي شاه خانم به پهناي ماه خانم در !
در بيابان گرسنه را شلغم پخته به ز نقره خام !
در بيابان لنگه كفش، نعمت خداست !
در پس هر گريه آخر خنده ايست !
در جنگ، حلوا تقسيم نميكنند !
در جواني مستي، در پيري سستي، پس كي خدا پرستي ؟!
در جهان هر كس كه داره نان مفت، ميتواند حرفهاي خوب گفت !
در جهنم عقربي هست كه از دستش به مار غاشيه پناه ميبرند !
در جيبش را تار عنكبوت گرفته است !
در چهل سالگي طنبور ميآموزد در گور استاد خواهد شد !
در حوضي كه ماهي نيست ، قورباغه سپهسالاره !
در خانه ات را ببند همسايه تو دزد نكن !
در خانه اگر كس است يكحرف بس است !
در خانه بيعاره ها نقاره ميزنند !
در خانه مور، شبنمي طوفانست !
در خانه هر چه، مهمان هر كه !
درخت اگر متحرك شدي ز جاي بجاي --- نه جور اره كشيدي نه جفاي تبر !
درخت پر بار، سنگ ميخوره !
درخت پر بار، سنگ ميخوره !
درخت كاهلي بارش گرسنگي است !
درخت كج جز بآتش راست نميشه !
درخت گردكان باين بلندي --- درخت خربزه الله اكبر !
درخت هر چه بارش بيشتر بشه، سرش پائين تر مياد !
درد دل خودم كم بود، اينهم قرقر همسايه !
درد، كوه كوه مياد، مومو ميره !
در دروازه را ميشه بست، اما در دهن مردم و نميشه بست !
در دنيا هميشه بيك پاشنه نميچرخه !
در دنيا يه خوبي ميمونه يه بدي !
در ديزي وازه، حياي گربه كجا رفته !
در زمستان، الو، به از پلوه !
در زمستان يه جل بهتر از يه دسته گله !
درزي در كوزه افتاد !
در زير اين گنبد آبنوسي، يكجا عزاست يكجا عروسي !
درس اديب اگر بود زمزمه محبتي --- جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را . (( نظيري نيشابوري ))
در شهر كورها يه چشمي پادشاست !
در شهر ني سواران بايد سوار ني شد !
در عفو لذتيست كه در انتقام نيست !
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست ! (( حافظ شيرازي ))
در كف شير نر خونخواره اي --- غير از تسليم و رضا كو چاره اي ؟
در مجلس خود راه مده همچو مني را --- كافسرده دل افسرده كند انجمني را !
درم داران عالم را كرم نيست --- كريمان را بدست اندر درم نيست !
در مسجده، نه كند نيست نه سوزوندني !
در نمك ريختن توي ديگ بايد به مرد پشت كرد !
درويش از ده رانده، ادعاي كدخدائي كند !
درويش موميائي، هي ميگي و نميائي !
درويش را گفتند : در دكانتو ببند دهنشو هم گذاشت !
در، هميشه بيك پاشنه نميگرده !
درهفت آسمان يك ستاره نداره !
دزد،آب گرون ميخوره !
دزد بازار آشفته ميخواهد!
دزد باش و مرد باش !
دزد به يك راه ميرود، صاحب مال به هزار راه !
دزد حاضر و بز حاضر !
دزد ناشي به كاهدون ميزنه !
دزدي آنهم شلغم ؟ !
دزدي كه نسيم را بدزدد دزد است !
دست بالاي دست بسيار است . (( در جهان پيل مست بسيار است ... ))
دست به دنبك هر كي بزني صدا ميده !
دست بريده قدر دست بريده را ميدونه !
دست بشكند در آستين، سر بشكند دركلاه !
دست بيچاره چون بجان نرسد --- چاره جز پيرهن دريدن نيست !
دست بي هنر كفچه گدئيست !
دست پشت سر نداره !
دست پيش را گرفته كه پس نيفته !
دستت چربه، بمال سرت !
دستت چو نميرسد به خانم --- درياب كنيز مطبخي را !
دستت چو نميرسد به كوكو، خشكه پلو را فرو كو !
دست تنگي بدتر از دلتنگي است !
دست خالي براي تو سر زدن خوبه !
دست در كاسه و مشت در پيشاني !
دست، دست را ميشناسه !
دست دكاندار تلخ است !
دست راست را از چپ نميشناسه !
دستش به خر نميرسه پالان خر را بر ميدارد !
دستش به دم گاو بند شده !
دستش به عرب و عجم بند شده است !
دستش بدهنش ميرسه !
دستش در كيسه خليفه است !
دستش را به كمرش گرفته كه از بيگي نيفته !
دستش شيره ايست يا دستش چسبناك است !
دستش را توي حنا گذاشت !
دست شكسته بكار ميره، دل شكسته بكار نميره !
دست شكسته وبال گردنه !
دستش نمك نداره !
دست كار دل و نميكنه و دل كار دست و نميكنه !
دستش كجه !
دست كه به چوب بردي گربه دزده حساب كار خودشو ميكنه !
دست كه بسيار شد بركت كم مي شود !
دست ما كوتاه و خرما بر نخيل . (( پاي ما لنگ است و منزل بس دراز )) (( حافظ شيرازي ))
دست ننت درد نكنه !
دست و روت را بشور منم بخور !
دست و رويش را با آب مرده شور خانه شسته است !
دستي را كه حاكم ببره خون نداره يا ديه نداره !
دستي را كه نميتوان بريد بايد بوسيد !
دستي را كه از من بريد، خواه سگ بخورد خواه گربه !
دشمنان در زندن با هم دوست شوند !
دشمن دانا بلندت ميكند --- بر زمينت ميزند نادان دوست !
دشمن دانا كه غم جان بود --- بهتر از دوست كه نادان بود . (( نظامي ))
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد . (( داني كه چه گفت زال با رستم گرد )) (( سعدي ))
دعا خانه صاحبش را ميشناسد !
دعا كن (( الف )) بميره يا دعا كن بابات بميره !
دعوا سر لحاف ملا نصرالدين بود !
دلاكها كه بيكار ميشوند سر هم را ميتراشند !
دل بيغم دراين عالم نباشد --- اگر باشد بني آدم نباشد .
دل سفره نيست كه آدم پيش هر كس باز كنه !
دلش درو طاقچه نداره !
دلم خوشه زن بگم اگر چه كمتر از سگم !
دلو هميشه از چاه درست در نمياد !
دماغش را بگيري جانش در مياد !
دم خروس از جيبش پيداست !
دمش را توي خمره زده است !
دندن اسب پيشكشي را نميشمارند !
دنده را شتر شكست، تاوانش را خر داد !
دنيا پس از مرگ ما، چه دريا چه سراب !
دنيا دمش درازه !
دنيا جاي آزمايش است، نه جاي آسايش !
دنيا، دار مكافاته !
دنيا را آب ببره او راخواب ميبره !
دنيا را هر طور بگيري ميگذره !
دنيايش مثل آخرت يزيده !
دنيا محل گذره !
دو تا در را پهلوي هم ميگذارند براي اينست كه به درد هم برسند !
دو خروس بچه از يك مرغ پيدا ميشوند، يكي تركي ميخونه يكي فارسي !
دود از كنده بلند ميشه !
دود، روزنه خودشو پيدا ميكنه !
دو دستماله ميرقصه !
دور اول و بد مستي ؟
دور دور ميرزا جلاله ، يك زن به دو شوهر حلاله !
دوري و دوستي !
دوست آنست كه بگرياند. دشمن آنست كه بخنداند !
دوست همه كس، دوست هيچكس نيست !
دوستي بدوستي در، جو بيار زرد آلو ببر !
دوستي دوستي از سرت ميكنند پوستي ؟!
دوصد گفته چو نيم كردار نيست !
دو صد من استخوان بايد كه صدمن بار بردارد !
دوغ در خانه ترش است !
دوغ و دوشاب در نظرش يكيست !
دو قرت و نيمش باقيه !
دو قرص نان اگر از گندم است و گر از جو --- دوتاي جامه اگر كهنه است و گر از نو .
هزار مرتبه بهتر بنزد ابن يمين --- زفرمملكت كيقباد و كيخسرو .
ده انگشت را خدا برابر نيافريده !
ده، براي كدخدا خوبه و برادرش !
ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند .
دهنش آستر داره !
دهنش چاك و بست نداره !
دهن مردم را نميشود بست !
دهنه جيبش را تار عنكبوت گرفته !
ديده مي بينه، دل ميخواد !
دير آمده زود ميخواد بره !
دير زائيده زود ميخواد بزرگ كنه !
ديشب همه شب كمچه زدي كو حلوا ؟!
ديگ به ديگ ميگه روت سياه ، سه پايه ميگه صل علي !
ديگران كاشتند ما خورديم، ما ميكاريم ديگران بخورند !
ديگ ملا نصرالدين است !
ديوار حاشا بلنده !
ديوار موش داره ، موش هم گوش داره !
ديوانه چو ديوانه به بيند خوشش آيد !

« ذ »
ذات نايافته از هستي بخش --- كي تواند كه شود هستي بخش ؟! (( جامي ))
ذره ذره كاندرين ارض و سماست --- جنس خود را همچو كاه و كهرباست . ((مولوي ))
ذره ذره جمع گردد وانگهي دريا شود .

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۰:۴۹ قبل از ظهر
« ر »



راستي هيبت اللهي يا ميخواهي منو بترسوني ؟!
راه دزد زده تا چهل روز امنه !
راه دويده، كفش دريده !
رحمت بكفن دزد اولي !
رخت دو جاري را در يك طشت نميشه شست !
رستم است و يكدست اسلحه !
رستم در حمام است !
رستم صولت و افندي پيزي !
رسيده بود بلايي ولي به خير گذشت . (( نريخت درد مي و محتسبز دير گذشت ... )) (( آصفي هروي ))
رطب خورده كي منع رطب چون كند !
رفت زير ابروش را برداره چشمش را هم كور كرد !
رفت به نان برسه بجان رسيد !
رفتم ثواب كنم كباب شدم !
رفتم خونه خاله دلم واشه ، خاله خسبيد دلم پوسيد !
رفتم شهر كورها ، ديدم همه كور، منهم كور !
رقاصه نميتونست برقصه ميگفت زمين كجه !
رند را بند و قحبه را پند سود نكند !
رنگم ببين و حالمو نپرس !
روبرو خاله و پشت سر چاله !
روده بزرگه روده كوچيكه رو خورد !
روز از نو، روزي از نو !
روز گار آئينه را محتاج خاكستر كند !
روزگار است اينكه گه عزت دهد و گه خوار دارد --- چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد .(( قائم مقام فراهاني ))
روزه خوردنشو ديدم، ولي نماز كردنش را نديده ام !
روزي به قدمه !
روزي گريه دست زن شلخته است !
روضه خوان پشمه چال است !
روغن چراغ ريخته وقف امامزاده !
روغن روي روغن ميره ، بلغور، خشك ميمونه !
رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز --- تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني . (( عبيد زاكاني ))
روي گدا سياهه ولي كيسه اش پره !
ريسمان سوخت و كجيش بيرون نرفت !
ريش و قيچي هر دو در دست شماست !

« ز »
ز آب خرد، ماهي خرد خيزد --- نهنگ آن به كه از دريا گريزد !
زاغم زد و زو غم زد، پس مانده كلاغ كورم زد !
زبان بريده بكنجي نشسته صم بكم --- به از كسي كه نباشد زبانش اندر حكم . (( سعدي ))
زبان خر را خلج ميدونه !
زبان خوش، مار را از سوراخ بيرون ميآورد !
زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد --- بهوش باش كه سر در سر زبان نكني .
زبان گوشت است بهر طرف كه بچرخاني ميچرخه !
زخم زبان از زخم شمشير بدتره !
زدي ضربتي ضربتي نوش كن !
زرد آلو را ميخورند براي هسته اش !
زرنگي زياد فقر ميآره !
زرنگي زياد مايه جوانمرگيست !
ز عشق تا بصبوري هزار فرسنگ است ! (( دلي كه عاشق و صابر بود مگر سنگ است ؟ )) (( سعدي ))
زعفران كه زياد شد بخورد خر ميدهند !
زكوة تخم مرغ يك دانه پنبه دونه است !
زمانه ايست كه هر كس بخود گرفتار است ! (( تو هم در آينه حيران حسن خويشي ... )) (( آصفي هروي ))
زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز!
زمستان رفت و رو سياهي به زغال موند !
زن آبستن گل ميخوره اما گل داغستان !
زن ازغازه سرخ رو شود و مرد از غزا !
زن بد را اگر در شيشه هم بكنند كار خودشو ميكنه !
زن بلاست ، اما الهي هيچ خانه اي بي بلا نباشه !
زن بيوه را ميوه اش ميخواهند !
زن تا نزائيده دلبره، وقتيكه زائيد مادره !
زن جوان را تيري به پهلو نشيند به كه پيري !
زن راضي، مرد راضي، گور پدر قاضي !
زن سليطه سگ بي قلاده است !
زن كه رسيد به بيست، بايد بحالش گريست !
زنگوله پاي تابوت !
زن نجيب گرفتن آسونه، ولي نگهداريش مشكله !
زن و شوهر جنگ كنند، ابلهان باور كنند !
زني كه جهاز نداره، اينهمه ناز نداره !
زورش بخر نميرسه پالون خر را بر ميداره !
زور داري، حرفت پيشه !
زور دار پول نميخواد، بي زور هم پول نميخواد !
زهر طرف كه كشته شود اسلام است !
زير اندزش زمين است و رواندازش آسمون !
زير پاي كسي پوست خربزه گذاشتن !
زير دمش سست است !
زير ديگ اتش است و زير آدم آدم !
زير سرش بلنده !
زير شالش قرصه !
زير كاسه نيم كاسه ايست .
زيره به كرمان ميبره !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۰:۵۸ قبل از ظهر
« س »
سال به دوازده ماه ما مي بينيم يكدفعه هم تو ببين !
سال به سال دريغ از پارسال !
سالها ميگذاره تا شنبه به نوروز بيفته !
سالي كه نكوست از بهارش پيداست !
سبوي خالي را بسبوي پر مزن !
سبوي نو آب خنك دارد !
سبيلش آويزان شد !
سبيلش را بايد چرب كرد !
سپلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيزت برسد !
سخن خود تو كجا شنيدي، اونجا كه حرف مردمو شنيدي !
سر بريده سخن نگويد !
سر بزرگ بلاي بزرگ داره !
سر بشكنه در كلاه، دست بشكنه در آستين !
سر بي صاحب ميتراشه !
سر بيگناه، پاي دار ميره اما بالاي دار نميره !
سر پيري و معركه گيري !
سر تراشي را از سر كچل ما ميخواد ياد بگيره !
سر حليم روغن ميرود !
سر خر باش، صاحب زر باش !
سر را با پنبه ميبرد !
سر را قمي مي شكنه تاوانش را كاشي ميده !
سر زلف تو نباشد سر زلف دگري !
سرش از خودش نيست .
سرش به تنش زيادي ميكنه !
سرش به كلاش ميارزه !
سرش بوي قرمه سبزي ميده !
سرش توي حسابه !
سرش توي لاك خودشه !
سرش جنگه اما دلش تنگه !
سرش را پيراهن هم نميدونه !
سر قبري گريه كن كه مرده توش باشه !
سر قبرم كثافت نكن از فاتحه خواندنت گذشتم !
سر كچل را سنگي و ديوانه را دنگي !
سر كچل و عرقچين !
سركه مفت از عسل شيرين تره !
سركه نقد بهتر از حلواي نسيه است !
سركه نه در راه عزيزان بود --- بار گرانيست كشيدن بدوش ! (( سعدي ))
سر گاو توي خمره گير كرده !
سر گنجشكي خورده !
سر گنده زير لحافه !
سرم را ميشكنه نخودچي جيبم ميكنه !
سرم را سرسري متراش اي استاد سلماني --- كه ما هم در ديار خود سري داريم و ساماني .
سرنا را از سر گشادش ميزنه !
سرناچي كم بود يكي هم از غوغه اومد !
سري را مه درد نيمكند دستمال مبند !
سري كه عشق ندارد كدوي بي بار است . (( لبي كه خنده ندارد شكاف ديوار است ... ))
سري كه عشق ندارد كدوي بي بار است . (( لبي كه خنده ندارد شكاف ديوار است ... ))
سزاي گرانفروش نخريدنه !
سسك هفت تا بچه ميآره يكيش بلبله !
سفره بي نان جله، كوزه بي آب گله !
سفره نيفتاده ( نينداخته ) بوي مشك ميده !
سفره نيفتاده يك عيب داره ! سفره افتاده هزار عيب !
سفيد سفيد صد تومن، سرخ و سفيد سيصد تومن، حالا كه رسيد به سبزه هر چي بگي ميارزه !
سقش سياه است !
سگ بادمش زير پاشو جارو ميكنه !
سگ باش، كوچك خونه نباش !
سگ پاچه صاحبش را نميگيره !
سگ، پدر نداشت سراغ حاج عموشو ميگرفت !
سگ چيه كه پشمش باشه !
سگ درحضور به از برادر دور !
سگ در خانه صاحبش شيره !
سگ داد و سگ توله گرفت !
سگ دستش نميشه داد كه اخته كنه !
سگ را كه چاق كنند هار ميشه !
سگ زرد برادر شغاله !
سگست آنكه با سگ رود در جوال !
سگ سفيد ضرر پنبه فروشه !
سگ سير دنبال كسي نميره !
سگش بهتر از خودشه !
سگ كه چاق سد گوشتش خوراكي نميشه !
سگ گر و قلاده زر ؟!
سگ ماده در لانه، شير است !
سگ نازي آباده، نه خودي ميشناسه نه غريبه !
سگ نمك شناس به از آدم ناسپاس !
سگي به بامي جسته گردش به ما نشسه !
سگي كه براي خودش پشم نميكند براي ديگران كشك نخواهد كرد !
سگي كه پارس كنه ، نميگيره !
سلام روستائي بي طمع نيست !
سنده را انبر دم دماغش نميشه برد !
سنگ به در بسته ميخوره !
سنگ بزرگ علامت نزدنه !
سنگ بنداز بغلت واشه !
سنگ خاله قورباغه را گرو ميكشه !
سنگ كوچك سر بزرگ را ميشكنه !
سنگ مفت، گنجشك مفت !
سنگي را كه نتوان برداشت بايد بوسد و گذاشت !
سواره از پياده خبر نداره، سير از گرسنه !
سودا، به رضا، خويشي بخوشي .
سودا چنان خوشست كه يكجا كند كسي ! (( دنيا و آخرت به نگاهي فروختيم )) (( قصاب كاشاني ))
سودا گر پنير از شيشه ميخوره !
سوداي نقد بوي مشك ميده !
سوراخ دعا را گم كرده !
سوزن، همه را ميپوشونه اما خودش لخته !
سوسكه از ديوار بالا ميرفت مادرش ميگفت : قربون دست و پاي بلوريت !
سهره ( سيره ) رنگ كرده را جاي بلبل ميفروشه !
سيب سرخ براي دست چلاق خوبه ؟!
سيب مرا خوردي تا قيامت ابريشم پس بده !
سيبي كه بالا ميره تا پائين بياد هزار چرخ ميخوره !
سيبي كه سهيلش نزند رنگ ندارد ! (( تعليم معلم بكسي ننگ ندارد ))
سيلي نقد به از حلواي نسيه !

« ش »
شاگرد اتو گرم، سرد ميارم حرفه، گرم ميارم حرفه !
شاه خانم ميزاد، ماه خانم درد ميكشه !
شاه مي بخشه شيخ عليخان نمي بخشه !
شاهنامه آخرش خوشه !
شب دراز است و قلندر بيكار !
شب سمور گذشت و لب تنور گذشت !
شب عيد است و يار از من چغندر پخته ميخواهد --- گمانش ميرسد من گنج قارون زير سر دارم !
شبهاي چهارشنبه هم غش ميكنه !
شپش توي جيبش سه قاب بازي ميكنه !
شپش توي جيبش منيژه خانومه !
شتر اگر مرده هم باشد پوستش بار خره !
شتر بزرگه زحمتش هم بزرگه !
شتر پير شد و شاشيدن نياموخت !
شتر خوابيده شم بلندتر از خر ايستاده است !
شتر در خواب بيند پنبه دانه --- گهي لف لف خورد گه دانه دانه !
شتر ديدي نديدي ؟!
شتر را چه به علاقه بندي ؟
شتر را گفتند : چرا شاشت از پسه ؟ گفت : چه چيزم مثل همه كسه !
شتر را گفتند : چرا گردنت كجه ؟ گفت : كجام راسته !
شتر را گفتند : چكاره اي ؟ گفت : علاقه بندم . گفتند : از دست و پنجه نرم و نازكت پيداست !
آن يكي مي گفت استر را كه هي --- از كجا مي آيي اي فرخنده پي
گفت : از حمام گرم كوي تو --- گفت : خود پيداست از زانوي تو !
شتر را گم كرده پي افسارش ميگرده !
شتر سواري دولا دولا نميشه !
شتر كه نواله ميخواد گردن دراز ميكنه !
شتر كجاش خوبه كه لبش بده ؟!
شتر گاو پلنگ !
شتر مرد و حاجي خلاص !
شتر مرغ را گفتند : بار بردار . گفت : من مرغم . گفتند : پرواز كن . گفت : من شترم !
شترها را نعل ميكردند، كك هم پايش را بلند كرد !
شراب مفت را قاضي هم ميخوره !
شريك اگر خوب بود خدا هم شريك ميگرفت !
شريك دزد و رفيق قافله !
شست پات توي چشمت نره !
شش ماهه به دنيا اومده !
شعر چرا ميگي كه توي قافيه اش بموني ؟!
شغال، پوزش بانگور نميرسه ميگه ترشه !
شغال ترسو انگور خوب نميخوره !
شغال كه از باغ قهر كنه منفعت باغبونه !
شغالي كه مرغ ميگيره بيخ گوشش زرده !
شكمت گوشت نو بالا آورده !
شكم گشنه، گوز فندقي !
شلوار نداره، بند شلوارش را مي بنده !
شمر جلودارش نميشه !
شنا بلد نيست زير آبكي هم ميره !
شنا بلد نيست زير آبكي هم ميره !
شنونده بايد عاقل باشه !
شنيدي كه زن آبستن گل ميخوره اما نميدوني چه گلي !
شوهر كردم وسمه كنم نه وصله كنم !
شوهر برود كاروانسرا، نونش بياد حرمسرا !
شوهرم شغال باشد، نونم در تغار باشد !
شير بي يال و اشكم كه ديد --- اينچنين شيري خدا هم نافريد . (( مولوي ))

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۰۶ قبل از ظهر
« ص »
صابونش به جامه ما خورده !
صبر كوتاه خدا سي ساله !
صداش صبح در مياد !
صد پتك زرگر، يك پتك آهنگر !
صد تا گنجشك با زاق و زوقش نيم منه !
صد تا چاقو بسازه، يكيش دسته نداره !
صد تومن ميدم كه بچه ام يكشب بيرون نخوابه وقتي خوابيد ، چه يكشب چه هزار شب !
صد رحمت به كفن دزد اولي !
صد سال گدائي ميكنه هنوز شب جمعه را نميدونه !
صد سر را كلاه است و صد كور را عصا !
صد من پرقو يكمشت نيست !
صد من گوشت شكار به يك چس تازي نميارزه !
صد موش را يك گربه كافيه !
صفراش به يك ليمو مي شكنه !
صنار جيگرك سفره قلمگار نمي خواد !
صنار ميگيرم سگ اخته ميكنم، يه عباسي ميدم غسل ميكنم !
« ض »
ضرب خورده جراحه !
ضرر را از هر جا جلوشو بگيري منفعته !
ضامن روزي بود روزي رسان !
ضرر بموقع بهتر از منفعت بيموقعه !
ضرر كار كن، كار نكردنه !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۲۴ قبل از ظهر
« ط »
طاس اگر نيك نشيند همه كس نراد است !
طالع اگر اري برو دمر بخواب !
طاووس را به نقش و نگاري كه هست خلق --- تحسين كنند و او خجل از پاي زشت خويش !(( سعدي ))
طبل تو خاليست !
طبيب بيمروت، خلق را رنجور ميخواهد !
طشت طلا رو سرت بگير و برو !
طعمه هر مرغكي انجير نيست !
طمع آرد بمردان رنگ زردي !
طمع پيشه را رنگ و رو زرده !
طمع را نبايد كه چندان كني --- كه صاحب كرم را پشيمان كني !
طمع زياد مايه جونم مرگي ( جوانمرگي ) است !
طمعش از كرم مرتضي علي بيشتره !
« ظ »
ظالم پاي ديوار خودشو ميكنه !
ظالم دست كوتاه !
ظالم هميشه خانه خرابه !
ظاهرش چون گور كافر پر حلل --- باطنش قهر خدا عزوجل !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۳۸ قبل از ظهر
« ع »
عاشقان را همه گر آب برد --- خوبرويان همه را خواب برد . (( ايرج ميرزا ))
عاشق بي پول بايد شبدر بچينه !
عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم !
عاشقي پيداست از زاري دل --- نيست بيماري چو بيماري دل . (( مولوي ))
عاشقي شيوه رندان بلا كش باشد ! (( حافظ ))
عاشقي كار سري نيست كه بر بالين است ! (( سعدي ))
عاقبت جوينده بابنده بود ! (( مولوي))
عاقبت گرگ زاده گرگ شود --- گر چه باآدمي بزرگ شود . (( سعدي ))
عاقل بكنار آب تا پل ميجست --- ديوانه پا برهنه از آب گذشت !
عاقل گوشت ميخوره، بي عقل بادمجان !
عالم بي عمل، زنبور بي عسله !
عالم شدن چه آسون آدم شدن چه مشكل !
عالم ناپرهيزكار، كوريست مشعله دار !
عبادت بجز خدمت خلق نيست --- به تسبيح و سجاده و دلق نيست ! (( سعدي ))
عجب كشگي سابيديم كه همش دوغ پتي بود !
عجله، كار شيطونه !
عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد !
عذر بدر از گناه !
عروس بي جهاز، روزه بي نماز، دعاي بي نياز، قرمه بي پياز !
عروس تعريفي عاقبت شلخته در آمد !
عروس كه بما رسيد شب كوتاه شد !
عروس مردني را گردن مادر شوهر نگذاريد !
عروس مياد وسمه بكشه نه وصله بكنه !
عروس نميتونست برقصه ميگفت : زمين كجه !
عروس را كه مادرش تعريف كنه براي آقا دائيش خوبه !
عروس كه مادر شوهر نداره اهل محل مادر شوهرشند !
عزيز كرده خدا را نميشه ذليل كرد !
عزيز پدر و مادر !
عسس بيا منو بگير !
عسل در باغ هست و غوره هم هست !
عسل نيستي كه انگشتت بزنند !
عشق پيري گر بجنبد سر به رسوائي زند !
عقد پسر عمو و دختر عمو را در آسمان بسته اند !
عقلش پاره سنگ بر ميداره !
عقل كه نيست جون در عذابه !
عقل مردم به چشمشونه !
عقل و گهش قاطي شده !
علاج واقعه پيش از وقوع بايد كرد . (( ... دريغ سود ندارد چو رفت كار از دست )) (( سعدي ))
علاج بكن كز دلم خون نيايد . (( سرشك از رخم پاك كردن چه حاصل ... )) (( مير والهي))
علف بدهان بزي بايد شيرين بياد !
عيدت را اينجا كردي نوروزت را برو جاي ديگه !

« غ »
غاز ميچرونه !
غربال را جلوي كولي گرفت و گفت : منو چطور مي بيني ؟ گفت : هر طور كه تو منو ميبيني !
غلام به مال خواجه نازد و خواجه به هر دو !
غليان بكشيم يا خجالت ! (( مائيم ميان اين دو حالت ... ))
غم مرگ برادر را برادر مرده ميداند !
غوره نشده مويز شده است !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۲:۰۴ بعد از ظهر
« ف »
فردا كه برمن و تو وزد باد مهرگان --- آنگه شود پديد كه نامرد و مرد كيست ؟ (( ناصر خسرو))
فرزند بي ادب مثل انگشت ششمه، اگر ببري درد داره ، اگر هم نبري زشته !
فرزند عزيز نور ديده --- از دبه كسي ضرر نديده !
فرزند كسي نميكند فرزندي --- گر طوق طلا به گردنش بر بندي !
فرزند عزيز دردونه، يا دنگه يا ديوونه !
فرشش زمينه، لحافش آسمون !
فرش، فرش قالي، ظرف، ظرف مس، دين، دين محمد !
فضول را بجهنم بردند گفت : هيزمش تره !
فقير، در جهنم نشسته است !
فكر نان كن كه خربزه آبه !
فلفل نبين چه ريزه بشكن ببين چه تيزه !
فلك فلك، بهمه دادي منقل، به ما ندادي يك كلك !
فواره چون بلند شود سرنگون شود !
فيل خوابي مي بيند و فيلبان خوابي !
فيلش ياد هندوستان كرده !
فيل و فنجان !
فيل زنده اش صد تومنه، مرده شم صد تومنه !

« ق »

قاپ قمار خونه است !
قاتل بپاي خود پاي دار ميره !
قاچ زين را بگير اسب دواني پيشكشت !
قاشق سازي كاري نداره، مشت ميزني توش گود ميشه، دمش را ميكشي دراز ميشه !
قاشق نداري آش بخوري نونتو كج كن بيل كن !
قاطر را گفتند : پدرت كيست ؟ گفت : اسب آقادائيمه !
قاطر را گفتند : پدرت كيست ؟ گفت : اسب آقادائيمه !
قاطر پيش آهنگ آخرش توبره ميشه !
قبا سفيد قبا سفيده !
قباي بعد از عيد براي گل منار خوبه !
قدر زر، زرگر شناسد قدر گوهر، گوهري .
قران كنند حرز و امام مبين كشند ! (( ياسين كنند ورد وبه طاها كشند تيغ ... ))
قربون برم خدا رو، يك بام و دو هوا رو، اينور بام گرما را اون ور بام سرمارو !
قربون بند كيفتم، تا پول داري رفيقتم !
قربون سرت آقا ناشي، خرجم با خودم آقام تو باشي !
قربون چشمهاي بادوميت - ننه من بادوم !
قربون چماق دود كشت كاه، بده جوش پيشكشت !
قرض كه رسيد به صد تومن، هر شب بخور قيمه پلو !
قسمت را باور كنم يا دم خروس را ؟!
قسم نخور كه باور كردم !
قلم ، دست دشمنه !
قم بيد و قنبيد، اونهم امسال نبيد !
قوم و خويش، گوشت هم را ميخورند استخوان هم را دور نميندازند .

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۲:۱۵ بعد از ظهر
« ک »
كاچي بهتر از هيچي است !
كار از محكم كاري عيب نميكنه !
كار بوزينه نيست نجاري !
كار خر و خوردن يابو !
كارد، دسته خودشو نمي بره !
كار نباشه زرنگه !
كار، نشد نداره !
كار هر بز نيست خرمن كوفتن --- گاو نر ميخواهد و مرد كهن .
كاري بكن بهر ثواب - نه سيخ بسوزه نه كباب !
كاسه گرمتر از آش !
كاسه جائي رود كه شاه تغار باز آيد !
كاسه را كاشي ميشكنه، تاوانش را قمي ميده !
كاشكي را كاشتند سبز نشد !
كاشكي ننم زنده ميشد - اين دورانم ديده ميشد !
كافر همه را بكيش خود پندارد !
كاه از خودت نيست كاهدون كه از خودته !
كاه بده، كالا بده، دو غاز و نيم بالا بده !
كاه پيش سگ، استخوان پيش خر !
كاه را در چشم مردم مي بينه كوه را در چشم خودش نمي بينه !
كاهل به آب نميرفت، وقتي ميرفت خمره ميبرد !
كباب پخته نگردد مگر به گرديدن !
كبكش خروس ميخونه !
كپه هم با فعله است ؟!
كجا خوشه؟ اونجا كه دل خوشه !
كج ميگه اما رج ميگه !
كچلي را گفتند: چرا زلف نميگذاري ؟ گفت : من از اين قرتي گريها خوشم نمياد !
كچل نشو كه همه كچلي بخت نداره !
كچليش، كم آوازش !
كدخدا را ببين ، ده را بچاپ !
كرايه نشين، خوش نشينه !
كرم داران عالم را درم نيست --- درم داران عالم را كرم نيست !
كرم درخت از خود درخته !
كژدم را گفتند: چرا بزمستان در نميآئي ؟ گفت : بتابستانم چه حرمت است كه در زمستان نيز بيرون آيم ؟!
كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست ! (( هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار ))[[ حافظ ]]
كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من !
كسي دعا ميكنه زنش نميره كه خواهر زن نداشته باشه !
كسي را در قبر ديگري نمي گذارند !
كسي كه از آفتاب صبح گرم نشد از آفتاب غروب گرم نميشه !
كسي كه از گرگ ميترسه گوسفند نگه نميداره !
كسي كه را مادرش زنا كنه، با ديگران چها كنه !
كسي كه منار ميدزده ، اول چاهش را ميكنه !
كسي كه خربزه مي خوره، پاي لرزش هم ميشينه !
كشته از بسكه فزونست كفن نتوان كرد !
كفاف كي دهد اين باده بمستي ما --- خم سپهر تهي شد ز مي پرستي ما .
كف دستي كه مو نداره از كجاش ميكنند ؟!
كفتر صناري، ياكريم نميخونه !
كفتر چاهي جاش توي چاهه !
كفشات جفت ، حرفات مفت !
كفشاش يكي نوحه ميخونه، يكي سينه ميزنه !
كفگيرش به ته ديگ خورده !
كلاغ آمد چريدن ياد بگيره پريدن هم يادش رفت !
كلاغ از وقتي بچه دار شد ، شكم سير بخود نديد !
كلاغ از باغمون قهر كرد، يك گردو منفعت ما !
كلاغ از باغمون قهر كرد، يك گردو منفعت ما !
كلاغ خواست راه رفتن كبك را ياد بگيره راه رفتن خودش هم يادش رفت !
كلاغ، روده خودش در آمده بود اونوقت ميگفت : من جراحم !
كلاغ سر لونه خودش قارقار نميكنه !
كل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي !
كلاه را كه به هوا بيندازي تا پائين بيايد هزار تا چرخ ميخوره !
كلاه كچل را آب برد گفت : براي سرم گشاد بود !
كلفتي نون را بگير و نازكي كار را !
كلوخ انداز را پاداش سنگ است --- جواب است اي برادر اين نه جنگ است .
كله اش بوي قرمه سبزي ميده !
كله پز برخاست سگ جايش شنست !
كله گنجشكي خورده !
كمال همنشين در من اثر كرد --- وگر نه من همان خاكم كه هستم . [[ سعدي]]
كم بخور هميشه بخور !
كمم گيري كمت گيرم - نمرده ماتمت گيرم !
كنار گود نشسته ميگه لنگش كن !
كند همجنس با همجنس پرواز ! (( كبوتر با كبوتر باز با باز ...))
كنگر خورده لنگر انداخته !
كور از خدا چي ميخواهد ؟ دو چشم بينا !
كور خود و بيناي مردم !
كورشه اون دكانداري كه مشتري خودشو نشناسه !
كور را چه به شب نشيني !
كور كور را ميجوره آب گودال را !
كور هر چي توي چنته خودشه خيال ميكنه توي چنته رفيقش هم هست !
كوري دخترش هيچ، داماد خوشگل هم ميخواهد !
كوزه خالي، زود از لب بام ميافته !
كوزه گر از كوزه شكسته آب ميخوره !
كوزه نو آب خنك داره !
كوزه نو دو روز آب را سرد نگه ميداره !
كوسه دنبال ريش رفت سيبيلشم از دست داد !
كوسه و ريش پهن !
كو فرصت ؟!
كوه بكوه نميرسه، آدم به آدم ميرسه !
كوه ، موش زائيده !


« گ »
گابمه و آبمه و نوبت آسيابمه !
گاو پيشاني سفيده !
گاوش زائيده !
گاو نه من شير !
گاه باشد كه كودك نادان --- بغلط بر هدف زند تيري !
گاهي از سوراخ سوزن تو ميره گاهي هم از دروازه تو نميره !
گدارو كه رو بدي صاحبخونه ميشه !
نرمي ز حد مبر كه چو دندان مار ريخت ---- هر طفل ني سوار كند تازيانه اش ! [[ صائب]]
گذر پوست به دباغخانه ميافته !
گر بدولت برسي مست نگردي مردي !
گر بري گوش و گر زني دمبم --- بنده از جاي خود نمي جنبم !
گربه براي رضاي خدا موش نميگيره !
گربه تنبل را موش طبابت ميكنه !
گربه دستش به گوشت نميرسه ميگه بو ميده !
گربه را دم حجله بايد كشت !
گربه را اگر در اطاق حبس كني پنجه بروت ميزنه !
گربه را گفتند : گهت درمونه خاك پاشيد روش !
گربه روغن ميخوره خانم دهنش بو ميكنه !
گربه شب سموره !
گربه شير است در گرفتن موش --- ليك موش است در مصاف پلنگ !
گربه مسكين اگر پر داشتي --- تخم گنجشك از زمين بر داشتي !
گر تو بهتر ميزني بستان بزن !
گر تو قرآن بدين نمط خواني --- ببري رونق مسلماني را ! [[ سعدي]]
گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را ! (( در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند ... )) [[ حافظ]]
گر جمله كائنات كافر گردند --- بر دامن كرياش ننشيند گرد !
گر حكم شود كه مست گيرند --- درشهرهر آنچه هست گيرند !
گر در همه دهر يك سر نيشتر است --- بر پاي كسي رود كه از همه درويشتر است !
گر در يمني چو با مني پيش مني --- ور پيش مني چو بي مني در يمني !
گرد نام پدر چه ميگردي ؟ --- پدر خويش باش اگر مردي ! [[ سعدي]]
گرز به خورند پهلوون !
گر زمين و زمان بهم دوزي --- ندهندت زياده از روزي !
گر صبر كني ز غوره حلوا سازيم !
گر گدا كاهل بود تقصير صاحب خانه چيست ؟!
گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده !
گرهي كه با دست باز ميشه نبايد با دندان باز كرد !
گفت پيغمبر كه چون كوبي دري --- عاقبت زآن در برون آيد سري !
گفت : چشم تنگ دنيا دار را --- يا قناعت پر كند يا خاك گور ![[ سعدي]]
گفت : چشم تنگ دنيا دار را --- يا قناعت پر كند يا خاك گور ![[ سعدي]]
گفت : خونه قاضي عروسيست . گفت : بتو چه؟ گفت : مرا هم دعوت كرده اند . گفت : بمن چه ؟!
گفت : استاد! شاگردان از تو نميترسند. گفت : منهم از شاگردها نميترسم !
گفتند : خرس تخم ميذاره يا بچه ؟ گفت : از اين دم بريده هر چي بگي بر مياد!
گفتند : خربزه و عسل با هم نميسازند . گفت : حالا كه همچين ساخته اند كه دارند منو از وسط بر ميدارند !
گفتند : خربزه و عسل با هم نميسازند . گفت : حالا كه همچين ساخته اند كه دارند منو از وسط بر ميدارند !
گفتند : خربزه ميخوري با هندوانه ؟ گفت : هر دودانه !
گفت : نوري خونه است ؟ گفتند : علاوه بر نوري دخترش هم خونه است . گفت : نور علي نور !
گل زن و شوهر را از يك تغار برداشته اند !
گله گيهات بسرم ايشالاه عروسي پسرم !
گنج بي مار و گل بي خار نيست --- شادي بي غم در اين بازار نيست ! [[ مولوي]]
گنجشك امسال رو باش كه گنجشك پارسالي را قبول نداره !
گنجشك با باز پريد افتاد و ماتحتش دريد !
گنجشك با زاغ زوغش بيست تاش يه قرونه، گاو ميش يكيش صد تومنه !
گندم از گندم برويد جو ز جو ! (( از مكافات عمل غافل نشو ... )) [[ مولوي]]
گندم خورديم از بهشت بيرونمان كردند !
گوساله بسته را ميزنه !
گوسفند امام رضا را تا چاشت نميچرونه !
گوسفند بفكر جونه، قصاب به فكر دنبه !
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من --- آنچه البته بجائي نرسد فريادست ! [[ يغماي جندقي]]
گوشت جوان لب طاقچه است !
گوشت را از ناخن نميشه جدا كرد !
گوشت را از بغل گاو بايد بريد !
گوشت رانم را ميخورم منت قصاب رو نميكشم !
گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض --- ورنه هر سنگ و گلي لؤلؤ مرجان نشود ! [[ حافظ]]
گه جن خورده !
گيرم پدر تو بود فاضل --- از فضل پدر تو را چه حاصل ! [[ نظامي]]
گيرم كه مار چوبه كند تن بشكل مار --- كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست ! [[ خاقاني]]
گيسش را توي آسيا سفيد نكرده !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۲:۲۵ بعد از ظهر
« ل »
لاف در غريبي، گور در بازار مسگرها !
لالائي ميدوني چرا خوابت نميبره !
لب بود كه دندون اومد !
لر اگر ببازار نره بازار ميگنده !
لقمان حكيم را گفتند : ادب از كه آموختي ؟ گفت : از بي ادبان ! [[گلستان سعدي]]
لگد به گور حاتم زده !
لولهنگش آب ميگيره !
ليلي را از چشم مجنون بايد ديد !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۲:۳۳ بعد از ظهر
« م »

ما از خيك دست برداشتيم خيك از ما دست بر نميداره !
ما اينور جوب تو اونور جوب !
ما اينور جوب تو اونور جوب، فحش بده فحش بستون، پيراهن يكي شانزده تومنه !
مادر را دل سوزد، دايه را دامن !
مادر زن خرم كرده، توبره بر سرم كرده !
مادر كه نيست با زن بابا بايد ساخت !
مادر مرده را شيون مياموز !
مارا باش كه از بز دنبه ميخواهيم !
مار بد بهتر بود از يار بد !
مار پوست خودشو ول ميكنه اما خوي خودشو ول نميكنه !
مار تا راست نشه بسوراخ نميره !
مار خورده افعي شده !
مار خيلي از پونه خوشش مياد دم لونه اش سبز ميشه !
مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسه !
مار گير را آخرش مار ميكشه !
مار مهره، هر ماري نداره !
مار هر كجا كج بره توي لونه خودش راست ميره !
ماست را كه خوردي كاسه شو زير سرت بزار !
ماستها را كيسه كردند !
ماست مالي كردن !
ماستي كه ترشه از تغارش پيداست !
ماست نيستي كه انگشتت بزنند !
ما صد نفر بوديم تنها، اونها سه نفر بودند همراه !
ما كه خورديم اما نگي يارو خر بود سيرابيت نپخته بود !
ما كه در جهنم هستيم يك پله پائين تر !
ما كه رسواي جهانيم غم عالم پشمه !
مال است نه جان است كه آسان بتوان داد !
مال بد بيخ ريش صاحبش !
مال به يكجا ميره ايمون به هزار جا !
مالت را خار كن خودت را عزيز كن !
مال خودت را محكم نگهدار همسايه را دزد نكن !
مال خودم مال خودم مال مردمم مال خودم !
مال دنيا وبال آخرته !
مال ما گل مناره، مال مردم زير تغاره !
مال مفت صرافي نداره !
پول باد آورده چند و چون نداره !
مال ممسك ميراث ظالمه !
مال همه ماله، مال من بيت الماله !
ماما آورده را مرده شور ميبره !
ماما كه دو تا شد سر بچه كج در مياد !
ما و مجنون همسفر بوديم در دشت جنون --- او بمطلب ها رسيد و ما هنوز آواره ايم .
ماه درخشنده چو پنهان شود --- شب پره بازيگر ميدان شود !
ما هم تون را ميتابيم هم بوق را ميزنيم !
ماه هميشه زير ابر پنهان نميمونه !
ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است !
ماهي ماهي رو ميخوره، ماهي خوار هر دو را !
ماهي و ماست ؟ عزرائيل ميگه بازم تقصير ماست ؟
مبارك خوشگل بود ابله هم درآورد !
مثقال نمكه خروار هم نمكه !
مثل سيبي كه از وسط نصف كرده باشند !
مثل كنيز ملا باقر !
مرد چهل ساله تازه اول چلچليشه !
مرد خردمند هنر پيشه را --- عمر دو بايست در اين روزگار *** تا به يكي تجربه آموختن --- با دگري تجربه بردن بكار . [[ سعدي ]]
مرد كه تنبوتش دو تا شد بفكر زن نو ميافته !
مرده را رو كه رو بدي بكفن خودش ميرينه !
مردي را پاي دار ميبردند زنش ميگفت : يه شليته گلي براي من بيار !
مردي كه نون نداره اينهمه زبون نداره !
مرغ بيوقت خوان را بايد سر بريد !
مرغ زيرك كه ميرميد از دام - با همه زيركي بدام افتاد !
مرغ گرسنه ارزن در خواب مي بينه !
مرغ، هم تخم ميكمه هم چلغوز!
مرغ همسايه غازه !
مرغي را كه در هواست نبايد به سيخ كشيد !
مرغ يه پا داره !
مرغي كه انجير ميخوره نوكش كجه !
مرگ براي من، گلابي براي بيمار !
مرگ به فقير و غني نگاه نميكنه !
مرگ خر عروسي سگه !
مرگ خوبه اما براي همسايه !
مرگ ميخواهي برو گيلان !
مرگ يه بار شيون يه بار !
مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد ! (( نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ... )) [[ سعدي ]]
مزد خر سور چروني خر سواريست !
مزد دست مهتر چس يابوست !
مسجد نساخته گدا درش ايستاده !
مشتري آخر شب خونش پاي خودشه !
مشك خالي و پرهيز آب !
معامله با خودي غصه داره !
معامله نقد بوي مشك ميده !
معما چو حل گشت آسان شود !
مغز خر خورده !
مفرداتش خوبه اما مرده شور تركيبشو ببره !
مگس به فضله ش بشينه تا مورچه خور دنبالش ميدوه !
مگه سيب سرخ براي دست چلاق خوبه ؟!
مگه كاشونه كه كپه با فعله است ؟
ملا شدن چه آسون، آدم شدن چه مشكل !
ملا نصرالدين صنار ميگرفت سگ اخته ميكرد يكعباسي ميداد ميرفت حموم !
من آنچه شرط بلاغ است با تو ميگويم --- تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال . [[ سعدي ]]
من از بيگانگان هرگز ننالم --- كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد . [[ حافظ]]
من كجا و خليفه در بغداد !
من ميگم خواجه ام تو ميگي چند تا چه داري ؟!
من ميگم نره تو ميگي بدوش !
من ميگم انف، تو نگو انف، تو بگو انف !
من نميگويم سمندر باش يا پروانه باش --- چون بفكر سوختن افتاده اي مردانه باش . [[ مرتضي قليخان شاملو]]
من نوكر حاكمم نه نوكر بادنجان !
موريانه همه چيز خونه را ميخوره جز غم صاحب خونه را !
موش به سوراخ نميرفت جارو به دم بست !
موش چيه كه كله پاچش باشه !
موش زنده بهتر از گربه مرده است !
موش به همبونه ( انبار) كار نداره همبونه به موش كار داره !
موش و گربه كه با هم بسازند دكان بقالي خراب ميشه !
مهتاب نرخ ماست را ميشكنه !
مهره مار داره !
مه فشاند نور و سگ عوعو كند --- هر كسي بر طينت خود مي تند ! [[ مولوي ]]
مهمون بايد خنده رو باشه اگر چه صاحب خونه، خون گريه كنه !
مهمون تا سه روز عزيزه !
مهمون خر صاحبخونه است !
مهمون كه يكي شد صاحبخونه گاو ميكشه !
مهمون مهمون و نميتونه ببينه صاحبخونه هر دو را !
مهمون ناخونده خرجش پاي خودشه !
مهمون هر كي ، و در خونه هر چي !
ميون حق و باطل چهار انگشته !
ميون دعوا حلوا خير نمي كنند !
ميون دعوا نرخ معين ميكنه !
مي بخور، منبر بسوزان، مردم آزاري مكن !
ميخواي عزيز بشي يا دور شو يا كور شو !
ميراث خرس به كفتار ميرسه !
ميراث خوار بهتر از چشته خوره !
ميوه خوب نصيب شغال ميشه !
ميهمان راحت جان است و ليكن چو نفس --- خفه سازد كه فرود آيد و بيرون نرود !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
« ن »



نابرده رنج گنج ميسر نمي شود --- مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد !
ناخوانده بخانه خدا نتوان رفت !
ناز عروس به جهازه !
نازكش داري ناز كن، نداري پاهاتو دراز كن !
نبرد رگي تا نخواهد خداي ! (( اگر تيغ عالم جنبد ز جاي ... ))
نخود توي شله زرد !
نخودچي توي جيبم ميكني اونوقت سرم را ميشكني ؟
نخودچي شو دزديده !
نخود همه آش !
نديد بديد وقتي بديد به خود بريد !
نذر ميكنم واسه سرم خودم ميخورم و پسرم !
نردبون، پله به پله !
نردبون دزدها !
نزديك شتر نخواب تا خواب آشفته نبيني !
نزن در كسي را تا نزنند درت را !
نسيه نسيه آخر بدعوا نسيه !
نشاشيدي شب درازه !
نشسته پاكه !
نفسش از جاي گرم در مياد !
نكرده كار نبرند بكار !
نگاه بدست ننه كن مثل ننه غربيله كن !
نوشدارو بعد از مرگ سهراب !
نوكر باب، شيش ماه چاقه شيش ماه لاغر !
نوكر بي جيره و مواجب تاج سر آقاست !
نوكه اومد به ببازار كهنه مي شه دلازار !
نون اينجا آب اينجا - كجا بروم به از اينجا ؟
نون بدو، آب بدو، تو بدنبالش بدو !
نون بده، فرمون بده !
نون بهمه كس بده، اما نان همه كس مخور !
نونت را با آب بخور منت آبدوغ نكش !
نون خونه رئيسه، سگش هم همراهشه !
نون خودتو ميخوري حرف مردم و چرا ميزني ؟!
نون خود تو ميخوري حليم حاج عباسو هم ميزني ؟!
نون را به اشتهاي مردم نميشه خورد !
نون را بايد جويد توي دهنش گذاشت !
نونش توي روغنه !
نونش را پشت شيشه ميماله !
نون گدائي رو گاو خورد ديگه بكار نرفت !
نون نامردي توي شكم مرد نميمونه !
نون نداره بخوره پياز ميخوره اشتهاش واشه !
نون نكش آب لوله كش !
نه آب و نه آباداني نه گلبانگ مسلماني !
نه آفتاب از اين گرم تر ميشود و نه غلام از اين سياه تر !
نه از من جو، نه از تو دو، بخور كاهي برو راهي !
نه باون خميري نه باين فطيري !
نه به اون شوري شوري نه باين بي نمكي !
نه بباره نه به داره، اسمش خاله موندگاره !
نه بر مرده بر زنده بايد گريست ! (( گر اين تير از تركش رستمي است ... )) [[ فردوسي ]]
نه پسر دنيائيم نه دختر آخرت !
نه پشت دارم نه مشت !
نه پير را براي خر خريدن بفرست نه جوان را براي زن گرفتن !
نه خاني اومده نه خاني رفته !
نه چك زدم نه چونه، عروس اومد به خونه !
نه خود خوري نه كس دهي گنده كني به سگ دهي !
نه در غربت دلم شاد و نه روئي در وطن دارم ! --- الهي بخت برگردد از طالع كه من دارم .
نه در غربت دلم شاد و نه روئي در وطن دارم ! --- الهي بخت برگردد از طالع كه من دارم .
نه دزد باش نه دزد زده !
نه راه پس دارم نه راه پيش !
نه سر پيازم نه ته پياز !
نه سر كرباسم نه ته كرباس !
نه سرم را بشكن نه گردو توي دومنم كن !
نه سيخ بسوره نه كباب ! (( كاري بكن بهر ثواب ... ))
نه عروس دنيا نه داماد آخرت !
نه شير شتر نه ديدار عرب !
نه قم خوبه نه كاشون لعنت به هر دوتاشون !
نه مال دارم ديوان ببره نه ايمان دارم شيطان ببره !
نه نماز شبگير كن نه آب توي شير كن !
نه هر كه سر نتراشد قلندري داند !
ني به نوك دماغش نميرسه !
نيش عقرب نه از ره كين است --- اقتضاي طبيتش اين است !
نيكي و پرسش ؟!

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۱۲:۵۰ بعد از ظهر
« و »

واي بباغي كه كليدش از چوب مو باشه !
واي به خوني كه يكشب از ميونش بگذره !
واي به كاري كه نسازد خدا !
واي به مرگي كه مرده شو هم عزا بگيره !
واي به وقتي كه بگندد نمك !
واي به وقتي كه چاروادار راهدار بشه !
واي بوقتي كه قاچاقچي گمركچي بشه !
وعده سر خرمن دادن !
وقت خوردن، خاله، خواهر زاده را نميشناسه !
وقت مواجب سرهنگه، وقت كار كردن سربازه !
وقتي كه جيك جيك مستونت بود ياد زمستونت نبود ؟!
وقتي مادر نباشه با زن بابا بايد ساخت !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۰۱:۰۲ بعد از ظهر
« ه »
هادي ! هادي ! اسم خودتو بما نهادي!
هر جا كه آشه، كل، فراشه !
هر جا خرسه، جاي ترسه !
هر جا سنگه بپاي احمد لنگه !
هر جا كه پري رخيست ديوي با اوست !
هر جا كه گندوم نده مال من دردمنده !
هر جا كه نمك خوري نمكدون نشكن !
هر جا مرغ لاغره، جايش خونه ملا باقره !
هر جا هيچ جا ، يك جا همه جا !
هر چه از دزد موند، رمال برد !
هر چه بخود نپسندي بديگران نپسند !
هر چه بگندد نمكش ميزنند --- واي به وقتي كه گندد نمك !
هر چه به همش بزني گندش زيادتر ميشه !
هر چه پول بدي آش ميخوري !
هر چه پيش آيد خوش آيد !
هر چه خدا خواست همان شود --- هر چه دلم خواست نه آن شد !
هر چه خورده نريده !
هر چه دختر همسايه چل تر، براي ما بهتر !
هر چه در ديگ است به چمچه مياد !
هر چه دير نپايد دلبستگي را نشايد !
هر چه رشتم پنبه شد !
هر چه سر، بزرگتر درد بزرگتر !
هر چه عوض داره گله نداره !
هر چه كني بخود كني گر همه نيك و بد كني !
هر چه كه پيدا ميكنه خرج اتينا ميكنه !
هر چه مار از پونه بدش مياد بيشتر در لونه اش سبز ميشه !
هر چه ميگم نره، بازم ميگه بدوش !
هر چه نصيب است نه كم ميدهند --- ور نستاني به ستم ميدهند !
هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست ! --- ورنه تشريف توبر بالاي كس كوتاه نيست .[[ حافظ ]]
هر چيز كه خوار آيد يكروز به كار آيد !
هر خري را به يك چوب نميرونند !
هر دودي از كباب نيست !
هر رفتي، آمدي داره !
هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد !
هر سرازيري يك سر بالائي داره !
هر سركه اي از آب، ترش تره !
هر سگ در خونه صاحابش شيره !
هر شب شب قدر است اگر قدر بداني !
هر كس از هر جا رونده است با ما برادر خونده است !
هر كسي پنجروزه نوبت اوست ! (( دور مجنون گذشت و نوبت ماست ... )) [[ حافظ ]]
هر كه با مادر خود زنا كنه با دگران چها كنه !
هر كه بامش بيش برفش بيش !
هر كه بيك كار، بهمه كار - هر كه بهمه كار بهيچ كار !
هر كه به اميد همسايه نشست گرسنه ميخوابه !
هر كه تنها قاضي رفت خوشحال بر ميگرده !
هر كه خربزه ميخوره پاي لرزش هم ميشينه !
هر كه خري نداره غمي نداره !
هر كه خيانت ورزد دستش در حساب بلرزد !
هر كه دست از جان بشويد هر چه در دل دارد گويد !
هر كه را زر در ترازوست زور در بازوست !
هر كه را طاووس بايد جور هندوستان كشد !
هر كه را مال هست و عقلش نيست --- روزي آن مال مالشي دهدش *** وانكه را عقل هست و مالش نيست--- روزي آن عقل بالشي دهدش .[[ عمادي شهرياري]]
هر كه را ميخواهي بشناسي يا باهاش معامله كن يا سفر كن !
هر كه شيريني فروشد مشتري بروي بجوشد !
هر كه نان از عمل خويش خورد --- منت از حاتم طائي نبرد !
هر كي بفكر خويشه كوسه بفكر ريشه !
هر كي خر شد، ما پالونيم !
هر كي كه زن نداره،آروم تن نداره !
هر كي كه زن نداره،آروم تن نداره !
هر گردي گردو نيست !
هر گلي زدي سر خودت زدي !
هزار تا چاقو بسازه يكيش دسته نداره !
هزار تا دختر كور و يكروزه شوهر ميده !
هزار دوست كمه، يك دشمن بسيار !
هزار قورباغه جاي يه ماهي رو نميگيره !
هزار وعده خوبان يكي وفا نكند !
هشتش گرو نه است !
هلو برو تو گلو !
هم از توبره ميخوره هم از آخور !
هم از شورباي قم افتاديم هم از حليم كاشون !
همان آش است و همان كاسه !
همان خر است و يك كيله جو !
هم چوب را خورديم هم پياز را و هم پول را داديم !
هم حلواي مرده هاست هم خورش زنده ها !
هم خدا را ميخواهد هم خرما !
همدون دوره و كردوش نزديك !
همدون دوره و كردوش نزديك !
همسايه نزديك، بهتر از برادر دور !
همسايه ها ياري كنيد تا من شوهر داري كنم !
هم فاله و هم تماشا !
همكار همكار و نميتونه ببيند !
هم لحافه و هم تشك !
هم ميترسم هم ميترسونم !
همنشين به بود تا من از او بهتر شوم !
همه ابري هم بارون نداره !
همه خرها رو به يك چوب نميرونند !
همه رو مار ميگزه مارو خر چسونه !
همه سروته يه كرباسند !
همه قافله پس و پيشيم !
همه كاره و هيچ كاره !
همه ماري مهره نداره !
همه ماهي خطر داره بدناميشو صفر داره !
هر مرغي انجير نميخوره !
هميشه آب در جوي آقا رفيع نميره به دفه هم در جوي آقا شفيع ميره !
هميشه خره خرما نميرينه !
هميشه روزگار بانسان رو نميكنه !
هميشه شعبان ، يكبا ر هم رمضان !
هميشه ما ميديديم يه دفعه هم تو ببين !
همينو كه زائيدي بزرگش كن !
هنوز باد به زخمش نخورده !
هنور دهنش بوي شير ميده !
هنوز سر از تخم در نياورده !
هنوز غوره نشده مويز شده !
هوو هوو را خوشگل ميكنه جاري جاري را كدبانو !
هيچ ارزوني بي علت نيست !
هيچ انگوري دوبار غوره نميشه !
هيچ بده را به هيچ بستاني كاري نيست !
هيچ بدي نرفت كه خوب جاش بياد !
هيچ بقالي نميگه ماست من ترشه !
هيچ تقلبي بهتر از راستي نيست !
هيچ چراغي تا به صبح نميسوزه !
هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست !
هيچ دوئي نيست كه سه نشه !
هيچ دودي بي آتش نيست !
هيچ عروس سياه بختي نيست كه تا چهل روز سفيد بخت نباشه !
هيچكاره ، رقاص پاي نقاره !
هيچكاره و همه كاره !
هيچكس در پيش خود چيزي نشد !
هيچكس را توي گور ديگري نميگذارن !
هيچكس روزي ديگري را نميخوره !
هيچكس نميگه ماست من ترشه !
هيچ گروني بي حكمت نيست !

Silver_Moon
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۰۱:۱۰ بعد از ظهر
« ی »



يابو برش داشته !
يابوي اخته و مرد كوسه سن و سالشون معلوم نيست !
يابوي پيش آهنگ آخرش توبره كش ميشه !
يا خدا يا خرما !
ياربد، بدتر بود از يار بد !
يارب مباد آنكه گدا معتبر شود !
يار در خانه و گرد جهان ميگرديم !
يارقديم ، اسب زين كرده است !
يار، مرا ياد كنه ولو با يك هل پوك !
يا زنگي زنگ باش يا رومي روم !
يا علي غرقش كن منهم روش !
يا كوچه گردي يا خانه داري !
يا مرد باش يا نيمه مرد يا هپل هپو !
يا مرگ يا اشتها !
يا مكن با پيلان دوستي --- يا بنا كن خانه در خورد پيل ![[ سعدي ]]
يعني كشك !
يكي رو تو ده راه نمي دادند سراغ كدخدارو ميگرفت !
يك ارزن از دستش نمي ريزه !
يك مرده بنام به كه صد زنده به ننگ !
يك انار و صد بيمار!
يك بز گر گله را گر ميكند !
يكخورده شاخ بهتر از هزار ذرع دمه !
يك داغ دل بس است براي قبيله اي !
يكدم نشد كه بي سر خر زندگي كنيم !
يك ده آباد بهتر از صد شهر خراب !
يك بار جستي ملخه، دو بار جستي ملخه، آخر به دستي ملخه !
يه بام و دو هوا !
يه پا چارق، يه پا گيوه !
يه پاش اين دنيا يه پاش اون دنياست !
يه پول جيگرك سفره قلمكار نميخواد !
يه تب يه پهلوان و ميخوابونه !
يه تخته اش كمه !
خل و كم عقل است !
يه جا ميل و مناره را نمي بينه يه جا ذره رو در هوا ميشماره !
يه مثقال گه توي شكمش نيست ميخواد به شمس العماره برينه !
يه چيز بگو بگنجه !
يه حموم خرابه چهل تا جومه دار نميخواد !
يه خونه داريم پنبه ريسه ، ميون هفتاد ورثه !
يه دست به پيش و يه دست به پس !
يه دست صدا نداره !
يه دستم سپر بود، يه دستم شمشير، با دندونام كه نميتونم بجنگم !
يه ديوانه سنگي به چاه ميندازه كه صدعاقل نميتونه بيرون بياره !
يه روده راست توي شيكمش نيست !
يه روزه مهمونيم و صد ساله دعاگو !
يه روز حلاجي ميكنه سه روز پنبه از ريش ور ميچينه !
يه سال بخور نون و تره صد سال بخور نون كره !
يه سال روزه بگير آخرش با فضله سگ افطار كن !
يه سوزن بخودت بزن و يه جوالدوز به مردم !
يه سيب و كه به هوا بندازي تا بياد پائين هزار تا چرخ ميخوره !
يه شكم سير بهتر از صد شكم نيم سير !
يه عمر گدائي كرده هنوز شب جمعه رو نميدونه !
يه كاسه چي صد تا سرناچي !
يه كفش آهني ميخواد و يه عصاي فولادي !
يه كلاغ و چهل كلاغ !
يه گوشش دره يه گوشش دروازه !
يه لاش كرديم نرسيد دو لاش كرديم كه برسد !
يه لقمه نون پرپري من بخورم يا اكبري !
يه مريد خر بهتر از يه ده شيش دانگ !
يه مو از خرس كندن غنيمته !
يه مويز و چل قلندر !
يه نه بگو، نه ماه رو دل نكش !
يه وقت از سوراخ سوزن تو ميره يه وقت از در دروازه تو نميره !
يكي به نعل و يكي به ميخ !
يكي چهارشنبه پول پيدا ميكنه يكي گم ميكنه !
يكي كمه، دوتا غمه ، سه تا خاطر جمه !
يكي مرد و يكي مردار شد يكي به غضب خدا گرفتار شد !
يكي ميبره يكي ميدوزد !
يكي گفت : مادرم را ميفروشم . گفتند : كه چطور مادرت را ميفروشي ؟ گفت : قيمتي ميگم كه نخرند !
يكي ميمرد ز درد بينوايي - يكي ميگفت خانوم زردك ميخواهي ؟!
يكي نون نداشت بخوره پياز ميخورد كه اشتهاش واشه !
يكي يه دونه يا خل ميشه يا ديوونه !




پایان:-2-25-:

neyayesh
۲۶ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۵۹ بعد از ظهر
سلام مي خوام از امروز داستان امثال رو بزارم البته هر روز يكش رو
آب از سر چشمه گل الود است
روزي عبدالعزيز از خلفاي بني اميه از مردي اهل شام پرسيد :فرمانداران من در شهر با مردم چگونه رفتار مي كنند ؟مرد شامي با تبسمي رندانه جواب داد اگر آب در سر چشمه صاف و زلال باشد در نهر ها وجويبار ها هم صاف وزلال خواهد بود اما در شهر ما آب هميشه از سر چشمه گل آلود است عمر بن عبدالعزيز از پاسخ صريح وكوبنده مرد شامي به خود آمد ودرسي آموزنده آموخت

neyayesh
۳ بهمن ۱۳۸۹, ۱۰:۳۰ بعد از ظهر
اب زير كاه
در قديم قبايل ضعيف براي انكه بتوانند دشمن قوي را مغلوب كنن چاره اي جز مكر وحيله براي مبارزه با دشمن را نداشتند لذا در مسير دشمن باتلاقي پر از اب حفر مي كردندوروي اب را با كاه طوري مي پوشانيدند كه هيچ كس تصور نمي كرد ممكن است زير كاه ابي وجود داشته باشد ايجاد اين گونه باتلاق ها ي اب زيز كاه فقط در كنار روستاها ومناطق كشاورزي امكان پذير بود تا موجب شك دشمن نشود وبا خيال راحت وبدون دغدغه خاطر در ان گذرگاه پوشيده از كاه گام بردارد ودرون اب زير كاه غرق شود

.LiLiM.
۱۲ اسفند ۱۳۸۹, ۰۴:۲۴ قبل از ظهر
مرغی که تخم طلا می کرد، مرد


افرادی که در دوران ناداری و ناتوانی زیر بار اجحاف و تعدی
رفته اند چون صاحب نفوذ و قدرت شوند در پاسخ زورگویان و متعدیان که روزگاری بر آنان ظلم و ستم روا می داشتند و از اقدام به هر گونه عمل ناجوانمردانه دریغ نمی ورزیدند عبارت مثلی بالا را مورد استفاده و تمثیل قرار می دهند و آنان می فهمانند که دوران ظلم و تعدی سپری شده و آن عاملی که موجب تحکم آنان بوده است یعنی عامل ضعف و مسکنت دیگر وجود خارجی ندارد.
یا به قولی دیگر آن مرغی که تخم طلا می کرد، مرد.

.LiLiM.
۲۲ فروردين ۱۳۹۰, ۰۹:۱۰ قبل از ظهر
آتش بیار معرکه

عبارت "آتش بيار معركه" كنايه از كسي است كه كارش صرفا سخن چيني و بدگويي و تشديد اختلاف باشد.

در گذشته گروه موسيقي يا "عاملان طرب" عبارت بودند از: كمانچه كش، ني زن، ضرب گير، دف زن، خواننده، رقاصه و يك نفر ديگر به نام "آتش بيار" يا "دايره نم كن" از آنجا كه پوست ضرب و دف در بهار و تابستان خشك و منقبض مي شد و احتياج داشت كه هر چند ساعت آن را با "پف نم" مرطوب و تازه كنند تا صدايش تغيير نكند، اين وظيفه را "دايره نم كن" كه ظرف آبي در جلويش بود و هميشه ضرب و دف را نم مي داد و تازه نگاه مي داشت، برعهده داشت، اما در فصول پاييز و زمستان كه موسم باران و رطوبت است، پوست ضرب و دف بيش از حد معمول نم داشت و حالت انبساط پيدا مي كرد. در آن هنگام لازم بود پوستها را حرارت بدهند تا رطوبت اضافي تبخير شود و به صورت اوليه درآيد. بدين ترتيب شغل "دايره نم كن" در اين فصول عوض مي شد و به آتش بيار معركه موسوم مي گرديد؛ زيرا وظيفه اش اين بود كه به جاي ظرف آب كه در بهار و تابستان به آن احتياج بود، منقل آتش در مقابلش بگذارد و ضرب و دف مرطوب را با حرارت آتش خشك كند. با اين توصيف "آتش بيار" يا "دايره نم كن" (كه اتفاقا هر دو عبارت به صورت "امثلۀ سائره" درآمده است) اگر دست از كار مي كشيد دستگاه رطوبت مي خوابيد و عيش حضار منغض مي شد. در گذشته دستگاه طرب (غنا) از نظر مذهبي بسيار مذموم بود و گناه اصلي را از آتش بيار مي دانستند و مدعي بودند كه اگر ضرب و دف را خشك و آماده نكنند دستگاه موسيقي و غنا خود به خود از كار مي افتد و موجب انحراف اخلاق نمي شود.

.LiLiM.
۲۵ فروردين ۱۳۹۰, ۰۵:۱۶ قبل از ظهر
چشم روشنی

چشم‏روشني به معني تهنيت و مباركباد است. اين عبارت از داستان حضرت يوسف بر جاي مانده. داستان يوسف به سبب شهرتي كه دارد براي همگان آشناست. يوسف را برادران به چاه انداختند و از اينجا داستان سرگشتگي و دوري او از پدرش، يعقوب شروع شد. يوسف پس از سالهاي سرگرداني و زندان در سي سالگي عزيز مصر شد. (كه در اصطلاح امروز همان وزير مصر گفته مي‏شود) يك سال در كنعان يعني سرزمين پدري‏اش قحطي شد. يعقوب پسرانش را نزد عزيز مصر فرستاد تا ازا و طلب آذوقه كنند. آنها يوسف را نشناختند اما يوسف ايشان را شناخت. ضمن آنكه به آنان آذوقه داد پيراهن خود را نيز به آنها داد تا بر چهرة پدر بنهند (سورة يوسف آيه 93) آخر يعقوب بر اثر جدايي بينايي‏اش را از دست داده بود. پيراهن يوسف چشم پدر را بينا كرد. بدين ترتيب عبارت چشم‏روشني مربوط به داستان حضرت يوسف است و از آن پس هر هديه‏أي را كه به مناسبتي براي كسي ‏مي‏فرستند (اعم از تولد نوزاد و…) به چشم‏روشني تعبير و تمثيل مي‏كنند.

هان به يعقوب بگوييد كه از گمشده‏ات
مي‏رسد پيرهني، چشم تو روشن باشد (حاتم كاشي)

منبع: مجله ی الکترونیکی بهارستان (http://iichs.org/magazine/sub.asp?id=63&theme=Blue&magNumber=5&magID=9&magIMG=coverpage5.jpg)

.LiLiM.
۲۶ فروردين ۱۳۹۰, ۰۴:۳۶ بعد از ظهر
بادنجان دور قاب‏چين

شايد ريشه تاريخي اين مثل به دوران قاجار بازگردد. در ضيافتهاي شاهان، آشپزان بسياري شركت ميجستند و هر كس بر آن بود تا به نوعي هنرنمايي خود را به شاه بنمايد، اما در اين ميان جمعي نهايت دقت خود را در چيدن بادنجان به دور قابها و بشقابها ميكردند و اين كار را به ترتيبي انجام ميدادند كه چيدن بادنجانها به دور بشقاب مصادف شود با ورود شاه به آشپزخانه؛ تا خاطر شاه با ديدن بادنجانهاي تزيين شده منبسط شود و اشتهايش برانگيخته شود و در ضمن، بادنجان دور قاب‏چينها هم خودي نمايانده باشند.

يكي از بادنجان دور قاب‏چينهاي معروف و مهم، طبيب مخصوص ناصرالدين شاه ـــ دكتر فووريه ــ بود كه شرح شغل شريف بادنجان دور قاب‏چيني را از زبان وي پي ميگيريم:

«اعليحضرت مرا هم دعوت كرد كه در اين آشپزان شركت كنم. من هم اطاعت كردم و در جلوي مقداري بادنجان نشستم و مشغول شدم كه اين شغل جديد خود را تا آنجا كه ميتوانم به خوبي انجام دهم. در همين موقع مليجك به شاه گفت: بادنجانهايي كه به دست يك نفر فرنگي پوست كنده شود نجس است. شاه امر را به شوخي گذراند و محمدخان، پدر مليجك تمام بادنجانهايي را كه من پوست كنده بودم جمع كرده و عمدتاً آنها را با نوك كارد بر ميچيد تا دستش به بادنجانهايي كه دست من به آنها خورده بود نخورد. بعد بادنجانها و سيني كارد را با خود بيرون برد».

.LiLiM.
۲۶ فروردين ۱۳۹۰, ۰۶:۴۳ بعد از ظهر
بر قوزك پايش لعنت

در افسانه‏ها و قصه‏هاي جهان چندين نفر رويين تن بوده‏اند و هيچ تيري بر آنها اثر نداشته است. يكي از آنها زيگفريد قهرمان افسانه‏اي آلمانيها بوده است. مي‏گويند زيگفريد در چشمه‏اي كه آدمي را رويين تن مي‏ساخت آب تني كرد و تمام اعضاي بدنش رويين شد ولي هنگامي كه برهنه شد تا داخل چشمه شود در همان موقع برگ درختي از شاخه افتاد و بر پشتش چسبيد. موقع آب تني آن برگ كه درست مقابل قلبش قرار داشت رويين نشد. بعدها دشمن، اين نقطه ضعف را كشف كرد و بر پشتش تير انداخت و او را از پاي درآورد.

در افسانه‏هاي ما اسفنديار رويين تن بود. به هر جايش تير مي‏انداختند اثر نداشت. روزي پرندة افسانه‏اي ايرانيان، سيمرغ به رستم دستان خبر داد كه اسفنديار هنگامي كه در چشمة معروف آب تني كرد تا رويين شود موقع فرو رفتن در آب چشمه، ديدگانش را بر هم نهاد و به همين جهت چشمانش رويين نشده است. رستم از نقطه ضعف استفاده كرده تير بر چشم اسفنديار زد و با همان يك تير كارش را ساخت.

سومين قهرمان رويين تن آشيل، قهرمان افسانه‏اي كشور يونان است. هنگامي كه آشيل متولد شد مادرش با دو انگشت خود قوزك پايش را گرفت و وارونه در چشمه‏اي فرو برد و بيرون كشيد. بدين ترتيب تمام اعضاي بدن آشيل بجز قوزك پايش كه در دست مادر بود رويين گرديد. در يكي از جنگها يكي از تيراندازان كه ضعف آشيل را مي‏دانست تير زهرآلودي درست بر قوزك پاي آشيل زد و كارش را ساخت. امروز اگر به شوخي بخواهند كسي را نفرين كنند مي‏گويند بر قوزك پايش لعنت

bahar1313
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۰۵ بعد از ظهر
سلام بچه ها. اینجا ریشه ی ضرب المثل های فارسی رو می ذارم.
آش شله قلمکار


هر کاری که بدون رعایت نظم و نسق انجام گیرد و آغاز و پایان آن معلوم نباشد ، به آش شله قلمکار تشبیه و تمثیل می شود . اصولا هر عمل و اقدامی که در ترکیب آن توجه نشود، قهرأ به صورت معجونی در می آید که کمتر از آش شله قلمکار نخواهد بود.
اکنون ببینیم آش شله قلمکار چیست و از چه زمانی معمول و متداول گردیده است.
ناصر الدین شاه قاجار بنابر نذری که داشت سالی یک روز، آن هم در فصل بهار ، به شهرستانک از ییلاقات شمال غرب تهران و بعدها به علت دوری راه به قریه سرخه حصار، واقع در شرق تهران می رفت. به فرمان او دوازده دیگ آشی بر بار می گذاشتند که از قطعات گوشت چهارده رأس گوسفند و غالب نباتات مأکول و انواع خوردنیها ترکیب می شد. کلیه اعیان و اشراف و رجال و شاهزادگان و زوجات شاه و وزرا در این آشپزان افتخار حضور داشتتند و مجتمعأ به کار طبخ و آشپزی می پرداختند. عده ای از معاریف و موجهین کشور به کار پاک کردن نخود و سبزی و لوبیا و ماش و عدس و برنج مشغول بودند. جمعی فلفل و زرد چوبه و نمک تهیه می کردند. نسوان و خواتین محترمه که در مواقع عادی و در خانه مسکونی خود دست به سیاه و سفید نمی زدند، در این محل دامن چادر به کمر زده در پای دیگ آشپزان برای روشن کردن آتش و طبخ آش کذایی از بر و دوش و سر و کول یکدیگر بالا می رفتند تا هر چه بیشتر مورد لطف و عنایت قرار گیرند. خلاصه هر کس به فرا خورشان و مقام خویش کاری انجام می داد تا آش مورد بحث حاضر و مهیا شود. چون این آش ترکیب نامناسبی از غالب مأکولات و خوردنیها بود، لذا هر کاری که ترکیب ناموزون داشته باشد و یا به قول علامه دهخدا:" چو زنبیل در یوزه هفتاد رنگ" باشد؛ آن را به آش شله قلمکار تشبیه می کنند.

bahar1313
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۱۴ بعد از ظهر
دو قورت و نیمش باقی است
ضرب المثل بالا دربارۀ کسی به کار می رود که حرص و طمعش را معیار و ملاکی نباشد و بیش از میزان قابلیت و شایستگی انتظار تلطف و مساعدت داشته باشد. عبارت مثلی بالا از جنبۀ دیگر هم مورد استفاده و اصطلاح قرار می گیرد و آن موقعی است که شخص در ازای تقصیر و خطای نابخشودنی که از او سرزده نه تنها اظهار انفعال و شرمندگی نکند بلکه متوقع نوازش و محبت و نازشست هم باشد.
در این گونه موارد است که اصطلاحاً می گویند:"فلانی دو قورت و نیمش باقی است." یعنی با تمتعی فراوان از کسی یا چیزی هنوز ناسپاس است.
اکنون ببینیم این دو قوت و نیم از کجا آمده و چگونه به صورت ضرب المثل درآمده است.
چون حضرت سلیمان پس از مرگ پدرش داود بر اریکۀ رسالت و سلطنت تکیه زد بعد از چندی از خدای متعال خواست که همۀ جهان را درید قدرت و اختیارش قرار دهد و برای اجابت مسئول خویش چند بار هفتاد شب متوالی عبادت کرد و زیادت خواست.
در عبارت اول آدمیان و مرغان و وحوش. در عبادت دوم پریان. در عبادت سوم باد و آب را حق تعالی به فرمانش درآورد.
بالاخره در آخرین عبادتش گفت:"الهی، هرچه به زیر کبودی آسمان است باید که به فرمان من باشد."
خداوند حکیم علی الاطلاق نیز برای آن که هیچ گونه عذر و بهانه ای برای سلیمان باقی نمانده هرچه خواست از حکمت و دولت و احترام و عظمت و قدرت و توانایی، بدو بخشید و اعاظم جهان از آن جمله ملکۀ سبا را به پایتخت او کشانید و به طور کلی عناصر اربعه را تحت امر و فرمانش درآورد.
باری، چون حکومت جهان بر سلیمان نبی مسلم شد و بر کلیۀ مخلوقات و موجودات عالم سلطه و سیادت پیدا کرد روزی از پیشگاه قادر مطلق خواستار شد که اجازت فرماید تا تمام جانداران زمین و هوا و دریاها را به صرف یک وعده غذا ضیافت کند! حق تعالی او را از این کار بازداشت و گفت که رزق و روزی جانداران عالم با اوست و سلیمان از عهدۀ این مهم برنخواهد آمد. سلیمان بر اصرار و ابرام خود افزود و عرض کرد:
"بار خدایا، مرا نعمت قدرت بسیار است، مسئول مرا اجابت کن. قول می دهم از عهده برآیم!"
مجدداً از طرف حضرت رب الارباب وحی نازل شد که این کار در ید قدرت تو نیست، همان بهتر که عرض خود نبری و زحمت ما را مزید نکنی. سلیمان در تصمیم خود اصرار ورزید و مجدداً ندا در داد:
"پروردگارا، حال که به حسب امر و مشیت تو متکی به سعۀ ملک و بسطت دستگاه هستم، همه جا و همه چیز در اختیار دارم چگونه ممکن است که حتی یک وعده نتوانم از مخلوق تو پذیرایی کنم؟ اجازت فرما تا هنر خویش عرضه دارم و مراتب عبادت و عبودیت را به اتمام و اکمال رسانم."
استدعای سلیمان مورد قبول واقع شد و حق تعالی به همۀ جنبدگان کرۀ خاکی از هوا و زمین و دریاها و اقیانوسها فرمان داد که فلان روز به ضیافت بندۀ محبوبم سلیمان بروید که رزق و روزی آن روزتان به سلیمان حوالت شده است.
سلیمان پیغمبر بدین مژده در پوست نمی گنجید و بی درنگ به همۀ افراد و عمال تحت فرمان خود از آدمی و دیو و پری و مرغان و وحوش دستور داد تا در مقام تدارک و طبخ طعام برای روز موعود برآیند.
بر لب دریا جای وسیعی ساخت که هشت ماه راه فاصلۀ مکانی آن از نظر طول و عرض بود:"دیوها برای پختن غذا هفتصد هزار دیگ سنگی ساختند که هر کدام هزار گز بلندی و هفتصد گز پهنا داشت."
چون غذاهای گوناگون آماده گردید همه را در آن منطقۀ وسیع و پهناور چیدند. سپس تخت زرینی بر کرانۀ دریا نهادند و سلیمان بر آن جای گرفت.
آصف بر خیا وزیر و دبیر و کتابخوان مخصوص و چند هزار نفر از علمای بنی اسراییل گرداگرد او بر کرسیها نشستند. چهار هزار نفر از آدمیان خاصگیان در پشت سر او و چهار هزار پری در قفای آدمیان و چهار هزار دیو در قفای پریان بایستادند.
سلیمان نبی نگاهی به اطراف انداخت و چون همه چیز را مهیا دید به آدمیان و پریان فرمان داد تا خلق خدا را بر سر سفره آورند.
ساعتی نگذشت که ماهی عظیم الجثه ای از دریا سر بر کرد و گفت:"پیش از تو بدین جانب ندایی مسموع شد که تو مخلوقات را ضیافت می کنی و روزی امروز مرا بر مطبخ تو
نوشته اند، بفرمای تا نصیب مرا بدهند."
سلیمان گفت:"این همه طعام را برای خلق جهان تدارک دیده ام. مانع و رادعی وجود ندارد. هر چه می خواهی بخور و سدّ جوع کن." ماهی موصوف به یک حمله تمام غذاها و آمادگیهای مهمانی در آن منطقۀ وسیع و پهناور را در کام خود فرو برده مجدداً گفت:"یا سلیمان اطعمنی!" یعنی: ای سلیمان سیر نشدم. غذا می خواهم!!
سلیمان نبی که چشمانش را سیاهی گرفته بود در کار این حیوان عجیب الخلقه فرو ماند و پرسید:"مگر رزق روزانۀ تو چه مقدار است که هر چه در ظرف این مدت برای کلیۀ جانداران عالم مهیا ساخته ام همه را به یک حمله بلعیدی و همچنان اظهار گرسنگی و آزمندی می کنی؟" ماهی عجیب الخلقه در حالی که به علت جوع و گرسنگی! یارای دم زدن نداشت با حال ضعف و ناتوانی جواب داد:
"خداوند عالم روزی 3 وعده و هر وعده یک قورت غذا به من کمترین! می دهد. امروز بر اثر دعوت و مهمانی تو فقط نیم قورت نصیب من شده هنوز دو قورت و نیمش باقی است که سفرۀ تو برچیده شد. ای سلیمان اگر ترا از اطعام یک جانور مقدور نیست چرا خود را در این معرض باید آورد که جن و انس و وحوش و طیور و هوام را طعام دهی؟" سلیمان از آن سخن بی هوش شد و چون به هوش آمد در مقابل عظمت کبریایی قادر متعال سر تعظیم فرود آورد

bahar1313
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۵۲ بعد از ظهر
میان پیغمبران جرجیس را انتخاب کرد


مورد استفاده و استناد عبارت مثلی بالا هنگامی است که مخاطب در انتخاب مطلوبش
بی سلیقگی نشان دهد و آنچه را که کم فایده و بی مایه تر باشد بر سر اشیا مرجح شمارد. اما ریشۀ این عبارت:

جرجیس نام پیغمبری است از اهل فلسطین که پس از حضرت عیسی بن مریم به پیغمبری مبعوث گردیده است. بعضی وی را از حواریون می دانند ولی میرخواند وی را از شاگردان حواریون نوشته است و برخی نیز گویند که وی خلیفه داود بوده است.

جرجیس چندان مال داشت که محاسب و هم از ضبط حساب آن به عجز اعتراف می کرد. در سرزمین موصل به دست حاکم جباری به نام داذیانه گرفتار شد. چون بت و صنم داذیانه به نام افلون را سجده نکرد به انواع عقوبتها او را می کشتند اما به فرمان الهی زنده می شد تا آنکه عذابی در رسید و همۀ کافران را از میان برداشت.

عطار می نویسد:"او را زنده در آتش انداختند، گوشتهایش را با شانۀ آهنین تکه تکه کردند و چرخی را که تیغهای آهنین به آن نصب کرده بودند از روی بدنش گذراندند اما با آنکه سه بار او را کشتند هر سه بار زنده شد و سرانجام هم نمرد تا آنکه دشمنانش به آتشی که از آسمان فرستاده شد هلاک شدند."

اما جرجیس را چرا ضرب المثل قرار داده اند از آن جهت است که در میان چند هزار پیامبر مرسل و غیرمرسل که برای هدایت و ارشاد افراد بشر مبعوث گردیده اند گویا تنها جرجیس پیغمبر صورتی مجدر و نازیبا داشت. جرجیس آبله رو بود و یک سالک بزرگ بر پیشانی- و به قولی بر روی بینی- داشت که به نازیبایی سیمایش می افزود.

با توجه به این علائم و امارات، اگر کسی در میان خواسته های گوناگون خود به انتخاب نامطلوبی مادون سایر خواسته ها مبادرت ورزد به مثابۀ مومنی است که در میان یک صد و بیست و چهار هزار پیغمبر به انتخاب جرجیس اقدام کند و او را به رسالت و رهبری برگزیند.

راجع به این ضرب المثل روایت دیگری هم در بعض کتب ادبی ایران وجود دارد که فی الجمله نقل می شود.

گویند روباهی خروسی را از دیهی بربود و شتابان به سوی لانۀ خود می رفت. خروس در دهان روباه با حال تضرع گفت:"صد اشرفی می دهم که مرا خلاص کنی." روباه قبول نکرد و بر سرعت خود افزود. خروس گفت:"حال که از خوردن من چشم نمی پوشی ملتمسی دارم که متوقع هستم آن را برآورده کنی." روباه گفت:"ملتمس تو چیست و چه آرزویی داری؟" خروس گرفتار که در زیر دندانهای تیز و برندۀ روباه به دشواری نفس
می کشید جواب داد:"اکنون که آخرین دقایق عمرم سپری می شود آرزو دارم اقلاً نام یکی از انبیای عظام را بر زبان بیاوری تا مگر به حرمتش سختی جان کندن بر من آسان گردد."

البته مقصود خروس این بود که روباه به محض آنکه دهان گشاید تا کلمه ای بگوید او از دهانش بیرو افتد و بگریزد و خود را به شاخۀ درختی دور از دسترس روباه قرار دهد. روباه که خود سرخیل مکاران بود به قصد و نیت خروس پی برده گفت: جرجیس، جرجیس و با گفتن این کلمه نه تنها دهانش اصلاً باز نشد بلکه دندانهایش بیشتر فشرده شد و استخوانهای خروس به کلی خرد گردید. خروس نیمه جان در حال نزع گفت:"لعنت بر تو، که در میان پیغمبران جرجیس را انتخاب کردی."

bahar1313
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
ماستها را کیسه کرد

اصطلاح بالا کنایه از: جا خوردن، ترسیدن، از تهدید کسی غلاف کردن و دم در کشیدن و یا دست از کار خود برداشتن است.
فی المثل گفته می شود:"فلانی چون سنبه را پرزور دید ماستها را کیسه کرد." یا به عبارت دیگر به محض اینکه صدای مدیر یا ناظم بلند شد بچه ها ماستها را کیسه کردند و قس علی هذا...

اکنون ببینیم وقتی که ماست داخل کیسه می شود چه ارتباطی با ترس و تسلیم و جا خوردگی پیدا می کند.


ژنرال کریمخان ملقب به مختارالسلطنه سردار منصوب در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار مدتی رییس فوج فتحیۀ اصفهان بود و زیر نظر ظل السلطان فرزند ارشد ناصرالدین شاه انجام وظیفه می کرد.
پارک مختارالسلطنه در اصفهان که اکنون گویا محل کنسولگری انگلیس است به او تعلق داشته است.

مختارالسلطنه پس از چندی از اصفهان به تهران آمد و به علت ناامنی و گرانی که در تهران بروز کرده بود حسب الامر ناصرالدین شاه حکومت پایتخت را برعهده گرفت.در آن زمان که هنوز اصول دموکراسی در ایران برقرار نشده و شهرداری (بلدیه) وجود نداشته است حکام وقت با اختیارات تامه و کلیۀ امور و شئون قلمرو حکومتی من جمله امر خوار بار و تثبیت نرخها و قیمتها نظارت کامله داشته اند و محتکران و گرانفروشان را شدیداً مجازات می کردند.

گدایان و بیکاره ها در زمان حکومت مختارالسلطنه به سبب گرانی و نابسامانی شهر ضمن عبور از کنار دکانها چیزی برمی داشتند و به اصطلاح ناخونک می زدند. مختارالسطنه برای جلوگیری از این بی نظمی دستور داد گوش چند نفر از گدایان متجاوز و ناخونک زن را با میخهای کوچک به درخت نارون در کوچه ها و خیابان های تهران میخکوب کردند و بدین وسیله از گدایان و بیکاره ها دفع شر و رفع مزاحمت شد.

روزی به مختارالسلطنه اطلاع داده اند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده طبقات پایین را از این مادۀ غذایی که ارزانترین چاشنی و قاتق نان آنهاست نمی توانند استفاده کنند. مختارالسلطنه اوامر و دستورات غلاظ و شداد صادر کرد و ماست فروشان را از گرانفروشی برحذر داشت.

چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر شخصاً با قیافۀ ناشناخته و متنکر به یکی از دکانهای لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.

ماستفروش که مختارالسلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنیده بود پرسید:"چه جور ماست می خواهی؟" مختارالسلطنه گفت:"مگر چند جور ماست داریم؟" ماست فروش جواب داد:"معلوم می شود تازه به تهران آمدی و نمی دانی که دو جور ماست داریم: یکی ماست معمولی، دیگری ماست مختارالسلطنه!"

مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو نوع ماست پرسید. ماست فروش گفت:"ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختارالسلطنه با هر قیمتی که دلمان می خواست به مشتری می فروختیم. الان هم در پستوی دکان از آن ماست موجود دارم که اگر مایل باشید می توانید ببینید و البته به قیمتی که برایم صرف می کند بخرید! اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است! از آنجایی که این ماست را به نرخ مختارالسلطنه می فروشیم به این جهت ما لبنیات فروشها این جور ماست را ماست مختارالسلطنه لقب داده ایم! حالا از کدام ماست می خواهی؟ این یا آن؟!"

مختارالسلطنه که تا آن موقع خونسردیش را حفظ کرده بود بیش از این طاقت نیاورده به فراشان حکومتی که دورادور شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاکم بودند امر کرد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند. سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگۀ شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند. بعد از آنکه فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت:"آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از خشتک تو خارج شود و لباسها و سر صورت ترا آلوده کند تا دیگر جرأت نکنی آب داخل ماست بکنی!"

چون سایر لبنیات فروشها از مجازات شدید مختارالسلطنه نسبت به ماست فروش یاد شده آگاه گردیدند همه و همه ماستها را کیسه کردند تا آبهایی که داخلش کرده بودند خارج شود و مثل همکارشان گرفتار قهر و غضب مختارالسلطنه نشوند.

آری، عبارت مثلی ماستها را کیسه کرد از آن تاریخ یعنی یک صد سال قبل ضرب المثل شد و در موارد مشابه که حاکی از ترس و تسلیم و جاخوردگی باشد مجازاً مورد استفاده قرار می گیرد.

bahar1313
۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۳۷ قبل از ظهر
مرگ می خواهی برو گیلان


در عبارت مثلی بالا که بعضی گیلان و برخی کیلان از توابع شهرستان دماوند تلفظ می کنند کلمۀ گیلان که همان استان یکم باشد صحیح و ضرب المثل بالا مربوط به آن منطقه است. موقع و مورد استفاده از این ضرب المثل هنگامی است که شخص از لحاظ تأمین و تدارک زندگی کاملاً آسوده خاطر باشد. تمام وسائل و موجبات یک زندگانی مرفه و خالی از دغدغه و نگرانی برایش فراهم باشد و هیچ گونه نقص یا نقیصه ای در امور مادی یا معنوی احساس نکند.

در چنین موقع اگر باز هم شکر نعمت نگوید و حس زیاده طلبی خود را نتواند اقناع و ارضا کند دوستان و آشنایان از باب طنز یا تعریض می گویند: مرگ می خواهی برو گیلان. یعنی با این همه تنعمات و امکانات، دیگر عیب و نقصی در زندگانی دنیوی تو و جود ندارد تا جای گله باقی بماند مگر موضوع مرگ، مرگ بی زحمت، مرگی که بازماندگانت را دچار کمترین زحمت و دردسر نکند. حصول چنین مرگ مطلوب و خالی از اشکال و دشواری تنها در منطقۀ گیلان میسور است، آن هم به دلیلی که ذیلاً خواهد آمد:

به طوری که بعض افراد موجه و مطلع به نگارنده اظهار داشته اند سابقاً در منطقۀ گیلان معمول بود که اگر شخصی دیده از جهان فرو می بست به خلاف روش و سنتی که در سایر مناطق ایران متداول است برای مدت یک هفته تمام تسهیلات زندگی را برای بازماندگان متوفی تدارک می دیدند تا از این رهگذر تصدیع و مزاحمتی مزید بر تألمات روحی و سوگ عزیز از دست رفته احساس نکنند، بدین ترتیب که همسایگان و بستگان متوفی متناوباً شام و ناهار تهیه دیده به خانۀ عزادار می فرستادند و به فراخور شأن و مقام متوفی از تسلیت گویندگان و عزاداران پذیرایی می کردند.

خلاصه مدت یک هفته در خانۀ عزاداران و داغدیدگان به اصطلاح محلی برنج خیس نمی شد و دودی از آشپزخانۀ آنها متصاعد
نمی گردید.

نمی دانم گیلانی های عزیز ما، اکنون نیز بر آن روال و رویه هستند یا نه؟ در هر صورت راه و رسمی نیکو و شیوه ای مرضیه بوده است زیرا اخلاقاً صحیح نیست که پس از وقوع مرگ و مصیبتی، آحاد و افراد مردم تحت عنوان تسلیت و همدردی همه روزه به خانۀ متوفی بروند و عرصه را آن چنان بر ماتم زدگان تنگ کنند که غم مرده را فراموش کرده در مقام التیام جراحتی که از ناحیۀ دوستان غافل و نادان وارد آمده است برآیند. تسلیت یک بار، همدردی هم یک بار. تردد و رفت و آمد روزان و شبان جز آنکه برای عزاداران مزید بر علت شود موردی ندارد، علاجی باید کرد که از دلهایشان خون نیاید نه آنکه قوزی بالای قوز و غمی بر غمها علاوه شود. گیلانی ها جداً رسم و سنت خوبی داشتند. امید است در حال حاضر مشمول تجددخواهی واقع نشده آن شیوۀ نیکو را به دست فراموشی نسپرده باشند.

باری، غرض این است که چون این گونه عزاداری برای مردگان مورد توجه سکنۀ سایر مناطق ایران قرار گرفته بود لذا به کسانی که با وجود زندگی مرفه و سعادتمند باز هم ناسپاسی کنند در لفافۀ هزل یا جد می گویند:"مرگ می خواهی برو گیلان."

bahar1313
۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ بعد از ظهر
نانش بده، نامش مپرس

بعضیها هنگام احسان و نیکوکاری هم دست از تعصب و تقید برنمی دارند و از کیش و آیین و سایر معتقدات مذهبی سائل مستمند پرسش می کنند به قسمی که آن بیچاره به جان می آید تا پشیزی در کف دستش گذارند در حالی که نوعپروری و بشر دوستی از آن نوع احساسات و عواطف عالیه است که ایمان و بی ایمانی را در حریم حرمتش راهی نیست به راه خود ادامه می دهد و هر افتاده ای را که بر سر راه بیند دستگیری می کند.
احسان و نیکوکاری با دین و مسلک تلازمی ندارد و بیچاره در هر لباس بیچاره است و گرسنه به هر شکلی قابل ترحم می باشد.

وقتی که آدمی را قادر حکیم علی الاطلاق به جان مضایقت نفرمود افراد متمکن و مستطیع مجاز نیستند به نان دریغ ورزند.
اگر چنین موردی احیاناً پیش آید جواب این زمره از مردم را با استفاده از عبارت مثلی بالا می دهند و می گویند: نانش بده، ایمانش مپرس.

bahar1313
۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۲۵ بعد از ظهر
دنبال نخود سیاه فرستادن


هرگاه بخواهند کسی از مطلب و موضوعی آگاه نشود و او را به تدبیر و بهانه بیرون فرستند و یا به قول علامه دهخدا:"پی کاری فرستادن که بسی دیر کشد." از باب مثال می گویند: "فلانی را به دنبال نخود سیاه فرستادیم." یعنی جایی رفت به این زودیها باز نمی گردد.
اکنون ببینیم نخود سیاه چیست و چه نقشی دارد که به صورت ضرب المثل درآمده است.
به طوری که می دانیم نخود از دانه های نباتی است که چند نوع از آن در ایران و بهترین آنها در قزوین به عمل می آید.
انواع و اقسام نخودهایی که در ایران به عمل می آید همه به همان صورتی که درو می شوند مورد استفاده قرار می گیرند یعنی چیزی از آنها کم و کسر نمی شود و تغییر قیافه هم
نمی دهند مگر نخود سیاه که چون به عمل آمد آن را در داخل ظرف آب می ریزن تا خیس بخورد و به صورت لپه دربیاید و چاشنی خوراک و خورشت شود.
مقصود این است که در هیچ دکان بقالی و سوپر و فروشگاه نخود سیاه پیدا نمی شود و هیچ کس دنبال نخود سیاه نمی رود، زیرا نخود سیاه به خودی خود قابل استفاده نیست مگر آنکه به شکل و صورت لپه دربیاید و آن گاه مورد بهره برداری واقع شود.
فکر می کنم با تمهید مقدمۀ بالا ادای مطلب شده باشد که اگر کسی را به دنبال نخود سیاه بفرستند در واقع به دنبال چیزی فرستادند که در هیچ دکان و فروشگاهی پیدا نمی شود

bahar1313
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ قبل از ظهر
نازشست


این اصطلاح یا ترکیب اضافی در افواه عامه به معنی پاداش یا مشتلق یا انعامی است که در مقابل هنر نمایی یا انجام کاری مهم و یادآوردن خبر خوش به اشخاص و افراد داده می شود. ناز شست دادن یا ناز شست گرفتن که هر دو از مصطلحات و امثلۀ سائره است به آن گونه پاداش و انعامی اطلاق می شود که در قبال انجام کارهای فوق العاده و قابل توجه و ستایش داده یا گرفته شود.
در این مقاله مطلب بر سر علت و موجب تلفیق و ترکیب دو واژۀ ناز و شست است که دانسته شود برای چه پاداش و پیشکشی در مقابل هنر نماییهای قابل تحسین و ستایش را نازشست می گویند و علت تسمیه و نامگذاری آن از چه واقعۀ تاریخی ریشه گرفته است.

ناصرالدین شاه قاجار که قریب نیم قرن در ایران سلطنت کرده است دفتر مخصوصی داشت که بودجۀ مملکتی و دربار را در آن یادداشت می کرد و در پایان سال چنانچه متوجه می شد که کسر بودجه دارد به طرق مختلفه از عمال و حکام و ثروتمندان پول درمی آورد که البته عنوان هدیه و پیشکشی داشت و برای شاهد مثال چند نمونه از آن طرق و تدابیر را شرح
می دهیم:
1- پیشکشی های عید نوروز که مبلغ و میزان آن در حدود دو پنجم مالیات ایران بود و از طرف وزیران و حکام ایالات و ولایات و رؤسای قبایل و کارمندان عالی رتبۀ دولت تقدیم می گردید و میزان آن به فراخور مقام و مرتبۀ تقدیم دارنده قبلاً معلوم و معین می شده است.
2- ناصرالدین شاه در اول هر سال شمسی برای حکام و صاحب منصبانی که قصد تغییر و تعویض آنها را نداشت خلعت می فرستاد. این خلعت شاهانه نشانۀ ادامۀ خدمت بود و خلعت گیرنده وظیفه داشت با تشریفات خاصی آن خلعت را استقبال کند و متقابلاً مبلغی در خور مقام سلطنت به حضور ملوکانه تقدیم دارد.
3- انتصاب شغل جدید و ترفیع درجه و مقام و اعطای فرامین ملوکانه نیز ایجاب
می کرد که مراحم و عواطف ملوکانه را با تقدیم مبلغ قابل توجهی پاسخ گویند.
طبیب مخصوص ناصرالدین شاه دکتر فووریه در رابطه با گرفتن مقام و منصب شرح جالبی دارد که نقل آن را بی فایده ندانستیم:
"...هیچ وقت دیده نشده است که کسی عرض حالی تقدیم شاه کند مگر آنکه با آن یک کیسۀ کوچک ابریشمی یا ترمه ای پر یا نیم پر از پول همراه باشد. همین اواخر امین السلطان شش کیسۀ پر تقدیم کرد و چهار روز قبل سرتیپ عباسقلی خان شاگرد سابق مدرسۀ مهندسی نظام پاریس که حالیه آجودان وزیر جنگ است از همین قبیل کیسه ها با عریضه ای سر به مهر پیش شاه گذاشت و امروز صبح هم مشیرالدوله کیسۀ بزرگی که تا به حال من به آن بزرگی ندیده بودم به حضور ملوکانه آورد. تمام این کیسه ها پر از پول طلاست و تقدیم آنها به منظور گرفتن مقامی است."
"در سلسله مراتب اجتماعی ایران هیچ کاری بدون پیشکش صورت نمی گیرد و چون این تقدیمی به منزلۀ قیمت خرید مقامی است که تقدیم کننده طالب تحصیل آن است اهمیت آن به خوبی واضح می شود. چیزی که مورد اعجاب من قرار گرفته مهارتی است که شاه بدون آنکه دست به کیسه ها بزند در تعیین مقدار محتویات آنها دارد. به یک نگاه سبک و سنگین آنها را درمی یابد و آثار این فراست برو جنات اولایح می گردد. همین نگاه قدر آنها را بر او مشخص می سازد و دیگر احتیاجی به شمردن پول داخل کیسه ها پیدا نمی کند."
4- اگر اتفاق سوء و ناگوار در قلمرو حاکمی رخ می داد در چنین مورد آن حاکم موظف بود فوراً چند هزار تومان به تناسب اهمیت و کیفیت آن واقعه برای ناصرالدین شاه تقدیم دارد تا مقامش متزلزل نگردد و کماکان مشمول مراحم و عواطف ملوکانه باشد.
5- یکی دیگر از طرق ترمیم کسر بودجۀ دربار و مملکت این بود که ناصرالدین شاه نقشۀ چندین مهمانی را طرح می کرد و به منزل شاهزادگان و اعیان و رجال و علمای روحانی می رفت. بدیهی است افرادی که به این طریق مورد مرحمت واقع می شدند ناگزیر بودند به اصطلاح معروف هم چوب را بخورند هم پیاز را یعنی هم دعوت شاهانه ترتیب دهند و هم مبلغی گزاف که شاه پسند باشد برای پیشکشی و پاانداز حاضر کنند.
6- رقم دیگر پیشکشهایی بود که طالبان وزارت و حکومت به شاه می دادند. گاهی که برای یک منصب دو نفر یا بیشتر نامزد و داوطلب داشت هر کدام که بیشتر از دیگران پیشکش می داد منصب را می ربود.
7- ارقام دیگر وجوه تصدق و پیشکش نامگذاری و ختنه سوران اولاد شاه و سهمیه از اموال و ترکۀ رجال واعیان و شاهزادگان ثروتمند و همچنین دیه ای بود که ضاربین می پرداختند. شاه مرحوم خزینه ای در اندرون تشکیل داده هر قدر تقدیمی برای اعطای فرامین و القاب جمع می شد در آن خزینه می گذاشتند و اسم آن خزینه را خزینة الحمقا گذاشته بودند.
8- بعضی اوقات ناصرالدین شاه با یک یا چند نفر از تجار و بازرگانان بازار طرح شرکت می ریخت. نتیجتاً کالای آن بازرگانان به قیمت گزاف به درباریان و ثروتمندان فروخته می شد و نصف مبالغ حاصله به شاه تعلق می گرفت.
9- گاهی ناصرالدین شاه لدی الاقتضاء هدیه یا یادبودی برای یک یا چند نفر از رجال و معاریف شهر می فرستاد. در این موقع افرادی که طرف توجه و عنایت ملوکانه واقع می شدند موظف بودند پیشکشی در خور مقام سلطنت تقدیم دارند.
10- ناصرالدین شاه شکارچی ماهری بود و در هر سفر که به قصد شکار می رفت تعدادی قوچ و میش کوهی و بزکوهی و آهو و گراز و پلنگ و خرس و همچنین پرندگان مختلف شکار می کرد. رسم بود برای شکارهای مهم از قبیل ببر و گراز و پلنگ که شاه ابراز قدرت و دلاوری می کرد و برای بعضی از رجال
می فرستاد تا هنرنمایی شاه را تماشا کنند آن اعیان و رجال موظف بودند نازشست بدهند یعنی مبلغی برای ناصرالدین شاه به عنوان نازشست بفرستند.
جهانگرد معروف ایرانی حاج سیاح در این رابطه می نویسد:
"...رسم است ناصرالدین شاه هرگاه شکاری کند باید از تمام بزرگان و اعیان و صاحبان ثروت و شاه شناسان و حکام ولایات هدیه ها و پولهای زیاد به اسم نازشست تقدیم شود. غالباً شکارچیان شکار را زده قدرت ندارند که بگویند ما زدیم باید به اسم شاه گفته شود که او زده و به ولایات هم اعلام می کنند تلگرافاً نازشست می گیرند."
با این تعریف و توصیف اجمالی به طوری که ملاحظه شد اصطلاح نازشست از زمان ناصرالدین شاه قاجار به صورت ضرب المثل درآمد و علت تسمیه اش این است که چون انگشت بزرگ شست که به تازی آن را ابهام گویند در تیراندازی نقش اساسی بازی می کند و از واژۀ ناز معانی احترام و عزت و بزرگی هم افاده می شود لذا نازشست در این اصطلاح یعنی پیشکشی قابل توجه برای شستی که آن چنان تیراندازی شایستۀ آفرین و ستایش کرده است. مطلب زیر از باب ارسال مثل نقل می شود:
"...چون امین خلیفۀ عباسی به لب آب رسید آن سپاهیان بدو تاخته در زورق او را دستگیر کردند و همان شب یکی از غلامان طاهر ذوالیمینین وی را به قتل رساند. روز دیگر طاهر سر آن جوان را به طرف مرد و نزد برادرش مأمون فرستاد و شهر بغداد را ضبط و ربط نمود. سالها بعد که مأمون به بغداد رفت و به خلافت نشست حکومت خراسان را به عنوان نازشست به طاهر داد (250 هجری) و طاهر به نیشابور آمد و به حکومت نشست."

dokhtare sahra
۳۱ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۰۲ بعد از ظهر
ایمان به خدا و توکل به عنایت پروردگاری از نعمتهای موهوبی است که چون نصیب آدمی شود به جرات می توان گفت به همه چیز دست یافته و هیچ عاملی نخواهد توانست که او ر در مسیر زندگی شیرین رویاانگیزش منحرف سازد . افراد معتقد و مومن سعادتمندترین مردان روزگار هستند زیرا چون نقطه اتکای خویش را قوی و زورمندی ببینند و به طور کلی به اصل و اساس لایزالی پای بند هستند لذا هرگونه محرومیت و ناکامی را از روزنه دیده و خواسته معشوق و معبود نگریسته برآن لبخند می زنند و شداید و سختیها را به حسن قبول تلقی می کنند . ورد زبانشان همواره ضرب المثل منظوم بالاست و به هنگام تلخکامی برای آرامش خاطر چنین زمزمه می کنند :
گرنگهدارمن آنست که من می دانم شیشه را دربغل سنگ نگه می دارد

اکنون به واقعه ای تاریخی بپردازیم که این شعر را به صورت ضرب المثل درآورده است .

آقامحمدخان قاجار در دوران سلطنت خویش دوباربه جنگ روسها و فتح گرجستان شتافت . بار اول در سال 1029 هجری قمری با شصت هزار سپاهی به گرجستان عزیمت کرد و هراکلیوس ولی آنجا را که به جانب روس متمایل بود گوشمالی داده شهر تفلیس را قتل عام و کلیساها را خراب کرد . کشیشها را دست و پا بسته در آب افکند و دختران و پسران تفلیسی را به اسارت گرفت .

بار دوم در سال 1211 هجری بود که خبررسید کاترین ملکه روسیه سپاهی بیکران به جانب ایران گسیل داشته گرجستان و دربند و باکو وگنجه و طالش در معرض خطرقرار گرفت .
آقا محمدخان جنگ با امیر بخارا را به تعویق انداخته سریعاً به سوی گرجستان حرکت کرد ولی در همان اوقات کاترین فوت شد و جانشین او پل امر به مراجعت لشکریان منصرف شده به سوی قراباغ شتافت و تصمیم به تسخیر قلعه شوشی گرفت چه ابراهیم خلیل خان رییس ایل جوانشیر و حاکم قلعه شوشی سر مخالفت داشت و به هیچ وجه حاضر به اطاعت و تمکین نبود . توضیحاً یادآور می شود که قلعه شیشه هم می گفتند و در کتب تاریخی با هر دو اسم معروف و مشهور است . سرسلسله قاجار قلعه شوشی یا شیشه را در محاصره گرفت و برای آنکه از خونریزی و کشتار جلوگیری شود این شعر را برای ابراهیم خلیل خان حاکم قلعه فرستاد :

زمنجنیق فلک سنگ فتنه می بارد

تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار؟

که منظور از آبگینه حصار همان قلعه شیشه یا شوشی است . ابراهیم خلیل خان که سرتسلیم و اطاعت نداشت این شعر را که منسوب به خیرانی است در پاسخ آقا محمدخان فرستاد :

گرنگهدار من آنست که من می دانم

شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

که البته در این بیت مراد و مقصود ابراهیم خلیل خان از شیشه همان قلعه شیشه یا شوشی بوده که با استفاده از صنعت شعری ابهام آن را به کار برده است .درهرصورت شعر بالا از آن تاریخ ضرب المثل شد و بالمناسبه مورد استناد و تمثیل قرار گرفت .

برای آنکه فرجام کار دانسته شود یادآور می شود که قلعه شوشی به زودی فتح شد ولی این آخرین فتح آقا محمدخان قاجار بود زیرا چند روز بعد در شب جمعه بیست و یکم ذیحجه سال 1211 هجری به دست دو نفر مجرم که حکم قتلشان را صادر کرده بود به قتل رسید .

dokhtare sahra
۳۱ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۰۶ بعد از ظهر
دو قرص کردن عبارت از خرده کاریهایی است که برای پیش بردن مقصود معمول دارند. یک مورد استعمال دیگر این عبارت مثلی هم موردی است که قرار داد قبلی را به خاطر بیاورند مانند: در میان دعوا نرخ تعیین کردن.

به طوری که ملاحظه شد اصطلاح دو قرص کردن در واقع پس از اقدامات اولیه به منظور تأیید به عمل می آید تا محل تردید و ابهامی برای طرف مقابل باقی نگذارد.
قبلاً باید دانست که ریشۀ این اصطلاح از فعل دو از مصدر دویدن نیست بلکه آن را دربازی نزد باید جستجو کرد که فی الجمله شرح داده می شود.
بازی نرد فقط دو نفر بازیکن دارد که در مقابل یکدیگر می نشینند و هر کدام پانزده مهره در اختیار دارند و با ریختن طاس که از یک تا شش نقطه در شش گوشۀ آن نقش شده است مهره های خود را به جلو می رانند و مهرۀ حریف را چنانچه به صورت طاق در سر راه قرار گیرد می زنند و پیش می روند تا به شش خانۀ آخر برسند.
نتیجۀ بازی نرد این است که هر یک از دو حریف که توانست مهره هایش را زودتر به شش خانۀ آخر برساند و بردارد برنده است و دیگری بازنده شناخته می شود.

بازی نرد بر چند نوع است که دو نوع آن بیشتر معمول و متداول می باشد.
نوع اول بدین ترتیب است که دو حریف برای پنج دست شرط می بندند و هر کدام زودتر توانست پنج مرتبه ببرد شرط را برده است.
در این نوع بازی اگر حریف پنج مرتبۀ متوالی- یعنی پنج بر هیچ ببرد- که آن را اصطلاحاً مارس گویند شرط بازی را هر مبلغ باشد دو برابر می گیرد مگر آنکه قبلاً قرار بگذارند که مارس نداشته باشند.
نوع دوم آنکه دو حریف برای هر دست برد و باخت مبلغی شرط می بندند و هر کس زودتر مهره ها را جمع کند برنده شناخته می شود. در این نوع بازی که بیشتر اختصاص به نرادهای حرفه ای دارد غالباً با گرفتن حق دو بازی می کنند.
منظور از بازی کردن با حق دو این است که در خلال بازی چنانچه یکی از طرفین احساس برد و موفقیت کند به حریف می گوید دو. یعنی شرط و مبلغ بازی دو برابر شود.
اگر طرف مقابل قبول کرد می گوید بدو یعنی با دو برابر موافقم و بازی را ادامه می دهد، در غین این صورت با گفتن کلمۀ ندو بازی ختم می شود و همان مبلغ شرط بندی را
می بازد و در وقت و زمان بازی بدین وسیله صرفه جویی می شود.
با این توصیف به طوری که ملاحظه می شود کلمۀ دو در بازی تخته نرد عبارت از دو برابر کردن شرط بندی است به این معنی که حریف برای پیش بردن مقصود دو قرص
می کند تا چنانچه برنده شد دو برابر بگیرد.
دو قرص کردن، اصطلاح بازی نرد و تخته بازی است ولی چون بازیکنان حرفه ای و غیر حرفه ای این اصطلاح را در موقع بازی چند بار متقابلاً به کار می برند رفته رفته معانی و مفاهیم مجازی پیدا کرد و از آن به منظور استحکام عمل و به یاد آوردن قول و قرار قبلی استشهاد و تمثیل می کنند فی المثل می گویند:"فلانی دو قرص می کند." یعنی در انجام مقصود خویش زمینه سازی و محکم کاری می کند.

=================================

۱- به طوری که شاهنامۀ فردوسی و نفایس الفنون آمده در قرون قدیمه نرد بر خلاف روش امروزه با سه طاس (کعبتین) بازی می شده است.
۲- بعضی ها کلمۀ دو را مخفف داو می دانند که کلمۀ داوطلب نیز از آن مشتق شده است.

dokhtare sahra
۳۱ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۰۹ بعد از ظهر
حکیم باشی توی مطبش نشسته بود و بیماران را معاینه می کرد.ناگهان صدای آه و ناله ی بیماری از پشت در به گوشش رسید.حکیم باشی به این آه و ناله ها عادت داشت. بنابراین توجهی نکرد و به کارش ادامه داد.اما آه و ناله هر لحظه بلند تر می شد.حکیم باشی به اتاق انتظار رفت تا ببیند این بیمار بیچاره کیست که این قدر سر و صدا به راه انداخته است.



پشت در،عده ی زیادی صف کشیده بودند تا نوبتشان شود.اما همان بیمار بد حال می خواست خارج از نوبت معاینه شود.او آن قدر بد حال بود که بیماران دیگر اجازه دادند بدون نوبت نزد حکیم باشی برود.بیمار وارد شد و حکیم باشی به او گفت:"خوب!بگو ببینم چه دردی داری که این همه آه و ناله می کنی؟"
بیمار:"حکیم باشی به دادم برس.هم موی سرم درد می کند و هم معده درد دارم.
"حکیم باشی با تعجب گفت:"موی سرت؟!من برای معده ات می توانم کاری کنم، اما موی سرت......."
بیمار:"معده ام که مهم نیست.فکری برای موی سرم کن."
حکیم باشی پرسید:"این درد ها را تازه گرفتی؟"
بیمار:"نه .این درد ها ی عجیب تازه به سراغ من آمد اند."
حکیم باشی او را خواباند و معاینه اش کرد.دلش مانند سنگ سفت شده بود ،اما مو هایش حالت معمولی داشت.
حکیم باشی:"فکر می کنم غذای ناجوری خوردی؟"
بیمار:"نه حکیم باشی.صبح زود کمی گرسنه ام بود و کمی غذا خوردم."
حکیم:"خوب چی خوردی؟حتما به نان تازه و پنیر اعلا رسیدی و پر خوری کردی."
بیمار:"نه ...این طور نیست.صبح زود،زنم نان می پخت و بچه ام گریه می کرد.زنم رفت به بچه برسد که نان ها سوخت.دلم نیامد آن ها را دور بریزم . نشستم و دومن نان سوخته را خوردم.معده ام به سوزش افتاد،انگار معده ام آتش گرفته بود.رفتم و دو من یخ هم خوردم."
حکیم با خنده گفت:"من که نمی دانم چه دارویی به تو بدهم.نه ناخوشیت به نا خوشی آدم می بره،نه غذایت به غذای آدمیزاد."
از آن به بعد،به کسی که رفتار و اخلاقش با دیگران تفاوت داشته باشد ،می گویند:"نه نا خوشیش به نا خوشی آدم می بره،نه غذایش به غذای انسان."

dokhtare-tanha
۳ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ قبل از ظهر
چون كسی به دیگری بدی كند یا در مجلسی یك نفر از بدیهایی كه با او شده صحبت كند مردم میگویند آنكه برای تو چاه میكند اول خودش در چاه میافتد.
در زمان حضرت محمد(ص) شخصی كه دشمن این خانواده بود هر وقت كه میدید مسلمانان پیشرفت میكنند و كفار به پیغمبر ایمان میآورند خیلی رنج میكشید. عاقبت نقشه كشید كه پیغمبر را به خانهاش دعوت كند و به آن حضرت آسیب برساند. به این منظور چاهی در خانهاش كند و آن را پر از خنجر و نیزه كرد آن وقت رفت نزد پیغمبر و گفت: "یا رسولالله اگر ممكن میشه یك شب به خانه من تشریف فرما بشید". حضرت قبول كرد، فرمود: "برو تدارك ببین ما زیاد هستیم". شب میهمانی كه شد پیغمبر(ص) با حضرت علی(ع) و یاران دیگرش رفتند خانه آن شخص. آن شخص كه روی چاه بالش و تشك انداخته بود بسیار تعارف كرد كه پیغمبر روی آن بنشیند. پیغمبر بسمآلله گفت و نشست. آن شخص دید حضرت در چاه فرو نرفت خیلی ناراحت شد و تعجب كرد. بعد گفت حالا كه حضرت در چاه فرو نرفت در خانه زهری دارم آن را در غذا میریزم كه پیغمبر و یارانش با هم بمیرند. زهر را در غذا ریخت آورد جلو میهمانان، اما پیغمبر فرمود: "صبر كنید" و دعایی خواند و فرمود: "بسمالله بگویید و مشغول شوید" همه از آن غذا خوردند. موقعی كه پذیرایی تمام شد پیغمبر و یارانش به راه افتادند كه از خانه بیرون بروند. زن و شوهر با هم شمع برداشتند كه پیغمبر را مشایعت كنند. بچههای آن شخص كه منتظر بودند میهمانان بروند بعد غذا بخورند، وقتی دیدند پدر و مادرشان با پیغمبر از خانه بیرون رفتند پریدند توی اتاق و شروع كردند به خوردن ته بشقابها. پیغمبر كه برای آنها دعا نخوانده بود همهشان مردند. وقتی كه زن و شوهر از مشایعت پیغمبر و یارانش برگشتند دیدند بچههاشان مردهاند. آن شخص ناراحت شد دوید سر چاه و به تشكی كه بر سر چاه انداخته بود لگدی زد و گفت: "آن زهرها كه پیغمبر را نكشتند، تو چرا فرو نرفتی؟" ناگهان در چاه فرو رفت و تكهتكه شد. از آن موقع میگویند: "چه مكن بهر كسی اول خودت، دوم كسی".

گربه رقصانی کنایه از کارهای بی مغز و مایه و اعمال کودکانه است . یا به تعبیر دیگر درکارها مانع به وجود آوردن ، کاری را به تاخیرانداختن ، تعلل و امروز و فردا کردن در ادای حقی که در تمام موارد با ضرب المثل بالا تشبیه و تمثیل می شود .
اکنون باید دید که رقص گربه یا به اصطلاح دیگر گربه رقصانی با اعمال بی مغز و بی رویه و تاخیر در امور چه ارتباط و بستگی دارد .
در ازمنه قدیم نه عروسک صامت پیدا می شد و نه عروسک ناطق پس بهترین راه چاره برای دختر بچه ها این بود که بچه گربه ملوس و مانوسی را که در غالب خانه ها نگاهداری می شد با همان تکه پارچه ها قنداق کنند یعنی دستها و پاهایش را در درون قنداق قرار دهند تا پنجه نزند و فرار نکند.آنگاه او را در بغل گرفته در گوش او لالایی بخوانند تا به زعم خویش او را بخوابانند . گاهی هم به این حد قناعت نکرده به قول شادروان مستوفی :" دختر بچه ها گربه را قنداق می کردند و سردست گرفته می رقصانیدند که گربه رقصانی کنایه از همین کارهای بی مغز و مایه بچگانه است ."

اتفاقاً گربه را قنداق کردن و رقصانیدن در مازندران ما هم معمول و متداول بود و شاید در بعضی روستاها نیز هنوز معمول و رایج باشد . سابقاً بچه گربه ها به قدری ملوس و مانوس بودند که برای بزرگترها در هنگام فراغت و برای دختر بچه ها در همه حال وسیله سرگرمی و نشاط به شمار می آمدند و کمبودها را از لحاظ تفریح و انبساط خاطر و رفع بیکاری بدان وسیله جبران می کردند . البته بزرگترها با انگشتان دست و دستمال و رشته های تسبیح که غالباً در دست داشتند بچه گربه ها را به بازی می گرفتند و دختر بچه ها از ترس آنکه بچه گربه ها با ناخنهای تیزش پنجه نزند او را قنداق کرده به اصطلاح گربه رقصانی می کردند ولی امروزه نه آن بچه گربه ها را در خانه نگاهداری می کنند و نه برنامه های متنوع رادیو و تلویزیون و دستگاههای ضبط صوت و نوارهای موسیقی مجال چنین تفنن را می دهد .

به هرحال گربه رقصانی از مشغولیات شیرین و لذت بخش دختر بچه ها در ازمنه گذشته بود و این وسیله سرگرمی و نشاط آن چنان مورد توجه و عنایت اطفال قرار داشت که رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده هرکار بی رویه و بچگانه را که نفع و فایدتی برآن متصور نباشد به آن تشبیه و تمثیل کرده اند .

dokhtare-tanha
۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ بعد از ظهر
گربه رقصانی کنایه از کارهای بی مغز و مایه و اعمال کودکانه است . یا به تعبیر دیگر درکارها مانع به وجود آوردن ، کاری را به تاخیرانداختن ، تعلل و امروز و فردا کردن در ادای حقی که در تمام موارد با ضرب المثل بالا تشبیه و تمثیل می شود .
اکنون باید دید که رقص گربه یا به اصطلاح دیگر گربه رقصانی با اعمال بی مغز و بی رویه و تاخیر در امور چه ارتباط و بستگی دارد .
در ازمنه قدیم نه عروسک صامت پیدا می شد و نه عروسک ناطق پس بهترین راه چاره برای دختر بچه ها این بود که بچه گربه ملوس و مانوسی را که در غالب خانه ها نگاهداری می شد با همان تکه پارچه ها قنداق کنند یعنی دستها و پاهایش را در درون قنداق قرار دهند تا پنجه نزند و فرار نکند.آنگاه او را در بغل گرفته در گوش او لالایی بخوانند تا به زعم خویش او را بخوابانند . گاهی هم به این حد قناعت نکرده به قول شادروان مستوفی :" دختر بچه ها گربه را قنداق می کردند و سردست گرفته می رقصانیدند که گربه رقصانی کنایه از همین کارهای بی مغز و مایه بچگانه است ."

اتفاقاً گربه را قنداق کردن و رقصانیدن در مازندران ما هم معمول و متداول بود و شاید در بعضی روستاها نیز هنوز معمول و رایج باشد . سابقاً بچه گربه ها به قدری ملوس و مانوس بودند که برای بزرگترها در هنگام فراغت و برای دختر بچه ها در همه حال وسیله سرگرمی و نشاط به شمار می آمدند و کمبودها را از لحاظ تفریح و انبساط خاطر و رفع بیکاری بدان وسیله جبران می کردند . البته بزرگترها با انگشتان دست و دستمال و رشته های تسبیح که غالباً در دست داشتند بچه گربه ها را به بازی می گرفتند و دختر بچه ها از ترس آنکه بچه گربه ها با ناخنهای تیزش پنجه نزند او را قنداق کرده به اصطلاح گربه رقصانی می کردند ولی امروزه نه آن بچه گربه ها را در خانه نگاهداری می کنند و نه برنامه های متنوع رادیو و تلویزیون و دستگاههای ضبط صوت و نوارهای موسیقی مجال چنین تفنن را می دهد .

به هرحال گربه رقصانی از مشغولیات شیرین و لذت بخش دختر بچه ها در ازمنه گذشته بود و این وسیله سرگرمی و نشاط آن چنان مورد توجه و عنایت اطفال قرار داشت که رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده هرکار بی رویه و بچگانه را که نفع و فایدتی برآن متصور نباشد به آن تشبیه و تمثیل کرده اند .

dokhtare-tanha
۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ بعد از ظهر
این ترکیب وصفی که اکنون به صورت ضرب المثل درآمده کنایه از افراد مجرب و آزموده است که گرم و سرد روزگار را چشیده ، نشیب و فراز زندگی را در نور دیده ، در بوته سختیها و دشواریها آبدیده شده باشند .
مثل بالا بیشتر درمحل ذم و کمتر به منظور مدح و ستایش به کار می رود .

علامه دهخدا در مورد این مثل سائر و مصطلح معتقد است که :" گرگ بچه از باران می ترسد و در وقت باران از سوراخ خود بیرون نمی آید هرچند گرسنه و تشنه باشد ، اما چون گرگی بیرون خانه خود باشد و از اتفاقات ، او را باران درگیرد و ببیند از او آفتی و ضرری نمی رسد بار دیگر دلیر می شود و از باران خائف نمی گردد ."
اگر به همین دلیل و علت بسنده کنیم باید بگوییم گرگ بچه باران دیده ! نه گرگ باران دیده ، زیرا واژه گرگ در این ترکیب وصفی ناظر بر گرگهای بزرگ است که در صحاری و بیابانها به دنبال طعمه تلاش و دوندگی می کنند . اگر غرض و مقصود گرگ بچه بود اولاً گرگ بچه را به جای گرگ در مثل بالا به کار می بردند .

شادروان دکتر محمد معین هم در فرهنگ جامع و بی نظیر خود به نقل از سایر فرهنگها ذیل واژه گرگ راجع به ریشه این ضرب المثل می نویسد :" گویند گرگ از باران می ترسد و در باران از سوراخ خود بیرون نمی آید اما همین که در صحرا باشد و باران بخورد دیگر ترسش می ریزد ."

ولی از همه ی اینها محتمل تر " گرگ بالان دیده " میباشد که در اینجا معنی لغوی "بالان" به معنای دام و تله است . یعنی گرگی که یکبار در تله افتاده باشد و یا از دام و کمین شکارچی رسته باشد تجربه ای گرانبها دارد و بقولی دیگر گرفتار نخواهد شد .

هر گاه کسی پولی را که باید صرف مخارج لازم و ضروری شود در راه بیهوده و طریق غیر عاقلانه خرج کند با استفاده از ضرب المثل بالا می گویند:"فلانی همه را خرج اتینا کرد" یعنی نفله کرد و روی اصل جهالت و جوانی به مخارج غیر لازم رسانید.

مطلب بر سر اتنیا است که باید دید این واژه چیست و در این عبارت مثلی چه نقشی دارد
دانشمند ارجمند معاصر آقای سعید محمد علی جمال زاده عقیده دارد"اتینا: حشرات خرد و کنایه به آدمهای فرومایه گویند."

شادروان امیر قلی امینی می نویسد: "سابقاً مطربها در مجالس عروسی و امثال آن پس از آنکه یک دور می رقصیدند در مقابل هر یک از مهمانها می نشستند و پس از چندی سر و کله آمدن و عشوه گری کردن زنگی را که در نشست یا یک نعلبکی را که در دهان داشتند جلو می برند و او به همت خود یا سکه ای زر، یا سکه های نقره در زنگ یا نعلبکی او می ریخت و در حقیقت پولی مفت و رایگان از دست می داد و به همین مناسبت به خرجهای بیهوده و بی مصرف عنوان خرج عطینا دادند و آن جزء اصطلاحات مثلی قرار گرفت. عطینا در اصل اعطیناست که در تلفظ عوام بدین صورت درآمده است." راجع به مورد استعمال این واژه باید دانست که سابقاً پس از دریافت شاباش یکی از مطربان به بانگ بلند اعلام می داشت اعطینا یعنی:"مرحمت کردند".

با این توصیف معلوم گردید که واژه اتینا محرف فعل عربی اعطیناست و در آن روزگار که زبان و ادب عربی بیشتر از امروز در کشور ایران رواج داشت بر سر زبانها افتاده به صورت ضرب المثل درآمده است.

dokhtare-tanha
۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۱۵ بعد از ظهر
هر گاه کسی پولی را که باید صرف مخارج لازم و ضروری شود در راه بیهوده و طریق غیر عاقلانه خرج کند با استفاده از ضرب المثل بالا می گویند:"فلانی همه را خرج اتینا کرد" یعنی نفله کرد و روی اصل جهالت و جوانی به مخارج غیر لازم رسانید. مطلب بر سر اتنیا است که باید دید این واژه چیست و در این عبارت مثلی چه نقشی دارد دانشمند ارجمند معاصر آقای سعید محمد علی جمال زاده عقیده دارد"اتینا: حشرات خرد و کنایه به آدمهای فرومایه گویند." شادروان امیر قلی امینی می نویسد: "سابقاً مطربها در مجالس عروسی و امثال آن پس از آنکه یک دور می رقصیدند در مقابل هر یک از مهمانها می نشستند و پس از چندی سر و کله آمدن و عشوه گری کردن زنگی را که در نشست یا یک نعلبکی را که در دهان داشتند جلو می برند و او به همت خود یا سکه ای زر، یا سکه های نقره در زنگ یا نعلبکی او می ریخت و در حقیقت پولی مفت و رایگان از دست می داد و به همین مناسبت به خرجهای بیهوده و بی مصرف عنوان خرج عطینا دادند و آن جزء اصطلاحات مثلی قرار گرفت. عطینا در اصل اعطیناست که در تلفظ عوام بدین صورت درآمده است." راجع به مورد استعمال این واژه باید دانست که سابقاً پس از دریافت شاباش یکی از مطربان به بانگ بلند اعلام می داشت اعطینا یعنی:"مرحمت کردند". با این توصیف معلوم گردید که واژه اتینا محرف فعل عربی اعطیناست و در آن روزگار که زبان و ادب عربی بیشتر از امروز در کشور ایران رواج داشت بر سر زبانها افتاده به صورت ضرب المثل درآمده است.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۳۹ بعد از ظهر
خسن و خسين هر سه دختران مغاويهاند


هر وقت يك نفر مطلبي ميگويد كه هيچ جزء آن با هيچ جزئش نخواند اين مثل را به زبان آرند.

يكي گفت: خسن و خسين هر سه دختران مغاويه بودند كه در مدينه آنان را گرگ دريد.

گفتند: خسن و خسين نبود، حسن و حسين بود. هر سه نبود، هر دو بود. دختر نبود، پسر بود. مغاويه نبود معاويه بود. معاويه هم نبود علي(ع) بود. در مدينه گرگ آنها را پاره نكرد بلكه امام حسن را زنش زهر داد، امام حسين را هم شمر ملعون تو صحراي كربلا شهيد كرد. آن كسي را هم كه گرگ خورد حضرت يوسف بود آن هم در مدينه نبود در راه كنعان به مصر بود آن هم نخورد بلكه برادرهاش گفتند خورد كه از اصل دروغ بود!

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۴۱ بعد از ظهر
ملا بد نباشد

ميگويند يك ملايي بود كه به شاگردان درس ميداد. يكي از شاگردانش هر روز كه ميآمد به جاي احوالپرسي و دعا ميگفت:
«ملا بد نباشد» ملا پيش خودش فكر ميكرد كه بچه ميداند كه من مريض هستم. چند روز بعد كه بچه به ملا گفت: «ملا بد نباشد» يك روز ملا جواب داد: «والله امروز پايم درد ميكند» روز دوم ملا گفت: «سرم درد ميكند» خلاصه بعد از چند روز ملا گفت: «والله امروز كمي تب دارم» . عاقبت روزي رسيد كه راستي ملا سخت مريض شد و به جان كندن افتاد. باز بچه گفت: «ملا بد نباشد» و ملا به خيال ناخوشي مرد.
حضرت مولانا جلالالدين محمد، حكايتي نزديك به همين مضمون و با اين عنوان دارد: «مثال رنجور شدن آدمي به وهم تعظيم خلق و رغبت مشتريان به وي و حكايت معلم و كودكان».
كودكان مكتبي از اوستاد
رنج ديدند از ملال و اجتهاد
مشورت كردند در تعويق كار
تا معلم درفتد در اضطرار
«مثنوي معنوي دفتر سوم»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۴۷ بعد از ظهر
[/URL][URL="http://www.forum.98ia.com/index.php?Module=SMMPBPages&SMMOp=Articles&SMM_CMD=&ArticleId=1069"] (http://www.forum.98ia.com/index.php?Module=SMMPBPages&SMMOp=Articles&SMM_CMD=&ArticleId=1069)
آقا گرگ عیدت مبارک


هر وقت يك نفر از راه طمع كار خلافي ميكند يا به مال كسي دست درازي ميكند ميگويند «آقا گرگ عيدت مبارك».
روباهي هميشه در باغ خربزه ميرفت و به باغبان خسارت ميزد. روزي باغبان تله گذاشت و مقداري گوشت هم در آن تعبيه كرد. روباه چون گوشت را سر راه خود ديد فهميد كه به همراه آن تلهاي هم هست. جرأت نكرد به گوشت نزديك بشود، برگشت. در راه برخورد كرد به گرگ به او سلام كرد و پس از تعارفات معمولي گفت: «رفيق عزيز چرا پژمردهاي»؟ گرگ جواب داد: «دو روزه غذايي فراهم نكردهام».
روباه گفت: «من در اين جاليز غذاي بسيار خوبي تهيه كردهام اما از بخت بد از خوردن آن محرومم». گرگ پرسيد: «چرا!» روباه گفت: «من امروز روزهام نميتوانم روزهام را باطل كنم». گرگ گفت: «پس به من نشون بده». روباه گرگ را در مقابل تله برد.
همين كه گرگ گوشت را به دهن گرفت ريسمان تله حلقش را فشرد و دهنش باز ماند. روباه فوري پريد گوشت را از دهن گرگ گرفت و بلعيد. گرگ با صداي خفهاي گفت: «تو كه روزه بودي!» روباه جواب داد: «الان ماه را ديدم، افطار كردن بر من واجب شد».
گرگ گفت: «پس من كي ماه را ببينم؟» روباه جواب داد: «ساعتي كه باغبان با بيلش پيش تو آمد تو ماه را خواهي ديد!» در اين اثنا باغبان با بيل آمد و مشغول كتك زدن گرگ شد.
روباه آواز داد: «آقا گرگ! عيدت مبارك».

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۴۸ بعد از ظهر
آن را كه گفتي اسمش را نبر و بردار بيار


ميگويند در مزرعهاي به نام زير پل كه در ده كيلومتري شمال قلعه «سه» واقع شده و متعلق به چند نفر ارباب آبادي بوده است چند نفر كشاورز سكونت داشتهاند. اين مزرعه قلعهاي دارد محكم با ديوارهاي بلند. هوايش بسيار سرد است بهطوري كه سرماي آن ناحيه ضربالمثل است.

در يكي از شبهاي پاييزي يك نفر از اربابها يا به اصطلاح محل يكي از نوابها به آنجا ميرود و چون پاسي از شب ميگذرد و هنگام خواب فرا ميرسد ارباب خطاب به برزگر ميزبان ميگويد: «خب بايد خوابيد. براي خوابيدن يك دست لحاف و تشك تميز بيار» دهقان در جواب ميگويد: «ارباب، لحاف و تشكي كه ندارم. فقط چند تكه جل اسب دارم!»

نواب كه از شنيدن اين جواب و رختخوابي كه دهقانش براي او تجويز كرده خيلي ناراحت ميشود با اوقات تلخي ميگويد: «مردكه فلان فلان شده، من زير جل اسب بخوابم؟»

رعيت ميگويد: «خب ارباب در خانه هرچه هست و ميهمان هركه هست». نواب به حالت اعتراض بلند ميشود و به يكي از اتاقهاي ديگر قلعه ميرود و دستور ميدهد مقداري هيزم ميآورند و آتش روشن ميكنند كه به حساب خودش بينياز از لحاظ و جل اسب، شب را به روز برساند.

همين كار را هم ميكند اما وسط شب سرما شدت ميكند و نواب بيچاره از شدت سرما ناراحت و مستأصل ميشود و از اتاق بيرون ميآيد و همان كشاورز را به نام صدا ميكند: «آهاي عبدالله!» عبدالله جواب ميدهد: «بله ارباب! چه فرمايشي داريد؟» ارباب ميگويد: «اونيد كه بوات اسمش نبه وآرگير بوره» يعني آن را كه گفتي اسمش را نبر و بردار و بيار.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۱ بعد از ظهر
از ما نخورده باشي

از مثلهاي مشهور شيرازيان است كه هرگاه جواني خام و بيتجربه به شخصي بزرگتر از خود بيادبي و جسارت كند آن شخص گويد «از ما نخورده باشي».
ميگويند يك روز شيخ سعدي از كوچهاي رد ميشد. يك جوان بيادب و آب بيلگام خورده انگلي به او رساند شيخ سعدي دست كرد يك پولي به او داد و بئش گفت: «از ما نخورده باشي»
پسرو كه معني حرف و كار شيخ را نفهميد پيش خودش گفت: «ئي كه ييشيخ يهلاقبان اقددوم داد اي به داروغه انگشت برسونم لابد يه مشتم ميده»
فردا سر چارسو بازار يك انگشتي به داروغه رساند. او هم حكم كرد دستش را بريدند.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۴ بعد از ظهر
از گردنم بيفتي انشاالله

اين جمله، هم مثل است هم نفرين و قصهاي دارد
ميگويند: پيرزني بود سه پسر داشت و دو تا عروس، اما پسر كوچكش هنوز زن نگرفته بود. اين دو تا عروس هر روز به نوبت مادر شوهرشان را كول ميگرفتند و كارهاي خانه را به اين شكل انجام ميدادند چون كه ميترسيدند اگر مادر شوهرشان را زمين بگذارند و مواظب حال او نباشند پيرزن نفرين ميكند و شوهرهاشان عاق والدين ميشوند.
برادرها هرچه به برادر كوچكشان ميگفتند تو هم زن بگير اقلاً كمي به زنهاي ما كمك كند و كار آنها سبكتر شود قبول نميكرد و زير بار نميرفت براي اينكه ميديد انصاف نيست كه زن او هم مثل زنهاي دو برادرش به زحمت بيفتد يا نافرماني بكند و باعث بشود كه او عاق والدين بشود.
از قضا يك روز از كوچهاي ميگذشت ديد دختر كثيفي با حال پريشان و موهاي ژوليده در خرابه نشسته، پيش خودش فكر كرد، خوب است من اين دختر را به زني بگيرم از چند جهت ثواب است يكي اينكه اين دختر را از پريشاني نجات ميدهم چون كه هرچه باشد به پشت گرفتن مادرم از اين پريشاني براش سختتر نيست.
ديگر اينكه دو تا زن برادرهام راحت ميشوند و كارشان سبكتر ميشود و نوبت كول كردن مادرم يك روز عقب ميافتد و هر سه روز يك روز نوبتشان ميشود. خلاصه سراغ دختر را گرفت و آمد خانه، گفت: «برويد و فلان دختر را براي من عقد كنيد». برادرهاش شاد و خوشحال رفتند و دختر را عقد كردند و آوردند خانه. زن برادرها هم از شوهرشان خوشحالتر كه كمكي رسيده.
با آمدن نوعروس نوبت كول كردن مادر شوهر سه روز يك روز شد. اين نوعروس ديد كار مشكلي است كه هم يك پيرزن را به دوش بگيرد و هم كارهاي خانه را انجام دهد.
به فكر چاره افتاد. يك روز كه پسرها براي كار به صحرا رفته بودند و پيرزن هم از خواب بيدار نشده بود جاريهاش را صدا زد و گفت: «اگر چيزي به من بدهيد اين پيرزن را از سر خودمان وا ميكنم»
جاريها با التماس گفتند: «خواهر هرچي بخواهي به تو ميدهيم، اگر كاري ميتواني بكني معطل نشو» نوعروس گفت: «من از شما چيزي نميخواهم فقط گردنبند و دستبند و گوشواره و انگشتر مادر شوهرمان را ميخواهم» گفتند: «ما حاضريم آنها مال تو باشد».
گفت: «خيلي خب امروز نوبت من است كه مادر شوهرمان را كول بگيرم. نان هم بايد بپزم وقتي كه پيرزن را كول گرفتم و مشغول نان پختن شدم يكي از شما برويد بيرون و برگرديد و به من بگوييد كه نعش پدرت را پشت الاغ انداختهاند و دارند از صحرا ميآورند، ديگر كارتان نباشد من ترتيب بقيه كار را ميدهم»

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/7743c8a5127c938a58e40184eddcef2b.jpg عروسها وقتي قول و قرارشان را گذاشتند، پيرزن از خواب بيدار شد بعد از اينكه ناشتاييش را خورد گفت: «امروز نوبت هر كه هست بيايد و كولم بگيرد». نوعروس فوري آمد و پيرزن را به كول گرفت و تنور را هم آتش كرده بود و داغ و آماده نان پختن بود. نوعروس همانطور كه پيرزن به پشتش بود آمد نشست و مشغول نان پختن شد. طبق قراري كه گذاشته بودند يكي از عروسها بيرون رفت و برگشت و با گريه و زاري گفت: «خواهر! لال بشم انشاءالله، نعش پدرت را روي الاغ انداختهاند و دارند از صحرا ميآورند».
نوعروس از جاش بلند شد و همانطور كه پيرزن پشتش بود خودش را از اين ديوار به آن ديوار ميزد و ميگفت: «واي پدرم» هرچه پيرزن فرياد ميكشيد كه «مرا بگذار زمين» ميگفت: «نه! من نميخواهم شوهرم عاق والدين بشه، هرچه باشه احترام تو واجبه!»
خلاصه پيرزن را آنقدر به اين ديوار و آن ديوار زد كه تمام بدنش خرد و خمير شد و زبانش هم گرفت و از پشت عروس افتاد زمين. عروسها مادر شوهر را بردند و تو رختخواب خواباندند و مشغول كارشان شدند. پسران پيرزن وقت غروب از صحرا برگشتند و ديدند مادرشان پشت هيچكدام از عروسها نيست قضيه را پرسيدند.
عروسها گفتند: «بعدازظهر يك مرتبه زبانش بند آمد و نتوانست حرف بزند ما هم خوابانديمش تو رختخواب». پسرها به بالين مادرشان رفتند و ديدند نخير دارد نفسهاي آخرش را ميكشد مثل اينكه منتظر آنها بوده كه بيايند. گفتند: «مادر حرف بزن چطور شده؟» پيرزن كه نميتوانست حرف بزند سينهاش را نشان داد، يعني خرد شده و اشاره ميكرد به عروس كوچكتر يعني او اينطورش كرده. عروس تازه گفت: «مادر شوهر مهربانم به من اشاره ميكند كه دوستش دارم ميگويد: گردنبدنم را به او بدهيد» بعد رو كرد به جاريها و گفت: «مگر اينطور نيست؟» گفتند: «چرا همينطور است. وقتي كه زبان داشت به ما گفته بود». خلاصه پيرزن هر عضوش را نشان ميداد و به نوعروس اشاره ميكرد كه او اينطورش كرده ـ نوعروس زرنگ آن را به نفع خودش تعبير ميكرد كه: «ميگويد انگشتر و دستبندها و چيزهاي داخل جيبم را بدهيد به عروس كوچكم» جاريها هم حرف او را تصديق ميكردند. به اين ترتيب همه اشياء زينتي و جواهرات پيرزن مال عروس كوچكش شد تا اينكه پيرزن جان داد و مرد و پسرها مشغول گريه شدند.
عروسها ديدند كه اگر گريه نكنند ممكن است شوهرهاشان شك كنند. شروع به گريه و زاري كردند. مردم پيرزن را كه بردند خاك كنند آنها اينطور نوحهسرايي ميكردند:
عروس اولي ـ درين درين اوي (گورش را عميق و عميقتر بكنيد ـ اي واي)
عروس دومي ـ اونان درين اوي (از عميق هم عميقتر بكنيد ـ اي واي)
عروس سومي ـ بواوزي من بونداگورموشم گنه گلوراوي (اين رويي كه من از اين پيرزن ديدهام بازهم برميگردد ـ اي واي).

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۶ بعد از ظهر
استاد علم! اين يكي را بكش قلم!


مرد خياطي پارجه مشتري را كه برش ميكرد تك قيچي و اضافه مانده پارچه را پسانداز ميكرد و به صاحبانش نميداد.
شبي در خواب ديد روز قيامت شده و او را زير علم دادخواهي بردهاند و مشتريهاي او دارند با قيچي آتشين گوشت و پوست او را ميبرند و ميبرند از خواب پريد و با خودش عهد كرد كه ديگر اين كار را نكند و باقيمانده پارچه را به صاحبش پس بدهد.
فردا به شاگردش سفارش كرد كه هر وقت ديدي من تكههاي پارچه را برميدارم تو بگو: «استا، علم» .
از قضا روزي يك پارچه گرانقيمت آوردند كه به تكههاي آن طمع كرد هرچه كرد ديد نميتواند از اين يكي بگذرد همين كه برداشت شاگرد گفت: «استا، علم» استا گفت: «اين يكي را بكش قلم!»


http://www.iketab.com/Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/2cf4c2a10976388b9a5132f7d8bf0c13.jpg روايت دوم
علم علم، درد ورم ـ زري كه نبود توي علم!
خياطي بود كه قسمتي از پارچههاي مردم را موقعي كه رخت و لباس براشان ميدوخت برميداشت و وقتي كه زياد ميشد پوشاكي درست ميكرد و ميفروخت.
شبي در عالم خواب ديد كه مرده و جلو تابوتش علمهاي همه رنگ در حركت است و به او ميگويند: «اين علمها از پارچههايي است كه موقع خياطي دزديدي» بعد از تقلا و پيچ و تاب زياد از خواب بيدار شد و پشيمان از كردههاي گذشته با خودش عهد كرد كه ديگر دزدي نكند.
وقتي هم به دكان رفت به شاگردش سپرد كه: «هر وقت خواستم از پارچه مردم ببرم و بدزدم تو بگو: «علم علم» تا من دست از دزدي بردارم».
اتفاقاً زد و يك پارچه زربفتي پيش خياط آوردند. خياط كه چشمش به پارچه زري گرانقيمت افتاد عهدي كه با خودش كرده بود يادش رفت و قيچي را برداشت تا يك تكه از آن را بچيند و براي خودش بردارد .
شاگرد كه استاد را ميپاييد گفت: «علم علم» استاد اعتنايي به حرف او نكرد. شاگرد اين دفعه با فرياد گفت: «استا، علم علم»
خياط از فرياد شاگرد اوقاتش خيلي تلخ شد و داد زد: «چه خبرته! علم علم و درد ورم ـ زري كه نبود توي علم!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۷ بعد از ظهر
اشتهايم آمد پس

هرگاه كسي بنا به مصلحت، از چيزي روي بگرداند يا از كاري دست بكشد اما بعد صرفه خود را در آن ببيند و پشيمان شود و دوباره به آن چيزي رو بياورد يا به آن كار بپردازد اين مثل را ميزنند.
روزي نزديكهاي ظهر شخصي كه وارد آبادي دوستش شده بود به او برخورد. آن شخص اهل محل پس از احوالپرسي، رفيق تازه واردش را براي ناهار به منزلش دعوت كرد و آن مرد هم قبول كرد.
هر دو سر ظهر وارد منزل شدند زن به شوهرش گفت: «غذا به اندازه كافي نداريم» شوهر فكري كرد و گفت: «هرچه غذا داريم در مجمعهاي خالي كن تا ببرم سر سفره» زنش گفت: «آن وقت بچهها بيغذا ميمانند».
مرد گفت: «من فكري كردم، غذا را كه بردم چند لقمهاي كه خورديم من خودم را كنار ميكشم ميهمان هم مجبور است دست بكشد. آن وقت بقيه غذا را ميآورم براي تو و بچهها» زن تمام غذا را در سيني خالي كرد و مرد هم آن را سر سفره برد و دو تايي مشغول خوردن شدند. ميزبان چند لقمهاي كه خورد دست از غذا كشيد و گفت: «من خوشدم بس» ميهمان زرنگ كه از رندي ميزبان سر در آورده بود گفت: «من خو ميخورم تا شوهس» و همچنان به خوردن ادامه داد.
ميزبان كه ديد ميهمان بيتوجه، مشغول خوردن است و غذا هم دارد تمام ميشود پيش خودش فكر كرد: حالا كه بچههام بيغذا ميمانند چرا خودم گرسنه بمانم و گفت: «من هم اشتهام اومد پس» و دوباره پاي سفره رفت و با ميهمان بقيه غذا را خوردند.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۹ بعد از ظهر
اگر گاوت خوش خوراك شد سرت را بگذار بخسب

اگر زنت خوش خوراك شد جلت را بردار، در رو

در زمانهاي قديم مردي بود كه چهل سالش شده بود و هنوز زن نگرفته بود. كار و بارش چاق بود. گاو زراعتي، گاو شيرده، گله گوسفندي، انبار گندمي، برنجي، اسب، مال و مكنت، اسباب و اثاث خانه، خلاصه همه چيز داشت.
اما به هر مجلسي كه ميرفت و به هر جا كه ميرسيد مردم عوض احوالپرسي به او ميگفتند: «خب! كي خدا بخوا عروسي ميكني؟ كي ميخواي زن بسوني بياييم شيريني بخوريم؟» و از اين حرفها. اينقدر گفتند و گفتند كه مرد بيچاره براي اينكه از شر حرف مردم خلاص بشود رفت و زني گرفت.
اما بختش ياري كرد و زن شكمو و خوش خوراكي گيرش آمد! اين زن عوض اينكه به كارهاي خانه برسد و جارو كند و لباس بشورد و غذا بپزد سه چهار تا جيب به لباسش دوخته بود و هميشه اين جيبها پر از تنقلك و چيزهاي خوردني بود از صبح كه پا ميشد همينطور ماشاالله دهنش رو بود تا ظهر، تازه براي ظهر هم اگر ميخواست چيزي بپزد باز از نپختهاش ميخورد تا بپزد. بعد از ناهار هم همينطور توجيبيهاش را ميجويد و براي زنهاي همسايه حرف ميزد تا عصر، شامم مثل ناهار هيچوقت پهلوي شوهرش چيزي نميخورد.
هرچه شوهر بدبخت اصرار ميكرد كه چيزي بخورد ميگفت: «خوراكم كجا بود؟ منم خدا مثل بعضي از زنها سيلم كرده».
دو سه سالي گذشت. مرد بيچاره ديد هستياش از دست رفت. گله رفت، دكان رفت، گاوهاي شيرده رفت و انبار گندمي و برنجي به سر سال نميرسد و هرچه بود رفت و در «چه بكنم» دچار شد.
ايندفعه مردم كه به او ميرسيدند ميگفتند: «ماشاالله؟ عجب زن خوش خوراكي به چنگ آوردي، ده تا دكان آجيلفروشي كمتونه». به سال چهارمي نرسيده بود كه يك بار ميهماني براشان آمد. مرد زود يك مرغ چاق خريد و سرش را بريد و به زنش داد و گفت: «اين ميهمان براي من خيلي عزيز است يك شام خوبي بپز».

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/b94b793a7c9b5fcd0bafa57e21a2fff2.jpg تا مرد ايستاده بود يك من برنج از تو خانه آورد و شروع كرد با مردش صحبت كردن و با خودش ميگفت: «چه بپزم؟ چه نپزم؟» و همينطور كه داشت برنج پاك ميكرد يك مشت هم تو دهنش ميريخت و ميجويد. مرد تو فكر رفته بود و نگاه ميكرد و با خودش ميگفت: «ما يك نفر ميهمان داريم اين زن اين همه برنج را براي كي ميخواد؟» زن هم كه داشت برنج پاك ميكرد، هم پاك ميكرد، هم تند و تند برنجهاي خشك را ميجويد. مرد، آنقدر اوقاتش تلخ بود كه طاقت نياورد بايستد و رفت.
عاقبت ميهمانشان آمد و موقع شام خوردن شد. مرد دستور شام داد و زن كم خوراك! فوري شام حاضر كرد و خودش رفت كنار. مرد ديد مرغ نصفه است و شام هم شام آن برنج عصري نيست خيلي اصرار كرد به زنش كه: «بيا شام بخور ميهمونمون غريبه نيست». زن هم گفت: «نميتونم بخورم شما بخورين».
ميهمان بدبخت هم كه از قضيه خبر نداشت هي ميگفت: «دده بيا شام بخور» مرد ديگر طاقت نياورد رفت و ديگ غذا را آورد. خدا بده بركت، ديگ پر پلو بود و روش هم نصفه مرغ و خورشت بود.
مرد از دق دلش به ميهمانشان گفت: «اين زن بدبخت من هيچ خوراكي نداره!» و به زنش اشاره كرد و گفت: «بيا اين شام ما واسي تو و آن ديگ براي ما!» زن جلو ميهمان چيزي نگفت و از اتاق بيرون رفت.
مرد بيچاره كه از هستي فارغ شده بود چون پيش اهل محل و اطراف آبرو داشت نتوانست زنش را طلاق بدهد و يك دست رختخواب با خودش برداشت و رفت. هرجا كه ميرسيد و ميديد كه كسي دارد از زندگي خودش تعريف ميكند او ميگفت:
«اگه گوت خوش خوراك شد سرت بنه بخوس»
«اگه زنت خوش خوراك شد جلت وردار در رو»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۲ بعد از ظهر
انگشت نمك است، خروار هم نمك است

پادشاهي بود كه يك دختر خيليخيلي خوشگل داشت، هركس ميآمد براي خواستگار او، پدرش ميگفت: «هركي اين انبار نمك را بخوره، دخترم مال اوست».
عده زيادي جان خود را از دست دادند و بيهوده هركدام يك دو من نمك خوردند و مردند. عاقبت يك اژدها فهميد و خودش را به صورت آدميزاد درآورد و به شكل يك درويش درآمد و يكسره به نزد پادشاه شتافت و گفت: «قبله عالم به سلامت باد! من آمدهام خواستگاري دختر شما» .
پادشاه گفت: «ببريدش سر انبار نمك تا بخوره!» او را به انبار نمك بردند تا بخورد. درويش هم انگشت كوچكش را به نمك زد و خورد و رفت پيش پادشاه و گفت: «خوردم» پادشاه پرسيد «تمام شد؟» گفت: «بلي» پادشاه پرسيد: «چطور؟» گفت: «شما فرموديد نمك بخور، من هم يك انگشت خوردم!»
پادشاه گفت: «چطور؟ آخه قرار بود همه نمك را بخوري!»
گفت: «قبله عالم! انگشت نمك است و خروار هم نمك است» پادشاه بر او آفرين گفت و دختر خود را به او داد

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۵ بعد از ظهر
اين سرزمين ماندن ندارد

چون فردي ناكس و ناجوانمرد به مردي مهربان و زورمند توهين كند و او ماجرا را ناديده گيرد و از آن ديار برود و مردم گويند: «فلاني از اينجا رفت و گفت: اين سرزمين ماندن ندارد».
روزي شيري توي درهاي خوابيده بود و يك لاشه گوسفند هم جلوش بود كه نصف آن را خورده بود و نصفش مانده بود. روباهي از دور داشت ميآمد كه از لاشه بخورد. شير خودش را به خواب زد و گفت: «حالا كه من خوردم و سير شدم بگذار او هم بياد و بخورد» روباه براي اينكه مطمئن بشود او خواب است يك روده برداشت و به دست و پاي شير بست آن وقت شروع كرد به خوردن. خوب كه سير شد رفت.
شير خواست حركت كند اما آفتاب گرم روده را خشك و محكم كرده بود، هرچه كرد نتوانست حركت كند، گفت: «رفتم ثواب كنم كباب شدم» و همانطور خوابيد تا موشي از سوراخ درآمد و شروع كرد به پاره كردن روده و بندبند روده را پاره كرد و رفت توي سوراخش.
در اين وقت شير حركت كرد كه برود يك شير ديگر او را ديد و گفت: «كجا ميري؟» شير اولي گفت: «ميرم كه از اين سرزمين دور بشم» رفيق او گفت: «چرا؟ چه بدي از ما ديدي؟» شير گفت: «جايي كه روباه بياد دست مرا ببندد و موشي دست مرا باز كند ديگه تو اين سرزمين ماندن نداره!»
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/f7fbc41f9268a5fe65cdce879696db2e.jpg روايت دوم
شير و روباهي در بيشهاي زندگي ميكردند. در كنار اين بيشه كشاورزي يك تكه زمين داشت و مشغول شخم زدن زمين خود بود و خر خود را سر داده بود تا بچرد. شير و روباه از بيشه بيرون آمدند شايد لقمه و طعمهاي به دست بياورند. شير چشمش به خر افتاد كه مشغول چرا بود.
شير به روباه گفت با اينكه ميگويند تو در حيلهگري و حقهبازي رودست نداري من تا امروز هنري از تو نديدهام اگر زرنگي و حيلهگري خودت را به من ثابت كردي آن وقت درست است. روباره پرسيد چطور ثابت كنم؟ شير جواب داد آن زارعي را كه دارد زمينش را شخم ميزند ميبيني؟ روباه گفت: بله، شير گفت آن خري را هم كه نزديكيهاي او دارد ميچرد ميبيني؟ روباه باز گفت بله. شير گفت اگر رفتي و آن خر را گول زدي و به بيشه آوردي تا بخوريم معلوم ميشود هنر داري. روباه گفت: خيلي خب! شما اينجا بمانيد تا من بروم و كار را درست كنم.
شير در بيشه ماند و روباه راه افتاد و رفت تا به او نزديك شد. خر كه از صاحبش دور افتاده بود سرش را بالا كرد و تا چشمش به روباه افتاد، اول ترسيد ولي بعد كه به جثه و هيكل او نگاه كرد ايستاد. روباه به او رسيد و سلام كرد، خر هم جوابش داد. روباه به خر گفت رفيق! اينجا چه ميكني؟ خر گفت صاحبم تازه بار از گردهام برداشته و ميخواهم تا او دارد شخم ميزند كمي بچرم. بعد هم كمي درددل كرد كه اين صاحبم آنقدر اذيتم ميكند و از گردهام كار ميكشد كه تمام پشت و كمرم زخم شده. روباه گفت حالا هم كه ميخواهي بچري تكليف خودت را نميداني. اينجا كه چيز دندانگيري ندارد و همهاش خار و خاشاك است. آن هم آنقدر نزديك به او هست كه تا دو تا پوز به اين خارها نزدهاي صاحبت كارش تمام ميشود و باز به سراغت ميآيد و بار روي پشتت ميگذارد.
خر گفت پس ميگويي چكار كنم؟ روباه گفت اگر از من ميپرسي بايد به حرفم هم گوش بدهي. آن بيشه را ميبيني؟ خر گفت بله ميبينم آنجا چه خبر است؟ روباه گفت آنجا آنقدر علف خوب و بو نزده دارد كه حد و حساب ندارد. اگر از من ميشنوي بيا تا تو را به آنجا ببرم و از دست اين صاحب بيرحم هم خلاص بشوي و ديگر كار هم نكني.
خلاصه روباه باز با حرامزادگي و حيله به خر گفت يواشيواش به بهانه چريدن از اينجا راه بيفت و وقتي كه از صاحبت دور شدي برو توي بيشه و مشغول چريدن بشو من هم آنجا هستم. خر يواشيواش به بهانه چريدن از نزديك صاحبش دور شد تا به بيشه رسيد و با عجله وارد بيشه شد.
شير كه گرسنه بود با عجله جستن كرد تا او را بگيرد اما خر فرار كرد و بدو برگشت پيش صاحبش. روباه كه مواظب اوضاع بود رفت توي بيشه و به شير گفت شما چرا همچي كرديد؟ چرا دستپاچه شديد؟ ميخواستيد بگذاريد وارد بيشه بشود و يك كمي بگردد آن وقت بگيريدش. شير جواب داد تا اينجا كه هنري نكردي براي اينكه خر نميدانست كه من اينجا هستم و آمد. حالا اگر رفتي و او را آوردي درست است.
روباه دوباره به سراغ خر رفت و گفت چرا برگشتي؟ چرا آنجور فرار كردي، خر گفت او كي بود آنجا؟ روباه جواب داد او پادشاه بيشه است. خر گفت را ميخواست مرا بگيرد؟ روباه گفت: بابا ايوالله! او با تو كاري ندارد.
او فقط ميخواست راه و چاه را به تو نشان بدهد، او ميخواست به تو بگويد كه از كجا آب بخوري، كدام علف شيرين و خوردني است، كجا باتلاق است كه تو در باتلاق فرو نروي. خر گفت راست ميگويي؟ روباه گفت دروغم چيست كه به تو بگويم؟ من در عمرم دروغ نگفتهام... و با همين حرفها او را خام كرد و برگشت پيش شير و گفت قربان! وقتي خر خدمتتان شرفياب شد تا مدتي به او اعتنا نفرماييد تا خيال نكند خطري در پيش است، به او مهلت بدهيد سرگرم آب و علف بشود آن وقت در يك چشم به هم زدن كارش را بسازيد.

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/76e51bb65d165359781e9df174afb5da.jpg شير قبول كرد و خر هم كه چشمش به علف سبز افتاده بود دوباره يواشيواش به بهانه چريدن از صاحبش دور شد و وقتي خاطرجمع شد كه صاحبش او را نميبيند بدو بدو به بيشه آمد و آرامآرام شروع كرد به خوردن علف... كه باز چشمش به شير افتاد اما ديد به او اعتنايي ندارد. خر پيش خودش گفت روباه راست ميگفت كه اين با من كاري ندارد و مشغول چريدن شد و كمكم به وسطهاي بيشه رسيد. گوشهايش را پايين انداخته بود و در فكر خوردن بود... كه يك مرتبه شير پريد روي گرده او و در يك چشم به هم زدن پاره پارهاش كرد. روباه حرامزاده كه از چند قدم دورتر اوضاع را ميپاييد آمد جلو. شير به روباه گفت من ميروم سر چشمه تا دست و صورتي صفا بدهم اگر تو گرسنهاي يك تكهاش را بخور تا من برگردم اما چشم و گوش و دل او را دست نزن.
شير اينها را گفت و رفت. روباه پيش خودش گفت حتماً اين جاهاي خر خيلي خوشمزه است كه ميخواهد خودش بخورد. بعدش چشم خر را درآورد و خورد، گوشش را هم خورد و پوزه باريكش را توي شكم او كرد و دلش را هم خورد و كنار نشست.
شير برگشت و ديد خبري از گوش و چشم و دل خر نيست. به روباه گفت چرا اينجور كردي؟ روباه خودش را به نفهمي زد گفت چكار كردم؟ شير گفت پس چشم و گوش و دل خر كو؟ گفت خر چشم نداشت. شير گفت تو تا حالا خر بيچشم كجا ديدي؟ روباه گفت همينجا... اگر اين خرچشم داشت و شما را ميديد لابد فرار ميكرد. شير گفت قبول دارم گوشش كو؟ روباه جواب داد گوش هم نداشت گفت آخر همچو چيزي ممكنست؟ گفت بله به دليل اينكه اگر گوش داشت صداي نعرههاي شما را ميشنيد و فرار ميكرد. شير گفت اين هم قبول، ولي دلش كو؟ روباه گفت دل هم نداشت، اگر دل داشت دفعه اول كه شما به او حمله كرديد ميترسيد و دوباره نميآمد.
شير گفت: آروباه! حقا كه موذي و حيلهگري، انگشت را جلو بيار تا خاك رو انگشتت بريزم!... روباه تعظيمي كرد و گفت حالا من هم عرضي دارم. شير با غرور گفت بگو. روباه گفت مردم از زور و قوت شما خيلي صحبت ميكنند اما من باور نميكنم تا به چشم خودم نبينم. شير جواب داد خب! چكار كنم تا به تو ثابت كنم كه زور مرا هيچكس ندارد؟ روباه گفت اجازه بدهيد تا من روده اين خر را به دست و پاي شما ببندم و شما آن را پاره كنيد. شير گفت اينكه چيزي نيست. روباه گفت به شرط اينكه چند دقيقه توي آفتاب بخوابيد. شير قبول كرد و روباه هم رودههاي خطر را درآورد و به دست و پاي شير بست و شير هم جلو آفتاب خوابيد البته روباه ميدانست كه كار شير را ساخته، براي اينكه روده وقتي خشك بشود چنان محكم ميشود كه پاره شدني نيست. روباه نگاهي به شير كرد و راه افتاد رفت.
شير بعد از چند دقيقه زور زد تا روده را پاره كند اما هرچه فشار آورد و هرچه غريد نتوانست آن را پاره كند. عاقبت از خشم و خستگي و تشنگي از هوش رفت و بيهوش شد.
اتفاقاً در همان بيشه لانه موشي بود. موش بيرون آمد تا طعمهاي به دست بياورد، چشمش به شير افتاد و بوي رودهها را شنيد و جلو رفت و با دندانهاي تيزش شروع كرد به جويدن رودهها و بعد هم راهش را كشيد و رفت دم سوراخش نشست. بعد از مدتي شير يك كمي به هوش آمد و يك فشاري به رودهها داد ديد دست و پايش باز شد. وقتي نگاه كرد ديد سوراخ موشي پهلوي دستش هست و موشي آنجا نشسته است.
شير بلند شد و سر چشمه رفت و مقداري آب خورد و جاني گرفت. بعد با خودش گفت جايي كه روباهي دست و پاي تو را ببندد و موشي دست و پايت را باز كند جاي تو نيست... پشت به بيشه رو به بيابان راه افتاد و رفت.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۶ بعد از ظهر
اين منم نه اين منم


آدمهاي بي سر و پاي كم ظرف چون به جايي برسند خيلي زود خودشان را گم ميكنند و بيحساب فيس و افاده ميكنند و تكبر ميفروشند. اين مثل نيشدار و كنايهآميز را مردم براي همين نودولتان تازه به دوران رسيده ميزنند كه جنبه تحقير و استهزاء نيز دارد.
پيره دختر فقيري بود كه تازه شوهر كرده بود و به يك خانه و زندگي و مال و دولتي رسيده بود و از خوشحالي ذوق آمده بود تو گلوش. جوري كه خيال ميكرد دارد خواب ميبيند. شب عروسي كه با بزك دوزك و قباي عروسي و دم و دستگاه داشتند ميبردنش، مرتب تو راه، زير لب به خودش
ميگفت: «ئي منم؟ نه ئي منم؟ گر ئي منم شاده دلم، شنگه دلم اين منم؟ نه! اين منم؟... گر اين منم، شادست دلم، شنگ است دلم».

http://www.iketab.com/Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/69176e551778c43cf8e9966bbb69c3f4.jpg روايت دوم
يك دختر خوشگلي بود كه هميشه در بيابان زندگي كرده بود و اصلاً رنگ خانه و خانواده را نديده بود. يك روز يك جوان شهري او را ميبيند و عاشقش ميشود و او را به شهر ميبرد تا با او عروسي كند.
اين دختر از بچگي يك زنگوله به گردنش بسته بودند كه گم نشود. جوان براي اينكه مردم به او نخندند اول كاري كه ميكند زنگوله را از گردن او باز ميكند و او را ميفرستد حمام و يك دست لباس خوب و نو به او ميپوشاند.
براي شب عروسيش همه چيز كه ميخرد يك كفش ساغري سبز هم ميخرد و گوسفندي ميكشد. دخترك يك تكه گوشت توي ديگ بار ميگذارد و بقيهاش را هم به ميخ و چنگك آويزان ميكند. توي خانه جوان يك جوي آب بوده كه مثل آب انبار پله ميخورده پايين ميرفته.
خلاصه عروسي راه ميافتد و دخترك هم خوشحال و خرم اما به خاطر اينكه هرگز چنين چيزهايي نديده بود اصلاً نميدانست چكار كند. شب كه ميشود مرتب راه ميرود و يك نگاهي به ديگ روي اجاق ميكند، يك نگاهي به جوي آب و يك نگاه هم به آسمان و هي با خودش ميگويد: «اين منم نه من منم ـ تي تيش ماماني به تنم ـ بالا ميرم ماه ميبينم ـ پايين ميام آب ميبينم ـ كفشاي سوزورپام ميبينم ـ اين منم نه من منم ـ اگه منم كو زنگولهم ـ چزاره به ميخ نديده بودم ـ پزاره به ديگ نديده بودم ـ اين منم نه من منم ـ اگر منم كو زنگولهم!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۸ بعد از ظهر
بايد پدرش را پيش چشمش آورد



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/264eeb22a401f7130992a7e51ddcb2bc.jpg هرگاه آدم نانجيب و بدذاتي با تكبر و سركشي و غرور خودنمايي كند و باعث آزار اين و آن بشود ميگويند: بايد باباشو پيش چشمش آورد تا آدم بشود.

گويند: تاجر ثروتمندي قاطري داشت، كه اين حيوان در اثر تغذيه كامل و مواظبت كافي غلامان تاجر، خيليخيلي فربه و چاق شده بود و مخصوصاً تاجر اين قاطر را موقعي سوار ميشد كه به مسافرتهاي دور ميرفت، آن هم با زين و برگ و لگام و جلهاي مخمل و ابريشم، البته تاجر مجبور بود قبل از هر مسافرت او را پيش نعلبند ببرد و نعلش را تازه كند.

تصادفاً روز و روزگاري اين حيوان با آن همه تجملات دور و برش و ناز و نوازشي كه ميديد نگذاشت كه نعلبند به پاهايش نعل بزند و چند نفر از غلامان را هم لگد زد. تاجر كه خيلي قاطرش را دوست ميداشت قصه را براي دوستش گفت. دوستش گفت: «هيچ ناراحتي ندارد. كار آسان است» آن وقت دوست تاجر با همراهي او به مزبلهاي رفتند، در آنجا الاغي را ديدند كه از فرط باركشي خسته و پير شده بود و از دم تا سم مجروح بود و از گرسنگي داشت ميمرد. به دستور دوست تاجر، غلامها او را به دكان نعلبندي بردند كه قاطر با آن طمطراق در آنجا بود. دوست جهانديده تاجر، پيش رفت و جلو چشم قاطر كه از فيس و افاده ميخواست پر در بياورد گوش خر را گرفت و به قاطر گفت: «ساكت باش، فروتني كن، بسه ديگه! مگه پدر تو نميشناسي؟ بدجنسي و بدذاتي كافيه!» قاطر از ديدن پدر و شناختن او خجل و شرمسار شد و آرام و معقول گذاشت نعلش كنند.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
بچه قنداق كرده تو دامن آدم ميگذارند!


كنايه است از حرفي ناحق و تهمت و اسنادي ساخته و پرداخته كه به كسي بندند. هركس كاري ناروا نكرده باشد يا حرفي به دروغ نگفته باشد و به او نسبت دهند و گويند كه: «فلاني، فلان كار كرده يا فلان حرف زده» او ميگويد «عجب مردمي هستند! بچه قنداق كرده توي دامن آدم ميگذارند». يعني دروغ پرداخت كرده براي آدم ميسازند.
گويند در زمان قديم، روزي مردي از كوچه خلوتي ميگذشت. زني را ديد كه در كنار ديوار ايستاده عز و جز و گريه و زاري ميكند. مرد از زن علت گريه و زاريش را پرسيد. زن دست انداخت دامن او را گرفت و گفت: «اي مرد! ترا به مقدسات عالم، ترا به مردانگيت قسم ميدهم كمكي به من بكن كه توي كارم سخت درماندهام» مرد گفت: «اگر از دست من كاري برآيد مضايقه ندارم» .
زن كه محكم دامن او را به دست گرفته بود گفت: «اي مرد، تو فرشتهاي هستي كه خداي مهربان براي كمك من درمانده از آسمان فرستاده، من شوهري داشتم بسيار بدخلق و خسيس كه چند سالي جواني خودم را پاي او تلف كردم بس كه از آن زندگي به تنگ آمدم و طاقتم طاق شد، از او طلاق گرفتم و چون زن جوان و زيبايي هستم تاكنون چند نفر خواستگار براي من پيدا شده كه براي حفظ آبرو و زندگيم ناچارم زن يكي از آنها بشم اما ميبايد در موقع عقدكنان طلاقنامه خودم را كه از شوهر سابقم گرفتهام همراه داشته باشم كه خواستگار و قاضي تصور نكنند كه من زن نانجيبي هستم. اما از بخت بد طلاقنامه خودم را گم كردهام و هرچه جستوجو كردم پيدا نكردم. بالاخره دو روز قبل به در خانه شوهر سابق خودم رفتم كه شايد بتوانم يك طلاقنامه ديگر از او بگيرم ولي شنيدم كه آن مرد هم يك ماه قبل مرده است، چون ميبينم از همه طرف راه به رويم بسته شده به ناچار گريه و زاري ميكنم.
حالا دست به دامن مردانگي تو زدم همانطور كه قول دادي براي كمك به من و محض رضاي خدا بيا بريم به محضر قاضي. تو بگو شوهر من هستي و در همانجا مرا طلاق بده كه يك طلاقنامهاي در دست داشته باشم و از اين مصيبت و بدبختي نجات پيدا كنم، عوضش تا زندهام دعاگوي تو هستم كه آبروي مرا خريدي. علاوه بر اين كمك تو به يك زن بيپناه پيش خدا هم بياجر نميماند».
مرد دلش به حال او سوخت و با او به محضر قاضي رفت. زن به قاضي شكايت كرد كه اين شوهر من نميتواند خرج مرا بدهد و من هميشه پيش سر و همسر شرمنده و سرافكندهام. حالا آمدهام طلاق بگيرم. مرد به قاضي گفت: «من مردي كارگرم و با اينكه شب و روز زحمت ميكشم، درآمدم آنقدر نيست كه بتوانم از عهده مخارج اين زن بربيايم و هر شب كه خسته و مانده به خانه ميام با بدخلقي و بگومگوي اين زن روبهرو ميشم، از اين زندگي خسته شدم منم حاضرم كه طلاقش بدم» چون نصيحتهاي قاضي براي آشتي دادن آنها به جايي نميرسد به ناچار قاضي زن را طلاق ميدهد و طلاقنامه را به مهر و امضاي آن مرد ميرساند و به دست زن ميدهد.

http://www.iketab.com/Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/8deac568190f108ef1a69beaee7f3415.jpg زن ميگويد: «من هم نه فقط مهريه و مخارج مدت عدهام را به او ميبخشم بلكه خرج محضر را هم خودم ميدم كه به او تحميلي نشده باشه» اين را ميگويد و مبلغي از كيسه خود در ميآورد پيش روي قاضي ميگذارد.
اما بعدش از زير چادرش يك بچه قنداق كردهاي را بيرون ميآورد توي دامن مرد ميگذارد و به قاضي ميگويد: «اين هم بچه او. صحيح و سالم براي اينكه من ديگه قادر به نگهداري او نيستم» و در يك چشم به هم زدن از محضر قاضي خارج ميشود. مرد بيچاره كه قادر به انكار نبوده بچه را بغل ميكند و نالان و پشيمان به خانه يكي از دوستان خودش ميرود و از او چارهجويي ميكند.
دوست او ميگويد: «الان دو ساعت قبل از ظهر است و در مساجد هيچكس نيست راه چاره اين است كه بچه را ببري توي محراب يكي از مساجد بگذاري تا يكي از مجسديهاي خوشقلب او را ببرد و نگه دارد». مرد به دستور دوستش بچه را به مسجدي ميبرد و در محراب مسجد ميگذارد خادم مسجد از در وارد ميشود همانوقت هم بچه از خواب بيدار ميشود گريه سر ميدهد. خادم گريبان مرد را ميگيرد كشانكشان به جلو محراب ميبرد و فريادزنان ميگويد:
«ملعون خبيث شقي آيا محراب جاي بچههاي حرامزاده است؟ اين دومين بچهاي است كه از ديشب تا حالا به اين مسجد آوردهاي». آن وقت نه تنها آن بچه بلكه يك بچه شيرخوره ديگري را هم كه زير منبر خوابانده بود برميدارد و به مرد ميدهد و ميگويد: «اگه زودتر از مسجد بيرون نري فرياد ميزنم و مؤمنين را خبر ميكنم تا سنگسارت كنند».
مرد بيچاره از ترس جان و آبروش دو تا بچه را بغل ميگيرد و به خانه دوستش برميگردد. زن دوست او كه تازه از موضوع باخبر شده ميگويد: «يكي از زنهاي بسيار متمول اين محله ده روز پيش زاييده اتفاقاً دوقلو هم زاييده، هنوز هم به حمام نرفته. فوري اين بچهها را ببر فلان كوچه و فلان حمام زنانه و صغري خانم دلاك را صدا كن و به او بگو كه بچههاي فلان خانم است كه به من دادهاند كه به دست تو بسپارم، خود خانم همين الان از دنبال من مياد!» مرد به دستور زن دوستش عمل ميكند و بچهها را ميبرد و به صغري خانم ميدهد، صغري خانم هم به طمع انعامي كه از مادر بچهها خواهد گرفت بچهها را بغل ميگيرد به داخل حمام ميبرد و مرد بيچاره از شر بچههاي قنداق كرده خلاص ميشود.
http://www.iketab.com/Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/f62c343d3e305752bf1fdb4607c455bd.jpg

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۰ بعد از ظهر
تو خوب نيستي كه دهي را خوب نميداني


روزي سواري از كنار دهي ميگذشت كه مردي با شتاب از ده بيرون آمد و خود را به او رساند و لگام اسبش را گرفت و از او خواهش كرد كه چخماق و سنگش را براي روشن كردن چپقش به او بدهد سوار درحالي كه با تعجب سراپاي مرد را نگاه ميكرد از او پرسيد: «به چه علت از اهل ده كه احتمالاً همهشان آتش دارند سنگ و چخماق يا آتش نگرفتهاي و به رهگذر ناشناسي پناه آوردهاي؟»
مرد با قيافه حق بجانبي جواب داد: «والله چون اهل اين ده همه بدند و من هم بدها را دوست ندارم با همهشان قهرم آتش ترا بيمنتتر دانستهام». سوار به تندي لگام از دستش كشيد و درحالي كه اسبش را ميتاخت به مرد گفت:
«تو خوب نيستي كه دهي را خوب نميداني، آتش من حيف است به دست تو برسد».

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۱ بعد از ظهر
توبه گرگ مرگ است

يك نفر كه به كار زشتي عادت كرده و دستبردار نيست و مردم هم از آن آگاهند اگر يك زماني اظهار ندامت كند، مردم باور نميكنند و اين مثل را ميگويند. گرگ پيري بود كه در دوران زندگيش حيوانات و جانوران و پرندگان زيادي را خورده بود و به ديگران هم زيان فراوان رسانده بود. روزي تصميم گرفت براي اينكه خداوند از اعمال گذشتهاش چشمپوشي كند و او را ببخشد به حج برود و توبه كند.
به قصد حج راه افتاد، در راه گرسنه شد، به اطرافش نگاه كرد استري را ديد كه در مرغزاري ميچريد، پيش استر رفت و گفت: «ميخواهم به حج برم و توبه كنم، اما حالا خيلي گرسنهام ازت ميخوام كه در اين ثواب با من شريك بشي!» استر گفت: «از دست من چه كاري برمياد؟» گرگ گفت: «اگه خودت را قرباني اين راه بكني من هم ميتونم از گوشت تو سير بشم و از گرسنگي نجات پيدا كنم، هم ديگران از گوشت تو ميخورند و سير ميشوند و اين كار ثواب زيادي داره و خداوند هم گناهت را ميبخشد».
استر براي نجات جان خودش به فكر حيله افتاد و رو به گرگ كرد و گفت: «عمو گرگ! من آمادهام كه در اين كار خير شركت كنم و خودم را قرباني كنم اما دردي دارم كه سالهاي درازي است زجم ميده از تو ميخوام دردم را چاره كني، بعد مرا قرباني كني» گرگ جواب داد: «دردت چيه؟ حتماً چارهاش ميكنم، اگه هم نتونستم پيش عمو روباه ميرم تا درد ترا علاج كنه» استر گفت: «چه بگم چند سال قبل پيش يك نعلبند نادان رفتم كه سمهايم را نعل بزنه اما نعلبند نادان نعل را اشتباهي روي گوشت پام زد و اين درد از آن روز مرا زجر ميده، ترا به خدا بيا نزديك زخمهام را نگاه كن!»
گرگ گفت: «بذار نگاه كنم» استر پاش را بلند كرد در همين حال كه گرگ ميخواست زخم پاي استر را ببيند، استر از فرصت استفاده كرد و چنان لگد محكمي به سر گرگه زد كه مغزش بيرون ريخت. گرگ كه داشت ميمرد به خودش ميگفت: «آخر گرگ پدرسگ! پدرت نعلبند بود، مادرت نعلبند بود، ترا چه به نعلبندي؟!» استر هم از خوشحالي نميدانست چكار كند، هي ميرقصيد و به گرگ ميگفت: «توبه گرگ مرگه!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۲ بعد از ظهر
توبه نصوح



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/da0637a745121c4b939a9ab8d5703c11.jpg اين قصه در مورد اشخاصي است كه چون كاري را يك بار انجام ميدهند و ضرر آن را ميچشند، ديگر گرد آن كار نميروند، اگر هم كسي از اين اشخاص بخواهد كه آن كار را انجام بدهند ميگويند: «ديگر ما توبه نصوح خواندهايم».
در زمان قديم در يكي از ولايات مردي بود به نام نصوح كه برخلاف مردهاي ديگر صاحب ريش و سبيل نبود و به همين جهت هم از نداشتن ريش و سبيل استفاده ميكند و به ولايت ديگري ميرود و در يكي از حمامهاي زنانه به عنوان كارگر (كيسهكش) شروع به كار ميكند و احدي نيز از اين جريان باخبر نميشود، تا اينكه يك روز دختر حاكم شهر به حمام ميآيد، و درحين استحمام انگشتر گرانقيمت او گم ميشود، هرچند براي انگشتر خود جستوجو ميكند آن را نمييابد تا اينكه دستور ميدهد، همه زنها لنگهاي خود را باز كنند و لخت و عريان بشوند تا همه جايشان را تفتيش كنند، در اين موضع نصوح كيسهكش با خودش فكر ميكند، كه اگر زنها و مخصوصاً دختر حاكم بفهمند كه او زن نيست چه بلايي بر سرش خواهد آمد؟
در اين گير و دار نصوح به خداي خود متوسل ميشود و توبه ميكند كه اگر امروز از اين ماجرا نجات پيدا كرد ديگر از اين كار دست بردارد و باقي عمر را به عبادت بگذراند، ناگهان سر و صدايي بلند ميشود كه انگشتر پيدا شد. بنابراين دختر حاكم از بقيه زنها دست برميدارد و ديگر لنگ آنها را باز نميكند.
چون نصوح نجات پيدا ميكند از حمام بيرون ميرود و به كوه پناه ميبرد و با مقداري سنگ آنقدر از اين كوه به آن كوه بالا و پايين ميرود تا تمام گوشتهاي بدنش آب ميشود و از بين ميرود، تا آنجا كه به او ندا ميرسد «اي نصوح توبه تو قبول شد».
از آن پس نصوح تا آخر عمر به عبادت ميگذراند و توبه او به نام «توبه نصوح» معروف ميشود.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ بعد از ظهر
توبه به شاخم


اين ضربالمثل در مورد اشخاصي است كه كاري را انجام ميدهند و چون ناراحت ميشوند توبه ميكنند، ولي خيلي زود توبهشان را فراموش ميكنند و دو مرتبه همان كار را تكرار ميكنند.
در زمستان، گوسفندان و مخصوصاً بزها به علت كمبود مواد غذايي و باردار بودن، خيلي ضعيف ميشوند و چون بهار فرا ميرسد، بزها شروع به وضع حمل ميكنند، در موقع زايمان آن بزي كه ضعيفتر است بيشتر رنج ميكشد تا بتواند بچه خودش را به دنيا بياورد به حدي كه مرگ را جلو چشم خود ميبيند، بعد از اينكه زايمان پايان يافت بز ضعيف توبه ميكند كه اصلاً تا آخر عمر دور و بر بز نر كه به آن (كل) ميگويند نرود.
ولي وقتي بز ضعيف درحين تابستان علفهاي بيحد و حساب را ميخورد و اواخر تابستان هم از شير دادن ميايستد، كمكم چاق ميشود و به طرف بز نر ميشتابد، در اين موقع يادش ميآيد كه توبه كرده است تا پيش بز نر، نرود، اما سرمستي او سبب ميشود كه ميگويد:
«توبه، به شاخم» و دو مرتبه كار سال قبل تكرار ميشود.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ بعد از ظهر
تو بهتر ميداني يا بره


ميگويند: حاكم بروجرد، يك روز به عنوان خلعت پوستيني به يكي از رؤساي يكي از قبايل داد. فرداي آن روز موقعي كه حاكم با جماعتي از اعيان شهر توي دارالحكومه جلوس كرده بود آن شخص درحالي كه پوستين را وارونه پوشيده بود به خدمت حاكم آمد. حاكم با تعجب پرسيد: «فلاني! چرا پوستين را چيه تنت كردهاي؟» يارو با لهجه لري خودش خيلي سفت و سخت، جواب داد: «تو بهتر داني يا بره؟!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۴ بعد از ظهر
تمام شد كار پوستين...


يكي بود يكي نبود. يك روباهي بود، رفت بيابان تا براي خودش شكار بگيرد، گرسنه بود. يك خروس از جلوش بيرون آمد. پرسيد: «آقاي شيخ كجا تشريف ميبريد؟» روباره گفت: «ميرم مشهد مقدس به زيارت» خروس پرسيد: «مگر حالا مرغ و خروس نميخوريد؟» روباه جواب داد: «توبه كردهام، ميخوام برم مشهد مقدس به زيارت». خروس گفت: «منم ميام» گفت: «بيا بريم» روباه با خودش گفت: «يكي بودم دو تا شديم» دوتايي به راه افتادند.
در راه يك «باقرقره» از جلو روباه بيرون آمد و از او پرسيد: «آقا شيخ كجا تشريف ميبريد؟» گفت: «ميرم مشهد مقدس به زيارت» باقرقره گفت: «منم ميام». گفت: «بيا بريم» روباه با خودش گفت: «يكي بودم، دو تا شديم ناشكري كردم سه تا شديم». در راه يك «شانه بسر» از جلويش در آمد و از او پرسيد: «آقا شيخ كجا تشريف ميبريد؟» گفت: «ميرم مشهد مقدس به زيارت» شانه بسر گفت: «منم ميام». گفت: «بيا بريم»
روباه با خودش گفت: «يكي بودم، دو تا شديم ناشكري كردم چهار تا شديم». رفت روي آغال ( لانه روباه )، بدرآغال كه رسيد رو به خروس و باقرقره و شانه سر كرد و گفت: «هوا گرم است يكساعت اينجا راحتي بگيريم، بعد راه بيفتيم، آنها قبول كردند. روباه اين سه را توي آغال كرد و خودش جلو در آغال خوابيد كمي كه گذشت ديد خيلي گرسنهاش شده است. سرش را بلند كرد و به خروس گفت: «آقاي خروس!» گفت: «بله!» روباه گفت: «چرا كارهاي دور از ادب و بيجا ميكني؟ خروس گفت: «آقاي شيخ من كه كاري نكردهام». روباه گفت: «چطور كاري نكردي، آهنگر، نجار، قصاب، بزاز، عمله، بنا و بقال از صبح تا شب كار ميكنند، شب ميخوابند راحتي بگيرند نصب شب كه ميشود ميگويي: «قوقولي قوقو» و آن بيچارهها با خودشان ميگويند: «پاشم كه كارم دير شد» پس اين كار خطا نيست كه تو ميكني؟»
خروس گفت: «آقاي شيخ من كه بيحكم خدا كاري نميكنم از عرش كه صداي خروس ميآيد حكمش اينست كه من هم روي زمين صدا بزنم». روباه چنگالش را انداخت و گفت: «بيا جلو پدرسوخته!» و با يك حركت او را خورد. يكساعتي سرش را روي زمين گذاشت ديد باز هم گرسنه است. سرش را بلند كرد و به باقرقره گفت: «باقرقره!» گفت: بله! گفت: «چرا خطا ميكني؟» باقرقره جواب داد: «هيچوقت كار خطايي نكردهام» روباه گفت: «چطور كار خطا نكردي ميري زير بتهها قايم ميشي وقتي پيرمرد بيچارهاي سوار «چروا» بيخيال راه ميره بالا، «چروا» رم ميكنه و پيرمرد بيچاره به زمين ميافته اين كار خطا نيست؟»
چنگالش را انداخت و آن را هم خورد. سرش را به زمين گذاشت و خوابيد يك ربع ديگر كه گذشت بلند شد و رو به شنهسر كرد و گفت: «شنهسر» گفت: بله! گفت: «حضرت سليمان غير از تو آدم زرنگي پيدا نكرد كه تو را قاصد خودش كرد و تاج خودش را به تو داد؟» شنهسر گفت: «آقاي شيخ ميدانم كه ميخواهي مرا بخوري اما اگر مرا مرخص كني من دو تا بره شيرمست برات ميارم، مرا بخوري كه سير نميشي» روباه پرسيد: «كجاست؟ برو زود بيار» شنهسر رفت تو بازار، ديد دو اسب سوار ميروند و يك تازي هم زير اسبشان است و با آنها ميرود.
شنهسر دور سر تازي چرخيد تازي فهميد كه شنهسر با او كار دارد، دنبال او راه افتاد. نزديك روباه كه رسيدند تازي به طرف روباه دويد. روباه كه چشمش به تازي افتاد پا به فرار گذاشت تا اينكه به يك مزارگاه رسيد گفت: «آقا مزار دبه بده ـ روغن بدم» زمين زير پاي او باز شد و يك قبرستان كهنه پيدا شد.
روباه خودش را در آن قايم كرد. تازي روباه را گم كرد و برگشت. روباه نگاه كرد ديد تازي نيست. بيرون آمد و بالاي قبرستان جفتجفتخيز زد و گفت: «آقا مزار ميپنداره كه من روغن گرم نمدونه كه من رشغن گرم!» ( يعني من عصار نيستم من فريبكارم ) بازهم تازي بوي روباه را شنيد و به طرف او دويد. روباه كه ديد تازي ميآيد پا به فرار گذاشت و هرچه گفت: «آقا مزار دبه بده روغن بدم» دبه پيدا نشد. روباه به طرف كوه دويد و زير كوه قايم شد. تازي روباه را گم كرد و برگشت. روباه سه شبانهروز زير كوه ماند.

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/b81d688aabb6f40654ed07c0f345ba5b.jpg دهقاني قبلاً زمين كنار كوه را شخم زده بود و كوزه آب او جا مانده بود. باد بدهن كوزه ميخورد و هوهو ميكرد. روباه فكر ميكرد كه اين صدا، صداي تازي است. ميترسيد از زير كوه بيرون بيايد. سه شبانهروز آنجا گرسنه ماند تا اينكه بيحال شد و با خودش گفت: «عوض اينكه زير اين كوه بميرم بيرون ميروم، بگذار سگ مرا بخورد» يواشيواش از زير كوه بيرون آمد و با خود گفت: «يكهو فرار ميكنم كه سگ مرا نگيرد» تا خواست فرار كند ديد چيزي نيست، گفت: «پس سگ چطور شد؟ هوهوش كه ميآمد؟» ديد كه يك كوزه آب آنجاست گفت: «پدرسوخته سه روز است كه مرا از گرسنگي كشتهاي الان پدرت را در ميآورم» دمش را به دسته كوزه بست و به راه افتاد.
در موقع راه رفتن كوزه به زمين ميخورد و تقتق ميكرد. روباه گفت: «از من ميخواهي كه ولت كنم؟ ولت نميكنم» تا اينكه به سر «سلخ» ( استخر )رسيد. دمش را تاب داد و كوزه را توي آب انداخت. يواشيواش آب توي كوزه ميرفت و قلقل ميكرد. روباه گفت: «التماس ميكني كه ولت كنم؟ ولت نميكنم». ديد كه كوزه سنگين شد و دارد او را به زير آب ميكشد، گفت: «شوخي نكن دم مرا ول كن». ديد كه كوزه او را به زير آب ميبرد دستش را به يك درخت انداخت و گفت: «سر بده كه سر دادم». يك دفعه دمش كنده شد و به زير آب رفت.
روباه راه افتاد و رفت كه شكاري براي خودش پيدا كند. در راه به چند روباه رسيد. آنها هوش كردند و گفتند: «روباه دم كله رنگا» ( روباه دم كوتاه را ببين ) گفت: «قوم و خويشهاي من همه بيدم هستند». روباهها پرسيدند: «از اولاد كي هستي؟» گفت: «از اولاد «دم كل»ها هستم» بعد گفت: «بياييد باغ برويم و كمي انگور بخوريم كه خيلي گرسنه هستم» رفتند تو باغ و آنقدر انگور خوردند تا سير شدند. روباه بيدم گفت: «من يك بازي بلدم» روباهها پرسيدند: «چه بازيي؟» روباه بيدم گفت: «براي اينكه خاطرجمع بشوم بياييد دمهاي شما را به اين درخت ببندم». روباهها گفتند: «ميخواهي ما را هم مثل خودت بيدم كني؟» گفت: «نه، بازي ميكنيم» به اين ترتيب دم آنها را به درخت بست و روي ديوار باغ رفت و گفت: «باغبون باغت خراب شد باغبون ـ ميوه باغت شراب شد باغبون» باغبان ديد صدا ميآيد.
بيل را برداشت و به طرف صدا رفت. چون روباهها را ديد اول ترسيد ولي بعد ديد كه دم آنها را به درخت بستهاند، با بيل به جان روباهها افتاد. روباهها زور زدند كه فرار كنند دمشان كنده شد رو به روباه بيدم كردند و گفتند: «اگر گيرت بياريم تيكهپارت ميكنيم!» روباه دم بريده فرار كرد و به بيابان رفت و زير يك گون قايم شد. يك خرخور(لاشخور) از بالا روباه را ديد پايين آمد و او را به منقار گرفت و بالا برد. كمي كه بالا رفت روباه از منقارش در رفت و پايين آمد.
دهقاني سر خرمن نماز ميخواند و پوستينش هم پهلويش بود. ديد كه يك چيزي از بالا پايين ميآيد ميگويد: «يا خرمن يا پوستين» دهقان ترسيد و فرار كرد. روباه روي پوستين افتاد. بلند شد پوستين را به شانهاش انداخت و به راه افتاد كمي كه رفت گركي را ديد گرگ گفت: «يا الله آقاي شيخ پوستينت مبارك باشد». روباه گفت: «اين پوستين كهنه است و قابل شما را نداره، من توي اين چاه ميرم روزي يك بره بيار تا من گوشت اونو بخورم و پوستش را هم براي تو پوستين بدوزم» گرگ قبول كرد. روباه توي چاه رفت و گرگ تا ده روز روزي يك بره ميآورد و به چاه ميانداخت. روز دهم سرش را توي چاه كرد و گفت: «گوسفندهاي مردم تمام شد پس پوستين من تمام نشده؟» روباه گفت: «تمام شد كار پوستين ـ بمانده پس و پيش و هر دو آستين ـ اگر يك بره ديگر هم بياري تموم ميشه» گرگ رفت، يك بره ديگر هم آورد و به چاه انداخت. روباه كه ته چاه بود به گرگ گفت: «خودت را توي چاه بينداز پوستين را تنت كن ببينم چطوره؟» گرگ خودش را توي چاه انداخت. روباه خيز زد و بالا آمد. گرگ از ته چاه گفت: «آقاي شيخ پس پوستين من كو؟»
روباه سرش را به چاه كرد و گفت: «پوستيندوز بابات بدم؟» و راهش را كشيد و رفت. همينطور كه داشت ميرفت ديد پلنگي خوابيده است. رسيد به پلنگ و سلام داد. پلنگ گفت: «اي پدرسوخته اگر السلامت نبود يك لقمهت ميكردم». روباه گفت: «يك خالو داشتيد» پلنگ پرسيد: «خالوم چكار ميكرد؟» روباه گفت: «خالوت از اين كوه سر اون كوه ميپريد!» پلنگ گفت: «مگه من نميتونم بپرم؟» رفت روي كوه كه روي كوه ديگر خيز بزند. وسط كوه افتاد و كمرش شكست. روباه كه ديد كمر پلنگ شكسته است و نميتواند راه برود گفت: «ميرم از پاهاش شروع به خوردن ميكنم تا برسد به كلهاش بعد جانش بيرون بياد».
رفت جلو و از پاهاي پلنگ شروع به خوردن كرد. پلنگ ديد اگر او را نزند آرام نميشود گفت: «آقاي شيخ! از پي مخور كه گندهيه از پيش بخور كه دمبهيه!» روباه گفت: «پهلوان غصه نخور كه پس و پيش مال بندهيه».
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/543867d1308acd7976d80aed1c5f99a4.jpg

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۵ بعد از ظهر
تخممرغ دزد، شتر دزد ميشود


در روزگار قديم مادر و پسري بودند. پسرك هنوز كوچك بود كه روزي از خانه همسايهشان يك تخممرغ دزديد و آورد داد به مادرش. مادر بياينكه از زشتي اين كار چيزي به پسرش بگويد آن را گرفت.
پسرك به اين وضع عادت كرد. چند روز بعدش يك مرغ دزديد و بالاخره جواني تنومند شد و دزدي مشهور و نترس. در شهر پادشاهي بود كه شترهاي زيادي داشت و در بين شترهاش شتري بود كه در تمام دنيا لنگه نداشت. روزي اين پسر در ميان شترهاي پادشاه چشمش به اين شتر افتاد و از آن خوشش آمد و چون دزد نترسي بود عزمش را جزم كرد كه آن را بدزدد ولي غافل از اينكه شترهاي پادشاه نگهبانهاي زيادي دارد.
شب وقتي براي دزديدن شتر رفت به دست نگهبانان شاه گرفتار شد. روز بعد شاه دستور داد اين دزد را كه مردم از دستش به تنگ آمده بودند به دار بزنند. پاي دار از او ميپرسند: «آيا حرفي دارد كه بگويد؟» جوان ميخواهد كه در آخرين لحظه مادرش را ببيند.
مادر او را ميآورند او به مادرش ميگويد: «مادرجان! چون تو خيلي براي من زحمت كشيدهاي ميخوام در اين دم آخر زبان تو را ببوسم» مادرش هم گريهكنان زبانش را بيرون ميآورد كه پسرش ببوسد.
اما پسر با دندان زبان مادرش را ميگيرد و ميكند. البته مادر بيهوش ميشود. همه از كار دزد تعجب ميكنند. پادشاه علت اين كار را از او ميپرسد، مرد ميگويد: «اگر روز اولي كه من يك تخممرغ دزديم مادرم به من ميگفت كه بد كاري ميكني و با من مهرباني نميكرد حالا شتر دزد نميشدم كه به دارم بزنند» پادشاه از حرف مرد خوشش ميآيد و او را ميبخشد و به جاي او مادرش را به دار ميزند.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۶ بعد از ظهر
تب كرد و مرد


پسري پدرش مرد. پسر در مرگ پدر به سوگواري نشست. روزهاي اول هركس ميرسيد و از سبب مرگ پدرش ميپرسيد. پسر از ابتداي بيماري پدر تا آخرش را با آب و تاب تعريف ميكرد كه ناچار اگر صبح بود دنباله تعريف به ظهر ميرسيد كه مجبور ميشد ناهار بدهد و اگر بعدازظهر بود كه دنباله صحبت به شب ميكشيد و باز هم مجبور ميشد شام بدهد. رندان كه اين خبر را شنيدند هر روز يك عده قبل از ظهر و يك عده بعدازظهر براي تسليت به خانه پسر ميرفتند و از او سبب مرگ پدرش را ميپرسيدند. پسر هم طبق معمول علت مرگ پدرش را با آب و تاب تعريف ميكرد و رندان را شام و ناهار ميداد. بالاخره پسر متوجه شد كه طول و تفصيل دادن مرگ پدر خرج برميدارد و از آن به بعد هركس ميرسيد و ميپرسيد. ميگفت: «خدا بيامرز تب كرد و مرد».

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۷ بعد از ظهر
تا نخورم نخسبم

اين قصه در يزد ضربالمثل است و اگر بچهاي كركر كند، مادرش به او ميگويد: «هان، تو هم كارونه دختره كردي كه ميگفت: تا نخورم نخسبم».
يه روزي بود و يه روزگاري، يه زني بود و يه دختر داشت. دختر از كودكي عادت كرده بود كه هروقت ميخواست بخسبد بايد يه مشت بخورد، و هر موقع كه كتك يا مشت نميخورد نميخسبيد و ميگفت: «تا نخورم نخسبم!» زد و اين دختر بزرگ شد و به سن عروسي رسيد. عروس كه شد و او را به خونه بخت بردند، شب كه ميشد چادر نمازش را سر ميكرد و كنار اطاق مينشست، بيچاره شوهر كه خبري نداشت هي به زنش ميگفت: «برخيز، برو بخسب»
زن جواب ميداد: «تا نخورم، نخسبم!» مرد بيچاره انواع و اقسام خوراكيها را پهلويش ميگذاشت ولي او تا صبح همينطور چادر به سر، كنار اطاق مينشست، صبح دوباره رو ميشد و به كارهاي خانه ميپرداخت. چند شب و روزي به همين ترتيب گذشت. شوهر هم خيلي ناراحت بود كه چرا زنش نميخوابد، يك روز شوهر قضيه را به مادر و خواهرش گفت. مادر و خواهر مرد چادر چاقچور كردند و به خانه مادرزن رفتند و گفتند: «يعني چه؟». دختر شما شبها ذكر زبانش اين است كه: «تا نخورم نخسبم!».
مادرزن گفت: «امشب وقتي چادرش را سر ميكند و كنار اطاق مينشيند يه مشت به گرده او بزنيد، اووخ ميخسبد». شب شوهر همين كار را كرد، ديد بله زنش فوري چادرش را كنار گذاشت و به رختخواب رفت و خوابيد.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۸ بعد از ظهر
پل آنقدر دور بود كه هنوز هم نرسيده بود؟



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/0612f52c88a3609f42bfb5d1ea5a1926.jpg وقتي كه بخواهند ضرر و زيان عجله و شتاب را نشان بدهند اين مثل را ميگويند.
براي يك نفر كار واجبي پيش آمد كه براي انجام آن مجبور بود از آبادي خودشان به يك آبادي ديگر كه در چند فرسخي آنجا برود. ميان دو آبادي رودخانهاي بود كه يك پل روش زده بودند و كمي از آبادي دور بود و كساني كه ميخواستند به ده ديگر بروند بايد مقداري پياده ميرفتند تا به پل ميرسيدند. اما او آدم عجولي بود خواست ميانبر بزند تا راهش نزديكتر بشود به همين خاطر خيال كرد كه از ميان آب رودخانه رد بشود تا زودتر برسد همين كار را هم كرد ولي آب رودخانه زياد بود و او را غرق كرد.
همولايتيهاش كه خبر شدند گفتند پل آنقدر دور بود كه هنوز نرسيده بود؟ روايت دوم
پسري از مادرش پرسيد: «مادر! مگه من پدر نداشتم؟» مادر جواب داد: «چرا پسرم» پسر پرسيد: «پس پدرم كجاست؟» مادر گفت: «پسرم، چند سال پيش پدرت زد به آب رودخانه و آب رودخانه او را برد» پسر پرسيد: «مادر مگه رودخانه پل نداشت؟» مادر گفت: «چرا رودخانه پل داشت ولي پل دور بود». پسر در جواب مادر گفت: «اگه پدرم از پل رفته بود يعني تا حالا هم نيامده بود؟»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۸ بعد از ظهر
در رفتي تو و گير افتادم من «الله اكبر»

http://www.iketab.com/Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/a8ff7de23a5c0bcce0f64b7d99cef300.jpg شخص بيسوادي وارد دهي شد. صبح رفت حمام و چون وارد خزينه حمام شد گفت: «بوي كهنه مياد» مردمي كه توي خزينه بودند بنا كردند لنگهاي خودشان را ديدن، مرد گفت: «نگردين لنگ خودم بود ميسوخت، خاموش كردم» مرد ديد در اين ده ميتوان كار كرد. خلاصه خودش را عالم جا زد و پيشنماز و آقاي ده شد. روزي يك نفر از اهالي مرد. قاصد فرستادند پيش آقا كه بياييد مرده را غسل بدهد و نمازش را بخواند. آقا ديد ديگر اينجا مشت او باز ميشود گذاشت و فرار كرد.
مردم كه فهميدند آقا رفته، دنبالش رفتند و او را گرفتند و آوردند. مرد مشغول شستن ميت شد. به او گفتند: «مرده را كه ميشورن دعا هم ميخوانن» مرد بينوا كه چيزي بلد نبود اينطور گفت: «مرد درازي مرده بود ـ آب بريز جونم ـ نان و پيازي خورده بود ـ آب بريز جونم ـ چيزي با خود نبرده بود ـ آب بريز جونم» ميت را كفن كردند. آقا جلو و مردم هم پشت سرش ايستادند كه نماز ميت را بخوانند مرد دست را به نيت تكبير بلند كرد و گفت: «در رفتي تو و گير افتادم من، الله اكبر!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۹ بعد از ظهر
پا را به اندازه گليم خود دراز كن

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/a78c0b3f689acd126cb03aba6cd70a5a.jpg روزي شاه عباس از راهي ميگذشت. درويشي را ديد كه روي گليم خود خوابيده است و چنان خود را جمع كرده كه به اندازه گليم خود درآمده. شاه دستور داد يك مشت سكه به دروش دادند.
درويش شرح ماجرا را براي دوستان خود گفت. در ميان آن جمع درويشي بود، به فكر افتاد كه او هم از انعام شاه نصيبي ببرد، به اين اميد سر راه شاه پوست تخت خود را پهن كرد و به انتظار بازگشت شاه نشست. وقتي كه موكب شاه از دور پيدا شد، روي پوست خوابيد و براي اينكه نظر شاه را جلب كند هريك از دستها و پاهاي خود را به طرفي درازكرد بطوريكه نصف بدنش روي زمين بود .
در اين حال شاه به او رسيد و او را ديد و فرمان داد تا آن قسمت از دست و پاي درويش را كه از گليم بيرون مانده بود قطع كنند. يكي از محارم شاه از او سؤال كرد كه: «شما در رفتن درويشي را در يك مكان خفته ديديد و به او انعام داديد. اما در بازگشت درويش ديگري را خفته ديديد سياست فرموديد، چه سري در اين كار هست؟» شاه فرمود كه: «درويش اولي پايش خود را به اندازه گليم خود دراز كرده بود اما درويش دومي پاش را از گليمش بيشتر دراز كرده بود».

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۰ بعد از ظهر
بيله ديگ بيله چغندر


http://www.iketab.com/Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/4e24f00715a7129b0f53579ad13635db.jpg ميگويند يك نفر كاشي و يك نفر اصفهاني همسفر بودند. در بين راه مرد اصفهاني به رفيق كاشي گفت: «امسال در اصفهان چغندركاري خيلي خوب بود. پدرم كه چغندر كاشته بود آنقدر خوب شده بود كه يك قافله، يك شب و يك روز طول ميكشيد تا از كنار يكي از آنها رد بشود.
براي كندن هركدام هم چهارصد نفر بيل به دست دور يكيش را ميكندند تا آن را از زمين بيرون بياورند اما هيچكدام همديگر را نميديدند». رفيق كاشي گفت: «پدر من مسگر است و يك ديگهاي مسي بزرگي درست ميكند كه سيصد نفر دور تا دور آن چكشكاري ميكنند ولي هيچكدامشان صداي چكش آن يكي را نميشنود».
اصفهاني پرسيد: «آن ديگها را براي چه ميسازند؟» كاشي گفت: «براي آن چغندرها. بيله ديگ بيله چغندر!».

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۰ بعد از ظهر
عمرو در امانت خيانت نكرد ، تو چرا؟

http://www.iketab.com/Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/030dcfa29dd8ed945a68829e11bfc0c2.jpg گاهي اتفاق مي افتد كه انسان از نزديك ترين كساني كه همه گونه توقع و انتظار از او متصور است خيانت خلافي در امر امانت و راز داري مي بيند كه هرگز در مخيله اش چنان عمل غير متصوره خطور نكرده است. در چنين موقعي و مورد با تعجب و تاثري زايد الوصف مي گويد: عمرو در امانت خيانت نكرد تو چرا؟
و مقصود از اين عمرو همان عمرو عاصي است كه شيعيان نسبت به او از لحاظ خيانتي كه داشت و خيانتي كه در جنگ صفين نسبت به حضرت علي بن ابي طالب (ع) ورزيده با نظر بغض و عداوت مي نگرند و به همين ملاحظه با استفاده از اين ضرب المثل در واقع مي خواهد بگويند كه عمروعاص با آن همه خباثت ذاتي در حفظ امانت و اسرار امين بود تو چرا در لباس دوستي و خصوصيت خيانت ورزيدي؟ ولي فكر مي كنم علت و جهت ديگر كه معقولتر به نظر مي رسد اين باشد كه چون اكثريت مردم ايران به صرف و نحو زبان عربي آشنا نبوده اند خيال مي كرده اند كه طرز تلفظ عمرو با عمر فرقي ندارد در حالي كه اگر فرقي نداشت يكي را با« و» و ديگري را بدون«و» نمي نوشته اند.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۱ بعد از ظهر
بيل منو نسوني ها!...

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/84dfce0b8d46f886205daabf1c29b31f.jpg يك روز مردي در زراعت خود مشغول آبياري بود، مردي را ديد كه سوار بر اسب از نزديك زمينش ميگذرد.
برزگر بيخود مرد سواره را صدا كرد و گفت: «بيل منه نسوني ها!...» سوار پرسيد: «مگه بيل تو به چه دردي ميخوره؟» برزگر سادهلوح گفت: «اگر بيل منو به آهنگري بدي برات نعل اسبي درست ميكنه» سوار وقتي كه ديد برزگر آدم صاف و سادهاي است و تنش ميخارد از اسب پياده شد و يك كتك جانانه به او زد و بيلش را هم ازش گرفت و رفت.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ بعد از ظهر
بلبل به شاخ گل نشست


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/e9140ccc9457c327d1af6de56c9219cb.jpg وقتي كه يك نفر حرف زشت و نابجايي بزند ميگويند حكايت اين بابا هم همان حكايت بلبل است كه به شاخ گل نشسته!
در روزگار قديم يكي از خانها تمام دوستان خود را كه همه خان بودند به منزل خود دعوت كرد. روز ميهماني تمام خانها سوار بر اسب بندي همراه نوكر مخصوص خود به خانه خان آمدند چون هركدام از يك محل بودند همراه هم نيامدند بلكه جداجدا آمدند، وقتي جلو منزل رسيدند از اسب پياده شدند و نوكر مخصوص هم اسب را در طويله يا جاي ديگر بست و خوب به اسب رسيد و از آن پذيرايي كرد، آمدند در اتاق پذيرايي نشستند .
البته هر نوكري مسؤول پذيرايي ارباب خود بود، تا وقت ناهار شد و از طرف صاحبخانه شروع كردند به ناهار دادن ميهمانها و هركدام از نوكرها دست به سينه براي پذيرايي ارباب خود آمده بود. به خوبي خانها را پذيراي كردند و ناهار دادند يكي از خانها كه مشغول غذا خوردن بود چند دانه پلوا كه با رنگ خورشت هم زرد شده بود بر پشت سبيلش چسبيده بود اما خود خان متوجه نبود، تا اينكه نوكرش متوجه اين موضوع شد و ديد، يك دفعه از كنار در صدا زد: آقا! آقا! هركدام از خانها صداي نوكر خودشان را ميشناختند و همه خانها سر خود را برگرداندند و نوكر را نگاه كردند تا همان خاني كه در پشت لبش باقيمانده غذا بود سرش را بلند كرد، ديد نوكر خودش هست و جوابش داد، نوكر گفت: «آقا، بلبل به شاخ گل نشست» خان متوجه شد، پشت لبش را خوب پاك كرد، بقيه خانها كه در آن مجلس بودند خيلي تعجب كردند كه اين نوكر عجب حرف قشنگي زد و چطوري ارباب خودش را متوجه اين موضوع كرد.

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/e9140ccc9457c327d1af6de56c9219cb.jpg بعد از چند دقيقه يكي از خانها براي ادرار به مستراح رفت و رسم چنان بود كه وقتي آقا به مستراح ميرفت نوكر او آفتابه را پر ميكرد و برايش ميبرد. وقتي اين نوكر آفتابه آب را براي خان برد، خان رو كرد به او و گفت: «ديدي امروز توي مجلس نوكر فلاني چه حرف قشنگي زد، چه نوكر خوبي، واقعاً خيلي خوب بود، و آقاي خود را سرافراز كرد، خوب گوش كن ببين چه ميگويم، هفته ديگر من ميهماني دارم و همه اين خانها به منزلم ميآيند بعد از خوردن ناهار من همين كار را ميكنم يعني مقداري خوراكي به لب و سبيلم ميمالم تو بايد خوب متوجه باشي، يك دفعه صدا بزن و همين حرفي را كه امروز نوكر فلاني گفت تو هم بگو تا من، در آن مجلس سربلند و سرافراز شوم».
نوكر اين حرف ارباب را به ياد سپرد تا اينكه روز ميهماني فرا رسيد و تمام خانها آمدند، وقت ناهار كه شد و سفره غذا را چيدند و خانها مشغول غذا خوردن شدند درحين غذا خوردن همان خان يعني صاحبخانه مطابق حرفي كه به نوكرش در هفته قبل زده بود مقداري غذا بر پشت لب و سبيلش باقي گذاشت، خوردن غذا كه تمام شد خان انتظار كشيد كه نوكرش همان حرف را بزند ولي نوكر آن عبارت را فراموش كرده بود و هرچه خواست آن حرف را به ياد بياورد نتوانست خان هم چپچپ به نوكرش نگاه ميكرد و منتظر بود و اشاره ميكرد تا اينكه نوكر يك دفعه صدا زد: «آقا! آقا!» خان متوجه شد و سر را بلند كرد و گفت: «بله» بقيه خانها هم متوجه شدند.
نوكر گفت: «آقا آن چيزي كه آن هفته تو مستراح به من گفتي پشت لب و روي سبيل شماست پاكش كن!!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۳ بعد از ظهر
بكوب بكوب همانست كه ديدي

مثلي است كه ميگويند: «رزق ميرسد همان كه مقدر شده و روزي، كه معين شد كم و زياد نميشود» و حكايتي دارد.
ميگويند شاهعباس شبها با لباس درويشي در شهر ميگشت. رسمش اين بود شب كه مشغول شام خوردن بود هرگاه لقمه گلويش را ميگرفت عقيده داشت كه واقعهاي پيش آمده يا گرسنهاي در انتظار غذاست اين شعر را ميگفت: «هرگز سرم زكاسه زانو جدا نشد ـ البته زير كاسه بود نيم كاسهاي» فوري لباس درويشي ميپوشيد. مقداري غذا در كشكول ميريخت و مبلغي پول همراه برميداشت تبرزين در دست براي دفع دشمن و كشكول دست ديگر به راه ميافتاد تمام كوچه و بازار را پرسه ميزد.
شبي از شبها لقمه در گلوگاهش گير كرد طبق معمول غذا برداشت لباس درويشي در بر روانه شد. كوچه و بازار را پرسه زد تا رسيد در دكان پينهدوزي. ديد مشغول كار است و مشته پينهدوزي را ميزند روي چرم و ميگويد: «بكوب بكوب همونه كه ديدي» درويش دست زد به در و گفت: «فقير مولا، در را باز كن امشب مرا راه بد و گوشه دكانت بخوابم» پينهدوز بلند شد در را باز كرد و گفت: «گل مولا جمالت را عشق است». درويش گفت: «جمال پيرت را عشق است» وارد دكان شد نشست پهلوي دست پينهدوز.
كشكول غذا را گذاشت جلو او و گفت: «ظاهر و باطن» پينهدوز پلو نديده غذاي پس لذيذي ديد شروع كرد به خوردن. گفت: «درويش آش به اين خوشمزگي از كجاست؟» درويش گفت: «امشب برخوردم به آشپزخانه شاه عباس. آشپزباشي تعارف كرد. خودم خوردم سير شدم كشكولم را هم پر كرد. حالا قسمت تو بوده. بخور نوش جان، مولا سخي است».
پينهدوز با اشتهاي تمام غذا را خورد و باز مشغول شد به همان كار و همان حرف. درويش گفت: «گل مولا ديگر كار بس است، استراحت كن» بيچاره پينهدوز گفت: «اي درويش عيالم زياد است مجبورم شبانهروز جان بكنم بلكه يك لقمه نان پيدا كنم براي اهل و عيالم» درويش گفت: «آخر تلاش زياد رزق را كم ميكند» پينهدوز گفت: «چاره چيست؟» درويش پرسيد: «پس اين حرف چيست كه ميگويي بكوب بكوب همونه كه ديدي؟»
پينهدوز آهي سرد از دل پر درد بر كشيد و گفت: «اي درويش دست به دلم نگذار ـ شبي از بدبختي سر به بالين غم فرو برده بودم خوابم برد. در عالم خواب ديدم در يك كوهي سرگردانم. رسيدم به يك جايي كه مثل يك ديوار بود و سوراخهاي زيادي داشت. از هريك آب ميريخت. يك سوراخ مثل نهر يكي مثل جو، يكي مثل دهن كوزه، يكي مثل لوله آفتابه، يكي مثل لوله ماسوره. به همين ترتيب تا بعضي جاها قطرهقطره ميچكيد يك نفر آنجا بود پرسيدم فراخي اين سوراخها چرا اينقدر كم و زياد است گفت اين سوراخ روزي مردم است. من پرسيدم سوراخ روزي من كدام است؟ مرا برد جايي كه هر نيم ساعت يك قطره ميچكيد. گفت اين سوراخ روزي تو است. من درفشي در دست داشتم كردم توي سوراخ كه قدري باز شود درفش شكست و آن قطره هم بند آمد و من از خواب بيدار شدم. فهميدم خداوند از روز ازل روزيم را اينطور قرار داده. از آن روز هرچه مشته روي چرم ميزنم ميگويم: بكوب بكوب همونه كه ديدي. اينست ماجراي من»
درويش گفت: «برادر مأيوس مباش. دنيا گاهي سخت ميگيرد كه خدا آدم را امتحان كند. گاهي هم خوب ميشود. توكل به خدا كن. زحمت هم كمتر به خودت بده. انشاءالله در رحمت باز ميشود. خدا را چه ديدهاي دري به تخته ميخورد ممكن است روزگار آدم خوب بشود. ملكالتجار بشود. غصه نخور» پينهدوز گفت: «اي درويش اين بخت از ما نيست ديگر عمر ما طي شده» درويش مبلغي پول به او داد و گفت: «بلند شو ديگر بخواب شايد در رحمت باز بشود» اين را گفت و خداحافظي كرد و روانه شد تا رسيد به كاخ سلطنتي. ولي از فكر و خيال شب خوابش نبرد. فردا شب دستور داد شكم يك مرغ را پر از طلا كردند و دوختند و بعد بريان كردند. يك قاپ پلو پر كردند و مرغ را لاي پلو گذاشتند. بعد به غلامش دستور داد كه «ميروي فلان جا، فلان دكان پينهدوزي يك پيرمردي هست مشغول كار است و هميشه ميگويد «بكو بكو همونه كه ديدي» غذا را ميدهي ميگويي از مطبخ خانه شاه است بده به بچههات بخورند. اينقدر به خودت زجر نده. هر شب برايت غذا ميآورم».
غلام غذا را برداشت به نشاني آمد در دكان داد به پينهدوز و پيغام پادشاه را هم داد. از قضا يك تاجر پوست تازه وارد شهر شده بود. پينهدوز كه بضاعتي نداشت بتواند اقلاً چند قطعه چرم بخرد و مدتي از خرده خري راحت باشد فكر كرد بچههاي من سال و ماه پلو نخوردهاند كه عادت كنند خوب است اين غذا را ببرم براي مرد تاجر بلكه بتوانم از او چرم نسيه بردارم. فوري در دكانش را بست و رفت در كاروانسرايي كه تاجر در آن منزل داشت. اتفاقاً تاجر هم ديروقت رسيده بود غذاي درست و حسابي تهيه نكرده بود. پينهدوز غذا را گذاشت جلو مرد تاجر. تاجر بسيار خوشش آمد گفت: «فردا صبح بيا تا ظرفش را بدهم و هرقدر هم چرم خواستي به تو بدهم». پينهدوز خوشحال برگشت و مثل هميشه نان و پنيري براي بچههاي خود گرفت و رفت منزل. ولي از خوشحالي خوابش نميبرد.
حالا پينهدوز را بگذاريد چند كلمه از تاجر بشنويد. تاجر وقتي مشغول خوردن شد شكم مرغ را باز كرد يكدفعه سكههاي طلا ريخت اطراف سفره. تاجر چشمش كه به سكهها افتاد از زور شادي ديگر اشتهايش كور شد. فكر كرد اين غذا را كسي براي پينهدوز آورده بود كه پينهدوز به نوايي برسد و اين بدبخت گول خورده پيش خود گفت: «چه سودي از اين بيشتر كه امشب نصيب من شده اگر تا فردا صبح بمانم ممكن است اين سر فاش شود. خوبست شب را نيمه كنم و بروم» فوري دستور داد قاطرها را جو دادند و سحر كه شد بار را بست و از شهر زد بيرون و رفت. حتي بيمروت ظرف غذا را هم برداشت و رفت.
پينهدوز بيچاره صبح اول وقت آمد در كاروانسرا ديد جا تر است و بچه نيست. هاج و واج ماند. كمي در كاروانسرا نشست ديد فايده ندارد بلند شد. در دكان را باز كرد و مثل هميشه شروع به حرف خودش كرد: «بكوب بكوب همونه كه ديدي» خلاصه تا شب شد. شاه عباس با لباس درويشي آمد پشت در دركان ديد پينهدوز ذكر هميشه را دارد. تعجب كرد. دست زد به در و پينهدوز در را باز كرد. ديد درويش پريشبي است. تعارف كرد بفرماييد. درويش وارد شد نشست احوال پرسيد و بعد گفت: «شنيدهام از مطبخ خانه شاهعباس ديشب برايت شام فرستادهاند» پينهدوز آهي سرد از دل پر درد كشيد و گفت: «اي درويش آدم بدبخت بهتر است بميرد» درويش گفت: «چطور شده؟» پينهدوز قصه را تعريف كرد.
شاه گفت: «آخر، بدبخت تو ستم به بچههات كردهاي سزايت همين است كه ديدي» پينهدوز به گريه افتاد و گفت: «چه كنم به خيالم كار خوبي كردهام». شاه خيلي افسرده شد و گفت: «اي مرد، من همياني به كمرم دارم صد دينار زر سرخ در آنست به تو ميدهم به شرط اينكه با آن سرمايهاي درست كني و مشغول كاسبي شوي». آن وقت هميان را باز كرده گذاشت جلو پينهدوز و بلند شد رفت.
پينهدوز فكر كرد اگر بخواهد يك دفعه دكان را رونق بدهد ممكن است مردم فكر كنند دزدي كرده خوبست اين پولها را ذخيره كند و كمكم خرج كند. از طرفي هم ترسيد كسي خبردار بشود. فكري به سرش زد. چوبي تهيه كرد داد به نجار. نجار ميان چوب را سوراخ كرد. پينهدوز پولها را ريخت وسط چوب و سر و ته آن را بست كه هميشه دستش باشد تا كمكم خرج كند. اتفاقاً شبي رو به منزل ميرفت چند نفر مست به او برخورد كردند بناي عربده را گذاشتند. پينهدوز خواست فرار كند او را گرفتند كتك زيادي به او زدند چوبش را گرفتند و رفتند.
باز چند شب از اين ماجرا گذشت. شاه عباس گذارش به دكان پينهدوز افتاد. ديد همان ذكر را ميگويد دستي به در زد. پينهدوز در را باز كرد ديد رفيق شبهاي گذشته است. يا علي مدد گفت. درويش وارد شد. احوال پرسيد. پينهدوز با افسوس زياد سرگذشت را تعريف كرد. شاه عباس قدري فكر كرد باز صد اشرفي به او داد و خيلي سفارش كرد كه «مبادا باز شيطان تو را گول بزند. اين پول را ببر خرج معيشت خودت بكن خدا ميرساند. مولا سخي است هرچه دنيا را تنگ بگيري خدا هم تنگ ميگيرد. هرچه به زن و بچه سخت بگيري روزي كم ميشود. اگر آن پول را خرج خانهات كرده بودي، دعايت ميكردند. خدا به كارت وسعت ميداد». اينها را گفت و رفت.
پينهدوز كه دلش نميآمد پول را خرج كند اين دفعه كنار دكان جاي نشيمن خود، گودالي كند و پولها را گذاشت توي گودال و پاره پوستي را كه رويش مينشست انداخت و سفت و سخت رويش نشست و مشغول كار شد ولي از ذوقي كه داشت وقتي مشته روي چرم ميزد اين ذكر را ميگفت: «هرچه دارم به زيرمه، هرچه دارم به زيرمه» اتفاقاً طراري چند دفعه از آنجا عبور كرد اين ذكر پينهدوز او را به فكر انداخت. وارد دكان شد. دست مريزاد گفت و كفشهايش را در آورد و گوشهاش را كه پاره شده بود نشان داد و گفت: «استاد اين را برايم بدوز» پينهدوز مشغول شد چند تا كوك زد و گذاشت روي سندان.
باز گفت: «هرچه دارم به زيرمه» طرار از آن كهنهكارها بود. به فراست دريافت كه بايد زير تخته پوست پينهدوز چيزي پنهان باشد. كفشهاي خود را گرفت. پول زيادتر از معمول به او داد و رفت. پينهدوز از بس خوشحال شد هوس كرد امروز يك چند سيخ جگرك بخورد. كنار كوچه جگركي بود. هول هولكي دويد بيرون پهلوي جگركفروش. تا جگر پخته شد آن طرار هم كه در كمين بود وقت را غنيمت شمرد و پريد توي دكان، تخته پوست را برداشت ديد خدا بدهد بركت يك دستمال تو گودال زير تخته پوست پسر از پول. برداشت و تخته پوست را انداخت جاي خودش و فرار كرد. پينهدوز از همه جا بيخبر برگشت نشست روي تخته پوست مشغول كار شد. شب كه تخته پوست را برداشت بتكاند ديد جا تر است و بچه نيست. قدري بيطاقتي كرد ولي چه فايده. باز طبق معمول شروع كرد به گفتن ذكر سابق.
تا شب باز شاه عباس با لباس درويشي آمد ديد پينهدوز باز مشغول ذكر اولي است. خيلي ناراحت شد. در دكان را زد. پينهدوز در را باز كرد. درويش وارد شد. احوال پرسيد. پينهدوز ماجرا را گفت. شاه عباس بلند شد گفت: «راست گفتي بكوب بكوب همونه كه ديدي!!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۴ بعد از ظهر
بز به پاي خود، ميش به پاي خود


هارونالرشيد مردي بود ظالم و اذيت و آزارش به مردم زياد. به همين جهت بهلول از كارهاي او خيلي ناراحت بود و گاهي نميشد كه كسي خنده او را ببيند. يك روز هارون علت ناراحتي او را پرسيد ولي بهلول جواب نداد تا اينكه هارون شخصي را انتخاب كرد و به او گفت: «پشت سر بهلول بدون اينكه متوجه شود راه برو و اگر خنده او را ديدي بيا به من بگو و صد درهم از من جايزه بگير». آن شخص تا چند روز همه جا ناظر كارهاي بهلول بود ولي نتوانست خنده او را ببيند تا اينكه يك روز بهلول دم دكان قصابي ايستاد و خيرهخيره داخل دكان را تماشا كرد. درضمن نگاه كردن لبخندي بر روي لبش نشست.

مرد فوري به حضور هارون رفت و هرچه ديده بود بيان كرد. هارون بهلول را خواست و گفت: «علت خنده تو در دكان قصابي چه بود؟» بهلول جواب داد: «من خيلي نگران بودم كه روزي با اين كارهايي كه تو ميكني مرا هم به آتش خودت بسوزاني ولي حالا فهميدم كه ـ بز را به پاي خودش ميآويزند، ميش را به پاي خودش».

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۵ بعد از ظهر
كشك چه و پشم چه؟


مردي بالاي درخت چناري ميرود و چون به شاخه آخر ميرسد باد تندي ميوزد. مرد به وحشت ميافتد و سر به آسمان برميدارد كه: «اي پروردگار! من از اين درخت سالم پايين بيايم تمام گوسفندهايم را نذر ميكنم».
از قضا باد لحظهاي آرام ميشود و مرد چند شاخه پايين ميآيد و به سلامت خود اميدوار ميشود. ميگويد: «خدايا پشم آنها را ميدهم» باد آرامتر ميشود و مرد چند شاخه ديگر پايين ميآيد. اين دفعه ميگويد: «خدايا كشك آنها را ميدهم» خلاصه چون از درخت به زير ميآيد شاد و خندان ميگويد: «كشك چه و پشم چه؟»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۵ بعد از ظهر
بد است بدتر نيايد


http://www.iketab.com/Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/1dfe76a34375c7bb98f998df96027ae2.jpg اين مثل را در موقعي به كار ميبرند كه شخص، يك گرفتاري و مصيبتي براي پيش آمده و از آن چنان آزرده است كه ديگر تحمل بدبختي ديگر ندارد اما با اين حال به خود اميد و تسلي ميدهد كه «الهي! بده بدتر نشه».
ميگويند سر بريدهاي بر روي آب افتاده بود درحالي كه دائم با خودش ميگفت: «بده بدتر نياد» آب آن را با خود ميبرد. شخص رهگذري از كنار جوي آب ميگذشت و نگاهش به آن سر بريده افتاد كه دائم با خود ميگويد: «بده بدتر نياد» آن شخص از تعجب خندهاش گرفت كه «چطور ممكنه بدتر از اين هم براي اين سر بريده پيش بيايد؟ مگر از اين بدتر هم وجود داره؟...» با اين خيال به دنبال اين سر بريده ميرفت و در همين فكر بود كه ديد سر بريده به همراه آب داخل تنوره آسياب شد و لاي چرخ آسياب رفت و خرد شد! با ديدن اين وضع، آن شخص فهميد كه بدتر از بد هم وجود دارد.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۷ بعد از ظهر
خر مال خواجه، خر من از خواجه


هروقت بخواهند با خودي معامله كنند يا قوم و خويشها بخواهند با هم وصلت كنند و سودي در ميان باشد كه به جيب خودي برود اين مثل را ميزنند كه قصهاي دارد.

روزي، روزگاري شاهعباس كبير در لباس درويشي به يك شهري سفر ميكند. زني را ميبيند و عاشق او ميشود و او را به زني ميگيرد. بعد از مدتي كه از هم جدا ميشوند زن ميگويد: «شوهر عزيزم تو كه از من بدون هيچ نشانهاي جدا ميشوي، شايد من از تو باردار شدم و پسر يا دختري گيرمان آمد. بگويم پدرت كيست؟» شاهعباس ميگويد: «اسم من درويش عباس است. اين بازوبند را بگير قايم كن اگر پسر گيرت آمد كه ببند بيايد اصفهان، مرا پيدا خواهد كرد، اگر هم دختر بود بفروش خرجش كن». خداحافظي ميكند و از هم جدا ميشوند. شاهعباس ميآيد به اصفهان و به فرمانروايي مشغول ميشود.

بعد از نه ماه و نه روز خداوند پسري به آن زن ميدهد. پسر بزرگ ميشود. چون شاهزاده بوده بسيار خوشقيافه و خوشگل ميشود. موقعي كه ميآمده مثل ماه شب چهارده بوده. يك روز كه در كوچه بازي ميكند به بچههاي كوچه ميزند پدر و مادر بچهها ميگويند: «معلوم هست پدرت كيست؟ كه مرتب به بچههاي ما ميزني؟» در هر صورت پسر من به سن پانزده شانزده سالگي ميرسد و يك روز با بچههاي هم سن و سال خود مرافعه ميكند و كتك مفصلي به آنها ميزند. پدر و مادر بچهها ميآيند و به او ميگويند: «پدرت معلوم نيست. تخم حرام، چرا اينطور به بچههاي ما ميزني؟»

پسر اين دفعه ديگر ناراحت ميشود فوري ميآيد خانه و به مادرش ميگويد: «راست بگو پدر من كيست؟ يا بگو يا ترا ميكشم، پدرم كيست؟» مادر به پسر ميگويد كه: «پدر تو درويش عباس است و اين بازوبند را هم به من داده كه اگر پسر گيرم آمد ببندم به بازويش» پسر ميگويد: «زود بازوبند را ببند به بازوم كه ميخواهم بروم پدرم را پيدا كنم»

خلاصه بازوبند را از مادر ميگيرد و توشهاي برميدارد و با مادر خداحافظي ميكند و راهي اصفهان ميشود.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/cbc8059e99fa55424c152c6ef12ca9e4.jpg در اصفهان در بازار شاگرد يك حليمفروش ميشود و چون جوان بسيار زيبايي بود كار و بار حليمفروش ميگيرد و آنقدر مشتري براي تماشاي قد و قامت او ميآيد كه حساب ندارد. از قضا خانه وزير شاه عباس هم نزديك دكان حليمفروش بوده. يك روز كنيز دختر وزير ميرود پهلوي دختر و ميگويد: «بيبي، يك جواني در دكان حليمفروشي است كه نميشود يك نظر نگاهش كرد اينقدر زيباست كه نگو» كنيز آنقدر تعريف ميكند كه دختر وزير ميگويد: «بايد من اين جوان را ببينم» با كنيزش ميآيد جلو دكان و جوان را ميبيند. يك دل نه صد دل نه هزار دل عاشق او ميشود.

به خانه ميرود و ميفرستد عقب جوان ـ وقتي كه ميآيد ميگويد من تو را ميخواهم. جوان هم كه دختر را ميبيند عاشق او ميشود. بعد از مدتي نقشه ميكشند و از زير بتو دكان حليمپزي به خانه وزير نقب ميزنند و هر شب پسر از راه نقب به خانه وزير ميرود و به عيش و نوش خودشان مشغول ميشوند. از قضا شبي شاهعباس در لباس درويشي از مقابل دكان حليمپزي عبورش ميافتد. ميبيند چراغ دكان روشن است.

در ميزند و ميگويد: «ميهمان دوست داريد؟» پسر ميگويد: «قدم ميهمان بالاي چشم» شاهعباس وارد دكان ميشود. بعد از چند دقيقه كه ميگذرد كنيز دختر چراغ به دست از راه نقب وارد دكان ميشود و به پسر ميگويد: «چرا دير كردي بيبي منتظر و ناراحت است؟» پسر ميگويد: «سلام به بيبي برسان بگو امشب ميهمان دارم. معذورم بدار» كنيز ميرود به بيبي خود پيغام پسر را ميرساند و دوباره برميگردد كه: «بيبي ميگويد قدم خودت و ميهمانت بالاي چشم ـ زودتر بيا كه طاقت ندارم» پسر با درويش راه ميافتد و از راه نقب وارد خانه وزير ميشود. شاهعباس نگاه ميكند ميبيند اينجا خانه وزير خودش است. تبسمي ميكند و چيزي نميگويد. پسر و درويش ميروند به تالار پذيرايي.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/9dd2aec0a5953e4769b53592bc8e80cd.jpg بعد از خوردن شام درويش را ميفرستند به زيرزمين و لحاف و تشكي بهش ميدهند تا بخوابد و خودشان هم به عيش و نوش مشغول ميشوند.

فردا كه شاهعباس ميرود در بارگاه وزير را ميطلبد. ميگويد: «امشب لباس درويشي بپوش كه با هم به گردش برويم ولي از حالا با تو شرط ميكنم كه هرچه ديدي دم برنياوري». وزير ميگويد: «قبول ميكنم». شاه ميگويد: «شايد جايي ببرمت كه دست اجنبي دور گردن دخترت باشد، بايد قول بدهي كه چيزي نگويي». شاه از وزير قول ميگيرد و شب روانه ميشوند. ميآيند دكان پسر ـ ميگويند: «ميهمان دوست داريد؟» پسر ميگويد: «قدم ميهمان بالاي چشم» وارد دكان ميشوند. بعد از چند دقيقه كنيز ميآيد ميگويد: «بيبيام ميگويد چرا دير كردي؟» پسر ميگويد: «برو سلام برسان بگو امشب دو تا ميهمان دارم و از آمدن معذورم». كنيز ميرود پيغام پسر ميرساند و برميگردد، ميگويد: «بيبي فرمود قدم خودت و هر دو ميهمانت بالاي چشم» و با چراغ جلو ميافتد و شاه و وزير هم با لباس درويشي همراه پسر از عقب روان ميشوند و از راه نقب وارد خانه وزير ميشوند.

همينقدر كه سر از خانه بدر ميكنند وزير خانه خودش ميبيند اوقاتش تلخ ميشود اما شاهعباس دستي به وزير ميزند ميگويد ساكت باش. خلاصه وارد تالار پذيرايي ميشوند. ساعتي ساز و مطربي براي سرگرمي آنها ميآورند و بعد از صرف شام، شاهعباس و وزير روانه زيرزمين ميشوند. وزير مرتب سيكسيك ميكند.

شاهعباس ميگويد: «اگر حرف بزني كلهات ميكنم» تا اينكه صبح ميشود. شاه و وزير ميروند به بارگاه. وزير كلاه خود ميزند جلو شاهعباس به زمين كه آبرويم رفت. ميفرستند پسر را ميآورند تا اعدامش كنند. موقعي كه ميخواهند به دارش بزنند مأمور اعدام كه لختش ميكند ميبيند كه بازوبند شاهعباس را به بازو دارد. فوري ميرود خبر ميدهد كه چنين است. اين پسر خزانه شاهي هم بريده است.

شاه ميگويد: «اي دخيل او را نكشته باشيد». ميگويند: «خير قربان» ميگويد: «زود بياوريدش» وقتي كه او را آوردند و او را شناخت، مينشاند پهلوي خود و دستي ميزند به پشت وزير و ميگويد: «خر مال خواجه، خرمن از خواجه... از خودمان است» و هفت شبانهروز عروسي ميگيرند و پسر و دختر را به حجله ناز ميفرستند.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۲ بعد از ظهر
سنگ كسي را به سينه زدن

اين عبارت كه به صورت ضر ب المثل در آمده و عارف و عامي به آن استناد و تمثيل مي كنند در مورد حمايت و جانبداري از كسي يا جمعيتي به كار مي رود، في المثل گفته مي شود:« از كثرت پاكدلي و عطوفت سنگ هر ضعيفي را به سينه مي زند و از هر ناتواني هواداري مي كند»

يا به شكل ديگر:« چرا اين همه سنگ فلاني را به سينه مي زني؟» كه در هر دو صورت مبين حمايت و غمخواري و جانبداري است كه از طرف شخصي نسبت به شخص يا افراد و جمعيت هاي ديگر ابراز مي شود.

اين سنگ كه در عبارت بالا مورد بحث است سنگ زور خانه است كه بازوان سطبر و نيرومند مي خواهد تا آن را چندين بار بالا بكشد و پايين بياورد بدون آنكه ته سنگ با زمين تماس پيدا كند.

در قرون گذشته هر دسته از پهلوانان سنگ مخصوصي در زور خانه داشته اند و اگر پهلواني سنگ ديگري را به سينه مي زد . بالاي سينه مي كشيد احتمال داشت كه آن سنگ بر اثر بد دست بودن و بد قلقي كردن و ثقل و سنگيني فوق العاده به روي سينه آن پهلوان مغرور و كم تجربه سقوط كند و موجب جرح و صدمه و نا راحتي گردد لذا آن پهلوان را عقلاي قوم از اينكار منع و موعظه مي كردند كه از باب احتياط سنگ ديگري را به سينه نزند يعني با سنگ نا شناخته و زياد تر از قدرت و زورمندي خود تمرين نكند و حدود و ثغور پهلواني را ملحوظ و محفوظ دارد تا احيانا موجب خسران و انفعال نگردد.

اين عبارت رفته رفته از گود زور خانه به كوي و برزن و خانه و كاشانه سرايت كرده درميان عامه و به صورت ضرب المثل در آمد با اين تفاوت كه اصل قضيه مبتني بر غرور و خود خواهي ولي در معني و مفهوم مجازي مبين حمايت و غمخواري و جانبداري است.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۲ بعد از ظهر
سگ نازي آباد

افرادي كه ناسپاسي كنند و نسبت به كساني كه حق و ديني از آنها بر عهده داشته باشند .

حق نمك و زحمت را به جاي نياورند سهل است بلكه در مقام ايذا و اضرار مخدمان و ذوي الحقوق بر آيد چنين افرادي را به سگ نازي آباد تشبيه و تمثيل كرده مي گويند:« فلاني سگ نازي آباد است . نه غريبه مي شناسد نه آشنا.» ضرب المثل سگ نازي آباد مربوط به چهل پنجاه سال پيش است كه نازي آباد هنوز صورت شهري و آبادي به خود نگرفته سلاخ خانه يا به اصطلاح امروزي كشتارگاهش مورد تو جه و اعتنا بوده است كه صد ها سگ در اطراف و جوانب سلاخ خانه با زوائد و پس مانده لاشه هاي گاو و گوسفند تغذيه مي كردند بدون آنكه ساكنان محدوده كشتار گاه را از نزديك ببينند و آشنا را از بيگانه و دوست را از دشمن تشخيص دهند.

نه غريبه مي شناختند و نه آشنا، به روي همه پارس مي كردند و نيش دندان نشان مي دادند تا به حدي كه عمل غريزي آنها البته به غلط و اشتباه به حف ناشناسي و بيوفايي و ناسپاسي تلقي گرديد و صورت ضرب المثل يافت.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۳ بعد از ظهر
نان و انگور واينهمه جنجال

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/eeb80e3941bf6c336417177c5dd2eb29.jpg هر وقت چند نفر سخن همديگر را نفهمند و بر سر موضوعي واحد با هم جدال كنند كردها گويند: نان و انگور و اين همه جنجال؟...

روزي سه نفر همسفر كه اولي كرد بود و دومي فارس و سومي ترك، به شهري رسيدند. هر سه نفر زبان همديگر را نميفهميدند، قرار بود ناهار بخورند. اولي به كردي گفت: «من نان و تري اخوم» دومي نيز به فارسي گفت: «من نان و انگور ميخورم» و سومي هم به تركي گفت: «من اوزوم چورك بييرم» ولي اولي نفهميد كه دومي همان نان و انگور را ميخواهد و دومي هم نفهميد كه سومي مايل به خوردن نان و انگور است.

درنتيجه كارشان به نزاع و مجادله و زد و خورد رسيد. چند نفر كه زبان هر سه را بلد بودند ميانجي شدند و به آنان فهماندند كه هر سه نفر يك حرف ميزنند. حضرت مولانا جلالالدين محمد بلخي در مثنوي معنوي حكايتي آورده است با اين عنوان «بيان منازعات چهار كس جهت انگور با همدگر به علت آنكه زبان يكديگر را نميدانستند» كه با اين ابيات آغاز ميشود:

چاركس را داد مردي يك درم

هر يكي از شهري افتاده به هم

فارسي و ترك و رومي و عرب

جمله با هم در نزاع و در غضب

فارسي گفتا از اين چون وارهيم

هم بيا كاين را به انگوري دهيم

آن عرب گفتا معاذالله لا

من عنب خواهم نه انگور اي دغا

آن يكي كز ترك بد گفت اي كزم

من نميخواهم عنب خواهم ازم

آنكه رومي بود گفت اين قيل را

ترك كن خواهم من استافيل را

مثنوي دفتر دوم

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۴ بعد از ظهر
تو بدم ـ بمير و بدم


پسري را به آهنگري بردند تا شاگردي كند، استاد گفت: «دم آهنگري را بدم!» شاگرد مدتي استاده، دم را ديد، خسته شد؛ گفت: «استاد اجازه ميدي بنشينم و بدمم؟» استاد گفت: «بنشين»

باز مدتي دميد و خسته شد، گفت: «استاد! اجازه ميدي دراز بكشم و بدمم!» گفت: «دراز بكش و بدم»؛ بعد از مدتي باز خسته شد؛ گفت: «استاد اجازه ميدي بخوابم و بدمم؟»

استاد گفت: «تو بدم، بمير و بدم».

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۴ بعد از ظهر
خر لگدش زده، پاي كره خر ميشكند

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/26f2a6cf800c14a6bbf2a15d5fc4c8e0.jpg اين مثل در موقعي گفته ميشود كه يك نفر از طرف آدم پر زور و قويتر از خود ظلمي ميبيند و چون زورش به او نميرسد با اوقات تلخ به خانه ميآيد و تلافي آن را سر زن و بچهاش در ميآورد و بيسبب آنان را ميزند و ميآزارد.

يك مرد دهاتي بود، يك خر داشت و يك كرهخر كه هر دو را كنار مزرعهاش بسته بود. خر به هواي چرا افسارش را پاره ميكند و داخل مزرعه ميشود. مرد روستايي خبر ميشود و ميرود كه خرش را بگيرد ولي همين كه نزديك خر ميشود خر بنا ميكند و به جفتك زدن، يك لگدي هم به صاحبش ميزند و فرار ميكند. مرد دهاتي كه از لگد خر و گرفتنش عاجز ميشود به كرهخر حمله ميكند و چوبدستياش را ميكشد و پاي كرهخر را ميشكند!

يك نفر كه آنجا بوده به مرد دهاتي ميگويد: طمرد حسابي! خر لگدت زده، پاي كره خر ميشكني!؟»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۵ بعد از ظهر
خر بيار باقلا بار كن

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/86522cbfc8b84194f3099a9afd795dfb.jpg مردي باقلاي فراوان خرمن كرده بود و در كنارش خوابيده بود. كس ديگر كه كارش زورگويي و دزدي بود آمد و بنا كرد به پر كردن ظرف خودش، صاحب باقلا بلند شد كه دزد را بگيرد. هر دو به هم گلاويز شدند عاقبت دزده صاحب باقلا را به زمين كوبيد و روي سينهاش نشست و گفت: «بيانصاف! من ميخواستم يه مقدار كمي از باقلاهاي ترا ببرم، حالا كه اينجور شد ميكشمت و همه را ميبرم»

صاحب باقلا كه ديد زورش به او نميرسد گفت: «حالا كه پاي جون در كاره برو خر بيار باقلا بار كن!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۸ بعد از ظهر
خدا روزي رسان است اما يك اهني هم بايد كرد



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/27d87ae6c1e6064b15dbc6dcf5edccc6.jpg شخص سادهلوحي مكرر شنيده بود كه خداوند متعال ضامن رزق بندگان است و به هر موجودي روزي رسان است. به همين خاطر به اين فكر افتاد كه به گوشه مسجدي برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزي خود را بگيرد. به اين قصد يك روز از سر صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد همين كه ظهر شد از خداوند طلب ناهار كرد. هرچه به انتظار نشست برايش ناهاري نرسيد تا اينكه شام شد و او باز از خدا طلب خوراكي براي شام كرد و چشم به راه ماند.

چند ساعتي از شب گذشته درويشي وارد مسجد شد و در پاي ستوني نشست و شمعي روشن كرد و از «دوپله» خود قدري خورش و چلو و نان بيرون آورد و شروع كرد به خوردن.

مردك كه از صبح با شكم گرسنه از خدا طلب روزي كرده بود و در تاريكي و به حسرت به خوراك درويش چشم دوخته بود، ديد درويش نيمي از غذا را خورد و عنقريب باقيش را هم ميخورد بياختيار سرفهاي كرد. درويش كه صداي سرفه را شنيد گفت: «هركه هستي بفرما پيش» مرد بينوا كه از گرسنگي داشت ميلرزيد پيش آمد و بر سر سفره درويش نشست و مشغول خوردن شد وقتي سير شد درويش شرح حالش را پرسيد و آن مرد هم حكايت خودش را تعريف كرد. درويش به آن مرد گفت: «فكر كن اگر تو سفره نكرده بودي من از كجا ميدانستم كه تو اينجايي تا به تو تعارف كنم و تو هم به روزي خودت برسي؟ شكي نيست كه خدا روزي رسان است اما يك اهني بايد كرد!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۹ بعد از ظهر
خدا داده ولي كور ـ خر مفت و زن زور



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/a7e1138f65cf122a591ba32b4f573044.jpg يك زن و مردي با يك بار گندم كه بار خرشان بود و زن سوار الاغ بود و مرد پياده، داشتند رو به آسياب ميرفتند. سر راه برخوردند به يك مرد كوري. زن تا مرد كور را ديد به شوهرش گفت: «اي مرد! بيا و اين مرد كور را سوار خر بكن تا به آبادي برسيم، اينجا توي بيابون كسي نيست دستش را بگيره، خدا را خوش نمياد، سرگردون ميشه». مرد از حرف زنش اوقاتش تلخ شد و گفت: «اي زن! دست وردار از اين كارهات، بيا بريم».

اما زن كه دلش به حال او سوخته بود باز التماس كرد كه: «نه والله! گناه داره به او رحم كن» خلاصه مرد قبول كرد و كور را بغل كرد و گذاشت روي خر، پشت زنش. بعد از چند قدمي كه رفتند مرد كوردستي به كمر زن كشيد و گفت: «ببينم پيرهنت چه رنگه؟» زن گفت: طرنگ پيرهنم گل گليه و سرخ رنگه» بعد مرد كور دستش را روي پاهاي زن كشيد و گفت: «تنبونت چه رنگه؟» زن گفت: «سياهه» بعد دستش را روي شكم او كشيد و گفت: «انگار آبستن هستي؟» زن گفت: «بله شش ماههام» ديگر حرفي نزدند تا نزديك آسياب رسيدند.

شوهر زن به مرد كور گفت: «باباجون ديگه پياده شو تا ما هم بريم گندمهامونو آرد كنيم» اما مرد كور با اوقات تلخي گفت: «چرا پياده بشم؟» و زن بيچاره را محكم گرفت و داد و فرياد سر داد كه: «اي مردم! اين مرد غريبه ميخواد زنم و بارم و خرم را از من بگيره به دادم برسين، به من كمك كنين!» مردم دور آنها جمع شدند و گفتند: «چه روزگاري شده مرد گردنكلفت ميخواد اين كور عاجز و بدبخت را گول بزنه!»

بعد به مرد كور گفتند: «اگر اين زن، زنت هست پس بگو پيرهنش چه رنگه؟» او گفت: «گل گليه» بعد بياينكه كسي از او چيزي بپرسد فرياد زد: «بابا تنونش هم سياه، شش ماهه هم آبستنه» مردم گفتند «بيچاره راس ميگه» بعد آنها را بردند پيش داروغه.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/a7e1138f65cf122a591ba32b4f573044.jpg داروغه حكم كرد آن سه نفر را توي سه تا اطاق كردند و در اطاقها را بستند. بعد به يك نفر گفت: «برو پشت در اطاقها گوش بده ببين چي ميگن اما مواظب باش آنها نفهمند» مأمور داروغه اول به پشت در اطاقي كه زنك توي آن بود رفت و گوش داد. ديد كه زن بيچاره خودش را ميزند و گريه ميكند و ميگويد: «ديدي چه بلايي به سر خودم آوردم، همهاش تقصير خودم بود.

شوهر بيچارهام هرچي گفت ول كن بيا بريم من گوش نكردم حالا اين هم نتيجهاش، خدايا نميدونم چه بسرم مياد؟ بميرم براي بچههاي بيمادر» مأمور داروغه از آنجا رفت پشت در اطاقي كه شوهر زن در آن بود. ديد مرد بيچاره دارد آه و ناله ميكند و ميگويد: «ديدي اين زن ناقص عقل چه بلايي به سرم آورد. اين كور لعنتي با دروغ و دغل داره صاحب زن و بچه و زندگيم ميشه» مأمور بعد رفت پشت در اطاقي كه مرد كور توش بود، ديد كه كور دارد ميزند و ميرقصد و خوشحال و خندان است و يك ريز ميگويد: «خدا داده ولي كور! ـ خر مفت و زن زور» مأمور داروغه كه حرف هر سه نفر را شنيد رفت پيش داروغه و گفت: «جناب داروغه بيا و ببين كه اين مرد كور مكار چه خوشحالي ميكنه و چه سر و صدايي راه انداخته» داروغه يواشكي رفت پشت در اطاق و ديد يارو دارد ميخواند: «خدا داده ولي كور! ـ خر مفت و زن زور» يقين كرد كه اين مرد درعوض نيكي و محبتي كه به او كردهاند نمك ناشناسي كرده.

فرمان داد آنها را بيرون آوردند و مرد كور نمك ناشناس را به اسب تور بستند و به بيابان سر دادند و به زن هم گفت: «تا تو باشي كه ديگه گول ظاهر را نخوري، اين تجربه را داشته باش و هميشه به حرف شوهرت گوش بده».

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۴۱ بعد از ظهر
خدا ترا شفا بدهد، بگذار ما هم دزد باشيم


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/0b2e0fe88d69e5d1b7c476f33420af08.jpg يك مرد دهاتي از ده خودش به شهر ميرفت تا جنسها و چيزهايي كه لازم دارد بخرد براي اينكه پاييز به آخرهايش رسيده بود و محصولش را فروخته بود و پول و پله فراواني همراه داشت از قضا دزدي در كمينش بود و ميخواست به او دستبردي بزند. مرد سادهدل، همين كه چند فرسخي از آبادي دور شد، دزد، خودش را به او رساند و يك مشت خاك پاشيد تو چشمش و دست كرد به چماق و با تهديد و كتككاري، كت و بغل او را بست و انداختش يك گوشه و شروع كرد به جمع و جور كردن اثاث و اسباب و پول و پله او.

اما تا اين كارها را كرد مدتي گذشت. همين كه خواست خرو خور و بار و بنه او را بردارد و برود ديد چند نفر با هم از دور با بار و بنه ميآيند و تا چند دقيقه ديگر نزديك ميشوند. دزد حيلهگر تا اين جماعت را ديد فوري نقشهاش را عوض كرد و صاحب مال را با همان كت و كول بسته سوار الاغ كرد و راه افتاد. مرد صاحب مال، همين كه از دور چشمش به آنها افتاد بنا كرد به داد و فرياد و استغاثه كردن كه: «اي مردم! به دادم برسيد، اين دزد خدانشناس كت و كول منو بسته و ميخواد پول و پله و بار و بنه منو ببره» دزد زيرك كه در كار خودش استاد بود بياينكه خودش را ببازد و دست و پايش را گم بكند، همانطور كه با كمال متانت و ملايمت، الاغش را هين ميكرد و ميرفت، هرچه صاحب مال فرياد ميكرد، او فقط جواب ميداد: «خدا كنه تو خوب بشي، بيذا مام دز باشيم!»

صاحب مال هر دفعه كه اين حرف را ميشنيد بيشتر آتشي ميشد و شروع ميكرد به داد و فرياد كردن و بد و بيراه گفتن: «ناخوش خودتي، ديوونه خودتي تو دزدي». خلاصه هرچه صاحب مال تقلا ميكرد، آقا دزده درعوض مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده، با ملايمت و مهرباني قربون صدقه او ميرفت، مرد گرفتار همين كه ديد آن چند نفر دارند نزديكتر ميشوند تقلا و جنب و جوشش را بيشتر كرد و باز فرياد زد: «اي مردم! به دادم برسيد اين نامسلمون دزده، دست و پاي منو با طناب بسته بود و ميخواس مال و منال منو ببره كه شما رسيديد، از دور تا چشمش به شما افتاد منو با كت و كول بسته گذاشت روي الاغ كه شما رو گول بزنه». ولي دزد عاقل خيلي آرام و بياعتنا، طرف را روي الاغ نگه داشته بود و حيوان را ميراند. عاقبت دو دسته به هم رسيدند و آن جماعت ايستادند تا ببينند چه خبر است؟ وقتي خوب نزديك شدند ديدند آنكه پياده است، در جواب فحشهاي آنكه سوار است، با قيافه غمزده و حالت افسرده فقط ميگويد: «برادرجون، خدا كنه تو خوب بشي بيذا مام دزد باشيم»

باز مرد سادهلوح شروع كرد به داد و فرياد و همان حرفها را تكرار كرد ولي دزد زيرك بياينكه خودش را ببازد رو كرد به جمعيت و گفت: «وال لاچي بگم، نميدونم چطور شده كه اين مصيبت به سر ما اومده؟ نميدونم ما چه گناهي كرده بوديم كه همچي بلايي به سرمون اومد؟ وئي جوري بايد تقاص پس بديم» بعد درحالي كه با سر به مرد دهاتي اشاره ميكرد و او را نشان ميداد گفت: «برادرمه، چند ماهه حالش بد شده و زده به سرش، پدر و مادرمون حالا سپردنش به من كه ببرمش شهر پيش حكيم بلكه خدا كنه خوب بشه».

مرد دهاتي ديگر حسابي از كوره در رفت و راست راستي ديوانه شد و بياختيار جوري اوقاتش تلخ شد كه از ته جگر فرياد ميزد و تقلا ميكرد و قسم و آيه ميخورد كه ديوانه نيست و با او نسبتي ندارد و او دزد است...

اما دزد ناقلا بهطوري خودش را به موش مردگي و حق به جانبي زد و جوري ريخت و قيافه يك برادر دلسوز گرفت كه آن چند نفر باور كردند و نگاهي به هم انداختند و به علامت اينكه از دستشان كاري برنميآيد راه افتادند ـ يكيشان هم كه دلش بيشتر سوخته بود گفت: «خدا شفاش بده!» و رد شدند. دهاتي بنده خدا هرچه قسم پير و پيغمبر خورد و جوش و جلا زد اثري نكرد و آن چند نفر راهشان را گرفتند و رفتند.

دزد ناقلا هم، هي به برادر كذايي دعا ميكرد و دلداري ميداد و آرامآرام پيش ميرفت تا حضرات، از نظر دور شدند. همين كه مطمئن شد آن چند نفر رفتند و اثري ازشان نيست صاحب مال بينوا را با دست و پاي بسته از روي الاغ پايين انداخت و راهش را كشيد و بار و بنه بابا را برد. اين مثل از آن وقت به يادگار مانده كه ميگويند: «خدا كنه تو خوب بشي بيذا مام دزد باشيم».

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۴۲ بعد از ظهر
خاك به سرم، كدبانو بود مادر مادرم

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/26a6501f829cdd58fefcbbaa3d5e703c.jpg همانطور كه مرد ميبايست كارآمد و لايق باشد زن هم بايد پاك و پاكيزه و كدبانو باشد. هروقت يك زني در پخت و پز و شستوشو شلخته باشد و به پاكي و طهارت اعتنا نكند اين مثل را ميزنند.

دو نفر پيلهور رفته بودند صحرا. نزديك ظهر به يك سياه چادر ايلياتي رسيدند. زن ايلياتي بلند شد تا براي ناهار ميهمانان تازه رسيده شيربرنج بپزد. مقداري برنج توي كماجدان ريخت و بعد از جوشيدن برنج مقداري شير هم روي آن ريخت و با كفگير شروع كرد به هم زدن. در همين موقع سگ گله آمد جلو او و او كه ميخواست نفس سگ به آتش نرسد با كفگيري كه در دست داشت توي سر سگ زد و بعد با همان كفگير مشغول هم زدن شيربرنج شد. يكي از ميهمانان به كنايه به رفيقش گفت: «اين زن عجب كدبانوي خوبي است».

زن كه فكر كرد از آشپزي او دارند تعريف ميكنند با رضايت خاطر گفت: «خاك به سرم، كدبانو بيد، مادر مادرم!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۴۳ بعد از ظهر
حلاج گرگ بوده!


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/a29563e6fc98cbf4ebedcb7b33bd48e6.jpg هركس دنبال كار و معاملهاي برود و سودي نبرد ميگويند فلاني حلاج گرگ بوده!

در دهي حلاجي بود كه با كمان حلاجيش پنبه ميزد و معاش ميكرد تا اينكه در ده خودش كار و بار كساد شد. به ده ديگري كه در يك فرسخي ده خودشان بود ميرفت و پنبه ميزد و عصر به ده خودشان برميگشت. يك روز زمستان كه برف آمده بود و حلاج هم براي نان درآوردن مجبور بود به همان ده برود، صبح كمانش را برداشت و راه افتاد نصفههاي راه دو تا گرگ گرسنه به او حمله كردند.

مرد حلاج هرچه كمان حلاجي را به دور خودش چرخاند گرگها نترسيدند. فكري كرد و روي دو پا نشست و با چك (دسته) كمان كه روي زه كمان ميزنند و صداي «په په په» ميدهد شروع كرد به كمانه زدن. گرگها از صداي كمان ترسيدند و كمي عقب رفتند و ايستادند. تا حلاج كمان را ميزد گرگها نزديك نميآمدند اما تا خسته ميشد و كمان نميزد گرگها حمله ميكردند. حلاج بيچاره از ترس جانش از صبح تا عصر همانطور كمان ميزد تا اينكه عصر سواري پيدا شد و گرگها فرار كردند مرد حلاج عصر با دست خالي خسته و وامانده به خانهاش آمد. زنش ديد كه امروز چيزي نياورده گفت: «مگه امروز كار نكردي؟» گفت: «چرا، امروز از هر روز بيشتر كار كردم ولي مزد نداشت!» گفت: «چرا مزد نداشت؟» جواب داد: «اي زن من امروز حلاج گرگ بودم!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۴۴ بعد از ظهر
حالا به تو نميرسم واي به اينكه قرضت هم بدهم

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/a1f3fdf73b8b59d9e39ccd05b7c943b3.jpg وقتي يك نفر زورمند از يك بيزور قرض بخواهد آن فرد بيزور حكايت را به دوستان و آشنايان خود ميگويد آنان كه از راه خيرخواهي درصددند او را منصرف كنند اين مثل را ميزنند.

يك روز مورچه بزرگي رفت پيش مورچه كوچكي و گفت: «كمي آرد داري به من قرض بده تا موقع گندم اونو به تو پس بدم» مورچه كوچك گفت: «بيا بريم به تو آرد بدم». راه افتادند مورچه بزرگ از جلو و مورچه كوچك دنبالش.

يك دفعه مورچه كوچك ديد كه مورچه بزرگ خيلي از او دور شده است مورچه بزرگ را صدا زد و گفت: «هنوز كه آرد قرضت ندادم به تو نميرسم واي به اينكه قرضت هم بدم!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۴۵ بعد از ظهر
چغندر تا پياز شكر خدا


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/31f00d92022d7d7c5fc9e6f0e11578ee.jpg يك روز مرد فقيري به زنش ميگويد: «ميخوام براي كدخدا يه تحفهاي ببرم شايد او هم درعوض پك و پولي يا جنس خوبي به من بده» زن ميگويد: «براش چغندر ببر» مرد ميگويد: «نه، پياز بهتره» به هرحال مرد يك كيسه پياز برميدارد و به خانه كدخدا ميرود.

كدخدا از ديدن هديه مرد فقير اوقاتش تلخ ميشود و دستور ميدهد تا پيازها را به سر مرد بيچاره بزنند.

مرد همينطور كه پيازها به سرش ميخورد، ميگفت: «چغندر تا پياز شكر خدا» يكي از عمله اكرههاي كدخدا به او ميگويد: «اين چه حرفيه ميزني؟ چه شكر كردني داره!» مرد فقير ميگويد: «چرا جانم، خيلي خوب هم شكر كردن داره ـ براي اينكه اگر من به جاي پياز چغندر آورده بودم، الان ديگه زنده نبودم!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۴۶ بعد از ظهر
چشم روباه كه به دمب گرگ بيفتد حساب پيه و دمبه خودش را ميكند

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/205f56eb9a5aede8d606ae899e2986a1.jpg يك روز سرد و زمستاني، يك گرگي توي كوه دنبال طعمه ميگشت. آنطرفترش هم يك روباهي ايستاده بود كه چند روز بود چيزي گير نياورده بود و گرسنه مانده بود. تا چشم روباه به گرگ افتاد پيش رفت و بعد از سلام و عليك گفت: «حالت چطوره رفيق؟»

گرگ جواب داد: «اوضاع، خيلي بده. چند روزه كه گلهها خانگي شدهاند و چوپان از ترس برف و سرما آنها را به بيابان نياورده تا ما بتوانيم سبيلي چرب كنيم». روباه گفت: «اينكه غصه نداره. من از تو بدترم. روده بزرگهام داره روده كوچيكه مو ميخوره بيا تا دست برادري و يكرنگي بهم بديم... خدا هم وسيله سازه». گرگ هم قبول كرد و با هم راه افتادند.

همينطور كه داشتند ميرفتند روباه چشمش افتاد به يك پلنگي كه داشت از آن دورها رد ميشد به گرگ گفت: «چه صلاح ميدوني كه بريم با پلنگ دوست بشيم؟... خيال ميكنم تو اين زمستوني بدردمون بخوره، تو هم كه ديگه پير شدهاي و بايد بقيه عمرت غذاي آماده بخوري!» گرگ گفت: «ما چه جوري ميتونيم با پلنگ رو هم بريزيم؟»

روباه گفت: «اينش با من!» خلاصه روباه آرامآرام رفت جلو تا رسيد به پلنگ و سلام كرد. پلنگ غرش ترسناكي كرد و گفت: «تو با اين قيافه مضحك از من چي ميخواي؟» روباه گفت: «من و اين رفيق پيرم يك عمريست كه در همسايگي شما هستيم و حق همسايگي به گردن شما داريم به اين حساب شما بايد توي اين زمستان سخت ما را زير سايه خودتان نگه داريد وگرنه ما دو تا از گرسنگي تلف ميشيم».

پلنگ گفت: «تو و رفيقت اگه مكر و حيلهتونو كنار بذاريد و كارهاي منو خراب نكنيد و صداقت به خرج بدهيد حرفي ندارم اما اگر دست از پا خطا كنيد روزگارتون سياهه و به جزاي عملتان ميرسيد». روباه و گرگ قول دادند خالصاً مخلصاً هرچه پلنگ گفت گوش بدهند و اطاعت كنند.

قول و قرارشان را گذاشتند و راه افتادند يك مسافتي كه رفتند به تك درخت پيري رسيدند. روباه و گرگ كه ديگر از گرسنگي رمق نداشتند اجازه گرفتند كه همانجا پاي درخت بمانند. پلنگ هم قبول كرد و گفت: «شما همين جا بمانيد تا من برم قوت و غذايي فراهم كنم». بعد رفت و در يك كوره راهي كمين كرد. از قضا پيرمردي با الاغش داشت ميرفت. دنبال الاغ هم كره كوچكش بود. همين كه از نزديك كمينگاه رد شدند، پلنگ روي كرهخر جست و او را گرفت و با خودش به ميان بوتهها برد. وقتي جانش را گرفت او را برداشت و برد پيش رفقاش و داد به دست گرگ تا پوست بكند و «منصفانه» تقسيم كند.

گرگ كه در يك چشم به هم زدن پوست كرهخر را كند و رودههاي آن را با مقداري استخوان ميان پوست پيچيد و گفت: «اين براي روباه» بعد گوشتهاي نازك ران و چربيهاي داخل شكم و دل و جگرش را هم به عنوان سهميه خودش برداشت. مابقي را هم به عنوان سهم پلنگ جلو پلنگ گذاشت و گفت: «چون من پيرم و دندان ندارم اين چربيها و گوشت ران و دل و جگر را ميخورم. روباه هم كه جوونه پوست نازك و رودهها را بخوره. جناب پلنگ هم كه از همه بيشتر زحمت كشيدهاند و سرور ما هستند بقيه را ميل فرمايند»


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/205f56eb9a5aede8d606ae899e2986a1.jpg . روباه از اين تقسيم مزورانه خيلي ناراحت شد اما چون ديد پلنگ بيشتر ناراحت شده به پلنگ چشمكي زد و بناي گريه را گذاشت كه: «سهم من چيزي نبود، من گرسنهام، گرگ در تقسيم بيانصافي كرده» پلنگ كه منتظر چنين حرفي بود به گرگ غريد و گفت: «قرار نبود ناجوانمردانه عمل كني. قرار بر اين بود كه همه با هم صاف و راست باشيم و به فكر فريب دادن و نيرنگ زدن نيفتيم». گرگ قبول كرد و قسم خورد كه ديگر چنين رفتاري نكند.

شام كه شد به چشمه آبي رسيدند كه آب زلال و روشني داشت. روباه به گرگ و پلنگ گفت: «چطوره رفقا شب را در كنار اين چشمه باصفا به صبح برسونيم و شام هم همين جا بخوريم؟» پلنگ قبول كرد و به قصد تهيه شام با رفقا خداحافظي كرد و راه افتاد. به ميان درهاي رسيد و چشمش به گله گوسفندي افتاد و ديد چوپان نمدش را روش انداخته و خوابيده با يك جست خودش را به گله زد و گوسفند چاقي را گرفت و پيش رفقا برگشت و آن را به گرگ داد تا تقسيم كندگرگ درست مانند تقسيم اولي تقسيم كرد و باعث اوقات تلخي پلنگ و روباه شد اما روباه ساكت ماند و چيزي نگفت فقط پلنگ را پر كرد و واداشت كه يك بار ديگر به گرگ نهيب بزند.

گرگ باز قول داد كه موقع تقسيم حيله و بيانصافي به خرج ندهد. صبح شد و مسافتي كه پيمودند به كنار «تلخ» ) استخر) آبي رسيدند، گرگ چون پير بود و زود خسته ميشد گفت: «بهتر است كه ناهار را در كنار همين تلخ بمانيم» آنها هم قبول كردند و پلنگ رفت و برگشت يك گوسفند چاق و چله آورد و به گرگ سپرد تا تقسيم كند. گرگ بعد از اينكه پوست آن را كند مثل دفعههاي قبل با بيانصافي تقسيم كرد و پلنگ با حالتي خشمناك گردن گرگ را به دندان گرفت و با ضرب تمام به وسط آب و گل داخل تلخ انداخت بهطوري كه فقط دم گرگ از داخل گل و لاي بيرون ماند و خفه شد.

روباه كه اين وضع را ديد موهايش از ترس راست ايستاد، پلنگ به روباه گفت: «بردار گوشت و پيه و دمبه اين گوسفند را تقسيم كن» روباه با احتياط تمام پيه و دمبهاي كه گرگ براي خودش كنار گذاشته بود به علاوه گوشتهاي ران به پلنگ داد و خودش پوست و روده را خورد. پلنگ به روباه گفت: «چرا بهترين را به من دادي و پستترين را خودت خوردي؟» روباه گفت: «چشم روباه كه به دم گرگ بيفتد حساب پيه و دمبه خودش را ميكند!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۴۷ بعد از ظهر
جدمان قصاب بود ما را به نعلبندي چه سر و كار؟



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/25fb2d14d52d72e0068ce97f672b6073.jpg هنگامي كه يك نفر داوطلب انجام كاري شود كه نه از عهدهاش برآيد نه سررشتهاش را داشته باشد و عاقبت هم آن كار را خراب كند و ضرر هم ببيند آنان كه درباره او «گاف» ميزنند و صحبت ميكنند از سر تمسخر اين مثل را ميزنند.

ميگويند خر پير و از كار افتادهاي را كه ديگر هيچ كاري ازش ساخته نبود در صحرا ول كرده بودند. يك گرگي او را ديد و در كمينش نشست تا بميرد و او را بخورد. خر كه گوشهاي افتاده بود گرگ را ديد و فهميد كه چه منظور و نيتي دارد. پيش خودش نقشهاي كشيد و بلند و گرگ را صدا زد. گرگ آمد پيش او، خر گفت: «ميدونم كه ميخواي همين كه جونم دراومد مرا بخوري، منم حرفي ندارم چون در دنيا خيلي زحمت كشيدم و ديگه نميخوام زجر بكشم و صبر كنم تا از گرسنگي جونم دربياد، حالا براي اينكه هم تو زودتر از گوشت من بخوري و سير بشي، هم من زودتر از رنج پيري و گرسنگي خلاص بشم فكري به خاطرم رسيده و آن اينكه نعلي را كه صاحبم درسم دستم كوبيده تا قدرت و توانايي پيدا كنم و براش باركشي كنم تو با دندونهاي تيزت دربياري جون منم درمياد و زود ميميرم».

گرگ باورش شد. خر دستش را بالا گرفت و گرگ زير دست خر خوابيد و با دندانهاي تيزش ميخي را كه به نعل او زده بودند گرفت و همين كه خواست ميخ را با يك ضرب از دست خر بيرون بكشد خر دستش را محكم به دهن گرگ زد و تمام دندانهاي گرگ شكست و دهنش پر خون شد. گرگ كه خيلي پشيمان شده بود به خودش گفت: «جدمان قصاب بود ما را به نعلبندي چكار!»

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۴۸ بعد از ظهر
تو هم قاصد هنگام شدهاي؟

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/0cf76ba85c10b5a242fac3e7de6f0ad6.jpg هنگامي كه يك نفر سادهلوح از روي بيفكري كار عبث و بيمطالعهاي انجام داده باشد به او ميگويند تو هم قاصد هنگام شدهاي؟

ميگويند: روزي، روزگاري، كدخداي ده هنگام به جارچي گفت: «صدا كن و به فلاني بگو، فردا بايد به اهرم بروي» فردا صبح، قاصد بياينكه خانه كدخدا برود يا بداند كه كدخدا چه كاري دارد راه ميافتد و غروب همانروز ميرسد به خانه كدخداي اهرم و ميگويد: «كدخداي هنگام مرا فرستاده! ولي نميدانم چكار داشته!» كدخدا هم كه ميبيند قاصد آدم نادان و احمقي است، ميگويد: «سنگ دو من و نيم از من خواسته!»

قاصد بيچاره فرداي آن روز سنگ دو من و نيم را برميدارد و ميبرد به هنگام، كدخداي هنگام هم براي اينكه قاصد را بيشتر اذيت بكند ميگويد: «نه! من ميخواستم تو سنگ يك من و يك چارك را به اهرم ببري، و يك سنگ يك من و يك چارك ديگري از آنجا بياري» خلاصه، قاصد، نامه كدخدا را كه پيغام اصلي بوده با سنگ دو من و نيم و سنگ يك من و يك چارك برميدارد و راهي اهرم ميشود.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۴۹ بعد از ظهر
تو نيكي كن و به دريا بينداز

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/23726a95a9b33e015d7f0ecd1d0db5ec.jpg يك روز مردي يك ماهي گرفت. بعد دلش به رحم آمد و او را به دريا انداخت. بعد از مدتي گذار آن مرد به شهري افتاد. يك نفر كه دنبال كارگر ميگشت به او گفت: «تو براي من كار ميكني؟»

مرد غريب گفت: «بله» آن مرد گفت: «بيا با تو چند روزي كار دارم» مرد غريب به همراه او به خانهاش رفت و منتظر بود كه ارباب كاري به او رجوع كند اما از كار خبري نبود و ارباب خيلي به او توجه ميكرد تا يك هفته منتظر بود كاري به او بدهند پس از يك هفته ارباب پوست گاوي خريد و مرد را با خودش برد توي بياباني پاي كوهي كه سه طرفش را آب گرفته بود و يك طرفش خشكي بود اما راهي كه بشود پايين آمد نداشت.

ارباب به مرد گفت: «برو توي اين پوست گاو و آن را لگد كن تا فراخ بشود». آن مرد همين كه رفت تو پوست، ارباب در پوست را بست و عقب رفت. طولي نكشيد كه كركسي آمد و پوست را برداشت و برد سر كوه ولي همين كه آن را سوراخ كرد و ديد يك نفر آدم از توي آن خارج شد، فرار كرد. مرد بيچاره وقتي از پوست آمد بيرون ديد بالاي كوه است و سه طرفش را آب گرفته و يك طرفش خشكي است كه آن هم راه پايين رفتن ندارد. اربابش آمد پاي كوه و گفت: «از آن جواهرها كه رو كو هست بريز پايين تا راه برگشتن را به تو نشان بدم»

مرد مقداري از جواهرها و سنگهاي قيمتي را پايين ريخت ولي وقتي خوب خسته شد و نشاني راه را از او خواست ارباب گفت: «آن استخوانها را ميبيني كه آنجا ريخته؟ تو هم آنقدر آنجا ميماني كه گوشتهاي بدنت بپوسد و استخوانهايت آنجا بماند». بعد از مدتي، مرد پيش خودش گفت: «من كه بايد بميرم بهتر است كه خودم را به دريا بيندازم تا زودتر خلاص بشم» همين كه خودش را به دريا انداخت همان ماهي كه آن روز به دريا انداخته بود آمد زير پاي او و او را به خشكي رساند و مرد نجات پيدا كرد.

مدتي گذشت دوباره گذارش به همان شهر افتاد. ديد همان مرد دنبال كارگر ميگردد گفت: «من ميام» و بياينكه هيچ آشنايي به او بدهد رفت خانه او، يك هفته كه گذشت دو مرتبه يك پوست گاو خريد و با او روانه بيابان و پاي همان كوه شد. ارباب به مرد گفت: «برو توي اين پوست و با پا بزن تا اين پوست خوب فراخ بشه» مرد به ارباب گفت: «من بلد نيستم، شما بريد تا من ببينم آن وقت بلدشم» ارباب از همه جا بيخبر تا رفت توي پوست مرد هم در پوست را محكم بست و عقب رفت.

كركس هم آمد و پوست را برداشت و سر كوه برد و سوراخ كرد و ارباب بيرون آمد. كارگر رفت پاي كوه و گفت: «از آن جواهرهاي بالاي كوه پايين بريز تا راه پايين آمدن را نشانت بدهم». ارباب گفت: «تو كي هستي كه اين بلا را به سرم آوردي».

گفت: «من همان كارگري هستم كه دفعه پيش تو همين كار را سرم آوردي ولي من راه نجات را بلد بودم و خودم را نجات دادم تو هم اگر از آن جواهرها پايين بريزي راه را نشانت ميدم». ارباب ناچار مقداري از جواهرات و سنگهاي قيمتي بالاي كه را پايين ريخت تا وقتي كه خوب خسته شد گفت: «حالا آن راهي كه تو پايين آمدي كدام بود؟» مرد گفت: «آن استخوانها را كه آنجاست و صاحبانش را تو آنجا فرستادهاي ميبيني؟ تو هم بايد مثل آنها بپوسي و استخوانهايت بماند» بعد جواهرهايي را كه پايين ريخته بود جمع كرد و با خود برد و مرد ناجنس را بالاي كوه به حال خود گذاشت.

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۴۹ بعد از ظهر
تو كه بيل را پارو كردي
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/cc76b3e2396ccc292f7cdee14fa13ff6.jpg هر وقت كسي كاري را خراب كند اين مثل را ميزنند.

مردم عقيده دارند كه دو ستاره روشن در آسمان هست كه ليلي و مجنون هستند و سالي يك بار به هم ميرسند. اگر كسي در آن شب آن دو ستاره را جفت ببيند هر حاجتي كه داشته باشد حتماً حاجت او برآورده ميشود. ميگويند يك شب مردي كه داشت سرزمين آبياري ميكرد آن دو ستاره را با هم جفت ديد خواست كه بگويد خدايا بيل من طلا شود دستپاچه شد و گفت: «خدايا بيل من پارو شود!» و بيلش پارو شد

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۵۰ بعد از ظهر
توش خودم را كشته، بيرونش شما را


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/702e5511cab457fc0df5c91680fffb7d.jpg شخصي زني داشت بسيار بدگل و بداخلاق ولي وقتي ميخواست از خانه بيرون برود به قدري ظاهرسازي ميكرد و لباسهاي رنگ و وارنگ ميپوشيد كه مردم او را به همديگر نشان ميدادند.
روزي از روزهاي آفتابي زمستان جمعي از كشاورزان در ميان ده بر آفتاب نشسته بودند و مشغول صحبت بودند و چپق دود ميكردند از آن طرف همان زن بدگل و خوش ظاهر آمد و از مقابل آن جمع گذشت و همه متوجه او شدند. عدهاي او را به هم نشان دادند، عدهاي هم گفتند: «خوشا به حال آن مردي كه همچين زني در خانه دارد».
از قضا شوهر زن هم آنجا نشسته بود وقتي آن اشارهها را ديد و آن حرفها را شنيد بيمعطلي زنش را صدا كرد و در مقابل آنها روبنده زنش را برداشت و گفت: «آي مردم! خوب ببينيد توش خودم را كشته، بيرونش شما را».

Elysium
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۵۳ بعد از ظهر
خرما از كرگي دم نداشت

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/db84cf10430d5b9bc5efdd79688f65ea.jpg ميگويند شهري بود كه به آن شهر بارون ميگفتند. در اين شهر هميشه جنجال و سر و صدا تمام نميشد و كسي جرأت نميكرد پا به آن شهر بگذارد. يك روز ملانصرالدين هواي شهر بارون كرد و گفت: ميخواهم به اين شهر بارون بروم تا ببينم چطور شهري است» رفت و وارد شهر شد. در بين راه كه ميرفت ديد يك نفر خرش با بار افتاده و به تنهايي نميتواند آن را از زمين بلند كند. وقتي ملا را ديد از او كمك طلبيد و گفت: «خرم با بار افتاده و نميتوانم آن را بلند كنم» ملا جلو رفت و دم خر را گرفت تا به كمك صاحبش آن خر را بلند كند.

از قضا دم خر داخل دست ملا كنده شد. صاحب خر با خشونت دم خر را گرفت و گذاشت دنبال ملا و همينطور كه ملا داشت ميدويد، اسب يك نفر از اهالي شهر بارون فرار كرده بود و صاحب آن دنبال اسبش ميدويد. وقتي كه ملا را ديد دواندوان ميآيد فرياد زد تا اسب را از جلو بگيرد و نگذارد فرار كند. ملا از زمين سنگي برداشت و به طرف اسب پرت كرد تا مانع از فرار او بشود. از قضا سنگ به چشم اسب خورد و چشم اسب را كور كرد.

دوباره صاحب اسب و مالك خر دوتايي گذاشتند دنبال ملا. ملا وقتي ديد خسته شده است به طرف خانهاي كه روبهرويش بود دويد و با ضربه محكم به در كوفت تا باز شود و خود را از شر آن دو نفر به داخل بيندازد.

از قضا، زني كه نه ماهه حامله بود و ميخواست وضع حمل كند پشت در ايستاده بود. وقتي ملا از پشت در محكم به در كوفت در به شكم زن حامله خورد و بچهاش را كشت. باز هم شوهر زن با صاحبان اسب و خر، ملا را دنبال كردند. ملا وقتي خود را در محاصره ديد به بالاي بام پريد ولي فايدهاي نداشت. آنان دنبال او به پشتبام پريدند. ملا از بالاي بام نگاه ميكرد تا جاي همواري پيدا كند كه از بالاي بام بپرد پايين نگاه كرد لحافي را ديد زير بام افتاده بود بدون اينكه فكر كند كه داخل لحاف چه پيچيدهاند به روي لحاف پريد و شخصي را كه مدتي بود مريض شده بود و او را داخل لحاف پيچيده بودند كشت. صاحبان شخص مريض از جلو و ديگر اشخاص از عقب ملا، ملا را دستگير كردند و او را پيش قاضي بردند.

ملا وقتي ديد وضع خيلي خراب است قاضي را به كناري كشيد و مبلغ هنگفتي پول به او داد و گفت: «مرا از شر اين مردم نجات بده» قاضي وقتي پول را از ملا گرفت، صاحبان دعوا را صدا كرد و گفت: «نفر اول بيايد» نفر صاحب مريض آمد.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/db84cf10430d5b9bc5efdd79688f65ea.jpg قاضي گفت: «چه ميگويي؟» صاحب مريض، قضيه پدرش را كه در زير بام خوابيده بود و ملا از بالا به روي او پريد و او را كشت براي قاضي شرح داد. قاضي گفت: «اينكه كاري ندارد تو ملا را ميبري همان جايي كه پدرت خوابيده بود او را ميخواباني و خودت ميروي از روي بام ميپري روي او» مرد صاحب مريض ديد اگر اين كار را بكند شايد روي ملا نيفتد و جاي ديگري بيفتد و عضوي از بدنش ناقص شود، راه خود را گرفت و رفت.

قاضي گفت: «نفر دومي را بياوريد». صاحب زن آمد و جريان زن خود را كه ملا با ضربهاي كه از پشت در به او زد و بچهاش از بين رفت براي قاضي تعريف كرد. قاضي در جواب گفت: «اين خيلي آسان است زنت را به ملا ميدهي و بعد از نه ماه كه حامله شد و وقت وضع حمل او رسيد زنت را تحويل ميگيري» صاحب زن فكر كرد كه به ضررش تمام ميشود هيچ نگفت و با ناراحتي از پيش قاضي خداحافظي كرد.

قاضي دستور داد نفر سوم بيايد. صاحب اسب جلو آمد و حكايت اسب خود را براي قاضي گفت و اظهار داشت كه ملا با سنگ چشم اسب او را كور كرده است. قاضي با ملايمت گفت: «تو اسب خودت را به دو شقه مساوي تقسيم ميكني يك شقه آن كه كور است به ملا ميدهي و نصف پول اسب خود را از ملا ميگيري» صاحب اسب خيال كرد اگر اسب را دو شقه بكند و پول شقهاي را كه كور است از ملا بگيرد آن وقت نصف ديگرش را چكار بكند. اين هم ناراضي از پيش قاضي خداحافظي كرد و رفت.

قاضي دستور داد نفر چهارم را بياوريد شخص صاحب خر وقتي ديد جريان از اين قرار است و دعواي رفقا با ملا چطوري تمام شد. دم خر خود را داخل جيبش گذاشت و گفت: «جناب قاضي، خر بنده از كرگي دم نداشت!»

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۳ قبل از ظهر
آره آورده



شخصي براي مدتي به تهران رفت و در آنجا بيكار بود. پس از چندي به ده خودشان برگشت و مردم براي ديدنش به منزلش رفتند. هركس از او سؤالي ميكرد در جواب ميگفت: «آره».

خلاصه از بسكه آره گفت اين گفتهاش ورد زبان مردم شده بود. در كوچه ـ هركس كه به ديدن آن شخص نرفته بود و براي اينكه بفهمد او پس از اين مدت از تهران چه آورده ـ از ديگران ميپرسيد، در جواب ميگفتند:

«مدتي رفته تهران آره آورده».
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/6cb8a3651c0162f6ab579ca5449f9eae.jpg

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۴ قبل از ظهر
سه دزد بيصدا دارم الهي!
حاجي و مشهدي و كربلايي

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/694c562fa9174c3cab34558cc11aab2a.jpg در زمان سابق سه نفر، حاجي و مشهدي و كربلايي همسفر شدند. روز گذرشان از كنار شهري افتاد چون خسته بودند بيرون شهر كنار باغي زير سايه درخت سيبي اتراق كردند. شاخه سيب از ديوار باغ بيرون بود آنها چشمشان كه به درخت سيب افتاد هوس خوردن سيب كردند.

حاجي و كربلايي و مشهدي گفتند: «چند تا سيب بچين تا بخوريم». مشهدي شاخه درخت را گرفت و تكان داد. باغبان از داخل باغ صدا زد: «هاي مشتي، نكن» ربع ساعتي گذشت حاجي و مشهدي به كربلايي گفتند: «كربلايي! خبري از باغبان نيست، نوبت شماست بلند شو و سيب بچين» كربلايي هم چند بار درخت را تكان داد. باغبان دوباره از داخل باغ صدا زد: «آي كربلايي نكن، بسه» پس از يكي دو ساعت ديگر كه آن سه نفر ميخواستند حركت كنند مشهدي و كربلايي گفتند: «حاجي! ميخواهيم حركت كنيم براي بين راه مقداري سيب بچين، اين بار نوبت شماست».

حاجي از ديوار باغ به بالاي درخت رفت و آنقدر به شاخه لگد زد كه شاخه سيب خرد شد و صداي شكستن شاخه باغبان را از خواب پراند. باغبان اين بار صدا زد: «هاي حاجي مگه بس نبود كه درخت را شكستي؟» آن سه نفر به باغبان گفتند: «اي باغبان بايد تو به ما بگي از كجا ما را شناختي؟»

باغبان پشت ديوار باغ آمد و گفت: «نفر اولي كه درخت را تكان داد چون طمعش كم بود مشهدي بود، من جار زدم مشتي نكن، براي بار دوم كه صداي درخت آمد فهميدم كه طمع اين يكي به كربلاييها ميرود صدا زدم كربلايي نكن، بسه، خلاصه پس از آن من به خواب رفتم يك مرتبه در بين خواب صداي شكسته شدن شاخه درخت مرا از خواب پراند نگاه كردم ديدم يك نفر با ريش و عبا و ظاهر آراسته بالاي درخت سيب رفته، فهميدم كه اين حتماً حاجي هست كه حرصش تمامي ندارد».
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/694c562fa9174c3cab34558cc11aab2a.jpg

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۵ قبل از ظهر
سگ و درويش

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/700e4a2720536d2685fda8298ad1a329.jpg دو نفر كه با هم نسازند و بر سر هر امر جزئي و كار كوچكي به هم درآويزند مردم ميگويند اين دو تا مثل سگ و درويش دم به دم به هم ميپرند!

در زمان نوح كه به امر خداوند قرار بود دنيا را آب بگيرد نوح، كشتي بزرگي ساخت و از هر جانور يك جفت نر و ماده در كشتي گذاشت. قبل از طوفان، نوح به مردم گفت: «مادامي كه ما در اين كشتي هستيم كسي با هم جفت نشود كه كشتي غرق ميشود». چند روز گذشت، يك روز ديدند كه كشتي سخت در تلاطم افتاده. آنها كه در كشتي بودند گفتند كه حتماً دو نفر با هم همآغوشي كردهاند و اين شر را به گردن درويش انداختند. درويش هرچه قسم خورد هيچكس باور نكرد. تا اينكه شب شد. درويش كشيشك نشست ديد دو تا سگ، جفتگيري ميكنند و با تبرزين سگ نر را كشت.

پس از چندي سگ ماده زاييد. يك روز تولههاي سگ به مادرشان گفتند: «مگر ما پدر نداشتيم؟». ماده سگ گفت: «چرا، درويش او را با تبرزين كشت». تولهها گفتند: «پدرمان وصيتي نكرد؟». ماده سگ گفت: «چرا، پدرتان وصيت كه كه به بچههايم بگو هر جا درويشي ديدند تلافي خون مرا از او بگيرند». حالا هر جا درويشي ميگذرد سگ به او حمله ميكند.

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۵ قبل از ظهر
سگ داند و پينهدوز در انبان چيست


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/9c11290e0ac2d8c173cbda9b8eb21f48.jpg پينهدوزي از كسي طلبكار بود و بدهكار بدحسابي ميكرد و طلب او را نميداد. پينهدوز عاقبت خسته شد و يك روز مشتهاي ( آلتي فلزي براي كار كفش دوزي ) داخل انبان گذاشت و به سراغ بدهكار رفت تا طلبش را وصول كند و كار يكسره بشود. وقتي به در خانه بدهكار رسيد، سگش به او حمله كرد. پينهدوز انبان را بر سر سگ زد و سگ را كشت.

يا رب سبب مرگ سگ سلطان چيست

برچيدن پينه دوز را دكان چيست

انبان كه به سگ خورد و سگ افتاد و بمرد

سگ داند و پينه دوز در انبان چيست

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۶ قبل از ظهر
سزاي نيكي بدي است



روزي يك نفر چوپان در بيابان ميگذشت تا زمين علف دار خوبي براي گوسفندان خود پيدا كند ديد جنگل آتش گرفته ماري هم در ميان آتش مانده است با خود گفت: «خوب است كه اين مار را از آتش نجات بدهم». رفت مار را برداشت در توبره كرد و رفت كه از آتش بگذرد. يكدفعه مار سر از توبره درآورد و گفت: «اشهدت را بگو كه ميخوام ترا نيش بزنم».

چوپان بيچاره گفت: «خيلي خب اين هم مزد من بود؟ بيا بريم از سه تا موجود ديگر بپرسيم اگر گفتند سزاي نيكي بدي است مرا نيش بزن والا از توبره بيا بيرون و برو» مار گفت: «بسيار خب». رفتند و رفتند تا رسيدند به جوي آبي، چوپان از آب پرسيد: «آيا سزاي نيكي بدي است؟» آب گفت: «بلي» چوپان پرسيد «چرا؟» آب گفت: «براي اينكه از من زراعت ميكني و سر جوي آب بعد از آب خوردن دست و روي خودت را ميشويي و آب دهانت را در من مياندازي»

در اينجا چوپان بيچاره يك سؤال را باخت و نااميد شد. مار گفت: «ديدي كه يك سؤال را باختي برو تا دو سؤال ديگر را بكني». چوپان راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به درختي رفت چوپان از درخت پرسيد: «آيا سزاي نيكي بدي است؟» درخت گفت: «بلي» چوپان باز دلش شكست و پرسيد: «چرا؟» درخت گفت: «شما ميآييد پاي درخت كه من باشم در سايهام استراحت ميكنيد از ميوهام ميخوريد، برگم را به گوسفندانتان ميدهيد و در آخر هم شاخههاي مرا براي چوبدست ميشكنيد».


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/a0366a7c6bf198be3e0491b6dde8a014.jpg در اينجا اميد چوپان قطع شد مار گفت: «ديدي دو سؤال را باختي يك سؤال ديگر داري». چوپان راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به يك روباهي، چوپان تا به روباه رسيد گفت: «شيخ روباه بگو ببينم سزاي نيكي بدي است؟» روباه گفت: «بايد من اصل مطلب را بدانم بعد بگويم» چوپان داستان آتش گرفتن جنگل و گرفتار بودن مار را براي روباه تعريف كرد. روباه با خود فكري كرد و گفت: «من اول بايد ببينم وقتي كه تو مار را توي توبره كردي چطور به ميان توبره رفت حالا هم مار را با توبره به زمين بگذار و مار يك مرتبه ديگر برود به ميان توبره كه من ببينم و دربياييد كه فتوي بدهم».

مار از توبره درآمد به محض اينكه رفت به ميان توبره روباه گفت: «امانش نده بزن با سنگ او را بكش كه سزاي نيكي بدي است و اين را هم در گوش بگير كه دوباره مار را در آستين خود راه ندهي!»

فردوسي بزرگ نيز مي فرمايند :

سر ناكسان را برافراشتن

وز آنان اميد بهي داشتن

سر رشته خويش گم كردن است

به جيب اندرون مار پروردن است

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۷ قبل از ظهر
سرش پلو و زيرش سنگ قربانت شوم يگانه پسر


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/067796d1087e1f5096a0ff26304d3025.jpg پيرزني كه پيش پسر و عروسش بسر ميبرد زندگاني را به سختي ميگذراند، زيرا عروسش غذاي كافي به او نميداد، هميشه در وقت بردن غذا براي پيرزن سنگي را توي دوري مينهاد و مقداري پول رويش ميريخت و آن را طوري ميبرد كه شوهرش ميديد و در دل از اينكه زنش آنچنان صادقانه به مادرش خدمت ميكرد خوشحال ميشد، بيچاره پيرزن هم از ترس جرأت نميكرد موضوع را به پسرش بگويد لابد با همان غذاي ناچيز ميساخت، روزبه روز در اثر گرسنگي لاغرتر ميشد يك روز كه جمعه بود با خود گفت: «امروز جمعه است. به خانه دامادم بروم هم از دخترم ديدن كنم و هم يك شكم سير غذاي مناسبي بخورم».

با اين خيال به خانه دخترش رفت دختر از ديدن مادرش كه مدت زيادي بود او را نديده بود خوشحال شد و غذاي خوب و چربي برايش پخت ولي از بياقبالي پيرزن هنگامي كه ميخواست سفره را با غذا پيش مادرش ببرد شوهرش پيدا شد، با ديدن سفره و غذا فهميد كه اين غذا به خاطر مادرزنش پخته شده، شروع كرد به داد و فرياد و كتك زدن زنش. پيرزن بدبخت غذا نخورده بيرون رفت و به سوي خانه پسرش راه افتاد و در راه زير لب زمزمه ميكرد: «سرش پلو، زيرش سنگ قربونت بشم يه دونه پسر».
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/067796d1087e1f5096a0ff26304d3025.jpg

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۷ قبل از ظهر
سرابي ميگويد: «اندراب» است
اندرابي ميگويد: «سراب» است


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/df79951bd5e8a5f160317c1a8636d43d.jpg مردي بود، دو زن داشت، يكي در سراب، ديگري در اندراب، يك روز اين مرد براي ديدن زن ديگرش از سراب حركت ميكند تا به اندراب برود. بين راه رودخانهاي بود، در موقع عبور از آن ميافتد به آب و خيلي تلاش ميكند و خسته ميشود و تا صبح همانجا ميماند در آنجا ميگويد: «حالا سرابي ميگه اندرابه، اندرابي ميگه سرابه، ديگر نميدانند توي آب درحال شاراپ شاراپه».

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۸ قبل از ظهر
زد كه زد خوب كرد كه زد


هروقت روستايي سادهدلي بنشيند و «خيال پلو» بپزد و آرزوهاي دور و دراز ببافد حاضران اين مثل را ميزنند.

ميگويند يك روز زني كه شغلش ماستفروشي بود، ظرف ماستش را رو سرش گذاشته بود و براي فروختن به شهر ميبرد. در راه با خودش فكر كرد كه «ماست را ميفروشم و از قيمت آن چند تا تخممرغ ميخرم. تخممرغها را زير مرغ همسايه ميذارم تا جوجه بشه. جوجهها كه مرغ شدند ميفروشم و از قيمت آن گوسفند ميخرم. كمكم گوسفندهام زياد ميشه، يك روز ميان چوپون من و چوپون كدخدا زد و خورد ميشه كدخدا مرا ميخواد و از من ميپرسه: چرا چوپون تو چوپون مرا زده؟

منم ميگم: زد كه زد خوب كرد كه زد!» زن كه در عالم خيال بود همينطور كه گفت: زد كه زد خوب كرد كه زد» سرش را تكان داد و ظرف ماستي از رو سرش به زمين افتاد و ماستها پخش زمين شد.

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۹ قبل از ظهر
زخم زبان بدتر از زخم شمشير است


در زمان قديم مرد هيزمشكني بود كه با زنش در كنار جنگلي توي يك كلبه زندگي ميكرد. مرد هيزمشكن هر روز تبرش را برميداشت و به جنگل ميرفت و هيزم جمع ميكرد. يك روز كه مشغول كارش بود صداي نالهاي را شنيد و به طرف صدا رفت. ديد توي علفها شيري افتاده و يك پايش باد كرده، به خودش جرأت داد و جلو رفت.

شير به زبان آمد و گفت: «اي مرد يك خار به پام رفته و چرك كرده بيا و يك خوبي به من بكن و اين خار را از پام درآر». مرد جلو رفت و خار را از پاي شير درآورد. بعد از اين قضيه شير و مردم هيزمشكن دوست شدند. شير بعد از آن به مرد در شكستن هيزم كمك ميكرد و آنها را به آبادي ميآورد. روزي از روزها مرد هيزمشكن از شير خواست كه به خانه او برود تا هر غذايي كه دوست دارد زنش براي او بپزد. شير اول قبول نميكرد و ميگفت: «شما آدميزاد هستيد و من حيوان هستم و دوستي آدميزاد و حيوان هم جور درنمياد». اما مرد آنقدر اصرار كرد كه شير قبول كرد به خانه آنها برود و سفارش كرد كه براش كلهپاچه بپزند.

روز ميهماني سر سفره نشستند، شير همانطور كه داشت كلهپاچه ميخورد آب آن از گوشه لبهاش روي چانهاش ميريخت. زن هيزمشكن وقتي اين را ديد صورتش را به هم كشيد و به شوهرش گفت: «مرد، اين ديگه كي بود كه به خانه آوردي؟» شير تا اين را شنيد غريد و به مرد گفت: «اي مرد! مگه من به تو نگفتم من حيوان هستم و شما آدميزاد هستين و دوستي ما جور درنمياد؟ حالا پاشو تبرت را بردار و هرقدر كه زور در بازو داري با آن به فرق سرم بزن!» مرد گفت: «اما من و تو دوست هم هستيم»

شير گفت: «اي مرد! به حق نون و نمكي كه با هم خورديم اگه نزني هم تو، هم زنت را پاره ميكنم».

مرد از ترسش تبر را برداشت و تا آنجا كه ميتوانست آن را محكم به سر شير زد. شير بعد از اينكه سرش شكافت پا شد و رفت. آن مرد ديگر به آن جنگل نميرفت. يك روز با خودش گفت: «هرچه بادا باد ميروم ببينم شير مرده است يا نه؟» مرد وقتي به جنگل رسيد شير را ديد. گفت: «رفيق هنوز هم زندهاي!؟» شير گفت: «ميبيني كه زخم تبر تو خوب شده و من زندهام اما زخم زبان زنت هنوز خوب نشده و نميشه براي اينكه ديل ياراسي ساغالماز( زخم زبان خوب شدني نيست) تو هم برو و ديگر اين طرفها پيدات نشه كه اين دفعه اگه ببينمت تكه پارهات ميكنم!»

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۹ قبل از ظهر
روي يخ گرد و خاك بلند نكن


وقتي كسي بيخود و بيجهت بهانه بگيرد اين مثل را ميگويند.

روزهاي آخر زمستان بود و هنوز كوهها برف داشت و يخبندان بود، چوپاني بز لاغر و لنگي را كه نميتوانست از كوره راههاي يخ بسته كوه بگذرد در سر «چفت»(آغل) گذاشت تا حيوان در همان اطراف چفت و خانه بچرد.

عصر كه ميشد و چوپان گله را از صحرا و كوه ميآورد اين بز هم ميرفت توي رمه و قاطي آنها ميشد و شب را در «چفت» ميخوابيد. يك روز كه بز داشت دور و بر چفت ميچريد و سگها هم آن طرف خوابيده بودند يك گرگ داشت از آنجا رد ميشد و بز را ديد اما جرأت نكرد به او حمله كند چون ميدانست كه سگهاي ده امانش نميدهند. ناچار فكري كرد و آرامآرام پيش بز آمد و خيلي يواش و آهسته بز را صدا كرد.

بز گفت: «چيه؟ چه ميخواهي؟» گرگ گفت: «اينجا نچر» بز گفت: «براي چه؟» گرگ گفت: «ميداني چون ديدم تو خيلي لاغري دلم به رحم آمد خواستم راهي به تو نشان بدهم كه زود چاق بشوي» بز با خودش گفت: «شايد هم گرگ راست بگويد بهتر است حرف گرگ را گوش بدهم بلكه از اين لاغري و بيحالي بيرون بيايم» بعد از گرگ پرسيد: «خب بگو ببينم چطور من ميتونم چاق بشم؟» گرگ گفت: «اين زمين، زمين وقف است و علفش ترا فربه و چاق نميكند، راهش هم اينست كه بروي بالاي آن كوه كه من الان از آنجا ميآيم و از علفهاي سبز و تر و تازه آنجا بخوري من هم دارم ميروم به سفر!»

بز با خودش فكر كرد كه خب گرگ كه به سفر ميرود و آن طرف كوه هم رمه گوسفندها و چوپان هست بهتر است كه كمي صبر كنم وقتي گرگ دور شد من هم بروم آنجا بچرم عصر هم با گوسفندها برگردم.

گرگ كه بز را در فكر ديد فهميد كه حيلهاش گرفته، از بز خداحافظي كرد و به راه افتاد و رفت سر راه بز كمين كرد. بز هم كه ديد گرگ راهش را گرفت و رفت خيالش راحت شد و شروع كرد از كوه بالا رفتن، اما توي راه يك مرتبه ديد كه اي دل غافل گرگه دارد دنبالش ميآيد. بز فكري كرد و ايستاد تا گرگ به او رسيد. بز گفت: «ميدانم كه ميخواهي مرا بخوري، من هم از دل و جان حاضرم چون كه از زندگيم سير شدهام، فقط از تو ميخواهم كه كمي صبر كني تا بالاي كوه برسيم و آنجا مرا بخوري، چون كه اگر بخواهي اينجا مرا بخوري نزديك ده است و از سر و صدا و جيغ من سگها ميآيند و نميگذارند مرا بخوري آن وقت، هم تو چيزي گيرت نميآيد و هم من اين وسط نفله ميشوم اگر جيغ هم نكشم نميشود آخر جان است بادمجان كه نيست!» گرگ ديد نه بابا بز هم حرف ناحسابي نميزند.

خلاصه شرطش را قبول كرد و بز از جلو و گرگ از عقب بنا كردند از كوه بالا رفتن، گرگ كه ديد نزديك است بالاي كوه برسند شروع كرد به بهانه گرفتن و سر بز داد زد كه «يخ سرگرد نده» بز كه فهميد گرگ دنبال بهانه است با مهرباني گفت: «اي گرگ من كه ميدانم خوراك تو هستم، تو خودت هم كه ميداني هرچه به قله كوه برسيم امنتر است پس چرا عجله ميكني من كه گفتم از زنده بودن سير شدم وگرنه همان پايين كوه جيغ ميكشيدم و سگها به سرعت ميريختند».

گرگ گفت: «آخه كمي يواش برو، گرد و خاك نكن نزديكه چشماي من كور بشه». بز گفت: «آي گرگ! روي يخ راه رفتن كه گرد نداره، بيجا بهانه نگير» خلاصه راهشان را ادامه دادند تا به سر كوه برسند.

اما گرگ از پشت سرش ترس داشت كه مبادا سگهاي ده از كار او خبردار شده باشند و دنبالش بيايند و هرچند قدمي كه ميرفت نگاهي به پشت سرش ميكرد بز هم كه ميدانست چوپان و گوسفندها سر كوه هستند دنبال فرصتي بود تا فرار كند. تا اينكه وقتي باز هم گرگ برگشت تا به پشت سرش نگاه كند بزه تمام زورش را داد به پاهايش و فرار كرد و خودش را به گله رساند. سگهاي گله هم افتادند دنبال گرگ و فراريش دادند. بز با خودش عهد كرد كه ديگر به حرف ديگران گوش نكند و اگر بتواند از گرگ هم انتقام بگيرد. فرداي آن روز همان گرگ بز را ديد كه باز در جاي ديروزي ميچرد.

با خودش گفت: «اينجا گرگ زياد است او كه مرا نميشناسد ميروم پيشش شايد امروز او را گول بزنم ولي ديگر به او مجال نميدهم كه فرار كند». با اين فكر رفت پيش بز، بز هم كه از همان اول او را شناخت خودش را به نفهمي زد كه مثلاً گرگ را نميشناسد. گرگ گفت: «آهاي بز! اينجا ملك وقفه، بهتره اينجا نچري بري جاي ديگه». بز گفت: «من حرف تو را باور نميكنم مگر به يك شرط، اگر شرط مرا قبول كني آن وقت هر جا كه بگي ميرم» گرگ گفت: «شرط تو چيه؟» بز گفت: «اگر حاضر بشي و بري روي آن تنور گرم و دو دستت را يك بار در لب آن به زمين بزني و قسم بخوري كه اين ملك وقفي است آن وقت من حرفت را باور ميكنم».

گرگ گفت: «خب اينكه كاري نداره» و به سر تنور رفت تا قسم بخورد، زير چشمي هم اطراف را ميپاييد كه نكند سگها يك مرتبه به او حمله كنند غافل از اينكه يك سگ قوي بزرگ داخل تنور خوابيده است همين كه رفت سر تنور و دستهايش را لبه تنور زد و مشغول قسم خوردن شد سگي كه توي تنور خوابيده بود از خواب بيدار شد و به گرگ حمله كرد. سگهاي ده هم رسيدند و او را پارهپاره كردند.

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۰ قبل از ظهر
رفتم اصفهان براي كار آسان
كپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان



ميگويند: شخصي در كارهاي كشاورزي به اين و آن كمك ميكرد و مزد ميگرفت، شايع شده بود كه در اصفهان كار آسان و پر درآمد زياد است. آن مرد كه از كار كردن در مزرعه اين و آن خسته شده بود راه اصفهان را در پيش گرفت كه هم كار آساني پيدا كند، هم پول و دارايي زيادي گيرش بياد.

موقعي كه به اصفهان رسيد از يك نفر كار آسان و پر درآمد خواست. مرد اصفهاني او را به جايي برد كه در آنجا يك ساختمان چند طبقه ميساختند. كپهاي را پر از گل كرد و به سر او گذاشت و گفت: «اين گل را ببر طبقه چهارم بده بنا» خلاصه آن روز را اين آدم بيچاره كه خيال ميكرد در اصفهان كار آسان و پر درآمد زياد هست به كپهكشي گذراند و عصر هم خسته و كوفته پول كمي از صاحب كار گرفت و با خودش گفت: «اگر كار آسان اصفهان اينه واي به حال كار سختش!» فرداي آن روز فرار را بر قرار ترجيح داد و به ده خودش رفت.

موقعي كه به ده رسيد يك نفر از او پرسيد كه: «در اصفهان كار آسون هست يا نيست؟» او در جوابش گفت:

«رفتم اصفهون سي كار آسون ـ كپه هشتند به سرم گفتند بر آسمون».

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۱ قبل از ظهر
راز دل به زن مگو با نو كيسه معامله نكن با آدم كمعقل رفيق نشو


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/aca48a6bf09591aa7f20839f7b36a5cb.jpg پدري به پسرش وصيت كرد كه در عمرت اين سه كار را نكن. بعد از اينكه پدر از دنيا رفت پسر خواست بداند كه چرا پدرش به او چنين وصيتي كرده؟ پيش خودش گفت: «امتحان كنم ببينم پدرم درست گفته يا نه». هم زن گرفت، هم قرض كرد هم با آدم كمعقل دوست شد.

روزي زن جوان از خانه بيرون رفت. مرد فوري رفت گوسفندي آورد و در خانه كشت و خون گوسفند را دور خانه ريخت و لاشهاش را زيرزمين پنهان كرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت: «چه شده؟ خونها مال چيست؟». مرد گفت: «آهسته حرف بزن. من يك نفر را كشتهام. او دشمن من بود. اگر حرفي زدي تو را هم ميكشم. چون غير از من و تو كسي از اين راز خبر ندارد. اگر كسي بفهمد معلوم ميشود تو گفتهاي».

زن، تا اسم كشته شدن را شنيد، فوري به پشتبام رفت و صدا زد: «مردم به فريادم برسيد. شوهرم يك نفر را كشته، حالا ميخواهد مرا هم بكشد». مردم ده به خانه آنها آمدند. كدخداي ده كه كمعقل بود و دوست صميمي آن مرد بود فوري مرد را گرفت تا به محكمه قاضي ببرد. در راه كه ميرفتند به آدم نوكيسه برخوردند. مرد نوكيسه كه از ماجرا خبر شده بود دويد و گريبان مرد را گرفت و گفت: «پولي را كه به تو قرض دادهام پس بده. چون ممكن است تو كشته بشوي و پول من از بين برود».

به اين ترتيب، مرد، حكمت اين ضربالمثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضي گفت و آزاد شد.

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۱ قبل از ظهر
ديزي ميغلطد درش را پيدا ميكند


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/ae678e638b2b26e9ef18bd6a4d906b08.jpg اين مثل مترادف است با مثل فارسي «كور كور را ميجويد آب گودال را» و هر وقت دو نفر همديگر را پيدا ميكنند و با هم دمخور و مأنوس ميشوند مردم درباره آنان اين مثل را ميزنند.

در زمانهاي بسيار قديم در آذربايجان دو خانواده بودند كه يكي از آنها يك دختر داشت به اسم «چؤلمك»(ديزي) و ديگري يك پسر داشت به اسم «دوواق»(در ديزي) كه اين دو عاشق و خاطرخواه هم بودند. اما چون بين آن دو خانواده دشمني ايلي و طايفهاي بود اين پسر و دختر نميتوانستند به هم برسند. تا اينكه «دوواق» از عشق «چؤلمك» سر به كوه و بيابان گذاشت.

عاقبت روزي از روزها قضا و قدر «چؤلمك» را به وصال «دوواق» رساند و اين دو تا به هم رسيدند.




http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/ae678e638b2b26e9ef18bd6a4d906b08.jpg روايت دوم

ديزي غلتيده درش را پيدا كرده

اين مثل در موردي گفته ميشود كه دو نفر از حيث اخلاق و رفتار با هم خيلي جور دربيايند.

در زمانهاي قديم مردي عالم و دانا به شهري ميرفت. در راه يك مرد عامي با او همراه شد. مرد دانا از او پرسيد: تو مرا خواهي برد يا من ترا؟ مرد فكري كرد و گفت: «چه سؤال احمقانهاي اينكه ديگر من و تو ندارد. هر دو داريم ميرويم. دانشمند خاموش شد. پس از طي مقداري راه به قبرستاني رسيدند. دانشمند اشاره به گورها كرد و پرسيد: اينها مردهاند يا زندهاند؟ دومي باز سري جنباند و گفت: خب ميبيني كه همه مردهاند. اگر زنده بودند كه پا ميشدند و ميرفتند خانههايشان و بعد با خود گفت: امروز با چه مرد احمقي همسفرم. مرد دانشمند دوباره خاموش شد. به راه ادامه دادند تا نزديكيهاي شهر ديدند كه مردم شهر گندمهاي سنبلهدار را در يك جا انباشتهاند.

دانشمند از مرد پرسيد: مردم شهر اين گندمها را خوردهاند؟ مرد گفت: شما چقدر سؤالهاي بيسر و ته از آدم ميكنيد ميبينيد كه همهاش اينجاست. اگر خورده بودند كه اينجا نبود. دانشمند ديگر حرفي نزد تا به شهر رسيدند و دانشمند ميهمان آن مرد شد.

مرد پيش زن و دخترش رفت و گفت: امروز يك ميهمان خل و ديوانهاي به خانه آوردهام كه حرفهاي عجيب و غريب و بيسر و ته ميزند. دختر او كه از عاقلترين دختران زمان خود بود از پدرش پرسيد: «پدرجان ميهمان چه سؤالهايي از شما كرده است؟ مرد گفت: وقتي راه افتاديم از من پرسيد كه تو مرا ميبري يا من ترا ببرم؟

دختر گفت: «منظورش اين بوده كه تو در راه قصه و حكايت خواهي گفت تا مشغول باشيم و رنج راه را حس نكنيم يا من بگويم؟» مرد انگشتي را گزيد و تعجب كرد.

دختر گفت: سؤال دومش چه بود؟ مرد گفت: وقتي به قبرستان رسيديم از من پرسيد اينها مردهاند يا زندهاند؟ دختر گفت: منظورش اين بوده كه آنها نام نيك از خود به جا گذاشتهاند يا نه؟ اگر نام نيك از خود گذاشته باشند زندهاند وگرنه مرده حقيقي هستند. مرد بيشتر تعجب كرد و سؤال سوم را گفت و دختر جواب داد: منظورش اين بوده كه گندمها را قبلاً فروختهاند و پولش را خرج كردهاند يا نه؟ مرد شرم زده شد و پيش ميهمان آمد و جواب سؤالها را گفت.

مرد دانشمند پرسيد: جواب اين سؤالها را چه كسي گفت؟ مرد جواب داد: دخترم. دانشمند از دختر او خواستگاري كرد و همان شب دختر را به عقد خود درآورد. وقتي مردم اين قصه را شنيدند گفتند: گودوش ديغير لانيب دوواغين تاپيب.

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ قبل از ظهر
ديگه خرت نميشم


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/1ac79d818d9d675c0f2a013f5bd2c6bf.jpg مادرزني هر روز به دخترش ياد ميداد كه چطور براي شوهرش خرجتراشي كند و از او پول در بياورد و او را مطيع و فرمانبر خودش بكند. تا اينكه روزي به دخترش گفت: «خب! تا حالا خرش كردي سوارش شدي يا نه؟» دختر گفت: «چطور خرش كنم و سوارش بشم؟» گفت: «امشب كه ميخواهيد براي خوابيدن به پشتبوم بريد به او بگو كه ترا به پشتش سوار كند و به پشت بوم ببره» از قضا داماد اين زن پشت ديوار ايستاده بود و حرف آنها را گوش ميداد اما به روي زن و مادرزنش نياورد. تا اينكه شب شد و موقعي كه زن و شوهر خواستند بالاي بام بروند به شوهرش گفت: «امشب بايد منو به پشت خودت سوار كني و به پشت بوم ببري»

شوهر قبول كرد و گفت: «من كه تا حالا مطيع تو بودم و هر كاري كه گفتي كردم اين كار رو هم به خاطر تو ميكنم» شوهر، زنش را به پشتش سوار كرد و از پلهها بالا رفت و همين كه به پله آخري رسيد يك دفعه كمرش را راست كرد، زن بيچاره از بالاي پلهها به پايين پرت شد و پاش شكست شوهر پايين آمد و رو كرد به زنش و گفت: «آنكه گفت سوار خر شو يادت نداد كه تنگ خر را محكم ببندد! تو لايق من نيستي، برو كه ديگه خرت نميشم!»

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ قبل از ظهر
دم روباه از زرنگي در تله است


روزي بود و روزگاري بود، پيرمرد كشاورزي بود كه در نزديكي ده خودش «بنچه»اي داشت و هندوانهاش زياد بود ولي از يك بابت خيلي ناراحت بود، يك روباه مكار شب كه ميشد به طرف «بنچه» (جاليز) راه ميافتاد و در چشم به هم زدني مقدار زيادي از خربزه و هندوانههاي رسيده و «كغ» ( كال) را خرد ميكرد و همه «بياچها» ( بوته ) را ميكند، پيرمرد هر كاري كرد كه روباه را بگيرد مثل اينكه او ميفهميد و به تله نميافتاد.

پيرمرد سر راه يك چاه كند و روي آن را با ساقه و برگ نازك علف پوشاند ولي روباه از اين حيله پيرمرد باخبر شد. پيرمرد ناچار آرد آورد و خميري درست كرد و توي آن زهر ريخت و سر راه روباه گذاشت، ولي روباه مكار همين كه خمير را بو كشيد فهميد كه زهر دارد و آن را نخورد.

عاقبت پيرمرد با يك نفر مشورت كرد و او به پيرمرد گفت كه سر راه روباه تلهاي در زمين كار بگذارد و به زمين، ميخ كند و يك تكه گوشت سالم و نازك هم بغل آن بگذارد تا روباه در تله بيفتد، پيرمرد وسايل كار را فراهم كرد و تله را با گوشت سر راه روباه گذاشت، روباه شب كه آمد سراغ «بنچه» سفره آماده و چرب و نرمي ديد جلو رفت، بو كشيد و نگاه كرد ديد عجب غذاي لذيذي است ولي از اين فكر هم غافل نبود كه ممكن است دامي برايش گذاشته باشند، به همين جهت دم خودش را به طرف اسبابي كه به نظرش خطرناك ميآمد نزديك كرد و عقبعقب رفت كه ناگهان تله دم روباه را گرفت روباه به هر طرف كه زد و هر طرف كه رفت و هر زرنگي كه به خرج داد خلاص نشد كه نشد تا صبح آنقدر تلاش كرد كه خسته و بيحال افتاد.

پيرمرد آمد و گفت: «آقا روباه تو با آن همه مكر و زرنگي چطور شد كه توي تله افتادي؟» روباه گفت: «من كه در تله نيستم بلكه اين دم من است كه در تله افتاده، من به اين سادگيها در تله نميافتم!» پيرمرد گفت: «بله دم روباه از زرنگي در تله است».

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۳ قبل از ظهر
دره، آي ملا! دوباره بسمالله


ملايي با درويشي همكار و شريك بود به هر منزلي كه ميرفتند موقع ناهار يا شام ملا كمي كه ميخورد دست از غذا ميكشيد و ميگفت: «الحمدلله» درويش بيچاره هم كه هنوز نصف شكمش خالي بود و مجبور ميشد دست از غذا بكشد و گرسنه بماند.

چند بار درويش به ملا گفت كه: «رفيق اين كار خوبي نيست، تو زود دست ميكشي من گرسنه ميمانم» اما ملا اين عادت از سرش نميافتاد. درويش در فكر چاره افتاد كه ملا را گوشمالي بدهد. يك روز كه از دهي به ده ديگر ميرفتند در دره خلوتي او را گرفت و با تبرزينش تا جايي كه ميخورد زد تا بيهوش شد.

ملا وقتي به هوش آمد درويش گفت: «مبادا بعد از اين سر سفره مردم زود دست از خوردن بكشي و مرا گرسنه بگذاري». ملا كه كتك خورده بود. قول داد كه بعد از اين تا درويش دست نكشيده او هم دست از خوردن نكشد. چند روزي ملا سر قول و قرارش بود تا اينكه روزي ملا به عادت قديم وسط غذا خوردن دست از غذا كشيد و الحمدالله گفت: درويش رو كرد به ملا و گفت: «آي دره دكي ملا»1 ملا كه قول و قرارش با درويش و كتكي كه توي دره خورده بود يادش آمد زود گفت: «بله قربان تازه دن بسمالله»2 و دوباره شروع به خوردن كرد.

۱- كتكي كه تو دره خوردي يادت بياد .

۲- بله قربان دوباره بسم الله
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/9aba15fed781b3aeaabb238cd1bb5143.jpg

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۴ قبل از ظهر
خودم بجا، خرم بجا، ميخواي بزا، ميخواي نزا



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/b61c7d1454abf3380f47f6890fba0df4.jpg يك نفر در فصل زمستان وارد دهي شد و توي برف و كولاك دنبال جا و منزلي ميگشت ولي غريب بود و كسي او را نميشناخت. مردم هم حاضر نبودند آدم غريبه را توي خانههاشان راه بدهند. اما او نااميد نميشد و همينجور كه توي كوچهها ميگشت ديد مردم به يك خانه زياد رفت و آمد ميكنند از يكي پرسيد، «اينجا چه خبره؟» طرف به او گفت: «توي اين خونه يه زني درد زايمان داره و با اينكه سه روزه پيچ و تاب ميخوره و تقلا ميكنه نميزاد. ما داريم دنبال يك نفر دعانويس ميگرديم از بخت بد اين زن دعانويس هم گير نمياريم»

مرد تا اين حرف را شنيد فرصت را غنيمت شمرد و گفت: «بابا! كجا ميگردين؟ دعانويس را خدا براتون رسونده، من بلدم، هزار جور دعا ميدونم!»

اهل خانه يارو را با عزت و حرمت فراوان وارد كردند و خرش را توي طويله انداختند و كاه و جو دادند، خودش را هم به اتاق بردند و زير كرسي گرم نرم جاش دادند، بعد قلم و كاغذ آوردند تا دعا بنويسد. مرد غريب كاغذ و قلم را گرفت و روي كاغذ نوشت «خودم بجا، خرم بجا، ميخواي بزا، ميخواي نزا» بعد گفت: «اين كاغذ را توي آب بشوريد و بدهيد به زائو» اتفاق روزگار زد همين كه كاغذ را شستند و آبش را به زن بنده خدا دادند زائيد و بچه، صحيح و سالم به دنيا آمد.

به دعانويس ناشي عزت و حرمت زيادي گذاشتند و چند روز ميهمان آنها بود تا هوا آفتابي شد و رفت.

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۵ قبل از ظهر
سنگي كه به هوا مي رود تا بر گردد هزار چرخ مي خورد


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/ef19764b6a219796785a57c3bb49af37.jpg در عبارت بالا گاهي جاي سنگ عبارت سيب را هم به كار مي برند ولي صحيح آن از نظر ريشه تاريخي همان كلمه سنگ است كه گمان مي رود سيب به علت مدور بودن بعدها جاي سنگ را گرفته باشد.

مورد استفاده و اصطلاح ضرب المثل بالا هنگامي است كه كسي در جريان زندگي دچار مشكلي شده باشد و هيچ گونه راه چاره و علاجي براي رفع مشكل و مانع موجوده منصور نگردد . در چنين موقعي به آن شخص مايوس و نااميد از راه دلجويي و تقويت حس اعتماد و اطمينان چنين مي گويند:« هر گز نا اميد مشو . از آينده كسي خبر ندارد كه چه نقشي بازي مي كند كسي چه مي داند؟ شايد صلاح و مصلحت كار تو در وقوع اين حادثه باشد زيرا از قديم گفته اند : سنگي كه به هوا مي رود تا برگردد هزار چرخ مي خورد»


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/ef19764b6a219796785a57c3bb49af37.jpg متوكل عباسي از خلقاي سفاك و خونخواري بود كه مراتب عناد و دشمني او نسبت به خاندان بني هاشم و آل علي (ع) حد و ميزاني نداشت و مخصوصا جريان به آب بستن سرزمين كربلا كه به دستور متوكل انجام گرفت بر اهل اطلاع پوشيده نيست. باري اين مرد شقي افراد بي گناه را به عناوين مختلف و معاذير غير موجه به زندان مي انداخت به قسمي كه در زمان خلافت او تمام آزاد مردان در قيد و زنجير بودند و كليه زندانها پر شده بود چون مدتي بدين منوال گذشت و خليفه از نگهداري زندانيان بي گناه خسته شده بود به جاي آنكه دستور دهد آن بيچارگان بي گناه را آزاد سازد به عادت خبث طينت فر مان داد همه را گردن بزنند.

عمله سياست دست به كار شدند و آن بخت بر گشتگان را به كشتار گاه برده يكي پس از ديگري از دم تيغ مي گذراندند. در ميان زندانيان جوان خوش سيمايي وجود داشت كه صباحت و جوانيش دل فرمانده كشتار را به رقت آورده بود. از آن جوان پرسيد« كجايي هستي؟» جواب داد « اهل همدانم» سوال كرد« گناهت چه بود؟» پاسخ داد: « نمي دانم» فر مانده كشتار گفت « چون قدرت و جرئت تخلف از اجراي فرمان خليفه را ندارم و از كشتن تو نمي توانم سر پيچي كنم لذا اگر چيز ديگري كه انجام و اجابتش براي مقدور و ميسر باشد از من بخواهي با كمال ميل اطاعت مي كنم و مشعوف مي شوم. »

جوان همداني گفت:« مدتي است چيزي نخوردم . لقمه ناني به من برسان تا صد جوع كنم.» به دستور فر مانده كشتار غذاي ماكولي آوردند و جوان با نهايت خونسردي و بدون اعتنا به صحنه كشتار شروع به خوردن غذا كرد. فر مانده كشتار را از حال جوان شگفتي و حيرت به دست داد و گفت:« اي جوان از حال و رفتار تو سر در نمي آورم. چنان به خوردن مشغول هستي انگار در سفره خانه نشسته اي و هيچ حادثه شومي در انتظار تو نيست در حالي كه چون چند نفر ديگر كشته شوند نوبت به تو ميرسد كه در زير تيغ جلاد دست و پا بزني.»

جوان همداني كه دست راستش در قدح غذا بود با دست چپ سنگي از زمين برداشت و گفت:« نگاه كن، تا اين سنگ به هوابرود و بر گردد هزار چرخ مي خورد. خدا داناست كه در طول مدت اين چرخش چه اتفاقي روي خواهد داد.» اين بگفت و سنگ را به هوا افكند و لقمه غذا را در دهان گذاشت . از عجايب روزگار آنكه هنوز سنگ به زمين فرود نيامده بود كه از دور گرد خاكي بر خاست و سواري در رسيده فرياد بر آورد:« دست نگهداريد. دست نگهداريد. متوكل را كشتند.»

با اين ترتيب جوان همداني و بقيه بي گناهان از كشته شدن نجات يافتند و عبارت بالا ضرب المثل گرديد.

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۶ قبل از ظهر
خره خوابيد كلاغه باورش اومد!

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/d4202221eab245679b17ff36640e7039.jpg هر وقت صحبت از اشخاص خوشباور و ابله باشد، اين مثل را ميگويند.

خري در مرغزاري ميچريد وقتي كه سير شد همان جا خوابيد و چار دست و پاش را دراز كرد. كلاغي از بالاي سرش ميپريد، خر را ديد كه افتاده، خيال كرد سقط شده چند دقيقهاي دورش نشست و پريد تا اينكه پيش خودش يقين كرد كه خر جان ندارد. خلاصه، بالاي سر خر آمد كه چشمهايش را در بياورد كه ناگهان خره سرش را بلند كرد و كلاغه از ترس پريد!

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۶ قبل از ظهر
من هم تو همان فكرم


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/bc5dbade5e1939a6a9a1539ed0e1484c.jpg اگر كسي كار احمقانهاي بكند كه بر او نكته بگيرند و جواب قانعكنندهاي نداشته باشد به عنوان اعتراف و پوزش خواهي ضمني اين مثل را ميگويد.

ميگويند مردي براي دزديدن هندوانه و خربزه سر جاليزي رفت و مقدار زيادي هندوانه و خربزه چيد و توي گوني ريخت. وقتي كه خواست در گوني را ببندد جاليزبان مثل اجل معلق سر رسيد و پرسيد: «اينجا چكار ميكني؟» مرد گفت: «والله از راه ميگذشتم باد سختي وزيد و طوفان مرا انداخت توي جاليز تو» جاليزبان پرسيد: «خوب هندوانه و خربزه را كي كند؟»

مرد گفت: «طوفان ميخواست مرا با خودش ببرد من هم هر مرتبه دست ميانداختم و هندوانه و خربزهها را ميگرفتم يكييكي كنده ميشد» جاليزبان باز پرسيد: «همه اينها درست! كي آنها را توي گوني ريخت؟» مردك فكري كرد و گفت: «والله من هم تو همان فكر بودم!».

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۵ قبل از ظهر
مگه دستهات حنا است؟


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/f2a42595881d3d443ed02a19e92480aa.jpg در سمنان اگر كسي چيزي در دست داشته باشد و به علت غفلت و سهلانگاري از دستش بيفتد به او ميگويند: «مگه دستهات حناست؟» يعني مگر به دستهايت حنا بسته است؟

شبي دزدي به خانه زن بيوه ثروتمندي ميرود. وقتي كه دزد وارد خانه ميشود متوجه ميشود كه زن هنوز بيدار است. خودش را به پشت پنجره اتاق ميرساند و ميبيند كه زن مشغول خمير كردن حنا است كه دستهاي خود را حنا ببندد. در اين موقع دزد وارد اتاق ميشود و با خنجري كه در دست داشته زن را تهديد ميكند كه اگر كوچكترين صدايي بكند او را خواهد كشت.

بيوه ثروتمند كه از ماجرا باخبر ميشود به روي خود نميآورد و لبخني ميزند و ميگويد چكار دارم كه سر و صدا بكنم من سالهاست كه شوهرم را از دست دادهام و از آن به بعد تنها ماندهام. دنبال شخصي مثل تو جوان برازنده ميگشتم. ترا حتماً خدا براي من فرستاده كه با تو ازدواج بكنم. دزد كمي به خود ميآيد ميبيند كه اين زن بيوه هم ثروتمند است و هم با جمال.

كمكم با زن اخت ميشود و پيش زن مينشيند و با او درباره ازدواج خودشان شروع به صحبت ميكند. زن به او پيشنهاد ميكند كه همين امشب بايد عروسي سر بگيرد. دزد ميگويد: «در اين نصب شبي ملا و آخوند از كجا پيدا كنيم كه صيغه عقد را بخواند؟»


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/f2a42595881d3d443ed02a19e92480aa.jpg زن بيوه در جواب دزد ميگويد: «اصل كارت رضايت طرفين است وقتي هر دوي ما رضايت داشته باشيم عقد بسته شده است، من راضي تو راضي گور باباي قاضي، بيا از حالا من و تو عروس و داماد بشويم» دزد قبول ميكند. زن ميگويد: «چه بهتر از اينكه حنا هم حاضر است بيا دستها و پاهايت را حنا ببندم چون بايد داماد بشوي» دزد غافل قبول ميكند، موقعي كه بيوه ثروتمند دستها و پاهاي دزد را كاملاً حنا ميبندد به پشتبام خانه ميرود و داد ميزند «آي ديد ـ آي دزد» مردم به خانه زن بيوه ميريزند و دنبال دزد ميكنند.

دزد ميخواهد فرار كند اما پاهاي او ليز ميخورد و نقش زمين ميشود. خلاصه خود را به ديوار حياط خانه ميرساند. به محض اينكه ديوار را ميچسبد كه بالا برود و خود را به كوچه برساند دستهايش از ديوار ليز ميخورد و دو مرتبه به حياط ميافتد و نميتواند فرار كند و مردم او را دستگير ميكنند. حاكم از او سؤال ميكند كه چرا و چطوري دستگير شدي دزد در جواب ميگويد: «دستام حنا بود».

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۶ قبل از ظهر
مگر كار دختر جعفر را كردي؟

هركس يك كاري كه كسي نكرده بكند كه بخواهند خيلي از او تعريف كنند ميگويند: «ها! فلاني كار دختر جعفر را كرد». يا اگر كسي به خاطر كاري خيلي خودنمايي بكند و بخواهند مذمتش كنند ميگويند: «چه خبره مگه كار دختر جعفر را كردي؟»

ميگويند در اسفندآباد ابرقو يك اربابي زندگي ميكرد كه خيلي ظالم و بيرحم بود و اسمش هم «سرورخان» بود. يكي از ظلمهاش اين بود كه از مردم «بيگاري» ميگرفت. مثلاً وقتي ميخواست خانهاي بسازد يا ديواري بكشد مردم را به زور سر كار ميبرد. تا اينكه يك شب عروسي يك پسري بوده. فردا كه ميشود داماد را به زور ميبرد سر كار تا گل بسازد و خنچه بزند.

عروس كه توي خانه بوده، فكر و خيال به سرش ميزند و دلش هواي شوهرش را ميكند. ميآيد سر كار، پيش مردها كه كار ميكردهاند و چادرش را از سرش برميدارد و شلوارش را بالا ميزند و بنا ميكند گل لگد كردن. مردها ميگويند: «تو جلو اين همه مرد خجالت نميكشي چادرت را زمين گذاشتي و شلوارت را بالا زدي و گل لگد ميكني؟»

عروس ميگويد: «طوري نيست اگر ميدانستم عيب دارد اين كار را نميكردم» همينطور كه كار ميكردند «سرورخان» پيدايش ميشود؛ وقتي كه خوب نزديك ميشود زن چادرش را به سرش ميكشد و رويش را تنگ ميگيرد و كناري مينشيند.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/eb4addb8c7ee1fd69b6d13b277c3a356.jpg مردها موقعي كه رفتار او را ميبينند ميگويند: «ما چند نفر مرد، اينجا كار ميكرديم روبه روي ما اصلاً رو نگرفتي حالا از سرورخان اينطوري رو گرفتي و كناري نشستي!» زن جواب ميدهد: «سرورخان مرد بود از او رو گرفتم شماها زن بوديد ازتان رو نگرفتم!» مردها ميگويند: «چطوره كه سرورخان مرد هست و ماها زنيم؟» زن جواب ميدهد: «او مرد هست كه شماها را به زور مياره سر كار، شماها اگر مرد هستيد او را بگيريد بگذاريد لاي چينه!»

مردها كه اين سرزنش و سركوفت را ميشنوند خونشان به جوش ميآيد و سرورخان را ميگيرند و ميگذارند لاي چينه اما يك تكه از لباسش را بيرون از چينهها نگه ميدارند كه باقي بماند و عبرت ظالمهاي ديگر بشود و اين قصه به يادگار بماند.

چون اسم پدر اين دختر جعفر بوده ميگويند: «مگر كار دختر جعفر را كردي؟»
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/6125aa698548bc36b5fe7c8578269052.jpg

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۶ قبل از ظهر
مشكيني» شده كه از انبان ترسيد


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/0262c01fe07686e0bede985795d4686d.jpg هر وقت كسي از يك چيز ساده و بياهميت بترسد اين مثل را ميآورند و ميگويند: «فلاني آن مشكيني را ميماند كه از انبان ترسيد».

يك روز يك نفر از اهالي «مشكين» براي ناهارش مقداري ماست توي انبان ميريزد و زير چادر توي صحرا ميگذارد. ظهر كه براي خوردن ناهار به چادر ميآيد و ميخواهد سر انبان را باز كند صداي جوك جوكي از انبان ميشنود نگو كه ماست ترش كرده و صدا ميكند.

مردك كه تا به حال همچين چيزي نديده بود دوستانش را خبر ميكند كه: «آهاي! بياييد اينجا مار هست!» هركدام از دوستهاش هم يك چوبدستي برميدارند و ميافتند به جان انبان و آنقدر ميزنند و ميزنند كه انبان پاره ميشود و ماست ترشيده بيرون ميريزد و آن وقت تازه متوجه ميشوند كه اين ماست بوده نه مار.

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۷ قبل از ظهر
مزد «هيه» جيرينگ است

مردي در جنگل هيزم ميشكست تا بار كند و به آبادي ببرد بفروشد. مرد ديگري هم در كنار او روي سنگ نشسته بود. آن هيزمشكن هر بار كه تبر را به ضرب پايين ميآورد و به كندهها ميخورد مرد دومي كه روي سنگ به راحتي نشسته بود با صداي بلند ميگفت: «هيه» و هر دفعه كلمه «هيه» را با صداي عجيب تكرار ميكرد، مثل اينكه خود او با تمام زورش تبر را به كنده درخت ميكوبد.

بعد از چند ساعت كه هيزمشكن بدنش خيس عرق شده بود مقداري هيزم جمع كرد و به طرف آبادي راه افتاد. آن مرد هم از روي سنگ بلند شد و به دنبال او به راه افتاد تا به آبادي رسيدند. هيزمشكن هيزم را در آبادي فروخت و پول آن را گرفت.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/721908911c78e568742405485560b8da.jpg مرد دومي جلو آمد و گفت: «رفيق! راستي من به تو خيلي خوب كمك ميكردم و كار من از كار تو سختتر بود اما هرچه باشد رفيق هستيم نميخواهم سهم من زيادتر از سهم تو باشد بيا پول هيزم را عادلانه تقسيم كنيم. نصفش مال من، نصفش مال تو» هيزمشكن با تعجب پرسيد: «اي رفيق عزيز! تو كي با من كار كردي تا نصف پول هيزم را به تو بدهم».

مرد دومي گفت: «اي رفيق بيانصاف! مگر نميشنيدي كه صداي «هيه» من در جنگل پيچيده بود. من از تو بيشتر زور ميزدم و خيلي خسته شدم حالا تو ميخواهي مرا شريك نكني و پول هيزم را تنها بخوري؟» گفتوگوي اين دو نفر طولاني شد و قرار شد پيش قاضي محل بروند و هرچه قاضي حكم داد عمل كنند.

حضور قاضي محل رفتند و ماجرا را به او گفتند. قاضي به هيزمشكن دستور داد تا همه پول را به او بدهد تا او پول را عادلانه تقسيم كند. هيزمشكن پولها را كه همهاش نقره بود به قاضي تحويل داد. قاضي رو به مرد دومي كرد و گفت: «من اين پول را يكييكي ميشمارم و از يك دستم به دست ديگرم ميريزم تا صداي جيرينگ جيرينگ آن بلند بشود خوب گوش بده» مرد دومي گفت: «چشم» قاضي يكييكي پولها را از يك دستش به دست ديگرش ميريخت و صداي پول بلند ميشد. هنگامي كه شمردن آنها تمام شد قاضي همه پول را به هيزمشكن داد و گفت: «حالا برويد پي كار خودتان»

مرد دومي گفت: «عجب عادلانه تقسيم كردي، چرا همه پول را به او دادي؟» قاضي گفت: «تو وقتي كه به هيزمشكن كمك ميكردي فقط ميگفتي «هيه» حالا هم كه پول را شمردم تو به اندازه همان «هيه»ها «جيرينگ» شنيدي. مگر نميدانستي كه مزد «هيه» «جيرينگ» است؟ پول مال هيزمشكن، جيرينگ مال تو!»

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ قبل از ظهر
گنده تر ميشي گه تر ميشي


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/4f098940fc35cc9ab77f75ddbf5156fc.jpg لري به شهر مي رود و انجير سياه ميبيند، مقداري ميخرد و ميخورد و خوشش ميآيد. بعد گذارش به همان شهر ميافتد باز مقداري آلوي سياه ميخرد و ميخورد، ميبيند ترش مزه است.

سال سوم بادنجان ميبيند باز تصور ميكند همان ميوه است، مقداري ميخرد و ميخورد، اين بار ميبيند پاك بدمزه شده است. بياختيار ميگويد: گپتر اوا گيتر اوا؟(هرچي گنده تر ميشي گه تر ميشي)

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ قبل از ظهر
گنجي آب بيار نيست


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/3647402a61c6af6f6e67c769e9ee8b1b.jpg هرگاه به كسي كاري دشوار و بيموقع رجوع كنند كه انجام آن مستلزم تحمل زحمت بيمزد هم باشد آن شخص اين مثل را به زبان ميآورد.

در زمان قديم كدخدايي بود و نوكري داشت به اسم «گنجي» يكي از شبهاي سرد زمستان و ماه رمضان، دم دماي سحر كدخدا هوس هماغوشي با حلال و همسر خود كرد. زنش گفت: «وقت نمانده، داره سحر ميشه؛ آب هم براي غسل و طهارت نداريم»

كدخدا گفت: «گنجي آب مياره» گنجي كه پشت در خانه خوابيده بود اما از سرما خوابش نبرده بود گفت: «گنجي مرد آب بيار نيست!»

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۹ قبل از ظهر
گربه دستش نميرسه ميگه مال صغيره


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/08f7415fd1c6683edd07855aff97d98d.jpg اگر كسي آرزوي رسيدن به هدفي داشته باشد اما شرايط رسيدن به آن هدف را نداشته باشد هدف را كوچك ميكند و مثلاً ميگويد: اينكه اهميتي ندارد، اين چيزها براي من خيلي كوچك و بيارزش است ولي آنان كه حرف او را ميشنوند او را مسخره ميكنند و اين مثل را ميگويند.

روزي گربهاي به سر وقت شير داغي رفت، چون لب به شير زد زبانش سوخت و نتوانست آن را بخورد در همين هنگام صاحبخانه سر رسيد و ديد كه گربه در كنار ظرف شير نشسته و سرپوش شير را هم برداشته، اما آن را نخورده، صاحبخانه چون اين وضع را ديد به گربه گفت: «گربه! چرا شيري را كه سرپوش آن را برداشتي نخوردي؟» گربه در جواب گفت: «چون شير مال صغير بود آن را نخوردم!»

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ قبل از ظهر
گربه تنبل را موش طبابت ميكند

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/18448657b50a8309dbf8f02325a6c8eb.jpg ميگويند: در زمانهاي قديم پيرزن نخ ريسي بود كه از چند سال پيش شوهرش مرده بود و با دو تا گربهاش زندگي ميكرد.

اسم يكي از گربهها عروس بود و اسم يكيش هم ملوس. گربه عروس خيلي زرنگ بود و روزي نبود كه چند تا موش گت و گنده از پشت كندو و هيمههاي پير زال نگيرد و سبيلي چرب نكند برعكس او ملوس، گربه خيلي تنبل و تنپروري بود و بيشتر وقتها ميرفت پهلوي پيرزن و آنقدر لوس بازي در ميآورد تا پيرزن از غذاي خودش يك چيزي به او ميداد. موشهاي خانه پيرزن خيلي از عروس ميترسيدند اما ميانهشان با ملوس خيلي خوب بود به طوري كه وقتي ملوس تنبل ميخوابيد موشها از سر و كولش بالا ميرفتند، بعضي از موشها شيطان هم زير دم او سيخونك ميزدند، خلاصه وقتي موشها از تنبلي و بيبخاري ملوس خبردار شدند قرار گذاشتند چند تا از گردن كلفتهاشان بروند پيش او و ميانه آن دو تا را به هم بزنند تا از شر آن يكي خلاص شوند.

در همين گير و دار ملوس ناخوش شد و به سراغ رفقاش رفت و از آنها كمك خواست، موشها هم دور او جمع شدند تا فكري به حالش كنند. پيرزن كه از بدحالي و ناخوشي ملوس باخبر بود به همراه زن همسايه وارد خانه شد.

زن همسايه همين كه چشمش به گربه و موشها افتاد رو كرد به پيرزن و گفت: «اينها چه ميكنن؟ اين چه وضعيه؟» پيرزن جواب داد: «اين گربه من ناخوشه، مرضش هم تنبلي است، حتماً رفته پيش موشها به حكيمي؟» زن همسايه خندهاي كرد و گفت: «بله! گربه تنبل ره موش حكيمي منه!» (گربه تنبل را موش طبابت ميكند!).
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/18448657b50a8309dbf8f02325a6c8eb.jpg

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ قبل از ظهر
كلاه قرچي ديده
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/75057a7c0e8a2984c210957f502243a5.jpg كلاه قرچي Qorci نوعي كلاه بود كه از پست و پشم درست ميكردند و نشانه تشخص بود و در زمان قديم در اصفهان معاريف و اعيان به سر ميگذاشتند. چون گويند فلان كس كلاه قرچي ديده يعني چشم و گوش او باز شده است.

در آبادي زفره فقط يك نفر كه كدخداي محل بود و اهالي از او حساب ميبردند از اين كلاه سرش ميگذاشت. روزي اين كدخدا سوار الاغي بوده و از اصفهان به ده برميگشته بين راه ميبيند يك نفر از اهالي عامي و ساده آبادي كه تا آن وقت به شهر نرفته بود يك بار هيزم روي خرش گذاشته، دارد ميرود اصفهان كه آن را بفروشد. كدخدا ميپرسد: «به كجا ميروي؟» مرد ميگويد: «به شهر ميروم كه اين بار هيزم را بفروشم» كدخدا ميگويد: «در آبادي خودمان اين بار چقدر از تو ميخرند و در اصفهان به چند ميفروشي؟» مرد روستايي جواب ميدهد: «در آبادي اين بار را دو ريال ميخرند ولي در اصفهان شش ريال ميفروشم».

كدخدا فوري از جيبش هفت ريال در ميآورد و به او ميدهد و ميگويد: «برگرد به آبادي و بارت را بياور خانه ما خالي كن». مرد دهاتي از اينكه يك ريال هم از شهر گرانتر فروخته خوشحال ميشود و بارش را به آبادي ميآورد و به خانه كدخدا ميبرد.

يكي از دوستان كدخدا كه شاهد ماجرا بوده از او ميپرسد: «بار هيزم در آبادي دو ريال است تو آن را به هفت ريال خريدي يعني يك ريال هم گرانتر از شهر، چه رمزي در اين كار بود؟» كدخدا جواب ميدهد: «اين مرد دهاتي تا به حال به شهر نرفته بود و مردم اصفهان را كه «كلاه قرچي» سرشان ميگذارند نديده بود اگر به شهر ميرفت و ميديد كه هزار نفر كلاه قرچي به سر دارند ميفهميد كه اين فقط من نيستم كه كلاه قرچي دارم بلكه هزار نفر ديگر هم مثل من هستند آن وقت چشم و گوشش باز ميشد و ديگر از من حساب نميبرد».

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۱ قبل از ظهر
كلاغ سر سياه بندي بپاشه



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/a0bc087da508361b957d34aa941c865b.jpg بزرگو نرفته كوچيكو به جاشه

پسري بدون اجازه پدر و مادرش از دهي ديگر زني گرفته بود و به خانه پدر و مادرش آورده بود. چند روزي كه گذشت مادرزن به ديدني دخترش آمد و چند روزي ماند. هنوز نرفته بود كه پدرزن آمد چند روز هم او در منزل دامادش ماند. هنوز او نرفته بود خواهرزن آمد، به همين قرار برادرزن، عمه زن، دايي زن و قوم و قبيله عروس براي ديدنش به خانه داماد ميآمدند.

يك روز كه ديگر حوصله مادرشوهر سر رفته بود سرش را از پنجره بيرون كرد و گفت: «كلاغ سر سياه بندي به پاشه ـ بزرگو نرفته كوچيكو به جاشه».
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/a0bc087da508361b957d34aa941c865b.jpg

مرتضيm
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۱ قبل از ظهر
تاريخچه ضربالمثل هاست // خيلي جالب بود

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۲ قبل از ظهر
كره را روغن كردي

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/3dbae529e76311c63b6e3143b9ca770b.jpg هر وقت يك نفر از ديگري كمك بخواهد و عوض كمك و فايده، زيان و ضرر ببيند اين مثل را ميگويد.

در يكي از آباديهاي بروجرد اربابي بوده خيلي ظالم و سختگير. يك روز حكم ميكند رعيتها جفتي دو من كره براي سر سلامتي او بياورند. رعيتها هم چيزي نداشتند. هرچه فكر ميكنند چه كنند عقلشان به جايي نميرسد. آخرش ميروند و دست به دامن كدخدا ميشوند و از او ميخواهند كه پيش ارباب برود و بخواهد كه آنها را ببخشد و از دادن كره معافشان كند. كدخدا هم بادي به غبغب مياندازد و قول ميدهد كه كارشان را درست كند و پيش ارباب برود.

كدخدا پيش ارباب ميرود و ميگويد: «ارباب! رعيتها امسال كار زيادي ندارند، قوهشان نميرسد جفتي دو من كره بدهند يك لطفي بهشان بكن». مالك از خدا بيخبر هم كه رعيتهاش را خوب ميشناخته و ميدانسته كه چقدر صاف و صادقند ميگويد: «والله كدخدا هرچه فكر ميكنم ترا ناراضي بفرستم دلم راضي نميشه، برو به رعيتها بگو كره را بهشان بخشيدم جفتي دومن روغن بيارن!»

كدخدا هم به خيال اينكه براي رعيتها كاري كرده خوشحال و خندان ميآيد و رعيتها را جمع ميكند و ميگويد: «مردم! هي بگيد كدخدا آدم خوبي نيست، رفتم پيش ارباب آنقدر التماس كردم تا راضي شد به جاي دو من كره، دو من روغن بدين! حالا بريد و به جان من دعا كنين!»

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۳ قبل از ظهر
قربون چماق دود كشت ؛ كاش بده جوش پيش كشت


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/33c3a650c7a8700c0b5bf190be072c65.jpg يك روز مرد دهاتي ميآيد شهر براي فروش محصول و خريد اجناس خوردني و بعضي لوازم كشاورزي. پس از فروش محصولات و دريافت پول، مايحتاج خود را ميخرد و بعد از خوردن نان و ماست و پنيري كه از ده با خود آورده، ميرود دكان پينه دوزي و پينه دوز گيوههاي او را وصله ميكند، بعد خرش را هم نعلبند نعل ميكند تا اين كارها را ميكند نزديك غروب ميشود،

با شتاب سوار الاغش ميشود و در هواي سرد به طرف ده راه ميافتد، نيم فرسخي كه هنهنكنان ميرود هوس ميكند چپقي بكشد و گرم بشود ـ در سابق چپقهاي نئي بلندي بود كه يك ذرع قد ني آنها بود ـ مرد دهاتي چپق نئوي بلندش را در ميآورد و چاق ميكند و مشغول كشيدن ميشود كه صداي سم يك الاغ را از پشت سرش ميشنود، به پشت سر نگاه ميكند ميبيند كدخداي ده سوار يك الاغ سفيد تندرو است و به سرعت ميآيد با رسيدن به همديگر سلام و حال و احوال ميكنند، مرد دهاتي ميبيند الاغ كدخدا قدم به قدم از خر او جلو ميافتد بنا ميكند به هنهن كردن و زنجير محكمي به خر زدن، فايده نميبيند، اوقاتش تلخ ميشود آتش چپق نيمه كشيده را خالي ميكند و ني چپق را به هوار خر ميكشد و ميگويد: «روزي صد درم جو بشد ميدم كوفت ميكني حالا باس از يه خر مردني واموني»

كدخدا با شنيدن اين حرف مرد دهاتي افسار الاغش را ميكشد و شششش كنان الاغ را نگاه ميدارد و رو ميكند به طرف مرد دهاتي و ميگويد: «اي رفيق! قربون چماق دود كشد كاش بده جوش پيش كشد»( كاه بهش بده جو هم ندادي ندادي ).

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۴ قبل از ظهر
قربون بند كيفتم تا پول داري رفيقتم

در روزگاران قديم مردي بود ثروتمند و اين مرد فرزندي داشت عياش. هرچه پدر به فرزند خود نصيحت ميكرد كه با دوستان بد معاشرت مكن و دست از اين ولخرجيها بردار كه دوست ناباب بدرد نميخورد و اينها عاشق پولت هستند جوان جاهل قبول نميكرد تا اينكه مرگ پدر ميرسد پدر ميگويد فرزند با تو وصيتي دارم من از دنيا ميروم ولي در آن مطبخ كوچك را قفل كردم و اين كليدش را به دست تو ميدهم، در توي آن مطبخ يك بند به سقف آويزان است هر موقع كه دس تو از همه جا كوتاه شد و راهي به جايي نبردي برو آن بند را بينداز گردن خودت و خودت را خفه كن كه زندگي ديگر به دردت نميخورد.

پدر از دنيا ميرود و پسر با دوستان و معاشران خود آنقدر افراط ميكند و به عياشي ميگذراند كه هرچه ثروت دارد تمام ميشود و چيزي باقي نميماند. دوستان و آشنايان او كه وضع را چنين ميبينند از دور او پراكنده ميشوند. پسر در بهت و حيرت فرو ميرود و به ياد نصيحتهاي پدر ميافتد و پشيمان ميشود و براي اينكه كمي از دلتنگي بيرون بيايد يك روز دو تا تخممرغ و يك گرده نان درست ميكند و روانه صحرا ميشود كه به ياد گذشته در لب جويي يا سبزهاي روز خود را به شب برساند و ميآيد از خانه بيرون و راهي بيابان ميشود تا ميرسد بر لب جوي آب.

دستمال خود را ميگذارد و كفش خود را در ميآورد كه آبي به صورت بزند و پايي بشويد در اين موقع كلاغي از آسمان به زير ميآيد و دستمال را به نوك خود ميگيرد و ميبرد. پسر ناراحت و افسرده به راه ميافتد با شكم گرسنه تا ميرسد به جايي كه ميبيند رفقاي سابق او در لب جو نشسته و به عيش و نوش مشغولند. ميرود به طرف آنها سلام ميكند و آنها با او تعارف خشكي ميكنند و ميگويند بفرماييد و پهلوي آنها مينشيند و سر صحبت را باز ميكند و ميگويد كه از خانه آمدم بيرون دو تا تخممرغ و يك گرده نان داشتم لب جويي نشستم كه صورتم بشويم كلاغي آن را برداشت و برد و حاليه آمدم كه روز خود را با شما بگذرانم.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/037e0ae17dbe62c70b9cebae924b7451.jpg رفقا شروع ميكنند به قاهقاه خنديدن و رفيق خود را مسخره كردن كه بابا مگر مجبوري دروغ بسازي گرسنه هستي بگو گرسنه هستم ما هم لقمه ناني به تو ميدهيم ديگر نميخواهد كه دروغ سرهم بكني پسر ناراحت ميشود و پهلوي رفقا هم نميماند. چيزي هم نميخورد و راهي منزل ميشود منزل كه ميرسد به ياد حرفهاي پدر ميافتد ميگويد خدا بيامرز پدرم ميدانست كه من درمانده ميشوم كه همچه وصيتي كرد حالا وقتش رسيده كه بروم در مطبخ و خود را با طنابي كه پدرم ميگفت حلقآويز كنم.

ميرود در مطبخ و طناب را مياندازد گردن خود تكان ميدهد يك وقت يك كيسهاي از سقف ميافتد پايين. وقتي پسر ميآيد نگاه ميكند ميبيند پر از جواهر است ميگويد خدا ترا بيامرزد پدر كه مرا نجات دادي. بعد ميآيد ده نفر گردن كلفت با چماق دعوت ميكند و هفت رنگ غذا هم درست ميكند و دوستان عزيز! خود را هم دعوت ميكند. وقتي دوستان ميآيند و ميفهمند كه دم و دستگاه روبهراه است به چاپلوسي ميافتند و از او معذرت ميخواهند.

خلاصه در اتاق به دور هم جمع ميشوند و بگو و بخند شروع ميشود. در اين موقع پسر ميگويد حكايتي دارم. من امروز ديدم يك بزغاله وسط دو پاي كلاغي بود و كلاغ پرواز كرد و بزغاله را برد. رفقا ميگويند عجب نيست درست ميگويي، ممكن است.

پسر ميگويد قرمساقها پدرسگها من گفتم يك دستمال كوچك را كلاغ برداشت شما مرا مسخره كرديد حالا چطور ميگوييد كلاغ يك بزغاله را ميتواند از زمين بلند كند و چماقدارها را صدا ميكند. كتك مفصلي به آنها ميزند و بيرونشان ميكند و ميگويد شما دوست نيستيد عاشق پول هستيد و غذاها را ميدهد به چماقدارها ميخورند و بعد هم راه زندگي خود را عوض ميكند.

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۵ قبل از ظهر
عهد بوق


اين مثل از جهت معاني مجازي و مفاهيم استعاره اي با مثل عهد دقيانوس ترادف دارد و هر گاه بخواهند در قدمت و كهنگي و فرسودگي چيزي مبالغه كنند در لفافه هزل و طنز آن را به عهد بوق منتسب مي كنند.

بوق آلت ناي مانندي است كه به قول علامه دهخدا:« در حمام ها و آسياها و هنگامه ها نوازنده و آواز مهيب و مكروهي از آن بر آيد.» نوع قديمي بوق از شاخ بود كه بر اثر مرور زمان مدارجي را طي كرد و بعد آن را از استخوان و فلز ساختند امروزه انواع و اقسام بوق شاخي و استخواني و فلزي پيدا مي شود كه سابقا از آن در موارد مختلف استفاده مي كردند و در حال حاضر نيز بخصوص در روستاها خالي از فايده و استعمال نيست.

حمامي ها هر به چند بار ناگزير بودند آب خزينه را خالي كنند، سپس خزينه را با وسايل موجود بشويند،سياهي ها و كثافات و موهاي لزج را از آن بزدايند و خزينه را با آب تميز و پاكيزه پر كنند.

پيداست تخليه آب و تنظيف خزينه و گرم كردن آب تازه خزينه كه از راه گلخن حمام انجام مي شد مستلزم چند روز صرف وقت بود تا به صورت اوليه در آيد و مورد استفاده بهره برداري قرار گيرد. چون روز موعود فرا مي رسيد و حمام مورد بحث براي پذيرفتن مشتري آماده مي گرديد حمامي در نيمه هاي شب، بخصوص هنگام سحر به پشت حمام مي رفت و در بوق كذايي مي دميد و خفتگان را براي انجام غسل و نظافت دعوت مي كرد.

امروزه كه تلگراف و تلفن با سيم و بي سيم و اينترنت و ... اختراع شده است ديگر به بوق زدن در شاه راهاي كشور احتياج نيست. در جنگها و محاربات كنوني هم انفجارهاي وحشتناك ناشي از بمبهاي خانمان بر انداز اتم و ناپالم و كبالت و هيدروژن و جز اينها ديگر مجال تامل نمي دهد تا محتاج بوق زدن باشند. آسياها تبديل به كارخانجات گندم كوبي شد.

حمامها بر اثر تصفيه و لوله كشي آب و بسته شدن خزينه ها هميشه و در همه حال آماده پذيرايي است. مرگ و مير را هم از طريق راديو و آگهي در جرايد اعلام مي دارند. همچنين براي جشن و عروسي به قدري وسايل عيش و طرب فراهم آمد كه بوق نقشي ندارد، ولي در ازمنه و اعصار گذشته بوق تا آن اندازه قرب و منزلت داشت كه تقريبا كليه شئون زندگي مردم را در بر مي گرفت.

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ قبل از ظهر
عروس «خودم ميدونم»



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/972b6941137192909ec0c6c88d1cd269.jpg هرگاه مادري به دختر بيهنر و سبكسر خود نصيحت كند كه بيا و چيزي ياد بگير و دختر خيرهسري كند و بگويد: «بلدم اينها كه چيزي نيست» مادر ميگويد: «عروس خودم ميدونم! بيخشت خومي هم بيذار روش». دختري تازه شوهر كرده بود و سر خانه بخت رفته بود اما بس كه بازيگوش و لجباز بود توي خانه باباش و زير دست مادرش هيچ كمالي ياد نگرفته بود. يك روز شوهرش گفت: «امشب يك دمپخت عدس و كلم بپز» دخترك كه بلد نبود چه بايدش كرد رفت پيش پيرزن همسايه و گفت: «ميخوام دمپخت عدس كلم بار كنم چه كارش كنم؟» پيرهزن گفت: «ننهجون! اول برنجش را خوب پاك كن و چند تا آب بشور». دختر گفت: «خودم ميدونم» بعد گفت: «پوست كلم را بيگير و عدسشم ريگ شور كن» هنوز حرف پيرزن تمام نشده بود كه باز گفت: «خودم ميدونم» پيرزن حوصله كرد و گفت: «گوشتشم تكهتكه كن و بوشور و طاهر كن». باز دخترك نگذاشت حرف پيرزن تمام بشود گفت: «ئيرم ميدونم» پيرزن دنيا ديده فهميد كه دخترك آب بيلگام خورده و تربيت نشده اما ابداً به روش نياورد و گفت: «وقتي كه عدست پخت و برنجت دانه آمد همين كه ديدي داره آبش جمع ميشه دورش را بالا بكش...» دخترك با بيحوصلگي توي حرف پيرزن دويد و گفت: «ئيرم ميدونم» صحبت كه به اينجا رسيد و پيرزن ديد فايده ندارد به همچي دخترك فضولي منع و نصيحت كند گفت «جونم! حالو كه خودت ميدوني بيخشت خومي ام بيذار روش و دمش كن» دخترك سبكسر گفت: «خودم ميدونم» شب شد و شوورو خونه اومد و زنك دمپخت را كشيد. شوهرو همين كه يك لقمه تو دهنش گذاشت ديد اين دمپخت عدس كلم نيست بلكه دمپخت گل و ريگ هست. چوب كشيد به بختار دخترك، حالا نزن كي بزن! دخترك گفت: «والله پيرزن همسايهمان يادم داد» مرد رفت پيش پيرزن تا گله بكند. پيرزن گفت: «هرچي به زنت گفتم ئيجوري بكن گفت خودم ميدونم! من هم گفتم حالو خودت ميدوني بيخشت خومي ام بيذار روش!»
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/972b6941137192909ec0c6c88d1cd269.jpg

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۷ قبل از ظهر
عجب سر گذشتي داشتي كل علي؟


چون يك نفر به دقت تمام براي ديگري حرف بزند اما آخر كار ببيند كه حرفش در او اثر نكرده، اين مثل را به زبان ميآورد.

يك بابايي مستطيع شده بود و به مكه رفته بود و برگشته بود و شده بود حاجي و همه به او ميگفتند: حاجلي (حاج علي)

اما يك دوست قديمي داشت كه مثل قديم باز به او ميگفت: كللي (كل علي ـ كربلايي علي). مثل اينكه اصلاً قبول نداشت كه اين بابا حاجي شده! اين بابا هم از آن آدمهايي بود كه تشنه عنوان و لقب هستند و دلشان لك زده براي عنوان! اگر هزار بلا سرشان بيايد راضيند اما به شرط اينكه اسم و عنوان آنها را با آب و تاب ببرند! حاج علي پيش خودش گفت: بايد كاري بكنم تا رفيقم يادش بماند كه من حاجي شدهام به اين جهت يك شب شام مفصلي تهيه ديد و رفيقش را دعوت كرد.

بعد از اينكه شام خوردند، نشستند به صحبت كردن و او صحبت را به سفر مكهاش كشاند و تا توانست توي كله رفيقش كرد كه حاجي شده! توي راه حجاز يك نفر سرش به كجاوه خورد و شكست و يك همچين دهن وا كرد، آمدند و به من گفتند حاج علي از آن روغن عقربي كه همراهت آوردهاي به اين پنبه بزن، بعد گذاشتند روي زخم، فردا خوب خوب شد همه گفتند خير ببيني حاج علي كه جان بابا را خريدي.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/0773e275068111ba606d0cf1b1a645b7.jpg در مدينه منوره كه داشتم زيارت ميخواندم يكي از پشت سر صدا زد «حاج علي» من خيال كردم شما هستي برگشتم، ديدم يكي از همسفرهاست، به ياد شما افتادم و نايبالزياره بودم.

توي كشتي كه بوديم دو نفر دعوايشان شد نزديك بود خون راه بيفتد همه پيش من آمدند كه حاج علي بداد برس كه الان خون راه ميافتد. وسط افتادم و آشتيشان دادم همسفرها گفتند: خير ببيني حاج علي كه هميشه قدمت خير است.

نزديكيهاي جده بوديم كه دريا طوفاني شد نزديك بود كشتي غرق شود كه يكي از مسافرها گفت: حاج علي! از آن تربت اعلات يك ذره بينداز توي دريا تا دريا آرام بشود. همين كه تربت را توي دريا انداختم دريا شد مثل حوض خانهمان... همه همسفرها گفتند: خدا عوضت بده حاج علي كه جان همه ما را نجات دادي. خلاصه گفت و گفت تا رسيد به در خانهشان: همه اهل محل با قرابههاي گلاب آمدند پيشواز و صلوات فرستادند و گفتند حاج علي زيارت قبول... همين كه پايم را گذاشتم توي دالان خانه و مادر بچهها چشمش به من افتاد گفت: واي حاج عليجون... همين را گفت و از حال رفت.

خلاصه هي حاج علي حاج علي كرد تا قصه سفر مكهاش را به آخر رساند وقتي كه خوب حرفهاش را زد، ساكت شد تا اثر حرفهاش را در رفيقش ببيند، رفيقش هم با تعجب فراوان گفت: عجب سرگذشتي داشتي كل علي؟!

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۹ قبل از ظهر
صد بار نگفتم نطلب دولت خواجه


يك زن و شوهري بودند كه يك كلفت پيري هم داشتند. به آن مرد خواجه ميگفتند يعني بزرگ. زن خواجه هر روز دعا ميكرد كه: «خدايا! دولتي زياد به شوهر من بده» پيرزن كلفت ميگفت: «اي خاتون نطلب دولت خواجه ـ واي بر من و واي بر تو و واي بر در كوچه» اما زن متحمل نميشد و هر روز دعا ميكرد تا اينكه خداوند دولتي زياد به خواجه داد.

خواجه اول كاري كه كرد گفت: «در كوچه قديمي و كهنه و كوتاه هست و بايد آن را عوض كنيم» رفت و آن را خراب كرد و عوض كرد. فرداي آن روز به سراغ پيرزن كلفت رفت و گفت: «تو ديگه پير شدي بهتره از خونه من بري بايد يك كلفت جوان بيارم» بعد هم كلفت پير را جواب كرد. چند روزي كه گذشت با خودش گفت: «زنم هم زشته. من كه اين دولت را دارم زن مقبول و با كمالي هم بايد داشته باشم».

زن خودش را طلاق داد و رفت زن جوان و مقبولي ستاند چند مدتي كه گذشت برحسب اتفاق پيرزن خدمتكار با زن سابق خواجه تو بازار برخورد كرد و به او گفت: «اي خاتون! ديدي كه خواجه چه كرد؟ صد بار نگفتم نطلب دولت خواجه، واي بر من و واي بر تو و واي بر در كوچه؟ حالا ديدي؟!»
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/eece6c6b7caa21f05533f6dbc27328cd.jpg

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۹ قبل از ظهر
صبر كنيد تا من تفي به دستم بكنم


در بيد هند نطنز براي كسي اين مثل را ميآورند كه سربزنگاه كار بيموردي بكند و در موقع خطر دست به دست كند.

در زمانهاي قديم يك عده پنج نفري براي برداشتن لانه لاشخوري رفتند كه در وسط كوه بود. نقشهشان اين بود كه از بالاي كوه يكي آويزان شود و دومي پاي اولي را بگيرد و آويزان شود و سومي پاي دومي و چهارمي پاي سومي و پنجمي را هم با طناب به كوه ببندند تا بتوانند لانه لاشخور را بردارند.

چون به بالاي كوه رسيدند و مطابق نقشه عمل كردند و آويزان شدند نفر اول گفت: «صو كري دمن يه تفي د دس خوسن» اين را گفت و دستش را رها كرد و همگي از آن بالا به زير افتادند و مردند!

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ قبل از ظهر
قوز بالاقوز



هنگامي كه يك نفر گرفتار مصيبتي شده و روي ندانم كاري مصيبت تازهاي هم براي خودش فراهم ميكند اين مثل را ميگويند.

يك قوزي بود كه خيلي غصه ميخورد چرا قوز دارد؟ يك شب مهتابي از خواب بيدار شد خيال كرد سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر تون حمام كه رد شد صداي ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نكرد و رفت تو. سر بينه كه داشت لخت ميشد حمامي را خوب نگاه نكرد و ملتفت نشد كه سر بينه نشسته. وارد گرمخانه كه شد ديد جماعتي بزن و بكوب دارند و مثل اينكه عروسي داشته باشند ميزنند و ميرقصند. او هم بنا كرد به آواز خواندن و رقصيدن و خوشحالي كردن.

درضمن اينكه ميرقصيد ديد پاهاي آنها سم دارد. آن وقت بود فهميد كه آنها از ما بهتران هستند. اگرچه خيلي ترسيد اما خودش را به خدا سپرد و به روي آنها هم نياورد.

از ما بهتران هم كه داشتند ميزدند و ميرقصيدند فهميدند كه او از خودشان نيست ولي از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفيقش كه او هم قوزي بود از او پرسيد: «تو چكار كردي كه قوزت صاف شد؟» او هم ماوقع آن شب را تعريف كرد. چند شب بعد رفيقش رفت حمام. ديد باز حضرات آنجا جمع شدهاند خيال كرد كه همين كه برقصد از ما بهتران خوششان ميآيد.

وقتي كه او شروع كرد به رقصيدن و آواز خواندن و خوشحالي كردن، از ما بهتران كه آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالاي قوزش آن وقت بود كه فهميد كار بيمورد كرده، گفت: «اي واي ديدي كه چه به روزم شد ـ قوزي بالاي قوزم شد!»

مضمون اين تمثيل را شاعري به نظم آورده است و در قالب مثنوي سادهاي گنجانده است كه اين قطعه را آقاي احمد نوروزي در اختيار ما گذاشتهاند و نقل آن را در اينجا خالي از فايده نميدانم با اين توضيح كه آقاي نوروزي نام سراينده آن را نميدانستند و ما هم نتوانستيم نام سراينده را پيدا كنيم وگرنه ذكر نام وي در اينجا ضروري بود.




http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1000/2c1013ab111b5d3226d11efebd3f0beb.jpg شبي گوژپشتي به حمام شد

عروسي جن ديد و گلفام شد

برقصيد و خنديد و خنداندشان

به شادي به نام نكو خواندشان

ورا جنيان دوست پنداشتند

زپشت وي آن گوژ برداشتند

دگر گوژپشتي چو اين را شنيد

شبي سوي حمام جني دويد

در آن شب عزيزي زجن مرده بود

كه هريك زاهلش دل افسرده بود

در آن بزم ماتم كه بد جاي غم

نهاد آن نگونبخت شادان قدم

ندانسته رقصيد داراي قوز

نهادند قوزيش بالاي قوز

خردمند هر كار برجا كند

خر است آنكه هر كار هر جا كند

Elysium
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۰۲ قبل از ظهر
من هلال را ديدم




http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/25ed3f98494b4e998b09cef0ffe6aa65.jpg اين مثل در موردي گفته ميشود كه يك نفر ديگران را از خوردن چيزي يا كردن كاري منع كند ولي خود در اولين فرصت آن منع كردنها را نديده بگيرد و آن چيز يا كار را براي خود جايز بداند. اين نكته هم گفتني است كه در افسانههاي آذربايجان گرگ و روباه دو دشمن آشتيناپذيرند.

روباهي گرسنه به باغي رسيد. ديد دنبه بزرگي در تله گذاشتهاند. روباه خوب ميدانست كه اگر پوزه يا دست خود را به طرف دنبه دراز كند جا در جا گرفتار خواهد شد. در فكر چاره بود و اينور و آنور ميرفت كه از دور گرگي پيدا شد. روباه پيش رفت و سلام داد و گفت: «آ گرگ! چه عجب از اين طرفها؟...» گرگ گفت: «گرسنهام دنبال شكاري ميكردم». روباه گفت: «اينجا دنبه خوب و چربي هست بفرما بخور!» و با دست به تله اشاره كرد. گرگ و روباه نزديك تله رفتند.

گرگ گفت: «چرا تو نميخوري؟» روباه جواب داد: از بدبختي روزه هستم. گرگ باورش شد و دستش را به طرف دنبه دراز كرد، تله صدايي كرد و دنبه بيرون پريد اما دست گرگ لاي تله ماند روباه به سراغ دنبه رفت و نگاهي به آسمان كرد و صلواتي فرستاد و به خوردن مشغول شد. گرگ گفت: «آقا روباه پس تو روزه نبودي!» روباه گفت: «روزه بودم اما ماه و ديدم!»

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۵۴ قبل از ظهر
در دهن داروغه را گذاشت

روزي بود روزگاري بود. داروغهاي در شهري بود و اتفاق روزگار زني داشت كه از زشتي طعنه به كدو تنبل ميزد. زن داروغه به اين زشتي خيلي هم حسود بود و هر وقت زن خوشگلي ميديد حسوديش گل ميكرد مخصوصاً هر وقت حمام ميرفت بيشتر به ياد زشتي خودش و خوشگلي زنهاي ديگر ميافتاد و بيشتر حسوديش ميشد و با اينكه هميشه با غلام و كنيز و هزار جور دنگ و فنگ حمام ميرفت، با وجود اين چشمش كه به زنهاي ديگر ميافتاد خون خونش را ميخورد.

تا اينكه يك روز كه از حمام ميرود خانه به داروغه ميگويد: تو بايد به جارچي ها بگي همه جا جار بزنند كه بعد از اين همه با لنگ حمام برن. در قديم لنگ نميبستند و از آن روز لنگ باب ميشود. روزي از روزها زن بدبختي كه از هيچ جا خبر نداشته وارد حمام ميشود و پس از آنكه لباسهايش را در ميآورد و ميخواهد لخت وارد حمام بشود حمامي نميگذارد. هرچه التماس ميكند حمامي ميگويد: حكم داروغه است. زن هرچه ميگويد: من غير از لباسهايم چيزي ندارم به خرج حمامي نميرود.

زن يك دستمال سه گوش پارهپاره داشته كه وسطش هم وصلهاي بوده عاقبت دو پر دستمال را طوري جلوش ميبندد كه وصله ميافتد روي مخرجش اما جلوش تا نافش بيرون ميماند و شكل اين زن خيلي خندهدار ميشود. وقتي وارد حمام ميشود نگاهش به زني ميافتد و ميبيند خيلي به او احترام ميگذارند. اين زن، زن داروغه بوده كه از قضا آن روز به حمام آمده بود و هنگامي كه زن ميرود كارش را بكند و سر و كلهاش را بشويد زن داروغه نگاهش به او ميافتد و از او مؤاخذه ميكند: چرا اين ريختي وارد حمام شدي؟ اين چيست به خودت بستي؟ زن دستش را ميزند روي وصله دستمال پاره پارهاي كه روي مخرجش را پوشانده بوده و ميگويد: در دهن داروغه رو بستم.

زن داروغه از اين لطيفه خوشش ميآيد و آنقدر به قيافه اين زن و حرفي كه گفته بود ميخندد كه به ريسه ميافتد و وقتي به خانه برميگردد به شوهرش ميگويد واژ به واژار بكن كه بعد از اين هركه هر جور ميخواهد به حمام برود.

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۵۵ قبل از ظهر
يك گل دوست بدتر از هزار سنگ دشمن


مردي بود دو دختر داشت خيلي از آنها خوب نگهداري ميكرد، وسواس داشت كه دخترها چون خوشگلند از خانه كمتر بيرون روند كه چشم اشخاص ناشايست به آنها نيفتد. دخترها دستور پدر را شنيده بودند اما از بس دلشان در خانه خفه ميشد هر وقت پدر از خانه بيرون ميرفت آنها هم دم در خانهشان توي كوچه مينشستند و به تماشاي مردم مشغول ميشدند و اين رسم اكثر مردم و خانوادهها بود كه براي رفع دلتنگي در خانه مينشستند.

از قضا روزي پادشاه و خدمتكارانش از جلو خانه آنها رد ميشد چشمش به دخترها افتاد، دختر كوچكتر را پسنديد و عاشق او شد. موقعي كه به قصر رسيد فرستاد آن دختر را آوردند و به اجازه پدرش او را به عقد خود درآورد. بهترين قصرهاي خود را به او داد آخر اين دختر، خانم اول شهر و مملكت شده بود. آيا خواهرش در چه حالي بود؟

ميتوانست اين همه شوكت و جلال خواهر را ببيند و هيچ نگويد؟ نه، هرگز، خيلي حسوديش ميشد. خيلي داشت غصه ميخورد. نميدانست چه كند؟ عاقبت به فكر انتقام افتاد. براي خواهر پيغام فرستاد كه خيلي هم به خود مغرور نشو. ميدانم كه منتظري مادر شاهزاده بشوي اما هرطور باشد داغ آن را به دلت ميگذارم. من چه كرد و تو چه كرد چرا بايد تو ملكه باشي و من دختر يك مرد فقير؟

خواهر كه زن پادشاه بود هرچه براي خواهرش مهرباني ميكرد، تعارف و هديه ميفرستاد باز هم خواهر حسود و بدطينت همان پيغامها را ميفرستاد كه داغ مادر شاهزاده شدن را به دلت ميگذارم. اين را ديگر نميتوانم تحمل كنم. مدتها گذشت و گذشت تا خواهر اولي مادر شاهزاده شد. خداوند به او پسري داد بسيار زيبا. با كمال خوشحالي اين خبر را به شاه دادند. قرار شد روز بعد شاه براي ديدن پسر كاكلزري به قصر زن تازه خود برود. غافل از اينكه پسري نخواهد ديد زيرا به هر وسيلهاي كه بود خواهر زن سياه دل بچه را دزديد و به جاي آن توله سگي گذاشت.

اتفاقاً شاه رسيد و به جاي پسر خوشگل توله سگ را ديد. فريادش بلند شد آنقدر خشمگين شد كه خواست زنش را بكشد. هرچه زن گريه و التماس ميكرد قسم ميخورد كه من پسر زائيدم نميدانم چرا كتي شده به خرج شاه نرفت كه نرفت. بالاخره هم دستور داد تا كمر، زن را گچ بگيرند به مجازات اينكه توله سگ زائيده و او را در محلي كه گذرگاه مردم است نگهداري كنند تا مردم ببينند و عبرت بگيرند. چنين هم كردند.

سالها گذشت بزرگترها به حال دختر بدبخت تأسف ميخوردند و بچههاي بيادب مسخرهاش ميكردند و سنگ و چوبش ميزدند و او چون عادت كرده بود و چارهاي نداشت، تحمل ميكرد و چيزي نميگفت. روزي پسربچه هشت نه سالهاي بسيار موقر و آرام آمد تا نزديك زن نگاهي به او كرد گلي را كه در دست داشت به طرف زن پرت كرد و رفت. زن برخلاف هميشه زارزار شروع به گريستن كرد آنقدر گريست كه دل همه مردم به حالش سوخت نميدانستند چه بكنند. بالاخره به شاه خبر دادند.

شاه كه تقريباً قضيه را فراموش كرده بود با خوشرويي با او حرف زد و گفت: «تو كه سالهاست به اين وضع عادت كردي حالا چرا گريه ميكني؟ سنگ به تو ميزدند حرف نميزدي مگر توي اين گل چه بود كه ناگهان عوض شدي؟» زن بيشتر گريه كرد و گفت: «مردم از اين بدتر هم با من ميكردند حرفي نداشتم تحمل ميكردم چون از آنها توقع نداشتم اما اين پسر خودم بود كه گل به من پرتاب كرد دلم سوخت گريهام گرفت. نميتوانم آرام شوم».

شاه راستي گفتار او را باور كرد. به هر ترتيبي بود بچه را پيدا كرد و مادرش را آزاد كرد و به جاي خود به قصر خود برد. مادر و پسر را به هم رسانيد عذرخواهي كرد و خواهر زن سياهدل جفاكار را دستور داد به دم اسب ديوانه ببندند و از شهر بيرون كنند و كردند.




http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/a2ab2a9376bdd5627748d21cbd5685ee.jpg روايت دوم

سنگ دوست كشنده است

در زمانهاي قديم زنبارهاي را سنگسار ميكردند و بنا به حكم شرع هركس از آنجا ميگذشت سنگي به او ميزد. اما او اصلاً اظهار درد نميكرد. تا اينكه يكي از دوستان خيلي نزديك او از كنارش رد شد و او هم بنا به حكم شرع سنگريزهاي به طرف او انداخت. فرياد مرد بلند شد و گفت: «آخ! مردم». مردم از اين جريان تعجب كردند و علت را پرسيدند. مرد جواب داد: «دوس داشي يامان اولي».


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/38c019d2505170e204decc0fe95d9c09.jpg قصه ديگري هم به طنز براي اين مثل ساختهاند كه از اين قرار است.

ميگويند دو رفيق در مكه به هم رسيدند. اولي گفت: «حاج قاسم واقعاً كه جايت در بهشت است. تو چقدر آدم نيكوكاري هستي!» حاج قاسم كه هيچ انتظار نداشت رفيقش اينطور از او تعريف كند، پرسيد: «از كجا ميگويي؟» رفيقش جواب داد: «ديروز كه ما سنگ جمره ميانداختيم من با چشم خودم ديدم كه همه سنگها به شيطان خورد اما او خم به ابرو نياورد، تا نوبت تو رسيد و چند تا سنگ به طرف شيطان انداختي.

در همين موقع بود كه شيطان فريادي از ته دل كشيد. همه ما از اين كار او تعجب كرديم و از شيطان پرسيديم كه چرا از سنگ حاج قاسم به فرياد آمدي؟» شيطان جواب داد: آخر شما نميدانيد، دوس داشي يامان اولي!»( سنگ دوست كشنده است).

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۵۶ قبل از ظهر
يك بار جستي اي ملخ، دو بار جستي اي ملخ، بار سوم چوب است و فلك


كسي كه چند بار كارهاي خطرناك كرده باشد و به تصادف از كيفر نجات يافته باشد و به همين سبب شيرك شده با گستاخي بخواهد باز هم به چنان كارها دست بزند به او گويند: يك بار جستي اي ملخ، دو بار جستي اي ملخ، بار سوم چوب است و فلك.

در عهد پادشاهي روزي يك زن به حمام رفت، اتفاقاً زن رمالباشي پادشاه در حمام بود و آن زن آمد و رختش را پهلوي رخت او بيرون آورد و وارد حمام شد. زن رمال شاه از حمام بيرون آمد و گفت: «اين رخت كيست؟» گفتند: «اين رخت فلان زن است». گفت: «بريزيد توي آب» رخت آن زن بيچاره را به دستور زن رمال به آب ريختند. چون آن زن از حمام بيرون آمد و ديد دلش سوخت و كينه آن زن را به دل گرفت و هر طور بود به خانه برگشت. شب شد.

شوهرش به خانه آمد زن به او گفت: «از فردا سر كار نرو!» شوهرش گفت: «چرا؟» گفت: «ميگم نرو» گفت: «پس چكار كنم؟» زن گفت: «فردا يك كتاب رمالي ميگيري و فالبين و رملتران ميشي». شوهر گفت: «چرا؟» گفت: «ميخوام شوورم رملتران باشه» خب پافشاري زن بود و دليل و برهان نميخواست گفت: «باشه فردا صبح ميرم و رمالي بلد ميشم» اما كجا به سر كار ميرفت؟ ريشخند زنش ميكرد و او هيچ از رملتراني نميدانست و نميآموخت.

اتفاقاً در آن روزها يك شب خزانه و اموال شاه را دزديدند. شاه به رمالش رجوع كرد و گفت: «خب بايد رمل بتراني و بگي كه اونا كجا هستند و كيها هستند؟» رمال گفت: «كيها؟» شاه گفت: «آن دزدها». هرچه رمل انداخت و به اين گوشه و آن گوشه دنيا چيزي دستگيرش نشد، عاقبت گفت: «قبله عالم به سلامت باد چيزي به نظرم نمياد!» شاه بسيار خلقش تنگ شد.

رمال گفت: «سرور من خداوند وجود شما رو حفظ كنه غمين مباشيد، شما ميتونين از رمالهاي شهر كمك بگيرين». شاه همين كار را كرد و رمالهاي شهر را به حضور پذيرفت، آن زن هم شوهرش را وادار كرد برود. شوهر گفت: «اي زن من چيزي بلد نيستم». گفت: «ايني كه بلدي بگو». شوهر آن زن هم رفت پيش شاه، هيچكدام از رمالها نتوانستند كاري از پيش بردارند. اما چون نوبت شوهر آن زن رسيد گفت: «فدايت شوم چهل روز مهلت ميخوام» شاه گفت: «باشد».

آن مرد به خانه برگشت و گفت: «اي زن تو اين خاك را بر سر من كردي در اين چهل روزي كه مهلت گرفتهام اگر دزدها را پيدا نكنم مجازات خواهم شد». زن گفت: «غصه نخور خدا بزرگه» چون كه خودش او را وادار كرده بود دلداريش ميداد. شوهر به زن گفت: «خب حالا چطور حساب اين چهل روز را نگه داريم؟» زن گفت: «چهل تا خرما ميخريم و در خمبهاي ميگذاريم، هر شب يكي از آنها را ميخوريم وقتي كه نزديك باشد چهل روز تمام شود برميداريم و فرار ميكنيم». از قضا دزدها هم چهل تن بودند. كه را بخت و كه را اقبال؟... حالا خودمانيم خوبست بخت هم كه ميآيد اينجوري بيايد.

باري چهل تا دانه خرما خريدند و در يك خمبه گذاردند. شب اول شوهر گفت: «اي زن يكي از خرماها را بردار و بيا كه تو اين آب را دستم كردي». از آن طرف دزدها ميتوانستند كه كار به چه كسي واگذار شده رئيسشان به پشت بام اتاق او آمد و از سوراخ سقف اتاق ناظر كارهاي او بود و به حرفهاشان گوش ميداد. چون زن يكي از خرماها را آورد اتفاقاً از خرماي ديگر بزرگتر بود شوهر به زنش گفت: «زن! جاش را نگاه دار كه يكي ازجمله چهل تا آمده، يكي از گندههاش هم هست!» مقصود شوهر خرما بود. اما دل رئيس دزدها در آن بالا به لرزه افتاد، گفت: «اي واي بر حال ما چكار كنيم؟» آن شب گذشت، شب ديگر شوهر به خانه آمد، از آن طرف هم رئيس دزدها يكي از دزدها را همراه آورد تا او هم اين عجايب را بشنود. زن رمال خرماي ديگري آورد. رمال گفت: «اي زن بدان حالا ازجمله چهل تا دوتاش آمده است!» دزدها مخ شان داغ شد.

شب سوم رئيس همه دزدها را خبر كرد كه اين منظره را ببيند. سه تاي آنها دم سوراخ گوش دادند. توي اتاق رمال به زنش گفت: «بردار و بيا كه حالا ديگر خيلي شدند، يعني سه تا شدند و ما نزديك شديم!!» دزدها از تعجب دهانشان باز ماند. پس از شور و مشورت از پشتبام پايين آمدند و با احترام وارد اتاق شدند و گفتند: «اي آقا! خواهش داريم...» رمال گفت: «چه خبر است؟» گفتند: «دست ما به دامن تو، اي رمال راست ميگويي، ما اموال شاه را دزديدهايم، بيا همه را به تو تحويل ميدهيم، شتر ديدي نديدي، ما را لو نده، در فلان قبرستان و در فلان سردابه زيرزمين است برو بردار و تحويل شاه بده، پيش شاه از ما صحبت نكن، بگو خودت رمل انداختي و پيدا كردي!» رمال از شادي روي پا بند نبود، شبانه به نزد شاه رفت و گفت: «شاها اموال را پيدا كردم»


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/496fd62e893d68ecbba1708c180861e9.jpg شاه هم خوشحال شد و همان شب اموال را از محل مذكور بيرون آوردند و به قصر بردند. رمال هم شد يكي از نزديكان و خاصان شاه، روزي زن رمال تازه شاه به حمام رفت از قضا زن رمال قديمي هم به حمام آمد تا وارد حمام شد، آن زن از حمام بيرون آمد و گفت: «اين رخت كيست؟» گفتند: «از زن رمال قديمي شاه» گفت: «بريزيد در آب» لباس آن زن را در آب ريختند، زن رمال تازه به خانه آمد و به شوهر گفت: «ديگر براي من بس است، من به مراد مطلوب خودم رسيدم.

فردا ديگر به نزد شاه نرو و دنبال كار قديميت برو» شوهر گفت: «زن! نميشود» زن گفت: «من راه يادت ميدهم فردا صبح وقتي شاه بر تخت نشست و ترا به حضور پذيرفت تو نزد او برو و جيقه او را از سرش بردار و به زمين بزن. او به غلامان خواهد گفت بگيريد اين ديوانه را و بيرونش كنيد و تو از آنجا راحت خواهي شد»

فرداي آن روز همين كار را كرد تا جيقه شاه را از سرش برداشت و به زمين زد عقرب سياهي از توي جيقه درآمد. شاه از ديدن اين وضع خيلي شاد شد و رمالباشي را احترام زيادي كرد. رمال شب آمد به خانه و ماجرا را براي زنش گفت. زن گفت: حوله بر خود پيچيد و خواست بخوابد تو برو يك پاي او را تنگ بگير و از تختگاه حمام به پائينش بكش او روي زمين خواهد افتاد و به غلامان خواهد گفت بگيريد اين ديوانه را و برانيد آن وقت تو راحت ميشوي».

رمالباشي هم همين كار را كرد و درست همان موقع كه پاي شاه را زير در كشيد سقف همان جا فرو ريخت و همه تعجب كردند كه چنين پيشبيني كرده بود شاه او را خلعت فراواني داد، رمال هر روز از روز پيش به شاه نزديكتر ميشد. زن از چاره جويي تنگ آمد. ديگر چيزي نميگفت چون طالع از پي طالع ميآمد اما رمال غصه ميخورد كه وقتي كار به او رجوع كنند او از عهدهاش برنيايد. آخر يك روز شاه او را با عدهاي از خاصان به شكار دعوت كرد به شكار رفتند. وقتي آهويي را دنبال ميكردند ناگهان ملخي بزرگ بر زين اسب شاه نشست شاه بيآنكه كسي ا همراهانش متوجه شوند او را گرفت و مشتش را به هوا برد و گفت: «هاي كي ميتواند بگويد در مشت من چيست؟»

هيچكس چيزي نگفت به رمال خود گفت: «دوست من اي كسي كه خدا ترا براي من فرستاد تا مرا از پيشآمدها مطلع كني در دستم چيست؟» رمال زرد شد، سرخ شد كاري از دستش ساخته نبود اين ضربالمثل را به زبان آورد كه يك بار جستي اي ملخ دو بار جستي اي ملخ بار سوم چوب است و فلك، مقصود رمال حادثه دزدها و حادثه جيثه و حمام بود كه يعني من از همه آنها جستم حالا چكنم؟ چوب است و فلك، شاه ملخ را به هوا پرتاب كرد و گفت: «باركالله! مرحبا! تو رمال درجه يك دنيا هستي!»

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۵۷ قبل از ظهر
هولي نمكي سرش آمده


اين ضربالمثل را در مورد كساني ميگويند كه اول كاري را با شتاب شروع ميكنند و در آخر خسته ميشوند و دست از كار ميكشند.

روزي يك هولي را ميبردند نمك بارش كنند، در موقع رفتن پرسيدند هولي كجا ميروي؟ با شادي گفت: «نمك، نمك، نمك». چون نمك بارش كردند و برگشت، بارش سنگين بود و رنج ميبرد، پرسيدند: «هولي از كجا ميآيي؟» با بيچارگي و بدبختي گفت: «ن..م...ك، ن...م...ك، ن...م...ك».

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۵۸ قبل از ظهر
هم چوب را خورد و هم پياز را و هم پول را داد

در زمان قديم شخص خطاكاري بود كه حاكم دستور داد براي جريمه خطايش بايد يكي از اين سه راه را انتخاب كند يا صد ضربه چوب بخورد يا يك من پياز بخورد يا اينكه صد تومان پول بدهد. مرد گفت: «پياز را ميخورم» يك من پياز براي او آوردند.

مقداري از آن را كه خورد ديد ديگر نميتواند بخورد گفت: «پياز نميخورم چوب بزنيد» به دستور حاكم او را لخت كردند. چند ضربه چوب كه زدند گفت: «نزنيد پول ميدهم» او را نزدند و صد تومان را داد.

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۰ قبل از ظهر
هرچه كني به خود كني گر همه نيك و بد كني

ميگويند: درويشي بود كه در كوچه و محله راه ميرفت و ميخواند: «هرچه كني به خود كني گر همه نيك و بد كني» اتفاقاً زني مكاره اين درويش را ديد و خوب گوش داد كه ببيند چه ميگويد وقتي شعرش را شنيد گفت: «من پدر اين درويش را در ميآورم».

زن به خانه رفت و خمير درست كرد و يك فتير شيرين پخت و كمي زهر هم لاي فتير ريخت و آورد و به درويش داد و رفت به خانهاش و به همسايهها گفت: «من به اين درويش ثابت ميكنم كه هرچه كني به خود نميكني».

از قضا زن يك پسر داشت كه هفت سال بود گم شده بود يك دفعه پسر پيدا شد و برخورد به درويش و سلامي كرد و گفت: «من از راه دور آمدهام و گرسنهام» درويش هم همان فتير شيرين زهري را به او داد و گفت: «زني براي ثواب اين فتير را براي من پخته، بگير و بخور جوان!»

پسر فتير را خورد و حالش به هم خورد و به درويش گفت: «درويش! اين چي بود كه سوختم؟» درويش فوري رفت و زن را خبر كرد. زن دواندوان آمد و ديد پسر خودش است! همانطور كه توي سرش ميزد و شيون ميكرد، گفت: «حقا كه تو راست گفتي؛ هرچه كني به خود كني گر همه نيك و بد كني».

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۰ قبل از ظهر
وقتي كه جيكجيك مستانت بود، ياد زمستانت نبود؟


در فصل تابستان كه نعمت فراوان بود و گنجشك از هر طرف به قوت و غذاي خود ميرسيد مستانه به اين طرف و آن طرف پرواز ميكرد. مورچه موقع را غنيمت ميشمرد و قوت و غذاي زمستان خود را جمع ميكرد و زير زمين ذخيره ميكرد.

زمستان سر رسيد برف روي زمين را پوشيد، گنجشك گرسنه ماند، رفت در لانه مورچه التماس كرد: «آقا مورچه روزگار سخت است من گنجشك بدبخت گرسنه ماندم به من رحم كن و به من دانه بده!»

مورچه گفت: «آن وقت كه جيك جيك مستانت بود فكر زمستانت نبود؟»

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۱ قبل از ظهر
واي به حال شما كه جوال جوال ميبريد


اين مثل كه در مقام تنبه و تنبيه گفته ميشود حكايتي دارد كه ميگويد: پيرمردي بود زاهد كه در دل كوه، توي دخمهاي عبادت ميكرد و از علفها و ميوههاي جنگلي كوه هم ميخورد. روزي از كوه به زير آمد و به طرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزديك ده رسيد، مزرعه گندمي ديد.

خيلي خوشش آمد، پيش رفت و دو تا سنبله از گندمها چيد و كف دستش خرد كرد و آن چند دانه گندم تازه را خورد، بعد از آنكه چند قدمي به طرف ده پيش رفت، به خودش گفت: «اي مرد! اين گندم از مال كه بود خوردي؟... حرام بود؟... حلال بود؟...»

زاهد سرگردان و پريشان شد و گفت: «خدايا! من طاقت و توش عذاب آن دنيا را ندارم ـ هرچه ميخواهي بكني و به هر شكلي كه جايز ميداني مجازاتم كن و تقاص اين چند دانه گندم را در همين دنيا از من بگير!» خدا دعا و درخواست او را قبول كرد و او را به شكل گاوي درآورد و به چرا مشغول شد.

صاحب مزرعه كه آمد و يك گاوي در گندمزارش ديد هرچه در حول و حوش نگاه كرد كسي را نديد ـ ناچار طرف غروب، گاو را به خانه آورد و مدت هشت سال از او بهره گرفت، آخر كه از گوشت و پوست او هم استفاده كرد، كله خشك او را براي مزرعهاش «داهول» كرد يعني مترسك كرد و توي زمين سر چوب كرد ـ روزي كه صاحب زمين مزرعهاش را چيد و كوبيد و گندم را خرمن كرد، شب دزدها آمدند و جوالهاشان را از گندم پر كردند ناگهان صداي غشغش خنده از كله خشك گاو بلند شد، دزدها مات و حيران شدند و خشكشان زد، هرچه به اين طرف و آن طرف نگاه كردند ديدند هيچكس نيست اول خيلي ترسيدند و گندم جوال كردن را ول كردند.

بعد آمدند پيش كله و ايستادند و گفتند: «اي كله! ترا خدا بگو ببينم چرا ميخندي؟ تو كه هستي؟ چرا اينطور ميخندي و ما را مسخره ميكني؟» كله به زبان آمد و شرح احوالش را گفت و آخر هم گفت: «من به تقاص دو تا سنبله گندم دارم چنين مكافاتي ميبينم ـ واي به حال شما كه جوال جوال ميبريد!»

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۲ قبل از ظهر
نيش عقرب نه از ره كين است
اقتضاي طبيعتش اين است


قورباغه درشتي لب بركهاي نشسته بود و آواز ميخواند، عقربي پيش قورباغه آمد، سلام بالابلند و گرم و نرمي كرد و گفت: «رفيق ميخواهم خواهشي از تو بكنم آيا انجامش ميدهي»؟ قورباغه گفت:«اگر شدني باشد با كمال ميل و رغبت انجامش ميدهم» عقرب گفت: «از قضا كسي كه ميتواند خواهشم را انجام بدهد تو هستي» قورباغه گفت: «حالا بگو ببينم چه بايد بكنم»؟ عقرب گفت: «لانه من آن طرف اين بركه است و خودت ميداني من نميتوانم در آب بروم تا به لانهام برسم مرا كول كن و از آب بگذران»

قورباغه گفت: «آخر برادر تو نيش زهرآگين داري، آمديم ترا كول كردم تا از آب بگذرانم تو هم مستيت كشيد كه نيشي به اين تن نازك من بزني آن وقت چه كنم؟» عقرب گفت: دارم از اين حرفت تعجب ميكنم، آخر رفيقجان چطور ممكن است تو به من خوبي كني و من عوض اين خوبي به تو نيش بزنم. نه، نه، اين خيال را نكن!» قورباغه گفت: «بسيار خب، سوارم شو»

عقرب سوار شد و قورباغه داخل آب رفت و شناكنان داشت ميرفت كه عقرب نيش خودش را زد، قورباغه گفت: «ديدي كه به قولت وفا نكردي!» نيش دوم را زد كه قورباغه رفت زير آب پس از مدتي سرش را بيرون آورد و گفت: «رفيق چطوري؟» عقرب گفت: «رفيق نزديك بود خفه بشوم» قورباغه گفت: «عيب ندارد! رفتن زير آب نه از غرض است ترك عادت موجب مرض است»

عقرب گفت: «رفيق! زدن نيش من نه از ره كين است اقتضاي طبيعتم اين است» نيش سوم را كه زد، قورباغه زير آب رفت، ماند و ماند تا عقرب خفه شد .

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۴ قبل از ظهر
نياورده، نميبره!


يك روستايي بود خيلي كنس و سمج، وقتي به شهر ميآمد ميرفت خانه كس و كارش و به اين زوديها و بيدردسر، دستبردار نبود و دلش نميآمد برگردد. يك بار صاحبخانه مطلب را به همسايه «جون جونيش» گفت.

همسايه گفت: «وقتي راهي رفتن شد به او بگو چند تا جارو بياره» صاحبخانه هم روزي كه بابا ميخواست برود به او گفت: «بيزحمت اين دفعه چند تا جارو براي ما بيار». موقع رفتن هم سر و سوغات زيادي به او داد. روستايي رفت و بعد از چند وقت ديگر با خر و خورجين خالي آمد و دم در خانه زنجير و سيخونك را كشيد به جان خرش و شروع كرد به داد زدن كه: «پتله گذاشتم نياوردي، رشته رشتم نياوردي، آرد به گردهات بود نياوردي، گندم روت بود نياوردي» داد و هوار دهاتي به گوش صاحبخانه رسيد، صاحبخانه از بالاي ديوار سرش را بيرون كرد و گفت: «نزنش بابا! نياورده، نميبره!»
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/c2f1e0ef858cc6ff5ebdbd38bc68ecf6.jpg

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ قبل از ظهر
نه ميخواهم خدا گوساله را به همسايهام بدهد و نه ماده گاو را به من


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/9f33087dbeeef8011698cefdb160cf08.jpg اين مثل را براي مردم حسود ميآورند و ميگويند:

زني كه هميشه به همسايهها و ديگران حسودي ميكرد و از اين بابت خيلي هم عذاب ميكشيد، روزي به درگاه خداوند متعال ناليد و از او يك ماده گاو درخواست كرد. همسايهاي كه شاهد تقاضاي او بود، گفت: «چون تو خيلي حسودي، خدا به تو گاو نميدهد، مگر از خدا بخواهي كه اول گوسالهاي به همسايهات بدهد و بعد ماده گاوي به تو». زن حسود در جواب گفت: «حالا كه اينطور است، نه ميخوام خدا گوساله را به همسادم بدد، آنه ما ديگوا به من».
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/9f33087dbeeef8011698cefdb160cf08.jpg

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۷ قبل از ظهر
نه شير شتر نه ديدار عرب

خانوادهاي ايلياتي و عرب در صحرايي چادر زده بودند و به چراندن گله خود مشغول بودند. يك شب مقداري شير شتر در كاسهاي ريخته بودند و زير حصين گذاشته بودند. از قضا آن شب ماري كه همان نزديكيها روي گنجي خوابيده بود گذارش به زير حصين افتاد و شير توي كاسه را خورد و يك دانه اشرفي آورد و به جاي آن گذاشت.

فردا كه خانواده ايلياتي از خواب بيدار شدند و اشرفي را در كاسه شير ديدند خوشحال شدند و شب ديگر هم در كاسه، شير شتر كردند و در همان محل شب پيش گذاشتند. باز هم مار آمد و شير را خورد و اشرفي به جاي آن گذاشت و رفت.

اين عمل چند بار تكرار شد تا اينكه مرد عرب ايلياتي گفت: «خوبست كمين كنم و كسي را كه اشرفيها را ميآورد بگيرم و تمام اشرفيهاش را صاحب بشوم» شب كه شد مرد عرب كمين كرد. نيمه شب ديد ماري به آنجا آمد مرد عرب تبر را انداخت كه مار را بكشد. تير به جاي اينكه به سر مار بخورد دم مار را قطع كرد و مار دم كله فرار كرد. بعد از ساعتي كه مرد عرب به خواب رفت مار برگشت و پسر جوان او را نيش زد. ايلياتي عرب صبح كه بيدار شد ديد پسر جوانش مرده او را به خاك سپرد و از آن صحرا كوچ كرد.

بعد از مدتي قحطسالي شد. بيشتر گوسفندها و حيوانات مرد عرب مردند. مرد عرب با زنش مشورت كرد و عزم كرد كه برگردد به همان صحرايي كه مار برايشان اشرفي ميآورد. به اين اميد كه شايد باز هم از همان اشرفيها برايشان بياورد.

القصه به همان صحرا برگشتند و مثل گذشته شير شتر را در كاسه ريختند و در انتظار نشستند. تا اينكه همان مار آمد ولي شير نخورد و گفت: «برو اي بيچاره عقلت بكن گم ـ تا ترا پسر ياد آيد مرا دم، نه شير شتر نه ديدار عرب».
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/75c1a482b9dfc23906e93995ee7fbb72.jpg

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۸ قبل از ظهر
نه از دل است نه از جان ـ از كتك است حسين جان

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/14a653d019ccc73a60cfeacca8255bf8.jpg اين مثل را براي كساني ميگويند كه كاري را از روي ترس انجام ميدهند و راضي به انجام دادن آن كار نيستند.

ميگويند: در روز عاشورا چند نفر كليمي را با زور و كتك وادار كردند كه در ميان عزاداران حضرت حسين(ع) سينه بزنند. آنان از ترس اينكه مبادا كتك بخورند به سر و سينه ميزدند و دم گرفته بودند: نه از دله نه از جون، از كتكه حسين جون!

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۹ قبل از ظهر
دختر دختري مو كنه


يه روزي بود يه روزگاري پيرمردي بود كه در دنيا فقط يك پسر و يك دختر داشت. بعد از گذشت زمان دختر را عاروس كرد و پسر را هم دوماد.

يه روز پيرمرد خيلي گرسنه بود و در همان روز بارون تندي هم مياومد، رفت در خونه پسر و در زد و گفت: «اي پسر باب من ـ در واكن براي من ـ اين باروني كه ميايه ـ تر شده قباي من» عاروس كنج خونه صدا زد و گفت: «تر شود قباي تو ـ كور شود دو چشم تو ـ ديگر به كجا بودي؟»

پيرمرد از در خونه پسر گذشت و رفت در خونه دختر، در زد و گفت: «اي دختر باب من! در وا كن براي من، اين باروني كه ميايه تر شده قباي من».

دختر در را وا كرد و گفت: «اي پير باب من! دختر دختري مو كنه آش تو لنگري مو كنه پير مهموني مو كنه».

بابا را برد تو اتاق زير كرسي خسبوندش و رفت آش پخت و كرد تو لكن و داد بابا خورد.

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۱۰ قبل از ظهر
علي آباد هم شهر شده


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/4d79bacb774ac39313b0903f1beda625.jpg هر گاه بخواهند كسي را از لحاظ مقام و فضل و ثروت و جز اينها تحقير يا تخفيف كنند از باب تعريض و كنايه به عبارت مثلي بالا استناد كرده و مي گويند: علي آباد هم شهر شده! يا به اصطلاح ديگر « خيال مي كنه علي آباد هم شهري شده.»

علي آباد در ابتدا قهوه خانه بزرگي بود كه اطاقهاي متعدد براي مسافرين وچندين اصطبل و طويله براي چهار پايان داشت. ساكنان مناطق شرقي مازندران محصولات صادراتي خويش از قبيل برنج و پنبه و كنف و كارهاي دستي مانند شمد و شيرو پنير و تافته را از طريق علي آباد و دره سودا كوه به تهران و شهر تاريخي ري و فلات مركزي و جنوبي ايران حمل مي كردند.

قهوه خانه علي آباد در واقع شب منزل كاروانها و چهار پايان بود و به علت اهميت موقع تدريجا توسعه پيدا كرده مسكن و مسافرخانه هاي زيادي در اطراف آن ساخته شده است به قسمي كه پس از چندي به صورت يك بلده كوچك در آمد منتها چون صورت شهري نداشت به علت رطوبت هوا و ريزش بارانهاي متوالي مخصوصا عبور و مرور هزاران راس اسب و قاطر و الاغ كه شبانه روز ادامه داشت هواي آن هميشه كثيف و آلوده و راهها و كوچه هاي تنگ و باريك آن همواره پر از گل و لجن بوده كه عبور از داخل بلده را مشكل مي كرده است، به همين جهات و ملاحظات اگر كسي در آن عصر و زمان خود را علي آباد معرفي مي كرد و يا از مناظر و يا زيبايي هاي آن سخني مي گفت از آنجا كه علي آباد قهوه خانه اي بيش نبوده است از باب طنز و كنايه مي گفتند: علي آباد هم شهر شده !

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۱۱ قبل از ظهر
نان گدايي را گاو خورد ديگر به كار نرفت


شياركاري با يك بند گاو در صحرا مشغول شخم زدن و كشت گندم بود گدايي آمد و با چاخان و زبان بازي، سيفال تو پالان ( چالوسي) شيار كار كرد و شروع كرد به دعا و ثنايي كه مرسوم گداها است كه: «خدا بركت بده، چشمه خواجه خضره، بركت به گوشه كرت باشه، يه مش گندم به من بده پيش خدا گم نميشه». شيار كار گفت: «بابا اين گندما به اين زحمت ميباس برن تو دل زمين و هفت هشت ماه آب بخورن و ما هم خون دل و سرما و گرما بخوريم و هزار جور زحمت بكشيم تا فصل تابستون گندمي درو كنيم و خودمون و بچه بارمون و اهت و عيالمون و ارباب و مباشر و حيوون و حشر و مرغ و چرغ و يه مش زن و مرد شهري هم بخورن ما وسيله كار وسيلهساز هستيم؛ تو هم زحمت بكش بهتر از بيكاري و گدائيه از همه گذشته ئي گندم بذره و مال اربابه و من دست حروم به اون دراز نميكنم بركتش ورداشته ميشه».

گدا قانع شد و گفت: «من از راه دوري آدم يه ساتوئي ايجو دراز ميشم.» توبره گدائيش را گذاشت كنار دستش و خواب غفلت نر قلندري و بيعاري او را از جا برداشت. شيار كار هم مشغول شيار كردن و شخم زدن بود تا كارش تمام شد. گاوهايش را طبق معمول ول كرد كه بروند آب بخورند، خودش هم رفت يك گوشه نشست كه خستگيش در برود. يكي از گاوها خود را به توبره گدا رساند و سفره نان او را به دندان گرفت و تا گدا و شياركار متوجه شوند گاو نان را بلعيد. شياركار خود را به گاو رساند و چوب را كشيد به بخت گاو و حالا نزن كي بزن.

گدا ماتش زد و گفت: «بابا طوري نشده، نشنيدي ميگن به فقير چه نوني بدي چه نونش بستوني تفاوتي نداره».

شياركار كه گاوش فرار كرده بود، تو سر خودش ميزد و خداخدا ميكرد. باز گدا گفت: «بابا! من حرفي ندارم، دگه تو چرا خودته ميزني بيا منه بزن واي به حال حيوون زبون بسته كه به گير تو آدم نديده افتاده؛ تو كه راضي نميشي گوت نون كس دگه ر بخوره چطور راضي ميشي زن و بچهت نون توره بخورن؟» شياركار گفت: «ها راست ميگي ولي اينجور نيس، تو ميري تو ده باز نوني گدايي ميكني اما گو من كه نون گدايي خورد دگه به كار نميره».




http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/9c2fbd038f307ffda2cf2691073c68ff.jpg روايت دوم

زارعي در موقع استراحت، گاو خودش را در گوشهاي بسته بود و خودش به دنبال كارش رفته بود؛ يك نفر پيلهور آمد و در نزديكي گاو بار انداخت و از كثرت خستگي به خواب رفت. گاو هم خودش را به خورجين پيلهور رساند و سرش را توي خورجين كرد و هرچه خوردني در آن بود خورد. پيلهور پس از مدتي بيدار شد ديد گاو هرچه خوردني داشته خورده به ناچار به سراغ صاحب گاو رفت كه خسارت خودش را از او بگيرد. وقتي كه مطلب را به او گفت صاحب گاو جواب داد: «اشتباه كردي تو بايد پول گاو مرا بدهي» پيلهور گفت: «چرا من بايد پول گاو تو را بدهم؟»

صاحب گاو جواب داد: «براي اينكه تو لقمه گدايي به گاو من دادي و گاو كه نان گدايي و نان مفت خورد ديگر به درد كار نميخورد».

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۱۲ قبل از ظهر
ناخوش خر خورده

يك حكيمي بود كه پسرش از آب و گل درآمده بود و درسي خوانده بود و جناب حكيمباشي براي اينكه فوت و فن طبابت را به او ياد بدهد او را همراه خودش به عيادت مريضهايش ميبرد. يك روز كه جناب حكيمباشي بالاي سر يكي از بيمارها رفت پسرش ديد حال مريض از طبابت بابا بدتر شده و تب او بالا رفته و بستگان مريض هم خيلي پريشان هستند اما بابا خودش را از تنگ و تا ننداخته و مشغول و رفتن به مريض است.

البته پسر حكيم كه جوان بود و بيتجربه حساب دستش نبود و نميفهميد قضيه از چه قرار است و باباش چه خواهد كرد؟ اما حكيمباشي كاركشته كه بارها توي اين تنگناها گير كرده بود تكليف خودشو خوب ميدونست با طول و تفصيل و آب و تاب مريض را معاينه كرد و موقع معاينه كردن هم لفتش داد و بعد از معاينه اخمهاشو تو هم كرد و با اوقات تلخي و تغير گفت: «مگه من نگفتم مواظبش باشيد و نگذاريد ناپرهيزي كنه؟»

دور و بريهاي مريض كه منتظر چنين حرفي نبودند جا خوردند و هاج و واج به هم نگاه كردند و از ميان آنها يكيشون با من و من گفت: «نه خير ناپرهيزي نكرده، نگذاشتيم ناپرهيزي كنه» اما حكيمباشي با خاطرجمعي فراوان خيلي قرص و محكم جواب داد: «نه خير، حتماً ناپرهيزي كرده اگر ناپرهيزي نكرده بود با آن نسخه من تا حالا هم تبش بريده بود، هم حالش خوب شده بود»

توپ و تشر حكيمباشي كار خودش را كرد و يكي از كسان بيمار با لحني كه پشيماني و عذرخواهي ازش ميباريد گفت: «تقصير از ما شد كه روبهروي او خربزه پاره كرديم. او هم چشمش كه ديد دلش خواست، ديديم مريضه گناه داره، ما هم يك قاشق نازك بئش داديم».

پسر حكيم وقتي كه ديد همه با تعجب و تحسين به باباش نگاه ميكنند با غرور فراوان سراپاي پدرشو ورانداز كرد و باطناً خيلي خوشحال شد كه همچي پدري داره... اما از وقتي كه همراه پدرش به عيادت مريض ميرفت گرچه خيلي شگردها ازش ديده بود ولي اين يك چشمه را دفعه اول بود كه ميديد.

وقتي بابا و بچه برگشتند خونه، پسر حكيمباشي با اصرار و سماجت از باباش خواست تا اين راز مگو را بهش بگه. حكيمباشي هم بادي به بروت انداخت و گفت: «بچهجون انقده كه ميگم هرو ميريم عيادت مريض حواست را جمع كن براي همينه.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/b05122cd81c5cbc261ae84bcf3b7b691.jpg مگه نديدي وقتي كه داشتيم ميرفتيم تو خونه سطل زبالهشون پر بود از پوست خربوزه و پوست انار، هر وقت نسخه دادي و حال مريض خوب نشد به دور و بر رختخوابش، به اين ور و آن ور اتاق و حياط نگاه كن. اگه يه دونه اناري يا يه تكه پوست خربوزه افتاده بود بدان كه از اون به مريض هم دادند. هوش به خرج بده و به هوش خودت بگو مريض نا پرهيزي كرده».

مدتي از اين مقدمه گذشت و يك روز حكيم باشي زكام سخت شد و ده روزي توي خونه افتاد و حكيم باشي به اين خيال كه پسرش هم فوت و فن كار را ياد بگيره هم مريضهاش به سراغ حكيم ديگري نروند او را سر مريض فرستاد و تو محكمه نشوند.

از قضا يك روز اومدند دنبالش و بردنش به عيادت يك مريض، او هم نسخه داد و اومد. پس فرداش كه دوباره به عيارت مريض رفت ناخوش حالش بدتر شده بود پسر هم تمام آن ادا اطوارهاي بابا را درآورد و آخر سر بادي به گلو انداخت و گفت: «نگفتم نگذاريد ناپرهيزي كنه؟» يكي از بستگان ناخوش جواب داد: «ابداً... اصلاً... ما دست از پا خطا نكردهايم، شما هرچي گفتهايد ما همونها رو موبهمو انجام داديم»

پسر حكيمباشي با اوقات تلخي و بد لعابي ناشيونه فرياد زد: «نه خيز ناپرهيزي كرده... حتماً ناپرهيزي كرده نه خير همينه كه ميگم». خوشمزه اينكه هرچه بستگان بيمار بيشتر انكار ميكردند پسر حكيمباشي اصرارش بيشتر ميشد و از حرفش برنميگشت بهطوري كه سماجت و پافشاري او دور و بريهاي مريض را عاجز و ذله كرده بود. عاقبت هم دنباله اصرارش به اينجا رسيد كه فرياد زد: «نخير ناپرهيزي كرده و خر خورده!... نخير ناپرهيزي كرده و خر خورده كه اينجوري حالش بد شده» همين كه پسر حكيمباشي گفت خر خورده كه اينجوري حالش بد شده طاقت جمعيت طاق شد و بياختيار زدند زير خنده و آقازاده از خجالت غرق عرق شد و مثل گربه كتك خورده غيبش زد.

حكيمباشي وقتي فهميد آقازاده چه دسته گلي به آب داده دوبامبي زد توي سرش و پرسيد: «از كجا به فكر خر خوري مريض افتادي!؟» بيچاره خنگ بيهوش گفت: «وقتي از تو حياط رد شدم ديدم يه پالون خر كنج حياط گذاشتهاند. خيال كردم خر خورده...!!»

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۱۲ قبل از ظهر
ميهمان يك روز دو روز است

يك نفر در فصل زمستان به خانه يكي از خويشانش رفت. چند روز پياپي برف و باران ميآمد و ميهمان هم در آنجا مانده بود صاحبخانه كه توي برف و باران از دست ميهمان به تنگ آمده بود رو به ميهمان كرد و گفت: «هيچكس نديده شش روزه مهمون» ميهمان جواب داد: «مهمون چه كنه برفه و بارون» صاحبخانه گفت: «بيخ بيخ ديوار راه رفتن بود آسون».

Elysium
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۱۴ قبل از ظهر
از كوره در رفت


اين مثل سائره در مورد افرادي به كار مي رود كه سخت خشمگين شوند و حالتي غير ارادي و دور از عقل و منطق به آنها دست دهد. در چنين مواقعي چهره اشخاص پرچين و سرخگونه مي شود، رگهاي پيشاني و شقيقه ورم مي كند ، فريادهاي هولناك مي كشند و خلاصه اعمال و رفتاري جنون آميز از آنها سر مي زند اما ريشه و علت تسميه اين ضرب المثل :

براي گداختن آهن رسم و قاعده براي آن است كه درجه حرارت كوره آهنگري را تدريجأ بالا ميبرند تا آهن سرد به تدريج حرارت بگيرد و گداخته و مذاب گردد ، چه آهنها بعضأ اين خاصيت را دارند كه چنانچه غفلتأ در معرض حرارت شديد و چند صد درجه قرار گيرند، سخت گداخته مي شوند و با صداهاي مهيبي منفجر شده از كوره در مي روند، يعني به خارج پرتاب مي شوند .

افراد سريع التأثر و عصبي مزاج اگر در مقابل حوادث غير مترقبه قرار گيرند آتش خشم و غضبشان چنان زبانه مي كشد كه به مثابه همان آهن گداخته از كوره اعتدال خارج مي شوند و اعمالي غير منتظره از آنها سر مي زند كه پس از فروكش كردن اطفاي نايره غضب از كرده پشيمان مي شوند و اظهار ندامت مي كنند.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۶ قبل از ظهر
از ريش به سبيل پيوند مي كند




عبارت بالا ناظر بر اعمال عبث و بيهوده ايست كه نفعي بر آن مرتبط نباشد. في المثل كسي از دامن لباسش ببرد و بر دوش وصله كند.

اين گونه اعمال و اقدامات بي فايده به مثابه آن است كه كوتاهي سبيل را با درازي ريش جبران نمايند، يعني از ريش قيچي كنند و به سبيل پيوند دهند.

اكنون ببينيم ريشه اين ضرب المثل بسيار معقول و متداول از كجا آب مي خورد. كامران ميرزا نايب السلطنه در ميان فرزندان ناصر الدين شاه قاجار از همه بيشتر در نزد پدر مورد علاقه و محبت و به اصطلاح عزيز كرده بود. ايامي را كه ناصر الدين شاه از تهران خارج مي شد و به خارج از كشور عزيمت مي كرد، سمت نيابت سلطنت را بر عهده مي گرفت و به همين مناسبت به لقب نايب السلطنه ملقب و معروف گرديد. كامران ميرزا در حيات شاه بابا مدتها حاكم تهران بود و تعدادي نايب در اختيار داشت كه مأموران اجراي دار الحكومه بوده اند. اين نايب ها براي آنكه جلب توجه نايب السطنه را بكنند و زهر چشمي از مردم گرفته باشند، هر كدام خود را به شكل و قيافه مخصوصي در مي آوردند.

يكي از اين نايب هاي دار الحكومه شخصي به نام نايب غلام بود. كه با هيكل درشت و سينه فراخ وريش مشكي و انبوه و سبيل كلفتش در صف نايب هاي دارالحكومه بيش از ديگران جلب نظر مي كرد و او را نايب عنتري هم مي گفتند، زيرا روزگاري لوطي بود و عنتر ( ميمون) داشت . عيب و نقص بزرگي كه نايب غلام داشت اين بود كه يك تاي سبيل بيشتر نداشت و از اين كمبود سبيل هميشه رنج مي برد. روزي كامران ميرزا ضمن عبور از مقابل صف نايب هاي دار الحكومه وقتي كه چشمش به سبيل يكتايي نايب غلام افتاد بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« نايب غلام، يكتاي سبيلت را كجا گذاشتي؟» از اين كلام حضرت والا همه خنديدند و نايب غلام بي نهايت شرمنده و سر افكنده شد.

چون كمران ميرزا از آنجا دور شد نايب غلام درنگ و تأمل را جايز نديده خود را به آرايشگاهي كه آرايشگر و سلمانيش با او آشنا بود رسانيد و با تهديد از او خواست يك طرف سبيلش را كه اصلا مو نداشت فورأ پر كند تا بتواند هنگام بازگشت نايب السطنه مورد طعن و سخريه واقع نشود. هر چه سلماني اظهار عجز كرد كه چنين كاري آن هم در آن فرصت كوتاه مقدور و ميسر نيست و او نمي تواند سبيل مناسبي پيدا كند و به پشت لب نايب بچسباند . نايب غلام زير بار نرفت و شوشكه را از كمر كشيد و گفت :« يا يك تاي سبيل برايم تهيه كن يا شكمت را با اين شوشكه سفره خواهم كرد!»


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/ad2b705c0a97f9991439af6b9c0211cb.jpg سلماني بيچاره از ترس و وحشت به گريه افتاد و نمي دانست چه كند . زيرا او ريش تراش بود و تا كنون سابقه نداشت كه ريش و سبيل بچسباند! در اين موقع تدبيري به خاطر نايب غلام رسيد و به سلماني امر كرد مقداري از ريش او را قيچي كند و به سبيل بچسباند! سلماني دست به كار شد ولي در آن حالت ترس و لرز چگونه مي توانست از ريش بردارد و به سبيل وصله كند؟! دستش لرزيد و نايب غلام كه خيلي عجله داشت و مي خواست خود ش ر ا به صف نايب ها در موقع بازگشت نايب السلطنه برساند با غضب آميخته به خشم قيچي را از دست سلماني بيرون كشيده خود را به آيينه رسانيد و مقدار زيادي از ريشش را قيچي كرد و به سلماني داد.

سلماني براي آنكه از شرش راحت شود ريش قيچي شده را با دست پاچگي به محل خالي سبيل نايب غلام چسبانيد و او را به دارالحكومه روانه كرد. نايب غلام قيافه مضحكي پيدا كرده بود و هركس او را با آن ريخت مي ديد زير لب مي خنديد، زيرا اگر چه سبيل پيوندي پيدا كرده بود ولي يك طرف ريشش قيچي شده بود. در اين موقع صداي سم اسبهاي كالسكه شاهزاده كامران ميرزا به گوش رسيد. نايب ها و حضار دارالحكومه حسب المعمول به منظور احترام صف كشيدند و نايب ها با چماقهاي نقره اي به حالت خبردار ايستادند.

پيداست اين بار نايب غلام به خيال آنكه ديگر عيب و نقص ندارد بيش از همه سينه جلو مي داد تا سبيلهايش را حضرت والا ببيند و تعريف كند. چون نايب السلطنه به مقابل نايب غلام رسيد و نگاهش به ريش قيچي شده و سبيلهاي پيوندي نايب افتاد اين بار به شدت خنديد و گفت« نايب غلام، اين چه ريخت و شكل مضحكي است كه پيدا كرده اي؟ آن دفعه سبيل تو يكتا بود . اين دفعه ريش تو يكتا شده است؟» ميرزا احمد دلقك نايب السلطنه كه در آنجا حضور داشت تعظيمي كرد و گفت:« قربان، نايب غلام از ريش گرفته به سبيل پيوند كرده است !» صداي خنده نايب السلطنه و حضار بلند شد و اين واقعه مدتها نقل و نقل محافل تهران بود تا اينكه رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمد و مجازأ در موارد مشابه به كار مي رود.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۷ قبل از ظهر
از دماغ فيل افتاد


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/cbb3c34088e49fb3e7cbdf42579dc347.jpg اين مثل در مورد افرادي به كار مي رود كه از خود راضي باشند و عجب و تكبر بيش از حد و اندازه آنها ديگران را ناراحت كند . در چنين مواردي گفته مي شود:« مثل اينكه از دماغ فيل افتاده.»

در خلال مدت شش ماه كه كشتي نوح چون پر كاه بر روي امواج خروشان در حركت بود از سرگين و پليدي مردم و فضولات حيواناتي كه در كشتي بوده اند سطح و هواي كشتي ملوث و متعفن شد و ساكنان كشتي به ستوه آمده نزد نوح رفتند و« صورت واقعه را معروض گردانيدند. آن حضرت به در گاه كريم كارساز مناجات فرموده امر الهي صادر شد كه دست به پشت پيل فرودآورد.

چون به موجب فرمان عمل نمود خوك از پيل متولد گشته پليديها را خوردن گرفت و سفينه پاك گشت. آورده اند كه ابليس دست بر پشت خوك زده موشي از بيني خوك بيرون آمد و در كشتي خرابي بسيار مي كرد و نزديك بود كه كشتي را سوراخ نمايد. باري سبحانه و تعالي به بركت دست مبارك نوح كه به فرمان خدا وندي بر روي شير ماليد شير عطسه اي زد ه گربه از بيني شير بيرون آمد و زحمت موشان را مندفع ساخت.»

از آنجا كه فيل حيوان عظيم الجثه ايست و عظمت و هيبتش دل شير را مي لرزاند، لذا آنچه از دماغ فيل افتاده :« حتي اگر خوك مفلوك هم باشد» در مورد افراد خود خواه متكبر معجب مورد استناد و ضرب المثل قرار گرفته است.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ قبل از ظهر
از خجالت آب شد

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/d862761bfc9c0919724a1600f9c8f92f.jpg آدمي را وقتي خجلت و شرمساري دست دهد بدنش گرم مي شود و گونه هايش سرخي مي گيرد. خلاصه عرق شرمساري كه ناشي از شدت وحدت گرمي و حرارت است از مسامات بدنش جاري مي گردد. عبارت بالا گوياي آن مرتبه از شرمندگي و سر شكستگي است كه خجلت زده را ياراي سر بلند كردن نباشد و از فرط انفعال و سر افكندگي سر تا پا خيس عرق شود و زبانش بند آيد.

اما فعل آب شدن كه در اين عبارت به كار رفته ريشه تاريخي دارد و همان ريشه و واقعه تاريخي موجب گرديده كه به صورت ضرب المثل در آيد.

نقل است روزي مريدي از حيا و شرم مسئله اي از بايزيد بسطامي پرسيد شيخ جواب آن مسئله چنان موثر گفت كه درويش آب گشت و روي زمين روان شد. در اين موقع درويشي وارد شد و آبي زرد ديد . پرسيد:« يا شيخ، اين چيست؟» گفت:« يكي از در در آمد و سئوالي از حيا كرد من جواب دادم . طاقت نداشت چنين آب شد از شرم.» به قول علامه قزويني :« گفت اين بيچاره فلان كس است كه از خجالت آب شده است.» اين عبارت از آن تاريخ به صورت ضرب المثل در آمد و در مواردي كه بحث از شرم و آزرم به ميان آيد از آن استفاده و به آن استناد مي شود.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۱ قبل از ظهر
از ترس عقرب جراره به مار غاشيه پناه مي برد

مراد از ضرب المثل بالا كه غالبا اهل اطلاع و اصطلاح به كار مي بردند اين است كه آدمي گهگاه به چنان سختي و دشواري گرفتار مي شود كه رنج و مصيبت سهل و ساده تر از مصيبت اولي را فوزي عظيم مي داند و يا به قول شادروان امير قلي اميني:« از ترس بدتر به بد، و از ترس شرير تربه شرير پناه مي برد.» كه در اين مورد شاهد مثال زياد است و خواننده اين صفحه نظاير آنرا قطعأ شنيده و يا خود لمس كرده است:

لغت غاشيه اصولا به معني زين پوش اسب آمده چون از اسب سواري پياده شوند بر زين اسب مي پوشانند . و همچنين به معاني مطيع و فرمانبردار و درد بيماري شكم در لغتنامه ها نقل شده است ولي در عبارت مثلي بالا به استناد آيه شريفه« هل اتيك حديث الغاشيه» از سوره 88 قرآن مجيد، معاني آتش و آتش دوزخ و به عبارت اخري قيامت و رستاخيز از آن افاده مي شود و با اين تعريف و توصيف چنين نتيجه مي گيريم كه مراد از مار غاشيه همان مار قيامت و رستاخيز، يعني ماري است كه در جهنم به سر مي برد تا به فرمان خداي تعالي گناهكاران را عذاب دهد.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/9f227617f455d9a2fe1069f1ade0db78.jpg در جهنم يا دوزخ مراتب و در جاتي به تناسب شدت و ضعف جرم گناهكاران در نظر گرفته شده است كه آنرا هفت طبقه و بيشتر مي دانند، از قبيل: حجيم، جهنم،سقر، سعير، لظي، هاويه، خطمه، سكران، سجين و بالاخره ويل كه چاهي عميق و بي انتهاست و در قعر جهنم قرار دارد. به روايتي طبقه هفتم را تابوت ناميده اند كه در اين مورد چنين نقل شده است:

« ... از اوصاف جهنم پس از گرزهاي آتشين و شعله هاي مداوم آذر كه معصيت كاران پيوسته در آن مي سوزند و پس از خاكستر شدن دوباره زنده مي شوند يكي هم مراتب و درجات آن است كه به گناهكاران بزرگ اختصاص مي يابد. از جمله طبقه هفتمين - تابوت- جاي مخربين و بدعتگذاران است. « در آن عقربي به نام عقرب جراره و ماري به اسم مار غاشيه مي باشد كه تا هفتصد سر براي او معلوم كرده اند. اما با اين همه ، عقربهاي آن چنان اليم باشد كه جهنميان از زحمت آنها پناه به مار مي آورند...»
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/dae8cd7a276997ced9dab2f7b80f7b33.jpg

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۲ قبل از ظهر
از بيخ عرب شد


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/9947283896729bdac78cc3f0017ae4bc.jpg عبارت مثلي بالا در مواردي به كار مي رود كه مدعي در مقابل مدارك مثبت، دست از لجاج بر ندارد و بديهيات و واضحات را با كمال بي پروايي انكار كند . در اين گونه موارد از باب استشهاد و تمثيل گفته مي شود:« فلاني از بيخ عرب شد.» پيداست بزرگان و دانشمندان خراسان به مصداق« الناس علي دين ملوكهم» از امراي خويش پيروي كرده همه تازي آموختند و در زبان تازي تا آنجا پيش رفتند كه غالب آنان را ذواللسانين مي ناميدند.

اهالي خراسان چون بازار خط و زبان عربي تا اين پايه گرم و رايج ديدند به جهت علاقه و دلبستگي خويش به فرهنگ و ادب پارسي، هر ايراني را كه عربي مي نوشت و يا به عربي صحبت مي كرد از باب تعريض و كنايه مي گفتند« فلاني از بيخ عرب شد» يعني عرق و حميت و نژاد ايراني بودن را فراموش كرده و يكسره به دامان عرب آويخته.

در واقع چون ايرانيان در آن عصر و زمان حاضر به قبول نفوذ بيگانگان نبودند و در عين حال قدرت مبارزه و مخالفت علني با هيئت حاكمه را هم نداشته اند لذا حس مليت و وطن خواهي خويش را در عبارت مثلي بالا قالب گيري كرده آن را به رخ مجذوبان و مرعوبان عرب مي كشيدند. از آنجا كه عبارت از بيخ عرب شد مترجم بيان و احساسات قاطبه ايرانيان و طن دوست بود كه پس از چندي همه جا ورد زبان گرديد و رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد تا جايي كه در ايران امروز نيز با وجود آنكه به هيچ وجه مصداقي بر آن مترتب نيست مع هذا در موارد انكار بديهيات به آن استشهاد و تمثيل مي كنند.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۳ قبل از ظهر
شما هم شهر آباد كن نيستيد



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/a68442f034e7bd157d26b692c12b9f69.jpg دهي بود كه چند خانوار داشت از قضا آنها هم كوچ كردند به جاي ديگري رفتند و فقط يك خروس و يك سگ در ده جا ماندند روباهي آن طرفها بود كه ميخواست خروس را بگيرد، خروس چون از قضيه باخبر شد پيش سگ رفت و گفت: «روباه ميخواد منو بگيره و بخوره چكار كنم؟»

سگ گفت: «من در گوشهاي ميخوابم تو هم يك تكه فرش بينداز رو من خودتم روي او بخواب و طوري نشون بده كه لونهات همين جاست تا روباه خواست بياد ترو بخوره من بلند ميشم و اونو ميگيرم». مدتي كه از شب گذشت روباه دندان تيز كرد و به سراغ خروس آمد و تا خواست كه خروس را بگيرد سگ به او حمله كرد و دمش را از بيخ كند.

روباه وقتي دمش كنده شد و از حيلهاي كه به كارش كرده بودند خبردار شد رو كرد به خروس و گفت: «من با اين دم كنده ميرم ولي شما هم شهر آباد كن نيستين و اين ولايت با شما دو نفر آباد بشو نيس!»
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/a68442f034e7bd157d26b692c12b9f69.jpg

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۵ قبل از ظهر
از آسمان افتاد



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/14deff918ca16d83bd36472d7fe57eff.jpg اين مثل در مورد افرادي كه به قدرت و زورمندي خود مي بالند به كار مي رود. في المثل فلان گردن كلفت به اتكاي نفوذ و نقودش مالي را به زور تصرف كند و به هيچ وجه حاضر به خلع يد و استرداد ملك و مال مغصوبه نشود. عباراتي كه مي تواند معرف اخلاق و روحيات اين طبقه از مردم واقع شود اين جمله است كه در مورد اينها گفته مي شود: مثل اينكه آقا از آسمان افتاده! اين مثل مربوط به عصر و زمان قاجاريه است كه چند واقعه جالب و آموزنده آن را بر سر زبانها انداخته است:

محمد ابراهيم خان معمار باشي ملقب به وزير نظام كه مردي بسيار هوشيار و زيرك بود از طرف كامران ميرزا نايب السلطنه ( وزير جنگ ناصر الدين شاه) مدتي حكومت تهران را بر عهده داشت. در طول مدت حكومتش شهر تهران در نهايت نظم و آرامش بود. با مجازاتهاي سختي كه براي خاطيان و متخلفان وضع كرده بود هيچ كس ياراي دم زدن نداشت و تهرانيها از آرامش و آسايش كامل بر خوردار بوده اند. روزي يكي از اهالي تهران به وزير نظام شكايت كرد كه چون عازم زيارت مشهد بودم، خانه ام را براي حفاظت و نگهداري به فلان روضه خوان دادم .

اكنون كه با خانواده ام از مشهد مراجعت كردم مرا به خانه راه نمي دهد . حرفش اين است كه من متصرفم و تصرف قاطع ترين دليل مالكيت است . هر كس ادعايي دارد برود اثبات كند! وزير نظام بر صحت ادعاي شاكي يقين حاصل كرد و روضه خوان غاصب را احضار نمود تا اسناد و مدارك تملك را ارائه نمايد. غاصب شانه بالا انداخت و گفت« دليل و مدرك لازم ندارد، خانه مال من است زيرا متصرفم.»

حاكم گفت:« در تصرف تو بحثي نيست ، فقط مي خواهم بدانم كه چگونه آن را تصرف كردي؟» غاصب مورد بحث كه خيال مي كرد وزير نظام از صداي كلفت و اظهارات مقفي و مسجع و دليل تصرفش حساب مي برد با كمال بي پروايي جواب داد:« از آسمان افتادم توي خانه و متصرفم. از متصرف مدرك نمي خواهند.»

وزير نظام ديگر تأمل را جايز نديد و فرمان داد آن روحاني نما را همان جا به چوب بستند و آن قدر شلاق زدند تا از هوش رفت. آنگاه به ذيحق بودن مدعي حكم داد و به غاصب پس از آنكه به هوش آمد چنين گفت: « هيچ مي داني كه چرا به اين شدت مجازات شدي؟ خواستم به هوش باشي و بعد از اين هر وقت خواستي از آسمان بيفتي، به خانه خودت بيفتي نه خانه مردم! چرا بايد اينگونه افكار ، آن هم نزد امثال شما باشد؟»

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ قبل از ظهر
احساس بالاتر از دليل است


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/bff2ecaf4a266b696e6f69a60dd7d37d.jpg دليل و برهان هر قدر هم قاطع و مستدل باشد ، نمي تواند جاي احساس را بگيرد. هميشه دليل و بر هان دون احساس، و احساس بالاتر از دليل است. اين عبارت- البته در ميان اهل اصطلاح وعرفان-هنگامي مورد استفاده و استناد قرار مي گيرد كه متكلم در پيرامون رد و نقص مسا يل مسلم و بديهي اقامه دليل كند. يعني همان كاري را كه اهل جدل و سفسطه انجام مي دهند و هدفشان اقامه دليل است، نه قانع كردن مخاطب.

عبارت بالا از تاريخي ضرب المثل شد كه فيلسوف شرق و صاحب كتاب اسفار، ملاصدراي شيرازي با ذكر شاهدي بارز و آشكار به حقيقت احساس و رد دلايل سوفسطايي پرداخت، چه احساس فلسفه سوفسطايي بر اصل جدل و سفسطه و قلب حقايق از طريق اقامه دلايلي كه رد آن دلايل خالي از اشكال نيست استوار مي باشد.

مي گويند روزي ملاصدرا در كنار حوض پر آب مدرسه درس مي داد . غفلتأ فكري به خاطرش رسيد و رو به شاگردان كرد و گفت: « آيا كسي مي تواند ثابت كند آنچه در اين حوض است آب نيست؟» چند تن از طلاب زبر دست مدرسه با استفاده از فن جدل كه در منطق ارسطو شكل خاصي از قياس است و هدف عاجز كردن طرف مناظره يا مخاطب است نه قانع كردن او ، ثابت كردند كه در آن حوض مطلقأ آب وجود ندارد و از مايعات خالي است!

ملاصدرا با تبسمي رندانه مجددأ روي به طلاب كرد و گفت:« اكنون آيا كسي هست كه بتواند ثابت كند در اين حوض آب هست؟» يعني مقصود اين است كه ثابت كند حوض خالي نيست و آنچه در آن ديده مي شود آب است. شاگردان از سئوال مجدد استاد خود ملاصدرا در شگفت شده جواب دادند كه با آن صغري و كبري به اين نتيجه رسيديم كه در حوض آب نيست، حال نمي توان خلاف قضيه را ثابت كرد و گفت كه در اين حوض آب هست... فيلسوف شرق چون همه را ساكت ديد سرش را بلند كرد و گفت:

« ولي من با يك وسيله و عاملي قويتر از دلايل شما ثابت مي كنم كه در اين حوض آب وجود دارد.» آن گاه در مقابل چشمان حيرت زده طلاب كف دو دست را به زير آب حوض فرو برد و چند تا مشت آب برداشته به سر و صورت آنها پاشيد . همگي براي آنكه خيس نشوند از كنار حوض دور شدند . فيلسوف عاليقدر ايران تبسمي بر لب آورد و گفت« همين احساس شما درخيس شدن بالاتر از دليل است... »

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۷ قبل از ظهر
آنكه شتر را به پشت بام برد خودش بايد پايين بياورد


اگر چه عبارت مثلي بالا به همين صورت بر سر زبانهاست ولي با توجه به جرياني كه روي داده فكر مي كنم به اين صورت بايد تغيير داده شود آنكه الاغ را به پشت بام برد خودش بايد پايين بياورد و شايد همين واقعه موجب شده باشد كه عبارت بالا جزء امثله سائره در آيد.

در اوايل سلسله قاجاريه يك نفر پهلوان كشتي از شهر اسلامبول به ايران آمد و در منطقه آذربايجان با هر پهلوان ايراني كه كشتي گرفت همه را مغلوب كرد. در شهر تهران هم مبارز و هماوردي برايش باقي نمانده بود وقصد مراجعت به خاك عثماني- تركيه امروز- را داشت كه به وي خبر دادند در شهر يزد پهلوان نامداري به نام پهلوان عسگر- اصغر- زندگي مي كند كه تا كنون كسي نتوانسته پشت او را به خاك رساند.

پهلوان اسلامبولي با خود انديشيد كه اگر پشت اين پهلوان را به خاك نرساند دور از جوانمردي است كه در عالم پهلواني ادعاي قهرماني كند. پس درنگ و تامل را جايز نديده راه يزد را در پيش گرفت تا هم ديداري از بلاد مركزي ايران كرده، ره آورد سفر ايران را تكميل نمايد و هم با پهلوان يزدي كه صيت شهرتش همه جا را فرا گرفته دست و پنجه اي نرم كرده باشد.

خلاصه بار سفر بست و پس از چند روز طي مراحل وارد يزد شد و در حضور جمعي كثير از معاريف و جوانان و ورزشكاران با پهلوان عسگر كشتي گرفت. اين كشتي كه در آخر به گلاويزي كشيده بود، سرانجام به فتح و غلبه پهلوان عسگر يزدي منتهي گرديد و پهلوان اسلامبولي به وطن مالوفش بازگشت.

پدر پهلوان عسگر كه انتظار چنين فتح و فيروزي را نداشت و هرگز تصور نمي كرد كه قدرت و توانايي فرزند برومندش تا به اين پايه باشد از فرط سرور و خوشحالي مقرر كرد كه بقال سرگذر هر روز مقدار كافي شكر سفيد در اختيار فرزندش بگذارد تا شربت كند و به منظور رفع خستگي و ازياد قدرت بنوشد. زيرا سابقا معمول بود و اخيرا تجارب علمي هم نشان داده است كه قهرمانان ورزشي با مصرف كردن شكر به مقدار قابل توجهي انرژي و قدرت بيشتر كسب كنند و با زحمت كمتري پيروز شوند.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/97b6c525b8ad53c164ae7e53025442d3.jpg باري، دستور پدر تا مدت چند ماه ادامه داشت و كار پهلوان يزدي اين بود كه همه روزه به سراغ بقال سر گذر برود و مقرري شكر را اخذ نمايد. چون چندي بدين منوال گذشت، روزي بقال سر گذر از دادن شكر امتناع كرد و در مقابل اصرار و پافشاري پهلوان عسگر اظهار داشت كه پدرش جيره او را قطع كرده و ديگر حاضر نيست بيش از اين پول شكر بدهد. پهلوان عسگر پيش پدر رفت تا او را از اين تصميم باز دارد ولي هر چه بيشتر اصرار و الحاح كرد كمتر نتيجه گرفت. در اين موقع فكر بكري به خاطرش رسيد و شب هنگام كه تمامي اهل خانه در خواب خوش غنوده بودند، به طويله رفت و الاغ مركوب پدرش را بيرون كشيد.

سپس نردباني از پاي طويله به پشت بام خانه گذاشته الاغ را بر دوش گرفت و با قدرت و نيروي شگرف خود به پشت بام برده و افسارش را در گوشه اي ميخكوب نمود. بامدادان كه اهل خانه بيدار شدند. طويله را خالي و الاغ را بر پشت بام ديدند. پدر پهلوان عسگر چون به جريان قضيه واقف شد در مقام چاره جويي بر آمد و مقصودش اين بود كه الاغ را به هر وسيله اي كه ممكن باشد بدون كمك و ياري فرزند پهلوانش پايين بياورد. پس چند تن پهلوان نيرومند را به خانه آورد و از آنها استمداد نمود . پهلوانان موصوف هر قدر فعاليت كردند نتوانستند الاغ را از آن بام رفيع به زير آورند، زيرا تنها راه چاره و علاج اين بود كه الاغ را بر دوش گيرند و پله پله از نرده بان پائين آيند، در حالي كه انجام چنين كاري از عهده آنها خارج بود. هيچ كدام چنان نيروي شگرفي نداشتند كه چنين كار خطيري را انجام دهند.

پس با نهايت ياس و شرمندگي به پدر پهلوان عسگر اطلاع دادند كه اين كار را از ناحيه هيچ كس در يزد ساخته نيست و آنكه الاغ را به پشت بام برد خودش بايد پايين بياورد . پدر پهلوان عسگر يزدي چون بار ديگر به نيروي خارق العاده فرزند سطبر بازويش واقف گرديد او را مورد نوازش قرار داد و مقرري شكر را دوباره برقرار كرد.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۸ قبل از ظهر
آنچه كه عيان است چه حاجت به بيان است

چون مطلبي آنقدر واضح و روشن باشد كه احتياج به تعبير و تفسير نداشته باشد، به مصراع بالا استناد جسته ارسال مثل مي كنند.

اين مصراع از شعر زير است كه ناظم آن را نگارنده نشناخت:

پرسي كه تمناي تو از لعل لبم چيست

آنجا كه عيانست چه حاجت به بيانست

طبسي حائري در كشكولش آن را به اين صورت هم نقل كرده است:

خواهم كه بنالم زغم هجر تو گويم

آنجا كه عيانست چه حاجت به بيانست

ولي چون بنيانگذار سلسله گوركاني هند مصراع بالا را در يكي از وقايع تاريخي تضمين كرده و بدان جهت به صورت ضربالمثل در آمده است، به شرح واقعه مي پردازيم:

ظهير الدين محمد بابر هنگامي كه پس از فوت پدر در ولايت فرغانه حكومت مي كرد و شهر انديجان را به جاي تاشكند پايتخت خويش قرار داد ، در مسند حكمراني دورقيب سر سخت داشت كه يكي عمويش امير احمد حاكم سمر قند و ديگري داييش محمود حاكم جنوب فرغانه بود . بابر به توصيه مادربزرگش ايران از يكي از رؤسا طوايف تاجيك به نام يعقوب استمداد كرد. يعقوب ابتدا به جنگ محمود رفت و او را به سختي شكست داد و سپس امير احمد را هنگام محاصره انديجان دستگير كرد. بابر كه آن موقع در مضيقه مالي بود، خزانه امير احمد در سمرقند را كه دو كرور دينار زر بود به تصرف آورد و آن پول در آغاز سلطنت بابر در پيشرفت كارهايش خيلي موثر افتاد. بابر با وجود آنكه در آن زمان بيش از سيزده سال نداشت شعر مي گفت و با وجود خردسالي ، خوب هم شعر مي گفت. اين شعر را هنگام مبارزه با عمويش امير احمد سروده است:

باببر ستيزه مكن اي احمد احرار

چالاكي و فرزانگي ببر عيانست

گردير بپايي و نصيحت نكني گوش

آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانست

مصراع اخير به احتمال قريب به يقين پس از واقعه تاريخي مزبور كه به وسيله بابر در دو بيتي بالا تضمين شده است ، به صورت ضرب المثل در آمده در النسه و افواه عمومي مصطلح گرديده است.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۸ قبل از ظهر
آمدند و كندند و سوختند و كشتند و بردند و رفتند

چون قتل و نهيب و خرابي و يغما گري حديي پيدا نكند و نائره خوي درندگي و سبعيت همه كس و همه چيز را به سوي نيستي سوق دهد در چنين حالي، جواب كساني كه جوياي حال و ستفسرا احوال شوند، عبارت بالا خواهد بود.

در بيان مقصود وجوزتر از اين عبارت در فارسي نداريم، چه در اين عبارت تمام معني و مفاهيم جنايت و بيدادگري گنجانده شده است و چون با ايجاز لفظ، اعجاز معني كرده؛ رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمده است.

چنگيز خان سر دودمان مغول كه در خونريزي و تر كتازي روي همه سفاكان و جنايتكاران روزگار را سفيد كرده بود ، بعد از عبور از شط سيحون و تصرف دو حصار زرنوق و نور در غره ذي الحجه سال 616 هجري به نزديكي دروازه بخارا رسيد و شهر را در محاصره گرفت. پس از سه روز سپاهيان محصور به فرماندهي اينانج خان، از شهر بيرون آمده به مغولان حمله بردند ولي كاري از پيش نرفت و لشكر جرار مغول آن جماعت را به سختي منهزم كردند. به قسمي كه فقط اينانج خان موفق شد از طريق آمودريا بگريزد و جان بدر برد.

اهالي بخارا چون در خود تاب مقاومت نديدند، اظطرارأ زنهار خواستند و دروازه هاي شهر را بر روي قشون چنگيز گشودند و مغولان در تاريخ چهارم ذي الحجه به آن شهر عظيم و آباد ريختند.

خلاصه در نتيجه استيلاي مغول، شهري كه چشم وچراغ تمام ماوراء النهر ومأمن ومكمن اجتماع فضلا و دانشمندان بود ، آن چنان ويران گرديد كه فراريان معدود اين شهر جز جامه اي كه بر تن داشتند چيزي ديگر نتوانستند با خود برند. يكي از بخاراييان كه پس از آن واقعه جان سالم به در برده به خراسان گريخته بود چون حال بخارا را از او پرسيدند جواب داد:« آمدند و كندند و سوختند و كشتند و بردند و رفتند.» جماعت زيركان كه اين تقرير شنيدند اتفاق كردند كه در پارسي موجز تر از اين سخن نتواند بود و هر چه درين جزو مسطور گشت خلاصه وذنابه آن ، اين دو سه كلمه است كه اين شخص تقرير كردست و قطعا به همين ملاحظه صورت ضرب المثل يافته است.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ قبل از ظهر
آفتابي شد

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/ea53ff3783562febabc5924530f6441c.jpg هر گاه كسي پس از از دير زماني از خانه يا محل اختفا بيرون آيد و خود را نشان دهد، اصطلاحأ مي گويند فلاني آفتابي شد. بحث بر سر آفتابي شدن است كه بايد ديد ريشه آن از كجا آب مي خورد و چه ارتباطي با علني و آشكار شدن افراد دارد.

خشكي و كم آبي از يك طرف و وضع كوهستاني، به خصوص شيب مناسب اغلب اراضي فلات ايران از طرف ديگر ، موجب گرديد كه حفر قنوات و استفاده از آبهاي زير زميني از قديمي ترين ايام تاريخي مورد توجه خاص ايرانيان قرار گيرد.

آفتابي شدن از اصطلاحات قنايي است و آنجا كه آب قنات به مظهر سطح زمين مي رسد و گفته مي شود آفتابي شد يعني آب قنات از تاريكي خارج شده به آفتاب و روشنايي رسيده است. اين عبارت بعدها مجازأ در مورد افرادي كه پس از مدتها از اختفا و انزوا خارج مي شوند به كار برده شده است.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۰۱ قبل از ظهر
آبشان از يك جوي نمي رود

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/9eb26a3206bb3bf6d61e5954eb119343.jpg هر گاه بين دو يا چند نفر در امري از امور توافق و سازگاري وجود نداشته باشد، به عبارت بالا استناد و استشهاد مي كنند. در اين عبارت مثلي به جاي نمي رود گاهي فعل نمي گذرد هم به كار مي رود، كه در هر دو صورت معني و مفهوم واحد دارد.

اما ريشه اين ضرب المثل: سابقا كه شهرها لوله كشي نشده بود سكنه هر شهر براي تامين آب مورد احتياج خود از آب رودخانه يا چشمه و قنات، كه غالبا در جويهاي سرباز جاري بود استفاده مي كردند . به اين ترتيب كه اول هر ماه ، يا هفته اي يك بار- بسته به قلت يا وفور آب- حوضها و آب انبارها را با آب جوي كوچه پر مي كردند و از آن براي شربت و شستشو و نظافت استفاده مي كردند.

طبيعي است در يك محله كه دها خانه دارد و همه بخواهند از آب يك جوي در دل شب استفاده كنند، چنانچه بين افراد خانواده ها سازگاري وجود نداشته باشد ، هر كس مي خواهد زودتر آب بگيرد . همين عجله و شتاب زدگي و عدم رعايت تقدم و تأخر موجب مشاجره و منازعه خواهد شد. شبهاي آب نوبتي در محله هاي تهران واقعأ تماشايي بود. زن و مرد و پيرو جوان از خانه ها بيرون مي آمدند و چنان قشقرقي به راه مي انداختند كه هيچكس نمي توانست تا صبح بخوابد.

شادروان عبد الله مستوفي مي نويسد:« من كمتر ديده ام كه دو نفر كه از يك جوي آب مي برند از همديگر راضي باشند و اكثر بين دو شريك شكراب مي شود. »

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ قبل از ظهر
آب حيات نوشيد

درباره كساني كه عمر طولاني كنند و روزگاري دراز در اين جهان بسر برند ، از باب تمثيل يا مطايبه مي گويند فلاني آب حيات نوشيده . ولي اين عبارت مثلي بيشتر در رابطه با بزرگان و دانشمندان و خدمتگزاران عالم بشريت و انسانيت كه نام نيك از خود به يادگار گذاشته. زنده جاويد مانده اند. به كا مي رود. اين ضرب المثل به صور و اشكال آب حيوان و آب بقا و آب خضر و آب زندگاني و آب اسكندر نيز به كار رفته، شعرا و نويسندگان هر يك به شكلي در آثار خويش آورده اند.

اكنون ببينيم اين آب حيات چيست و از كجا سرچشمه گرفته است. اسكندر مقدوني پس از فتح سغد و خوارزم از يكي از معمرترين قوم شنيد كه در قسمت شمال آبگيري است كه خورشيد در آنجا فرو مي رود و پس از آن سراسر گيتي در تاريكي است. در آن تاريكي چشمه اي است كه به آن آب حيوان گويند، چون تن در آن بشويند گناهان بريزد و هر كس از آن بخورد نمي ميرد. اسكندر پس از شنيدن اين سخن با سپاهيانش جانب شمال را در پيش گرفت و به زمين همواري رسيد كه ميانشان دره و نهر آبي وجود داشت. به فرمانش پلي بر روي دره بستند و از روي آن عبور كردند .

پس از چند روز به سرزميني رسيدند كه خورشيد بر آن نمي تابيد و در تاريكي مظلم فرو رفته بود . اسكندر تمام بنه و اسباب و همراهان را در ابتداي ظلمات بر جاي گذاشت و با چهل نفر مصاحب و صد نفر سردار جوان و يكهزارو دويست نفر سربارز ورزيده خورشيد چهل روزه بر گرفت و داخل ظلمات شد. پس از آن طي مسافتي ، ظلمت و تاريكي هوا و سختي و دشواري راه اسكندر و همراهان را از پيشروي باز داشت، به قسمي كه هر قدر به چپ و راست مي رفتند راه را نمي يافتند. اسكندر تعداد همراهان را به يكصد و شصت نفر تقليل داد.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/bd82afe542c7bbc69c8fbd7b6e97970d.jpg باري اسكندر و همراهان هجده روز تمام در ظلمت و تاريكي روي ريگهاي بيابان پيش رفتند تا به كنار چشمه اي رسيدند كه هواي معطر و دلپذير داشت و آبش مانند برق مي جهيد . اسكندر احساس گرسنگي كرد و به آشپزش اندر ياس دستور داد غذايي طبخ كند . آندرياس يك عدد ماهي از ماهيهاي خشك را كه همراه آورده بود، براي شستن در چشمه فرو برد. اتفاقا ماهي زنده شد و از دست آندرياس سريد در آب چشمه فرو رفت. آندرياس آن اتفاق شگفت را به هيچكس نگفت و كفي از آن آب بنوشيد و مقداري با خود برداشت و غذاي ديگري براي اسكندر طبخ كرد . قبل از آنكه از ظلمات خارج شوند ، اسكندر به كليه همراهان فرمان داد ضمن حركت آنچه از سنگ و چوب يا هر چيز ديگري كه در راه بيابند با خود بردارند. معدودي از همراهان به فرمان اسكندر اطاعت كردند ، ولي اكثريت همراهان كه از رنج و خستگي راه به جان آمده بودند اسكندر را ديوانه پنداشته با دست خالي از ظلمات خارج شدند .

به روايت ديگر اسكندر به همراهان گفت:« هر كس از اين سنگها بردارد و هر كس بر ندارد بالسويه پشيمان خواهد شد .» عده اي از آنها سنگ را بر داشتند و در خورجين اسب خود ريختند ولي عده اي اصلا بر نداشتند . چون به روشنايي آفتاب رسيدند معلوم شد كه تمام آن سنگها از احجار كريمه يعني مرواريد و زمرد و جواهر بوده و همانطوري كه اسكندر گفته بود آنهايي كه بر نداشتند از ندامت و پشيماني لب به دندان گزيده و كساني كه بر داشته بودند افسوس خوردند كه چرا بيشتر بر نداشتند .

دير زماني نگذشت كه راز آندرياس فاش شد و به ناچار جريان چشمه حيوان و زنده شدن ماهي خشك را به اسكندر گفت. اسكندر از اين پيش آمد سخت بر آشفت و آندرياس را مورد عتاب قرار داد كه چرا به موقع وي را آگاه نكرد تا از آن آب حيات بنوشد و زندگي جاودانه يابد، اما چه سود كه كار از كار گذشته راه بازگشت نداشت. تنها كاري كه براي اطفاي نايره غضب خويش توانست بكند اين بود كه فرمان داد سنگ بزرگي به گردن آندرياس بستند و او را در دريا انداختند تا حيات ابدي را كه بر اثر نوشيدن به دست آورده بود با سختي و دشواري سپري كند و هيچ لذتي از زندگي جاودانه نصيبش نگردد .

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۰۴ قبل از ظهر
آب پاكي روي دستش ريخت


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/acb186050be959ddfcdb7c406e1e48b5.jpg هرگاه كسي به اميد موفقيت و انجام مقصود مدتها تلاش و فعاليت كند ولي با صراحت و قاطعيت پاسخ منفي بشنود و دست رد بر سينه اش گذارند و بالمره او را از كار نا اميد كنند، براي بيان حالش به ضرب المثل بالا استناد جسته مي گويند « بيچاره اين همه زحمت كشيد ولي بالاخره آب پاكي روي دستش ريختند.»

آب پاكي همانطوري كه در اصطلاح شرعي آب آخرين است كه شيء ناپاك را به كلي پاك مي كند، در عرف اصطلاح عامه كنايه از حرف آخرين است كه از طرف مخاطب در پاسخ متكلم و متقاضي گفته مي شود و تكليفش را در عدم اجابت مسئول يكسره و روشن مي كند .

تنها تفاوت و اختلافي كه وجود دارد اين است كه در فقه اسلامي عبارت آب پاكي فقط در مورد مثبت، كه همان نظافت و پاكيزگي است به كار مي رود ولي در معاني و مفاهيم استعاره اي ناظر بر نفي و رد جواب منفي است كه پس از شنيدن اين حرف آخرين به كلي مايوس و نا اميد شده ديگر به هيچ وجه در مقام تعقيب تقاضايش بر نمي آيد.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۰۵ قبل از ظهر
صد رحمت به كفن دزد اولي

مردي بود كه از راه دزديدن كفن مردگان و فروختن آنها امرار معاش ميكرد و هركس كه ميمرد او شبش ميرفت قبرش را ميشكافت و كفنش را ميدزديد. اين مرد روزي حس كرد كه تمام عمرش گذشته و پايش لب گور است. پسرش را كه تنها فرزندش بود صدا زد و گفت: «پسرجان من در تمام عمرم كاري كردم كه لعن و طعن همه را به خودم خريدم. هيچكس در اين دنيا نيست كه بعد از مردنم ذكر خيري از من بكند. از تو ميخواهم كاري كني كه مثل من وقتي پير شدي از كارهايت پشيمان نشوي و همه ذكر خير تو را بر زبان داشته باشند».

پسر گفت: «پدر! من كاري خواهم كرد كه مردم پدر بيامرزي براي تو هم كه پدرم هستي بدهند». پدر گفت: «نه، ديگر هيچكس پدر بيامرزي براي من نميفرستد» پسر گفت: «گفتم كه كاري ميكنم تا همه مردم يك صدا ذكر خيرت را بگويند و بگويند خدا پدرت را بيامرزد». از اين موضوع چندي گذشت. مرد كفن دزد مرد. مردم او را خاك كردند و رفتند. پسرش شب آمد و كفن او را از تنش درآورد و جسدش را هم بيرون كشيد و ايستاده توي قبر نگهداشت. فرداي آن روز كه مردم براي خواندن فاتحه به قبرستان آمدند و اين وضع را ديدند گفتند: «خدا پدر كفن دزد اولي را بيامرزد. اگر كفن را ميدزديد مرده مردم را از قبر بيرون نميانداخت».

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ قبل از ظهر
اندرين صندوق جز لعنت نبود

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/96d679bfc22161149b9fe880ae485816.jpg مصراع بالا از مولانا مولوي بلخي است كه چون در ميان افراد وجماعات بشري مصاديق زيادي پيدا مي كند لذا به صورت ضرب المثل در آمده است. في المثل وقتي انسان رنج فراوان مي برد و به دفينه يا صندوقچه اي دست مي يابد از كثرت ذوق و شعف سر از پا نشناخته براي زندگاني آينده خود نقشه ها مي كشد ولي همين كه صندوق را باز مي كند جز يك مشت خاكستر و قراضه چيزي نمي بيند.

اينجاست كه كفرش بالا آمده به زمين و زمان لعنت مي فرستد و در مقابل كنجكاوي ديگران كه از محتواي صندوق سئوال مي كنند جواب مي دهد:

اندرين صندوق جز لعنت نبود.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
امروز كار خانه با فضه است
هرگاه كسي گاه گاه كاري غير از وظيفه خود را بر عهده گيرد يا كاري به تساوي اشتراك بين دو يا چند نفر انجام پذيرد، هر يك از افراد كه نوبت انجام كار به وي رسد در پاسخ افراد از باب شوخي و مطايبه مي گويد:« امروز كارخانه با فضه است.» يعني امروز تمشيت امور خانه بر عهده وي قرار دارد.

چون حضرت فاطمه زهرا (ع) به سن بلوغ رسيدپدر بزرگوارش حضرت رسول اكرم (ص) در سال اول هجرت او را در ميان همه خواستگاران صاحب عنوان و ثروت با پسر عم بزرگوارش حضرت علي بن ابي طالب (ع) تزويج كرد كه از مال دنيا فقط يك شمشير و يك دست زره و يك نفر شتر آبكش داشت.

مدت يك سال علي (ع) و فاطمه(ع) در امور خانه به تساوي كار مي كردند. به اين ترتيب كه تهيه و تدارك خوراك وپوشاك وحمل آب مشروب و نظافت خانه به عهده بزرگترين رادمرد اسلام و جهان يعني حضرت علي (ع) بود و آرد كردن گندم وجو و خمير كردن نان و پختن را دردانه رسول اكرم (ص) انجام مي داد ولي از موقعي كه فاطمه (ع) داراي فرزند شد پرورش و پرستاري كودك مانع از آن بود كه به تمشيت امور منزل و وظايف محموله در امر خانه داري بپردازد. مخصوصا كه دستهاي حضرت فاطمه (ع) بر اثر گردانيدن دستاس پر از آبله شده بود و ديگر نمي توانست كار بكند، پس با اجازه همسرش به خدمت پدر رفت و چاره جويي كرد. مير خواند مي نويسد:

« مصطفي(ص) فرمود كه من شما را چيزي تعليم كنم كه به از خادم باشد.بايد كه به هنگام در آمدن به جامه خواب سي و چهار بار الله اكبر و سي و سه نوبت الحمدالله و سي و سه نوبت سبحان الله بگوييد كه شما را بهتر بود از خدمتكار.» حضرت فاطمه زهرا (ع) به دستور پدر ارجمندش چندي بدين منوال عمل كرد تا خدمتكار سياهي به نام فضه برايش پيدا شد و بار سنگين زندگي بر دخت ناز پرورده رسول اكرم سبك گرديد.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/13dd2376b3a6d0fc80ee1d6e5c9f9f3c.jpg در غالب خانه ها معمول است كه كدبانو دستور مي دهد و خدمتكاران كليه كارهاي خانه را انجام دهد، ولي حضرت صديقه طاهره (ع) چنين نكرد زيرا مي دانست كه خدمتكار هم انسان است ، قلب و اعصاب دارد، از كار زياد رنج مي برد وخسته مي شود. رضايت و خشنودي خدا و رسول(ص) در اين است كه با بانوي خانه شريك كار و زندگي در امور خانه داري باشد، به همين جهت تا زنده بود و توانايي كار داشت امور خانه را با فضه به تناوب انجام مي داد يعني يك روز خودش كار مي كرد و فضه به استراحت مي پرداخت ، روز ديگر امور خانه را بر عهده فضه مي گذاشت و خود عبادت و استراحت مي كرد.

خلاصه اين كار پسنديده و عمل وجداني دختر رسول اكرم(ص) در آن عصر و زماني كه براي تنوگر و خدمتكار ارج و مقداري قايل نبودند تا آن اندازه جلب توجه كرد كه به عنوان درس اخلاق و تربيت، در زبان فارسي و عربي معمول گرديد.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۱ قبل از ظهر
امامزاده ي است با هم ساختيم


اين مثل در موردي به كار مي رود كه دو يا چند نفر در انجام امري با يكديگر تباني كنند، ولي هنگام بهره برداري يكي از شركا تجاهل كند و در مقام آن برآيد كه همان نقشه وتدبير را نسبت به رفيق يا رفيقان هم پيمانش اعمال نمايد. اينجاست كه ضرب المثل بالا مورد استفاده و اصطلاح قرار مي گيرد، تا رفيق و شريك ومخاطب نيت بر باطل نكند و حرمت و پيمان وايفاي به عهده را ملحوظ ومنظور دارد.

ريشه اين ضرب المثل از داستاني است كه با سوء استفاده از صفاي باطن و معتقدات مذهبي مردمان ساده لوح وبي غل و غش موجود است. در ادوار گذشته چند نفر صياد تصميم گرفتند ممر معاشي از رهگذار خدعه وتزوير به دست آورند و به آن وسيله زندگاني بي دغدغه و مرفهي براي خود تحصيل وتأمين نمايند، پس از مدتها تفكر و انديشه، لوحي تهيه كرده نام يكي از فرزندان ائمه اطهار(ع) را بر آن نقر كردند و آن لوح مجعول را در محل مناسبي نزديك معبر عمومي روستائيان پاكدل در خاك كردند .

آن گاه مجتمعأ بر آن مزار دروغين گرد آمدند و زانوي غم در بغل گرفتند به ياد بدبختي هاي خود در زندگي، به خاطر امامزاده خود ساخته، گريه را سر دادند و به قول معروف حالا گريه نكن كي بكن! چون عابرين ساده لوح به تدريج در آنجا جمع شدند و جمعيت قابل توجهي را تشكيل دادند شيادان با شرح خوابهاي عجيب و غريب با آنان فهماندند كه هاتف سبز پوشي ! در عالم رويا آنها را به اين مشهد مقدس و مكان شريف! هدايت فرموده و از لوح مباركي كه در دل اين خاك مدفون است بشارت داده است .

روستاييان پاك طينت فريب نيرنگ و تدليس آنها را خورده به كاوش زمين پرداختند تا لوح به دست آمد و دعوي آنها ثابت گرديد. ديگر شك و ترديدي باقي نمي ماند كه اين چند نفر مردان خدا هستند و فضيلت و صلاحيت آنها ايجاب مي كند كه توليت و خدمت مزار را خود بر عهده گيرند. طبيعي است چون اين خبر به اطراف و اكناف رسيد و موضوع كشف وپيدايش امامزاده جديد دهان به دهان گشت ، هر كس در هر جا بود با هر چه كه از نذر و صدقه توانست بردارد به سوي مزار مكشوفه روان گرديد.

خلاصه كار وبار اين امامزاده! دير زماني نگذشت كه بازار مزارات اطراف را كاسد كرد و هر قسم و سوگند بزرگ وحتي الاجرا بر آن مزار شريف! وبقيه منيف! بوده است . زايران ومسافران از سر وكول يكديگر براي زيارتش بالا ميرفتند. اين روال ورويه سالها ادامه داشته وشيادان بي انصاف به جمع كردن مال و مكيدن خون روستاييان و كشاورزان بي سواد پاكدل متعصب مشغول بودند.

از آنجا كه گفته اند نيزه در انبان نمي ماند قضا را روزي يكي از شيادان از همكار و دستيار خويش مالي بدزديد. صاحب مال به حدس وقياس بر او ظنين گرديد و طلب مال كرد. شياد مذكور منكر سرقت شد وحتي حاضر گرديد براي اثبات بي گناهيش در آ ن مزار شريف ! و بقعه منيف! سوگند بخور كه مالش ندزديده است. صاحب مال چون وقاحت و بيشرمي شريكش را تا اين اندازه ديد بي اختيار و بر خلاف مصلحت خويش در ملا عام و با حضور كساني كه براي زيارت آمده بودند فرياد زد:« اي بيشرم، كدام سوگند؟ كدام مزار شريف؟ اين امامزاده ايست كه با هم ساختيم و با آن كلاه سر ديگران مي گذاريم نه آنكه بتواني كلاه سر من بگذاري!»

گفتن همان بود و فاش شدن اسرارشان همان .

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۲ قبل از ظهر
الكي


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/10b3d770c37465b8c56af9c0de7c6d71.jpg كارهاي بدون مطالعه و نقشه و اعمال ظاهري را كه حقيقتي نداشته باشد الكي گويند. اين اصطلاح در رابطه با دروغ و دروغگويي هم به كار برده مي شود وبه طور كلي هر چه كه واقعيت نداشته باشد ومتكلم يا عامل عمل تظاهربه حقيقت و راستي كند در اصطلاح عاميانه گفته مي شود:« الكي ميگويد» يا به عبارت ديگر :« كارهايش الكي است.»

الك را به گفته علامه دهخدا موبيز وتنگ بيز و پرويزن وآردبيز هم ميگويند. الك از سيمهاي باريك بافته ميشود- مانند غربال- ولي سوراخهاي آن كوچك تر است. به همين جهت هر چيز را كه از آن بگذرانند بيخته آن بسيار نرم است. در بعضي مناطق الك مويي هم معمول است كه از موي يال يا دم اسب مي بافند. سابقا كه الك سيمي معمول نبوده ويا در مناطق كه الك سيمي نداشته اند ؛ پارچه هاي بسيار نازك پنبه اي را مانند الك سيمي به چوب وصل مي كردند وآرد وساير چيزهاي نرم را به منظور بيختن از آن عبور ميدادند.

شادروان عبدالله مستوفي راجع به علت تسميه الكي چنين مي نويسد :« پارچه پنبه اي، البته نه حاجب ماورا بود ونه دوام وقوامي داشت. به همين مناسبت پارچه هاي نازك بي دوام را هم الكي مي گفتند. كم كم معني مجازي الكي را منبسط كرده امروز در اصطلاح عاميانه اين توصيف را به كليه چيزهاي بي دوام و بي ثبات و بي ترتيب وبي تناسب و بي موقع و حتي اخبار بي اصل هم مي دهند.»

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۳ قبل از ظهر
سر و گوش آب دادن

عبارت بالا اصطلاحي است كه در ميان طبقات از وضيع و شريف رايج و معمول است و هر گاه كه پاي تجسس و تحصيل اطلاع از امري پيش آيد آن را به كار مي برند.

در قرون و اعصار قديمه كه سلاح گرم هنوز به ميدان نيامده با سلاحهاي سرد از قبيل شمشير و كمان و گرز و نيزه و جز اينها مبارزه مي كردند و مدافعان اگر خود را ضعيفتر از مهاجمان مي ديدند در دژها و قلاع مستحكم جاي مي گرفتند و در مقابل دشمن مهاجم پايداري مي كردند. براي تامين آب مشروب قلعه غالبا از قنات استفاده مي كرده اند كه مظهر قنات در درون قلعه به اصطلاح آفتابي مي شد.

با اين توصيف اجمالي كه از كيفيت و چگونگي ساختمان قلعه به عمل آمد ساكنان و مدافعانشان سربازان مهاجم را كاملا مي ديدند و از كم و كيف اعمال آنها آگاه بودند زيرا در بلندي و مشرف بر مهاجمان قرار داشته اند در حالي كه سربازان مهاجم جز ديوارهاي بلند چيزي را نمي ديدند و از حركات و سكنات محصورين به كلي بي خبر بوده اند.

گاهي كه كار بر مهاجمان سخت و دشوار مي شد و هيچ گونه راه علاجي براي تسخير قلعه متصور نبود فرمانده قواي مهاجم يك يا چند نفر از افراد چابك و تيزهوش را از درون چاه تاريك قنات به داخل قلعه مي فرستاد و به آنان دستورات كافي مي داد كه در مظهر قنات در درون قلعه سر و گوش آب بدهند يعني سرو گوششان را هم هر به چند دقيقه در درون آب قنات فرو برند و بدين وسيله خود را از معرض ديد محصورين محفوظ دارند تا هوا كاملا تاريك شود و آن گاه داخل قلعه شده به جاسوسي و تجسس در اوضاع و احوال قلعه راجع به تعداد مدافعان و ميزان اسلحه و نقاط ضعف و نفوذ آن بپردازند.
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/33f9eda515710bbee4d8586df461c807.jpg

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۶ قبل از ظهر
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/91d07022281a7e9d70207a9c0e453623.jpg اين ضرب المثل كه در اصطلاح عوام سر كيسه كردن هم گفته مي شود در معني و مفهوم استعاره اي كنايه از اين است كه تمام موجودي و مايملك كسي را از او گرفته باشند .

امروزه اين اصطلاح در محيط قمار خانه و قمار بازي بيشتر مصطلح است و به افرادي كه تمام موجودي را باخته باشند اصطلاحا مي گويند:« فلاني را سر كيسه كردند. البته در مورد افراد ساده لوح هم كه بر اثر زبان بازي اشخاص دغلباز و فريبكار همه چيز را از دست بدهند اين ضرب المثل از باب استشهاد و تمثيل به كار برده مي شود.

در ادوار گذشته كه وسايل نظافت و آرايش و پيرايش تا اين اندازه موجود نبود اكثرا كيسه كشي و سر تراشي در ضمن حمام مي شد يعني دلاك حمام بدوا سر حمام گيرنده را كلا يا بعضأ مي تراشيد. آن گاه وي را كيسه مي كشيد و صابون ميزد تا موي اضافي و چركهاي بدن به كلي زدوده شود و شستشوي كامل به عمل آيد زيرا در عرف عقايد گذشتگان اصطلاح سر وكيسه كردن شستشوي كامل تلقي مي شد و هر كس اين دو كار را توامأ انجام مي داد آن چنان پاك و پاكيزه ميشد كه به زعم خودش تا يك هفته احتياج به تجديد نظافت و پاكيزگي نداشت.

اگر چه امروز عمل سر و كيسه كردن در تمام شهرها و غالب روستاهاي ايران مورد استعمال ندارد ولي معني استعاره اي آن باقي مانده است و مخصوصا در اصطلاحات عاميانه رواج كامل دارد.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ قبل از ظهر
سرم را بشكن ، نرخم را نشكن


عبارت بالا از امثله سائره است كه بيشتر ورد زبان كسبه بازار و صاحبان دكانهاي بقالي در برخورد با مشترياني است كه زياد چانه مي زنند تا فروشنده مبلغي از نرخ جنس بكاهد ولي فروشنده با عبارت مثلي بالا به مشتري پاسخ گويد. نرخ شكستن نقطه مقابل نرخ بالا كردن و به معني كم كردن قيمت است كه فروشنده حاضر است سرش را بشكند ولي نرخ كالايش نشكند و پايين نيايد.

مثل بالا در مورد ديگر هم به كار مي رود و آن موقعي است كه كسي در عقيده و نيتي كه دارد مقام و ثابت قدم باشد و ديگران بخواهند وي را از آن عقيده و نيت كه گاهي با مصالح و منافعشان تضاد و تباين پيدا مي كند باز دارند كه در اين صورت براي اثبات عقيده و نيتش به ضرب المثل بالا متبادر مي شود.

خشايار ( خشايارشا) و يا به قولي گزرسس فرزند داريوش بزرگ از آتس سا دختر كوروش كبير و سومين پادشاه سلسله هخامنشي پس از آنكه شورش مصريان و بابليان را فرو نشانيد بر طبق وصيت پدرش تصميم گرفت به يونان حمله كند و شكست دشت ماراتن را كه در زمان داريوش بزرگ رخ داده است جبران نمايد. خشايارشا تا چهار سال بعد از تسخير ثانوي مصر به تداركات و تجهزات جنگي پرداخت و در سال پنجم تهيه حركت خود را ديده است.

نيروي زميني وقتي كه به كنار بغازداردانل رسيد به فرمان خشاريار شا دو پل به طول 1150 ذرع از اتصال كشتيها به يكديگر ساخته بودند- يكي را فنيقي ها از طنابهايي كه از كتان سفيد بافته شده و ديگري را مصري ها از ريسمانهايي از كاغذ حصيري ساختند. ولي پس از آنكه پلها ساخته شد باد شديدي بر خاست و امواج كوه پيكر دريا چند كشتي آن پل را به يكديگر كوبيده پلها را خراب كرد.

معماران ديگر مامور ساختن پل شدند و سيصد و شصت كشتي پنجاه پارويي و تعداد كافي كشتيهاي عظيم ديگر به نام تري رم را به سمت درياي سياه و 314 كشتي از همين نوع كشتيها را به سمت بغاز داردانل با طنابهاي ضخيم چهار لا به هم اتصال داده دو پل محكم ساخته و قشون و بارو بنه را مدت هفت شبانه روز از روي آن عبور دادند. آخرين نفر خشايارشا بود كه با تشريفات كامل از پل گذشت و قدم در خاك يونان گذاشت.

آن گاه سفيراني به تمام مناطق يونان فرستاد و پيشنهاد تسليم و اطاعت كرد ولي به آتن و اسپارت سفيراني نفرستاده بود زيرا سفراي داريوش كبير را آتني ها به گودالي موسوم به باراتر و اسپارتي ها به چاهي انداخته گفته بودند:« در آنجا براي شاه خاك خواهيد يافت و هم آب» سپس خشايارشا در سر راه خود هر مقاومتي ديد سر كوب كرده پيش رفت تا به معبر و تنگه تر موپيل رسيد.

يونانيها اين تنگه را كه باريكترين معبر براي عبور قشون بود و فقط يك ارابه مي توانست از آن عبور كند براي پايداري مناسب دانستند و همين طور هم بود ولي سپاه ايران بر اثر راهنمايي يك نفر يوناني به نام افي يالت از يك راه بسيار تنگ و باريك ديگر در تاريكي شب و با روشنايي چراغ پيش رفته طليعه صبح به قله كوه رسيدند و از آنجا سرازير شده يوناني ها را غافلگير كردند.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/68c5f3145eef74c5890e8888703dabd0.jpg در جنگ تر موپيل به گفته هرودوت بيست هزار ايراني و هشت هزار يوناني من جمله لئونيداش سردار معروف اسپارتي كشته شدند و از آن پس سپاهيان ايران بلامانع پيش رفته تا به شهر آتن رسيدند و به انتقام آتش زدن شهر سارد و معبد و جنگل مقدسش، آن شهر خالي از سكنه و ارگ آن را كه جز معدودي فقير و بيچاره در آن ساكن نبوده اند به حكم و فرمان خشايارشا آتش زدند. اما نيروي دريايي ايران كه از سه هزار فروند كشتي جنگي بزرگ و كوچك تشكيل شده بود در ميان جزاير بي شمار درياي اژه پيش مي رفت و به سواحل يونان نزديك مي گرديد. يوناني ها كه در دريانوردي مهارت كامل داشتند تصميم گرفتند نيروي دريايي ايران را با آنكه از لحاظ كم و كيف بر نيروي دريايي آنها برتري داشت به هر طريقي كه ممكن باشد از پاي در آوردند و شكست نيروي زميني خويش جبران كنند. به اين منظور و براي تعيين محل جنگ و تاكتيك جنگي كنفرانسي با حضور اوري بياد رييس بحريه و تميستو كل سردار آتني و آدي مانت سردار كورنتي و ساير فرماندهان معروف دريايي يونان تشكيل داده به بحث و مشاوره پرداخته اند

تميستو كل در اين جلسه مشاوره قبل از اينكه اوري بياد رييس بحريه سخني بگويد شروع به حرف زدن كرد تا عقيده خود را بقبولاند. در اين موقع آدي مانت سردار كورنتي اعتراض كرده گفت:« تميستوكل، در مسابقه ها شخصي را كه قبل از موقع بر مي خيزد، مي زنند!» تميستو كل جواب داد :« صحيح است ولي كسي كه عقب مي ماند جايزه نمي گيرد!» آن گاه روي به اوري بياد كرد و گفت:« اگر در دريا باز جنگ كني براي كشتيهاي ما كه از حيث عده كمتر از كشتي هاي دشمن و از حيث وزن سنگينتر است خطرناك خواهد بود ولي در جاي تنگ ما قويتر خواهيم بود و به كشتيهاي ايران به علت تنگي جا و مكان مجال تحرك و تردد نخواهيم داد، گوش كن ، دلايل مرا بسنج و كشتي ها را از خليج سالا مين خارج نكن كه خليج سالامين به طور قطع و يقين بهترين و مناسبترين محل براي جنگ دريايي و برتري بحريه يونان بر ايران خواهد بود...»

آدي مانت سردار كورنتي بار ديگر در مقام اعتراض بر آمده گفت:« شخصي كه وطن ندارد بايد سكوت كند.» و مقصودش اين بود كه زادگاه تو يعني شهر آتن به دست پارسي ها افتاده و تو بي وطن هستي و براي نجات شهر خود مي خواهي ما را به كشتن دهي و هلاك كني. چيزي نمانده بود كه اوري بياد تحت تاثير سخنان آدي مانت و ساير فرماندهان قرار گيرد و از تمركز نيروي دريايي يونان در خليج سالامين انصراف حاصل كند كه تميستو كل سردار هوشيار آتني رو به اوري بياد كرده فرياد زد:« در خليج سالامين مي ماني و خود را مردي شجاع خواهي شناساند ، يا مي روي و يونان را به ا سارت سوق مي دهي؟» گفتار اخير و كوبنده تميستو كل به قدري رييس بحريه يونان را عصباني كرده بود كه عصاي فرماندهي را بلند كرد تا بر فرق تميستو كل بكوبد اما تميستو كل كه به طرح و نقشه خود اطمينان كامل داشت با نهايت خونسردي سرش را خم كرد و گفت:« سرم را بشكن و حرفم را نشكن.» اين گفته و ژست مدبرانه تميستو كل موجب گرديد كه به فرماندهي كشتيهاي يوناني در خليج سالامين منصوب گرديد و تلفات سنگيني بر نيروي دريايي ايران وارد آورده بحريه يونان را همانطوري كه پيش بيني كرده بود به موفقيت و پيروزي رسانيده است.

باري، عبارت سرم را بشكن و حرفم را نشكن بر اثر مرور زمان تحريف و تصريفي در آن به عمل آمده به صورت: « سرم را بشكن نرخم را نشكن» ضرب المثل گرديده، بالمناسبه مورد استناد و تمثيل قرار مي گيرد.
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/b3396eee34a23d799d1bbad39006260a.jpg

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۸ قبل از ظهر
سد سكندر باش


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/f47db7e604bb3f558670b43b9c40eeec.jpg هر گاه بخواهند كسي را به مقاومت در مقابل دشمن يا حوادث تشويق و تشجيع كنند از ضرب المثل بالا استفاده كرده يا به اصطلاح ديگر مي گويند: مانند سد سكندر پايداري كن

اسكندر ذوالقرنين در بازگشت از ظلمات به شهري سبز و آراسته رسيد كه در پاي كوهي بلند واقع شده بود. بزرگان شهر به خدمت شتافتند و از خراب كاري قومي به نام ياجوج و ماجوج شكوه و زاري كردند: قالوا يا ذوالقرنين.ان ياجوج وماجوج مفسدون في الارض. و براي توضيح بيشتر گفتند كه اين جانوران اندامي پرموي ودنداني چون دندان گراز دارند. گوشهايشان به قدري پهن است كه در موقع استراحت يكي را بستر وديگري را رپوش مي كنند ! در فصل بهار گروه گروه از كوهسار فرود مي آيند و خواب وآسايش رابر ما تباه مي سازند.

اسكندر چون شرح ماجرا شنيد بي نهايت متأثر گرديد و با گروهي از دانشمندان كه در التزام بودند به گذرگاه ياجوج و ماجوج شتافت ومحل تنگه بين دو كوه را كه معبر اقوام وحشي بود از نزديك وارسي كرد. آن گاه فرمان داد دو ديوار از دو پهلوي كوه به ارتفاع پانصد ارش و پهناي يك صد ارش بنا كردند ، سپس سنگ و گچ و آهن ومس و روي و گوگرد ونفت وقير را به وسيله حرارت آتش با يكديگر در آميختند و ميان دو ديوار را با اين دو ماده مخلوط و ممزوج به كلي پر كردند و بدين وسيله سكنه جنوبي سد از تعرض و آسيب قوم ياجوج و ماجوج براي هميشه مصون ماندند.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۸ قبل از ظهر
ستون پنجم



اصطلاح ستون پنجم از نظر معني و مفهوم مجازي همان جاسوسي است منتها با اين تفاوت كه جاسوس به ضرر و زيان بيگانه كار مي كند و نفي و مصلحت ملت و كشور خويش را ولو به قيمت جان از نظر دور نمي دارد در حالي كه ستون پنجم اين معني را افاده نمي كند بلكه افراد اين ستون دانسته يا ندانسته به زيان و ضرر خودي و نفع بيگانگان كار مي كنند.

در جنگهاي سه ساله اسپانيا ( 39-1936 ميلادي) هنگامي كه ژنرال مولا يكي از سركردگان سپاه ژنرال فرانكو با ارتش خود به سوي مادريد پايتخت اسپانيا پيش مي رفت براي كمونيستها كه بر شهر مسلط بودند پيغام فرستاد كه:« من با چهار ستون سر باز و تجهيزات از شرق و غرب و شمال و جنوب به سوي مادريد پيش مي ايم ولي شما فقط روي اين چهار ستون حساب نكنيد بلكه ستون ديگري به نام ستون پنجم هم داريم كه در مادريد و حتي در ميان جمع شما هستند كه دانسته يا ندانسته براي ما فعاليت مي كنند.

شايد هم با ما موافق نباشند ولي چون با عقيده و نظريه شما صد در صد مخالف هستند لذا اعمالشان من غير مستقيم به نفع ما تمام مي شود .اگر از چها ستون اعزامي واهمه نداريد از اين ستون پنجم بترسيد كه در تمام امور و شئون شما نفوذ دارند و راه ورود چهار ستون را به داخل شهر هموار مي كنند. »

همين طور هم شد و بالاخره ژنرال فرانكو با كمك همين ستون پنجم و خرابكاري آنها توانست پايتخت اسپانيا را كه كابوس قحط غلا و گرسنگي بر آن سايه انداخته بود تصرف كند و سلطه و سيطره كمونيستها و جمهوري خواهان را از سراسر خاك اسپانيا بر اندازد . از اين تاريخ است كه دو كلمه ستون پنجم وارد اصطلاحات سياسي شد و به عاملان اجنبي و به طور كلي هر فرد و دسته اي اطلاق گرديد كه اعمالي به زيان و ضرر خودي و سود بيگانه انجام دهند.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۹ قبل از ظهر
ستون به ستون فرج است


بشر به به اميد زنده است و در سايه آن هر ناملايمي را تحمل مي كند. نور اميد و خوشبيني در همه جا مي درخشد و آ واي دل انگيز آن در تمام گوشها طنين انداز است :« مايوس نشويد و به زندگي اميد وار باشيد.» مفهوم اين جمله را عوام الناس و اكثريت افراد كشور در تلو عباراتي ديگر زمزمه مي كنند:« مگر دنيا را چه ديدي ؟ ستون به ستون فرج است.»

مي گويند در ازمنه گذشته جوان بي گناهي به اعدام محكوم شده بود زيرا تمام امارات و قراين ظاهري بر ارتكاب جرم و جنايت او حكايت مي كرد. جوان را به سياستگاه بردند و به ستوني بستند تا حكم اعدام را اجرا كنند. حسب المعمول به او پيشنهاد كردند كه در اين واپسين دقايق عمر خود اگر تقاضايي داشته باشد در حدود امكان بر آورده خواهد شد . محكوم بي گناه كه از همه طرف راه خلاصي را مسدود ديد نگاهي به اطراف و جوانب كرد و گفت:« اگر براي شما مانعي نداشته باشد مرا به آن ستون مقابل ببنديد.» درخواستش رااجابت كردندوگفتند:آياتقاضاي ديگري نداري.

جوان بيگناه پس از لختي سكوت و تامل جواب داد:مي دانم كه زحمت شما زياد مي شود ولي ميل دارم مرا ازاين ستون باز كنيد وبه ستون ديگر ببنديد. عمله سياست كه تاكنون مسئول و تقاضايي به اين شكل و صورت نديده و نشنيده بودند از طرز و نحوه در خواست جوان محكوم دچار حيرت شده پرسيدند:« انتقال از ستوني به ستون ديگر جز آنكه اجراي حكم را چند دقيقه به تاخير اندازد چه نفعي به حال تو دارد؟» محكوم بي گناه كه هنوز بارقه اميد در چشمانش مي درخشيد سر بلند كرد و گفت:« دنيا را چه ديدي؟ ستون به ستون فرج است!»

مجدأ عمله سياست براي انجام آخرين در خواستش دست به كار شدند كه بر حسب اتفاق يا تصادف و يا هر طور ديگر كه محاسبه كنيم در خلال همان چند دقيقه از دور فريادي به گوش رسيد كه :« دست نگهداريد، دست نگهداريد، قاتل دستگير شد.» و به اين ترتيب جوان بي گناه از مرگ حتمي نجات يافت.
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/8d855aca54eacb42d1c7687314413125.jpg

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
سبيلش را چرب كرد

عبارت بالا كنايه از رشوه دادن و به اصطلاح ديگر حق و حساب دادن است. براي رشاء و ارتشاء اصطلاحات زيادي وجود دارد كه از همه مصطلح و معروفتر همين ضرب المثل بالا و اصطلاح خر كريم را نعل كرد است.

در بعضي از كتب تاريخي آمده كه فرستادگان خسرو پرويز پادشاه ساساني كه همه سبيلهاي كلفت داشته اند چون به خدمت رسول اكرم (ص) رسيدند حضرت فرمود : من تشبه بقوم فهو منهم. به همين جهت مسلمين از آن تاريخ سبيل را كوتاه كردند و بر ريش افزودند. در عصر صفويه بازار سبيل دوباره رونق يافت و سلاطين صفويه به علت انتساب به شيخ صفي الدين اردبيلي چون خود را اهل عرفان و تصوف مي دانستند و به همين سبب لقب مرشد كامل را اختيار كرده بودند لذا غالبا سبيلهاي چخماقي و كلفت مي گذاشتند و مريدان و پيروانشان را نيز به اين امر تشويق مي كردند.

كساني كه سبيلهاي بلند و چخماق داشتند ناگزير بودند همه روزه چند بار به نظافت و آرايش آن بپردازند زيرا اگر تعلل و تسامح مي ورزيدند سبيلها آويزان مي شد و آن هيبت و زيبايي كه انظار ديگران را به خود جلب نمايد از دست مي داد. سبيل پر پشت و متراكم وقتي به هم پيوسته مي شد و جلا پيدا مي كرد كه آن را چرب مي كردند و با دست مالش مي دادند.

آنهايي كه قدرت و تمكن كافي نداشتند خود به اين كار مي پرداختند ولي سران و ثروتمندان افرادي را براي سبيل چرب كردن داشتند. كار سبيل چرب كن اين بود كه در مواقع معين كه صاحب سبيل مهماني رسمي داشت و يا مي خواست به مهماني برود دست به كار مي شد و با روغن مخصوص سبيل را جلا و زيبايي مي بخشيد. بديهي است اگر از عهده سبيل چرب كردن به خوبي بر مي آمد صاحب سبيل مشعوف و خرسند مي شد و در اين موقع سبيل چرب كن هر چه مي خواست از طرف صاحب سبيل بر آورده مي شده است.

به اين ترتيب بود كه اصطلاحات: سبيلش را چرب كن ، سبيل كسي را چرب كردن ، سبيل چرب شده ، و امثال آن مرسوم شد و كم كم رايج گرديد.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
سبيلش آويزان شد


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/61f257554c8ff99af0840a2757201fe0.jpg اصطلاح بالا در امثله سائره كنايه از پكري و نكبت و ادبار است كه در مورد افراد سر خورده و وارفته و ورشكسته به كار مي رود.

سبيل درباريان و ملازمان دستگاه سلاطين و حكام صفوي براي ايرانيان هوشمند - بخصوص اصفهاني هاي زيرك و. باريك بين -في الواقع در حكم ميزان سنج بود كه از شكل و هيئت آن به ميزان لطف و مرحمت سلطان و مافوق نسبت به صاحب سبيل پي مي بردند . في المثل سبيل پر پشت و شفاف كه تا بنا گوش مي رفت و در پايان چند پيچ مي خورد و به سوي بالا دايره وار حلقه مي زد دليل بر شدت علاقه و مرحمت سلطان بود كه هر روز صاحب سبيل را به حضور مي پذيرفت و با او به مكالمه و مشاوره مي پرداخت.

هر قدر كه تعداد حلقه ها و شفافيت سبيل كمتر جلوه مي كرد به همان نسبت معلوم مي شد كه ميزان لطف و عنايت سلطان يا حاكم وقت نقصان پذيرفته است . چنانچه سبيلها به كلي از رونق و جلا مي افتاد و به علت نداشتن چربي و چسبندگي به سمت پايين متمايل و يا به اصطلاح سبيل آويزان مي شد اين آويزان شدن سبيلها را بر بي مهري مافوق و كم پولي و احيانا مقروض و بدهكار بودن صاحب سبيل تلقي مي كردند

تا آنجا كه بر اثر كثرت استعمال و اصطلاح به صورت ضرب المثل در آمد از آن در موارد مشابه كه حاكي از نكبت و ادبار و افلاس باشد استشهاد و تمثيل مي كنند.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۲ قبل از ظهر
سبزي پاك كردن
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/caa18e0b0c1f32a1d3e9fcec7cccf1f1.jpg عبارت مثلي بالا در مورد افراد متملق و چاپلوس به كار مي رود بخصوص چاپلوساني كه جز چرب زباني و تقرب از طريق سالوسي و رياكاري هنر ديگري ندارد. اين دسته از متملقان چاپلوس به منظور تامينئ مقاصد خويش طرف مقابل را به عرش اعلي مي رسانند و از هرگونه مدح و ستايش در حق ممدوح دريغ و مضايقت ندارند.

«... شاه بر صندلي جلوس كرده عمليات آشپزان با نواي موسيقي شروع مي گشت. سپس شاه ميرفت و وزرا مشغول پاك كردن سبزي مي شدند و واقعا سبزي پاك مي كردند ، من خود عكسي از اين آشپزان ديده ام كه در صدر اعظم مشغول پوست كردن بادنجان و سايرين هر يك به كاري مشغول بودند.

اين آش در چندين ديگ پخته شده و براي وزرا ورجال و هفتاد هشتاد زن شاه در قدحهاي چيني تقسيم شده ، و از قراري كه مي گفتند غذاي با مزه معطر مقوي هم بوده است.» اين اصطلاح و عبارت سبزي پاك كردن از ان زمان معمول گرديد و امروزه به تمام انواع تملقات و چاپلوسي ها اطلاق مي شود.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ قبل از ظهر
سايه تان از سرما كم نشود



در عبارت بالا معني مجازي و استعاره اي سايه همان محبت و مرحمت و تلطف و توجه مخصوصي است كه مقام بالاتر و مؤثر تر نسبت به كهتران و زير دستان مبذول مي دارد. اين عبارت بر اثر لطف سخن نه تنها به صورت امثله سائره در آمده بلكه دامنه آن به تعارفات روزمره نيز گسترش پيدا كرده در عصر حاضر هنگام احوالپرسي يا جدايي و خداحافظي از يكديگر آن را مورد استفاده و اصطلاح قرار مي دهند.

زماني كه اسكندر مقدوني در كورنت بود شهرت وارستگي ديوژن را شنيد و با شكوه و دبدبه سلطنتي به ملاقاتش رفت. ديوژن كه در آن موقع دراز كشيده بود و در مقابل تابش اشعه خورشيد خود را گرم مي كرد اعتنايي به اسكندر ننموده از جايش تكان نخورده است. اسكندر بر آشفت و گفت: « مگر مرا نشناختي كه احترام لازم به جاي نياوري؟» ديوژن با خونسردي جواب داد : « شناختم ولي از آنجا كه بنده اي از بندگان من هستي اداي احترام را ضرور ندانستم.»

اسكندر تو ضيح بيشتر خواست . ديوژن گفت: « تو بنده حرص و آز و خشم و شهوت هستي در حالي كه من اين خواهشهاي نفس را بنده و مطيع خود ساختم.» به قول مولاي روم:

من دو بنده دارم و ايشان حقير

وان دو بر تو حاكمانند و امير

گفت شه، آن دو چه اند، اين زلتست

گفت آن يك خشم و ديگر شهوتست

به قولي ديگر در جواب اسكندر گفت :« تو هر كه باشي مقام و منزلت مرا نداري، مگر جز اين است كه تو پادشاه و حاكم مطلق العنان يونان و مقدونيه هستي؟»

اسكندر تصديق كرد ! ديوژن گفت:« بالاتر از مقام تو چيست؟» اسكندر جواب داد : « هيچ» ديوژن بلافاصله گفت:« من همان هيچ هستم و بنابراين از تو بالاتر و والاترم!» اسكندر سر به زير افكند و پس از لختي تفكر گفت:« ديوژن، از من چيزي بخواه و بدان كه هر چه بخواهي مي دهم.» آن فيلسوف وارسته از جهان و جهانيان ، به اسكندر كه در آن موقع بين او و آفتاب حايل شده بود گوشه چشمي انداخت و گفت :« سايه ات را از سرم كم كن» به روايت ديگر گفت:« مي خواهم سايه خود را از سرم كم كني.»

اين جمله به قدر ي در مغز و استخوان اسكندر اثر كرد كه بي اختيار فرياد زد « اگر اسكندر نبودم مي خواستم ديوژن باشم.»

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۴ قبل از ظهر
اگر براي من آب نداشته باشد براي تو نان دارد


عقيده و نظر بعضيها در اموري اظهار مي شود كه اگر ديگران را احتمال زيان و ضرر باشد آنها را از آن سود و فايده مي برند. پاسخ اين دسته از مردم همان است كه در عنوان اين قسمت آمده است.

راجع به حاج ميرزا آقاسي صدر اعظم محمد شاه قاجار در برنامه اين مرد عارف و روحاني دو موضوع توپ ريزي و حفر قنوات در صدر مسائل قرار داشت. افزايش توپ را موجب تقويت ارتش و حفر قنات را عامل اصلي توسعه كشاورزي مي دانست. هر وقت فراغتي پيدا مي كرد به سراغ مقنيان مي رفت و آنها را در حفر چاه و قنات تشويق و ترغيب مي كرد.

روزي حاجي ميرزا آقاسي براي بازديد يكي از قنوات رفته بود تا از عمق مادر چاه و ميزان آب آن آگاهي حاصل كند. مقني اظهار داشت :« تا كنون به آب نرسيده ايم و فكر نمي كنم در اين چاه رگه آب وجود داشته باشد.» حاجي گفت:« به كار خودتان ادامه دهيد و مايوس نباشيد. » چند روزي از اين مقدمه گذشت و مجددا حاج ميرزا آقاسي به سراغ آن چاه رفت و از نتيجه حفاري استفسار كرد. مقتني موصوف كه به حسن تشخيص خود اطمينان داشت در جواب حاجي گفت:« قبلا عرض كردم كه كندن چاه در اين محل بي حاصل است و به آب نخواهيم رسيد.»

دفعه سوم كه حاجي ميرزا آقاسي براي بازديد مادر چاه رفته بود ، مقتني سر بلند كرد و گفت:« حضرت صدر اعظم، باز هم تكرار مي كنم كه اين چاه آب ندارد و ما داريم براي كبوترهاي خدا لانه ميسازيم! صلاح در اين است كه از ادامه حفاري در اين منطقه خود داري شود.» حاجي ميرزا آقاسي كه در توپ ريزي و حفر قنوات عشق و علاقه عجيبي داشت و گوش او در اين دو مورد به حرف نفي بدهكار نبود با شنيدن جمله اخير كه مقني اظهار داشت بود از كوره در رفت و فرياد زد.

« احمق ، بيشعور به تو چه مربوط است كه در اين زمين آب ندارد، اگر براي من آب نداشته باشد براي تو نان دارد.»

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۵ قبل از ظهر
اشكي بريز

عبارت بالا از مصطلاحات باده خواران و ميگساران است كه چون به اقتضاي مجلس انبساط خاطري دست دهد و هوس نوشيدن باده كنند، به ساقي مجلس اشارتي كرده مي گويند: اشكي بريز و يا به اصطلاح ديگر، اشك چشمي بريز، كه مقصود از اشك همان باده و شراب است و البته به مقدار كم- نه زياد- از ساقي و جام گردان مجلس مطالبه مي شود تا به دنباله باده گساري قطع نشود و نشاط خاطر از اين رهگذر تشديد گردد.

جام شراب خواري در قديم هفت خط داشت و براي هركس تا خطي شراب مي ريختند كه توانايي بر داشت آن را داشت و عيش ديگران را منقضي نمي كرد. اين هفت خط عبارت بودند از:

اول خط جور و آن خط لب جام بود كه بعد از آن شراب سر ريز مي شد. بعضي از فرهنگ نويسان خط جور را خط جام جم هم مي گفته اند كه همان خط لب جام باشد. اينك باده گساران به هنگام باده گساري به يكديگر تعارف مي كنند و مي گويند:« جور مرا بكش» واژه جور مقتبس از همين هفت خط جام جم است، يعني:« باقي را تو بنوش تا در جام چيزي باقي نماند.»

دوم خط بغداد بود كه كه آن را مشهورترين خط جام هم گفته اند.

سوم خط بصره كه فروتر از خط بغداد قرار داشت.

چهارم خط ازرق آن را به روايت مختلف ، خط شب و خط سياه و در فرهنگهاي خط سبز هم نوشته اند. اين خط كاملا وسط جام قرار داشت و براي شرابخواران كمال اعتدال بوده است.

پنجم خط اشك كه آن را خط خطر و درشكر و ورشكر هم گفته اند.

ششم خط فرودينه و ههفتم خط مزور بود كه اين درجات و استفاده ازآن در جرگه شرابخواران كاملا رعايت مي شد و ساقي و جام گردان مقررات باده گساري و جلوگيري از زياده روي شرابخواران را دقيقأ نظارت مي كرد تا هيچ كس بيش از حد و توانايي خويش باده نوشي نكند.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/3f1ee4bef65af82dabdcd38e1d32b381.jpg با توجه به مطالبي كه در سطور بالا مسطور افتاد . خط اشك به خط پنجم از جام جمشيد گفته مي شد و ميزان شراب تا اين خط از جام از حد متوسط و اعتدال هم كمتر بوده است. به همين جهت شرابخواران اين مقدار قليل از شراب را به قطره اي كه از ابر سياه يا مژگان چشم بر جام شراب چكيده باشد. يعني اشك تعبير كرده اند.

به قول آقاي فريدون نوزاد:« هنوز در ميان ميخواران اشكي و اشك چشم بلبل و بالاخره اشك چشمي بريز مرسوم و متداول است.» كه امروزه از اصطلاحات بالا فقط اشكي و اشكي بريز باقي مانده و باده گساران اين دو اصطلاح را هنگامي به كار مي برند كه عيش و نوش به حد نهايت و اشباع رسيده باشد و جز اشكي به عنوان حسن ختام مورد نياز نباشد.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ قبل از ظهر
اشك تمساح مي ريزد



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/b0a377e273241b36c63d5f0b9409852b.jpg گريه دروغين را به اشك تمساح تعبير كرده اند. خاصه گريه و اشكي كه نه از باب دلسوزي بلكه از رهگذر ريا و تلديس باشد ، تا بدان وسيله مقصود حاصل آيد و سوء نيت گريه كننده جامه عمل بپوشد.

سابقا معتقد بودند كه غذا و خوراك تمساح به وسيله اشك چشم تأمين مي شود . بدين طريق كه هنگام گرسنگي به ساحل مي رود و مانند جسد بي جاني ساعتها متمادي بر روي شكم دراز مي كشد. در اين موقع اشك لزج و مسموم كننده اي از چشمانش خارج مي شود كه حيوانات و حشرات هوايي به طمع تغذيه بر روي آن مي نشينند.

پيداست كه سموم اشك تمساح آنها را از پاي در مي آورد . فرضأ نيمه جان هم بشنود و قصد فرار كنند به علت لزج بودن اشك تمساح نمي توانند از آن دام گسترده نجات يابند. خلاصه هربار كه مقدار كافي حيوان وحشره در دام اشك تمساح افتند، تمساح پوزه اي جنبانيده به يك حمله آنها را بلع مي كند و مجددآ براي شكار كردن طعمه هاي ديگر اشك مي ريزد.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۷ قبل از ظهر
اشرف خر


افراد حريص و طماع را اشرف خر گويند. اين نام و عنوان مخصوصأ به آن دسته از طمعكاران اطلاق مي شود كه حرص و طمع و ولع آنها سر انجام به ندامت و پشيماني منتهي مي گردد . نه خود مي خوردند و نه به ديگران مي خورانند. نه خودشان از اين رهگذر طرفي مي بندند و نه آثاري كه نفع و مصلحت عامه بر آن مترتب باشد بر جاي مي گذارند. به عبارت اخري از آن همه ثروت و اندوخته فقط مظلمه و بد نامي با خود به گور مي برند. اكنون ببينيم اشرف كيست و چه خريت و حماقتي نشان داده كه به صورت اشرف خر ضرب المثل شده است.

ملك اشرف بن تيمور تاش چوپاني معروف به اشرف از امراي جابر و سفاك چوپانيان در آذربايجان ، و معاصر شيخ صفي الدين اردبيلي و شيخ صدرالدين موسي بود كه در حرص و طمع و بخل و امساك نظير نداشت. به سكه طلا عشق مي ورزيد به قسمي كه پس از تحصيل قدرت هر جا و نزد هر كس از زر ناب و سكه هاي طلا اثر و نشاني مي يافت آن را به زور و عنف مي ستاند و در خزانه شخصي خود جاي مي داد. اگر چه شادروان عبدالله مستوفي معتقد است كه:« اشرف از القاب پادشاهان صفوي بود و واحد پول طلاي كشور را به همين مناسبت اشرفي ناميده اند كه بعدها اشرف افغان به مناسبت اسم خود اين تسميه را ترويج كرد.» ولي برخي از مورخان اعتقاد دارند كه شدت علاقه ملك اشرف به مسكوكات طلا موجب گرديد كه سكه زر از آن تاريخ به نام اشرفيه تسميه و نامگذاري شود و مقصود از كلمه اشرفي همان انتساب به ملك اشرف چوپاني مي باشد.

به قول فزوني استرا آبادي :« از بس كه اشرف از زر محفوظ بود تنكه اشرفي را به نام او منسوب ساختند.» كار ظلم وستم ملك اشرف به حدي بالا گرفت كه علما و روحانيون و مشايخ بزرگ را نيز از خود رنجانيد و حتي تصميم گرفت شيخ صدرالدين موسي را كه غالبأ از اعمال و تعدياتش انتقاد مي كرد دستگير و زنداني كند . شيخ صدر الدين اضطرارأ از اردبيل حركت كرد و به گيلان رفت. عده اي از علما و عرفاي بزرگ كه از ظلم و ستم اشرف به ستوه آمده هر كدام به كشوري مهاجرت كرده بودند عاقبت با بر خي از خلفاي شيخ صدرالدين موسي از قبيل شمس الدين حافظ سلماني و ديگران به همراهي قاضي محي الدين بردعي ، از راه دربند قفقاز به جانب دشت قپچاق حركت كردند و در شهر غازان سراي كه پايتخت جاني بيك خان اوزبك پادشاه مغولي و مسلمان دشت قپچاق بود رحل اقامت افكنده در آنجا به وعظ و ارشاد خلق پرداختند.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/c51cecbb78d201ff2c02516a69d1fe3a.jpg چون جاني بيگ خان از ورود علما و صلحاي مزبور آگاهي يافت. از آنجا كه مسلماني عادل و صاحبدل بود، يكي از روزهاي جمعه به مجلس وعظ آمد و قاضي محي الدين در اثناي موعظه شرح ستمكاريهاي ملك اشرف چوپاني را به نوعي تقرير كرد كه جاني بيگ خان و اهل مجلس به گريه افتادند. قاضي محي الدين در ضمن سخنان خود مخصوصأ به اين حديث اشاره كرد كللكم راع و كلكم مسئول عن رعيته و گفت:« امروز كه خداوند به جاني بيگ خان قدرت عطا فرمود او مكلف است كه مصيبت و بلاي اشرف را از سر مسلمانان آذربايجان دفع فرمايد.»

جاني بيگ خان كه مردي ديندار وفضل دوست بود آن چنان تحت تأثير بيانات نافذ قاضي محي الدين بردعي قرار گرفت كه بي درنگ به تجهيز پرداخت و با سپاهي متشكل از ناراضيان و ستم كشيده ها و افراد ابواب جمع خود كه ظرف يك ماه جمع آوري كرده بود در سال 758 هجري از راه دربند قفقاز عازم آذربايجان شد. اغلب لشكريان جاني بيگ به علت بي برگ و نوايي ، ركاب از چوب و لگام از ريسمان داشتند. با اين چنين سپاه كه صد كس از ايشان را يك سرباز جنگي كفايت مي كرد نخست به اردبيل رفت و روزي چند به انتظار ماند تا شيخ صدر الدين موسي از گيلان رسيد، سپس جانب تبريز را در پيش گرفت و بر سر ملك اشراف تاخت.

چون سكنه آذربايجان همه ناراضي بودند لذا پس از زدو خورد مختصري اشرف كه به خوي فرار كرده بود دستگير شد و جاني بيگ خان بر اثر اصرار حكمران شروان و قاضي محي الدين بردعي فرمان داد شمشيري به پهلويش فرو بردند كه از آن طرف بيرون آمد و اموال و جواهر و زر سرخ و سفيدش را كه بر چهار صد استر( قاطر) و هزار شتر بار كرده به سمت شهر خوي روانه كرده بود، جاني بيگ خان بدون كمترين زحمت و درد سر يك جا ضبط كرد و سر اشراف را بر در مسجد مراغيان تبريز آويخت.

بيچاره بد بخت مدت چهار ده سال آن همه در راه تحصيل سكه اشرفي خون ريخت و ستم روا داشت، نخورد و انفاق نكرد ، سر انجام همه به تاراج رفت و جانش را بر سر آن نهاد و دولت امراي چوپاني با كشته شدن او منقرض گرديد. مستظرفي چون اين واقعه شنيد بر خريت و حماقت اشرف تأسف خورد و گفت:

ديدي كه چه كرد اشرف خر

او مظلمه برد و ديگري زر

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۸ قبل از ظهر
از كيسه خليفه مي بخشد


هر گاه كسي از كيسه ديگري بخشندگي كند و يا از بيت المال عمومي گشاد بازي نمايد عبارت مثلي بالا را مورد استفاده و استناد قرار داده ، اصطلاحأ مي گويند:« فلاني از كيسه خليفه مي بخشد.»

عبد الملك بن صالح ازامرا و بزرگان خاندان بني عباس بود و روزگاري دراز در اين دنيا بزيست و دوران خلافت هادي و هارون الرشيد و امين را درك كرد . مردي فاضل و دانشمند و پرهيزگار و در فن خطابت افصح زمان بود. چشماني نافذ و رفتاري متين و موقر داشت به قسمي كه مهابت و صلابتش تمام رجال دارالخلافه و حتي خليفه وقت را تحت تاثير قرار مي داد. بعلاوه چون از معمرين خاندان بني عباس بود خلفاي وقت در او به ديده احترام مي نگريستند. به سال 169 هجري به فر مان هادي خليفه وقت، حكومت و امارت موصل را داشت ولي پس از دو سال يعني در زمان خلافت هارون الرشيد بر اثر سعايت ساعيان از حكومت بر كنار و در بغداد منزوي و خانه نشين شد. چون دستي گشاده داشت پس از چندي مقروض گرديد. ارباب قدرت و توانگران بغداد افتخار مي كردند كه عبد الملك از آنان چيزي بخواهد ، ولي عزت نفس و استغناي طبع عبد الملك مانع از آن بود كه از هر مقامي استمداد و طلب مال كند.

از طرف ديگر چون از طبع بلند و جود و سخاي ابوالفضل جعفربن يحيي بن خالد برمكي معروف به جعفر بر مكي و زير مقتدر هارون الرشيد آگاهي داشت و به علاوه مي دانست كه جعفر مردي فصيح و بليغ و دانشمند است و قدر فضلا را بهتر مي داند و مقدم آنان را گراميتر مي شمارد، پس نيمه شبي كه بغداد و بغداديان در خواب و خاموشي بودند با چهره و روي بسته و ناشناس راه خانه جعفر را در پيش گرفت و اجازه دخول خواست. اتفاقأ در آن شب جعفر بر مكي با جمعي از خواص و محارم من جمله شاعر و موسيقيدان بينظير زمان، اسحق موصلي بزم شرابي ترتيب داده بود و با حضور مغنيان و مطربان شب زنده داري مي كرد. در اين اثنا پيشخدمت مخصوص، سر در گوش جعفر كرد و گفت:

« عبدالملك بر در سراي است و اجازه حضور مي طلبد.» از قضا جعفر برمكي دوست صميمي و محرمي به نام عبد الملك داشت كه غالبا اوقات فراغت را در مصاحبتش مي گذرانيد. در اين موقع به گمان آنكه اين همان عبد الملك است نه عبد الملك صالح، فرمان داد او را داخل كنند. عبد الملك صالح بي گمان وارد شد و جعفر برمكي چون آن پير مرد متقي و دانشمند را در مقابل ديد به اشتباه خود پي برده چنان منقلب شد و از جاي خويش جستن كرد كه« ميگساران جام باده بريختند و گلعذاران پشت پرده گريختند، دست از چنگ و رباب برداشتند و رامشگران پا به فرار گذاشتند.» جعفر خواست دستور دهد بساط شراب را از نظر عبد الملك پنهان دارند ولي ديگر دير شده كار از كار گذشته بود .

حيران و سراسيمه بر سر و پاي ايستاد و زبانش بند آمد. نمي دانست چه بگويد و چگونه عذر تقصير بخواهد. عبد الملك چون پريشان حالي جعفر بديد بسائقه آزاد مردي و بزرگواري كه خوي و منش نيكمردان عالم است با كمال خوشرويي در كنار بزم نشست و فرمان داد مغنيان بنوازند و ساقيان لعل فام جام شراب در گردش آورند. جعفر چون آن همه بزرگمردي از عبدالملك صالح ديد بيش از پيش خجل و شرمنده گرديد پس از ساعتي اشاره كرد بساط شراب را بر چينند و حضار مجلس- بجز اسحق موصلي- همه را مرخص كرد. آنگاه بر دست و پاي عبد الملك بوسه زد عرض كرد:« از اينكه بر من منت نهادي و بزرگواري فرمودي بي نهايت شرمنده و سپاسگزارم.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/d8e05d08ad84d64929b32c22f01fee1b.jpg اكنون در اختيار تو هستم و هر چه بفرمايي به جان خريدارم.» عبدالملك پس از تمهيد مقدمه اي گفت :« اي ابو الفضل ، مي داني كه سالهاست مورد بي مهري خليفه واقع شده خانه نشين شده ام. چون از مال و منال دنيا چيزي نيندوخته بودم لذا اكنون محتاج و مقروض گرديده ام. اصالت خانوادگي و عزت نفس اجازه نداد به خانه ديگران روي آورم و از رجال و توانگران بغداد ، كه روزگاري به من محتاج بوده اند، استمداد كنم ولي طبع بلند و خوي بزرگ منشي و بخشندگي تو كه صرفأ اختصاصي به ايرانيان پاك سرشت دارد مرا وادار كرد كه پيش تو آيم و راز دل بگويم، چه مي دانم اگر احيانأ نتواني گره گشايي كني بي گمان آنچه با تو در ميان مي گذارم سر به مهر مانده ، در نزد ديگران بر ملا نخواهد شد. حقيقت اين است كه مبلغ ده هزار دينار مقروضم و ممري براي اداي دين ندارم.»

جعفر بدون تأمل جواب داد:« قرض تو ادا گرديد، ديگر چه مي خواهي؟» عبدالملك صالح گفت:« اكنون كه به همت و جوانمردي تو قرض من مستهلك گرديد. براي ادامه زندگي بايد فكري بكنم زيرا تأمين معاش آبرومندي براي آينده نكرده ام.» جعفر بر مكي كه طبعي بلند و بخشنده داشت با گشاده رويي پاسخ داد:« مبلغ ده هزار دينار هم براي ادامه زندگي شرافتمندانه تو تأمين گرديد چه مي دانم سفره گشاده داري و خوان كرم بزرگمردان بايد مادام العمر گشاده و گسترده باشد. ديگر چه مي فرمايي؟» عبد الملك گفت: « هر چه خواستم دادي و ديگر محلي براي انجام تقاضاي ديگري نمانده است.» جعفر با بي صبري جواب داد:« نه، امشب مرا به قدري شرمنده كردي كه به پاس اين گذشت و جوانمردي حاضرم همه چيز را در پيش پاي تو نثار كنم. اي عبدالملك، اگر تو بزرگ خاندان بني عباسي، من هم جعفر بر مكي و از دوده ايرانيان پاك نژاد هستم.

جعفر براي مال و منال دنيوي در پيشگاه نيكمردان ارج و مقداري قايل نيست. مي دانم كه سالها خانه نشين بودي و از بيكاري و گوشه نشيني رنج مي بري، چنانچه شغل و مقامي هم مورد نظر باشد بخواه تا فرمانش را صادر كنم. » عبدالملك آه سوزناكي كشيد و گفت:« راستش اين است كه پيرو سالمند شده ام و واپسين ايام عمر را مي گذرانم. آرزو دارم اگر خليفه موافقت فرمايد به مدينه منوره بروم و بقيت عمر را در جوار مرقد مطهر حضرت رسوا اكرم (ص) به سر برم.» جعفر گفت :« از فردا والي مدينه هستي تا از اين رهگذر نگراني نداشته باشي.» عبد الملك سر به زير افكند و گفت:« از همت و جوانمردي تو صميمانه تشكر مي كنم و ديگر عرضي ندارم.»

جعفر دست از وي بر نداشت و گفت:« از ناصيه تو چنين استنباط مي كنم كه آرزوي ديگري هم داري . محبت و اعتماد خليفه نسبت به من تا به حدي است كه هر چه استد عا كنم بدون شك و ترديد مقرون اجابت مي شود. سفره دل را كاملا باز كن و هر چه در آن است بي پرده در ميان بگذار.» عبدالملك در مقابل آن همه بزرگي و بزرگواري بدوأ صلاح ندانست كه آخرين آرزويش را بر زبان آورد ولي چون اصرار و پافشاري جعفر را ديد سر بر داشت و گفت :« اي پسر يحيي، خود بهتر مي داني كه من در حال حاضر بزرگترين فرد خاندان عباسي هستم و پدرم صالح همان كسي است كه در محل ذات السلاسل نزديك مصر- بر مروان آخرين خليفه اموي غلبه كرد و سرش را نزد سفاح آورد. با اين مراتب اگر تقاضايي در زمينه وصلت و پيوند زناشويي از خليفه امير المومنين بكنم توقعي نابجا و خارج از حدود صلاحيت و شايستگي نكرده ام . آرزوي من اين است كه چنانچه خليفه مصلحت بداند فرزندم صالح را به دا مادي سر افراز فرمايد. نمي دانم در تحقق اين خواسته تا چه اندازه موفق خواهي بود.»

جعفر برمكي بدون لحظه اي درنگ و تأمل جواب داد:« از هم اكنون بشارت مي دهم كه: خليفه پسرت را حكومت مصر مي دهد و دختر ش عاليه را نيز به ازدواج وي در مي آورد.» دير زماني نگذشت كه صداي اذان صبح از مؤذن مسجد مجاور خانه جعفر برمكي به گوش رسيد و عبدالملك صالح در حالي كه قلبش ما لامال از شادي و سرور بود خانه جعفر را ترك گفت. بامدادن جعفر برمكي حسب المعمول به دارالخلافه رفت و به حضور هارون الرشيد بار يافت. خليفه نظري كنجكاوانه به جعفر انداخت و گفت:« از ناصيه تو پيداست كه در اين صبحگاهي خبر مهمي داري.» جعفر گفت:« آري امير المومنين شب گذشته عموي بزرگوارت عبدالملك صالح به خانه ام آمد و تا طليعه صبح با يكديگر گفتگو داشتيم.»


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/fcf586374cae29de5c347f90f469b2f8.jpg هارون الرشيد كه نسبت به عبد الملك بي مهر بود با حالت غضب گفت:« اين پير سالخورده هنوز از ما دست بردار نيست. قطعأ توقع نابجايي داشت ، اينطور نيست؟» جعفر با خونسردي جواب داد :« اگر ماجراي شب گذشته را به عرض برسانم اميرالمومنين خود به گذشت و بزرگواري اين مرد شريف و دانشمند كه به حق از سلاله بني عباس است، اذعان خواهند فرمود.» آن گاه داستان بزم شراب و حضور غير مترقب عبدالملك و ساير رويدادها را تفصيلا شرح داد. خليفه آنچنان تحت تأثير بيانات جعفر قرار گرفت كه بي اختيار گفت:« از عمويم عبدالملك متقي و پرهيزكار بعيد به نظر مي رسيد كه تا اين اندازه سعه صدر و جوانمردي نشان دهد. جدأ از مردانگي و بزرگواري او خوشم آمد و آنچه كينه از وي در دل داشتم يكسره زايل گرديد. » جعفر برميكي چون خليفه را بر سر نشاط ديد به سخنانش ادامه داد و گفت كه:« ضمن مكالمه و گفتگو معلوم شد پير مرد اين اواخر مبلغ قابل توجهي مقروض شده است كه دستور دام قرضهايش را بپردازند.» هارون الرشيد به شوخي گفت:« قطعا از كيسه خودت!»

جعفر با لبخند جواب داد :« از كيسه خليفه بخشيدم، چه عبدالملك در واقع عموي خليفه است و حق نبود از بنده چنين جسارتي سر بزند.» هارون الرشيد كه جعفر بر مكي را چون جان شيرين دوست داشت با تقاضايش موافقت كرد. جعفر دوباره سر بر داشت و گفت: « چون عبد الملك دستي گشاده دارد و مخارج زندگيش زياد است مبلغي هم براي تأمين آتيه وي حواله كردم.» هارون الرشيد مجدأ به زبان شوخي و مطايبه گفت:« اين مبلغ را حتمأ از كيسه شخصي بخشيدي!» جعفر جواب داد:« چون از وثوق و اعتماد كامل بر خوردار هستم لذا اين مبلغ را هم از كيسه خليفه بخشيدم.» هارون الرشيد لبخندي زد و گفت:« اين را هم قبول دارم به شرط آنكه ديگر گشاده بازي نكرده باشي!» جعفر عرض كرد:« امير المؤمنين بهتر مي دانند كه عبدالملك مانند آفتاب لب بام است و دير يا زود افول مي كند .

آرزو داشت كه واپسين سالهاي عمر را در جوار مرقد مطهر حضرت خير المرسلين بگذراند. وجدانم گواهي نداد كه اين خواهش دل رنجور و شكسته اش را تحقق نبخشم، به همين ملاحظه فرمان حكومت و ولايت مدينه را به نام وي صادر كردم كه هم اكنون براي توقيع و توشيح حضرت خليفه حاضر است.» هارون به خود آمد و گفت:« راست گفتي، اتفاقا عبد الملك شايستگي اين مقام را دارد و صلاح است حكومت طائف را نيز به آن اضافه كني.» جعفر انگشت اطاعت بر ديده نهاده پس از قدري تأمل عرض كرد:« ضمنأ از حسن نيت و اعتماد خليفه نسبت به خود استفاده كرده آخرين آرزويش را نيز وعده قبول دادم.» هارون گفت:« با اين ترتيب و تمهيدي كه شروع كردي قطعأ آخرين آرزويش را هم از كيسه خليفه بخشيدي!؟» جعفر برمكي رندانه جواب داد:« اتفاقأ بخشش در اين مورد بخصوص جز از كيسه خليفه عملي نبود زيرا عبدالملك آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادي از خليفه امير المؤمنين نايل آيد.

من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواري خليفه اين وصلت فرخنده را به او تبريك گفتم و حكومت مصر را نيز براي فرزندش، يعني داماد آينده خليفه در نظر گرفتم. » هارون گفت:« اي جعفر، تو در نزد من به قدري عزيز و گرامي هستي كه آنچه از جانب من تقليل و تعهد كردي همه را يكسره قبول دارم برو از هم اكنون تمشيت كارهاي عبدالملك را بده و او را به سوي مدينه گسيل دار.»

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۹ قبل از ظهر
شق القمر كرد


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/852968c52e4adbb59b5c7790b602c70d.jpg هر گاه از شخصي عمل خارق العاده اي و غير قابل تصور سر بزند از آن به شق القمر تمثيل كرده مي گويند: واقع شق القمر كرده است.

يكي از مهمترين معجزات پيغمبر شق القمر است كه روايت مي كنند عده اي از مشركان قريش مجتمعا خدمت پيغمبر رسيدند و گفتند:« اي محمد، اگر در دعوي نبوت صادق هستي و عمل تو سحر و جادو نيست هم اكنون ماه را در وسط آسمان دو نيمه كن تا ما به راي العين شق القمر را ببينيم و با رسالت تو ايمان بياوريم زيرا شنيدمي كه سحرو جادو فقط در روي زمين امكان دارد ولي در آسمان موثر نيست.» در آن هنگان مردم در مني بودند.

پيغمبر اسلام دست به دعا بر داشت و از خداوند مسئلت كرد كه اين آخرين حجت رسالتش را با اين قوم مشترك نشان دهد تا شايد دست از عناد و لجاج بردارند. بلافاصله وحي نازل شد كه ماه در اختيار توست و مي تواني آن را دو پاره كني.

پيغمبر اكرم(ص) به روايتي انگشت مجسمه اش را به جانب آسمان دراز كرد و ماه از ميان دو نيمه شد. « در آن هنگام كه مردم در مني بودند به طوري شكافته شد كه كوه حرا در ميان دو پاره آن كه مانند دو شعله بود مي نمود.»

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۹ قبل از ظهر
شغال بيشه مازندران را ندرد جز سگ مازندراني


اين مصراع و مثل غالبا از باب شوخي و هزل گفته مي شود نه جد، ولي از آنجا كه به صورت ضرب المثل در آمده لابد و ناگزير بوديم ريشه تاريخي آن را در اين مختصر بياوريم.

ميرزا آقاخان نوري ملقب به اعتمادالدوله از شخصيتهاي بارز و موثر كشور در عهد سلطنت ناصر الدين شاه قاجار بود. نام اصليش ميرزا نصر الله پسر ميرزا اسد الله خان نوري است و نسب خود را به ابي صلت هروي مي رساند. در موقع فوت محمد شاه در اصفهان حسن خدمتي به خرج داد و مورد لطف و عنايت فرزندش واقع شد و در غالب دسايس و توطئه هايي كه به تحريك و تقويت مهد عليا مادر ناصر الدين شاه عليه ميرزا تقي خان امير كبير به عمل مي آمد دست داشت.

چون در آبان ماه سال 1330 هجري قمري امير كبير از صدارت عزل و به كاشان تبعيد شد ميرزا آقا خان نوري به صدر اعظمي ايران منصوب گرديد ولي به قول شادروان محمود:« براي قبولي مقام صدارت دو شرط مهم نمود:يكي اينكه ميرزا تقي خان اتابك اعظم معدوم الاثر شود. ديگر آنكه روزي از ميرزا آقا خان خطا و خيانتي ديده شود يا سعايتي به عمل آيد او درامان باشد و به هلاكت نرسد.» هنوز سال مرگ امير نظام، آن مرد بزرگ و تاريخي درست برگزار نشده بود كه ميرزا آقا خان براي قدرداني از همراهيهاي دولت انگليس قباله هرات را مسجل كرده به آنها واگذار نمود.»

« ميرزا آقا خان نوري دچار يبوست مزاج بود و اغلب دچار خشم و بدخلقي هر گاه پيشخدمت صبحها يك ظرف آب آلو به صدر اعظم مي داد آن روز كاغذها زودتر امضا و رد مي شد و روزهايي كه آب آلو مصرف نشده بود اغلب به اوقات تلخي مي گذشت. كساني كه فرمان حكومت جايي را مي خواستند روز قبل به پيشخدمت او يك هديه و رشوه اي مي دادند كه مواظب باشد و صبح روز بعد آب آلو به ميرزا آقا خان بدهد .

چنان شده بود كه اهل توقع هروقت كاري داشتند به همديگر توصيه مي كردند كه آب آلو يادت نرود! آيا نمي شود احتمال داد كه اين آب آلو در تسريع امضاي قرار داد پاريس هم موثر بوده باشد؟ »

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۰ قبل از ظهر
شستش خبر دار شد


عبارت بالا كنايه از اين است كه : به او الهام شد، پيش بيني كرد، از موضوع اطلاع يافت. اين مثل غالبا هنگامي به كار مي رود كه دو يا چند نفر بدون اطلاع و در نظر گرفتن منافع شخصي مورد نظر تصميم بگيرند كاري را انجام دهند ولي شخصي مورد نظر از نقشه آنها آگاه شود و در مقام جلوگيري از اقدام حريفان به منظور تامين منافع و مصالح خويش بر آيد در چنين موقع كه اسرار فاش و اعمال پنهاني آشكار گرديد اصطلاحا مي گويند:« فلاني شستش خبردار شد» يعني فهميد كه چه مي خواهيم بكنيم يا چه مي خواهند بكنند.

واژه شست معاني و مفاهيم مختلفي دارد از جمله: قلابي از آهن كه ماهيگيران با آن ماهي مي گيرند . اين قلاب آهني را كه به معني دام آمده مجازا شست مي گويند.

به كاربردن واژه شست در مورد قلاب ماهيگيري شايد ناشي از اين باشد كه چون شست يعني انگشت ابهام ماهيگير در داخل يك سر قلاب ماهيگيري قرار دارد به همان مناسبت كه زهگير كمان را شست مي گويند اين قلاب ماهيگيري را نيز شست گفته اند.

به طوري كه مي دانيم هنگامي كه قلاب ماهيگيري در داخل دريا يا رودخانه در حلقوم ماهي فرو رفت ماهي به تكاپو مي افتد شايد خلاصي پيدا كند. در اين موقع صياد ماهيگير قبل از هر چيزي شستش خبر دار مي شود يعني انگشت ابهامش بر اثر جست و خيز ماهي در دريا يا رودخانه تكان مي خورد و صياد مي فهمد كه ماهي در دام افتاده است.

پس بلافاصله قلاب را بالا مي كشد و ماهي صيد شده را از قلاب جدا كرده و در سبد مي اندازد.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۱ قبل از ظهر
شاه مي بخشد ، شيخ علي خان نمي بخشد

گاهي اتفاق مي افتد كه از مقام بالاتر دستوري صادر ميشود ولي بخش مربوطه صدور چنان دستوري را مقرون صلاح و مصلحت ندانسته از اجراي آن خود داري مي كند. در چنين موقع حواله گيرنده با طنز و كنايه مي گويد:« عجب دنيايي است. شاه مي بخشد شيخ علي خان نمي بخشد.» بايد ديد اين شيخ علي خان كيست و فرمان شاه را به چه جهت نكول مي كرد؟

شيخ علي خان شبها با لباس مبدل به محلات و اماكن عمومي شهر مي رفت تا از اوضاع مملكت با خبر شود . به مستمندان و ايتام مخصوصا طلاب علوم بذل و بخشش زياد مي كرد. ابنيه خيريه و كاروانسراهاي متعددي به فرمان اين وزير با تدبير در گوشه و كنار ايران ساخته شده است كه همه را امروزه به غلط شاه عباسي مي گويند.

شيخ علي خان با وجود قهر و سخط شاه سليمان شخصيت خود را حفظ مي كرد و تسليم هوسبازي هايش نمي شد چنان كه هر قدر شاه سليمان به او اصرار مي كرد كه شراب بنوشد امتناع مي كرد حتي يكبار در مقابل تهديد شاه پيغام داد :« شاه بر جان من حق دارد اما بر دينم من حقي ندارد.»

يكي از عادات شاه سليمان اين بود كه در مجالس عيش و طرب شبانه هنگامي كه سرش را از باده ناب گرم ميشد ديگ كرم و بخشش وي به جوش مي آمد و به نام رقاصه ها مغنيان مجلس مبلغ هنگفتي حواله صادر مي كرد كه صبح بروند از شيخ علي خان بگيرند . چون شب به سر مي رسيد و بامدادان حواله ها صادره را از نزد شيخ علي خان مي بردند همه را يكسره و بدون پروا نكول مي كرد و به بهانه آنكه چنين اعتباري در خزانه موجود نيست متقاضيان را دست از پا درازتر بر مي گردانيد.

در واقع شاه مي بخشيد شيخ علي خان نمي بخشيد و از پرداخت مبلغ خود داري مي كرد. در سفر نامه انگلبرت هم آمده:« او با قدرت كامله اي كه داشت حتي مي توانست وقتي كه شاه مي بخشد او نبخشد.»

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۲ قبل از ظهر
شاهنامه آخرش خوش است


كساني كه بدون مطالعه و مداقه دست به كاري زنند هر چند در تشخيص خويش مومن بوده به حسن ختام عمل و اقدام اعتقاد داشته باشند. مع الذكر بر افراد تيز بين و دورانديش پوشيده نيست كه عجله و شتابزدگي هرگز به نتيجه نمي رسد و عجول و شتابزده چون اسب تيزتك يكروز با سر سقوط خواهد كرد . به همين جهت در قضاوت عجله نمي كنند و عامل را به دست زمان مي سپارند زيرا به خوبي مي دانند كه: شاهنامه آخرش خوش است.


اين عبارت مثلي در بدو امر براي هر محقق كنجكاوي ايجاد شبهه مي كند كه مگر كتاب شاهنامه در آخرش چه دارد و چه نقاظ ضعفي در اين شاهكار ادبي جهان يافت مي شود كه از آن به صورت ضرب المثل استفاده مي كنند؟ شاهنامه فردوسي كتاب ارزنده اي است كه هر ايراني پاك نژاد آن را به خوبي مي شناسد. كتاب شاهنامه چه از نظر كميت و چه به لحاظ كيفيت از شاهكارهاي ادبي جهان به شمار مي رود.


حكيم ابوالقاسم فردوسي با نظم و تدوين شاهنامه اساس ادب و مليت ايران را پي ريزي كرد و اسامي تمام بزرگان و نامداران دوران باستاني را در جريده روزگار ثبت كرده است چنان كه خود گويد:
چون عيسي من اين مردگان را تمام
سراسر همه زنده كردم به نام


اگر شاهنامه با تحمل رنج سي ساله دهقان زاده طوس به وجود نمي آمد بي گمان تمام آثار و معالم تاريخي اسلاف و نياكان ما دستخوش سيل حوادث مي شد و بعيد نبود كه ما نيز اكنون مانند ملل آفريقاي شمالي و بعضي از كشورهاي خاورميانه به لسان عربي متكلم مي بوديم و لغات و كلمات شيرين پارسي را جز در كتابخانه ها و لابلاي كتب قديمه اگر با آن آب تعصب و جهالت شسته نشده باشد- نمي توانستيم بيابيم. ولي متاسفانه اختلاف عقيده مذهبي و نژادي فردوسي و سلطان محمود غزنوي و سعايت ساعيان و حاسدان و تنگ نظران موجب نقض عهد گرديد و درهم به جاي دينار داد.


اما ريشه تاريخي ضرب المثل بالا از آن سرچشمه گرفته است كه نقل شده فردوسي پس از سرودن هجانامه مورد بحث موفق گرديد يك نسخه از هجانامه را به وسيله دوستان و طرفداراني كه در دستگاه سلطنت محمود غزنوي داشت مخفيانه به آخر شاهنامه موجود در كتابخانه سلطنتي الحاق و اضافه نمايد و همين عمل موجب شده است بعد ها كه از شاهنامه كتابخانه سلطنتي به وسيله نساخان و خطا طان به منظور تكثير و توزيع نسخه ها بر مي داشته اند قهرا آن هجانامه آخر شاهنامه را هم مي نوشته اند.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۳ قبل از ظهر
با توكل زانوي اشتر ببند

لغت عربي توكل از لحاظ ريشه لغوي به معني تكيه و اعتماد بر خدا و اعتراف به عجز خود كردن است. ولي مصراع بالا به افرادي كه جمودت فكري دارند پاسخ آموزنده مي دهد و به كساني كه قدرت خلاقه افراد و جماعت بشري را به هيچ مي نگرند درس زندگي مي آموزد كه: نه كار بي توكل مصلحت است و نه توكل و تسليمي كه تلاش و سوق به تعالي و كمال در آن نباشد. توكل و تسليم بايد توام با سعي و فعاليت باشد تا ميوه شيرين را به بار دهد بايد كار كرد و از فيضان رحمت و مكرمت خداي مهربان نيز غافل نبود. به طوري كه مي دانيم مصراع بالا از عارف و متفكر نامدار ايران مولوي است.

روزي شتر مركوب حضرت رسول اكرم(ص) گم شد، پس از تفحص و جستجوي بسيار آن را يافتند و به حضور پيغمبر آوردند . حضرت رو به غلام كرد و فرمود :« مگر در موقع خواباندن شتر زانوانش را نبسته بودي؟ » غلام عرض كرد:« كسي كه توكل به قادر متعال داشته باشد الزام و احتياجي ندارد كه زانوان شتر را ببندد من توكل به خدا كردم و بدون آن كه زانوانش را ببندم آن را خواباندم.» حضرت فرمود: « عقل و توكل»

يعني: اول زانوي شتر را ببند و آن گاه توكل كن زيرا قبول مشيت الهي به آن تعلق مي گيرد و كه با كسب و كار وسعي و مجاهدت همراه باشد نه جبري صرف باش كه كاري نكني و با توسل و توكل همه چيز را از خدا بخواهي و بداني، نه مختار مطلق كه كسب كار و حركت را بدون توكل و استعانت جستن از ذات باريتعالي منشا خير و بركت بداني.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۴ قبل از ظهر
با آب حمام دوست مي گيرد


كساني كه به طرز سهل و ساده و بدون تحمل و رنج و زحمت در مقام جلب دوست بر آيند و بيان خوش و حسن خلق را پايه و اساس تحصيل دوست و جلب محبت قرار دهند ضرب المثل بالا در مورد آنان به كار برده شده مي گويند « فلاني با آب حمام دوست مي گيرد.»

از آداب ديگر در حمام عمومي خزينه دار قديم اين بود كه اگر تازه واردي كسي از آشنايان و بستگان نزديك و بزرگتر از خود را در صحن حمام مي ديد فورا به خدمتش مي رفت و به منظور اظهار ادب و احترام او را مشت و مال مي داد يا اينكه ليف صابون را به زور و اصرار از دستش مي گرفت و پشتش را صابون مي زد. سنت ديگر اين بود كه هر كس وارد خزينه حمام مي شد به افرادي كه شست و شو مي كردند سلام ميكرد و ضمنا در همان پله اول خزينه دو دست را زير آب كرده كفي از آب خزينه بر مي داشت و به يكايك افراد حاضر از آن آب حمام تعارف مي كرد .

براي تازه وارد مهم و مطرح نبود كه افراد داخل خزينه از آشنايان هستند يا بيگانه به همه از آب مفت و مجاني تعارف مي كرد و مخصوصا نسبت به افراد بيگانه بيشتر اظهار علاقه و محبت مي كرد زيرا آشنا در هر حال آشناست و دوست و آشنا احتياج به تعارف ندارند. اگر آدمي بتواند از بيگانگان با آب حمام دوست بگيرد كمال عقل و خردمندي است زيرا آب حمام آبي است بي قابليت و تعارف آن هم تعارفي است كه يكشاهي خرج بر نمي دارد .

در هر صورت اين رسم از قديمترين ايام يعني از زماني كه حمام خزينه به جاي آب چشمه و رودخانه براي نظافت و پاكيزگي مورد استفاده قرار گرفت معمول گرديد و چه بسا دوستي و صميميتي كه از اين رهگذر پايه گذاري شد و چه بسا افرادي كه با آب حمام دوست گرفته اند.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۵ قبل از ظهر
اينها همه شعر است

هر سخن و عبارتي كه منطق را در آن راهي نباشد اصطلاحا مي گويند شعر است يعني جنبه رويا و تخيل دارد فايدتي بر آن متصور نيست و هرگز جامعه عمل و تحقق نخواهد پوشيد.

به گفته اديب محقق مرحوم دكتر پرويز ناتل خانلري:« اگر تعريف شعر را به خود شاعران رجوع كنيم عبارت فصيح و بليغي از ايشان مي شنويم كه بيشتر مدح و تحسين است تا وصف و تعريف. يكي شعر را وحي آسماني و شاعر را هم رتبه پيغمبر مي شمارد و ديگري آن را سحر بين مي خواند...اما هيچ يك از اين عبارات تعريفي درباره حقيقت شعر نمي دهد و تعريفات اديبان و نويسندگان نيز گرهي از كار بسته نمي گشايد.. اگر بخواهيم شعر را چنان كه هست و عرف و عادت بر آن جاري است تعريف كنيم بايد چنين گفت : شعر تاليفي از كلمات است كه نوعي از وزن در آن بتوان شناخت. »

اين نكته بسيار مهم و جالب دقت است كه قرون وسطي در كشورهاي اروپايي به اشعاري كه در مجامع عمومي خوانده مي شد تروور بروزن شروور مي گفتند. آيا خاستگاه اين دو يكي است؟

راستي وقتي كه انديشه عليل و تبدار شاعر نه كرسي فلك را زير پاي مي نهد تا براي چند دينار جيفه دنيا بر ركاب قزل ارسلان بوسه زند آيا چنان شعري را جز شروور و يا به قول اروپائيها تروور مي توان به چيز ديگري تشبيه كرد؟ و يا آن شاعر ياوه سرايي كه در نهايت دنائت و رذالت طبع براي سلطان وقت مي سرايد:

سحر آمدم به كويت به شكار رفته بودي

تو كه سگ نبرده بودي به چه كار رفته بودي

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۶ قبل از ظهر
اين طفل يكشبه ره يكساله مي رود


از مصراع بالا كه به صورت ضرب المثل در آمده است در نشان دادن استعداد خارق العاده افراد كه موجب بروز ظهور امور و اعمالي شگفت انگيز و خارج از حدود متعارف و انتظار مي شود استفاده مي كنند. راجع به تر قيات و پيشرفتهاي شگرفي كه زودتر از موعد مقرر تحقق پيدا مي كنند نيز به آن تمثيل مي جويند.

ضرب المثل بالا متناسب با اين موضوع به صور اشكال مختلفه گفته مي شود. گاهي گفته مي شود: اين طفل يكشبه ره دهساله مي رود و زماني دهساله را تا حد صد ساله افزايش مي دهند كه طبعا دور از ذهن و تصور خواهد بود پيداست عبارت بالا همان مصرع دوم از بيت چهارم غزل شيواي خواجه شيراز حافظ شيرين سخن است.

يكي از بازرگانان شيراز در سفري كه به كشور بنگاله كرده بود تحف و هداياي گرانقيمتي به حضور سلطان غياث الدين بن اسكندر بنگالي معروف به اعظم شاه پادشاه بنگاله تقديم داشت و بدين وسيله مورد توجه واقع شد . شبي از شبهاي بهاري كه اعظم شاه محفل انسي ترتيب داده بود بازرگان موصوف را نيز به آن مجلس خواند . مهتاب شبي بود قرص و قمر دامن كشان انوار سيمين خود را بر روي باغ و چمن و كاخ سلطاني مي گسترانيد.

به قول مؤلف الفهرست در دستگاه طرب سلطان سه دختر طناز به اسامي مستعار سرو وگل و لاله خدمت مي كردند كه يكي مي نواخت ، ديگري مي خواند و سومي با رقص شور انگيزش دلهاي جمع را مسخر مي كرد . مادر اين سه دختر مرده شوي بود كه او را به اصطلاح عربي متعارف غساله و دخترانش را هم قهرا دختران غساله و يا به قول ظرفا و شوخ طبعان هند ثلاثه غساله مي گفته اند. باري چون بزم ديجور كاملا گرم شد وسرو گل و لاله به نغمه سرايي و دلربايي پرداختند سلطان غياث الدين را وجد و نشاطي زايد الوصف دست داد و ساقي گلفام مجلس را مخاطب قرار داده در حال نشاط و سرمستي مرتجا چنين گفت:

ساقي حديث سرو و گل و لاله مي رود و با سرودن اين مصراع كه در آن صنعت ايهام به كار رفته و مرادش سه دختر غساله- ثلاثه غساله- بوده است كه در آن مجلس بزم و طرب طنازي و هنر نمايي مي كردند از ساقي جام شراب خواست .

آن گاه هر چه تلاش كرد كه با اين مصراع و مطلع زيبا غزلي بسازد توفيق نيافت . بنا به استدعا و پيشنهاد حاضران مجلس مصراع مزبور را به مسابقه گذاشت و به شاعران پارسي گوي مقيم بنگاله مدت يكماه مهلت داد كه با اين مطلع به مناسبت آن مجلس غزل بسازد و سروده هر كس برنده شناخته شود به قول صاحب تاريخ بحيره پنجاه خروار قماش به او داده خواهد شد.

بازرگان ايراني مورد بحث كه در آن مجلس حضور داشت از پادشاه بنگاله خواهش كرد كه مدت ضرب الاجل را تمديد نمايد تا خواجه شيراز هم در اين مسابقه ادبي شركت كند . سلطان غياث الدين راي بازرگان را پسنديد ومدت مسابقه را تا مراجعت مجدد بازرگان از ايران تمديد كرد.

بازرگان موصوف به سرعت امور تجاري خود را در بنگاله سرو صورت داده به جانب شيراز روان گرديد و ماوقع را به اطلاع حافظ رسانيد. غزل سراي نامي شيراز پس از اطلاع و آگاهي از جريان مجلس و عشوه گريهاي سرو وگل و لاله كه موجب نشاط خاطر سلطان غياث الدين شده بودند غزل مشهور زير را ساخت و به همان بازرگان شيرازي داد تا طوطيان هنر را شكر كن سازد:

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ قبل از ظهر
اين شتري است كه در خانه هر كس مي خوابد


اصطلاح و ضرب المثل بالا به عنوان تسليت و همدردي به كار مي رود تا مصيبت ديدگان را موجب دلگرمي و دلجويي باشد و متعديان و متجاوزان را مايه تنبيه و عبرت ، تا بدانند كه عفريت مرگ در عقب است و مانند شتر قرباني در آستانه در هر خانه و كاشانه اي زانو به زمين مي زند و تا بهره و نصيبي نستاند بر پاي نمي خيزد، و همچنين از باب تذكر و هشدار به كساني كه در حسن نسيان و فراموشي ، آنان را در روزگار فراغ و آسايش در دريافت نشيب و فرود روزگار باز مي دارد نيز ضرب المثل بالا مورد اصطلاح و استناد قرار مي گيرد.

سه روز قبل از عيد قربان يك شتر ماده را در حالي كه با انواع گلهاي رنگارنگ و حتي سبزي و بر گهاي درختان زينت داده بودند و جمعيت بسياري از هر طبقه و صنف دنبال او مي افتادند در شهر مي گرداندند و براي او طبل و نقاره و شيپور مي زدند و سخنان ديني و اشعار مذهبي مي خواندند . اين شتر از هر جاي و هر كوي و برزن كه مي گذشت مردم دور او جمع مي شدند و پشم حيوان را عوام الناس- بويژه زنان آرزومند- مايه اقبال و رفع نكبت و و بال دانسته و به عنوان تيمن و تبرك از بدنش مي كندند و از اجزا تعويذ و حرز بازو و گردن خود و اطفال قرار مي دادند.

اين جريان و آداب و رسوم كه رياست آن به عهده شخصي معيني بود و مباشرين اين كار القاب خاصي داشتند مدت سه روز به طول مي انجاميد و در اين مدت شتر گرداني به در خانه هر يك از اعيان و اشراف شهر كه مي رسيدند شتر را به زانو در مي آوردند و از صاحب خانه به فراخور مقام و شخصيتش چيز قابل توجهي نقدا يا جنسا مي گرفتند و از آنجا مي گذشتند .

روز سوم كه روز عيد قربان بود اين حيوان زبان بسته را به طرز جانگدازي نحر مي كردند، و هنوز جان در بدن داشت كه هر كس با خنجر و چاقو و دشنه حمله ور مي شد و هنوز چشمان وحشت زده اش در كاسه سر به اطاف مي نگريست كه تمام اعضاي بدنش پاره پاره شد گوشهايش به يغما مي رفته است. كاري به تفصيل قضيه نداريم . غرض اين است كه به گفته استاد ارجمند شادروان سيد جمال الدين همايي :« از مبناي همين كار در زبان فارسي كنايات و امثالي وارد شده است مانند شتر را كشتند: يعني: كار تمام شد. فلاني شتر قرباني شده است

يعني: هر كس او را به طرفي مي كشيد، يا به معني اينكه دور او را گرفته اهميتش مي دهند ولي بالاخره نابودش مي سازند.» در دنباله مطلب به اين اصطلاح و ضرب المثل مي رشد كه: شتر را در منزل فلاني خوابانده اند. يعني: غائله را به گردن او انداخته اند.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ قبل از ظهر
شانس خركي



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/70ba89b3628ec0189c619d3432a5aa1d.jpg اصطلاح بالا مترادف نقش آوردن و كنايه از بخت و اقبال غير متقربه است كه بر حسب تصادف و بدون انتظار قبلي روي كند. و محروميتها و ناكاميهاي گذشته را جبران نمايد با اين تفاوت كه اصطلاح شانس آوردن به صورت جدي ولي عبارت مثلي نقش خركي در لباس شوخي و يا به منظور اهانت و تحقير گفته مي شود.

اگر هر سه قاپ به شكل خر يعني سه خر بنشينيد اين هم بزرگترين نقش است كه كمتر اتفاق مي افتد و قاپ باز مانند سه اسب سه برابر مبلغ شرط بندي را كه اصطلاحا بر دكلان هم مي گويند از حريفانش خواهد برد. اصطلاح نقش خركي از بازي سه قاپ و نقش خر در بازي ريشه گرفته و به همين صورت در ميان عوام الناس ضرب المثل شده بود ولي در عصر حاضر كه بازار زبان و ادب پارسي عرصه تاخت و تاز لغات خارجي قرار گرفته واژه لاتيني شانس جاي واژه فارسي و معرب نقش را گرفته بالنتيجه اصطلاح نقش خركي تغيير شكل داده صورت ضربالمثل يافته است و در موارد مشابه مورد استناد و تمثيل عوام الناس قرار مي گيرد.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۸ قبل از ظهر
شال و كلاه كردن


هر گاه كسي مهياي رفتن باشد و يا بخواهد لباس رسمي به تن كند تا در يكي از مجالس يا تشريفات رسمي شركت نمايد يا به عبارت بالا ارسال مثل كنند. به علاوه از باب شوخي و مزاح هم در موارد افرادي كه قصد عزيمت به كار يا جايي دارند اصطلاحا گفته مي شود: فلاني شال و كلاه كرده يعني مهياي رفتن و آماده عزيمت است.

در عبارت بالا غرض از شال پار چه اي از پشم يا پنبه يا ابريشم است كه سابقا روي الخالق( از خالق) به كمر مي بستند و روي آن سرداري مي پوشيدند. شال به كمر بستن تا پنجاه سال قبل در ايران رايج بود و جزء آداب و سنن لباس پوشي محسوب مي شد ولي دولت پهلوي آن را ممنوع كرد و دستور داد به راه و رسم اروپايي لباس بپوشد و كلاه بر سر نهند.

عبارت شال و كلاه به گفته علامه دهخدا تركيب عطفي است و اصطلاحا به لباس وزرا و مستوفيان اطلاق مي شد كه عبارت بود از لباس زربفت و مليله دوزي با حمايل و نشانه ها و شال ابريشمين و نفيس كه به كمر مي بستند و همچنين كلاهها ي بسيار بلند از پوستهاي بخارا و سمر قندي كه بر سر مي نهادند و به عصر سلاطين قاجار با اين شكل و هيئت در روزهاي بار ئ سلام رسمي حاضر مي شدند.

چون از شال و كلاه كردن در عصر و زمان سلسله قاجار يه معني و مفهوم آماده شدن و مهياي رفتن افاده مي شد لذا اين عبارت رفته رفته به صورت ضربالمثل در آمد و در حال حاضر با آنكه شال و كلاهي در بين نيست و جز معدودي از روستاييان كهنسال كه بر رسم و سنت قديم باقي هستند ديگر كسي شال به كمر نمي بندد و كلاه پوستين بر سر نمي نهد مع ذالك عبارت شال و كلاه كردن به اعتبار سابقه و ريشه تاريخي در مورد افرادي كه عزم جزم دارند تا به جايي بروند مورد استفاده و استناد قرار مي گيرد.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۹ قبل از ظهر
شاخ و شانه كشيدن

شاخ و شانه كشيدن كنايه از تهديد و ارعاب است كه كسي به منظور انتقام يا ترساندن طرف مقابل تهديد بر آيد و از هر اقدامي براي تامين مقصود خويش خود داري نكند . اين عبارت در اصل شاخ و شانه بوده است ولي در اصطلاح عامه حرف« و» را غالبا تلفظ نمي كنند و شاخ شانه گويند.

سابقا راه و رسم گدايي تا اين اندازه پيشرفت نكرده بود كه في المثل باند و جمعيت و حزب و تشكيلات داشته باشند . فقط چند چشمه بلد بودند و به آن وسايل سد جوع و تحصيل درهم و دينار مي كردند. يكي از آن چشمه ها كه گدايان ايران در قديم الايام بازي مي كردند شاخ و شانه كشيدن بوده است.

شاخ و شانه عبارت بودند از شاخ نوك تيز و شانه استخوان گوسفند كه گدايان شاخ را در دست راست وشانه را در دست چپ مي گرفتند و بر در خانه و جلوي دكان مي رفتند و مطالبه وجه مي كردند چنانچه صاحب خانه و دكاندار در پرداخت وجه استنكاف و امتناع مي كرد گداي سمج آن شاخ را به نوعي روي شانه يعني شاخه استخوان گوسفند مي كشيد كه صداي چندش آوري از آن بر مي خاست و شنونده را به ستوه آورده مجبور مي كرد چيزي به گدا بدهد و او را از سر خود باز كند.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۰ قبل از ظهر
سه پلشت آمد و...

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/ad009f3495304afec9c2e58cd956124c.jpg اصطلاح سه پلشت كه اشتباها سه پلشك هم ضبط شده و تلفظ مي شود هنگامي به كار مي رود كه گرفتاريها و دشواريها يكي پس از ديگري به سراغ آدمي بيايد و عرصه را تنگ كند در اين صورت گفته مي شود : سه پلشت آمد و يا به شكل ديگر :« سه پلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيزي برسد.»

در بازي سقاب آجر يا خشتي در ميان مجلس مس نهند و حريفان به طور چمباتمه بر روي زمين مي نشينند . آن گاه به نوبت سه قاپ را در لاي انگشتان دست راست خود قرار مي دهند و يك جا بر زمين مي اندازند . شگرد بازي سه قاب اين است كه قاپ باز در حال چمباتمه با ژست مخصوصي قاپها را بيندازند و كف دستش را محكم به پهلوي رانش بكوبد تا صدايي از آن بر خيزد. در بازي سه قاپ هر كسي مي تواند به دلخواه خود مبلغي بخواند يعني شرط بندي كند و آن گاه سه قاپ انداخته مي شود . اگر دو اسب بيايد قاپ اندازد دو سر مي برد .

اگر دو خر بيايد دو سر مي بازد. اگر هر سه قاپ به شكل اسب يا خر سر پا بنشيند آن را نقش مي گويند و قاپ انداز سه برابرآنچه را كه طرف مقابل خوانده است مي برد.

موضوع مورد بحث ما اين است كه اگر قاپها دو اسب و يك خر و يا دو خر و يك اسب بنشيند آنكه قاپها را انداخته سه سر به حريفان مي بازد كه قسم اخير در واقع منتهاي بد شانسي قاپ انداز است و آن را در اصطلاح قاپ بازها سه پلشت مي گويند كه به علت اهميت موضوع در تعريف بد شانسي و توصيف بد اقبال رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمده و موارد مشابه مورد استفاده و استناد قرار گرفته است.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۱ قبل از ظهر
سوراخ دعا را گم كردي


گاهي اتفاق مي افتد كه شخص كم مايه اي به اتكاي محفوظات و مسموعاتش در غير موقع و مورد معين اظهار فضل مي كند كه كمترين ار تباطي با موضوع مورد بحث ندارد. پاسخ عقلا و ظرفاي مجلس به اين زمره از مردم اين است كه: دعا بلدي ولي ، سوراخ دعا را گم كردي ، يعني چيزكي در چنته داري ولي نمي داني كجا مصرف كني.

عبارت مثلي بالا مربوط به حكايت شيرين و آموزنده ي است كه مولانا مولوي بلخي در جلد چهارم كتاب مثنوي معنوي به نظم آورده و در اين حكايات شخصي به وقت استنجا به جاي آنكه دعاي اللهم اجعلني من التوابين و اجعلني من المطهيرين را بخواند اشتباها دعاي الهم ارحني رائحة الجنته را كه مر بوط به سوراخ بيني است و در وقت استنشاق مي خوانند بر زبان جاري كرد . عزيزي گفت:« ورد را خوب بلد هستي ولي سوراخ دعا را گم كرده اي.»

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۳ قبل از ظهر
از پشت خنجر زد


پناه بر خدا از منافقان روزگار كه در لباس دوستي جلوه مي كنند ولي چون وثوق و اعتماد طرف مقابل را جلب كردند در فرصت مناسب از پشت خنجر مي زنند و دشنه را تا دسته در قلب دوست فريب خورده فرومي كنند . افراد منافق به سابقه تاريخ و شوخ چشمي هاي روزگار هرگز روي خوش نديدند و اگر هم احيانأ چند صباحي از باده غرور و خيانت سرمست بودند ، آن سرمستي ديري نپاييد و آن شهد موقت به شرنگ جانكاه و جانگداز مبدل گرديد.

اكنون ببينيم چه كسي براي اولين بار از پشت خنجر زد و فر جام كار محرك اصلي به كجا انجاميد: هنگامي كه ذونواس فرزند شواحيل- يا به قولي تبع الاوسط پادشاه يمن موسوم به حنيفة بن عالم- را به قتل رسانيد و به دستياري بزرگان و امراي كشور بر مسند سلطنت مستقر گرديد، چون پيرو هيچ مذهبي نبود و يا به روايتي از آيين موسي پيروي مي كرد، در مقام آزار و كشتار امت مسيح بر آمد و كار ظلم و شكنجه را نسبت به اين قوم به جايي رسانيد كه عاقبت پادشاه حبشه، كه دين مسيحيت داشت ، در صد دفع و رفع وي بر آمد و يكي از سرداران نامي خود به نام ارياط را با هفتاد هزار سپاهي به كشور يمن اعزام داشت.

در جنگي كه بين ارياط و ذونواس رخ داد زونواس به سختي شكست خورد منهزم گرديد و ارياط زمام امور يمن را در دست گرفت. دير زماني از امارات ارياط در يمن نگذشت كه يكي از سرداران سپاه او موسوم به ابرهه كه نسبت به وي حسد مي ورزيد سپاهياني فراهم آورده متوجه شهر صنعا پايتخت يمن شد. ارياط مردي سلحشور و شجاع بود و ابرهه مي دانست كه از عهده وي در ميدان جنگ بر نخواهد آمد .


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/573506ce3128469f6c8f970330bafd49.jpg بنابر اين در صنعا به غلام خود غنوده دستور داد كه وقتي در ميدان جنگ با ارياط روبرو مي شود و او را به كار جنگ و جدال مشغول مي دارد وي ناگهان از پشت به ارياط حمله كند و كارش را بسازد. چون ابرهه و ارياط مقابل يكديگر قرار گرفتند ، ارياط با ضرب شمشير خود چنان بر فرق ابرهه نواخت كه تا نزديك ابروي وي، شكافي عظيم بر داشت! ولي در همين موقع غنوده به دستور ارباب خود ، ارياط را نامردانه از پشت خنجر زد و به قتل رسانيد.

وقتي كه خبر كشته شدن ارياط به نجاشي پادشاه حبشه رسيد سخت بر آشفت و سوگند ياد كرد كه تا قدم بر خاك يمن نگذارد و موي سر ا برهه را به دست نگيرد از پاي ننشيند. چون ابرهه از قصد نجاشي و سوگندي كه ياد كرده بود آگاه شد تدبيري انديشيد و نامه اي مبني بر پوزش و معذرت با انباني از خاك يمن و موي سر خويش توسط يكي از كسان و نزديكان به حضور سلطان حبشه فرستاد و در نامه معروض داشت:« براي آنكه سوگند سلطان راست آيد، خاك يمن و موي سر خويش را فرستادم. »

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۴ قبل از ظهر
شتر ديدي؟ نديدي

اگر يك نفر از رازي خبردار باشد و بروز دادن آن باعث زحمت و گرفتاري خودش با ديگري بشود به او ميگويند شتر ديدي نديدي كه اين مثل شبيه آن يكي است كه ميگويد: هرچي ديدي هيچ چي نگو من هم ديدم هيچ چي نميگم و حكايتي دارد.

ميگويند: سعدي از دياري به دياري ميرفت. در راه چشمش به زمين افتاد. جاي پاي يك مرد و يك شتر ديد كه از جلوش رد شده بودند. كمي كه رفت ادرار كم جهشي روي زمين ديد پيش خود گفت: «سوار اين شتر زن حاملهاي بوده» بعد يك طرف راه مگس و طرف ديگر پشه به پرواز ديد پيش خود گفت: «يكه لنگه بار اين شتر عسل بوده لنگه ديگرش روغن» باز نگاهش به خط راه افتاد ديد علفهاي يك طرف جاده چريده شده و طرف ديگر نچريده باقي مانده پيش خود گفت: «يك چشم اين شتر كور بوده، يك چشم بينا» از قضا خيالات سعدي همه درست بود و سارباني كه از جلوش گذشته بود به خواب ميرود و وقتي كه بيدار ميشود ميبيند شترش رفته.

او سرگردان بيابان شد تا به سعدي رسيد. پرسيد: «شتر مرا نديدي؟» سعدي گفت: «يك چشم شترت كور نبود؟» مرد گفت: «چرا» گفت: «بارش عسل و روغن نبود؟» گفت: «چرا» گفت: «زن حاملهاي سوارش نبود؟» گفت: «چرا» سعدي گفت: «من نديدم!» مرد ساربان كه همه نشانها را درست شنيد اوقاتش تلخ شد و گفت: «شتر مرا تو دزديدهاي همه نشانيهاش را هم درست ميدهي» بعد با چوبي كه در دست داشت شروع كرد سعدي را زدن. سعدي تا آمد بگويد من از روي جاي پا و علامتها فهميدم و اينها را گفتم چند تايي چوب سارواني خورد وقتي مرد ساروان باور كرد كه او شتر را ندزديده راه افتاد و رفت.

سعدي زير لب زمزمه كرد و گفت: «سعديا چند خوري چوب شترداران را

تو شتر ديدي؟ نه جا پاشم نديدم!»




http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/c648922ce3d9ab0fcedcaa6ddcfbdc9a.jpg روايت دوم

شيخ سعدي از راهي ميگذشت. رد پاي شتري را ديد كه عبور كرده و يك طرف راه مگس و طرف ديگر پشه ميبرد با خود گفت: «بار شتر يك طرف سركه بوده و طرف ديگر شيره، مگس با شيره سر و كار دارد و پشه با سركه» رفت تا رسيد به جايي كه ديد پشكل شتر يك جا جمع شده با خود گفت: «يقين اينجا شتر خوابيده بوده» بعد آثار پياده شدن مسافر را كه در كنار راه ادرار كرده بود، ديد و از محل ادرار تشخيص داد كه مسافر زني بوده ـ ادرار زنانه روي زمين پخش ميشود ولي ادرار مردان، زمين را گود ميكند ـ بعد جاي پنجههاي دست مسافر را ديد كه به زمين تكيه داده و بلند شده با خود گفت: «معلوم است مسافر زن، آبستن هم بوده ـ زن آبستن درحال بلند شدن با دست به جايي تكيه ميكند».

مقداري كه رفت از آن طرف يك نفر شتربان رسيد پرسيد: «درويش از اين راه كه آمدي شتري ديدي؟» شيخ گفت: «بارش يك طرف سركه و يك طرف شيره بود؟» شتربان گفت: «بله» دوباره گفت: «مسافرش زن آبستني بود؟» شتربان گفت: «بله كجا رفت؟» شيخ سعدي گفت: «نديدم كجا رفت» شتربان شيخ را زير چوب گرفت. كتكش ميزد و ميگفت: «تو شتر مرا به خاطر مسافر زن طمع كردي» شيخ سعدي زير چوب ناله ميكرد و ميگفت:

«سعديا چند خوري چوب شتربانان را

ميتوان قطع نظر كرد، شتر ديدي؟ نه»
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/92735908ca700a8ddf04bc4d988e9dd6.jpg

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۶ قبل از ظهر
بلبلي كه خوراكش زردآلو هلندر باشه بهتر اين نموخونه

هنگامي كه كارفرما به كارگرش مزدي ناچيز بدهد و از او مؤاخذه كند كه چرا خوب كار نكردهاي يا وقتي كه ارباب به نوكر خود پرخاش كند كه فلان دستور مرا چرا خوب انجام ندادي و نوكر از مزد خود رضايت نداشته باشد، در جواب او اين مثل را ميگويد.

سه نفر براي دزديدن زردآلوي شكرپاره وارد باغي شدند. ولي در بين درختان آن باغ فقط يك درخت زردآلوي هلندر ميوه داشت و از زردآلوي شكرپاره اثري ديده نميشد، به ناچار تن به دزديدن نقد موجود در دادند. يك نفر از آنها براي تكاندن شاخهها بالاي درخت رفت. دو نفر براي جمع كردن ميوه در پاي درخت ماندند. در اين بين سر و كله باغبان از دور پيدا شد، دو نفري كه در پاي درخت بودند پا به فرار گذاشتند ولي چون فرصت نكردند از باغ خارج شوند يكيشان به زير شكم الاغي كه در گوشه باغ بسته بود پناه برد.

ديگري خود را در جوي كوچكي به رو انداخت و دراز كشيد. باغبان نزد اولي رفت و گف: «مردك كي هستي و اينجا چه ميكني؟» مرد جواب داد: «من كرهخرم» باغبان گفت: «احمق نادان ـ اين خر كه نر است» گفت: «باشد. مانعي ندارد. من از پيش ننهام قهر كردهام آمدهام پيش بابام» باغبان پيش دومي رفت و گفت: «تو ديگر كي هستي؟» مرد گفت: «من سگم» باغبان گفت: «اينجا چه ميكني؟» گفت: «معلومه. سگي از اين طرف عبور ميكرد. مرا اينجا گذاشت و رفت».

باغبان رفت پيش سومي كه خود را روي درخت جمع و گرد كرده بود و پشت شاخهها قايم شده بود. گفت: «تو بگو ببينم كي هستي؟» گفت: «من بلبلم» باغبان گفت: «اگر بلبلي يك نوبت آواز بخوان ببينم» مردكه نره غول با صداي نكره و زشتي كه داشت، بناي آوازخواني گذاشت. باغبان گفت: «خفه شو! بلبل كه به اين بدي نميخواند».

گفت: «احمق مگر نميداني بلبلي كه خوراكش زردآلو هلندر است بهتر اين اين نميخواند؟»
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/d0b29343dbff1aefa333420b50adb955.jpg

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۹ قبل از ظهر
الخير فيما وقع

عبارت مثلي بالا كه باضرب المثل « هرچه پيش آيد خوش آيد» ترادف دارد در واقع مستخرج و مستنبط از كتاب آسماني قرآن مجيد، سوره بقره آيه 214 ،است. آنجا كه ميفرمايد :« چه بسا از چيزي كراهت داريد ، درحالي كه خير وصلاح شما درآن است . خدا مي داند وشما نمي دانيد.»

نقل است كه ميرزا مهدي خان استر آبادي معروف به منشي سجعي مطنطن براي مهر نادرشاه افشار ساخته از نظر گذارانيد. نادر برآشفت ونوشته را به دور افكند و باآنكه عامي بود سر برآورد وگفت : « بر روي خاتم من اين جمله را حك كنيد الخير فيما وقع. بعضي از مورخين ايراني نسبت به واقع بالا با نظر ترديد مي نگرند وبه عبارت مذكور را ماده تاريخ سلطنت نادر شاه ميدانند زيرا الخير فيما وقع به حروف ابجد برابر است با سال 1148 هجري قمري كه سر سلسله افشاريه در شوال همان سال به سلطنت رسيده است.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۹ قبل از ظهر
اين به آن در


گاهي اتفاق مي افتد كه افرادي در مقام قدرت نمايي بر مي آيند و زيان و ضرر مادي يا معنوي مي رسانند. شك نيستد كه طرف مقابل هم دست به كار مي شود و تا عمل دشمن را متقابلا پاسخ نگويد از پاي نمي نشيند. عبارت مثلي بالا هنگام عمل متقابل مورد استفاده قرار مي گيرد.

مغيره بن شعبه در سال پنجم هجرت اسلام آورد و در جنگهاي حديبيه و يمامه و فتوح شام حضور داشت و يك چشم خود را در جنگ يرموك از دست داد و در جنگهاي قاديسه و نهاوند و همدان و جز آن نيز شركت داشت. مغيره اول كسي بود كه پس از رحلت پيغمبر (ص) از ماجراي سقيفه بني ساعده آگاه گشت و جريان را به اطلاع عمر بت خطاب رسانيد. شايد اگرهوش و تيزبيني او نبود مسير تاريخ اسلام عوض مي شد و خلافت در قبضه انصار مدينه قرار مي گرفت. بعدها از طرف خليفه دوم به حكومت بصره منصوب گرديد ولي دير زماني نگذشت كه به زنا متهم شده نزديك بود حد زنا از طرف خليفه عمر بر او جاري شود كه به علت لكنت زبان احد از شهود زيادبن ابيه از مجازات و همچنين ولايت بصره معاف گرديد.

مغيره بن شعبه يكي از عوامل غير مستقيم در قتل خليفه دوم عمر بوده است چه اگر غلام ايرانيش ابولولو بر اثر ظلم وستم وي شكايت به خليفه نمي برد قطعا آن واقعه رخ نمي داد مغيره سالها سالها حكومت كوفه را داشت و چون عثمان كشته شد گوشه نشيني اختيار كرد . در واقعه جمل و صفين شركت نداشت و لي مي گويند در اجماع حكمين دست اندر كار بوده است. براي اثبات حب دنيا و مادي گري مغيرة بن شعبه همين بس كه چون تشخيص داد حضرت علي (ع) از دنيا روي بر تافته است جانب معاويه را گرفت و به سوي شام روانه شد.

در پيمان صلح بين امام حسن مجتبي(ع) و معاويه حاضر و ناظر بود و چون معاويه خواست عبد الله عمر و عاص را به حكومت كوفه بگمارد از باب خير خواهي! گفت:« اي پسر سفيان پدر را به حكومت مصر و پسر را به حكومت كوفه مي گماري و خويشتن را در ميان دو كف شير شرزه قرار مي دهي؟» معاويه از اين سخن بيمناك شد و صلاح در آن ديد كه مغيره را كماكان به حكومت منصوب دارد تا خسارت انزوار و گوشه نشيني چند ساله را از بيت المال كوفه جبران كند.

پس از چندي عمر وعاص به جريان قضيه و سعايت مغيره واقف شد و براي آنكه خدعه و نيرنگ مغيره را بلاجواب نگذارد به معاويه فهمانيد كه پول در دست مغيره به سرعت ذوب مي شود ، مصلحت در اين است كه ديگري عهده دار امر خراج كوفه گردد ومغيره فقط به كار نماز و اجراي احكام و تعاليم اسلامي بپردازد! معاويه نصيحت امر و عاص را بكار بست و مغيره را تنها مسئول و متصدي كار جنگ نماز كرد .

دير زماني نگذشت كه بين عمر و عاص و مغيره بن شعبه اتفاق ملاقات افتاد. عمر و عاص نيشخندي زد و گفت:« هذه بتلك» يعني اين به آن در !

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۱ قبل از ظهر
باش تا صبح دولتت بدمد


اين مصراع كه از كمال الدين اصفهاني شاعر قرن هفتم هجري است در مواردي به كار مي رود كه آدمي به آثار و نتايج نهايي اقدامات خود كه شمه اي از آن بروز و ظهور كرده باشد به ديده تامل و ترديد بنگرد . در آن صورت مصراع بالا را بر زبان مي آوردند تا مخاطب به فرجام كارش با نظر اطمينان و يقين نگاه كند. اين مصراع بر اثر واقعه تاريخي زير به صورت ضرب المثل در آمده است.

باري،به طوري كه اهل ادب و تحقيق مي دانند همان طور كه امروزه از ديوان خواجه شيراز فال مي گيرند قبل از آنكه صيت شهرت حافظ در مناطق پارسي زبان به اوج كمال برسد ايرانيان و پارسي زبانان از ديوان كمال الدين اصفهاني كه قدمت و تقدم شهرت داشت فال گرفتند و حتي بعد از مشهور شدن حافظ نيز اگر احيانا ديوانش در دسترس نبود مانعي نمي ديدند كه ديوان كمال را به منظور تفال مورد استفاده قرار دهند، كما اينكه در آن تاريخ كه خبر قيام شاه عباس كبير و حركت وي از خراسان به سمت قزوين- پايتخت اوليه سلاطين صفوي- در اردوي پدرش سلطان شايع شد سران قوم و همراهان سلطان محمد براي اطلاع و آگاهي از عاقبت كار و سرانجام مبارزه پدر و پسر كه يكي به منظور از دست ندادن تاج شاهي و ديگري به قصد جلوس بر تخت سلطنت ايران فعايت مي كرده اند دست به تفال زدند و از ديوان كمال اصفهاني كه در دسترس بود ياري جستند.


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1200/b93f566404c47051b4d4ebd4929b17d0.jpg اسكندر بيك منشي راجع به اين واقعه چنين نوشته است.» «... بالجمله چون اين خبر سعادت اثر در اردو شايع گشت همگنان را موجب استعجاب مي گرديد تا غايت در دودمان صفوي چنين امري وقوع نيافته بود. راقم حروف از صدر اعظم قاضي خان الحسيني استماع نمودم كه در سالي كه نواب سكندر شان در قراباغ قشلاق داشت خواجه ضياء الدين كاشي مشرف آلكساندرخان به اردو آمده بود از من سئوال نمود كه :« خبر پادشاهي شاهزاده كامران در خراسان وقوع دارديا نه؟» من در جواب گفتم كه: « بلي به افواه چنين مذكور مي شود اما هنوز تحقق نپيوسته.» ديوان كمال اسماعيل در ميان بود، خواجه مشار اليه احوال شاهزاده را از آن كتاب تفال نمود، در اول صفحه يعني اين قطعه بر آمد:

خسرو تاج بخش و شاه جهان

كه زتيغش زمانه بر حذرست

تحفه چرخ سوي او هر دم

مژده فتح و دولت دگرست

راي او پير و دولتش برناست

دست او بحرو خنجرش گهرست

آسمان دوش با خرد مي گفت

كه به نزديك ما چنين خبرست

كه بگيرد به تيغ چون خورشيد

هر چه خورشيد را بر آن گذرست

خردش گفت، تو چه پنداري

عرصه ملك او همين قدر ست؟

نه، كه در جنب پادشاهي او

هفت گردن هنوز مختصرت

باش تا صبح دولتت بدمد

كاين هنوز از نتايج سحر ست»

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۱ قبل از ظهر
با سلام و صلوات

با سلام و صلوات وارد شدن يا وارد كردن كنايه از تجليل و بزرگداشتي است كه هنگام ورود شخصيتي ممتاز به مجلس يا شهر و جمعيتي نسبت به آن شخصيت به عمل مي آيد. في المثل مي گويند:« فلاني را با سلام و صلوات وارد كردند» يا به اصطلاح ديگر: از فلاني با سلام و صلوات استقبال به عمل آمد.

اما ريشه تاريخي اين مثل: اخلاق و عادات و سنن جوامع بشري در احترام به يكديگر از قديميترين ايام تاريخي هميشه متفاوت بوده است و هم اكنون نيز اين احترام متقابل در ميان ملل و اقوام جهان به صور و اشكال مختلفه تجلي مي كند. بعضيها در موقع بر خورد و ملاقات با يكديگر درود و سلام مي گويند. برخي ضمن درود گفتن با يكديگر دست مي دهند كه در حال حاضر اين سنت و رويه در همه جا و تقريبا تمام كشورهاي جهان معمول و متداول است. هنديها كف دستها را به هم مي چسبانند و آنها را محاذي صورت نگاه مي دارند. ژا پنيها خم مي شوند و تعظيم مي كنند . بعضي اقوام در خاور دور بيني ها را بهم مي مالند... و قس علي هذا.

در ايران قديم بر طبق نوشته هاي مورخين يوناني احترام به يكديگر با وضع حاضر تفاوت فاحشي داشت. هرودوت درباره اخلاق و عادات ايرانيان قديم مي گويد:« وقتي در كوچه ها به يكديگر مي رسند از كردار آنها مي توان دانست كه طرفين مساوي اند يا نه، زيرا درود با حرف به عمل نمي ايد بل آنها يكديگر را مي بوسند، و هر گاه طرفي از طرف ديگر خيلي پست تر باشد به زانو در آمده پاي طرف ديگر را مي بوسد.»


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1200/95b08a8b7fe7883ae5a940cdde292cd8.jpg محقق معاصر آقاي علينقلي بهروزي ضمن نامه محبت آميزي راجع به ريشه تاريخي سلام و صلوات نظر و عقيده ديگري اظهار داشته اند كه عينا درج مي گردد:

«... از قرنها پيش هر گاه كسي به مكه و يا يكي از اعتاب مقدسه مشرف ,مي شد- و اين توفيق عظيمي بود- وقتي كه به شهر خودش برمي گشت بيرون شهر اقامت مي كرد ويا قبلا به خانوا ده خود روز ورود خويش را خبر مي داد و لذا عده زيادي از اقوام و اقارب و دوستان و حتي اهل محل به پيشواز او مي رفتند. در شهرها كساني بودند كه آنها را چاوش مي ناميدند. يكي از اين چاوشها را هم با خود مي بردند. اين چاوش از همانجا شروع مي كرد به اشعار مذهبي با صداي بلند و آواز خواندن.

بعد از هر بيت مردمي كه با او بودند صلوات مي فرستادند. اين جمعيت با چاوش زائر را جلو انداخته تا خانه اش او را با سلام و صلوات مي بردند. اين ضرب المثل با سلام و صلوات از اين رسم پسنديده كه هنوزهم در روستاها و بعضي شهركها رواج دارد گرفته شده است.»
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1200/ee1dead6cdb38de5ef31a9ef6e89e0b2.jpg

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ قبل از ظهر
باج سبيل


هر گاه بازور و قلدري و به عنف از كسي پول وجنس بگيرند در اصطلاح عمومي آن را به باج سبيل تعبير مي كنند و مي گويند:« فلاني باج سبيل گرفت.» در عصر حاضر كه دوران زور و قلدري به معني و مفهوم سابق سپري شده از اين مثل و اصطلاح بيشتر در مورد اخاذي به ويژه رشاء و ارتشاء تعبير مثلي مي شود.

اما ريشه تاريخي آن: انسانهاي اوليه و غار نشيني با ريش تراشي آشنايي نداشته اند و مردان و زنان با انبوه ريش و گيس مي زيسته اند. در كاوشها و حفريات اخير وسايل و ابزاري شبيه به تيغ سلماني به دست آمده كه باستان شناسان قدمت آن را به چهار هزار سال قبل تشخيص داده اند. ظاهرا مردمان آن دوره ريش و موهاي خود را با همين تيغهاي ساده و ابتدايي كوتاه و مرتب مي كرده اند نه آنكه از ته بتراشند.

مادي ها و پارسي ها در حجاريهاي باستاني با ريش و موي بلند تصوير شده اند و اتفاقا همين ريش و موي بلند باعث زحمت و دردسر آنان مي شد، چه يوناني ها كه ريش خود را مي تراشيدند در جنگ هاي تن به تن ريش بلند سربازان ايراني را به دست مي گرفتند و با ضربات خنجر آنها را از پاي در مي آوردند.

در عهد اشكانيان سواران و جنگجويان پارت موي بلند و ريش انبوه داشته اند ولي قيافه پر هيبت، بخصوص فرياد هاي هول انگيز آنان به هنگام جنگ در سپاه دشمن چنان رعب و وحشتي ايجاد مي كرد كه جرئت نمي كردند به جنگجويان ايراني نزديك شوند و احيانا ريش آنان را به دست گيرند. خلاصه در آن روزگاران ريش و سبيل براي مردان و گيسوان بلند براي زنان ايراني تا آن اندازه مايه زيبايي و مباهات بود كه چون مي خواستند گناهكاري را شديدا مجازات كنند اگر مرد بود ريشش را مي تراشيدند و چنانكه زن بود گيسويش را مي بريدند.

ريش تراشيدن و گيسو بريدن در ايران باستان بزرگترين ننگ شناخته مي شد و محكومي كه چنين مجازاتي در مورد او اعمال مي شد تا زماني كه ريش يا گيسويش بلند شود از شدت خجلت و شرمساري جرئت نمي كرد سرش را بلند كند. اما ريش در عهد ساسانيان به قدر سبيل اعتبار و رونق نداشت.

ايرانيان در اين عصر سبيلهاي بلند داشتند و بعضا ريش را به كلي مي تراشيدند در صدر بعد از اسلام همان طوري كه در مقاله سبيل كسي را چرب كردن ياد آور شده ايم سبيل از اين رونق افتاد و ريش هاي بلندوانبوه قدر و اعتبار يافت. از نكته هاي جالب تاريخ ريش و سبيل، مخالفت شديد شاه عباس پادشاه مقتدر صفوي با گذاشتن ريش بوده است و شاه عباس ريش بلند را خوش نداشت و در زمان او ريشهاي بلند تركان را ايرانيان سخت زشت مي شمردند و آن را جاروي خانه مي ناميدند.

با اين ترتيب مي توان گفت ريش در زمان شاه عباس كبير بازارش كسا د شد و اعتبار سبيل از نو رونق يافت .« پس از اينكه در آغاز سلطنت خود دشمنان و رقباي سر كش داخلي را سر كوب كرد با صدور يك فرمان به همه مردان ايراني دستور داد كه ريشهاي بلند خود را از ته بتراشند. حتي روحانيون نيز از اين دستور معاف نبودند اما گذاشتن سبيل آزاد بود و خود شاه عباس نيز در تصوير هايش سبيل بلند و افراشته اي ديده مي شود.

باري ، سپاهيان و سوار كهنسال دورا ن صفويه فقط دو سسبيل بزرگ و چماقي داشته اند. كه مرتبا آن را نمو و جلا مي دادند و تا بنا گوش مي رسانيدند كه مانند قلابي در آنجا بند مي شد. عشق و علاقه شاه عباس به سبيل گذاشتن تا به حدي بود كه « شاه عباس كبير سبيل را آرايش صورت مي شمرد و بر حسب بلندي و كوتاهي آن بيشتر و كمتر حقوق مي پرداخت.»

پيداست كه همين اخذ جبري و به عنف و قلدري ستاندن موجب گرديد كه بعد ها از معاني مجازي و مفاهيم استعاره اي باج سبيل در مورد اخاذي و رشاء و ارتشاء استفاده و تمثيل شده است.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۳ قبل از ظهر
باج به شغال نمي دهيم

گاهي دور زمان و مقتضيات محيط ايجاب مي كند كه آدمي به حكم ضرورت و احتياج از فرد مادون و كم مايه اي تبعيت و پيروي كند و دستور وفرمانش را بر خلاف ميل و رغبت اطاعت و اجرا نمايد. ولي هستند افرادي كه در عين نياز و احتياج زير بار افراد كم ظرفيت نمي روند و عزت نفس و مناعت طبع خويش را بر تر و بالاتر از آن مي دانند كه با وجود پاكدلان وارسته به دنبال روباه صفتان فرومايه بروند.تمام مال و خواسته را در پيش پاي رادمردان مي ريزند ولي ديناري عنفا به دون همتان نمي پردازند. جان به جانان مي دهند ولي قدمي در راه فرومايگان بر نمي دارند. خلاصه« تاج به رستم مي بخشند و لي باج به شغال نمي دهند.»

بايد دانست كه ضرب المثل بالا به دليلي كه بعدا خواهد آمد شغاد صحيح است نه شغال. گو اينكه شغال در مقايسه با شير ژيان به مثابه همان شغاد در مقابل رستم دستان است ولي صحيحترين روايت در مورد ضرب المثل بالا همان شق اول است كه به داستان تاريخي رستم و شغاد مرتبط مي باشد و در شاهنامه فردوسي به تفصيل آمده است . ذيلا اجمالي از آن تفصيل بيان مي شود:

در اندرون خانه زال ، پدر رستم، كنيزك ماهرويي بود كه خوش مي خواند و رود مي نواخت. زال را از آن كنيزك خوش آمد و او را به همسري برگزيد. پس از مدت مقرر:

كنيزك پسر زاد از وي يكي

كه از ماه پيدا نبود اندكي

ببالا و ديدار، سام سوار

وزو شاد شد دوده نامدار

ستاره شناسان و گنده آوران

زكشمير و كابل گزيده سران

بگفتند با زال و سام سوار

كه اي از بلند اختران يادگار

چو اين خوب چهره بمردي رسد

يگانه دليري و گردي رسد

كند تخمه سام نيرم تباه

شكست اندر آرد بدين دستگاه

همه سيستان زو شود پر خروش

وز شهر ايران بر آيد بجوش

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۵ قبل از ظهر
فيها خالدون

گاهي اتفاق مي افتد كه شخصي موضوع ساده اي را تا نقطه انتها كه ضرور و لازم به نظر نمي رسد دنبال مي كند. در چنين موقع در باب تمثيل و كنايه مي گويند: مي خواهد تا فيها خالدون برود. همچنين در مورد ناطق و سخنراني كه مطلب واضح و پيش پا افتاده اي را به تطويل و درازا بكشاند و به اطناب سخن بپردازد در مقام تعريض و كنايه مي گويند :« عجب حوصله اي دارد، مي خواهد تا فيها خالدون را بگويد.»

البته همه كس مي داند كه عبارت فيها خالدون از آيات قرآن كريم است و آية الكرسي به اين جمله ختم مي شود. اساس دعاي آية الكرسي و تلاوت آن به طريق ده وقف به منظور نيت و استجابت دعا تا عبارت:« وهو العي العظيم» است كه اگر تلاوت ده مرتبه سوره الحمد را نيز به آن علاوه كنيم وقت زيادي را مي گيرد بنابر اين چنانچه كسي پس از انجام اين برنامه مفصل بقيه آية الكرسي تا آخر آيه يعني:« هم فيها خالدون» ادامه دهد افراد كم حوصله به چنين شخصي البته از باب شوخي و مطايبه مي گويد:« لزوني ندارد تا هم فيها خالدون بروي».

البته مقصود متكلم اين است كه پس از نيت كردن و استجابت دعا به طريق ده وقف كه به عبارت:« وهوالعي العظيم» منتهي مي شود ديگر لزومي ندارد كه تا فيها خالدون خوانده شود.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ قبل از ظهر
فوراه چون بلند شود سرنگون شود

http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1200/c5c096f45bbdeeed81a9df78f98be2ae.jpg نيم بيتي بالا كه به صورت ضرب المثل در آمده است در موردي به كار مي رود كه آدمي از حدود مقتدر و مشخص تجاوز نمايد و دست به كاري زند كه فوق قدرت و توانايي و بلكه شأن و شخصيت او باشد. ساده تر آنكه شخص از گليم خود پا را فراتر نهد و از محدوده خود به محيطي بر تر و بالاتر پرواز نمايد . بديهي است نقاد روزگار هر كس را در صف خود جاي مي دهد سهل است بلكه گاهي شتاب سقوط و اعاده به مقام و محل اوليه به قدري شديد مي باشد كه به تلاشي و انهدام عامل جسور منتهي مي گردد.

در چنين موقعي است كه ضرب المثل بالا مصداق پيدا مي كند وصرفا آن را مورد استناد واصطلاح قرار مي دهد. گاهي اين ضرب المثل در مورد مخالفان و دشمنان بكار مي رود يعني اگر مخالف و معاند در مسير ارتقاء و ترقي بيش از حد تصور پيشرفت كند به اين صورت بيان مي كنند .

اقبال خصم هر چه فزونتر شود نكوست

فواره چون بلند شود سرنگون شود

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ قبل از ظهر
فروغي نماند در آن خاندان

در آن ايام اعصاري كه كليه شئون مملكت در دست مردان بود و زنان ايراني را جز كنج خانه و گوشه مطبخ جايي نبوده است اگر بر حسب اتفاق يا تصادف، بانويي در ميان جامعه سر بلند مي كرد و استعداد فطري و نبوغ ذاتي خود را در امري از امور به احسن وجه نشان مي داد مردان را عرق حسادت و خود خودخواهي به جوش مي آمد و شعر بالا را دور از انصاف و معدلت در زير لب زمزمه مي كردند.

خير النساءبيگم همسر سلطان محمد خدابنده و مادر شاه عباس كبير از لحاظ نسب، مازندراني است و تا ده پشت به قوام الدين مرعشي مشهور به مير بزرگ مي رسد. خير النساء بيگم دختر مير عبد الله خان والي مازندراني بود كه چون مير عبدالله خان تحريك پسر عمويش مير سلطان مراد به قتل رسيد شاه طهماسب اول خير النساء بيگم را به عقد پسر بزرگ خود محمد ميرزا در آورد و با وي به هرات فرستاد. محمد ميرزا پس از انقضاي پادشاهي پدرش شاه طهماسب و برادرش شاه اسماعيل دوم به نام سلطان محمد خدابنده بر اريكه سلطنت تكيه زد ( 885 ) هجري ولي چون كور بود، يا به قولي ضعف بصر داشت .

همسرش مهد عليا يعني همان خير النساء بيگم زمام امور سلطنت را به دست گرفت، و به عزل و نصب حكام و ماموران كشوري و لشكري پرداخت. مهد عليا زني غيور،قدرت طلب،تند خو،لجوج وكينه توزبود.امرا وسرداران قزلباش و اركان دولت صفوي را به چشم حقارت مي نگريست و بي صوا ب ديد آنان در انتصابات و تغييرات متصديات و مسئولان امور كشور راسا اقدام مي كرد . كار جاه طلبي و فرمانروايي مطلق اين زن به جايي رسيده بود كه هيچ امري از امور مهمه كشور بدون اشاره و صلاحديد او صورت نمي گرفت.

به همين جهت يكي از شعراي شوخ طبع زمان با اشاره به سنتي خرافي كه در ميان ايرانيان هنوز هم بي اعتبار نيست اين شعر را سرود:

فروغي نماند در آن خاندان

كه بانگ خروس آيد از ماكيان

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ قبل از ظهر
فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها


هر گاه چند نفر از افراد فاميلي في المثل پدر و مادر و برادران و خواهران و ساير اعضاي طبقه اول از يك خانواده محفل انسي تشكيل داده گرد هم آيند، اين جمعيت خانوادگي را ظرفا و اهل اصطلاح به افراد تحت الكساء تشبيه و تمثيل مي كنند و مي گويند: عجب، اصحاب كساء تشكيل داده اند. فاطمة و ابوها و بعلهل و بنوها.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۹ قبل از ظهر
عهد دقيانوس


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1200/39449cb68dd3b79e4452a5680a89fc84.jpg به عقيده عوام الناس عهد دقيانوس از قديمترين عهود و اعصار تاريخي است كه از آن عهد و عصر قدمي فراتر نمي توان نهاد به همين جهت هر وقت بخواهند قدمت و كهنگي چيزي يا مطلب و موضوعي را اثبات كنند در لفافه طنز و طيبت به عهد مزبور اشاره مي كنند و مي گويند: مربوط به عهد دقيانوس است.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۱ بعد از ظهر
فوت كاسهگري را ميداند


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1200/65e4e542eec4fde7eeb2c868f4b9ba57.jpg اين مثل را وقتي به كار ميبرند كه بخواهند بگويند يك نفر بسياري چيزها را ميداند ولي يك چيز مهم آن را نميداند.

كوزه گري بود كه كوزه و كاسه لعابي ميساخت. خيلي هم مشتري داشت. اين كوزه گر يك شاگرد زرنگ داشت. چون كوزه گر شاگردش را خيلي دوست داشت از ياد دادن به او كوتاهي نميكرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام كارهاي كوزه گري و كاسهگري را ياد گرفت و پيش خودش فكر كرد كه حالا ميتواند يك كارگاه جدا درست كند. به همين جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من كم است» كوزهگر قدري مزدش را زياد كرد ولي شاگرد باز هم راضي نشد و پس از چند روز گفت: «من با اين مزد نميتوانم كار كنم» كوزهگر گفت: «آيا در اين شهر كسي را ميشناسي كه از اين بيشتر به تو مزد بدهد؟» شاگرد گفت: «نه! نميشناسم ولي خودم ميتوانم يك كوزه گري باز كنم» كوزه گر گفت: «بسيار خب ولي بدان من خيلي زحمت كشيدم تا كارهاي كوزه گري را به تو ياد دادم انصاف نيست كه مرا تنها بگذاري» شاگرد گفت: «درست است ولي ديگر حاضر نيستم اينجا كار كنم» كوزه گر گفت: «بسيار خب حالا بيا شش ماه هم با ما بساز تا يك شاگرد پيدا كنم» شاگرد گفت: «نه! حرف مرد يكي است»

بعد از آن رفت و يك كارگاه كوزه گري باز كرد و مقداري كوزه و كاسههاي لعابي ساخت تا با استادش رقابت كند و بازار كارهاي استادش را بگيرد. ولي هرچه ساخت ديد بيرنگ و كدر است و مثل كاسههاي ساخت استادش نيست. هرچه فكر ديد اشتباهي در درست كردن آنها نكرده ولي كاسهها خوب نشدهاند. بعد از فكر زياد فهميد كه يك چيز از كارها را ياد نگرفته. پيش استادش رفت و درحالي كه يكي از كاسههايش دستش بود به استادش گفت: «اي استاد عزيز حقيقت اين بود كه من ميخواستم با تو رقابت كنم ولي هرچه سعي كردم كاسههايم بهتر از اين نشد. آيا ممكن است به من بگويي كه چرا اينطور شده؟»


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1200/65e4e542eec4fde7eeb2c868f4b9ba57.jpg كوزهگر پرسيد: «خاك را از كدام معدن آوردي؟» گفت: «از فلان معدن» استاد گفت: «درست است، گل را چطور خمير كردي؟» گفت: «اينطور...» استاد گفت: «اين هم درست، لعاب شيشه را چطور ساختي؟» گفت: «اينطور...» استاد گفت: «درست است آتش كوره را چه جور روشن كردي؟» شاگرد گفت: «همانطور كه تو ميكردي» استاد گفت: «بسيار خب، تو مرا در اين موقع تنها گذاشتي و دل مرا شكستي من از تو شكايت ندارم چون هر شاگردي يك روز بايد استاد شود ولي اگر بيايي و يكسال ديگر براي من كار كني ياد ميگيري» شاگرد قبول كرد و به كارگاه برگشت ولي ديد تمام كارها همانطور مثل هميشه است.

يكسال تمام شد. شاگرد پيش استاد رفت. استاد گفت: «حالا كه پسر خوبي شدي بيا تا يادت بدهم» استاد رفت كنار كوره و به شاگردش گفت: «كاسهها را بده تا در كوره بچينم و خوب هم چشمانت را باز كن تا فوت و فن كار را ياد بگيري». استاد كاسهها را از دست شاگرد گرفت و وقتي خواست توي كوره بگذارد چند تا فوت محكم به كاسهها كرد و گرد و خاكي را كه از آنها بلند شد به شاگردش نشان داد و گفت: «همه حرفها در همين فوتش هست. تو اين فوت را نميكردي»

شاگرد گفت: «نه من فوت نميكردم ولي اين كار چه ربطي به رنگ لعاب دارد؟» استاد گفت: «ربطش اينست، وقتي كه اين كاسهها ساخته ميشود چند روز در كارگاه ميماند و گرد و خاك روشان مينشيند وقتي چند تا فوت كنيم گرد و غبار پاك ميشود و رنگ لعاب روي آن روشن و شفاف ميشود و جلا پيدا ميكند. حالا برو و كارگاهت را روبراه كن».

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ بعد از ظهر
نان گدايي را گاو خورد ديگر به كار نرفت


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/8c33dad7807c20c7b4c195b8fbc7f91d.jpg شياركاري با يك بند گاو در صحرا مشغول شخم زدن و كشت گندم بود گدايي آمد و با چاخان و زبان بازي، سيفال تو پالان ( چالوسي) شيار كار كرد و شروع كرد به دعا و ثنايي كه مرسوم گداها است كه: «خدا بركت بده، چشمه خواجه خضره، بركت به گوشه كرت باشه، يه مش گندم به من بده پيش خدا گم نميشه». شيار كار گفت: «بابا اين گندما به اين زحمت ميباس برن تو دل زمين و هفت هشت ماه آب بخورن و ما هم خون دل و سرما و گرما بخوريم و هزار جور زحمت بكشيم تا فصل تابستون گندمي درو كنيم و خودمون و بچه بارمون و اهت و عيالمون و ارباب و مباشر و حيوون و حشر و مرغ و چرغ و يه مش زن و مرد شهري هم بخورن ما وسيله كار وسيلهساز هستيم؛ تو هم زحمت بكش بهتر از بيكاري و گدائيه از همه گذشته ئي گندم بذره و مال اربابه و من دست حروم به اون دراز نميكنم بركتش ورداشته ميشه».

گدا قانع شد و گفت: «من از راه دوري آدم يه ساتوئي ايجو دراز ميشم.» توبره گدائيش را گذاشت كنار دستش و خواب غفلت نر قلندري و بيعاري او را از جا برداشت. شيار كار هم مشغول شيار كردن و شخم زدن بود تا كارش تمام شد. گاوهايش را طبق معمول ول كرد كه بروند آب بخورند، خودش هم رفت يك گوشه نشست كه خستگيش در برود. يكي از گاوها خود را به توبره گدا رساند و سفره نان او را به دندان گرفت و تا گدا و شياركار متوجه شوند گاو نان را بلعيد. شياركار خود را به گاو رساند و چوب را كشيد به بخت گاو و حالا نزن كي بزن. گدا ماتش زد و گفت: «بابا طوري نشده، نشنيدي ميگن به فقير چه نوني بدي چه نونش بستوني تفاوتي نداره».

شياركار كه گاوش فرار كرده بود، تو سر خودش ميزد و خداخدا ميكرد. باز گدا گفت: «بابا! من حرفي ندارم، دگه تو چرا خودته ميزني بيا منه بزن واي به حال حيوون زبون بسته كه به گير تو آدم نديده افتاده؛ تو كه راضي نميشي گوت نون كس دگه ر بخوره چطور راضي ميشي زن و بچهت نون توره بخورن؟»

شياركار گفت: «ها راست ميگي ولي اينجور نيس، تو ميري تو ده باز نوني گدايي ميكني اما گو من كه نون گدايي خورد دگه به كار نميره». روايت دوم زارعي در موقع استراحت، گاو خودش را در گوشهاي بسته بود و خودش به دنبال كارش رفته بود؛ يك نفر پيلهور آمد و در نزديكي گاو بار انداخت و از كثرت خستگي به خواب رفت. گاو هم خودش را به خورجين پيلهور رساند و سرش را توي خورجين كرد و هرچه خوردني در آن بود خورد. پيلهور پس از مدتي بيدار شد ديد گاو هرچه خوردني داشته خورده به ناچار به سراغ صاحب گاو رفت كه خسارت خودش را از او بگيرد.

وقتي كه مطلب را به او گفت صاحب گاو جواب داد: «اشتباه كردي تو بايد پول گاو مرا بدهي» پيلهور گفت: «چرا من بايد پول گاو تو را بدهم؟» صاحب گاو جواب داد: «براي اينكه تو لقمه گدايي به گاو من دادي و گاو كه نان گدايي و نان مفت خورد ديگر به درد كار نميخورد».

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۳ بعد از ظهر
عاقبت به خير


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/506ff6fa97c6b2cc165cba28e7971dd6.jpg فكر مي كنم معني و مفهوم اين ضرب المثل احتياج به بحث و توضيح نداشته باشد چه موضوع عاقبت به خيري به قدري مهم بود كه عقلاي قوم در هر عصر و زماني آن را صدر المسائل مي دانستند و افراد و جماعات را به رعايت مال انديشي توصيه مي كردند.

كرزوس آخرين پادشاه ليدي( تركيه امروز) چون در ثروت و عظمت به درجه اوج كمال رسيد آن چنان مغرور شد كه از خويش برتر و بالاتر نديد و در واقع خود را خوشبخت ترين و سعادتمند ترين فرد روي زمين شناخت ولي از طرف ديگر شنيد فيلسوف نكته سنجي به نام سولون در يونان زندگي مي كند كه براي جاه و جلال دنيوي ارج و مقداري قائل نيست و اصولا در عقيده و مشربش سعادت و خوشبختي از مجرايي وراي قدرت و ثروت سيراب مي شود تصميم گرفت اين مرد را ببيند و با نمايش دادن حشمت و شكوه درباري و ثروت بي انتهاي خويش او را از گمان و تصوري كه در مفهوم سعادت و خوشبختي دارد باز دارد.

پس سولون را از يونان به ليدي دعوت كرد و قبلا فرمان داد دربار را آن چنان آيين ببندند كه نظير آن را در هيچ نقطه اي عالم نديده و نشنيده باشد. سولون با نرمي و متانت در جواب بزرگ نمايي هاي كرزوس گفت:« راستش اين است كه ما يونانيها به تنعمات دنيوي و جاه و جلال ظاهري كه همواره در معرض دستبرد روزگار است اعتنا و اعتماد نداريم چه سير زمان هر روز مستلزم حوادث گوناگون است كه هر گز آدمي فكر و تصور آن را نمي كند. معلوم نيست پايان كار تو و ساير زورمندان و ثروتمندان عالم چگونه باشد تا عاقبت كار كسي معلوم نشود نمي توان او را سعادتمند خواند. خوشبخت كسي است كه عاقبت به خير باشد.»

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۴ بعد از ظهر
طشت رسوايي


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/3a35da88c0ed47cc219f052dc0ecb5cb.jpg چون راز مهمي فاش شود و موجب فضيحت و رسوايي گردد به عبارت مثلي بالا استناد جسته اصطلاحا مي گويند: طشتش از بام افتاد. و يا به عبارت ديگر: طشت رسواييش از بام افتاد.

زن حائضه به دلايل مختلف در ادوار گذشته هميشه جديت مي كرد پارچه هاي قرمز رنگ حيض را در جايي پنهان كند كه احدي از افراد خانواده چشمش به طور اتفاق نيز به آن نيفتد. براي اين كار هيچ جايي بهتر و مطمئنتر از پشت بام نبود زيرا در بلند ترين نقاط خانه و دور از انظار و مسير تردد قرار داشت.

گاهي ندرتا اتفاق مي افتاد كه باد شديدي مي وزيد و طشت و محتوياتش را از پشت بام به حياط منزل پرتاب مي كرد. پيداست از بر خورد طشت با كف حياط منزل صداي مهيبي بر مي خاست و پارچه هاي حيض به زمين مي ريخت و تمام افراد خانواده و حتي همساگان متوجه آن صدا مي شدند و نتيجتا سر مكتومه كه در اختفا و پنهان داشتن آن نهايت سعي و تلاش به عمل آمده بود فاش مي گرديد.

با اين توصيف به طوري كه ملاحظه شد طشت رسوايي همان طاس يا طشت محتوي پارچه هاي مورد بحث است كه چون آشكارا و برملا مي شد زنان عفيفه از اين برملايي احساس شرم و آزرم مي كردند و تا مدتي روي نشان نمي دادند . مولوي در مورد ضرب المثل بالا چنين ارسال مثل مي كند:

دردمندي كش زبام افتاده طشت

زو نهان كرديم حق پنهان نگشت

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۵ بعد از ظهر
صنار جگرك سفره قلمكار نمي خواد!


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/79593337e6e764469960d276f1304d0b.jpg هر گاه امري كوچك را بزرگ جلوده دهند و پيرامون آن سخن پردازي و قلمفرسايي كنند عبارت بالا از باب تعريض و كنايه گفته مي شود.

آقا محمد خان چيزي نداشت و هنگام خروج از شيراز به قدري تنگدست بود كه به پول آن زمان يعني دويست سال قبل فقط دو پول موجودي او را تشكيل مي داد كه كمترين واحد پول آن روزگار و معال دويست دينار (يك عباسي) امروزي بوده است.

چون به نخستين منزل رسيدند براي آنكه در پول صرفه جويي كرده بتواند خود را به اصفهان برساند تدبيري انديشيد به اين شرح كه از دكان نانوايي يك عددنان سنگك به مبلغ يك پول خريد و بر دكان جگرك فروشي رفت و يك پول جگرك خواست .

همين كه فروشنده جگرك را در ميان نان گذاشت و نان اندكي چرب شد به بهانه اينكه جگر تازه نيست و مانده است آن را پس داد و بدين وسيله نان سنكگ را كه اندكي چرب شده بود با جلو دارش خورد و سد جوع كردند.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۵ بعد از ظهر
صفحه گذاشتن


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/27f7459819bd2a6b004ea457c622d2ec.jpg عبارت بالا از اصطلاحات بسيار معمول و متعارف است كه عارف و عامي از آن در مواقع شوخي و جدي استفاده مي كنند. صفحه گذاشتن مرادف با منبر رفتن و غيبت كردن و بر شمردن نقاط ضعف و پرده دري است. كسي كه پشت سر ديگري به جد يا هزل مطلبي بگويد و احيانا راز پنهانيش را فاش كند در عرف اصطلاح عاميانه به صفحه گذاشتن تعبير مي شود و في المثل مي گويند: پشت سر فلاني صفحه گذاشت و يا به اصطلاح ديگر: پشت سر فلاني صفحه مي گذارد.

سابقا در نواحي جنوب ايران كه اغلب بين روساي ايالات و قبايل و خوانين محلي رقابت و همچشمي و احيانا دشمني و خصومت وجود داشت معمول بود كه يك نفر رييس قبيله با خان منتفذ پس از آنكه به اسرار مكتوم و رازهاي پنهان حريف خويش پي مي برد دستور مي داد در آن باب با شاخ و بر گهاي فراوان آهنگ و تصنيف بسازند و مطربان و خوانند گان محلي آن ترانه را با دف و ني و با آواز بلند در هر كوي و برزن و گذرگاههاي عمومي بخوانند و بنوازند و از اين رهگذر اذهان و انظار عابرين را به شنيدن شرح رسوايهاي خان حريف جلب كنند.

بديهي است خان حريف بيكار نمي نشست و براي متفرق كردن خوانند گان و نوازندگان دست به اقدام متقابل مي زد و از اين سوي نيز به حمايت و پشتيباني از آنان بر مي خاستند . نتيجتا جنگ مغلوبه مي شد و جريان قضيه به گوش همگان مي رسيد و خان متنفذ به مقصود خويش كه همان رسوايي حريف بوده است نايل مي آمد.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۶ بعد از ظهر
صبر ايوب


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/d11233f9ec3125d7358a11d7e8f5f953.jpg ناملايمات و ناگواريهاي زندگي از اندازه فزون و گاهي از حدود مقدورات و توانايي بشر خارج است. واقعا مرد مي خواهد كه بار سنگين مصايب و تالمات را بر دوش كشد و در مقابل حوادث و وساوس شيطاني استقامت و پايداري نمايد سهل است بلكه رنج و بلا را به جان و دل پذيرفته از بارگاه رب العزه جز مزيد صبر و شكر و ايمان و بندگي چيزي نخواهد به داده اش شكر كند و نداده اش را به اقتضا و مشيت الهي تلقي نمايد.

ايوب از فرزندان لاوي بن يعقوب و از انبيا و امراي معروف عرب بود كه يك قرن قبل از ابراهيم پيغمبر در سرزمين يمن مي زيست. مدفنش در هشتاد ميلي عدن بر قله كوه جحاف قرار دارد . مردي ثروتمند و نيكوكار بود به قسمي كه تا ده نفر گرسنه را سير نمي كرد نان نمي خورد و تا ده نفر مستمند را نمي پوشانيد هرگز جامعه نمي پوشيد :« هفت هزار ميش و بره و سه هزار شتر و پانصد جفت گاو نر و پانصد ماده الاغ داشت.»

تا اينكه امتحان الهي بر ايوب نازل گشت و خداوند خواست ايوب را بيازمايد. پس مال او برفت فرزندانش هلاك گشتند و بدبختي بــــر او چيره گشت . زينا همسر ايوب كه از آنهمه رنج و بلا و مصيبت به تنگ آمده و سخنان دلنشين شيطان نيز مزيد بر علت شده بود بي درنگ به سوي ايوب شتافت و گفت:« تا كي خدايت به رنج و زحمت مي دارد و به دست درد و مصيبت بايد مبتلا باشي؟ آن همه مال و ثروت چه شد؟ جگر گوشه هاي عزيزت به كجا رفتند ؟ دوستان و آشنايانت كجا هستند؟ آن همه عزت و جواني و جاه و جلالت كو؟ چرا از خدا نمي خواهي كه بيش از اين ترا رنج ندهد و ابرهاي تيره مصائب و بليات را از بالاي سرت دور كند؟»

ايوب گفت:« روزگار عزت و سلامت چند سال دوام داشت؟» زينا جواب داد :« هشتاد سال» ايوب گفت:« اكنون چند سال است كه در رنج و بلا به سر مي بريم؟» زينا جواب داد: « هفت سال.» ايوب گفت:« من از خدا شرم دارم پيش از آن كه روزگار رنج و بلا با دوران نعمت و آسايش برابر شود رفع گرفتاري خود را از او بخواهم . معلوم مي شود كه ايمان تو ضعيف و سستي گرفت. من اگر روزي از اين رنج و بلا رهايي پيدا كنم ترا صد تازيانه خواهم زد. از نزد من دور شو كه ديگر خوردن و آشاميدن از دست تو حرام مي دانم.»

سپس حق تعالي در برابر صبر ايوب دو برابر مال و منالش را به او باز پس داد. هفت فرزندش را زنده كرد و فرزندان صالح ديگري نيز نصيبش ساخت و در خانه اش يك روز از صبح تا شام ملخ طلا باريد و هفتاد سال ديگر به عزت بزيست.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ بعد از ظهر
شمشير داموكلس


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/8b5456d26786db8fb647c5b7c58879ae.jpg آدمي اگر دهها حسن و هنر و نقطه قوي و همچنين يك نقطه ضعف داشته باشند مخالف و معاند فقط انگشت بر روي همان يك عيب مي گذارند و از آن شخص به علت همان يك عيب و علت بدون توجه به نقاط قوي در همه جا و هر مجلس و محفل و بد گويي كرده او را صرفا به آن صفت و نقطه ضعف معرفي مي كند در چنين مورد و نظاير آن گفته مي شود:« فلاني بيچاره فقط يك نقطه ضعف دارد با دهها حسن و هنر خوبي ، ولي همان يك نقطه ضعف را مانند شمشير داموكلس بالاي سرش قرار مي دهند و به رخش مي كشند. بايد دانست عبارت بالا يك داستان قديمي اساطيري سرچشمه گرفته

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۸ بعد از ظهر
شمشير از رو بستن


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/1329eb17c372e807930b24866c512196.jpg عبارت بالا كنايه از مبارزه علني و آشكار است نه پنهاني. در واقع مقصود گوينده اين است كه اهل خدعه و حيله و فريب نيست كه شمشير در نهان داشته باشد و از پشت خنجر بزند. آشكارا مبارزه مي كند و از اخافه و ارعاب دشمن و مخالف بيم و هراسي ندارد. در عصر سلسله هاي اخير داش مشديها و لوطيها نيز در زمره عياران و جوانمردان در آمده اند و از آداب و رسوم عياران در محله خويش پيروي مي كرده اند يعني از ثروتمندان و متمكنين مي ستاندند و به فقرا و مستمندان مي بخشيدند. به علاوه داش مشديها و لوطيها در هر كوچه و گذر چنان قدرتي داشته اند كه از ترس آنان كسي جرات نمي كرد به ناموس ديگران تجاوز كرده حتي به چشم بد نگاه كند.

عياران و جوانمردان ازآنجا كه مجامع و تشكيلات محرمانه و پنهاني داشته اند و به ظاهر كسي آنها را نمي شناخت و نبايد بشناسد لذا به هنگام انجام ماموريت شمشير را از رو نمي بستند بلكه كمر بند چرمين را در زير لباس بر كمر مي بستند و شمشير را از حلقه كمر بند مزبور آويزان مي كردند به قسمي كه معلوم نشود سلاحي بر كمر دارند و احيانا شناخته شوند .

بعدها كه تشكيلات عياري رونقي يافت و كار عياران بالا گرفت هر گاه كه دشمن را ضعيف و ناتوان تشخيص مي دادند و مبارزه پنهاني را ضروري نمي ديدند بدون هيچ گونه بيم و هراسي شمشير را از رو مي بستند و دشمن را از پاي در مي آوردند. اين مثل رفته رفته بر اثر مرور زمان به صورت ضرب المثل در آمد و در موارد مبارزات علني و آشكار و به منظور تحقير و تخفيف طرف مقابل مورد استفاده و استناد قرار گرفت.

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۸ بعد از ظهر
شغال مرگي


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/c351bae30c046c16d14e412c5cd883df.jpg اين مثل به صورت شغال مردگي و خود را به شغال مردگي زدن هم اصطلاح مي شود كنايه از افرادي است كه ظاهرا خود را كوچك و مظلوم وانمود مي كنند ولي در باطن آن چنان نيستند.

ضرب المثل شغال مرگي از آنجا ناشي شده است كه گاهگاهي روستاييان از اذيت و آزار شغال كه به مرغان و پرندگان اهلي حمله مي كند به ستوه مي آيند و در سر راهش تله مي گذارند تا در تله مي افتد و روستائيان به قصد كشت او را مي زنند. شغال بر اثر ضرب و شتم و هلهله و غوغاي روستاييان چنان وحشت و هراسي بر او مستولي مي شود كه اعصابش از كار مي افتد و حالت اغما و بي هوشي به او دست مي دهد . روستائيان به گمان آنكه شغال مرده است دمش را مي گيرند كشان كشانه به خارج از روستا مي برند و در خندقي كه غالبا در اطراف مزارع و كشتزارها حفر شده است مي اندازند.

پس از دير زماني اعصاب شغال تسكين پيدا مي كند و چشمانش را باز مي كند و چون كسي را در پيرامونش نمي بيند از خندق خارج مي شود و فرار مي كند. اين حالت اغما و بي هوشي كه بر اثر ضعف و سستي اعصاب به شغال دست مي دهد در عرف و اصطلاح عامه به شغال مرگي يا شغال مردگي تعبير شده است.
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1100/c351bae30c046c16d14e412c5cd883df.jpg

Elysium
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۱۴ بعد از ظهر
نوشدارو بعد از مرگ سهراب



http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/054e2b37d2834c8f79cc32dbe6cb6c6d.jpg گاهي اتفاق مي افتد كه آدمي براي جلوگيري از خطري عظيم و يا زيانبخش به هر دري مي زند و از اقدام به هر عملي براي حصول مقصودش كوتاهي نمي كند.
خلاصه همه گونه سعي و تلاش را حتي خارج از حدود مقدرات و امكان انجام مي دهد ولي توفيق حاصل نمي كند و متحمل زيان و ضرر فاحش مي شود. اگر در اين هنگام كه همه چيز به ناكامي و نامرادي گراييده آمال و آرزوها يكسره بر باد رفته است غفلتاً راه فرج و گشايشي پيدا شود و امكان حصول مقصود فراهم آيد، چون ديگر نفع و فايدتي بر آن مترتب نيست در چنين موقع و موردي عبارت مثلي بالا را به كار مي برند و از آن براي بيان مقصود استشهاد و تمثيل مي كنند. اما ريشه اين ضرب المثل: ضرب المثل بالا مربوط به داستان رستم و سهراب است كه ايرانيان علي الاكثر به جريان نبرد تن به تن اين پدر و پسر كه تا آن موقع يكديگر را نديده و اصلاً نمي شناختند كاملاً واقف هستند. اين داستان تاريخي در واقع نبردي است ميان تدبير آدمي و تقدير ايزدي. چون شاهكارها و ريزه كاريهاي سلطان ادب ومليت ايران حكيم ابوالقاسم فردوسي در توصيف اين داستان شيرين و دل انگيز منعكس است بي مناسبت نيست كه ما وقع را توأم با گزيده اي از اشعار فردوسي كه در ضمن بيان داستان خواهد آمد كما هو حقه شرح دهد تا شيوه بيان و طنين سخن فردوسي در نوشتن اين داستان ملي و تاريخي محفوظ بماند. كنون رزم سهراب و رستم شنو
دگرها شنيدستي اينهم شنو يكي داستانست پر آب چشم
دل نازك از رستم آيد بخشم پس از آنكه سردار نامدار ايران رستم دستان از جنگ افراسياب توراني پيروز آمد و مدتي در زابلستان به استراحت پرداخت مجدداً بار سفر بست و در محل سمنگان واقع در مرز ايران و توران به شكار گورخر مشغول شد. شكاري چند بيفكند و يكي را به سيخ كشيد: يكي نره گوري بزد بر درخت
كه در چنگ او پر مرغي نسخت چو بريان شد از هم بكند و بخورد
زمغز استخوانش برآورد گرد پس آنگه خرامان بشد نزد آب
چو سيراب شد، كرد آهنگ خواب بخفت و برآسود از روزگار
چمان و چران رخش در مرغزار چون رستم به خواب رفت سواراني چند از تركان توراني در پي درخش مركوب رستم افتادند و پس از تلاش فراوان آن حيوان كوه پيكر را به كمند آوردند. البته مقصود تركان توراني اين بود كه رخش را به شهر خويش برند و از پشتش كره بگيرند: گرفتند و بردند پويان بشهر
همي هر كس از رخش بردند بهر رستم بيدار شد و به هر سو نظر كرد رخش را نيافت. پس زين اسب را بر پشت گرفته از ردپاي مركوب خويش جانب سمنگان را در پيش گرفت: غمي گشت چون بارگي را نيافت
سراسيمه سوي سمنگان شتافت به پشت اندر آورد زين لجام
همي گفت با خود يل نيكنام چنين است رسم سراي درشت
گهي پشت زين و گهي زين به پشت چو نزديك شهر سمنگان رسيد
خبر زو بشاه و بزرگان رسيد پذيره شدندش بزرگان و شاه
كسي كاو بسر بر نهادي كلاه شاه سمنگان مقدم رستم را گرامي داشت و شب را به گرمي از او پذيرايي كرد و قول داد كه اسب راهوارش رخش را همان شب پيدا كرده تحويل دهد. چون سردار نامدار ايران از باده ناب و بشارت شاه سمنگان سرمست گرديد به خوابگاه رفت و سر به بالين نهاد: چو شد مست هنگام خواب آمدش
همي از نشستن شتاب آمدش برآسود رستم بر خوابگاه
غنوده شد از باده و رنج و آه چو يك بهره زان تيره شب درگذشت
شب آهنگ بر چرخ گردون بگشت يكي بنده شمعي معنبر بدست
خرامان بيامد ببالين مست پس بنده اندر يكي ماهروي
چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوي دو ابرو كمان و دو گيسو بلند
ببالا بكردار سرو بلند روانش خرد بود و تن جان پاك
تو گفتي كه بهره ندارد ز خاك رستم دستان از آن همه زيبايي و طنازي خيره ماند و از نام و نشانش پرسيد: چنين داد پاسخ كه تهمينه ام
تو گويي كه از غم بدو نيمه ام يكي دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم بگيتي ز شاهان مرا جفت نيست
چو من زير چرخ برين اندكيست بكردار افسانه از هر كسي
شنيدم همي داستانت بسي كه از ديو و شير و پلنگ و نهنگ
نترسي و هستي چنين تيز چنگ شب تيره تنها به توران شوي
بگردي در آن مرز و هم بغنوي به تنها يكي گور بريان كني
هوا را ز شمشير گريان كني برهنه چو تير تو بيند عقاب
نيارد بنخجير كردن شتاب نشان كمند تو دارد هژبر
ز بيم سنان تو خون بارد ابر چنين داستانها شنيدم ز تو
بسي لب بدندان گزيدم ز تو بجستم همي كفت و يال و برت
بدين شهر كرد ايزد آبشخورت ترا ام كنون، گر بخواهي مرا
نبيند همي مرغ و ماهي مرا يكي آنكه بر تو چنين گشته ام
خرد را ز بهرت هوا كشته ام دو ديگر كه از تو مگر كردگار
نشاند يكي كودكم در كنار سه ديگر كه رخشت بجاي آورم
سمنگان همي زير پاي آورم http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/054e2b37d2834c8f79cc32dbe6cb6c6d.jpg رستم را از روي زيبا و شيرين زباني تهمينه خوش آمد و مهرش را به دل گرفت. پس همان ساعت موبدي را به خواستگاري فرستاد و تهمينه را به نكاح خويش درآورد:
چو انباز او گشت با او براز
ببود آن شب تيره تا ديرباز ز شبنم شد آن غنچه تازه پر
و يا حقه لعل شد پر ز در بكام صدف قطره اندر چكيد
ميانش يكي گوهر آمد پديد بدانست رستم كه او برگرفت
تهمتن به دل مهرش اندر گرفت ببازوي رستم يكي مهره بود
كه آن مهره اندر جهان شهره بود بدو داد و گفتا كه اين را بدار
اگر دختر آرد ترا روزگار بگير و بگيسوي او بر بدوز
به نيك اختر و فال گيتي فروز درايدون كه آيد ز اختر پسر
ببندش ببازو نشان پدر چو خورشيد تابنده شد بر سپهر
بياراست روي زمين را بمهر به بدرود كردن گرفتش ببر
بسي بوسه دادش بچشم و بسر و زانجا سوي سيستان شد چو باد
وزين داستان كرد بسيار ياد چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
يكي كودك آمد چو تابنده ماه تو گفتي گو پيلتن رستم است
و يا سام شير است يا نيرم است چو خندان شد و چهره شاداب كرد
ورا نام تهمينه سهراب كرد چو يكماهه شد همچو يكسال بود
برش چون بر رستم زال بود چو سه ساله شد ساز ميدان گرفت
به پنجم دل شير مردان گرفت چو دهساله شد زان زمين كس نبود
كه يارست با او نبرد آزمود بتن همچو پيل و بچهره چو خون
سطبرش دو بازو بسان ستون اكنون موقع آن فرا رسيده بود كه بر اثر رشد و بلوغ خارق العاده اصل و نسب خود را از مادر بخواهد: بر مادر آمد بپرسيد از وي
بدو گفت گستاخ، با من بگوي ز تخم كيم و ز كدامين گهر؟
چه گويم، چو پرسد كسي از گهر؟ بدو گفت مادر كه بشنو سخن
بدين شادمان باش و تندي مكن تو پورگو پيلتن رستمي
ز دستان سامي و از نيرمي ازيرا برت ز آسمان برترست
كه تخم تو زان نامور گوهرست سپس نامه و سه پاره ياقوتي كه از رستم رسيده بود تسليم فرزند كرد و او را بر حذر داشت كه اصل و نسبش را از افراسياب مكتوم دارد: كه او دشمن نامور رستم است
بتوران زمين زو همه ماتم است مبادا كه گردد بتو كينه خواه
ز خشم پدر پورسازد تباه سهراب چون اين سخن بشنيد هاله اي از غم و شادي بر دل و جانش سايه افكند، شادي و انبساط خاطرش از آن جهت بود كه خود را پور رستم و از اعقاب زال و سام نريمان مي ديد در اين صورت جاداشت كه سر به فلك سايد و فخر بر كواكب بفروشد. اما غم و اندوهش از جانب افراسياب بود كه كينه توزي او با رستم دستان بر آنش مي داشت كه راز درون را مكتوم دارد و از ريشه و نسب خويش دم برنياورد. به خوابگاه خويش رفت و در را به روي خويش و بيگانه بست. آن شب را تا پگاه نيارميد و فكر و انديشه اش را يكسره متوجه صلاح انديشي و راه چاره و علاج كرد. بامدادان تدبيري به خاطرش رسيد و آن را با مادرش تهمينه در ميان گذاشت: چنين گفت سهراب كاندر جهان
ندارد كسي اين سخن را نهان كنون من ز تركان جنگ آوران
فراز آورم لشكري بيكران برانم به ايران زمين كينه خواه
همي گرد كينه برآرم به ماه برانگيزم از گاه كاووس را
از ايران ببرم پي طوس را نه گودرز مانم نه نيكوسران
نه گردان جنگي نام آوران به رستم دهم گنج و تخت كلاه
نشانمش بر گاه كاووس شاه از ايران به توران شوم جنگجوي
ابا شاه روي اندر آرم بروي بگيرم سر تخت افراسياب
سر نيزه بگذارم از آفتاب ترا بانوي شهر ايران كنم
به جنگ اندران كار شيران كنم چو رستم پدر باشد و من پسر
به گيتي نماند يكي نامور http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/233a1fdcd06c50e742a16bb914a1c432.jpg پس به تجهيز سپاه پرداخت و چنين وانمود كرد كه به جنگ ايرانيان مي رود. افراسياب كه از شجاعت و دلاوري سهراب سمنگاني داستانها شنيده بود سپهبدان نامدار خود هومان و بارمان را با سپاهي منظم نزد سهراب فرستاد و او را به جنگ و رزم با ايرانيان ترغيب و تشجيع كرد.
سهراب با گروهي از زبده سواران به دژ سپيد يورش برد و هژير سردار ايراني دژ سپيد را پس از كر و فري اسير كرد. گژدهم دلاور ايراني و نگهبان دژ سپيد با ساير پهلوانان و گردان ايراني كنكاش كرد و نامه به كاووس شاه نوشت و از دلاوريهاي پهلوان توراني! داستانها نقل كرد: به ايران و توران چنو مرد نيست
ز گردان كس او را هماورد نيست تو گويي مگر بيگمان رستم است
و يا گردي از تخمه نيرم است كاووس را بيم و هراسي فوق العاده دست داد و تهمتن را از زابلستان براي جنگ با سهراب طلبيد: بر آن برنهادند يكسر كه گيو
به زابل شود نزد سالار نيو به رستم رساند ازين آگهي
كه با بيم شد تخت شاهنشهي يكي پهلوانيست گرد و دلير
به تن ژنده پيل و به دل نره شير از ايران ندارد كسي تاب او
مگر تو كه تيره كني آب او دل و پشت گردان ايران تويي
به چنگال و نيروي شيران تويي رهاننده شهر مازندران
گشاينده بند هاماوران تويي در همه بد به ايران پناه
ز تو بر فرازند گردان كلاه رستم چون ماجرا بشنيد به همراهي گيو نزد كاووس آمد و با لشكري گران و در التزام شاه به جنگ سهراب شتافت: سپهدار و جوشن روان صد هزار
شمرده به لشكر گه آمد سوار همي رفت منزل به منزل سپاه
شده روي خورشيد تابان سياه ازينسان شد تا در دژ رسيد
شده سنگ و خاك از جهان ناپديد تهمتن براي آنكه اين پهلوان نوخاسته را قبلاً از نزديك ببيند لباس تركان پوشيد و پنهاني و ناشناخته داخل دژ شد: تهمتن يكي جامه ترك وار
بپوشيد و آمد نهان تا حصار بدان دژ درون رفت مرد دلير
چنان چون سوي آهوان نره شير چو سهراب را ديد بر تخت بزم
نشسته به يك دست او ژنده رزم به ديگر چو ماهان سوار دلير
دگر بارمان نامبردار شير تو گفتي همه تخت سهراب بود
بسان يكي سرو شاداب بود همي بود رستم بدانجا زدور
نشسته نگه كرد گردان تور ژنده رزم دايي سهراب بود كه رستم را به خوبي مي شناخت به همين جهت خواهرش تهمينه او را با سهراب راهي كرد تا پدر و پسر را در ميدان جنگ به يكديگر بشناساند ولي از قضاي روزگار ژنده رزم در آن شب موصوف براي انجام كاري از سراپرده سهراب بيرون آمده بود كه غفلتاً پهلواني بلند بالا چون شير ژيان را در كناري ايستاده ديد. شب بود و پهلوان را نشناخت. بانگ برداشت كه كيستي؟ رستم براي آنكه رازش برملا و شناخته نشود و در آن شب تاريك و مظلم به دست تورانيان اسير نگردد مشتي سهمگين بر گردن ژنده رزم كوبيد و او را كشت: تهمتن يكي مشت برگردنش
بزد تيز و برشد روان از تنش بديهي است كه اگر ژنده رزم زنده مي ماند فرجام كار رستم و سهراب به آن سرانجام جانسوز و دلخراش منتهي نمي گرديد. باري، چون سهراب از جريان كشته شدن داييش ژنده رزم آگاه شد بسيار غمين و خشمگين گرديد و فرمان آماده باش داد. سپيده دم لباس رزم پوشيده بر بالايي كه مشرف بر ميدان جنگ بود قرار گرفت و همه در انديشه يافتن رستم بود. در اين موقع فكري به خاطرش رسيد و پهلوان اسير ايراني هژير فرزند گودرز را به حضور طلبيد و بر بالاي تپه يكي يكي خيمه ها را پرسيد تا بلكه خيمه پدر را پيدا كند و راز درون فاش سازد. هژير خيمه كاووس و گودرز و پور گودرز و فريبرز و گرازه و ساير سر كردگان قشون ايران را يكي يكي نشان داد ولي در مورد خيمه رستم دروغ گفت و او را سردار چيني خواند تا مبادا سهراب او را بشناسد و چشم زخمي برساند: هجير آنگهي گفت با خويشتن
كه گر من نشان گو پيلتن بگويم بدين نيكدل شير مرد
ز رستم برآرد بناگاه گرد از آن به نباشد كه پنهان كنم
ز گردنكشان نام او بفكنم غمي گشت سهراب را دل بدان
كه جايي نيامد ز رستم نشان سهراب به هجير (هژير) گفت:«مي دانم كه دروغ مي گويي و ترس تو از آن است كه مبادا به رستم چشم زخمي برسانم. محال است در جنگي كه كاووس شاه لشكركشي كند جهان پهلوان در التزام نباشد. اگر رستم را به من نشان دهي تو را از مال و مقام دنيوي بي نياز كنم: اگر پهلوان را نمايي به من
سرافراز باشي به هر انجمن ترا بي نيازي دهم در جهان
گشاده كنم گنجهاي نهان هژير به وعده و تطميع سهراب توجهي نكرد و به گمان آنكه سهراب را نظر سويي نسبت به رستم است: به سهراب گفت اين چه آشفتن است
همه با من از رستمت گفتن است كه آگاهي از آن نباشد برم
بدين كينه خواهي بريدن سرم سهراب از بازجويي هژير نوميد شد و خشمگين به ميدان جنگ شتافت. هماورد خواست كسي به ميدان نيامد. يكسر به سوي خيمه كاووس رفت و آن را با نيزه از بيخ بركند: خم آورد پشت سنان و ستيغ
بزد تند و بركند هفتاد ميغ كاووس بيمناك شد و كس به نزد رستم فرستاد تا علاج كند. تهمتن بر رخش نشست و به سوي سهراب شتافت تا او را از جنگ برحذر دارد. سهراب چون بر و بالاي رستم و يال و كوپال رخش را ديد مهر پدر در دلش به جنبش آمد و يقين كرد كه گمشده اش را يافت. پس او را به گوشه اي كشيد و از نام و نشانش پرسيد: من ايدون گمانم كه تو رستمي
كه از تخمه نامور نيرمي چنين داد پاسخ كه رستم نيم
هم از تخمه سام نيرم نيم كه او پهلوانست و من كهترم
نه با تخت و گاهم نه با افسرم ز اميد سهراب شد نااميد
برو تيره شد روي روز سپيد به آورد گه رفت و نيزه گرفت
همي ماند از گفت مادر شگفت «عجبا، آيا ممكن است مادرم تهمينه دروغ گفته باشد؟ شاه و تمام سرداران ايران زمين در اين رزمگاه گرد آمده اند ولي از پدرم رستم خبري نيست. فكر مي كنم مصلحت در اين باشد كه اين پهلوان را از ميدان بدر كنم شايد كاووس شاه مجبور شود رستم را به جنگ من فرستد.» پس به جانب ميدان شتافت و با تير و نيزه و شمشير و سنان عرصه را بر رستم تنگ كرد: به پستي رسيد اين از آن آن ازين
چنان تنگ شد بر دليران زمين كه از يكديگر روي بركاشتند
دل و جان بانديشه بگذاشتند شب فرا رسيد از يكديگر جدا شدند و رستم و كاووس و ساير سرداران ايراني آن شب را با بيم و اميد به صبح رسانيدند. چون ميدان رزم آماده شد دو هماورد مجدداً در مقابل يكديگر قرار گرفتند. رستم پيشنهاد كرد كه اين مرتبه كشتي بگيرند و در اين فن نيز زور آزمايي كنند تا غالب و مغلوب معلوم شود: چو شيران به كشتي برآويختند
ز تن ها خوي و خون همي ريختند كمر بند رستم گرفت و كشيد
ز بس زور گفتي زمين بردريد يكي نعره برزد پر از خشم و كين
بزد رستم شير را بر زمين سهراب بر سينه رستم نشست و خنجر از كمر كشيد تا سرش را از بدن جدا كند. سردار نامدار ايراني چون مرگ را علانيه ديد دست به دامن تدبير زد و به سهراب گفت: «رسم و آيين ما اين است كه پس از دوبار كشتي گرفتن دست به كشتن هماورد مي زنيم: نخستين كه پشتش نهد بر زمين
نبرد سرش گرچه باشد به كين اگر بار ديگرش زير آورد
به افكندنش نام شير آورد روا باشد از سر كند زو جدا
بدينگونه بر باشد آيين ما» سهراب پاكدل كه در ضميرش گمان باطلي هرگز خطور نمي كرد به شيوه رادمردان جهان از روي سينه رستم برخاست و پس از قدري استراحت دوباره با او درآويخت ولي اين بار، كار دگرگونه شد. دليلش هم اين است كه رستم را غم جان بود و سهراب را فراق جانان. تلاش رستم در شكست هماورد و اعاده حيثيت دور مي زد در حالي كه روح و جان سهراب سرگشته در عالم ديگري سير مي كرد. رستم مي خواست كه سايه رقيب را از سر بدر كند ولي سهراب در هواي قتل نفس نبود و سايه پدر را آرزو مي كرد تا در پايش جان بيفشاند. باري: به كشتي گرفتن نهادند سر
گرفتند هر دو دوال كمر غمي گشت رستم بيازيد چنگ
گرفت آن سر و يال جنگي پلنگ خم آورد پشت دلاور جوان
زمانه برآمد نبودش توان زدش بر زمين بر بكردار شير
بدانست كاو هم نماند بزير سبك تيغ تيز از ميان بركشيد
برپور بيدار دل بر دريد سهراب به خود پيچيد و آهي كشيد و گفت: كنون گر تو در آب ماهي شوي
و يا چون شب اندر سياهي شوي و گر چون ستاره شوي بر سپهر
ببري ز روي زمين پاك چهر بخواهد هم از تو پدر كين من
چو بيند دو خشت است بالين من ازين نامداران گردنكشان
كسي هم برد سوي رستم نشان كه سهراب كشته است و افكنده خوار
همي خواست كردن ترا خواستار چو بشنيد رستم سرش خيره گشت
جهان پيش چشم اندرش تيره گشت چون رستم دانست كه فرزند برومندش سهراب را كشته است جهان در پيش ديدگانش تيره شد. موي كنان و مويه كنان گودرز را خواست و به اميد آنكه شايد بتواند سهراب عزيزش را از زخم مهلكي كه برداشته است نجات بخشد گودرز را به حضور كاووس شاه فرستاد و پيام داد: از آن نوشدارو كه در گنج تست
كجا خستگان را كند تندرست به نزديك من با يكي جام مي
سزد گر فرستي هم اكنون ز پي مگر كاو به بخت تو بهتر شود
چو من پيش تخت تو كهتر شود گودرز به جانب كاووس شتافت و پيام رستم را با شرح ماوقع عرضه داشت. شاه ايران كه از ترس قيام رستم بارها بر خود لرزيده بود چون رسالت گودرز را شنيد با خود انديشيد و گفت:«تا زماني كه تهمتن پشت و پناهي نداشت زندگي و مماشات با او جاي بيم و تأمل بود. اكنون اگر سهراب درمان شود و دوشادوش پدر گام بردارد بي گمان كار من زار خواهد بود.» پس مصلحت در آن است كه نوشدارو نفرستم و گودرز به نزد رستم برود و موضوع عدم ارسال داروي هستي بخش نوشدارو را به نحوي توجيه نمايد ولي: چو بشنيد گودرز برگشت زود
بر رستم آمد به كردار دود بدو گفت خوي بد شهريار
درختي است حنظل هميشه ببار ترا رفت بايد به نزديك اوي
كه روشن كني جان تاريك اوي رستم فرزند باخته كه با وجود آن همه فداكاري و جانفشاني هرگز تصور چنين نامهرباني را نداشت بي درنگ لباس رزم پوشيد و با حالتي خشمگين به سوي كاووس شتافت تا نوشداروي هستي بخش را عنفاً و جبراً بستاند و فرزند دلبندش سهراب را از مرگ حتمي نجات بخشد ولي افسوس: گو پيلتن سر سوي راه كرد
كس آمد پيش زود آگاه كرد كه سهراب شد زين جهان فراخ
همي از تو تابوت خواهد نه كاخ آري، سهراب جان باخت و نوشدارو بعد از مرگ سهراب سودي نداشت و اين داستان جانسوز شورانگيز از آن تاريخ به صورت ضرب المثل درآمد و خاص و عام در موارد لزوم از آن استشهاد و تمثيل مي كنند.

Elysium
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۰ قبل از ظهر
نه سر پيازم و نه ته پياز


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/97da731939e93db1a88ff76c89e0c179.jpg اين ضرب المثل غالباً به منظور دفع مزاحم به كار برده مي شود و يا في الحقيقه در موضوع مورد تقاضا نقش و اثر وجودي نداشته باشد.
عبارت مثلي بالا اگر ريشه تاريخي نداشته باشد قطعاً ريشه گياهي دارد كه بدان جهت جزء امثله سائره شده يادآوري آن را بي مناسبت ندانستيم. به طوري كه مي دانيم پياز از گياهان خوردني است كه:«حصه داخل زميني آن مدور يا شبيه به آن است به قدر تخم مرغ يا كوچكتر و يا بزرگتر و با شاخي سبز و باريك و ميان كاواك و طعمي تند...» پياز از سه قسمت سر و ساقه و ريشه كه همان ته پياز است تشكيل شده است. سر پياز همان گل و تخم پياز است كه از آن براي كاشتن استفاده مي كنند تا پياز به دست آيد. ته پياز همان پياز اصلي موردنظر است كه به مصرف خوردن مي رسد و به علت سرشار بودن از ويتامين هاي مقوي خواص و فوايد زيادي براي آن قائل هستند. اما ساقه پياز چيز بي مصرفي است كه نه تنها بشر از آن طرفي نمي بندد بلكه حيوانات هم آن را نمي خورند بنابراين ملاحظه مي شود كه اگر كسي در وجه مشابهت به مثابه سر يا ته پياز نباشد عنصر بي خاصيتي است كه از او بيم و اميدي نتوان داشت.

Elysium
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۲ قبل از ظهر
نه آجيل مي دهم، نه آجيل مي گيرم


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/fcfc325475c3cc6b353ad27e8289fbad.jpg از مميزات پاكمردان عالم اين است كه انعطاف نمي پذيرند و انحراف نمي جويند. هنگام قدرت و توانايي تحت تأثير و تطميع واقع نمي شوند. هنگام تنگدستي با نان جوين خو مي كنند تا خوان گسترده صاحبان مكنت و ثروت ذائقه آنان را تحريك نكند.





ارباب توقعات نامشروع به اين زمره از مردم روزگار هرگز مراجعه نمي كنند و در مورد آنها به حربه تهديد و تطميع متوسل نمي شوند زيرا خود بهتر مي دانند كه آزادمردان وارسته نه آجيل مي دهند و نه آجيل مي گيرند، معتكف مي شوند ولي منحرف نمي شوند. از قدرت و مقام ظاهري چشم مي پوشند ولي به خواهشهاي نابجا ترتيب اثر نمي دهند.




باري، بحث بر سر آجيل بود. اكنون بايد ديد كه اين آجيل چيست و چگونه در صف مشكل گشايان جاي گرفت كه از آن به صورت ضرب المثل استفاده مي كنند.




از جمله مشاغلي كه تا پايان سلسله قاجاريه نوعي درجه به شمار مي آمد استيفا بود كه شاغل آن را مستوفي مي گفتند. مستوفيان هر كدام در قسمتي از مملكت به كار اشتغال داشته اند. و دخل و خرج و وصول و ايصال عوايد كشور را نظارت مي كرده اند. امور استيفا به تعبير امروزي همان وزارت دارايي است و وزير دارايي در آن عصر و زمان لقب مستوفي الممالك داشت.




اجداد مرحوم حسن مستوفي الممالك از اوايل سلطنت قاجاريه سمت مستوفي گري داشته اند تا آنكه در زمان سلطنت ناصرالدين شاه قاجار اين لقب به ميرزا يوسف و فرزندش ميرزا حسن رسيد.




ميرزا يوسف مستوفي الممالك صدراعظم ناصرالدين شاه بود كه منطقه يوسف آباد واقع در شمال غربي تهران به نام او نامگذاري شده است زيرا منطقه مزبور قبلاً به صورت قلعه و مزرعه از طرف مرحوم ميرزا يوسف مستوفي الممالك آباد شده بود. ميرزا يوسف از رجال و دربارياني بود كه ناصرالدين شاه او را جناب آقا خطاب مي كرد.




مي گويند روزي يكي از وزراي آن دوره حاضر شد مبلغ كلاني به شاه پيشكش بدهد و به جاي ميرزا يوسف مستوفي مشغول كار شود. ناصرالدين شاه در جواب نوشت:





ما يوسف خود نمي فروشيم


تو سيم سپيد خود نگهدار





http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/fcfc325475c3cc6b353ad27e8289fbad.jpg اگرچه ناصرالدين شاه ذوق شعري داشت و گاهگاهي طبع آزمايي مي كرد ولي بايد دانست كه شعر بالا از او نيست بلكه از بايسنقر شاهزاده تيموري است كه در وصف خواننده محبوبش خواجه يوسف اندكاني و در پاسخ برادرش ابراهيم ميرزا تيموري كه خواجه يوسف را از او مطالبه كرده بود سروده است.





يك بار هم حاجي ميرزا حسن خان سپسالار به ناصرالدين شاه نوشت كه ميرزا يوسف و دوستعلي خان معيرالممالك مبالغي به خزانه دولت بدهكارند و چون با مسالمت و مدارا حاضر به تصفيه ديون خود نيستند صلاح در اين است كه براي وصول منال ديوان شدت عمل به خرج داده شود.




ناصرالدين شاه در جواب او به اين شعر از سعدي شيرازي اكتفا كرد:





دوست به دنيا و آخرت نتوان داد


صحبت يوسف به از دراهم معدود





حسن مستوفي الممالك كه چهارراه حسن آباد در تهران به نام او نامگذاري شده از رجال نامدار و شريف ايران است كه به علت كمال امانت و صداقت و وطنخواهي به نام آقا معروف بوده و حتي سر سلسله دودمان پهلوي نيز هنگام سلطنت و زمامداري او را آقا خطاب مي كرده است.




مرحوم حسن مستوفي الممالك اهل آشتيان بود و در زمينه نوعدوستي و توجه به ارقاب و بستگان از خود مي گذشت ولي بستگان و نيازمندان را از نظر دور نمي داشت.




دوست دانشمندم آقاي علي اكبر كوثري كه خود اهل آشتيان است براي نگارنده حكايت كرد كه چون مرحوم آقا در اواخر عمر و هنگام گوشه نشيني در مضيقه مالي قرار گرفت چند نفر از خاصان و نزديكان خود را كه از آن جمله مرحوم علي اكبر داور بود مأمور كرد بودجه معتدلي منطبق با درآمد حاصله براي زندگي داخلي او تنظيم نمايند.




افراد مزبور پس از مدتي مطالعه و مداقه مبلغ معتنابهي از مقرري و نان خانه را كه مرحوم مستوفي الممالك همه ساله به خويشان و نيازمندان مي داد از ستون خرج حذف كردند و بودجه تعديلي را به نظر آقا رسانيدند. مرحوم مستوفي الممالك پس از مطالعه بودجه تعديلي لبخندي زد و گفت:«اين كار را خودم هم مي توانستم بكنم، مقصود من اين بود كه كاري بكنيد حتي الامكان مقرري و نان خانه خويشان و بستگانم قطع نشود.»




مرحوم مستوفي الممالك از ارديبهشت 1286 تا ارديبهشت 1288 هجري شمسي در شش كابينه سمت وزارت جنگ و ماليه را داشت و از سال 1289 تا خرداد 1306 هجري شمسي ده بار نخست وزير شد كه سه كابينه اخير را در زمان سلطنت رضاشاه پهلوي تشكيل داده بود.




http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/225bf9bc06ea44849bc4a33c461a5659.jpg باري، پس از آنكه كابينه قوام السلطنه در پنجم خرداد سال 1301 هجري شمسي استعفا كرد مستوفي الممالك با رأي اكثريت مجلس چهارم و جلب نظر احمدشاه قاجار و رضا خان سردار سپه دولت خود را به شرح زير به مجلس معرفي كرد:




مستوفي الممالك رئيس الوزرا و وزير داخله، سردار سپه وزير جنگ، حاج محتشم السلطنه وزير معارف، ممتازالممالك وزير عدليه، ذكاء الملك فروغي وزير خارجه، نصرالملك وزير ماليه، حاج مخبرالسلطنه وزير فوايد عامه.




در اواخر مجلس بر اثر اختلافات شديدي كه بين نمايندگان مجلس و اعضاي دولت پيش آمد- كه البته بر محور انتخابات دوره پنجم مجلس دور مي زد- نامه اي مبني بر عدم اعتماد نسبت به دولت به امضاي چهل و پنج نفر از نمايندگان مجلس رسيد تا دولت مجبور به استعفا شود ولي مرحوم مستوفي الممالك كه به ريشل اختلاف و بازيهاي پشت پرده كاملاً واقف بود مطلقاً زيربار استعفا نرفت و حرفش اين بود كه:«بايد استيضاح كنند و من جواب بگويم. اگر رأي اعتماد به حد كافي نداشتم كنار بروم زيرا من ميل ندارم مثل قوام السلطنه به صرف رؤيت ورقه امضا شده استعفا بدهم.»




كار اين محاوره و مشاجره به درازا كشيد و بالاخره مرحوم مدرس و عده اي از رفقايش كه در صف مخالفان بودند اجباراً ورقه استيضاح را كه مربوط به رويه دولت نسبت به سياست خارجي بود توسط رييس مجلس به دولت ابلاغ كردند و قرار بر اين شد كه روز شنبه بيست و يكم خرداد سال 1302 شمسي استيضاح به عمل آيد.




روز مزبور از طرف ناطقين دو طرف كه مهمترين آنها مدرس و فروغي وزير خارجه بودند بيانات شديداللحني در لفافه تعريض و كنايه ولي با كمال احتياط رد و بدل شد.




عاقبت مرحوم مستوفي الممالك كه دامن خويش را از هر گونه آلودگي منزه مي دانست با كمال ناراحتي پشت تريبون رفت و ضمن نطق تاريخي خويش چنين گفت:«از چندي به اين طرف مشتري زياد براي صحت عمل و اجراي قانون و پاكدامني نمي بينم. هيچ وقت براي رسيدن به مقام تلاش نكرده ام. خوشوقتم كه در اين موقع آقاي مدرس بيش از قصور نسبتي به كابينه نداد و با اطمينان مي گويم كه كابينه اندك قصوري هم در وظيفه نكرده است.



مطالب روشن شد وضعيات امروز طوري است كه مداخله امثال من پيشرفت ندارد. اشخاصي مي خواهند كه آجيلها بخورند و آجيلها بدهند. ايام غيبت مجلس هم ايام بره كشي است. معده من ضعيف است. براي حفظ احترام اكثريت مي روم و استعفاي خودم را خدمت اعليحضرت مي دهم.» و از مجلس خارج شدند و مشيرالدوله مأمور تشكيل كابينه شد.




باري، عبارت نه آجيل مي دهم و نه آجيل مي گيرم از آن تاريخ ضرب المثل گرديده است.

Elysium
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ قبل از ظهر
نمك خوارگي و نمك شناسي


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/723ac7b36cae417e0a0f0e2c4ceec92c.jpg يكي از مهمترين مظاهر احساسات عاليه بشري رعايت حق خدمت و قبول منت ارباب لطف و محبت است كه در عرف اصطلاح عامه به حق نمك خوارگي و نمك شناسي تعبير شده است.





حق نان و نمك در نظر رادمردان پاكدل از حقوق مسلمه و لازم التباع و خلاصه از جمله كمالات انساني شناخته شده است.




پاكبازان عالم را اگر پاي جان در ميان باشد از ايثارش در مقام نان و نمك باكي ندارند زيرا جان را مايه حيات ولي نمك شناسي را پايه و اساس مردي و مردانگي مي دانند. اگر چنين نبود نمك خوارگي و نمك شناسي صورت ضرب المثل پيدا نمي كرد. اما ريشه تاريخي آن:




يعقوب ليث سردودمان سلسله صفاري اولين سردار نامدار ايراني است كه از قبول تسلط و سيادت خلفاي بني عباس سرباز زد و سلسله مستقل ايراني را تشكيل داد.



يعقوب به برادرانش در ابتداي جواني به رويگري در سيستان مشغول بوده اند و به همين جهت اين سلسله به صفاريان مشهور گرديده است.




چون طبع بلند و هوش سرشار يعقوب به اين شغل حقير تن در نمي داد لذا عياري پيشه كرد و از اين رهگذر به دنبال حصول مقصود شتافت.




به طوري كه مي دانيم عيار كسي را گويند كه از طريق تسلط بر زورمندان و ثروتمندان مال و منالي فراهم آورده به دستگيري درماندگان بپردازد.




جوانمردي و بخشندگي يعقوب سبب شد كه جمعي كثير از جوانان غيور سيستان به گرد او حلقه زنند و در اجراي مقاصد و منويات مقدسش از جان ومال دريغ و مضايقت نورزند.




كار يعقوب ليث و يارانش اين بود كه به خزانه و قوافل متمكنان و توانگران دستبرد مي زدند و آن را بين مسكينان و مستمندان تقسيم مي كردند.




http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/723ac7b36cae417e0a0f0e2c4ceec92c.jpg قضا را شبي ياران يعقوب به خزانه درهم بن حسين كه در آن موقع از اعيان سيستان بود دست يافتند و تمام نقدينه و جواهرش را به خارج شهر انتقال دادند تا در فرصت مناسبي بين خود و ارباب حاجت تقسيم كنند.





اتفاقاً در ميان جواهر درهم تكه سنگ متبلوري ديده شده كه در الماس بودنش ترديد داشتند. يعقوب آن سنگ را بر زبان زد و چون از شورمزگي آن دانست كه نمك متبلور است نه الماس، پس فرمان داد تا كليه اموال درهم را به محل اوليه اش بازگردانند. ياران و همراهانش از اين تصميم در شگفت شده علت را پرسيدند.



يعقوب گفت:«چون نمك درهم را خوردم نمك ناشناسي را شرط مروت و جوانمردي نمي دانم. هر چه زودتر گنجينه درهم را سرجايش بازگردانيد تا مردم سيستان عياري ما را به راهزني و دغلبازي تعبير نكنند.»




فرمان يعقوب ليث بي درنگ اجرا شد و كليه اموال و جواهر درهم را به خزانه اش باز گردانيدند. درهم بن حسين را از عمل جوانمردانه يعقوب آن چنان خوش آمد كه چون به جاي صالح بن نصر به حكومت سيستان برگزيده شد فرماندهي و سپهسالاري قشون خويش را به يعقوب سپرد و به همت و پايمردي او به دفع مخالفان و دشمنان پرداخت تا اينكه به روايتي حكمران خراسان بر درهم دست يافت و يعقوب جاي درهم را گرفت.




به روايت ديگر پس از چندي از قدرت و محبوبيت يعقوب در سرزمين سيستان بيمناك شده به دفع و رفع وي پرداخت ولي در جنگ با يعقوب منهزم گرديد و با او به نام حاكم سيستان بيعت كرد.




حمدالله مستوفي اين واقعه را مربوط به ليث پدر يعقوب مي داند و در اين مورد چنين مي نويسد:




«... ليث رويگر بچه سيستاني بود و چون در خود نخوتي مي ديد از سلاح ورزي به عياري و راهزني افتاد اما در آن راه طريق انصاف سپردي و مال كسي به يكبارگي نبردي. و بودي كه برده بعضي بازدادي. شبي خزانه درهم بن نصربن رافع بن ليث بن نصر سيار را كه والي سيستان بود بريد و مال بي قياس بيرون برد، نمك بود. چون حق نمك پيش او بر قبض مال غالب آمد مال بگذاشت و برفت. شبگير خازن از آن متعجب شد به درهم بن نصر بنمود. درهم منادي كرد و دزد را امان داد تا حاضر شود.»




«ليث صفار پيش او رفت. درهم پرسيد:«چون بر اموال قادر شدي موجب نابردن چه بود؟» ليث حكايت نمك و حق آن را ياد كرد. درهم را پسنديده آمد و او را به درگاه خود راه داد. پيش او مرتبه و جاه يافت و امير لشكر شد.»




شك نيست كه حق نان و نمك و يا به اصطلاح ديگر نمك خوارگي و نمك شناسي قبل از اين تاريخ رعايت مي شد. اگر جز اين بود ليث حكايت نمك و حق آن را ياد نمي كرد ولي چون پس از اين واقعه تاريخي بر سر زبانها افتاد به صورت ضرب المثل درآمد.

Elysium
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۴ قبل از ظهر
نماز جعفر طيار


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/489849a307807057f429898d20758b88.jpg هر نمازي كه با تجديد و تعصبات طولاني برگزار شود و بيش از مدت معمول و متعارف به طول انجامد آن را به نماز جعفر طيار تشبيه و تمثيل مي كنند.





اين ضرب المثل تنها به نمازهاي طولاني اطلاق نمي شود بلكه عوام الناس در كارهاي مداوم و اموري كه انجامش خارج از حدود مقرر طولاني شود از اين ضرب المثل استفاده و استناد مي كنند و به عامل عمل مي گويند: چرا اين قدر طول مي دهي مگر نماز جعفر طيار است؟




بايد ديد كه جعفر طيار كيست و چگونه نماز به جاي مي آورده كه عمل و عبادتش ورد زبانها شده است.




طيار لقب جعفربن ابي طالب پسر عم پيغمبر اكرم (ص) و برادر ارشد اميرمؤمنان و امام اول شيعيان است كه در سال هشتم هجري در جنگ موته واقع در شام پرچمدار مسلمين بود و آن قدر جنگيد تا هر دو دستش به ضرب شمشير دشمنان از بدن جدا شد ولي جعفر كه مردي شجاع و مؤمن بود با آنكه دو دست در بدن نداشت پرچم اسلام را با دو بازوي بريده خويش بر سينه برافراشته داشت تا مسلمين روحيه خويش را نبازند و وحشت زده نشوند.



در اين حال بود كه از ميان دو نيم شد و به گفته يعقوبي:«پس هر پستي براي رسول خدا (ص) برافراشته شد و هر بلندي براي او پست گرديد تا شهادتگاههاي آنها را ديد و گفت:«يا جبرئيل، اني قدمت زيداً.» يعني: اي جبرئيل، من زيد را پيش داشتم. گفت خدا جعفر را براي خويشي تو پيش داشت. رسول خدا مرگشان را خبر داد و گفت: خدا براي جعفر دو بال زير جد رويانيد كه در بهشت هر جا بخواهد با آن دو پرواز مي كند.»



به اين جهت لقب طيار يا ذوالجناحين براي جعفر باقي ماند:«اتفاقاً همان شب جمعي از صحابه او را در خواب ديدند كه در بهشت با مرغان مي پريد.»




اما معروفيت نماز جعفر طيار از آن لحاظ است كه وي بيشتر اوقات شبانه روز خود را به نماز و دعا در پيشگاه پرودگار مي گذرانيد و نمازهاي طولاني مي خواند به طوري كه كمتر كسي از اين بابت به پاي او مي رسيده است.
http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/489849a307807057f429898d20758b88.jpg

Elysium
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۴ قبل از ظهر
يهودي سرگردان


http://www.forum.98ia.com/./Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1700/6e3c33c53ae49f9a899190b081e68f7f.jpg كساني كه هميشه در حال سير و سفر به سر برند و محل و مكان مشخصي براي اقامت و استقرار دائم نداشته باشند در مورد آنها به عبارت مثالي بالا استشهاد و تمثيل كرده مي گويند: « فلاني مثل يهودي سرگردان است، جاي ثابت و مشخصي ندارد.»




پومپه سردار مشهور رم پس از تسخير سوريه بر بيت المقدس دست يافت و يهوديان را به تبعيت درآورد.



در زمان نرون قيصر رم يهوديان شورش كردند و عمال رمي را به قتل رسانيدند. اين عمل موجب خشم رميان شد و در دوران فرمانروايي امپراطوران رم به قدري مورد اذيت و آزار واقع شدند كه به ناچار از فلسطين خارج شده در عراق و سوريه و مصر و يمن و ممالك اروپايي پراكنده گرديدند و دوران سرگرداني يهود از اين تاريخ كه نيم قرن به ميلاد مسيح باقي مانده بود شروع گرديده است.



يهودي سرگردان از آن به بعد ديگر استقلال و موجوديت سياسي به خود نديده و در هر كشوري از كشورهاي جهان به صورت اقليت مذهبي ادامه زندگي مي داد.