PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دوست دارید آخر کدوم کتابو عوض کنید؟



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29

bahar1313
1389,11,16, ساعت : 12:03
حتما تا حالا واستون پیش اومده که یه کتاب قشنگ خوندید ولی از آخر داستان خوشتون نیومده.اگه شما نویسنده ی اون بودید آخر اون کتابو چه طوری عوض می کردید؟


من اگه می تونستم آخر کتاب امانت عشق سپیده با سیاوش ازدواج نمی کرد. شایدم یه کاری می کردم علی زنده بمونه سیاوشم با یه دختر دیگه ازدواج کنه. حالا قحطی که نیومده همه ی شهر عاشق یه دختر میشن آخه.

بهار90
1389,11,19, ساعت : 02:34
تاپیک جالبیه. اگه دست من بود حتما آخر کتاب کسی پشت سرم آب نریخت رو عوض می کردم، بیچاره مانی این حقش نبود که اینقدر عذاب بکشه و آخرش هیچی به هیچی.با نظر تو هم بهار جون موافقم« چه جالب خودمم بهارم» تازه من بر لج نویسنده شاید سپیده رو برای همون پسر بده که اگه اشتباه نکنم بهروز بود تا قیامت نگه می داشتم تا اینقدر همه خاطرخواش نشن. تازه توی چشمانی به رنگ عسل اونجایی که افتادند توی دره می نوشتم که جا به جا مردند تا حالشون جا بیاد که اونجایی که گیر افتادند جای دل و قلوه دادن نیست. « فکرکنم باید خودمرو به روانشناس نشون بدم انگار مشکلات روحی ام خیلی زیاد شده و در کل بدجنس شدم.»

پدیده
1389,11,19, ساعت : 14:52
من همیشه دوس داشتم آخر داستان شخصیتای اصلی کتاب به کسی برسن که اصن فکرشم نمیشه کرد!
مثلا در امتداد حسرت میخواستم دختره برسه به سامان نه رضا!:-2-43-:

مِنّا
1389,11,19, ساعت : 16:32
آخر کتاب حریم عشق حال من یکی رو گرفت اگه دست من بود اونجوری خواننده رو تو خماری نمی ذاشتم آخر داستان رو اینجوری می نوشتم که کیانوش از مرگ نیلوفر یه نفس راحت کشید و به تدارک مراسم عروسیش پرداخت .

*fog*
1389,11,19, ساعت : 21:47
مرا یاد آر- سحر- گندم-شیرین

* ترنم بهار *
1389,11,19, ساعت : 21:53
الهه ی شرقی با اون پایان افتضاش

سوشیانت
1389,11,19, ساعت : 21:53
اخرای بوسه تقدیر و روزهای خاکستری

rose33
1389,11,19, ساعت : 21:54
من دوست دارم آخره "کسی پشت سرم آب نریخت" رو عوض کنم

*snowflake*
1389,11,19, ساعت : 22:02
من اگه مي تونستن آخر كتاب وارث عذاب عشق رو عوض مي كردم كه فرشته رو نجاتش بدن ببرن بيمارستان و زنده بمونه:-2-41-:

rangool
1389,11,19, ساعت : 22:07
من همیشه دوس داشتم آخر داستان شخصیتای اصلی کتاب به کسی برسن که اصن فکرشم نمیشه کرد!
مثلا در امتداد حسرت میخواستم دختره برسه به سامان نه رضا!:-2-43-:
برا چی رضا که مشکلی نداشت منم اگه جای یاسی بودم رضا رو انتخاب میکردم«رضا خیلی ماه بود»


تاپیک جالبیه. اگه دست من بود حتما آخر کتاب کسی پشت سرم آب نریخت رو عوض می کردم، بیچاره مانی این حقش نبود که اینقدر عذاب بکشه و آخرش هیچی به هیچی.با نظر تو هم بهار جون موافقم« چه جالب خودمم بهارم» تازه من بر لج نویسنده شاید سپیده رو برای همون پسر بده که اگه اشتباه نکنم بهروز بود تا قیامت نگه می داشتم تا اینقدر همه خاطرخواش نشن. تازه توی چشمانی به رنگ عسل اونجایی که افتادند توی دره می نوشتم که جا به جا مردند تا حالشون جا بیاد که اونجایی که گیر افتادند جای دل و قلوه دادن نیست. « فکرکنم باید خودمرو به روانشناس نشون بدم انگار مشکلات روحی ام خیلی زیاد شده و در کل بدجنس شدم.»
بابا استفاده از فرصتها همینه دیگه:-2-06-:...

23252
1389,11,19, ساعت : 22:12
با همه موافقم؛مخصوصا" با بوسه ي تقدير و وارث عذاب عشق كه هر دفعه مي خونم،حرص مي خورم. به علاوه اخر پريا براي سادگيت رو هم عوض مي كردم.بالاخره يا مي رسن يا نه!در پايان شبم عوض مي كردم.دلم خيلي برا پسره مي سوزه! پشت پلك شبم عوض مي كردم. حداقل فربد نميره!ببخشيد خيلي زياد شد!

niloofarane
1389,11,19, ساعت : 22:39
دارم فکر میکنم ببینم آخر کدومو عوض میکردم اما اینقدر زیاده که نمیتونم بگم از اون داستانهایی که نویسنده یکی از شخصیتها رو ناکار میکنه یکی رو میزاره تو فراق(درست نوشتم؟)بدم میاد،خدایی بعضی از این نویسنده آزار دارن به خدا:-2-43-:نمیدونم حرص دادن خواننده ها چه کیفی داره براشون

بهار90
1389,11,20, ساعت : 02:38
آهان الان هم یه چیز دیگه یادم اومد، به جای تمام شخصیتهای مونث کتابهای موب پور که آخرشون یا می میرن یا خودکشی می کنند یا گم و گور میشن میزدم اون پسره که فکر می کنه خیلی بامزه است می کشتم ببینم که مودب پور داستان بعدی رو با استفاده از چه سوژه ای میخواد بفروش برسونه.

ziba_saboor
1389,11,20, ساعت : 03:12
براي سادگيت پريا حتما مشخص ميكردم يا رفت يا نرفت والا نويسنده مارو گذاشت تو كف

mishul
1389,11,20, ساعت : 08:17
منم پریا برای سادگیت:-2-41-:

azarin_bal
1389,11,20, ساعت : 08:28
سايه معشوق...................خيلي پايانش مزخرف بود.................

bahar1313
1389,11,30, ساعت : 10:32
آخر بازیچه ی تقدیرم عوض می کردم که اینقد همه چیز هندی تموم نشه.
آخر برایم بمانم یه کاری می کردم یا رهام نمیره یا اگه مرد ونوسم بمیره. اخه به نظرم خیلی یهویی تموم شد

Sutra
1389,11,30, ساعت : 10:40
کتاب دو نیمه ی سیب،ازوبلاگ لرد سیاه!
آخرش خیلی بد تموم شد دلم می خواست آخراون رو عوض کنم تا اون دوتا بهم برسن و پسره نمیره

تابتا
1389,12,07, ساعت : 23:53
پریا برای سادگیت

M.shasusa
1389,12,23, ساعت : 02:52
وای از آخر اریکا...

فک کنین آخر شب ببینی قسمت آخر گذاشته شده ولی نتونی بخونی! بمونه واسه موقعی که از مدرسه اومدی. بعد تو مدرسه ام کلی با دوستت نقدش! کنی. بعد بیای ببینی محمد میمیره!؟
خدایی دق کردم
واسه دوستم اس دادم "کاش محمد نمیمرد. دارم از حرص و بغض میمیرم"
تازه پرو پرو بعدش آهنگ غمناکم گوش دادم!
هیوا باعث شد من از این جمله آدما تکرار همن متنفر شم. چقد از این جمله خوشم میومد.