PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : کارگاه نقد شعر و داستان کوتاه !



bahooneh10
1388,11,25, ساعت : 15:22
این تاپیک رو ایجاد می کنم تا به نقد نوشته ها و اشعارمون و اشعارشون و... داستاهای کوتاه و داستانک و جملات و ... بپردازیم.
می دونم که خیلی از بچه های حاضر تو سایت دستشون به قلم می ره
فقط خواهش می کنم:

1. مطالب خودتون و اگه قرار دادید بگید.
2.در پیش فرض کارتون هم نام اثر اگر دوست داشتید و یا در نهایت یک عدد رو قرار بدید که به ترتیب عدد قبل باشه یعنی اگر عدد قبل مثلا یک بود یک دفعه ده نذارید بلکه از دو شروع کنید...
3. نقدهاتون ترجیحا منصفانه و با استدلال باشه
4. حس خوب یا بدتون رو در قسمت بندی ها بگید نه روی کلیت کار
5. و شاعرای گلی هم که شعر می ذارند لطفا جنبه بالایی برای انتقاد کارشون داشته باشند...
6. دوستانی که وب تخصصی در این زمینه هم دارند می تونند در ابتدای پستشون یک معرفی از وبلاگشون بذارند
فعلا اینها به ذهنم رسید
پس شروع می کنیم...

bahooneh10
1388,11,25, ساعت : 15:30
اول از کارهای خودم شروع می کنم...


به معرفی از وبلاگ: ناهور (http://www.nahoor.blogfa.com)


-------------

کوله پشتی

کمتر از خاطره ها به حرف آمده

کفش

راه های نرفته را تنها رفت

کتابخانه ام

دنیای حرّافی است

مرا صبحانه نخورده، تا کلاس می برد

با جواب های لنگه به لنگه

رقص های بی هویت

حضور سر زده راهرو

درون دفترهایمان

جای بازی های خودکار کم بوده

و جنون پرسشی، که مرا دور خودم بپیچد

تا جاده ای که پنجره را ببندد

روی بلندترین نیمکت دنیا

آویزان از پرده های همیشه

رنگ هایی که با من قهر بودند

زیر جامیزی هایی

که با مانور زلزله، گرسنگی را می فهمید

و آماده کتاب های باز

به نمره فکر می کرد

خوراکی هایم را به کبوترها بده

دلشان خوش باشد

هنوز روی زمین

رنگها پیام آور صلح اند

zarin
1389,02,15, ساعت : 01:10
اول از کارهای خودم شروع می کنم...


به معرفی از وبلاگ: ناهور (http://www.nahoor.blogfa.com)


-------------

کوله پشتی

کمتر از خاطره ها به حرف آمده

کفش

راه های نرفته را تنها رفت

کتابخانه ام

دنیای حرّافی است

مرا صبحانه نخورده، تا کلاس می برد

با جواب های لنگه به لنگه

رقص های بی هویت

حضور سر زده راهرو

درون دفترهایمان

جای بازی های خودکار کم بوده

و جنون پرسشی، که مرا دور خودم بپیچد

تا جاده ای که پنجره را ببندد

روی بلندترین نیمکت دنیا

آویزان از پرده های همیشه

رنگ هایی که با من قهر بودند

زیر جامیزی هایی

که با مانور زلزله، گرسنگی را می فهمید

و آماده کتاب های باز

به نمره فکر می کرد

خوراکی هایم را به کبوترها بده

دلشان خوش باشد

هنوز روی زمین

رنگها پیام آور صلح اند




]حسی که از خواندن این قطعه به خواننده ی آن دست می ده(هدف مند بودنشه)در صورتی که در هر سطر ابهام رو به رخ می کشه!

shadi.d.h
1389,02,15, ساعت : 01:25
داستانك
عشق با تو در رويا
روي صندلي نشسته بودم و داشتم غذا ميخوردم.
وارد آشپزخونه شد و مثل هميشه لبخند ي گوشه ي لبش بود كه انگار ميخواست دنيا رو به مسخره بگيره!
اومد كنارم نشست و دستش رو انداخت دور شونه هام...
خنديدم و گفتم: ول كن دارم ناهار ميخورم...ديرم شده بايد زودتر برم دانشگاه.
خنديد و محكمتر بغلم كرد و در حاليكه با عشق من رو مي بوسيد گفت: تو كه مال خودمي...چه بد اخلاق باشي چه خوش اخلاق...برام فرقي نميكنه...ديوونه ي همين اخلاقهاي متغيرتم...
و باز هم همديگر رو بوسيديم.
ناگهان درب آشپزخونه باز شد و تو اومدي داخل...........!
.
.
.
جيغي كشيدم و چشمهام باز شد...
تمام صورتم خيس عرق بود!
قبل از هر حركتي از طرف من سريع از روي تخت بلند شدي و ليوان آبي برام آوردي...
از ترس ديدن تو توي خوابم كه اونجوري اومده بودي توي آشپزخونه به گريه افتاده بودم!
مثل هميشه با عشق بغلم كردي و در حاليكه موهام رو نوازش ميكردي گفتي:بازم كابوس ديدي؟
و من با اينكه گريه ميكردم اما عميقا خوشحال بودم كه تو هيچ وقت از اونچه كه در خواب ميبينم خبر نداري!
چقدر خوبه كه تو از احساس واقعي من در خوابهام هميشه بي خبر هستي...من در كنار تو هستم اما عشقم رو با ديگري قسمت كرده ام!...تو روياهاي من رو نمي توني از من بگيري گرچه به ظاهر عشقم رو توي دنيا ازم گرفتي!
------------------------------
منتظر نقد دوستان هستم:-8-:

REAL LOVE
1389,02,15, ساعت : 01:52
شادی جان خیلی قشنگ بود.

shadi.d.h
1389,02,15, ساعت : 01:54
شادی جان خیلی قشنگ بود.عزيزم ممنونم از محبتت ولي اميدوارم نقدي از شما هم در رابطه با اين داستانك ببينم:-8-:

شبنم
1389,02,15, ساعت : 02:17
من این تاپیک رو الان دیدم. ممنون بهانه عزیزم. البته من اصلا از شعر و شاعری چیزی نمیدونم متاسفانه . فقط نظر شخصی ام رو می گم که مطمئنا فنی و ادبی نیست :-9-:

خب تو بخش اول:


کوله پشتی

کمتر از خاطره ها به حرف آمده

کفش

راه های نرفته را تنها رفت

کتابخانه ام

دنیای حرّافی است

مرا صبحانه نخورده، تا کلاس می بردچیزی که من رو راضی نمی کنه زمان فعل هاست

به حرف آمده / رفت / است / می برد --- به نظر من یا زمان فعل "رفت " باید عوض شه یا زمان دو فعل دیگه .

بعد یه مطلب گنگی که اینجا من نفهمیدم فاعل عبارت : تا کلاس می برد ؟ خب دو حالت داره یا منظورت کفش باید باشه یا کوله پشتی و کفش و کتاب. اگر حالت اول باشه به نظرم جای دو تا بند بالایی باید عوض شه یعنی بشه :

کتابخانه ام ...

کفش ...

مرا صبحانه نخورده.. / اینجوری بین عبارتها فاصله مناسب تر به جشم می خوره

اگر هم حالت دوم باشه فعلت باید جمع باشه

اکر حالت سومی هم وجود داره من متوجه نشدم :-9-:

------


حضور سر زده راهروبا این هم نتونستم ارتباط برقرار کنم بهانه

------



و آماده کتاب های بازمی دونم زیبایی کلام مهم ـه ولی اینجا به نظر من کتابهای آماده باز بیشتر تو کل شعر میشینه

--------

و آخر شعرت همون نقطه اوجش بود که واقعا عالی بود :-41-:

شبنم
1389,02,15, ساعت : 02:46
داستانك
عشق با تو در رويا
روي صندلي نشسته بودم و داشتم غذا ميخوردم.
وارد آشپزخونه شد و مثل هميشه لبخند ي گوشه ي لبش بود كه انگار ميخواست دنيا رو به مسخره بگيره!
اومد كنارم نشست و دستش رو انداخت دور شونه هام...
خنديدم و گفتم: ول كن دارم ناهار ميخورم...ديرم شده بايد زودتر برم دانشگاه.
خنديد و محكمتر بغلم كرد و در حاليكه با عشق من رو مي بوسيد گفت: تو كه مال خودمي...چه بد اخلاق باشي چه خوش اخلاق...برام فرقي نميكنه...ديوونه ي همين اخلاقهاي متغيرتم...
و باز هم همديگر رو بوسيديم.
ناگهان درب آشپزخونه باز شد و تو اومدي داخل...........!
.
.
.
جيغي كشيدم و چشمهام باز شد...
تمام صورتم خيس عرق بود!
قبل از هر حركتي از طرف من سريع از روي تخت بلند شدي و ليوان آبي برام آوردي...
از ترس ديدن تو توي خوابم كه اونجوري اومده بودي توي آشپزخونه به گريه افتاده بودم!
مثل هميشه با عشق بغلم كردي و در حاليكه موهام رو نوازش ميكردي گفتي:بازم كابوس ديدي؟
و من با اينكه گريه ميكردم اما عميقا خوشحال بودم كه تو هيچ وقت از اونچه كه در خواب ميبينم خبر نداري!
چقدر خوبه كه تو از احساس واقعي من در خوابهام هميشه بي خبر هستي...من در كنار تو هستم اما عشقم رو با ديگري قسمت كرده ام!...تو روياهاي من رو نمي توني از من بگيري گرچه به ظاهر عشقم رو توي دنيا ازم گرفتي!
------------------------------
منتظر نقد دوستان هستم:-8-:


خیلی جالب و تفکر بر انگیز بود

حس عذاب وجدان در عین حال رضایت از احساس قلبی تو تضاد قشنگی نشون داده شدن. گیر کردن بین اخلاقیات و احساس ... همیشه ابعاد این کلمه برای من سوال بوده و هست : تعهد . ماها چقدر به جفتمون تعهد داریم؟ چقدر به خودمون؟

ممنون خانم داوودی . خیلی خوب بود :-118-:

روانراد
1389,02,15, ساعت : 02:57
در بیان خانم داوودی دو زمان روایتگر داستان هستند و نقش کلیدی در باور گذاری و القاء تم اصلی و محوری داستان به خواننده دارن که به نظره من از نقاط قوت این داستان به شمار میره و اما نقاط ضعف هم در همین جا نهفته است و اون هم قالب بندی زمانه داستان هست یعنی افعال قدری با هم در کشمکش هستند و به خوبی نمیتونن این حسه روان پریش و ترسه شیرین رو به طور کامل به خواننده القاء کنن

shadi.d.h
1389,02,15, ساعت : 21:29
در بیان خانم داوودی دو زمان روایتگر داستان هستند و نقش کلیدی در باور گذاری و القاء تم اصلی و محوری داستان به خواننده دارن که به نظره من از نقاط قوت این داستان به شمار میره و اما نقاط ضعف هم در همین جا نهفته است و اون هم قالب بندی زمانه داستان هست یعنی افعال قدری با هم در کشمکش هستند و به خوبی نمیتونن این حسه روان پریش و ترسه شیرین رو به طور کامل به خواننده القاء کنن
آقا مرتضي ممنونم از محبت و نقد شما
قسمتي از نقد شما رو با رنگ قرمز مشخص كردم...ميشه محبت كنيد بيشتر توضيح بدهيد؟

روانراد
1389,02,15, ساعت : 21:53
آقا مرتضي ممنونم از محبت و نقد شما
قسمتي از نقد شما رو با رنگ قرمز مشخص كردم...ميشه محبت كنيد بيشتر توضيح بدهيدبله البته عذر میخوام که اینطور بیان میکنم و این نظره شخصیه بنده در برداشت از این داستانه
مثلا در قسمت اول این داستان افعال زیادی بکار برده شد که به نوعی یا مضارع هستند یا ماضی
که به دلیل تعدد فعلهای بکار برده شده کمی برای خواننده مبهم به نظر میاد زیرا روایت داستان از گذشته به حال کشیده میشه و برعکس
و در قسمت دوم سطره سوم می گوید بلند شدی و برایم آب آوردی که به نظره من میتونست این هم به صورت ماضی ذکر بشه یعنی در گذشته صورت بگیره : بلند شد و برایم لیوانی آب آورد.
البته با ذکر این نکته که بکار بردن همزمان دو زمان مختلف در داستان هم به زیبایی کار دو چندان افزوده و یک حالت روان پریش زیبا رو به تصویر کشیده که خیلی خوب این حالت و حس رو در خواننده القاء میکنه و اما اینکه در این موازی بودن زمانها و در کنار هم قرار دادنشون باید از افزایش فعلها در نهاد جمله کاست زیرا به روان بودن و سیال بودن جریان داستان خدشه وارد میکنه
البته اینکه بکار بردن افعال بیشتر معنای جمله رو به خواننده راحتتر می رسونه و از ابهام کار کم میکنه درست اما تعدد اون هم به کار لطمه میزنه و با عث ایجاد حس رخوت و عدم رغبت به ادامه داستان میشه هر چند در این داستان این نکته کاملا صدق نمیکنه و به علت کوتاه بودن اون این حس خیلی کمرنگ به چشم میخوره
ببخشید این حسی بود که من از خوندن این داستان برام تداعی شد و کاملا شخصیه و کلیت نداره

havva7
1389,02,15, ساعت : 22:06
من پیچیدگی داستان رو دوست داشتم
اما فکر می کنم روایت اول شخص در آخر این مینی مال یکم زیادی توضیحی شده و از اون پیچیدگی یک باره به روانی افتاده و لحن رو دو پاره کرده

روانراد
1389,02,15, ساعت : 22:29
عذر میخوام خانم داوودی
ولی من میخوام قسمتی از داستان رو با مختصری ویرایش بنویسم
رو صندلی نشسته بودم و داشتم غذا میخوردم.
به آشپزخونه وارد شد و مثله همیشه با لبخندی گوشه ی لبش که انگار میخواست دنیا رو به مسخره بگیره ! اومد و کنارم نشست
و وقتی دستش رو انداخت دور شونه هام !
خندیدم و گفتم : ولم کن ...دیر شده باید زودتر برم دانشگاه.
.
.
.
.
....
جیغی کشیدم و چشم باز کردم...
....
قبل از هر حرکتی از طرف من به سرعت از روی تخت بلند شد و ولیوانی آب برایم آورد.!
..
.
.
خیلی عذر میخوام که در داستانتون دست بردم
به نظره من اینطور داستان روان تر پیش میره و خواننده رو به پایان داستان سوق میده

shadi.d.h
1389,02,16, ساعت : 15:26
عذر میخوام خانم داوودی
ولی من میخوام قسمتی از داستان رو با مختصری ویرایش بنویسم
رو صندلی نشسته بودم و داشتم غذا میخوردم.
به آشپزخونه وارد شد و مثله همیشه با لبخندی گوشه ی لبش که انگار میخواست دنیا رو به مسخره بگیره ! اومد و کنارم نشست
و وقتی دستش رو انداخت دور شونه هام !
خندیدم و گفتم : ولم کن ...دیر شده باید زودتر برم دانشگاه.
.
.
.
.
....
جیغی کشیدم و چشم باز کردم...
....
قبل از هر حرکتی از طرف من به سرعت از روی تخت بلند شد و ولیوانی آب برایم آورد.!
..
.
.
خیلی عذر میخوام که در داستانتون دست بردم
به نظره من اینطور داستان روان تر پیش میره و خواننده رو به پایان داستان سوق میده
آقا مرتضي عزيز خيلي خيلي ممنونم از توضيحات جامع و كامل شما.
همونطور كه فرمودين نظر شما شخصي بوده و بسيار هم قابل تامل و احترام هست براي من.
اما هدف من از تكرار فعلها در زمانهاي متفاوت ايجاد پرشهاي زماني در ذهن خواننده است!
اگر دائم ميخواستم فقط از دو نوع زمان فعلي استفاده كنم ذهن خواننده رو درگير نكرده بودم و صرفا" يك تعريف ساده از يك خواب صورت ميگرفت...در حاليكه اين داستانك در زمان تاليف بيان چند زمان را با هم دارد و تاكيد من در پرشهاي ذهني براي خواننده در وقوع ماجراي داستان است!
گذشته(عشق و احساسي كه فرد نسبت به شخصي داشته)
حال(خواب و رويايي كه در همان لحظه شاهد آن است)
حال(زماني واقعي و خارج از رويا)
حال و گذشته(زندگي با شريك زندگي كه با توجه به گذشته اش هيچ احساس عاشقانه ايي به وي ندارد)
آينده(خوشحال از اينكه در آينده نيز شريك زندگي اش از خيانت ذهني او آگاه نخواهد گشت...)
تاكيد و تكرار فعلها براي پرشهاي ذهن خواننده در اين زمانهاي متفاوت و درك يك واقعيت تلخ هدف اين متن بوده...
باز هم از توجه و نقد شما بي نهايت سپاسگزارم


من پیچیدگی داستان رو دوست داشتم
اما فکر می کنم روایت اول شخص در آخر این مینی مال یکم زیادی توضیحی شده و از اون پیچیدگی یک باره به روانی افتاده و لحن رو دو پاره کرده
عزيزم ممنون از دقت و محبت شما
قسمتي از نقد شما رو با رنگ قرمز مشخص كردم...لطف ميكني در مورد اون قسمت توضيح بيشتري بدهيد؟

zarin
1389,02,16, ساعت : 19:57
آقا مرتضي عزيز خيلي خيلي ممنونم از توضيحات جامع و كامل شما.
همونطور كه فرمودين نظر شما شخصي بوده و بسيار هم قابل تامل و احترام هست براي من.
اما هدف من از تكرار فعلها در زمانهاي متفاوت ايجاد پرشهاي زماني در ذهن خواننده است!
اگر دائم ميخواستم فقط از دو نوع زمان فعلي استفاده كنم ذهن خواننده رو درگير نكرده بودم و صرفا" يك تعريف ساده از يك خواب صورت ميگرفت...در حاليكه اين داستانك در زمان تاليف بيان چند زمان را با هم دارد و تاكيد من در پرشهاي ذهني براي خواننده در وقوع ماجراي داستان است!
گذشته(عشق و احساسي كه فرد نسبت به شخصي داشته)
حال(خواب و رويايي كه در همان لحظه شاهد آن است)
حال(زماني واقعي و خارج از رويا)
حال و گذشته(زندگي با شريك زندگي كه با توجه به گذشته اش هيچ احساس عاشقانه ايي به وي ندارد)
آينده(خوشحال از اينكه در آينده نيز شريك زندگي اش از خيانت ذهني او آگاه نخواهد گشت...)
تاكيد و تكرار فعلها براي پرشهاي ذهن خواننده در اين زمانهاي متفاوت و درك يك واقعيت تلخ هدف اين متن بوده...
باز هم از توجه و نقد شما بي نهايت سپاسگزارم


عزيزم ممنون از دقت و محبت شما
قسمتي از نقد شما رو با رنگ قرمز مشخص كردم...لطف ميكني در مورد اون قسمت توضيح بيشتري بدهيد؟





بسیار زیبا و حرفه ای پاسخ دادید خانم داوودی عزیز!پرش های مورد نظزتون کاملا به جا بوده (البته فقط نظر شخصیه!نه حرفه ای)،ممنون و منتظر کارهای بیشتری از شما هستیم.

شیدای عشق
1389,03,04, ساعت : 20:03
دل او دریاییست، چشم من بارانیست
دل من با دل اوست، به خدا رؤیا نیست
دست من در دستش، همه عالم اینجاست
آنکه هر دم میگشت در خیالم، اینجاست
میشود بی تردید، غرق در چشمانم
گرمی دستانش، می دود در جانم
آسمان قلبش، پرستاره، روشن
میکند صحبتها، هر ستاره با من
من پر از احساسم، من پر از آغازم
خانه ای از عشق و از صفا میسازم
بی نیاز از جسمم، بی نیاز از جانم
در نگاهش شعر عاشقی میخوانم
دل سرگردانم از تمنا سرشار
شده در من صدها، حس آبی تکرار
دل او دریاییست، دل به دریا دادم
همچنان یک ماهی در دلش آزادم
کجا میای؟ تموم شد. چطور بید؟:-2-27-:

شیدای عشق
1389,03,04, ساعت : 20:18
چون هنوز کسی شعرمو نقد نکرده خودم یه نقد میدم
بد نبود ولی همچین خوبم نبود بیشتر تلاش کن عزیزم تو میتونی:-2-27-:

fandogh jon
1389,03,06, ساعت : 20:09
سلام ، خیلی جالب بود مخصوصا وزنی که انتخاب کرده بودی ، یه جور هیجان خاصی به آدم میداد. در مورد نقدی هم که خودت کردی قسمت دومش خیلی درست تر از اولیشه:-2-27-:

دلیل من برای غزل یاد و نام تو بود
امید زندگی و هستیم به نام تو بود
تمام حرف دلم در همین خلاصه میماند
که اوج شوق من افتادن به دام تو بود

گلاریژان
1389,06,16, ساعت : 09:23
دوستان عزیزی که به شعر علاقمند هستید سلام
قصد دارم تاپیکی روایجاد کنم با موضوعیت نقد آثار شاعران شعر نو از قبیل شاملو فروغ فرخزاد و ........ از دوستان عزیزی که علاقمند به این گونه اشعار هستند تقاضا دارم که اون رو ادامه بدن مهم نیست که نقد از خودتون هست یا از مرجعی گرفتین .مهم اینه که اشاعه دهنده افکار این بزرگان باشیم و همه رو با پیام اشعارشون آشنا کنیم . البته اگر از مرجعی انتخاب کردین حتما ذکر منبع کنید که حقش محفوظ بمونه
اولین نقد را خودم میزارم با این امید که مورد استقبال قرار بگیره .

شاملو در ادامه "آیدا درآینه " در اولین سالهای دهه پنجم عمر خویش به دنیای "آیدا، درخت ، خنجر و خاطره " راه می یابد با عصیان و خشمی که ناشی از وقوف به بی ثمری جنبشها و تلاشهای گذشته است و "شبانه 10" یکی از شعرهای موفق این کتاب است. محمد حقوقی معتقد است( شعر زمان ما): " شبانه های شاملو از جمله عاشقانه ترین اشعار اوست. این قطعات بیشتر تصویری و ساختمانی است تا حرفی. " باید به این سخن حقوقی این مسئله را نیز اضافه کرد که شبانه های شاملو عاشقانه ترین اشعار او نیز هستند ، عشقی که شاملو به آیدا می ورزد یک عشق عرفانی است و هم عشق زمینی. یعنی این عشق نوسانات زیادی دارد ولی هیچگاه پست نمی شود. شاملو بارها در اشعارش آیدا را با تعابیر " مسیح مادر"، "بهار"، "آینه" و از این دست تصاویر مخاطب قرار داده است و "شبانه 10" از اینگونه اشعار است.
البته ذکر این نکته هم ضروری است که اشعار عاشقانه شاملو هیچگاه خالی از مضامین اجنماعی نبوده اند یعنی همیشه گریزی به مسائل اجتماعی زده است که مثال بارز آن همین شعر است.
شبانه 10 اینگونه آغاز میشود: " رود قصیده بامدادی را در دلتای شب مکرر می کند و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود."تصویری بسیار زیبا و ساختمند که شاعر برای بیان مفهومی ژرف از آن مدد جسته است. توجه به این نکته جالب است که در این تصویر واژه " شب " قبل از واژه " روز" آمده است و اینکه رود قصیده بامدادی را در دلتای شب مکرر می کند و این بیانگر این است که در ذهنیات شاعر ، شب مقدم بر روز است یعنی فعلا شب غالب است اما امید رهایی هست اگر "شب" به آخرین نفس خود برسد آنگاه "روز " که تعبیری از روشنایی و آزادی است آغاز میشود و در سطر بعد تأکید می کند که با وجود ظلمت و تاریکی، شاعر در تاریکی ننشسته است " سپیده دمی که شعله چراغ مرا در طاقچه رنگ می کند" و چراغی برافروخته داشته است که حالا با آمدن خورشید منور، نور آن کم شده است و این سپیده دمیده است تا مرغکان بومی رنگ را در بوته های قالی از سکوت خواب بر برانگیزد " (که احتمالا کنایه از دیگرانی است که رنگ عوض کرده اند و به بوته های قالی دلخوش کرده اند و لابه لای آنها به خواب رفته اند ) از خواب بیدار کند و در بند بعد شاعر دوباره با زیرکی به رابطه خود و آفتاب اشاره می کند و آنهم با آوردن واژه " آشتی " است در بند " پنداری افتابی است / که به آشتی / در خون من طالع می شود" یعنی قبلا با آفتاب رابطه داشته ام و بعد از مدتی جدایی حال دوباره به آشتی در خون من یعنی در من طلوع می کند . شاید شاملو به کنایه می گوید که شاعر به هر حال آزاد است و آزاده . در بند بعد شاعر به گونه ای تغییر مسیر می دهد" اینک محراب مذهب جاودانی که در آن / عابد و معبود ، عبادت و معبد / جلوه ای یکسان دارند / بنده خدای پرستش می کند / هم از آن گونه / که خدای / بنده را " و به ستایش عشق می پردازد مذهبی که در آن عابد و معبود ، عبادت و معبد همه جلوه ای برابر دارند بی هیچ مزیت و یا چشمداشتی. در مذهب عشاق است که بنده ، خدا را می پرستد به همان صورت که خدا بنده را عبادت می کند یک رابطه تنگاتنگ و بی نظیر. در اینگونه مذهب همه چیز در هم تنیده می شود و در استحاله قرار می گیرد تا به یک مفهوم بزرگ برسند .
شاعر در بند بعد مستقیما به توصیف معشوقه خود می پردازد" همه برگ و بهار/ در سر انگشتان توست/ هوای گسترده / در نقره انگشتانت می سوزد/و زلالی چشمه ساران/از باران و خورشید سیراب می شود " از ویژگیهای تصویرهای عاشقانه شاملو یکی این است که در شعر او تصویر فقط برای ذات تصویر سازی نیامده است. تصویر شعر او، تصویر زندگانیست. معشوقه شاعر تنها یک " او " یا یک " تو " مبهم و رویایی نیست، بلکه چهره مشخصی دارد. جان دارد و رگ و پوست. چهره ایست که تصویری از زیبایی ناب بشری را یادآوری می کند تصاویری که شاید حق درک آن تا همیشه برای شاعر محفوظ باقی بماند.
در بند بعد این شعر، شاملو خود واقعی شعرش را که به جنبه اجتماعی او تعبیر می شود ، رو می کند " زیباترین حرفت را بگو/ شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن/ و هراس مدار از آنکه بگویند/ترانه بیهودگی نیست/ چرا که عشق/ حرفی بیهوده نیست/ حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید / به خاطر فردای ما اگر / بر ماش منتی است/ چرا که عشق خود فرداست/خود همیشه است " می گوید زیباترین حرفت، همان حرفی که در سینه پنهان کرده ای و این سکوت شکنجه ات می کند را بگو و نترس که به یاوه گویی متهم شوی.
اما این حرف چیست که شاملو از آن دم می زند؟ در سطر بعد مشخص می شود " عشق حرفی بیهوده نیست " شاعر می گوید عشقت را فریاد کن عشق حرف بیهوده ای نیست او می گوید: " حتی بگذار آفتاب بر نیاید/ به خاطر فردای ما اگر/ بر ماش منتی است / ................... " شاعر پیروزمندانه و مغرور می غرد که اگر آفتاب نیز به خاطر آنکه شب ما را فردا کند بر ما منت می نهد بگذار طلوع نکند چرا که عشق همه کمبودها را جبران می کند ، عشق همه چیز است، فردای اوست، همیشه اوست. در بند بعد شاملو دوباره به سوی عشق مجرد خویش باز می گردد و به ستایش معشوق می پردازد و " بیشترین عشق جهان را سوی او (تو) میاورد " آن هم از راهی سخت و دشوار یعنی " از معبر فریادها و حماسه ها " زیرا اگر جز این بود عاشق شدن و عشق ورزیدن، کار پر ارزشی به شمار نمی آمد و باز هم عبادت معشوق و تصویرسازی برای برتر قرار دادن او. شاعر در اشعار عاشقانه اش بشارت دهنده عشق و پاکی است، این شعرها با تصویرهای درخشان خود، قلب خواننده را از احساس امید و آرامش وارتباط با مهربانی شاد می سازند و به همین دلیل عاشقانه های شاملو چون قطعه ای موسیقی دارای نیروی درمان بخش است.
اما شاعر خواننده را بر بالش قوی آرامش رها نمی کند او صرفا شاعری تصویر ساز و غنایی نیست . عاطفه عشق از سطرهای شعر او جرقه می زند و گرم می کند و در همان زمان به سوی واقعیت روز باز می گردد چنان که می گوید " ای معشوقی که از زنانگی هستی / و به جنسیت خود غره ای/ به خاطر عشقت / ای صبور ای پرستار/ ای مومن / پیروزی تو میوه حقیقت توست " شاعر مستقیما به عشق خود اعتراف می کند و معشوق را با صفاتی خطاب قرار می دهد که هر کدام بار عرفانی جداگانه ای دارند ، صفاتی از قبیل " صبور " ، " پرستار " و " مؤمن " که نشان می دهد شاعر به معشوق خود نگاه برجسته ای دارد و در سطر بعد می گوید " رگبارها و برف را/ توفان و آفتاب آتش بیز را/به تحمل صبر شکستی شکستی/ باش تا میوه غرورت برسد " و باز هم به سختی راه عشق اشاره می کند و مصائب این مسیر، که عاقبت اگر صبور باشیم ثمره آن را خواهیم دید. در سطر بعد به پیروزی عشق بشارت می دهد . کلا شاملو در بیان مفاهیم عاشقانه شیوه خاص خودش را دارد او تصویرسازی می کند تصاویری که " عبدالعلی دستغیب" در کتاب " نقد آثار شاملو" در مورد آنها گفته است : " در این تصاویر عشق به مرتبه ای بس والاتر برده شده است و هم در این تصویرها و ترکیبهاست که شاعر، پارسی شیرین و روانی را به کار می گیرد"
در بند پایانی شعر، شاعر برای بیان مقصود خود از گفتاری فلسفی سود می جوید " از برای تو ، مفهومی نیست/ نه لحظه ای / پروانه ایست که بال میزند/ یا رودخانه ای که در حال گذر است / هیچ چیز تکرار نمی شود / و عمر به پایان می رسد / پروانه بر شکوفه ای نشست / و رود به دریا بیوست " مرجع " تو" احتمالا " عشق " است که شاعر می گوید پروانه ای در حال پرواز کردن است و یا رودی در حال گذر کردن و در سطر بعد ادامه می دهد که هیچ چیز تکرار نمی شود یعتی همه چیز در حال متحول شدن است و عمر بشر به پایان می رسد و حالا پروانه بر شکوفه ای نشسته است و رود هم به دریا بیوسته یعنی اینکه پروانه در حال نشستن باز هم پروانه است و رود با بیوستن به دریا نابود نمی شود یعنی عشق متحول می شود ولی نمی میرد.



رود



قصيده بامدادي را



در دلتاي شب



مكرر ميكند



و روز



از آخرين نفس شب پرانتظار



آغاز ميشود.



و- اينك- سپيده دميك ه شعله چراغ مرا



در طاقچه بي رنگ ميكند



تا مر غكان بومي رنك را



در بوته هاي قالي ازسكوت خواب بر انگيزد،



پنداري آفتابي است



كه به آشتي



در خون من طالع ميشود.



***



اينك محراب مذهبي جاوداني كه در آن



عابد و معبود عبادت و معبد



جلوه يي يكسان دارند:



بنده پرستش خداي ميكند



هم از آنگونه



كه خداي



بنده را.




همه برگ و بهار



در سر انگشتان تست.



هواي گسترده



در نقره انگشتانت ميسوزد



و زلالي چشمه ساران



از باران و خورشيد سير آ ب مي شود



***



زيبا ترين حرفت رابگو



شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن



و هراس مدار از آنكه بگويند



ترانه بيهودگي نيست



چرا كه عشق



حرفي بيهوده نيست.




حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد



به خاطر فرداي ما اگر



بر ماش منتي است؛



چرا كه عشق،



خود فرداست



خود هميشه است.



بيشترين عشق جهان رابه سوي تو مياورم



از معبر فريادها و حماسه ها.



چراكه هيچ چيز دركنار من



از تو عظيم تر نبوده است



كه قلبت



چون پروانه يي



ظريف و كوچك و عاشق است.




اي معشوقي كه سرشار از زنانگي هستي



و به جنسيت خود غره اي



به خاطر عشقت!-



اي صبور! اي پرستار!



اي مومن!



پيروزي تو ميوه حقيقت توست.




رگبارها و برفها را



توفان و آفتاب آتش بيز را



به تحمل صبر



شكستي.



باش تا ميوه غرورت برسد.



اي زني كه صبحانه خورشيد در پيراهن تست،



پيروزي عشق نصيب تو باد!



***



از براي تو، مفهومي نيست.-



نه لحظه ئي:



پروانه ئيست كه بال ميزند



يا رود خانه اي كه در حال گذر است.-




هيچ چيز تكرار نمي شود



و عمر به پايان مي رسد:



پروانه



بر شكوفه يي نشست



و رود به دريا پيوست.

Babak
1389,06,16, ساعت : 10:05
بي شك در ميان اشعار شاملو شعر پريا از معروفيت خاصي بر خوردار ميباشد
شعري لالايي گونه وپر از احساس كه در خاطرات بسياري از جوانان نسل گذشته
و البته نسل سوم جايگاه ويژه اي را به خود اختصاص داده است
يكي ديگر از دلاليل موفقيت اين شعر خواندن آن توسط يكي از
مشهور ترين خوانندگان پاپ ايران (داريوش اقبالي) است كه با انتخاب ملودي بسيار
زيبا و با آهنگ و تنظيم خود خواننده زمينه ساز شهرت اين خواننده كه آن زمان در ابتداي راهش بود
و صد البته جاودانه شدن اين شعر گرديد و باعث شد بسياري از مادران اين سرزمين
با خواندن اين آهنگ بر بستر خواب فرزندانشان خاطرات بسيار خوبي در فرزندان نسل دوم و سوم اين سرزمين
بوجود آورند من هنوزم وقتي اين شعر رو ميخونم دچار نوستالوژي غريب ميشوم كه توضيحش مشكل است
بطور كلي از اول تا انتهاي اين شعر به گونه با انسان برخورد ميشود كه گاهي دچار غم ميشود وگاهي دچار شادي
گاهي آرامش وگاهي خشم و در آخر لذتي بي انتها نصيب خواننده ميسازد
در پايان خلاصه اي از اين شعر رو مينويسم
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب
سه پري نشسته بود
زار وزار گريه ميكردند پريا
مثه ابراي بهار گريه ميكردند پريا
پريا گشنه تونه
پريا تشنه تونه
پريا خسته شدين
مرغ پر بسته شدين
پريا ي نازنين
چي شده زار مي زنين
نمگين كه برف مياد .......
از افق جيرينگ جيرينگ
صداي زنجير ميومد
از عقب از ته برج
ناله شبگير مي اومد....
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديوها داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب دومب شهر ميان
عيد مردماست ديو گله داره
دنيا مال ماست ديو گله داره
سفيدي پادشاست ديو گله داره
سياهي روسياست ديو گله داره
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هركي باهاش كار داره
دلش خبردار داره
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سربسته نبود
دنيا ما عيونه
هركي ميخواد بدونه
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه.............

bahooneh10
1389,06,19, ساعت : 17:13
بعد از اخرين باري كه تو همون اوايل تاپيك اومدم و ديدم تاپيك مورد توجه توجه قرار نگرفته اعتراف مي كنم اين اولين باره دارم مي ام
(يادم رفته بود همچين تاپيكي هم من زدم و بايد سر بزنم)
الا كل حال
در مورد داستانك ها چون تخصصي ندارم بايد بگم:
در مورد كار خانم داوودي و دوست عزيزمون gedaye eshgh خوب فقط مي تونم بگم به نظرم كارهاي خوب و رواني بودند البته كار خاتنم داوودي با توجه به سابقه اي كه دارند داراي پختگي و نوع نگاه تمكامل يافته تري هستش....
و در مورد شعري كه يكي از دوستان گذاشتند...
كار از بار احساسي روان و خوبي برخورداره هرچند احساس صرف در كار پاسخگوي همه ي شعريت كار نيست با اين حال در القاء بسياري از مفاهيم به مخاطب نقش اساسي رو بازي مي كنه...اما پيشنهاد من به شما استفاده از مطالعه در حيطه اشعار روز و معاصر خصوصا دهه هشتاد به بعد هستش و مدام نوشتن...اونقدر كه ياد بگيريد از همه عناصر از همه پيرامونتون برا شعر كمك بگيريد و در جان بخشي به جهان بيني تون گام برداريد....
مانا باشيد و باز هم فعاليت كنيد
قول مي دم اين سري بيام و زودتر از بار قبل

fandogh jon
1389,06,20, ساعت : 15:54
من خیلی از این شعر خوشم اومد

کلا نقصی توش ندیدم

البته بتتر بود بجای میماند مینوشتی (خواهد ماند)


خیلی ممنون راما جون هم از لطفی که کردی هم از پیشنهادت ، اما من هر چی با خواهد ماند میخونم احساس میکنم وزنش بالا میره و نظمش یه کم به هم میریزه . از نظر معنی شاید مناسب تر باشه اما با وزن جور در نمیاد انگار .

تو در وجود منی بی گمان نمیدانی
تمام عشق منی قصه ام نمی خوانی
برای لحظه دیدارت ای عزیز غریب
به خون نشسته ام این جا ، چرا نمی مانی

خوشحال میشم بازم نظرتو بشنوم

fandogh jon
1389,06,23, ساعت : 14:20
تو در وجود منی بی گمان نمیدانی
تمام عشق منی قصه ام نمی خوانی
برای لحظه دیدارت ای عزیز غریب
به خون نشسته ام این جا ، چرا نمی مانی

ممنون میشم نظراتونو بگین.....

nilooii
1389,08,03, ساعت : 15:34
تک و تنها اینجا
در اتاقی تاریک
به تو می اندیشم
به تو که عشق منی
همه رویای منی
اوج دیوانگی ام
همه دنیای منی
لحظه هایم بی تو
سرد و تاریک و سیاه
روح من همدم اه
کاش میدانستی
عشق تو در دل من
ریشه دارد تا عمق
شاخه دارد تا اوج
دل من بی تو پر از نومیدیست
رفتی و یاد تو اینجاست هنوز
بی تو هر روز در این گوشه ی تاریک اتاق
اشکها میریزم
ودلم سخت برایت تنگ است
کاش اینجا بودی…..
تو نمیدانی من
چقدر دلتنگم
خاطراتت هر شب
اتش جان من است
سخت میسوزاند
خوب میدانم تو
بر نمیگردی و من
تا ابد میسوزم
تک و تنها بی تو
کنج دیوار اتاق!

REAL LOVE
1389,08,04, ساعت : 16:56
پدیدار شناسی ادبیات ایران در جنگ هشت سالهhttp://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/images/5a44f6d257fdcef4e3a9497c171bd764.jpgبا نگاهی به ادبیات جهان، متوجه می شویم که بعضی آثار شاخص، مربوط به جنگ می شود. برخی داستان ها درباره جنگ نوشته شده اند و برخی داستان ها هم در زمان جنگ به رشته تحریر درآمده و مورد استقبال چشمگیر مخاطبان هم قرار گرفته اند و همچنان نیز از آثار ماندگار ادبیات جهان هستند.با عنایت به اینکه جنگ تحمیلی عراق علیه ایران برای ایرانیان، یک نبرد خاص در نوع خود بوده به این معنی که مبانی اعتقادی در آن بسیار پررنگ تر از مسائل نظامی بوده است، همچنان این پرسش مطرح می باشد که چرا بعد از گذشت بیش از ۳۰ سال از شروع پدیده جنگ همیشه و در همه جا تاثیرگذار بوده است.جنگ همراه با خودش مسائلی را پیش می آورد که ناخودآگاه همه را درگیر خود می کند.
جنگ هشت ساله ایران و عراق از این قاعده مستثنی نیست. هرچند می توان آن را خاص ترین نبرد در طول تاریخ دانست.یکی از مواردی که به شدت تحت تاثیر جنگ قرار می گیرد ادبیات یک کشور است. این ادبیات است که چه در کشور حمله کننده و چه در کشور دفاع کننده، خودی نشان می دهد و عرض اندام می کند زیرا ادبیات عادت کرده است که بهترین آثارش را در سختی ها عرضه کند.ادبیات، جنگ را همیشه مجالی دانسته تا بتواند - تا آنجا که اجازه دارد- به لایه های درونی پدیده خوفناکی همچون آن راه پیدا کند و گاهی همانند مادری مهربان، مخاطبینش را برای مدت کوتاهی در آغوش بگیرد و از خشونت جنگ بکاهد.جنگ هشت ساله فرصتی بود ناخواسته تا نویسندگان و هنرمندان ما از آن بهره ببرند و چمدان ذهن شان را پر کنند از آنچه واقعیت بود، از آنچه رخ داد و از آنچه می توانست بشود و نشد. داشته ها را به سحر کلام زینت دهند و آن را به مخاطبین خود عرضه کنند تا دیگر و تا همیشه نگران تاریخ و دروغ هایش یا با نگاهی مهربان تر نگران انحراف هایش نباشیم و حال بعد از گذشت بیش از ۳۰ سال از آغاز جنگ، می توانیم عملکرد هنرمندان و مسئولان را نظاره کنیم و سپس بنشیینم به قضاوت. قضاوتی بدون حب و بغض.
آوردن نقل قولی از رضا امیرخانی برای شروع شاید خالی از لطف نباشد، جملاتی که فکر کردن به آنها شاید بتواند ابهامات درباره ادبیات جنگ را تا حدودی پاسخ دهد: «ادبیات جنگ؟ ادبیات دفاع مقدس؟ ادبیات پایداری ؟ به گمان من هیچ کدام این سه عبارت، تفاوت جدی با یکدیگر ندارند و موضوع متفاوتی را تحدید نمی کنند. هر کدام بازه ای زمانی را نمایان می کنند. اولی مربوط است به سال های پایانی جنگ؛ هشت سال اول. دومی هشت سال دوم و سومی هشت سال سوم... «جنگ» را تغییر دادیم به «دفاع مقدس» چون خواستیم مرزبندی کنیم با آنها که ظاهر جنگ را مراد گرفته بودند. «دفاع» را تغییر دادیم به «پایداری» تا باز مرزبندی کنیم با آنها که از اعتدال در توصیف خارج شده بودند. پایداری را تغییر خواهیم داد به... ادبیات جنگ، ادبیات دفاع مقدس، ادبیات پایداری و هر نام دیگری، باید بتواند سوالاتی واقعی از این جنس را برای مخاطب –چه ایرانی و چه جهانی- پاسخ دهد.
نویسندگان ما چقدر علاقه مند به ورود به این حوزه بوده اند؟ چرا برخی از روشنفکران ما، نوشتن درباره جنگ را در شأن خودشان نمی دانستند؟ اگر هر اسمی برای آن اتفاق هشت ساله بگذاریم، باز هم از طرح سوالات و ابهامات در ذهن طرفین جلوگیری نمی کند.
در حوزه جنگ،دفاع مقدس و پایداری کم کاری شده است، کم کار شده است و در برخی جاها بد کار شده است. این واقعیتی است که بعد از گذشت۳۰ سال و با یک نگاه منصفانه قابل رویت است. ایجاد جرقه هایی به هر شکل طی سال های اخیر در حوزه ادبیات نمی تواند ما را دلخوش به آینده این مسیر کند. مسیری که طی شدن درست و صحیحش نگران رقیب فراموشکار و البته با تجربه و باهوشی همچون تاریخ است. ادبیات اگر وظیفه اش را در قبال جنگ، شجاعانه و درست انجام می داد و حتی اگر شجاعانه و درست انجام بدهد، می تواند خیال همه دلسوزان و دلسوختگان این حوزه را برای همیشه راحت کند و دیگر هیچ کس را یارای دروغ یا انحراف این هشت سال نباشد. نگاه به آثار ادبیات جنگ می تواند ما را در قضاوت مان کمک کند.


ٓ● خیلی دور، خیلی نزدیک
در رابطه با تقسیم بندی داستان های جنگ، تقسیم بندی های متعدد و متفاوتی ارائه شده است: چند نوع از آنها در کتاب «نیم نگاهی به هشت سال قصه جنگ۲۱» از رضا رهگذر برای اولین بار مطرح شد. در این کتاب داستان های جنگ از دیدگاه های متفاوت مورد تقسیم بندی قرار گرفته است. یک مورد به این شکل است: آثار جنگ در جهت تایید مقاومت مردم، آثار جنگ در جهت نفی مقاومت مردم و کاشتن بذر تردید و تزلزل در روحیه مردم وآثاری کجدار و مریز که اگرچه جنگ را نفی نکرده اند، آن را تایید نیز نکرده اند.
تقسیم بندی بعدی اینگونه است: آثاری از جنگ، آثار درباره جنگ و آثار در حاشیه جنگ. تقسیم بندی نوع سوم به این شیوه است: جنگ با دشمن داخلی (کردستان)، جنگ با دشمن بعثی، جنگ دریایی با آمریکا در خلیج فارس؛ یا تقسیم بندی براساس زاویه دید به روش های تک گویی نمایشی، تک گویی درونی، نامه نگاری و... یا تقسیم بندی براساس موضوع: آزادگان، شهدا، همسران شهدا، مهاجران و مانند آن، که از تقسیم بندی های پیشنهادی مولف این کتاب است. بزرگ ترین مشکل تقسیم بندی این کتاب آن است که شاهد مثال های متعدد، برای تعمیم این طبقه بندی به همه آثار جنگی گروه سنی بزرگسال بسیار کم است. لذا نمی تواند از جامعیت لازم برخوردار باشد.


ٓ● بلمی به سوی کتاب
اولین رمانی که پس از آغاز جنگ تحمیلی نوشته شد و دست بر قضا به مضمون جنگ پرداخته بود، «زمین سوخته» اثر احمد محمود است. این اثر گزارش گرایانه و رئالیستی، حاصل تجربه نویسنده از حمله دشمن به شهر اهواز است. «احمد محمود» در این اثر وضعیت شهر بی دفاع اهواز در آغاز جنگ و عکس العمل مردم شهر را در برابر این پدیده روایت می کند.
درباره شهر جنگ زده اهواز رمان دیگری که معمولا از آن یاد می شود، «زمستان ۶۲» اثر اسماعیل فصیح است. البته «فصیح» در این رمان که بهترین رمان او شناخته می شود، با نگاهی انتقادی به جنگ می نگرد. نویسنده در این اثر خود به مانند دیگر آثارش از رئالیسمی گزارش گونه بهره می برد و قهرمان همیشگی خود جلال آریان را در مکان هایی آشنا (جنوب ایران) به روایت گری وا می دارد. فصیح در «مجموعه نمادهای دشت مشوش» بار دیگر به جنوب جنگ زده و جنگ شهرها باز می گردد. اصغر عبداللهی در «آفتاب در سیاهی جنگ گم می شود» و بسیاری از داستان هایش مانند «نگهبان مردگان»، «گربه گمشده»، «یک خانم متشخص» و «اتاقی پرغبار»، شهرهای جنوبی ایران را در جریان جنگ به تصویر می کشد. «بهار محمد» نیز در مجموعه «شعله های آتش در میان قیرخانه» کارگرانی را به تصویر می کشد که هنگام حمله دشمن به پالایشگاه آبادان زیر گلوله باران به اطفای حریق قیرخانه پالایشگاه می پردازند. «قاسمعلی فراست» از نخستین نویسندگانی است که به خرمشهر پرداخته است. او رمان خود «نخل های بی سر» را از اشغال خرمشهر و آوارگی خانواده ای خرمشهری می آغازد و پایان رمانش را به آزادی خرمشهر اختصاص می دهد.
او در مجموعه داستان هایی چون «زیارت» و «خانه جدید»، بار دیگر به جنگ و کمابیش به جنگ شهرها باز می گردد. فراست همچنین در رمان دیگرش «نیاز» به حاشیه های جنگ و این بار از نگاه یک دختر نوجوان می پردازد. ادبیات جنگ محدود به خرمشهر و اهواز نمی شود. ماجرای داستان های «صخره ها و پروازها» و «نفر پانزدهم» از جهانگیر خسروشاهی، «در روزهای طولانی» اثر رضا رئیسی، «ترکه های درخت آلبالو» نوشته اکبر خلیلی، مجموعه «آن سوی مه» از داریوش عابدی و «چته ها و کوه و گودال» نوشته ابراهیم حسن بیگی به تشریح رویدادهای جنگ در کردستان اختصاص دارد.
داستان «آتش در خرمن» نوشته حسین فتاحی به سوسنگرد مربوط می شود. او همچنان رمان جنگی دیگری به نام «عشق سال های جنگ» را در کارنامه خود دارد. احمد جانه نیز در «زن، جنگ، امید» به روایت زندگی آوارگان جنگی، موشک باران شهرها و فعالیت ستون پنجم می پردازد.
مهدی سحابی در رمان «ناگهان سیلاب»، موشکباران شهرها را در قالب داستانی تخیلی بدون اشاره به زمان و مکان خاصی روایت می کند؛ این اثر که از نخستین آثار مربوط به موشکباران شهرهاست، فضایی نسبتا سوررئال دارد. جواد مجابی نیز در «شب ملخ» به گونه ای رئالیسم جادویی می رسد. بر اثر اصابت موشکی به گورستان شهر، مرده ها آزاد می شوند و از سویی دیگر، زندگان از ترس بمباران به زیرزمین ها پناه می برند. از دیگر نویسندگان مشمول بحث، می توان از «قاضی ربیحاوی» با کتاب «وقتی که دود جنگ در آسمان دهکده دیده شد» و برخی از داستان هایش، «نسیم خاکسار» در داستان های «جنگ کی تمام می شود» (با نگاهی ضدجنگ)، «اکبر سردوزامی» با مجموعه «خانه ای با عطر گل های سرخ» و «علی اصغر شیرزادی» با برخی از داستان های کوتاهش نام برد. شیرزادی به ویژه در نخستین رمان جنگی خود «هلال پنهان» می کوشد به شیوه ای مدرن اثری در ژانر ادبیات جنگ بیافریند.
داستان بلند «جنگی بود، جنگی نبود» نخستین تجربه «مجید قیصری» در زمینه داستان بلند و «کودکی های زمین» اثر جمشید خانیان را نیز می باید در این فهرست قرار دارد. مجید قیصری همچنین در مجموعه داستانش «طعم باروت» به پس زمینه های اجتماعی جنگ نظر دارد. «فیروز زنوزی جلالی» نیز آثار فراوانی با مضمون جنگ می نویسد که از آن جمله «سال های سرو»، «خاک و خاکستر»، «روزی که خورشید سوخت» و... را باید نام برد. «علی موذنی» در «قاصدک» می کوشد به شیوه رئالیسم جادویی با مضمون جنگ رو به رو شود.
«حسن احمدی» در دو مجموعه داستان «باران که می بارید» و «بوی خوش سیب» و «اکبر خلیلی» در «کارون پر از کلاه» با فرم و تکنیکی نه چندان محکم، موضوعات مربوط به جنگ و جبهه و شهادت را دستمایه خود قرار می دهند. «سیدمهدی شجاعی» غالبا از تک گویی نمایشی برای نمونه در «ضریح چشم های تو» سود می برد. از دیگر آثار او «ضیافت» و «دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز» را می توان نام برد. رضا شابهاری «نفس ها و هوس»، ناصر ایرانی «عروج»، «راه بی کناره» و «راز جنگل سبز» و محمدرضا بایرامی «عقاب های تپه ۶۰» را درباره جنگ می نویسند. البته «پل معلق» اثر بعدی بایرامی موفقیت بیشتری نصیب نویسنده اش می کند. «رنجبر گل محمدی» از پرکارترین نویسندگان جنگ، در «طلوع زمین» به تحول روحی محتکر ضدانقلابی می پردازد که در پی شهادت دو فرزندش خود نیز به جبهه می رود و شهید می شود.
«احمد دهقان» پس از رمان نسبتا موفق «سفر به گرای ۲۷۰ درجه»، مجموعه داستان «من قاتل پسرتان هستم» را می نویسد که بحث های گوناگونی را بر می انگیزد. «محمدرضا کاتب» در «دوشنبه های آبی ماه» می کوشد نگاهی نو به جنگ و جبهه داشته باشد.
در پایان و پس از مرور بر برخی آثار شاخص در این حوزه مشخص شد که هیچ برنامه خاصی نه از سوی مسئولان فرهنگی و نه از سوی مسئولان نظامی برای ثبت دقیق و درست اتفاقات هشت سال دفاع مقدس وجود نداشته است.
انتظار می رود که مسئولان و نویسندگان این حوزه عنایت بیشتری به این مقوله داشته باشند.

http://www.aftab.ir/images/article/break.gifسیدمهدی موسوی تبارروزنامه تهران امروز ( www.tehrooz.com )

yase sefid
1389,08,04, ساعت : 19:28
سلام
اين اولين كارمه،ديروز اين متنو نوشتم
نمي تونم اسمشو شعر بذارم براي همين بهش ميگم قطعه ي ادبي



سياهي هاي تنهايي

سياه يعني تو كه مي روي
و تنهايي كه مي ماند
اينك من مانده ام با ميراث تاريك تو
غرق شده در سياهي هاي تنهايي
و روحم اسير غبار اندوه
سرگردان در پي تكيه گاهي
تكيه گاهي براي خستگي ها و درد هايم...

SaRa
1389,08,06, ساعت : 00:02
«سیدمهدی موسوی» كه صاحب كتاب مورد بحث «منهای جمع» است و غزل فوق، دلبسته مناسبات كلاسیك غزل است، سعی میكند زبان را هم تازهتر كند و...
در این روز و روزگار انواع تكنیكورزیها به غزل هجوم آورده و همین باعث شده هر نوقلم نوغزلی، چارچوب دیرسال وزن و قافیه و ردیف و بیت و مصراع را (نه حتی به تلنگری) فرو بریزد.

در این بین معلوم نیست حالا كه قرار است این چارچوبها نباشد، اصلا چرا داریم غزل میگوییم؟! و نكند «مابهازای» همه این نداشتنها و خراب كردنها چیزی نباشد جز سیراب كردن عطش خودشاعربینی بیمارگونه خودمان و...؛ خلاصه «در این زمانه پرهای و هوی لالپرست» اینكه كسی بخواهد بنشیند و غزلی بهقاعده و با مولفههای غزل كلاسیك این مرز و بوم و البته با لحن و زبانی امروزین بسراید (به عبارت بهتر نوقدمایی شعر بگوید) خودش به معنای شنا كردن خلاف مسیر رودخانه است!
این مساله ممكن است طنزآمیز به نظر برسد، ولی واقعیت دارد. وقتی قرار است همه متفاوت ـ شاید هم متفاوط! ـ باشند آن وقت معقول و منطقی بودن خودش كلی وجه ممیزه دارد! وقتی در این سوی میدان جمع كثیری از تریبونهای مجازی و حقیقی دارند شعر پیشرو و فرا فلان و پسا بهمان و... را فریاد میكنند و در آن سوی میدان هم برخی دیگر به طور كلی مرگ غزل را علیرغم همه این تحولات اعلام میكنند جوانی كه دارد این گونه مینویسد، به نظر نگارنده كارش بسیار قابل توجه است:
دفتر شعر مرا باد بههم ریخت و رفت
باد، این قالب آزاد، بههم ریخت و رفت
لب گشودی تو و این كلبه درویشی را
جمله «خانهات آباد» بههم ریخت و رفت
كیش تو نابترین لحظه رودرروییست
شهر را آنچه كه رخ داد بههم ریخت و رفت...
دست بر گردنم انداختی و فهمیدم
بید را شاخه شمشاد بههم ریخت و رفت...


«سیدمهدی موسوی» كه صاحب كتاب مورد بحث «منهای جمع» است و غزل فوق، دلبسته مناسبات كلاسیك غزل است، سعی میكند زبان را هم تازهتر كند و سطرهایی بنویسد كه واجد كشف است. به عبارت بهتر هرچند مناسبات زیباییشناختی غزل او قدمایی ست، اما او میكوشد دریچههای نویی (بخصوص در مضمون یابی و تصویرسازی) در همین فضا بگشاید. نگاه كنیم:
شب پر ستارهای بود و به ماه دل سپردم
نه كه دل سپرده باشم، به دلم نشست مهرت
نگاه كنید به شیوه بهكارگیری مراعات نظیر كاملا كلاسیك (ستاره و ماه و مهر)
یا:
چوبه دار به دنبال تنت میآید
بوی گردنكشی از پیرهنت میآید
چقدر سرخی لبهای تو دامنگیر است
مثل این است كه خون از دهنت میآید


تصویر درخشان بیت اول در كنار مضمونسازی بیت دوم براساس باور عمومی «خون ناحق دامنگیر است».
شاعر البته گاهی حركتهایی برای فراروی از این ساختار كلاسیك انجام میدهد؛ مثل این شعر نقاشی:
حتی كلمات هم عقب ماندند
سخت است فرا... فرار از آدمها
كه اجرای عقب ماندن را در «فرا... فرار» میبینیم، اما این حركتها معدودتر از آن هستند كه به مولفه شعری تبدیل شوند و بیشتر شبیه ذوقورزیاند.
چنان كه گفته شد تر و تازگی شاعر در این دریافت كلاسیك از قالب جالب توجه است:
من زمین خورده ماه توام و میخواهم
كه مرا دایره در دایره محدود كنی
چون حباب آمدم و میروم آرام؛ مرا
یك سر سوزن اگر راضی و خشنود كنی
رابطه زمین و ماه و دوایر مدارها و نیز حباب با سوزن خوب از كار درآمده است.


این دریافت كلاسیك چنان كه در همین مثالها هم مشخص است، هم به حوزه معنا و اندیشه تسری دارد:
به تو از عشق به مقدار تلاشت دادند
تا كه مشغول شوی عقل معاشت دادند
تاج فراش ازل از سرت افتاد و شكست
در زمین فرصت تجدید فراشت دادند
هم در حوزه مناسبات زیباییشناسانه و شیوه بهكارگیری صنایع شعری است:
بشكن سفال جسم مرا زودتر كه جان
چون می، نفس نفس نزند در سبوی من
یا:
چشمت همین كه خواست قیامت به پا كند
خمس اصول دین مرا از معاد داد

و هم در حوزه ساختار و به رسمیت شناختن كامل وزن و قافیه و ردیف و البته استقلال ابیات و موقوفالمعانی نبودنشان درغزل. چنان كه برخی اوقات معانی و فضاهای متفاوت و گاه حتی متضاد را در دوبیت یك غزل فراخوانی میكند:
خدا كند كه دل؛ این گنج پرغبار قدیمی
به دست راهزنی پاك و خوش سلیقه بیفتد!
چه میشود كه در انبوه تیرهای پیاپی
نگاه تیر خلاصی به این شقیقه بیفتد

مقایسه كنید مفهوم عاشقانه و شوخ و شنگ بیت اول را با فضای مایوس بیت دوم. فارغ از سلیقه نگارنده، وحدت رویه شاعر در سرودن این مجموعه قابل تقدیر است و شاید به همان دلایل پیش گفته است كه او نام این كتاب را «منهای جمع» گذاشته است.ب یشك میتوان با توجه به سلیقه عمومی مخاطبان امروز، به شاعر توصیه كرد كه لااقل به وحدت رویه مفهومی و نیز ارتباط تصاویر ابیات با هم توجه بیشتری كند، اما به هر حال شاعری كه سراینده چنین ابیاتی است مسلما میتواند روزهای بهتری را پیش رو داشته باشد:
بیا كه تازه كنی داغ ارغوانها را
عوض كنی تو مگر مزه دهانها را
قیام كردی و خواندم شهادتینام را
اقامهات به كجا میكشد اذانها را
به مهر و قهر تو راضی شدم، چنان كه دلم
ضمیمه كرد به الغوث، الامانها را...

REAL LOVE
1389,08,06, ساعت : 00:24
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/images/bc5eabdb8d7cfc4c56653e815473a87a.jpgنیازی نیست از نزدیک شاعری جوان همچون حامد عسکری را بشناسی. پیش از آن که دفتر آخر او را حتی دست بگیری، از همان پشت ویترین هم بوی صمیمیت کم مثال کلمات یک شاعر جنوبی از لابه لای صفحات کتاب برخواهد خاست و بر مشام جانت خواهد نشست. به راستی صداقت و صمیمیت را باید مهم ترین مؤلفه اشعار حامد عسکری دانست.
از حامد عسکری رباعی هایی شنیده ایم و بسیاری او را با ترانه شناخته اند. اما غزل، یگانه قالبی است که باید حامد عسکری را با آن شناخت. بسیاری بر این باورند که غزل در سال های اخیر ساحت های عاطفی و اندیشگانی بسیاری را تجربه کرده است اما اهل فن همچنان اصلی ترین رسالت غزل را تغزل می دانند. گذشته از این اختلاف نظر یا سلیقه بی شک تغزل اصلی ترین ویژگی دفتر «خانمی که شما باشید» است و برای شناخت بهتر شعر عسکری باید به سراغ مضمونی رفت که با آن یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت.
با نگاهی به دفتر اخیر عسکری، شاید بتوان گفت تنها مضمونی که پس از تغزل توانسته است کمی اندیشه و زبان این شاعر جنوبی را به خویش بازخواند، حادثه غمبار و تأثربرانگیز زلزله بم است؛ حادثه ای که پس لرزه های آن، گاه گاه و به صورت پراکنده نیز در اشعار عسکری رخ نموده است و بخشی از واژگان و تصاویر شعری او را به خویش خوانده است. برای مثال توجه کنید به این بیت از یک غزل عاشقانه که در آن شرح عاشقی شاعر رفته است:
برای شانه های شهر متروکی شبیه من
تکان های گسل یکدفعه و ناگاه تر بهتر
شاعر حادثه شگفت عشق را به زلزله ای ناگاه و ویرانگر شبیه کرده است. همچنین است ابیات زیر:
یک شب میان شهر خرامید و عطسه زد
فرداش پنج دی، و گسل اختراع شد
تا آنجا که در نهایت شاهد سرریز غزل مثنوی تأثیرگذار و حزن انگیز «داغ داریم» هستیم؛ سوگ واره ای که در پی فاجعه زلزله بم سروده شده است و گویی در اثنای همین مرثیه سوزناک نیز عاشقی گریبان شاعر را رها نکرده است و در نظر او گویاترین تصویری که می تواند راوی غم یک شهر باشد، چهره بی جان دلدار در نظر عاشق است.
مساله دیگری که تا حدودی در مثال های ذکرشده نیز پیداست، ارتباط سریع خواننده در مواجهه با شعر عسکری است. برای صمیمیت زبان شعر عسکری دلایل بسیاری را می توان برشمرد. گذشته از سلامت زبانی و تسلط او بر نحو جملات، یکی از مهم ترین عوامل را شاید بتوان غنی سازی زبان شعر با نشانه های فرهنگی و سنتی جامعه ایرانی دانست. به ابیات زیر توجه کنید:
لبخند بزن تازه کنی بغض «بنان» را
بخرام برآشفته کنی «فرشچیان» را
دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم
برگیر و برآشوب و بزن «جامه دران» را
شاعر با به کارگیری مناسب نام های آشنایی چون بنان، فرشچیان و جامه دران، همه ظرفیت های موجود در سابقه ذهنی مخاطب را در قبضه خویش درآورده است.
سلام هوبره فرش های کرمانی
ظرافت قلیان های شاه عباسی
به راستی کدام خواننده باعاطفه ایرانی است که سحر این چیدمان نوستالژیک، او را از خویش متأثر نسازد؟
در شعر عسکری در میان تصاویر مربوط به سنت و فرهنگ عامه، نشانه ها و تصاویر موسیقایی و اسامی آلات و متعلقات موسیقی ایرانی از بسامد بالاتری برخوردار است.
هرگاه حین گپ زدنت خنده می کنی
انگار ذوالفنون زده از اصفهان به شور
در سال های اخیر شاعران جوان بسیاری در طمع تصاویر و واژگان بعید و کم استعمال در سنت غزل پردازی، ذهن خویش را مسافر سرزمین های ناآشنای خیال کرده اند؛ اما شاید از میان همه آنها زیاد نباشد تعداد کسانی که همچون عسکری به ارتباط مخیل مشروطه طلبی و نظام پادشاهی (و نماد آن یعنی قاجار) و همچنین عاشقی و سیاست ورزی، پی برده است. در اینجا البته باید به ارتباط شروع و رواج عکاسی در دوره قاجار و سلیقه این دوره در زیبایی شناسی چشم و ابرو و همچنین پارادوکس باسابقه همراهی ابزار جنگ و عشق توجه کرد. به خطرپذیری شاعر در به کارگیری تصاویر زیر و قافیه دور از ذهن بیت آخر توجه کنید:
مو فندقی چشم سیاهی که لبانش
مرموزترین عامل بیماری قند است
این تهور در کنار خیال بی افسار شاعر و ذوق کم نظیر او گاه باعث خلق تصاویر بدیع و کشف های شاعرانه بسیار زیبایی شده است؛ تصویر زیر از آن دست است:
قلیان چه کند گر سر خود را نسپارد
با سینه پر آه به تابیدن تب ها
شاید بسیاری از ما تصویر قلیان را بارها از نظر گذرانده باشیم، اما این نگاه حامد عسکری است که سرسپردگی را در آتش به سری قلیان و بی تابی را در سینه دودناک او شکار می کند. اینجا همان نقطه افتراق شاعران و شعرسازان است. بیت زیر حامل کشف حیرت انگیز دیگری از عسکری است:
تلخ مردن وسط هاله ای از ابر و عسل
سرنوشت همه هسته زردآلوهاست
اما متأسفانه در اینجا شاهد آن هستیم که آن سوی راحتی و روانی زبان شاعر در خلق چنین تصویرهایی، سهل گیری و تسامح نابجای او در سمت دیگر ماجراست مانند این بیت:
یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن
این اوجِ تمنای قوطی حلبی هاست
که می توانست یکی از زیباترین ابیات این دفتر باشد. اما سهل گیری بی مورد نویسنده در وزن عروضی شعر، بیت زیبای مذکور را به سراشیبی سقوط رانده است. تصویر زیبای قرار گرفتن گل سرخ در آغوش قوطی حلبی توان تبدیل شدن به زمزمه مردم روزگار را نیز داشت؛ اما ایراد وزنی مصرع دوم به یکباره همه فرصت های پیش روی این بیت را از بین برده است. گاهی این ضعف از سر لغزش های سهوی هم نیست و باید تسامح شاعر را بیشتر از این به باد سرزنش گرفت.
گل از سر وا بکن ده را پریشان می کند بویت
و به سمت تو می آیند باد و بادبادک ها
خواننده این بیت باید به زحمت هجای کوتاه «به» را بلند بخواند تا بار ساده گیری شاعر را بر دوش گیرد. این ضعف زبانی بیشتر تأسف مخاطبی چون من را برمی انگیزد که شاعر به صراحت خواننده را به شراکت در این سهل گیری دعوت می کند. در غزلی که قافیه شعر «او» است، شاعر بعد از آوردن قافیه «بود» پانوشت می دهد که خواننده می تواند «بو» تلفظ کند و خلاصه هر گونه که راحت است!
یک نامه آمد و شد یک تراژدی
این تیتر نامه بود: شد «آرزو عرو...
س» و ستاره ها چشمک نمی زنند
انگار آسمان حالش گرفته بود
این قلم از قید شرح بازی زبانی بی ثمر و عقیم «عرو...س» در بیت قبل به ناچار درمی گذرد. متأسفانه این مرثیه را می توان برای برخی ضعف های نحوی نیز در شعر عسکری خواند.
اما حال که هنر می جمله بگفتیم و عیب آن را نیز، از انصاف نباید گذشت که بسامد لغزش هایی مانند آنچه ذکر شد در نسبت نوآوری ها و زیبایی های شعر عسکری چندان حجم قابل توجهی را تشکیل نمی دهد.
نکته دیگری که در گذر از اشعار عسکری در پیش چشمان خواننده خودنمایی می کند علاقه و توجه ویژه عسکری به حسن ختام است. او به شکل آشکاری تعمد دارد تا بهترین یا دست کم متفاوت ترین بیت غزل را آخرین بیت آن قرار دهد و احتمالاً شعر را در ذهن خواننده خود ماندگارتر سازد.
اما در پایان باید گفت که شواهد بسیاری از دفتر «خانمی که شما باشید» انتخاب کرده بودم که فرصت آوردن همه آنها در این مجال اندک فراهم نگردید و البته وفور این مثال های فراوان نیز شاهد دیگری بر ظرفیت های بسیار شعر عسکری است. عسکری شاعری جوان است که شعری جوان نیز دارد.
شعر عسکری جوانی برناست که طراوت و شادابی و جسارت و تهور از ویژگی های بارز او به حساب می آید؛ این تقارن در بسیاری موارد منجر به نتایج درخور و قابل تأملی شده است و گاهی نیز لغزش هایی را به همراه داشته است. اما در پایان آنچه در کفه ترازو سنگینی می کند چهره درخشان یک تغزل کم مثال است. تغزلی که رسالت اصلی آن افتادن در پای شاهد شورآفرین شعر معرفی شده است.
از ما گله کم کن که بپاشیم غزل را
پیش قدم پاشنه هایی که بلند است

http://www.aftab.ir/images/article/break.gifمحمدرضا وحیدزادهروزنامه جام جم ( www.jamejamonline.ir )

REAL LOVE
1389,08,06, ساعت : 00:27
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/images/c33501c95f2af8d221d3fd462306955b.jpgاول، یک شعر ۱۰ سطری بود یا همین قدرها؛ کوتاه بود. احتمالاً یکی از پرنسخه ترین شعرهای «روزگار نیما به این طرف» است. منظورم البته نسخه های چاپی ست. «شعری برای جنگ» امین پور، رفته رفته رشد کرد و تبدیل شد به بهترین شعرش و بهترین شعر جنگ تا حالا. خودش آنقدرها خوشایندش نبود این حرف ها اما مثل تمام مواقعی که جدل نمی کرد، قناعت می کرد به حیرتی انگار از بدو تولد با او مانده، با این کلام که: «نه بابا!»
این بهترین شعر جنگ البته بهترین نسخه اش در دسترس همگان نیست یعنی آن نسخه ای که در هفته جنگ سال ۶۳ و در روزنامه کیهان به چاپ رسید. در منتخب ها، همانی که در «تنفس صبح» چاپ شد، آمده. موقعی که پرینت آخر گزینه کارش توسط ناشر ارسال شد به سروش نوجوان، آنجا بودم. نگاهی انداختم دیدم که از آن نسخه شهریور ۶۳ خبری نیست. گفتم: «بهترین نسخه همان بود.» گفت: «بود. حالا نیست. بعضی وقت ها آدم باید کوتاه بیاید تا نگویند از مواضعش کوتاه آمده!» گفتم: «از آن موقع خیلی گذشته.» خندید. همیشه می خندید. ادامه اش ندادم. شعر خودش بود.
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم:
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
- با واژه فشنگ-
شروع این شعر، با سرگردانی و حیرانی همراه است که بخشی از ذات شعر است. وقتی راوی درباره رویدادهای پس از موشکباران شهرش حرف می زند، دلیل این حیرانی را درک می کنیم. راوی، منگ است انگار موج انفجار، درک اش را نسبت به جهان پیرامونی، دچار «لرزش» کرده بنابراین گاهی که به شعار می گراید، بیش از آن که مخاطب دچار شعارگریزی شود، آن را بخشی از عصبیت راوی می انگارد و حاصل همان لرزش. از طرف دیگر، این تغییر در چشم انداز، برخی از وقوف های راوی را دچار اختلال نکرده مثلاً می داند که لفظ «موشک» ناخوشایند است [لااقل تا موقعی که این شعر گفته نشده بود و «موشک» به رویکردی شاعرانه بدل نشده بود، ناخوشایند بود!] و از زیبایی کلام می کاهد.
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم- دزفول-
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام-
این «ورودیه» گرچه خیلی خوب شکل می گیرد اما اوج شعر آنجاست که شاهد صحنه های پس از موشک بارانیم؛ صحنه هایی که تأثیرگذارتر و عینی تر از صحنه های داستانی همان موقع، در ذهن می نشینند و ماندگار می شوند. راستی یادم رفت بگویم امین پور آن اوایل، اوایل دهه ۶۰، قصه هم می نوشت. یکی از آنها در جنگ سوره چاپ شد اما ادامه نداد. منظورم این است که از اولش دغدغه روایت داشت و این دغدغه را نه فقط در «شعری برای جنگ» که در رباعیاتش هم شاهدیم.
موسیقی شهر بانگ «رودارود» است
خنیاگری آتش و رقص دود است
بر خاک خرابه ها بخوان قصه جنگ
از چشم عروسکی که خون آلود است
در غزل هایش هم شاهدیم:
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید...
به گمانم راز ماندگاری «شعری برای جنگ» همین روایت شفاف و عینی است. صحنه، خوب توصیف می شود و چون روایت به قدر کافی تأثیرگذار هست، همیشه جلوی چشم مخاطب باقی می ماند. در واقع، شعر بدل به سند می شود. گواهی زمانه می شود. می شود با آن تاریخ نوشت و مخاطب می توان با آن، تاریخ شفاهی خودش را بنویسد انگار که جنگ را دیده باشد، حاضر بوده باشد در صحنه.
اینجا
گاهی سر بریده مردی را
تنها
باید زبام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانیم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاک گل شده می بینیم:
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
امین پور در این شعر موزون نیمایی، بیشترین سعی را به خرج می دهد که به «عادت کلام» و «شیوه سخن گفتن معمول» نزدیک شود؛ چیزی که کمابیش با رعایت وزن عروضی دشوار می نماید و برخی اوقات، به تصنع نیز در برخی آثار- حتی در برخی شعرهای نیمایی خود او- منجر می شود اما این شعر دچار این بلیه نیست. به نظر، زادگاه و خاستگاه ذهنی اش که با دیده ها و تجربه شده ها آغشته است، هر نوع تصنع و تکلف را از آن دور کرده. از سویی دیگر، این شعر چندان شگردمند هم نیست یعنی بی آن که درگیر شگردهای شاعرانه باشد، در میانه «واقع نما»یی، عین «تخیل» هم هست. این شگرد که با «واقعیت»، «کلام متخیل» شکل گیرد، محتملاً تنها شگرد مشخص این متن است.
امین پور پس از مرگ نامنتظره اش، پاسخ خود را از مخاطبان «شعری برای جنگ»اش گرفت: یک سوگواری عمومی. خب، این طورهاست که شاعری به حافظه عمومی یک ملت هجرت می کند. البته، احتمالاً اگر خودش اینجا بود و این حرف را از من می شنید، با همان حیرت که از کودکی با او همراه بوده، می گفت: «نه بابا!»

http://www.aftab.ir/images/article/break.gifروزنامه ایران ( www.iran-newspaper.com )

SaRa
1389,08,06, ساعت : 00:31
http://img.tebyan.net/big/1388/07/9121892111532431859817620545478103116143.jpg

سِلما لاگرلَف
اولین زنِ نویسندهای است که به او جایزهیِ نوبلِ ادبیات اهدا شد، اما او اولین زنی نبود که نامش در ردیفِ نامزدهایِ این جایزه قرار گرفت. سالِ1901 یعنی سالِ آغازین جایزهیِ ادبیِِ نوبل گابریل مونود مورّخِ فرانسوی، خانم مَلویدا وون میسنبوگ نویسندهیِ آلمانی را به عنوانِ نامزد پیشنهاد کرده و بدین ترتیب نام او در لیست نامزدهای جایزهیِ نوبل ثبت شد.
میسنبوگِ نویسنده یکی از مبارزانِ حقوقِ زنان بود. وی روابط دوستانهای با ریچارد واگنر ، نیچه و رومان رولان یکی از برندگانِ جایزهیِ نوبل داشت. به نظرِ کارل داوید آو وسرسَن- سخنگویِ وقتِ کمیتهیِ نوبل- آثارِ میسنبوگ خوب ارائه شده و خوانندگان را زیادی به خود جلب کرده است، اما این آثاراز نظرِ محتوا فقیرند و بیش از هر چیز با تمایلاتِ خامِ سوسیالیستی آمیخته شدهاند تا بعدها نامِ انتشاراتِ او به آکادمیِ نوبل گره بخورد.

با بررسیِ اسامیِ مطرح شدهیِ جایزهیِ ادبیِ نوبل در نیمقرنِ اول، میبینیم تا سال 1950 نام 44 نویسندهیِ بینظیرِ زن به عنوانِ کاندید مطرح شده است. این نامها مجموعا 124 بار تکرار شدهاند. این رقم به نظر زیاد میآید، اما با نگاهی به این دوره میبینیم که رقمِ فوق در مقایسه با کلِ عدد یعنی 1256، رقم بالائی نیست. از میانِ صد و بیست و چهار کاندید فقط پنج تن موفق به اخذ جایزهیِ نوبل شدهاند: سِلما لاگرلَف (1909)، گرازیا دِله دَدا (1926)، سیگرید اوستِد (1928)، پیرل باک (1938) و گابریلا میسترال (1945). به جز پیرل باک نامِ چهار نویسندهیِ دیگر بارها و بارها مطرح شده بود.

از میانِ 39 کاندیدای زن، نامِ میسنبوگ اولین کاندید زن و 18 تنِ دیگر بیش از یک بار به میان آمده است. نامِ ماریا مادِلنا دِ مارتل پاتریسیو نویسندهیِ پرتغالی در فاصلهیِ 1934 تا 1947 سیزده بار مطرح شده است. نام این نویسنده کنارنامِ نویسندگانی چون کُدچا اسپینا دِلا سِرنایِ اسپانیائی (که از سال 1926تا سالِ 1932جمعا 9 بار نامش به میان آمد) و هِنریت چاراسونِ فرانسوی (1938 – 1949 که نامش بارها و بارها مطرح شد) قرار میگیرد. هیچکدام از این نویسندگان موفق به اخذِ جایزهیِ نوبل نشدند،.

خلاصهیِ لیستِ زنانی که کاندیدایِ نوبلِ ادبی شدهاند به قرار زیر است:
- 1901- 1910 : 7 نامزدِ بینظیر، جمعا 12 (از 223)، 1جایزه.
- 1911- 1920: 2 نامزدِ بینظیر، جمعا 10 ( از 221)
- 1921 – 1930: 11 نامزدِ بینظیر، جمعا 33 (از 240) 2 جایزه
- 1931 – 1940: 17 نامزدِ بینظیر، جمعا 35 (از 301) 1 جایزه
- 1941 – 1950: 7 نامزدِ بینظیر، جمعا 34(از 271)، 1 جایزه
اعدادِ داخلِ پرانتز تعدادِ کل نویسندگان زن و مرد است.



http://img.tebyan.net/big/1389/01/1711711951401581140101111553519351031221.jpg

از سالِ 1901 تا سالِ 1950 تمامیِ پیشنهادات به استثنایِ سیگرید اوستِد که در سالِ 1923 توسطِ هلگا اِدگ روانشناسِ نروژی و گابریلا میسترال در سالِ 1945توسطِ اِلین وَگن پیشنهاد شدند، از جانبِ مردانِ پرفسور و آکادمیسین صورت گرفت.
اغلبِ نویسندگان زن کاندید شده از کشورهایِ آمریکا و اروپایِ غربی و یا کسانی هستند که به زبانهایِ انگلیسی، اسپانیائی، ایتالیائی و فرانسوی نوشتهاند. البته تعدادی نیز همانندِ کاندیداهایِ مرد از اهالیِ کشورهایِ دور دست بوده و به زبانهائی به جز زبانهایِ ذکر شده مینوشتند؛ استرالیا (اثل فلورنس لیندسی ریچاردسون با نامِ مستعارِ هنری هندل ریچاردسون)، بلغارستان(الیسابت باگراینا)، دانمارک (کارن بیلیکستین)، استلند (ماری اوندر)، فنلاند (مائیلا تالویو، ماریا یوت اونی)، کراتتین ( ارونا برلیک – مازورانیچ)، کوبا (لورا مِستره) و هلند(هنریت رولاند هولس وان در شالک)، نیوزلند (ادیت هاوِس)، مجارستان (سیسیل تورمای)، ونزوئلا (کلاتیده دِ آرواِلو) و آلند (سَلی سَلئینِن).

از میانِ این دسته نامِ بیلیکستین و چند نفر دیگر از جمله سیسیل تورمای و اُرزِسکووا در سالهایِ بعد از 1950 نیز مطرح شده است. نام اُرزِسکووا در سال 1905 از مقابلِ نام رقیباش هنریک ساین کویچ برندهیِ سال خط خورد. یکی از دلایلِ کمیتهیِ نوبل این بود که سالِ قبل جایزه میانِ دو نویسندهیِ همطراز تقسیم شده است و چنانچه امسال هم جایزه میانِ دو نفر تقسیم شود، ارزش و اعتبارِ جایزهیِ نوبل نزول پیدا خواهد کرد. اما عجیب اینجاست که با وجودیکه اُرزِسکووا پنج سال پس از این تاریخ در قیدِ حیات بود، نامش دیگر هرگز به میان نیامد.

تورمای در سالِ 1036 برایِ اولین بار از طرفِ فردریک بُک به عنوانِ بزرگترین نویسندهیِ مجارستان پیشنهاد شد. وی در نامهای به کمیتهیِ نوبل چنین نوشته است: «به نظرِ من جایزهیِ ادبیِ نوبل/.../ بایستی به سیسیل تورمای اهدا شود. قلمش بینهایت والاست/.../ انتخابِ سیسیل تورمای بر اعتبارِ آکادمی سوئد خواهد افزود و نشان خواهد داد که آکادمی سوئد راهِ مستقلِ خود را میرود و ارزشهایِ دیگری مَدِ نظر دارد تا آنچه که موردِ توجهِ رسانههایِ گروهی و توجه عمومیِ جهانیان است. و اکنون من نمیتوانم کسِ دیگری را به پایهیِ او بیابم.» همکار او هنریک شاووک در بارهیِ این کاندید گفت: «نویسندهای پسندیده، اصیل و بزرگ/.../ که به ملتی کوچک و تحتِ ستم تعلق دارد و این امر تا کنون موردِ توجهِ کمیتهیِ نوبل قرار نگرفته است.» اما "قلمش" محتاطانه است. سخنگویِ کمیته پَر هالسترُم آثار خانمِ تورمای را عاری از "فانتزیِ آفرینش" دانست و بدین سبب جایزهیِ ادبی نوبل آنسال به سیسیل تورمای تعلق نگرفت. سالِ بعد با درگذشتِ سیسیل تورمای دلیلی برایِ تکرارِ نامزدی او در دست نبود. ایمر کُرتژ اولین نویسندهیِ مجاری است که در سال 2002 موفق به دریافتِ جایزهیِ نوبل شد.



http://img.tebyan.net/big/1386/08/1691071311316519422519946125137158652383145.jpg

در میان زنانِ نویسندهای که در نیمقرن اول جایزهی ادبیِ نوبل کاندید بودهاند، با چند نام برخورد میکنیم که امروز از بزرگانِ تاریخ ادبیات غرب هستند.
یکی از این افراد ادیت وارتون است که در سالِ 1927، 1928 و 1930 کاندید شد. اولین بار نظرِ رسمی کمیتهی نوبل (به امضایِ پَر هالستروم) به اذهان عمومی رسید؛ «او یکی از نویسندگان تحصیلکرده و چند بُعدی امریکاست و بنا به چند دلیل "کاندیدِ مطرحی" است اما از آنجائیکه او فاقدِ وزنهای است که هر نویسندهیِ خوب به آن نیاز دارد، وزنهای که بتوان از او به عنوان نویسندهیِ بزرگِ کشورش، نویسندهای که با قدرتِ خلق و آفرینش دراین مسابقهیِ ادبی شرکت کرده است بدانیم، جایزه به او تعلق نمیگیرد.»
در پایان نظریهیِ کمیته آمده است که کمیته در کمین آثار دیگر نویسنده میماند. این توضیح در موردِ دو نویسندهی زیر نیز ذکر شده است.

یکی دیگر از نامهائی که توسطِ کمیتهیِ نوبل و سخنگویِ آن پرهالستروم خط خورد مارگاریت میشل نویسندهیِ پُرآوازه بود که در سالِ 1938 توسطِ اسون هِدین یکی از اعضایِ کمیته پیشنهاد شد.( وی علاوه بر مارگاریت میشل، پیرل بوک را نیز پیشنهاد کرده بود.) پرهالستروم از ارائهیِ نظرِ نهائی در بارهیِ مارگاریت میشل نویسندهیِ کتابِ پرفروشِ« بربادرفته» اجتناب کرد. پرهالستروم از این کتاب دونظر مثبت و منفی ارائه داد؛ هنرِ تعریف را قوی دانست، اما کلِ داستان عاری از کیفیتی است که بشود این اثر را در ردهیِ آثار بزرگِ جهان قرارداد. با وجودی که کمیته درهایِ دوباره کاندید شدنِ این نویسنده را بازگذاشت، اما او هرگز به عنوان کاندید دیگر مطرح نشد.

ده سال پس از این به تقاضای آکادمی فرانسه کُله موردِ بررسی قرارگرفت که این بررسیها به نتیجهای نیانجامید. آندرش اُسترلینگ سخنگویِ جدیدِ کمیتهیِ نوبل با بالا انداختن ابروهایش یکی دو جمله ادا کرد: « این نویسندهیِ فرانسوی بررویِ سطحی حرکت میکند، که جائی برایِ دستیابی به جایزهیِ نوبل نمیگذارد. کمیته این پیشنهاد را با این انتظار - که بتوان نام او را دوباره مطرح کرد - رد میکند.»

پرهالستروم سخنگوی کمیتهیِ نوبل از سالِ 1922تا سال 1946 با استفاده از هنرِ نگارش با جملاتِ درخشانی حضور پیدا کرد. در آن تاریخ بنا به سّری بودنِ نظراتِ اعضایِ کمیته نظریهیِ نهائیِ کمیته به اطلاعِ عمومِ مردم نرسید، چیزی که به سخنگوی کمیته امکانِ جملهپردازیهایِ ادیبانه را میداد. دو نمونهیِ این نظریات در موردِ کلو تایلد دِ آروولو (ونزوئلا 1930) و روت کلیفورد یانگ (آمریکا 1941) ابراز شده است. هالستروم مینویسد:« نویسندهیِِ ونزوئلائی بانویِ قلم برگزیده نمیشود، زیراکه عنوانِ کتابهایش این شک را به وجود می آورد که کتابها عاری از کیفیتی باشند که شایستهیِ مسابقهیِ نوبل است، حال اگر اساسا به این آثار اجازهیِ ورود به این مکان داده شود. این آثار از چند دفترِ نازک تشکیل شدهاند که شرحِ سفرهایِ نویسنده است با محتوائی بیرنگ، گزارشهائی جهتِ استفاده درهتلها، تفریحگاهها و توالتها و به اضافهیِ«Flores de Invernadero» دفتری بسیار نازکترو تلاشی است برای نوشتنِ داستانِ کوتاه. چاپنکردنِ این آثار بیضرراست و لطف به خواننده. چیزهایِ کوچک و ناقابل را در معرض دیدِ جهانیان قراردادن ادعائی است که از روزگارانِ باروک به جا مانده. کمیتهیِ نوبل با حیرت و شگفتی این پیشنهاد را رد میکند.»

و این انتقاد تلخی است. انتقادی که درموردِ روت کلیفورد یانگ شد نیز از همین دست است: « به این اکتفا میکنیم که با اختصارِ هر چه تمامتر برداشتمان را از این خانم نویسنده و تنها اثرِ ابزوردش بیان کنیم و بدین وسیله نظرمان را نیز در بارهیِ ابزورد بودنِ خودِ پیشنهاد که در میانِ اوراقِ کمیته کمنظیر است، ارائه دهیم.»

تا کنون یازده زنِ نویسنده موفق به دریافتِ جایزهیِ ادبیِ نوبل شدهاند: پنج نفر در دورههایِ1901- 1945 و در فاصلهیِ سالهایِ 1945 – 1990 (نِلی ساچِس 1966، که جایزه را با ساموئل ژُزف آگنون تقسیم کرد) و از آن پس پنج تن دیگر (نادین گُردایمر 1991، تونی مارسون 1993، ویسلاو سزئبورشکا 1996، الفرید جِلین 2004 و دوریس لِسینگ 2007).


با توجه به تعدادِ کلِ کاندیداها و برندگانِ جایزهیِ ادبیِ نوبل لیستِ کاندیدها و برندگان زن در نیمقرن اول بسیار ناچیز است ولی در عینِ حال بیش از آنچه تصور برود، افراد، امکانِ کاندید شدنِ دوباره، ملیت و زبان زنانِ نویسندهیِ منتخب، دوراندیشانه و متنوع بود. و اینجا نمیتوان از گفتههایِ به ظاهر بیطرفانهیِ آقایِ سخنگو در پیماننامهیِ نوبل گذشت: «آنچه در مدّ نظر بود این بود که هنگام انتخابِ برندهیِ جایزهیِ نوبل به ملیت خاصی توجه نشود و اهل اسکاندیناوی بودن یا نبودن مِلاک قرار نگیرد»– و این همان جملهیِ مکرری است که طی یک قرنِ تمام درنگاه میافتد.


26 سپتامبر دوهزارو نه میلادی

اسامی:


Alan Asaid, Selma Lagerl?f, Malwid VON Meysenbug, Gabreil Monod, Richard Wagner, Nietzsche, Romain Rolland, Carl David af Wirsén, Grazia Deledda, Sigrid Undset, Pearl Buck, Gabriela Mistral, Maria Madalena de Martel Patric?o, Concha Espina, Henriette Charasson, Elin W?gner, Henry Handel, Ethel Florence, Elisabet Bagriana, Marie Under, Maila Talvio, Maria Jutoni, ivana Brlic`- Mazuranic`, Laura Mestre, Henriette Roland Holst van der Schalk, Edith Howes, Eliza Orzeskowa, Maria Dabrowska, Cecile Tormay, Clotilde de Arvelo, Sally Salminen, Henryk Sienkiewicz, Fredrik B??k, Henrik Schuck, Per Hallstr?m, Imre Kertészs, Edith Wharton, Margareta Mitchell, Sven Hedin, Anders ?sterling, Nelly Sachs, Samuel Josef Agnon, Nadine Gordimer, Toni Morrison, Wislawa Szymborska, Elfriede Jelinek, Doris Lessing


آلِن آسعید/ برگردان: رباب محب

SaRa
1389,08,06, ساعت : 00:32
ترور، مجسمهساز بود؛ آن هم از آن دست مجسمهسازهايي كه مثلا از يك تكه بزرگ چوب با يك ايده ذهني خام، شروع ميكنند و بعد آنقدر ميتراشند و دور ميريزند تا بالاخره كار تمام ميشود.
آنوقت خردههاي تراشيده چوب، يعني آن پسماندههاي عزيزي كه منشأ اثر بودهاند، دور ريخته يا سوزانده ميشوند.
و بعد فقط همان ميماند كه نتيجه طرح ذهني هنرمند بودهاست. اين دقيقا همان كاري است كه ترور نويسنده با داستانهايش هم ميكند. آثار او از ميان دورريختنيهاي دوستداشتني و از دل طرح و ايده و تجربههايش آفريده ميشود.
اگرچه نيمي از شهرت ترور به خاطر رمانهايش است اما او بيشتر از آنكه رماننويس باشد، داستان كوتاه نويس بوده است؛ خودش كه اينطور ادعا ميكند و داستانهاي مجموعه «جنون دو نفره» هم يكجورهايي اين ادعا را ثابت ميكنند. درباره ترور بايد گفت كه مانند همسبكانش توجه زيادي به پيچيدگي درون انسانها دارد و محور داستانهايش عكسالعملهاي دروني آدمها به اتفاقات ساده زندگي است كه ترور آنها را از طريق راوي مورد علاقه و محبوبش، يعني داناي كل محدود به ذهن يكي از شخصيتها، روايت ميكند.
اين راوي يكجورهايي سرد، بيروح، كمگوي و كمحوصله است. داستانهاي مجموعه «جنون دو نفره» پر از آدمهايي هستند كه وقتي ميخوانيمشان، ديگر رهايمان نميكنند درست مثل گابريل و گرتاي «مردگان» جويس و يا پيرمرد افسرده داستان «اندوه» چخوف.
اغلب داستانها با يك جمله خواننده را به ميان ماجرا پرتاب ميكنند: گريس مرد! اين نخستين جمله از داستان «عشق قديمي» است؛جملهاي كه وقتي داستان تمام ميشود معلوم ميشود كه در واقع همهچيز را در خود پنهان داشته است. در داستان«بچهها» با يك جمله ابتداي داستان، خواننده در فضاي مرگ مادر قرار ميگيرد، بيآنكه راوي توضيح بيشتري بدهد و اين شيوه تا پايان داستان ادامه مييابد يعني از مرگ مادر و از نحوه اتفاق افتادن آن همانقدري را ميگويد كه لازم است. با اينحال هيچ ابهام يا سؤالي در متن ايجاد نميشود.
شخصيت كاني در رابطه با احساس دردناكي كه از واقعه دارد و در رابطهاش با پدر و ترزا كه رفتهرفته احساس عشقي ميانشان شكل ميگيرد، پرداخته ميشود و داستان به سطور پاياني ميرسد بيآنكه تغييري در وضع رابرت و كاني و يا ترزا و بچههايش رخ دادهباشد. با اينحال خواننده خيلي هم اين سكون را باور ندارد؛ همانطور كه درباره داستان «جنون دونفره» باور ندارد. مخصوصا وقتي تصوير آن سگ كه روي تشك بادي سوار بر موج آرام دريا از ساحل دور ميشود، رهايش نميكند و او حتي صداي پارسهاي نالهمانندش را ميشنود و شبح سياه رنگش را در تقابل با آن نور زردرنگ غروب ميبيند.
اين شيوه و جادوي قلم ترور است كه آدم را به ياد جويس و چخوف هم مياندازد كه ميگويند ترور به نوعي دنبالهرو آنان بوده است. منظورم گرتهبرداري از واقعيتهاي زندگي و آدمها است؛ معنازايي از دل بيمعنايي؛ همانطور كه در كار جويس و چخوف هم بود.
ترور اين كار را با توجه و دقت به درون آدمها انجام ميدهد از اين نظر او يكجور روانشناسي دقيق را روي شخصيتهاي داستانهايش پياده ميكند و براي همين با آنكه داستانهايش پاياني باز و ناتمام دارند، اغلب خواننده را در انتها ميخكوب ميكنند. مثل اتفاقي كه در داستان «مردان ايرلند» ميافتد با آن كشيش و آن مردي كه بعد از بيست و سه سال دوباره به ايرلند و به آن شهرساحلي (آكسفورد) باز ميگردد و آن لايهاي كه از ميان ديالوگ مرد (پروتني) با كشيش سربيرون ميكشد: «خيلي وقتا يه حرفايي در مورد كشيشا به بيرون درز ميكرد.»


در آثار ترور جريان زندگي عريان و بيهيچ تغييري نمايش دادهميشود و براي همين هم هست كه آدمهاي او به اين اندازه تنها و خشك هستند. باز هم ميخواهم به داستان «عشق قديمي» اشاره كنم و آن مثلث عشقي عجيب، يعني رابطه سويي، چارلز و اودري كه در كمتر داستاني آن را اينطور كه ترور با آن راوي سرد و بيروح تصوير كرده، ميبينيم و عجيبتر از آن راوي سرد و بيگانهاي كه خودش را محدود به ذهن سويي كرده، عكسالعملهاي چارلز و اودري و شخصيت پيچيده سويي است كه 30سال از عمرش را با مردي سر ميكند كه 25سال پيش از دهانش اعترافات پرشوري از عشق به زني ديگر، يعني اودري را شنيده است.
ترور با بهانهاي محكم، داستان را آغاز ميكند: گريس مرد! چيزي در اين عبارت است كه رفتهرفته مثل نخ تسبيحي باقي روايت را به بند ميكشد: گريس آنجا نيست كه بگويد حالا همه چيز و موبهمو واسهم تعريف كن. و درحاليكه راوي با نزديك شدن به ذهن سويي، همسر چارلز، روايت را پيش ميبرد، تكاندهندهترين بخش كه بهخود چارلز و اودري مربوط ميشود اتفاق ميافتد.
و آن اتفاق وقتي ميافتد كه آن دو در لحظه ديدار آنهم پس از سالها درمييابند كه در حقيقت عشقي باقي نمانده، اگر چيزي هم از اول بوده باشد اين مثلث عشقي تاريك و مبهم، در نهايت به ذهن سويي ختم ميشود و در واقع اوست كه بهعنوان قرباني، همه اين حقايق را احساس ميكند و اين بينظيرترين نظرگاهي است كه ميتوان از طريق آن به چنين حقيقتي دست يافت.
با اين حال آنچه درمورد داستانهاي «مردان ايرلند»، «عشق قديمي» و«بچهها» اشاره شد و البته درباره بقيه داستانها مثل داستان «رابطه بينقص»، «تقلب در كاناستا»، «رجزخواني» و «جنون دو نفره» هم مصداق پيدا ميكند، آن است كه در پايان آنها تصويري شكل ميگيرد كه ذهن درگير آن باقي ميماند. بهعنوان مثال در داستان «جنون دو نفره» همهچيز از يك شيطنت ساده كودكانه آغاز ميشود: آيا زيركي يك سگ پير باعث زنده ماندنش خواهد شد؟
چيزي كه عنصر بازي و شيطنت پاي آن را به روايت ميكشاند و باعث مرگ سگ نابيناي شَلي ميشود كه در نهايت منشأ اثري عجيب و اسرارآميز در وجود آنتوني ميشود.
اينجا هم پاي همان راوي محبوب ترور، يعني داناي كل محدود به ذهن يكي از شخصيتها (ويلبي) درميان است. شايد چون ويلبي به شيوه خودش با ماجرا كنار آمده: آنچه رخ دادهبود تقريبا هيچ بود. پس ميتواند راوي خونسرد و بيطرفي باشد وهمهچيز را همانطور كه بوده تعريف كند و از آنتوني بگويد كه همه زندگيش را در آن سنگدلياي كه رخ داده و در آن حقيقتي كه رهايي از آن ممكن نيست، خلاصه كردهاست.
«جنون دو نفره» داستان تكاندهندهاي است ولي ايكاش استاد بزرگ ويليام ترور داستان را بدون آن سطر انتهايي مينوشت: با وجود اين، امروز صبح او خودش را كمتر از دوستش دوست دارد.

SaRa
1389,08,06, ساعت : 00:34
خسیس از مشهورترین نمایشنامه های کمدی مولیر، نویسنده نامدار فرانسوی است. مولیر طنز را چاشنی حرص و طمع زشت یک انسان قرار می دهد به طوری که در طول داستان دیالوگ های هارپاگون در عین اینکه خنده را با ما همراه می کند، نفرت خواننده را به این شخصیت بیشتر می کند.اشخاصی مال دوست که عشق خود را با پول تقسیم می کنند.
همینطور که در مطلب قبل اشاره کردم هدف من انتشار مبحث نمایش و نمایشنامه نویسی است .بنابراین در ادامه این مطلب به بخش کوتاهی از نمایشنامه خسیس برای آشنایی بیشتر علاقمندان، می پردازیم.


http://www.writeage.com/images/khasis.jpg
نمایشنامه:خسیس (پرده اول: شامل پنج صحنه، پرده دوم: شامل پنج صحنه، پرده سوم:شامل نه صحنه، پرده چهارم: شامل هفت صحنه، پرده پنجم: شامل شش صحنه)
نویسنده: مولیر
مترجم: محمد علی جمال زاده
داستان: قهرمان داستان مرد ثروتمندی است بنام هارپاگون که زن او مرده، پسری بنام کلئانت و دختری به اسم الیز دارد. او بشدت پول به جانش بسته است تا حدی که پول خود را در زیر خاک پنهان می کند و روزانه چند مرتبه به آن سر می زند زیرا اعتقاد دارد«بهترین طعمه برای جلب دزدها، صندوق های آهنی است و اولین چیزی هم که مورد دستبردشان واقع می شود گاوصندوق است»، همچنین دختر خود را به مردی می دهد که جهاز نخواهد.
پسرش کلئانت عاشق دختری به نام ماریان می شود که حاضر است در صورت توافق نکردن پدرش با این ازدواج با ماریان به کشور دیگری سفر کند و با پول کمی زندگی کند ولی قبل از اینکه جریان ازدواج خود را با پدرش در میان بگذارد متوجه می شود پدرش هم می خواهد با ماریان ازدواج کند.
الیز هم عاشق والر است و برای اینکه پدرش والر را به دامادی بپذیرد، والر در نقش مستخدم وارد خانه هارپاگون می شود تا نظر او را جلب کند.
کلئانت به همراه نوکر خود تصمیم می گیرد پولی که هارپاگون در باغ چال کرده بود را بدزدد؛ سپس از پدرش خواست با ازدواج خودش با ماریان موافقت کند تا صندوقچه را به او برگرداند. از طرف دیگر مشخص می شود والر و ماریان،خواهر و برادر هستند و مردی که برای مسئله کاری نزد هارپاگون آمده بود،پدرشان است؛ سپس خواجه آنسلم (پدر ماریان و والر) تمام مخارج ازدواج را که هارپاگون بر عهده نگرفت، بر عهده می گیرد. در پایان کلئانت به ماریان، الیز به والر و هارپاگون به صندوقچه خود می رسند.

قسمتی از پرده اول- صحنه سوم

هارپاگون
لافلش(نوکر کلئانت)

هارپاگون- من می خواهم مال خودم را پنهان بکنم و هر طور دلم می خواهد کشیکش را بکشم. واقعا چشمم روشن که حالا دیگر باید برای نفس کشیدن هم جاسوس و مدعی داشته باشم(بخود می گوید)مبادا به پول نقدم هم بو برده باشد.(خطاب به لافلش)انشاءالله دیگر نرفته ای پیش همسایه ها چو بیندازی که من در منزل پول مولی پنهان کرده ام.
لافلش- مگر پولی پنهان کرده اید.
هارپاگون- نه، نمک بحرام، من کی چنین حرفی زدم.(به خود می گوید)نزدیک است بترکم.(خطاب به لافلش) فقط پرسیدم که انشاءالله از راه حرامزادگی نرفته ای این قبیل حرفها را شایع کرده باشی.
لافلش- وای، برای ما چه فرقی می کند که شما داشته باشید یا نداشته باشید.برای ما علی السویه است.
هارپاگون- حالا دیگر با من یک و دو هم می کنی.حقش این است چنان سیلی به بناگوشت بنوازم که حظ کنی.(دستش را بلند می کند که سیلی بزند) باز هم می گویم برو گم شو.
لافلش- خیلی خوب میروم بیرون.
هارپاگون- یک دقیقه صبر کن.ببینم چیزی که کش نرفته ای با خود ببری؟
لافلش- می خواهید چه با خود ببرم.
هارپاگون- بیا نزدیک. من باید ببینم .دستهایت را نشانم بده ببینم.
لافلش- بفرمائید این هم دستهایم.
هارپاگون- آن دستهایت را.
لافلش- کدام دستهایم را.
هارپاگون- دستهای دیگرت را.
لافلش- بفرمائید.

هارپاگون- آیا در اینجا چیزی پنهان نکرده ای؟
لافلش- خودتان نگاه کنید.
هارپاگون (شلوار و ساقهای پای لافلش را با دو دست میکاود)- چیزهای دزدی را ممکن است در این شلوارهای کوتاه مخفی کرد. ای کاش چند تن از کسانی را هم که اینطور مال دزدی را مخفی می کنند بدار می زدند.

لافلش(پیش خود)- آخ که این قبیل آدمها مستحقند که همان بلائی که از آن می ترسند بسرشان بیاید.اگر می توانستم ازو چیزی بدزدم خیلی لذت می بردم.

هارپاگون- باز چه چرندی به هم میبافی؟
لافلش- چه فرمودید؟
هارپاگون- از دزدی حرف میزدی؟
لافلش- می گفتم دارید پس و پیش مرا می گردید که مبادا چیزی دزدیده باشم.
هارپاگون- البته که می گردم.(جیب های لافلش را می گردد.)
لافلش- لعنت خدا بر خست و برهر که خسیس است.
هارپاگون- چه مزخرف می گویی؟
لافلش- با خودم حرف می زدم.
هارپاگون- بله، در خصوص خسیس و خست چه گفتی؟
لافلش- گفتم لعنت خدا بر خست و بر هر که خسیس است.
هارپاگون- مقصودت کیست؟
لافلش- اشخاص خسیس.
هارپاگون- کی خسیس است؟
لافلش- آدمهای پست و دون و لئیم.
هارپاگون- مقصودت چیست؟
لافلش- چرا اینطور دست پاچه شده اید؟
هارپاگون- برای هر چه دلم می خواهد.
لافلش- مگر خیال می کنید مقصودم شما هستید؟
هارپاگون- بتوچه که چه خیالی میکنم .هر چه دلم می خواهد خیال می کنم. اما
می خواهم بدانم وقتی این حرفها را می زنی طرف کلامت کیست؟
لافلش- طرف کلامم؟بند کلاهم.
هارپاگون- حالا که کلاهت را قاضی کردی من هم تو کلاهت میزنم هم توسرت.
لافلش- مگر بشما بر می خورد که من بهرچه خسیس است لعنت بفرستم.
هارپاگون- نه،اما من اجازه نمی دهم که تو زبان درازی و فضولی بکنی.خفه شو!
لافلش- من که اسم کسی را بزبان نیاوردم.
هارپاگون- اگر حرف بزنی بابایت را پیش چشمت می آورم.
لافلش- اگر من اسم کک بیاورم و کک به تنبان کسی بیفتد تقصیر من چیست.
هارپاگون- می خواهی خفقان مرگ بگیری؟
لافلش- البته حالا که پای زور و اجبار در میان است.
هارپاگون- هان! هان!
لافلش(یکی از جیب هایش را به او نشان می دهد.)- بفرمائید.این هم باز یک جیب دیگر.حالا راحت شدید.
هارپاگون- خودت بدون آنکه جیب و بغلت را بگردم پس بده.
لافلش- چه چیز را؟
هارپاگون- هر چه برداشته ای.
لافلش- من چیزی برنداشته ام.
هارپاگون- یقین؟
لافلش- یقین.
هارپاگون- پس خدانگهدار. برو بهر جهنم دره ای که دلت می خواهد.
لافلش- آفرین بچنین خدانگهداری و بچنین متانتی.
هارپاگون- من دیگر کار را بوجدان خودت وا می گذارم.(هارپاگون دری را که لافلش از آن بیرون رفته می بندد و بطرف پنجره باغ می رود و با خود می گوید.)این نوکر حرامزاده مرا خیلی آزار می داد و خدا را شکر که از شر این سگ پدر شل رهائی یافتم.



http://www.writeage.com/images/khasis-02.jpgشخصیت هارپاگون: نمونه ای از اشخاصی است که در دوران کودکی دچار بحران، کمبود و اختلال در رفع نیاز های مهم انسانی بوده است.معمولا خانواده و نوع شخصیت والدین در شکل گیری خصوصیات و ویژگی های روانی افراد بسیار مهم است.ویژگی خسیسی معمولا در افرادی ایجاد می شود که در دوران کودکی با الگوهای خسیس و وسواس گونه در زمینه های مختلف مواجه هستند.
به خاطر اضطراب ،تشویش درونی و عدم امنیت روانی به یک موضوع خاص توجه زیادی نشان می دهد؛ مثلا توجه به پول، چون دائما نگران از دست دادن آن می باشد ،دچار تفکر شک و تردید هم می شود و سعی می کند از نقش دیگری استفاده کند تا مبادا دیگران متوجه شوند که او ثروتمند است.
بنابراین چنین افرادی اغلب سعی می کنند که خود را فقیر نشان دهند؛ آنها مدام رنج و عذاب دارند و با بیان جملاتی سعی می کنند نقش نیازمند را نشان دهند و همچنین از افرادی که ثروتمند نیستند دوری می کنند تا مبادا از آنها درخواست پول کنند یا قصد دزدیدن اموال آنها را داشته باشند.

REAL LOVE
1389,08,06, ساعت : 00:43
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/images/efd87a6e931eb688452b644711315044.jpgدوران نوجوانی ، دوران عجیب و در عین حال زیبایی است. یک روز آسمان دلت ابری و غصه دار است و به قول اخوان ثالث: «ابرهای همه عالم در دلت می گریند»، روز دیگر آسمان صاف و آفتابی است و خنده و شادمانی مهمان دلت است.
بدون شک همه ما قهر و آشتی های دوستانه، عشق های زلال و بی ریای نوجوانی، آرزوها و رویاهای دور و دست نیافتنی، حس عجیب بزرگ شدن و قد کشیدن، حس غم انگیز دور شدن از روزهای رنگارنگ کودکی و ... را تجربه کرده ایم.
در چنین لحظاتی گاه به دنبال شعرهایی بودیم که بتوانند آیینه احساس و عواطف ما در آن لحظات باشند. شاید به همین دلیل بود که به سراغ کتاب های فریدون مشیری، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، حمید مصدق و... می رفتیم، چرا که می توانستیم تصویر عشق ها و آرزوهای خود را بسادگی در آنها به تماشا بنشینیم.
اگرچه این شعرها، شعر نوجوان نبودند، اما سادگی و لطافت زبان، تصویرهای شاعرانه زیبا و رمانتیک و ملموس بودن مضامین و موضوعات آن برای سن و سال ما در آن دوران جاذبه داشت. شاید در دوره حاضر نیز یکی از دلایل عدم استقبال نوجوانان از کتاب های شعری که برای آنها منتشر می شود، همین امر باشد.
یعنی دوری و بیگانگی این کتاب ها ـ چه به لحاظ محتوا و مضمون و چه به لحاظ ظاهر ـ از دنیای پررمز و راز نوجوانی. بی دلیل نیست که نوجوان امروز هم مثل دوران نوجوانی پدر و مادرش به شعر مشیری، مصدق، سپهری و ... روی می آورد.
بدون شک «عشق» قوی ترین درجه عاطفه است که در شعر بزرگسال جایگاه اصلی زیباترین اشعار غنایی است. مفهوم «عشق» در معنای ملموس و زمینی آن در شعر نوجوان امروز چندان پررنگ نیست، چرا که «پرداختن به عشق در ادبیات کودک و نوجوان ما به نوعی تابو تبدیل شده که با ایما و اشاره آن هم فقط در قالب نمادها و ضمایر مبهم چندمعنایی میسر است... به طور کلی در شعر نوجوان ما در سال های پیش عشق فقط در هیات عرفانی آن مانند دوستی بین دو همجنس، پدر و مادر، معلم، خدا، رهبران دینی، پدیده های طبیعت و سرانجام ضمایر سرگردان و بدون مرجع نظیر او، تو و کسی مطرح شده است.»۱
در چند سال اخیر اما گویا شاعران نوجوان به ضرورت طرح موضوعات متناسب و نزدیک به دنیای نوجوان پی برده اند و در این راستا تلاش های ارزشمندی از سوی شاعران پیشکسوت این عرصه از جمله مصطفی رحماندوست صورت گرفته است. رحماندوست با ۲ کتاب «ترانه های عاشقانه» و «کاش حرفی بزنی» که به طور خاص حاوی شعرهای عاشقانه برای نوجوانان بودند آغازگر این راه بود:
کاش یک روز دلم
با خودش یکدل و یکرنگ شود
تا که اقرار کنم
گاهگاهی دل من
دوست دارد که برای تو فقط تنگ شود!
از کتاب کاش حرفی بزنی ـ مصطفی رحماندوست
گویی این اقدام جسورانه رحماندوست راه را برای سایر شاعران این عرصه گشود و به منزله مجوزی بود برای شکستن کلیشه ها و به شاعران پس از او جرات و جسارت گام نهادن در این راه را داد.
به گونه ای که بعد از آن شاعران دیگری نیز اقدام به سرودن شعرهایی با مضامین رمانتیک و عاشقانه کردند؛ شعرهایی که بصراحت از عشق های دوران نوجوانی سخن می گویند.
بیوک ملکی از دیگر شاعرانی است که در یکی از مجموعه شعرهای نوجوانش با عنوان «بیا بگیر سیب را» چندین سروده را به این مضمون اختصاص داده است.
ازجمله در شعری با عنوان «نوبت عاشقی» با نام بردن از اسطوره های همیشگی و شناخته شده عشق در فرهنگ و ادبیات کهن، مثل لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد از زبان یک نوجوان ضرورت وجود و حضور همیشگی عشق را مطرح می کند:
پدربزرگ مجنون
عزیز نیز
لیلی
پدر همیشه
فرهاد
و مادرم، عروس خانه
شیرین
چرا چرا نباید
که عاشق تو باشم؟!
از کتاب بیا بگیر سیب را ـ بیوک ملکی
اسدالله شعبانی، از شاعران مطرح و شناخته شده شعر کودک و نوجوان نیز بتازگی یک مجموعه مستقل با مضامین عاشقانه با عنوان: «یک نفر رد شد از کنار دلم» برای نوجوانان منتشر کرده است. او در مقدمه کتاب می نویسد: به نظر می رسد که در نظام آموزشی کشور، عشق و دلبستگی های عاطفی دختر و پسر مساوی با ابتذال قلمداد شده است. درنتیجه با حذف صورت مساله نه تنها نتیجه ای حاصل نشده بلکه این کارها زمینه را برای گرایش هرچه بیشتر نوجوانان به آثار مبتذل فراهم آورده است. پناه بردن به دنیای مجازی و آلوده شدن به عشق های اینترنتی ـ که جز سرگردانی و افسردگی چیزی در بر ندارد ـ خود نتیجه همین بی توجهی است.۲ شعبانی در این کتاب کوشیده است با زبانی ساده، مضمون های عشقی را ساده تر و دست یافتنی تر بیان کند و در این راه از نمادهای فرهنگی و ادبی شناخته شده در ادبیات کشورمان هم بهره گیری کرده است.
پری چشمه های دالاهو
پولکی پوش، آسمان گیسو
در نگاهش ترانه خورشید
بر لبانش شکوفه های هلو
گاه در شکل دختری کوچک
گاه در نقش و نام یک بانو
تاق بستان، نشانی از هنرش
بیستون بازتاب جلوه او
بسته پیوند دوستی با من
همچو سمینه رود باقره سو
راه ما تا همیشه دریا
دل ما کوله بار راز مگو...
از کتاب یک نفر رد شد از کنار دلم
در سروده های برخی دیگر از شاعران نوجوان مثل ناصر کشاورز، جعفر ابراهیمی، آتوسا صالحی و... نیز به نمونه های خوب و موفقی از این گونه اشعار برمی خوریم.
به هر تقدیر راهی که چند سالی است در شعر نوجوان آغاز شده و تلاش هایی که در این راستا صورت گرفته است، قابل تحسین و ارزشمند است و آن را باید به فال نیک گرفت؛ اما این جریان نیز مثل هر حرکت دیگری که در ابتدای راه است، نیاز به آسیب شناسی دارد؛ چراکه جریانی نوپا و ظریف است و از حساسیت ویژه ای برخوردار است.
شیوه های مناسب و نوین برای طرح مضامین اینچنینی، استفاده از نمادها و اسطوره های کهن، ضرورت و نیاز به خلق و آفرینش نمادها و اسطوره های جدید متناسب با دنیای امروز و علایق نوجوانان عصر حاضر، از جمله مسائلی است که باید مورد توجه و تامل شاعران کودک و نوجوان که در این عرصه گام می نهند، قرار بگیرد. از سوی دیگر مراقبت و حساسیت شاعران برای پرهیز از تبدیل شدن این مضامین به کلیشه و نیز دوری از ابتذال و انحراف این جریان، مسوولیت خطیر دیگری است که بر دوش این شاعران نهاده شده است.
گذشت زمان و تنوع آثار چاپ شده در این زمینه نیز خواهد توانست واکنش و بازخورد مخاطبان را در مواجهه با این آثار نشان دهد.

http://www.aftab.ir/images/article/break.gifپانوشت ها:
۱ـ کتاب از این باغ شرقی ـ پروین سلاجقه ـ کانون پرورش فکری ـ ۱۳۸۵
۲ـ کتاب یک نفر رد شد از کنار دلم ـ اسدالله شعبانی ـ نشر توکا ـ ۱۳۸۸
انسیه موسویانروزنامه جام جم ( www.jamejamonline.ir )

SaRa
1389,08,06, ساعت : 01:05
سکینه عرب نژاد بسیاری از منتقدان «ماریا ایرنه فورنس» را نمایشنامهنویس خارقالعادهای میدانند که در نمایشنامههایش به یک شیوه، گرایش و سبک خاص ننوشته است، بلکه در هر یک از آثارش دست به تجربههای متنوع و متفاوتی زده است. از همین جهت نمیتوان او را نماینده یک سبک خاص در نمایشنامهنویسی محسوب کرد.
نمایشنامه «دانوب» را حمید امجد ترجمه و انتشارات نیلا به تازگی به بازار کتاب ارائه کرده است.
«ماریا ایرنه فورنس» متولد 1930 در «هاوانا» کوبا است. او در سن 15 سالگی به ایالات متحده مهاجرت کرد و هر چند در ابتدا نقاش بود، اما امروزه به یکی از نمایشنامهنویسان و کارگردانان سرشناس تئاتر آمریکا تبدیل شده است. او سیزده بار برنده جایزه «اوبی» شده است و علاوه بر نوشتن و کارگردانی نمایشنامه، سالهاست که به تدریس نمایشنامهنویسی نیز میپردازد. تعدادی از نمایشنامههای او عبارتند از: «بیوه زن»، «گردشگاه»، «عید بشارت»، «عروسی ویتنامی»، «لولیتا در باغ»، «عروسی خون» (اقتباسی از نمایشنامه عروسی خون اثر لورکا)، «یک ملاقات»، «دانوب»، «گل و لای»، «هوای سرد»، «هنر»، «مادران»، «اسکار و برتا»، «دایی وانیا» (اقتباسی از نمایشنامه دایی وانیا اثر چخوف) و «نامههایی از کوبا».
بسیاری از منتقدان «ماریا ایرنه فورنس» را نمایشنامهنویس خارقالعادهای میدانند که در نمایشنامههایش به یک شیوه، گرایش و سبک خاص ننوشته است، بلکه در هر یک از آثارش دست به تجربههای متنوع و متفاوتی زده است. از همین جهت نمیتوان او را نماینده یک سبک خاص در نمایشنامهنویسی محسوب کرد.
نمایشنامه «دانوب» نیز در میان آثار «فورنس»، تجربه تازهای محسوب میشود. این نمایشنامه که موفق به دریافت جایزه «اوبی» در سال 1984 شده است، اثری است که با یک داستان کمابیش واقعگرایانه و البته ساده عشقی شروع میشود و در روند گسترش خود، فضای توهمانگیزی پیدا میکند. داستان این نمایشنامه بر پایه جنگ است، جنگی که اشاره مستقیمی در اثر به آن نمیشود.
«فورنس» در این نمایشنامه نیز همانند سایر آثارش موجز عمل میکند. گرایش به موجزگویی هم در دیالوگها و هم در قصهگویی و شخصیتپردازی به چشم میخورد. البته این کمگویی باعث ابهام و سردرگمی مخاطب نمیشود، بلکه نوعی زیباشناسی با خود به همراه میآورد که در طول اثر، آرام آرام تبدیل به خصیصه نمایشنامه میشود.
شخصیتها در طول نمایشنامه طوطیوار دیالوگهای نوار آموزش زبان را تکرار میکنند. آنها چیزی جز جملات پایهای بر زبان نمیآورند، همان جملههایی که با پایان یافتن آنهاست که مخاطب به خلاء حسی، زبانی و عاطفی گویندهشان پی میبرد. ابعاد گسترده و خشونتآمیز جنگ، از طریق خصومت، خشونت، بیماری، گرسنگی و تشنگی شخصیتها نشان داده میشود.
در نمایشنامه «دانوب» وقایع قبل، میانه و بعد از جنگ جهانی دوم به صورت نمادین و در روند شخصیتپردازی بیان میشوند. زبان اثر فاقد سرزندگی، روح و نشاط است، وقایع در تکههای کوتاه روایت میشوند، شخصیتها بیشتر شبیه ماسکها و عروسکهایی هستند که در صحنه جان میگیرند، هیچ یک از اطلاعات داده شده توسط آنها را نمیتوان باور کرد و همه اینها در روند منطقی و پیوسته طرح نمایشنامه جان میگیرند.
نوع رئالیستی که او در این نمایشنامه انتخاب کرده است، دست کارگردان را برای انتخاب باز میگذارد. به عنوان مثال، در انتهای هر صحنه تاکید میکند که «دود از کف صحنه برمیآید»، این جمله حاوی نوعی دیدگاه و نگرش رئالیستی است که هر کارگردانی در مواجهه با آن میتواند دست به انتخابهای متعددی بزند.
استفاده از نوار صوتی آموزش زبان نیز کوششی برای گریز از واقعگرایی صرف است. این گرایش همچنین در استفاده از عروسک به عنوان بازیگر در انتهای نمایشنامه نیز به چشم میخورد. برای دریافت استعاره «دانوب» تلاش زیادی لازم نیست. «فورنس» در این اثر میخواهد ثابت کند که شرنگ عصر اتم به همان اندازه که فیزیولوژیکال است، فرهنگی هم هست. استفاده او از عروسک و تکرار صحنهها نیز تمهیدی در همین جهت است. انسانهای نمایشنامه او مانند عروسک حرف میزنند و عمل میکنند، چرا که جهان مدرن همانطور که بدنهای آنها را نابود کرده است، روح آنها را نیز خالی از انسانیت کرده و مغزهایشان را از حساسیت انداخته است.
بسیاری از منتقدان این نمایشنامه را یک شعر ناب تئاتری میدانند.
نمایشنامه «دانوب» را حمید امجد ترجمه و انتشارات نیلا به تازگی به بازار کتاب ارائه کرده است.
خبر آنلاين

SaRa
1389,08,06, ساعت : 01:07
یرما-پردهی اول پردهی اول



یرما به معنیِ بی بار و بر، بیثمر، بایر و سترون است.
صحنهی نخست.

پرده که باز میشود یرما روی صندلی خوابیده. گلدوزیاش روی پای اوست. نور تند رویا بر صحنه حاکم است. چوپانی نوک پنجه وارد میشود. بچهی سفیدپوشی به بغل دارد و نگاهاش را به یرما میدوزد . با خروج او صحنه را نور شادِ بهاری فرامیگیرد و یرما بیدار میشود .
ترانه
(از پشت صحنه) واسهی بچه که لالاش میاد
میون کِشت ننو میبندیم
ننویی خوشگل و رنگین و بزرگ
زیر اون خَف میکنیم میخندیم.
یرما
خوآن! کجایی؟ ... خوآن !
خوآن
اومدم .
یرما
وَقتشه.
خوآن
ورزاها رد شدن ؟
یرما
آره.
خوآن
خُب پس، خدافظ ...
میخواهد برود .
یرما
یه لیوان شیر نمیخوای ؟
خوآن
واسه چی ؟
یرما
آخه خیلی کار میکنی، باید بنیه داشته باشی، نه ؟
خوآن
مردای استخونی مثِ فولاد سختن.
یرما
نه تو! وقتی با هم عروسی کردیم پاک یه جور دیگه بودی. حالا رنگ و روت چنون پریدهس که پنداری اصلا" آفتاب بت نمیخوره. دلم میخواد ببینم تو رودخونه شنو میکنی و وقتایی که آبِ بارون چیکه میکنه بالا پشتبوم میری. تو این دو سالی که از عروسیمون گذشته تو روز به روز گرفتهتر و هفته به هفته لاغرتر شدی.
خوآن
تموم شد؟
بلند میشود.
یرما
اوقات تلخی نکن. اگه خودم ناخوش بودم دلم میخواست تو بم برسی ... دلم میخواس بگی : زنم ناخوشاحواله، دارم این بره رو میبرم بُکُشم یه کباب حسابی بش برسونم. یا مثلا" : زنم حالش خوب نیس، چربیِ این مرغو واسه سرفهی اون میخوام. این پوست برهرو براش میبرم تا پاهاش تو برف یخ نکنه. ــ خلاصه، اگه این جوری تا میکنم واسه اینه که دوس دارم با خودم هم همینجور تا کنن .
خوآن
ممنونتم یرما.
یرما
گیرم تو که نمیذاری من بت برسم .
خوآن
چون من چیزیم نیس . همهش فکر و خیالاتیه که تو واسه خودت میکنی . من زیادی کار میکنم و خب البته هر سالی که میگذره از سال پیش شیکسهتر و پیرتر میشم.
یرما
واسه من و تو همهی سالها مث همن.
خوآن
(خندان) معلومه. مث همن و آروم . کار و بار خوبه و بچه هم نداریم که تو دردسرمون بندازه.
یرما
ما بچه نداریم ... خوآن !
خوآن
چیه ؟
یرما
من تورو دوس دارم یا نه ؟
خوآن
البته که داری، منظور ؟
یرما
من دخترایی رو میشناسم که بار اول پیش از رفتن تو رختخواب شووراشون لرزه و گریه امونشونو بریده. میخوام بدونم بار اولی که من با تو خوابیدم همچین چیزی ازم دیدی؟... خودت بگو: مگه من وقتی میخواستیم بریم تو رختخواب مث بلبل چهچه نمیزدم؟ مگه نگفتم این ملافهها چه بوی سیبی میدن ؟
خوآن
آره، همینو گفتی .
یرما
مگه مادرم از این که دید من از ترکش غصهام نیست گریه نکرد؟ راستش اینه که هیچدختری تو عروسیش مث من با دُمبش گردو نشکسته بود ... با وجود این ...
خوآن
تورو خدا... بسه دیگه، مدام اینو تکرار میکنی!
یرما
نه ! نمیخوام چیزایی رو که از این و اون شنیدی واسه من بگی. با چشمهای خودم میبینم که همهش یاوهس. بارون سنگها رو نرم میکنه. از شنزار علفهایی در میاره که آدما میگن به درد هیچ کوفتی نمیخوره اما من گلبرگهای زردشونو میبینم که تو باد میرقصن ...
خوآن
باید امیدوار بود.
یرما
آره ... و باید خواست .
یرما شوهرش را در آغوش میفشارد و میبوسد.
خوآن
هر وقت چیزی لازم داشتی بگو خودم برات بیارم. میدونی که دلم نمیخواد پاتو از خونه بذاری بیرون .
یرما
من که هيچوقت از خونه بیرون نمیرم.
خوآن
(خندان) هیج جا واسهت از خونه بهتر نیست .
یرما
معلومه .
خوآن
کوچه مالِ اوناییه که کار و زندهگی ندارن .
یرما
(گرفته) آره.
خوآن میرود.
یرما میرود سراغ کارِ خیاطیاش. دستی روی شکماش میکشد. بازوهایاش را با خمیازهیی پُر کش و قوس به دو طرف باز میکند و مینشیند پشتِ کار خیاطیاش .
ازکجا میای جون جیگر ، بچهیناز ؟
ازنوک اون کوه دراز
چیچی میجوری،
گُل پسر قند و عسل
پیرن گرمت، تو بغل.
سرشاخههای آفتابی
فوارههای مهتابی .

سوزناش را نخ میکند .
هاپو تو حیاط واق میکنه
باد درو چارتاق میکنه
توتوئه تو باغ ورمیزنه
ماه موهاشو فر میزنه .
سرشاخههای آفتابی
فوارههای مهتابی .

انگار که واقعاً برای بچهیی میخواند:
خوارزا جونم ! ـ چی میگی خاله ؟
دلم واسهت یه مثقاله.
زیر قبای گلناری
برام سوقاتی چی داری ؟
سوقات شهر قالقالو
چه شفتالو چه خرمالو !

سکوت.
سهم دلم غصهی تو
خوشیم فقط قصهی تو .

چیزی میدوزد.
سرشاخهها ننوت میشه
گربه زن عموت میشه
کشک تو قرقوروت میشه
مامان فدای موت میشه
سهم دلم غصهی تو
خوشیم فقط قصهی تو .
پارچهیی را قیچی میکند.
آخ که فدات شدن کمه
خاکِ کف پات شدن غمه
فدای پای کُپلت
غشغش خندهی گُلت.
سهم دلم غصهی تو
خوشیم فقط قصهی تو !

ماریا با یک بسته پارچه میآید تو.
یرما
ازکجا میای؟
ماریا
از درِ دکون.
یرما
دکون؟ این وقتِ صبح؟
ماریا
اگه به خودم بود که خیلی پیش از وازشدنش رفته بودم ... حدس میزنی چیا خریده باشم ؟
یرما
قهوه و شیکر و لابد نون ... آره ؟
ماریا
نه! تور خریدم و پارچه و روبان و پشم رنگی واسه درست کردن منگوله. شوهرم پولو داد. خودش بم داد.
یرما
میخوای واسه خودت بولیز بدوزی؟
ماریا
نه! اینا رو واسهی ... نتونسی حدس بزنی ؟
یرما
نه . واسهچی ؟
ماریا
آخه شده دیگه .
سرش را میاندازد پایین . یرما بلند میشود و با تحسین ماریا را برانداز میکند .
یرما
سرِ پنج ماه؟
ماریا
آره.
یرما
مطمئنی؟
ماریا
معلومه خب .
یرما
(کنجکاو) چهجوریه؟ چی حس میکنی؟
ماریا
نمیدونم ... نگرونی ...
یرما
نگرونی ؟
بهاش نزدیک میشود و دست روی شانهاش میگذارد.
خوب ... چه جوری ... بگو تورو خدا ... فکرش که نبودی؟
ماریا
نه ... اصلا" تو فکرش نبودم ...
یرما
چرا؟ لابد آواز میخوندی ... مگه نه ؟ ... اگه من بودم چهچه میزدم ...تو چی ... بگو ببینم .
ماریا
چه جوری میخوای برات بگم؟ هیچ وقت یه گنجیشکِ زنده رو تو دستت گرفتی؟
یرما
آره آره.
ماریا
خب. اینم عیناً مث اونه ... منتها انگار تو خونت.
یرما
وای! چه محشره! قیامته!
سرگشته نگاهاش میکند.
ماریا
گیج ومنگم ... هیچی بلد نیستم .
یرما
چیرو بلد نیستی ؟
ماریا
اینی که چی کار باس بکنم ... میخوام برم سراغ مادرم از اون بپرسم .
یرما
واسهچی؟ اون پیره، همهی اینا فراموشش شده ... بذار بت بگم : مواظب باش تند راه نری. نفسهم که میکشی همچین خیلی آروم. درست انگاری یک گُلو با لبات گرفته باشی .
ماریا
گوش کن: میگن از یهخورده بعد بنا میکنه با پاهای کُپلش آدمو لقتزدن .
یرما
آخ ! درست همون موقع است که آدم بیشتر از هر وقتی دوسش داره و دیگه میتونه بگه پسرم، پسرم!
ماریا
هیچ کدوم جلو اینو نمیگیرن که آدم از خجالت چکچکِ آب و عرق بشه.
یرما
شوورت بت چی میگه؟
ماریا
هیچی.
یرما
خاطرتو خیلی میخواد. نه؟
ماریا
به خودم که چیزی نمیگه. اما منو نگه میداره جلوِ خودش و چشماش مث یه جفت برگ سبز بنا میکنن لرزیدن .
یرما
میدونست که تو ... ؟
ماریا
آره.
یرما
چه جوری فهمید؟
ماریا
نمیدونم. گیرم شبی که با هم عروسی کردیم لباشو رو صورتم میکشید و راجع بهش یه بند تو گوشم زمزمه میکرد. جوری که حسکردم بچهم یه کفتر داغه که تو گوشم لونه داره.
یرما
خوش به حالت !
ماریا
ناقلا! تو که اینچیزارو خیلی بیشتر از من میدونی.
یرما
چه فایده؟
ماریا
واسه چی آخه؟ از همهی اونایی که همون سال عروسی کردن فقط تو یکی ...
یرما
درسته. سه سال آزگار اما اینم ممکنه اتفاق بیفته. الهناElena سه سال آزگار منتظر موند و زنهای قدیمیِ زمونِ مادرِ من خیلیهاشون از الهنا هم بیشتر. دو سال و بیست روز وقتِ درازیه، میدونم ولی من بیخودی خودمو میخورم. خیلی شبها بیاینکه بدونم چرا پا برهنه میرم تو حیاط خلوت قدم میزنم. اگه این وضع همین جورا پیش بره پاک دیوونه میشم.
ماریا
بس کن دختر! جوری حرف میزنی که پنداری یه پیرزنی. آدم نباس از این چیزا شکایت کنه ... یکی از خالههای خودم چارده سال طول کشید تا صاحب بچه شد. اونم چه بچهی ماهی!
یرما
(بااشتیاق) بچههه چه جوری بود ؟
ماریا
عین یه گوساله ماغ میکشید. انگاری یه هو هزار تا سیرسیرک با هم بیفتن به جیرجیرکردن... رومون جیش میکرد. سرمونو میبرد. چنگ مینداخت گیس و کُلِ مونو میکند. گوشمونو میکشید... از چارماههگیشم پنجول میکشید سر و صورتمونو غرقِ خون میکرد.
یرما
(از خنده غش میکند) این چیزا که ناراحتی نداره ... نمکشه.
ماریا
بذا برات بگم ...
یرما
به ! خودم بارها خواهرمو دیدم که با پستونای زخم و زیلی نینیشو شیر میداد. نالهش از درد به آسمون میرفت. گیرم همون درد هم براش لذت داشت. اصلا" اون دردا واسه سلامتیِ هر مادری لازمه.
ماریا
بچه تا بزرگ بشه جیگر مادرشو خون میکنه .
یرما
دروغه ! این جور نقزدنها کار مادرای ضعیفه . اصلا" بپرس واسه چی بچهدار میشین؟ ... بچهدارشدن کم چیزی نیست. بچه دسته گُل که نیست، تا مادر هزار جور بلا بدتر سرش نیاد بچهش بزرگ نمیشه که. اگه از من میشنوی هربچهیی نصفِ خونِ مادرشو میگیره. تازه خداییشو بخوای کیف و لذتشم به همینه. هر زنی هم واسه چهار پنجتا بچه خون داره که اگه بچه نیاره اون خون تو رگاش زهرِ هلاهل میشه . ... همون بلایی که داره سر خودم میاد!
ماریا
نمیدونم . یه حس عجیب غریبی دارم ...
یرما
همیشه شنیدم که زنها تو شیکم اولشون وحشت میکنن .
ماریا
(محجوبانه) گوش کن ... توکه دس به دوختودوزت این قدر خوبه ...
یرما
(بسته را میگیرد) بده من ... دوتا پیرهن کوچولوی نازِ خوشگل براش میبُرم ... این چیه؟ ...
ماریا
پارچهی پوشک ...
یرما
آها ...
مینشیند .
ماریا
پس به امیدِ دیدار دیگه ... هان ؟
میرود نزدیک یرما. یرما عاشقانه با دو دست شکماش را نوازش میکند.
یرما
تو دونی و خدا ، تو کوچه پس کوچه رو سنگ و سقطا خیلی با احتیاط راه برو !
ماریا
خدافظ !
یرما را میبوسد و میرود.
یرما
زود بیایی پیشم!
یرما در حالتِ ابتدای همین صحنه، پارچه را برای برش بررسی میکند . ورود ویکتور . سلام ویکتور!
ویکتور
(با نگاهی عمیق و مجذوب) خوآن کوش ؟ ... سلام .
یرما
سرِ زمین.
ویکتور
چی میدوزی ؟
یرما
چیز میز بچه .
ویکتور
(لبخندزنان) مبارکه!
یرما
دورشم تور میدوزم.
ویکتور
اگه دختر شد اسم خودتو بذار روش .
یرما
(لرزان) چه طور مگه ؟
ویکتور
برات خوشحالم.
یرما
(تقریباً به حال خفقان) نه . اینا مالِ بچهی همسایهمون ماریاس.
ویکتور
خوب سرمشقیه برات. تو این خونهم جای یه بچه خالیه.
یرما
(باحسرت) راستی هم!
ویکتور
ماءیوس نباش ... به شوورت بگو کمتر فکرِ کار باشه. دلش میخواد پولدار باشه. خب به دست هم میاره اما وقتی مُرد میذارهتشون واسه کی ؟ ... خب، من گوسفندمو با خودم میبرم. به خوآن بگو اون دو تا رو که ازم خریده بیاد ببره. برای اون موضوع هم بش بگو یه خورده قرصتر بغلت بکنه !
با لبخند خارج میشود.
یرما
(بااحساس) آره . باید یه خورده قرصتر بغلم کنه !
میگم :ـ چیه ، برهی من
که مرده و هلاکتم ؟
من آتیشم تو آبمی
تو سبزهیی من خاکتم .
اگر نباشم آخریت
پس ننوی اولتم
تو آفتاب من بشو
که من یه پاره ظلمتم.

یرما به حال متفکر بلند میشود میرود به جایی که ویکتور ایستاده بود و به جای قبلیِ خودش نگاه میکند. نفس عمیقی میکشد. بعد میرود به طرف مقابل و انگار که جویای چیزی باشد به طرف صندلیِ خودش برمیگردد مینشیند کارش را دست میگیرد و در آن حال نگاهاش راه میکشد .
پرده

پردهی اول
صحنهی دوم

مزرعه. یرما زمبیل به دست میگذرد . ورود پیرزن .
یرما
سلام!
پیرزن
سلام خوشگلک! کجا میری ؟
یرما
ناهارِ شوهرمو میبرم . تو زیتونزار مشغول کاره .
پیرزن
خیلی وقته زنش شدی؟
یرما
سه سالی میشه.
پیرزن
بچه مچه چی؟
یرما
هیچی!
پیرزن
به! ... خب ، بچه هم پیدا میکنی .
یرما
(مشتاقانه) حتماً؟
پیرزن
چرا که نه ؟ (مینشیند.) منم دارم واسه مَردَم شکمگیره میبرم. بیچاره پیره. اما خب دیگه: ناچاره کار کنه. نُه تا پسر دارم عینِ شاخ شمشاد اما دختر ندارم . میبینی مجبورم خودم اینور و اونور سگ دو بزنم و همهی کارها رو خودم بکنم .
یرما
اونورِ رودخونه میشینین ؟
پیرزن
آره . سرِ آسیابا ... پدر مادرت کیا هستن ؟ ی چوپونم . Enrike یرمامن دختر انریکه
پیرزن
آهااااا ! انریکه چوپونه. میشناسمش. آدم خوبیه ... سر تا پای زندهگیِ ما چیه؟ بیدارشدن و یه لقمه نون لُمبوندن و ترکیدن . دیگه نه تفریحی نه چیزی ... حتا هفته بازارام مال کسون دیگهس ... آدمای سر به زیر... چیزی نمونده بود من زن یکی ازعموهات بشمها... اپوفف! اون زمونا من سرم با جاهای دیگهم بازی میکرد. یه ناخونک این جا، یه ناخونک اون جا. بارها و بارها شده بود که توتاریک روشنِ دمِ صبح دویدم جلوِ پنجره چون به خیالم صدای گیتار شنفته بودم. (میخندد.) بعد تازه هم معلوم میشد صدای باد بوده. لابد تو دلت به گیسم میخندی ... دو بار شوور کردم. چارده شیکم زاییدم. پنجتاشون مردن. اما غصه به دلم راه ندادم. چون حالا حالاها خیال دارم زندهگی کنم. مرامم اینه. مث درخت انجیر که سالهای سال عمر میکنه. خونهها سرپا میمونن و ما خاک میشیم میریم پی کارمون !
یرما
میخوام ازتون یه چیزی بپرسم .
پیرزن
چی بپرسی؟ (میرود تو نخاش) میدونم چی میخوای بگی . اما همهی حرفا رو نباس به زبون آورد.
بلند میشود.
یرما
(نگهاش میدارد) چرا نه ؟ ازشنیدن صداتون قوت قلب پیدا میکنم. خیلی وقته که میخواسم با یه زنِ دنیا دیده گپ بزنم. چون که میخوام بدونم. آره. حالا شما به من بگین ...
پیرزن
چیچیرو ؟
یرما
(صدا را میآورد پایین) اونی رو که میدونین . چرا من بچه ندارم؟ این همه عمر نباید فقط خرج جوجه خوابوندن و اتوکردن پشتدریها بشه . نه! به من بگین چی کار باید ب��نم تا رو تخم چشام انجامش بدم، حتا اگه اون کار سوزن فروکردن توهمون تخم چشام باشه.
پیرزن
من هیچی نمیدونم . رو پشتم خوابیدم زدم زیرِ آواز و بچهها مثِ آب راه افتادن. آخ ! کی جرات داره بگه این قد و بالا خوشگل نیس؟ تو یه قدم ورمیداری و اسبِ ته کوچه به شیهه در میاد. آیی !ولم کن دخترجون، مجبورم نکن بهحرف بیام. هر چی از کلهی آدم میگذره که به دردِ گفتن نمیخوره.
یرما
واسهچی ؟ من با شوهرم حرف دیگهیی نمیزنم .
پیرزن
گوشکن : شوورت بات خوب تا میکنه؟
یرما
چه طور مگه؟
پیرزن
خب ... تو دوسش داری؟ دلت میخواد باهاش باشی؟
یرما
نمیدونم ...
پیرزن
وقتی میاد طرفت هفت بند تنت بنا نمیکنه لرزیدن؟ وقتی لباشو میاره پیش دست و پات بیحس نمیشه؟ ها ...
یرما
نه. هیچوقت همچین حسی نداشتم.
پیرزن
هیچ وقت؟ حتا موقع رقص؟
یرما
(یادش میآید) شاید ... یهبار ... ویکتور ...
پیرزن
بگو، بگو ...
یرما
کمرمو گرفت و من نتونستم چیزی بش بگم چون قدرت حرف زدن نداشتم. یه بار دیگه، موقعی که چارده سالم بود ویکتور که دیگه اون موقع واسه خودش مردی بود بغلم کرد که از یه چاله ردم کنه و من چنون شروع به لرزیدن کردم که دندونام بههم میخورد. اما همیشه خجالتی بودم ...
پیرزن
با شوورت چی ؟
یرما
شوهرم فرق میکنه. پدرم منو به اون داد ... منم راضی بودم ... این یه حقیقته. چون همون روزی که دست ما رو تو دست هم گذاشتن... من به بچههامون فکر کردم و چشم تو چشمِ طرف دوختم. آره. گیرم واسه این که خودمو اون تو خورد و مطیع ببینم، انگار که خودم دختر کوچولوی خودم بودم .
پیرزن
من درست برعکس! شاید واسه همینه که هنوز بچهدار نشدی. باید ما از مرد خوشمون بیاد دخترجون. دوست داشته باشیم که موهامونو واکنن و بذارن از دهنشون تشنهگیمونو رفع کنیم. زندهگی اینه .
یرما
واسه تو، نه واسهمن . من به هزار چیز فکر کردم و آخر سر به اینجا رسیدم که پسرم به رویاهام واقعیت میده . واسه خاطر بچهس که هنوز بش راه میدم ... واسه چیز دیگه نیست.
پیرزن
حاصلش خالی بودن دستته!
یرما
نه. خالی نیس. کور خوندی! چون جاش دارم از نفرت پُر میشم. بگو بینم: تقصیر منه؟ تو وجودِ یه مرد نباید جز یه مرد پیِ چیزی گشت ؟ اون وقت: بعد از اون که رو تخت درازت کرد، وقتی برمیگرده پشتشو بت میکنه خورخورش هوا میره، تو که چشمای پُر اشکتو دوختی به سقف به چی میتونی فکر کنی ؟ به خودِ اون باید فکر کنی یا به اون چیز فوقالعادهیی که شاید ازت به دنیا بیاد؟ ... من که نمیدونم، اگه تو میدونی محض رضای خدا به منم بگو !
به زانو در میآید.
پیرزن
آخ ! چه گُلِ شکفتهیی! تو چه مخلوق زیبایی هستی ! ولم کن ! سعی نکن ازم حرف بکشی . دیگه هیچی نمیدونم . پای آبرو درمیونه ومن با شرف و آبروی هیشکی نمیتونم بازی کنم . خودت برو پیداش کن ! هر جور حساب کنی میبینی خودتم نباس اون قدرا بیگناه باشی .
یرما
(غمزده) دختراییاز قماشِ من که تو دهات بزرگ میشن همهی درهارو رو خودشون بسته میبینن. چه جوری میشه دونست؟ همه با علم و اشاره حرف میزنن، به این بهانه که خوب نیست از این حرفها زده بشه ... تو هم که همه چی رو میدونی به این بونه که همهچی رو نمیشه گفت با ادای همهچیز دونیت میذاری میری و آبو از اونی که داره از عطش میمیره پنهون میکنی .
پیرزن
من با یه زنِ آروم میتونم حرف بزنم نه با تو. من یه پیرزنم و میدونم چی میگم .
یرما
خب : پس فقط خدا باید به دادم برسه!
پیرزن
خدا؟ نه ... هیچوقت با خدا میونهیی نداشتم. کی میخواین بفهمین که برای این مشکل خدا نمیتونه کومکتون کنه؟ واسه اون چیزی که تو منتظرشی فقط مردها میتونن کومکت کنن!
یرما
واسه چی اینو به من میگی؟ ها؟ واسه چی؟
پیرزن
(در حال رفتن) به هر حال باید خدایی وجود داشته باشه . هر قدر هم که کوچیک باشه. تا صاعقهرو رو مردایی که نطفهی گندیدهشون شادیِ زمینو به لجن میکشه نازل کنه .
یرما
حالیم نمیشه چی میخوای بگی.
پیرزن
عوضش خودم حالیم میشه. دیگه غصهدار نباش. قرص و محکم و امیدوار باش. هنوز خیلی جوونی . میخوای من چیکار کنم ؟
میرود بیرون. دو زن جوان وارد میشوند .
زن جوان اول
هرجا میری یه بُر آدمه.
یرما
مردا تو زیتونزارها سرگرمِ کارن. ناچار باید براشون ناهار برد. فقط پیر پاتالا کنجِ خونهها موندن.
زن جوان دوم
تو برمیگردی ده؟
یرما
از اون جا رد میشم.
زن جوان اول
من عجله دارم. کوچولومو تو خواب گذاشتم خونه . هیچکی هم پهلوش نیس.
یرما
ایوای! تکون بخور دختر جون! هیچوقت نباید یه بچهی بیزبونو تنها گذاشت. ببینم خوکموکی چیزی که تو خونهت نیس؟
زن جوان اول
نه. اما حق با توئه همین الانه خودمو میرسونم.
یرما
بجمب ! یه اتفاق میتونه کار دستِ آدم بده. امیدوارم درِ خونه رو حسابی بسته باشی.
زن جوان اول
معلومه، خب .
یرما
بدو! انگار شماها از بیخ حالیتون نیس یه نینی شیرخوره چه جور موجودیه. یه هیچ وپوچ ممکنه حسابشو برسه ... یه سوزن کوچولو... یه چیکه آب ...
زن جوان اول
حق با توئه. به تاخت میرم. حقداری که میگی حالیمون نیس.
یرما
بجُنب !
زن جوان دوم
اگه چار پنج تا بچه داشتی دیگه این جوری حرف نمیزدی .
یرما
واسه چی ؟ چلتام زاییده بودم باز همینو میگفتم ...
زن جوان دوم
هر جور بگیری نداشتنش به صرفهتره. همین من و خودت چه قدر آرومیم؟
یرما
من نه .
زن جوان دوم
من چرا. دردسر بیخودیه! عوضش، ننهی من هزار جور علف و جوشونده و کوفت و ماشرا به خوردِ من میده که صاحاب یه بچه بشم. آخرِ پاییز رفتیم زیارتِ یه قدیسی که میگن اگه از سرِ صدق دعاکنی بیخیرت نمیذاره. ننهم کلی دعا معا کرد من نه.
یرما
تو واسه چی شوهر کردی؟
زن جوان دوم
من نکردم شوورم دادن. همهمونو شوور میدن. اگه این وضع ادامه پیدا کنه دیگه جز دختربچهها هیشکی بیشوور نمیمونه. خب، بعدش ... خیلی پیش از اونی که موقع کلیسا رفتنمون بشه عروسمون میکنن. پیر پاتالای خونواده دماغشونو تو هر کاری فرو میکنن... من مثلا" نوزده سالمه. دلم از هر چی پُختوپز و رُفتوروبو رخت شستنه به هم میخوره. اما صبح تا شب باید همهی این کارایی رو که دلم ازشون آشوب میشه انجام بدم... یکی نیس بپرسه این بابا واسه چی باید شوور من باشه؟ وقتی با هم نامزد بودیم هم کارایی رو که امروز با همدیگه میکنیم میکردیم همهی این آتیشا از گورِ پیر پاتالا بُلن میشه.
یرما
ساکتشو، این جوری حرف نزن!
زن جوان دوم
تو هم به من انگِ دیوونهگی میزنی. دیوونه! دیوونه! (میخندد). میتونم بشینم هر چیرو که از زندهگی میدونم دونهدونه بشمرم. همهی زنا تو خونه زنجیریین تا فقط به کارایی برسن که دل و رودهشونو بالا میاره. پس واقعاً کوچهگردی شرف داره. بُدوبُدو میرم تا لب رودخونه. از کوهها و تپهها و درختا میکشم بالا تو کلیسا خودمو میرسونم به برج ناقوس و ناقوسو به صدا در میارم. آخر سرم آب یه انیسون تازه رو میمکم کیفِ عالمو میبرم...
یرما
واقعاً که بچهیی.
زن جوان دوم
آره. اما دیوونه که نیستم .
میخندد.
یرما
مادرت بالای همون ده میشینه؟
زن جوان دوم
آره.
یرما
تو اون خونه آخریه ؟
زن جوان دوم
اوهوم.
یرما
اسمش چی بود؟
زن جوان دوم
دولورس. چهطو مگه ؟
یرما
هیچی. همین جوری.
زن جوان دوم
یه دلیلی داره، مگه نه؟
یرما
نمیدونم. بم گفتن ...
زن جوان دوم
به خودت مربوطه . خب دیگه، من میرم ناهارِ شوورمو بش برسونم. (میخندد) خیلی حیفه که عوضِ شوورم نمیتونم بگم نامزدم. مگه نه؟
میخندد.
دیوونه داره میره (با غش غش خندهی شادش میرود) خدافظ!
ویکتور
(صدایش خارج از صحنه) واسه چی تنها میخوابی، چوپون ؟
واسه چی تنها میخوابی، چوپون ؟
رو لاحاف پشمیِ من
خوابت شیرینتر میشه
واسه چی تنها میخوابی، چوپون
یرما
(گوش تیز کرده) واسه چی تنها میخوابی، چوپون؟
رو لاحاف پشمیِ من
خوابت شیرینتر میشه.
پناه سنگیِ تاریکی،
پیرهنی از یخچهی نازک،
چوپون،
و بوریاهای خاکستریِ زمستون
تو دل شب تخت روونت
ریشهی بلوط سوزنکها رو مینشونه
زیر بالشت، چوپون
و تو تو شرشر آب
صدای دختر رو نمیشنوی
چوپون، چوپون،
کوه ازت چی میخواد؟
علفهای تلخ کوهستون،
خار گلای طاووسی!
بچه رو کشته در تو!

یرما در حال خروج است که سینه به سینهی ویکتور در میآید.
ویکتور
(شادمانه) کجا میری خوشگله ؟
یرما
تو بودی که میخوندی ؟
ویکتور
آره.
یرما
عجب خوب میخوندی! تا حالا صداتو نشنیده بودم .
ویکتور
هیچوقت ؟
یرما
عجب صدای پُرطنینی! پنداری یه فواره تو گلو داری!
ویکتور
من همیشه خوشم.
یرما
آره، درسته .

یرما-پردهی دوم پردهی دوم

صحنهی نخست.

جویبارِ تُندِ کوهسار که زنهای ده کنارش مشغول رختشوییاند و در ردیفهای مختلف نشستهاند . صدای آوازهایی از پشت پرده میآید.
ترانه
تو آبِ نهرِ یخزده
چنگ میزنم پیرهنتو .
خندهی تُرد غشغشت
غنچهی گرم تنِ تو .
اولی
از پُرچونهگی خوشم نمیاد .
سومی
اینجا وِر نزنیم چیکار کنیم ؟
چهارمی
همچین عیبی هم نداره .
پنجمی
زنی که پیِ خوشنومیه باید هوای رفتارشم داشته باشه .
چهارمی
(میخواند) اون آبشنی کهکاشتم
داره میزنه جوونه .
اونی که آواز میخونه
باس لِمشَم بدونه .

خندهی دستهجمعی.
پنجمی
گُل گفتی !
اولی
ازش هیچچی نمیدونیم .
چهارمی
همینقد میدونیم که شووره خواهراشو ور داشته آورده پیشِ خودشون .
سومی
پیردخترن؟
چهارمی
آره . پیش از اون کلیسارو ضبط و ربط میکردن. حالا میخوان اوستاچُسکِ زن برادره بشن. منو بُکُشن نمیتونم باهاشون سر کنم .
اولی
واسهچی ؟
چهارمی
ازشون وحشت میکنم . خشکه مقدسا! عینِ مومیاییهای از گور دراومده! چهقدر تو دارن! حتم دارم غذاشونو با روغن چراغ سرخ میکنن...
سومی
حالا خواهرا رسیدن ؟
چهارمی
همین دیروز. شوهره هم دوباره میره سرِ مزرعه .
اولی
میشه فهمید چه اتفاقی افتاده؟
پنجمی
پریشب با این که هوا خیلی سرد بود زنه تمام شبو رو سکوی سنگیِ دمِ در نشسته بود.
اولی
واسه چی آخه؟
چهارمی
موندن تو خونهیی که دلخوشی توش نیست ... به خرخرهش رسیده خب.
پنجمی
این جور زنا موجودات غریبین. عوض توربافتن و شیرینیپختن دوست دارن برن رو پشتبوما قدم بزنن یا پابرهنه تو رودخونه راه برن.
اولی
این حرفها چیه میزنین؟ کوراجاقه، خیلیخب. اما این که گناه اون نیست.
چهارمی
زنی که دلش بچه بخواد بچهدار میشه. گیرم نازکنارنجیها و افادهییها جلو آبستنیشونو میگیرن که مبادا پوستِ مشکشون چین و چروک ورداره!

غشغش خندهی زنها .
سومی
سرخاب سفیداب میمالن یه غنچهی گُنده هم میزنن به سینهشون تا یه بابایی رو تور کنن .
پنجمی
درسته.
اولی
خودتون اونو با یه مردِ دیگه دیدین ؟
چهارمی
نه، دیگرون دیدن .
اولی
همیشه دیگرون !
پنجمی
میگن دوبار هم دیدن .
دومی
که چیکار میکردن ؟
چهارمی
اختلاط میکردن .
اولی
اینم شد گناه؟
چهارمی
یه نگاه هم مهمه. همیشه مادرم اینو میگفت. نگاه داریم تا نگاه. زن یه گُلُ اونجوری نگاه نمیکنه که یه مردو دید میزنه. حالا اونم نگاهش نگاهِ به یه مرده.
اولی
به کی؟
چهارمی
یه مرد. هرکی. مگه خودتون نشنیدین؟ خودت برو ببین کی. میخوای داد بزنم ؟

خندهها .
موقعی که نگاش نمیکنه هم چون تنهاس و یارو جلوِ چشمش نیست عکس اون تهِ چشماشه. اولیدروغه .

قیل وقال.
پنجمی
شووره چی ؟
سومی
شوهره که عین کَرهاس . مث یه آفتابپرسته زیرِ آفتاب .

خندهی دستهجمعی.
اولی
اگه بچه داشتن همهی این چیزا درست میشد .
دومی
اینا همهش مال آدماییه که واسه سرنوشتشون جفتک میپرونن .
چهارمی
هر ساعتی که میگذره این خونه میشه جهنم. اون و خوارشوورهاش لام تا کام با هم اختلاط نمیکنن. سه تایی میافتن به جون خونه : چیزای مسی رو برق میندازن : رو شیشهها ها میکنن و کفِ خونه رو میسابن و هر چی برق و بورق خونه بیشتر باشه جوش و جلاشون بیشتر میشه.
اولی
تقصیرِ شوهرهس. مردی که بچه تو دومن زنش نذاره باید چارچشمی بپادش .
چهارمی
تقصیر زنیکهس: زبونی داره عین سنگ چخماق .
اولی
مگه شیطون رفته تو جلدت که جرات میکنی این جوری حرف بزنی ؟
چهارمی
حالا کی گفته تو اوستا چُسکِ من بشی ؟
دومی
بابا زبون به کام بگیرین دیگه !
اولی
شیطونه میگه یه میل بافتنی تو اون زبونای وراجتون فروکنم ها!
دومی
خفه !
چهارمی
دلم میخواد شیردون آدمای دو رو دو پیشه رو جِر بدم .
دومی
بسه. نمیبینی خواهرشوورهاش دارن میرسن ؟

پچپچهها. خواهرشوهرها واردمیشوند . لباس عزا تنشان است و در سکوت مشغول رخت شستن میشوند . صدای زنگولهی گوسفندها .
اولی
چوپونها دارن میرن ؟
سومی
آره همهشون امروز میرن.
چهارمی
(با نفس عمیق) چه قد دوس دارم بوی گوسفندا رو !
سومی
راستی ؟
چهارمی
بوشون درست مث عطرِ گِلِ سُرخیه که زمستونا رودخونه با خودش میاره .
سومی
هَوَسو !
پنجمی
(نگاه میکند) همهی گلهها با هم راه افتادن .
چهارمی
یه دریا پشمو با خودشون راه انداختن. اگه گندمای سبز چشم داشتن با دیدنِ اومدن گلهها لرزشون میگرفت .
سومی
ببین چه میدووَن! یهگله شیطون!
اولی
همه رفتن .یکیشون هم کم نیست.
چهارمی
بذار ببینم. نه ... یکیشون کمه .
پنجمی
کدومشون ؟
چهارمی
گلّهی ویکتور .

خواهرشوهرها بلند میشوند نگاه میکنند.
چهارمی
(میخواند) میون نهرِ یخزده
چنگ میزنم پیرهنتو.
خندهی گرمِ غشغشت
یاسمنِ داغ تن تو .
حالا که عمر میگذره
کیفش تو برفا بیشتره.
اولی
آی زَنَک بی بار و بر
با پستونای بیثمر!

پنجمی
شوهرت اگه عرضه داره
تخمشو چرا نمیکاره؟
که تورو واسه شستن رخت
بتونه سر ذوقِ بیاره!
چهارمی
کشتیِ نقره و باد
رو کنارهی تن تو :
مگه یهریخت دیگهس
نقشِ رو پیرهن تو ؟
اولی
اومدیم آب بکشیم
چیزای نینی شیرخورهتو
تا چشمه ازبر بکنه
درسای سخت دورهتو .
دومی
از نوکِ کوه میاد پایین
که سَت و سیر قاقاش بدم .
یک گُل اگه به من بده
سهتا بهش پاداش بدم .
پنجمی
جخ از دلِ صحرا میاد
واسهی ناهار تنها میاد
شاید جرقه بم بده
که موردِ تازه جاش بدم .
چهارمی
از آسمون شهاب میاد
شوهرم به رختخواب میاد .
اولی
بسته بهجونم جونِ اون
میمکه تابسون خونِ اون .
چهارمی
تو خُرفهها ناله خوشه !
اولی
قصهی آلاله خوشه !
پنجمی
پاشو که تو خونه میذاره
گندم و نونم میآره.
چهارمی
حتا اگه ملافهها
از اشکِ چشمات تر بشه
شوهرت نباس
از گریههات خبر بشه.
سومی
بغل واسهی فشردنه
از زورِ شادی مُردنه .
دومی
خیمهی باد کوهِ بلند
اولی
با دهن پُر شیرت بخند !

ششمی روی بلندیِ کنار آبشار میایستد.
ششمی
دلِ تاریکو جواب کن
چهارمی
یخِ دمِ صُبحو آبکن !
سومی
با عشق بیا ثواب کن !
پنجمی
پاروکشون ، پاروکشا
اولی
پشتِ سجافِ دریاها .
ششمی
مردا که خسته پیش میرن
چهارمی
عینِ گوزنِ زخمیین
پنجمی
زنی که بچه خواسه بود
نوک ممههاش از ماسه بود !
سومی
چه میدرخشه !
دومی
چه میدووه !
چهارمی
تا سرود بخونه
اولی
تا پنهون بشه .
پنجمی
تا بخونه باز
دومی
سپیده میآد
تا بگه به ناز
این شبِ خسته
با یه دنیا راز
زود میشه تموم
نمیشه دراز.
اولی
(و بقیه به تدریج با او) تو آبِ سردِ یخزده
چنگ میزنم روبانتو .
خندهی گرمِ غشغشت
یاسمن داغ جان تو!
آه!

لباسها را هماهنگ میکوبند .
پرده

پردهی دوم
صحنهی دوم

خانهی یرما. هوا تاریک میشود . خوآن نشسته است . خواهرشوهرها ایستادهاند .
خوآن
که الان رفت؟

خواهر بزرگتر با سر تصدیق میکند .
باس رفته باشه سرِ چشمه ... شماها که خوب میدونین من دوس ندارم اون تک و تنها بره بیرون .

سکوت .
اگه میخوای میزو بچین.

خروج خواهر کوچکتر .
من، این یه لقمه نونیرو که سق میزنم با تلاش و تقلای بازوی خودم در میارم . (بهخواهرش) روز سختیو گذروندم. درختای سیبو هرس کردم و هوا که تاریک شد از خودم پرسیدم: منی که نایِ گاز زدن یه سیبو ندارم، واسه چی این همه جون میکنم؟ دیگه خسته شدم.

سکوت. دستی به صورت خودش میکشد.
اینم که پیداش نشد. باس یکیتون باش میرفتین . شماها واسه همین این جایین، سرسفرهی من میشینین و شراب منو میخورین. من زندهگیم تومزرعهس اما شرف و آبروم اینجاس. آبروی من آبروی شماهام هس .

خواهر سرش را میاندازد پایین .
حرف منو به بد ورندار .

یرما با دوتا کوزه میآید. توی درگاه میایستد .
ازسر چشمه میای ؟ یرمافکر کردم سرِ سفره آبِ تازه داشته باشیم .

خواهرِ دیگر هم میآید .
وضع زمینا چه طور بود؟
خوآن
دیروز درختا رو هرس کردم .
یرما
میمونی؟
خوآن
باید به حیوونا برسم. میدونی که این کار دستِ خودِ صاحب گله رو میبوسه .
یرما
میدونم. آره. گفتن نداره.
خوآن
هر مردی باید خودش زندهگی رو راه ببره.
یرما
هر زنی هم. منظورم پاگیرکردنت نبود . اینجا واسه من همه چیفراهمه ... خواهرات خوب بم میرسن . نون تُنُک و پنیر سفید و کباببره میخورم . واسه گوسفندام تو کوه علوفهی شبنمزده فراهمه. فکر کنم بتونی با خیال تخت زندهگی کنی .
خوآن
زندهگیِ راحت خیالِ آسوده میخواد.
یرما
یعنی تو خیالت آسوده نیس؟
خوآن
راستش نه، نیس.
یرما
به یه چیز دیگه فکر کن.
خوآن
مگه تو اخلاقِ منو نمیدونی؟ جای گوسفندا تو آغله جای زنا تو خونه . تو زیاد از خونه بیرون می��ی . همیشهی خدام اینو بت گفتم .
یرما
درسته . زنها تو خونه : اما به شرطی که خونه یه قبر نباشه : تو خونه ریخت و پاش باشه. صندلیها بشکنن و ملافهها از کهنهگی پاره بشن. اما نه اینجا. هر شب موقع خواب رختخوابمو نوتر و ترتمیزتر میبینم، انگار که همون دم از شهر آوردن .
خوآن
خودتم میدونیکه من حق دارم شکایت کنم. که باید مدام گوش به زنگ باشم! یه چیزی خوابو بم حروم کرده.
یرما
گوش به زنگ؟ برای چی؟ من که مطیعتم . خون دلمم میریزم تو جیگرم. اما هر روزِ خدا واسه من از روز پیش بدتره. بهتره صدامون در نیاد. بارمو هر جور که بتونم به دوش میکشم، منتها سعی نکن ازم چیزی بپرسی. باز اگه یههُویی پیرزن میشدم یا دهنم مثِ یه گُلِ پژمرده میشد میتونستم یه جوری بت لبخند بزنم و بات راه بیام، اما حالا ازم چیزی نپرس . بذار با دردِ خودم سر کنم.
خوآن
حالیم نمیشه چی میخوای بگی. من برات چیزی کم و کسر نذاشتم. میفرسم برن دهاتِ دور و بر بگردن ببینن چی گیر میارن که دل تورو شاد کنه. من هم عیبهایی دارم. مث هر آدم دیگه . منتها دلم میخواد با تو زندهگیِ آرومی داشته باشم . میخوام با دونستنِ این که تو زیر این سقف آروم خوابیدی سر راحت رو متکام بذارم.
یرما
اما من نمیخوابم. نمیتونم بخوابم.
خوآن
آخه کم و کسریت چیه؟ بم بگو ! بم جواب بده !

سکوت.
یرما
(خیره نگاهاش میکند) اونو کم دارم، اونو!
خوآن
همیشه همون بساطه. پنج ساله و من دیگه از یاد بردمش .
یرما
اما من که تو نیستم. مردا تو زندهگی یه جنمِ دیگهن . رمهها و درختا و گپ و گفتای خودشونو دارن. ما زنها واسه دلخوشی جز بچه چی داریم ؟
خوآن
همه مث هم نیستن که. هر کی احساسِ خودش و کاروبارِ خودش، ... گیرم حالا تو یکی ... ببینم : اصلا" چرا یکی از بچههای برادرتو ور نمیداری؟ من که مخالف نیستم.
یرما
بچهی دیگرون ... نه! نمیخوام ... بغلشون که بکنم دستام یخ میزنه .
خوآن
انقد به یه چیز پیله میکنی تا دیوونهت کنه. جاش به یه چیز دیگه فکر کن. اصرار داری سرتو به دیفار سنگی بکوبی.
یرما
معلومه که دیفار سنگیه ... سنگ ... پس میخواستی جاش زمبیل گل و بوهای خوش باشه؟
خوآن
کنارتو جز دلشوره و نارضایتی احساس دیگهیی نمیشه داشت. پنداری چارهت به تن دادن و تسلیمشدنه .
یرما
اومدم تو این چار دیفاری که تسلیم نشم. میدونی زمون تسلیمشدنم کِیه ؟ هر وقت سرمو بایه دسمال بستن ... هر وقت دستام جوری بسته موند که وا نشه ... تو تابوت .
خوآن
آخه چیکار میخوای بکنی ؟
یرما
میخوام آب بخورم نه لیوانی هس نه آبی. میخوام برم نوک تپه و پا ندارم . میخوام یه کفن واسه خودم بدوزم نخ گیر نمیارم ...
خوآن
اصلِ ماجرا اینه که تو یه زن تموم و کمال نیستی و فقط سعی میکنی بیخود و بیجهت مردیو که تو این قضیه بیگناهه داغون کنی.
یرما
من نمیدونم چیم. بذار یه جوری با خودم کنار بیام. من، قصد داغون کردن تو رو ندارم.
خوآن
من دوس ندارم انگشتنمای اهلِ ده بشم. واسه همینه که میخوام همیشهی خدا این در بسته بمونه. واسه همینه که میگم هر کی کُنجِ لونهی خودش . خواهر بزرگه آهسته میآید تو و میرود دمِ گنجه.
یرما
اختلاط کردن بامردم که گناه نیست.
خوآن
گناه نیست، خوبیت نداره.

خواهر کوچکه میآید تو و میرود طرف سبوها و قُلقُلکی را آب میکند . خوآن صدایاش را پایینتر میآورد .
غیرتم اجازه نمیده. میفهمی؟ وقتی یه چیزی بت میگن دهنتو ببند و فراموش نکن که یه زنِ شوهردار هستی. یرما(حیرتزده) شوهردار! خوآنهرخونوادهیی آبرویی داره. آبرو هم چیزیه که همه باید حفظش کنن.

خواهر دومی قُلقُلک را برمیدارد و آهسته میرود بیرون .
بارش رو دوشِ همه به یه اندازهست، تو رگ و خونمونه.

خواهر بزرگه هم میرود و چیزی مثل سینی را با خود میبرد . سکوت.
میبخشی.

یرما به خوآن نگاه میکند . خوآن سربلند میکند و نگاهشان به هم گره میخورد .
جوری نگام میکنی که انگار عوض این که بگم ببخشید، باید وادارت میکردم اطاعت کنی، باید حبست میکردم چون وظیفهی شوهر اینه.

خواهرها توی درگاهی پیداشان میشود.
یرما
تورو خدا دیگه انقدر کشش نده.
خوآن
بریم شام بخوریم .

خروج خواهرها .
نشنیدی ؟
یرما
(باملاحت) توبا خواهرات بخورین. من گشنهم نیست.
خوآن
هر جور میلته.

خارج میشود.
یرما
(پنداری در خواب) آخ ، چه جای پرتی!
چهآستانهی فروبسته بر زیبایییی!
وقتی میخواهم برای پسری رنج بکشم
هوا کوکبیهای ماهِ خوابالوده را میگسترد
و دوفوارهی شیرگرم
در عمق تنم .
دو سُم ضربهی اسب
که شکنجهام را تپندهتر میکند.
ای پستانهای کور زیر پیرهنم
کبوترهای بیچشم، بیسفیدی ! آه
خون محبوسی که تحمل میکنم
نیش زنبورها را زیر پوستم میدواند.
اما باید به دنیا آیی کودکم
چراکه آب نمک میدهد، خاک ثمر
و آینده در میانِ کمرگاهِ ماست
آن گونه که باران میان ابرِ مهربان.

به طرف در نگاه میکند .
با این عجله کجا، ماریا؟
ماریا
(بچه بهبغل وارد میشود) هر وقت بچه همرامه عجله میکنم که باعث گریهت نشه.
یرما
حق داری .

بچه را میگیرد و مینشیند.
ماریا
از این که داغِ دلتو تازه میکنم غصهمه.
یرما
داغِ دل چیه؟ حسرته ...
ماریا
ناشکری نکن.
یرما
چه جوری؟ وقتی تو و زنای دیگه رو غرقِ گُلِ وجودتون میبینم و خودمو میون این همه زیباییِ بیثمر تنها ؟
ماریا
عوضش تو یه چیزدیگه داری. اگه به حرف من گوش کنی تو هم میتونی خوشبخت باشی.
یرما
زنِ دهاتی که بچهش نشه مث یه بغل خار بیفایدهس. بیفایده و به درد نخور. گرچه خودم یکی از بندههای بیخیر خدا باشم.

ماریا حرکتی میکند مثل گرفتن بچه.
بیا. بگیرش. با تو خیلی خوشبختتره. فکر نمیکنم دستای من اون قدرها مادرونه باشه .
ماریا
این چه حرفیه؟
یرما
(بلند میشود) من از این دستایی که نمیتونم ازشون واسه یه چیزی کار بکشم که به درد خودم بخوره خسته شدم. من زخمیم، زخمی و تحقیر شده حتا پستتر از خاکی که میبینم توش گندم نیش کشیده، چشمهها از آب دادن دست ورنمیدارن، برهها صدها بره آوردن و سگها توله پسانداختن همهی ده زاد و ولدشو، کوچولوهای ملوسِ چرتالوشو نشونم میده در حالی که من، جایی که بایست دهن بچههامو حس کنم ضربهی چکش نوشجون میکنم.
ماریا
اصلا" دوس ندارم ببینم این حرفا رو میزنی.
یرما
شما زنایی که بچه دارین نمیتونین حال ما زنای کوراجاقو بفهمین. شماها تر و تازه و بیخبر میمونین. اونی که تو آب شیرین بازی میکنه از حال تشنه چی میدونه؟
ماریا
نمیخوام حرفی رو که همیشه بت میگم تکرار کنم .
یرما
روز به روز بیشتر میخوامش و امیدم کمتر میشه.
ماریا
چه بدبختییی !
یرما
یواش یواش داره باورم میشه که خودم بچهی خودمم. اغلب که شبا پا میشم به گاوها علیق بدم ــ سابق این کارو نمیکردم، یعنی هیچ زنی اینکارو نمیکنه ــ و موقعی که تو تاریکی از سایهبون رد میشم حس میکنم قدمهام صدای پای مرد میده.
ماریا
خدا هیچکدوم از بندههاشو فراموش نمیکنه.
یرما
شایدم واسه همینه که من هنوز امیدوارم. میبینی چه زندهگییی دارم؟
ماریا
خوارشوهات چی؟
یرما
اگه بمیرم و بیکفن خاکم کنن باشون همکلام نمیشم !
ماریا
شوورت چی؟
یرما
هرسهشون بد دلن.
ماریا
آخه چی فکر میکنن؟
یرما
واسه خودشون فکرهایی جور میکنن. فکرهای بیخود و احمقونه! خیال میکنن که من از یه مرد دیگه خوشم میاد. خبر ندارن که حتا اگه از یه مرد دیگه خوشم میاومد واسه من آبرو از همهچی مهمتره. اون مردا واسه من حکم سنگِ ته رودخونهرو دارن. اما نمیدونن که من اگه بخوام میتونم مث سیلی اونارو از جا بکنم.

یکی از خواهرها وارد و با یک قرص نان خارج میشود .
ماریا
با تمام اینا شوهرت همون جور دوست داره.
یرما
شوورم نون و سرپناهمو میده.
ماریا
تو چه درد و رنجی رو تحمل میکنی! زخمهای حضرت مسیحو یادت بیار!

میان درگاهی ایستادهاند .
یرما
(بچه را نگاه میکند) بیدار شده.
ماریا
حالاس که داد و هوارش بره آسمون.
یرما
چشماش عین توئه . میدونستی؟ تماشاشون کردی؟

به گریه میافتد .
همون چشمای تورو داره .

ماریا را به ملایمت هل میدهد که در سکوت خارج میشود . یرما به سمت دری میرود که شوهرش از آن بیرون رفته .
زن جوان دوم
ششش !
یرما
(برمیگردد) چیه؟
زن جوان دوم
منتظر بودم یارو بره. مادرم منتظرته.
یرما
تنهاس ؟
زن جوان دوم
با دو تا از زنای همسایه.
یرما
بگو یه کم صبر کنن.
زن جوان دوم
حتماً میری؟ نمیترسی؟
یرما
میرم. آره. حتماً.
زن جوان دوم
خود دونی !
یرما
منتظر بموننآ، حتا اگه خیلی دیر بشه.

ویکتور وارد میشود.
ویکتور
خوآن اینجاس؟
یرما
آره.
زن جوان دوم
(با همدستی) خب، الان برات بولیزو میارم.
یرما
باشه هر وقت شد.

زن جوان میرود .
بگیر بشین.
ویکتور
وایساده راحتترم .
یرما
(ندا میدهد) خوآن!
ویکتور
اومدم خدافظی.
میلرزد ولی به خودش مسلط میشود.
یرما
با برادرات میری ؟
ویکتور
پدرم این جور خواسته.
یرما
باید خیلی پیر شده باشه.
ویکتور
آره. خیلی.
سکوت .
یرما
خوب میکنی که علفچرتو عوض میکنی.
ویکتور
همهشون عینِ همن.
یرما
نه. اگه من بودم میرفتم اون دوردورا.
ویکتور
همه یه جورن. گوسفندای یه جور پشمشونم یه جوره.
یرما
واسه مردا آره اما واسه زنا فرق میکنن. هیچوقت نشنیدم یه مردی که داره میلمبونه بگه چه سیبای خوبی! یه راست میرین سمت هدفتون واسه همینم چیزای کوچولو رو نمیبینین. من اینجا بزرگ شدم و حتا از آب این چاهها دلم آشوب میشه.
ویکتور
ممکنه ...
صحنه در نیم روشناییِ ملایمی فرورفته.
یرما
ویکتور !
ویکتور
بگو ...
یرما
واسه چی میری؟ اینجا مردم خیلی خاطرتو میخوان ...
ویکتور
با مردم راه اومدم.
سکوت .
یرما
همیشه با مردم خوب تا میکنی. شونزه سالت که بود یه بار منو گرفتی بغلت. یادت میاد؟ آدم نمیتونه بدونه چی پیش میاد.
ویکتور
همه چی عوض میشه.
یرما
چیزایی هم هس که عوض نمیشه. پشت دیفارا چیزایی هس که نمیتونه عوض بشه چون کسی نمیشنوهتشون .
ویکتور
همینجوره. خواهر دومی وارد میشود و آهسته میرود به کنار دری که آخرین انوارِ غروب روشناشکرده بدون حرکت باقی میماند.
یرما
اما اگه یههو بنا کنن به داد و هوار، دنیا ر��به سرشون برمیدارن.
ویکتور
اون هم چیزی رو پیش نمیبره . جای آب تو نهره جای گله تو آغل، ماه تو آسمون و مرد پشت گاوآهن .
یرما
بدبختی اونجاس که ما از تجربههای پیرترها چیزی یاد نمیگیریم!
صدای غمانگیز نفیر چوپانها.
ویکتور
گلهها...
خوآن
(در حال ورود) داری راه میافتی ؟
ویکتور
میخوام پیش از سفیده از گردنه رد شم .
پردهی سوم

صحنهی نخست

کلبهی دولورس ساحر. اولِ آفتاب است. یرما و دولورس با دو پیرزن وارد میشوند .
دولورس
خیلی جیگر داری ها!
زن اول
تودنیا هیچی مهمتر ازخواستن نیست . زندوماما قبرستون حسابی تاریک بودها !
دولورس
من با زنایی که بچه میخواستن این مراسمو تو قبرستون انجام دادم. غیر از تو همهشون وحشت داشتن.
یرما
من واسه این اومدم که نتیجه بگیرم. از اون زنهای چاخان که نیستی.
دولورس
الاهی زبونم مثِ دهنِ مردهها مورچه بزنه اگه حتا یه دفعه چاخان کرده باشم. آخرین باری که این دعا رو خوندم واسه یه زنِ گدا بود که خیلی پیش از تو از اِزا بِزا افتاده بود. شیکمش چنون خوشگل نرم شد که اون پایین، دمِ رودخونه یه جفت پسرِ کاکُلزری زایید. ــ آخه طفلی وقت نکرد خودشو به خونهش برسونه.ــ تولههاشو آورد خودم بشورمشون. پیچیده بودشون تو یه پیرهن کهنه.
یرما
از رودخونه تا این جا رو تونست راه بیاد؟
دولورس
آره. اومد. دامن و کفشای لخهش غرقِ خون بود . اما صورتش برق میزد!
یرما
هیچ بلایی هم سرش نیومد؟
دولورس
چی میخواستی سرش بیاد؟ خدا جا حق نشسته جونم.
یرما
خب . اون که آره. هیچ بلایی نمیتونست سرش بیاد، کافی بود کوچولوها رو بگیره و تو آبِ روون بشوره. حیوونا بچههاشونو میلیسن. مگه نه؟ من از مالِ پسرم اکراه ندارم. گمونم یه زنِ زائو انگار باید از توُ روشن شده باشه. بچهش باید بتونه ساعتها رو سینهش بخوابه، به اون جویبارهای ولرم شیری که از پستونای مادرش جاریه گوش کنه. پستون بگیره و اونقد بازی کنه تا وقتی سیرِ سیر بشه و دیگهنخواد و سرشو عقب بکشه: «یه خوردهی دیگهم، کوچولویناز!»ـ و پستونا و صورتِ خودِ کوچولو از قطرههای سفیدِ شیر پُربشه .
دولورس
تو بچهدار میشی. بت قول میدم.
یرما
بچهدار میشم چون که باید بشم. وگرنه از این دنیا هیچ خیری نمیبینم. گاهی وقتا که به خودم میگم محاله، محاله، یه موج آتیش از پاهام میگیره از سرم میزنه بالا. همهچی خالی به نظرم میاد. آدمایی که تو کوچه راه میرن، سنگا و گاوا انگار که از پمبه باشن محو به نظرم میان . اونوقت از خودم میپرسم: اونا به چه دردی میخورن.
زن اول
اینی که یه زن شووردار بچه بخواد محشره، اما اگه بچهش نشد نباید حرص بزنه! چیزی که تو این زندهگی مهمه اینه که آدم بذاره سالها ببرنش. من بت ایراد نمیگیرم . تو دیدی که من به دعاکردن کومکت کردم. اما تو به امیدِ چه زمین حاصلخیزی، چه سعادتی، چه کرسیِ نقرهیی برای پسرت هستی؟
یرما
من به فکر فردا نیستم، فکر امروزم. تو پیری و دیگه همهچی برات مث یه کتابیه که خونده باشی. من فکر میکنم عطش دارم و دستم به آب نمیرسه. دلم بچه میخواد برای اینکه بگیرمش تنگ بغلم و با خیال راحت بخوابم. حالا یه چیزی بت میگم که شاخ دربیاری: حتا اگه یقین داشته باشم که یه روز پسرم منو زجر میده، ازم زده میشه، موهامو چنگ میزنه، تو کوچهها میکِشَدَم بازم تولدشو از جون و دل میخوام. چون اشک ریختن واسه خاطرِ مردِ زندهیی که کاردمون بزنه خیلی بهتر از گریهکردن واسه خاطرِ این بختکیه که سالهاس رو دلم نشسته.
زن اول
تو واسه گوش دادن به پندایی که بت میدن خیلی جوونی. اما با این که منتظرِ لطفِ خدایی باید به عشقِ شوورت هم پناه ببری.
یرما
آخ که رو عمیقترین زخمِ تنم انگشت گذاشتی.
دولورس
شوهرت خوب هست؟
یرما
(بلند میشود) خوبه! خوبه! اما که چی؟ ای کاش بد بود. اما نیست. صبح زود گوسفنداشو میندازه جلو و راه میافته. شبا هم پولاشو میشمره. وقتی هم میاد پیشم به وظیفهش عمل میکنه. اما دست بش که میکشم تنش عین یه مُرده سرده. و من، منی که همیشه از زنهای اون جوری نفرت داشتم تو اون لحظه دلم میخواد یه کوهِ آتیش باشم!
دولورس
یرما !
یرما
من زنِ بیحیایی نیستم اما میدونم که بچهها از یه زن و یه مرد به وجود میان. آخ! فقط اگه میشد بچه داشته باشم !
دولورس
فکرکن که شوورتم رنج میبره.
یرما
نه. اون باکیش نیست. میلی به داشتن بچه نداره !
زن اول
این حرفو نزن!
یرما
تو چشماش میخونم. چون آرزوشو نداره به من نمیدش. من دوسش ندارم ، دوسش ندارم . با وجود این اون تنها امیدِ منه. واسه غرورم، تنها راهِ نجاتمه.
زن اول
(باوحشت) به زودی صبح میشه. باید برگشت خونه.
دولورس
تا چش به هم بزنی گلهها رو میارن بیرون و خوب نیست تو رو تنها ببینن.
یرما
به کومکت نیاز داشتم. چند دفعه باید دعاهامو تکرار میکردم؟ .St.Anneدولورسدوبار دعای درخت غار، ظهر هم دعای سنت آن وقتی هم آبستن شدی گندمی رو که نذرِ من کردی ورمیداری میاری.
زن اول
سرِ کوهها آسمون داره روشن میشه. برو دیگه.
دولورس
الانه که دروازهها رو واکنن! واسه رفتن پیچ رودخونه رو دور بزن .
یرما
(دل سرد) نمیدونم واسهچی اومدم !
دولورس
پشیمونی؟
یرما
نه !
دولورس
(مشوش) اگه میترسی من تا سرِ پیچ بات میام.
زن اول
(پریشانخاطر) تا تو دم در برسی آفتاب زده.
دولورس
ساکتشو !

همه گوش تیز میکنند.
زن اول
کسی نبود. دست خدا به همرات .

یرما راه میافتد طرف در . همین وقت در را میزنند . هر سه زن بیحرکت باقی میمانند.
دولورس
کیه؟ صدا منم !
یرما
وازش کن !

دولورس تعلل میکند .
وا میکنی یا نه؟

نجواهایی شنیده میشود. ورود خوآن با دو خواهرش .
خواهرشوهر دوم
این جاس.
یرما
آره اینجام.
خوآن
اینجا چیکار میکنی؟ اگه میتونستم داد میزدم همهی دهو خبرمیکردم تا با چشماشون ببینن شرف خونهی من کجا اومده.اما من باید بریزم تو دلم و خفقون بگیرم. برای اینکه تو زنِ منی.
یرما
منم اگه میتونستم فریادی میزدم تا حتا مُردههام سر از گور بردارن و پاکی و بیگناهیِ منو تماشا کنن.
خوآن
نه، لازم نکرده این حرفارو به من بزنی همه چیرو تحمل میکنم جز اینو. تو کلک میزنی، با چرب زبونی سرمو شیره میمالی. من یه باباییام که رو زمین جون میکنم و شیله پیلهیی هم تو کارم نیس از حقههای تو هیچجور سر در نمیآرم.
دولورس
خوآن !
خوآن
شماها دیگه حرف نزنین!
دولورس
(خشن) زنت کار بدی نکرده.
خوآن
از همون روز عروسیمون هر چی از دستش بر میاومده کرده. با دو تا سوزن نگاهم میکنه. شبا که میخوابیم تا صبح با چشمای واز کنارمه و با آههاش دیگه خواب و راحت ندارم.
یرما
ساکت شو!
خوآن
دیگه تحملشو ندارم. واسه زندهگی کردن با زنی که میخواد انگشت توجیگرت فرو کنه و معلومنیس شبا واسه چی از خونه میزنه بیرون باید از فولاد بود. بگو بینم واسه چی میری بیرون؟ کوچهها پُر از شَرن. تو کوچه حلوا پخش نمیکنن، گل هم نیس که بچنی.
یرما
دیگه نمیخوام حتا یک کلمهی دیگه بگی، حتا یک کلمه. شما خیال میکنین که فقط تو خانوادهی شما شرف و آبرو مُهمه و انگار پاک بیخبرین که خونوادهی من چیزی ندارن قایم کنن. بیا، بیا پیرهنمو بو کن. بیا جلو! بیا دمبال بویی بگرد که مال خودت، بوی تن خودت نباشه. منو لخت بذار وسطِ میدون و تُف بارونم کن. هر کاری خواستی میتونی با من بکنی چون زنت هستم، اما وای بر تو اگه اسم مرد غریبهیی رو به من بچسبونی.
خوآن
اسمو من نیستم که بت میچسبونم بلکه تو با رفتارت باعث میشی همهی ده بنا کنه اونو پچپچ کردن . بنا کنه اونو دهن به دهن تکرار کردن. وقتی به یه جمعی نزدیک میشم همهشون ساکت میشن. وقتی میرم آرد قپون کنم همهشون خفقون میگیرن و نصفهشب تو مزرعه وقتی از خواب بیدار میشم به نظرم میاد که شاخه پاخههای درختا از صدا میافتن.
یرما
من نمیدونم بادای بدی که گندما رو میریزه از کجا میاد با وجود این میدونی که گندم، خوبیه. گندم، نعمته.
خوآن
من نمیدونم یه زن دقیقه به دقیقه بیرونِ خونه پیِ چی میگرده.
یرما
(با حرارت بازوی شوهرش را میچسبد) پیِ تو م��گردم. شب و روز پیِ تو میگردم یه سایهبونی که بتونم زیرش پناه بگیرم. این خونِ تو و حمایتِ توئه که من میخوام .
خوآن
ولم کن!
یرما
کنارم نزن. سعیکن چیزی رو که منمیخوام تو هم بخوای !
خوآن
ولم کن !
یرما
ببین من چه جوری تنها موندم. مثل ماه تو آسمون که پیِ خودش بگرده. نگامکن .

یرما به او نگاه میکند.
خوآن
(نگاهاش میکند و پساش میزند) یهبار واسه همیشه میگم، دست از سرم وردار!
دولورس
خوآن !

یرما میافتد به زمین .
یرما
(خشن) وقتی رفتم قَرَنفُلهامو بچینم سرم به سنگ خورد آی! آی که فقط باید سرمو به سنگ بزنم!
خوآن
ساکتشو. بریم دیگه!
دولورس
وای خدا!
یرما
(جیغکشان) لعنت به پدرم که این خونو به من داد. پدر صد تا بچه. لعنت به این خون! که با کوبیدن به این سنگا دمبال بچه میگرده!
خوآن
گفتم ساکت شو!
دولورس
دارن از این سمت میان. یواش حرف بزن.
یرما
واسهم چه اهمیتی داره؟ حالا که دارم به گودترین چاه میافتم دستکم صدامو آزاد بذار.

بلند میشود.
دست کم بذار فریادم هوارو بلرزونه.

صداهایی به گوش میرسد .
دولورس
دارن از این جا رد میشن.
خوآن
ساکت!
یرما
آره ... ! خفه میشم، به روی خودم نمیآرم.
خوآن
بریم. بجمب!
یرما
آره، آره. فایده نداره که از ناچاری دستامو به هم بمالم! خواستنِ آدمه که مهمه.
خوآن
ساکت !
یرما
(آهسته) یکی خواستنِ از ته دله، یکی هم خواستن تن ــکه لعنت خدا به این تنــ که نباید جوابشو بدی. این پیشونی نوشت منه و من نمیخوام با دریا بجنگم. همین. کار از کار گذشته. بذار لالمونی بگیرم.

میرود .


پرده به سرعت پایین میافتد
پردهی سوم
صحنهی دوم

حوالیِ یک زیارتگاه ، وسط کوه . جلوِ صحنه چرخهای گاری و چادرهاشان فضایی روستایی ایجاد میکنند که یرما زیر آن است. ورود زنهایی که برای زیارتگاه نذریهایی آوردهاند. همهگی پابرهنهاند . پیرزن شاد اول نمایش در صحنه است. صدای آواز شنیده میشود:
ـ وقتی دختر بودی
جا نیاوردمت
اما وقتی شوورکردی
میام طرفت
ایهمسر و ای زایر:
وقتیکه نصفه شب
تو سیاهی زنگ میزنه.
پیرزن
(ریشخندکنان) تا حالا آبِ مقدس خوردین؟ زناولآره.
پیرزن
حالا باس نشون بده چهکاری ازش بر میاد .
زن اول
بش اعتقاد داریم .
پیرزن
شماها اومدین برای بچهدارشدن دست به دامن حضرت بشین. اما سال به سال مردِ مجرد تو این زیارتگاه بیشتر میشه. این معنیش چیه ؟

میخندد .
زناول
تو که اعتقادی نداری واسه چی راه میافتی میای ؟
پیرزن
اومدم ببینم چه خبره. کشته مردهی این چیزام. ضمناً اومدم مراقب پسرم باشم . ال دو تا جوون سرِ یه عقیمه همدیگهرو کشتن. از همه چی گذشته، خب اومدم چون دلم میخواست.
زناول
خدا ببخشدت !

میرود .
پیرزن
(بانیش و کنایه) خدا تورَم ببخشه!

میرود . ماریا با زن جوان اول وارد میشود.
زنجواناول
بالاخره اومد ؟
ماریا
ببین ! گاریشون اونجاس . آوردنشون سخت بود. یه ماه تموم بی این که از جاش پاشه رو صندلیش نشسته بود. ازش خوف داشتم .یه فکری تو کلهشه که نمیدونم چیه، گیرم یقیندارم فکرِ شومیه .
زن جوان اول
من با خواهرم اومدم. هشت ساله بیخودی میاد.
ماریا
اونی که باید بچه داشته باشه داردش.
زن جوان اول
درست حرفیه که من میزنم.

صداهایی شنیده میشود.
ماریا
هیچ از زیارت و این چیزها خوشم نمیاد. بریم اون پایین تو مزرعه پیش مردم.
زن جوان اول
سال پیش هوا که تاریک شد پسرا سینهی خواهرمو چنگزدن .
ماریا
تا چاهار منزلیِ این دور و ور همهش چیزای وحشتناک نقل میکنن.
زن جوان اول
پشت زیارتگاه بیشتر از چهل تا بشکه شراب دیدم.
ماریا
سیلِ مرد عزباوغلیه که از این کوهها سرازیر میشه .

خارج میشوند. صداهایی شنیده میشود . یرما با شش تا زن به کلیسا آمده. همهشان پابرهنهاند و شمعهای بزرگ منقش دارند. دارد شب میشود.
زن اول
خداوندا! سوریها گل بدهند!
به تاریکی محکومشان مکن.
زندومالاهی سوریِ خرمایی گلدهد
بر بدنِ بیثمرش.
یرما
و نیمسوز تاریک زمین
در زهدان خادمانات .

زنها باهم
خداوندا، که سوری گل دهد!
به تاریکی محکوماش مکن!


به زانو در میآیند .
یرما
آسمان باغها افشان کند
با گلبوتههایخرمی.
در دل این گلزار
بشکفند سوریهای عجایب.
به یک شعاع سپیده میماند
و رویش ملک مقربی بیدار بماند،
بالهایاش توفانوار
چشماناش چون محتضران
گرد گلبرگهایاش
چون جوبار شیر ولرم
بازیکنند و آب به صورت زنند
با ستارههای شبنمی.
خداوندا، بتهی گلسرخات را باز کن
بر بدنِ بیثمرم.

بر میخیزند.
زن دوم
خداوندا ، عطوفتِ دستانِ پرمهرت را
از گونههای شعلهورش دریغ مکن!
یرما
اجابت کن کفارهیی را
با زیارت مقدسات ،
و گرچه هزار خار داشته باشد
سوریاش را در گوشت من بگشا .
همه با هم
خداوندا، سوری بشکفد
به سایه محکوماش مکن!
یرما
بر پیکر سوزانام
بشکوفان سوریِ معجزه را.

همه خارج میشوند . دوان دوان از سمت چپ، دخترها که روبـانهای بلندی بر دست دارند وارد صحنه میشوند . از سمت راست سه دختر دیگر وارد میشوند که نگاهشان به پشت سر است . روی صحنه صداهای افزون شوندهیی با جنجال زنگولهها و گردن آویزهای زنگ. روی یک صفهی فوقانی هفت دختر روبانهایی را به طرف چپ تکانتکان میدهند. صداها بیشتر میشود و دو نفر وارد میشوند با لباسهای خشن و نقابهای بزرگ بر صورت. یکیشان نر است یکیشان ماده . آن که نر است شاخ گاوی به دست دارد. هیچکدام خشن نیستند اما قیافههای زیبای زمینی دارند . زن گردنبند زنگولهییاش را تکان میدهد . ته صحنه از مردمی پر میشود که شادی میکنند و رقص آغاز میگردد . حالا دیگر تقریباً شب شده.
بچهها
شیطون و زنش ... شیطون و زنش ...

زن نقابدار
تو آب کوهسار
زن غمگین آبتنیمیکنه .
حلزونهای ریز
تا تنش بالا میان .
ماسههای ساحلی،
نسیم صبحگاهی
میشکفونه لبخندشو
میلرزونه شونههاشو
چه تماشایی بود عریان
اون دختر میون آب !
پسربچهخوشگله چرا زار میزنه ؟
مرداولعشق زیر و روش کرده
عاشقی دیوونهش کرده
مرد دوم
بذار بگه آرزوش کیه ؟
مرداول
بگه که چشم به راه کیه !
مرددوم
با یه شیکم چینچینی
و این رنگِ پریده.
زن نقابدار
فقط میخوام به شب بگم
به زرق و برق شب بگم.
وقتی شب پر راز میاد
دامنمو پاره میکنم.
پسربچه
شبِ مقدس اومده
از پس گریهش اومده.
تو سقوطش سیاه میشه
آبشار کوهستونا.

صدای گیتارها به گوش میآید. مرد نقابدار میایستد. شاخ را حرکت میدهد.
مرد نقابدار
چهقدر سفید و سرده
زن زیبای غمگین!
که تو بیشه شکایت و زاری میکنه!
به زودی میپوشوندت
ازمیخکها وشقایقها
وقتی مردت شنلش رو پهن کنه.

میآید نزدیک .
اگه به زیارت اومدی
تا که تنت میوه بده
شَر�� عزا رو بردار
پیرهن نرم به تن دار
برو پشت یه دیوار
که انجیرا به زنجیرن
تن زمینی منو
رو سینهت بذار
تا سپیده به بردار.
آه چه جرقهیی میزنه!
چه درخششی داره !
زن غمگین چه میلرزه!
زن نقابدار
عشق، تاج و زیب و زیور
بهپیشونیش میبافه،
زوبینای طلای خام
رو سینهش میکاره.
مرد نقابدار
هفت بار نالیده
نه بار از جاش پریده
پونزه بار نزدیک شدن
یاسمنا به باهارنارنجا .
مرد سوم
با ساز و دهل برو پیش !
مرددوم
با رقص و با گُلهای سرخ!
مرداول
آخ که زن چه میلرزه!
مرد نقابدار
تو این زیارت
مرده که دستور میده.
شوهرا نرهگاون
مرده که فرمون میده
زنا عین گُلن
واسه اونی که میبَرَدشون.
یکبچه
برو برو، با باد برو!

مرددوم
برو، با شاخهها برو!

مرد نقابدار
بیاین برقو نگاه کنین
شکوه زنو نگاه کنین.

مرداول
مث یه نی خم میشه هی .
زن نقابدار
مث یه گُل باز میشه هی .
مردها همه
وقت اینه که بچهها برن پی نخود سیا!
مرد نقابدار
پیکر بیآلایش زن
با بوتههای گل سرخ
تو قلب این باغ بلور
میشکفونه سوریِ شور

با همان رقص، کفزنان و سرودخوانان میروند . دو دختر دوباره فریادکشان میگذرند . پیرزنِ خرم میآید روی صحنه.
پیرزن
میذارین ما بهخوابمون برسیم یا نه؟

یرما میآید روی صحنه.
آی تو !

یرما که سخت سر کوفته است جوابی نمیدهد.
بگو بینم، واسه چی اومدی؟
یرما
نمیدونم .
پیرزن
تو هنوز تسلیم نشدی؟ شوورت کو؟

یرما
سکوت . به پیشانیِ خود دست میکشد.
اونوره .
پیرزن
چیکار میکنه ؟
یرما
مینوشه.
آیآیآی !
زن
کمتر بگو آی! باید روحیه داشت. پیشپیش نمیتونستم چیزی بت بگم. حالا بت میگم.
یرما
چی میتونی بم بگی که خودم ندونم؟
پیرزن
اونی که دیگه نمیتونم نگم. اونی که همه میدونن که تقصیر از شوهرته. گوشِت به منه؟ حاضرم بدم جفت دستامو قطع کنن اگه جز این باشه! نه پدرش نه پدربزرگش نه جدش : تو رگ هیچکدومشون خون گرم نمیجوشه برای این که بتونن صاحب یه پسر بشن باید زمینو آسمونو به هم بدوزن . عوضِ خون تو رگاشون تُف دارن . اما فامیل تو فرق میکنه، تا صد فرسخیِ دور و بر تو دخترعمو و پسرعمو گرفته. حالا فهمیدی چه بلایی سرت اومده!
یرما
یهلعنت. یه رگبارِ زهر روی یه مزرعه سمبله .
پیرزن
توکه واسه رفتن از خونهت پا داری.
یرما
واسه رفتن؟
پیرزن
تو زیارتگاه که دیدمت قلبم ریخت. زنا میان اینجا که با مردای تازهیی آشنا بشن. اونوقت اون حضرت هم معجزشو نشون میده. پسرمن پشت صومعه نشسته. منتظر منه. تو خونهی من یه زن لازمه. باهاش راه بیفت. سه تایی با هم زندهگی میکنیم. پسرمن خونش یه پارچه آتیشه. عین خودم. عطرِ ننو رم تو خونهی من حس میکنی. خاکستر ملافههات واسه نینی قنداقیهات نون و نمک میشه. برو. پهن هم بارِ حرفِ مردم نکن و اما شوورت: توخونهی من اونقدر اسلحه و شجاعت پیدا میشه که جرات نکنه تو کوچهمون پا بذاره.
یرما
درِ تو چفکن ننه. درِ تو چفکن. مگه پشت گوشتو ببینی! محاله همچین کاری رو بکنم! من از اون زنا نیستم که واسه شیکار از خونه میان بیرون . فکر میکنی ممکنه من به یه مرد دیگه نگاه کنم؟ تکلیف شرفم چی میشه؟ آب به سرچشمهش برنمیگرده. قرص ماه هم صلاتِ ظهر در نمیاد. بزن به چاک! من راهِ خودمو بلدم. واقعاً خیال کردی من زنیم که جلو یه مرد دیگه کمر خم کنم؟ من از یه بر��هی خودم چی میتونم بخوام؟ طرفت رو بشناس و دیگه هیچوقت با من همکلام نشو. من از اوناش نیستم.
پیرزن
وقتی آدم تشنه باشه از کسی که بش آب میرسونه ممنون میشه.
یرما
من بهمزرعهی خشکی میمونم که در آنِ واحد هزار جفت ورزا میتونن با هم شیارش کنن و اون وقت تو به من از چاهت یه جرعه آب میدی . دردِ من از یه درد جسمی خیلی بیشتره.
پیرزن
(خشن) پس به همین حال و روز بمون. پس اینو میخوای! مثِ خارخسکای بیثمرِ شنزار انقدر بمون تا پژمرده بشی!
یرما
(خشن) بیثمر، آره، میدونم! احتیاجی نیست که به رُخم بکشی. مث یه بچهی شیطون که از تماشای جون کندنِ یه حیوون کوچولو تفریح میکنه. از وقتی شوور کردم از شنیدن این کلمه میترسیدم و حالا اول دفعهییس که یکی جراءت میکنه تو روم بگه. اول دفعهس که حس میکنم واقعیت همینه.
پیرزن
بهحالت دل نمیسوزونم. اصلاً. میرم واسه پسرم زن دیگهیی دست و پا میکنم .

میرود . از دور سرود دستهجمعیِ زوار شنیده میشود. یرما میرود سمتِ گاری و از پشتِ آن شوهرش پیدا میشود.
یرما
تو این جا بودی؟
خوآن
آره.
یرما
زاغ سیاهِ منو چوب میزدی؟
خوآن
همچین.
یرما
همهچی رم شنیدی؟
خوآن
آره.
یرما
خب ؟... پس باز ولم کن برو با دیگرون آواز بخون.

بالای رواندازها مینشیند.
خوآن
دیگه وقتشه که منم به حرف بیام.
یرما
خب. حرف بزن.
خوآن
میخوام سرِ گلهگذاری رو وا کنم.
یرما
در مورد چی ؟
خوآن
گلوم پر از تلخیه .
یرما
من تو استخونام !
خوآن
باید یه بار واسه همیشه این حسرتهای بیموردِ پا در هوا رو فراموش کرد.
یرما
(با حیرت نمایشی) گفتی بیمورد؟ گفتی پا در هوا؟
خوآن
واسه چیزهایی که نه تو میتونی کاریشون کنی نه من.
یرما
(باخشونت) ادامه بده، ادامه بده...
خوآن
واسه چیزایی که برا من اهمیتی ندارن. گوش میدی؟ چون واسه من به کلی علیالسویهس. بالاخره یه روز باس بت میگفتم. اونی که واسه من مهمه اون چیزیه که تو دستام دارمش. اونیه که با جُف چشام میبینمش .
یرمـا
(کمر راست میکند، بهزانو، نومید) که این طور...که این طور... چیزی که میخواستم ازدهنت بشنوم. آدم حقیقتو وقتی تهِ وجودش مخفیه حس نمیکنه. اما وقتی بروز کرد چه وحشتناکه و پُرصدا! و از اون به بعد دیگه براش مهم نیست. حالا میفهمم!
خوآن
(در حالی که به او نزدیک میشود) فکر کن که باید همینجور باشه. گوش کن ...

میخواهد بلندش کند.
خیلی از زنها آرزوی زندهگیِ تو رو دارن. زندهگیِ بدون بچه خیلی شیرینتره. من از این که بچه ندارم خیلی خوشحالم. تازه این که گناهِ تو نیست.
یرما
پس واسه چی اومدی سراغِ من ؟
خوآن
خودت. خودتو میخواستم !
یرما
(سخت متغیر) واقعاً! تو یه خونه میخواستی و آرامش و یه زن! و دیگه هیچی ... درست میگم؟
خوآن
کاملا". مث همهی مردا.
یرما
باقیش چی؟ پسرت چی؟
خوآن
(جدی) نشنیدی که گفتم واسهم علیالسویهس؟ از سوآلات دس وردار! باید داد بزنم تا تو مُخِت فرو بره که من فقط میخوام تو آرامش زندهگی کنیم .
یرما
حتا وقتی میدیدی که من این قدر آرزوشو دارم هیچ وقت بش فکر نکردی ؟
خوآن
هیچ وقت !

هر دو روی زمین مینشینند.
یرما
پس یعنی دیگه هیچ امیدی نیست ؟
خوآن
نه !
یرما
خودتم نه؟
خوآن
خودمم نه. قبول کن!
یرما
بیثمر!
خوآن
میخوام تو آرامش خیال زندهگی کنیم. جفتمون. با خوشی. بغلم کن. به آغوشاش میکشد.
یرما
پی چی میگردی ؟
خوآن
پی تو! تو مهتاب چه قدر خوشگلی!
یرما
پی من میگردی، مث کبوتری که بخوای بخوریش.
خوآن
منوببوس ... اینجوری .
یرما
هیچوقت! هرگز!

فریادی میکشد و چنگ به گلوی خوآن میاندازد . خوآن به زمین میغلتد . یرما تا وقتی خفه شود گلوی خوآن را میفشارد . آواز دستهجمعیِ زوار از دور .
یرما
! یرما! اما مطمئن! آره، حالا دیگه مطمئنم. و تنها ...

بلند میشود. چند نفر از راه میرسند.
میرم چنون استراحت کنم که دیگه هیچ وقت از خواب نپرم که ببینم خونم خونِ تازهیی رو نوید میده یا نه. تنم واسه ابد خشکیده. ازم چی میخواین؟ نزدیک نشید! من پسرمو کشتم! من با دستای خودم پسرمو کشتم!

یک دسته از ته صحنه نزدیک میشوند. آواز دستهجمعیِ زائران شنیده میشود.

SaRa
1389,08,06, ساعت : 01:09
محقق : اقبال محمدی ( بلبان آباد )
« مار ماسیه کی جاسوس »
له به ر سیلاو ( به خاطر وجود سیلاب )
ئه و رو ژه ماسیگره کان ( ماهیگبران آن روز )
نه یانتوانی له ماله وه ( نتوانستند از خانه )
بینه ده ری ( بیرون بیاییند )
بویه ئیتر له گوره پانی رووبارداو ( به همین خاطر در پهنای رود بار و ..)
له بنه وه ( در اعماق آب )
بو به جه ژنی ماسییه کان و تا شه و دره نگ ( عید بود برای ماهیان و تا دیر وقت )
هه لپه رین و ده س له ملان ( با شادی و رقص و آواز )
خواردیانه وه . ( لذت بردند )
که سیلاوه که نیشته وه توری توره ( اما وقتی سیلاب فرو نشست تور عصبانی )
به چاو ساغی ( با راهنمای )
یه کیک له مار ماسییه گه وره جاسوسه کان ( یکی از مار ماهیهای بزرگ جاسوس )
هه ر له گوره پانی ئاودا ( در همان پهنای آب )
بو سه یه کی بو نانه وه ( دامی برایشان انداختند )
به داخه وه ( و افسوس ...)
هه موو به سه ر خوشی گیران ! ( همه آنها در حالی که سرمست بودند به دام افتاند)
مارتین هایدگر فیلسوف بزرگ آلمانی گفته است :
« وجود و هستی تنها در زمان و زبان است که معنا می یابد و شعر عالی ترین فرم زبان است »
در تمام طول تاریخ همواره و در همه جوامع انسانها برای ابراز اندیشه ها و افکار و به قول دکارت « من می اندیشم پس من هستم » برای اثبات هستی خویش راهکارهای مختلفی را آزموده اند از ابداع فلسفه و منطق یونایان و طبابت ایرانیان و جنگ های مغولیان گرفته تا تولیدات صنعتی جدید کشورهای صنعتی و پیشرفته همه به نوعی وسیله ایی بوده اند برای ابراز و جود و هستی و بیان اندیشه هایشان . اما آنچه شاید در میان همه اقوام مشترک باشد شعر و شاعری بوده است که از نخستین ایام اختراع زبان و خط توسط انسانها ، از آن برای بیان مقاصد خویش و نفوذ این اندیشه ها در دیگران استفاده نموده اند .و به قول هایدگر آنانکه از این عالی ترین ابزار ابراز وجود استفاده نموده اند ، ماندگار تر بوده اند ، ایلیاد و ادیسه هومر هنوز ما را با دوران اوج تمدن یونانیان باز می گرداند شاهنامه فردوسی سندی بر وجود و هستی قوم پارس می باشد و و سروده های هندی هنوز دلیلی بر قدمت تمدن آنان است. قبل از اختراع وسیال رسانه ایی فراگیر و گسترش علم و صنعت شاعران بیشترین کارکرد را در میان اطرافیان و ملل خویش داشته اند ، همواره بزرگترین متفکران به سرودن شعر نیز گرایش داشته اند . و این نشان از قدرت و جادوی شعر دارد . شعر همپای اندیشه های زمانه محتوا و موضوعات خود را بیان نموده است زمانی برای بیان دلاوری جنگجوبان بود و شاهنامه ها پدید آمدند ، زمانی برای بیان مسائل عارفانه و همزبانی با عارفان بزرگ و زمانی زبان حال عاشقان بود واما در زمانه ما که مسائل اجتماعی بزرگی بر جوامع روی داد و بزرگترین انقلابات سیاسی و اجتاعی و فرهنگی پا به عرصه مسائل جهانی نهادند شعر نیز همزمان با این تحولات تحول و دگرگونیهای اساسی در مضمون محتوای خود ایجاد کرد و جاودانه ترین شعرها همان اشعاری بودند که به بررسی مسائل و مشکلات اجتماعی پرداختند . وبزرگترین شاعران شاعران اجتماعی بودند البته ناگفته نماد که با تغیر در محتوا و مضمون اشعار در قالب و فرم شعری نیز تغیرات بنیادین آغاز شد گرایشی جهانی به شعر نو پدید آمد . در کشورهای غربی این کار به مانند دیگر تغیرات زودتر و سریعتر از کشورهای دیگر صورت گرفت و در دیگر کشورها نیز بعد از زمانی هم در محتوای اشعار و هم در فرم وقالب شعری تحول ایجاد شد . وچون ما در این نوشتار در پی بررسی نقش شعری یکی از از شاعران کرد زبان می باشیم وچون کردها از مللی هستند که بعدها به شعر نو و مضامین اجتماعی روی آوردند وهم از لحاظ پیشرفت رسانه ایی در پله هایی پایینتر از غربیان بودند پس به این خاطر شاعرانشان زبان گویای آنان بودند و اشعارشان نمودی از وضعیت جامعه آنها کردها با گوران تحولی در شعر کلاسیک به وجود آوردند و از این قالب جدید برای بیان اندیشه های جدید به خصوص اجتماعی روی آوردند . شاعرانی نظیر پشیو شیرکو بیکس لطیف هلمت رفیق صابر فرهاد پیربال و..... در این نوشتا ر ما در پی نقد و برسی شعری از شیرکو بیکه س که بدون شک از بزرگترین شاعران کرد در تمام اعصار به ویژه در دوران معاصر بوده است می پردازیم شیرکو با بهره گیری از تشبیهات و تصویرات بدیع و زیبا محتوایی عمیق و اجتماعی را در اشعار خویش بیان می نماید شیرکو شاعری پست مدرن می باشد که با در هم آمیختن محتوای بسیار جدید و نو و بهره گیری از تشبیهات و استعارات کلاسیک و طولانی نمودن اشعار تا حد رمان شعری توانسته است جایگاهای جهانی برای خویش کسب نماید و جوایز فراوانی را کسب کند و چنین بار نامزد دریافت جایزره نوبل گردد . که بنا به دلایلی از اخذ این جایزه بی بهر مانده است... پس از این مقدمه کوتاه این به بررسی شعر « مار ماسیه کی جاسوس » می پردازیم .
این شعر که به مانند بیشتر اشعار شیرکو شعری سمبولیک و نمادین می باشد در پی بررسی مسائله ایی بسیار مهم در جوامع امروزی می باشد . چنانچه بیشتر ما مطلعیم تاریخ جهان در صده بیستم مصادف بود با انقلابهای بزرگ سیاسی و گاها اجتماعی فرهنگی ، انقلابها که بر اثر عواملی چند و نظریات گوناگونی از باورهای مختلف و از سوی نظریه پردازان برای علل وقوع آنها ارائه شد است اما به هر حال و به هر دلیل این پدیده مهم بسیار روی داده است. اکثر انقلابها در جوامع گوناگون بالاخص شرقی به وسیله توده ها صورت گرفته است و در شرایط بحران برای مدتی ضمام امور را در دست گرفته ان و سپس همان نظریه مشهور افلاطونی که قدرت فساد می آورد دامن گیر انقلابها و وارثان آنان را گرفته و دوباره تبدیل به کشورهای جدا از آرمانهای انقلاب گشته اند و به دیکتاتوریها بسیار نزدیک گشته اند ، هر چند کارل پوپر این دیدگاه و این پیشبینی نمودن سیر جوامع را از روی تجربیات گذشته کاری عبث و و بی خردانه می داند اما تا حدودی صادق است . شیرکو نیز در این شعر سیر انقلاب را در جامعه ایی نمادین و فرضی بررسی نموده است :
در شعر زیر وازه های زیر نماد ی از اصطلاحات زیر می باشند :
سیلاب : دوران انقلاب و فروپاشی حکومتها
ماهیگیر : حاکمان و زمام داران قدرت
ماهی ها : عامه مردم و توده ها
مار ماسی : عوامل مخرب و دو پهلو در دوران انقلاب
تور : قدرت و وسیله اقتدار حکومتها
عمق آب : درگونی در زیربنا ی جامعه
در مصرع اول شاعر با ترسیم فضای سیلابی ، خواننده را به یاد فضای غیر طبیعی و سیلاب گونه جامعه می اندازد که در ایام انقلاب بسیار فراوان دیده می شود و امری طبیعی می باشد ایامی که برای عامه یا توده مردم ( ماسیه کان ) روزهای ابراز وجود و شادمانی و پایکوبی ( هه لپه رکی ) می باشد و فرصتی است تا ایام را به کام قدرتمندان و حاکمان بر منصب ( ماسیگره کان ) تلخ کنند و و نگذارند دیگر پا را از گلیم خویش درازتر نموده و بر مردم اعمال دیکتاتوری نمایند . و آنها را مجبور به پذیرش فضای موجود بنمایند ( له مال نه ینه ده ری ) . البته گاها علاوه بر انقلابات عوامل کوتاه و مختصر و گذرای که بیشتر به هیجان از آن نام برده می شود نیز موجب اخلال و بروز سیلاب می گردد . اما آنچه انقلاب را از این شور و هیجانات لحظه ایی و زود گذر جدا و متمایز می نماید عمقی بودن آنها می باشد . ( له گوره پانی روبار دا و له بنه وه ) کلمه له بنه وه یعنی در عمق نشان از وسعت و دامنه و عمیق بودن انقلابات دارد که به نحوی فراگیر و عمومی و همه جانبه می باشد که اکثر نظریه پردازان بر انند که انقلابات تنها در صورتی انقلاب شمرده می شوند که تغیر از زیر بنا و عمق جامعه صورت پذیرفته باشد و تغیرات روبنای حاصل و پیامد تغیرات زیر بنایی باشد . نکته ایی دیگر در اینجا که شاعر و متفکر توانای کرد بدان اشاره نموده است عمر و مدت انقلاب و ایام آرمانی و خوشیهای انقلابیون و توده ها می باشد ، چنانچه در بالا اشاره شد. بیشتر انقلابات بعد از مدتی که اکثرا هم دوره ایی بالنسبه کوتاه مدت بوده اند راه و آرمان انقلاب را تغیر و تحریف و گاها بر ضد آنها به کا برده اند. در اینجا ( بو به جه ژنی ماسیه کان تا شه و دره نگ ) شاعر مدت یک شب را برای اظهار لذت و بهر برداری ماهیها از فضای سیلابی بیان نموده است و این کوتاه مدتی حاکی از همان مسائله ایی است که بیان شد . و با فروکش نمودن سیلاب یا همان ایام انقلاب و پر جنب جوش باز ( توری توره ) که نماد قدرت می باشد پا به عرصه جامعه نهاده و توده را باز به زیر سیطره و سلطه خویش کشیده و بازبر آنها اعمال قدرت و نفوذ و دیکتاتوری می نماید در اینجا شاعر از تکرار واژه ماهیگیر امتناع نموده است و به جای آن واژه « تور» را که نماد قدرت می باشد آورده است چرا که بعد از هر انفلابی عوامل و کارگزاران و حکام تغیر نموده اما آنچه هرگز و در هیچ جایی تغیر نخواهد نمود خود قدرت خواهد بود که بعد از هر انقلابی نیز باز بر توده و عامه اعمال خواهد شد و باز همان گونه که گفته شد موجب به فساد کشیدن کارگزاران آن ولو انقلابی هم باشند خواهد شد به مانند : استالین انقلابی کمونیست و یا مائو تسه یانگ بزرگ انقلابی چین و یا فیدل کاستروی کوبای،هم رزم چه گوارای بزرگ و... واینها همه نشان از آن دارد که برای حفظ قدرت حاکمان از زور و سلطه استفاده خواهند کرد و این همان نظریه جبر تاریخ را برای ما روشن خواهد نمود که همیشه حاکمان برای حفظ بقای خود مجبور به اعمال زور و قدرت خواهند بود و زیر دستان نیز در برابر آنها خواهند ایستاد و این همان چرخ محرکه تاریخ خواهد بود که موجب تکرار تاریخ خواهد شد البته چنانچه گفته شد انتقادات فراوانی بر این نظریه وارد نموده اند من جمله کارل پوپر که پیشتر بدان اشاره شد . اما نکته ایی که نباید ناگفته بماند آوردن کلمه ( مار ماسییه گه وره جاسوسه که ) می باشد که در اینجا نشان از گروه و طبقه ایی در جامعه می باشد که دو پهلو و دو کاراکتر می باشند از طرفی قدرت گرا ( مار ) می باشند واز طرفی دیگر قدرت پذیر و توده ایی ( ماهی ) و اینها که شاعر از آنها به عنوان جاسوسان نام می برد مخربترین عامل کارایی انقلابات می باشند و و در دوره های مختلف و در جوامع گوناگون مختلف بوده اند ، این نقش را گاها به ظاهر روشنفکران ، گاها علمای مذهبی ، گاها خرده بورزواها بازی نموده اند و موجب قبضه قدرت از دست انقلابیون و باز گشت آنها به دست دیکتاوترهای جدید گردیده اند . شیرکو بیکس شاعر این عصر می باشد انقلاب های فراوانی را دیده است ویا در کتابها خوانده است ، آغاز آنها را خوب می داند و فرجامشان را نیز ، به همین خاطر است که با قاطعیتی فراوان چنین شعر بی نظیری را سروده است و جامعه را به کسب تجربه از آن خوانده است .
منابع :
زی و زنه / شیرکو بیکس
هستی و زمان / مارتین هایدگر
جامعه باز و دشمنان آن / کارل پوپر
نظزیه های دولت / اندرو وینسنت/ ترجمه دکتر بشیریه
نظریه پردازی انقلابها / جان فورن / ترجمه فرهنگ ارشاد

REAL LOVE
1389,08,14, ساعت : 23:11
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/images/d9bc0f05938044780b8eb5bb5c5cf794.jpgهنر و ادبیات، بخشی از زندگی است. بخشی که نه جنگ می تواند محوش کند و نه آوارگی و غربت آن چنان که سال های سال با این مقوله ها فرهنگیان افغانستان در کشورهای مختلف به خصوص ایران اسلامی زیسته اند. اما تجربه ثابت کرده است که در شرایط سختی چون جنگ و آوارگی، هنر و ادبیات در پیکاری واقع گرایانه، زندگی را معنی بخشیده است. هنر و به خصوص ادبیات مهاجران مسلمان افغانستان در ایران، نمونه ای خوبی برای این نوشتار است.
پس از آن که در اواخر دهه ۵۰ شمسی کودتای کمونیستی در کابل رخ داد و به تبع آن تهاجم اتحاد جماهیر شوروی سابق در کشور اسلامی افغانستان شکل گرفت، بسیاری از مردم مسلمان افغانستان برای حفظ جان و ایمان از روی اجبار به مهاجرت روی آوردند و بخش عظیمی از آن ها که تعلقات خاطری به امام و انقلاب اسلامی داشتند، به ایران کوچ کردند.
هنر وادبیات را اگر در ذیل یک نهاد اجتماعی که همان مهاجرت باشد تعریف کنیم، می بینیم که مهاجران مسلمان افغانستان، همواره از آن تأثیر پذیرفته اند. فعالیت فرهنگی-هنری مهاجران افغانستان، در ایران به سال های ۱۳۵۹-۱۳۵۸ برمی گردد.
در آغازین روزهای جهاد اسلامی افغانستان و جنگ هشت ساله رژیم بعثی با ایران. در آن سال ها عده ای از فرهنگیان، در بعضی از مناسبت های ویژه، با چاپ و انتشار پوستر و یا اطلاعیه ای، از انقلاب اسلامی افغانستان می گفتند، البته این کارها بیش از آن که فرهنگی یا هنری باشد، تبلیغاتی بود. این روند تا چند سال توسط احزاب جهادی که در بدنه حزبی شان کمیته ای به نام فرهنگی داشتند ادامه داشت، ولی هیچ گاه به عنوان یک جریان شاخص که در خور شأن هنر و ادبیات مقاومت مهاجران باشد، عمل نکرد و داعیه دار نبود.
سرانجام در نیمه دوم دهه ۶۰ شمسی، جریان فرهنگی- هنری با ساختاری مردمی به راه افتاد؛ جریانی کاملاً متمایز و پویا که امید را در جمع گروه های فرهنگی- هنری مهاجران ایجاد کرد. جریان جدید که از کمیته های فرهنگی احزاب فاصله گرفته بودند و با جریان ادبیات مقاومت و پایداری ایران خود را همسو می دانستند، مهم ترین شاخصه اش استقلال فرهنگی و هویت ملی و مذهبی بود. این جریان خیلی زود از طرف همه اقشار مهاجران و از طبقات مختلف اجتماعی آن ها مثل طلبه ، کارگران، دانشجویان، کسبه، زنان و حتی دانش آموزان پذیرفته شد. این جریان، آغاز پرتلاطم و متمایزی داشت. اما در مدت کوتاهی با همراهی و حمایت بعضی از مجامع فرهنگی ایران، در یک فضای فرهنگی آشنا و مألوف، شایستگی هایش را بروز داد و اگرچه در بعضی مواقع دچار کندی رفتار شد، ولی اکنون می بینیم که بعد از بیست وچند سال هنوز هم با قامت برافراشته طی طریق می کند. در ابتدا ادبیات مهاجران افغانستان در کنار ادبیات انقلاب و پایداری ایران اسلامی در ذیل مقاومت و مهاجرت تعریف می شد و خیلی زود نگاه ها را متوجه خود ساخت. شاعران جوان مهاجر با میدان داری برخی از پیشکسوتان شعر افغانستان مثل استاد براتعلی فدایی هروی در شهر مشهد، آغازگر جبهه فرهنگی جدیدی بودند، که هنوز هم شاعران جوان مهاجر ما در پشت خاکریزهای فتح شده آن روزگار، سیر می کنند.
جوانانی که در آن روزگار از حوزه های علمیه و دبیرستان های شهر مشهد گرد هم آمدند، هم انگیزه داشتند و هم با ابزار بیان و ظرایف ادبیات آشنا بودند. نام هایی که امروز از قلمرو ادبیات مهاجران افغانستان وحتی از ادبیات افغانستان فراتر رفته اند، در آن زمان هم در معرفی و رشد ادبیات مقاومت مهاجران نقش محوری داشتند. نام هایی چون استاد فدایی هروی، مرحوم استاد سعادت ملوک تابش، سیدابوطالب مظفری، محمدکاظم کاظمی، محمدجواد خاوری، سیدفضل الله قدسی، آصف رحمانی، رستمی هروی، نظام الدین شکوهی، سیداسحاق شجاعی و... بودند که زمینه ساز فعالیت های فرهنگی-ادبی مهاجران در دیگر شهرهای ایران نیز شدند.
بگذریم از این حکایت که جای تامل بیشتری دارد، به قول زنده یاد قیصر امین پور (چه زود دیر می شود) حالا می دانیم که روزهای خوش ادبیات مقاومت افغانستان چه زودگذشت. حالا که بعد از گذشت بیش از دو دهه، تغییر و تحولات وسیعی را در سطح منطقه شاهد هستیم. به تبع آن بسیاری از مهاجران که در جمع آنها نویسندگان و شاعران صاحب نام افغانستان، که روزگاری در حوزه ادبیات مهاجرت نقش محوری داشتند به کشورشان برگشتند، تا مرهمی باشند بر زخمهای ادبیات افغانستان که بیش از سه دهه در زیر آتش و دود و انفجار نفس کشیده است. در این سه دهه سرنوشت ادبیات افغانستان در داخل مرزهایش با افت و خیزهای فراوانی روبرو بوده است. متاسفانه هنوز هم هنر و ادبیات در افغانستان دستخوش تحولات بسیاری است که نیاز مبرمی به شاعران و نویسندگان که زبان فرهنگی جامعه شان هستند، دارد. شاعر و نویسنده متعهد در هر جایی که باشد رسالت خویش را ادا می کند، چه در افغانستان باشد و یا چه در خارج افغانستان. به عنوان نمونه می توان آصف رحمانی اشاره کرد که سالها در عالم مهاجرت زندگی می کرد و حالا به زادگاهش شهر هرات بازگشته است. رحمانی در روزهای اوج جهاد اسلامی مردم افغانستان در قامت یک مهاجر در مثنوی (پسر قله پامیر) چنین می سراید:
هر که با عشق نجوشید به دارش بزنید
هرکه با ماست به شمشیر عیارش بزنید
هرکه شمشیر به نانی بدهد مرگش باد
غیرتش را به فلانی بدهد مرگش باد
نکند زینت دیوار شود خنجرتان
نکند طعمه زنگار شود خنجرتان
اما امروز که در زادگاهش، در بین مردمش رفته است و می بیند که دشمن همان دشمن است و فقط رنگ عوض کرده و نام. او هم سنگر عوض می کند و زبان دیگری برای بیان شعر برمی گزیند و فریاد می زند که:
وقتی دودا دود آزادی/ کیفمان را کوک نمی کند/ پس به هلمندی ها بگویید، جای کوکنار/ مرگ بر انگلیس کشت کنند.
اگرچه سرنوشت فعالیت های هنری- ادبی مهاجران افغانستان در ایران، بستگی به نوسانات سرنوشت شان دارد (سرنوشتی که بسیار پرنوسان و آشفته بوده است.) با آن همه، جریان فرهنگی-ادبی مهاجران ساکن ایران به اعتقاد اکثر کارشناسان ادبی در بین تمام مهاجران، در کشورهای دیگر قابل مقایسه نیست و همواره پیشرو و تأثیرگذار بوده اند؛ حتی بر فعالیت های فرهنگی-هنری داخل افغانستان. جریان ادبیات و هنر مقاومت مهاجران افغانستانی مقیم ایران با تمام فراز و فرودهایی که داشته است، هنوز هم از جایگاه ویژه ای در نزد فرهنگیان و ادیبان داخل افغانستان برخوردار است. از ویژگی های مهم آن هم پویایی و تاثیرگذاری است، که کم تر در بین دیگر مجامع مهاجران در کشورهای دیگر دیده شده است. چنانچه مجالی باشد و توفیقی در آینده در این باره بیش تر خواهیم نوشت.

http://www.aftab.ir/images/article/break.gifمحمدسرور رجاییروزنامه کیهان ( www.kayhannews.ir )

REAL LOVE
1389,08,16, ساعت : 22:50
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/images/6630a83e2a621c903caa9317cb600e67.jpgپرداختن به مبحث تزاید قارچ وارجایزه های ادبی با نگاهی به عملکرد جشنوارهها در طی این چند سال، پیش از آنکه بهانه ای برای انگشت گذاشتن بر ضعفها باشد تلاشی درجهت آسیب شناسی نگاه فرهنگی در این دیار است. نگاهی که ریشه در خلقیات ما ایرانیها دارد. از خلقیات دیرین ما ایرانیها که به نوعی ویژگی شخصیتی اکثر ماست تکانشی بودن در رفتارها و تصمیم هایمان است که همگی به بی ثباتی در عملکردهایمان منتهی می شود. تاریخ معاصر ما که در بردارنده جزئیات دقیق تری نسبت به گذشتههای دور است سرشار است از نمونهها و مصداقهایی از چنین رفتارهای تکانشی. ناگهان به انجام کاری علاقمند و گاه شیفته می شویم و بعد ناگهان به همان کاری که به انجامش شیفته و ذوق زده بودیم بی علاقه و بی رغبت می شویم و طبیعتا رهایش می کنیم. این ویژگی در تصمیمهای کوچک و کلان ما نمود پیدا می کند. از نمونههای این رفتار تصمیمهای کوتاه مدتی است که برای سامان دادن زود هنگام اموردر حوزه فرهنگ اخذ می شود و گاه منجر به اجرای برنامههای موقتی و کم اثری در این حوزه شده است. برنامه هایی که در کمتر از یکی دوماه در سراسر کشور باب و تکثیر می شود.
رشد یکباره تعداد جشنوارهها در سه سال گذشته از نمونههای روشن چنین تصمیم هایی بود. به نحوی که در آن سالها با تعداد زیادی از جشنوارههای موضوعی روبرو شدیم که هر کدام اولین یا دومین سال برگزاری خود را پشت سرمی گذاشتند. و به نوعی می توان گفت جشنواره زدگی همه ابعاد فرهنگی و هنری کشور را تحت تاثیر قرار داده بود و البته همچنان متاثر می کند. این پدیده بقدری در حال افزایش بوده و هست که توان مدیریتی و مالی فرهنگی به ناچار تحت تاثیر این پدیده برنامههای کوتاه و بلند مدت خود را تنظیم می کند. در حالی که جشنواره به تعبیر عبدالحسین لاله عضو هیت علمی فرهنگستان هنر "کیفیتی حادث است که با بهره گیری از صورتهای تاثیرگذار و نوعا عرصات هنر، تجمیعی از انسانها را گرد هم می آورد. در جشنوارهها آنچه به عنوان زینت و سرگرم کننده محور تجمع است صورتهای مختلف هنری است." این تعریف نشان از آن است که جشنوارها تعلق کمی نسبت به ذات هنر دارند و بییشتر مطیع اداره غیرهنری ها است. هرچند که برگزاری جشنواره -آنهم به صورت منظم و پیگیرانه- منجر به ایجاد نشاط هنری در میان هنرمندان وبخشی از جامعه می شود و همین طور زمینهای فراهم می کند تا اهالی هنر درفضایی جذاب یکدیگر را ببیند و تبادل نظر کنند اما تعداد بی رویه این جشنوارهها طبیعتا با سطحی نگری و کم عمقی همراه شده و هنرمندان حرفهای و جدی را گریزان می کند از این رو سزاوار بود که همان جشنوارههای پیشین با افزایش قدرت در اجرا و ارتقای کیفیت به ایجاد چنین نشاط هنری در جامعه دست می زد نه با افزایش تعداد آن.
اکنون جایزههای کتاب و به خصوص جایزه های ادبی خلف بر حق جشنوارهها شده اند. جوایزی که از گوشه و کناربرنامههای فرهنگی تعیین شده سر می زنند و پیش بینی می شود با این تزاید همگی جوانه نزده خشک شوند یا با غلطیدن در ورطه سطحی نگری و ابتذال آنقدر به حاشیه روند که بود و نبودشان تاثیری بر ادبیات نداشته باشد. اما جایزه ادبی چیست و چرا یکباره توجه مسوولین و حتی بخش خصوصی به برگزاری جوایز ادبی در موضوعات مختلف جلب شد؟ "جایزه ادبی افتخاری است که به آثار ادبی خاصی که توسط نهادهای دولتی یا غیر آن، فرهنگستان ها، انجمن های ادبی، بنیادها و حتی اشخاص منفرد اعطا می شود." دریافت این جوایز با قرار دادن آثار منتخب در شعاع توجه رسانهها تاثیر بسزایی در فروش آثار دارد.
از این رو اعطای این جوایز را می توان ممیزی برای کیفیت اثر به حساب آورد که مخاطب با اعتماد به رای داوران متخصص اثر را انتخاب می کند; پس روشن است که این جوایز در شکل دهی سلیقه مخاطبان و در نهایت درایجاد رغبت آنان برای خرید کتاب وخواندن آن تاثیری بسزا دارد و از همین سو نیز محل خطر و آسیب برای ادبیات خواهد بود که ذکر آن خواهد آمد. برگزاری این جوایزعلاوه بر آنکه هدف بزرگ رونق واقتدار حوزه نشررا دنبال می کند با تقویت انگیزه نویسندگان آنان را به سمت خلق آثار قوی تر هدایت می کند. اما این همه رخ نمی دهد مگر آنکه معیارها و ممیزهای انتخاب کتاب بر مبنای نظر منتقدان و داستان شناسان کارکشته و بی غرض صورت گیرد کسانی که تنها کارشان داوری آثار نیست بلکه خود نیز به خلق اثر چه در حوزه داستان و چه درحوزه نقد می پردازند از این رو محتمل است نویسندگان با گذر آثارشان از لایههای متعدد قضاوت و خوانش دقیق مسیر حرفهای شدن را که در جامعه ما با نقص همیشگی نبود منتقد ادبی کارکشته همراه است طی کنند.
اما این اتفاق افزایش قارچ وار جایزههای ادبی جریان داوری و حتی شرکت کنندگان را نیز تحت تاثیر قرار داده و به ورطه سطحی نگری می کشاند. نگاهی به چند عنوان از جایزههای ادبی که در کشور برگزار می شود خالی از لطف نیست. علاوه بر جایزههای ادبی که از سالهای گذشته برگزار می شد چون جایزه ادبی ایران، جایزه کتاب سال، جایزه مهرگان، جایزه هوشنگ گلشیری، جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی، جایزه ادبی صادق هدایت و... از سال ۸۷ جوایزی چون جایزه دولتی جلال آل احمد نیز سر بر آورد تا با علم کردن جایزهای مقابل جایزه معتبر گلشیری و مهرگان -که با معیارهای محض هنری و محتوای آزاد آثار را مورد بررسی قرار می دادند- بتواند به کتاب هایی که مضامین مورد اقبال مسوولین را ترویج می کنند افتخار ادبی دهند. البته منظور از این گفته زیر سوال بردن اعتبار جایزه ادبی جلال آل احمد نیست بلکه غرض بررسی علت زایش جایزههای ادبی است. این اتفاق با افزایش جایزههای موضوعی و محتوایی پی گرفته شد به طوری که جوایزی چون جایزه پاسداران اهل قلم وارد گود شد، که در آن ملاک داوری دو ملاک فنی و محتوایی است که البته همواره بار محتوایی بر ارزش فنی آثار می چربد به طوری که گاه تخصصی ترین کتابهای ادبی هم به سبب عدم برخورداری از محتوای موردنظرگردانندگان ازغربال گزینش این جوایز نمی توانند عبور کنند.
از سوی دیگر نیز برخی از بخشهای خصوصی با در نظر گرفتن مبلغ جایزهای ناچیز با داوری افراد متوسط و نه متخصص در حوزه ادبیات اقدام به راه اندازی جایزههای ادبی کردند تا از این راه شاید برای خود کسب اعتبار و آبرو کنند و شاید با اتکا به اسپانسرهای خود که اغلب ناشران هستند نبض بازار نشر را به دست گیرند. عده ای از برگزار کنندگان این جوایز نیز در فراخوانهای خود از نام نویسندگان صاحب نام بهره می برند اما داوری را به نویسندگان و داوران ضعیف تر می سپارند با نگاهی حتی گذرا می توان دید که رشد این جایزهها چیزی شبیه به رشد جشنوارههای هنری بوده است همانطور که در دو، سه سال گذشته شاهد پایه گذاری جشنوارههای مختلف بودیم تا به سبب آمار کمی در انجام برنامهها کارنامه مسوولین فرهنگی را پر بار می کرد این بار نیز با متداول شدن جایزههای ادبی والبته عدم اقبال هنرمندان جدی از جشنوارههای برگزار شده عده ای ذوق زده رو به برگزاری جایزههای ادبی آوردند تا با راه اندازی جایزه ادبی که به عکس جشنوارهها تا به حال مورد اقبال هنرمندان حرفهای بود بتوانند آمار انجام کاری با ارزش را در کارنامه کاری خود ثبت کنند. اما این کار با کیفیتی که در دست اجراست جز هرز رفتن بودجهها و سرمایهها و از همه مهم تر بی اعتمادشدن مخاطبان به کیفیت آثاری که نایل به جایزه شده اند تاثیری بر ادبیات نخواهد داشت.
برای روشن شدن این موضوع همین ادله بس که اعضای آکادمی جایزه ادبی گنکور -معتبرترین جایزه ادبی فرانسه- دوشنبه اول هر ماه در تالار مخصوص خود در طبقه نخست رستوران دروان پاریس گرد هم جمع می شوند و آثار را مورد نقد و بررسی قرار می دهند تا درنهایت در سوم نوامبر هر سال جایزه ادبی را به اثر ممتاز اعطا کنند.این نشان از اهمیت جایزه ادبی در جریان ادبیات دارد.
آیا یکی از اغراض برگزاری جایزههای ادبی گشودن راهی برای ورود ادبیات کشورمان به عرصه جهانی نیست؟ و اگر هست در صورتی می توان جایزه دیگری اضافه کرد که در تکمیل جایزههای قبلی باشند نه اینکه چندین جایزه ادبی در عرض هم قرار بگیرند وحتی برخی با کیفیتی نازل تر در داوری و حساسیت در گزینش اثرهیچ تاثیری برای ارتقای ادبیات نداشته باشند.
جایزه هایی که آثار میان مایه وگاه کم مایه و مناسبتی را نشانه می گیرند و زمینه تولید آثاری در همان حد و اندازه را فراهم می کنند. در حالی که اکنون با افزایش شمار نویسندگان نسبت به سابق می توان امیدوار بود که اگر درصدد رفع نواقص چنین برنامههای حمایتی برآئیم، کم کم دارای نویسندگانی شویم که آثارشان شایسته ترجمه به زبان های خارجی باشد نه اینکه ادبیاتمان در این دایره تنگ زبان فارسی - با مخاطب زبانی کمتر از ۱۵۰ میلیون نفر در جهان-بچرخد و امیدی به جهانی شدن نداشته باشد.

http://www.aftab.ir/images/article/break.gifروزنامه مردم سالاری ( www.mardomsalari.com )

parisha
1389,08,17, ساعت : 00:42
دکتر سعید نفیسی


غلط مشهور در توصیف دو دسته به کار برده می شود :
دسته ی نخست، کسانی هستند که از رهگذر سالوسی و ریاکاری در زمره ی نیک مردان جای می گیرند. در باره ی این «گندم نماهای جو فروش» می گویند : فلانی غلط مشهور است، یعنی نان پرهیزکاری می خورد ولی «چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند»
دسته ی دوم، آن واژه ها و عباراتی است که بر خلاف حقایق تاریخی و یا آیین دستور زبان و صرف و نحو آن، بر زبان ها جاری است.
اکنون به نمونه های گوناگون این غلط های رایج در زبان فارسی که پرهیز از گفتن آن ها بایسته است دقت کنید :

به کار بردن تنوین برای واژه های فارسی
کاربرد تنوین که ابزار ساختن قید در زبان عربی است برای واژه های عربی جایز است، مانند : اتفاقا، تصادفا، اجبارا، ولی واژه های ناگزیر و ناچار و مانند آن ها که فارسی است هرگز تنوین بر نمی دارند و نباید آن ها را چون این به کار برد :
گزارشا به عرض می رسانم... (به جای بدین وسیله گزارش می کنم که ...)،
ناچارا رفتم... (به جای به ناچار، یا ناگزیر رفتم...)
اکنون کار به جایی رسیده است که بسیاری تنوین را حتا برای واژه های لاتین نیز به کار می گیرند و مثلن می گویند : تلفونا به او خبر دادم، یعنی به وسیله ی تلفن، یا تلفنی او را آگاه کردم،
تلگرافا به او اطلاع دادم، یعنی با تلگراف یا تلگرافی او را آگاه کردم.
در این جا لازم به گفتن است که دیرزمانی است که نوشتن تنوین به صورت «ا» در خط فارسی به کناری نهاده شده و آن را به صورت «ن» می نویسند. مثلن : اتفاقن، تصادفن یا اجبارن.
واژه ی های دو قلو، سه قلو، چهارقلو و مانند آن
واژه ی ترکی دو قلو اسمی مرکب از «دوق» و «لو» است که روی هم همزادها معنی می دهد و هیچ گونه ارتباطی با عدد ۲ (دو) فارسی ندارد که اگر بانویی احیانن سه یا چهار فرزند به دنیا آورد بتوان سه قلو یا چهار قلو گفت.
درست مانند واژه ی فرانسوی «دو لوکس»(De Luxe) که بسیاری گمان می کنند با عدد ۲ (دو) فارسی ارتباطی دارد و لابد سه لوکس و چهار لوکس آن هم وجود دارد !!!

یعنی هر چیزی که دولوکس باشد، نه از نوع معمولی، بلکه از نوع تجملاتی و با شکوه آن است. De حرف اضافه ی ملکی در زبان فرانسوی می باشد به معنی «از» (مانند Of در انگلیسی یا Von در آلمانی) و «Luxe» به معنی «تجمل» و «شکوه» است و «دو لوکس» به معنی «از (دسته ی) تجملاتی» می باشد.
به کارگیری واژه ها یا اصطلاحات با معنی نادرست
جمله هایی مانند :
من به او مظنون هستم (می خواهند بگویند : من به او بدگمان هستم)
او در این قضیه ظنین است (می خواهند بگویند : او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد)
هر دو نادرست و درست وارونه ی آن درست است.
ظنین صفت فاعلی و به معنی کسی است که به دیگری بدگمان است و مظنون صفت مفعولی و به معنی کسی است که مورد شک و بدگمانی قرار دارد. یعنی صورت درست این جملات می شود :
من به او ظنین هستم .(یعنی من به او بدگمان هستم)
او در این قضیه مظنون است. (یعنی او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد)
مصدر عربی فقدان به معنی کم کردن، کم شدن و از دست دادن است و معنی نبود، ندارد، و در مورد مرگ و فوت کسی هم باید گفت : درگذشت، یا رخت بر بست.
یا مثلن می گویند : «کاسه ای زیر نیم کاسه وجود دارد.» در حالی که کاسه هرگز زیر نیم کاسه جای نمی گیرد و در ادبیات هم همیشه گفته اند : «زیر کاسه نیم کاسه ای وجود دارد.»
شعر سعدی، یعنی : «بنی آدم اعضای یک پیکرند» را «بنی آدم اعضای یکدیگرند» می گویند.
هنگامی که دانش آموزی در پایان سال تحصیلی در برخی از درس ها نمره ی کافی برای قبولی نمی آورد می گوید در فلان و فلان درس تجدید شدم و یا درباره ی کسی می گویند فلانی امسال تجدید شد.
حال آن که این نه خود دانش آموز، بلکه درس های نمره نیاورده است که تجدید می شوند و در شهریور ماه باید دوباره جدید شده و از نو امتحان داده شوند، چون این دانش آموزی تجدیدی شده است و باید او را تجدیدی، یعنی دارنده ی درس های تجدید شده نامید.
غلط های دستوری
استاد : این واژه فارسی است و باید جمع آن را استادان گفت نه اساتید.
مهر : مهر واژه ای فارسی است و صلاحیت اشتقاق عربی را ندارد و نباید مثلن گفت حکم ممهور شد، بلکه درست آن است که بگویند : حکم مهر کرده شد یا مهر زده شد.
غلط های واگویی (تلفظی)
پسوند «وَر» در زبان فارسی برای رساندن مالکیت و به معنی «صاحب» و دارنده است.
«رنج وَر» به معنی دارنده ی رنج و «مزد وَر» به معنی دارنده ی مزد است.
امروزه بر خلاف این قاعده، این واژه ها را به صورت رنجور و مزدور می نویسند که موجب آن گردیده است تا آن ها را به نادرستی با «واو» سیرشده (مانند واو در واژه ی «کور») تلفظ نمایند.
واژه های دیگری نیز مانند دستور (دست وَر به معنی صاحب منصب، وزیر) و گنجور (گنج وَر) نیز از این گروه است.
نامیدن پدر به جای پسر
زکریا نام پدر «محمد بن زکریای رازی» و سینا نیز نام پدر «ابوعلی این سینا» بوده است. لیکن همه جا آنان را با نام زکریای رازی و ابن سینا، یعنی نه با نام خود، بلکه با نام پدران شان می نویسند. «بیمارستان ابن سینا» هنوز نیز در چهار راه حسن آباد تهران با این نام وجود دارد.
منصور نیز پدر «حسین ابن منصور حلاج» است که کوتاه شده ی نام وی «حسین حلاج» است. لیکن این نامی ترین عارف وارسته ی ایران در سده ی سوم هجری را همه جا «منصور حلاج» می نامند و نه «حسین وار»، بلکه «منصوروار» بر سر دار می کنند، در حالی که منصور (یعنی پدر حلاج) در آن هنگام در خوزستان به حلاجی و پنبه زنی مشغول بوده است.
خوان یغما
هرگاه به دارایی کسی دستبرد بزنند و چیزی از آن بر جای نگذارند، در اصطلاح می گویند که گویی خوان یغما بود که این گونه آن را چپاول کردند.
عبارت «خوان یغما» از دو واژه ی «خوان» و «یغما» و به مفهوم «سفره ی غارت و چپاول» فهمیده می شود، در حالی که چون این نیست و معنی و مفهوم واژه ی «یغما» در این عبارت کاملن چیز دیگری است و ارتباطی با غارت و چپاول ندارد.
«یغما» نام گروهی از تورانیان است که در دوره ی اسلامی در شهری با همین نام در نزدیکی «خجند» کنونی زندگی می کرده اند. پیش از آمدن این گروه به این منطقه، اقوامی که «سگان» نام داشته اند (و به غلط آن را «ساکاها» می نویسند) در این محل زندگی می کرده اند و جشنی را برگزار می کرده اند که «سگه» نام داشته است که همان «جشن سده» می باشد. با آمدن یغماییان ِ تورانی به این محل، آنان دین و همه ی آیین ها و حتا عادات سگان را گرفته و «جشن سگه»ی آنان را نیز برگزار می کردند.
در جشن دیگری نیز که «خوان یغما» نام داشته است، آنان سفره های بزرگی می گسترانیدند و انواع خوراک های لذیذ و نوشیدنی های خوش گوار در آن می نهادند و از همه ی مردم دعوت می کردند که در این میهمانی عمومی حاضر شوند و در کنار انجام دیگر مراسم، از آن ها سیر بخورند و بنوشند و هر چه می خواهند با خود ببرند.
سعدی می گوید :


ادیم زمین سفره ی عام اوست برین خوان یغما چه دشمن چه دوست


و در جای دیگری می گوید :


یکی نانخورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
پراکنده ای کفتمش ای خاکسار برو طبخی از « خوان یغما » بیار


جشن خوان یغما که نشانه ی سخاوت و بخشندگی پدران ما است در سده های گذشته اهمیت و اعتبار ویژه ای داشته است و رفته رفته به صورت اصطلاح درآمده است، لیکن به علت عدم آگاهی از ریشه ی تاریخی آن، بسیاری آن را به معنی دستبرد و چپاول گرفته و به کار برده اند.
افغانی در قصیده ی خود می سراید :
گل آرد، نوبهار آرد، نشاط آرد، امید آرد
شود تا باغبان طبع وی در گلشن آرایی
کشیده خوان یغمایش چه فیض جاودان دارد
که هر روزی فزون گردد گوارایی و گیرایی
خوشا درویش صاحب دل که نعمت های عامش را
نیابی در بساط خاص دارابی و دارایی
غلط های املایی مشهور
آزمایشـات : واژه ی آزمایش را که فارسی اسـت برخی از فارسی زبانان با «آت» عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت و باید با «ها»ی فارسی جمع بسته شود. آزمایش ها درسـت اسـت.
در جمع بستن واژه های فارسی با «جات» نیز غالبن همین گونه اشتباهات رخ می دهد، چرا که به نظر می رسد که این نوع جمع فرقی با جمع با «آت» ندارد. اما برای نوشتن فارسی فصیح بهتر است که این واژه ها نیز با «ها» جمع بسته شود، برای احتراز از عربی مآبی.
یعنی به جای روزنامه جات، کارخانجات، نوشته جات، شیرینی جات، ترشیجات، دسته جات، میوه جات، نقره جات و ... بهتر است چون این بنویسیم : روزنامه ها، کار خانه ها، نوشته ها، شیرینی ها، ترشی ها، دسته ها، میوه ها، نقره ها.
از غلط های فاحش در همین زمینه یکی هم جمع بستن نام های جمع است. مانند تشکیلات که جمع تشکیل است و هنگامی که با : «آت» آن را جمع می بندند، جمع الجمع می شود.
از آن جمله اند : آثارها، اخبارها، ارکان ها، اعمال ها، جواهرها یا جواهرات، حواس ها، عجایب ها، منازل ها، نوادرات، امورات، عملیات ها و دیگر، که شکل درست نوشتن و گفتن آن چون این است : آثار، اخبار، ارکان، اعمال، جواهر، حواس، عجایب، منازل، نوادر، امور، عملیات.
«آذان» / «اذان» : این دو واژه را باید از هم جدا نمود. زیرا که معـنای «آذان» گوش ها و معـنای «اذان» اعلام کردن، آگاه کردن، خبردادن وقت نماز با خواندن کلمات مخصوص عربی در سـاعت های معینی از روز در گلدسـته و مناره ی مسجد است.
«آزوقه» / «آذوقه» : اصل این واژه که آن را «آزوغه» هم می نویسـند ترکی اسـت. پس باید با «ز» نوشـته شـود.
«آسـیا» / «آسـیاب» : این واژه را به هردوشـکل می توان نوشـت و بزرگان ادب فارسی هردو شکل را به کار بسـته اند.
«آن را» / «آنرا» : «را» واژه ی مسـتقلی است و پـیـوسته آن را جدا از کلمه ی پیشـین می نویسـند. مانند : این را، وی را، ایشـان را، تو را، آن را.
«اتاق» / «اطاق» : از آن جا که این واژه ترکی اسـت و در ترکی مخرج «ط» وجود ندارد پس باید آن را با حرف «ت» نوشـت.
«اتو» / «اطو» : چون این واژه عربی نیسـت وممکن اسـت فارسی یا روسی باشـد، پس بهتر اسـت با «ت» نوشـته شـود.
«ارابه» / «عـرابه» : ارابه واژه ی فارسی اسـت و عرابه معـرب آن. پس بهتر اسـت آن را به صورت ارابه نوشت.
«ازدحام» / «ازدهام» : این واژه را تنها می توان با حرف «ح» نوشـت زیرا ازدهام واژه ای بی معنی اسـت.
«اسـب» / «اسـپ» : به هردوصورت می توان این واژه را نوشـت. زیرا این واژه پهلوی اسـت نه عربی. امروزه بزرگان زبان بیش تر با «ب» می نویسـند. اما در گذشـته های بسـیار دور با «پ» می نوشـتند وهمین واژه جزء دوم نام های کهن خراسـانیان بوده است. مانند : ارجاسـپ، جاماسـپ، گشـتاسپ، تهماسـپ ، لهراسـپ و ...
«اسـتادان» / «اسـاتید» : چون اسـتاد واژه ای فارسی اسـت جمع آن می شـود اسـتادان. این کلمه که به صورت «اسـتاذ» به عربی رفـته است، در این زبان به صورت اسـاتیذ و اسـاتید جمع بسـته می شـود.
«اسـلحه» / «سـلاح» : بسـیاری کاربرد درسـت این دو کلمه را نمی دانند. به طوری که گاه به جای اسـلحه، سـلاح و گاه برعکس آن را به کار می برند. در حالی که اسـلحه جمع اسـت و سـلاح مفرد و نباید جمع اسـلحه را اسـلحه ها نوشت، زیرا که اسـلحه خود کلمه ی جمع اسـت و به جای آن می توان واژه ی سـلاح ها را به کار برد.
«اقلاً» / «اکثراً» : این دو کلمه در عربی به هیچ روی تنوین نمی گیرد و کاربرد آن ها بدین صورت از اغلاط مشهور به شمار می آید. بهتر اسـت به جای اقلاً «حد اقل» و یا بهتر از آن «دسـت کم» و یا «کم از کم»، نوشـت و به جای اکثراً «غالبن» و یا بهتر از آن «بیش تر» یا را به کار برد.
همچنین نمی توان واژه هایی مانند دوم و سـوم و چهارم را که فارسی اند، دوماً و سـوماً و چارماً نوشـت. یا واژه فارسی «زبان» را «زباناً».
«اِن شاء الله» / «انشاء ألله» : جمله ی «ان شاء الله» از سـه کلمه سـاخته شـده اسـت: «اِن» (= اگر)، «شـاء»(= بخواهد)، «الله»(= الله)، یعنی : اگر خداوند بخواهد. اما جمله ی «انشاء الله» از دو کلمه سـاخته شـده اسـت : «اِنشـاء»(= آفریدن)، «الله» (= الله) به معنی : خداوند بیافریند.
آن چه به هنگام نوشتن این جمله مراد نویسنده است جمله ی نخست است ولی آن را به صورت جمله ی دوم می نویسد.
«انتر» / «عـنتر» : واژه ی «انتر» را که فارسی و معـنای آن «بوزینه» می باشـد باید به همین صورت نوشـت. عـنتر به زبان عربی نوعی مگس و مجازن به معنای شـجاع است.
«باتلاق» / «باطلاق» : واژه ی «باتلاق» ترکی اسـت، نه عربی. پس نوشـتن آن با حرف «ت» درسـت اسـت.
«باغ ها» / «باغات» : واژه ی «باغ» فارسی اسـت و جمع بسـتن آن به «ات» عربی نا درسـت اسـت.
«بوالهوس» / «بلهوس» : پیشـوند «بُل» بر سـر برخی واژه های فارسی می آید و معـنای پـُر، بسـیار و فراوان دارد، برابر این پیشوند در زبان عربی «ابو» می باشد که برای واژه های عربی به کار می رود و کوتاه شده ی آن را به صورت بو می نویسند. پس «بُل» برای واژه های فارسی (مانند بلکامه : پر آرزو، بلغاک : پر شور) و «بو» برای واژه های عربی (مانند بوالهوس : پر هوس، بوالعجب : پر شگفتی) درست است.
«بوته» / «بته» : معـنای این واژه، گیاه پـر شاخ و برگی اسـت که تنه ی ضخیم نداشـته باشـد و زیاد بلند نشـود و املای درسـت آن بوته اسـت.
«به نام» / «بنام» : در زبان عربی حرف جر «ب» را هـمیشـه باید به کلمه ی بعد که مجرور اسـت متصل نوشـت، اما در زبان فارسی حرف اضافه ی «به» را باید همواره جدا از کلمه نوشـت. مگر در اشکال کهن مانند : بدین و بدو.
زیـرا اگر چون این ننویسـیم در موارد بسیاری امکان به جای یکدیگر گرفته شدن واژه ها و معانی (التباس معنی) وجود دارد، مانند همین «به نام» و «بنام» که هر کدام جای کاربرد ویـژه ای دارد.
به این نمونه ها دقت کنید : «او نویسـنده ی بنامی بود» و یا «من او را به نام نمی شـناختم»
به همین ترتیب اگر «به روی» را «بروی» بنویسیم معلوم نخواهد شـد که مراد چیسـت ؟ آیا منظور از «بروی» فعلی از مصدر رفـتن اسـت، مانند برو، بروی و ... یا آن که مثلن می خواهـیم بنویسـیم که : «این قـلم به روی میز اسـت» یا اگر ما «به درد» را «بدرد» بنویسـیم بازهم شباهت معـنا رخ می دهد، زیرا «بدرد» : یعنی پاره کند و «به درد» یعنی به غم و اندوه.
به همین گونه اند سد ها واژه که باید به هنگام نوشـتن آن ها با احتیاط بود، مانند : به دل و بدل، به شـتاب و بشـتاب، به کار و بکار، به گردن و بگردن، به کس و بکس، به همان و بهمان، به گردش و بگردش، به چشم و بچشم، به هر و بهر، به خر و بخر، به دوش و بدوش، به بار و ببار، به خواب و بخواب و ...
«بها» / «بهاء» : بها به معنی قیمت، ارزش و نرخ چیزی است. اما معنی بهاء روشنی، درخشندگی، رونق، زیبایی و نیکویی است و به معنای فر و شکوه و زینت و آرایش نیز به کار رفته است. مانند «بهاء الدین» یا «بهاء الحق» و یا «بهاء الملک» که معنای آن ها رونق دین، شکوه دین و شکوه کشور است.
در پشت پوشانه ی (جلد) برخی از کتاب ها می نویسند : بهاء .... ریال. که سخت نادرست است.
«پایین» / «پائین» : شاید گروه بسیاری از پارسی نویسان روزانه ده ها بار همزه ی عربی را در نوشته های خود به کار می برند و نمی دانند که این نشانه ی نوشتاری عربی در زبان پارسی جایی ندارد. بر این پایه نوشتن واژه هایی مانند «پائیز»، «پائین»، «موئین»، «روئین»، «آئین»، «پر گوئی»، «چائی»، «امریکائی» و ... نادرست است و باید پاییز، پایین، مویین، رویین، آیین، پر گویی، چایی، آمریکایی و چون این ها نوشت.
«تاس» / «طاس» : تاس واژه ای فارسی اسـت که عرب ها آن را گرفته و طاس می نویسند (معرب کرده اند)، یعنی ایرانیان باید آن را به حرف «ت» بنویسند.
«تراز» / «طراز» : تراز واژه ای فارسی است که عرب ها آن را گرفته و طراز می نویسند (معرب کرده اند). به همین سـبب «تراز» و همه ی ترکیبات آن باید با حرف «ت» نوشـته شـود. مانند : تراز نامه، هم تراز، تراز کردن و مانند این ها.
«تپیدن» / «طپیدن» : تپیدن واژه ای فارسی اسـت و باید با حرف «ت» نوشـته شـود و نوشـتن واژه های مشـتق از آن نیز مانند : تپش، تپنده، تپید، تپاندن و مانند آن نیز بایسته است. همچنان واژه هایی مانند تالار، تپانچه، تنبور، تشـت و تهران که فارسی اند، نباید با «ط» نوشـته شـود.
دیگر آن که در زبان عربی، هم «ت» وجود دارد و هم «ط». مانند تابع و طبیب. از این رو واژه های عربی را می توان به همان صورت عربی نیز نوشت.
نکته ی دیگر آن که : اگر کلمه ای مربوط به زبان های بیگانه ی دیگر باشـد، به «ت» نوشـته می شـود.
مانند : ایتالیا، اتریش، اتیوپی، امپراتور، ترابلس.
اما برخی نام های خاص مانند سـقراط و بقراط و افلاطون و مانند آن ها که از رهگذر زبان عربی وارد زبان فارسی شـده است [ و اصل آن ها متفاوت با این نام ها است ] می تواند به همان صورت عربی هم نوشته شود و گر نه چه فرقی با اسـامی عربی چون حافظ، نظامی، ملا صدرا، ابوریحان و جز آن دارد که در آن ها تغییری ایجاد نمی شود.
«ثواب» / «صواب» : نوشـتن یکی از این واژه ها به جای دیگری نیز یکی از غلط های رایج در املای زبان فارسی اسـت. در حالی که ثواب و صواب معانی جداگانه ای دارند و نباید آن ها را با هم اشـتباه کرد.
«ثواب» اسـم است به معـنی «مزد» و «پاداش»، اما «صواب» صفت اسـت به معـنی «درسـت»، «به جا» و «مناسـب».
«جذر» / «جزر» : برخی ها درکاربرد درسـت این دو واژه نیز اشـتباه می کنند. جذر به معـنای ریشـه اسـت و در ریاضی نیز عددی اسـت که آن را در خودش ضرب می کنند. مانند عدد ٣ که وقتی آن را در خودش ضرب کنند عدد ۹ به دست می آید که آن را مجذور می گویند.
جزر اما آب کاست (فرو نشـسـتن آب دریا)، بازگشـتن آب دریا و ضد آب خاست یعنی «مد» می باشد.
«جرأت» / «جرئت» : این واژه را باید جرات نوشت و به صورت جرئت اصلن وجود ندارد.
«حایل» / «هایل» : این دو واژه را نیز برخی با یکدیگر اشـتباه کرده و به جای هم به کار می برند. حایل اسـم اسـت به معـنای چیزی که پرده وار میان دو چیـز واقع شده و مانع از اتصال آن دو گردد. اما هایل صفـت اسـت به معنای ترسـناک.


شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حــال ما سـبکـسـاران سـاحل ها
حافظ


«خرد» / «خورد» : معـنای واژه «خُرد» کوچک و ریز و اندک اسـت مانند : خرد سال یا خرده فروشی، و واژه «خورد» سـوم شـخص مفرد از مصدر خوردن است در زمان گذشته. نمونه های دیگر : سالخورده یا خورد و خوراک.
«داوود» / «داود» : املای این گونه واژه ها را در املای زبان فارسی با دو «واو» سفارش کرده اند. به همین ترتیب واژه هایی مانند طاوس و کیکاوس را نیز باید با دو «واو» نوشـت : طاووس، کـیکاووس.
«دُچار» / «دوچار» : این واژه را که گمان می رود ریشـه ی آن دو چهار باشـد، در متون قـدیمی به صورت دوچار می نوشـته اند. اما در سده های اخیر آن را به صورت دُچار نوشـته اند. امروزه نیـز بهتر اسـت به همین صورت نوشـته شـود.
«ذلت» / «زلت» : معـنای «ذلت»، خواری (متضاد عزت) است، اما «زلت» به معنای سـهو و خطا اسـت.
«رُتیل» / «رطیل» : نوعی عنکبوت زهردار را به عربی رتیل می گویند و رطیل وجود ندارد.
«زرع» / «ذرع» : زرع به معـنای کشـت و کاشـتن اسـت، در حالی که ذرع مقـیاس قـدیم برای طول و برابر یک دهم از چهارمتر بوده اسـت.
«زغال» / «ذغال» : املای درسـت این واژه زغال اسـت.
«زکام» / «ذکام» : این واژه را بایـد با «ز» نوشـت،
«سِـتبَر» / «سـِطبَر» : این واژه را که به معنای درشـت و کلفت اسـت، قـدما با حرف «ط» هم نوشـته اند. اما چون واژه ای فارسی اسـت بهتر اسـت با حرف «ت» نوشـته شـود.
«سـؤال» / «سـئوال» : شـکل درسـت آن این واژه «سـؤال» است.
«سـوک» / «سـوگ» : املای این واژه هم با «ک» وهم با «گ» درست اسـت.
«شـرایین» / «شـرائین» : املای این کلمه به صورت شـرایین درسـت اسـت.
«شـسـت» / «شـصت» : این واژه ها را هم بسـیاری ها به اشـتباه به جای یکدیگر به کار می برند. شـسـت به معنای انگشـت بزرگ دسـت و پا و شـصت عدد ۶۰ اسـت. آقای ابوالحسن نجفی می نویسـد که چون هر دو عدد فارسی اسـت، تنها برای تمایز میان معـنای آنها است که یکی را با «س» و دیگری را با «ص» می نویسـند. ولی در متون کهن، هر دو واژه با «س» آمده اسـت.
«صد» / «سـد» : چون واژه ی «سـده» فارسی اسـت، سـد را نیز می توان با «س» نوشـت. اما چون در متون کهن و جدید این واژه را با «ص» نوشـته اند، اکنون نوشـتن آن با «س» غـیر متعارف به نظر می رسـد. از سوی دیگر چون معنای دیگر سـد، مانع و بند و حایل اسـت، لابد قـدما، عدد ١۰۰ را برای تفکیک «صد» از «سـد» با «ص» نوشـته اند.
«صفحه» / «صحیفه» : صفحه به هر کدام از دو روی کاغذ و صحیفه به خود ورق کاغذ (که دارای دو روی) اسـت گفته می شـود. البته ورق را در سـال های پسـین «برگ» نیز می گویند.
«طوفان» / «توفان» : اصل این کلمه، یونانی اسـت و شکل های دیگر این واژه ی یونانی در بسـیاری از زبان های اروپایی هم به کار می رود، چون آن که در زبان انگلیسی «Typhoon» و در زبان فرانسوی «Typhon» به همین معنای طوفان به کار می رود. در فرهـنگ معین واژه ی طوفان را که اسم و معرب از کلمه ی یونانی اسـت به معنای باران بسـیار سـخت و شـدید و آب بسـیار که همه را بپـوشد وغرق کند و باد شـدید و ناگهانی که موجب خسـارت و خرابی بناها و سـاختمان ها شـود و سـبب تشـکیل امواج سـهمگین و مخرب گردد، و همچنان به معنای هر چیز بسـیار است که فراگیر باشـد مانند طوفان آتش یا طوفان باد. اما در همان فرهنگ، یک «توفان» هم در فارسی هست که صفت فاعلی و از مصدر «توفـیدن» اسـت و به معنی شور و غوغا کننده، فریاد کننده و غُران می باشد. پس برای تفکیک طوفان از توفان باید معناهای لغوی این واژه ها را مد نظر قرار داد.
«طوطی» / «توتی» : توتی واژه ای فارسی است و از این رو می توان آن را با «ت» نوشـت. اما قـدمای زبان وادب فارسی این واژه را با «ط» نوشـته اند و به این دلیل امروزه نیز اگرچه این واژه فارسی می باشد نوشتن آن با «ت» نامانوس و نامتداول است.
«غلتیدن» / «غلطیدن» : غلتیدن واژه ای فارسی اسـت و باید با «ت» نوشـته شـود. ترکیبات این فعل را نیز باید با «ت» نوشـت، مانند : غَلت، غلتیدن، غلتنده، غلتیده، غلتان، غلتک و ...
«غوته» / «غوطه» : در آب فرو رفتن به فارسی «غوتیدن» است که امروز در زبان تاجیک نیز به همین شکل و به همین معنی به کار می رود. از این رو غوطه خوردن، غوطه زدن و غوطه ور نیز همگی نادرست است و باید با تای دو نقطه نوشته شود. از این گروهند : تپش، تپیدن، غلتیدن؛ غلت زدن، غلت خوردن؛ غلتک، غلتان.
«غیظ» / «غیض» : در عربی غیظ، خشـم و غضب را گویند و غیض به معنای کاهـش آب اسـت.
«فترت» / «فطرت» : معنای فترت، رکود و سـسـتی و بی حاصلی اسـت میان دو دوران خوشـبختی، یا فاصله ی میان دو دوره ی فعالیت. اما فطرت به خصوصیت و هر موجود از آغاز خلقتش می گویند و به سـرشـت و طبیعت او.
«فطیر» / «فتیر» : فطیر واژه ای عربی و به معنی خمیر ور نیامده و تخمیر نشـده است و از این رو باید با «ط» نوشـته شود و واژه ای به نام فتیر اصلن وجود ندارد.
«قفص» / «قفس» : این واژه عربی اسـت و باید با «ص» نوشـته شـود . اما در زبان فارسی آن را همیشه با «س» نوشـته اند و املای آن به شکل قفس رایج اسـت.
«قیمومت» / «قیمومیت» : واژه ی قیمومت را که به معنی قیم بودن است، فارسی زبانان ساخته اند و در زبان عربی کاربردی ندارد و کاربرد قیمومیت نادرست است.
«کُحل» / «کــَهل» : کحل اسم است به معنای «سـرمه» اما کهل، صفت اسـت برای مرد میان سـال.
«گزارش ها» / «گزارشات» : برخی ها واژه ی فارسی گزارش را با «ات» عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت.
«لایتجزا» / «لایتجزی» : این واژه با آن که عربی اسـت املای درسـت آن «لایتجزا» اسـت و معنای آن «تجزیه ناپذیر» است.
«مآخذ» / «مأخذ» : واژه ی عربی مأخذ مفرد و به معنی منبع و محل گرفتن و مآخذ جمع آن است. اما برخی این واژه ها را به جای یکدیگر یعنی مفرد را به جای جمع و جمع را به جای مفرد به کار می برند.
«مبرا» / «مُبری» : این واژه ی عربی به معـنی «تبرئه شـده از تهمت» اســت و در فارسی و عربی آن را مبرا می نویسـند.
«مجرا» / «مجری» : واژه ی مجری اسـم فاعـل مصدر اجراء و به معـنای اجرا کننده اسـت، مانند «مجری قانون». ولی در عربی مجری را به صورت مجرا نیز تلفظ می کنند که در آن صورت، اسـم مفعول مصدر اجراء و به معنای «اجرا شـده»، «عملی شـده» اسـت که در فارسی بهتر است که به صورت «مجرا» نوشـته شـود تا با «مجری» اشتباه گرفته نشـود.
«محظور» / «محذور» : واژه ی «محظور» به معـنای «ممنوع» و «حرام» اسـت و «محذور» هم به معـنای «آن چه از آن می ترسـند» و هم به معنای «مانع و گرفـتاری» آمده اسـت. یعنی در مواردی که مراد گرفـتاری و مانع و حجب و حیای اخلاقی باشـد باید محذور نوشـت مانند :
«محذور اخلاقی» و یا «در محذور قرار گرفتم و پیشـنهاد اورا پذیـرفـتم»
«مسأله» / «مسئله» : این واژه عربی اسـت و در خط عربی به صورت مسـألة نوشـته می شـود و در زبان فارسی هم بسـیاری این اصل را رعایت نموده و آن را به صورت مسأله می نویسـند، نه مسئله.
«مسـئوول» / «مسـئول» : املای این واژه به هردو شـکل آن درسـت اسـت. در عربی البته مسـئوول می نویسـند، اما در فارسی همیشه آن را با یک واو نوشـته اند.
«مزمزه» / «مضمضه» : واژه ی مزمزه فارسی و به معـنای چشـیدن و نرم نرم خوردن چیزی است و مضمضه عربی و به معـنای گرداندن آب در دهان برای شـسـتن آن است.
«مُعتـَنی به» / «متنابه» : این واژه عربی اسـت و معنی آن، هـنگفت، مهم و قابل اعتنا اسـت و املای آن نیز به صورت «معتنی به» درسـت اسـت.
«مقتدا» / «مقتدی» : این واژه را که به معنی پیشوا است در عربی مقتدی نوشته اما مقتدا تلفظ می کنند. از این رو در زبان فارسی برای پرهـیـز از اشـتباه خواندن باید آن را مقتدا نوشـت.
«منتها» / «منتهی» : این دو واژه را در فارسی بهتر اسـت برحسـب تلفظ شـان بنویسـیم مانند : «سـاختمان های این ناحیه هـمه بلند اسـت، منتها محکم نیسـت» یا «این خیال باطل به جنون منتهی خواهد شـد».
«نیاگان» / «نیاکان» : در فارسی نیاگ یا نیا به معنی جد است و جمع درست آن نیاگان است نه نیاکان.
«وهله» / «وحله» : این کلمه را که به خط عربی وهـله می نویسـند و معنای آن نوبت و دفعه اسـت، نباید وحله نوشـت، زیـرا که وحله در عربی و در فارسی معنایی ندارد.
«هیز» / «حیز» : واژه ی هـیـز به معنای بدکار و بی شـرم اسـت، مانند : «او نگاه هـیـز و دریده ای داشـت» و حیز به معنی جا و مکان است.
«هیئت» / «هیأت» : واژه ی هیئت عربی و به معنی شـکل و صورت چیزی و نیز به معنی عـده ودسـته ای از مردم است. جمع هیئت نیز هیأت اسـت و نباید یکی را به جای دیگری به کار برد.

واگیر، نه واگیردار!
گاهی از برخی و حتی از تلویزیون اصطلاح غلط «واگیردار» را می شنویم.
در حالی که بیماری می تواند «واگیر» باشد و نه «واگیردار».
همچنان که آدمی می تواند «باسواد» باشد و نه «باسواددار»!
و همچنان که نمی گویم: بانمک دار!


چالش
چندی است که بیشتر در گفت و گوهای سیاسی، برای رساندن مفهوم «برخورد ناخواسته»، به گونهای روزافزون، واژۀ ترکی «چالش» به معنی «زد و خورد» و «جنگ» به کار میرود. پیداست که در این جا پای واژهی ظاهراً فارسی «چالش» به معنی «همبستری» و «سیری ناپذیر در همبستری» و یا «چالش، چالیدن» به معنی «خرامیدن» و «راه رفتن با ناز و خودبزرگ بینی» درمیان نیست.


ساختن
ناگفته پیداست که ساختن به معنی «درست کردن» و «آبادکردن» و «سامان دادن» و... است. پس شایسته است که به جای «ویران ساختن» و «نابودساختن» و «پایمال ساختن» و... بگوییم «ویران کردن» و «نابودکردن» و «پایمال کردن» و...


بِلُک و نه بلوک
امروز انتظار میرود که دست کم تحصیلکردههای آشنا به زبانهای اروپایی واژهی «بلُک» (Block ) را «بلوک» ( blook ) تلفظ نکنند. «بلُک» در بیشتر زبانهای اروپایی به معنی «قطعه» است: یک بلُک سیمانی، یک بلُک ساختمان... و در فارسی «بلوک» به ناحیهای متشکل از چند روستا گفته میشود


«در» و نه «درب»
یکی از واژههای عربیای که میتوان به آسانی کنارش نهاد، واژهی «درب» (دروازهی فراخ، دروازهی دژ و شهر) است که اغلب به جای «در» فارسی از آن استفاده میشود. به ویژه در جاهای همگانی. دیدم که بر در شیشهای پژوهشکدهای ادبی، با بی سلیقگی آشکاری کاغذی چسباندهاند که بر روی آن با خطی بسیار بد و خام نوشتهاند: «لطفا درب را پشت سر خود ببندید».

کاندیدا، نه کاندید!
شایسته است که در استفادهی از واژههای بیگانه نیز اندکی دقیقتر باشیم. به ویژه هنگامی که معنای واژهای با اندکی دگرگونی کاملاً از منظور ما فاصله میگیرد. «کاندیدا» یعنی داوطلب، خواستار (داوطلب انتخاب شدن به مقامی معین) و «کاندید» در لاتینی و فرانسه یعنی سادهدل (بیشتر با معنایی منفی، مانند نادان و سادهلوح). اغلب دیده میشود که به جای «کاندیدا» گفته میشود «کاندید» و در زبان فارسی واژهی «کاندید» با معنای حقیقی خود اصلاً کاربردی ندارد. بنابراین کاربرد «کاندید» به جای «کاندیدا» میتواند برخورنده باشد!



شنیدهایم که برخی میگویند: «راستی به اون آقایی که کمکتون کرد، اَنعام دادید؟» یا شنیدهایم که: «آقا اَنعام بچهها فراموش نشه». اما باید دانست که در تلفظ درست، «اِنعام» صحیح است و نه «اَنعام» به معنی چارپا!

REAL LOVE
1389,08,17, ساعت : 00:44
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/issue/images/d181830a17780e347913303c60134ae9.jpgاقیانوس بیکران زبان و ادبیات ایران منشعب از دریاهایی است که طوفان زایی این دریاها حرکتی فرا رونده در جهت محاط بر کره ی دانایی است و عملکرد فرهنگی لرستان نشان می دهد که زنان همیشه در این بستر در رکاب مردان و پابه پای آنها در گسترش ، تداوم و بقای ادبیات و فرهنگ وطن خویش سهمی چشمگیر و بی بدیل داشته اند . با توجه به فر آیند تاریخ و فراز و فرود هایی که در طول ادوار مختلف به وقوع پیوسته ، تردیدی نیست که نقش زن در این ادوار نه تنها پر رنگ که سرنوشت ساز و حیاتی بوده .
لرستان سرزمینی است که قلم به عنوان گفتمانی سازنده و متنج می تواند تاریخ کهن و کیمیای آن را بر همه ی جهانیان مبرهن سازد . آری جامعه ای که همیشه می نویسد بی گمان آن جامعه ، جامعه ای پیشرو و متمدن است . از این منظر هر نوشته ای حتی اگر یک سطر باشد دارای محاسن و ویژگی های خاص خود بوده و خواننده می تواند به سهولت نتیجه ای را در دل این سطر دریافت کند و علت اساسی آن واژه هایی هستند که در دل همین سطر آفریده شده اند چون هر واژه ای به تنهایی دنیایی آکنده از مفاهیم و مصادیق فرا بخش و تکامل یافته است .
چند ماه پیش با توجه به سفری که به شهر خودم خرم آباد داشتم و به قصد دیدار در هفته نامه بامداد لرستان به نزد دوستان حضور یافتم کتابی را سر میز جناب آقای چنگایی مدیر محترم این هفته نامه دیدم که نام این کتاب و زمین نام دیگر من است بود و من بدون این که توجهی به آفریننده ی آن داشته باشم ، فی البداهه نام این کتاب احساس مرا بیدار کرد و خیلی خودمانی دلم به من گفت واقعا حیف است درباره ی نام این کتاب سخنی گفته نشود و من بعد از مطالعه و کند و کاو کامل در اندیشه های آفریننده ی این کتاب بالاخره سعادتی یار یمان کرد تا که مطالبی را درباره ی آن قلمی نمائیم امید می رود نگاه همه ما منتقدانه و کار ساز باشد چه این که « در بازار دانش انتقاد کالایی گرانسنگ است .»
و زمین نام دیگر من است مجموعه اشعاری است که از خانم آفرین پنهانی توسط نشر روزگار در سال ۱۳۸۸ به زیور چاپ آراسته شده و در اختیار جامعه ی ادبی قرار گرفته است . از مفهوم کتاب پیداست که شاعر دارای پیشینه مطالعاتی و ثبات اندیشه بوده چه این که نام کتاب موید این مد عاست . همانطور که می دانید تشبیه در شعر دهه ۸۰روندی رو به رشد را طی می کند و کاملا هم از حیث ساختار و هم از حیث محتوا با تشبیهات شعر دهه ۶۰و۷۰ تفاوت دارد ویکی از این تفاوت ها گزینش واژه های است که ظرفیت معنایی خاصی اند و هنوز فرهنگ این واژه ها قریب به ذهن نیست . لذا استفاده از واژه زمین خود می تواند دارای ویژگی های متعددی باشد و همه ی هستی ( موالید چهارگانه ) از دامان آن به شکوفایی و بلوغ می رسند . بنابراین این چنین تشبیهی به سادگی میسور نیست چرا که شناخت و آگاهی لازم از مولفه های زمین از جانب شاعر و رسیدن به عالم معنای یک وجود از مهمترین شاخص های ادبی یک اثر به شمار می آیند . افزون بر این که در بطن اشعار شاعر ، همین ارتباط موضوع با محتوا از حیث صنعت تشبیه به خوبی رعایت و اعمال گردیده .
کتاب مزبور از ۲۳۲ صفحه تشکیل شده که شامل ۱۰۶ سروده ی مینی مال و ماکسی مال است . به نظر می رسد که سبک شاعر تقلیدی نیست ولی شاخک هایی از شعر سپید به چشم می خورد و در بیشتر سروده ها نشانه های شعر فراگفتار آخرین سبک شعری در ایران در این مجموعه به چشم می آید که با توجه به مطالعه دیگر اشعار شاعر در مجموعه دومش به سهولت می توان بر این نظریه واقف ماند . درون مایه ی اشعار این مجموعه از پنج ویژگی اساسی بهره می جوید نخست تصویر کردن پراکسیس تاریخ زنان در ادوار مختلف می باشد که شاعر به زیبایی توانسته با زبانی هنرمندانه واقیعات این ادوار را ترسیم نماید . دوم رعایت کردن حرمت واژه در شعر است که در اثر این شاعر کم و زیاد دیده می شود چرا که از این نگاه هر واژه ای دارای مفاهیم و مصادیق آموزنده و مفیدی است . بنابر این بزرگترین هنر هر شاعر از این نگاه آشتی دادن واژه ها در جهت نیل به پیام های مختلف اجتماعی است که این مهم در اشعار شعرای معاصر و حتی قدیم کمتر به چشم می خورد . نکته سوم کار کشیدن از خود واژه ها و میدان دادن به آنها جهت میدان داری است اگر چه این صنعت در اشعار نیمایی و سپید دیده می شود . ولی جایگاه خود را به خوبی پیدا نکرده به گونه ای که شعر نیمایی دارای وزن و قافیه بوده و سپید نیز به موسیقی کلام تاکید موکد دارد و این نوع ویژگی قدرت بی بدیل واژه را جهت میدان داری زبان شعر می گیرند . لذا واژه باید بتواند خود را به خوبی تعریف و تشریح نماید .
نکته ی چهارم نو آوری در زبان و ادبیات شعر مدرن است . شعر مدرن که شامل موج نو و گفتار و فراگفتار می شود اگر چه هنوز جایگاه خود را در بین آحاد جامعه ادبی و هنری پیدا نکرده ولی مستقل و مستقبل بودن در زبان شعر که با بهره گیری از صناعات ادبی با فرآیندی بدیع صورت می گیرد بی تردید زبان شعر شاعر را در جایگاهی فرارونده قرار خواهد داد و نکته ی آخر درد زایی در اغلب اشعار شاعر است . درد زایی در این اشعار که دقیقا در مقابل درد زدایی دیگر اندیشه های ادبی قدعلم می کند به دو شکل نماد دارد یکی دردهای شخصی است که پیام های اجتماعی و ... دارند و دیگر دردهای اجتماعی است که این دردها با زبان مردم عجین و کلاف خورده اند ( به بیانی ساده با زبان مردم صحبت می کنند ) درد زایی مهمترین فاکتور در هنر هر شاعر به شمار می آید زیرا که هر شاعری که در د نداشته باشد بی گمان اشعارش با مثلث متساوی الاضلاع احساس – عاطفه و اخلاق مردم ارتباط برقرار ننموده . به عنوان مثال شاعر در سطور ذیل می سراید:
خواهران من / باران شانه های زخمی من اند . در این جا شاعر هم درد را به تصویر می کشد و هم این که شعرش از حیث فنون ادبی دارای امتیاز و جایگاه اجتماعی است . استخدام سه واژه ی خواهر / باران و شانه در ظاهر هیچ سنخیتی با هم ندارند ولی از یک بستر زائیده شده اند و آن بستر کره خاکی است . بنابراین به آسانی می توانند به یک آشتی فرهنگی و فهم اجتماعی و منتج برسند .
به قدر کافی دیر شده ام ! / برای این دهکده ی خاموش / شیپوری می بایدم / و دستی که جیب ها را رسمن تعطیل اعلام کند . روشن کردن دهکده خاموش که اشاره به آبادانی با ابزاری بنام شیپور است دارای صنعت ایهام و چند گونه مفهوم است و بکار بردن دست در جهت تعطیل کردن جیب ها تصویر سازی بسیار زیبایی است که پیامش زبان حال مردم است . دست در این جا نماد تلاش و کار بوده و جیب نمادی از سکون و مرگ البته در این شعر فرهنگ ماشینی به خوبی تصویر شده و شاعر به صراحت به تکنولوزی هشدار می دهد ضمن این که در خیلی از اشعار آفرین پنهانی فرهنگ فولکلور تصویر شده . ( پل زدن بین سنت و مدرنیته ) قرار نیست خودم را به شیطان بفروشم/ همین که خدا به من لبخند می زند / برایم کافی است . می توان گفت خدا و شیطان هم پارادوکس بوده و هم مراعات نظیر که یکی بستر و آن دگر مظروف ولی شاعر با زبانی مودبانه با شیطان صحبت می کند و بر اعتقاد خودش ( خدا ) نیز استوار بوده چه این که از لبخند خدا سخنی می راند و یا در مقطع شعر شماره ۳۱ از همین مجموعه که به زیبایی می گوید : برای روز مبادا فریادم بزن ؟ کمی صبح در جیب هایت گذاشته ام / برای فردا /فر / یا / دم ...
استفاده از صنعت تشخیص ولی با نگاهی نو که این نگاه نو با استخدام واژه ی صبح تثبیت می شود . همانطور که می دانیم صبح در معنی حقیقی در جیب نمی رود ولی در معنا ی مجازی آن دارای پیام است ( جیب آسمان ) و دیگر این که برای صبح بار معنایی خلق شده و البته صبح دارای معانی بیکرانی است . (معنوی و اجتماعی ) و جالب تر واژه ی فریادم بوده که این واژه در چند معنا بکار رفته ، یکی همان فریاد شخصی و دیگر فر که به معنی شادی و طراوت بوده و دم نیز لحظه و خون و در ابعادی به مرگ از آن تعبیر شده ضمن این که به معنی فر- یا- دم هم به کار رفته . شاعر در شعر شماره ی ۱۶ همین اثر کاملا تصویر سازی می کند چه اینکه در وسط همین شعر چنین می گوید : هفت روز هفته / باکسوتی مردانه آغاز می شوند / با هیبتی مردانه حتی نام شان ! / و تو چهارشنبه ای نحس / که به اکراه مرده ای به خاک می سپارند تا ... این شعر نگاه تاریخ را به ماهیت وجودی زن متذکر می شود و مهمترین صنعت و هنر شاعر استخدام روزهای هفته ها در شعر بوده که هم صنعت مراعات نظیر بکار رفته وهم این که به راحتی تصویر سازی اجتماعی می کند . ( فرآیند شاعر به مراعات نظیر بدیع است ) لطفا یک لیوان حرف داغ برایم بریز ! برف دارد مرا می بارد / و زمستان کوله پشتی ام را چکه چکه می قطراند . در اغلب اشعار آفرین پنهانی مخاطب حضوری چشم گیر دارد و جالب این جاست که مخاطب می تواند هر کسی یا هر چیزی باشد .
استفاده از آیرونی نمایشی (بر خلاف منظور اصلی گفتن ) شاعر بجای چای داغ از واژه ی حرف استفاده می کند کاری که در اغلب شعر شعرای فرانسوی دیده می شود و در ادامه برف را متذکر می شود که شاعر را می بارد و زمستانی که کوله پشتی اش را چکه چکه می قطراند . مهمترین نوآوری شاعر در این جا واژه های می قطراند و چکه چکه است که شاعر از صنعت جناس استفاده می نماید ولی این جناس لفظی نیست بلکه جناس معنایی است . یکی از شاخص های بارز صنعت شعر گزینش جناس معنایی در شعر شاعر به شمار می رود و یا می توان به چند سطر آخر شعر شماره ی ۴۸ شاعر اشاره نمود که به زیبایی می گوید : فصل / فصل افتادن پاییز در درون زن بود / و زمستان قبل از موعد بر بام نشسته / بهاری در کار نیست / اشتباه می کند زن / گوش به دل سپرده که آزاد است ؟ استفاده از مجاز به جای حقیقت و خلاف آمد عادت صحبت کردن از مولفه های شعر دهه ی ۸۰ ایران به شمار می آید و البته معدود شعرایی در این زمینه موفق نشان داده اند . آوردن دو فصل در دو معنای مشترک و متفاوت و آوردن واژه زمستان که در دو معنای دور و نزدیک بکار رفته ( ایهام آشکار ) و یا در شعر شماره ۱۱ چنین می سراید : نه ! مردها همه شبیه هم می میرند / و زنان برای مادر شدن به هم سلام می کنند ! / می خواهم پرنده باشم / بی قفس / بی دانه / بی پنجره / برای پرواز یک پرنده دو بال کافی است . مهمترین ویژگی شاعر در این سطور نگاه هنرمندانه و رئال آن به بار معنوی و اجتماعی جامعه بوده افزون بر این که خود بودن در جهت خویشتن ساختن خویش مهمترین پیام شاعر به جامعه بوده چون شاعر به ویژگی های مجازی جامعه با ایماژ و استعاره لازم به تصویر سازی می پردازد . ضمن اینکه این ویژگی هم چیزی جز دوبال واقعی بودن پرنده نیست . و یا شعر شماره ی ۵۶ شاعر که از درون مایه وجوششی اجتماعی و انتقادی برخوردار است و البته معنایی تکان دهنده را در ابعاد مختلف ترسیم می کند .
روبروی جهان ایستاده ام / می خواهم تمام مادرم را / کنار ماه بگذارم / تا آسمان برای همیشه / مال من باشد / و خواهرانم / که خیلی زود مادر شدند ! این شعر که در آخرین سطر با دو علامت تعجب معنایی بهره می جوید از زیبا ترین دیدگاههای ادبی شاعر محسوب می شود بدین سان که هم چند گونه مفهوم بوده و هم این که صناعات لازم ادبی در آن پیداست . روبروی جهان ایستاده ام / می خواهم تمام مادرم را که واژه مادرم در این جا هم تمام هستی ام بوده و هم خود مادر می باشد و زیبا تر این جاست که این هستی را می خواهد در کنار ماه و نه مقابل ماه بگذارد که آن هم یک هستی به شمار می رود و این فرآیند آنچنان هنرمندانه دنبال می شود که فرجام ما با ایجاد صنعت تشبیه تصادم داریم و در ادامه خواهرانم که خیلی زود مادر شدند ! اشاره به روند تاریخی زن در فرهنگ فو لکور و در زوایایی ظلم و ستمی که در حق آنان لحاظ شده و همچنین طرح یک موضوع ناتور الیسم که پیامی مفید و ماندگار را برای جامعه به ارمغان می آورد مضاعف بر این که در این تشبیه هم ماه پدر و خواهران آن تصویر شده اند و هم ماه مادر !حسن سخن این که بی شک هر اثری در جای خود مهم و مفید است و این اثر نیز به نوبه ی خود از جایگاه ادبی خاصی بهره می برد . لذا چون نقد عبارتست از الک کردن سره از ناسره و پرداختن به واقیعات یک اثر بدور از اغراض و تعصب .
نکاتی چند به این شاعره ی خوش ذوق و بلند اندیشه خالی از لطف نیست . نخست در این مجموعه شاعر بدنبال پیدایی است و البته در خیلی از جاها گریزی به حوزه وصل می زند و پیدایی وجود را لمس می کند بنابراین برای اینکه شاعر به یقین کامل برسد نیاز به کار بیشتری را می طلبد . ( عرفان ) دوم شاعر در این مجموعه سعی بر آن دارد هنرخود را با مولفه ها و گفتمان های دنیای زنانه تفسیر نماید لذا اگر چه این سبک ادبی بسیار خوب و آموزنده بوده و در اغلب اشعارش هم اید ئولوژی و جهان بینی آن مردانه و طبیعی احساس می شود ولی امتیاز شاعر را در بین عموم کم رنگ می کند لذا هشدار ما این است که شاعر با این هنر زیبا نگاهش را کلی تر کند .
سوم پیدا کردن زبان شعر ی است که خانم پنهانی زبانش را در این اثر خوب پیدا کرده و این نکته همان قوت رو به جلو یی بوده که به آسانی اتفاق نمی افتد لذا عوض کردن زبان شعری در مدت زمان بلند معایبی ندارد و طبیعی است ولی در مدت زمان کوتاه می تواند نوعی چند گانه اندیشی ادبی را در زبان شاعر ایجاد نماید و لی در یک جمع بندی کلی می توان این اثر را یکی از الگوهای مفید زمان خویش در جهت روبه رشد و تعالی شعر نو در لرستان و حتی در ابعادی در شعر نو ایران به شمار آورد . و اما برای مطالعه ی کتاب آفرین پنهانی چند پیشنهاد اساسی فراروی خوانندگان قرار می دهیم نخست سبک شعر آفرین پنهانی است که دارای شاخک های بدیع شعر سپید و فرا گفتار است بنابراین خوانندگان می بایست در این زمینه مطالعه کاربردی و کافی داشته باشند . دوم اشعار آفرین پنهانی از سه مکتب ناتورالیسم ، سورئالیسم و رئالیسم بهره می جوید که مطالعه ی این سه مکتب بسیار اساسی است .
رئالیسم بدنبال نتیجه منتبح است در سورئالیسم در هر سطر می توان به معانی متعددی دست یافت و تخیلی است و ناتورالیسم با مراجعه به اشعار شعرای طبیعت گرا به سهولت می توان به این مهم رسید . ناتورالیسم همان طبیعت گرایی است که شاعر با استخدام فرهنگ طبیعت در شعر خود پیام آفرینی های مختلف می کند افزون بر اینکه در اشعار آفرین پنهانی تاریخ ، حماسه ، اسطوره و تخیل فانتزی نیز لحاظ شده که با مطالعه ی رمانهای مرتبط ،ارتباط با شاعر کاملا برقرار می شود .

http://www.aftab.ir/images/article/break.gifعابدین پاپیمقالات ارسالی به آفتاب

REAL LOVE
1389,08,17, ساعت : 00:56
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/images/f1d44a60969fb46f3718ba79dd6708d4.jpgداستانک در یک لحظه از زمان اتفاقی می افتد و دیگر تمام می شود.
در داستانک همه چیز حول ماجرا می چرخد و شخصیت، مورد بررسی و عرضه قرار نمی گیرد چراکه مجالی برای معرفی شخصیت نیست. بازیگرانی که تنها تک نقشی بازی کرده و پنهان می شوند تنها برای عرضه ی اتفاقی است که قرار است یک لحظه سایه وار بیاید و برود . بن مایه ی داستانک آنقدر قوی است که شاید در ده خط ویا کمتر آنچنان مفهومی را به خواننده می رساند که تکلیف او را خیلی سریع مشخص می کند . یعنی این است و دیگر هیچ و تو می توانی قضاوتی داشته باشی و یا اصلا هیچ قضاوتی نکنی .
به واقع داستانک به تصویر کشیدن یک ایده است .ایده ای که با یک بن مایه ی قوی نیاز به شرح و توصیف و چرایی ندارد. چیزی دارد اتفاق می افتد و در حال شدن است .این رویداد در پی کشف مدلول های گوناگون نیست و مجالی برای ایجاد مدلول های جدید ندارد بلکه یک دال موجب یک مدلول شده است که در این سیر قابل طرح است .
کلیدهای نشانه ای در داستانک راه عبور به عمق رویداد و پدیده های کشف نشده هستند . نشانه هایی که از این پس با آن مواجه می شویم هرچند جزیی و کم , کار بسیاری از جملات نیامده و استدلالات نشده و نتیجه گیری های به پایان نرسیده را انجام می دهند . درواقع داستانک حجمی کوچک را از عناصر بسیار ساده و کوچک به خود اختصاص داده و با ساختار زبانی درگیر می شود .
بطوریکه به داستان های ۵۵ کلمه ای داستان های کوتاه کوتاه می گویند . داستانک ها نیز در قلمرو سبک مینیمالیسم قرار می گیرند . که این قلمرو شامل تمامی آثار هنرهای تجسمی و غیرتجسمی است که با ابزاری ساده وهرچند جزیی به ظهور می رسند . تصویر یک آهو با چند خط , یک پرنده با ۲ منحنی , اندام ساده انسان با چند برش خطی , هایکوها , کاریکلماتورها , قطعه های کوچک ادبی و داستانک های کوتاه در این قلمرو قرار دارند .
بنابراین قلمرو مینیمال شامل کلیه آثار هنری قوطی کبریتی است . و ایجاز که یکی از خصیصه های هنر مدرن به شمار می رود در این قلمرو شرط اساسی محسوب می شود و به هنرمند اجازه ورود به آن جهان را می دهد .
عرصه ی داستانک عرصه ی متن مدرن است . در متن مدرن چه نظریه چه داستان و چه داستانک بی ریشگی شرط اساسی ورود به قلمرو آن است . ابتدا و انتهای یک متن مدرن تنها بر پایه ی خودش استوار است و هرگونه قضاوتی را می تواند بدون هیچ پشتوانه فکری استناد شده اجرا نمود و خواننده را با موجی از تازه ها ، ابهامات ، ایده های جدید وپدیده های هیجان انگیز مواجه کند . اما این بدان معنا نیست که متن مدرن چه در قلمرو داستان چه نظریه بر هیچ اصولی استوار نباشد . بلکه وقتی در این قلمرو قرار می گیرید ، به شما خواهد گفت برای ” گویه ” احتیاج به هیچ ” واگویه ” ای نخواهید داشت.
ما هیچ منطق ارائه شده را که منتقدین ، داستان نویسان و شاعران پیش از ما گفته اند و انجام داده اند را به قلمرو خود وارد نمی کنیم بلکه ما روش کار خود را داریم و روش کار ما بر پایه ی پدیده محوری استوار می باشد . ما پدیده ها را خلق می کنیم و خلق یک پدیده ی نادر و نو، ریشه اش را تنها در زمانی که در حال گذر است می توان یافت .
خصوصیت دیگر یک داستانک پیچیده نبودن آن است . در یک داستانک ساختارشکنی و نحوشکنی به مفهوم بغرنج بودن نیست . بلکه فرم و محتوا دو لایه متفاوتی هستند که نویسنده ناچار می شود فرم را برای فرود ماجرا بکار بگیرد و او آنقدر خود را در این عرصه آزاد می بیند که می تواند ساختار را در هم بریزد و حتی یک کلمه را بعنوان یک ماجرا دنبال کند و یا اصلا خلق یک کلمه یا فعل ، محور داستان باشد . با وجود اینکه محدوده ی رشد یک داستانک در چند خط خلاصه می شود اما نویسنده آنقدر آزاد است که می تواند از هر چیز برای داستانش کمک بگیرد . این چیز میتواند یک شئ بی ارزش ، یک حرف ؛ یک آدم یا یک کره ی خاکی دیگر باشد .
داستانک دارای سه مشخصی اصلی است :
ـ فیزیولوژی حرکت
ـ فیزیولوژی رویداد و بی رویدادی
ـ فیزیولوژی بی زمانی در زمانی
▪ فیزیولوژی حرکت:
جریان در داستانک نوع خاص در حال شدن و پرتاب شدن است . جنبش و حرکت از عناصر اتفاق و پیش زمینه محسوب می شود . این حرکت گاهی مافوق تصور است و قابل اندازه گیری نیست . داده ها آنچنان سریع و بی مجال به سوی نویسنده و خواننده می تازند که متافیزک داستان را تحت الشعاع قرار می دهند . این خصوصیت از داستانک پیش زمینه و پدید آورنده ی دو خصوصیت دیگر داستانک است ؛ رویداد و بی رویدادی و بی زمانی در زمانی .
▪ فیزیولوژی رویداد و بی رویدادی :
در داستانک می تواند رویدادی اتفاق بیافتد و می تواند که نه !
چرا که شرح رویداد با وقوع رویداد دو چیز متفاوت هستند . گاه رویداد در حال شدن است و در حینی که دارد اتفاق می افتد ، ارائه می شود و گاه رویداد از قبل اتفاق افتاده است و کسی دارد با آن بازی ذهنی میکند . پرداختن به موضوع داستانک از نوع اول بسیار مشکل تر از نوع دوم است زیرا نویسنده باید آنقدر تردست باشد و بر ایدئولوژی اثر آگاهی داشته باشد که بتواند آن را به چالش ده خطی* و در لحظه ای درآورد.
▪ فیزیولوژی بی زمانی در زمانی :
زمان از نظر مفهومی در اثر مدرن معنای خاصی ندارد . زمان تنها یک ابزار برای دیواره ی تشخیص و تفکیک است آنهم به طور نامحسوسی که خواننده نیازی به درگیری زمانی آنهم از نوع متعارف نداشته باشد . در جایی شاید تیک تاک ساعت ، اعداد ، و نشانه های پیرامون در خط زمانی دیده شوند اما ماجرا در داستانک آنچنان وزنه ای سنگین به خود داده است که زمان در متن جایی برای نمود نخواهد داشت . چرا که تا هنوز آخرین کلمه در ” اثر ” به پایین و حاشیه متن پرتاب نشده است زمان داستانک در حال شدن است و پایان نیافته است .
بعنوان نمونه با هم داستانک زیر را مرور می کنیم :
ونونا , سر کوچه ی سوم خونه داره !
ویونا , در ردیف سوم کوچه ی سوم خونه داره !
درست روی خونه ونونا یه علامت گنده سبز می شه که ویونا در پنجرش رو می بنده
علامت گنده هی گنده و گنده تر می شه جوری که تموم کوچه ی سوم رو داره می گیره
ونونا کمک می خواد!
اما ویونا توی خونشه و هیچ خبر نداره ونونا خفه شده واونم داره می ره که کم کم خفه بشه !
در داستانک بالا ویونا متوجه اتفاقی می شود که این اتفاق دارد اتفاق می افتد. ونونا کسی است که در یک سیر خطی در کنار ویونا و کمی آنطرفتر قرار دارد. ویونا از وقوع حادثه چشم پوشی می کند که این چشم پوشی موجب معدوم شدن خود و دیگری است.
در اینجا ویونا از وقوع حادثه توضیحی ندارد اما چیستی و چرایی حادثه مورد سوال قرار می گیرد . تنها دو عنصراو – و– دیگری در یک برش زمانی در لحظه ای معدوم می شوند و پس از پایان ازهیچ کدام هیچ اثری نمی ماند .
زمانی که در این چرخه می گذرد زمان اکنون است و علامت گنده نشانه ای از چیزی است که قابل بیان نیست و یا نخواسته که باشد.
فلسفه ی طرح این داستانک همراه با فلسفه انتخاب سبک مینیمال در این روایت قابل تشریح و روشن انگاری است . همان اندازه که برای ویونا اتفاق در حال شدن هیچ اهمیتی ندارد به همان اندازه معدوم شدن ونونا نیز اهمیتی ندارد . از سویی دیگر دنیای غالب ویونا همانند سبک انتخاب روایت , کوتاه , کوچک و قوطی کبریتی است . شاید این قوطی کبریت پر از دانه های باروتی است که با هم به آتش کشیده می شوند و شعله ای به فراتر بیش از یک چوب کبریت خواهند داشت .
در واقع این سبک به نوعی مجال اندیشیدن به خواننده اثر را فراهم کرده و نیز قادر است پایگاه قدرتمند فکری نویسنده را در یک چشم برهم زدن متبلور کند .
در این مجال اگرچه جای پرداختن به فلسفه ی ایجاد سبک مینیمال و انتخاب آن از سوی هنرمندان در پیش است اما اشاراتی جزیی به فلسفه ی معنی دار این سبک و استفاده از پایگاه فکری مونادولوژی خواهد شد .


● روند شکل گیری ادبیات کمینه (مینیمال)
هنر مینیمال در سال ۱۹۵۰ بوجود آمد که این جنبش تا دهه ۶۰ و ۷۰ ادامه پیدا کرد . این نمود بیشتر در عرصه هنرهای تجسمی , معماری و موسیقی کاربرد یافت و پس از آن مورد استفاده ادبیات قرار گرفت . و موفق به ایجاد سادگی در فرم و محتوا گردید. این سبک در جستجوی حذف هرگونه پیشگویی های شخصی از سوی نویسنده بود . درواقع هدف مینیمالیسم این است که به خواننده و یا تماشاگر اجازه دهد تا با اشتیاق زیاد اثر هنری را تجربه کند بدون آنکه باعث عدم درک و مفهوم از ترکیب و موضوع اثر شود .
ادبیات مینیمال با استفاده کمینه از کلمات به ظهور میرسد و از بکارگیری قیدها اجتناب نموده و متن ارائه شده خود موظف است مفهوم و معنا را به خواننده برساند .
این جنبش با استفاده و توصیف فرم های گوناگون هنری نمود پیدا کرد. وهر جا که اثری کوتاه ارائه می شد , وارد آن حوزه قرار می گرفت .
قابل ذکر است , ارنست همینگوی در ارائه داستان های کوتاه , ساموئل بکت در عرصه خلق آثار نمایشی کوتاه و داستان , فیلم سازی چون روبرت برسون و حتی طراحان اتومبیلی چون کولین چاپمن در این میان مطرح می باشند .
که پس از آن نویسندگان جوانی وارد این عرصه گردیدند و توانستند ژانرهای جدیدی را وارد این عرصه نمایند . چنانکه امروزه در قلمرو مینیمالیسم شاهد ظهور مکاتب وابسته به این ژانر چون مینیمالیسنم پست مدرن می باشیم .
از سویی دیگر دنیای الکترونیک به بسط این ژانر هنری دامن زد و عبور فرد را از میان خیل بی پایان کلمه ها رهانید و موجب خلق بایت های داستانی شد .
بایت های داستانی به وسیله و برای اینترنت پدید آمدند. آنها در ازدحام داستان های خیلی کوتاه دارای هسته های فلسفی شدند*.
فلسفه ی ادامه ی این روند استفاده از داستان های ۵۵ کلمه ای , داستان های صد کلمه ایfast fictions و … موجب شکافتن مرزهای داستانک در خلق فلسفه ی مینیمالیسم پست مدرن گردید .
مینیمالیسم پست مدرن, شرح و نقد تمامی دانسته های مورد استفاده و کشف شده موجز ما که شامل تمامی افوریسم ها * و مقال های کوتاه ما است می باشد.
در واقع فلسفه ی مدرن وابسته به جهان هنر مینیمال , شامل کلیه ی مفاهیمی می شود که ما در پیش رو داشته و یا خواهیم داشت .
در ادامه روشن است در ایجاد و تحول این سبک دیدگاه فیلسوفانی چون لایبنیتز و ادموند هوسرل قابل طرح می باشد.

http://www.aftab.ir/images/article/break.gifسارا مویدی
۱) داستان مورد اشاره از سوی نویسنده نوشته شده است.
Fiction ۵۵ (۲
تولد داستان های ۵۵ کلمه ای در سال۱۹۸۶توسط مجله ی New Times کالیفرنیا صورت گرفت که این مجله برای اولین بار مسابقات داستان های کوتاه کوتاه ۵۵ کلمه ای را برگزار نمود که پس از آن این مسابقات سالیانه برگزار می گردید و ژانر جدیدی را وارد عرصه ی داستان کوتاه کرد.
۳) کوتاه ترین داستان / استنلی بابین / مهران رضاییکانون ادبیات ایران ( www.kanoonweb.com )

saddaf_d
1389,08,18, ساعت : 02:18
در مورد ابتکار نو در صنعت شعر و اینکه آیا غربیان مبتکران این شیوه بوده اند و اینکه این نشانگر ابتکار و آغاز انقلاب جدیدی در صنعت شعر بوده و یا نشانگر عجز و ناتوانی باید کمی عمیق تر فکر کنیم،

پس بحث را به چندین قسمت تقسیم می کنیم

غنای اشعار ترکی،عربی،فارسی

اینکه صنعت شعر و هنر شرق قابل قیاس با غرب نیست بماند،چه از نظر قدمت چه از نظر کیفیت،چه از نظر کمیت،اگر آثار سه زبان فارسی،عربی،ترکی را با آثار سایر زبانها بررسی کنیم به وضوح فاصله ی زیادی می توان میان آنها دید.حتی آثار هنری هند و چین بسیار غنی تر از آثار هنری غربی ست،مسلماً قدمت، یک عامل تأثیر گذار است.اما اینکه چرا خود آثار شرقی مانند چینی و هندی در درجه بندی پایین تری از آثار این سه زبان دارند دلایل بسیاری می تواند داشته باشد.یکی از مهمترین عناصر شعر غنی، مضمون و فلسفه ی تبلیغاتی آن است.اصولاً آثار چینی بیشتر در بیان طبیعت و از زبان طبیعت است.حال آنکه یکی از مضمون های مشترک اشعار ترکی-عربی-فارسی،فلسفه ی الهی و عرفان است.حتی خود اشعار عربی نیز که سراینده آن اعراب باشد،اکثراً از کیفیت پایین تری برخوردار است.حتی قبل از اسلام، مضمون اکثر آنها نیز در مورد شراب واقعی و کشت و کشتار بود،(البته نمی توان این کشت و کشتار را شعر حماسی نامید چرا که شعر حماسی نیز فارغ و به دور از قتل و غارت و افتخار به این اعمال ناپسند است)مسلماً یکی از دلایل غنای شعر عربی،منحصر به فردی زبان عربی ست.اما اینکه ابزار داشته باشید و معمار خوبی نباشید به سرانجامی نخواهید رسید.اکثر معمار های آثار عربی ترک و یا فارس بوده اند.در واقع فصیح ترین آثار ماندگار به زبان عربی از ترکان و پارسیان بوده است.


ایها الراغبون فی الاوقات
اذکروها فما مضی قد فات
عش کما عاش عاشق و معشوق
طارت النفس و طابت الاوقات
زارت التایبات بالاقداح
غنت الطایرات باالصوات
انما الراح راحت الارواح
انت اشرب روایح الکاسات
لکن الدهر قد ینادینا
اکثرو الذکر و خادم اللذات

...

نسیمی

شعر کلاسیک یا شعر نو!؟

این بحثی ست که همواره در میان خود منتقدان و شاعران معاصر نیز وجود دارد.برخی معتقد هستند که زمان شعر کلاسیک تمام شده است و باید تحول نو در صنعت شعر بوجود آورد و برخی شعر آزاد و نو را از صدقه سر همین تحول می دانند،برخی دیگر با حفظ صنعت و اوزان شعر کلاسیک موافقند اما بر این عقیده هستند که باید محتوای شعر عوض شود،

هر عصرین ئؤزؤنؤن شاعیری واردئر
شعیرده یارانئر عصرینه گؤره
اولارمئ آتومون عصرینده،شاعیر
او تن عصریلرده عؤمرؤنؤ سؤره؟

شعیر،تخلص سیز اوخونان زامان
گره کدیر گؤرسه ده شاعیرین عصرین
خاقانی یئنی دن گلسه دؤنیایا
هاردان نظمه چئکر مداین قصرین؟

عاصیم اردبیلی

(هر عصر و زمانه ای برای خود شاعری دارد
شعر نیز با توجه به زمان و مناسبتش خلق می شود
مگر می شود در زمان عصر اتم
شاعر در میان اثر حجر زندگی کند؟

اگر شعری بدون تخلص خوانده شود
باید عصر شاعر را نشان دهد
خاقانی بار دیگر به این دنیا بازگردد
آیا در این زمان باز قصر مداین را می سراید؟)

به جرأت می توان گفت عاصم اردبیلی یکی از بزرگترین شاعران هجا سرای معاصر آزربایجان است،و اینکه اکثر ادب دانان پارسی و ترکی نیز با نظریه عاصم موافقند.اما آیا به این فکر کرده اید که هنوز هم که هنوز از خواندن اشعار حافظ و یا فضولی لذت می برید،آیا به این فکر کرده اید که برخی آثار حتی با حفظ قالب های شعری کلاسیک،ممکن است تنها برای زمان معینی تاریخ مصرف داشته باشند؟برای مثال شعر زیر از عاصم در مورد زمان اوایل انقلاب و جنگ:

شامپولان یودورلار ایتین تولاسئن
او مئندار تؤکلری چالدئ مخمله
ئؤکرزؤن یئرینه، تاریخین بویو
قول ائدیب اینسانی قوشدولار وله

(طوله سگ را با شامپو شستند
موهای نجس خود را بر روی مخمل زد
به جای گاو نر،در طول تاریخ
انسان را به گاو آهن بستند)

این شعر در زمان جنگ ایران و عراق سروده شده است و اینکه مردم ایران در آن زمان،کمبود تمام وسایل داروئی و بهداشتی را حس می کردند حال آنکه طوله سگ یک آمریکائی آنچنانی بود،اما صحبت سر این است،آیا در این عصر برخی ایرانی پیدا نمی شود که به نان شب محتاج است و برخی دیگر همین می کنند که سالها پیش آمریکائیها می کردند!؟

پس این شعر با اینکه در اوج ظرافت سروده شده است اما زمان آن به پایان رسیده است.حال در زمان حمله ی مغول ممکن است اشعار انقلابی و تحریک آمیز و ضد ظلم سروده شده باشد،اما تمامی آنهایی ماندگار شدند که پیامی کلی داشته اند و منحصر به شخص و زمان و مکان خاصی نبوده اند.این در واقع یک خصوصیت بارز شعر کلاسیک است.

***
در یک محفلی با یک فردی بحثمان شد،ایشان ظاهراً شاعر بودند و شعر نو می سراییدند،بحث بر سر این بود که سرایش کدام شعر سخت تر است؟شعر نو یا شعر کلاسیک؟البته که شعر کلاسیک اما دلیلی نمی شود بر اینکه بتوان آن دو را مقایسه کنیم.

تنظیم ردیف قافیه،بیان مضمون در کوتاهترین جمله(چرا که حدود نصف مصرع باید برای ردیف قافیه کنار گذاشته شود)
آمیختن فلسفه و عرفان در شعر،چون یک اثر کلاسیک بدیع مطمئناً مضمون عرفانی یا فلسفی دارد.پس این خود از شاعر یک ویژگیهایی می سازد که جدا از حس شاعری ست.عارف بودن،فیلسوف بودن،حکیم بودن و...

ایشان در جواب گفتند که هر چیزی که سخت به دست آید به نظر شما زیبا ست!؟

اما واقعیت این است که ایشان علم و نبوغ لازم برای سرایش شعر کلاسیک نداشتند،نه ایشان که از بین هزاران شاعر عصر اکنون نیز شاید حتی یک نفر نیز با آن ویژگی های گفته شده هم خوانی نداشته باشد.

صحبت سر این نیست که شعر آزاد سراییده نشود و یا شعر نو بد است.صحبت سر این است که البته که هیچ کس نه حافظ می شود و نه مولوی،نه نسیمی می شود و نه انوار،حتی کمتر کسی بتواند در حد و اندازه های امثال هیدجی و شکوهی شود.این واقعیت امر است که شعرای حال و منتقدان معاصر تحول و انقلاب نو را سپر عجز و ناتوانی خود کرده اند.اگرچه نیز سرایش قالب نو برای شاعران کلاسیک سرا در هر زمانی میسر نمی بود.وشاید رسم نبود.

تغییر در نگرش

راه چاره اینست که شاعری که نو و آزاد سراست به راه خود ادامه دهد چرا که صحبت های پیشین منظور بر کم ارزش جلوه دادن آثار جدید نیست،بلکه آثاری از اخوان،سهراب و مشیری به زبان فارسی و عاصم،احمد زاده و اظهری اردبیلی به زبان ترکی بسیار غنی و قابل تأمل می باشند.اما باید ارزش شعر کلاسیک نیز حفظ شود واگر اکنون کسی نمی تواند شعری با ویژگی های کلاسیک بسراید تنها دلیل آن اینست که نمی تواند.حتی از شاعران بزرگ عصر جدید و ماقبل نیز اگر بسته به شرایط زمانی شعر انقلابی و با مضون نو سروده اند(مانند احمد جواد، صمد وورغون و صابر) اما باز آثار به تمام کلاسیک در میان دیوان های آنها مشاهده می شود.

مطمئن باشید اگر امثال خاقانی اگر هم اکنون از قبر سر بیرون آورند شاید در باب قصر مداین نسرایند اما شعر نو و یا شعر کلاسیک با مضمون نو نیز نخواهند سرود.

پس هرگز تحول در قالب های شعری عصر کنونی چه از طرف غربیان باشد چه از طرف خود ما،نمی تواند انقلاب آنچنانی تصور شود چرا که مخصوصا در شرایط شعر غربی و کمبود ابزار چه از نظر ساختار های زبان و چه از نظر عدم عرف ایشان به فلسفه ی الهی و عرفان مجبور به سرایش شعر نو شده اند و بنده کاملا مخالف این امر می باشم که باید از ایشان تقلید کنیم.ایشان نمی سرایند چون نه ابزار این سرایش را دارند و نه نبوغ و نه قدمت ما را.حتی شاعرانی نظیر نیچه که فیلسوف بسیار بزرگی بوده اند با توجه به عدم شناخت و عرفشان و ساختار زبانشان در برابر شاعران متوسط ما نیز حرفی برای گفتن ندارند.این تعصب نیست،این واقعیت امر است.

مبتکران شعر نو غربیان نبوده اند بلکه یک ابتکار محسوب نمی شد که خود مرحله ای بود از مراحل پیشرفت شعر

اما با این حال در مقاله فوق قرن نوزده و بیست را برای تحول شعر نو گفته اند که این نیز در زبان ترکی سابقه ای بسیار طولانی تری دارد،و اگر توحهی بر آن نشده دلیل توجه شاعران به شعر هجا(عاشئق) و شعر لیریک بوده است.

کیم یئتیشدی حقیقتین ائوینه(11)
حقیقتین معریفتین ائوی نه؟(11)
عاشئق دئییر:ائوینه(7)
خانه سینه ائوینه(7)
یاغئب غملر یاغئشئ(7)
وئران کؤنلؤم اوئینه(7)
دولانمایئن هئچ نامردین ائوینه(11)
گؤزؤ چئخار بیر قوناغئ گؤزؤنجه(11)

خسته قاسئم
(قرن 18)
با اینکه این نام شعر نو ندارد و جئغالئ تجنیس نام دارد،با این حال شرایطی شبیه به شعر نو امروزی دارد(البته منظم تر)

البته اشعار شعری که از کتاب ده ده قورقود به یادگار مانده است ممکن است حتی به چندین هزار سال قبل نیز برگردد

...
قادئن آنامئن سؤیکؤسؤ
آتام،آنام وئردیگی
گؤز آچئبان گؤردؤگؤم
کؤنؤل وئردیم سئودیگؤم!
دیرسه خان!
...

برگرفته از متون نظم ترکی کتاب ده ده قور قورد

466 هجری(تازه آنهم به صورت نقل قول به آن زمان رسیده در واقع مربوط قبل تر از زمان ثبت شده می باشد.)

در واقع می توان گفت در شعر ترکی مدارج پله پله طی شده است و با توجه به این شعر که به عصر آغازین تمدن ادبی بر میگردد اشعار شکسته پا بسته می باشند(به قول امروزی ها شعر نو) که در طی هزاران سال به صورت قالب های هجا در آمده اند و البته قالب عروضی که از عربی گرفته شده است.با این حال از ارزش شعر نو نیز کاسته نمی شود.اما مقایسه کار چندان درستی به نظر نمی رسد و شعر کلاسیک همواره کلاسیک است.

saddaf_d
1389,08,20, ساعت : 03:09
نثر



اگر نوشتهی پیشین در بارهی نثر را خوانده باشید باید بدانید که خوب نوشتن بسیار مهم است. بسیاری تصور میکنند که داستان یعنی نثر و یا داستان در نثر است که رخ مینماید اما چنین نیست (ناگفته نماند که بسیاری از نویسندگان نامدار خودمان هم چنین تصور نادرستی داشتهاند و هنوز هم دارند که من در برخی از نقدهایم به آنها اشاره کردهام. در گذشتهای نه چندان دور اگر از بسیاری از نویسندگان و حتا منتقدین ایرانی در بارهی یک نویسنده میپرسیدید بیدرنگ میگفتند که فلانی نویسندهی خوبی است، او دارای نثر محشری است. یعنی داستان را با نثر یکی میدانستند و به این روش سبب شدند تا بسیاری از استعدادهای ایران همهی وقتشان را روی نثر بگذارند و برای خود داستان هیچ ارزشی نشناسند و سبب آسیبهای جدی به ادبیات داستانی ایران شدند. اینان حتا نقد داستان را تنها در ایرادهای دستور زبان میدانستند و بس!). البته تصور اینها به این دلیل است که جسته و گریخته در اینجا و آنجا خواندهاند که فلان نویسندهی غربی دارای نثری خوب است اما برداشتشان از ماجرا اشتباه بوده. برای نمونه «مارسل پروست» در زبان فرانسه از جایگاه ویژهای برخوردار است آنهم به دلیل نوشتن کتاب هفت جلدی «در جستجوی زمان از دست رفته». فرانسویها به این کتاب بسیار اهمیت میدهند چون به نثر این کشور بسیار کمک کرده است اما شما در هیچ جایی نمیخوانید که او را نویسندهای (= داستاننویسی) بزرگ هم خوانده باشند زیرا که او نویسنده نیست بلکه تنها دارای نثر خوبی است که به زبان فرانسه کمک کرده است. گاهی پیش میآید که نویسندهای تا آنجا در زبان مادریاش مهارت مییابد که گذشته از اینکه یک نویسندهی خوب است در زبان هم نوآوریهایی میکند مانند «جیمز جویس». اما در هیچ جایی نمیخوانید که او را به دلیل این نوآوریها در زبان نویسنده خوانده باشند بلکه ایندو را از هم جدا میکنند و گذشته از اینکه او را یک داستاننویس نوآور میشناسند، نثرش را نیز میپسندند. طبیعی است که اگر شما و یا هر نویسندهی دیگری هم روزی به چنین مهارتها و آگاهییهایی در زبان مادریتان دست بیابید، مورد ستایش خواهید بود اما همیشه هم منتقدین اصیل آن را از داستانتان جدا خواهند دانست و جدا نقد خواهند کرد. من باز هم تکرار میکنم که یک نثر خوب به داستان هیچ کمکی نمیکند اما یک نثر بد به آن آسیب میرساند. بنابراین برای اینکه به داستانتان آسیبی وارد نیاید بهتر است که دارای نثر خوبی باشید.

برخی از نویسندگان ما میکوشند تا با تغییراتی در نثر برای خودشان یک شخصیت ادبی متفاوت بسازند و از راه این تغییرات نثری، داستانشان را پیش ببرند، مانند گلشیری. از آنجایی که در ایران هیچ آیینی برای گفتگوهای مطبوعاتی وجود ندارد، کسی نمیداند که اینگونه تغییرات و یا بازیهای زبانی به چه دلیل است. اما به نظر میرسد که این نویسندگان بر اساس نظریات «اشکلوفسکی» منتقد روسی، قصد «آشناییزدایی» در آثارشان را داشتهاند. یعنی با اینگونه تغییرات غیرعادی در نثرشان میکوشیدهاند تا توجه خوانندگانشان را مدام به نثر جلب کنند. اما نخست اینکه «آشناییزدایی» بیشتر مربوط به شعر است که بسیار بیش از داستان به زبان متکی است. و هنگامی هم که به داستان کشیده میشود، تنها به تغییرات در نثر و بازی با واژهها پایان نمیگیرد. و دوم اینکه خویشکاری «آشنایی زدایی» در نثر به معنای «آشنایی زدایی» در داستان نیست. درک نادرست از نظریههای غربی در ایران سبب شده تا نویسندگان ما دست به کارهایی بزنند که برای ادبیات ما ویران کننده بوده و هست. و یا نویسندهی دیگری بر اساس نظریهی «سوسور» زبانشناس سوییسی نثری را به وجود آورده که میشود گفت نثر یک نوجوان دبیرستانی بهتر از آن است. اما به این نکته هم باید توجه بکنید که برخی از این نویسندگان ناتواناییهای خود را به حساب پیروی از نظریههای گوناگون میگذارند که این به عهدهی منتقدان تیز هوش است تا این کلکها و فریبها را کشف و افشا نمایند و از افتادن ادبیات کشورشان در دام اینگونه نویسنده نماها- که بسیار شبیه به کلاهبرداران اقتصادی هستند-جلوگیری کنند. به هر روی باید گفت که نوآوری بسیار خوب است اما اگر متکی به یک نظریه و بر اساس اصول باشد. اینکه چون من نمیتوانم غزل بسرایم از شعر نو دفاع کنم از بنده شاعر نمیسازد.

و این را هرگز از یاد نبرید که پیش از آنکه داستانتان را برای چاپ به نشریهای بفرستید، آن را چندین بار بخوانید و نادرستیهایش را ویرایش نمایید. هنگامیکه یک نویسنده داستانی مینویسد بطور طبیعی دارای ایرادهای واژهای یا دستوری است و چون خودش این داستان را نوشته و واژهها و جملهها را در ذهنش دارد بنابراین به سادگی نمیتواند ایرادهایش را ببیند. در یک چنین موردهایی یا باید آن را به یک یا چند تن از دوستانتان بدهید تا ایرادهایش را بیابند و یا اینکه بگذارید تا چند روزی از نوشتن آن بگذرد و دوباره به سراغش بروید و خودتان ویرایشش کنید.

داستانهای رسیده برای این شماره:

«زنی در ایستگاه» از آزاده دواچی، «میراث» از حمیدرضا ایروانیان، «تپههای داغ» از آرش عظیمی، «وسط یک ماجرا» از نسیم شریعت پناهی، «قصاص منصفانه» از روزان، «شنبههای ناتمام» از علی مسعودی، «جدید مثل آدامس موزی»، «به کجا میرسم؟» و «مردن قاصدکها» از مژگان احمدیپور!

داستانهای این شماره بطور کل از نظر نثر بد نیستند و تنها یکی دو داستان دارای ایرادات جدی هستند. برای نمونه؛ نثر داستانهای «زنی در ایستگاه» و « تپههای داغ» مدام میان نثر گفتاری و نوشتاری نوسان دارند. نخست اینکه زیاد به آنچه که امروز در بیشتر نشریات و وبلاگها و سایتها در مورد نوشتار فارسی میبینید و میخوانید توجه نکنید. در بیشتر این موردها نظراتی داده میشوند که کارشناسی نیستند. بنابراین بهتر است بجای «دستاش»، «جیباش»، «نفسم ( در داستان «تپههای داغ») و «خستم» (در »زنی در ایستگاه») بنویسیم: «دستش»، «جیبش»، «نفسم» و «خستهم». اگر در پایان واژه «ه» باشد «م» را تنها مینویسیم، وگرنه میتوانیم و بهتر نیز هست که سرهم نوشته شود. همچنین باید دقت شود که چند «داد» یا «کرد» و یا «رفتم» و مانند اینها پشت سر هم نیاید تا سبب زشتی نثر نشود.

نکتهی مهمی را که در بارهی نثر باید بدانید و به آن توجه داشته باشید این است که نثر را با شعر اشتباه نگیرید و نکوشید تا آن را با ویژگیهای شعر زیبایش نمایید. شاعرانه نوشتن سبب میشود که نوشتهتان از نثر داستانی دور و به انشا نزدیک شود. داستان «شنبههای ناتمام» یک چنین ویژگیای دارد.

گفتگوها نیز در همهی داستانها میشود گفت که بد نبودند اما پختگی مناسب را نیز نداشتند. میدانید که درست نویسی همیشه بخشی از ماجراست اما آن چیزی که در هنر بسیار بیشتر مورد توجه است- گذشته از استعداد- پختگی و تجربه است که اینهم با خواندن و نوشتن مداوم به دست میآید. در ضمن باید توجه داشته باشید که گفتگوها را از درون متن به بیرون منتقل نمایید و آنها را درون دو ابرو یا گیومه بگذارید مانند این نمونه:

هوشنگ گفت:

«چرا نمیآیی؟»

و با شتاب سرگرم بستن بند کفشهایش شد. مریم که با خونسردی روسری را روی سرش میانداخت پاسخ داد:

«هنوز وقت هست!»

در مورد اصل «گفتگو» در شمارههای آینده اگر فرصتی شد بیشتر خواهیم گفت. این شماره را به شخصیتپردازی اختصاص خواهیم داد.

لابد میدانید که پردازش آدمها در رمان و داستان کوتاه با هم تفاوتهای اساسی دارند. در رمان به یک زندگینامه برای هر آدم نیاز داریم تا بتوانیم او را بشناسیم و جایگاهش را در داستان مشخص کنیم، چراکه رمان به زنجیرهای از رویدادها مربوط میشود که گاه زندگی آدم داستان را از آغاز زایش تا مرگ پی میگیرد. بنابراین ما این فرصت زمانی را داریم تا به ریزترین جزویات زندگی او بپردازیم. اما در داستان کوتاه چنین نیست؛ ما نه از نگاه زمانی فرصت زیادی داریم و نه اینکه درازای داستان (چون کوتاه است) این امکان را در اختیار ما میگذارد. از این رو اگر ما در رمان آدمی داریم به نام «نیلوفر» که از آغاز زایش با او هستیم و از همهی ریز زندگی او آگاهیم، در داستان کوتاه آدمی داریم که تنها میدانیم در چنین یا چنان موقعیتی قرار دارد. این آدم میتواند نامی هم داشته باشد یا نه، مهم نیست بلکه آنچه که مهم است این است که آدم است. اینطور میتوان گفت که ما در رمان یک آدم جزوی و اجتماعی داریم اما در داستان کوتاه یک آدم کلی و فلسفی. برای نمونه؛ آدمهای داستان «زنی در ایستگاه» از نگاه موقعیت بیشتر به درد رمان میخورند، چراکه از نظر موضوعی نیازمند زندگینامه هستند. زنی هست که پدرش او را به یک مرد بسیار بزرگتر از خودش شوهر داده زیرا که از نظر مادی زیر فشار آن مرد قرار داشته. مرد زن را هر روز و هر شب کتک میزند و اکنون که سالها گذشته و زن از مرد چند بچه دارد، شکیباییاش را از دست داده و از خانه گریخته. این زن به تصادف به راوی داستان بر میخورد که او نیز برای اینکه به خواست پدرش شوهر نکند، و بر خلاف خواهش پدر و مادرش به تهران آمده تا زنی مستقل باشد و خودش برای خودش تصمیم بگیرد. میبینید که این هردو آدم داستان دارای زندگینامه هستند. اگر پای زندگینامه به میان آید باید کامل باشد و به پرسشهای ما پاسخ گوید. اما این داستان از عهدهی اینکار بر نمیآید چون کوتاه است و فرصتش را ندارد. بنابراین ناقص خواهد ماند. داستانهای «میراث» و «قصاص منصفانه» نیز چنین هستند. اما یکی دوتا از داستانها مانند «تپههای داغ» و «میان یک ماجرا» آدمهایی دارند که بسیار مناسب داستان کوتاه هستند. یعنی کلی و فلسفی. در واقع آنچه که ما از داستان کوتاه انتظار داریم یک جهش است؛ جهشی که مانند یک ضربهی کاری در پایان داستان کار را تمام کند. مانند یک مشت که بیهوا بسوی چهرهی ما پرتاب میشود و ما را گیج میکند. ما هنگامیکه چشمانمان را باز میکنیم و از گیجی بیرون میآییم تازه درد را احساس میکنیم. برای یک چنین ضربهای همه چیز باید مناسب باشد حتا آدم یا آدمهای داستان. اما در رمان چنین نیست و همه چیز بسیار کند پیش میرود. ما همچون نویسنده این فرصت را داریم تا با شکیبایی به همه چیز بپردازیم و خوانندهی خود را برای هر ماجرا و رویدادی آماده کنیم.

در پایان یادآور شوم که دو نوشته هم از آقای یاشا م.ر به دستمان رسیده به نامهای «داستان یک درخت» و «تاریخ سری فوتبال» که هیچکدام داستان نیستند. نخستین نوشته یک قطعهی ادبی است و دومین یک قطعهی طنز. به نظر میرسد که آقای یاشا استعداد خوبی در طنز داشته باشند و من پیشنهاد میکنم که این زمینه را جدی بگیرند. من امیدوارم که در آینده داستانهایی در این زمینه از ایشان دریافت کنم.

اگر در مورد آنچه که گفته شد پرسشی داشتید به نشانی «جن و پری» بفرستید. داستان برگزیدهی این شماره نیز «شنبههای ناتمام» از علی مسعودی است.



«شنبههای ناتمام»

«علی مسعودی»



خیابان انگار شعله میکشید در سراب معلقی که تب کرده بود از گامهای خسته و عاصی عابران. شهر در رخوت همیشگی شنبهها فرورفته بود و سمفونی ناموزون و پوچش را برای صدهزارمین بار اجرا میکرد. کمی آنطرفتر درست میان کوتاه بلندی چند بنای بیقواره دورنمایی از کاجهای خشک کوهپایه به حسرتِ انسانی که هرگز نمیآمد نشسته بود؛ خدا میداند در آن روز چه وحشتی بود زیستن. در چنین شرایط تیره و تاری بهترین کار این است که بِچَپی در کنج خانهات و بگذاری همه چیز در آرامش به سایهی فراموشی بلغزد، اما آدمی عجیب به خودآزاری خو گرفته است، علتش را هم کسی نمیداند. شاید دارد انتقام میگیرد از خودش یا حتا از کسی دیگر.

مثل تو که آنقدر منتظر ماندی و ماندی تا اینکه در فرصت مقتضی دشنهات از کلیشهی آستین به جایی میان شنبههای خشک و عبوس تغییر مکان داد و به راحتی بر اندام نحیف من نشست. یا مثل من که بالاخره طاقتم طاق شد و تصمیم گرفتم بینصیب نمانم از عذاب برداشتن اولین قدم در تاریکی؛ و با این اولین قدم چه وحشتی شد زیستن. اما این عادلانه نیست، آخر چرا من؟ آنهم تنها با یک اشتباه؟ از کجا باید میدانستم با همین یک قدم تمام زندگیام به دام شنبههای ناتمام میافتد. مگر نه اینکه هر کسی آزاد آفریده شد تا زندگیاش را بسازد؟ پس دیگر این همه تحقیر چرا؟ پس چرا ساکتی؟ با تو مگر شروع نشد این بازی، با تو مگر تمام نخواهد شد؟ نمیدانم اصلا این سکوت کشنده از چه روزی رخنه کرد به چشمان گرم تو و از آنجا سایه گسترد بر همه جای این خانه. هر چه بود با آن پیشنهاد شوم شروع شد. و گرنه قبل از آن شب برفی که تو تصمیم گرفتی اعتراف کنی به گذشته و هر چیزی که گره خورده بود بر آستانهی قلبت را بیرون بریزی، زندگی سر بهزیر و از روی غریزه راه خودش را میان روزهای هفته پیدا میکرد؛ و کجا شده بود که اینگونه درماندهی اولین قدم باشم؟ کجا؟ هنوز که ساکتی!؟

چهار صبح زنگ زدی، و من مات و حیران مانده بودم که حالا چه وقت پیادهروی است؟ پیچِ کوچه را که شکستیم بهحرف آمدی که باید تمامش کنیم. هرچه بیشتر راه میرفتیم استخوانهایم بیشتر تیر میکشید، انگار که در حال شکستن بودم. با این حال از زیر آوار کلماتِ عریان تو دیگر صدایم به جایی نمیرسید، حس میکردم که چیزی گره میخورد در درونم. همان شب بود که خواب دیدم تو به پیرزنی کریه تبدیل شدهای که مدام دنبالم میدود و با دستانی گشاده که مرا میخوانند چیز نامفهومی را طلب میکند؛ ناگهان گرفتار ماندم در گوشهای از خانه و تو در حالی که نزدیک میآمدی شروع کردی به حرف زدن اما من هیچچیز نمیشنیدم، هیچ چیز. همهی وجودم شده بود حسرتِ بیرون، کاش این درِ لعنتی باز میشد. ناگهان همان درِ لعنتی باز شد به حیاط، دویدم و تمام وحشتم را روانه کردم به فریادی که نمیتوانستم نعرهاش کنم، انگار که ماسیده باشد بر حنجرهام، یکسره شروع کردم به ادای کلماتی که هرگز به نوایی بدل نمیگشت. ترسم به سکوت تبدیل شد و منتظر ماندم که بالاخره در کجای زندگی دستانِ چروکیدهی تو بر شانهام میخورد. همان جا بود که فهمیدم تسلیم شدن یعنی چه، که دیگر تمام شده است همه چیز و تا ابد زندانی این شب لعنتی میمانم.

دقیقا سی و هفت دقیقهای هست که خورشید به قلهی آسمان رسیده اما هنوز خبری از تو نیست؛ کاغذ روغنی مجله را ورقی میزنم. پر است از تصویر تو، چه حرفهای پر آب و تابی هم که در بارهات نگفتهاند، یکی از همه جالبتر است: عکسی سیاه و سفید تو را نشان میدهد در حالی که دست بر سینه گذاشتهای و به جمعیت ادای احترام میکنی زیرش هم نوشتهاند «الف.کیمیا شاعر دوران گذار». چه توصیفی...!

مزدای مشکی خوشرنگی چند متری آنطرفتر پارک میکند، زن جوان راننده با شتاب پیاده میشود و به ساختمان آجرنمای آن سوی خیابان که با نستعلیق بر سردرش نوشتهاند «کانون ریاضی دختران» میدود، برای یک لحظه حس میکنم هُرمِ گرما در همین فاصلهی کوتاه به درون ماشین کشیده میشود، کودک توی ماشین که مثل یک زندانی به صندلی مخصوصش بسته شده شروع میکند به گریه کردن. من اما صدایی نمیشنوم. زن جوان که حالا عرقِ ماسیده بر صورتش کمکم آرایشش را ضایع میکند کشانکشان دختربچهاش را میآورد و با ریتم یکنواختی غُر میزند که آخر چه مرگت است؟ نکند مثل پدربزرگِ مجنونت الزایمر گرفتهای؟ اگر فکر کردهای که این همه راه را برمیگردیم خونه تا دخترِ صدرِاعظم لباس شنایش رو برداره کور خوندی؛ دخترک اما با بیتفاوتی خاصی شانه میاندازد بالا. زن انگار که خنجری خورده باشد سرریز میشود و بچه را به سِپَر گرُ گرفتهی مزدا میچسباند و چند بار با کف دست به زیر چانهی او میزند، چه وحشتی میشود زیستن.

فایده ندارد، انگار قرار نیست بیایی. راه میافتم آنطرف خیابان بلکه تاکسی گرفتن آسانتر باشد.

همان شب هم قانع نشدم. اما تو برای اینکه راحت شوی از خاطراتی که منگنهات میکرد به زندگی من، ترجیح دادی سر تکان دادنهای نمایشیام را باور کنی. در واقع منصف هم که باشیم در همین هفتسالی که بریدی از من، زندگیات جان گرفته است. زمزمهی خشک شعرهای بیمعنایت در گوش سنگین من کجا و تیترهای درشت ژورنالهای روز کجا؟ مدعی شدی که به هم نمیخوریم و من نپرسیدم چرا بعد از چهار سال؟ خواستی بیحرف و سریع تمامش کنیم و من نپرسیدم چرا؟ اما وقتی برای صدمین بار، لابد برای حُسن ختامِ سیل تحقیرهایت، درآمدی که تو شعر پستمدرن را نمیفهمی، لجم گرفت و گفتم من نه الان، که هیچوقت نمیفهمیدمش. بعد از کلی سکوت سری تکان دادی و با همان غرور همیشگیات گفتی: به هرحال.

چرا همیشه این وقتها آدمی میاندیشد که طرف مقابل کلمات را پرتاب میکند به صورتش؟ شاید برای اینکه در عصبانیت معنای بیشتری بر واژهها سوار میشود، انگار که ذهن گوینده پُر باشد از ناگفتهها و حالا ناگهان روزنهای باز شده باشد؛ طوفان میشود در سرت و واژهها نالهکنان برای رها شدن بیقراری میکنند، آن وقت است که سرسام میگیری و شروع میکنی به جویدن رابطه؛ غافل از اینکه دیر یا زود این روزنه هم بسته میشود و تو میمانی و انبوهی از سوءتفاهمها که حالا سّدِ راه شدهاند برای ادامه دادن. یک روز میفهمی که تنهایی آمده است سراغت و آنوقت دیگر کلمات، اُسرای معترضی هستند که به جانِ هم میافتند و تو آرام آرام تحلیل میروی. واقعیت غمانگیز این است که هر چه بیشتر تلاش کنی راحت شوی از هجمهی این واژهها باید بیشتر دفعشان کنی، بهتر بگویم پرتابشان کنی بهسوی دیگری، در نتیجه تنهاتر میشوی و بیشتر اسیر همان واژهها میمانی. اینطور وقتهاست که ترس برت میدارد که مبادا تا آخرین لحظهی زندگی خیره بمانی به دری که بسته است، به سلولی که ساختهای، به زندانی که زندانبانش خودِ تو هستی. حالا میفهمی که چطور کلیدواژهی زندگیات میشود وحشت. وحشت از روز و شب، از شهر و آدمهایش، از عشق و رابطه و شعرها. دستِ آخر هم وحشت میشود همذاتت. از تنهایی میترسی و به رابطهها میآویزی، اما کسی توان ماندن ندارد و باز از نو تنهایی یکی از همین شبها در خانهات را میزند.

در تاکسی ذهنم ویرانِ این بود که زن چرا سیلی نمیزد به دخترک، چرا پسِ گردنی نه؟ چرا به چانهاش میکوبید؟ برای راننده تعریف کردم که چه شده، گفت: اصولا جلوی مردم بچه را نباید زد، خُرد میشود. خیره ماندم به دستهای چرب و سیاهش. غوطه میخوردم در کودکیام که مرد گفت همینجاست؟ آدرس را به هزار زحمت و با صد واسطه از ناشرت گیر آورده بودم، اما چه کنم اگر اینجا نباشی. پیاده شدم. اما در خانه کسی نیست. تو که از گرما فراری بودی آخر این ساعت روز کجا میتوانستی رفته باشی؟ حتما جایی مهمان بودی، یا مثلا گذارت به گالری یا اینجور جایی افتاده بود!؟ بروم یا بمانم؟ معلق میان این دو بهیاد نگرانی تلفن چند روز پیشت افتادم که با چه دستپاچگی مضحکی بیآنکه حتا آدرسی بدهی گفتی عکسها و نوشتههایت را میخواهی، آن هم با چه بهانهای: نوشتنِ داستان زندگی. لابد فکر میکردی بعد از شهرت بهتر است گذشتهات را جمع و جور کنی مبادا یکوقت...! غُصهام از این بود که چرا این همه سقوط کرده بودم برای تو؟ چه فکر میکردی دربارهی من؟ انگار هرگز نمیشناختمت.

خم میشوم که پاکت را از زیر در بیندازم و رها شوم در این مردادِ کور، ناگهان ماشین میپیچد روی پل، با خودم میگویم اگر شوهرش باشد چه؟ خشکم زده است که مبادا مشکلی درست شود. ناگهان صدای گریهی کودک میپیچد در سرم، با خود میگویم شاید بغض دختربچه بالاخره شکست، انگار که خوابم تعبیر شده باشد، دستی به شانهام میخورد و تو با صدایی مضطرب میگویی چرا نگفتی میآیی؟ بلند میشوم و آفتاب منعکس شده در سیاهی مزدایت تیغ میشود به چشمانم، میگویم باید بروم. خدایا هوا چقدر گرم است امروز.

REAL LOVE
1389,08,26, ساعت : 21:51
من می نویسم تا بدانم چرا می نویسم
آلن ربـ گرییه
برگردان: ابوالحسن نجفی

ما در اینجا سخنهای بسیار جالبی شنیدیم. اما من نمیتوانم از ابراز این تعجب خودداری کنم که از زبان اکثر سخنرانان اهل شوروی، انتقادهای بسیار تندی نسبت به کوششها و پژوهشهای ادبیات نو شنیدم که عیناً به انتقادهایی میمانست که در جامعة بورژوایی غرب از ما میکنند. اینجا، همچنانکه آنجا، "بیفایدگی" و "صورت پرستی" (فرمالیسم) کارهای ما را بر ما عیب میگیرند، هنر مارا "منحط" و "غیر بشری" میشمارند، سوالهایی که از ما میکنند اینهاست:"برای چه مینویسید؟ کار شما به چه درد میخورد؟ فایدة شما در جامعه چیست؟"
مسلماً این سوالها یاوه و بیمعنی است. نویسنده، همچنان که هر هنرمند دیگر، نمیتواند بداند که کارش به چه درد میخورد. ادبیات برای او وسیلهای نیست که در راه دفاع از مرامی به کار رود. و همین که میشنویم آن "ابزار خوب" یعنی رمان قرن نوزدهم را میستایند و رمان نو را متهم میکنند که میخواهد از آن شیوة پسندیده منحرف شود (و حال آنکه هنوز هم میتواند این فایده را داشته باشد که دردهای جهان کنونی و درمانهای باب روز را برای مردم شرح دهد و البته در صورت لزوم، اما در موارد غیر اساسی، درمانهای جزیی بهتری را پیشنهاد کند، چنانکه گویی تکمیل شیوههای ساختن چکشی یا داسی منظور است) و پیوسته "مسئولیت" نویسنده را به رخ ما میکشند، آنگاه ما ناچار میشویم پاسخ دهیم که ما را دست انداختهاند و رمان ابزار نیست و شاید هم که راستی از نظر جامعه به کاری نیاید.
نویسنده مسلماً موظف و ملتزم است ـ اما چارهای از آن ندارد و میزان التزامش به اندازة همة افراد دیگر است، نه بیشتر و نه کمتر ـ بدین معنی که فردی از افراد یک ملت، یک مملکت، یک عصر، یک نظام اقتصادی است و نیز در میان عادات و آدابی اجتماعی، دینی، جنسی و غیره زندگی میکند. در واقع درست به همان میزانی ملتزم است که آزاد نیست. و یکی از صور خاص و بسیار حادی که محدودیت آزادیاش در این زمان به خود گرفته است عیناً همین فشاری است که جامعه بر او وارد میکند تا به او بپذیراند که نویسنده برای جامعه مینویسد (یا بر ضد جامعه، زیرا که این و آن هر دو از یک مقولهاند). و این نمونة بسیار جالبی است از چیزی که امروز آن را "با خود بیگانگی" مینامند.
روشنتر بگویم: نویسنده مانند همة مردم از بدبختی هم نوعانش رنج میبرد، اما خلاف راستی و درستی است که مدعی شویم نویسنده مینویسد تا درمانی برای آن بیابد. آن داستاننویس آلمانی شرقی که در این جلسه اظهار داشت که داستان مینویسد تا با فاشیسم بجنگد مرا به خنده میآورد و دربارة صلاحیت نویسندگیاش نگران میکند، اما خوشبختانه ما میدانیم که او هم نمیداند چرا مینویسد و بهانههایی که به منظور اثبات بیگناهی خود میآورد هیچ اهمیتی ندارد.
بنابراین من بهتر آن میدانم که بگویم آنچه مورد علاقة من است نخست خود ادبیات است، صورت (فرم) رمانها در نظر من بسیار مهمتر از قصههای نهفته در آن است حتی اگر ضد فاشیسم باشند. من به هنگام آفرینش نمیدانم که این صورتها، که لزومشان را حس میکنم، بر چه دلالت میکنند و، به طریق اولی، به چه کار میآیند.
مقایسهای که در این جلسات میان داستاننویس و خلبان هواپیمای تجاری به عمل آمد جز مزاح و ریشخند نمیتواند باشد. داستان وسیلة نقلیه نیست، حتی وسیلة بیان هم نیست (یعنی وسیلهای که پیشاپیش از حقایق یا سوالاتی که میخواهد بیان کند آگاه باشد). رمان به نظر ما فقط پژوهش است و بس، اما پژوهشی که حتی نمیداند مورد جستوجویش چیست. خلبان مسلماً باید از مقصدی که مسافران را با اقصر فاصله به سوی آن میبرد آگاه باشد، اما نویسنده، به حسب تعریف، نمیداند که به کجا میرود. و اگر من ناچار باشم که به هر حال به سوال "چرا مینویسید؟" جواب بدهم خواهم گفت:"من مینویسم تا کوشش کنم که بفهمم برای چه میل به نوشتن دارم."
اما آنچه بیشتر مایة ننگ و رسوایی است این است که، چه در شرق و چه در غرب، چه در اردوی سوسیالیستی و چه در دنیای بورژوایی، هنگامی که سخن از توانایی سیاسی و وظیفة اجتماعی هنر به میان میآید همان امیدهای واهی، همان پرستش صورتهای هنری کهنه، همان مجموعه کلمات انتقادی و در آخر همان نوع ارزشهای اخلاقی را مییابیم.
ما را منحط میخوانید، اما نسبت به چه؟ ما را غیر بشری مینامید، اما مگر نه این است که خود شما باید در بینش و دریافتی که از بشر دارید تجدید نظر کنید؟ زیرا اگر قابل درک و قبول باشد که منتقدان بورژوای غرب لجوجانه (اما محجوبانه تر از شما) از قالبهای داستاننویسی کهنهای که حتماً به گمان آنها تجسم عصر طلایی رمان و بهشت طبقة مالک است دفاع کنند، به نظر ما عجیب است که شما در اینجا برای همان منظور مبارزه کنید و سخن از "شیوة پاک" و "طبیعی" داستان (که گوستاو فلوبر یک قرن پیش در آن شک کرده بود) به میان آورید.
شما ما را به صورتپرستی (فرمالیسم) متهم میکنید، اما بدانید که صورتهای ادبی است که محتوی معنای آثار است؛ و شما شیوههایی را میستایید که ما میدانیم آن شیوهها نمایندة دنیایی است که حقاً باید با آن بجنگید.

منبع: دیباچه

REAL LOVE
1389,08,26, ساعت : 21:54
کارگاه داستان نویسی


http://sarapoem.persiangig.com/image4/markez2.jpg



فدریکوگارسیا مارکز





ما به اینجا آمدهایم تا داستانسرایی کنیم. آنچه برایمان جالب به نظر میرسد این است که یاد بگیریم چهگونه یک حکایت شکل میگیرد و یک داستان تعریف میشود. با صراحت باید بپرسیم که آیا این امر قابل یاد گیری است؟ در واقع من متقاعد شدهام که مردم دنیا به دو گروه تقسیم میشوند: کسانی که می



توانند داستانسرایی کنند، و آنهایی که نمیتوانند. به عبارت دیگر و در مفهومی گستردهتر، کسانی که خوب میفهمند و آنهایی که بد میفهمند. اگر این جمله کمی بیادبانه به نظر میآید، به تعبیر مکزیکیها باید بگویم کسانی که خوب کار میکنند و آنهایی که بد کار میکنند. در واقع میخواهم بگویم که داستانسرا، متولد میشود، ولی ساخته نمیشود. واضح است که این نعمت به تنهایی کافی نیست. کسی که استعداد دارد ولی تخصص ندارد، به چیزهای زیادی نیازمند است: فرهنگ، فن، تجربه... او اصلی را دارد که از والدین به ارث برده؛ هر چند معلوم نیست ازطریق ژن، یا رویدادهای پس از آن ... این افراد که استعدادی مادرزادی دارند، بدون این که قصدی داشته باشند، تعریف میکنند؛ شاید به این دلیل که روش دیگری برای بیان کردن نمیشناسند. این موضوع در مورد خود من هم صدق میکند. من نمیتوانم برای این که طفره نروم، به واژههای دشوار بیندیشم. اگر در مصاحبهای از من در مورد موضوع لایة اوزن بپرسند، یا بخواهند نظرم را دربارة عواملی بدانند که سیاستهای آمریکای لاتین را رقم میزند، تنها چیزی که از ذهنم خواهد گذشت، داستانسرایی برای آنهاست؛ زیرا علاوه بر استعدادِ ذاتی، تجربة زیادی هم در این مورد دارم که روز به روز به آن میافزایم. نصف داستانهایی که شنیدهام، مادرم برایم تعریف کرده. او اکنون هشتادوهفتساله است. هیچگاه در بحثهای ادبی شرکت نکرد و فنون روایت را نیاموخت، ولی می دانست چهگونه فرد مؤثری باشد؛ یک آس را در آستینش مخفی کند؛ و بسیار بهتر از شعبده بازان؛ پارچه و خرگوش از کلاه در بیاورد. یادم میآید یک بار هنگام تعریف داستان، بحثی در مورد شخصی پیش کشیده شد که هیچ ربطی به موضوع نداشت. او، با خونسردی، داستان را به پایان رساند و بعد به آن شخص پرداخت! "وای! دوباره اون آقا! باید بگویم که...




دهان همه باز مانده بود. من از خودم میپرسیدم : مادرم چه گونه فنونی را که دیگران عمری را صرف یادگیری آن میکنند، آموخته بود؟ ... برای من داستانها، همچون بازی... تصور میکنم اگر کودکی را در مقابل یک مشت اسباب بازی متفاوت بگذارند، همة آنها را لمس میکند، ولی سر انجام با یکیشان مشغول میشود. این "یکی"، نشانگر و بیانگر استعداد و قابلیتهای اوست. اگر شرایط مناسب برای پیشرفت و پرورش استعداد در زندگی مهیا شود، یکی از رمز و رازهای ایجاد نشاط و عمر طولانی ، کشف خواهد شد. از روزی که متوجه شدم از تنها چیزی که واقعاً از آن لذت میبرم ، داستانسرایی است، تصمیم گرفتم همة چیزهای لازم برای تامین و تعمیم این لذت را فراهم کنم ، به خودم گفتم : "این مال من است! هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند مرا وادار به پذیرش یا انجام کار دیگری بکند"... شاید باور نکنید، ولی در طول دوران تحصیل، هزاران نیرنگ، حیله، دوز و کلک و دروغ به کار بردم تا نویسنده بشوم؛ چون آنها میخواستند مرا به زور به راه دیگری بکشانند، من تنها به این دلیل دانشجوی نمونه شدم که میخواستم آنها مرا راحت بگذارند تا بتوانم شعر و رمان که برایم بسیار جالب بود، بخوانم. در کارشناسی به موضوعی بسیار مهم پی بردم و آن این بود که اگر کسی در کلاس توجه کافی به درس نشان بدهد، دیگر لزومی ندارد وقت زیادی را صرف درس خواندن کند. در مورد پرسشها و امتحانات، دچار اضطراب شود. در آن سنین، اگر شخصی تمرکز داشته باشد، میتواند همه چیز را هم چون اسفنج به خود جذب کند. وقتی این موضوع را درک کردم، در سالهای چهارم و پنجم معدل بالا آوردم. همه فکر میکردند نابغهام، ولی هیچ کس هنوز فکر نمیکرد این تلاشها را میکنم تا مجبور نباشم درس بخوانم. من به کارهای مورد علاقهام میپرداختم و خیلی خوب میدانستم چه میکنم. با فروتنی اعلام میکنم آزادهترین مرد روی زمین هستم و به هیچ کس تعهدی ندارم. این را مدیون تلاشهایی هستم که در طول زندگی انجام دادهام. تنها خواسته و هدفم، داستانسرایی بوده و هست. اگر به ملاقات دوستانم بروم، بدون تردید برایشان داستانی تعریف میکنم. به خانه باز میگردم و داستان تعریف میکنم؛ شاید در مورد همان موضوعی که از دوستانم شنیدهام . زیر دوش میروم و در حالی که به بدنم صابون میمالم، موضوعی را که در ذهن دارم، برای خودم تعریف میکنم. به نظرم میآید که دچار جنونی مقدس هستم. از خودم میپرسم که آیا این جنون قابل انتفال یا آموختنی است؟ هر کسی میتواند تجربهها، مسایل و راهحلها و تصمیمات اتخاذ شدة خود را تعریف کند و بگوید چرا این کار را کرده و آن کار را نکرده. چرا بخشهای ویژهای را از داستان حذف و پرسوناژ دیگری را وارد کرده. مگر این همان کاری نیست که نویسندگان پس از خواندن آثار دیگران میکنند؟ ما رماننویسها رمانها را نمیخوانیم تا موضوع آن را بدانیم، فقط میخواهیم چگونگی نوشتن آن را بدانیم. یک نفر داستان را میگرداند؛ پیچ آن را شل میکند؛ قطعات را به نظم در میآورد، یک پاراگراف را حذف میکند؛ به مطالعه میپردازد و آنگاه لحظهای فرا میرسد که میتوان گفت:"آه بله، کاری که این یکی کرد، گذاشتن پرسوناژ در "اینجا" بود و انتقال دادن موقعیت، به "آنجا" چون ضرورت داشت که "آنطرف" ... به عبارت دیگر، یک نفر چشمانش را به خوبی باز میکند، اجازه نمیدهد او را هیپنوتیزم کنند؛ و در تلاش است تا کلک جادوگر را کشف کند. تکنیک، فن، کلک و... چیزهایی هستند که میتوان آنها راتعلیم داد و یک طلبه میتواند ازشان بهره بگیرد. همة آن چیزی که میخواهیم در میز گرد انجام بدهیم، این است: مبادلة تجربهها، بازی برای ساختن داستان، و در عین حال، پیروی دقیق از قوانینِ بازی. این جا محل مناسبی برای انجام این کار است. در یک محفلِ ادبی، با حضور آقایی که در صدر مجلس نشسته و طوماری از نظرات خود را با خونسردی کامل ابراز میکند، چیزی از رمز و راز نویسنده درک نمیشود، تنها راه درک اسرار، خواندن و کار کردن همراه با گروه است. اینجا با چشمانت میبینی که چه گونه یک داستان خلق میشود؛ از حالت سطحی بیرون میآید و بنبست سر راهش را باز میکند. به این ترتیب، نباید تلاش شما در این جهت باشد که داستانهای پیچیده و خیلی پیشرفته را مطرح کنید. لطف کار در این است که یک پیشنهاد ساده و اتفاق افتاده مورد بررسی قرار گیرد و ببینیم آیا این شایستگی را داریم که بتوانیم آن را به نوبة خود به داستانی تبدیل کنیم که اساس یک سناریو را برای تلویزیون یا سینما تشکیل دهد، یا که نه. برای فیلمهای بلند، مسلماً نیاز به دقت زیادی داریم که در حال حاضر موجود نیست. تجربه به ما میگوید که داستانهای ساده برای فیلم کوتاه - یا متوسط - بسیار مناسب است؛ لطف خاصی به کار میبخشد و یکی از خطرات بزرگی را که در کمین است و خستگی و رکود نام دارد، دور میکند. باید تلاش کنیم که جلسات ما ثمر بخش باشد. گاهی زیاد صحبت میشود و کاری صورت نمیگیرد. ما فرصت اندکی داریم و وقت برایمان ارزشمندتر از آن است که با حرفهای بیهوده از دست برود. البته منظورم این نیست که نیروی تخیل خود را خفه کنیم، بلکه بر عکس باید به مبانی فوران تخیل پایبند باشیم؛ حتا همة مهملاتی که از ذهن خطور میکند، باید مورد توجه قرار بگیرد. چه بسا با یک حرف ساده، بتوانیم به راه کارهای باور نکردنی دست یابیم. انتقاد ناپذیری، برای یک شرکت کننده در میز گرد، صفت شایستهای نیست... در واقع جمع شدن دور یک میز گرد، نوعی بده و بستان به شمار میرود. همه باید آماده برای ضربه زدن و ضربه خوردن باشند. اما این که مرز این ضربهها کجاست، کسی نمیداند؛ آدم خودش باید متوجه شود. در عین حال، هر کس باید تصویر روشنی از آن چه میخواهد تعریف کند، داشته باشد و بتواند از آن با چنگ و دندان دفاع کند؛ یا در صورت لزوم، انعطاف پذیر باشد و بداند که مثلاً داستان او به گونهای که تصور میکرد، لااقل ازجنبة سمعی و بصری، جای پیشرفت ندارد. این حالتِ تغییر ناپذیری، همراه با انعطاف پذیری، معمولاً در همه جا جلوهگری خواهد داشت، هر چند به ندرت میتواند حالت متمایز به خود بگیرد. من فکر میکنم که رماننویسی با داستاننویسی تفاوت زیادی دارد. موقعی که من رمانی را مینویسم، در دنیای خودم سنگربندی میکنم و در هیچ چیز با دیگران شریک نمیشوم. در واقع بر مسند غرور و استبداد مینشینم، چرا؟ چون تصورمیکنم این کار، تنها راه حفاظت از جنین است؛ تنها راه پیشرفت است؛ آن هم منحصراً به صورتی که من فکر میکنم. بعد از تمام شدن رمان یا بخشی از آن، به شنیدن نظرات دیگران احساس نیاز میکنم. به همین دلیل، آن را به تعدادی از دوستان صمیمی نشان میدهم؛ دوستانی که به انتقادات آنها اعتماد دارم. به این ترتیب از آنها میخواهم که نخستین خوانندگانِ رمان من باشند؛ نه برای این که بگویند: چقدر خوب! چه قدر عالی! "بر عکس، دلم میخواهد با صراحت معایب و کاستیهای آن را برایم توضیح بدهند؛ چون از این طریق آنها کمک شایانی به من میکنند. خوب، دوستانی که فقط خوبیهای مرا میبینند، میتوانند پس از چاپ کتاب، با خیال راحت از محاسن آن برایم صحبت کنند ولی آنهایی که معایب و کاستیها را هم میبینند، میتوانند نیازهای من را بر آورده سازند. بدون تردید، حق پذیرش یا رد انتقادات آنها برای من محفوظ است، ولی در عین حال کاملاً بدیهی است که نمیتوانم آن انتقادات رانادیده بگیرم. این تصویری از یک رمان نویس، در برابر انتقاد است، ولی در مورد فیلمنامهنویس، موضوع کاملاً تفاوت دارد. هیچ کاری به اندازة درست انجام ندادن کارهای مربوط به حرفة فیلمنامهنویسی، تحقیر و سرزنش به دنبال ندارد.
حالا در مورد یک کار خلاق و توابع آن حرف میزنیم. فیلمنامهنویس از موقع شروع نوشتن، میداند که این داستان لااقل یک بار به رشتة تحریر در آمده یک بار هم روی پرده رفته و یا این حساب، داستان متعلق به او نیست. نخستین کسی که از او تقاضای همکاری میشود، کارگردان است تازه، این در هنگامی است که اعضای گروه قبلاً مشکلات مقدماتی را حل کردهاند... در عین حال نخستین ـ آدمخوار، خود کارگردان است. او که وظیفة تطبیق فیلمنامه را با اثرِ ارئه شده بر عهده داره، همة توان و استعداد خود را به کار میگیرد تا فیلمی بسازد که باعث کسب اعتبار برای همکاران شود. در نهایت، او نقطه نظرِ نهایی را به دیگران تحمیل میکند. من تصور میکنم کسی که رمانی را میخواند، آزادتر از کسی است که فیلمی را میبیند. خوانندة رمان همه چیز را همان گونه که میخواهد، به تصویر میکشد، چهرهها، محیط، مناظر و ... در حالی که تماشاگرِ سینما یا تلویزیون، چارهای جز پذیرش آن چه بر پرده میبیند، ندارد. این نوعی ارتباط تحمیلی است که جایی برای اختیارات فرد باقی نمیگذارد. میدانید چرا اجازه نمیدهم صد سال تنهایی بر پردة سینماها و روی صحنه برود؟ چون به تخیل خواننده احترام میگذارم. حقِ مطلقِ او، تخیل و تصور چهرة عمه اورسولا یا سرهنگ آئورلیانوبوئندیا به طریقی است که دلش میخواهد.
انگار زیاد از موضوع اصلی دور افتادیم. بحث ما مربوط به فیلمنامهنویسی نبود، ما در پی یافتن راهی برای تغذیة جنون داستانسرایی یا تعریف حکایت بودیم. با این حساب، محبوریم انرژی خودمان را در بحثهای میز گرد متمرکز کنیم. شخصی به من گفت بهتر است با یک سنگ دو پرنده بزنیم. صبحها در کارگاهِ عکاسی یا فیلم برداری جمع شویم و عصرها، در یک میزگرد. به او پاسخ دادم که این عقیده درست نیست. اگر کسی میخواهد نویسنده شود، باید در بیست و چهار ساعتِ شبانه روز و سیصد و شصت و پنج روزِ سال، آماده باشد. چه کسی میگفت هرگاه به من الهام شود، مینویسم؟ او میدانست چه میگوید. کسانی که از روی تفریح و علاقه به هنر روی می آورند و از شاخهای به شاخة دیگر میپرند، به چیزی پایبند نمیشوند؛ ولی ما نه ... ما نه تنها به این حرفه علاقه داریم، بلکه همانند محکومان به اعمال شاقه، در این کار گرفتار شدهایم.

_love angel_
1389,10,24, ساعت : 14:24
خب منم شعرمو میذارم...اولین شعرمه...
منتظر گیر های سه پیچ ببخشید منتظر نظرات پر مهرهمتون هستم:-2-35-:



میخوای بری باشه برو
جواب دل رو چی بدم
دیگه تو اون شبای تار
دلتنگی مو به کی بگم
برو باشه،اما بدون
نگات همیشه یادمه
همیشه یاد خنده هات
لحظه به لحظه یارمه
بدون بی تو دلم شکست
یه غصه تو دلم نشست
هر وقت به یادت افتادم
بی اختیار بغضم شکست

م.ن
1389,10,24, ساعت : 22:20
درد تو
تفسير خودکامگي اسارت انگشت هاي روزگار !
سهمي از حجرت سياهي ها
مانند پيغمبران ناپاک
بر تنت مانده
اين آبله ها
اما
با تمام حقارت پينه هاي پا
روشني هاي بادگير بلنداي تو ساتع اند...
آه
شايد به دنبال خداي نداشته ميگردي
وصله هاي ناجور خوشبختي !...
ميراث چشمان جستجوگرت
در گير و دار تنگي احساس عشق
تنها نصيب محبت
چشمهاي مادر بود؟!...

{ }
1389,11,19, ساعت : 02:26
این شعر از خیّام رو قرار میدم :

* در دایره ئی کآمدن و رفتنِ ماست
* آن را نه بدایت نه نهایت پیداست

* کَس مینزند دَمی در این معنی راست
* کاین آمدن از کجا؟ و رفتن به کجاست؟

***
این شعر منصوب به عمر خیّام هست.
معنیِ شعر رو به همراهِ نقدِ خودم در اینجا مینویسم :

خیّام در اینجا قصد داره بگه سِیرِ زندگی از تولّد تا مرگ در دایرهء تناسخ قرار میگیره !!
اما به نظرم خیّام زیاد به تناسخ اعتقادی نداشته یا شاید شک داشته. چون میگوید :
* کَس مینزند دَمی در این معنی راست
این یعنی خیّام به گفته ها و احادیثی که در این رابطه گفته شده اعتقادِ راسخی نداشته و فی الواقع مشکوک بوده !!
* آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
خیّام با اینکه به علومِ نجوم و ریاضی تبحّر داشته اما این نکته رو با اغماض بیان کرده که معلوم نیست دقیقاً از کجا خلقت آغاز شده و در کجا تمام میشود.
این نشان از علمِ خیّام به فلسفهء عصرِ خودش داشته که احتمالاً بایستی برگرفته از فلسفهء دیوژن باشه!!
البته لذّت گرایی رو بیشتر میشه در فلسفهء خیّام دید !!!

.RAHA.
1390,01,07, ساعت : 16:11
فابل به معنای قصه و حکایت است و از کلمه لاتین Fabula آمده است و در ادبیات جهانی به آن دسته از قصهها و افسانههای کوتاه منثور یا منظوم گفته میشود که از زبان حیوانات گفته شده باشد.
در بیشتر فابلها مطالبی اخلاقی بیان میشود و داستان با اندرزی حکیمانه پایان میپذیرد.
اینگونه قصهها اغلب از تخیل سرچشمه میگیرد.
فابل شامل دو قسمت است: «جنبه سمبولیک نمایشی»و «جنبه عبرت آموزی»یا نتیجهگیری اخلاقی.
بعضی فابلها را به سه دسته تقسیم کرده اند:
نظری، اخلاقی و جبری.

فابلهای نظری جنبه و شکل تعلیماتی و فهمیدنی دارد و نمود طبیعی آنها نمایشگر قانون و نظم جهانی است.
فابلهای اخلاقی شامل مضامین و مطالبی برای شیوه زندگی و خواستهای آدمی و اخلاقیات است که باعث میشود دیدی نسبتاً وسیع به نمودهای طبیعی و امور عینی پیدا کنیم که منتهی به سعادت و شادکامی همه مخلوقات زنده میشود و قوانینی که برای این سعادت لازم است بوسیله خالق فراهم گردیده است.
در فابلهای جبری (تقدیری) یک سلسله از وقایع رخ میدهد که دفع و رفع آنها از قدرت موجود جاندار خارج است و یک قدرت مافوق این مقدرات را بر موجودات تحمیل میکند، بی آنکه موجود محکوم بتواند برای فرار از پایان شوم سرنوشت خویش کاری بکند بعضی وقتها هم یا چون مرتکب خلافی گشته -گر چه به حکم غریزه بوده- ولی کیفر آن را خواهد دید.
مثلاً عقابی تکه گوشتی را از محرابی میرباید و خدایان آشیانهاش را با آتش غیبی میسوزانند و همه جوجههای کوچک و پر در نیاوردهاش شکار جانورانی میشوند که او جوجهها و بچههای کوچک آنها را دزدیده بود.

فابل در تمدنهای باستانی حتی نزد اقوام ابتدایی وجود داشته ولی بسیاری از آنها از میان رفته است.
یکی از سرزمینهایی که شاید در آن بیش از همه نقاط عالم فابل وجود داشته و هنوز بسیاری از آنها به صورت مکتوب در نیامده است، قاره آفریقاست که بیش از 250000 قصه، «فابل»، افسانه و تمثیل دارد و مقدار فراوانی از این انبوه حکایات و منظومهها فابل میباشد.
فابل در هندوستان

منشاء غالب فابلهای اروپایی را میتوان از مشرق زمین مخصوصاً از هندوستان دانست. کتاب کلیله و دمنه از بهترین فابلهای موجود بشمار میرود. در زبان سانسکریت به آن «دانتا کاثا»و «کالپتیا کاثا»گفته میشود که به معنی افسانه است و به احتمال خیلی ضعیف کلیله و دمنه که نام دو شغال است از این دو کلمه سانسکریت است گرفته شده است و امروزه به کتاب کلیله و دمنه یا پنجاتترا (یعنی پنج باب یا پنج قصه) مشهور است.
کتاب کلیله و دمنه بوسیله برزویه طبیب از زبان هندی به زبان پهلوی در روزگار انوشیروان ترجمه شد و در اوایل دوره اسلامی عبداله ابن مقفع آن را به زبان عربی ترجمه کرد. ظاهراً از روی این ترجمه رودکی آن را به رشته نظم در آورد و در قرن ششم هجری ابوالمعالی نصراله منشی آن را به زبان فارسی ترجمه کرد و مقادیری حدیث و شعر و غیره بدان افزود.
کتاب کلیله و دمنه از متن اصلی یا عربی به زبانهای اروپایی نیز راه یافته است. کتاب کلیله و دمنه بنا به قول نصراله منشی مشتمل بر شانزده باب بوده که ده باب آن را به هندیان نسبت دادهاند و شش باب بقیه را ایرانیان بدان افزودند.
فابل در یونان باستان

ظاهراً قدیمیترین فابلهای موجود مربوط به یونانیان و متعلق به قرنهای هفتم و هشتم قبل از میلاد است.
بیشتر این فابلها از شخصی به نام ایزوپ نقل شده است (ایزوپ شخصی افسانهای مانند لقمان است). او مردی الکن، گوژپشت و زشت رو اما دانا و فرزانه از مردم یونان بود.
بعدها یعنی سیصد سال قبل از میلاد شخصی بنام فالریوس فابلهای ایزوپ را جمع آوری کرد و در قرن اول پیش از میلاد فدروس نویسنده رومی مقداری از آنها را به رشته نظم در آورد و در نتیجه فابلهای ایزوپ به زبان لاتین راه یافت.
نشانهها در فابل

در فابل هر یک از جانوران نمونه و سمبلی از یک تیپ اجتماعی یا اخلاقی هستند. مثلاً در کلیله و دمنه «شیر»مظهر شاهان و حاکمان است.
در منطق الطیر عطار «هدهد»سمبل رهبر و مرشد است و «سیمرغ»مظهر خداست. «بلبل»نمونهی مردم خوشگذران، «طوطی»مظهر زاهدان و ظاهربینان و «طاووس»هم نشان دهندهی مردمی است که تکالیف را فقط برای رسیدن به بهشت انجام میدهند.
در نمونهی زیر از منطق الطیر عطار، «بوتیمار»(نام نوعی پرنده) نشان دهندهی افراد خسیس است که با داشتن امکانات، نمیتوانند از زندگی بهرهای ببرند.


منبع: دانشنامه رشد

.RAHA.
1390,01,07, ساعت : 16:14
سياري بر اين اعتقادند كه ميان قصههاي عاميانه و قصههاي ادب كهن، تفاوتي نيست. برخي پا را از اين هم فراتر مينهند و در بحثهاي ادبي خود، واژههاي قصه، داستان، رمان، حكايت و افسانه را چنان سهلانگارانه به كار ميبرند كه گويي تمايزي ميان آنها نيست و البته مراد ايشان اين است كه واژه هاي فوق معناهاي يكساني دارند.
ايشان گونههاي ادبي فوق را نه تنها از نظرگاه عمدهترين نقطه اشتراكشان، يعني روايت، كه از نظرگاه ساختار نيز يكي ميدانند. از ديدگاه اين افراد، سمك عيار، اسكندرنامه و داراب نامه طرطوسي، نمونههايي از پيشگامي نويسندگان ايراني در رماننويسي ايران به شمار ميروند.از اين شمارند، دكتر سيروس شميسا ، دكتر ذبيحالله صفا و دكتر محمدجعفر محجوب .
اما با وجود نظريه ي چنين بزرگاني، گونههاي ادبي، مرزهاي نسبتاً مشخصي دارند كه آنها را از يكديگر متمايز ميسازد. بسياري بر اين باور اند که رماننويسي نوين ايران، پس از بوفكور صادق هدایت و داستان كوتاهنويسي امروز فارسي نيز پس از «يكي بود يكي نبود»سید محمد علی جمالزاده، رخ نمود. هر چند كه هم اين دو، و هم آنان كه بعد آمدند همچون صادق چوبک ، بزرگ علوی تا هوشنگ گلشيري و محمود دولتآبادي، خواسته يا ناخواسته وامدار ادبيات كهن و قصههاي عاميانه بودند؛ اما اين بدان معنا نيست، كه حاصل عرقريزي روح ايشان، فرآوردهاي همچون آثار سلفشان باشد و ايشان برهمان جاده گام نهاده باشند كه پيشتر، سرايندگان قصههاي عاميانه و كهن، سنگلاخهايش را كوبيدهاند؛ زيرا با وجود اينكه بعضي مواقع همگراييهايي در معناهاي مشترك ادبيات تمام اعصار، شائبه چنين نگرشي را فراهم ميآورد، اما ساختار داستانهاي امروزي چنان تفاوتهاي اساسي با قصههاي كهن و عاميانه دارد كه نميتوان آن دو را زاييده ي يك انديشه و يك نگاه استادانه دانست.
و اين تفاوت حتي در مقايسه قصههاي عاميانه فارسي و قصههاي ادب كهن فارسي نيز به چشم ميخورد. پس بدون در نظر گرفتن تقسيمبنديهاي قصه، از نظرگاه موضوع، با عنايت به وجود عنصر روايت در كليه قصههاي نثر و نظم، ميتوان به سه گونه قصههاي عاميانه فارسي، قصههاي ادب كهن پارسي و داستان امروز ايران اشاره كرد. بدون شك اين ترتيببندي از نظر تاريخ پيدايش هر يك نيز صدق ميكند، يعني ابتدا قصههاي عاميانه به صورت شفاهي خلق شدهاند و سپس گونههاي ديگر ادبي.
اما تعريف هر يك:

1- قصههاي عاميانه ي فارسي:


اصليترين مشخصه قصههاي عاميانه، شفاهي بودن و عدم وابستگي و تعلق آنها به فردي خاص است هر چند اين قصهها نيز گاه مكتوب شدهاند، اما هيچگاه نويسنده آن شهرتي فراتر از نام قصه نيافته است. و نويسنده از بازنويسي اثر به مرحله بازآفريني و خلق اثري تازه نرسيده است. از اين دستهاند: سمك عيار، رموز حمزه، ابومسلمنامه، سندبادنامه، اميرارسلان و اسكندرنامه كه البته نامهاي ظهيري سمرقندي، نقيب الممالك و منوچهر حكيم بر نسخههايي از سه اثر آخر سنگيني ميكند.


ساختار داستانهاي امروزي چنان تفاوتهاي اساسي با قصههاي كهن و عاميانه دارد كه نميتوان آن دو را زاييده ي يك انديشه و يك نگاه استادانه دانست.


قصههاي عاميانه بخشي از ادبيات عاميانه به شمار ميروند و ادبيات عاميانه نيز به نوبه خود بخشي از دانش مردمي و يا فرهنگ عامه است كه معادل آن همان «فولكلور» است كه براي اولين بار در سال 1885 م از سوي آمبرويز مورتن به كار برده شد.




2- قصههاي ادب كهن فارسي :
به آن دسته از آثار روايي كه در دورههاي تاريخي گذشته ي ايران، توسط شعرا و نويسندگان ايراني خلق شدهاند، قصههاي ادب كهن فارسي ميگويند، وجه مشخصه اين قصهها، ارزش ادبي آنها (به كار بردن صناعات ادبي در آنها) و خلق آنها توسط افرادي خاص است. يعني اگر هم هسته اصلي قصه مورد نظر، بيشتر در ميان مردم شنيده ميشده ويا توسط افراد ديگري هم ثبت شده است، اما نويسنده ي مذكور در باز آفريني، آن چنان قدرتي از تخيل و انديشه روا داشته است كه هسته اصلي قصه، دچار دگرگوني اساسي شده و يا با زيباترين شكل، پرداخت شده است.
از اين شمارند: اغلب آثار مولوی، فردوسی، نظامی ، عطار ، سنایی و...

bahooneh10
1390,03,04, ساعت : 20:57
می دانم

مادرم اول حوا بود و آخر مادرم

من هیچ کدامشان نیستم

دخترم

برای پدرم

و برای شناسنامه ای که به اسم هر دو می آید

جز خودم که دنیایم

قطب نمایی منفعل است...

.RAHA.
1390,05,07, ساعت : 19:15
سورئالیسم
از توضیح مفصل در مورد سورئالیسم پرهیز میکنم و فقط به عناصر این داستانها و نمودشان در بوف کور و همین طور «چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد» به طور مفصل میپردازم.
۱ ) یکی شدن شخصیت ها
۲) طنز و هزل
۳) دنیای وهم و خواب
۴) اشیاء و مکانهای سوررئال (فرا واقعی)
۵) نگارش خودکار
۶) زمان درونی
7) عالم جنون و دیوانگی

1. یکی شدن شخصیت ها
در این داستان به وضوح دیگر داستان های سوررئال، یکی شدن شخصیت ها را نداریم. حتی در بوف کور هم یکی شدن شخصیت ها به صراحت وجود ندارد و با توجه به نشانه هایی که در آخر رمان وجود دارد، میشود حدس زد که شخصیت های رمان همه خود راوی هستند.
«چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد!»
یکی شدن شخصیت آقای شاهی و راوی خیلی عجیب و دور از ذهن است. شاید نویسنده هرگز سعی نداشته که این کار را انجام بدهد. اما در فصلی از داستان که آقای شاهی کشته شده است، اثر به سمت خواب و خیال و دنیای وهم گونه سوررئال میرود. و بعد با به روز شدن وبلاگ آقای شاهی بعد از مرگش رو به رو میشویم که نویسنده خیلی راحت از کنار این موضوع میگذرد.

2. طنز و هزل
در نظر سوررئالیست ها جهانی که ما در آن به سر می بریم خوار مایه و بی معنی است و در چشم کسی که نظری وسیع و عمیق دارد، جز به مسخره و ریشخند نمی ارزد.
«چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد!»
در جای جای داستان می بینیم که راوی برای مردم شیشکی می کشد و آنها را ریشخند می کند. در نظر او دنیا جای بی ارزشی است. او نامه دختری که برای زنش نامه نوشته است، دست نوشته های وبلاگ آقای شاهی، تدریس در مدرسه، اخطارهایی که به او می شود و هر اتفاقی که دور و برش می افتد را مسخره می کند.

3. دنیای وهم و خواب
عالم وهم و خواب هم یک نوع واقعیت دارد و خطا است که آن را از عالم واقع بکلی جدا کنیم.
در عالم رؤیا درجه ی ژرف تری از واقعیت را می توان کشف کرد. در اثنای خواب (چه خواب طبیعی، و چه خواب مصنوعی)، اندیشه ادامه می یابد. در عالم رؤیا که در میان انسان های نخستین وسیله ی شناخت بوده، مسئله اضطراب آور امکان به هیچ وجه مطرح نیست؛ همه چیز آسان جلوه می کند و ذهن منفعل در برابر عجیب ترین حوادث تصور تضاد نمی کند، مگر در عالم بیداری و به فرمان منطق محدود و نارسای ما.
«چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد!»
در جای جای این رمان ورود نسترن به زندگی واقعی آرمان را به صورت رویا می بینیم. این تصویر برای راوی به قدری واقعی است که در یکی از این تصاویر، نسترن سرش را روی قلب راوی می گذارد و می گوید:«قلبت دارد می گوید نسترن نسترن»
بعد از مرگ آقای شاهی هم می بینیم که راوی دچار بیخوابی می شود و در وهم و رویا خودش را گرفتار می بیند. در حقیقت نشانه های وهم و رویا از ابتدای رمان در داستان ایجاد شده است که ما انتهای داستان را باور کنیم.

5 و 6. اشیاء سوررئالیستی (اشیاء و موجودات رؤیایی، Ready- made ) و نگارش خودکار (جریان سیال ذهن)
شاید تنها عناصر سوررئالیستی هستند که نویسنده به خاطر ناآگاهی از ویژگی های سوررئال به ان نپرداخته است.
در مورد اشیاء سوررئالیستی اگر نویسنده نگاه دقیق تری داشت می توانست از آن دستگاه لعنتی که زیر گلوی آقای شاهی قرار می گیرد استفاده سوررئال کند که باز هم به خاطر بی توجهی این خاصیت را از دست داده است.

7. عالم جنون و دیوانگی
دیوانگان در دنیای رؤیا و وهم زندگی میکنند و دیدگاههای تازهای را درباره این عالمی که در آن همه چیز مجاز است به روی ما میگشایند. آنها در تخیل خویش از آرامش زیادی برخوردارند و از هذیان خویش به قدر کافی لذت میبرند. روح آنها در حالتی سیر میکند که فقط در نظر مردم عادی کوچه و بازار متضاد و بیتناسب است. آنها عادت تطبیق با زندگی روزمره را از دست دادهاند اما دنیای آنها برای خودشان همان قاطعیت را دارد که دنیای عادی برای ما. دیوانگی یا ناهنجاری رادیکال در آثار هدایت با سه مضمون؛ مرگ، عشق و نوشتن ارتباطی متقابل دارد.
«چه کسی از دیوانهها نمی ترسد»
از اسم این داستان این طور برداشت میشود که شخص تمایل به دیوانگی دارد. ما اثری از دیوانگی در راوی نمی بینیم. و حتی راوی داستان این موضوع را به صراحت بیان میکند که به غیر از زنش، کسی از دیوانگی او خبر ندارد. او ادای معلمها را در میآورد، ریش و مو و کیفش را شبیه آدمهای عادی میکند، از دنده چپ بیدار میشود و برای مردم شیشکی میکشد! اما در اولین جمله های داستان اقرار به دیوانگی اش را میبینیم.
سه موضوعی که در بوف کور مطرح شده تا فرد دیوانگی اش را بیان کند، در این رمان هم به وضوح وجود دارد.
مرگ: در آثار هدایت، زندگی مرگ است و مرگ زندگی. همان دیالکتیکی که بر اساس نظریه هگل بین دو مقوله ی هستی و نیستی جریان دارد.
مرگ اقای شاهی که به نوعی شخصیت خود ارمان است از وجهی دیگر.
عشق: درگیری او بین عشق نسترن و نگار. او با این که دارد با نگار زندگی میکند و حتی از این نگران است که نگار به خاطر دیوانگی اش او را ترک کند، اما باز هم در فکرش نسترن را میبیند و تصور میکند.
نوشتن: نویسنده در ابتدای داستان اذعان میکند یکی از راه هایی که شاید بتواند دیوانگی اش را ثابت کند این است که همین حرف هایی را که میزند، بنویسد و چاپ کند. دو نوع نوشتن دیگر هم در داستان وجود دارد. یکی نامه ای که از طریق مجله به دست همسرش میرسد. و وبلاگ نویسی آقای شاهی.

FaaRHaad
1390,07,05, ساعت : 03:16
بال هایم را نمی گشایم
پرواز را برای همیشه
به چشمان تو می بخشم
تا کوچکی ام را از آن بالا
در آن افق های خاکستری
رصد کنی و ابر
برای اینهمه احساس
دستانم را مانند چشمانم کند.
آنجاست که تو
زیبایی عشق را
با پاره های شعرم
آواز می کنی!

م.ن
1390,12,23, ساعت : 12:11
می دانم

مادرم اول حوا بود و آخر مادرم

من هیچ کدامشان نیستم

دخترم

برای پدرم

و برای شناسنامه ای که به اسم هر دو می آید

جز خودم که دنیایم

قطب نمایی منفعل است...



سلام

شعر خوبی بود

اما به نظرم یه سری ایراد ها داشت که به مختصر اشاره می کنم


با شروع نوشته (می دانم) در واقع خواستید احساسات خودتون، و شرح ماوقع رو با می دانم ادامه بدید .اما تنها به سانتی مانتال گونه گی شعر پرداختید با ابن کلمه ؛ تا روند موضوعی شعر به بیان خودش بپردازه .
نکته ی بعدی استفاده ی بیش از حد در چند خط از فعل هاست .در صورتی که ترکیبات موصوف و صفت در شعر زیاد باشه در کنار مطلبی که گفتم، مانع تصویر سازی از یه ماجرا میشه .

kasra201
1391,05,26, ساعت : 22:30
وقتی مرده ام

نمی توانی حدث بزنی

رنگ چشمانم چه رنگی است

خودت چشمانم را بسته ای

که نبینم

kasra201
1391,05,26, ساعت : 22:42
می دانم

مادرم اول حوا بود و آخر مادرم

من هیچ کدامشان نیستم

دخترم

برای پدرم

و برای شناسنامه ای که به اسم هر دو می آید

جز خودم که دنیایم

قطب نمایی منفعل است...


به نظرم می شد این شعر کوتاه تر نوشته می شد و برخی کلمات حذف
با حذف می دانم در سطر اول
حذف و آخر مادرم که مخاطب خود در ابتدا می خواند که مادرم در اول حوا بود و این فکر مخاطب را درگیر کرده و در سطرهای بعد متوجه خواهد شد
حذف نیستم در سطر سوم
حذف م در سطر جهارم یا تغییر دخترم به دختری
و حذف م در سطر پنجم
که داریم
مادرم اول حوا بود
و من هیچ کدامشان
دختری
برای پدر
و برای شناسنامه ای که به اسم هر دو می آید
و خودم که دنیایم
قطب نمایی منفعل است...
با این وصف فکر کنم زیبایی و رسایی بیشتری را خواهیم داشت.

nilooji
1391,06,07, ساعت : 17:39
وقتی مرده ام

نمی توانی حدث بزنی

رنگ چشمانم چه رنگی است

خودت چشمانم را بسته ای

که نبینم
منظورتو از ندیدن در اینجا نمیفهمم
دنیا رو نبینی؟
طرف مقابلو نبینی؟
زشتی ها یا زیبایی ها رو نبینی؟
فکر کنم اگه قسمت اخر (که نبینمو حذف میکری بهتر بود:-2-27-:

ماه منیر
1391,06,16, ساعت : 16:38
وقتی مرده ام

نمی توانی حدث بزنی

رنگ چشمانم چه رنگی است

خودت چشمانم را بسته ای

که نبینم

مفهوم شعر گنگ بود.
در ضمن حدس املای صحیحش این است

وارش67
1391,06,23, ساعت : 23:52
درباره قاليچه پرنده بسيار شنيده ايم و اين قاليچه هاي اعجاب آور در داستان ها و اشعار قديم بسيار مورد توجه بوده اند. از جمله، در مثنوي معنوي ابيات قابل توجهي در اين باره وجود دارد. تا همين اواخر تصور مي شد که اين قاليچه ها، صرفا نتيجه خيال پردازي مردمان روزگار دور بوده اند. اما به نظر مي رسد برخي يافته هاي جديد، بر اين امر تاکيد مي کنند که اين قاليچه ها واقعا وجود داشته و مورد استفاده بوده اند!

جلال الدين محمد صاحب کتاب عظيم مثنوي معنوي، عارف کاملي بود که در ششم ربيع الاول سال 6004 هجري در شهر بلخ تولد يافت. مولوي مردي پخته و عارفي جامع، و در عين شوريدگي داراي متانت، و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي، عربي، فارسي و احاطه به دواوين شعرا و تسلط به حديث، قرآن، علم کلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحوي عميق، منحصر به فرد؛ و افزون بر همه فضائل، داراي هوش و استعداد حيرت آور است. از آنجايي که مولوي در پي آن است که از طريق تمثيل، معاني بلند عرفاني را براي خواننده که غالبا اهل برهان نيست. قابل ادراک کند، از باورهاي عاميانه به عنوان تمثيل استفاده مي کند؛ اما گاهي در لابه لاي باورها به دانش و علومي اشاره مي کند که فراتر از زمانش به نظر مي رسد. يکي از اين باورهاي عاميانه، قاليچه پرنده است که با تخت سليمان در هم آميخته شده است.

http://rasekhoon.net/userfiles/Article/1390/07/09/ta4281.JPG
نخستين بار در داستان هاي هزار و يک شب که بازمانده مجموعه اي از داستان هاي افسانه اي پيش از دوره هخامنشي است و ريشه داستان هاي آن را ايراني دانسته اند، از قاليچه هاي پرنده سخن رفت. قاليچه هاي پرنده در اکثر نسخه هاي هزار و يک شب مغفول مانده است. شايد چون مصححين آن را بيش از حد تخيلي فرض کرده اند، از نسخه ها حذف کرده اند. قرن ها پس از آن که قاليچه هاي پرنده، تنها يک افسانه هزار و يک شب تصور مي شد، يک کاشف فرانسوي، شواهد مستندي از وجود قاليچه هاي پرنده در ايران يافته بود. درباره فرش هاي پرنده، داستان هاي مختلفي ذکر شده است. مي گويند قاليچه هاي پرنده اي که مي توانستند چند متر برفراز زمين شناور باشند، نخستين بار توسط کيمياگران و صنعتگران دربار ملکه سبا ساخته شد و ملکه سبا آن را به نشانه علاقه خود براي حضرت سليمان فرستاد. شايد به همين دليل در گذر زمان، تخت سليمان و قاليچه پرنده با هم درآميخته و يکي شده اند و قاليچه پرنده به قاليچه سليمان معروف شده است. شايد يکي از آنها عامل الهام گيري از ديگري شده است. در باور مردم، قاليچه پرنده با باد حرکت مي کرد. در آيات قرآني نيز آمده که سليمان با باد خيلي سريع حرکت مي کرده است.
باد بر تخت سليمان رفت کژ
پس سليمان گفت: بادا کژ مغژ (1897/4)
باد هم گفت اي سليمان کژ مرو
ور روي کژ از کژم خشمين مشو (1898/4)
اين باور که سليمان پيامبر، تخت (يا قاليچه اي) داشت که به وسيله باد حرکت مي کرد در اصل يک باور قرآني است؛ در قرآن کريم آمده است: "و براي سليمان باد را مسخر کرديم که صبحگاهان مسير يک ماه را مي پيمود و عصرگاهان مسير يک ماه را و چشمه مس (مذاب) را براي او روان ساختيم و گروهي از جن پيش روي او به اذن پروردگار کار مي کردند." (سوره سبا، آيه 12)

http://rasekhoon.net/userfiles/Article/1390/07/09/ta4282.JPG
مولوي نيز در ابياتي به تسخير باد توسط سليمان، براي حرکت تخت مخصوصش با سرعتي معادل سرعت هواپيماهاي امروزي، يعني پيمودن يک ماه راه، در صبحگاهان و عصرگاهان اشاره مي کند.
همچو عادش بر برد باد و کشد
نه سليمانست تا تختش کشد (4674/6)
صرصري بر عاد قتال شده
مر سليمان را چو حمالي شده (2660/6)
صرصري مي برد بر سر تخت شاه
هر صباح و هر مسا يک ماهه راه (2661/6)
منظور از باد نيرويي است که به کمک آن اختراع خود را (تخت يا قاليچه سليمان چيزي شبيه به هواپيماي امروزي است) به پرواز در مي آورد. در حال حاضر تمام هواپيماها براساس نيروي باد پرواز مي کنند و از طرف ديگر، امروزه امکان ارسال الکتريسيته بدون استفاده از سيم، رويايي است که به واقعيت پيوسته است که به آن "برق پرنده" لقب داده اند.

http://rasekhoon.net/userfiles/Article/1390/07/09/ta4283.JPG
از اين آيه مي توان نتيجه گرفت که سابقه پرواز به هزاران سال پيش برمي گردد. وجود مدارک و تصاوير تاريخي و مطالب نوشته شده در اساطيرملل اين امر را تاييد مي کند.
مولوي در خلال ابياتي به چگونگي اين "فرش پرنده" يا "تخت پرنده" از زبان پيک بلقيس که از شهر سبا براي سليمان هديه مي آورد، اشاره مي کند که گويا ملکه سبا از وجود آن خبر نداشته است؛ زيرا پيک ملکه از وجود آن متعجب نشان داده شده است.
چون به صحراي سليماني رسيد
فرش آن را جمله زر پخته ديد (564/4)
تخت او سيار بي حمال شد
حلقه و در مطرب و قوال شد (481/4)
از بزرگي تخت کز حد مي فزود
نقل کردن تخت را امکان نبود
برخي مدارک تاريخي در خصوص پرواز و وجود فرودگاه موجود است. تصوير هوايي در کتاب "نگراني خدايان" و کتاب "اسرار عصر حجر" از "اريک فون دانيکن"، وجود فرودگاه در چند هزار سال قبل از ميلاد را نشان مي دهد. در منطقه تاسيلي(شمال افريقا) تصاويري از حيوانات مختلف با خطوط هندسي که در اندازه هاي بزرگ در روي سطوح صاف و همواري مثل باند فرودگاه ترسيم شده اند، ديده مي شود. منظور ترسيم کنندگان اين تصاوير (تصاويري از باندهاي فرودگاه) چه بوده است؟
در کتاب تاريخ طبري جلد اول آمده است: "آن گاه بفرمود تا چيزي از آبگينه براي او بسازند و شياطين را در آن جاي داد و بر آن نشست و در هوا از شهر خويش دنباوند تا بابل به يک روز رفت و آن روز هرمزد روز فروردين ماه بود. مردم از شگفتي که ديدند نوروز گرفتند." در متن هاي ترجمه شده از اساطير هند، در ذکر قهرماني هاي رامايانا و چگونگي پرواز ارابه هاي پرنده به نام ويمانا و راتا مطالبي نوشته شده است: "تو اي ديوانه تصور مي کني با به دست آوردن اين ارابه پرنده بر همه چيز مقتدر خواهي شد؟ اين ارابه سحرآميز هوايي است، اسمش پوسپاکه است و مثل خورشيد مي درخشد."

http://rasekhoon.net/userfiles/Article/1390/07/09/ta4284.JPG
اين که نخستين بار در داستان هاي هزار و يک شب از قاليچه پرنده سخن رفت، شايد به اين دليل بوده که اين داستان ها تحت تاثير آثار هندي به وجود آمده است.
البته در اين زمينه نظرات گوناگوني وجود دارد که تاييد کننده فرش پرنده است. يکي از نظرات به زمان حضرت سليمان برمي گردد: "صنعتگران دربار ملکه سبا، گل خصوصي از چشمه هاي کوهستان به دست آورده بودند. هنگامي که اين گل در معرض حرارت شديد، در ظرفي محتوي روغن يوناني قرار مي گرفت، خاصيت ضد مغناطيسي (ضد جاذبه) پيدا مي کرد. با توجه به مغناطيسي بودن کره زمين، و وجود ميليون ها محور مغناطيسي که از قطب جنوب تا قطب شمال کشيده شده اند، قاليچه هايي که اليافشان به اين گل آغشته مي شد، مي توانستند از سطح زمين فاصله بگيرند. محورهاي مغناطيسي مانند ريل هاي هوايي عمل مي کردند و قاليچه مي توانست در امتداد اين محورها پيش برود."
محققان اين گل مخصوص را که ماده اي سفيد رنگ است، در نقاط خاصي از جهان کشف کرده اند. نکته مهم زماني به چشم آمد که محققان، پيمانه لبريز از ماده سفيد رنگ را حرارت دادند و مشاهده کردند که در حرارت بسيار بالا، وزن پيمانه به سمت صفر سوق پيدا کرد؛ يعني با حرارت دادن به اين ماده، مي توان جاذبه را دفع کرد.
ناسا با بهره گيري از اين ترکيب جديد طلاي بسيار ناب (The Pure Gold)، توانست ماده جديدي اختراع کند با نام آيروژل (AeroGel) که به خودي خود از هوا سبک تر است و فرم خالص آن مي تواند در هوا شناور باشد و همچنين با حرارت دادن به آيروژل، اين ماده مي تواند وزن هايي بيش از وزن خود را نيز در هوا معلق نگاه دارد. ناسا از اين ژل در تحقيقات گسترده اي بهره مي برد.

http://rasekhoon.net/userfiles/Article/1390/07/09/ta4285.JPG
مولوي در ابيات زير دقيقا اشاره کرده است که پيک بلقيس در سرزمين سليمان فرشي از زر پخته (از حرارت ماده سفيد يا طلاي بسيار ناب يا نانو طلا) مي بيند که سيار بي حمال (داراي قدرت ضد جاذبه و شناوري در هوا) است. با توجه به بي خبري پيک بلقيس از اين فرش پرنده، احتمالا علم ساخت آن در اختيار سليمان بوده است نه صنعتگران و کيمياگران دربار ملکه سبا که برخي منابع ذکر شده اند. با توجه به اين که مولوي از زبان سليمان، وي را استاد کيمياگري معرفي مي کند.
چون به صحراي سليماني رسيد
فرش آن را جمله زر پخته ديد (564/4)
تخت او سيار بي حمال شد
حلقه و در مطرب و قوال شد (481/4)
آنها با مشاهده چنين اوضاعي از کار خود پشيمان مي شوند.
و با خود مي گويند:
بارها گفتند زر را وا بريم.
سوي مخزن ما چه بيگار آمديم (566/4)
عرصه اي کش خاک زر ره دهيست
زر به هديه بردن آنجا ابلهيست (567/4)
اگر مجموع اين چهار بيت و ابياتي که در ذيل مي آيد، با يافته هاي اخير ذکر شده در فوق مقايسه شود، به نتايج قابل توجهي خواهيم رسيد. البته لازم به ذکر است که زر ده دهي به معني طلاي خالص است.
در نهايت مولوي از اين داستان نتيجه عرفاني مي گيرد.
اي ببرده عقل هديه تا اله
عقل آنجا کمتر ست از خاک راه (568/4)
مولوي به زبان سليمان از فن و علمش در کيمياگري به پيک بلقيس اشاره مي کند و وي را استاد مسلم کيمياگري و تربيت کننده کيمياگر معرفي مي کند. ضمنا کيمياگري در مثنوي بسياري از تصويرگري هاي شاعرانه شده است.
فارغيم از زر که ما بس پر فنيم
خاکيان را سر به سر زرين کنيم (658/4)
از شما کي کديه زر مي کنيم
ما شما را کيمياگر مي کنيم (659/4)
مولوي به احتمال قوي اطلاعات علمي در مورد فرش پرنده نداشته است؛ اما او از ديد و انديشه والاي کشف و شهود عرفاني برخوردار بود. از بررسي ابيات فوق مي توان به نکات قابل توجهي دست يافت که حاصل ارتباط ميان خاک، عرصه، زر، زرده دهي (طلاي خالص)، فن، کيمياگري، فرشي از زر پخته و سيار بي حمال است که بيانگر آن است که اين چينش واژگان، نمي تواند اتفاقي باشد. از نگاهي ديگر، اين امر، مي تواند تاييد کننده اين نکته باشد که شاعران، هنرمندان و دانشمندان، عمدتا از نيروي تخيل و شهود از طريق ناخودآگاه عمل مي کنند و در اين ميان عرفا بيشتر بر درک شهود تکيه مي کنند.
نيروي تخيل و شهود در روند ادراک ما نقشي حياتي دارند. هر چند عقيده عام بر اين است که اين نيروها عمدتا براي شعرا و هنرمندان ارزش دارند، حتي فيزيک که يکي از دقيق ترين علوم کاربردي است، به طرز شگفت انگيزي به درک شهودي وابسته است. تخيل و شهود نقش فزاينده اي دارند و مکمل هوش تعقلي در به کارگيري يک موضوع خاص مي شوند.
نظريه ديگري هم وجود دارد که در فوريه 2010 در مجله فوکوس چاپ شده است:"قاليچه هاي پرنده و مانند اين، شايد مثل افسانه هاي پريان، داستان هاي علمي تخيلي به نظر مي رسند. اما چند سالي مي شود که دانشمندان مي دانند ضد جاذبه واقعا جود دارد و جالب است بدانيد که اين ضد جاذبه در حقيقت قوي ترين نيروي جهان است. اخترشناسان آن را انرژي تاريک ناميده اند. چيزي که دليل گسترش مرزهاي عالم و پهناورتر شدن آن با سرعتي روز افزون است." در ادامه مي خوانيم: "از نظر پروفسور ماهدوان، رئيس پروژه تحقيقاتي ساخت قاليچه پرنده در دانشگاه هاروارد، اين سامانه منحصر به فرد جادويي نشان داده است که قاليچه پرنده ديگر يک رويا نخواهد بود. اين دانشمند با همکاري گروهي از پژوهشگران دانشگاه هاروارد، ويژگي هاي آيروديناميک ورقه مواج قابل انعطافي را بررسي کرده اند که در دل مايعي ويژه به حالت شناور درمي آيد. آنها با بررسي دقيق اين وضعيت دريافتند که امکان ساخت سامانه اي آيروديناميک با قابليت حرکت موج دار مشابه در هوا نيز وجود دارد. پروفسور ماهدوان مي گويد: امواج، هم زمان با منتشر شدن موج در ورقه نازک مورد نظر، جريان شناوري را توليد مي کنند که در نهايت به خلق فشار مورد نياز براي برخاستن ورقه از سطح منجر مي شود. با اين حال هم زمان با برخاستن ورقه، لرزش و ارتعاشات توليد شده موجب حرکت رو به جلوي آن مي شوند و اين همان فرآيندي است که مي تواند موجب پرواز قاليچه پرنده شود."
نتيجه اين که قاليچه پرنده حتي اگر تخيل انديشه پرواز انسان ديرين بوده، ريشه در ضمير ناخودآگاه جمعي دارد و نتيجه کنکاش در گذشته ها و تحقيقات دانشمندان امروزي، تاييد کننده تحقق انديشه هاي افسانه اي و تخيلي انسان بدوي است.

منبع: ماهنامه دانشمند -شماره 571

nabegheh
1391,06,24, ساعت : 16:26
سالها پیروی مذهب رندان کردم /تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم



من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه/قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم



سایهای بر دل ریشم فکن ای گنج روان/که من این خانه به سودای تو ویران کردم



توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون/میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم



در خلاف آمد عادت بطلب کام که من/کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم



نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست/آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم



دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع/گر چه دربانی میخانه فراوان کردم



این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت/اجر صبریست که در کلبه احزان کردم



صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ/هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم



گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب/سالها بندگی صاحب دیوان کردم

~AmestriS~
1391,06,24, ساعت : 16:59
من اصلا" هیچ تجربه ای توی این زمینه ندارم...اما خب چیزی که خودم از این شعر فهمیدمو دارم می گم....که شایدم خیلی بچگانه باشه...برداشت من از این شعر اینه که شاعر داره می گه که همش می خواد یه کاری رو نکنه اما دلش نمی ذاره...
می دونم خیلی بچگانه بود اما خب برداشت منه...

*tina
1391,08,16, ساعت : 00:04
عنوان کاملا الکیست...!!
جادویی نیست ها...
خودتون بخونین بعد هر اسمی خواستین روش بزارین...:


به جانت نگارا که داری وفا
نگارا وفا کن به دل بی جفا
که داری به دل دوستی مرمرا
وفا بی جفا مرمرا خوشترا


حالا هر رنگی رو بارنگ خودش بخونین:

به جانت نگارا که داری وفا
نگارا وفا کن به دل بی جفا
که داری به دل دوستی مرمرا
وفا بی جفا مرمرا خوشترا

:-2-16-::-2-16-:

حالا اینم ببینین:

ز فراقت ای دلبر من دایم بیمارم
آن دلبر کز عشقش بادردم بیدارم
من دایم بادردم بی مونس بی یارم
بیمارم،بیدارم،بی یارم غمخوارم

حالا اینجوری:

ز فراقت ای دلبر من دایم بیمارم
آن دلبر کز عشقش بادردم بیدارم
من دایم بادردم بی مونس بی یارم
بیمارم،بیدارم،بی یارم غمخوارم

(اینجا قافیه های هر مصرع تو مصرع اخر تکرار شده...)

lovely-angel
1391,08,19, ساعت : 19:52
خیلی باحال بود
مخصوصا اولی

پرستو...
1391,08,19, ساعت : 19:59
چه جالب.خوشمان اومد

فروغ انوش
1391,08,20, ساعت : 22:30
باران باش ببار مپرس کاسه های خالی ازان کیست...!!!!کوروش کبیر
برداشتتون از این جمله چیه؟امکان محبت به همه تو جامعه امروز هست؟؟؟؟؟؟:-2-15-::-2-30-:

Mahgol Banoo
1391,08,20, ساعت : 23:28
معادل تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز ِ اما در عصر امروزی بی کاربرده !

little_ star
1391,08,21, ساعت : 16:59
مرسی جاالب بوود

Vaaleh
1391,08,24, ساعت : 19:43
داستانك
عشق با تو در رويا
روي صندلي نشسته بودم و داشتم غذا ميخوردم.
وارد آشپزخونه شد و مثل هميشه لبخند ي گوشه ي لبش بود كه انگار ميخواست دنيا رو به مسخره بگيره!
اومد كنارم نشست و دستش رو انداخت دور شونه هام...
خنديدم و گفتم: ول كن دارم ناهار ميخورم...ديرم شده بايد زودتر برم دانشگاه.
خنديد و محكمتر بغلم كرد و در حاليكه با عشق من رو مي بوسيد گفت: تو كه مال خودمي...چه بد اخلاق باشي چه خوش اخلاق...برام فرقي نميكنه...ديوونه ي همين اخلاقهاي متغيرتم...
و باز هم همديگر رو بوسيديم.
ناگهان درب آشپزخونه باز شد و تو اومدي داخل...........!
.
.
.
جيغي كشيدم و چشمهام باز شد...
تمام صورتم خيس عرق بود!
قبل از هر حركتي از طرف من سريع از روي تخت بلند شدي و ليوان آبي برام آوردي...
از ترس ديدن تو توي خوابم كه اونجوري اومده بودي توي آشپزخونه به گريه افتاده بودم!
مثل هميشه با عشق بغلم كردي و در حاليكه موهام رو نوازش ميكردي گفتي:بازم كابوس ديدي؟
و من با اينكه گريه ميكردم اما عميقا خوشحال بودم كه تو هيچ وقت از اونچه كه در خواب ميبينم خبر نداري!
چقدر خوبه كه تو از احساس واقعي من در خوابهام هميشه بي خبر هستي...من در كنار تو هستم اما عشقم رو با ديگري قسمت كرده ام!...تو روياهاي من رو نمي توني از من بگيري گرچه به ظاهر عشقم رو توي دنيا ازم گرفتي!
------------------------------
منتظر نقد دوستان هستم:-8-:
من فقط انگشت کوچیکم توی داستان نویسی و شعره بنابر این اگر نظرم رو قبول نداشتی حتما بگو.
من میدونم که داستان کوتاه از یک ابهام شروع میشه و به اوج میرسه.به نظرم قطعه تو خیلی روشنگرانه بود و اون هیجان و حیرت رو که ناشی از فهم موضوع هستش به خواننده نمیداد.ولی قشتگ بود دستت درد نکنه.:-2-40-:

صُراحی
1391,09,02, ساعت : 18:43
سلام
راجع به داستانک عشق باتو...,بیشتر دلنوشته بود,تعریف داستانک چیز دیگه است,اما با کمی اغماض و حذف جملات آخر تا جایی که از خواب پریدی و اون اومد داخل.میشه داستانک حساب کرد ولی بازم پیرنگ و شخصیت پردازیت ضعیف بود و صحنه پردازی نداشتی ولی با این حال موضوع خوبی انتخاب کردی.موفق باشی دوستم.

در مورد اشعار تینای عزیزم,شعرات سبک خراسانی دارن ولی عروضت ضعیفه مشکلات وزنی داره.الف اطلاق آوردی ولی چرا لحنت عامیانه است؟در شعر بایدهارمونی وزن و لحن رعایت بشه.اگه

cc.jump
1391,09,13, ساعت : 10:25
خيلي خوب وجالب خسته نباشين

تینا97
1391,09,16, ساعت : 23:59
سلام دوست های گلم این داستان کوتاه از خودم هستش خوش حال میشم با خوندنش راهنماییم کنید اسمشم فرشته زمینی هست:-2-40-:





به اتاق خود پناه میبرم و به اشک هایم اجازه ریختن می دهم می گذارم در خلوت اتاقم غرورم شکسته شود و برای اولین بار از این که وسایل اتاق جان ندارند تا مرا برای شکسته شدن غرورم ببینند خوش حال میشوم به خلوتگاه ارامشم پشت پنجره اتاقم می روم ماه شب چهارده زیباییش را به رخم می کشد و ستارگان چشمک زن زیبایی اش را چند برابر میکند به یاد بچه گی هایم می افتم به یاد اغوش امن و پرقدرت پدرم به یاد خنده هایمان یادش بخیر هیچ جا مانند اغوش پدرم برایم ارامش بخش نبود وحالا به دنبال اغوش دیگری برای رسیدن به ارامش می گردم و همه انها تقصیر توست پدر ای کاش همان پدر بودی که اغوشت همیشه برویم باز بود کاش تغییر نمیکردی تا جای دیگری به دنبال ارامش باشم تا به دنبال شانه های دیگری جز شانه های تو برای گریه کردن باشم کاش اغوشت را از من محروم نمیکردی من اشتباه میکردم که فکر میکردم میتوانم اغوشی به پاکی اغوشت پیدا کنم من فقط ارامش میخواستم ارامشی که تو دیگر در وجودت نداشتی تا به من بدهی و من نتوانستم ان را در وجود کس دیگری پیدا کنم میدانی چرا؟ چون تو نمادی از ارامش و شادی برایم هستی و من نمیتوانم محبت هایی که در بچه گی به من میکردی فراموش کنم و هروقت کتکم میزدی به یاد مهربانی هایت در گذشته می افتم و کتک هایت به چشمم نمی امد .



و هر وقت کتکم میزدی من بیشتر نگران دست های پر قدرتت بودم که درد بگیرد




پدر دخترک با خواندن هر خط از دفترچه خاطرات دخترک اشک هایش بیشتر میشد دختر او فقط به دنبال ارامش بود و او نتوانست قدر این فرشته زمینی را بداند و حالا دیگر برای جبران هر چیز دیر بود و او فقط میتوانست با رفتن به پیش دخترک که حالا زیر سنگ سردی دفن شده است او را خوش حال کند

nabegheh
1391,09,24, ساعت : 21:57
سلام
خیلی خوشحال میشم اگه این دوتا متنو نقد کنین(البته اگه قابل نقد باشه)


آری،تو دوستش میداری
و میپنداری که با غزالهای فروزان بر تو مینگرد
حال آنکه چون کبک سر در سرمای برف سبلان کرده ای
از آنکه او دیده بر تو ننهاده،بر پشت تو مینگرد

و میپندارد که با غزالهای فروزان بر او مینگرد...


****

گاه باید گوی را به کناری زد ورفت

گاه باید به بزرگی درخت گل سرخ

به چمن هم،نگریست

گاه باید هوای ابری

نوای پر صدای رعد را نیز،فهمید

گاه باید مرد،باید رفت،باید دید...

Tik Tak Tokhs
1391,11,11, ساعت : 18:40
هرچه از دنیا خواستم ازمن گرفت دیگر تورا نمی خواهم
خیلی قشنگ بود می تونی قلم خوبی داری عزیزم نوشتی منو خبر کن

سومر
1391,11,13, ساعت : 10:58
سلام بچه ها من این اولین متن ادبی خودمه که میذارم خوشحال میشم نقدش کنید
ارام میان واز های سکوتت پا میگذارم. تو شاکی میشوی ومن مدعی که همیشه میان افکارت بوده ام....
سکوت که میکنی وازهایم اعتماد به نفسشان را از دست میدهندمثل قلبم دل دل میکنند که روی زبان تو جاری شوند یانه.....
به نظرت این همه تردید برای شکنجه ام کافی نیست.تو به سردرگمی من دامن میزنی ومن برای اطمینانت غرورم را قربانی میکنم.توهنوز مرددی ومن خیال سنگین یک رویارا به تصویر میکشم. انگار نه ذهن من ونه خیال تو تاب ای رویا راندارد ترکه ها را میبینی وهنوز مرددی.....
به نظرم اصلا تردید وازهی قشنگی نیست که "ت" تماما درگیر توست و"د"میان دل دل های من دست وپا میزند
راستی اسم متنم (تردید )منتظر نقدتون هستم

ارام62
1391,11,14, ساعت : 03:13
دگر نقش تو را از یاد خود
هرگز نخواهم برد
چون از امشب درون سینه ام
تصویری از سیمای زیبای تو
در انجا بنا کردم
نمیدانی چه شبها که
بیاد خنده هایت گریه ها کردم
شب و تنهایی و غربت همه شاهد
از ان روزی که رفتی من
برای بازگشت تو دعا کردم
اگر یک شب بدون یاد تو
صبحم شود اغاز بدان گویم به خود
ای دل چرا انشب گناه کردم

تو رفتی و از این رفتن تو
تقصیری نداری بی وفا اما
به خود گویم چرا من اشتباه کردم
چرا با یک نگاه اتش زدم بر
زندگی خویشتن و در این
امتحان زندگی بازم خطا کردم
و من در حالتی از حسرت و اندوه
به خود گویم(چرا من اشتباه کردم)
چرا من اشتباه کردم (این شعر از خودم بود لطفا نظر بدین)

سومر
1391,11,15, ساعت : 16:46
سلام بچه ها این دومین شعرم میذارم لطفا نقد کنید.

میان من وتو وازها به سردی حکم می کنند
حالا که همه مرا بی گناه وغریب محکوم میکنند
وقتی سکوت آّی چشمهای تو شد گناه من
ونگاه من شد گناه حرفهای نگفته صدای تو
زخم زبان ها را چه ساده قانون تبرئه کرد
چقد ر زود فلب خسته ای تو این حرفها را باور کرد
چقدر ادعا کردی تا آخر این راه اشتباه هستی
ادعا هایت دروغ بود شاید رفیق نیمه راه نیستی
آخر دادگاه من محکوم شدم به بی کسی به رفتن
تو محکومی میلن این دیار به زندگی به مردن

صُراحی
1391,12,30, ساعت : 00:22
سومر عزیزم شعرت کلاسیکه یا نو؟!!بیت اول قافیه داره,بیت2,3ندارن,بیتای دیگه دارن!!!
اگه قصدت غزل سرایی بوده,مصراع اول بیت اول با کلیه مصراعهای دوم باید هم قافیه میشد...
از نظر وزنی هم مشکل داره

صُراحی
1391,12,30, ساعت : 00:35
آرام62 عزیزم شعر نوی خوبی بود,خوب شروع کردی ولی ریتم رو گم کردی,
تا اینجا" شب و تنهایی و غربت"عالیه و بقیه اش"برای بازگشت تو دعا کردم"سکته زده و متاسفانه از همین جا شعر دوپاره میشه!!
ی خورده روی ریتم و لحنش کار کن...
موفق باشی...

صُراحی
1391,12,30, ساعت : 00:53
نابغه عزیز متن اول خیلی خوبه,فقط اون"سبلان"چسبیده ب متن,انگار وصله شده..
نمیدونم چرا آوردی,شاید خواستی بومی گرایی کنی!!
متن دوم انسجام اثر کمه,شاخه ب شاخه شدی,ربط گوی با عناصر طبیعی ک ذکر کردی کمه و خط آخر هم ک نتیجه کاره آوردی مرد,بعد دید!!!
موفق باشی

سومر
1392,01,09, ساعت : 11:01
سومر عزیزم شعرت کلاسیکه یا نو؟!!بیت اول قافیه داره,بیت2,3ندارن,بیتای دیگه دارن!!!
اگه قصدت غزل سرایی بوده,مصراع اول بیت اول با کلیه مصراعهای دوم باید هم قافیه میشد...
از نظر وزنی هم مشکل داره
راستش من زیاد از قایفه و وزن چیزی نمیدونم خوشحال میشم اگه کتابی بهم معرفی کنی که بتونه کمکم کنه شعر هام بیشتر نو هستن

صُراحی
1392,01,09, ساعت : 15:04
عزیزم من نمیدونم چن سالته. ولی بهترین و ساده ترین کتاب یادگیریه عروض,کتاب ادبیات اختصاصی پیش انسانیه و برای یاد گرفتن انواع قالب شعری آرایه ادبی سوم انسانی...
اگه تخصصی تر میخوای,کتاب "عروض"دکتر ماهیار و کتاب "عروض"دکتر سیروس شمیسا ست..فرق این دوتا کتاب اینه ک شمیسا براساس عروض خراسانی و براساس صناعات ادبی درس داره,ماهیار جدیدتره.و نثر ماهیار روون تره....

سومر
1392,01,09, ساعت : 16:13
عزیزم من نمیدونم چن سالته. ولی بهترین و ساده ترین کتاب یادگیریه عروض,کتاب ادبیات اختصاصی پیش انسانیه و برای یاد گرفتن انواع قالب شعری آرایه ادبی سوم انسانی...
اگه تخصصی تر میخوای,کتاب "عروض"دکتر ماهیار و کتاب "عروض"دکتر سیروس شمیسا ست..فرق این دوتا کتاب اینه ک شمیسا براساس عروض خراسانی و براساس صناعات ادبی درس داره,ماهیار جدیدتره.و نثر ماهیار روون تره....
مرسی به غیر قافیه که مشکل اصلیش هست چه خوبیای داره؟

صُراحی
1392,01,11, ساعت : 14:25
خب من از مفهوم و بازی کلمات بیت آخر خوشم اومد...مراعات نظیر خوبی داری...هماهنگی کلمات دادگاه،حکم،تبرئه و ..ب متن هماهنگی داده و فضاسازی خوبی ایجاد کرده...
بده بستون های "من"و"تو هم خوبه...

redwarrior
1392,01,18, ساعت : 10:52
سلام ممنون میشم نقدم کنید



مثل هر روز ....مثل همیشه....
همیشه دلش یک خانواده می خواست ، گرم و صمیمی با یک دنیا مهربانی .
چشمانش را دوخته بود به در...
-کاش اینبار مرغ آمین همین دور وبر باشه و آرزوم برآورده بشه!
و لبخند زد مثل هر روز ..مثل همیشه...خوابش می آمد اما چشمانش باز باز بود و بعد..انگار مرغ آمین برایش از دور دست تکان می داد .
مردی جوان به او نزدیک شد لبخند زد.صورتی خشن داشت اما خوب مگر چه عیبی دارد بعضی باباها قلبی مهربان اما ظاهری خشن دارند .در دلش کیلو کیلو قند آب کردند با خود تکرار کرد
_بابا..بابا..!
اما چرا تنهاست ؟خب عیبی ندارد حتما مامان در خانه به انتظار اوست. شاید خواهر یا برادری هم داشته باشد.
مرد خوشحال دستش را گرفت و با هم سوار ماشین شدند نمی دانست از خوشحالی بابای جدیدش است یا خودش که اینگونه لبخند می زند مثل هر روز ...مثل همیشه...
تمام راه مرد با خود آوازی می خواند و او هم خوشحال بیرون را نگاه می کرد . به خانه رسیدند مرد او را بغل کرد و با هم وارد شدند دلش می خواست فریاد می زد ماما ،من اومدم ..ولی با خود فکر کرد برای روز اول خیلی زود است بگوید ماما!مرد ..نه بابا جلوی اتاقی ایستاد . با خود گفت یک اتاق شخصی ! و اینبار لبخندش عمیق تر شد . در باز شد . خواست بگوید
_واو ..چه اتاق قشنگی امیدوارم...
صبر کن از چیزی که می دید چشمانش گردتر از همیشه شد . بابا ..نه ..مرد او را روی صندلی نشاند و دنبال چیزی رفت. به اطراف نگاه کرد اطراف پر بود از ...خوب گوش داد صدای مرد می امد..
_آخریش رو هم پیدا کردم فکر کنم تراشه تو شکم این باشه!
اطرافش پر بود از مثل او ، با شکمانی دریده و پنبه هایی که بیرون ریخته بود مرد به او نزدیک می شد او خانواده نمی خواست دلش مغازه کوچک خودشان را می خواست عروسک دلش می خواست زار بزند اما لبخند را به دهانش دوخته بودند لبخند زد مثل هر روز مثل همیشه....

Rain princes
1392,02,10, ساعت : 12:43
نورانیست...
آسمان بارانی است...
از چشمه ی قلبم اشک من هم جاریست ..
حتم دارم که او می داند
این حس غریب، قاتل جان من است!
آری او با خبر است
باران این جام نگاه
از سرنشتر عشقش آب می خورد!
میخانه ی عشق آباد شدست
ز رقص شور نور در ضربان جام ها
همان باده ی باران
تپش قلب هر دم تمنایش که کند،
آب پاشی عرصه ی سینه ز سر منشا عشق خواهد بود
کابوس های شب تنهایی را تنها
مستی باده ی باران
رام خواهد کرد..

فرمسک
1392,03,16, ساعت : 21:52
داستانك
عشق با تو در رويا
روي صندلي نشسته بودم و داشتم غذا ميخوردم.
وارد آشپزخونه شد و مثل هميشه لبخند ي گوشه ي لبش بود كه انگار ميخواست دنيا رو به مسخره بگيره!
اومد كنارم نشست و دستش رو انداخت دور شونه هام...
خنديدم و گفتم: ول كن دارم ناهار ميخورم...ديرم شده بايد زودتر برم دانشگاه.
خنديد و محكمتر بغلم كرد و در حاليكه با عشق من رو مي بوسيد گفت: تو كه مال خودمي...چه بد اخلاق باشي چه خوش اخلاق...برام فرقي نميكنه...ديوونه ي همين اخلاقهاي متغيرتم...
و باز هم همديگر رو بوسيديم.
ناگهان درب آشپزخونه باز شد و تو اومدي داخل...........!
.
.
.
جيغي كشيدم و چشمهام باز شد...
تمام صورتم خيس عرق بود!
قبل از هر حركتي از طرف من سريع از روي تخت بلند شدي و ليوان آبي برام آوردي...
از ترس ديدن تو توي خوابم كه اونجوري اومده بودي توي آشپزخونه به گريه افتاده بودم!
مثل هميشه با عشق بغلم كردي و در حاليكه موهام رو نوازش ميكردي گفتي:بازم كابوس ديدي؟
و من با اينكه گريه ميكردم اما عميقا خوشحال بودم كه تو هيچ وقت از اونچه كه در خواب ميبينم خبر نداري!
چقدر خوبه كه تو از احساس واقعي من در خوابهام هميشه بي خبر هستي...من در كنار تو هستم اما عشقم رو با ديگري قسمت كرده ام!...تو روياهاي من رو نمي توني از من بگيري گرچه به ظاهر عشقم رو توي دنيا ازم گرفتي!
------------------------------
منتظر نقد دوستان هستم:-8-:
سلام, عزیزم موضوع جالبی بود پایانشم یه جورایی دوست داشتم ولی برای یه داستان کوتاه حس میکنم موضوع خیلی گسترده ای بود حس میکردی که داری یه خلاصه ای از یه رمانو میخونی یه رمان عشقی و ایرانی
ولی خوب یه جورایی از به کار بردن خواب و بیداری تو این داستان خوشم اومد میتونستی همین خواب و بیداری رو تو یه داستان سبک تر با یه موضوع ساده تر خیلی قشنگ تر نشون بدی :-2-40-:
البته اینا فقط نظرات منه به عنوان یه خواننده ی صرف, طبیعیه که سبک هر شخص محترمه و داستانو خاص میکنه...

فرمسک
1392,03,16, ساعت : 22:13
سلام
اين اولين كارمه،ديروز اين متنو نوشتم
نمي تونم اسمشو شعر بذارم براي همين بهش ميگم قطعه ي ادبي



سياهي هاي تنهايي


سياه يعني تو كه مي روي



و تنهايي كه مي ماند


اينك من مانده ام با ميراث تاريك تو


غرق شده در سياهي هاي تنهايي


و روحم اسير غبار اندوه


سرگردان در پي تكيه گاهي


تكيه گاهي براي خستگي ها و درد هايم...




سلام دوست عزیز, من با اجازه تون زیاد از وزن شهری صحبت نمیکنم چون زمینه ای هستش که خیلی ازش بی اطلاعم, فقط از نظر یک خواننده ی عامی باید بگم به نظر من وزن شعری هماهنگ و خیلی متناسب بود, شروع متن منو خیلی تحت تأثیر قرار داد واقعا خیلی شروع جالبی بود سیاه یعنی تو که می روی... خیلی قشنگ بود در کل این قطعه شعر به نظر من خیلی کلمات هماهنگ و به جایی توش استفاده شده تو میروی, سیاهی ,تاریک ,سرگردانی همش واژه هایی هستن که حس شاعر رو به خوبی منتقل میکنند
خصوصا که نکته ای که خیلی توجه من رو جلب کرد شروع خیلی قشنگ شعرتون بود
منتظر کارای دیگه تون هستیم :-2-40-:

فارسي
1392,03,27, ساعت : 09:18
اينم اخيرا :

« بگذار اشك با پنجه هاي آتشينش گونه هايم را شخم زند ،
بگذار داغ آن تا ابد زينت گونه هايم باشد .
هيچ نگاه متعجبي به من خيره نخواهد شد !
چه كسي به گونه هاي دختركي اهميت مي دهد كه داغدار بوسه هاي توست ؟! »

رابین *
1392,04,04, ساعت : 20:44
سلام ممنون میشم نقد کنید

به اون نگاه کن !!
اون یه پسره ... یه پسر مثه تو ، مثه من ... یه پسر مثه خیلی از ادما ... یه پسر از جنس درد ، رنج .... یه پسر از جنس غصه و غم .... یه پسر که صورتش خیلی وقته جای سیلی های روزگار روش مبشینه ...
شایدم یه دختره ... یه دختر مثه تو ،مثه اون ... یه دختر مثه خیلی از ادما ... از جنس احساس ... از جنس لطافت ، مثه یه گلبرگگل ! ... یه دختر که صورتش خیلی وقته رد پای اشک روش مونده !
اقا پسر به دستاش خیره شو ! برای اولین بار ! دستایی که با التماس به تیشرتت اویزون شده و التماس می کنه : اقا ترو خدا یه دونه ادامس بخر ! تروخدا !
تو ! اره ! تو که با نامردی تمام میگی : پول ندارم بچه ! برو کنار !
پول نداری ؟! پس اون همه هزاری که توی جیبت چنبرک زده و نزدیکه جیبت رو پاره کنه چیه ؟!
نامردی نیست که خرید یه سی دی بازی رو به کمک یه بچه ترجیح بدی ؟!
دختر خانوم ! به چشاش خیره شو ! برای اولین بار ! چشایی که وقتی به صاب کارش میفته از ترس کتک خوردن گرد میشه ! چرا ؟! چون گلی رو نفروخته ! چون کسی نگاشم نکرده چه برسه به خرید گلاش ! مگه نمی گی عاشق گلی ؟! پس چرا وقتی چشمت به یه دختر گل فروش می خوره همه ی گلای دنیا میشه اخ ؟!
اقا پسر ! وقتی سر سفره ی شام نشستی و داری با اشتها غذا می خوری یه لحظه به سفره ی شام اونا فکر کن ! غذاشون چیه ؟! یه تیکه نون خشک ؟! شایدم پول اینو هم ندارن ! یعنی شب با شکم گرسنه سر رو زمین بذارن ؟! به اینا فکر کن به ولله بی غیرتی اگه یه لقمه از گلوت پایین بره !
دختر خانوم ! وقتی داری به خاطر لپ تاپ نخریدن خانواده ت از عالم و ادم شکایت می کنی و به خدا گله می کنی ؛ یه لحظه به اون فکر کن که تو شکمش یه غده بیرون اومده و شبا از درد اشکاش سرازیر میشه ولی بازم میگه : حتما حکمتی توش هست !
ببین بازم اشکت در میاد؟!
گل پسر ! برای یه بارم شده برو پای درد و دل اون پسر بچه بشین ! شاید دردی داشته باشه که حل کردنش به دست تو راحت باشه !
خوشگل دختر ، یه لحظه به غذاهایی که زیاد پختی واماده ای بریزیش تو سطل اشغال ! این غذاهات می تونه چند نفر رو سیر کنه ؟!


فقط یه لحظه نگاه کن ! فقط یه لحظه فکر کن !
.
.
.
.
.
.
خواهش می کنم !

fateme16
1392,11,13, ساعت : 15:04
سلام ممنون میشم نقدم کنید



مثل هر روز ....مثل همیشه....
همیشه دلش یک خانواده می خواست ، گرم و صمیمی با یک دنیا مهربانی .
چشمانش را دوخته بود به در...
-کاش اینبار مرغ آمین همین دور وبر باشه و آرزوم برآورده بشه!
و لبخند زد مثل هر روز ..مثل همیشه...خوابش می آمد اما چشمانش باز باز بود و بعد..انگار مرغ آمین برایش از دور دست تکان می داد .
مردی جوان به او نزدیک شد لبخند زد.صورتی خشن داشت اما خوب مگر چه عیبی دارد بعضی باباها قلبی مهربان اما ظاهری خشن دارند .در دلش کیلو کیلو قند آب کردند با خود تکرار کرد
_بابا..بابا..!
اما چرا تنهاست ؟خب عیبی ندارد حتما مامان در خانه به انتظار اوست. شاید خواهر یا برادری هم داشته باشد.
مرد خوشحال دستش را گرفت و با هم سوار ماشین شدند نمی دانست از خوشحالی بابای جدیدش است یا خودش که اینگونه لبخند می زند مثل هر روز ...مثل همیشه...
تمام راه مرد با خود آوازی می خواند و او هم خوشحال بیرون را نگاه می کرد . به خانه رسیدند مرد او را بغل کرد و با هم وارد شدند دلش می خواست فریاد می زد ماما ،من اومدم ..ولی با خود فکر کرد برای روز اول خیلی زود است بگوید ماما!مرد ..نه بابا جلوی اتاقی ایستاد . با خود گفت یک اتاق شخصی ! و اینبار لبخندش عمیق تر شد . در باز شد . خواست بگوید
_واو ..چه اتاق قشنگی امیدوارم...
صبر کن از چیزی که می دید چشمانش گردتر از همیشه شد . بابا ..نه ..مرد او را روی صندلی نشاند و دنبال چیزی رفت. به اطراف نگاه کرد اطراف پر بود از ...خوب گوش داد صدای مرد می امد..
_آخریش رو هم پیدا کردم فکر کنم تراشه تو شکم این باشه!
اطرافش پر بود از مثل او ، با شکمانی دریده و پنبه هایی که بیرون ریخته بود مرد به او نزدیک می شد او خانواده نمی خواست دلش مغازه کوچک خودشان را می خواست عروسک دلش می خواست زار بزند اما لبخند را به دهانش دوخته بودند لبخند زد مثل هر روز مثل همیشه....




مرسی از نوشته ی خوبت:-2-39-:
من راستش منتقد خوبی نیستم...اما گفتم به هرحال متنتو گذاشتی دوس داری نظرای بقیه رو بدونی...
اولش محاوره نبود اما اون جمله ای که گفتی :-کاش اینبار مرغ آمین همین دور وبر باشه و آرزوم برآورده بشه! یهو محاوره شد...راستش یه حس بدی بهم دست داد:-2-31-:
بعدشم مگه این از زبان بچه نبود؟!
بچه که اینطووری صحبت نمیکنه:-2-15-: البته درسته که جملش زیبا بود اما گفتنش از زبان یه بچه بعیده...
:-2-40-:

fateme16
1392,11,13, ساعت : 15:08
اينم اخيرا :

« بگذار اشك با پنجه هاي آتشينش گونه هايم را شخم زند ،
بگذار داغ آن تا ابد زينت گونه هايم باشد .
هيچ نگاه متعجبي به من خيره نخواهد شد !
چه كسي به گونه هاي دختركي اهميت مي دهد كه داغدار بوسه هاي توست ؟! »

خیی خوشم اومد:-2-40-:

الهه1374
1392,11,26, ساعت : 11:05
سلام محمدجان
خیلی برای دیدنت تلاش کردم اکنون که این نامه را مینویسم دیگر امیدی به دیدنت ندارم. درست است که زندگیمان عمر طولانی نداشت اما من تمام عمرم به یادت خواهم ماند و با خاطراتت نفس خواهم کشید و از مردانگیت را ی فرزندمان قصه های شب خواهم گفت.
آری فرزندمان تو پدر خواهی شد اما حیف که صدای فرزندمان را نخواهی شنید و من در حسرت نگاه هایت خواهم ماند .آدم ها با حسرت هایشان زنده هستند.!
تمیدوارم سربلند و با لبخند از این دنیابری نگران ما نباش نامت همیشه سایه امنی برایمان خواهد بود
دوستدارد ریحانه


خدانگهدارت محمد عزیزم

این ماله صدایم کن پر از خاطرات پرستو از خودمه نامه همسر زندانی تو دوران انقلابه میگن با بیرحمی نوشتم نقدی هس متشکر میشم؟

الهه1374
1392,11,26, ساعت : 11:07
اينم اخيرا :

« بگذار اشك با پنجه هاي آتشينش گونه هايم را شخم زند ،
بگذار داغ آن تا ابد زينت گونه هايم باشد .
هيچ نگاه متعجبي به من خيره نخواهد شد !
چه كسي به گونه هاي دختركي اهميت مي دهد كه داغدار بوسه هاي توست ؟! »
تصویر سازی کامل....... احساسات کاملا به خواننده منتقل شد ممنون:-2-40-:

الهه1374
1392,11,26, ساعت : 11:18
سلام ممنون میشم نقد کنید

به اون نگاه کن !!
اون یه پسره ... یه پسر مثه تو ، مثه من ... یه پسر مثه خیلی از ادما ... یه پسر از جنس درد ، رنج .... یه پسر از جنس غصه و غم .... یه پسر که صورتش خیلی وقته جای سیلی های روزگار روش مبشینه ...
شایدم یه دختره ... یه دختر مثه تو ،مثه اون ... یه دختر مثه خیلی از ادما ... از جنس احساس ... از جنس لطافت ، مثه یه گلبرگگل ! ... یه دختر که صورتش خیلی وقته رد پای اشک روش مونده !
اقا پسر به دستاش خیره شو ! برای اولین بار ! دستایی که با التماس به تیشرتت اویزون شده و التماس می کنه : اقا ترو خدا یه دونه ادامس بخر ! تروخدا !
تو ! اره ! تو که با نامردی تمام میگی : پول ندارم بچه ! برو کنار !
پول نداری ؟! پس اون همه هزاری که توی جیبت چنبرک زده و نزدیکه جیبت رو پاره کنه چیه ؟!
نامردی نیست که خرید یه سی دی بازی رو به کمک یه بچه ترجیح بدی ؟!
دختر خانوم ! به چشاش خیره شو ! برای اولین بار ! چشایی که وقتی به صاب کارش میفته از ترس کتک خوردن گرد میشه ! چرا ؟! چون گلی رو نفروخته ! چون کسی نگاشم نکرده چه برسه به خرید گلاش ! مگه نمی گی عاشق گلی ؟! پس چرا وقتی چشمت به یه دختر گل فروش می خوره همه ی گلای دنیا میشه اخ ؟!
اقا پسر ! وقتی سر سفره ی شام نشستی و داری با اشتها غذا می خوری یه لحظه به سفره ی شام اونا فکر کن ! غذاشون چیه ؟! یه تیکه نون خشک ؟! شایدم پول اینو هم ندارن ! یعنی شب با شکم گرسنه سر رو زمین بذارن ؟! به اینا فکر کن به ولله بی غیرتی اگه یه لقمه از گلوت پایین بره !
دختر خانوم ! وقتی داری به خاطر لپ تاپ نخریدن خانواده ت از عالم و ادم شکایت می کنی و به خدا گله می کنی ؛ یه لحظه به اون فکر کن که تو شکمش یه غده بیرون اومده و شبا از درد اشکاش سرازیر میشه ولی بازم میگه : حتما حکمتی توش هست !
ببین بازم اشکت در میاد؟!
گل پسر ! برای یه بارم شده برو پای درد و دل اون پسر بچه بشین ! شاید دردی داشته باشه که حل کردنش به دست تو راحت باشه !
خوشگل دختر ، یه لحظه به غذاهایی که زیاد پختی واماده ای بریزیش تو سطل اشغال ! این غذاهات می تونه چند نفر رو سیر کنه ؟!


فقط یه لحظه نگاه کن ! فقط یه لحظه فکر کن !
.
.
.
.
.
.
خواهش می کنم !
دوست عزیز عالی بود تحت تاثیر قرار داد رنگ های صورتی ک کشیدم احساسات نوشته رو به خوبی بقیه جملات انتقال داد
ابی هم میتونسیتی بنویسی:یه غمی از غماش برداری یا پای صحبتش بشینی ببینی غصه داشتن چه طعمی داره
موفق باشی:-2-25-:

Titanium
1393,02,23, ساعت : 16:44
به اون نگاه کن !!
اون یه پسره ... یه پسر مثه تو ، مثه من ... یه پسر مثه خیلی از ادما ... یه پسر از جنس درد ، رنج .... یه پسر از جنس غصه و غم .... یه پسر که صورتش خیلی وقته جای سیلی های روزگار روش مبشینه ...
شایدم یه دختره ... یه دختر مثه تو ،مثه اون ... یه دختر مثه خیلی از ادما ... از جنس احساس ... از جنس لطافت ، مثه یه گلبرگگل ! ... یه دختر که صورتش خیلی وقته رد پای اشک روش مونده !
اقا پسر به دستاش خیره شو ! برای اولین بار ! دستایی که با التماس به تیشرتت اویزون شده و التماس می کنه : اقا ترو خدا یه دونه ادامس بخر ! تروخدا !
تو ! اره ! تو که با نامردی تمام میگی : پول ندارم بچه ! برو کنار !
پول نداری ؟! پس اون همه هزاری که توی جیبت چنبرک زده و نزدیکه جیبت رو پاره کنه چیه ؟!
نامردی نیست که خرید یه سی دی بازی رو به کمک یه بچه ترجیح بدی ؟!
دختر خانوم ! به چشاش خیره شو ! برای اولین بار ! چشایی که وقتی به صاب کارش میفته از ترس کتک خوردن گرد میشه ! چرا ؟! چون گلی رو نفروخته ! چون کسی نگاشم نکرده چه برسه به خرید گلاش ! مگه نمی گی عاشق گلی ؟! پس چرا وقتی چشمت به یه دختر گل فروش می خوره همه ی گلای دنیا میشه اخ ؟!
اقا پسر ! وقتی سر سفره ی شام نشستی و داری با اشتها غذا می خوری یه لحظه به سفره ی شام اونا فکر کن ! غذاشون چیه ؟! یه تیکه نون خشک ؟! شایدم پول اینو هم ندارن ! یعنی شب با شکم گرسنه سر رو زمین بذارن ؟! به اینا فکر کن به ولله بی غیرتی اگه یه لقمه از گلوت پایین بره !
دختر خانوم ! وقتی داری به خاطر لپ تاپ نخریدن خانواده ت از عالم و ادم شکایت می کنی و به خدا گله می کنی ؛ یه لحظه به اون فکر کن که تو شکمش یه غده بیرون اومده و شبا از درد اشکاش سرازیر میشه ولی بازم میگه : حتما حکمتی توش هست !
ببین بازم اشکت در میاد؟!
گل پسر ! برای یه بارم شده برو پای درد و دل اون پسر بچه بشین ! شاید دردی داشته باشه که حل کردنش به دست تو راحت باشه !
خوشگل دختر ، یه لحظه به غذاهایی که زیاد پختی واماده ای بریزیش تو سطل اشغال ! این غذاهات می تونه چند نفر رو سیر کنه ؟!


فقط یه لحظه نگاه کن ! فقط یه لحظه فکر کن !
.
.
.
.
.
.
خواهش می کنم !
سلام سلام
درحدی نیستم که متن قشنگت رو نقد کنم :-118-:
ولی خیلی متن فکر برانگیز بود ...
وقتی تموم شد دلم یه جوری شد ...
فقط یه پیشنهاد یکم توش آرایه به کار ببر ادبی تر می شه
موفق باشی

Melika.BH
1393,02,23, ساعت : 17:07
ممنون خیلی قشنگ بود کمتر کسایی تو جامعه ی ما به این موضوعات فکر می کنن شاید چون خودشونم کم مشکل ندارن...
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ

دلنوشته ای کوتاه
قلم سست شده گویی دودل است و شاید هم نمی داند چه بنویسد و دست تنبل نویسنده؟نه اوهم بی کار نشسته و یاری نمیکند... و من خسته تر از همیشه پشت پنجره ی مشکی قلبم به آسمان خا کستری احساسم خیره شده ام و آفتاب....با آسمان شهر من قهر کرده گویی با ماه دعوایش شده...حق دارد خورشید شهر من، هیچ کس توان دوری از عزیز ترینش را ندارد...
این شبها حتی داغی چای هم نمی تواند چمدان باز شده ی سرمارا جمع کند و ببرد و شر این مهمان ناخوانده را کم کند هم خود را خلاص کند هم من را و این شبها
حتی تلخی قهوه هم نمی تواند تسکینی باشد بر دردی که در سینه هاست ...و سینه ی خورشید؟ از این درد سنگینی می کند
این شبها خورشید با آسمان شهر من قهر کرده ...و آسمان آبی اش را به او هدیه داده است تاشاید برگردد واو نمی داند درد خورشید شهر من ماه است نه آبی آسمان...
من میروم...من میروم و کس نخواهد دانست بغض چه اندوهی را من گریه کرده ام و من میروم...از جاده ی باریک رویا می گذرم تا سری به کودکی هایم بزنم ...آنجا که روی کتاب قصه هایم به خواب رفته ام...
و کس نخواهد دانست...مــن هنوز همان کودکم

parisa456
1393,05,16, ساعت : 18:39
سلام این متنو خودم نوشتم نمی دونم میشه اسمشو گذاشت داستان کوتاه یانه ولی منتظر نقداتون هستم


کلبه ای به دور از کلبه های دیگر در اعماق جنگل تاریکی می زیست .نور خورشید کلبه های دیگر را در دستان محبت خود فشرده بود ولی درختان غول آسا و تنومند مانع از رسیدن این نور بر پیکره ی کلبه کوچک می شدند .کلبه سالها در ان مکان می زیست و دوستانش نیز بدو هیچ توجهی نداشتند گویا گرما و حرارت خورشید آنان رامغرور و متکبر کرده بود .
تنها چیزی که مهمان شب های سرد آن کلبه ی تنها بود تارهای عنکبوتی بود که بردرو دیوار ش برای خود مامنی ساخته ودر ان می زیست .هیچ شفقتی بر قلب تنهای کلبه نمی تابید و روز به روز پیرتر و فرسوده تر میشد حتی بادی که از ان منطقه می گذشت نیز احساس دلسوزی عجیبی نسبت به ان کلبه ی تنها داشت .تنها صدایی که از ان کلبه به گوش می رسید صدای چکیدن قطره های آبی بود که ابرهای سیاه بر تن نحیف و رنجور او وارد می کردند ..باران برای او شبیه تازیانه ای بود که زخمهایش را تازه می کرد و گاهی فریادش به هوا برمی خاست و از ابر خواهش می کرد که نبارد ولی در این جنگل دوردست او برای همه غریب بود.
روزی کلبه در افکار خود غرق بود که قلبی عصا بدست به سویش آمدوقتی خوب به ا ن قلب نگریست پیری و رنج را از چهره اش خواند. قلب به کلبه نزدیک میشد و کلبه میتوانست صدای عصای او را به طور واضح بشنود ... ناگهان فریاد زد :اهای قلب اینجا چکار میکنی؟
قلب به سوی کلبه برگشت و بدو نگریست و گفت :مسافرم سالهاست که غبار راه بر پیکره خود دارم.
کلبه با تعجب گفت :چرا مگر به دنبال چه می گردی ؟چرا اینقدر شکسته ای !چرا عصا بدست داری ؟
قلب لبخند تلخی زد و گفت :گمان میکردم از اندوه درون من اگاه باشی .بگو ببینم تو چرا اینقدر تنهایی ؟چراکسی ساکن تو نمی باشد !!
کلبه چهره اش را در هم کشید بغض گلویش را فشردو گفت :کسی مرا دوست ندارد حتی خورشید هم از من روی گردان است ..سالهاست که در این جنگل تک و تنها زندگی می کنم ...چندی پیش پرندگان بر بام خانه ام می نشستند و آواز می خواندند ولی چند سال است که دیگر پرنده ای هم به من سر نمی زند ...بیا و روشنی بخش اجاق تاریک من شو ...بیا که من مال تو باشم ...
قلب لبخندی از روی محبت زد و گفت :به گمانم این سفر دور و درازم پایان یافته است سالهاست که به دنبال یاری می گشتم که همدم و مونسم باشد و مرا درک کند ..گویا این جنگل مرا به مرادم رساند ..از ان
پس قلب در ان کلبه ساکن شد و دیگر ان کلبه سرد و بی روح نبود و ان کلبه تنها کلبه ای بود که برخلاف کلبه های دیگرهمدم و همراهش یک قلب شکسته و تنها بود .