PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : کارگاه نقد شعر و داستان کوتاه !



صفحه ها : [1] 2 3 4 5

bahooneh10
1388,11,25, ساعت : 15:22
این تاپیک رو ایجاد می کنم تا به نقد نوشته ها و اشعارمون و اشعارشون و... داستاهای کوتاه و داستانک و جملات و ... بپردازیم.
می دونم که خیلی از بچه های حاضر تو سایت دستشون به قلم می ره
فقط خواهش می کنم:

1. مطالب خودتون و اگه قرار دادید بگید.
2.در پیش فرض کارتون هم نام اثر اگر دوست داشتید و یا در نهایت یک عدد رو قرار بدید که به ترتیب عدد قبل باشه یعنی اگر عدد قبل مثلا یک بود یک دفعه ده نذارید بلکه از دو شروع کنید...
3. نقدهاتون ترجیحا منصفانه و با استدلال باشه
4. حس خوب یا بدتون رو در قسمت بندی ها بگید نه روی کلیت کار
5. و شاعرای گلی هم که شعر می ذارند لطفا جنبه بالایی برای انتقاد کارشون داشته باشند...
6. دوستانی که وب تخصصی در این زمینه هم دارند می تونند در ابتدای پستشون یک معرفی از وبلاگشون بذارند
فعلا اینها به ذهنم رسید
پس شروع می کنیم...

bahooneh10
1388,11,25, ساعت : 15:30
اول از کارهای خودم شروع می کنم...


به معرفی از وبلاگ: ناهور (http://www.nahoor.blogfa.com)


-------------

کوله پشتی

کمتر از خاطره ها به حرف آمده

کفش

راه های نرفته را تنها رفت

کتابخانه ام

دنیای حرّافی است

مرا صبحانه نخورده، تا کلاس می برد

با جواب های لنگه به لنگه

رقص های بی هویت

حضور سر زده راهرو

درون دفترهایمان

جای بازی های خودکار کم بوده

و جنون پرسشی، که مرا دور خودم بپیچد

تا جاده ای که پنجره را ببندد

روی بلندترین نیمکت دنیا

آویزان از پرده های همیشه

رنگ هایی که با من قهر بودند

زیر جامیزی هایی

که با مانور زلزله، گرسنگی را می فهمید

و آماده کتاب های باز

به نمره فکر می کرد

خوراکی هایم را به کبوترها بده

دلشان خوش باشد

هنوز روی زمین

رنگها پیام آور صلح اند

zarin
1389,02,15, ساعت : 01:10
اول از کارهای خودم شروع می کنم...


به معرفی از وبلاگ: ناهور (http://www.nahoor.blogfa.com)


-------------

کوله پشتی

کمتر از خاطره ها به حرف آمده

کفش

راه های نرفته را تنها رفت

کتابخانه ام

دنیای حرّافی است

مرا صبحانه نخورده، تا کلاس می برد

با جواب های لنگه به لنگه

رقص های بی هویت

حضور سر زده راهرو

درون دفترهایمان

جای بازی های خودکار کم بوده

و جنون پرسشی، که مرا دور خودم بپیچد

تا جاده ای که پنجره را ببندد

روی بلندترین نیمکت دنیا

آویزان از پرده های همیشه

رنگ هایی که با من قهر بودند

زیر جامیزی هایی

که با مانور زلزله، گرسنگی را می فهمید

و آماده کتاب های باز

به نمره فکر می کرد

خوراکی هایم را به کبوترها بده

دلشان خوش باشد

هنوز روی زمین

رنگها پیام آور صلح اند




]حسی که از خواندن این قطعه به خواننده ی آن دست می ده(هدف مند بودنشه)در صورتی که در هر سطر ابهام رو به رخ می کشه!

shadi.d.h
1389,02,15, ساعت : 01:25
داستانك
عشق با تو در رويا
روي صندلي نشسته بودم و داشتم غذا ميخوردم.
وارد آشپزخونه شد و مثل هميشه لبخند ي گوشه ي لبش بود كه انگار ميخواست دنيا رو به مسخره بگيره!
اومد كنارم نشست و دستش رو انداخت دور شونه هام...
خنديدم و گفتم: ول كن دارم ناهار ميخورم...ديرم شده بايد زودتر برم دانشگاه.
خنديد و محكمتر بغلم كرد و در حاليكه با عشق من رو مي بوسيد گفت: تو كه مال خودمي...چه بد اخلاق باشي چه خوش اخلاق...برام فرقي نميكنه...ديوونه ي همين اخلاقهاي متغيرتم...
و باز هم همديگر رو بوسيديم.
ناگهان درب آشپزخونه باز شد و تو اومدي داخل...........!
.
.
.
جيغي كشيدم و چشمهام باز شد...
تمام صورتم خيس عرق بود!
قبل از هر حركتي از طرف من سريع از روي تخت بلند شدي و ليوان آبي برام آوردي...
از ترس ديدن تو توي خوابم كه اونجوري اومده بودي توي آشپزخونه به گريه افتاده بودم!
مثل هميشه با عشق بغلم كردي و در حاليكه موهام رو نوازش ميكردي گفتي:بازم كابوس ديدي؟
و من با اينكه گريه ميكردم اما عميقا خوشحال بودم كه تو هيچ وقت از اونچه كه در خواب ميبينم خبر نداري!
چقدر خوبه كه تو از احساس واقعي من در خوابهام هميشه بي خبر هستي...من در كنار تو هستم اما عشقم رو با ديگري قسمت كرده ام!...تو روياهاي من رو نمي توني از من بگيري گرچه به ظاهر عشقم رو توي دنيا ازم گرفتي!
------------------------------
منتظر نقد دوستان هستم:-8-:

REAL LOVE
1389,02,15, ساعت : 01:52
شادی جان خیلی قشنگ بود.

shadi.d.h
1389,02,15, ساعت : 01:54
شادی جان خیلی قشنگ بود.عزيزم ممنونم از محبتت ولي اميدوارم نقدي از شما هم در رابطه با اين داستانك ببينم:-8-:

شبنم
1389,02,15, ساعت : 02:17
من این تاپیک رو الان دیدم. ممنون بهانه عزیزم. البته من اصلا از شعر و شاعری چیزی نمیدونم متاسفانه . فقط نظر شخصی ام رو می گم که مطمئنا فنی و ادبی نیست :-9-:

خب تو بخش اول:


کوله پشتی

کمتر از خاطره ها به حرف آمده

کفش

راه های نرفته را تنها رفت

کتابخانه ام

دنیای حرّافی است

مرا صبحانه نخورده، تا کلاس می بردچیزی که من رو راضی نمی کنه زمان فعل هاست

به حرف آمده / رفت / است / می برد --- به نظر من یا زمان فعل "رفت " باید عوض شه یا زمان دو فعل دیگه .

بعد یه مطلب گنگی که اینجا من نفهمیدم فاعل عبارت : تا کلاس می برد ؟ خب دو حالت داره یا منظورت کفش باید باشه یا کوله پشتی و کفش و کتاب. اگر حالت اول باشه به نظرم جای دو تا بند بالایی باید عوض شه یعنی بشه :

کتابخانه ام ...

کفش ...

مرا صبحانه نخورده.. / اینجوری بین عبارتها فاصله مناسب تر به جشم می خوره

اگر هم حالت دوم باشه فعلت باید جمع باشه

اکر حالت سومی هم وجود داره من متوجه نشدم :-9-:

------


حضور سر زده راهروبا این هم نتونستم ارتباط برقرار کنم بهانه

------



و آماده کتاب های بازمی دونم زیبایی کلام مهم ـه ولی اینجا به نظر من کتابهای آماده باز بیشتر تو کل شعر میشینه

--------

و آخر شعرت همون نقطه اوجش بود که واقعا عالی بود :-41-:

شبنم
1389,02,15, ساعت : 02:46
داستانك
عشق با تو در رويا
روي صندلي نشسته بودم و داشتم غذا ميخوردم.
وارد آشپزخونه شد و مثل هميشه لبخند ي گوشه ي لبش بود كه انگار ميخواست دنيا رو به مسخره بگيره!
اومد كنارم نشست و دستش رو انداخت دور شونه هام...
خنديدم و گفتم: ول كن دارم ناهار ميخورم...ديرم شده بايد زودتر برم دانشگاه.
خنديد و محكمتر بغلم كرد و در حاليكه با عشق من رو مي بوسيد گفت: تو كه مال خودمي...چه بد اخلاق باشي چه خوش اخلاق...برام فرقي نميكنه...ديوونه ي همين اخلاقهاي متغيرتم...
و باز هم همديگر رو بوسيديم.
ناگهان درب آشپزخونه باز شد و تو اومدي داخل...........!
.
.
.
جيغي كشيدم و چشمهام باز شد...
تمام صورتم خيس عرق بود!
قبل از هر حركتي از طرف من سريع از روي تخت بلند شدي و ليوان آبي برام آوردي...
از ترس ديدن تو توي خوابم كه اونجوري اومده بودي توي آشپزخونه به گريه افتاده بودم!
مثل هميشه با عشق بغلم كردي و در حاليكه موهام رو نوازش ميكردي گفتي:بازم كابوس ديدي؟
و من با اينكه گريه ميكردم اما عميقا خوشحال بودم كه تو هيچ وقت از اونچه كه در خواب ميبينم خبر نداري!
چقدر خوبه كه تو از احساس واقعي من در خوابهام هميشه بي خبر هستي...من در كنار تو هستم اما عشقم رو با ديگري قسمت كرده ام!...تو روياهاي من رو نمي توني از من بگيري گرچه به ظاهر عشقم رو توي دنيا ازم گرفتي!
------------------------------
منتظر نقد دوستان هستم:-8-:


خیلی جالب و تفکر بر انگیز بود

حس عذاب وجدان در عین حال رضایت از احساس قلبی تو تضاد قشنگی نشون داده شدن. گیر کردن بین اخلاقیات و احساس ... همیشه ابعاد این کلمه برای من سوال بوده و هست : تعهد . ماها چقدر به جفتمون تعهد داریم؟ چقدر به خودمون؟

ممنون خانم داوودی . خیلی خوب بود :-118-:

روانراد
1389,02,15, ساعت : 02:57
در بیان خانم داوودی دو زمان روایتگر داستان هستند و نقش کلیدی در باور گذاری و القاء تم اصلی و محوری داستان به خواننده دارن که به نظره من از نقاط قوت این داستان به شمار میره و اما نقاط ضعف هم در همین جا نهفته است و اون هم قالب بندی زمانه داستان هست یعنی افعال قدری با هم در کشمکش هستند و به خوبی نمیتونن این حسه روان پریش و ترسه شیرین رو به طور کامل به خواننده القاء کنن

shadi.d.h
1389,02,15, ساعت : 21:29
در بیان خانم داوودی دو زمان روایتگر داستان هستند و نقش کلیدی در باور گذاری و القاء تم اصلی و محوری داستان به خواننده دارن که به نظره من از نقاط قوت این داستان به شمار میره و اما نقاط ضعف هم در همین جا نهفته است و اون هم قالب بندی زمانه داستان هست یعنی افعال قدری با هم در کشمکش هستند و به خوبی نمیتونن این حسه روان پریش و ترسه شیرین رو به طور کامل به خواننده القاء کنن
آقا مرتضي ممنونم از محبت و نقد شما
قسمتي از نقد شما رو با رنگ قرمز مشخص كردم...ميشه محبت كنيد بيشتر توضيح بدهيد؟

روانراد
1389,02,15, ساعت : 21:53
آقا مرتضي ممنونم از محبت و نقد شما
قسمتي از نقد شما رو با رنگ قرمز مشخص كردم...ميشه محبت كنيد بيشتر توضيح بدهيدبله البته عذر میخوام که اینطور بیان میکنم و این نظره شخصیه بنده در برداشت از این داستانه
مثلا در قسمت اول این داستان افعال زیادی بکار برده شد که به نوعی یا مضارع هستند یا ماضی
که به دلیل تعدد فعلهای بکار برده شده کمی برای خواننده مبهم به نظر میاد زیرا روایت داستان از گذشته به حال کشیده میشه و برعکس
و در قسمت دوم سطره سوم می گوید بلند شدی و برایم آب آوردی که به نظره من میتونست این هم به صورت ماضی ذکر بشه یعنی در گذشته صورت بگیره : بلند شد و برایم لیوانی آب آورد.
البته با ذکر این نکته که بکار بردن همزمان دو زمان مختلف در داستان هم به زیبایی کار دو چندان افزوده و یک حالت روان پریش زیبا رو به تصویر کشیده که خیلی خوب این حالت و حس رو در خواننده القاء میکنه و اما اینکه در این موازی بودن زمانها و در کنار هم قرار دادنشون باید از افزایش فعلها در نهاد جمله کاست زیرا به روان بودن و سیال بودن جریان داستان خدشه وارد میکنه
البته اینکه بکار بردن افعال بیشتر معنای جمله رو به خواننده راحتتر می رسونه و از ابهام کار کم میکنه درست اما تعدد اون هم به کار لطمه میزنه و با عث ایجاد حس رخوت و عدم رغبت به ادامه داستان میشه هر چند در این داستان این نکته کاملا صدق نمیکنه و به علت کوتاه بودن اون این حس خیلی کمرنگ به چشم میخوره
ببخشید این حسی بود که من از خوندن این داستان برام تداعی شد و کاملا شخصیه و کلیت نداره

havva7
1389,02,15, ساعت : 22:06
من پیچیدگی داستان رو دوست داشتم
اما فکر می کنم روایت اول شخص در آخر این مینی مال یکم زیادی توضیحی شده و از اون پیچیدگی یک باره به روانی افتاده و لحن رو دو پاره کرده

روانراد
1389,02,15, ساعت : 22:29
عذر میخوام خانم داوودی
ولی من میخوام قسمتی از داستان رو با مختصری ویرایش بنویسم
رو صندلی نشسته بودم و داشتم غذا میخوردم.
به آشپزخونه وارد شد و مثله همیشه با لبخندی گوشه ی لبش که انگار میخواست دنیا رو به مسخره بگیره ! اومد و کنارم نشست
و وقتی دستش رو انداخت دور شونه هام !
خندیدم و گفتم : ولم کن ...دیر شده باید زودتر برم دانشگاه.
.
.
.
.
....
جیغی کشیدم و چشم باز کردم...
....
قبل از هر حرکتی از طرف من به سرعت از روی تخت بلند شد و ولیوانی آب برایم آورد.!
..
.
.
خیلی عذر میخوام که در داستانتون دست بردم
به نظره من اینطور داستان روان تر پیش میره و خواننده رو به پایان داستان سوق میده

shadi.d.h
1389,02,16, ساعت : 15:26
عذر میخوام خانم داوودی
ولی من میخوام قسمتی از داستان رو با مختصری ویرایش بنویسم
رو صندلی نشسته بودم و داشتم غذا میخوردم.
به آشپزخونه وارد شد و مثله همیشه با لبخندی گوشه ی لبش که انگار میخواست دنیا رو به مسخره بگیره ! اومد و کنارم نشست
و وقتی دستش رو انداخت دور شونه هام !
خندیدم و گفتم : ولم کن ...دیر شده باید زودتر برم دانشگاه.
.
.
.
.
....
جیغی کشیدم و چشم باز کردم...
....
قبل از هر حرکتی از طرف من به سرعت از روی تخت بلند شد و ولیوانی آب برایم آورد.!
..
.
.
خیلی عذر میخوام که در داستانتون دست بردم
به نظره من اینطور داستان روان تر پیش میره و خواننده رو به پایان داستان سوق میده
آقا مرتضي عزيز خيلي خيلي ممنونم از توضيحات جامع و كامل شما.
همونطور كه فرمودين نظر شما شخصي بوده و بسيار هم قابل تامل و احترام هست براي من.
اما هدف من از تكرار فعلها در زمانهاي متفاوت ايجاد پرشهاي زماني در ذهن خواننده است!
اگر دائم ميخواستم فقط از دو نوع زمان فعلي استفاده كنم ذهن خواننده رو درگير نكرده بودم و صرفا" يك تعريف ساده از يك خواب صورت ميگرفت...در حاليكه اين داستانك در زمان تاليف بيان چند زمان را با هم دارد و تاكيد من در پرشهاي ذهني براي خواننده در وقوع ماجراي داستان است!
گذشته(عشق و احساسي كه فرد نسبت به شخصي داشته)
حال(خواب و رويايي كه در همان لحظه شاهد آن است)
حال(زماني واقعي و خارج از رويا)
حال و گذشته(زندگي با شريك زندگي كه با توجه به گذشته اش هيچ احساس عاشقانه ايي به وي ندارد)
آينده(خوشحال از اينكه در آينده نيز شريك زندگي اش از خيانت ذهني او آگاه نخواهد گشت...)
تاكيد و تكرار فعلها براي پرشهاي ذهن خواننده در اين زمانهاي متفاوت و درك يك واقعيت تلخ هدف اين متن بوده...
باز هم از توجه و نقد شما بي نهايت سپاسگزارم


من پیچیدگی داستان رو دوست داشتم
اما فکر می کنم روایت اول شخص در آخر این مینی مال یکم زیادی توضیحی شده و از اون پیچیدگی یک باره به روانی افتاده و لحن رو دو پاره کرده
عزيزم ممنون از دقت و محبت شما
قسمتي از نقد شما رو با رنگ قرمز مشخص كردم...لطف ميكني در مورد اون قسمت توضيح بيشتري بدهيد؟

zarin
1389,02,16, ساعت : 19:57
آقا مرتضي عزيز خيلي خيلي ممنونم از توضيحات جامع و كامل شما.
همونطور كه فرمودين نظر شما شخصي بوده و بسيار هم قابل تامل و احترام هست براي من.
اما هدف من از تكرار فعلها در زمانهاي متفاوت ايجاد پرشهاي زماني در ذهن خواننده است!
اگر دائم ميخواستم فقط از دو نوع زمان فعلي استفاده كنم ذهن خواننده رو درگير نكرده بودم و صرفا" يك تعريف ساده از يك خواب صورت ميگرفت...در حاليكه اين داستانك در زمان تاليف بيان چند زمان را با هم دارد و تاكيد من در پرشهاي ذهني براي خواننده در وقوع ماجراي داستان است!
گذشته(عشق و احساسي كه فرد نسبت به شخصي داشته)
حال(خواب و رويايي كه در همان لحظه شاهد آن است)
حال(زماني واقعي و خارج از رويا)
حال و گذشته(زندگي با شريك زندگي كه با توجه به گذشته اش هيچ احساس عاشقانه ايي به وي ندارد)
آينده(خوشحال از اينكه در آينده نيز شريك زندگي اش از خيانت ذهني او آگاه نخواهد گشت...)
تاكيد و تكرار فعلها براي پرشهاي ذهن خواننده در اين زمانهاي متفاوت و درك يك واقعيت تلخ هدف اين متن بوده...
باز هم از توجه و نقد شما بي نهايت سپاسگزارم


عزيزم ممنون از دقت و محبت شما
قسمتي از نقد شما رو با رنگ قرمز مشخص كردم...لطف ميكني در مورد اون قسمت توضيح بيشتري بدهيد؟





بسیار زیبا و حرفه ای پاسخ دادید خانم داوودی عزیز!پرش های مورد نظزتون کاملا به جا بوده (البته فقط نظر شخصیه!نه حرفه ای)،ممنون و منتظر کارهای بیشتری از شما هستیم.

شیدای عشق
1389,03,04, ساعت : 20:03
دل او دریاییست، چشم من بارانیست
دل من با دل اوست، به خدا رؤیا نیست
دست من در دستش، همه عالم اینجاست
آنکه هر دم میگشت در خیالم، اینجاست
میشود بی تردید، غرق در چشمانم
گرمی دستانش، می دود در جانم
آسمان قلبش، پرستاره، روشن
میکند صحبتها، هر ستاره با من
من پر از احساسم، من پر از آغازم
خانه ای از عشق و از صفا میسازم
بی نیاز از جسمم، بی نیاز از جانم
در نگاهش شعر عاشقی میخوانم
دل سرگردانم از تمنا سرشار
شده در من صدها، حس آبی تکرار
دل او دریاییست، دل به دریا دادم
همچنان یک ماهی در دلش آزادم
کجا میای؟ تموم شد. چطور بید؟:-2-27-:

شیدای عشق
1389,03,04, ساعت : 20:18
چون هنوز کسی شعرمو نقد نکرده خودم یه نقد میدم
بد نبود ولی همچین خوبم نبود بیشتر تلاش کن عزیزم تو میتونی:-2-27-:

fandogh jon
1389,03,06, ساعت : 20:09
سلام ، خیلی جالب بود مخصوصا وزنی که انتخاب کرده بودی ، یه جور هیجان خاصی به آدم میداد. در مورد نقدی هم که خودت کردی قسمت دومش خیلی درست تر از اولیشه:-2-27-:

دلیل من برای غزل یاد و نام تو بود
امید زندگی و هستیم به نام تو بود
تمام حرف دلم در همین خلاصه میماند
که اوج شوق من افتادن به دام تو بود

گلاریژان
1389,06,16, ساعت : 09:23
دوستان عزیزی که به شعر علاقمند هستید سلام
قصد دارم تاپیکی روایجاد کنم با موضوعیت نقد آثار شاعران شعر نو از قبیل شاملو فروغ فرخزاد و ........ از دوستان عزیزی که علاقمند به این گونه اشعار هستند تقاضا دارم که اون رو ادامه بدن مهم نیست که نقد از خودتون هست یا از مرجعی گرفتین .مهم اینه که اشاعه دهنده افکار این بزرگان باشیم و همه رو با پیام اشعارشون آشنا کنیم . البته اگر از مرجعی انتخاب کردین حتما ذکر منبع کنید که حقش محفوظ بمونه
اولین نقد را خودم میزارم با این امید که مورد استقبال قرار بگیره .

شاملو در ادامه "آیدا درآینه " در اولین سالهای دهه پنجم عمر خویش به دنیای "آیدا، درخت ، خنجر و خاطره " راه می یابد با عصیان و خشمی که ناشی از وقوف به بی ثمری جنبشها و تلاشهای گذشته است و "شبانه 10" یکی از شعرهای موفق این کتاب است. محمد حقوقی معتقد است( شعر زمان ما): " شبانه های شاملو از جمله عاشقانه ترین اشعار اوست. این قطعات بیشتر تصویری و ساختمانی است تا حرفی. " باید به این سخن حقوقی این مسئله را نیز اضافه کرد که شبانه های شاملو عاشقانه ترین اشعار او نیز هستند ، عشقی که شاملو به آیدا می ورزد یک عشق عرفانی است و هم عشق زمینی. یعنی این عشق نوسانات زیادی دارد ولی هیچگاه پست نمی شود. شاملو بارها در اشعارش آیدا را با تعابیر " مسیح مادر"، "بهار"، "آینه" و از این دست تصاویر مخاطب قرار داده است و "شبانه 10" از اینگونه اشعار است.
البته ذکر این نکته هم ضروری است که اشعار عاشقانه شاملو هیچگاه خالی از مضامین اجنماعی نبوده اند یعنی همیشه گریزی به مسائل اجتماعی زده است که مثال بارز آن همین شعر است.
شبانه 10 اینگونه آغاز میشود: " رود قصیده بامدادی را در دلتای شب مکرر می کند و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود."تصویری بسیار زیبا و ساختمند که شاعر برای بیان مفهومی ژرف از آن مدد جسته است. توجه به این نکته جالب است که در این تصویر واژه " شب " قبل از واژه " روز" آمده است و اینکه رود قصیده بامدادی را در دلتای شب مکرر می کند و این بیانگر این است که در ذهنیات شاعر ، شب مقدم بر روز است یعنی فعلا شب غالب است اما امید رهایی هست اگر "شب" به آخرین نفس خود برسد آنگاه "روز " که تعبیری از روشنایی و آزادی است آغاز میشود و در سطر بعد تأکید می کند که با وجود ظلمت و تاریکی، شاعر در تاریکی ننشسته است " سپیده دمی که شعله چراغ مرا در طاقچه رنگ می کند" و چراغی برافروخته داشته است که حالا با آمدن خورشید منور، نور آن کم شده است و این سپیده دمیده است تا مرغکان بومی رنگ را در بوته های قالی از سکوت خواب بر برانگیزد " (که احتمالا کنایه از دیگرانی است که رنگ عوض کرده اند و به بوته های قالی دلخوش کرده اند و لابه لای آنها به خواب رفته اند ) از خواب بیدار کند و در بند بعد شاعر دوباره با زیرکی به رابطه خود و آفتاب اشاره می کند و آنهم با آوردن واژه " آشتی " است در بند " پنداری افتابی است / که به آشتی / در خون من طالع می شود" یعنی قبلا با آفتاب رابطه داشته ام و بعد از مدتی جدایی حال دوباره به آشتی در خون من یعنی در من طلوع می کند . شاید شاملو به کنایه می گوید که شاعر به هر حال آزاد است و آزاده . در بند بعد شاعر به گونه ای تغییر مسیر می دهد" اینک محراب مذهب جاودانی که در آن / عابد و معبود ، عبادت و معبد / جلوه ای یکسان دارند / بنده خدای پرستش می کند / هم از آن گونه / که خدای / بنده را " و به ستایش عشق می پردازد مذهبی که در آن عابد و معبود ، عبادت و معبد همه جلوه ای برابر دارند بی هیچ مزیت و یا چشمداشتی. در مذهب عشاق است که بنده ، خدا را می پرستد به همان صورت که خدا بنده را عبادت می کند یک رابطه تنگاتنگ و بی نظیر. در اینگونه مذهب همه چیز در هم تنیده می شود و در استحاله قرار می گیرد تا به یک مفهوم بزرگ برسند .
شاعر در بند بعد مستقیما به توصیف معشوقه خود می پردازد" همه برگ و بهار/ در سر انگشتان توست/ هوای گسترده / در نقره انگشتانت می سوزد/و زلالی چشمه ساران/از باران و خورشید سیراب می شود " از ویژگیهای تصویرهای عاشقانه شاملو یکی این است که در شعر او تصویر فقط برای ذات تصویر سازی نیامده است. تصویر شعر او، تصویر زندگانیست. معشوقه شاعر تنها یک " او " یا یک " تو " مبهم و رویایی نیست، بلکه چهره مشخصی دارد. جان دارد و رگ و پوست. چهره ایست که تصویری از زیبایی ناب بشری را یادآوری می کند تصاویری که شاید حق درک آن تا همیشه برای شاعر محفوظ باقی بماند.
در بند بعد این شعر، شاملو خود واقعی شعرش را که به جنبه اجتماعی او تعبیر می شود ، رو می کند " زیباترین حرفت را بگو/ شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن/ و هراس مدار از آنکه بگویند/ترانه بیهودگی نیست/ چرا که عشق/ حرفی بیهوده نیست/ حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید / به خاطر فردای ما اگر / بر ماش منتی است/ چرا که عشق خود فرداست/خود همیشه است " می گوید زیباترین حرفت، همان حرفی که در سینه پنهان کرده ای و این سکوت شکنجه ات می کند را بگو و نترس که به یاوه گویی متهم شوی.
اما این حرف چیست که شاملو از آن دم می زند؟ در سطر بعد مشخص می شود " عشق حرفی بیهوده نیست " شاعر می گوید عشقت را فریاد کن عشق حرف بیهوده ای نیست او می گوید: " حتی بگذار آفتاب بر نیاید/ به خاطر فردای ما اگر/ بر ماش منتی است / ................... " شاعر پیروزمندانه و مغرور می غرد که اگر آفتاب نیز به خاطر آنکه شب ما را فردا کند بر ما منت می نهد بگذار طلوع نکند چرا که عشق همه کمبودها را جبران می کند ، عشق همه چیز است، فردای اوست، همیشه اوست. در بند بعد شاملو دوباره به سوی عشق مجرد خویش باز می گردد و به ستایش معشوق می پردازد و " بیشترین عشق جهان را سوی او (تو) میاورد " آن هم از راهی سخت و دشوار یعنی " از معبر فریادها و حماسه ها " زیرا اگر جز این بود عاشق شدن و عشق ورزیدن، کار پر ارزشی به شمار نمی آمد و باز هم عبادت معشوق و تصویرسازی برای برتر قرار دادن او. شاعر در اشعار عاشقانه اش بشارت دهنده عشق و پاکی است، این شعرها با تصویرهای درخشان خود، قلب خواننده را از احساس امید و آرامش وارتباط با مهربانی شاد می سازند و به همین دلیل عاشقانه های شاملو چون قطعه ای موسیقی دارای نیروی درمان بخش است.
اما شاعر خواننده را بر بالش قوی آرامش رها نمی کند او صرفا شاعری تصویر ساز و غنایی نیست . عاطفه عشق از سطرهای شعر او جرقه می زند و گرم می کند و در همان زمان به سوی واقعیت روز باز می گردد چنان که می گوید " ای معشوقی که از زنانگی هستی / و به جنسیت خود غره ای/ به خاطر عشقت / ای صبور ای پرستار/ ای مومن / پیروزی تو میوه حقیقت توست " شاعر مستقیما به عشق خود اعتراف می کند و معشوق را با صفاتی خطاب قرار می دهد که هر کدام بار عرفانی جداگانه ای دارند ، صفاتی از قبیل " صبور " ، " پرستار " و " مؤمن " که نشان می دهد شاعر به معشوق خود نگاه برجسته ای دارد و در سطر بعد می گوید " رگبارها و برف را/ توفان و آفتاب آتش بیز را/به تحمل صبر شکستی شکستی/ باش تا میوه غرورت برسد " و باز هم به سختی راه عشق اشاره می کند و مصائب این مسیر، که عاقبت اگر صبور باشیم ثمره آن را خواهیم دید. در سطر بعد به پیروزی عشق بشارت می دهد . کلا شاملو در بیان مفاهیم عاشقانه شیوه خاص خودش را دارد او تصویرسازی می کند تصاویری که " عبدالعلی دستغیب" در کتاب " نقد آثار شاملو" در مورد آنها گفته است : " در این تصاویر عشق به مرتبه ای بس والاتر برده شده است و هم در این تصویرها و ترکیبهاست که شاعر، پارسی شیرین و روانی را به کار می گیرد"
در بند پایانی شعر، شاعر برای بیان مقصود خود از گفتاری فلسفی سود می جوید " از برای تو ، مفهومی نیست/ نه لحظه ای / پروانه ایست که بال میزند/ یا رودخانه ای که در حال گذر است / هیچ چیز تکرار نمی شود / و عمر به پایان می رسد / پروانه بر شکوفه ای نشست / و رود به دریا بیوست " مرجع " تو" احتمالا " عشق " است که شاعر می گوید پروانه ای در حال پرواز کردن است و یا رودی در حال گذر کردن و در سطر بعد ادامه می دهد که هیچ چیز تکرار نمی شود یعتی همه چیز در حال متحول شدن است و عمر بشر به پایان می رسد و حالا پروانه بر شکوفه ای نشسته است و رود هم به دریا بیوسته یعنی اینکه پروانه در حال نشستن باز هم پروانه است و رود با بیوستن به دریا نابود نمی شود یعنی عشق متحول می شود ولی نمی میرد.



رود



قصيده بامدادي را



در دلتاي شب



مكرر ميكند



و روز



از آخرين نفس شب پرانتظار



آغاز ميشود.



و- اينك- سپيده دميك ه شعله چراغ مرا



در طاقچه بي رنگ ميكند



تا مر غكان بومي رنك را



در بوته هاي قالي ازسكوت خواب بر انگيزد،



پنداري آفتابي است



كه به آشتي



در خون من طالع ميشود.



***



اينك محراب مذهبي جاوداني كه در آن



عابد و معبود عبادت و معبد



جلوه يي يكسان دارند:



بنده پرستش خداي ميكند



هم از آنگونه



كه خداي



بنده را.




همه برگ و بهار



در سر انگشتان تست.



هواي گسترده



در نقره انگشتانت ميسوزد



و زلالي چشمه ساران



از باران و خورشيد سير آ ب مي شود



***



زيبا ترين حرفت رابگو



شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن



و هراس مدار از آنكه بگويند



ترانه بيهودگي نيست



چرا كه عشق



حرفي بيهوده نيست.




حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد



به خاطر فرداي ما اگر



بر ماش منتي است؛



چرا كه عشق،



خود فرداست



خود هميشه است.



بيشترين عشق جهان رابه سوي تو مياورم



از معبر فريادها و حماسه ها.



چراكه هيچ چيز دركنار من



از تو عظيم تر نبوده است



كه قلبت



چون پروانه يي



ظريف و كوچك و عاشق است.




اي معشوقي كه سرشار از زنانگي هستي



و به جنسيت خود غره اي



به خاطر عشقت!-



اي صبور! اي پرستار!



اي مومن!



پيروزي تو ميوه حقيقت توست.




رگبارها و برفها را



توفان و آفتاب آتش بيز را



به تحمل صبر



شكستي.



باش تا ميوه غرورت برسد.



اي زني كه صبحانه خورشيد در پيراهن تست،



پيروزي عشق نصيب تو باد!



***



از براي تو، مفهومي نيست.-



نه لحظه ئي:



پروانه ئيست كه بال ميزند



يا رود خانه اي كه در حال گذر است.-




هيچ چيز تكرار نمي شود



و عمر به پايان مي رسد:



پروانه



بر شكوفه يي نشست



و رود به دريا پيوست.

Babak
1389,06,16, ساعت : 10:05
بي شك در ميان اشعار شاملو شعر پريا از معروفيت خاصي بر خوردار ميباشد
شعري لالايي گونه وپر از احساس كه در خاطرات بسياري از جوانان نسل گذشته
و البته نسل سوم جايگاه ويژه اي را به خود اختصاص داده است
يكي ديگر از دلاليل موفقيت اين شعر خواندن آن توسط يكي از
مشهور ترين خوانندگان پاپ ايران (داريوش اقبالي) است كه با انتخاب ملودي بسيار
زيبا و با آهنگ و تنظيم خود خواننده زمينه ساز شهرت اين خواننده كه آن زمان در ابتداي راهش بود
و صد البته جاودانه شدن اين شعر گرديد و باعث شد بسياري از مادران اين سرزمين
با خواندن اين آهنگ بر بستر خواب فرزندانشان خاطرات بسيار خوبي در فرزندان نسل دوم و سوم اين سرزمين
بوجود آورند من هنوزم وقتي اين شعر رو ميخونم دچار نوستالوژي غريب ميشوم كه توضيحش مشكل است
بطور كلي از اول تا انتهاي اين شعر به گونه با انسان برخورد ميشود كه گاهي دچار غم ميشود وگاهي دچار شادي
گاهي آرامش وگاهي خشم و در آخر لذتي بي انتها نصيب خواننده ميسازد
در پايان خلاصه اي از اين شعر رو مينويسم
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب
سه پري نشسته بود
زار وزار گريه ميكردند پريا
مثه ابراي بهار گريه ميكردند پريا
پريا گشنه تونه
پريا تشنه تونه
پريا خسته شدين
مرغ پر بسته شدين
پريا ي نازنين
چي شده زار مي زنين
نمگين كه برف مياد .......
از افق جيرينگ جيرينگ
صداي زنجير ميومد
از عقب از ته برج
ناله شبگير مي اومد....
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديوها داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب دومب شهر ميان
عيد مردماست ديو گله داره
دنيا مال ماست ديو گله داره
سفيدي پادشاست ديو گله داره
سياهي روسياست ديو گله داره
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هركي باهاش كار داره
دلش خبردار داره
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سربسته نبود
دنيا ما عيونه
هركي ميخواد بدونه
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه.............