PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان دختر سرکش | cool girl + yalda.angel + doni.m کاربران انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5

cool girl
1389,09,09, ساعت : 17:33
ته کلاس نشسته بودم و داشتم ادامسو با ولع تمام میجویدم و در همون حال هم نقاشی نیم رخ معلم فسفه رو که حسابی هم دماغش تو افساید بودو میکشیدم که دستی روی شونه ام قرار گرفت بغل دستیم شهره لبخند کجکی زد و سر تاسفی تکون داد سرمو برگردوندم عقب و با معلم تاریخ چشم تو چشم شدم چشماش سرخ سرخ بود :
-خوب خانم ارمان یکبار خلاصه این قسمت درسو واسه دوستات بگو ببینم
سیخ سر جام نشستم و با مظلومیت تمام گفتم:
-من این قسمتو متوجه نشدم
-منم جای تو یه لنگه دمایی مینداختم تو دهنمو یه بند در حال تمسخر دیگران بودم درسو متوجه نمیشدم
سرمو اییین انداختم و ریز ریز خندیدم :
-آدامستو در بیار خانم ارمان
آدامسو با بزاق دهنم قورت دادم و گفتم :
-به جون شما ادامس نیس جلد کتابم بود خانم مرادی
کلاس از خنده منفجر شد و معلم هم منو وادار کرد که از کلاس برم بیرون زنگ اخر بود و منم کیفمو برداشتم و بدون اعتراض رفتم بیرون و قبل از اینکه برم بیرون شکلکی واسه معلم دراوردم و همه دوباره خندیدن معلم طفلک هم متعجب از خنده های بچه ها متعجب به من زل زد و من مغموم از در کلاس خارج شدم گوشه ای از راهرو نشستم و کتاب دن کیشوتو از تو کیفم دراوردم تا برای بار شصت و هشتم بخونم
انقدر قرق کتاب بودم که نفهمیدم کی زنگ خورد و من بی تفاوت تر از همیشه روز تکراری رو به اتمام رسوندم
و سلانه سلانه به سمت خونه راه افتادم و توی راه هم تا تونستم شمشاد کندم و توی جوب ریختم و کلی ادم رو هم مسخره کردم زندگیم تو همین سرگرمیها خلاصه میشد در خونه رو که باز کردم باز قر قر شروع شد مامان:
-چرا انقدر دیر کردی سارا؟اه دختر جورابات رو اپن چیکار میکنه ؟ -مامان گیر نده خب؟گیر نده خستم
مامان روی مبل نشست و به ناخونای مانیکور شده اش خیره شد :باز از کلاس پرتت کردن بیرون؟
کوله امو روی میز نهار خوری انداختم و روی صندلی نشستم:
-ای همچین نهار چی داریم؟
-زهر مار .....امشب خونواده این پسره میان تو رو ببینن تو رو خدا ادم باش یروز
-عجله داری منو بدی برم ...؟متنم بدم نمیاد برم ولی نه خونه بخت برم یه جایی که اسمی از خونواده توش نباشه
مامان کاملا عصبانی بود از جاش بلند شد و گفت:
-لیاقت نداری تو اخه
و بعد تلفنو برداشت تا نمیدونم به کی زنگ بزنه منم صاف رفتم تو اتاق خوابم تا کم بود خوابمو جبران کنم نمیدونم چقدر گذشته بود که امیر شروع کرد داد زدن بالای سرم :
-او پاشو فرشته نجاتمون میاد الان
مامان عین فرفره میچرخید تو خونه و داد میزد :
-د پاشو بچه
میدونستم همشون از خداشونه من زودتر برم تا از شرم راحت شن منم از خدام بود ولی باید از قید و بند خونواده ازاد میشدم

asal_cheshmak
1389,09,09, ساعت : 17:41
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تایپیک زیر اعلام کنید

آمار کتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

توضیحاتی راجع به کتاب ، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد.

ممنون

asal_cheshmak
1389,09,09, ساعت : 17:44
خالا عروس شد یا نه؟؟؟؟؟

لطفا در تاپیک های تایپ کتاب پست ندید

cool girl
1389,09,19, ساعت : 14:00
دهاتی ترین و کهنه ترین لباسمو از توی کمد برداشتم و با اکراه تنم کردم مامانم مدام میزد تو صورت خودش و بد بیراه میگفت امیر هم لم داده بود روی تلویزیون و فوتبال نگاه میکرد هیچیمون مثل ادمیزاد نبود باباهم که تازه اومده بود خونه و یکراست رفته بود سمت حموم همش با خودم فکر میکردم که این ادم روانی کیه که اومده خواستگاری من حتما باید خر مخشو جویده باشه همه چی به ظاهر اماده بود و من بیخیال و فارق از همه دنیا توی اتاقم اخرین سری از بازی جی تی ایو که ریخته بودم روی کامپیوتر بازی میکردم که زنگ در به صدا دراومد کنجکاوی ولم نمیکرد با همون بلیز و شلوار جین بسیار ساده یواشکی رفتم ÷شت ایفون تا چهره خواستگارو ببینم اما همین که چهره ی فرزاد توی ایفون ظاهر شد سر جام خشکم زد و با صدای بلند گفتم :چی فرزاااااااااااااااد؟
بابا:پس کی ؟فرعون مصر؟جواب بله رو میدی میریا از این بهتر واست پیدا نمیشه وای بحالت ادا در بیاری
سرمو تکون دادم و با لحن موذی گفتم اره حتما
بابا اخمی کرد که حساب کار دستم اومد و صاف رفتم سمت اتاقم صدای سلام و احوالپرسی بلند شد فهمیدم که اومدن توی خونه سریع شماره فرزادو از گوشیم پیدا کردم و به موبایلش زنگ زدم
بعد از دوتا بوق گوشی رو ورداشت
:سلام علی جان بگو عزیزم
:دردو عزیزم مرضو عزیزم حناق بگیری زود این مسخره بازی رو جمع کن تا همین الان سرت یه بلایی نیاوردم
:قربونت مرسی....
:تو خجالت نکشیدی بعد از اون همه دعوا با من تو مهمونی عمه کتی اومدی خواستگاری؟
بعد از کمی مکث که معلوم بود جاشو عوض کرده گفت:ببین اون خونه مال منه فهمیدی اگه مردی بیا تو میدون
:چی؟منظورت چیه ...عین ادم حرف بزن بفهمم چی میگی
:خودتو نزن به اون راه مادر جون گفته باید نوه ها خودشون یکیو که شایسته تره از بین خودشون انتخاب کنن که اون خونه بهش ارث برسه نازی و شادمهر که ایتالیان لیلا هم که هنوز فنچه میمونیم من و تو
:خوب؟
:خب نداره دیگه من که حاضر نیستم از خونه بگذرم تو هم که عین کنه چسبیدی به اون خونه منم تو اون مهمونی قسم خوردم که ادمت کنم یادته؟ حالا من یه برنامه میریزم که باهم عروسی کنیمو بریم تو اون هم من به قسمم عمل میکنم هم هر کی تونست اون یکی از خونه بندازه بیرون طلاق میگیریمو خونه مال اون میشه اوکی خوشگل؟
:خوشگل باباته اون خونه مال منه الان بارو بندیلتو جم کن بزن به چاک
:عمرا ...مردی بیا جلو و دعوتمو واسه مبارزه قبول کن
:باشه خودت خواستی ا...تو از اولشم میخواستی برسی به بحث ازدواج .....دنبال بهونه ای
:ببین اگه همین قیافرم نداشتی که منم نمیومدم بگیرمت با اون اخلاق مگس خورت
اومدم جواب دندون شکنی بهش بدم که مامانم صدام کرد سارا جون چاییو بیار مادر اقا دوماد منتظره
از حرص پامو چنان به دراور کوبیدم که جیغم رفت هوا :ای مرده شور ریختتو ببرن فرزاد ....پسره ی جوجه تیغی
سریع و سیر چایی رو اماده کردم و با همون لباس ساده به سمت پذیرایی راه افتادم چایی رو به همه تعارف کردم شهلا مامان فرزاد انقدر تو اون یه ساعت قربون صدقه پسرش رفته بود که کف کرده بود و چایی رو از دستم قاپید بعد از تعارف به عمو و بقیه صاف جلو اون وایسادم لبخند کجی زد و چشمکی حواله اش کرد خندیدم و خیلی راحت سینی چایی رو رو هوا ول کردم رو شلوارش چنان سوخت که صدای عربده اش همه جارو برداشت مامانش بلند شد و با اون صدای مثل طوطیش گفت:وا مادر چی شد؟اخ سارا جون بچم کباب شد خوب یکم بیشتر دقت میکردی
فرزاد در جالیکه بال بال میزد گفت:نه تقصیر من بود حواسم پرت شد و دستم خورد زیر سینی چایی
و بعد با عجله رفت سمت دستشویی گوشیمو از جیبم دراوردم و براش اس زدم که نوش جوووونت عزیزم پاتو از دفتر وکالت من بکش بیرون
و بعد خیلی راحت بین شهلا و عموم نشستم و کلافه با موهام بازی میکردم که جواب اس اومد:اونجا دفتر مهندسی منه میخوای بیا مبارزه و بزور بگیرش
بابا از سکوت استفاده کرد و گفت:کامی جان تکلیف مهرو شیر بها و اینا رم معلوم کن ببینیم چند چندیم؟
عمو کراواتشو شل کرد و گفت:راستش مهر که فکر کنم مثل همه دخترای فامیل ......{نمیگیم که دخترا جو زده نشن شما همون اب مهریه حضرت زهرا رو }
.....

cool girl
1389,09,23, ساعت : 17:43
بززگترا در حال بحث سر مهریه و شیر بها و .. بودن و منم از عصبانیت زیاد ناخونامو میجویدم و به شکم عمو که با ولع داشت سیب سرخی رو گاز میزد خیره شده بودم که فرزاد با پاچه های تا شده شلوار جینش اومد توی سالن و عصبانی به من نگاه کرد لبخند کجی زدم و با موذی گری بهش خیره شدم سریع گوشیمو در اوردم و اس براش زدم»اوخی سوختی؟شلوارتم که مامان دوز بود
گوشیشو که دراورد و اس رو خوند لبخند شیطنت باری زد و سریع جواب داد:تسویه حساب باشه بعد از عقد
مادرم زودشامو کشید واون شب زود طی شد و اونا رفتن خونشون امیر که روی مبل لم داده بود کش و قوسی به بدنش داد و اروم گفت:ینیییییییییی چی؟باورم نمیشه
خیره شدم تو چشاش؟چ داداش گلم؟
:فرزاد اومده خواستگاری تو ....احتمالا چیز خورش کردی
پرتقالو محکم تو سرش کوبیدم :ساکت شو بابا از سرشم زیاده یه بلیی سرش بیارم
امیر جوراباشو دراورد و پرتش کرد روی دسته مبل و قهقه خندید مامان هم با یه سینی چای اومد کنار امیر نشست:ص بار گفتم جوراباتو ننداز رو مبل ......سارا زود جواب بله رو میدیا میدونی که محلتمون تموم شده امروز فرداس که پرتمون کنن بیرون...ما به اون خونه نیاز داریم
:عمراااااااااا ...اما جون حرفشم نزن من زن این اصغر بقال میشم زن این پسره ی بی.......استغفرالله
بابا با بطری اب اومد و بطری رو با عصبانیت رو میز کوبوند :تو غلط کردی همین خوبه خدا رو شکر قیافه رو داری و گرنه تا اخر عمر چسبیده بودی بیخ ریش من
:بابا جون حرفشم نزن من از این یارو......
:هیس.همین هفته قرار عقدو گذاشتم
با عصبانیت پامو محکم کوبوندم روی میز:اخ
امیر جوراباشو انداخت پشت مبل و سرشو روی پای بابا گذاشت:حالا از خداشه ها داره تو دلش قند اب میشه
:امیر تو شات اپ
:خودتیییییییی
:باباته
بابا محکم کوبوند توی سر امیر
امیر جاخالی داد و در نتیجه بابا محکم زد روی پای خوددش:پدر سوختهههههه
امیر قهقه ای زد و به سمت اتاق رفت:پدرم به خودت فحش نده
.................................................. .................................................. ............................................
دو روز ونده بود به عقد و من اصلا باورم نمیشد که قراره بایکی اونم کی فرزاد؟عقد کنم در نتیجه اصلاحاضر نمیشدم حتی باهاش حرف بزنم اونروز نشسته بودم پای پی اس تو و فوتبال بازی میکردم که گوشیم زنگ خورد گوشی رو برداشتم و بازی رو استپ کردم عکس فرزاد که توی خواب ز ناحیه دماغش ازش انداخته بودم روی گوشی پدیدار شد لبخندی زدم و قطع کردم چهار بازر زنگ زد تا عاصی شدم و پاسخو زدم»بنال دوستم کاردارم
صدای فریادش توی گوشی پیچید :بردار بیشعور
:بیشعور خودتی بگوو تا گل نخوردم
:چی نخوردی؟پاشو بیا دم در منتظرتم
:بیام چیکار؟
:خرید عروسی
:ا عروسیته ....خوب افرین بزرگ شدی پس بلاخره محل سوختگی چطوره؟
:خوبه سلام میرسونه .....میای بیرون یا بیام بزور ببرمت؟
:چه غلطا......بذار محل سوختگیخوب شه بعد دوباره التماس دعا کن
:التماس دعای تو رم میبینیم پس نمیای نه خودم میام
:درررررررررررک
گوشی زو قطع کردم و توی دیوار کوبوندم فکر کنم شکست البته برای صدمین بار انقدر باند پیچی شده بود که واسه اینکه یکی از عدادش رو فشار بدی باید جفت پا میپریدی رو دکمه دوباره شروع کردم به بازی و همینطور که بازی میکردم به فرزاد هم فحش میدادم :پسره ی احمق نفهم .....اه گل گل....چاکرتم مسی جون......پسره ی خنگ
داشتم از ناحیه کرنر دروازه رو بررسی میکردم که زنگ خونه به صدا دراومد قلبم شروع کرد به زدن:نه بابا از این عرضه ها نداره ...دماغشم جمع کنه خیلیه جوجه تیغی
:خودتی
عکسش توی تلویزیون افتاد جرات نکردم برگردم و نگاهش کنم:بازی حرص ادمو در میاره ...مسی تو روحت
:خودتی ....پاا میشی یا بزور بپاشونمت
:مرده ادبیات غنیتم تو میخوای زن بگیری من بیام چیکار
:سارا خودتو نزن به اون راه داری حالمو بهم میزنیا
:جدن؟برو دستشویی خوشم نمیاد اتاقم بو اسیتفراغ بگیره
اومد روبروم وایساد و مچمو محکم گرفت:پاشو بهت میگم دختره چموش
بهش نگاه کردم و دستمو کشیدم:دسته احمق......کندیش
بایه حرکت از جا بلندم کرد :پنج دقیقه وقت داری حاضر شی
:اه ...ببین الان دقیقه هفتاد و سومه تا نود دقیقه پر شه خیلی مونده یه گلم تازه عقبم بذار
میون حرفم پرید و داد زد:پاشو بهت میگم یا باباتو صدا کنم
اسم بابام که اومد دیگه نتوستم مسخره بازی رو کش بدم و مودب پاشدم :خیلی خوب برو میام الان
پنج دقیقه شد یک ساعت و نیم و من سه دست دیگه هم بازی کردم اندفع با پا درو باز کرد و مانتو روسریمو پرت کرد: جلوم پاشو تا اون رو سگتو بالا نیردم
زدم زیر خنده چنان میخندیدم که حرصش گرفته بودو کل صورتش قرمز شده بود دستمو گرفت مجبورم کرد مانتو روسری رو بپوشم :بریم
:ا اینطوری بابا یه ماتیکی یه ریمل یه سرخابی
:لازم نکرده ....
توی مغازه وایساده بودیم و اون تند و تند میرفت توی بوتیک ها و با یه خروار خریدبر میگشت و من نگاهش میکردم
در اخر اومد کنارم وایساد و گفت:یا تو به همفکریت نیاز دارم
:چی ؟تو که همه رو بدون نظر من خریدی
:این فرق داره این لباس خوابه عزیزم
از خجالت سرمو انداختم پایین :به من نگگو عزیزم افتاد؟یا بزنم پنجرت کنم چند پر شی
:پنجر چند پرتم جیگر بریم دیگه باهام راه بیای باهات دو ماراتن میام
دهن کجی بهش کردم که دستمو از جیبم دراورد و توی دستای داغش گرفت :قربون چشای خوشگلت برم
خواستم دستمو از دستاش بکشم بیرون که مانع شد و محکمتر دستامو گرفت:تقلا نکن کوچولو بیا بریم تو
به اجبار با هم رفیم توی بوتیک خانوم مغازه در به فرزاد هشدا داد که فقط خانوما میتونندبرن تو فرزاد اروم درگوش مغازه دار گف کهدعروس دومادیم و میخواییم با همفکذری هم انتخاب کنیم
خانوم ژورنال رو جلومون گذاشت چنان لباسای بود که ادم از دیدنش هم شرم میکرد چه برسه به اینکه بخواد بپشش با ارنج تو پهلوی فرزاد زدم و گفت:فکر کردی کمن واقعا همچین چیزایی رو اونم جلوی توی بیجنبه میپوشم ؟
:من میخوام پس باید بپوشی
سرتاسقی تکون دادم و از مغازه خارج شدم..........

patrin
1389,09,23, ساعت : 18:56
عزیزم خیلی خوشم اومد حیفه کاملش کن و واسه دانلود بزار کتاب محشری میشه تنها کاری که میکنی اجتماعی اش نکن یه جوری جلوش ببر که داستانی باشه تو نویسنده ی محبوب من میشی شک ندارم:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-32-::-2-32-::-2-32-:

در تاپیک های تایپ کتاب پست ندید لطفا!:-2-28-:

cool girl
1389,09,24, ساعت : 11:20
انقدر احساس بدبختی میکردم که دلم میخواست برم تو خیابونو خودمو زیر یه ماشین بزرگ عین یه سوسک له کنم اشک توی چشمام جمع شده بود _پسره ی عوضی اگه گذاشتم دستت بهم برسه من که میدونم چرافیلم بازی کردی فقط میخوای منو ازار بدی و تلافی کتکایی رو که از بابات بخاطرم تو بچگی میخوردی رو دربیاری
رفتم و توی خیابون وایسادم و برای تاکسی گرفتن دستم رو توی هوا تکون دادم حس کردم که کنارم وایساده :برو بشین تو ماشین تا نزدم یه بلایی سرت بیارم
:تو غلط میکنی مال این حرفا نیستی
پراید سفیدی جلوم وایساد و من درو باز کردم که فرزاد درو با خشونت بست سرمو از پنجره ی ماشین کردم تو و نگاهی به مرد مسن و سبیل کلت راننده انداختم :اقا شما یه چند لحظه وایسا
و بعد دستمو از توی دست فرزاد کشیدم بیرون و خیلی ماهرانه جوری که همه بفهمند داد زدم :اقا دست از سرم بردارید من اهل این حرفا نیستم
راننده تنه اشو از توی ماشین بیرون اورد و رو به من گفت:ابجی مزاحمت شده؟
رو به فرزاد کردم و لبخند کج موذی ای تحویلش دادم و بعد با صورت نگران به سمت راننده برگشتم:بله اقا منو از دست این مزاحم بی کار نجات بدید تو رو خدا .....
مرده داشت دنبال چیزی توی ماشینش میگشت که فرزاد دوباره بزور دستمو گرفت :بیا برو بتمرگ تو ماشین بزبون خوش و گرنه باید همراه بادمجون پای چشت بری توی مشین و یه عینک دودی هم بخری که جلو دوستات ضایع نشی
:فیلم زیاد میبینی دوستم؟گذشته اون دوران
و بعد رو کردم به راننده و با مهارت تمام داد زدم :اقا کمک میخواد بزور منو ببره و از خودم صدایی شبیه به گریه رو هم دراوردم
راننده با قفل فرمون اومد بیرون و با قد دو فوتیش جلوی رزاد وایساد :دستشو ول کن تا نزدم پهن شی کف خیابون
رزاد اومد حرفی بزنه که اقای راننده سبیلاشو تاب داد و قفل فرمون با تهدید گرفت بالا و با چشمای درشت پر از خونش ازش خواست که ازم فاصله بگیره
فرزاد با کینه بهم نگاه کرد و در حالی که به سمت ماشین شیکش میرفت داد زد :سارا جون میرسیم بهم
دور از چشم راننده براش زبون درازی کردم و سوار تاکسی شدم
خسته و کوفته و خرد و خاکشیر به دیواره ی اسانسور تکیه داده بودم که که همون موقع برایم اس ام اس {شرمنده همون پیام کوتاه }به دستم رسید دو طبقه مونده بود که برسم سریع اس رو باز کردم :اش دوست داری؟
فرزاد ...اش ؟اش نه شعله زردو بیشتر دوست دارم سوپ رشته با گوجه هم دوست دارم البته ابکی نباشه....حالا این چه سوالی بود که پرسید میخواد بعد از اونکه اینجوری ایش کردم برام اش بیاره ..؟اخی چقدر مهربون عذاب وجدانم یکم درد گرفت
همینکه داشتم بند کفشامو باز میکرم اس دادم :دوست ندارم ولی بیار عزیزم میخورم
و گوشی رو توی جیبم گذاشتم اما همینکه اومدم بند اون یکی کفشمو هم ببندم چشمم به کتونی های سفیدی خورد که خیلی برام اشنا بود .....کتونی فرزاد؟
قلبم تند تند کوبید خوب کفش فرزاده دیگه اومده اش بیاره اخییی
انصافا هم حسابی گشنم بود درو باز کردم و بلند گفتم :اش کجاس؟بدید بخورم گشنمه
اما مامان بابا با چنان اخمی نگام کردن که سرمو پایین انداختم فرزاد هم دستشو لای موهاش کرد و متفکرانه زمین رو نگاه میکرد
:من برم درس بخونم
بابا چنان غرشی کرد که امیر یه متر از جاش پرید و من هم بوضوح لرزیدم :بتمرگ
اب دهنمو قورت دادم وخودمو روی مبل رها کردم و شامو یکم باز تر کردم تا بتونم نفس بکشم :تو مگه با فرزاد نرفتی بیرون پس چرا وت ویلون شدی تو خیابون ؟اخه چی بگم بهت من ؟تو به فرزاد گفتی نمیخوایش؟برای چی ابروی منومیبری پس فردا عروسیته دوروز دیگه بچه میاد....
با این حرف امیر زد زیر خنده......
:تو ساکت پدر نا حسابی
امیر اندفعه از خنده منفجر شد :بابا به دلمون مونده یه فحش بگی بر نگرده به خودت
مامان چنان چشم غره ای به امیر رفت که امیر اصلا محو شد از عرصه هستی و رفت زیر مبل تا جوراباشو پیدا کنه بره بشوره
به بابا نگاه کردم و گفتم :بابا جون من فرزادو نمیخوام ...من اون لباسای ضایع احمقانه رو نمیپوشم .....من نمیخوام با این فرزاد عروس کنم شما اون خونه رو میخواین؟خودتون با فرزاد عروسی کنید خودتون باهاش زندگی کنید خودتونم لباسای خوشگل براش بپوشید ...
امیر سرشو از زیر مبل اورد بیرون و گفت:دو روز دیگه هم بچه میاد و.....کانون گرم خانواده

cool girl
1389,09,24, ساعت : 17:43
بابا عصبانی از جاش بلند شد و اومد سمتم :اخه دختره ی چش سفید من به تو چی بگم این از وضع درست این از وضع توی خونت که یکسره یا پای کامپیوتر یا اون ماس ماسک
امیر حرفشو قطع کرد :پی اس 2
:تو ساکت تا نزدم قطع نخاع شی .....من دیگه از پس تو بر نمیام یا عین بچه ادم جواب بله رو میدی میری سر خونه زندگیت یا دیگه پاتو خونه نزار
از تهدیدش جدن ترسیدم و و ساکت شدم :خیلی خب بابا ..اصلا شاید فرزاد همینجوری قبول کرد قید خونه رو بزنه
فرزاد بلند شد وایساد :نه عزیزم شرمنده ولی اگه این وصلت سر بگیره راضی میشم سه دنگشو بزنم به اسم عمو جوووون
چشمام گرد شد :تو بیخود کردی اون خونه مال منه ....
:خوب من به سه دنگ تو کار ندارم از سه دنگ خودم میذازم
بابا که حرف پول شنیده بود چنان ذوق کرده بود که چشاش برق میزد :قربونت عمو بیا همین الان بردار ببرش
:نه عمو جون باشه بوقتش پس فردا ایشاالله
:بخدا ...تعارف نکنیا
مامان با ارنج به پهلوی بابا زد:حالت خوبه مرد چی میگی ؟
امیر:ای بابا دو روز دیگه باید اینو تحمش کنیم :فقط عمو جون مادر که بهتون گفتن بابا ورشکسته اس و پول عروسی گرفتن فعلا نداریم
انقدر عصبانی شدم که داد زدم :بیخود کردی بابای تو پول عروسی گرفتن نداره ؟ماشینتو بفروش
:ماشین جیگرمو بفروشم که چی شام بدیم به دوستای تو بعد برن پشت سرمون حرف بزنن یه مجلس ساده میگیریم ...
:بابا این میخواد حرص منو در بیاره و گرنه اینا پولشون از پارو بالا میره
فرزاد کنار بابام وایساد و حق به جانب گفت :بابا من که نگفتم نمیگیرم گفتم یه جشن ساده خودمونی میگیریم
بابا:اره خوبه راست میگه ...من میرم بخوابم فردا فرزاد جون بیا خونه رو بزن به اسمم خوب ...خوبه فردا دیگه ؟
امیر:بابا جون این حرفا درست نیست شاید سارا دوسش نداره
بابا به سمت اتاق رفت و خیلی راحت گفت :غلط کرده حرف اونه که من بگم
فرزاد اومد طرفم و دم گوشم گفت :اشو خوردی ؟خوب بود هستشو تف کن
:خیلی نامردی من ازت بیزارم یه بلایی سرت میارم که همون روز اول طلاقم بدی برگردم همینجا تازه نصف خونتم از دست میدی
قهقه ی بلندی زد و اروم تر از قبل گفت :اولا خودت خوب میدونی من اصلا به اون خونه نیازی ندارم این شمایین که دارن پرتتون میکنن بیرون ثانیا انقدر کار خونه و بچه میندازم رو دستت این مسخره بازیهای که در میاوردی که منو ضایع کنی یادت بره
:باشه وایسا تا صبح دولتت بدمد فقط ماشین چمن زنی یادت نره ممکنه زیر پات جنگل امازون سبز شه
خندید و چشمکی زد و گفت:فردا میام بریم یه دست لباس واسه خودم و خودت بخریم زودتر مراسمو تموم کنیم بره

بچه ها کسی هست بخواد تو نوشتن به من کمک کنه سریعا پیام خ بزنید چون من کم میرسم بنویسم

asal_cheshmak
1389,10,19, ساعت : 09:36
salam aliye baghisham bezarid dige

لطفا فارسی تایپ کنید و در تاپیک های تایپ کتاب پست ندید

cool girl
1389,10,30, ساعت : 17:25
دیگه حوصله جرو بحث نداشتم باید همه اینا رو نگهمیداشتم واسه بعد یهو تلافی میکردم فرزاد بعد از اینکه حسابی رگ بابا رو زد رفت و من موندم و یه عالمه نصیحت مادرانه و پدرانه که البته دا رو شکر سریال مورد علاقه مامان و بابام شروع شد و قضیه زیاد کش پیدا نکرد قرار بود فردا بریم دنبال لباس عروس و کفش این یه قسمتو دوست داشتم خرید خیلی حال میداد برام مهم نبود عروسی بکنم یا نه مهم این بود که از این یه نواختی زندگی و مخصوصا مدرسه و غر غر های مامان و بوی گند جوراب امیر و خرناسای نیمه شب بابا که خوابو از ادم میگرفت راحت شم تازه زن مطلقه از هفت دولت ازاد میشه فرزادم که گرین کارت داشت همه چی جور بود تازه سرگرمی من راجع به فرزاد شروع میشه میتونم تمام ترفندایی که برای کشتن غول های بازی های پی اس تو بلد بودم سر اون خالی کنم خونه هم مال خودم میشه با این افکار بود که روی کاناپه خوابم برد بدون خوردن شام
هنوز چشمام باز نشده بود که صدای فرزاد تو خونه پیچید زن عمو سارا خوابه هنوز ساعت دو ظهره ها
به خودم انرژی مثبت دادم تو داری خواب میبینی داری خواب میبینی اصلا نگران نباش
اما منشا صدا بالای سرم بود :پاشو حلیم گرفتم
پتو رو روی سرم کشیدم و گفتم :کله پاچه میگرفتی میمردی ؟بدبخت خسیس
:همینجوریش کله پاچه مارا پرچم کردی پاشو .....پا نمیشی....عمووووو؟
:درد مرض ....خفه شی ایشالله خوب خوابم میاد
:ساعت هفته خوشم نمیاد زنم تنبل باشه
:اه جدی؟خوب اینا به من چه برو به زنت بگو
:پاشو دیگه دیر شد مامانم دو تا جا رو معرفی کرده بریم ببینیم لباساش چیه
:مرده شوور خودته فک فامیلتو همه جد و ابادتو ببرن برو گمشو میخوام بخوابم دیشب به اندازه کای نصیحت گوش دادم
اسم فامیلاش که اومد قاطی کرد دستمو گرفت و بزور بلندم کرد :یکبار دیگه اسم مادر یا فامیلامو بیاری همچین میزنم تو دهنت پرخون شه
اداشو در اوردم و از جام پاشدم و صاف رفتم پذیرایی
مامان انگشتشو تا مچ کرده بود تو ظرف حلیم و هی به به و چه چه میکرد :وای سارا ببین فرزاد جون زحمت کشیدن حلیم خریده
:وای وای وای خوبه اتمو نشکافته وظیفش بوده مادرمن
مامانم صورتشو چنگ زد و چشم غره شدیدالحنی اومد
پوزخندی زدم و رفتم سمت حلیم و به محتویات داخلش خیره شدم :کی باید بریم ؟
فرزاد گوشیشو از روی میز برداشت و گفت الان ....لطفا قید سرخاب سفیدابو برن دیره
:خوب من میرم حاضر شم
ساعت حدود دو بعد از ظهر بود که راه افتادیم البته خوب کمی تاخییر رخ داد چون کار سرخاب سفیداب من و دو دست بازی کانتر و دیدن تکرار سریال دیشب و ... چهار ساعت طول کشید البته مهم نبود خیلی ریلکس تو ماشین نشستم و منتظر شدم فرزادبیاد
فرازد ملتهب از عصبانیت نشست تو ماشین و در ماشینو محکم بست :من تو رو ادمت میکنم فکر کردی مامانت اونجاس همیشه هم پیشته که کسی نتونه از گل نازکتر بهت بگه
:نیازی به پشتیبان ندارم خودم دویست متر زبون دارم ...حالا کجا میریم
:میریم اول سفارشای لباس خوابای دیشبو بگیریم بعد هم لباس عروسی رو که مامانم سفارش داده رو میریم تحویل بگیریم و کفش هم بخریم شب هم بیا بریم میخوام به دوستامو و دوست دختر سابقم نشونت بدم کفش ببره
خندیدم و عینک دودی فرزادو ار بالای سرش برداشتم و به چشمم زدم :خیلی خوبه راستش منم میخواستم تو رو به دو تا دوست پسر قبلیم نشونت بدم ولی یکیشون تو بیمارستانه تو سی سی یو که امکان ملاقات نداره یکی دیگه هم تو تیمارستانه طفلی توهم زده که یه کوالاس ....اون یکیم که ....انا لله الیه راجعون شد البته به جون فرزاد مقصر من نبودم خودشو کشت من بهش قول داده بودم که شب نمیرم سر وقتش تا بکشمش ولی باورش نشد ترجیح داد خودش خودشو بکشه ....راستی میخوام واسه هدیه عروسیمون بهت یه قبر هدیه بدم میدونی که بهشت زهرا داره پر میشه چون ترافیک اونجا زیاده و تو هم از شلوغی و تو صف وایسادن بدت میاد تو باغچه خونه خودمون خاکت میکنم که واسه جهنم رفتن زیاد تو ف واینسی چطوره عزیزم ؟
:عالی منتحی واسه خودتم یه قبر بخر چون سایه من از سرت کم نمیشه
:اوه چه بد ......سرعتت زیاده یواش برو
:ترسیدی ؟نترس هیجان واست بد نیس ازمایشات نشون میده وقتی میترسی کمتر حرف میزنی
:خوب سکوت میکنم یواش برو
.................................................. .................................................. ............................................
دوباره رفتیم تو اون مغازه ی لباس خواب تو پاساژ خیلی اصرار داشت منو حرص بده منم تو استینم پره برای همین با لبخند دستشو گرفتم و با هم وارد شدیم خانومه تا ما رو دید با لبخند به استقبلمون اومد و همکارشو صدا کرد تا لباسامونو بیاره منم کنار زنه وایسادم و شروع کردم البومو ورق زدن زنه وایساد کنارم و یواش گفت :مسکه ماشالله شوهر خیلی طبع گرمی داری خدا بدادت برسه این لباسا رو معمولا هیچکس از ما نمیخرید ولی شوهر شما خیلی راحت از ما همه رو برداشت بدون هیچ خجالتی
نمیدونم چجوری اون حرفا رو زدم ولی خوب بلاخره اون حرفا رو زدم زبونه دیگه از مغز دوره تا مغز بخدا امرو نهی کنه زبونه هر چی خواست گفت:نه بابا خانوم ساده ایا
سرمو جلوتر بردم و در گوشش گفتم :ایشون مشکل دارن
خانوم مسن با ناباوری نگاهم کرد :جدی میگید پس این لباسا رو میخوان چیکار
:من پیشنهاد دادم بریم که سر خورده نشه و مامانش هم از این موضوع با خبر نشه اخه مامانش خیلی رو بچه اش حساسه کار خداس دیگه باید شکر گفت
:نه حیفه شما زوج به این زیبایی من یه دکترو میشناسم کارش حرف نداره عمه ی جاری همسایمون شوهشو برد اونجا الان شیش تا بچه داره ماشالله
:اه دروغ میگی ....باشه ممنون ولی من مشکلی ندارم اخه مهم پولشه
خندید و چشمکی زد فرزاد دادش بلند شد :نمیای عزیزم ؟
:اوه چرا .....ببخشید خانوم من برم دیگه
:اختیار دارید

شبنم
1389,11,09, ساعت : 14:02
دیربه دیر ننویس

سلام

قوانین انجمن رو مطالعه کنید و دیگه تو تاپیک های کتاب پست ندید دوست عزیز چون خلاف قوانینه

تکرار نکنید لطفا

honey_x
1389,11,20, ساعت : 12:55
عزیزم رمان قشنگ و جالبیه ، پس چرا ادامشو نمی زاری تو کفم

دوست عزیز شما پست بالایی رو ندیدید؟؟! در تاپیک تایپ کتاب پست ندید لطفاً !
میتونید به تایپیست خصوصی بزنید و علت رو بپرسید.

cool girl
1389,11,21, ساعت : 17:09
بلاخره روز عروسی رسید همه جا غلغله بود و همه داشتن حاضر میشدن همه به جز عروس خانوم که مثلا من باشم اصلا از شنیدن خانم خندم میگرفت ساعت دوازده ظهر بود من هنوز تو رختخوابم بودمو داشتم خونسردانه گیم بازی میکردم که امیر عین احل معلق اومد تو :سارا جان مادرت پاشو فرزاد زنگ زده میگه دم ارایشگاهه پس تو کجایی؟
:من که گفتم ارایشگاه نمیرم ...پسره ی احمق ....بهش بگو بیاد دم خونه
:امیر به سمت تختم اومد و کنار تخت وایساد و به گوشی سیار اشاره کرد و با تاسف سر تکون داد
گوشی رو از دستش گرفتم و خونسردانه گفتم :بنال عشقم ؟
:سارا تو خونه ای؟
چنان فریادی کشید که گوشی رو از گوشم دور کردم و انصافا بدنم شروع کرد لرزیدن ولی میدون همیشه دست من بود :نه سر زمینم دارم کشت قطره ای برنج انجام میدم
:خیلی بیشعوری ما ساعت 6 باید تو باغ باشیم ...تو همون گورستونی که هستی بمون تا یه ارایشگر بیارم خونه
:باشه ....راستی کفشایی رو هم که ننه جونت واسم خریده بود گذاشتم جلو در نیای اینجا اتیش به پا کنی
:ادمت میکنم
:از مادر زاییده نشده ....نکبت
و گووشی رو پرت کردم کف اتاق امیر که به دیوار تکیه داده بود روی تخت نشست و گفت :سارا داری شورشو درمیاری
:چیه دلت کتک میخواد :بتو هیج ربطی نداره امیر جون برو با عروسکات بازی کن
امیر با عصبانیت از در خارج شد و درو محکم کوبید بهم :دختره ی مغرور
پتو رو رو ی سرم کشیدم تا دوباره بخوابم ولی فایده نداشت و عصبانی روی تخت نشستم
:امیر یه دست لباس واسم میاری؟
نمیدونم چند دقیقه گذشت تا اینکه فرزاد رسید دم خونه امیر که در اف افو زد عین وحشیا اومد تو و صاف اومد سمت اتاق من داشتم نقاشی میکردم که پشت سرم وایساد نفساش تند و عصبی بود قلمو انداختم روی زمین و صاف تو چشاش زل زدم :چه مرگته ؟
:دلم نمیخواد دست روت بلند کنم خودت پاشو
:تو بیخود میکنی دست رو من بلند ....
چنان کشیده ای به گوشم زد که برق از چشمام پرید دستمو روی جای سیلی گذاشتم و سرش داد زدم :تو حق نداشتی ...
سیلی دوم روی گونه ی سمت چپم فرود اومد اشک تو چشمام جمع شده بود تا حالا فقط از مامانم کتک خورده بودم خواستم یه سیلی بزنم تو صورتش که دستمو رو هوا گرفت و کوبوندم توی دیوار:ببین دختره ی احمق اگه به زدن باشه چنان میزنمت که با ویلچر بری سر سفره عقد پس لجبازی نکن ارایشگر تو پذیرایی منتظره
:دستامو از تو دستاش بیرون کشیدم و دماغو با استینم پاک کردم و به سمت پذیرایی رفتم
فرزاد از خونه بیرون رفت و محکم درو بست
:کار اریشم 2 ساعت تمام طول کشید و من که نمیتونستم اروم بمونم تو این دوساعت انقدر اواز خوندم که سر ارایشگر رفت و اخماشو کرد تو هم :اهنگ درخواستی نمیخوای شما
از تو ایینه خنده عصبی کرد و با طعنه گفت :بدبخت شوهرت
:شوهرم ؟اهان فری رو میگی ؟خودش انتخاب کرده
ارایشگر بد اخلاق سرشو با تاسف تکون داد و گفت :اگه میشه تکون نخور سایه چشات خراب میشه :خانم ارایشگر خوش اخلاق شما اهنگ جدید ساسی مانکنو شنیدی ؟
ارایشگر اعصابش بهم ریخته بود بهم زل زد و من تازه فهمیدم چقدر دور لبها و چشماش چین و چروک هست :شما ماسک خیارو امتحان کردی ؟
ارایشگر ابزار بزک دوزکشو پرت کرد رو میز و گفت :نه خیر اجازه میدید کارمو بکنم
:البته ...ولی ماسک خیارو امتحان کنید داری شبیه ایزما تو زندگی جدید امپراطور میشی اون شتر رو میشناسی من میمیرم براش...فرزاد اخم میکنه شبیه اون میشه
ارایشگ خندشو نتونست مهار کنه و گفت :بمیرم واسه فرزاد خان شما حاضری ...چقدم خوشگل شدی بیا زود تر برو دم در تا فرزاد اتیشت نزده
:شما با فری نسبتی داری ؟اها شما باید مادر مادر شوهرم باشی شعله خانم ؟
اندفعه جدا عصبانی شد و جوابمو نداد منم شنلمو روی سرم انداختم وگفتم :ببخشید ناراحت شدی ولی ماسک خیارو امتحان کنید
و بعد با کفشهای ال استارم دویدم سمت کوچه فرزاد دم در بود و مدام روی فرمون میزد کاملا سرخ عصبانی بود در ماشینو باز کردم و چنان بستم که شیشه ها نزدیک به ریختن بود
دستشو برد که بالا که بزنه تو صورتم اما بعد پشیمون شد و کوبید روی سر خودش
:خدا لعنتم کنه که گول قیافتو خوردم
:الهی امین ..نمیخوام باهات حرف بزنما باهات قهرم ولی تو کارتون زندگی جدید امپراطورو دیدی؟
نفسشو از بینی داد بیرون :نه خیر
:ای جان اخم میکنی شبیه شتره میشی اومد خونمون میذارم کارتونشو ببینی
:ساعت چهاره باید راه بیفتیم
:راه بیفت
فرزاد دکمه ضبط رو زد و سیدی خارجی زبانی شروع شد به نواختن
:گند بزنن به سلیقت :مثلا میخوای بگی فارسیت نمیاد ؟
:دقیقا //تو رو سننه
:اگه انگلیسیت خوبه بگو ببینم این جمله معنیش چی میشه :دیس ایز مای پی ام سی
:ماهوارتونو تازه خریدی؟
:از کجا فهمیدی
:هیچی هیچی .....من انگلیسی بلد نیستم شرمنده
:نچ نچ زشته ....مهندس ....اااا مهندس چرا بنزین تموم شد ؟
:میشه واسه یه دقیقه خفه شی
موذیانه سرمو بردم جلو صورتش :خونه مال منه ...عمرا بتونی منو از خونه بیرون کنی ولی من انقدر حرف میزنم همی امشب دمتو بذاری رو کولت جیگر
ئستشو از روی دنده روی دستم گذاشت و دستمو سفت نگه داشت :ا راس میگی؟
میدونی قدرت زنها به زبوشونه قدرت مردها به یه چیز دیگه مطمن باش خونه مال منه ولی تو هم اشانتیون خونه ای عمرا بذارم بری
:اگه من بردم چی؟
:تو بردی من میذارم میرم ولی من بردم
:به چشماش زل زدم تا حرفشو تموم کنه ؟
:اونوقت تو 13 تا بچه برام میاری ولی چون سیزده نحسه میکنیمش دوازده به نیت دوازده امام
:بیشور احمق
:قبوله
دستمو از زیر دستش کشیدم بیرون و گفتم :چون به خودم شک ندارم قبوله ولی لهیدی عشقم
:خواهیم دید حالا دو ساعت خفه شو
:خندیدم و تا اخر راه حرف زدم طوریکه فرزاد مجبور شد صدای اهنگو پر کنه
:ببین قضنفر میره سینما دستشو میکنه تو دماغش بعد میده بغلیش میگه دست به دست بکنید بچسبونید به دیوار .....هاهاها فکم درد گرفت
:بی ادب بی فرهنگ
:جونم به ادب تو
داشت کمر بند ایمنیشو باز میکرد که چشمش افتاد به کفشای من :کفشاتتتتتتت؟
:چشه مگه ؟یکم جلوش پاره شده مارکش ال استاره ها
:مگه نگفتمکفشایی که خریدمو بپوش
:نوش جونت وقتی منو میزنی توقعشو داشته باش حالا نترس دامنم بلنده پیدا نیست
:تو ابروی منو بردی ...حالیت میکنم بذار بریم خونه
:براش زبون درازی کردم و از ماشین پیاده شدم
همه دم در وایساده بودن یکم دیر شده بود عمو رو که دیدم صاف پریدم تو بغلش فرزاد وایساد کنار مادرم و خواست دلیل دیر شدنو تو ضیح بده که نذاشتم حرف بزنه و با گریه گفتم :فرزاد امروز منو زد عمو جون زده سیاه و کبودم کرده
فرزاد با چشمای گشاد شده نگاهم کرد و بازومو کشید :عزیزم الانم وقت شوخی پشت وانتی نیس بیا بریم تو مهمونا منتظرن
:برو گمشو مرتیکه ی روانی فردا میریم دادگاه ازت دیه امو میگیرم
ممامانم بغلم کرد و مثلا میخواست بگه داره دلداریم میده ولی تو گوشم گفت :سارا بس کن وگرنه همین الان میرم باباتو صدا میزنم
اسم بابا که اومد دهنم قفل شد عمو داشت با فرزاد دعوا میکرد و کم کم صدا ها داشت بالا میرفت و مهمونا رو متوجه دعوا میکرد که دست عمو رو گرفتم و با خجالت گفتم :عمو جون الان که فکر مکنم میبینم داشت شوخی میکرد باهام بیا بریم عزیزم
فرزاد که خون خونش رو میخورد جلو باباش رک و پوست کنده گفت که بعدا به حسابم میرسه و منم دامنمو بالا گرفتم و خواستم برم توی باغ که جیغ زن عمو رفت هوا :این کفشااااااااااا؟
:ال استاره
مامانم فرستاد دنبال دختر خالم ستاره...ستاره دو دقیقه بعد وایساده بود اونجا
:کفشاتو در بیار خاله
ستاره چشاش چهارتا شد:جان؟
من که اصلا حوصله لوس بازیهای ستاره رو نداشتم محکم سرش داد زدم :مگه کری کفشای خشگلتو با ال استارای پاره پوره ی من اجالتا عوض کن قول میدم بیام برات اون بازیرو تا مرحله اخرش ببرم
دختر خالم راهشو کشید و رفت :باشه حتما
:دیدی مامان فامیلات مفت نمیارزن مگه این کفشا چشونه ؟
مامانم داشت گریه میکرد و منو نفرین ممیکرد که ابروشو میبرم یکم ناراحت شدم ولی به روی خودم نیوردم رفتم دنبال ستاره و انقدر در گوشش از هیکل خوشگل گامبالوش و ابروهای پاچه بزی و دماغ گوشکوبیش تعریف کردم که خر کیف شد و کفشاشو با من عوض کرد

cool girl
1389,12,02, ساعت : 15:47
بذارید یه توضیح بدم بچه ها درکم کنید من تو خونه اینترنت ندارم یکیم نیس کمکم ککنه نمیتونم هی برم وسط پسرا بشینم تو کافی نت داشتان بنویسم که اگه ناراحتید ادمین جان کلا قفل کنه

asal_cheshmak
1389,12,02, ساعت : 17:39
شما اگه نمی خواستی ادامه بدی خب شروع نمیکردی
این توهین به خواننده هستش
مدیرای انجمن هم فقط به خواننده ها تذکر میدن
شما میتونید تا رمانی تموم نشده شروع به خوندن نکنید

اینطوری حق ندارید با تایپیستها صحبت کنید ... باید مشکلات هرکسی رو در نظر گرفت ....


نویسنده ی محترم ِ رمان هم به احترام خوانندگان رمان را ادامه بدند و به زمانش توجهی نکنند ... هرکس مایله بخونه و هر کس تحمل نداره بذاره آخر بار ...

cool girl
1389,12,02, ساعت : 17:58
بلاخره اون عروسی مسخره تموم شد و هرکس به سمت خونه اش رفت من موندم و فرزاد :بریم شمال
با عصبانیت زل زد بهم :خفه
:فری
:خفه میشی یا ساکتت کنم به نفعته اصلا حرف نزنی
:از دستم ناراحتی
:گند کشیدی به مهمونی رفت میخوای برات عربی برقصم
پوزخندی زدم و گفتم :ببین میخواستی نیای خواستگاریم تازه حالا مونده ضایعت کنم هم خونه رو میگیرم ازت هم نمیذارم ابرو برات بمونه
:شتر درخواب بیند پنبه دانه
:خب نخواب که خواب پنبه دانه نبینی
:منظورم تو بودی
:جلو ایینه هم واینسا
:ادمت میکنم
:زاییده نشده از ننه اش
نفس عمیقی کشیدوگفت:ببینم شبم انقدر زبونت درازه
:اره شبا زبونم بیشتر قد میکشه
معلوم بود که درمونده شده مهمون ها درحال خارج شدن از باغ بودن فرزاد لبخند مصنوعی زد و دستشو ور کمرم انداخت :خدافظ شما لطف کردید
شکیلا بهترین دوستم با دوست پسرش به سمت ما اومدن :به فرزاد خان بلاخره ما شما رو زیارت کردیم
فرزاد که خیلی از شکیلا بدش میومد منو محکمتر به خودش فشرد و گفت :ا زیارت قبول
شکیلا عشوه خرکی اومد و دست دوست پسرش امیرو گرفت :شنیده بودم خیلی بد اخلاقی ولی فکر نمیکردم دیگه انقدر
اومدم حرفی بزنم که فرزاد مانع شد :به هرکس اندازه شخصیتش صحبت میکنن...شما همون نبودی که توی مهمونی امیر شماره منو گرفتی بعدش خواب و خوراک واسم نذاشته بودی؟
امیر چشماش گرد شد و رو به شکیلا اروم گفت :چی تو شمارتو به این داده بودی؟
شکیلا دست امیرو گرفت و در حالیکه سعی میکرد قضیه رو ماسمالی کنه ما رو بی خداحافظی تنها گذاشت
:دختره ی فاسد
:اوه خیلی با دوستم زشت حرف زدی....به هر حال خوش گذشت من که دارم میرم کاری نداری؟
:کدوم قبرستونی تشریف میبرید ؟
:قبرستان بهشت زهرا ....میرم خونه خالم اینا
:بیخود
::هیس چرا داد میزنی
دستمو محکم گرفت و بدون اینکه از بقیه مهمونا خدافظی کنه منو کشون کشون تا دم ماشین برد :بگیر بتمرگ
:نتمرگم چی؟
دستمو گرفت و محکم پرتم کرد تو ماشین و خودشم نشست :زشته بذار با مهمونا خدافظی کنیم
::تو رو خدا خفه شو
دیگه بیشتر از این نمیتونستم کشش بدم و ساکت شدم
نمیدونم چجوری رسیدیم خونه اونشب واقعا گند زده بودم , و اصلا جرات حرف زدن نداشتم بلاخره رسیدیم بدون اینکه حرفی بزنم از ماشین پیاده شدم و به سمت طبقه بالا رفتم میدونستم میخواد چجوری تلافی کنه برای همین زود لباسمو با هر جون کندنی عوض ککردم و روی مبل نشستم میخواستم یه وسیله واسه دفاع ز خود پیدا کنم که درست مقابلم یه گلدون بود نمیخواستم ازش استفاده کنم ولی بهترین راه همین بود گلدونو دم دستم گذاشتم و تلویزیونو روشن کردم داشت یه میز گرد هنری نشون میداد صداشو زیاد کردم و روی مبل لم دادم خیلی طول کشید تا اومد بالا مطمن بودم انقدر عصبانی و خسته اس صاف میره میخوابه در باز شد و من ضربان قلبم هر لحظه تند تر و تند تر شد اومد تو و بهم خیره شد :حال زبونت چطوره عزیزم ؟
حالت مسخره ای به خودم گرفتم و گفتم :به کوری چشم تو عالی
:پس هنوزم درازه
:اره متاسفانه
کراواتشو شل کرد و دکمه پیرهنشو باز کرد:هوا خیلی گرمه مگه نه
پوزخندی زدم و با اعتماد بنفس بهش نگاه کردم :اره ...ولی کولر خاموشه کولرو روشن کن تا خنک شی
چشماشو خمار کرد و اومد نزدیکم میدونستم میخواد لج منو دربیاره و تلافی کنه :ببین فکر کنم تو فیلمای غیر اخلاقی زیاد میبینی ولی اونا همش فیلمه پس بتمرگ سر جات وگرنه همین وسط نفلت میکنم
کنارم روی مبل نشست و خودشو بهم چسبوند :اوه شما پاندای کونگ فو کاری یا بروسلی ....فرقت اینه که تو انقدر ریزه میزه ای که عمرا بتونی از پسم بر بیای
دستمو بردم سمت گلدون که برش دارم که گلدونو زودتر از من برداشت :نه دیگه مردو مردونه بی سلاح
میخواستم با دستام هلش بدم اما نذاشت و دستامو بالای سرم قفل کرد :میدونی چند وقته منتظر این لحظه ام ؟خرابش نکن خوب ساکت باش ...
تمام اب دهنمو جمع کردم و صاف توی صورتش انداختم دستمو ول کرد و دستشو سمت جیبش برد تا دستمالشو از توی جیبش در بیاره که لحظه رو مناسب دیدم و چنان چنگی توی صورتش انداختم که خراش بزرگی روی صورتش پوشوند با خشم بهم نگاه کرد :دختره گاو
:بلند بلند شروع کردم به خندیدن و دویدم سمت اشپزخونه اونم دوید دنبالم :ببین اروم باش نزار بجای یه شب رمانتیک کتک کاری راه بندازیم زشته ...قول میدم بهت خوش بگذره و سخت تنبیهت نکنم
:خفه شو ...از اولم میدونستم چشم بد داری به من ...اما کور خوندی عمرا بذارم دستت بهم برسه عمرا
توی اشپزخونه گیر افتاده بودم داشتم دنبال وسیله ای برای دفاع میگشتم که بهم رسید و منو کنج اتاق محاصره کرد
:خودت با زبون خوش بیا تو بغل عمو
:نه باباب ...اخه سر دلت سنگینی میکنه
نزدیک و نزدیک تر شد اندر دویده بود که نفس نفس میزد روبروم وایساد حرم نفسش صورتمو میسوزود قلبم انقدر تند میزد که ترسیدم جدی جدی سکته کنم دستشو برد لای موهای بلند و پر پشتم و اونو دور دستش پیچوند :اروم بگیر دختره ی چموش
موهامو تقریبا داشت میکشید :ای...نکن دیوونه موهامو کندی
:گفته بودم زبونتو کوتاه میکنم فکر کرده بودی تا اخر مثل تام و جری دنبالت میکنم ؟نه عزیزم این اقا گربه حالا مو رو گیر اورده و میخواد یه لقمه چپش کنه
لباشو به لبام نزدی و نزدیک تر کردااما نمیبوسیدم احتمالا قصدش فقط زجر دادن و تلافی بود سرمو عقب گرفتم و دستمو روی مابینت پشت به حرکت دراوردم دستم به یه حشره کش که بالای کابینت بود خورد نمیدونم معجزه بود با یه حرکت سریع اپری رو توی چشش خالی کردم چنان فریادی زد که صداش کل ساختمونو ورداشت :سارا میکشمت ...ای
:ا تو که هنوز زنده ای مگه این حشره کش روی سوسکا اثر نداره و بلند بلند شروع کردم به خندیدن
:چشمشو گرفته بود و روی زمین ولوش ده بود اونم بی لباس و لخت خندم گرفته بود :اب اب ...باید اب بریزم تو چشمم و گرنه کور میشم
در یخچالو باز کردم و پارچچ اب یخو دراوردم و بیمعطلی روی سرش خالی کردم چنان یخ کرد که نیم متر پرید هوا
:شب بخیر عشق من....
خم شدم و گونشو طولانی بوسیدم و هر هر کنان به اتاقم رفتم و خوابیدم البته قبلش درو قفل کردم

:
"

cool girl
1389,12,13, ساعت : 12:47
نمیدونم ساعت چند بود کهاز خواب بیدار شدم هنوز تو عالم خواب بودم افتاب ادمو مجبور میکرد بیدار شه با ناچاری بیدار شدم و رفتم سر میز صبحونه عجیب بود میز صبحون اماده شده بود به میز خیره شدم مربا کره عسل چایی شیر ....:نه خوشم اومد خیلی کد بانویی
:اره خب ...چی میل دارید همسرم؟
:کوفت
:اونم خوبه ولی تو منوی ما نیست
:چرا عزیزم هرچی تو درست کنی کوفته...
ظرف حلیمو دست گرفت و داشت به سمتم میومد که ناغافل براش زیر پا گرفتم سکندر خورد و محکم پخش زمین شد اومد داد بزنه ولی انگار جلوی خودشو گرفت با اعتماد بنفس وایاسد و به ظرف حلیمی که روی زمین ریخته بود خیره شد :اشکال نداره هنوز بچه ای
:از قصد نبود شرمنده
"خواهش میکنم
روبروم نشست و ظرف مربا رو جلوم گذاشت:میل کن عزیزم
:اول خانوما
:خب منم میگم میل کن دیگه
:نه منم گفتم اول شما ...کد بانوو به این با سلیقگی حیف نیست اول من شروع کنم
اخماشو تو هم کرد و جوابی نداد :من تو نیومده بودی خوردم
:فضا پر از سکوت بود هیچکدوم حرف نمیدپزدیم و با شک و تردید همدیگرو نکاه میکردیم فرزاد از وره بدر رفت و داد زد :خب کوفت کن دیگه
و مشتشو محکم روی میز زد
شوع کردم به قهقه زدن و بعد به چشماش زل زدم :
چی توشه؟
:هیچی به ارواح خاک ...
:خفه ...مارموذ ...اول خودت بخور
فرزاد از کوره در رفت و با دستش همه ی محتویات روی میزو ریخت روی زمین :خیلی خب عزیزم اعتراف میکنم توش قرص پر بود از قرص کار کن و اسهال اور ...انقدر زیاد بود که میخوردی میترکیدی ...هاهاها
از روبروم پاشد و کنا رصندلیم وایساد و دستشو روی شونم گذاشت :تمیز کردن فرش با خودت عزیز دلم
:بگو دوست دخترت بیاد جمع کنه
:تا وقتی زنم هست چرا دوست دخترم؟دوست دخترم الان ارایشگاهه و منتظره من برم دنبالش
"حتما برو ...دوست دارم باهاشون اشنا شم
:میرم میارمش خونه ...حسودی نکنیا؟
:ترو خدا نیارش من خودمو میکشم
:شکلکی دراورد و از کنارم دور شد فرش پر بود از محتویات حلیم و مربا های مختلف اونم چه فرشی فرش استخونی رنگ و خوشگل دستبافم .....با حرص موهای پرپشتمو از پشت گوشم کنار زدم و صاف رفتم روی مبل و دراز کشیدم سک.ت شدیدا ازارم میداد برای همین ضبطو روشن کردم و شروع کردم روی مبل رقصیدن و بپر بپر
که یهو مبل رفت تو و از وسط شکست و خودم با کله خوردم زمین روی زمین نشستم و بازوهامو گرفتم :ای لعنتی بازوم خراش خورده بود تو خودم گلوله شده بود و اه و ناله میکردم که فرزاد با یه خانوم چهل ساله ی چیز اومد تو خانومه شغلش قشنگ معلوم بود ریملش توی چشمش ریخته بود و هیکل چاف اما قنگی داشت فرزاد خریدهاشو روی ا÷ن گذاشت و کراواتشو شل کرد خانومه اومد تو و با چشمهای بیرون زده به من زل زد :زنته ؟
فرزاد بیخیال روی اپن نشست و خیار نشسته ای از تو پاکت دراورد و گاز زد:اره
زنه با بیحیایی صندلهاشو دراورد و اومد تو و بی اجازه من روی مبل نشست و از قضا صاف روی مبلی نشست که من شکونده بودم و توش فرو رفت باسن چاق و گنده اش اونتو گیر کرده بود کمکش کردم و اوردمش بیرون :فرزاد جون تو که قرار بود جی افتو بیاری نه مادر بزرگتو
زنه بهش برخورد و بد جوری نگاهم کرد :اگه جسودیت میشه چرا میذاری شوهرت زن بیاره خونه
:روی مبل لم داد م و به فرزاد نگاه کردم :مگه فری بهتون نگفته
:نه ...چیو
فرزاد که احساس خطر کرده بود با یه حرکت فرز خودشو از اپن پرت کرد و کنار زنه روی مبل نشست :هیچی عشق من ...زن من یکم دیوونه اس و خب از پس خواسته های من بر نمیاد ..جنون داره
از عصبانیت دستام میلرزید :ا عزیزم اگه خجالت میکشی بذار من بگم
زنه نگاهشو به من دوخت و سیگاری اتش زد :بگو خب
:هیچی شوهر من یکم دوجنسه اس .....
زن چشاش چنان گرد شد که ترسیدم تخم چشاش پرت شه بیرون
فرزاد اومدئ اعتراض کنه که زنه بهش خیره شد :چی؟
:یکمم همجنس گراس اولا اسمش فرناز بوده تازگیا عمل کرده ....میخواستیم ببینم الان اوکی هست یا نه
زن کیفشو ورداشت و محکم کوبید تو صورت فرزاد و ازجاش بلند شد :مرتیکه ... ... ...
انقدر فحشاش زشت بود که من گوشامو گرفتم فرزاد :نه دروغ میگه زن من گفتم دیوونه اس
دستامو از جلوی گوشام کنار گذاشتم و گفتم :فرناز جون اگه راس میگی بهمون ثابت کن
فرزاد از عصبانیت گوشاش سرخ شد
:زنه بهش نگاه کرد و گفت :پولمو بده برم
:فرزاد دست کرد جیبشو هرچی پول تو جیبش بود با غیظ کف دست زن گذاشت
:برو
زن پولو گرفت و محکم تف کرد تو صورت فرزاد
فرزاد هم که از هیکل زن حسابی ترسیده بود اومد و کنار من نشست
تا اون از در بره
پاشو که از در بیرون گذاشت من زدم زیر خنده از اون خنده هایی که حرصشو حسابی در میاورد :زهر مار
:ا بی ادب نشو دیگه فرناز جون قربونت برم
:خفه شو تا نزدم تو صورتت
ساکت شدم و بهش خیره شدم :خب من حالا میتونم طلاق بگیرم میرم ساکمو جمع کنم
فرزاد سرشو کج کرد و متعجب نگاهم کرد :منظور
:گوشیمو بدستش دادم و فیلمیو که نصفه نیمه ازش گرفته بودم بهش نشون دادم :این فیلم ثابت میکنه تو مشکل اخلاقی داری چون جلوی همسرت خانوم اوردی خونه
"میخواست گوشیو ازم بگیره که محکم زدم رو دستش :فردا باید از این خونه بری چون سه دنگش به اسم منه سه دنگش به اسم بابام
:کی اون سه دنگو زد به اسم شما
:بزودی زده میشه بای بای
اومدم برم که دستمو محکم کشید و من توی بغلش افتادم :نمیذارم بری
:ولم کن میخوام برم
:با تو نمیشه جز با زور رفتار کرد
صورتشو نزدیک صورتم اورد و بهم خیره شد :ببین من نمیرم ولم کن خب؟
:نچ نچ نشد هر موقع منو اذیت کنی اذیتت میکنم این یه قانونه
:دیگه اذیت نمیکنم قول مردونه
در جوابم لبهای داغ و وحشیشو وروی لبام چسبوند و اصلا تو جهی به تقلا های من نکرد
....
:خیلی احمقی ...بیشور ...گاو عوضی
:ساکت میشه یا باز بیام سراغت شانس اوردی کار خاصی باهات نکردم زیادی زر زر کنی کارو تموم میکنم بشینی یه دل سیر ونگ بزنی الام از جلو چشمام گم شو
جلوش وایسادم و لگدی روانه ی شکمش کردم و به سرعت باد فرار کردم

asal_cheshmak
1390,01,16, ساعت : 16:32
baghaiiasho nemizarin??
لطفا اینجا پست ندید و فارسی تایپ کنید

honey_x
1390,02,23, ساعت : 17:12
نه عزیزم خودت بهتر می نویسی خیلی باحال .مرسی:-2-16-:


بامزه بود....مرسي


اینجا پست ندید دوستان!! چرا توجه نمیکنید!:-2-28-:
تاپیک قفل میشه! استارتر در صورت ادامه به همکاران اعلام کنند. ممنون:-2-38-:

cool girl
1390,04,15, ساعت : 02:23
از خودم و این زندگی بی مزه و بی هیجان خسته شده بودم اصلا احساس امنیت نمیکردم باید به خاطر این کار فرزاد یه درس حسابی بهش میدادم اونروز هم طبق معمول صبحونه نخورده پای چت بودم و یه دختره رو حسابی سرکار گذاشته بودم که گوشیم زنگ خورد به دختره گفتم منتظر باشه و گوشی رو که صداش از توی یخچال میمومد پیدا کردم یادم اومد که دیشب میخواستم اب بخورم گذاشتمش اون تو ویادم رفت درش بیارم گوشی حسابی یخ زده بود :جونم
:سلام خوبی
:سلام مهنازی....خوبی دختر؟
:اره تو چطوری
:خوب
:با فرزاد میسازی؟
:نه شبا که میاد میرم تو اتاق دروقفل میکنم ...بزودی پرتش میکنم بیرون ....تو با دوست پسر خیانت کارت چیکار کردی؟
:زنگ زدم اصلا اینو برات بگم ...یادته گفتم یه پسر زاغه بود میخواست بهم شماره بده خیلی داغون بود ...روی صورتش جای چاقو بود
:اهان اره......
:بهش گفتم که اگه میخواد باهام باشه باید اونو برام بزنه......هنوز صبج نشده بود که راهی بیمارستان شد
:بگو تو بمیری
:تو بمیری
داشتم به حرفای مهناز فکر میکردم که جرقه ای تو ذهنم زده شد :مهناز این پسره چاقو کشه یعنی اهل خلافه ؟
:نه خیلی غیرتیه ....ینی فقط سر بحث غیرت از این کارا میکنه
:میخواستم بدم فرزادو یه گوش مالی بده
:اخه تو کیش میشی که سرتو غیرتی بشه
:راست میگیا.......ببینم خواهر مادر نداره
:چرا خواهر داره اونم سه تا
:خوبه شمارشو بده
:واسه چی....چیکار میخوای بکنی
:تو بده بهت میگم ............................
بقیشو صبح مینویسم بچه ها ناراحت نشید .... من برگشتم از این به بعد زود زود مینویسم یه مدت دچار اختلال دو قطبی و شیدایی شده بودم الان خوبم:-2-40-: