PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 [91] 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160

didar.b
1391,10,01, ساعت : 15:34
این روزا بدجور دلم گرفته
فقط همین رو برای گفتن دارم

amir.sokut
1391,10,01, ساعت : 15:43
سلام
اين روزا دل منم بدجور گرفته
تا حالا با اين چرا مواجه شدين كه خدا چرا منو نميبينه؟
اين روزا دلم پره اونم خيلي.دست رو هرچيزي ميزارم برعكس جواب ميگيرم و منفى
من كه هرچى به خدا درد و دلامو گفتم جوابى نگرفتم.شما برام دعا كنيد خيلى........بهش نياز دارم.

انقد دلم گرفنه كه ديشب اصلا حوصله نداشتم:-2-30-:
يلدا هم نداشتيم:-2-39-:
نه كسى اومد خونمون نه رفتيم جايى:-119-:
آخه اين رسمشه كه آدمها به يادت نباشن؟:-2-33-:

zikarishi
1391,10,01, ساعت : 15:48
سلام


با تاخیر تبریک یلدای من رو بپذیرید:-2-14-:

ما که یلدا رو با بچه های کلاس زبان گذروندیم.... طبقه بالا محفل ما بود.... طبقه پایین محفل فک و فامیل:-2-41-:
خلاصه شیر تو شیر شده بود بیا ببین

من برای آماده کردن وسایل انقدر این پله ها رو بالا پایین کردم که زانو درد گرفته بودم.... یه ساعت بالا کار میکردم مثلا کمک کلثوم میکردم.... یه ساعت پایین به مامان کمک میکردم... علنا نقش کوزت رو ایفا میکردم:-2-30-:
این شنتیا هم که هی داد میزد زهرا بیا بامن توپ بازی کن:-2-43-:

بابا نمیدونست من و محی الدین و کلثوم قرار شب یلدا رو بپیچونیم با فامیل نباشیم.... من کلی استرس داشتم .... میترسیدم بابا ناراحت بشه... ولی خدا رو شکر ددی ما را به فلک نبست:-2-16-:

فال حافظ بهترین تیکه مهمونی بود.... یعنی عاشق تفسیر کردن این دبیرمون شدم کلی خندیدیم:-2-06-: برای من که آبرو نذاشت این حافظ من همش اینجوری بودم :-2-06-::-2-14-:

خداروشکر میکنم شب خوبی رو گذروندم
امیدوارم برای همه همین جوری بوده باشه

بای بای:-2-40-::

0r!ent@L G!rL
1391,10,01, ساعت : 16:10
سیلام ....:-2-25-:
دیشب بسی به ما خوش گذشت ...:-2-16-:
رفته بودیم خونه دایی اینام ...از همون لحظه ی ورود مسخره بازی من و بچه های فامیل شروع شد ....:-2-35-::-2-22-:
کلی شکار لحظه ها گرفتم ...عکسا جوکی شدن واسه خودشون...ترش نخورم یه چیزی میشما...:-2-37-:
دارم فکر میکنم برم خودمو به عنوان عکاس حرفه ای معرفی کنم به سازمانی جایی چیزی ...این استعدادی که در من نهفتست حیف حروم بشه ...والا ...:-2-35-:
منو دختر داییم هم کلی حرف زدیم و صله رحم کردیم ...:-2-31-:
این پسر دایی ما هم کشت ما رو این قدر اهنگ از چی بگم یاس رو با ژست های مختلف خوند ...تازه اخرش هم میگه حیف شد که ازم فیلم نگرفتین ...:-2-28-::-2-36-:
خلاصه یه سفره یلدا چیدیم در نوع خودش اعلی ...کلی هم عکس گرفتیم ازش ..:-2-27-:
بعد اینکه خوردنی ها رو نوش جان فرمودیم ...دیدیم ای دل غافل انارا جا موند ...
طفلکیا تو عکس نبودن ...اینقده دلم واسشون سوخت ...:-2-39-:
فال حافظ که دیگه جای خودشو داره ....قربونش برم همه چی رو هم رک و راست واست میگه دیگه ابرو تو جمع واست نمیمونه ...:-2-09-:
مجبوری تو اون لحظه سر در گریبان فرو برده بسی شرماگین بشی ...:-2-14-:
همون جوری مشغول بودیک که دیدیم ...اییییی ساعت 1 شده....و ما هنوز زنده ایم ....:-2-31-:
این جهان هم نابود نشد که ما امتحان ندیم که ...:-2-30-:
دیگه دیدیم وقت رفتنه ما هم فرداش امتحان داریم ....گفتیم دیگه روبوسی های لازم (!) رو انجام بدیم و نخود نخود هر که رود خانه خود ..:-2-27-:
.زن دایی جان هم لطف فرمودن واسمون اسپند دود کردن که یه وقتی خدایی نکرده زبونم لال چشم نخوریم:-2-22-:
و یکی یه دونه نفری خال هندی مهونمون کردن...:-2-31-:
موقع برگشت هم به لطف دایی جان اندکی تو خیابون گشتیدیم و عشق و صفا ...:-2-16-:
تا برسیم خونه ساعت شد 2...:-2-37-:
رفتیم خوابیدیم که خیر سرمون صبح زود امتحان داریم...:-2-30-:
داداش خانمون هم لطف کرد و ساعت 4 صبح داشت میرفت بیرون ما رو از خواب پروند ...:-2-33-:
یه امتحانی دادم که چیزی نگم بهتره ...میترسم ریا بشه ...:-2-35-:
غروب هم قراره برم تولد بسی خوش بگذرونم ...:-2-04-::-2-05-:
والسلام نامه تمام....:-2-13-:

#mahnaz#
1391,10,01, ساعت : 16:17
به نام بهترین

میگن خاک مرده سرده..
هنوز برا من گرمه...
شاید بعدا به معنی این جمله پی ببرم..

کاش بابابزرگ زنده بودو شب یلدا پیشش بودیم..
یلدای دیشب اولین یلدایی بود که بابابزرگ نبود..
همه چی بی معنیه بی معنی بود..

هیچکدوم حس نمی کنیم که بابابزرگ رفته..
همش فکر می کنیم طبقه ی پایین نشسته روی صندلیشو به این طرفو
اون طرف نگاه می کنه..

خدا بیامرزدتت بابابزرگ...روحت شاد


یه سه هفته دیگه امتحانام شروع میشه..
خدایا من قبول بشم ..

مامان و بابا می خوان برن عیادت دختر عمم..
مام که توی خونه و پای لپ تاپو دنبال عکس دختر مختر..
بعدشم که باید برم درس بخونم.
بعدم کیف گوشیو ببافم..
دارم برای گوشیم کیف می بافم..
بنفشه..دوسش دارم..

♔ αϻἰг κнаη ♔
1391,10,01, ساعت : 16:21
به نام خدا
1391/10/1

آخه بلاخره پاییز تموم شد:-2-38-:اصلا آدم تو این فصل احساس خفگی میکنه .
وارد فصل بی رنگ و یک رنگ زمستون میشیم ، زمستونی که اگه ایزد همت کنه و به فرشته هاش بگه یه کوچولو بالهاشونو تکون بدن یه عالمه برف میشنه رو زمین و من میتونم یه نفس راحت و ناب رو تجربه کنم .
:-2-38-:خعلی حسِ قشنگیه که به دختر کوچولو دستاشو باز کنه به معنای اینکه بغلم کن قشنگترش اونجاست که بغلش میکنی و باهاش حرف میزنی اونم کلی برات شیرین زبونی میکنه اما وقتی که برقا میره تو بغلت کز میکنه و آروم میگیره ، انگارنه انگار همون دختر کوچولوی شیطونه که تا چند دقیقه پیش داشت مخت رو میخورد .



دیشب هی برقامون میرفت ، متین هم هی میگفت این نشونه ی اینه که دنیا روبه اتمامه .:-2-31-:

یک نفر
در ابعاد یک میز چوبی
حبس ِعصر می ماند
بی جنوب و پیاده رو
بی امیدی به یک دم غروب ِ سرد و قهوه
روزاتــون برفی :-2-40-:

shoshak
1391,10,01, ساعت : 16:29
بنام او..

دیشب دلم گرفته بود،رفتم کنار پنچره
فریاد زدم یا تو بیا یا من پیشت برسون

اولین روز زمستان شما چه رنگی یست؟؟؟؟:-2-37-:
بچه ها روز ما که بارونی بارونیه...


مهمونای دیشبی نرفته دوباره مهمون جدید اومد....بسی کلافمـــــــــــــــ..
امروزو با دوستان قرار گذاشته بودیم بریم دور دور...
ولی با توجه به ابرو های درهم مادرمان منصرف شدیم و فحش های دوستانمان رو به جان خریدیم...
:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
طی یک عملیان برنامه ریزی با دختر عمویمان جیم زدیم و از خانه ی پر از مهمان گریختیم...
الان هم از ترس از مادر عزیزمان در اتاق خوابم پنهان شدم و عدای مجسمه در می آورم:-2-31-:
خدا به دادمان برسد...
راستی یادم رفت موضوع مهمی رو به عرضتو برسانم....
دیشب یک نفری را سر کار گذاشتیم و هر هر خندیدیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
باورتان نمیشوــــــــــــد بیچاره به معرض خودکوشی هم رسیده بود...
از من به شما نصیحت سرکار نزارید که بعد سرکار میروید:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
ما میرویم...شما خوش باشین...

*marin*
1391,10,01, ساعت : 16:30
سلااااااااااااااام:-2-37-:خوبین؟؟:-2-37-:آغا فردا امتحانا شروع میشه:-2-31-:اگه بار گران بودیم رفتیم اگه نامهربان بودیم رفتیم:-2-22-:رفتم تا اول بهمن دوست جونی ها دعام کنین:-2-16-:امروز کاری نکردم جز اینکه درس بخونم:-2-37-:اونم چی؟؟جغرافی:-2-22-:چقد مزه داد دیشب برنامه شب یلدا اون پنج قلو هارو اورده بود:-2-31-:خیلی نازن:-2-37-:بعدشم که مهدی یراحی اینا رو اورد منم که مرده این بشرم:-2-22-:کلی ذوق در کردم:-2-37-:به هر حال شب خیلی خوبی بود:-2-37-:راستی نمردیما:-2-37-::-2-22-:خیلی خوب موفق باشین همتون بای :-2-40-:

yas yas
1391,10,01, ساعت : 16:51
بچه ها این اولین خاطره ایه که می نویسم ... :-2-38-:
دیدم همه می نویسن منو جو گرفت ... ول کن هم نیس ! :-2-35-:
امروز صبح با اجازتون ساعت 12 بیدار شدم... :-2-27-:
دیدم مامان و بابا رفتن ماشین بخرن !
یه ذره ترسیدم ( چون امروز 21 دسامبره ...) گفتم حالا اگه یه موقه دنیا خاص تموم شه ... حداقل در جوار خانواده بمیرم... :-2-15-:
یه دفه یه بارون خعلییی تندی شروع شد :-2-16-:
ولی یه رعد و برقایی زد که گفتم الانه که دنیا تموم شه.... :-2-31-:
خلاصهههههه ...
ساعت 5 مامان اینا اومدن و گفتن لباس بپوشین بریم بیرون
من: :-2-36-:
آخه همش می خوان ببرنمون پارک.. منم از پارک خوشم نمی یاد :-2-39-:
ولی ازون جایی که من حق نظر دادن ندارم حاضر شدم...
رفتم تو پارکینگ ماشین نو مونو دیدم ! :-2-41-: پسند شد ! :-2-41-:
ها ها ها
دیگه سوارش شدیم و رفتیم از رستوران ماهی و سیب زمینی سرخ کرده خریدیم...
بر خلاف انتظار نرفتیم پارک ! رفتیم کنار اقیانوس آرام :mrgreen:
یه زیر اندازانداختیم تو ساحل و شام مونو خوردیم .. با این که ساعت تازه 6 و نیم بود ....
هیش کی ام به جز ما اون جا نبود ! البته به جز یه آقایی که دقیقا با 4 تا قلاب داش ماهی می گرفت ! :-2-08-:( تا اون جایی که من فهمیدم هیچی ماهی نتونس بگیره ...)
بیچاره ....
بگذریم
تا قوزکم رفتم تو آب... خعلی هم آبش سرد نبود ولی شلوار جین داشتم شن میرفت توش خراب میشد ... آخه شلوار رو خعلی می دوستم ... :-2-14-:
مامانم گفتن بیان بریم ببینیم اون وره ساحل .. کناره ساحل یه پیاده رو بود.. می خواستن ازون جا برن من گفتم نمووووخوام!:-2-42-: میخوام تواز تو شن ها پا پتی بیام ... همین جوری داشتیم تو تاریکی تو ساحل میرفتیم .. همه هم کفش داشتن به جز من...
بعد یه دفه مامانم گفتن : اااااا این چیه؟؟؟ :-2-37-:
داداشمو بابام نوره موبایلاشون رو انداختن روش...
فک می کنین چی بود؟؟
.
.
.
خو خودم میگم !
یع عروس دریایی (jelly fish) که از دو تا کف دسته گنده هم بزرگ تر بود ! آبی هم بود ! اینههه ژله بودااا می شد توشو دید ! :-2-37-:
خعلی خفن بود ! :-2-16-:
ولی ازون جایی که سمی ان و بعضیاشون کشنده ان من سریع کفشمو پوشیدم ! ( مرده بوداا ...ولی خوب کار از محکم کاری عیب نمی کنه !) :-2-31-:
همین جوری که داشتیم می رفتیم تو راه شاید بیشتر از 30 تا عروس دریایی مرده دیدیم ! یه وعضی بود اصن ....
کناره ساحل یه چن تا زمین بازی بود منم رفتم سوارتاب شدم ! :-2-27-:
عاشخه تاب بازی ام...
همین جوری تو عالمه خودم بودم ... داشتم تاب میخوردم
یهو دیدم مامانم میگن : بسه!!!! :-2-33-: ازونور داداشم داد میزنه :هُششش !!! :-119-:
بعد فهمیدم زیادی تندش کردم ... نزدیک بوده که تابه برگرده !
همین جوری تو پارک می پلکیدم که یهو یک باروون خعلییی تندی اوومد :-2-16-:
منم دیووونه ی بااااروووون :-2-14-:
مامانم و داداشم رفتن زیره سقفه ایستگاه اتوبوس.. بابامم رفتن ماشینو بیارن....
منم اینه چی وایساادم زیره باروووون ... یک خیسی شدم که مامانم گفتن الان بیای توماشین صندلی ها کپک می زنن... :-2-35-:
به هر حال... نتونستن منو راضی کنن که برم زیره سقف !
...
رسیدیم خونه ... خونمون توی مجموعه اس.... یه استخره سربازم داره...:-2-08-:
منو داداشمم تصمیم گرفتیم بریم شنا آخه خیلی حال میده آدم تو آب باشه و بارون بیاد...
رفتیم مایو پوشیدیم و رفتیم تو آب.. آبش خیلی خوب بود. :-2-41-:
منو داداشم کلی شنا و آب بازی کردیم :-2-09-::-2-16-:بارونم میومد دیگه انده حال !
تازه از داداشم کولی هم گرفتم :-2-27-:
دیگه ساعت 10 شد و به زوره مامان بابا اومدیم بیرون.. :-2-15-:
یه دوش گرفتم و بهدشم مامانم برامون یه هات چاکلت درست کردن :-2-14-:
الانم ساعت 11:17 هس که من این جام... :-2-25-:


بازم معذرت اگه خوب ننوشتم ! دفه اولمه....:-2-38-:

baharan21
1391,10,01, ساعت : 16:57
:-2-06-:انتقام از دبیر زبان
زنگ بعد امتحان مستمر عربی داشتیم و ما هم سر کلاس زبان انگلیسی داشتیم عربی می خوندیم.خلاصه زد و از بین 32تا دانش آموز دبیر اومد و کتاب عربی منو گرفت و کلی فحش خوردم.:-2-36-::-2-36-:
دبیر کتابو گذاشت رو میزش و شروع کرد تمرین حل کردن.به دوستم گفتم یواشکی کتابه رو برام از روی میز بیاره.دوستم هم طی یک عملیات سخت کوشانه کتابو یواشکی برداشت.
پنج دقیقه مونده به زنگ دبیر جمع کرد بره که دوستم بلند شد و گفت:پس کتاب بهاره چی شد خانوم؟
دبیر که هول شده بود شروع کرد به گشتن دنبال کتابم.دوستم هم هی گریه و زاری می کرد که:ای وای کتاب بهاره چی شد؟زنگ بعد امتحان داره.اگه بد بشه تقصیر شماس.
معلمه هی می گشت و بچه هام در سکوت مطلق زل زده بودند بهش.پشت پنجره ها تو کیفش زیر میز پای تخته کم مونده بود تو شلوارشم بگرده‏!‏‏!‏‏!‏
چند دقیقه ای که گشت با لبخند ملیح از جا بلند شدم و گفتم:
خانوم اجازه‏!کتابم تو کیفم بود حواسم نبود بهتون بگم.
دیگه کم مونده بود دبیره بزنه زیر گریه.کلاس که تازه فهمیده بود قضیه از چه قراره از خنده منفجر شد...
هر چند که یه منفی تپل گرفتم اما ارزششو داشتا‏!‏:mrgreen::-2-08-:

TAWNY
1391,10,01, ساعت : 18:53
به نام خدا



سلام دوستان :-22-:
همیشه که نباید خاطره داشت و تعریف کرد. . . همیشه که خاطره های خوب نیستن که باید ثبت بشن . . . :-2-41-:
اومدم از شب یلدا بگم، از دیشب . . .
هر کی شب یلداشو یه جور گذرونده ... بعضیا دو نفره ... بعضیا تو جمع فامیل ... بعضیا بین دوستان ...
بعضیام تنها ... شایدم خیلیا !!
منم جزو دسته آخر بودم . . .
نه اینکه کسی نباشه، نه اینکه آدمی دور و برم نباشه، بود ولی . . .:-2-15-:
خیلی وقتا با اینکه دور و برت شلوغه، پره، همه هستن ؛ تو نیستی . . . تو بینشون نیستی. اطرافت پر از آدمه و تنها حسی که تو رو دربر می گیره تنهاییه . . . :-2-39-:
منم دیشب پر بودم از این حس . . . پُرِ پُر . . .
بلندترین شب سالم و گذروندم . . . با . . .
من بودم و . . . یه پنجره رو به خیابون و . . . درختای خشکیده از سرما و . . . یه آهنگ و . . . تنـــــــهـــــاییــــــ . . . . .
بدجوری احساس سرما می کنم. فکر کنم تأثیر اون حسیه که ازش گفتم :-2-18-:
.
.
.
می ترسم رو بشه دستم
دارم می سوزم از این تب
چه بغضی تو گلو دارم
چقدر طولانیه امشب . .
.
چـــــقــــــدر طــــــــولانـــــــــیــ ــــه امـــــــــشــــــــبــــ ــــ . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


ببخشید دوستان دلم پر بود ... :-118-:

ana23
1391,10,01, ساعت : 19:31
سلام:-2-25-:
من بعضی اوقات واقعا برام سوال به وجود می آد که این شکلک می گه Hi یا bye؟
شاید اصلا حرف نمی زنه و من خیالاتی شدم.:-2-27-:
دیشب یک فیلم ترسناک دیدم نزدیک ساعت دوازده ،یک بود فکر کنم بعد دیگه خوابم نبرد. وقتی آدم داره به اجنه فکر می کنه ناخودآگاه بیست و یک دسامبر هم میاد تو ذهنش. خلاصه همش داشتم فکر می کردم که دنیا چه جوری به پایان می رسه و از این بحثا آخرشم کلی به خودم خندیدم. امروز هم که پا شدم اصلا یادم نبود تا همین الان که خواستم خاطره بنویسم و به مغزم یه خرده فشار آوردم!
از صبح درس خوندم( البته با سه،چهار ساعت ولچرخی در اینترنت:-2-37-:)
بعد هم هنوز درس آخر رو نخونده بودم که به خودم قوت قلب دادم همه رو بلدم.... عذاب وجدان که نذاشت! پا شدم رفتم اون یه درسم خوندم. دستم به تایپ کردن نمی رفت.:-2-35-:
داشتم الان توی قسمت صندلی داغ می چرخیدم. این قسمت رو از همه بیشتر دوست دارم. انگار واقعیت اونجا قدرت بیشتری داره... خلاصه که هیچ وقت از اون طرفا رفتن خسته نمی شم.
دوستای گل روزگارتون آفتابی!
( این جمله رو خودم گفتم:-2-38-:)

melika200
1391,10,01, ساعت : 19:39
1 دی جمعه
یه جورایی انگار منتظر بودم تا دنیا تموم شه تا منم از این همه درس راحت شم...
صبح ساعت 7 صبح بیدار شدم و همونطور که به سمت آشپزخونه میرفتم داشتم فک میکردم که امروز چه درسایی رو بخونم بعد از خوردن یه صبحونه رفتم و آینه دقم ینی کتاب زیستمو باز کردمو صفحه های جدیدشو خوندم و می خواستم تستاشو بزنم و نکاتشو یه مروری بکنم که دیگه حصلم سر رفت و واسه وقت استراحتم رفتم نت و تقریبا تا الان که ساعت 7 شب درگیرشم
البته قبل از اینکه بیام نت یه برنامه ریزی فشرده ای واسه خودم کردم که امیدوارم 1 بارم شده طبقش پیش برم!!!!!!!!!

*Fatemeh.K*
1391,10,01, ساعت : 19:58
به نام خودش ...

سلام بر دوزتان جان ... :-2-25-:
خوبید آیا؟یلدا بهتان خوش گذشت؟؟؟
برای من که عالی بود ... دیروز صبح که پاشدم اول به مامان کمک کردم و کل خونه رو زیرورو کردیم!بعد عصرش اومدم سایت و بعد رفتم حموم ....
حدودای 7 بود که حاضر شدم رفتیم خونه مادربزرگم ... داییم این هم اونجا بودن ... یه ذره گفتیم و خندیدیمُ خوردیمُ ضایع کردیم و بعد نزدیکای دوازده بود اومدیم خونمون!!!:-2-35-:
زود بودا ولی خب ... :-2-28-:
بعدم که برنامه ی سب یلدای شبکه سه رو دیدم ... با اجرای احسان عزیز ... :-2-27-:آخ که دلم لک زده بود برای اجراش ... خویلی میدوستمش ... :-2-16-::-2-41-:
همچین که آخرای برنامه مهدی یراحی داشت "هرجای دنیایی"ش رو میخوند و این احسان بغض کرده بود من این شکلی بودم ... :-2-30-:
بگذریم ... ساعت حدودای دو بود که تموم شد و من رفتم لالا ... صبحم که به محض بیدار شدن یه ذره کمک مامی کردم و بعد نشستم به درس خوندن ... :-2-30-:فردا امتی ریاضی ترم دارم ... از استرس قلبم تو دهنمه ... خدا بخیر بگذرونه ...
زمستونم اومدا ... ولی من پاییزو دوس دارم ... زیاد میونم با زمستون خوب نی ...!:-2-37-:
چن تا تولدم داریم ... خدا کنه یادم نره ... :-2-37-:
الا مامانم اینا رفتن بیرون مارو تهنا گذاشتن ... بعدم زنگیدن که ما بریم حمالی :-2-37-:
هی خدا ... :-2-37-:

دلم برای مخاطب خاصم خیلی تنگیده ... :-2-15-:امیدوارم هرجا هست آروم و خوشحال باشه ... :-2-15-:


خب دیگه من برم فقط اودم حاضری بزنم ... اینجا که نمینویسم حس خویلی بدی بم دس میده ...

+راسی دنیا تموم نشدا :-2-37-:ب دلم صابون زده بودم امتحانا لغو میشنا :-2-35-::-2-37-:

شبتون خوش و آروم ... دعام کنین امتحانامو خوب بدم ...

فلا ...


زخم هایم به طعنه می گویند:
چه دوستان با نمکی داری ...!


فاطمه
1/10/91
7:58

کیان 2
1391,10,01, ساعت : 20:00
می خوام اولین خاطرمو بنویسم شاید بخونیش:
یه شب اومدی خونمون بعد چند ماه ندیده بودمت دلم برات تنگ شده بود می خواستم یه دل سیر نگات کنم اما اونشب تو نگاهم نمی کردی هر چی فکر کردم دلیلی ندیدم که ازم دلخور باشی یهو برق یه چیزی رو تو دستت دیدم دنیا رو سرم خراب شد با جمله بعدی تو که گفتی عقد کردی دیگه هیچی نفهمیدم نفسم بند اومده بود به یه بهونه ای از خونه زدم بیرون داشت بارون میومد راه می رفتم و هیچی رو نمی دیدم تموم خاطرات اون هفت سال با هم بودن جلو چشمام میومد یه بغض داشت خفمم می کرد همش فکر می کردم چی شد که اینجوری شد دلم می خواست بدونم من از اون چی کم تر داشتم که ولم کردی از اونشب دیگه از زندگی هیچی نفهمیدم عین بچه ها کارم شده بود گریه ..کسی نبود بهش بگم چه مرگمه همه می پرسیدن چرا لاغر شدم..چرا ناراحتم رنگم چرا پریده منم هی دروغ می گفتم که حالم خوبه ..سرم درد میکنه تو کارم به مشکل خوردم دیگه شبا نمی خوابیدم کارم شده بود خوردن مشروب و سیکار کشیدن توام که عین خیالت نبود اصلا نفهمیدم من کجای زندگیت بود...یه مدته از این موضوع می گذره هنوزم شبا بغض می کنم داد میکشم خدا رو صدا می کنم سیگار و مشروب همدممه اما تو قول بده خوشبخت بشی تو رو خدا مواظب خودت باش من که ته خطم اما تو مراقب خودت باش...

pegah75
1391,10,01, ساعت : 20:39
1دی 91
سلام امروز کار خاصی نکردم همش خونه بودم و درس خوندم خداکنه این امتحانا زود تموم بشه خدایا کمک کن همه نمرهاشون خوبه بشه بای تا یک بهمن

Majid.M.K
1391,10,01, ساعت : 20:51
سلام سلام:-2-31-:
خوبین شوما؟:-2-38-:
خب خدا رو شکر:-2-37-:.من که زیاد خوب نیستمhttp://www.pic4ever.com/images/129fs409511.gif روز خوبی نداشتم.تا دل ظهر که ساعت 1 باشه خسیده بیدم.چون سرما خوردگی افتاده بخونمhttp://www.pic4ever.com/images/2rzukw3.gif و این روزها سوپ شده یار غار من:-2-28-: یعنی الان سوپ بیارن جلوم ، این حسو دارم:-31-::-31-:
بعدش که کمی از کارها رو انجام دادم ، اومدم طرف نت:-2-27-:.خانواده هم که رفته بودن خونه ی قوم و خویش و در نتیجه ناهار بی ناهار:-2-08-:صبحونه هم که به گوش من و معده ام غریبه میادhttp://trollx.ir/wp-includes/images/smilies/4.gif
فکر کنم الان این حسو نسبت به من داریدhttp://www.pic4ever.com/images/consoling2.gif
کمی توی سایت کارهای مفیدی و ساعت 4 قصد بیرون رفتن داشتم که اهل منزل برگشتن منزل و گفتن تایر ماشینت کم باد ِ .حس من توی اون لحظهhttp://trollx.ir/wp-includes/images/smilies/pokerface.png.حالا من با این پهلو درد و سرفه این یکی رو چجوری توی دلم راه بدم؟؟:-2-28-:
با برادر گرام افتادیم به جون تایر و انداختنش توی صندوق ماشین پدر جان و پنچری گرفتن و همونطور که به عرضتون رسوندم ، شام هم غذای اشرافی ، سوپ خوردم و فکر کنم درصد آب بدنم زده بالای 90 درصد :-2-35-: و الان هم دل پیچه گرفتمhttp://trollx.ir/wp-includes/images/smilies/sadtrollface.png حالا به نظرتون روز خوبی برام بوده ؟؟http://trollx.ir/wp-includes/images/smilies/fuuthatshi.png

_NoNasH_
1391,10,01, ساعت : 21:14
با درود خدمت همه زنده ماندگان و جان بدر بردگان از حادثه سركار گذاشته 21دسامبر...
ديشب تا ساعت 12 نيمه شب در خانه ننه بزرگ منتظر مانديم، تا خرخره خورديم (برداشت بد نشود... منظور آجيل، ميوه و متعلقات شب يلدا بود!) تا دنيا تمام شود بعد برويم سر خانه زندگيمان...
اما نشد... پسرعمو پيشنهاد داد به جبران اينكار از فردا نوسترآداموس را نوستر بي ناموس بخوانيم... كه جوابش از سوي زن عمو يه حبه قند گنده بود كه پيشاني پسر عمو را گرم بوسيد...
تلافي اش تصميم گرفتيم برويم برف بازي تا خودمان يك 21 دسامبر راه بيندازيم و به دنيا نشان دهيم نوستر هيچ غلطي نمي تواند بكند و در تحريم ها خودمان را نشان دهيم...
اما خب خودمان بعد از كلي تلفات فهميديم هيچ غلطي نتوانستيم بكنيم...
همين يك دم پيش مهماناني كه نقش فاميل دور را داشتند آمدند منزل... مايم خوش خوشان رفتيم سلام عليك و چرت و پرت گفتن... خب فهميديم بدبخ شديم و اينها امده اند خاسگاري از ما ....
طاهر بعد از اينكه رفتند نزديك بود گردن همه شان را خورد كند...آخر اينجور خاسگاري را نديده بوديم ديگر... بي خبر، بي صدا...
ديگر عرايضمان ته كشيد...
تا ديداري ديگر به درود...

☆ SetareH ☆
1391,10,01, ساعت : 21:26
جمعه 1 دی 91 اولین روز زمستانی

تا لنگ ظهر که خواب بودم وقتی هم بیدار شدم یکم ولگردی تو نوهشتیا و بعدش باز رفتم لالا...هههههه
عصر هم از ساعت 4 تا 8 کلاس ریاضی داشتم...الان دور سرم فقط داره رادیکال و توان و ضرب و تقسیم میچرخه.....دارم گیجی ویجی میرم......
فردا امتحان ریاضی دارم......دیگه همینا دیگه.....عشقمم حالش خوبه......سلام میرسونه :-2-41-:

nabegheh
1391,10,01, ساعت : 21:29
چنان دل کندم از دنیا, که شکلم شکل تنهایی ست




ببین مرگ من را در خویش, که مرگ من تماشایی ست




مرا در اوج می خواهی, تماشاکن تماشا کن




دروغین بودم از دیروز, مرا امروز تماشا کن




در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما




همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها




فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم




دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم




گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم




به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم




رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند




همه خود درد من بودند گمانکردم که هم دردند




شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند




به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

ღdokhtar royaiiღ
1391,10,01, ساعت : 21:48
امروز یکی از آرزوهام برآورده شد روز خوبی بود تقریبا کل روز رو درس خوندم واسه امتحان فردام خدا کنه 20 بشم آخه خیلی خوندم واما مهم ترین اتفاق امروز دریافت یه پیام از یه دوستبودکه بازم ذهنمو مشغول کرد نمیدونم چرا الآن از خودش بهم خبر داد نوش دارو بعد از مرگ سهراب!!!!!!!هه همه ی عکس العملم بعد از خوندن پیامش یه پوزخند بود یه پوزخند تلخ........

*مستان*
1391,10,01, ساعت : 21:59
درودhttp://www.freesmile.ir/smiles/804921_81520_hi.gif
تفریک به بازماندگان حادثهhttp://www.freesmile.ir/smiles/378419_trappersmiley.gif

زمستانتان خوش باد:-2-40-:

در حرکتی انتحاری دیروز بیخیال خانه دایی رفتن شده و در خوابگاه ماندیم تا با دوزت جانها آخرین یلدای دانشجوییمان را جشن بگیریمhttp://www.freesmile.ir/smiles/117219_romansmile.gif
دایی جان و زندایی جان و دخمل دایی جان نیز ما را به حرفهایی بس رکیکانه مستفیض نمودند ک از برای چه ایشان را بکاشته ایم و ما را تهدید و ارعاب نموده ک از ما شکایتها به مادری محترم خواهند بردhttp://www.freesmile.ir/smiles/888419_pinkglassesf.gif
مادری بسی پایه است باو جون:-119-:حالا برا خونه دایی وقت بسیار موباشد خو:-2-43-:
سفره ای چیدمان نمودیم بس رنگین و سنگین و وزین و درس خوانده و خانم و با کمالات و همه چی تمام:-2-31-::-2-31-:
ک شما را به تماشای دموی آن دعوت میکنیم

http://s2.picofile.com/file/7592583545/Image065.jpg
http://s2.picofile.com/file/7592586234/Image066.jpg
در جواب هانی جان باید بگوییم ما همش دیشب در حال درس خوندن بودیم :-2-37-:و وقت نشد آتشی بسوزانیم در آن محفل:-2-08-:
و اما این درس ما حافظ خوانی میبود(اینم جز دروسه بالاخره:-119-:)
آغا ما پیدر محترممان درآمد و برای 24 فروند دخمل آرزو به دل فال بگرفتیم:-2-33-::-2-33-:
وا مصیبتا ک حافظ جانمان پرده از چه رازهایی برنداشت:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
ما عاشق حافظ میباشیم برگشت به طاهره، دوزت جانی ک مدعی بود جشن نگیریم به علت فوت دو روز پیش حضرت رقیه:-2-37-: و بعد امد و جشن ما را مزین ساخت فرمود:" ک ای دغل باز تزویر را کنار بگذار":-2-22-:
ما دقیقا بدین شکل درامدیم:-2-27-: و بعد گفتیم بچه خسته شده شوخی کرد طاهره جان شوما به دل نگیر:-2-27-:
برای خودمان نیز فال بگرفتیم بسی به به درآمد یهنی ها:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
الان به آیاتی چند از آن گوش جان بسپارید:-2-41-:

ساقیا! آمدن عید مبارک بادت
وآن مواعید که کردی مرود از یادت

در شگفتم که در این مدت ایّام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت




آغا ما از همین تریبون اعلام میکنیم تو روح اونهایی ک اومدن هندوانه نازنین بنده را خوردن :-2-30-:
بسی براش نخشه ها داشتم:-2-30-:
بسی دوزش میداشتم :-2-30-:
بسی به هم دل بسته بودیم :-2-30-:
این جفا کاران سنگ دل در آنی کن فیکون کردند ایشان را:-2-30-:

به من چه ک مال 4 نفرمان بود با هم خریدمان نموده بودیم:-2-30-:
خودش در گوش من گفت:-2-38-:
چی گفت؟:-2-39-:
گفت فقط برا ما میباشد پاپانوئل فرستادتش:-119-:
مورد حمله این بی مروت ها قرار گرفت آخر:-2-28-:
هی گفنم این گوشت سرخت تن سبزت را به باد میدهد گوش نداد:-2-30-:


ما دیگر حال تعریف نداریم ولی بدانید و آگاه باشید ک شبی بود بس خوش و خاطره انگیز و ملون:-2-16-::-2-16-::-2-16-:


روز و روزگار همگی خوش بادا :-2-41-::-2-40-:

masumeh01
1391,10,02, ساعت : 00:03
سلام دوست جونیای خودم.. خوبین؟؟؟؟؟؟
من که حال خوب نیست
الان نشستم و دارم می نویسم
چی نمیدونم
ولی خیلی خسته ام
اشکام همینجور میریزه
ولی چرا نمیدونم
دلم بدجور گرفته
کاش می فهمیدم چمه
هرچیم گریه میکنم بدتر میشم. دارم یه اهنگ غمگین گوش میدم
خیلی اهنگ قشنگیه.. اون بیستر بغضمو به لرزه درمیاره
کاش یکی می گفت چمه
مانیتورو تار میبینم.. هرچیم اشکامو پاک میکنم فایده نداره
دارن کلافم میکنن این اشکا.. دلم یه تکیه گاه میخواد.. یه ارامش
یه چیزی که بهم ارامش بده
میدونم میگید خداهست اما الان به یه نفر نیاز دارم که کنارم باشه
مامانم، دوست مهربونم هست اما نمیخوام ناراحتش کنم
هروقت اینجوری میشم یا یه قطره اشک از چشمام میاد اون سیل اشکاش توی صورت ماهش راه میگیره
نمیخوام اذیتش کنم
ولی مگه دست منه؟
ای خدااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااا:-2-33-:
شبتون پر از ستاره عزیزای من:-2-41-:

باروونی
1391,10,02, ساعت : 00:58
به نام خدا...

دلم گرفته...
دلم عجیب گرفته است...

خداوندگارا شکر...

شب و روزتون خوش...

ely* 675
1391,10,02, ساعت : 08:40
*شنبه دوم دی ماه 1391*

سلام...صبح اولین شنبه اولین ماه فصل زمستانتان گرم و شادhttp://s7.rimg.info/602f8042c9ebd47068ccdd5c6e852ad1.gif

راه که میروم چیزی روی شانه ام سنگینی می کند...
نگاه می کنم ؛ کوله باری از خاطره هاست...
پیش که می روم ، سالها و ماهها و روزها و ساعتها و شاید دقایق ؛ بر سنگینی آن می افزایند...
گاهی بر زمین می گذارمش و زیر ورویش می کنم... کهنه ها را رو می آورم ؛ تازه ها مدفون می شوند...
کهنه ها تازه می شوند... چه گرد و غباری رویشان نشسته... می تکانمشان.. یکی می افتد!! کهنه خاطره ایست مال چند سال و اندی پیش... بر می دارمش ...
ببین! خیس است!!! دارد چکه میکند... اشک است!!؟؟ جمعشان کنم خریداری؟! غصه هایم را می خری؟ چند؟ نه!...پول نمی خواهم... مبادله کالا به کالا چه طور است؟ اشکهایم مال تو...لبخندت مال من!
نه...نمی خواهم... به دلم نمی نشیند... اشک های من به چه دردت می خورند؟
اما صبر کن... بگذار بگردم...این...نه خوب نیست... این... آها! این خوب است! نگاه کن... تکانش می دهم خنده ها و قهقهه ها به این سوو آن سو پرت می شونم... چه خاطره ای!!! مال تو ...می خواهی..ببرش و هر بار که نگاهش می کنی لبخندی بزن...من شاد میشوم... مزدم همین است... خیرش را بینی!!
بروم ... بروم که هنوز راه درازی در پیش است...چند تایی خاطره دارم که باید بفروشم... همه شان جنسشان مرغوب است... از بهترین نوع خنده... باور کن...من جنس چینی غالب نمی کنم...خنده هایم اصل است..اورجینال اورجینال... مارکش را ببین...نوشته: مید این مای لایف! هیچ کجا پیدا نمی کنی... قیمتش هم خوب است...چند ثانیه لبخند تو..
غصه ها و اشک های من برای شما بها ندارند... می روم...شاید جایی... جوانمردی پیدا شد که بگوید: همه خاطره هایت مال من... چه خوب...چه بد.... چه گریه...چه خنده!!! قیمتش هم یک عمر لبخند تو... به بهای تمام آن چند ثانیه هایی که از مردم گرفتی!!!http://s18.rimg.info/e39450899e0f2c8023ea26ab83e884cd.gif

سبک می شوم...آرام میشوم... چه خوب است که شریک داشته باشی...


http://s4.rimg.info/d911360cb2d7e58c3b93b4ce8a6ddf15.gif


** هر چی آرزوی خوبه، مال تو
هرچی که خاطره داری، مال من
اون روزای عــاشقونه، مــال تو
این شـبای بیـقراری، مـال من**

*****

متن را از خودمان گفتیم... :-2-15-:

✘Soheyla✘
1391,10,02, ساعت : 14:32
به نام خدا


دیشب ساعتای گمونم سه بود احتمال قوی :-2-31-:
بیدار شدم یه کاره یادآور گذاشتم رو گوشیم :-2-31-:
حالا چیه؟ عرض میکنم:-2-08-:
یهویی نمیدونم خواب دیدم:-2-35-:
دیوونه شدم :-2-35-:
هر چی بود زد به سرم برم دنبال یه ورزش و روزی یه ساعت تخلیه انرژی کنیم:-2-16-:
صبح همین که بیدار شدم به مامان گفتم:-2-35-:
یه چشم غره بهم رفت که غالب تهی نومودم:-2-37-:
گفتم خو چیه خو؟ مگه اشکال داره؟:-2-30-:
گفت: اشکال نداه ولی تو هر روز یه ساز میزنی، کنکور دادن تعطیل شده که میخوای بری ورزشکار بشی؟:-2-33-:
مرده بودم از خنده راست میگه ولی خب من که نمیخوام تا خود المپیک رو یه کله برم همین یه تکونی بدم و بس:-2-06-:
خلاصه هنوزم که نرفتم یعنی اونجایی که مد نظرمه مثل اینکه برا پسراست فقط:-119-:

ما برفتیم شاید دفعه بد از یه مسابقه ورزشی جهانی براتون خاطره نوشتم:-2-22-:



عاشقانه زندگی کن
سهیلا

alonegirl
1391,10,02, ساعت : 15:48
سلام:-2-25-:
زمستون از راه رسید
ما زنده ایم شما چطور؟:-2-31-:
اسم جدید نوستراداموس رو شنیدین عایا؟:-2-31-: ناصر B ناموس:-2-31-:
خب زیاد وقت ندارم حرف بزنم وگرنه حرف واسه گفتن زیاده.
فقط اومدم بگم بعد از 23 سال عمر تازه دارم باعقل می شم:-2-31-: اولین دندون عقلم جدی جدی جوونه زد:-2-31-: دیگه به کل ناامید شده بودما ازش:-2-31-: حالا معلوم نیس بقیه ش کی بیرون میاد:-2-31-: ولی خب من که از خدامه همون تو بمونه تا اینکه با بیرون اومدنش بلای جونم بشه:-2-28-:

یلدامونم بد نبود، بیشتر در تدارک مهمونای فردا شبش بودیم. به جاش دیشب با مهمونامون میشه گفت شب یلدایی داشتیم:-2-16-: خیــــلی خوش گذشت:-2-16-: کلی ام با هم بازی کردیم و گفتیم و خندیدیم:-2-16-:
خاک برسرم بازم دیرم شد:-2-06-:
روز و شبتون خوش:-2-16-:

سونی تولدت مبارک:-2-16-:

*marin*
1391,10,02, ساعت : 17:18
سلام دوستان:-2-25-:خوبین؟؟؟ما امروز اولین امتحان ترممون رو دادیم:-2-16-:اونم چی؟درس شیرین جغرافی:-2-22-:رفت تا سه شنبه...اونم آمادگی دفاعی داریم:-2-31-:بگم تالا لاشو وا نکردم دروغ نگفتم:-2-28-:خلاصه امروز خیلی روز خوبی بود از این جهت که امتحان جغرافی مو خوب دادم:-2-22-:خوب شی بگم دیه؟؟امروزم که دوتا از بچه تقلب کردن رو برگه امتحانیش صفر گذاشتن:-2-35-:خوب من برم..باییییی

نگین
1391,10,02, ساعت : 17:51
بنــــام خدای عشــق و امیـــــد

کاشـــــ
دلــــــها در چهره ها بود!


ســلام:-2-10-:
اقا ما امروز میان ترم الکی دادیم،تقلبو استاد کردیم:-2-06-:واسه 2نمره ادم چکارا که نمیکنه:-2-22-:
استاد گفت یکی درمیون بشینین،یکی از بچه ها گفت من بدون دوســتم طاقتم نمیگیره:-2-06-:
سوالا رو نوشتیم و همو نگاه میکردیم:-2-35-:بچه ها میگفتن استاد این ســـوالا تو جزوه بوده؟:-2-22-:
هرکیو میدیدی جزوش باز بود،دنبال ســوال میگشت:-2-06-:
دوستی ام تند تند با صدای اروم واسم میگفت،مام نمیشنیدیم اصن وضعی:-2-06-:
کلِ این ترم ایران شناسی دومین امتحانیِ که دادیم:-2-06-:امتی ریاضی که مراقبا خودشـــون تقلب میرسوندن:-2-06-:
جزوه ما زیر دست ِدوستی بود ازاونجا میگفت ما بنویسیم:-2-06-:نمیدادش بخودم:-2-28-:
هرچند من بلد بودم،بیشتر واسه هماهنگی با بچه ها نمینوشتم،بجـــون شیرین:-2-22-:
بهد امتی رفتیم پیش رییس دانشگاه،اعتراض واسه استاد عزیزِ طرح 2:-2-28-:
میگیم استاد فلانی طرح 2 کلا 4 جلسه کلاسو تشکیل دادن،مام وقتی واسه تحویل نداریم:-2-28-:
بهدش میگه ما با ایشون قطع همکاری میکنیم،شما کتبا اعتراضتونو بنویسین رسیدگی میشه!
میگم بچها بنویسین با توجه به تشکیل نشدن کلاس ما تواناییشـــو نداریم پروژه تحویل بدیم:-2-22-:
شما رسیدگی کنین نمره رو بدن ما بریم خونمون:-2-06-:شیرین جانمان امدن میگن چیشـد؟ چی گفتین؟ :-2-43-:
این همه بودیماااا بِر و بِر مارو نگا میکنه جواب میخواد:-2-31-: دقیقا اینطوری:-2-06-:
بچه هام هی ایما اشاره میدادن،میخواستم بگم مرض 5شنبه شیرینشو که رویت کردین:-2-43-::-2-22-:
داشتم واسش توضیح میدادم،ازونجایی که ما صدامون ووولِـــــش پایینِ :-2-08-:
یقدم اومد نزدیک بهتر بشنوه،همزمان ما یقدم رفتیم عقب:-2-06-:خودم ضعف کرده بودم،نمیشد بخندم:-2-06-:
بهدش اون یقدم رفتمو جبران کردن،اومده نزدیک سرشم اورده پایین تو صورتم:-2-42-:
میخواستم بگم اقاااااااااااا به اندازه 5تا گوسفند فاصله رو حفظ کن :-2-42-::-2-06-:
حالا خوب متوجه نشدی مهم نیست:-2-43-:
بچه ها میگفتن مهم نبوده،زنگ صداتو دوست داره مث لالاییه:-2-06-:مگه مارو ول کردن:-2-28-:
این ترم واقعا عالی بود،سوژه داشتیم در حد لالیگا:-2-22-:
عاشق کلاس فردام:-2-16-: از دست تعریفای استاد رو هواس،تنها کلاسی که غیبت نداشتم:-2-22-:
.............................................
ما بالاخره دخی عمه عروسو پیدا کردیم باهاش صحبتیدیم:-2-37-:
بیاری خدا مرمتو انتخاب میکنیم:-2-16-:امیدوارم همون چیزی که میخوام بشه!
پیش بسوی دانشگاه تهران،شایدم هنر اصفهان!هرچی قسمت باشه:-2-16-:
ما برفتیم دنبال کتابا و جزوات،احتمالا تا اخر این هفته سخت مشغول درس میشیم:-2-37-:
فردا باید برم خانه هنر و معمار عضو شم واسه راندو:-2-38-:ما 4تا کلاس دیگه هم داریمااا،احتــــمالا دوشیفته کار میکنم:-2-06-:
امتیای یونی،کلاسای بیرون،کنکور،فکرای بیخود،وقت نداریم خو:-2-22-:مشغولیم مثلا:-2-41-:
وقت بی رنگ شدنِ، باید دوره کارای حاشیه رو خط بکشم،ی مدتــــــــ خیلی کوتاه:-2-08-:
ما توانایی جدا شدن از سایت و دوستان جانمان را نداریم:-2-15-:
واسه تحمل دلتنگی کم کم سر میزنم،آه ای خدای من،منو این همه دوری محـــاله:-2-15-:
هنوز نرفته دلم تنگ شد:-2-15-:اصن بحث رفتن میشه ادم ته دلش میلرزه:-2-15-:
اقا ما نمیریم بمیریمااااااا:-2-22-:میریم تا امتیای یونی رو پاس کنیم،چون سایت مجال پاس شدن بما نمیده:-2-22-:
بهدش زودی میایم:-2-16-: اگه اقامون اجازه بدن:-2-22-:
یوقت مارو فراموش نکنید:-2-15-:بزارید ما شمارو فراموش کنیم:-2-22-:
.............................................
اگـــــر عشق
عشق باشـــد...
زمان حرفـــ احماقانه ای است!
:-2-15-:
بعضیا رو هرچقدر سعی کنی بازم نمیتونی فراموش کنی،بعضیا واقعا بی نهایتن!
هرچقدر بخوای با دل و عقلت جدال کنی بازم دلـت بَرَندس:-2-15-:
گاهی باید بپذیری بعضیا تو قلبت باشن،فقط تو قلبت!
وقتی با قلبت حسـ میکنی،فراموشی در کار نیست:-2-15-:
همیشه میگن سعی کن منطقی فک کنی!
ولی دلــــــــ چیزیو حس کرده که منطقـــ نمیتونه حس کنه:-2-15-:
گاهی باید فک کنی،فک کنی،اینقدر فک کنی که پُر شـی!
گاهی نمیدونی چرا تو این نقطه وایسادی؟
چرا دوست نداری این نقطه رو ترک کنی و بری جلو؟:-2-15-:
واقعا چرا گاهی ادم دوست داره وایسه و ی چیزایی رو بخودش ثابت کنه!
نمیدونم دلــــ و عقل تا کی و کجا میخوان باهـــــم بجنگن:-2-15-:
.............................................
طالع عاشقانم!
**شما امروز میبایست برای متقاعد کردن شخصی خاص، راهی پیدا کنید،
شخصی که فکرش نمیگذارد شب ها بخوابید.
نه تنها این مساله،بلکه باید او را متقاعد کنید که به شدت به او علاقهمند شده اید و به او متعهد هستید
ولی باید در عین حال،مستقل و جاه طلب بوده و قادر باشید عزت نفستان را حفظ کنید.
اگر این کار به نظرتان بیش از حد نیازمند نظم و ترتیب است،
بهتر است قبل از اینکه خودتان را غرق رابطهٔ جدید کنید، خوب فکر کنید.**
عجیبِ!شاید دُرُستِ!اقا ماکه گفتیم میخوایم درســــ بخونیم:-2-22-:
چرا فکرمارو مشغول میکنی:-119-:خواهشا شبام بزاربخوابم:-2-15-:متشکرم!
.............................................
ما آن چنان ماهرانـــه،

عاشقی را

خوش درخشیدیــم

روی صحنـــه.

که امــروز

دروغ بودنِ عشقمان را

کسی جز خودمـان

باور نمی کنــد!

حتـــی

آن تماشاگرانِ ماتِ مبهوت!



پ ن:
اقا ما خیلی کم سر میزنیم:-2-15-:دلمان بشدت میتنگه:-2-15-:
میدونم تحمل این دوری واسه شما از خودِ من سخت تره:-2-35-:ما میدانیم با قلبتان چکار کردیم:mrgreen::-2-06-:


مهربان:-2-40-:امید:-2-40-:ارمغان:-2-40-:مهدی:-2-40-:دوست جونا:-2-40-:

2دی91...غروبِ زمستونیتون بخیر:-2-40-:

nairika
1391,10,02, ساعت : 18:15
سلام هم خاطره:-2-25-:
دیدین بعضی از کتابا رو که میخونین، هی باید یه صلوات نثار روح نویسنده کنین و یکی بزنین تو سرخودتون تا کتابه تموم شه:-2-09-:
یعنی امیدوارم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه این حالتا رو:-2-15-:
دیشب تا ساعت 6:30 صبح بیدار بودم تا این کتابه تموم بشه:-2-28-: یعنی کار داشت به جاهای باریک میکشید:-119-::-2-36-::-2-33-:
حیف که حتما باید میخوندمش و با قلم نویسنده اش آشنا میشدم وگرنه که...
آغا ما که با کسی تعارف نداریم
ای تو روحشون با این پیشگوییشون:-2-43-:
خو من جمعه مید ترم زبان تخصصی داشتم:-2-15-:
خو قرار بود بمیریم و منم درس و بوسیدم گذاشتم کنار:mrgreen:
خو هیچ اتفاقی که نیوفتاد:-2-42-:
خو ما بازم داش سیاه شدیم که:-2-30-:
خو زبان رو افتادیم که:-2-15-:
یعنی جمعه با خرسندی تمام ساعت 10:30 از خواب پاشدم، اونم با صدای بارون:-2-16-: چنان حس و حال خوبی بهم داد که قید یونی و مید ترم و آینده درخشان رو زدم و پای پنجره بساط به قول ددی نجاریم رو علم کردم و از صبح تا شب نشستم پای ساعت و تقریبا کارش رو تموم کردم:-2-41-: فقط باید ساب بخوره و پلی استر بشه و عقربه هاش نصب شه
یعنی لامصب از هر انگشت بیستا هنر میباره:-2-22-:
آغا از شب یلدا بگم که جایتان خالی بسی خوش گذشت:-2-16-:
این خواهری ما میخواست به مناسبت کارش به ما شام بده و ما هم گفتیم چه شبی فرخنده تر از طولانی ترین شب سال:-2-35-:
اولش رفتیم جایی که مدتها بود تو برنامه مون بود که حتما یه سری بریم ببینیم چگونه است؟!
یعنی از در که رفتیم تو تا برسیم به اصطلاح سالنش هیشکی نیومد بگه خرت به چن من:-2-28-:
بعدم که وارد سالن شدیم روم به دیوار چنان صحنه های +18 بود که ددی حکم کردن بیـــــــــــــــــــــــ ـرون:-2-36-:
ماهم دو پا داشتیم دوتا دیگه قرض کردیم و زدیم به چاک:-2-37-:
درنتیجه بازم سر از پاتوق خودمون در آوردیم و بازم رفتیم عسل...
جای شوما خالی، بسی خوب بود:-2-16-: فقط حیف که دریاچه اش تعطیل بود و باروبنه ای که برده بودیم برگردوندیم و فرداشبش بازم یلدا گرفتیم
اووووووووووه چه وراج شدم من:-2-22-:
همیشه برنده بازی زندگی باشین:-2-41-:
همه خاطره نوسای گل و بلبل:-2-40-:
راستی اشوریای عزیزمان هم خوشحال است و گویا گل بدستمان میاید:-2-41-:
راستی شبنم بانو این سورپرایز شب یلداتون چی بود؟! من از غافله عقب افتادم و چیزی نیافتم

باروونی
1391,10,02, ساعت : 20:29
به نام خدا...

همه چیز پیچیده به هم...
امتحانا...
پروژه...
بیمارستان و ازین دکتر به اون دکتر بردن مامان...
و من خدایا صبر میخوام ازت و قدرت...
سرمای بدی هم خوردم...عطسه ...سردرد...فشار پایین...
امروز از ساعت 9 و نیم تا 1 و نیم عصر تو کلاس آمار و احتمال بودیم...همه اش تو یه کلاس...واقعا کسل کننده شده بود...
به قول بچه ها...هی این کیسه هامون از مهره پر شد و هی خالی شد...
هی تاس انداختیم بالا و هی عدد آوردیم...
عقبیم...کلاسا تموم نشده...
امتحان پشت امتحان...حالا این تازه شروعشه...
من هم باید دنبال کارای چکاپ مامان شامل تست ورزش و اکو و آزمایش خون و عکس قفسه سینه و چی و چی باشم و هم به درسام برسم...
واقعا سخته...ولی راضیم و گله ای ندارم...
آدم به مادرش خدمت نکنه پس به کی خدمت کنه...
شکرت خدا...
سرم شلوغه...احتمالا دیگه فعلا نیام سایت...
خب هرچند اینجا همه چیز مجازیه و احتمالا و متاسفانه محبت ها هم همینطور...و با نبودم دل کسی برام تنگ نمی شه...
چه زود دارن میگذرن...روزا رو میگم...
امروز که از رو پل سپید رود رد میشدم داشتم به این فکر می کردم که من چند بهار رو از رو این پل رد شدم...چند پاییز؟؟
چند بار موقع رد شدن از رو دس اندازاش بی اراده شروع به شمارش کردم...آخرش نفهمیدم 24 بار بالا پایین میریم یا 25 بار...
چند بار بی اراده سرم به سمت افق بی انتهای رودخونه چرخیده و نفس عمیق کشیدم...و خدا رو شکر کردم و گفتم فتبارک الله احسن الخالقین...
خداوندگارا شکر...
ما که رفتیم شما مراقب خودتون باشید...
برا من و مشغله هام هم دعا کنید...
یا علی...

nabegheh
1391,10,02, ساعت : 20:39
در روزهای آخر اسفند

در نیمروز روشن

وقتی بنفشه ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک

در جعبه های کوچک چوبین جای می دهند

جوی هزار... زمزمه درد و انتظار

در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

جوی هزار..... زمزمه درد و انتظار

در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

ای کاش! آدمی وطنش را همچون بنفشه می شد با خود ببرد هر کجا که خواست

در روشنایی باران

در آفتاب پاک

در روز های آخر اسفند

در نیمروز روشن

nilooji
1391,10,02, ساعت : 20:48
ما قراره از ایران بریم

چند ماه آینده

تصمیم گرفتم از امتحان ها ی ترم به بعد نرم مدرسه تا به طور فشرده زبان بخونم

امروز برای گرفتن پرونده به مدرسه رفتم

و تازه فهمیدم خداحافظی با دوستایی که چندین سال باهاشون بودی وعاشقشونی چه دردی داره:-2-30-:

از خدا صبر میخوام:-2-30-:

ابی دریا
1391,10,02, ساعت : 20:50
به نام خدا
شنبه 2 دی 1391
خاطره نویسای عزیز سلام
اگه بگم الان رو ابرام دروغ نگفتم.شادی میدونه دقیقا من چه حسی دارم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
جوجه ی خاله دیشب با عجله ای که داشت ساعت 1 و نیم دنیا اومد.:-2-12-::-2-12-::-2-12-:
قرار بود صبح متولد بشه که عزیز دلم خواست مادرش اتاق یه تخته گیرش بیاد پلیتیک زد.:-2-12-::-2-12-::-2-12-:
تا صبح موهام سفید شد بس که صبر کردم.:-2-02-::-2-02-::-2-02-:
تازه یه دورم پاچه همه رو مورد عنایت قرار دادم واس خاطر اینکه نتونستم از صبح با عشق خاله برم.:-2-01-::-2-01-::-2-01-:
اخه قرار بود ریحان که داره میره منم برم با مامی.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
اما دیشب مامی نوید اومد و برنامه ی منو بهم ریخت.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
اما همین که عشق خاله رو دیدم تموم عصبانیتم فروکش کرد.:-11-::-11-::-11-:
کلی عکس ازش گرفتم.:-6-::-6-::-6-:
یه کوشولو هم بغلش کردم.:-2-12-::-2-12-::-2-12-:
خاله بودن خیلی خوبه خیلی.اونقدر که نمیشه با کلمه بیانش کردفقط خدارو هزاربار شکر میکنم که هم ریحان و هم نی نی سالمن:-63-::-63-::-63-:
شاعر میگه چه احساس قشنگی مبینا رو تو بغل دارم.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
یا اینکه وای وای عاشقتم.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
خاله جون عاشقته رپته ته ته:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
فامیلا و اشناهای نوید از ما نابودترن.فامیلی رو گذاشتن سرشون.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
عمو و پدرجون نی نی هم اومدن دیدنش.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
میگن مردا هلاک بچه ان همینه.:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
قیافه مرتضی(عمویی)کاملا دیدنی بود.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
و از همه مهتر دیدن حال خوب خاله نیره که به قول شهرام شکوهی لحن نگاهش میگفت دیگه حسرت به دل نیستم و خودم بهترشو خونه دارم.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
نه مثل یه ساله پیش که اومد دیدن امیرعلی کوچولو و با گریه برگشت.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
خدایا شکرت فقط همین.:-63-::-63-::-63-:
اینم عکس عشقمه که تو اف بی هم گذاشتم:-8-::-8-::-8-:.


http://www.up2.98ia.com/images/61584855515955980829.jpg
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

asal_cheshmak
1391,10,02, ساعت : 21:51
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته :-2-10-: ( الان متفاوت بود دیگه؟:-120-: )
پنجشنبه جلسه پنجم و پارک دوبــــــــــــــــــــــ ـــل :mrgreen: یعنی پارک زدم باقلوا :mrgreen: قابل توجه آقایون :-120-:
شبش هم یلدا بود و هیچ جا دعوت نبودیم :-2-30-: بعد ِ شام یهو خاله م زنگید بیایید اینجا :-2-20-: ما اینجوری :-2-20-: البته قبلش آمار گرفته بودیم دیدیم دایی و زنداییم دوتایی هستن حاضر شده بودیم بریم اونجا که خاله زنگید :-2-11-: ما هم در اقدامی ناجوانمردانه دایی رو پیچوندیم و پیوستیم به خاله :-2-21-: دایی هم ناراحت شد :-2-02-:
برای عاطفه شب ِ چله ای آورده بودن :-2-32-: خدا قسمتتون کنه :mrgreen::mrgreen::mrgreen: دیگه 11 به زور اومدیم :-2-34-: مگه مامی میومد... منم که همش سرفه :-2-35-:
جمعه هم اوج سرماخوردگیم بودا :-2-24-: نه صدا داشتم و نه تصویر ِ رنگی :-2-22-: صورتم زرد ِ مایل به سفید:-2-35-:
بعدشم رفتیم ملاقاتی دخی عمه که چشمشو عمل کرده بود :-2-07-: عجب خونه و زندگی ای داشت و ما خبر نداشتیم :-2-17-:
بابا هم منو نبرد تمرین رانندگی :-2-30-: گفت ماشینمو می ترکونی :-2-30-:البته تاکسی هم هست، نمیشه زیاد... :-2-28-:
امروزم رفتم یونی :-2-20-::-2-20-::-2-20-: اصن همه متعجب از حضور من :-2-21-: امتحانم داشتیم نخونده بودم... :-2-21-: اما نگرفت انداختیم هفته ی آینده :-2-35-: میدونم اون روزم نمی خونم :-65-::-65-::-65-: کلا غیر از شب امتحان، درس خوندن حرومه :-15-::-10-:
امروز اطلاعیه زده بودن دانشگاه می بره مشهد :-2-39-: امسال که بابا اجازه میده، دوستام نمیرن به خاطر کنکور ارشد :-2-30-: من دلم مشهد میخواااااد :-2-30-:
الانم در خدمت شوما :-5-::-5-::-5-::-4-::-4-::-4-: ( دلم برای مخاطب خاص تنگید با این شکلکه :-4-: )
پام هم به شدت درد میکنه :-2-: چیرا دنیا تموم نشد :-2-: بسه درد کشیدن ِ من :-22-::-22-::-22-::-22-::-22-::-29-::-17-:
یکی یه اس هم نمیده :-20-: جز ایرانسل و همراه اول :-47-::-102-:
دعایمان کنید زیاد :-2-10-:
شباتون عالی :-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:


گاهی بــــــــــی هوا...
دلــــــــــــــــــــم هوايت را مي کند، هوای ِ تــــــــــو،
تويی که هيچـــــــــــوقت؛ هوایت، هوای ِ مــــــــــــــــــــرا نمی کند!!

*Fatemeh.K*
1391,10,02, ساعت : 22:19
سلام دوزتان ... :-2-25-:
خوبید آیا؟امیدوارم باشین ...

آغا ما امروز اولین امتی مونو دادیم ... :-2-08-:ریاضی بود ... :-2-08-: زیر نوزده نمیشم ... :-2-08-:

خوشحالم از این بابت بسی :-2-08-:
امروز اول که رفتیم تو مدرسه یه ذره با بچه ها سوال حل کردیم و خندیدیم بعدش رفتیم تو حیاط و بعدم

رفتیم سر جلسه ... اولش حس مینمودم تو سوالا گیر دارم ولی بعد با کلی جون کندن و شک و تردید حلش کردمو ورقمو دادم و زودی اومدم بیرون ...
بعد از اینکه اومدم بیرون رفتم پیش دوستم که دینیشو ازش بگیرم دینیمو کامل کنم که فهمیدم کتاب اونم ناقصه ... انقد حرص خوردم که حد نداشت ... حالا یکی دیگه از دوستام گفت اِ خو کتاب من کامل بود میگفتی میاوردمش منم گفتم نمیدونستم که بهت بگم ... حالا چه کنم و اینا ... بعدش بش گفتم میشه بیام دم خونتون ازت قرض بگیرمش نیم ساعت یه ساعت بعدش برات میارم گف نه خودم میخوام بخونم و اینا ... من خیلی دلخور شدم آخه فردارم وقت داشت بخونه ... خلاصه همون موقع سرویسم اومد و من رفتم خونه ... ساعت یه ربع به ده بود که رسیدم خونه اول اومدم یه ذره تو نت گشت زدم ... بعدش رفتم کارایی که مامانم گفته بود رو انجام دادم و ناهار درست کردم ... یه ربع به یک بود که مامانم و خواهرم اومدن ... ناهار خوردم و یه ذره شلوغ بازی درآوردم ... بعد اونا رفتن بخوابن ... منم رفتم غذای بابامو آماده کردم که اومد بخوره .... بعد از اینکه بابام اومد و من کل اتفاقارو براش تعریف کردم نشستم درس بخونم که بابام گفت پاشو میخوایم بریم بیرون ... میخواستم هم برم زبان ثبت نام کنم هم مامانم تعیین سطح کنه هم برم مشاوره تحصیلی ... خلاصه با مترو رفتیم انقلاب ... رفتیم اون آموزشگاهی که مامانم میخواس امتی بده ... مام دیدیم طول میکشه رفتیم پیش اون مشاوره که گف باید وقت میگرفتین مام دس از پا درازتر برگشتیم همون آموزشگاه منتظر مامان انقده شیطونی کردیم که دیگه آخراش گفتم میان میندازنمون بیرون ...!!!!
بعد از اونم با اتوبوس برگشتیم خونه!ترافیک وحشتناکی بود و منم خیلی گشنم بود اما بالاخره به خونه رسیدم و شام خوردم و زنده موندم!!!:-2-37-:
یه کلمم درس نخوندم :-2-37-:
دار م از خستگی میمیرم :-2-37-:

دلم خیلی برات تنگ شده عزیزِدلم!!!!دوس دارم زودتر ببینمت!


من برم که خل گشتم :-2-37-:از زور خستگی مانیتور تار میبینم ولی تا هادیو نبینم نمیخوابم!:-2-37-:

به قول سانی جیـــــــــــــــــــغ ... آجی سونی تولدت مبارکـــــــــــــ ... :-2-40-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:فدات شم ایشالا عروسیتو تبریک بگم :-2-16-::-11-::-11-::-11-::-11-::-11-::-11-::-8-::-8-::-8-::-8-::-8-::-8-::-8-:


شبتون آروم
دوستون دارم
فلا


فاطمه
2/9/91
10:19

pari-sa
1391,10,02, ساعت : 22:33
آغاز سال 1/1/1 بر همه ی باز ماندگان دنیا مبارک....:-2-35-:
من دلم تحول میخواست... چه خوب میشد همه جا تاریک میشد، بد تلف میشدیم از گشنگی، بعد دنیا میترکید...:-2-41-:
عه وا سلام علیکوم.
دنیا نترکید ولی من امروز داشتم میترکیدم... اینجا هم برف باریده هم بارون، دیگه زمین خعــــلی لیزه...:-2-19-:
کلا از دوران طفولیت من با زمین لیز مشکل دارم، اصن نمیتونم راه برم :-2-35-:
امروزم با دوستم داشتیم میرفتیم یونی که در یک حرکت ناگهانی نقش بر زمین شدم، عین ماست:-2-27-:
بیشتر از خودم نگران گوشیم بود که از دستم پرت شد زمین:-42-:
اااااااااییییی پالتوم همچین کثیف شد..با اون وضعم رفتم یونی:-2-23-:
دو تا میان ترم داشتم:-119-: اولی رو که تقسیم کرده بودیم بین 5 نفرمون و مشترکی نوشتیم:-2-32-:
بعد رفتیم سلف غذا بخوریم...آغا دانشجو اینقــــــــــد بی فرهنگ... اصن یه وضعی بود... هیشکی تو صف نبود... دیدین تو حرم چجوری زنا میپرن سرو کله ی هم؟! سلف ما هم اونجوریه:-2-28-:
امتحان دومی رو هم که صد البته مشورتی نوشتیم :-2-26-: استادمون میگه اگه 1000 تا هم مراقب اینجا باشه نمیتونن شمارو کنترل کنن...:-2-22-:
اصن امتحان یه طرف ـــــــــــ تقلبش یه طرف:-2-16-: خیلی خوش میگذره
ولی میدونم که تو میان ترم زبان و میانه اصن نمیتونیم جم هم بخریم، استادمون یــــــــــــــک سخت گیره!:-47-:
راستی قراره این ترم مشروط شم:-2-18-: درسامون خعلی سخته
پامم به خاطر پخش شدن بر زمین درد میکنه...:-2-39-:
همینا
خودافیس (خدافظ یهنی)

bahare joon
1391,10,02, ساعت : 22:54
سلاااااااام
من فقط اومدم بگم که تولد سونیا خانوم جان مبارکا باشه:-2-16-:
دوزتتون دارم
شب خوش:-118-:

خیال غزل
1391,10,02, ساعت : 23:30
دیروز پام لیز خورد و زمین خوردم از همون وقت نمیتونم زیاد از دستم کار بکشم حالا حساب کن از شهرستان برات مهمون بیاد و کسی پیشت نباشه کمکت کنه بدبختی باهاشون راحت نیستم که بگم بیایید کمک کنید از دیشب با رضا قهرم نمیشه بهش زنگ بزنم چقدر خودم رو لعنت کردم که چرا احتیاط نمیکنم.باسختی نهار و شلم رو اماده کردم الان دارم از خستگی بیهوش میشم ولی به انجمن معتاد شدم.فعلا تا همین جا رو مینویسم چون دستم درد گرفته .

casandan
1391,10,02, ساعت : 23:48
میگم این نستراداموس هم خوب یه دنیارو مسخره خودش کرده بودا:-2-08-:
امروز مامانم زنگ زد داشت میگفت اره از دیشب شیراز بارندگیه نمی تونیم بریم بیرون همه جارو اب گرفته یادم اومد که اونروز میگفت مادر نگرانم میکن سه روز تاریکیه :-2-28-:
بهش گفتم مادر من اخه اینا همش دروغه:-2-36-:
میگفت خدا کنه بنده خدا مامان ساده من:-2-36-:
تازه یه چیز دیگه که به خواهر بزرگه گفتم از خنده روده برشد :-2-06-:

همین دنیا داره تموم میشه مامان میگفت میگن 60 نفر از ایران رفتن توی کوههای ترکیه پناه گرفتن:-2-06-:

اقا ما اینو به خواهری گفتیم پوکید از خنده :-2-06-:
میگه مگه ایران خودش کوه نداره :-2-06-:
گفتم چه میدونم حتمی گفتن اونجا امن تره :-2-15-:

تازه مامان میگفت نمی دونی اینجا چه خبره مردم میان نون و گوشت و مرغ و ... زیاد میخرن میگیم چه خبره میگن طرف مگه نمی دونی سه روز تاریکیه:-2-43-:
اخه ادم به این ملت چی بگه ای خدا مارو با کیا 75 ملیون کردی یا نه مارو با کیا 7 ملیارد کردی:-2-28-:

V!olet
1391,10,03, ساعت : 00:11
امروز 2 دی بود.روز شروع امتحانات.:-2-36-:

دین و زندگی به خیر و خوشی 4 واحدش به احتمال 90% کامل است و ما بسی شادیم.

از 6:30 صبح تا 21:30 مدرسه بودیم.اولش که تو نمازخونه با کلی ادم منتظر بودیم نوبت امتحانمون شه.حالا مگه سر و صدا میذاشت درس بخونیم.
من کلا ادمی با حافظه کوتاه مدتم.باید قبل امتحان بخونم.بچه ها هم همه یادشون افتاده چیزای جالب تعریف کنن.

نا گفته نماند من و 6 دوست دسگرم هم همواره قبل از امتحان موضوعات جالب به ذهنمان میرسد.به محض این که بی کار شدیم مغزمان هنگ میکند.حکمت چیست؟نمیدانم.
:-2-31-:

پس از امتحان هم طی یک عملیات جمز باندی و کاملا برنامه ریزی شده از مدرسه چیم شدیم به سوی مغازه داخل خیابان .چیپس و پفک گرفتیم و با عملیات بسیار سخت و طاقت فرسای دور زدن مراقبان دم در مدرسه دوباره باز گشتیم.

نیکو دوست خلمان هم که این عملیات رو فرماندهی میکرد خیلی زیبا برای تک تک دانش اموزان اطرافمان فیلم بازی کرد که کتاب زیست جا گذاشته و برگشته و نمیخواهد دیگر برود.
و با سرویس به جای مترو بر میگرددخانه.

پس از ان هم ما به کلاس زبان مشرف شدیم و چشمتان روز بد نبیند..... معلمی بهم افتاد که نمیخواستم و ارزو میکردم نیفته.منو میگی شبیه قوم شکست خورده شدم.
یعنی مثلا یه نفر با 3000000 نفر میره جنگ و میبازه.غم همه ی ان ها رو جمع میکردی میشد قیافه من.:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-33-::-2-33-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

در اخر هم به این نتیجه رسیدیم که ما پاس نمیکنیم این ترم را:-2-35-:

این زیست پدر من رو در اورد.بابام 3 ساعته داره یه مبحث رو توضیح میده و من هنوز هم هنگ کردم که چی شد.این کتابا چیه تالیف میکنن.نصف و نیمه و با کلی ابهام یه چیزی رو میگه یاد میگیری سال بالا تر همینو یاد میده یه مدل دیگه با کلی چیز اضافه قشنگ قاطی کنی.

ما از این زیست میترسیم.دعا کنید برایمان.
:-2-25-:

foro0ghi
1391,10,03, ساعت : 00:23
سلام، امیدوارم حال همتون خوب باشه...:-2-40-:
دلم تنگ شده بود واسه تک تکتون..البته با نگاشتن خاطراتتون و خوندنش از طرف ما کمی از این دلتنگی کاسته میشه..
امشبم ازون شبایی است که نا خودآگاه دستم به نوشتن اومد و اومدم که بنویسم...
........
دلم گرفته ...دلم از خیلیا گرفته..
دلم از خودم گرفته...از سادگی و محبت خودم..از اینکه محبتایی که در حق ی دوست کردم...همش از روی دوست داشتن خالصانه و محبت و عشق بود...ولی بعد..............
خدایااااااااااااااااااااا ااااا میشنوی صدامو...میشنوی....تو که خودت میدونی فروغ نیتش هیچوقت بد نبوده..خودت میدونی
خدایا دلم گرفته..دلم قد تموم دنیات گرفته...چه جوری...
حس میکنم به همه داشته هام توهین شده...خدایا حقیر نیستم...کوچیک نبودم...ضعیف نیستم...ولی الان تمام اینا رو منکرش میشم انگار...خدایا تحقیر شدم...با اشکام احساس ضعیف بودن میکنم.....بی اراده میاد..
همش میگم یعنی داری امتحانم میکنی؟ امتحان چی...تو رو خدا بسه ...طاقتشو ندارم...کم تا اینجا سختی کشیدم..اگرچه همه رو باید پای نادونی خودم گذاشت...از اینکه همیشه تو دوستی هام عجله کردم و چشامو بستم...بعد که وابسته شدم بعد که دیدم .......تازه فهمیدم نباید این چنین میشد...من از کجا میتونم بفهمم آدمات چقدر لیاقت دارند...؟ چقدر لیاقت خوبی رو دارند؟ حتی اگر انتظار جبران رو نداشته باشی؟ چقدر میتونن درکش کنن؟
خدایا کم آوردم....به بزرگیت قسم کم آوردم....


میخوام بندازمش دور............ولی چرا باز دلم نمیتونه...باز عین دیوونه ها نمیتونم فراموش کنم...
همه میگن فروغ...... نمیخوام حرفی بزنم حمل بر تعریف از خودم باشه...ولی هیچ وقت دغل بازی تو کارام نبوده....
...
خستــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــه ام خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااا...
:-2-39-::-2-39-:
دعا کنید واسم...
تولد همه ی دوستان هم از همینجا تبریک میگم..شاد باشید و تندرست:-118-:

آن کسی که رویاهای ما را می رباید
زندگی را از ما می دزدد.....
:-2-14-:

☆ SetareH ☆
1391,10,03, ساعت : 00:53
شنبه 2 دی اذر 91

صبح وقتی رفتم مدرسه یکم با هانی دعوا کردیم :-2-28-:و وقتی مشکلمون حل شد مثه بچه های خوب رفتیم نشستیم ریاضی کار کردیم
زنگ اول ریاضی داشتیم که یه ذره اشکالاتمونو برطرف کرد....زنگ بعدش ادبیات داشتیم که بازم من نشستم ریاضی کار کردم....زنگ سوم که امتحان داشتیم هی با خودم میگفتم امتحانمو عالی میدم ! میدونـــم ! مثلا داشتم به خودم روحیه میدادم.....خخخخ:-2-22-:
حالا معلمه اومده سر کلاس میگه : این نمونه سوالارو برین تو خونه حل کنین:-2-27-:
بلند داد زدم گفتم : خب سریعتر امتحانو بگیرین دیگه خانم:-2-37-:
میگه : امتحانی در کار نیس.....
چشام گرد شد:-2-19-:.....گفتم یعنی امتحان بی امتحان ؟ :-2-19-::-2-19-:یعنی این همه کار کردم باد هوا بود ؟:-2-19-: یعنی دیشب 4 ساعت بدون استراحت رفتم کلاس همش دود شد رفت هوا ؟؟:-2-19-:
انقدر عصبانی شدم که بلند گفتم : خانم یعنی چی...؟ :-2-19-:امتحان بگیرین این همه خوندیم....در صدم ثانیه بچه ها ریختن سرم که حرفمو پس بگیرم:-2-06-:....ولی خداییش نامردی بود.....چییییش....دوس داشتم جفت پا برم تو صورت معلمه....:-2-36-:
زنگ شیمی باران جلوی من نشسته بود.....دلم پر میکشید واسه اینکه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه.....سرمو بذارم رو شونش...اونم سرشو بذاره رو سرم......:-2-30-:
تا کی باران ؟...تا کی این دعوای مسخره تموم میشه ؟......:-2-39-:
مریم دوستم برای بار هزارم جون زارم شد که برم با باران حرف بزنم...نرفتم......یه بار غرورمو شکستم کافی بود.....:-2-15-:
عصر هم هانی اومد خونمون و براش پاورپوینت زبانشو درست کردم......تا الان هم داشتم فیزیک میخوندم....دیگه همین دیگه...
امتحانات ترم هم که از چهارشنبه شروع میشه.....وااااای:-2-30-:
بعد از یه هفته.....بالاخره عشقم زنگید و یکساعتی باهم حرف زدیم...تو این مدت انقدر سرم شلوغ بود که حتی کمتر اس میدادیم بهم...اونم درک میکرد...این یه هفته همش امتحان داشتم و حتی وقت سر خاروندن هم نداشتم....بنابراین بهم زنگ نمیزد تا لطمه ای به درسام نخوره......هرچند دوس داشتم بزنگه...........:-2-15-:
چهارشنبه هم که تولدشه......یعنی در اصلا فردا تولدشه اما من چهارشنبه براش تولد گرفتم....عشقم از موی فر خیلی خوشش میاد...:-2-27-:...میخوام براش چهارشنبه موهامو فر کنم.....البته اگه مامی منو ببره ارایشگاه......:-2-09-::-2-36-:

آرام.د
1391,10,03, ساعت : 04:02
بامداد 3 دی 1391

« دنیایی که مشاهده می کنیم توهمی بیش نیست و زاییده ی توصیفی است که از روز اول برایمان نقل کرده اند...اگر تلاش کنیم که آن را با اندیشه و اراده ی خویش بشناسیم متوجه خواهیم شد که نه چندان وجود خارجی دارد و نه چندان واقعی است»

سلام دوستای خوبم! وقت به خیر!
امیدوارم سلامت و خوش باشید
فاصله ی بین خاطره هام خیلی بیشتر از قبل شده، می دونم، اما یه چیزی رو هم بهش مطمئنم اونم اینکه هر وقت نیاز به نوشتن و گفتن از دغدغه هام رو حس کنم اولین جایی که مأمن خوبی برای به اشتراک گذاشتن افکارم می دونم همینجاست مثل امشب که این نیاز رو حس کردم و دارم می نویسم خوشبختانه فردا تعطیلم و این فرصت هم به واسطه بی خوابیم فراهم شده
طبق معمول از خودم بگم ؛ حالم نسبتاً خوبه می گم نسبتاً چون احساس یه جور تعلیق می کنم این روزا ، تعلیق در باورهام و به تبع اون در حالات و رفتارم ، جمله ای هم که اول خاطره ام آوردم بازتابی از همین احساسه که دارم نه به این معنا که احساس پوچی می کنم که اتفاقاً اصلاً اینطور نیست بلکه یه جور ترس ناشی از احساس مسؤولیت در قبال خودم و انسان بودنم گریبانگیرم شده، ترس از اینکه نکنه شبیه بشم به موجوداتی که خودم همیشه ازشون می ترسم، ترس از آدمای بی تعهد. نمی دونم چطور منظورم رو برسونم
نگاهی به اتفاقات این روزهای جامعه مون و حتی کل دنیا، ما رو متوجه این حقیقت می کنه که وقتی تعهد به انسانیت نباشه هیچی و واقعاً هیچی جلودار طبیعت سرکش بشر نیست حتی دین هم بازیچه می شه و کسی چه می دونه شاید در خدمت این طبع گستاخ و در جهت رسیدن به منافع سیری ناپذیرش، حتی ممکنه دین خلق هم بشه قوانین هم تغییر ماهیت بدن و اون وقت چه حس تلخی به آدم دست می ده وقتی فکر می کنه چه راحت و مسخره بازیچه قرار گرفته و امنیتش تحت خطر قرار گرفته طوری که دیگه حتی نمی تونی ابتکار عمل سرنوشت خودت رو هم در دستت داشته باشی؛ در بهترین شکلش حتی اگه در زندگی شخصی ت هم موفق و خوشبخت باشی باز احساس خوشبختی نمی کنی چون موجودی جدای از مجموعه نیستی
می دونید تلخ ترین جلوه ی این بی تعهدی رو کجا می شه دید؟ جایی که یه انسان به دلیل وضعیتی که از طرف دیگر همنوعاش بهش تحمیل شده، خودش هم تعهد به انسانیت رو زیر پا می ذاره و سر و تهش رو هم با یه توجیه عامه پسند هم می آره تازه بدتر از اون اگه دیگه تحمل زندگی و عواقب بی مسؤولیتی خودش یا دیگران رو نداشت دست به خودکشی بزنه و خودش رو از درجه انسانیت به کل خلع کنه هم به معنای خاص و هم به معنای عامش و این یعنی پاک کردن صورت مسأله
اما خب با وجود همه ی این تلخی ها باز هم دلمون خوشه به گل وجود انسان هایی که بار رسالت انسانی شون رو به زمین نگذاشتن و مسؤولانه و زیبا دارن زندگی می کنن گاهی فکر می کنم یکی از حق هایی که ما آدما به گردن هم داریم اینه که با مسؤولانه زندگی کردن زیبایی خلق کنیم و به همنوعان مون فرصت تجربه ی این زیبایی ها رو هدیه کنیم تا از این طریق حداقل کمی دلگرم بشن به انسان بودن شون
به نظرم علی رغم معدود بودن این جنس انسانها اصالت با اینهاست نه با اون گروه بی تعهد، اصالت همیشه با چیزهایی هست که بشر از نداشتنش و محروم موندن ازش می ناله؛ آزادیِ هنجار، عدالت، آرامش، رفاه و... که هر انسانی از عمق جونش اونها رو می طلبه و هر وقت ازشون محروم مونده فریاد دادخواهیش به آسمون بلند شده، اون وقت چطور می شه یه لحظه تردید کرد و از زندگی و ادامه ی راه خسته شد وقتی این نیازها پاسخ داده نشده بر جای مونده؟!
بگذریم...

ـ امتحانات شروع شده و بنده این روزها مشغول امر خطیر مراقبت در جلسات امتحان هستم وای که چقدر این کار برام بی معنی و عذاب آوره اما خب ظاهراً گریزی نیست ازش
ـ یه خاطره ی بدون شرح از مدرسه تعریف کنم البته به نقل از همکارم که وقتی برامون تعریف کرد فقط خندیدیم البته اینکه جنس خنده بقیه تلخ بود یا نه نمی دونم اما خنده ی من واقعاً از سر انبساط خاطر بود خب چیکار کنم؟ واقعاً خنده ام گرفت. البته جنس خنده ام رو پیش همکارام رو نکردم : همکارم تعریف می کرد چند هفته ی قبل تو یکی از مدارس که تدریس می کنه مدیر و معاون خواستن یه دانش آموز شر و گستاخ و درس نخون رو تنبیه کنن بهش گفتن الان زنگ می زنیم به خونواده ت که بیان پرونده ت رو ببرن چون اخراجی . فکر می کنید عکس العمل دانش آموز چی بود؟ خیلی ریلکس گفت قربون دست تون دارید زنگ می زنید از مامانم بپرسید امروز ناهار چی داریم
ـ باز یه پاییز و زمستون دیگه رسید و من بابت دیدن و بوییدن گل نرگس هیجانزده ام هیچ وقت این اتفاق زیبا برام عادی نمی شه واقعاً خدا رو شکر
ـ یه چوپانه هست که خیلی وقتا گوسفنداش رو برای چرا می آره به یه چمنزار نزدیک باغمون تعداد گوسفنداش خیلی زیادن دو تا سگ خیلی قوی و باهوش داره که شدن اسباب انبساط خاطر من هر بار که ماشین مون رو می بینن یه مسافت خیلی زیاد رو طی می کنن که به ما برسن و مراتب وفاداری و مسؤولیت پذیری شون نسبت به گوسفندا و صاحب شون به رخ بکشن انگار که ما به این گوسفندا چشم داشته باشیم ( البته من که چشم دارم بهشون :-2-35-: اما از یه جنس دیگه ست خب ،در راستای همون آرزوی چوپانی که بعضی دوستان در جریانن :-2-37-: )
ـ دلم برای خوندن وبلاگ دوستان تنگ شده کاش برداشته نمی شد، وبلاگ بهنوش، نیلوفر، زهرا استار، لیلی و ... یادش به خیر :-2-41-:
خب دیگه تموم کنم نوشته ام رو، خسته تون کردم و از این بابت عذر می خوام

«یک فوتون رفتار مسخره ای دارد ولی از نظر فیزیک کوانتوم این رفتار دارای نظم خاصی است و آن به این صورت است که اگر ذهن بخواهد که رفتار ذره گونه ی فوتون را ببیند فوتون چنان خواهد کرد و اگر هم بخواهد رفتار موج گونه ی آن را ببیند باز فوتون چنان خواهد کرد به طور خلاصه مجموعه ی فوتون ـ ذهن یک مجموعه ی واحدی را تشکیل می دهد که از نظم کاملی پیروی می کند.
.
.
.
رفتار این جهان و اتفاقاتی که در آن می افتد متأثر از حضور ما در این جهان است و مقدار این تأثیر بستگی به نحوه ی حضور ما و طرز فکر ما دارد.
مشاهدات یک معلم وقتی اتفاق می افتد که وی در کلاس باشد و تازه استدلال وی از ساکت بودن کلاس بستگی به طرز فکر و شخصیت همان معلم دارد که آیا شخصی سختگیر و یا ملایم است و جالب است که آنچه در کلاس ِ بدون معلم اتفاق می افتد هیچ ربطی به مشاهدات معلم نخواهد داشت.جهان برای آن عده که زندگی را سخت می گیرند سخت می گذرد و برای آنها که آسان می گیرند آسان!
وجود ما انسان ها اتفاقات را تغییر می دهد و این دنیا زیباست برای کسانی که زیبا فکر می کنن و زشت است برای آنها که زشت می اندیشند. »

خدا نگهدار

رز وحشی
1391,10,03, ساعت : 07:41
بنـــــــــــــــــــــــ ـام خدا

عرضم به حضورتون که سلام

مدیونید اگه فرک کنید من خسدم نشون دادن امضام بودیه هاااااا :-119-: واخعا مدیونید :-119-:
امضا رو الان یه نیم ناه بهش انداختید دیه ؟ :-2-27-:
دخیخا میخواستم تحریختون کنم که نخا کنید به امضام :-2-35-:

من از وقتی اومدمد خونه دارم میگردم روز اول هم زندایی نهار دعوتم کرده بود هم تفلد رویامون بود رفتیم اونجا :-2-35-: البته ما زنگ زدیم به زندایی گفتیم که ساعت 11 میاییم خونه تون تا 5 یا 6 خونه تون هستیم ( اینا انخده باهوش بودن ما رفتیم دیدیم دارن نهار درست میکنن :-2-27-: ) این دایی و زندایی من ترشی نخورن یه چیزی میشن البته رویاشون هم داشت سالاد درست میکرد و من و یگانه و المیرا هم اونجا تلف شدیم و شروع کردیم به خوردن نیست که فردای یلدا هم بود :-2-06-: دیگه اخرش میخواستیم بگیم که ، رویا این میو.ه رو از جلومون بردار :-2-06-: سبد میوه خالی شد زندایی رفت پر کرد اورد برامون :-2-06-: بهدش رسیدیم به نهار کلا فراوونی نعمت بود و سفره ای از کوجا تا کوجا گسترانده بودندی و توش همه چی بودندی مخصوصا ماکارونی :-2-16-: این دایی و زندایی ما تو ماکارونی قارچ و نخودفرنگی و ذرت میریزن خویلی خوشمزه میشه ته دیگ هم که سیب زمینی :mrgreen: خلاصه اولش من و یگانه سره ترشی دعوامون شده بود و اخرشس به ین نتیجه رسیدیم که ترشی بادمجون و خیارشور و سیر ترشی رو بزاریم جلوی خودمون که اینکار رو کردیم و بهدش ماکارونی کشیدیم فراوون بهد دایی در یک عمل انتحاری ته دیگ اورد دیگه صبر و تحمل از کف دادیم و ابروریزی راه انداختیم که بیا و ببین :-2-06-: خولاصه نهار خورده شد رفتیم بالا رویا چند تیکه از جهازش رو خریده بود نشونمون داد ، یه جفت کشف نی نی هم خریده بود که انخده ناس بود میگفت خواهر شوهرم برا سیسمونی بچه اش داشت میخرید من خوشم اومد برا منم خرید :-2-06-: المیرا میگفت با خودتون حساب نکنید که کفش هست بچه هم بیاریم ها به فکر ابروی ما باشید :-2-06-:
یگانه هم میگفت بده ببریمش خونه ، شما با این کفش ها هوای میشید :-2-08-:
خولاصه کلی متلخ بارشون کردیم و بهد هم البوم عکسای رویا رو دیدیم و اونجا هم مخسره بازی و اینا و بهدش بازم میوه و در اخر سر کادو تفلد رو هم دادیم و ساعت 6 بود که رهسپار خونه شدیم و بهد فرک کنید عمو کوچیکه ساعت 7 زنگ زده که میاییم خونه تون :-2-28-: اینم همن ماجرا بود دیه میخواستن برا شام بیان :-2-33-: اونا هم اومدن و نشستیم به حرف زدن که مامی گفته سفره رو بندازید که عمو گفته ساندویچ خوردیم و شام نمیخوریم و مامان هم گفته
شوما اگه ساندویچ خورده بودی باید پشت تلفن اعلام میکردی :-2-33-:
حالا کمی گذشته میگم اینجا ساندویچ چنده ؟ اون دوتا این شخلی شدن :-2-35-: بهد زن عمو گفته 6 تومن کوردن بلو :-2-43-: مامان گفته باشه دیگه لو رفتید پاشید سفره بندازید :-2-06-: خولاصه سفره انداختیم و اونا خویلی خذا خوردن مامان میگه حالا خوبه ساندویچ خورده بودیدها :-2-06-: انخده خندیده بودیم اخرش هم پاسور زدیم و ما خانوما از هادی و عمو بردیم :-2-16-::-2-16-: بسی خشالت کشیدن اون دوتا :-2-16-:
با اینکه یلدا دیشب بود اام فال حافظ زدیم بر بدن و بهدش ساعت 12 اون دوتا مرخ عخش رو فرستادیم خونه شون و اون دوتا هم بسی عخشولانه دست هم را بگرفته بودندی :-2-22-: مامان گفتندی مواظب بودندی کسی شوما را ندزدیدندی عمو گفتندی ما خویلی مفاظب بودندی :-2-41-:
دیروزشم رفته بودم شرکت پیش المیرا که اخای ریسشون هم اونجا بود و نشسته بودیم به حرف زدن که من گفتم خونه میخوام و المیرا گفت دگتر شو بدیم منم پر رو گفتم اقای فلانی خونه من و بدید برم دیگه منکه اخرش دکترم :-2-06-: رشته ام رو پرسید و بعد گفت ارشدت رو گرفتی بهت با شرایط خاص خونه میدیم ، شرایطش واخعا خاص بودها :-2-31-: فرک کنید فخط باید 5 تومن دستی میدادم بخیه و دولت و وام بانکی میدادن :-2-31-: من ارشد میخوام :-2-30-: اما بهدش وختی فهمید سند خونه خورده به امسم گفت شوما برو خاز بچرون فوخ دختراش رو هم بگیری بت خون نمیدیم :-2-42-::-2-42-:
اصن ما خونه نمیخواییم :-2-43-::-2-43-:
خویلی خاطره شد ها . پس سخن کوتا مونماییم .
اول صبح به نونو اس دادم و بسی ترسوندمش الان بیاد نودی من و اویزون میکنه .
اجول سرتخ اجول سونی اجولهای دیخه مخصوصا نونو و مینا و بخیه عاشختونم بی بهونه :-2-40-::-2-41-::-2-37-:

˙·▪●Nilsa●▪·˙
1391,10,03, ساعت : 10:16
امروز 3 دی 91 ساعت 10:10
امتحان زبان داشتمـ...خوب دادم
بعد امتحان تا سرویسم بیاد رفتیم پارک بغل مدرسمون خلوت بود از فرصت استفاده نمودیم با بچه ها تاب و چرخ و فلک و سرسره و ...
خلاصه هرچی بود امتحان کردیم:-2-22-:
خیلیم خوش گذشـت...جای همـه خالی
هیچی ندارم کلا گفتم بگمـــ به یاد بچگی امروز خوش گذشت حسابی

Armaghan*
1391,10,03, ساعت : 10:55
سلاممم.
امسال عجب سالی بود.دنیا هم که تموم نشد.:-2-22-:اغا ملت رفته بودن پیج ناسا رو اباد کرده بودن.ینی برن ترجمه کنن حرفای ایرانیارو قطعا تو کرامت بعضیا به شک و شبه می افتن.:-2-35-:
شب یلدا گفتم خونه پسر عموم اینا دعوتیم نمیریم.:-2-35-:خو یه چی شد رفتیم:-2-08-:برنامه دقیقه 90 همیشه:-2-08-:خیلی خوب بود .کلی به پسرعمو تیکه مینداختیم میخندیدیم.http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gifپسرعموجانم هی رد میشد میرفت پای مارو لگد میکرد بوشوررر.http://freesmile.ir/smiles/367519_2mo5pow.gifبچه جان ایزدیواجم کردی ادم نشدی؟؟http://freesmile.ir/smiles/367519_2mo5pow.gifکلی خوش گذشت خلاصه اون شب.:-2-22-:فرداشبشم دوباره شب چله بعدیمون بود.رفتیم دوساعت ویولون اوردیم و کلی کف و تشویق ارشه رو گذاشتیم رو ویولون دیدم هی وای من صداش 180 درجه فرق کرده.خونه مرطوب بود کوکش در رفته بود:-2-06-:خیلیییی بد بود.چندتا اهنگ زدم چندتارم خراب کردم واسه کوک:-2-30-:کصافطططhttp://www.qalamro.ir/smaeel/1/%28510%29.gifحامد و عارفه(پسرعمو نام برده و خانوم محترمه)هم بودن دوباره.دیه دوباره موقع شام کلی تیکه انداختیم به حامد .http://freesmile.ir/smiles/159919_0u8esyhbxe6v08gf.gifعارفه رو زمین بود دیگه.:-2-35-:
فرداش یونی،ساعت 10 کلاس داشتم.خوش و خرم تو اتوبوس تنها واستاده بودم.هوا هم گرم بود منم پالتو پوشیده بودم.http://freesmile.ir/smiles/716519_shame.gif اتوبوسم شلوغ مثه چی.دیه چسبیده بودیم به دیوار اتوبوس.داشتم به دوردستها فکر میکردم.:-2-17-:یه دفه از درون احساس غلیان کردم.بدنم داغ شد یه عرق سرد نشست رو پیشونیم.چشام سیاه شد.دیه جلومو نمیدیدم.فقط میدونم همون طور تکیه داده ،سر خوردم کف اتوبوس.همه برگشته بودن نگام میکردن.حالا جلو تمام پسرای یونیمون من کف اتوبوس ولو ام:-2-30-:اتوبوس تو ایستگاه نگه داشت.فقط خودمو پرت کردم بیرون نشستم کنار خیابون.یه قدمم نمیتونستم بردارم.هیچ کسم نیومد بگه چته.کلا روحیه هم نوع دوستی بیداد میکنه:-2-22-:یکم نشستم دیدم فایده نداره.بهتر نمیشم دست به دیوار گرفتم و حرکت کردم.تا خود دانشگاه با هر یه قدم،با هر یه پلک جون میدادم.با همین وضعیت تنهایی خودمو رسوندم کلاس.تکرار میکنم هیچ کس نیومد بگه چه مرگته.:-2-41-:تا رسیدم کلاس نگین(دوستم)کپ کرد.رنگم گچ بود.سریع نشوندم رو صندلی.یه شکلات دراورد داد.ولی کلاس میچرخید دور سرم.دیگه سریع از تو کیفش چیزی درمیاورد میداد بهم.سرم به بالا فقط به زور میدادم پایین.ولی بهتر نمیشدم.زنگ زدم خونه.مامانم گفت بشین سریع میرسونم خودمو.تا اینکه استاد اومد.رفتم پیشش بهش میگم استاد حالم بده.دارن میان دنبالم.میشه حضورمو بزنین.گفت نخیر.داری میری دیگه.منم عصبانی گفتم یعنی چی؟؟؟:-2-33-:(یزدی یه سری میگفت خانوم...هروقت عصبی میشه سریع میگه یعنی چی؟؟؟:-2-35-::-2-06-:)گفت همینه که هست فقط تنها لطفی که بهت میکنم اینه که حذفت نکنم.خلاصه بعد از جویا شدن حال عمه شون به جایگاهمون برگشتیم.:-2-22-:مامانم اومد دنبالم بعدش و رفتم.تا رسیدم خونه استادم پیام داد:سلام.به دانشجوها اطلاع بدین کلاس 12.30 تشکیل میشه.اغا من یادم رفته بود برق دارم.:-2-30-:سریع به بچه ها خبر دادم و بهش جواب دادم:سلام استاد خبر دادم.ولی خودم مشکلی دارم نمیتونم بیام.ببخشید.دیدم بعد چند ساعت جواب داد سلام خانوم مهندس.خیر باشه؟؟:-2-35-:دیه گفتیم اره خیلیم خیره بوخودا.:-2-15-:دیه درکل فقط خواجه حافظ شیرازی نفهمید با چمون شده.:-2-22-:
دیشب دوست جانمان اومد خونمون.مشاوره ازدواج دادیم.پسره بدبختو اگه دق نداد این:-2-41-:
صبحم ساعت 8کلاس داشتم ساعتو به جای 6.55کوک کردم 7.55.:-2-30-:پنج دقیقه به کلاس کجا میخواستم برم دیگه.:-2-15-:و تا ساعت 12 هم کلاس داشتیم اینگونه شد که گفتیم خاطره این چند روز بنگاریم.:-2-38-:

قربون این متنه.اصن حرف دلم بود دقیقا:


به اینجا میگن دنیای مجازی..
میدونم.. خوب میدونم!
اما میخوام اینم بدونم .. دلِ مجازی هم داریم؟
گمونم بعضیا میتونن دلاشونم مجازی کنن..
اونوقته حرمتا رو زیر پا میذارن.. دلا رو میشکن!
بی احترامی میکنن.. خوار میکنن.. هیچی براشون مهم نیس!
چون مجازی ایه،همه چیزشون..
ولی میدونم هنوزم هستند کسایی .. که حتی تو این دنیای مجازی..
نرمی دلاشون واقعیِ واقعیه !!!
ایولا دارن.. دمشونم گرم ..

روزتون خوش.:-2-40-:

Babak
1391,10,03, ساعت : 12:10
به نام خداوند بخشنده مهربان


يك شنبه 3 دي ماه سال 91







يک سازی میزند اين رودِ بی پرده از آوازِ او
که نگو!



هی از هوایِ اين همه واژه

وسوسه ام میکند: بيا!

اما نمیروم

چه فايده دارد اين رفتن

که بازآمدنش

پرده پوشِ پشيمانی ست.



حقيقت اين است

هنوز ميانِ دريا و دلهره

مجبورت نکرده اند که بدانی

باد نمی فهمد.




باد نمی فهمد

براين بوته ی بی وطن چه رفته است.



حالا هی سازِ بی پرده

از پرده در پرده چيزی بزن

چيزی در پرده باز نخواهد ماند...








به خاطر فوت يكي از اقوام مجبور به مسافرت اجباري شديم...تاحالا اينقدر از رانندگي تو

جاده نترسيده بودم..

خستگي... جاده يخ زده...مه غليظ...ترافيك ...و تصادف هاي عجيب و غريب...









پشت سر هم خبر هاي بد...موندم به حكمت خدا كه فقط رو ي ما امتحان مي كنه...

فقط كاش اشكي از گونه هيچ كسي از سر درمندي پايين نياد..










اولين شماره از كار راديويي مون بيرون اومد...

بچه ها خيلي زحمت كشيدن...همه از جون و دل مايه گذاشتن..

تو اين وانفسا كه هركسي هزار تا مشكل و گرفتاري داره ..دور هم جمع شديم و كاري رو كه

هممون دوست داشتيم ..

رو انجام داديم...بزرگترين حسن اين كاراي دست جمعي اينه كه

انرژي زيادي براي زندگي تو اين دنياي مزخرف مي گيري...

خسته نباشيد مي گم به همگي و تشكرات فراوان...:-2-40-:















بابك...

✘Soheyla✘
1391,10,03, ساعت : 12:37
به نام خدا


از بس دیشب برام سخنرانی کردن که وقت نداری تلف کنی و یعنی چی این حرفا بشین درستو بخونو:-2-31-:
تازه هی هم وسطش میگفتن می کوبم دهنتا:-2-33-:(امان از از عبداله روا:-2-36-:)
خلاصه راست میگن من برا هدفم کلی راه نرفته دارم و تازه اولشم:-2-15-:
صبح نشسته بودم مستغرق در بحر درس دیدم یکی گرومپ گرومپ داره می کوبه به در حیاط:-2-35-:
حالا مونده بودم برق نیست یا...:-2-37-:
منم که کلا زرنگ گفتم این دیوونه س وگرنه برق هست گفتم کیه؟:-2-28-:
یه مرده تند تند گفت یه اب قند لطفا
متعجب پریدم تو آشپزخونه و به بابا گفتم برو ببینم دم در چه خبره:-2-37-:
یه مشت قند تو دستم یه لیوان آبم تو اون دستم:-2-27-:
ولی قندا رو نریختم توش گفتم یه وقت آب یخ میخواسته من اشتب فهمیدم:-2-27-:
دیدم بابام بدو بدو اومد میگه آب قند بجنب
بعد از دقایقی طولانی که نه برا من از طولانی گذشت بابام اومد میگه بنده خدا کارگر شهرداری از رو سر ماشین زباله جمع کنی افتاده پائین و از حال رفته.
دلم گرفت...:-2-15-:

دارم یه چیزی گوش میدم بد نیس


* * * * * * * * * *
بعضی آدمها همون قدر که آرزوی قشنگی اند
واقعیت وحشتناکیم هستند ...

* * * * * * * * *

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
آنقدر سیر بخند که غم از رو برود

سهیلا

سپهر زیتون
1391,10,03, ساعت : 13:06
به نام خدا
91/10/03................12:45 بعد از ظهر ...............محل کار
**************************************************
سلام به همه ی دوستان 98 تی ... :-2-25-:
امروز آقا گلی رفت عسلویه ساعت 8 صبح :-2-15-:...منم طبق عادت همیشگی و معمول ف با یه کاسه آب و یه جلد قرآن رفتم بدرقه اش:-2-41-: ... این دفعه دیگه گریه نکردم ...برام قابل هضم تر بود :-2-17-:...اما ته ته دلم باز دلتنگ بودم و دوست نداشتم از هم دور بشیم ...:-2-39-: بلاخره این هم تموم میشه ( این نیز بگذرد )
8 روز رو خخععلی خوب گذروندیم ...:-2-16-::-2-04-:
پنجشنبه به مناسبت شب یلدا به همه ی کارمندان موسسه یک شاخه گل رز قرمز خوشـــــــکل هدیه دادن :-118-:، ما هم رفتیم خونه و تقدیمش کردیم به آقا گلمون:-2-40-: اون هم کلی ذوق کرد برامون :mrgreen:
امروز هم به مناسبت اولین سالگرد تاسیس موسسه یک کارت هدیه 100 هزار تومانی و یک جعبه شکلات بهمون دادن که ما هم کلی ذوق کردیم :-2-27-:
پسر کوچمولوه ما هم دندوشاش نوک زدن و اینقده نـــــــــاز شده که نگو ...البته شیطنتاش و اعصاب خورد کردناش به جاست :-2-28-: بچه است دیگه نمی شه کاریش کرد :-2-12-:
اما چشتون روز بد نبینه ، جمعه داشتم ناهار می پختم و مشغـــــــــــول آشپزی بود ( سوپ واسه کوچمولو ، مرغ سوخاری با باقالی پلو ، سالاد ، کاستر ، خوراک سبزیجات ) کلـــــــــــــــــی بریز به پاش کردم خلاصه ...تنها بودم و پسر کوچمولو و باباش اونور بودن ( خونه پدر شوهر ...دیوار به دیوار همیم ) خلاصه اصلا توی این دنیا نبودم که یهو برق از سرم پرید و مثل جن زده ها افتادم زمین :-2-29-::-2-35-: حالا چی شد ؟ خواهر شوهر جونم با یه صدای وحشتناکی من رو ترسوند :-2-21-: من هم اینجوری :-2-29-::-2-20-::-2-34-: اما بعدش کلی باهم خندیدیم :-2-06-: ... دیگه تا شب شده بودیم مایه خنده اقا گلی:-2-41-: ( براش تعریف کردیم )
دیشب رفتیم خونه خاله ی آقا گلی و کلی خندیدیم ...همیشه همه ی بچه های خاله با عروس ها و دوماداشون با نوه ها اونجا جمعن...خوش می گذره :-2-37-:
البته همش با غیبت و تیکه پروندن به این و اون و خلاصه الکی خوش بودن:-2-27-: راستش من توی جمع ادم ارومیم و خیلی کم حرف می زنم ( البته بستگی داره چه جمعی باشه ) توی این شرایط ( خونه خاله اقا گلی ) من فقط می خندم و به حرف های باقی گوش میدم ... اهل غیبت نیستم...البته معمولا درمورد کسایی که حرف میزنن ، که من نمی شناسم واسه همین حرفی ندارم دیگه :-2-23-:
دیــــــــــــــــگــــــ ــــــــه ...:-2-38-: الان خیلی گشنمه ، خوابم میاد ، خسته ام ...:-2-35-:
دیگه حرفی ندارم ...:-2-27-:
خوش باشید و خوش بذگرونید :-2-40-:

سپید و سیاه
1391,10,03, ساعت : 13:18
یه نگاهم به طلوع.... و دلم که آرام ندارد و بادی که مزاحمی دوست داشتنی روز ها و شب هایم شده است ....

**************
چیزی به اسم خاطره ندارم که بگم.... جز روزهایی که با شتاب میان و با شتاب تر میرن.... و من واقعا حیرت زده موندم...موندم که چطور خودم رو با این گذر زمان وقف بدم .خیلی خوبه که تمام تلاشت رو برای چیزی که می خوای واقعا می خوای بکنی اما وقتی تنوتی حتی دو قدم جلوتر از قبلت بری ..... خوب حس بدی بهت دست میده....

"rasta"
1391,10,03, ساعت : 14:45
به نام خدا ...


یکی دو روزی هست سرما خوردم ... امروز به گرفتگی گلو و کیپ شدن بینی م ، کوفتگی بدن و سوزش چشم هم اضافه شده :-2-39-:
صبح که بیدار شدم از وضع خودم خندم گرفته بود ! یه طرف صورتم کلا سنگین بود ! :-2-22-: احساس می کردم یکی از چشمامم باد کرده ! :-2-22-: بعد دست که می ذاشتم سمت چپ گلوم ، درد می گرفت ! نبض های درد آلود ...
تقریبا همه ی کسایی که منو میشناسن می دونن دکتر نمی رم ... چی بشه من برم دکتر !! ... شما هم فکر می کنید من دیوونه م ؟!
جمله ی قبلو با صدای فروتن تو اون فیلمو بخونید که اسمشو یادم نمیاد ...

دیشب ، انقد بهم آب جوش دادن بخورم داشتم می ترکیدم ... آب که مزه نداره ، داره ؟؟ آب جوش چی ؟؟ ... برام مهم نیست جواب علمی و فلسفی و غیره اش چی باشه ... آب جوش مزه داره ... خیلی بد مزه است :-2-39-:
یه ساعت دیگه کلاس زبان دارم ... دوست دارم برم ولی دوست ندارم برم :-2-41-: این دقیقا از اون وقتاییه که خودمو درک نمی کنم ...
فک نکنم برم ...

گوشیم خراب شده ، دیگه روشن نمی شه کلا ! باید بدم تعمیرش کنن ... بدم میاد از اینکه گوشیمو بدم دست کسی ... اونم تعمیرکار ! زیاد اعتماد ندارم بهشون ... چون دقیقا هم نمی دونم چه چیزایی توش داشتم ... هر چند که اهل عکس انداختن از خودم و ... نیستم ...

روز بخیر

heaven..girl
1391,10,03, ساعت : 15:08
امروز امتحان ترم زبان داشتیییییم
منم که زبانم داغوووون...فقط دعا دعا میکردم نیوفتم :-2-14-:
با دوستمم که میدونستم زببانش خوبه 5تا میز فاصله داشتم!!!!ولی همشو تونستم از روش بنویسم
چشم نیست که لامصب !!!! دوربینه:-2-06-::-2-06-:
باورتون نمیشه ولی 20 میششششششششششششششششششششم:-2-16-:
الانم که عشق دوست ججونم اومدم اینجا

mary69
1391,10,03, ساعت : 16:13
سلام نمیدونم چرا میام اینجا .. خودمم موندم
امروز صب باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم
یارو همچین گفت از بیمارستان زنگ میزنم منو داری .. یه سکته نیمه رو رد کردم
بازم فریبای دیوونه یه کارایی کرده بود ... دیوونس دیگه یا شایدم من دیوونم که جرات فریبا رو ندارم
اومدم خیر سرم برم بیمارستان یه کمری زارت گذاشت وسط ماشینم (خلاف پیچیدم تقصیر خودم بود)
اومدم پایین یارو دیوانه یادش رفت تصادفو انگار چند ساله همو میشناسیم وایستاده سلام علیک میکنه ... به خدا ملت کم دارن (دور از جون شما)
هیچی دیگه بی ماشین شدم رفت
بعدم رفتم بالا حال فریبا بد نبود ولی وقتی همو دیدیم اشکامون بند نمی اومد... باورم نمیشه ما همون دخترای شیطونی بودیم که یه شهر از دست ما در عذاب بود .. هممون خل شدیم
از بیمارستانم که زنگیدم حامد اومد ماشینو برد تعمیرگاه ..پیاده اومدم خونه .. هوا خیلی خوب بود
دلم گرفته بود سر رام یه امامزاده بود رفتم زیارت ... کلی گریه کردم ام الان حال خوبی دارم
انگار سبک شدم .. ای کاش همیشه همینجوری بمونم...
ای کاش

{ }
1391,10,03, ساعت : 16:45
چایی دم کرده ام تو قوریِ فلزی! (از همون کتری زردها! نمیدونم دیدید یا نه!)
گذاشته ام رو بخاری! ، از اون earl grey های خوش طعم!
بابا ناسلامتی من استادِ چایی دم کردنم! :-5-:
@
دیروز بهم میگفت : « از چشمهات ، آرامش و شادی ، میباره »
بهش گفتم : « آخه دارم نگات میکنم » :-10-:

البته شاید دلیلِ این شعفِ درونی ، رسیدن به آرامشی بود که این مدّت دنبالش بودم ، و با تموم شدنِ ارایهء مطلبم ، بهش رسیدم
میخواستم به کاری که مدتهاست میخوام براش برنامه ریزی کنم ، برسم
دلم میخواد توی ایّامِ امتحانات ، با یه هدیهء تولدِ کوچیک ، دلش رو بدست بیآرم و آرامشی بهش بدم که میدونم بهش خیلی راحت و بدونِ دردسر میرسه!
اون برخلافِ من ، خیلی سریعتر به آرامش میرسه و دیرتر آرامشش رو از دست میده
خداروشکر
شاید واسه همینه که میتونه راحت ، من رو با تمامِ رنگ عوض کردنهام و سردمزاجیهام تحمّل کنه!
@
دیروز ، جلسهء اموزشِ PHP گذاشتم واسه بچه ها
تا صبحش ، نتونسته بودم یه راهی واسه توضیح دادنِ کدنویسی ها ، برای بچه ها پیدا کنم!
حتی نمیدونستم که آیا ، میشه تمامِ اونچه که لازمه رو براشون بگم!؟ یا نه!؟
یه کم طپق میزدم
آخه اولین بار بود که درس میدادم روی کامپیوتر ، و از جلساتِ درس ، فیلم میگرفتم!!!!!
واقعاً سخت بود ، اما از پسش براومدم!
@
همیشه احساس میکنم این ما ، هستیم که برای تجربیاتِ خودمون ، حدّ و مرز قایل میشیم!
چرا همیشه « سفر کردن به تمامِ جاهای زیبای دنیا » برامون یه آرزوئه که تا آخر عمر ، حتی بهش یکبار هم جدّی و با برنامه ریزی فکر نمیکنیم!؟
چرا همیشه بعضی تجربیاتِ خاص ، برای ما ، فراتر از تصوّره و وقتی خودمون رو در اون موقعیت تصوّر میکنیم خندمون میگیره!؟
نباید اینجوری باشیم
این یه جور مرزبندی برای خواسته ها و آمال و آرزوهای ماست
ما این قدرت رو نداریم که راجع به رسیدن یا نرسیدنِ خودمون به خواسته هامون ، قضاوت کنیم
:-22-:
@
موسیقیِ لایتِ ترکی
عاشقشم
من عاشقِ ترکیه و یونانم ، همینجا ، از همین تریبونِ آزاد ، اعلام میکنم ، یه روزی میرم تمامِ جزایرِ دریای اژه رو از نزدیک نگاه میکنم
اگه نکنم ، نمیشه
نمیتونم بگم به مرگِ یه انسانِ کامل ، مرده ام! :-67-:
@
کریستمس هم نزدیکه
هیچوقت نسبت به کریستمس ، همچین حسی نداشته ام!!!!
حالا تازه میفهمم اضطراب داشتن واسه تحویل دادنِ یه هدیه ، یعنی چی!

شده ام مثِ اون جنوم هایی که واسه سانتا کلاوز (بابانوئل) کادو درست میکنند و همیشه مشغولِ کارِ بی وقفه هستند!
باید سعی کنم ده روزه ، انیمیشن بسازم ، با دستِ خالی!
کاری که شاید والت دیزنی ، با اونهمه تجربه و نیروی انسانی و منابع مالی انجام میده! ، من با یه گوشی گالاکسی و یه خودکار و یه کاغذ و نرم افزار فلاش!!! انجام میدم
بهتون قول میدم :-1-:

حتی میتونم کاری کنم که والت دیزنی هم از انجامش عاجزه!!! :-5-:
براش بهترین کادوی تولد رو بسازم

فقط یه کم فرصت میخوام
یه کم تلاشِ بیشتر
شدنی ست (به قول رئیسجمهور)
@
آرامشِ زیبایی حکم فرماست
البته نه به خاطر اینکه همهء شیرازیهای خونمون الآن خوابند!!!!:-24-:
نه
به خاطر اینکه دلم آرومه و یه روزِ بی دغدغهء خوب رو شروع کرده ام :-105-:
امیدوارم تا آخر هفته ، همینجوری باشه :-63-::-53-:

ارشیلا
1391,10,03, ساعت : 17:37
سلام.عصرهمه بخیر.
امروز داشتم بخشی ازخاطراتمومرور میکردم.یاد چیزایی افتادم که دوس دارم ازشون بگم.دوران دبیرستانم عاشق فوتبال بودم.همه زندگیم تواین ورزش خلاصه میشد.هرروز روزنامه ورزشی میخریدم.روزنامه روبادقت می خوندم وبعدش یه گوشه نگهش میداشتم.کم کم زیادشدن روزنامه ها. یه چندتا کارتن گرفتم روزنامه هاروتوش میذاشتم.مامانم گاهی التماس میکرد یه چندتاشوبدم شیشه پاک کنه!یا بعضی وقتا میگفت اخه ایناروکه خوندی به چه دردت می خورن؟انگارفحش دنیاروبهم میدادن.میگفتم یه دونه ش هم کم شه می فهمم شمابرداشتین.اونام طفلی دست نمیزدن.بعد که دانشگاه قبول شدم.گذاشتمشون توانباری رو رفتم دانشگاه.کم کم روزنامه خریدن وخوندن از سرم افتاد.البته اینترنت هم مزیدبرعلت شد که دیگه روزنامه نخرم.الان که به اون روزا فکرمیکنم میبینم دغدغه اون موقع من چی بوده الان دغدغه هام چیه وبعدا دغدغه هام چی میشه!!:-2-41-:

S H A D I
1391,10,03, ساعت : 17:42
در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت :
عزیزم؛
یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی؟
از این پس همه چیز تکراریست ...!


1391
10...داشتم مینوشتم 9!!
3
...
2012
12
23
...
1شنبه
...
ساعت 5:29
...
خبری نیست .... سلامتی سلامتیه !
درسامو میخونم ...
روزای تکراری همون طور میان و میرن و ما نیز بسی بیتفاوت تر از قبل گذر این روزها را تماشا میکنیم!
خدایی یادم نمیاد آخرین باری که واسه تفریح رفتم از خونه بیرون کی بود ..؟!
چرا اینطوری شدم اخه ...!
خیلی جالبه من تو این چند ماه اخیر ... خیلی هنر کرده باشمو پامو از خونه بیرون گذاشته باشم 10 باره ... اونم از سر اجبار وگرنه عمرا میرفتم ...
یا کار بانکی بود .. یا پست .. یا آموزشگاه ..
همیشه یکی بوده که کارای بیرون انجام بده ...
حوصله بیرون رفتن ندارم ... مامانم طفلی شاید از مهر تا الان داره تو گوش من میخونه بریم خرید که کیف بگیرم ... منم هر دفعه مثل قبل میگم .. بزار بعدا ...
نمیدونم چرا ولی همین که وارد جاهای شلوغ میشم حس میکنم اکسیژن هوا داره تمام میشه ... الانکه خفه بشم ... نمیتونم طاقت بیارم!
چه میدونم والله ... خدا عاقبت ما رو به خیر کنه !
دیشب بابا یه خبر خیلی خوب بهم داد ...
این که تا 1.5 سال اینده من به یکی بزرگترین ارزوهام میرسم
خیلی خوشحال شدم
شاید یک و نیم سال خیلی طولانی باشه اما واقعا برای منی که این همه سال انتظار برآورده شدنش رو داشتم چیزی نیست !
پیش به سوی زندگانی!!


چشماتون خندوون ...

*parvaz*
1391,10,03, ساعت : 17:52
به نام خداوند عزیز

سلام:-2-25-:

بعد از چند روز باز اومدم اینجا .دلم واسه اینجا تنگ شده بود اساسی !:-2-15-:
ای خدا این امتحانه به خوبی و خوشی تموم شه ما راحت شیم بازم بتونیم بیاییم اینجا:-2-39-:
خب اومدم اینجا یه نمه از اوضاع و احوال بگم و یه خورده هم درد و دل کنم سبک شم مث همیشه!:-2-35-:

یکی دوروز قبل از یلدا این همسایه ما زنگ زد گفت که یکی دوروز مراقب این مرغای خونگیشون باشیم چون خودشون نیستن اینجا!:-2-08-:
حالا تنها حدسی که نمیزدم به واقعیت پیوست و خانوم همسایه دختر چهارمش ثامنه سادات رو هم به دنیا آورد:-2-12-:
ما و کل همسایه ها مات بودیما :-2-20-::-2-29-:
آخه توی این 3 ،4 ماهی که همسایه شده بودیم با اینا اصلاً بروز نمیداد که باداره چون قد بلند و تپل هم بود مشخص نبود..خودش که میگه نه فامیلاشون و نه حتی دختراش خبر نداشتن:-2-17-:
چقده اینا رازدار بودنا !:-2-07-:

منم دیروز که دختراش کلاس زبان بودن و همسرشم نبود پیشش بودم طفلی فشارش بالاست شانس آورده هر دوتاشون زنده موندن..
ما بسی این همسایمونو دوس میداریم ...همیشه بهم میگه چه عروس نامردی هستی نمیای خونم:-2-22-:
طفلکی دلش پسر می خواست که قسمتش نبود پسر دار بشه و به قول خودش عروس دار بشه:-2-41-:
بسی این نی نی کوچولوی ناناز ساکت و آرومه .من که این چند روز هر از گاهی بهش سر زدم خانوم خواب تشریف داشتن:-2-12-:

این یه اتفاق خوب بود ..خیلی هم اتفاق خوبی بود ...فک کنم توی این شهرکی ما هستیم اولین نوزاد همین خانوم خوشگله باشه:-2-16-:کی بشه سنش برسه به 3، 4 سال بیارمش پیش خودم باهاش بازی کنم:-2-35-:خو چیه بچه کوشولوهای بالای 3 سالو دوس دارم خویلی دوست داشتنین خو:-2-12-:

***********************************
***********************************

امروز که اومدم نت یه چیزی شنیدم خیلی ناراحت شدم ..نمیدونم شایدم خودم اشتباه کردم
همیشه همین جوری حرفام جوری زده شده که برداشت بد داشته:-2-18-:همیشه باعث کدورت شده :-2-03-:

من نمیگم خوبم .منم مث همه آدمایی که اشتباه می کنن .شایدم اشتباهاتم زیادتر باشه !

من هیچ وقت نخواستم باعث بشم دوستی چند نفر بهم بخوره ..هیچ وقت پشت سر کسی حرف نزدم

کاش میشد توی دنیای مجازی همه آدما رو باهم رو به رو کرد تا هیچ وقت سوء تفاهم پیش نیاد :-2-15-:

***********************************
***********************************

واااااااااااااااااااااااا ی من یه ماه و خورده ای دیگه امتحان دارم چیکار کنم الان استرسش اومده سراغم:-2-31-:
دوستان دعا کنید که اساسی محتاج دعام:-2-15-:


***********************************
***********************************

تقدیم به همه دوستای خوب:-2-10-:

مهربانم ای خوب!
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا...
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو...
تک و تنها به تو می اندیشد!
و کمی
دلش از دوری تو دلگیر است...


مهربانم ، ای خوب!
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش...
به رهت دوخته بر در مانده...
و شب و روز دعایش این است...
زیر این سقف بلند، هر کجا هستی ، به سلامت باشی...
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

***********************************
***********************************

خوش باشید و موفق
مراقب خودتون باشید زمستونم رسید از راه

خدانگهدار همگی:-2-25-:

1391.10.3

***********************************
***********************************


هوا سرد است

یک استکان چای داغ میهمان من باش

کنار پنجره خاطره ها

چای دوستی من همیشه تازه دم است.

N@s!m
1391,10,03, ساعت : 19:44
سلام
فقط از بابت خسته نباشید آمدم و دلم میخواد به بچه ها بگم همین که باعث یک ذره از اون آرامشی که همیشگی دربه در ،حداقل من نوعی دنبالشم ! بشید
تشکر کنم .......
صدای تک تکتون را شنیدم وجالبه که تصویر تک تک شما خواه ناخواه واسم مجسم شد....
خوشحالم که فقط دیگه با صدای خسروشکیبایی و شعرهای سیدعلی آرام نمیگیرم
یک چیز دیگه خواه ناخواه این تکه ش را با صدای بابک اگه اشتباه نکنم از حفظ میخونم :-2-31-:
یک کلمه پس و پیش شده یا غلط املاییه یا اگه اشتباه نکنم بابک پس و پیش گفته :-2-38-:دیگه نمیدونم ....


من تو را از پشت شیشه بخار گرفته آن اتوبوس درب و داغان شرکت واحد دیدم
که چگونه در پیاده رو بدون سنگ فرش خیابان باران زده تنها میان هجوم افکار دردناک خویش تنها مانده بودی
خواستم که پنجره را باز کنم و فریاد بزنم هی رفیق با تنهایی هایت تنها نمان
اما افسوس که پنجره ها همه بسته بودند

همگی دست مریزاد و اینکه خوشحالم که میان این همه دغدغه هاوگرفتاری و دلمشغولی های زندگی هنوز هم یک تلنگرهایی برای زیباترشدن زندگی وجود داره ....
یاحق :-2-40-:

سرتق
1391,10,03, ساعت : 19:55
به نام نامی او...

درود دوزتان http://www.smilies.4-user.de/include/Babys/smilie_baby_017.gif
خوبین آیا؟ امیدواریم همه خوف خوف باشید :-2-40-:
خویلی وخت بود نیومده بودیم این طرفا، دلمون بسی برا نوشتن تنگولیده بود :-2-41-:
ما اعتراف میفرماییم بسی تنفل شدیم :-2-31-:
از هفته قبل موخوایم نتایج آزمایشاتمون رو طبقه بندی کنیم و ایمیل بفرماییم برا مهندس جانمون و بهش بزنگیم ببینیم چیکاره بیدیم ، اما سخت مون موباشد :-2-35-:
دو هفته هم هست که موخوایم بریم سازمان چای نمونه های خاکمون رو ببریم برا آزمایش هنوز حسش نیومده :-2-35-:
یک ماهی هم هست که موخوایم بریم اداره برا کارامون ، اونم خویلی ستمه :-2-35-:
به جاش یی عالمه بافتنی میبافیم :-2-16-:
جلب که گفت آتیش زدیم به پولامون و در یک حرکت انتحاری یی عالمه کاموا در رنگهای متنوع خریدیم :-2-16-:
و اینگونه بود که ما هنر و ذوخ و سلیخه ریخت و پاش فرمودیم :-2-16-:
یهنی از هر دوتا انقشتمون یه هنر میریزه :-2-06-:
ذوخ و سلیخه تو خون مون ورجه ورجه میکنه ، اصن یه وضعی :-2-22-:
دیشف جورافمون رو بافتیم تموم شد :-2-16-: انخده خوجله که اندازه نداره :-2-16-:
انخده ذوخ کردیم براش که موخواستیم بپوشیمش بخوافیم :-2-35-::-2-06-:
برا نی نی دوزت جانمون هم موخوایم شال و کلاه و جوراف ببافیم و اگه خدا قفول کنه و بالاخره تشریف ببریم زنجان براش ببریم :-2-37-:
در حال حاضر یه بلوز قلاب بافی نیمه تموم داریم :-2-37-:
و یک پلیور بافتنی که فخط 5-6 سانت از جلوش بافتیم :-2-35-: کی تموم بشه دیه فخط خدا میدونه و بس :-2-06-:
عرضم به حضورتون که این پلیوره رو فرک کنم پارسال تصمیم به بافتش گرفتم :-2-35-:
یهنی رفته بودیم کاموا برا اون قلاب بافی نیمه تموم بگیریم که از این کاموا خوشمون اومد :-2-35-:
مایم جوگیر!!! :-2-35-: 4کلاف خریدیم ، امسال بالاخره سرانداختیمش :-2-16-:
فخط کامواش نازکه دیر بافتمون بالا میاد :-2-41-: ولی دوزش داریم، بسی نرمه :-2-16-:
وااااااااااااااااااااااای جورافم چه خوجله :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
کاموا ضخیم خریدیم برا جوراف، باید بریم قلاب بزرگ بخریم جوراف قلاب بافی هم یاد بگیریم :-2-16-:
ما دیه حرفی نداریم انگار :-2-37-:
آهان چیرا حرف داریم، همه گفتن مایم بگیم دیه :-2-31-:
دنیا چیرا تموم نشد؟ :-119-:
خویلی حرکت زشتی بود اینطور نا امید کردن یه جوون :-119-:
ما کلی امید بسته بودیم به تموم شدن دنیا و زندگانی :-2-30-:
چیرا با ما این کارو کرد؟ :-2-30-: چیرا تموم نشد؟ :-2-30-:
خو ما دوز داشتیم این ماجرا رو :-2-15-: اینکه همه با هم بمیریم خویلی خوف بود :-2-39-:
اینطوری دیه نه ما نگران از دست دادن کسی بودیم نه احتمالا کسی برای از دست دادن ما نانا میشد خو :-2-39-:
حیف شد که نشد :-2-41-:
+ همه دوز جونیایی که اینجا یا تو پروف مون تفلمون رو تفریک گفتن http://www.pic4ever.com/images/thankyou.gif
خویلی دوزتون داریم بوخودا http://www.millan.net/minimations/smileys/friaresmilley.gif
اصلا ما در پوست خود نمیگنجیم :-2-04-:
پارسال که قبل از تفلدمون سایت شولتر شد :-2-42-: اقبال سوخته ایم دیه:-2-43-:
+ مینا کوزت عزیزم http://www.pic4ever.com/images/thankyou.gif
عاشششختم آجول، متشکریم بابت تاپیک :-2-05-:
+ آواتارهای تفلدمون ما رو ذوخ مرگ کرد بوخودا :-2-18-: :-2-18-:
+بهار خودشیفته ! داشتیم خاطره ها رو موخوندیم پینگو جانمون رو دیدیم گفتیم ووی ما کی خاطره در کردیم؟! :-2-37-: بهد دیدیم هی وای من :-2-16-: بهار خودشیفته ست http://www.millan.net/minimations/smileys/mistlsmile.gif
+ اون دو تا بوشوررری هم که به پروف ما شبیخون زدن هم بسی زشتک و مماخو و کصافط موباشن :-2-26-: نینجون بیلیختک :-2-26-:
+ کادوهامون رو هم بیارین بیشتر خوجحال شیم http://www.forum.iranibax.com/images/smilies/sigpic4611_5.gif http://www.forum.iranibax.com/images/smilies/sigpic4611_5.gif http://www.forum.iranibax.com/images/smilies/sigpic4611_5.gif http://www.forum.iranibax.com/images/smilies/sigpic4611_5.gif

تا بهد http://www.freesmile.ir/smiles/327413_blowcandle.gif http://www.smilies.4-user.de/include/Babys/smilie_baby_017.gif
با تشکر از همه دوزجونیا ، عاشششخ همه تون موباشیم http://s17.rimg.info/51bb7ea9707b3910fbd5ce5221369214.gif


1391/10/3

گنجشک
1391,10,03, ساعت : 20:37
تمام سال من بی تو پر از سوز زمستونه
صدای خنده رو هیچ کس نمی شنوه از این خونه
تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره
یکی انگار توی سینه ام گل یأس داره می کاره
بی تو قلب جهنم هم مثل خونه واسم سرده
با اون حالی که تو رفتی محاله بازی برگرده
دارم یخ می زنم بی تو تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایی نمی شه حفظ ظاهر کرد
جای خالی تو داره همه دنیامو می گیره
بی تو آسون ترین کارا واسم سخت و نفس گیره
بی تو هم صحبت شب هام همین چهاردونه دیواره
بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دلتنگی می باره


خیلی خوبه که هوبو هست.
در خونه رو که بار می کنم، هرجایی که باشه، می دوه سمتم.
یه جورایی با بودنش، حس می کنم بود و نبودم برای کسی مهمه.
هرچند که... خودمو که نمی خوام گول بزنم! هوبو یه گربه ست... فقط یه گربه!!

دیروزشیلان می گفت پرنیا... چرا اقدام نمی کنی؟! قوانین فرزندخواندگی عوض شده!
و من اصلاً و اصلاً و صلاً دوست نداشتم و ندارم که توضیح بدم چطوری خالی شدم از هر حسی وقتی دیگه ایلنور کوچولویی نداشتم...
قابل درک نیست برای کسی مثل شیلان.
نمی فهمه وقتی می گم تمام مادر بودنم رو خرج ایلنور کوچولو کردم، منظورم چیه...
خرده هم نمی شه بهش گرفت.

دلم خوش بود به این که گاهی توی خواب ایلنورم رو می دیدم...
ماه هاست که حتی توی خوابم هم نیست...
و من بیشتر از تمام این پنج سال، دلم تنگ شده براش!

کاش زودتر تمام این کابوس ها به پایان برسند...

سونیای نازنین، زاد روزت خجسته و فرخنده. :-118-:یک دنیا شادی و آرامش رو برات آرزومندم.:-118-:

همه عزیزان خاطره نویسی، آشنا و غریبه!!!:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
:-2-25-::-2-25-:

بیــ رنــگــ
1391,10,03, ساعت : 20:43
با ياد فرا انديشه ي من و تو ، حقيقي ترين پروردگار


سومين روز | از دي ماه نامي | به سال هزار و سيصد و نود و 1
http://www.kolobok.us/smiles/icq/lol.gif






امروز ...

http://www.kolobok.us/smiles/icq/biggrin.gif
هر چه كمتر به "امروز" فكر ميكنم ؛ بيشتر خنده ميكنم .
به قول دوست شفيقمان "رعنا" : به قول خودت اصن يه وضي !
از بس كه گفتيم ... اصن يه وضي ... آخرش سرمان آمد
آن هم نه يك بار و نه دو بار ... هزاروسيصد و نود و 1 بار
تو گويي امروز بايد سوژه ميشديم !

http://www.kolobok.us/smiles/mini/fool_mini.gif
هر چه ميگويم آخر عزيز برادر "استعاره از رعنا بانو " ، اين قرار را موكول كن به ترم بعد .. ما الان در پيچ و تاب امتحانات هستيمhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/shok.gif ... كمي اسكول ميزنيم ... گوش نكرد كه نكرد ...
ما هم كه خراب رفاقت !
http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_nea.gif
گفتيم باشد . ميرويم . و اين شد كه رفتيم
رفتن همانا و اصن يه وضي شدن همانا

اول كه در اتوبوس هنگام ايستادن كه نكند آقاي راننده از خدا باخبر ايستگاه را رد كند ايستاديم . ايستادن ما و رفتن در داخل شكم ديگري از بندگان خدا همزمان شد
و فرو رفتن دستم در شال گردن درشت بافت ان جانب هم همانا
خلاصه بگويم در همين همانا و همانا و همانا ... خوب شد رعنا بانو ما را نديد ... او جلو تر ايستاده بود و ما هم در 2 ثانيه خودمان را از آن بنده خدا جدا كرديم .
http://www.kolobok.us/smiles/mini/mocking_mini.gif
ومسئله قابل ذكر اين است كه امروز به شمارش دقيق 33 بار اشتباهي بر بروي تايپ انگليسي تايپ كرديم و در خطوط مياني متوجه شديم ... يعني به طور كامل اعصابمان كمي تا قسمتي خورد شد . البته به پاس معجزه ي الهي در اين خاطره نويسي اين اتفاق شوم رخ نداد ...
اين از وسايل نقليه .
و در هنگام عبور از خيابان .
http://www.kolobok.us/smiles/icq/shok.gif
من اتوبان را هم تنهايي طي كرده ام عرضش را !
(حافظا !!!!!!!!!)
انقدر اين رعنا بانو آي و اوي و واي و اين و ر و اونور ... زهرا ...و ماشين ... و ... چراغ قرمز و ... سبز ... و زرد و نيلي و ... اختاپوسي و... هزار كوفت و زهرمار ديگر و اينهايي كرد كه نزديك بود تصادف كنم .
http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_impossible.gif
برادر گرانقدر هم بعد از ترمزي خفيف
آنچنان بوقي زد كه زمزمه ي حرف هاي خلق و خدا پسندانه اش را تا مغز استخوان حس كردم .
و خب بلاخره به پياده رو رسيديم .

http://www.kolobok.us/smiles/standart/don-t_mention.gif
و در همين زمان و رد شدن از كوچه . برادري پرسيد اين دانشگاه .... (به دليل اينكه نكند يكي از اين 98 يي هاي عزيز اهل همان ديار باشد از بردن نام معذوريم ... آخر به احتمال زياد ما را به ياد خواهد آورد و ميخندد . ) كجاست ؟!
ما هم گفتيم برادر جان نميدانيم
http://www.kolobok.us/smiles/standart/to_clue.gif
برادر عزيز هم چشم غره اي رفت كه ما حس كرديم در دل ميگويد : پس اينجا چه غلطي ميكنين ؟

http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/girl_crazy.gif
اميدوارم اين حس ما برود پي كارش ديگر برنگردد... اعصابمان را خورد كرده ... مدام برادران و خواهران را در نظرمان بد جلوه ميدهد !

و خب باز هم رفتيم
و در كمال ناباوري ديديم كه اي دل غافل اين همان كوچه اي بود كه بعد از دور قمري از مقابلش رد شده ايم
و به خودمان حق داديم كه واقعا با توكل بر حق تعالي راهي شده ايم .
و خب در زمان ورود
وارد ورودي ِ برادران شديم .
اين جا اوج ِ ماجرا نيست ... اشتباه نكنيد !
با كمال آرامش با راهنمايي ها و تعجب بقيه حضار از در ديگر وارد شديم
و خب خانمان عزيز حراست با ديدن قيافه هاي اسكولانه و خسته از درس و زندگي و بدبختي و اين چيزها . هيچ چيز نگفتند ... يعني حتي نگفتند دانشجوي اينجا هستيد يا نه .
و خب ما بلاخره وارد شديم .
و دوستمان را ديديم .
و او هم ماراديد .
و دوستانش را به ما معرفي كرد .
و ما را به دوستانش معرفي كرد .
و خب ما دختري ديدم في الواقع دقيقا چشمانش به رنگ ما
اسمش هم هم نام ما
خوشحال شديم .
و باز هم ذوق كرديم .

و خب دوستمان گفت كپي ميخواهد و از اين چيزها
http://www.kolobok.us/smiles/standart/boast.gif
ما هم با او رفتيم
آنجا چشممان به راپيد خورد.
خريديم
گفتم برادر ، 0.3 لطفا .
و او نيز 0.3 را روي پيشخوان گذاشت .
برادري كنارمان بود همه اش چپ چپ نگاهمان ميكرد http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/on_the_quiet2.gif. ما نيز چشم غره اي رفتيم .
او هم شانه اي بالا انداخت و ...
تمام شد . البته خريدن راپيد . وقتي به منزل آمديم متوجه شديم علت چپ چپ نگريستن برادرمان چه بود . برادر فروشنده ي فرهنگي ِ با سواد ! به ما شماره 30 داده بود .
و شانه بالا انداختن برادر بغل دستيمان هم مضمونش اين بود :به من چه !
حتما هم به ما خنديده . حسمان ميگويد .
و صحنه هايي ديدم زيبا ... http://www.kolobok.us/smiles/icq/kiss3.gif | http://www.kolobok.us/smiles/icq/dance.gif| http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_159.gif | http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_drink1.gif |

ما امروز نتايج زيادي گرفيتيم .
http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_babyboo.gif
اينكه:
1 . دانشگاه ما دانشگاه نيست .
دانشگاه آنها دانشگاه است !
| ما سراسري هستيم و اونها غير انتفاعي |
2 . در دانشگاه ميشود به جاي درس خواندن خيلي كارهاي ديگر هم كردhttp://www.millan.net/minimations/smileys/glassesf.gif .... هدف فقط درس خواندن نيست .... به عنوان مثال ما امروز عاشق هم شديم ... بله ! يعني در كمتر از 15 دقيقه ... قلبمان ميزندhttp://www.kolobok.us/smiles/mini/heart_mini.gif ... نگاه كنيد ! ...http://www.kolobok.us/smiles/icq/give_heart.gif
3 . صحنه هايي ديديم كه مطمئنيم دانشجوها در خانه هم به فكر درس نيستندhttp://www.kolobok.us/smiles/mini/nea_mini.gif .... و ما مثل اسكول ها درس ميخوانيم ... كه كجاي دنيا را بگيريم ؟ نه واقعا ! كجا رو؟؟؟؟!!!!!

بقيه موارد هم ديگر جزئ راه و زندگي است ... اصلا شايد تاپيكي با اين عنوان زديم ...
http://www.kolobok.us/smiles/icq/bye2.gif

ما هر چه گفتيم ننويسيم ... مردم كم امروز در دل به ما خنديدن؟! اين دوستمان گفت : بنويس .
ما هم نوشتيم ...
شما هم بخوانيد ... بخنديد ... ما سر ذوق بياييم ...





و امروز خاطره يي شد ...
بخنديدم .... زيبايي همين است !

http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_witch.gif

roghayeh73
1391,10,03, ساعت : 20:52
سلام خدا مثل همچین روزی رونصیب کسی نکنه!!!!ازعصرمیخوام درس بخونم هی مهمون میااااااااااااااااااااااا اااد!دهن همهمون سرویس شده

yAsnA*19F
1391,10,03, ساعت : 20:59
بـه نام آنکـه جـان را فکـرت آموخت
امـروز.3/10/91
خیلی وقت بود که خاطره ننوشته بودم...الان هوس کردم بنویسم...
امـروز امتحان تـرم عربـی داشتیم...منم که هی خونده بودم دیگـه!دیگـه صبح پاشدم و یه پنج دقیق م منتظر آقا صالحـی راننده سرویسمون بودم...اومد و من و دوستم نفیسـه دوباره افتادیم بـه هـم...کلی حرف زدیم...چقد درس خوندیم نخوندیم...چکار کردیم نکردیم....نفیسه مسنجر رفته...چقدر رفته...و خلاصـه!!!رسیدیم مدرسه و منم رسیدم به دوستام...چون هوا سرده ما میریم نمازخونه رفتم نماز خونـه و باز شدم منبع سوال!
کلا اخه من ادم درس خونی نیستم ولی همونیم ک میخونم خیلی خوب میخونم سر امتحان زیست کلی برا دیگران رفع اشکال کردم حالا اینام فکر کردن من خیلی حالیمـه!!!فک کن ی درصد...ی دوستیم دارم یعنی یک سوالایی می پـرسه که میخوای خودتو خفه کنـی!ی کم ب سوالاشون جواب دادم و...دیگ رفتیم سر امتحان...حالا داشته باش ی بارم ک جای ما درست درمون بود جاهارو عوض کردن!افتاده از اون وری!فک کن از ته سالن بغل دیوار افتادم بغل دیوار وسط سالن کنـار مراقب!
منـو می گی!!!
یعنی شرایط ایده آل!حالا دعا دعا میکردم از معلمای خودمون نباشه چون تو عربی هی باید باب و اینا رو صرف کنیم بعد منم برا این که قاطی نکنم ب حالت زمزمه می گـم و هی دستامو تکون میدم...گفتم اگه آشنا باشه پاک آبـروم مـی ره!!!خدا کمک کرد غریبه بود...ولی نمی دونـی که!من هی دستامو تکون می دادم این ی چشم غره می رفت!آخر سرم خل شد نشست سوالا امتحانی ک دستش بودو خوند!!!تازه وقتی جلوییم رفت نشست اونجا!(خیلی مزاحمش بودما)!
دیگه در آخرین مراحل چک کردن بودم کـه خستـه شدم ی کـم خواستم تکون بدم یهو دیدم معلم دینیه پف کرده زل زده ب من!واقعا شوکه شدم!دستمو گذاشتم رو قلبم رفتم که بقیه شو بنویسم تازه دوزاری افتاد اِ این معلم دینیه س!همون جور با دستم بهش سلام کردم و آره و اینا!
بعـدش کلی با دوستم آسمان حرف زدیم و آقا سارا مجله ی سان اسپورت آورده بود یکی از تیتراش بود یک روز در خانه ی فابرگاس!(عکس آواتارمم هست) مام ک ذوق مـرگ!تازه سوتی دادم حواسم نبود رفتم جلو دوربین داشتم می خوندم!خدا آسمانو خیر بده اومـد بهم یادآوری کرد!منم که ضایعی بودم برا خودم! سریع واکنش نشون دادم بد تر ضایع شـد!
دیگه بعدش اودم خونه...
عصر هـم معلم داشتم...برا جلسه اول جاتون خالی اومد تو شوک بوودم!شبیه یکی بود یادم نمیومد کـی!
بعد ک رفت اومدم 98 دوزاریم افتاد بسـی شبیه همـا پور اصفهـانی بود!ب جااااان خودم!موهاش!پوستش!لبش!و..!
از بس تو شوک بودم سوالاشو چرت ج میدادم بدبخت رسما ب عقلم شک کرد!
بعدشـم که اومدم 98!
پـایان حـرف های بـی پـایـان مـن.

mahsan
1391,10,03, ساعت : 22:12
فاصله یه حرف ساده س، بین دیدن و ندیدن


بگو صرف با کدومه، شنیدن یا نشنیدن؟


ما می خواستیم از درختا کاغذ و قلم بسازیم


بنویسیم تا بمونیم پشت سایه جون نبازیم


آینه ها اونجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیم


رو درخت با نوک خنجر « زنده باد درخت » نوشتیم


زنگ خوش صدای تفریح واسه مون زنگ خطر شد


همه ی چوبای جنگل، دسته ی تیغ تبر شد


کسی معنی خطوط روی کنده رو نفهمید


از صدای اره برقی شونه ی درختا لرزید


فاصله یه حرف ساده س، بین دیدن و ندیدن


بگو صرفه با کدومه، شنیدن یا نشنیدن؟


اگه حرفم رو شنیدی جنگل رو نده به پاییز


کاری کن درخت باغچه تن نده به خنجر تیز


با جوانه ها یکی شو! قد بکش! نگو که سخته!


جنگل تازه به پا کن! هر یه آدم یه درخته!


فاصله یه حرف ساده س، بین دیدن و ندیدن


بگو صرف با کدومه، شنیدن یا نشنیدن؟


خسته و گرفته بعد از یک روز کاری و دو ساعت کلاس مزخرف اومدم خونه و با خبر نیما نهاوندیان بیشتر بهم ریختم ...

حالا از خدابیامرز به عنوان یه مجری اونم از نوع ورزشیش خوشم نمیومد ولی خب بالاخره انسان بود یکی مثل همه ی ما ....

ضمن اینکه اینجور موقع هاست که برای چند لحظه می ری تو فکر و مرگو دو قدمی خودت حس می کنی ... تو این لحظه هاس که به خودت میگی معلوم نیست یه ساعت دیگه باشم یا نباشم ... این نبودنه هیچ ربطی به سن و سال و پیری و جوونی و مریضی هم نداره ...

عجیب اینکه حسش می کنیم درکش می کنیم بهش فکر میکنیم ولی راحت از کنارش می گذریم ...

به بقیه کاری ندارم ولی کاش خودم قدر لحظه های زندگیم رو بهتر بدونم ... این ثانیه هایی که می رن و دیگه برنمیگردن و به این سادگی و گاهی مزخرفی دارم از کنارشون رد میشم ...

گاهی به جای حل کردن مسئله میخوای صورت مسئله رو پاک کنی ...

فک میکنم حکایت این روزای خودمه ... یه آدم بد خواب مزخرف که حالا بدترم شدم و مثلا اومدم درستش کنم بدترش کردم ...

شبا خوابم نمی برد و با خودم گفتم برم یه کلاسی چیزی که حسابی خسته بشم و شبا راحت تر بخوابم ولی این کلاسا هیچ تاثیری که توی برنامه ی خوابم ایجاد نکرده هیچ ... فقط باعث خستگی بیش از حدم میشه ...

ساعت یک ربع به دو می زنم بیرون و سریع برو سر کلاس بشین گشنه و تشنه تا چهار و بعد میام خونه و نه دلم دیگه غذا میخواد و نه خوابم می بره و تا شب خسته و بی حال میفتم یه گوشه به امید اینکه خوابم ببره ولی دریغ از یه خواب درست حسابی

احساس می کنم دارم متنفر میشم از گوشیم ... اینقدر که شبا ساعت به ساعت نگاش می کنم تا لحظه ها بگذره و دوباره یه روز تکراری و مزخرف دیگه شروع بشه ...

همیشه فکر میکردم آخرین حسی که ممکنه یه روزی بهم دست بده اینه که حوصله لیورپول و نتایجشو و شرایطو نداشته باشم ... ولی اون آخرین فکر این روزا اومده سراغم ... دیگه نه باختای لیورپول ناراحتم میکنه و نه برداشون خوشحال ... دیگه کم کم داره یادم می ره آخرین بار کی سر زدم به سایت رسمی باشگاه و یه نگاهی به اخبار روز باشگاه کردم و دیگه دوس ندارم هیچ بازی لیورپول رو ببینم مگر دوباره با شور و شوق ...


ايـــن روز هـــا دلگـــــــرمي مــــي خـــوام
وگـــر نـــه چيــزي که زيـــاده
ســرگــــرميـــــه

*Fatemeh.K*
1391,10,03, ساعت : 22:58
سلام دوزتان :-2-25-:
خوبین؟
من خوب نیسم ...
استرس دارم ... فردا امتحان دینی دارم ولی حس میکنم هیچی بلد نیسم ... دارم میمیرم ...
وای خدا دوس دارم سرمو بکوبم تو دیوار ...
امرو کار خاصی نکردم اول صب کمک مامان کردم قرار بود مامان بزرگم بیاد بعدش که اومد یه ذره حرفیدیم و بعدش من درسیدم و بعد حموم و تلویزیون و ...
الان دارم از زور استرس خل میشم ...
خدا بخیر کنه ...
فردا باید برم کلاس ...
فردا میبینمش ...
خوشال نیستم ... ینی هستما ولی بیشتر استرس دارم ... واس یه دیدار معمولی!هه ... مسخرس ...
این روزا بیش از پیش حالم از خودم بهم میخوره ...
دلم شکلات تلخ میخواد ...
دلم میخواد یه روزیُ داشته باشم بدون فکر و خیال و استرس ...
خستم ...
بچه ها خواهشا چیزی میدونین تو تاپیک زیر کمکم کنین ...

http://www.forum.98ia.com/t763048.html


دوستون دارم
شبتون آروم
توروخدا دعام کنین
فلا

diamond77
1391,10,03, ساعت : 23:02
امروز
نمیدونم تاریخ چیه
روز چیه
فقط میدونم امروز
بزار از صفر بگم
من تو ریاضی سرگروه هستم و این معلممون فعالیت میخواد
گفته باید امتحان بگیری و بپرسی و ...
و برای ترم اول ورداری بیاری بدی به من
منم که از خدا بی خبر
اومدم به همه ی زیر گروها یه نمره کشکی دادم
حالا نگو معلم برگه های امتحان رو هم میخواد
یا امام زاده بوووووووق
داشتم برای خودم رویا پردازی میکردم که یه دفعه ای یه چیزی به ذهنم رسید
...
یعنی چی؟
زنگ اخر معلممون معلوم نبود کیه
کار خاصیم نمیکنه
با چند تا از بچه ها الفرار زدیم اومدیم خونه
خدا رو شکر با معلم روبرو نشدم
و الان هم برم بخوابم خدافس
:دی

negar-sakaki
1391,10,03, ساعت : 23:40
سلام
خیلی وقت بود اینجا چیزی ننوشتم ولی تقریبا هر روز میامو خاطره هارو میخونم به این کار معتاد شدم انگار با اینکه اصلا کسلیی که خاطره مینویسنو نمیشناسم ولی یه جورایی همتونو دوست دارم:-2-40-:نمیخوام هی ناله کنم ولی این چند وقته خیلی اتفاق های بدی برام افتاده احساس میکنم له شدم دیگه جون ندارم هر روز دارم بی حال تر میشم رابطم با کیوان بهم ریخته شده اون مقصر هست ولی نه در حدی که من نتونم ببخشمش ولی چون که من خیلی کم طاقت شدم همه کاراش به چشمم خیلی بد و طاقت فرسا میاددلم گرفته همین الان که دارم مینویسم اشکام راه افتاده خیلی وقت بود نگهشون داشته بودم بعد از اون همه اتفاق بد مثلا قرارا بود 10 بهمن به مهم ترین خواستم برسم ولی کیوان زنگ زد خیلی عادی گفت به یه سری دلایل کنسله دیگه این یکی برام خیلی زیاد بود کلافه شدم باهاش دعوا کردم در صورتی که دست اون نیست این قضیه بعد شروع کرد راجب تولدم حرف زدن اخه 26 ام تولدمه خیلی رفتار زشتی کردم باهاش بهش گفتم روز تولدم مو نمیخوام خراب کنی نه تبریک بگی نه کادو بخری دلشو شکوندم الانم خودم دارم گریه میکنم:-2-18-::-2-18-:هرچی با خودم میگم از دلش در بیارم ولی نمیتونم خودم احتیاج به روحیه دارم دلم شکسته


راستی فینگیل خاله اسفند به دنیا میاد عزیزم اسمشو میزارن حامی خیلی خوشم اومد از اسمش ولی بدبختی اینه که ما که نمیبینیمش وای که از دست بابک با این آلمان کوفتی حالا مامانم داره 13 اسفند میره 1 ماهم میمونه :-2-30-::-2-15-:منمو این خونه ی لعنتیو پریا تنبله و یه بابای بد قلقل وقتی مامانم نیست خدا به دادم برسه:-2-28-::-2-43-:
موهامو کردم از این قرمز باحالا از این گوجه ای جوادا نه ها رنگ مو های لیلا حاتمی تو جدایی نادر از سیمین ریا نباشه بهم میاد :-2-14-:باهاش فقطم یه به قول دختر خالم ماتیت قرمز میزنمو یه عالمه ریمل هی این کیوانم غر (قر؟):-2-35-::-2-22-::-2-38-::-2-37-:میزنه که تو چشمه فلانه دیوانه میکنه :-2-43-:فردام دعوتم خونه دوستم همه بچه ها هستن اکیپ دبیرستانم هم خوشحالم هم حال ندارم خل شدم:-2-36-:
*سونی جان تولدت مبارک عزیزم ایشالا همیشه به خوشی گلم:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
*هانی جان از خاطرت خستگیت معلومه انگار اون همه شیطنت دیگه توش معلوم نیست دوست جان یکم به خودت برس :-2-40-:
*دیگه همه بچه های گل خاطره نویسی :-2-40-:
*نی لو فر جان دوست میداریم شمارا:-2-40-:
نگین:-2-40-:ارمغان:-2-40-:هلیا:-2-40-:مینا(به قول دوستاش شکمو:-2-35-:):-2-40-:صبوحا :-2-40-:
نها 65 دوست داشتم با هم دوست صمیمی بودیم از اینا که همش با همن تنهات نمیذاشتم البته الانم دوست داشته باشی هستم:-6-:
*راستی برا فینگیله خاله لباس خریده مامانم دلم ضعف رفت امروز:-8-::-2-12-::-2-41-:

دل نه اجبار میفهمد نه نصیحت آنکه لایق دوست داشتن
را دوست دارد:-2-41-:

☆ SetareH ☆
1391,10,03, ساعت : 23:49
یکشنبه 3 دی 91

اهم اهم...من اومدم ..... مدرسه خوب بود....خوش گذشت.....:-2-31-:
البته این خوش گذشت خیلی تلخه.....اینکه جلوی دوستات باشی و از کنارشون رد بشی و بازم مثه همیشه اون غرور لعنتی از هم دورتون کنه......:-2-39-:
امروز تفلد عشقم بود....:-2-16-:وقتی از مدرسه اومدم خونه یکراست رفتم بهش اس دادم و تولدش رو تبریک گفتم:-2-27-:...عصر هم رفتیم دکتر واس خواهری......
میخواد خالش رو برداره.....:-2-28-:ما هم رفتیم تا بیرون هوایی بخوریم !
شب هم عشقمان زنگید....بازم تولدشو تبریک گفتم و یه ذره حرف زدیم......:-2-07-:
البته من یکم امشب بیش از حد براش ناز کردم:-2-17-:.....اونم عصبانی شد منو دعبا کلد :-2-22-::-2-23-:
ولی ما همچنان به نازکردن های خود ادامه دادیم تا حرصش را دربیاوریم....:-2-23-:
بسی خوش گذشت و خندیدیم.....:-2-32-::-2-27-:
الان هم میخواهیم برویم بخوابیم.....شف بخیل :-2-08-::-2-10-:

zikarishi
1391,10,03, ساعت : 23:51
سلام


وای امان از این شنتیا:-2-36-: کچل میکنه ادم رو
این بچه عشق این رو داره که در خونه رو باز کنه:-2-28-: خودش میاد تو بقیه رو میفرسته بیرون در رو می بنده:-2-31-: با ناز از پله ها میره پایین آیفون برمیداره میپرسه کیه بعد در رو باز میکنه:-2-43-:
نصف شب منو پشت در نگه داشته تا قندیل ببندم بعد در رو باز کرده:-2-41-: نیم وجبی زورگو:-2-42-:

یه ساعت پیش رفتیم بستنی زدیم بر بدن و آمدیم خانه کلــــــــــی صفا داد :-2-16-: دیروزم یکی دیگه خورده بودم :-2-35-: شیری شکلاتی خیلی حال داد اینو در راه کلاس با زهره خوردیم یه دو نفرم بهمون گفتن دیوونه:-2-42-: امتحان کنید خیلی میچسبه نرید تو مغازه بشینین جای گرم ها، بیرون در فضای باز با سوز زیاد:-2-35-: خیلی حال میده:-2-16-:

رفتم دکی برای جوش صورتم برگشته میگه شیرینی و شکلات ممنوع:-2-34-: یعنـــــــــی چــــــــــی من می میرم شیرنی و شکلات نخورم مخصوصا کاکائو:-2-30-: تازه تخمه هم نباید بخورم:-2-42-: یعنی غیر مستقیم گفت برو بمیر:-2-30-:
یعنی من بعد شیش ماه بازم جوش بزنم خودم دونه دونه موهای دکی رو میکَنم:-2-28-:

بریم لالا کنیم که کم کم داریم مشمول کتک از مامی میشویم
:-2-40-:

نهـــا
1391,10,03, ساعت : 23:59
به نام حضرت حق

چند وقت پیش، یکی از اساتید، یک نفر رو برای آموزش برنامه نویسی معرفی کرده بود... اونم چه معرفی کردنی... یک شماره تلفن داده بود و یه اسم فامیلی... بدون پیشوند... :-2-38-:
به شماره ای که داشتم، اس ام اس زدم و آدرس آموزشگاه رو پرسیدم... و با همین آدرس پرسیدن و تعیین وقت، چند تا اس ام اس ردوبدل شد...
تا اینکه تونستم تو وقت آزادم یه سر برم آموزشگاه... دو تا دختر و یک پسر توی اتاق ورودی نشسته بودن... گفتم که با خانم فلانی کار دارم... نمی دونم چرا گفتم خانم.. در واقع هیچ فکری درباره ی جنسیت طرف نکرده بودم... گفتن که خانمی به این اسم ندارن... گفتم ولی خودشون گفتن که... یکهو پسره گفت شما رو دکتر فرستادن... وقتی حرفش و تایید کردم... با یه لحن خیلی بامزه و با چشمای گرد شده گفت: دکتر گفت من خانمم!...:-2-35-::-2-06-:
چقدر دخترا خندیدن.. و من هم...

زندگی هنوز می گذره... نه اونطوری که من بخوام... ولی خب می گذره... و فاصله می افته بین گذشته ها... گاهی از این فاصله ها می ترسم... حس خوبی به آینده ی پیش روم ندارم... حس بدی هم ندارم.. فقط شاید یه جور بی حسی... و این چیزی نیست که من بخوام...
تولد یکی از عزیزانم نزدیکه...
سعی می کنم به تمام اتفاقات اطرافم، هرچند بوی خوبی ازش به مشامم نمی رسه، خوشبینانه نگاه کنم...
و من... هنوز هم انگار دلتنگم...:-2-15-:


در مرز نگاه من
از هرسو

ديوارها
بلند
ديوارها
چون نوميدى
بلندند.

آيا درون هر ديوار
سعادتى هست
و سعادتمندى
و حسادتى؟ـ

كه چشم اندازها
از اينگونه
مشبكند،

و ديوارها و نگاه

در دوردست هاى نوميدى
ديدار مى كنند،
و آسمان زندانى است
از بلور؟


:-118-:

ar0n
1391,10,04, ساعت : 01:05
یا ودود...

تا بحال فکر کنم سه چهار تایی خاطره نوشتم...ولی بنظرم حق این تاپیکو هیچوقت ادا نکردم:-2-37-:..این طرز نوشتن هم شد خاطره؟:-2-31-:...دل نوشته بگیم بهتره...!:-2-31-:اصا هیچی نمیگیم:-2-22-:

صبح نشد که زود بیدار بشم...کلا وقتی میخوام بیدار بشم وقتی که همه خوابن، حس میکنم کار بیهوده ای میکنم:-2-31-:چه معنی داره همه خوابن من بیدارم!...وقتی همه خوابن ینی وقت خوابه دیگه؟...ولی نیست...همینطور نشستم و شخصیتم پرشده از این قوانین وضع شده توسط عادت..!..خیلی خلق بدیه..که همچون ..... بخوابی و نتونی پاشی...:-2-42-:انقدر این حس توی وجودم قوی شده که امتحان نخونده شیمی تجزیه یا حتی انگل شناسی هم حریفش نمیشن:-2-39-:باور بفرمایید خیلی سختمه...خیلی:-2-36-:من به شدت نیازمندم به اون ساعت های زنگی خاصی که تو یکی از تاپیکا دیدم:-2-39-:اگه جای تو تهران میفروشن بهم بگید:-2-39-:...چقد راجب بیدار شدن حرف زدم...!!:-2-42-:

امتحان شیمی آلی ۲ دارم...۵ نمره داره و من شدیدا به اون ۵ نمره نیازمند...استادش بانویی است بسی بسی باشخصیت...دوستش میداریم...:-2-14-:وقتی میشینم سر این درسا..چقد دلم می سوزه...یقین دارم..یقین دارم که اگه با برنامه این استادا بخونم هم بهترین توی اون درس میشم هم عاشق خود درس...نه اینکه آخر ترم بد و بیراه نثارش کننم:-2-15-:ولی..همچنان در حال جفا کردن به خودمم:-2-15-:...کاش ترم بعد هم شیمی آلی داشتیم:-2-15-:بنظرت ترم بعد هم برم سر کلاسش بشینم؟:-2-31-:که بشم مضحکه عام و خاص:-2-42-:یعنی خیلی خرم اگه از ترم بعد هم بدین سان درس بخونم...بلانسبت خواننده ای که شما باشی احساس بی سوادی می کنم:-2-30-:و از شنیدن لفظ خانم دکتر احساس شرمندگی...:-2-35-:...خداروشکر تازه اول کارم:-2-15-:

صبح که نشد بخونم...ساعت ۱ آز آلی داشتم...رفتیم...چه آفتابی شده حالا:-2-31-:صورتم سوخت:-2-31-:...چقدر روپوشم کثیفه!!...پر از رنگ های مختلف!!...خیلی آلی دو پر رنگ بویه!!...میرم سر کلاس احساس خفگی میکنم:-2-31-:...واقعا تحملش گاهی اوقات سخته..دکتر وثوق موقع حضور غیاب هنوز اصرار به گرفتن امتحان داشت...خط و نشون میکشید..ما هم همه با هم مخالفت می کردیم..دست به دامن دستیارش شده بودیم:mrgreen:دکتر وثوق رو کلا دوست دارم...خیلی جالب و شیرینه..!مردیه با صورتی بشاش..تقریبا کچل و همیشه با یک کلاهی که اسمشو بلد نیستم:-2-35-:با یک عشوه خاصی حرف میزنه:-2-06-::-2-06-:خیییلی بامزززس...:-2-06-:چرا واقعا اینجوری حرف میزنه رو نمیدونم:-2-22-:با اینکه همیشه رو اعصابه:-2-35-:ولی من خیلی دوسش دارم:-2-22-::-2-22-:...آخرشم نفهمیدیم امتحان داریم یا نداریم...:-2-31-:...بوی بادوم تلخ از اول تا آخر کلاس توی حلقم بود....خیلی بد بویه همه چی اونجا..:-2-42-:حس میکنم مغزم اونجا تحلیل میره....چقدرم که من تو آزمایشگاه چرت و پرت میگم میخندیم...:-2-22-:ینی چی یاد میگیریم من نمیدونم:-2-22-:فقط میخندیم...!

سمانه دوستم اومده میگه یه چیزی میخوام بهت بگمممم:-2-16-:همینشکلی با ذوق...وقتی ذوق داره چشاشو گرد میکنه...با اون چشاش گه به خودی خود درشتن خیلی بامزه میشه...خود به خود خندم میگیره:-2-22-:میگم خوب بگو میگه اخه نمیشه که اللللان:-2-14-:باز شرو کرده عشوه ریختن:-2-22-:...یه شماره افتاده رو گووشیم بهش نشون دادم میگه جواب بدههههههه:-2-36-:وا!!...:-2-31-:چته خو!...هیچی...اخرش فهمیدیم بانو شماره ما رو دادن واسه امر خیر....:-2-28-:میگم سمانههههه...شماره مریمو چرا ندادی...اون مشکلی نداره کلا...میگه نههه...:-2-28-:نمیدونم چه حرکتی از خودم نشون دادم که فک میکنه من انقدر مشتاق ازدواجم..:-2-15-:..گفتم من اخ نمیتونم...ینی نمیشه ...ینی امادگی ندارم...اصا بابای من نمیذاره...:-2-31-:خودمم نمیفهمیدم چی میگم...حس مسخره ای اومده بود تو وجودم..هیچوقت تو این موقعیت قرار نگرفته بودم که بخوام جواب قطعی در برابر این قضیه بدم!!...همیشه هرکی میومد رو خونواده رد میکردن..درسته با اطلاع من بود..ولی خوب من درگیر نبودم...چرا انقدر حس بدی دارم رو نمیدونم...دوباره تو آزمایشگاه زنگ زد...!منم که نمیدونستم چیکار کنم..گفتم سمانه من جواب نمیدم ولم کنننن:-2-33-:میگه جواب بدهههههه الان قط میشه:-2-36-:هیچی دیگه جواب دادیم...اقا اخه چرا اول به دختر زنگ می زنید..خو آدم چی بگه آخه...!گف شمارو خانم فلانی به من معرفی کرده ..گفتم نمیشناسم:-2-31-::-2-31-::-2-22-:گف شما شماره منزلو بدید..حالا هی سمانه جلو من بال میزد منم بی صدا واسه اون بال میزدم:-2-36-::-2-09-:د اخه چه معنی میده من شماره خونمونو بدم؟؟!...بزور آخر دادم رف...پوففففف....چقد بد بود!!...چرا واقعا؟...من تا جایی که یادم میاد آدم های اطرافم رو..چه پسر و چه دختر..به راحتی میشورم و میندازم رو بند:mrgreen::-2-22-::-2-15-:ولی چرا تو این قضیه این حس گندو دارم...مهم این آدم خاص نیست..مهم اینه که حس میکنم تو یه وادی دیگه رفتم...اینکه بخوام جدی فکر کنم!!...حس میکنم هیچوقت برای این کار تعلیم داده نشدم!!...هیچ تمرین قبلی ای ندارم..!شرایطی بسیار غیر منتظره و مخوف!!...حس میکنم الان که نزدیک بیست سالگی هستم تو این قضیه شاید به غیر از فکر های دخترونه هیچی تو چنته ندارم!!...شاید هم دارم بی انصافی می کنم در حق خودم...نمیدونم....استرس میگیرم وقتی بهش فکر میکنم...اه...حالم بهم خورد یعنی از خودم..:-2-42-:...ولی خدایی خیلی ترسناکه...یه ادم جدید..یه خانواده جدید...مسولیت...اوففف چه وضعیه تو مغزم:-2-36-:...سمانه هی بهم الارم میداد که بیخود ردش نکن...خانوادش فلانه...رتبه فلانه:-2-31-:دانشجوی فلانه:-2-31-:تیزهوشه فلانه:-2-31-:...این فلان فلان ها به غیر از اینکه استرس من رو بیشتر کنن چیزی نداشتن...:-2-36-:من همیشه تو ذهنم از خواستگار یک جواب منفی دادن رو تجسم میکردم...یحتمل جواب اینها هم منفی خواد بود..ولی این حسو چیکارش کنم...!.
واقعیتای جدیدی میبینم..که انگار تا حالا نمیخواستم ببینم..اینکه یه روز ممکنه با کسی ازدواج کنم که هیچوقت ازقبل نمیشناختمش...بهش معرفی شدم..اونم نه به خودش..به مادرش!!...مامانم به مامیش گفته چطور وقتی دختر منو ندیدید میپذیرید..گفت پسر من گفته هرچی شما انتخاب کنید...نمیگم بده...خوبه..ولی حس بدی دارم نسبت به این رفتار...انگار تفکرات دخترونم زیادی تو ذهنم جولون داده...من رو ممکنه مادرشوهرم انتخاب کنه..و همسرم در آخر بگه باشه!!:-2-31-:این حقیقت ها خیلی تو ذهن من غریبه...سوال های مسخره ذهنم رو چیکار کنم؟؟...قبل از من چندبار به خواستگاری رفته..من که جواب منفی بدم قراره چند جای دیگه بره؟...آیا این چیزا اصلا مهمه؟..نیست؟..پس چرا واسه من هست...نمیدونم...افکارم قاطی شده...شاید رمان هایی که خوندم زیادی واسه زندگیم زیادی بوده!!....شاید حقیقت همین چیزهاست...
به مامانم گفتن فردا جواب بدید...:-2-31-::-2-28-:چرا انقدر عجله دارن؟؟...این عجلشون بدجور رو اعصابمه...آقا من روم فشاره بفهم اینو...مامانم جویای این عجله شده..و گفتن میخوایم بدونیم که اگه شما جواب منفی دادید...:-2-28-:گزینه های بعد:-2-28-:داشتم چای میریختم یهو آمپرم چسبید..داد زدم گفتم مامان جون بگو برید سراغ گزینه های بعد:-2-09-::-2-09-::-2-42-::-2-36-:....اه.. منو ببخشید..اعصاب ندارم...

امشب با این افکار مسخره باز هم نشد که درس بخونم...ولی خیلی بهتر از قبل شد بنظرم..هیچ وقت انقدر جدی راجع به ازدواجم با مامان حرف نزده بودم...حس های اون رو هم درک میکردم...غصه از رفتن من رو میدیدم تو حالت هاش..و فهمیدم که خیلی دوست نداره با غریبه وصلت کنم...ما شمالیا این فامیل دوستی و گشت و گذارمون با فامیل نمیذاره زندگیمونو کنیم!!..:-2-42-:....انقدر باهم خوبیم...با غریبه بدجور معذبیم...!!...و این رو هم فهمیدم که مامانم اصلا که بدش نمیاد من با فرزند خواهرش مزدوج بشم هیچ...خوششم میاد...:-2-15-:....ولی من ...!نه...نمیخورم به اونا...میدونم...مامان سعی نکن منو متقاعد کنی...نمیخوام متقاعد بشم...نه:-2-30-:....

چه شبی بود امشب...خلاصه قرم قاطی بود...!...ماحصل امروز حس هایی بود ناخوشایند و کمی خوشایند...و مهم ترینش اینکه حالا که با این موقعیت مواجه شدم حس میکنم برای طرف مقابلم هیچی ندارم...شاید میشد بهتر از این باشم...

خدایا...کمکم کن:-2-15-:

زمستونتون قشنگ:-2-40-:

.arsana.
1391,10,04, ساعت : 03:22
سلام :-37-:
نمی دونم گاهی اوقات آدم واقعا مغز چه جونوری رو می خوره که همچین خبط و خطایی رو انجام میده؟!:-29-:
هفته پیش 4 صفحه ترجمه شده بابا رو تحویلش دادم تموم شد :-23-:
حالا دیروز 5 صفحه دیگه داد که بشین ترجمه کن:-20-: چون واسم یه کار مهمی انجام داده بود قبول کردم که نگه :
چه دختر بدی دارم :-68-:
مردم دختر دارن منم دختر دارم:-33-:
برم به دختر همسایه بگم اینا رو ترجمه کنه:-13-:
حالا امشب اومده میگه : تا فردا صبح تمومش کن بدم تایپ:-20-:
دیگه از ساعت 11 شب مشغولم تا الان:-43-: 4 تا پاراگراف مونده:-18-: گردنمم وحشتناک درد می کنه:-35-: الانم رفتم تقویتی به بدن زدم برم سر ادامه ش:-37-: از اونورم دارم زیرنویس i miss you رو از sub به srt تبدیل می کنم هنوز 400 خطش مونده :-40-:

وای از امروز بگم منظورم همون دیروزه چون الان ساعت 3 نصفه شبه :-30-:
رفتم پیج ف.بوق دانشگاهمون :-66-: یکی از هم کلاسیا اونجا نوشته بود زنگ زده دانشگاه و کلاسا از 7 بهمن شروع میشه :-104-::-20-:
حالا من 18 بهمن وقت دکتر دارم برای بریس باز کردن و اگه هفته اول هم دانشگاه نرم خوابگاهمو از دست میدم :-2-30-: بعدشم 1 ماه و نیم تبدیل شد به 1 ماه :-2-35-: من بیسیار شوک زده ام:-2-29-: تازه می خواستم مدرسه هم برم :-2-30-: حالا اگه دکتر اجازه بده 2 هفته زودتر باز کنم خوبه :-23-:
مادرجونم یه بانکه ترشی کوچولو برام فرستاده واسه خوابگاه:-4-::-5-::-2-06-:

من برم به بدبختیام برسم :-19-:

+سونیا تولدت مبااااارک :-36-::-8-::-36-::-2-05-:همیشه شاد و سلامت و موفق باشی:-6-::-2-16-:
اینم یه 10 دلاری کادوی من:
:-64-::-64-::-64-::-64-::-64-:
:-4-::-19-:
+نگار:-2-40-:

روز خوبی داشته باشین:-2-37-:
البته الان همه خسبیدن:-2-37-:
خوابای خوشگل موشگل ببینین:-2-37-:

nilolilia
1391,10,04, ساعت : 10:15
دیدی قبل از اینکه این تاپیکو بزنی به یادت بودم

رز وحشی
1391,10,04, ساعت : 13:38
به ان م خدایی که واخعا خداست

اجول سونی تفلدت مفارک صد سال به این سالها :-2-16-::-2-16-::-2-16-:

خاطره یخ عدد بهار عسلی
اخا دیروز خویلی خوش گذشت و من و نونو در عملی انتحاری پروف اجول سونی رو ترکوندیم http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_babyboo.gif من میدونم اجول سونی خویلی خوجحال شته که من پروفش رو ترکوندم یهنی کاملا مهلوم بوت که چخده خوجحاله ، برام شخلخ هایی گذاشته بود که مهلوم بود از شدت خوجحالیب این شخلی شده مثلا شخلخ ها اینا بودن
http://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gif این شخلخ نشون میده که داره با عخش و علاخه من و ناس میکنه
http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/shock.gif این شخلخ نشون میده که از زور هیجان چومشاش درشت شده
http://www.kolobok.us/smiles/user/kez_13.gif این شخلخ اوج غلیان احساساتش بودیه و میخواست بپره بخلم کنه
http://www.freesmile.ir/smiles/454913_f_Khodam_c8d6ac2.gif تو این شخلخ از خدا شاکی بودیه که چیدا نمیتونه از پشت این صفحه کامپیوتر من و بخل کنه و ببوسه
:-2-31-: این شخلخ هم که گفتن نداره دیه احساسا داره تراووش میکنه
حالا دیروز مامانم داشت درباره تموم شدن دنیا حرف میزد برگشته میگه که خاله ات میگه شوهرش رفته 500 تا نون خریده
خاله ام پرسیده اینهمه نون و میخوایی چیکار ما که قراره بمیریم
شوهر خالهه برگشته گفته پس ما مراسم نداریم باید برا مراسممون نون باشه دیه :-2-06-::-2-06-: اخه اگه قرار بود همه بمیرن کی میخوست را اونا مراسک بگیره :-2-06-: اینم فک و فامیله داریم ؟؟؟ :-2-35-:

من سه روزه هر روز میخوام برم کتاب خونه جور در نمیاد قردا هم اگه نرفتم کتابخونه پا میشم برمیگردم همون شهره غریب دونشگاه لااخل اوجا مجبورم درس بخونم :-2-30-::-2-30-:
دیروز داشتم با نونو چت میکردم یه هو دیدم در اتاقم باز شد و مامان با اسپند اومد تو و تند تند اسپند و گرفت دور سرم :-2-31-: میگم ماامن این اسپند چیه اخه ؟ برگشته میگه چشت میکنن :-2-28-: میگم اخه من الال ساعت 11 ده از تخت پایین نیومدم کی من ودیده چش کنه اخه :-2-33-:
نونو هم میگفت چشت میکنن خو :-2-09-::-2-09-:
دیروز گوشیمون و بردیم نمایندگی مجاز تا اینترنتش رو درست کنن پسره نتونسته ایرانسلم رو فعال کنه برام همراه اولم رو فعال کرده و بعد پرسیده ایمیل داری ؟ گفتیم بله برامون یاهو میل نصب نموته و بهدش هم پرسیده که فیس بوک هم داری ؟ عرض نموتم بله :-2-31-: برام فیلتر شکن نصب کرده رو گوشیم و بهد کمی تو فایلام گشته با نیش باز پرسیده
جانور شناسی میخونید ؟ ( گوشیم پره اسلایدای میکرب شناسی و باکتری و ایناست
گفتم نخیر میکربیولوژی
یه نگاهی کرده بهم میگه
خانوم دکترید دیگه :-2-31-: خرکیف شدیم عجیــــــــــــــــــــــ ـــــــــــب
بهد کمی با گوشیم سرگرم شده و کلی انگولکش کرده و اخر سر بعده تخریبا یه ساعت و نیم که من کلا سرپا مونده بودم گوشی رو داده دستم و گفته
برات اوپرا و فیلتر شکن و یاهو میل و میکروسافت افیس و دو سه تا بازی ریختم :-2-08-: بازیهاش انخده ناناسن ، مخصوصا اون گربه هه که تخلید صدا میکنه :-2-22-:
خولاصه بهد از کلی من بمیرم تو بمیری 5 تومن پول بهش دادم و راهی خونه شدم و خوب گوشی رو گشم دیدم به به دیکشنری هم برام وصل نموته :-2-06-: یهنی این انجام وظیفه شون من و کشته :-2-06-::-2-06-: حالا اگه شوما موخوایید بگید این کاراش بیشتر به دخمر بازی رفط دارن تا انجام وسیله باید بگم که اصنم اینگونه نیستش :-2-09-::-2-09-:

اینم مثلا خاطره مان . البته هدفم بیشتر تفریک گفتن به اجول سونی بوت ( به داداشش و اجولش هم تفریک گفتم بابت تفلده خواهرجونشون ):-2-14-:

پ ن

هلیــــــــــــــــــــــ ــــــــــا جون
خوشحالم که بالاخره تکلیف دانشگاه رفتنت روشن شده ، با خودت حتما فلاکس و ظرف برا غذا خوردن و نمکدون ببر ، لباس خونه زیاد نبر ( من خودم فقط یه چمدون لباس خونه برده بودم ) ، دفتر و خودکار مداد هم قبلش بخر ( من شبه رفتن یادم افتاد که این چیزا رو نخریدم نگا ر بدو بدو رفت خرید برام ) چشم بند حتما ببر ، ملافه برا رو تخت و بالشتت ( اگه مثل من نمیتونی رو یه بالش دیگه بخوابی بالش خودت رو ببر ) دمپایی رو فرشی و حوله حموم و . . . هم یادت نره . یه نیمرو پز هم ببر که کلا عصای دستت میشه :-2-06-::-2-06-: خویلی به درد میخوره ، از شامپوت هم چند تا بخر که اونجا هفته های اول هوچ جا رو نمیشناسی بری شامپو بخری ، قرص و اینا هم حتما ببر که خویلی لازم میشه ( ژلوفن کدیین و قرص سرما خوردگی دیازپام اگه مث من معتادی ) ناخون گیر از نون شب واجب تره که یادت نره قیچی هم بایتی ببری :-2-14-:
نخندید اینا تجربه موباشند و بسی هم مفیدند . کتابای پیش دانشگاهی رو ببر که لازم میشن من مجبور شدم برگردم خونه و یه چندتاییشون رو ببرم ، سشوار هم ببر که صبح با موی خیس نری دونشگاه ،

فهلا همینا رو جمع کن بخیه شون یادم افتاد میگم ، من خودم اصن خوابگاه راحت نبودم یعنی بابا هم قبول نمیکرد از همون اول خونه گرفتم تو خوابگاه یه اتاقه که توش 4 یا 6 نفر ادمن که یخچال و اجاق هم همونجاست و حموم هم برا 6 نفرتون هست :-2-15-: فک کنم خیلی سخت باشه ، البته بستگی داره به ادمش :-2-14-:

پ ن : اجول سونی اون دوتایی که پروفت رو ترکوندند بسی خوشمل بودن مخصوصا بهارشون :-2-22-: خودشیفته هم خودشی ما یخ عدد خند عسلی هستیم .

اجول هانی ، ما فرک نموتیم ما رو هی با این اواتار میبینن فرک میکنن سونی موباشیم و بهمون کادو میدن و تفریک میگن اما فهمیدیم که سخت در اشتباه بودیم :-2-22-: و همچنان تاکید میکنیم که ما خند عسل موباشیم نه خودشیفته

نونو بانو : شوما بسی جیجر موباشی
اجول مرضی تفلدت پیشاپیش مفارک شنبه خدمت میرسیم :-2-16-:

بخیه خاطره نویس ها :-2-40-:

بهار خوشمله از اتاخش :-2-37-:

*مستان*
1391,10,04, ساعت : 13:42
آخ جوووووون:-2-16-:
امروز دوتا از پروژه هامو تحویل دادم:-2-16-:
یعنی من خویلی هورام:-2-16-:
آورین به خودم:-2-16-:
3 تا دیگش مونده ولی،ما بخ بخ ترین دانشجوی دنیاییم:-2-36-:

آغا غرض از ایجاد مزاحمت تو این تایپیک ثبت خاطره ی تولد سونی بود.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

سونی جان عزیزم بازم بهت تبریک میگم،:-2-40-:البته بیشتر باید به هانی اینا تبریک بگیم به نظرم خو تو متولد شدی اینا حالشو بردن دیه:-2-16-:

سالهایت شاد
ماههایت شاد
روزهایت شاد
لحظه هایت شاد
ای صمیمی همه دنیایت شاد
:-2-41-:
هانی گفته بودیم ما دوزت میداریم آیا؟:-2-41-:
صبوحا جان:-2-40-:
دلم برا مرجی تنگ شده،مرجی جانم پاشو بیا سایت دیه.:-2-40-:

سپهر زیتون
1391,10,04, ساعت : 13:44
به نام خدای مهربون
91/10/4........................................1:00 ظهر..........................محل کار
************************************************** *******
سلام به همگی :-2-08-: من باز اومدم ....:-2-27-:
امروز خاطره ی خاصی ندارم اما دوست دارم یه خورده حرف بزنم ...
می خوام درمورد دوست داشتن حرف بزنم ...:-8-: :-12-:
شما دوست داشتن و عشق رو تو چی می بینید ؟ :-39-:
به نظرتون این دوستی های الان GF و BF خوبه ؟
من نظر شخصیه خودم رو میگم :-2-38-:
کاملا موافق عشق و علاقه ام ... از ازدواج های خیلی سنتی بدم می آد ولی از عشق های الکی و خیابونی و هوا هوسی هم متنفرم ...آخه ندیدم یکیشون به نتیجه برسه ! :-2-42-:
همش وابستگی الکی و عشق و علاقه الکی ...بعد که وقت عمل میشه شروع میکنن سنگ انداختن جلو پای هم ...آخرش هم میگن شکست عشقی خوردیم ...بهمون خیانت کرد و از این اراجیف ! به نظرم این نشونه ضعف آدم هاست و با این حرف ها می خوان خودشون رو تبرعه کنن !
آخه یه دختر 15 ساله یا پسر بیست ساله چه جوری می خواد یه زندگی مشترک رو شروع کنه ؟ :-119-: شاید بگید منتظر می مونن سنشون به سن مناسب برسه ! خب آخه چرا باید یه دختر مثلا از 16 17 سالگی عاشق بشه و تا 22 یا 23 سالگی منتظر یکی بمونه ؟؟؟ همه ی موقعیت های خوب زندگیش رو هم پس بزنه که شاید اون پسری که نه تکلیف سربازیش مشخصه نه تکلیف درسش نه تکلیف کارش مشخصه بیاد و شـــــــــــــــاید خانواده قبول کنن شاید قبول نکنن و باهاش ازدواج کنه ! آخه این درسته ؟ نه خدایی درسته ؟
چه دختر چه پسر تا قبل اینکه بره دانشگاه و با جامعه دم خور نشده فکر و عقلش زمین تا آسمون فرق می کنه با زمانیکه 15 سالشه ( منظورم سن کمه :-2-41-:)
خلاصه بگم : دختر پسرای امروزی اینقدر گول ظاهر همدیگرو نخورید ... عشق این نیست که هر روز بهم بگید دوست دارم ، عشق این نیست که واسه هم کادو بخرید ، برید کافی شاپ ، خوشکل کنید بهتون بگن : وااااااااااااااااااااااو چقدر مانکن شدی ، چقدر ناناز شدی ، تو ماه منی ، از همه خوشکل تری و ..... :-2-43-:
تو این سایت خیــــــــــــــــــــلی از دخترا رو دیدم که سنشون زیر 20 ساله و حرف از معشوق می زنن ... :-2-28-: بابا الکی ذهن ، فکر ، اعصاب ، قلبتون رو درگیر کسی نکنید که لیاقت نداره ... می خواد باهاتون بازی کنه پیش همه پز بده که منم دوست دختر دارم ... پسری که هم سن شماست دستش تو جیب باباشه از کجا می خواد خرج تورو دراره :-2-33-:
وای مردم اینقده حرص خوردم از دست شما نونوهای فسقلی :-2-39-: :-2-36-:
دور و بر من از این شکست خورده های عشقی ( عشق های پفکی ، چسکی ) زیـــــــــآده ... میان و ازم مشاوره می گیرن ...دیروز هم یکی از فامیلا اومد و باهام حرف زد ...خواستم لهش کنم از بس این پسر خنگ :-2-09-: :-102-:
دیگه حوصله ندارم بگم :-2-28-: سرم درد می کنه :-2-28-:.....
بابای :-2-37-:

✘Soheyla✘
1391,10,04, ساعت : 14:04
به نام خدا


دیروز نزدیکای ساعت 2 بود بلندشدم آماده بشم برم خونه عمه سفره نذری داشته که دیدم گوشیم زنگ می خوره:-2-31-:
همین که دیدم از خونه هست و موبایل نیس جواب دادم:-2-31-:
دیدم یه پسره خیعلی گرم داره احوالپرسی میکنه و سهیلا خوبی و کجایی و چه خبرو:-2-35-::-2-35-:
منم هاج و واج هر چی می پرسید عین شاگردا جواب میدادم:-2-37-:
هر چی به ذهنم فشار میاوردم که ببینم این کیه یادم نیومد:-2-35-:
بعد یه حرفی زد که بلند گفتم : آهااااااااااااااااااااااا ااااااان تویی پسر خاله؟:-2-22-:
بادی به غبغب انداخته میگه : ذکی ، پ صبح تا حالا اینهمه آمار دقیق برا چی داشتی میدادی؟:-2-28-:
گفتم والا اینجور که تو تریپ صمیمیت برداشتی مگه من جرات میکردم جواب ندم:-2-22-:
خلاصه گفت داره میاد خونه مون که بهش شیمی یاد بدم:-2-27-:
میگم خو مگه سر کلاس حواست نبوده که الان مثل خر تو گِل نمونی؟:-2-33-:
میگه نه خدا این موبایلا رو برداره راحت بشم!!!:-2-31-:
هیچی دیگه خونه عمه تعطیل شد و ساعت سه جناب تشریف آوردن:-2-08-:
تا خود ساعت 11 شب مثلا داشتیم درس میخوندیم:-2-41-:
ولی زهی خیال باطل کلا یه ساعتم مفید چیزی ما به این بچه درس یاد ندادیم:-2-22-:
ماشالا از بس فک میزنه:-2-37-:
منم که از خنده روده بر شدم:-2-27-:
تازززززززززززززززززززه نشست کلی سوژه برا رمان جدیدمم تعریف کرد:-2-16-:
از جی اف جدید و حس جدید و....:-2-22-:
منم خبیث عین یه دوست مهربان نشستم گوش دادن:-2-22-:


نیگا محبت به این میگنا:

http://s2.picofile.com/file/7355734187/ffff.gif


تولد سرتق بانو هم مبارکhttp://facenama.com/i/icons/s729.gifhttp://facenama.com/i/icons/s729.gifhttp://facenama.com/i/icons/s729.gif


عاشقانه زندگی کن


سهیلا

"maryam"
1391,10,04, ساعت : 17:17
به نام مهربون بی همتا...:-2-25-:

من نمیدونم ما تا کی باید از دست این خالمون بکشیم اخه:-2-33-:یعنی از دست این خاله و پسر خاله ی کودنمان نمیدونیم کجا فرار کنیم واقها....:-2-31-:من بیچاره میخواستم هفته ی قبل برم تهرون...بریم پیش داداش اینا...خو عاقا دلمون برا صدرا فینقیل(برادرزادهی 2 سالو نیمه)تنگ شده....:-2-43-:در همان حین بودیم ک خاله جانمان با یک تماس انتحاری فرمودن ک مریمی منو با خودت ببر.....من به دکتر قانعم....اره دیگه میخواست بره تیرون دکتر.:-2-36-:ما هم با داداشمون تماس گرفتیم که عاقا منو خاله داریم میایما...که داداشمون فرمودن.نهههههههههههههه ..گفتم چرا؟؟؟؟؟؟گفت ک من ماشینم تو طرحه نمیتونم خالرو ببرم دکتر.......مملو (پسرخاله ی کودن محمد رضا)راضی کن با اون بییاین..:-2-28-:..ما هم به فهیم(زنداداشی جونم)گفتم تو به متین(زن مملی)بزنگ دهوتشون کن خونتون که ضایع نباشه اونوقت همه با هم میایم:mrgreen:حالا از جایی ک خاله جان ما با پسرش ابش تو ی جوب نمیره ....سر قضیه ی زنشو اینا راضی نمیشه با اونا بیاد گیر داده که با من تنها بیاد....پسرشم میگه شما برین من با زنم میام ....اصا یه وضی:-2-09-:من موندم اینجا ک چه غلطی بکنم...:-2-28-:..عاقا ما دلمون برا صدرامون تنگولیده.:-2-30-:..موخوایم بریم تیرون مثل پارسال بریم دیزین..:-2-30-:....اما این خاله و پسرخاله(بوشوووووووووووووو )معلوم نیست که چه گلی میخوان ب سر ما بگیرن البته متین دیروز اس داد ک احتمالا بی حرف پیش 4شنبه میریم.:-2-35-:........ایشالا ک ما هم راهی میشویم....دوزتون دارم....


پ.ن...سونی جون خانوم تفلدت مبارک......

p!nk girl
1391,10,04, ساعت : 17:31
من عضو تازه هستم بایَد چیکار کنیم اینجا ؟! :-2-25-:

باید خاطره بنویسید ! پست اضافه ندید لطفا

niloofarnaz
1391,10,04, ساعت : 18:14
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه میکرد و میگفت:
سقف قفست شکسته چرا پرواز نمیکنی؟:-2-39-:

صبح که از خواب بیدار شدم وقتی داشتم صبحانه اماده میکردم یهو چشمم افتاد به تنگ ماهیم.:-2-30-:

حس کردم تک ماهیه خوشگل و کوچولوم که خیلی دوسش داشتم نیست...:-2-30-:

داداشمو صدا زدم که ماهی تو تنگش نیست...اومد و تنگ رو زیر رو کرد نه لای

سبزه ها بود و نه هیچ جا.:-2-30-:.تمام اشپزخونه و هرجایی که به عقلم میرسید رو گشتیم اما پیداش نکردیم...اینقدر از صبح تا حالا

غصه خوردم که حد نداره...بیشتر از این ناراحتم که نمیدونم کجاست؟اصن چجوری از تنگش پریده ببیرون؟:-2-30-:

خیلی دوسش داشتم ...دو سالی بود که داشتمش...پارسال که یکی از ماهیام مرد اینقدر نشستم گریه کردم که اخر سرمامانم

گفت منم بمیرم همینقدر گریه میکنی؟هنوز واسه این یکی گریه نکردم چون جسدشو پیدا نکردم...

دیگه نمیدونم کجارو بگردم...:-2-30-:

ظهر که واسه کارای کاراموزیم رفتم دانشگاه کلی امضا و دردسر داشت که با دوستم از این اتاق به اون اتاق...یکی نماز بود و یکی

نهار...بماند که چقدر معطل شدیم...چیزی که این وسط خیلی ناراحتم کرد دانشجویی بود که از یکی از مدیران شماره ی استادش رو

میخواست...میگفت من امتحان دادم من تحقیق دادم اما واسم نمره ای رد نشده خود استاد پیغام دادن که بهم زنگ بزنین که

مشکلتون رو حل کنم اما حالا شماره ای ندارم...مدیر مربوطه هم میگفت من شماره ای نمیدم...یکی از اساتید که اونجا واستاده بود

رفتاری کرد که هنوز که هنوزه تو شوکشم:-2-17-:...

با وجود اینکه کار اون دانشجو بهش مربوط نبود و اون استاد واسه کار دیگه ای به اون اتاق

اومده بود یهو شروع کرد سردانشجو داد زدن و به میز کوبیدن..:-22-:.

داد میزد که شما دانشجو ها همتون همینجورین نمره ی مفت میخواین از استادا...واسه خودتون ول میگردین بعد میاین نمره مفتکی

میخواین:-2-17-: دانشجو هم گفت والله بخدا من امتحان دادم تحقیق دادم و با وجودی که باز هم به اون استاد مربوط

نبود اما باز هم به اون دانشجو بی احترامی کرد و گفت که بره از اتاق بیرون...حرفی که اخرین لحظه اون دانشجو زد هیچ جوره تو مخم

نمیره... اخرین لحظه به اون استاد گفت من از شما معذرت میخوام ببخشین که وقتتون رو گرفتم ...:-2-15-:

منو دوستم فقط به هم نگاه کردیم و با هم یه حرف رو گفتیم...خدا نصیب کافر نکنه...و به خاطر مظلومیت اون دانشجو حسرت

خوردیم...:-2-17-:


پ ن : سونی جون تولدت مبارک...:-2-40-:
هیشکدوم از این کارها اواتار عوض کردن امضا عوض کردن و تاپیک زدن نمیتونن جشن قابلی
باشن واسه تولدت خانومی...:-2-40-:

- اجی هانی قضیه ی کادو کردنت خیلی باحال بود..:-2-22-:.شما یه دوره برو کلاس های تزیین کادو و پیچیدنش...:-2-37-:

-هلیا چرا زنگ نمیزنی به دکتر و مشکلتو بگی...از نشستن و جوش زدن که بهتره...:-2-41-:

- بهار به مامانت بگو روزی چند وعده اوست اسپند دود کنن...
اصولا دخملای خند عسلی زودتر چشم میخورنو ....باقیشو نمیگم.:mrgreen:

- اجی مینا شوما چیکار داری که من ساعت تولد سونی رو میخوام چیکار...شوما فرض کن میخواستم تاپیک بزنم:-2-06-:

-سارایی خیلی جات خالیه...خیلی:-2-41-:



بعدا نوشت: جسد ماهیمو پیدا کردم درحالیکه له شده بود...اینقدر گریه کردم و لرزیدم که از من بعید بود...چقدر ادم ضعیفی هستم من...:-2-41-:
تو همون اوضاع سارای عزیزم زنگ زد و کلی ارومم کرد...سارایی مرسی که اینقدر خوبی...:-118-:

N@s!m
1391,10,04, ساعت : 18:29
سلام
توجه کردید همه چیز این زندگی به یک مو بنده ؟!
دلم نمیخواد ازاون دست آدم هایی باشم که از 365 روز سال 366روزش راناله میزنه
امروز صبح به زور صدای زنگ خورمنصوره دوستم که ساوه است از خواب پریدم !
هنوزاثرات آنتی هیستامینی که خورده بودم واسه این سرماخردگی ک یک ماهه دست از سرکچلمان برنداشته راحس میکردم چون گیج گیج فقط جوابش رادادم ........
باجیغ و خنده : نسیم خوابی ؟!
میگم چه خبرشده منصوره صبح اول صبح زنگ زدی میگه بخشنامه جدید را قبل از رفتن به دفترو آپدیت گرفتن بهت میگم که هرچی جیغ هست همین الان نثار گوش من کنی !
چراهرچی بلاهست سراین چند ماه اخرسال باید سرمون بیاد؟؟؟؟
من نمی دونم شب میخوابن چه خواب نازی میبینن که نسخه میپیچن واسه بیداری بقیه ؟؟؟
پارسال بیچارمون کردن سرقضیه بالابردن نرخ تعهدات دیه حالاهم که تعرفه هایکی و نرخ ها رفت بالا......
کلی آه و ناله و بدوبیراه شنیدیم بماند نصفش هم نثارخودشون شدا اما خوب ......
ازصبح رفلکس معده پیداکردم به حدی این معده درد میکرد که حوصله هیچ کس را نداشتم .....
این همه قسط و وام و اجاره سنگین و هزارتا بدبختی دیگه را از کجا دربیارم ؟؟؟؟:-2-36-:

اوسا کریم برج دوازده یعنی پایان پرونده کاری سال 1391 داری این ورا رو ؟
این همه قرض و قوله رو کجای دل مبارکمان بگذاریم فدات بشم من ؟؟؟!
ملت هم که الحمدالله با این پایان دنیا سنگ تمام گذاشتند !!!:-2-35-:
بنده خدا بابا رفته برای بخاری دفتر کپسول گازم را بگیره که تموم شده یاروبرگشته میگه آقا برو فردا دو بعدازظهر بیا :-2-28-:
ملت ازترس تاریکی و نداشتن گازو پایان دنیا شدن اون هفته کف هرچی کپسول گاز را درآوردند:-2-37-:
یکی نیست بگه ایهاالناس اگه قراربود بمیریم خوب کپسول گاز را قراربودکجای دل مبارکتون بذارید؟؟؟؟!!!!:-2-37-:
این شکلک جهت تمدد اعصاب گذارده شده و هیچ ارزش دیگری ندارد
:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
:-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-:

یاحق

☆ SetareH ☆
1391,10,04, ساعت : 23:01
دوشنبه 4 دی 91


زنگ اول رفتم برای یکی از دوستام که از طرف خانم باید شعر هارو میپرسید شعر خوندم
اول یک نفس عمیق کشیدم و با اعتماد به نفس شروع کردم:-2-31-:.....نزدیکه بیت 4 اینا که رسید بقیش از ذهنم پریده بود...:-2-36-:
حالا پشت سر دوستم چندتا از بچه ها وایستاده بودن...هرچندتاشون پشت سر دوستم وایستاده بودن وقتی دیدن چشمم بهشونه همشون کتابای ادبیات شون رو برداشتن از پست دوستم به طوری که من ببینم نگه داشتن:-2-22-:....منم دوباره با اعتماد به نفس شعر رو شروع کردم....بالاخره 8 نمره رو هم گرفتم...... :-2-16-:
تو مدرسه دیگه اتفاقی نیفتاد به جز اینکه امروز با چندتا از بچه های کلاس رفتیم تو حیاط رو زمین نشستیم....یاد روزایی افتادم که با باران و نازی و ساناز و فرنوش و فرحناز و صبا میرفتیم وسط حیاط مدرسه رو زمین میشستیم و چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم:-2-39-:.....دلم خیلی واسه اون روزا تنگ شده.....دوماهه از قطع رابطمون میگذره و با تنها کسی که تو این مدت رابطه داشتم هانیه بوده....یک روز نیس که این دختر اعصاب منو بهم نریزه.....دلم واسه ارامشی که با پیش باران و نازی داشتم تنگ شده.....واسه ی ارامشی که هیچوقت در کنار هانی حسش نکردم.....:-2-39-:
امروز نازی موهاشو ریخته بود تو صورتش...خیلی ناز شده بود....دلم واسش تنگ شده....کاش بشه...یه بار دیگه...فقط یه بار دیگه....پیش دوستام باشم.....:-2-30-:
امروز وقتی یه لحظه از کنار باران رد شدم بوی عطری که زده بود منو یاد شب تولدش انداخت...شبی که من اون عطر براش هدیه بردم....
شبی که ساسان.....خودکشی کرد....شبی که ساسان گفت میخوام برم دیگه برنگردم.....
و یاد فرداش افتادم که جلوی باران تیغ رو برداشتم و یک خط رو دستم کشیدم...بهش گفتم...ببین باران....اینم یه یادگای رو دست من تا بفهمی هروقت دوباره هوای خودکشی به سرت بزنه من اینکارو میکنم.....رد یادگاریش هنوز رو دستم مونده...هه
این خاطره رو با این اهنگ بخونین اون جاهایی که قرمز کردم حرف دلمه:-2-30-:
Download (http://s1.picofile.com/file/7550526020/Yas_Ft_Aamin_Vaghte_Raftan_128_.mp3.html)


سخته حرفم ولی باید رفت دیگه تمومه دیگه بریدم دیگه خستم از این که هر چی هی اومدم و نرسیدم
سخته حرفم ولی باید بدونی خستم ولی باید بدونی که میرم با یه یادگاری رو دستم
با یه یادگاری رو دستم
سخته رفتن بس که سردم من حرف دل های شکستم من با هر خاطره با غم میرم با اینکه وابستم
سخته رفتن تلخه حرفم ببین من در ها رو بستم من از غروب جمعم حتی از سکوت صبحم خستم
سخته حرفم رسیده وقت رفتن به یاد اون روزا که اسمت هر یه سطر دفتر
نقش می بست چشم با اشک خیرست به فردایی که توی زندگیم یه بخش دیگست
من نمی دونم بهت نمیومد که خودتو بکشی کنار از کنار من تو بری گلم
نخواستی بفهمی این رو که من عاشقتم؟؟؟ فهمیدم حق میدم بهت باشه بخند ، به من
واقعا که حق داری بخندی که با اون نگاهت منو به رگباری ببندی
که بدتر از صد تا گلوله سرب داغه با تو فکر می کردم طلوع صبحه آخه
تا وقتی بودی توی زندگیم من غم نداشتم واست تا جایی که تونستم من کم نذاشتم
البته خودم می خواستم اینا منت نیست ولی با تو بودن واسه من من بعد ریسکه
دیگه با خاطرات با تو خوشم پس چون که حتی فکر بی تو بودن کشندست
بذار بگم آخرین سطرم رو بخونی من میرم تا شاید تو قدرم رو بدونی
سخته حرفم رسیده وقت رفتن گذشت اون روزا تو حرفا بودی حرف أول
حس می کردم اخیرا حرفات باخراشه اونجا بود که فهمیدم این قصه آخراشه
وقت رفتنه وقت دفن قلبمه و خودت می دونی تمومه الکی جو نده
حرف های تلخت هم که نمک زخممه و تنها دلخوشیم به قلم دستمه
و باز منم و حسرت اینکه دوباره تنهام و از خدا حالا می خوام من دو بال پرواز
می دونی چند بار گفتم که تو مال من باش؟؟؟ بگذریم دیگه زدستم در رفته شمار دردام
تو که می دونستی من تکیه گاه محکمتم بگو با من دیگه چرا آخه نوکرتم؟؟؟
من که هر دقیقم وابسته به دقیقه تو بود من که حتی لباس تنم به سلیقه تو بود
منی که دست هیچکسی رو با وجودم نمی گرفتم تو باعث شدی که توی قلبم بمیره نفرت
رسیده وقت رفتن هرچند من از دلت خیلی وقته رفتم
باشه تو بردی و اینا برات افتخارن؟؟؟ تو ختم عالمی و منم اند خامم؟؟؟
فکر نکنی اهل جبران یا انتقامم خودم باید دقت می کردم تو انتخابم

فانتین
1391,10,04, ساعت : 23:57
الان 4 دقیقه به پایان دوشنبه مونده.
امروز دکتر عکسای مامانم رو دید گفت شیمی درمانی خوب جواب داده..

خدارو شکرت... امروز حدود 5 ساعت تو مطب بودیم. اول جلسه شیمی درمانی بعدش هم نوبت ویزیت دکتر.
پاهام چوب شده..

نی لو فر
1391,10,05, ساعت : 01:11
× آغا یکشنبه نشد که بشه من برای اولین بار استاد یکی از درسامو ببینم! http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
قضیه از این قراره که ما همیشه یکشنبه ها تا ساعت چهار و نیم کلاس داریم اما همون هفته ی اول که بنده نرفتم و دوزت جان ها رفته بودن به ما خبر رسوندن که استاده گفته حضور غیاب نمی کنم! http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif و خب، چی از این بهتر؟ http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif ما خیلی شیک و مجلسی یکشنبه ها ساعت یک راه می افتادیم به سمت منزل و این گونه بود که بدون اینکه حتی یک بار هم بریم سر کلاس ترم رو به انتها رسوندیم http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%288%29.gif شنبه اما، به این فرک افتادیم که واقعاً زشته وقتی سر جلسه ی امتحان استاده از کنار ما رد بشه بدون اینکه ما بشناسیمش و ندونیم این استادمون بوده :-2-31-: واسه همین گفتیم جهنم و ضرر، این هفته ی آخری رو میریم سر کلاس! من دقیقاً اینجوری http://s19.rimg.info/a37e17276c324fe3f6dc5f8deb9277b6.gif با بر و بچ منتظر نشسته بودیم که دیدم استاد گرام به یکی sms داده که: « من امروز نمیام! امتحانتون تشریحیه و فلان... » http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2862%29.gif
ای لامصب شانس http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2862%29.gif دوزت جان ها به ما میگن که اصلاً قسمتت نبوده این استاده رو ببینی! http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2859%29.gif
× انقذه جزوه مزوه باید بگیرم که حد نداره ها! یعنی حدس می زنم بنده به شخصه یک صبح تا غروب پلاس باشم جلوی کانکس http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%28510%29.gif تصور کنین نشستم رو گلیم، تکیه دادم به مخده، واسه افه شلنگ قلیون رو هم گرفتم دستم، یه ظرف میوه با سماوری که قل قل می کنه و کنارش یه قوری که روش عکس ناصرالدین شاه هست به انضمام استکانای کمر باریک کنارم هستن، گلدون های شمعدونی و شب بو هم اون دور و برا هست و یه دختری که ظرف اسفند رو می چرخونه ( http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif ) خب، تصور کردین؟ اینجوری بست بشینم جلوی کانکس تا خیل عظیمی از جزواتی که می خوام رو برام آماده کنن :-2-06-: البته خودم هم چارقد سرم ِ و شلیته پوشیدم و موهام رو فرق وسط باز کردم :-2-06-::-2-31-: خلاصه، بعد هم از جزوه هایی که تا روز امتحان نو بودن ِ خودشون رو حفظ می کنن امتحان بدیم، بعدش هم به فراخور اینکه استادها امتحان گندی از ما گرفتن یا نه، جزوه های کماکان نو و سطل زباله رو در حالت آماده باش قرار میدیم و به محض اینکه نمره ها اومد عملیات شروع میشه و اون جزوه های نوئه مذکور رو راهی زباله دان تاریخ می کنیم! http://s19.rimg.info/a37e17276c324fe3f6dc5f8deb9277b6.gif باشد که بروند و دیگر برنگردند! http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
× یعنی هنر همین جور چیکه چیکه از انگشتامون می پاچه به در و دیفال http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif این نقاشی خان داداش (http://s2.picofile.com/file/7596063010/khan_dadash.jpg) و این نقاشی من (http://s3.picofile.com/file/7596063866/man.jpg) http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
رنگ قهوه ای از قهوه، زرد از زردچوبه، بنفش از انار، آبی از کلم قرمز (!)، قرمز اخرایی ( :-2-31-: ) از سماق، سبز هم مال نعناع ِ سابیده شده! به به! :-2-27-:
× ما چند روزه خوب نمی خوابیم http://s19.rimg.info/a37e17276c324fe3f6dc5f8deb9277b6.gif بریم لالا http://s19.rimg.info/a37e17276c324fe3f6dc5f8deb9277b6.gif

+ تولد متولد شده هم مبارک http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif سرتقی و صبیه ی گرامیشون http://www.freesmile.ir/smiles/358619_fs6avqu9vlnx9g89.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif

Majid.M.K
1391,10,05, ساعت : 01:26
نمی دونم چرا تازگی به خاطره نویسی علاقه مند شدم.:-2-35-:
حالا حکایت امروزم رو بگم یا دیروزم؟؟
اخه خیلی ها این لحظه رو ( 00:58 )هنوز جزئی از دیروز میدونن و میگن فردا اینکارو می کنیم و اون کار ولی من روی زمان وسواس دارم:-2-22-: ، پس حکایت دیروزم رو شروع به روایت کردن می کنم:-2-27-:
صبح که از خواب بیدار شدم ، طبق معمول چند روز گذشته بازم این ویروس فسقلی سرماخوردگی کمی بازی در آورد :-2-28-:و ما هم کمی باهاش صحبت کردیم که آخه من و تو هم سنیم که اینقدر منو بازی میدی؟؟http://trollx.ir/wp-includes/images/smilies/y-u-no-small.jpg
دیروز هم به کل تعطیل بودم و نمی دونستم چکار کنم.سردرگرم بودمhttp://www.pic4ever.com/images/129fs409511.gif.اخه من فقط جمعه ها تعطیل بودم .در اخر با خودم گفتم پس برم کمی به دوستان سر بزنم و امدیم طرف سایت :-2-38-:
ظهر که شد ، بعد از چند روز سوپ خوری ، غذای متفاوتی خوردم .ماجرای دیروزم از اینجا شروع میشه که پدر گرام ، مادر جانم رو صدا میزنه که خانوم ، بیا که داره دیر میشه و از مادر پرسیدم بسلامتی کجا ؟؟:-2-37-:
و گفتن میریم بندرعباس که جنس برای فروشگاه بیاریم.بهشون گفتم که منم راهی بندرم و میخوم برم نمایشگاه کتاب.هر کاری کردم نتونستم زود آماده بشم و زودتر از اونها با ماشین خودم راه بیفتم.صبر کنید.دلیل این عجله کردن رو هم بهتون میگم.:mrgreen:
.
.
.
اهان ، میخواستم بگم چرا زودتر از پارنت گرام می خواستم راه بیفتم:-2-38-:.اخه اونها به جای سمندمون ، گفتن با وانت میریم که پر از جنسش کنیم.( قابل توجه بعضی ها ، جنس تا جنس داریماhttp://www.pic4ever.com/images/smoking.gif )منم با خودم گفتم این ابوقراضه که یواش میره و من اگه بخوام پشت سرشون راه بیفتم ، دچار این حالت میشمhttp://www.pic4ever.com/images/L-Angry.gif در نهایت توی مسیر یه جایی بهشون برخوردم ولی مثل بچه مثبت ها اون جا سرعت رو کم کردم و 110 تا و حس من وقتی که از کنار ماشین پارنت گرام رد شدم این بود:-65-:
و وقتی دیدم خرم از پل گذشت ، گاز رو تا اخر فشار دادم و 120 ، 130 و ...http://www.pic4ever.com/images/d.gif
وقتی رسیدم بندر به خان بعدی بخوردم.ترافیک سنگین دم غروب:-2-28-:
به هر زوری بود خودمو کشان کشان به نمایشگاه رسوندم :-2-32-:و حس اون لحظه ی من http://www.smileycodes.info/emo/bofu/78.gif
ولی شانس که نداریم ، هنوز همه ی انتشاراتی ها بساطشون رو پهن نکرده بودن:-2-31-: و حالا یه جایی که 5 تا کتاب چشم ما رو گرفت، صاحب غرفه رو هر چی سر چرخوندیم ، ندیدیم:-2-39-:
ناچارا رفتم سراغ غرفه های کتابهای درسی و خرید کتاب برای آبجی گرام و نشد که از رمان 1984 جورج اورول چش پوشی کنم.با اینکه قبلا هم خونده بودمش.:-2-27-:و کتاب شازده کوچولو
حالا من احساس آدمهای خیط شده رو داشتم.این همه راه و دو کتاب ؟؟:-2-17-: (میدونم که توی ذهنتون همین جمله در حال تردد:-2-35-:)
دیگه بعد از این همه تلاش و تحرک وقتی رفتن به ایستگاه تغذیه و کنتاکی شد.چند تکه مرغ رو راهی معده کردیم تا شاید آبرو داری کنه و هی غاروغور نکنه:-2-28-: و دیگه وقت برگشتن بود.با اینکه دوست داشتم لب دریا برم ولی ...:-2-15-:
آره دیگه.:-2-27-:بی خیال هر چیزی نشدم و رفتم توی مسیر برگشت.توی راهی برگشت اهنگ firework کیتی پری رو روی ولوم بالا گذاشتم و میانگین سرعت 130 یا 140 .فقط تصور اینکه اون لحظه پدرم از راه می رسید هم وحشتناک بود:-109-::-42-:
در حین رانندگی بودم که یه دفعه ای ماشین با سرعت هر چی تمام تر از کنارم گذشت.پشت بندش یکی دیگه.حالا چه ماشینی؟:-2-37-:
پراید.:-2-31-:
من هم بی خیال به راه خودم ادامه دادم ولی اون دو تا پراید ظاهرا کورس گذشته بودن و یه جایی اون یکی مارپیچ مانند میرفت تا اون یکی ازش رد نشه و اون یکی هم خل تر می خواست از راه پارکینگ از اون جلو بزنه و یه لحظه رفت توی خاکی .تصور کنید؟؟
پراید با سرعت 140 تا رفته توی خاکی؟؟به نظرتون چی شد؟؟:-2-41-:
هیچی.:-2-27-:ازقرائن که اونطور برمی اومد که طرف عمرش به دنیا بوده ولی من کفری شدم و هی به هر دوشون چراغ دادم و یعنی بلانسبت شوما دوستان ، مگه سوار الاغ شدین که اینجوری دارین شوت می کنین؟؟
خیلی اعصابم خورد شد:-2-08-:
ولی اون شخص کمی به جرگه ی آدمها برگشت و بیقه ی راه را آروم آروم طی کرد.رسیدم خونه.:-2-38-:دیگه خیلی ادامه نداره.یعنی باید خصوصی ها رو هم بگم؟؟:-2-28-:


(و اگه روده درازی کردم به کوچیکی خودتون ببخشید:-2-27-:)

nisra
1391,10,05, ساعت : 09:21
احساس میکنم امروز بهم توهین شد!:-2-39-:
ناراحت نیستم چون راه حلشو پیدا کردم میدونم باید چیکار بکنم واسه همین امیدوارم که اتفاق بیفته:-2-32-::-2-32-:
یه چند وختیه یه حسه مزخرفم افتاده توی جونم
حسه بدیه خیلیییییییییییییییییییییی ییییییی بد
اینکه
گـــاهی احســاس مــیکنی اضــافه هســتی
و هیچـــکس تـــو را نمــیخــواهد
حتی آن کسی که تــــو را آفـــــریده ...!
واقعا بده خبلی بد دلم میخواد گریه کنم اما نمیتونم:-2-:
از دسته خودم خسته شدم
از همه خسته شدم
همش فک میکنم دارن با طعنه باهام حرف میزنن
اما خواهرم میگه:وقتی دیدی بقیه یه جوره دگ باهات برخورد میکنن بدون که مشکل از خودته
این تویی که عوض شدی
نه بقیه

شبنم
1391,10,05, ساعت : 10:12
/سه شنبه 5 دی 91

دلت که می لرزید من با چشام دیدم
تو زل ِ تابستون چقد زمستونه
هوا گرفته نبود دلم گرفت اون شب
به مادرم گفتم هنوز بارونه ...


قطار رد شد و رفت مسافرا موندن
مسافرا که برن قطار می مونه
تو برف بارونی قطار قلب منه
قلب شکسته ی من تو برف مدفونه
دونه به دونه غمی ریل به ریل شبم
غم توی خونه ی من هر شبو مهمونه

بگو شب بخوابه من بیدارم
من شبو زنده نگه می دارم

یه شب که سردم بود به مادرم گفتم
هوا که سرد میشه یاد تو میفتم
طفلی دلش لرزید دلش دوباره شکست
تو زل ِ تابستون تو کوچه برف نشست


مسافرا شعرن تو برف و بارونی
قطار قلب منه چشم تو پنجره هاش
پنجره ها بسته ن مسافرا خسته ن
ببار تا دم صب به فکر هیچی نباش

دونه به دونه غمی غصه یه غصه شبم
کاشکی یه روز صب شه کاش فقط ای کاش


بگو شب بخوابه من بیدارم
من شبو زنده نگه می دارم

دونه به دونه غمی غصه به غصه شبم
کاشکی یه روز صب شه کاش فقط ای کاش

واقعیتش اینه که خوب نیستم ... اصلا خوب نیستم... گاهی واقعا تو حکمت خیلی از اتفاقای زندگی میمونم ...

صبح سرد زمستونیتون بخیر و شادی :-2-40-:

Zjooojooo
1391,10,05, ساعت : 12:17
اولین پست تو این تاپیک !
نه !
اولین باری که میخوام بنویسم کلا ! بنویسم چیزایی که خوشحالم میکنه ، اونای دیگه ای که ناراحتم میکنه !
سلام !
خاطرم مال امروز نیس ،
مال دیروزم نیس ،
شاید اصلا خاطره نیس ، یه عالم حرف تو دلمه . شاید مال یه مدت ! یه چند روز ! شاید چون هیشکی نیس بشنوه میخوام بنویسم . فقط میدونم الان ، همین الانِ الان دلم خواست بنویسم برا هیچ کس !
دقیقا از 4شنبه اول آذر دلگیرم ، الان که تاریخشو نوشتم فهمیدم یه مـــــــــــاه شده !! چقده نوشتن خوبه !
گفتم دلگیرم ، دلگیرم از کسی که حتی دلگیریمو نمیدونه که شاید بخواد از دلم دربیاره ، از کسی که شاید ازم دلگیر بود که دلگیرم کرد ! آدمی که از نگاش معلومه اون بیشتر از من دلگیره ولی از نگاش معلوم نیس از چی !!
تو این یه ماهُ 5 روز فقط شب یلدا کمی خندیدم ، یه ساعت یادم رفت همه غمُ غصه های دنیا رو ! امتحان 2 شنبه رو ، امتحان یکشنبه رو ، علوم پایه 10 اسفندُ ، عروسی ای که 10 اسفنده باید برم ولی شاید نرسم برم ، دلگیریم از ایشونو و ....
شمام تا حالا احساس کردین بعضی وقتا خیلی به خدا نزدیکین؟؟ احساس کردین یه وقتایی واقعا دارینش؟؟ احساس کردین یه روزایی عین کوه پشتتونه؟؟ اونقد که حتی بهش تکیه بدین؟؟ آخ که چه خوبه اون روزا با این احساس ... من الان یه حس دقیقا برعکس این دارم !! حس معلق بودن تو فضا ، پوچی کلا !! دلم اون حس محکم بودن رو زمینُ میخواد ، خیلیم میخواد ...
اولین بار بود که نوشتم ، فک میکردم بیشتر از این بشه ! چقد خوبه که اینجا هست :-118-:
بازم میام ...
یا علی :-118-:

_NoNasH_
1391,10,05, ساعت : 12:20
امروز طاهر يكسر رفت دانشكده كله صبح...
وقتي برگشت ديديم عربده ميزند و پشت تلفن شخصي مفلوك را قصد دارد درسته قورت بدهد....
هي مي گفت: حسين خدا لعنتت كنه... د آخه لامصب اين چه كاري بود كردي؟ بي شرف منو اونجا آبرو دارم....
و از آن طرف صداي خنده هاي سرخوشانه پسر عمو مي آمد...
قضيه را جويا شديم...
فهميديم پسر عموي گرام ترم گذشته به جاي يكي از دوستان سر جلسات امتحان حاضر شده و 5 امتحان را براي وي پاس نموده!!!
امتحان ششم با سوتي خود پسر عمو ، جريان فاش مي شود و با گرفتن كارت ملي وي را از دانشگاه بيرون مي كنند...
نكته اينست كه پسر عمو در دانشگاه تخصصي مهرآباد تحصيلات عاليه نموده و اصلا در اين دانشگاه هيچ صنمي نداشته...
آن كارت بيچاره اي هم كه حراست از وي ستانده يك كپي بي ارزش بوده...
و طاهر كه رفته دانشگاه بعد از مدتها از وي كارت دانشجويي مي خواهند، وقتي تشابه فاميلي مي بينند پاچه طاهر را مي گيرند... طهار هم كلي قسم و التماس كه ما پسر عمو ييم و بس! همين...و پسر عمو از نظر حراست دانشگاه يك كلاه بردار فراري است...
پرسيدم از طاهر: حالا تكليف اون يارو چي شد؟ حتما ترمو مشروط شد آره؟
طاهر خنديد و افزود : نه بابا! با معدل 17 فارق التحصيل شد!!!:-2-31-:
و من شيفته سيستم آموزش عالي شدم...
پ.ن : تولد همه متولدين اين ماه من جمله سوني عزيز - ساراي قشنگم و ما بقي كه آلزايمر فرصت يادآوري نمي دهد مبارك...
- شبنم عزيز... ميشه بگي اين شعر نويسنده يا خواننده اش كيه؟؟؟

روزتان خوش...

NeG!n T.t
1391,10,05, ساعت : 12:33
الان سشنبه صبحه...امتحانامن شروع شده...3 تای اولی رو خیلی افتضاح دادم...به معجزه احتیاج دارم خدابا کمک...

سكوت ابريشم
1391,10,05, ساعت : 13:29
سلام بچه ها
:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
اعصابم خیلی خرابه....کاش می فهمید با تمام وجودم از ش متنفرم....کاش میتونستم انتقام بگیرم....نه....همون بهتر که نبینمش.....تا اخر عمرم...
خسته ...داغون....بی اعصاب..:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
ی مدت پایه ثابت خاطره بودم ولی الان حالشو ندارموووو........:-2-39-::-2-39-:
از اول هفته خوش نمیگذره....امتحان ترم دادیم ...2 تا اون هفته...یکی این هفته...یکیم فردا...
از هفته ی دیگه به خاطر امتحانا مدرسه تعطیله...میریم امتحان میدیم و میایم...همین ...
امضامم ویرایش کردن....با این که دیگه کلمه ی بدی توش نبود ...عسل جون گفت غیر مجازه..
منم عوضش کردم...اینا گذاشتم که می بینید....بدون مغایرت باد قوانین....
امروز با تمام وجود دعا میکردم این معلم ریاضی ساکت شه:-2-42-::-119-::-2-42-::-119-:
سرم داره میترکه....
دیگه اینکه......فعلا چیزی یادم نیست:-2-39-::-2-39-:


زندگاني ، جيره مختصري است
مثل يك فنجان چاي
و
كنارش عشق است
مثل يك حبه ي قند
زندگي را با عشق نوش جان بايد كرد
.
.
.
نوش جانت باشد لحظه هاي لبخند :-118-:
بدرود http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/_950/bouquet.gif

.:matin:.
1391,10,05, ساعت : 13:57
به نام اونی که یکتا بودن برازندشه!
عشق و اول آخر من:
خــــــــــدا.....:-2-41-:

بعضی وقتا هست...
که دوست داری یکی کنارت باشه!
محکم بغلت کنه!
بذاره اشک بریزی.....راحت شی....
بعد آروم توی گوشت بگه:
"دیوونه من که باهاتم..."
==============================
ســـــــــلام:-2-25-:
امیدوارم حالتون خوب باشه!
امروز اصلا روز خوبی نبود:-2-36-:(سر راست رفتم سر اصل مطلب:-2-36-:)
اعصابمان به شدت متشنج است!:-2-36-:
دلــــــــــم گرفته!:-2-30-:
واقعا کــــــاش اون یه نفر بود:-2-30-:
اووووووووووف...........:-2-30-:
برم!که حال ندارم!فق اومدم بگم دارم دق میکنم!:-2-30-:
پایان:
پنجم-دی ماه-هزار و سیصد و نود و یک!
matin-tanha
پ.ن:
یـــــــــه روز خوب میاد........:-2-36-:

✘Soheyla✘
1391,10,05, ساعت : 14:18
http://www.bunte-gifs.de/gifs/mini/mini90.gifبه نام خداhttp://www.bunte-gifs.de/gifs/mini/mini90.gif

امروز هوا ابریهhttp://emoticoner.com/files/emoticons/white-cloud/white-cloud-emoticon1.gif?1292330537
بارونم نمیزنه:-2-28-:
در نتیجه دلم گرفته:-2-15-:
حالا نه اینکه تریپ غمباد بگیرم و عربده بکشما نه:-2-27-:
چون من کلا چیزی رو جدی نمی گیرم http://forum.p30world.com/images/New-Smile2/coolio.gif


http://i6.glitter-graphics.org/pub/439/439056rvbdehj1y0.gif
آدم دلش میخواد بره اینجا زندگی کنه:-2-22-:


به پسر خاله اس دادم میگم امتحانت چی شد؟:-2-37-:
به جاش برداشته زنگ زده غش غش میخنده میگه اگه بدونی امروز دایی سر جلسه چی میگفت:-2-35-:
نکته: دایی عزیزم معاون مدرسه شه:-2-27-:
میگم خو چی می گفت:-2-37-:
میگه بلندگو رو برداشت با تهدید و جدی گفت: یه پیت نفت گذاشتم رو پشت بوم مدرسه، عین مور و ملخم مراقب ریخته کافیه سرتونو برگردونین از رو برگه امتحان تا ببرمتون آتیشتون بزنم:-2-22-::-2-22-:

یعنی اگه کسی دیگه تقلب کرده باشه خیعلیه:-2-22-:
ولی ذهی خیال باطل ایشان فرمودند چنان تقلبی کردیم که به عمرمان نکرده بودیم:-2-35-:
دوستاشم بدتر از خودش هنوزم معلوم نی جواب اینهمه همه فکری نمره 10 باشه یا نهhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zd9.gif

ما بریم دیگرhttp://www.pic4ever.com/images/th_running1.gif

پ.ن: nonash (اگه درست نوشته باشم:-2-22-:) یعنی مرده اون دانشگاه پسر عموی محترمتونم:-2-22-:




یادش به خیر: http://s2.picofile.com/file/7179363973/trip.gif

لحظه لحظه زندگی هدیه خداست به تو قدرشو بدون

سهیلا

sabooha
1391,10,05, ساعت : 14:52
از محمدصدرا می پرسم :
مامان و چند تادوست داری؟
میگه:
سیزده :-2-19-:
من کلا کشته ی این سیستم شمارشتم پسر جانم
پیش تر ها بچه ها در چنین مواقعی از اعدادی مانند 2 تا نهایتا 10 تا استفاده می کردند:-2-26-:

خوب همه ما به جمله ی کلیشه ای
" پیشگیری بهتر است از درمان "اعتقاد داریم
وروجک ما به این جمله ایمان دارد
دیشب قوطی خالی ماینوکسیدین ( لوسیون ضد ریزش مو ) بابا جانش را برداشته
ابتدا با قطره چکان محلول فرضی را روی نقاط مختلفی از سرش ریخته
بعد با نوک انگشتان سرش را ماساژ میدهد:-2-37-:
و این گونه پسر من به جنگ با کچلی می رود:-2-31-:
زنگ بزنیم به شرکتش
ببینیم برای تبلیغ و کلیپ آموزشی محمدصدرا را استخدام می کنند یا نه؟
به حقوق ماهی یک بسته پنپرز هم راضی هستیم .


زمستان مبارک
رفقا :-2-25-:عرض ارادت :-2-40-:

"maryam"
1391,10,05, ساعت : 15:36
به نام مهربون بی انتها....

درود بر همه ی دوزتان:-2-25-:
عاقا اگه بدونید امروز چه اتفاقی برای اوفتاد کلا هنگ میکنید:-2-19-:بماند که بابایی کوشولو ما سرما خورده...و الان ب مدت 24 ساعت در رخت خواب خوابیده :-2-39-:و من هم دیروز براش یه سوپ خوشمزه درست کردم....:-2-27-:بریم سراغ خاطره:-2-16-:...چند روزی بود ک ما تو خونه مونده بودیم و حوصلمون سر رفته بود.:-2-28-:...در یکی از این روزهابود...که قندک(سوگند ...دوس جونی و همسایه ی عزیزمان:-118-:) مارو صدا کرد که مریمی بیا بریم بالا مامان فخری(مامان بزرگ سوگند و زنعموی بنده)نذری درست کرده بریم بسته بندی کنیم.:-2-35-:...ما هم به بابای کوشولویمان گفتیم و سریع رفتیم بالا....پس از بسته بندی محموله را به زنعمو سپرده و طی عملیات کاملا انتحاری با قندک رفتیم پارک(خانواده را پیچاندیم:-2-31-:)....حالا توی پارک داشتیم تاب بازی میکردیم....(پارک رودبار بقل رودخونه ی سپید روده)هی بالا .هی پایین.:-2-06-:یهو دیدیم ...:-2-19-:.4تا خوک اونور رودخونه ان.....عاقا ما در جنگل زندگی نمیکنیما....به خاطر سرما و کمبود غذا خوک ها از جنگل اومدن تو شه:-2-02-:ر(قابل توجه تهرانی ها که تو محله هاشون شیر و پلنگ پیدا میشه:-2-06-:)اغا مارو میگی از ترس سکته ی ناقص زدیم ..:-2-31-:.از تاب پریدیم پایین......بدو بدو.حالا خوکارو دیدیم که دارن میان اینور رودخونه پیش ما...:-119-:.عاقا یعنی مثل اسب داشتیم میدوییدیم..:-2-06-:.....من مثل پنگوئن...سوگند مثل شتر مرغ.....ما بدو خوکا بدو..:-2-06-:..دیگه انقزه دوییدیم تا رسیدیم به خیابون دانشگاه....دیگه چون محیط اموزشی و اینا بود نمیشد دویید.:-2-43-:..با مشقت های فراوان رسیدیم خونه...:-2-39-:.عاقا یعنی چقدر خوشحال شدیم که به کانون گرم خانواده برگشتیم:-2-16-:...و این شد درس عبرتی که دیگر هیچوقت خانواده را نپیچانیم..:-2-38-:.من الان داشتم به این فکر میکردم که مردن توسط حمله ی خوک ها چقدر خفت بار است.:-2-02-:..یعنی ادم زیر تراکتور برود بهتر از این است که توسط حمله ی خوک ها بمیرد:-2-30-:....این بود خاطر ه ی ما....
پ.ن...میخواستم خیلی خیلی خیلی از برو بچس رادیو سخنور تشکر کنم......کارتون بی نهایت زیبا و دوست داشتنی بود مخصوصا برای منی که با سیما قهرم و دوست صدام....و شبها با رادیو میخوابم...کارتون خیلی قشنگه...موفق باشید دوزتان جان

mahdieh67
1391,10,05, ساعت : 16:03
سلام:-2-25-:
5 امین روز زمستون:-2-38-:
زمستون امسال با برف خیلی سنگینی شروع شد ولی دیگه ادامه نداد:-2-31-: الان هوا شده بهاری:-2-37-:

"Maryam" خوکککککککککککککککک:-2-20-::-2-20-: من خوک ندیدم تا حالا:-2-37-:
نی لو فر و نگین کلا خاطراتتون خیلی باحاله:-2-22-:

20 روز مونده امتحانات:-65-: خیلییییییی استرس دارم:-2-39-::-22-: مشخصه نه؟
از استرس سه واحدم حذف تک درس کردم:-2-22-:
هر روزی که تصمیم میگیریم درس بخونم بیشتر رمان می خونم:-2-38-: همه رمانا هم می چسبن لامصبا:-2-06-: تازه یکی از دوستام صب اس زده که دلم تنگ شده ، بیا خونه ما شبم بمون:-2-22-: گفتم موندم خونه که درس بخونم کجا بیام:-2-22-: چه درسیم می خونیم:-2-39-::-2-36-:
جمع 9 نفری دوستای دانشگام دارن تموم میشن:-2-39-: دو نفر موندیم، مهینم مزدوج شد:-2-31-::-119-: تاریخا که یادم نمیره ولی ثبتش کنیم ، :-2-39-:
خیلی پراکنده گویی کردم می دونم:-4-: خوب زندگیم پراکنده اس دیگه:-15-::-15-:


من جدیدا خرمالو رو کشف کردم:-2-31-: ما تو باغمون داریم، بعد همه معمولا تو حیاطشونم دارن، هر سال برامون می اوردن. همیشه از شانسم خوب نرسیده بودن، منم طعم گسش رو دوس نداشتم. امسال کلی خرمالو داشتیم، گفتیم حالا یکی بخوریم چه طعمی داره لامصب رسیدش:-2-20-: تا حالا چی از دست دادم نخوردم :-2-20-::-2-20-:

سه ماهی هس که یه برنامه دانلود کردم Rarma Radio همه رادیو های دنیا رو بدون فیل..ر میگیره :-2-20-::-2-20-: همش رادیو گوش می دیم خیلی باحاله:-2-20-::-2-20-:

isun74
1391,10,05, ساعت : 16:08
بازم از دست فیزیک آزمون شاکیم بدجووووووووووور!:-2-36-: من هیچ مبحثی رو به اندازه نوسانی خوب یاد نگرفتم ولی بازم نشد که توی آزمون بزنمش!:-2-30-:
تصمیم گرفتم شنبه که میرم کلاس فیزیکم به استاد سوال هارو نشون بدم که سر کلاس بچه های دیگه هم اعتراض داشتن و جزوه منو به استاد نشون دادن واستاد هم گفت بعضی سوال هاش زیادی به درد نخوره
وقتی داشتیم میرفتیم کلاس یکی ازبچه های کلاس با دوست پسرش اومد و از شانسش استاد سر کلاس یه حالی ازش گرفت که بیچاره خوشی های قبل از کلاس کوفتش شد!:-2-06-:
استاد به اینکه سر کلاس وقتی داره توضیح میده کسی شروع کنه به نوشتن خیلی حساسه و بین صحبت هاش ای خانوم داشت می نوشت که استاد رفت سمتش وجزوشو به شکل فجیعی پاره کرد و به قول خودش استارت جزوه پاره کردن امسالش زده شد .:-2-43-:
از طرفی حال ما هم گرفته شد.:-2-39-:
ما همیشه هر چی استاد میگفت چند بار از روی جزوتون بنویسید ما می نوشتیم و اون هم نگاه نمی کرد یه این دفعه ننوشتیم واز شانس ما گفت میخوام تکلیفاتون رو ببینم از کلاس نود نفری بیست نفر هم ننوشته بودن استاد هم گفت 50 بار از روی جزوتون مینویسید چندتا از بچه ها با هم حرف میزدن که استاد عصبانی گفت صد بار جزوه موج رو بنویسید. من جدی نگرفتم وتا لحظه آخری که میخواست از کلاس بره بیرون امید داشتم بگه 5 دور ولی وقتی رفت تیکه ی معروف خودش رو نثارش کردم(پر بکشی الهی):-2-27-:
که دو دقیقه بعد مدیر آموزشگاه اومد و گفت که باید 5 درو بنویسیم که بازم زیاده و من بازهم این جمله رو نثارش کردم که(ای پر بکشی الهی) تازه100 تا تست هم داری بزنیم امتحانهامون هم شروع شده.اوووووووووووف:-2-28-:

S H A D I
1391,10,05, ساعت : 17:19
علی چپ، راست می گفت :

این روزها کوچه اش؛

ظرفیت این همه متقاضی را ندارد؛

باید بزرگراهش کرد ...






1391
10
5
...
2012
12
25
...
3شنبه
...
ساعت 5:03
...
نمیدونم والله ... یه ادمایی واقعا خودشون میزنن به نفهمی ... کفرمو در اوردن ... جاش نیست بگم !

دارم دکلمه فریون مشیری رو گوش میدم .. خییلی قشنگه !
امروز تولد شیدا بود .. بازم مبارکش باشه!
هی .. میخوام گله کنم از کنکور ..!
نمیدونم این چیه که افتاده به جون بچه ها ... پریشب دختر داییم اس داد .. حال و احوال .. گفتم با درسا چه کار میکنی .. دیدم 10 مین گذشت جواب نداد ؛ بعد یهو متوجه شدم بعـــله ... طفلی داشته نامه سرگشاده مینوشته .. اینقدر دلش پر بود از کنکور ... کلاس .. درس ... زندگی که حد نداره ..
گفتم بزنگم بهش باهاش بحرفم ببینم چطوریاست ... تا صدای منو شنید یه شادی گفت و زد زیر گریه ...
واقعا حس میکردم چقدر تحت فشار ... گاهی واقعا از این غول بی شاخ و دم کنکور کفرم در میاد که اینطوری ادما رو داغون میکنه ...
بنده خدا گریه اش بند نمیامد یه بند میگفت خسته شدم از این کلاسا از این درسا ... از این کنکور ... این معلم اون معلم ... خسته شدم ... دیگه نمیکشم ... دیگه نمیتونم ... دیگه جا ندارم ... کم آوردم !
هی ... کاش پیشش بودم ... چه کنم اندازه جنوب تا شمال کشور بینمون فاصله است !
خیلی این وضع الهه ناراحتم کرد ...

اما نمیشه کاریش کرد .. نهایتا 6 ماه دیگه و بعد تمام ..!...
خداخودش ارومش کنه ...
امروز با یکی از دوستام که حرف میزدم .. یه چیزی بهم گفت !
حرفاشو خیلی دوست دارم اما کاش بتونم عمل کنم ...
دو کلام با خدا :تا ته بینهایت ازت ممنونم به خاطر وجود اطرافیانم ...
خیلی خوشحالم که دوستای خیلی خوبی دارم ... اونقدر خوب که نمونشون جایی پیدا نمیشه ...
خدایا تک تک دوستامو به خودت میسپارم ..




چشماتون خندوون

asal_cheshmak
1391,10,05, ساعت : 17:27
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصــــــه دنیا به سر می آید و من نیستم
یك نفر دلواپســــم این پا و آن پا می كند
كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان
بــوی یک سیگار زرمی آید و من نیستـــم
خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستــم
در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز
شعـــر تازه آنقدر مــی آیـــد و من نیستم
بعد ها وقتی كـه تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی پشت در می آید و من نیستم
هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود
روزی آخــــر یک نفر مــی آید و من نیستم




سلام!
یکشنبه و دوشنبه و امروز فقط رانندگی و ... درس تعطیل!!
فردا 2 تا امتحان دارم! حتی نیم خط بلد نیستم از هیچکدوم...! مهم نیست... این نیز می گذرد...!
دیشب دیدمش...! بی خیال تر از همیشه و من اما... نمی دونم! گیجم... بدم میاد از این که یه واقعیتی هی مثل پتک بخوره توی سرم...
دیشب برای بار هزارم فهمیدم اگر هیچ تلاشی برای فراموش کردنش نکنم، خیلی سنگین ترم!! خیلی خیلی...!
بعد از شش سال... چرا من انقدر خرم؟! چرا دل سنگ نیستم؟! چرا فراموشی رو یاد نگرفتم؟!
بی نهایت دلم گرفته... چقدر راحت رفت...

و بدتر از همه، اون حسیه که بهم میگه جای من پُر شده...
پنجشنبه مهمون داریم!!!!! خاله اینا... یادم نیست بار آخر کی خونه ما بودن همگی!! و فاصله ی ما فقط ده تا خونه یا به عبارتی یه کوچه!!
از این دوری ها بدم میاد... چی شد انقدر از هم دیگه پرت شدیم؟! ما که هیچ کدوممون اینطوری نبودیم!!!
دوست دارم گُم بشم...
ساده بگم از بابا هم ناراضیم... خوبه... ولی نه از نظر ِ من... نه از منظر ِ یک پدر...
بعضی وقتا، خیلی چیزا به ظاهر، هیچ اهمیتی نداره... اما وقتی نداشته باشی، وقتی توی زندگیت وجود نداشته باشه، تازه می فهمی حتی شاید از تمام ِ آرزوهای دور و درازتم مهمتره!!
اگه زنده م، اگه درس می خونم، اگه به ظاهر خیلی شادَم؛ چون نمی خوام بیشتر از این، توی چشم باشم... بیشتر از این... نمیدونم چطوری بگم... نمی خوام اگه خدادادی یه چیزی کمه، منم کمترش کنم و باعث دلسوزی ِ بیجای بقیه بشم... در واقع نمی خوام جلب ِ ترحم کنم! شاید این دفعه، درست حق مطلبو گفته باشم.....
از بچگی همین بودم... وقتی دبستانی بودم... کاش روحیه ی اون روزم رو داشتم... نگاه ِ هیچکس برای دنیای بزرگ من، مهم نبود... یا اگرم مهم بود سعی می کردم ازش بگذرم...
هیچ وقت نمی ذاشتم کسی دل بسوزونه برام! نگاه ِ بچه ها در وهله ی اول خاری بود توی چشمم، اما در کنارش انقدر نکات مثبت بروز می دادم، انقدر درسم خوب بود، انقدر مرکز توجه ِ معلما بودم... همه یادشون می رفت یه چیزی توی وجودم غیر عادیه و همینطور خودم..........
چون تمام خلاهای روحیم به طریقی پُر میشد...!
با تمام بچگیم، با تمام کمبودها، با تمام حرفها و حدیثها؛ دیدگاه ِ بزرگی داشتم... بچگی نکردم... حسرت ِ خیلی چیزا، خیلی بازیا... خیلی کارا و حرفا به دلم موند... اما در عوضش بزرگ بودم!!!
اما الان انگار بچه شدم... حتی نگاه ِ بقیه آزارم میده... کمتر میرم بیرون.........

من یه احمقـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــم!!!

تناقصات ِ زیادیه... خودمم می دونم... هم راضیم و هم ناراضی... اما خب هیچ مساله ای توی زندگیم، به وقت ِ خودش رخ نداد...!
و امروز....... ضعیف تر از همیشه مثل احمقا منتظر یه معجزه نشستم... در صورتی که خودم کاملا می دونم تا تکون نخورم، تا خودم نخوام و حرکت نکنم، به هیچ جا نمی رسم و بیشتر از این، نابود میشم... ( بیشتر از اینم میشه مگه؟!!! آره میشه.................. )


+ میدونم نوشته هام همیشه تلخه... اما اینجا آخرین جاییه که برام مونده...! کسی ناراحت میشه نخونه لطفا...
+ ایام به شادمانی...

_NoNasH_
1391,10,05, ساعت : 17:56
اطلاعيه...
با تقدير و تشكر از كليه دوستان بالاخص (نمي دونم املاش درسته يا نه!!!) شبنم (http://www.forum.98ia.com/member9963.html) جان ، jullub (http://www.forum.98ia.com/member29957.html) جان و alonegirl (http://www.forum.98ia.com/member8810.html) جانمان كه در اسرع وقت بنده را مطلع بفرمودند و ما را و خانواده اي را بسي شاد و در امر شنيدن موسيقي ناب ايراني تشويق نمودند...

از طرف خاندان مبهوت و آهنگ ايراني گوش نكن مربوطه

nairika
1391,10,05, ساعت : 18:24
سلام هم خاطره
اینم زمستون ما داریم:-2-28-:
نه برفی، نه تگرگی، نه بارونی ...
چرا هیچی از اون آسمونت نمیباره خدا؟!
خوب نیستم، یه جورایی زیادی بدم
هی خواستم ننویسم، نشد
هی صفحه رو باز کردم
هی خاطره خوندم
هی به خودم امر کردم که بیخیال، ارزش نداره ثبتش کنی
ولی...
خوب امروز همون روزیه که به شدت از خودم نا امید و متنفر شدم
اون دنیا بابت چیزی که شدیم هم میشه به خدا اعتراض کرد؟!
بیخیال...
یه کاری که سال 87 شروع شده داره به نتیجه میرسه، البته اگه بذارن
امیدوارم که زود تموم بشه و نحسی هاش رو هم با خودش ببره:-2-15-:
کاش بشه و مثل معدود خاطراتی که موقع ارسال غیب شدن، اینم غیب بشه :-2-41-:
که اگه بشه، مطمئن باش دیگه فکری برای ارسال مجددش نمیکنم
اگرم نه، که میشه یه مهر داغ رو این پیشونی پر تاول:-2-15-:
همیشه پیش خودتون سربلند باشید:-2-40-:
کاش ماهم باشیم:-2-41-:

ARIA GIRL
1391,10,05, ساعت : 19:01
سلام...:-2-10-:
غروب زمستونیتون به خیر...http://www.pic4ever.com/images/1304.gif
نمیدونم چرا یکهو دلم گرفت اصلا" از غروب بیزارم چه جمعه باشه چه سه شنبه!:-2-36-:
امروز رفتم بستنی سالار گرفتم با شادی و خوشحالی تو راه مدرسه ...یکهو یاد باباییم افتادم ...یاد اونروزی افتادم که با باباییم و خواهرم رفته بودیم پارک لاله ...هوا سرد بود ولی خب بستنی خوردن تو هوای سرد اصلا" یه چیز دیگه است!:-3-:...درسته خیلی بچه بودمhttp://www.pic4ever.com/images/3120.gif ولی خیلی خوب یادمه برفا نم نمک میریختن و سر کاج ها سفید شده بود انگار کلاه گذاشته بودن!http://www.pic4ever.com/images/julgran.gifمن میدویدم و خواهرم سعی میکرد من رو نگه داره که یه وقتی پخش زمین نشم آخه سابقه ام خراب بود:-2-22-:...بستنی رو که خوردم از سرمای زیاد شروع کردم به لرزیدن بابام هم کاپشن و شالگردنشو درآورد و داد به من بیچاره خودش داشت یخ میزد:-2-18-:شده بودم شبیه این آقا کوچولوها ... هیییی خدا خیلی خوش گذشت:-2-39-: ....نا گفته نماند اومدم خونه تب کردم :-9-:مامانم هم کلی سر بابام غر زد که چرا تو سرما بهش بستنی دادی بچه حساسه:-2-33-:...بعد از هر خنده ای یه گریه باید باشه دیگه:-2-28-:.....دلم برا باباییم تنگ شده :-2-03-:.. ای بابا کاش منم باهاش میرفتم آخه هنوز نرفته دلم براش تنگ میشه:-2-15-:

اینم یه خاطره بستنی سالاری ماhttp://www.pic4ever.com/images/4025mr7.gif

*marin*
1391,10,05, ساعت : 19:55
سلام:-2-16-:خوبین؟؟:-2-31-:
چطورین با امتحانا؟:-2-37-:خوبه؟خوشه؟خوب میدین؟:-2-37-:من که این دوتارو که دادم الحمدلله جفتشو خوب دادم خوب که کمه عالی دادم:-2-37-:البته جزو آسون ترین امتحانامون بودن اما بلخره دادم:-2-41-:فردا امتحانم کامپیوتره واسه من خیلی مهم نیس:-2-37-:چون میذارن تو کارنامه سوم منم که میخام تغیر رشته بدم اصن نمیره تو کارنامه:-2-22-:ما فردا رصد داریم مدرسه پسر دکتر حسابی میخاد بیاد مدرسمون:-2-08-:فک کنم یه سه چار ساعتی حرف بزنه:-2-22-:شنبه امتحان دین و زندگی داریم:-2-39-:خیلی سخته:-2-39-:من اونقدی که سر این مشکل دارم سر دینامیک و مکانیک ندارم:-2-36-:بازم دعا کنین خوب بدم:-2-40-:رازتی هااا بیست و هفتم که امتحانا تموم میشه مارو میبرن مشهد:-2-16-:خیلی خوبهههههه:-2-16-:تازه اصفهانم میبرنمون:mrgreen::-2-41-:من برم درس بخونم :-2-38-:بای:-2-27-:

nemesis
1391,10,05, ساعت : 20:49
به نام خدا

5 دی ماه، تولد حضرت عیسی (ع) مبارک :-2-40-: تبریک مخصوص برا دوستای مسیحیمون :-2-40-:

بالاخره بعد از نزدیک یه ماه این نت ما وصل شد. یعنی تو روح این شرکت ... و مخابرات باهم..... :-2-09-:
واااااااااای چقد من خاطره دارم. حالا نمی دونم از کجا بنویسم. :-2-38-: تازه حالا یا آخرش خلاصه می کنم یا نمی نویسم، یا آخرش یادم می افته چی رو ننوشتم :-2-22-:

اولش که اعتبارمون تموم شد، برا تنبیه قرار شد یه هفته نت و شارژ نکنیم.:-2-08-:
یه شرکت جدید اومده تبریز بعد این تخفیف 35 درصد زده بود کل اکانتاشو با سرعتای مختلف. یعنی 256 میشد برا سه ماه 35 تومن
تو این یه هفته تنبیهی.
شرکت قبلی اس زد که اگه تا 72 ساعت شارژ نکنین جمع آوری میشه.
ماهم که می خواستیم سرویسمونو جمع کنیم گفتیم چه بهتر. دیگه سراغش نرفتیم رو حساب اینکه می خوان جمع کنن. حالا ما سه ماه 45 میدادیم. بعد سه روز میخواستن 10 تومنم اضافه بگیرن. :-2-31-:

یه هفته تموم شد. محمدرضا رفتن از این شرکت جدیده اکانت گرفت. فرداش زنگ زدن که آقا ما می خواستیم خطتون و وصل کنیم ولی انگار جمع آوری نشده :-2-28-:
از اینجا بود که بدبختی ما شروع شد :-2-30-:
اولش که گفتن باید حضوری بیاین فرم پر کنین. علیرضا رفت فرم پر کرد
بعدش گفتن یه هفته طول میکشه جمع بشه :-2-28-: من زنگ زدم که یعنی چی؟ یه هفته کجا، سه روز کجا؟:-2-19-:
یارو میگه، نه چون میخوره به 4 شنبه، 5 شنبه، همکارمون گفته یه هفته وگرنه شنبه قطع میشه.
شنبه شد، زنگ زدیم یارو دو ساعت توضیح داده آخرشم میگه تا آخر هفته جمع میشه.

گفتم پس این اس ام استو عوض کنین که بعد 3 روز جمع آوری میشه وقتی یه هفته الافی داره :-2-43-:
آخر هفته شد اول هفته بعد و همچنان قطع نشده، انداختن گردن مخابرات....
سه شنبه بالاخره گفتن جمع شده، زنگ زدیم شرکت جدید گفت جمع نشده برا ما نشون میده وصله. ولی درخواستتون و می فرستیم مخابرات قبول بشه نت وصل میشه ، نشده باشه میمونه واس بعد.

فرداش که وصل نشد. شد 5شنبه جمعه، شنبه...تازه شرکت جدیده میگه، خانوم شما گفتین جمع آوری بشه نگفتین وصل بشه که :-2-28-:
من :-2-19-: آقا یه هفته نیس خریدیم چی جمع بشه؟
بعد ارور از مخابرات. تا امروز بالاخره وصل شد.

حالا حرص و جوشامونو بماند دیگه.

عوضش کلی فعالیت کردم :-2-32-:
یه پیراهن برا خودم و یه بلوز برا مامان دوختم. االبته آستیناشون مونده :-2-37-:
دستکش بافتم برا خودم. یه بافت دیگه از این دایره ای ها بافتم برا خودم. :-5-:
کلی سریال دیدم. فیلم دیدم. تی وی رو آباد کردم و .....

از امروز دوباره برگشتم سر جای قبلی :-2-06-:
البته بچه های اونورم درگیر درس و مشقن. زیاد پیداشون نیس می تونم به کارا برسم :-2-22-:

اینجام که نزدیک 60 / 70 صفحه عقب بودم فقط مال رفیقا رو خوندم. وسط می خواستم بی خیال بشم یهو دیدم لیلا لوسی هم خاطره نوشته :-2-16-: کلی خوشحال شدم که رد نکردم خاطره ها :-2-32-:

پ ن هم داشتم ولی یادم نیس. انقد وسط خاطره ها رفتم اومدم :-2-22-:

ولی یه چیزایی راجع به رادیو اینا خوندم برم ببینم بچه ها چه گلی زدن به سرمون :-2-35-:

+ دلم برا همه تنگ شده بود :-6-:

این از خاطرات قطع و وصل نتمون.

بقیه شونم باشه برا پستای دیگه. که هم طولانی نشه هم حرفی برا گفتن بمونه.

آهان راستی یلدا هم می بینم که به اونایی که خوندم خاطراتشونو خوش گذشته. برا ما هم بد نبود. ولی می تونست خیلی بهتر باشه. حداقل مث سال قبل. ولی امسال یکم قابل تحمل تر بود.:-2-37-:
دقت کردین هرچی گرونی میشه مردم تشریفاتشون میره بالاتر؟ ما که اینطور میبینیم.
البته تو فامیل نداریم ولی تو همسایه ها واس یکی شب چله ای آورده بودن یعنی یه کالسکه از این چوبیا، تزئین کرده بودن پر از میوه. اونم میوه ها و آجیلی که به خاطر شب یلدا چندین برابر شده بود.
یعنی چی هندونه کیلویی 2500؟
یه تخمه ناقابل از این سیاها، کیلویی 12 تومن؟
اناز یعنی ساعت 10 شب به بعد قیمتش چقد اومده پایین باید می دیدی.

خیلی ظلمه واقعا

نگین
1391,10,05, ساعت : 20:56
بنــــام خدای عشــــق و امیـــــد


سلام:-2-10-:
بمدت 3روزه بما سخت گذشته،دیلیمان تنگیده شدید:-2-15-:اصن ما مهتادیمhttp://www.en.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_wimperingbaby.gif (http://2nyaye-sheklak.loxblog.com/)
ما میریم تو ترک بهدش مواد 98 بهمون نمیرسه،بدنمون درد میگیره،هاپو میشیم،میایم سایت:-2-22-:
استاد طرح 2رو اخر ترم عوض کردن،بســاطی داریم ب غران:-2-28-:
امروز خبر دادن کلاس طرح 2 تشکیل میشه،مام برفتیم یونی :-2-22-:
بـهدش با برو بچ حرفیدیم کلی خندیدیم:-2-06-:
دوستِ دوستیا میگه همتون شیطونین،تو از همه شیطون تری،همش هیجان و انرژی:-2-22-:
گفتم کودک درونمون بشــدت شیطونهhttp://www.freesmile.ir/smiles/1591_connie_mini_pull-001.gif (http://2nyaye-sheklak.loxblog.com/) وگرنه ما خیـــلی دخی ارومی هستیمhttp://www.freesmile.ir/smiles/69541_connie_crazypers.gif (http://2nyaye-sheklak.loxblog.com/)
همینطور که با دوستی میحرفیدیم میخندیدیم اقاهه از پله ها اومد پایین:-2-38-:
دوستی گفت این استاده؟ گفتم فک نکنم اصن به قیافش نمیخورهاااااااااا:-2-31-:
یهو گفت شما بچه های طرح2؟ مام که همیشه تو سالن وِلیم:-2-06-:اصن طرح 2 تابلوییم:-2-06-:
شبیه ارژنگ امیر فضلیه،یعنی کِر کِر خندس:-2-06-:
بهدش دیه رفتیم تو کلاس،طرحارو دیده ماشــالا مال دونفرو تایید کرد فقط:-2-43-:
یکیش ما بودیم:-2-16-:تقلب خیلی خوبه،ما طرح کاردانیمونوبردیم،خوشش اومد،تایید کرد:-2-16-:
ما شیتشو راندو شده داریم کلی کارمون جلو میفته،فقط سایت وماکتشو باید دوباره درســـــت کنیم:-2-28-:
البته نسبت به سایت،پلان جان باید تغییر کنه ولی چون ما حوصله دوباره کاری نداریم بیخیالش شدیم:-2-35-:
همه کلاسا تموم شده،ولی بخاطر طرح2 باید تا هفته دیگه بریم یونی:-2-43-:
..........................................
اقا مشاوره ازدواج دادیمhttp://www.freesmile.ir/smiles/59421_connie_50.gif (http://2nyaye-sheklak.loxblog.com/)خیـــــلی حال داد،میگفتن تو ازدواج کردی؟ :-2-22-:
گفتم اره باووووو من 3تا ازدواج موفق داشــتم:-2-06-:
اقا ما بریم روانشناسی بخونیم خیلی بیتره،نفوذ کلاممون همو رو گیریفت:-2-06-:
استاد داشت کانسپت توضیح میداد،ما اینور جلسه ازدواج گذاشته بودیم با مدیریت نگین:-2-06-:
بچه ها میگفتن خوش بحال همسرت،باورشون شده بود متاهلم:-2-06-:
دوستی میگفت نگین نبود ما نمی افتادیم تو چاه ازدواج،فقط نمیدونـم چرا خودش نمیفته:-2-22-:
گفتن یعنی تو ازدواج نکردی این همه مارو راهنمایی کردی؟:-2-31-:گفتم من از تجربه نداشتم مایه گذاشتم:-2-22-:
مشاوره ی مفت در کمترین زمان با بیشترین بازدهی:-2-06-:
بسی پیشــــــنهاد بیشرمانه داشتیم که رد کردیم:-2-15-::-2-22-:
یکی میگفت ما به ی زن دایی مث شما نیازمندیم،اونیکی میگفت ما زن داداش میخوایم:-2-43-:
گفتم از نظر من مشــــکلی نیست با اقامون صحبت کنید:-2-06-:
بختمونو بستیم خو،ما این چند وقته همش بخت میبندیم:-2-15-:
نمیدونم اون دنیا چطور میخوام جواب این همه دل شکسته رو بدم:-2-35-::-2-06-: ب غران:-2-31-:
..........................................


من و تو
ما كه نشديم هيچ ...
من
نيمى از خودم را هم باختم!
:-2-15-:



ما دوباره دچار فوران احساسی شدیم،چرا؟
چرا ما نبدانیم با احساساتمان باید چگونه رفتار کنیم؟:-2-15-:
ما میدانیم،او نمیداند چقدر روح ما لطیف است،اری او مقصر است!
واقعا نبدانم چرا ی رد از تو مارا تا بعرش میبرد!:-2-15-:
نمیشه بعضیا رو فراموش کرد!
نمیتونم فراموش کنم!شایدم نمیخوام فراموش کنم!:-2-15-:
بهرشکل شما فعلا با ما زندگی میکنی!
..........................................
اقا ما یخواب دیدیم خیلی جالب بود!:-2-31-:نبــود؟:-2-31-:
اصن ارامشم تو این خواب با این ادم بینهایت عجیب بود!صبحم بحدی شارژ بودم!:-2-16-:
خو این ادمِ خواب ما خیلی دوست داشتنیه:-2-16-:
ما دوسش داریم!ولی فک نکنم خودش بدونه!:-2-27-:توهم ایا مارو دوست داری؟ مام نمیدونیم!
..........................................

این روزها دلم از همه بیشتر برای خودم تنگ می شود

برای خودی که هنوز رویا می پروراند

این روزها دلم بیشتر برای دلم می سوزد

برای همه خستگی هایش!
:-2-39-:





پ ن:
همچنان کمـرنگیم:-2-15-:مشغولیم:-2-38-:
دلمان برای مهپرون ی ریزه شده:-2-15-:دلمان برای ارمغان دو ریزه شده:-2-15-:
دلمان برای مهدی سه ریز شده:-2-39-:دلمان برای حرص دادن امید ریز ریز شده:-2-39-:

شب خوش:-2-40-:

آیه*
1391,10,05, ساعت : 21:51
به نام زیباترین نقاش هستی
که عشق را بروی بوم حقیقت پاشید
اخخخخخخخخخخخخ قربون خاطره نویسی خومون
چند وقت بود سر نزده بودم اوخخخخخخخخخ
مادرمان....عزیزمان...ننورچشم ان بهمان یک تشت حمام داده درونش پر از انار کرد میگوید بخور
ماهم تا ته تشت را خوردیم........
بسی افسرده ایم
امتحانات پر و بالمان را بسته است
کریسمس را تا یادم نرفته تبریک بگم بهتان
راستی ما استاد زبانمان عوض شده اس
ووووی خواهرا خدا نصیب گرگ بیابون نکنه
از زبان زده شدیم
خوبه اما زیادی مومنه
اقا من اصلا مورد دارم ..........ادمای زیاد اعتقادی بدمان میاد فجیع
دیروز والدینمان خانه نبودند اقا گرگه امده بود مارا بخورد
عزیزان چشمتان روز بد نبیند شده بودم پیغام گیر
یکی ز زده بود گفت بابات هست گفتم نه
فکر کردم حرفش تموم شده اومدم قطع کنم دیدم داره هنوز میحرفه
گفتم ببخشید متوجه نشدم گفتم بگو فلانی زنگ زده.....فلانی
از اهواز از اهواز
فکر کرده بود من خنگم هر حرفو ده بار میگفت
خلاصه خیلی بهمان خوش میگذرد برای هر امتحان ده روز فرجه ماهم که نمیخونیم روز اخر گریه میکنیم
میگوییم:مامان هیچی نخوندم ..........مامان

"rasta"
1391,10,05, ساعت : 21:52
به نام خدا

روزاي مزخرفي رو ميگذرونم . عصبي و منتظر ، کلافه و زودرنج ...
صبح با صداي جيغ از خواب پريدم . حدود ساعت 4:30 ، 5 ! صداي جيغ از داخل خيابون مي اومد ... يکي هي داد مي زد کمک ... از همون موقع یه دلشوره ي لعنتي افتاد به جونم . صداي جيغاش حالمو بد مي کرد . رفتم از پنجره بيرونو نگاه کردم . پرچمايي که هنوز از محرم تو کوچه ها مونده بود با باد تکون می خورد . حس بدمو بدتر می کرد ...
یکی دو ساعت بیدار موندم بعد دوباره خوابیدم .
ساعت نزدیک هشت بود هی فکر می کردم چرا ساعت گوشیم زنگ نمی زنه ! بین خواب و بیداری !!!! منتظر بودم زنگ بزنه تا تنظیمش کنم برا یه ربع دیگه ! تو همون بین هم خواب می دیدم !
این خود درگیری همینطور ادامه داشت که ساعت 8:30 مثل بچه های خوب بیدار شدم و مشغول تمیز کردن اتاقم !! اتاقم میزبان مهمونی بود که مهمون من نبود ! همین باعث می شد هیچ اشتیاقی برای این کار نداشته باشم ...
.
.
.
همش دلشوره داشتم ...
وقتی سوار تاکسی شدم تا برم کلاس ، هر فکر وحشتناکی که وجود داشت !! تو سرم جولان می داد !! هیچ وقت این شکلی نبودم ...
راننده مسیرو دوباره ازم پرسید و توضیح داد که از یه راه دیگه می ره ... زیاد به اون یکی راه وارد نبودم ... تمام مدت چشمم به تابلوها بود ! وقتی ازم پرسید تو همون منطقه زندگی می کنید فکر نمی کرد چقدر با اعصاب تحریک شده ی من بازی می کنه ! انقدر محکم فکمو به هم فشار دادم و با تاخیر جواب دادم که تا آخر مسیر یک کلمه هم حرف نزد ...
از شانس خوبی هم که من دارم ! از پیاده رو که رد می شدم یکی بازیش گرفته بود ! اینایی که فک می کنن خیلی بامزه ان و هی از قصد مسیرشونو عوض می کنن !! آخ که چقدر دلم می خواست بکوبم تو صورتش !!! احمق ِ جلف !
کلاس باعث شد یه مدتی رو بدون هیچ فکری و تو آرامش بگذرونم .

اعتراض ... باعث راحتیم نمیشه ! از کشفیات چند دقیقه ی اخیرمه !!
.
.
.
کی حوصله ی مهمونی ِ پنج شنبه رو داره خداااااا؟؟؟ :-2-43-:

شب بخیر

mary69
1391,10,05, ساعت : 22:12
سلام بچه های گل 98ia
امروز صبح ساعت 10 به زور ازخواب بیدار شدم..
ساعت 10 و رب با یکی از بچه ها قرار استخر داشتم...آغا ما رفتیم بیرون بماند که چقدر یخولیدیم..
بعدشم اومدیم بیرون یه دور دوری کردیم ...زنگیدم حامد واسه ماشینم گفت یه هفته دیگه آماده میشه .. منم که عصبانی
هی راه رفتمو راه رفتم ..دقت کردید جدیدا چقدر بانک و موسسه مالی اعتباری زیاد شده؟
هی میرفتمو از خودم می پرسیدم یعنی یه جای خالی تو اینا واسه من نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچی دیه با همین سوالا کلی رو اعصابم پیاده روی کردم و اومدم خونه...
عصری با بچه ها رفتیم خرید به زور اونا یه بوت بلند خریدم ولی فکر نکنم هیچ وقت بپوشمش(آخه من اصن دوست ندارم)
شام رفتیم پیتزا پله ...خعلی خوش گذشت شیش هفت نفری کل اونجارو گذاشتیم روسرممون
یاد قدیما افتادم زیاد با هم اونجا میرفتیم....
الانم ه اینجا پیش شما دوستای گلمم

sara_n
1391,10,05, ساعت : 22:31
درود


غروب نتمون وصل شد دیگه 3 ماهه شارژ کردم هر ماه نرم تنبلیم میگیره . . .

اقا من اصن خاطره ی خاصی ندارم روزام همینطوری برای خودشون میگذرن

بیشتر اعصابم به خاطر این رشته ی کوفتیم خورده :|

من هر وقت کار دانشگام جور بشه اون وقته که میتونم یه نفس راحت بکشم تموم فکرم این روزا همین شده . . .

مامان میگه تقصیر خودته میخواستی یه رشته انتخاب کنی تو ایران زیاد جا افتاده باشه :|

دیگه نهایت اینکه گرافیک بخونم نمیتونم بیشتر

از 3 سال صبر کنم که . . .

اعصابم با یوگا اومده سر جاش ....

تنها برنامه ای که در طول شبانه روز میبینم رادیو 7 هستش ...

رزی میخواد نمایشگاه بزاره برای نمایشگاش باید بیام تهران ... کارش عالیه نقاشیشو نگاه میکنی فکر میکنی عکسه ...

فوق العادس کاراش






امیدوارم روزاتون پر خاطره های خوب باشه





فردا صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند
ناراحت نشو
حتما دارن با تو قایم باشک بازی میکنن
پس با آنها بازی کن


فردا هرچقدر بخندی و هرچقدر عاشق باشی از محبت دنیا کم نمیشه
پس بخند و عاشق باش

فردا هرچقدر دلها را شاد کنی کسی به تو خورده نمیگیرد
پس شادی بخش باش
فردا هرچقدر نفس بکشی جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه
پس از اعماق وجودت نفس بکش

فردا هرچقدر آرزو کنی چشمه آرزوهات خشک نمی شه
پس آرزو کن

فردا هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمی شه
پس صدایش کن

او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن هایت و عاشق بودن هایت است
امروزت را دریاب
امروز جاودانه است
و
فردا زیباترین روز دنیاست!
چون فردا روزی است که آینده ات را آنطور خواهی ساخت که تا امروز فقط تصورش میکردی...
آری، زندگی را آنگونه که دوست داری تصور کن تا آنگونه شود


سارا
5. 10 .91

sara mf
1391,10,05, ساعت : 22:40
امروز روز بدی نبود فقط .......................................










برام دعا کنید

☆ SetareH ☆
1391,10,05, ساعت : 23:45
سه شنبه 5 دی 91

تو مدرسه که اتفاق خاصی نیفتاد....فقط دوتا از دوستام قرار شد باهامون فردا بیان میتینگ.....
بعدش هم که زنگ اخر امتحان بارفیکس داشتیم ... از 13 تا 5 تاشو رفتم :-2-27-:
خب اخه نامردیه به خاطر ورزش معدلت کم بشه...اوووف...همه ی بچه ها داشتن غر میزدن که ورزش رو نباید امتحان بگیرن و نمرش رو با معدل جمع بزنن.....:-2-36-:
بعدش هم که اومدم خونه....عصر خوابیدم....وقتی بلند شدم خواستم شروع به درس خوندن بکنم که مامی و زنداییم و دختردایی کوچیک یک ساله ام اومدن خونمون...حالا خوبه به مامی گفته بودم تو امتحانای ترم من کسی رو خونه راه نده....
خلاصه یه ذره دخترداییمو چلوندمش :-2-22-:ولی از اونجایی که دیگه کم کم داشت رو مخم راه میرفت ولش کردم پیش خواهرم و د بدو که رفتیم :-2-35-:
وقتی میخواستم برن دخترداییم اومد تو اتاقم ... بچه تازه یاد گرفته بود بوس کنه.....یکساعت داشت لپ منو تف مالی میکرد :-2-36-::-2-28-:
بعدش رفتم که بافت موهامو باز کنم....وووییی انقد خوشگل شده بود ... ولی خواستم ابتکار به خرج بدم شونه رو برداشتم موهامو شونه کنم همه فر هاش باز شد :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
دوباره خواستم برم سر درسم....فردا امتحان ترم دینی دارم...خلاصه عینکمو زدم و شروع کردم...یهویی دیدم صدای زنگ میاد....
داداشم و زنداداشم بودن...که خداروشکر اونام دعواشونو اوردن خونه ما....:-2-28-:
اصلا نمیتونستم تمرکز کنم....الان هم هیچی نخوندم....همه چی ارومـــه من چقدر خوشحالــــم :-2-28-:

DREAM1989
1391,10,05, ساعت : 23:56
دیروز بعد از 9 ماه پیغام داد . 9 ماه پیش بی دلیل و یکدفعه ای ول کرد رفت . دلم شکست . انتظار نداشتم ولی با خودم جنگیدم
گفتم دلیلی نداره از رفتنش برنجی ؟ چه نسبتی به جز یک دوستی ساده باهات داره ؟
فراموشش کردم ولی سخت بود شاید برای من یکم بیشتر از یک وست ساده یا یک همکلاسی ساده بود
حالا برگشته . میدونه ناراحتم کرده ولی مغروره نمیخواستم جواب پیغامشو بدم ولی نتونستم
گفت میبخشیم . گفتم بخشیدمت ولی فراموش نمیکنم :-2-39-:
حالا هم نمیدونم
ته دلم احساس میکنم دیگه نمیتونم مثل قبل باهاش برخورد کنم :-2-39-:

Bavar
1391,10,06, ساعت : 00:17
دنیا اون قدر بزرگ نیست.
بعضی وقتا یه اتفاقی میوفته که خرد ترینه . انگار همه چیز دست به دست هم میده...همه ی کائنات هم جمع نشن ممکنه آدمایی مقابل هم قرار بگیرن که....
بعضی وقتا شنیدن یه حرف هم دنیا رو برات کوچیک میکنه.....یه نقطه ی مشترک....یه برخورد و تلاقی دو نگاه چند ثانیه ای ...



میدونید من هیچ وقت دنبال هیچ کسی نرفتم...البته نمونه ی انگشت شمارش هست..اما در کل!

نخواستم با رفتنم پشیمون بشم....همیشه گفتم هر کی اومد خوش اومد!...و خب این خوش اومدنا متاسفانه

گاهی راضی ام نمیکنه!....بعضی وقتا میگم...باید برم....باید جورشو بکشم....بشین ..تحمل کن.دیگه آدم روی

خودش هم نمیتونه اعتماد کنه....توی هر موضوعی بخوای دستی ببری احتمال خراب کاریش خیلی زیاده!....اینو

نمیگم به خاطر این که دست بالای دست بسیاره ها! نه!...بعضی چیزا ...بعضی حرفا...بعضی تفکرا و یا حتی آدما

، برگردوندنشون(!) سر جای قبلیشون سخته!...و من بر اساس نظریه ام تونستم این سختی رو بشکنم...

خیلی ها رو برگردوندم سرجاشون...حتی بهتر.....فراموشی گرفتم....من میتونم فراموشی بگیرم اما نبخشم!

می تونم تموم موقعیت ها رو فراموش کنم....متونم حافظه ام رو خالی کنم تا اون جایی که ، حتی اگه خودت هم

بخوای نتونی یادم بیاری.....اما به قول معروف در دیزی بازه!


الآن که دارم تایپ میکنم...چشمام بی نهایت درد میکنه...امشب باز عود کرده...اما نمیدونم چه انرژی ای هست
که باز دارم تحمل میکنم!...معده ام میسوزه...سرعتم هم افتضاح پایین اومده.....اما در کنار همه ی اینها حالم خیلی خوبه


دوستای خاطره نوبسی:-118-:

باور1391/10/5
بامداد 6 دی

نی لو فر
1391,10,06, ساعت : 00:26
http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%28461%29.gif
× ما الآن حال افراد معتادی که توی ترک هستن اما هی وسوسه میشن برن سمت مواد رو به خوبی درک می کنیم :-2-30-: ما امشب شام نخوردیم :-2-30-: نه که نخوایم بخوریم، مجبوریم که نخوریم، مجبور! می فهمی؟ :-2-30-: ( http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif ) بایستی که صبح بریم آزمایچ بدیم :-2-30-: خدا به ما خان داداش بیشعوری عطا کرده که جلوی ما انواع و اقسام شکمینه ها رو میخوره :-2-30-: بهش میگیم یا نخور یا سهم منو بذار فردا بخورم اما او کصافطی رو به حد اعلا رسونده و از فرصت پیش آمده به خوبی فیض برده و سهم ما رو هم هاپولی می کنه! :-2-30-: ما معمولاً بیشتر ساعات شبانه روز در اتاق خودمون زیست می کنیم اما امروز که وضع اینجوریه مثل این گربه هایی که دم قصابی ها می شینن که بلکه آقای قصاب دلش بسوزه و یه چیزی بده بخوره نشستیم تو هال، جم هم نمی خوریم و تک تک چیزهایی که هر یک از افراد خانواده میندازه بالا رو با قلبی خون چکان نظاره می کنیم :-2-30-: اما دریغ و صد دریغ از اینکه یه نفر به ما بگه بیا این یه پر پرتقال رو بذار دهنت! :-2-30-: ما فردا از همشون انتقام می گیریم :-2-30-: ( http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2859%29.gif )
× امروز آخرین جلسه ی زبان تخصصی بود، به وحیده (http://www.forum.98ia.com/post7860442-22352.html) میگم « ببخشید من خیلی مزاحمت شدما. » http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif گفت « اشکال نداره! » http://www.millan.net/minimations/smileys/innocentsmily.gif مایم گفتیم که « نباید بگی اشکال نداره، اشکال نداره یعنی که آره تو مزاحم شدی اما خب بی خیال، مزاحم شدی دیگه! باید بگی خواهش می کنم. » http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif دوباره جملمون رو از اول تکرار کردیم و تهش هم گفتیم « حالا بازم مزاحمت میشم. » http://www.4jok.com/assets/images/smile/4jok%20%285%29.gif اینجا بود که وحیده درس آداب معاشرتی که من بهش یاد داده بودم رو خوب فراگرفته و گفت « خواهش می کنم! چه مزاحمتی؟ » :-2-06-:
× این دانش آموزان و دانشجوهایی که دارن خودکشی وار درس می خونن، جا داره من دو چیز رو بهشون بگم:
یک اینکه بنده بهشون غبطه می خورم http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%28510%29.gif
دو اینکه چشم امید اسلام، انقلاب و امام هستن http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cachoo.gif
راهتان روشن و غزوه تان مبارک ( سلطان سلیمان :-2-27-: ) http://s17.rimg.info/528c331c9ca08292734e104bcf351d7b.gif

http://freesmile.ir/smiles/218519_wwinesmiley5.gif

smart girl
1391,10,06, ساعت : 02:01
سلام
زندگی کردن خیلی سخته...خیلی سخت
بعضی موقع ها هیچ کس رو پیدا نمیکنی...که حرف بزنی
حوصله ام سر رفته از این همه درگیری با زندگیم
از نه ماه پیش همش درگیرم
اره نه ماه که ازدواج کردم
روزای خوبش اونقد زیاده که حد نداره اونقد خوب و شاد هستش که...
ولی قسمتای بدش اونقد پررنگ که بعضی موقع ها بی تحمل میشم بی تحمل
خدایا فک نکنم کسی باشه که مثه من تو زندگی جدیدش این همه درگیری داشته باشه
هنوز نمیتونم باور کنم ...باور کنم که یک زن شدم...
قسمتای بد زندگیم...درگیریای ذهنی خودم....اینکه از همون اول ممجبور باشم شوهرم با چنگ و دندون نگه دارم که پاش نلرزه
بدترین قسمتش اینکه نمیتونم با کسی حرف بزنممم...وحشتناکه...نمیدونم عکس العمل خونواده ام چی میتونه باشه
.
.
.همین!!!!!!

edin
1391,10,06, ساعت : 03:02
ﺩﻝ ﻗﺸﻨﮕﺘﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮ "ﺁﻩ " ﻧﮑﻦ ﺑﺬﺍﺭ" ﺁﻩ " ﺳﻬﻢ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺩﻟﮕﯿﺮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻦ...



ﭼﻦ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ...ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...
ﺍﻻﻧﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺭﯼ ﺍﻭﻣﺪﻡ ...ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻮﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﯿﺎﻡ ﯾﮑﻢ ﭼﺮﺕ ﻭﭘﺮﺗﺎﻡ ﺭﻭ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ ...
ﺧﺐ: ﺳﻼﻡﻪ ...

ﻓﺮﺩﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺗﺮﻡ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ...ﺯﯾﺎﺩ ﻧﺨﻮﻧﺪﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﻢ ﻫﺴﺖ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ...ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺨﻮﻧﻢ ...ﻧﻪ ﺩﺭﺳﻪ ...
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﮔﻪ ﻧﺨﻮﻧﻢ ﻓﺮﺩﺍﮔﻪ ﮐﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﻣﯿﺸﻢ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﺭﻋﻨﺎ !!!ﭼﺮﺍﮔﻪ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﮕﯿﺮﻡ ...
ﺣﺎﻻ ﻣﺜﻼ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﺨﻮﻧﻢ ...
ﺗﻮﯼ ﮐﻞ ﻣﯿﺎﻥ ﺗﺮﻡ ﻫﺎ ﺧﻮﻧﺪﻣﺶ ...ﻭﻟﯽ ﺣﺠﻤﺶ ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﺒﺶ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﻫﺎﺵ ....
ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ ﻫﯽ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﻣﮕﻪ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺍﯼ !!!ﻩ ...
ﺑﺎﺭﻭﻧﻢ ﻣﯿﺰﻧﻪ ...ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺭﻭﻧﻢ ...
ﭼﺸﻤﺎﻡ ﺧﻤﺎﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﯾﮑﻢ ﻣﯿﺮﻡ ﺗﻮﯼ ﺣﯿﺎﻁ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﻡ ﺩﺍﺧﻞ ....ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺍﺏ ﯾﮑﻢ ﺍﺯﺵ ﮐﺎﺳﺘﻪ ﻣﯿﺸﻪ :ﺩﯼ
ﺧﺐ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺭﺳﻤﻮ ﺑﺨﻮﻧﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯿﺎﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﻤﻮ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ...
ﺩﻋﺎ ﮐﻨﯿﺪ ﺧﻮﺏ ﺑﺪﻡ ...
ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ
ﺷﯿﻮﺍ
۶/۱۰/۹۱
ﯾﺎ ﺣﻖ
:-2-39-:

رز وحشی
1391,10,06, ساعت : 09:41
بنام خدا


اگر نام مرا با الماس بنويسند

يا ننويسند،

چه تفاوت؟

تو مرا بشناس

تو مرا بخوان

تو مرا درياب

دیروز یه گندی زدم در حد برجهای دوقلوی دوبی .( دوبی بود دیه ؟ )
بزارید بگم چیکار کردم دور همی شاد باشیم .
دیروز من بسی هوس لواشک کرده بودم ، تو فریز هم داشتیم از اون لواشک خونگی ها که خودم درست کردم :-2-20-: خولاصه لواشک و برداشتم دیدم یخ زده گذاشتمش تو آوِن و رفتم یه دست به اب و بعد برگشتم دیدم خونه کلا پره دوده و چشم چشم رو نمیبینه :-2-29-: فرک کردیم یا هوا الوده شده یا خونه همسایه اتیش گرفته خولاصه با سرفه و چشای اشک بار رفتیم اشپزخونه و دیدیم از آوِن ( ماکروویوه سابق ) داره دود میزنه بیرون و درش رو باز کردیم فجیع تر دود همه جا رو گرفت :-2-03-: و دیدیم توش هم چند تا تیکه زغال روی یه بشقابه ، :-2-19-: ، در و پنجره ها رو وا کردیم و کمی هوا تصفیه شد و دود ها رفت بیرون ، زود اوردم تو خونه اسپری هم زدم که بوی سوختگی از تو خونه بره :-2-32-: شانس اوردم مامان خونه نبود وگرنه پوستم کنده بودهااا :-2-26-:
لواشک رو هم انداختم تو اشغالی و از اونجایی که خویلی دخمر خوفی هستم بازم لفاشک برداشتم و ایندفعه همونطور یخ زده خوردم :-2-16-::-2-16-:کارد بخوره تو این شکم که ابرو برام نذاشته :-2-22-:
خب دیه چیکار کردم دیروز ؟ :-2-38-: اهان کلی رمان اپ کردم ،
اقا بابک شنیدی ؟ کلی رمان اپ کردم ، رمان ، رمان رو اپ میکنن :-2-38-: مثلا مرثیه های باد رو اپ میکنن که ملت اینجوری خمار نمونن :-2-15-:
با نونو هم کمی حرف زدیم و چرت و پرت گفتیم برا خانوم همسایه از دکتر تغذیه وقت گرفتیم منم خراره باهاش برم باشد که لاخر بشم :-2-16-::-2-16-::-2-16-:

من از دیروز یه مشکلی دارم اونم اینه که بدون ف ی ل ت ر ش ک ن نمیتونم بیام اینترنت :-2-15-: مشکل از کجاست ؟ هر کس میدونه خبر بده و خانواده ای رو از نگرانی نجات بده .

این بود خاطره یخ عدد بهار خند عسلی خوشمل جیجره ...
جای خالی رو با کلماتی مثل
نازنین ، خوشگل ، ناناس ، پر نمایید
حرف دیگه ای نیست

پ ن :
سارا جون خوش اومدییییییییییییییییییییی یی ، چومشات بسی خشنگن :-2-41-: چیدا به ماشوماره نمیدی ننه ؟ خول شرف میدم مزاحم نشم ننه :-2-06-::-2-06-::-2-06-: دیروز به نونو میگفتم سارا هم چومشاش مظلومه هم صداش هم خیافه اش :-2-35-:

میناجون ما شخمو نمیباشیم الخی به ما تهمت نزنید ما بسی نازک و باریک و ظریف و خیر شخمو میباشیم :-2-22-:

سرتخی جون هانی جون بسی دوزتون دارم ( هانی جون من خودم کیلاس جعبه سازی رفتم اما حصله ای برای درست کردن موجود نمیباشد )

نونو بانو ( عاجختیم ننه)
بابک خان پ ن شما رو اون بالا نوشتم بچه مردم معتاد شد :-2-28-:

بعدا نوشت ، تربچه جان بهت تسلیت میگم غم اخرت باشه ، سخته داغ عزیز دیدن .


بهار خومشله از تو اتاخش

# eLaHe #
1391,10,06, ساعت : 10:17
به نام خدا
سلام
3 روزی میشه که عاطفه دیگه بین ما نیست .. رفت پیش خدا ...
نه میلی به غذا دارم نه میتونم بخوابم نه هیچی ....
یه هفته مونده بود به سالگرد ازدواجش ... با اون حال بدش رفته بود و واسه شوهرش کادوی سالگرد ازدواج خریده بود
گفتم شوهرش .... شوهرشم مریض شده افتاده یه گوشه .... زل میزنه به یه چیزی و میره تو فکر ...
خالم همش داد و فریاد که دختر نازنینم رفت ... دختره عروسم رفت
تازه عروس بود اخه ... میخواست اولین سالگرد ازدواجش رو جشن بگیره .. نشد
دیروز تشییع جنازه اش بود .... مامانم رفته بود که برای بار اخر صورت ماهشو ببینه .... میگه : مثله روز عروسیش شده بود ... ادم دلش نمیومد چشم ازش برداره .... زیبا بود ... خدا دوستش داشت ... خواست که ببرتش پیش خودش
چشمام از زور گریه باز نمیشه ....
پدربزرگم روز فوتش اومد خونه خالم ... تا حالا ندیده بودم اشک پدربزرگمو .... کمرش خم شده بود .... خالمو بغل کرد .. باهم زدن زیره گریه .... نوه ی بزرگش بود اخه ...
شب فشار پدربزگم رفت رو 22 .... بردنش بیمارستان .... مامانمو خاله هام چند باری غش کردن و از هوش رفتن ....
... خالم ... مامانش ... روز فوتش برگشت با خنده بهم گفت : عسل دیدی دختر نازنینمو ؟ دیدی ؟ دیدی دختر عروسم رفت
همه نگران شده بودیم ... حالتش اصلا عادی نبود ... نمیتونس گریه کنه .... گریه منو که دید ... اونم زد زیر گریه .... خیالمون کمی راحت شد ... زد زیره گریه و تا میتونس گریه کرد ... داد کشید ... گفت دنیا ازت بیزارم ....
دخترخالم ... خواهرش همش داد میکشید ... خواهر کجا رفتی ؟ کی پس به من بگه خاله ؟ من ارزو داشتم خاله شم اخه ؟ ...
من بدون تو چیکار کنم ؟
دیروز بعده این که نماز مییت خوندیم و اومدیم بیرون .. عاطفه رو گذاشتن تو امبولانس که ببرنش ... خواهرش داد میکشید که کجا میبرین خواهرمو .... بابام خواست جلوشو بگیره .... کت بابامو گرفته بود و میگفت : علی اقا تو رو خدا ... تو رو خدااا نزارید خواهرمو ببرن .... اون تنها میمونه ... اون میترسه
برای اولین بار اشک بابامو دیدم ... نتونست خودشو نگه داره ... بهش گفت که میرم ماشنو بیارم
با ماشین رفتیم جایی که میخواستن دفنش کنن .... از ماشین پیاده شد و دوید به سمت جنازه .... روش خم شد و جنازه رو بغل کرد .... واقعا صحنه ی دردناکی بود .... باباش اومد بغلش کرد .. این دفعه هردوشون داشتن گریه میکردن
هر کی اونجا بود داشت گریه میکرد ....
اصلا باورم نمیشه که دیگه بین ما نیستی ... جات بین دخترای فامیل خیلی خالیه ... میدونم اون دنیا جات خوبه... یه دختر پاک و با ایمان که ازرات به یه مورچه هم نرسیده بود ... ... خدا رو داری... مامانبزرگو داری ..پدربزرگه پدریت .... عموتو داری که خیلی دوستش داشتی .... پسرعموت ..... میدونم تنها نیستی .... ولی من خیلی تنها شدم ... خیلی

روحش شاد

*Fatemeh.K*
1391,10,06, ساعت : 11:21
سلام دوزتان :-2-25-:
خوبید آیا؟امیدوارم خوب و سرحال باشینُ و لبخند رو لباتون ...:-2-41-:
آغا من امتیِ دینیمو زیاد خوب ندادم ... خب نه که خیلی بد باشه ها ولی خوبم نبود ...خویلی سخت گرفته بودنش ...:-2-30-:
من دوشنبه صبح رفتم مدرسه دیدم بچه ها تو حیاط نیستن همه تو نمازخونه بودن منم رفتم تو نمازخهونه و رفتم سمتشون ...
سلام کردم ... جوابم یه سلام خیلی سرد از طرف زهرا بود ...:-2-15-:
متنفرم از سرد حرف زدن،از سرد نگاه کردن ... مخصوصا اینکه ندونی داری تاوان چیو میدی ...:-2-15-:
خلاصه یه ذره از رو آیه ها و متن درس خوندم و مرور کردم که دیگه ساعت نزدیکای هشت شد و مجبور شدیم بریم سر جلسه ...:-2-35-:
بعد از کلی کلنجار با ورقه و یه عالمه شک تو چندتا از سوالا ورقمو دادم و دویدم تو حیاط ...:-2-08-:
یه چن تا از سوالا رو توش غلطای ریز داشتم و ...
داشتم با بچه ها سوالا رو مرور میکردم که این سرایداره مزخرف مدرسمون اومد طرفم گف بیا برو سرویست منتظره و تو دو ساعته این جا وایسادی به حرفیدن :-2-33-:بش میگم آخه من همین الان از سر جلسه اومدم ... :-2-33-:باید مقنعه سر کنم :-2-33-:بعدم این مرتیکه دفه پیش ساعت 9:30 اومد :-2-33-:خلاصه هرچی از دهنش دراومت به ما گفتُ و رف ...:-119-:مزخرف دلم میخواس کلی بزنمش:-2-09-:انقد آدم مزخرفیه ...:-2-09-:فقط بلته بره بچه ها رو لو بده :-2-36-:من نمیدونم چی بهش میرسه ...:-2-43-:
خلاصه وقتی رسیدم دم خونه اول رفتم خریدای مامانو کردم و بعدش که اومدم خونه اومدم سایت یه گشتی زدمُ یه ذره رمان خوندم:-2-16-:بعدشم باید میرفتم غذا درست میکردم و خونه رو جمع و جور میکردم:-2-36-:من کوزتم:-2-30-:
خلاصه بعد از جمع آوریِ منزل به آشپزی روی آوردیم ... ماکارونی درست کردم که زیادم خوب در نیومد :-2-35-:آغا این ماکارونیه مَک اصلا به درد نوموخوره :-2-33-:نخرینا:-2-33-:پول تو جوب ریختنه ...:-2-33-:

بعد از اینکه ناهار خوردیم بازم یه سر اومدم سایت ... بعدش دیدم چومشام وا نمیشه ...
رفتم رو تختم دراز کشیدم ... نمیخواستم بخوابما ...
آخه ساعت 5:30 باید میرفتم کلاس ...:-2-28-:
ولی یهو نمیدونم چی شد که خوابم برد ...:-2-37-:
یهو پریدم دیدم هی وای ساعت 5:35 !!!!!:-2-19-:
با سرعت نور حاضر شدم و به همرا ددی رفتیم کلاس ...
اول که ثبت نام کردیم و بعدش اودم جلوی در وایسادم بابام بره از بانک پول بگیره که کتابمو بگیرم که باهاش رخ به رخ شدم ...:-2-15-:آروم سلام کردم ... فک کنم نشنید چون من که هیچ جوابی ازش نشنیدم ... :-2-15-:تازه وقتی دیدمش فهمیدم که چقد دلم براش تنگ شده بود ... :-2-15-:
کتابامو که گرفتم رفتم سر کلاس ... بعد از حدود 5 مین اومد ... :-2-15-:آخ خدا من غش بودم ...:-2-14-:چقد خوشگل شده بود ... هرچی سعی میکردم نگاش نکنم نمیشد ... هی نگام میلغزید روش ...:-2-15-:محشر شده بود ... :-2-30-:آخ خدا قلبم ...:-2-30-:
اولش که یه سوتی داد ... سوتیش عین یه خنجر رفت تو قلبم مخصوصا با شنیدن خنده ی بچه ها ...:-2-30-:اعصابم داغون شد ....
اخم کرده بودم و نگاش نمیکردم ... از همه بیشترم از من سوال کرد ...
موقع نوشتن passage مون هم فقط به من گف که تو کلاس بخونمش و فقط به من + داد ...:-2-15-:
آخ میخندید،حرف میزد و ... انگار یکی قلبمو گرفته بود و فشار میداد ... داشتم میمردم ...:-2-30-:
کاش دوست نداشتم ... ولی نه من این عذابیُ که دوس داشتنت داره رو خیلی دوس دارم خیلی ...:-2-15-:
بعد از اینکه کلاس تموم شد رفتم خونه مامان بزرگم میخواسم شب بمونم که فرداش واس امتی امروزم بدرسم ...
شب داشتم میترکیدم ... دلم میخواس با هانی بحرفم ... هرچی بش اس دادم جوابمو نداد ... زنگ زدم دیدم دوباره گوشیش خاموشه ...:-2-28-::-2-30-:
خیلی سخت بود ... هرچی تو لیستم میگشتم هیشکیو پیدا نمیکردم باهاش بحرفم ... :-2-30-:
تازه فهمیدم تنها کسی که فعلا برام مونده هانیس ...:-2-15-:
خلاصه وقتی دیدم گوشیشو روشن نمیکنه گوشیمو شوتش کردم یه ور و رفتم خوابیدم ...
حدودای یازده بود ...:-2-37-:
صبح که واس نماز پاشدم همونجور که چشام نیمه باز بود رفتم گوشیمو نگا کردم دیدم 4 تا اس دارم همشم از طرف هانیه ... :-2-15-:
الهی بمیرم چقد نگران شده بود ...
خلاصه بش اس دادم گفتم قضیه چیه ...:-2-15-:
رفتم نماز خوندم و بعدشم لالا ...
صبح ساعت یه ربع به ده بود پاشدم دیدم هانیه دوباره اس داده که دق کردم بابا چرا ج نمیدی ...
اونجا بود که فهمیدم طبق معمول اس نرفته ... دوباره براش جوابمو فرستادم ... :-2-15-:
دیگه یه ذره تا ساعت چهار اس بازی کردیم ولی من همونجور درس میخوندم یعنی از حدودای یازده شرو کردم میخوندم و مینوشتم ...:-2-43-:
ینیا دیگه مخم پوکیده بود ... امرو زیست داشتیم منم که عشق زیست ولی از سوالای این معلمه میترسیدم خیلی بد سوال میده ...:-2-42-:
انقد استرس داشتم که حد نداشت ... خلاصه تا تونستم کتابو خوردم ... :-2-36-:
بعدشم نشستهم یه ذره TV نگا کردم ...
مامانم اینا قرار بود بیان دنبالم که دیگه مامان بزرگم شام درست کرد و موندگار شدیم ....
یازده و ربع بود که اومدیم خونه و منم بعد از اینکه یه سری سوالای فصل پنجو خوندم ساعت 12 رفتم لالا ...
صبحم با گلو درد پاشدم ...:-2-30-:
با استرس فراوون حاضر شدم و رفتم دم در منتظر سرویس حالا مگه میومد ...:-2-28-:
همونجور که قدم رو میکردم و زیستو تو ذهنم مرور یادم افتاد کلید نیاوردم ...
زود رفتم زنگولیدم به بابام گفتم کلیدمو بده و بدوئه تا سرویسم نیومده ....
بابام کلید آورد و رفت سر کوچه و برگشت و بعدش تازه این آقا اومد ...:-2-01-:
رفتم مدرسه و بعدش رفتم تو نمازخونه ...
رفتار زهرا هنوزم سرد بود ... هیچی نگفتم ... هی باهاش میحرفیدم ولی سرد برخورد می کرد ...:-2-15-:
موقع رفتن که داشتیم میرفتیم سر جلسه بهش گفتم چته ... اول طفره رفت ولی بعد گف دلم نمیخواد باهام سرد باشی اینجوری شدم که ببینی چقد بده رفیقت باهات سرد باشه ...
ولی من نفهمیدم کی سرد بودم باهاش که ناراحت شده ...:-2-15-:
بهرحال بعد رفتیم سر جلسه و امتیمو تقریبا عالی دادم ... :-2-16-::-2-04-::-2-32-:
و موقع اومدن بسی خرکیف بودم ...
البته دوباره سر قضیه سرویس اعصابمو خورد کردن ...:-2-36-:
بعد از خدافظی با زهرا اینا ... دویدم طرف سرویس و اومدم خونه ... ولی باز مجبور شدم برم خرید ...:-2-08-:
وقتی اومدم خونه دوباره اومدم سایت و الانم که دارم خاطره مینویسم ...:-2-08-:
برنامم واس بقیه ی روز اینه که یه ذره فیزیک بخونم،زبان بخونم،مشقای زبان بنویسم،حموم برم و بقیشم که اگه فرصت موند یلری تلری کنم :-2-08-:
این روزا یه حسی دارم که خودمم نمیدونم چیه ... :-2-15-:
دیدنت داغ دلمو تازه کرد ... تازه میفهمم که چقد هر روز داره به این دوس داستن اضافه میشه ... داری دنیامو تسخیر میکنی ... من با وجود بی تفاوتی هات ... ندونستنات ... بی محلیات ... با وجود اینکه توقعم ازت زیاده و تو واسه ی من که تو زندگیت یه آدم عادیم نمیتونی کاری بکنی صرف نظر از همش از همه حاشیه ها ... خیلی دوستت دارم ... دلم میخواد خوشبخت باشی و همیشه از اون لبخندایی بزنی که قلبمو میلرزونه ... قول بده خوشبخت باشی ... همین برام کافیه به خدا ....
فقط از توی زندگیم نرو بیرون بزار به دیدن گاه به گاهت دلخوش باشم ...
نمیدونم چن بار از ته دل التماس کردم ولی این یکی از التماسای از ته دلمه ... از دست ندادن تو ...
من گذشتم از تبی که توروتو خونم ببینم*** راضیم به اینکه گاهی تورو میتونم ببینم ...





تمام شهر از بس عاشقی کردند
قهارند ...
من تو را اما
ناشیانه "دوست دارم " ، لعنتی ....




پ.ن:
+ToRo0oBche (http://www.forum.98ia.com/member193772.html) عزیز تسلیت میگم امیدوارم غم آخرت باشه منُ تو دردت شریک بدون ...:-2-15-::-2-40-:
+مامی هانی جلب عاشختیم :-2-41-:
+آجی سونی دلمان برایت تنگ رفته و باز هم تفلدت مبارک :-2-16-::-2-41-::-118-:
+صبوحای عزیز ما عاشخ خودت و تربچه نقلیِ خوشمزه ات موباشیم ... :-2-14-:از طرف ما لپ های خوشمزه اش را محکم ببوس :-2-41-:
+همه ی دوزتای خوشگل خاطره نویسی :-118-::-11-::-11-::-8-::-8-:
لبتون خندون و روزتون آروم ...
دعایمان کنین که به دعایتان محتاجیم!
فلناتتان ...


فاطمه
6/10/91
11:21

niloofarnaz
1391,10,06, ساعت : 12:21
سالگرد زلزله بم تسلیت:-2-15-:
سیلام ما را از یه شهر برفی میبینید...:-2-16-:http://www.freesmile.ir/smiles/823919_e5so0w8g1gzxzzhm.gif

داره برف میاد در حد تیم ملی.:-2-16-:..صبحی هم چشم باز کردم رفتم رو بالکن به برف نگاه کردن..:-2-16-:.

اینقدر ذوق کردم که قبل از اینکه دست و روم رو بشورم رفتم رو بالکن و از منظره برفی تند تند عکس گرفتم..http://www.freesmile.ir/smiles/823919_e5so0w8g1gzxzzhm.gifhttp://www.freesmile.ir/smiles/482919_photosmile.gif..

میترسم قطع بشه عخده ای بمونم...اینهمه برف یهو ندیده بودم.http://www.freesmile.ir/smiles/706919_freezinsmile1.gif..الان حال میده بری رو پشت بوم ادم برفی درست کنی.:-2-16-:..

ظهرم قراره برم دانشگاه تو این وضعیت.http://www.freesmile.ir/smiles/706919_freezinsmile1.gif..

خیلی دوس دارم برم ها...فقط میترسم سرما بخورم بی افتم http://www.freesmile.ir/smiles/440419_nursesmileyf.gifرو دست مامان بابام بعد بمیرم بعد مامان بابام بی دختر شن.:-2-06-:..http://www.freesmile.ir/smiles/808519_loudlaff.gif

پریشب از بس واسه مرگ ماهیم گریه کردم و زر زر کردم که از سردرد و تهوع داشتم سقط میشدم..:-2-06-:http://www.freesmile.ir/smiles/268919_joytears.gif.دیشب یهو چشمم که به جای خالیش

افتاد یه آهی کشیدمو گفتم اخی اینجا جای ماهیم بود.:-2-41-:..بعد یهو بابام گفت غصه نخوری ها چند روز دیگه یه دوسه تا ماهی دیگه

واست میخرم باهاشون بازی کنی غصه نخوری:-2-37-:..:-2-06-:..بابامم فهمیده من خلم .:-2-22-:..اخ جون...:-2-16-:


پ ن : سارای عزیزم بازگشت غرورافرینت به نت رو تبریک میگم.:-2-16-:..تا باشه از این بازگشتا باشه..:-2-16-:.در ضمن اون شب که زنگ زدی و

ارومم کردی خیلی خوشحال شدم..:-2-14-:.ممنون دوست جونی...راستی به اون بهار مماخو شماره ندی ها فخط به من شماره بده...:-2-22-:

- صبوحا خانوم عزیز به شدت از اینکه شوهلیه ما شمارا 13 تا دوست دارد خوشحالیم.:-2-22-:..چون خیلی از بچه ها هستن

تو این سن نهایت عددی که میگن دویه...میپرسی چند تا دوستم داری ؟ میگه دو تا ...:-2-31-:

- اجی هانی گرامی شوما اصلا هم کادو آرایی بلد نیستی حتما برو کلاس.:-2-38-:..این کلاس رفتنت هم عین منه...هی میگم ده دقیقه

دیگه بخوابم ده دقیقه دیگه بخوابم .http://www.freesmile.ir/smiles/746319_rvsn11zrmkk3rjew.gif..به شدت از اینجور خواب های قلیل یعنی کم خوشم نمیاد...http://www.freesmile.ir/smiles/746319_rvsn11zrmkk3rjew.gif

- نی لوفر وقتی گشنه ای و نباید هیچی بخوری جلوت آب هم که بخورن دلت ضعف میره ...این وضعیت واسه شومایی که شیمکت
دائم در حال فعالیته خیلی دشواری داره .http://www.freesmile.ir/smiles/752019_cheesecakesmile1.gif..
بهت پیشنهاد میکنم یواشکی بخور بعد موقع ازمایش بگو ناشتایم.:-2-31-:..کی میفهمه هان؟:mrgreen:

- بهار نگفته بودی این قضیه ی لواشک و گندکاریاتو؟ اخه ادم اینقدر شیمکو...حالا میذاشتی خودش یخش وا شه چی میشد؟:-2-06-:

- سرتق عزیز دو روزه گیت مبارک.http://www.freesmile.ir/smiles/493219_babyboy.gif..ایشاءالله صد و بیست سالگیتو ببینم...:-2-35-:
- مینا جون باز شوما کم پیدا شدی ها..:mrgreen:.اومدی تاپیک تولد سونی رو زدی و برنامه های منو بهم ریختی بعدم در رفتی...:-2-28-::-2-22-:

سپهر زیتون
1391,10,06, ساعت : 12:33
به نام خدا
91/10/6....................................12 ظهر ..............محل کار
************************************************** *
اول از همه این رو تقدیم می کنم به آقا گلم :-8-:
مرتضی پاشایی...یکی هست ...آرزو
***چقدر تو رو دوست دارم /
نمی شه باورم /
از اون روزی که دیدمت نمی ری از سرم
/ آرزوم اینه که یه بار دیگه تو نگاه کنی تو چشام /
آروزم اینه که تو بمونی تا آخرش تو باهام /
دیگه غمی ندارم و دوست دارم تورو /
بیا تموم عمرم و پیشم بمون نرو /
این روزا داره قلب من فقط میزنه واسه تو /
میمیرم اگه حس کنم میره جای دیگه ای حواس تو /
دوست دارم تو رو دوست دارم تورو
سلام به همگی :-2-25-:
امروز و دیروز همش بارون داره میاد ...بارون رو خیلی دوست دارم ( بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم می اره ... سیاوش )
این چند وقته همش این البوم مرتضی پاشایی رو گوش می دم :-2-41-:
*** می خوای بری از پیشم دیگه عشق من
بی همسفر میری سفر
دلواپسم واسه تو
دلواپسم واسه تو عشق من
برو ، تنها برو اما بخند این لحظه های آخرو....:-2-41-:
اتفاق خاصی نیوفتاده . کوچ کردم خونه بابام...دارم یه شال گردن واسه زن داداشم می بافم :-2-04-:http://www.up2.98ia.com/images/41405860232404540801.jpg
یه شالگردن بلند هم واسه آقا گل بافتم.البته به کمک مامانم...چون وقت نداشتم زیاد ! :-2-08-:
راستی گوشی جدید خریدم ...:-2-16-: سونی مدل اکسپریا اس
http://www.up2.98ia.com/images/74098828695493647812.jpg
قبلا گوشیم اچ تی سی بود و دیگه خسته شده بودم ازش ..http://www.up2.98ia.com/images/53770981445799438970.jpg
. آقا گل هم سونی رو داره ...هر دو ست کردیم :mrgreen: رنگ سفیدش ! :-2-37-:
دیه چی بگم...دیروز سیستم اتاق کارم خراب شد و منم مجبور شدم واسه انجام کارا برم تو اتاق مدیر :mrgreen: از اتاقش خوشم نمیاد مثل اتاق ارواح می مونه :-2-42-: احساس خفگی می کنم توش از بس تاریکه !
حوصلم سر رفته :-2-39-: دلم تنگه :-2-39-:
آخه به کی باید بگم درددلم رو ، دلتنگیم رو :-2-36-:
همه می خوان اون کسی بشی که اونا انتار دارن اما من نمی خوام ...می خوام خودم باشم ...:-2-36-:
*** بخدا بی تو این خونه واسم مثل زندونه تنهایی....
باید هر روز رو مثل روز قبل بگذرونیم ... نه تنوعی نه هیجانی ... :-2-15-:
.................................................. .................................................. ............................
حرفی نیست :-2-39-:
راستی این هم سپهری منه :-2-12-:
http://www.up2.98ia.com/images/23028266467292538601.jpg

http://www.up2.98ia.com/images/70273083618703997649.jpg

http://www.up2.98ia.com/images/57778182424618936859.jpg

http://http://www.up2.98ia.com/images/55860798566163038252.jpg
بابای :-2-40-:

_NoNasH_
1391,10,06, ساعت : 12:59
امروز از صبح برف ميباره...
ديشب بارون ميزد و من دوباره بدون توجه به غرغر مامان كه مي گفت: ورپريده ميفتي ! نشسته بودنديم لب پنجره و به بحث داغ شهاب جان و مامان بزرگ راجع به محاسن فيس بوك و اينترنت و وبلاگ گوش جان سپرده بودنديم...
شهاب: مامان بزرگ فيس بوك يه سايته اجتماعيه، آدما توش مطلب مينويسن، عكس ميزارن، بعد مطلباشون لايك ميزنه! كامند ميزاره و شِيل! ميشه... تازه ميتوني دوستاتو! پيدا كني و باهاشون چت كني...
قيافه مامان بزرگ : :-2-19-: چي چي ميشه و ميزنه و ميزاره؟؟؟؟ آدم مگه بيكاره مامان؟ يه تليفون بزن به دوستات صله ارحام جا بيار!!!
شهاب: مامان بزرگ پول تلفن زياد ميشه... تازه ميتوني عكس خودتم بزراي تو پرو پرو ... (رو به من حقير...) آجي چي بود اسمش؟؟؟ - پروفايل.... - ها ... بزاري عكستو همه ببينن.... آجيم فيس بوك داره...
مامان بزرگ: ديگه چي؟ تو عكستو ميذاري تو يه جا همه ببينن؟؟؟ اصلنم اينا خوب نيس... اينا شيطون داره باعث ميشه تو درس نخوني...اينا درس مشق خودشون كه تموم شده توروهم از درس و مشق ميندازن...
شهاب : نچ وليش كن... مامان بزرگ باز زد تو فاز نصيحت:-2-43-: ( صداي بابا از دور دست : شهاب....:-2-33-:) مامان بزرگ من فيس بوك ندارم اما وبلاگ دارم توش بن تن و انتقام جويان و لوراكس گذاشتم واس دانلود...
مامان بزرگ: كه چي بشه ؟؟؟
شهاب...
و در آخر با قول شهاب به مامان بزرگ كه وقتي 18 سالش شد و آجي فاطم( شخص من ) اجازش داد فيس بوك بسازه ! برا مامان بزرگ هم ميسازه بحث پايان گرفت...
و من شيفته اين اطلاعات كوچولوي خرس گنده 11 سالمم كه همش رو از من و طاهر شنيده و به نام خودش ميزنه....:-2-07-:
پ.ن
ToRo0oBche (http://www.forum.98ia.com/member193772.html) عزيزم... داغ جوون سخته... ما هم سه ماه پيش يه مادر جوون رو از دست داديم.... سخته خيلي سخته... اميدوارم خدا صبر بده...
رز وحشی (http://www.forum.98ia.com/member49432.html) قشنگم: آشپزيت تو حلقمان....
نی لو فر (http://www.forum.98ia.com/member24899.html) جانمان: ما نيز اين تجربه را يك ماه پيش داشتيم... طاهر جان تا مرز تركيدن داشت مي لومباند...
jullub (http://www.forum.98ia.com/member29957.html) جانم... دوستت داريم همين طوري...

سكوت ابريشم
1391,10,06, ساعت : 13:33
اول و اخر هر چیز خداست
درود
کاش یکی به من میگفت چمه؟؟؟ http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%28510%29.gifخیلی خوب میشدا...
دلم از دوستای مجازی و واقعی گرفته...http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_wimperingbaby.gifامروز امتحان داشتیم دیشب که داشتم میخوندم خوابم برد http://s17.rimg.info/27d36416df92156ae8a8986bf545cbef.gif
2 ساعت وقت داشتم که بیدار شدم..سریع خودم و البته خوب خوندم و رفتم امتحان دادم http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/write%20a%20letter.gif
سوالات به قدری سخت بود که دلم میخواست این کارو کنمhttp://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/closed-topic.gif
هممون جمعی با وجود امداد غیبی گند زدیم http://www.p30up.ir/file/yywi0diq5iie0ifu5wiz.gif
منم که خوابم میومد سوالارو اشتباه دیده بودم...ی سوال با اینکه بلد بودم ..1 مورد کم نوشتم و...بی خیال http://www.millan.net/minimations/smileys/innocentsmily.gif
http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zd9.gif
امروز اولین برف اینجا اومد... http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/hol/snowflake.gif
هورااااااااااااا..
حالا فکر نکنین ی متر بود ا........ی ذره...ولی بازم خووووب بود:-2-05-:

http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/hol/snowglobe1.gifکریسمس مبارک
روز زمستانیتون خوش ... بدرود http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/hi.gif

محمد
1391,10,06, ساعت : 14:27
به نام خدا
سلام به همگیhttp://s17.rimg.info/a03fcfbc0c159022c89b9a24057cc825.gif
خوب هستین؟http://www.freesmile.ir/smiles/384821_249620_good.gif
یادم رفته چند وقته نیومدم اینجا:-2-31-:
از امتحان بدم...یعنی بدم نمیادا از درس خوندنش بردم میاد والا بلد باشم دوس دارم از صبح تا شب امتحان بدم ولی چی میشه کرد نمیشه دیگه
دیروز امتحان میان ترم داشتم
خیلی خوب بود کلی خونده بودم:-2-16-:
به جز خودم فکر کنم چهار پنج نفر هم کپی برابر اصلا از رو من نوشتن
خدایی چهار پنج صفحه برگه چرک نویس داشتم اخرسر بجز برگه سوالاتم هیچی برام نخمونده بود:-2-31-::-2-22-::-2-22-:
نمیدونم چرا اسنتاد چیزی نگفت:-2-06-::-2-06-:یعنی نفهمید؟!:-2-31-:
روش های زیادی برا تقلب داریم یکیشم از برگه ام عکس گرفتم و به دوستم فرستادم...انقد حال داد:-2-27-::-2-16-:
استادمون موقع اصلاح میفهمه من میدونم:-2-39-::-2-30-::-2-31-::-2-27-:یعنی پنج تا برگه کپی هم:-2-06-:
از شونزدهم هم امتحانات ترمم شروع میشه یه درصد هم حوصله خوندن ندارم نمیدونم چراhttp://s20.rimg.info/797eba8432e27717d13bd3a8e3929878.gif
دیشب تا نصف شب یعنی ساعت 3 یا چهار بود میشه بامداد نصف شب هم نبود درد دندون کشیدم:-2-30-::-2-31-:
یه کیلو بی حس کننده خالی کردم رو دندونم نصفشم خوردم :-2-31-::-2-22-:
داشتم رژه میرفتم تو خونه:-2-06-:خیلی باحال بود:-2-06-:
همین دیگه...
همگی موفق باشین
فعلا بایتون باشه:-2-31-:

mina1989
1391,10,06, ساعت : 14:34
دروووووووود دوزتان خوفید؟ http://www.forum.takdune.com/images/smilies/hell.gif

ما بسی عصفانی هستیم زیات صبح ساهت 30/5 همسریمان رفتن ماشین و در بیارن از تو پارکینگ بریم سرکار

ییهو دیدیم موبایلمون زنگ موخوره دیدیم همسری بید جواف دادیم گفت مینا فرک کنم باید خودت بری http://millan.net/minimations/smileys/weirdsmiley1.gif http://www.pic4ever.com/images/tantrumsmiley.gif

گفتیم چیرا بایت خودمون بریم اصلا فرکشو نکن تو این بارون و تاریکی چه جوری برم گفت جلوی در پارکینگ یه خر

آورده یه ون پارک کرده وای مارو میگی دوز داشتیم بریم زنگ تک تک خونه هارو بزنیم راننده ی این ماشین رو پیدا

بنوماییم تا اونجایی که میخوره بزنیمش کصافط آخشاله........ بقیش و سانسور موکونم خوف نیست http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2846%29.gif http://www.freesmile.ir/smiles/473319_parssmile_v22.gif

هوچی دیه تلفن و که خطع کردیم یه فرکی به ذهنمون رسید http://www.freesmile.ir/smiles/25291_connie_twiddle.gif زنگولیدیم به همسری گفتم ما که امروز با

ماشین نمی تونیم بریم همه ی لاستیکای ماشین رو پنچر کن بیا همسری هم دو تا از لاستیکاش پنچر کرده بوت

ولی سویچ شیخسته بوت.:-2-33-: فرک کنم این یارو از پشت کوه اومده بوت نمی دونست نباید جلوی در پارکینگ مردم پارک کنه کصافط نمیگه شاید یکی شب حالش بد شد خواست بره بیمارستان. ولی تا دلتون بخواد

فشای رنگارنگ نصیب مرده شد.

وای حالا با چه مکافاتی رفتیم سرکار همسری به ما گفت تو بمون خونه دیرتر در بیا ما هم گفتیم ما میترسیم تهنا

بریم سرکار میترسیم زورگیری کنن ازمون http://www.freesmile.ir/smiles/228319_nerdylaff.gif دیه با همسری رفتیم تو این بارون و هوای سرد با کفشای تخ

تخی چه جوری رفتیم دیه بماند خداییش اگر یه مرد پیدا شد بتونه با کفشای تخ تخی رو زمین لیز راه بره بهش

جایزه میدم اصلا خانوما تبحری دارن تو این کار. http://www.freesmile.ir/smiles/489719_gigglesmile.gif http://www.freesmile.ir/smiles/489719_gigglesmile.gif یهنی امروز که با خط 11 اومدیم تازه به این سوال

رسیدیم که چند ساله چه جوری پیاده زیر برف و بارون میرفتیم سرکار تازه چخدر قدر ماشین و دونستیم http://www.freesmile.ir/smiles/693419_t3bfuu9hqas0xb6z.gif

برار همسری ساهت 8 زنگولید گفت همسایه روبرویه ام نتونسته ماشینش و در بیاره از تو پارکینگ تو پارکینگ ما

هم یکی از همسایه ها موتورش و میذاره اونم نتونسته در بیاره اومدن یکی دیه از لاستیکاش و پنچر کردن هوچ

کدومشون نتونستن برن سرکار برار همسری میگفت همه از پشت پنجره هاشون دارن کشیک میدن ببینن

یارو کی میاد http://www.freesmile.ir/smiles/693419_t3bfuu9hqas0xb6z.gif یه لحضه دلم برای یارو سوخت که چه بلایی قراره سرش بیاد کاش اونجا بودم یه دوربین

میگرفتم دستم فیلم میگرفتم چه شکار لحضه های میشه بلوتوثییییییییی:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

فقط می خوام بدونم یارو چه جوری می خواد پنچریه ون بگیره .ها ها ها ها ها http://www.freesmile.ir/smiles/435620_crazy.gif

ما بریم تا فردا اگر فهمیدیم چی شد حتمنی میایم تهریف می نوماییم.

فعلنات بای http://s19.rimg.info/b12803648ea949826eb20a617b86d0b4.gif

رز اهلیییی خو عسک این همسترت و بذار دیه بوشور.:-2-27-:

صبوحا جان ما موخواهیم بیایم خونه اتون این تربچه رو قورت بدیم.:-2-27-:

نی لو فر ما هم دیروز می خواستیم بریم آزمایش بدیم باید ناشتا میرفتیم 10 ساعت قبلشم نباید هوچی میخوردیم هی میرفتیم جلوی یخچال با حسرت خوراکیارو نوگاه میکردیم.:-2-37-:

آجول سونی بیا خاطره در بنوما دیه.:-2-09-:

ما دیه واخعنی میریم.:-2-25-:

nairika
1391,10,06, ساعت : 15:09
من لعنتی و این شهر، که همو هیچ نمی فهمیم


مثل پشت و روی سکه، واسه هم مفهموم وهمیم!


من به شکل زشتِ بودن، تو به رسم بد انکار


هردو مشغول تحمل، من به اجبار تو به اصرار:-2-15-:


من و چشم تر نیما، من و این لباس ژنده


زیر آوار نگاه، مردم شهر زنده زنده...


من لعنتی که هرگز، حس بهتری نشناختم


توی کانون توجه، از خودم بازنده ساختم:-2-15-:


من منفوری که هرجا، به همه حس بد دادم!


جبر خلقتم همینه، من یه اشتباه سادم

من و زندانبان گریه، من و حسرت های پروین


مرگ من روزی فراخواهد رسید، روزی پس از این:-2-15-:


من لعنتی همینم، جوهر تلخ روی دیوار!


من رسالتم همینه، واسه این شهر شعر آزار

من و افلاطون بی رحم، من و سستی های بیزار


شهر و آرامش مزمن، من و کوشش های بیمار:-2-15-:


من لعنتی نمیخوام، اتفاقی ساده باشم


نه به قیمت خوب بودن، به نبود افتاده باشم

من به شکل زشتِ بودن، تو به رسم بد انکار


هردو مشغول تحمل، من به اجبار تو به اصرار!


من و افلاطون بی رحم، من و سستی های بیزار


شهر و آرامش مزمن، من و کوشش های بیمار!
:-2-15-::-2-39-::-2-15-:

brain storm
1391,10,06, ساعت : 16:02
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...

مردم انقدر فکرشون مشغول شده که خونه شون رو هم اشتباهی میرن!!
سر ظهری زنگ در رو زدن، خیلی هم عجله داشتن گویا، رفتیم ببینیم کیه، که انقد چسبیده بود به در صورتش معلوم نمیشد، تا در رو باز کردیم آقای محترم داشتن تشریف می آوردن داخل منزل ما، سرشون رو که بلند کردن یه لحظه هم به مغزشون فشار آوردن البته، متوجه شدن که منزلشون یه طبقه بالاتره...!!!

دنبال یه کتاب شعر می گشتم، هر جا رفتم یا تموم کرده بود یا کلا اسمشم نشنیده بودن، انقلاب هم که فرصت نداریم بریم...

خیلی جالبه که حس آدما تو چهره شون تاثیر میزاره، روزایی خوب شروعش می کنی با یه حس خوب، با آرامش؛ با هیجان، با روحیه، کلا فرق داری با روزایی که انگار با همه کس و همه چیز سر جنگ داری... و قیافت هم از دو متری داد میزنه!!

میان ترم معادلات داریم فردا!! درست در آخرین روز از کلاس های این ترم!! و همچنان منتظر معجزه ای هستیم که بلکه رخ بدهد و ما بریم سراغ جزوه هامون...

وقتی بین دو تا حس متضاد گیر کردی و باید بین کاری که میدونی درسته و کاری که می خوای انجام بدیش!با حس عذاب وجدان، یکی رو انتخاب کنی... و می خوای که یه بارم کاری که فکر می کنی درسته رو انجام ندی، می خوای یه بارم کاری که دوست داری رو انجام بدی و اتفاقی می افته که کفه ی ترازوی اون طرف سنگین تر می شه و خواستن تو کم تر و می فهمی هنوز یکی هست که حواسش و نگاهش رو ازت نگرفته، و یکی که با این که نیست، اما نگاه نگرانش رو رو خودت حس می کنی...


نامت
از ساق هایم شروع می شود
از دلم عبور می کند
و دهانم را به آتش می کشد

چطور می تواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند.

رز وحشی
1391,10,06, ساعت : 18:31
به نام خدایی که در این نزدیکیست
اخا این خاطره هیچ ارزش قانونی ندازرد فقط یک ادای دین و عمل به قول است :-2-35-:
این خاطره ام یادتونه ؟
http://www.forum.98ia.com/t119094-2230.html#post7827680
لینک مستقیم نداد نمیدونم چیدا ؟؟؟؟؟
بالاخره اینجانب اومدمد ادای دین کنم و عسک همستر گرام رو براتون بذارم . الفته فخط همین یه دونه رو تونستم با هزار بدبختی انتخال بدم به کامپیوتر ، رم ریدرم گم شده خو نمیدونم کجاست :-2-30-::-2-30-:

http://up.downloadina.com/uploads/3690839bf52.jpg
همستر گرام تو دسته منه و نگا به مظلومیش هم نکنید یه بلایی سرم اورد که مرغای اسمون عینهو ابر بهاری به حالم گیه میکردن :-2-30-: بزرگترین شاهکارش هم که خوردن کلوچه گردویی های عزیزم بود :-2-30-: اون دست هم دسته مبارک منه خو :-2-35-:

http://up.downloadina.com/uploads/7c1db117051.jpg
اتاقم تو پانسیون ، خو انتظار داشتید یه اتاخ تر و تمییز ببینید ایا ؟؟؟؟؟ :-2-33-: ننه من وخت ندارم هر روز هر روز اتاخ تمییز کنم خوووو :-2-31-:


http://up.downloadina.com/uploads/3690839bf53.jpg
کیکی که 28 اذر به مناسبت تولد افسانه تو پانسیون رو اجاق پختمان نمودم از هر انگشتم یه هنر میباره ها :-2-35-: روش رو هم با خرمالو و انگور تزین نموتیم .:-2-37-:

اجازه هست برم دیه ؟ حلالمون کردید ایا ؟؟؟؟

پ ن :
اجول مینا بفرمایید این هم عسک همستر گرام :-2-27-:
اجول سونی و اجول هانی ما چخده عسلیم ؟ دخیخا چندتا ؟:-2-31-:
نونو :-2-33-:
اجول سارا :-2-37-:
نونوش جان : مرسی از بابت خوندند خاطره . ما اشپزیمون حرف نداره ننه ما تکیم :-2-16-::-2-16-::-2-16-: هر وقت برا مادربزرگ اکانت فیس بوخ ساختید خبر بدید ما هم سری بهش بزنیم :-2-41-:
بخیه خاطره نویس ها :-2-40-:
بهار خومشله جیجیره خند عسلس از اتاخش :-2-22-:

کیان 2
1391,10,06, ساعت : 18:53
به نام خدایی که هیچوقت نخواست تو مال من باشی
خاطره ندارم جز تکرار مکرر روزای تکراری شبایی که جون می کنم تا صبح شه امروز یادم اومد چند سال پیش و بهترین دوستم بودی ....یه روزی قرار بود من از این شهر برم دست خودم نبود مجبور بودم لحظه اخر دور از هیاهوی بقیه یادته من و تو رو به روی هم وایستاده بودیم گریه می کردیم بعد تو میون گریه بغلم کردی گفتی قول بده هیچکی جز من تو فکرت نباشه من باشم تنها دوست و همدمت ...از اغوشت در اومدم اشکاتو با دستام پاک کردم دستتو گذاشتم رو رو قلبم گفتم اونقدر برام مهمی که نباشی این قلب که داره میزنه دیگه نمی زنه گفتم قلبم سند زده شد بنامت به شرطی که توام پام وایستی که جز من کسی نیاد تو زندگیت...من رفتم اما بعد از یه مدت کوتاهی دیگه برات مثل سابق نبودم یکی بهتر از من اومده بود ...من هنوز تو قلبم جز تو کسی نیست..دیگه تو هوایی که تو نیستی نمی تونم نفس بکشم ضربان قلبم کند میزنه....اما تو هر روز شاداب تر از قبل میشی ...من مهم نیستم هیچوقت نبودم نه برای تو نه برای کسی دیگه بی خیال خوش باشی عشقم..............

V!olet
1391,10,06, ساعت : 19:11
4 شنبه
6 /10 /91

انگار همین دیروز بود که تازه رفتیم مدرسه و کلی ادم جدید به جمع 60 نفرمون اضافه شده بودن.و 20 نفر هم کم شده بودن.

این هفته یه انقلاب بزرگ کردم و برای درس خواندن رفتم کتاب خونه.دیدم خونه بمونم همش تو 98یا ام.

مامان ما هم دلش خوش بود دارم تو کتاب خونه درس میخونم.نگو دارم نقشه میکشم برم سراغ رمان های توی کتاب خونه که نشد.به جاش نشستم نقاشی کشیدم.:-2-35-::mrgreen:

دیشب مادر جان نودل درست کردند ما هم گفتیم با چوب بخوریم.یعنی وضعیتی بود.2 ساعت داشتم اینا رو فقط تو دستم نگه میداشتم.یکی نیست بگه دختر اخه نونت کم بود آبت کم بود .تو صحرا بودی چنگال نداشتی چی بود که با چوب میخواستی نودل بخوری؟:-2-28-:

پدر بزرگمان هم مسموم شده.عصبیم چون گوش نمیده به حرفام.همیشه چیزای نا سالم میخوره.باورتون میشه بیشتر از ما توی خونش چیپس و پفک و ... هست؟

امروز باید میرفتم زبان .یعنی حس کردم بزرگ ترین عذاب جهان رو متحمل میشدم وقتی که مامان از خواب ظهر بیدارم کرد.از یه خواب شیرین بعد از هفته ای پر مشغله.:-2-30-:

امتحان امروز را هم بد دادم.یعنی پدر جان معتقد هستند که جواب من درسته اما این معلم قبول نمیکنه.خب تفنن زده به حافظ شعر سخت سال ها دل طلب جام جم از ما میکرد رو یکی از ابیاتش رو داده و گفته نهاد و گزاره و ... را مشخص کنید.ما هم شعر را حفظ بودیم بر طبق مصراع قبلیش پیدا کردیم این نهاد و گزاره ها رو.ایشون میگه من یه مصراع داده بودم.میگم خب معنیش این بوده پس نهاد و مفعول و .... هم اینایی که من نوشتم میگه نه.تازه به ما این شعر را اصلا درس نداده(تو کتاب درسیمون نیست)

فدای سرم.تا اخر دنیا هم همین غلط رو تکرار میکنم تا منو قانع کنه.معلمی که نتونه قانعم کنه معلم نیست.

معلم خوبیه اما در بعضی مسائل خیلی بد توضیح داد.

ما میریم کمی کار داریم انجام دهیم یه ذره هم نقاشی بکشیم(دلم برای نقاشی کشیدن تنگ شده):-2-25-:

samine
1391,10,06, ساعت : 19:48
سلام
این روز ها روز های خوبی است.
زندگی در جریانه و ما خودمون رو به جریانش سپردیم.
من در یک حرکت ناگهانی خودم به آرایشگر تبدیل شدم و با قیچی در عرض 2 دقیقه موهامو کوتاه کردم. دقیقا در دو حرکت.
بدم نشد ولی جهت ایجاد نشدن قشقرق از بعد از هنر نماییم تو خونه با روسری راه میرم.
آدم های اطرافم خیلی خوب و مهربون هستن. از بودن همشون خوشحالم و خدا رو شکر می کنم.
همه چیز روبراهه. هیچ ملالی نیست. من عالیم. ولی از لحاظ مغزی خالیم.
دو روز پیش داشتم میمردم، تصادف با BRT.
الان از نمردنم خوشحالم چون اتاقم نا مرتب بود. همیشه دلم میخواد وقتی که مردم همه وسایلم تمیز و مرتب باشه که کسی نگه عجب آدم شلخته ای بود.
بایدکاغذ هامو مرتب کنم و چیزهای سری رو طبقه بندی کنم.
کس خاصی به ذهنم نمیرسه که بخوام ازش حلالیت بطلبم چون همیشه از همه سعی می کنم عذر خواهی کنم.
راستی شما میدونستین"دوست سبزی نیست". این یک جمله نمادینه که نشون میده برای پیدا کردن دوست خوب باید گشت و زحمت کشید.
همه چیز عالیه.


عسل عزیز بابت فوت دختر خاله ات خیلی بهت تسلیت می گم. انشاالله خدا بهتون صبر و اجر بده و روح عاطفه عزیز رو در آرامش مهمان خوبانش کنه.

یک همکلاسی داشتم که عروسی خواهرش تو عید نوروز بود، 5،6 فروردین. برای پنجشنبه آخر سال داشتن می رفتن بهشت زهرا که با یک نیسان که میلگرد بارش بوده تصادف میکنن. یعنی وانته جلو بوده بارش که این تیرچه های آهنی بوده رو غیر اصولی بسته بوده، خواهر این دوستم هم راننده بود. 10 روز قبل عروسیش، درست قبل عید فوت کرد.
تو مراسم هاش مادرش فقط روضه نوعروسی دخترش رو میخوند. خیلی سخته . اگر خدا طاقتش رو نده آدم نابود میشه.

عسل جان بازم تسلیت میگم.

*marin*
1391,10,06, ساعت : 19:55
سلام:-2-15-:
امروز روز بدی نبود اما خوبم نبود:-2-31-:کلا از چهارشنبه ها تنفر خاصی دارم:-2-28-:چون کامپیوتر داریم:-2-28-:امتحان ترمش هم امروز داشتیم..گند زدم:-2-28-:یه سوال دو نمره ای که گفته بود الگوریتم بنویسیم ننوشتم:-2-28-:اه:-2-36-:ماها کلا چارشنبه ها یه هفته در میون بیکاریم:-2-37-:این هفته هم قرار بود بیکار شینیم که هندسه اومد سرمون:-2-28-:گفت بچه ها کتاب هارو باز کنین تمرین حل کنیم هیچ کدوممون باز نکردیم:-2-22-:گفتیم میخایم کامپیوتر بخونیم:-2-22-:کلا مزه داد:-2-37-:نشستیم کامپیوتر خوندیم آخرم سوالاش و انقد بد طرح کرده بود که همه از جمله خود جنابعالیم گند زدم:-2-41-:این از زنگ اول و دوم:-2-37-:تک زنگ بعدش با دینی داشتیم که سوالای مهم رو گفت که شنبه امتحان داریم یه ذره کارمونو راحت کنه:-2-31-:زنگ بعدش کامپیوتر تک زنگ عملی مون بود یه ذره دیر رفتیم که معلممون راهمون نداد ماها هم لج کردیم نرفتیم تو کلاس:-2-42-::-2-42-:نمره هم کم کرد ازمون:-2-43-:تک زنگ بعدش آزمایشگاه داشتیم رفتیم یه سری راجب اصطکاک و این حرفا گفت و نوشتیم و زنگ خورد
زنگ بعدش دوباره دینی داشتیم که معلممون گفت آزاد باشین یه زنگ رفتیم با معلممون تو تگرگی که میزد والیبال بازی کردیم:-2-16-:خیلی هوای خوبی بود:-2-37-:تگرگ میزد خفن:-2-41-:زنگ بعدشم دوباره هندسه داشتیم و تمرین حل کردیم گفت واسه امتحان چجوری بخونیم و این چیزا!:-2-37-:امروزم که به علت بارونی بودن هوا رصد و سخنرانی پسر دکتر حسابی کنسل شد و حسابی حالمون گرفته شد:-2-28-:
بعدش اومدیم خونه کلی کل کل کردم با دوستم سر یه چیزایی:-2-22-:هنوزم داریم حرف میزنیم:-2-22-:قانع نمیشه لامصب:-119-:بعدشم که اومدیم خونه دم در راننده سرویسمون با یکی دعواش شد فوش و فوش کاری آخرشم داداشم از اونجا که از هیکل گنده منده ای برخورداره رفت یه داد زد :کل کوچرو گذاشتی رو سرت رد میشی با اون ماشین قراضت:-2-22-:یارو بد بخت گرخید:-2-22-:راننده سرویسمون هم خیلی تشکر کرد و رفت:-2-27-:بعدش ما در خانه اومدیم بستنی بخوریم که اون یکی بردارمان ازم گرفت خورد:-2-42-::-2-42-:کوفتش شه:-2-39-:من بزتنی میخام:-2-39-:آهان واسه تولدم دوتا داداشام برام ساعت خریدن:-2-41-:خیلی خوشگله عاشقش شدم:-2-16-:
بابا و مامان محترم هنو هیشی نگرفتن:-2-31-:من کادو میخام:-2-22-:امروز بعد از اینکه اومدیم خونه دیدیم پسر خاله و زن پسر و خاله و بچه پسر خاله دارن میان اینجا خونه ما:-2-22-:کلی مرتب و اینا کردیم اومدن یه نیم ساعت پیش هم رفتن:-2-22-:انقد بچه پسر خالمو بوسش کردم و اینا که جیغش رفت هوا:-2-31-:بس که این چه جیگره...بعدشم چون از فردا میخام درس بخونم باید انرژی مو خالی کنم حال کاری نداشته بااشم درس بخونم:-2-22-:بچه هااا دعا کنین امتی هامو خوب بدم...شاید نیام تا بعد امتی ها:-2-31-:
بایییی:-2-27-:

mahdieh67
1391,10,06, ساعت : 20:33
سلام:-2-37-:
6 دی، 19 روز مانده به امتانا:-2-42-:
یه درسی دارم شبکه های عصبی کاملا روی نرون های مغز انسان شبیه سازی انجام شده :-2-36-: یعنی من هرچقدر بگم این سخته کم گفتم به خدا:-2-36-: اونم با کی، با دکتر منهاج:-2-35-::-2-37-: دکتر منهاج به قدری آدم بزرگی اند هرچی من بگم یعنی کم گفتم:-2-35-: از نظر علمی که هیچی نمیگم به قول خودشون ما در حدی نیستیم که کلمه ای حرف بزنیم یعنی:-2-37-: سال 2000 بهترین دانشمندان سال انتخاب شده انقدر که به مقاله هاش ارجاع شده:-2-38-: :-2-16-: خلاصه که پدر Neural Networks
از نظر شخصیتی هم که دیگه چی بگم:-2-37-: ولی خیلی سخت گیره:-2-36-:
اولای ترم بود که بیوگرافیشون رو از نت خوندم، نوشته بود که ایشون به خاطر اینکه وقتشون تلف نشه در طول روز نهار نمی خورن:-2-35-: منم تصمیم گرفته بودم نهار نخورم:-2-22-: :-2-28-:
امروز کلی سر و کله زدم با شبکه اینه که فشار اومده بهممممم:-2-08-::-2-35-: ما قوول دادیم به خودمون خیلی خوب شیم تو این امتحان:mrgreen: خیلی سخته ولیییی:-2-36-:

~MOzhdeh.E~
1391,10,06, ساعت : 20:37
سلام و درود به همگی:-2-25-:خوبین؟خوشین؟:-2-16-:
امروز بدک نبود:-2-41-:امتحانامون از شنبه شروع میشه:-2-39-:چهار شنبه برای من شلوغ ترین روز هفته ست:-2-38-:آخه تا ساعت 7 مدرسه ایم:-2-07-::-2-28-:یعنیا برمی گردیم این شکلی هستیم:-2-31-::-2-17-::-2-17-::-2-22-:امروز ما رو به یه اردوی علمی بردن این قدر جالب بود:-2-16-:بیشترش درباره ی فیزیک بود:-2-38-:یه چنگ اون جا بود که از اون تار ها نداشت به جاش لیزری بود:-2-41-:ما دستمون از بین لیزرا که رد می کردیم صدا می داد:-2-37-:خیلی باحال بود من خوشم اومد:-2-16-:بچه ها همش دور اون جمع بودن:-2-06-:چیزای دیگه هم داشت که خییییلی جالب بودن:-2-38-:الآن تنها استرس من امتحاناست:-2-15-:دعا کنید خوب بدمشون:-2-14-:موقع امتحانا نمیتونم زیاد بیام:-2-27-:بازم دوزت دارم شعر بگذارم براتون که امیدوارم خوشتون بیاد:-2-16-::
در شبان غم تنهایی خویش
عابر چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
ظائر ظلمت گیسوی توام

فردا اگر از راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه عشق
در آفتاب عشق تو می خواندم...!

سیبی که در نگاه تو می چرخد
آدم را وسوسه می کند
بیا از این جهنم فرار کنیم!
اندازه ی همین یکی دو سطر فرصت داریم
از تیررس نگاه این فرشته ها دور شویم
بهشت که نه،
نیمکتی را به تو نشان خواهم داد
که مثل یک گناه تازه وسوسه انگیز باشد...!:-2-15-:
امیدوارم خوشتون اومده باشه:-2-41-:من کلا عاااااشق ادبیات و شعرم:-2-16-:خودمم شعر میگم:-2-16-:حالا دفعه ی بعدی میگذارم تا بخونین:-2-14-:امیدوارم همیشه یه لبخند روی لباتون باشه به هر شکلی>>:-2-27-::-2-22-::-2-06-:موفق باشید:-118-:خداحافظ و بدرود!:-2-25-:

GODES
1391,10,06, ساعت : 20:40
هییییییییی!سلام!دومین پست خاطره نویسی من توی عمرم!:-2-08-:
با سلام دوباره!شرح حالات من خیلی داغونه.:-2-35-:
من خعلی بیخیال شدم!خیر سرمان شنبه امتحان ترم ریاضی داریم!2 ساعت درس میخوانیم و دوساعت هم ول میچرخیم!:-2-41-:
خو من چکار کنم؟؟بخدا اصلا حسش نی!کلی هم تکلیف فیزیک دارم!فردا ساعت 8 کلاسم شروع میشه و 70 تا تستو باید بزنم:-2-36-:
دوزتان عزیزمان هم جلوی این دبیر محترم آبرو نذاشتن برامون!
قضیه از این قرار بود که دبیرمون 5 دقیقه استراحت داد و یه ظرف شیرینی اورد برامون و خودش رفت بیرون!
ماهم اومدیم جای خالی حیوانات وحشی آمازون رو پر کنیم!کلا حقو به جا اوردیم!:-2-22-:
بعد از ینکه کلی خوردیم متوجه شدم که بعـــله!!کلی پوست شوکولات جمع شده!یعنی استاده میدیمون واقعا فکر میکرد از قحطی زدگانیم!!ماهم برای حفظ آبرو اومدیم و همه ی پوست شوکولات و شیرینی هارو توی کیف این شخص شخیص که خودم باشم هل دادیم!:-2-38-:
همون لحظه استاده وارد شد و گفت:"اوتا؟؟چرا چیزی نخوردین؟:-2-43-:؟
یکدفعه این دوزت خول و چلم نازی جان،که داشت سر کلاس فیزیک رشته های دی ان ای روی برگش میکشید!،از خنده ترکید!!
ماها هم که سعی می نمودیم نخندیم سرخ شده بودیم!
استاد هم فکر میکرد بعله!چه شاگردای چلی دارم من!نشست سر جاش و یه ریز درس داد!!نازی یجان هم همچنان به نقاشی کشیدن ادامه دادن!:-2-28-:
فکر کنم تا الان تموم کروموزوم های آدم و گوریل و شامپانزه رو توی دفترش کشیده!!
فکر کنم هنوزم پوست شکلاتا توی کیف بنده هستن!!!:-2-25-:
من خـوابم میاد!دقیقا از صبح میتونستم برای امتحان ریاضی اون 3 فصلو 2 بار بخونم ولی هنوز 1 فصلش مونده..:-2-30-:.
برا همتون دعا میکنم....امتحاناتونو خوب بدین...:-118-:
آمــــــین:-2-27-:

☆ SetareH ☆
1391,10,06, ساعت : 21:24
چهارشنبه 6 دی 91

امروز هم روز خوبی بود هم روز بدی.....
صبح که از خواب پاشدم مامی گفت برف اومده و لباس گرم بپوش....رفتم دم در منتظر سرویسم...دوستم که خونشون رو به روی ماست هم اومد پیشم و با هم تو پارکینگ خونه حرف میزدیم...یه ربع شد سرویس نیومد...20دقیقه شد نیومد...:-2-28-:نیم ساعتی شد که از پای ایفون به مامی گفتم بزنگه بهش ببینه کدوم قبرستونیه.....گفته بود تو راهه داره میاد
رفتیم با دوستم ریحانه دم در وایستادیم....یک سرویس که بچه های دبستانی توش بودن گیر کرده بود و نمیرفت....بچه هاش اومدن پایین و شروع کردن به هل دادن ماشین:-2-06-:....وای من داشتم به ریحانه میگفتم چه حالی میده اگه همین الان یکیشون سر بخوره !!! ..... که در صدم ثانیه دختره سر خورد رو زمین....کلی خندیدیم....:-2-06-:
تو مدرسه هم کلی خوش گذشت...فقط باران حالش بد شد.....بازم همون حالت های عصبی بهش دست داده بود...:-2-39-:
طاقت نیاوردم و به هانی گفتم بره به نازی بگه باران رو ببره بیرون......تا حال و هواش عوض بشه....
ازین بگذریم.....برگشتنا هم سرویس دیر اومد...داشتیم میرفتیم سمت کوچه همینطور علاف بودیم با 3 تا از دوستام...:-2-08-:که یهو یک گله پسر:-2-19-: با یک عالمه گوله برف بهمون حمله کردن:-2-29-::-2-29-::-2-29-:...واااای اصلا به ما اجازه ی دفاع هم نمیدادن..پشت سر هم گوله ی برف بهمون میزدن...منو ریحانه رفتیم بدو بدو سمت کوچه ی اونطرف مدرسه:-2-06-:......کل کوچه ها و دور زدیم تا از دستشون راحت شدیم.....:-2-36-::-2-06-:
عصر مامی بخاطر هوا کلاسش رو نرفت....تمام برنامه هام بهم ریخت:-2-30-:....قرار بود از ساعت 4 برم با عشقم بیرون...ولی نشد.....:-2-39-:ساعت نزدیکای 5 بود که به علی زنگ زدم گفتم بیاد دنبالم....گفت یه ذره دیر میاد....
گفتم چرا؟...گفت کلیه هام درد گرفته......:-2-15-:
بهش اس دادم گفتم من میرم میتینگ 5 دقیقه بیشتر نمیمونم تو نمیخواد با این حالت بیای.....گفت نه دلم برات تنگ شده و امروز حتما باید ببینمت....
بهش گفتم علی حالت بده....تو این هوا باز نفست میگیره.....گوش نکرد....
منم با هانی رفتم میت...که البته اصلا خوش نگذشت.....
وقتی به علی گفتم من دارم میرم گفت من پیروزی ام....منم به خاطر یه سری مشکلات نمیتونستم بیشتر ازین بمونم.....با هانی به سختی تو اون برف تاکسی گرفتیم و رفتیم خونه....
عشق من تازه بعد از من رسیده بود کافی شاپ فلامینگو.....حیف شد:-2-15-:.....چقدر واسه امروز برنامه ریزی کرده بودم...خدایا کرمتو شکر:-2-30-:....الان وقت برف باریدن بود ؟:-2-30-:....وقتی رسیدیدم خونه هانی مامی زنگ زد و گفت یک ساعت دیگه میاد دنبالم.....
میخواستم همونجا خودمو بکشم که انقدر سریع از میت برگشتم.....:-2-36-:
حداقل میتونستم عشقمو ببینم اما.....:-2-30-:
به علی زنگ زدم و گفتم بیاد پیشم....گفتم بیا خونه ی دوستم.....
اونم گفت باشه....
دلشوره ی اینو داشتم که تاکسی گیرش نمیاد....
نیم ساعت بعدش زنگ زدم گفتم کجایی...گفت تاکسی گیر نمیاد.....تو اون هوا با اون کلیه ی خراب....با اون تنگی نفسش......دلم میخواس خودمو بکشم.....بعدش هم که تاکسی گیرش نیومد پیاده راه افتاد.....:-2-30-:
بهش گفتم علی نمیخواد بیای....برو خونه....فقط تاکسی بگیر برو خونتون....مطمئن بودم امشب یه کاریش میشه.....
ولی گفت من تا نبینمت دست بردار نیستم...گفتم باشه بیا ولی الان مامانم میادا....گفت نه نمیاد....
بخاری رو براش روشن کردم...چایی هم دم کردم تا وقتی اومد یه ذره گرم بشه......
ولی از بخت بد من مامی زنگ زد و گفت ما پایینیم بیا.....به علی وقتی زنگ زدم حتی دیگه نفسش هم در نمیومد......:-2-30-:
گند ترین روزم این بود......هیچوقت خودمو نمیبخشم.....هیچوقت......هیچوقت خودمو واسه امروز...واسه روزی که برای تولدش برنامه داشتم و بدتر بهش ضرر زدم نمیبخشم......:-2-15-:

دلتنگـی، پیچیــده نیســت.✘
یک دل..✘
یک آسمان..✘
یــک بغــض ..✘
و آرزوهــای تـَـرک خـورده !✘
+ مخاطب خاص

pink.rose
1391,10,06, ساعت : 22:18
امروز روز قشنگی بود با اینکه خیلی خیلی دلگیر بود :-2-15-:و هوای بارونی این دلگیریو بیشتر میکرد و دیدن یکی بعد از مدت ها ک نباید میدیش:-2-30-:
امروز امتحان زبان داشتیم امتحانمو خوب دادم بعدشم با بچه ها رفتیم پارک یه مخلوطی از بارونو برف میومد و خیلی سرد بود تو پارک مسخره بازی در آوردیمو روحیه خودمونو شاد کردیم بعد از اون با 2 تا از دوستام داشتم میرفتم خونه 2 تا پسر افتاده بودن دنبالمون چند بار سعی کردم به صورتشون نگاه کنم چون خیلی مشکوک میزدن اگه میخواستن دوسشنو این حرفا پس چرا سعی داشتن نشناسیمشون بلخره یه دفعه برگشتمو بهشون نگاه کردم یه لحظه یه تصویر مبهم یه خاطره یا..:-2-15-: نمیدونم فقط یه لحظه هنگ کردم اول فقط آشنا اومد ولی بعدش شد امیر.. کسی ک یه زمان خیلی دوسش داشتم :-2-35-:ولی رابطمون خیلی زود تموم شد و من موندمو چند تا خاطره دوباره اون طرز نگاش رنگ چشماش ولی وقتی بهش نگاه کردم فقط یه ثانیه بهم نگاه کرد و بعد به یه طرف دیگه نگاه کرد :-2-39-:بایدم اینجوری باشه چه جوری میخواد به من نگاه کنه منی ک بی توجه به احساساتم گذاشتو رفت اما حالا.. حالا چی میخواست ک دنبالم راه افتاده بود یه لحظه فقط دلم میخواست همونجا وسط خیابون زار زار گریه کنم ولی جلوی دوستام نمیخواستم بفهمن ک من هنوزم دوسش دارم که هنوزم با نگاهش دلم میلرزه ولی اون حتی من براش هیچ اهمیتی ندارم هیچ حسی بهم نداره و بعد این همه مدت من هنوز نمیتونم فراموشش کنم نمیدونم چی شد که از وسطای راه غیبش زد...
بعد یکی از دوستام از ما جدا شدو رفت و یه پسرک همش بهمون گیر داده بود که شماره بده واقعا خیلی رو اعصاب بود دوستمم شماره شو گرفت پاره کرد انداخت تو ماشینش دلم میخواد بزنم تو دهن اینجور پسرا...
ولی امیر..چقدر خوشگل شده بود چقدر کت مشکی بهش میومد.:-2-14-:.تا حالا تو بارون ندیده بودشم .. دلم میخواست بهش بگم من هنوزم دوست دارم..:-2-14-: ولی چه جوری ..یا بهش بگمو اونم بهم هیچ توجه ایی نکنه:-119-: وااااای اصلا نمیدونم چه جوری باید از فکرش درآم دارم دیوونه میشم یکی کمکم کنه:-2-30-:

edin
1391,10,06, ساعت : 22:31
خیلی وقتا بهم گفتن چرا میخندی


بگو ما هم بخندیم ...


اما هرگز نگفتن چرا غصه میخوری


بگو ما هم بخوریم ...!
***


سلام به همه بچه های خاطره نویس و خاطره خون...:-2-38-:
یعنی عجب روزی بود امروز!!!:-2-41-:
دیشب که اصلا نخوابیدم...صبح از همه صبحا سره حال تر بودم...:-2-41-:
بارون میزد بگم مثه چی...سریع اماده شدم از خونه زدم بیرون...:-2-37-:
حالا همیشه صبحا که میرم سره ایستگاه پنج تا شش تا پسر وایسادن منتظر سرویس...!:-2-37-:http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2859%29.gif
من همیشه ساعت 6:25 دقه میرم که سرویس نیم میاد...:-2-37-:
اینا هم از 6:25 دقه میان وا میسن تا 6:40 دقه که سرویسشون بیاد...:-2-31-:
اقا حالا ما هی وایسیم..!مگه این سرویس میومد...!اعصابم خورد شده بود...خیس هم شده بودم همینطور بارون میزد...:-2-33-:
دیدم نه مثه اینکه نمیاد سرویس...دوباره برگشتم اون همه راه رو رفتم که با بابام برم...:-2-33-:
اون موقع که داشتیم میرفتیم دیدم تازه سرویس پسرا اومد سوارشون کرد!!!:-2-22-:
گفتم باو بیکاریدا این همه میاید تو این سرما وا میسین...!والا:-2-31-:
رفتیم مدرسه دیه...:-2-27-:
همه در حال جغرافیا خوندن...:-2-35-:
من یکی که حس میکردم همش یادم رفته...:-2-33-:
واقعا هم سره جلسه دو تا سوال یادم رفت:-2-36-:
دیشب چند بار واحه رو خوندم...توی امتحان نوشته بود واحه رو توضیح بدید...!
گندش بزنن هر چی فکر کردم یادم نیومد:-2-36-:
بعد که امتحانو دادیم رفتیم بیرون زنگ دوم تیره داشتیم...
بارون در اوج شدت بود...شیرین و رعنا هم مثه دیوونه ها زیر بارون بودن...شده بودم موش اب کشیده...منم توی پارکینگ مدرسه نشسته بود...
دیدم یه صدایی اومد گفت شیرین...:-2-41-:
اگه گفتین صدای کی بود؟!:-2-27-:
من از همون جا بلند شدم دویدم رفتم توی بغل مریم...:-2-16-:
یعنی دلم براش شده بود یه ذره:-2-41-:
تا زنگ اخر موندن مدرسمون...
گفتم به مریم دوستش که ببین حال کن چه مدیری داریم...مگه مثه مدیر شماست که از مدرسه بیرون کنه...(یه بار رفته بودم مدرسشون هدیه تولد مریمو بهش بدم بیرونم کرد:-2-09-:)تازه چقدم مریم و دوستش رو تحویل گرفت خانم پردال...:-2-41-:
سره کلاس شیمی انقد خوابم میومد که واقعا کنترل خودمو نداشتم...دستم روی پیشونیم بود یه چشمم بسته بود یه چشمم باز،بعد مینوشتم...:-2-35-:
یهو دیدم دستم زیره سرم در رفت...!:-2-35-:
وای اصلا در حد مرگ خوابم میومد...:-2-35-:

اومدم خونه ناهار خوردم از ساعت 2:30 تا ساعت 8:30 شب خواب بودم...اونم ندا دختر خالم اومد بیدارم کرد...:-2-14-:
ولی خوابه خیلی چسبید...انگاری مرده بودم...اصلا نه خواب میدیدم...نه صدایی نه چیزی...بیهوش:-2-22-::-2-35-:
فردا هم هندسه کلاس داریم...شنبه هم امتحاناش...واااااااااااااا اااااااای:-2-33-:
من برم یکم بخونم فردا که درس میده یه چیزی حالیم باشه...:-2-32-:
میدونم خیلی چرت گفتم...ولی این بود خاطه امروز من...جمله بندی هم که...!
ادین
6/10/91
ده و نیم شب:-2-27-:
یا حق

*تینا*
1391,10,06, ساعت : 22:52
بسم رب الحسین

سلام به همه..
زندگیم از زمستونه دو سال پیش یخ زده !! :-2-15-:از همون دو سال پیش همه چیز تغییر کرد..منم تغییر کردم.. منم یخ زدم..منم خشک شدم..بی حس..بی تفاوت..این جوری نبودم!! تودبیرستان که بودم در جریان بودم.. پر انرژی و شر بودم..ولی حالا.........:-2-39-: میدونی با خودم فکر که میکنم میبینم برای این آدمایی که اطرافم هستن بی تفاوتی هم زیاده..اینقدر ازشون بدی دیدم که .........:-2-39-:
خیلی سخته...یه عمر تو گوشم خوندن: جواب بدی رو با بدی نمیدن!!! به هر دست بدی به همون دست میگیری!!! و از این جملات گهر بار که فقط به درد مرام همون آدمای قدیم میخورد..همون آدمای با معرفت.. .
آدمای حالا منتظر عکس العمل کسی نمیمونن.. حرفشونو میزنن، کارشونو میکنن بعد با سرعت دور میشن..تو میمونی و اون گرد و خاکی که بعد از رفتنشون میره تو چشمت!!!!:-2-15-: حتی اگر یه روزی هم بهشون خوبی کرده باشی براشون مهم نیست...هه.. جالبه..فراموش کار شدن....:-2-28-:
بد یا خوب یاد گرفتم سنگ و سرد و سخت باشم تا اینکه نرم و گرم و انعطاف پذیر!!!!!!
یه دفعه یاد زمستون اون سالها افتادم ..سر درد و دلم باز شد.. دیگه هیچی نمیگم شبمونو بدتر از این نکنم.. .
عیبی نداره ما هم خدایی داریم..........در نهایت یه مرد آب دیده ای میشیم دیگه......:-2-35-:
از ناله کردن بدم میاد ولی امشب همش نالیدم.... شما به بزرگیه خودتون ببخشید ...:-2-40-: یه پنچرگیری خوب نیازمندم..:mrgreen:
آقا امروز ننه سرما کولاک کرده ...دو شیفت پشت سرهم...اینجا یه عالمه برف اومده!!! همه این شکلی شدن...به خصوص بچه ها..:-2-16-:
حرم امام رضا تو برف دیدنیه...اگر تونستم برم از طرف همتون سلام میدم...:-2-40-::-2-40-:

*Silver Sun*
1391,10,06, ساعت : 23:08
مثل یک رنگین کمون هفت رنگ
سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ
ای صمیمی ، ای قدیمی ، هم قطار
بر دل شب ، شبنم عشقی بکار
شهر شب با مردم چشمک زنش
غصهها را ریخته توی دامنش
ازدحام کوچههای بی کسی
پرشده ازیک بغل دلواپسی
این منم دلواپس بود و نبود
از غم ای کاش ها چشمم کبود
تا به کی از آرزوها مون جدا
با تو هستم ، با تو هستم ای خدا
بقچهی عشقم همیشه باز باز
جانمازم تشنهی راز و نیاز
هم زبونی ها اگر شیرینتره
همدلی از همزبونی بهتره


راستش بعد از عمری یاد این آهنگ افتادم و رفتم دانش کردم.
غم عالم می ریزه تو دلم وقتی اینو گوش می کنم.:-2-30-:
سریالش رو یادم نیست اما...
بریم سراغ خاطره روزانه ( انگار من هر روز دارم خاطره می نویسم ):-2-27-:
خوب من علاقه خاصی به گوشت دارم....سه چهارم گوشت های توی خورش رو من می خورم یه آبم روش:-2-16-:
گوشت مرغ که دیگه هیچی خوره شم.
چند وقت پیش به عللی آزمایش خون دادم...نتیجه ش اومد رفتیم دکتر
گفت غلظت خون داری.
حالا مامان و بابام تحریمم کردن:-2-30-::-2-06-::-2-09-:
گوشت زیاد نباید بخورم:-2-31-:
تازه باید چیزای ترش بخورم:-2-35-:خو بدم میاد از چیزای ترش:-2-33-: منظورم غذاها و میوه های ترشه:-2-35-:
مامانم واسه خودش تجوزیز نموده که آب انار بخورم....از بچگی از آب انار بدم میومد
هر وقت بابام آب انار می گرفت و بهم میداد می رفتم تو اتاق و از پنجره می ریختم پایین:-2-27-:
بعله یه همچین آدمی بودم من:-2-16-:
آب انار...عناب ( اصلا نمی دونم چیه ) اینا رو بخورم وای خدا به دادم برسه
من گوشت می خوام خو:-2-33-:
من یه زمانی خون صادر می کردم
الان حس می کنم نیاز شدیدی به گوشت پیدا کردم .... :-2-06-:
می گن هرچیزی رو از آدم بگیری بیشتر می ره دنبالش...
حالا مغز استخونم باید از هوا واسم خون بسازه آخه؟:-2-33-::-119-::-2-09-::-2-06-:

الان من دقیقا اینجوریم ( آخه هم دارم اون آهنگ که متنشو گذاشتم گوش می کنم و خاطره هم می نویسم )
:-2-30-::-2-06-::-2-06-::-2-30-::-2-06-::-2-06-::-2-30-::-2-06-::-2-06-::-2-30-:

Bavar
1391,10,07, ساعت : 00:02
من احتمالا باز دارم میرم:-2-15-:.....اونقدر جلوترم مه و مبهمه که درصد خطام ممکنه زیاد باشه.
احتمال هایی که از گذشته جبر نبوده .

آدمایی که کنار چهار راه هستن رو حتما دیدید...بچه و بزرگ...فرقی نداره


وقتی که از حرص منتظر سبز شدن چراغ ِ سر چهار راهی...توی ماشین شخصی ات، توی تاکسی ، .....

آدمای سر همون چهارراه خط قرمز تو را غنیمت می شمرند.


امشب یه دایره از خودم کشیدم....در واقع یه دایره که وسطش وجودم رو نوشتم...در مرکزش قرار گرفتم و اشعه

های بیرون زده اش را با خوبی هایم ، قوت هایم پر کردم.....واژه هایی که حتی وانمود به نبودنشان میکنم!....اما

وقت رو راست بودن که کف دستمون صافه مگه نه؟....واژه های نوستالژی...غذای معروف کودکیم...یا حتی

چیزایی که شاید به نظر خیلی ها خیلی هم خوب نباشه و شاید ضعف باشه!...اما همه چیز برای من توی این

دنیا فرق میکنه..جالبه دایره ی بدی ها اشعه ی کمتری داره در واقع فِلِش های کمتری ازش بیرون میزنه تا تو رو

معرفی کنه توی دایره ی بدی ها همه چیز خلاصه میشه توی گناه یا ناامیدی...که گناه هم به نوعی دنباله ی

ناامیدیه.....ناامیدی که آدم رو پودر میکنه !...نا امیدی ابزاریه که شیطان برای همه ی آدما به کار بسته...قدیمی

ترین ابزارشه که حاظر نیست توی حراجی به بهای کمی بفروشتش!



البته به نظرم خوبی یا بدی مطلق نداریم اما برای فهمش این مدلی شرحش دادم.:-2-31-:
در پایان هم دایره ی خودش رو کشیدم...خودی که.....شعاع بیش از حدش کاغذم را یارای همراهی نبود....اصلا انگار اشعه نداشت!....تماما کُره!...و چه منصفانه همه ی خوبی ها و بدی ها را در درونش جای داده بود!



مخاطب خام:
قاب ما این دفعه غبار گرفته نبود...اتفاقا برعکس ، صاف و بی لک بود...مثل صورت از اشک زدوده اش....تمیز تمیز.
منتهی تو انگار نمی دانی که قاب ها فقط لبخند ها را در بر نمیگیرند!



دلم برای طنز نوشتن اینجا هم یک کم تنگ شده اما فعلا همین حرفای ساده ی من رو داشته باشید.
باور
انتهای 6/دی/1391
فرعی اول
بدرود:-118-::-118-:

casandan
1391,10,07, ساعت : 00:26
اقا این رمان سقوط ازاد چقدر باحاله :-2-32-:
سه روز گیرشم تا بلاخره امشب تمومش کردم :-2-05-:

البته بگما در حال تایپه واقعا دست و پنجه mahtab26 درد نکنه هم داستانش جالب و تازه هست و هم قلمش گیرا و روان کلا من انگشت شمار از رمان های سایت خوشم اومده یکیش همین سقوط ازاده
توصیه می کنم بخونید

دیگه اینکه امروز صبح هشت و نیم صبح با چرخش کلید توی در بیدار شدم رضا بود
موهای پریشونمو از صورتم کنار زدمو با کمال تعجب دیدم ایدین کنارم خواب خوابه :-2-20-: اخه الحمدالله ایدین امروز به لطف بارون و تاریکی اتاق فکر کرده بود هنوز صبح نشد:-2-04-:
یه سلام یواشکی به رضا کردم و از جام پاشدم

اقا ما روزگار داریم از ساعت 7 صبح این بچه از جاش بیدار میشه لامپ بالای تختو روشن می کنه و یه ریز میگه ماما..ماما..ما..ما:-2-02-:

ای بابا من بدبخت هم که شبا خوابم نمیبره تا 2 اینا بیدارم صبح به زور چشامو باز می کنم :-2-30-:

اما امروز به لطف بارون تا هشت و نیم خوابیده بودم :-2-16-:
گفتم ایدین همش قرص ماما خورده یه ریز میگه مامان بیچاره به رضا میگه هه ...:-2-06-:یعنی داره صداش می کنه بچم یادش رفته بابا گفتنشو:-2-06-:
شب رفتیم رستوران کلا عذاب وجدان بابت شام خوردنو کنار گذاشتم و یه ماهی قزل الای خوردم که لنگه نداشت به به :-2-27-:
این بین هم ایدین تمام صندلی های رستورانو به هم ریخت و بیچاره کارگر بدبخت رستورانو همش به زحمت می نداخت :-45-:

pegah75
1391,10,07, ساعت : 00:35
امروز صبح رفتم مدرسه بارون میومد تو کلاس داشتم درس میخوندم دیدم بچه ها عین ندید بدیدها رفتن پشت پنجره
گفتم چی شده دوستم گفت داره برف میاد منم عین ندید بدیدها رفتم پشت پنجره ولی خداییش قشنگ شده بود
قربون قدرتت خدا
ساعت 12هم دم مدرسه بودیم داشتیم میرفتیم که یه دفعه یه گوله برف خورد تو صورتم البته نصفشو جاخالی دادم دیدم پسره پرور وایساده میخنده انگار نه انگار میخواست کورم کنه حالا بماند من چکار کردم
تا رسیدم خونه پاهام که چه عرض کنم سرمم یخ زد هی مامانم گفت چکمه بپوش گفتم بارونش کمه ولی جلل خالق تبدیل به برف شد
6دی 91

lucy
1391,10,07, ساعت : 11:04
به نام خدا

سلام

لامب اصلا قرار نبود این جوری بشه یعنی دم پرم نیاد کسی این چند روز که بد جور پاچه میکیرمااااااااا اعصابم خورده خیلی بیشتر از این حرفا .. اصلا داشتم میرفتم به خاطر این حالم ویلاگ بزنم چارتا فوش توش بنویسم حداقل دلم خنک بشه .... دیدم نه من اینکاره نیستم بعد دیدم کجا بهتر از اینجاااا هر چی باشه یه عمر اودیم توش ترتر وکرکر کردیم یه بارم بیام فوش بکشیم به عالم وادم ازش متنفرم ازشون متنفرم ازشون متنفرم یعنی خاک به سرشون با این ... .................. خد خودمو سانسور کردم ولی حداقل دلم خنکه گفتم حالم به هم میخوره از خودم وقتی نمیتونم از حقم دفاع کنم ....حالم به هم میخوره از خودم تا میخوام دوتا کلوم حرف بزنم زرتی میزنم زیر گریه ....اههههههههههه اه به خود خود خود بی عرضه ام

حالم گرفته است خرابببببببببببببب خوصله هیچ کسی رو هم ندارم ............
دلم میخواد دنیای تموم بشه اه به خوشکی شانس ....
اوففففففففففف
اهههههههههههههه

شما جدی نگیر دارم حرصمو سر دکمه های این بیجاره خالی میکنم بلکه کمی سبکککک بشمممممم

از ادمای دورو بدم میاد از ادمای از خود راضی بدم میاد از ادمای بی معرفت نمک نشناس بدم میاد از پارتییییییییییییییی ییییییییی بازی بدم میاد اهههههههههههه

شما جدی نگیر !!
نه خالی نمیشم برم بای

s_donia323
1391,10,07, ساعت : 12:10
سلام.
خوبین ؟خوشین؟
دیدین هوا چقدر یخ شده!!!پریروز گرم بود من کاپشن پوشیدم بعد دیروز دیگه نپوشیدم وفقط بافتمو پوشیدم و رفتم یونی،مامانم مثل همیشه تذکر داد که یخ میزنی ولی من این تذکرو گذاشتم پای نگرانی های مادرانه!خلاصه که هوا به غلط کردن منو انداخت:-2-28-:
این روزا تو فرجه ها هستم تا 24ام:-2-27-:نشستم برای امتحانا برنامه ریزی کردم وقت کم آوردم:-2-39-:
حساب کردم اگه من بخوام فقط ریاضی 3رو جزوشو ورق بزنم 2روز طول میکشه!!
به خدا وحشت دارم برم سمت جزوه هام:-2-31-:
یکی هست تو کلاسمون خیلی درس میخونه! استاد تا میاد یه قضیه رو یاد آوری کنه این رو هوا میزنه!ینی یه چای شیرینیه نگو!غیبت<<شوما که نمیشناسینش غیبت محسوب نمیشه:-2-27-:خلاصه اون روزی یکی از بچه ها پرسید تو قضیه ها رو هرروز حفظ میکنی؟ طرف گفت حفظ چیه من قضیه ها رو میخورم:-2-31-:
ببین همچین همکلاسیایی من دارم!!!حالا من میترسم اصن طرف قضیه ها برم.

ترم بعدم که به خاطر انتخابات کلا دوماه میریم دانشگاه!!!یعنی من کشته مرده این برنامه ریزیشونم.به خاطر همین هفته بعد باید انتخاب واحد کنیم قبل دادن امتحانای این ترم:-2-43-:آدمای مریخی که میگن همینان:-2-28-:

یکی از فواید اینکه یونی آدم دور باشه اینه که تو طول راه این جمله های پشت کامیونی رو میخونه:-2-08-:
اون روزی نوشته بود:
بین داداشام، فقط بابام:-2-22-:خیلی خوندما ولی این باحال بود:-2-22-:

روزگارتون خوش:-2-40-:

ely* 675
1391,10,07, ساعت : 12:32
سلام

دیروز اینجا داشت بارون میومد....اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت. آخه عاششششق بارونم...دوست داشتم همچین بپرم تو گودالای آب و شلپ شلپ صداشونو در بیارم که نگو!!!
تازه بعدش برف اومد...من دیگه سکته ناقصو زده بودم...اصاً منو این همه خوشبختی محاله...محالهه...هی از دورن جیققققق میکشیدم...به گلوم که میرسید میشد....هعععععععععععععععععع ععععععععععع !!!!یه همچین چیزایی....این میشه ذوق در خفا...وقتی نمی خوای کسی بفهمه.

هی هی هی

ولی چ فایده وقتی تو اوج خوشحالیی یه غمی که انداخته بودیش تو پستوی ذهنت...یهو بیاد و جولون بده...دیگه بارونو حس نمی کنی چون ابرای چشم خودت بارون می زنن...چیک چیک از رو گونه هات میوفتن رو زمین... شاید بخوای یکی بیاد و با سر انگشتاش اونا رو بگیره که نیوفتن رو گلای قالی و لای تار و پوداش گم شن ...
ولی من نمی خواستم...دلم می خواست تنها باشم....

الان اون ذوقه تو خفا شده یه بغض که نمی خواد پنهون باشه ولی مجبوره...میشه اینجوری...هق...هق...هق

تجربشو داری؟

تا 3 صبح فقط و فقط گلای بالشتم رو آبیاری کردم...یعنی الان برم خونه بالشتم شده گلستون؟؟؟ یعنی با آب شور هم گل میدن؟

نمی دونم از کجا یه دوست کمکم کرد تو اوج تنهاییام ...فقط یه دوست بود....اومد ..من نخواستم....موند .... فقط نیشتر چشید و زخم زبون ..ولی دم

نزد....نرفت...تو اون لحظه حرصمو درآورد ... ولی الان ازش ممنونم....دلم میخواد اونم همچین کسیو داشته باشه....

از خدا می خوام کمکش کنه...می خوام بهترینا رو نصیبش کنه...آدم بمونه....ولی با من نمونه...خدایا.. دوست خوبیه

آههههههههههههههههه.....ته تهای قلبم درد گرفت....عجب آه عمیقی کشیدما!!!

اینا مال دیشب بود....از صبح تا عصر که عالی بود من چسبیدم به شب و غم....ولی خودمونیما خعیلی حال داد...هم برف و هم بارون....خدا جونم دمت گرم...حال اساسی دادی... چه

بارونی بودا...دم خونه ما تا یه کم بالای قوزک پا آب جمع شده بود...بازم خدا رو شکر

الان خوبم...خدا رو شکر...خدا به نظرت درست میرم.؟... چراغه بود که دستم دادی....داره خاموش میشه... نفتشو برام می فرستی؟ یارانمو قطع نکنیا تو این سیاه زمستون به این چراغ نیاز دارم.... هوا سرده...یه ها بکن دستام گرم شه خداجون

7 دی سنه 1391

"maryam"
1391,10,07, ساعت : 13:53
به نام مهربون بی منتها......

درود بر دوزتان...سیلام....:-2-25-:
ما امدیم با خاطره ای دیگر.....
طبق معمول همیشه ما صبح زود و کله ی سحر ساعت 12 از خواب بیدار شدیم.....:-2-27-:
بعد از اینکه در خانه چرخی زدیم برای اینکه دلی از عزا دراوریم.:mrgreen:......امدیم ب سراغع نت مهربانمان...و دوزتان جان..:-2-37-:...در حال چرخ در نت بودیم...هوا هم ناجوانمردانه سرد بود..عاقا خیلی سرد بودا:-2-34-:....سوگند ب ما پیام داد ک مریمی من میخوام برم کلاس ولی هیچکس باهام نیست یعنی در این سرما میخواست تنها بره کلاس اونم تا 8 شب بعدشم تنها بیاد..:-2-19-:...عاقا ما هم غیرتی ..:-119-:.گفتیم تنها نمیری خودم میبرمت..خو ما غیرت داریم دیه..:-119-:...هیشی دیه در این سرما همانند دو پنگوئن(از بس لباس پوشیده بودیم:-2-06-:)رفتیم ب سوی کلاس....بماند ک در راه چند نفر از رفقا را دیدیم و ما هم جوگیر.:-2-40-:..دیه همه با هم رفتیم..یعنی در حد خفگی مسخره بازی دراوردیم...خویلی خوش گذشت دوزتان.:-2-16-:....وقتی هم ک رسیدیمو رفتیم سر کلاس..:-2-38-:...حالا کلاس تموم شده....هوا هو سردتر شده....تاریکه دیه.:-2-43-:...عاقا یعنی با بدبختی رسیدیم...بماند که بازهم در حد خفگی مسخره بازی دراوردیم..:-2-16-:..عاقا بالاخره ساعت 8 رسیدیم خونه.....همین اومدیم بشینیم پای نت....دیدیم مهمون اومد.ای بابا:-2-33-: (مهمون حبیب خداست)حالا کی هس؟؟؟؟؟خواستگار سر زده.:-2-31-:..عاقا یعنی ما از این پسر متنفر میباشیم 3 بار هم ردش کردیم ولی دست از سر ما بر نمیدارد.:-119-:...دیشب کلی گریه کردیم.:-2-30-:خوعاقا ما نوموخایم شوور کنیم مگه زوره..:-2-30-:.......خلاصه اینکه هر چی خوشی کرده بودیم از دماغمو اومد بیرون دیه.:-2-08-:...دیشبم تا 4 بیدار بودیمو فکر میکردیم.ب خودم.ب زندگی....به اینده..:-2-15-:..هی وای من.....:-2-35-:
اینم از خاطره ی ما.....
پ ن...همه ی تان روا خویلی دوزت میداریم......مرسی از دوزتانی ک خاطره ی مارا میخوانند...
پ ن....مخصوص مهدیه جان..عاقا ما خوک دیدیم البته نه این خوکهای کوشولو ی صورتی ک تو کارتون نشون میده....ما از این گراز های وحشی دیدیم که قهوه ایه....تازه داشتن دنبالمونم میومدن...خو ما هم در رفتیم دیه....

.arsana.
1391,10,07, ساعت : 14:09
:-2-28-:
خسته شدم
خسته شدم
بس که دلم دنبال یک بهونه گشت
بس که ترانه خوندمو برگ زمونه برنگشت
بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونه ش نرسید
یکه سوار عاشقو کسی تو آینه ها ندید
:-2-28-:
یکی یه مقدار حوصله تزریق کنه دیگه این 3 ، 4 هفته رو چطور سر کنم:-2-28-:

دیروز داییم اومد خونه با زنش:-2-28-:
منم تا می تونستم قیافه گرفتم:-2-28-:
5 ماه نه بهم زنگ زده و نه سر زده بهونشم اینه: گرفتارم...ماشین ندارم:-2-28-:
حالا بخاطر منم نیومده خونه :-2-28-: هر وقت مادرجون یا پدرجون میان خونمون سر و کله ش پیدا میشه:-2-28-:
بعد با پررویی تمام: یه وقت بهم زنگ نزنی بی وفا؟:-2-28-:
2 شب پیشم زنداییم زنگ زده: یه وقت خونه ما نیاین :-2-28-:
یکی نیس بگه من بدبخت 5 ماهه افتادم گوشه خونه استراحت مطلق من باید بیام خونه تون؟؟؟؟:-2-28-:
دیشبم برگشتم بهشون گفتم: اتوبوس تاکسی مترو اصلا وجود نداره :-2-28-: بعدشم تا مادرجون یا پدرجون میاد خونمون شما یادتون میفته یه سری بزنین:-2-28-:
بعدشم 2 ،3 کلمه با داییم حرف زدم از اول تا آخر شب:-2-28-:
برگشته میگه:یادت میاد لب دریا با هم بازی می کردیم تو روی من آب می ریختی؟:-2-19-:
منم اینجوری:-22-: گفتم:نه :-22-:
بعدش دیگه ساکت شد آخرشم وقت رفتن بهم گفت لوس :-2-28-:
هنوزم دوتاشون فکر میکنین بزرگ فامیلن و حتما باید نظر بدن :-2-28-: مثل اونموقع که گفتن شهرستان پر از گرگه و نرو و نزن و فلان:-2-28-:
دیشبم زنداییم برگشته میگه: تا عید مرخصی بگیر بعد برو:-2-28-:
گفتم: نه 7 بهمن میرم علاقه ای ندارم غیبتی چیزی داشته باشم عقب میفتم:-2-28-:

فقط چند لحظه کنارم بشین
یه رویای کوتاه تنها همین
ته آرزوهای من این شده
ته آرزوهای ما رو ببین

فقط چند لحظه کنارم بشین
فقط چند لحظه به من گوش کن
هر احساسی رو غیر من تو جهان
واسه چند لحظه فراموش کن

خب برم به بی حوصلگیم برسم:-2-28-:

+ ToRo0oBche (عسل) عزیز تسلیت میگم ... خدا بهتون صبر بده :-118-:

ابی دریا
1391,10,07, ساعت : 14:41
به نام خدا
پنج شنبه 7 دی 1391
خاطره نویسای عزیز سلام
شمع و پروانه منم
مست میخانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
یار پیمانه منم
از خودبیگانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم.
چندوقت این اهنگ مدام داره پلی میشه و من باهاش عشق میکنم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اصلا یه حس و حال خوبی بهم میده که نگو.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
یه انرزی فوق العاده توشه که منو تا اوج می بره.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
این اقای ا.ف تو خوابم مارو ول نمیکنه.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
کلا که تقریبا هرشب خوابشو میبینم.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
دیشبم تا صبح باهام بود.اصلا یکی نیست بگه چرا میای تو خواب من!!!:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
لعنتی بی شعور کصافط .:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
به خاطر کوچیک بودن کلاس و تعداد قلیل ما دخترا تقربیا با پسرا به قول ما رشتیا خواخور برار شدیم.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
البته همه حد و حدودشونو رعایت میکنن فقط این مستر فدوی که فکر ما رو مشغول کرده بدجور با جعبه ول میده و کلا زود پسرخاله میشه.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
این اقای عباسی هم مثل اینکه تا نزنیم تو پرش دست بردار نیست.:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
بچه ها برنامه ریختن برن جمعه بیرون.ما که نمیریم.حالا تا دفعات بعد خدابزرگه.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
یه چیز دیگه این اقای فدوی و کلا همه ی کلاس فهمیدن مریم در شرف ازدواجه و گفته شوهر داره.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
چشمای مستر فدوی اون لحظه به گفته دوستان غمگین بود.ما که ندیدیم.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
عاطی جونمونم یه روز همراه همسری مهربان اومدن سر کلاس شیمی و دهان همه پسرها به اندازه ی دیش م.ا.ه.و.ا.ر.ه وا شد و من اون موقع این لحظه رو قشنگ ثبتش کردم و قیافه همه رو رصد کردم و کلی تو دلم خندیدم.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ولی خوشم میاد یه جورایی همه از من حساب میرن.تا حالا هم پاچه هیچ کدومو نگرفتما ولی خیلی تو رفتار بامن مراعات میکنن.خصوصا مستر فدوی!!!!!!!!:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
ما عاشق این جذبه ی خودمون شدیم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
هلاک اعتماد به سقف خودمونم هستیم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
وای خداجونم امشب هفت شبه جوجه ی عزیزمه.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
شام خونه ی مامی نویدیم.الهی قربونش برم که عین فرشته ها میخوابه و وقتی شیر میخواد دهنشو عین ماهی وا میکنه.:-11-::-11-::-11-:
فردا ریحان اینا کوچ میکنن اینجا.:-2-05-::-2-05-::-2-05-:
اتاقو اب و جارو کردم اساسی.بلکه عشقم باعث شه یه دست و رویی به این اتاق بکشم.:-11-::-11-::-11-:
قراره ساعت 4 بریم.:-11-::-11-::-11-:
از الان کلی ذوق دارم.:-8-::-8-::-8-:
اقا ما خیلی سوتی میدیم تو یونی.:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
اون از سه شنبه که وقتی عاطی یه چیز خیلی هیجان انگیزو برام اروم گفت و من بی هوا یه جیغ زدم و همون لحظه کلاسم ساکت بود.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
مریم از خنده به حالت رکوع رفت و منم فقط جلوی دهنمو گرفتم.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
حالا هم هی میپرسن چی شده و قضیه هم چیزی بود که توضیج ندادنی بود.:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
دیروزم دستمون خورد به جیب جلوی کیفمون که گوشیم توشه و من حواسم نبود همون لحظه رفت رو موزیک پلیر و یه اهنگ پلی شد و من نفهمیدم.:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
چون کیفم یه ردیف جلوتر بود.:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
بعد یکی از پسرا گفت گوشی کی داره زنگ میخوره و ماهم ادعای بی اطلاعی کردیم.:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
استاد اومد سر کلاس و بازم پسرا گفتن گوشی کی داره زنگ میخوره؟؟؟:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
عاطی که کنارم بود رفت کیفشو دید زد و چون کیفش کنار کیفم بود کاشف به عمل اورد کیف منه.:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
منم با کلی خجالت گوشیو دراوردم و اهنگو قطع کردم.:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
همون لحظه هم استاد و همه داشتن نیگام میکردن.:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
هیچ وقت تو عمرم تا این حد خجالت نکشیده بودم!!!!!!!!!!!!!!:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
باید رو خودمون کار کنیم:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

*marin*
1391,10,07, ساعت : 14:44
سلام سلام:-2-16-:
خوبین؟
من اومدم!دیشب تا حدود ساعت یک تو سایت بودم و داشتم رمان میخوندم:-2-37-:بعدش که تموم شد رفتم سراغ دینی کتاب و باز کردم ببینم چیه:-2-37-:خیلی هم زیاد بود:-2-43-:همشم که راجب قیامت آدم یه جوری میشه خو:-2-39-:خلاصه خوندیم تا اینکه متن درس و رو یه دور خوندم دیدم چشام وا نمیشه ساعت و نیگا کردم دیدم شده 3:-2-19-:بعد دیگه بخاری روشن پریدم زیر پتو:-2-27-:بعد نمیدونم ساعت چند بود که دیدم داداشم داره میگه مرضی زنده ای؟:-2-22-:منم گفتم پ ن پ مردم!گفت حیف شد:-2-42-:لوس مسخره:-2-42-:بعد ساعت رو دیدم دیدم ساعت 12.5 میباشد:-2-27-:رفتیم طقه پایین ببینیم چه خبره دیدم مامان نشسته واسه بازخاست که چرا دیشب انقد دیر خوابیدم:-2-35-:بعد منم گفتم داشتم درس میخوندم:mrgreen:داداشمم گفت راست میگه بابا دیشب دیدم داشت درس میخوند:-2-22-:خلاصه طرفداریم و کرد:-2-22-:بعدشم رفتم سر کامپیوتر یه ذره ای آهنگ گوش دادیم تا ناهار بعدشم که ناهار خوردیم پریدیم جفت پا درسایت ببینیم چه خبرس:-2-06-:
چه در دل من

چه در سر تو

من از تو رسیدم به باور تو

تو بودی و من، به گریه نشستم برابر تو

به خاطر تو

به گریه نشستم

بگو چه کنم ...



با تو ، شوری در جان

بی تو ، جانی ویران

از این ، زخم ِ پنهان

می میرم ...

نامت در من باران

یادت در دل طوفان

با تو ، امشب پایان

می گیرم ...



نه بی تو سکوت

نه بی تو سخن

به یاد ِ تو بودم

به یاد ِ تو من

ببین غم ِ تو رسیده به جان و دویده به تن

ببین غم ِ تو رسیده به جانم ،

بگو چه کنم...

ashk eshgh
1391,10,07, ساعت : 15:09
اقا دیروز امتحان متره و براورد داشتیم
یعنی از سر امتحان که اومدم بیرون همرو شبیه اعداد ریاضی میدیم.:-2-06-:
حتی خدمتکار مدرسه رو هم شبیه مساحت مدرسه میدیدم.:-2-06-:
با دوستام کلی مسخره بازی دراوردیم و خندیدیم.
از مدرسه که اومدیم بیرون منتظر مریم بودم.
هوا بارونی بود ولی چیزایی که از اسمون میبارید شبیه همه چیز بود الا بارون.:-2-43-:
مریم خیلی رو درساش حساسه سر همین کل مدرسه رفتن تا بالاخره اون اومدش.فکر کنم نشسته بود تا عددا رو چک کنه ببینه درسته یا نه
عین چی خیس شده بودم.
دندونام رو هم میخورد.
اومده میگه یخ کردی؟؟؟؟؟؟
یکم با غضب نگاهش کردمو گفتم:
نه بابا اینقدر گرممه که از زور گرما دندونام بهم میخوره.مدیونی فکر کنی من سردمه.
خودش که فهمید چه چرتی گفته زود دوید و از جلو چشمام دور شد.
سوار تاکسی شدیم.
یه خانومه با یه بچه ی کوپولو جلو نشسته بودن.
تو کل مسیر منو مریم مثل این ادم ندیده ها قربون صدقه ی این بچه رفتیم.اخه خداییی خیلی بامزه بود.مریم پیاده شد و منم بعد اون پیاده شدم و رفتم خونه.
تا در خونرو باز کردم مامانم گفت:
باز گند زدی؟؟؟؟؟
با بهت بهش نگاه کردم و گفتم:
چی؟؟؟؟
اخماشو کرد تو همو گفت:
خیلی خب نمیخواد چیزی بگی.
مامانه من دارم؟؟؟؟؟؟
بیخیالش شدم.با خودم همیشه میگم اخر سر اونی که ضایع میشه مامانو داداشمم دیگه
ولی من خودم میدونم که نمره هام همه بالای نوزده میشه چرا که کلی میخونم.http://www.forum.takdune.com/images/smilies/gigglesmile.gif
اعتماد به نفسم تو حلق کفترای محلhttp://www.forum.takdune.com/images/smilies/smileybunny1.gif
اره خلاصه امروزم که تا چشم باز کردم دیدم کسی خونه نیست خوشحال و خندون نشستم پای نت تا همین الان.http://www.forum.takdune.com/images/smilies/gigglesmile.gif
عاشق این سه تا شکلک شدم وحشتناک
http://www.forum.takdune.com/images/smilies/gigglesmile.gifhttp://www.forum.takdune.com/images/smilies/smileybunny1.gifhttp://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gif

shahrzad1369
1391,10,07, ساعت : 16:10
سلام به همه دوستان خاطره نویس:-2-40-:

قبلا شنیده بودم میگن خراب شه تهران که هرچی امکاناته تو تهرانه، اما باورم نمیشد
اما دیشب بهش اعتقاد پیدا کردم!:-2-36-:

گفتیم چند روز تعطیلیه و بابامم که خونه نیست بیایم کرج خونه مادربزرگم!
منم که بند و بساط نتم رو آوردم!معتادی بد دردیه خوب:-2-35-:

دیگه دیشب اومدم و وصل کردم.خاله ام هم اومده بود و دنبال نمونه سوال میگشت، رفتم براش پیدا کنم.
چشمتون روز بد نبینه یعنی!
کشت ما رو تا یه صفحه لود کنه!
دیگه حرف از دانلود و آپلود که نباید زد:-2-28-:

آخه اینم وضعه یعنی؟
از تهران تا کرج سرعت من شده یک چهارم حالت عادی:-2-30-:

در حدی که اصلا سرچ گوگل هم برام کار نمیکرد:-2-08-:

دیگه رسیدم به جایی که بی خیال نت شدم!
کامپیوتر و نت رو گذاشتیم برای بقیه و خودم رفتم دست به دامن پدربزرگم شدم که عکسای قدیمیش رو بیاره ببینم:-2-27-:
پدربزرگمم مثل خودم عاشق عکسه و یه سری عکس داره که هیچ جا پیدا نمیشه!
بعد کلی ناز کشیدن و ... که هی میگفت جاش سخته و نمیشه و الان دیر وقته و انواع و اقسام بهانه های دیگه که آورد، بالاخره راضی شد بیاره که ببینم!(اینم مال اینه که هر کی اومده عکسا رو ببینه یه چند تایی عکس رو برداشته و دیگه چشمش میترسه عکساش رو بیاره:-2-22-:)

و اینگونه بود که ما تا چهار صبح داشتیم عکس نگاه میکردیم:-2-16-:
کلی عکس بودش که از دهه 30 به بعد گرفته شده بودن:-2-41-:
کلی تجدید خاطرات شدش و منم که با دوربین از یه سریا عکس گرفتم.
دیگه فکر کنم به خون من تشنه شده بودن که تا اون وقت نذاشتم بخوابن:mrgreen:

و اینگونه دیروز گذشت!
امروزم که از صبح همه اش مهمون دارن:-2-43-:
اینه که میگن مهمون مهمون رو نمیخواد صاحب خونه هیچ کدوم رو:-2-22-:
البته در این مورد خاص صاحبخونه عاشق مهمونه!:-2-41-:

خوب من دیگه فعلا برم
دو دقیقه وقت پیدا کردم اومدم یه سر بزنم گفتم خاطره دیشب رو هم بنویسم
روزاتون به پاکی و سفیدی برف

خدانگهدارتون:-2-25-:


الا ای برف!
چه می ‏باری بر این دنیای ناپاکی؟
بر این دنیا که هر جایش
رد پا از خبیثی است
مبار ای برف!
تو روح آسمان همراه خود داری
تو پیوندی میان عشق و پروازی
تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهی‏ها
تو که فصل سپیدی را سرآغازی
مبار ای برف!

S H A D I
1391,10,07, ساعت : 17:19
زیادی صاف نباش؛

آدم ها در جاده های صاف؛

بیشتر ویراژ می دهند ...!





1391
10
6
...
5شنبه

...
ساعت 5:05
....
چقدر یه هفته زود میگذره ... !
یاد خاطرات دوسال پیش افتادم ؛ این جمله هم به خاطر همونه .. خدایی چه ویراژیم میدن ..!..
دیروز نتم قطع بود .. نمیدونستم چشه .. شارژش که تمام نشده بود .. مودمم که سالم ...

چه میدونم والله .. مهم اینه امروز صبح درست شد ..
یکی از چیزایی که ادم معتاد به نت رو عذاب میده ... اونم چه عذابی .. قطع شده نت ...

حالا یه توفق اجباری شد ما دیروز خیلی درس خوندیم ...

دیروز سالاد ماکارونی درست کردم .. خدای من .. پیمان همین که فهمید غذا چیه .. غر غراش شرو شد ...

آخه اینم شد غذا !!!

از اوون طرف بهی تا فهمید چی داریم ... به به به .. راه افتاد !
هر وقت سالاد ماکارونی درست میکنم یاد ندا و یکی از بچه های انجمن میافتم .. یادمه اولین سالاد ماکارونی رو با دست پخت ندایی خوردم .. اون دوستمونم تو انجمن در حد لالیگا شیفته این غذاست !
اتفاق خاصی نیفتاد .. همه چی آرومه .. غصه ها خوابین ...
آهان .. خبر دست اول امروز ... باردار بودن خالم بود ... مثل توپ صدا داد ...

مبارکش باشه ... من که تو جریانات نیستم ببینم وضعیت چطوره .. به احتمال زیاد تابستون به دنیا بیاد !
ایشالله هم سالم باشه هم صالح !
امروز بعد عمری با خاله مریم صحبت کردم .. زنگ زده بود خونه ...

یه عالمه قربون صدقه ام رفت ... بینهایت مهربونه ..
اگه خدا قبول کنه فردا میخوام بعد دو هفته پامو بزارم بیرون از خونه ..

چه شود الله اعلم !
مامان اینا میخوان برن بیرون .. گفتم نمیام ..
اما خودم واسه قدم زدن شاید برم بیرون .... میخوام طلسم بشکنم !
والله این جا نه بارون داریم نه برف .. آفتاب آفتاب آفتاب !
حسرت به دل موندم یه زمستون بریم یه شهر که برف بباره ..

ایشالله سال آینده ..


نامه تمام .. چشماتون خندوون !!

NAVA22
1391,10,07, ساعت : 20:16
سلام
خیلی بارون اومد می گفتن کف رودخونه هم آب جمع شده یکم... ولی من خودم اونطرف نرفتم ببینم...
این چند روزه بسی درگیر بودم... یکم سر آلبوما... یکم سر کلاسا... کتاب خوندن... یادگرفتن فوتوشاپ... جزوه ها رو تکمیل کردن... دیروزم ک اتاقم و تغییر دکوراسیون دادم از ساعت 11 ک از دانشگاه اومدم تا 6 عصرطول کشید:-2-41-:... کلاسام دیگه تموم شد فقط کارگاه مونده... هربار ک می رم کارگاه ی خرابکاری می کنم و قبل اومدن استاد بند و بساطم و جمع می کنم بر می گردم خونه ک سه نشه:-2-35-: ولی این هفته اثر جرمم و جا گذاشتم:-2-02-:... اولین عکسم و هم چاپ کردم خیلی کیف داد :-2-32-:هرچند کلی مکافات داره... یعنی ظهور و چاپ یدونه عکس حدود 50 دقیقه طول می کشه اونم در صورتی ک همه چی خوب پیش بره وگرنه اون ی عکسی ک من چاپ کردم 4ساعت دستم بهش بند بود با امکانات فوق مدرن دانشگاه و وسایل عالی شون:-2-28-:... خدا بیامرزه پدر اونی ک دوربین دیجیتال و اختراع کرد...
18 تا کارای ژوژمانم مونده... هرچی می کشم تمومی نداره:-2-30-::-2-30-::-2-30-:... روز ب روز از طراحی بیشتر متنفر می شم...
وقتی ی کاری رو شروع می کنی ک بقیه روش نظر مثبتی ندارن، خیلی سخته ادامه دادنش... وقتی سخت تر می شه ک ی نفر از این کارت حمایت کنه و اونوقت نه به خاطر خودت، بخاطر اون مجبور می شی حتی اگه از کارت پشیمونم شدی، ب هر سختی و جون کندنی هست تا تهش بری... هرچند وجود اون حامی خیلی بهت انرژی و روحیه می ده ولی:-2-15-:...
خیلیا گفته بودن دانشگاه مث مدرسه ست فقط ی کم سیستم آموزشی ش فرق می کنه... ولی الان می بینم ک خیلی فرق داره... این دو/ سه ماهه چیزایی دیدم و یاد گرفتم ک تو 18سال زندگی م ندیده و نمی دونستم:-2-41-:...

+باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دلداری اش بدهم، که فکر نکند
بگویم که می گذرد، که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
"من" خسته است !



+شب خوش

nemesis
1391,10,07, ساعت : 20:43
به نام خدا

سلام:-2-25-:
دیدم اینور اونور آرومه، گفتم بیام یه خاطره بنویسم . :-2-38-:
روزی از روزهای پاییزی که نت ما قطع بود. و من تازه کاموا گرفه بودم گفتم برم خونه داییم انیا که بافتنی ها رو با زنداییم شروع کنیم. چون قرار بود دستکشای من و آیسا (دختر داییم) شکل هم باشه.
چون یه بافت دیگه هم داشتم شب قرار بود بمونم.

از همون ظهر شروع کردیم با زنداییم به بافتن :-2-37-: آیسا هم ناهار پخت بعد اومدیم نت و اون مطلبای فیض بوک و می خوند و ما هم گوش می کردیم و می بافتیم.

بچه های اونور یهو گفتن داره برف می باره :-2-16-: ولی طرف ما که خبری نبود. اونام هی عکس می ذاشتم ما هم مونده بودیم سوزان سوزان :-2-15-:

شبم تا نصفه شب حرف زدیم و خوابیدیم.
فردا صبح مامانم زنگ زد که خودت نیا، عصر میایم دنبالت. منم از خدا خواسته نشستم.

دو تایی پای نت بودیم که ساعت 4:30 مامان زنگ زد که پاشو آزانس بگیر بیا. داره برف میاد اینجا زمین یخ زده، علیرضا میگه نمی تونم بیام دنبالت. :-2-28-:
من: برف؟ :-2-19-: مگه برف میاد؟ :-2-19-:
مامان: اره مگه ندیدین؟ :-39-:
من: نهههههههههه :-2-20-: بعد داد زدم که ایسا داره برف میاد :-2-16-:
بعدم گفتم که با آژانس نمیام خودم با بی ار تی میام :-2-16-:

رفتیم بیرون نگاه کردیم دیدیم زمین سفید شده ولی برف نمیاد.
خونه هامون خیلی فاصله داره بعد اونجا خیابون که ماشین رد شده بود خیس بود ولی طرف ما یخ زده بود. طرف ما کلا زمستوناش مصیبته، برف می باره سریع خیابون بسته میشه.:-2-28-:
ساعت 5 و ربع اینا بود از اونجا در اومدم. یه ربع منتظر خط واحد شدم یه ماشین اومد. نشستم دم پنجره به رفت و آمد و عجله مردم نگاه کردم. بارش برف زیر نور مغازه ها و چراغا خیلی قشنگ بود.

تو مسیر BRT پیاده شدم وایستادم . بعد سوار بی ار تی شدم تا جلو دانشگاه تبریز. اونجا هم وایستادم تا خط زعفرانیه بیاد. :-2-28-: دیگه هوای اینجا سردتر بود و داشتم یخ می زدم. می خواستم سوار تاکسی بشم که دیدم اتوبوس اومد. :-2-16-:
پریدم تو ماشین. حالا ساعت 6 شده، یعنی اونهمه مسیر و تو نیم ساعت اومده بودم. :-2-20-:

رسیدیم راهنمایی و بعدش چشمتون روز بد نبینه، مسیر 10 دیقه ای رو یه ساعت تو راه بودیم. :-2-31-: زمین که یخ زده بود ماشینا سر می خوردن. اصلا نمی تونستن راه برن. راه بندون بود چه وضعی.
منم سودوکوی گوشی رو باز کردم و نشستم به بازی.

کم کم موبایل همه زنگ می خورد که کجان و ..... :-101-: هیشکی از من خبر نمی گرفت :-21-:
بعضیا وسط راه پیاده شدن که پیاده برن. منکه عمرا یه همچین کاری نمی کنم. هر وقت تو راه بندون از ماشین پیاده شدم خودم برم دیدم ماشینه زودتر از من رسیده آخرش :-2-22-:
خیابون اصلی که تموم شد و وارد زعفرانیه شدیم ترافیکم توم شد و تازه مامان اینا بهم زنگ زدن که کجایی؟ :-2-28-:
گفتم اینطوری راه بندونه .... خواستن بیام دنبالم که گفتم چکاریه دیگه دارم میام.

اومدیم رسیدیم ایستگاه مسجد اتوبوس گفت اونور سربالاییه ماشین نمیره زمین یخه. همه پیاده شین :-2-28-:

نااااااااااااااااامرد :-2-30-: یه ایستگاه مونده بود خونه ما پیادمون کرد.
حالا زمین یخ، سربالایی، منم پاشنه بلند پامه. :-2-30-: فقط خدا خدا می کردم زمین نخورم.

حالا زنگ زدم میگم دارم پیاده میام نگران نشین.
دیدم پیاده روها وضعش خرابه زدم تو خیابون که حداقل نمک پاشیده بودن ماشین رد شده بود. از بغل ماشینا می رفتم.

دیدین آدم با احتیاط راه رفتنی یه جورایی تمرکزش رو نوک پاش میشه؟ حالا منکه پاشنه بلند پام بود رو نوک پا بودم بعدم که می خواستم با احتیاط راه برم که دیگه یه وضعی بودا :-2-22-::-2-22-:
عوضش برف انقد چسبید. :-6-:

سر کوچه علیرضا زنگ زده میخوای بیام دنبالت باهم بیایم بالا. گفتم نه دیگه رسیدم.

بالاخره رسیدم خونه. :-24-: اونوقتی که تو ترافیک بودیم جو گرفته بود مث این فیلما که تو یخبندون گیر می کنن تصور می کردم واس خودم. عین دیوونه هام هر از گاهی به فکرام خنده ام می گرفت. بغل دستیم مونده بود :-2-06-:

خیلی باحال بود :-2-06-:

اولین برف امسال بود و خیلی بهم چسبید.

پ ن هامم یادم رفت.:-2-17-:

شب همگی بخیر :-2-40-:

☆ SetareH ☆
1391,10,07, ساعت : 21:18
پنجشنبه 7 دی 91

دیشب که عشقم زنگ زد و من معذرت خواهی کردم ازش بخاطر اینکه نشد همو ببینیم....
بعدش خیلی خودمو نگه داشتم تا پای تلفن گریه نکنم ولی نشدhttp://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gif....اونم فهمید.....ولی ازم قول گرفت دیگه پای تلفن گریه نکنم...
گفت هرموقع پیشم بودی ... کنارم بودی.....هرچقدر دلت خواس گریه کن...ولی پای تلفن نه....گفت پای تلفن نمیتونم ارومت کنم اعصابم بهم میریزه.....
صبح که کلاس داشتم.....موقع صبحونه قضیه اینکه پسرا جلوی مدرسه به دوستام گوله برف میزدم و منو دوسته دیگم از صدای جیغ بچه ها فرار میکردیم رو برای مامی تعریف کردم....
مامی بهم گفت خیلی خلیhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif...
ظهر هم تا 6 خوابیدم http://www.pic4ever.com/images/jawsmiley.gif
عصر هم کارتون دیدم http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif الان هم در نبود خواهرم پفکش رو نوش جان کردم http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gifیه ذره با عشقم حرفیدم....عشقمم برام ارگ زد پای تلفن......:-2-37-:http://www.pic4ever.com/images/130fs358763.gif
ارگ دوس ندارم.....منو یاد یه سری خاطرات میندازه...خاطراتی که متنفرم ازشون
روزایی که یکی برام ارگ میزد......اهنگ سلطان قلب ها.....
داری میشنوی صدامو چرا چشاتو بستی / راستی کجایی الان ؟ میدونم با کی نشستی
به رو خودت نیار ، همه چی ارومه میبینی ؟ / یه روز با اونی یه روز با کسه دیگه ای میشینی
تیغو میزنم به رگ دلم عشق تو بمیره / همه خوبیامو بی چشم و رو چشمتو بگیره
باهات همه جوره بودم تو روزای بدت / گفتی امسال من زیاده دور و برت
گفتی بدون تو خوشم برو تو خوشی گمشو / تقویم خاطرات من با تو الکی پر شد
و دقیقا علی برام اون اهنگ رو زد...بهش گفتم دیگه ارگ نزنه...:-2-39-::-2-15-:
بعدش هم فیلم و عکسایی که پارسال اخرین روز مدرسه از دوستام گرفته بودم رو نگاه کردم....
وقتی داشتم از باران فیلم میگرفتم بهش گفتم خدافظی کنه....گفت : ما قرار نیس خدافظی کنیم
ولی.....کردیم باران :-2-30-:خدافظی کردیم واس همیشه :-2-39-:
بیا درددل کنیم یکم خودمونی باشیم / تو هم روراست باش پس حالا خودمونیم با چی ؟
منو عوض کردی برام سواله همیشه / بدون رابطمون دیگه مثه قدیما نمیشـــه
نازی هم دوروزه تو نودهشتیا انلاینه....بهش پی ام دادم که مواظب باران باشه اما فک کنم هنوز پی ام منو ندیده یا شاید دلش نمیخواد جواب بده....نمیدونم:-2-39-:
صدای بارون ملودی خاطرات توئه / هرچی غصه اس تو دلم همش یادگار توئه
دارم مینویسم تا بدونی آخر بازی ام / میری برو بدون منم به این فاصله راضیم
دیگه خبری نیس....http://www.pic4ever.com/images/putertired.gif

{ }
1391,10,07, ساعت : 22:19
1) انگشتهام یخ زده!
هنوز نمیتونم سریع و بدونِ درد تایپ کنم! ، البته سریع تایپ میکنم ، اما نوکِ انگشتهام درد میگیره!

2) تلویزیون دولتی ، تبلیغ میکنه!
یه مردی یه جایی (لابد توی کشور چین!) ، جلوش غذای چینی میذارن با چوب!
خوشش نمیآد
یه شارژ شگفت انگیز ایرانسل میکنه!
یهو میبینیم توی یه اتاق توی یه ادارهء خصوصی نشسته ، یه غذا توی یه ظرف پلاستیکی جلوشه!!!
حالا متوجهِ رابطهء تبلیغ با شارژِ ایرانسل بشوید! :-22-:

گوشی GLX (ساختِ چین ، با تبلیغ مضاعفِ ایران!) تبلیغ میکنه!
یه مرد ، گوشی رو میذاره تو جیبش!
همون مرد ، گوشی رو از جیبش درمیآره!
گویندهء تبلیغ میگه : « گوشی های GLX ، راحت از جیب خارج میشن! »
...:-22-:
...:-22-:
اینم مزیّتِ گوشی های به اصطلاح ایرانی ، نسبت به گوشی های چینی!!!

اخبارِ 20:30 ، دانشگاه هایی رو نشون میده که حالا چوپون ها توش گوسفند میچرونند!!!
بهش میگه : « چند ساله گوسفند میچرونی اینجا توی دانشگاه!؟ » ، میگه « 3 سال »
...:-22-:
والا ، گوسفند هم تو این مملکت ، لیسانس میگیره و ما ، فوق دیپلم موندیم!!!! :-46-:

3) دومرتبه شروع کردم قرص های بی اثرِ موسوم به « لاغری » رو مصرف کردن!
امروز به بچه ام بحثمون این بود که وزنِ ایده آلم چند کیلوئه!
بهش گفتم : « هفتاد کیلو که بشم ، خیلی لاغر به نظر میرسم »
البته فکر نمیکنم بتونم وزنم رو برسونم به هفتاد.
سخته :-29-:

4) دیروز ، امتحانِ DreamWeaver داشتیم
یه سایتِ خیلی سخت ، قرار بود بسازیم.
از این نظر میگم سخت بود که سایتش تماماً تشکیل شده بود از تصاویرِ کوچیک و شکسته!
قرار دادنِ تصویرها تو چارچوبِ یه سایت ، سخت بود.

البته آخرش ساختمش!
زودتر از همه تحویل استاد دادم ، فکر میکنم نمرهء کامل بگیرم!
یه مدتِ چند دقیقه ای ، رفتم بیرون و زیر بارون قدم زدم ، دستشویی رفتم!
جالب بود که شیر دستشویی های ما ، وقتی یکی رو باز میکردی ، اون یکی هم همراهش باز میشد!
خوراکِ « سالی تالک » بود!
البته من از اینجور وطن فروشها نیستم!
:-18-:
بعد از برگشتنم به محل امتحان (همون کلاس خودمون بود) ، دیدم هنوز بچه ها درگیرند!
استاد ، هرکسی که سؤال داشت رو به من حواله میکرد!
از اون لحنش فهمیدم که نمرهء کامل رو شاخشه!! :-48-:

البته یاد دادنِ CSS و کار با DW به بچه ها ، خیلی سخت بود! ، اما سعی کردم تا جایی که میشه (انسان دوستی) کمکشون کنم!
دستِ آخر ، دیدم جواب نمیگیرن بهشون گفتم : « این امتحان رو از استاد اجازه بگیرید ، لغو کنید ، پروژهء من رو بخونید ، دومرتبه امتحان بدید »
اما هیچکس استقبال نکرد!
حتی حاضر نشدند این سایتی که اونروز ساختم رو با خودشون به خونه ببرند و یه مرور کنند! بلکه یاد بگیرند!
مسخره ست
غرور تا چه حد!؟ :-33-:

5) امشب ، داداشم بهم دستور داد که از یکی از مغازه های محلمون ، سوالی بپرسم!!!
زدم از خونه بیرون!
سرد بود هوا ، پرسشم همونطور که انتظار داشتم ، پاسخی در بر نداشت!
به یکی از خوراک خوری های محل رفتم و دو تا سمبوسه سفارش دادم ، (گرچه قیمتی نداره ، اما باید بودجه رو حفظ کنم)
بهم چسبید :-10-:

6) مدتیه که سرعتِ اینترنت ، بهتر شده
تقریباً میشه گفت نهنگ ها و لنگر کشتی ها ، دست از سرِ سیم های مملکتِ خرابشدهء ما برداشتند!
میشه چند تا فیلم آموزشی که در نوبتِ انتظار هستند رو دانلود کنم!
باید سریعتر زمانی رو اختصاص بدم به خوندنِ فیلم های آموزشی (دیدن ، در حکمِ یادگرفتنه برام)

7) مدتی منصرف شده بودم از ساختنِ هدیه براش
هنوز هم امیدی ندارم که بتونم زودتر از اواسط هفتهء آینده ، تمومش کنم!
امسال هم انگار ، دستِ خالی هستم! :-40-:

8) باید شروع کنم و بخونم واسه امتحانی که در پیشه
تقریباً روز 29 دیماه ، دو تا امتحان فنی حرفه ای با هم دارم!
سخته
باید از الآن تمرین کنم براش
:-110-:

10) منتظرم ویندوز 8 ، ultimate بیآد بازار ، نمیدونم اومده یا نه!
باید بخرمش رو روی کامپیوترم نصب کنم! ، بلکه نرم افزارهای جدید و روزِ دنیا رو یاد بگیرم
هرچی باشه ، در عصرِ انفورماتیک ، هر 6ماه ، در حکمِ یک سال یا بیشتر ، میگذره
باید خیلی تلاش کنم تا همیشه up to date باشم
:-48-:

galadril3
1391,10,07, ساعت : 22:30
سلااااااام :-2-25-:
آخ دلم براي اينجا تنگ شده بود:-2-41-:چند وقته نيومده بودم،همه خوبين؟؟؟؟؟
امروز نميدونم چي شد همش هي به خودم ميگفتم بيام اينجا يه خاطره بنويسم بعدش تنبليم ميشد بالاخره الان اومدم :-2-32-:
مي دونيد چيه؟....
دلم خيلي گرفته بود :-2-39-:
هوس عجيبي كرده بود
دلم دريا مي خواد اينكه كنار دريا بشينه و چشماشو ببنده و صداي دريارو گوش كنه و بوي دريا رو تنفس كنه.....سبك بشه، رها بشه .....آروم بشه
دلم خيلي سنگين شده ....
چه دل احمقي دارم...:-2-15-:
حالا اين وقت سال اونم تو اهواز دريا از كجا براش بيارم، ها؟؟؟:-2-28-:نه شما بگيد دريا از كجا بيارم؟؟؟؟مسئولين هم كه پاسخگو نيستن:-2-33-:
اصن هيشكيييي منو دوست نداره:-2-34-: اصن الان احساس كمبود محبت مي كنم :-2-30-:
اين روزا خيلي تنهام ...
مامانم هم رفته مشهد هيشكي نيست دست نوازش بر سره من بكشه:-2-18-:
اصن قاط زدم، ديگه دارم چرت و پرت ميگم..نه؟نه غلاااااااااااااااام؟؟؟
برم به درد خودم بميرم:-2-39-:
كاري باري؟؟؟؟نبود؟؟؟
ما رفتيم:-2-15-:

Tik&tak
1391,10,07, ساعت : 22:43
سلام.هیچ وقت نگو کمبود داری که میشه ملکه ذهنت. من که خاطراتم طولانیه.حس ندارم نوشتار کنم. بعد اینکه جونم برات بگه.مامانت اومده شهرمون. اینقد برف باریده که نگو. . .

mary69
1391,10,07, ساعت : 23:34
سلام دوستان..
من بازم اومدم بعضی وقتا به خودم میگم نه که روزای تکراریت پره هیجانه هی میری خاطرشو ثبت میکنی فراموشت نشه این همه تغییر و تحول:-2-28-:
امروز صبح با اعصاب خراب بیدارشدم ازون دنده چپی ا که تا شب آدمو ول نمیکنه ..
دلیلشم که گفتن نداره
دیشب آقای عشق قدیم ازتهران نزول اجلال کردند به خونه ما ... منم این شکلی بودم همش:-102-:
تا صبحم با دادشم فک میزدند دلم میخواست برم کلشو بکنم...
از صبح کله سحرم رو نروم بود..
یکی نیست بگه آخه چرا اومدی ؟ اصن چرا رفتی تا دوباره برگردی؟
خلاصه به خودم گفتم مریم میری یه بارم که شده حرفاتو میزنی و راحت میشی از این همه بغض و اشک و درد... اما بعدش تو رو خدا آدم باش
امروز خودمو تو خونه زندانی کردم هیچ جا نرفتم....
دیدی شاعر میگه ( موسیقی و گیتار ،سیگار بعد چاییو ،چایی بعد سیگار)؟؟؟
امروز روز منم اینجوری گذشت.....

♔ αϻἰг κнаη ♔
1391,10,07, ساعت : 23:37
به نام خدا
________
1391/10/8
سلام :-2-40-:
با پدرام و سیاوش و علی رفتیم یه محفلی اونجا دوست سیاوش ازم پرسید عاشقی؟؟
نمیدونستم چی جوابشو بدم آره عاشق بودم اما به نوع خودم نه به نوعی که اون میگفت .
با یه بیخیال سرو ته همه چی رو هم آوردم اما وقتی که با خودم تنها شدم فهمیدم که آره عاشقم ....
عاشق اون لحظه ای که وقتی اولین دونه برف رو دیدم ذهنم پر کشید سمتش که لباس گرم داره میدونستم نداره
عاشق اون لحظه که رفتم براش شال و کلاه و دستکش خریدم .
عاشق اون دختری که زیر برف تو حیاط لپ هاش گل انداخته بود از سرما و داشت با بقیه برف بازی میکرد
عاشق اون لحظه که لپاشو میبوسم اونم دستشو میندازه دور گردنمو میخنده .
عاشق اون گودی رو لپشم موقع خندیدن . عاشق سردی دستاشم که بادستام گرم نمیشه
عاشق شیطنت هاشم که هیچکی نمیتونه ازش کم کنه
من عشق رو تو چشمای یه دختر بچه که دنیا انگ بی سرپرستی رو رو پیشونیش حک کرده میبینم .
من با خنده های اون دختر بچه ی یتیم دیونه میشم . اون دختری که تو سردی هوا نه پدری داره که بغلش کنه نه مادری داره که موهاش رو نوازش کنه نه برادر خواهری که باهاش تو حیاط آدم برفی درست کنه .اون دختری که تو سن 5سالگی طعم خعلی چیزا را چشیده...
آره عاشقم عاشق جزوه ی روی میزم که حتی یه بارم نخوندمش .
عاشق غد بازی های آیلی ، عاشق خنده های مامانم ، عاشق خستگی های بابام
هرکی عشق رو یه جور معنی میکنه ، هرکی عشق رو تو یه چیزی میبینه .
عشق تنها به جنس مخالف نیست اگه چشممون رو رو زندگی واقعی باز کنیم عشق های واقعیمون رو پیدا میکنیم .
رمان تو امضام دومین رمانیه که من مشتاقم ببینم چی میشه ، نوع نوشتن و کلمات و دیالوگ های نویسنده خعلی قشنگه به شما هم پیشنهاد میکنم بخونیدش .

بعدا نوشت : عاشقم عاشق اون بالا سری اون که تنها با ما پریدو هرزگی نکرد .........
شباتون رویایی ...........

باروونی
1391,10,08, ساعت : 00:15
به نام خدا...

بعد چند روز تو سایت اعلام موجودی کردم...
دلم برا خاطره نوشتن تنگ میشه...
امشب اومدم...با کلی پیام که بچه ها دادن...خوشحالم که هنوز هستن کسایی که میگن دوسم دارن...
معده ام سنگینه و درد میکنه...کلا غذای بیرون بهم نمی سازه...همیشه همینطور بودم...از بچگی...
پاگشای پسرخاله و زنش بود از طرف خونواده عروس... و طبق معمول ماهم دعوت...

البته شامش تو رستوران بود...با کلی غذای چرب و چیلی...
من دفتر آمارمم با خودم برده بودم و اونجا تو رستوران دخترخالم برام رفع اشکال کرد...کلی همه بهم خندیدن...ولی چه کنم وقتم کم بود...البته کلی ام چیز میز ریخت رو دفترم ...
خبرای دست اول از فامیلم دستم اومد و اینکه دایی کوچیک...که ایشون مغز اقتصادی فوق العاده ای دارنو بسیار متمول و... و رتبه 8 کنکور سراسری بودن تو رشته حقوق با زن و بچه برای 4 یا 5امین بار راهی مکه هستن به سلامتی...
آخه دایی من یه بار نه دوبار بسه دیگه...حالا میرین به سلامت ولی به فکر جیب ماهم باش که هر دفعه باید کلی پول خرج دسته گل و پارچه نوشته و کادوت بکنیم هاان؟؟؟(الان من خسیس شدم)

کلاسمون با استادی که بهم گیر میداد تموم شد...خدا میدونه چقدر اخمو و بداخلاق شده بوداین جلسه اخری...وااای...
بچه ها دسم مینداختن که به خاطر دوری از توئه...والله چی بگم...من خودمم شک داشتم ...
خداروشکر زودتر تموم شد کلاسش...یه نفس راحت میکشم...
شنبه از ساعت 8 صبح تا 1 ظهر کلاس دارم...
فکر کنم یه بسته شکلات باید ببرم که راه به راه قندم نیوفته...
امروز قلمو های نقاشیمو شستم...یعنی الوداع تا یک ماه دیگه...
یکی از سخت ترین کارای دنیا همین قلمو شستنه...مخصوصا وقتی که بوی تینر روغنی میپیچه تو بینیتو و طعم وحشتناکش رو زبونت میشینه...
دلم برا نقاشی تنگ میشه...

فردا صبح با دخمل خاله ها میریم دوچرخه سواری...آخ که دلم لک زده...

یا علی

nabegheh
1391,10,08, ساعت : 01:58
تو هم با من نبودی

مثل من با من

و حتی مثل تن با من

تو هم با من نبودی

آن که می پنداشتم بايد هوا باشد

و يا حتی گمان می کردم اين تو

باید از خيل خبرچينان جدا باشد

تو هم با من نبودی

.

تو هم از ما نبودی

آن که ذات درد را بايد صدا باشد

و يا با من ٬ چنان هم سفره ی شب

بايد از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم از ما نبودی

.

تو هم مومن نبودی

بر گليم ما و حتی در حريم ما

ساده دل بودم که می پنداشتم

دستان نا اهل تو بايد

مثل هر عاشق

رها باشد ...

تو هم از ما نبودی يار

ای آوار

ای سيل مصيبت بار ...

H@ni93
1391,10,08, ساعت : 02:05
سلام
امروز از صبح تا ظهر با دوستام بودم 2 تاشونوبعد از 6 ماه دیدم خیلی خوش گذشت
بعد از ظهر تا الانم پای 98یا هستم الان دارم تمرین مینویسم
دعاکنید زودتر تموم بشه

nameless
1391,10,08, ساعت : 02:06
سلام سلام.....محیا خانم وارد میشود.....:-2-16-:
کلی وقته که نیمده بودم خاطره بنویسم دلمان تنگ رفته بود:-2-30-:.....
اول از همه بگم که موفق شدم ....بالاخره شد......طوطی خریدم....یه دونه خوشگلش رو......اسمشم فندق گذاشتم.....خودم رو پرپر کردم تا سوت یاد بگیره که در اخر بعد از سه هفته انتظار چی تحویلم داد؟یه جیغ که کلی ترسوند منو،که پشت سر جیغ فندق منم یه جیف بلند کشیدم:-2-27-:چه کنیم دیگه.....به قول مامان خل و چلم.....برای یه طوطی ذوق میکنم:-2-31-:.....خو مامانم ذوق نداره به من چه:-2-15-:
دیروز کلی وقت منتظر اهنگ تتلو و طعمه بودم اخه قرار بود که ساعت هفت شب اهنگه بیرون بیاد ولی سر کار بودم....پیگیر شدم و در اخر فهمیدم که باز این عمو تتل و طعمه جون قهریدن باهم.....جوونن دیگه....:-2-09-:
دیگه چی بگم؟؟
اهان.....احساس میکنم که یکی از دوستای نزدیکم که اسمش رو نمیارم دوست داره که منو سر کار بذاره حالا نمیدونم چرا!!!این کارش رو اعصایمه خفن:-119-:
راستی عزیز اینا که رفته بودن کربلا فردا میان.....ولی من که نمیرم دیدنشون......برام کمترین ارزش رو تو دنیا دارن از هیچ کدومشون خیری ندیدم.....تازه از من خداحافظی هم نکردن.....پر رو هر روز هم کارم دارن که بیا ابرومورو بردار....موهامو رنگ کن.....کوتاه کن.....:-2-36-:
اه....وللش حوصله اشون رو ندارم:-2-31-:
شبتون خوش با خوابهای رنگارنگ:-2-25-:

نی لو فر
1391,10,08, ساعت : 02:54
سام علک http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif

× ما پریشب بالاخره تونستیم مغز بزرگمون رو گول بزنیم که شمک ِ کوچولومون الآن پر پر هست و موفق به خوابوندن بدنمون شدیم http://www.freesmile.ir/smiles/228319_nerdylaff.gif صبح ِ بی نهایت زود هم پاشدیم که همراه ابوی بریم آزمایچگاه تا هم زیاد شلوغ نباشه و هم اینکه زودتر یه چیزی بندازیم بالا http://www.freesmile.ir/smiles/19229_35jgojp.gif من زودتر از بابا آماده شدم و نشستم رو مبل. ما نمی دونیم خیلی طفلکی شده بودیم، مظلوم شده بودیم چی شده بودیم که وقتی بابا اومد و ما رو دید به ما گفت که یه دقیقه بیا آشپزخونه http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cachoo.gif مایم تو دلمون گفتیم که عمراً عزت نفسمون ( :-2-31-: ) رو بشکونیم و نیم ساعت مونده به آزمایش بزنیم زیر همه چی و مشغول خوردن بشیم http://s17.rimg.info/b8f7687dc1d7d6a2fb9067dc4c4d7223.gif رفتیم دیدیم بابا تا کمر رفته تو یخچال http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif بالاخره از اعماق یخچال یه بسته عشق در آورد http://www.freesmile.ir/smiles/823919_e5so0w8g1gzxzzhm.gif منظور از عشق گز سکه جانمان بید http://www.freesmile.ir/smiles/823919_e5so0w8g1gzxzzhm.gif اصلاً جانی تازه در من دمیده شد http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif بسته رو باز کرد و یه دونه به ما داد و گفت بعد از آزمایش بخور، مایم یکی دیگه برداشتیم و گفتیم که « پدر » :-2-06-: نمیدونم چه ربطی داشت http://www.4jok.com/assets/images/smile/4jok%20%285%29.gif
× تو راه از بابا پرسیدم که کی گز خریده؟ بابا جواب داد که یه ماه میشه :-2-28-:
ما دوباره پرسیدیدم که چرا به من نگفتین؟ گفت که مامان گفته نگیم :-2-28-:
ما ادامه دادیم حالا چرا قایم کردین؟ فرمود که اگه قایمش نمی کردیم که الآن نداشتی بخوری! :-2-28-:
این است استنتاج خانواده :-2-28-:
× همچین که از خون گیری خانوما اومدیم بیرون اول یه بسته های بای جان باز کردیم http://www.freesmile.ir/smiles/19229_35jgojp.gif بابا گفت « ئه؟ » مایم در جواب گفتیم « آره » :-2-27-: بابا فرک کرده ما بدون تجهیزات از خونه میایم بیرون http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif بعد در راه یکی از گزها رو باز کردیم و نوش جان کردیم http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif به پدر گفتیم که آب انگور میخوایم و فرستادیمش پی نخود سیاه چون که هوچ مغازه ای باز نبود! :-119-: اما بنده بد به دلم راه ندادم و ناامید نشدم و بدون خوردن آب انگور پا در کلاس نذاشتم http://freesmile.ir/smiles/218519_wwinesmiley5.gif
بله، دختری هستم متعهد به کلاس و رفتن به دانشگاه تا آخرین نفس و آخرین روز برگزاری کلاس ها http://www.freesmile.ir/smiles/19229_35jgojp.gif کی میگه که این موضوع ربط خاصی به اینکه قرار بود از بچه ها جزوشون رو بگیرم داره یا به اینکه بقیه ی جزوه ها و اسلایدایی که می خواستم رو از کانکس بگیرم؟ http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/bntfdujmz8ll05uashgv.gif هان، کی میگه؟ http://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif خلاصه رفتیم کلاس و تا موقع ناهار خودمون رو خفیف یکی دو بار ساختیم :-2-06-: بعد دوباره دنبال جزوه و موقع ناهار هم که... http://www.millan.net/minimations/smileys/innocentsmily.gif بعد بازم دنبال جزوه و بالاخره ساعت سه و نیم با کوله بار عظیمی از علم و دانش که از اقصی نقاط دانشگاه جمع کرده بودیم رهسپار خونه شدیم http://www.millan.net/images/imoksmiley.gif
× تو خیابون خونمون هم سه تا شیرکاکائو و دو تا پفیلا و یه خلالی چی توز گرفتم و هرجور شده جا دادم تو دستام http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%288%29.gif به سختی یدونه از شیرکاکائوها رو باز کردم و خوردم، فقط آخرش رو باقی گذاشتم چون که باهاش کار داشتم :-2-08-: رفتیم تو خونه و بعد از اینکه یذره نفسمون بالا اومد خان داداش رو صدا کردیم. همچین که اومد شیرکاکائوی مذکور رو با نی « هورت وار » کشیدم بالا و یه لبخند خبیث زدم بهش :mrgreen: که یعنی من شیرکاکائو خوردم اما تو نه http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif دیدم بدو بدو رفت تو آشپزخونه و شیرکاکائو به دست اومد بیرون جلوی ما تاب تابش داد http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/bntfdujmz8ll05uashgv.gif مایم دیدیم رکب خوردیم، واسه همین گفتیم که ما دو تا دیگه هم داریم خان داداش http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif هیچی دیگه، یه ذره ما رو نگاه کرد و پرسید که « آیا من خان داداش تو نیستم؟ » http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2852%29.gif مایم چیز شدیم و دو تا شیرکاکائویی که واسه خودم و خودش خریده بودیم رو بهش دادیم بذاره یخچال واسه بعدمون و گفتیم که چیزای دیگه ای هم هست که بخوریم به شرطی که زود مشقاشو بنویسه http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2847%29.gif
× چیز قابل عرض دیگه ای یادم نمیاد جز http://www.freesmile.ir/smiles/117219_romansmile.gif و اینکه ماهیچه های دستمون درد می کنه و خیلی سیخ وار پا میشیم و می شینیم چون که کمرمون هم گرفته http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%28510%29.gif از بس که دیروز بار علمیمون زیاد بود http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%28461%29.gif


- نو لو فری شکنجه شدی یهنی ها ... فرک کنم از حرص و جوش یه چند کیلو لاخر شدی http://www.freesmile.ir/smiles/19229_35jgojp.gif
اصلا اینجور مواقع که می خوای بری واسه آزمایش ... خذاهایی هم که متنفری ازشون بهت جومشک میزنن که بیا منو بخور http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/bntfdujmz8ll05uashgv.gif
اصلاً گل گفتی هانی :-2-39-:


- نی لوفر وقتی گشنه ای و نباید هیچی بخوری جلوت آب هم که بخورن دلت ضعف میره ...این وضعیت واسه شومایی که شیمکت دائم در حال فعالیته خیلی دشواری داره ... http://www.freesmile.ir/smiles/752019_cheesecakesmile1.gif
بهت پیشنهاد میکنم یواشکی بخور بعد موقع ازمایش بگو ناشتایم...کی میفهمه هان؟ :mrgreen:
آغا ما از همین تریبون اعلام می کنیم که ما همیشه اینجور علاقه نداریم به خورد و خوراک :-119-: یهو می بینی از صبح تا شب هیچی نخوردم اما بازم گشنم نیست :-119-: به شمک ِ ما بهتون نزنین که همش در حال فعالیته :-119-: نصف سال فعالیتش زیاد نصف سال متروکست :-119-:
نه، ما از اوناش نیستیم که سر آزمایشمون کلاه بذاریم، ما اراده داریم، همت داریم، الکی که نیستیم http://s19.rimg.info/a37e17276c324fe3f6dc5f8deb9277b6.gif کلاً جدمون برمی گرده به مرتاضای هندی که چهل روز با یه هسته ی خرما زیست می کنن :-2-31-: آخرشم هسته ی جوونه زده رو می برن می کارن :mrgreen: :-2-06-:


نی لو فر جانمان: ما نيز اين تجربه را يك ماه پيش داشتيم... طاهر جان تا مرز تركيدن داشت مي لومباند...
از این داداشا به وفور یافت میشه :-2-30-: اما هر کاری بکنن عجق خواهرشون هستن، نه؟ http://www.freesmile.ir/smiles/888419_pinkglassesf.gif


نی لو فر ما هم دیروز می خواستیم بریم آزمایش بدیم باید ناشتا میرفتیم 10 ساعت قبلشم نباید هوچی میخوردیم هی میرفتیم جلوی یخچال با حسرت خوراکیا رو نوگاه میکردیم :-2-37-:
آخ نگو، نگو :-2-30-: می فهممت خواهر :-2-30-: ما هر سه ماه به سه ماه، به قدر و ارزش هر خوراکی ای، ولو نمک و فلفل پی می بریم :-2-22-:

و سایر دوستان و آشنایان، ناشتا و غیرناشتا، زجرکشیده و زجر نکشیده http://www.millan.net/minimations/smileys/mistlsmile.gif

alonegirl
1391,10,08, ساعت : 05:05
8 دی 91
سلام :-2-25-:
بازم من و خاطرات سحرگاهیم برگشتیم:-2-22-:
وای امروز(همون دیروزو میگم) پنچر شدم بس که سرپا بودم یا سیخ سیخ نشستم:-2-36-:
از صبح با شقایق رفتیم خرید، مثلا به بهانه کادوی تولد سحر رفتیم که 3 ساعت معطل لیست بلندبالای مادرجان شدیم و کادوی بدبخت موند رو هوا:-2-28-: یه پیراهن از قبل براش خریده بودم یعنی مفــــت!!! هیشکی باورش نمیشه با اون قیمت خریده باشمش، حتی خودم:-2-37-: حالا قرار بود یه چیز دیگه باهاش ست کنم که دقیقه 90 یه گوشواره و پلاک با سنگای سبز پیدا کردم ستِ پیراهنش:-2-32-: خیلی خوشم اومد یه سفیدشم برا خودم برداشتم:-2-32-: یکی از عکساشم براش رو تخته چاپ کردم با کادوهاش بهش بدم:-2-16-:
خلاصه تا رسیدیم خونه فقط فرصت داشتم ناهار بخورم و بدووو برم سرکار.
از اونورم با سحر هماهنگ کردم قرار شد چهارشنبه رو مرخصی بگیرم با بچه ها بریم بیرون:-2-16-: اونورم صحبت کردم 75 % قضیه حله:-2-16-: می خواستم حالا که بحث مرخصی و اینا بود بحثِ 28 ام هم بکشم وسط که دیگه روم نشد:-2-35-: اینجوری دوتا با هم ممکن بود پررو تلقی بشیم:-2-35-: گفتم بی خیال برا اون وقت هست:-2-35-: یه جوری مخ می زنیم:-2-35-: آخه اونم نمیشه نرم:-2-35-: از عروسی ِ دخترعمه میشه گذشت ولی تولدِ دل آرا نه:-2-35-:
حالا جالبه قرار بود برا بابا بهانه بیارم مرخصی ندارم نمی تونم بیام عروسی دخترعمه جان:-2-35-: زد و تولد دل آرا هم افتاد همون روز:-2-35-: خوبه بابا بگه آهان واسه تولد مرخصی داری ولی واسه عروسی نه؟:-2-35-: اصن بی خیال مگه میترسم؟ اگرم یه وقت همچین حرفی زد، خیـــلی ریلکس میگم علاقه ای ندارم تو عروسیش شرکت کنم:-2-41-:خانوم ِ ...:-2-43-:


وااای خدا آخرش من تو فروشگاه یخ می زنم با اون سرمای یخچالاش:-2-36-: منی که سال تا سال سرما نمی خوردم الان همش در شرف سرماخوردگی ام:-2-36-: هی عطسه پشتِ عطسه:-2-36-: یعنی حتما باید ایزوگام بگیریم خودمونو؟:-2-36-:


+ هلیای قوی تحمل کن تو میتونی:-2-32-:
+ سارا و مهسا جای خاطره هاتون خالی بود:-2-16-:
+ مهسا تو چطور با پاشنه بلند از یخبندان جون سالم بدر بردی؟:-2-29-: خدا رحم کرد:-2-29-:
+ لیلا ترمکی آفرین اینجا بنویس تخلیه میشی بلاخره:-25-:
+ فاطی چند وقته خاطره ننوشتی... :-29-:
+ منم دلم امتحانای پایان ترم میخوااااد:-2-34-: همه ی امتحانیا موفق باشین:)
+ تربچه جان تسلیت میگم عزیزم...
+ راستی نفس ِ ما رو دیدین؟:-5-::-2-11-:

ما بریم بخسبیم
جمعه خوبی داشته باشین:-2-10-:

رز وحشی
1391,10,08, ساعت : 09:27
بنام خدایی که در این نزدیکیست .


ما دیشب شام دعوت بودیم . این زن عمو کوشیکه ما رو شام دهوت کرده بوت و گفتن نموته بوت که خبل ورود به خانه حضور خیاب میکنه و کسی نبایتی خایب باشه :-2-37-: این با خودش فرک کرده ما پا میشیم بتون خایب میریم جایی ؟ :-2-22-:
خولاصه ماهم بسی مهمونی ندیده البته در طایفه ددی جان ( در طایفه پدری ما همه انتظاردارن که ما دهوت بنموماییم و اصنی میلی به دهوت کردن ما ندارن ) اماده شدیم و به هادیمون گفتیم برادری بیا بریم . عرض نمود که شوما برید من خودم میام .
رفتیم اوجا و زن عمو و عمو پرسیدن پس اون پسمر خانواده کوجا بیدش گفتیم خودش مویادش ، کمی نشستیم و میوه و شیرینی و چایی خوردیم اما پسمری نیومد . اس دادیم که
پسمری شوما کوجا موندی بیا ؟
ای داد که : حوصله عموها رو نداریم شوما یه دروخی بوگو
اس دادیم که . شوما حرص نخور صد سال اولش سخت موگذره
اس داد که : شوما تنه ات به تنشون نخورده وگرنه اونجوری نمیگفتی:-2-42-:
چیدا همه به من میگن شوما تنه ات به این حاج پدر و برادران نخورده ؟ مگه میشه تنه کسی به تنه این برادران دالتون نخورده ؟ اینا کلا رو اعصابن :-2-33-: یادمه سه سال پیش هادیمون یه روز بدونه هوش حرفی جمع کرد و رفت . از دست این برادران دالتون . فخطی سه کلمه به من گفت که من میرم جنوب :-2-28-:
اما خدایی تنه شون به تنه منم خورده فقط من یه گوشم دره یکی دروازه . یادمه تازه رفته بودم دبیرستان که عمویی عرض بکردن شوما خرار نیست چادر در بر بکنی و کمی خودت و جمع کنی ؟ بگفتیم شوما خرار نیست به زن و دخرت بگی خودشون رو جمع کنن ، بماند که چه دهوایی راه افتاد و چی ها شد و اینا ، ( اون موقع لیلا واخعا بچه بود و نمیشد بگم بگو دخترت چادر سر کنه و خودش و جمع کنه اما زن عمو خوب اتویی دستم داده بود ) خدایی من هر روز متلک رو خوردم اما زیر بار حجاب و چادر نرفتم ( نگار هم همیشه میگه به تو چیزی نگفتن و من مجبور شدم چادر بپوشم مانتو بلند بپوشم مجبور شدم تو اون سن کم برم زیر سلطه شون و عقایدشون رو به خوردم دادن اما همیشه میگم که از بی عرضه گیه خودت بوده وگرنه منم کم نشنیدم ، نگار زیاد جانماز اب کشیده و الان واقعا دیگه نمیتونه عقب گرد کنه چون برا حمایت عموها خودش رو مذهبی و اله و بله نشون داده کاری که من همیشه برعکسش رو کردم ) پارسال که پام مشکل پیدا کرده بود و عمو من و میرسوند به کلاس هر بار میگفت این چه وضعه پوششه منم میگفتم با بابا صحبت کن و جواب اضافی نمیدادم چون قبلا حرف شنیده بودم و اینبار اتو دستشون نمیدادم . و انصافا بابا هم پشتم وایساد ( بابا تازه فهمیده که باید از بچه هاش حمایت کنه خدایی انقدر زدم و شکستم و نخوردم و نخوابیدم تا فهمید که اره این بچه از گوشت و پوسته خودشه و اگه چیزی بشه این بچه پشتش در میاد نه برادراش ) سره دانشگاه هم که یه جنگ صلیبی و جهانی راه افتاد که دختر تنها شهره غریب نباید بره ، بازم جلوی همه وایسادم ، من واقعا نسل سوخته ام من جنگ میکردم و سودش رو بقیه میبردن :-2-15-:
تو این خانواده فقط من جلوشون وایسادم و الناز ( دختر عمه ام ) سره ازدواجش هم که همه میگفتن چرا دکتر مهندس رو رد میکنی به خاطر پسرعموی بی سوادش ، اونم جلو همه شون وایساد و گفت مطمئن باشید من از گشنگی هم بمیرم جلوی شما حرفی نمیزنم ولی حرف هم نمیشنوم ، الناز ازدواج کرد و اونا هم مجبور شدن ساکت شن دو هفته بعد عروسی به بحث کوچیکی بین الناز و شوهرش بود بابا زنگ زد به عمه گفت
به الناز بگو بره شکایت کنه طلاق بگیره خودم براش شوهر دکتر پیدا میکنم :-2-28-: مامان کلی دعواش کرد و گفت به جای اروم کردنشونه ؟ و بابا رو ساکت کردو نشوند سره جاش .
خدایی این برادران دالتون به همه کار دارن ، یه زمانی هم یادمه ارش گذاشت رفت :-2-06-: کلا این پسرای ما سر به بیابون میذارن اما دخترا ساکتن و هوشی نمیگن به جز من :-2-28-: منم گذاشتم رفتم یه مدل دیگه به اسم درس و دانشگاه اما منم گذاشتم رفتم وگرنه هیچ کی شهرش رو به هیچ جای دیگه ترجیح نمیده . اهان یه حرفی هم دارن اینه که
تو نوه حاج فلانی هستی تو شهر همه ما رو میشناسن با انگشت نشونمون میدن ما کم کسی نیستیم ابرومون رو نبر و فلان و بهمان :-2-36-::-2-36-: دِ اخه وزیر وکیلشم انقدر خودش رو تحویل نمکیگیره که این برادران دالتون ( منهای پاپی جیجرم ) تحویل میگیرن . بهدشم نوه حاجی بودن اونموقع ها اره یه چیزی بود اما الان دیه تره هم براش خود نمیکنن ، اسم و رسممون هم که مبارک خودشون و خودمون اما ربطی نداره :-2-09-:
اوه اوه اوه خاطره ام چه دلدردی شدااااا . برمیگردیم به خضیه شام
به همه گفتیم که هادی میگه سرم درد میکنه نمیتونم بیام .
اخا شام اوردن و همه رفتیم پشت میز ، من دو ساعت با کارد و چنگال و قاشق سروکله زدم اما همه ااش تو نستم چهارتا دونه برنج بخورم و چندتا پره کاهو :-2-43-: من اصنی میز دوست ندارم برا من بایتی رو زمین سفره بندازن از کوجا تا کوجا اونوخت من و مودونم و اون سفره و خذاها و دسر ها :-2-42-: وای سره شام پاپی انخده ما رو خندونده بود :-2-06-: بین برادران دالتون پاپی تکه خدایی برا همینه که زن عموها چشه دیدنه مامان رو ندارن :-2-08-:
بابا برگشته میگه زمان جنگ بود سربازا هم اصولا اومدنی چند تا دونه فشنگ با ترس و لرز می اوردن میفروختن و بهدش منم کنجکاو شدم یه بار فشنگ با خودم رد کنم ببینم چطوریه بهد ده تا دونه فشنگ اوردم با ترس و لرز به دوستم هم هی میگفتم ما رو میگیرن و ادام میشیم و میگه خلاصه رسیدیم شهر و قرار بود بریم خونه و راه دور بود به دوستم گفتم بیا نریم گرگی چیزی میاد ما رو میخوره ، دوستش برداشته بود از تو جیبش دوتا کلت در ورده بود گفته بود با اینا میکشمیشون :-2-06-: فمیدید چی شد ؟ بابام از ده تا فشنگ میترسیده دوستش دوتا کلت اورده بوده برا فروش :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد باب میگه سال 76 بود رفته بودیم تهران و گشنه مون هم بود با چهارتا از دوستا رفتیم هتل ، نگو این هتل هم باکولاس میگه رفتیم نشستیم و دیدیم که هی وایه من اونجا کلا هر کی میاد براش 4 تا قاشق برنج میارن اونا هم 3 تا قاشقش رو میخورن و میرن ، بهد پیش غذا سوپ اوردن و نفری یه تیکه نون باگت میگه نونو خوردیم تموم شد و سوپ رو هم خوردیم و چلوکباب سفارش دادیم و بعد یکیمون گفت برنجش رو زیاد کن من با اون سیر نمیشم ، یکی گفت پیاز بیار اون یکی گفت نون بیار یکی گفت نوشابه سیاه بیار من دوغ نمیخورم ، یکی گفت نون باگت نه بربری لواشی چیزی بیار :-2-06-: میگه همه هم برگشته بودن نگامون میکردن ما هم 4 تا ادم گشنه بلند بلند حرف میدیم و پیاز یخوردیم :-2-06-: اصنی هم محل نمیذاشتیم میگه خلاصه اخرش کم مودنه بود ما رو بندازن بیرون که خودمون با زبون خوش رفتیم بیرون :-2-06-::-2-06-:
انخده بابا سره میز خاطره گفته بود همه مون هم ولو بودیم :-2-06-:
یه خاطره هم گفت خویلی باحال بود میگفت بعد جنگ که تموم شده بود و کلا همه چی داغ بود هنوز بابا میگه یکی از دوستا وامد گفت که بیایید همه جمع شید یه نامه بنویسید که من تو جبهه موجی شدم یه کاغذ بدن بهم که من بتونم یه کار راحت بگیرم ، بعد اینا هم امضا کردن و الان طرف یعنی هر جا میره میگه من موجی ام کلی هم حقوق بهش میدن و خانومش هم با افتخار میکه شوهرم رو گاهی وقتا موج میگیره و کلا باید محیطش ساکت باشه ، سه تابچه هاشون همه دولتی درس خوندن ( اصولا از اونایی بودن که میگفتن دو دوتا میشه 5تا ) همه شون هم سره کار میرن :-2-28-: بابا میگه خودمون این و بزرگش کردیم ها دست پخت خودمونه :-2-35-:
ساعت 8 رفتیم سره میز نشستیم و ساعت 10 بلند شدیم همه مون هم انقده خندیده بودیم دلپیچه گرفته بودیم :-2-27-: جای هادیمون خالی .
اخرش دلکندیم و اومدیم خونه و خویلی هم خذا خورده بودیم و من تو ماشین شدیدا تنگم گرفته بود :-2-31-: بابا میخواست ماشین وبندازه تو پارکینگ یه ماشین دیگه هم اومد و بابا گفت صبر کنید این رد شه بعد من گفتم
نه من میرم دستشویی بابا در و بار کرد و من دوییدم تو خونه و بهد که برگشستم خونه بابا میگه
کاه از خودت نبود کاهدون که ماله خودت بود :-2-35-: بگفتیم پاپی شایتی از این چیزا دیگه پا نده کلا خودمون و برا سه چهار روز ساختیم :-2-22-:
بابا و مامان شنبه مسافرن بلیط دارن هی خدا بازم این مرغ عشقا میرن برا همین من به جای یکشنبه مجبورم سه شنبه برگردم زنجان :-2-37-: عیفی داره اینم یک تفریح بودیه .
کولی چرت و پرت گفتیم بریم به کار وزندگیمون برسیم .
اجول هانی سرتخی :-2-37-: نونو بانو :-2-37-: مرضی :-2-37-: اجول فاخته و اجول نوناش و بخیه اجولها :-2-37-: ساراجون :-2-37-: هلیا :-2-37-: فروخی :-2-37-:میناجون :-2-37-: سعید خان که نیستن :-2-37-: اقا مسعود ( خاطره هاتون رو واقعا دوست دارم ) :-2-37-: بخیه خاطره نویس ها :-2-37-:
بابک خان :-2-40-:

من برم به کار وزندگیم برسم

دوست داره شما یخ عدد بهار خند عسلی از خونه شون

_NoNasH_
1391,10,08, ساعت : 11:17
اينجا هوا 6 درجه زير صفر استو ما از صبح مي خوانيم

زمستون تن عريون باغچه تو خيابون درختا با پاهاي برهنه زير بارون

چهارشنبه يك عدد برف باريد از صبح خروس خان تا عصر گاهان و بعد از ابرها ترك محل حادثه نمودند و شهر ما و شهروندان ماندند و حوضشان( حوض اينجا به سرما انجماد هوا اطلاق مي شود!)
به حدي هوا سرد است كه به قول شهاب جان تف بندازي تو هوا يخ ميزنه و قنديل ميرسه زمين...!!! بچه مان علوم تجربيش هميشه 20 است....
داريم براي ارشد درس مي خانيم اما لامصب بعد از بادخوردگي 9 ماهه پشتمان و دور ماندن از درس چقد اين مقوله كار سخت مي باشد( راستي كسي تارييخ آزمون ارشد سراسري رو نمي دونه؟؟؟)
ديشب كه با طاهر رفتيم برويم با بچه ها بيرون (مرسي جمله بندي!!!) همه شهر فريز شده بود.... خدا رحم كند مثل سرماي سال 86 نشود!!! يادتان مي آيد عايا؟؟؟
روز سرد يخ زده تان خوش...
پ.ن
نی لو فر (http://www.forum.98ia.com/member24899.html) جانمان: اين نكته را خوب امدي... ذليل مرده با همه اين كاراش بازم عزيزه...
يك عدد كاربر به اسم نفيسه خانم توانا گم شده... از يابنده تقاضا مي شود بزنه تو سرش از فيس بوك جمش كنه برش گردونه به اين سايت وطني....

sanaz.p
1391,10,08, ساعت : 13:00
سلام

فکر کنم بعد از دو هفته نشستم پای کامپیوتر.
ترکیده بود کامپیوترم و با هزار مکافات و شب تا صبح بیدار موندن و نذر و نیاز که درست شو وگرنه بدبخت
میشم...بالاخره درست شد.
دستشم درد نکنه...
این روزا حال و روز خوبی ندارم ...دم امتحاناس دیگه...
استادا هم این دم امتحانی دارن چهره های واقعی خودشونو نشون می دن که اگه قبول شدین خودتون که مبارکتونه وگرنه ما نمره قبولی بده نیستیم...دست استادامونم درد نکنه.:-2-28-:
تنها شانسی که تو این حال و اوضاع آوردم این بود که تحویل پروژه ام عقب افتاده.وگرنه دیگه نمی دونستم چیکار کنم.
همه دانشجویان و دانش آموزان عزیز تو امتحاناتون موفق باشین.
پ.ن:شادی می گم خیلی دلت برای روزای امتحانی تنگ شده.میای جای من امتحان بدی ؟!حس درس خوندن ندارم حتی یه درصد.
تو بد وضعیم ینی.:-2-27-:

zikarishi
1391,10,08, ساعت : 13:01
سلام


ما دیشب یه شیشه آبغوره جمع کردیم... در ظاهر بخاطر دندان درد ولی در باطن بخاطر رفتار دختر عموم :-2-41-:
ما که دیشب مهمونش بودیم طوری رفتار نمود که همه به ما می گفتند باهم قهرین من هم فقط و فقط اظهار بی اطلاعی نموده و سعی داشتم بفهمم که چه شده :-2-28-:ولی ماشالا همچین سدی کشیده بود این دختر عموی گرام که آخر من گریه کنان بخاطر دندان درد الکی به عمید گفتم که ما را به خانه ببرد ولی بعد از مدتی خودش به ما زنگید و گفتمان(:-2-18-::-2-31-::-2-43-::-119-::-2-33-::-2-09-::-2-02-::-2-35-::-2-12-: )نموده و مسئله را حل کردیم و آیغوره گرفتن را فقط برای یک شیشه کافی دیدیم:-2-27-:

نکته اخلاقی این جدال: وقتی داری درمورد کسی قضاوت میکنی و میخوای حکم صادر کنی انصاف داشته باش بذار اون بدبخت هم تو دادگاهت باشه شاید بتونه از خودش دفاع کنه:-2-36-:

ما دیروز کشف کردیم IQ شنتیا زیر خط فقر می باشد:-2-41-: متر رو گرفته دستش میگه زهرا بیا ببینم سرت چند کیلو بید:-2-06-: برگشتم میگم: خوب چند کیلو بود سرم؟:-2-28-: میگه : 82 تومن:-2-06-:

کاش

همیشه در کودکی میماندیم

تا بجای دل هایمان

سرزانوهایمان زخمی میشد...!

+ تربچه جان تسلیت میگم:-2-39-:

Zjooojooo
1391,10,08, ساعت : 13:28
سلام :-2-40-:
امتحان پاتوی 3.5 واحدیمان را با عظیم ترین لودر دنیا صاف کردیم :-2-06-: فدای سرمان :-2-31-:
یه هفته دیگه مونده از این دوره کوفتی خلاص شیم اگه خدا بخواد :-119-: پدرمان را در این 2.5 سال درآوردند درس های بی ربط با استادهای ... با هم :-2-33-:
امروز قرار بود زود بیدار شم که مثلا بعد 3 روز استراحت در فرجه های 5 روزه برای امتحان بعدی از صبح زود درس بخونم که ساعت عن قریب 11 وقتی هفتمین پادشاه داشت جای خود را به هشتمی میداد چشممان به ساعت خورد :-2-35-: چشمتان روز بد نبیند :-2-30-:خو به من چه؟؟ هیشکی نیس تو خوابگاه که بیدارم کنه دیگه :-2-39-: حق دارم دیگه مگه نه؟:-2-39-:
بعد نشستم 2 ساعت خوندم الان دیگه خسته م :-2-27-: بازم حق دارم دیگه :-2-42-: بدنم عادت نداره :-2-06-:
آبرو ریزی دیروزمان گفتن دارد آیا؟ :-2-35-: بذارین بگم دیگه :-2-06-:
آقا ما دیروز ظهر پاشدیم بریم سلف ناهار کوفت بفرماییم :-2-35-: خودتون تصور کنین دیگه وقتی سلف تو خوابگاهه یعنی 2 قدم راهه فاصله ش ، کی لباس درست حسابی میپوشه که من بپوشم؟ :-2-43-:با شال سبز ، مانتو مشکی ، شلوار راحتی طوسی و مهم ترین قسمت ماجرا دمپایی صورتی :-2-42-: رفتیم سلف خدا شاهده من اصلا حواسم نبود از اون طرف کسایی که میان از تو دانشکده میان :-2-43-: همین که رفتم تو دیدم با اون تیپ واستادم جلو اسکل ترین پسر کلاس :-2-30-: و ایشون زل زده به من :-2-30-:یعنی فک کنم بچه های کلاس دیروز بیشتر از عیدُ تبریک تولد به هم اس دادن :-2-30-:حالا بعدش ما غذا رو گرفتیم رفتیم نشستیم پیش یکی از دوستان گرامی که دیگه این بار واقعا کوفت کنیم:-2-43-: تازه نشسته بودیم یهو این چیزایی که میذارن وسط که مثلا قسمت دخترا رو از پسرا رو جدا کنن ، فک کنم آهنی بودن :-2-08-: افتاد رومون :-2-30-:و اینطوری شد که آبرویمان بیشتر رفت:-2-22-: اون غذارم خدا شاهده فقط یه قاشق خوردما رفته بودم فقط برا آبروریزی :-2-43-:
ولی کلی مسخره کردیم خودمونو :-2-22-: جای شوما خالی :-2-40-:
برم دیگه سر درسم :-2-42-: بعد انگل میام میزان صاف شدگی این امتحان را نیز هم توضیح میدم براتون :-2-27-:
یا علی :-118-:

✘Soheyla✘
1391,10,08, ساعت : 13:59
به نام خدا


یه خلاصه اومدم عرضه کنم برم:-2-31-:
یه دو روزم نبودم کلا:-2-31-:
بعدشم امروز کلا فک و فامیل هوس کردن مهمونی بدن یه دقیقه دیگه باید بلند بشم آماده بشم بریم خونه دخی خاله:-2-27-:
بهدش نیومده بدو بدو باید بریم خونه عمه برای شام:-2-35-:
والا آدم میمونه چرا یهویی آخه همه با هم:-2-28-:


* * * * * * * * * * *


ز همه ی داشته هایت که به آن می بالی، خدا را جدا کن ببین چه داری؟




* * * * * * * * * *
ما برویم دیگر:-2-37-:

http://i5.glitter-graphics.org/pub/638/638145bltz6zqhdo.gifزندگی ارزشش بالاتر از اینه که یه گوشه کز کنی و رفتنشو ببینی http://i5.glitter-graphics.org/pub/638/638145bltz6zqhdo.gif
http://i5.glitter-graphics.org/pub/638/638145bltz6zqhdo.gifپاشو باهاش هم قدم شوhttp://i5.glitter-graphics.org/pub/638/638145bltz6zqhdo.gif

سهیلا

*marin*
1391,10,08, ساعت : 15:53
سلام:-2-27-:
امروز ساعت 10.5 از خواب ناز بیدار شدیم:-2-22-:بعد از آن رفتیم صبحونه زدیم در رگ:-2-22-:بهدش نشستیم درس خوندیم آنقدر خوندیم که قیافمون شبیه کتاب دین و زندگی شد:-2-22-:بعدش ساعت 1 بعد 2.5 ساعت درس خوندن بکوب رفتیم ببینیم چه خبر است:-2-27-:دیدیم همه چی در امن و امان به سر میبرد!بعدش رفتیم دوباره سر درس و خوندیم تا حالا!:-2-37-:خسته شدیم از بس درس خوندیم:-2-42-:من امتحانای ترممو بد بدم کلمو میکوبونم سر در سایت:-2-31-:دعا کنین خوب بدم خو:-2-39-:حالا دیروز مشاورمون زنگ زده میگه دخترتون باید امتحان زیست بده ما کارنامه براش رد کنیم:-2-28-:بابا از این قرارا نداشتیم ما:-2-33-:حالا باید هم امتحان آمار بدم هم زیست:-2-42-:عمرا بدم:-2-42-:مگه دیوانم؟:-2-37-:حالا میگفتیم بعد از کلی سر و کله زدن با درس شیرین دینی آمدیم در سایت:-2-37-:
+
بهار :خاطره هاتو دوست دارم:-2-16-:
فاطمه:تو هم همینطور:-2-08-:
نونو:چند وخته نیستی؟:-2-31-:
هانی:دلمان برات تنگیده :-2-37-:

noperson
1391,10,08, ساعت : 16:04
سلام...
راستش این چندان خاطره نیست...
5 اردیبهشت سنه 1391
پسردایی ام سهیل کوچولو به دنیا اومد و من برای مامان بابای گلش یه متن نوشتم
حالا اون متن رو دریابید دوستان عزیز...
ستاره نایاب خدا
وجود گرمابخشت سرمای آسمان خانه مان را گرما بخشید
سرمای استخوان سوزی که صدای گرم گریه هایت ، خاکسترش می کند
اشک هایت غم را از قلبمان می زداید
زلالی اشان به پاکی زمزم اسماعیل است و الوهیتشان به تورات موسی می ماند
چه زیباست لحظه ای که آغوش یخزده مان را پر می کنی
صدای نفس هایت زیباترین آهنگ هاست به گوش های خسته ما
آری تو ستاره ای
ستاره سهیلی که در دام ما زمینی ها گرفتار شده...
چطور بود؟؟؟؟؟

mahsan
1391,10,08, ساعت : 18:38
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل
که مفت بخشیدم!

دل من كودكي سبكسر بود
... خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه مي گفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم بجامش كرد!

سلامی به فروغ ... بانوی رویاهای خیلی از دخترهای ایرانی ...

فروغ ....

فروغی که بالاترین جایگاه رو داشته همیشه تو زندگیم ... نمیشه گفت الگو ... ولی میشه گفت یه بزرگ ... اونقدر بزرگ که گاهی در وصفش هیچ حرفی نمیشه زد و بهتره فقط سکوت کنیم و بگیم :

تولدت مبارک ...

هفته ی پر از تولدی بود ... از دوشنبه شروع شد و به جمعه ختم شد و من چون می ترسیدم میون این همه مشغله ی فکری شاید یادم بره ... روی آیینه اتاقم تاریخ همه ی تولدا رو یادداشت کرده بودم تا یه وقت یادم نره ... گو اینکه از میون همه این تبریکاتی که تلفنی یا با اس دادم تنها یه جواب برام اومد ولی مهم این بود که من به رسم همیشگی یادم نرفت که باید بیاد دوستان و عزیزانی که هر کدوم یه سهمی تو روزا و خاطرات و لحظه های زندگیم داشتن باشم ...

آدمیزاد بی غذا دو ماه دوام می آورد

بی آب ، دو هفته

بی هوا ، چند دقیقه

بی ”وجـــدان” خـیلی . . .

متاسفانه خیلی !

اینو چند روز پیش فهیم گذاشت خوندم ...

این روزا به هر طرف میرم ( شخصی .. کاری ... دوستی ... غیردوستی ) بیشتر می رسم به یه چیزایی ... انگار دارم یا شاید داریم به این می رسیم که دیگه گذشت اون روزایی که خوب بودن ... صداقت داشتن ... وجدان داشتن ... ذات خوب داشتن ... خوب کار کردن ... و هزاران صفت ترین دیگه ملاک بود برای موفق بودن برای خوشبخت بودن برای لبخند زدن به زندگی ...

انگار بی وجدان باشی و البته کمی شانس داشته باشی کافیه برای اینکه کارمند موفق باشی ... دوست خوبی باشی ... همسر خوبی باشی .. دانشجوی خوبی باشی و ...

دو سه روز پیش نشسته بودم پشت میزم ... یه حاج آقایی اومد یه سوالی پرسید ازم که کلا هیچ ربطی به کار من و شغل من نداشت ... هر چند که یه سری اطلاعات در موردش داشتم ولی مطمئن نبودم ولی با این وجود گفتم بهش همونا رو ... در حال حرف زدن بودیم که یکی از ارباب رجوعای همیشگیمون که یه پیرمرد زیادی محترم بود و میدونستم شغلش دقیقا در مورد کار همون آقاست رسید ...منم به حاج آقاهه گفتم ایشون اقای فلانی هستن و کارشون دقیقا همینه ... پیرمرده یهو تا سینه خم شد و رفت جلو دست داد ... آقا ما ارادت داریم ... چندین بار رسیدیم خدمتتون و شما کارتون خیلی درسته و فلان ... بعدشم سوالشو دوباره تکرار کرد و اون بنده خدا هم با حوصله شروع کرد به توضیح دادن براش ... منم از روی کنجکاوی که ببینم آیا درست داشتم توضیح میدادم یا نه حواسم بهشون بود و داشتم گوش می کرد ... حالا نگو صحبت های این بنده ی خدا برخلاف رای و نظر حاج آقا بود و یهو حاج آقا زد به سیم آخر که آقا شما هیچی حالیتون نمیشه و داری چرت میگی و بعدشم اومد جلو به من توپید که دختر جان اعصاب منو اول صبحی بهم ریختی این کی بود که بهم معرفی کردی و اینا ... منم با دهن باز داشتم فقط نگاه میکردم ...

واقعا این روزا نمیدونم به کجا داریم می ریم... این یه نمونه بود از هزاران نمونه ایی که شاید خودمونم توش گم باشیم ... حرف هایی که از دهنمون خارج میشه بدون اینکه فکری پشتش خوابیده باشه ...

برای پیشبرد کارمون ... چاپلوسی ... پاچه خواری ... گذروندن چند لحظه و ساعت خوب ... گوش دراز کردن طرف و هزار دلیل دیگه یه حرفی رو نسنجیده به زبونمون میاریم و بعدشم یادمون می ره که کلا این حرفو زدیم ...

مگر نه اینکه حرفی که می زنیم نشون دهنده ی شخصتیمون ... فکرمون ... احساسمون ... تمایلاتمون ... عقایدمونه.. پس چطور اینقد راحت حاضریم شخصیت خودمونو با حرفای صد من یه غاز زیر سوال ببریم ... سقوط شخصیتی تا کجا ؟

چقد راحت این روزها خودمونو و طرف مقابلمون رو داریم زیر پامون له می کنیم و می ریم جلو .. چقد راحت ...

چند وقت پیشا رفته بودم کفش بخرم .. کفشو که خریدم آقاهه گفت مبارکت باشه دخترم انشالله نمره های خوبی بیاری و فلان ... خندم گرفت میخواستم بگم اینقد کوچولو به نظر می رسم یعنی ... گذشت تا :

دو سه روز پیش سر یه کلاسی بودم ... بعد از کلاس فرصت شد که چند لحظه ایی با یکی از بچه های اون کلاسه صحبت کنم داشت میگفت که سخته دارم میام .. امتحان دارم ... دانشگاه ... فلان .. برگشتم گفتم خدا رو شکر حالا من از دانشگاه و اینا راحت شدم ولی به هر حال طرف صبحم بازم سر کارم و پره ... دختره گفت مگه تموم کردی ؟ گفتم اره بابا 4 سالی میشه کارمندم ... کف کرد رسما ... گفت مگه چند سالته و اینا ... بهش گفتم گفت اصلا بهت نمیخوره ...نهایت 20 -21 ... منم یه پوزخند زدم و تموم ... چند دقیقه بعدش سوار اتوبوس شدم یه دختری برگشت بهم گفت داری می ری دانشگاه نمیدونی بازه یا نه ؟ گفتم بابا من دانشگامو خیلی وقته تموم کردم چرا همه گیر دادین به دانشگاه من ... گفت آخه به قیافت میخوره دانشجو باشی .. سنت کم دیده میشه ... و من دوباره پوزخند زدم ...

خیلی وقتا بود که یکی میگفت سنت کم دیده میشه و اینا خوشم میومد ... ولی اون روز فقط و فقط یه پوزخند اومد رو لبم ... انگار دیگه مهم نیست این چیزا ... مهم دل آدمه ... که به نظر من این روزا زیادی نشون میده ...

دیشبم دوستم بعد از مدت ها میخواست بیاد پیشم ... منم خودمو آماده کرده بودم که کلی حرف بزنم براش ... ولی وقتی که رسید فقط اون شروع کرد ... اینقدر گفت و گفت و گفت ... که گفتم بابا این که بدتر از منه .... یکی باید اول اینو آروم کنه ...هر چند حرفاش حرفایی نبود که دوس داشته باشم بشنوم ... ولی چند ساعت خوب بود برام ... بعد از مدت ها از خیلی چیزا حرف زدیم برای هم ... چیزایی که برای اولین بار ازش شنیدم و شاید بعد از منم کسی ازش نشنوه و چیزای بهش گفتم که اونم شاید اولین و آخرین نفری بود که شنید ... از خیلی گذشته ها ... خیلی خیلی گذشته ها ....

از لحاظ رفتاری .. شخصیتی ... سلیقه ایی خیلی زیاد شبیهم به این دوستم ... تنهاترین و شاید بزرگ ترین تفاوتمون فقط علاقه افراطی من به فوتبال و نفرت افراطی اون از فوتبال بوده همیشه ...

یه فلش برام آورده بود نزدیک به هزار آهنگ ... اهنگای گلچینی که با توجه به سلیقه نزدیکمون بهم جفتمون عاشقش بودیم و از دیشب دارم گوش میدم و می رم به یه لحظه های خاص زندگیم ... خاطراتی که از 4-5 سالگی شروع میشه تا همین دیشب ...

وقتی میخواستم بخوابم اهنگا رو گذاشتم ... میون خواب و بیداری یهو یه صدای خاطره انگیز می پیچید تو سرم و باز دوباره یه خواب دیگه و ... تکرار و تکرار و تکرار ....

چقد حرف زدم .... :-2-35-:

و اینم آهنگ هایده که مدت ها بود گوش نداده بودمش و از دیشب دوباره افتاده سر زبونم ...


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دایم گل این بستان شاداب نمیماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی دیشب گله زلفش با باد همیکردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

باروونی
1391,10,08, ساعت : 18:57
به نام خدا...

سرم داره میترکه...بازم فکر گذشته هجوم آورده به مغزم...:-2-39-:
گاهی میگم کاش همونطور که تو شوخیا بچه ها بم میگن نسیم مگه مغز نداری واقعا هم مغز نداشتم...داشتن مغز فقط منو داره عذاب میده...ای بابا خوش به حال دیوونه ها...
یادم باشه اگه یکی بم گفت دیوونه ناراحت نشم... جاش حسرت بخورم که چرا واقعا دیوونه نیستم...:-2-39-:
امروز روزه بودم...نذر بود...نذر کسی که واقعا نمی دونم کیه...یا کی بود...اما حالش خوب نیستو و من قرار گذاشتم روزه بگیرمو و برم خون هم بدم...که واقعا تو خون دادنش موندم...آخه من خودم کم خونم...
مامان کلی غر زد... درد معده ام شدید بود ولی حاضر نشدم بشکونمش...الانم انگار یکی معدمو گرفته تو مشتشو فشار میده...با همین حال هر سال تموم روزه های ماه رمضونو میگیرم...
بعد امتحانا باید یه اندوسکوپی برم...اوضاع معده ام خرابه...خدا کنه کارم به سرم نکشه امشب...
خسته شدم بسکه درس خوندم...دلم میخواد برم مسافرت...اما زهی خیال باطل...نه وقتشو دارم و نه موقعیتشو...
آخ که عصرای جمعه چقدر دلگیره...بازم خداروشکر که گذشت و حالا شبه...البته شبش باصفاست...:mrgreen:
مرغ عشقام دارن آواز میخونن...وقت و بی وقت...حالا حالات عاشقانه شون که باید سانسورش کرد بماند...:-2-27-:
چه نر زحمتکشی داره ای ماده من...نشسته تو لونه اش نره تند تند غذا میبره میریزه تو دهانش...:-2-22-:
صدای ضعیف جوجه هاشم که یه چندوقتی میشه از تخم در اومدن میاد...
آخی الان نره داره سر مادره رو میخارونه...آخیییییییییی...:-2-41-:
فردا امتحان دارم...این استادا تا آخرین لحظه هم دس بردار نیستن....:-119-:
خسته ام...نا ندارم...معده ام که به قوت خودش درد میکنه...
میدونم اگه امشب کارم به بیمارستان نکشه فردا بعد کلاس 5 ساعته آمار حتما باید یه سر به بیمارستان بزنم...
ما که هیچ...شما سلامت باشید...
یاعلی...:-118-:

REAL LOVE
1391,10,08, ساعت : 19:24
سلام
ما برگشتیم:-2-31-:
اول اینکه زمستونتون مبارک و به شادی...
بعدش اینکه اولین یلدای مزدوجی رو با کلی مهمون گذروندیم و جای خالی یه نفر بیشتر از حضور همه ی حاضرا تو چشم بود:-2-41-: برار عزیزم تو اون جمع نبود و با اینکه تمام لحظه های اون شب رو به یادش بودم ولی امروز که گفت شب یلدا با برنامه ی احسان و تنهایی سالمندان گریه اش گرفته و تنهایی رو حس کرده دلم بیشتر از همیشه شکست... از خودم بدم میاد از اینکه باعث همه ی این تنها موندنا منم، از اینکه نتونستم جلوشون مقاومت کنم که مراسم خونه ی خودمون باشه و نتونستم بگم که ارزش حضور برادر من بیشتر از فامیلای دیگه اس و چقدر سخته که اعتراف کنم خونواده م هنوز که هنوزه واسه ام مهمتر از همسرم هستن... خیلی مهم
چقدر دوست داشتم دنیا واقعا تموم میشد؛ احساس می کنم همین اول کاری دارم کم میارم... حس بدیه که با بی حوصلگی و پژمردگی خودت محبتای بقیه رو ندیده بگیری و جوابی براشون نداشته باشی:-2-15-: اینکه هر کسی بهت میرسه از رفتارت بفهمه یه دردی تو جونته و شروع کنه به نصیحتای جورواجور... اینکه ببینی با تموم ادعاهایی که داشتی حالا انقدر زود کم آوردی...
هر لحظه از خدا میخوام که از این برزخ نجاتم بده... آدمم کنه... متنفرم از این همه سرد و سنگی بودن.

آخرشم اینکه به این باور دارم که حتی بلندترین شب سال هم طلوع خورشید رو می بینه...... مطمئنم یه روز تاریکی وجود منم تموم میشه:-2-41-:

*تینا*
1391,10,08, ساعت : 20:16
سلام ...:-2-40-:

امروز سخت رفته بودم تو فاز تفکر !!!! داشتم به مشکلات اطرافیانم فکرمیکردم..به اینکه اونا توچه پیچی موندن...ولی هر چی فکر کردم دیدم ..این فک و فامیل ما همه سرخوشن!!! غمزده شون ماییم.. یه دفعه یاد یکی از آشناهامون افتادم...این خانوم خیلی ساده و به قول خودمون..بی شیله،پیله است!!!
میگفت : وقتی برای اولین بار رفتم خونه خدا ..حاج آقای کاروانمون گفت..اونایی که برای دفعه ی اول میان.. قبل از اینکه نگاهشون به کعبه بیوفته..یه سجده برن بعد چشاشونو باز کنن و هر حاجتی دارن از خدا بخوان ..
میگفت : وقتی چشم باز کردم یه نور سفیدی چشممو زد ولی همونجوری به کعبه خیره بودم....فقط گفتم خدایا ..فرج آقامونو برسون....
میدونی وقتی اینو شنیدم کف کردم!!! لازمه بگم این خانوم 7تا دختر داره که 4تاشون تو خونن!! با یه پسر 17ساله ی نیمه فلج!! مخارج هم که همه درجریانش هستیم!!! دیگه از بقیه ی مشکلاتش نمیگم!!!!!!
از خودم بدم اومد که هر وقت حرف از گفتن حاجات میشه یه لیست بلند بالا از حاجتهای دنیایی احمقانه رو مرور میکنم!!! منم خیلی مشکلات دارم که برای یه دختر 20 ساله زیادی سنگینه!! ولی قطعا دردی که یه مادر میکشه بیشتره!! ولی بازم .......

حالا میفهمم این مهدی چقدر به حسین شباهت داره و مثل اون غریبه!!!!!!!!!!

اگر فقط به اندازه ی انگشتای دستامون( نمیگم 313نفر!!) کسایی بودیم که اینجور خالصانه در اوج نیازهای مادی اونم جایی که میدونیم از اونجا دست پُر برمیگردیم.. اول به فکر امام زمانمون میبودیم و گرفتاری هامونو میسپردیم به بعداز ظهورش که همشون حل میشن!!!!!!

اونوقت اینقدر جمعه هامون تکرار دلای گرفته و سکوت نبود!!!!!!!!!

این جمعه هم نیومدی ..............حکمتشو کی میدونه!!
تا جمعه ی دیگه بیاد.................کی میره و کی میمونه !!

کاملا حقیقی بود...برای عوض شدن همیشه وقت هست !!!! :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

♔ αϻἰг κнаη ♔
1391,10,08, ساعت : 20:52
به نام خدا
_____
1391/10/8



وقتی که از گریه پُرم،


راه میفتم ، بیهدف توی خیابون !


خاطرههامُ میشمُرم،


تکُ تنها ، تو سَرَم صدای بارون !
تو کدوم پنجره میشه پیِ تصویرِ تو گشت ؟



با کدوم ترانه باید از کنارِ تو گذشت ؟


تو شبِ ساکتِ قصه ، تو رُ فریاد میزنم !


حتّا بارون که نباره ، مَردِ بارونی منم !

حِس میکنم حروم شُدم !


چیکه چیکه ، دلِ من بَرات میباره !


قصّهی ناتموم شُدم !


امّا چشمام ، تا اَبَد به انتظاره !
تو کدوم پنجره میشه پیِ تصویرِ تو گشت ؟


با کدوم ترانه باید از کنارِ تو گذشت ؟


تو شبِ ساکتِ قصه ، تو رُ فریاد میزنم !


حتّا بارون که نباره ، مَردِ بارونی منم !
یغمــا





به قول یغما مرد بارونی منم ........

شعر یغما خاطره امروز من .........

nabegheh
1391,10,08, ساعت : 21:26
رفت...
گویی نرسید...
قاصدک را میگویم...
چقدر سرد بدی قاصدک قصه من
تو را به کدامین بند کشیده بودند که تن بر باد نمیسپردی؟
در گرمای کدامین دست به دستان لطیف نسیم خیانت کردی؟
پرپرت کردند و تنهایت گذاشتند
نسیم تمامت را در آغوش میگرد،اوجت میدهد
رها شو از بند تن،تا بتوانی پر پرواز باز کنی...
رسید...
پرپر شد...
آزاد شد...

"maryam"
1391,10,08, ساعت : 21:28
به نام خدای نور و تاریکی....

سلام رفقا....
یه سوال دارم ازتون..تا حالا شده یه اتفاقی واستون بیفته ...یه شبه با یه حرکت همه زندگیتون نابود شه........یعنی بشکنید.....یعنی شکست.تمام..من امروز شکستم.......دوباره شکستم.له شدم ......نابود...
تازه یه مدتی بود که از مود افسردگی و بلایی که سرم اومده بود اومده بودم بیرون....تازه نوشته هام داشت رنگ میگرفت.داشتم امیدوار میشدم...........تو شب یلدا وقتی فال میگرفتم به حافظ گفتم..دمت گرم توکه همه ی زندگی منو بهم چاخان گفتی......شعرای تو بخشی از زندگیمو نابود کرد دروغاییی که تو بهم میگفتی..بیا و مردونگی کن این دفعرو راستشو بگو..........فالم در اومد صبح روشن......خیلی خندم گرفت..گفتم من؟؟؟صبح روشن...بابا بی خیال........باز گفتم شاید خواست خدا بوده توکل ب تو اوس کریم....
یه هفته هم نگذشت..یه جوری زندگیم سیاه شد.......که برام نابودی کامله.....دیگه همه جا تاریکه.........بلایی ب سرم اومده که توان گفتن ندارم.راستش شرمم میاد بگم از کسی ک این بلارو سرم اورد.........فقط بهش میگم...........خیلی پستی....جوری زمینم زدی که دیگه هیچ جوره بلند نشم........
جای دستات هنوزم رو بدنم حس میشه......حالم ازت بهم میخوره.....دارم خفه میشم.......دارم دغ میکنم........وقتی که توی پست داشتی عشقو حال میکردیو لذت میبردی...من فقط داشتم زجر میکشیدمو با بغض و سکوت میگفتم....خدایا مرگ را بر من روا دار...........
تو عزیزترین و نزدیکترین کسمی که بهم خیانت میکنه....
چرا همیشه از عزیزترین کسام ضربه میخورم...........؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا دارم دغ میکنم...........حالم از همه ی مردها بهم میخوره.....ازشون متنفرم....متنفرم................
از بلاییی که سرم اوردی ب هیچکس نمیتونم چیزی بگم........چون کسی باورش نمیشه..به روی خودتم نمیتونم بیارم...........چون عزیزترین کسمی..........من چیکار کنم.........زندگیم سیاه شده........
دوباره زندگی تموم شد.مریم شد همون مریم سرده سنگ بی تفاوت.مریم مرد.......برای همیشه مرد............
اینجا خیلی تاریکه.....تو رو خدا یکی چراغو روشن کنه...من از تاریکی میترسم..............کمکم کن...............کمک .......پر از سکوتیم که صدای فریادش گوشهامو کر کرده.......

بی بی گل
1391,10,08, ساعت : 21:42
به نام خداي دوستي ها ...

اين چند روز خوب بود ... عالي نه ... ولي خوب بود ... :-2-15-:

چند تا از دوستاي خيلي قديمي رو كه سالها نديده بودم، ديدم ...

م.قاسمي ... از دوستاي دوران راهنمايي كه تا پيش دانشگاهي هم گهگداري مي ديدمش ... تو اون دوران از دوستاي صميميم بود ... 4 ساله ازدواج كرده ... :-2-41-:
رويا ... از بچه هايي كه تو سالهاي دبيرستان، تو كتابخونه مي ديدمش ... دو سه سالي از ما بزرگتر بود ... اونم ازدواج كرده و يه دختر 10- 12 ساله داره ... :-2-37-:
مهنام.ت ... از دوستاي دوران دبيرستان و همسايه روبرويي تو محله ي قديمي ... ماه ها مي شد كه ازش خبري نداشتم ... يه سري به بوتيك لباس فروشيش زدم ... بعد از جريان طلاقش ... چند تا موقعيت ازدواج واسش پيش اومده ... ولي همه رو رد كرده ... فعلا كه به قول خودش داره مجردي حال مي كنه !!! :-2-12-:
مينا.س رو ديدم ... همسايه ي ديوار به ديوار تو محله ي قديمي مون ... دو بار بيرون ديدمش ... خلاصه با مامانش اومدن خونه مون ... از گذشته ها حرف زديم ... از همسايه هاي قديمي كه الان ديگه تك و توك تو اون محله موندن ... :-2-07-:
پنجشنبه عصر ... همراه مامان و زنداييم رفتيم بيرون تا واسه خواهرزاده و برادرزاده م هديه بخريم ... :-2-41-:
يه لباساي خوشگلي خريديم كه نگووووووووووووووووو ... :-2-13-:
قيمتاش هم كه سر به فلك مي زنه ... يه بافت كوچولو واسه يه دختر يك ساله 49000 تومن ... :-2-31-:

بالاخره بعد از يك سال دارم مي رم تهران .... :-2-04-:

سرتق
1391,10,08, ساعت : 21:58
به نام نامی او...

درود دوزتان :-2-31-:
خوبین آیا؟
ما که خوب نیستیم :-2-15-:
از جمعه ها خویلی بدم میاد :-2-42-:
همیشه روز نفرت انگیزی برام بوده :-2-42-:
از وقتی که شباش هم مجبورم برم تیرون بیشتر بدم میاد ازش :-2-42-:
امروز هم که نفرتم به اوجش رسید دیگه :-2-09-:
دیشب چقده خوب بودا :-2-39-:
همه خونه خاله خانوم بودیم و انقده گفتیم و خندیدیم که نگو :-2-15-:
حامد هم بعد از شام رفت فوتبال و ما موندیم تا 12 بعدش صنم رو رسوندیم و خودمون برگشتیم خونه
ما نیز از وقتی بیدار شدیم :-2-35-: ماتم گرفتیم که باز باید بریم به سوی علم و دانش و آزمایشگاه و اینا :-2-42-:
2ساعت پیش تیلیف زنگ خورد و مادر جان گوشی رو برداشت و هی گفت: اِ؟ ... چرا؟ ... باد کرد؟ :-2-37-:
ییهو تیلیف رو قطع کرد :-2-37-:
دیدیم دستپاچه شد ، گفت خاله بود تو آشپزخونه افتاده، دستش ورم کرده ، همینطور پشت تیلیف گریه میکرد :-2-15-:
الهی بمیرم، دلم ریخت وقتی اون طوری گفت خاله بود:-2-39-:
میگفت گفته به حامد زنگ بزنین :-2-15-:
مادری هم زنگ زد به صنم، که خونه مامانش بود، گفت حامد بیرونه
مادری جریان رو که گفت اونم سریع گفت حامد رو خبر میکنه و با آژانس خودش رو میرسونه :-2-15-:
مادری که هول کرده بود نمیدونست چطور لباس بپوشه :-2-39-:
هانی هم فی الفور آماده شد، مایم که از بیمارستان و اینا متنفریم، اصلا مدیونین فرک کنین تو این جور جاها حالمون بد میشه و استرس میگیریم و ترس برمون میداره :-2-35-:
هوچچی دیه مادری و هانول رفتن ، منم موندم تا مثل همیشه لحظات آخر وسایلم رو بردارم :-2-43-:
هانول چند دیقه پیش زنگول زد که بیمارستان سیدالشهداییم ، منتظریم دکی بیاد دست خاله رو گچ بگیره ، قراره دکی بین 9و10 بیاد :-2-28-:
مادری هم فرمود سوپ درست کن برا خاله :-2-37-:
آخه دستش شکسته ، چه ربطی به سوپ داره؟ :-2-35-:
ما بریم به سوپمون سر بزنیم بیایم :-2-35-:
:-2-15-::-2-15-:
مادری الان زنگول زد که خاله رو قراره ببرن اتاق عمل :-2-18-: :-2-03-: اگه ما تا 12 نیومدیم تو با آژانس برو ، ممکنه خاله رو بستری کنن :-2-30-:
حالا انگار واجبه ما بریم تیرون ، خو فردا شب میریم :-2-43-: والله
الهی بمیرم، مگه من طاقت میارم بی خبر برم تیرون ؟ :-2-30-:
هی ما به این خاله خانوم میگیم این همه بشین و پاشو نکن :-119-:
دو دیقه یه جا آروم نمیگیره ، همه ش داره فعالیت میکنه :-119-:
خونه خودش که همه ش داره بشور بساب بپز میکنه :-119-:
یا داره ترشی و شور و خیارشور میذاره:-119-:
خونه ما میاد میگه مامانت دستش درد میکنه، غذا درست میکنه، ظرف باشه میشوره :-119-: خو مگه ما مردیم؟ ای بابا :-119-:
مامان ما شور و ترشی درست میکنه کپک میزنه، میاد برا ما شور و ترشی میذاره :-119-:
خونه داداش اینا میره میگه اعظم میره سر کار، بادمجون و سبزی و ... سرخ میکنه براش :-119-:
میگه اعظم غذا شمالی بلد نیست ، حسین(داداش) دلش میخواد ، غذا درست میکنه :-119-:
خونه صنم و حامد میره ترشی و شور درست میکنه براشون :-119-:
خو یه دیقه آروم بگیر دیگه :-119-: آروم و قرار نداره، اصلا یه وضعی :-2-30-:
مجی بیاد که دیه هوچچچی، از خونه جُم نمیخوره ، تا برا ته تغاریش انواع غذاهای مامان پز بپزه، نیست هر دفعه که مجی میاد لاغرتر از دفعه قبل شده، خاله خانوم نگران شکم فندقی اون زشتکه :-2-42-:
کلی چیز میز هم جمع میکنه که اون کصافط با خودش ببره :-2-42-:
حرف گوش نمیدن که این دو تا خواهرا :-2-42-:
اه امروز تولد خان داداش و سینا جانمون هم بودا، چه روز بدی شد :-2-41-: به هر حال تولدشون که مبارک :-2-14-:
ما بریم دیه، اعصاب نداریم باو :-2-43-:
هی وای من، دکی به خاله گفته بود مشکوک به پوکی استخوانه :-2-18-:
تازه برا این هفته هم وقت MRI برا کمرش داشت :-2-18-:
برا خاله جان ما دعا کنین :-2-40-:
+ از همه دوز جونیا که این روزا به خاطر تولدم منو با پیامها و خاطراتشون شرمنده خودشون کردن ممنونم :-2-40-:
خویلی خویلی دوستون دارم و خوشحالم که دوزتای خوبی مثل شماها دارم:-2-40-:
ایشالا همیشه سالم و موفق باشین :-2-40-:
+ سینا جان قند عسل، بازم تولدت مبارک کافیتان جانمان http://www.kolobok.us/smiles/icq/give_heart.gif
تا بهد http://s17.rimg.info/d1ce9cca478ef61a66c7948b34b6aa8d.gif

1391/10/8

بهدا نوشت:
هانی الان اس داد که : میگن شکستگی و جداشدگی داره :-2-30-: فعلا بردنش برا نوار قلب بعدش میبرنش اتاق عمل، شبم باید بستری شه :-2-30-:

خاطره...
1391,10,08, ساعت : 22:05
همین الان دارم شاممو روی میز کامپیوترم میخورم..جاتون خالی ته چین مرغ با ته دیگ سیبزمینی...صفحه ی نودوهشتیا هم بازه و...

☆ SetareH ☆
1391,10,09, ساعت : 00:08
جمعه 8 دی 91

صبح با سحر خواهرم رفتیم ادم برفی درست کردیم...و چندتا عکس گرفتیمhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif...عکساش رو اپلود نکردم ولی بعدا براتون میذارم
بعدش هم رفتیم ناهار درست کردم چون مامی یه ذره حالش خوب نبود....
بعدش هم کلاس داشتم....وقتی از کلاس برگشتیم مامی منو برد درمانگاه تا ازمایش خون و ازمایش تیروئیدمو بگیره...http://www.pic4ever.com/images/shame.gif
قلبم مثه چی میزد...از سه تا چیز به شدت میترسم....یکی ازمایش خون...یکی امپول...یکی سوووسکhttp://www.pic4ever.com/images/funny.gif
وقتی رفتیم درمانگاه هی به مامی گفتم تروخدا بیخیال بیا برگردیم....http://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gif
به زور منو برد.....http://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gifمسول اونجا گفت باید ناشتا باشه الان ازش ازمایش خون نمیشه گرفت...منو میگی یک ذوقی کردم که نگوووو....http://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gif
به مامی میگم من از اول هم دلم نبود...مامی میگه بشین سرجات یکشنبه دوباره میارمت....http://www.pic4ever.com/images/maniac.gif
عصر هم کلاس داشتم...بعدش رفتیم خونه ی زنداداشم.....مامی باید امپولش رو میزد...امپول مخصوص بیماری ام اس.....
خالم اومد واسش زد...خودمو زدم به اون راه....http://www.millan.net/minimations/smileys/yourecute.gifمامی بلند گفت ستاررررره بیا امپولت رو بزن....http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif
یا خــــدا....من تو عمرم هیچوقت امپول نزده بودم..هیچوقت...این اولین بارم بود....:-2-30-:
اومدم در برم که مامی دستمو گرفت و ....http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif
بعدش یهویی سرم گیج رفت و رنگم مثه گچ شد....:-2-30-:دستام شروع به لرزش کرد و فک کنم در عرض سه چهار ثانیه غش کردم....
واااای خیلی بد بود...مامی و خالم میگفتن چون ترسیده بودی اینجوری شدی.....
زن داداشم برام اب قند اورد...منم یهویی زدم زیر گریه.....تمام بدنم داشت از شدت ترس و استرس میلرزید....
پشت سر همم میگفتم دیگه تو عمرم امپول نمیزنم....هیچوقت.....:-2-30-:
خلاصه که خیلی افتضاح بود......:-2-30-:

meno
1391,10,09, ساعت : 00:35
سلام



با امیر بحثمون شده بود :|


یعنی من همچین داد میزنم اصلا فرکانس صدام ناخوداگاه میره بالا :|

اونم جدی میشه مثل مدیر مدرسه خوف انگیز :|

قبلش بهش گفته بودم هوس پیتزا کردم اونم به شوخی چون شام نمیخوریم !

اونم لباس پوشیده بود که بره بهشم گفتم که نمی خوام ولی خب ...

بارون هم شدید بود از صبح تا شب همچنان در حال باریدن.

وسط دعوای اصلی بر می گرده جدی میگه چه نوعی می خوای ؟

با تعجب نگاش می کنم و میگم من اصلا پیتزا نمی خوام http://blogfa.com/images/smileys/05.gif

هر چند ثانیه یا بار تو بحث میگه میگم چه نوعی ؟

یکم که گذشته بلند شده برگه اشتراکش رو گرفته جلوم میگه انتخاب کن ؟!!!

حالا باید قیافش رو میدیدی http://blogfa.com/images/smileys/08.gif

میگم بابا من نمی خوام گیر دادی ها !!!

و بازم بحث مربوط به دعوا .

اومده جفتم و برگه رو داده دستم میگه می خوام زنگ بزنم بیارن بارون خیلی شدیده

یعنی آتیش از چشمام میزد بیرون ها ! من از بس اعصابم خُرد بود تمرکز نداشتم و دیدم ول کن

نیست برگه رو کشیدمو نشستم زمین و سرمو گرفتم و رو برگه خم شدم ببینم ول می کنه یا نه !

قبلشم زیر زبونی میگم نمیفهمه دیگه ٬ نمی فهمه :|

اونم بلند میگه آره نمی فهمم http://blogfa.com/images/smileys/40.gif

بعد از یکم که آروم شدیم میگم گفت چقدر دیگه میاره ؟ http://blogfa.com/images/smileys/03.gif

- یکم دیگه میاره

خلاصه پیتزا رو گرفت !!! و بحث هم تموم شد

حالا نمیدونم تو دعوا چه گیری داده بود به این غذا که تا نگرفت ول کن نبود

ar0n
1391,10,09, ساعت : 00:46
یا ودود

خاطره یکی از بچه ها رو خوندم....دیگه حالا روم نمیشه غر بزنم...!!...خدایا خودت کمکش کن....:-2-15-:
کمر درد و گردن درد گرفتم...حس میکنم چشمام هم داره ضعیف میشه...چند شبیه که خیلی خسته میرم تو رختخواب...از بسسسس پای این پی سی ام!!....یک روز تحریمت می کنم...!پی سیه بی شعور...!انقد به من وابسته نباش عبضی...!
اینا نمیذارن من یکم ورزش کنم که....ظهری اومدم برم تردمیل مامان گف نرو نهار داریم پشت بندش فاضله زنگ زد....آخ که چقد من شرمنده این بشرم...هی زنگ زده و من نزدم...راجع به کلاس زبانش حرف زدیم...چه اطلاعات مفیدی بهم دادا!...گف اگه فشرده وردارم یه ساله آیلتس میگیرم...:-2-31-::-2-16-:ینی امتحان آیلتس میدم در واقع..!...حالا بستگی به سطحم داره...زبان انگلیسی خیلی ازم دور شده..!داره کم کم خطرناک میشه...من باید برم اینجایی که این میگرو...یادم باشه از رستا بپرسم اون کجا میره...من یحتمل میرم همین سفیر...:-2-41-:به بابام میگم میخوام فرانسه بخونم...مامانم مسخرم کرد...میگه همین انگلیسیتو تو بخون:-2-15-::-2-36-::-2-30-:خوب میخونم...انگلیسیم که بد نیست...:-2-30-:بابامم پشت بندش گف راااس میگه دیگه...بخون همرو بخون...انگلیسی که میخوای بخونی...روسی که میخوای بخونی..فرانسه ام که هست..همرو بخون..!:-2-31-:من:-2-33-:بابام:mrgreen:....لوسا...عوض تشویقتونه...میخوام همرو با هم بخونم؟؟....:-2-33-:باهمم نخونم..بالاخره که میخونم...ینی من باااید چنتا زبان یاد بگیرم..این خط این نشون...قراره ایشالا به بچه هامم یاد بدم...همینجوری الکی یه زبانه که نمیشه..!!وا!!والا....
آها داشتم تردمیلو میگفتم....آره..اونموقع که نشد..بعد از ظهری اومدیم بریم زهرا گف میخوام برم...باز اومدیم بریم سمانه گف میخوام برم...باااااز اومدیم بریم قاسم گف میخوام برم:-2-36-::-2-36-:ینیا....حالا انگار تردمیلو فردا میخوان ببرن..:-2-09-:خلاصه....شامم که خوردیم...پدر نذاش بریم....:-2-39-:دیگه بابامم که تازه اومده نمیخوام رو حرفش حرف بزنم...بسه دیگه چقد رو حرفش حرف زدم...یکم مهربون و ناز باشم..زمین که به اسمون نمیاد...:-2-43-::-2-22-:....
این شد که بدون هیچ تحرک بدنی کلللا پای پی سی بودم....چقده امرو خوش گذشتا ولی...کلا دوستان خوبی دارم بنده...:-2-41-:خودشون و دور و بریاشون کلا موجبات شادی و خنده ان واس ما:mrgreen::mrgreen:بلهههه:-2-22-:
دیرو یکی از بچه ها یه خبر خوبی بهم داد....خیلی خوشحال شدم...فهمیدم که قضیه مال یک ماه پیشه...لوس ننر الان به من میگه مسیله به این مهمی رو...!خیلی واسش خوشحالم...ایشالا که عاقبتش خوب شه...اگه من چش نزنم...!!...
این یک هفته پیش رو رو باید درس بخونم...و با مدد خدای منان پی سی رو تقریبا کنار بذارم....بسه دیگه هرچی به مجازی هایی بها دادم که بی بها بودن...:-2-15-:چی دارم میگم.....:-2-15-:جدای دوستایی که خیییلی عزیز منن...
دلم امشب گرفته بود....واسه کسی ک اصلا نمیدونست کیه تنگ شده بود..!مثلا باید تنگ میشد ولی نمیدونس واسه کی...!منو درگیر کرده کلا...!:-2-15-::-2-22-:حس های بد و خوب زیادی این روزا تو ذهنم میاد و میره...حقیقت تلخه دنیا کم کم داره واسم روشن میشه...داشتم اونروز از استاد اخلاقمون سوالی میپرسیدم....گفت میدونم چی میگی...تو یه دختری...ولی..اینجا دنیاست...این حرفا مال تو کتاباس...:-2-15-:کاش یکی بود که از اول بهم بگه طبق قوانین دنیا فکر کن....نه قوانین پروانه ای ذهنت...!!خیلی بامزس...همیشه فکر میکردم حسی که واسه آدم پیش میاد واقعا درسته...فکرهایی که از اول زندگی آدم درگیرش بوده واقعا حقیقته...اون چیزی که به من الهام میشه درسته...ولی الان میبینم نه...!!اینطوریام نیست...یه دختر با تمام وجودش یک پسر رو دوست داره...سال ها به اون فکر میکنه...و ذهنش بهش میگه که این دوتا مال همن...فکر میکنه که این درسته...!!ولی اون پسر تو یه عالم دیگس...یه جای دیگس..اینا حقیقتای دنیای ماست...که هیچوقت عوض نمیشه...چون از اول این ما بودیم که اشتباه فکر مکردیم...اون دختر بوده که اشتباه فکر میکرده...بعضی اوقات فکر میکنم...منم ممکنه مثل اون دختر باشم...نصف تفکراتم اوهام باشه...غلط و بی مقصد...چرا که نه...!!...میتونه باشه...!..اگه طبق قانون دنیا فکر نکنی..هیچ اتفاقی بخاطر تو راهشو کج نمیکنه....خدا خودش کمک کنه واقعا...!!!
یادم هست مامانم میگفت بچه که بودی...میشستی تو پذیرایی فک میکردی!!هرکی ندونه فک میکنه خل بودم...!!!و اینکه خیلی حرف می زدم...مامانم میگف مثل آنه شرلی بودی...میرفتم تو آشپز میومدی میرفتم اتاق میومدی...تمام مدت هم در حال حرف زدن...!!پدیده ای بودیم ما...ولی یادم هست که خیییلی فکر میکردم...خیلی خیلی...اذیت میشدم گاهی انقد فکر میکردم...یکی نبود این ذهن فعال منو جم کنه بگه بیا رو این پیادش کن انقد الکی هدرش نده...ای بابا....:-2-15-:آخر کار دستم میده فکرام....
یبار عمم میگفت...وقتی تو به کسی فکر میکنی از طرف تو به سمت اون انرژی فرستاده میشه..!!گفت اسمش قانون چی چی کوانتومه..نمیدونم کوانتومه چی چیه!!...یادم نیست..خلاصه اینکه از تو درساش میگف...فیزیک هسته ای میخونه...چقده برام عجیب بود...یا فیزیک خیلی دخترونس یا من خیلی فیزیکی فک میکردم..خخخخخخ!!!خلاصه جالب بود برام...فک میکردم این چیزا الکیه..!!...ینی اونایی که الکی بهتون فک کردم کوفتتون شه...فک کنم خواب یکیو میبینیم بعد میگه تو فکرت بودم سر همین قضیه انرژیه باشه...!چه عجیب...!ولی تا جایی که من یادمه هربار یکیو میبردم تو بلک لیست میومد طرفم...!!خلاصه فیزیکم با ما چپه..:-2-22-:

فقط چیزهای بد نیست...چیزهای زیبایی هم هست که رو به ذهنم باز شده...البته همراه با حسرت...به عقب که بر میگردم میبینم انگار از دوم دبیرستان به بعد یه سایه سیاهی رو زندگیم بوده..که من نخواستم کنارش بزنم...که حقیقتا جلوی پیشرفت و شادی من رو در حد خودش گرفت..!!دلم واقعا نمیخواد از مسبباتش بگذره....بدجور عصبی و غمزده میشم وقتی یاد اون لحظه ها میفتم....تو اون لحظه میخوام مسببشو با دستام خفه کنم....ولی یه حسی بهم میگه شاید اول باید خودمو خفه کنم....من چرا جلوی این آدم نایستادم؟!!!....عجیبه برام!!....من...خیلی راحت میتونستم طرفمو ببرم بالا پرتش کنم پایین ولی چرا حداقل در حد خودش جوابشو ندادم....!!هه..میدونم چرا...دلسوزی....این دلسوزیه مسخره احمقانه کار دست من داد...فک میکردم درست میشه میبینه دارم براش چه کارهایی میکنم...خوب میشه...ولی نشد....من جواب لحظه های تباه شده کنکورمو دوست دارم از حلقوم بضیا بکشم بیرون...ولی بعید میدونم تو قانون اون بالایی اجازه ای بهم داده بشه....از اون شخصیت اونموقم متنفرم....!!چون جواب ندادم...چون سکوت کردم....میدونی...هیچوقت با ضعیف تر از خودت نگرد...کمکش بکن ها...ولی یه ضعیف پرررو!! هیچوقت دوست خوبی نیست...!!دوست نه!!نیست!......واااای..عصبی تر شدم...من رد میکنم این روزارو...اونقدر این حس ها و خاطرات مسخررو دور میریزم که اگه دوباره برگردم اننقدر رو اعصابم رژه نره...باید ببینم خودم اگه کاری کنم میتونم این لکه ننگو پاک کنم یا نه..اگه نشد اونموقع میرم تو کار خفه کردنو اینا...!!!خخخ!...ولی خوب..میدونم که کم کاری از خودمه....دوستان از من به شما نصیحت...از سر دلسوزی با هیچکس دوست نشید....با آدمای نمک به حروم....آخ خدا...چی دارم میگممم...بسه....آروم باش!!
اوففف چقد سرده اینجا....
همه هم که خوابیدن...!...منم برم...بسه واسه امشب....برم که ایشالا خاک کنم این حرفای مسخررو....انشالا بشه دیگه نیام یه مدت..

به نظرت دلم برای کی تنگ شده بود...؟!....دل کوچک بی گناه من....!!نکن این کارارو با خودت....!....ای بابا...پیدا کنید پرتغال فروش را..!(کچل لبخند با آه همراه با تفکر..خخ)

نه تو میمانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه نابی که گذشت

غصه هم می گذرد

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

عاشق واقعی شدن یچیز دیگس....کاش بتونیم...!!لحظه ها دارن میگذرن..هیشکی نیست که براتون نگهش داره...من اینو با تک تک سلولام دارم میفهمم....هیشکی نمیاد دستتو بگیره بگه بیا درستش میکنم...لحظه هاتو بر میگردونم...نع!!....باید خودت پاشی...لحظه های زیبا زیادن...اگه چشمات زیبا ببینه...با دید زیبا سختی هم زیباس...!!
فک کنم قراره بمیرم انقد پروانه ای شدم:-2-22-:

همیشه عاشق باش....!:-118-:

شبتون خوش...

نگین
1391,10,09, ساعت : 01:34
بنــــام خدای عشــــق و امیـــــد


سلام:-2-10-:
ما تا الان یک عدد نگینِ مادر بودیم،یعنی هلاکمااااااا:-37-:بچه داری عجیب سخت است:-2-41-:
ما ی غلطی کردیم به مادری جان گفتیم بزنگ دوست پدری رو دعوت بنما دلمان واسه پسر شیرینش ی ذره شده:-2-27-:
از وقتی این پسر کوچولو نزول اجلال فرمودند تمام وسایل خانه،جمع شده و ما بدنبالش بدو بدو نموده و جیغ جیغ کردیم:-2-06-:
اصن صدام رفته:-2-22-:پسری جیغ میزد ما جیغ میزدیم:-2-22-:
چون ما بچه ی کوچیک نداریم واسه بچه مردم ذوق مرگ میشیم،خصوصا اگه پسر باشه و شیطون:-2-16-:
البته ما همیشه از پدری و مادری سپاسگزاریم که بهد ما نی نی اضافه نشد و ما با خیال راحت به زندگیمون پرداختیم:-2-16-::-2-22-:
اقا این پسرای دهه 90 از همین بچگی منحرفنااااا:-2-43-:
این اقا کوچولو مارو هل میداد عقب بعد میومد جلو نهایت سعیشو بکار میگرفت بلوز مارو بــده بالا:-2-35-::-2-06-:
ماهم در کمال خونسردی با ی لبخند تفهیمش میکردیم که کار بدیه هااااا،یکم شعور داشته باش:-2-43-:
بهدش جیغ میزد بیاد بغلم،ما میگرفتیمش ایشون یقه لباس مارا گرفته سعی میکردند شرافتمان را زیر سوال ببرند:-2-06-::-119-:
مام اخم نموده میفهماندیم که اشتباه گرفته،مادریت جایی دیگر است پســــــر جان:-2-22-:
از انجایی که عشق کرده بود شرافت مارا به باد دهد مجبور شدیم به اتاق ببریمش :-2-22-:
و کمی دوستانه ب او تفهیم کنیم شعورش را بالا ببرد:-2-28-:
وگرنه خودش میداند و ما و اقامون و ددی و همســــایها :-2-22-:
هرچند که کاری از پیش نبردیم،فقط توانستیم اتاق را در اختیارش گذاشته تا شرافتمان حفظ شود:-2-06-:
البته ما هنوز کشف نکردیم که به چه علت هرکسیو بغل میکنیم سعی دارد شرافتمان را به باد دهد:-2-35-::-2-22-:
اخِ شما بگین بچه 9ماهه چیزی حالیش میشه؟ حتما میشه دیگه:-2-37-:
این پسر 9ماهه هم سعی در زیر سوال بردن شرافتمان داشت که خداروشکر موفق نشد:-2-35-::-2-22-:
چون اصن شیرین نبود،ما در حد چند مین بغلش کردیم،ولی زودی سپردیمش دست مادریش با این پسر ناشیرینش:-2-31-:
ولی خب بچم دستش از رو یقه ما اونور تر نرفت که:-2-28-::-2-22-:
اقا این پسر 1سال و نیمه تمام وسایل روی پاتختی را جمع میکرد میذاشت رو تخت:-2-37-:
بهدش میرفت رو پاتختی تا دستش به وســـــایل روی میز توالت برسه:-2-37-:
یعنی ما همینطوری از حیرت خشکمان زد:-2-17-:اینطورین بچهای جدید:-2-22-:بعله!
بهش میگفتن نگینو صدا بزن،برمیگشت مارو پیدا کنه،مارو میدید میگـفت نــــِ نــــِ:-2-16-::-2-06-:
یعنی دلم میخواست بخورمش:-2-16-:ما بچه رو در همین حد دوست داریم،اونم بچه مردم:-2-22-:
بغیر از منحرف بودن کمی هم قرتی بود،کافی بود دست بزنی تا دستاشو ببره بالا برقصــــه:-2-08-:
خلاصه ما برای مادریش طلب صبر از خدا نمودیم و بدرقهشان کردیم درحالی که اتاقمان بمب خورده:-2-30-:
خدا خیر بدهد هرکس را که مارا در جمع نمودن اتاقمان یاری فرماید:-2-22-:پیشاپیشـ کمال تشکرو داریم:-2-22-:
....................................
پروژه بازار کمی تا قسمتی روبه اتمام است:-2-38-:
اقا ما این پلان طرح 2 رو تقلب کردیم بهدش تو سایت جدید جا نمیفته:-2-09-:
یعنی پلانو میچرخونم که شرقش بیفته جنوب سایت نور کلاس مطلوب باشه،ورودی داغون میشه:-2-15-:
بهدش نور کلاسو درست میکنیم،کارگاه بهم میخوره:-2-36-:اصن وضعی!
از اونجایی که ما تنبلیم و حاضر نیستیم دوباره شیت بندی و راندو کنیم همش با این پلان جان ور میریم درست شه:-2-15-:
اقا خو ما حوصله دوباره کاری نداریم:-2-36-:بعله!
فردا کلاس راندو داریم،خیلی خوبه،اصن عشقِ:-2-16-:
یکشنبه هم باید نیمی از طرحو تحویل بدیم،استاد جان قاط دارند یهو جو گیر میشن:-2-28-:
تمرینای زبان هم مونده،نیامدن سایتم ی طرف که مارو افسرده کرده:-2-22-:بجون خودم!
خو وقت ندارم بیام،ی دلم میگه بیا بیا،یدلم میگه غلط کردی بری:-2-22-:بساطی داریم بغران:-2-22-:
اقا ما بریم که از خستگی هلاکیم:-37-::-37-::-37-:
....................................
طالع عاشقانم!
**در حال حاضر عشق ممکن است مهمترین فاکتور زندگیتان نباشد،
با این حال سعی کنید وقتتان را بیشتر بر روی فکر کردن بگذارید،
شما در وضعیتی قرار دارید که میتوانید تصمیمات جدی به همراه معشوقه تان در مورد نقشههای آیندهٔ مشترکتان بگیرید،
سعی نکنید خیلی سریع به نتایج عمیقی دست یابید،
چرا که شما و معشوقه تان هردو در چارچوب ذهنی هستید که بر همهٔ موضوعات نگاه بدبینانه دارید،
اما نگران نباشید،کائنات امروز از شما حمایت خواهند کرد**
....................................


دوستانم سرزنشم می کنند

می گویند:رفته را باید فراموش کرد

که باید با زنده ها زندگی کرد

در جوابشان لبخند می زنم،بلند می شوم

از روی میز برایت چای برمی دارم

می آیم کنار تو،نزدیک پنجره می ایستم

روی پنجه بلند می شوم و صورتت را میبوسم

آن ها بهت زده، نگاهم می کنند!
:-2-15-:


پ ن:
ما واقعا دلمون واسه مهربان و ارمغان یذره شده،بهد امتیا غیبتاشونو جبران میکنن:-119-:

بامداد زمستونیتون بخیر:-2-40-:

"rasta"
1391,10,09, ساعت : 05:50
به نام او

نتونستم بخوابم .
باورش سخت که نه !! ترسناکه ، درد آوره .
ای کاش کاری از دستم بر میومد . ای کاش می تونستم مرحمی رو دل ِ شکستت باشم .
ای کاش می تونستم جلوی مرگ آرزوهاتو بگیرم .
حصار زندگیت ، داره نابودت می کنه اینبار ، می دونم .
حالا سپیدتر از همیشه ای ...
.
.
.

نمی تونم بگم با همه ی وجودم، ولی درکت می کنم . خیلی بیشتر از خیلی .
خوشبختی ِ کوچیکت ، گم شده تو ازدحام نابینایی و خودخواهی این جماعت . بیچاره قلب مهربونت که می دونم الان خشم ِ دست و پا بسته ای رو تجربه می کنه . جیغ هایی که تو گلو خفه میشه تا خواب عابران خواب زده ی شهرتو به هم نزنه . رنجش های مکررت نا امیدانه ادامه داره زیبا ! برنج و توانت رو به بی نهایت برسون که پا به پای این جمعیت به صفر نرسی ...
.
.
.

خدا
حس می کنم یه جایی رو یه بلندی ، منو گذاشتی و وادارم می کنی ببینم . انحطاط عاطفه و محبت و انسانیت یه عده ، طناب دار اعتماد و احساس و امید یه عده دیگه .
من نمی تونم خودخواهانه ! خودمو از همه ی این قضایا دور کنم و فقط دعا کنم که انحطاط محبت و انسانیت اطرافیان ِ من ، از من دور باد !!! که یه وقت خوشبختی ِ من خدشه دار نشه !!!
و نمی تونم قلبمو پر از نفرت کنم و مسیرمو گنگ تر !
و حتی نمی تونم چشمامو ببندم و جلوی کمرنگ تر شدن ِ اعتمادمو بگیرم .

خیلی گیجم
راه درست ، کار درست ، نتیجه گیری ِ درست رو بهم نشون بده خدا .

ARIA GIRL
1391,10,09, ساعت : 10:11
گاهی اوقات دلم یه دوست میخواد ...یکی که بی بهونه به حرفهام گوش بده...کسی که هق هق هایم تو بغلش خفه بشه...یکی که خاطرات بدم رو هم مثل

خاطرات خوبم باهاش تقسیم کنم ..یکی که فقط اسم دوست رو با خودش یدک نکشه...یک دوست واقعی....

دلم ....

نه عشق آتشین می خواهد...

نه دروغهای قشنگ...

نه سکوت تلخ شاعرانه...

نه ادعاهای بزرگ...

نه بزرگی های پر ادعا...

دلم یک فنجان قهوه داغ می خواهد ...

ویک دوست که فقط بشود با او حرف زد! ...

nairika
1391,10,09, ساعت : 11:01
سلام هم خاطره:-2-39-:
اگر حالم خوب بود، ذوق تاریخ رو میکردم! ولی:-2-15-:
میگن زندگی تکرار خطا ها و جبران هاست...
خو بازم داره تکرار میشه! روز از نو، روزی از نو
همه چی از یه شرط ساده شروع شد
نمیدونم تا حالا پیام ها رو درست گرفتم یا نه؟!
خب راهی که میگن باید رفت...
میگن باید رفت، ولی نمیگن اگه وسط راه موندی چه باید کنی؟
نمیگن این همون راهی که یه بار رفتی ولی...
نشستن بیرون گود و میگن لنگش کن:-2-15-:
اونا که وسط این راه، درست تو ناکجا آبادش، بدون هیچ تجهیزاتی تنها نموندن که
اونا که نمیدونن چقدر سخته وسط راه بفهمی اشتباهی هستی، یا همراهت اشتباه، یا اصلا رات اشتباه:-2-15-:
اونا معنی اشتباه و عذاب رو تو این راه نمیدونن، فقط میدونن که راه و باید رفت! میدونن که...
نمیدونم این بار تو این اتحاد مزدوج، جمله مشترکی پیدا میشه یا نه:-2-15-:
نمیدونم اینبار، بارم رو درست بستم یا نه:-2-15-:
حتی نمیدونم راه درست رو پیش گرفتم یا نه:-2-15-:
فقط میدونم باز سردرگمم
باز چم چاره گرفتم
باز...

*Fatemeh.K*
1391,10,09, ساعت : 11:10
سلام بر دوزتان جان خوشمل مامانی تپلیِ خودم :-2-22-:
خوفید آیا؟
من زیاد وقت ندارم باید برم خونه مادربزرگ جانم فخط آمدیم اعلام حضور کنم و بروم!
من بسی سر امتیِ فیزیک امروزم که کلی هم برای خوندنش حرص خوردم و استرس داشتم بی دقتی نومودم و 1 الی 1.5 نمره خلط دارم :-2-37-:
آنقدر حرصم گرفته که نگو ...
چیزایی که بلد بودمو سر بی دقتی و جا انداختن کم میشم فقط ...
فرض کنین یه بازده رو از 100 کم کردم ولی نذاشتمش تو فرمول ... :-2-37-:
الان ینی من خودمو بکشم حق دارم ...
اون آبنباته هم که دارم میخورم در حینیِ که از دس خودم دقیقا این شکلیم::-2-28-:
دیروز برایمان خواستگار پیدا شد :-2-28-:انقد حرص خوردم که نگو ... :-2-36-:
زنیکه اومده منِ 15 ساله رو واسه ی پسر 27،28 سالش خواستگاری کرده :-2-33-:
آخه یه آدم چقد اخمخ و بی فکر؟؟؟:-2-33-:
انقد بهم خندیدن عموم اینا ... کلی اذیتم کردن ... :-2-30-:
ولی بعد که گفتم چندشم میشه و بدم میاد بیخیال ماجرا شدن ...
ینی دیروز اینُ شنیدم با خودم گفتم من بمیرم مزدوج نمیشم ... من یکی دیگرو دوس دارم!!!
گرچه هنوز واسه فک کردن به این حرفا از فنچ هم کوچیکترم :-2-28-:والا :-2-43-:
پنج شنبه بهترین روز زندگیم بود ... :-2-41-:(مرسی که هستی و گاهی اونقد به زندگیم رنگ میدی که نمیدونم چجوری از خدا بخاطر اینکه تورو تو زندگیم گذاشت تشکر کنم ... البته بگذریم از اینکه دقیقا همین وقتاس که ترش از دست دادنت تیشه میزنه به ریشم ...:-2-15-:)

دلم برای دوستام شده یه نخود ... دوس دارم ببینمشون ولی حیف ... :-2-15-:
هانیه،هانیه،مائده،آنیتا،م هلا،سارا و فرناز عزیزم ... عاشقتونم ... با خاطرات با شما بودن زندگی میکنم ... از اینکه یه زمانی با کارام اذیتتون کردم و فرصت اینکه با شما باشم و خوش باشمُ هدر دادم خیلی پشیمونم و براتون آرزوی خوشبختی،موفقیت و آرامشُ دارم ...
میدونم نمیخونید ولی من از ته دل براتون بهترینا رو آرزو میکنم ...

خب من دیگه برم تا سرمو نذاشتن رو سینم ...
تروخدا دعا کنین فیزیکمو زیر هیجده نشم ... :-2-30-:


عاشقتونم ...
روز خوش ...
فلناتتان!

پ.ن:
+آجی سونی و مامی هانی امیدواریم خاله جان جانتان زودتر روبراه شن و بیان خونه کنارتان!واقعا خدا گذر کسیُ به بیمارستان نندازه ...
+'rasta"ی عزیز منم سردرگمم ... منم دنبال راه درستم ... و مطمئنم خدا کمک میکنه ...
+ARIA GIRL عاشق امضایت شدیم ... :-2-41-: و البته متنِ خاطره ات ... :-2-15-:
+setareh joon موافقم منم از آمپول بیزارم ... الانم سرما خوردم بخاطر آمپول نمیرم دکتر!:-2-27-:
+بی بی گل عزیز خوشبحالت ماهم دوز داریم دوزتانمان را ببینیم ...
+همه دوستای خاطره نویس عاشقتونم :-118-:
+mariiiiiiiiiiii تولدت مبارک عزیزم :-118-:

فاطمه مماخو
9/10/91
11:10

سپهر زیتون
1391,10,09, ساعت : 12:26
به نام خدا
91/10/9...........12:10.............محل کار
***********************************
سلام به همگی :-6-:
خوب هستین ؟:-16-:
دیروز جمعه بود و من همش توی خونه و سر و کله زدم با سپهر :-33-::-66-:
خواستیم خیر سرمون یه فیلم کارتونی ببینیم از بس که پا شدم و رفتم دنبال این کار و اون کار نفهمیدم چی شد :-26-:
خلاصه بیخیال فیلم دیدن شدیم و مشغول بافتن شال گردن زن داداش شدیم که به سلامتی و دل خوش دیشب تمو شد و خیلی هم خوشکل شد و خیلی هم خوشش اومد :-113-:
اما از غروب به بعد حالم داااااااااااااااااااااااا غون بود و حسابی ریختم به هم ..................... همین :-20-::-2-18-::-2-03-:
کلا خطره ای ندارم که بگم ...حرف دارم اما خب هر چیزی رو نمی شه گفت ...باید یه چیزایی رو توی اون صندوقچه قلبت جا بدی وگرنه خالی می مونه :-2-17-:
همین ..................
پ .ن
ely *675 ... خیلی خیلی دوست دارم :-9-: :-8-: :-53-: :-36-:

N@s!m
1391,10,09, ساعت : 12:36
غم میون دوتا چشمون قشنگت لونه کرده
شب تو موهای سیاهت خونه کرده
دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه
سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه
وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه
سیل غم آبادیمو ویرونه کرده
وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره
دوتا چشمام بارون شبونه کرده
بهار از دست های من پر زد و رفت
گل یخ توی دلم جوونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می گیرم
ای شکوفه توی این زمونه کرده
چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده
چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده
سلام

گاهی اوقات که میزنه به سرمبارکمان می شینیم آرشیوی که با چه عشقی جمع کردیم را باز می کنیم و یکی یکی اش را کلیکی می کنیم

یادش بخیر

حالا بماند دود از کله مبارکمان بلندمیشه ها.....!!!یادایامی که درگلشن بقیه اش سه نقطه :-2-31-:
هوشمند عقیلی

افشین

آرتوش - کوروش یغمایی - فروغی

پنجشنبه کمی سردرد داشتم خودمون را خجالت دادیم تخت خوابیدیم از بعدازناهار تا دم اذان مغرب

بعد هم کمی خودمون را خفت دادیم بعد از مدتی خیلی خیلی طولانی که حسابش جدا" از دستم دررفته پاشدم رفتم مسجد محل یعنی چشمای بچه های مسجدی از حدقه بیرون زده بودا
دعای کمیل هم زدیم به بدن کمی سبک شده آمدیم خونه

کلهم این دوسه روزه تو هپروت خواب سیروسلوک کردیم جبران شب زنده داری های این هفته !
یه چیزی بگم نگین پاشد آمد اینجا بگه من فلانم و من بهمان ........
تو این یکی دوسال از زندگی ام خیلی از خدا دور بودم

یعنی یه مدل بی حسی بی اعتقادی انگار نمی دونم اما دارم اعتراف می کنم ......
اون موقع اگه سرسجاده ام دوتا دونه تسبیح می انداختم عشق می کردم

حرف دلم را واسه خودش اعتراف میکردم

پاک تر بودم

معتقد تر بودم و می دونستم اگه خودش بخواد همه چیز حله

این جمله راباید تغییر بدم و بگم دلم برای گذشته تنگ شده

دلم میخواد تمام بشه این آیه نحس هام

خیلی اتفاقات تو زندگی ام مزید برعلت شد که دیگه از استاکریم دور بشم.......یادم رفته این جمله را هرکه دراین بزم مقرب تراست جام بلا بیشترش میدهند
یادم رفت که همه به نوعی مشکل دارند آسمان همه یه مدله فقط رنگاش فرق میکنه و متفاوته .....
یادم رفت اگه نخواد باید فاتحه همه چیزو بخونم ......
دلم میخواد بشم همون که بودم .........اما مگه میذارن :-2-36-:
آقا ما از امروز صبح تصمیم گرفتیم خودمون را ول بدیم تو بغل استاکریم تا خوش کمکمون کنه :-2-08-:
حرفیــــــــــــــــــه ؟؟؟؟؟!!!!!:-2-37-:
جهت شفای این عقل نارسمون یه فاتحه بفرستین جای دوری نمیره :-2-35-:
یاحق :-2-40-:

NeG!n T.t
1391,10,09, ساعت : 12:54
سردهههههههههههههههههههههه ههههه.......به مرز سنکوب رسیدم از سرما.........طبق معمول هرروز امتحان....وای که کی تموم میشه؟.....از زمستون متنفرم....از سرمای بیرون نه تنها جسمت بلکه روحتم یخ میزنه......طبق معمول همیشه باز این مگس مزاحم پیدا شده تو زندگیم کی دس از سرم بر میداره خدا میدونه....نمیتونم بگم تا چه حد ازش بدم میاد اما اتیش انتقام درونم نمیذاره خیلی بتونم ازش دور باشم میخوام ذهرمو بریزم اما نمیتونم....خیلی وقته قبول کردم که اون از من قوی تره....الان فقط دارم سعی مینم به بیخیالی بگذرونم....:-2-15-:

Babak
1391,10,09, ساعت : 13:18
به نام خداوند بخشنده مهربان




شنبه 9 دي ماه سال 1391









راستش را بگويم ؟





ما فقط حواسمان نبود...





نه به بازي هاي خطرناك روزگار فكر مي كرديم...





نه به تنهايي مفرط پس از هر ديدار...





ما به عشق فكر مي كرديم و به دوست داشتن..





اما.. حواسمان نبود..





ما عشق را نفهميديم ..ما راه دوست داشتن را گم كرده بوديم ...





و فقط كمي.. حواسمان نبود...





ما سيگار مي كشيديم روي آن بالكن مشرف به چراغاني هاي شهر...





شب ما را در بر گرفت و...





حواسمان نبود...





ما جرعه جرعه مي نوشيديم و مي خنديديم و مي رقصيديم...





دردي ناگهان به ما هجوم آورد ...





خوابيديم و خواب ديديم و با گريه خنديديم و....





و حواسمان نبود...





چمدانت را بستي ..نگاهي هم نكردي...در را به هم كوبيدي...





و حواسم نبود...حواست نبود...





من ماندم و زير سيگاري پر از نصفه سيگار و قهوه يخ زده و تنهايي...





تو رفتي و دنيايي تازه تر و فردايي روشن و بي هيچ يادي از آن روزها...





حواس من پيش تو بود و حواسِ تو...





راستي حواس تو كجا بود؟





هر روز نبودنت را با تيغ روي دست علامت ميگذاشتم





با تنهايي قدم مي زدم و در درون فريادت مي كشيدم و تو نمي شنيدي و من ...





حواسم نبود...





مرگ آمد...رقص كنان و هلهله كشان مرا در بر گرفت مرا پوساند...





كنار همان زير سيگاري پر شده و ليوان قهوه ي ماسيده و عكسي از لبخند تو...





اما من






حواسم پيش تو بود...همين!











وقتي اين متن رو مي نوشتم...هوا باراني بود...








دو سه روزه اين آهنگ شكوه محسن نامجو رو دارم گوش مي دم...واقعا معركه ست...


سازهاي مدرن...ملودي سنتي...تلفيق...نوآوري...وصد البته آرامش...





ودقيقا" بعد ز اين آهنگ ...آهنگِ تو حلقم شاهين رو پلي ميكنم!





هيج ربطي به هم ندارن....اما ...قصه درد...رپ و سنتي نمي شناسه...!










هوا عجيب سرد شده...





ديروز يكي برام نوشت...اون آدامسي كه ما از دهنمون تف مي كنيم بيرون..باعث مي شه كه


پرنده هاي كوچيك مثل گنجشك به هواي دانه بخورن ومنقارشون بهم بچسبه ...و در نهايت


از شدت گرسنگي و تشنگي... مرگ دردناكي داشته باشند...









جايگاهي كه ما در ان هستيم ..ارزش ما رو مشخص نميكنه...تشخص به جايگاه ربطي


نداره...شغل و تحصيلات و جايگاه اجتماعي.. به انسان ها از منظر انسانيت چيزي نمي بخشه..بلكه خيلي چيزها رو هم از آدم مي گيره...!
پس به خودمون ...به عنوان دانشجو...كارمند...مدير...و...نن ازيم...


ما تلاش كرديم كه مدرك بگيريم..زحمت كشيديم كه مدير بشويم..كارمند بشويم...اما آيا


زحمت كشيديم كه آدم بشويم؟





جايگاهمون ما رو آدمتر كرده يا كه فقط در مسير حفظ بقاي خودمون چشممون رو به همه ي
مسائل انساني بستيم؟





ما اگر به جايي رسيديم...تلاش كرديم..تمركز كرديم ..به اون نفطه ي دلخواه رسيديم...ولي



آيا در اين مسير شعور انساني رو به كار گرفتيم؟ ما اگر در جايگاهي به ظاهر بالاتر


رسيديم ..اشتباهاتمون رو قبول كرديم ؟ يا فكر كرديم كه معصوميم ..و اشتباه نداريم ...!


ما با اين تفكرات.. فقط صورت مسئله رو پاك كرديم و اين مسئله بدِ روزگار ماست...!












دلم يه شعر جديد از مهدي موسوي مي خواد...





يه شعري مثل :




ناگهان زنگ مي زند تلفن...





ناگهان وقت رفتنت باشد...





مرد هم گريه مي كند وقتي...





سر من رو دامنت باشد...











بهار(رزوحشي) يه مقدار درگير راديو هستم..در اولين فرصت آپ ميشه..مرسي از پيگيريت و


اين كه مي خوني...:-2-40-:








راستي تشكر مي كنم از دوستاي خوبم كه كار اول ما رو با تمام نواقص گوش دادن و ابراز


لطف كردن...:-2-40-:











هفته ي همگي آروم...
















بابك....

ely* 675
1391,10,09, ساعت : 13:39
وای وای :-2-36-:
هوا بس ناجوانمردانه سرد دست....قربون دستش عجب به حال و روز الان ما می خوره ها؟!!!!
دارم یخ می زنممم ممم...از سر انگشت پام تا نوک دماغم بی حسه... از نوک دماغم تا مغز سرم داره بی حس میشه...
نمی دونی چه اوضاعیه اینجا....:-2-33-:

چنان مچاله شدم که منو با بقچه لباس قدیمیای مامان بزرگم اشتباه می گیرن...والا انقدر که سردمه...
از صبح که اومدم بیرون رتم سر ایستگاه تازه متوجه شدم باباااااااااااااااا همه جا یخ زده..اگه یکم سرویس دیر میومد میشد ازم به عنوان مجسمه یخی اسفاده کرد...تو راهم که داشتیم میرفتیم نمیدونی چه شیر تو شیری بود...چند تا ماشین لیز خورده بودن...
یکیشون رفته بود تو جدول بغل خیابون
یکی از رو سرعت گیر منحرف شده بود...رفته بود تو بلوار
یه موتوری بدبختم ترمزش نگرفت با سر رفته بود تو شیشه ماشین جولویی...شانس آورده بود سرعت نداشت.

راننده مام جو گیر شده بود امروز..روزای قبل لاک پشت ازش جولو میزدا...امروز چنان می رفت انگار رالی داره شرکت میکنه.:-2-28-:...قلبم اومد تو دهنم تا رسیدیم...نمی دونی چه سبقتای خرکی می گرفت...فک کنم یه هزار باری توبه کردم و غلط کردم گفتم تا خدا دوباره بهم فرصت بده حداقل صبحونه بخورم گشنه تشنه نمیرم سر زمستونی!
حالام که صحیح سلامتی رسیدیم شرکت..پشت این صندلی وامونده خشک شدم... نمی تونم جم بخورم بسکه سرده... دارم میترکما...نمی تونم قدم از قدم ور دارم روم به دیفال... گلاب به روتون برم دست به آب والا:-2-15-:
این هیتر ما خرابه...هیشکیم نیست به فریاد ما برسه....آخ آخ مفاصل انگشتام درد می که....
به همکارم گفتم بیا اینو درست کن از بیرون اومده تو میگه: اینجا که گرمه...برو بیرون ببین چه خبره؟؟؟ یه کاری کن....بیا برو بیرون پنج دقیقه...سردت میشه بیا تو...دمای اینجا برات نرمال میشه...گرم میشی؟؟!!
بهش گفتم: می خوای تو اصاً نظر نده...ها؟ سنگین تری!!! ما رو بگو خرمونو بستیم به درخت کی؟!!!
فک کنم قلبم داره از کار مییوفته!!! آخه صداش نمیاد...نخواب ...نخواب لعنتی....تو باید زنده بمونی!!! ( میبینی مغزمم یخ زد...تموم..دیگه فنا شدم....حیف حیف چقدر مامان بزرگم می گفت ایشا... عروسیتو ببینم...کجایی مادربزرگ که دیگه خودمو نمیبینی چه برسه به....) هی هی چه آرزوها داشتما.... می خواستم قسمت 11 کلاه قرمزیو ببینم
هنوز شکالت صبحانمو تا ته نخوردم.... دلمم تازه چاییی می خواستا!!!

کاشکی بولوتوث گوشی می تونست گرما ارسال کنه از اتاق بغلی...نامردا اتاقشون عین کوره ستا؟!!!
الهیی کوفتشون بشه... وای قانقاریا گرفتم...
فقط دوتا چشام پیداست...شالمو هفت دور پیچوندم دور کله ام
میشه دوباره من بخاری گوشه حالو ببینم؟؟ بالشمو چی؟ لحافم؟ اون لباس پشمی آبی خوشگلم چی؟ وای خرس پشمالوم چی؟ مجید کلکشو می کنه!!!!
خدایا منو از این یخچال نجات بدههههههه...چایی می خوااااااااااااااااااااااا ااااااااااااام:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

✘Soheyla✘
1391,10,09, ساعت : 13:46
به نام خدا


چند دقیقه پیش تماس گرفتن که به عنوان هنرمند نمونه میخوایم ببریمت مشهد:-2-31-:
حال کی؟:-2-16-:
فردا:-2-16-:
حس خوبیه :-2-41-:
خیلی وقته مشهد نرفتم قسمت نشده بود :-2-15-:

اول خاطرمو میگم بعدش میرم سراغ خدافظی و اینا...:-2-08-:
دیروز تا بعد از اذون خونه دختر خالم بودیم آش پشت پا پخته بود برا همسرش که رفته کربلا :-2-37-:
این کربلا خیلی جالبه از اونجایی که زائرا یه مسیری رو پیاده میرن فک کنم بین کربلا و نجف رو:-2-27-:
بعدش اومدیم خونه خیلی خسته بودم و گفتم کاش خونه عمه نمی رفتیم :-2-28-:
بعد دیدم دختر عمه نذری آورده :-2-28-:
به مامان گفتم زنگ بزن بگو انقد که شعور ندارین و برا دعوت شده هاتون نذری میارین یعنی نمیخواین بیان خونه تون دیگه پس ما هم نمیایم:-2-42-:
مامان زنگ زد ولی نه به بدی من حرف بزنه ها محترمانه :-2-43-:
عمه هم عجز و لابه که حواس بچه ها نبوده و...:-2-42-:
خلاصه مجبوری پاشدیم رفتیم:-2-43-:
یه دو سالی بود خونه شون نرفته بودم:-2-36-:
کاش همون دیشبم نمی رفتیم:-2-43-:
اونجا که رسیدیم دیدم دخترای فامیل مشغول دلبری از پسری بی حد زیبا رو هستند:-2-28-:
موندیم تو کف اینهمه پروویی:-2-28-:
اما خدا نصیب نکنه تا ما نشستیم پسره زوم کرد رو من بدبخت:-2-36-:
هی حرص خوردم هی مامان گفت ول کن بعد شام زود میریم:-2-41-:
لامصب یه جوریم بود نمیشد بلند بشی بری یه گور دیگه بشینی:-2-36-:
شامم چون آش رشته خورده بودم یه قاشق خوردم کشیدم کنار:-2-36-:
اگرم گشنه م بود نمیخوردم کثافت اومد دقیقا نشست رو به روی من:-2-36-:
وقت سفره جمع کردنم ناچارا بلند شدم (اگه بلند نمی شدم عمه خانما دست می گرفتن که اینا فیس و افاده این:-2-42-:) رفتم چپیدم تو آشپزخونه:-2-42-:
یه چند تا نفس راحت کشیدم از شر اون نگاهها راحت شدم:-2-42-: . هر چیم هی گفتن خسته شدی برو بتمرگ:-2-43-: گفتم نه و اصلا خستگی چه معنا داره:-2-43-: بماند سر تا پام خیس شد و ناچارا مانتومو رفتم تو اتاق با پالتوم عوض کردم:-2-42-:

یه کمی با دختر عمه ها وقت تلف کردم که دیدم مامان قربونش برم اومد گفت پاشو بریم خونه:-2-16-:
شبم از سر درد نفهمیدم کی خوابم برد:-2-15-:
صبح هنوز دست و رومونو نشسته عمه محترمه زنگ زدن که فلانی میخواد بیاد خواستگاری:-2-09-::-2-42-::-2-43-::-2-36-:
یعنی دم دستم بود آتیشش میزدم:-2-36-:
مامانم بدتر از من یه جوابی براش آماده کرده که من مردم از خنده وقتی شنیدم:mrgreen:
خو حقشه به اون چه برا من شوور پیدا کنه :-2-22-:

بریم دیگه
پ.ن: دوستان حلال کنید. یه موقع دیدی رفتیم برنگشتیم.:-2-25-:



* * * * * * * * * * * *

لبخند بزن به داشته هایت که مال هیچ کس دیگه نیست، فقط مال خود خودته

* * * * * * * * * * * *



خدانگهدار تا فکر کنم هفت روز دیگه


سهیلا

*R I R A*
1391,10,09, ساعت : 13:56
با این که دو سه روز میگذره
با این که همش حواسم و پرت می کنم
با این که دلم می خواد فراموش کنم
ولی نمیشه
نمیشه نامردی و فراموش کرد!
شاید تو ذهن آدم کم رنگ بشه ولی خاطره اش اون ته ته دلت موندگار می مونه و تا بخواد کامل فراموش بشه هیهات....
دیروز از صبح مهمون داشتیم...سرم گرم بود...خودم و مشغول مهمونا و پذبرایی و اینا می کردم تا یادم بره ولی....
امروزم کار زیاد دارم...باید بشینم یه خرده از ویرایشم و جلو ببرم! انجامش بدم....فردا ظهر هم مهمون داریم...بعدازظهر هم میخوام برم بیرون و نیستم، باید کلی از کارام و امروز انجام بدم
سرم که گرم باشه کمتر فکر و خیال می کنم! کمتر به نامردی آدما فکر می کنم!
چرا بعضی ها فکر میکنن وقتی به جایی میرسن دیگه نباید زیر پاشون و نگاه کنن!
متنفرم از اینجور آدما که تا به یه جایی میرسن خودشون و گم می کنن!

سمن جون
1391,10,09, ساعت : 14:05
سلاممممممممممممممممممممم

روز تون بخیرررررررررررررررررررر

من از دسته ادما هستم همیشه از کارای که می کنم پشیمان به قول بابای کرده پشیمانی روله (معادل فارسی فرزند در فارسی) همین کلاس نسخه پیچی روکم داشتم 4 ساعت تو هفته :-2-28-: درسم که این ترم بیخیال شدم
ای مرده شور این دانشگاه که فقط به لباس های من گیر دادن توش :-2-37-:
خواهری هم دهم بهمن مراسم جشن عقدشونه :-2-16-:از دیشب اینو گفته دلم از الان برای اینکه می خواد بره تنگ میشه :-2-30-: ولی امیدوارم خوشبخت بشه .تا اونجای که یادم میاد همیشه رابطه ای خوبی با هم نداشتیم شاید به خاطر فاصله سنی کمی بود که بینمون بود . ولی خب باز رفتنش سخته چقدر سر اتاقی که مشترک بود دعوا میشد . اخی یه بار مادری برای حل این مشکل بین اتاق پرده نصب کرد :-2-37-: ای روزگار چه زود می گذری
هنوز نتونستم برای ادامه تحصیل تصمیم بگیرم که اصلا بخونم نخونم .برم سراغ یه رشته دیگه از همین رشته های شناور :-2-28-:
بابای چند روز توی خودشه نمی دونم به چی فکر می کنه

امیدوار مشکل مهمی نباشه

ا

tapesh
1391,10,09, ساعت : 14:30
به نام خدا

نمیدونم شده تا حالا دلتون برای گذشته ها تنگ بشه دلتون بخواد برگردید به روزای گذشته که تلخ یا شیرین امید به اینده زیاد بود مسءولیت خاصی نداشتید هزار تا امیدو ارزو داشتید هزار فکر و برنامه ریزی ....:-2-41-:
دلم میخواد برگردم برگردم به روزای خوب نوجوونیم که تنها غصه ام زود بیدار شدن برای رفتنم به مدرسه بود 7 صبح بیدار شدن برام مثل شکستن یخ حوض بود ...یادش بخیر دلم برای مدرسه حال و هوای دانش اموزی تنگ شده برای شیطنتای مدرسه برای دوستام که وقتی باهاشون بودم تمام ناراحتیام یادم میرفت برای دبیرامون برای همه چیز... برای تمام احتیاجایی که همیشه اماده بود خیلی زود همه چیز تغییر کرد زود با نوجوونیم خداحافظی کردم خوبه نه اینکه بد باشه ولی دلم میخواد به بزرگترین ارزوم برسم شاید وقتی برسم دیگه اونقدر بزرگ نباشه ولی الان زندگیمو تحت الشعاع قرار داده خسته ام امروز با عزیزترینم خیلی بد برخورد کردم خدا منو ببخشه وفک نکنه ناشکری کردم امیدوارم خدا برام حفظش کنه اون بهترینه در حد مرگ دوسش دارم خدایا منو ببخش خدایا بهم اراده بده خدایا کمکم کن فک نکن نمیبینم تموم نعمتاتو میبینم شاکرتم خدا خیلی زیاد دوستت دارم خدای خوب من به خاطر همه چیزبه خاطر حضورت به خاطر وجودت به خاطر تمام خوشبختیم و سلامتیم شکرت...فقط کمکم کن
دلم میخواد به عزیزترینام بهترین هدیه رو بدم کمکم کن

sara_n
1391,10,09, ساعت : 15:05
دیروز روز خوبی بود کمتر پیش میاد من روز جمعه خوش باشم اما دیروز عالی بود . . .

ناهار که دو تا خواهرا اومده بودن . . . شامشم با اعطم رفتم خونه ی مادر شوهرش وای چقده خندیدم و بهم خوش گذشت:-2-22-:

مرجان حسابی با حرفاش خندوند ما رو ....:-2-22-: دیگه اخر سر بهش میگفتم مرجان یکم رعایت کن بابات اینا اینجا نشستن:-2-22-:

بعدش برامون با اهنگ Gangnam style رقصید:-2-22-: یعنی عینهو خودشون ...

فقط اون قسمت اسانسور رو تخفیف دادیم بهش:-2-22-:

بعد به شوخی قرار شد عروسیه مژی همه همینطوری برقصن عروس و دومادن باشن البته:-2-22-: جالب میشه:-2-22-:

فک کنین تو عروسی میون اون همه جمعیت Gangnam style برقصی:-2-22-:

بابا امرزو تهران رفت:-2-41-:

اومدش میخوام بگم برام بلوز ببافه:-2-35-:

همه ماماناشون از این هنرا دارن تو خونه ی ما بابام از این هنرا داره:-2-27-:



9 . 10 . 91



از هر 2 تا تبلیغ تلویزیون یکی تبلیغ بانکه ، ولی مردم هر روز فقیر تر میشند!

از هر 2 روز هفته یکیش تعطیله اما باز مردم افسرده تر میشند!

از هر 2 نفر توی خیابون یه نفر لیسانس داره اما باز مردم بیکار تر میشند!

از هر 2 تا خونه یکیش نوسازه اما مردم باز بی خانمان تر میشند!

از هر 2 نفر یکی دماغش رو عمل کرده اما باز قیافه ها زیبا نمیشند!

از هر 2 نفر یکی حاجی شده اما باز مردم بی خدا تر میشند!

reihaneh3
1391,10,09, ساعت : 16:15
امتحان تاریخ

امروز امتحان ترم تاریخ داشتیم یعنی یه وسواسی گرفته بودم که هرچی میخوندم احساس میکردم هیچی بلد نیستم.سر جلسه هم خدااارو شکر همرو بلد بودم تونستم جواب بدم فقط یه سوال بود به جای مجلس شورای ملی نوشتم دارالشورا البته بچه ها میگن درسته ولی باید ببینیم معلم چطور اصلاح میکنه.
ترم آمار هم بیست شدم اینم بیست بشم کلا خیلی دل به نشاط میشم.
امروز اولی جلسه این ترم زبانمه خدا کنه معلممون قشنگ باشه

parshan-dicom
1391,10,09, ساعت : 16:48
میخوام یه خاطره از بچگی هام بگم:
از وقتی یادم میاد نقش عموم تو زندگیم پر رنگتر از بابام بود طوری که همه چیزو اون یادم میداد اکثر کاراش درست و بجا بود بعضی هاشم خوب نمیدونم شاید خودش فکر میکرد خوبه (بابام معموریت کاری میرفت وقتشو نداشت)
یادمه 8 یا 9 سالم بود که عموم شروع کرد یاد دادن بوکس بهم، خوب منم از همون بچگی دوس نداشتم از پسر کم بیارم عمومم که خوب همه چیزو حرفه ای یادم میداد. همه کارامو خودم میکردم.
از وقتی هم که شروع کردم به یادگیرس بوکس دیگه پسرا جرائت حرف زدنم باهام نداشتن حسابی کتکشون میزدم، از همون شیش سالگی یادمه ورزش میکردم ولی نه دیگه بکس
خلاصه یه بار که با سر دستشون دعوام شده بود زدم تو صورتشو اونم زد آخرش من بردم ولی بد رقمه بهم برخورده بود، چند ماه گذشت تا اینکه یه بار با دخترا دعوام شدو ما دو نفر بودیم اونا هفت نفر منم که هیچ رقمه تو کتم نمیرفت با دخترا فیزیکی برخورد کنم ولی عوضش اونا چون فکر میکردن من تنهام یه ضربه کاری بهم زدن:-2-33-: که نفسم بند اومد خلاصه پسرا که این صحنه رو دیده بودن اومدن کمکمو نذاشتن:-119-: بیشتر از این دعوامون ادامه پیدا کنه
منم فهمیدم چون سر دسته دخترام نباید هر وقت که یه قطره اشک تو چشمشون دیدم بی دلیل کنتاک کنمو کشیدم کنار ولی هیچوقت دست از رقابت با سر دسته پسرا بر نداشتم....
ولی نمیدونم چرا هیچوقت آبهم با پسرا تو یه جوب نمیره:-2-09-:

mahtab.p.m
1391,10,09, ساعت : 16:49
امروز امتحا زبان داشتيم..نه كه پيش هستيم ميگن پاس كنيد ولي واسه ازمونا كلي دعوا ميكنن..راستي ديروز ازمون ندادم كلي پشتيبان و مدير دعوام كردن منم كلي جواب دادم...
امروز با دوستم اين قده خوش گذشت..كلا روز خوبي بود

آلتینا
1391,10,09, ساعت : 17:27
به نام بهترینــــــــــــــ

دارم شادمهر میگوشم...:-2-08-:
ی هفته است همش یا شادمهر یا پاشای یا محسن یگانه میگوشم...:-2-08-:
اونم بیشترش اهنگای ارمغانه بوشوره... هی ما رو یاد صاحابش میندازه...:-2-27-:
خو نمیشد ی چی دیگه کادو بدی ؟!:-2-27-:
یکی دو هفته است ی حس و حال عجیب غریبی دارم..یه حس و حال خیلی عالی...:-2-41-:
همه چی باهم شروع شد....:-2-41-:
میتونم به جرئت بگم هر چی رو که دارم بهش فکر میکنم یا حسش میکنم برام اتفاق میوفته....:-2-41-:
این بی نظبره...:-2-41-::-2-16-:
اعصابم فوق العاده آرومه...اگه چش نخوره ایشالا...:-2-31-:
هوای نت از سرم افتاده....مامم عشق میکنه میبینه نت نمیام...:-2-22-:
البته وقتیم براش نیست....مکانیک سیالات دیوانم کرده...ی مبحثو هیچکدوممون نمیفهمیدیم ...ی هفته وقت گذاشتم براش تا فهمیدم چی ب چیه...:-2-39-:
موازنه که دیگه خداست....میسوزیم و میسازیم...:-2-39-::-2-39-:
ترمو رو هم که دیگه به مرحمت جزوه نویدو سوالای عمو مهربان(استاد حل تمرینمون کپی برابر اصل عمو مهربانه!:-2-31-:) و ارائه ی جورایی بهش امیدوار شدیم..:-2-39-:
چهارشنبه بالاخره اینجام برف اومد...:-2-08-:
با بروبچ رفتیم برف بازی....یعنی اولش پسرامون باهم بازی میکردن مام مثل بز نگاشون میکردیم :-2-31-:بعدش دیگه دیدیم ی تعارف نمیزنن بریم باهاشون بازی کنیم رفتیم فقط عکس گرفتیم...:-2-15-:
بعد ک دیگه بیشتر برفا اب شده بود مثل اسکولا دنبال برف میگشتیم شوت کنیم به هم...:-2-31-:
بعدشم با سرو صورت خیس با جیغ رفتیم کلاس دیدیم حمید جان خیلی شیک و مجلسی نشسته ! دیگه یکم از خجالت اب شدم:-2-14-:...زودی پریدم بیرون:-2-14-:
اصن یه هفته است کار ما با این بشر شده موش و گربه بازی:-2-42-:...بعد اون روز نحس...که هم اعصاب خودم بهم ریخت هم اعصاب اون!:-2-42-: نمیدونم چرا بعد یه قضیه ای دیگه هیچ حرفی رو باور نمیکنم....حتی یه درصدم به حرفایی که میزد ایمان نداشتم....اون با خجالت و سرخ و سفید شدن حرف میزد و من لبمو گاز میگرفتم که خندم نگیره....!:-2-27-:
بعد اون روز دقیقا هم باید همش از جلو هم در بیایم...:-2-09-:
روح و روان برام نذاشته بوشور کصافط! از شانس خوشگل مام رفیق فابریک چند تا از نفتیاست...یعنی واقعا خوش شانسما!!:-2-30-:
.................................................. .......
پریشب برای تولد عمه ام یه بلوز خریدم n تومن پول دادم...خو یعنی چی؟ خو کوفت بپوشه!!:-2-27-: خو اصن به قیمتش نمی ارزید...نصف پول توجیبیم دود شد!:-2-28-:
بعدشم رفتیم کلاف بخریم ماممون برام شال گردن ببافه با کلی منت و ناز کشیدن....ابی و سبز جیغ...!اینقده دوز دارم...!:-2-27-:اصن اینقده مامانای بچه ها براشون چیز میز میبافن منم عخده ای شدم:-2-31-:

دیشب با امین و ایمان نشستم به خوندن...یعنی روانیم کردن بسکه اذیت کردن:-2-30-:...حیف اتاقم سرد بود باید میرفتم پیش اونا..:-2-30-:.
کلا اگه یه روزی با این دو تا ابم تو یه جوب بره باید همه رو شیرینی بدم!:-2-30-:
بابام یه چیزی ازم خواسته که هر چی فکر میکنم نمیتونم انجامش بدم....حتی اگه بخاطرش قید ماشینم بزنم...:-2-31-:
با اینکه خواسته اش ب نفع خودمه!
مامم میگه مشکلت اینه که با خودت کنار نیومدی...حالا شایدم کنار اومدم!:-2-31-:
.................................................. ......
دلم برای همه دوستیام تنگیده....:-2-40-:
هر جا هستن و مشغول هر کاری خدا حفظشون کنه....:-2-40-::-2-41-::-2-25-:
.................................................. .......


بعد چند وقت اینو گوشیدم...یاد ی چیزایی افتادم...اصن ی وضی!:-2-37-:

داشتم زندگیمو میکردم
اومدی حالمو عوض کردی
این همه راهو اومدی که بری
که خرابم کنی و برگردی
همه چیز خوب بود قبل از تو
عشق با من غریبگی میکرد
یه نفر داشت با خودش تنها
زیر این سقف زندگی میکرد
...
عطر تو این اتاقو پر کرده
این هوا اون هوای سابق نیست
اون که با بودنت مخالف بود
حالا با رفتنت موافق نیست
واسه چی اومدی که برگردی؟
برو امـــا جواب بـــــــــــــــــده
سر خود اومدی ولـــــــی اینبار
به منم حق انتخاب بــــــده
...
اون که میگفت تا ابد اینجاست
حــــــــــالا میگه بذار برگردم
داشتی زندگــــی تو میکردی
داشتم زندگـــــــیمو میکردم
....
حق با توســـــت
چرا یهو دعوا شد...



شبتون نایس!:-118-:

{ }
1391,10,09, ساعت : 17:47
اتفاقاتی که برام افتاد ، هیچ کدوم اونقدرها توی ذهنم ، به اندازهء خوابی که امروز دیدم ، شفاف نیست!
احساسم ، مدام اسمش رو صدا میزد
انگار یه جایی توی اعماقِ ضمیرِ ناخودآگاهم ، از نرسیدن بهش ، شکایت میکردم!
برام تلخه ..
درد آوره ...

راستش رو بخواید ، باید اینجوری بگم :

بعضی وقتها ، توی زندگیِ ما آدمها ، اشخاص یا اشیاء یا فانتزی ها و آرزوهایی به وجود میآن که شاید ما از داشتنِ اونها و بودن درکنارشون ، احساسِ شرمساری میکنیم!
نمیدونم علّتش دقیقاً چیه ، اما اطرافیان ، به دلایلی که معلوم نیست چرا! ، همیشه بعد از آوردنِ اسمِ اون چیزِ دوست داشتنی به زبانِ ما ؛ شروع به سرزنشِ ما میکنند!
مسخرهء عام و خاصّ میشیم!!!
فقط و فقط به خاطرِ طرز فکرِ متفاوتمون!!!!

خیلی از ما ، همین احساس رو در مواجهه با موقعیتهای مختلف داشتیم!
خیلی از ما ، نمیتونیم اندیشه و عقیدهء قلبیِ خودمون رو هرچند نادرست! هرچند تازه ، هرچند غیرممکن! و صعب ؛ برای دیگران تعریف کنیم!!!
اینحاست که متوجه میشیم ، خیلی « تنها » هستیم!

مسخره ست
دردناکه ...

وقتی عاشقِ کسی باشی ، یا عشقی در قلبت باشه که برای آدمهای ضعیفِ دور و برت! ، اندیشیدن بهش ، سخت و مسخره باشه!!!
وقتی اسمِ عشقت رو به زبون میآری ، بهت بخندند!!!!

آه ه ه ه

ضربهء سختیه برای شخصیت!
به نظرم یه جور خودزنی میرسه! که ، سعی کنی از عشقت! بدگویی کنی!!!!! خیانت کنی به پاکی و شفافیتش! تا بلکه دلِ اطرافیان رو بدست بیآری!
روشِ آدمهای ضعیف النفس!!!

*

خوابش رو دیده بودم!
دقیقاً وقتی که از مصاحبت با عشقم به اغناء رسیده بودم!
نمیدونم چرا این وقتِ سال رو ، این وقتِ ماه رو ، این وقتِ شب رو انتخاب کرده بود تا دومرتبه اسمش ، ذهنم رو پر کنه!؟

به قولِ ویکتور هوگو : « تبِ اولین عشق ، هیچگاه دومرتبه به جانِ آدمی نمیفته! »
(یا یه همچین مضمونی! ، من فرانسویم خوب نیست)

*

گاهی وقتی بهش فکر میکنم! متوجه میشم نسبت به عشق اولم! کمترین اطلاعات و آگاهی ندارم!!!!
حتی اسمش رو هم نمیدونم!!!
اینکه واقعاً تاریخ تولدش رو بهم درست میگفت!؟
یا اینکه اهلِ کجا بود

فقط
دوستش داشتم

پاک ترین احساسی که توی تمامِ زندگیم ، نسبت به چیزی غیر از خودم داشته ام.


دلم براش تنگ شده

باروونی
1391,10,09, ساعت : 17:50
به نام چون تو خدایی که خدایی برازنده توست...

امروز یه اتفاق جالب افتاد...یکی بهم زنگ زد که اصلا توقع نداشتم...
یک سال و نیم پیش یعنی شهریور 90 که مامان تو post icu بستری بود به خاطر انجام کارای شخصیش و به خاطر اینکه دختر خاله ام یکی از تکنسین اتاق عمل اونجا بود ،به من اجازه داده بودن که با لباس تمیز و استریل شده تو بخش بمونم...
اوجا که بودم شده بودم کمک پرستار...برا این بیمار آب ببر...برا اون یکی میوه ببر...
خب post icu شرایط ویژه خودشو داره و بیمارا اغلب با کلی لوله که به گردن و داخل شکمشون وصله اونجان...
دردناک بود ولی خب...اینم یه قسمتی از زندگیه...
جالبه شبا که من بالا سر مادر بیدار میموندم بیمارایی که بیدار بودن برام از مشکلاتشون می گفتن...از غصه هاشون...
گاهی دلم برا خودم میسوخت که مجبورم اینهمه غصه رو تاب بیارم...
یه خانوم پیر ترک بغل تخت مامان بود که اگه اشتباه نکنم اهل زنجان و شایدم تبریز بود...
آخ که من میمردم برا لهجه شیرین ترکیش وقتی صدام میکرد نسیم خانووووم...
شبا که از درد کمر خوابش نمی برد پشتش رو میمالیدم...غذا که میخورد میریخت رو صورتش...دوردهانشو پاک میکردم...اونم هی به ترکی ابراز شرمندگی میکرد...
برام از زندگیش گفت...گفت که برادر...پسر و همسرشو در عرض یه هفته از دست داده...گفت که تنها زندگی میکنه...گفت که دلش از زندگی پره...اما راضیه...گفت که راضی باش نسیم خانومم به رضای خدا....
و من خدایا راضیم به رضای تو...
یه پیرمرد تهرونی هم بود که حسابی گله داشت از اینکه بچه هاش بهش بی مهری میکنن...می گفت وقتی یواشکی ازشون شنیده که میخوان ببرنش اسایشگاه قلبش گرفته و به این روز افتاده...
می گفت اگه زنم بود...اگه زنم بود...نسیمم اگه زنم بود...من الان اینجا نبودم...اونکه بی وفا نبود و بی وفایی کرد و رفت زیر خاک...
نمی خوام یک طرفه برم به قاضی ولی فقط یه جمله...این درسته؟؟این درسته که برای پدر مادری که عمری جونشونو گذاشتن سر بزرگ کردنمون احترام قائل نشیم...؟؟؟
اعتصاب غذا کرده بود...فقط رو قرصاش اب میخورد...میگفت سیرم از بغض...
خودم بهش غذا میدادم...حالا یا محبت بود یا رودربایستی دست منو رد نمی کرد...وقتی بعد چند روز اولین لقمه ها رو خورد نگاه پر محبت مادرم و پرستارا یادم نمیره...

15 روز بعد که تو بیمارستان دیدمش حسابی سرحال شده بود...گفت که بچه هاش ازش عذرخواهی کردن و دیگه قرار نیست هرگز ببرنش اسایشگاه...خدایا...شکر...
یه مرد جوون 32 ساله هم اونجا بستری بود علاوه بر مشکل دریچه قلب و سوراخ قلب و بای پس...مشکل تنفسی هم داشت...
دقه به دقه از خواب بلند میشد و سرفه های شدید خونی میکرد ...
به زنش اجازه نمی دادن بیاد و پیشش بمونه...خانومش ازم خواست که هوای شوهرشو داشته باشم...منم بهش قول دادم و ازش حلالیت خواستم که اگه تو کمک کردن بهش گاهی مجبورم دستشو بگیرم یا بزنم پشتش تا خوب سرفه کنه منو ببخشه...
11 روز فقط تو پست کنارشون بودم...
کم کم همه میرفتن بخش و مامان هنوز اونجا بستری بود...
وقتی تو ساعات ملاقات میرفتم پیششون با چه عشقی بغلم میکردن...آدرس میدادن،شماره تلفن...از همه جا...شیراز...مشهد...مازندران... تبریز...
روزای وحشتناکی بود اما شیرینی خاص خودشو داشت...
و همه اش می ارزید به اون آقای معلم پیر و بازنشسته ای که شبا براش دعای توسل میخوندم و اون وقتی که با ویلچر از پست میبردنش بخش...گوشه دامن مانتومو گرفت و بوسید...
خداوندگارا شکر...
همه اینا رو گفتم که بگم بعد یک سال و نیم امروز خانوم اون آقای 32 ساله زنگ زد...
گفت شمارمو با کلی واسطه گیر آورده...
خدایا...ازت ممنونم که توی لحظات تلخ زندگی هم...انگشتت رو میکنی تو جام عسل و به کاممون میفرستی تا از تلخی لحظه هامون دق نکنیم...
پرحرفیو ببخشید...
یا علی

isun74
1391,10,09, ساعت : 18:08
این متن خاطره ای از کل کلاس های فیزیکمه

میخوام توی این پست چند تا از تیکه هایی رو که استاد فیززیکمون(استاد عبدالمحمد) سر کلاس به کار میبره رو بگم: باقالی: شامل همه بچه های کلاس اعم از خرخونhttp://blogfa.com/images/smileys/22.gif و درسخون و درس نخون و خر نخون میشه


بواقیل: شما حدس بزنید.آفرین جمع مکسر همون باقالیه


جلبک : به توضیحات قسمت جلبک مراجعه نمایید.


جلابیک: اینو که دیگه میتونیین بگین.باریک ا... خودشه جمع مکسر جلبک:-2-06-:


جلی: ؟؟؟؟؟؟نمیدونین نه؟ خوب کمکتون میکنم(این خودش یکی از تیکه هاش بود) لحن صمیمانه و دوستانه جلبک:-2-06-:


نک..............بت: همینطوری" نک "رو جدا میگه "بت" رو ما میگیم


داااااااااااااااااااااااا ااااااغوووووووووووووووووو ون:http://blogfa.com/images/smileys/31.gif یه چیز خیلی واضح رو اشتباه بگی
پرررررررررررررررررررررررر بکشی: مال وقتیه که یه سوال بپرسه و کل کلاس با اعتماد به نفس کامل جواب اشتباه بدبم:-119-:


"هری" اینو میدونه:یعنی اگه ندونید این جوابش چیه " "(داخل گیومه رو باسلیقه خودتون پر کنید)هستید یعنی "هر" میتونه هر کلمه رکیکی باشه:-2-08-:


مردددددددددددن : وقتی استاد یه سوالی بپرسه و کل۹۰ نفر مثل ماست نگاهش کنن و جواب ندن.:-2-29-:


بابا من کیم:mrgreen:؟؟؟ : زمانی که استاد قرص اعتماد به نفس و خودستایی خورده باشه هی اینو میگه.بیشتر وقتایی که یه رابطه یا راه حل خیلی نابی میخواد بهمون بده.


با من بحث می کنی؟ : کافیه یه حرفی بزنه بعد تو بگی چرا.:-2-43-:


تالاس: مخفف تالاسمیه اینو هر وقت دلش بخواد میگه البته بهتره بگم هر وقت میخواست چون انگاری یکی از دوستاش بهش گفته اینو سر کلاس نگه شاید یکی تالاسمی داشته باشه و ناراحت بشه.


خاک بر سرت : وقتی ازیکی بپرسه آزمون قلم چی فیزیک چند زدی و طرف بگه ۶۵ یا ۷۰.البته به اونایی میگه که ازشون بیشتر از این ها انتظار داره:-106-:


بعدا اگه چیزی یادم اومد اضاف(مثل استاد که مساوی میگه مساو)میکنم.

niloofarnaz
1391,10,09, ساعت : 19:02
سیلام عرض کردیم...:-2-34-:

دندونم درد میکنه.:-2-18-:..صبح داشتم صبحونه میخوردم یهو ان چنان دردی دندونمو گرفت که گریه ام گرفته بود..:-2-34-:.

صبحانه ام کوفتم شد..:-2-18-:.دیگه نخوردم..:-2-34-:.ظهرم همون اول ناهار هم اومدم شروع کنم قاشق اولو گذاشتم تو دهنم

دوباره مثل صبح درد گرفت.:-2-03-:..خیلی غصه ناکم..:-2-34-:.

من تا حالا واسه دندون دکتر نرفتم...یعنی میترسم برم.:-2-34-:.دوستام میگن خیلی درد داره..:-2-30-:.مامانم میگه بی حسی

میزنن هیچی نمیفهمی .:-2-19-:..داداشمم همینو میگه اما دوستام میگن اینقدر عصب کشیو دندون پرکردن درد داره که ارزو

میکنی بمیری..:-2-34-:.اصن من موندم به حرف کدوم اطمینان کنم.:-2-35-:..

نه میتونم چیزی نخورم نه میتونم چیزی بخورم..:-2-03-:.

دیشب خیر سرمون تو این برف و یخ بندون رفتیم بیرون.:-2-28-:..یه جا پیاده شدیم تا بابام ماشینو پارک کنه مامانم جلو جلو رفت یک

لحظه دیدیم یک سگ گنده پشت سره مامانمه و مامانم هم داره تند تند میره تا برمیگشت سگه وایمیستاد تا راه میرفت باز سگ

هم راه میرفت.:-2-22-:..هیچی دیگه منو داداشم رو زمینای یخی فقط دویدیم تا برسیم به مامانم.:-2-35-:..

مامانم میگفت داشتم سکته میکردم از ترس نه میتونستم بدونم نه میتونستم داد بزنم:-2-06-:..اصن یه وعضی...:-2-35-:

راستی گفتم دندونم درد میکنه؟:-2-34-:


پ ن : - سارا عزیزم باور کن میتونی بنویسی فقط کافیه که بخوای..:-2-25-:.شوما خدای تعریف هستی...:-2-14-:

-اجی هانی خداروشکر که خالتون صحیح و سالمن ..:-118-:.این عملایه شکستگی خیلی خطرناکن...:-2-15-:

- اجی سرتق معلومه که خیلی جوش زدی....پیشنهاد میکنم همتون گل گاوزبون بخورین...:-2-41-:

-بهار شوما هم برو باقیه این چیزیو که خودت میدونی بنویس.:-2-33-:.راستی خاطرات بابات هم خیلی قشنگ بودن...:-2-14-:

- نی لوفر این اذوقه جمع کردنت واسه بعد ازمایش خدایی خیلی باحال بود.:-2-08-:دو قطره خون دادی این همه خوردی.:-2-22-:..

-مرضی عزیزم تولدت مبارک.:-2-16-:..امیدوارم بهترین ها همیشه از انت باشن.:-2-40-:

-اجی مینا و صبوحا خانوم و همه ی بچه های خاطره نویسی:-2-40-:

~sky angel~
1391,10,09, ساعت : 19:39
Shine bright like a diamond
مث یک الماس درخشان میدرخشی
Shine bright like a diamond
مث یک الماس درخشان میدرخشی
Find light in the beautiful sea
نور رو توی اقیانون زیبا پیدا کن
I choose to be happy
خودم اتخواب کردم ک خوشحال باشم
You and I, you and I
منو و تو ، من و تو ..
We’re like diamonds in the sky
مث الماس توی اسمون میدرخشیم








میدونید؟
نمیدونید!
صدای ریحانا داره تو مغزم میپیچه!هه هه هه!
بی خی!
داشتم فکر میکرد، بهتره بیشتر به خدا فکر کنم، شاید بلاهایی که سرم میاد کمتر بشه. همیشه وقتی یه چیزیمون میشه میگیم خدایا...
دلم میخواد یه باربدون این که چیزی بشه بگیم خدا!
خیلی سادس!
من... هر وقت که عینک رو از روی چشمام بر میدارم خدا رو صدا میزنم... چشمام رو میبندم و تا 10 میشمارم. بازشون میکنم و آخر... شمارش همون 4 ِ همون قدر ضعیف!
اما خدا رو شکر میکنم که همین رو دارم!
بهتر از ندیدنه!


=============================


میدونید؟
بازم نمیدونید!
میخوام شجرنامه نامه 6+1 رو بگم واستون!
الان میگه فکر میکنه کیه!:-2-06-:
در تاریخ 27 ابان 1377 یه دختر تپل به اسم یاسمن به دنیا اومد! ( من بودماااااااااااا)
اسممو گذاشتن یاسمن اما چون وقتی میخوابیدم مث فرشته ها میشدم (اعتماد به سقف من رو:-2-06-:) فرشته صدام میکردن!:mrgreen:
واسه همین به همه میگفتم اسمم فرشته اس!
بعد از اون یه دختر تپل دیگه به اسم نگین اومد به دنیا... تو 6 آذر!
دوست من بود!
خولاصهههههههههههههه
ما خیلی مچ بودیم.
بعد رفتیم مدرسه و کلاسامون جدا شد.
من تو کلاسم با فرینام و کیانا و الهه و حانیه و امینه دوس شدم، اما نگین بازم تک بود!


ادامه دارد!:-2-06-:
خیلی زیاده دستامم درد میکنه حال ندارم بگم، بمونید تو خماری تا یه خاطره نویسی دیگه!:-2-38-:

عزت زیاد!:-2-25-:


نه | ده | نود و یک

"maryam"
1391,10,09, ساعت : 20:17
به نام خدای نور و تاریکی....

سلام رفقا....
دیگه نه تلخ نویسی و نه شاد نویسی جواب منو نمیده.....زدم تو کار رئال..میخوام واقعیتو بگم....با جزئیات...
دوروز از پایان دنیای من گذشته...میخوام از نوستراداموس کمال تشکر رو ب جا بیارم.......با تاخیر ولی دمت گرم.....تو راستی رو گفتی ولی حافظ بازم با ما بد تا کرد.....
چه جالبه که زندگی هنوز ادامه داره ولی من مردم....همه چیز بوی سیاهی میده.....
امروز داشتم فکر میکردم....سهم من از مردایی که ب زندگیم وارد شدن....فقط نامردی بود....چه اونایی ک توی زندگیم بودن.چه اونایی ک خودم وارد زندگیم کردم.....
دیگه حتی نمیتونم گریه کنم..........بغضم سنگین شده..سیگارم که...
بببخشید توی شهر ما..به زنی که تمام بار سنگین غمهاشو.دردهاشو......خیانتهار .....به دوش میکشه.بدون اینکه صداش در بیاد..........چی میگن؟؟؟؟؟
میگن خیلی مرده؟؟؟؟؟؟ولی مردا که همه نامردن........
من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.......رسیدم ب بیرنگی....
از داغ دلم فقط میتونم بسوزم......فقط باید لال باشم..........از این سکوت خفه کننده نابودم......گوشم از صدای فریاد سکوت درد کر شده....
من زندگی میکنم.......من خانوادمو دوست دارم.......من عاشقم.....ولی مخاطب خاصم.کاری باهام کردی که سیاهی برای تمام زندگیم بشه.........
من مثل همه زندگی میکنم..........ولی بی رنگم.....
زندگی کردن من مردن تدریجی بود.........
انقدر تنهام که حتی حس میکنم دیگه تنهایی هم منو گذاشته و رفته...

*marin*
1391,10,09, ساعت : 20:22
سلام:-2-27-:
خوبین؟
خوشین؟
ایام به کامه؟
ما امروز رفتیم سر جلسه امتحان دینی:-2-27-:بسی امتحان بدی بود:-2-30-:من دارم حرص میخورم الان:-2-28-:(پیداست نه؟:-2-22-:)
یه سوال داده بود نوشته بود این آیه مربوط به کدوم نفس است مربوط بود به نفس اماره من نوشتم نفس اماره که در درون انسان انسان را به خوبی ها دعوت میکنه:-2-28-:یکی نیست بگه آخه الاق اون که نفس لوامه اس نه اماره اس:-2-22-:حالا به جز اون 3 تا تستو رو خلط زدیم:-2-28-: میشویم 15 از 16:-2-42-:حالا از امتحان اومدیم پایین دوستم میگه جاخالی اول میشد رویاهای صادقانهمیگم منظورت رویای صادقه اس دیگه:-2-37-:خلاصه کلی خندیدیم گفت تو امتحانم نوشته رویاهای صادقانه:-2-22-:
بعد از آن آمدیم خانه و کمی خوابیدیم:-2-31-:بعدش رفتیم کتاب شیمی رو باز کردیم و درس خوندیم و تموم کردیم:-2-37-:رفتم امتحانامو دیدم تو 2 تاش به جای قاعده ی هوند نوشتم اصل آفبا:-2-28-:تازه اولاش فکر میکردم اصل آلفائه:-2-06-:نمیدونم چرا ولی این دوتارو قاطی میکنم تعین گروه و تناوب رو قاطی نمیکنم این دوتارو میکنم:-2-28-:بعدش مادرمون زنگید گفت من میرم خونه مامان بزرگ:-2-37-:بعدش کلی طول کشید زنگ زدم بش گفتم چرا دیر کردی ؟میگه بابابزرگم حالش بد شد بیمارستانه:-2-39-:دعا کنین بهتر شه:-2-39-:بعدش هم تهنایی رفتم پروی بهار و ترکوندم:-2-35-:

الان ای کاش نزدیک تو بودم
تو این راه مه آلود شمالی
با این آهنگ دارم دیوونه میشم
پر از بغضم فقط جای تو خالی
ما با هم تا حالا دریا نرفتیم
از اون خونه، از این دنیای خودخواه
تو رو شاید یه روزی قرض کردم
به اندازه ی یه سفر کوتاه
میخوام تو آینه ها بهتر از این شم
نگاه من نوازشم بلد نیست
به خاطر تو التماس کردم
با لبهایی که خواهشم بلد نیست
میخوام محکم نگه دارمت این بار
تو که باعث دلتنگیم میشی
بلایی به سر خودم میارم
که تو چشمای من تسلیم میشی
تو مغـروری نمی ذاری بفهمم
که احساست به من تغییر کرده
دلت از آخرین باری که دیدم
توی آغوش سردم گیر کرده
چه خوبه پیرهن منو بپوشی
بهم تکیه کنی تا خسته میشی
تا بارون بند می یاد بمونی پیشم
تو اینجوری به من وابسته میشی
میخوام تو آینه ها بهتر از این شم
نگاه من نوازشم بلد نیست
به خاطر تو التماس کردم
با لبهایی که خواهشم بلد نیست
میخوام محکم نگه دارمت این بار
تو که باعث دلتنگیم میشی
بلایی به سر خودم میارم
که تو چشمای من تسلیم میشی
+
نونو:مرسی عاشقتم:-2-16-:
فاطمه:مرسی عزیزم:-2-16-:
بهار:دلم برات تنگ میشه:-2-39-:
هانی:ایشالا حال خالت بهتر شه:-2-39-:

فرودو
1391,10,09, ساعت : 21:03
صبحی پا شدیم ( یعنی بیدار شدیم )
دیدیم ساعت هشت و ربع شده
گوشی که معلوم نبود جفتک انداختیم کجا پرت کردیم
رفتیم به مامان گفتیم حداقل بیدارم می کردی خُب
صبحونه نخورده زدیم بیرون ، بدبختی بابا هم نبود یا می رسوندمون یا ماشین می داد خودمون می رفتیم .
حکمت خدا که می گن اینجا مشخص می شه
از در که اومدیم بیرون ، دو قدم نرفته ، مهرزاد اومد سوارمون کرد.
تا خودِ دانشگاه بردتمون به طوری که ساعت 9 تو دانشگاه بودیم .
شانس آوردیم فقط ، یه خرده دیشب خونده بودیم . وگرنه این انقدر داستان تعریف کرد که وقت نمی شد درس خوند .
نمی دونیم قبلاً حرف تصادفشو گفته بودیم یا نه ؟!
یعنی یادمون نیست که
ولی امروز خودش گفت
گفتیم جالبه بذار بگیم
می گفت تازه ماشین خریده بود
قیمتش خیلی هم مناسب بوده ، قبل تموم کردن معامله ، سوار ماشین می شه یه دوری بزنه .
ماشینو می بره به باباش نشون بده
بعد باباهه کلی از ماشین تعریف می کنه ( خودش که می گفت ماشینه رو چش زده )
بعدهم گفت سریع بره کارو تموم کنه
می گفت موقع برگشت سرعتم زیاد بوده ، یه هو مانع اومد . اینم رفت خاکی و چپ کرد
می گفت یه چند دوری دور خودم چرخیدمو بعد در ماشینو باز کردم اومدم بیرون
خودِ ماشینه این طرف بود موتورشم اون طرف دود می کرد واسه خودش ، رو خودشم خط نیفتاد ( رو این بچه محلمون نه ماشینه )
می گفت قبل اینکه واسه زنده بودنم شکر خدا کنم زنگ زدم بابام گفتم بیا همون موتوری که می گفتی عین ساعت کار می کنه اینجا افتاده بیا جمعش کن


این از این
رفتیم دانشگاه
امتحانو دادیم
از کلاس که اومدیم بیرون دیدیم راهرو پره از خواهران
دو تا شون همون کنار در کلاً داشتن مشورت می کردن ، خدایی نکرده جوابها نقص نداشته باشه شرمنده استاد بشن
بعد یه خرده سرمونو تکون تکون دادیم و بهشون خندیدیم شاید خجالت بکشن .
از اون طرف سرمونو انداختیم پاییین یه سه چهار قدمی رفتیم که به مراقبه رسیدیم .
دیدیم به حرف اومد که: مهندس خوب دادی نه ؟
با خودمون گفتیم ما چونمون داره چاره می شه بعد همه تو مملکت دارن به هم می گن مهندس. این چه می دونه من مهندسم آخه ؟
گفتیم اره مهندس عالی بود
سرشو تکون تکون داد و خنده خنده کرد و گفت کاملاً معلومه .
اون وسط یه نگاه مرموزم به سر تا پای ما می نداخت
حالا ما داشتیم تجزیه تحلیل می کردیم دقیقاً از کجا مون معلومه که خوب دادیم یا بد دادیم ؟ ولی خُب از حق نگذریم از راه رفتنمون تابلو بود داده بودیم
که گفت این طرف که داری می ری بنبسته
نگاه کردیم دیدم آره والا بسته است
دیگه یادمون نیست چیزی گفتیم یا نه
ولی همین ....




مال ترم قبل بود :-2-27-:
یعنی فکر کنیم ما گفته بودیم دیگه اون وقتا که هر شب خاطره می نوشتیم همیشه آخر شب با گوشی تایپ می کردیم بعد می فرستادیم
اما خُب اون برای روزای مایه داری بود و گوشی پُر از شارژ نه الان ( شماره حساب بدم آیا؟ :-2-15-:)
انگار اون روز یه کاری پیش اومد که ادامه ندادیم شایدم ادامه داده باشیم و فرستاده باشیم
یادمون نیست
والا خودمون فقط می دونیم روز پُر سوتی ایی بود
یعنی ما که همه روزامون پُر سوتیه ولی اون روز بیشتر
ولی خودمون خیلی دلمون می خواد بدونیم چه بلایی سرمون اومد اون روز ، تا اخر شبش


یه کپی پیست کردیم خسته شدیم چقد :-2-37-:

شب خوش

mary69
1391,10,09, ساعت : 21:09
سلام دوستای خوبم
بعضی وقتا فکر میکنم اگه شمام نبودید من این همه حرفو کجا میبردم
دوستتون دارم زیاد:-2-40-:
عاغا امروز منو به زور بردند مهمونی خونه یکی از فامیلا ....
چه روز بدی بود تو روی اونایی که یه روز خیلی دوسشون داشتم و فکر میکردم اونام همینطوریند(( البته بعدش عکسش ثابت شد))
نشستمو الکی زل زدم تو چشماشون:-2-28-:
باورم نمیشد تو یک سال اینهمه تغییر؟؟؟؟.............؟؟؟
آقای عشق قدیمم همینطور زل زده بودند به ما
منم تو فاز بی محلی به سبک خودش
ناهارم به زودن بیرون
جالبش اینجاست...
تو رستوران زنگیدم حامد و مژی و یه سری دوستای شر و شورمو دعوت کردم اومدن اونها همانا و قیافه بهزاد جونم همینا:-2-31-:
بعد از اونم رفتیم یه عالمه برف بازی کردیم خیلی خوش گذشت ((البته به غیر زمین خوردنم الانم کلی پام درد میاد))
ظهرم اومدم خونم ،اومدم نتم،
آخ که تنهاییو سکوت این خونه رو چقدر دوست دارم
درسته که ناراحت و غمگینم اما این خونه این قفس تاریک بهترین جا تو دنیا برای منه
این استقلال و دوست دارم

DREAM1989
1391,10,09, ساعت : 22:06
سلام سلام به همتون که خیلی دوستتون دارم :-2-04-:
امروز خیلی کسل کننده بود برام :-2-35-:. مامی و بابا با هم سرماخوردن منم از صبح مشغول پرستاری بودم :-2-29-:. الان کل هیکلم بوی غذای مریض میده:-2-28-: . حالم دیگه بد شده بود از بس غذا درست کردم . الان که دارم اینو مینویسم احساس میکنم خودمم سرماخوردم .:-2-20-: خدا بخیر کنه :-2-37-:
+دلم نمیخواد دوباره رابطم باهاش شروع بشه هر چند رابطه ای هم از اول در کار نبود ولی همون دوستی ساده رو هم دیگه نمیخوام . مگه یک انسان چند دفعه باید دلش از یک نفر بشکنه تا ازش متنفر بشه . تا حالا بارها دلمو شکسته ولی نمیتونم ازش متنفر باشم نمیدونم چرا .:-2-18-: تا یکبا میگه منو میبخشی ؟ شل میشم . اه :-2-42-:
همین شب بخیر :-2-07-:

asal_cheshmak
1391,10,09, ساعت : 22:19
سلام :-2-10-:
اگه کتکمون نزنید اومدیم خاطره نویسی :-2-35-:
اون خاطره قبلیه همه هی پیام زدن این چه طرز فونت و رنگه :-2-35-: از صمیم قلب، معذرت :-2-14-: آشتی:-118-:
سه شنبه شب یهو فهمیدم کلاس چهارشنبه صبح کنسلهههه:-2-16-: ظهرشم گفتیم خدا بزرگه دیگه.... :-2-35-: دوستمون با استاد حرف زد گفت نیان... بعد یه عده دیگه رفته بودن، امتحان گرفته بود حالا قراره ما رو بندازه :-120-:
بیخیـــــــــــــــــــــ ــــال! حوصله غصه خوردن واسه امتحاناتو ندارم! :-2-17-:
پنجشنبه هم مهمون داشتیم :-2-05-: کلی من زحمت کشیدم، تازه دستمم با کاغذ !!! بریدم :-2-19-::-2-19-::-2-19-: یعنی وحشتناک ترین نوع ِ درده ها!! :-2-02-::-2-02-::-2-02-:
دیگه مامی و ددی جوگیر شدن و دایی رو هم دعوت کردن... :-2-41-: خیلی خوش گذشت... :-2-32-: بعد ِ سه سال دور هم!!!!!:-2-23-:
وسط اونجاها هم عمه زنگید ما فردا (یعنی جمعه) میایم خونتون، مامی ِ منم زنداداش بازیش گل کرد هی تیکه مینداخت :-2-26-:
کلی با پسرداییم مسخره بازی درآوردیم :-2-35-: مامی هم سنگ تموم گذاشت و سه نوع غذا درست کرد... :-2-20-: دستپخت ِ مامانم واقعا بیسته :-2-32-:
مدیونید فکر کنین من مثل مامانم نیستما :-4-::-4-::-4-::-4-::-65-::-65-::-65-::-65-:
امروز صبحم رفتیم قزوین امتحان فرآیند تصادفی! :-2-28-: دومین برگه ی سفید رو تحویل دادم این ترم... البته نه فقط من... :-2-24-: فوق العاده درس بدقلق و زبون نفهمیه!! :-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-: حالا بماند که ما هم هیچییییی نخونده بودیم :-9-::-9-::-9-::-9-:
4 جلسه فوق العاده رانندگی رو انداختم 1 تا 3 :-2-28-: امروز با بدبختی از قزوین خودمو رسوندم تهرانسر برای آموزش :-2-28-:
نتیجه ی تمام این بدو بدوهای امروز هم شد یه درد ِ اساسی :-2-03-::-2-03-::-2-03-:
بازم شُــــــــــــــــکــــــ ـــــــــــــــــــــــر!! !

+ امضا رو :-2-22-:
+ خدا قسمت کنه، دور از جون، بلا به دور، هفت قرآن به مبون، فردا قراره شروع کنم به درس خوندن!!:-2-07-::-2-34-::-2-18-:
+ از پیشم که رفتی، از دلمم می رفتی! خاطراتت داغونم کردن!!


خاطرات نه ســـــر دارند نه تـــــــه..!
بی هوا می آید تـا خفـــــــه ات کنند...
می رسند گاهی وســـط یـک فکـــــر...
گاهی وســـط یـک خیــــابـــان...
و گاهی حتی وســـــط یک صحبـــت...
... سردت می کنند...
رگ خوابـت را بلدند...!
زمینت می زنند...
خاطرات تمام نمی شوند...
" تمــــــــامــت مــی کنـنـد"...!

#mahnaz#
1391,10,09, ساعت : 22:36
ب نام بهترین

رسما اعلام می کنم که من از یک نفر خوشم اومده..
البته چند ماهه...
دیشبم باهاش چشم تو چشم شدم..اما طاقت نیاوردم..

اصلا نمی تونم بگم که چه فکری دربارم می کنه..چون هیچی نمی دونم..
فقط نگا می کنه..اونم یه لحظه..


اقا مثه شخصیتای رمان می مونه..

دیشب که ظرفارو جلوم میذاشت میدیدم که حواسش این طرفه..
نمی دونم..
خدایا..این چ حسی بود اخه..

امروز نمره های امارو استاد زد روی برد...شدم 8 از 8..
فقط 3 نفریم که 8 گرفتیم..
این هفته اخرین هفته ایه که میریم یونی
کاش امتحانا رو قبول بشیم..
خدا کنه نندازنمون..
اخه استادامون سخت گیرن..
دلم برای استاده امار و ریاضیم تنگ میشه..
خیلی خیلی ماهه..خیلی..
یعنی دلم می خواد برم این حرفو بهش بزنم اما روم نمیشه خو..

امروز نزدیک بود 10 بار بیفتم..
برف تبدیل به یخ شده..یعنی لیزه لیز..
مدارسم که تعطیل بود..
امروز صبح چنان معدم درد می کرد که قرص معده خوردم..
می خواستم نرم ها..اما طاقت نیاوردم..
دلم نمیاد استادمو نبینم..
خداییش ماهه..
خوش ب حال خانومه آیندش..
یعنی یه تکیه گاه خوبیه ها..
حالا منو نگا...نشستم گیر دادم به استادم
اقا دلم براش تنگ میشه خو...
دو ترم باهاش داشتم..:-2-30-:


کاش می تونستم شخصیت همیشگیه زندگیمو انتخاب کنم..
نکنه بشم زلیخا؟

+دارم حست می کنم لحظه لحظه با منی...
دارم حست می کنم توی بیداریو خواب..
دل واسه تو می زنه با یه دنیا تب و تاب..
دارم حست می کنم خیلی نزدیکی به من
خودتو نشون بده عاشقونه حرف بزن

samane888
1391,10,09, ساعت : 22:44
سلام عزیزانhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gif
اومدم ولی با تاخیر این چندوقته درگیر امتحاناتم بودم نتونستم بیام نت( البته بگما هنوز امتحاناتم پابرجاست و بیشتر درسام مونده ولی هرچی درس چرت بود و امتحان دادیم به قول دبیر ادبیاتمون درسای کمر شکن مونده هنوز!!!
این سومین پستیه که میذارم میخوام هرچی دل تنگم میخواهد بگم
امیدوارم همتون موفق باشید http://www.pic4ever.com/images/2lbkos0.gif

شنبه 9/دی/1391
---------------------------------------------------

*یاحق*


-توی این 2 روز عین هرچی که فکر بکنید فیزیک خونده بودم و خودمو نه 100% ولی 90% برای امتحان آماده کرده بودم استرس داشتم نه زیاد چون خدایی خوب خونده بودمhttp://www.pic4ever.com/images/reading.gif


-امروز صبح با توکل با خدا رفتم سمت مدرسه منتظر بودم که دوباره ببینمشون ولی چون تایم رفت وآمدم رو چند دقیقه تغییر دادم دیگه به ندرت پیش میاد باهاشون روبه رو بشم از کوچه که پیچیدم سمت خیابون انتها خیابون تاکسی منتظر ایستاده بود بعضی از تاکسیا صبح که مسافر به پستشون کم میخوره سر خیابون می ایستند تا مسافر پیدا شه یه چند وقتیه که صبح و ظهر دقیقا سوار یه تاکسی میشم انقدر این راننده تاکسی رو دیدم که دیگه باهم سلا م علیک داریم البته سوء تفاهم نشه ایشون یه پیر مرد زحمت کشند که واقعا جای پدر من هستند http://www.moppo.net/anisigns/signer/whistle/whistle.gif

-بیخیال روضه خونی بلاخره رسیدم مدرسه و نشستم روی صندلیم ...برگه های امتحانی رو پخش کردن منم خوشحال و خندان که همه چیز بلدم ولی توی همون سوال اول موندم یه چرتی نوشتم رفتم بعدی وبعدی وا خدا من چم شده چرا همه چیز و نصفه نیمه یادمه از سوالات مفهمومی یه جورایی گذشتم سر مسائل فیزیک که رسدم احساس میکردم اون عدد های عجیب غریبی که من در اوردم غلطه!!به 2 تا سوال آخر رسیدم دیگه هنگیدم تا به حال همچین سوالاتی رو ندیده بودم ....خدایی سوالاتش سخت بود منم که یه خورده گیج زده بودم واقعا کارم تموم بود...وقتی وقت تموم شد مجبور شدم برگه مو بدم با اینکه راضی نبودم دوست داشتم بیشتر روی سوالا فکر میکردم و ........ http://www.pic4ever.com/images/wcsmiley.gif

-بیخیال غصه نفهمیدم بعد از امتحان چطور خودمو رسوندم خونه انقدر عصبی بودم که نزدیک بود یه ماشین بهم بزنه و یه بار نزدیک بود با مخ بخورم زمین به بدبختی با اون حالی که داشتم خودمو رسسوندم خونه!روی تختم دراز کشیدم یه موزیک گذاشتم و تا چند دقیقه رفتم تو خلاء http://www.pic4ever.com/images/flat.gif

------------------------------------------------------
22:44

mahdieh67
1391,10,09, ساعت : 22:51
عجب صفحه مبارکی:-2-20-: 2323
سلام:-2-25-:
روزهای سرد زمستونی، همچنان برف نمی باره:-2-42-: میگن از دو شنبه قراره یه توده ای وارد شه :-2-37-:
همچنان درس نمی خونیم، یا رمان می خونیم یا در سایتیم:-2-37-: قراره مشروط شیم ترم:-2-31-:
یه مسابقه ای میبینیم امشب یعنی اخر کل کله:-2-31-: Ben Bilmem Esim Bilir باحاله :-2-22-::-24-:
دیروزم روز خیلی خوبی بود:-2-22-: یادمون نمیره یعنی پیچوندن بعضیا :-2-37-: به ما چه
همین دیگه ثبت شه این صفحه:-2-38-:

☆ SetareH ☆
1391,10,09, ساعت : 22:54
شنبه 9 دی 91

مثل همیشه صبح عشقم بیدارم کرد....همیشه بیدار کردنم با علی بود !:-2-35-:...زنگ میزد به گوشیم و تا وقتی مطمئن میشد که کاملا خواب از سرم پریده قطع میکرد....:-2-27-:
وقتی بلند شدم نشستم به ریاضی کار کردن ... امروز امتحان ریاضی داشتم...دومین امتحان ترم.....:-2-37-:
شماره صندلیمو پیدا کردم و نشستم....برگه هارو دادن.....وقتی به اتحادا رسیدم انگار مخم قفل کرده بود....هیچکدومشو یادم نمیومد...دیگه داشت گریم میگرفت...بخاطر همونا فک کنم امتحانمو گند زدم.....:-2-30-:
بعدشم که تو راه برگشت ، تو سرویس یکی از دوستام از کنار هرکسی که رد میشدیم بلند میگفت : دوست خوبه من ناصرررر ؟؟؟:-2-06-:
مردم برمیگشتن با تعجب نگامون میکردن:-2-06-:.....خیلی خنده دار بود......:-2-06-::-2-06-:
عصر هم هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد....
شب همگی سوسک باااارون :-2-08-:

NAVA22
1391,10,09, ساعت : 22:58
سلام
شماره صفحه قشنگه:-2-31-:
مامان:-2-30-:... از ساعت 10 صب تا همین 5 مین پیش داشتم طرح می زدم... 10 تاش مونده کثافت... مچ دستم مشکل داره زیاد ک ازش کار می کشم اذیتم می کنه... ب این زغالا و مرکبام حساسیت دارم تنم پر کهیر شده... من غلط می کنم ترم دیگه این درس و اونم با این استاد بردارم... هیشکی هم نیس من و یاری کنه... پاسپارتوشم مونده...
یعنی ی وضع شلم شوروایی دارم... ک این طراحیا باز توش گمه...
انقدر بدم میاد پسره بعد از 3 ماه ک با دختره ب قصد ازدواج رفت و آمد می کنه بعد بهش می گه تو مث خواهرمی...
اینجا برنج گیر نمیاد... کیلویی می فروشن... هر کیلو5 تومن...
هوا خشک.. کثیف... بی بارون... سرد...
+ما دلمان برای خاطرات ی سری تنگ شده...
+بهت گفته بودم بهش فکر نکن زودتر از اونی ک خیال کنی تموم می شه...
+خوش باشین...:-118-:

آوای جنوب
1391,10,09, ساعت : 22:59
سلام سلام

هر روز که از خواب پامیشم با استرسه ....از وقتی که درسم تموم شده خیلی کسل شدم ولی اگه خدا بخواد پس فردا میرم
کلاس ....
امروز یهویی مامانم حالش بد شد منم میخواستم نماز بخونم . وایی من مردم ترس بخیر گذشت خدارو شکر.
عاشق روزای زوجم که میرم باشگاه خیلی باحاله.خلاصه با یکی از دخترای فامیل که باهاش رودربایستی داشتم رو تو باشگاه دیدم تعجب کردم . خلاصه بعد ورزش رفتیم رو دستگاه و بچه ها که تقریبا همشون زن هستن شروع کردن از من و قیافم تعریف کردم حالا من جلو دختر فامیلمون هی عرقامو پاک میکردم .. اصلا وقتی یکی ازم تعریف میکنه انرژی میگیرم .رفتم خونه دیدم بچه خواهرم در خونه رو برام باز کرد یه دل سیر بوسیدمش خستگی از تنم بیرون رفت . کلا خداروشکر روز خوبی بود

+Lily
1391,10,09, ساعت : 23:26
به تو عادت کرده بودم
رفتی و دلو شیکوندی
با چشام شدی غریبه
خاطره هامونو سوزوندی
عاشق عشق تو بودم
با چه احساس قشنگی
فقط فقط با تو بودم
توی دنیای دو رنگی
حالا من اینجا تک و تنها
تو هم اون سر دنیا
می زنه آتیش به قلبم
تلخی سکوت غربت
تو رو یاد من بیاره
ابر بارونی چشمام
داره بدجوری می باره...

یادش بخیر، عاشق این آهنگ بودم، با اینکه هیچ ربط و سنخیتی با من نداشت، اون روزا هیچ آهنگی به حال و روزم نمی خورد
فقط یه مشت آهنگ جوات ریخته بودم رو ام پی تری آرش و همه جا گوشی تو گوشم بود و تریپ غم و غصه برمی داشتم:)
کاش هنوزم همون روزا بود

بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم می خواد پسر بودم :|
دلم می خواد انقدر جرئت داشتم که از خونه فرار کنم
انقدر جرئت داشتم که یه کار بد می کردم :)) آره اینم جرئت می خواد
از آدم محافظه کاری مثل من برنمیاد :|

چند وقت پیش که داشتم غصه می خوردم محسن برای اینکه حواسمو پرت کنه، گفت خب درس نخون.
گفتم خو چکار کنم؟ کارم گیرم نمیاد
گفت شوهر کن!
گفتم شوهرم کجا بود؟
گفت برو بیرون، تو خیابون یه ماشین شیکی رو نشونه بگیر، خودتو بنداز جلوش، بعد یارو می زنه به تو، ماشینش وارو میشه، تو نجاتش بده ببرش بیمارستان و اینا... یه کاری کن زنده دربره، خرش کن بیاد تو رو بگیره
اینم از برادر ما، واقعا حیف شده :))
باز خوبه تو این روزا محسن هست

به قول یکی؛ وای این شب چقدر تاریک است
به قول اون فیلمه؛ اگه خدا با ماست پس کی با اوناست؟!
این روزا به همه چیز شک کردم، به همه ی اعتقادم، به همه چیزی که تو مغزم فرو کردن... تقصیر خودشه!
اگه چند وقت یه بار می اومد پایین خودشو به بنده هاش نشون می داد انقدر برام غیر واقعی و فانتزی نمی شد

نگین
1391,10,10, ساعت : 00:17
بنـــام خدای عشـــق و امیــــــد


سلام:-2-10-:


حواست نبود،که آمدم!حواست نبود،که ماندم...
حواسم نبود،که با من نیامدی
حواسم نبود،که پیشم نماندی...
حواسمان نیست که داریم تبدیل به خاطره میشویم
چرا هیچ کس حواسش به من نیست ...؟
:-2-15-:

مخاطب خاص!
شاید اگر خاطِرَتو نمیخوندم نمیفهمیدم چقدر دلم هواتو کرده!نمیفهمیدم چقدر دلتنگتم!
.......................................
هرگونه برداشت،سوال،تحلیل پیگرد قانونی دارد!
نوشته هام مخاطب خاصی نداره و صرفا برای سبک شدن حسام گفته شد!
تو همه سالهای زندگیم عادت انسانها به زندگی رو خیلی خوب فهمیدم!
عادت به داشتن ی چیزی و بعد نداشتنش...عادت به رابطه و بعد قطع رابطه...
عادت به دوست داشتن ادما و بعد عادت به بیحسی...
عادت به بودنشون و ترس از دست دادنشون و در نهایت عادت به از دست رفتنشون!
به همه چی عادت میکنیم...!
زمان آدمها را دگرگون میکند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه میدارد.هیچ چیزی دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست!
:-2-15-:
امروز یه چیزایی واسم دوباره زنده شد!دلم بشدت تنگ شد!
یه عالمه خاطره دارم...چقدر دلم واسشون تنگ شده...
هروقت حوصلم سر میرفت تندی از پله ها میرفتم پایین پیششون مسخره بازی درمیاوردیم و حالم خوب میشد...
وقت رفتن شد...رفتن...عادت به بودنشون...و عادت به نبودنشون...
عادت به دوری،ایکاش بودن...باید قدر بودنها رو دونست!
با همه سختی به همچی عادت میکنیم...عادت میکنیم زندگی کنیم با داشته ها،نداشته ها و از دست رفته ها!
الانم دارم عادت میکنم به نبودن ادمایی که دوسشون دارم...اره عادت کردم...
الان همه عادت کردیم تو زندگی غرق شیم و توجیه کنیم به یاد همیم ولی نمیتونیم کنار هم باشیم...
دارم عادت میکنم نبودن ادمایی که دوسشون دارم رو هضم کنم...
این بین نبودن بنهایتا اذیتم میکنه...ولی به نبودن اونام عادت میکنم!
با همه دلتنگی هام عادت میکنم به رهگذر بودن ادما...قبول میکنم ی عده برای مدت کوتاهی باید میبودن...
عادت میکنم هیچ وقت نمیشه همه رو تا نهایت داشت...
بعضیا تو ی دوره کوتاه چنان نقشی تو زندگیت ایفا میکنن که تمام دوره های بعدی زندگیتو با اون نقش کوتاه زندگی میکنی!
عادت میکنی واسه زنده بودن با بعضی خاطره ها زندگی کنی،تنها عادت میکنی ولی فراموش هرگز!
نصیحتش میکنم، در گوشش میخوانم:
آرام باش!
هیچ چیز در این دنیا پایدار نیست، همیشگی نیست!
در چشمانم خیره میشود،با بغض میگوید:
همیشگی نیست،یکبارِگی که هست!؟یک لحظه گی که هست!
نگاهش میکنم،خاموش و در خفا می اندیشم:
"عزیز دل!
تا بوده همین بوده!بخت انسانها را در کفهی ترازو تقسیم نمیکنند!
به بعضی همه چیز میرسد به بعضی هیچ!
سکوت میکنم!
مبهوت چشمان پاکش میشوم و میگذارم با خیال یکبارگی بودن زندگی کند!
:-2-15-:
خیلی چیزا تو زندگیت یهویی اتفاق میفته...وقتی بخودت میای میبینی این یهو شده همه زندگیت...
یهو یه اهنگ،یه اسم،یه لحظه،تمام وجود ادمو به گذشته برمیگردونه!
مقایسه میکنی...همه رو،همه چیو مقایسه میکنی...
میفهمی بینهاتا هیچ وقت فراموش نمیشن و با همه نقصشون هنوزم بینهایتن!
اینو خودت به خودت تلقین میکنی...چون واست بینهایت بوده،هست و خواهد بود...
با همه عادت کردنام بازم دلم قدیمارو میخواد...
ولی همه چی داره جدید میشه!حتی حسام،حتی عادت کردنام،حتی بودن و نبودنام داره رنگ عوض میکنه...
وقتی هستی یادت میکنن،نیستی چند روزی دلتنگ میشن و بعد عادت میکنن نباشی و درنهایت فراموش میشی...
فقط هنوز نفهمیدم چرا من با این معادله نمیتونم پیش برم!
.......................................
آنقدر پا به پای این صبوری دویده ام
که کفش های پاره ی زندگی ام دیگر پایم را نمی زنند
من در سطر به سطر سر رسیدی کهنه جا مانده ام
و در برگ برگ تقویمی که تو را ثبت کرد
بر لحظه لحظه ی زندگی ام...
دیدی؟
.
دیدی آخر نام کوچکم را فراموش کردی
و از آن پس دیگر کسی مرا به نام نخواند؟
دیدی؟
.
دیدی چه بی رحمانه مرا گم کردی
که دیگر هیچ کس به دنبال من نگشت؟
دیدی؟
.
دیدی در آخرین ایستگاه دلدادگی
هرگز منتظرم نماندی
و از آن پس هیچ کس مرا به یاد نیاورد؟
دیدی؟
.
دیدی آخر دستانم را رها کردی
و از آن پس من چنان سرگردان و گم ،بی کس شدم
که دیگر هرگز پیدا نمیشوم؟
دیدی در نبودنم آب از هیچ آبی تکان نخورد؟
دیدی؟
:-2-15-:


شب خوش:-2-40-:

GODES
1391,10,10, ساعت : 00:38
سلام
+نیست که خیلی زرنگ تشریف دارم،زدم امتحان ریاضیمو خراب کردم.:-2-39-:
البته نمیدونم خرابش کردم یا نه!ولی به هر حال اصلا اونی که میخواستم نبود...دعاکنین خوب بشه وگرنه خیلی بدبختم.
اینطوری بشه باید دار فانی رو وداع بگم و از صحنه ی روزگار محو شم:-2-15-:
حالا بر فرض بر اینکه امتحانمو گند زدم قراره تموم امتحانامو 20 بشم!
البته استراتژی مامانمه:-2-43-:
وگرنه تکرار تاریخ میشه!کارنامه درخشانم عین پارسال میشه...که اصلا دلم نمیخواد اونطوری بشه..
امید یه خانواده به منه!اگه خراب کنم خودمو نمیبخشم.
حالا یکی نیست به من بگه:بابا بخشنده!بابا فاضل...
+دوشنبه امتحان شیمی داریم.اه از 4 صبح شروع بکنم به خوندن خعلی خوب میشه!یعنی 20 میشم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
ولی کیه که بیدار بشه:-2-35-::-2-35-:
+الان روز سومه که توی ترکم!:-2-20-:آخه خیلی سخته که بخوای یه عادتو که 10 سال داشتی ترک کنی...
قراره ناخونامو بلند بکنم...:-2-11-:
دختر داییم معتادم کرده بود..
مامانم من دیگه هرچی از دهنش دراومد بش گفت..مراعات نکرد..
فحش عمه هم داد!!:-2-29-:
+امتحاناتونو خوب بدین...
+برای من هم دعا کنین:-2-34-::-2-34-:

{ }
1391,10,10, ساعت : 00:38
ای بابا

سرماخوردم!!!

بعدش هم هر چی که فکرش رو بکنید ، خورردم! بلکه خوب بشم!!!!

نشد که نشد!
امیدوارم فردا روز بهتری باشه

هنوز نتونسته ام یه هدیهء مناسب برای تولدش پیدا کنم!
اون هم تو این درگیری و مشغله!
اون هم تو این مصیبت!!!

واقعاً کم میذارم براش
اینو خودم میدونم

شرمنده ام در مقابلِ تمام خوبیهاش
اینو هم میدونم!

فقط
امیدوارم فردا روز بهتری باشه :-2-15-:

fatima_59
1391,10,10, ساعت : 00:51
از هرکسی که الان این پست رو میبینه عاجزانه تقاضا میکنم برای سلامتی یه نفر دعا کنه ..
خواهش میکنم دعا کنید سلامت برگرده ..

~ARAM~
1391,10,10, ساعت : 00:52
امشب یه حس بدی داشتم و دارم.حس حماقت، حس بی خودی احساساتی بودن، حس ....:-2-39-::-2-39-:
اینجا نوشتم که همیشه یادم بمونه دیگه از این حماقتها نکنم

نی لو فر
1391,10,10, ساعت : 00:57
سلام http://s17.rimg.info/528c331c9ca08292734e104bcf351d7b.gif
این خاطره پر از مانیه http://www.freesmile.ir/smiles/295919_hugsmile1.gif
× ما خیلی وقته که شبا خوب نمی خوابیم، یعنی همش در حال دیدن یه خوابایی هستیم که اسمش رو گذاشتیم خواب های حرمسرایی! http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif اواخر بازخوانیه کتاب سلطانه هستم، بعد از ده سال؛ شب ها قبل از خواب http://pic4ever.com/images/reading.gif یه کتاب نصفه و نیمه هم داشتم به نام « افسردگان حرمسرا » که اونم از هفته ی پیش شروع کردم، اگه بعد از ظهرا بخوابم؛ اونم قبل از خواب http://pic4ever.com/images/reading.gif حریم سلطان که فعلاً از جم قطع شده اما ما از دوبی تی وی ادامه میدیم، تو اینترنت هم که همش در مورد این سریال و دوبلورای بیچاره و سلاطین عثمانی و... حرف می زنن http://s19.rimg.info/a37e17276c324fe3f6dc5f8deb9277b6.gif یعنی کلاً همه ی زندگیم شده حرمسرا! خواب و بیداری هم نداره! http://www.freesmile.ir/smiles/228319_nerdylaff.gif
با مانی مسئله ی خواب های حرمسرایی رو در میون گذاشتم، میگه « شاید در ناخودآگاهت دوست داری تو حرمسرا زندگی کنی که همش خوابشو می بینی! » http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
مایم پرسیدیم « منظور؟ » http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/bntfdujmz8ll05uashgv.gif
اوشون گفتن که « اگه بخوای من می تونم یه کاری کنم که تو حرمسرا زندگی کنی ها نیلو. » http://www.4jok.com/assets/images/smile/4jok%20%285%29.gif
مایم گفتیم « زحمتت میشه آخه! راضی نیستم به خاطر من خودتو به آب و آتیش بزنی! » http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%28510%29.gif
کصافــــــــــــــــــــط http://www.iranpardis.com/images/smilies/smilies2/__zereshk__.gif
× پارسال اواخر آذر بود که بدترین سرمای عمرم رو خوردم، سرماخوردگی که تموم شد صدای من هم به مضحک ترین وضع ممکن گرفت http://www.freesmile.ir/smiles/19229_35jgojp.gif وقتایی که تو اتاقم بودم بلند با خودم حرف می زدم و صدام باعث انبساط خاطرم می شد http://www.freesmile.ir/smiles/19229_35jgojp.gif
آغا تو روزایی که ما مشغول جنگ با سرماخوردگیه جان فرسا بودیم مانی جان روزی یکی دو بار زنگ می زد و یکی دو بار هم sms میداد که ببینه نمرده باشیم خدای نکرده http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2859%29.gif اما وقتی که سرماخوردگیم تموم شد و خانواده ای رو از نگرانی برهاندیم، دیدیم ما میریم گلاب به روتون میایم می بینیم مانی داره زنگ میزنه، میریم حموم میام می بینیم مانی داره زنگ میزنه، داریم غذا می خوریم می بینیم مانی داره زنگ می زنه، کتاب می خونیم می بینیم مانی داره زنگ میزنه، تی وی می بینیم می بینیم مانی داره زنگ میزنه... http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2850%29.gif اصلاً یه وضعیا! ما اون اوایل که داغ هم بودیم اینقـــــدر در طول روز با هم حرف نمی زدیم به جان خودم! http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif مایم خوش خیال، به خودمون احسنت می گفتیم که عجب شاه پسری ( http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%288%29.gif ) انتخاب کردیم که یه لحظه هم طاقت دوری از ما رو نداره و دم به دقیقه می خواد با ما حرف بزنه http://www.freesmile.ir/smiles/823919_e5so0w8g1gzxzzhm.gif
خلاصه، یه روز که ما در خواب قیلوله ی بعد از ظهر به سر می بردیم دیدیم دوباره صدای موبایلمون بلند شد و کسی نبود جز مانی! http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%28510%29.gif مایم در نهایت ملاطفت گفتیم:
ـ هان؟
ـ خوبی نیلو؟
ـ خوبم دیگه، باز چی شده؟
ـ چرا دوباره بداخلاقی تو؟
ـ خوابیده بودما. یه سوال بپرسم راستشو میگی؟
ـ چی؟
ـ تو چرا چند روزه دم به دقیقه زنگ میزنی؟
ـ خب بده؟ دلم برات تنگ میشه!
ـ گفتم راستشو بگوها.
دیدم داره غش غش می خنده. بعد از اینکه قشنگ خنده هاشو کرد اعتراف کرد که « صدات خیلی بامزه و خنده دار شده! » :-2-06-: (:-2-28-: ) گفت « می دونی، همش صدات یادم میاد. تند تند زنگ میزنم که تو حرف بزنی و من ریز ریز بخندم! » :-2-06-: (:-2-28-: )
آخه آدم به این پسر چی میتونه بگه جز چیزی که من همون موقع بهش گفتم؟ http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/bntfdujmz8ll05uashgv.gif گفتم « ئه؟ اینجوریه دیگه؟ باشه، اصلاً برو گمشو! » و زارپی قطع کردیم http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2862%29.gif اما خندم گرفت از اینکه عجب بچه پرروییه :-2-27-: دوباره زنگ زد و مایم جواب دادیم و چند فقره فحش نثارش کردیم، اما با هم زدیم زیر خنده و حدود یک ساعت من رو به حرف گرفت و هی کلمه های مختلفی رو به ما میگفت بگیم، مایم می گفتیم و اوشون می خندیدن http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gifیک همچین موجوداتی هستیم یعنی! http://freesmile.ir/smiles/218519_wwinesmiley5.gif
حالا، بعد از حدود یک سال، مانی جانمان هم سرمای سختی خورده و صداش هم گرفته http://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gif الآن نوبته منه که بهش بخندم و بگم « صدا مسخره! » http://www.freesmile.ir/smiles/823919_e5so0w8g1gzxzzhm.gif
× عکس آواتار رو هم مانی جان زحمتش رو کشیده http://www.freesmile.ir/smiles/888419_pinkglassesf.gif فروردین 89، وقتی با همه ی ایل و تبارمون رفته بودیم قشم http://freesmile.ir/smiles/713319_storksmily.gif

!!neGar
1391,10,10, ساعت : 01:42
"بی نهایت خدارو شکر میکنم!!

میگن تا وقتی چیزیو از دست ندی قدرش نمیاد دستت!!!!
سلامتی....امنیت..ارامش...عشق.. حتی ثروت و رفاه و خونه ی استخر دار آنچنانی!!!!!

یه آدمایی هم توی زندگیمون هستن....که تا وقتی هستن وجودشون بدیهیه!!!!!
هستن که هستن!
حتی به احتمال نبودنشون فکر هم نکردیم...
مثل هوا میمونن ...
مثل آب!!
با اینکه بدون اونا نمیشه...
خفه میشیم...
بدون اونا میمیریم!!!
اما...
مجانی میبینیمشون و همیشگی!!!

اما اگه یه لحظه فکر کنی نباشن....
یا باشن..؛اما واسه تو نباشن.....


و چقدر باید خوش شانس باشیم،
که بعد از اون یه لحظه بدون هیچ تردیدی خدارو شکر کنیم!!!
چقدر باید خوشبخت باشیم که اون لحظه، فرصت باشه...نه حسرت!!!

و من....
بی نهایت
بی نهایت....بی نهایت ...
بی نهایت..
خدارو شکر میکنم..."



روز خوبی بود...از اون روزایی که مطمئنی خدا خیلی دوستت داره!!!

.arsana.
1391,10,10, ساعت : 02:45
یعنی این زمان با چه سرعتی پیش میره :|
الان 1 ساعت و 51 دقیقه س که 10 دی شده
یعنی این حکمت خدا رو عشقه
منی که وابستگی به خونواده نداشتم حالا قبل از شروعش باید 6 ماه ور دل مامان بابام باشم و به شدت لوس بشم که از اومدن 7 بهمن خوف برم داره:-2-06-:
ولی تو این چند ماهی که گذشت
خیلی چیزا رو لمس کردم و با تمام وجود فهمیدم
چیزایی که تا پارسال همینجوری با سرخوشی ازش رد می شدم...قولای الکی که میدادم و به 10 درصدشم عمل نمی کردم...اعتماد به نفس الکیم...خودمو خیلی گنده می دیدم...خیلی...
یه لحظه فقط یه لحظه به این فکر کردم که نکنه نسخه دوم داییمم...به شدت از این شبیه بودن بدم میاد...
نمی خوام اون تفکرات پارسال و سالهای قبلمو داشته باشم...این چند ماه خیلی فرصت خوبی بود... خب آدم نمی تونه به طور کامل خودشو تفکراتشو تغییر بده... ولی همین که این دفعه به خوب و بدشون فکر کنه...اینکه بدونه کجای کار غلط بود...یه حس آرامشی میده...

بگذریم :-2-31-:

نگاه کن فقط با نگاه کردنت
منو تو چه رؤیایی انداختی
به هر چی ندارم ازت راضیم
تو این زندگی رو برام ساختی

فقط چند لحظه به من فکر کن
نگو لحظه چی رو عوض میکنه
همین چند لحظه برای یه عمر
همه زندگیمو عوض میکنه

انقدر به این آهنگ گوش دادم که در مرز متنفر شدن ازشم:-2-31-: مصداق همون فاصله معروف عشق و تنفر :)))

همیشه دلم میخواد یه روزی برسه تف بندازم تو اون صورتش... نه به این صورت که واقعا اینکارو انجام بدم...آدم نباید خون خودشو کثیف کنه ... عکس العمل کارایی که انجام میدی این حسو به اون طرف بده ...
اصن بیخیال
یه نفس عمیق
بریم پی زندگی بلاتکلیفمون و دانلود آلبوم Adele و تایلور :-2-37-:

+ شادی منم که چقدر قوی ام:-2-22-:
+ فاطی ایشالله با سلامتی کامل برگردن :-53-:

سپهر زیتون
1391,10,10, ساعت : 12:09
به نام خدا
91/10/10..........12:00................محل کار
***************************
سلام :-2-40-:
امروز هوا ابریه و اسمون با ابرهای توش خود نمایی می کنه ! ابر و خورشید هم ، با هم بازی می کنن و هی خورشیده شیطون می ره پشت ابر قایم میشه :-2-42-: ( این چی بود حالا من گفتم ؟؟؟؟؟؟ :-2-38-: :-2-06-:)
چند روزی بود که گل پسری ( گلاب به روتون ) شکمش کار نکرد و ما هم هر کاری کردیم این طفلکی خوب بشه و ما رو مورد مرحمت چیزش قرار بده که بلکم یه خورده از گریه هاش و زور زدناش کم بشه ، نشد که نشد ! :-2-28-: بیچاره سپهر هم همش اینجوری بود :-2-31-: :-2-09-::-2-36-:
ما هم که اینجوری :-2-35-: خلاصه به حرف یه خانوم بزرگ گوش دادیم و روش قدیمی به کار بردیم :-2-05-:...یه اوچولو گل محمدی دم کردیم و دادیم بخوره:-26-: ...به یک ساعت نرسید که شکم این فسقلی 6 بار کار کرد :-106-:...دیگه نگران شدم که نکنه از بس شکمش کار کنه آب بدنش کم بشه :-31-:...ما هم همش بهش شیر می دادیم .:-2-12-:.. می گن یا شور شور یا بی نمک جریان ما بود :-119-: ... منم نگــــــــــــران:-2-18-:
اما بیچاره راحـــــــــــــــــــــت شد :-2-11-:... از من به شما هایی که شکمتون کار نمی کنه این گل محمدی بد جور جواب می ده ...امتحان کنید !!:-2-04-:
دیشب رو هم راحت لالا کرد ( البته 3 بار بیدار شد واسه شیر خوردن :-2-28-: )
دیگه همین ....:-2-37-:

سپید و سیاه
1391,10,10, ساعت : 12:12
یه روز دیگه مثل تمام روزای خدا.... گوش کردن به آهنگ هایی که شاید ده درصد از معنیشون رو یادم باشه ولی خوب حس خوبی بهم میده....!!! بعضی اوقات فکر می کنم دارم کار کسایی که منعشون کردم (البته زبونی نه، توی فکرم )رو انجام میدم...هیچ وقت دلم نمی خواست که این کار رو بکنم البته الان این کار رو انجام نمیدوم اما خوب ناخود آگاه بعضی مواقع پیش میاد دیگه....
می خوام همه اون رفتار و فکرها رو بریزم دور..... بشم خودم....نه کسی که تیکه ایی از دیگران داره و با خودش یدک می کشه....

راستی دلم برای 2 سال پیش اینجا هم تنگ شده...با اینکه کاربرا از الان کمتر بودن اما یه حس و هوای دیگه ایی داشت اینجا....خیلیا مخفی نمیومدن و ...........

روز همه خوش !:-2-40-:

nemesis
1391,10,10, ساعت : 12:33
به نام خدا

سلام :-2-25-:

ای بابا این صفحات خاطره ها چرا سرعت مناسبی ندارن :-2-28-: یه بار می بینی جلو نمی رن ، یه بارم تند تند میره جلو :-2-28-:
من خیلی وقت بود می خواستم صفحه پیش پست بدم. آخرشم رد شد. :-2-22-:
خیلی وقت پیش کتاب دزیره رو خونده بودم. خیلی دوستش داشتم. همون موقع هم رفتم فیلمشو بردارم دیدم قدیمیه حسش پرید. :-2-08-:چند وقت پیش دیدم بچه ها دارن درباره فیلم و کتابش حرف میزنن دوباره جو گرفتم، چند روز پیش دنبال دانلودش گشتم. هیچ جا نبود. آخر دو تا فایل تورنت پیدا کردم، که یکیش خوب بود برداشتم. 1.6 گیگ فیلم برداشتم دیشب دیدم رو صدئای فیلم دوبله فرانسه گذاشتن، اونم یه زن و یه مرد دارن حرف می زنن جای همه :-2-28-:
یه فایل صدای انگلیسی هم کنارش بود. اول با دو تا پلیر باز کردم یکی صدا یکی تصویر :-2-27-: سخت بود.
امروز با کمک یکی از دوستان و یه برنامه، صدای انگلیسی رو انداختم رو فیلم :-2-16-: خیلی خوب شد :-2-16-:

بعد مدتها یه برنامه تونستم پیدا کنم که تو گوشی منم کتابا رو باز کنه، گفته بودم اینو قبلا؟ :-2-17-: کتاب بوی سنبل بوی کاج و میخونم. خیلی باحاله، دوستش دارم :-2-37-:

من خاطره داشتما، نمی دونم چرا یادم نمیاد :-2-31-:

از دست یکی خیلی دلخورم. خیلی ....، خیلی .... ، اعصاب برا من نذاشته.

یعنی چی هر وقت خودش دلش می خواد هست هر وقت من می خوام نیست؟ :-2-09-:
منم محلش نمی ذارم :-2-09-:
بد بد بد. بذار ببینمش حالشو می گیرم :-2-31-:

+ فاطمه جان ایشالا سلامت بر میگردن.

روز همگی بخیر :-2-40-:

"maryam"
1391,10,10, ساعت : 13:10
به نام خدای نور و تاریکی....

شکایت نمی کنم، اما
آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟
نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید!
نگو که باغچه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد!
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز همینجا ایستاده ام!
کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پیشین است!
دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!
نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته ی ما،
در خاطرت نماند!
آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،
حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟

رز وحشی
1391,10,10, ساعت : 13:24
به نام خدیی که در این نزدیکیست


دیروز پاپا و ماما منزل رو به خصد مسافرت ترخ نمودند و اینجانبان نشستم نگاشون کردم و و پاپا چشاش پره اشک شده بود :-2-28-: خدایی این بابای ما انخده دلنازکه . یادمه تازه رفته بودم یونی عید قربان بود با همه حرف زدم نوبت رسید به بابا صداش گرفت و بغض کرد و نتونست حرف بزنه :-2-30-: مرده گنده اخه بغض میکنه ؟ :-2-43-:
در هر صورت دیروزی قبل رفتن من وقت دکتر داشتم و بعد رفتیم مطب دکتره مورد نظر ، این منشیش گفت سر ماه بیایید وقت نداریم :-2-28-: بابا گفت با دکتر صحبت کردم و از همکارا هستم و الم و بلم و بعد منشی رفت تو و بعد گفت ساعت یک و نیم بیایید بابا هم برا سه بلیط داشت :-2-33-: بابا گوشیش یادش رفه بود با گوشی من به دکتر زنگ زد اما چون شماره ام نا شناس بود دکتر جواب نداد :-2-33-: ساعت یک رفتیم مطب و دختره بهمون شماره داد و گفت نیم ساعته وقت میرسه نیم ساعت گذاشت اما اسممون رو صدا نکرد ، بابا همچنان گوشیش پیشش نبود به دکتر زنگ بزنه و بگه اینجاییم و اخرش بابا رفت گفت
یه لحظه بزارید دکتر رو ببینم
دختره برخورد بدی کرد پاپی رفت در مطب رو زد و گفت
اقای دکتر اجازه هست ؟ دکتره اومد دم در و سلام و احوال پرسی و اینکه کجایید شما من منتظرتونم :-2-28-: اخرش فهمیدیم دختره سرش شلوغ بوده به دکتر نگفته که ما اومدیم و فقط گفته یکی از همکارا هستن خولاصه دکی حال منشی رو گرفت ( من راضی نبودم حالش گرفته بشه ) بعد هم پول ویزیترو پس داد و معذرت خواهی و اینا و بعد کارمون که تموم شد منشیه پاشد معذرت خواهی کرد :-2-42-::-2-42-:یعنی تو این مملکت خرابشده اگه پارتی نداشته باشی با یه مرده فرقی نداری فرک کن من یه کاره دو دقیقه ای داشتم ها باید میموندم برا سره برج :-2-43-:
پاپی انیا هم رفتن و من موندم و هادی و نگار . نگارم صبح از خونه زده بیرون برگشتنی دیدم با یه بچه برگشته :-2-19-: بچه هه کوشولو و تپله و سرتاپا قرمز پوشیده ، بچهه همینکه من و دیده برگشته میگه للام ( سلام فک کنم ) :-2-19-: بعدش اومده پیش من و کیفش ور دقیقا گذاشته کنارم و بهد استینش رو گرفته طرفم که یعنی کمک کن پالتوم رو در بیارم :-2-19-: کمکش کردم و حتی جورابش رو هم در وارده بهد دخیخا نشسته پیش من رو مبل و چسبیده بهم :-2-06-::-2-06-: چند دقیقه گذشته اومدمد تو اتاقم و نگار اورده تش بالا با عروسکای من بازی کنه یه 5 دقیقه گذشته بهش گفتم
خاله برو پایین بازی کن رفته به نگا گفته خاله من تاپ تاپ میخوام وان یکی خاله نمیده :-2-19-: بهد کشف کردیم که به لپ تاپ میگه تاپ تاپ :-2-19-: من نمیدونم این بچه دو سالشه سه سالشه یا کمتر ، اونوقت تاپ تاپ میشناسه :-2-19-: مملکت چه پیشرفتی کرده ،
الانم نگار زنگ زده دوستاش رو نهار دعوت کرده من و هادی هم که بوقیم اینجا :-2-28-: من اخرش از دست نگار خودم و اویزون میکنم :-2-01-:
این بچه هه وایساده داره من و نگا مکینه منم دراز کشیدم رو تخت و دارم تایپ میکنم :-2-28-: اخه اینم زندگیه ما داریم ؟
برم به کار و زندگیم برسم

پ ن :
اجول هانی اجول سرتخ : بیمارستان خویلی بده من میدونم . ایشالا خاله تون زودتر خوب بشه . تفلده داداشی ملوانتون هم مفارک :-2-04-:

نونو بانو : عرضم به حضورتون که دارم مینویسم خو :-2-01-::-2-01-: برا دندون دردت هم برو دکتر عصب کشی خویلی درد داره اما خب دیه کاریه که شده و بهدشم که دختر گنده از هیکلت خجالت بکش :mrgreen:

سارا بانو : شوما بسی جیر تفریش داری :-2-26-:

بابک خان : :-2-40-:

توروبچه جان دوباره تسلیت

مرضی : تفلدت مفارک اما غاتحه پروفت رو بخون پروف من و میترکونی ایا ؟ :-2-33-::-2-33-::-2-33-:

بقیه خاطره نویس ها :-2-40-: خاطره خونها :-2-40-: تشکر کنندگان :-2-40-: مثبت دهندگان :-2-40-: مهمونا :-2-40-: بیکارا :-2-40-:


بهار خوشمله از خونه شون .

سكوت ابريشم
1391,10,10, ساعت : 13:26
اول و اخر هر چیز خداست....

http://www.forum.takdune.com/images/smilies/hell.gif
درود.... http://s17.rimg.info/528c331c9ca08292734e104bcf351d7b.gif
خوفین؟؟خوشین؟؟؟سلامتین؟؟؟
بچه ها امروز 10 دی ...باورتون میشه انقدر زود گذشت...من که مات موندم...
دیروز امتحان ریاضی داشتم....دیشبشم فقط 1 ساعت خوابیدم ولی وقتی رفتم سر جلسه... http://www.p30up.ir/file/yywi0diq5iie0ifu5wiz.gif http://www.p30up.ir/file/yywi0diq5iie0ifu5wiz.gif http://www.p30up.ir/file/yywi0diq5iie0ifu5wiz.gif
چشمتون روز بد نبینه...2 تا سوالش که اصلا با ما کار نشده بود... http://www.p30up.ir/file/yywi0diq5iie0ifu5wiz.gif http://www.p30up.ir/file/yywi0diq5iie0ifu5wiz.gif
به معلم میگیم...میگه رسیدیم؟؟؟ http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/swoon1.gif
یعنی ادم انقدر پررو و بی منطق http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/swoon1.gif
خب نرسیدیم سوال نده... http://www.p30up.ir/file/yywi0diq5iie0ifu5wiz.gif http://www.p30up.ir/file/yywi0diq5iie0ifu5wiz.gif
هممون جمیعا گند زدیم خلاصه...منم که فکر کنم 16 بشم..منی که ریاضیم عالی بود http://www.p30up.ir/file/yywi0diq5iie0ifu5wiz.gif http://www.p30up.ir/file/yywi0diq5iie0ifu5wiz.gif
بعداز ظهرم..3 تا 5 کلاس داشتم...من 1 ساعت خوابیده بودم...حالا باید کلاسم میرفتم..http://www.up2.98ia.com/images/57104336019325821197.gif
ولی ی ذره خوندم و رفتم....ولی بهش گفتم از من نپرسه..خدا پدرشو بیامرزه...چیزی نگفت http://www.up2.98ia.com/images/59733640046886042881.gif
ولی من تو کلاس خوابم داشت میبرد http://s17.rimg.info/27d36416df92156ae8a8986bf545cbef.gif
بعدش که اومدم خونه تا 9 خوابیدم ... http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%28199%29.gif بعد پاشدم چنارو دیدم...راستی دیدین مثل رمانای همخونه ای ما میمونه؟؟؟ http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/ohmy.gif :-2-06-::-2-28-: حالا نمیدونم کدوم از رو کدوم تقلید شده؟؟ http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/q/confused.gif
امروزم که خونه موباشم :-2-16-:ولی فردا امتحان دارم http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/beee.gif http://www.p30up.ir/file/yywi0diq5iie0ifu5wiz.gif
هنوزم هیچی نخوندم... http://www.qalamro.ir/smaeel/1/%28510%29.gif ولی الان میرم میخونم http://www.up2.98ia.com/images/34069692357631580696.gif

_فاطیما جون حتما واسش دعا میکنیم http://www.millan.net/minimations/smileys/friaresmilley.gif
روز زمستانیتون خوش...دنیا به کامتون... http://www.freesmile.ir/smiles/358619_fs6avqu9vlnx9g89.gif
ایام امتحانات تسلیت باد http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif

بدرود
http://s19.rimg.info/b12803648ea949826eb20a617b86d0b4.gif

alonegirl
1391,10,10, ساعت : 13:46
10 دی
سلام:-2-25-:
امروز تولد دوست جونمه. می خوام غافلگیرش کنم نیم ساعت دیگه بی خبر برم پیشش:-2-16-: هله هوله هم می برم بخوریم 2 تایی حالشو ببریم:-2-16-:
حس نوشتن و تعریف کردن نیس وگرنه از جمعه می نوشتم که رفتیم لاهیجان دور استخر چرخیدیم و کلی خندیدیم و عکسای خنده دار گرفتیم:-2-22-:
آغا دیگه هر چی به ذهنم فیشار میارم نمی دونم چی باید بگم:-40-:

+ فاطی جون ایشالا سلامت باشن:-118-:
+ سارا خیــــلی ممنون:-2-31-: ما خودمون جا داریم برای خوش گذروندن:-10-:
+ بچه های رادیو کارتون خیلی قشنگ بود:-2-25-: مخصوصا داستان گوش ماهی ها:-2-41-:

غم ميون دوتا چشمون قشنگت لونه كرده
شب تو موهای سياهت خونه كرده
دوتا چشمون سياهت مثل شبهای منه
سياهی های دو چشمت مثل غم های منه
خیلی دوس دارمش
آهنگ ناصر عبدالهی هم عالی بود!

روزتون خوش:-2-25-:

محمد
1391,10,10, ساعت : 15:09
به نام خدا
سلام بر همگی
خوبی مخاطب خاص؟:-2-08-::-2-06-::-2-06-:
خنده ام میگیره خب:-2-06-::-2-06-:
بفرما برات میزارمش ولی خودت باید بیای و بخونی از اینجا نمیزارم!!!:-2-08-:
ببخش اگه زیاد خوب نشدهhttp://www.freesmile.ir/smiles/849820_blush.gif
ولی از ته دلم برات نوشتمشhttp://s20.rimg.info/797eba8432e27717d13bd3a8e3929878.gifمیدونم که میدونی..!!:-2-31-:

داشتن بهشت سخت نیست
فقط کافیه
چشم هایم راببندم
چشم هایت را تصور کنم
و در خیالم
خودم را در آغوشت رها کنم...

اگه میتونی بگو خوب نشده:-2-09-::-2-09-::-2-09-:
اخا من خاطره ی زیادی ندارم فقط اینکه همش درس میخونم...رفتم رو فاز ...خونی:-2-35-::-2-31-:خب درس های این ترمم خیلی سخته:-2-09-::-2-43-:
+ابجی هانی و ابجی سونی ایشاا...خاله تون زودتر حالش خوب میشه:-2-40-:براش دعا میکنم:-2-40-:
+دوست عزیز .arsana. میشه لینک اهنگو بزارین؟همون که متنشو گذاشتین!:-2-38-::-2-40-:
+هـــــــــی مخاطب خاص دلم برات تنگ شده.http://s20.rimg.info/797eba8432e27717d13bd3a8e3929878.gif

همین دیگه
فعلا بایتون باشه:-2-25-:

parshan-dicom
1391,10,10, ساعت : 15:40
امروز تحویل پروژه داشتیمو دیشب خیلی کم خوابیدم، صبحم که بیدار شدم مث جنازه بودم
خلاصه مث هر روز رفتم دوش گرفتم اومدم یه کوچولو صبحانه خوردمو رفتم دانشگاه
اتوبوس اول که هیچی ولی دومیو که سوار شدم دیگه واقعا نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم، چشمامو بستمو یکم که گذشت وقتی بازشون کردم حس کردم یکی که لباسش مشکیه بغل دستمه توجهی بهش نکردمو باز چشمامو بستم. یکم که گذشت:-2-30-:با خودم گفتم فقط یه روز دیگه مونده بزار یکم کارگاه بخونم جزوه هامو در آوردمو شروع کردم به خوندن تا اینکه حس کردم یکی خم شده رو جزوه ام، تا حالا به بغل دستیم نگاه نکرده بودم، خلاصه برگشتم ببینم کیه که زوم کرده رو جزوه های نازنینمو انگار میخواد قورتشون بده که دیدم:-2-36-:یه پسرست که یکم خجالتم حالیش نیستو سرش تو جزومه، خلاصه باز اهمیت ندادمو مرور جزومو که تموم کردم گذاشتمش کنارو یکم رومان خوندم تا رسیدم نزدیک دانشگاه
برگشتم بهش گفتم میخوام پیاده شم که یکم نگام خورد تو جاش تکون خورد ولی کاری نکرد باز بیخیال شدمو گذاشتم دقیقه نود پیاده شم دفعه بعد که بهش کفتم باز یکم تکون خوردمو گفت مگه اینجام دانشگاه داره؟؟؟
یه نگاه بهش کردم هیچی نگفتم باز از جاش پا نشد باز گفت شما رشتتون چیه؟؟؟:-2-31-:
وای که حرصم گرفت یه چپ نیگاش کردم که گفت منظورم اینکه اسم دانشگاتون چیه دید که بله من همون جور دارم نیگاش میکنم پاشد که ردشم
منم پیاده شدم ولی خوب خیلی دوس داشتم سوار اتوبوس نبودمو یه حال اساسی ازش میگرفتم:-2-33-:
ولی عوضش با کنفرانسی که دادمو نفر اول شدم همه چیز یادم رفت:-2-16-::-2-27-::-2-16-:

سوداا
1391,10,10, ساعت : 15:43
سلام عصر سرد زمستونیتون بخیر و پراز شادی .:-2-40-:
امروز فهمیدم بد سرما خوردم . البته نه تنها من که کلیه همکاران مدرسه مون هم فهمیدند سوداجون بد سرما خورده خیلی بد . :-2-06-:
یک استاد معروف روان شناسی رو مدیر محترم امسالمون که عجیب در پی اسم و رسم هست رو دعوت کرده بودند دفتر مدرسه برای بحثهای روان شناسی برای همکاران . :-2-40-:
رفتیم خیلی خانم و محترمانه جلوس نموده و استاد تشریف آوردند . کمی که صحبت کردند از همکاران خواستند تا اگه سوالی دارند بپرسند.
--- ببخشید استاد دختر من از مرگ خیلی می ترسه میگه اگه یکروز تو بمیری ..
هاپشووووووووووووووووووووو وووووووو( خنده پنهانی همکاران :-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:)
---- بله استاد داشتم میگفتم میگه مامانی اگه شما بمیری بعد بابایی بمیره ...
-هاپشووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووو(:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:)
من رو استاد و همکارهام که ببخشید فکر کنم سرما خوردم شما به دل نگیرید.
خلاصه همکارما سوالش رو پرسید و تا پایان سوال ایشون دیگه بنده عطسه نکردم .
یکی دیگه از همکاران درباره شب اداری بچه ها از استاد سوال می کرد.
---- استاد من یک دانش آموز دارم پدرش رو تو تصادف ازدست داده
هاپششششششششششششششششو(:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:)
----- بله داشتم میگفتم خودش هم مجروح شده بوده
هاپششششششششششششششو( بخدا از قصد نبود :-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:)
تا پایان سوال همکارم من یک 7تا 8 باری عطسه زدم . :-2-30-:
استاد دوباره پاسخ خانم رو دادند .
سوال بعدی باز هم خبری از عطسه های من نبود .
باز تا یکی دیگه از همکارهام میخواست درباره پیامدهای طلاق و کودک آزاری سوال کنه عطسه ما شروع شده . :-2-08-:
دیگه کم کم اشک هم از چشمهام راه افتاده بود . :-2-30-:
استاده خندیدو گفت شما بد سرما خوردید .خیلی بد :-2-40-:. میخواهید اگه اذیت میشید برید نماز خونه که گرمه کمی استراحت کنید .
پاشدم راه افتاد م سمت در دفتر :-2-37-:که معاونمون وارد دفتر شدو گفت ببخشید استاد فلانی ماشین شما بود روبروی در حیاط بزرگه مدرسه . :-2-14-:
استاد بله . :-2-40-:
--- معاون محترم: شرمنده استاد ماشین حمل زباله داشت عقب عقب میرفت زدو چراغ جلوتون شکست :-2-31-:
هاپشششششششششششششششو :-2-08-:
دویدم بیرون گفتم الان تا کن فیکون نشده برم نماز خونه وگرنه تا سال آینده هر اتفاقی بیفته میگن صبرش اومد.

Babak
1391,10,10, ساعت : 16:13
به نام خداوند بخشنده مهربان



يك شنبه 10 دي ماه سال 91







روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران...

تا از دلم بشویی غمهای روزگاران...

تو روح سبز گلزار گل شاداب بی خار...

مرا از پا فکنده شکستنهای بسیار...

تو یاس نو دمیده من گلبرگ تکیده...

روزی آیی کنارم که عشق از دل رمیده...

ترا نادیدن ما غم نباشد کـه در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی ...ولیکن چون تو در عالم نباشد

روزی تو خواهی آمد از کوی مهربانی...

اما زمن نبینی دیگر به جا نشانی...





اوايل رونق گرفتن موسيقي پاپ بود كه اين آهنگ رو از محمد اصفهاني گوش كردم...جدا اون

موقع چقدر كاراي قويتري نسبت به الان بود..

ما وقتي قرار است به موسسه گاچ برويم ..به طور كلي ميرويم...مثال: روشن شدن يك وسيله رو در نظر بگيريد!:-2-31-:

ماشين..موبايل...كامپيوتر و كلا هيج جيزمون روشن نميشه! همگي هم با هم..! به اين سوي چراغ!:-2-31-:

يا اينترنت: شركت..خونه...موبايل ...همه با هم قطع ميشه! به اين آب روون !

كلا" ما كلي مي باشيم...! :-2-31-:




گلاب به رويتان ..گلاب به رويتان...جمعيا" رويمان به ديوار...ما چند روزي ست معدمون روون

شده!:-2-39-:...بعد صبح ها كه مي خوايم بيايم سركار..با ترافيك عجيبي روبه رو هستيم...يعني چنان

زجر آور است كه نگو...:-2-43-:.بعد كه مي رسيم به شركت ...ميدويم به سمت دَبل...امروز ما هر

موقع رفتيم به مكان مورد نظر يكي از همكاران محترم داشت تجديد وضو مي كرد.... يعني

جفتمان هم به هم چپ چپ نگاه ميكرديم! هيچ جوري نميشد كه به هم هم تيكه بي

اندازيم ..چون هر دوتامون ...:-2-31-:






امروز تاپيكاي قديمي زيادي رو دوباره از نظر گذرانديم...ياد اون روزا و آدمهاي اين تاپيك به خير...
چقدر خوبه كه اين تاپيك شماره 2 نداره...خيلي چيزا كه شماره 2 دار ميشه..ديگه بي مزه ميشه!


راستي خانواده هم يادش به خير...:-2-38-:




شنيدين كه ميگن بعضي ها رو خدا مي شناخت كه بهشون شاخ نداد!

قضيه از اين قراره كه پاركبان دم شركت ما يه مامور راهنمايي رانندگي رو تو خيابون مي بينه

خفتش رو مي چسبه كه تو به جان مادرت بيا اين ماشين رو جريمه كن...حالا ماموره ميگه اين

كه تو طرح نيست ماشينش..تو كوچه پارك كرده ..آخه من واسه چي جريمه ش كنم...به

ماموره ميگه : آخه اين يه دفعه پول پارك من رو نداد...!! يعني من هنگ بودم..كه چقدر بعضي آدم ها مي تونن كثيف باشد...!

يعني طرف جرات مقابله با يكي رو نداره..! اونوقت از اين كاراي كثيف ميكنه...!









روزگار خوش





بابك...

گنجشک
1391,10,10, ساعت : 16:17
هوا سرده... سردمه، خسته ام، سرما هم خوردم.
کاش الان خونه بودم.
اون وقت صد در صد با پتوی گرم و نرمم گوله شده بودم کنار شومینه فسقلیم.
شاید هوبو هم کنارم با تنبلی خاص خودش ولو شده بود و خودشو سپرده بود به نوازش سر انگشتان من...
حتماً برای خودم شیرکاکائوی داغ هم درست می کردم. از اون شیرکاکائوهای غلیظ که کاکائوشون بیشتر از شیرشونه!
احتمالاً در چنین حالتی کتاب هم می خوندم... از اون جایی که الان تو فاز رمان تاریخی هستم، شاید برای دهمین بار دزیره رو از تو کتابخونه برمی داشتم.... دزیره ای که از کتابخونه بابا ش رفتم، چاپ خیلی خیلی قدیمیش...
و بی شک الان داشتم به صدای زیبا و جاودانه زنده یاد فرهاد هم گوش می کردم.
کوچه ها باریکن
دکّونا
بسته س
خونه ها تاریکن
تاقا
شیکسته س
از صدا
افتاده
تار و کمونچه
مرده می برن
کوچه
به کوچه
...


گلوم درد می کنه.
دوست دارم سوپ جو رو داغ داغ هورت بکشم و خجالت هم نکشم از صداش!
از اون سوپ هایی که وقتی بچه بودم و مریض می شدم بابا برام درست می کرد...
به گمانم که تب هم دارم.
معمولاً وقتی تب دارم تا این حد دلم می گیره و دوست دارم گریه کنم.

من خونه ی خودمو می خوام!
تا دو ساعت دیگه باید توی این خراب شده باشم اما...

خاطره ها رو نخوندم اصلاً.
امیدوارم که همه تندرست و شاد باشند...
ایام به کامتون دوستان!:-2-40-:

باروونی
1391,10,10, ساعت : 16:52
به نام خدایی چون تو که خدایی برازنده توست...


خب ما الان احساس آدمی رو داریم که حسابی کتک خورده...
ینی جایی از بدنمون نیست که درد نکنه...
درد معده هم که واویلا...
سردرد های صبحگاهی هم که به جاش...سردردا خیلی شدیده...از دخترعمویمان که دانشجوی پزشکی تشریف داره:-7-::-76-: میپرسیم چرا اینجوری شدیم و اونم بی مراعات میگه وای...نگو...سردرد صبحگاهی خیلی خطرناکه...نکنه توموری چیزی....وای...برو دکتر...زود...:-2-28-:
فی الواقع ما کشته مرده این زمینه چینیش هستیم دیگه...:-119-:
حالا واقعا اگه توموری چیزی داشته باشم...؟؟؟؟؟؟؟:-2-39-:بیخیال...خدا بزرگه...نمرده هنوز عذا گرفتم...:-2-31-:
خب این فرجه ها هم هی دارن میگذرن و ما هنوز تصمیم نگرفتیم جدی بشینیم پای درسمون...ایشالله از فردا...:mrgreen:
امروز برادرمون رو با gfشون غافلگیرکردیم...اینجوری که رفته بودیم یه خرید کوچولو بکنیم که دیدیم بعله...داداش و خانومش:-2-43-:با ماشین بعله...
فی الواقع داداش سعی میکنه دور و بر ما آفتابی نشه که لو نره...اما ما زنگ زدیم از همونجا خبر دست اولو برا مادری نقل کردیم...:mrgreen:
امروز این خواهرمون که کارمنده مثل همیشه اومد خونمون دنبال بچه ولوله اش...هنوز وارد حیاط نشده داد میزنه میگه
مامان سیب زمینی داری؟؟:-2-35-:
ینی سیب زمینی میخواد...:-2-43-:
بازم میگه:
میگم مامان یه وعده سبزی قورمه هم بده بهم...:-2-37-:
راستی مامان گوجه فرنگی داری...یه چند تا...
ما اینجوری...:-2-28-:
مادرمون:-2-41-:
خواهرمون:-2-27-:
بچه اش:-2-08-:
حالا موقع رفتن میگه مامان پیاز داغ چی آماده نداری؟؟:-2-15-:
مادرمونم زرتی ظرف غذای ناهارو خالی کرد براش تو ظرف و داد دستش میگه...
مادرجون اینم غذای ظهرت...برو عزیزم...خسته ای...:-2-40-:
ینی من اینجوری...:-2-30-:
خواهری اینجوری...:-2-27-::-2-27-:
ناهار ماهی سفید خوردیم...:-31-::-31-::-31-::-31-:
من قورمه سبزیمونو میخوام....:-2-34-:
قابل توجه خواهرای کارمند متاهل...:-120-::-119-::-2-09-:
بشینین خونه غذا درس کنین غذای اینو و اونو هاپولی نکنین...:-2-33-:
خب امروز اتفاق خاص دیگه ای نیوفتاد...

یا علی

آوای جنوب
1391,10,10, ساعت : 17:24
سلام دوباره به همه
امروز هم روز خوبی بود با مامانمو خواهرم رفتیم پارک کلی خوش گذشت. ولی یه کمم دلم گرفته یه دایی دارم دو سال از خودم بزرگتره چون از کوچیکی همبازیه هم بودیم به هم وابسته هستیم خیلی دوستش دارم . دوروزه ازش خبر ندارم بهم اس نداده نمیدونم چشه البته من باهاش قهرم ولی من بمیرم از کسی منت کشی نمیکنم. اوندفعه ایی به شوخی داشتیم دعوا میکردم کثافت کبودم کرد منم نامردی نکردم یه فحش پدر بهش دادم و باهاش قهرکردم یعنی اینقد باشعورم به پدر بزرگ خودم فحش میدم :-2-06-:ولی خوب تقصیرش بود. امروز اومدم تو خیابون به بچه خواهرم گفتم که وقتی اومدی بدنیا چقد زشت بود (شوخی کردم باهاش اینقده ناز بود که حد نداشت) عصبانی بهم گفت بذار بریم خونه اینقد میزنمت. اومدیم خونه جاتون خالی چنان کتکم زدن (دهه 80هستن دیگه) . دلم نمیومد دست روش بلند کنم..قربونش بشه خاله ش.. امروز روز خوبی بود بازم خدا رو شکر ... بای بای تا روز بعد

sara_n
1391,10,10, ساعت : 18:27
با تو هستم با تویی که ذل زدی تو مانیتور

دنبال چی میگردی ؟

بی خیال

از فکر بیا بیرون

لبخند بزن

ناراحت نباش بخند

جیغ بزن

برو لب پنجره داد بزن

تو خودت نریز

هر کی بهت بد کرد مطمئن باش !

زمین گرده

هر کی دوست نداشت لیاقت نداشته !

الکی حرص نخور

تو خوب باش میون این همه بدی

تو

من

هممون

شاید همین فردا

شاید . . . !

نباشیم

نباشم

پس بخند !








امروز ناهار دوست جونم اومده بود خونمون . . . روز خوبی بود خدا رو شکر

اقا من یادم نی چی چی میخواستم بگم هیچی یادمون نمیاد:-2-31-: فقط همون 1 خط یادمون بود:-2-31-:

فکر کنم چون اونم مال 2 ساعت پیش بود یادمه ... اوضام خرابه به خودم امیدی ندارم:-2-31-:

من برم اگه چیزی یادم اومد باز میام:-2-37-:













نترس حوا ! سیب را با عشق گاز بزن ... ادم ارزش بهشت را ندارد !


سارا

10 . 10 . 91




دوستان عزیز خاطره خون و خاطره نویس لطفا داستانی که تو امضام هست رو بخونید :-2-40-::-2-43-::-2-31-::-2-40-::-2-40-:

_NoNasH_
1391,10,10, ساعت : 19:04
اينجا شهر ماست با دماي هواي 12- درجه...
شهاب جان ديروز مدرسه اش تعطيل بود... اشتباه نكنيد ... از برف خبري نيست... اينقد هوا سرد است كه اكثر مناطق لوله هاي آب يا پوكيده يا يخ زده... مدرسه ها هم جز اين دسته بودند احتمالا...
اينقدر سرد است كه آدميزاد جرئت نمي كند تا دم در برود...
ما دو سه شبي است كه هوا سرد شده در هم آغوشي با بخاري روي زمين به خواب ميرويم... صبح پدري آمد شارژر را بردارد آن چونان لنگ مبارك را لگد كه گويي خنجري بر قلبمان خورد... ولي پدر جان به رويش نياورد و به راهش ادامه داد!!!
راستي پسر عموي گرام منتقل شده فرودگاه زاهدان... قيافه طاهر اين شكليه...:-2-39-:
ديگر ارزي نداريم ...
شب سردتان خوش...
پ-ن
هاني جانمان... ببخشيدا ولي مرده شور اين جور بيمارستانا رو ببرن... منم يه بار گذرم افتاده همچين جايي... ايشالا خاله بهتر شن...
sara_n (http://www.forum.98ia.com/member96358.html) : عزيز... چقد جمله هاي اول خاطره ات خوب بود... اما واس ما دردي را دوا نكرد...