PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 [8] 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158

*snowflake*
1390،01،04, ساعت : 11:22 بعد از ظهر
سلام به همه
امروز تصميم گرفتم زياد بنويسم منظور يه خورده كش و قوس بدم البته اگه بشه:-2-31-: راستش به اونايي كه زياد مي نويسن حسوديم مي شه:-2-39-::-2-15-: مثل بهي:-2-35-: ولي هميشه خاطره هاشو مي خونم:-2-38-:
من كلاً زياد حرفم نمياد موندم مردم اين همه حرف رو از كجا ميارن:-2-37-:(منظورم اينجا نيست كلي مي گم) همه حرفشون زياده وقتشون كم منم حرفم كمه وقتم زياد:-2-41-:يكي زياد حرف زدن رو به منم ياد بده:-2-15-:
***
صبح تقريباً 9 بيدار شدم رفتم صبحونه خوردم كه خالم زنگ زد گف ما داريم ميريم خونه ي سامان اينا(پسر دايي) شما هم دوس دارين تا نيم ساعت حاضر شين با هم بريم (آخه خونه جديدشونوبلد نيستيم:-2-35-:) رفتيم اونجا چقدرم پله داشت :-119-: برگشتني پله ها رو شمردم شد 50 تا:-2-31-:برگشتيم خونه همه چي آروم بود :-2-41-:
عصري گفتيم بريم يه دور بزنيم فردا تعطيلاي بابام تموم مي شه بايد بره سر كار خلاصه رفتين بيرون هوا خيلي سرد بود حسابي يخ زديم من كه دستام از بس يخ بود به زور مي تونستم تكون بدم حالا خوبه سرما نخوردم:-2-37-:

فردا قراره با خالم اينا بريم خونه ي فالحه (دختر خالم) :-2-16-:تا خونشون 2 ساعت راهه:-2-41-:اين دختر خالمو خيلي مي دوستم از بچگي با اون بزرگ شدم خر مي شد سوارش مي شدم:-2-26-: برام نقاشي مي كشيدو.........هيييي يادش به خير از وقتي شوهر كرده ديگع زياد تحويل نمي گيره:-2-31-:

فك كنم براي امروز كافي باشه احساس مي كنم زياد حرفيدم:-2-15-: ولي تعداد سطرا اينو نشون نمي ده:-2-28-: به هر حال تا بعد:-2-41-:

بازباران
1390،01،04, ساعت : 11:50 بعد از ظهر
سلام .خاطره .من آزاد شدم.کلانتر محله خاطره ها.بازباران:-2-42-:
از ظهر 28 رفتم بیمارستان تا امروز صبح:-2-37-:چه جور خدا طاقت داد بماند.دلم برای آزادی لک زده بود.
همش خواب خواب .تلویزیونم که قربونش برم ........راستش وبخواین دیگه دیروز زنجیر پاره کردم ویه هوا شلوغکاری کردم .دکترم که از فامیل بود .دلش سوخت و از ترس آبروش برگه ترخیص آزادی رو داد.......تموم فامیل سرزدن.:-2-31-:
امااااااااااا ..این جماعت کردستانیم .دنبال بهانه میگردن برای رقص محلی(هالپرکه)از ظهری آی رقصیدن ورقصیدم که بخدا فکر میکنم این کلیه چپه رفته نشسته جای مخه.مخمم که جا پیدانکرده اومده وچسبیده به کف پام.:-2-06-:
آخه رقص کردی یه معادلات چند مجهولی داره .که اگه اشتباه کنی .جماعتی که میرقصن .تصادف میکنن.:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
ما خانواده امون .تا حد دخترخاله وپسرخاله حدود 100 نفری میشن.به همین دلیل کم از عروسی نبود.
تا رفتن .بنده به جای اینکه بریم استراحت.اومدیم و98یارو بازکردم .چشمم به اسم .همیشه سبز شبنم خانم جون وآبی دریای آنیتا جون افتاد .بخدا دلم خیلی تنگ شده بود:-2-30-:
خاطره از توام همین صفحه آخر وتونستم بخونم .ولی دیگه اومدم که داشته باشم براتون:mrgreen:
فعلا بای

Mina
1390،01،05, ساعت : 12:14 قبل از ظهر
یعنی الان من شکارم از دست ِاین نت...
اعصابمو ریخته بهم....سرعتش زیر ِصفر..الانم با دایال آپم...سرعتش از ایرانسل بهتره....

خوب...
صبح USB رو دادم به بابا که برام یکی دیه بخره...رفت و اومد و من هر کاری کردم وصل نشد به پی سی...
برفم می اومد...تو اون هوا باز رفت و گفت اینبار گوشی رو هم بده ببرم...گوشی رو دادم دستش...
وقتی برگشت گفت..بالام جان از گوشیه...یعنی منو میگی..به حال ِمرگ افتادم...بی نت شیکار کنم....
بازهم شیطان رفت به جلدمان...
هزارتا جنگولگ بازی در آوردیم و دلقک بازی کردیم که حواس بابا پرت شودو ما گوشیش را کش برویم:-2-35-:

کش رفتیم و عصری خبر رسید باز هم باید برویم عروسی:-2-06-:..این خبرایِعروسی ما همون روز ِعروسی می رسه به دستمون:-2-06-:
باز هم ولایت:-2-30-: آی من حالم بهم میخوره وقتی میرم ولایت:-2-30-: کلا سالی به دوازده ماه اصلا پیدام نمیشه اونورا..ولی خوب چون عمه جونمون اونجاست یه بار باید بریم:-2-30-:

عزا گرفتیم که چه کنیم...من لف تاب میخواهیم..هیچ کس گوش ندااد:-2-30-:
نمی رفتم..مامان به زور برد که تو خونه تنها نباشم:-2-30-:

رفتیم و در این سرما تقریبا یخ زدیم...به مامان میگم..بابا بذار یه چیز گرمی بپوشم..میگه نمیخواد هوا گرمه:-2-43-:
چشم چشم و نمیدید...

خونه طرف اصلا آنتن نمیداد... یعنی میداد...نت وصل نمیشد....کسی هم نبود اس بازی کنیم...خیلی کسالت بار بود... من خوابم گرفته بود یعنی......به معنا یِ واقعی یعنی من معتاد شدم..داشت گریه م میگرفت..
از وقتی رفتیم تو تا بلند شیم هی گفتم مامان بریم مامان بریم...

آخراش دیه داشت واقعا گریه م میگرفت..یه اس به بهی دادم...وقتی جواب داد..جوابشو سند کردم...که یهو بابا زنگید که آماده شید بریم....یعنی من رو آسمونا بودم:-2-16-:... کاش از خدا یه چی دیه میخواستم...

وقتی رسیدیم..دیدیم در ِخونه داداش بازه و هیشکی تو نیست و همه جا تاریکه....
بابا هم که ماشالا یه پا جکی جان..همون گوشه ایستاده بود و داشت نگا میکرد:-2-31-:
مامانمان شجاعت به خرج داد و رفت تو...
همه جا رو یک به یک تا دستشویی گشت..ولی خوشبختانه هیشکی نبود..

وقتی اومد تو خیابون..یهو بازم رفت تو..گفتم مامان جان..این دستشویی حیاطم ببین کسی نباشه:-2-06-:
اونم باز کرد دید...
پدرمان هم همچنان ایستاده بود..
وقتی خیالمان راحت شد..

آمدیم خانه
اعصاب خورد کنی اونحا از یه طرف...این طرف سرعت ِنت....کلا امشب روز اعصاب خوردکنی بود...


بعدا نوشت:

همین الان که پست و سند کردم..رفتم چراغ رو خاموش کنم...برگشتنی...پام گیر کرد به لب ِپتو و ولو شدم وسط ِاتاق...یه لحظه نفسم گرفت....ولی بازار خنده بوداااا :-2-06-:

*star
1390،01،05, ساعت : 12:21 قبل از ظهر
سلام سلام
امروز فقط خنديدم
صبح ساعت 9 از خواب بلند شدم تا 10 ول گشتم
ساعت 11 به اصرار عمه ام رفتيم بيرون منم از خدا خواسته تا تونستم خريد كردم:-2-27-:
ساعت 1:30 هم وقت ارايشگاه داشتم اخي موهام كه 2 سال زحمتشون كشيده بودم تو 15 دقيقه كوتاه شد:-2-30-:
ساعت 4 هم قرار بود با دوستاي عمم بريم بيرون كه دختراي دوستاي عمم دوست دختر عمم هم هستن:-2-19-:
خلاصه ما ساعت 4 رفتيم باهاشون بيرون ولي اين لال ها بودم يا عربي حرف ميزدن يا انگليسي منم كه فقط كلمات اسون رو بلد بودم يا سر تكون ميدادم يا خودم رو به كري ميزدم:-2-02-:
مامانم هم كه كلاس فارسي راه انداخته بود داشت به دوستاي دختر عمم كلمه فارسي ياد ميداداونا هم با دقت گوش ميكردن:-39-:
بعدش كه كلاس فارسي تموم شد يكي از دوستاي دختر عمم رفت ما شدديم 3 نفر يعني من و دختر عمم با دنا(دوست دختر عمم)
حالا اون با من حرف ميزد نم كه نميدونستم چي ميگه جواب الكي ميدادم اونا هم ميزدن زير خنده:-2-27-:
خلاصه تا ساعت 10 بيرون بوديم و همش هم خنديديم الان هم من و دختر عمم و دنا نشستيم و داريم به اتفاق هاي امروز ميخنديم
واقعا كه روز خوبي بود و من خدا رو شا كرم كه اين روز به خوبي و خوشي تموم شد
فعلا باي

ashoka
1390،01،05, ساعت : 12:49 قبل از ظهر
خاطره امروز.......
صبح ساعت 10 بیدار شدم دیدم همه خوابن دوباره خوابیدم....
ساعت 12 لیلا اومد بیدارم کرد....
شری جون زنگ زد گفت بریم سینما فیلم جدایی نادر از سیمین....
1 ساعت بعد آیدا و ندا بلیط گرفتن که برن مشهد....
منو شری جون و لیلا رفتیم سینما.....
ساعت 7 رفتم خونه که وسایلامو مرتب کنم ولی پای تلوزیون خوابم برد...
11 بیدار شدم اومدم خونه خاله....
آیدا نیست تنهام....
با اینترنتش اومدم سایت....
این روزا هم هیچی درس نخوندم.....:-2-16-:

ღ ghazali ღ
1390،01،05, ساعت : 01:00 قبل از ظهر
سلام
بی محتوا تین رو زهای زندگیمو میگذرونم واز دست خودم خیلی شاکیم .....
امیدو.ارم این سال برای من از این ضرب المثل
سالی که نکوست از بهارش پیداست صدق نکنه ......

آنیتا
1390،01،05, ساعت : 10:51 قبل از ظهر
سلام و علیکم و رحمت الله
خوب ما اومدیم چرا هیشکی خاطره نمیگه :-2-33-:ما حوصله امان سر میره همه کتابای سایت رو هم تقریبا خوندیم همه رو هم با هم قاطی کردیم:-2-31-: :-2-06-:دیروز اتفاقات خاصی که نیفتاد کمی اینور و اونور چرخیدیم ،کمی با بهی حرف زدیم و اینا کلا چند وقتیه تکرار مکرراته نه تنها برای من ها برای همه ،همش خبر کشت و کشتار میشنوی و نداری و زلزله و سونامی:-2-18-::-2-18-::-2-18-: ما رو حمون لطیفه خیلی غصه می خوریم :-2-03-::-2-03-::-2-03-:
این پسر بزرگمان خیلی ددری شده :-2-42-::-2-42-:زنگ زده امشب که میخواهد برود کنسرت کامران و هومن و منصور:-2-28-: ما دوزشان نداریم و نمی رویم:-2-31-:ما میخواهیم کنسرت شاه ماهی خانوم برویم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
پ.ن ناهور جان ما پروفایلمون رو دوز داریم اگر کسی بهش تعدی کنه ما بهش اخطار می دهیم:-2-38-:حالا دلتان را جای دیگری شاد کنید:-2-26-::-2-26-:
پ.ن مینی کلی مامان و باباتو مجسم کردم:-2-06-::-2-06-: منم از این پهلوونا زیاد دارم :-2-33-:وقتی سوسک می بینن پوریا و باباش جفتشون می پرن بالای مبل:-2-28-::-2-28-: حالا پوریا که با اون قد بلندش دیگه یه کم میمونه تا برسه سقف:-2-37-:(پسره گنده خجالت نمیکشه:-2-42-:)باباش یا جناب همسر بدتر:-2-36-::-2-36-: ما از سوکس نمیترسیم :-2-31-:اما از مارمولک زیادی از حد چندشمان میشه :-2-30-:مخصوصا مارمولکای اینجا که صدا هم از خودشان در میارن:-2-18-::-2-18-: و ییهو پرت میشن بالای سرت:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
پ.ن مینا (باز باران) اسمت را درست گفتیم ؟چرا بیمارستان بودی؟:-2-18-:ما دلمان گرفت انشالله که همیشه حالت خوب باشه از تشبیهات زیبایت هم کلی از خودمان شادمانی در کردیم:-2-04-::-2-04-:
ب.ن این بهی غیبت دارد هم چنین شبنم و هم چنین مینا خواهر گرامیشون( آخر نفهمیدیم شبنم کادو یش را داد یا نه؟:-2-17-::-2-17-:داریم از فوضولی می میریم یه جوریایی:-2-15-:) و فاطی و ستار و .......... چه معنی داره آدم بیاد تشکر بزنه و خاطره از خودش در نکنه:-2-37-: اونوقت مشق شبتون زیاد میشه ها:-2-38-::-2-38-:
ما بریم ببینیم تا شب خاطره مان میاد یا نه:-2-38-:

مینا
1390،01،05, ساعت : 12:04 بعد از ظهر
سلام
من اومدم زودی یه خاطره بزنم و برم . منم با آنیتا موافقم . چرا هیشکی دیگه خاطره نمیگه ؟
خصوصاً بهی ؟!!!
ما داریم میریم خونه برادرمان عید دیدنی . تا شب هم نیستیم . خیلی خوشحالیم چون داریم میریم این جوجوی کوچولوی داداش رو ببینیم . آنیتا من بالاخره کادوی شبنم رو هم گرفتم .فقط دق داد منو تا بهم داد. حالا میرم شب برمیگردم بقیه خاطرمو میگم .
بهی زودی بیا خاطره تعریف کن :-119-:
برمیگردم ...

samim
1390،01،05, ساعت : 12:18 بعد از ظهر
5 فروردین 89 ، اما خاطره من ماله دیروزه یعنی 4 فروردین:
سلام به همه بچه های گل 98یا، امیدوارم تا امروز سال 90 براتون پر از سلامتی و شادی باشه دوستام
اما خاطره من، عرضم به حضورتون که ما دیروز ساعت 10 از خواب همایونی بیدار شدیم و چون مهمانی خونه خالهی گرام دعوت بودیم به سمت حمام رفتیم، اما، در حمام احساس سرگیجه بسیار کردیم و چون عادت داریم حمام را بسیار گرم کنیم فکر کردیم سرگیجه به همان دلیل است، کمی آب سرد به صورت زده تصمیم گرفتیم تا کار دست خودمان ندادیم برویم بیرون، حوله حمام را که به تن کردیم دیگر چیزی یادمان نمی آید جز ضربه و درد شدیدی در ناحیه پشت سر که به هوشمان آورد... فقط توانستیم بگوییم مادر... بعد کمی صدای جیغ شنیدیم و دیگر هیچ... زمانی که دیده گشودیم بر روی تخت بیمارستان بوده و کلی دکتر و پرستار بر روی سرمان چادر زده بودند در حال آزمایش و آبکش کردن تن من بیچاره... طبق نتایج دکتر عزیز فهمیدیم قند خونمان به شدت افت پیدا کرده و کبدمان هم از آن فشار داغ شده و به مغز همایونی شک وارد کرده و ما بیهوش شدیم... ضمن اینکه تمام بدنمان از شک وارده به صورت تاول ریخته بود بیرون... به مهمانی خانه خاله جان که نرسیدیم اما با اصرار اینجانب به مهمانی خاله پدرم که بسیار عاشقشان هستم رفتیم... حال ما وخیم بود و بازز راهی بیمارستان گشتیم.... تمام بدنمان ( جای تاول ها که ورم هم کرده بود) خارش داشت و باز 3 عدد آمپول نوش جان کردیم و ساعت 3 شب به خانه آمدیم و من دیگر خوب خوب خوب بودم.... اثری نه از تاول ها بود، نه خارش، نه سرگیجه، اما، باید قرص هایمان را سر وقت نوش جان کنیم!!!!
اینم از 4مین روز فروردین ما.... امیدوارم تمام لحظه های شما سرشار از سلامتی باشه که هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست، اینو من دیروز که فکر می کردم دیگه لحظات آخرمه فهمیدم....
بدرود تا درود...

farshid23
1390،01،05, ساعت : 12:21 بعد از ظهر
سلام
ديشب اگه مي دونستم اين خواباي مزخرف و ميخوام ببينم عمرا ميخوابيدم اعصابم داغون شده بود صبح بيدار شدم .
خيلي جالبه اصلا حوصله درس خوندن ندارم كلي برنامه ريزي كردم تا امروز كه همش مهمون داشتيم امروزم ميخواييم بريم بيرون .بساطي شده كلا . تمام چيزايي كه فكرشو كرده بودم اجام بدم نمي تونم انجام بدم بلند شدم صبحونه خوردم و نشستم پاي يه سري عكس ها كه بايد درستشون ميكردم . و بعدش سايت جالبه من اصلا رپ گوش نمي كنم كلا خيلي بدم مياد از اين سبك ولي وقتي فيسمو باز كردم ديديم يه ويديو share كردن از كنسرت هيچكس تو استكهلم گفتم بزار ببينم اين چيه ديدم آهنگ يه روز خوب مياد بود كه اجرا كرده بود تو كنسرتش وحشتناك تحت تاثيرش قرار گرفته بودم اشكمو در اورد اين تنها اهنگيه كه از اين خواننده قبلا گوش داده بودم و اون موقع واقعا هم خوشم اومده بود خودمم فكرشو نمي كردم كلي حالم گرفته شد بعد گوش دادنش و ديدن فيلم كنسرت يه سري چيزا بازم واسم زنده شد . خودم share كردمش اومدم بيرون ....
نتيجه گيري روزانه : تازه ه ظهرم نرسيدم هنوز هيچ نتيجه اي از امروزم نگرفتم فقط حالم گرفتست .

h.douce.h
1390،01،05, ساعت : 12:28 بعد از ظهر
5 فرودين .

امروز حوصلم سريده خيلي زياد :-2-31-: . كلي هم درس و كار دارم كه حال ندارم انجامشون بدم. :-2-37-: . دلم مي خواد برم مهموني ولي جور نمي شه . :-119-: .دلم لك زده برا مهموني كه بگي و بخندي .:-2-16-:ولي نيست كه :-119-:

هي ميام سايت مي بينم خبري نيست دوباره ميرم تو هال جلو tv ميبينم اونم فايده نداره دوباره ميام نت . :-2-33-:

كلافه شدم . :-2-31-:

Star_69
1390،01،05, ساعت : 12:48 بعد از ظهر
سلام :-2-41-:
حس خاطره نوشتن نداشتم اما چون آنی جونم گفت چرا خاطره نمی نویسیم منم اومدم خاطره بنویسم!:-2-41-:

12:30
این روزا زندگی افتاده روی دور تند!مدام مهمونی رفتن و مهمون اومدن...دلم سکوت و سکون و آرامش می خواد...دلم می خواد توی یه روز بهاری برم پارک و تنهایی بشینم و ساعت ها فکر کنم...دلم یه اتاق خلوت می خواد با یه فنجون چای داغ و یه کتابی که دوسش دارم و منو تو خودش غرق میکنه...دلم یه موسیقی قشنگ میخواد و یه خلسه ی شکست ناپذیر...دلم یه دفتر سفید می خواد و یه قلم تموم نشدنی که تا همیشه بنویسم و ذهنم رو خالی کنم...گاهی از شدت فکر و خیال ذهنم به مرز ترکیدن میرسه...خاطره ها بدجوری دارن توی ذهنم جولون میدن...حس میکنم فاصله ی من و اخر خط به باریکی یه تار موئه ولی حیف نمی دونم این فاصله ی تار موئی چقدر طول خواهد کشید...کاش آدما می دونستن کی به انتها می رسن شاید اگر می دونستن خیلی کارا رو نمی کردن یا خیلی کارا رو انجام می دادن!...این روزا دلم بدجوری یه هوای تمیز و پاک میخواد که توی نفس بکشم بی اونکه غصه ی یه آدم دیگه توی دلم باشه...
دلم خیلی چیزا می خواد اما واقعا به همه ی اونا میرسم؟واقعا همه ی اونا سهم منه؟نمی دونم!

دیشب رضا حرف از ازدواج زد!گفت می خواد ازدواج کنه!هم خوشحال شدم هم ناراحت...خوشحال شدم برای اینکه یه عضو جدید قرار بود به خانواده مون اضافه بشه و ناراحت چون باید داداش گلم رو با یکی دیگه تقسیم کنم تقسیمی که حتی 10% هم سهم من نمیشه!
دختری که دوست داره همونی بود که من و فاطمه همیشه دوست داشتیم عروسمون باشه اما مامانم زیاد خوشش نیومد!شاید رضا نفهمه اما من که می فهمم!چون چادری نیست مامانم خوشش نیومد!ولی به نظر من این چیزا اصلا ملاک نیست!مطمئنم یه روز وقتی بریم پیش خدا و وقت حساب کتاب بشه خیلی از اون آدمای پر مدعا می سوزن و خیلی از این آدمای کم ادعا به مقصود میرسن!به نظر من لذت بردن از زندگی همونقدر مهمه که جمع کردن توشه برای آخرت!
خدارو شکر رضا دوست داره بعد از ازدواج تا چند سال طبقه ی بالا بشینه البته خونه ی ما دوبلکسه ولی خوب باید یه فکری به حالش بکنیم دیگه!احتمال زیاد یه در کشویی مشکل رو حل میکنه:-2-16-: ایشالا همونی بشه که داداشی میخواد و اون دختر خوشگل و مهربون داداشم رو خوشبخت کنه...

امشب قراره بریم سینما و اخراجی های 3 رو ببینیم!دیشب داداش بزرگه زنگید گفت بیاید بریم گفتیم نمیشه ددی نیست مامی تنها می مونه گناه داره نتیجه گیری این شد که امشب بریم :-2-16-:سینما دوست دارم ولی حتی خبر رفتن به سینما هم منو از حال بیحالی خارج نکرد!(فکر کنم 1 سال هست سینما نرفتم :-2-06-:)

خواهری الان گفت بیا بریم خرید ولی بهش گفتم نمیام!خوب حوصله ندارم من که می دونم اون آخر سر هم چیزی نمی خره پس چرا برم خودم رو علاف کنم!دیروز هم رفتم باهاش خرید ولی کل مغازه ها رو گشت هیچی نخرید!البته من یه روسری خریدم :-2-06-: حتی یکی از مانتوها رو هم تنش نکرد!خوب مگه من علافم؟ :-2-43-:

قبل از عید کلی برنامه ریختم برای درس خوندن اما الان هنوز لای یکی از کتابا رو هم باز نکردم!جزوه هام رو هم پاکنویس نکردم!تمام عیدیهام رو هم خرج کردم :-2-30-:
12:50

Behnoush
1390،01،05, ساعت : 07:19 بعد از ظهر
پنجم فروردین سال یکهزار و سیصد و نود خورشیدی:-2-35-:

با عرض سلام و خسته نباشد خدمت حضار گرامی:-2-35-: خوب شما خجالت نمی کشید واقعا؟!:-2-37-: فقط یه دیروز خاطره در نوکردیم همچین میگویید آدم فکر میکند چقدر گذشته:-2-33-: تازه خبر ندارید این هفته داریم می رویم شمال تا اخر هفته خاطره اینها خبری نیست ها:-2-37-: می اییم سوک سوک میکنیم می رویم همین و بس:-2-36-: دلیلِ این خاطره ننوشتنمان این روزهای بی خاطره مان است :-2-03-: به جان شما روزها بسیار خالی و بی محتوا سپری می شوند ما هم یا میخوریم یا میخوابیم یا دست به آب می رویم و یا به عید دیدنی اینها رفته عیدی نمی گیریم بر میگردیم:-2-33-: بگذریم..اخرین خاطره را پریروز دمِ غروب در وکردیم گویا:-2-35-: بذارید فکر کنیم ببینیم هیچی پیدا می شود تعریف کنیم:-2-35-:
پریشب تا صبح نزدیکهای 6 اینها بیدار بوده و در سایت مگس می پراندیم:-2-31-: از آشنایان هم تنها این مینا جان و آرام جانمان آن بودند...بعدش یادمان نیست رفتیم خوابیدیم انگار:-2-38-:بعد گرفتیم کپیدیم تا طرفهای 1.5 اینها:-2-43-: ناهار هم دیروز لوبیاپلو بود..میخوریم اما عاشق اینهای چشم و ابرویش نیستیم خیلی:-2-31-: خیلی خسته اینها بودیم..نه که کوه کنده بودیم! برای همین گفتیم برویم یک تنی به آب بزنیم :-2-35-: رفتیم گرمابه! به جان شوما ما تا چشممان به دوش می افتد آوازمان می گیرد:-2-06-: رفتیم زیر دوش کلی دل ای دل ای هم کردیم:-2-35-: وسط حس اینها بودیم که یکهو چند ضربه ی محکم بر در حمام کوفتیده شد ، ما هم چون کهنه کار بودیم فهمیدیم این یعنی خفه مان بگیر :-2-37-: از شوما چه پنهان این گرمابه ما درش دقیقا روبروی درِ اتاقِ خواهرمان است ما هم به خیال اینکه خواهرمان است همچنان ادامه دادیم:-2-35-: یکهو صدای بابامان را شنیدیم که :کنسرت راه انداختی تو اون تو:-2-38-: تو نگو این بابامان خواب بوده ما احساست در وکردیم این از خواب پریده:-2-35-: ما هم به جان شما اصلا نترسیدیم ها دلمان سوخت فقط ساکت شدیم:-2-37-: می خواستیم بوهش بگوییم این دفعه شما رفتید تن به آب! ، صداتان را ضبط میکنیم ببینید کی کنسرت راه می اندازد:-2-33-: به جانِ شما در خانه ما یکی این بابامان، یکی دیگر داداشمان..رفتن تن به آب!، حتی الامکان تا شعاع چند متریِ گرمابه ما پیدا اینهامان نمی شود:-2-36-: خانه را می گذارند روی سرشان:-2-37-: خلاصه ما دیدیم اواز اینها که کنسل شد، رفتیم در کارِ تفکرات عمیق:-2-35-: ما از بچگی عادت داریم! هیچ جا مانند گرمابه برای تفکرات عمیق و تصمیم گیریهای بزرگ مناسب نیست! اول گرمابه بعد موال خارجی:-2-35-: کلی در احوالات دنیا و مردم تفکرات کردیم اما طبق معمول به جایی نرسیدیم:-2-43-: بعد کلا از خیرش گذشته آمدیم بیرون:-2-35-: نزدیکهای 5 اینها بود امدیم سری به سایت بزنیم ..دیدیم فرشید جان یک پیغام برای همه گذاشته که زود بروید بروزِرِ خود را عوض نمایید و بعد پسورد اینهای یاهو و جی میل اینها را که چه نشسته ای که بعضی افرادِِ حالا نمی خواهیم بگوییم کیا - خودتان می دانید:-2-35-:- افتاده اند تو کارِ پسورد اینها:-2-37-: به قولی پریدن بر جان مردم و فضولی در امور لباسی و اندیشه ای و موسقیایی و دست به آب رفتنی ملت برایشان تکراری شده و دلشان تنوع اینها میخواسته :-2-37-: اینگونه بود که افتادن به جانِ نامه ها اینهای ملت:-2-35-: خو شاید نامه ی عاشخانه ای چیزی باشد در میان نامه ها:-2-36-: خو شما مگه فوضولین خو:-2-33-: اما از شما چه پنهان ما تا حالا فکر می کردیم اینها دسترسی دارن به میل اینها و میخوانن:-2-37-: تو نگو ما زیادی دست بالا گرفته ایم:-2-43-: اخر می دانید ما یه کم تو کارِ میل هستیم خوب؟:-2-35-: همیشه برای تمام فِرِندهامان هم می رفستیم اینها را:-2-35-: بعدش ما برنامه داریم برای ادامه تحصیلات اگر خدا بخواهد از اینجا برویم، برای همین خیلی شبها خواب می بینیم که در فرودگاه خِرِ ما را میگریند کپی میلهامان را نشانمان می دهند:-2-06-: البته چیزِ خاصی نیستن ها:-2-35-: کمی نامه های عاشخانه برای دوستانمان میفرستیم همین:-2-37-:
ما را میگویی تا فرشید جان ندا داد، رفتیم فایرفاکس ورژن جدیدش را دانلود کردیم بعد هم پس اینها را عوض کردبم..اما 4000 تا میل را که وسطهایش کلی فایلهای مهم دانشگاهی هم وجود داشت را که نمی توانستیم پاک کنیم:-2-33-: یه 500 تایی را دانه دانه نگاه کردیم وسطش 5 تا فایل مهم بود بقیه همه موردِ دار بودن جان شوما:-2-37-: اما دیگر نکشیدیم بقیه را چک کنیم...اخر ما از inbox میلمان برای نگهداری یک سری فایلهای مهم، منظورمان درسی اینهاست، استفاده میکنیم که فردا روز اگر از هاردمان پاک شد، یا از لپتابمان هم پرید اینجا داشته باشیم..بعدش دسترسی بوهشان هم راحت است:-2-38-: خلاصه از دیروز میگفتیم...بعد از همه ی اینها کمی ان پایین تو چت باکس با انی جانمان گفتمان کردیم:-2-35-: یه کم حرف به جاهای باریک کشید از انی جانمان پرسیدیم این چت باکس اخرش به کجا می رسد پاک می شود دیگر!! ارشیو اینها که ندارد:-2-35-: انی جانمان هم گفت نمی دانیم گویا به ییلاقات و جاهای خوش آب و هوا حوالی کهریزک می رسد:-2-37-: بعد انی جانمان گفت می رویم انجا به سالمندان هم سری می رنیم :-2-35-: گفتیم کجای کاری که ان زمان یکی باید بیاید به خودمان سر بزند:-2-36-: بگذریم دیروز مان همینجوری می گذشت ...دیشب دمِ غروب هم دخترعمه مان با شوهر و بچه هایش امدند عید دیدنی گناهی ها بچه های خوبی بودند خیلی آرام بودند:-2-37-: زودی هم رفتند:-2-35-: راستی پریشب رفته بودیم خانه ی خاله کوچکمان همه با هم...به جانِ شما بوهمان یه عیدی خیلی گنده داد انقد کیف کردیم:-2-35-:کلا جبران عیدی ندادنِ همه را کرد قربانش برویم:-2-35-: داشت بوهمان عیدی می داد مامانمان گفت اینکارا چیه! بَچَست مگه:-2-36-: ما را میگویی سریع پول را گذاشتیم در جیبمان جیم شدیم:-2-38-: امدیم خانه دیدیم به داداشمان خیلی کمتر داده انقد ذوق کردیم:-2-10-: حقش بود...انقد عیدی گرفت امسال خفه کردخودش را..به جان شما دیروز کلی خر اینهایش کردیم که پولش را با ما نصف نصف کند:-2-35-: اما به جایی نرسیدیم:-2-43-: داشتیم با نو لو جانمان گپ می زدیم دیروز می گفت همه جا همینست به پسرها عیدی بیشتر می دهند! البته به ما به خاطر پسر دختری نیست..به خاطر سن است:-2-35-: حالا گفتیم سن انگار چندسالمان است:-2-38-: اما آدم به یه موجود 24 ساله که خوب نمی تواند پول کم بدهد انداره بچه مچه ها:-2-35-: باید زیاد زیاد ودهد:-2-35-: برای همین ترجیح می دهد اصلا ندهد:-2-35-: بعد نولو جانمان گفت این فرشید جانمان تعریف می کرد که هر جا عید دیدنی می روند به او یواشکی عیدی می دهند:-2-06-: از ترس اینکه بقیه ببینند به او زیادتر داده اند:-2-37-: مثل اینکه لازم شد ما با فرشید هم یک قرار دادی چیز ببندیم نصف نصف کنیم ها؟!:-2-37-: داش فرشید بیا تو کوچه یه عرض مختصری داشتیم:-2-11-:
دیشب شام بال کبابی خوردیم..این را هم انقد دوست داریم:-2-38-: دیروز مهدی بوهمان گفت داریم می رویم مرز باکو اینها فردا نیستیم:-2-37-: گفتیم عسک اینها بگیره بیاره وبینیم ان طرفها را:-2-38-: راستی جایتان خالی دیشب با مینا و ناهور و فاطی و نولو و الی و یه کم داش فرشید زدیم پروفایل شبی لیلا را گلباران کردیم:-2-37-: اما سرعت اینتمان خیلی پایین بود اعصاب ما را خراب کرد لامصببببب:-2-36-: اخرش هم این شبی لیلا یه دو امتیازی هم به ما عیدی نداد نامردددد:-2-31-: بعدا به مینا جانمان گفتیم هر وقت شبی لیلا خوابید یواشکی برود تو کارِ لپتابش:-2-35-: از انجا برای ما امتیاز در وکند:-2-35-: اما تا الان که خبری نیست گویا موفق نشده:-2-31-: شاید هم این شبی لیلامان هنوز نخوابیده از دیشب تا الان:-2-37-: راستی دیشب بابامان گفت فردا ناهار خانه ی یکی دعوت هستیم..ما هم گفتیم ما نمی آییم بابا جان...بابامان گفت زشته ناراحت می شن اینها..آخر خانه ی مامانِ دوستِ بابامان بود..ما با خودِ دوست و خانواده اش راحت نیستیم چه برسد مامانش:-2-43-: بابای ما خیلی عادت ندارد بحث کند سرِ خواسته هایش..اما همان خواسته اش را جوری میگوید که یعنی باید بپذیری..وقتی هم حرفش را قبول نکنی اصلا هیچی نمیگویدها..اما ناراحت می شود تابلو:-2-43-: ما دلمان نمی آید بابامان اینها را ناراحت کنیم:-2-38-: اما واقعا دوست نداشتیم امروز برویم انجا ..خیلی با انها سختمان است:-2-37-: خلاصه بابامان دیشب از ما ناراحت شد ما هم حالمان گرفته شد:-2-33-: امروز هم ناهار خودشان همه رفتند ما فقط نرفتیم:-2-31-: ناهار هم نخوردیم امروز:-2-30-: طرفهای 4 اینها آمدند...نمی دانیم تا 4 چکار میکردند..ناهار خوردین می امدین دیگر:-2-36-: بعد بابامان هم که یعنی استادِ غافلگیری ! به مامانمان گفت بساط اینها را جمع کن غروبی راه بیفتیم به سمت مشهد!!!! مامانمان را می گویی قاطی کرد : خوب می خواستی بذاری همان موقع راه افتادن به ما میگفتی :-2-33-: آخر اینها برنامه مشهدشان کنسل شده بود اصلا..اما گویی رفته بودند مهمانی ناهار، آنجا دوست اینهایشان که قبلا برنامه را کنسل کرده بودند هم بودن، دوباره تصمیم گرفتن بروند:-2-37-: مامانمان هم گفت اخر اینجوری که نمی شود هتل رزرو نکردیم خوب یعنی چه:-2-43-: بابامان خیلی دوست دارد لحظه تحویل سال در مشهد دور ان میدان نزدیک حرم باشد...انجا هم یه دوستی دارد هتل دارد..هر سال خودش می داند برای بابامان اینها و دوستش اینها اتاق می ذارد کنار :-2-38-: می ذارد کنار:-2-06-: انگار قاقالی لی است:-2-37-: اما امسال چون لحظه تحویل سال که نرفت مامانمان گفت خوب مرد شاید اتاق نداشته باشند برویم انجا ویلون شویم:-2-37-: بابامان گفت خوب یه جایی پیدا میکنیم:-2-31-: اینگونه شد که اینها قرار است برونند ..غروبتر راه می افتند:-2-35-: ما هم فردا غروب می رویم به سمت شمال:-2-35-: قرار بود فقط خواهرمان و دخترخاله مان و دوست خواهرمان برویم اما بابامان نذاشت مجردی:-2-38-: کلی آدم رادارد می فرستد همرامان..تا الان که دخترخاله بزرگمان و شوهر وبچش و دوستشان اینها هم هستند حالا تا فردا نمی دانیم:-2-35-: مامانمان هم سوئیچ ماشینش را داد به خواهرمان گفت جاده شلوغ است نمی ذاری این رانندگی کند! این منظورش ما هستیم ها:-2-36-: اخر ما انقد سرعت دوست داریم حال وده:-2-35-: از هراز می رویم:-2-38-: مقصدمان خزر شهر است ، آخر انجا یه ویلای نقلی داریم اما نارنجستان و تا نمکابرود هم در برنامه مان هست:-2-37-: ذوق داریم:-2-38-: دیگر خاطره ماطره در نوکنیم...خانه فامیلمان اینها که رفتیم سر بزنیم لپتابمان را می بریم می آییم اینتی..کافی نت اینها هم دیدیم می آییم...اما کلا زیاد نیستیم پس هی نگویید خاطره در وکن ها:-2-33-: باید پول کافی نت بدهیم گران وامیستد خاطره برایمان:-2-37-: حالا انجا ویلا تیلیفون داریم شاید با دایال آپ آمدیم اما خوب می خواهیم برویم مسافرت :-2-36-: نمی شود که هی اینتی بیاییم..:-2-37-: اینتی همیشه هست..مسافرت اما همیشه که نیست:-2-31-: ما رفتیم ما را فراموش نکنید ها:-2-03-: نامرد نشوید یه وقت:-2-03-: اههه بس است دیگر خسته شدیم.:-2-43-:.. شاید فردا قبل از رفتن هم امدیم خاطره دروکردیم اگر نه همینجا شما را به ایزد منان می سپاریم:-2-37-:
راستی زهرا جانمان شما دلت خیلی چیزها میخواست امروزها:-2-35-: آقا رضا را هم از طرف ما تبریک بگو:-2-38-:
راستی فیلمِ پاتخت را می بینین؟ ما خیلی تیلویزِ صدا سیمایی نگاه نمی کنیم:-2-35-: اما پاتخت را می بینیم...تیتراژ اخرش را بسیار دوست داریم..اصلا ما عاشق موسیقی سنتی اینهای ایران زمین هستیم..موسیقی محلی و قومی هم خود بخشی از ان است:-2-38-: وقتی به موسیقی سنتی و اهنگهای محلی گوش می دهیم جز ان معدود زمانهاییست که احساس خوبی از ایرانی بودنمان بوهمان دست می دهد:-2-37-: از اینکه در مملکتی زندگی میکنیم که قدم بر قدم که می گذاری و به شهری می روی در آنجا مردم برای خودشان کلی سنتِ قدیمی، موسیقی مخصوص به خود، غذای مختص خود اینها دارند کیف وکنیم:-2-35-: خداوند نهایت لطف و سلیقه اش را روی مملکت ما گذاشته است هر چند ما امانت دار خوبی نبودیم و امروزمان خود گواهِ خوبی است بر نا اهل بودن چوپان:-2-37-: هر کس فهمید که خوب فهمید هر کس نفهمید هم طبق معمول خوش به حالش که عالم بی خبری هم خوب عالمیست:-2-35-: اهههه حالا ولش داشتیم از تیتراژ پاتخت میگفتیم، این آهنگ محلی شعرش را هم بسیار دوست داریم...می دانیم یک تکه هایش مال باباطاهر است اما همش اینها که خوب ترانه ی محلیست نمی دانیم از کجا ساخته شده:-2-35-: موسیقی اش هم محلی علی اباد است. ما نمی دانستیم، کنکاش موسقیایی کردیم فهمیدیم :-2-38-: ..ان صدای دوتار ش که در سر تاسر موسیقی بیشتر از بقیه سازها به چشم میخورد را انقد دوس داریم:-2-38-: : غریبی بس مرا دلگیر داره:-2-35-: فلک بر گردنُم زنجیر داره :-2-31-: فلک از گردنُم زنجیرِ ور دار ای یارِ نارنجی جونُم گل جانِ نارنجی جونُم:-2-16-: که غربت خاکِ عالمگیر داره:-2-37-:
دوس داریم خوب مخسره نکنید مارا:-2-43-: باز زیادی فک زدیم بیایید ما را جمع کنید ببرید:-2-36-: فعلا می رویم..راستی اگر خوبی بدی دیدید از ما حلال کنیدمان:-2-03-: فعلا می رویم:-2-35-:

bahooneh10
1390،01،05, ساعت : 07:59 بعد از ظهر
صبح بسیار اکتیوی داشتیم...:-2-16-:
تا 4. نیم که نخوابیده بیدیم...یعنی تا حدود فکر کنم یک ونیم که با برو بچ داشتیم تلاش می کردیم از شری عیدی بگیریم که تا لحظه ای که من رفتم موفق نشده بودیم هنوز...:-2-30-:
بعد که دیگر چشممان نمی دید چه می تایپیم امدیم بیرون که بخوابیم...بد است اما ما یه اخلاق گندی داریم که هر وقت خیلی خوابمان می اید و خسته ایم هرچه می کنیم خوابمان نمی برد...هر چه غلتیدیم خوابمان نبرد که نبرد...:-2-09-:
حوصله برگشتن به نت را هم نداشتیم همان کتاب انتهای سادگی را دوباره به دست گرفتیم و مشغول شدیم...اصلا نمی فهمم چرا این کتاب رو این همه تعریف می کنند...مفت نمی ارزد...اصلا... ارزش پولی که برای خریدش گذاشته اند را ندارد...ولی خوب می خوانیمش چون بدمان می اید کتاب را نیمه رها کنیم... ولی خوب حالمان هم بد می شود دیگر...چه کنیم...:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
امروز به زور جماق و فریادهای پی در پی بالاخره توانستند ساعتی نزدیک به یازده از رختخواب بیرونمان بکشند...هنوز مست خواب بودیم...نه به خاطر دیرخوابیدن که معمولا خوابمان کم و سبک است بلکه می خواستند بروند ددر و می گفتند بیا صبحانه بخور...:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
با اینکه زیاد راغب نبودم صبحانه ای سرپایی خوردیم و رفتیم دوره...
بازدید 4 خانواده را پس دادیم و به دیدن یک خانواده رفتیم...
ان قدر پرتقال و شیرینی و اجیل هم خوردیم دیگر داشتیم با روده و معده مان درگیر می شدیم...:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
حالا ساعتی هست که به خانه رسیده ایم...
خسته ایم اما خوب روز محتوا داری بید برایمان...لااقل از بی کاری بهتر بید
راستی هنوز نیم ساعتی از رسیدنمان نگذشته بید که یهو در زدند و یکی از دوستان مامی جان با پسر و دخترجانشان امدند...
تازه رفتند...خدا رو شکر زود پاشدند...اصلا حوصله شان را نداشتیم... به زور حرف مام و خواهرمان کنارشان نشستیم...خوب چه کنیم حرفمان نمی اید به زور می گویند بیا بشین زشت است...این ها از انهایی بودند که شاید سالی یکبار هم نمی دیدمشان...خوب از چه حرف می زدیم...اهه:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:
پ ن: انی ما اصلا شما را شاد نمی کنیم دیگر...بعدش هم می رویم جای دیگر شاد می شویم اصلا شما را شاد نمی کنیم(تکرار می شود)...اهه... خوب ما دوز می دالیمتان که می خواهیم شادتان کنیم...اهه...اصلا هرکس را دوز دالیم می رویم که شادش کنیم...اهه... خوب شادتان نمی کنیم..اهه... :-119-::-119-::-119-::-119-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::mrgreen::-2-06-:
حالا نمی شود یکبار شادتان کنیم؟
پ ن +: انی ما هم منصور دوز دالیم هم کامی و هومن را شاه ماهی هم دوز دالیم... :-2-35-::-2-26-:
پ ن 2: بهی برو سفرت سلامت اما خاطره دوز می دالیم...مخصوصا خاطرات تو را:-2-08-:... اما ما حایت را خالی کنیم یا نه؟:-2-32-:
پ ن 3: دیشب کچل و زهرا هم بودند...فاطی بیرون بود و کمی دیر رسید اما الهه و نیلو و مینا قبل از من شروع کرده بودند...:-2-32-:
پ ن 4: امشب به علت متفرق بودن دوستان هم تیم مان برنامه ای نداریم...:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
پ ن 5: ما دلمان شادی سازی می خواهد خوب... حوصله مان سر می رود:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
پ ن 6: همچنان دلتنگ لیلاییم... جایش خالی...:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
پ ن 7: هفت را دوست داریم برای همین پ ن اش را زدیم که با این حرفمان را تمام کنیم...فعلا همین...والسلام...:-2-38-:

fatima_59
1390،01،05, ساعت : 08:20 بعد از ظهر
سلام
خاطره گفتنمون ته کشیده .. مثل حس و حالمون .. نمیدونم ولی چرا ..بیخیال این نیز بگذرد ..

برای امسال اگه اتفاقی نیفته ی یه سری برنامه دارم..شخصی هاش اینه که بعد تعطیلات هر روز برم باشگاه و ترکش نکنم دیگه ..شنیدم یه کلاس جدید هم گذاشتن به اسم هیپ هاپ که فکر ککنم آیروبیک پیشرفته س.. آخه هر وقت میرم مشهد کلی از خواهر بزرگه خجالت میکشم .اون مربی ابروبیک هست و ته خوش تیپ بعد من 4 کیلو اضافه وزن دارم :-2-30-::-2-15-:
بعد هم اگه علی از دانکی شیطون پیاده شه میخوام مماخم رو ببرم دکتر خوشگلش کنه :-2-35-: فعلا که علی پیاده نشده و قبول نمیکنه ... :-2-31-:
بعد هم باز قراره برم پیش دکتر دندونپزشک خودم بپرسم برای صاف و صوف کردن دندونها باید چه کنم؟ چقدر زمان لازمه و مهم تر از همه چقدر درد داره ؟ :-2-37-: اره دیگه میخوام تغییر قیافه بدم .. بعد از صاف کردن بزنم تو خط سفید کردن .. :-2-37-: این تا اینجا داشته باشید ، موهای عزیزمون رو هم دیگه غلط بکنیم رنگ کنیم .. چون سری اخر که رفتم مشهد همه فکر کردن کلاه گیس گذاشتم :-2-06-: اخه موهای خودم قهوه ای خیلی تیره س که به مشکی میزنه جلوی موهام رو هم چتری ریخته بودم رو پیشونی شبیه این دختر چینی ها شده بودم :-2-06-:
خلاصه این که میخواییم تا اردیبهشت خوگشل کنیم رفتیم تهران دوستان جدیدی که ما رو میبینن کپ نکنن :-2-06-:
_ یه خاطره بی ربط .. پارسال برای مراسم عقد یکی از اقوام علی اینا با مامانش و مهدی رفتم بندر عباس بعد تو مراسم یکی از اون خانوم های عرب اونجا منو از مامان علی خواستگاری کرده بوده .. :-2-06-::-2-06-::-2-06-: اینم خیلی قشنگ گفته دخترم نیست عروسمه :-2-06-: البته این ماجرا رو من تازه کشف کردم :-2-06-:
تقصیر من چیه که همه فکر میکنن 19 سالمه نه 24 :-2-15-: تازه الان پیشرفت کردم یه کم بزرگتر شده قیافه م..اول ازدواج که همه فکر میکردن 16 سالمه :-2-06-:
مثل یه بنده خدایی که تو یه میتینگی منو دید و فکر کرده بود من متولد 59 هستم و جلوی کلی ملت داد زد ایول چه خوب موندی :-2-06-: همین دیگه...:-2-35-:
هوا شدیدا باد میاد ونمیشه مهدی رو برد بیرون یه وقت دیدی باد ما رو برد و سر از شهر از دراوردیم :-2-41-:
البته به قول فروغ باد ما را با خود خواهد برد.....
بهی جان جان مسافرت خوش بگذره ..من عاشق خزر شهرم خیلی معرکه س.. و همچنین دریا کنار که دلم براش یه ذره شده:-2-30-:
بعد قرنی یه کتاب خوندم که واقعا به دلم نشست.. میراث خانوم بانو ...واقعا عالی بود..
نیلو ، نظام هم خوبه ها:mrgreen:یه پا رت باتلر و دارسی بود :mrgreen:
کفگیر به ته دیگه نوشتن رسید .. برمیگردم..

_ آنی جان خوش به حالت از سوکس نمیترسی :-2-30-: من تا سر حد مرگ از هر نوع حشره بخصوص سوکس و عنکبوت میترسم :-2-30-: ولی با موش و مارمولک مشکلی ندارم :mrgreen:

Mina
1390،01،05, ساعت : 08:43 بعد از ظهر
سرعتم همچنان به چراغ نفتی گفته زکی، بشین سرجات که من جات هستم..
از دایال آپ هم واسه ترسِ قبض تلفن نمیتونیم استفاده کنیم...
گوشی خودمان هم فردا میدهیم درستشان کنند...

سرما هم خوردیم...
میگم مامان جان،نذاشتی یه چی بپوشم..ببین آب دماغ و دهن و چش و چال درآمیخته به هم:-2-31-:
از دیشب قرار است یک قشون مهمان بیاید که هنوز خبری ازشان نیست....

کوثر این ها از 2وم رفتن مسافرت:-2-30-:...اونم کجا...یزد:-2-30-:..این نامردا هر سال یه جایی میرن:-2-30-:...
یه ربع پیش هم فاطی زنگ زد که الان تو انزلی هستیم:-2-30-:
یعنی الان من دارم اینجا میپوکم دیه....همه رفتن کسی دور و برم نیست..چنین بی کس شدم در باورم نیست:-2-30-:

از وقتی فرشید خان گفتن موزیلا را آپدیت وَکنید..من با این سرعت ِمفتضح از دیروز دارم دانلود میکنم....
امروز تموم شده بود که...تا باز کردم نصب شه..دیدم ورژن فارسیه:-2-30-:یعنی سوختم تا کجا:-2-31-:
امیدوارم سرعتم زودی درست شه که اصلش رو دانلود کنیم:-2-43-:

بهی جان،ماهم به درد ِشما مبتلاییم....
تا دوش ِحمام میبینم کنسرت ِ درهم برهم آنهم مجانی اجرا میشود:-2-31-:
یک پیشنهاد اعظم هم داریم تا جمع نشدن این کنکور...
که تو موال برگزارش کنن..
عجیب فکر کار میکند در این اتاق اندیشه:-2-31-:

آنیتا
1390،01،05, ساعت : 08:53 بعد از ظهر
ما اومدیم یه اپیلاسیون بگیم و برویم

امروز پارسا جانمان ما رو کچل کرد:-2-36-::-2-36-::-2-36-:میخواست گوشیشو عوض کنه هی به ما میگفت چه کنیم:-2-28-:ماهم کلا امروز تعطیل بودیم کمی:-2-39-::-2-39-: آخرش گفتیم فرزندم دلبندم خودت میدونی:-102-::-102-::-102-:،آخرش با کلی سلام وصلوات رفت تا گوشی بخرد و ما رو در عالم تهناییhttp://www.pic4ever.com/images/ugly_cafe.gif خودمون رها کند:-2-18-::-2-18-: یکساعت نگذشته دیدیم موبایلمان زنگ می خورد:-45-::-45-: پارسا جانمان گوشی خریده و داشت میگفت به میمنت گوشی خریدن شام با دوستانش میخوردhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/957.gif (اینها وقتی از خونه بیرون میرن از دم آسانسور زنگ زدنشانhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281404%29.gif شروع میشه:-2-28-:)ماگفتیم برو دلبندم ،برو جانم :-2-36-::-2-36-::-2-36-:خلاصه اینکه ما رو راحت نمیگذارن ،بعد از دوساعتی که بچه مان اومد خوشحال و خندون با گوشی جدید و فوق تکنولوژیش گوشی را زد به شارژ که ییهو برق خانه پرید:-2-28-::-2-28-::-2-28-: و بعد ما فهمیدیم که گوشیش مشکل دارد(بچه ها فکر میکنند زود بزرگ شدنhttp://sl.glitter-graphics.net/pub/729/729994zmy5zybt8w.gif اینها همه از نبردن بزرگتر برای خریده)خلاصه ما کلی دلداری دادیم بچه امان را :-2-12-::-2-12-:و کلی هم در دلمان فحش دادیم به این چینی های کلاه بردار که گوشی قلابی را قالب کردن به جای اورجینال:-2-01-::-2-01-::-2-01-:حال قرار شد پارسا جانمان فردا برود و گوشی رو عوض کند
ساعت 11 شب آقای همسر با جوجه کباب اومد خونه :-2-20-::-2-20-::-2-20-:ماهم کلی ذوق زده شدیم
شام رو خوردیم من و آقای همسر، و بعد اومدیم در اندرون سایت و مشغول خواندن خاطرات دوست جونیمان شدیمhttp://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/notebook.gif
آقای همسر هم پای لب تاپ پارسا نشستند تا فیست بوکشان را چک کنندhttp://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/notebook.gif و همش خون به جیگر ما میکنن و سوال می پرسن :-2-36-::-2-36-::-2-36-:نمیذارن ما فکرمان را جمع کنیم:-2-33-::-2-33-:

پ.ن مینا جان اصولا این خواهر کوچکترا همیشه آدم را دق میدهند http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/shopping2.gif حالا شما بزرگتری یا شبنمی؟
پ.ن ستار ما دوز داریم شما خاطره مینویسین:-2-38-:
پ.ن بهی جان سفرتان بی خطر :-2-03-::-2-03-:ما دلمان برایتان تنگ میشود :-2-03-:ولی دوز داریم دوستانمان بهشون خوش بگذردhttp://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/sunshade.gif
ماهم سرعت را دوزداریم:-2-31-::-2-31-::-2-31-:به جان خودمان در جاده چالوس چند باری نزدیک بود بریم در باقالی ها :-2-37-::-2-37-: اما خدا رو شکر تا به حال خودمان را چشم نکنیم با اینکه از 14 سالگی ماشین مامانمان رو میدزدیم یواشکی و اینا http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif،تصادفی نداشتیم http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/01/acigar.gif، یادمان باشد برای خودمان اسپند دود کنیم:-2-11-::-2-11-::-2-11-:
پ.ن ناهور جان ما همینجا شما رو میبینیم و خاطراتتان را میخوانیم شاد می شویم:-2-05-::-2-05-::-2-05-: هم چنان اگر یک چند تایی کتاب خوب برایمان تایپ کنی :-2-38-::-2-38-:عاشقترت میشویم:-2-31-:
ما برویم تا ببینیم چه میشود حالاhttp://www.pic4ever.com/images/cry222.gif

بعد نوشت .فاطی مماخت خیلی هم خوبه:-119-::-119-:شوورت همون بهتر که پیاده نمیشه :-2-31-:خیلی هم خوفی :-2-40-:
اعتماد به نفست کجا رفته:-2-43-::-2-43-:

* ترنم بهار *
1390،01،05, ساعت : 09:09 بعد از ظهر
سلام
دیروز که از تهران برگشتیم یه راست اومدم سایت تا ببینم چند تا پیام دارم :-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-:خیلی دلم به حال خودم سوخت دریغ از چهار تا احوال پرسی:-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-: خب فکر کنم منم پر توقعی کردم نمیدونم والله:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-: اما فکر نمیکردم اینجوری به یادم نباشن و من همیشه به یادشون باشم اصلا اصلا فکر نمیکردم:-2-39-::-2-39-::-2-39-: دیشب قبل از خواب کلی برنامه ریزی کردم واسه امروز که بشینم درس بخونم :-2-38-::-2-38-::-2-38-:صبح که واسه نماز بیدار شدم نمی خواستم بخوابم اما خوابم برد تا ساعت 9 سریع پاشدم و کارامو کردم که برم سر درسم که مامانم اومد و گفت منصوره پاشو میخوایم بریم بیرون:-2-19-: میخواستم بمیرم :-2-36-::-2-36-::-2-36-:اما خب دیگه حاضر شدم و رفتیم خونه ی خاله ی بابام هم عید دیدنی هم بازدید برگتشون از کربلا دلم غنج میزد وقتی از حرم امام حسین تعریف میکردن چقدر دلم میخواست لحظه ی سال تحویل منم یکی از زائران حرمش باشم .......:-2-39-::-2-41-:

بازباران
1390،01،05, ساعت : 09:14 بعد از ظهر
سلام خاطره
امروزمونم گذشت وبه گذشته پیوست
هی می خواستیم پیوندش ندیدم .دیدم خوش براتره
آخه از عید همین دیروزامروزم شادبودم.
یه دوستی داشتم .میگرن شدیدداشت.4روز درتاریکی وسکوت .3روزش و قبراق وسرحال.اونقدر قبراق وبود که الکی میخندید (دورازجون مثل دیوونه ها)همیشه میگفت میخوام دق دلی اون 4روزو دربیارم.اونموقع درکش نمیکردم .میگفتم بابامیخوای بخندی بخند
دیگه بهونه اون 4روزو نیارجلو
حالا خودم شدم .اینقدر این دوروزه خندیدم جای تموم اون 5روزی که نبودم.:-2-06-::-2-06-:نگین بهم دیوونه دیوونه:-2-42-:
امروز تمام نوشته هات وخوندم
آخ که دق کردم از شکایت از موبایل میس مینی .جون من بیام یه فکری به حال این موبایلش بکنیم.ولی مینا توهمچنان با سوسی بخند.ما که نمردیم
آنیتا جون ممنون از محبتت مشکلم این کلیه چپه بود.:-2-40-:باهم نمیسازیم دیگه .میزنیم به تیپ هم.
آخ آخ بهی نری شمال .یا اگه میری سوسک سوسکت فقط توقسمت خاطره جون باشه.خوش بگذره
یه نفر تواین وسطا خیلی ناراحت بود.فکر میکنم غزل یا غزال اسمش بود .میخواستم بهش بگم .شادی وغم هردو درمیزنن میان تو .اگه دررو به روی غم بازکردی .لااقل بذار شادیم یه علیکی باهت داشته باشه.بعد دررو ببند
آخ آخ .ایندفعه من بدجوری توی نتیجه گیری آقا فرشید موندم خاطره جون.خیلی سیستم پیچیده ای داشت .خدارو شکر این دختره که گیر سه پیچ میده به نتیجه گیریا نبود.
خوب فعلا بای خاطره

+Lily
1390،01،05, ساعت : 10:30 بعد از ظهر
5 فروردین 90

این سومین خاطره ایه که امروز می نویسم البته قبلیا رو سند نکردم:-2-38-:
کار خاصی نکردم الان چند روزه که کار خاصی نکردم
دیشب دو تا عروسی رفتم و یک مهمانی
دیگه می خواستم گریه کنم :-2-30-:
خاله ام تو یه روستایی که ولایت اون یکی شوهر خاله ام هس شام داده بود
خوب بشینین تو خونه
خونه اتون اینجا نیس ؟ بریم پارک ساحلی
کلی هم فاز میده / کلی هم قیافه ی خوب خوب میبینی :-2-41-:
ساعت 12 یه ساعت کوبیدیم تا دهات مبادا خاله کوچیکه دلخور بشه
آخرشم که اشتباه شد و بمامانم فکر کرد به اون بی احترامی شده ( مامانم بچه اول هس / 18 سال از این خالم بزرگتره ) و بالاخره دلخوریه پیش اومد
یهنی امکان نداره ما با فامیل مامان بریم بیرون یکی از بقیه دلخور نشه
تازه دایی کوچیکم هم نیومده بود / یه عاشورایی هم واسه اون هس :-2-30-:
نمی دونم به چه زبونی با سینا حرف بزنم
فکر می کنه من دماغمو واسش میگیرم بالا که باش حرف نمی زنم :-2-43-:
بهد از ظهر سفت نشستم سر جام و باهاشون نرفتم بیرون
الانم با مامان نرفتم عروسی / الان همسایه مون بدش میاد
دیگه از هرچی کباب و مرغ و جوجه کبابه بدم میاد
من آش رشته میخوام :-2-30-:
دیروز پسردایی مامانم با داییش اینا رفتن تفلد یکی از بچه ها به صرف آش رشته ... ای جان !
از گومب گومب خسته شدم
از دیدن قیافه های مختلف خسته شدم
از شام عروسی متنفرم
نشستم بعد از مدتها یه کتاب رو سیستم خوندم
قبلا ها یه نتیجه ای پیش خودمون گرفته بودیم که معمولا نویسنده های زن صحنه های خاص رو تو کتابشون توضیح نمیدن . ولی حالا دیدم مثل اینکه اینطور نیس
این کتاب عشق و تعهد رو خوندیم :-2-15-:
یاد کتاب همسایه ها - احمد محمود - افتادم / آخه وقتی بار اول اونو خوندم فنچ بودم ویه چن روزی به
شکل علامت سوال شده بودم
الانه که مامانه بیاد و عصبانی
خدا به خیر بگذرونه
دیشب که مریم موبایلشو تو باغ گم کرده بود یه حرفی به مریم زد که من جوابشو دادم
فعلا از همه شاکیه
دلم می خواست همیشه 12 ساله باشم
با یه کاغذ سفید و مداد رنگی همه چیزو فراموش کنم
فکر می کنم همه ی سختیهای الانم تاوان اون چند سال بی خبری و خوشی فوق العاده اس
بی خیال
میگذره این دلخوریا ، می گذره
عمر تو و من به خدا می گذره

bahooneh10
1390،01،05, ساعت : 11:53 بعد از ظهر
او اوه چقدر خاطره اولیه زیاد شده...یعنی همه رو من نوشتم؟ خود خودم؟:-2-38-:

من دارم این کتاب مزخرف رو تموم می کنم...:-2-36-:
ببخشیدا واقعا حیف وقتم...ای کاش اصلا استارتش نمی زدم... :-2-36-:
خوب خاطره ای نبود...جز همین و یه کمی غرغر و ...:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
پ ن1 : انی پس ما همین جا را شکوفه می زنیم به خاطر شادی شما:mrgreen:... شما شاد باشید ما به شکوفه ها چی کار داریم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:...مهم شادی دوستانه...فقط ما هم از اخطار شاد می شویم...خواستم در نظر بگیری...:mrgreen::-2-26-::-2-32-:
پ ن 2: فاطی من شیش سال پیش یه جراخی فک داشتم بعد از اون هرکی منو می بینه علاوه بر فک ام فکر می کنه مماخمم عمل کردم...:-2-16-:
کلا مماخم کوچولوئه اما از وقتی جراخی هم کردم یه نموره سربالایی گرفته و خوش فرم تر شده...با یه تیر دو نشون زدم...:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
برای صاف و صوف کردن دندوناتم تجربه دارم که سخته اما ارزش داره...خیلی خوشجل می شه ادم با این کار...:-2-32-::-2-32-::-2-32-:
تو سفید کاری دندونام نرفتم هنوز اما این صاف و صوفی دندون رو هم امتحانیدم....:-2-09-:
پ ن 3: بهی نرفته لحنم به حالت سابق برگشته...جالبه نه؟ ولی من عاشق خاطره تعریف کردناتم...بی نصیبمون نزار...:-2-32-::-2-32-::-2-32-:سفر بهت خوش بگذره مسافر:-2-38-:
دیگه همین دیگه...
گفتیم بیاییم یه صفایی به سکون اینجا بدیم...همین....:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

alonegirl
1390،01،05, ساعت : 11:58 بعد از ظهر
۵ فروردین ۹۰:-2-38-:

سلاااااااام:-2-25-:
ساله نو همگی مبارک:-2-40-:
برای تمام دوستای ۹۸ایم آرزوی خوشی دارم:-2-41-:
نزدیک یه ماهی میشه که از اینجا دور شدم و دلم برای همه خیلی خیلی تنگ شده بود...:-2-34-:
ولی از یه طرف خدا رو شکر میکنم که رایانه خرابید(من پی سی نوشته بودما، این بهنویس بود که رایانه ترجمه کرد:-2-31-:) و تونستم به کارای عروسی برادر جان برسم.:-2-35-:
وای که چقد خسته شدیم.:-2-43-: ۲ روز دیگه هم نتیجه کارامونو میبینیم.:-2-26-::-2-32-: هوورااااا هوورااااا جاتون خالی.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
راستی تو این مدت یکم رفتم تو ترک!!:-2-35-:
بدبختی تایپ فارسیه رایانه هم پریده... الان با هزار دردسر تونستم پست بدم...:-2-43-:
فعلا چیزی به ذهنم نمیاد...:-2-37-:
خوشحالم که برگشتم پیشتون. تا چن روز دیگه که برگردم خوش باشین.:-2-08-:
پ.ن: این رایانه نوشتنش منو کشته:-2-06-:
بدرود:-118-:

ღ ghazali ღ
1390،01،06, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
5 فروردینه امروز ؟؟:-2-35-:من فردا دقیقا یک ساله که اینجا عضوم ...:-2-15-:
خوب بریم سر خاطرمون .....بنده برای کمی مفید بودن تصمیم به درس خوندن داشتم .....که چون بنده به شب درس خوندن عادت دارم این نت نمیزاره دست از سرم بر نمیداره دیشب که بعد از کلی همت کردن و اینا برفتم درس بخونم تا 7 صبح بیدار بودم جو گی شده بودم نمیزاشتم کنار این کتابو . بعد که دیگه بیهوش شدم دیدم مامان داد میزنه غزال پاشو دیگه مهمون داریم گفتم بله حتما مثل اون روزه که یهو مامانم با عمو و عمم رفته بود یه جای دیگه عید دیدنی بعد اومدن خونه یما که ناهار بخورن میخواستم بخوابم که دیدم این یکی عمم میگه هنوز ناهار نخوری غزال جان ؟؟ همونجوری خوابالو ولو شده تو تخت پرسیدم مگه ساعت چنده یه یهو عمم گفت 4 و نیم منم سی وپنج متر پریدم هوا .... مثلاا میخواستم درس بخونم .... بعدشم ه مهمون و اینا ........دیه نشد
به خدا من میخوام درس بخونم موقعیتش پیش نمیاد .....:-2-30-:

mahdieh67
1390،01،06, ساعت : 12:07 قبل از ظهر
پنجمین روز بهار!

و یه وز بهاری و به یاد ماندنی دیگه!

دیروز عروسی بودیم! و شب مهمونی ! ولی چون خسته بودم این بار رو نرفتم ! بهشون گفته بودم که عیدتون برای بار هزارمین بار مبارک این سری منو عفو کنین ولی سهم منو نگه دارین دفعه بعد میام می خورم.

امروز برنامه سفر یک روزه داشتیم! جلفا! مرز ایران نخجوان! رود ارس!

خیلی وقت ها رفته بودیم ولی این جوری مفصل نه! مسیر تبریز رو از جلفا برگشته بودیم! کلیسای ننه مریم که به خاطر مسائلی سربازهای نخجوان نگذاشتن بریم توش از جاده تو دره رو نگاه کردیم فقط، آسیاب خرابه! و کلیسای سنت آپانتینوس ! که این کلیسای اخری خیلی خیلی جای قشنگی بود! اتاق راهب ها! سالن غذاخوری! داخل سالن اصلی کلیسا! تا همین یه ساعت پیش که برگشتیم!

کلا روزایی که چیزی ذهنم رو مشغول می کنه دوست دارم بنویسم! امروزم یکی از همون روزها بود! ما سه ماشین رفته بودیم ولی جدا جدا نشسته بودن! هر کس با هم صحبت خودش یعنی خونوادگی نه! که اصولا ما تو فامیل دختر کم داریم که هیچ کدومشون هم نبودن! من با دو تا پسر دایی هام نیما و امیررضا نشسته بودیم! کلا شخصیتی دارم که با هر رده سنی خیلی راحت ارتباط برقرار می کنم! از پیرزن هشتاد ساله تا پسر بچه ! نیما 10 سالشه و امیررضا 13!

هر چقدر که امیررضا شیطونه نیما اروم و ساکته! دو شخصیت مختلف اند دقیقا! موقع برگشت من خیلی خسته بودم، ولی خواب نبودم. فقط چشمهام بسته بود. این دو تا پسرعمو داشتن با هم صحبت می کردن! از درد دل هاشون، ترس اشون از اینده، ایده هاشون، اینک می خوان چیکاره بشن! ولی نه حرف الکی، حرف هایی که خیلی از ما ها حتی شاید به شون فکر نمی کنیم!

و چقدر جالب که امیررضای شیطون رو نیمای اروم داشت نصیحت می کرد! و امیررضا داشت علت رفتاراش رو می گفت. چقدر زود نیما بزرگ شد! چقدر خوب حرف می زد. چقدر خوب نصیحت می کرد. چقدر خوب از تجربه های خودش می گفت. و چقدر خوب از اراده حرف می زد. اینم روزی بود که بفهمم نیما و امیررضا خیلی خیلی بیشتر از آدم بزرگا می فهمن!


بهنوش چشم کلی عکس برات گرفتم می فرستم!

elnaz 90
1390،01،06, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
شنبه ساعت 00.15 صبح
آخی بعد از 3 4 روز اومدم خاطره بنویسم خوشحلم :-2-27-:از روز اول عید دیگه فرصت نکردم بیام هویجوری میومدم یه سر کوچولو می زدم می رفتم
روز دوم و سوم عید که مهمون داشتیم یه عالمه، بهدش شبش با خالم اینا رفتیم خونشون که صبح با دختر خاله هام بریم سینما دیگه اونجام که بودم دورو برم شلوغ بود نمی رسیدم بیام خاطره بنویسم میومدم می خوندم و می رفتم :-2-41-:بهدش دیروز می خواستیم بریم سینما هرکی یه فیلم می خواست ببینه یکی می گفت بریم اخراجیها یکی می گفت داماد خجالتی من می گفتم ورود آقایان ممنوع درگیری بود اصلا":-2-01-:بعد تصویب شد بریم ورود آقایان ممنوع اما هرچی گشتیم کشف نردیم کدوم سینما داره این تلتکس مزخرف که برنامه سینماها رو نداشت تو اینترنتم چرت و پرت زده بود :-2-28-:گفتم شاید اصلا" اکران نشده ها؟ اگه کسی می دونه به منم بگه برم ببینم ثواب داره:-2-14-:
هوچی دیگه زنگیدیم سینمای نزدیک خونه خالم گفت اخراجی ها داره و جدایی نادر از سیمین باز درگیری ایجاد شد که کدومو بریم ببینیم :-2-09-:آخر گفتیم بریم جدایی نادر از سیمین من که خوشم اومد اما اون دوتا هی غر زدن که این چیه چرت و پرته اما باز مثل این درباره ی الی آخرش نامعلوم تموم شد حرص داد:-2-28-:
بعدش باز دیشبم موندیم خونه خالم اخه امروز قرار بود همه برن اونجا مام گفتیم بمونیم دیگه امروزم که نهار اونجا بودیم شامم رفتیم خونه خواهرم تا الان
کلی حرف داشتم بزنما الان همش یادم رفت :-2-14-:
دیروز تو سایت یکی یه چیز بهم گفت ناراحت شدم اما سعی کردم جوابشو با مهربونی بدم دخترخالم غر زد گفت من بودم عین خودش باهاش حرف می زدم اما خوب من دلم نمیاد
دیگه چیزی یادم نمیاد فعلا" برم شاید باز بیام

aili
1390،01،06, ساعت : 10:29 قبل از ظهر
سلام
آي دلم تنگ شده برا اينجا و خاطره هاتون، نمي تونم واقعا به قولم عمل كنم و همه ي خاطره هارو بخونم والا من بي تقصيرم چون مي بينين خودمم نمي تونم خاطره بنويسم اين روزا البته فعلا ... بعد 13 خدابخواد ميام دوباره
يه خبري خيلي خوشحالم كرد، فاطي از كار ترجمه م خيلي راضيه:-2-16-:، خوش حالم كه شرمنده ي دوستام نشدم، هميشه ميگم آدم كاريو نبايد قبول كنه ولي قبول كرد بايد تمام تلاشش رو بكنه تا كار به بهترين نحو انجام بشه، همون طوري كه تو سري قبل ترجمه من نتونستم شركت كنم چون واقعا وقتشو نداشتم ولي اين سري ديدم ميتونم، خيليم خوشحالم كه تو گروه م، البته من در مقايسه با دوستان عددي نيستما ولي خب بالاخره من كه كم نميذارم و همه ي تلاشمو مي كنم ...واقعيتش اينه كه اصلا انتظارشو نداشتم چون اين اولين ِ اولين كار ترجمه ي من تو عمرم بود، علاوه بر اون من زبانم خوبه ولي تو عمرم رمان زبان اصلي نخوندم، اصلا به جز كيميا گر كه تازه خوندم كلا رمان خارجي ترجمه شده هم نخوندم! برا همين به فضاي اين رمانا هم آشنايي ندارم ولي در كل فضاي اين كتاب برام قابل دركه...
فاطي خوشگلي ديگه، حرف نزن:-2-43-:
بهي مسافرت خوش بگذرهف سفر بي خطر، اون صداي ساز و آوازتم اگه به من اعتماد داري بفرست برام لطفا، نترس پخش مخشش نميكنم مشهور بشي....:-2-43-: ولي گذشته از شوخي اگه نميخواي نفرست، تعارفم نداريم، خوشم نمياد تو رودربايستي گير كني...هر طور راحتي من واقعا ناراحت نميشم، جدي ميگم:-2-40-:

Star_69
1390،01،06, ساعت : 10:52 قبل از ظهر
ای نام تو بهترین سرآغاز
بی نام تو نامه کی کنم باز

سلام :-2-16-:

دیشب حاضر شدیم بریم اخراجی ها رو ببینیم یهو دیدیم زنگ میزنن من فکر کردم مرضیه ولی نگو عمه لیلا اینا بودن :-2-30-:ساعت هم 15 دقیقه به 10 بود :-2-30-:سانس هم 10 شروع میشد :-2-30-: بعد دیگه رومون نشد بریم نشستیم پیششون اونا هم با کمال خونسردی نشستن تا 20 دقیقه به 11 :-119-: دیگه داشتیم حرص می خوردیم که خداحافظی کردن رفتن ما هم مثل جت زدیم از خونه بیرون که به سانس 11 برسیم رفتیم جلوی سینما دیدیم بلیط تموم شد :-2-30-: (بابام هم هی میگفت حالا نرید بیخیال شید بعدا برید ما گوش ندادیم که) بعد هیچی برگشتیم سوار ماشین شدیم کلی هم ضایع شدیم برگشتیم خونه :-2-43-: ددی و مامی هم کلی به ما خندیدن :-2-30-:

صبح که بیدار شدم فاطمه نبود دیگه از امروز تعطیلیشون تموم شد رفتن سرکار :-2-16-:از شرش راحت شدم :-2-06-: حالا این برادری هم بره سر کار دیگه کلا راحت میشم :-2-06-: تا چشمم رو باز کردم مامی گفت برو سبزی بخر برای پلو!حالا چرا توی عید سبزی پلو می خواد؟ماجرا از این قراره که:
تک داماد خانواده روز اول عید مشهد بود به همراه پسرش در نتیجه عید دیدنی نیومد دیشب زنگید بیام گفتیم نه فردا شب بیاید حالا امشب آبجی اینا میان مهمونی مامان هم که جونش برای این دخترش در میره در نتیجه داره جون مارم در میاره :-2-30-: از الان داره تدارک می بینه برای شام که اونا میان :-2-06-: حالا ببینید عشق مادر و فرزندی چیکار میکنه!

یه کتاب جدید شروع کردم برای خوندن.اسمش چارداش هستش سهیلا دختر عموی عزیزمان کتاب رو بهم امانت داده حالا باید بخونم بعدا براش ببرم خودش کلی تعریف کرد خدا می دونه حالا منم خوشم میاد یا نه!

پ.ن: یکی توی خاطره اش از میراث خانم بانو تعریف کرده بود!باید برم بخونمش :mrgreen:
پ.ن: قربونتون بشم آنی جون ما نیز اپیلاسیون شما را دوز می دالیم :-2-16-:
پ.ن: بهی سفر خوبی داشته باشی :-2-41-:
پ.ن: آیلی کتابش قشنگه؟همون که ترجمه میکنید!
پ.ن:فاطیما تو به اندازه ی کافی خوشگل هستی بیخود ایراد روی خودت نذار :-2-43-:
پ.ن:دوز دالم پ.ن بزنم :-119-::-2-30-:

امیدوارم همگی روز خوبی داشته باشیم:-2-16-:

شبنم
1390،01،06, ساعت : 11:19 قبل از ظهر
ما برگشتیم :-2-38-:

شنبه 6 فروردین 90 اولین روز کاری ساعت 11 صبح متمایل به ظهر :-2-37-:

آمدیم سر کار :-2-38-: البته می توانستیم نیاییم از شما چه پنهان خیلی هم خوابمان می آمد ولی نشستیم پیش خودمان حساب کتاب کردیم دیدیم 1 ساعت بیشتر خوابیدن نمی ارزد به بعضی چیزها :-2-38-: از خدا پنهون نیست از شوما چه پنهون این دختر خاله مان هنوز نیومده خونه مان عید دیدنی و ما هم اصلا دوستش نداریم. دوستش داریم ها ولی نداریم :-2-37-: عادت داره ساعت 3 ظهر بیاد خونه آدم :-2-33-: بعد هر سالم می پرسه :آخی خواب بودید :-2-28-: خب چند ساله میای می بینی خوابیم ، یه ساعت دیگه بیا :-2-43-: هی باید بشینیم به دختراش لبخند بزنیم :-2-35-: به خودش لبخند بزنیم :-2-43-: دوست نداریم . باز شکر خدا پسرش 7-8 سالیه خونه ما نمیاد :-2-31-: یکی از کابوسهای نوجوانی مان اون موقع هایی بود که این پا میشد تو مهمونیا وسط یه عالمه زن می رقصید :-2-30-::-2-30-: مامان و باباش و خواهراش یه ذوقی هم می کردن :-2-28-: خرس گنده خجالت نمی کشید :-2-35-: - غیبت خونمون کم شده بودا :-2-06-::-2-06-: باز خوبه که شما نمیشناسینش . مینا و فائزه شما نخونین :-2-37-:- خلاصه اینکه پاشدیم آمدیم سر کار تا راحت باشیم :-2-38-:

خاطره مان هم این است که هی مهمان آمد خانه مان هی پذیرایی کردیم. هی خوابیدیم پاشدیم فیلم دیدیم اومدیم سایت رفتیم خرید دیروز هم رفتیم عید دیدنی خونه داداشا اون جوحوی داداشمان شیطونی شده واسه خودش :-2-16-::-2-16-: گیتار میزنه :-2-06-:

صبح هم با یک ساعت تاخیر رسیدیم شرکت . همه گفتن که فکر نمی کردن ما بیایم :-2-41-: از اون موقع هی امیری میاد میگه خبری نیستا واسه چی میایم نمی دونم :-2-37-: اون همکارمون که مایه تفریحمونه نیومده اینه که همه مون کسل شدیم. اون بود یه کم اذیتش میکردیم خوش می گذشت

امیدوارم سال جدید سال پربرکتی باشه برای همه ی شرکتها از نظر اقتصادی :-2-38-:

پراکنده نویسی کردیم :-2-37-: بهی خوش بگذره :-2-40-:. باز باران خوش برگشتی عزیز :-2-40-: آنی جای بعضیا خالی نباشه :-2-35-:

ما رفتیم پی کارمان :-2-38-:

پرنده مهاجر
1390،01،06, ساعت : 12:16 بعد از ظهر
اول اینکه سلام وعیدهمگیتون مفارک

جاتون خالی رفتیم شیراز کلی خوش گذروندیم بازم کلی خرید کردم کلی حال کردم بعد رفتیم اصفهان قراربود چندروزی هم بمونیم اصفهان که داداشم حالش بدشد مجبورشدیم برگردیم خانه خداروشکر داداشی حالش خوب شد حالا خودم حالم بده پنجشنبه شب یه کوچولو توگریه کردن زیاده روی کردم که نزدیکای صبح حالم بد شد نفسم بالا نیومد داداش بزرگم که بیدارشده بود بره آب بخوره دیدم یهو دروبازکرد پرید تواتاقم نگو داشتم بلند بلند گریه میکردمو خودم نمیدونستم بعدش هم که دیگه نفهمیدم چی شد کلی آزمایش ودارو نوارقلبی و..... آخرشم مربوط میشد به تنگی نفس آخه نمیدونم منکه اینهمه ورزش میکنم دیگه چرا باید مشکل قلب ونفس داشته باشم حالا مامانم دست ازسزم برنمیداره میگه توچه مرگته چرا گریه میکردی؟ حالا من نمیتونم حرف دلمو بهش بگم
خستهام غمگینم دیگه تحمل این همه مصیبت روندارم آخه مگه من چقدر صبردارم که خدا همش داره غم روسرم میریزه
همش دارم افسوس میخورم که چرا اون شب داداشم بیدار بود اگه اون نمیومد اتاقم الان زیر خاک بودم واقعا حیف شد

بازباران
1390،01،06, ساعت : 12:16 بعد از ظهر
سلام عليكم خاطره.
يه خورده خاطره بود گفتم بگم وبرم
اول شبنم خانم جون .ممنون.اميدوارم شما هميشه شادباشيد.شباي تنهايي اگه دلت گرفت .زنگ خونه ماروبزن.:mrgreen:
از خودم :امروز شروع كرديم كارمون وجاتون خالي 10دقيقه اي رسيدم .دورتا دور اداره جاي پارك خالي
بخدا قسم هول كرده بودم ازخوشي.:-2-41-:
قشنگترين جارو انتخاب كردم وامروزمثل جنتلمنه از ماشين پياده شدم ودماغمم بالا گرفتم .با جبروت بدون هول ولارفتم .
آخه بخدا جاي پارك يه دقي بود.كه ميدونم بازم هست
وارد شديم و عيد مباركي وسوغاتي سوغاتي .ازهر طرف سرازيرشد.بيشتر همكارا تركن .نوقا دوسه بسته رسيد.
امروز ميخوام زود برم(يعني اين هفته).در هر صورت امروز بهترين روز كاري من بود.امروز مثل يه انسانيت برامون گذشت(يادت بخيرسوته دل)

nigar_403
1390،01،06, ساعت : 12:24 بعد از ظهر
شنبه 6 فروردین

این چند روز گذشته...هیچ کاری نتونستم بکنم...فقط با یکی از دوستام توی نیویورک یه سره حرفیدم....خودمو اونو یبیچاره کردم. این آمریکایی ها عجب آدمای سمجی هستند ولی.....ما خیال دیگه ای داشتیم درموردشان!!!:-2-35-::-2-37-:

خلاصه بگم که امسال سال عجیبی بود....برخلاف همیشه که 4روز عید رو بدون استثنا شهرستان پیش مادربزرگ و عهد و عیال و فک و فامیل میرفتیم و عید دیدنی فامیلای تو شهرستونو پس میدادیم، امسال حتی هنوز به تهرانی ها هم سر نزدیم...(فکر کنم مامان اینا میخوان درجهت لاغری هر چه بیشتر من زمانی برن خونه ی فامیل که آجیل شیرینی های خوشمزه شون تموم شده باشه......!!!)
خلاصه امسال من از عید هیچی نفهمیدم!:-2-42-::-2-31-:

3تا کار تایپ دستمه...به علاوه رمان کوری خودمان!:-2-43-:
رمان هم باید بنویسیم!:-2-35-:
باید 30تا شیت کاغذ باطله بشینم با پاستل خط های صاف بکشم....بعد دوتا جعبه 30×30......بعد هم ترسیم فنی و کشیدن پلان و چندتا نمای با دست ازاد و چندا دیگه با خط کش....ولی چه کنیم..هرچقدر هم آزاردهنده باشه، دوسش داریم....میفرمایند که:
Love is a battlefield.....:-2-36-:
بعد باز هم می فرمایند که love is pain....:-2-39-:
خلاصه که خودمان را با این حرفها خفه میکنیم.....ما معماری را دوووووووز دالیم امییییر(کسایی که چندساال پیش برنامه ی جمعه های فرزاد حسنی رو تو رادیو حوان میشنیدن میدونن کدوم امیر و کدوم دوز دالییییییم را می گویییم امیر!):-2-26-:
خلاصه که ما میماری میدوزیم......شیکار کنیم؟ مجبوریم پاش واستیم ببینیم تا موقع سرکار رفتن چقدر برایمان ناز و عشوه و قمیش می آید....:-2-28-:

راستی.........این چند روز ما حالمان یارو بود.....یعنی از موقعی که اینجا دری وری نوشتیم، حال درستی نداشتیم..حتی موقع تحفیل سال....
اما دوشب بعد از تحفیل.....یک آهنگی گوش جان سپردیممممم....خدا اون دوستمان را برای ما و خانواده اش دوتا دوتا حفظ کند الهی.......این دی وی دی را به ما داد....ما همینطولی داشتیم می گوشیدیم....ییهو یه آهنگی آمد ما از خود بیخود شدیم و دل از کف دادیم
با صدای زیبای دریا دادور......آهنگ خیلی خوشل و محلی ماه پیشانو....فقط نمیدانیم با چه لهجه ایست...حدس میزنیم مشهدی باشد.....
یعنی ما تا یک روز بعدش...همچنان حالت نخورده مست داشتیم و مشکوک میزدیم برای همه!!!:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
می توصیه ایم که گوش کنید محال است پشیمان شوید!:-2-32-:

حاجی بلا
1390،01،06, ساعت : 12:50 بعد از ظهر
امروز 6فروردین1390 میباشد

چقده دلمان تنگ شده بود برای اینجا و خاطره ها...ولی حیف که وقت نکردم همه را بخوانم وفقط گذری خواندم....
این چند روز که مثل همه شب یه صرف شام یک ملت مهمان بود نهار یک ملت..حالا قرار است اصفهونی ها چند روز اخر بیایند خدا به خیر بگذراند..کمرم دولا شد از بس پذیرایی کردم....این دروغ سیزد بود..اخه همه کارها را اجول زهرا انجام میدهد...
جایتان خالی ما 2روز رفتیم سفر یعنی رفتیم گناوه و دیلم و دریا صفائی بود آن هم مجردینگ...آن هم با تریلی البته آن دٌم درازش را نبردیم چون عمو پلیسه گیر میداد کلا نمیخاستیم ببریمش و خلاصه جالب ایجا بود راننده مان که همان محمود بود گواهی نامه پایه یک نداشت...این مامان و بابایمان تا رفتیم و برگشتیم از ترس مردند...خلاصه کلی آب بازی کردیم و یک سرمای درست و حسابی هم خوردیم....دیروز جایتان خالی رفتیم یک جای دیگرکلی آب بازی کردیم...خلاصه ما عقش آب بازی داریم...این ماهک(همین وروجک آواتورمان )گفت عمه دمپاییمو آب برد(اخر او هم مثل عمه اش عقش آب بازی میباشد)من خم شدم دمپایی را بگیرم که با کله شوتمان کرد توی آب....خودش هم هر هر میخندد...میخاستم عسکها ی این وروجک عمه را بگذارم دیدم نموشود اخر صحنه دار هستند....خلاصه این چند روز بهمان خوش گذشته.....امروز بگفتیم دیگر تفریحات بس میباشد باید برویم سراغ درس هایمان کمی بیو شیمی خواندیم و بعد امدیم کمی مقاله و تحقیق برای یکی از درسهایمان پیدا کنیم..دلمان هوس یک جایی را کرده حالا دارم مخ میزنم ببینم فاطی خاله یا خاطره دوستم می آیند برویم یا نه...امیدوارم که در این چند روز اخر به همه دوستان عزیز خوش بگذرد...

پ.ن:بهی جون سفر خوش بگذرد...جای ما خالی....


ایام به کامتون باشه...

تا نمیدونم کی شما را به خداوند بزرگ میسپارم


محصلان و دانشجویان عزیز امتحانات بعد تعطیلات یادتان نرود(ستاد کوفت و زهر مار کردن عید نوروز)

* ترنم بهار *
1390،01،06, ساعت : 01:02 بعد از ظهر
از هر چی معلم بدم میاد الهی به زمین گرم نخورن:-2-36-::-2-36-::-2-36-:(من زود نفرینم میگیره میترسم واقعا یه طوریشون بشه):-2-15-:امروزم مثل همه ی روزای دیگه تا نماز صبحو خوندم گفتم تو نمی خوابی تو درس داری نباید بخوابی نخواب:-2-33-: نخواب:-2-33-: نخواب:-2-33-: اما چه میشه کرد وقتی که شب ساعت 12 خوابیدم و صبح بابام با ملایمت مخصوص خودش بیدارم کرد :-2-31-:خب داشتم میگفتم خوابیدم نیم ساعت بعد دیدم گوشیم زنگ میزنه یادم رفته بود بزارمش رو سایلنت :-2-34-: نخیر خواب به ما نیومده :-2-43-:پا شدم دوباره دست و صورتمو با آب یخ شستم صبحونمو بلعیدم و نشستم پای پروژه ی آمارم هی تند تند کاملش میکردم و تودلم فحش میدادم به جد و آباد زیر گروهام که هیچ کدومشون جوش نمره ی پایانی رو نمیزنن:-2-42-::-2-42-::-2-42-: فراوانی داده هامو که تکمیل کردم اس ام اس دادم به زیر گروهام تا بهشون بگم زنگ بزنن که مشخص بشه چه سوالاتی رو باید جدول و نمودار بکشن نصفیشون جواب ندادن :-119-:بقیه هم که ساعت 10 صبح خواب بودن:-2-36-: یکیشون که جواب داد گفت منصوره مگه علافی که حالا پروژه رو می نویسی دبیر گفته تا هفته ی اخر فروردین مهلت داریم تو جلسه اخر نبودی که :-2-37-::-2-06-:منم اینجوری :-2-19-::-14-::-14-::-14-::-14-::-14-::-14-::-14-::-14-::-14-::-14-::-14-::-14-::-14-::-14-:کارد میزدم خونم درنمیاومد گوشی رو کوبیدم رو دستگاه یکی هم زدم تو سر خودم که اینقدر خرم اه اه اه اه:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-30-::-2-30-:

nigar_403
1390،01،06, ساعت : 01:26 بعد از ظهر
اووووخ اوووخ اوخ....یادم رفت اینو ذکر کنم...:-2-14-::-2-25-:
البته این فراموش کاری واسه اینه که تو خونه مون خودم هم نقش مهمون رو بازی می کنم.....کار مار که نمیکنم...فقط برای حفظ ظاهر خیلی لطف کنم یه شیرینی تعارف می کنم که البته این از بی عرضگی بنده اس.:-2-27-::-2-14-::-2-15-:

معمولا سالهای پیش ....زنگ ییهو میخورد...درو باز میکردی عموی ناتنی با تمام فامیلای خانومش که سمت خونه ی ما مستقر بودن، ییهو می اومدن تو....که خداوکیلا حال خونه ی ما کوچیک نیس...ولی اینا چون با همه عهد و عیال می اومدن خونه ما...واقعا واسه همگی شون جا نبود...وای وای قلبم:-2-02-::-2-43-:
چه سرنوشت شومی داشتیم ها....یعنی من یادم نمیره...:-2-31-::-2-28-:
دفعه ی اول که بعد از سالها باهاشون آشتی کرده بودیم و اینا این حرکنو کردن من تا بیست دقیقه حدودا دم در سلام علیک که میدادن و صورتم در زیر هجوم ماچ و موچ ها له میشد....در بهتی بودم دیدنی! :-2-19-:
نفر اول....نفر دوم.....سوم...چهارم...5..6...7..8..9.10 ..11...12.13.....27...:-2-29-::-2-29-::-2-29-:
بعد از اون هم تازه به قول بهی جانمان حیات میاط که نداشتن، پسر و مرد و پیر و جوان، آدمو می بوسیدن..:-2-19-:من اون موقع 14 سالم بود خیر سرم:-2-07-:....بهت هم که ما برده بود.....نمی فهمیدیم موضوع از چه قرار است ...دارد سرمان کلاه گشاد میرود و هرکسی خود را با ما فامیل می کند.:-119-::-2-42-::-2-28-:

اما حکمت خدا رو بگردم من....از اون موقعی که اومدیم این خانمان، زیاد پرنده ای بر بام خانمان پر نمیزند...از این خانمان خوششان نمیاید...منتظرند ما زودتر برگردیم آن خانمان...که فعلا از این خبرها نسیت....چشاشان درآد!:-2-27-::-2-22-:
آن زمان ها ییهو وسط هفته زنگ خانه ساعت 1 ظهر به صدا در میامد...و پسرعمو جانمان با خانومش عین حن می آمدند و می نشستند و هزار الله اکبر...تا سه روز که حمعه شود از ما دل نمی کندند :-2-19-::-2-27-::-2-17-:
خبر عروسی شان الهی بیاید....عین (---) لانه می کردند خانه مان...آخر مگر شما خانه زندگی ندارید....مادر پدر ندارید؟ وجدان ندارید.... پدرمان ورشکست میشود آخر.:-119-::-119-::-2-09-:
یا روزی دیگر همه چیز هماهنگ بود برای رفتن به خانه ی دوستی آشنایی چیزی؛ غذای آنها حاضر، ما لباس به تن جلوی ماشین ایستاده، یکی از این قوم تاتار ییهو بر ما فرود می آمد و ما را بیچاره میکرد...آخر مجبور میشدیم با آنها به مهمانی برویم...یا مهمانی را کنسل کنیم ..خدا میداند آن میزبان چقدر به ما فحش میداد فقط! :-2-36-::-2-18-:
(خدا میدونه فقط من پشت سر اینا چقدر فحش دادم و بد و بیراه گفتم.....قوم تاتار:-2-06-::-2-28-::-2-34-::-2-36-:)
به خدا موبایل من یه لحظه ارامش نداشت...یه سره زنگ میخورد...بابا مگه من چیکاره ام آخه؟ اون یکی زنگ میزد سلام نگار کجایی؟ من از مدرسه اومدم بیرون چی شده؟ هیچی ...بعد شروع میکرد غیبت این و اون و فلان و بهمان:-2-24-:
بعد هم ما اعتراضی میکردیم قهر می کردند...با دخترا قهر میشدیم به پسرا فحش میدادیم....:-2-22-::-2-27-::-2-14-:
یک بار هم عمومان تصادف کرده بود....دخترعمومان قاطی کرده بود هی مارا جای 115 می گرفت
.....نگار....
ای نگار و مرگ...الهی من و تو قبر تو بذارن...بچه 115 رو بگیر...شایانو بگیر(پسرعمو ی بزرگم) شاهرخو بگیر....بابا به پدر من زنگ بزن...من چیکارم...
باز این که 100% هنگ بود میگفت..تو زنگ بزن نگااااار..باز گریه میکرد...
چه روزایی بودا....چقدر من الکی حرص خوردم...چقدر فحش دادم...چقدر دعوا کردیم...چقدر اذیتم کردن............:-2-39-::-2-36-::-2-42-::-2-03-:
الان یاد گرفتم یادم می افته بهش بخندم.....:-2-06-:اخه بعضیاش اونقدر بد نیستن...من بدا رو حذف می کنم!

خلاصه امسال دیگه نمیدونم چه مرضی باز گرفته بودن......قهر کردن باهم....:-2-28-:ماشالا خیلی جاری ها از هم خوششون میاد...این برادرا هی باهم قهر می کنن فرت فرت!
بعد ما بچه ها عین کزت میشیم...نمیتونیم بهم زنگ بزنیم...باهم حرف بزنیم..سعی میکنیم یواشکی اینا رو باهم آشتی بدیم:-2-32-:...که بیشتر گند میزنیم! و گاهی همین گندا باعث آشتی شده....:-2-06-::mrgreen::-2-06-:
هم میخوام هم نمیخوام که آشتی کنیم...من خوشم نمیاد از مهمونی های تاتاری بابا....اخه بعضیا اصلا هیچکدوم از ما خوششون نمیاد...فقط واسه اسم درکردن که من خونه ی علی امسال زودتر رفتم و خود رو بزرگ نشون دادن این کارا رو می کنن.:-2-42-::-2-01-:
بعد الکی زحمت مارو زیاد می کنن!:-2-02-:
خلاصه امسال از قوم تاتار فقط چندتا از عموزاده های ناتنیم اومدن...و عمو بزرگم که عشقمه!:mrgreen::-2-27-:
مهمون هم نداشتیم زیاد امسال.....درکل گفتم امسال اصلا شبیه عیدای قبلی نبود....:-2-39-::-2-03-:

این هم برای شادی روح خویش دادیم..برای جلوگیری از دپسردگی...خیلی این شکلک را دوز دالیم آخر!:-2-05-::-2-05-::-2-05-:

Babak
1390،01،06, ساعت : 01:59 بعد از ظهر
به نام خداوند ايثار و انصاف...
شنبه 6 فروردين 1390
سلام به همه دوستان...
اول از همه سال جديد رو به همه تبريك ميگم..
اميدوارم در سال جديد...دلهاتون شاد و جيباتون پر از پول باشه...
غم نبينيد و بر بال آرزوهايتان پرواز كنيد...
از نعمت سلامتي تا آخر عمر برخوردار باشيد...
وخداوند در تمامي لحظات پناهگاه شما باشد..
وآنچه را كه به بهترين بندگان خود عطا ميكند به شما نيز عطا كند...
از همه دوستان كه در اين مدت هم من رو مورد لطف و محبت خودشون قرار دادند ممنونم ...
و اميدوارم كه لياقتش رو داشته باشم...

چند روزي نبودم...موقع سال تحويل خونه بودم ..امسال افسانه اينا خونه ما بودن...
به محض اينكه سال تحويل شد ..با همه روبوسي كردم و به يه بهونه اي رفتم بيرون ماشين رو روشن كردم و طبق عادت هر سال رفتم سر مزار بهار عزيز ...تا حدود ساعت 5 پيش بهار بودم ...بعد اومدم خونه و يه دوش گرفتم.. و رفتم خوابيدم...سه شنبه شب هم كه بعد از مدت ها به آرزويم رسيدم و حركت كردم به سمت مشهد پابوس امام رضا....تنها رفتم ...صبح ساعت 8رسيدم مشهد...همه هتل ها پر بود ...با يه مصيبتي جا پيدا كردم ...يه مقداري استراحت كردم ..بعد هم غسل زيارت كردم و رفتم حرم...از ته دل ميگم...
براي همه دعا كردم ...براي همه اونايي كه تو اين تاپيك... چند ماه باهاشون زندگي كردم...با خنده هاشون خنديدم..و با غصه هاشون...همدرد بودم...
خودمم كلي حرف با امام رضا داشتم ...كلي درد و دل و شكايت...
سبك كه شدم از حرم اومدم بيرون كه يه نفر اومد جلوم و يه فيش داد و گفت امروز ناهار مهمون اما رضا هستيد...آنقدر خوشحال شدم كه نگو.... جاتون حسابي خالي بود...
خلاصه يه گشتي تو شهر زدم و رفتم هتل ...يه استراحتي كردم و دوباره رفتم حرم ...تا شب ...ساعت 9صبح بليط داشتم ..
به تهران كه رسيدم ...يه راست رفتم خونه...ديدم بابا اينا خونه نيستن...
زنگ زدم به مامان كه گفت خونه عمه ام هستن ...گفتم نگو كه من برگشتم...
بعد از يه مدتي برگشتن ...بابا گفت برنامه چيديم كه بريم شمال...
گفتم به سلامتي.. تشريف ببريد..گفت تو هم مياي ديگه ...
گفتم نه خير من بايد برم سركار ...
گفت مرخصي بگير ...گفتم نميتونم...
گفت بهونه نيار.. بيا و اين اول سالي يه مسافرت رو به ما زهر مار نكن...
گفتم:من چيكار دارم به شما؟ شما بريد خوش بگذره ..من هزارتا كار دارم ...بعدشم تو اين ترافيك و شلوغي بيام شمال چيكار؟
گفت : بابك لج نكن ميخواهيم بعد از مدت ها يه مسافرت خانوادگي بريم ..جلوي افسانه اينا زشته...
گفتم ما قبلا" در اين مورد صحبت كرديم...بعدشم مطمئنا" با نيومدن من بيشتر خوش ميگذره...
حال و حوصله درست و حسابي هم ندارم ...باهام جر و بحث نكن...شما كه خودتون برنامه رو چيديد
خودتون هم اجرا كنيد ..من شمال بيا نيستم...والسلام...
بابا يه خورده نگاهم كرد و هيچي نگفت و رفت...
چند دقيقه بعد مامان گفت بابك چرا نمياي ؟
گفتم مادرمن ..جان من باهام يكي به دو نكن ...بابا پنهوني داره همه كار ميكنه و فكر ميكنه ما نميبينيم...
گفت مثلا"داره چكار ميكنه ؟
گفتم بماند...يه روزي معلوم ميشه...
راستش بابا موقع سال تحويل يه كاري كرد كه بدجوري تو دلم موند...ولي خوب...
شب قبل سال تحويل بابا يه مقداري خريد كرده بود و گذاشته بود تو ماشينش ..منم كه از سر كار اومدم مامان گفت بابك جان برو از تو ماشين بابا يه مقداري وسيله هست بردار و بيا...
موقعي كه رفتم از تو ماشين اجناس رو بيارم ...توي جيب روكش صندلي چشمم خورد به يه جعبه..
برداشتم درش رو باز كردم ديدم توش يه انگشتره..معلوم بود كه خيلي گرون قيمته...باخودم گفتم حتما" واسه مامان خريده گذاشته سال تحويل عيدي بده...
موقع سال تحويل كه شد ديدم انگشتر دست افسانه است...گفتم چه انگشتر قشنگي مباركه...
گفت ممنون ...گفتم كي برات خريده...خيلي خوش سليقه است...
گفت مادر شوهرم برام خريده...داشتم شاخ در مي آوردم...خيلي راحت و با اعتماد به نفس دروغ گفت...
پوزخندي زدم و ديگه چيزي نگفتم...اينجا بود كه به خودم يه آفرين گفتم ...از اونجا بود كه تصميم گرفتم منم مثل خودشون باهاشون بازي كنم...

يه جمله اي هست كه نميدونم مال كيه ولي ميگه:
تو مجاز هستي در مورد من هرجور فكر كني...اما اگه فكر ميكني كه با يه احمق رو به رو هستي ...حماقت كرده اي...

s.love
1390،01،06, ساعت : 03:24 بعد از ظهر
5 فروردين 1389
بعد اينكه از خواب بيدار شدم البته با داد و بيداد هاي مامان جون رفتم صبحونه خوردم
بعدش ملت و شرمنده كردم رفتم درررررس خوندم يه كوشول:mrgreen:
يه كوشول هم آمديم نت:-2-31-: غروب هم رفتيم عيد ديدني:-2-16-:
چه عيد ديدني تراااافيكه اينجا وحشتناك:-2-30-: هوا هم ابري بيد:-2-38-:
شب شد اومدم خونه لباسامو عوض كنم برم دوباره خونه ي مادرجونم بعد گفتم بذار كامم روشن كنم تا من حاضر شم بينم 98 چه خبره:-2-31-: عرضم به حضور گرامتون يهو ديدم شدم همون s.love قبلي:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
كللللللللي جيغ و خوشحاااالي :-2-16-: ولي مامانم هي مي گفت سعيده بدوووو اينكه زود ما را برداشتند بردند:-2-37-:
شب آمديم اين خاطرات قشنگمان رو بنويسيم و از همينجا هم از ادمين تـــــــــشكر كنيم:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
امااااا نتمان قعطيد و منم اعصابم خط خطي شد:-2-33-: اينكه امروز اين خاطره ي زيبامونو به ثبت رسونديم :-2-16-:

Qeen
1390،01،06, ساعت : 03:29 بعد از ظهر
سلام
سال نوی همگی مبارک
سالی سراسر شادی و سربلندی رو برای همه آرزو می کنم
منم گفتم بیام یه خاطره ی بنویسم
والا ما دیشب که مهمون بودیم خونه ی خاله جون به صرف شام
شب هم که برگشتیم دیدیم وای چه هوای سردی شده
پدر گرامیه بنده هم رفته شوفاژ رو از موتور خانه بسته
من زیاد وارد نیستم
خلاصه تا صبح خواب درست حسابی نکردیم
بعد نماز صبح پریدم تو حمام بلکه کمی گرم بشم
کلا به من میگن مرغابی
مامانم که میگه تو جنونه حمام رفتن داری:-2-15-:
خلاصه یه دوشی گرفتیم و دوباره اومدیم بخوابیم که دیدیم بله پدر از بالا اومد پایین
آخه اتاق خوابه بابا اینا بالاست
رفت شیر شوفاژ و باز کرد و منم تا نزدیکای 12 تو تختم غلت زدم و خوابای چرت و پرت دیدم
این آقامون هم هی زنگ می زد
منم جوابشو ندادم
بیچاره از صبح تا حالا فکر کرده من خوابم که جوابشو نمیدم
آخه دیشب باهاش دعوا کردم
از بس این بشر ریلکسه
اعصاب برام نمیذاره
خلاصه من این بشر و آدم می کنم
جونش برام در میره ها اما انقدر تغسه که نگو
بذار یه ذره اعصابش خورد بشه تا بفهمه انقدر خونسرد نباشه
سره یه سینما رفتن جونه منو به لبم رسوند
تو سینما داشت باهاش دعوام میشد
به التماس افتاد که توروخدا زهرا مردم میبینن زشته
منم کوتاه اومدم
رفتیم این فیلمه جدایی نادر از سیمین رو دیدیم
بدجور اعصاب خورد کنی بود
بهش گفتم منم ازت طلاق میگیرم مثله این سیمین
اونم یه نگاهی به من کرد و گفت چی گفتی؟ منم تقریبا لال شدم
شاید از امروز اومدم خاطرات خودم و آقامون و نوشتم
فعلا با اجازه

آنیتا
1390،01،06, ساعت : 05:39 بعد از ظهر
سلام
ما امروز حسابی روز بداخلاقیمون است :-119-:اول خواستیم خاطره ننویسیم اما باز گفتیم نه بذار بنویسیم:-2-38-: ایناهائیها دلشون تنگ میشود برایمان ،:-2-31-::-2-31-:
امروز با توپ پر رفتیم سراغ این چینی ها که گوشی به پسر ما غالب کرده بودن و کلی دمار از روزگارشون در آوردیم:-2-33-::-2-33-: دخترک چشماش اینجوری بود:-2-19-::-2-19-: خلاصه گفت گوشی رو بدهید امتحان کنیم ما هم گوشی را گذاشتیم و ایشون امتحان کردند بعد ما اینجوری شدیم:-2-19-::-2-19-: و اوشون اینجوری:-2-33-::-2-33-:
چون حالمون خوب نبود ناهار رو خودمون رو دعوت کردیم به بیرون:-2-37-: بعد برگشتبم خانه و شروع کردیم به سریال دیدن (ستایش رو می بینیم خیلی وقت پیشا دانلود کردیم ندیده بودیم)کلی هم آجیل قنادی لادن که برامون رسیده بود خوردیم(دلمان درد گرفته:-2-15-:) بعد گفتیم یه آنتراکت به خودمون بدهیم و بیائیم در اندرونی سایت دیدیم کلی تکراری زدند:-119-::-119-::-119-: (منتظرند ما 4 ساعت نباشیم:-2-33-::-2-33-:) ولی گفته باشیم همینجا که بعد از عید هرکی تکراری بزنه در بخش نامناسب اخطارش میدیم و بن می کنیم:-2-33-::-2-33-::-2-33-: امسال سال جهاد اقتصادی است(ما دوز داریم جهاد کنیم در راه خدمت به اکانت اینترنتای شما :-2-26-:وگرنه مال ما که نامحدود است:-2-28-:) حال باز می خواهیم برویم و بقیه سریالمون رو ببینیم:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
پ.ن شبنم این برادرزاده رو به استعدادهای درخشان باید معرفی کرد:-2-16-: آن بعضی ها جایشان خالی است چرا که دیگر کسی نیست ما بیدارش کنیم:-2-30-::-2-30-:
پ.ن آیلی کتاب رو پس لطفا برای ما برفست ما غلط املایی هایتان را بگیریم:-2-38-::-2-38-:
حال برویم کمی سریال ببینیم تا ببینیم چه میشود:-2-13-:

monire_74
1390،01،06, ساعت : 05:46 بعد از ظهر
شب قبل همه برای عید دیدنی اومدن خونمون . همه با هم . حساب کنید 70 نفر با هم اومدن.بزرگا رو بذاریم کنار بچه ها خیلی اذیت کردن. تازه چون اش های مامانم خیلی خوش مزه است همه گفتن مامانم باید اش درست کنه . باز او به کنار. اخر شب دوست بابام زنگ زد و گفت که یه چند روزی مهمونه ماست .
مهمونا ساعت 12 شب رفتن و دوستای بابام 12 شب اومدن. خلاصه من و مامانم خیلی اعصابمون خورد شد چون هم خسته بودیم هم گرسنه!!!؟؟؟:-2-43-:

elahe70
1390،01،06, ساعت : 07:30 بعد از ظهر
پنجم وششم فروردین :
سلام
از اونجایی که دیروز نشد بیام می خوام خاطره هر دو روز رو از خودم در وکنم !
آی امان از دست قو و قبیله تاتار !
دیروز تو خواب ناز بودم هی مامانم می زد به در اتافم ! الهه ... پاشو .. الهه نمیایی من رفتم ... الهه .... الهه مُرد !!!! اه نمی ذاره یه ذره بخوابم .
پا شدم برم دوش بگیرم می بینم آب سرده ! ای خدا موقع تقسیم شانس یه ندا میدادی ما هم میومدیم دیگه! هیچی دیگه برگشتم بیرون گفتم خونه مامانی می رم حموم . حالا اومدم یه ساعت فکر می کنم ببینم لباس چی بپوشم . آخر لباسم رو ور داشتم با وسیله های حموم و یه سری وسیله های دیگه که مامانی گفته بود ببریم ، رفتیم اونجا !
رفتم تو پذیرایی ظرفای میوه خوری و آجیل خوری رو آماده کردم ، دوباره یه ظرف بزرگ دیگه آجیل پر کردم که واسه قوم تاتار ! کم نیاد ! دایی بزرگم و زنش که شب مسافر بودن اومد بودن واسه سر زدن ! نشستیم با زن دایی م یه خورده غیبت کردیم و خندیدیم !اینا که رفتن ،بالاخره رفتم حموم . حالا خوبی حموم اینا اینه که طبقه بالاس . با آرامش نشستم 3 ساعت مو سشوار کشیدم ! انگار نه انگار که روسری و چادر سرم می کنم ! بعدش آماده شدم و رفتم پایین ! همه گفتن چه عجب تشریف آوردی!!!!! 3 سری مهمون اومده بود و رفته بود !
ای ننه ! دیگه از ااون موقع همینطور مهمون بود که میومد و نمی رفت !!!! یه سری ها رو من تو عمرم ندیده بودم !!! مردم دست تنها .هیشکی به خودش زحمت نمی داد یه کوچولو کمک کنه ! آخر سر شام یهو دیدم دایی م اومد تو ! نگو اینا این همه راه تا فرودگاه امام رفته بودن ، پروازشون از 9 شب افتاده بود به 4 صبح . آخ جووووووووووون امداد کمکی :mrgreen: بالاخره ساعت 12 مهمانان عزیز ! عیدی های خودشون و اونایی که نیومده بودن و بچه ای که به دنیا نیومده بود و بچه ای که تصمیم داشتن بیارن ! رو گرفتن و رفتن !
منم یه مقدار با کمک مامانم و زن داییم آشغال میوه و آجیل ها رو جمع کردیم ، باز نشستیم به حرف زدن ،تا 1و خورده ی که دایی اینا رفتن فرودگاه . مامان بزرگم می گفت قبل از پروازتون زنگ بزنین ! زن داییم می گفت می زنم به گوشی الهه . هی گفتم قربونت برم به من زنگ نزن ! من می خوام بخوابم ! خسته ام :-2-30-::-2-30-: .دیدم ساعت 6 صبح زنگ زده که ما باز تاخیر داشتیم الان دیگه نشستیم تو هواپیما .اخه به من چهههههههههههههههه؟ من خوابم میااااااااااااااد :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
باز گرفتم خوابیدم و بعد پاشدم کل پایین رو جارو زدم ! خدایی من چه نوه خوبی ام ؟ هی رووووزگار ! کیه که قدر بدونه !
بالاخره ساعت 4 تشریف آوردیم خونه خودمون ! حالا هم نسشتیم تا بابام بیاد بریم بازدید زن عموم و دختر عموم رو پس بدیم !

پ ن 1 : آنی جوون هی من خاطره هاتون رو می خونم و هی افسوس می خورم که چرا تو اون میتینگی که شما بودی شرکت نکردم و ندیدمتون :-2-30-:
پ ن 2 : امشب گویا پروی مستر فرشید دعوت داریم واسه شکوفه زنی:-2-41-: ! بچه ها دلتون بسوزه ! من پریشب عیدی م رو از مستر فرشید گرفتم :mrgreen:.
پ ن 3 : امروز وقت نکردم وگرنه می خواستم برم عیدی هام رو بریزم به حسابم که خرج نکنم :-2-38-:
پ ن 4 : حوصله م سر رفته !
پ ن 5 : فاطمه منم دوز دارم مماخم و عمل کنم :-2-15-:

چقدر حرف زدم ! فهلاً خداحافظ !

fatima_59
1390،01،06, ساعت : 08:35 بعد از ظهر
سلام
من اومدم از خودم خاطره دروکنم ...
اول بگم لیلا :-2-30-: برگرد دیگه دلم برات یه ریزه شده :-2-15-:
بعد هم یه خبر خوب به مشتاقان ترجمه بدم :mrgreen: حدود 1 چهارم کار تا امروز انجام شده و عجب ترجمه هایی ..بابا ایول دارید همگی ... باید برید انتشاراتی های بزرگ خودتون رو معرفی کنید :-2-16-:
آیلی کارت فوق العاده بود ، ممنونم که اینقدر خوب کار کردی . :-2-40-:.دنیا هم که دیگه خودش یه پا مترجم هست تو سایت :-2-40-: بقیه هم سکرت بمونه تا بیام اعلام کنم :mrgreen:

خب برسم به خودم ..صبح به قول معروف از دنده چپ پا شدم..یا بهتر بگم بیدارم کردن :-2-43-: خلاصه نتیجه س شد اخلاق داگی تا ظهر :-2-31-: بعد خوابیدم و خدا رو شکر از دنده راست پا شدم و مهدی رو بردم پارک .. کم کم دارم پشت دستم رو داغ میکنم دیگه پام رو نذارم اونجا :-2-30-: شانس خوب من اونجا شهر بادی و ماشین برقی هم داره با این که یه پارک محلی هست ..خلاصه اینکه مهدی در دو سانس صبح و عصر میره پارک و هر نوبت هم حداقل یک ساعت و نیم تو قلعه بادی هست به اضافه یه دور ماشین .. هر سانس بادی نیم ساعته هست و 1500 تومن .. حالا شما حساب کنید من روزی چقدر باید پول اینجا رو بدم :-2-15-: فکر کنم صاحب اونجا دعا میکنه ما هیچ وقت از این خونه نریم :-2-15-:

امشب هم قراره بریم خونه مدیر فرشید و عیدی بگیریم.. من از الان رفتم جا گرفتم :-2-06-:
آنی جان من چند تا دوست مثل تو کنارم داشه باشم اعتماد به نفسم سر به فلک میزنه :-2-35-:
ناهور چقدر درد داشت صاف کردن دندونها؟:-2-35-:
الهه تو که مماخت خوگشله :-2-43-:
برمیگردم ...

*snowflake*
1390،01،06, ساعت : 09:39 بعد از ظهر
شنبه 6 فروردين 1390:-2-25-:
من ديروز سر درد داشتم نتونستم خاطره بگم امروز هر دو تا شو يهويي مي گم:-2-41-:
ديروز 5 فروردين:
صبح ساعت 8 به زور و چماق بيدارم كردن كه پاشو مي خوايم بريم خونه ي دختر خالم اينا و چند تا جاي ديگه:-2-33-: منم پا شدم زودي حاضر شدم ساعت 9 بود ولي هنوز بقيه حاضر نبودن:-2-43-:خلاصه تا ساعت 10 همه حاضر شدن رفتيم خونه ي خالمينا و با هم راه افتاديم(تا خونه شون 2 ساعت راهه):-2-28-:
تو راه طبق معمول بحثمون سر آهنگ بود:-2-31-: سليقه ي هيچكدوممون يكي نيست من به قول فرناز غمبرك زده دوست دارم فرناز رپ مي زاره هموني كه دعوا دارن با آدم:-2-43-: بابامم مي گه كلاً فارسي نباشه بيچاره مامانم مونده اين وسط ما هر سازي بزنيم مي رقصه:-2-31-: هيچيم نمي گه در واقع صلح برقرار مي كنه:-2-41-:. هميشه من و فرناز دست به يكي مي كنيم سر باباهه رو شيره مي ماليم(اگه بشه):-2-22-: ولي اين بار نقشمون نگرفت چون ديروز همين نقشه رو اجرا كرديم:-2-39-:خلاصه رفتني آهنگاي من و فرناز بود برگشتني هم ضبط مال مامان و بابايي بود كه كلي هم اعصابمان خورد شد:-2-36-:
وقتي رسيديم اونجا دختر خالم اينا خونه نبودن ما هم اولش رفتيم خونه ي عموي مامانم يا همون مامان زن داييم:-2-37-: رفتيم تو يه خورده نشستيم و از خودمون پذيرايي كرديم:-2-22-: اين خانومه هم همش حرف زد نمي دونم گوشاش نمي شنوه يا چشه كه هي بلند بلند حرف مي زد از وقتي رفتيم تو اين دهنش باز بود تا وقتي برگرديم:-2-34-: كلاً همگي سر درد گرفتيم اساسي اگه مي تونستم پا مي شدم يكي مي كوبيدم تو دهنش صداشو ببره:-2-01-: وقتي ديديم وقت رفتن شده گفتيم آدرس عمع ي مامانم رو بده ما يادمون نيست دقيقاً :-2-15-: گفتنن الا و بلا بايد نهار بمونين انقد بدم مياد از ايت تعارف هاي الكي :-119-: خودم آشپز خونشونو ديدم هيچي نداشتن:-2-31-: يه خورده تارف مارف اينا كردن و بعدش خانومه گفت اگه تو ماشينتون جا بود منم ميومدم باهاتون راه رو نشون مي دادم:-2-28-:(بچه پر رو) گفتيم بفرما جا داريم رفتيم اونجا و با يه تير دو تا نشون زديم:-2-32-: هم واسه عيد ديدني رفتيم و هم اينكه شبش داشتن مي رفتن مكه:-2-40-:
از اونجا زنگوليديم خونه ي دختر خاله ي گرام ديديم تشريف فرما شدن خونشون:-2-38-:رفتيم اونجا متين كوشولو رو هم ديديم :-2-16-:آخييييي چقد ناز شده بود:-2-16-: يه عالمه بغلش كردم ...............:-2-40-:
بعدشم برگشتيم خونه كه تو راه بد جور سر درد گرفته بودم نمي دونم واسه صداي اون خانومه بود كه هنوزم تو گوشم داره زنگ مي زنه(يه قسمتش رو يادم رف بگم وقتي اون خانومه حرف مي زند چشاشو مي بست:-2-22-:)
يا واسه سردي هوا بود يا واسه اين آهنگ گوش خراش بابايي رسيديم خونه يه راست رفتم بخوابم هر چي گفتن بيا شام بخور گشنه نخواب تو گوشم نرفت گفتم صدا نكنين مي ره رو اعصابم:-2-36-:

امروز 6 فروردين
صبح ساعت 9 پا شدم سر دردم خوب شده:-2-41-: هنوز از جام بلند نشده بودم كه فرناز اومد گفت پا شو بيا اين عكسا رو آپ كن كار دارم منم يه خورده ناز كردم و بعد براش آپ كردم:-2-37-:تا ظهرش كه همه چي آروم بود و اتفاق خاصي نيفتاد ساعت 3.5 بود كه مامانم گفت مي رم خونه ي خاله كار دارم :-2-37-:منم گرفتم خوابيدم :-2-15-: ساعت پنج از خواب پا شدم ديدم تلفن داره ودشو مي كشه رفتم برداشتم ديدم اِ....عجب.......:-2-37-:دختر داييه از تهران اومدن مي خوان بيان خونمون:-2-28-:(اصلاً انتظار نداشتيم اينا بيان :-2-31-:)منم خونه تنهام نمي دونم اين فرنازه كجا رفته بدو بدو رفتم لباس پوشيدم و زنگ زدم به بابام كه پاشين بياين خونه تلفن رو نزاشته در خونه رو زدن برداشتم ديدم فرنازم باهاشونه:-2-19-: بعداً فهميدم كه اين رفته بود خونه ي دوستش برگشتني تو راه ديدتشون خلاصه اومدن تو پذيرايي كرديم و به زور چند كلمه حرف زديم (آخه من چي بگم بهشون ):-2-39-: يه رب نشستن كه بابا و مامان مثل فرشته ي نجات پيداشون شد و همه چي به خوبي و خوشي تموم شد:-2-41-:
فردا هم كه كانون داريم خدا به دادمون برسه:-2-39-:
فعلاً

Behnoush
1390،01،06, ساعت : 09:45 بعد از ظهر
ششم فروردین سال یکهزار وسیصد و نود خورشیدی:-2-35-:
با عرض سلام ما خیلی عجله داریم جان شوما:-2-36-: نیم ساعت دیگه راه می افتیم دلمان نیامدیه دو تا کلوم اینجا در نوکرده برویم:-2-03-: حتی فرصت نکردیم خاطره هاتان را بخوانیم حالا شاید خواندیم تا قبل از رفتن:-2-37-: جان شما انقد هول هستیم لان که هیچی یادمان نمی آید بگوییم..فقط مامان اینهامان دیشب رفتیدن مشهد :-2-31-: الان ما منتظرِ دختر خاله بزرگمان هستیم خانه ی مادر شوهر اینهایش شام دعوت بود :-2-37-: بیاید راه بیفتیم..جان شما هیجی نمی دانیم..دیشب اخبار میگفت چالوس وهراز تا 24 ساعت یه طرفه هستند:-2-33-: الان ما راه می افتیم دیگر نمی دانیم چند طرفه اینها است لامصببب:-2-36-: ناهار هم نخوردیم کوفت نداشتیم یعنی:-2-31-: این مامان ما رفت کسی به فکر تغذیه اینهای ما نیست:-2-30-: خو ما گناه نداریم؟:-2-37-: راستی شبی لیلا امروز بوهمان یه هزا ر امتیازی عیدی دداد انقد کیف کردیم:-2-38-: گویا بچه ها قصد دارند بروند از داش فرشید هم عیدی وگیرند:-2-35-: داش فرشید ما داریم می رویم نیستیم بیاییم پروت عید دیدنی خودت عیدی ما را برسان بوهمان جبران میکنیم :-2-35-: تا الان داشتیم ساندویچ اینها درست میکردیم اینها کوفتمان کنند در راه:-2-36-: تمام دستمان بوی ژامبون و سیر می دهد جان شما حالمان به هم خورد:-2-43-: خواهرمان رفته یه خروار شارژ ایرانسل گرفته گفته شما بشین در ماشین برو اینتی حرف اینها نزن در راه سرِ ما را نخور:-2-33-: ان سری یکبار با ایرانسل رفتیم اینتی در جاده خیلی بد بود هی قطع اینها می شد:-2-37-: حالا لپتابمان همراهمان است هر جا که رفتیم اینتی اینها وجود داشت سریع می یایم سر می زنیم:-2-31-: ما رفتیم ما را فراموش نکنید گناه داریم:-2-03-: راستی لی لی جانمان درخاطره دیروزش گفت آش رشته میخواهیم فهمیدیم مثل ما تو کارِ آش اینهاست :-2-37-: به جان لی لی ما انقد آش رشته دوس داریم:-2-35-: از الان به خواهرمان گفتیم امامزاده هاشم واستد ما آش رشته وخوریم:-2-35-: خواهرمان هم مثل بابامان بی اعصاب است!!:-2-36-: یه کله می رود مسیر را! حوصله توقف اینها را ندارد! گفتیم غلط کردی ما باید هر چند دقیقه واستیم بوهمان خوش بگذرد:-2-38-: داداشمان با مامان اینهامان رفته مشهد..در ماشین ما، و خواهرمان هستیم و دخترخاله ریرا جانمان:-2-16-: ما از الان تمام پشت ماشین را قُرُقِ خود کرده ایم جا زیاده حال وده:-2-35-: راستی دایی جان ناپلئون دیدید جدیدا؟:-2-35-: می خواستند دوستعلی را مقطوع النسل اینها کنند گویا:-2-35-: خیلی بی تربیتن! :-2-35-:نه؟:-2-35-:
راستی پریروز منو تو - همان شبکه خارجکیه:-2-43-:- داشت از این برنامه ها می داد که سه تا چیز را نشان می دهند می پرسند کدام حقیقت دارد! خوب؟ یکی بود یه خانومه بود رفت موال خارجی سیفون را که کشید تمام امحا و احشام بدنش :-2-31-: با مکشِ سیفون افتاد تو چاهِ موال:-2-37-: به جان شما ما دیگر غلط کنیم سیفون بکشیم :-2-36-: حتی اگر کلِ خانه مجروح جنگی شیمیایی شوند هم ما دیگر سیفون را نمی کشیم:-2-33-: اخر گفتیم بوهتان دیگر: ما از موال برای تفکر بسیار استفاده میکنیم:-2-03-: انقد دوستتان داریم دلمان نیامد بوهتان تذکر ندهیم:-2-37-: از ما گفتن! سیفون موال را به پا!:-2-43-:
راستی فاطی جانمان شما هم که دیگر این دلِ ما را کباب کردید انقد کتاب کتاب گفتید:-2-36-: فاطی برای ما بی سانسورش را کنار می ذاریها!! ما رمانهای دیرین دیرینی ! نمیخوانیم :-2-35-: فقط میخواهیم کنترلش کنیم ببینیم برای گروه سنی شما مناسب هست یا نه:-2-43-: اههه چرا اینها نیامدن:-2-38-:
راستی ناهور جانمان شما چرا انقد به انتهای سادگی بد و بیراه میگویی خوب:-2-10-: ما دوس داریم:-2-38-: به جان ناهور از خیلی کتابهای الان که بهتر است:-2-43-: الان در کتابها نمی دانیم چرا همه ازدواج اینها میکنن اما کاری به کار هم ندارن:-2-35-: ملتفتین؟:-2-35-:
جان خودمان دقت کردین؟! هی پسر دخترها هم دیگر را دوست ندارند اما با هم مزدوج می شوند ولی شرط میگذارند که دیرین دیرین اینها در کار نباشد:-2-35-: خو جان خودمان اصلا معقول است این؟:-2-35-: الان همه خودشان ازدباج نکرده بسیار اکتیون1 شه برسد ازدباجی هم در کار باشد:-2-37-: به جان خودمان هر کس بگوید ما بی تربیت اینهاییم ان شاخهایش در اید:-2-33-: دلتان می آید:-2-03-: در مورداین طفل معصووم و گناهی! اینگونه نا روا بیندیشید؟:-2-36-:
راستی انی جانمان شما شقد کنسرت اینها دارین خو:-2-37-: نمی گویی ما اینجا دلمان میخواهد:-2-30-: کامران هومن اینها اما دوست نداریم:-2-35-: داریوش خیلی دوس داریم:-2-35-: پارسال مالزی بود مامان بابامان رفته بودند کنسرتش را ما را نبردند:-2-36-:
راستی بچه ها، مهدی جانمان برایمان یه عالمه عسک های خوشگل اینها گرفت از مرزِ باکو اینها:-2-38-: قربانش برویم:-2-38-: هر کس خواست ببیند برود تو پرومان مهدی برامان گذاشته لینکهایش را ببیند:-2-37-: دلمان کوه خواست اخر شبی:-2-43-: اخر شب که نیس ! سرِ شبی منظورمان بود:-2-37-: انقد کوه دوست داریم ..خیلی خیلی...به مهدی هم گفتیم بینِ دریا و جنگل و کوه، کوه زیباترین چیزِ طبیعت است:-2-41-: احساساتی وشد:-2-35-: عسک رود ارس اینها هم گرفت برامان..با یه کلیسای با امس خارجکی که یادمان رفت:-2-35-: خیلی خفن بود جان شوما:-2-37-:
راستی سپی ایلی جانمان خواندن هم برایتان می خوانیم چشم:-2-33-: این سفر را برویم بیاییم چشم:-2-37-: تازه نمی دانی ما قبل از فاطی می دانستیم تو خودِ نمره ی بیستی:-2-16-: تو مثل هیچکسی نیستی:-2-16-:منظورمان از ترجمه ات بود:-2-37-:
راستی ناهور جانمان ما امروز داشتیم فکر می کردیم با خود که ما هنوز برای ماهنامه مطلب اینها اماده نکردیم اخرها هول هولی نشود یکوقت:-2-38-: میگوییم از مسافرت امدیم کمی بیشتر برویم تو کارِ گروهی:-2-37-: نمی دانیم باید اینجا میگفتیم کاری نکردیم هنوز یا نه:-2-38-: اما به ما اعتماد کنید:-2-37-: به جان شما تو یه ساعت براتان مقاله در میوکنیم باقلوا:-2-35-: ناهور جان یکوقت ما را اخراج نکنی! حقوق اینهامان را هم برفست به حسابمان داریم می ریم سفر لازم اینهامان می شود:-2-36-:
شبی لیلا جان شما که داشتی عیدی می دادی چرا سرِ کیسه را شل تر نکردی خو:-2-37-: دم پرِ ما نیایید الان! سرمان گرم است به شمردن دندانهای اسبِ پیشکشی شبی لیلا جانمانhttp://yoursmiles.org/tsmile/money/t3904.gif (http://yoursmiles.org/t-money.php?page=) راستی مینا جانمان عیدی ِ شبی را بوهمان رساند:-2-37-:
باز زیاد حرف زدیم ما برویم کم کم...داش فرشید اگر عیدی ندادی میفهمیم خاطره ها را نمی خوانی الکی تشکر می زنی:-2-36-: بچه ها اگر خوبی بدی دیدید حلالمان کنید:-2-31-: ما هم تمام بدی اینهایی که به ما کردید را این دمِ اخری به فراموشی می سپاریم:-2-03-: اخر اینهمه تواضع و فروتنی را با سنگ بگویی آب می شود جان شوما!:-2-03-: راستی این مینا مینی جانمان هم دیروز در پ خ یک سوال شرعی اینها از ما کرد:-2-35-: ما فکر کردیم چقدر این بچه ذهنش فرار است جان شوما:-2-35-: تا کجاها که نمی رود بی تربیت:-2-35-: حالا نمی دانیم ما چیمان شبیه مفتی ( همان مرجع اینها یعنی:-2-35-:) اینها بود از ما پرسید قربانش برویم:-2-35-:
دیگر رفتیم! ....خیلی دوست داریمتان:-2-37-: ما رفتیم .. راستی پاتخت را دیدید دیشب می خواست برای برادر زنش زیر شلواری !بیاورد:-2-37-: ما انقد خندیدیم انجا خیلی خندیدیم جان شما:-2-35-: الان ما بگوییم خنده تان نمی گیرد اما خودتان می دیدید بیشتر میخندیدید:-2-37-: اههه ما رفتیم:-2-43-: فعلا:-2-38-:

Mina
1390،01،06, ساعت : 10:11 بعد از ظهر
سرماخوردگی مان به اوج ِخود رسیده ست..
صبح گوشی را دادیم تعمیر..سرهم بندی ش کرد..آوردیم خونه،کارنکرد..باز برگشتیم با آژانس...
گفت عصر 6.30 بیا ببر!
نگو عصر میخواهیم برویم عروسی...آنهم عروسی ِپسر ِهمسایه قبلیمون..
رفتیم و من عین ِمجسمه ها با مانتو شلوار یه گوشه نشستم و به وسط زل زدم..

خیلی کسل آور شده این روزا عروسی ا...
باز خوبه اس بازی میکردم،حوصله م کم سر میرفت..

دو ساعت بعد برگشتیم...
6.30 رفتم...گفت که قطعه فروشی تعطیله...فردا صبح بیاین دیه آماده ست..رفته مسافرت، تا فردا میاد!
من و میگی کفرم در اومده بود..
میگه گوشی دیه نداری استفاده کنی...بیا من یکی بهت بدم استفاده کنی،فردا بیارش....(کم مونده بود با کفش بزنم پس ِکله ش:-2-33-:)
گفتم مسئله این نیست..از رفتن و برگشتن خسته شدیم..
گفت خوب چیکار کنیم..

موند واسه فردا...


اومدم گوشی 1100 داداش رو که اصلا استفاده نمیکنه بگیرم(n90 کجا و 1100 کجا:-2-31-:) اونم زنگ زدم...اول الو و سلام دادیم و بعدش هی گفت الو الو...یعنی صدا نمیاد...منم بیخیال شدم...
سیم رو زدم رو گوشی بابا که سامسونگه..اس زدن باهاش مکافاته...

+Lily
1390،01،07, ساعت : 01:28 قبل از ظهر
داشتم برنامه آکادمی گوگوشو می دیدم
یهو هوس کردم بیام خاطره بنویسم
به نظرم مهتاد شدم
زهرا گفته داره کتاب چارداشو میخونه
اینو من چن سال پیش خوندم و هیچی ازش یادم نیس غیر از اینکه داستان مال مجارستانه / چارداش اسم یه رقصه اول داستان دو دختر بودن که میرن مهمونی خونه ی عمه اشون که دخترش به زیبایی این دو تا نیس
و آخر کتاب ( یا اولش ؟ ) یکی از این دخترا با شوهرش ؟:-2-35-: که دیگه پیر شدن چارداش می رقصن
مال اون زماناییه که دنیا را با تصوراتم از کتابو می شناختم
شاید به این خاطره که انگلیس رو دوس دارم چون تمام داستانایی که تو انگلیس می گذرن ( به جز بلندیهای بادگیر ) قشنگن و مورد علاقه ی من
کتابا خیلی تاثیر گذارن / کتاب خوب و کتاب بد / مثلا کتاب تعهد یا عشق متاسفانه تاثیر بدی روی من گذاشت و حقیقتا از خوندنش پشیمونم :-2-15-:
نه به خاطر اینکه صحنه دار بود / به خاطر اینکه غیر از صحنه چیزی نداشت:-2-15-:
یادمه که عاشق یونان شده بودم / به خاطر توصیفات قشنگی که تو کتاب ببر توی ویترین وو خانواده ی من و بقیه حیوانات از این جزیره ی کوچک شده بود
اینجور وقتاس که می فهمی یه کتاب یا یه فیلم می تونه معرف یه کشور باشه
همیشه دوس داشتم واسه سفر برم یونان :-2-41-:
همیشه دوست داشتم بنویسم ولی چند ساله که دلم میخواد نویسنده باشم
اگه به خانواده ام بگن میگن به خاطر اینکه تنبلم و زورم میاد از جام جم بخورم :-2-35-:
تو کتاب ببر توی ویترین ملیسا دوست داره نویسنده بشه و یونان توی وضعیت خاصیه ( ربطی به عثمانیها و بلوتوس نداره ) برای اولین بار میره یه نویسنده رو ببینه ( پدر همکلاسیش ) و وقتی وضعیت اسفبار اونو می بینه شک میکنه که نویسنده بشه / وقتی زندگی دوستشو می بینه و فقرشونو ، احساس میکنه پدر خانواده از روی تنبلی نویسندگی رو انتخاب کرده !!!!!!!!

این ترم که تنظیم داشتیم کنار این درس یه واحدی یه درس دیگه هم گذاشته بودند که ما بش می گفتیم شوهرداری
اخلاق در خانواده بود / من اون روز دوتا امتحان داشتم ( تاریخ اسلام وتنظیم ) و مجبور بودم دو کتاب و یه جزوه رو بخونم
ساعت 3 صبح بود که توی جزوه ی اخلاق یه جمله از امام علی خوندم ( متاسفانه عین جمله یادم نیس )
مضمون جمله تین بود که فرهنگ مهمتر از اقتصاده ( کاش جزوه رو ننداخته بودم دور ) اینکه قبل از رشد اقتصادی باید برای رشد فرهنگی یه جامعه تلاش کرد حیقتش اینه که هنگ کردم و جزوه رو گذاشتم کنار / همیشه تو کار خدا و خلقت علی موندم / و این جمله ی معروف : باید بچشد عذاب تنهایی را ، مردی که از عصر خود فراتر باشد ...

واقعا علی چیزی مافوق بشر بود / بگذریم که اون لحظه برای چن دقیقه ، فقط چند دقیقه امور فرهنگی کشورمو تو چند سال قبل با الان مقایسه کردم ( اصلا فکر نکنید دارم درباره ی رییس جمهورهای مختلف حرف میزنم ) فقط کافیه قیلم های اون موقع جیرانی و میلانی رو با الانشون مقایسه کنیم
نمی تونم باور کنم قرمز-پارک وی / دو زن - آتش بس رو یه نفر ساخته
کافیه لیست کتابا و مجلات اون موقع رو با الان مقایسه کنیم
خدا رو شکر که از لحاظ اقتصادی هم پیشرفت نکردیم /
بگذریم / نصفه شبی دارم آسمون ریسمون میبافم
اصلش اینه که می خواستم یه جمله بنویسم . به شدت عاشق خانواده ام هستم و هیچی به اندازه ی تحقیرشون آزارم نمیده
حتی اگه یکی از اونا دیگری رو خوار و خفیف کنه
دلم می شکنه اونقدر که چن روز طول میکشه بتونم بندش بزنم

به قول اون راننده تو جزیره ی سرگردانی : کاش مارو جای دیگه ای به اسیری می بردند

elnaz 90
1390،01،07, ساعت : 01:52 قبل از ظهر
یکشنبه ساعت 1.40 صبح
دیشب دیر خوابیدم یعنی پریشب میشه دیگه نمی دونم ساعت چند بود اما تازه خوابم برده بود که گوشیم زنگید دوستم بود انقدر حرص خوردم:-2-33-: آخه بگو مرض داری نصفه شبی اذیت می کنی؟ :-119-:مردان آهنینو ندیده بودم صبح ساعت 10 بزرو بیدار شدم انقدر خوابم میومد رفتم تلوزیونو روشن کردم دیدم شروع نشده هنوز باز گرفتم خوابیدم به مامانم گفتم شروع شد بیدارم کن یه ربع خوابیدم مامانم صدام کرد دیگه پاشدم رفتم نشستم دیدم چقدر خونه سرده داشتم قندیل می بستم:-2-10-: کلی به مامانم غر زدم آخه روز قبل عید بابابمو مجبور کرد همه بخاریارو جمع کنه هی گفتم پاشو بذاریم یکیشو گفت ولش کن هوچی دیگه رفتم حموم اومدم دیدم دارم واقعا" قندیل می بندم یه بخاری برقی کوچولو داریم اونو اوردم گذاشتم توی اتاقم نشستم جلوش
بعد از نهار مامانم رفت خونه مامان بزرگم آخه تهناس جدیدا" می گه می ترسم شبا تنها بخوابم بچه هاش هرکدوم چند روز می رن می مونن اونجا هیچی دیگه مامانم که رفت بابام از سر کار اومد آویزونش شدم یکی از بخاریارو گذاشت تا بعدالظهر تو سایت بودم بعد رفتم پیمان دانیل استیلو بخونم بعد رسیدم به اونجاش که تصادف می کنن یادم افتاد این کتابو چند سال پیش خوندم گذاشتم کنار دراز کشیده بودم خوابم برد چه حالی می ده ادم ساعت 7 بخوابه ها؟ :mrgreen:تا اذان خواب بودم بعد پاشدم نماز بخونم زنگیدن که شوهر خالم بیمارستانه بیچاره سکته کرده کلی دلم سوخت توی عید، امروز می خواستن برن مسافرت دیگه تند تند اماده شدیم بریم بیمارستان وسط راه بودیم که باز زنگیدن بیمارستان گفته 9 به بعد اصلا" هیچ کسو راه نمی دن ساعتم یک ربع به 9 بود دیگه دیدم نمی رسیم برگشتیم الان یاد شوهر خالم میفتم گریم می گیره براش دعا کنید :-63-:
دیگه همین دیگه از وقتی اومدیم خونه تا الان پای تلوزیون بودم الانم که اینجا الافم اصلا" خوابمم نمیاد برم بخوابم حوصلم سر رفته:-2-15-:

Elnaz
1390،01،07, ساعت : 03:00 قبل از ظهر
بعد سه روز بي نتي بلاخره درست شد كامپي:-2-30-:
دلم شديد تنگ شده بودا :-2-30-:
جاي خيليا تو سايت خاليه مخصوصا نادي وليلا خيلي وقته نادي رو اذيت نكردم نادي:-2-30-:
عاطي خونم كم شده:-2-30-:
امروز يه ميني مسافرت رفتيم ددي رو گذاشتيم خونه مامانش برا خودش عيد و صفا كنه:-2-37-:تا بياييم به جاي خاليش عادت كنيم با مامانش بر ميگرده ولي مامانشم تنها نيستا عمو عمه ها هم ميان خدا بخيركنه:-2-15-:خوب چيه اصلا دوسشون ندارم عذاب اليم كه ميگن برا من اينه:-2-15-:يكي از دوز جونيام داره از مشهد مياد امشب قرار بود برسه :-2-16-:
سر كار رو هم تا 14 تعطيل كردم ميگن به كارمند رو ندين اينه ها گفت اگه خواستي بيا منم كه نميخوام ميخوام؟:-2-37-:
جديدا حس ميكنم جغد دارم ميشم تا ظهر خوابم عوضش شب جبران ميكنم:-2-08-:
ناهور تو هم كه از دست رفتي:-2-06-:برا شكوفه زني اس دعوت ميزنه بچم:-2-06-:
شري اسكروچ:-2-42-:
اينجا همه چي درهمه:-2-38-:
راستي سلام:-2-35-:

dokhtare sahra
1390،01،07, ساعت : 03:25 قبل از ظهر
سلام
دیشب تا دیروقت بیدار بودم سرم تو گوگل تاک داغ کرد ساعت 4 خوابیدم صبح ساعت 11 اونم مهمون اومد پاشدم :-2-43-:وای دیه هر کی اومده تقریبا من خواب بودم:-2-15-: همش هم تا منو میبینند بهم میگند معتاد فک کنم قیافه ام خیلی تابلو شده همه فهمیدند من معتادم:-2-38-: البته روز بدی بود بعد رفتن مهمونها صبحانه نخورده اومدم نت که ضد حال بود دوباره یا هو باز نشد:-2-30-: به گفته متخصیصین ای پیم رو بلوکه کردند مظلومتر از من گیر نیاوردند:-2-42-: بعد از خوردن ناهار وصبحانه(باهم شد دیه)زنگیدیم به دایی مهندس بیا که بدبخت شدم یا هو باز نمیشه:-2-37-: اونم شب اومدش بنده خدا چایی خورده نخورده فرستادیمش پشت کامپی تا موقع شام :-2-41-:خلاصه تا 12 تلاش کرد یا هو باز نشد اما کامپی رو کلی روبراه کرد اوضاعش داغون بود:-2-16-: بعد رفتب اونها دویدم اومدم سایت رفتم سراغ فرشید خان دیدم پروشون شلوخه مزاحمشون نشدم :-2-41-:رفتم اموزشهای درخواستی که فرشید هم حرف دایی رو زد باید بصبرم :-2-15-:فک کنم همین روزها اعلامیه ترحیممو بزنند تو سایت که از بی یاهویی مردم:-2-30-:

بازباران
1390،01،07, ساعت : 09:01 قبل از ظهر
سلام خاطره
خوبي .خوشي.خيلي جالبه .ايام عيده وهمه مينالن از مهموني وديدوبازديد.حالا همين 5روزه .اونوقت 360روز مينالن از تنهايي
من نميدونم اين تنهايي چيه ؟
خوب بگذريم.خدمتت بگم ديروز اومديم وبازي civilizition وصل كرديم .مقداريم از هلپكس خان كمك خواستيم.كداي كمكي رو هم خواستيم(به قول هلپكس خان كد تقلب).تا اومديم بازي كنيم .دوستان باب نذاشتن.توي سايت مارو به حرف ناباب كشوندن.تازه ندا خانم هم توپيد خرس گنده بازي چيه؟
دوباره اومديم بازي كنيم مزاحمين ناباب نذاشتن وحالگيري باب مدروز ازمون كردن ومثل فشفشه به جلز ولز افتادم.
بازم اين ندا به دادم رسيد با پيشنهادات پيشرفته علميش.كه اينكارو بكن جلز ولزت خوب ميشه.
آخرشم داغ اين بازي به دلمون موند.
امروزم باز انسانيت داشتيم.
ببخشيد يه اصلاحيه داشتم.خرس گنده رو بنده خدا ندا نگفت .اومونااوگفت

خانومی
1390،01،07, ساعت : 09:34 قبل از ظهر
امروز چندمه ؟ هفتم:-2-15-: گویا

سلام به همه
صبحتون بخیر
من که قبلا هم گفته بودم هر چی اتفاق بده باید تو ایام تعطیل عید نوروز بیفته نگفته بودم ؟
چقدر دیروز به حال خودم اشک ریختم شاید ساعت 2 بامداد بود که خوابم برد و ساعت 5 هم بیدار شدم نمازی خوندم و خواستم دوباره بخوابم که صدای بیدار باش گوشی خواهرم خواب رو از سرم پروند
تصمیم جدی گرفته بودم که حرفم رو عملی کنم ولی فال حافظ گرفتم دیدم بد اومد و کلی جناب حافظ خان کاسه نصیحت دستش گرفت و گفت نگو دختر جان این کارها چیه ؟:-2-15-:
ما هم پشیمون شدیم
اعصابم داغونه نمیدونم چیکار کنم
خدایا ناشکری نمیکنم شاید هم یه جور ناشکریه ولی عدم رضایت از شرایط حاضر دست خودم نیست
چرا هیچی نمیتونه ما ادمها رو راضی نگه داره ؟
عصر مهمون داریم
تابلوی نقاشی که سفارش گرفتم هنوز یک چهارم کارش انجام شده
سفارش طراحیم هنوز مونده
تابلوها رو قاب نکردم هنوز
گلدونها رو نخریدم و گلها رو نکاشتم توش
کتابهام بعضیهاشون هنوز به دستم نرسیده
اونهایی که رسیده هم هنوز روشون رو باز نکردم
خدایا چقدر کار انجام نداده دارم
خدایا نمیگم این چه سرنوشتیه ؟ بلکه از خودم گله دارم
از خودم شکایت دارم
چه کنم ؟
همین چند خط رو هم اگه نمیداشتیم که بنویسیم تا حالا از غصه دق شده بودیم

خدایا شکرت راضیم به رضای تو

خدایا صبورم کن
دلم رو دریا کن
تنهام نزار

N@s!m
1390،01،07, ساعت : 10:30 قبل از ظهر
سلام به همگی و سال مبارزه با جهـــــــــــاد اقتصادی همگی مبارک :-2-40-:
آخ دست گذاشتن رو نقطه ضعف من :-2-35-:
آخه من بینواسه ساله خو درگیری پیدا کردم با این مبارزاتم نمی دونم چرا جلو نمی افتم اگه فهدیدین به منم بگین :-2-42-:
خیلی دلم هوچولو شده بود واسه اینجا خصوصا" این تاپیک :-2-16-:
از دقایق آخر سال 89 بگم که روز 29 ظرف سه ساعت من سر وته خریدامو هم آوردم:-2-37-: هرچند با لنگه کفش مامان جانمان زدم بیرون دیگه :-2-33-:
آجی گلم از تهران آمده و همش مهمون داریم و هی باید عید مبارکی کنیم :-2-16-:
روز دوم هم بسی رفتیم حافظیه کلی آدم ملاحضه کردم جز قبر بنده خدا حافظو :-2-33-:
خو آدم از سر و کول این ستون ها و مزار بالا می رفت :-2-41-:
هرچند کلی هم دلمان واسه جناب حافظ سوخت :-2-30-:
هر چی هم حافظ را باز کردیم راستقیم به کوچه علی چپ می زد بسی سر حافظ شلوغ شده حوصله مارو نداشت :-2-15-:
دیگه دیروز عصر حوصله مان سر رفت زدیم به کار :-2-37-:
خو چی کار کینم دیگه ما که از 365 روز 366 روزش سر کاریم این ایامم هم روش :-2-42-:
دیگه خبر فعلا" ندارم جز سلامتی شما:-2-38-:

Star_69
1390،01،07, ساعت : 10:41 قبل از ظهر
ای نام تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم

سلام :-2-16-:

دلم جیغ میخواد یه جیغ بلند که گلوم رو بسوزونه و گوش خلق الله رو کر کنه!دلم می خواد داد بزنم تا همه یادشون بیاد بابا منم هستم...منم آدمم...دلم گرفته؟نه این حقیقتیه که سالهاست می دونم...همیشه بودم اما مثل یه رهگذر ... یه رهگذری که همه برای چند ساعت فقط می خوانش بعد کسل کننده و به درد نخور میشه...همیشه مثل این رهگذره بودم...

دیروز قرار بود آبجی بزرگه و شوورش تشویش فرما بشن منزلات ما!منم که عاشق این خانواده :-2-43-: اصلا عروسی گرفته بودم :-2-30-: کلی قند داشتن تو دلم آب میکردن :-2-15-: خلاصه ساعت شد 8:30 اینا نیومدن ما دیگه غصه خوردیم :-2-16-: هی گفتیم چرا انقدر دیر :-2-16-: یک دفعه دلم خواست از خونه بزنم بیرون مانتوم رو پوشیدم و تا کسی حواسش نبود زدم از خونه بیرون البته به مامی گفتم میرم نون بگیرم!ولی کدوم آدم عاقلی دیده نون خریدن 1 ساعت طول بکشه؟ :-2-31-: یکم قدم زدم یکم با شبنم حرف زدم یکم تیکه ی راننده ها رو گوش دادم یکم با غزال حرف زدم خریدم رو کردم و اومدم خونه :-2-15-: دیدیم هنوز مهمونا نیومدن :-2-31-: تا اومدم وارد سایت بشم اومدن منم چند تا پیام زدم و رفتم پیش اونا نشستم تا 11:30 با اونا بودم که دیدم دارن دیگه حوصله ام رو سر میبرن حس افعال معکوسم رو هم از بین می برن :-2-42-: اومدم دوباره سایت با بچه ها پروفایل فرشید رو ترکوندیم :-2-16-: خیلی خوش گذشت تازه جایزه ی ترکوندنمون رو هم گرفتیم :-2-06-:

آخر شب یکم میراث خانم بانو خوندم یکم چارداش!حالا براتون جای سواله که چرا این همه کتاب با هم؟عاشق اینم که کتابای مختلف رو با هم شروع کنم بعد ذهنم مجبور بشه تفکیکشون کنه!الان 4 تا کتاب شروع شده دارم!ناطور دست،چارداش،میراث خانم بانو،همدم خاطره ها :-2-16-:

پ.ن:آره لیلی درست گفتی چارداش دقیقا همونه ولی لفا بقیه اش رو نگو چون هنوز نخوندم :-2-31-:

شبنم
1390،01،07, ساعت : 11:24 قبل از ظهر
یکشنبه

سرعت من خیلی کمه :-2-33-::-2-33-: از اون موقع که اومدم هی دارم رفرش میکنم :-2-43-: اینترنت 1 مگی و تنها کاربرش من! سرعتم از دایل آپ کمتره :-2-01-: اون وقت میخوان همین پیزولی رو گرون هم بکنن :-119-: دوست دارم غر بزنم :-2-43-: من چرا صبح ها خواب می مونم :-2-36-: ساعت 10 رسیدم بعد این همکار خودشیرینم :-2-28-: گفت باید ساعت کاری رو تو سال جدید بیاریم عقب که خانم.. برسن :-119-: پیت حلبی :-2-37-: مدیرمون هم اومد ارفاق کنه گفت این هفته ساعت 9 بیا :-2-39-: خب من 9.5 تازه از خواب پا میشم :-2-30-:

دیشب تا ساعت 4 بیدار بودم از دست یه کاربر نما :-2-28-: بخش گفت و گو رو آباد کرده بود :-2-28-: کشیکش رو میکشیدم بیاد حالشو بگیرم نیومد :-2-09-: نشستم یه کتاب خوندم به صفحه آخرش که رسیدم تازه یادم اومد قبلا خوندمش :-2-42-: دوز دارم غر بزنم امروز نمیدونم چرا :-2-36-:چرا انقدر سرعت کمه خب :-2-30-:

دیدم تو آهنگهای دانلودیم یه پک هست که کلا گوشش ندادم باز کردم دیدم چقدر قشنگه یادم اومد قبل عید فرشید فرستاده بود :-2-35-:

مهم: من از اینکه کسی پیام کاربری هامو بخونه خیلی حرص میخورم :-2-38-: مگه من پیام کاربری شما رو میخونم :-2-42-:


شري اسكروچ:-2-42-:

خودتی :-2-33-: من که گفتم نون پنیر مهمون من :-2-38-:

آنی واقعا نابغه است با داشتن عمه ای مثل ما :-2-06-:

امروز از آن روزهاست که من از روی اون دنده ام پا شدم :-2-15-::-2-36-: روز همگی بخیر و آرامش :-2-40-:

saadegi.n
1390،01،07, ساعت : 11:39 قبل از ظهر
سلام.
استثنائا امروز اعصاب دارم. دیروز با آیلی خوش گذشت:-2-16-:. یه کم تبرج کردیم یه کم به امر خطیر چرت و پرت گویی پرداختیم:-2-16-:. یه کم مشاوره اقتصادی دادم :mrgreen: و مهمتر از همه یه کم مشاوره ترجمه ای، که من از الان از وجود این شخص احساس خطر می کنم. کارش خوب بید. به خودش گفتم پررو نشه:mrgreen: ولی با دقت کار کرده بود:-120-: واقعا بهش افتخار می کنم و امیدوارم با توصیه هایی که بهش کردم کارش بهترم بشه:-2-41-:می گن زکات علم نشرشه حالا که من انقدر که باید شاید اون بنده ای خدا می خواد نیستم حداقل دوس دارم مفید باشم:-2-37-:راستی آیلی ام کلی مشاوره لباسو خرید عیدی و این حرفا بهم داد. آخه فردا می خوام به همکارام عیدی بدم چون از همه شوم کوشولو ترم:-2-35-::-2-11-:
بعدش یه دوست دیگه پیدا کردم کلی خندیدیم با هم. از اعتیادمون حرف زدیم :-2-35-: افسوس خوردیم که کمپ ترکو ول کردیم.ولی آخرش تصمیم گرفتیم معتاد بمونیم:-2-36-:معتاد نمونیم چیکار نکنیم :-2-14-::-2-27-:
بهنوشم که رفت مسافرت یه سفر بخیرم به ایشون گفتیم. اپیلاسیون های ایشونو آنیتا رو خیلی دوس می دارم:-2-11-:
بعد با سهیلا جون شرروع به گپ زدن نمودیم و بعد رفت به بازی استراتجیکش برسه:-2-17-:( حسودیم شد چون خودم بازی کامپیوتری دوز ندارم) کلا من خودم تریپم استراتجیکی بوده الانم مدیریت استراتجیک مطالعه می نمایم و مدیریت فروشم نصفش استراتجی می باشد و اینجانب پیش بینی می کنم که استراتجی زده بشم.:-2-39-:
بعدم که بازیش تموم شد نمی دونم کی اذیتش کرده بود :-2-33-::-2-01-: خلاصه کلی راهکار های استراتجیک برای رفع عصبانیت بهش پیشنهاد دادم :-2-27-:( این استراتجی در بطن زندگی م نفوذ کرده بد مدل)
بلاخره با پیشنهادات ما دلش شاد شد:-2-22-: بعدم دیه فرستادمش تو تختش دخمله امروز دیر نرسه سر کار. حد اقل تو این تعطیلات با دل راحت برسه:-2-04-:
آهان راستی دیشب این زهرا رم یه کم تهدید کردیم:-19-: دیگه همین دیگه.
راستی وسط این کارام ترجمه می کردم:-2-02-::-2-14-:
آهان دیروز آقای لایسینگ زنگید و گفت دوشنبه جلسه ی brain storming داریم. این باید می رفت بازاریاب می شد.فردا که برم ببینمش عیدیشو که دادم 4 تا تیکه خفنم بارش می کنم و اینجوریش می کنم:-2-07-:با این پروژه دادنش. می خوام تیکه های استراتجیک بهش بندازم :-2-21-: جالبه بهم پروژه ی یه کلاینت خفن داده می گه اصلا همش اسمه. اوردم خونه دیدم وااااااااااااااای مای گودنس:-2-29-:چی بود این :-2-18-::-2-03-:خلاصه که اینجور.
دیروز بارون میومد بسی غصه خوردیده بودم.:-2-30-:اصلا با بارون میونه ندارم
ما دیگه برم رد کارمون.


پ.ن:
1.حواستون باشه من این خاطره ها رو می خونم با دقتا :-2-27-:دو چشمه شو زهرا و سهیلا دیدن
2. دلم می سوزه واسه کسایی که از شدت ناراحتی به هم دیگه منفی میدن
3.اپیلاسوناتونو دوز دارم.
4. تا حالا 2 صفحه از دفتر مشقمو پر کردم. :-120-::-2-02-:سخته
5. خوشبختانه کار همکارمم عقبه وگرنه من گیس ندارم بدم دست این آقای لایسینگ:-2-09-::-2-28-:
6. کلا ما دوستانمان را در اینجا بسی دوز می داریم.
7. شبنم درد مون مشترکه. همکار گلوکوز:-2-33-::-2-01-::-31-: باید ادب شه. ولی تو با خیال راحت لالا کن.
8. دیشب یه عالمه آلبالو خشکه و پاستیل خوردم :-71-:
9. دیشب بداهه سرایی کردم. کمال همنشین( سهیلا ) در من اثر کرده:-69-::-53-:

fatima_59
1390،01،07, ساعت : 11:47 قبل از ظهر
سیلام جمیعا

دارم روزشماری میکنم تعطیلات تموم شه ..البته برای که فرقی با روزهای دیگه نداره ولی خب بعد این دو هفته قراره اتفاق های مثلا مهمی بی افته ....

بعد 3 سال انتظار و علافی و اعصاب خردی بهتون بگن خونه بی خونه ،خوردیمش یه لیوان ابم روش ، به همین راحتی ، چه حسی پیدا میکنید؟ :-2-33-: دلم میخواد قدرت داشتم از هستی ساقطشون کنم..بعد هم بخوره تو سرشون ماهی 170 تومن بدن مثلا برید خونه جای دیگه اجازه کنید .. جبران خسارت :-2-33-: با این پول لونه مرغ هم نمیدن به کسی :-2-33-:
اینم از خونه کذایی که اینقدر پول و قسط براش دادیم ..حیف پول :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
اوضاع هم همچنان قمر در عقرب میباشد از نوع عقرب سیاه :-2-15-:
دیشب بعد سالها خواب بابا بزرگم رو دیدم :-2-15-: چقدر تو خواب گریه کردم.. دلم براش تنگیده خیلی ... :-2-15-: 11 ساله که فوت کرده ..
عجب خاطره هچل هفتی ...
آقایون چشمها درویش یه سوال خانومانه :-2-37-:
من 2 سالی میشه برای کارهای صورت و ابرو نمیرم آرایشگاه ..خود کفا شدم ..ولی خب گاهی مثل الان یه خطای چشمی پیش میاد وابروهه یکیش ناقص میشه :-2-06-: یکی یه چیزی معرفی کنه برای تقویت و رشد ابرو ..خوب باشه لطفا :-2-31-:
زنده ایم همچنان و نفس میکشیم .. چی از این مهم تر ؟ :-2-31-:
راستی از اونجایی که بعضی ها اذعان داشتن من شبیه اواتورم هستم ،منم میخوام برم مماخم رو این شکلی کنم :-2-35-:

_ شری تو دیشب اینقدر گفتی پیتزا نصیب من شد به جای برگ مخصوص :-2-43-:

_ و ما هم بعد کلی شکوفه زنی به پروفایل فرشید عیدیمون رو گرفتیم :-2-16-:

_ وبلاگ داداش جانمان رو شیلتر کردن :-2-43-: یه کم نفرینشون کنم ؟ :-119-: من عاشق نوشته هاش بودم . یه چیزهایی مینویسه که یه درصد به تیپ و قیافه و وجناتش نمیاد :-2-31-:

همین دیگه ...

N@s!m
1390،01،07, ساعت : 11:54 قبل از ظهر
آقا انحــــــــــراف نمی زنیما :-2-35-:
جواب سوالات فاط فاطییه :-2-43-:
فاطی بروســـــــنیره بگیر خیلی خوب بوده حداقل واسه من از داروخانه هم حتما" خریداری کن :-2-41-:
در حال حاضرم با مداد جای خالی شو پر کن خیلی تابلو نشه :-2-35-:
یه نقل قوله دیگه درجواب فاطی خانوم جان :-2-40-:
تو این خراب شده ای که من دفتر اجاره کردم با منت 250 تومان دارم میدم واسه 15 متر:-2-33-: خدا به دادت برسه خواهر
درضمــــــــن ببقشید ما شدیم سر ته پیاز :-2-31-:

مینا
1390،01،07, ساعت : 12:09 بعد از ظهر
سلام به همه .

اصلاً دوست ندارم بیام سر کار . یعنی چی بعضیا عید تو خونه شون باشن صبحا تا دیر وقت بخوابن . استراحت کنن ... اونوقت من بیچاره باید صبح ساعت 7 از خواب بیدار بشم بیام سر کار. :-2-43-::-2-30-::-2-30-:
من نمیدونم چرا شرکت ما مثل بقیه جاها نیست . همه کلی تو محل کارشون این روزا بیکارن . ما از وقتی اومدیم کار آوار شده رو سرمون . به نظر من عید رو فقط باید بری مسافرت . :-2-30-:
امروز همکارام کادوی تولدم رو دادن , شرکت هم به عنوان کادوی تولد بهم یه کارت هدیه داد. خیلی خوب بود . :-2-16-::-2-16-::-2-16-:

ناهور هنوز خبری ازش نیست قرار بود امروز بگه کجا بریم .:-2-41-: دیشب که مهمونیه فرشید خیلی خوب بود کلی ازمون پذیرائی کرد . آخرشم عیدیهامونو داد. مرسی فرشید :-2-16-::-2-16-:
هنوز ناهار نیومده . خیلی گشنمه :-2-30-:


پ .ن 1: فاطیما دماغت خوبه عمل نکن. از من بشنو . بعد چند سال عوارضش اذیتت میکنه. :-2-37-:
پ.ن 2 : آقای نوین من کلی متعجب شدم , شما ذرت مکزیکی نخورده بودین . میدونید چه لذتی رو تا حالا از دست داده بودید ؟ :-2-38-:
پ.ن 3: آنیتا من بزرگترم . آره موافقم خیلی آدمو حرص میدن :-2-43-:
پ.ن 4: الناز موافقم باهات , این لیلا یه اسکروچ واقعیه :-2-43-:
پ.ن 5: جای لیلا خیلی خالیه :-2-15-:

aili
1390،01،07, ساعت : 12:14 بعد از ظهر
من مجبورم اين طوري كوتاه بنويسم
سلام
همه ش پ.ن هست
سلام بابك خان، رسيدن به خير، زيارت قبول،عيدتونم مبارك، جاتون خالي بود اين چند روزه:-2-40-:
بچه ها فاطي و ندا و بهي لطف دارين:-2-40-:، ولي ترجمه ي من فقط به عنوان كار اول خوب از آب دراومده، وگرنه هنوز خودم مي دونم خيلي راه طولاني پيش رو دارم
ندا مرسي خيلي كمكم كردي تو ترجمه:-2-40-:
بهي دستت درد نكنه كه ميخوني برام، ناز نفست، عشقي!:-2-38-:
فاطي برا ابروهات يه دارويي هست به اسم "ماينوكسيديل" دستور استفاده اش روش نوشته شده ، يه مايع اي مثل آبه، بايد بزني به ابروهات يا پوست سرت اگه ميخواي موهات پرپشت بشه بعد ماساژ بدي با دستت يكم تا جذب بشه، يه نكته ي خيلي مهمه تو استفاده از اين دارو هست اونم اينكه بايد دقت كني اصلا اين دارو با محل زخم و جوش تماس پيدا نكنه، چون اگه از اين نواحي جذب خون بشه باعث افت فشار خون ميشه، فكركنم از داروخونه ها بخواي بدون نسخه ي پزشكم ميدنش
دلم براي دخترم، آرام تنگ شده، بابايي كجايي؟:-2-30-:
ليلا خيلي نامرده پس كي برمي گرده؟:-2-30-:
دانشجو نما به همه عيدي ميدي به استادت نه؟:-2-33-:
سبزي خيلي نامردي، اگه من نيام به من عيدي نمي دي ديگه؟:-2-30-:
سوگلي كجايي؟:-2-30-:
زهرا خوبه آفرين دلت گرفت بيا اينطوري اينجا بنويس!
جدي يعني هواي شمال انقدر بده؟ يعني ما نريم؟:-2-15-:

آنیتا
1390،01،07, ساعت : 12:32 بعد از ظهر
سلام و علیکم و رحمت الله

شبنم جونی منم اصولا دوروزه همش دلم می خواد دادبزنم:-2-36-::-2-36-: غر که جای خودشو داره:-2-43-:
نمیدونیم بگیم تاثیرات بهاره (اینجا که بهار نداره:-2-39-:)آها شاید افسردگی فصل تولده:-2-15-::-2-15-:
ما دیشب ببخشید(امروز ساعت 6.30 صبح )خوابیدیم قرار بود این پوریای بلا گرفته رو بیدار کنیم:-2-42-: هی بیدارش میکردیم هی می گفت نیم ساعت دیگه:-2-33-::-2-33-:ما هم ستایش میدیدیم کلی اعصابمان خراب شد:-2-30-::-2-30-:نفهمیدیم که آخر پدرای اینا چقدر نادان هستند هرکدوم به روش خود اما بچه هاشون خصلت خوبشون رو گرفتن این را هم موندیم توی خماری مثل یه عالمه کتاب نصفه:-2-30-::-2-30-:
امروز هم قصد داریم ارمغان تاریکی رو ببینیم قسمت یکش رو دوز نداشتیم حالا ببینیم بقیه اش چطوریه:-2-28-: اما از تیتراژ آخرش خوشمان آمد این محمد اصفهانی رو دوز داریم:-2-37-::-2-37-:
بهی جان عیدای اینجا الان چند ساله که کنسرت زیاد میزارن :-2-37-:چون مسافر زیاد می آید ما کنسرت داریوش رفتیم دوزش داریم باهاش افتخار دادیم و عکس هم گرفتیم:-2-26-::-2-26-:آخه دوست صمیمی و مریض دائیمان هست:-2-15-:البت به جان خودمان پول بلیط کنسرت رو از ما گرفتن:-2-33-::-2-33-:
شاید امشب به کنسرت شاه ماهی خانوم برویم:-2-16-::-2-16-: بلیطvip سیصد هزار تومان ناقابل است :-119-:اما ما نمیرویم vip یعنی اصلا دوز نداریم برای 4 نفر یک میلیون و خورده ای پول بدهیم :-2-42-::-2-42-:
شبنم جونی اگر به عمه هایش برود خیلی خوب میشود چون عمه هایش بسی مهربان هستند:-2-40-::-2-40-:
خدا رو شکر ما پروفایلمان رو بسته ایم و کسی جرئت ندارد بیاید از ما عیدی بخواهد:-2-26-::-2-26-:
ما امتیاز زیادی از دست داده ایم:-2-33-::-2-33-: که بر نمی گردد:-2-30-::-2-30-: برای همین هم اصلا دیگه دور نداریم امتیاز بدهیم:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
پ.ن جناب نوین پسر بزرگ ما یک ذرت مکزیکی درست میکند که ما خودمان هاج و واج می مانیم:-2-20-::-2-20-: شما چطور تا به حال ذرت مکزیکی نخورده اید:-2-15-::-2-15-:
پ.ن مینا جان کادو چه گرفتی :-2-15-:ما دلمان میخواهد بدانیم:-2-15-:اصولا همیشه کنجکاو بسته های خرید مردم هستیم:-2-26-::-2-26-:
پ.ن فاطی جان ما کتاب رو بدن سانسور می خواهیم :-2-39-:این روا نیست که ما دلمان بشکند
ما برویم به کارهایمان برسیم :-2-11-::-2-11-::-2-11-:بعد باز می آئیم خاطره موگوئیم:-2-13-::-2-13-:
بهی جانمان هم جایش خالی است:-2-18-::-2-18-::-2-18-:
ستار میراث خانوم بالا رو دوز میداریم ولی اون یکی دیگه رو هم بهمان خصوصی بوگو کجاست بخوانیمش
دلتنگیهایت رو هم دوز میداریم ما هم کار تو را میکنیم گاهی:-2-15-:

پرنده مهاجر
1390،01،07, ساعت : 12:33 بعد از ظهر
سیلام:-2-15-:
من علاوه براینکه اینجاخاطره مینویسم تودفتر خاطراتم هم حرفای دلمو مینویسم اما سبک نمیشم موندم دیگه چیکارکنم شایداگه بایکی حرف بزنم خوب بشم اما کی؟ کسی روپیدانکردم که 1ساعت بدون اینکه حرفی بزنه بشینه به حرفام گوش بده به هرکی خواستم بگم پریده وسط حرفام نصیحتم کرده :-2-28-:

دیروز کسی خونه نبود ازفرصت استفاده کردم خواستم باخالم بحرفم گفتم بشین فقط گوش کن هنوز چندکلمه بیشترنگفته بودم شروع کرد به پندواندرز منم عصبی از اتاق انداختمش بیرون گفتم اصلا دیگه به کسی چیزی نمیگم

چقدر سخته یه عالمه حرف تودلت باشه امانتونی به کسی بگی:-53-:

دیشب بایکی از بچه های سایت تا 2شب اس بازی کردیم اونم نصیحتم کرد (دوست خوبیه):-118-:
دلم میخواد برم یه جای خلوت که کسی کاری بهم نداشته باشه- دلم میخواد فریادبکشم

hasti67
1390،01،07, ساعت : 12:51 بعد از ظهر
سلام امروزم خيلي تكراريه
ديشب كه تا دير وقت مهمان داشتيم پدرم در اومد:-119-:،از صبح هم كه سركار ،يك ساعتم تو بانكها حيرون شدم اصلا حوصله ندارم :-2-15-:،نميدونم چرا اينجوريه شانس من ،:-2-15-:هر وقت بخوام استراحت كنم هزار تا مزاحم واسم پيدا ميشه:-2-33-:،من بيچاره كه سركارم، ايام تعطيل نوروز هم كه همش پذيرايي اه:-2-30-:
چه كاريه بابا ما هم دل داريم ميخوايم استراحت كنيم يك ساعت هم بزارين استراحت كنيم ديگه اي بابا:-2-30-::-2-30-:
تازه هنوز اكثر مهمونامون نيومدن:-2-15-:

p_f_p
1390،01،07, ساعت : 01:56 بعد از ظهر
دیشب از کرمانشاه برگشتیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت

دلم برای نودهشتیا بسی تنگ شده بود

امروزم میریم قم معلوم نیس کی برگردیم

اه تعطیلات داره تموم میشه

باز مدرسه................

fatima_59
1390،01،07, ساعت : 02:01 بعد از ظهر
خوشم میاد مینی خاطره بنویسم :-2-38-:
مرسی از راهنمایی های دوستان گلم ....
اهم ( گلو صاف کردن بود نه چیز دیگه :-2-43-: ) :
عرضم به حضور منورتون که ما نیز بسی از پدیده سانسوریسم نفرت داریم و مطمئن باشید که کتاب رو اصل اصل میخونید :mrgreen: یعنی چی حس و حال یه رمان عاشقانه رو نصف کنیم و بنویسیم در چشم هم خیره شدن و بعد صحنه بعدی سر میز صبحانه باشن ؟ :-2-06-::-2-35-:
زیر 18 سال هم اگه مشکل دارن لطف کنن نخونن :-2-40-:
نکته مهم و قابل توجه اینجاست که با عرض معذرت قرار نیست اینجا رمان xxx بذاریم ،داستان های عاشقانه طبیعی هست که موارد بزرگسالانه هم داشته باشن و اوصولا لازمه یه رمان عاشقانه و بزرگسال همینه ...
اگر دقت کنید انتشاراتی ها هم تقسیم بندی شده ن..یعنی بعضی کتاب بزرگسال چاپ میکنن و بعضی نوجوون ...
اینها رو گفتم که بعدها حرفی پیش نیاد .. منم خودم حواسم هست که کلمات رو طوری به کار ببرم که برای انجمن مشکلی پیش نیاد...:-2-40-:
مترجم های گل هم حواستون رو جمع کنید با کمال احساسات ترجمه کنید :-2-06-::-2-40-:

Mina
1390،01،07, ساعت : 02:09 بعد از ظهر
گـوشیمو مرتیـکه عـوضی درست نکرده! میگه درست شده،آوردم خونه..کار نکرد...بردم،پولو پس گرفتم..بردم واسه یکی دیه!
گفت تا پس فردا،ولی فـردا یـه زنگ بزنید، خـبر بگیـرید!

مـن بی گـوشیم،یعنـی هیچی دیه:-2-30-:
با گـوشی ِبابا آ ن میشم!
گـذاشتمش رو سایلنت..

مامان میگه یه زنگ بزن بهش...

هر چی زنگ میزنم برنمیداره...نگو از سایلنت در نیاوردمش:-2-35-:

خوب ِدم ِدست ِبابا نبودم..دو شقه م میکرد:-2-35-:

بـاز زـد به سـرم ِ و دیشـب آرشیو ِ5ماهـه وبِ بلاگفـامو پاکیدم!:-2-15-:

دیـشب مامان زنگ زده به فاطی ،میگـه لاهیـجانیم،ولی فردا برمیگـردیم!:-2-06-:

ایـن دو روز از بـس رفتم بیـرون، مردم ِشهر واسه م آشنا شدن:-2-35-:

ایران33 غـوغـا میکنه تو شـهر!...میـگم اینـجا مگه تو این برهـوت چی داره!؟ باز تابستون یه پارک جنگی خوجل داره:-2-16-:

Babak
1390،01،07, ساعت : 02:34 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
يكشنبه 7 فروردين
نوروز آمده...همه در تكاپوي ديد و بازديد هستند...
يه سري رفتند مسافرت ..يه عده تو خونه نشستند...
شهر همچنان خلوت است...
اين روزها همه سعي دارن يه جورايي شاد باشند...
منم از اين قاعده مستثنا نيستم....
ميخندم در جمع بي دردان...وليكن ناگهان ياد دردي ...ميفشارد استخوانم را...
ديشب داشتم از روي بيكاري شماره هاي حافظه گوشيم رو نگاه ميكردم...
بالاي صد تا شماره هست...بيشتر شماره دوستانم هست...يه چند تايي هم شماره هاي كاريه...
يه مقداري هم شماره فك و فاميل و مامان و بابا بود...
از دوستان كه هيچ خبري نبود...با خيلي هاشون يه زماني صميمي بودم ولي الان هيچ خبري ازشون ندارم...
فك وفاميل هم كه كه معلومه...الان بيشتر تماسهاي تلفني من يا مامانه ..يا تماس كاري...
دلم گرفت...كه چرا اينقدر تنها شده ام...شروع كردم به پاك كردن تك تكشون...
به اسم هركس كه مي رسيدم ..يه خاطره برام زنده ميشد...
يه لحظه از گذشته...يه حرف ...
روزگاري داشتيم ما.....
پ ن. آيلي خانم ممنونم..شما لطف داريد...عيد شما هم مبارك باشه:-2-40-:
پ.ن 2 راستي چند وقته كه ميبينم تو سايت تاپيك هايي زده ميشه با اين عنوان:عكس هاي لو رفته از ...
كه اصلا" هم سركاري نيست و واقعيه....فكر نميكنم زياد جالب باشه كه تو سايت اينجور مطالب به چشم بخوره..

Sokout_shab
1390،01،07, ساعت : 02:43 بعد از ظهر
7 فروردين
صحبت بسي زياد است...:-2-37-:
دقيقا از روز اول عيد ننوشتم... :-2-08-: روزاي عيد و غير عيد برا من يكي فرقي نداره... :-2-27-: فقط فصل بهار و دوس دارم... برا همين منتظرم كه برسه... مخصوصا ارديبهشت...:-2-04-::-2-04-:

روز اول كه مثل هميشه رفتيم خونه مادرجون... امسال مثل پارسال... دختر دايي ام پشت كنكوريه موند خونه مادرجون... مامانش اينا، يعني دايم اينا رفتن مسافرت...
شب اولو خونه مادرجون به كل ناهار و شام و خواب بوديم...
فرداش عاروسي داشتيم... :-2-05-: جاتون خالي خيلي خوش گذشت... قري هم به كمر داديم در آن وسط... :-2-05-:
از روز سوم تا خود ديروز بست در خانه نشسته بوديم... نه مهماني آمد... نه مهماني رفتيم... به قول خودمان بوق بوق زديم... :-1-::-1-: اين داداش مام كه ويندوز مي خواست نصب كنه... :-2-28-:ويندوز 4 5 روز طول كشيد... يعني من حرص مي خوردما... :-2-28-: آخه مي خواس اول اتاق و تميز كنه بعد بره سراغ كامپياش... يعني جون منو بالا آورد... :-2-28-: منم كه اصلا به روي مبارك نمي آوردم... دارم آتيش مي گيرم... :-2-22-:
هوچي ديروز مامي گفت بيا بريم خونه مادرجون... مام كه به جز اونجا جايي رو نداريم... پا شديم رفتيم ناهار و شام و خواب...
ديشب اين دختردايي ام بي خوابي زده بود به سرش... ما رو هم از خواب انداخت... تا 2 صحبت مي كرديم... حالا من خوابم مي اومد... :-2-36-:
ماشاءالله ساعت 4 با كابوس بلند شديم...:-2-28-: از اونجا به بعدشم كه تا الان سردرد داريم... صبح كه بلند شدم... مامان اينا قصد كردن برن تهران... هي گفتن هاني بيا ... گفتم تا خواهري نياد من عمرا... آخه برم چي كار... من مسافرت اين طوري دوس ندارم... من مامانمو ببينم اون منو... حالا با 4 5 نفر ديگه... يه چيز... گفتم من مي رم خونه... گفتن نه نمي خواد باش همين جا... احسان سر كار غروب مياد... خواهري اينجا... تو كجا مي خواي بري؟ ديدم بهترين موقع است برا نت اومدن... گفتم مي رم خونه... اومدم ديگه...:-2-32-:
بالاخره اينم از تعطيلات عيدمون كه بسي خوش گذشت... :-2-27-:
حالا بقيه شو خدا داند كه چي ميشه... :-2-07-:

bahooneh10
1390،01،07, ساعت : 03:11 بعد از ظهر
ها دیروز خاطره ام نیومد...
امروزم همین طور...منتهی دیدم یه چند صفحه رفته بی من...
خوب دلم تنگید...
روزای بی حس و حالی...روزای تکراری... بی کاری...دیروز یه روز خوب بود...دوستم بعد از مدت ها صبح بهم زنگ زد...صبح که نه حوالی ظهر بود. مامانمینا از مرخصی خواهر کوچیکه استفاده کرده بودند و بازار رفته بودند... هرچند همه مغازه ها باز نیست اما خوب دست خالی هم برنگشته بودند. عروسی داداشی ماه دیگه است و از الان همه به تکاپو افتادند. امروز صبح با نامزدش از راه رسید. قراره عصری برن هم خونه ببینند هم دنبال کارت عروسی و هم لباس و هزار و یک خرده ریزه...
انقد خرده ریزه کار دارند من اعصابم نمی کشه چه برسه به خودشون... هرچند من هنوز با این داشی حرف نمی زنم... فعلا باید تو تجریم باشه... حقشه...
دیگه اینکه دیروز از تلفن دوستی ام شنگول بودم... بعد از مدت ها باهاش حرفیدم و کلی توصیه کرد که درسم رو شروع کنم تا پشتم باد نخورده... منم گفتم اکی...درست مثل بچه های خوب...از صبح هم دو صفحه ای ورق زدم...یعنی اصلا مشکلی با مطالهه ندارم ها منتهی کتابی که گفته شروع کن خیلی نثر سنگینی داره... هر روز چهار پنج صفحه بخونم شاهکاره...برای هر کلمه اش یه پارگراف توضیح پشتشه واقعا سخته فهمش...
دیگه اینکه دیشب قرار بود بریم پروی مدیر فرشید عزیز...ساعت یازده...بچه ها ساعت هشت شبیخون زده بودند...بعدش که من رسیدم زود بساطشون رو جمع کردند که همه ساعت یازده جمع بشیم که قرار شد ما بریم مهمونی...به لطف بچه ها قرار رو کشیدیم به یازده و نیم و منم رسیدم...فرشید هم کلی مهمون نوازی کرد از پاستا گرفته تا میگو و ماهی مورد علاقه من از خجالتمون در اومد...واقعا شب خوشمزه ای بود...بس که خوراکی ها و تصاویر خوشمزه ای پیش روم قرار داد... اونقدر هم شلوغ بود که تا یه پست می دادی و صفحه رو رفرش می کرد پستت رفته بود صفحه بعد....کلا خیلی خوش گذشت ..اخرشم هم مدیر فرشید عیدی هامونو داد دستمونو و اومدیم بیرون...
شب خوبی بود...
دیگه اینکه دیشب خواب نادی رو می دیدم...دیدم دفتر کارش مثل جشن تولدها کلی تزئین شده..امیدوارم هم به اون و هم به لیلا و بهی و هرکی سفره تعطیلات خوش بگذره...دیروز یک کار دیگه ای رو هم استارت زدم که برای خودم خیلی خوب بود... خودم رو راضی کرد...
فاطی ما عاشق این حس سانسور ستیزی تو هستیم...
مینا تو بگو من نمی دونم...هرجا بگی امشب هستیم...می ریم اباد می کنیم...
الی : ما هرچه باشیم شاگرد شوماییم....
دوباره فاطی...من اذیت شدم سر صاق و صوفی دندون هام...اخه دهانم یک کمی زیادی کوچولوئه پلاکت ها اذیتم می کرد و از داخل تمام گونه هام ماه های اول زخم بود... اما خوب می گم راضی ام... دندونام الان خیلی بهتر شده...
دیگه فعلا همینا یادم بود...
اها انی حیف از دستتون می ره...ولی خوب شما که اینجا شاد می شید ما هم به شادی شما شاد می شیم...
حوصله شکلک یابی هم نداریم شرمنده
همین....

bahooneh10
1390،01،07, ساعت : 03:27 بعد از ظهر
راستی راستی خونه پرید فاطی؟
ای وای چه بد...........خدا بگم چی کارشون نکنه...
انی جان کنسرت خوش بگدره...
مینا من بمیرم هم حاضر نیستیم صبح زودتر از هشت و نیم بیدار بشم...این هم از جنس تنبلی مان است ها...وگرنه که این روزهای تعطیل شب ها کتاب می خوانیم و زودتر از یازده هم صبح ها بیدار نمی شویم...
اخییییییییییییییییی....شری تو خوشبخت تری ظاهرا از مینا....نه و نیم کجا و هفت صبح کجا....
به شما باید گفت کوشا...فعال...اکتیو....

+Lily
1390،01،07, ساعت : 04:42 بعد از ظهر
کی گفت تعطیلات داره تموم میشه ؟
لطفا از این حرفا نزنین
من قلبم ضعیفه ، با باتری کار میکنه :-2-30-:
امروز تازه یکشنبه اس
هنوز تا اون شنبه ی آخر خیلیییییییییییییییییییییی ییییی مونده :-2-30-:

ما امروز بسی ازخودمان راضی هستیم
چون مامانمان راضی هس
رفته 6 تا مرغ زنده ی گامبو خریده ، صبح زود ( ساحت 10 ) منو بیدار کرده رفتم کمکش
گذشته از این که دل و روده اشون خیلی بو میداد مشکلی باهاش ندارم
هر چند باعث تعجب خانواده ام شدم
چون من یه سری عادت غذایی خاص دارم :-2-15-:اینا فکر می کنن بد دلم ! یعنی حاضر نیسم به چیزای اینطوری دست بزنم
ولی من خیلی نرمالم / میگو پاک می کنم :-2-31-: با تمیز کردن مرغ و خیلی چیزای دیگه هم مشکلی ندارم
ولی بدم میاد مثلا موقع غذا خوردن صدای دهن طرف بیاد
راسش اینه که با یکی از دوستام تو خوابگاه همین مشکلو داشتم
نمی تونستم غذا خوردنشو تحمل کنم کلی از خودم ناراحتش کردم
خدایا منو ببخش / اون که نبخشیده / هر چی زنگ می زنم بش جواب نمیده :-2-37-:
بهدش داداش جانمان و خانمش رو دهوت کرده بودیم نهار
پیازا رو من سرخ کردم :-2-37-: کلی زحمت کشیدم :-2-31-:
بهدش با زن داداشمان کلی درباره ی بچه های آکادمی گوگوش حرف زدیم تا الانم داشتیم اهنگاشونو دوباره گوش می دادیم
یعنی منو برق بگیره جو نه !
امشب میخوایم بریم با اهل و عیال مامان بریم خونه ی دایی کوچیکه
خدایا مشب را به خیر بگذران
خانه ی دایی را از هر صدمه ای محفوظ نگه دار
خدایا زبان دختر خاله را کوتاه کن
خدایا نمک پسر دایی را کم کن
خدایا شر سر ما نیار
الهی به امید تو !

بازباران
1390،01،07, ساعت : 06:28 بعد از ظهر
سلام خاطره خوبی شما.حالتون احوالتون .از حال ماجویا باشین ملالی نداریم .جز:
1-شبنم خانم وآنیتاجون حالتون .احوالتون .غر برای چی ؟این خدای بزرگ دربی خیالیم بازگذاشته ها.طبلشم همون بغل دره.پوستتون خراب میشه ها
2-این ماهی لیزخورده حسرت به دل گذاشته ام (پرنده مهاجر)دلش پره باید بفرستیمش وردست مامان بزرگش:-2-43-:
3-مینا بخدا از دست موبایلت امروز زار زار گریه کردم :-2-30-:.ببین یه داستان بنویس .موبایل من.خیلی گریه دارمیشه.عجب صبری داری ها
4- راستی دقت کردین دید رابین هود به جامعه مثل دید عزیزنسین .طنز تلخه تلخ.
5-ناهورم چون خبرنگارویژهاست .تمام ماجرارو خبری وفرستاده(کادوگرفتیم...مهمون ی رفتیم....حالم نداریم...شکلکم نمیزاریم...همه رو دوست داریم...حوصله اتون ونداریم)
6- یول ترا ویولت.نمره شادیت بیسته .تعطیلات برای شما بخاطر روحیه ات تا 25 اسفند 90 ادامه داره.فقط بخاطر تو.
واما خودمان .در سال جدید هیچ تغییری حاصل نشده وهنوز همون آدم بی رگ وپی هستیم.....
مسیح باید از ما انجیلش ومینوشت که میگه اگه یه سیلی خوردی اونور صورتتم بیارجلو.من ولی میگم .اگه سیلی خوردی .فقط بخند .اونقدر بخند که سیلی زننده احساس بکنه .چقدر بازدن سیلیش کوچیک شده.:-2-01-::-2-06-::-2-42-:
که دیشب همین کاروکردیم .بااینکه اومدیم با جلز ویلیز دلمون شبمونم خراب شد.:-2-30-:
خوب خاطره فعلا بای

alizee
1390،01،07, ساعت : 06:45 بعد از ظهر
یه روز دیگه در تعطیلات عید در مدرسه !!

هووووووووووووم چقد دلم تنگ شده بود واسه اینجا هرروز تا ساعت 9 مدرسه دیگه چی می مونه واسه آدم که پاشه بیاد نودهشتیا
باز خدا خیرشون بده امروز که گفتن زود تعطیل می شین انگار دنیا رو بهمون داده بودن مثل اینا که از زندان آزاد می شن
نه البته انقدرام به این وحشتناکی نیست با دوستان خوش می گذره مخصوصا" زنگ تفریح و زنگ ناهارو زنگ خوابو
البته بماند که زنگ تفریح یه دقیقه می گذره و زنگ درس به اندازه یک سال :-2-15-:
دیگه اینم شده عید ما خلاصه جاتون خالی خیلی داره بهمون خوش می گذره :-2-06-:
فک کنم بعد کنکور باید پیشه یه روانشناس برم :-2-35-:
خیلی چرت و پرت گفتم شرمنده

Mina
1390،01،07, ساعت : 07:09 بعد از ظهر
یک عدد مینی خـاطره:


اومدم بگم...امشب مهمون داریم...:-2-30-:ولی من قصد دارم از جام تکونم نخورم:-2-43-:
یعنی شی خوب....یه قشونن:-2-30-:حوصله مون از بیکاری سر رفت..
خیلی خیلی زیاد...
از پایِسایت بلند نمیشیم....
از صـبح همچنان آهنگ ِدلم گرفته امین رستمی رو میگوشیم ( http://www.forum.98ia.com/t180724.html )
با ولوم بالا..
مامان گیر میدهد...خفن....
در یک فرصت خیلی خیلی خفن...وقتی جاروبرقی میکشید، از فرصت سود استفاده کردیم و ولوم رو تا آخر بردیم بالا...
الانم گیر دادن که اتاق رو تمیز کن:-2-30-:

این آهنگ همیشه به قلب ِتو مدیونم لهراسبی...نمیدونم چرا لهراسبی عشق ِخونه داره:-2-06-:

الان هنگیم در واقع...
من سن پطرزبورگ دومس داشتم خو:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:....اینو بخونین شدید بهتون توصیه میکنم...خوندین تشکرم بزنین ...وگرنه میفهمیم که نخوندین به قول بهی:-2-43-:
( http://www.forum.98ia.com/post1865576-70.html )


بعدا نوشت: آره سهیلا جون....یه رمان قطور می نویسم حتما:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

girlstreet
1390،01،07, ساعت : 07:45 بعد از ظهر
هفتم عید
دارم میمیرم از تنهایی.......
برگرد مهدی من.....
تنهام نذار....
مهدی من الان بیشتر از هرموقع بهت احتیاج دارم...

پری 63
1390،01،07, ساعت : 08:01 بعد از ظهر
با خواهرا رفتيم بيرون. مثلا توي شهر بگرديم و خريد كنيم.:-2-37-: جلوي اولين اسباب بازي فروشي، بچه ها ميخكوب شدند و از جاشون تكون نخوردند. پسر كوچيكه م با صداي بلند دستور داد براش ماشين آتش نشاني بخرم.:-2-31-:به حرفش اهميتي ندادم. بغلش كردم و از اونجا دور شديم. چشمتون روز بد نبينه!!!! با صدايي كه به گوش همه ي مردم شهر مي رسيد فرياد ميزد: خدا!! خدا!! من آتش نشاني مي خوام. مامان برام نميخره!!!! :-119-:هرچي مي گفتم چهارتا آتش نشاني داري مي گفت اونا خرابه. اينو مي خوام. يكي از خواهرها پيشنهاد داد براي بسته شدن دهنش براش بخرم اما من در راستاي تربيت بهينه ي فرزندم دستشو گزفتم و از جمع جدا شدم و با اولين تاكسي برگشتم خونه!!!!:mrgreen:ناگفته نمونه كه توي تاكسي هم از خجالتم دراومد و بيرون رفتنو كوفتم كرد!!الانم خوابيده . داره خواب پادشاه آتش نشان ها رو ميبينه!!:-2-15-::-2-37-:

* ترنم بهار *
1390،01،07, ساعت : 08:59 بعد از ظهر
سلام خاطره ی خوب من:-2-40-:
امروزم روز خدا بود ساعت 7 بیدار شدم و صبحانه رو طبق معمول با روش سریع و سیر نوش جون کردم و از فرصت استفاده کردم پریدم بالا اتاق خواهرم خب :-2-35-:خب :-2-35-:خب :-2-35-:چی کار کردم؟؟؟؟ در لپ تاپو باز کردم رمز عبورو که از مریمم بهتر حفظم وارد کردم :-2-38-:و نشستم ادامه ی فیلم دیشبو دیدم ماشالا این سریالای کره ای که تایم قسمتاشون بالاس تموم نمیشن که :-2-43-:.... خب دیدم تا ساعت 10 :-2-31-:بعد شنیدم یکی داره میاد بالا مریم اومد بالا و گفت تو توی تعطیلات خواب نداری دختر؟:-119-: پاشو ببینم فن نوت بوکم سوخت (توضیح: در تابستان گذشته به علت استفاده ی بیش از حد من از لپ تاپ خواهر گرامی فنش سوخت و پدر من در اومد:-2-31-:)سلانه سلانه رفتم پایین مامیم گفت ظرفا رو بشور بریم خونه ی مامی بزرگ :-2-37-:منم که کوزت خونم و همش پا ظرفشویی :-2-42-:بعد از شستن ظرفا هی آماده شدنو طولش دادم :-2-08-:هی طولش دادم :-2-08-:صدای همه در اومد :-2-31-:میخواستم اذیت کنم بخندیم :-2-16-:داییبم و اقابزرگم اومدن دنبالمون که بریم بابابزرگ پشت ماشین بودن منم حســــــــاس و بسی ترسو:-109-::-109-::-109-::-109-::-109-::-109-: از لحظه ی اول که نشستم تا اخر هی قرآن میخوندم :-42-::-42-::-42-::-63-::-63-::-63-::-63-:وقتی مامانم به داییم گفت یه خرده تو خیابونا بگردیم رنگم زرد شد:-2-19-: گفتم آخ آخ من دلم درد میکنه سریع بفرستینم خونتون دستشویی دارم آخ !!!! (بعضی وقتا دروغ مصلحتی گفتن بد نیس:-65-::-65-::-65-::-65-::-65-::-65-::-65-: )رسیدیم و ناهار و خوردیم و هی اذیت مریم کردیم :-2-16-:خواهرم رژیمه منم با مامان بزرگم همش باقلوا و قطاب میذاشتیم دهنش بیچاره با گریه میخورد :-20-::-20-::-20-:میدونست اگه نخورم مامانبزرگم اینجوری میشه:-2-33-::-2-33-::-2-33-: (ایشالا قسمتتون بشه بیاین یزد میفهمین نمیشه از شیرینیهاش گذشت:-2-41-:)بعد از ناهار اومدم اتاق داییم نشستم پای کامپیوترش و گفتم مجیدجان دلبندم رمز ..... بچه خوبی بود داد رفتم وبم و به مجید و مریم نشون دادم (به چه کسایی) من دختر به این با احساسی اینقدر مسخرم کردن منم هی اینجوری میشدم:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-01-::-2-01-::-2-01-::-2-01-::-14-::-14-::-14-::-14-: آخر کار که دیگه از مسخره کردن تهی شدن داییم گفت منصوره جون بدت نیاد منم اگه یه وب درباره ی مدار آی سی درست میکردم تو نگاشم نمی کردی چه برسه به اینکه مسخره کنی خب... :-106-::-106-::-106-:راست میگفت :-2-41-:ساعت چهار خوابیم و گفتم یه چرت بعد از ظهر میزنم بیدارم کنینا:-2-10-::-2-10-::-2-10-::-2-10-: پا که شدم دیدم ساعت هفت و نیمه و همه جا تاریکه من چقدر خوشبختم !!!! :-2-02-::-2-02-::-2-02-::-2-02-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:الانم که اومدم پشت کامپی دایی دلبند و تا آخرین قطره ی شارژ اینترنتشو نخورم نمیرم:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen:

fatima_59
1390،01،07, ساعت : 10:40 بعد از ظهر
حدود 1 ساعت پیش اتفاقی افتاد که نتونستم نیام بگم ..
بعد از ظهر مهدی رو با کالسکه بردم پارک که بعدش هم برم خرید .. وقتی تو کالسکه س راحت میشینه و اذیت نمیکنه .. خلاصه بعد که خریدمون تمو شد چون شب بود منتظر علی موندیم تا بیاد دنبالمون و قدم زنان برگردیم خونه ... هنوز خیلی نرفته بودیم که یه ماشین ترمز بدی گرفت و از سمت راننده ولی صندلی عقب یه چیزی خورد زمین .. من چون حواسم به مهدی بود نفهمیدم چی به چیه فقط وقتی برگشتم که علی گفت یا خدا ... من تصور کردم ماشین از رو سرعت گیر پریده در باز شده یکیشون افتاده بیرون چون سرعت داشته ... ولی نگو یه دختر بااین ماشین تصادف کرده.. خیابون خیلی شلوغ نبود و تنها عابر پیاده هم ما 3 نفر بودیم .. من بیشتر از اونها ترسیدم راستش و همینجوری داشتم نگاه میکردم ..علی که همون لحظه رفت پیششون و دختره رو بلند کرد .. سر نشینهای اون ماشین دو تا مرد بودن و دو تا زن که همشون فجیع شوکه شده بودن .. که علی مجبور شد سر راننده داد بزنه تا ماشین رو بکشه کنار از وسط خیابون ..
نکته جالب ماجرااینجاست که دختره شالش از سرش افتاده بود و علی هی میگفت به اون خانومها حجابش رو سرش کنید باز دختره خودش گریه میکرد و درش می اورد .. بعد نمیدونم چرا اویزون علی شده بود ..یعنی تقریبا خودش رو انداخته بود تو بغل علی و ول نمیکرد :-2-43-: هر چی علی میسپردش دست خانومها باز علی رو میچسبید .. خلاصه تو این هاگیر واگیر به زور نشوندش تو ماشین اونها و اب معدنی مهدی رو داد بهشون که بدن اون بخوره و منم یه شکلات کاکائویی همرام بود دادم بهشون که فشارش نیفته .. اوضاعی بود ها ..
بعد هم بهشون ادرس یه درمونگاه همون نزدیک رو داد و گفت همون اول به خانواده ش زنگ بزنید که شر نشه براتون ...
نکته عجیب ماجرا رفتار دختره بود .. من واقعا مونده بودم اون همه ادم دیگه چرا چسبیدی به شوی ما؟ :-2-43-:
بعد هم تا خونه علی غر زد که همه هیکلم بوی ادکلن دختره رو گرفته ..انگار دوش ادکلن گرفته ..
منم گفتم میدونی جای من یه زن دیگه بود چه بلایی سرت می اورد ؟ :mrgreen:
شما جای من بودید چه برخوردی میکردید ؟ :-2-35-:

آنیتا
1390،01،07, ساعت : 10:55 بعد از ظهر
ما برگشتیم اپیلاسیون کنیم:-2-38-:
جونم براتون بگه من و پارسا جانمان توی خانه تهنا بودیم قرار بود آقای همسر با خودشان و ماشینشان بیایند :-2-26-:آقای پوریا با دوستانشان بیاین :-2-26-:من و پارسا جانمان هم خودمان با مترو برویم:-2-30-: ساعت یک ربع به8 شب آماده شدیم برای رفتن و با آقایونی که بیرون بودند قرار گذاشتیم همان جای کنسرت شاه ماهی خانوم :-2-37-:بلیطهایمان دست پوریا بود:-2-28-: وهنوز نیامده بود:-2-28-: ماهم رفتیم قهوه خانه اینا و قهوه اینا سفارش دادیم بعد از یکساعت هرچی به پوریا زنگ می زدیم جوابمان را نمیداد(پسره چش سفید:-2-33-::-2-33-:) خلاصه زنگ زد وگفت کجائین ما گفتیم در قهوه خانه گفت بیائید بالا دم پله برقی ما هم رفتیم بالا همچنان هموطنانمان رد میشدن و ما چشمهایمان گرد شده بود:-2-19-::-2-19-::-2-19-: البته ناگفته نماند ما خانمها رو دید می زدیم:-2-31-: :-2-31-:و اینها به ما می خندیدند و میگفتند خوب شد تو پسر نشدی:-2-26-::-2-26-: خوب ماهم گفتیم اینجا ما چشممان به یک آقای خوش تیپ نیفتاد که:-2-31-::-2-31-:(به جان خودمان راست میگوئیم:-2-42-:)اما خانمها لباسهایشان که همگی پارچه کم آورده بودند و موهایشان هم خوب جالب بود کلا رنگ و وارنگ اینابودند (خوب آنها هم یواشکی میدیدند خانوما رو فکر می کردند ما حواسمان نیست:-2-43-:) خلاصه اینکه پوریا با دوستانش رفت ما هم سه تایی رفتیم دیدیم آن جلو جا خالی است درست پشت سر vip میله بود و ما هم عطای نشستن را به لقایش بخشیدیم و ترجیح دادیم بایستیم :-2-37-::-2-37-:بعد از نیم ساعت شاه ماهی خانوم آمدند با ای گرو ه ارکستر شانhttp://www.millan.net/minimations/smileys/jazzysax.gif ،ما بابک امینی و اون سیاه پوسته را می شناختیم (همو که در یانی فلوت مینوازد):-2-16-::-2-16-: و شروع کردند به خواندن فشار جمعیت هم زیاد ما آن جلوها همش مثل لیمو فشرده میشدیم البته آقای همسر پشت سرمان مواظبمان بودند اما الانه ما شبیه یک ورقه نازک شدیم:-2-30-::-2-30-:نمیدانیم چرا همه مامان هایشان هم جلوی ما بودند :-2-19-: همش میگفتن بزارین بریم جلو مامانمان آن جلوست :-2-37-: ما هم هی می گفتیم این جلو میله فلزی است و پشتش vip (که دو ردیف صندلی چلو کبابی گذاشته بودن به اسم vip )خلاصه یه دختره بی ادب موی ما را کشید و به ما حرف بد زد:-2-09-: ما هم اینجوری:-2-19-::-2-19-: مانده بودیم تازه با نوک کفشهایش هم به ساق پایمان زد:-2-30-::-2-30-::-2-30-:بعد هم یک حرف زشت زد و در رفت:-2-01-:ما شوکمان برده بود
بعد از کنسرت دنبالش گشتیم بلکه مویش را بکشیم کمی دلمان خنک شود:-2-33-: اما پیدایش نکردیم:-2-30-::-2-30-:سر و پایمان هنوز هم درد میکند :-2-30-:
الحق و الانصاف که لقب شاه ماهی برای شاه ماهی خانوم کمه، با این سن وسال پر از انرژی و حنجره ای زیبا همه هم باهاش می خوندن (البته پارسال هم آمده بود اینجا ما مریض بودیم نتوانستیم بریم:-2-30-:)( تازه ما الان صدایمان هم در نمی آید و اینها بهمان می خندند و می گویند از این به بعد هفته ای یکبار می بریمت کنسرت تا نتوانی حرف بزنی :-2-30-::-2-30-::-2-30-:)اما جمعیت امسال بیشتر بود خلاصه اینکه کنسرت تا 12 شب طول کشید خیلی ها از ایران آمده بودند و جالب بود تعداد زیادی خانوم محجبه هم بودندخلاصه ما جای تک تک تان را خالی کردیم :-2-40-:
نگذاشتند ما با ایشان عکس بگیریم:-2-30-::-2-30-::-2-30-: اما ازشون یک عالمه فیلم گرفتیم 2.30 ساعت خوند اشک هم ریخت و ما خیلی دلمان درد آمد:-2-39-::-2-39-:البته ما از اون ال سی دی بزرگ اون بالای سرشان اشکشان را دیدیم وگرنه اشکشان خیلی دیده نمیشد در این مابین 15 مین آنتراکت داشت و لباسش اینا رو عوض کرد بعد هم ما آمدیم خانه و مشغول خاطره نویسی شدیم دوز داشتیم خاطره اما ن را بگیم :-2-15-::-2-15-:
بعد نوشت:فاطی جان ما در سن الانمان و با اینکه امروز 21 مین سالگرد نامزدی و عقدمان است میگفتیم ای بی عرضه چرا شماره ات را ندادی بهش(حداقل به درد پسرت که میخورد:-2-06-:)

بعد نوشت.گفتیم یه عکس مات و محو کنیم از شاه ماهی خانوم اینم لینکش


http://up.98ia.com/viewer.php?file=kqndpi085rbuaodgjsy7.jpg

+Lily
1390،01،07, ساعت : 11:09 بعد از ظهر
با این تعریفایی که کردی آنیتا جان آدم دلش نمیاد بش بگه خوش به حالت !:-2-06-:
به این پسر بزرگتان مشکوک شدیم ولی ... حواست بش باشه :-2-31-:
البته ما خیلی گوگوش دوس نداریم ما کامران هومن می آمدیم اگه جای شما هم بودیم کنسرتو بی خیال می شدیم می گشتیم دنبال او دختره بی چشم و رو هر دو پایش را قلم می کردیم لاخ لاخ موهایش را می ندیم آخرش هم بش می گفتیم : کثافت !:-119-:

یکباری ما توی میلاد نور تو پله برقی پشت سر یه خانم سانتال مانتال بودیم ، پله که تموم شد خانم وایساد مانتوشو بالا پایین کنه نه که خیلی بلند بود ! ما خوردیم بهش کفش خانم محترم که با یه بند ناقابل دور پاش بود پوکید !
باورتون نمیشه برگشت به من یه حرفایی زد :-2-19-: ما هم اون موقع تهران مهمان بودیم / زبانمان را هم موش خورده بود هیچی نگفتیم ولی ......
ولی ما دیگه از پله برقی استفاده نکردیم !
چون استفاده از پله برقی ارتباط معکوس با شخصیت داشت !

فاطیما جان ! به نظر ما این دختره نقشه ی شومی برای تور کردن شوهر شما داشته
تو باید 4چشمی مواظب شوهرت باشی
مردم از این حقه ها سوار می کنن تا جوان های معصوم را با استفاده از حس ترحمشون ... اینقدر جمله سخت شد دیگه نبلد نیسم ادامه بدم :-2-06-:

ما الان مهمان داریم ولی چون داماد عمومون هس من مجلسو دور زدم
ولی زنگ زدن خاله ام بیاداینجا
خاله ام واسه خودش مستربینی هس
تمام سوتی های فامیلو ضبط می کنه تو مهمانیا پخش زنده می کنه
ولی الان بازه منو می بینه میگه خاله این جوشا چیه ؟:-119-:
اگه خاله بیاد منم باید از چالم برم بیرون
تازه دسشویی هم دارم :-2-30-:
همیشه وقتی گیر میکنم مشکلات اضطراری پیدا میکنم

پ. ن : جات خالیه بهی
جای خاطره های تو که یه صفحه کامل رو پر میکنه
هر جا هستی خوش بگذره !

پ.ن 2 : شبنم جان
امیدوارم اعصابت اروم بشه و خاطره های خشنگ بنویسی
حیف که نمی تونم آرزو کنم دوباره مشکلات گوارشی پیدا کنی
اون سری خاطره ات خیلی با حال بود :-2-06-:

ghazal x1
1390،01،07, ساعت : 11:45 بعد از ظهر
خب خب بعد چند روز اومدم خاطره دروکنم(آیلا رو من اثر منفی داشته!لهجه گرفتم)اون شب اومدم خاطره در کنم نتم قطعید اعصابم خورد شد دیگه نیومدم خاطره درکنم

جمعه رفتیم عیدی جمع کردیم:mrgreen:دیروزم خونه مامان بزرگم بودیم یکی از فامیلا زنگید گفت داره میاد اونجا.من و داییم و ... پیچیدیم یعنی فرار کردیم خونه خالم(به خدا حس مهمون نبود:mrgreen:)رفتیم خونه خاله جان جاتون خالی اونجام عیدیمونو گرفتیم:-2-35-:
تازه دیشبم یه گزارش کردم:-2-06-:مدیرا و همکارا رو خوشحال کردم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

و اما امروز...
صبح ساعت 9 بود که دیدم تخت داره میلرزه:-2-43-:بله گوشیم بود:-2-43-:ج دادم دیدم یه آقایی سلام میکنه:-2-42-:میگه خواب بودی؟منم قاطی کردم میگم بفرمایید این یاروام ول نمیکنه عید و تبریک میگه:-2-42-:منم سگ شدم قطع کردم:-2-15-:( دوباره ام زنگید ج دادم!در عالم خواب بودم نفهمیدم دیگه چی گفتم)دوباره گرفتم خوابیدم تا 12:30 که با صدای مامانم از خواب پریدم:-2-37-:
بعدشم ولو شدم سایت:-2-35-:ساعت 2 بود خالم زنگید گفت بپرید پایین:-2-43-:منم حاضر نبودم !زودی حاضر شدیم با مامی :-2-42-:بعدش پسر خاله رو سر راه انداختیم پایین:-2-16-:بعدشم رفتیم سمت دربند:-2-16-:تو خیابون دربند همش چشمم به اسم کوچه ها بود:-2-43-:اخر سر پیاده شدم از یه مغازه دار که آلوچه و اینا میفروخت پرسیدم آقا قبرستون ظهیرالدوله کجاست؟:mrgreen:آدرس داد ولی یه جوری گفت که اصلا هیچی نفهمیدم:-2-37-::-2-35-:بعد آلوچه خریدم برگشتم سوار ماشین شدم:-2-15-:رفتیم از یه پلیس بپرسیم:-2-33-:خاک بر سرش نمیدونست:-119-:
هیچی دیگه رفتیم جلو بالاخره کوچه رو پیدا کردیم:-2-16-:
رفتیم جلو قبرستون وایسادیم منم خیلی ذوق زده پریدم پایین:-2-43-:آدم بمیره اندازه من ضایع نشه:-2-43-:یه قفل گنده زده بودن به در قبرستون:-2-33-:منم وا رفتم کم مونده بود گریم بگیره:-2-39-:حالا هی زنگ بغل در و بزن بلکه یه سرایداری کسی بیاد درو باز کنه:-2-30-:ولی کسی نیومد:-2-43-:بعد یه ذره دقت کردم:-2-43-:دیدیم زدن:فقط 5شنبه ها و جمعه ها از ساعت 10 تا 16:-2-33-:هیچی دیگه خلاصه نشد ما بریم سر مزار فروغ جونمون:-2-15-::-2-39-::-2-36-:ولی از همون در قبرستون عکس گرفتیم:mrgreen:
بعدش رفتیم تندیس یه ذره گشتیم:-2-37-:بعدشم اومدیم خونه !منم به دلیل افت فشار به خاطر خوردن آلوچه رو به موت شده و در تختمان افتاده بودیم:-2-28-:بعد که حالم خوب شد لپ تاپ رو روشن کردم که بیام بتایپم:-2-33-:زهرا اینم اسکن بود آخه!:-2-42-:کور شدم خاله!فکر من نیستی فکر جیب بابام باش!(من این دو صفحه رو تموم کنم باید برم چشم پزشکی عینک بگیرم:-2-43-:)

اینم از خاطره امروز ما:-2-37-:

راستی اینم عکسا:-2-41-:
http://www.up.98ia.com/images/uy58zk4ujb9u32l18tk.jpg

http://www.up.98ia.com/images/q2qy0yhvzo9rmnrxl9ar.jpg

http://www.up.98ia.com/images/qxvgjmhvo21whfp4k6rz.jpg

*snowflake*
1390،01،08, ساعت : 12:09 قبل از ظهر
يكشنبه 7 فروردين:-2-35-:
سلام به همه
تا يادم نرفته بگم كه دوست ندارم يكي به من غير مستقيم حرف بزنه هر كسي حرفي داره خواهشاً مستقيم بگه من ناراحت نمي شم اصلاً
و اما خاطره
صبح يه رب به 7 بيدار شدم واسه نماز بعدش گفتم حالا نيم ساعت وقت هست اونم بخوابم .خوابيدم و هفت و نيم بيدار شدم يه چيزي خوردم و لباسامو پوشيدم و رفتم كانون كهمثل هميشه ساعت 8 رسيديم و به كتاب دفتر و اينا نگاه نكردن يكراست رفتيم سر امتحان چقدرم هوا سرد بود اونجا:-2-37-:
برگشتم خونه يك راست پريدم پشت كامي و اومدم اينجا يه خورده چرخيدم تا اينكه ماماني پيداش شد و گفت چشممون روشن مهمون ظهر داريم :-2-31-: من نمي دونم امسال چي شده كه اين همه مهمون ناخونده مياد خونمون :-2-37-:اون از دختر دايي ما اينم از زندايي مامانم اينا تو عمرشون نيومده بودن خونمون حتي تو عيدا:-2-43-:امسال نمي دونم چي شده:-2-31-:
از ساعت 3 حاضر شدم نشستم بد جور خوابم ميومد ولي چه مي شه كرد:-2-39-:تا ساعت 5 همينطوري نشستم تا اينكه پيداشون شد:-2-38-:تو اين مواقع اضطراري فرناز خودش رو به خواب زده بود منم همش مي ترسيدم اين يه سوتي بده :-2-15-:يه خورده پذيرايي و اينها كرديم حرف زديم و....1 ساعت شستن:-2-41-:و بعدش زحمت رو كم كردن بنده هم بعد رفتنشون اومدم نودهشتيا گردي تا الان
هر چي يادم مونده بود نوشتم:-2-15-:
فعلاً

elahe70
1390،01،08, ساعت : 01:17 قبل از ظهر
7 فروردین 90 .

صبح زود !!!!(ساعت 12:30) با صدای تلفن از خوب پا شدم ! یه خورده تو سایت چرخیدم ! بهد رفتم بیرون از اتاق .تا مسواک زدم و دست و صورت شستم شد 1 و نیم ! تازه اون موقع صبحانه خوردم . بعد شروع کردم گرد گیری و جارو .
قرار بود عصر که بابا میاد خونه بریم کرج ؛عید دیدنی اقوام کرجی . که دایی مامانم زنگ زد ما می خوایم ساعت 8 بیاییم خونه تون ،جایی نمی خواین برین ؟ مامانم با من من گفت می خواستیم بریم کرج خونه عمه ام ! اینا هم به روی خودشون نیاوردن ! پا شدن اومدن .
داداشی هم که از روز اول عید رفته بود شمال برگشت . آخی کلی دلم واسش تنگولیده بود ! به خودش نمی گم پر رو نشه !! اومد با یه عالمه لواشک انار :-2-16-: .
امشب قرارمون پروی مینا بود . که خودش نبود ازمون پذیرایی کنه ! ما هم شییییییک !!! اطلاع رسانی به دوستانی که شماره داشتیم رو با sms و بقیه هم با پیغام انجام دادیم !!! :-2-38-:. تا چند دقیقه پیش اونجا بودیم و جای همه خالی کلی خوش گذشت .
پ ن: فاطمه من جای تو بودم کله ی شوی گرام رو می کندم !!!!:-2-37-:

Star_69
1390،01،08, ساعت : 11:01 قبل از ظهر
به نام خالق یکتا

سلام!

از مهمونی عید متنفر شدم! کلا دارم از خانواده مون متنفر میشم! کلا از هرکی که الکی اصراف کنه متنفرم! واقعا این چه وضعشه؟اینا دید و بازدید عیده یا سلف سرویس رستوران؟ وقتی اینطوری سفره میندازن دلم میگیره!واقعا برای هر مهمونی نیاز به چند نوع دسر و پیش غذا و غذا هست؟ به کسی هم نمی تونم خرده بگیرم که باعث همه ی اینا اجولی شوکول خودم و مامانم هستن!وقتی روز اول همه میان می بینن اینا هر چی توی دنیا پیدا کردن گذاشتن سر سفره خوب اونا هم میخوان کم نیارن دیگه!خدایا یعنی یه روز منم مثل اینا میشم؟اگر قراره روزی برسه که بیخیال بقیه ی آدما به فکر خودم باشم می خوام اون روز رو نبینم:-2-15-:

دیشب مهمونی دعوت بودیم خونه ی برادر گرام!ساعت 7 بود که حاضر شدیم بریم که گوشی من زنگ خورد و مهمون هوار شد روی سرمون :-2-30-: از مهمون بی موقع بدم میاد خوب!:-119-: تا 8:10 دقیقه نشستن بعد تا ما ریخت و پاش اونا رو جمع کنیم شد 9 حالا برادر گرام و زن داداش عزیز هی تفلن پشت تفلن که پس کوشید شما؟دیگه هیچی 9:40 دقیقه رسیدیم خونه ی داداشی(پیاده رفتیما نزدیک بود آخه) این زن داداش ما هم استاد چوشم و هم چوشمی :-2-43-: هر چی که از روز اول عید دیده بود خریده بود!بعد سر غذا هم هی سرک میکشید توی بشقاب این و اون که بفرمایید تروخدا :-2-42-: از روز اول که عروسمون شد همه تلاش کردیم این عادت رو از سرش بپرونیم نشد که نشد!شاید بشه گفت تنها خصلت بدش همینه که سر سفره مدام تعارف میکنه و آدم رو معذب میکنه کلا تعارف سر غذا تو خانواده ی ما رسم نیست یه جور توهین محسوب میشه ولی این بشر حرف گوش نمیده که!عاشق اینه که بشینه سالاد ظرف کنه بزار جلوی هر کس!دیشب هم همه ی اینا رو دوباره بهش گفتم گفتم مرضی جان نکن ما بد می دونیم ولی کو گوش شنوا :-2-43-:

بعد رفتم توی فیلماشون گشتم دیدم یه سی دی گروه رستاک رو دارن من تا حالا آهنگای گروه رستاک رو گوش ندادم اولین بار بود دیگه انقدر تعریفش رو شنیدم کنجکاو شدم سی دی رو ورداشتم آوردم وی سی دی بود توی کامپی باز نکرد! :-2-30-: برنامه های مدیا پلیرم قاطی کرده در نتیجه محروم شدیم از شنیدن این سی دی اومدم آهنگی که مینا گذاشته بود رو دانلود کردم و دارم گوش میدم قبلا هم گوش داده بودم ولی دقیق نمی دونستم کجای کامپیوتره!

خاطره ها رو هم خوندم دلم برای دلتنگی دوستم برای مهدیش گرفت!
آنی جونم خوشحالم که کنسرت بهت خوش گذشته :-2-16-:
فاطیما من اگر جای تو بودم الان شوهرم مو به سرش نمونده بود :-2-06-:بزن لهش کن :-2-06-:(خداییش قصد کمک بوده دیگه سخت نگیر عزیز دل :-2-40-:)

دیگه همین:-2-15-:

شبنم
1390،01،08, ساعت : 11:22 قبل از ظهر
صبح عالی متعالی :-2-38-:

امروز یک ساعت زودتر رسیدیم . از فردا دیگه راه در رو نداریم مدیرعامله اومد :-2-39-: اینم تعطیلات عیدمون .البته اشکال نداره فقط 357روز دیگه مونده به تعطیلات عید بعدی :-2-37-: ما هم که خیلی صبوریم . دیروز یکی به ما عیدی داد . خیلی دوستش داریم :-2-16-: انداختیم انگشتمون هی قربون صرقه خودمون و انگشتای بلوریمون می ریم :-2-35-:

بعدش رفتیم خونه که خواهرم اینا اومدن عید دیدنی .آخه مسافرت بودن امسال دیر اومدن. خوش گذشت بسی. آخر شب هم نشستیم به بازی کردن که من و دامادمان بردیم :-2-32-: چسبید . امروز هم میخوان برن عید دیدنی فکر کنم :-2-37-:روزهای آخر برنامه آدم فشرده میشه . داریم به سیزده به در نزدیک میشیم سیزده به در دوست دارم :-2-16-::-2-16-: سینما هم دوست دارم :-2-38-: البته نمیدونم ربطش چی بود :-2-38-: دیروز یکی چند تا توهین کرده بود به ما انقدر خندیدیم :-2-06-: خیلی با مزه بود. بعضیا بی ادبی شون هم بامزه است :-2-37-:




1.حواستون باشه من این خاطره ها رو می خونم با دقتا :-2-27-:دو چشمه شو زهرا و سهیلا دیدن
. شبنم درد مون مشترکه. همکار گلوکوز:-2-33-::-2-01-::-31-: باید ادب شه. ولی تو با خیال راحت لالا کن.


آره ؟ :-2-28-: پس میخونی و تشکر نمی کنی ؟ من فکر کردم نمی خونی و تشکر نمی کنی :-2-38-:

اون گلوکز هم شکر خدا من از همه شون شیرین عسل ترم :-2-35-: سه سوت می فروشمشون :-2-37-:



شما جای من بودید چه برخوردی میکردید ؟ :-2-35-:


اگه من بودم طلاق :-2-38-: مستقیم خونه بابام . اصلا الان که فکر میکنم همه اینا یه نقشه از پیش تعیین شده بوده واسه اینکه علی بهت بفهمونه دیگه ازت خسته شده و باید پاتو از زندگیش بکشی بیرون. فکر کنم قضیه خونه دلش رو زده میخواد یه زن بگیره که خونه هم داشته باشه :-2-38-: فکر کنم میخواد بهت بفهمونه مادر خوبی واسه مهدی نیستی :-2-35-: قبل از اینکه بندازدت بیرون خودت خانومی کن کنار بکش :-2-37-:
والا به خدا :-2-43-: خب به علی چه یکی خودشو انداخته تو بغل این بنده خدا :-2-31-: خودت بودی از این موهبت چشم پوشی می کردی؟ :-2-43-:




پ.ن 2 : شبنم جان
امیدوارم اعصابت اروم بشه و خاطره های خشنگ بنویسی
حیف که نمی تونم آرزو کنم دوباره مشکلات گوارشی پیدا کنی
اون سری خاطره ات خیلی با حال بود :-2-06-:

آره خوب شدیم :-2-31-: ما که رسیدیم سوژه بن شده بود و ما آن لحظه تاریخی را از دست دادیم :-2-33-: اخطارشو ما میدیم :-2-43-: بن کردنش رو آقا از راه می رسه سریع میره رو کار :-119-:

نه تو رو خدا از اون آرزوها نکن تازه حالمون خوب شده :-2-06-:

آنی :-2-09-::-2-09-: من دلم کنسرت میخوام :-2-36-: اینجا ما کنسرت کوسه هم نمی تونیم بریم چه برسه شاه ماهی :-2-39-: هی خدا :-2-36-:

h.douce.h
1390،01،08, ساعت : 11:50 قبل از ظهر
دوشنبه 8 فرودين .

صبح ساعت 9 و 30 اون هم به زور افتاب پا شدم:-2-43-:. از بس اتاق گرم شده بود ديگه نميشد خوابيد كه :-119-: منم بلند شدم ديدم مامانيم داره مي گه مهمون داره مياد . :-2-43-:سر صبحب هوس مهموني كردن :-2-33-::-2-02-:

منم زودي فرار كردم. :mrgreen:
اومدم كامپيوتر رو روشن كردم و نشستم پاش http://up.98ia.com/images/yrg9jk3syu6dlg873dls.gif . ديروز مي خواستيم پدر گرامي را ببريم بيرون جيبش رو خالي كنيم :-2-35-: تلفن پشت تلفن كه ما مي خوايم بيايم خونتون . تشريف دارين :-2-28-::-2-28-:با خودم گفتم اينم از شانس ما :-2-02-:. ولي بابام گفت عيب نداره فردا ( كه امروز باشه ) مي برمت . :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-27-:

حالا كلي نشتيم مهمون ها اومدن و رفتن :-2-15-: دست اخر فهميديم يه بنده خدايي به همه نوه ها عيدي داده الا من بيچاره :-2-33-::-2-33-::-119-::-119-: منم عصبي . :-119-: گفتم چرا تبعيض قائل مي شن. :-2-33-::-2-06-::-2-06-:

پارسال هم اين كار رو كرده بود .:-2-42-:

خلاصه من كه از خيرش گذشتم . :-2-15-:البته چاره ي ديگه اي هم نبود . نميشد برم به زور ازش بگيرم كه :-2-43-:

حالا امروز نشستيم تا پدر گرامي بياد بريم:-2-38-: و جيبش را خالي كنيم به هدفمان برسم .:-2-16-::-2-16-:

اميدوارم امروز كسي هوس نكند بياد خونه ي ما http://up.98ia.com/images/1vx4mh6m70mta5c3cm1.gif كه خونش حلال است http://up.98ia.com/images/uhyk68lm5npi4mljrxhg.gif:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

saha.a
1390،01،08, ساعت : 11:55 قبل از ظهر
دیروز یکشنبه بود . . .
صبح ساعت 9 بود فکر کنم با ویبره گوشیم که داشت میزنگید بیدار شدم (مینا بود ،گوششو تازه سوراخ کرده بود عفونت کرده بود زنگیده بود باهم بریم دکتر که دست به سرش کردم بره)بعد اون دیگه خوابم نبرد ، صبحونه خوردم رفتم تو اینترنت بعدشم عین بچه های خوب (چقدم بم میاد) نشستم پا درسم (اونم چه درسی :نیم ساعتش تلفن نیم ساعتش اس ام اس و ...)ولی خداییش 2ساعت مطاعه مفیدو داشتم(خیر سرم خوبه میخوام جبران کنم همچین میگم 2ساعت انگار 10 ساعت خوندم خوشم میاد خودمم به خودم گیر میدم ) بعدشم بفرمایید شام نگاه کردمو ناهار خوردم ،عصرم رفتم بیرون(خوب بود خوش گذشت ولی خیلی شلوغ بود منم که از شلوغی زیاد اصلا خوشم نمیاد ولی باز به همینشم راضیم ...
ما نه مثل شما زیاد مهمون داریم نه مهمونی میریم(حالا نه اینکه هیچ هیچا ولی نسبت به بقیه خیلی کمتر) آخه همه ی فامیل شیرازن ماهم به خاطر شغل بابام مجبوری اینجاییمو خلاصه یه جورایی غریب ...
وای خدا چرا یکی نمیاد به من کمک کنه؟
آخه من چمیدونم پروژه آمار چیه؟به چه درد میخوره؟حالا آخر آخرش این همه زحمت میکشی با هزار منت نمرتو میدن بعدشم یا پارش میکنن یا میزارنش تو کتابخونه واسه دکور . . .
هی خدا چی بگم . . .
11:55 ، دوشنبه

مینا
1390،01،08, ساعت : 12:12 بعد از ظهر
دو شنبه 8 فروردین 90

سلام

دیروز خواهرم با خانوادۀ محترم تشریف آوردن خونۀ ما . کلی خوش گذشت . بعد از مدتها یه دور همی اساسی داشتیم . تا ساعت 2:30 هم بودن . یه سریشون رفتند ولی هنوز یه سریشون موندن . امشب هم قراره دست جمعی بریم خونۀ یه بیچارۀ دیگه:-2-06-::-2-06-:
دیشب الهه اس ام اس زد که امشب مهمون منن , منم جواب دادم امشب نیستم . بعد نصفه شب که اومدم دیدم بعله 156 تا جهت اطلاع با حضور عزیزان : ناهور , الهه , الناز , فاطیما , عاطفه و فرشید (یه کمی) داریم . کلی خندیدم . بیچاره فرشید اومده بود دیده بود جمع زنونه اس رفته بود. خلاصه دوستان شرمنده نبودم پذیرائی کنم . امروز هم تا آن شدم دیدم تندر عزیز هم 22 تا دیگه پست در ادامۀ شیرین کاری دوستان زده :-2-06-::-2-06-:
این روزا به لطف بچه ها کلی میخندم . جای بهی خیلی خالیه امیدوارم بهش خوش بگذره

فاطیما همین امروز برو درخواست طلاق بده . بوی توطئه میاد . از من گفتن . :-2-35-:

اميدوارم امروز كسي هوس نكند بياد خونه ي ما http://up.98ia.com/images/1vx4mh6m70mta5c3cm1.gif كه خونش حلال است http://up.98ia.com/images/uhyk68lm5npi4mljrxhg.gif:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
مجبورم اعتراف کنم . ما امشب قصد داریم بیایم خونۀ شما :-2-06-::-2-06-:

آنیتا عکس واضح تر نداشتی .:-2-16-::-2-16-:

fatima_59
1390،01،08, ساعت : 12:16 بعد از ظهر
سلام
نمیدونم ماجرا چیه هر شب تو پروفایل هر کس میریم مهمونی هر حرفی من میزنم به 1 ساعت نکشیده واقعی میشه .. اون از پیتزای اون شب اینم از دیشب :mrgreen::-2-06-: ( قابل توجه عاطی و الهه و ناهور و الی ) یادم باشه از امشب یه حرف خوب بزنم ببینم چی میشه :mrgreen:

زندگی همچنان در جریانه ..
آخ برسه روزی که ایران با کویت قطع رابطه کنه .. من جشن میگیرم :-2-15-: خسته شدم اینقدر این کویتی ها هر وقت دلشون هوس کرد سوار هواپیما بشن سر از اینجا در بیارن :-2-30-:
فکر کنم به لطف بعضی ها قبض برق و اب این ماه سر به فلک که چه عرض کنم از فلک هم رد بشه :-2-43-:
به قول شبنم دلم میخواد غر بزنم ...
یعنی برم موهای علی رو بکنم و بزنمش؟ :-2-37-:
خب شری تصور کن ماجرا برعکس میشد .. چه اتفاقی می افتاد؟ یه آقای جنتلمنگ صاف می افتاد تو بغل من و ول هم نمیکرد :-2-06-: الان احتمالا اون جنتلمنگه زیر خروارها خاک مدفون بود :-2-06-:
به این میگن چی؟ نمیدونم کلمه براش پیدا نمیکنم .. بیخیال ...

_دوستان ترجمه که کار رو هیچی تحویل ندادید و قولی هم برای تحویلش ندادید.. تا یه هفته آینده خبری نشه با عرض شرمندگی از گروه حذف میشید ..
چیه مگه تریبون آزاد بهم دادن دلم میخواد حرف بزنم .. وقت خودمه .. نخون برو خاطره بعدی ..
دلم بیسکوئیت مادر میخواد .. دیشب برای مهدی خریدم ولی 3 تا به مهدی رسید بقیه ش هم رفت تو شیکم مبارک خودم ...
_ بهی جات خالیه امیدوارم حسابی بهت خوش بگذره ..
_ لیلا ، نادی ,:-2-30-: دلم براتون تنگولیده ..
_ مینا جان مرسی دیشب در خونه رو باز گذاشتی .. خیلی کیف داشت مهمونی بدون صاحبخونه :mrgreen: چند تا جهت اطلاع شده بود؟ :-2-06-:
_ شری چند سال پیش جپسی کینگ تو شیراز کنسرت داشته :mrgreen: اینجا نهنگ ها هم کنسرت میذارن :-2-31-:

یه کم دیگه غر بزنم ؟ خدایا ، بنده های عزیزت دهنمان رو سرویس کردن ، نمیشه یه رحمی بکنی و یه راه حل پیش پای ما بذاری؟ من اصلا دلم نمیخواد سر از دارالمجانین در بیارم .. ولی با این اوصاف باید با پای خودم برم اونجا ..
یه ذره انصاف و ... بهشون بده لطفا !!!
همین .. تموم شد .. البته فعلا ...

h.douce.h
1390،01،08, ساعت : 12:28 بعد از ظهر
مجبورم اعتراف کنم . ما امشب قصد داریم بیایم خونۀ شما :-2-06-::-2-06-:



عيبي نداره قدمت روي چشم. خو تو رو هم مي بريم به جاي جيب بابا جيب تو رو مي زنيم اساسي.:mrgreen:

bahooneh10
1390،01،08, ساعت : 12:31 بعد از ظهر
دیشب بسی خوش گذشت...
عصری ما خسته خفته بودیم...یهویی یکی با صدای شیپوری ما را صدا زد برخیز مهمان امدی یی.... پریدیم و هرچی داشتیم با خودمان جمع و جور کردیم و به نزد مهمانان دویدیم....
امدند و ساعتی نشستند و رفتند...کلا با اینکه از این مهمانان سالی یکبار هستند اما بهمان مزه داد حضورشان... وقت کم و مشغله ها اجازه رفت و آمد نمی دهد وگرنه در گذشته صمیمی بودیم...برای همین دیدنشان و حرف زدن باهاشان بهمان مزه داد...
بعد هم دیروز هرچی منتظر شدیم مینا بیاید تصمیم بگیریم دیدیم نیامد...با الهه هماهنگیدیم و پاتکی به پروی مینا زدیم...
برو بچ هم خبر کردیم...شب خوب و فرحبخشی بید...
حیف که صاحبخانه نبید...و تلافی همه پذیرایی پریشب فرشید در آمد...یه لیوان آب جوش هم دستمان نیامد...البته که ما کم نگذاشتیم و گل بارانمان را کردیم..یه بنده خدایی هم صبح به گلباران ما صفا داد...
کلا خوب است این کارها...فقط مینا زود عیدی ما را بده که وگرنه ابرویت را می بریم و می گوییم خسیسی...
دیگر اینکه از صبح با جوجو بازی کرده ایم...خوب نه اینکه هم سن هستیم حرف همدیگه رو خوب می فهمیم...گیر داده تو منو تو تاب بزار و هل بده به هیچ کس هم رضایت نمی داد...الانم با مامانش داره می ره بیرون رخصت داد از تاب بیاد پایین و فعلا استراحت بده...
شری دیشب جات خالی بید...
مینا: هنوز گوشی ات ندرستیده؟
باز باران: ما باید الگو باشیم عزیزم...من باید با گوشکوب در حالت عادی دنبال این خبرنگارام باشم...فکر کن ببین اگر خودم هم خبرنگاری نشم که دیگه کلاه م پس معرکه است...
مینا: گوشی ات هنوز ندرستیده؟ بابا از فکرش بیا بیرون برو یکی بگیر...حکایت مودم من و adsl شده ها...

لیلی جان

چون استفاده از پله برقی ارتباط معکوس با شخصیت داشت !

بعضی ها به دهانشان فکر نمی کنند...همان حکایت تصادف و سرعت بالاست... هرچه دهانشان امد می گویند و اصلا فکر نمی کنند شاید طرف عجله داشته باشد...
البت که تجربه کرده ایم که به ما می گویند تو چه می دانی اصلا هم این طور نیست... بین خودمان باشد حق هم دارند اما ما خوب خودمان همیشه به این فکر می کنیم شاید کار عجله داری دارند شاید مریض دارند شاید باید به بیمارستان برسند و ....
ولی خوب ما که رانندگی نمی کنیم بدانیم چرا ان ها می گویند...
حالا این تبدیل به یه پیش زمینه ذهنی قوی در مردم ما شده که همه با ان ها دشمند و باید در لحظه از حق و غیر حق ات دفاع کنی و طرف رو سرجاش بشونی...البته بیشتر در تهران جاری است...نمی دونم شاید چون همه تو تهران در هر حال در حال بدو بدو هستند...
وای چقدر حرف زدم...
گفتم حالا که بی خاطره می گذره خاطره سازی کنیم....

Mina
1390،01،08, ساعت : 12:31 بعد از ظهر
دیشـب دیـر خوابیدم و صبـح هم خیلی بد از خواب پا شدم...سرمدرد میکنه و تقریبا چشم ِ راستمو اصلا نمیتونم باز کنم..
با این حال باز کم نمی ارم و می شینم پای ِکامی..
دیشب مهونا اومدن، یه قشون که چه عرض کنم، یه سیاهی لشکر بودن....فقط خانوماشون 11 نفر بودن:-2-31-:
من و سوسی و زن داداش هم اصلا به روی ِمبارک نمی اوردیم و همه ش با گوشی بازی میکردیم...
هر ازگاهی یه میوه ای و چایی هم تعارف میکردیم...

زن داداش یه نایلکس بزرگ آورده بود که من همینطور از اول تا آخر تو نخ ِ ش بودم که ببینم چیه....بُرد گذاشت تو اتاق...تا آخرش ما نتونستیم مُخ ِایشون رو بزنیم که ببینیم شیه..
دم ِآخری گفت بیاین بریم اینارو نشونتون بدم..واسه خاطر شماها آوردما...
نایلکس رو که خالی کرد..من همینطوری مونده بودم:-2-31-:
انقدر چیز میزایِخوشگل موشگل بود که اصلا آدم دلش نمیخواست چش از ش برداره..منم که عشق ِبدلیجات...
ولی نامرد خیلی گرون میداد:-2-30-: یه گوشوارهی ِعجیب مجیب و یه دستبند برداشتم که مامان وقتی دید کُلی خندید:-2-35-:
هر کاری کردیم این 500 تومن به ما تخفیف نداد:-2-33-:
مالِخواهرش بود که چوب حراج زده بود..
عکس گوشواره رو بعدا میگیرم میذارم:-2-37-:انقدر عجق وجقه که میمونی توش:-2-37-:

الانم آموزش رقص آذری بانوان سفارش دادم..ولی فک کنم سرم کلاه رفت..آخه این سایته (http://g0irandancer.co.cc/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86.html) یه شیزایی نوشته که آدم هنگ میکنه....خدا خُودش بخیر بگذرونه...
درست نباشه یعنی من 5 و 500 رو ریختم بیرون دیه:-2-37-:
یه ایمیل هم از ما نگرفت...
ولی هر چه بادا باد:-2-31-:
دومس دارم رقص آذری:-2-38-:
یه کلیپ هم هست،عروس و داماد _که بیشتر دامادش_ آذری می رقصن، سرعتم زیاد شد واسه تون آپ میکنم میذارم که حالشو ببرین:-2-38-:

بریم فعلا..
روز خوش..

پ.ن: بهییییییییییییی :-2-30-:

aili
1390،01،08, ساعت : 01:18 بعد از ظهر
سلام

اومديم يك عدد اطلاع رساني كنيم بريم:-2-38-:
فاطي قسمت دوم كارم ترجمه شده و آماده س فقط تايپ مونده كه تا يكي دو روزه ديگه تموم ميكنم، تقديم مي كنيم
هر كدوم از بچه ها اگه وقت نكرد و نتونست كارو برسونه و اگه از گروه حذف شد، من جورشو مي كشم، سهم كارشونو من انجام ميدم، فقط وقت ميخوام،نگران نباش نمي ذاريم كار زمين بمونه:-2-40-:
فقط قسمت بعدي سهم خودمم زود بفرست، چون ممكنه بريم مسافرت، من پرينت بگيرم ببرم با خودم، يه خودكار لازم دارم ديگه تا اونجا ترجمه كنم...

ما همچنان يا مهمون داريم يا مهمون ميريم:-2-30-:

آنیتا
1390،01،08, ساعت : 01:36 بعد از ظهر
سلام و علیکم و رحمت الله:-2-37-::-2-37-:
ما اومدیم بگوئیم امروز زیاد خاطره ای نداریم:-2-38-: هم چنان فکرمان مشغول این است که این دختره بی ادب را پیدا کنیم :-2-33-::-2-33-:و حقش را کف دستش بگذاریم :-2-33-::-2-33-::-2-33-:بهمان برخورده یه جوریایی :-2-15-::-2-15-:چونکه ما در زمان خودمان وقتی پسرخاله هایمان دعوا می کردند هر زمان کم می آوردند ما را صدا می کردند :-2-31-::-2-31-:و کلا همه پسرهای محل خاله ام اینا از ما حساب می بردن:-2-31-::-2-31-:،پسر های محله خودمان هم همیشه ما کاپیتان تیم فوتبالشان بودیم .:-2-37-::-2-37-:
صبح پسرمان از امتحان مید ترمش افتاد به ما گفت 5.30 صبح بیدارمان کن ما هم این بلوزکت وشلوارش را اتو کردیم (در دانشگاه باید بعضی روزها با کت و شلوار و کراوات برود)ساعت را برایشان کوک کردیم و ساعت 4.30 صبح خوابیدیم ییهو ساعت 10.30 صبح دیدیم صدای جیغ و ویغش می آید:-2-36-::-2-36-:(عین این دخترای حیغ جیغو می ماند گاهی اوقات:-2-33-::-2-33-:)مثل فنر از جایمان پریدیم و اومدیم در هال دیدیم با ما دهوا میکند چرا مرا بیدار نکردین ما هم که از دیشب صدایمان در نمی آمد و هم چنان عقده ی از این دختره داشتیم ییهو جیغی از ته دل کشیدیم:-2-36-::-2-36-::-2-36-: که خواستی افتر پارتی بعد کنسرت نروی تا ساعت 3:-2-33-::-2-33-: (چه معنی میدهد اصلا:-2-01-::-2-01-:) گفتیم اصلا به ما چه که بلوزت را اتو کردیم :-2-33-:،اصلا به ما چه که دیروز تا ساعت 6.30 صبح بیدار بودیم:-2-33-:،اصلا به ما چه که ساعت را برایت کوک کردیم و تو خودت صدای زنگ را خفه کردی:-2-33-: اینهم مدرک جرم(دیشب روی کاناپه خوابیده بود و ساعت هم روی کاناپه زیر پتویش) بعد هم گفتیم صدایت در آِد می آئیم موهایت را می کشیم:-2-33-::-2-33-::-2-33-:،او هم بدون صدا چپید در اندرونی حمام اتاقش ماهم رفتیم دوباره خوابیدیم ییهو پریدیم دیدیم ساعت بیست دقیقه به یک ظهر است و در خانه سکوت برقرار، کارهای معمول را انجام داده و سور سات ناهار یک نفر و نصفیمان را آماده کردیم(دلمان کباب ماهی تابه ای میخواست) بعد به آقای همسر زنگ زدیم ،صبح که پاشدیم جیغ جیغ دیدیم آقای همسر دارند میروند سرکار و تا ما اولین جیغ را زدیم در رفتند، گفتند با پوریا تلفنی صحبت کردند و دهوایش کردند که مادرت حق دارد خوب:-2-35-:(این بچه ما را با ساعت کوکی عوضی گرفته است:-2-43-::-2-43-:) یکساعت بعد دیدیم پوریا زنگ میزند اولش طلبکار و اینا ولی بعدش گفت ما زنگ زدیم از شما عذر خواهی کنیم:-2-41-:(بچه امان عاقل است هنوز کمی:-2-41-:) خلاصه گفتیم بیا برای این استاد چینی ات یک بسته گز ببر شاید دلش به رحم بیاید و ازت امتحان بگیرد:-2-37-::-2-37-:(هرجا می رویم این چینی ها هستند:-119-::-119-:)
مینا جان شاه ماهی گفت شما آمدین از کنسرت لذت ببرید و همش دوربین به دست هستید ماهم حرف گوش کن دیگر عکس نگرفتیم :-2-15-::-2-15-:نمیشد عکس دیگری بگذاری یم چون خلاف قوانین سایت می باشد حال شاید اون فیلمهایی که دوربین موبایل خودم گرفتم بگذاریم(این پارسا و پدرش دوربین را از دستمان گرفتند خو:-2-30-::-2-30-:)
شبنم جونیم انشالله ............:-2-16-::-2-16-: ،خودت نقطه چین را هرجوری دوز داری پر کن:-8-::-8-::-8-:
ما برویم خرید شاید این دختر دیشبی هم همین دور ورا باشد:-15-::-15-:(خانه مان در محله ایرانی هاست)البت ما فکر کنیم آن دختر مسافر بود ،با آن لباس زشتش:-31-::-31-: (اگر یه چیزی به ما هم دستی بدهند آنجور لباس بدرنگ و زشت را نمی پوشیم:-31-:)
بهی جان ما دلمان می خواهد خاطره بگوئوئیم تا اینها جای خالیتان را حس نکنند:-2-18-::-2-18-: اما خاطرات شیرین شما کجا و مال ما کجا:-2-15-::-2-15-: جایتان خالی ست:-2-03-::-2-03-: هرجا هستی امیدواریم بهتان خوش بگذرد و با جیبی پر از خاطره برگردی:-2-05-::-2-05-:
فهلنا:-2-13-::-2-13-:

بازباران
1390،01،08, ساعت : 07:33 بعد از ظهر
سلام .خاطره
عجله داریم .میخواییم سریال چایخانه رو بنگریم وبخندیم.ولی دلمان نیامد دست بوسی نیاییم.آخ آ راستی در به در دنبال مانتو ساده بودیم که بشود اداره هم پوشید قبل ازعید زیر80تومن نبود .اونم چین چین چین چین ویه کمر پهن کشی دارو....مام حیفمان آمد .امروز با یکی از دوستان رفتیم فاطمی مانتو حراج کرده بود مام هول کردیم 4تا برداشتیم بیام بیرون دیدیم کارتمون وجاگذاشتیم.
خلاصه مجبور شدیم دوتا بخریم .با حساب جیب دوستمان.
همه خوش باشید.فعلا بای

+Lily
1390،01،08, ساعت : 08:13 بعد از ظهر
ما بسی از تنبلی خودمان نالانیم
از صبح تا حالا اخم کردم که کسی بهم نگه چرا کارامو انجام نمیدم
حتی خودمم نمی دونم چرا دس رو دس گذاشتم و روزا رو می شمارم

یک سریالی هس تو فارسی وان به اسم طلسم زیبا
یک دخری توش هس به اسم لولا ! ایشون به شدت از لحاظ پارچه در مضیقه به سر میبرن
اگه تونستین یه پولی بزاریم رو هم واسش لباس بخریم
بگذریم / من که اینو نگاه نمی کنم
مامانم اینا فارسی وان می بینن
دیشب دختر عموم تعریف می کردم مادرش ( زن عموم پیره ) رفته امامزداه نذر کرده که مارسلو ( عاشق لولا ) با دختر داییش ازدواج نکنه
راستی ما شکل علامت سوال شده بودیم
از یه طرف من با فارسی وان مشکلی ندارم چون اگه نباشه مامان هیچ سرگرمی نداره
ولی دیگه نمی تونم تحمل کنم این رفتارا رو
بابام و آرش اینطوری شده بودند :-2-19-::-2-19-:
دیگه روم نمیشه نذر کنم واسه پروژه ام !
از صب تا حالا دارم خود خوری می کنم ولی نمیشینم پای کارام
یعنی پوستم در حد کرگدن کلفته :-2-39-:
گاهی اوقا دلم میخواد مدیر بودم بعضی از پستا رو حذف می کردم
یه عکس از کجا آورده تیتر کرده صادقی و تیموری با دوست دختراشون:-2-33-:
همچنان امیدواریم تعطیلات به خیر و خوشی براتون بگذره
برای ما هم دعا کنید به راه راست هدایت شویم

fatima_59
1390،01،08, ساعت : 09:03 بعد از ظهر
من اومدم با کلی حرف ...
بعد از ظهر اعصاب معصاب تعطیل بود به کل ... گفتم مهدی رو ببرم پارک حال و هوام عوض شه .. خلاصه تا مهدی رفت تو قلعه بادی یه مسیج بود به این مضمون تقریبا : امروز روز جهانی فضولیه .. اون سوالی که همیشه ته دلت میخواستی از من بپرسی رو بپرس منم قول میدم راستش رو بگم ..
منم اینو فوروارد کردم برای بچه ها و امان از جواب ها :-2-06-::-2-06-::-2-06-: منحرف ها همون اول خودشون رو لو دادن :-2-06-: بعضی ها به شوخی سوال کردن .. بعضی ها با جدیت و سوال های اساسی پرسیدن ...
اما اون سری منحرف ها جوابی گرفتن که خودشون اذعان داشتن غش کردن از خنده :mrgreen: خب دیگه سوال پرسیدن جواب اینجوری هم داره :-2-06-: این از این ..
من میدونم بالاخره بچه م رو چشم میزنن این ملت :-2-43-: نمیخوام چون بچه خودمه تعریف کنم ولی نسبت به سنش خیلی کامل و روون حرف میزنه و بعضی وقتها یه حرفهایی میزنه من چشمهام 6 تا میشه :-2-31-: خیلی هم زود با همه پسرخاله میشه ... :-2-41-: خلاصه این که هر روز چند نفر میگن آخی چه بچه بامزه ای ،آخی تپلی و این حرفها .. یه ماشاا.. هم از دهنشون در نمیاد :-2-43-:
یه اتفاق دیگه هم افتاد،علی اومددنبالمون که برگردیم که تو همون پارک گفت فاطمه اون دختره همونی نیست دیشب تصادف کرد ؟ ( مردها چشمهاون خیلی تیزه اصولا :-2-43-: ) منم دیدم لباسهاش همون و تیپش هم همینطور گفتم بذار برم بپرسم .. بله خودش بود و یه چپ چپ نگام کرد گفت شما با اونها بودید؟ گفتم نه دیشب شوهر من شما رو بلند کرد از رو زمین داشتیم از اونجا رد میشدیم ،اومدم ببینم حالتون خوبه ؟ ( دیگه نگفته بودم چسبیده بودی به شوی ما :-119-: ) گفت خوبم فقط دستم پانسمان شده ولی اونها فرار کردن ..منو گذاشتن درمونگاه و رفتن :-2-31-:
آدم خوش انصاف یه تشکر خشک و خالی هم نکرد .. بیشتر طلب کار بود ..
ولی خب اون راننده هه هم نامردی کرده اون وقت شب یه دختر رو تنها ول کرده رفته ...
اینم از این موضوع ..
امشب هم مهمونی دعوتیم ..آخ جون این یکی خیلی مزه میده :mrgreen::-2-06-:

bahooneh10
1390،01،08, ساعت : 09:34 بعد از ظهر
فاطی جای تو بودم دختره رو زنده نمی زاشتم...لااقل یه تیکه می انداختم بهش...
بابا تو دیگه خیلی ریلکسی....
امشب کوزت شدم شام گذاشتم...رفتند دنبال خرید عروسی...من حوصله ام نرسید موندم خونه و سریال کره ای دیدم...انقده جذبش شدم ...جالبه...قبلا خوشم نمی اومد...یهویی امروز گفتم بزار ببینم جریانش چیه.... سه قسمت دیدم... و امشب هم که مهمون یه جای خوبی ام...انقده خوش می گذره..
فاطی تا باشه از این حرفا....:-2-06-:
انی یه کم گل گاوزبون دم کنه ... برای اعصاب معصاب خوبه....:-2-38-:
جای بهی خالی... :-2-31-:
لیلون و نادی هم که جاشون خیلی خالیه... به هیچ کدوم هم اس نمی ره... این لیلون موندم کجاست..خط اش اصلا یا انتن نمی ده یا می گه خاموشه...مشکوک می زنه ها.... نه فاطی؟:-2-31-:

فعلا همین..از بی خاطرگی گفتیم بیایم و یه خاطره در وکنیم...

* ترنم بهار *
1390،01،08, ساعت : 09:41 بعد از ظهر
سلام خاطــــــــــره:-2-38-:
امروز بد بود خیلی بد مریض بودم سرما هم خورده بودم صبح زود پاشدم این تکلیف عیدمو مثل بچه های دبستانی کامل کردم و اومدم ادامه ی کتابمو تایپ کردم ماشالا تو این تاپیک اینقدر همه تشکر و امتیاز میزارن واقعا چشام گرد میشه :-2-43-::-2-43-::-2-31-::-2-31-::-2-31-: امروز خیلی اعصابم خرد بود حالا مامان منم کلید پریــــــــز :-2-36-: گفته باید شیشه ها و پنجره ها رو پاک کنم :-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-: آخه مامان:-119-:کی رو دیدی بعد از عید تازه یادش بیافته خونه تکونی داره؟؟؟؟؟؟:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:با گریه پنجره پاک می کردم :-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-: با همه هم جنگ داشتم اساسی بابامم که ظهر اومدن خونه می گفتن منصوره بابا چته؟ چرا صورتت تو همه ؟؟؟:-2-37-:هیچی نمیگفتم واقعا چم شده بود نمیدونم :-2-15-::-2-15-::-2-15-:ظهر میخواستم بشینم پا 98ia حمید اومد تو اتاق و گفت وااااااااای روی کامپی من نشستی؟؟؟؟؟:-2-36-: زود باش پاشو:-2-33-: میخواستم بگم تو بچه ای که من ازت ده سال بزرگترم چی سرت میشه که صاحب همه چی شدی؟؟؟؟؟:-2-01-::-2-01-::-2-01-::-2-01-: باهاش دعوا کردم و کتک کاری شد و من کتک خوردم طبق معمول :-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-: چقدر پسرا قلدر و بی خاصیتن :-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-: پا شدم رفتم بالا پیش لب تاب مریم :-2-37-: مریم گفت نتم خرابه اپرا باز نمیشه اینرنت اکسپلور دارم میخوای؟:-2-31-: :-2-34-:منم فقط با اپرا دوس دارم پاشدم رفتم خوابیدم تا هفت پا شدم رفتم اتاق مامانم اونجا هم نیم ساعت خوابیدم بعد مامیم گفت دوستت پشت دره رفتم سلام علیک کردم و روبوسی و ... بعد گفت که واسه اون یکی دوستم که از مکه میاد چی ببریم و اینا و کی بریم و اینا و... گل ببرم خوبه نه ؟؟؟؟ :-2-37-:شایدم سکه بردم :-2-37-::-2-37-::-2-37-: خدا کنه من فردا بهتر بشم:-2-30-:

پرنده مهاجر
1390،01،08, ساعت : 10:14 بعد از ظهر
سلاممممممممممم

واما یک روز بد دیگه اما امروز بزن بزن بود

امروز حالم کمی خوب شده بود قراربود بعدازظهربرم دکتر ساعت 2 پدرومادر وبرادربزرگم رفتن عیادت پدربزرگم که
عمل کرده وبیمارستانه (بابای بابام) منم موندم خونه پیش داداش کوچیکم بعداز2ساعت برگشتن دیدم مامانم
چشماش قرمز داداشم داره میلرزه گفتم فاتحه.... پدربزرگ دیگه تموم کرد اما دیدم مادری حالش بده بدوبدو فشارش روگرفتم دیدم یاخداااااااااا فشار رفته به 19 حالا هی قرص بده به مامی هی فشارش روبگیر
ماکلا باخانواده پدرم رابطه خوبی نداریم بیچاره بابام ازدست برادرخواهراش عاصی شده
توبیمارستان عموم به برادرم حرفای بد زده برادرمم قربونش برم خوب جوابش روداده عموم یکی زده توگوش داداشم داداشم یکی زده توگوش عموم:-2-32-:
خلاصه بعدازکلی دعوا عموم برگشته هرچی ازدهنش درمیومده به مادری گفته که برادرم بیشتر آتیش گرفته و عمو وعمه هامو کلا قاطی کرده
پدرم که توبیمارستان سرش شلوغ بوده متوجه دعوانمیشه بعدازاینکه اومدن خونه فهمیدچه اتفاقی افتاده چندساعت پیش بابام رفت خونه بابابزرگم منتظرموند تاعموم بیاد قسم خورده بود که میکشتش
الهی قربون بابام بشم بابایی من اصلا آدم خشنی نیست ولی دیگه ازدست برادرش عاصی شده میگه باید آدمش کنم مامانم وداییم به زور بابام روآوردن خونه فداش بشم اومدخونه یه مسکن خوردپاشد رفت بیمارستان قراره شب پیش پدربزرگم بمونه الان مامانی حالش بده برادرم همش داره توخونه راه میره بامشت به درو دیوارمیکوبه واسه عموم خط ونشون میکشه
منم که دیه هیچ دارم حرفامو جمع میکنم که 2روز دیگه رفتم خونشون چطور حال عمه هامو بگیرم

توی این 19 سال یه بار عموصداش نکردم حسرت به دل موندم مثل بقیه دوستام عموداشته باشم عمه داشته باشم دارماااااااااا ولی ............. اینقدرمامانمو عذاب دادن که دیگه بابام نتونست تحمل کنه
حالا قراره فردا زنگ بزنم به عموم ویه حال حسابی ازش بگیرم

اینم از امروز ما

*snowflake*
1390،01،08, ساعت : 11:23 بعد از ظهر
8 فروردين 1390:-2-41-:
امروز يه روز خيلي عادي و كسل كننده بود تا ظهر كه خيلي كسل كننده بود تنها كاري كه كردم يه ساعت ادبيات خوندم:-2-38-: بقيشو يا تو نت بودم يا واسه خودم ميچرخيدم همينطوري بعد از ظهر هم مامانم و بابام جشن پسر همكار بابام دعوت بودن رفتن اونجا فرنازم رفت خونه ي دوستش منم تهنا موندم :-2-43-:دوباره اومدم نت سرم گرم شه :-2-41-:بعدشم ديدم نمي تونم چشمامو باز نگه دارم گرفتم خوابيدم (من اين عادت خواب بعد از ظهر رو نمي تونم تر كنم :-2-43-:خيلي عادت بديه مخصوصاً وقتي كه درس زياد باشه ولي همه ي تلاشم رو مي كنم):-2-41-:
از خواب كه پا شدم بابا و مامان اينا برگشته بودن بابايي صدا كرد كه اون سرياله شروعيده امروز يه ساعت زودتر مي ده ما هم رفتيم نگاه كرديم (از جاي حساسش موند) :-2-31-:بعد اونم با فرناز يه دعواي فيزيكي كرديم خيلي چسبيد خيلي وقت بود زد و خرد نداشتيم:-2-16-:
الانم خانواده مي خوان برن عروسي منم موندم برم يا نرم اصلاً حوصله ندارم من كه اونجا كسي رو نمي شناسم برم كه چي بشه؟ اصلاً نمي رم :-2-37-:
شب بخير
فعلاً:-2-41-:

mahdieh67
1390،01،09, ساعت : 12:40 قبل از ظهر
ما هنوز مهمونی هامون تموم نشده:-2-43-: و قرار نیست تموم بشه ولی دیگه من عمرا برم جایی:-2-35-: دیروز رفته بودیم سلماس! یکی از دختر دایی هام به خاطر شغل شوهرش خونه اش اونجاس، کل فامیل رفته بودیم اونجا:-2-41-: اونقدر بلند بلند حرف می زدن:-2-36-: واقعا سرسام گرفتم که شب دیروقت برگشتیم. امروز هم صبح کلی برنامه داشتم که حتما برم برای دوستم که 2 ام تولدش بود کادو بگیرم، هرسال می گم سال بعد قبل از عید می گیرم همیشه دیر می شه:-2-39-: البته تازه از مسافرت برگشتن ولی خب:-2-39-:. دیروزم زنگ زده بود که بریم بیرون که گفتم شهرستانم:-2-37-:. رفتم کادوش رو گرفتم یه خورده هم واسه خودم خرید کردم برگشتم بهش زنگ زدم که عصری برنامه نداری بریم بیرون گفت مهمون داریم:-2-36-:. هنوز موفق نشدم ببینمش:-2-36-: حالا شاید فردا بریم:-2-32-:.
این روزا بی محتوا شدن خیلی! دکتر محمدی- مدیر گروه- به میل اش جواب نمی ده! تلفنش خاموشه! معلق موندم نمی تونم پروژه رو کار کنم! استپ کردم!:-2-39-: من کاری رو شروع می کنم دوست دارم تا اخرش بدون وقفه برم اینجوری از ذوق و شوق می افتم:-2-37-:
اینه که تصمیم گرفتم شروع کنم فرانسوی یاد بگیرم:-2-32-: کلا علاقه زیادی به یادگیری زبان دارم!

AsalBanu
1390،01،09, ساعت : 11:07 قبل از ظهر
سلام سلام
من دوباره اومدم ....بعد از چند روز
چقد دور بودم از شما
دلم تنگیده بود
شما چطور ؟؟؟
فکر کنم منو یادتن رفته بود :-2-15-:
اما من نه
خوب خیلی خاطره دارم ...هر چقد بتونم مینویسم باقیش هر وقت یادم اومد ....
خوب ما روز چهار شنبه رفتیم شمال
جاتون خالی .....مایه کباب گرفتیم از برای ناهار ....ما هم دفعه اولمان بود که کباب به سیخ میکشیدیم ....خدا پدر این بفرمایید شام را بیامرزد که طریق کباب سیخ کشیدن را ب ما آموزش داد ....ما هم با کمک پدر و شوور خان و کمی همت مضاعف کبابی به سیخ کشیدییم دیدنی ....حایتان خالی ...خیلی با حال بود .....حتما امتحانکنید
بعد فردایش هم دوباره باقی کبابها را به سیخ کشانیدیم ....اما این بار بهتر بود ...راه افتاده بودیم .....تصمیم گرفتیم که کبابی راه بیندازیم ....تشریف بیاورید
ولی از آنجایی که یادمان رفت که دوربین ببریم نتوانستیم عسکهایش را برای شما بگذاریم
الان دارم اردک درست میکنم برای طایفه شوور ......کار دارم ...برمیگردم با خاطراتی نو

Babak
1390،01،09, ساعت : 01:06 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
سه شنبه 9فروردين 1390
گزارش يك پار تي ناخواسته!
ديروز يه سوتي اي اين بزرگاي خاندان دادن..كه كلي سرحال آمديم..
من دوتا عمه دارم يكي بزرگه...يكي كوچيكه!!
با عمه بزرگه رابطه مون خوبه و دوتا دختر داره كه از بچگي همبازي بوديم ..يعني چند سالي همسايه بوديم..
البته اونا الان ازدواج كردن و بچه دارن...يكيش هلياست...
ولي با كوچيكه فقط در حد سالي يك بار اونم فقط عيد ها..چون كه عمه كوچيكه تو سن خيلي پايين شوهر كرده..و شوهر عمه ما هم اصلا" به شرعيات و مذهب اهميت نميده ..وحتي مسخره هم ميكنه..عمه هم تقريبا" اخلاقش مثل اون شده...
بابا و عمه بزرگه ديگه باهاشون رفت وآمد نميكنن...
عمه كوچيكه يه پسرداره حدود 20 ساله وضع ماليشون هم فوق توپه!!
خلاصه ديروز بابا و عمه بعد از مشورت به اين نتيجه رسيدن كه بهتره با هم برن خونه خواهر كوچكترشون
و قال قضيه رو بكنند...چون اونا روز اول عيد اومده بودن خونه ماها...
در توصيف پسر عمه هم بايد بگم وقتي اومده بودن خونه ما موها رو دقيقا مثل تاج خروس درست كرده بود...
روي خط ريش هم كه سه تا خط انداخته بود ...از ابروها كه نگم بهتره انگار رفته بود آرايشگاه زنانه...
از همه مهمتر شلوارش!!مثل زير شلواري خشايار مستوفي بود...
بي ادبيه ها ميبخشيد..ولي خيلي بهش گشاد بود ..كمر بند هم نبسته بود!! در نتيجه.....
كار به جايي رسيد كه خودم بهش تذكر دادم...كه كاميار جون شلوارتو بكش بالا!! چرا اينقدر گشاد خريدي؟؟.
اونم يه نگاه عاقل اندر سفيهي به ما انداخت و گفت بابك خان، مدلش اينجوريه...
از اونجايي كه بنده يه مقدار زيادي رك هستم...گفتم: عجب مدل ضايعه ايه...
يه نگاه كرد به ما و ديد نخير خيلي جدي هستم چيزي نگفت...
خلاصه همه با هم جمع شديم و راه افتاديم به سمت خونه عمه اينا...هليا و رضا هم اومده بودند...قبلش به بابا گفتم يه زنگ بزن شايد خونه نباشند..گفت :بهتر..ميگيم آمديم و نبوديد...
خلاصه رسيديم در خونه و زنگ زديم ..
بعد از چند لحظه عمه اومد و بعد از كلي قربون صدقه رفتن تو حياط تعارف كرد كه بريم بالا ...
از خونه صداي ساز و دهل ميومد..بابا گفت مهمون داريد؟ گفت: نه امروز تولد كامياره يه مهموني خودموني
گرفتيم...بابا گفت به سلامتي...خلاصه وقتي از در وارد شدم...واقعا" افرين گفتم...به اين جماعت
واقعا" در زمان هدفمندي يارانه ها خيلي خوب همكاري كرده بودن ..مخصوصا" خانم ها...
تو مصرف پارچه براي دوخت لباس واقعا" صرفه جويي كرده بودن!!
بعد شوهر عمه مثل اين باكلاسا در حالي كه تا خرخره مست بود...اومد همه رو معرفي كرد...
همه هم يا از دوستان خانوادگي بودن..يا همكلاسي هاي دانشگاه كاميار جون...
باباهنوز تو نيومده بود ..داشت تو حياط با عمه صحبت ميكرد...رفتم يه گوشه ايستادم مسقيم جلوي در كه عكس العملشو ببينم...از در كه اومد تو همونجور كه سرش پايين بود گفت يا الله...منفجر شدم از خنده...
بابا سرخ شده بود..حالا خداييش رو ميگم من مجالس تولد و مهموني و زياد رفتم ..ولي اينا ديگه خيلي نوبر بودن...يه تيپ هاي افتضاحي زده بودن كه ...بماند..
از همه جالب تر اين بود كه كاميار اومد منو رضا رو بلند كرد و گفت بياين كارتون دارم...
بلند شديم رفتم تو يه اتاق كه ديدم يه بار درست كردن و انواع و اقسام مشروب رو گذاشته بودن..
و دختر ها و پسر ها هم ميومدن...ميخوردن...و خلاصه ...
گفت چي ميخوريد؟
گفتم كاميار جون من نميخورم ..شايد آقا رضا ميل داشته باشن..رضا هم فوري گفت :نه منم نميخورم ..
دستت درد نكنه ...كاميار گفت بابا نترس هليا چيزي بهت نميگه ..از خودمونه ...
رضا چنان قاطي زد كه تا حالا نديده بودم...گفت :يعني چي هليا از خودمونه؟؟
كاميار فهميد كه گاف بزرگي داده گفت :همبنجوري گفتم ..منظوري نداشتم اقا رضا ...
در گوش رضا گفتم بابا اين تا خرخره مسته ..حاليش نيست كه چي ميگه...
برگشت به كاميار گفت:آقا كاميار امروز كه تولدته ...ولي يه مشت زير چشمت از من طلب داري...
رضا رو بردم بيرون كه هليا جلومون سبز شد...گفت كجا غيبتون زد؟؟
رضا جوابشونداد و رفت هليا گفت اين چش شد يهو ..جريان رو براش گفتم خيلي عصباني شد...
گفتم حالا بيخيال بيا زودتر از اينجا بريم تا يه شري به پا نشده...
خلاصه اومديم تو سالن كه ديدم مامان اينا يه گوشه دارن با هم صحبت ميكنن ...شوهر عمه بزرگه هم نشسته بود پهلوي بابا ..و داشتن با هم صحبت ميكردند...
اومدم بغل رضا و گفتم اين بچه بازي ها چيه در مياري..پسره يه چرتي گفت...خلاصه آرومش كردم...
و يه اشاره به بابا كردم و اونم از خدا خواسته بلند شديم و كادو رو هم نقدي حساب كرديم و اومديم بيرون...
توي راه برگشت بابا همش استغفرالله ميگفت...منم زير لب ميخنديدم...

بازباران
1390،01،09, ساعت : 01:24 بعد از ظهر
سلام خاطره
زياد حرف نداشتيم.امروز دستور داده شدبراي عرض تبريك ودست بوسي بايد خدمت رئيس هيات مديره بريم.كه رفتم و..اه اه از اين كارا خيلي بدم مياد.ولي چاره ودررو ندارم.
واي تروخدا فحشم ندين .امروز يه كاري كردم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
امرو زيكي از همكاراپسر4ساله اش وآورده بود.پسري كه زيادنميخنديد وسرگنده بود .تيكه ميندازه كه دلت ميخواد زمين دهن بازكنه.:-2-35-:من عرفان وخيلي دوست دارم .اونم گاهي مواقع معلومه بدش نمياد ازمن:-2-40-:
ديدم توراهروئه وروش اونورداره به مامانش نگاه ميكنه .يواش رفتم پشتت گفتم هو...
چشمتون بد نبينه .يه جيغي كشيد و6متر پريد.منم از حالت اين از خنده مرده بودم.اون از ترس زياد ميخنديد ولي خدايش رنگ به صورت نداشت.
حالا نه اون استوپ ميزد نه من.مادرشم رسيدو گفت سهيلا چطود دلت اومد ؟سق بچه ام افتاد...ازاين حرفا
دست عرفان وگرفت وبرديه چشم غره اومد.يواش گفت بيشعور:-2-06-:
ولي عرفان دويد با خنده گفت.خاله حاليت ميكنم.
چقدر اين بچه ها دلشون پاكه ...ولي خيلي خنديدم.فعلا باي همگي باشه

Sokout_shab
1390،01،09, ساعت : 01:25 بعد از ظهر
9 فروردين چه زود داره مي گذره :-2-16-:

روزا بازم مثل هميشه تكرار :-2-27-:
به قول يارو گفتني ما در خانه پوسيديم :-2-16-: مهم نيس اين نيز بگذرد...:-2-08-:
مامي اينا ديروز رسيدن...:-2-41-: مثلا رفته بودن تهران كه نمي دونم چطوري سر از سمنان و شاهرود و دامغان در آوردن...:-2-15-:
كلي تعريف... گفتن من كه گفتم بياين شما گوش ندادين... :-2-28-::-2-28-:
كلي خوردني خريده بودن... :-2-16-: مخصوصا آلوچه :-38-: واي جاتون خالي منم كه عاشقش... :-38-: حوصله نداشتم عكس بگيرم تو نتم گشتم بلكه پيدا كنم تا دهنتون آب بيفته :-38-: و هوس خوردن آلوچه كنين :-38-: كه اين حوصله مبارك نذاشت... :-38-:
اين چند روزم مثل چند روز قبل نه كسي خونه مون اومد و نه ما جايي رفتيم... :-2-27-:
دلم سفر مي خواد...:-2-18-: نه اين سفر دو روزه... :-46-: سفر يك هفته دو هفته... :-46-: اونم كجا... لب دريا... ترجيح مي دم رامسر باشه بهتره... :-46-: اونم چي؟ تنها... خودمو و خودم... :-46-: ايشاءالله تو خواب مي ريم... :-46-: مهم نيس...:-2-16-:
امروز همسايمون زنگ خونه رو زد... كه سلام چطورين؟ و از اين حرفها... گفتم مرسي گفت ديشب دزد اومده... گفتيم بله؟ :-2-19-: چطوري؟ :-2-19-: گفت دو كيسه برنجمونو بردن؟ :-2-19-: گفتيم مگه ميشه نصفه شبي سر و صدا اينجاد نكرده؟ :-2-17-::-2-19-: مونده بوديم چطور در پايين و باز كردن؟ :-2-19-:
خلاصه مامي رفت بالا كه ببينه آيا از وسايل ما رو هم بردن يا نه؟ كه ديدن بلـــــــــــــه... :-2-22-:
يه لوستر قديمي... لگن مسي كه ماميم دوسمش داشت... و چرخ خياطي ... :-2-27-::-2-27-::-2-27-:
من موندم آخه كيسه برنج و از 4 طبقه چطور پايين بردن؟ :-2-28-::-2-28-::-2-28-:
پليس اومده... :-2-37-:
خلاصه اينم از روزاي ما... چه قدر عالي مي گذرد... :-2-32-::-2-32-:

+Lily
1390،01،09, ساعت : 03:32 بعد از ظهر
دیشب یه خواب خیلی عجیب دیدم
اگه میشه بهم نخندین

اولش خواب شخصیتای هری پاترو میدیدم که داشتن می رفتن کوییدیچ ببینن ( مگه نگفتم نخند ؟ :-2-43-:)
بعدش تصویر بهم ریخت
نمی دونم شاید چون با احساس گناه خوابیده بودم اینطور شدم
انگار که توی یه حسینیه باشم یا صحن یه مسجد
همینطور آدما ، بیشتر هم زنا با چادر می اومدن تو واسه نماز
انگار من با دوستای دانشگام بودم نمی دونم فقط یادمه تنها نبودم
انگار حس خوبی بین اون آدما نداشتم
می خواستم از اونجا برم
بی قرار بودم و انگار نمی زاشتن تنها برم
همه می خواستن وایسن واسه نماز که من از دست دوستام در رفتم
خواستم از در برم بیرون یه خانمه چادری بود
عین خانمایی که تو امام رضا هستن
گفتم الان برمی گردم
تو راهرو بیرون هم یه اقاهه بود دقیقا یادمه بهش گفتم مامانم مریضه باید برم پیشش
اخم کرد ولی گذاشت برم
خیابونا خلوت خلوت بود
مثل این بود که با دانشگاه اومده باشیم اردو و من از دست مسئولامون فرار کرده بودم
فرصت نداشتم و می خواستم حتما یه جایی برم
جالبیش اینه که ایران نبود و ولی من باهاشون فارسی حرف می زدم
گفتم می خوام برم اونجا / انگار از اون فاصله مشخص بود ولی اسمشو یادم نیس
شاید گفتم میخوام برم خونه ی خدا
ولی رانندی تاکسی که یه پسر جوون بود گفت : لازم نیس از این راه بری
گفت اول باید بری مسجد النبی
من انگار اونو بلد بودم گفتم اینطوری که خیلی دور میشه !
گفت : ما که همیشه همینطوری میریم
گفتم گم میشم
گفت که می برتم
منم گفتم پول ندارم
گفت اون که پول نمیخواد
بعدش یادمه خواهرم اومد و بهم یه کاسه آش نذری داد و منم با خواهرم رفتم طرف مسجد

حالا اگه شما تونستین یه ربطی بین اجزای خواب من پیدا کنین خیلی عالیه !
خیلی واقعی بود / خیلی / حتی یه لحظه هم فکر نکردم خوب مسجدالنبی که تو مدینه اس
اگه من بخوام کعبه رو ببینم که باید تو مکه می بودم
نمی دونم چرا این خوابو دیدم !
ولی حس خیلی خوبی بود
انگار تمام وجودم می دونست باید از اون صحنی که داشتن توش نماز می خوندن بیام بیرون و برم یه جای دیگه
انگار همه ی اون مردم دروغ می گفتن
انگار حس می کردم شیطانی هستن
به دوستام گفتم اونا هم بیان ولی می ترسیدن از اونجا بیان بیرون
نمی دونم
جدی نگیرینا ! نمیخوام چیزی بگم یا بگم دلیلی داشته
فقط اینقدر که برام واقعیت داشت ترسیدم

h.douce.h
1390،01،09, ساعت : 03:47 بعد از ظهر
منم ديشب اصلا نخوابيدم . دو ساعت خوابيده بودم ساعت 3 از خواب پريدم ديگه نتونستم بخوابم . :-2-43-:

بسي نگرانيم . :-2-37-:مسافري در راه داريم كه اگه خدا بخواهد امشب مي ايد :-2-16-:. بسي برايش دعا بفرمايد:-2-37-: .

ديشب هم مهمون برامون اومد .:-2-28-: ما كه كلا از خير زدن جيب پدر گرامي گذشتيم . :-2-06-: بهش مي گم بابا چه قدر نذر كردي جور نشه بريم :-2-06-::-2-06-:

مهمون ها امادند و ما هم كمي سوتي داديم و از خجالت بسي مرديم :-2-14-::-2-02-:

نزديك هاي صبح خوابمان رفت كه ساعتمان زنگ خورد ما از خواب پريديم. http://up.98ia.com/images/xa2advjegm0ewfy9i16h.gif

بلند شديم و رفتيم يه چيزي بخوريم:-2-37-: . پا شديم اماده شويم برويم خونه ي دوستمان مهماني كه ديديم sms زده نيا كه كنسل شد:-2-28-: . فلاني نمي تونه بياد افتاد فردا :-2-02-::-2-42-:

ما هم عصباني تر از قبل نشستيم پاي كامي.:-2-33-:

مسنجر را باز كرده بلكه مسلماني آن باشه و ما هم از اين بي حوصلگي در اييم :-2-37-: كه ديديم كسي جز خرزو خان آن نيست .:-2-43-:

نا اميد تر از قبل امديم سايت تا بلكه روحيمان چنج شود .:-2-19-::-2-17-::-2-06-:

ديگر چيزي به ذهنمان نمي رسد . :-2-38-:

اهان. راستي:-2-07-: . گوشيمان خراب شده .:-2-03-: داريم كلافه مي شويم .:-2-02-:يه گوشي با ما داده اند اون ور تر از 1100 . :-2-17-: نمي دانيم از كوجا اوردنش. :-2-19-: دعا بفرمايد كه زودتر درست شود كه مرديم از بي گوشيي. :-2-03-::-2-18-::-2-30-:

ما دلمان گوشي خودمان را هم ديگه نمي خواهد :-2-35-:.ما گوشي نو مي خواهيم . :-2-35-::mrgreen:


خدايا به همه بي گوشيان صبري عطا كن .:-2-06-::-2-41-:

AsalBanu
1390،01،09, ساعت : 03:50 بعد از ظهر
اندر باب این شمال رفتنمون .....
ما وقتی شمال میریم خیلی به این فروشگاه ها سر میزنیم
آخه دلشون برامون تنگ میشه
منم یه شلوار خریدم و یه سرویس نیم ست بدل پروانه خیلی خوشمل بود
اگه شد عسکشو واستون میذارم
تواین فروشگاه ها چه آدمایی پیدا میشن .....چه ریخت و قیافه هایی ....شبیه همونایی که آقا بابک از فامیلشون توصیف کرده بود ...آخه فکر میکنن اینجوری خوشگل میشن ؟؟؟؟
هی ...دوره آخر الزمون شده دیگه ....خدایا ظهور آقا مونو برسون
فعلا ....
الان باید برم ناهارو آماده کنم
گفتم که واسه طایفه شوور اردک و ماهی درست کردم
دوباره برمیگردم
فعلا بای

Mina
1390،01،09, ساعت : 03:58 بعد از ظهر
لیـدیـز اند جنتلمن
اتنشن...اتنشن....

این پُست چون نصفه پُست شده بود..دوباره رایت شد:-2-30-:



الان با دایل آپ آنم..
به دور از چشم ِددی و مامی که رفته بیرون..ددی هم داره تی وی می بینه:-2-35-:

صبـح پاشـُدم رفتم سراغ ِ گوشی....مغازه ه بسته بود:-2-30-:.... هی رفتیم برگشتیم شاید باز کنه...نبود که نبود..یه قفل به چه گندگی هم زده بود رو درش:-2-33-:

اومدم خونه و یه راست نشستم پای ِ پی سی .
حالم گرفته بود و هست از صبح!
چون باعث ِ ناراحتی یکی شدم:-2-15-:
الانم نمیدونم شه کنم:-2-15-:

گفتم که گوشی ِ بابا دست ِ من بود..از شب تا صبح و صبح تا شب:-2-35-:اس دادن اگرچه باهاش مکافات بود..ولی خُ..یه جورایی می تایپیدیم:-2-35-:
امروز عمه م از ولایت اومده بود...منم آن بودم..با گوشی...یهو دیدم گفت: حاجی، ابراهیم(عمو) میگفت هی زنگ میزنم، گوشیش خاموشه:-2-35-:
منو میگی مثل چی پریدم زور رو گوشی و خاموش نکرده سیم و قاپیدم و سیم ِددی رو زدم جاش و انگار که نه انگار من گوشی برداشته بودم:-2-35-:

قبل ِ اونم ظهر، گوشی داداش رو گرفتیم(1100) الانم سیم کارتمون رو اونه!

از سایت اومده بودیم بیرون که یهو اس ام اس از مهدیه اومد!
چشام رفت فرق ِ سرم!
گفتم: من؟!:-2-31-:

اومدم سایت! دیدم...بله چه خبره:-2-43-:
الان که می بینم، واقعا طرف لازمش بوده که گزاشش بدم! خوب کاری هم کردم گزارش دادم. ..اصلا الان کُلی دلم خُنک شد!

یکی نیست بگه تو که مبادی ِ آدابی مثلا، چرا میری مکالمه مردم رو میخونی؟:-2-33-:
...


ولش!

اعصابمونو نریزیم به م!:-2-38-:

ریلکس، ریلکس ریلکستر:-2-38-:

ساعت 6 میرم دنبالِ گوشی:-2-30-:
خُدا، درست شده باشه دیه:-2-30-:گوشی هیچ، خودم خسته شدم از رفت و آمد:-2-30-:

فاطی اینا هم برگشتن:-2-16-:الان در خانه شان هستند:-2-16-:دُز ِ حسودی ِ ما آمد پایین:-2-37-:
خُدا یعنی ما اینهمه حسود بودیم، خودمان خبر نداشتیم:-2-35-:

خوب شیکار کنیم، تو فامیلی که همه باهم دشمن ِ خونی ن! یه دوتا خواهر داشتن، معجزه ست بخدا که باهاشون رفت و آمد داشته باشی:-2-30-:


یه کارت عروسی ِ دیه هم اومده که مالِ برادر زن پسر ِ عموی ِ بابامه، کارتش ، خوجل بود:-2-16-:..ولی به اختمال زیاد نمیریم ..چون راش دوره:-2-30-:فقط 224 کیلومتر راهه:-2-30-:

اینم عکس گوشواره هه:

http://s1.picofile.com/file/6479788728/DSC00007.jpg


گوشیمون رسید، عکس کارت رو هم میذاریم:-2-37-:


پ.ن: خوب کاری کردم:-2-31-:

آنیتا
1390،01،09, ساعت : 04:13 بعد از ظهر
سلام به همگی
امیدوارم ایام به کام همتون باشه،خوب میدونید یه عیب ما آدما اینه که فقط بلدیم غم و غصه هامونو بگیم و دردامونو(این به تجربه بهم ثابت شده ها) شاید خاطره امروز(که اسمشم نمیشه گفت خاطره میشه گذاشت درد ودل) زیاد خوش آیند نباشه،نه،نه، فکر نکنین میخوام از غم و غصه بگم نه دوست ندارم این عادت همیشه با من بوده که حتی اگر گله ای کردم یا غمی رو گفتم لحظه ای بوده چون هیچ زمان و هیچ زمان دلم نخواسته که کسی رو با حرفام ناراحت کنم (معتقدم آدما به اندازه خودشون غم دارن) درسته گاهی آدم باید حرف بزنه،داد بزنه از غماش بگه که اگه نگه دیگه واقعا (دور از جون شماها )آدم نیست ،اما اگه همیشگی باشه لوث میشه،همینطور که اگه بخوای همیشه تظاهر به شادی بکنی،من خودم وقتی خیلی غمگینم و ناراحت یا خیلی در خودم میرم یا اینکه شلوغ بازی در میارم پس زیاد کسی نمیفهمه چه خبره .
از روزی که اومدم توی این تاپیک و پستا رو میخونم خیلی ها رو دیدم که نالون بودن،همش گلایه کردن ،همش غصه داشتن ،همه مون داریم ،هرکی هم فکر میکنه مال اون یکی بیشتره و درد خودش درمان ناپذیر اما می خوام یه چیزی بگم شاید خیلی ها ناراحت بشن ،می خوام بگم ماها بنده های ناشکر خدائیم،برای حرفم هم دلیل دارم دلیلش اینه که قدر مهمترین داشته امون رو نمی دونیم میدونید چیه ؟سلامتی
چرا بخاطر مسائل پوج خودمونو درگیر میکنیم،آزرده میکنیم همش به جون خدا غر میزنیم که روزام تکراریه،(منم گفتم) میدونید چرا تکراریه ؟چون خودمون اینطوری دلمون می خواد خیلی ها هستند از نعمت وجود سلامتی محرومن اما با تمام توانشون تلاش میکنند تا به جایی برسند ،خودشونو به آب و آتیش میزنند مدارج عالی رو طی میکنندشاید بعضی وقتا هم از خدا گلایه کنند ولی در نهایت خودشونو میکشن بالا،و برعکس خیلی ها هستند که چهار ستون بدنشون سالمه اما هیچ تلاشی نمیکنند (که این به نظر من ناشکریه)
جناب نوین پیری غیر قابل اجتنابه میاد چه بخواهیم و چه نخواهیم مهم نیست چند ساله باشی مهم اینه که توانائیت چقدره عموی همسر من78 سال سن داره و اگر ببینینشون فکر میکنید 55 یا 56 ساله باشه،یکی از آدمای معروف ایرانم هست(به دلیل معذوریت اسم نمیبرم) همیشه جمله جالبی میگن میگن منو تنها چیزی که میتونه از پا بندازه بیکاریه و با تنها چیزی که می میرم سانحه هوائییه(ایشون مقیم آلمان هستند ولی هفته 5 روز در هواپیما بین ایران و چند کشور دیگه در رفت آمد هستند) می خواستم بگم خود آدم نباید خودشو ببازه وگرنه که سن و سال مهم نیست
و دیگه اینکه ممنون شما به من لطف دارین ،من فقط می خوام دوستان کمی از این حال و هوا دربیان
امیدوارم که قدر همه نعمتهایی که خداوند بهمون داده بدونیم و شاکرش باشیم ببخشید که امروز حال و هوای پستم اینجوری بود
حالا شاید تا شب بازم برگردم:mrgreen:

زی زی گولو
1390،01،09, ساعت : 05:48 بعد از ظهر
سلام !خوبین ؟! خوش هستین ؟! سال نو مبارک ! صد سال به این سال ها ! هرروزتان نوروز نوروزتان پیروز ! :))می خوام یه سری چیزا بنویسم هرکی بخنده بترکه الهی ! دیشب داشتم با خودم فکر می کردم چقدر مادر شدن حس قشنگیه ! خیلی دوست دارم مادر بشم...می دونم سخته ولی از بزرگ کردن بچه لذت می برم...احتمالا بچه ی من یه مقداری لوس می شه شاید خیلیا الان که دارن اینو می خونن بگن چه هوله و اینا ! ولی باور کنید من حس مادری رو بارها تجربه کردم....کلا شخصیتم طوریه که دوست دارم برای اطرافیانم مادری کنم....اینو خیلی از دوستام می دونن...تو همین سایت چقدر به یه نفر گفتم سر وقت غذا بخور ؟! چقدر بهش گفتم کنار خانواده باش .... وقتی اینا رو بهش می گفتم می دونستم با خودش می گه عنه پیرزنا حرف می زنه ولی بارم بهش گفتم....چقدر به خاطر دل همین آدمای نتی که ندیدمشون....همین دوستای خودمون خودمو فراموش کردم ؟! اصلا آدما هیچی....خانواده م خوب می دونن که من چقدر مراقب حیونای اطرافمم....خیلی خیلی دوستشون دارم...دست خودم نیس...گاهی دقایق طولانی وقت می ذارم پشت پنجره و پرنده هایی رو که میان تو باغچه نگاه می کنم و تموم دقایقو قربون صدقه شون می رم ! شاید برای خیلیا احمقانه باشه ...پریسال که باغچه ی خونه با صفاتر بود برای پرنده ها غذا میریختم کنار درخت خرما....اوووف ! شاید 50 یا 60 تا پرنده اعم از فاخته ، گنجشک ، بلبل خرما ، کبوتر و البته سینه سرخ میومدن غذا می خوردن و می رفتن...یادمه سینه سرخا از روی زمین نشستن وحشت داشتن و من و داداشم براشون یه سینی پلاستیکی به درخت بستیم .... گنجشکا نمی فهمیدن قضیه این سینی چیه ولی سینه سرخا می رفتن اون جا غذا می خوردن....یا اون اوایل که براشون تو طرفای یه بار مصرف نون و آب می ذاشتیم ....یادمه پرنده ها لب نمی زدن آخه می افتادن توش !! بخوام بگم طولانی می شه ولی براشون جا درست کردیم....تا الان تعداد زیادی پرنده و حیوون مثله گربه رو نگهداری کردم که اکثرا یتیم بودن ! :)) خیلی دوستشون داشتم و دارم...آخرین پرنده که به خونه مون پناه آورده بود یه کبوتر بود که آبله گرفته بود.....هیچ وقت یادم نمی ره چقدر براش گریه کردم...جالبیش اینجائه که کبوتره دقیقا روز تولد امام رضا اومده بود....یادتون هست ؟! 8/8/88 خیلی عجیب بود....خیلیم باهوش بود....داداشم براش یه قفس ساخت....هی....چه روزایی بود.....قاطی پاتی شد اینایی که نوشتم ؟! نمی دونم چرا یوهو یاد این چیزا افتادم ! بی خیال نخوندی هم نخوندی !پ.ن: جناب رابین هود سر خوندن خاطرتون کلی خندیدم ! روحمان شاد شد...مامانمو داییمم کنارم بودن کلی ها خندیدن ! پ.ن:آنیتا خانوم حرفت خیلی درسته...سلامتی....من از دستش ندادم ولی مادرم....نمی دونم...دعا لازمیمممم !پ.ن:تو که منو گذاشتی کنار...جوابمم نمی دی چرا میای تو یاهو برام دعوت نامه می دی آخه ؟! حالت خوبه تو ؟!

girlstreet
1390،01،09, ساعت : 05:55 بعد از ظهر
8 فروردین

هنوز تنهام.ناهار خونه عمو دعوت بودیم.تنهایی رفتم.اومدم خونه یه خورده با مهدی خندیدیم.ولی نه از اون خنده های همیشگی:-2-15-:
گفت میره بیرون و میاد.منم نشستم پا نت.پسره بد رفته بود تنهایی کافی شاپ قهوه خورده بود.:-2-43-:
زنگ زد...:-2-37-:

- کیمی بدبخت شدم.

-چی شده؟؟

-محمد زنگ زده گفته بیا خونه.کی پایینه؟

-پسر عموت.
-خاک به سر شدم.دیدنم تو ورامین....:-2-31-:
من داشتم سکته میکردم.هی نذر و نیاز.:-2-39-:اخرشم مهدی رسید و تا پاشو گذاشت تو خونه یه تو گوشی خورد.:-2-19-: محمدم گفت دیگه حق نداره بره بیرون.:-2-29-:مهدی حالا عصبانی.منم که اجازه نداشتم نزدیکش بشم.به هوای خونه مادرجون از خونه زد بیرون. منم یواشکی زدم بیرون.تو راه بودم که مهدی اس داد: اعصابم خورده میترسم یه چی بگم بعدا پشیمون بشیم.شب بخیر.

من: باشه عزیزم.انقدر دوست دارم که حاظرم تا هروقت بخوای صبر کنم.خوب بخوابی.

-خواب؟؟اخه ادم وسط خیابون میخوابه؟؟

- تو هنوز خونه نرفتی؟؟چرا با خودت لج میکنی.ترو خدا اگه هنوز دوسم داری بور خونه مادرجون اینا..

-امشب نمیرم

-با خودت لج نکن.ضعیفی هی زرت و زرت سرما میخوری.ارواح خاک پدر بزرگت برو..

- اه قسم نده دیگه.باشه میرم رسیدم اس میدم.

منم سریع خودمو رسوندم خونه مادرجون اینا.سر دردام شروع شده بود.با تی وی خودمو سرگرم کردم تا رسید

* ترنم بهار *
1390،01،09, ساعت : 06:04 بعد از ظهر
سلام :-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:
چقدر این دو روزه همش گریه میکنم شدم مثل عاشقا دور برندارینا من هیچ وقت قرار نیست عاشق بشم :-2-11-: کی حوصله داره؟:-2-43-: امروز صبح که پاشدم هر چی فکر کردم برنامه ی امروزم چیه یادم نیومد :-2-37-: همینجوری رفتم با آرامش صبحونه خوردم و اومدم وبم و سر و سامون دادم و خوشگلش کردم بعد اومدم 98ia به همه ی دوستام یه پیام فلسفی فرستادم البته به اونایی که مسافرت بودن و پروشون بسته بود یا هنوز از اخرین پیامم به اونا وقتی نمیگذشت ندادم گفتم شاید خوششون نیاد همش اسم من توی پروفایلشون باشه خب بعد مامانم پاشد و گفت صبح اول صبح اینجا چی کار می کنی:-2-33-: بیا کمک من منم از دیروزم حذر کردم و هی به خودم می گفتم همه چی ارومه من چقدر خوشبختم .....:-2-32-::-2-32-::-2-32-: همش به خودم می گفتم نباید عصبی بشی به مادر و پدرت احترام بزار تا خدا تو را دوست بدارد :-2-06-: البته من همیشه به این خاطر به مامان و بابام احترام میزارم چون که از اینده میترسم میترسم بزرگ که شدم بچه هام منو بیشتر اذیت کنن که خدا نکنه :-2-41-: بعد از شستن ظرفا و شوخی با مامیم تا خواستم بیام سایت مای گفت بیا بقیه در و پنجره ها رو پاک کن بعد برو منم بسی اینجوری:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-: اما خب میدونین که همه چی ارومه من چقــــــــــــدر بد نه خــــــــــوشبختم :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-: رفتم سراغ یه در بسی کثیف:-2-31-: هی کهنه می کشیدم پاک نمیشد :-2-36-:هی میکشیدم پاک نمیشد:-2-36-: نمیشد :-2-36-:نمیشد :-2-36-:نمیشد :-2-36-: از کت و کول افتادم مامیم اومد گفت بزار خیس بخوره بعد کهنه بکش :-2-35-: مامان سوتی میدی پنجره مگه ظرفه که خیس بخوره:-2-43-::-2-06-: بالاخره با هزار تا بدبختی پاک شد تا نشستم پا کامپی حمـــــید اومد اذیت کرد می رفت بالای میز میپرید پایین :-2-28-: منم یه پس گردنی زدم بهش اروم زدم خیلی اروم:-2-32-: اونوقت با دوتا دستاش پاهامو سیاه کرد اینقدرم این اتیش پاره زور داره :-2-33-: تا حالا اتفاق خاصی نیافتاد جز الان که دارم میگریم مامانم کلید پریزه در حد المپیک :-2-30-: هان صبح که داشتم درو پاک میکردم کامپی روشن بود همین تاپیکم بود پست دیروزمو گذاشته بودم میخواستم یه ریزه ویرایش کنم رفتم شیشه پاککن بیارم دیدم مامانم داره خاطرمو میخونه :-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:چــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟ :-2-36-: بعد مامیم نگام کرد و بسی خندید :-2-06-: و گفت اخه دختر چرا زیرو بم زندگیمونو میزاری کف دست مردم:-2-31-:مامان؟؟؟ اینجا کجاست مردمیه که شما بشناسین؟؟؟:-2-43-:تازشم اینجا یه دنیای مجازیه ها:-2-43-:مامیم گیر میده:-2-15-: میدونم مراقبمه :-2-15-:اما یکی بهم بگه مگه من دختر بدیم که بهم اعتماد ندارن؟ :-2-15-:شایدم دارن و خیلی خیلی میخوان مواظبم باشن :-2-39-:من درکشون میکنم اما واقعا سخته وقتی هیچ کس کاراتو قبول نداشته باشه مگه من دختر بدیم؟؟؟؟؟:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:

Star_69
1390،01،09, ساعت : 07:25 بعد از ظهر
به نام او
سلام :-2-38-:

دلم یه گریه ی درست و حسابی میخواد چون شدیدا دلگیرم انقدر دلگیر که براش هیچ حجمی قائل نیستم...انگار یک دفعه پر شدم پره پر...

از دیروز تا حالا اتفاق خاصی نیفتاد فقط امروز قرار بود عمه خانم بزرگه بیاد که نیومد و واقعا آتیشیم کرد چون به خاطر اومدن اونا یه قرار با دوستام رو نرفتم و نشستم گوشه ی خونه!از ساعت 4 هم خوابیدم تا 7 ولی اعصاب قروقاطیم آروم نشد!از بدقولی متنفرم خوب تو که نمی تونی بیای چرا برنامه ی زندگی بقیه رو داغون میکنی؟ :-119-:

پ.ن:آنیتا جونم اینا نالیدن نیست!حرف منم دفاع نیستا!شاید یکی از اونا که خیلی می نالن من باشم ولی واقعا نالیدن نیست حرف زدنه اعتماد کردنه!زندگی فراز و نشیب زیاد داره سختی زیاد داره ولی قرار نیست ماها فقط شریک خوشی هم باشیم که اگر فقط شریک شادی باشیم دوست نیستیم!
هر کسی توی یک لحظه ممکنه دلش بگیره یا زیادی شاد باشه ممکنه اصلا هیچ حس خاصی نداشته باشه و عادی باشه ممکنه کسل باشه یا مریض باید انقدر با دوستش حس راحتی داشته باشه که بگه!
درست این یه دفتر خاطرات عمومیه ولی نشون دهنده ی حال و روز ماست!تظاهر قشنگ نیست شاید اگر اینجوری ادامه بدیم بچه ها دیگه نیان حرف بزنن ما باید توی خوشی و ناخوش شریک هم باشیم چه خوشی واقعی چه خوشی ذهنی چه غم واقعی چه غم ذهنی!
من خودم امروز دست و دلم به نوشتن نمی رفت چون بی حوصله بودم ولی باز فقط و فقط به خاطر اون یک درصد از بچه هایی که خاطره ی منو می خونن نوشتم!

روز همگی صورتی :-2-16-:

Mina
1390،01،09, ساعت : 08:18 بعد از ظهر
تبریک بگین...
زود زود :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
هرکی تبریک نگه چشِش دنبال ِ گوشی ِ منه:-119-::-119-::-119-::-119-:
گوشی ِ جناب به آغوش ِ گرم ِ مادری برگشت:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
دست دست :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
الان تو پوست ِ خود گنجایش نمیکنیم:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:


تو خیابون جای ِ قدم زدن نبود..
به قولی مردم تو هم می لولیدند:-2-31-::-2-06-:
جنس مونث کم بود و جنس مذکر غوغا میکرد:-2-43-:

قبل ِ رفتن زنگ زدم ...گفت تا نیم ساعت یه ساعت دیه آماده میشه...
بعد سوسی رو کلافه کردم که پاشو بریم، تا برسیم میشه یه ساعت دیه که واقعا شد:-2-31-:

یه نیم ساعت بیشتر هم اونجا الاف شدیم....ولی واقعا پسره روز ِ اول من فکر کردن قُمپز(:mrgreen::-2-33-::-2-31-::-2-06-:) میاد، ولی یه شیزایی بلد بوده ها :-2-31-:

وایستاده بودیم تو مغازه...یه عده پسر ِ نوجوون شونزده هفده ساله واستاده بودن باهم حرف میزدن...یکی که پیرهن سفید پوشیده بود، وایستاده بود عقب و چهره ش شدید متفکر بود:-2-31-:
یهو دیدم سوسی هی داره میزنه به پهلوم....:-2-31-:
میگه بدبخت پسره، یه اس ام اس اومد واسه ش ، خوشحال بود، خوند، پکر شد:-2-31-:

میگم: به مردم شیکار داری تو؟!


دوستاش ولی خُدایی زیادی سرخوش بودن، همه شون می پریدن سر و کله هم:-2-31-::-2-31-::-2-31-:انگار چی هست...خوش به حالشون:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:پَسرا دور بر ندارینا:-119-:


وای مامان،گوشیم:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

+Lily
1390،01،09, ساعت : 09:01 بعد از ظهر
مینا جان بازگشت شکوهمندانه ی گوشیتو به آغوش گرم خانواده تبریک میگم:-2-40-:

ولی اون قمپز هست نه کمپز :-2-06-:
اگه می خواین اخطار بدین بدین
اگه نمی گفتم دل درد می گرفتم

بهدا : آفرین دختر گلم
در ضمن علاف هم اینطوری هس نه اینطوری : الاف !!!!!!!:mrgreen:
الان دلت نمی خواد کله ی منو بکنی ؟

fatima_59
1390،01،09, ساعت : 09:09 بعد از ظهر
اعصاب : تعطیل
آرامش : تعطیل
خنده : تعطیل
زندگی : تعطیل

دل خوش سیری چند ؟؟؟؟

پ. ن : آنی جون گاهی اوقات مثل الان اجتناب ناپذیره ... سلامتی دارم ولی دریغ از آرامش .. اینو چطوری شکر کنم ؟

بازباران
1390،01،09, ساعت : 09:12 بعد از ظهر
مینا جان بازگشت شکوهمندانه ی گوشیتو به آغوش گرم خانواده تبریک میگم:-2-40-:

ولی اون قمپز هست نه کمپز :-2-06-:
اگه می خواین اخطار بدین بدین
اگه نمی گفتم دل درد می گرفتم
منم خیلی باشما موافقم وبچه ها به افتخار برگشت .موبایل مینا 3ساعت سکوت محض.نفسم نکشین .چون این موبایل یه هفته اس نفس ماروگرفته .مینا خیلی خوشحالم به آرزوت رسیدی.
انحرافیم بود ببخشید.اینم خاطره میشه.بخدا بای

Qeen
1390،01،09, ساعت : 09:27 بعد از ظهر
سلام سلام سلام
امروز رفتیم سر مزار مادر بزرگم
خیلی دوسش داشتم خیلی زیاد
56 سالش بود که فوت کرد
سه ساله که فوت کرده
واقعا روزای سختی بود
اما زا آقامون بگم که امروز با من بدجور سر سنگینه
به من میگه تا من به تو یه چیزایی رو بفهمونم کچل میشم
آخه با هم سره مسائل دینی بحث کردیم
اونم فقط حرف خودشو میزنه و حرفای منو قبول نداره
خلاصه الان از دستم ناراحته
گفت بهت زنگ میزنم تا باهم بحرفیم
فعلا که نزده
پی نوشت: تازه گیا فهمیدم چشم چندتا از همکاراش دنبالشه
البته اینم بگم که اصلا اهله محل دادن به دخترا نیست از این بابت خیالم راحته
و اینکه بدجور دوستم داره
البته فعلا

mahdieh67
1390،01،09, ساعت : 09:32 بعد از ظهر
سلام! 8 فروردین:-2-41-: چه زود:-2-30-:
دارم مردان اهنین می بینم:-2-37-: از این مجریه بدم میاد! فقط به خاطر علی اسناعیلی دارم می بینم که شش حرکت رفت و 7 رو نتونست:-2-37-: دارابی 8 تا رو بکوب رفت:-2-37-: عجب زوری داره:-2-28-:
از صبح برق نداشتیم! خیلی وقته که رمان نخوندم یعنی نه حسش بود و نه خوصله اش! بین فیلم و رمان! قرعه کشی کردم رمان برنده شد:-2-30-:
تا ظهر برقا نیومد ، شارژ لب تابم تموم شد! از بیکاری رفتم زیر دوش:-2-41-: بعد ازظهر مهمون داشتیم:-2-33-: دختر عموهای مامانم اومده بودن با دختراشون پیش اونا نشسته بودم مجبوری :-2-43-: مگه هم سن منن:-2-28-: الانم والدین رفتن مهمون من نرفتم :-2-36-: نهارم نداشتیم، یعنی مامان دستش بند مهموناش بود و داشت اش درس می کرد گفت یه خروده صبر کن بعدازظهر می خوری:-2-36-: یعنی چی:-2-30-:

با انی جون 200% موافقم!

آنیتا
1390،01،09, ساعت : 09:51 بعد از ظهر
یه کوکولو جوابیه (ببخشید چون زیاد کوک نیستم خاطره ندارم حالا فردا حالم حتما خوب مبشه)

فاطی عزیزم آرامش توی دل خود آدمه بریز بیرون همه چیو سخته اما شدنی از موضوعات کوچیک برای خودت یک هیولای بزرگ نساز
بی خیال باش اما بی توجه نه
من هر وقت اینجوری تعطیل میشم همه رو ول میکنم با خود خدا طرف حساب میشم (نه اینکه بگم خیلی ایمانم قویه و میفتم سر سجاده نماز)نه همینطور که نشستم مثلا دارم فیلم میبنم توی ذهنم با خدا حرف میزنم و بعد انگار از درونم یکی جواب میده و گفتگوی درونی طولانی آغاز میشه .و بعد آروم میشم .خیلی سخت نمیگیرم با اینکه از نظر احساسی سختی زیاد کشیدم ببخشید خصوصی جواب ندادم چون شاید بدرد خیلی ها بخوره نمیدونم
پ.ن خدا رو شکر مینی جونم که گوشیت درست شد :-2-40-:
تا یه روز دیگه

*snowflake*
1390،01،10, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
سلام به همگي:-2-41-:
اصلاً اعصاب ندارم :-2-36-:ولي ننويسم نمي شه ديگه عادت كردم:-2-41-:
امروز ساعت نه و نيم بيدار شدم 10 اومدم نشستم پشت نت كه خواهرم از خواب پا شد و بهم گفت چه زود بيدار شدي؟ گفتم يه نگاه به ساعت بندازي مي فهمي:mrgreen: تا ظهر 2 ساعت درس خوندم (خاك تو سرم مثلاً كنكوريم) واي گفتم درس همش 3 روز مونده تعطيلات تموم شه بازم بدبختيا شروع مي شه:-2-30-:...............من اگه حوصله درس خوندن نداشته باشم كيو بايد ببينم:-2-33-:
ظهر ساعت 3 مامانم رفت پاتختي بهش خوش نگذشته بود مي گفت همشون پارچه كم آورده بودن اونم از آهنگاشون كه ساسي مانكن و از اين حرفا بوده خوشش نيومده فكر كرده همه دختراي خودشن كه گير بده البته من خودمم بدم مياد از اون حرفا.......بگذريم
بعد از ظهر يه تاپيكي ديدم چشمام رفت تو كلم خودشم نديده ازش تشكر كرده بودم:-2-31-:........از اينم بگذريم
شام رو خونه ي عمه (خاله كوچيكه )بهش مي گيم عمه- دعوت بوديم رفتيم اونجا نتونستم ادامه ي سريال رو ببينم بيخيال فردا تكرارش رو مي ده :-2-41-:خلاصه رفتيم اونجا داييم اينا هم اونجا بودن قبل از شام من دست به آبم گرفت رفتم ديدم يكي اونجاست اومدم ديدم پسردايي سر سفره نيست فهميدم خودشه من يه خورده اين طرف تر وايستادم آقا بياد بيرون ...............حدود يه رب همونطوري ايستادم اين نيومد بيرون :-2-31-:آخرش اعصابم خورد شد گفتم بيخيال فوقش سنگ كليه مي گيريم ديه.......:-2-43-:
برگشتم اومدم سر شام تازه نشسته بودم ديدم در باز شد و اين اومد تو...................:-119-:
اين يه دليل اعصاب خوردم بود يه دليلشم اينه كه اين شوهر دختر داييم برگشته به مامانم ميگه اين دختر بزرگتون خيلي درون گراست ولي دختر كوچيكتون برون گراست آخه مردك نقطه چين به تو چه كه من درون گرام:-2-33-::-2-36-: اصلاً خوشم مياد :-2-42-:برگشته مي گه تو اين دوره زمونه آدماي درون گرا موفق نمي شن:-2-43-: آخه تو چي كاره ي مني بچه فضول:-119-::-2-33-::-2-36-:.........اونم به خودم مربوطه مردك.......:-2-33-:
آخيييييييييييييش يه خورده خالي شدم شب بخير:-2-41-:

مينا جان خوشحالم كه بالاخره گوشيت درست شد:-2-16-:
آنيتا جان ممنون از حرفات به دردمون خورد:-2-41-:
فعلاً:-2-15-:

ستاره ملک
1390،01،10, ساعت : 12:50 قبل از ظهر
سلام به همه.من اومدم خاطره تلخ قبلیمو جبران کنم! :-2-16-:
خدا رو شکر که فامیل بزرگه! :-2-27-: یه ور عزاست یه ور عروسی! :-2-19-: یهویی با خبر شدیم که پسر عمه گرام دارن رخت دامادی به تن میکنن! :-2-20-: امروز از ظهری با عمه که درجه شون میره که به درجه ی رفیع مادرشوهری ارتقا پیدا کنه :-2-29-: زدیم بیرون واسه خرید....
اولش از گرما داشتیم میمردیمhttp://www.pic4ever.com/images/desertsmile.gif.....یه کم مونده بود که جونمون کاملا دراد آسمون ابری شد و بارون گرفت! :-2-19-::-2-19-::-2-19-: بعد کم کم سرد شد و سرد شد و ......http://www.pic4ever.com/images/2029.gif (البته برف نیومد....ولی داشتیم از سرما یخ می زدیم این اواخر!:-2-35-:)
خلاصه.....بعد از کیلومتر ها پیاده روی الکی درحالی که جز 5 عدد نان و مقادیر متنابهی چیپس و پفک و:-2-35-:.... چیز دیگه ای نخریده بودیم خواهر محترم رضایت دادند یک لباس رو پرو کنن! اینجانب به عنوان استاد راهنما همراه ایشان وارد اتاق پرو شد.....نتیجه اینکه در حالی که لباس پف پفی را که در تن ایشان زار میزد و از سر شانه هایشان در حال سرازیر شدن بود را سعی میکردیم دربیاوریم تا بگذاریم سر جایش....دستمان گرفت به مهتابی و (خب به من چه مگه باید مهتابی اینقدر پایین نصب بشه؟:-2-43-:) و خب هیچی دیگه خاموش شد.:-2-15-:
حالا فکر کنین تو اون تاریکی چه جوری کمک خواهرم کردم تا لباسشو پوشید و اومدیم بیرون:-2-06-:.....ولی جفتمون سرخ شدیم از خنده.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اما عوضش خب غرورمونو نشکستیم و قضیه را مسکوت نگه داشتیم:-2-15-:... تا از پاساژ بدر آمدیم.
الان خسته و کوفته رسیدیم خونه......
دیگه.....بازم هست ولی الان نمیتونیم بنویسیم.
ببخشید اگه خیلی بی مزه بود دیگه....:-2-38-:

Sokout_shab
1390،01،10, ساعت : 10:47 قبل از ظهر
10 فروردين (بگذر، بگذر... :-2-15-: )
اين پستم پر از ناله و غر غر كردن!
خستم يعني خسته به تموم معنا،
خودمو چشم زدم يه مدتي مي شد كه اشك به چشم نمي آوردم، ولي الان اشك به چشمم...
دلم گرفته، دلم از اين همه آروزايي كه به دلم مونده و عملي نمي شه گرفته، از خدا فاصله گرفتم باز... هيچ كي به درد دلام گوش نمي ده... گوش شنوا مي خوام... آيا كسي سراغ دارد؟ پگاهِ من كه مثل هميشه به حرفام گوش مي ده و بازم مي خواد كاري كنه كه باعث خوشيم باشه... ولي يه گوشي مي خوام كه راه هايي جلوم بذار كه عملي بشه...
عيد اومد چي آورد برام؟ يعني خودم نخواستم كه چيزي برام نياورد؟ مگه من چي مي خوام؟ نه خداييش من چي مي خوام؟ به خدا هيچي... باز زدم به اون فاز... بچه بوديم چقدر آروزهامون كوچيك بود... كاش بر مي گشتم... مثل هميشه... كاش...
دوستام از اون ور... از آدما و اطرافيانم كه همش كارشون نيرنگه بيزارم... گاهي اوقاتم مثل الان هيچ احساسي ندارم... يارو 14 روزه ازش بي خبرم... مهم نيس... ديگه هيچي مهم نيس...
شاكر خداما... همين سلامتي كه بم داده خودش كليه... ولي خوب... آدم يه ظرفتيتي داره، گاهي پر پر مي شه، الان برا من از ليوان ظرفيتم سرريز كرده، مي خوام از سنگ باشم، انقدر زود از پا درنيام، ولي نميشه ، نمي تونم... يعني مي خواما چند بارم عملي كردم ولي از پا مي افتم...
آخه چقدر بگم اين نيز مي گذرد؟ تا كجا؟ يعني جايي هم هس كه من آروم باشم... روزي اين خواسته عمليه؟ دلم مي خواس يه روزي رو خدا بم نشون مي داد، مثلا در اين روز و اين ساعت تو آسوده اي، به آرامش مي رسي...
ببخشيد اگه هر كي پستمو خوند و فاز منفي بش دادم... خوب مي خواستي نخوني... كلا اعصاب مصاب تعطيل :-2-40-:

AsalBanu
1390،01،10, ساعت : 10:53 قبل از ظهر
سلام
ممنون آنی جون از حرفای زیباتون
خوب منم دیروز که گفتم داشتم اردک درست میکردم ( قابل توجه آنی جون که از دستم شاکی بود بابت تنبلی هام :-2-35-:)
خوب شده بود .....با اینکه دفعه اولم بود ....اما ....چی بگم .....آنی جون خدا انقدر چیزایی بهمون داده که اگه هر لحظه هزار بار تشکر کنیم بازم کمه ....اما یه وقتایی دل آدم از بعضی رفتارا و چیزا میگیره .....ما ادما بیشتر نیمه خالی لیوانو میبینیم تا پر واسه همینه که ناشکریم .....آخه دیشب منی که اینهمه از صبح واسشون زحمت کشیده بودم....همشون دوره ام کرده بودن و سر به سرم میذاشتن ......درسته شوخی بود .....اما بدجوری دلم گرفت ......نزدیک بود جلوی همشون بزنم زیر گریه ...اما تحمل کردم
ولش کن
الان داشتم صبجانه میخوردم ...جاتون خالی ....خامه و کره و مربای توفترنگی :-2-16-: دوست دارم
اما یه چیزی عذابم میده ....اونم این که یکی موقع غذا خوردن ملچ و مولوچ بده ....انگار داره مغز منو میجوه :-2-36-:روانی میشم....مجبور شدم از سر میز فرار کنم
خوب دیگه ....
آهان یه چیز خوب که چشم همشون در اومد .....
دیروز که من داشتم زحمت میکشیدم :-2-35-: شوور با خواهراش و شوهراشون که میخواستن برن کفش از برای همسرانشون بخرن همراه شد ........و وقتی برگشت .......دو جفت کفشم برای من خریده بود :-2-16-: چشم همشون در اومد که سایز پاتو ز کجا بلد بود ....آخه خواهر شوورم میگفت همسر بنده که با من بود تو هر مغازه ایی میرفتیم میگفت سایز پات چنده ؟؟؟بازم تو مغازه بعدی ....و باز هم :-2-06-:
پ.ن : مینا مبارکه گوشیتون به جمع خانواده برگشت ....قدمش مبارک....
راستی این بار گوشت داغون نشه با اون گوشواره ها :-2-06-:

nemesis
1390،01،10, ساعت : 11:32 قبل از ظهر
سلام به همه. :-2-40-:
بعد عمری گفتم بیام منم یه کوچمولو خاطره بنویسم. :-2-37-:
البته خاطره امروزم فعلا اینه که درست 20 دقیقه پیش از خواب پا شدم :-37-: خوب چیکار کنم گردش دیروز حسابی خسته مون کرده :-2-16-:
الانم گفتم دیروز بنویسم.:-2-38-:
از صبح تا عصرش که اتفاق خاصی نیفتاد همه اش فیلم دیدن و کتاب خوندن و کارهای متفرقه. ولی ساعت 5 عصر بود که بابا جونی زنگ زد خونه و گفت:-101-: بچه ها پاشین حاضر بشین تا من اومدم راه بیفتیم بریم کندوان (می شناسین دیگه؟ یه دهکده توریستی توی اطراف تبریز، همونجا که خونه هاشون کله قندی از کوه ساخته شده) . ماهم خوشحال که بعله بالاخره یه برنامه ای جور شد. :-2-32-: تا ما حاضر بشیم و بابا برسه ساعت شد 5.30. بعدم که راه افتادیم. توی اتوبان بابام گفت یه زنگ بزن به دایی ت اینا ببین اونام میان. منم یه زنگ زدم به زندایی که بعله ما ییهو تصمیم گرفتیم بریم ددر شما هم میان ایا؟ :-2-31-: که اونم گفت: کاش زودتر می گفتین و ماشین گاز نداره و....
بعدم خدانگهداری.
مام حسابی خورد تو پرمون و اس بود که به زندایی دادیم. که بابا پاشین بیاین تو راه گاز بزنیم و...
که یهو یه اس اومد از طرف دختر داییم که بعله ما هم الان راه افتادیم. اونموقع ما خودمون تو صف گاز بعد از پلیس راه بودیم سرع رفتیم واسه اینام نفر آخر جا گرفتیم :-2-22-::-2-22-: هیچی دیگه اینام اومدن و گاز زدیم و راه افتادیم.
حالا توی نیم ساعتی که توی راه بودیم خیلی خوش گذشت. جالب اینجا بود ساعت 6 عصر، همه دارن از کندوان برمی گردن ما و چند نفر دیگه که تازه از خواب پا شده بودن داشتیم می رفتیم :-2-08-::-2-08-::-2-08-:
من 7 سال بود نرفته بودم . جاده انقدر قشنگ بود. پیچ در پیچ، بغلش دره ، تازه چند وقت پیشم که برف اومده بود روی کوهها مونده بود. خلاصه خیلی قشنگ بود.
بعد فکر کن واسه ورودیه روستا 1000 تومانم می گرفتن :-2-22-: والا منکه تغییر خاصی ندیدم :-2-08-:
بعد دیگه ماشینا رو پارک کردیم و رفتیم تو بازارش دور بزنیم. هوا خیلی سرد بود انگار نه انگار که بهاره. آخه روستا که توی دره بود. برفم که بود. رودخونه هم که بود، خوب هوا سرد میشه دیگه. همه کاپشنا رو پوشیدیم بجز دختر دایی من. کمی که از ماشینا دور شدیم داداش من برگشت تا دبه های آب و برداره برن همین اول کاری آب معدنی بر دارن چون صفش خلوت بود.
رفتیم سر آب که وایستاده بودیم دختر داییم سوئیچ ماشین و گرفت که بریم کاپشنشو برداریم. وقتی برگشتیم یکی از دبه های ما پر شده بود بابا و مامانم گفتن برن اونو بذارن توی ماشین. وقتی اینا رفتن علیرضا اومد گفت: بابا اینا کجان؟ گفتم: هیچی رفتن دبه رو بذارن. اینم گفت: ای بابا سوئیچ که پیش من بود. :-2-08-:حالا ما اینور رودخونه وایستادیم ماشینا اونور رودخونه :-2-22-: خودشم درست مابین دو تا پل رودخونه :-2-22-: بعد داییم دبه رو آورد :-2-15-: زنداییم گفت تو هم ببر بذار تو ماشین بیا. داییم هم رفت. یهو من به علیرضا گفتم: اااااااااا علی کاش که سوئیچ و میدادی دایی جون می برد. :-2-41-: که ییهو آیسا (دختر داییم) گفت: اااااااااا سوئیچ ماشین پیش من بود :-2-08-: یعنی هیچی دیگه. اونا رفتن دم ماشینا در حالیکه هر دو تا سوئیچ پیش ما بود :-2-06-: قیافه هاشون خیلی باحال بود. :-2-06-: بعدم آیسا دو تا سوئیچا رو برداشت برد بهشون داد.
بعدشم که توی بازارچه دور زدیم و یه لواشک خیلی خیلی خوشمزه و ترش خریدیم :-2-16-: دهنتون آب نیفته ها. :-2-14-:
بعدم رفتیم توی نمایشگاه های صنایع دستی ش و البته همه اینا رو روی کوه و در واقع توی کوه درست کرده بودنا. بعد همینطوریکه بین خونه ها بالا می رفتیم یه موزه مردم شناسی هم پیدا کردیم که داشتن می ساختن یه کوچولوش باز بود. اونم قشنگ بود. قشنگ مجسمه های مرد و زن و ساخته بودن که دارن کار می کنن.
عکساشو آپ می کنم می ذارم ببینین.
بعدم من از اول چشمم یه تابلوهایی بود که بافته بودن و گرفته بود انقدر غر زدم که آخرشم یه دونه از اونا خریدیم:-2-16-: ولی هنوز به دیفال نزدمش .

در آخرم چون هوا سرد بود و ما هم درست و درمون نیومده بودیم راه برگشت و می خواستیم در پیش بگیریم.
آهان قبلش وقتی که ما داشتیم تابلو رو می خریدیم این بیرون اینا داشتن سر اینکه خونه کی بریم شام تلپ شیو بحث می کردن. در آخر هم تصمیم گرفتم شیر یا خط بندازن. :-2-41-: خط دایی اینا، شیرم ما. در آخر هم خط اومد و همگی رفتیم شام خونه دایی اینا صفا سیتی :-2-32-: شامم کته با املت خوردیم. ولی خیلی چسبید. ساعت 1 شبم که خوابیدیم و الان که از خواب پا شدم و همینطور گشنه و تشنه نشستم اینجا :-2-22-:
خوب دیگه تموم شد. امیدوارم بین این همه خاطره غمگین یه کمی بهتون خوش گذشته باشه :-2-22-: راستی اونجا یه شتر با بچه شم بود . فکر کن توی اون سرما شتر :-2-19-:
برم یه چی بخورم بیام عکسا رو بذارم :-118-:

فعلا بچه ها.

روزتون خوش :-118-:



.ما ادما بیشتر نیمه خالی لیوانو میبینیم تا پر واسه همینه که ناشکریم

عسلی جون دیگه دوره نیمه پر لیوان گذشته. اون واسه ماهی هاست که آبشش دارن. ما شش داریم باید از نیمه خالی لیوان استفاده کنیم تا نفس بکشیم. باید اونجا خالی باشه تا وقتی یخ های قطبی که برا هرکدوم اندازه اهرام ثلاثه مصر هستش آب شد هوا واسه نفس کشیدن داشته باشیم :-2-06-::-2-06-:

(به نقل از سریال موج و صخره)

سارايي
1390،01،10, ساعت : 11:41 قبل از ظهر
سلام به همه بچه هاي باحال
منم گفتم بد نيست يه سري به اين قسمت يزنيم امروز كه از خواب ژا شدم و باز يادم افتاد كه فقط 3 روز ديگر از اين روياي شيرين مونده مثل چي دمق شدم و ضد حال خوردم خونه دايي اينا دعوت بوديم كه من كاملا گيج شدم برم يا تريپ كنكوري بردارم و نرم تا الان كه تصميمم گرفتم ديدم بههههههههههههههههههه سارا خانم جا موندي و مامان اينا رفتن:-2-06-: واقعا كه!
اما من كه نميذارم بد بهم بگذره اومدم يك سر بزنم و زود حاضر شم با يك تاكسي برم اون ور دنيا . يكي نيست بگه از اول زودي ميرفتي كه حالا خودت هم سبك نكني جلو.... هم اينكه اينقدر به زحمت نيافتي. قربون همتون باي

پرنده مهاجر
1390،01،10, ساعت : 11:46 قبل از ظهر
سیلام علیکم
امروز 10 فروردینه؟؟؟ببخشیدتاریخ رونمیدونم
بالاخره موفق شدم باعمو حرف بزنم وازبرادرم حمایت کنم عمو بامنم دعواکرد که بابام خوب جوابش روداد عموهم دیدکه دیگه نمیتونه تحمل کنه برگشت تهران خونشون امروز یه عمه ام ازتهران تشریف فرماشدن که بااونم رابطه چندان خوبی نداریم ازوقتی 7سالم بود باآبرو ریزی که کرد ورفت تهران دیگه بابام اسمشو به زبون نیاورد
بابابزرگم امروزازبیمارستان مرخص میشه البته واسه من زیاد مهم نیست که ببینمش یانبینمش ولی مامانم مجبورم میکنه بعدازظهربریم خونشون اه اه بدممممممممممم میادازهمشون:-2-33-:

دیروز رفتم خونه مادرجونم(مامانه مامانم) وباخاله هام کلی باغبونی کردیم وتوباغچه حیاطشون هرچی که دلمون خواست کاشتیم (دورازچشم مادربزرگ) بعد کلی باداییم بزن وبکوب کردیم
خوشحالم که حداقل باخانواده مادرم خیلی صمیمی هستم یعنی عاشق خاله ها ودایی هام هستم :-2-16-:
دیشبم 2باره بایکی دیگه ازبچه های اینجا(دخمله ها) اس بازی ودردودل کردیم ولی آخراش خوابم برد نفهمیدم اون بیچاره چی گفت :-2-35-:
الانم حالم کمی خوبه کمی خوشحالم :-2-40-:

nemesis
1390،01،10, ساعت : 11:49 قبل از ظهر
اینم همون عکسا:

http://www.up.98ia.com/images/o5yaa2p605arvqmub9x.jpg

http://www.up.98ia.com/images/zzty5ihj0goid1opz9vj.jpg

http://www.up.98ia.com/images/ozzi0gp7oibcpwmtdrg.jpg

http://www.up.98ia.com/images/dslbjnjcxoul93q8z0jb.jpg

Mini Moon
1390،01،10, ساعت : 11:58 قبل از ظهر
سلام،يه سلام بهاري:-2-40-:
ما ديروز از مسافرت اومديم.رفته بوديم كاشان و روستاهاي اطراف(قهرود،جوينان،...).خيلي خوش گذشت.جاتون خالي.:-2-41-:كلي هم لواشك و آلوچه گرفتيم ولي مامانم از دست من قايم كرده:-2-35-:همون ديروز نصفشو خوردم:-2-35-:
الانم خيلي ناراحت و عصبانيم.چون تكاليف هايي كه معلما داده بودن رو انجام ندادم.4 روز بيشتر وقت ندارم:-2-34-::-2-09-:
در ضمن،كامپيوترم ويروسي شده فكر كنم:-2-36-:

پرنده مهاجر
1390،01،10, ساعت : 12:27 بعد از ظهر
یه خاطره کوچولوبگم؟؟؟؟؟باشه میگم
این بازباران جون (سهیلا خانم گل)همیشه به من ماهی لیزخورده میگه
بنده دیروزکه خونه مادربزرگ تشریف داشتم 2نفرمهمون اومد ازدوستان مادربزرگم بود من هم بایه افاده ای نشسته بودماااااا بعد یکی ازاون خانومای محترم ازمن پرسی عزیزم اسمت چیه؟؟؟؟؟؟منم بدون لحظه ای مکث وباقاطعیت گفتم ماهی لیزخورده همه اینجوری:-2-19-:منم ریلکس دارم شیرینی میخورم:-2-37-:که دیدم یهوهمه:-2-06-:منم که تازه فهمیدم چی شده هم سرخ شدم هم کم نیاوردم واینطوری:-2-22-::-2-22-::-2-22-:بعدتوضیح دادم که یکی ازدوستام این اسم روبهم میگه خالم بحث روعوض کردوتموم شد رفت
بعداینکه رفتن خالم کلی حرف بهم گفت ودرآخرفهمیدم ازاون لحظه ای که مهمونا اومده بودن یکیشون داشته بامادربزرگم درمورد من حرف میزده وحتی اجازه خواسته تشریف بیارن خونمون
سهیلااااااااااااااااااااا اااااااااا اگه اینجابودی یه بلایی سرتو وخودم میاوردم اونا خواستگاربودن :-2-02-::-2-02-:
میدونم الان پشیمون شدن وباخودشون گفتن این دختره دیوونه هست بیخیال :-2-36-::-2-36-::-2-28-:
سهیلاجوننننننننننننننننن خواستگارپرید:-2-28-::-2-28-:

h.douce.h
1390،01،10, ساعت : 12:40 بعد از ظهر
10 فروردين .
سلام http://up.98ia.com/images/wqfb3byiq409ybk2wizt.gif

خوب خدا رو شكر ظاهرا امروز روز خوبيه . :-2-16-::-2-05-:( بزنم به تخته )

ما بسي خوش حاليم .:-2-04-::-2-32-::-2-16-: صبح خونمون به شدت شلوغ بود ولي من از رو نرفتم و هم چنان خوابيدم . :-2-35-: خوب ديشبش دير خوابيدم . http://up.98ia.com/images/26gdd7jkh2a9dxlty0w.gif
از خواب بلند شديم و ديديم مسافرمان برگشته :-2-16-::-2-32-: بسي خوش حال شديم. http://up.98ia.com/images/iyykyiy923l051s1r61.gif

مي خواهيم برويم خانه ي دوستمان . http://up.98ia.com/images/ls4k4ncspn5e60c089pt.gif ولي بعدش كلاس داريم. http://up.98ia.com/images/dfbafzlsff2bxblmhd.gif:-2-02-:

اين نيز بگذر. :-2-41-:
خوشا به حالت مينا جان:-118-:. ما نيز هم چنان بي گوشي مي پلكيم. :-2-34-:البته در شرف خريديم :-2-16-:

تازه كلي درس عقب افتاده داريم كه هنوز انجامش نداده ايم . :-2-35-: و بايد اين چند روز فشرده كار كنيم .http://up.98ia.com/images/bpkqgcuad9r87ork5hx1.gif

البته مهم نيست . ما خيلي كوشا بيديم :-2-06-::-2-06-: همه رو تند تند انجام مي دهيم . :-2-35-:

تازه يه رمان هم گرفته ايم هنوز 300 صفخه اش مانده بايد فردا تحويل دهيم . :-2-37-::-2-02-:بايد تا صبح تمامش كنيم .:-2-07-:

خوب كمي خالي شديم. :-2-14-::-2-15-:

موفق و شاد باشيد .

ملالي نيست جز تمامي تعطيلات . :-2-36-::-2-35-::-2-33-::-2-35-:

بازباران
1390،01،10, ساعت : 12:49 بعد از ظهر
یه خاطره کوچولوبگم؟؟؟؟؟باشه میگم
این بازباران جون (سهیلا خانم گل)همیشه به من ماهی لیزخورده میگه
بنده دیروزکه خونه مادربزرگ تشریف داشتم 2نفرمهمون اومد ازدوستان مادربزرگم بود من هم بایه افاده ای نشسته بودماااااا بعد یکی ازاون خانومای محترم ازمن پرسی عزیزم اسمت چیه؟؟؟؟؟؟منم بدون لحظه ای مکث وباقاطعیت گفتم ماهی لیزخورده همه اینجوری:-2-19-:منم ریلکس دارم شیرینی میخورم:-2-37-:که دیدم یهوهمه:-2-06-:منم که تازه فهمیدم چی شده هم سرخ شدم هم کم نیاوردم واینطوری:-2-22-::-2-22-::-2-22-:بعدتوضیح دادم که یکی ازدوستام این اسم روبهم میگه خالم بحث روعوض کردوتموم شد رفت
بعداینکه رفتن خالم کلی حرف بهم گفت ودرآخرفهمیدم ازاون لحظه ای که مهمونا اومده بودن یکیشون داشته بامادربزرگم درمورد من حرف میزده وحتی اجازه خواسته تشریف بیارن خونمون
سهیلااااااااااااااااااااا اااااااااا اگه اینجابودی یه بلایی سرتو وخودم میاوردم اونا خواستگاربودن :-2-02-::-2-02-:
میدونم الان پشیمون شدن وباخودشون گفتن این دختره دیوونه هست بیخیال :-2-36-::-2-36-::-2-28-:
سهیلاجوننننننننننننننننن خواستگارپرید:-2-28-::-2-28-:
ببخشيد يه انحرافي
مينا من كه الكي اسم نذاشتم .تو ذاتت مثل ماهي كه از دست ليزبخوره بيفته تو رودخونه آدم حسرت بدل رد ماهي رو بگيرن.تازه به من چه .خودت هول كردي وذوق زده شدي.چرا بلا سر من ميخواي دربياري؟
خواستگار پريد...ولي بختت هنوز نپريده
درضمن شمام مارو اينجا كرديد ديوونه .من ميخندم وهمه همكارام چپ چپ نيگام ميكنن
خيلي ببخشيد خاطره تو خاطره شده .باي

پرنده مهاجر
1390،01،10, ساعت : 12:54 بعد از ظهر
سهیلا جونم اگه ناراحت شدی جلوی جمع ازت عذرمیخوام ببخشید
ببخشید
ببخشید
ببخشید
تواداره هم زیادنخند آفرین

aili
1390،01،10, ساعت : 12:59 بعد از ظهر
سلام
حال همه ي ما خوب است، حال شما چطور است؟!
تا چند دقيقه ي ديگه راهي ِ شماليم خدا بخدا
اميدوارم هوا خيلي افتضاح نباشه چون من دارم اينا رو بزور مي بريم
شرشون ميفته گردن من
فعلنات
همگي خوش باشيد

Mina
1390،01،10, ساعت : 01:04 بعد از ظهر
حالم خوب نیست..
الکی بگم ، خوبم، که چی بشه!
دلیلشم ولش..

در واقع الان هیچ حسی ندارم!
هیچی...

دلم میخواد زودی اردیبهشت و خُرداد برسه که این شهـ ـر یـ ـکم سـ ـبز بشـ ـه..
دلم پارک جنگـ ـلی میخواد
ولی الـ ان که هیچی نداره!

جزوه هام همینطوری مونده...
تایپامو انجام بدم، میشینم پایِ اونا!
دوسه صفحه بیشتر نیست..

ریاضی رو هم یه دوره ای باید بکنم...

اُستاده خیلی بیخود درس میده، مبحث ساده رو می پیچونه و میپیچونه، بعد میگه، اینجاشو نمیگم که فلسفی نشه!:-2-43-:

صـُبح به مامی ِ کوثر اس دادم که کُجایین!
گفت تو راه یزد!
فک کنم دارن برمیگردن!

دلم واسه کوثر و شیطونیاش یه ذره شده!

به قول ِ سوسی ، وقتی هست ، میگیم اعصاب خورد کنه، وقتی نیست، یه چیزی تو زندگیمون کمه!
خیلی خیلی خیلی خیلی دوسش دارم!

نمیگم با محسن بینشون تبعیض قائل میشم!
محسن جایِ خود شیرینه و کوثر جای ِ خود!

ولی کوثر رو یکم بیشتر دوست دارم!
شاید واسه اینکه محسن خیلی بی احساس به نظر میاد...عین ِ این مجسمه ها میمونه!!!!وامیسته و فقط نگا میکنه!

البته سر و صداش که جای ِ خود داره!


دیروز یه چیزی شنیدم، همینطوری موندم اصلا...
یه دُختر خاله دارم،14سالشه!
با یه پسر ِ 17ساله که همسایه شون بود، عقد کردن!

بعد خانواده پسره، بعد ِ مدتی، ذات ِ واقعی ِ خودشون رو نشون دادن،
که شوهر خاله م که از اول راضی بود، ولی میخواست طلاق دخترش رو بگیره...

اینام فرار کردن!

حالا خبر رسیده که دختره حامله ست...
من همینطوری موندم...

شُکرت خدا!
به یکی اینطوری...زودی دری به تخته میخوره، یکی زود میذاری تودامنش...

به یکی مثل ِ .... بعد ِ اینهمه مدت و دوا درمون و درد کشیدن، چیزی نزدیک 10سال....

بازم شُکرت خُدا!

دلم گرفت اینارو نوشتم، وقتی یاد ِ روزایی می افتم که عزیزترینم تو بیمارستان رو تخت همه جاش کبود شده بود!!!! حتی نای ِ حرف زدن نداشت، و هزار امیدو ارزوش بر باد رفته بود...
دلم میگیره!

گرچه مالِ خیلی وقت پیشاست، ولی خوب...هنوزم وقتی یادم می افته... چشام پُر میشه!!!!

ولش...

ناشُکری نمیکنم.....

من این وسط کاره ای نیستم!
وقتی خودش ازوضعش راضیه...
حتما خُدا هم راضیه!

بعضی حرفا هست که نمیشه گفت...
ولی خُدا رو شکر میکنم که الان راضین و خوشبخت!


امروز نمیدونم چم شده!!!

شبنم
1390،01،10, ساعت : 01:16 بعد از ظهر
اینم ملوان زبل واقعی


:-2-17-:دوست عزیز اینجا تاپیک خاطره نویسیه نه عکس . ضمن اینکه عکستون تکراریه

قوانین انجمن رو مطالعه کنید

+Lily
1390،01،10, ساعت : 01:34 بعد از ظهر
این صفحه خیلی خاطره اس ها !:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
از بالا بیای پایین همش با حاله !
من بدو بو اومدم خاطره شبنمو بخونم میبینم که ...:-2-06-:
ماهی لیز خورده عزیزم !
ما هم یه بار با بچه ها شرط بستیم من باختم / بنا براین یه مدت صدام می کردن مرتضی
رفته بودیم اردوی راهیان نور / بد یکی از همکلاسیای من مثلا مامان من بود من بش می گفتم ننه
حالا این فرمانده بسیج خواهران هم بود هی بچه ها به پروانه می گفتن مرتضی فلان کرد / مرتضی چنان کرد
اونم هی می گفت این بچه چقدر تخسه / هی از این ور اتوبوس بلند بلند صدام می زدند مرتضی و دعوام می کردند
ما دیدیم پسرایی که جلوی اوتوبوس نشستند چشاشون گشاد شده
نگو اسم فرمانده بسیج دانشگاه هم که تو اتوبوس ما بود مرتضی هس
فکر کردن با اونیم :-2-35-:
خلاصه پروانه کلی خجالت زده شد !

میگم مینا جان ! خانواده خاله ات چقدر عجله داشتند !
ما 14 سالمون بود دست چپ و راستمان را از هم تشخیص نمی دادیم ...

دیشب رفتیم عروسی قیافه داماد به نظر ما خیلی آشنا بود
به دوستم که میگم میگه تعجب ندداره با تمام دخترای شهر دوست بوده :-2-31-:
ولی خیلی باحال بود
از اول تا آخرش داشت می رقصید / عین فرفره اون وسط می رقصید
شب اون بود واقعا
خیلی صفحه باحالی بود :-2-06-:

حاجی بلا
1390،01،10, ساعت : 05:18 بعد از ظهر
میگم مینا جان ! خانواده خاله ات چقدر عجله داشتند !
ما 14 سالمون بود دست چپ و راستمان را از هم تشخیص نمی دادیم ...

:-2-15-::-2-15-:واقعا راست میگویی:-2-15-::-2-28-:
سوتی سوتی
خیلی صفحه باحالی بود :-2-06-:[/QUOTE]تایک ساعت میخندیدم ...صحنه نه صفحه:-2-06-::-2-31-:






به نام او


امروز4شنبه 10مین روزبهاری1390




حالم کمی خوب است کمی بدولی روزها میگذرندخواهی نخواهی...دلم گرفته دلم میخوادبشینم با یکی که واقعا درکم کنه حرف بزنم دلم یک دوست می خواهد....حالم بهم میخوره ازهرچی مهمون و مهمونی دادن و مهمونی رفتنه..اخه پری شب کل فامیل پدری خونه عمو بودن به صرف شام ازظهر دسمون بند بود تا2شب ازدختروپسر مامان بزرگ گرفته تاااانتیجه اش...آرتانم جمعیتو که دیدکلی گریه کرداز بس اونگفت بده ماچش کنم این گفت بده بغل من باشه.... خبر شوک برانگیزی که این روزا تو فامیلمون داغه:پول گازماست230هزارتومان(مصرف نکرده)(بابم میگه اگه مصرف کرده بودیم میدادم...بزار بیان قط کنن)ملت :بی انصافی مصرف نکرده...اخه عمه میگه ما هر وقت اومدیم خونه شما انگارتو یخچال بودیم........ دیشب جشن نامزدی صمیمی ترین دوستم بود چه صفایی بود وقتی من و زهرا تنها میشدیم...دوستی عمیقی که ازبچگی شروع شدتا الان تو جشن که نگاش میکردم یادخاله بازی هامون افتادم زهرا همیشه مامان شدن رو دوست داشت....من عشق معلمی بودم...اخرش زهرا درس نخونده شوهر کرد...هرچند همیشه میگفت درس واسه تو شوورواسه من....هی یادش بخیر کاش بزرگ نمیشدیم....1عدد تخم مرغ با1سکه بهش هدیه دادم اخه تخم مرغ غدای من و زهرا بود وقتی تنها میشدیم با هم....امیدوارم که خوشبخت بشه...شادم یعنی باید خوشحال و شادباشم..اما نمیتونم یعنی وقتی یه سری چیزا رو میبینم نمیتونم...شکرت خدا......سارا بهم گفت برو بنویس تا آروم بشی ..نمیدونه که دیگه نوشتن آرومم نمیکنه آخه مگه این چیزا با نوشتن آروم میشه دردش....بگذریم....بازم با همه اینها شکرشکر که تا اینجا هم خوشبختم وزندگی خوب خانواده خوب دارم....امروزآجیم لب تابشو بهم دادگفت یه مدت واسه خودت مینایی دیدی چه زود دعامون مستجا ب شد(کاش یه دعا دیگع میکردم)...حالا تو فکروصل کردن وایرالس هستم....این روزادرسم که تعطیل فقط اناتومی رو تموم کردم...آرتان عزیزم و امروز ندیدم دلم تنگ شده براش ...(آرتان نوه عمومه )پسر مهدی بی معرفتِ ایقدبامزه اس که نگوعزیزعمه اشه فقط3ماهشه...نمیدونم چراخیلی دوسش دارم شایدچون معصوم... میخام برم بیارمش بالا ...دلم میخاست برم قراردوستامو ببینم مامان فاطیما رو آزاده جون و عسلکم و ولی نمیشه..ایشلا قرار بعدی...امشب خونه خاله مهمونیم...جدیداخیلی فضول و شیطون شدم...


پ.ن:بهی جات خالیه تو تایپیک دلمان برایت تنگ شده



پ.ن:اونایی که رمان ستاره ام بمان پاییزان رو خوندن کتابو کامل کردم



پ.ن:دلم برا حرف زدن و شیطنت کردن با دوستان نودهشتی تنگ شده...برا تایپیک گداشتن....



پ.ن:مینایی اگه روزی خاسم بیام دیدنت یا دیدمت میدونم چی واست هدیه بیارم....



پ.ن:مژگان جون با اینکه زیاد نمیشناسمت فقط از طریق این تایپیک میشناسمت ...ولی بهبهان به گچساران نزدیک اومدی اونوراسربزن ...یهو دلم خواست ببینمت...



پ.ن:دلم واسه نادی باقالی شده اندازه سوراخ جوراب دختر تفنگی




پ.ن:اینم عسک آرتان عمه:


http://up.98ia.com/images/v4seqzfrmu8wpdqt2xnr.jpg


http://up.98ia.com/images/all31svpprzzw50k2u.jpg





پ.ن:بوی بهار نارنج های خونمون آدمو مست میکنه مخصوصا شبا....



پ.ن:شرمنده اگه زیاد حرفیدم....




امیدوارم تا اخر سیزده جوشهای به جا مانده ازعیدبه کلی نابود شود...




تا نمیدانم کی شومارا به خداوندمیسپارم...

najjjme
1390،01،10, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
سلام
من یه عضوقدیمیم همه روزه خاطرات دوستانوتواین بخش میخونم اماحسم واسه نوشتن کمه یه دفعه نوشتیم شانسمون زدوADSLیه ده روزی مشکل پیداکردهفته بعدش درگیرفوت اشناهام شدیم وقت نشدخداروشکربعدشم یه کارپاره وقت پیداکردم البت به لطف خواهری .
من همیشه سعی میکنم شب به درس خاطرات اونروز فکر کنم تابعد منفیش امیدوارم ازاین ببعدهرروز بتونم توخاطره نویسی روزانه شرکت کنم بماند قبلا ها تودفتر مینوشتم اما ... بگذریم فعلا پیامبازی با اجی رو تعطیل کردم موندم چرا هروقت من اتاق بیزبونم رو میخام تغییردکوربدم مامانی میخوادتوش بساط چرخ خیاطیشو علم کنه فعلا تا فردا میرم کمکش شاید تموم بشه منم درسام مونده وای خداجون به دادم برس ترم اخردانشگاه چه بکشم من امسال واسه امروز کافیه به امید دوباره اومدنم دوست خواننده بای

* ترنم بهار *
1390،01،10, ساعت : 08:09 بعد از ظهر
:-2-16-:سلام خاطره
چرا خاطره ی دیروزمو نصفه گذاشتی؟:-2-37-: امروز روز خوبی بود صبح بهد از صبحونه فیلم آن شرلی رو دیدم خیلی دوسش می دارم فقط نمیدونم چرا فیلم آن شرلی،پزشک دهکده و قصه های جزیره رو هیچ وقت نمیتونم تا آخر ببینم :-2-30-:همیشه قسمتهای آخرشو وقتی میزارن که من یا مدرسم یا کار دارم :-2-28-:خب بگذریم بعد از فیلم اومدم ادامه ی کتابو تایپ کردم فردا تمومش میکنم :-2-16-:بعد رفتم وبمو خوشگل خوشگلش کردم یه آهنگ قشنگم گذاشتم روش خیلی وبمو دوست دارم :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:بهم آرامش میده:-2-41-:همینجوری که داشتم آهنگا رو تست می کردم مامان و حمید بیدار شدن و مامیم اومد پیشم و من گفتم سلام عزیز دل منصوره خوبی مادر؟:-2-35-:دارم وبمو میسازم خوشمل شد؟ اهنگشو گوش کن:-2-32-:مامیم یه نگاه بهم انداخت و گفت خیلی وقته دارم گوش میدم اما هیچ چاره ای تموم نمیشه و رفت :-2-31-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:ضایع شدم .
قبل از ناهار اینقدر کاهو خورده بودم که داشتم می پوکیدم ناهارم که نمی خواستم اما چشمان شهلای مادر مرا وادار به خوردن کرد:-2-37-::-2-37-::-2-37-:منم گفتم رو چشم 4 تا قاشق به زور خوردم و پاشدم رفتم شیشه ترشی بیارم از دستم افتاد و شکست :-2-36-:جمعشون کردمو و خوابیدم یه ساعت بعد پاشدم و یه خرده درس خوندم گفتم زشته 3 روز دیگه باید برم مدرسه :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:بعد رفتم یه دوش گرفتم داشتم میومدم بیرون دیدم مادرم داره مریمو صدا می زنه بعد دیدم که بهــــــــــــله کامپیو درب و داغون کرده رفت :-2-01-::-2-01-::-2-01-:حالا من شه طوری بیام 98ia:-2-33-:؟؟؟؟؟؟دیدیم که مامان گرام می خواسته آهنگ بیاره واسه رقصو مقص و مجالس لهو لهب خدا جوابشو داده :-2-06-::-2-06-::-2-06-:به مامی گفتم چرا اپرا رو باز نمیکنه گفت سیلتر شکنمون کامپیو پکونده :-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:منم واسه عوض کردن حال رفتم با خواهرم رو حیاط پیاده روی با کفش پاشنه بلند پیاده روی میکردم:-2-31-::-2-31-::-2-31-:مریم میگفت کفشتو عوض کن دیوونه :-2-43-:میگفتم حسش نیس الان پام ورم کرده در حد المپیک و بسی میسوزد:-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:مهم نیس من قویم:-2-32-:(اره جون عمم:-2-06-:)الانم با لپ تاب مریم با اینرنت اکسپلور بر خلاف میل درونی ام خاطره می تایپم :-2-38-::-2-38-::-2-38-:اینم از امروز خدا فردا رو به خیر بگرونه واسه همه:-2-32-:
راستی یه توضیح واسه خاطره ی 9 فروردین 90 :چون همش تایپ نشده بود ممکنه واسه اونایی که میخونن سوتفاهم بشه که من مامانمو دوس ندارم اما باید بگم من توی هر سنی هم که باشم به مراقبت مامان و بابا نیاز دارم و دستشونو میبوسم عاشقشونم هستم :-2-40-::-2-40-:اینم دو گل به مامی و ددی:-2-41-:

mahdieh67
1390،01،10, ساعت : 09:54 بعد از ظهر
عجب روزی بود:-2-31-: تو بیست و چهار ساعت کلی اتفاق افتاده!
دیشب از یکی که خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم اس داشتم! که تا نصفه شب طول کشید، صبح هم گفت بیا ببینمت دلم برات تنگ شده:-2-08-: رفتیم دیداری تازه کردیم :-2-37-:
بعد از ظهرم موفق شدم دوستم رو ببینم! کلی خوش گذشت! ذرت خوردیم!:-2-41-: تو پارک یه درختی بود که پر شکوفه بود، تکی عکس گرفتیم بعد دادیم به یکی که برامون عکس بگیره، تار انداخت:-2-31-: الان دیدم که تاره:-2-37-:

من آدمی هستم که بلدم با کوچکترین اتفاقات خوشحال بشم! ولی قانع نه نمی شم! هر وقتی که خوشحال می شم بازم می خوام! با دیدن دوستی، با شاد کردن بچه ای، یه لبخند روی لب های یه پیرزن! من اونقدری که روی پدربزرگ و مادربزرگ تاکید دارم شاید روی پدر و مادر خومون ندارم! چون اونان که دل شکستن! اونان که زود ناراحت می شن! یاد بگیریم که قبل از حرف زدن دوبار فکر کنیم، بعد حرف بزنیم! پرخاش هامون رو کنترل کنیم! و همیشه به این فکر کنیم که این فردای ماها هم هست! اون روزا رو برای خودمون هم ببینیم! اگر با ما اون رفتار بشه چچه حسی بهمون دست می ده! به رفتارهامون زیاد فکر کنیم!

Mina
1390،01،10, ساعت : 11:04 بعد از ظهر
خُـ ـدا!
مـ ـن چرا خودمم نمیدونم چـ ـمه؟!
چرا نمیدونم چیـ ـه که خفه م میکنه؟!
چرا امشب اینطوری شدم؟!
حس میکنم یکی داره خفه م میکنه!
یه بغض ِگنده مثل بختک چسبیده بهم و تا خفه م نکنه آروم نمیگیره!

دلم هوای ِ تازه میخواد!
شده تا حالا این حس بهت دست بده!
هوای ِخونه واسه ت خفه کننده باشه...
نتونی هیشکی رو تحمل کنی و
باز لبخند بزنی...

به حماقت ِخودت بخندی؟

الان من اینطوریم...

چرا بیدار نمیشم خـُدا؟
چرا باز امید دارم؟!
چرا سرم به سنگ نمیخوره؟!

چرا خنده هام الکی شده و غصه هام همیشگی؟!
چرا وقتی که از ته ِ دلمم میخندم،باز ته ته های ِخنده م رو لبم می ماسه؟!

خُدا میشه یه تلنگر بهم بزنی؟
میشه یه سیلی بخوابی تو گوشم تا آدم شم؟!


پ.ن: ببخشین..ولی خوب..این لحظه ها هم باید ثبت شه..

bats
1390،01،10, ساعت : 11:06 بعد از ظهر
امروز 10 فرودین نوده به استقلال باخیتم به کمک دارووووووووووووووو

حالم گرفته است

Star_69
1390،01،10, ساعت : 11:11 بعد از ظهر
به نام دوست!
سلام :-2-38-:
اتفاقات جالب توی روزای جالب باعث حسای جالبی میشه!تازگیا زیاد در مورد خاطرات روزانه ام برام خصوصی یا کاربری زده میشه برام جالبه کسایی هستن که خاطراتم رو می خونن براشون جالبه و سعی میکنن کمکم کنن!
توی دنیای مجازی من دارم چیزی رو می بینم که توی واقعیت ندیدم!

امروز رفتم پروفایل شری سبزک آتیش سوزوندم بعد مینا اومدم دوباره شیطونی کردیم کلا خوب بود هم برای خودم لازم بود هم سبزک :-2-16-:

دلم بدجور از دست بعضی از کاربرا گرفته با حرفاشون خیلی چیزا رو زیر سوال می برن!کاش روزی برسه که ما یاد بگیریم به دیگران احترام بزاریم و هر حرفی رو به زبان نیاریم!

امسال یه سینما خواستیم بریم اصلا نمیشه!دوبار تا جلوی سینما رفتیم بلیط تموم شد!دیشب خواستیم بریم رزرو قبول نکردن کلا نتونستیم بریم نه طلاق سیمین از نادر رو تونستیم بریم نه اخراجی های 3 رو البته نظرم در مورد اخراجی های 3 تغییر کرده نمی خوام برم میگن عقاید اکثریت جامعه رو به سخره گرفته من از این کار متنفرم حتی اگر اکثریت نبود و اقلیت بود بازم خوشم نمی اومد در نتیجه دو دل شدم برای رفتن و دیدن فیلم!

امشب علی اینا از سفر اومدن و نامرد رو بردن واقعا کلمون رو خورد از کله ی سحر شروع میکرد سلام میگفت و نامرد یا سوت میزد دیگه روی اعصابم بودا!

دیگه همین الان هم کلی خسته ام می خوام برم لالا :-2-40-:

+Lily
1390،01،11, ساعت : 12:26 قبل از ظهر
یه معلم عربی داشتم راهنمایی
دفترامونو چک می کرد اگه یه ورق از دفترمون کنده بودیم جریمه می شدیم
و من همیشه جریمه می شدم
این سومین باره که من این خاطره رو می نویسم
شاید اگه بود بازم جریمه ام می کرد
خیلی دوسش داشتم
یه بار که با مامان تو خیابون دیدمش گفت من فوق العاده ام اگه سر کلاس نقاشی نکشم
از همون موقع نقاشیا تبدیل شدن به نوشته / ذوق نقاشیم کور شد
دیگه هیچوخ نقاشی نکشیدم

اسم واقعی من لی لی نیست
این اسمیه که مامانم بچگیام ( و گاهی الان ) صدام می کرد وقتی که مثلا عزیز بودم
چقدر عقده دارم که همه جا میخوام لی لی صدام کنن

ما یه همسایه داریم دوست مامانمه
زن دوم شوهرشه
ببخشید زن دوم و صیغه ای شوهرش
مال دهاته که تو مرغداری اون آقا کار می کرده بررای اینکه نخواد پول کارگر بده صیغه اش کرده
دو تا دخترم ازش داره
با یه دختر 20 ساله هنوز صیغه ی طرفه و باهاش مثل کارگرش برخورد میکنه
وقتی بچه بودم چقدر دلم به حال دخترا می سوخت که در خونه رو روشون قفل می کردن بابا و مامانشون می رفتن مرغداری
با چه ضرب و زوری از کتیبه ی در می اومدن بالا و با بچه ها حرف می زدن که تنها نباشن

چند روز پیش با مریم رفتم بیرون
دوست داشتم از دیواره ی پارک شهر برم بالا
ساعت 7 بعد از ظهر تو شلوغی خیابون اصلی شهر من از این دیوار تقریبا نیم متری رفتم بالا و چند قدم برداشتم
خودم خجالت کشیدم و اوومدم پایین
کار بدی که نکردم
چرا خجالت کشیدم ؟
چرا باید از کاری که بد نیست خجالت بکشم ؟
گفتم که دامادی که دیشب رفتیم عروسیش خیلی شنگول بوده ؟
دیشبم که مدام داشت ریشارژمی کرد
بابام امروز میگه نباید فلانی واسه نیما یه زن بهتر می گرفت ؟
دختره مال شهری بود که ...... زیاد به نظر بابای من چیز خوبی نبود
پسرا هر غلطی دلشون بخواد می کنن ... خوب جوونن و جاهل
ولی ما به محضی که بزرگ میشیم خیلی کارا رو نباید بکنیم

احساس می کنم از زندگیم عقب افتاده ام
هیچی بلد نیسم
از پس هیچ کاری برنمیام
چون از نظر مامانم یک دهم دخترای دیگه دختر نیسم

arnavaz
1390،01،11, ساعت : 12:32 قبل از ظهر
hello علیکم!
امروز ساعت ... بیدار شدم! [ جای ... عدد واقعی بذارم؛ آبروریزیه!] همین چند روزی هم که مونده میخوام با تمام وجود ازش استفاده کنم!
یادم افتاد هیچ تکلیف خاصی ندارم فقط باید روزنامه دیواری درست کنم!!!!
روزنامه دیواری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (گریه)

دلم به اینترنت خوش بود که مطالبشو پیدا کنم که اونم هوچ!

دوباره بریم سراغ خاطره:
خولاصه نهار و صبحونه رو یکی کردم و اومدم پای کام! ییهو متوجه شدم دلم خویلی برای دوستم تنگولیده! خودمو دعوت کردم خونشونو تا نه اونجا بودم! وااااای فاز داد کلــــــــــــــی جیغ جیغ کردیم و فک زدیم!
آخ آخ دیدی چی شد؟ همین الان یادم افتاد فراموش کردم ازش عیدی بگیرم :-4-:
چقد اتفاق تو این دو هفته افتاده بود و خودمون خبر نداشتیم!
[نمیدونم چرا نه میتونم شکلک بذارم نه هوچی! چقد بده فک کنم به شکلک گذاشتن معتاد شدم!]
بعدشم نشستم سریالای تی وی رو دونه دونه نگاه کردم! (بسوزه پدر بیکاری!)

حالا هم که اینجام

smart girl
1390،01،11, ساعت : 12:57 قبل از ظهر
سلام
امروز پنج شنبه یازدهم فروردین
خوش به حال همتون که این همه میرین عید دیدنی و میان عید دیدنیتون:-2-41-:
ما همون روز اولی که رفتم خونه عمو بزرگه ...با دیروز که با مامانم رفتیم خونه دوستم عید دیدنی ..دیگه جایی نرفتیم
کلا عید دیدنی های ما بعد تعطیلات عید
ما حتی شیرینی عید و اجیل عید بعد تعطیلات میخریم
همه ی خاطره هاتون رو خوندم از روز دوم تا همین امروز...از بیکاری خیلی بهتره:-2-15-:
تا هفتم مشهد نبودیم جاتون خالی رفته بودیم کیش
خیلی خیلی شلوغ بود و از همه جالبتر اینکه خیلی ها با ماشین شون اومده بودن حتی از مشهد...این همه راه....اون همه بنزین....چه دل خجسته ای
هرشب اونجا کنسرت بود...من و داداش بزرگه کنسرت بنیامین رو رفتیم...برای منی که تا حالا هیچگونه کنسرتی رو نرفته بودم ادمایی که اومده بودن جالب بودن: یه عده که بی دنگ و دونگ میرقصیدن(حالا با اون اهنگای بنیامین...)یه عده هم که با ستون هیچگونه فرقی نمیکردن
.
.
.به مامانم میگم درحق من ظلم کردین :-119-:
چی میشد منم یه خواهر میداشتم:-2-12-:(من این جمله رو با تمام احساسم گفتم:-2-18-:)
مامانم میگن خودتم نمیخواستم ..خواهرم میخوای( مامانم اینو با تمام بی احساسیش گفت:-2-15-::-2-30-:)
.
.
.دیشب چون هوا اینجا بسیار خوب بود
با مامانم رفتیم پارک
مامانم یه گوش میخواست که یه عالمه پشت سر شوهرش غیبت کنه
به اخرای پارک رسیده بودیم
گفتم خداروشکر ...از اون موضوعی که تابستون دغدغه ی ذهنش بود و هرشب تو همین پارک جنجالی بپا بود حرفی نشد
هنوز فکرم تموم نشده بود که مامانم گفتن: فک نکنی هنوز اون ماجراها فراموشم شده ...نـــــــــــه......
(مامانم دوباره شروع کرد ومن تو دلم میگفتم 3تا ادم مختلف تو 3رشته مختلف یک پیشنهاد دادن بهت یــــادت نشه لطفا....من تحمل ندارم گریه هاتو ببینم)
.
.
.
روزا دارن میگذرن
تند وتند.
.
.
همین:-2-05-:

elahe70
1390،01،11, ساعت : 04:39 قبل از ظهر
زﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮﯾﻪ اﺳﺖ، ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻨﺪه، ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎزﻧﺪه اي، ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﻧﺪه‬
‫زﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﻋﺸﻖ و ﮔﺎﻫﯽ ﻧﻔﺮت، ﮔﺎﻫﯽ اﻣﯿﺪ، ﮔﺎﻫﯽ ﺣﺴﺮت‬
‫ﮔﺎﻫﯽ اﻓﺘﺎدن و ﻣﻮﻧﺪن و ﭘﺮﯾﺪن، ﮔﺎﻫﯽ وﻗﺘﺎ ﭘﺮ ﮔﺸﻮدن و ﭘﺮﯾﺪن‬
‫زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺳﻘﻔﻪ ، ﺗﻮ ﻫﺠﻮم ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ‬
‫زﻧﺪﮔﯽ ... ﻋﺸﻖ و ﻣﺤﺒﺖ ، ﮐﻨﺪن از ﻣﺮگ و ﺗﺒﺎﻫﯽ‬
‫زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺟﻨﮕﻪ ، ﺗﻨﻬﺎ ﺟﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﻗﺸﻨﮕﻪ‬
‫ﺣﮑﻢ ﺗﻔﻨﮕﻪ ........‬ ‫ﻋﺸﻖ‬ ‫ﺗﻮ ﻧﺒﺮد زﻧﺪﮔﯽ‬


داشتم رمان الهه ی زندگی رو می خوندم . اولش که خوندم به نظرم جدید بود . هی اومدم جلوتر حس کردم که تکراریه . با این حال باز هم خوندم تا آخرش . دلم خواست این شعر آخرش رو اینجا بذرم ...
زندگی خیلی عجیبه ...

پرنده مهاجر
1390،01،11, ساعت : 10:40 قبل از ظهر
سیلام علیکم
11فروردین

به اجبارمامی دیروزبعدازظهررفتم خونه پدربزرگم ولی ای کاش نمیرفتم عمه تامنودید غر زدچرا باعموت اونطوری حرف زدی و...............آخه آدم تاچه حدی میتونه صبرداشته باشه وچیزی نگه ازوقتی ایناروشناختم همش دارن زورمیگن منم چشاموبستم دهنموبازکردم هرچی که تودلم بود ریختم بیرون طوری که عمه خانم هنگیده بود انتظار نداشت مینایی که اینقدردخترآرومی بود یهو اینطوری آتیشی بشه خلاصه زنگیدم به خاله هام دیدم بیرونن پاشدم با اونا رفتم بیرون ودیگه خونه پدربزرگ برنگشتم

باخاله ها توخونه تنهابودیم وکلی خوش گذروندیم شب دیروقت داییم منو رسوندخونمون بعدش تا2-3 بابچه هاداشتم اس بازی میکردم جواب اینو میدادم اونیکی پیام میزد شانش آوردم با ایرانسلم بود وگرنه اگه دائمی بوداااااااا برای دیشبم 10-12 تومن فقط پول اس میومد -:mrgreen:یعنی تا ایرانسلم روتنداختم توگوشی اس پشت اس فکرمیکنم کل ایران شماره ایرانسلم روداره:-2-35-:

نفس رومیشناسین ؟کاربرفعال موسیقی ؟؟؟؟؟خیلی دخترشیطونیه دیشب کلی منو خندوند خداخیرش بده:-2-40-:
صبح خیلی سرحال بودم اول صبح پاشدم کمی ورزش کردم ولی چندان ازخودم راضی نبودم چون 1هفته دیگه کلاسامون شروع میشه اونوقت من تازه تنبل شدم
دانشجوی تربیت بدنی بودنم این مشکلات روداره دیگه باید وزنت کم وزیاد نشه و......کلا باید متناسب باشی
حالا باید هی بخورم تابلکه به وزن ایده ال برسم :-2-30-:
روزخوبی روشروع کردم امیدوارم تاآخرشب همینطوری پیش بره
بای

آنیتا
1390،01،11, ساعت : 11:06 قبل از ظهر
سلام:-2-30-::-2-30-:
ما آنژین شدیم،سرمان درد میکند،سینه امان می سوزد:-2-30-:فکر کنیم این دختره ویروس داشت و به ماداد:-2-36-::-2-36-:ما را چشم کردند:-2-39-::-2-39-:پریشب تهنا بودیم ،می خواستیم بریم دوش بگیریم در حماممان را باز کردیم و چراغ را روشن ییهو دیدیم که یک چیزی وید وید دارد می جولد روی دیوار:-2-29-: ما سکته را زدیم :-2-29-::-2-29-:یک مارمولک به چه بزرگی روی دیوار بود:-2-03-::-2-03-::-2-03-: ما هم یک پیف پاف مخصوص مارمولک روی سرش خالی کردیم اما فایده نداشت:-2-03-::-2-03-: نمیدانیم این مارمولکه با آن چشمای وق زده اش از جان ما چه میخواست:-2-30-::-2-30-:ما عطای حمام رفتن را به لقای جمال مارمولک بخشیدیم و پشیمان شدیم حال می ترسیدیم در حمامهای دیگه را هم باز کنیم:-2-15-::-2-15-:(سه حمام دارد اینجا)مثل اینکه چون ترسیده بودیم خدا گفت بزار مریضت کنیم که یه چند روزی حمام نکنی و چرکولک شوی:-2-30-:حال ما ار دیروز آنژین شدیم:-2-30-::-2-30-:اما همچنان به همه اینها التماس میکنیم آن مارمولک را پیدا کنند که زمانی که ما میرویم حمام تالاپی روی سرمان نیفتد:-2-18-::-2-18-::-2-18-:
دیروز هم روی کاناپه هی خوابمان می برد و هی بیدار بودیم :-37-::-37-::-37-:،دکتر بردنمان و بهمان قرص و اینا دادند(اینجا آمپول و اینا نمیدند مگر رو به موت باشی )ما آمپول بزنیم خوب می شویم اما..........،آقای همسر بخاطر ما نرفتند سرکار،نشستند این سریال موج و صخره را دیدند و ماهم نصفه نیمه هی وسطاش می پریدیم و می گفتیم چی شددددددد؟کییییییییییییییی ییه؟
و باز غش میکردیم.حال کمی حالمان خوب نیست :-37-::-37-: گفتیم چقدر دلتان برای ما تنگ شده آمدیم سلام و علیکم حال بعدا باز می گردیم:-2-03-::-2-03-::-2-03-:

بعد نوشت.سهیلا جانمان اینجا همینجوری غذاهایش تند است،اما ما دوز نداریم فلفل به قاعده نخوریم کهیر میزنیم:-2-31-::-2-31-:
اما مرسی از دستور غذائییتان:-2-40-:
بعدشم تو نمیگوئی اینجا نان سنگکش کجا بود آخه:-2-30-::-2-30-:دلمان سنگک خواست:-2-30-::-2-30-:از این خشخاشی های دو آتیشه:-2-30-::-2-30-::-2-30-:بگوئیم خاله جانمان بیاورد

بازباران
1390،01،11, ساعت : 11:27 قبل از ظهر
سلام خاطره .
امروز خونهایم .تا ساعت 7.5خواب بودیم.وخستگی بدررفت.خبریم نیست بجز که این سریال چایخانه بدجوری میخکوبمان کرده.تکان تکانم نمیشه خورد.درهر صورت بلندشدیم وآمدیم سراغ دوستان .دلمان از شعر شبنم خانم جون تنگیدو.از شوق وذوق ماهی لیزخورده حض بردیم و...اومدیم رسیدیم به آنیتا خانم آنژین دار...دیدیم اینجوری نمیشه .باید یه پرپوله درست کنه تا ظرف 2ساعت خوب بشه.دستورشم راحته.
اول عدس به اندازه عدسی میزارین خوب بپزه.بعد با یه عدد گوش کوب مقداری له اش میکنین.دوباره آب میریزین .مقدارکم نون سنگگ .شنبلینه قاطیش میکنیم دوباره می کوبینش.در پخت آخر مقدار خیلی زیاد فلفل قرمز که تند بشه بریزید
بعد بخورید .اونقدر تند که موقع خوردن آب از بینی وچشم رون بشه.تحمل کنین .وآبم نخورین.
خدا شاهده این پرپوله آنژین که سهله بدترین مریضی رو دور میکنه .چون اونقدر داغ میکنین از داخل همه میکروب ومیسوزونه
درهر حال از ماگفتن.
فعلا بای همگی باشه

Mina
1390،01،11, ساعت : 11:50 قبل از ظهر
خوبم...بدم ...نمیدونم..
ولی دیشب خوب خوابیدم...
یعنی تا طرفای ِدو بیدار بودم...
و بعدش که عزم ِ خواب کردم،با اینکه بیشتر از 1ساعت خودمو اینور و اونور زدم که خوابم ببره، ولی وقتی هم که خوابیدم..خوب خوابیدم...

1.30 بود که به فاطی اس زده بودم بیداری؟!
جواب نداد...
صبح طرفای ِ7 بود بیخود بیدار شدم....دیدم اس دارم: ببخشید عزیزم،دیشب باطری گوشیم ضعیف بود نتونستم جواب بدم،کاری داشتی؟

شارژم تمومیده بود...17ریال در واقع مونده بود...به یه اس هم نمی رسید!
گوشی ِ سوسی رو یواشکی قاپیدم..با اون اس دادم..شارژ و دیدم نامرد 4 تومن شارژ داشت:-2-30-:بدبختی اینجاست،خط به خط ش مسدود شده، نمیتونه شارژ بفرسته...

بهش گفتم..شارژ داری واسه م بفرست...
اونم 800تومن داشت..
گفتم تو مغازه ندارین یه هزاری بفرستی؟
گفت نه..
گفتم هر چی کرمته..
اونم 300 تومن فرستاد!

کم کم داشت خوابم می پرید که دیه لحاف و کشیدم سرم..گرچه خواب نبودم..ولی چسبید...

دوستانی که شماره منو دارن، هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم:-2-06-:هرچی کرمتونه:-2-06-:شوخی کردم...


خوب..امروز صبح تونستم بالاخره اینو آپ کنم...همون کلیپ ِعروس داماد رو...رمز رمز همیشگی ِ..
خواستین دانلود کنین...من ازآهنگش خوشم میاد:-2-35-:

http://s1.picofile.com/file/6485326956/rags_arus_o_damad.rar.html

بعدا نوشت: آنی جونی..ایشالا زودی خوف و سرحال میشی :-2-40-:

سارايي
1390،01،11, ساعت : 11:52 قبل از ظهر
دوباره سلام
تا امروز كه ميشه سومين روز عضويتم تو اين سايت بااااااااااااااااااااحال فهميدم كه خيلي ها از شر مدرسه و كنكور و درس و كتاب خلاص شدن اي خدا من چرا اينقدر بدبختم:-2-43-: چپ ميريم راست ميريم ميگن مگه تو كنكور نداري؟ تا ميام بشينم يه چي بنويسم باز همين آش و همين كاسه است كي بشه اين اسمشو نيار رو بديم و انشاالله راحت شيم .
خدااااااااااااااااااااااا ي من اگر خدايي نكرده قبولمون نكنند ترجيح ميدم مثل آنيتا جون آنژين كنم و ديگه اصلا خوب نشم
حالم خرابه نيدونم بايد چي كار كنم با پشتيبانمم يه دعواي حسابي كردم اگه مامان جان بفهمن دخلمان آمده برام دعا كنين همين روزاست كه زنگ بزند و چوقولي كند
خب ديگه بريم كه باز ميان اسم اون اسمشو نيارو ميارن تا شب كهير ميريزيم

saadegi.n
1390،01،11, ساعت : 12:12 بعد از ظهر
سلام.
خاطره های همتونو می خونم. نوشته هاتونم دوس دارم. باهاتون همذات پنداری می کنم. خودمو جاتون می ذارم. خیلی از حرفاتون حرف دل منم هست. حالا اگه نمی نویسم چون زیاد اهل درد دل نیستم. چون از بچگی بعضیا می ریختن سرم مثل نیرو های گشتاپو ازم حرف بکشن خوب به منم که گفته بودن هرچی پرسیدن بگم نمی دونم.خب شایدم واقعا نمی دونستم اما خوب از سر لجبازی نمی گفتم. اصلا این لجبازی تو وجود من همه رو خسته کرده. قد بودنمم همینجور. به قول خودشون گنده گویی مم همینجور. می دونم که چی از اخلاق من عصبانیشون می کنه ها. این خصلتا تا حدی اکتسابی ان ولی اغلبشون فطری بودن. اصلا نهادینه ان در وجود من. اما جالبه برام وقتی که با این دوتا خانواده ام لجبازی تمام خصوصیات نکوهیده ام به حد اعلا می رسه. همه شون ازم شاکی ان اما من خوب می دونم در وجود من صفات خودشونو می بینن از خودشون بدشون میاد. نمی تونن تحمل کنن کسی جلوشون در بیاد ولی خوب من آیینه خودشونم.شایدم فرشته عذابشون. چرا دوس ندارن ببینن کسی از حق خودش دفاع می کنه یا جلوشون قد علم می کنه. نمی دونم شایدم این خونه یاغی گری تو رگای من. اما می دنم هرچی هست تو ژنامه. ژنامم از خودشون گرفتم. ولی واقعا حس خوبیه که ناتوانی رو تو وجودشون می بینم. دلم خنک می شه. دوست دارم با نگاهم و حرفام بهشون خنجر بزنم باید تقاص خنجر حرفایی رو که زدنو بدن. برام خیلی جالبه که منی که عصب ام موقع برخورد با این قضایا به قدری خونسردم که نگو.بعضی وقتا چقدر خوب خشممو کنترل می کنم.
اگه بعضی وقتا تشکر نکرده می رم ناراحت نشین. خاطره های همه تونو می خونم. اما درونم یخ زده است. انگشتام کرخته. خودم سر شدم. یه حسه چندگانه دارم. خوشحالی امید ناراحتی ناامیدی استرس آرامش بیزاری. گاهی ازخودمم بدم میاد. از دنیا بدم میاد. دلم م گیره از ریا و تزویر. از دورویی. ولی خوب زندگی قشنگیای خودشم داره. گاهی اوقات با خدا بحثم می شه. می گم چررا حال بعضیا رو نمی گیری. چرا منو از خودت دور کردی اما بعد ازش عذر می خوام یادم میاد که شاید وقتی من نمی بینمش کنارم باشه اما خیلی چیزا چشمای منو کور کرده باشه. پریروز خیلی اتفاقا افتاد. دلم گرفت باز با خدا قهر کردم اما یه کم که فکر کردم دیدم نه تنها خدا کنارم بوده بلکه منو بغل کرده بوده که از اشتباه دور بمونم و به مسیر پیش روم یعنی مسیر موفقیت خیره بشم. داره کمک می کنه از روی موانع بپرم. الان خوشحالم ولی هنوز کرختم. طول می کشه که سر حال بیام. گای وقتا دلم واسه اش می سوزه. بیچاره خدا! گاهی فکر می کنم پشیمونه از اینکه انسانو آفریده. گاهی وقتا بهش می گم خدایا نونت نبود آبت نبود انسان آفریدنت چی بود. تو که این همه فرشته داشتی که گوش به فرمانت بودن. انسانو آفریدی که اعصابتو خرد کنه؟ ناراحتت کنه؟ ولی چه صبری داره خدا. راز همه دنیا رو می دونه، بدیای همه رو می بینه. گاهی که از خودم عصبانی می شم یادش می کنم می گم که اگه 4 تا بنده مثل من داشته باشی اینقدر اعصاب خرد کن چجوری تحملشون می کنه. من اگه خدا بودم که همشونو یهو مثل دایناسورا منقرض شون می کردم. چه صبری داری خدا! اما خیلی ممنونم که منو با همه بدیام نه تنها تحمل می کنی تازه کمکمم می کنی. کاش قدرتو بیشتر بدونم.

چه ملقمه ای. دلم برای کسایی که این خاطره رو می خونن می سوزه.:-2-35-: یه جورایی الان لابد فکر می کنن من دیوونه شدم.اما خوب شایدم دیوونه شدم. اما حس می کنم ندای سابق نیستم. دیگه با اشتیاق نمیام انجمن.البته به اشتیاق دیدن دوستام میام.چون دیگه خیلی کم تو تاپیکا پست می دم. راستش دوستامو خیلی دوست دارم. بچه های اینجا تقریبا جای دوستی دنیای واقعی رو گرفتن برام. دقیقا وقتی که احساس می کردم همه دوستامو بیرون از سایت رو از دست دادم دیدم اینجا چه دوستای خوبی دارم.



آنیتا چرا آنژین شدی؟ خوب از خودت مواظبت کن. خوشحال شدم نوشتی آقای همسر منزل موندن در معیت شما که مراقبت کن. یعنی اصلا چه معنی داشت با این حال تنها بمونی اونم با وجود یه مارمولک تو خونه:-2-31-:
شبنم دلم نمی خواد ناراحت ببینمت واقعا! نمی دونم چرا ولی ناراحتی تک تک تون ناراحتم می کنه. شعر تو امضات خیلی دلمو خون می کنه. اما جالبه که همش می خونمش. هرجا که پست می دی باز می کنم امضاتو شعرشو می خونم. فقط دعا می کنم حال خودت اینجوری نباشه. تازه می خوام یه جوری خوشگل بنویسم بکگراند بزارمش. البته ازت اجازه می گیرما کپی رایتو رعایت می کنم :mrgreen: با اینکه دل آدمو می سوزونه سوزششو دوست دارم
آیلی بهت خوش بگذره.
سهیلا ممنون که آرومم می کنی و حرفامو گوش می کنی.
زهرا منم اگر باشم از تمام این چیزایی که می گی ناراحت می شم. ولی خوب ساکت نمی مونم. من اعتراض می کنم. کار خودمو می کنم. اما تو هم صبوری می کنی که قابل تقدیره کارخوبو تو می کنی که دل دیگرانو نمی شکونی .دلت بزرگه خدا پاداش دل بزرگتو بهت می ده. همیشه همه چیز باب میلمون نیست. مهم اینه باهاشون چجوری کنار بیایم.
مینا خوشحالم گوشیت راه افتاد. ولی باور کن خیلیا درد تو رو دارن خیلیا کسیو به نوعی از دست دادن.خیلیا هر روز با اونی که از دستش دادن رو برو می شن. خیلیا فکر می کنن فراموش شده ان. اما خیلی از این چیزا فراموش می شن. روی زخم خودت نمک نپاش. دلمه شو نکن. نذار زخمت تازه بمونه. بذار کهنه بشه. از جاها و چیزایی که این خاطراتو تداعی می کنن دوری کن.

چه قد حرف زدما:-2-35-:

شبنم
1390،01،11, ساعت : 12:36 بعد از ظهر
پنج شنبه یازدهم فروردین حوالی ظهر

مرسی همگی بچه ها :-2-40-: من ناراحت نیستم فقط یه کم دلگیرم. اونم چیزی نیست که بتونم بیانش کنم . یه سری چیزا تو اخلاق آدمه و هر کاری کنی تغییری نمیکنه. منم هر وقت برای چیزی خیلی ارزش قائل شدم و دغدغه ام این بوده که از آسیب به دورش کنم از همون چیز هم ضربه خوردم. بماند ...

روزهای پر از بحثیه و منم کلافه. حوصله ام دیگه از این همه تنش سر رفته. دیشب حین ویرایش لینکهای دانلودی به یه کتاب بر خوردم که ساعتها درگیرم کرد. قلم نویسنده بیش از اندازه جسور و بی پروا بود. " لُخت " فکر کنم کلمه ی مناسب تری باشه. آدم بعضی وقتها از این همه جسارت لذت میبره. قطعه ای هم که گذاشتم از همون کتاب بود

امشب خونه داداش بزرگه دعوتیم :-2-41-: همه رو با هم دعوت کرده گویا . چه حموم زنونه ای بشه :-2-35-:


راستی قبل عید یه پستی اینجا دادم که باعث شد یه عزیزی بهم پیام بده و خیالم رو راحت کنه. بابت لطفش ممنونم

آنی مراقب خودت باش . کاری که سهیلا گفت انجام بده ببینیم ایشالا اثر میکنه :-2-40-:

لیلی گلم اسمت هر چی باشه واسه ما لیلی قصه هایی. بعد از سه بار ویرایش به چه پستی رسیدی :-2-37-:

روز و روزگار همگی بخیر و آرامش :-2-40-:

آنیتا
1390،01،11, ساعت : 02:20 بعد از ظهر
یک جوابیه کوکولو از دنیای خواب

ندا جان آقای همسر وظیفه خطیرشان را انجام دادند:-2-42-: که خانه ماندند :-2-42-:ما را آوردند میان این جک و جونورهای عجیب وغریب:-2-33-:(مارمولکای صدادارو پشه های آدمکش و گربه های بی دم و..........) باید امروز هم نمی رفتن سرکار:-2-33-:

امروز پارسا جانمان برایمان نودل درست کرد:-2-37-:
شبنمی جونم ما آنقدر فلفل که سهیلا گفتند بخوریم باید تا کره مریخ پیاده بدویم:-2-15-:خو ما به فلفل حساسیت داریم وقتی میخوریم مثل مخمل قرمز می شویم:-2-33-:
باز می گردیم اگر خاطره ای باشد

saadegi.n
1390،01،11, ساعت : 04:21 بعد از ظهر
یه سلام دیگه

امروز فهمیدم که آدم بی ادبی ام. تازه کوته فکرم هستم.:-2-41-:دونستنش هم خوشحالم کرد هم ناراحت. نمی دونم چقدر دیگه باید کتاب بخونم یا تو اجتماع بگردم که دیگه کوته بین نباشم. شایدم این کوته بینی یه موضوع فطریه باید برم حسابی تحقیق کنم. ببینم تعریف دقیقش چیه و اینکه باید مطمئن شم ببینم کسی تو خانواده تا 7 نسل قبل کوته بین بوده یا نه:mrgreen:. برام جالب بود مثل این بود که یکی دفعه اول به آدم یه صفتی بده که ندونی خوبه یا بده:-2-41-:. شایدم خوب باشه. شایدم ازم تعریف کرده باشن. برم تحقیق کنم ببینم که جریانش چیه. ببینم که صرف با کدومه. کوته بین بودن یا کوته بین نبودن. برم ببینم اونایی که کوته بینن چقدر موفقن اونایی که کوته بین نیستم چطور. البته که باید خودمم با تعریف کوته بینی مقایسه کنم ببینم که من این جوری هستم یا نه؟
باید با مامانمم صحبت کنم ازش بخوام که یه بار دیگه طبق قواعد ای کتابای روانشناسی جدید تربیتم کنه. البته شایدم تربیت پذیر باشم شایدم نباشم. البته اگه تربیت پذیر بودم که بار اول درست تربیت می شدم:-2-35-:
خوب اما نظر به اینکه آدم بی تربیت باید تنبیه بشه من خودمو تنبیه می کنم. تنبیهمم اینه که دیگه تا وقتی که ادب نشم پست ندم تو هیچ تاپیکی حتی اگه واقعا دلم بخواد پست بدم. شاید برام لازم بود بفهمم چقدر بی تربیتم. به هر حال نمی دونم چه مدت این تنبیه و ادامه بدم. حالا اگه شمام نظری دارین بهم بگین:mrgreen:. البته چون فقط به خاطر دوستام میام دیگه بهشون پیام می دم. اگرم طبق نظر قبلی به خاطر کتابم یه مدت نیام حتما ازشون یه ایمیلی چیزی می گیرم که باهشون در تماس باشم. حس می کنم دیگه دارم بار گران می شم برای انجمن:-2-15-:.
راستی 18 فروردین اولین سالگرد عضویتمه. شایدم مدت عضویتم اینجا منقضی شده:-2-37-:کسی چه می دونه.
همه تونو دوس دارم.:-2-40-:

پ.ن: آنیتا معلومه که آقای همسر وظیفه شونه مواظب شما باشن. چون شما خیلی نازنینی. ولی من خجالت کشیدم اینجوری به صراحت بگم.:-2-35-:

Star_69
1390،01،11, ساعت : 04:50 بعد از ظهر
الان دقیقا 1 سال و 3 ماه و 12 روزه که من عضو نودهشتیا شدم!
6 یا 7 ماه که از عضویتم گذشت اکثریت بچه هایی که زیاد آن بودن حداقل اسمم رو می دونستن!هنوز هم گاهی وقتا از اینکه کسی که حتی تا حالا نام کاربریش رو ندیدم منو می شناسه و زهرا جون صدام میکنه یا کسی که مدتهاست به یادش نبودم به یادم می افته برام پیام میزنه حس خوبی بهم دست میده اما این وسط یه چیزی با یه چیزای دیگه نمی خونه!ما آدما ظاهر همدیگه رو می شناسیم ولی گاهی یادمون میره به باطن آدما هم نظر کنیم!
چند نفر تا حالا دیدن من پاچه خواری کسی رو بکنم؟چند نفر دیدن تملق کسی رو بگم؟چند بار دیدید که آویزون کسی بشم؟
از اینکه انگشت اتهام به سمتم گرفته بشه متنفرم!
دیروز غروب یکی از اعضای نودهشتیا منو متهم کرد به پاچه خواری!به اینکه چون شبنم مدیر ارشده باهاش دوستم که چون ارشده ازش دفاع میکنم که چون ارشده دوسش دارم...
کاش ما آدما دیگران رو قضاوت نمیکردیم و با این قضاوتامون دل همدیگه رو نمی شکستیم!
تا حالا فکر میکردم میشه ناگفته ها رو هم فهمید ولی تازگیا می فهمم گفته هام رو هم کسی نمی فهمه یا نمی خواد بفهمه!
پس یه توضیح می دم برای همه ی کسانی که این طوری فکر میکنن!
من شبنم رو دوست دارم برای آرامشش برای مهربونیش برای اینکه منو یاد یکی می ندازه که سالهاست نیست...برای اینکه همیشه درکم میکنه برای اینکه نگفته هام رو هم می فهمه!برای اینکه محکمه برای اینکه همه ی اون چیزاییه که خواستم باشم و نبودم برای اینکه گاهی وقتا خیلی خوب راهنماییم میکنه برای اینکه هیچ وقت برای لطفاش انتظار جواب نداره و برای خیلی چیزای دیگه!
الناز رو هم دوست دارم برای آرامشش و مهربونیش نه اینکه مدیره!همینطور آنیتا رو.شاید خیلی وقتا شده با روند مدیریتی این سه نفر مشکل هم داشتم که بهشون گفتم.به خدا دوستی من با شبنم الناز آنی نادی هیوا آیلا باران سمان و خیلیهای دیگه هیچ ربطی به پست و مقامشون نداره.

کاش یه روزی یاد بگیریم دیگران رو قضاوت نکنیم و دلشون رو نشکنیم کاش...

NILOUFAR
1390،01،11, ساعت : 07:35 بعد از ظهر
پنج شنبه 11 فروردین 1390 ساعت 19:01 ( زندگی خوبه سخت نگیر )

من از روز اول عید تا الان خاطره ننوشته بودم راستش کلی مهمون داشتیم به هیچ کاری تو سایت نمیرسیدم
همین اول معذرت خواهی کنم حدودا یه 20 تایی پیام وسط پیام هامو جواب ندادم واقعا نمیدونم کدوم ها بودن
میومدم فقط وقت میشد پ .خ هام رو جواب بدم بعدشم که رفتم مسافرت و تازه دیروز برگشتم
شنبه صبح ما راه افتادیم دقیقا نزدیک سد رسیده بودیم فهمیدم گوشیم رو جا گذاشتم کلا حالم گرفته شد راستش من شنبه به این نتیجه رسیدم که خیلی خوبه که گاهی دیر می رسیم شاید باعث دیر رسیدن هامون یه سری اتفاقات ناراحت کننده باشه که ما ازدستشون شاکی بشیم ولی همیشه به نفع بوده گاهی وقتا این نفع رو میبینم گاهی وقتا هم نه
مهم اینه فقط بهش ایمان داشته باشیم
باباشب قبلش خیلی خسته بود واسه همین به آزاد راه که رسیدیم من نشستم پشت فرمون. مامان و خواهرم هم گواهینامه دارن ولی جز آخرین باری که واسه گرفتن گواهی آزمون دادن دیگه رانندگی نکردن. خیلی میترسن.وسطای راه بود یکی از لاستیک هامون پنچر شد یه 20 دقیقه ای معطل شدیم تا بابا پنجری گرفت کلی اعصابم خرد شده بود حالا همش 20 دقیقه شده بود ها منم خسته نبودم بازم خودم نشستم نزدیکای عوارضی کرج بود دقیقا چهار پنج ماشین جلوترمون یکی از آسمون افتاد زمین.
دو تا ماشین سرعتشون زیاد بود و از روش رد شدن من لاین وسط بودم اونقدر هول شدم یادم رفته بود چیکار کنم فقط شانس آوردم کشیدم کنار و وایستادم.
یه کمی بالاتر یه ماشین تصادف کرده بود تو لاین سرعت یه کامیون بهش زده بود ماشین که چرخیده بود اونی که عقب بود پرت شده بود تو لاین این طرف افتاده بود جلوی این ماشین های دیگه منم دو دقیقه زودتر رسیده بودم از روش رد میشدم ولی این نصف چیزای ناراحت کننده ای که دیدم نبود
ماشینی که تصادف کرده بود ماشین عروس بود ما دقیقا همون لحظه رسیدیم عروس مُرد کمربند نداشت اونی هم که عقب بود و پرت شده بود یه دختر جون بود نمیدونم شاید خواهر اینای عروس بود ولی داماده فقط دستش ناجور زخمی شده بود کلی خدا رو شکر کردم که دیرتر رسیدم .
دقیقا مسافرت ما اینجوری شروع شد من کلا دل سنگی دارم نه گریه میکنم نه جیغ میزنم فقط خیلی ناراحت میشم ماشا... استاد کابوس دیدن هم هستم .
هیچی اونروزم خراب شد بعدشم که کل مدت دلم میخواست برم شبنم اینا رو ببینم ولی گوشی نداشتم شماره هارو هم حفظ نبودم کسی هم نبود منو ببره سر قرار:-2-39-:
جدا از این دو مورد کلا خوش گذشت فقط دلم برای سایت خیلی تنگ شده بود مخصوصا برای خاطره نویسی:-120-: اونجا هم اینترنت بود ولی میدونستم اگه بیام سایت دیگه بیخیال نمیشم واسه همین اصلا سر نزدم :-2-14-:خوبه بهنوشم مسافرته و من خاطره هاشو از دست ندادم :-2-22-:جهاد اقتصادی خیلی خوبی هم داشتیم امسال:mrgreen:کلی عیدی توپ جمع کردم که همه رفت واسه خرید کتاب:-2-32-:الان مجنون تر از فرهاد رو خریدم دارم میخونم کلی ذوق دارم :-2-16-:البته کتابهای خوب و استخون دار هم خریدم :-2-37-: امروز خاطرات یک خون آشام رو دان کردم و خیلی دوست دارم من اصلا عشق کتاب تخیلی دارم :-2-16-:
پ.ن : جناب نوین یعنی چی همش میگین به سن و سال من نمیخوره اینجوری میگن من همش فک میکنم 70 . 80 سالتونه :-2-42-: بعدشم ما همسنیم که :-2-06-:نه خب تهش 7/8 سال با ماها اختلاف سنی داشته باشید این لفظ رو به کار نبردید این مثل تلقین کردن میمونه فقط روحیه تون پیر نمیشه به همه زندگیتون کشیده میشه (ببخشید جسارت کردم این رو گفتم ولی خیلی وقته میخواستم بگم روم نمی شد )
پ . ن 2 : راستش یه سری از کاربرا هستن تو انجمن من دلم میخواد باهاشون حرف بزنم بحث کنم سوال کنم ولی روم نمیشه فک کنم هیچوقت هم این جرئت رو پیدا نکنم :-2-15-:کسایی مثل همین جناب نوین ، آرام جان ، فرشید (فرشید مدیر رو نمیگم ) یا حتی کسایی مثل عسل و عاطفه (همکارهای فرهنگ و هنر )
من کلا ارتباط برقرار کردنم خیلی ضعیفه تازه اگه دوست بشم با کسی نمیتونم اون رو حفظ کنم :-2-39-:
همین دیده کلی حرفای دیگه هم داشتم یادم رفت
فهلا:-2-38-:

M mehrane
1390،01،11, ساعت : 07:49 بعد از ظهر
11 فروردین 90
این اولین باره که تو این تایپک مینویسم:-2-41-:
صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم یه چیزی اندازه گردو تو گلوم گیر کرده و مثل این معتادا که دیر مواد میکشن تمام بدنم درد میکنه . به عادت همیشه اول با انگشتام شمردم که چند روز دیگه خونم فقط دو صبح و دو شب و سه روزه دیگه مونده:-2-30-:
ما خانه مان را میخواهیم:-2-34-:
صبحانه نخورده مامان امر کرد که بریم خونه خواهرم از شب قبل قول داده بودم ه چند دلم میخواست خونه بمونم اما حوصله غرغرهای مامان رو نداشتم. طوری رفتم که صبحونه رو هم اونجا نوش جان کردم:mrgreen:
با تمام اینکه مریض بودم و تمام تنم درد میکرد منو کشیدن تو خیابون و تا یک ظهر علاف بودیم :-2-39-:النته به نفع من هم شد یه مانتو خریدم . مامان میخواست اسفند دود کنه چون کل اصفهان و همدان رو گشتم واسه یه مانتو.:-2-26-:
ناهار رو هم خونه خواهر نوش جان کردیم و داداش زنگ زد که من خونم . ما هم بعد از یه چرتی رهسپار منزل شدیم. الانم عوض اینکه برم به بدبختی هام که هزار کار بی پایانه رسیدگی کنم نشستم پای نت و میگم که فردا شب همه چی رو رو به راه میکنم. در کل امروز مزخرف بود . کلا این عیدم از اون عیدای بی حال و داغون بود . الانم دلم میخواد گریه کنم . نمیخوام برم خوابگاه . خونمون رو میخوام:-2-42-:

آرام.د
1390،01،11, ساعت : 08:01 بعد از ظهر
سلام روزتون به خیر :-2-40-:
11 فروردین 1390

این روزا همه ش داره به مهمونی رفتن و مهمونی دادن می گذره و البته جاتون خالی بهم بدم نمی گذره :-2-37-:همین امروز هم برای ناهار مهمون داشتم الانم اونقدر خسته ام که دلم می خواد بخوابم اما به زور خودمو نگه می دارم چشمام سرخ سرخ شدن اما خوابیدن تو این ساعت روز مساوی شب بیداری تا خود صبح فرداست :-2-15-: برای همین اومدم اینجا که سرم گرم شه :-2-38-:
فردا با اجازه تون می خوایم بریم دوازده بدر :-2-37-: و روز بعدشم بازم با اجازه ی شما سیزده بدر اصولاً برنامه ی هر سالمون همینه بنا به دلایلی دو روز می زنیم به دل طبیعت:-2-38-:

ـ نیلوی عزیز! دل به دل راه داره منم اتفاقاً روم نمی شه با شما و خیلی از دوستان دیگه صحبت و مباحثه کنم:-2-38-:ولی شما روت بشه با من حرف بزنید لطفاً :-2-40-: خیلی خوشحال می شم
چون علیرغم میلم تو ارتباط برقرار کردن با دیگران چندان اکتیو نیستم اما خیلی مشتاقم تعداد دوستام بیشتر شه :-2-41-:

ـ جای بابام ( آیلی ) خیلی خالیه دلم براش تنگ شده :-2-39-:
ـ جای بهی عزیز هم با اون خاطره های زیبا و بیان شیواش خیلی خالیه :-2-41-:
ـ نمی خواستم خاطره بنویسم و اومده بودم جواب نیلوی عزیز رو بدم این قدر شد، اگه قصد خاطره نوشتن داشتم چی می شد :-2-37-:
اوقات به خیر و سلامتی :-2-40-:

Star_69
1390،01،11, ساعت : 08:11 بعد از ظهر
خوب ببخشید دوباره پست دادم شرمنده!
جناب نوین من کلا آدم تاثیر پذیری هستم بارها گفتم دیگران برام مهم تر از خودم هستن!برام مهم نیست دیگران در مورد شخص خودم چه فکری میکنن ولی اینکه بخوان شخصیتم رو زیر سوال ببرن برام سنگین تموم میشه این پست امروز هم به خاطر حرفی که به خودم زده شد نبود به خاطر حرفی بود که پشت سرم زده شد!
آدمای اطراف ما روی زندگی ما تاثیر دارن این خواسته یا ناخواسته اتفاق می افته بعضیا کنترلشون روی خودشون بیشتره بعضیا کمتر من جزو اون دسته ام که کنترلشون روی خودشون کمتره!

نیلو باهات موافقم منم گاهی دلم می خواد با بعضی از دوستان مخصوصا خانم آرام و جناب نوین صحبت کنم ولی مشکل من از کم رویی نیست از کمبود وقته :-2-31-:

Mini Moon
1390،01،11, ساعت : 09:24 بعد از ظهر
سلام:-2-40-:
امروز يازدهمه.پس فردا سيزده بدره و پس اون فردا بايد بريم مدرسه.چه قدر زود گذشت:-2-39-:ديروز از بس لواشك خورده بودم،فشارم افتاده بود پايين شديد.داشتم ميمردم:-2-31-:بيخود نيس مامانم قايم ميكنه:-2-37-:امروز دوتا مهمون اومد.يكي داييم اينا يكيم نوه عمه بابام با شوهرش.:-2-08-:يه ربع ديگه هم خالم اينا ميان.:-2-37-:من برم آماده بشم:-2-38-:
فعلا باي باي

arnavaz
1390،01،11, ساعت : 10:05 بعد از ظهر
الان اگه اینجا بودین قیافه یه سایه عزادار رو میدیدین!
بلـــــــــــه دیگه روزای آخره تعطیلاته و من بســــــــــــــــی ناراحت میباشم!

خاطره مینویسیم:
امروز هم مطابق معمول تعطیلات چشم درآورده و تا ساعت دوازده [du azdah] در خواب ناز بسر میبردیم که با صدای زنگ تیلیف بیدار شدیم و بعد از میناتی (جمع مکسر مینت:mrgreen:) در کمال تاسف متوجه بلای خانمان سوزی شدیم که تا ساعاتی دیگر بر سر خوشگلمان (فوران اعتماد بنفس) نازل میشد!
بله این بلا همان مهمان بود...:-2-30-:
آن هم نه از آن مهمان های دوز داشتنی که انسان با دیدنش ناخودآگاه انرژی مثبت میگیرد!
از آن خاله خانباجی هایی که تا جزییات دکوراسیون و وسایل خانه و ... را زیر ذره بین چشمانشان نبرند خیالشان آسوده نمیشود! (منظور مان خواهر شوهر مادرمان است:mrgreen: شیه؟ خوووو دوز ندالم!!:-2-42-:)

در معیت هفت کودک قد و نیم قد:-2-31-:
که به جای خوردن شیرینی آن را خرد میکنند:-2-33-:

بلـــــــــــــه این بود داستان مهمانی ما که تنها قسمت جالبش آمدن عمویمان بود که بسی اذیتش کردیم طفلی را

در آشپزخانه مشغول اجرای نقش مقدس کوزت- ظرفشویی! بودیم که عموی گرامیمان آمد تا خیر سرش کمی آب بنوشد!!!
من: ا؟ به به شما هم اومدی کمک؟ بیا عزیزم!:mrgreen: [فک کنم قیافم دقیقا شبیه این مستر گرین بود...]
- چی من؟ نه بابا من اهل این ناپرهیزیا نیستم:-2-26-:
هویجوری داشت میگفت که ظرف ها را به زور دستش دادیم!!!:-2-16-: و خوشحال و خندان از آشپزخانه فرار نمودیم همچون خرگوش 90!
البت او هم نامردی نکرده و ظرف هارا همانطور دست نخورده در سینک گذاشت:-2-42-::-2-33-::-2-28-:

بعد از رفتن مهمونا همون دوستم که دیروز رفته بودم خونشونو گفتم بیاد خونمون؛ موقع رفتن هم به او عیدی ندادیم:mrgreen::mrgreen: چرا که او دیروز از فراموشیه ما سوءاستفاده کرده و به ما عیدی نداد!:-2-33-: [باید مدال سخاوتمند ترین آدم رو به من بدن:-2-32-:]

حالا هم مثل همیشه در بیکاری محض بسر می بریم!:-2-15-:

پ.ن : شکلک هام درست شد آخه تنظیمات ادیتور رو عوض کرده بودم! [یادم نومویاد ولی!]:-119-:
پ.ن2: از دست یکی خیلی عصبانیم؛ دلم موخواد خفش کنم!:-2-09-::-2-09-:
پ.ن3: اعصابتون خورد شد با این لحنی که نوشتم آیا؟؟؟

پرنده مهاجر
1390،01،11, ساعت : 10:20 بعد از ظهر
سیلام
دومین خاطره روهم بنویسم چون شاید تا1شنبه نتونم بیام

بعدازظهربازم خونه پدربزرگ نرفتم درعوض بازم باخاله رفتیم بیرون ازاونجارفتیم خونه داییم شام هم موندیم ولی زودبرگشتیم خانه
فردابایدکل اتاقم روتمیزکنم تادیگه مامی اینقدرغرنزنه دیگه به غیراز تختم جا واسه خوابیدن تواتاقم نیست ولی فردا حتما تمیزش میکنم
شنبه هم که میریم 13بدر خوش میگذرونیم مثل همیشه باخانواده مادرم میریم

حالا که همه گفتن بزارین منم بگم : منم خیلی دلم میخواد بابچه ها راحت باشم مثل شبنمی-زهراجون-نیلوخانم-میناخانم گل وبقیه ولی نمیدونم چرا خجالت میکشم بهشون زیادپیام بزنم میترسم مزاحمشون بشم آخه همشون اینجا کارشون زیاده مثل من بیکارنیستن که هرازگاهی پیام میزنمااااااااااا ولی خیلی کم دوستتون دارم

بازم با این نفس دارم اس بازی میکنم -ولی منتظرم بیادنت تابیشترخوش بگذرونیم بازخوشحالم که بانفس خیلیییییییییییییییی صمیمی شدم دوسش دارم

دلم براتون میتنگه شدید
فعلا بای
13بدرهمگی مواظب خودتون باشین

*snowflake*
1390،01،11, ساعت : 10:58 بعد از ظهر
سلام به همه:-2-40-:
امروز چقدر روز خوبيه:-2-16-:
از صبح تا ظهر درس خوندم و واسه خودم چرخيدم:-2-41-:
ظهر كه بابا جون از سركارش اومد گفتم باباي مهربون يادت مياد كه قول داده بودي يه گوشي جديد برام مي خري؟:-2-38-:
بعد از كمي چانه زدن بابايي منو برد واسه خريد گوشي 2 ساعت گشتيم و آخرش گوشي مورد نظر را پيداييديم:-2-16-:
مثل اينكه ديگه نمياد يا نمي دونم چيه كه كم پيداس يا مي گفتن رنگ سفيدش نيست يا كلاً نيود يا ميني ش بود من خودش رو با رنگ سفيد مي خواستم كه آخرش پيدا شد الانم بسي خوشحالم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
من تصميم گرفتم اين چند ماه رو زياد نيام سايت بشينم درسامو بخونم كنكورم رو بدم بعدش بيام:-2-37-:
همتون موفق باشيد:-2-40-:
فعلاً:-2-38-:

* ترنم بهار *
1390،01،11, ساعت : 11:04 بعد از ظهر
سلام خاطره جون
خوشی خوشی با هم دوست شدیما داری میشی تاپیک مورد علاقم:-2-16-: امروز روز خدا بود و خوب صبح بیدار شدم و انشرلیمو دیدم میدونم که نمی تونم قسمت اخرشو ببینم چون یکشنبه باید بگم گود بای تعطیلی ها سلام بدبختی ها:-2-30-:بعد از دیدن فیلم دیدم که ددی جان نشسته داره حساب کتاب میکنن ای به خشکی شانس :-2-31-:می خواستم برم پا کامپی که نشد :-2-36-: ناپار رفتم عربی خوندم باورت میشه بیست و یکم دویست و چهل تا تست عربی باید بدیم اونم تست کنکور:-2-42-::-2-42-::-2-42-: آخه مگه ما پیش دانشگاهی هستیم که دم به دقیقه باید تست بدیم؟ حوزه هم درس نمی خونم که همش باید عربی بخونم:-2-43-::-2-43-::-2-43-:قواعد رو خوندم و تموم شد حالا مونده ترجمه با یک کتاب اضافه به اسم فن ترجمه اه:-2-42-:بعد دیدم که نخیر مثل اینکه بابایی نمیخواد بره سر کار :-2-28-::-2-28-::-2-28-: واسه اینکه بیکار نباشم رفتم ظرفا رو شستم بعد خواهری پاشد و گفت به به چه دختر خانمی حالا دیگه میشه عروست کرد:-2-33-::-2-33-::-2-33-: من نمیدونم ظرفم که می شورم گیر سه پیچ به ما داده میشه آخه یکی نیس بگه آسیا به نوبت خواهر جون:-2-26-: بعد از اتمام کارم دیدم ددی رفت بیرون منم پریدم بالا و نشستم پای لب پاب مریم خب بگو کجا رفتم؟98ia؟ نه خیر :mrgreen: رفتم وبمو که پکیده بود درسش کردم اما دوسش ندارم قالب قبلی خوشمل تر بود:-2-15-::-2-15-::-2-15-: وبمو چش زدن :-2-34-: بعد ظهر شد و رفتم ناهارو لالا بعد از لالا پا شدم اومدم پای کامپی که حمید اومد و زیر میز هی پای منو قلقلک می داد:-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-:نکن بچه ااااااااااااااااه :-2-33-: بازم کتک کاری شد و منم طبق معمول.... :-2-30-:کتک خوردم البته زدما پیشرفتم کردم:-2-32-: بعد مامی اومد گفت با حمید برو رو حیاط بازی کن :-2-31-: مگه بچه ی منه؟؟؟؟؟:-2-43-: خب چه میشه کرد؟داداشه دیگه باید نگهش داشت یه روزی تلافی میکنیم:mrgreen: داشتم با حمید دنبال بازی می کردم که یهو دیدم شصت پام داره خون میاد :-2-31-: من خوشحال با کفشی که پاشنه بلند بود و دیروز پامو زده بود دویده بودم خب حقم بود :-2-28-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:اما خیلی می سوخت:-2-30-: خب دیگه زیادی نوشتم اتفاق خاص دیگه ای نیافتاد فردا جمعس پس فردا شنبه و فردای پس فردا استار بدبختی هاست :-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-: نمی خوام برم مدرسه :-2-42-:

Behnoush
1390،01،11, ساعت : 11:12 بعد از ظهر
پنجشنبه یازدهم فروردین سال نود خورشیدی:-2-38-:

با عرض سلام و روز بخیری بزرگ مزرگ :-2-35-: می گوییم بزرگ مزرگ تا جبرانِ این چند روزی که نبودیم شود:-2-41-: ما باز هم آمده ایم تا کچل اینهاتان کنیم:-2-38-: انقد دوس داریم:-2-38-: چند روز نبوده ایم الان احساس غریبی میکنیم یک کم:-2-43-: صبر کنید یخمان اب می شود الان:-2-37-: اول بگوییم که همه تان را طلاق می دهیم بروید خانه ی بابا اینهاتان:-2-33-: چه معنی دارد ما نبودیم انقدر خاطره در وکردین:-2-36-: انقد غصه خوردیم دیدیم اینهمه خاطره گفتین ما نبودیم:-2-03-: راستی ما امروز ظهر رسیدیم :-2-31-: تا امدیم کپه مان را گذاشتیم خوابیدیم تا الان:-2-35-: بعد از 5 روز که درصد نود و هشتیای خونمان به صفر رسیده بود امدیم سری به سایت بزنیم دیدیم سرعتمان رکوردِ خط فقر را حتی شکسته است:-2-37-: اول بگوییم که دو ساعت طول کشید تا یه صفحه ی پروفایلمان را باز کنیم و پیغام اینهایمان را ببینیم:-2-33-: دیگر جواب دادن بخورد تو سرمان:-2-30-: بعدش کلی انتظار کشیدیم تا این صفحه ی خاطره وا شود.خاطره زیاد داریم خیلی بوهمان خوش گذشت اما این روز اخری یک سرمای شدید خوردیم از تو دماغمان در امد یعنی:-2-43-: تا الان که پیش شماییم یک بسته کامل دستمال کاغذی مصرف کرده ایم:-2-35-: آب دماغمان امانمان را بریده است:-2-36-: می ترسیم سرمان را خم کنیم بریزد رو لپ تاب اینهامان جان شوما:-2-35-: سرعتمان هم که خرابببب! باز دارد با احساسات ما بازی میکند نامردددد!:-2-03-: اگر نرسیدیم خاطراتمان را خیلی بگوییم بعدها در قسمتهای بعدی خاطراتمان، کم کم میگوییم:-2-43-: ما را که می شناسید یه موال رفتنمان خود، یک صفحه خاطره دارد جان شوما:-2-35-: راستی بگوییم خاطرات هیشکدامتان را هنوز نرسیدیم بخوانیم غیر از چند تا خاطره همین صفحه اخر که باز شد:-2-31-: در همین چند خاطره به چند نکته ی حساس برخوردیم..میگوییم نولو جانمان شما هم مسافرت بودی نبودی؟:-2-35-: آخ جون!:-2-35-: دلمان نسوخت که فقط ما نبودیم:-2-38-: بعدا که خاطره مان را در وکردیم بشینیم با هم خاطره ها را بخوانیم:-2-37-: تخمه هم بیاوریم؟! نه جان شوما انقد تخمه خوردیم چند روزه شبها خواب تخمه می بینیم:-2-33-: نکته ی دیگر اینکه ما نبودیم آقای نوین جانمان سنشان را لو اینها دادند مگر؟:-2-35-: ما هنوز خاطرات را نخواندیم نمی دانیم :-2-38-: اما آقای نوین گفتند انی جانمان هم مثل ما سرما خوردند گویا:-2-03-: انی جانمان قربانت برویم دلمان برایت یه ذره شده بود خو سرما خوردی؟:-2-18-: درد مشترک است:-2-43-: بیا فریادش کنیم:-2-38-: خل بودیم خلتر شده ایم جان شوما:-2-35-: راستی ندا سادگی جانمان هم پستش را نخوانده ایم چه شده مگر:-2-35-: اما کلا با گفته ی آقای نوین جانمان موافقیم بعضی چیز ها را نگوییم بهتر است که با هر بار گفتنشان خود رنگِ پر رنگی می پاشیم بر وجودشان:-2-35-: خاطره آخر که خواندیم : زهرا جانمان کی به شما گفت پاچه خوار اینهایید برویم خونش را بریزیم :-2-33-: اول اینکه شبی لیلا جانمان را همه دوست دارند اینجا:-2-37-: دوم اینکه این زهرا جانمان دلش کوچک است، محبت اینهایش را دوس دارد نشان بدهد، چه معنی دارد آدم کسی را دوس داشته باشد مثل این رمان فارسیها قایم کند خوب:-2-36-: البته خواندنش در رمان خوب است ها:-2-35-: از الان بگوییم از این رمانها بنویسید که سریع عاشق اینهای هم شوند هی قربان صدقه هم بروند دم به دِیقه، ما دوست نداریم:-2-33-: ما رمان کَل کَلی دوس داریم حال وده:-2-35-: کلا اینکه زهرا جانمان شما یه ندا بدهی ما می رویم ان قَمه مان را می آوریم:-2-38-: دیگر همین خاطره ی دیگری نخواندیم:-2-43-:
یه کم از سفرمان بگوییم دلتان جیز جیزان شود:-2-37-: تکه تکه میگوییم :-2-35-: دخترخاله کوچکمان که در خانه ما بود. دختر خاله بزرگمان با شوور و بچه اش و داداش و خواهرِ شوورش امدند :-2-37-:ما تا کنون داداش شوورش را ندیده بودیم جانِ شوما:-2-35-: جوان مقبولی هم بود:-2-35-: به ریرا جانمان که کلا آمارگیرِ فامیل اینهاست گفتیم این کیست آیا؟:-2-35-: گفت خاک بر سرت نمی شناسی:-2-35-: گفتیم نه جان تو!:-2-35-: گفت جانِ ان عمه جانت!:-2-35-: گفتیم بی تریبیت جانِ عمه جان خودت! یک بار دیگر جان عمه جانِ ما را گفتی نگفتی ها:-2-33-:گفت : جمع کن خودت را می گویند این دختره شِفته دیوانه کیست ما میخواهیم بوهاش به مسافرت برویم جانمان امنیت اینها نداشته باشد چه:-2-35-: گفتیم حالا کی هست:-2-35-: گفت امسش امین اینهاست گویا آقای دکتر هم هست جانِ شوما:-2-35-: دارد تخصص اطفال هم می گیرید گویا:-2-37-: گفتیم اِ دارد تخصص تو را میگیرد یعنی!:-2-35-:حیف که ما با آق دکترها آبمان تو یه جوب نمی رود :-2-35-: وگرنه به چشم خواهری جوانِ مقبولی بود جان شوما:-2-35-: خواهرش آرزو را دوبار خانه ی دخترخاله مان دیده بودیم، خیلی نمی شناختیمش اما به جان شوما در این سفر فهمیدیم چه دختر باحالی هست:-2-38-: ما میخواستیم راه بیفتیم که شیدا دختر خاله مان گفت صبر کنیم پسرخاله بزرگترمان و خانوم اینهایش هم می آیند..قبلا گفتیم انگار، مازنِ پسرخاله مان را دوس داریم گفتیم اخ جون:-2-35-: خلاصه راه افتادیم برویم که امیر آقا شوهرِ شیدا گفت از جاده فیروزکوه می رویم:-2-33-: ما را میگویی کلی به شکممان صابونِ آش امامزاده هاشم را زده بودیم گفتیم از هراز برویم خوب یعنی چه:-2-03-: خواهرمان چش غره مان رفت که کوفت بخوری گدوک وامیستیم آش گدوک بزن به شکمت:-2-35-: ما آش خیلی دوس داریم :-2-35-: اما یک چیزی پیش آمد در این سفر که دیگر شک داریم خیلی دوس داشته باشم آش اینها:-2-43-: حالا فرصت شد میگوییم:-2-38-: خلاصه راه افتادیم برویم،ماو خواهر و دخترخاله ریرامان در ماشین ما بودیم، شیدا و شوور و بچه و خواهر و برادر شوورش هم در ماشین خودشان، پسرخاله مان هم در ماشین خودشان..میخواستیم به شیدا اینها بگوییم اگه جا اینها نیست آق دکتر را برفستد این ور:-2-35-: اما ترسیدیم حرف بزنیم کس دیگری را برفستد آخر آق دکتر خودش راننده بود اگر تعارف می زدیم کس دیگری را می رفستاد:-2-11-: قبل از انکه سوار ماشین شویم این خواهرمان همان اول کاری ابرو اینهای ما را برد:-2-30-: جلوی انهمه ادم داد زد موال اینها را از همین الان برو که ما سر راه واسه موال اینهای جنابعالی توقف نکنیم:-2-36-: انگار ما 2 ساله باشیم:-2-35-: خو ارامتر میگفتی ارامِ جانم! خواهرم!:-2-36-: تازه موال اینهای ما مهرنوش جانمان؟!:-2-43-: شوما خودتان موال نمی روید اصلا؟:-2-35-: اماخوب شد گفت داشت یادمان می رفت:-2-35-:
بگذریم:-2-35-:کلا با وجود انکه هفته دوم تعطیلات بود جاده بسیار شلوغ بود اعصاب ما را خورد کردن:-2-31-: راستی گدوک هم واستادیم آش خوردیم..آش گدوک مزه ی آش دوغ سرعین اینها را می داد..دوس داریم ها اما آش رشته بیشتر دوس داریم:-2-35-: یادش بخیر بچه که بودیم تابستانها سرعین زیاد می رفتیم، آب گرم اینهایش حال وداد:-2-35-:
نزدیکهای صبح رسیدیم ویلامان، تا رفتیم تو از سرما منجمد شدیم، نه که خیلی وقت بود نیامده بودیم خیلی توی ویلا سرد اینها بود:-2-43-:سریع شومینه را روشن کردیم یک پتو اینها گرفتیم رفتیم کنارش چپیدیم:-2-35-: خواهرمان هم هی چش غره می رفت که ای بی اجتماعی! بی آداب معاشرتی! خبرمرگمان مهمان اورده ایم چیه نیامده پخش و پلا کردی خوردت را:-2-10-:اگه به مامان نگفتم:-2-35-: مثل این بچه کوچولوها:-2-03-: تا یک چیز می شود ما را تهدید میکنند:-2-03-:
خلاصه همه تا رسیدند انقدر خسته بودند که یه گوشه گرفتند کپیدند:-2-35-: تا بعد از ظهر اینها خواب بودیم که همه گشته تشنه بیدا شدند ناهار خبری نبود خوب:-2-35-: میخواستیم زنگ بزنیم یک چیز بیاورن اما پسرخاله مان پیشنهاد داد بروند ماهی بگیرند کباب کنیم..ما را میگوویی انقد ذوق کردیم:-2-35-: انقد دوس داریم منقل راه بیندازیم کباب کنیم همه چیز را:-2-35-: عاشق بساط کباب اینهاییم:-2-35-: خلاصه بعد از یک قرن تشریف اوردن ، ما تا چشممان به ماهی افتاد گریه مان گرفت:-2-30-: ما از اوزون برون متنفریم:-2-36-: یعنی ایشششششش!!:-2-37-: مزه دنبه گوسفند می دهد:-2-35-: که ما از ان هم متنفریم:-2-36-: کلا مزه چربی اینها می دهد تا گوشت:-2-43-: اما آق دکتر میگفت امگا 3 اینهایش بسیار غنیست گویا:-2-35-: گفت چربیش هم مفید هست به قولی این کجا دنبه ی آق گوسفنده ِ بدبخت کجا!:-2-37-: گفتیم ناز بشی!! ماخود می دانستیم این را! تیلویز از این حرفها زیاد می زند:-2-35-: دانستنش احتیاج به مدرک پزشکی اینها که نداشت گل پسر!:-2-43-: ما خوب دوست نداریم الان چی بخوریم کوفت؟:-2-33-: این یخچال هم که خالی خالی:-2-03-: یه کم نون خالی سق زدیم تا غروبتر که رفتیم خرید :-2-35-:شب تر که شد رفتیم ساری خانه ی فامیلمان یه سوک سوک کردیم آمدیم..خودمان و خواهر و دختر خاله مان با آرزو رفتیم..هر چه گفتند شام بمانید این مهمانمان را بهانه کردیم گفتیم منتظرمانن نماندیم:-2-35-: به جان شما این آرزو جانمان انقدر باحال بود! هی جوک های خنده دار میگفت ، حرفهای بی تربیتی هم زیاد می زد بی تربیت:-2-35-: گفتیم تو کجا بودی تا حالا ما کشفت نکرده بودیم:-2-35-: الان انقد صمیمی شدیم با هم:-2-38-:شام هم رفتیم سیب سرخ:-2-38-: چای و قلیون هم به راه بود جان شوما:-2-35-: ما دود اینها دوست نداریم ها! یه پوک کوچولو زدیم ببینیم دنیا دستِ کیست:-2-43-: خواهرمان هم رفت لب ساحل..دود اینها برایش خوب نیست:-2-33-: تا 1 اینها دمِ ساحل وول وول میخوردیم که کم کم همه خسته شدند گفتند برویم بکپیم:-2-36-: تنبلها ولشان کنی همش میخوابند:-2-36-: ما هم به زور رفتیم :-2-03-: یه کم تیلویز را بالا پایین کردیم خبری نبود:-2-37-: اینتی هم نداشتیم:-2-30-: یه گوسفند دو گوسفند خواندیم تا خوابمان برد:-2-37-: خوب ما بخواهیم اینجور ریز ریز تعریف کنیم که خسته می شویم:-2-33-: آب دماغمان هم همینجور می آید کلافه مان کرد:-2-30-: انقد دستمال زدیم به دماغمان قرمز اینها شده:-2-43-:هر کس دماغ ما را ببیند فکر میکند پرسپولیسی است لامصببب:-2-37-: راستی بردِ استقلال را هم تبریک میگوییم به همه ی جامعه ی ورزشی کشور:-2-37-: انقد کیف کردیم:-2-35-: راستی فردایش رفتیم نارنجستان :-2-38-: ناهار را در رستوران گردان خوردیم...خیلی خوش گذشت :-2-35-: همینطور مینشستی غذا میخوردی دریا دورت میچرخید جان شوما:-2-35-:خیلی رمانتیک بود:-2-35-: آدم دلش می خواست عاشق اینها شود خدای نکرده:-2-37-: عسک هم خیلی گرفتیم..همش در دوربین ارزوست:-2-33-: حالا بعد از سیزده قرار گذاشتیم برویم بیرون باهاش عسک اینها را میگیریم می گذاریم براتان :-2-37-: فقط باید برویم تو کار عسکها کله مله ی خودمان را از تویشان برداریم:-2-35-: اخر ما که مثل مهدی جانمان رمانتیک نیستیم عسک هنری بیندازیم:-2-38-: آمدیم از خودمان عسک بگیریم این طبیعت و محیط اطراف هم افتادن در عسک:-2-36-: اخ گفتیم مهدی جانمان یادمان امد که چقدر دلمان تنگش است قربانش برویم:-2-38-: دلمان برای همه تان تنگ بود:-2-03-: راستی نمکابرود هم رفتیم ، تله کابین سوار شدیم:-2-37-: اما رسیدیم بالای کوه آش تمام کرده بود نخوردیم:-2-37-: مسابقه دوچرخه سواری هم دادیم دوم شدیم:-2-33-:
راستی این را داشت یادمان می رفت:-2-06-: شب دوم ساعت 12.5 اینهای شب بود رفته بودیم دم ساحل یه کم گپ اینها بزنیم دخترها با هم:-2-35-:آقایان رفته بودند بیلیارد بزنند:-2-35-:جان شما یه جای دنجی کشف کردیم آن دور ترها صفا سیتی:-2-38-: فقط سبزی اینها تو بساطمان نبود که پاک کنیم:-2-35-: آن طرفتر چند نفر بوند بساط دل ای دل ای راه انداخته بودند :-2-16-: یک جوان مقبولی هم بود این وسط گیتار می زد برای اینها:-2-35-: ما هی میخواستیم برویم خودمان را بیندازیم وسط رویمان نشد:-2-37-: بعد خیلی کارشان داشت به جاهای باریک میکشید ما گفتیم الان بعضیها در محیط هستند می آیند زنگ می زنند منکرات:-2-35-: ما را می گویی انقد اینها را نگاه کردیم حسرت خوردیم که ارزوجانمان گفت کاش گیتارمان را می اوردیم می زدیم ما هم کیف می کردیم:-2-43-: ما دیده بودیم گیتارش را همان اول اورده بود گذاشته بود پشت ماشین مریم اینها، اما ما نشنیده بودیم زدنش را:-2-38-: ما چون جو گیر بودیم گفتیم ما می رویم می اوریم تو بزن ما عخده ای شدیم اینجا:-2-30-: بسوزه پدر جو!..خلاصه جنگی در آن نیمه ی شب تنهایی راه افتادیم تا ویلا... ویلامان هم از ساحل کمی دور اینها است:-2-37-: اما ما خود شجاع هستیم:-2-31-: رفتیم گیتارش را بعد از کلی گشتن کنارِ درِ موال پیدا کردیم!:-2-37-: نمی دانیم انجا چه کار می کرد:-2-38-: برگشتیم تا ساحل، گیتار را دادیم دستش که کاش نمی دادیم:-2-33-: تا شروع به زدن کرد، جان شوما ما که گوشمان را غلاف کردیم:-2-36-: انگار قاشق بر قابلمه میکوفتی:-2-35-: هی دور و برمان را نگاه می کردیم کسی حواسش به ما نباشد:-2-03-: این مریم جانمان هم انگار مثل ما نگران بود هی اطراف را نگاه می کرد ببیند کسی دارد به ما میخندد یا نه:-2-03-: ما را میگویی! هی میخواستیم فرار کنیم برویم سمتِ دیگر که یعنی آقا اجازه! اینهابا ما نیستن!:-2-10-: یه کم که شد گفتیم آرزو جانمان میخواید یه کم همینجوری بی موسیقی همه با هم بخوانیم خسته شدی شوما:-2-35-: بعدش یه کم همه با هم دل ای دل ای کردیم جان شوما خیلی خوش گذشت:-2-35-: با همسایگانِ گیتار زنمان هم آشنا شدیم:-2-35-: خیلی زیاد بودند..از شیراز امده بوند گویا:-2-38-: فامیلی بودند مثل ما..این اقای گیتاری یه مامان خیلی باحال داشت تو جمعشان بود:-2-38-:پسرش بوهش میگفت : نازی جون!:-2-37-: گفتیم شقد با کلاسین شوما!:-2-37-:ما میگوییم مامان جون!1:-2-38-: دختر اینها هم زیاد داشتن یه کم حرف زدیم همه با هم:-2-37-: امس آقای گیتاری فرشید بود ما یاد داش فرشید خودمان افتادیم:-2-35-: راستی نگفتیم، امروز امدیم پیغام اینهامان را ببینیم دیدیم داش فرشید بوهمان عیدی داده:-2-35-: انقد ذوق کردیم! فهمیدیم خاطره مان اینها را میخواند:-2-38-: خواستیم بوهش عیدی بدهیم گفیتم ریا نشود جانِ شوما!:-2-35-: یه وقت فکر نکند چون به ما عیدی داده ما میخواهیم بوهش عیدی بدهیم:-2-35-: تازه ما بزرگتریم خیر سرمان:-2-35-: زشت نیست کوچکتر عیدی بدهد؟:-2-35-: برای انکه فکر نکند ما به فکرش نبوده ابم و چون به ما عیدی داده به او عیدی داده ایم! تصمیم گرفته ایم عیدی ندهیم بوهش که در نیتِ خیرمان شک اینهایی بر جای نگذاریم:-2-35-: ازش تشکر کردیم اما پ خ هایش پر بود گویا نرفت:-2-35-: سرعتمان خیلی پایین است حالا تشکر میکنیم باز..داش فرشید نوکرتیم داداش خیلی اقایی:-2-38-:
بگذریم! دیدید داشت یادمان می رفت این را بگوییم؟:-2-36-: غروب دوشنبه همه جمع بودیم ..بی کار بودیم حس بیرون رفتن هم نبود:-2-43-:آق دکتر رفته بودن بابلسرخانه ی یکی از دوستان دانشگاهیشان...دخترخاله بزرگمان گفت بیایید آش درست کنیم هوا سر د است می چسبد با همی:-2-35-: ما انقد ذوق کردیم کلی استقبال هم کردیم جان شوما!:-2-35-: ما چه می دانستیم این بشر تا حالا آش درست نکرده بلت نیست!:-2-33-:تازه مگر می شود ادم مامان باشد آش بلت نباشد! خو همه مامانها آش بلتن!:-2-36-:یک لیست بلند باالا نوشت این امیر اقا رفت بَخالی خرید اورد..کلی هم به همه همسایه اینهایش زنگ زد دستور پخت گرفت:-2-03-:اخرش جای شما خالی! نبودید ببینید چه تحویل ما داد...تا صبح همه درِ موال به صف بودیم:-2-30-:تازه مزه همه چی می داد به جز آش! همش نخود لوبیا اینها بود فقط:-2-43-:این بود که در ابتدای عرایضمان عرض کردیم دیگر شک داریم که آش دوس داشته باشیم:-2-35-:
راستی این چند وقت انقدر حکم بازی کردیم جای شما خالی:-2-35-: تازه چند بار هم ما و مریم،کوت کردیم شیدا و خواهرمان را:-2-37-: تخته نرد هم زدیم جای شما خالی! اما به قول مش قاسم ِ سانفرانسیسکو:-2-35-:دروغ چرا تا قبر آ آ آ! تخته مان خوب نیس زیاد:-2-35-:
خلاصه غروب سه شنبه داشتیم بر میگشتیم که مامانمان زنگ زد گفت از همانجا گِردش کنید بیایید ورسک که ما اینجاییم:-2-31-: مامان و خاله کوچکمان یه زمین ارث پدری در انجا داشتند که یه ویلا که نمی شود گفت یه چند تا اتاق ساختن انجا سقف زدن رویش!:-2-38-: ما تابستانها انجا زیاد می رویم...در ارتفاعات هست ...تابستانهایش بی نظیر است یعنی:-2-38-: ما هر صبح می رفتیم کوهنوردی..اخر ما عاشق کوهیم:-2-16-:تازه می رفتیم پنیر محلی میگرفتیم خیلی با گردو خوشمزه است جان شوما:-2-35-: اما الان در این سرما خو چه وقتش بود:-2-36-: رفتیم انجا سرما خوردیم:-2-03-: شما اگر این ابریزشِ دماغی ما را می دیدید دیگر دلتان برای سونامیِ ژاپن نمی سوخت:-2-30-: کیِ است که خانه ی ما هم سونامی ای اکتیویتیِ آب ریزشی شود جان شوما:-2-37-:
دیگر نای سخن سرایی نداریم:-2-37-: راستی مینا جانِ شبی لیلا جانمان هم خیلی یاد ما را کرد قربانش برویم :-2-38-: انقد سرعتمان پایین بود نتوانستیم یه خط جوابش را بدهیم حتی:-2-43-: معصوم جانمان هم بوهمان گفت دلش تنگ اینها شده گویا قربانش برویم:-2-38-: باز هم بودند ها..البته خاطراتتان را که نخوانده ایم! نمی دانیم یاد ما بودید یا نامرد انیها بودید به کل:-2-33-: یعنی ما یک روز نباشیم ما را فراموش میکنید؟:-2-37-: بی تربیتا!:-2-43-: راستی لیلا لوسی جانمان و عسل جانمان از مسافرت آمدند ما که نبودیم یا نه؟:-2-38-: نادی جانمان هم خبری ازش نیست :-2-35-: همه خوب هستین دیگر؟:-2-35-: ای جانم خیلی دلمان تنگ شده بود:-2-38-: راستی باورمان نمی شود عید دارد تمام می شود:-2-30-: این ایام تعطیلات چه به بطالت گذشت! :-2-35-:هیچ کار مفیدی انجام نداده ایم.:-2-37-:.جان شما کلی برنامه گذاشته بودیم کار تزی انجام دهیم کمی:-2-36-: می دانیم اخرش هم باید این پژوهش 2 خود را تمدید کنیم:-2-36-: ما این ترم دفاع بکن نیستیم که نیستیم جان شوما:-2-03-: حالا خوب است واحدهایمان این ترم تمام می شود فقط همین تزِ لامصب می ماند:-2-10-: اما هنوز امید داریم تمامش کنیم این ترم! کلا دل خجسته ای داریم ما:-2-37-: به جان شما چون خیلی برای اهمال و تنبلی چند وقتمان عذاب وجدان داریم پیش شما می گوییم اینها را کمی خالی کنیم خودمان را:-2-30-: تازه خبر ندارید این دینامیک تحلیلی بی صاحاب! را هم باید پروژه اش را تا اینجایی که انجام دادیم بعد از عید present کنیم! جان شما ما که هنوز کاری انجام ندادیم چی را پرزنت کنیم:-2-03-: بفرمایید اینها هم قسمت غم انگیز خاطرات ما:-2-03-:
خیلی حرف زدیم ..این همه سخن سرایی کردیم معلوم نیست اینتیمان سرعتش خوب باشد بتوانیم اینها را برفستیم بخوانید:-2-37-: حالا واقعا عید دارد تمام می شود؟:-2-35-: راستی 13 بدر در راه است دوس داریم:-2-35-: اما بعدش تمام بدبختیست:-2-43-: راستی امدیم خانه دیدیم ماهیهامان هر دو تا شان به ملکوت اعلی پیوستند گناهی ها:-2-18-: گویا سکته ی چهارمشان را کامل زدند:-2-37-: سبزه مان هم به علف شبیه تر شده تا سبزه:-2-35-:
فعلا عرض دیگری نیست..هنور تلافی 5 روز نبودنمان را سرِ تاپیک در نیاورده ایم:-2-33-: از دستتان هم ناراحتیم! چه معنی دارد ما نیستیم انقدر خاطره دروکردین:-2-38-: ما گناه نداریم؟:-2-38-:
فعلا می رویم باز هم می آییم:-2-35-:

lucy
1390،01،11, ساعت : 11:36 بعد از ظهر
سلام علیکم ورحمه الله
خفه کردید مارو با ین خاطره هاتون منم فضول میخواستم همشو بخونم مجبور شدم هی همشو نصفه نصفه بخونم :-2-43-:
خوب اول از همه بگم دلم برای تک تکتون بتگید شدید به جان خودم !:-2-31-:اول بگم من شارژم و نبرده بودم مجبور بودم باشارژی که موبایلم داشت کل سفر رو سر کنم چون شارژ کسی هم به من نمیخورد من مجبوری باید هی گوشیمو خاموش میکردم در زمان نیاز روشن میکردم برای همین اس هاتون نمیریسده :-2-33-:زهرا تنها اسی که جواب دادم مال تو بود چرا جواف ندادی خفه ات کنم :-2-42-:شمال که افتضاح بود وضع انتن دهی مشهد حای همه خالی خیلی یادتون کردم انی جون سفارش شماهم انجام شد :-2-40-: اس ام اس هاس بر وبچز هم میرسید و حال میکردیم کلا

غزال وسط نماز زنگیدی بعدشم هرچی زنگیدم انتن نداد :-2-30-:بعدشم اومدم تهران دیه جای همتون خالی کلی خندیدم وخوش گذشت تو خیابون همش چشمم دنبال بچه ها نودهشتی بود ببینم میبینم یانه البته توی مرکز خرید تندیس یکی رو دیدم خیلی شبیه الی بود اومدم برم جلو اشنایی بدم ترسیدم الی نباشه فکر کنه خلم احسان کمی مشکوک شده به خل شدنم به یقین برسه :-2-37-: دیه چی بگم اینکه دلم تنگ بود فعلا برم به کارام برسم بعد میام بازم میگم فعلا هزار تا پیام جواب نداده دارم اهان تو تهران تو انقلاب فکر کنم یکی از پسرای سایتم دیدم البته با یه دختر بود ترسیدم برمجلو ضایع بشم خودمو سنگین گرفتم هوچی نگفتم :-65-::-65-:


اهان عید همگی هم مبارک :-2-16-:

عیدتون مبارک
دمبتون سه چارک :-2-37-:

آنیتا
1390،01،11, ساعت : 11:39 بعد از ظهر
بهی جانم آمده:-2-16-::-2-16-: نمیشه اپیلاسیون نکنم:-2-38-:
بهی جان ما دلمان برایت خیلی تنگ شده بود :-2-30-::-2-30-:بعد باهات تله پاتی کردیم و همچنان ما هم آب مماخمان سرازیر است:-2-03-::-2-03-:
الان در تختمان نشستیم و لب تاپ روی پایمان و هر هر میخندیم :-2-06-:با حرفای شما آقای همسر دارند تریلی 18 چرخ حمل میکنند ما کر شدیم از صدای خر و پفشان:-2-42-::-2-42-: کلا امروز به جز مواقع اضطراری از تحت پائین نیامدیم:-2-30-::-2-30-: و لب تاپمون هم منتقل شده اینجا حال نمیتوانیم کلی بخندیم:-2-30-:
چقده همه ما را دوست دارند :-2-16-:تا مریض میشویم همگی از راه این تاپیک ویروسی میشوند:-2-37-:از همدلیتان بسیار کمال واینا دارم(همون تشکرات)
جناب نوین ما کارمان دیگر از چایی و عسل و لیمو گذشته دیگه افاغه نمی کنه:-2-30-:
ندا جان بیخیال دنیا و مافیا باش سخت نگیر:-2-40-:
ستار نبینم دپرس بشی مادر:-2-40-: برای رفع دپراسیت میتونی مشقای شب من که تکلیف عیدم بود بنویسی:-2-42-:
ما برویم که نمیدانیم با این آب مماخ آویزان و عطسه هایمان که تازه شروع شده چه کنیم
حال تا فردا

.Baharak.
1390،01،11, ساعت : 11:42 بعد از ظهر
11 فروردین نود
من می ترسم
خیلی هم می ترسم
از این غولی که جلومه نه
بلکه از این همه انتتظاری که ازم دارند
آخه بابا من یک آدم معمولی ام
چرا این همه از من انتظار دارند؟
چرا؟

REAL LOVE
1390،01،11, ساعت : 11:49 بعد از ظهر
اولین سلام سال هزار و سیصدو نود تقدیم به همهی نوهشتیای گلللللللللللللللللل:-2-16-:

خیلی خوشحالم که برگشتم دوباره... امیدوارم سال رو به خوبی شروع کرده باشید:-2-38-:
یه دوری بزنیم به تعطیلات شلوغ و پر کارمون:-2-38-::-2-30-: بیستم که از اینجا رفتیم و دو روز بعد حاجیا رسیدن و مراسم خسته کننده ولی خاطره انگیز اون شروع شد... از اول تا آخر هفته که بشه اول سال جدید مشغول همین کارا بودیم... بعدش مهمونای اصفهان رسیدن... واویلااااااااااااااا :-2-33-:.... خودمون خیلی کمیم اونا هم اضافه شدن... ما کلا تو خونه پدربزرگم جمع میشیم با خاله ها و داییا و نوه ها و ... سی نفر میشیم حالا اونا هم بیست نفر بودن و دیگه تا تهش برین که به مدت یه هفته از اول سال 50 نفر تو خونه جمع بودن و سرو صدا و بشور و بساب دیوانه کننده بود:-2-30-:
روز جمعه پنجم فروردین عروسی آقا مسعود اصفهانی بود و همگی ریختیم تو ماشینا و رفتیم تبریز.... چه عروسی ای:-2-06-: شرمنده ولی واقعا اونجا پی به خصلت بعضی از این هم میهنا که فامیلمون بودن پی بردیم:-2-35-:
بقیه روزا یکنواخت و با اندکی کدورت سپری شد و خلاصه که بالاخره برگشتیم:-2-41-: ما اولین سری از مسافرا بودیم که اومدیم و امشب هم سری دوم تشریف میارن تا سیزده رو باهم باشیم...:-2-38-:
نمیدونم خیلی خوش نگذشت... ولی بازم خدا رو شکر:-2-41-:
دیشبم اصلا تو ماشین راحت نبودم مگه این خان داداش واسه من جا گذاشته بود:-2-42-: تا صبح یه ساعتم نخوابیدم عوضش صبح که رسیدیم خونه از 6 صبح تا دوازده ظهر خوابیدم و خستگیم رفع شد:-2-16-:

bahooneh10
1390،01،12, ساعت : 12:05 قبل از ظهر
بهی خوش اومدی...
انی امیدوارم هرچه زودتر بهتر بشی...
این روزا دلتنگ تر و گیج تر از همیشه ام...دارم داغ می کنم ... فکرم روی یه نقطه استپ نمی کنه...
کاش این یکی دو ماه زود بگذره...استرس این عروسی کل خونواده رو گرفته... تموم بشه ما هم یه نفس می کشیم...دیروز خونه رو اکی کردند...کارتاشونم به جای دیروز امروز رفتند تحویل گرفتند...همه تو تکاپو هستند اما من خودم زیاد جال و حوصله عروسی و مهمون بازی ندارم...
یعنی کشش اش رو ندارم...انگار درس همه شیره جونم رو گرفته...ظهری دوستم اس ام اس داد خونه ای؟
حدس زدم می خواد زنگ بزنه...گفتم اره تا یه ساعت دیگه گفت می خواستم بیاد خونه تون نزدیکم...اما حوصله اش رو نداشتم...فکر کنم دارم افسرده می شم...همه دلخوشی ام اومدن به این سایت و یه کم کل کل با بچه هاست وگرنه این روزا از بدترین روزای بی حوصلگی امه...مخصوصا کارم که دستم می سپارند بدتر می شم بهتر نمی شم...من اصلا حوصله ندارم...به مامانم گفتم مامان من اگر ازدواج کنم دور و بر عروسی مروسی رو یه خط قرمز می کشم..اعصابش رو ندارم...این قومم که مستعد تنش و دعوا هستند ول می کنم و پول یا مفت رو می رم مسافرت دلم نمی سوزه جای عروسی و کلی حرف و حدیث...
از الان تن همه مون رو ویبره است فلانی چی بگه بهمانی چی جواب بده...بده دیگه...یعنی چی...خوب بیشترین فشار روی خانواده ها و عروس دوماد بیچاره است...گناه که نکردند...
فعلا همینا رو داشتم بگم و من با بدبختی امروز چهار پنج صفحه ای هم درس خوندم...خواهرکوچیکمونم یه مورد پروژه پاورپونت داره که پیرمون رو در اورده بس که مزخرفه و خودمون باید پاور هاش رو طراحی کنیم تا کمی قابل تحمل بشه...کلا موندم این خواهر کوچیکه ما رو نداشت قرار بودم هر ترم جواب این استاداشو چی بده...هرچی تحقیق و پروژه داره دست منه...
و همین...بی خاطرگی هاست که مرا دنبال می کند

لیلا امیدوارم سفر بهت خوش گذشته باشه..
نه مطمئن باش الی نبوده..الی بچه خوبیه...همه این تعطیلات خونه پای کوزتی بوده و نت....:-2-06-:

کابوک
1390،01،12, ساعت : 12:29 قبل از ظهر
سلام من اولین باره که خاطره می نویسم منم روز سوم عید به شیراز به همراه خانواده رفتیم وازارگ کریمخان و آرامگاه سعدی و حافظ وتخت جمشیدو...دیدن کردیم من از شهر شیراز خوشم آمد شهر قشنگی بودونهم فروردین به شهر خود مون بر گشتیم وبعد آمدم ببینم ادامه ی رمان آرزو و هرگز رهایم نکن و عشق زمستانی نوشته شده یا نه که ادامه ی رمان آرزو و خاطره ی بچه ها را خواندم از خاطره های فاطیمای عزیز خیلی خوشم آمد خیلی قشنگ نوشته بود در ضمن ار اینکه لیلی عزیز ادامه ی رمان قشنگ آرزو را رانوشته بود خوشحال شدم

حاجی بلا
1390،01،12, ساعت : 12:37 قبل از ظهر
الان میشه12فروردین

حال ما بدک نیست ایشلاکه حال شوما خوف خوف باشد

خوب ما امروز کلا درخانه بودیم جایی نرفتیم کار بخصوصی هم نکردیم فقط کمی درس خواندیم....کمی با دوستان اس ام اس بازی کردیم.....امشب کلا امروزحوصله مان سر رفته شدید رفتیم قالب وبلاگمان را عوض بکنیم هی ارور میداد ما هم بی خیال شدیم..با کلی شوق و ذوق امدیم یک رمان بگزاریم توی سایت دیدیم این برادربهی زودتر ازما گداشته خرد تو برجکمان..امروزخاستیم برویم خونه عموکه دیدیم مهمان دارند بسی زیادما هم ار ترس اینکه کوزتمان کنند نرفتیم....امسال13به در با اقوام پدری هستیم....پارسال که با اقوام مادری بودیم خیلی خوش بهمان گذشت....این روزها دیگر با زلزله دعوا نمیکنم گوش شیطون کراین روزها دورم میپلکد و بوسم میکندخدا بخیر بگزراند..................................

پ.ن:بهی رسیدنت بخیر جدا خیلی خیلی خوشحال شدم:-2-16-:

پ.ن:ساحل خوش امدی به شهر ما و خوش برگشتی

پ.ن:دیدیم وقت اعتراف ما هم اعتراف میکنیم دوستداریم دربحث و گفتگوهای خوب شرکت کنیم و چیزهای مفید یادبگیریم از دوستان خوبی مثل ستارشیطونه/جناب نوین /خاله ارام/خاله سبزک /خاله سما و..............ما هم وقتش را داریم هم رویش...ولی نمیدانم چرا نمیشود.....ما هم طالب یادگرفتن چیزای خوفیم...........این اندیشها و نکات مثبتتان را حبس نکنید بریزید بیرون ما خیلی لازمشان داریم.....

پ.ن:دلم میخواهد به یک نفرکه خیلی دوسش دارم و اینجا هست بگویم دوستدارم با هم دوست بشویم و دوستدارم بهش بگویم خیلی مغروری در مقابل هم جنس خودت, این خوب نیست ...اما روم نمیشود میترسم ازم برنجد....:-2-15-:

پ.ن:ستارم تو خیلی مهربونی خو,کی دلش می اید ناراحتت بکند

پ.ن:لیلیون عزیزم برگشتنت را خوش امد میگویم...:-2-16-:

پ.ن:همه اونایی که رفتن مسافرت و برگشتن خسته نباشن خوش حالیم که سلامت برگشتن

پ.ن:اقای نوین ما فکر میکردیم شما نهایت سنتان30باشدچندروزه اینقدرپیرشدید ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!بسی عجیب میباشد!!!!!!!
:-2-37-::-2-15-:
پ.ن:مینایی میخاسم واست شارژ بفرستم اما انتقال شارژم کلا غیر فعال شده از بس رمز بهش دادم......شرمنده گلم

پ.ن:خاله سبزک دست پخت زن داداش چطور بودخوش گزشت؟؟؟

پ.ن:انی خاله این کشور چشم بادومی ها را ول بکنین یا بیاین ایران یا بروین کشور این بورها تا از دست این جانورها راحت شوید...

پ.ن:الی من خوشم امد از ان متنی که گداشتی

پ.ن:امروزدریافتم کسی خاطره هایم را نموخواند............:-2-15-::-2-41-:

پ.ن:خوش امد پری جان:-2-16-:

پ.ن:ناهوری ایشلا عروسی به سلامت بر گزار شود تو هم حالت بیاید سر جای خوب





سلامتی در امنیت و ارامش بودن سایت صلواتــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــ.



سلامتی تمام سرما خورده های سایت (بویژه انی خاله و بهی)و مریض ها صلواتــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــ.بلند ختم کن



سلامتی مدیران و کاربران زحمت کش صلواتــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ.



سلامتی خودم و خودت صلواتــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــ

((اینا رو فردا نزارین پای پاچه خورای که هر کی بزاره دندون جلوش بیافته/جورابشم جلو مهموناسوراخ بشه ایشالا:-2-33-:)))

خوب تمام شد خسته نباشد دستم نیمه شبتان خوش

bats
1390،01،12, ساعت : 12:51 قبل از ظهر
امروز 11 فرودین کار خاصی انجام ندادم فقط یه سر اومدم نت

بعدشم فردا 12 فرودینه باید برم برای 13 به در جا بگیرم

چقد کم جا گیر می اد

چه خستگی داره

fatima_59
1390،01،12, ساعت : 12:51 قبل از ظهر
سلام
لیلا ورود قهرمانانه ات رو به سایت تبریک میگم :-2-06-: دلم بیش از اندازه برات تنگیده بود .. :-2-40-:
بهی جان خوش گلدی عزیزم :-2-16-: یه کم وقت کردی خاطره بنویس :-2-06-:
خب من این چند روز مشغول مهمون های عزیر بودم و هستم :-2-30-: میگن مهمون حبیب خداست ولی اینها عذاب خدا هستن باور کنید :-2-30-:
مثل این که یه خبرایی هم هست تو سایت که قراره ناهور بهم بگه .. :-2-37-:
حرف بود یادم رفت میامم یگم ..
آنی جون بخور بده صورتت رو خوبه ارومت میکنه :-2-40-:



از خاطره های فاطیمای عزیز خیلی خوشم آمد خیلی قشنگ نوشته بود


با من بودی ؟ :-2-37-:

raha_sweet
1390،01،12, ساعت : 01:00 قبل از ظهر
تازه چند ساعت که از فرودگاه اومدم
خیلی خسته بودم و خوابیدم و الان بیدار شدم
خدایا شکر سفر خوبی بود

کابوک
1390،01،12, ساعت : 01:04 قبل از ظهر
سلام
لیلا ورود قهرمانانه ات رو به سایت تبریک میگم :-2-06-: دلم بیش از اندازه برات تنگیده بود .. :-2-40-:
بهی جان خوش گلدی عزیزم :-2-16-: یه کم وقت کردی خاطره بنویس :-2-06-:
خب من این چند روز مشغول مهمون های عزیر بودم و هستم :-2-30-: میگن مهمون حبیب خداست ولی اینها عذاب خدا هستن باور کنید :-2-30-:
مثل این که یه خبرایی هم هست تو سایت که قراره ناهور بهم بگه .. :-2-37-:
حرف بود یادم رفت میامم یگم ..
آنی جون بخور بده صورتت رو خوبه ارومت میکنه :-2-40-:



با من بودی ؟ :-2-37-:
آره عزیزم باشما بودم

bahooneh10
1390،01،12, ساعت : 01:11 قبل از ظهر
احیانا این قسمت برای من نبود:


پ.ن:دلم میخواهد به یک نفرکه خیلی دوسش دارم و اینجا هست بگویم دوستدارم با هم دوست بشویم و دوستدارم بهش بگویم خیلی مغروری در مقابل هم جنس خودت, این خوب نیست ...اما روم نمیشود میترسم ازم برنجد....:-2-15-:

بگو دلت رو خالی کن...من خودم خوب می دونم چه کرده ای یم....

بعد نوشت:
خوب خیالمان راحت شد..با ما نبودند...خوب مگر جیسته؟...به خودمان شک داشته ای یم....:mrgreen:

Elnaz
1390،01،12, ساعت : 01:38 قبل از ظهر
سلام تقويم روز شمار :
تا بي كار شدن من سه روز بيشتر نمونده كارمند نمونه به من ميگن پرو پرو نرفتم
ليلون من اصلا دلم برات تنگ نشده بود ميدوني كه (خاطرات پينوكيو)
شكلك ندارم دو روزه انگار دستو بالمو بستن اخه اين سرور رو البته با گوشي ليلي رو بايد داد خروس قندي گرفت
ليلون تو تهران تنها جايي كه منو پيدا نمي كني تنديسه اينقدر ازش بدم مياد فقط رستورانشو دوز دارم
همچنان به همذات پنداري با جغد ادامه ميدهيم
يكشنبه برا كار بيدار شدنم قشنگه
ديگه به اين نتيجه رسيدم مخابرات فقط منو شبيه كيسه پول ميبينه وبس خطم باز قطع شد اونم به خاطر چي كه شبكش بايد از tci بشه mci يه خبرم بدن بد نيست برا قبض كه ميشه صدتا صدتا اس ميرسه اينجور موقع ها كسي رو نميشناسن وقتيم قطع ميكنن كه ادم دستش به جايي بند نباشه رفت تا 14 البته ديگه تا اواخر فرودين روشنش نميكنم
مهمونامونم بلاخره رفتن كي آمدي كي ميخواي بَري جواب داد(سواليه كه هميشه به شوخي چه ما چه اونا مي پرسيم جز كلماتيه كه هميشه مردمشون استفاده ميكنن )
ديشب فهميدم يه ذره جذبه برام مونده دختر عموم كه دوسالشه ديشب تا ساعت 3 هي صر وصدا ميكرد ديگه مامانشم كلافه شده بود يه نمور خشانت به خرج دادم يه نمورا گفتم بگير بخواب رفت سريع رو پاي مامانش خوابيد چشاشم به زور بست
تا 4 بيدار بود منو ميديد چشاشو ميبست كلي سري همين قضيه ديشب خنديدم كه ديگه بلاخره از هوش رفت اينم عكسش
عموم صبح ميگه بلاخره جز من از يكي حساب برد فقط لينك نميشد نوار ابزارم غير فعاله برام. كپي پيست بشه نشون ميده اينم عكسه گل پسر بيبيلي خودم گل باقالي عكسا رو بعدا اضافه ميكنم
ماشالهه همه اپلود سنترا باز نميشن http://img.online-dl.com/images/784_untitled.jpg http://img.online-dl.com/images/q952_30032011160.jpg

غزال جغد خودتي تو الان بايد بشيني درس بخوني اينجا چيكار ميكني هان هان؟(عضو ستاد خراب كردن تعطيلات نوروزي)
بعدا معصوم خودتي خدايي قيافه كي معصوم تره ؟ پ.ن:اصل كاري يام رفت اين داشي دوميه دو روزه مريضه مردام كه تو مريضي كم طاق واه واه خدا نكنه مريض شن حالا غر غرام بماند ظهر داشتم ميرفتم گوشيمو درست كنم گفتم به اين پاشو تو هم با هم بريم دكتر به زور برديمش با مامي تا نوبتش بشه كلي اذيتش كردم كه چه حال ميده مريضي زبونتم موش خورده ما هم كمي مخمان نفس ميكشه هم زمان گفت بعدا تلافي ميكنم خلاصه رفتيم پيش دكتر دكي ميگه چي شده بعد كلي توضيحات علائمشو داشت توضيح ميداد گلاب به روتون برگشته ميگه از بالا بالا ميارم مگه از جاي ديگه هم ميشه بالا اورد دكي جان به رو خودش نياورد ولي منو ومامي رو بايد يكي جمع ميكرد امروز داشي سوژه يه ماهو به من داد اذيتش كنم ديگه اون سوتي كه داشي كوچيكه رو جا گذاشت تكراري شده بود

mahdieh67
1390،01،12, ساعت : 01:41 قبل از ظهر
من از صبح در تلاش بودم که امشب نرم فرودگاه:-2-38-: آخرش با کتک راهی شدم:-2-37-: دوست ندارم برم اونجا وایسم الافی اصلا:-2-31-: ماشالا این حاجی رو تحویل دادن کلی طول می کشه!!!
خوب ببینم از صبح چیکار کردم:-2-38-: هیچ کار خاصی نکردم! کلا نت سرعت کم، اعصاب خورد می کنه! شدیدا منتظریم سیزده بدر تموم شه که اینترنتم درس شه:-2-31-: یعنی از با دایال اپ مو نمی زنه:-119-: دیروز دو تا دی وی دی ویندوز گرفته بودم که امروز گفتم یه صفایی بدم، منبع ویروس بود یعنی! از یه ماه پیش قرار بود ویندوز عوض کنم که نمی شد! امروز صبح با اون مشغول بودم، بعد ازظهر دختر دایی ام زنگ زد که بریم خرید! رفتیم دو تا دسته گل سفارش دادیم که شب ساعت 10 تحویل بگیریم! با کلی وسایل برای فردا که باید بریم اونجا دوباره:-2-37-:
شب ساعت 8.30 رفتیم خونه اونها، کاری هم نبودا کلا دور هم بودیم! حالا چه کاریه نمی دونم. بعدش جوونا حوصله مون سر رفت، دیدیم اینا قرار نیس به ما شام بدن، رفتیم بیرون که از اونجا بریم فرودگاه!
تا حالا دقت کردین این پسرا رانندگی شون دو مدله؟ یکی وقتی با خانواده ان ، یکی وقتی مجردی! این مجردی رو بیشتر دوست دارم من! عشق سرعت!!!!!!!!!!!:-2-16-:
تازه ساعت 11 بود که رسیدیم فرودگاه ولی خبری نبود! تا 12 الاف فقط محوطه فرودگاه رو متر می کردیم، هوا هم که خنک بود:-2-37-: تازه پسر دایی ام گریه کرد پسر گنده:-2-37-: کلی سر کارش گذاشتیم:-2-31-: بعد روبوسی و بغل اومدیم خونه شون! یه چایی و شیرینی دادن بعد گفتن پاشین برین:-2-31-: بعد تو راه برگشت دلم برا بهنوش تنگ شد یه اس دادم بهش، الان اومدم دیدم اومده کلی خوشحال شدم:-2-16-:
موقع رفتن 194 بودیم حالا سه صفحه عقب ام برم بخونم برگردم!

Mina
1390،01،12, ساعت : 01:45 قبل از ظهر
اوه اوه..شقدر خاطره..
الان من دارم هر لحظه در و میپام که مامان یهو نیاد
چون کلا یه خاموشی ِ محضه خونه..
واسه یه کار کوشولو اومدم
که چند مین دیه می رم..
واسه همین همه پستارو تشکر زدم..
ولی فردا میخونمش..

مرسی معصوم جون..فدات شم گلم...خودم یکی گرفتم:-2-06-:که مساعدتهای ِیه نفر نبود،کلا اونم دو ساعته تموم بود:-2-06-:

جشنواره بهاره ایرانسل بیاد،طرح قرمز شاید فعال کنم..

اومدم فقط ابراز وجود کنم:mrgreen:

خُدا نکنه یه جا بزنی ورود ممنوع..همه میریزن اونجا:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:



ورود فراز مندانه بهنوشی جونم...عجقم رو تبریک میگم....اون لواشکارو شوت کن بیاد:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

dokhtare sahra
1390،01،12, ساعت : 02:40 قبل از ظهر
ها اول خوشحالم این بهی برگشته به خاطر در کردنش عادت کردیم:-2-40-:
سلام
من که امروز از صبح هم اعصابم خط خطی بود شدید :-119-:تا عصر رفتیم خانه عمه مان که مادر شوهرش امد پیشمان نشست حالا هر چی ما میگفتیم این نمیشنید:-2-15-: بعد ما یه تیکه بهش انداختیم به خیال اینکه نمیشنودتقریبا اهسته به خواهرمان گفتیم که شنید ویه جواب کوبنده بهمان داد ما هم ضایع شدیم:-2-42-: بعد عمه ومادرم مراسن نخودچی خوران راه انداختند که ما فقط ناظرشان بود با کلی اشاره مادرمان راضی شد تمام کند وبرگردیم البته به خانه داداشمان رفتیم به خودمان کلی وعده دادیم انحا میتوانیم حسابی یاهو ان شویم:-2-16-: که وقتی رسیدیم داداشمان نبود ما مجبور شدیم جورش را بکشیم به حیاط برویم بساط کباب راه بیندازیم :-2-42-:خلاصه بعد پختن کباب وخوردن شام خواهرم هی عجله کرد:-2-43-: نتونستیم حتی یه نگاهم به یاهو بکنیم و برگشتیم خانه :-2-30-:

najjjme
1390،01،12, ساعت : 11:24 قبل از ظهر
سلام
خاطره دیروززوالان مینویسم تا ببینم امروزوخدابرام چی قرارداده دیروزاجی پیام داد دارم میرم سقریک روزه فکرکنم تافرداشب برنگرده منطقه ای که هستش انتن نداره ولی شانسم دیشب چندتاپیام دادیم منم گوشیم روالان خاموش کردم کسی دیگم نبینم ازشانسم دیشب دخترعمه های شرم اومدن اینجاحالم گرفته شدبهشونالرژی دارم دلمون خوش بود امسال نوروز نمیان که اومدن بقیش باشه باخاطرات امروز یه جامینویسم تابعد.

alizee
1390،01،12, ساعت : 12:26 بعد از ظهر
12 فروردین

هوراااااااااااااااااااااا اااا بالاخره اردوی عید مام تو مدرسه تموم شد :-2-16-:
وای نمی دونین چه حس خوبیه بعد 13 روز بی خوابی یه روز تا هر ساعتی که دلت بخواد بخوابی

بعدشم که بیدار می شه دیگه کسی کاری نداره خوبه همه هوامو دارن هر چی می شه می گن بچمون خستس کلی درس خونده

ولی خیلی زود گذشت این سه هفته یادمه قبلش به هر کی می گفتم می گفت وووووووووووو سه هفته مدرسه ای چه خبره

ولی با یه چشم بهم زدن تموم شد نه این سزده روز کلهههههه سال 89 و پیش دانشگاهی نمی دونم انقدر روزا زود می گذره

آدم متوجه نمی شه چی کار کرده به کارایی که دلش می خواسته رسیده یا نه ؟!

3 ماه بیشتر تا کنکور نمونده همه دارن شدیدا می خونن می ترسم جا بمونم واسه همین باید بجنبم تازه می فهم وقتی می گن

ثانیه به ثانیه طلاس واقعا" همینجوریه

نمی دونم بازم وقت می کنم بیام نودهشتیا یا نه ولی خیلی خیلی دلم واسه اینجا تنگ می شه :-2-30-:

دوستان نودوهشتی دعا یادتون نره

بابای

elnaz 90
1390،01،12, ساعت : 04:51 بعد از ظهر
جمعه ساعت 4.30 بعدالظهر
از شنبه ی هفته ی پیش سایت نیومده بودم الان تقریبا" یک ساعت فقط داشتم خاطرات بچه هارو می خوندم بیشترش نصفه نیمه شد شنبه هفته ی پیش شوهر خالم فوت کرد همه خیلی دوستش داشتیم خیلی زیاد، روزی که فوت کرد من بیمارستان بودم بدترین روز زندگیم بود هیچ کس باورش نمی شد یکی صحیح و سالم در عرض 1 روز 4 تا سکته کنه و بعدم فوت کنه بعدم رفتیم شاهرود اونجا دفنش کردن دیگه نرسیدم بیام سایت هنوز بعد از 6 روز حرفشو می زنم گریم می گیره بدترین عیدم بود امسال، من تاحالا تشعییع جنازه و این چیزا نرفته بودم امیدوارم هیچ کس همچین روزاییو نبینه
داشتم خاطراتو می خوندم فکر می کردم بنویسم یا نه آخر نمی خواستم با یه خاطره ی دپرسی بقیه رو ناراحت کنم اما آخر تصمیم گرفتم بنویسم
روز قبل از فوت شوهر خالم فکر می کردم که چه همه چیز یکنواخته هیچ اتفاقی نمیفته خدا با یه اتفاق بد بهم نمشون داد که اتفاقم میفته
حرف زیاد دارم اما همش غم و غصس برای همین چیزی نمی گم
الان اومدم خونه یه سری لباس ببرمو باز برم خونه خالم با دختر یه خاله ی دیگم اومدیم،اون خوابه منم اومدم سایت خواستم مثلا" یه سر بزنم برم اماالان حدود دو ساعته که اینجام هی می گم پاشم اما نمیشه
امیدوارم عید به همتون خوش گذشته باشه 13 به در می رید بیرون به جای منم خوش بگذرونیدا
پ.ن راستی تو این نصفه نیمه خاطراتی که خوندم فهمیدم بهی و انیتا جونو و جناب نوین مریض شدن تاریخاشو نگاه نکردم اما ایشالا همتون زودی خوب شید:-2-41-:

raScal
1390،01،12, ساعت : 05:19 بعد از ظهر
1390/1/12 :-2-38-:
وای خدای من چقدر زود گذشت اصلا باورم نمیشه انگاری همین دیروز بود که ذوق سال جدید و داشتم...:-2-15-:
هرچی بزرگتر میشم شور و شوق عید و عید دیدنی برام کمرنگ تر میشه....:-2-37-:
عید زیاد خوبی نبود از پری روزه حالم بده و زیر سرُم بودم اما خوب هرچی باشه به تعطیلی اش می ارزه.....
از صبح که پاشدم به هول و هراس افتادم واسه تمرینام که از هیچ کدومشون سر در نمیارم آخه من نمیدونم کجای دنیا به دانشجو تکلیف عید میدن هرچی بیشتر میرم تو بهرشون بیشتر گیج میشم خلاصه که بیخیالشون شدم...
الانم دارم با دختر خالم بحث میکنم واسه سیزده به در اون میگه نمیام منم که بدونه اون بهم خوش نمیگذره الکی گفتم نیای منم از خونه بیرون نمیام....:-2-41-:
خدایا خودت به خیر بگذرون....:-2-16-:

ghazal x1
1390،01،12, ساعت : 05:27 بعد از ظهر
:-2-15-:12 فروردین
بسی دلمان تنگ شده بود که بیاییم خاطره در کنیم:-2-35-:
:-2-42-:دلم میخواد خاطره دیروزم بگم
دیروز بعد از ظهر تا دلتون بخواد با آیلا حرف زدیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:انقدر خندیدم که دلم درد گرفت!:-2-38-:تازه در طی این تماس تلفنی که احتمالا به سوختن تلفن آیلا منجر شد(:-2-35-:49 دقیقه فک زدیم)ما تصمیم گرفتیم بریم کاراگاه بشیم:mrgreen::-2-35-:تازه بعدشم در یاهو حرفیدیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
:-2-37-:بعد رفتیم خونه مامان بزرگم.شبم اومدیم خونه:-2-35-::-2-42-:اصلا روز های ما همینجور پر خاطرست:-2-30-::-2-39-:
امروزم شاهکار کردم دیگه:-2-15-:1:40 از خواب بیدار شدم:-2-43-:احساس بی مصرفی میکنم به خدا:-2-41-:
خواستم بشینم فیزیک بخونم 2 3 صفحه خوندم دیدم اصلا حسش نیست بیخیال شدم
:-2-37-:جزوه حسابانمم دست دوستمه:-2-43-:خونه ام نیست!انقدر بدم میاد از اینا که بد قولن:-2-42-:
الانم میخوام برم حاضر بشم برم خونه دوستم:-2-43-:خونشونو دوس ندارم دلگیره ولی تنهاست مجبورم برم:-2-36-:
پ.ن:النازی میخوای نظر سنجی کنیم ؟:-2-43-::-2-37-:با جغدم موافقم:-2-30-::-2-36-:
پ.ن:لی لی چه موقع خوبی زنگیدم:-2-35-:منو دعا کردی؟:-2-33-:میگم تو اصلا از اون گوشی استفاده میکنی؟:-2-28-:به جون خودم بفروشش راحت شو!



دعا کنید 1 شنبه رو تعطیل کنن:-2-34-::-2-34-::-2-34-:دعا کنید برف بیاد

nigar_403
1390،01،12, ساعت : 05:59 بعد از ظهر
سلام به همگی......خیلی خوبه که اینجا هست...انگار یه جمعی دور هم نشستیم داریم خاطره تعریف می کنیم...دوز دالم این صمیمیتو....دوز دالم:-2-41-:
از همتون ممنونم که با خاطره هاتون، با حرفاتون اینجا هستین و آدم گاهی حس میکنه که تنها نیست....گاهی نیاز داریم که تو اطرافمون دوستامونو ببینیم برای همدردی...برای حس اینکه هنوز خیلی وقت مونده که احساس تنهایی بکنی!:-2-15-::-2-30-:

خو من الان فقط وقت کردم تشکر بزنم.....همه رو باز کردم بخونم بعدا!!!
از موضلات دایل آپه دیگه!!!:-2-35-:
__________________________________________________ ________________


من این چند روز نتونستم بیام..مسافرت بودم...رفیتم به عهد و عیال یه سری زدیم و عیددیدنی پس دادیم...:-2-28-:
الهی که (----) نگیرن یه عیدی به ما ندادن تو دلمان ماند....:-2-33-:کوفته گرفته ها! آخه این فامیله ما داریم:-2-30-::-2-36-:...البته هنوز امیدی هست.....خونه ی ناتنی ها هنوز نرفتیم...شاید از اینها آبی گرم شه......:-2-39-:

الان که گشت زدم دیدم باز طبق معمول این چند روز پست من تو انجمن ارسال نشده...باید برم خودمو بکشم اخرش!!!!:-2-36-:
اون همه نوشته بودم...امسال این 4مین پست من بود که دادم تو این تاپیک و ارسال نشد!...خب غر غرامو کردم برم سراغ خاطره هام:-2-27-:

بهتره دوباره تعریف نکنم که چه بلایی دخترعموم به سرم اورد روز یک شنبه و دوشنبه.:-2-30-: یعنی فقط لحظه شماری میکردم که زودتر تشریف ببرن خانه..:-2-34-:انقدر که این فوضولی کرد من مردم...:-2-17-::-2-36-::-2-36-:دیگه عاقبت به تاج ابروی من هم گیر داده بود که چرا یه دونه توش کمه....چرا در نمیاد.....درماندگی منو حس کنید....:-2-36-::-2-01-:
عاقبت ماهم با اونا راهی شهرستان شدیم...از سمت شرق شروع کردیم و خونه ی هرکسی که اون طرف بود، تا رسیدن به مقصد زیر و رو کردیم....:-2-27-:خانه س خاله جان شب ماندیم.:-2-16-::-2-16-: خیلی خوش گذشت.جاتان خالی!:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
آن شب ما با دختر خاله جان انقدر شیطنت کردیم و انقدر خندیدیم.....:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:خودمان را کشتیم..:-2-16-:.اما آخر از دماغمان قلفتی همه اش درآمد....:-2-08-::-2-29-::-2-34-:

این شیطان زده هی چت روم باز می کرد و شیطونی میکرد...سرعت بالای 512!!!!!منم به هوای دایل آپ همیشه فایر والم خاموشه...دیه ییهو دیدیم صفحه یارو شد...شمارش معکوس...منم که (-----)...گفتم هکیدن ما را با این سرعت!:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-37-::-2-07-::-2-30-:

دیگه از ساعت 2 تا 6 صبح ما بیدار به همه اس دادیم...الهی کور نشن...:-2-28-::-2-09-:یه کدوم جواب ما را ندادن. دیگه با استرس خوابیدیم...ساعت 7 دیگه اخر پسرخاله ام زنگ زد خدا خیرش بده..گفت سکته کردین نه؟:-2-06-: حالا دخترخالم خوااااااب خوااااب!!! کلی مسخرمون کرد و خندید بهمون...بعد گفت هک نشدین...ویندوز هنگ کرده! :-2-34-::-2-36-::-2-32-:
اینم از بامداد سه شنبه ما!!!!!!:-2-39-:

صبح دیگه 10 اینا راه افتادیم باز عیددیدنی....خونه ی عتیقه ترین و بدترین های فامیل رفتیم....
واقعا حالم بد شد ازشون.....:-32-::-22-::-22-::-22-: یه دنیا کینه و نفرت بودن...برداشته تو شعراش به خواهر ناتنیه گفته تو که عین مادرت فتنه گر و جادوگر و پست بودی....مادرت باعث مرگ مادر ما شد...خونه زندگی مادرمو با جاد وگری و فننه گری گرفت..تو هم مثه اون به ما خیانت کردی... دست رو قران گذاشتی و دروغ گفتی و مال ما رو خوردی........:-22-:بعد به اینا میگه شعر....مردک عقده ای:-31-::-47-::-47-::-47-::-22-::-62-:
اما ظهرشون اندازه ی یه دنیا خندیدم تنهایی! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
مامان به دایی جانم که شب قبل خونه ی خاله جونم بود گفته بود ما یه سر میایم خونتون...ما هم دیگه تا بریم اونجا ظهر شده بود.
فقط افراد فامیل میدونن میدانند که ما چه شق القمری کردیم و چه فتح الابوابی انجام داده ایم!!! (به کلماتش گیر ندهید!!!):-2-21-::-2-32-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-11-::-2-05-:
ما یه زندایی داریم که کل خاله ها و مادربزرگ و پدربزرگ ازش بدشون میاد...از بس که این زن نچسب و بی تربیته. :-2-01-:یعنی اخلاقای خاص خودشو داره....هرچی بگم کم گفتم....خدایا اینا غیبت نیست توصیفه ها!!!:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
سر عید بعداز اندی سال تشریف میارن خونه ی مادربزرگم....ساعت 11 میان....12 ناهار...1 شروع میکنه غر زدن که پاشیم بریم خونه! :-2-09-::-2-01-::-119-:
خاله هامم که نمیتونن برادرشونو ببینن از دست این زن دیوانه کفرین بدحور....ولی ما انتقام همه را گرفیتممممم!!!:-2-33-::-119-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خلاصه بگم که ما ساعت 12 رسیدیم خونه ی دایی جان...فقط زندایی خونه بود. :-2-35-:
دیه ما یه ده دقیقه ای نشستیم و بعد زن دایی شروع کرد به تعارف کردن شیرینی میرینی که بابا تیر اول رو زد: نه دیگه اینطوری باشه ما نمیتونیم ناهار بخوریم. :-2-06-::-2-06-::-2-06-::mrgreen:
زن دایی یه لحظه همینطوری موند....:-2-19-:
بعد یه نیم ساعتی ددی رفت برای وضو و نماز من و زندایی و مامی تنها شدیم....
مامان من اصلا ماهواره نگاه نمیکنه...کلا یه نمه متعصب میزنه....اصلا و ابدا ماهواره رو قبول نداره. :-2-35-:
زندایی نشست پیش مامان گفت: فاطمه...من نمیدونستم شما میاین اینجا...واسه همین ناهارم آماده نیس....تخم مرغ من هم ندارم...میخوای برم تخم مرغ بگیرم یه نیمرو درست کنم با هم بخوریم؟؟؟:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-:
منو میگی دهنم یه متر باز...:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-17-:
بعد دیدم مامانم رفته تو تی وی که رو شبکه من و تو بود، بعد هر جمله زن داییم بدون هیچ توجهی میگفت: آها.....بله......درست...:-2-35-::-2-06-:
یه نگاه به زنداییم نکرد....زنداییم هم اینطوری دید گفت چیکار کنیم؟ :-2-28-:مامان هم از من پرسید: نگار بابا کجا رفت؟ من: رفت بیرون وضو بگیره...مامان هم بلند شد رو به زن دایی مریم گفت: حالا یه کاری میکنیم.....بعد گفت: من برم وضو بگیرم...:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:(از مامان من این حرکات کاملا و کاملا بعیده!)
زندایی هم بلند شد رفت حمامممممممم!!!!:-2-37-::-2-19-:
مامان اومد بره دنبال جانمار گفتم: مامان من تخم مرغ بخور نیستم خونه اینا!! باید یه ناهار زورکی رو هم شده از این بگیریم...مامانم برخلاف همیشه که مخالف این شیطنت هاس(کلا مامان پاستوریزه رو گذاشته تو جیبش بهش گفته زکی!!!) سکوت کرد..منم شیر شدم...مامان بهش بگو ماکارونی درست کنه..مامان باز سکوت کرد...من: میخوای من بگم؟ مامانم یه نگاهی کرد: بگو....من دهنم باز مونده بود...باشه....پس تو برو من میرم...مامان دستمو گرفت: بگو زندایی بده من یه پیاز پوست بکنم. :-2-21-::-2-21-::-2-21-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
منم رفتم دیدم ایشون تشریف برده حمام!!!:-2-19-::-2-07-:
یه عالم دنبال پیاز گشتیم نبود....:-2-43-:
منتظر شدیم تشریف فرما شدن.
گیر دادم بهش زندایی بده من ماکارونی درست کنم...و اینا خلاصه که عاصی شد از دست من!!
آخه بی تربیت اومده جلوی روی پدر من میگه براتون سیب زمینی سرخ کنم؟؟؟؟:-2-28-::-2-19-::-2-01-:بعد یه تعارف کشکی...که کاش کشک بود...آبکی زد واسه کباب!!که چه خر بودم هول شدیم تعارفو رد کردیم!!!:-2-36-::-2-28-::-2-43-::-2-43-:
رفت تو آشپزخونه منم سه سوت پریدم دنبالش...
زندایی نمیخواد خودتو اذیت کنیا....الان یه پیاز بدی به من خودم ترتیبشو میدم...
زندایی که عاصی شده بود بهم گفت: نمیخواد عززیززم...تو برو کمک خواستم صدات می کنم...:-2-31-:
داشت منو دک میکرد، ییهو با تمام مهربانی شیطانیش برگشت سمت من گفت: نگار جون میخوای برات سیب زمینی درست کنم؟؟ها؟ زودتر هم آماده میشه....:-2-21-:من یه لحظه از پررویی این بشر تعجب کردم...آخه من در اون حد نیستم. اما اون روز زده بودم تو فاز کل کل،
گفتم: خو بابا اینا چی؟ بابا دوس نداره...نه زندایی...همون ماکارونی عالیه....پلو خورشت چیزی نذاریا...واقعا دوس نداریم خودتو اذیت کنی. :-2-43-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اونم دید من به هیچ راهی مستقیم نیستم، گفت: باشه باشه برو..برو بذار مامانت بیاد ببینم اون چی میگه..:-2-06-::-2-43-::-2-43-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
منم بی خی شدم مطمئن بودم مامان همکاری می کنه.:-2-26-:
آخرشم اون روز مادرجان برامون غذا درست کرد....چه ماکارونی شده بود....انقدر مزه داد فقط خدا میدونه!:-2-06-::-2-22-::-2-26-:
دایی هم اون وسطا زنگ زد که مرخصی گرفته داره میاد. گوشی رو دادم زندایی. دستش کثیف بود خودم براش نگه داشتم..یه کم گوش هم ایستادم:-2-33-::-2-39-:
داییم یه عالم قربون صدقه اش رفت....سلام عزیز دلم...خوبی قربونت؟ خانوم گل،دارم میام خونه..چیزی نمیخوای؟ زنداییم: ها چیه؟ نه..کاری نداری خدافظ.....من ::-2-19-::-2-29-::-2-34-:
خلاصه واقعا واسه داییم متاسفم که زندگیش رو تباه کرد. اعصابم خورد شد. انقدر این داییم با محبته فقط خدا میدونه.:-2-30-::-2-30-::-119-:
این زنداییم فکر نکنین تازه عروسه ها...دخترش ایشالا قراره یه دختر به دنیا بیاره به زودی. :-119-::-2-42-:
ولی از اول این دایی جان پرروش کرد این شده حال و روزش....شانس آورد عید من نبودم...وگرنه که یه دعوای حسابی راه مینداختم از این --------- نکنه دیگه...انگار داییمونو گرو گرفته!:-2-34-::-2-01-::-2-36-::-2-33-:
خلاصه بگم دیگه.....من انقدر از این زندایی تشکر کردم دیگه من جای اون بودم ده بار اعتراف کرده بودم: نه بابا کاری نکردم اینم مامانت انجام داد...من بی عرضه ی بی عرضه ام!!!:-2-28-::-2-43-::-2-35-:
دیگه راه افتادیم باز سمت خونه فک و فامیل....دوری زدیم ..اخرشب رفتیم خونه مادربزرگم اینا!
باز فردا یه دورکی زدیم و دیگه هوچی

روز آخر مامان اینا رفتن خونه فامیلای خیلی دور که به من ربطی نداشتن...منم رفتم خونه ی دخترعمه جونم که همسن منه اما یه سال و نیمه عروسی کرده.
کلی به یاد دوران قدیم گفتیم خندیدم...دختر عمه ام با پسرعموی ناتنیم ازدواج کرده. خونه ی عموم هم درست رو به روی خونشون بود...کلی حال میکرد سر این موضوع!!! خیلی حرفا زدیم...
آخرش یهو برگشت گفت: نگار؟ گفتم جانم؟ گفت قبول داری از اولش خیلی سلیقه ا با ما فرق داشت؟ کلا خیلی با ما متفاوت بودی...:-2-39-:
یه لحظه از این صداقتی که خیلی وقت بود ندیده بودم حیرت زده و خوشحال شدم...حرفش واقعا درست بود...من سلیقه و اخلاقیات و سبک زندگی و همه چیزم با کل این فامیل فرق داشت و داره.....کلا هنگ کردم. بعد سرمو تکون دادم و گفتم آره.. تو درست میگی:-8-:
اما واقعا از این مسئله لذت بردم. ...خیلی..:-8-::-8-::-8-:
دیه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.....فقط تو یاهو با یکی از دوستام بحثم شد...فکر کن من از دوشنبه تا جمعه فقط با نت موبایل اومده بودم یاهو مسنجرمو چک میکردم و با بر و بچ حرف میزدم...الان هم دچار فلج فینگر شدم....از تایپ بیش از اندازه در موبایل!!!!!:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-34-:
من با موبایل با این بحث میکردم....اخه هی قرار بود باهم حرف بزنیم...هی میومد یه سوال میکرد میرفت..باز میومد میگت بگو..بعد میگفت میتونم ازت یه چیزی بپرسم؟؟؟ خلاصه اعصابمو بهم ریخته بود....یه بحث حسابی کردیم...هرچی گفت بگو چی شده نگفتم...عصبانی شد..دیگه یه کم بهش انتقاد کردم و گفتم کارت توهین آمیز بود....تا یه ساعتی همچنان می چتیدم...که به خیر و خوشی بحثمان تمام شد!!!:-2-07-:
اینم از دیشب من!
امروز که اومدیم تهران و من هنوز کارای ترسیم فنیمو تموم نکردم...همه مملکت هم تعطیله...یه کاغذ پوستی پیدا نمیشه.....
الانم یه مهمون عزیز دارم....یه دوست ده ساله که خیلی خیلی دوزش دالم...عشخ منه. الانم داریم مثلا کارامونو میکنیم...من از ساعت 2 نشستم هی میگم بذار من این پستو بدم بیام:-2-35-:هنوز ندادم...:-2-28-:

براتون ارزوی سلامتی و شادی می کنم...:-2-40-::-2-41-::-2-41-:

بازباران
1390،01،12, ساعت : 06:09 بعد از ظهر
سلام خاطره .
همه اومدن ودوباره دور هم جمع شدیم وتوام شدی مرکز احوالات هرکدوم.
درهرصورت من دلخورم .چون بااینکه میتونم بخوابم از بدبختیم راس ساعت 6.5 بیدارمیشم .گاهی مواقع دوسه تا فحش آبداربه خودم میدم.
حالا بگذریم.بالاخره دستمان ومغز مان هماهنگ شد .کارنیمه تموم ودوباره به دست گرفتیم.
بعضی از دوستان میدونن چه کاری بود .مابقی هم بگم بعدا صداش شاید دربیاد.
ولی جالبش این بود .درحین تایپ زار زار گریه میکردم .وبه هن هن افتادم.چی ساختم من.مصیبت نامه
به شعری فولکوریک با ترجمه احتیاج داشتم.که پیدانکردم .مجبود شدم خودم بشینم ترجمه کنم.
آآخخ بهی برگشت .و اثرمخربی رو مخ ما گذاشت.اینقدر گفت .میخوام شعر دروکنم و خاطره در وکنم.
تا سایت وباز کردم پیغام تسلیت بود.منم بنا به وظیفه گفتم تسلیتی بگم
میدونین چی نوشتم .تسلیت دروکنم زود ویرایش کردم.
آنیتا جون .خوب شدید انشاا...
خوب شد این بالاییه فقط یه مشت خاطره داشت.آشنام هست ها .نتیجه گیری بی نتیجه گیری.خواهشا آقا فرشید
فعلا بایتون باشه

آنیتا
1390،01،12, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
سلام و علیکم و رحمت الله
ما اومدیم دیشب نصف شبی حاطرات بهی جانمان و اینا رو می خوندیم هر و ورمان رفته بود بالا:-2-06-::-2-06-::-2-06-: آقای همسر هم که تریلی شون سر بالایی رو نمی کشیدhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/snoringf.gif ییهو از خواب پریدند http://sl.glitter-graphics.net/pub/1841/1841498p6bv80zgda.gifو به ما چشم غره ای رفتند و ایناhttp://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/angry2.gif به جون همین هیون جینگ تان(همسایه چینی یه امون) کپ کردیم،http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/bad%20mood.gifاما به روی مبارکمون نیاوردیم و شروع کردیم به سرفه کردن که مثلا داشتیم سرفه می کردیمhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/bored.gif خلاصه اینکه دوباره خوابیدند و مشغول عوض کردن دنده که سربالایی شون بکشهhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/snoringf.gif ماهم دیگه کمی بعد بالشت را گذاشتیم روی سرمان و خوابیدیم http://sl.glitter-graphics.net/pub/1055/1055246z99lj5uafv.gif
صبح هم با همان آویزش بینی و سرفه از خواب بیدار شدیم سرمان همچنان درد میکند
دخترخاله امان از ایران زنگ زدhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_92B.gif که ما یک شنبه شب میرسیم گفتیم قدمتان سر چشم سیزده پادشاه مالزی میخواهید بوگوئیم برایتان فرش قرمز پهن کنندhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_01.gifگفت چه میخواهی برایت بیاوریم گفتیم فقط شیرینی نخودچیhttp://www.millan.net/minimations/smileys/choclboxsmiley.gif (پارسا جانمان خیلی دوست دارد)اینجا نیست آخه:-2-15-:،و یک سفارشی داشتیم که گفتیم از فری شاپ فرودگاه بگیرد گفتیم چه معنا دارد ما اینجائیم میروید هتل (تعارف کردیم و اینا،بچه اشان خیلی شر است)،گفتند راحتتریم تعدادمان زیاد است،گفتیم خوب این عروستان رو با پدرتان رو با شوهرتان را نمی آوردید ما مینشستیم غیبتشان را می کردیمhttp://www.pic4ever.com/images/mocantina.gif ما که نمیتوانیم جلوی عروستان غیبت اینای فامیل رو بکنیم (روی ما حساب میکند ما خیلی جنتلگویمنیمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_18.gif)بعد آبروی یکدونه عروس فامیل..... میرود http://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_18.gif*.بعد با خودمان فکر کردیم میرویم در اتاق خاله امان اینا با شوهر خاله و خاله امان غیبت میکنیم http://www.millan.net/minimations/smileys/studsmatta.gif(فامیل مادریمان ما را خیلی دوز دارند هرچی بهشان بوگوئیم از دستمان نمیرنجند)،ما هم چنان مریضیم و ایناhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_45.gif* ،اما رفتیم دوش گرفتیم با ترس و لرز :-2-31-:نشانی از مارمولک ندیدیم نمیدانیم این پیف پافهایشان تقلبیه احتمالا:-2-37-::-2-37-:،پارسا جانمان میگوید 2 عدد مارمولک در اتاقشان موجود است،نمیدانیم فردا چه کنیمhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/hangin.gif،دلمان سیزده بدر ایران می خواهد:-2-03-::-2-03-:،اینجا اصلا بهمان خوش نمیگذرد :-2-03-::-2-03-::-2-03-:خوب این خاله اینامان امروز می آمدن چه میشد:-2-43-::-2-42-:،پارسا جانمان تولد دوستش بوده با دوستانش رفته بیرون ،پوریا هم دانشگاه است و آقای همسر سر کار ما هم چنان در تختمان به سر می بریم http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/ill.gif
پ.ن لیلا جان مرسی:-2-40-:

شاید باز بگردیم:-2-37-:
بعد نوشت.مینی جان اینجا خوب قبلنا جنگل بوده :-2-35-:الان هم دورتا دور شهر جنگل است ،بعد هم مارمولک چه ربطی به جنگل دارد مادر:-2-41-:
ما در بوشهر هم بودیم روی دیوار خانه امان مار مولک بود آنقدری نمیترسیدیم اینجا مارمولکهایشان میفتن بالای سر آدم و هم چنین صدا در میاورن از خودشان :-2-30-::-2-30-:

Persiana
1390،01،12, ساعت : 06:36 بعد از ظهر
دو سه روزی پیگیر این تاپیک شدم...اصلا نمی خواستم توی شرایطی که اینقدر ناراحتم و هوای گریه دارم بیام اولین خاطره م رو بنویسم...:-2-15-:
اما خب نشد دیگه...همین اول از همه ی دوستان معذرت می خوام...:-2-15-:
من که همه ی تعطیلات خونه بودم...به خاطر شغل خواهرم نشد جایی بریم...سرگرمیم همین سایت بود حالا هم که فقط دو روز دیگه مونده از تعطیلاتم...خدا رو شکر...فردا رو تحریم کردم گفتم حالا که توی تعطیلات مسافرت نرفتیم لازم نکرده سیزده به در هم بریم جایی...البته اگه خونواده ی خاله ی گرامی بیاد شاید برم منم...:-2-35-:
..........خبری شنیدم که کلا سیستم هوش و حواسم رو مختل کرده...خبرش بد نبود اما خوبم نبود...من هیچ کاری نمی تونم بکنم...از ظهر بغض کردم می خوام گریه کنم اما نمیشه...توی خونه ی ما گریه کردن ازاد نیست...ده نفر می ریزن سرت که واییییییییییی چی شده چرا گریه می کنی...:-2-15-:
خب بگذریم که به قول معروف این نیز بگذرد...:-2-15-:
دیشب دیر خوابیدم امروزم زود بیدار شدم حال و هوای گریه هم که دارم...چشمام داره می سوزه...
خدا خودش بهم رحم کنه...
امیدوارم تا دوشنبه که اولین کلاسم شروع می شه یه کم سر حال اومده باشم وگرنه دلم برای شاگردای بیچاره م توی کلاس می سوزه که باید منو تحمل کنن...:-2-15-:
خوبه اولین خاطره ی من بود اینجا وگرنه چی می شد...راستش خیلی اهل نوشتن نیستم...اگه بگم این اولین بارمه دروغ نگفتم...البته از بعد از دوران راهنمایی که خاطره نوشتن رو تعطیل کردم...:-2-35-:
دعا کنید یه کم حالم بهتر بشه...
تا بعد...:-2-40-:

سارايي
1390،01،12, ساعت : 06:36 بعد از ظهر
دوباره سلام به همه بر و بچ باحالمون
امروز از فرط كلافگي اينجوري بودم :-2-31-:و دوست داشتم خودم را آويزون كنم
صبح كه بيدار شدم و ديدم فقط 1 روز مونده تا باز مانند الاغ بامزي صبح زود بيدار شم گز كنم به سمت مدرسه و كلاس و واااااااااااااااااااااااا ااااااااااي خدا جون كي اين دو ماه تموم ميشه ما كنكور بديم و از شر اين مدرسه خلاص شيم آخه كي؟؟؟ يك وقت فك نكنين من تنبلم ها توي درس زرنگم اما از روز اول با مدرسه رفتن اونم صبح كله سحر با پاي پياده راه دور خدا منو بكشه !!1:-2-30-:از پس فردا باز شروع ميشه
بعدشم كه مادر گرام ديد تعطيلات تموم شده و هنوز خيلي خوب ازم كار نكشيده:-2-36-: ملحفه پتوم كند و گفت بشور و بدوز . اينم بدشانسي ماست ديگه . بعد هم كه طبق هر سال التماس و درخواست كه ما را براي سيزده ببرن يه جايي غير از رفتن به باغ عمه خانم جان و تير و طايفه گرام :-2-43-:واه واه بلا به دور
آخرم گفتم من تنهايي ميرم ميشينم پارك كنار خونه شما هم تنها برين چه حالي ميده داداش سيا ضايع شه و اخر برم تو همون پارك تا شب بشينم . برام دعا كنيد ميخواهم اتيش هوا كنم :-2-01-: بياين كمكما:-2-06-:

Mina
1390،01،12, ساعت : 06:57 بعد از ظهر
آی خدا..
من خودمو میکشم از دست ِ اینا:-2-30-:
نمیذارن روز تعطیلی هم ادم یه دلِ سیر بخوابه:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:

شب طرفای ِ 2، 2.30 بود خوابیدم:-2-08-:
خیلی هم خوب خوابیده بودیم..
جدیدا خوب می خوابیم:-2-27-:
صبح در خواب شیرین و ناز بودیم که اول صدای ِ اف اف ِ در و بعد صدای ِ تی وی بلند شد:-2-30-:
بگو آخه ما تورو زنت هم دادیم...دست از سر ِما برنمیداری:-2-30-:
اف اف داداش بود و تی وی بابا:-2-30-:
چشمو که باز کردم، پریدم رو گوشیم ببینم اس دارم یا نه:-2-06-:
خبری نبود...
صدای ِ مریم مقدس می شنیدیم که از شبکه قرآن پخش میشد:-2-31-:آی ما دومس داریم این فیلم رو:-2-37-:ولی فقط یک بار سریالش را دیدیم:-2-08-:
آی خواستیم خودمان را از جا بلند کنیم...نشد:-2-26-:
چشام باز نمیشد:-37-::-37-:خود به خود بسته میشد...
هی تو جام وول میخوردم..
یهو در باز شد:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
مامان یه شیپور دستش:-2-28-:هی بلند شین بلند شین:-2-28-:
میگیم مامان جان،دیه تعطیلات تموم شد بخدا...پس فردا میریم یونی..بذار بخوابیم:-2-30-:
مامان گفت : بمیرم واسه ت نیست تو خیلی راهت دوره:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

و بعد رفت..
یکم وول زدیم و از جا پاشدیم..

امدیم سایت و کلی با مهدی و بهی خندیدیم:-2-08-::-2-16-:خوش گذشت...

شارژ هم جور کردیم برای ِ خودمان..

حالی به حولی(؟):-2-37-:(باز اگه این لی لی نیاد واسه ما غلط نگارشی بگیره:-2-36-:)

پ.ن1: آی دلم میخواد یه کاری کنم وبلاگ بلاگفام شیلتر بشه:-2-06-:آدم احساس مهم بودن بهش دست میده:-2-06-:
پ.ن2: پگاهی خوش اومدی گلم:-2-16-:امیدوارم روزای ِ خوشی رو با تاپیک سر کنی
پ.ن3: این بهی انقدر از این پایتخت تعریف کرد..ما دوسه قسمت دیدیم..دپ زدیم:-2-39-:
ولی تیتراژش رو دومس داریم...
پ.ن4: آنی جون..میگما،شما مگه تو کدوم جنگل زندگی میکنید مارمولک از سر و کولتون بالا میره؟:-2-37-:نکنه وسط ِ شهر جانگل مانگل زدین؟:-2-06-::-2-08-::-2-14-:صفا سیتی؟:mrgreen:

فعلاا چیزی به ذهنم نمیرسه..

آها..یادم افتاد...

پ.ن5: هر کی این آهنگ رو نشنیده،حتما دانلود کنه...خیلی خیلی خیلی باحاله
http://www.forum.98ia.com/post1880981-6.html
یعنی از صبح تا شبمون با این میگذره:-2-16-:

خوب ...دیه شیزی به ذهنم نمیرسه....

h.douce.h
1390،01،12, ساعت : 07:22 بعد از ظهر
سلام.

ديروز ساعت 9 و 55 دقيقه بود كه ديديم گوشيمان دارد خودش رو مي كشه :-2-43-:. از خواب پريديم ديدم اين دوست بيچارمـــــة :-2-35-:.ساعت 10 باهاش قرار داشتم .:-2-02-::-2-19-: حالا چه قدر وقت داشتم .:-2-19-: مي گه كوجايي :-119-: بش گفتم من تا چند دقيقه ديگه اونجام :-2-31-: به سرعت نور اماده شديم:-2-27-:. يقه اخوي رو گرفتيم كه بيا و ما رو برسون .:-2-14-: ديرمان شده :-2-09-: خلاصه با 10 دقيقه تاخير رسيدم. :-2-35-::-2-14-:اين گده خجالتيدم. :-2-14-::-2-14-:

خلاصه رفتيم و گشتيم يه شيريني هم پياده شديم:-2-02-: و برگشتيم .:-2-15-:

براي فردا بسي مهمون داريم . :-2-28-: كلي كار داريم .:-2-35-:به دوستان sms زديم و ديديم اون ها هم مثل ما كل نوروز بيكار گشتند و خوردند :mrgreen::-2-27-: كمي از عذاب وجدانمان كاست :-2-04-::-2-27-:

مي خواهيم برويم دنبال كارهايمان .:-2-07-::-2-32-:

راستي از بي گوشيي در امديم .:-2-16-: بسي خوش حاليم :-2-16-:

براي همه 13 به دري همراه با شادي ارزو مي كنيم .:-2-04-::-118-::-2-25-:

موفق و شاد باشيد. :-2-16-::-2-25-::-2-40-:

Mahed
1390،01،12, ساعت : 08:04 بعد از ظهر
12 / فروردین/ یه سال جدید که هنوز عادت نکردم بهش!

جدیدا دست به قلم می زنم خوابم می گیره! الان اگه دوستان رمان خون تیر بارونم کنن حق دارن! به جان بچه م حق دارن! از دور و بر زهرا رد نمیشم که نگه :
-ماهد عزیزم قسمت جدید رمان تنهاییت را با من قسمت کن چی شد؟! :-2-28-:
البته شک دارم دیگه بهم بگه عزیزم! رمان خودمو که نگو :-2-35-: دارم فکر می کنم ما زودتر از همه شروع کردیم توش موندیم! اونایی که دیر تر از ما شروع کردن رسیدن به 5-6 مین رمان!:-2-37-:
به هر حال قلم عزیزم یه نگاهی به ما بکن :-2-30-:
قبل از عید دایی پدرم فوت شد. از نسبت هایی که جدیدا پیدا کردم خوشم میاد! :-2-38-: هیچ وقت فامیل پدری مو درست نشناخته بودم. همیشه باید می پرسیدم تا می فهمیدن اینی که بهم سلام کرد کی بود! ولی جدیدا خیلی شناختم. شاید این مرگ یه تکون بود! خدا بیامرزتش:-2-15-: مرد خیلی دوست داشتنی ای بود.
چرا من نمیدونستم عمو و زن عموم دختر دایی پسر عمه بودن؟! :-2-08-: و این که مادرم با پسر دختر عموش که پدرم میشه ازدواج کرده؟! :-2-37-: به هر حال! حالا که می دونم..
مسافرت رفتیم بندر عباس. شاید بشه گفت خوش گذشت ولی اسمشو نمیشه مسافرت گذاشت! ماشین گردی باید بهش بگیم. از بس که همش تو ماشین بودیم بابا! ولی برام جالب بود کلی لهجه به کلکسیون لهجه هام اضافه شد :-2-16-:
ولی پسر قشم عجب آبی داره! کف دریا رو راحت میشه دید :-2-32-:
بعدم که برگشتیم منزل و جم نخوردیم! 27 تومن عیدی بیشتر گیرمون نیومد. البت فامیل پدری رو ندیدیم که بگیریم ازشون!
به هر حال فردا 13 به دره و من شوهر می خوام :-2-26-: نه یعنی بیرون می خوام :-2-36-:
کسی منو نمی بره.
دستم به هیوا برسه تضمینی نداره زنده بذارمش :-2-42-: به هر حال
این بود خاطره ما!:-2-31-:

شب
1390،01،12, ساعت : 08:12 بعد از ظهر
دیشب رفتیم مهمونی خونه ی خاله ی مامانم.جای هیچ کدومتون خالی نبود چون خیلی خوش نگذشت.شام باقالی پلو با آبگوشت داشتن(یکی از غذاهای مورد علاقه ی من)!
خلاصه تو دلم کلی ذوق کردم.اما اولین قاشق رو که میل کردم فهمیدم خیلی بدمزه است.فکر کنم بقیه هم همین حس رو داشتن.(آخه یکی نیست بگه دختره ی گیج کی خاله جون دست پختش خوب بوده که حالا باشه؟!و تو به دلت صابون بزنی؟)خلاصه با یه لبخند زورکی شروع کردم به خوردن.انقدر دلم برای خودم سوخت!من کلا کم غذا می خورم یه وقتی هم که بااشتها می خوام غذابخورم اینجوری می شه.
بگذریم.
دیشب مامان دستش رو برید با قوطی پودر شربت و نمی تونست ظرفای ظهر رو بشوره.برگشت گفت زینب من دستم رو بریدم بیا ظرفا رو بشور منم گفتم صبح می شورم.(این صبح می شورم یعنی نمی شورم)!مامان اومد چسب زخم رو از رو دستش برداشت و به زور می خواست دستشو نشونم بده منم به خون و زخم و اینا حساسیت می رم و می بینم دردم میاد.خلاصه بهش می خگم به خدا می شورم نمی خواد زخمت رو نشونم بدی.
امروز هم از اون روزاست که ملت تا می تونن می خوان ازم بی گاری بکشن.
1.صبح که بلند شدم ظرف شستم.
2.رفتم خونه ی مامان بزرگ اینا بادنجان و کدو سرخ کردم.(از کدو نفرت دارم.تازه فکر نکنید یه ذره بود برای بیست نفر آدم بادنجان و کدو سرخ کردم.)
3.سالاد درست کردم(هی مامان بزرگ گفت زینب سالاد درست کن گفتم مامان بزرگ سالاد نمی خواد گفت هرجور دوست دارید بعد نیم ساعت می گه بده خودم درست کنم اگه درست نمی کنی این یعنی تهدید.من بیچاره هم رفتم سالاد درست کردم.اما سرلج انقدر سالادم بزرگ بزرگ درست کردم که از گلوشون پایین نره که رفت تازه داییم کلی تعریف کرد.خب البته حق داره این سالاد باز هم ریز بود)
4.بعد از ناهار هم شربت درست کردم.(اونم دایی ها هوس کرده بودن)
5.عصرهم قراره حلوا درست کنم(بابابزرگ می خواد)
6.به اضافه ی کارهای شب:جارو کردن و سفره پهن کردن و... .
اما دیگه از هرروشی استفاده کردن ظرف نشستم.
این دخترخاله کوچیکم رو دلم می خواد گاهی وقتی بزنم له کنم.خیلی لوسه.کلا هیچ کار نمی کنه به درد بو کردن می خوره باید بهش بگیم گل بو.تا می گیم چرا زهرا ظرف نمی شوره همه می گن بچه است.والله ،به خدا قسم من و دخترخاله های دیگه ام از این دختر خاله ام خیلی کوچیک تر بودیم کمک می کردیم.ا
لبته جدا از همه ی حرف ها یه دونه دختره و بعد از دوتا پسر اومده خاله ام خیلی لوسش کرده.اوف دلم می خواد خودمو ریز ریز کنم.فقط از لوس بازی های که درمیاره براتون بگم شما هم همین حس رو دارید.البته گاهی هم خوبه ولی در کل با همه ی گند بازی هاش دوستش دارم.مثلا یه بار دایی به شوخی بهش گفت زهرا گریه کن بلافاصله فقط باهمین یه جمله گریه کرد.
ایییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی یش.
منم یه دونه دخترم از این لوس بازی ها هم درنمیارم.تازه بخوام خودمو لوس کنم مامانم می گه بهت نمیاد خیلی زشت خودتو لوس می کنی.آخ دنیا رو می بینی؟!
دایی جوادم هم دیشب اومد.دایی احمد هم امروز دیدم دلم کلی براش تنگ شده.خیلی دوستشون دارم.
دل دونفر رو هم بدجور شکستم.اما به خدا قصد دل شکوندن ندارم اما خب زوری که نیست.بگذریم.
دیروز یه پست نانازی زدم که مرحوم شد و من دلم خواست یه بلایی سرخودم بیارم.(الان اگه مامان این واژه ی نانازی رو که اینجا نوشتم بخونه ادام رو درمیاره)
جدیدا خیلی علاقه مند شد کامنت های من رو بخونه.البته به خاطر کامنت های این استاد محترمه که خودش رو درست معرفی نمی کنه و ملت رو انداخته به جون من.دیروز زنگ زدم به فاطمه دوستم داشتیم باهم حرف می زدیم و سعی می کردیم معمای این استاد رو حل کنیم.مامان می گه استاد کاونده فاطمه هم این رو می گه هنوز معلوم نیست.
مامان یه جوری باهیجان می گه زینب کامنت اومده که من خنده ام می گیره.منم دوست دارم دیگران تو وبلاگم نظر بدن اما نظرشون در مورد نثرم و حالا خاطره و موضوعی که نوشتم باشه نه اینایی که فقط می گن وبلاگ جالبی داری و از این مزخرفات که بری یه سر به وبلاگشون بزنی.
زیاد حرف زدم.دستم خسته شد.
آهان یادم رفت بگم اومدم هویج رنده کنم دستمو رنده کردم بعدشم اومد شربت درست کنم درشیشه ی آبلیمو دستم رو برید.جاتون خالی زخم و زیلی شدم.می دونید چی می گه مامانم در این مواقع یا مواقعی که جای یه ظرفی رو پیدا نمی کنم؟!می گه از بس کار نکرده هیچی بلد نیست و جای هیچی رو نمی دونه.
خب دیگه بای بای

mahbano
1390،01،12, ساعت : 08:45 بعد از ظهر
سلام عیدتون مبارککک
خوبید همگی العجمین
ی بار خاطره نوشتم پاکید
پریصبح ساعت ۵ رسیدیم خونه
یعنی ما خلیم در حد تیم ملی به خدا
میدونم هواپیماش خوب بود ولی راهی که از اصفهان فک نکنم فوق فوق ۱۰ ساعت باشه
ما ۲۴ ساعتی توی راه بودیم
۵ساعت تا تهران و رفت به فرودگاه دیه و بعدشم هیچی دیه تاخیر و چرتو پرت
امروز بابام انقد خسته بود رفته بودیم عید دیدنی ۵ ۶ ساعت خوابید
ولی خیلی خوش گذشت
یادتونه گفتم موقع سال تحویل میخوام درس بخونم خر خونی شه سالش؟
هیشی دیه
لطف کرده بودن جاهامونو پخش و پلا داده بودن در هواپیما
من نشستم با اون دختره صحبت کردیم جام رفت نشست ولی وقتی سال تحویل شد داشتیم با جلوییمامون بحث میکردیم که بابام بشینه جلومون:-2-30-: اونم با چه وضعی:-2-30-:
هیچی دیه
خوش گذشت ولی تورش یعنی خاک تو سرش تورمون ۱۰ روزهبود ۳ روزشو زد خرمون کرده بود در کل
ما که شهرستانیم بودیم دیده بود شهرستانیم دستمون بند نیست خیلی قشنگ ۳ روزمون خورد تهرانیا ۲ روزشون
دستشون درد نکنه
توی سفرمون ی پسره بود از داداشم ی سال بزرگتر و اول راهنمایی بود
انقد این بچه با نمک بود عاشقش شده بودم هزار تا عکس و فیلم گرفتم ازش
بچه تو این سنو سال فیس بوک داره میگه توی فورشرد بزن اسممو کلیپام میاد
اصلا من باید برم بشینم بمیرم
ی فیس بوک زدم ی ماهه اونم من وی پی ان ندارم خالم داره دوبار کلا رفتم سر زدم بهش
ده تا دوستم دارم فامیلانو همکلاسیا
در کل یعنی گفتم که بدونید
بعدش خیلی خوش گذشت
دیه برگشتیم
روزش که یکم ول گردی کردم
نمیدونم چرا دستم به درس نمیره مثل منگولاهر ی ساعت ی خط میخونم
بعدش شبش رفتیم خونه ی مامان جونمو بعدشم خونه عموم
اولش که عمو ها نمایش اجرا کردن بعدشم خیلی خوش گذشت در کل شب ساعت ۲ برگشتیم
بعدش اومدیم امروز صبحم یکم به درس خوندنو تی وی دیدن گذشت
بعدش رفتم خونه مامان بزرگم با خالم حرفیدیمو و رفتم پای کامیش
فیس بوک عکس رضا همون پسره رو نشون مامانم نشون دادم بچه با فتوشاپ یه عکسی از خودش درست کرده بودو
هیچی دیه
داداشم اصرار میکنه بهش یاد بدم نتو اینا رو باید یادش بدم دیه ولی نمیشینه این طور سر درساش عین این بازیاش میشه
عکس دوستامم نشون دادم بعد میخواستیم بشینیم بگردیم من چه عکسی بزارم طی تصمیماتی مامانم گف فعلا نزار
بعدشم گفتیم چرا عکسای دست جمعی میزارن بقیه شاید راضی نباشنو این حرفا
دیه خوش گذشتو اومدیم به خانه حالام ی فیلم از بازیگر مورد علاقه امه
فیزیکم میخوام بخونم
سیزده به در من اگه جایی رفتم باید بشینم بخونم جبران شه
ببخشید انقد حرف زدیم
پ ن زهرا جون ناراحت نباش
پ ن میگم من همه خاطرات نخوندم ولی سخت نگیرید همون طور که من دیه تصمیم گرفتم نگیرم زندگی رو سخت
ی چیز یادم رفت بگم
دیروز ی خبر شنیدم شکه زده شده بودم میدونید خودمم صدای کم شدن ضربان قلبمو شنیدم
نه به خاطر این که حالا احساسی داشته باشم برای خودم خیلی متاسف شدم برای یکی دیه ام همین طور
ولی انقدناراحت نشدم که نزارم به خودم خوش بگذره ی نیم ساعت حرص خوردم بعدش رفتم مهمونی و خوش گذشت
امروز ادامه اشو شنیدم یعنی جزییاتو
اصلا خودم موندم
اعصابم داغون شد ولی بازم بیخیال شدم
یک سال بود این درد داشت کمتر و کمتر میشد دقیقا یادمه که پارسال راجع به این خبر اتفاقی برام افتاد
حالا خوشحالم که از شرش دیه خلاص شدم
خدایا شکرت
ممنون ببخشید این همه حرف زدم

mahbano
1390،01،12, ساعت : 08:53 بعد از ظهر
راستی انیتا جون ایشا... زودتر خوب شی
بهنوشی خیلی باحال میتعریفی خاطره
ایشا... پس به همه تعطیلات عید خوش گذشته فک کنم
میگما من دلم نمیخواد تموم شه

lucy
1390،01،12, ساعت : 10:31 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام

خوب ما امروز پس کمی این ور اون ور شدن :-2-06-:بالاخره تصمیم گرفتیم خاطرات سفر گهربارمان رو به صورت چند قسمتی خدمت شوما دوستان محترم عرضه بداریم :-2-38-:جانم برایتان بوگوید که پس پس از خداجافظی دراماتیک اتوماتیک رمانتیک یا هرچی که شما اسمشو بزارید یه راست رفتیم تو تخت فخ فخمان راه افتاد :-2-31-: این احسانم خواب سبک پشه از در بیاد تو بیدار میشه چه برسه به اینکه ما ما هی بخوایم دماغمونو بالا بکشیم کلا وقتی خوابه من میترسم نفسم بکشم بیدار بشه خیلی خوابش سبکه برعکس من که که توپ در کنن بیدار نمیشم :-2-36-:هوچی دیه هی ما دماخمونو بالا کشیدیم هی احسان گفت هیسسسس تازه دردمان که یکی دوتا نبود حالا استرس هم داشتیم که بیدار شه بگه چی شده چه چاخانی سر هم بکنیم که فکر نکنه مخ تعطیلیم :-2-08-:نمیشه هم که همش ایراد بنی اسرائیلی بگیرم خدا رو خوش نمیاد برای همین دیه دل بخواب دادن وخوابیدم صبح کله سحر پاشدیم وسوار ماشین شدیم راه افتاد به سمت مشهد اتفاق خاصی نیافتاد چون من که کله ام همش تو کتاب بود کتاب مجنون تر از فرهاد رو خریده بودم که توی مسافرت بخونم :-2-27-:کتاب خوبی بود تصمیم دارم تو تایپیک نقدش نظر بدم چند جاش ایراد داشت به نظر ولی خوب بار اولمه میخوام کتابی رو نقد کنم اصلا نمیدونم این نقدی ه میخوام بزارم اسمش نقد هست یانه حالا تا من فکرامو بکنم خدا بزرگه :-2-37-: رسیدیم مشهد خسته کوفته :-2-17-:پس از کلی کشمکش سر پارکینگ هتل اپارتان بالاخره رفتیم بالا تو اتاقا مون روز اول که رسیدیم یعنی بهتر بگم شب اول خیلی خلوت بود خیلی یعنی تو قسمت زنونه که هیچچ وقت نمیشه حتی نفس کشید راحت میشد رفت تو اون قسمتی که ضریح هست نماز خوند کلا میگن مشهد جند روز مونده به عید خیلی خلوت میشه ماهم تو خلوتیش بودیم دیه فردا صبحشم بیدار شدیم اگه ریا نباشه :-2-11-:باز رفتیم حرم وظهر ناهار خوردیم وبعد از ظهرم رفتیم به گشت وگذار کلا چند روز مونده به عید مون همین جوری گذشت تا شب سال تحویل :-2-05-: شب سال تحویل من گفتم میخوام برم حرم احسان گفت من عمرا شلوغ میشه نمیام برادر شوهرم گفت باشه من همراهتون میام هیچی نصف شب بلند دیم بریم حرم ولی اصلا نتونستیم حتی از در ورودی وارد بشیم منم خواب الود چون میدونستم بخوابم خوابم میبره بیدار نمیشم تا اون موقع بیدار بودم :-2-17-: خوابم میومد شدید ولی سرما بیرون فرصت خواب بهمون نمیاد البته بگم امسال هوای مشهد عالی بود از سرمای سوزنده خبری نبود جز شب سال تحویل :-2-07-:هیچی دعای یا مقلب قلبون رو همه با هم زمزمه کردیم تا سال تحویل شد دیه مگه میشد جلوی ملت رو گرفت یهو هم همه با هم جو گیر دست وسوت :-2-04-:خیلی باحال شده بود بعد یهو اون وسطا یه نفر پول همینجوری میریخت رو هوا طرف ما هم همه ناخن خشک دریغ از یه شوکولات :-2-28-:یهو هم همونی که پول میریخت رو هوا یه دسته انداخت بالا باز نشد یه دسته قلمبه افتاد تو بغل یکی :-2-20-: این وسط ماهم یه دوتا شوکول خورد تو سرمون که برداشتیم راهی خونه شدیم :-2-05-: وقتی رسیدیم دیدم احسان پشت پنجره است اخه اتاق ما رو به حرم بود چون خیلی نزدیک بودیم قشنگ پیدا بود این بود ضایع شدم چون احسان هم حاش گرم ونرم تر از من بود هم اینکه موقع سال تحویل نگاش به حرم بود نه مثل من به پس کله ی نفر جلویی :-2-03-:کلی دلمان برای خودمان سوخت ولی کم نیاوردیم واز صفای حضور فیزیکی در خیابان گفتیم :-2-03-: وقتی هم سخنرانی غرایمان تمام شد احسان یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهمان کرد که دیه خجالت کشیدیم بیشتر نگفتیم :-2-17-: بعد نماز صبحمونو خوندیم رفتم خوابیدم سرم از درد داشت میپوکید دیه تا من رفتم بخوابم صبح شده بود روی تخت دراز کشیده بود م که احسان اومد نشست کنارمو گفت خوابی ؟:mrgreen: گفتم اوهوم میخوام بخوابم احسان به خدا جس صبحونه خوردن نیست من میخوابم تو برو علی هم ببر خوابم میاد شدید سرم درد میکنه بخدا :-2-36-:وبرای اینکه باور کنه چشمامو بستم :-120-: یهو دیدم بلند شد رفت دو دقیقه بعد خش خش یه نایلون اومد زیر چشمی نگاه کردم دیدم اااااااااااااااااااااا عیدیمه :-2-02-::-2-27-: کلی ذوق مرگ شدم صاف نشستم روی تخت :-2-14-:احسانم نامرد حالا به من میخندید تو که سرت درد میکرد نمیتونستی چشمتو باز نگه داری چی شد یهو خوب شدی :mrgreen: :-2-35-: من و میگی انقده خجالت کشیدم اینجور خودمو ضایع کردم هی منو دست میانداخت حالا من باحیاتم مثل فاطی دیه بیحیاتی نمیکنم :-2-26-:بچه اینجا نشسته :-2-35-:عیدیمم نمیگم توخماریش بمونین :-2-22-:بعدشم دیه همین عیدمو گرفتم رفتم کلی پز دروکردم احسانم نه گذاشت نه برداشت منو جلوی جمع ضایع کرد گفت اتفاق صبح رو ولی خدایی راست میگه به کل سردرم خوب شده بود :-120-: ......

این داستان ادامه داد ...:-2-37-:

* ترنم بهار *
1390،01،12, ساعت : 10:55 بعد از ظهر
آآآآآآآآآآآآآآآآآخ سلام خاطره :-2-38-:
میبینی دارم پیر میشم والا من از کله ی ظهر نتونستم بیام سایت صبح که پا شدم درسو خوندم و ظرفا رو شستم و پریدم به سمت سایت گرام:-2-16-: مادر اومد و گفت به خدا اگه پا نشی برقو قطع می کنم :-2-33-:منم بچه ی خوبیم تاپیکمو گذاشتمو اومدم بیرون 5 دقیقه بعد برگشتم دیدم هانی گفته بسی تکراریس منم اینجوری:-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-: بعد از اینهمه جست و جو تو گوگل تکراری از اب در اومد :-2-30-: حالا بیخیل برای متحول شدن یه کتاب دانلود کردمو تا 5 بعد از ظهر هی خوندم هی خوندم تموم نمی شد:-2-43-: هیجانی هم هست نمی خواستم پاشم:-2-38-: پنج و نیم که شد مامی گفت پا شو بریم خونه بابابزرگ :-2-31-:زود حاضر شدم رفتیم تا ساعت 8 اونجا بودیم:-2-28-: تا اومدیم بیرون فکر کردم داریم میریم خونه و بسی خوشحال بودم:-2-16-: اما زهی خیال باطل:-2-36-: بردنم خونه ی خاله ی بابام :-2-42-:یه ساعت اونجا بودیم بعد گفتم عیبی نداره ساعت هنوز نهه میشه یه کاری کرد :-2-41-:اما دیدم که به سمت خونه پیش نمی ریم گفتم کجا میریم بابا گفت خونه ی مادر زن عزیز :-2-09-::-2-36-:می خواستم بمیرم خونه مامانی کلا رژیم مژیم تعطیله عممم اونجا بودن حالا چیزیایی که به خوردم دادن از قبیل چایی:-2-42-: قطاب:-2-42-: باقلوا :-2-42-:نسکافه :-2-42-:موز :-2-42-:و واسه شام فسنجون درست کرده بودن:-2-31-::-2-36-: منم که از این غذا متنفرم گفتم من دارم می پکم بای بای:-2-32-: و اومدم بالا الانم دارم خاطره مینویسم:-2-38-: خب دیگه ساعت 11 و 22 دقیقس و باید برم پایین بای خاطره جون:-2-40-:

Behnoush
1390،01،12, ساعت : 11:15 بعد از ظهر
جمعه دوازدهم فروردین سال یکهزار وسیصد ونود خورشیدی:-2-35-:

با عرض سلام و خسته نباشیدی مجدد:-2-37-: راستش امروز بسیار روز بی محتوا و بی خاطر ه ای بود خیر ِ سرش!:-2-33-: جان شوما نگویید این چقدر غُرِ اینتی اش را می زندها!!!:-2-36-: به پیر، به پیغمبر این اینتی دیگر تمامِ اموات و پدر جدِ ما را به دیار باقی ارسال کرد!!:-2-10-: به جان خودتان هنوز نتوانسیم خاطرات چند روزتان را بخوانیم:-2-03-: بگذریم:-2-35-:
دیشب تا صبح که اصلا نخوابیدیم به قول این الی جانمان داشتیم با جغد و خفاش اینها همزاد پنداری میکردیم کمی خوش به حالشان شود:-2-43-: انقدر با این قبیل جک و جوونورهای لطیف همزاد پنداشتیم کِی است که همان دو مثقال خوی انسانی هم که داشتیم را بر باد بدهیم:-2-37-: می گفتیم! تا صبح بیدار بودیم پای نت نشسته بودیم، هی منتظر بودیم که اگر این اینتی در بدری سرعتش ناغافل خوب شد فکر نکند ما خوابیم گیرش بیندازیم:-2-35-:دماغش بسوزد:-2-38-: دمِ صبحی یه کم سرعت امد رفتیم به مهدی پ خ زدیم که اخ جون سرعتمان خوب شده، سریع چش خورد نامرددد!!!:-2-36-: راستی شارژر موبایلمان را نمی دانیم در بساطِ کدام یک از همسفرهای شمالمان جا گذاشتیم که الان یک روز است این گوشی بی صاحابمان خاموش است:-2-37-: چقد داریم بی اعصاب خاطره در میوکنیم امروز:-2-37-: نفس عمیق می کشیم! آرام ! آرام:-2-35-: کنترل کن خودت را خوب:-2-43-:
امروز صبح که پای کامپی بودیم چشممان خورد به یک فایل ورد که روی دسکتاپمان بود..از شوما چه پنهان ما تابستان که بچه ها هی رمان از خودشان در میوکردن زیاد ،جوگیر شده بودیم:-2-38-: ما هم خواستیم یه رمان در وکنیم:-2-38-: یه 20 صفحه اینا در وکردیم دادیم بعضی بچه ها هم خواندن نظر دادن اما دیگر درس اینها شروع شد شوتش کردیم کنار:-2-37-: اصلا یادمان نمی امد قرار بود چه شود در رمانمان:-2-35-: فقط یادمان می اید برنامه داشتیم کمی دیرین دیرینی اش کنیم جذاب شود:-2-37-:خوب چرا اینجوری میکنید:-2-33-: رمان است دیگر! برای سرگرمیست:-2-38-: هر وقت خواستیم کتابهای علمی خود را در آینده درو کنیم با حوصله تر در میوکنیم:-2-37-:امروز بیکار بودیم اینتی هم نداشتیم گفتیم یه کم رمان عاشخانه در وکنیم با خودمان :-2-35-: خیلی دوس داریم یه رمان بذاریم در سایت روی همه تان را کم کنیم !!:-2-36-: حالا اگر توانستیم یه چند صفحه دیگر در وکنیم که داستان شکل و مسیر خود راپیدا کند احتمالا شاید تاپیک رمان خود را بزنیم حال وکنید!!:-2-35-:
راستی انی جانمان، ما آبریزش دماغیمان کمتر شده:-2-37-: دل جیز جیزان که میگویند اینجا خوب کار میکند ها:-2-35-: اما این گلو مان پدرمان را در اورده:-2-03-: حرف که می زنیم درد میگیرد:-2-03-: هیچ کس هم برای ما سوپ اینها درست نمیکند:-2-33-: مامان بابامان میخواستند بروند عروسی امشب، الان که خیلی وقت است رفتند..اما دم غروبی به مامانمان گفتیم سوپ چرا درست نمیکنی برامان گفت شیر گرم کن کوفتمان کن!:-2-36-: ما را بکشید هم شیر نمیخوریم:-2-03-: از نظر ما انسانها دو دسته اند : آدمهایی که شیر میخورند، ادمهایی که شیر نمیخورند:-2-38-:
مامان اینهامان که گفتیم رفتند عروسی نمی دانیم پسرِ عمه ی خاله ی نمی دونم چی ِ بابامان! چان شما نسبت از این نزدیکتر سراغ نداشتیم :-2-43-: تازه نمیدانید بی تربیتها ما را دعوت نکردن:-2-03-: خانوم آقایی بود اون کارتِ بیتربیتشان!:-2-33-: ما نمی دانیم شبِ قبل از سیزده چه عروسی گرفتنی بود جانِ شوما! نحس اینها نباشد امروز عروسی کردن!:-2-35-: خو به ما چه!:-2-35-: می خواستن ما را هم دعوت کنن تا ما غصه ی نحسی اینهاشان رابخوریم:-2-35-:
راستی انی جانمان مارمولک اینها دارید بیایم کمک؟:-2-35-: جان انی جان ما عاشق کشتنِ یک سری خزندگان دوزیست و تک زیست هستیم! از بچگی ها!:-2-38-: انقد دوست دارم:-2-38-: ما بچه بودیم همه فکر میکردن خانوم دکتر می شویم جان شوما راست میگوییم ها!:-2-41-: بچه تر که بودیم ، خیلی وقت پیشها می رفتیم شمال خانه ی فامیلمان، خانه شان تو باغ بود، انجا پر بود از این قورباغه های سبز درختی،- به قول نیما جانمان داروگ:-2-38-:- ما قورباغه ها را شکار میکردیم زنده زنده شکمشان را پاره میکردیم! کنجکاو بودیم که تویِ این شکمشان چیها است:-2-36-: مارمولک هم که ترس ندارد اما کیف می دهد با چوب اینها اذیتش کنی:-2-37-: به این جانوران موذی رو اینها ندهید! باور کنید خودشان از آدمیزاد بیشتر می ترسند:-2-33-: راستی انی جانمان، ما از شیرینی نخود چی خیلی بدمان می آید:-2-30-: اتفاقا عمه جانمان برای عید برایمان نخودچی هم درست کرده بود ما لب نزدیم، این بابامان همش را تمام کرد:-2-10-: کلا فکر کنیم خودش می دانست برای آق داداشش درست کرده بود:-2-35-:
راستی پگاهی جانمان اولین خاطره نویسیت را تبریک میگوییم:-2-41-:
راستی ناهور جانمان ما نبودیم چه بر سرت امده اعصاب خراب شدی چرا:-2-30-: کی رفته مکالمات این ناهور جانمان را مشاهدات کرده خونش را بریزیم:-2-10-: خو شما خجالت نمی کشید صبح تا شب در کار مشاهداتید؟!:-2-36-: جان ناهور جانمان، ما انقد سرعت نداریم که حتی مکالمات خودمان را مشاهدات کنیم:-2-03-:
معصوم جانمان با کی میخواهی دوست شوی بگو بیایم وساطت کنیم:-2-35-: خو نصفه میگویید چرا همه چیز را نامردها!!!:-2-35-:
راستی بچه ها امروز با مهدی و مینا داشتیم 3 تایی حرف می زدیم اصلا معلوم نبود چی به چی بود ! یکی این میگفت یکی ان:-2-35-: این مینا یه سری حرفهای بی تربیتی زد جان شوما خیلی بی تربیت است نه؟:-2-35-: این مهدی هم نمی دانید چه می گفت می گفت داشت تو کوچه فوتبال اینها می زد با بر وبچ، بچه که بود ها!:-2-35-: بعد انگار یه سری پیشنهاداتی ردو بدل کردن برو بچ:-2-35-: الان مهدی می آید می زند ما را!:-2-30-: راستی دروغ نمی گوییم ها! اسناد و مدارکش موجود است! بفرمایید مشاهدات کنید!!:-2-36-: شوما که حرفه ای هستید:-2-37-: دست سیا و کا گِ بِ را هم از پشت بستید:-2-37-:
این مینا جانمان امروز نمی دانیم مموری گوشیش سوخته بود چه اش بود! به جان شوما این دیگر تمام امواتِ ما را صلوات داد با ان گوشی اش!:-2-33-: حالا بی تربیت امروز می گفت میخواهد گوشی لمسی بخرد!:-2-35-: لمسی چیست خوب! چه جلافتها!:-2-35-: همان تاچ بود منظورش:-2-35-: با حیاتی تر است تاچ:-2-37-:
سارا جانمان زیاد غصه نخوریها! از این قولهای خرخونیِ تعطیلاتی را همه مان به خود داده بودیم:-2-35-: همش دود شد رفتید هوا:-2-30-: راستی ماهد جانمان چقد اطلاعات عمومی کسب کردی شوما ها:-2-37-: الان همه نسبتهای فامیلی را از حفظی دیگر:-2-37-: تازه نمی دانی!:-2-38-:ما هم بچه که بودیم، یکبار سفر زمینی رفتیم بندر عباس، از انجا با قایق رفتیم قشم...با لنج نه ها، قایق...برگشتنی نزدیک بود غرق شویم:-2-31-: از ان زمان تا حالا دیگر بابامان هیچ جا سوار قایق نمی شود:-2-37-: ان زمانها قشم هیچی نداشت...یعنی میگوییم هیچی ها...البته بعدها که خودمان چند سالی در کیش زندگی میکردیم قشم و هندورابی ( ان هم جزیره ی کوچک و زیباییست همان طرفها) هم چند بار با لنج رفتیم..الانها شنیدیم خیلی قشنگ شده، اما ما خیلی وقتست نرفتیم...ما خیلی ان طرفها را دوست داریم..پر از خاطرره است برامان:-2-38-:
راستی زینب جانمان ما نفهمیدیم گفتید با قالی پلو با ابگوشت! خوب؟ یعنی آبگوشت را زدید به باقالی پلو خوردمان شد؟!:-2-37-: ما هر دو را دوست داریم، اما تاکنون با هم نخورده ایم:-2-35-: ابگوشت جز ان غذاهایی است که مامان ما هر صد سال نوری درست میکند:-2-35-:
بچه ها امروز حس شعرمان شکوفا بود:-2-37-: در این تاپیک یک شعر یک عکس دو تا شعر در وکردیم:-2-35-: خیلی دوست داریم این تاپیک را:-2-35-: اما خیلی طرفدار ندارد! خو بچه ها چرا نمی ایید سر نمی زنید به آن تاپیک:-2-33-: طیع شعر ما فرو می ریزد اینگونه ها!:-2-38-: ما گناه نداریم؟:-2-38-:
ما هنوز نمی دانیم قرار است سیزده بدر به کجا برویم:-2-10-: اصلا معلوم نیست بخواهند ما را جایی ببرند:-2-37-: بچه ها انگار آبریزش دماغیمان را چش زدیم باز انگار شیرِ اب را واکردن!:-2-36-:
داشت یادمان می رفت!! ما نبودیم اینجا چه خبر بود ها؟!!!:-2-33-: ما امدیم دیدیم یک تاپیک قفل شده انجا موجود است با یک عالمه حرف تلمبار شده در دل ما:-2-33-: دلمان می خواهد کله ی بعضیها را بکنیم بعضی وقتها ، جایش کله ی نویی درو کنیم:-2-37-: روراست بگوییم ما از بعضیها در سایت خوشمان نمی آید اصلا:-2-11-: اما خیلی ها را خیلی دوست داریم که تعدادشان خیلی ، خیلیست:-2-37-: پس یحتمل مشکل از ان بعضیهاست! نه از حسِ انسان دوستی ما! چرا؟! خوب معلوم است دیگر! چون همیشه حق با اکثریت است! البته به غیر از جدیدا که حق را می دهند به اقلیت قلدر و زورگو ها! پس وقتی ما میتوانیم خیلی ها را دوست داشته باشیم اما بعضی ها رانه، می فهمیم مشکل از ان بعضیهاست! چرا که خوب پس چرا موضعمان در برابرآن خیلیها مانند ان بعضیها نیست؟!:-2-37-: فهمیدید چه گفتیم؟:-2-35-: خودمان فهمیدیم همین بس است:-2-10-:
امروز سرخوش بودیم، سرعت اینتیمان هم که شرمنده کرده بود ما را جان شوما!:-2-36-: گفتیم حالا که سرعت اینتیمان انقدر طوفانیست!!!! خوب؟ چرا این امضای خراب شده مان را کمی تغییر ندهیم:-2-38-: اما هر کار کردیم نشد عوضش کنیم..همین خوب است ولش:-2-31-: ولی بعد از مدتها سری زدیم به اشعار فروغ..ما بچه که بودیم، مرسه که می رفتیم فروغ را بسیار دوست داشتیم، بیشتر شعرهایش را حفظ بودیم..اما مدتها بود که سراغش نرفته بودیم:-2-38-: یادمان امد به ان شعر کی به فکر گلها نیست، کسی به فکر ماهیها نیستش! البته بماند کلی گله داریم که خو یعنی چه!:-2-03-: ما کم به فکر ان ماهیهای 3 سکته ای سرِ سفره مان بودیم؟!:-2-37-: گذشته از این حرفها به همه تان توصیه میکنیم این شعر را بخوانید..احتمالا خیلیهاتان خوانده اید..اما دوباره بخوانید..این داستانِ تکراری به نظرتان آشنا نیست؟:-2-38-: از این پدر ها و مادر ها و خواهر ها و برادر ها، در جامعه ی امروزمان به وفور یافت می شوند...

پدر به مادر میگوید: ...لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ ...وقتی که من بمیرم دیگر ..چه فرق میکند که باغچه باشد... یا باچه نباشد...برای من حقوق تقاعد کافیست.کسانی که تمام عمرشان به ناسخ التواریخ خوانی می گذرد و زندگی برایشان چیزی جز یک برگِ منسوخ از کتاب تاریخ نیست:-2-41-: کسانی که فقط برگ زندگی خود را می بینند و با خودخواهی تمام میگویند از من که گذشته است چه کار دارم به کار دیگری!:-2-43-:

مادر تمام زندگیش ...سجاده ایست گسترده...در آستان وحشت دوزخ....مادر تمام روز دعا میخواند... مادر گناهکار طبیعیستکسانی که انقدرافکارشان درگیر معصیت و دوزخ و شیطان و گناه است که فراموش کرده اند، قبل از هر چیز باید زندگی کرد..که مطمئنا خداوند از این آفرینش هدفی داشته و زبانم لال از سرِ دلخوشانی و اوقات گذرانی این قدر بریز و بپاش راه نینداخته است! که ما بخواهیم از تمام این آفرینش تنها بر آن لحظات دوزخ و بهشتش چنگ بیندازیم و زندگی پیش رو را نادیده بگیریم:-2-43-: کسانی که همیشه به دنبال رد گناه می گردند در کوچکترین اعمال و رفتار همدیگر...


و خواهرم دوست گلها بود ...او در میان خانه ی مصنوعیش... و در پناه عشق همسر مصنوعیش ...و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی ..آوازهای مصنوعی میخواند..و بچه های طبیعی میزایدکسانی که تمام عمر، خود را گول می زنند ..واقعیت را می بینند..می دانند که هیچ چیز سر جایش نیست:-2-43-:..اما همیشه نقش بازی میکنند..وحقیقت را پشتِ تمام تصنعاتِ خود ساخته ی زندگیشان دفن میکنند:-2-43-:

به دور و ورتان نگاه کنید! پر است از این آدمها...:-2-31-: اما دسته ی دیگری که فروغ خدابیامرز از انها غافل بود، کسانی هستن که هم می دانند یک جای کار میلنگد، هم میتوانند حرف بزنند..اما به انها اجازه داده نمی شود گویا!:-2-10-: ناگزیر مجبورند از میان سطور شعرها و کلام های منتشر شده! - که ظاهرا حسابشان را پس داده اند!- حرفهای دلشان را بزنند:-2-38-:

خوب! کلاس ادبیات امرزومان تمام شد!:-2-37-: راستی اخرش تصمیم گرفتیم قسمت اخر شعر را به امضامان اضافه کنیم که بسیار دوست داریمش در این لحظه:-2-37-: فردا را نمی دانیم:-2-35-: شاید فردا دیگر دوست نداشته باشیمش:-2-35-:
سرتان راخوردیم! می دانیم! احتمالا نمی خوانید خاطره ما را:-2-33-: ما رفتیم فردا هم می آییم اگر بودیم:-2-38-:

بعد نوشت : راستی داشتیم کمی خاطره میخواندیم..البته سرعت که نداریم کمی میخواندیم:-2-37-: جای خالی لی لی جانمان را به شدت احساس میکنیم:-2-38-: دوس داریم لی لی جانمان را:-2-38-: عاشقِ یک سری اخلاقهای خاص و قاطعش هستیم:-2-32-:
آرام جانمان هم خیلی کم خاطره در می وکند..اما حضورش را همیشه در تاپیک احساس میکنیم:-2-32-:..میدانیم تمام خاطرات را میخواند قربانش برویم:-2-38-:

katerina petrova
1390،01،12, ساعت : 11:50 بعد از ظهر
12 فروردین 90
دارم از خواب میمیرم!!!میخوام برم بخوابم واسه همین فقط همینو میگم:
چی میشد مدرسه ها باز نمیشد؟؟؟؟
دوس دارم همینطوری تعطیل باشم!!از تعطیلات عید هوچی نفهمیدم واسه اینکه تازه از مسافرت برگشتم!!!ترجیح میدم تو خونه بپوسم تا برم مسافرت که همش مجبورم بشینم در و دیوار ببینم:-2-30-:

*snowflake*
1390،01،13, ساعت : 12:01 قبل از ظهر
سلام به همگي
تو 12 ساعت چقدر خاطره نوشتيد نيم ساعت از وقتم رو گرفت:-2-43-:(يكي نيست بگه مجبوري همشو بخوني آخه:-2-35-:)
امروز صبح اتفاق خاصي نيفتاد يكم درس خوندم:-2-38-:يكم با گوشي جديده سرم گرم شد و يكم با نت
ظهر هم رفتيم خونه ي زن دايي مامانم همونايي كه براي اولين بار اومدن خونه ي ما اصلاً هم خوش نگذشت از اونجام رفتيم خونه ي دخترش آخه اونام عيد اومده بودن خونمون:-2-41-:
الانم نگران هستيم آخه حال مادربزگ خوب نيست مريض شده سرش درد مي كنه:-2-30-:
ميگم اين تعطيلات چه زود تموم شد من دلم نمي خواد برم مدرسه :-2-15-:ولي چيكار مي شه كرد:-2-15-:
من هر روز تصميم مي گيرم مثل بچه ي آدم بشينم بكوب درس بخونم ولي نمي شه مي دونم همه دارن مثل...........مي خونن
خدايا.........................
فردام با خالمينا ميريم 13 بدر همون جاي هميشگي اونجا خيلي خوبه مي چسبه (نمي تونم بگم كجا:-2-15-:)
خدايا ما را به راه راست هدايت كن درسمان را بخوانيم(آمين)
ديگه حرفي ندارم
فعلاً

REAL LOVE
1390،01،13, ساعت : 12:09 قبل از ظهر
بامداد سیزده فروردین سال جدید

این سیزده بدر چه صیغه ایه؟ هیچوقت خوشم نیومده ازش...حالا مثلا اگه تو خونه بمونیم چی میشه؟ هی میگن نحسی داره...یعنی چه؟ خو معلومه وقتی خودمون هی تلقین کنیم که سیزده نحسه حتما یه اتفاق ناگواری می افته یا خودمون ناگوارش می کنیم.... اگه به من باشه که دلم میخواد تنها بمونم تو خونه وو از آرامش و سکوت نهایت لذت رو ببرم ولی حیف که نمیشه رو حرف بزرگتر نه آورد که اونجوری کلاهمون میره تو هم!
بدم میاد فردا که همه جا شلوغه برم بیرون. کاش بارون بباره و حداقل ما نتونیم بریم جایی(بدجنس نیستم...با بقیه هم کاری ندارم...خب اونا برن)
من نقشه کشیده بودم که این هفته هم کلاسا تشکیل نشه و آخرین روزای تعطیلات رو تو تنهایی بگذرونم ولی امروز طی مکالماتی که با دوستان عشق دانشگاه! انجام دادیم معلوم شد که نامردا میخوان یکشنبه برن سر کلاس و من اگه نرم غیبت میخورم...اه چه معنی داره واسه دو روز پاشم برم دانشگاه؟!
حالا بدم نمیشه ها دلم واسه دوستام تنگ شده میریم یکم خوش میگذرونیم با هم... میخوام قرار بذاریم تو این هفته حتما بریم سینما...یکی از این دو فیلم فعلا: یکی از ما دو نفر- جدایی نادر از سیمین
وای که چقدر این سال جدید باید درس بخونیم... الان که دوماه واسه امتحانا و بعدشم تابستون واسه ارشد و... خدایا به دادمان برس!

به امید روزهای درخشان!
شب خوش

nemesis
1390،01،13, ساعت : 12:19 قبل از ظهر
12 فروردین 1390


امروز خیلی روز باحالی بود. بابام بعد از 35 سال یکی از دوستاشو پیدا کرده بود آورده بود خونمون. انقدر باحال بود.
البته پارسال بابام برادر دوستش و توی کندوان دیده بود شماره اش و داده بود و امروز اونها همدیگه رو یددن. انقدر جالب بود. مثل توی فیلما وسط خیابون همدیگه رو بغل کرده بودند :-2-30-:
بعدم اومدیم خونه ما. کمی نشستیم و راه افتادیم بیایم بیرون. اخه ما داشتیمئ میومدیم مراغه خونه خاله ام اینا که فردا با هم بریم 13 اخه ما چند ساله با هم می ریم سیزده. با این دوست بابام اومدیم ولی خانواده اون توی تاپ تان اذرشهر بودن (یه جایی که آب معدنی از توی زمین می جوشه. ابش گوگردیه و یه گودال پر اب درست کرده مثل بالای کوه سبلان) خلاصه خیلی خوش گذشت. الان کار دارم شاید بقیه شو بعدا گفتم. کار واجب پیش اومد :-2-40-:

mahdieh67
1390،01،13, ساعت : 12:21 قبل از ظهر
من یه آدمیم خیلی سخته که از یکی بدم میاد، خیلی خیلی سخت! یعنی تو این زندگی 22 سالم انگشت شمارن کسایی که بگم بدم میاد! و معتقدم که هر کسی می تونه هر اخلاقی داشته باشه و نباید سعی کنیم عوضش کنیم! هر کسی رو هر جوری که هست یا قبولش می کنیم و یا که نه ! من ادم هایی رو که نمی تونم قبولشون کنم رو کلا می ذارم کنار! اصلا دوست ندارم حتی باهاشون روبه رو بشم! چن ادم دورویی نیستم! دوست ندارم به صورتشون بخندم و تو دلم یه چیز دیگه ای باشه!
و یکی از صفاتی که از کسی تا حد چی متنفر می شم، خود بزرگ بینی آدمهاست! اینکه فکر کنی همه نشستن برات آماده به خدمت که شما امر کنی برا همه چی مهیا بشه! از بالا به آدمها نگاه کنن! منظورم پذیرایی اینا نیستا خدمت در کل عرض می کنم!
امشب از اون روزایی بود که با یه همچین آدمی روبه رو شدم! عمرا من حرف تو دلم نمی مونه! باید بگم، و این نظر من رو هیچ کسی، هیچ احدی هم نمی تونه عوض کنه! تا حالا یادم نمیاد به بزرگ تر از خودم بی احترامی کرده باشم، امشبم نکردم! ولی اگه گفتن حرف حق به بزرگترت بی احترامیه اوکی من بی احترامی کردم! خیلی سخت عصبانی می شم، ولی امشب تا حد منفجر شدن عصبانی بودم! اینه که اصلا نتونستم تحمل کنم و برگشتم!
فکر کردن چی ما نمی فهمیم، یه بار چیزی نگیم، دو بار نگیم، ولی دفعه سوم بدتر از خودشون جواب می دیم!
یه ضرب المثل بی ادبی هس که جاش نیس بگم، ولی یه خورده دیگه بیشتر می موندم حسابی حرصم رو خالی می کردم بعد! از سر شبم دل درد داشتم!! همه چی نور و علی نور شد!
به اعتقاد به رفتار به شخصیت هیچ کسی کاری ندارم من! همه که عقیده شون یکسان نیست! ولی حداقل باید یاد بگیریم که به عقاید همدیگه احترام بذاریم!

کابوک
1390،01،13, ساعت : 12:47 قبل از ظهر
من امروز یکم تلویزیون دیدم وبعد داخل اینترنت آمدم واخبار سایت را خواندم دیشب یکی از همسایمون آمده بود خانه ی ما مهمانی گفت شنیده که سال دو هزا ر و دوازده قیامت میشه و پسرم فیلمش را داره و امروز من داخل سایت نودوهشتیا شدم این خبر را که زمان دقیق قیامت مشخص شد را خواندم وبا خانواده ام در باره ی آن صحبت کردم بابام می گفت این خبر دروغه و فقط خدا از آن خبر داره برادرم بر اساس آنچه از قبل شنیده بود نظرش این بود که امام زمان ظهور می کنه بعد در جهان صلح برقرار می شه وچندین سال بعد قیامت می شه نظر من ومامانم هم این بود که این خبر دروغه وغروب من وخانواده ام به منزل فامیل مادرم رفتیم وشب به خونه برگشتیم وبعد عمه ام زنگ زد به خونمون و گفت فردا کجا بریم وقرار شد فردا با عمه ام و عموهام بیرون بریم کلا از جمعه ها خوشم نمی آد به خصوص غروب جمعه ها دلم می گیره فردا هم که آخرین روز تعطیلا ت هست وباید از دوشنبه دانشگاه برم و درسهایم را بخوانم

nigar_403
1390،01،13, ساعت : 01:38 قبل از ظهر
سیلامممممم
کسی این شایعه را شنیده که 1شنبه به هول و قوه ی الهی و همراهان الهی، تعطیله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-15-:

ساعت 8 که مهمون جونم رفت، پاشدم تنهایی با مترو رفتیم خانه ی عموجان.....:-2-41-:

امشب دوتا چیز جدید فهمیدم......
یک: هرچی با دوستت صمیمی باشی، حتی ده ساله اش، بعضی چیزا هست که باید انقدر تو دلت واسه خودت تنهایی نگهشون داری، که پخته شه و خالی و بی محتوا از دلت بیرون نیان. بعضی چیزا هست حتی به دوست ده ساله ات هم نمیتونی بگی...هرچقدر هم که دوستش داشته باشی :-2-15-:
دوم امشب سه تا عموی تنی دور هم جمع شده بودیم......انقدر از این جمع صمیمی لذت بردم..احساس می کردم چقدر خوشبختم که خانواده ی مهربون و خوبی دارم.....انقدر صمیمی، این همه شوخی و خنده و صمیمیت....:-2-41-::mrgreen:
فقط تونستم بگم خدایا شکرت...مرسی که وسط همه ی غمها، باز آدم یه چیزی برای لبخند زدن و شاد بودن، پیدا میکنه....:-2-41-:
خدایا چقدر ازت سپاسگزارم که بهم یاد دادی باید همه چیزتو شکرگزار باشم...هم غم رو، هم شادی رو. صبر و تحملش رو هم بهم بدی دیگه دوره تکمیله...:-2-41-:

خسته ام اما نمیخوام کم بیارم...وقت کم آوردن نیست. وقت یه شروع تازه اس و این بار نوبت منه!
فردا......................پایان تعطیلات رو به همگی تربیک میگم........امیدوارم با یه انرژی تازه و جدید فعالیت هاتونو دوباره شروع کنین!


Its my turn.....
Its my time...........

So I start it energetic!

بازباران
1390،01،13, ساعت : 01:09 بعد از ظهر
خوب کسی نبود .ما رفتیم.
سلام خاطره
امروز سیزده بدره وموندیم خونه .جاتون خالی به اطوکشی ودوخت ودوز و....اینا دیگه .گاهیم سر میزدیم به نت
کلیم به آنیتا جون پ خ زدیم و خاطره برایمان گفت واز آرزوهای نهانی:mrgreen:
مام برایشان جوک فرستادیم تا با هم بخندیم .برای همه دوستان هم فرستادیم .ولی خیلی جالبه ندا خانم با یه پیغام سورپرایز کننده شوکه امون کردن
سهیلا چیکار میکنی کسی نیست پیشت؟
وا .....ندا گل توهم فهمیدی قاطی کردیم .از پشت این صفحه شیشه ای چی می بینی؟تروخدا لومون نده هرچی می بینی
حالا بگذریم .خواستیم توی سوتیا بگیم از سیزده بدر چند سال پیش دیدیم سوتی نیست
گفتیم همینجا خاطره در خاطره شود
من یه زمانی خیلی چاق بودم وهیکل ورزشی آه...
وخدایش همه پسرای خانواده رو خوب میزدم .عکسم دارم .سیزده شدو همه دعوت یکی از کارمندای بابا تو جاجرود بودیم
یه دهی پشت رودخونه جاجرود.عده زیاد وپسرخاله ودخترخاله هام رفتیم کنار رودقدم بزنیم که یه باغ بود پراز درخت چغاله بادوم .
منم که دیگه خداروبنده نبودم از درخت شستی پریدم وبه بهنام گفتم برو قابلمه بیار.ولی بابا نفهمه
اونم رفت ومنم تا تونستم از درخت بالاتر رفتم وشروع کردم چغاله چیدن .همه ام شیرم میکردن اینورو اونور
قابلمه داشت پرمیشد که صدای سگ اومد ودادوهوار مردروستایی.اینام آدمای باحال همه دررفتن
من موندم که ازترس سگ پایین نمیام وقابلمه بدست رو درخت.خلاصه مرد روستای شکایت به بابابردو بابام پول چغاله رودادویه هزاریم فحش به ما .این پسرخاله هاو دخترخاله ها جیک نمیزدن.
راستش دلش ونم خنک شده بود.
آخ که دوره خوبی بود .الان هرکدوم جایی رفتن .دوسه تاشون خارج ودوسه تاشون شهرای مختلف وعزیزترینشونم که بهنام بود .....حیف
خوب اینم خاطره امروزمون .بایتون باشه

p_f_p
1390،01،13, ساعت : 04:57 بعد از ظهر
امروز 13 بدره ما خونه هستیم مثل بقیه سال ها دیشب ساعت رسیدیم خونه --ساری---

عید خوبی بود البته فقط هفته اول

اخرین روزی که من اومدم نت 7 فروردین بود خیلی خیلی روز بدی بود

دقیقا 2 ساعت بعدش.......

خونه مامان بزرگم بودم مامان مامان که بهش میگم مامانی

جلوی اینه بودم داشتم مانتو میپوشیدم دیدم صدای جیغ و داد و...میاد

از طبقه 1 بود و ما اخرین طبقه 4 هستیم

مامانیم و مامانم و داییم دویدند پایین منم ترسیده بودم گفتم حتما دزده

بعد داییم اومد بالا دنبال سوییچ منم باهاش رفتم پایین فقط یه شال سرم کردم اونم با شلوار لی مشکیم و بلوز بنفشم مانتوم کهفکر کنم پاره شد اونجوری که من در اوردم دادم به مامیم

جلوی در خشکمز زد دیدم خاله عزیزم تموم کرده با لباس بیرون هنوز کفش هاش پاش بود رفته بود بانک میاد اسم داشته توی راه پله ها حالش بد میشه همون که دخترش درو باز میکنه میفته تو بغلش و جون میده....

سریع زنگ میزنن 115

اونا هم که اومدن کاری نتونستن بکنن

حالا دخترش توی اتاق مو هاشو میکشید جیغ میزد خودشو میزد...............

پدرشون 13 سال پیش فوت کرده بود ..........

بیشتر همسایه ها جمع شده بودند رفتیم دنبال شناسنامه.........

3تا بچه داشت یکیشون فقط ازدواج کرده بود دختر بزرگه 2 تا دیگه یه دختر و پسرتوی خونه داشت

حدود 20 سال بود همسایمون بودند بی نهایت مهربون

موقع ازدواج مامان و ددیم خیلی کمک کردن مثل یه خواهر

2 سال پیش که مامانیم داشت میرفت کانادا ساعت 4 صبح بیدار بود و اومد پایین از زیر قران ردش کرد

هر سال عید برای منو خواهرم عیدی یه چیز کوچیک می اورد

خیلی سختی کشیده بود بزرگ کردن 3 بچه یتیم ساختن با مادرشوهر گاو و خر دخترش ایشالا درد بگیره.......

و....
خیلی غریب مرد
کاراش سریع جور شد


اروم خوابیده بود خیلی اروم

مامانم حالش خیلی بد بود منکه اصلا باورم نمیشد

بیچاره رنگ مکه و سوریه و.....اینا رو هم ندیده بود خیلی مظلوم بود خیلی .......

دیروز هفتمش بود

لطفا برای هلن جون خاله عزیزم که 58 سال بیشتر نداشت یک صلوات یا فاتحه بفرستید
ممنون

:-2-30-:

nemesis
1390،01،13, ساعت : 04:58 بعد از ظهر
سلام بچه ها جون.
امیدوارم امروز حسابی بهتون خوش گذشته باشه.
وای بچه ها من براتون خاطره امروز و بگم بخندین :-2-06-::-2-06-: فکر نمی کنم تا حالا کسی این شکلی سیزده بدر رفته باشه.
امروز 13 فروردین 90.
دیشب که دیدین گفتم چه اتفاقاتی افتاد و کجا بودیم؟ بنا به دلایلی ما دیشب خونه خاله ام نموندیم و برگشتیم خونمون. البته دو تا داداشام موندن که با اونا برن 13 ولی خوب من و مامان و بابام برگشتیم. دیشب ساعت 3 بود که رسیدیم خونه. منم که دلم گرفته بود و توی راه هم داشتم نوحه خونی های اردوی راهیان نورم و گوش میدادم حسابی تو لک بودم (درسته دیگه؟ یا می گن تو لب بودم؟ :-2-08-:) خلاصه. من تا ساعت 4 سخنرانی های اردوی جنوبم و گوش کردم و گریه کردم. در نتیجه ما همه مون ساعت 10 صبح از خواب پا شدیم و هنوز برنامه نداشتیم. نشستیم با طمانینه صبحانه املت میل کردیم :-2-16-: و مامانم اومد گفت چیکار کنم برنج درست کنم بریم بیرون کباب درست کنیم؟ منم گفتم باشه ولی هر طور شده باید بریم بیرون اونم بنا بر این قضیه:کلیک کنین بخونین اگه تا حالا نخوندین: http://www.forum.98ia.com/t179854.html

هیچی دیگه مامانم شروع کرد برنج درست کردن و سایل جمع کردن منم اومدم اینجا. بعد از حاضر شدنمون اومدیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. حالا کجا بریم؟ بابا از دیروز هی اصرار می کرد خونه خاله ام اینا نریم عوضش بریم تالاپ قوریگل حالا عکساشو میذارم.

خلاصه راه افتادیم رفتیم. اونوقتی که اتوبان جدید تبریز تهران و نزده بودن جاده از بغل همین تالاپ رد میشد اما الان که اتوبان شده دیگه این تالاپ کنار جاده نیست. ما هم توی اتوبان رفتیم تا رسیدیم به یه جاده فرعی که احتمال میدادیم میره اونجا (25 کیلومتر بعد از تبریز)دور زدیم رفتیم بعد دیدیم هیشکی اونوری نمی ره کمی وایستادیم بعد دیدیم از پشت سر ما یه راه دیگه هست چند تا ماشین اومدن از اونجا رفتن. پرسیدیم و پشت سر اونا رفتیم. رفتیم تا به یه جاده خاکی رسیدیم کلی هم توی خاکی رفتیم تا رسیدیدم دم تالاپ واااااااااااای غلغله بود. یکم وایستادیم مامان گفت هوا ابره یهو اگه بارون بگیره می مونیم توی این خاکها تا جاده اصلی هم کلی راهه بیاین یه راه پیدا کینم بریم دم جاده. منم گفتم بیاین بریم همون اتوبان و بریم بعدش دور بزنیم بریم طرف بستان آباد از اونجا برگردیم بریم توی اون یکی جاده. آخه ما یه بار از اردو جنوب برگشتنی اون راه و اشتباه رفته بودیم من می شناختم.

برگشتیم. حالا ساعت چنده؟ 1.30 ظهر. دم جاده مسجد بود نماز و خوندیم راه افتادیم . هی برو که به دور برگردون برسی بابا میگه: مگه نگفتی اینجا رو می شناسم :-2-43-: منم :-2-08-: خوب اینقدر طولانی نبود :-2-08-: بعد دم جاده دیدیم یه روستایی هست و باغاشون یه راه های خاکی داره که انگار میرسید به جاده قدیم هیچی دوباره رفتیم توی خاکی و هی برو از اینور برو از اونور تا از بین باغها یه راه به اون سمت جاده پیدا بشه :-2-06-::-2-06-: هیچی دیگه کلی دور زدیم تا به جاده رسیدیم :-2-16-::-2-16-:
رفتیم 2 دیقه ای رسیدیم قوریگل. از بالا نگاه کردیم تا راه پیدا کنیم. بعدش دور زدیم رفتیم پایین که برسیم دم تالاپ :-2-06-: رفتیم رفتیم رفتیم (جاده خاکی) بعد مامان گفت بازم که خیلی دور شد خیلی هم شلوغه اصلا جا نیست برگردیم اولا بشینیم (الان ساعت حدود 2.30 :-2-06-::-2-06-:)
برگشتیم اولا هم جا نبود. بابا گفت بریم بالا از بالا هم می تونیم همه جا رو ببینیم :-2-32-:بر گشتیم بالا :-2-06-: یعنی دم جاده. اونجا هم خیلی باد بود. یکم وایستادیم نگاه کردیم دیدم بابا خیلی ضایع است دم جاده :-2-06-: بعد بابام گفت: من فکر نمی کردم اینجا این شکلی بشه بیاین برگردیم توی راه جای درختی دیدم وایمیستیم. ساعت چنده؟ الان 3 :-2-06-::-2-06-: و ما کماکان دنبال جا :-2-06-:
آخه اتوبان بی آب و علف درخت کجا بود :-2-06-: هی اومدیم اومدیم اومدیم آخر مامان گفت : بیاین بی خیال شیم بریم تبریز حداقل بریم ائل گلی ( می شناسین دیگه همه تون) :-2-06-: برگشتیم تبریز ولی واااااااااااااااااااای چه خبر بود ماشینا سا لاینه وایستاده بودن غلغله واسه یه دیقه اش بود :-2-06-:
همینطوری که جمعیت و نگاه می کردیم خونمونم که نزدیک بود مامان گفت: خوب ما که دورمون و زدیم گشتیم بیاین بریم خونه توی بالکن کباب درست کنیم. :-2-06-::-2-06-: یه بدبختی هم می دونین کجا بود؟ اینکه کلید انباری دست داداشم مونده بود در نتیجه ما منقل و اینا هم نداشتیم.
مامان گفت بیاین از کنار خیابون سنگ و آجر پیدا کنیم توی بالکن منقل درست کنیم :-2-06-:
حالا با سرعت کم داریم میایم چشممونم به کنار خیابون تا سنگ پیدا کنیم :-2-06-: ( خونه ما توی زعفرانیه است یه طرفش که می خوره به ویلا شهر و اینا چون هنوز ساخت و ساز نشده خاکیه و سنگ اینا پیدا میشه )هر چی من و مامان می بینیم بابا میگه اینا نمی شه صبر کن الان پیدا می کنم. آخرش رسیدیم سر خیابونمون :-2-06-: هنوز بابا سنگ پیدا نکرده. من و مامانم هر چی نشون میدیم بابا میگه نه آخر سر رسیدیم سر کوچمون. :-2-06-: مامان گفت: برو توی محوطه از سنگفرشا شاید مونده باشه از اونا برداریم :-2-06-:
هیچی دیگه دست از پا درازتر برگشتیم خونه . دوباره همه وسایل ها رو بار زدیم رفتیم خونه. بابا هم از توی محوطه چهار تا سنگفرش آورد تا منقل و درست کنه.
ساعت 4.15 هم ناهار خوردیم و الان ساعت 5 من دارم خاطره می نویسم.

خلاصه هیچی دیگه توی زمین به این بزرگی که واسه خدا هم هست یه دو متر جا پیدا نشد ما بشینیم :-2-06-::-2-06-:

ویندوزم مشکل داره این و سند می کنم. تا عکسا رو درست کنم. بهش اضافه می کنم.
اینم عکسا: این جای اولیه که رفتیم یعنی دم تالاپ http://s1.picofile.com/file/6493071426/DSC00519.jpg
انتهای عکس که درخت دیده میشه پشت اونجا جاده است. همون جاده قدیمه. خیلی اونور تر از اونم اتوبانه

http://s1.picofile.com/file/6493074444/DSC00520.jpg
اینجا هم همون بالاست. :-2-06-:
دودی هم که دیده میشه واسه اینه که نی های دم تالاپ و آتیش زده بودن. نمی دونم کدوم عقل کلی یه همچین کاری کرده بود. ملت اونجا نشسته بودن

SaRa
1390،01،13, ساعت : 05:03 بعد از ظهر
خوب من که یادم نمیاد امروز چندمه :mrgreen: ( اینم از دروغ 13 )

سلام سلاممممم اینم از اولین خاطره سال 90 من، دلم برای اینجا تنگ شده بود
میخوام یه خاطره کلی از این 13 رو بگم واقعا خودم از کارایی که کردم خندم میگیره و هم به سلامت عقلی خودم شک میکنم

روز اول عید که منو بابام ساعت 7 صبح به سمت ساری حرکت کردیم کل راه رو خواب بودم جاتون خالی خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی که با دختر عمه ها و پسر عمه ها رفته بودیم جنگل و من برای یکی از پسر عمه هام زیر پا گرفتم بیچاره با کله رفت تو یه تنه درخت که برای نشستن درستش کرده بودن سرش تا 2 روز کبود بود :-2-06-: اتفاق بعدی وقتی بود که رفته بودیم خونه دایی پدرم یکی از نوه های دایی اومد کلاس بذاره موقع چایی خوردن ولی از بس داغ بود فکر کنم تا اثنی عشرش سوخت و باز من نتونستم نخندم و کلی طرف رو قرمزش کردم :mrgreen: حادثه مبارک بعدی برای خودم بود اومدم از دست پسرخالم فرار کنم پام تو پله ها پیچ خورد و محکم افتادم رو یه آقایی که مهمونشون بود بیچاره کپ کرده بود این بلای آسمانی از کجا نزول کرد :-2-35-: خوب البته پسر خالم کلیم مشت و مال مجانی نصیبش شد بیچاره زنش هی میومد مارو جدا کنه ولی نمیتونست
خوب آخرین حادثه برای پدر گرامم بود که باز من یکی از بنیادهای اساسی این اتفاق بودم :-2-15-: بابام داشت وسایل منو تو صندوق عقب ماشین میذاشت که من حواسم نبود در صندوق رو بستم فکر کنم بابام اون لحظه واقعا میخواست منو بکشه بعد از این حادثه ما به سمت تهران حرکت کردیم و باز هم من خواب بودم کل راهو :-2-41-:
بعد از مراجعت دلاورانه به تهران که البته با سرما خوردگی اینجانب همراه بود باعث شدم این ویروس نازنازی رو همه با خودشون حمل کنن که کلی دعای خیر و پر برکت هم نثار ( املاش درسته؟؟؟ ) من شد
خوب میرسیم به اتفاقات جالب و دیدنی من تو تهران ....
اول از همه که انقدر از دیدن دایی گلم خوشحال شدم که نفهمیدن با پا رفتم تو ظرف مربا :-2-16-: میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست فقط خدا خدا میکنم امروز تمام این بلایا دست از سرم برداره
خوب روز اول بعد از مراجعت هیچ اتفاق خاصی نیفتاد منم چون خیلی خسته بودم و کل راه رو رانندگی !!! کرده بودم بازم گرفتم از ساعت 12 ظهر تا 8 شب خوابیدمممم بهاره دیگه دست خودم نیست همینطوریش خوابالو بودم بهار هم مزید بر علت شد
یکی دیگه از اتفاقای جالب بعدی وقتی افتاد که خاندان گرامی من میخواستن برن شاه عبدالعظیم حسنی :-2-15-: چرخ ماشین پسرخالم پنچر بود اومدم بهش لاستیک سالم رو بدم وقتی قلش دادم بیچاره حواسش نبود لاستیکه محکم کوبیده شد بهش !!! و کلی سرویس شد :-2-31-: یه چند وقت هم همه فامیل ریختن خونه ما و حمالیش موند برای سارای بدبخت تا دیروز که رفته بودیم چیتگر ، من کلی اصرار کردم که من میخوام اسکیت بیارم هیچ کس قبول نمیکرد ولی من بالاخره یواشکی اسکیت با خودم بردم ولی کاش نمیبردم چون خودم که استفاده نکردم دوست پسرخالم اسکیت منو گرفت کاش نگرفته بود آخه من میدونید با اسکیتم چیکار کردمممم؟؟؟ البته بذارید از اول بگم چون این اسکیتم خیلی قدیمیه و من فقط برای رفتن به چیتگر و جاهای معمولی ازش استفاده میکنم کفشش داغونه و هر کسی نمیتونه باهاش کار کنه حالا میرسیم به من که رو این اسکیت یه سری اصلاحات انجام دادم یکی چرخای اول اسکیت رو ژله ای گذاشتم و چرخ آخر رو شیشه ای آخه چرخاش خراب شده بود و من اینکارو کردم کلا اسکیتم دو چرخه و خوب خداییش هرکسی نمیتونه باهاش کار کنه این دوست پسرخاله ی ما هم با من کل گذاشت و کفششو پوشید هنوز 1 متر هم نرفته بودم پایه چرخ عقب شکست بیچاره خورد زمین و دستش شکست برای همین من و پسرخالم اوردیمش خونه و این شد که امروز هیچ کس منو با خودش نبرد بیرون سبزه گره بزنم تا رو دستشون نمونمممم :-2-06-:
این بود خاطرات جالب این 13 روز البته از نظر خودم

Mina
1390،01،13, ساعت : 05:48 بعد از ظهر
13 بدر...

صبح مامان از خواب بیدارمون کرد ....
که به زور بیدار شدیم:-2-37-:
و وسایل را زدیم به کول که برویم 13مان را بدر کنیم:-2-35-:
بی ماشینی خیلی درد بدیه:-2-30-:
بابای ِ ماگُذاشت درس زمانی که دلمان مسافرت میخواست ماشین را هوتوتو کرد:-2-30-:
میخواستیم برویم پارک جنگلی ...

بماند که چقدر حرصمان در آمد..
مادر گرام آش پختیده بودند..واسه خواهری اینها هم کنار گذاشته بودند..
شوهر خواهر ِ محترم میخواستند بیایند اینو ببرن....
یک ساعت تمام در حیاط معطل ایشان بودیم:-2-43-:

آی بدم میاد از نمک نشناسی بعضیا:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
یعنی واقعا آدم دردش میادا....
تودلم گفتم یه روز کارت به ما میوفته که....یه نگاه عاقل اندر سفیه هم بهشان انداختیم:-2-38-::mrgreen:
اومده..آشو برداشته..یه تعارف نزد که بیاین تا یه جایی برسونمتون:-2-28-:
ما که زیاد دور نمیخواستیم بریم....
پارک جنگلی رو همون اول بیخیال شدیم..چون ماشین نباشه سخته
همین اطراف ِخونمون واسه خودش یه سبزه زاره:-2-36-:

مامان گفت اگه یه بار نذاشتم تو سبدت این کار رو:-2-32-:
کلا مامان ِ ما تو کار سبد و بسکت ِ :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خوبم میندازه ها...همیشه برنده ست:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

بگذریم..وسایل را زدیم به دوش و یه نیم ساعت پیاده رفتیم..
گفتیم ما فقط بی ماشینیم:-2-06-:
همه بی ماشینا آمده بودند آنجا..
ولی انصافا آروم بود..
جمعا به 15خانواده نمی رسید..

کنار یه رود که نمیشه گفت،خلاصه..رود کوشولویی نشستم و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود:-2-35-:


سوسی یه طرف دراز کشیده بود..من یه طرف:-2-06-: مامانم وسطمون نشسته بود..
از دور دیدم یه عده ای دارن نگامون میکنن:-2-35-:
مامان غش کرده بود که پاشین بابا..این خانومه برگشت به آقاش چی گفت..آقاهه داره نگامون میکنه:-2-06-::-2-06-::-2-06-:گفتیم حتما میگه خوابشونو آوردن اینجا:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

ولی انصافا عجیب حال میداد..ساکت بود...صدای ِ آبم از یه طرف آدم رو خمارتر میکرد:-2-41-:
.خورشیدم پشت ِ ابر بود..ولی معلوم بود که هست...یاد ِ امضای ِ لیلا شبنمی افتادم:-2-41-:

تا 2.20 بودیم و راهی خونه شدیم..

الان همه کوفته ایم...
یعنی فک کنم حالمون رو دیگه...
انگار با مشت و لگد افتادن به جونمون:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خیر سرمون فردا باید بریم یونی:-2-06-::-2-06-:


پ.ن1: دیشب پایتخت دیدم..شدید متاثر شدم..یعنی تا پای ِ گریه رفتم..به زور خودمو نگه داشتم..آخرش خیلی ناراحت کننده بود:-2-30-:
پ.ن2: کوثریم امشب میاد:-2-16-:اس داده بودم..گفت تا شب می رسیم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
پ.ن3. مموری کارتم رو در آوردم..مال ِ بابارو زدم کار کرد..مالِخودم خراب شده:-2-30-:بهی که گفت بهتون:-2-06-:بهی من شیکار کنم تو ذهنت منحرفه بکل:-2-06-:اون رمانت هم وای..ادامه بدی شی میشه:-2-16-:اونهمه عکس گرفتم به گوشی..الان میبینم سیو نشده..یعنی شده ها...چون از حافظه عکس گوشی کم شده...ولی نمیدونم کجا سیو شده:-2-30-:


پ.ن4.سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سیزده هم کز همه عالم بدرم:-2-38-:

پ.ن5.مهرنوش رو دیشب دانلود کردم...الان هرچی میگردم اصلا پیداش نمیکنم.. از این مسیر دانلود فایل موزیلا هم میرم...غیر فعال ِ پوشه ش....آب شده:-2-30-:


بعدا نوشت: در ضمن ما سبزه هم گره نزدیم...در واقعا اصلا سبزه مان را نبردیم..چون این جناب نقویان جانمان،گفت این گره را که میزنی،خدا یه گره ِ کورتر به روی ش می زند..همه چیز خرافات است...پس از این کارا نکنید که جیز است:-2-38-:

آنیتا
1390،01،13, ساعت : 05:55 بعد از ظهر
سلام و اینا:-2-38-:
ما اومدیم تا تند تند خاطرهاتمان رو بگیم وبریم رد کارامون:-2-38-:
امروز کلی حالمان بهتر شد :-2-16-:و ناهار درست کردیم :-2-35-:پسرهایمان هم در کنارمان بودند ،ظهر که به سایت آمدیم گفتیم حتما ما هستم و خرزو اینا:-2-31-:اما دیدیم نه بابا خیلی ها هستند :-2-28-:سهیلا برایمان چند جوک و اینا ارسال کرد که ما کلی فیض بردیم:-2-06-: بعد کمی هم با ندا گپ زدیم راحع به مارمولکها :-2-37-:و بعد ناهارات خوردیم پارسا جانمان در راستای تدارکات سفره هفت سین ،سفره امان را جمع کرد و سبزه امان هم که دیگر سبزه نبود برد بندازد در رود خانه کنار خانه امان،ما را هم بزور برد پائین تا سبزه گره بزنیم ما هم بی حوصله با لباس خانه رفتیم پائین و داشتیم با هیجان با موبایلمان حرف میزدیم دیدیم یکی وق زده دارد به ما نگاه میکند:-2-31-::-2-31-: (یک همسایه آقا ایرانی داریم که ما ازش خیلی بدمان می آید همش با موبایل حرف میزند و تا چشمش به ماها میفتد شروع میکند خالی بندی:-2-42-:)ما هم پریدیم پشت ساختمان و در آنجا مشغول سبزه گره زدن شدیم در راستای آرزوهای طویل مدتمان:-2-28-: که امیدواریم در امسال برآورده شود:-2-39-: برگشتیم بیائیم بالا پارسا جانمان میخواست برود بیرون دیدیم مردک با چشمان وق زده اش آمده اینطرف:-2-33-: ماهم زبانی برایش در آوردیم:-2-42-: که ندید و سوار آسانسور شدیم .آقای همسر زنگ زدن که می آیند دنبالمان شب برویم بیرون بعد من با پوریا جانمان در منزل بودیم او هم که در کل همیشه با خودش هم قهر است :-2-43-:و نشسته بود کارهای دانشگاهش را میکرد ماهم با یکی از دوستان مشغول چت و اینا بودیم کلی حال کردیم:-2-16-: برای خودمان حال برویم حاضر شویم تا برویم سیزده بدر کنیم واینا:-2-11-:، البته یه نیم ساعتی دیگر
پ.ن بهی جان خاطراتتان را نصفه شب ننویسید چون آخرش ما مجبور میشویم برویم سفارت و اینا آقای همسر یه مهر مرجوعی برایمان بزند مارا روانه خانه بابایمان کند :-2-01-:
همچنان که ما بچه بودیم از چیزی باکی نداشتیم و دنبال سنجاقکها بودیم و گلوی مارمولکها را میگرفتیم اما حال کمی دل نازک شده ایم:-2-18-::-2-18-:
پ.ن مهدیه جان مادر عصبانیت زیاد خوب نیست ماهم وقتی عصبانی هستیم حرفمان را میزنیم اصلا حرف اینا توی دلمان نمی ماند برای همین گاهی کسانی که ما را نمیشناسن ازمان دلخور میشوند اما آنهایی که میشناسند میدانند چیزی توی دلمان نیست:-2-14-:
و بعد هم احترام هرکسی دست خودش است چه بزرگ و چه کوچک، بزرگتر باید پخته تر عمل کند و اصولا همیشه باید طوری رفتار کرد که طرف مقابل شرمنده شود
ها حال برویم تا بازگردیم:-2-37-: دیگر قول میدهیم اگر بتوانیم اینجا هم جدی شویم :-2-31-:نمیشود بهی جانمان بهمان یاد داده اینجور حرف زدن را و ما دوز داریم:-2-42-:
فردا باز میگردیم:-2-40-:

Star_69
1390،01،13, ساعت : 07:35 بعد از ظهر
به نام حضرت دوست:-2-16-:
سلام :-2-16-:

امسال عید رو دوست نداشتم یه جوری بود!اون از اول سال که خدا زد تو پرم گفت انقدر منو سوال جواب نکن اونور از حافظ که سرمو کوبید به طاق!اینور هم از دست عید دینی های مسخره!
امسال یه جور عجیبی همه اش حوصله ام سر رفته بود.
روز اول که مهمون اومد روز دوم تنها روزی بود که درست و حسابی رفتیم مهمونی ولی واقعا فقط خستگی برام موند روز سوم و چهارم تا 10 توی خونه بودم و هی برنامه ی سینما ریختم کنسل شد!10 رفتیم خونه ی داداش بزرگه 11 باز تو خونه پوسیدیم 12 رفتیم خونه ی آبجی بزرگه و امروز باز هم موندیم در خانه!
امسال سال اولی بود که 13 به در خونه بودیم.هر سال ساعت 6 بیدار میشدیم و وسایل رو میزاشتیم توی ماشین 7 از خونه میزدیم بیرون به قصد سرخه حصار تا 9 می رسیدیم پارک و خانواده جمع می شدن حدود 20 نفر می شدیم و بازی میکردیم و مامان آش میپخت کوه نوردی میکردیم فوتبال بازی میکردیم وسطی خرس وسط دست رشته بدمینتون تخته نرد شطرنج پاستور و هزار جور بازی من درآوردی اجام می دادیم و 7 بلند میشدیم و تا 8 یا 9 شب می رسیدیم خونه و کلی از روزمون لذت می بردیم اما امسال مامان پاش درد میکرد یه درد بدجور.انقدر پاش درد میکنه که هیچ مسکنی آرومش نمی کنه تمام متخصص ها و ارتوپدها هم که خدا خیرشون بده تعطیلات عید هستن حتی بیمارستان های خصوصی دکتر نداشتن چه برسه به دولتی!حالا قراره فردا بریم معیری البته شاید با مرضی بره شاید با من ولی امیدوارم مامی زودتر خوب بشه.کلا پا درد مامان باعث شد همه پتروس بشیم و قید 13 به در رفتن رو بزنیم.
رضا هم که شدیدا توی فاز ازدواجه و همه اش رویایی فاطمه شماره ی دختر مورد علاقه اش رو براش پیدا کرد و بعد از گندی که رضا زد دختره رو راضی کرد با این حرف بزنه اولش که دختره با صراحت گفت نه ولی وقتی یک بار با رضا حرف زد نظرش برگشت!الان کارشون جالبه یه اس ام اس دختره میزنه یکی این کلا دگه روی زمین نیست داداشم کلی شوق و ذوق داره و بیتاب جواب آخر دختره است تا رسمی بریم خواستگاری.ایشالا که هرچی به صلاحه بشه :-2-16-::-2-30-::-2-16-:
حالا من موندم و کلی کار!یه عالمه کار برای سایت و یه عالمه برای درس و یه دنیا کار هم برای خودم :-2-15-:
امیدوارم سال 90 پربارتر از از سال 89 باشه هرچند 89 هم خوب بود :-2-16-:

M mehrane
1390،01،13, ساعت : 08:05 بعد از ظهر
13 فروردین:-2-34-:
سلام. چون دیشب مهمون داشتیم و الته اون بنده خداها زود رفتن این من بودم که تا 2 شب اس ام اس بازی میکردم:mrgreen: صبح هم دیر بیدار شدم 10 بود و مامان داشت غر میزد .:-2-31-:
مثل هر سال تصمیم گرفته شده بود هیچ جا نریم فکر کنم یه 5 سال میشه 13 به در جایی نمیریم البته مامان از خداشه اما بچه هاش زیاد پایه نیستن .
از صبح دلم گرفته میخوام گریه کنم:-2-30-: الانم چمدونم رو جمع کردم 10 شب هم بلیط دارم که برگردم اصفهان . :-2-34-:
من نمیخوام برم میخوام خونه مون بمونم فکر اینکه باز از فردا باید استادامونو تحمل کنم با یه عالمه کار انجام نداده:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
در کل امروزم خیلی مزخرف و بیحال بود نه کاری نه تفریحی . الانم که داغونم . ای خدا خسته شدم :-2-34-::-2-34-::-2-34-:
اگر بار گران بودیم رفتیم چون دیگه نمیتونم یعنی فرصت نمیکنم زود زود بیام سایت:-2-34-:

من تنها:-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-:

katerina petrova
1390،01،13, ساعت : 08:25 بعد از ظهر
13 فروردین 90
امروز یه حس خاصی داشتم!یه حس که نمیدونم چیهhttp://www.pic4ever.com/images/crazy.gifصبح که یهو با چیزی که یادم اومد پریدم پایین تخت و رفتم سمت کتابخونم!کتاب تاریخم رو برداشتم و ورق زدم تا رسیدم به درس سقوط قاجاریه!و چیزی رو میخواستم پیدا کردم.ذکا الملک فروغی یا همون پدر فراماسونری ایران!عکس نحسشم گذاشته بودنhttp://www.pic4ever.com/images/susel.gifولی حتی یه ذره هم راجع به گندایی که زد تو ایران نگفتنhttp://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/wagfinger2.gifبعد که فکر کردم چرا انقدر سریع از تختم پریدم پایین و کتاب تاریخم رو برداشتم دلیل خاصی پیدا نکردم!یه ندای درونی مزخرف دارم بهم میگه فردا باید بری مدرسهhttp://www.pic4ever.com/images/gaah.gifمنم دلم میخواد این ندای درونی رو خفه کنم...:-2-33-:خب گویا خفه شد...امروز آرزوها و علایق خودمو توی علیرضا داداش کوچیکم دیدم...از اینکه انقدر اخلاقش شبیه منه تعجب میکنم...مث خودم زود جوش میاره.مغروره.یه دندس.کله شقه.ولی اعتماد بنفسش از من بیشتره.خیلی...http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/goosebumpsmile.gifآرزوم اینه که عاقبتش مث من نشه.به چیزایی که میخواد برسه.آرزو میکنم چیزایی که من تجربه کردم و حتی نیم درصدشم تجربه نکنه...از بچگی عاشق ستاره ها بودم.همیشه دوست داشتم فضانورد بشم.عاشق ارتفاع بودم و هستم.از یازده سالگی عاشق این بودم که پاراگلایدر یاد بگیرم.دقیقا چیزایی که علیرضا هم همینا رو دوس داره. ازش میپرسم میخوای چیکاره بشی؟میگه فضا نورد.امروز که داشت تو اخبار چتر بازی نشون میداد علی گفت منم میخوام از اینا یاد بگیرم.گفتم کجایی که من شش ساله دارم زور میزنم قبول نمیکنن...http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/dunnosmiley.gifآرزوهای از دست رفته ی خودمو توی علی میبینم.کسی که واقعا دوسش دارم.یه جورایی واسش مث مامان بودم.وقتایی که مامانم میرفت بیرون من مواظبش بودم.شیر خشکش رو میدادم.واسش سرلاک درست میکردم.حتی مجبور میشدم پوشکش رو عوض کنم!!!ایییییییییشhttp://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/babyboy.gifهمش حواسم بهش بود و هست.نگرانشم...وقتی میره مدرسه میترسم یه وقت کسی نزندش حرص میخورم وقتی خوراکیش رو نمیخوره...واقعا دلم میخواد علی به جایی برسه که اگه اون همه اتفاق واسم نمی افتاد من رسیده بودم....http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/panicsmiley2.gifخدا میدونه که چقدر دوسش دارم و چقدر واسش یه آینده ی خوبو آرزو دارم.....به قول شاعر احساسی که به تو دارم یه حس فوق العادس.....http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gifبا اینکه بخاطر اخلاق گندمون همش باهم دعوا داریم ولی خیلی دوسش دارم...http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/xlove_huh.gifپس بهش میگم:
بچگیای من به آرزوهات برس و دلمو شاد کن...همه ی امید آبجی تویی کوچولوی کله کدو...همه ی چیزی که قلب من میخواد موفق شدن تو....پس برس به اون چیزی که باید برسی...
الان هم مامانم دعواش کرده...برا اینکه میگه استخر بادی منو آب کنین میخوام برم آبتنی!!مامانم هم میگه هوا سرده مریض میشی...علی هم داره گریه میکنه!!منم که در مواقع استراتژیک خندم میگیره دارم از خنده میمیرمhttp://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/jokersmile.gif
دیگه دست من نیست بستگی داره به تو....:-2-40-:
خلاصه این حس خاص امروزم بودhttp://www.pic4ever.com/images/meditationf.gif

REAL LOVE
1390،01،13, ساعت : 08:36 بعد از ظهر
سلام علیکم:-2-16-:
دو تا خبر مهم:-2-16-:
زورمان چربید و امروز در خانه ماندیم و فقط دو ساعت رفتیم چرخیدیم و برگشتیم:-2-16-:
زورمان چربید و دوستان را از دانشگاه رفتن منصرف کردیم:-2-16-:چه معنی دارد فردای سیزده بدر برویم سر کلاس:-2-16-:
الهی که زورمان همیشه بچربد و پابرجا باشی اد :mrgreen:
آخ گفتی باشی اد ! آخ که چقده دلم واسه بابا شاه تنگ شدیه...از سری 15 ندیدم همینجور گرفتم چیدم تو خونه تا هر وقت حسش بود ببینم که هنوز حسه نیومده:-2-15-:
تو شبستر که داغ بستنی شمس را به دلمان گذاشتند:-2-42-:(نمیدونید چه بستنیای خوشمزه ای داره... دلتون نخواد که من دلم خواست:-2-37-:) حالا امروزم این برار بدددددددددد بستنی قیفی دستگاهی برایم نخرید و الان میخواهد بستنی کاله به خوردمان دهد:-2-42-: ولی باز هم کاچی به از هیچی:-2-41-:(آخ گفتم کاچی دلم خواست...به مامان سفارش بدم:-2-37-:)

عصر رو به شبانگاهتان خوش:-2-16-:

* ترنم بهار *
1390،01،13, ساعت : 10:06 بعد از ظهر
:-2-38-:سلام خاطره ی گلم:-2-40-:
امروز یه جورایی بد بود صبح بعد از نماز نمی خواستم بلالایم گفتم یه ساعت دیگه آن شرلی شروع میشه اما لعنت بر نفس اماره لالیدم و درست وقتی پاشدم که فیلمم تموم شده بود :-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:شانس ندارم:-2-31-: صبحونه رو خوردم و اومدم پای سینک ظرفشویی دیدم به به ددی قبلا شسته و خوشحال شدم:-2-16-::-2-16-::-2-16-: اومدم 98ia اما هیچ کس نبود :-2-31-:منم خواستم تاپیک بزارم گفتم بیخیال یه اخطار واسه تکراری گذاشتن دارم بیخود پست نزارم تکراری میشه بنم میکنن :-2-28-::-2-28-::-2-28-:اومدم بیرون رفتم رو حیاط یه خرده سیزدمو بدر کنم :-2-41-:داشتم تاریخ ادبیات می خوندم و پیاده روی می کردم که دیدم یه چیزی درست پشت سرم سقوط کرد سرمو برگردوندم دیدم که یه لاشه ی خونی و مالین یه پرندس که کلاغ خورده بود انداخته بود پشت سرم :-2-19-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-:من فقط یه لحظه نگاش کردم و در لحظه ی بعد صدای جیغ زیبای من در فضای حیاط طنین انداز شد :-13-:(شکلک جیغ نبود:-2-35-:) واقعا خیــــــــــــــــلی خیـــــــــلی ترسیدم و دویدم تو بعد مثل اونایی که جنازه ی ادم دیده باشن یه ریزه گریه کردم :-2-34-::-2-30-:اااااااااا مگه شیه؟؟؟ خب روحیم لطیفه :-2-26-: :-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:بعد واسه ساعت 6 قرار داشتیم بریم خونه ی دوستم که از مکه برگشته بود قرار بهم خورد و ساعت 7 رفتیم :-2-43-:دو تا از دوستای دیگم که باهام بودن قبل از عید قهر کرده بودن یکیشون اینور من نشسته بود یکیشون اونور من منم اینجوری بودم :-2-35-: واقعا این شکلی شده بودم:-2-35-::-2-06-: خیلی باحال بود :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: بعد یه ساعت که حرف زدیم دیدم گوشیم داره می زنگه ددی بود جواب دادم و گفت من پایین منتظرم خدافظ :-2-31-:منم گفتم چشم و پاشدم و بچه ها گفتن کجا و چرا به این زودی و اینا اما خودمم خوشحال شدم بابام اومد دنبالم انگار بین دو تا عروس و خواهر شوهر نشسته بودم:-2-31-: بس که بهم تیکه مینداختن :-2-09-::-2-09-::-119-::-119-:اومدم خونه و شامو خوردمو الانم دارم خاطره مینویسم بعدم باید برم مانتو شلوارمو اتو کنم واسه فردا که باز اید بوی ماه مدرسه ی پس از نوروز:-2-36-::-2-34-::-2-34-:

bahooneh10
1390،01،13, ساعت : 11:08 بعد از ظهر
امروز برخلاف سال قبل رفتیم پارک محل...:-2-31-:
سال قبل هم می رفتیم پارک منتهی محله آن وری که هم پارکش بزرگتره و هم جنگلم کنارش داره...ما کلا جنگل دوستیم..دوران کودکی مون هر وقت ددی جانمان وقت آزاد داشت و روزهای جمعه تلپ بودیم در جنگل و چون جنگل خیلی بهمان نزدیک است این عادت جنگل رفتن بسیار برایمان شیرین است:-2-08-:...اما این تازگی ها که ادامه همت اتوبان را کشیده اند به پای جنگل مان گند زده اند به جنگل جانمان و جنگل را با درخت هایش وجین نموده اند اساسی:-2-09-:... سر یه سری مسائل هم از وقتی ما یادمان می اید این جنگل های لویزان کم کم دارند کچلی می گیرند..سال به سال از تعدادشان به طرز محسوسی کاسته می شود...از شامپوهای تقویتی هم خبری نیست...:-2-42-::-2-41-:
خلاصه از وقتی این بلاها سر جنگل جانمان امده و ملت جنگل دوست قدر جنگل را بیشتر می دانند از شب قبل حمله می برند به جنگل و چادرهایشان را بساط می کنند و شش صبح درب پارک بسته می شود:-2-41-:...ما ان موقع خوابیم و کسی را هم نداریم شب برود برایمان جا بگیرد:-2-43-:...جا نگرفته مجبوریم برویم بالابالاها ان جا هم محیطش مناسب خانواده نیست...ارازلی خوران یافت می شود و همیشه گشت وجود دارد:-2-42-:... ددی و مامی رغبتی نمی کنند و هر سال بر سرمان می زنند همین پارک خوب است:-2-43-:...امسال ان پارک هم پرید و جدی جدی رفتیم پارک محل...:-2-28-:
خاصیتش تنها نسبت به پارک پارسالی به قول بهی جانمان موالش است که بسیار بهداشتی و پاستوریزه است.... سال قبل آب پارک را هم بسته بودند و یک موال و یک پارک را اسیر کرده بودند...اب معدنی می گرفتیم برای رفتن به موال... سرتان را درد نیاوریم با قصه های موال...:-2-15-::-2-35-:
خلاصه رفتیم پارک محل و جایی که هرسال تابستان ها اطراق می کنیم پریدیم جا گرفتیم...خدا رو شکر خلوت بود و خلوت هم تقریبا ماند... خوب بود...هرچند ما از جادر کمتر خارج شدیم و امار ملت را می گرفتیم و رفتارهای مشکوک را گزارش می کردیم اما خوش گذشت:-2-32-::-2-06-:...کتابمان را هم برده بودیم...کلا ما هرجایی می رویم جز موال با خومان کتابمان را می بریم... اما خوب یه پارگراف بیشتر نخواندیم...:-2-36-:
و خوب قبل از ناهار تا اهل خانه در ندارکات ناهار دستی بجنبانند ما کمی خسبیدیم و زمین هم سرد بود و یخیدیم و پریدیم پتوی جوجو را روی پتوی داخل چادر انداختیم و یه مورد پتوی سفری را هم کش رفتیم و حسابی جایمان را گرم و نرم کردیم و به راحتی به خسبیدنمان ادامه دادیم تا برای ناهار صدایمان کردند...:-2-39-:
تا حدود 4 آن جا بودیم و بعد به زور ما از جا کندیمشان که بس است دیگر برویم خانه خسته شدیم از این سبزه ستیزی...خواهرانمان مسخره مان کردند و نمی دانیم جای ما سبزه گره زدند یا نه اما ما خوشمان نیامد سبزه گره بزنیم...:-2-01-:
خواهرکوچکمان هم بعد از ناهار بستنی سنتی مهمانمان کرد که بسیاز مزه داد ولی ما دو قاشقی بیشتر نتوانستیم بخوریم چون خیلی سنگین است و بدنمان قبول نمی کنم برای همین بقیه اش را دادیم دست ملت که له له می زدند برای بستنی...:-2-35-:
ما کلا از این چیزهای مقوی زیاد نمی توانیم بخوریم...:-2-32-:
راستی بهی با ان تفسیم بندی شیر دوستان و شیر ستیزانت بسیار موافقم...با ان سوپ درست نکردن ها هم احساس همدردی شدید می کنم...:-2-32-::-2-30-:
انی جان خوشحالیم که سرپایی...:-2-32-:
شجاعتتان را هم در جانورستیزی می ستاییم...کلا ما روحیه حساسی داریم و با جاندار غیر انسان اگر نباتی نباشد راحت نمی سازیم...دروغ چرا کلا نمی سازیم...:-2-30-:
مینا چه بلایی قرار است سر گوشی تو بیاید که تا به حال نیامده؟:-2-06-:
امروز روحیه خودمان هم بهتر بود... کلا این روزها که روزهای شلوغ و پرتنشی است در خانه مان و از فردا رسما تراژدی شروع می شود ما بیشتر عصبی می شویم...خدا به خیر بگذراند
کاش این دو ماه زودتر تمام شود و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود....:-2-36-::-2-09-:

dokhtare sahra
1390،01،13, ساعت : 11:21 بعد از ظهر
سلام
میخوام به قول بهی خاطره در کنم ولی حسش نی
امروز بسی خوش گذشت با یه سوژه ناب که کلی در موردش بحثیدیم نکته جالبش این بود اس دادم به سارا سوژ رو تعریفیدم تا این دختر عمو میومد در مورد سوژه بحرفه یه اس از سارا میومد که به طور غیر مستقیم وسط بحثمان شرکت میکرد که من یه تصمیماتی گرفتم همه مخالف بودندحتی سارا میگفتند نمیشه ولی من میگم شدنیه حالا تا ببینیم :-2-35-:
سبزه هم گره نزدیم تا رفتیم گره بزنیم خانواده بغلی اش اوردند این دختر عمو اینا هول شدن البته من که اش دوز ندارم ولی مجبور شدم برم:-2-43-:
پ.ن انی جون جدی نشو من بسی از خاطره تعریف کردن تون خوشم می اید :-2-40-:

mahdieh67
1390،01،13, ساعت : 11:58 بعد از ظهر
اول انی جون من گفتم که خیلی کم عصبانی می شم، و اون نوشته دقیقا یه ربع بعد از عصبانیت بود! حرف هایی رو که زدم از روی عصبانیت نبود، حرف حق زدم تا اخرش هستم! این عصبانیتم تو لحنم تاثیر داشت متاسفانه! فقط از لحنم پشیمونم ولی از حرفام اصلاً! با حرفاتونم کاملا موافقم! مرسی!
13 فروردین! نحسی اش ما رو گرفت، ظهری بابام وقتی ماشین رو از حیاط می خواست بیاره بیرون آینه رو زد به در حیاط:-2-31-: با اینکه چیزی نشد ولی اگه الان ما بودیم:-119-: بابا گفت که دیشب تو خواب دیده بود که تصادف وحشتناکی کرده و اینا:-2-37-: می خواست توجیه کنه یعنی:-2-31-: ما قرار بود بریم نهار باغ عمم اینا! مثل همیشه لب تابم رو برده بود بنا به احتیاط که اگر، صدی دو درصد حوصلم سر رفت بیکار نمونم:-2-37-: که بعیده واقعا! جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت! وسطی بازی کردیم و شوهر عمم دعوامون کرد که می زنین گلا رو خراب می کنین ما هم شرمنده شدیم رفتیم بیرون! تو راه خاکی بازی کردیم! از سر و صدای ما بچه های باغ کناری هم اومدن با ما بازی کردن:-2-37-: یکی شون انگار استاد دانشگاه بود هی بهش استاد استاد می گفتن:-2-37-: حالا ما نپرسیدیم استاد چی هستن ولی کلی تو کف موندیم که چی خوندن!:-2-38-: ولی هیچ چی به برنامه کنار اتیش مون نرسید!! سیب زمینی کباب کردیم شب! رقص دور آتیش مون:-2-16-: خیلی خوش گذشت! مثل همه روزای دور هم بودن امروز هم گذشت! خدا رو شکر!

farshid23
1390،01،14, ساعت : 12:13 قبل از ظهر
13 فروردين 90

چه زود گذشت اين 13 روز ولي همون بهتر كه تموم شد يعني اخيش چه خوب شد كه تموم شدا .
اين سريعترين عيدي بود كه گذشت و البته جزو كسل ترين ها هم بود ولي گذشت ديگه زندگي راه خودشو ميره نبايد عقب موند ازش اگر باهاش بري كه خيلي خوبه و استفاده كني اگر ازش عقب بموني خيلي بده چون جات ميزاره و با سرعت هر چه تمامتر مير و هي بيشتر عقب مي ميوني
امروز روز جالبي بود برام صبح همه جمع شديم خونه خالم ما عادت نداريم اصلا بيرون بريم سيزده بدر رو چون شديدا همه جا شلوغ ميشه خلاصه رفتيم خونه خاله و جاي همگي خالي يه آش خاله هم خوريم خيلي خوشمزه بود و ظهرش با محمد هماهنگ كرديم زديم بيرون و رفتيم پاركي كه هميشه براي ورزش ميريم پارك دم خونمون يا همون ميعاد سيتي خودمون به قولي همه دوستا اونجا جمع بوديم خيلي كيف داد و تا شب اونجا بودمي با دوستان البته محمد زودتر از ما رفت خونشون ما مونديم يه كمم هم با بچه ها و تور بستيم گيم زديم باي اين وضع ديسكمون خلاصه كه داشتيم گيم ميزديم ديديم مادرمون همراه با خواهرمون طبق عادت لباس ورزشي پوشيدن اومدن پياده روي تا ما رو ديدين با اين وضع كمرمون داريم گيم ميزنيم گوشمان را مقداري پيچاندند . در كل روز خيلي جالبي بود و عوض كل عيدو در اومد .
نتيچه گيري از كل تعطيلات و اين 13 روز :از خودم وحشتناك ناراضيم كلي برنامه ريختم كتاب خريدم درس بخونم بعد حتي لاي كتابم باز نكردم به قول بچه اي دانشگاه رجا ناراضيم ازت مرد

elahe70
1390،01،14, ساعت : 01:36 قبل از ظهر
13 به در سال 1390 !

امسال بر عکس سال های پیش 13 به در خیلی خوش گذشت . از پنجشنبه رفتیم باغ پدر بزرگ جان .همیشه بابایی هر کس رو می دید می گفت

سیزده تشریف بیارین باغ ! امسال به کسی نگفته بود . ما بودیم و خاله ها و دایی ها. خاله هام و یه داییم همه نا تنی ان جوون و مجرد هم

هستن (به جز دایی م که نامزد داره ) . کلی نشستیم بگو و بخند کردیم و خوش گذروندیم ! مخصوصاً موقع خواب خیلی خوش گذشت . اونجا 2 تا

اتاق داشت که یکی ش رو پدر بزرگم و بابام خوابیدن ! یکی دیگه رو هم مادر بزرگ مامانم با مامانِ خاله هام ! !!!

من و مامانم و داداش و 2 تا خاله ها و پسر داییم و دایی م هم تو هال خوابیدیم .نصفه شبی هیچ کدوم خوابمون نمی برد ! نشسته بودیم واسه

هم جک تعریف می کردیم ! یه جاهایی خیلی ولوم خنده ها می رفت بالا ! این جور موقع ها مامان بزرگ مامانم یهو صدا می زد ! آهاااااااای

کی بیداره ! همه شروع می کریم سمفونی خر و پف اجرا می کردیم !!!

صبحم پا شدیم قرار شد نامزد دایی م با پدر و مادرش بیان ! اینا پارسال قبل از عید بله برون کردن . پدر بزرگم زیاد راضی به این وصلت نبود و

بعد هم یه سری مشکلات دیگه بود ،اینه که هنوز نامزدن ! ما خوانواده شو فقط بله برون دیده بودیم !

اول داییم رفت خانومش رو زود تر آورد تا پدر و مادرش بیان .

کلاً تو خانواده مادری من فقط من و مامانم و مادر بزرگم حجاب داریم .بقیه خاله هام و زن دایی هام و اینا بی حجابن ، من گفتم تا کسی نیومده

یه خورده برقصیم ! که یهو زرت زد و عمه ی مامانم با پسرش ! (20 و خورده ای سالشه !) تشریف فرما شدن ! حالا این قره مونده بود تو کمر !

دیگه به ددی محترمه سپردیم اینو به کار بگیرین ! بیاد کمکتون جوجه سیخ کنین ! کلی زدیم و رقصیدیم و عکس و فیلم گرفتیم خیلی خوش گذشت

. دیگه خانواده عروسمون هم اومدن . نشستیم با خواهر و برادر عروس ! پیک مدرسه پسر دایی م رو حل کردیم ! کلی معلومات از یاد رفته امون

به ذهنامون برگشت ! همه مون دانشجو بودیم و خوب کلی سال از دوران راهنمایی گذشته بود !

بعدم آش خوردیم و کلی هله و هوله ! دیگه هیشکی میل به شام نداشت ! جمع کردیم اومدیم به سمت تهران . اتوبان تهران کرج غلغله بود !

پدرمون در اومد تا رسیدیم خونه !

فردا هم دانشگاه نمی رم :-2-38-: . خبری نیست کههههههههه !!!!!

پ ن : لیلاااا خیلی خوشحالم برگشتی :-2-16-: . دلم واست خیلی تنگ شده بوود

پ ن : یادم رفت چی می خواستم بگم :-2-37-:

یه خورده بعد نوشت ! با خاله هام رفتیم سبزه گره زدیم !!! :-2-38-:

shaya...
1390،01،14, ساعت : 01:38 قبل از ظهر
سلام
ما هم امروز صبح زود ساعت 9:-2-06-: رفتیم بیرون طرف دماوند و فیروزکوه تا جا بگیریم.
ساعت 10 بود که جا پیدا کردیم نزدیک یه رودخونه :mrgreen: سبزه رو هم آورده بودیم که گره بزنیم و بندازیم تو آب که یه دفعه یه بشه سگ اومد اونو ورداشت با خودش برد که بخوره :-2-43-: ما هم دنبالش که پس بگیریم :-2-06-: خلاصه با کلی زحمت بهش یه استخوان دادیم تا راضی شد پس بده. :-2-06-:
ما هم تا اون بر نگشته گره زدیمو و انداختیم تو آب. :-2-16-: البته عجله ای شد من به جای همه گره زدمو و نیت کردم و انداختم تو آب :-2-06-:

Behnoush
1390،01،14, ساعت : 07:23 قبل از ظهر
یکشنبه چهاردهم فروردین سال هزارو سیصد نود:-2-35-:

سلام سلام :-2-38-:همگی سلام :-2-16-:از شوما چه پنهان دیروز خیلی روز بی خاطره ای بود برایمان:-2-37-: همش در خانه بودیم :-2-10-:بابامان اینها پریشب دیر از عروسی امدند :-2-43-:خیلی دیر خوابیدند به جان شما دیروزتا خود ظهر خواب بودند تنبلا :-2-36-:تازه ساعت 12 بابامان از خواب بیدار می شود می گوید راستی امروز 13 بدر بود آیا؟!:-2-43-: ساعت خواب بابا جان :-2-37-:سبزه مبزه هم گره نزده ایم :-2-35-:البته هیچ سالی یادمان نمی آید گره زده باشیم:-2-35-: حال می کنیم همینجور تا اخر ورِ دلِ مامانمان باشیم :-2-35-: کچلش کنیم:-2-35-: پری یعنی کوففتتتتتت و بخوری ور پریده:-2-33-: ما بستنی میخواهیم:-2-36-: اما گلومان خس خس می کند :-2-31-:کافیست به مامانمان بگوییم بستنی می خواهیم تا ما را از ایران زمین اخراج کند برفستد افغانستان:-2-36-: تازه هر چه بوهش می گوییم دانشمندان جدیدا کشف کرده اند بستنی بخوری برای گلو اینها خوب است، می گوید دانشمندان غلط کردند با تو!:-2-37-: خبر ندارد انقد دیشب یواشکی لواشک خوردمان کردیم که هی را برا موال لازم می شویم:-2-35-: اخر این لواشکها نمی دانید نه که آلو اینها است داخلش خوب؟:-2-37-: آلو هم که می دانید:-2-35-: کلا به شدت توصیه میکنیم آلو را در مواقع اضطراری که با مشکلات جدی و غیر بهداشتیِ راه بندانی اینها مواجه شدید:-2-38-: خیلی بی تربیت هستید می دانستید؟:-2-37-: ما می دانستیم:-2-43-:
راستی دلمان برای آیلی جانمان تنگ شده:-2-38-:ییهو یادمان آمد بگوییم:-2-35-:
امروز خاطره نداریم زیاد، تند تند میگوییم می رویم رتِ کارمان!:-2-37-: چون جان شوما تازه شروع شده امروز خوب!:-2-36-: الان کله ی صبح اینهاست همه لالایین تنبلا!!:-2-33-: دیشب امدیم خاطره در وکنیم دستمان اخرش خورد روی یه لینکی صفحه تند تند غیب شد:-2-35-: به جان شوما تو حالت عادی این اینتیمان می خواهد یه صفحه وا کند ما را دقمان می دهد یعنی!:-2-37-:اما یکبار ما کپی نکرده بودیم همه چی را این اینطوری کرد نامرد!:-2-43-:
از دیروز بگوییم که چه روز بی سیزده ای بود جان شوما:-2-35-: بابامان که 12 از خواب بیدار شد مامانمان تازه یه کم دیر تر هم بیدار شد نامردد! :-2-30-:خودمان هم دیگر حسِ بیرون رفتنمان نبود:-2-35-:..عمومان زنگ زد گفت بیایین باغ همه هستن ما تا شنیدیم ذوق زدیم:-2-41-: رفتیم مانتو اینها را تن کنیم که دیدیم بابامان با ما مشورت نکرده گفت نه بچه ها نمی دانیم چی کار دارن نمی آین:-2-10-: البته خوب کرد ها!!:-2-37-: با بعضی ها حال نمی دهد بعضی جاها عمو اینهامان را نمی گوییم ها..البته دروغ چرا با آنها هم خیلی حال نمی دهد:-2-11-: اما یه سری افراد فامیلی هستند،می آیند یه حرفهایی می زنند:-2-35-: ما هم که نمی توانیم جلوی زبانمان را بگیریم جواب می دهیم:-2-37-: اخرش می آییم خانه بابامان باهامان دعوا میکند:-2-36-: که چرا جواب داد ی حرف شوما درست اما آیا الان حرف زدی به جز ایجادِ مشکلی جدید مشکلی را حل کرد ه ای آیا؟:-2-31-: مهدی جانمان غصه نخوریها! ما از تو بدتریم:-2-43-: حرف زور تو کتو کولمان نمی رود :-2-38-:کسی حرفی بزند ما قبول نداشته باشیم نظرمان را می گوییم:-2-35-: می خواهد 2 سالش باشد میخواهد 200 سالش باشد:-2-33-:
می گفتیم ساعت یک اینها بود مامانمان گفت بچه ها گناه دارند بیرون نبردیمشان حداقل برو بساط کبابی چیزی راه بینداز مرد!:-2-36-: همچین گفت جان شما دل خودمان برای خودمان کباب شد:-2-03-: تا گفت کباب ما از جا جستیم!:-2-35-: گفتیم دیگر: ما دوست داریم همه چیز را کباب وکنیم :-2-11-:گوشت قرمز که ما دوست نداریم به شخصه جوجه گرفتیم در تراس اتاق خواهرمان کباب وکردیم:-2-37-: همینجور دود کپه کپه هدایت می شد به سمت واحد کناریمان بیچاره ها:-2-37-:اخیلی بی فرهنگیم:-2-35-: جان شوما خودمان هم میدانیم :-2-35-:خو چکار کنیم!! قبلا ها تو تراس آشپزخانه کباب میکردیم این همسایه مان امد با مامانمان دعوا کرد بی تربیت:-2-09-: خو ما چکار کنیم ساختمان را مهندسی نمی سازن:-2-35-: یه باربکیو می گن چی میگن! :-2-35-:اینا هم نداریم!:-2-37-: ای بی صاحاب بشه مملکت!:-2-36-:
بگذریم جوجه کباب را زدیم بر بدن:-2-35-: کاهو سکنجبینم خوردمان کردیم:-2-38-: تیلویز هم که کوفت نداشت یعنی!:-2-43-:از امروز این زندگی کوفتیمان هم دوباره شروع می شود.:-2-35-:بچه ها ما میخواهیم تا 3 شنبه نرویم دانشگاه عذاب وجدان داریم :-2-37-:یه کم ما را خر کنید گول اینها بزنید که عیب نداره:-2-35-: جان شما این دوشنبه که نرویم دو جلسه از یک کلاس را نرفته ایم چون هر دو جلسه اش در یک روز است بچه ها ما خیلی ناراحتیم:-2-38-:..از خودمان راضی نیستیم اصلا:-2-39-: جدی می گوییم ها از دیشب تا الان خیلی اعصابمان خورد است ازخودمان..کلی کار داریم اما انگار نه انگار..داشتیم با ندا جانمان حرف می زدیم یادمان افتاد به امتحانات پیش روی علاوه بر درسیمان :-2-39-:ان تافل بی صاحاب! که 3 سال ازش گذشته دیگر تو موالم ان را قبول نمی کنن چه برسد اپلای بخواهی بگیری بوهش:-2-35-: این GRE که چند ماه دیگر است به جان شما دو تا نمونه سوالش را دیدیم از هستیِ خود ناامید شدیم اصلا.:-2-43-:..ان تزِ گور به گور شده هم که کم مانده اصلا موضوعش از خاطرمان برود...ببخشید هی غر می زنیم ها اما از دیشب تا الان هی داریم غصه میخوریم..احساس میکنیم دیگر شورش را در اورده ایم:-2-15-: خو چه معنی دارد را براه این تو پلاس هستیم شما هم اگر ما را دوست داریم ما را دهوا کنید:-2-33-:..ما اصلا اینجوری نبودیم:-2-35-: جان شوما ما تو دانشگامان جرات نمیکنیم به یکی بگیم ما رمان میخوانیم:-2-35-: ما را مخسره میکنند :-2-03-:ان سری تو لابی دانشگاه بودیم تو سایت داشتیم یه کتاب میخواندیم دیدیم بغل دستی هامان همه تو سایتهای علمی و نمیدانیم Sience Direct و ieee explorer و این کوفت وزهر ماریها هستن صفحه لپتابمان را رو به دیفال کردیم کسی نبیند :-2-10-:امشب یادمان افتاد چون مامانمان هم بهمان گفت این را.:-2-37-:.گفت چه خبرت است :-2-43-:وقتی چیزِ بدی در مورد خودمان را خودمان احساس میکنیم دیگری هم بوهمان میگوید خیلی اعصابمان خورد می شود:-2-35-:...چون وقتی همه فهمیدن پس یعنی واقعا اوضامان خیت است دیگر:-2-37-: از دیشب تصمیم جدی گرفته ایم که خودمان را جمع و جور کنیم..اما عادت کرده ایم به سایت و شماها :-2-39-:خیلی ببخشید نمیخواستیم اعصاب خراب کنیم شما را گفتیم کمی درد دل کنیم بعد فکر میکنیم خاطرات معنیش تنها کارهای ان روز نیست افکار واحساساتی که در طی روز داشتیم هم جزاش است دیگر:-2-43-:حالا تصمیم گرفته ایم طوفانی درس بخوانیم :-119-:تازه جو گیر شدیم رفتیم در کلاسهای تابستانی شرکت Festo هم خواستیم از الان ثبت نام کنیم تا چیز جدیدی یاد بگیریم اما ثبت نامش تا تابستان بسته بود ما خیت شدیم :-2-37-: بگذریم ادامه میدهیم:-2-35-:
این شارژر گوشیمان دیدید پیدا نشد؟!:-2-03-:ای بی صاحاب بشوی الهی!!:-2-36-: مامان بزرگمان هم همچین نفرینهای عتیقه ای که ما بلتیم را بلت نیست :-2-37-:دلتان جیز جیزان:-2-37-:
این گوشیمان دو روز است که خاموش است..دیشب دو دقیقه سیم کارتش را در اوردیم انداختیم تو یه گوشی عتیقه بی دگمه! که داشتیم ببینیم کسی دو روزه به یاد ما بود یا نه! :-2-10-:دیدیم یکی اس ام اس داده بهنوش کجایی! :-2-35-:گوشیت چرا خاموش است شمارش را نمی دانستیم..ما هم بی اعصاب بودیم گفتیم این کیست ایا:-2-28-: اس ام اس دادیم :جنابعالی :!:-2-38-: دیدیم سریع زنگ زد..ما اول با شنیدن صدای لطیف کمی تو ذوقمان خورد:-2-35-: اما یه کم که حرف زد ما دیدیم اِِ این که زهرا جانمان است قربانش برویم:-2-38-: این زهرا استار جانمان نه ها...این زهرا جانمان همخانه ای زمان لیسانسمان بود:-2-35-:..ما لیسانس صنعتی اصفهان بودیم دیگر:-2-38-: خانه دانشجویی داشتیم 4 تایی..ما و شیما و زهرا و لیلا..انقد کیف می کردیم جان شوما خیلی دوست داشتیم همخانه ای هامان را:-2-35-:چقد با همدیگر گریه کردیم خندیدیم :-2-41-:جان شوما چقدر مزاحم تیلیفی زنگ زدیم با هم:-2-35-::-2-35-: همان ترم 1 اینها ها:-2-35-:شوما که نمی دانید:-2-35-: فکر بد بدی نکنید ها!!:-2-33-: خو بچه بودیم دیگر یادش بخیر:-2-31-:..ان وقتها که مثل الان فیس بوک اینها نبود.. بعد بچه ها خیلی تعدادشان در این سوشال نتورکها کم بود..ما قشنگ یادمان است اوایل orkut و myspace بود بعد xuqa امد بعد gazzag و Yahoo360 بهد فیس بوک و توییتر واینها...گفتیم xuqa باز گریه مان گرفت:-2-30-: ما تازه رسیده بودیم لِوِلِ 7 که نامردها زدن سرورش را برای ایران بستن:-2-33-: ان وقتها لول 10 می رسیدی 1000 دلار جایزه می دادن:-2-37-:چقد انجا پوکر زدیم با این دوستان ترکیه ایمان خیلی بودند ما نمی فهمیدیم چی میگفتن اصلا:-2-35-:فقط بازی می کردیم:-2-35-:ان زمانها مهدی جانمان را نمی شناخیتم وگرنه با هم می رفتیم بازی میکردیم مهدی جانمان تُرکی استانبولیش هم فول است قربانش برویم:-2-38-: اههه دیدید باز بحث به کجا کشید:-2-33-: خو امان بدهید!:-2-36-: میگفتیم ان زمان یه اُرکات بود فقط...خیلی بچه های دانشگاه عضو نبودند..اما یه چند نفر سال بالاییهای عمران پسرها را ناغافل پیدا کردیم که خنگولها شماره تیلیفشان را در پروفایلشان گذاشته بودند جان شوما!:-2-35-: خو شما اگر 17، 18 سالتان باشد ترم یکی باشید، دو تا تیلیفِ همدانشگاهی ترم بالایی آماده پیدا کنید زنگ نمی زنید فوت نمیکنید ؟!:-2-36-: تازه همه جمع می شدیم تخمه اینها میگرفتیم اینها را سرکار میذاشتیم میخندیدیم :-2-35-: این زهرا جانمان حرف می زد ما میخندیدیم:-2-37-: تازه اینها فکر میکردند ما همکلاسهاشان هستیم شماره شان را گرفته ایم داریم اذیتشان میکنیم:-2-43-: خبر نداشتن ما تازه ترم یکی هستیم داریم ریاضی 1 اینها پاس میکنیم:-2-35-: ما هم که خو نمی خواستیم لو برویم حرفه ای عمل میکردیم بدمان نمی امد فکر کنند ما ترم بالایی هستیم او نرویم:-2-35-: این شیما جانمان تو کار امار بود هی می رفت امار اینها را در می اورد زهرا جانمان پای تیلیف میگفت بوهشان اینها کوپ میکردن:-2-37-: چقد رفیتم امار این درسهای عمران را از بچه ها در اوردیم که یه وقت سوتی ندهیم جان شوما!:-2-06-: اما فقط حرف می زدیم میخندیدیم فکر بد نکنید:-2-39-: اخرش هم از پول دِبیت دادن خسته شدیم ول کردیم:-2-06-: خو با تیلیفِ خونه اگه زنگ می زدیم که شماره می افتادلو می رفتیم:-2-36-: هر کس نظرش در مورد ما عوض بشه می کشیمش:-2-37-: خو بچه بودیم تفنن میخواستیم کمی:-2-36-:تازه ما را مجبور نکنید خاطراتمان را سانسور کنیم:-2-37-: هیییی...چه دورانی بود...بچه های اصفهان شما را به خدا رفتید سی وسه پل جای ما هم نفس بکشید...ما خانه دانشجوییمان چهارباغ بالا بود...چقد ما شبها با هم رفتیم تا سرِ سی وسه پل:-2-39-: دوران پر خاطره زندگیمان رفت و گذشت به جان شما...الان هی داریم می زنیم تو سر کلمات تا خاطره از توشون بیرون بیاید:-2-38-: بگذریم...میگفتیم:-2-35-: این زهرا جانمان می گفت دارد اواسط اردیبهشت مزدوج می شود ما را خواست دعوت کند:-2-16-: بچه ها ما خیلی ذوق کردیم:-2-16-: این زهرا جانمان اینها شیراز زندگی میکنند .اما اصلشان مال پاسار گاد اینها، همان نزدیکهای ارامگاه کوروش خدابیامرز است:-2-37-: این همیشه به ما پز عروسیهای محلیشان را می داد..قول داده بود ما را هر وقت که شده دعوت کند:-2-38-: الان ما ذوق داریم ..اینها عروسیشان چند شبانه روز است:-2-16-: کلی مراسم های خاص دارند ما دوس داریم خوب:-2-38-: اما نمی دانیم دقیقا کی..گفت می آید تهران کارت می اورد برامان قربانش برویم:-2-35-: فقط یه وقت تو نمایشگاه کتاب نیفتد:-2-31-: ما امسال چند تا کتاب خارجی رفرنس مهم میخواهیم پولمان را از الان جمع کردیم براشان:-2-33-: این انقلاب لامصب یه ماهست سفارش داده ایم نمی اوردند خوب:-2-36-: اگر نبودیم این مامانمان را برنامه داریم زور زوری برفستیم:-2-37-: خواهرمان که پارسال بوهمان امد برای هفتاد پشتمان بس است:-2-43-: نفسش تو جمعیت گرفته بود همه ترسیدند متفرق شدن:-2-35-: گناه داره نمی خواد:-2-38-:
بس است دیگر..ما تا ساعاتی دیگر میخواهیم برویم برای این موبایلمان شارژر بخریم:-2-37-: راستی انی جانمان مگر دست خودت است خاطره باید همینجوری بنویسی:-2-33-: ما خاطره های انی جانمان را خیلی دوست داریم:-2-37-: راستی انی جانمان ما به این نتیجه رسیدیم که اقا پوریا بود دیگر؟پویا که نبود یه وقت:-2-35-: اقا پوریای شما مثل بابای ما بد اخلاق است:-2-36-: ما پارساجانمان را بیشتر دوس داریم:-2-37-:
راستی بچه ها این لی لی جانمان و آیلی جانمان جایشان خیلی خالیست:-2-03-: راستی ناهور جانمان ما بستنی سنتی دوست نداریم:-2-37-: خیلی بستنی دوست نداریم کلا..الاسکا اما خیلی دوست داریم:-2-35-: همان بستنی یخی یعنی:-2-37-: اما الان دلمان یه ذره بستنی هم میخواهد:-2-35-:
بچه ها این بابای ما قربانش برویم خیلی سوژه است به جان شما:-2-06-:ما از وقتی بچه بودیم این همیشه در دو زمان، یکی شب قبل از مدرسه اول مهر، یکی شب قبل از 14 فروردین که عید تمام می شود خوب؟:-2-06-: این پدرِ اموات ما را در می اورد یعنی:-2-06-: کلا از ساعت 9 شب تیلویز را خاموش میکند که همه بخوابید فردا خواب نمانید:-2-06-: حالا انگار نه انگار در تمام روزهای سال این تیلویز ما شبانه روزی بیدار بوده:-2-06-: همین دو شب برایش حیاتی است بابا جان:-2-36-: الان دیشب نبودید ما فیلم داشتیم اینجا:-2-37-: ساعت 9 شب شد امد تو هال تیلویز را خاموش کرد داداشمان را رت کرد فرستاد تو اتاقش برود بخوابد:-2-36-: ما را هم این وسط پشیزی حساب نکرد!:-2-33-: ما که مرسه نداریم خوب:-2-37-: تازه خودش رفت تو اتاق خودشان تیلویز روشن کرد نامرد:-2-36-: ما گناه نداشتیم؟:-2-38-: ما خوب تیلویز نداریم تو اتاق خودمان برویم بمیریم؟:-2-37-: تازه شما که نمی دانید ما خانوادگی به بابامان رفتیم عادت داریم همیشه این تیلویز ما روشن باشد..حتی میخواهیم بخوابیم خاموش نمیکنیم بیچاره را:-2-06-: این مامان ما تعریف میکرد اوایل ازدباجشان داشت دیوانه می شد از دست بابامان:-2-33-: کم کم عادت کرد تیلویز را به عنوان هووی خود پذیرفت:-2-36-: نه که فکر کنید همش حواسمان به برنامه ها هست ها...نه..همین که باشد دینگ دینگ کند کافیست:-2-35-: حالا ما خیلی برنامه های بسیار میبینیم اما این بابامان خوره ی اخبار دارد جان شوما:-2-33-:دیگر حالمان ار این صدای امریکای جهانخوار و یورونیوز فیوز و اینها بهم میخورد:-2-36-: تازه خوب شد این اینتی اختراع شد...قدیمها ما نی نی بودیم خانه مان پر از روزنامه بود...مامانمان گالنی روزنامه می داد آشغالی ببرد:-2-37-: همه همسایه ها میخواستن شیشه میشه شان را پاک کنن می امدن از ما روزنامه میگرفتن جان شوما!:-2-37-:اما الان خیلی وقتست که روزنامه نمیخرد انلاین خبر میخواند:-2-37-: تمام ترافیک اینتی ما را این بابامان میخورد:-2-35-:دیشب ما رفتیم با بابامان دهوا کردیم:-2-33-: اخرش گفت نذار داداشت بیاد تو هال:-2-35-: خو بابا جان ساعت 9 شب کی میخوابه خو مرغیم مگه:-2-36-: داداشمان را قاچاقی اوردیم بالا....تازه ما بفرمایید شام هم سر این بازیهای بابامان ندیده بودیم میخواستیم 2.5 شب ببینیم:-2-37-:البته خیلی مسخره بود دیشب بفرمایید شام سرشان را بخورد ان مهمانی رفتنشان:-2-37-:
چقدر حرف زدیم باز:-2-38-: ما می رویم فعلا:-2-38-:

پ ن : راستی گفتیم صدای امریکا الان یه سری افراد تک بعدی تک سلولی مغز نخودی در سایت هستن می آیند میگویند همان صدای امریکا میبینی اینطوری هستی:-2-36-: فلان هستی بهمان هستی! خودشان می دانند کیا را میگوییم:-2-33-: ما خیلی وقتست که حالمان از دیدن هر اخباری بهم میخورد! ما همیشه گفته ایم گور بابای امریکا و انگلیس و هر کسی که فکر میکنه کارِش خیلی درسته! این شعار زندگی ماست:-2-37-: راستی ما بلت نیستیم نتیجه گیری کنیم مثل فرشید جانمان ..اما نتیجه گیری دیروز فرشید جانمان خیلی به جا بود...وصف حال ما هم بود:-2-37-: ما هم از این تعطیلات و اهمال خود راضی نیستیم:-2-38-: اما نتیجه ی دیگری هم داریم : خو چی کار کنیم بکشیم خودمان را؟:-2-43-: راضی نیستیم گفتیم دیگر گریه کنیم خو؟:-2-33-: نتیجه دیگر هم اینکه اصلا به ما نیامده نتیچه گیری کنیم...خجالت میکشیم یه خربار خاطره در وکردیم یه خط نتیجه هم نداشت جان شوما:-2-35-: ما می رویم...فعلا:-2-35-:

ღ ghazali ღ
1390،01،14, ساعت : 08:05 قبل از ظهر
خوب منم سلام .. خاطرات 13 همو بگم که مال ما از 12 شروع شد ......... من الان باید مدرسه سر کلاس ادبیات باشم و به دلیل خستگی زیاد در عید از بس من کار کردم و درس خوندم امروزو به خودم مرخصی دادم بر عکس تمام رو زها ....:-2-32-::-2-42-:
12 ما بهه مراه زن عمو و دختر عمو و همسر دختر و مامان رفتیم کرج بقیه قرار بود فردا صبح بیان اونجا مهمون عمه با تمام اهل و ایال بودیم همینجوری تو خونه بچه وول میزد سرتو میچخوندی یکی وپات بود یکی از گردنت آویزون شده منم که علاقه مند به بچه ها ..... :-2-28-::-2-39-::-2-34-:
خلاصه رسیدیم اونجا و شام و اینا قرار شد آقایون برم چالوش شب بخوابن اونجا جا بگیرن که ما صبح بریم این چالوس به 11 جای دیگه تغییر پیدا کرد و که آخرشم این آقاون محتم گفتن ما میریم بالاخره یه جایی رو پیدا میکنیم که نظر من این بود آخر میریم توی همین پارک سر کوچه و مامانم میگفت حیاط همینجا که تیر خلاصیرو زن عموم زد گفت برگردیم اصلا تهان بریم چیتگر ....:-2-28-::-2-28-::-2-19-:
خلاصه اینا رفتن بالاخره یه جایی پیدا کردن به اسم پل چوب و نمیدونم چی ... هزار ماشا ا.. شبش صحبت این جاریا و خواهر شوهرا گرم بود و تا ساعت 3 حف زدن :-2-20-::-2-17-:این پسر عمه ی منم 338746 رفت و اومد:-2-36-: سالاد ماکارانی درست کرده بودند ریخت تو ی کیسه ی پلاستیک و برد:-2-36-: لوستر اتاقو آورد پایین تا با برق موتور لامپو روشن کنه که اونجا نصفه شبی بازی کنند:-2-36-: دقیقا هم ساعت 4 صبح بود که من دیدم یه آدم با شخصیت نوار گذاشته صداشم بلند کده چییییی....... ( که بعدا خبر رسید شوهذ عمم گفته بر پدر و مادرش صلوات ) که معلوم شد واسه خودش صلوات فرستاده و این پسر عمه ی گرامه منه حالا وایساده وسط خیابون میرقصه .....:-2-36-::-2-17-:زیاد حرف نزنم ( نه که تا حالا نزدم ) :-2-14-:همه ساعت 5 خوابیدن ولی من که عمرا خوابم نمیومد اونجا مگس میپرانیدم برای خودمان همین که داشتم سعی میکردم که باید بخوابم دیدم زنگ خونرو زدن گیج گیج بودم گفته اشتبه دیدم نه دست بر دار نیست :-2-09-:( من نمیدونم چرا هیچ کس بیدار نشد ) رفتم درو باز کردم دیدم باز این پسر عمه ی گرامه ( آی خدا بگم نکشتش ) اومده تو میگه پاشید پاشید ساعت 8 شد منم که زود باور گفتم نکنه خوابم برده نفهمیدم ساعت گوشیمو نیگا کردم دیدم ساعت 6 و نیم صبحه ....:-2-28-::-2-39-: هماهنگ شدیم بتونیم این قومو از خواب بیدار کینم ولی مگه میشد دختر عموم داد میزد پاتونو از زندگیه من بکشید بیرون میخوام بخوام ( به من چه اون چت زده بود تازه بعدشم یادش نمیومد اصلا این حارفارو ) البته حق داشت این پسر عمه ی گرام آب ریخت روش البته یه ذره ....:-2-01-::-2-32-: دیدیم حریف اینا نمیشیم منتظرشدیم عموم بیاد که ساعت 7 و نیم رسید تا اومد تو داد زد فاطی.... ( زن عموم ) پاشو ظهر شد به بدبختی بردیمشون اونجا لشکر شکست خورده در حد تیم ملی منم که کم کم داشتم تحلیل میرفتم ...:-2-39-:
حالا بماند که این پسر عمه نذاشته بود مردا هم اونجا بخوابن و فوشش میدادن ..... سبزمونم یادمون رفت ببریم ( همش زیر سر این پسر عمست ) :-2-36-:( خوب من میخواستم سبزه گره بزنم :-2-34-:)خلاصه ناهار و اینا و کلی هم بازی کردیم و منو دختر عموم که یاد بودیم هی اینارو کت میکردیم و چه قدر حال داد و بسی به این پسرای پر مدعا خندیدیم ......:-2-27-: در کل خوش گذشتیه ولی موقع برگشت باید هممونو کول میکردن:-2-12-: بلافاصله هم اومدیم تهران من درس بخونم چون قرار بود فرداش برم مدرسه که الان میبینید من سر کلاسم حتما ....:-2-11-: این درس خوندنم منو کشته ......:-2-34-::-2-39-:

lucy
1390،01،14, ساعت : 09:15 قبل از ظهر
به نام خدا

هی هی عیدم تموم شد اخ اصلا حوصله ندارم نه فکر کنید کلاس چیزی دارما اما نمیدونم ادم فکر میکنه باید یه کار فوق العاده انجام بده ...

دیروز سیزده خیلی عالی بود خیلی جای همتون خالی خیلی خوش گذشت رفتیم یه جایی که وقتی بچه بودیم با دختر وعمو هامو واینا بیشتر اونجا میرفتیم برای گردش یه پیاده روی طولانی با دختر عموم رفتم و هی از اون زمونا میگفتیم اینکه چقدر خوش بودیم چقدر غیبت میکردیم چقدر غیبت پسرای فامیلو میکردیم اداشونو در میاوردیم یا نقشه برای ضایع کردنشون میکشیدیم هی

چقدر همدیگه رو نصیحت میکردیم ...... وهمون اشتباه رو خودمون تکرار میکردیم میخندیدم وقهر میکردیم واشتی دلم برای اون روزام تنگ شده الان فقط مسئولیته خوشی هم هستا ولی ادم همش دلش چیک چیکه طوری نشه

ولی خوب کاری نمیشه کرد که این چرخ گردونه که ادم رو جلو میبره نمیشه هم کاریش کرد کاش میشد زمان رو نگه داشت اگه میشد خیلی خوب بود خیلی .... اما یه نفر میگفت نه الان به نظرت اون دوران خوشه چون ازش گذشتی اگه میخواستی توی اون دوران همون استرس و نگرانی ها وناراحتی های اون موقع باهات بود ونمیفهمیدی چه دروان لذت بخشیه

مثل الان وقتی از این دوره از زندگیتم بگذری میفهمی عجب دوران خوشی داشتی واین چرخ همچنان میچرخه

اخی تموم شد 13 روز امسالم گذشت چه زود بقیه اشم همینطوره ....


پ.ن نادی ........

پ.ن ایلی خوشجالیدم برگشتی دلم برات تنگیده بود برای یاهو رفتنمون ...

پ.ن انی جون خوشحالم بهتری....

پ.ن فاطی من موکوشمشون اینا رو ....

پرنده مهاجر
1390،01،14, ساعت : 11:13 قبل از ظهر
14 فروردین
سلام

بزارین اول بگم جاتون خالی -چون دیروز واقعا خوش گذشت
صبح ساعت 7 با کتکهای 2برادر محترم بیدارشدم دیدم همه آماده فقط من خواب بودم سوارشدیم رفتیم باغ یکی از فامیلهاکه دعوتمون کرده بود کلا 5ماشین بودیم که 30 نفرمیشدیم البته همش خانواده مادرم بود کل داییها-خاله هاوخانوادهاشون
بعدازخوردن صبحانه 20نفری وسطی بازی کردیم اینقدرمنوباتوپ زدن که الان همه جام کبودشده:-2-30-:
خلاصه بگم: خیلی خوب بود -خیلی حال کردیم
دیروز بعدازمدتهاتونستم ازته ته دلم بخندم -شادی کنم
وقتی ازته دلم داشتم میخندیدم یه لحظه چشمم به بابام افتاد که دیدم چشماش پراشک شده تادید نگاش میکنم پاشدرفت -نمیدونم کجارفت ولی یک ساعتی پیداش نشد وقتی که برگشت چشاش قرمز بود
دلم خیلی گرفت واسه خاطراینکه تواین مدت بخاطر خودم اینقدر مامان بابارواذیتش کردم بغضم گرفته بود باخالم رفتیم کوه تا جایی که میتونستم داد کشیدم اینقدری که سبک شدم
دیروز تازه فهمیدم که زندگی ارزشش بیشترازاونه که بخوام بیهوده خرابش کنم -دیگه نمیخوام عاشق بشم نمیخوام کسی رودوست داشته باشم نمیخوام گریه کنم نمیخوام غمگین باشم
میخوام بشم همون مینای چندسال پیش که هیچکس نمیتونست جلوی شلوغ بازیاشوبگیره
نمیخوام مامان بابام رواذیت کنم :-2-41-:

ساعت 19بودکه برگشتیم خونه -ولی اینقدر خسته بودم که ازوقتی رسیدیم خونه خوابیدم

الان احساس خوبی دارم -دوست دارم فقط شادی کنم :-2-16-:

از3شنبه باید بریم کلاس اماهنوز چیزی نخوندم - هربارکه بچه ها استاد روعصبی میکنن استاد کنفرانس درس رومیده به من:-119-:میگه توبا بقیه بچه ها فرق داری توزرنگی :-2-06-: توبرو بخون که آخرترم واسه خودتم خوبه :-2-38-:یعنی لای کتاب روبازنکردم :-2-37-:استادمون منو میکشه:-2-38-:

بای

nemesis
1390،01،14, ساعت : 11:36 قبل از ظهر
14 فروردین 1390

سلام بچه ها

خاطره شیرین بهنوش جانمان را خواندیم حرف زدنمان مثل او شد :-2-06-::-2-06-:
این تعطیلات هم که گذشت و واقعا که برای من تعطیلات بود یعنی کلا از زندگی ساقط شدیم.

بهی جان تو نزدیک است که موضوع تزت را فراموش کنی ما که کلا موضوع پروژه مان را فراموش کردیم. به جان خودمان الان هر چه قدر فکر می کنیم یادمان نمی آید. :-106-: یکبار هم این اتفاق پیش استاد راهنمایمان افتاد رفتیم گفتیم استاد ما مقاله هامان تمام شده یکسری کتاب معرفی کنید ( زهرا جان همون آجی خودم استار69 آخرش هم همان مقاله انگلیسی را که ترجمه نکرده بودیم ترجمه نکردیم و پیش استاد هم گفتیم تمام شده و مقاله نداریم :-2-27-:) دیدی ما آدم بشو نیستیم :-2-08-::-2-08-: همان روز استاد گفت: موضوع پروژه چه بود؟ ما هم هر چقدر به مغزمان فشار آوردیم یادمان نیافتاد بعد با استاد مسابقه گذاشتیم که چه کسی زودتر یادش می افتد. دست آخر هم استاد پیدا کرد و گفت آهان یادم آمد اگه گفتی چی بود؟ :-2-22-: انگار ما کودکستانی هستیم می خواست جایزه بدهد :-2-22-: دست آخر هم یادمان نیافتاد و استاد خودش موضوع را گفت :-2-22-::-2-22-:
اصلا چه می خواستیم بگوییم؟یادمان رفت :-105-::-105-:
نمی دانم :-24-::-24-:

خلاصه اینکه ما هم از رفتار خودمان در این تعطیلات راضی نبودیم. هیچکاری نکردیم . دریغ از یک صفحه فقط یک صفحه درس خواندن. خیر سرمان کنکور ارشد داریم.
تازه بعد از سه سال شماره یکی از استادهای کلاس کنکورمان را پیدا کردیم و ساعت 1 نصفه شب اس زدیم و تبریک عید گفتیم خجالت هم نکشیدیم مزاحم شوهر مردم شدیم آنهم ساعت 1 نصف شب. عوضش خیلی خوشحال شدیم چون استادمان ما را یادش بود. باز هم اصلا خجالت نکشیدیم که فرادیش استادمان زنگ زد باهامان صحبت کرد :-65-: ما هم کلی کلاس گذاشتیم که داریم برای ارشد درس می خوانیم اما کوووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟ ایشان هم کلی خوشحال شدند و قرار شد بعد از تعطیلات یکسری جزوه و سوال اگر در آموزشگاه داشتند به ما بدهند :-2-03-::-2-03-: برای خودمان کم بود یکسری هم قرار است بدهند.

به قول بهنوش جانمان شما هم اگر ما را دوست دارید دعوایمان کنید تا برویم کمی درس بخوانیم.
ما خیلی دختر بدی شدیم باز هم به قول بهنوش جانمان وقتی یک خصلت بدی را خودمان داریم و بقیه هم می گویند یعنی اوضاعمان خیلی خیت است چون امروز هم مثل هر روز مامان جانمان آمد گفت: بسه دیگر خجالت نمی کشی عید هم تمام شد با دوستانت خدانگهداری کن بیا بشین درست را بخواااااااااااان :-2-30-: بعد تازه بهمان گفت خجالت نمی کشی از اول عید قرار است برای خودت الگو در بیاوری و این کت بی صاحاب را بدوزی هنوز کاری نکردی. خاک بر سرمان کل عید را ول گشتیم لااقل می توانستیم این لباسها را که برای عروسی دوستمان می خوایم بدوزیم را بدوزیم.الان باز همه کارها قاطی می شود.:-43-::-43-:

دیگر اینکه برویم خیلی کار داریم . باید عصر برویم و برای دوست عزیزتر از جانمان کادوی تولد بخریم آخر ما با این دوستمان 20 سال است که دوست هستیم و هر دو هم در یک روز به دنیا آمدیم ( یعنی 15 فروردین یعنی فردا. اصلا فکر نکنید که ما تولدمان را اینجا گفتیم تا شما به ما تبریک بگویید اصلا اینطور نیست :-65-::-65-:) البته دو سال ایشان بزرگتر هستند :-2-31-:
هنوز نمی دانیم کادو چی بخریم :-39-:
یه چیزهای دیگری می خواستم بگویم ولی نمی دانم چی چی بودند اینها هم به کل از مخیله مان گذشت. هیچکدام هم مال امروز نبود فقط احساس ندامتمان امروزی بود :-2-22-:

پ.ن: بهنوش جان خیلی حال کردیم با این مدل انشا. :-118-::-118-: دوست داشتیم تقلید کنیم :-2-42-:
روز همگیتان خوش :-2-40-:

aili
1390،01،14, ساعت : 12:37 بعد از ظهر
اين دِ نِيم آو خدا !
سلام
يك شنبه چهارده فروردين1390

اَدي! من برگشتم
خب چهار روز پيش ما تبريز را به مقصد آستارا ترك كرديم:-2-37-:قبل رفتن چون كه از هر گوشه كناري خبر مي رسيد كه هواي شمال سرد و بارونيه، ولي از يه طرفم من دلم به طرز وحشتناكي براي دريا جون اينها تنگ شده بود، به زور والدين محترمو با خودم بردم، حالا تهديد هم كردم كه هوا بد بود به من ربطي نداره ها! شرتونو نندازين گردن من! :-2-43-:(پررو خودتونين:-2-37-:) خلاصه ساعت دو ظهر راه افتاديم، ناهارو گردنه ي حيران خورديم ولي جنگلا سبز نشده بود خرد تو ذوقم:-2-15-:، آخه حيران خيلي خوشگله وقتي جنگلاسبزن، ولي در كل خوب بود، عصر رسيديم آستارا(كلا تبريز-آستارا، چهار ساعت راهه) رفتيم خونه گرفتيم، من يه صفحه ترجمه كردم:-2-38-: بعد گرفتيم خوابيديم! فردا بعد صبحونه رفتيم بازار ساحلي آستارا، جاتون خالي كلي خريد كرديم، :-2-38-:چهار تا لاك خوشرنگ! يه صندل سفيد، يه شال پلنگي،جوراب، ماشين حساب، از اين ميزهاي تاشو، اسپري، رب انار، ذرت مكزيكي و كلي چيزاي ديگه...:-2-16-:
بعد ناهارو تو ماشين كه تو پاركينگ پارك كرده بوديم خورديم! بعدش پياده رفتيم ساحل، آي قشنگ بود آي قشنگ بود جاتون خالي واقعا، بعد عين اين فيلم يه طرف ساحل صخره اي بود رفتيم بالا صخره ها منظره ش فوق العاده بود مخصوصا وقتي دراز مي كشيدي رو صخره ها به دريا نگاه مي كردي، يه لحظه سر آدم گيج مي رفت، مرز بين دريا و آسمون فقط يه خطه! هر دو آبي! هردو سيال! تو يكي ماهي شنا مي كنه تو يكي پرنده پرواز ميكنه و هيچ كدومم نمي تونن جاهاشونو باهم عوض كنن، هميشه عظمت و بزرگي دريا رو دوست داشتم، خيلي آرامش عميقي به آدم ميده، تلاششم دوست دارم، هيچ وقت بي حركت نمي مونه، تكه ها شيشه هاي كنار ساحلو انقدر سائيده بود كه فكر مي كردي سنگن!ميخوام يه اعتراف بكنم برخلاف تو بهي، من دلم ميخواست اونجا با عشقم تنها بودم كنار دريا(هركي فكر بد بكنه نامرده، نريد تو فاز منفي اينا!:-2-43-:)درسته اعضاي خانواده مو دوست دارم ولي هيچ كدوم جفت روحم نيستن! اون آرامشيو كه ميخوام با هيچ كدوم به دست نمي آرم...
از اون فضا بياين بيرون:-2-33-:
خب بعدش اومديم يه خونه ي ديگه گرفتيم برا شب، خيلي خوب بود، صبح دوباره رفتيم بازار:-2-38-:،بعدش ساحل مجددا:-2-38-:، چايي خورديم لب دريا:-2-38-:، چسبيد، هوا آفتابي بود، ننه م كلي صدف آورد برا كنار گلدونا، تازه ميگه با اينا بيا برا خودت دستبند و گردنبند درست كن!خيلي خوش ذوقه ننه م ماشاا...:-2-37-:
چند نكته
من چون از اول كلا به قيافه هاي خانم ها و دختراي تبريزي عادت كرده بودم هي بچه ها اينجا ميگفتن تبريزيا خوشگلن، بور و سفيدن، چشم رنگين من تعجب ميكردم يه مدت فقط تو خيابون به مردم خيره ميشدم ديدم بابا راست ميگن، تو بازار آستارا هم دقت ميكردم به جون خودم خونواده ي ما چراغ ميدادن اصلا:-2-06-:،(البته از موارد بالا خوشگليو حذف كنين) كلا نگاه ميكردم از چهره ها تشخيص ميدادم كي تبريزيه:-2-06-:
اين ننه باباي من هر دوشون سرما خورده بودن، دوتاشونم گوله ي اعتماد بنفس:-2-42-: يه كلاه گذاشته بودن سرشون جلوي ملت حركت ميكردن:-2-42-: بهشون ميگفتم خانم آقا! كه مثلا اينا با من نيستم:-2-37-::-2-06-:، آي خنديده بوديم
يكي دوبار تو بازار با ننه بابام حرفم شد! ده دقيقه اي دوباره همه چي آرومه شد! آشتي!
منو بزور از ساحل جدا كردن:-2-30-:، ميذاشتن ده ساعت فقط به دريا ذل ميزدم
تو شمال آدم خيلي راحته، هيچ كي كار به كار آدم نداره، من صد بار شالم از سرم ميفتاد، بجاي مانتو تونيك پوشيده بودم، در كل خوشم مياد از محيطش(ولي از وضع بعضيا خيلي ناراضيم چيه آخه انقدر جلف آرايش ميكنن، لباس تنگ مي پوشن ميان بيرون! اونم از وضع راه رفتن و حرف زدن و ادا اطوارشون، حدي داره ديگه آخه... )

سيزده بدرو جلوي در خونمون بوديم با مامان بزرگ و بابابزرگ و داييم! خاله م بعدش اومد ولي زود رفت، جلوي در خونه مونو ما خودمون چند ساله درخت اينا كاشتيم مثل باغ شده ، كباب درست كردم، چايي خورديم يكم گفتيم و خنديديم بعد اومديم خونه... خوب بود...شكر...:-2-16-:
دلم برا همتون تنگ شده بود جدي ميگم:-2-40-:
پ.ن اينكه بتوني با آزادي و با حفظ شدن حريم شخصيت بياي سايت خودش نعمت خيلي بزرگيه
پ.ن امروز با ليلا چند دقيقه رفتيم ياهو،ياهوي خونمون كم شده بود، قسمت هاي سانسوري خاطراتشو برا من تعريف كرد، بهتون نمي گم:-2-38-:
مرسي بهي به يادم بودي:-2-40-:
مرسي ليلا برا دعا كردنات تو حرم:-2-40-:
مرسي همه تون :-2-40-:

ياعلي

Mina
1390،01،14, ساعت : 01:23 بعد از ظهر
امروز...14م...روز آغاز مکافات:-2-30-:

عرضم به حضور تماشاچی ها(همان خوانندگان:-2-43-:) مُحترممان ما دیشب در یک عمل ضربالعجلی با زن داداش گرامی..تصمیم گرفتیم برویم باشگاه:-2-35-:
یکهویی ، به ذهنمان رسید...
سر شام بود که موضوع را بیان کرد..
از بس ما خندیدیم کلا شام زهرمارمان شد:-2-06-:یک اعمال زشتی هم آن وسط به میان آمد که ما از گفتن آن شرمنده ایم جانِ شما:-2-35-:...فقط خدارا شکر کردیم که داداشمان سرش پایین بود و ندید..بابا هم حواسش به تی وی بود:-2-35-:....
و ما غش کرده بودیم از خنده...
من که همان وسط شام را ول کردم و آمدم پای ِ پی سی:-2-06-:
بعد زن داداش گفتند که بیاید ظرف را بشوییم..من بشینم سن پطرزبورگ ببینم...
رفتیم و حین ظرف شستن میگه:
- مینا..یه دلتنگی عجیب دارم:-2-31-:
- منم به جانِ رعنا...اصلا خیلی بی خود شدن این روزا:-2-35-:
- آره والا...
- آدم احساس پوچی میکنه
- نه دیه این قدر:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

کلا این زن داداش ِ ما تصمیم گرفته بود همه ش ما را دیشب ضایع کند:-2-43-:که موفق هم شد:-2-43-:

سن پطرز بورگ دیدیم و بعد آنها پا شدن رفتند و ما هم تا 1بیدار بودیم و خوابیدیم..

صبح به لطف ِ یک نفر:-2-40-:نماز پاشدیم...
پاشدم چشامو مالون مالون رفتم هال..دیدم مامان کم کم داره میره سمت چادر نمازش...
هی صداش زدم...نشنید..آخر سر صدام رو بردم بالا و گفتم مامان اذان گفتن؟!
بدبخت یه متر پرید هوا:-2-06-:
گفت آره..
نماز خوانیدم..
حالا هر کاری میکنیم خوابمان نمی آید:-2-35-:
دو سه تا اس با گوشی ِ سوسی سندیدیم و باز زور زدیم که بخوابیم...مگر میشد:-2-35-:هی اینور آونور شدیم..
تا یه ربع به نه همچنان وول میخوردیم..
یهو چشمانمان گرم شد...
داشتیم کم کم عادت میکردیم..احساس یک نگاه سننگین کردیم:-2-37-:
چشم که باز کردیم..آخ فدات شم،کوثر خاله وایستاده بود بالا سر ِ سوسی و منو نیگا میکرد:-2-16-:
مثل برق پریدم و اول زودی خواهری رو بغل کردم...
یهو سوسی پاشد و کوثر پرید بغلش..
هر کاری کردم بغلم نیومد:-2-30-:
یه بوسم نداد نامرد:-2-43-:
بعد پاشده رفته پریده بغلِ بابا:-2-43-:
مامان نبود..
فداش شم همه ش نشسته بود تعریف میکرد..اسب سوار شدم..شتر سوار شدم..خر سوار شدم:-2-06-:
مرده بودم از خنده...
یه مانتو محلی سوغاتیم شد که خیلی خوجل بود:-2-16-:
که کوثر گیر داده بود مالِ سوسیه:-2-31-:
نذاشت که بپوشمش:-2-06-:
سوسی گفت: اگه تو تونستی اینو بپوشی من اسممو عوض میکنم:-2-06-:
یه بار پوشیدیم...چون خودش هم میخواست ببیند به تنمان:-2-31-:گذاشت..بعد گفت در آر مال ِ سوسیه:-2-06-:

بعد که دیدم اس دارم..زن داداش گفته بود امروز بیا بریم ثبت نام..از فردا بریم:-2-37-:
و ماهم رفتیم ثبت نام...


عصر هم کلاس داریم:-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-:

آنیتا
1390،01،14, ساعت : 01:35 بعد از ظهر
سلامو علیک و ایناو بقیه اش:-37-::-37-:
از دیروز که از خواب بیدار شدیم یک لحظه نخوابیدیم:-37-::-37-:آقا ما سیزده بدر نخواهیم کیو ببینیم آخه؟:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:خو آخه آدم ساعت 11 شب میره بیرون شهر:-2-33-::-2-33-:خو کدوم آدمای عاقل و اینا میرن توی هتل سیزده بدر؟:-2-33-::-2-33-:تازه منت و اینا هم سرشون میزارن ما برایتان دوشب هتل گرفتیم سوپر وایزر شوید:-2-42-:ما نخواهیم سوپر وایزر شویم کیو ببینیم آخه:-2-33-::-2-33-: ما فردا میریم سفارت مهر مرجوعی می زنیم به این آقای همسر برود خانه مامانش اینا :-2-42-::-2-42-: ما دست پیش میگیریم که پس نیفتیم:-2-42-:ما خودمان حاکمیت خانه را در دست میگیریم و خانه را پاتوق میکنیم:-2-42-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:آخیش راحت شدیم(خو دیگه این اتفاقات سیزده بدر بود:-2-37-:)
دیشب آقای همسر ساعت 11 شب رسیدند خانه گفتند ترافیک بوده(خو زودتر میومدی:-2-33-:)البته راست موگوئون :-2-31-:چون شب یکشنبه بود و اینجا شلوغه:-2-37-:،بعد ما را برده اند بلندیهای گینتینگ هایلند(یک شهر بازی بزرگ که بالای کوهه و خیلی زیباست البت ما دوز نداریم سوار چیزی بشویم همش وحشتناک و اینا است و ما دلمان می آید در حلقمان:-2-30-:)خلاصه اینکه 12 شب رسیدیم و رفتیم اتاقمان را گرفتیم(دیدیم آقای همسر با تلفن پچ و پچ می کنند)داشتند با شریکشان حرف میزدند ما گفتیم مگر صبح تا شب با هم نیستید؟:-2-33-:حوصله امان سر رفت:-2-33-:بر و بر ما را نگاه کردند و گفتند آنها هم اینجا هستند:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
ما را کارد میزدند خونمان در نمی آمدhttp://www.pic4ever.com/images/97.gifآن بالا هم خیلی سرد است شهر بازی که تعطیل(پارسا و پوریا جانمان هم مثل ما بودند کمی عصبانی:-2-28-:)در آنجا هم مثل لاس وگاس از این ابزار لهو لعب قمار دارد (اصلا تنها قمارخانه مالزی آنجاست و مالایی ها را آنجا راه نمیدهند)پارسا جانمان لب تاپش را برداشت و رفت در استار باکس پای نت(ماهم اگر لب تاپمان را برده بودیم همین کار را میکردیم:-119-:)ماهم در لابی هتل منتظر خانم و آقا بودیم که با دوستان دیگرشان آمده بودند :-2-28-: بعد تشریف آوردند و چایی خوردیم و گفتند بریم دوری بزنیم(حالا کجا نمیدانیم:-2-28-:همه مغازه ها و وسائل بازی تعطیل:-2-28-:)بعد ما را بردند داخل قمارخانه:-2-17-:داخل شدیم دیدیم به به هموطنان ما دارند پای میزهای قمار سیزده بدر میکنن:-2-35-:(اصولا هموطنانمان همه جا هستند:-2-37-:)کمی گشت و گذار کردیم و مردم را سوکیدیم بعد گفتیم ما خوابمان می آید(حال ما زودتر از 5 صبح خوابمان نمی برد:-2-31-:) برگشتیم به سمت اتاقهایمان ما که تاصبح بال بال زدیم و آقای همسر مشغول http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/bored.gifhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/snoringf.gifاتاقمان سوئیت بود رفتیم بالای سر بچه هایمان دیدیم آن یکی پایش از تخت آویزان است آن یکی هم دارد در خواب با کسی دعوا میکند:-2-09-::-2-09-: کمی دیدیدشان زدیم و مرتبشان کردیم خواستیم لب تاپ پارسا جانمان را برداریم برویم پائین توی استار باکس دیدیم اول اینکه ساعت 3 نیمه شب است بعد هم ما رمز لب تاپشان را نمیدانیم:-2-39-: نشستیم سرجایمان ،هر کاری کردیم خودمان را بخوابانیم نشدhttp://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gifبرای خودمان قصه گفتیم،لالایی خواندیم،خاطرات در وکردیم اما نشد که نشد:-2-18-::-2-18-: تا ساعت 9 صبح غلت زدیم،تا دیدیم آقای همسر بیدار شدند که باید میرفتند سر کار خودمان را بخواب زدیم ایشان هم فکر کردند خوب میروند و عصری بر میگردند ولی ما برایشان نقشه داشتیم:mrgreen::mrgreen: ایشان با کلی سرو صدا رفتند ماهم به روی خودمان نیاوردیمhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/snoringf.gif تا ساعت 12 پسرها را بیدار کردیم گفتیم پاشین برگردیم خانه:mrgreen::-2-06-::-2-06-: آنها هم پاشدند و کمی کیک و اینا خوردند و آمدیم تاکسی گرفتیم به سمت خانه:-2-16-:در میانه راه آقای همسر زنگ زدند که بیدار شدین گفتیم بلی:-2-37-:گفتند خوب پس پسرها را برفست شهر بازی خودت هم برو پای نت واینا(بچه گول میزدند:-2-42-:)گفتیم ما نزدیک خانه هستیم:-2-06-:خیلی دوز داشتیم قیافه اشان را می دیدیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-: تا دیگر با ما از این کارها نکنند:-2-26-::-2-26-:فهمیدیم وا رفته اند گفتند ای بابا من پول دوشب هتل را پرداخت کردم گفتم خو به ما چه ما دوز نداریم بریم زندان شیک:-2-43-:خلاصه اینکه حالشان گرفته شد و ما کلی فاز گرفتیم و اینا:-2-16-::-2-16-::-2-16-:رسیدیم خانه زنگ زدیم سفارش مک دونالد هم دادیم و لمیدیم روی مبل های خانه امان (آخیش هیچ جا خانه آدم نمیشود:-2-16-:)حال میدانیم شب آقای همسر را نمیشود با یک من عسل خورد اما ما هم حق داشتیم خو:-2-30-:خاله امان اینا امشب می آیند:-2-37-: ما نمیرویم فرودگاه خو هم اینکه دیروقت میرسند هم اینکه فرودگاه دور است 80 کیلومتر فاصله دارد تا K L ،خودشان زنگ بزنند خو:-2-43-:بعد هم اینهمه آدم که توی یک ماشین جا نمیشوند :-2-37-:حتما بار و بنه هم دارند دیگه:-2-37-:،
بهی جان پوریا درسته ،فردا تولد پسر بزرگمان است :-2-16-::-2-16-:20 سالش تمام میشود:-8-::-8-: ما عاشق بچه هایمان هستیم،اما پوریای ما فکر کنیم شبیه بابای شما بشوند وقتی زن بگیرند و اینا:-2-31-: اما پارسا جانما ن بسی بسیار دوست داشتنی است (همه دوستان و فامیل و آشنایان پارسا جانمان را جور دیگه دوست دارند،پوریا جانمان به کسی رو نمی دهد:-2-31-:)،پارسا جانمان تازگیا 4 سانت دیگر مانده هم قد ما بشود(ما 174.5 هستیم)پوریا جانمان 190 هست قدش ماشالله پسرمان:-8-::-8-: دلمان برایشان ضعف میرود خیلی خوب است که اختلاف سنی مان کم است(البت با هم، هم سنیم :-24-:) گاهی با ما شوخی و اینا میکند میگوئیم مگه ما هم سنتان هستیم؟:-2-43-: آنها هم میگویند بلی ما هم کیف و اینا میکنیم:-5-::-5-: بهی جان خیلی به حرف آدمهای کوچک فکر نکن که چه فکر میکنن اینگونه آدمها کوتوله فکری هستند:-2-31-:
مهدیه جانمان ما شما را بسی بسیار دوست داریم چون خیلی متین هستید و کلا درکتان میکنیم:-2-40-:
پ.ن ما هم بستنی سنتی فقط همان ثعلبهایش که میرود داخل دهنمان خوشمان می آید و فقط هم بستنی منصور در ملا صدرا(دلمان خواست:-2-15-::-2-18-:)
پ.ن ممنون از هم کسانی که ما را دوزدارن و خوشحالن از سلامتی ما و دوز داران خاطرات ما را:-8-::-8-::-8-: ما هم همگیتان را دوز داریم زیاد:-8-::-8-:
پ.ن لیلا جان شما قرار بودماجراهای مسافرتتان را بنویسید ما نفهمیدیم دنباله داستان چه شد:-2-38-::-2-38-:چون نوشته بودی ادامه دار واینا:-2-35-:
خوب ما برویم که از وقتی آمدیم همش داریم تکراری و اینا پاک میکنیم :-2-33-::-2-33-: و اصلا هم نخوابیدیم و میترسیم خاله امان چون به اختلاف ساعت عادت ندارد و دیر خوابش می برد نگذارد ما امشب بحوابیم و زا به راهمان کند:-2-33-::-2-33-::-2-33-:
ما رفتیم دنبال یک لقمه نان حلال،ببخشید بررسی کارهایمان:-2-38-::-2-38-:

Sokout_shab
1390،01،14, ساعت : 01:54 بعد از ظهر
سلام خوبين؟ خوشين ؟ يادش بخير بچه بوديم... مي گفتن دماغتون چاقه؟ منم دوس مي دارم بگم دماغتون چاقه؟
از 7 ننوشتم... مهمم نيس... مهم اينه كه عيد يعني تعطيلاتش تموم شد... آيا به شما خوش گذشت؟ به ما كه نه ميشه بگي نه نه مي شه بگي آره... دلمان ديشب بسي گرفت... با اين كه خوب نبود ولي دلمان براي همين روزام تنگ مي شود... از دانشگاه رفتن بيزارم... اين چند ترم رو هم مي رم كه كارداني رو بگيرم و از اين دانشگاه بيام بيرون و برم يه يوني ديگه... اصلا حال و حوصله شو ندارم...
امروز دانشگاه داشتم خير سرمان رفتيم و ديديم كلاس و زدن 14... مام سلانه سلانه رفتيم، يعني چشمام 4 تا شدا... ديدم دو تا تخت... تلويزيون... دم و دستگاهي اونجا بود... هي مي رم مي بينم نه بابا كلاس 14 است... پس اينا چيه؟ رفتم به مسئول گفتم و ديدم بله يادشون رفته جمع كنن... كلاس و عوض كردن... استاد اومد و از اومدن بچه ها هوچي به هوچي... كل كلاس 4 نفر بوديم... حرصم گرفت از خواب نازم زدما... هوچي استاد درس و داد و مام بسي فيض برديم... اينم از اين روزاي بسي جذاب.... اتفاقات تكراري... :-2-41-:
روز خوش... :-2-40-:

lucy
1390،01،14, ساعت : 01:55 بعد از ظهر
پ.ن لیلا جان شما قرار بودماجراهای مسافرتتان را بنویسید ما نفهمیدیم دنباله داستان چه شد:-2-38-::-2-38-:چون نوشته بودی ادامه دار واینا:-2-35-:


انی جانمان سرتان سلامت خوب میباشید؟ تولد پسر تون مبارک اینا ها باشد :-2-40-:راست موگوییین ادم از خودش کیف در وکنه گل پسراشو میبینه :mrgreen:
راستش گفتیم سر تان را گول بمالیم بقیه وایناهاشو نگیم :-2-35-: دیدم ما که صداقت در گفتارمان موج میزد بچه هم این جا نشسته از این حرفها :-2-35-: حالا چون گفتیم ماهم بقیه رو در پست های بعدی ادامه میدهیم :mrgreen::-2-41-:

بازباران
1390،01،14, ساعت : 01:55 بعد از ظهر
سلام وصدسلام به خاطره
آخ عجب بدبختي 352روز ديگه مونده به عيد.
اين عيدم .دوره طلايي به قول سوته دل عاشقيتها وانسانيتهاوعاطفه ايتها به پايان رسيد .
دوباره افتادم توي ترافيك اتوبان حكيم.كه به جاي اعلام خطر يه چشم غره بريم .و به جاي راهنما هم با دست بال بال بزنيم وديگه خيلي بخواييم فني و حرفه اي كاركنيم يه الاغ بلند بالاچاشني چشم غره بديم.
به فهيمه گفتم امروزفاجعه اي داريم با جماعت آبيته وقرمزته اداره.
چهارشنبه اين بچه هاي استقلالي اداره براي يكي از بچه هاي پرسپوليسي كه باهم هي كل كل دارن.كادوخريدن .كه وقتي باز كرد نزديك بود منفجر بشه.يه كيسه حموم به رنگ قرررررررررررررررررررررررر رررمز تند.روشم نوشته بودن امروز چركات وفيتيله فيتيله خوب پاك كن.
امروز م دست گرفتن براش و چيا گفتن بماند.
آخ آخ يادتون اين ماهي ليز خورده از دست من شاكي بود .بخدا نپريدن.امروز دوباره اومدن .گفت نگم .حاجي بلا تو مگه به حرفش بياري.
به من كه نميگه .فقط گفت 11.30ميان.ديگه پيداش نشد كه نشد.
آخ آخ يه خيطي كردم .خودم تا يه ربع نميدونم ميزدم رو دستم يا روسرم
رفتم يه كيف خريدم خيلي ساده ولي قيمت بالا.(بخدا قصد پز ندارم )البته به نسبت سادگي .ولي جنس خيلي خوبي داره .يكي از همكاراگفت سرت وكلاه گذاشتن ونميارزه وچه سليقه اي داري
من دلخور با كيف اومدم توي راهرو با حض ويا لبخندبلند بالا گفتم غلط كرده خيليم خوب و قشنگه .و نفهميدم نيشم زيادي بازه .
يه دفعه ديدم يكي بلند گفت خواهر.....سلام العليكم
سه متر پريدم وديدم رئيس حراست اداره اس واگه سلام غليظ نميكرد با غلظت هرچه تمامتر در هم مخلوط ميشديم .
آ خ ما يه قولي به آنيتا جون داديم .از همينجا بگيم يادمان موند/5تا 6 به وقت تهران در خدمت هستيم
خوب همه هستن وباعث بسي مسرت وشادي و خوشي ماست كه برماست
فعلا بايتون باشه

nemesis
1390،01،14, ساعت : 02:25 بعد از ظهر
به قول بچه ها خیلی بعدا نوشت:

بعد از تفکرات بسیار الان موضوع پروژه مان یادمان افتاد. به جان خودمان تقلب نکردیم فقط فکر کردیم :-2-41-:
اسم یک قارچی بود که یادمان نمی آمد: پنوموسیستیس کارینی در بیماریهای نقص ایمنی :-2-37-:
یه ذره قارچ ما را از صبح علاف کرده بود :-2-06-::-2-06-: آبرویمان رفت :-2-06-:

شبنم
1390،01،14, ساعت : 04:20 بعد از ظهر
یکشنبه 14 فروردین

انقدر خوابم میاد :-37-: انقدر خوابم میاد :-37-:که فکر میکنم اگه بیفتم بی بروبرگرد 24 ساعت می خوابم :-28-:

آخرین خاطره ای که نوشتم اینجا فکر کنم 5 شنبه بود که می خواستیم بریم خونه داداشم. رفتیم شام خوردیم برگشتیم :-2-37-: فرداش رفتیم خونه خواهر بزرگم. مامان فائزه . اونجا برنامه مون بیشتر بود رفتیم ناهار خوردیم خوابیدیم برگشتیم :-2-37-: اصولا این دید و بازدیدای عید خیلی مفهوم زیرپوستی و عمیقی در خودش نهفته داره :-2-38-: رفتن خوردن دل درد گرفتن برگشتن :-2-38-:

بعد جمعه شب که اومدیم خونه گوشی گرفتیم دستمون آمار بگیریم کی فردا میاد خونه مون سیزده به در که پاشیم غذا بذاریم :-2-41-: یکی از خواهر ها و یکی از برادرها نیامدند :-2-37-: خواهرمون پا درد داشت بردارمون هم حس زن ذلیلی بهش مستولی شده بود :-2-28-: آمار که اومد دستمون رفتیم غذا درست کنیم تا ساعت 2 اینا سرگرم بودیم. البته لبتاپمون رو با خودمون برده بودیم که احساس تنگدلی نکنیم. :-2-35-: مینا هم دپرسیده بود دوستش نداشتیم :-2-43-:یه کم هم اومد کمک کرد .بعد خوابیدیم . صبح قرار بود همه ساعت 8 خونه ما باشن :-2-36-: ما 8 پا شدیم ولی کسی زودتر از 10 -11 نیومد :-119-: :-2-33-: بابام دیگه آخرا می گفت ناهار خونه بخوریم بعد بریم :-2-17-:

هیچی دیگه کم کم دسته دسته رفتیم یه جایی که دوسه ساله می ریم . ما سری دوم رسیدیم. دیدیم یه جایی رفتن زیر انداز انداختن و نشستن که آدم آزادی بیان نداره :-2-43-:این آقایون کناری مون :-2-31-: از اینکه با ما همسایه بودن خوشحال بودن :-2-37-: اینجوری نگامون می کردن :-2-20-::-2-22-::-2-22-: من و منیا و برادرزاده ام پامونو کردیم تو یه کفش که ما اینجا نمی شینیم و اینجا جاش کمه و جای بازی نداره و اینا . دیگه رفتیم یه جا دیگه پیدا کردیم اینا هم مجبور شدن بیان :-2-35-: همچین زیرانداز پهن کردیم و چادر زدیم که کسی نتونه نزدیکمون بشینه :-2-16-: بعد خواهرم اینا اومدن :-2-37-: بعد هی با من دعوا می کردن که بد آدرس میدی :-2-28-: بعد اون یکی خواهرم اومد و جمعمون کامل شد :-2-38-: ما کلا تعدادمون زیاده ماشا... :-2-16-:
هیچی دیگه مثل همیشه یه کم با بزرگترها بازی کردیم بعدش ناهار خوردیم و یه کم استراحت و دوباره بازی فکری و اینا. بعدش گفتیم بریم استپ هوایی :-2-22-: هیچم از هیکل گنده مون خجالت نکشیدیم چون بزرگتر از ما هم بودن :-2-06-: خیلی خندیدیم. بعدش وسطی و اینا بعد اینا هر کی می باخت روش یه اسم بد می ذاشتن :-2-06-::-2-06-:
خوش گذشت قسمت بازی هاش . دیگه کم کم غروب شد و جمع کردیم برگشتیم خونه ادامه بازی رو توی خونه گل با پوچ بازی کردیم :-2-37-: بابامون حرفه ای بازی می کرد ولی ما بردیم :-2-32-: دیگه همه رفتن خونه شون و ما هم خوابیدیم و تصمیم گرفتیم امروز سر کار نیایم. ولی صبح یادمون افتاد که سیستم بنده رو فقط خودم بلدم روشن کنم و اینترنت روی سیستم منه :-2-30-: در هر حال مجبور بودم پاشم بیام :-2-33-:

از صبح هم کلی کار ریخته سرم. واسه نمایشگاه مهمون داریم و کار ویزا و هتل و ایناشون رو باید انجام بدیم. باز خوبه که امسال غرفه نداریم :-2-39-:

چشم به هم زدیم و تعطیلات عید تمو شد انگار همین دیروز بود که دعوا میکردیم کی پست آخر سال 89 رو بده. به همین زودی امروزمون هم خاطره میشه . ماییم که داریم پیر میشیم

روز و روزگار همگی بخیر و آرامش

پ.ن. لیلا و بهی و آیلی و نیلو و هر کسی مسافرت بود خوش برگشتید. :-2-40-: جای اون بنفش بی ریخت کماکان خیلی خالیه :-2-33-:
پ.ن. 2 آنی تو نمونه ی بازر یه همسر نمونه ای :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

پ.ن. 3 پگاه خوش اومدی به جمعممون :-2-40-: قیافه تو یکی فردا سر کار رفتنی دیدنیه :mrgreen:

پ.ن. 4 مینا تا شب محموله رو به دستت می رسونم :-2-37-:

پ.ن. 5 اون یکی مینا امروز عصر میره گوشی بخره ما هم باهاش میریم تنها نباشه :-2-06-:

Star_69
1390،01،14, ساعت : 04:40 بعد از ظهر
به نام نامی حق :mrgreen:
سلام :-2-16-:
خسته ام خوابم میاد و شدیدا کار دارم :-2-30-:
کلی تایپ دارم ولی چشمام ضعیف شده نور صفحه اذیتم میکنه نمی تونم بتایپم کاش می شد بیخیال تایپا بشم.اگر با همین روند ادامه بدم کوری در آینده ی نزدیک در انتظارمه!:-2-15-:
امروز صبح مامان رو بردم دکتر اول رفتیم معیری محیطش رو دیدم حالم به هم خورد اصولا من زیاد سرو کارم با بیمارستان و اینا نیست وارد نیستم وقتی وار معیری شدم محیطش رو دیدم و برخورد پرسنلش رو حالم بد شد!من یک بار آپادانا رفته بودم که رضا آپاندیس عمل کرده بود یه بار هم بیمارستان تخصصی قلب توی تجریش برای همین بیمارستان دولتی کثیف تا حالا ندیده بودم!حس میکردم محیطش سرشار از ویروس و بیماریه!متخصص هم نداشتن در نتیجه تاکسی گرفتیم برگشتیم توی راه هم مامان کلی ناله کرد که پاش درد میکنه بیچاره از شدت درد تب و لرز میکنه خیلی دلم برای مامان می سوزه درد پاش زیاده!
خلاصه اومدیم نزدیک خونه مرضی زنگید پیش طاهریان وقت گرفتم دیگه رفتیم پیش اون و بین مریض رفتیم که گفت پای مامان زونا شده(عفونت ویروسیه درمان هم نداره خودش میاد خودش میره) گفت حدود 3 یا 4 هفته ی دیگه درمان میشه فقط باید توی این مدت مسکن بخوره الان هم مامان توی اتاق من خوابیده و با هر تکون ناله میکنه!پاهاش هم پر از جوش ریز شده زیر گلوش و روی شونه اش هم جوش ریز زده!دعا کنید زودی خوب بشه :-2-30-:
پ.ن:نادی خیلی دلم برات تنگ شده.
پ.ن:خاطره هاتون خیلی طولانی شده تازگیا!هیچ کدوم رو نخوندم :-2-42-:
پ.ن:سبزک خاطره ی تو رو خوندما:-119-: حیف امروز دم دستم نبودی وگرنه دق دل این دو روز رو سرت خالی میکردم :-119-:

بعدا نوشت!
بچه ها چندتا کار دارم هرکی پایه بود برای کمک خبرم کنه.
1-خلاصه کردن داستان شماره ی 2 نودهشتیا
2-کمک برای تایپ نیلوفر عشق
3-کمک برای تایپ وکیل
4- 4صفحه ی تایپ مرشد و مارگاریتاست که شرمنده تونم ولی هرکی تایپ کنه بازم توی پست من می خوره چون منتقل شده است دیگه واقعا نیاز به پطروس داره!
5-یه سر هم به فراخوان باد موسمی بزنید بد نیستا :-119-:
همین!

آرام.د
1390،01،14, ساعت : 04:41 بعد از ظهر
فروردین 1390

سلام دوستای خوبم روزتون به خیر :-2-40-:

امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و حسابی تجدید قوا کرده باشید و انرژی کافی برای ادامه ی راه کسب کرده باشید :-2-41-:
من هم خدا رو شکر، لحظات خوبی رو تو این ایام سپری کردم هر چند درصدی از این لحظات هم رنگ و بوی یکنواختی و تکرار و یا غم داشت اما سعی کردم اینا رو بنویسم به پای کوتاهی و ناتوانی خودم که قادر نبودم لحظات پر شورتری رو برای خودم و چه بسا اعضای خونواده ام رقم بزنم در هر حال خدا رو شکر

نمی دونم شما هم مثل منید یا نه ؛ همیشه بعدِ ایام خاصی مثل تعطیلات نوروز، روز تولدم، اتمام سال تحصیلی و جدا شدن از شاگردام ، بعدِ ماه رمضون و ... دچار یه جور خلاء می شم نمی دونم چطور توصیفش کنم یه حسی که ناخوشایند نیست برام، فقط عجیبه
امروز بیکاریم بود اما تو خونه کار زیادی داشتم که انجام بدم همینطور که مشغول بودم فکرم هم برای خودش جاهای دیگه ای سیر می کرد :-2-38-: نمی دونم گفتن از فکرها و مشغله های ذهنیمون هم می تونه خاطره حساب شه یا نه در هر صورت من می گم چون واقعیت اینه که تو عالم خارج از ذهنم فقط کار خونه و شستن ظرف و تهیه ی غذا و اتوی لباس ها و جارو کشیدن و اینا بود که فکر نکنم خوندن اونا در حوصله ی شما دوستای عزیزم باشه پس اکتفا می کنم به نوشتن فکرام ( که البته اینم مطمئن نیستم در حوصله ی عزیزتون بگنجه :-2-41-: )

همیشه مفهوم زمان برام خیلی حیرت انگیز بوده ، یادمه در زمان تحصیلم وقتی به مبحث نسبیت اینشتین رسیده بودیم در عین حال که برام لذت بخش بود اما تا یه مدتی از درک این موضوع گیج و مات بودم و البته هنوز هم حیرونِ این مسأله ام :-2-41-:؛ این که فکر کنی قسمت اعظم اطلاعاتی که از کائنات داری مربوط به چندین میلیون یا میلیارد سال قبل ـه، این که نوری از سوسوی یه ستاره تو دل آسمون به چشمت می رسه اما ممکنه خودش الان وجود نداشته باشه، این که در ابعاد بسیار بسیار ریز، هر چی که اطلاعاتت در مورد موقعیت مکانی ذره بیشتر شه به همون اندازه از اطلاعات زمانی که در موردش داری کاسته می شه و بالعکس، این که فقط و فقط به خاطر بُعد زمان از درک حضور خیلی از شخصیت های خاص تاریخ دور موندی، این که بعضیا توانایی « طی الارض » دارند ، این که هر چی سرعت بیشتر شه زمان کندتر می گذره و به اصطلاح کش میاد و حتی می تونه متوقف بشه و خلاصه خیلی از اتفاقات و پدیده های دیگه ای که به زمان مربوط می شن و درک شون خیلی سخته اما واقعاً تو همین عالم مادی داره اتفاق می افته
همه ی اینا برام عجیبه و مثل همیشه در نهایت منو به این نتیجه می رسونه که وجودم چقدر نسبی و ناقص و حقیره و اونوقت من گاهی چه با اطمینانی در مورد حوادث و اتفاقات زندگیم حرف می زنم، قضاوت می کنم، پیش بینی می کنم و... غافل از این که شناختی که از دنیا و آدماش و حتی از خودم دارم چقدر اندکه و گاهی چه راحت به توانایی خودم غره می شم و فکر می کنم چه شق القمری می کنم که دارم زندگی رو فقط می گذرونم :-2-15-:
دو سه سال پیش تو یه مقاله ی علمی مطلبی می خوندم با این مضمون شگفت آور که: مشاهده ی یک چیز روی اون تأثیر می ذاره و نتیجه ش می شه این که شاید اونی که داریم مشاهده می کنیم چیزی نباشه که قبل از مشاهده بوده ، یه مثالی هم شبیه این گذاشته بود : به فرض ما برای دیدن و بررسی عملکرد یه عضو داخلی بدنمون یه نوری یا اشعه ای رو بهش می تابونیم و یا دارویی رو تزریق می کنیم و بعد به مشاهده ی اون می پردازیم طبق این نظریه اون نور یا اشعه یا دارو خودش رو ساختمان و عملکرد اون عضو تأثیر می ذاره پس ما به هیچ وجه نمی تونیم ادعا کنیم که موفق به کشف وضعیت دقیق اون عضو شدیم چون خودمون هم به واسطه ی اون ابزار مشاهده تغییری توش ایجاد کردیم...
گفتم که این مقاله رو چند سال پیش خونده بودم و هر چی که در موردش یادم مونده بود گفتم ، نمی دونم اون نظریه تا چه حد قطعیت داره اما همچین دور از ذهن و غیر منطقی هم به نظر نمی رسه و با خیلی از دلایل علمی هم قابل انطباقه
اما حرفم اینجاست که اگه این قضیه رو به همه ی اتفاقات دنیامون تعمیم بدیم و درک کنیم که مشاهده ی ما و طرز تلقی که از آدما و روابط و اتفاقا داریم چقدر می تونه تو تغییر شکل اونا تعیین کننده باشه، اون وقت به چه نتایج حیرت انگیزی که نمی رسیم و چقدر تحمل بعضی چیزا راحت تر می شه...
خب از عالم فکر که بگذریم دیگه چیزی برای گفتن نمی مونه :-2-37-: جز این که بگم بعدِ این تعطیلات منم مثل همه ی دوستانم دوباره برگشتم به آغوش روزمرگی ها :-2-38-: ،
ضمن اینکه باید فلسفه ی ساده و بدیهی زندگیم رو دوباره مرور کنم این فلسفه چند تا جمله ی کلیدی و ساده بیشتر نیست:
ـ اول این که سعی کنم هر چی که خودم می پسندم برای دیگران هم بپسندم و هر چی رو که برای خودم روا نمی دونم برای بقیه هم روا ندونم ( چقدر این فرمایش حضرت علی ، به عنوان یک نکته ی اخلاقی جامع و کامله :-2-41-: )
ـ اگه می خوام همنوع، دوست، فرزند،همسر، مادر، همکار و ... خوبی برای دیگران باشم اول به فکر خواسته های معقول و بحق دل خودم باشم و برای رفاه، شادی و آرامش خودم تدبیری بکنم

ـ هر روز و هر ساعت و هر لحظه به این قانون طلایی که از سخنان حکیمانه ی دیگران وام گرفتم، انتخابش کردم و در درستی ش به یقین رسیدم، فکر کنم و مرورش کنم که یادم نره : چه خوبی کنم و چه بدی،باید منتظر بازگشت نتیجه ش بمونم و مخصوصاً این که اگه بدی بهم رسید فقط یقه ی خودمو بچسبم نه یقه ی آدمای دیگه رو چه اونایی که زنده اند و چه فلک زده هایی رو که حیات ندارن ( منظورم اون حیات خاص نیستا :-120-: ) و دستشون از این دنیا کوتاهه حتی یقه ی خدا رو هم نچسبم :-2-41-:( این شکلک به نظرم خیلی کاربرد داره هر جا کم بیاریم می تونیم ازش استفاده کنیم )

ـ و آخر این که این زندگی مال خودمه و هیچ کسی غیر خودم قرار نیست اونو بسازه و جور منو بکشه پس منم و این گوی و این میدان :-2-38-:

دغدغه هام ایناست دعا کنید که بتونم بهشون جامه ی عمل بپوشونم حرف زدن در موردشون کار شاقی نیست و خیلی راحته اما در عمل باید دید که چند مرده حلاجیم:-2-41-:

پ.ن 1: فردا اولین روز مدرسه ست و من می خوام بچه ها رو غافلگیر کنم و امتحانو بذارم برای جلسه ی بعدی :-2-38-:
پ.ن2 : آیلی و سایر دوستانی که مسافرت تشریف داشتید رسیدن به خیر:-2-40-:
پ.ن3: بهنوش عزیز! منم مثل تو به این نتیجه رسیدم که باید از ساعات حضورم در نودهشتیا کم کنم که از کارام عقب نمونم :-2-38-:
پ.ن 4:شبنم عزیزم با این که تو تعطیلات گاهی موفق به صحبت باهات می شدم اما بازم دلتنگتم :-2-15-:

ببخشید که سرتونو درد آوردم تا جایی که ممکن بود خلاصه ش کردم :-2-37-:

اوقات به خیر و شادی و سلامتی :-2-40-:

* ترنم بهار *
1390،01،14, ساعت : 07:27 بعد از ظهر
سلام خاطره:-2-38-:
امروز حالم درست و حسابی گرفته شد :-2-39-:خیلی خیلی زیاد صبح که پاشدم بعد از نماز و اتو کشی مانتو و شلوار مدرسه سرویسم اومد دنبالم و پیش رفتم به سوی مدرسه:-2-41-: اااااااااااااااااااه چقدر .... شدم وقتی مدرسمو دیدم(جای خالی را براساس سلیقه ی شخصی خود تکمیل کنید:-2-38-::mrgreen:)بعد زنگ اول و دبیر مهربان عربی و ده نفر غایب:-2-35-: رفته بودن چهاردشونو بدر کنن:-2-06-: بعد یه خرده خانم حال گیری کرد و اینا بعد شد زنگ بعد :-2-31-:زنگ بعد زبان فارسی داشتیم با پوری جون بعد هیچ کس گوش نمی کرد دبیر پوری هم داشت برگه صحیح میکرد بعدمنم داشتم با دوستم می حرفیدم که به سمیرا که پا تابلو بود گفت بشینه منم نمک ریختم و گفتم نفر بعد؟؟؟؟؟؟:-2-35-: اونم گفت منصوره پاشو بیا پا تابلو :-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-: دوسش ندارم :-2-42-:هی مینوشتم نه هیچ کس گوش میکرد نه پوری جون نگاه به تابلو میکرد:-2-43-::-2-43-::-2-43-: اعصابم گرفته شد دستامم سیاه شد از بس هی با ماژیک نوشتم و با دست پاک کردم :-2-31-: تخته پاککن نداشتیم:-119-: زنگ بعد از کلاغه فهمیدیم دبیر جغرافیامون نیومده بسی شادی کردیم :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:اما بعد فهمیدیم خواهرش مرده بسی مغموم شدیم :-2-15-::-2-39-:و برای ایشان طلب امرزش از پروردگار فرمودیووم:-2-30-:(دلم واسه باباشاه تنگولیدیو:-2-39-:)زنگ بعد دوباره عربی داشتیم درس داد و بعد نماینده ی کلاس گفت امتحانا لغوولیده و ما بسی شادی کردیم :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:اما بعد حال گیری کرد اساسی گفت پنج شنبه به جای امتحان اقتصاد میانترم ادبیات میگیرن:-2-37-::-2-31-::-2-42-::-2-01-::-2-09-::-2-36-::-2-33-::-2-30-::-2-34-: دوسشون ندارم :-2-34-:دوسشون ندارم :-2-34-:دوسشون ندارم:-2-34-:
من اینهمه اقتصاد تو نوروز خونده بودم همش دود هوا سشد من چه جوری تو نصف روز 136 تا صفحه ادبیات بخونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:

raScal
1390،01،14, ساعت : 07:46 بعد از ظهر
14 فروردین ....:-2-38-:
دیروز انقدر ورجه وورجه کردم:-2-16-: که هنوزم بدن دردم خوب نشده سیزده به درم گذشت خداروشکر خوب بود....:-2-41-:
روز زیاد خوبی نبود از صبح که مثل جنازه پاشدم خبر های بدی بهم رسید اما خداروشکر بازم میتونست از این بد تر هم بشه ...:-2-15-:
فردا کلاسام شروع میشه:-2-37-: از صبح افتادم به هول و ولا که با اینهمه تمرین مونده رو دست چیکار کنم :-2-35-:از این سایت به اون سایت دنبال جواب افتادم آخرشم خدارو شکر یکمی سبکشون کردم....:-2-41-:
خلاصه که دارم از خستگی میمیرم و از الانم عزای فردا که باید ساعت 6 پاشمو دارم...:-2-30-:
خدایا خودت به هممون کمک کن امسال سالی متفاوت تر و البته بهتری باشه....:-2-41-:

alonegirl
1390،01،14, ساعت : 07:49 بعد از ظهر
۱۴ فروردین ۹۰
ساعت 6:30 بعد از ظهر به وقت رشت :-2-38-:
نه مثل اینکه حسابی رفتم تو ترک...:-2-31-: عجیبه زیادم درد ندارهاا،:-2-35-: امتحان کنین پشیمون نمیشین:-2-22-:. فقط دلتنگی داره… :-2-39-:
مگه وقت میشد بیام اینجا…:-2-43-: اون از عروسی که هزار تا کار داشت و بالاخره گذشت بعدشم که عید دیدنیهاا دیه خسته شده بودم. :-2-28-:
دقیقا هفته پیش همین ساعتا بود که داشتیم میرفتیم سمت تالار… :-2-32-:جاتون خالی خیلی خوش گذشت.:-2-16-: حیف دیه برادر و خواهر بزرگتر ندارم…:-2-39-: فقط داداش کوچیکه میمونه که اونم قبل از من غیر ممکن بره…:-2-09-: وااای باورم نمیشه فقط من موندمو شاهین دیوونه(:-2-42-:) خدا رحم کنه… :-2-02-:
هنوز اثر عروسی تو انگشتای پاهام هست… به خاطر کفش پاشنه بلندم انگشتای پام بیحسه، فک کنم دیه باید قطعشون کنم…:-2-30-: آخه یه هفته گذشته ولی بازم بیحسه... من باشم دیه وقتی نمیتونم کفش بلند نگیرم! :-2-33-:
یه اتفاق دیه هم افتاد که خیلی خوشحالم کرد. دخترعموم بالاخره عقد کرد. هورااا!:-2-16-: فقط حیف که دیه کمترو کمتر از قبل پیش همیم… ولی اشکال نداره بالاخره که باید میرفت…:-2-15-: دیروزم با دخترعموم و شوهرش رفتیم ۱۳ بدر، خوشحالی از سرو روش میریخت. ایشالا… همیشه خوش باشی. دیروز رفته بودیم نزدیکای قلعه رودخان، به سمت غار خون. درختا شاخو برگ نداشتن، فقط درختی آلوچه شکوفه زده بودن که خیلی هم قشنگ شده بود طبیعت! :-2-41-:حیف که حدود ساعت ۴ هوا یکم ابری شدو مه پایین اومد و ما مجبور شدیم برگردیم.:-2-43-:
برگشتنی هیشکی حال نداشت… اصلا حرف نمیزدیم… فقط شاهین داشت دیوونه بازی در میاورد، چون حوصلشو نداشتم خودمو زدم به خواب، بعد دیدم شاهین زودتر از من خوابش برده… منم سرمو به شیشه تکیه دادمو رفتم تو فکر… یاد قدیمیا افتادم… نصفه نیمه وسط فکر خوابم برد. همون بهتر که خوابم برد وگرنه… اصلا بیخیال… ولی تا شب حالم گرفته بود. دوست داشتم زودتر وقت پیدا کنم بیام پیش دوستای نودهشتیم… چند وقته با کسی دردو دل نکردم… حالا خدا رو شکر امروز تونستم بیام.

niloofarane
1390،01،14, ساعت : 08:09 بعد از ظهر
14فروردین اگه هروزی بجز 5 شنبه بیفته افتضاحه...................امروز تولد داداشمه اما طفلی صبح خیلی زود رفت پادگان و تا آخر هفته نمیاد.........تولدایه اول آخر عید بده چون اکثرا فراموش میشه و اگه هم کسی یادش بمونه کادوتو با عیدیت یکی میده،خوبه که تولد من اینطوری نیست:-2-35-:اینجا امروز بارونی بود و من که همین جوری از تموم شدن تعطیلات بی حوصله بود دیگه اوضام بدتر شد......تمومه کارهای که قرار بود تو عید برا دانشگاه بکنم تازه امروز یادم اومد ............استادم سه شنبه زنده زنده ساتوریم(درست نوشتم ساتورو؟)میکنه ...................کاش الان 24 اسفند بود:-2-30-:

REAL LOVE
1390،01،14, ساعت : 08:24 بعد از ظهر
مرحبااااااااااااااا آرکاداشلار:-2-40-:

ای بهی نفرینت زودتر از خودت کار کرد.:-2-43-:.. تو امروز گفتی بستنی کوفتم شه همون دیشب کوفتم شد:-2-43-: من گفتم آقا بستنی کاله خریده رفتم دیدم بستنی وانیلی آلبالویی میهن بیده و منم متنفرم از طعمش:-2-33-: کلی داد و هوار کردم که عصر واسم بستنی نخریدی که الان اینو بذاری جلو من؟:-2-33-:پاشو برو عوضش کن من اینو نمی خوام:-2-33-: کلی بالا پایین پریدم و آق داداشم از جاش تکون نخورد و با چشمانی ورقلمبیده نظاره کرد منو:-2-19-::-2-29-: آخرش بابا جان گفتن که حالا ایندفعه رو باا این بساز تا فردا ببره واسه ت بخره منم اخمامو کردم تو هم و رفتم اون دور دورا واسه خودم نشستم به کتاب خوندن:-23-::-32-: تا موقع خواب هم با کسی حرف نزدم و الکی اعتصاب راه انداختم...درصد لوسی خونم اومده بود پایین که اونم هیچکس پیدا نشد برطرفش کنه:-46-: شب موقع خواب آقا داداش سرش رو از لای در کرد تو اتاق و گفت: فردا عصر برگشتنی زنگ میزنم آماده شو بریم بیرون:-76-:رومو کردم اونور:-45-: "اصن میربمت کافی شاپ":-76-:رومو کردم اونور که زود شیمون شد و گفت: اوا نمیشه که فردا میخوام ببرم پولامو بریزم تو بانک دستم خالی میشه اینو بی خیال شو:-76-: آخرشم گفت اصن چه نیازیه تو هم بیای بیرون؟ یه بستنی نسکافه ی کاله می گیرم برات میارم تو خونه با آرامش کامل بشین کوفتش کن:-109-:اینو گفت و زودی کله شو کشید بیرون تا چیزی پرت نشه سمتش:-14-:
خلاصه که دیشب لب به بستنی نزدم و هنوز تو حسرت شمس بیدم:-2-: امروزم که از صبح به خواب گذشت :-37-:مادر جان سر درد گرفته بود و تا بعد از ظهر خواب بود و منم استفاده کامل کردم و چشم خودم و کتاب تو گوشیمو در آوردم:-2-32-:
راستی آیلی چرا همه میگن تبریزیا بور و چشم رنگین؟:-2-37-:چرا من نیستم؟:-2-37-: چرا تو دیار ما کسی نیست؟ همه مثل خودم سبزه و چشم ابرو سیاهن:-2-37-:البته مامانم هم جزو همین بورا و چشم رنگیاس(از دستمون در رفته:-2-35-:) ولی خب میگم غیر از مامانمم تو کل آشناها کسی رو نمیشناسم با این قیافه:-2-37-: به نظر من اردبیلیا بورن:-2-41-:....اصن به من چه:-2-43-:برم خدامو شکر کنم که خودم بور نیستم:-77-:

حرفی نیست دیگه...مارو بخیر و شما رو به سلامت:-103-:

katerina petrova
1390،01،14, ساعت : 08:43 بعد از ظهر
14 فروردین 90

وای که دیشب چه شب مزخرفی بود....ساعت یازده بود که رفتم بخوابم تا ساعت یه ربع به دو داشتم تو تختم غلت میزدم....روتختیم زیر مچاله شده بودhttp://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/huhsmileyf.gifخلاصه صبح کلی به خودم فحش دادم آخه فلان فلان شده واسه چی زود نرفتی کپه مرگتو بذاری عمه ننه؟!http://www.pic4ever.com/images/budo.gifبعد از مراسم فحش دادن به خودم رفتم نماز صبح خوندم و توبه کردم به درگاه باری تعالی که غلط خوردم دیگه حلف بد نیزنم.....بعد هم حاضر شدمو تشریف بردم دم در....منتظر بودم که سرویسم بیاد بریم پی زندگیمون که دیدم یه پراید نقره ای واستاده اونور کوچه و رانندهه داره بال بال میزنه!من گفتم وا بچه مردم دیوونه شده....یکمی که نگاش کردم دیدم اااااااا این همونیه که یه مدتی که سرویسمون کار داشت میومد دنبالمون!http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/goodsigh.gifخلاصه رفتم سوار شدم و سلام کردم و اینا...بعد یکم فک کردم نکنه این داداشش باشه(آخه داداشو دیده بودم دم مرسه کپی خودش بود)هی نیگا کردم دیدم روکش ماشین مشکیه قبلا نقره ای بود و بوی عطر میداد!خودش هم موهاش کوتاه بود لاغر بود این چرا اینطوری شده؟؟!!خلاصه دوستم رو سوار کردیم با ایما و اشاره گفتم این خودشه یا داداشش؟گفت خودشه باباhttp://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/yes.gifخلاصه بقیه رو سوار کردیم و رفتیم مرسه!!! وقتی رفتم نیلو رو ندیدم هی گشتم دنبالش آخر از هم سرویسیش پرسیدم نیلو اومده؟گفت نه!!!منم رفتم کلاسمون یکم با بچه های خودمون احوال پرسی کردم و در این ناحیه ناظممون اومد گفت صفهhttp://www.pic4ever.com/images/gun.gifرفتیم تو حیاط و صف دایره ای معروفمون رو تشکیل دادیم(خودمون بهش میگیم مجمع وکلا)خلاصه که کمی نگذشته بود ملیحه اومد هردوتامون پریدم بغل همدیگه و کلی خوشحالی کردیم....یه نگاه بهش انداختم دیدم به چه صفایی دادهhttp://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/showersmile.gifخلاصه که کلی باهم حال کردیم ولی خیلی طول نکشید که سروناز اومد.....به خدا آخرش یا من خودمو خفه میکنم یا اونو....نیلو هم نبود بندازمش تو جون نیلو یکم با ملیحه حرف بزنم!!!همش داشت با ملیحه حرف میزد از دوس پسرش از عروسیایی که رفته از همه ی لوس بازی هاش انقد ور زد روز خوبمون کوفتمون شد.....
منم دیگه آخرش به یه....حسابشون نکردم رفتم واسه خودم پیش دوستای اختصاصیم.....بالاخره یه بلایی سر این بشر میارم.....http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/warriorsmiley.gif

mahbano
1390،01،14, ساعت : 09:48 بعد از ظهر
سلامممم
خوبید؟
شطورید؟
امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید
هورا بکشید دیروز ۱۳ به در ی دینو زندگی خوندم ولی نگفتم به دبیرش ازم امتحان بگیره بار سومه میخونمو و نمیرم بگم (کمبود اعتماد به نفس)
صبحیه رفتم
دیدم دفتر دار داره بچه ها رو بیرون میکنه برن صف من که خودم راهمو انداختم رفتم
رفتم دوستام پشتشون به من بودو و توی دلشون معاونمون سخنرانی میکرد
حالا حالت سکوت
خل بازی در اوردم رفتم زدم پشتشون نشستیم به ماچو و بوسه کردنو اینحرفا
دیدم معاونمون داره این طور نگامون میکنه شکلک نمیتونم بزارم همون شکلک مورد علاقه ام که با بی حوصله اس
بعدش گف ااا سارا
گفتم بله چشم هیچی گوش کردیمو و نفهمیدم چی گف هی فک زدیم بعدش زنگ زیست امد
ای به دور دبیرش که نپرسید بار اولش بود یعنی اون موقع ها هم که میخواد شق و قمر کنه نپرسه از همه نفری یکی ی سوال میپرسه
درس داد ساعت که تموم شد مث منگولا گفتم اخ جون
:-2-06-: دیه تموم شد اومدیم
توی مدرسه بحث شد به یکی از فامیلا یکی از دوستام
میگف ی پسر تو فامیلشون بوده خیلی اویزون دخترا فامیل بوده و دوست دخترم زیاد داشته و در کل پسر انقد با ایمانی نبوده
اما الان ی زن گرفتن براش خانوادش نمیدونم چادری و محجبه و توی مجالس لهو و لعب پا نزاره و حافظ قرانو
همه مونده بودیم
متاسفم برای جامعه امون که فک میکنن پسرا هرکاری کردن کردن مهم اینه دخترا ی وق خطا نرن
یا به نظر شما نجابت توی چیه؟
توی چادره؟
اگه توی چادره چرا من انقد چادری میبینم که میمونم؟
شبنمی مام امروز خیلی خوابمون میومد همگی
زهرا جون شرمنده که نمیتونم کمکت کنم
ارام جون خوش به حال شاگردات به حالشون قبطه میخورم
عین ما بدبخت نیستن شرمنده از دبیرای سایتو و گرامی من فقط دبیر خودمونو میگم که من پارسال عاشق فیزیک بودم امسال تا تنفر بردتم و ریاضیم نفرت انچنانی نداشتم ولی ساعتاشو الان نمیتونم تحمل کنم
کاشکی دبیرا یادشون می اومد که روزی خودشون شاگرد بودن
به بچه اشون که میرسه چطور بلدن طرفداری کنن؟

پریسا منم از دیشب تا حالا انداختی به بستنی خواستن مخصوصا بستنی زعفرونی و عسل یا بستنی رضا بستنی
ای خداااا
جدیدا اعصاب معصاب ندارم دلم سایتم نمیخواد بیام از روی عادت میام
ی وقتایی که حوصله دارم چقد زندگی قشنگه ولی به قول دوستام از ۱۲ ماه سال من ۱۳ ماهش اعصاب ندارم

راستی گوشیم درب داغون شده
از دستم افتاد این دری که لنز دوربینو و باز و بسته میکنه داغون شد میگم درست میشه یعنی؟
گوشیم ان ۹۰۰ ا بدبخت شدم ندیدن مامان بابام هنوز

mahbano
1390،01،14, ساعت : 09:54 بعد از ظهر
بازم راستی
انیتا جون تولد پسر گلتو تبریک میگم
شن سالش میشه الان؟