PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 [69] 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158

REAL LOVE
1391،03،23, ساعت : 07:48 بعد از ظهر
هــــــــــی یاد چه روزایی انداختین مارو:-29-: ما هم آن روزها پرچم اسپانیا در امضایمان جا خوش کرده بود و چه لذتی بردیم شب قهرمانی:-29-: بیشتر از قهرمانی جمع شیرینمان لذتبخش بود:-29-:
نیلو تو قدیم ها nina89 بودی نه؟ شاید هم 98 :-1-: اون روزا چون اوائل عضویتمون بود حس بچگی داشتیم و کارامونم بچگونه بود:-10-:
با اینکه بیشتر بچه ها نیستن ولی هراز گاهی سر به پروشون میزنم ببینم خبری ازشون هست یا نه:-105-:

داریم غزلیات سعدی خواندمان می بکنیم:-26-: بسی شیرین می باشیند:-105-:
کاممان همچنان زخم است و پر از درد:-20-:
دیشب به امید فرزاد حسنی نشستیم اینجا شب نیست گوش فرادادیم اما خبری از مردک نشد:-7-:

لاابالی چه کند دفتر دانایی را؟
طاقت وعظ نباشد سر سودائی را
...:-33-:


راستی این برنامه رادیو هفت چه روزا و چه ساعتایی و کدوم شبکه است انقدر گفتین ما روهم هوایی کردین ببینیمش:-2-31-:
میگم من برم مدیر تبلیغات رادیو هفت بشم:-2-31-:چیطوره؟
پخش زنده ی برنامه ی تلویزیونی رادیو هفت، هر شب ساعت 23 از شبکه ی آموزش(7) سیما:-2-38-:اینجا تهران صدا و سیمای جمهوری اسلامی نودهشتیا:-2-38-:

*مستان*
1391،03،23, ساعت : 08:15 بعد از ظهر
سلام خاطره سازان:-118-:
آقا ما خیلی از دست خودمان شکاریم:-2-36-:
یعنی شما به چشم شور اعتقاد دارین آیا؟:-2-36-:
هرکی اعتقاد نداره اشتباه کرده.:-2-36-:
آقا من چشمم شور ک هیچی کانی یه نمکه،:-2-36-:اما فقط برای خودم:-2-36-:
یعنی کافیه من لب وا کنم بگم از موهای خودم خوشم میاد.کچلی میگیرم.:-2-36-:
آقا ما یه استادی داریم خیلی بوشوره.میگه چرا این مغزاتون فسفر نمیسوزونن اونهمه فسفرو میخواین چیکار پس.:-2-28-: بعد یکی از بچه ها گفت استاد دندونا بیشتر فسفر میسوزونن(من نمیدونستم ،شما میدونستید آیا؟)
بعد ما با این استاده همه اش اره میدیم تیشه میگیریم برگشته به من میگه شما فسفراتو بزار برا دندونات ،ک همیشه سالم بمونن خراب نشن.:-2-28-:
آقا ما گفتیم استاد ما هرمشکلی داشته باشیم دندونامون بیسته بیستن:-2-27-:،هم ردیفن هم سالم.:-2-28-:
آقا به جان خودم من دو هفته است برا اولین بار در عمرم دندون درد گرفتم:-2-30-:
اصن یه وضعی :-2-36-:
این موقع امتی یا:-2-36-:،درسهای تلنبار شده:-2-36-:
درد دندون:-2-36-:
امتی تفسیر(آدم 4 دفعه ریاضی مهندسی پاس کنه،یه عمومی پاس نکنه.والا:-2-36-:)

ما بریم تفسیرمونمو بخونیم،فردا امتحانشو دارم امروز 12 ظهر رفتم از کتابخونه امانت گرفتمشش.خانمه گفت برا امتی فردا میخوای الان یادت افتاده بگیریش ؟گفتم آره .همچین بد نگام کرد در خودمان...خو دوس نداریم درس عمومی:-2-36-:

سوین
1391،03،23, ساعت : 08:45 بعد از ظهر
از بچه ها متنفرم.
از سوین بدم میاد.
سودا رو دوست ندارم.
این چه سرنوشتیه که من دارم؟!
آسایش نذاشتن واسم.
تقریباً صبح بود که زن دایی جان رفتن جایی. این دوتا وروجک رو آورده انداخته سر من.
سوین یازده ماهشه. سودا سه سال و چهارماهشه!
سوین ونگ می زنه, سودا یه بند حرف می زنه.
سوین گرسنه ش می شه, سودا دستشوییش می گیره.
سوین رو از زیر میز ناهارخوری می کشم بیرون, سودا رو از پله ها میارم پایین.
سوین می ره سر وقت لاک پشت بی گناهم, سودا زور می زنه خودشو برسونه به آکواریوم.
سوین با کنجکاوی دستشو می کنه تو دهن من, سودا با حرص موهامو می کشه.
براشون آهنگ گذاشتم نانای کنن. سودا می رقصه, سوین ذوق می کنه.
بعدش میاد سودا رو بغل کنه, تعادلشو از دست می ده میفته تو بغل سودا دو تایی پخش زمین می شن. جیغشون می ره هوا.
دم سوین رو از تو کابینت می گیرم, سودا رو از جلوی گاز جمع می کنم.
کنترلو از دهان سوین درمیارم, دمپایی رو از پای سودا.
همه در و دیوار خونه رو جویدن این دوتا.
تمام نیاکانم رو به چشم دیدم تا تونستم بخوابونمشون.
سرم داره می ترکه.
کجا فرار کنم از دست این دوتا؟
اون یکی سودا از خواب بیدار شده. زل زده تو صورتم می گه: چرا؟!
من... گفتم: چی؟!
گفت: چی نه! چرا!؟
گفتم: چی چرا؟!
با حرص می گه: می گم چرا؟!
مامانمو صدا زدم می گم: بیا ببین گل عمه چی داره می گه.
مامانم اومده: جونم گلم؟! چی شده عمه؟!
سودا یه کم مامان رو نگاه کرد. دوباره پرسید: چرا؟!
مامان گفت: چی؟!
سودا جیغ کشید: چی نه! چرا؟! نمی فهمی!؟
من و مامان... :-2-37-::-2-19-:
مامان گفت: آخه چرا چی عزیزدلم؟!
سودا دوباره پافشاری کرد: می گم چرا؟!
مامان یه کم منو نگاه کرد. یه لبخند به سودا زد گفت: چون که عمه جون! چون که...
سودا هم انگار مسئله نسبیت رو حل کرده باشن واسش یه لبخند عمیق زد به نشانه آسوده خاطر شدن. بعد با تنبلی خاص خودش که آدمو یاد این گربه های خپل بامزه می اندازه دوباره ولو شد تو جاش. گفت: آهان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من که دیگه از شدت خنده به سکسکه افتاده بودم. یه ربع یه فندق بچه ما دوتا آدم گنده رو گذاشته بود سرکار!
چه سؤال اساسی و مهمی هم براش پیش اومده بود. چرا؟! واقعاً چرا؟!:-2-06-:
براش کیک و شیر آوردم. خورده دوباره خوابیده. فاجعه اند این بچه های دایی من. بیچاره داییم.
تا نیم ساعت پیش که زن دایی و دایی بیان این دوتا تمام خونه ما رو زیر و رو کردند. اعصاب نذاشتن واسه من و مامان... .
من الان سرم داره از درد می ترکه. امروز یه خط درس نخوندم.
فردا باید بشینم به جای امروز هم بخونم...
کی می شه از شر این درس خوندن راحت بشم؟!
من دیگه نمی خوام برم دانی... به کی بگم!؟!؟
:-2-25-:

+Lily
1391،03،23, ساعت : 09:40 بعد از ظهر
به نام خدای مهربونم
23/ خرداد/1391
سلام http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
ما نیلو شدیم بازhttp://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gifکسی ما را به یاد می آورد آیا ؟؟؟
من خیلی اسم سارا میدوستم دلم میخواد یه یوزر بسازم با اسم سارا و اواتار هیون :-2-33-:بعدش از اول شروع کنم پست بدم بعد هی ذوق کنم پستهام زیاد میشن. میشم کاربر متوسط ، حرفه ای بعد بتونم اون بخش مخصوص حرفه ای ها رو ببینم :-2-04-:بعد هر جور دلم میخواد پست بدم هر عکسی دلم میخواد بذارم اواتارم:-2-32-: برم از بچه ها اویزون بشم با من دوست بشن .هر روز به ذوق اونا بیام سایت . هی شعر بذارم تو ی دفتر شعر و هی عکس های جدید سلنا رو بذارم بخش عکس و اخطارم خوردم غصه نخورم حالا مگه چی شده:-2-11-:
دلمان سارا میخواهد ...:-2-39-:


آی گفتی نیلو، من انقدر دوست دارم یه کاربر ناشناخته باشم:-2-39-:کاربری که هیچ کس نشناستش..برا خودم فعالیت کنم:-2-39-:

نیلوفر چقد جیگر شدی :-6-::-6-:
دیگه اون مدیر بازنشسته تو چشم نیس که
اونجوری به نظرم خیلی اتو کشیده می اومدی و آدم حس می کرد باید فاصله اشو باهات حفظ کنه :-2-22-:

شما دوتا بنفشه ها :-2-28-: خب هرکاری دوس دارین بکنین
ما میایم اینجا خوش بگذرونیم ، بچه ها در هر صورت حرف میزنن
در دهن مردمو که نمیشه بست ولی ما هرکاری دلمون میخواد می کنیم :-2-32-: خودتون به خودتون سخت گرفتین ها

نیلوفر می خوای صدات کنیم سارا از این به بعد ؟
منم صدا کنین مرتضی http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
دلم نمیخواد خاطره بنویسم خو :-2-28-: حرفیه ؟ :-2-43-:
دلم میخوادس جواب این دوتا بنفش رو بدم
چقد آواتار مینا زشته راستی :-2-11-::-2-11-::-2-37-:

برادر زن داداشم از روز اول یورو2012 به این نتیجه رسیده اینا میخوان اسپانیا رو قهرمان کنن
حالا « اینا » کین ، خدا می دونه :-2-17-:

راستی اون روزی بود که دوستم نی نی اشو آورد پیشم
چقدر دلم نی نی خواس ، نی نی دختر :-2-41-:
بعد داشت تعریف می کرد دوستش بچه اش دنیا اومده ، کف دست و پا نداره :-2-15-: یعنی انگشتاش از مچ شروع میشن
خدا رو شکر که با همه ی کمبودام سالمم :-2-38-:


راستش اینه که آدم هیچ وقت نمی دونه چی می خواد. آدم فکر می کنه یه جور آدم مشخصو می خواد و بعد یکیو می بینه که هیچی از چیزهایی که می خواسته رو نداره و بدون هیچ دلیلی عاشقش می شه.

دوباره اون آهنگو بزن سم، از این آب ننوشید - وودی آلن



برو پی مینهو:-2-33-:
:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:
ایهالناس ! تو روز روشن دارن عشق مردمو ... استغفرالله :-2-36-:
مینای بنفش با آون آواتارت که موهاش صورتی آدامسیه :-2-33-: چرا عشقو مردمو پاس میدی به بقیه
چرا شکلکی نداریم که یقه اشو جرمیده :-2-36-:

saghi.m
1391،03،23, ساعت : 09:53 بعد از ظهر
فردا اخرین امتحانه :-2-16-:ولی من فقط از روی کتاب حرفه و فن رو خونی کردم :-2-30-:و میدونم فردا قراره گند بزنم:-2-41-:
ولی به درک مگه حتما باید 19 20 بگیرم؟ یه مدت هی درس خوندم توقع بابام زیاد شده:-2-15-: ولی اعتراف میکنم که باره اوله بدون این که درس بخونم میخوام امتحان ترم بدم:-2-27-:
امروز امتحان دفاعی رو 20 میشم :mrgreen:بعد از سه روز نت دوباره وصل شد و من تقریبا از صبح تو 98تیا دارم ول می چرخم:-2-08-:
خیلی حال میده کلی به ادم خوش میگذره بدونه هیچ دغدقه ی فکری دارم کیف میکنم(البته به غیر از امتحان فردا که تو پس زمینه ی ذهنم داره ژیمیناستیک بازی میکنه:-2-30-:) خدا کنه خوب بدم زیر 18 نشم خدایا شکرت..............

NILOUFAR
1391،03،23, ساعت : 09:53 بعد از ظهر
دو پسته می شویم النازجونم هم نیست زیر سیبیلی ردش کنه :-2-35-: سارا و منیر هم گذرشون این طرفها نمیفته امشب دیگه:-2-35-:



ها من یادمه:-2-31-: .. تو همونی که با شقا دوست بود؟:-2-38-:
Rb-zZzZzZ (http://www.forum.98ia.com/member24273.html)
اینم تاپیکش http://www.forum.98ia.com/t46466.html
ولی انگار باز نمیشه:-2-27-:
یادش بخیر:-2-39-: امیرعلی الان کوجاس ایا؟:-2-41-:




تو هم فهیمی آیا ؟؟؟:-2-08-:بلی با شقا بودیم دوستیمون خیلی تابلو بود همه من رو اونشکلی یادشون میاد
خیلی حیف شد عکسها باز نمیشن یه مجموعه ی کامل بودش من و شقا طرفدار آلمان بودیم چقدر به اختاپوسه فحش دادیم که روحیه آلمان رو خراب کرد چقدر کل کل میکردیم یادش بخیر از یک هشتم به بعد هی امضا عوض میکردیم
امیر علی !! نمیدونم شایدم باشه با یه اسم دیگه


خوشحال شدم که اولین کتابم رو برای یک کارمند پست امضا کردم. برام خیلی جالب بود.

خانمی اسم کتابتون چیه ؟؟؟ رمان دیگه ؟؟؟



فردا امتحان دارم و به صورت کاملا ریلکس نشستم پای ِسایت :-2-31-:
نخوندمم:-2-31-:جالبه کاملا:-2-31-:
حوصله ندارم:-2-31-:
بعد مدتها میخوام چراغ روشن تو سایت بچرخم:-2-31-:


من تو چراغت رو روشن میکنی عاشقت میشم مینا :-2-16-: خاموش نکن دیگه . منم کلی درس دارم هی ول میچرخم اینجا :-2-28-:


هــــــــــی یاد چه روزایی انداختین مارو:-29-: ما هم آن روزها پرچم اسپانیا در امضایمان جا خوش کرده بود و چه لذتی بردیم شب قهرمانی:-29-: بیشتر از قهرمانی جمع شیرینمان لذتبخش بود:-29-:
نیلو تو قدیم ها nina89 بودی نه؟ شاید هم 98 :-1-: اون روزا چون اوائل عضویتمون بود حس بچگی داشتیم و کارامونم بچگونه بود:-10-:
با اینکه بیشتر بچه ها نیستن ولی هراز گاهی سر به پروشون میزنم ببینم خبری ازشون هست یا نه:-105-:


بلی نینا بودیم بعد همه بهم میگفتن نینا :-2-22-: واسه همین عوضش کردم اسم نینا رو هم از نویسنده اون رمانه برداشته بودم :-2-22-:

نیلوفر چقد جیگر شدی :-6-::-6-:
دیگه اون مدیر بازنشسته تو چشم نیس که
اونجوری به نظرم خیلی اتو کشیده می اومدی و آدم حس می کرد باید فاصله اشو باهات حفظ کنه :-2-22-:

شما دوتا بنفشه ها :-2-28-: خب هرکاری دوس دارین بکنین
ما میایم اینجا خوش بگذرونیم ، بچه ها در هر صورت حرف میزنن
در دهن مردمو که نمیشه بست ولی ما هرکاری دلمون میخواد می کنیم :-2-32-: خودتون به خودتون سخت گرفتین ها

نیلوفر می خوای صدات کنیم سارا از این به بعد ؟
منم صدا کنین مرتضی http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif



آواتار بعدیم هیونه لی لی :-2-32-:میرم تاپیک کره ای میزنم (تشکر و امتیاز فراموش نشه :-38-:) من رو خفت نکنن امشب خوبه :-4-:

مرتضی که سخت میشه بهت میگیم موری . به من بگین سارا شعر هم برام بزنین توی پستهاتون:-2-16-:
شبنم یه بار قول داد اگه چیزی نوشت به من تقدیمش کنه :-2-16-:اهای شما که رمان میذارین تو سایت چرا به من تقدیمش نمیکنین پس دوستی واسه کیه ؟؟؟:-2-28-:


نیلوووووو چقده عوض شدی دختر!! :-2-20-: آره ما خوب به یاد داریم. الان شدی همون نیلو(nina98 یا به قول پریس 89:-2-31-:) همون نیلویی که اوایل از بس شیطونی می کرد با شقایق من همش فک می کردم 16-17 سالشه:-2-08-:

شادی ببینم تو هم میتونی توی دو مین 4 سال کوچیکتر بشی یا نه :mrgreen:



هی وای من . من چرا یادم نمیومد نیلوفر همون آلمانیه س :-102-::-66-: ولی شقایق :-102-:
مهسان عزیزم نفس عمیق بکش خانمی :-2-22-:. ولی خدایی همه ی مزه فوتبال به کل کل و این بحث کردن هاش هست وگرنه تنهایی دیدنش اصلا مزه نمیده
پری چی رو پر میکنی داریم میحرفیم دیگه فک کن خانواده است اینجا

Mina
1391،03،23, ساعت : 10:00 بعد از ظهر
نیلوفر چقد جیگر شدی :-6-::-6-:
دیگه اون مدیر بازنشسته تو چشم نیس که
اونجوری به نظرم خیلی اتو کشیده می اومدی و آدم حس می کرد باید فاصله اشو باهات حفظ کنه :-2-22-:

شما دوتا بنفشه ها :-2-28-: خب هرکاری دوس دارین بکنین
ما میایم اینجا خوش بگذرونیم ، بچه ها در هر صورت حرف میزنن
در دهن مردمو که نمیشه بست ولی ما هرکاری دلمون میخواد می کنیم :-2-32-: خودتون به خودتون سخت گرفتین ها

نیلوفر می خوای صدات کنیم سارا از این به بعد ؟
منم صدا کنین مرتضی http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
دلم نمیخواد خاطره بنویسم خو :-2-28-: حرفیه ؟ :-2-43-:
دلم میخوادس جواب این دوتا بنفش رو بدم
چقد آواتار مینا زشته راستی :-2-11-::-2-11-::-2-37-:




:-2-33-::-2-33-::-2-33-:آواتار خودت زشته:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:
آواتار به این نازی:-2-33-:جیگری:-2-33-:

نه لی لی حال نمیده با این یوزر تو چشم باشی:-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-:
کلا مدیرا یه جذبه دیگه دارن:-2-08-::-2-08-::-2-08-:

دو پسته می شویم النازجونم هم نیست زیر سیبیلی ردش کنه :-2-35-: سارا و منیر هم گذرشون این طرفها نمیفته امشب دیگه:-2-35-:

من تو چراغت رو روشن میکنی عاشقت میشم مینا :-2-16-: خاموش نکن دیگه . منم کلی درس دارم هی ول میچرخم اینجا :-2-28-:


آواتار بعدیم هیونه لی لی :-2-32-:میرم تاپیک کره ای میزنم (تشکر و امتیاز فراموش نشه :-38-:) من رو خفت نکنن امشب خوبه :-4-:

مرتضی که سخت میشه بهت میگیم موری . به من بگین سارا شعر هم برام بزنین توی پستهاتون:-2-16-:
شبنم یه بار قول داد اگه چیزی نوشت به من تقدیمش کنه :-2-16-:اهای شما که رمان میذارین تو سایت چرا به من تقدیمش نمیکنین پس دوستی واسه کیه ؟؟؟:-2-28-:

ما سه پسته میشویم:-2-35-:ولی میرویم دیگه پیدایمان نمیشود اینورا تا چند روز:-2-35-:که آبها از آسیاب بیوفتد:-2-35-::-2-35-:
من اگه میدونستم چراغ روشنی دل اینهمه جووونو خوشحال میکنه زودتر روشن میکردم:-2-14-::-2-14-::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-08-:
نیلو،به هیون چپ نیگا کردی نکردیا:-2-33-:آواتار ماواتار نبینم هیون گذاشته باشیا:-2-33-:برو پی مینهو:-2-33-:


هی وای من مینا:-2-31-: چی شد؟:-2-31-: یعنی واقعا لو رفتم:-2-35-::-2-22-:
چه همه متحول شدن این روزا:-4-:به خودت شک داری شادی که تو بودی؟:-2-06-:من اومدم دیدم نیلو متحول شده..خواستم یکم منم متحول شم:-2-08-:


+مینا خو لیلی راس میگه دیگه:-2-43-:آواتور از این قشنگتر پیدا نکردی؟:-2-37-:بشین سرجات بچه:-2-33-:



:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:
ایهالناس ! تو روز روشن دارن عشق مردمو ... استغفرالله :-2-36-:
مینای بنفش با آون آواتارت که موهاش صورتی آدامسیه :-2-33-: چرا عشقو مردمو پاس میدی به بقیه
چرا شکلکی نداریم که یقه اشو جرمیده :-2-36-:

تا بار آخرت باشه به آواتار من توهین میکنی:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrg reen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen:

alonegirl
1391،03،23, ساعت : 10:01 بعد از ظهر
23 خرداد 91
سلام دوزتان:-2-25-:

ما نیلو شدیم بازhttp://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gifکسی ما را به یاد می آورد آیا ؟؟؟نیلوووووو چقده عوض شدی دختر!! :-2-20-: آره ما خوب به یاد داریم. الان شدی همون نیلو(nina98 یا به قول پریس 89:-2-31-:) همون نیلویی که اوایل از بس شیطونی می کرد با شقایق من همش فک می کردم 16-17 سالشه:-2-08-:

بعدش یکی اومد گفت من تو رو اینطوری شناختم:-2-31-:پشیمونم از قضاوتم:-2-31-:
هی وای من مینا:-2-31-: چی شد؟:-2-31-: یعنی واقعا لو رفتم:-2-35-::-2-22-:
چه همه متحول شدن این روزا:-4-:
لیا جان قربون دستت فضای خاصی دادی به اینجا:-11-:

دیروز ِ مام روز ِ قشنگی بود. البته یه روز ِ کامل در کنار خانواده:-2-41-:
سعی کردم یه روز کامل دختر خوبی بشم. کمتر مامانو اذیت کنم، بیشتر بهش توجه کنم و خلاصه تمام سعیمو کردم تا یه کاری کنم روز تولدش اذیت نشه. غروب باهاش رفتم خرید و یه مانتوی خوشگل براش خریدیم. دنبال بلوزم گشتیم ولی هرچی میدیدیم همه مشکی بودن. یا همین یه بار که مامان خواست آستین کوتاه بگیره با اینکه فصل گرماست ولی خیلی خیلی کم بلوز آستین کوتاه پیدا میشد:-2-36-: یا همه ش ریون بود که مامانم به شدت به این جنس پارچه حساسه!
رسیدیم خونه تازه ساعت 9 و نیم شب شروع کردم به کیک پختن. یه کیک پرتقالی. خلاصه تا شقایق اینا از خونه مادرشوهرش برگردن کیکمون هم حاضر شد. همه از کیکم تعریف کردن:-2-35-: حسابی پف کرده بود و پودر پوست پرتقالشم به اندازه بود و یه عطر پرتقالی پخش شده بود تو خونه که...:-2-38-: خلاصه جاتون خالی خوش گذشت:-2-41-:
آها دیشب شقا اینا که اومدن سوغاتی هایی که دخترعموم واسمون آورده بود رو آوردن. سحر یه عالمه وسایل کوچولو و خوشگل برا پرنیا خریده بود:-2-16-: یه پیراهن دخترونه... چند رنگ پیشبند... برس بچگونه... مسوااااک:-2-20-: با یه کفش کوچولوی ملووووس:-2-16-: واسه منم ادکلن آرت آورده بود:-2-16-: یعنی ذوق مرگ شدمااااا!!! آرتم تموم شده بود و هی می خواستم بخرم نمیشد. بهترین سوغاتی بود برام:-105-:

دلتنگی نوشت: دلم برای درس خوندن تنگ شده...:-2-39-: برای فرمولای شیمیایی...:-2-39-: برای تمام اون واکنشا...:-2-39-: برای آزمایشهای اسیدی مون...:-2-39-: برای مانتوی آزمایشگامون...:-2-39-: برای بوهای خاص آزمایشگاه...:-2-39-: برای امتحانامون...:-2-39-: حتی برای شب امتحان خوندنام...:-2-34-:

+دنــــــــی دلم برات تنگ شده بود دختر:-6-:
+اییییییی مهسا بیچاره خاله ت تو چه موقعیتی قرار گرفته بود:-2-22-:
+ پریسا شغلت بهت میادااا:-2-22-:
+ شبنم اینقد شیکمو نباش آبرومونو بردی همزات جان:-2-22-:

فیلا:-2-23-:

نه فیلا:-2-31-:
بعد نوشت داریم ما:-2-31-:

به من بگین سارا شعر هم برام بزنین توی پستهاتون:-2-16-: نیلو بوفرما اینم شعر:
سارا سارا سارا
سارا سارا سارا
دلِ من رو بردی
از بس بی وفایی
از بس بی وفایی
خوب بیــــــــــد؟:-2-27-:
بو جانِ خودم این شعر یکی از خواننده ها بود:-2-35-:

+مینا خو لیلی راس میگه دیگه:-2-43-:آواتور از این قشنگتر پیدا نکردی؟:-2-37-:

به خودت شک داری شادی که تو بودی؟:-2-06-:دوز داشتیم یهو بی ریا بشیم و خودمونو لو بدیم:-2-35-::-2-31-:

من اومدم دیدم نیلو متحول شده..خواستم یکم منم متحول شم:-2-08-:بلی بلی ما که بخیل نیستیم متحول شو جانم:-2-38-:

بشین سرجات بچه:-2-33-:نه می خوام ببینم نشینم مثلا چیکار می خوای بکنی؟؟http://www.freesmile.ir/smiles/46162_gholi_chomagh.gif
آواتور زشتhttp://www.freesmile.ir/smiles/534213_303.gif آواتور زشــــتhttp://www.freesmile.ir/smiles/58462_gholi_huge.gif آواتور زشــــــــــــــــــــتhttp ://www.freesmile.ir/smiles/74172_gholi_daman.gif

+راستی راستی مهسان آواتورت قلعه نوییه؟!:-2-20-: خودمو کشتم تا شناختمش:-2-31-:

mahsan
1391،03،23, ساعت : 10:35 بعد از ظهر
سلام :-29-:

ای بابا این چه وضعشه آخه چرا ما رو یاد خاطرات تلخمون می ندازین :-64-:

آزار دارین آیا ؟ :-23-:

هی وای من . من چرا یادم نمیومد نیلوفر همون آلمانیه س :-102-::-66-: ولی شقایق :-102-:

آقا اینو نگاه کنین :-46-:

http://www.forum.98ia.com/t53484.html

بعدا نوشت : http://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gif خیلی وقت بود اون تاپیکو خودمم نخونده بودم . چقد قاطی بودم . دقیقا تو تک تک جملاتم می تونم عصبانیتمو حس کنم اینقد زیاد که کلماتو پس و پیش میگفتم و خیلی جاها نتونسته بودم درست حسابی دفاع کنم از تیم . ولی اون تیکه ایشالله به اروگوئه نرسه خیلی جالب بود . داوره اروگوئه ایی بود http://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gif

اینجا نیلو خانوم تشریف نداشتن :-45-: ولی دوس جونشون بودن . دقیقا بعد از گذشت دو سال حسم نسبت به اون شبو دقیقا یادمه . دلم میخواست همه ی بچه های اون تاپیک رو له کنم :-47-:

دوستان با روش های منحصر به فرد از اون تاپیک دورم کردن وگرنه بن شده بودم اونشب :-42-::-71-:

اتفاقا همین صبحی داشتم به انگلیس و بازی دیشبش و اینکه بعد مدت ها یه دروازه بان نسبتا مطمئن داریم فکر میکردم بعد یاد دو سال پیش و اون اشتباه مضحک رابرت گرین افتادم که با همون اشتباه انگلیس به خاک سیاه نشست . بعد یاد ایس ایس افتاده بودم که اومده بود به گرین گفته بود سبزک ( آخه گرین لباسش سبز بود اون بازی ) بعد این ایس ایس طرفدار برزیل بود و برزیلم یکی دو روز قبلش گند زده بود . منم که دیدم گفته سبزک اومدم گفتم سبزک بهتره از .... :-65-:( روم نمیشه بگم دیگه . شه بی ترفیت بودیم اون زمان :-66-::-18-:) فهیم یادته چی بهش گفته بودم ؟ :-4-::-9-:

آقا ما بریم ولی دیگه بااحساسات ما اینجوری بازی نکنین :-29-:

آهنگ روز : شبیه دخترکای رو قلیونای قاجاری

شب خوش :-1-:


راستی راستی مهسان آواتورت قلعه نوییه؟!:-2-20-: خودمو کشتم تا شناختمش:-2-31-:




آخر هوش و ذکاوتی شادی . چطور این خوش تیپو نشناختی :-71-:

پریس کوتاه بیا شوما . ضایعس بابا :-42-:


مهسان عزیزم نفس عمیق بکش خانمی :-2-22-:. ولی خدایی همه ی مزه فوتبال به کل کل و این بحث کردن هاش هست وگرنه تنهایی دیدنش اصلا مزه نمیده


بهله بهله اون که شصت در صد :-2-28-:. حالا خواستین دوباره باهاتون کل کل می کنیم . ولی تیم خوبی دارین امسال . آلمان و فرانسه امسال بهترین بودن تا اینجا :-2-28-:

REAL LOVE
1391،03،23, ساعت : 11:03 بعد از ظهر
دوستان با روش های منحصر به فرد از اون تاپیک دورم کردن وگرنه بن شده بودم اونشب :-42-::-71-::-2-31-::-2-08-:
اعتراف کن چی گفته بودی به علی:-2-37-:
دعوا زنونه اس اینجا؟:-2-27-:
این سهم خاطره ی فردام بود میایم پر میکنیم:-2-35-:
شادی قلعه نوعی نیست؛ شوهر مرحومشه:-2-22-:

.arsana.
1391،03،23, ساعت : 11:07 بعد از ظهر
سلااااااام
کلی دلم میخواد اینجا باشم:-2-31-:ولی نوموشه:-2-43-:
2 هفته به کنکور:-2-43-:
فک کن مامان کارش از اعدام گذشته رسیده به گیوتین:-2-35-:
فقط اومدم اعلام حضور:-2-39-:
دکترم رفتم امروز مثه اینکه یه باکتری تو معده مه:-2-37-:حالا باید برم آزمایش بدم:-2-35-:
هلنام اینجا کنارم نشسته که فقط اسمشو ببینه که نوشتم:-2-28-::-2-43-:
هلنا
هلنا
هلنا
جهت اطمینان خواهری:-2-37-:

خداحافظی:-2-38-:

angle66
1391،03،23, ساعت : 11:23 بعد از ظهر
سلام دوستان:-118-:
یعنی خدا این روزی که گذروندم رو دوباره برام نیاره.من به یه نتیجه اساسی رسیدم و اینکه نصف بیشتره استاد های ما مشکل دارن.خوب اگه مشکل نداشتن که ما رو ساعت 8 صبح اونم توی فرجه نمیکشوند دانشگاه بعدم خودش نیاد:-2-36-:.امروز با بدبختی تمام با یه چشم باز و بسته راه افتادم برم دانشگاه داشتم کور میشدم برای خواب ها ولی وجدانم نذاشت بخوابم:-119-:
الان که نگاه میکنم میبینم حقم بود حالا امروز رو نمیرفتم اسمون به زمین میومد:-2-28-:.اقا ما از بچگی به غبت الرژی داشتیم من یادم نمیاد روزی غیبت کرده باشم:-2-38-:.
اینقد از دسته خودم کفری میشم کافیه به خودم بگم امروز رو نمیرم همین یه کلمه چنان خواب رو از چشم من فراری میده که اون سرش ناپیدا.ولی مضحک تر از قیافه من قیافه پسرها بود اینقدر خنده دار شده بودن دیدن استاد نیومد.معلوم بود به زور اومدن ها.یه اب و شونه به موهاشون نزده بودن:-2-06-::-2-06-:
با بدبختی برگشتیم خونه تا ساعت5 بیخودی خوابیدیم و ول چرخیدیم اصلا حس هیچ کاری نبود.فکر کن یه درصد درس هم خونده باشم:-2-15-:اصلا این استاده بیخود روز مارو خراب کرد
دیگه ساعت 6 تصمیم گرفتیم که یه نگاه بندازیم به جزوه که دیدیم دوست جانمان بیتا زنگ زده که کجایی؟
میگم میخواستی کجا باشم خونه دیگه.با حرص گفت تو خفه نشدی اینقدر جویدی جزوه هارو
منم چون ازار دارم نگفتم یه کلمه هم نخوندم:mrgreen:گفتم فقط دو دور تونستم بخونم :mrgreen:
ای صدای داد و بیدادش شنیدنی بود.هرچی حرص داشت سرم خالی کرد.:-2-09-:
تا الان هم درس میخوندم که دروغم راست باشه
شب همگی خوش دوستان:-2-40-:
3شنبه23 خرداد91

محمد
1391،03،23, ساعت : 11:38 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام بر همه ی بچه های خاطره:-2-25-:
امتحانات خوش میگذره؟:-2-08-:
من که میگم خوش میگذره:mrgreen::-2-08-:،چون آدم تو امتحانات بیشتر از دوران مدرسه بیرونه و تفریح میکنه:-2-27-:
اخه هرچند روز یه بار میره مدرسه اونم یه ساعت بقیشو بیکاره:-2-37-:؛درس نمیخونه که:-2-22-::-2-22-:
آخا من چند رو زه رفتم فاز ...خونی :-2-31-::-2-35-::-2-08-:
شباهم تا صبح بیدارم و میخوننم:-2-35-::-2-22-:
(الان اوناییکه واسه امتحان نمیخونن روحیه صفر مطلق:-2-22-::-2-08-:)
روزا زیاد نمیتونم بخونم اخه صروصدا زیاده برای همین شیفتمو عوض کردم شبا میخونم http://www.smilies.4-user.de/include/Draussen/smilie_out_098.gif
دیشب هم همینطور تا ساعت چهارو نیم خوندم بعد اذان شنیدم بلند شدم نماز خوندم و بعدش هم یه ساعتی خوندم بعدش کم کم صبح میشد کم دیگه چشام باز نمشد http://www.kolobok.us/smiles/big_standart/morning1.gif
خلاصه گرفتم خوابیدم:-2-16-:
بعد یه ساعت با این صدا یه کمتر پریدم بالا:-2-31-:
ماماااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اان!!!:-2-31-::-2-31-::-2-31-:
اینطوری شدم::-2-19-::-2-19-::-2-19-:
ما طبقه دومیم؛بعد اتاق من یجوریه که تقریبا پنجره اش طرف خونه همسایه ست:-2-07-:
دیدم دختره کوچلوشون از خو.اب بیداره شده فکر کنم 3ساله باشه ...حیاط میخوابن :-2-02-:
بعد انگاری داره رو مامانش اسم میذاره!!!:-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:
مامان :-2-43-:مامان:-2-43-: ماماااااااااااااااااااااا اان!!!:-2-43-::-2-43-:
مامانمشم خواب خرسی رفته بود انگاری جوابشو نمیداد:-2-42-:
منم داشتم گیج میزدم:-2-31-::-2-22-::-2-22-:
نمیدونستم چی به چیه؛فقط صدای مامان مامان میشنیدم:-2-22-::-2-22-:
بعد یه ساعت قطع شد خداروشکر:-2-27-:
منم چند ساعت بیشتر نتونستم بخوابم:-2-28-:
بعد چند روز امروز صبح رفتم نون بگیرم،نمیدونستم که کیلویی میفروشن:-2-31-::-2-35-::-2-22-:
مثل همیشه رفتم بع تعداد برداشتم پول همیشگشیو دادم و میخواستم بیام دیدم نانوایی میگه وزنش کن:-2-31-:
من::-2-19-::-2-19-:
نانوایی::-2-28-::-2-28-:
دوباره من::-2-19-::-2-19-:
دوباره نانوایی::-4-::-4-:
گقتم واقعا؟!:-2-19-:
گفت اره چند روزه اینطوری شده..زیاد تعجب نکن:-2-26-:
منم جاخوردم خیلی...فقط این مونده بود:-2-28-:
خلاصه گرفتم و اومدم تو راه تو کوچکمون تا تهش که رفتم خدایی نزدیک چهار پنج نفر پرسیدن چند گرفتی؟چقد شد؟:-2-43-::-2-31-::-2-22-:
واسه هرکدوم داستان تعریف میکردم:-2-22-::-2-22-:
................
بعدشم الان داشت بارون میومد...انقد خوب بود:-2-16-::-2-16-::-2-26-:
الان تموم شده:-2-26-:
مایم یکمی دیگه میروریم درس بخونم:-2-38-:
یه روز فرصت دارمو 400 صفحه کتاب:-2-09-:
برام دعا کنین(خواننگان محترم:مگه بیکاریم؟:-2-28-:اگه وقت داشتیم واسه خودمون دعا میکردیم:-2-08-::-2-31-:)
همین دیگه
زیاد حرف زدم؟:-2-35-::-2-31-::-2-22-:
همگی موفق باشین
بدرود:-2-25-:
23 خرداد

yasam
1391،03،24, ساعت : 12:01 قبل از ظهر
سلام علیکم
من باز اومدم روزنامه بنویسم.آقا من خیلی خوشحال خیلی.
امروز فرهاد قائمی اومد تو گلستان و مصاحبه پیش اومد واینا. اونم گفتش که اگه بخواین فصل بعدم تو گنبد میمونم.البته نگفت کدوم تیم اما احتمالاً همون هاوش میمونه چون جواهری تازه برگشته به لیگ( یه سوالی که چند وقته تو ذهنمه اینه که وقتی این دو تا تیم باهم بازی دارن تماشاگرا کدوم تیمو تشویق میکنن؟ شایدم فقط بگن گنید! باید دید)

ساعت 5 و ربع بود که زدم شبکه 6(همون آموزش) فرصت برابر بود یه آقاهه(سپهری فک کنم حالا نفهمیدم دقیق کیه) گفت 28 سالگی شما، آینده ی شما یه موجود زنده است خاکش نکیند!(این تیکه رو با من بودا میگم که بقیه ی ملت به خودشون نگیدن)چون چند روزه همش به خاک فکر میکنم یعنی عجیب تخیلی میزنم راجع بهش ها! بعدش نشستم با سیانور* یه مشورتی کردم و تصویب شد که کمی تا خیلی آدم شم. البته سیانور تأکید کرد که بهم امیدی نداره!
آقا تصور کنین ما یه هفته ی دیگه کنکوری میشیم نیمه رسماً!

ما رادیو 7 دوست میداریم بسی خیلی.البته اینم میگم که خیلی کم دیدمش. چند ماه پیشا یه قسمی بود یه داستان میخوندن راجع به چشم بلبلی(یه دختره دانش آموز بود و از زبون معلمش راجع به اون نوشته شده بود) من خیلی دوسش داشتم جالب بود. دیگه ندارنش اونو؟ اجرای آقای ضابطیانم دوست داشتم.(ها راستی به نظرتون اون چشم بلبلی ـه میتونه چشم فندقی باشه؟)
میگم کاش میشد روح تو روح میشد یعنی مثلاً جوری میشد که فردا صبح روح فهیم یه سر بیادتو جسم من و امتحان عربی بده و بره. شنبه م پریس بیاد سرجلسه ی ادبیات(البته میدونم آدم سست عنصری هستم و خیلی مزخرفه که تاحالا هیچ کتاب درسی رو یه دور کامل نخوندم.سیانور روزی سه بار بهم میگه!)

چند روز پیش یه تاپیکی دیدم تو سایت 37 یا شایدم 39 درد عمده ی ایرانیان از دیدگاه صادق هدایت.وقت نکردم بخونمش فقط جمله ی اولشو خوندم که نوشته بودم ایرانیان ترجیح میدهند تخیلی کنند تا تفکر! واقعاً م راست گفته بودا! همین خود من 65 درصد موقع درحال تخیلم 35 درصدم درحال تأسف! فک کن اگه 20 درصدشو تو تفکر باشم چقد روزام عوض میشه!

آقا ما کلاً آدمای مغروری هستیم یعنی این مایی که میگم کل فامیله ها از اون بچه کوچیکش تا آدم بزرگا.همین غرورم باعث شده خیلیا نتونن بهمون نزدیک شن!!و البته بازم میدونم که وضعیت افتضاحیه!
جالب اینجاست که اگه یکی تلفظ درست فامیلمونو ندونه و یه حرفم بهش اضافه کنه میتونه بخونه غروری! یادمه راهنمایی که بودم یه دختره بود فک میکرد فامیلیم غروری ـه!
حالا من هرچقدرم خودمو بزنم به خاک و گِل ولی بازم میدونم که این غرور مزخرفمو دارم و البته بیشتر مواقع هم الکی ـه ها!
این بحث و که پیش کشیدم دلیل داشت که الان منصرف شدم. یعنی یه شوخی درموردش دوباره این حس مزخرفمو به رخم کشید!



هر وقت میام سایت مینویسه پیام داری ولی ندارم:-2-34-:دیونه شدم از دستش هرکاری هم کردم درست نمیشه . خواستم با انجمن مشکل دارید بپرسم بعد فکریدم کسی جواب نمیده ضایع میشم بیخیال شدم:-23-:
نیلوفرسال قبل همین موقع چهار تا از پیامای منم نشون نمیداد رفتم پریسدم توی اون تاپیک با انجمن مشکلی هست و البته هیشکی جوابمو نداد.کم کم ،کم کم بعد حدود یکی دو ماه درست شد خودش.

چقد امشب حرف زدم البته با سانسور زدم.آخه روزنامه که خیلی طولانی بشه آدم حسش نمیاد بخونتش .
تا بعد!

*حدود دو هفته پیش سوپرایز مهسی رسید منم بعد یه هفته فک کردن اسمشو گذاشتم سیانور بهشم میاد اتفاقاً ! خیلی بچه ی پرروییه ولی میسازیم باهاش!

reyhane.s
1391،03،24, ساعت : 12:55 قبل از ظهر
سلام...
دیگه حوصله ام از امتحانا هم سر رفته....میخوام زود تر تموم شه....
ولی دنیا کی به حرف من چرخیده....
این چند روز اصلا نیومدم.....دیروز و امروزم که اومدم فقط رفتم و تولد ها رو تبریک گفتم و هنوز جواب بچه ها رو ندادم.....
همینجا عذر خواهی می کنمم...
فردا امتحان زیست داریم.....نخوندم زیاد ولی به بابا گفتم ساعت 8بیدارم کنه......
بلکه بشینم بخونم...
خبر دیگه ای هم نیس.....
کی سی خرداد می رسه که امتحانا تموم شه؟؟؟؟؟
خدایا کمک کن....
زیاد نمیام مزاحم شم....از این مدت لذت ببرید.....
دلم بسیار کتاب می خواد.....دارم ها ولی جرات نمی کنم شروع کنم...می ترسم همین سه تای آخر رو هم گند بزنم....
بابای...

ღ ghazali ღ
1391،03،24, ساعت : 12:57 قبل از ظهر
سلام:-2-25-:
خدایا منو از دست بهنویس راحت کن !!:-2-39-:
فردا امتحان چی داریم ؟؟:-2-28-:
میگن گسسته ...:-2-28-: خوب من هنوز ۱ کلمه هم نخوندم ... :-2-42-:مثل اینکه اخریشم هست به سلامتی .... :-2-28-:۲ هفته هم تا کنکور ....!!:-2-28-:
امروز روز هیچ جوریی بود ....:-2-41-: خالم رفت مشهد ...!:-2-41-:
چند وقت پیشا یه دوستامو تون فی*س بو*ک یافت بودم:-2-16-: ایشون دوست دبستآنو مهد من بودن :-2-16-:کلی دوسش داشتم:-2-16-: بد اومد didamesho اینا ... :-2-16-:دلش گرفته بود باهاش حرف زدم ...:-2-39-: اشکم ریختم ...:-2-15-:!! گفت یادته چقد خوش بودیم ؟؟:-2-15-:
واقعا هر روز صبح میرفتم سر کوچشون وایمیستادم میومد باهم قدم زنان میرفتیم مدرسه ...:-2-15-: خیلی هم یادمه آروم میرفتیم:-2-37-: چقدم حرف میزدیم!:-2-37-:! کلی هم واسه بده کنکور باهم برنامهریزی کردیم !!:mrgreen:
ایرانم که .:-2-43-: چقد حرص خوردم بازیو دیدم .... !!:-2-09-:
کلیم به مامانم پوز دادم گفتم ما رفتیم استادیوم:-2-22-: ( حالا اصلا واسش مهمم نیستا:-2-08-:) آخه فک کنم ۴ سلام اینا بود بازی ایران عراق بود رفتم خیلیم یادم نیست :-2-22-: یادمه خوابیدم :-2-22-:ایران گل زد پریدم از خواب ...!!:-2-22-:
علی کریمیم گفت از پرسپولیس میری ...:-2-19-: نه ......!!!:-2-29-::-2-18-::-2-03-::-2-03-:
میرم شاید بدرسم !:-2-42-:
روزگارتون خوش !:-2-25-::-2-40-:

*Hadis_71*
1391،03،24, ساعت : 01:29 قبل از ظهر
سلام و عرض ادب :-2-25-:
گفته بودم شاید تا کنکور چیزی ننویسم ولی خب امشب نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اومدم :-2-16-: البته قبلا هم میومدم یک درمیان خاطراتو میخوندما :-2-35-: خب وقت نمیشد همه رو بخونم :-2-43-:
2هفته تا کنکور مونده ولی ساعت مطالعه ی من به شدت افت کرده.... :-2-15-: ...توصیه های آقای برادر هم تو گوشم نمیره :-2-09-: دیگه حالم از کتابا به هم میخوره :-2-09-:
دیشب خواهری رفت شهر خودش :-2-22-: ده روز بود اومده بود اینجا لنگر انداخته بود :-2-22-: خب خواهری تو که نمیتونی از اینجا دل بکنی چرا قبول کردی با شوهرت بری شهر دیگه :-2-09-: ده روز اینجاست ده روزم شهر خودش :-2-28-: به من گفته بعداز کنکور باید بیای تابستونو پیش من زندگی کنی :-2-27-: دوستم آزاده هم تهدیدم کرده که اگه جرئت داری از این شهر برو بیرون :-2-06-::-2-06-:
چن روز پیش پسرعموی گرامی به همراه خانم و پسر کوچولوش از هندوستان تشریف آوردن :-2-22-:مامانم اینا رفتن دیدنشون ولی من به خاطر درس نرفتم :-2-35-: خب با عموم اینا همسایه هستیم بعدا میرفتم میدیدمشون دیگه:-2-42-: صبح روز بعد داشتم میرفتم بیرون دیدم پسر عمو مونده دم درشون منتظره خانومش بیاد برن جایی :-2-22-: رفتم جلو گفتم سلام :-5-: پسر عمو: حدیث چه قد عوض شدی :-2-20-:
گفتم پسر عمو همش سه ساله منو ندیدیا :-2-37-: یعنی انقد عوض شدم :-2-37-: بعدش خانمشم با پسرش اومد :-2-16-: خانمش انقد ماهه :-2-16-: خیلی آروم و نازه :-2-16-:برعکس پسرعمو شروشیطونه :-2-22-: قبلا هم تو عالم بچگی این پسر عموم همیشه من و سما رو اذیت میکرد :-2-36-: یه بار تو حیاط با شلنگ آب هردومونو خیس آب کرد :-2-06-::-2-06-:ولی دوتا داداش کوچیکترش برعکس خودش آرومن :-2-38-:دوران بچگی عالمی داشتیما :-2-38-: الان دیگه همه بزرگ شدنو ازدواج کردنو پخش و پلا شدن :-2-39-: منم که امسال اگه خدا بخواد میرم دانشگاه :-2-15-: باز دوباره حرف درس و دانشگاه اومد وسط :-2-36-: هی من میخوام از درس حرف نزنم ولی نمیشه :-2-36-:
دیشب تو خونه تنها بودم داشتم تستای نفرت انگیزناک شیمی :-2-42-: رو حل میکردم یه لحظه سرمو بلند کردم دیدم سرم گیج میره :-43-: همزمان یه دردی هم پیچید تو سرم :-2-30-: گفتم حدیث دیگه داری میری به دیار باقی :-2-30-: :-2-27-: :-2-06-: خلاصه زنگ زدم مامی گفتم بیا که دخترت داره از دست میره :-2-30-: :-2-06-: خداییش اولش طوری حرف زدم که مامی فک کرد اتفاقی افتاده :-2-35-: بعد دیدم الانه که سکته کنه گفتم چیزی نیست مامان فقط اومدنی قرص سرماخوردگی و سر دردو اینا بگیرین که حوصله ی دکتر رفتن ندارم :-2-27-: چه قد این مادرا دلسوز و مهربونن :-2-41-: نیم ساعت نشده بود که اومد خونه کلی بهم رسید :-2-41-:
آهان دو تا پسر عمه هام همزمان در حال ازدواج هستن :-2-38-: فعلا دارن مراحل خواستگاری و این حرفا رو میگذرونن به احتمال زیاد تابستون جشن باشه :-2-16-: منم دلم هوای عروسی کرده :-2-16-:
خب دیگه زیاد حرفیدم :-2-35-:
شب همگی خوش :-2-25-:
23 خرداد 91:-2-22-:

*mahsa*
1391،03،24, ساعت : 01:57 قبل از ظهر
سلام:-2-28-:
خوب به من چه که جمله حالیه و منادای نکره ی نمی دونم چی چی و کوفت و زهرمار و این عربی بووووووق چیه:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
آقا من تموم لغاتو قاطی کردم.. دارم عربی می خونم معنی انگلیسی کلمه میاد تو ذهنم:-2-28-::-2-28-:
دارم زبان می خونم معنی طبری میاد تو ذهنم:-2-28-::-2-28-:
فارسیمون هم که نصف بیشترش عربیه بقیه اش فرانسوی و انگلیسی... خوب اصلا حرف نزنیم سنگین تره:-2-28-:
این عربی یه کاری کرده سیمای مغزنم بهم پیچید ..اساسی
بعد از ظهر خواستم یه چرتکی بزنم یه بار خواب دیدم با کل بچه ها داریم تو حوزه امتحانیمون میرقصیم بیدار شدم و کلی به خودم خندیدم و دوباره خوابیدم..:-2-06-:
اینبار خوابش فجیـــــــــــــــــــع بود ... تو خواب داشتم با پی سی فیلم میدیدم توی فیلم یه عده زن و مرد تو یه خیابون بودن و یه اتوبوس تو خیابون پارک بود ... یه دودی از توی اتوبوس میومد بیرون و شکل دست می شد و مردمو می گرفت میبرد تو اتوبوس و مردم کم کم قیافشون سفید می شد بعد بعضیاشون شبیه این روحای تو فیلما می شدن بعضیا شبیه اسکلت... منم ترسیده بودم هر کاری میکردم نمی تونستم کامپیوترخاموش کنم آخرشم انقدر تلاش کردم تا بیدار شدم:-2-35-:
تا یه ربع فقط داشتم به در و دیوار خونه نگاه می کردم. فک کنم مغزم گفته بسه بچه جون زیاد درس خوندی یکم فیلم ببین اونم از این فیلما... خداییش تو خوابم آسایش نداریم:-2-36-:
ولی بهتر ما که تو زندگیمون تنوع نداریم خوبه لااقل یکم تو خواب تنوع داریم:-2-37-:
دیگه بعدش درس خوندم و همین دیگه:-2-38-:
الانم میرم لالا دوباره از این خوابا ببینم:-2-06-:
خوش بگذره..

هیچوقت امتحان و دوست نداشتم و ندارم ... حتی وقتی که یه درس و فوت آبم :-2-41-:
کل بشریت باهات موافقن هانی

فعلا :-2-25-:

hanajigh
1391،03،24, ساعت : 01:59 قبل از ظهر
صبح هفت صبح از خواب بیدار شدم
قرار بود ساعت هشت و نیم برم کلاس
ندونم چی شد که یه هو پلکام روی هم افتادن و وقتی بیدار شدم ساعت نه بود
اولین کاری که کردم یه جیغ بلند زدم
اخه گفته بودم منو ساعت هشت بیدار کنه که یادش رفته بود
منم در کمال ارامش حاضر شدم و زنگ زدم اژآنس
الو اژانس
بله بفرمایید
یه ماشین میخواستم ...دارید
بله
خیلی دلم میخواست بگم خوش به حالتون ...من فقط دوچرخه دارم ولی زشت بود ...یه خانوم محترم از این کارا نمیکنه
بعد از اینکه رفتم کلاس
استاد اومده بود
ببخشید ببخشید رفتم نشستم
اینقدر کلمات عجق وجق گفت که خوابم گرفت
از استاد اجازه گرفتم رفتم تو محوطه حیاط یه کم توت قرمز چیدم و خوردم
یه ناخنک کوچمولو به سیبا زدم
و بعد رفتم کلاس
تازه جو گیر شده بودم که گوشیم شروع کرد به لرزیدن
تو جیب شلوارم بود
قلقلکم گرفته بود
باز از کلاس زدم بیرون
نزدیک ده دقیقه با هلن فک زدم و وقتی وارد کلاس شدم استاد همچین چپ چپ نگاه میکرد که نگو
کم مونده بود با کیبورد بزنه تو سرم
اخر کلاسم وقتی داشتم وسایلم و جمع میکردم
داد زد
خانوما ...جلسه اینده امتحان .....از همین فصل
حالا من میخواستم کیبورد و بزنم تو سر استاد
بعد از کلاس اینقدر منتظر سرویس شدم که جنگل امازون سبز شد
تازه وقتی سرویس اومد بچه ها مثل ادمای قبایل زامبی پریدن تو سرویس
تنها جای خالی شم فقط روی داشبورد بود
که اگه جنینم بودم جا نمیشدم
فاصله کلاس تا خونه رو داشتم پیاده گز میکرد
که
یه ماشین کنارم ایستاد و بوق بوق
میخواستم برگردم هر چی فحش بالای 18 بلد بودم بگم که دیدم زینب دوستم بود
یه پسر کوچولوی شیطون داره
منم که دنبال یه خر مرده بودم تا جلش و بردارم سریع پریدم بالا تا نظرش عوض نشده
یه کم از شیرین کاری های پسرش گفت و منو تا حراست رسوند و رفت
رفتم برای خودم یه کرانچی و پفک خریدم و رفتم خونه
ساعت دوازده ظهر بود
صبحونه فقط یه های بای خورده بودم
کامپیوتر و روشن کردم و در حین خوردن کرانچی فیلم قهوه تلخ و تماشا کردم
بماند که چقدر خندیدم نزدیک بود خفه بشم
کم کم خوابم رفت
ساعت دو بود که هلن زنگ زد و گفت برم وسایلم و ازش بگیرم
چون قراره برم مسافرت لازمشون داشتم
یه کم خودم و پیچ و تاب دادم و بعد بلند شدم
یه کم جنگل امازون و مرتب کردم
جارو زدم
تخت و مرتب کردم
اتاق کار و که بیشتر به انباری شبیه شده بود و مرتب کردم
لباسا رو توی ماشین ریختم
ظرفای سی سال پیش و شستم
گاز پاک کردم
و در اخر که جنازمو که بوی عرق خر مرده میداد و به حموم کشیدم
بعد از دوش گرفتن سریع حاضر شدم و رفتم حراست
دقیقا سی ثانیه دیر رسیده بودم
ماشین رفته بود
توی ماشین خالی نشستم و نیم ساعت در و دیوارو نگاه کردم تا بالاخره رضایت داد و حرکت کرد
وقتی به ترمینال رسیده بودم
با تاکسی رفتم بازار
بین راه هم کلی به اهنگای رادیو خندیدم
که راننده هم که الهی چشماش بزنه بیرون با تمسخر نگاه میکرد
شاید تو دلش میگفت شاسگول برقی رو نگاه
سر ساعت مقرر هلن اونجا بود
با هم رفتیم بستنی فروشی و به خودمون ویتامین تزریق کردیم
نیست از صبح دارم عرق جبین میریزم ...از اون نظر
بعد رفتیم پاساژمرکزی و هلن واسه عروسی خواهر شوهر بیریخت اش یه لباس ناز خرید تا تو عروسیش بپوشه و عروس خانوم دق کنه
بعدم روز از نو روزی از نو
برگشتم ترمینال
بیست دقیقه بعد ماشین حرکت کرد و منم کم کم کم کم لالا کردم
نزدیکای خونه بودیم که بیدار شدم و اومدم خونه
محمدم خونه بود
البته خواب
یه دوش گرفتم و بعد رفتم یه سبزی پلوی خوشمزه با ماهی درست کردم
ولی وقتی توی اشپزخونه بودم بابای محمد تماس گرفت و کلی گلگی کرد که چلا نرفتم خونشون
هر چی گفتم کلاس بودم زیر بار نرفت
با محمد رفتیم توی پارکینگ که دوچرخه هامونو برداریم
که یه صدایی اومد که من شیش متر پریدم و پشت سرشم یه جیغ بنفشششششششششششششش
یه بچه گربه سفید وخوشمل بود
به همراه رخشمون راه افتادیم به سمت خونه محمد اینا
تو خیابونم که مردم چشماشون عینهو تلسکوپ رو ی ادم زوم بود
اینقدر تند پا میزدم که زود تر از زیر نگاهاشون فرار کنم
مامان زرشک پلو درست کرده بود
بعد از نوش جون کردن چای و میوه به خونه برگشتیم
محمد جان رفت تا کم بود خوابشو جبران کنه
و من اومدم تا خاطرات امروزم و بنویسم
بای

alonegirl
1391،03،24, ساعت : 02:01 قبل از ظهر
http://twit.98ia.com/i/icons/s605.gifhttp://twit.98ia.com/i/icons/s605.gifhttp://twit.98ia.com/i/icons/s605.gifhttp://twit.98ia.com/i/icons/s605.gifhttp://twit.98ia.com/i/icons/s605.gif
سلام علیکم. خوب هستین؟ :-2-35-:
اومدیم جواب بروبچز رو بدیم دیدیم رفت صفحه بعدی؛ جون ِ شوما دیگه راه نداشت همونو ویرایش کنیم:-2-38-: تازه ما یادمون اومد بازم حرف داشتیم. دلتون میاد حرفامو اینجا نزنم، اونوقت غمباد بگیرم؟:-2-43-:


شادی ببینم تو هم میتونی توی دو مین 4 سال کوچیکتر بشی یا نه :mrgreen:
والا ما فک نکنم زیاد تغییری کرده باشیم از اون اول تا حالا:-2-37-: روز به روزم حس میکنم بیشتر دارم عقلمو از دست میدم:-2-31-:

شادی قلعه نوعی نیست؛ شوهر مرحومشه:-2-22-:
:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

پریس کوتاه بیا شوما . ضایعس بابا :-42-:
پریس کوتاه نیاییااا:-2-22-::-2-22-::-2-22-: موضوع داره جنجالی میشه:-2-22-::-2-31-::-2-22-:
+ هلیا تو و هلنا اسطوره این:-2-22-:
+ آسی (یا همون آیس:mrgreen:) این سیانورتونو یه عکس بگیر بذار مام مستفیض بشیم:-2-31-:
پ.ن هامون تموم شد فک کنم :-39-:

*
داداشم زنگ زده بود درمورد کار توضیح بده، میگه ازش خواستن باید روابط عمومیم بالا باشه! آقا داداش هم جواب داده آره بابا روابط عمومیش بالاست. از وقتی دانشگاه رفته خوب شده:-2-37-:
چی؟! من!!!؟!!!! روابط عمومی!!!!؟!! :-2-29-: مستشار؟!:-2-31-: خب این کار خیلی سخته که:-2-29-: میگم چطوره بهشون پیشنهاد بدم روابط عمومیمو کتبی نشونشون بدم:-2-35-: شفاهی که سه سوت رفوزه میشم:-2-31-: پشت تلفن هم کارم راه میفته هااا ولی رودررو...:-17-:
الان من تو این یه هفته چطور روابط عمومیمو ببرم بالا؟:-17-: کسی کلاسای فشردۀ بالا بردن ِ روابط عمومی سراغ نداره آیا؟:-26-:

*
فردا تولد دعوت شدیم. اصلا حال ندارم برم، ولی اگه نرم متولد ناراحت میشه:-46-: حالا نیم ساعت پیش سحر(دخترعموم) به شقا اس داده هماهنگ کنه چطور برن تولد. ازش پرسیده شادی هم میاد؟ گفتم بگو نمی دونم فعلا. شقایق هم نامردی نکرد یه صفت زشت بهم داد و همونجوری به سحر گفت "شادی ... ه معلوم نیس چیکار میکنه" :-2-09-: از اونورم سحر هوامو داشت و به شقا میگه به دخترعموی من فوش نده هاااااا:-120-: حالا از اینور اینا نظر میدن "دوتا دخترعمو لنگۀ همن ، چه از هم طرفداری می کنن":-15-:

تازگیا چه پرحرف شدم:-4-: البته پرحرفی ِ مجازی:-10-:
گشنمه. شام نخوردم:-29-:
شب خوش

mina1989
1391،03،24, ساعت : 10:32 قبل از ظهر
سیلااااااااااام بر همگی خوفید آیا؟ http://www.freesmile.ir/smiles/470519_loveshower.gif http://www.freesmile.ir/smiles/470519_loveshower.gif

آخا دیروز همسری جانمان ما رو سوپرایز کردن دیروز از سرکار اومد دیدم یه جعبه دستشه گوفتم اون چی

موباشد؟:-2-37-: http://s17.rimg.info/04cdbf3a0885fbed81bca470b576cf9e.gif http://s17.rimg.info/04cdbf3a0885fbed81bca470b576cf9e.gif

گفت برای شوما گوشی خریدم ولی کادوی تولدته الان بهت نمی دم میمونه برای روز تولدت . ما اینجوری شده

بوتیم. http://www.freesmile.ir/smiles/427120_yahoo.gif http://www.freesmile.ir/smiles/427120_yahoo.gif http://www.freesmile.ir/smiles/427120_yahoo.gif http://www.freesmile.ir/smiles/427120_yahoo.gif http://www.freesmile.ir/smiles/427120_yahoo.gif http://www.freesmile.ir/smiles/427120_yahoo.gif

گوفتیم حداخل بوگو مدلش چی موباشد ؟ به زور ازش گرفتیم باز کردیم نوگاش کردیم بسی کیف کردیم .

مدلش سونی اریکسون اکسپریا آرک موباشد . آجی هانی سوز به دلت که دعا موکردی برام نخره ضایع بشم

حالا شوما ضایع شو برام خرید. http://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gif http://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gif http://www.kolobok.us/smiles/artists/mini/Laie_22mini.gif http://www.kolobok.us/smiles/artists/mini/Laie_22mini.gif http://www.freesmile.ir/smiles/823919_e5so0w8g1gzxzzhm.gif http://www.freesmile.ir/smiles/823919_e5so0w8g1gzxzzhm.gif

ما هم که اصلا در جریان نبودیم. http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif http://www.freesmile.ir/smiles/489719_gigglesmile.gif http://www.freesmile.ir/smiles/489719_gigglesmile.gif ما رو تهدید کرده گوفته اگر کسی بفهمه من برای کادوی

تولدت چی خریدم گوشی رو بهت نومودم. http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif مام که دهنمون قرص موباشد http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif

آخا ما فرا راهی شمال موباشیم انشاالله تا دوشنبه صبح راه میفتیم که سه شنبه بیایم سر کار http://www.freesmile.ir/smiles/661419_sportcar3.gif

آجول هانی موخواهیم بیایم همه ی آلوچه های لاهیجان بخوریم تموم کنیم.چاخالو شیم. http://www.freesmile.ir/smiles/564719_hallcandysmile2.gif

آجی مرجانییییییییییی کوجایییییییییییی دلم برات یه ذره شدههههههه.پرو نشو.:-2-06-::-2-27-:


تا بهدا بای http://www.freesmile.ir/smiles/86919_kvasthexa.gif

!ستوده!
1391،03،24, ساعت : 10:58 قبل از ظهر
کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن.

این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست







کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را
از نگاهش می توان خواند
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!
بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم ...هیچ کس نمی فهمه:-2-15-:

Ay Sona
1391،03،24, ساعت : 11:04 قبل از ظهر
تو هم فهیمی آیا ؟؟؟:-2-08-:بلی با شقا بودیم دوستیمون خیلی تابلو بود همه من رو اونشکلی یادشون میاد
خیلی حیف شد عکسها باز نمیشن یه مجموعه ی کامل بودش من و شقا طرفدار آلمان بودیم چقدر به اختاپوسه فحش دادیم که روحیه آلمان رو خراب کرد چقدر کل کل میکردیم یادش بخیر از یک هشتم به بعد هی امضا عوض میکردیم
امیر علی !! نمیدونم شایدم باشه با یه اسم دیگه اری خود خودشم:-2-31-: من بیشتر شما رو تو پروفایل علی بلا میدیدم .. از اونجا می شناسمتون:-2-38-:
یه مراسم عقدی هم بود بین دو نفر.. یادته؟:-2-31-: هی هی گذشته ها چقده فرق میکرد با الان:-2-41-:
من نتم رو شارز کردم میرم دنبال اون شکلکا .. شاید یافتیدمشون:-2-08-:
امیرعلی میخواست بره کانادا پیش عمه ش بدرسه:-2-38-: گفته بود دیه نمیاد اینجا .. عاقبت چه شد ایا؟:-2-37-:

نیلوووووو چقده عوض شدی دختر!! :-2-20-: آره ما خوب به یاد داریم. الان شدی همون نیلو(nina98 یا به قول پریس 89:-2-31-:) همون نیلویی که اوایل از بس شیطونی می کرد با شقایق من همش فک می کردم 16-17 سالشه:-2-08-:منم همچین حسی رو داشتم .. کوشولو و شیطون:-2-08-:
یادمه یه بار به ادمین پ.خ زده بودن .. واسه ش تاپیک زدن:-2-22-: اونجا بود که خیلی مشهور شدن:-2-08-:


فهیم یادته چی بهش گفته بودم ؟ :-4-::-9-:نه یادم نیس..اون تاپیک هم رفتم .. ولی چیزی نگفته بودی در جواب سبزکش ..شاید ویرایش کردی .. شایدم به خودش مستقیم گفتی یا به ما:-2-37-: شله زرد؟ زردک؟:-2-37-: ها نکنه مربوط میشه به همون قرصی که ادما رو باهاش میفروشن:-2-06-::-2-06-::-2-06-: اون دختره رو من فروخته بودم .. یادته بهت اس ام اس دادم؟:-2-06-::-2-06-:

هی هی یاد گذشته نمودیم منم یاد بهارجون و نیلویی اسپمرهای معروف افتادم .. نازی نامبر وان و تاپیک کل کل جام جهانی:-2-41-:

میه چیه؟ :-2-43-:خاطره س دیه ..خاطرات گذشته بود خوووووووووو:-2-35-:

میگم کاش میشد روح تو روح میشد یعنی مثلاً جوری میشد که فردا صبح روح فهیم یه سر بیادتو جسم من و امتحان عربی بده و بره.پس روح فهیم تو جسم و روحت:-2-06-::-2-06-: برار من میگه بیا دانشگاه .. به جای من نحو امتحان بده:-2-22-:سال اخره که عربی داری:-2-31-: اخرین امتحون عربی .. به این فکر کن .. تمام تلاشت رو بکن:-2-38-: شاخش رو بشکن اصن:-2-38-:
ها از دیشب بگیم .. با دخی خاله های مامی مان رفته بودیم پارک:-2-38-: این دخی خاله ارشد قبول شده میخواست پیتزا مهمونمون کنه:-2-28-: رفتیم اونجا میگه من پول کم اوردم:-2-28-: بهد مجبور شدیم بریم بستنی شکلاتی بخوریم:-2-28-:خوشم نیومد بوی شیرخشک میداد:-2-28-: شاید فردا رفتیم پیتزا هیوا:-2-31-: پیتزای متری خوردیم:-2-31-: ها ما پیتزا ایتالیایی بیشتر میدوستیم:-2-38-:

*حدود دو هفته پیش سوپرایز مهسی رسید منم بعد یه هفته فک کردم اسمشو گذاشتم سیانور بهشم میاد اتفاقاً ! خیلی بچه ی پرروییه ولی میسازیم باهاش!من میخواستم بپرسم ازت یادم رفت:-2-38-: ما چهارتن از این علوسکه داریم دیه:-2-16-: من واسه عروسکام اسم نمیذارم:-2-08-: رفته بودم دارو گیاهی بگیرم واسه دندونم .. یه دختر بچه ی شررررررر گیر داده بود به کفشدوزک گوشیم .. میگفت اسمش چیه؟:-2-28-:
مهسان خرگوشت رو نصب کردی اخر؟:-2-37-:
برم یه نحوی بخونم اگه خدا بخواد:-2-37-:
خداحافظ:-2-25-:

sahar bala
1391،03،24, ساعت : 11:12 قبل از ظهر
سلام بچه ها...........
دلم گرفته......از همه چیزو همه کس..........عشقم بهم تهمت زده........هیچی ولش کن نمیخوام دیگه بیشتر از این خودمو ازار بدم.............فقط دعا کنید هم چی درست بشه اخه خیلی دوسش دارم اونم منو خیلی دوست داره.......ولی نمیدونم دیشب یهو چی شد که یه دفعه ای بهم ریخت......کاشکی هیچوقت شماره مزاحمی رو که بهم زنگ زده بود رو بهش نمیدادم که اینجوری بشه....الانم خیلی پشیمونم.....خیلیییییی......ولی یه اتفاقی افتاده که............هیچی ول لش دیگه نمیخوام شمارو هم با حرفام اذیت کنم..........میدونید از کی نیومدم خاطره بنویسم............ولی امروز دلم هوس کرد بیام سایت یه سلام احوال پرسی با بچه ها بکنم دلم برا همشون تنگ شده.............امتحانامم که خیلی وقته تموم شده.....باید به انتظار کنکور بشینم......فقط برام دعاکنید رشته ای که دوست دارم دربیام دیگه هیچی نمیخوام.........فقط باید یکم بیشتر بخونم البته اگه این سایت بزاره.............خب دیگه..........من فعلا باید برم بااای تا های بچه ها......

MaRyAm.PaRiZaD
1391،03،24, ساعت : 12:01 بعد از ظهر
سلام...بچه ها یه روز داشتم تو خیابون راه میرفتم یه پسره افتاد دنبالم با ماشین.دو نفر بودن.
خیلیم سیریش بودن ول نمیکردن!
اه اه اعصاب نذاشته بودن..
ثانیه ی یه برا میگفتن:
_ خانومی برسونیمت؟
_ خانومی شمارم رنده بزن تو حافظه!
_ خانومی خودم بنویسم برات؟
_ دستت درد نمیگیره ها...
حدودا سه تا خیابون ر ومیدویدم و اونا هم ول نمیکردن...میدونید چی کار کردم؟(از اونجایی که تکواندو کارم)
وایسادم.برگشتم به سمتش و با خحنده گفتم:
_ خب جیگرا چی کارم دارین؟
دیدم هر دوشون تعجب کردن.
_ ببینم تو که زبون داری و اینقدر خوش صحبتی چرا تا الان حرف نمیزدی؟
_ چون محله مناسبی نبودیم.
_ اهان...پس بیا بالا تا بریم یه جای بهتر.
دیدم داره پررو میشه زود دست به کار شدم.
_ عزیزم من الان کار دارم فعلا شماره بده.
_ چشـــــــــــــــــــــــ ـــــم!بفرما یادداشت کن خانومی!
منم خیلی قشنگ کیفم رو در اوردم گذاشتم کنار خیابون.چادرم رو در اوردم گذاشتم روی اون.بعد به حالت دفاعی دستامو مشت کردم و گفتم حالا بیا شماره بده اق پسره!
دیدم زرتی زد زیر خنده.حرصم گرفت با خودم شرط بستم بزنم لهش کنم.با دوستش میخندیدن که اومد پایین گفت:
_ خب بیا...منم بازی..شروع کنیم؟
دیدم عجیب پر روئه.یه فن اومدم.
پامو بردم بالای سرش(قدم بلنده راحتم تو این زمینه)یه چرخ زدم اومدم بزنم بهش که سریع دوید عقب و به رفیقش گفت:
_ طرف راست میگه برو جنگیه دختره!
حالا خودمو بگو اون وسطه نشسته بودم فقط میخندیدم...

NAVA22
1391،03،24, ساعت : 02:12 بعد از ظهر
سلام
سایت چیرا این شکلی شده است؟ ما با همان سایتی که قبلا گفتیم آمدیم.
انقدر خوشحالیم انقدر ذوقیدیم که نگو:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
دیشب تا صب که گلاب به روتون صبم ناامید داشتیم از خانه بیرون می آمدیم که مادری گفت ناامیدی کفره. بعدش رسیدیم مدرسه اونی که باید کارنامه میداد داشت پارچه چادری متر می کرد:-2-28-: دو ساعت الاف شدیم تا کارنامه رویت شد و دیدیم پاس شدیم:-2-35-: اصلا فکرشم نمی تونستم بکنم که بعد 12 سال آبروداری بخوام شهریور امتحان بدم:-2-37-: خب خدارو شکر نمیدانیم این چه حس بیشوعوری بود هی به ما می گفت می افتی:-2-42-:
همسایه مان می خواهد برود امیدواریم جایگزینش خوب باشد:-2-43-:
هیشی دیگر.روزتان خوش:-118-:.

meno
1391،03،24, ساعت : 02:24 بعد از ظهر
سلام



دوس دارم بنویسم ولی هیچی دقیقا هیچی به ذهنم نمی رسه که بنویسم !!!!!

اینم می دونم تا حس نوشتن نباشه به اجبار نمی شه نوشت

ولی جالبه که بدجور حس نوشتن دارم ولی چیزی برا نوشتن ندارم !!!!

البته برا غذا خوردن هم دچار همین مرض شدم !!!!

شاید یکم متفاوت ! گرسنمه ولی اصلا حس غذا خوردن ندارم هیچ وعده ای .

از گرسنگی ضعف می کنم ولی اصلا نمی تونم بلند شم غذا گرم کنم بخورم و بی خیال میشم !

حتی غذا که آماده جلوم باشه دوس ندارم بخورم !!!

اینم از حال این چند وقت ما !!!!!

شما خوب باشین ما هم خوب می شویم http://blogfa.com/images/smileys/08.gif

YAkaMoUse
1391،03،24, ساعت : 02:27 بعد از ظهر
سلام...
امتحان جغرافی داشتم...دادم
برگشتم خونه...
خوابیدم...
یه کمم این ور اون ور کردیم
حالام که اینجااااااااااا

NILOUFAR
1391،03،24, ساعت : 02:45 بعد از ظهر
به نام خدای مهربونم
24/ خرداد / 1391
سلام



منم خیلی قشنگ کیفم رو در اوردم گذاشتم کنار خیابون.چادرم رو در اوردم گذاشتم روی اون.بعد به حالت دفاعی دستامو مشت کردم و گفتم حالا بیا شماره بده اق پسره!
دیدم زرتی زد زیر خنده.حرصم گرفت با خودم شرط بستم بزنم لهش کنم.با دوستش میخندیدن که اومد پایین گفت:
_ خب بیا...منم بازی..شروع کنیم؟
دیدم عجیب پر روئه.یه فن اومدم.
پامو بردم بالای سرش(قدم بلنده راحتم تو این زمینه)یه چرخ زدم اومدم بزنم بهش که سریع دوید عقب و به رفیقش گفت:
_ طرف راست میگه برو جنگیه دختره!
حالا خودمو بگو اون وسطه نشسته بودم فقط میخندیدم.. .

:-2-19-: :-2-19-::-2-19-::-2-29-::-2-29-:
واقعا خیلی دل و جرئت داشتی یعنی من اصلا اینجور مواقع نمیتونم به این چیزها فکر کنم فقط تا جون دارم میدوم :-2-30-:منم یه بار ساعت 2 اینا بود داشتم میرفتم باشگاه میانبر زدم از کوچه های خلوت برم زود برسم گیر چند تا پسر افتادم یکیشون پیاده شده بود هرچی میگفتم برگردم با کیفم بزنمش:-2-22-:جرئت نکردم تا دم باشگاه دویدم :-2-07-:
ولی اینجور مواقع ادم اصلا خستگی رو حس نمیکنه من که اینقدر ترسیده بودم تا تهرانم دنبالم میکرد میتونستم بدوم خیلی حس بدیه اینجور وقتا دلم میخواد پسر می بودم .
واسه استادیوم رفتن هم دلم میخواد پسر باشم واسه موتور سواری مخصوصا این موتوهای ژاپنی .
یا اینکه توی ماشین بشینی موهات رو باز کنی با سرعت 300 کیلومتر در ساعت توی یه جاده خلوت برونی (هوا هم گرم باشه باد هم بیاد :-2-11-:)



نیلوفرسال قبل همین موقع چهار تا از پیامای منم نشون نمیداد رفتم پریسدم توی اون تاپیک با انجمن مشکلی هست و البته هیشکی جوابمو نداد.کم کم ،کم کم بعد حدود یکی دو ماه درست شد خودش.


وای اینجوری من بعد دو ماه دیونه میشم :-2-30-:خیلی رو اعصابمه نمیدونم چرا همش هم گول میخورم بهش عادت نمیکنم :-2-30-:


اری خود خودشم:-2-31-: من بیشتر شما رو تو پروفایل علی بلا میدیدم .. از اونجا می شناسمتون:-2-38-:
یه مراسم عقدی هم بود بین دو نفر.. یادته؟:-2-31-: هی هی گذشته ها چقده فرق میکرد با الان:-2-41-:
من نتم رو شارز کردم میرم دنبال اون شکلکا .. شاید یافتیدمشون:-2-08-:
امیرعلی میخواست بره کانادا پیش عمه ش بدرسه:-2-38-: گفته بود دیه نمیاد اینجا .. عاقبت چه شد ایا؟:-2-37-:
منم همچین حسی رو داشتم .. کوشولو و شیطون:-2-08-:
یادمه یه بار به ادمین پ.خ زده بودن .. واسه ش تاپیک زدن:-2-22-: اونجا بود که خیلی مشهور شدن:-2-08-:


این تیکه تاپیک زدن واسه ادمین رو من یادم نیست شاید رعنی و نازی اینا بودن
ولی پروفایل اون سه تا علی رو ترکونده بودیم:-2-06-::-2-06-: آره اونموقع ها از این شوخی ها زیاد داشتن بچه ها .میدونی الان به نظرم شوخی قشنگی نیست ولی همون موقع هم با وجود اسمی که داشت نگاه ها اون شکلی نبود که الان هست .
واقعا رابطه ی اون گروه بچه ها با همدیگه خیلی خوب بود . البته اگه اینو فاکتور بگیرم که چند تا از پسرهامون در حقیقت هیچوقت پسر نبودن !!! جالبتر هم میشه :-2-22-:
ولی اکثرا 40 نفر همزمان با هم توی پروفایل علی حرف میزن جواب همدیگه رو میدادن :-2-06-::-2-06-:تازه علی اون بین فعالیت های مفید هم داشت:-2-06-:داشتم پیام های قبلیم رو میخوندم واقعا اون روزها خیلی خوب بود .الان روم نمیشه دیگه خودم لوس کنم از هلی و رعنا اویزون بشم .همه چی دیگه عوض شده .

حالا اینا رو بیخی
عاشقهای هیون اون برنامه night after night رو دیدن ؟ بچه های طرفدار ss زیرنویس فارسی اش کردن کر کر خنده است :-2-22-: یه کم حجمش زیاده ولی توی همون یه ساعتش اونقدر میخندین که ... اصلا هیون خیلی بانمکه اونجا یه سری اعترافات بامزه هم داره که ... اگه خواستین بگین لینک بهتون بدم .
امروز درس نخوندم حسش نیست :-2-39-:چه خوبه میام تو تاپیک میبینم جمعیت عظیمی هم مثل من هستن و مشکل امتحان و درس نخونده دارن:-2-27-:خباثته دیگه چیکارش کنیم:-2-27-:
میگم مگه چی میشه این اهنگهایی که صحنه اینا ندارن فقط هم پسر هستن رو تو سایت بذاریم ؟:-2-35-: توان اینکه تو پیشنهادات بنویسمش رو نداشتم بیخیالش شدم:-2-24-:
بچه ها این اواتارم سایز بزرگش رو جایی دیدن بهم میدن خیلی مرسی:-2-14-:خاطره نداشتم دوست داشتم پست بدم:-2-24-:
فعلا:-2-28-:

سرتق
1391،03،24, ساعت : 03:03 بعد از ظهر
به نام نامی او...

سلام بر دوزتان :-2-25-:
خوبین آیا؟
این روزا ما همه ش باقالی پوست میکنیم ، شوما چطور؟ :-2-37-:
در پی خرید رفتن مادری و جلب روز گذشته یه عالمه دیه باقالی وارد خونه ما شد :-2-28-:
حالا خوفه خاله و صنم هم اینجا بودن و کمک نومودن :-2-27-:
ما که فخط به اندازه یه سبد کوچمولو درست نمودیم :-2-27-:
شب هم مادری برا ناهار امروز باقالی خورشت درست نومود :-119-:
به قول خودش داشت تست میکرد ببینه باقالیا لعاب میندازن یا نه :-119-:
ما از این خذا متنففففففففففففففففففففری م :-2-30-:
جلبی ذرت هم خریده بود :-2-16-:
بوشور همه دونه هاشو درآورد و آبپز کرد برا فریز کردن :-2-42-:
بیلیختک یه دونه هم نذاشت که ما کباب کنیم :-2-09-:
امروز صفح زوووووود پاشدیم رفتیم بانک :-2-37-: البته مدیونید اگه فرک کنید منظور ما از زود 10.5 بودا :-2-35-:
دار و ندارمون رو ، حاصل یک عمر تلاش صادقانه رو ، پولایی که با عرق جبین :-2-35-: بدست آورده بودیم رو از حسابمون کشیدیم :-2-41-:
هی از این بانک به اون بانک رفتیم برا جمع آوری پولا :-2-06-:
دیه مادری منصرفمون کرد نرفتیم بانک آخریه :-2-06-: میخواستیم اونم تخلیه کنیم که گفت من بهتون قرض میدم :-2-27-:
کلی چرتکه انداختیم تا ببینیم پولامون کفاف پروژه مون رو میده یا نه :-2-06-:
این مجی ما هم 1میلیون ریخته بود به حسابمون که بدیم خاله ، جلب کلی به ما سرکوفت زد که چیرا بردی گذاشتی کف دست خاله ، بالا میکشیدیم پولشو دیه :-2-06-:
اونم پول کی؟ مجی :-2-06-:
این پسره خون به پشه نمیده، اونوخت ما پولشو بالا میکشیدیم :-2-06-:
مادری و جلب رفتن خرید و ما هم برگشتیم خونه ، این مادری هم دید ما میخوایم بریم خونه از سو استفاده نومود و تا ما کیفمون رو تو بانک سپرده بودیم بهش چادرش رو گوله کرد اون تو :-2-28-:
صفح داشت میرفت جایی کار داشت باید چادر سر میکرد، بهد وقت برگشت گوله کردش تو کیف ما :-2-43-:
جلبی اومد خونه 12.5 بود ، مادری هم رفته بود خونه خاله :-2-37-:
ما به مادری پیشنهاد دادیم بره خونه خاله زندگی کنه هر وخت دلش تنگ شد برامون آخر هفته یکی دوساعت هم بیاد خونه ما رو ببینه :-2-37-: والله :-2-43-: همه ش خونه خواهرشه این مادری ما :-2-43-:
فرک کن،برا ناهار جلبی موند و باقالی خورشت :-2-22-:
ما که عمرا بخوریمش، سیف زمینی سرخ شده رو ترجیح میدیم :-2-16-:
جلب باز ذرت خرید :-2-16-:
این دفعه دوتا هم گذاشت برا کباب نومودن :-2-16-:
ما تقریبا سه ساله که به خاطر اون ارتودنسی بیلیختک نوموتونستیم درست و درمون بلال بخوریم :-2-30-:
بقیه ش رو هم گذاشت بپزه برا زمستونمون آذوقه ذخیره کنیم :-2-37-:
ما تابستونا عین مورچه ها کلی آذوقه ذخیره موکنیم :-2-06-: نخودفرنگی :-2-16-: آلبالو :-2-16-: ذرت :-2-16-:باقالیییییییییییییییییی :-2-36-:
ما مورچه های زحمت کشی هستیم :-2-06-:
بریم لالا بشیم که عصری با جلب باید بریم چومش پزشکی :-2-36-:
+ آجی مینای بوشورررررررررررررر ، مفارکه :-2-16-: شوما که به همه ملت خفر دادی :-2-06-:
خوج به حالت، ما که با این پروژه عظیمی که جلب بیلیخته رو دست مون گذاشت فیلا باید گوشی درست و درمون رو به خواف ببینیم :-2-41-:
+
-سیلام آجی سرتخی... :-2-25-:مخلصیم ها آجول بزرگه :-2-16-:
سیلااااااااااااام جلبی جان جان جانمان :-2-25-:
تحت تاثیر واقع شدیم جوجو ، اشک شوق تو چومش ما جمع شده :-2-18-: :-2-18-: ما بیشتر مخلصیم ،اوچیک شوماییم اصلا :-2-18-:

+ همه دوزتان خاطره نویسی http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_daisy.gif
تا بهد :-2-25-:

1391/3/24
بهدا نوشت: خاطره مون افتاد اول صفحه :-2-16-: مدیونین اگه یه کاری کنین ما جامون عوض شه :-2-42-: خصوصا اگه پست حذف کنین و ما بریم آخر صفحه قفل :-119-:

نگین
1391،03،24, ساعت : 03:07 بعد از ظهر
بنام خدایی که از شدت حضور ناپیداست


سلامhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard4.gif

ترم اخر و ارائه 6 پروژه طاقت فرسا تمام وقت ما را گرفت...از همه چی دور افتادم تقریبا..غیر از سایتhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/mocking.gif
دوستمان را در اینجا بسیار دوست میداریم http://www.moppo.net/anisigns/signer/heart/heart.gifدوری از انها سخت میباشد .
خلاصه اینکه از 19 اردیبهشت در تحویل پروژه بودیم....اول معماری جهان... دوم روستا...سوم طراحی فنی ... چهارم کاراموزی... پنجمین پروژه که امروز بود طرح 1... ششم تعمیر و نگهداری ساختمان که فرداست:-2-38-:چقدر پروژه تحویل دادماا خودمونیم:-2-06-:خوبه باز یکمی ازم مونده..فک میکردم محو شمhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/biggrin.gif
امروز تحویل پروژه طرح 1 داشتم و قصدمان کف بر کردن استاد بود که به یاری خدا موفق شدیمhttp://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif
استاد چنان کف بر شد که فقط گفت نمره خوبی میگیری...دیگه هیچی نگفت..ترم پیشم همینطور کف برش کردمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/flirtysmile2.gif
با اینکه این ترم و ترم پیش خیلی اذیت کرد ولی استاد خوبیه...اطلاعاتش بالاس... به هرحال ما زیاد دوسش نداریمhttp://www.pic4ever.com/images/4chsmu1.gif

بر عکس استاد طراحی فنی که خدایی یدونس فقط واسه نمونس:-2-16-:
نمیدونم این روزها حواسمو دادم به کی ..همش گند میزنم... ما اعتراف میکنیم که حواسمان نیستش..هرچی دنبالش میگردم نیستش خوhttp://www.moppo.net/anisigns/signer/bleh/bleh.gif
1_زدیم دست خود را با کاتر ناکار کردیم..طوری که قادر به بستن بند کفش هم نیستیم:-2-06-:
2_به جای 1نمای شرق و 1 جنوب در شیت بندی 2تا جنوب گذاشتم:-2-35-:خداروشکر استاد زیاد دقت نکرد:-2-27-:
3_در چسباندن پلکسی بهجای سر سوزنی چسب کل چسب را ریختیم روش و بعد فهمیدیم چه گندی زدیم..با الکل و اب جوشو سلام و صلوات موفق به پاک کردن شدیم:-2-16-::-2-37-:
حواسمان برگرد که ما کم گند بزنیم...برش میگردونمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_38.gif

نه از خودم فرار کرده ام
نه از شما
به جستجوی کسی رفته ام که
"مثل هیچ کس نیست"
نگران نباشید
یا با او
باز میگردم
یا او
بازم میگرداند
تا مثل شما زندگی کنم.

دیگه باید کم کم اماده شم واسه امتی ترم...حس درسم که خداروشکر هیچ وقت نیست:-2-15-:
باید بخونم..من میخونم..خوب میخونم
دیگه وقت استراحت پیدا کردم بیام سایت..نه خیلی کم میومدم واسه اونه..خوب نسبت به قبلا کم میومدم دیگه:-2-08-:..ولی الان دوباره زیاد میام:-2-06-:

آموخته ام اولین و آخرین پسری که جلویش زانو خواهم زد
پسرم خواهد بود!!!!!!
آن هم برای بستن بند کفش هایش......
این جمله رو خیلی دوست دارم...فدای پسر خوشگل نداشتم:-2-22-:اگه بدونه مادرش فعلا بند کفش خودشم نمیتونه ببنده:-2-22-:


روزتون خوش http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_Hi-Five.gif

Mina
1391،03،24, ساعت : 03:10 بعد از ظهر
امتحانمو به افتضاحترین وضع ممکن دادم!
فردا هم یکی دیگه دارم، ولی تمرکز ندارم!



سایت یهو پوکید...ما استخون درد گرفتیم:-2-38-:الانم که تنظیمات اختصاصی پروفایل پریده:-2-38-:همه چیمون ریخته بیرون:-2-38-:ادمین بیا زودی درستش کن:-2-38-:


فقط بدونید، اعتماد تو این دوره زمونه، بدترین کار ممکنه!
به چشماتونم دیگه اعتماد نکنید!
هیچ وقت هیچ وقت!
چه برسه به آدمیزاد!

✘Soheyla✘
1391،03،24, ساعت : 03:30 بعد از ظهر
سلام
امان از امروز کاش نیومده بودم تو سایت آمدن همانا و تا حالا غمبرک زدنم همانا
وای به حالتون نودو هشتیا اگه چیزی که شنیدم راجع به شما حقیقت باشه!!!!!!!!!!
اما نیست شاید بعضیا ولی خیلی از شماها خیلی گلین

گاه تنهاتر از تو
در ذهنت نمی گنجد
اما
به یکباره
صدا میزنی
خدا جونم
و می فهمی
تنها شایسته تنها بودن تنها ترین معبود دنیاست

زاپــاتــا
1391،03،24, ساعت : 04:25 بعد از ظهر
:-118-::-2-14-:امروز خوشحالم چون امتحان رو ترکوندم. رفتم با دوستام پارک تاب بازی کردیم. آی حال داد.و الان یکم پیش هم زیر نم نم بارون اومدم خونه. میرم استراحت. آخه باهاش قرار دارم. اگه کنسل نشه
:-2-40-:

nairika
1391،03،24, ساعت : 05:02 بعد از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
داشتم میکی مالمی رو میخوندم که یهو سایت پوکید:-2-31-: حالا هرچی میگردم نه پی دی اف داشت و نه جاوا منم شدید مونده بودم تو خماریش:-2-28-: یعنی دوست داشتم با کله برم تو دیوار:-2-09-:
از وسطاش من مشترک داستان بودم ولی چون خصلت قلم سامان و اخلاق گند خودم رو میدونم گذاشتم تموم بشه بعد بخونمش:-2-35-: ولی نمیدونم چرا هر دفعه نمیشد که بشه:-2-28-: از اونجا که موقع امتحانا تصمیم میگیرم همه کارهای نیمه تموم رو تموم کنم امیروز شروع کردم به خوندنش که:-2-28-::-2-42-::-2-43-:
آقا بطور نا محسوسی هی ما اینو میخوندیم و همزاد پنداری میکردیم و یه جورایی ما رو یاد میرا مینداخت:-2-41-:
پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش البت من فعلا فقط صفحه اول رو خوندم ولی با سابقه درخشان سامان(اگه اشتب نکنم ندا خانوم:-2-35-:)مطمئنم که از خوندنش پشیمون نمیشین:-2-41-:
گوشیم رو دادم درست کنن میگه ساعت 7 شب بیا تحویل بگیر حالا من مجبورم تا 6،6:30 اینجا تلپ بشم و بعد برم گوشیم رو بگیرم و پیش به سوی منزل راه بیوفتم:-2-27-:
چه حال و هوای تایپیک باحال بود خوشمان آمد:-2-16-::-2-06-::-2-16-:
آهان راستی دلتون جیز فردا اکیپی داریم میریم دهکده آبی:mrgreen: منم که به قول خواهری دوزیست:-2-42-: فکر کنم از صبح برم شب به زور بیرونم کنن:-2-35-:
دیگه یه چند تا پ ن بدیم و بریم(خو دلم خواست):-2-22-:
REAL LOVE نوشت: مرسی عزیز خدا رو شکر بعد از سریال های نا متناهی ترکیه ای و میشه تی وی رو در اختیار داشت
سوین نوشت: خاله منم یه دوقلو دختر داره دوسال و یکی دو ماهشونه یعنی هر وقت میان و میرن جون به تن من نمیمونه:-2-43-: آخه اهالی منزل من و از هرگونه کاری معاف میکنن به شرطی که جوری این دو تا رو سرگرم کنم که یه کبریت تو خونه جابجا نشه:-2-28-: یعنی عید دیدنی که اومدن فقط تو خونه ما بود که سفره هفت سین بعد رفتنشون ثابت و سالم سرجاش مونده بود:-2-37-:
مستان نوشت: آقا منم چشام همچین واسه خودم شوره که در حد لالیگا:-2-31-:
یعنی یه بار از دهنم در رفت که من تبخال نمیزنم نشون به اون نشون که فرداش یه تبخال زدم هم اندازه لبم و تو دوماه خوب نشد:-2-42-:
اوف چقدر حرفیدم:-2-38-:
خوش باشین و پر خاطره:-2-22-:
فعلنات:-2-37-:

persian boy_22
1391،03،24, ساعت : 05:26 بعد از ظهر
درود:-2-40-:
امرو امتحان عربی داشتیم...خوب دادم:-2-32-:...از مدرسه که اومدم یه راست اومدم نتو بعدش که 98ia هنگید!!!:-2-19-:..ناهارمو نوش جان کردم...میخواستم بخوابم ولی خوابم نبرد:-2-31-:(فکرم یه نمه مشغول بود):-2-43-:...دوباره اومدم نت...تا یه ساعت دیگه اینجام بعدش میخوام :-2-37-:برم اتاقمو تمیز کنم که یه هفته س رو کاغذه دیگه واقعا رو اعصابم راه میره:-2-28-:....دیگه بعدشم امشب یه ذره بریم با دوستام بیرونو :-2-16-:بعدم احتمالا دوباره میام 98iaو ف*ی*س*ب*و*ک:-2-27-: ....امروز حسابی استراحت کنم و فردا با انرژی :-2-32-:ادبیاتو شروع کنم..!!

feedback
1391،03،24, ساعت : 06:24 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی :-2-25-:
امروز از صبح یه جایی بودم دارم میمیرم از خستگی هیچی هم درس نخوندم هیچی هم بلد نیستم میفتم صد در صد خاک بر سرم! :-2-31-:
حالا امتحان و بیخیال
آقا داشتم تو اتوبان می اومدم که ییهو یه 405ئه اومد جلوی من :-119-: انقدر بدم میاد عینهو چی سرشونو میندازن پایین میان جلوی آدم :-2-42-: بعد من اومدم نزنم بهش :-2-31-: فکر کن سرعتم بالا بود دیگه :-2-31-: خوبه گفتم اتوبان بودما :-2-42-: حالا هی بپرس کجا بودی؟! :-2-42-: بابا میگم اتوبان بودم. :-2-33-: اَه چرا انقدر خنگین؟ :-2-35-: ببخشید من امروز قاط زدم خود درگیری دارم :-2-06-: میگم اومدم تو اتوبان با سرعت یه 405 اومد جلوم :-119-: ای بابا :-2-42-: باز میگه کجایی کجا بودی؟ بذار از این زاویه وارد قضیه بشیم.
من و یکی و یکی دیگه تو اتوبان بودیم :-2-38-: یکی و یکی دیگه کیه؟ :-2-33-: میگم تو اتوبان بودیم. وجدان : اونشو فهمیدم. :-2-38-: میگم با کیا بودی؟ :-119-:
با خانواده بودم به خدا :-2-18-:
وجدان : :-2-11-::-120-::-2-26-::-2-02-::mrgreen:
کوفت :-119-:
هیچی ولش کنین وجدانو :-2-43-:
آقا تو اتوبان بودم. اَه بذارین بگم دیگه :-2-36-:
بچه ها : ما کاریت نداریما. بگو :-2-37-:
آها هیچی :-2-35-: (وجدان : این همه گفته تازه میگه هیچی :-2-06-:) زهرمار :-119-:
آقا تو اتوبان :-2-35-: (بچه ها : مرض و اتوبان :-2-36-: بقیه شو بگو :-2-43-:)
آها من تو (بچه ها : اتوبااااااااااااااااااااا اان :-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-:)
نه من تو ماشین بودم :-2-08-: که یه 206ئه هم اومد بغلم با سرعت فضایی وایساد هی بوق زد :-2-41-::-2-01-:
بعد من با دست اشاره کردم چیه؟ :-2-37-:
اونم با کله اشاره کرد بکش کنار :-2-22-:
بعد من کشیدم کنار دیدم داره بد ویراژ :-2-31-: (بر وزن میراژ نویسنده سایت :-2-27-: دارای رمان بازنشسته که یکی از رمان های پر بازدید این نویسنده هست. اصولاً در جوامع بین المللی وجود چنین اتفاقات ناهنجار اجتماعی میتواند در به کارگیری راهکارهای مفید برای کارآیی بهتر مثمر ثمر واقع شود. :-2-17-:) میده بعد منم رفتم جلو و بهش که رسیدم یه نیگا بهش کردم. از اون عاقل اندر سفیهیا :-2-06-: اونم یه نیگا بهم کرد. فک کنم اون دختره که کنارش نشسته بود دوست دختری نامزدی کسی بود که انقدر جلوش قُپی می اومد :-2-43-::-2-43-::-2-43-: منم به دلایلی مجبور بودم آروم برم و نمیشد سرعت برم. ولی این پسره بدجور رو ویبره بود. :-2-01-: آقا این که بوق زده بود فضایی ، منو حرصی کرده بود. منم هیچ وقت کل نمیندازما ولی نمیدونم چطوری دلم خواست این یه بارو حالشو بگیرم. واسه همین زدم رو بوق! :-2-41-: انقدر ریلکس می بوقیدم :-2-41-: مامانم از پشت میگفت کل کل نکن سعید :-2-43-: (اِ لو دادم کی تو ماشین بود :-2-31-:)
بعد دوباره یه نیگا کرد و ماشینشو نزدیک کرد. گفتم الان هشدار برای کبرا 11 میشه. جفتمون میریم رو هوا :-2-06-::-2-06-::-2-06-: بعد اون رفت تو فرعی یه 206 از بغلم با سرعت جِت رد شد. لعنت به هرچی 206ئه. چقدر شتابش بالاست خدایی. یه نیش گاز میدی عین جِت میره :-2-31-: در جدال با این 206 دومیه نزدیک بود تصادف بشه :-2-08-: یعنی خدا رحم کرد :-2-35-: چنان ترمزی گرفتم که صدای کشیده شدنش وسط اتوبان اومد :-2-37-::-2-37-::-2-37-: یه آن گفتم زدم :-2-14-: مامانم از پشت گفت بسم ا... :-2-35-: ببین الکی کل کل میکنی. پسره ی خنگ! :-2-19-:
حالا اینا به کنار
اومدم خونه
خرید کردم و وقتی با وسایل اومدم بالا ، مامانم که دید دستم پُره و وسیله ها زیاده ، گفت :
-خوب همه رو با هم نمی آوردی بالا
منم گفتم : اسگلم هی برم پایین هی بیام بالا؟
اونم با کمال خونسردی گفت : آره :-2-03-:
بیا :-2-30-: اینم مادر آدم :-2-30-: تو روز روشن بهت میگه اسگل :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ها هیچی دیگه فقط الان جنازه ام :-2-38-:
به قول امیرحسین بایتان باشد :-2-27-:

!arefeh
1391،03،24, ساعت : 06:48 بعد از ظهر
سلام دوستان:-2-39-:
خوبین؟:-2-39-: خوشین؟:-2-39-: سلامتین:-2-39-:
امتحانم افتضاح دادم:-2-39-:
ای خدا بگم این استادو چکارش نکنه:-2-43-:

امتحان داده از 26 نمره میانترم 7 نمره ای بود قرار بود ترم 13 نمره باشه این از 26 گرفته که بعد تقسیم بر دو بکنه:-2-28-:
حالا اینا رو بیخیال:-2-39-:
برگه رو دادن بهمون سوال اولو که نگاه کردم دیدم چی میبنی 16 نمره :-2-19-:اونم نامرد کل جزوه رو تو همون سوال خواسته بود:-2-19-:
در کل سه تا سوال بود:-2-39-:
سوال اولو که دیدم هرچی از اون همه واکنش تو ذهنم بود پرید:-2-34-:
یه چند دقیقه همینجوری نگاش کردم دیدم فایده نداره رفتم دوتا سوال دیگه رو دیدم انقدر آسون بود اونا رو زود جواب دادم:-2-39-: حالا یه ساعت داشتم به همون سوال اول نگاه میکردم :-2-39-:دیگه کم کم یادم اومد یه چیزایی :-2-39-:،یه خورده نوشتم ولی نمیدونم بازم چه جوریه پاس میشم یانه:-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:
حالا استرس منو گرفته اون دتا سوالو پشت صفحه نوشتم ولی آدرس ندادم کجاست میترسم استاد نبینه:-2-34-:
اون موقع درصد افتادنم بیشتره :-2-34-:
آخه من از میانترم 5.5 رو آوردم کا اون دو تا سوالم 5 نمره میشه با اون 5.5 میشه 10.5 پاس میشم :-2-39-:
ولی من خیلی خونده بودم:-2-39-: من به عمر تحصیلیم10 ساعت واسه یه امتحان نخونده بودم:-2-39-:
کاش مدل خودم درس می خوندم :-2-39-:الان جان خودم حالم بهتر بود حداقل مطمئن بودم صددرصد پاسم:-2-39-:
من دیگه این مدلی درس نمی خونم:-2-39-: درس عبرت شد برام:-2-39-:
روزتون خوش دوستان
ارادتمند عارفه:-2-40-:
رفع ابهام:ما درسمان بد نبیدها ما در دبیرستان معدل کمتراز 18 نداشته بیدیم :-2-27-:الان هم معدلمان بد نبید:-2-27-: اینکه گفته بیدم تو عمر تحصیلیم ده ساعت درس نخوندم به خاطر اینکه من تقریبا تند میخونم :-2-08-:و وزود از همه چی رد میشم :-2-08-: وزیاد روی یه چیزی فوکوس نمیکنم :-2-08-:مخصوصا اگه سر کلاس گوش داده باشم:-2-27-:
ها این فقط جهت رفع ابهام بید:-2-38-:

REAL LOVE
1391،03،24, ساعت : 06:53 بعد از ظهر
سیلووووم:-2-27-:
آقا ما یه شماره تیلیفن یافتیده ایم گفتیم بدیم به شماها تا زنگ بزنید مزاحم بشید:-2-27-:
این شماره: 9092301509 :-2-27-:
توجه:
شما زنگ نزنید؛ اینجا پاتوق خانوماس!!!
اگه حوصله تون سر رفته یه تماس حاصل بنمایید تا سرکار خانم فاطمه صداقتی و جناب رضا آفتابی حالتونو خوش کنن:-2-27-:
ما اینرا از همشهری جوان یافتیدیم:-2-27-:

ما غزلیاتماان را خوانش نمودیم و مانده قصایدمان که خیلی اعصاب خردکنند:-2-28-:
یعنی این رادیو ایا سرکارمون گذاشتن اساسی هااااا:-2-27-: اگه بخوایم هرکدوم از این گزینه هاشونو گوش بدیم که هی 300 تومن باید پر بدیم:-2-28-:
ولی جالبه... بامزه اس:-2-27-:
این پرونده ی "تیریپ آرت" همشهری جوان خیلی جالبناکه:-2-27-:
میدونستید اسم مستعار چارلز دیکنز "بز" بوده؟:-2-37-:حالا آیا boz در زبان بیگانه چه معنایی دارد؟:-2-37-:
شبی یک قسمت از این سلیقه ی شخصی را تماشا می نماییم:-2-27-: عینهو همخونه ی خودمان است:-2-27-:

برویم پی کارمان
ا الان دلم برا دانشگاه تنگ شده:-2-30-:

alizee
1391،03،24, ساعت : 06:55 بعد از ظهر
سلام

این پست صرفا" جهت درد و دله

دلم گرفته ... از دست یه دوست . از دست بی معرفتیه یه دوست

آره یه دوست ! همون که میگن هرچه ازش رسد نیکوست

دل نازک نیستم . زود دلم نمیشکنه . حساس نیستم . پر توقع نیستم ولی خوب ...

دلم میخواد برای یکی درد و دل کنم . از خودش پیش خودش شکایت کنم

کاشکی واقعا" دل به دل راه داشت ! وقتی آدم دلش برای کسی تنگ میشد اونم دلش تنگ میشد !!

هفته ی خوبی نبود

هفته ما که از یه شنبه شروع میشه از روزی که میریم دانشگاه

صبش یه امتحان سخت

شنیدن یه خبر بد . خیییییییلی بد .

کل هفتمو این خبر بد ، بد کرد . ذهنم درگیرشه . خیلی

دلم میسوزه برای یه نفر . خیلی

دیدن ناراحتی یه دوست آدمو ناراحت میکنه

جمع شدن اشک تو چشمای یه دوست دل آدمرو میلرزونه

خدایا خودت به خودشو خانوادش صبر بده

خدایا الحمد الله الذی ممن ابطلاه منه

کاشکی زودتر این هفته تموم شه

کاشکی زودتر بشه 3 تیر و آخرین امتحان

خستم . خیلی خستم

دلم یه مسافرت میخواد

پستم خیلی منفی بود

شرمنده .......................

mahsan
1391،03،24, ساعت : 08:24 بعد از ظهر
سلاملیکم :-2-38-:

آقا من کسلم در حد لیورپول :-2-42-:

عجب روزی بود امروز . اینقد این آسیِ حسود هی گفت تو چرا همش بیکاری واینا . مثلِ چی امروز کار کردم :-2-36-: به شکل عجیب غریبی سرم شلوغ بود ...

آقا ما مثلا شیرینی دوس نداریم زیاد . بعد امروز سرم شلوغ بود وقت نمی کردم برم چیزی بخورم و تو همون اوضاع و احوال گرسنمم شده بود و روی میز یه ظرف شیرینی بود . البته از این شیرینیایی که زیاد شیرین نیس . از اینا


http://ctrlalt.ir/wp-content/uploads/2012/03/Picture_2836.jpg


ظهر نزدیکای دو که بیکارتر شدم دیدم کل شیرینای بشقابو تموم کردم . یه ده تایی فک کنم خورده بودم :-2-35-: یعنی این مامیِ ما همیشه میگفت ادم گرسنه که باشه سنگم میخوره راست میگفتا . اصلا یادم نمیاد کی خوردمشون :-2-35-:

نمی دونم چرا اینقد بی ادب بودم امروز . هنوز از صبح عذاب وجدان دارم . بد حرف زدم یه لحظه. خیلی بی ادبم من :-2-39-:

کتاب تکین رو هم بالاخره تموم کردم . فک کنم اولین کتابیه از تکین که خوندم و عصبیم کرد بس که شخصیت زن و دختر ایرانی رو تو این کتاب آورد پایین :-2-28-: حالا باید از درجه عصبانتیم کم بشه تا نقدش کنم !

ها فهیم فک کن که اونجا گفته باشم :-2-35-: به خودش گفتم اون زردکی که گفتی تقریبا نزدیک بود بهش ولی کاش همون بود :-2-35-:

شادی بی خیال عزیزم :-2-35-:

آسی این چه اسمیه آخه :-2-28-:


میدونستید اسم مستعار چارلز دیکنز "بز" بوده؟:-2-37-:حالا آیا boz در زبان بیگانه چه معنایی دارد؟:-2-37-:


پریس !! عزیزم شما فک کنم به کلمه بز علاقه زیادی داری :mrgreen: وگرنه تلفظ صحیح این کلمه باز می باشید :-2-38-:


Sketches by Boz اسم اولین نوشته های چارلز دیکنز بوده . یه داستان کوتاه که در سال 1836 نوشته :-2-38-: boz فامیل خانواده ایی بوده که براشون کار می کرده :-2-38-:

برای اطلاع بیشتر کلیک فرمایید :-2-38-:

چارلز دیکنز (http://en.wikipedia.org/wiki/Sketches_by_Boz)

شبتون خوش :-53-:

آهنگ روز : تو که نیستی از خودم بی خبرم کی بیاد و کی بشه همسفرم دستم از دست تو دور این شروع ماجراست روز و شب هفته و ماه قصه های غصه هاست ....

mahed10
1391،03،24, ساعت : 08:29 بعد از ظهر
سلام
امروز امتحان عربی داشتیم..... بد نبود
امروز متوسط بود
تنها شدم ..... تنها
الان خالیم ....... خالیه خالی
خسته ام از همه چی:-2-39-:

رها_hd
1391،03،24, ساعت : 08:31 بعد از ظهر
الان می خوام درد و دل کنم:-2-38-:
ولی چیکار کنم که یادم نمی یاد:-2-06-:
خوب من که از امتحان خلاس شدم شما چطور؟:-2-42-:
یه سوال دارم هر کی جواب داد که داد اگه نداد خب نداد به درک :-2-06-:
این دنیا که به وجود اومد مگه نمی خواد بعدا نابود بشه پس چرا به وجود اومد؟ :-2-18-:
باور کنید ما گناهی نکردیم که به این دنیا اومدیم:-2-30-:





هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من

nemesis
1391،03،24, ساعت : 09:35 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام :-2-25-:

وااااااااااااااای جو دیروز خاطره نویسی چه باحال بوده. :-2-16-: دیشب کلی ذوق کردم می خوندمشون. :-2-37-:
دیروز بعد 3 ماه رفتیم اعلام کنیم که کارت دانشجوییمونو دزدیدن. :-2-27-: ساعت 10 با مهین قرار داشتیم. بعد مدتها دیدمش. الان حامله اس. شکمش کاملا نشون میده . خیلی باحال بود. بچش پسره، اسمشم قراره امین باشه. :-2-12-: (پسر بچه بغل نداشتیم)
بهش میگم چرا مث تو فیلما پنگوئنی راه میری. :-2-22-: تو دانشکده اینا همش کیفشو می گرفت جلو لو نره. :-2-22-: بعد یه پسری بود به این پیشنهاد داده بود. دو بار از جلومون دراومد.
میگم مهین دل پسره رو خون کردی :-2-06-:
از شانس بدمون رئیس دانشکده نبود امضا کنه کلی هم منتظر شدیم ولی نیومد. آخرم کاغذ و دادیم دبیرخانه گفتیم بعدا میایم می گیریم.
رفتیم پول واریز کردیم برا صدور مجدد و برگشتیم.

منم رفتم خونه آیسا اینا. قرار بود یکم نت بهش یاد بدم.
اومدم کلی با سایت و توییت آشناش کردم. :mrgreen: بعد بهش میگم آیسا من تورو تو حریم خصوصیم راه دادم فردا نیای ابرومونو ببری ها. :-2-43-:
اونم قول داده شتر دیده ندیده بشه. :-65-:

بعد دیروز من با یوزر ایسا تو توییت بودم. درواقع اون بود منم حرف میزدم. بچه ها هی فکر میکردن سر کار رفتن. :-2-06-: خیلی باحال بود کلی شاد شدیم. :-2-06-:

اما امروز ....... خیلی خیلی خوش گذشت. بعد نزدیک 20 روز دوستمم و دیدم. :-2-16-: هر چند مدت باهم بودنمون کوتاه بود ولی بازم. :-6-:
دیروز ازم پرسید کتابخونه میری؟ منم گفتم نمی دونم شاید.
شبم ساعت 3 تک زد. :-2-19-: از خواب بیدارم کرده.
صبح پاشدم دیدم اصلا حسش نیست برم. تازه ناهارم ندارم. می خواستم بی خیال بشم. گفتم حالا این پرسید میری کتابخونه یا نه شاید بیاد. بذار برم دیگه. ناهارم بی خیال.
یهو مامان بیدار شد برام ناهار درست کرد.
مام رفتیم کتابخونه.
ساعت 12:30 بود زنگ زد. هنوز دو کلمه حرف نزده یه خروس بی محلی پیدا شد و رفت.

ساعت 1:30 زنگ زد که تبریزم اگه میتونی بیا همو ببینیم. :-2-20-: بعد 20 روز :-2-32-: منم از خدا خواسته پا شدم رفتم :-2-16-: بچه های نامردم کلی سوژه کردن منو خندیدن. :-2-28-:
رفتیم و یه دو ساعتی گشتیم و حرف زدیم و...... خلاصه خیلی خوش گذشت. :-2-16-:
از اون جاکلیدی دوتایی ها خریده بودم یه طرفشو داده بودم به دوستم. بهش میگم دخترم و چیکار کردی؟ :-2-08-:
میگه: دخترت؟ :-2-19-:
بعد دوزاریش افتاده میگه تو ماشینه. رفتم دیدم از رو عطرش آویزون کرده. :-2-35-: منم یکی از عطراشو کش رفتم. :mrgreen:
الان عطر اونو زدم :-2-27-:
(الان شماها این شکلی شدین حتما :-31-:)

:-2-06-: :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: اشکال نداره. :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

دیگه حس درسم پرید کتابخونه زیاد نموندم ساعت 6:30 اومدم خونه. سر پارک یه بارون دونه درشت و تگر گرفت که تا برسم خونه موش آب کشیده شدم. :-2-37-:
لباسامو همه انداختم تو ماشین. بعد مامان میگه پاشو بریم بیرون من حوصله ندارم.

خوب شد صورتمو نشسته بودم کی حال داشت دوباره حاضر بشه. :-2-31-: منم که امروز خوشحال بودم گفتم پاشم با مامی هم برم دل اونم شاد شه. :-2-27-:
با علی و مامان رفتیم یه دور تو بهاران دور زدیم و نشستیم و بعدم اومدیم.

این بود انشای من :-2-38-:

شب همگی بخیر. :-2-40-:

این دوتا رو یادم رفته بود بگم:

+ کابل مانیتور از پشت تا شده الان هی رنگ مانیتور آبی و قرمز میشه. :-2-36-: اعصاب برام نذاشته. یه چسب گرفتم دستم هی تا میکنم چسب میزنم. اینم هی برمیگرده سر جاش :-2-36-:
+ باز یادم رفت چی می خواستم بگم:-2-28-::-2-28-:
آهان. بالاخره فاطی جون واس نی نیش اسم انتخاب کرد. :-36-: قراره اسم دخترش و ( رها ) بذارن :-113-:

yasam
1391،03،24, ساعت : 10:28 بعد از ظهر
سلام
روزنامه ی 24 خرداد 91
عصر یه چیزایی یادم بودا که بنویسم اما الان که میخوام بنویسم هوچی نمیاد تو ذهنم!
هیچی دیگه صبح که خیرسرم قول داده بودم درس بخونم هر نیم ساعت بیدار میشیدم 5 مین کتاب دستم میگرفتم باز دوباره میخوابیدم اینجور اینجور گذشت و گذشت تا شد 7 و اینا که رسماً بیدار باش دادن مامان!
یادم باشه به اون لیست میوه های ممنوعه م انجیر رو هم اضافه کنم.دوست نمیدارمش زیاد، چقدم انرژی دارن دو تا رو به زور خوردم با این هوا هیکل و ظرفیت معده!
بعدشم پریس با اون وضعش اومد و پاشدیم که بریم( با خواهرش دعواش شده پاش در رفته این زده خودشم آسیب دیده اون خواهر بیچاره شم هوچیش نشده!)
بعد که امتحان و اینا که ولللش! موقع برگشت پریس و با این وضع پاش کشوندم تو کتاب فروشی، آخه این شهره ما داریم؟ 10 تا کتاب میخوای یکیشو اتفاقی داره. حالا من این کتابه رو چه جوری جور کنم تو دو هفته؟
ما این روزها بسی بسیار دعوا میشویم و هی اهل بیت میخوان تلقین کنند که کنکوری میباشم منم فعلاًمقاومت میکنم و از این یه هفته ی باقی مونده م اسم میبرم.
عصرم طبق معمول رفتم رو دیوار خودم که درسمو بخونم(شعر حفظ کردن خیلی اتفاق مزخرفی میباشد!)
امروز هوا گرم بود بار گرم میومد رو دیوار زیاد خوش نگذشت همیشه آب و هوای اونجا عالی بود منظره ش ولی همچنان فوق العاده است بین اون چند تا درخت!
من واقعاً حرفم نمیاد این چیزای درهم و برهم رو هم نوشتم که یه چی نوشته باشم
تا بعد
روز و روز گارتون خوش و خرم و گل باقالی!


پس روح فهیم تو جسم و روحت:-2-06-::-2-06-: برار من میگه بیا دانشگاه .. به جای من نحو امتحان بده:-2-22-:سال اخره که عربی داری:-2-31-: اخرین امتحون عربی .. به این فکر کن .. تمام تلاشت رو بکن:-2-38-: شاخش رو بشکن اصن:-2-38-:نیومدی که خودم تنهایی رفتم با مشکلاتم مقابله کردم:-2-43-:
حالا خدا کنه پریس به ترافیک نخوره تا شنبه خودشو برسونه:-2-37-:


وای اینجوری من بعد دو ماه دیونه میشم :-2-30-:خیلی رو اعصابمه نمیدونم چرا همش هم گول میخورم بهش عادت نمیکنم :-2-30-:مال من بازدیدکننده بود اول 6-7 تا بود رفتم کنترل پنل اونجا فهمیدم کیاپیام دادن رفتم مشاهده ی مکالمه رو زدم چند تاشون ظاهر شد.همون کنترل پنلم میتونی اول پیامارو بخونی که.اگه هم که خصوصی ـه میتونی ببینی کی فرستاده میری ازش میخوای دوباره بفرسته دیگه.:-2-38-:


آسی این چه اسمیه آخه :-2-28-:مگه چشه خب؟ عقل من تا این حد یاری کرد:-2-35-:
خودت چی گذاشتی اصن؟:-2-43-:

p_f_p
1391،03،24, ساعت : 10:58 بعد از ظهر
دلم گرفته
خیلی تنها شدم
مامانیم ک 1 ماه پیش رفت کانادا
و پریشب هم باباییم
مامانم هم ناراحته چون مامان و باباش نیستن
صبح ساعت 4 داشتم درس میخوندم زنگ زدم ب مامانیم ساعت 9 شب اونا بود
میگفت با بابایی اومدن بیرون قدم بزنن
مامانی میگفت :ینجا همسن و سالات اومدن دوچرخه سواری جات خالیه
تو دلم گفتم :اینجا ایرانه تو روز روشن می ریزن کنسرت چند میلیونی رو خراب میکنن اینجا هیچ صدایی شنیده نمیشه دوچرخه سواری هم پیش کش
خدایا حتما باید بمیرم تا بهم بگم روحت شاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

دختر اریایی خستهههههههههههههههههههههه ههه

alonegirl
1391،03،25, ساعت : 02:41 قبل از ظهر
سلام:-2-41-:
امروز رو دور بی اعصابی و بی حوصلگی بودم. ولی الان همه چی خوبه، آرومه.
در کمال بی حوصلگی شب تولدو پیچوندم و نرفتم:-2-08-: ناراحتی ِ سمیرا رو هم به جون خریدم. می دونم جمعه که قراره همه با هم بریم بیرون کلی حرف می خورم:-2-37-:

شب سارا زنگید باهاش حرفیدم. شارژ نتش قطعه و از قصد شارژ نمیکنه. تو ترکه بچه مون :-2-22-: یکمم حالش بد بود که الان بی تر شده دوز جونم :)) هانی اینا رو گفتم بدونی چرا خاطره نمی نویسه:-2-08-:

ها راستی دو روزه می خوام بگم اونی که عامل شایعۀ توزیع دفترچه کاردانی به کارشناسی شده بودو نشوندیم سر جاش:-15-::-4-: چنان غر زدم سرش که به غلط کردن افتاد و هی معذرت خواهی می کرد. آخرشم وقتی همۀ عقده هامو سرش خالی کردم و اونم یه بار دیگه عذرخواست، تازه بهش گفتم: تقصیر شما نبود که:-2-31-:

امشب از طرفِ همکلاسی سابقمون برای 14 تیر دعوت شدیم به جشن عقدِ خواهرش! دل خجسته ای داره هاااا:-2-37-: باز اگه عقد خودش بود یه چیزی، ولی اینجوری فک کن ما پاشیم بریم جشن، بعد باید مارو معرفی کنن: "دوستای برادر ِ عروس خانوم" :-2-28-: از همین الان من و سحر بهانه میاریم و نمیریم. اعصاب دارناااا:-2-28-: فک کن تو اون جشن همۀ پسرای کلاس هم هستن:-2-28-:
احتمالا 2 تیر باید برم چیدمان سفرۀ عقدِ دخترخالۀ سحر:-2-11-: ما میمیریم برای کار هنری:-2-11-: داریم فکر می کنیم با چه چیزایی سفره رو خوشگل تر کنیم:-39-: ایول بهانه از این بهتر! میگیم ما دو تا درگیر این یکی عقدیم و نمی رسیم به اون عقد:-2-35-:

+ مهسان:-2-31-:
+ یخمک و دوستانش! سیانورتون چه زشته:-2-06-::-2-06-::-2-06-: حداقل بک گراندشو یه رنگ دیگه انتخاب می کردی:-2-31-:
مهسان چش نداری ببینی اسم به این قشنگی براش انتخاب کرده؟! :-2-43-: احسنت به انتخاب اسمت یخمک:-2-22-: یعنی از این بهتر نمیشد:-2-22-:
+ مهسا خوب خودتو لو دادیااا جلوی بچه ها:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
راستی رها کوچولو رو ببوس:-10-:

شب همگی خوش:))

REMIX
1391،03،25, ساعت : 12:35 بعد از ظهر
سلام سلام سلام
امروز 25 خرداد 1391:-2-16-:
صبحِ نزدیک به ظهرتون به خیر .:-2-16-:
خوبید ؟خوشید؟ در سلامتی کامل به سر می برید ؟:-2-16-:
دلم برای خاطره نویسی تنگ شده بود ...آخرین خاطرمو فکر کنم 6 خرداد نوشتم .http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray.gif

روزای بدی نیست خدا رو شکر . http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes.gifروزای پر کار و شلوغیه . یه وقتایی دلم برای راحت نشستن روی صندلی و گشت و گذار و سربسر گذاشتن با بچه ها توی نودوهشتیا تنگ میشه .:-2-39-:

دیشب موقع شام آهنگ سلطان قلبهای عارف رو گذاشته بودیم که مثلا با آرامش و دور از سرو صدای بیخود تلویزیون غذا بخوریم :mrgreen: که یه دفعه همه حس رومانتیکشون فوران کرد و این وسط جیجریای عمه از همه بیشتر و خلاصه هانی بلای عمه انقدر گیر داد که آخرش دیدم قدش به من نمیرسه گذاشتمش روی میز نهار خوری و شروع کردیم رقصیدن ...http://www.pic4ever.com/images/dan.gif چه کیفی داشت .. عمه و برادرزاده .. واییییییییی...:-2-16-: بعدشم که دو تا جیجریا شروع کردن با هم رقصیدن و غش غش خندیدن .:-2-06-: اعتراف می کنم خیلی لحظه های شادیه وقتی این دو تا دارن با هم بازی می کنن و از تهِ دل می خندن .http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif

با تأخیر : منم حرف لیا رو تأیید می کنم . :-2-41-:دلم برای خیلیا توی این تاپیک تنگ شده ...:-2-39-: امیدوارم با شروع شدن تابستون و تموم شدن امتحان پایان ترم بچه ها دوباره اینجا شلوغ و پر سرو صدا بشه .http://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif

راستی چرا اینجا اینجوری شده ، بعضی از خاطره ها امتیاز بالا دارن ولی بعضیا یا اصلا امتیاز ندارن و یا فقط یک امتیاز ... بعضیا دوخط تشکر دارن، بعضیا یه نصف خط .... :-2-43-:اینو نگفتم که الان به من امتیاز بدین یا تشکر کنین ، ولی به نظرم همینقدر که بچه ها اعتماد می کنن و از خودشون می نویسن جای تشکر داره .http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes2.gif

من ... الان .. احساسم : عالی ، فوق العاده ، محشر ... :-2-16-:هوای حوصلمان هم آفتابیست در حد مرداد ماه .http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_sunny.gif
دیگه دیگه ....
عاشقتونم دختر و پسرم نداره .http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_49.gif
آخر هفتۀ خوب و پر انرژی ، همراه با خبرای خیلی خیلی خوب برای همتون آرزو می کنم .http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif
الهام http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_daisy.gif

http://www.kolobok.us/smiles/icq/bye2.gif

شایسته بانو
1391،03،25, ساعت : 12:40 بعد از ظهر
امروز اولین باره که من دارم غذا درست میکنم بعد از بیست و پنج سال سن ....
البته قبلا پیتزا و لازانیا درست کردم ولی خوب فکر کنم اونا جز غذا خیلی محسوب نشه !!1
راستش مامانم صبح جایی کار داشت و با یه حالت طعنه آمیزی گفت ببینم میتونی یه استانبولی ( گوجه پلو درست کنی خلاصه ما هم دست به کار شدیم و الان حس میکن هیچی بلد نیستم ....
جو گیر شدیم آب و گوچه رو با مخلوط کن زدم ولی الان برنجم به گل نشسته و خودم حس میکم اصلا ری نکرده ...
حالم خرابه ... اصلا دوس ندارم ضایع شم :-119-:
دعا کنید دم کشید خوب شه چون حس میکنم از الان داره گوجه ها میسوزه ... :-2-28-:

bahare joon
1391،03،25, ساعت : 12:53 بعد از ظهر
سلااااااااااااام
امروز امتحان ریاضی داشتم و با اندکی آمادگی رفتم یونی رسیدم تازه فهمیدم که بهلهههه یک قسمت مهم از جزو رو من اصلا نداشتم یه عامههه سوالم از اونا اومده بود که نتونستم جواب بدم :-2-36-:تازه همونا رو هم که خونده بودم یادم رفت
دیگه اصلا امیدی به قبولی نیس که نیس:-2-39-:
قبل امتحان یکی از این خوشگلای کمیته انضباطی گیر داد به من :-2-09-:حالا منم اون روز بشه خوبی بودم خانوووم رفته بودم یونی

دیگه کارتمو خواست گفتم همرام نیست اسممو نوشت خدا بخیر بگذرونه
اه اه اه اه
دیگه حرفی ندارم اعصابم خورده:-2-30-:
دوستون دارم
آخر هفته خوبی داشته باشین:-118-:

+چرا من جدیدا همش میوفتم آخر صفحه:-2-39-:

+ااااااااااا اومدم اول صفحه:-2-37-:

*tina
1391،03،25, ساعت : 01:13 بعد از ظهر
سلااااااام:-2-25-:
امروز بهترین و باحالترین روز عمرم بود...:-2-27-:
اخه دبیر مون جواب همه ی سوالا رو سر جلسه ی امتحان داد....!:-2-16-:
انقدر با بچه ها حال کردیم که نگو.....اون مثل املا بلند بلند جوابا رو میخوند ما هم مینوشتیم....!:-2-27-:
خلاصه خیلی حال داد....دستش درد نکنه:-2-27-::-2-40-:

رها_hd
1391،03،25, ساعت : 01:34 بعد از ظهر
امروز روز بسیار کسل کننده بود:-2-28-:
ولی ........
شب مهمون داریم یعنی
بچه ها چه جوری می تونم رمان بذارم؟:-2-15-:
دوست دارم برم بیرون ولی نمیشه کسی هم اینجا نیست تا باهاش بحرفم:-2-30-:
دلم به تابستون خوش بود که کلاسام نمی ذاره آب خوش از گلوم پایین بره:-2-30-:
امیدوارم شما تابستون خوبی داشته باشین:-118-:

shamim*
1391،03،25, ساعت : 02:15 بعد از ظهر
سلام....
از امروز شروع شد......
سال دیگه دارم میرم دببیرستان و مامان بابام اسمم رو توی کلی دبیرستان نوشتن.....
امروز اولین آزمون ورودی رو دادم.......این قدر شخت بود قیافم شبیه علامت تعجب شده بود........به سوالایی داده بودن که تاحالا هتی به گوشم هم نخورده بود......از یر جلسه که اومدم بیروم سرم درد گرفته بود....خدائیش ابوریحان هم سوالای سختی میده.....
دعا کنید توی آزمون سالم که بعد از طهر دارم قبول شم........چون به آزمون ابوریحان کخ امیدی نیست....*

Mina
1391،03،25, ساعت : 02:26 بعد از ظهر
و باز هم افتضاح افکنیدم تو امتحان:-2-31-:
در واقع نخونده بودم.صبح پاشدم یه بار از روش خوندم
حقم بود:-2-31-:
سوالا رو گذاشتن جلوم چشام رفت پس کله م :-2-31-:
بعضی اشو به زور رسوندم و نوشتم:-2-31-:
یه پسری پشت سرم نشسته بود..دیروز داشت دنبال جزوه میگشت:-2-31-:هی میگفت بیا رو کاغذ بنویس بهم بده:-2-31-: منم جرات نمیکردم:-2-31-: مراقبه هم بالا سرمون بود..:-2-31-:طبق معمول این فامیلی زپرتی،ردیف اول:-2-31-:
آخرا علیرضا اومد سرکشی:-2-31-:
اومد بالا سرم گفت چطوره؟ میتونی بنویسی؟:-2-31-:
تو دلم گفت مرد حسابی، اینم سواله تو دادی؟:-2-31-:اینهم تعریفت کردیم استاد خوبی هستی:-2-31-:چشم خوردی؟:-2-31-::-2-31-:
گفتم بد نیست استاد:-2-31-:
خلاصه از سیزده، به حساب خودم 7، یا 8 میگیرم:-2-31-: البته به حساب خودم:-2-31-: به حساب استاد یه چی دیگه ست :-2-31-:
تو مدار منطقی هم میگفتن، استاد گفته 80درصد کلاس افتاده:-2-31-:حالا خوبه من کلا ورقه مو نوشتم:-2-31-:مطمئنم قبولم:-2-31-:

بریم پی کارمون:-2-31-:
امروز بلاخره رامون به دندون پزشکی می افته:(
پدرمو در آورده:(

elnaz 90
1391،03،25, ساعت : 03:03 بعد از ظهر
پنجشنبه ساعت 15.45
سلام
هميشه 5شنبه ها كه خاطره مي نوشتم كلي ذوق مي كردم كلا" 5شنبه هارو دوست دارم خيلي خيلي بيشتر از جمعه ها يا هر روز تعطيل ديگه اما الان يه حس فوق العاده بد دارم.
من يه اخلاق مزخرف دارم كه شايد خوب باشه شايد بد اما خودم اصلا" دوسش ندارم. اونم اينه كه وقتي از دست كسي ناراحت مي شم امكان نداره به روي اون طرفم بيارم. يعني شايد اون لحظه انقدر ناراحت باشم كه بشينم گريه كنم مثل الان، تو دلم ذهنم هزار جور حرف رديف مي كنم كه وقتي ديدمش بهش بگم اما وقتي طرفمو مي بينم يه كلمه ام حرف نمي زنم حتي نمي تونم يه ذره قيافه بگيرم كه نشون بدم من ناراحتم از دستش، نمي تونم قهر كنم هيچ وقت اهل قهر كردن نبودم اما دوست دارم باشم، دوست دارم بتونم يه چيزي بگم كه خودمو خالي كنم
بايد منتظر بدتر از اينا باشم مي دونم، مي دونم يه رابطه اي قراره خراب شه حالا يا يك سال ديگه يا دو سال ديگه اما ديگه نمي زارن كه مثل قبل باشه، نمي زارن مثل هميشه خوب باشه.
دلم واسه خودون مي سوزه كه چند نفر مي خوان دورمون كنن، نمي خوام تهمت بزنم شايد يه سريا ناخواسته و ندونسته اين كارو مي كنن اما دارن مي كنن و متاسفانه دارن موفقم مي شن
دلم واسه دوران بچه گيام تنگ شده، دوران نوجوونيم، مي دونم بعدها بيش تر تنگ مي شه
حس مي كنم نوشتن اين حرفا اينجا اشتباه بود شايد بعدا" ويرايش كنم اما مي دونم اگه الان اينارو نمي نوشتم دق مي كردم

+فرناز دلم نمي خواد اگه اينارو اينجا خوندي هيچكي ازشون چيزي بفهمه
روزتون بخير

SunDaughter☼
1391،03،25, ساعت : 03:25 بعد از ظهر
به نام خدایی که هست.:-2-40-:
وای چند وقت بود اینجا نیومدم...
قبلا هم زیاد نمیومدم...
هنوز دلیل اینجا رو درک نمیکنم... یعنی خوب خاطره است... برای بقیه خاطره است!
خاطره مینویسن
پستهاشون زیاد بشه
یا بقیه در جریان امور لحظاتشون قرار بگیرن؟
مینوسن کسی درغمشون شریک بشه ؟ یا مینویسن که شادی هاشونو با بقیه قسمت کنن؟
من چی؟
مینویسم که بنویسم؟؟؟ خوب من اندازه ی کافی مینویسم... :-2-38-:
پس خاطره ای نیست که بخوام بنویسم...
اینجا بنویسم که بخونید... ؟
خوب جاهای دیگه خیلی نوشتم... خیلی خوندید...:-2-41-:
هنوزم مینویسم... میخونید...:-2-08-:
خاطره تنها مینویسم؟؟؟
رمان مینویسم... تاپیک پزشکی میزنم... کلی شخصیت بیمار دور خودم جور میکنم برای اینده ای که شاید بنویسم...
شاید هم ننویسم...
با یه انتشارات ... حرف زدم...
استقبال کرد...
اما باید اسم شناسانامه ایمو بدم تا کتابو چاپ کنن... ولی نمیتونم...
من نمیتونم پدرمو راضی کنم تا بدونه من مینویسم...
من از چیزهایی مینویسم که تجربه نکردم ولی حسشون میکنم و مینویسم... بعد چطوری ثابت کنم هرگز اتفاقاتی که نوشتم برای شخص خودم رخ نداده؟؟؟
پس فردا قرار باشه ازدواج کنم.. اگر بفهمه من اینجا مینوشتم عکس العملش چیه؟

به من میگن جسارت دارم...
دارم؟
نمیدونم...
هیچ کس قانع نمیشه...

همه میگن :بشین درستو بخون... دست از رویا بردار...
من دلم میخواست درس رویابخونم...
ولی کاش بفهمن ک رویایی نیستم... همش واقعیته ... نمیخوام دروغ بنویسم...

چند وقت پیش داشتم تاپیک های خیلی قدیمی ومی دیدم...:-2-22-:
خیلی قدیمی...
کاربرایی که اون روزا خیلی پررنگ بودن وحالا نیستن... یعنی به کل نیستن...:-2-37-:چرا نیستن؟
چطور تونستن بگذرن و نباشن؟:-2-41-:
چقدر جالب بود برام... لحن ها فرق داشت.... اصلا انگار دنیای اولیه ی 98یا یه چیز دیگه بود اینجای پر از کاربر، یه چیز دیگه است...
صندلی داغ های قدیمی هم خوندم... باحال بود ...
یکی بود شادمهر و خیلی دوست داشت... لحنش بامزه بود ... اگر بود دوست داشتم برم بهش درخواست دوستی بدم...

اینجا مجازیه ... ولی ادمای واقعی میسازنش...:-2-41-:حرفها هم واقعیه... حتی ناراحتی ها هم واقعیه...
همه چیز بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنید واقعیه...
تلخی ها... شیرینی ها... شادی ها... وابستگی ها... علایق... تعلق... جایگاه...


دیروز وقتی داشتم با بابام صحبت میکردم بحثمون کشید به یه بیماری...
مامانم پرستاره ... اونم داشت از بیماری و درمانش میگفت.. منم همینطور... بابا هم همینطور...
سه تای..
بابام پزشک عمومیه... البته ارتشی هم هست... هم سرهنگه هم پزشکه ... مامانمم سرپرستاره بخش گوش و حلق وبینیه.... هرروز میاد میگه پسرایی که میان بینیشونو عمل میکنن مشکل روانی دارن! نارسیسیم... خودشیفتگی یا ...
منم مینویسم بدون اینکه کسی بفهمه ... مامانم خوشش نمیاد... بابا هم زیاد درجریان نیست فکر میکنه نوشته هام درحد یه انشای دبیرستانیه...:-2-41-:اگر یه روز بفهمه من 400 صفحه راجع به عشق یک دختر به پسر نوشتم... چه برخوردی باهام میکنه؟

چرا بزرگ نمیشم؟؟؟:-2-16-:
بچگی هم عالمی داره...:-2-06-:
بزرگ باشم کجای دنیا رو میگیرم؟؟؟:-2-08-:
الان که کوچیکم... کجا رو تنگ کردم؟؟؟:-2-31-:


کاش همه میدونستن ... شخصیت من و برخوردم به برخورد وشخصیت بقیه بستگی داره...
من خوبم... تو خوبی... من بدم ،تو بدی؟ این منصفانه نیست...
من بچه... تو بزرگ باش... ادعات میشه دوست منی... رفیقی... دوستم داری... خواهرتم... مثل خواهرمی.. مثل برادرمی... بجای سرزنش و حالا دیگه خیلی دیرشده ... بجای نصیحت و نکن نکن... بجای همه ی حرف و حدیث ها...بجای همه ی اینا... به حرمت لفظ خواهری که به من نسبت میدی...... دستمو بگیر... منو بزرگ کن... میتونی؟؟؟ بسم الله...
کاش میدونستن که ... پشت فدات بشم وعزیزم کسی پنهان نیست...
گاهی دلم میخواد از پشت مانیتور بلند بشم...
کیس و خاموش کنم...
از اتاقم بیام بیرون...
روی مبل بشینم... اباژور و روشن کنم... بدون اینکه فکر کنم شخصیتهام تو هوا معلقن بدون اینکه فکر کنم یه کامپیوتر تو اتاق دارم... برم تو هال... زیر کتری وروشن کنم... تا جوش اومدنش صبر کنم ... بعد یه چایی کیسه ای بردارم... بندازم تو لیوانی که دوستم برام خریده...
یه لیوان چایی با خرما بخورم...!

خیلی ارزوی دور از دسترسیه... خیلی!!!
:-2-40-::-2-41-::-2-40-:

sahar bala
1391،03،25, ساعت : 05:59 بعد از ظهر
سلامی دوووووباره به بچه های گل نودهشتی.........:-2-25-:

سلام دوست جونی های خودم..:-2-25-:..خدارو شکر مشکلم با عخشم برطرف شد ....:-2-16-:...اون هنوز که هنوزه منو دوست داره.......:-2-14-:
.بهش گفتم بهم اعنماد نداری بدش اومد گفت اخرین بارت باشه این حرفو میزنی..........:-119-:.
راستی بچه ها من شاید فقط ظهرا بیام سایت....:-2-30-:.......یا شایدم دیگه نیام اخه بابام میخوان نتو قطع کنه....:-2-30-::-2-30-:
دعا کنید قطعش نکنه من بدون نودهشتیا میمیرم.......:-2-30-:.
خب دیگه.......راستی بچه ها دیشب رو با هزار استرس و اضطراب گذرونده ..:-2-30-:....وقت بود اجیم همه چی رو لو بده..(مسئله ی عخشمو):-2-33-:..ولی جلوی او دهن بی صاحابشو گرفت...:mrgreen:....اگه دهنش صاحاب داشت بی موقع باز نمی شد که همه چی رو لو بده ......:-2-06-::-2-30-:
خب دیگه الان اومدم 10 صفحه فراخوان رو بدم گفتم بیام خاطرمو بنویسم......:-2-37-:
من دیگه کم کم باید برم بچه های عزیز....:-2-25-:
بای تا های دوستای گلم.......:-2-25-:

N@s!m
1391،03،25, ساعت : 06:06 بعد از ظهر
سلام :-2-37-:
جدا" امروز مثل این موجود دوپا هه هستا داگ میگن بهش چی میگن پشیمونم :-2-42-:
آقا منم تیـــرون میخوام :-2-30-:آقا من قلط نمودم نرفتم با مامان اینا تهران :-2-37-:
چقدر اصرار کرد چقدر بابا ناراحن شد !!!خوب می مردی پاشی بری تهران :-2-30-:
از یکشنبه تاحالا هنر آشپزی خودمان را تجربه نمودیم :-2-37-:دست آخر هم باید نصیب معده محترم بشه دیگه :-2-37-:
من تولد جوجو زهرامون را میخوام :-2-37-:چه معنی میده یک خروال کادو واسش بخری بدی دست مامان بگی از طرف خالست ؟؟؟؟:-2-37-:
میگم بچه ها ما اگه قبض روح نشویم خیلی ها و تو این چند روز ما شب تا صبح پلک نزدیم چه فیگور زیادی آمدن کار دستمان داد :-2-37-:این وامونده خونه ما در از حیاطه ماشین هم که پارک شش درو بستی نمکی می ترسیم آخر یه درو نبسته باشیم :-2-22-:بس که همچی را باخودمان تکرار مکررات کردیم ترکیدیم :-2-41-:
جالب اینجاست مامان قبل از رفتنش میگه هرجایی دوست داشتی برو مامان نمیخوام تنهایی اذیت شی مام عرضه نداریم استفاده کنیم بی حوصله شدیم در حد تیم ملی حوصله نفس کشیدن هم نداریم :-2-08-:
میگم ما یه قلط دیگه ای هم کردیم که حالا عین داگ پشیمان می زنیم
کسایی که می دونن شیرازم نمی دونن تنهام و اونایی که فکر می کنن تهرانم نمی دونن شیرازم :-2-08-:
چه بسی من گاهی اوقات این حس گنگستریم و البته و صد البته خُلیتم گل می کنه :-2-35-:
ما بریم اندر بی حوصلگی خودمان بسوزیم و بسازیم :-2-37-:
و این داستان تا ده روز ادامه دارد ..........:-2-28-:
یا حق :-2-40-:

NILOUFAR
1391،03،25, ساعت : 06:08 بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
25/خرداد / 1391
از وقتی تو سایتم تا الان اندازه ی امروز اسپم نداده بودم .
با بچه ها طی یه عملیات انتحاری تصمیم گرفیتم اواتار هامون رو عوض کنیم :-2-38-:خوشگل شدیم نه ؟
آقا جان من اصلا خاطره ندارم هدفم دیدن امضا و اواتارم بودش:-2-22-:

میام میویرایشم بعد اینکه اخطار گرفتم البته :-2-14-:
رفع انحراف : ما خیر سرمون قرار بود ساعت 6 بریم بدرسیم :-2-30-: ولی سایت ما رو به غل و زنجیر کشیده :-2-30-:نصف حسابداری مالیمان در هواست الان
توی حیاط صبح داشتم میخوندم کتابو اینام رو همونجا گذاشتم نیم ساعت پیش بارون اومد به گند کشیده شد :-2-30-:بارون وسط تابستون گرمای 35 درجه واقعا نوبره
ما حقیقتا رفتیم
فعلا:-118-:

بچه ها خاطره بنویسید جان من (جو بازنشستگی باز منو گرفت ):-2-03-:آقا محمد فقط اومدی بزنی وسط کار هنری ما دیگه :-2-18-:

Mina
1391،03،25, ساعت : 06:09 بعد از ظهر
دومین پست امروز!
کاش میشد یه سری چیزها رو ثبت کرد، تا برای آینده خاطره بمونه!
خیلی خوب میشد!
من الان این حس رودارم:-2-16-:

http://up.98ia.com/images/2xenswaz0bkta9yy7isr.jpg
مثل این صفحات خانواده:-2-16-:
کاش میشد آواتارا ثابت میموندن و عوض نمیشدن:-2-16-:
غرض فقططططططططط و فقططططططططططط ثبت خاطره بود

-MARYAM-
1391،03،25, ساعت : 06:09 بعد از ظهر
واقعا کاش میشد همیشه بمونه
این شیطنت هام هیچ وقت یادم نمیره.امروز نیلو عزیزم اومده منو هم شیطون کرده:-2-38-:
مینا سر دسته هممون بود.:-2-31-:اخ امروز خیلی حال میده مخصوصا قسمت ازار واذیتش که عالیه .
بقیه خاطره رو هم میذارم:-2-38-:
http://www.up.98ia.com/images/yxb57jbynt1jifit47z2.png

اینم از شجاعت ما:
http://www.up.98ia.com/images/gbivl32ho71gknt2evb.png
لیلا خانومی همینجا ازت معذرت میخوام شرمندم بخدا :-2-35-:همه میدونن من اهل اذیت نیستم:-2-35-:
به خانومی خودت ببخش:-2-41-:

محمد
1391،03،25, ساعت : 06:14 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام بر همگی
خوبین؟
من که اصلا خوب نیستم
امروز دوتا امتحان داشتم...از اول وقتی میخواستم برم دانشگاه تو دلم بود انگاری میخواد یه اتفاقی بیفته:-2-15-:
ولی به هر حال رفتم
امتحان اولم ساعت ده و نیم شرع شد؛بعدی امتحان اصلی و تخصصیم بود ساعت دو نیم شروع میشد
خلاصه این امتحانم تموم شد و رفتم یکمی قدم زدم
بعد اون بیرون یه اتفاقی افتاد که روحیه ام رسید به صفر
نه از لحاظ درسی؛از یه لحاظ دیگه میگم
اصلا یجوری شدم
حتی نمیتونستم راه برم
همین دیگه...برگشتم خونه و امتحان بعدیمو نرفتم...اصلا اون موقع نمیدونستم کجام...:-2-15-:
_______________
من این اهنگو خیلی دوس دارم
خیلی زیاد ؛فکر کنم 4 سال بیشتره که اینو گوش میدم و هیچ وقت سیر نمیشم ازش
اینم یه تیکه از متنشه

دیره دیگه دیره اون که می خوامش داره می ره
دیره داره می ره دل نازک من می شکنه می ره
.
.
وقتی که دوری وقتی که نزدیک وقتی که روشن انگاری تاریک
وقتی بودنت حکم نبودن وقتی موندنت حکم نموندنه
انقدر دیدن مثل ندیدن انقدر بودن مثل بریدن
انقدر داشتن مثل نداشتن انقدر خواستن مثل نخواستن

اینم لینکشه اگه خواستین دانلود کنین...خیلی خوبه
Mehrdad...dire (http://s3.picofile.com/file/7408677953/direh.mp3.html)

talayeh
1391،03،25, ساعت : 06:15 بعد از ظهر
درود بر همگی
من هی نمیخوام بیام تو ای تاپیک ولی هی میام:-2-22-:
امروز زدیم تو کار هماهنگی عجیب
فقط اومدم اینجا بگم آی لاو یو پی ام سی:-2-22-:
حالا که اومدم بذار چار تا جمله خاطره هم محض رضای خدا بنویسم
شنبه اخرین امتحانمونه:-2-16-:
یه شنبه هفته بعدش میخوان کارنامه هامونو بدن نمیخواااااااام:-2-30-:
بعد از عمری هم میخوایم بریم عروسی بسی خوشحال میباشیم:-2-16-:
همین دیگه بعد چند وقت احساس کردم سایت شده مثل قبلش
کاش همیشه این جوری شیطنت کنیم:-2-08-:

edin
1391،03،25, ساعت : 06:15 بعد از ظهر
سلام:-2-37-:
ما صبح که از خواب بیدار شدیم(ظهر)اولین کاری که کردم کامی رو روشن کردم....شدم معتادو گرفتاره این نت:-2-33-:
حالا ظهر دیگه بعده ناهار اومدیم یکم با این مریمی حرفیدیم...بعدشم یکم تایپ کردیمو از این حرفا...آقا الان چند روزه من یه تایپ گرفتم حوصله ندارم بشینم تایپش کنم تموم بشه...بعدشم دوباره اومدم سایت دیدم مریمی آواتارش رو عوض کرده...بعد دیدم مینا هم همونو گذاشته تعجب کردم که مری بهم گفت بیا بخش خانواده.......:-2-37-:
متاسفانه ما دیر از این ماجرا با خبر شدیم وگرنه پایه بودیم...وقتی دیدم چشام چار تا شد.:-2-19-:..گفتم خدایا اینا چرا اینطوری کردن:-2-35-:
بعد که مری گفت رفتیم و فهمیدیم قضیه از چه قراره:-2-37-:
آقا بسی باحال بود...من که خوشم اومد:-2-37-:
حالا هم میخوام برم بشینم اون تایپا رو تموم کنم که از وقتش نگذره:-2-35-:

sayeh66
1391،03،25, ساعت : 06:18 بعد از ظهر
سلاممممممم به روی ماهتووووووووونننننننننننن ننن
اقا جان ما چند روزی نبودیم ولی خب کسی هم حالی از ما نپرسید:-2-28-: یعنی خب با کسی دوز نیستیم:-2-30-:
یه امتحان از ترم پیشم مونده بود رفتم دادم چه امتحانیییییییی
این دانشگاه ازادم واقعا مسخره است دانشجوی ارشد باید درس عمومی پاس کنه اخهههههههههههههه:-2-36-:
کلا که کلاس نرفته بودم البته با استادش صحبت کرده بودم حالا رفتم سر امتحان میبینم کلا منبع امتحان یه چیز دیگگگهههههههه بوده:-2-28-:
استاد گفت نگران نباش امتحان بده مشکلی نیس:-2-37-:
ما شوهر جانمان را ده روز است که ندیده ایم و دلمان خیلی برایش تنگیده:-2-14-:
یکشنبه اخرین مراقبتمه میرم پیشش:-2-37-:
دوستون دارم :-118-:

SahariX
1391،03،25, ساعت : 06:19 بعد از ظهر
من خیلی وقت پیش تو این سایت عضو شده بودم ولی رمزمو فراموش کردم !
امروز تصمیم گرفتم بیام پست بدم تو انجمن !
ولی خاطره های مختلف یادم اومد !
شیرینی ها و تلخی های سایتی که توش مدیر بودم ...
شوخی ها ودعوا هایی که با مدیر سایت داشتم !!
هی یادش بخیرررررررر !

REAL LOVE
1391،03،25, ساعت : 06:35 بعد از ظهر
به به می بینم که بالاخره اواتار همگانی انتخاب شده:-2-37-: چه خوشگل شدین:-2-27-: چند نفر شدین؟:-2-37-:آدم اسمتونم ببینه قاطی میکنه:-2-37-:
یعنی این درس خوندنم این ترم یه ماجرایی شده واسه خودش:-2-36-: یه قصیده میخونم(البته یه صفحه شو) بعد یه بار پلاکمو درمیارم تا زخمم یه هوایی بخوره:-2-36-: دوباره میخونم بعد یه ورزش و نرمشی میکنم:-2-36-:میخونم بعد یه سر اینجا میزنم:-2-36-:
نمیشد این قصاید سعدی رو حذف کنن فقط غزلیاتش باشه؟:-2-36-: بوستان جدا گلستان جدا حالام ایندوتا:-2-36-:حافظ بدبخت چه گناهی کرده که فقط 4 واحد اونم تو همین کارشناسی داره فقط:-2-36-:
مینا گفته بودی کتاب امیرعلی رو میخوای؛ برو انتشارات نقش و نگار سفارش قبول میکنن فکر کنم:-2-38-:
فردا هم ختم دعوتیم شب باید بشینم یه پیرایشی داشته باشم فکر نکنن واسه اونا عزادارم:-2-43-:
شادی چشم نداری سیانور مارو ببینی:-2-42-:حســـــود:-2-42-:

همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آآفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
*****************************
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
شمع را باید ازین خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی ماند که دیگر نربایی؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّی است خدایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
تو مپندار که سعدی ز کمندت بگریزد
چون بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

این دوتا غزل سعدی رو خیلی میدوستم؛ مخصوصا دومی:-2-37-:

*مستان*
1391،03،25, ساعت : 06:40 بعد از ظهر
:-2-10-:سلااااااااااااااام
آقا ما دقت کنین از مهر 89 عضو سایتم ولی تا امروز فقط 180 تا پست ارسال کرده بودیم:-2-27-:.خو حال پست فرستادن نداشتیم ما بسی تنبلیم:-2-27-:
امروز به طور ناگهانی(یعنی عاشق خودمم ک دنبال بهونم الکی بیام سایت:-2-28-:) از سر جزوه ها بلند شدیم با عزمی راسخ تصمیم گرفتیم بیایم انجمن پست بدیم و پستهامونو به 200 برسونیم:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-:.:-2-32-:
آقا رفتیم تایپیک تولدا همینجوری تبریک گفتیم :-2-04-:،هی تبریک گفتیم:-2-04-:،هی تبریک گفتیم:-2-04-:.200 رد شده بودا ولی ما جوگیر شده بودیم بازم هی تبریک میگفتیم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
آخرش بیخیال شدیم دیگه:-2-08-:،ولی الان جونم در اومد تا از تو اشتراکام حذفشون کردم اصن غلط کردم:-2-30-: منو چه به پست زیاد دادن.:-2-43-:
اصن حس میکنم تو سایت مشهور شدم با این 20 تا پست ناگهانی(امضا نمیدم ،گفته باشم نیاید ضایع شید:-2-08-:)
نیست در طی 2 سال کلا 180 تا پست شده الان تو شوکم خودم.:-2-37-::-2-37-::-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-:
آقا ما احساس اسپمری داریم انگار رفتیم یه جایی زیاده از حد حرف زدیم:-2-09-:
پ.ن:بچه های kpop چخدر باحال شدین :-2-20-::-2-20-::-2-20-:میگم این گروهss501 چی شد،باز اومدن باهم آیا؟:-2-37-:ما خیلی وخته Kpopندیدیم ها،دلمون خواست:-2-30-:

Mahsa.R
1391،03،25, ساعت : 06:45 بعد از ظهر
امروز خونه مامان بزرگه ام!امشب شامو با مامان می گذرونم البته به مادری نگفته ام چون از مامانم خیلی بدش میاد...بابام 30 ام میاد...دلم شده انقد (.)..............
چی میشد بابا به خاطر من کوتاه میومد.آخخخخخخخخخخخخخ جون امشب با مهدی(پسر عموم)میریم خرید!!!!!
امروز صبح با کتاب زنان علیه زنان رو تموم کردم...امشب میرم اسکارلت رو می خرم!!!!
بابایی به اندازه ی یه ابر دلتنگتم!!!!

alonegirl
1391،03،25, ساعت : 07:07 بعد از ظهر
25 خرداد 91
سلام :-2-31-:
ما نیز خوشگل شدیم:-2-31-: البته در خوشگل بودنِ ما که شکی نبود:-2-31-:
نیلو این روزا کلا 360 درجه برگشتیاااا:-2-31-: دوز داریم این فضای شادو:-2-08-:

قرار بود صبح با مامان و شقایق بریم خونه شقا وسایلشونو جمع کنیم که چن روز دیگه خونه رو تحویل بدن. (اینا دو ساله افتادن تو خرید و فروش خونه. هی زرت و زورت خونه عوض می کنن:-2-37-:) هیچی دیگه از اونجایی که تا 5:30 بیدار بودم خواب موندم و ساعت 9:30 بیدار شدم دیدم رفتن:-2-37-: بعدشم دوباره از تنبلی گرفتم خوابیدم تا 12:45 :-2-35-: اینم پیچوندم و نرفتم:-2-27-:
اینم خاطرۀ ما. کسی که شک نکرد آیا؟:-2-31-:
هویتمون رو گم کردیم ماها:-2-22-:
به قولِ شاعر گفتنی:
هه هه! خدایی آآآآآآ، مـــــــــن(ما)، خیــــــــلی بامزه ایم:-2-31-:
از آواتورمون خوشم اومد:-2-31-: خیلی سته با ما:-2-31-: آغا ما پسش نمیدیم:-2-31-:

پریس خودت حسوتی:-2-31-: همون زشتیش بامزه ش کرده دیگه:-2-31-:

ما بریم پی کارمون:-2-31-:
آخر هفتۀ خوبی داشته باشین:-2-16-:
آخ جوووون افتادم اوایل صفحه:-2-22-:

nastiya
1391،03،25, ساعت : 07:56 بعد از ظهر
سلام
نمی دونم چرا این روزا این همه دلم می گیره. دلیلش چیه؟
نمی خواستم کسی رو ناراحت کنم ولی با نوشتن راحت میشم.
احساس می کنم تو روابطم با بقیه همیشه من مایه میذارم!
راستی چرا؟
جدیدا خیلی این سوال تو مغزم رژه میره!
آه خدای من واقعا احساس خستگی می کنم!
نمی دونم شاید این هم یکی از ویژگی های دوران نوجوونی باشه.
آخه هر مشکلی که به زبون میاریم میگن این از ویژگی های نوجوونیه!
راستی یه سوال دیگه:
بالاخره من بزرگم یا کوچک؟
خداوکیلی این سوال گاهی ذهنم و به هم می ریزه.
اگه کوچکم هی نگن تو دیگه بزرگ شدی این کارا چیه!
اگه بزرگم وقتی می خوام یه کاری بکنم جلومو نگیرند.
خیلی مسخره است ولی خیلی دوست دارم یه شب ساعت 11 برگردم خونه. بدون این که کسی مزاحمم شده باشه، بدون این که نگران حرف کسی باشم، بدون این که نگران این باشم که.....
خیلی به سه نقطه و علامت تعجب علاقه دارم. مسخره است ولی من دوسش دارم. راحت جاهایی که کم میاری میذاری. انگار یه جور کمکت می کنه تا بتونی مسئله رو هضم کنی!
دلم گرفته. از نودوهشتیام دلم گرفته! دلم از خیلی چیزا و کسا گرفته. راستی چرا دارم برای شما می نویسم؟
بی خیال.
باز هم میگم بی خیال و خیلی راحت میگذرم. نمی دونم راحت، سخت. گیج شدم. گیجِ گیج!
دیگه حرفی نیست!

mahsan
1391،03،25, ساعت : 09:03 بعد از ظهر
سلاملیکم :-2-38-:

خاطره خاصی هم نیستا ولی اومدم دیگه . کلا دوس دارم پنجشنبه ها خاطره بنویسم و البته به غیر از اون خواستیم امضای جدیدم نشون بدیم :-2-31-:

چند وقت پیش شدیدا دنبال یه تاریخ خاص بودم . بالاخره با تلاش و تفکر فراوان که ازم بعید بود پیداش کردم :-2-16-: بعد حالا که پیداش کردم میگم خو حالا چیکارش کنم ؟:-2-28-:

کلا این اخلاق گند جدیدا به اخلاقای قشنگم اضافه شده . یه چیزایی که فکر می کنم خیلی برام مهمن یهو بی اهمیت میشن . البته بی اهمیتن نمی شنا ولی نمیدونم چرا خودم اهمیت نمیدم بهشون . کلا این روزا به هیچی اهمیت نمیدم یه جورایی :-2-39-:

دو روز پیش عمو اینا اومدن و دیشب به مامی زنگ زدن که فردا شب بیاین اینجا , مامی هم گفته پسرک دیر میاد از سر کار و بعدشم فوتبال داره اینا نمیان باشه یه روز دیگه . اونا هم گفتن جمعه ظهر پس بیاین . حالا ظهر که اومدم خونه مامی میگه خانوم پسرخاله جانم امروز زنگ زده برا فردا ناهار دعوت کرده من گفتم دعوتیم ما . اینقده حالم گرفته شد . من قند عسلمو میخوام کاش می رفتیم خونه پسرخاله . قند عسلم می دیدیم اینجوری :-2-41-:من عمو نمیخوام :-2-36-:

دو روزی میشه اصلا حرفم نمیاد :-2-15-: من از این اخلاقا که نداشتم که همش دوس داشتم حرف بزنم ولی الان اصلا حرفم نمیاد :-2-15-: یعنی چم شده آیا ؟ :-2-15-:

آسی من که اصلا اسم نذاشتم ! من اگه بخوام اسم بزارم که باید رو بیست تا اسم بزارم حداقل :-2-35-:

شادی :-2-42-: حسودیت میشه ما از این ( به قول فهیم علوسکا :-2-22-:) داریم تو نداری :-2-42-:

آهنگ روز : یه عمری بد آوردی و از چشم دنیا دیدی هر چی بدی کشیدی تقصیر این دل تو و تقصیر سادگیته

شبتون خوش :-53-:

شب جمعه س اون طرفیا رو هم فراموش نکنین ...

Bavar
1391،03،25, ساعت : 10:20 بعد از ظهر
_سلام پدر غذا چی داری.....من گشنه ام ، بی نهایت گشنه!
_تا چی بخوای..تو چندوقته بهونه گیر شدی...غذاهای ما رو قابل نمی دونی یا...؟ یه سرآشپز جدید آوردیم. اگه دستپخت عمو سهرابتو می پسندی امروز برات سرو می کنه اون هم چی! " تکه نانی ، سرسوزن ذوقی! " آبجی فروغت هم برات پپسی کنار گذاشته و بعد وعده داده که با هم برید گیس دختر سید جواد را بکشید...می گفت اینبار حتما می شه!...

و فکر می کنم پدر کجای زندگی قرار گرفته ای؟....کشیدن گیس دختر سید جواد اگر همیشه دلخواهمان بود و امیدوار بودیم....امروز که دیگر موهایش را از ته زده! هیچ حتمی در چنته نیست....امروز این درد نکشیدن ، مثل اعتیاد غرابت را حفظ میکند...دیگر مهم نیست که چه میخورم..هر چه داری رو کن! حکم ها از اول بازی معلوم بود.
چقدر پدر خود بودن همیشه به من مزه میده...این هم از شام امشب!... به جای گیس کشیدن ، بیا امشب برویم سینمای فردین تماشا کنیم....امشب تنها خواست باور همینه.





مخاطب خام:
سلام....امروز باز برگشتم...
توی زندگی هامون...آره همین خودمون...ما انسان ها!.... دقت کردی به گره ها؟
دقت کردی به شُلی شون ، به کوری شون؟.....فکر کردی این گره ها تو رو به کیا وصل کرده؟..چه آدمایی؟...چه موقعیت هایی؟
همیشه خواستم این گره ها رو بشناسم...همیشه از وقتی بچه تر بودم خواستم بازی سرنوشت رو بخونم.....نه همه جاشو...فقط یه قسمتاییش...من همیشه تو ذهنم این گره ها رو جابه جا کردم..این ورش کن، اون ورش کن، این ور و اون ور و این ورش کن!...حتی رنگش هم کردم ! مثل یه علامت؛ خارجیا بهش میگن لایف ساین (life sign).....شاید دیگه نمیگن:-2-37-:.....خیلی از این گره ها رو خواستم باز کنم ...ولی هیچ وقت نخواستم گره ای رو سفت تر کنم...چون ترسیدم...خیلی...همیشه می ترسم....همیشه محافظه کار میرم جلو...برای همینه که خیلی ها نمیشناسنم...یا یکی دیگه از منو میشناسن!:-2-43-:..واسه خودم حداقل خنده داره....سر این گره ها ریش و قیچی رو سپردم دست بقیه ، هر کی!..خدا ، پدر ، خاله:-2-31-: ، دوست.....
همیشه جلوگیری از این ترس یکی از قدم های مهم زندگیم بوده....مثل کنار گذاشتن خجالتم...خیلی وقتا ترس رو کنار زدم ولی ته دلم اونجوری که میخوام نیست!....یه جایی میخوندم یه بزرگی مفهموا میگه : تریبدن مهم نیست چرا که انسان ها با ترس پا به این جهان میرازن...ترس از زندگی که نوزاد با گریه بروز می داد...اما توسو بودن مهمه و یه عیب میتونه باشه....اشکال نداره بترسی اما ترسو نباش!:-2-09-::-2-22-:
چقدر این روزها قدردان ترم.....شکر گذارتر که خیلی ها پیشمون هستن. سایه شون بالای سرمون حتی اگه سایه شون برامون گاهی سنگینی کنه ، امیدوارم همیشه هم همینطور بمونن و باشن!..و سال تا سال من نخوام بشمارم که : تو سال جدید کیا پیشمون نیستن؟...که از این زندگی کوچ کردن؟:-2-15-:


روزهاتون پر از خوبی :-2-40-:

ღ ghazali ღ
1391،03،25, ساعت : 10:27 بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
الان توی یه تاپیک بچهها داشتن خاطرات دبیرستنشونو میگفتن ...:-2-31-:
همه فک میکنن به خودشون از همه بیشتر خوش گذشته .... ولی با همه وجود من بهترین لحظات زندگیم در کنار این ۱۱ تا دوست توی این ۷ سال بوده :-2-39-:!!یکیشون نوشته بود برق مدرسرو قطع کردن که امتحان ندان یاد پارسال افتادم ..:-2-06-:
یادم نیست چند شنبهها میبردنمون باشگاه ولی قبلش امتحان فیزیک دادیم ... به خاطره عشقمون به معلممون نمیخواستیم ببینه گند زادیم مکه بود و یکی دیگه ازمون امتحان گرفت ... ورقه هارو دزدیدیم ... :-2-35-:البته من که نبودم من پایین کیشیک وایساده بودم:-2-08-: ولی ورقرو دزدیدن بعدشم دادن به من ...:-2-35-::-2-28-: منم زیر صندلی راننده سرویسمون قایم کردم ...:mrgreen: چقد اون روز خندیدیم ...:-2-06-: چقد استرس بهمون وارد شد ...!!:-2-06-:
میخوام روزی ۲-۳ ساعت توی این ۲ هفته درس بخونم ...:-2-20-:
با عروس خالم حرفیدیم بیشتر بگم دوستم بهتره ... :-2-05-:واسه تابستون قرار مسافرت گذشتیم منو اونو خالم ... :-2-13-:کلی هیجان زدم ...:-2-04-: مامامنش بنده خدارو برده قرنطینه ... :-2-21-:میگه صحبا پیاده روی:-2-20-: ظهرا باشگاه :-2-20-::-2-20-:عصر کلاس رقص:-2-20-::-2-20-: شب هم پیاده رویی :-2-20-::-2-20-::-2-19-:روزیم یه وعده غذا میخوره :-2-19-::-2-29-:. من از فکرش بیهوش میشم فک کن ...!:-2-29-:!کلی از دستش خندیدم ...:-2-26-:
خالم مشهده و دادشمم خونه خالم :-2-24-:خیلی بدم ولی کلی خوشحالم نیست ...!!:-2-02-:
امروز مامانم میگفت غزال ...:-2-26-:
هوم ؟؟:-2-11-:
استرس نداری ؟؟:-2-12-:
نه واسه چی ؟؟:-2-11-:
کنکور ؟؟:-2-18-:
مگه باید استرس داشته باشم ؟؟:-2-31-:
کلا برام تعریف نشدست ولی شانس نداریم که روز کنکور استرس میگیرم ...!!:-2-34-:
دوستامو باباش برده پیش روان پزشک :-2-19-:گفت بچم استرس گرفته ...:-2-17-: روانپزشکه باهاش حرف زده آخر به باباش گفت آقا من استرس دارم این نداره ...:-2-36-:
خلاصه که ایتالیا ببریییییییی.:-2-34-: خواهش میشه ...:-63-::-63-: اسپانیا هم ببازه ......... :-77-:ایشالا ...!!:-63-:
rozatun setare baroon !!:-2-16-::-2-40-:

مهسان جان چرا آواتار به اون زیبای رو عوض کردین ؟؟:-2-08-:

.Mania.
1391،03،25, ساعت : 10:57 بعد از ظهر
به نام خدایی که هست اما....
سلام
امروز روز واقعا بدی بود.....پر از عذاب ....جروبحث.....خسته شدم بابا....کجا برم اینو داد بزنم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجا برم که ....دوباره کسی بهم نگه.......واسه آرامش خودت آرامش ما رو بهم نزن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم......مغزم پر فکرای پیچ در پیچه......که .....همشون هم میرسن.....به بن بست......
هیییییی
پ.ن:اولین پست اینجاییم بود!

یاسی ص
1391،03،25, ساعت : 11:40 بعد از ظهر
سلاممممم دوسای گلم.........
امروز برعکس دیروز روز عالی ای بود...بلاخره تمام جون کندن های من نتیجه داد و ملیکا دوستم با حسین دوسش دوباره دوست شد.......
زبونم مو در آورد انقدر که با جفتشون حرف زدم....نمبدونم اصلا چرا انقد لجبازی میکنن...
حالا جونشون داره واسه همدیگه در میاد ها..........
دیروز با دوستم رفتیم بیرون چشمتون روز بد نبینه کلکل و لجبازی بود ما گفتیم آب زرشک میخوریمممم........
هنوز فکرشو میکنم حالم بهم مبخوره.....اییییییییی
من آب زرشک خیلی میخورم ولی این خیلی کوفت بود...........نصفشو خوردم دیدم دیگه واقعا حالم داره بهم میخوره...
ریختمششششش دور.......
و باز هم سر همین کل کلای احمقانه ی ما تو مدرسه یکی بچه های کله خرمون آب ریخت کف زمین...
و سارا یکی بچه ها گفت یاسی اگه بشینی 10 تومن بت میدمممم
ملیکا به سارا گفت...سارا کرم ننداز به جون یاسی این خیلی خره ها....میشینه ها....
سارا هم هی گفت نه بابا جرعت نداره بشینه
ما هم رو کم کنی نشستیم رو آب ها.....گند زده شد به کله مانتوممممممممم.........خیس آب شده بود....
اون سارای نامرد هم در رفت 10 تومن رو نداد.......ولی خوب بود خندیدیممممم
تو کل راه ملت با انگشت نشونم میدادن.....
حالا بدبختی یادم اومد خودم اتوش کرده بودم مانتو روووو......
کلا که فقد دارم به ریش خودمممم میخندممم.........


دوسسسسسسسسسستون دارررررمممممم زیاد.........
یاسمنگولا

حاجی بلا
1391،03،26, ساعت : 12:07 قبل از ظهر
به نام او



دیشب از پله ها افتادم دستم ضرب دیده دست چپم ...الان یه دسی همه کارامو میکنم..تو خوابگاه رفتن با این وضع خیلی سخته...فاطی به مامان میگه کم نازشو بخر...لاغر بودن زیادی خوب نیس..اما بابا میگه خوبه...کلا 48 کیلو وزن نیس...

شبا رو دوستدارم-شبها با حرف زدن با فرشته کوچولوم خواب میرم اس هاش مث لالایی عاشقشم...یه جور عجیبی و خاص دوسشدارم..حرف زدن باهاش آرامش بخشه..امیدوارم که به حق 5تن به حق مولامون همیشه سلامت باشه و در آرامش و شادی...



زهرا و فاطی رفتن مشهد امروز صبح خوش به سعادتشون...مامان و بابا هم فردا عصر میرن خونه اونوری پیش راضی مامان میمونه ولی بابا بخاطر کارای مسجد وماشین برمیگرده ...عاشقتم بابایی-خدایا نزار شرمندش بشم...همیشه با خودم میگم خدایا بزار فقط یه ذره از محبتهاش رو جبران کنم بعد جونمو بگیر هدیه بده به بابا...

فردا عصر میرم گچساران امشب همه کارامو با نت و کامپی باید انجام بدم چون فردا تا عصر که برم هم میخام درس بخونم هم وسایلمو جمع کنم و خیلی کار دیه....

دلم برا نودهشتیا تنگ میشه –شاید 12تیر به بعد که امتحانام تموم بشه بیام...خلاصه دوست جونی ها برام دعا کنید.خواهش میکنم دعا کنید امتحانام رو خوب بدم ...

· منم دوز داشتم آواتورم مث مال دوز جونی ها میشد خوشمل شدن ولی ادم قاطی میکنه...مبارکتون باشه

خوبی بدی دیدین حلال کنید...


آهنگورو دوستدارم...امشب دلم گرفته بود بسی باهاش گریه کردم





_ نميشه دل به هر كس داد (http://tanhatarinpary.blogfa.com/post-101.aspx)


نميشه از نفس افتاد


پرنده با پر بسته


نميشه از قفس آزاد


نميشه شب به شب خوابيد


فقط كابوس وحشت ديد


نميشه در سكوت خود


صداي گريه رو نشنيد


نميشه غرق در غم بود


ولي از گريه رو گردوند


نميشه تا ته آواز


فقط از ترس فردا خوند


گلوي ساز دلتنگي


پر از فرياد خاموشه


دوباره سر بده هق هق


بذار دست صدا رو شه!


نميشه دل به هر كس داد


نميشه دل به هر كس بست


نميشه رفت و راهي شد


رسيد اما به يك بن بست


چه رسمه ناهماهنگي


هميشه رسم تقديره


نميشه بود و عاشق بود


واسه عاشق شدن ديره


نميشه غرق در غم بود


ولي از گريه رو گردوند


نميشه تا ته آواز


فقط از ترس فردا خوند


گلوي ساز دلتنگي


پر از فرياد خاموشه


دوباره سر بده هق هق


بذار دست صدا رو شه





نام آهنگ : نميشه
(http://tanhatarinpary.blogfa.com/post-101.aspx)خواننده : شاهرخ (http://tanhatarinpary.blogfa.com/post-101.aspx)
ترانه : عليرضا حسيني (http://tanhatarinpary.blogfa.com/post-101.aspx)

http://dc153.4shared.com/img/1iMEqhDU/s3/0.5316096214343555/3_online.PNG (http://dc247.4shared.com/download/oAubf3fQ/shahrokh.mp3?tsid=20110201-073837-300b6982)










!



روزهاتون پر از شادی

شبتون پر از آرامش.

حاجی بلا 25-خرداد 1390

*melina*
1391،03،26, ساعت : 12:50 قبل از ظهر
سلام
امروز با یه سردرد بدی از خواب بیدار شدم ،کی این سردردا تموم میشن ....
امروز حوصله ی هیچیو نداشتم ...
دوس دارم بیکارشم کلی بگردم ،بعدش کلی بخوابممممم.....
یه خواب آرومه ،آروم....
خدایا فردا و همه ی روزهای دیگه کمکم کن....
شکرت خدا
شب و روز همه خوش:-63-:

-MARYAM-
1391،03،26, ساعت : 12:59 قبل از ظهر
امروز عالی بود البته تا ساعت 11شب
الان یه دوست از دست من ناراحته ،خودمو نمی بخشم که اینجوری رنجوندمش
برای چندمین بار ازش معذرت میخوام.
یه چیزی یاد گرفتم:هیچ وقت حق نداری نظرتو بگی .
چقدر مونده تا بزرگ بشم همه چیزو بفهمم .الان یاد گرفتم اونقدر که فکر می کردم بزرگ نشدم عقلم هنوز به رشد کامل نرسیده.
عزیزم اگر الان این پستمو میخونی واقعا ازت معذرت میخوام
اما چه فایده دلی که برنجه دیگه باهات صاف نمیشه.
خدا خودش کمکم کنه
نمی خوام هیچکسی ازم ناراحت باشه اما بعضی وقتا اوضاع رو نمی شه کنترل کرد

م.ن
1391،03،26, ساعت : 01:46 قبل از ظهر
خاطره هام تموم شد. انگار دوباره باید اتفاقی رخ بده:-2-31-:


اتفاقی از جنس دوست داشتن:-2-31-:




:

از تو کاش سهم فاصله ها را نبينم ات


بر منتهاي آخرين ِ نگاه ات که مي آيي

بي تو نقشي کنار زمين

برف می بازد

چه روزگار باراني!



حتي ميان قدم ها که مي شمري

کوچ اشک هايي

روي صفحه ...


دور از شکوفه هاي تن ات

چه روزگار ِ بي تو و چه مرگي ميان ِما برود

تنها

تو را خواهم

.
.
.
بي تو ديگر

نه برف مي آيد و نه جاي قدم هايي








گرچه اين ها رو هم نميشه خطاب کرد خاطره اما خب، به هر حال يه طوري با نوشتن تمام اون چه که در من نيست رو پر مي کنم.
بگذريم.

چند دقيقه پيش، بحثي رو داشتم نگاه مي کردم در تلويزيون که خب، به واقع از نوع نگاه اين طور اشخاص اون هم در رسانه ي ملي سر درد گرفتم.

در همه ي امور، اگر چه تمام حرف و حديث هاي قابل رخ داده بر اون رو ميشه بزرگ کرد، اما به تناسب موقعيت و مراتب اش ميشه به نقد کشيد اش. اما من هيچ موقع اين رو در بحث دين شاهد نبودم. چرا که وقتي شما از فرهنگ ميتوني ايراد بگيري، به سياست ميتوني نقد وارد کني، به موقعِ شروع نقد در بحث دين، با علامت سکوتي مواجه ميشي که در گفتار دين هيچ شک و خللي وارد نيست. هر چه هست همونه.

خب، ما هم انسانيم، قدرت درک و تفکر داريم و طبق اين معيارها و استاندارهاي ساطع شده به اين واقعيت امر پي مي بريم که:

( در بحث دين، تفکر به هر طريقي گناه کبيره خواهد بود.)

در واقع
من، هيچ موقع توان پذيرش اين شرايطي رو که، در پذيرش فرهنگ دين در اجتماع، فرهنگ، و ... به هيچ طرقي صورت نمي گيره و اين روند تنها با گفته ي مزبور خلاصه ميشه رو ندارم.

پس، نقش مذهب رو بايد يک جور ناديده گرفت.

دين، تعريف هاي مختلفي ميتونه داشته باشه و بارزترين اون ها در گفتار بزرگان و حکما، برنامه ريزي دقيق براي پرورش انسانيت به درجه ي کمال هستش و بايد طبق اين به ايين و روشي که ما اون رو مذهب مي ناميم پيروي کنيم.

في الواقع ميشه گفت دين، سازنده ي فرهنگي هست که در داخل اون ساختار زندگي مي کنيم و بايد طبق ضوابط اون قدم برداريم.

مسير ديدمون رو کاملا مشخص مي کنه .


ما اگه در اين گفته يکم تامل کنيم خيلي ساده ميشه به اين نکته پي ببريم که: فرهنگ و سياستي که ما اون رو به چالش مي کشيم در واقع نشات گرفته شده از وقايع بازتاب شده ي دين هست ولاغير.

پس، ما بايد اين جرات رو داشته باشم تا از دين هم نقدهايي رو بشنويم و يا بازگويي ساير موارد.

نکته اي هم هست اين وسط که شايان ذکر هستش که ما چرا بايد افکار و عقايدي که به واسطه ي اون جهان خودمون رو شکل داديم نقد کنيم و اون رو به چالش بکشيم.

قبل اش اين رو بايد يادآور بشم که، من در افکاري که درش زندگي مي کنم( مذهب) به اين مسئله بارها رسيدم که خيلي مسائل ساده تر از اون چه بايد باشن، هستن. ما وقتي بتونيم از جان مطلب، نکته ي بارزترش رو بيرون بکشيم ديگه جاي هيچ حلاجي اي رو باقي نذاشتيم و اين نکته ي اصليِ مسئله است و ما بايد به اون بپردازيم.

اما، در اين برنامه اي که در مورد حجاب به بررسي نشسته بودن، نکته ي خنده داري قابل ذکر بود؛ اين که در افراط، پاي بند بودن اون شخص به تفکرات غير قابل نقد و انکارش.


واقعا من در بحث هويت موندم که چطور شخصي به خودش اجازه ي صادر کردن حکمي بده با اين مضمون: خانم هاي قبل از ( مرگ بر اون) هويتي نداشتن چرا که حجاب تعريف به خصوصي نداشت. اما بعد با توجه به شرايط، هويت خودشون رو پيدا کردن.



من دين اسلام رو يک ديني با ظرفيت هاي وسيع و انعطاف پذيري در نوآوري افکار و حتي خودش مي بينم. همون طور که به گفته ي بزرگ هاي دين احکام بايد به روز باشن، افکار دين هم بايد به روز باشن. قطعاً فرهنگ پذيرش رسوم در هر شرايطي متفاوت خواهد بود. قطعاً ما هيچ موقع نمي تونيم افکار حاکم بر يک دوره اي رو بدون کم و يا زياد کردن در اين جامعه پياده کنيم. همه چي شرايط خودش رو مي خواد به نظر من.

پس، حجاب هم يک تعريف مختص به خودش رو مي خواد طبق شرايط حال و افکار فعلي؛ نه قرن ها پيش!.


و اين مستلزم رعايت کردن حريم افکار ديگرانِ.و ميشه گفت مذهب من، اداي دين منه نسبت به اون. و نه به بايد هايي که نبايد باشن و ما طبق حالا اون گفته هايي که قبلا نوشتم باشند.


خلاصه کلام: واقعا ديگه توو زمان، اصلا مورد قبول نيست کسي با افکاري در حيطه ي مذهب بخواد پيشتازي کنه. يک امر غير قابل باورِ. ما اگر شرايط حال در فرهنگ خودمون رو بسنجيم و با اون معيارهامون رو درست کنيم ميتونيم به نظرم توو همه ي عرصه ها حرف براي گفتن داشته باشم. ميشه با جهان بيني تازه اي که پيدا کرديم دنياي تازه اي براي خودمون بسازيم

اميدوارم ، در هر شرايطي خودم رو در تکرارِ مذهب، تکراري نکنم و نکته اي بارز باشم بين همه ي تکراري ها.

و اما نکته ي آخر

دنيايي که با مذهب نقش بسته شده باشه، دنيا اي فاقد ارزش ، و هويتي بي بقا خواهد بود.

مگر در صورتي که رنگ واقعيت خودش رو دارا باشه.

~Melika~
1391،03،26, ساعت : 02:52 قبل از ظهر
25/ 2

زندگی پنج حرفـه ..
پنج حرف جادو شده ..
همه را جادو می کنه .. همه را به دنبال خودش می کشه ..
شده یکی بخواد از زندگی فرار کنه ؟
من بهت میگم : نــه
حتی کسی هم که میگه منتظر هست تا زمان مرگش برسه ! وقتی فرشته ی موت بر سر بالینش حاضر میشه به چک و چونه زدن میفته !
زندگـی مهم نیست .. مهم زندگانی هست .. این که چطور زندگی میکنیم ..
چرا زندگی می کنیم ؟ یا نه یه سوال بهتر چرا زندگی نکنیم ؟
من یه چیز دیگه را این اواخر کشف کردم .. بوی زندگی !!
تو بعضی خونه ها بوی زندگی میاد .. همون خونه هایی که همشون سر سفره شام نون و پنیر و خرما میخورند ..
همون خونه هایی که زمستون که میشه صاحبش نگرانه مبادا سقف خونه پایین بیاد .. یا لوله بترکه ..
یا هفته ای یه بار برنامه دارند که آنتشون را میزون کنن که خواهر کوچیکه فیتیله جمعه تعطیله اش به راه باشه ..
در و دیوار اون خونه ها بوی عشق و زندگی میده ..
در بعضی موارد دیده شده میتونه خود عشق و زندگی را هم بده !!
بـه نـظرتون همه ی زنده ها زندگی می کنند ؟ اگه آره پس لغت مرده ی متحرک چیه ؟
اگر هم زندگی نمی کنند .. که ترجیح میدم راجع بهش حرف نزنم ..
از من به شما نصیحت .. تو زندگیتون زندگانی کنید .. یا نه .. تو زندگانیتون زندگی کنید .. !!!

Mina
1391،03،26, ساعت : 09:39 قبل از ظهر
:-37-::-37-::-37-:صبح جمعه تون بخیر:-37-::-37-::-37-:
مامانمون صبح هی گفت پاشو بریم:-37-:گفتیم یه ذره بخوابیم بعد:-37-:گفت پاشو بریم:-37-:گفتم یه ذره فقط:-37-:گفت پاشو..گفتم نمیام تو برو:-37-:
پیاده روی خانواده بود:-37-:صبح و نشاط شبکه سه:-37-:من هیچی رو با خواب صبح عوض نمیکنم:-37-:مخصوصا اینکه از دیروز برای این خواب نقشه کشیده بودم:-37-:و کلی تو خیالم باهاش حا ل میردم که امروز میخوام بخوابم:-37-:الانم باید خواب میبودم:-37-:ولی خب، بلند شدم این قرعه کشی رو ببینم...:-37-:هرچی دقت کردم تو تصاویر ، تصویر فرد آشنایی رو ندیدم:-37-:

فردا دوتا امتحان دارم:-37-:وصایا با مطلب:-37-:مطلب هم علیرضاست:-37-:خدا بخیر بگذرونه:-37-:
کاش الان میرفتم میخوابیدم:-37-:چشام وا نمیشه:-37-:

از طرح دسته جمعیمان خوشمان آمد..دیروز روز متفاوتی بود:-37-:
از اول نوشتن خاطره، با هر شکلکش دارم خمیازه میکشم:-37-:.


+ مخاطب خاص : دروغ که کنتور نمیندازه:-37-::-2-22-:

believe me
1391،03،26, ساعت : 11:20 قبل از ظهر
سلام:-2-40-:

ماه خرداد ..از وقتی که یادم میاد همش استرس داشتم..هی گفتن میری دانشگاه بهتر میشه رفتیم بهتر نشد هیچی بدتر شد..
دل گرفتگی هام زیاد شده...
موقع امتحانا خوابمم زیاد میشه ،شبا تا صبح بیدارم.....صبحها تا شب خواب..خواستم هم قافیه بشه..روز .چه حکمتیه اخه
یه امتحان و دادیم و رفت.....
یکی دیگه رو یکشنبه داریم

دلتنگم..برای یه سری آدما..برای یه سری کارا.برای یه سری خاطره ها..برای...


گاهی دلت از سن و سالت میگیرد
میخواهی کودک باشی
کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه میبرد
و آسوده اشک میریزد
بزرگ که باشی
باید بغض های زیادی را
بیصدا دفن کنی...


موفق باشین دوستای عزیزم:-2-40-:
هر روزتون پر از خاطرات قشنگ:-2-40-:
26 خرداد ماه

NAVA22
1391،03،26, ساعت : 12:30 بعد از ظهر
می دیدم بابا بیموقع اومذه خونه می دیدم چشاش قرمزه میذیذم بغض کزده میدیدم از کمد پیرهن مشکی برمیداره
تموم شد ب همین راحتی تو یه سال و نیم 3 نفر زیاد نبوذ خدا؟/ دستم می لرزه نفسم درنمیاد یرام مث مامانم بود
هتوز دایی مجرد دارم چقد کی خواست عروسیشونو ببیته هنوز60 سالشم نشده بود خدا؟؟؟

binaha
1391،03،26, ساعت : 02:18 بعد از ظهر
سلام

دارم اولین پست رو توی سایت نودوهشتیا میذارم و یه کمم گیج شدم:-2-35-:


اول یه سوال من چه طوری میتونم رمانم رو تو انجمن بذارم؟؟؟؟:-2-31-::-2-28-:


حلا بریم سراغ خاطره...یه خواهر زاده دارم به اسم آقای گوجه:mrgreen: جیگر منه... شبا پیش من میخوابه و کلیم لنگ و لگد میزنه.... اینجانب صبحی بلند شدم و به گ.جه جان گفتم بیا صبحانه،گفت نمیخوام:-2-43-:
منم حوصله نداشتم داد زدم میای یا قهر کنم باهات؟؟؟:-2-33-::-119-:

خلاصه یه دعوایی شد که بیا و ببین:-2-09-:
آخرشم گوجه خان با گریه و زاری تشریف بردن نزد آقای پدر و شکایت مارو کردن و گفتن ما با تاتا(به من میگه تاتا) قهریم و دیگه پیشش نمیخوابیم زنشم نیستیم!!!!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یهو دیدیم صدا خنده ی ننه جون و آقای پدر داره از اتاق میاد و پدر داد کشیدن تاتا بیا ببین گوجه چی میگه... میگه دیگه زنت نیست!!!:-2-22-::-2-27-:ما هم حالا نخن کی بخند:-2-06-:

elnaz 90
1391،03،26, ساعت : 02:19 بعد از ظهر
جمعه ساعت 14.10
سلام:-2-25-:
انقدر اين دو روزه فكرم مشغوله كه خدا مي دونه، مي دونم اگه بخوام همينجوري پيش برم حداقل از هفته ي ديگه دوباه حال بَدَم و تهوعام شروع ميشه اما هركار مي كنم نمي تونم فكرمو منحرف كنم. ديروز از ساعت 2 تا 5 داشتم گريه مي كردم نهايت خريت واقعا":-2-15-:
امروز داشتم ظرفاي نهارو مي شستم همينجوري فكرم مي كردم بعد موقع آب كشيدن يكيش كثيف بود هرچي مي گشتم اسكاچو پيدا نمي كردم دوباره بشورمش زير همه ظرفارو گشتم مامانم داشت ميزو پاك مي كرد مي گم اسكاچو نديدي مي گه تو ظرف مي شوري از من مي پرسي! اومده با من گشته آخر اسكاچو تو سبد قاشق چنگالا پيدا كرديم:-2-35-: 1 ساعت داشتيم به حافظه ي تعطيلم مي خنديديم:-2-27-:فكر كن كجا انداخته بودمش:-2-35-:
بعد باز اومدم كامپيوترو روشن كردم رفتم چايي دم كنم بعد رفتم تو آشپزخونه در يخچالو باز كردم 5 دقيقه همونجور وايستادم هي تو يخچالو نگاه مي كردم مي گم من چي مي خواستم:-2-35-: بعد از 5 دقيقه يادم افتاد مي خواستم چايي دم كنم اشتباه اومدم:-2-35-: يعني تا شب خدا بخير بگذرونه من با اين گيج بازيا يه كاري دست خودم ندم:-2-37-:
يه رمان قشنگ مي خوام بخونم، جديدا" اين رماناي كامل شده رو چقدر دير براي دانلود مي ذارن؟:-2-28-:
ما برفتيم صحرا ببينيم
روزتون بخير

binaha
1391،03،26, ساعت : 02:47 بعد از ظهر
اووووووم:mrgreen:

داره از اینجا خوشم میاد... :-2-16-:بعضی خاطرات واقعا خنده دارن و کلی میخندم :-2-22-:ولی از بعضیاشون دلم میگیره....:-2-30-: تازگیا حس میکنم زندگی تو فضا های مجازی قشنگتره:-2-27-::-2-37-:
از این شکلکم خوشم اومده:-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-:
مثل من آبنبات میخوره:-2-27-:

Mahsa.R
1391،03،26, ساعت : 04:01 بعد از ظهر
امرروز عاااااااااااااااااااااااا اااااااااااااالی بود...خدایا تو همه چیزی!!!!!http://www.up.98ia.com/images/ffi2bjxsgfog8oipcqjj.gif
من چاکر این حکمت هاتم............!
من مخلصتم!!!http://www.up.98ia.com/images/ljpey1nxhle08i0cb4au.gif
ووووووووواااااااااااااایی یییییی خداجون می خوام ماچت کنم!!!!
دیشب مامان نیومد ولی امروز اومد...واسه ی چی؟؟؟؟؟؟؟معلومه واسه سورپرایز!!!!!!!!تولد مامان بزرگه بود!!!!کلی هم واسه من خرید کرد!!!http://www.up.98ia.com/images/7r4k031i07kra1sqspz0.gif
وقتی کادوی منو گرفت اینطوری شد!!http://www.up.98ia.com/images/6t1hmiv52rxr70vyiywm.gif چرااااااااااااا؟؟؟خب براش یه خرگوش گرفته بودم!!!از خوش حالی اینطوری شدا!!!!!!!
خدایا به انداه ی یک ابر دوستت دارم!!

!ستوده!
1391،03،26, ساعت : 04:05 بعد از ظهر
دلم تنگ است

از این تنهایی غمناک و بارانی

http://images.persianblog.ir/139758_e0ezPOkA.jpg

خدا وندا ، خداوندا ...تو میدانی

نشسته بر تن دردم

میان عمق بیماری

بدون یار و همدردم

خداوندا تو یارم باش

میان این شب سردم

بیا امشب کنارم باش

نمیدانم چرا اینگونه تنهایم

نه در خوابم نه بیدارم

نه رویایی دگر در قلب خود دارم

نشسته بر تن دردم

دگر از عشق دلسردم

نگاهم خواب آلوده

تنم داغ و تب آلوده

میان مستی این درد

فقط در فکر یک همدرد

شکسته بال و زخمی پر

به هر سویی زنم من سر

خداوندا در این دنیا چه تنهایم

بدون تو میان عمق غمهایم

خدا وندا تو یارم باش

بیا امشب کنارم باش...

26 خرداد 91

solma
1391،03،26, ساعت : 04:11 بعد از ظهر
سلام به همگی:-2-40-:

یه راه حل اساسی بدون زحمت برای خلاصی از شر مگسها پیدا کردم
چند روز پیش مگسها پدر من و حسینم رو در اورده بودن ،خودم مهم نبودم ولی دیدم اگه حسین بیدار بشه منم باید بیدار شم و هنوز خوابم میومد
یهو به ذهنم زد که آیت الکرسی بخونم ؛ یه آیت الکرسی خوندم و فوت کردم به حسین و خودم ،و تخت خوابیدیم . باورم نمیشد دیگه یه مگسم نیومد طرفمون.
دختر خالم میگفت یه بار یه جا خوابیدیم که پر مورچه بود ،(یه بچه 6 ماهه داره)میگفت منم همین کارو کردم ولی فقط برای بچه ام.صبح که بلند شده بوده مورچه ها تمام بدنشو گزیده بودن ولی بچه اش هیچیش نشده بود.میگفت بعدش این قدر به خودم چیز گفتم که تو که داشتی میخوندی مگه کمت میومد برا خودتم می خوندی.
خلاصه چند روزیه به مدد آیت الکرسی که به نیت محافظت میخونم از دست این مزاحمهای همیشگی راحتم .

چه اشکالی داره که حتی برای کوچکترین کارمون هم به خدا رو بندازیم ،حتی اگر شده برای مگس باشه........

خداحافظ:-118-:

sahar bala
1391،03،26, ساعت : 05:09 بعد از ظهر
سلاااام دوستای گلم.........:-2-37-:
خوفین؟؟؟؟؟ممالتین؟؟؟؟؟؟؟ (این زبون دختر خالمه بهش میگیم زبون راحیلی):-2-06-: خب بابا بگذریم..:-2-43-:

حوصله م سر رفته بود گفتم بیام خاطره بنویسم...:-2-28-:.......
البته چیزی واسه گفتن ندارم......امروز رفتم کتاب زیستمو دراوردم یکم زیست بخونم حوصله نداشتم دوباره بستمش.........:-2-37-:
خب دیگه وقتی تابستون میاد ادم حس هیچی رو نداره به جز نودهشتیا.......:mrgreen::-2-37-:.......
دیروزم که رفتیم خونه پدربزرگم اینا شب موندیم اونجا همین 1ساعت پیش برگشتیم که باز اومدم سایت...:-2-41-:.
کلا زندگیه من شده نودهشتیا نوهشتیا نودشتیا:-2-41-:
هی میخوام برم کلاسی چیزی دوباره وقتی یاد نودهشتیا میفتم پشیمون میشم........:-2-33-:
مثلا قبلا خیلی رمان میخوندم فقط رمان ولی الان دیگه حس رمان هم ندارم که برم رمان بخونم.....
.با اینکه عاشق رمان های بچه های سایتم ولی بازم حس رمان خوندن نیست.............:-2-30-:
خب دیگه سحر بلاست هر ساعت دوست داره یه کاری انجام بده.........:-2-43-:
اگه منو بزارین شب و روز به عشقم اس میدم وباهاش حرف میزنم...:-2-16-::-2-41-:...که اونم محاله اخه موقعیتش پیش نمیاد زیاد باهاش بحرفم....:-2-30-:...
دیدین چقدر زجر میکشم......:-2-30-:
دوری از عشق خیلی سخته....خیلی...:-2-30-:
ولی خب تا 6سال دیگه باید تحمل کنم.:-2-33-:........هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد:-2-39-:
منم که عشقمو میخوام دیگه باید تحمل کنم .....راهی دیگه ای نیست.....:-2-37-::-2-30-:
خب دیگه دستم خسته شد باید برم......:-2-25-:
دوستتون دارم بچه ها......فعلا بای تا های:-2-25-:

parisa6731
1391،03،26, ساعت : 05:16 بعد از ظهر
امروز بم خبر دادن نمره هارو بد جور رد کردن به خاطر همین امروز کلی استرس دارم. حسابی دارم میمیرم از ترس به خاطر معدلم.همه چیز فردا مشخص میشه.واااااااای.اممممممممم مم.کار خاص نمیکنم فقط میخورمو میخوابمو البته میرم تمرین والیبال.ساعت های بیکاری هم میام اینجا:-2-03-: حوصلم سر رفته.به زور از مامانم قول گرفتم شب بریم بیروووووووووون

Leon SS
1391،03،26, ساعت : 05:49 بعد از ظهر
سلام......

عجب جمعه معمولی و بی روحی...........

ای خدا این آخر ماه چقدر مزخرفه!
امروز یکی از رفا رو دیدم که اومده و میگفت چه غلطی بکنم که اگه این بار هم تجدید بشم باید برم سربازی!!!!!!!!!!!!!!!!


دوستان کسی از Hasti_24 خبر نداره؟

bahare joon
1391،03،26, ساعت : 06:35 بعد از ظهر
سلاااااااام دوست جونیا
عصر جمعتون بخیرhttp://www.pic4ever.com/images/cheerleader3.gif
آخا این چه وضعشه چرا وقت امتحانا من این همه میخوابم اگه ولم کنی 24 ساعته خوابم:-2-35-:
هر دفعم که میام سایت یکم میچرخم بعد عذاب وجدان میاد سراغم به خودم قول میدم دیگه تا فردا نیام این ورا
ولی به 1 ساعتم نمیرسه که دوباره برگشتم اینجا:-2-37-:
الان معتاد شدم دیگه :-2-30-:
باید برم تو ترک وگرنه امتحانا رو دونه دونه خراب میکنم
دیگه اینکه بوهای عروسی میاد اینورا خدا کنه که بشه :-2-04-:
دیگه دعا کنین بشه خوبی شم و برم پای درسم:-2-38-:(چی میشه من این شکلی شم خوب؟!)
دعا کنین امتحانامو خوب بدم
دوستتون دارم:-118-:

feedback
1391،03،26, ساعت : 07:36 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی :-2-25-:
آقا ما شدیداً احساس افتادگی میکنیم. :-2-31-: ها؟ نه منظورم به تواضع و فروتنی نبود :-2-35-: هیچ وقت فکر نکنید من همچین احساسی داشته باشم. :-2-06-: منظورم این بود که واسه امتحان فردا احساس افتادگی دارم. :-2-14-: هیچی بلد نیستم. هرچی هم میخونم تو کله م نمیره. :-2-35-: چیکار کنم به نظرتون؟ ترم آخرم هستم و نمیتونم حذف کنم. یعنی اصلاً بلد نیستم درس حذف کنم. :-2-06-: چون تا حالا هیچ درسی رو حذف نکردم. :-2-37-: حالا فردا میرم سر جلسه دو حالت داره دیگه :
یا اینکه قبول میشم یا اینکه زلزله میاد و امتحان کنسل میشه :-2-37-:
هیچ وقت فکرشم نکنید که من قبول نشم. :-2-31-: یعنی نه باید خودم این فکرو کنم نه کسی دیگه :-2-06-: چون ترم آخر با کسی شوخی نداره :-2-30-: باید صد در صد همه رو پاس کنی. حتی شده 10!!!!!!!!!! میفهمی؟ مجبورم میفهمی؟!!!!!!!!! :-2-06-: مثل اون جوکه که به یه بنده خدایی میگن وقتی وسط دریا باشی و کوسه بیاد سراغت چیکار میکنی؟ میگه میرم بالای درخت :-2-35-: بعد طرف میگه وسط دریا که درخت نیست!!!! اونم میگه مجبورم میفهمی؟!!!!!!!!!! مجبورم :-2-06-::-2-06-: حالا حکایت منه. :-2-27-:
دیروز روز خوبی بود. خاطره شد برام. با اینکه یه جاهاییش جالب نبود ولی بقیه ش خوب بود. خدا رو شکر :-2-16-: تا باشه از این روزای خوب :-2-16-:
من دیروز بازی ایتالیا رو ندیدم :-2-30-: خاک بر سرشون بازم مساوی کردن :-2-30-: امروز که فهمیدم اعصابم انقدر خورد شد :-119-: حتماً میخوان با ایرلند هم 1-1 کنن :-2-35-:
شدیداً احساس خواب داشتم امروز :-2-31-: دیشب ساعت 2 خوابیدم. بهتره بگم صبح ساعت 2 خوابیدم :-2-06-: ساعت 9 پاشدم باید میرفتم جایی :-2-35-: بعد اومدم خونه نشستم درس خوندم خیر سرم :-2-31-: سختهههههههههههههههههههههه ههههههههههههههههههههههههه :-2-31-: همه ش حفظیه لامس مس (همون لامسبه :-2-31-::-2-06-:) بعد گرفتم خوابیدم :-2-31-: الانم گفتم بیام سایت ببینم چه خبره که زیاد خبری نبود :-2-31-: موقع امتحانا که میشه سایت سوت و کوره! کور و سوته! کوریه که سوته! سوتیه که کوره! از کورگی به سوتگی میرسه از سوتگی به کورگی! کور و سوت و کورگی و سوتگی و سوته و کوره! روانی شدم چرت دارم میگم :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ما فعلاً برفتیم
یا علی

persian boy_22
1391،03،26, ساعت : 07:37 بعد از ظهر
سلام:-2-40-:
امروز صبح ساعت 8 بیدار شدم دیدم خوونواده میخوان برن بیرون :-2-28-:و از اونجایی که من فردا امتحان دارم نمیتونستم باشون برم...:-2-39-:
صبحونه مو بردم تو حیاط خوردم اخخخخخخخخخخخخ که چه کیفی داد:-2-32-:....خلاصه جاتون خالی...بعدش اومدم پای TV...دوتا اهنگ گوش دادم اومدم ادامه ادبیاتو خوندم:-2-38-:.....یه ذره حس شعرو شاعریمم اون وسطا گل کرد:-2-41-: و رفتم تو فکر و خیال و اینا...اره....:-2-31-:
بعد اومدم نودهشتیا...کلا هر فرصتی بین درس خوندن پیدا میکنم میام نت.:-2-37-:..یه همچین ادمی شدم تو دوره امتحانا...........:-2-22-:
الانم مامانم زنگ زده باید برم نون بگیرممممم:-2-15-:....سه درس اخر ادبیات هم مونده که دیگه حال خوندنشو ندارم.:-2-36-:...این امتحان اخری یه نمه زور میگه.:-2-43-:...والا:-2-43-:....خب من دیگه برم که الان نونوایی که میبنده:-119-:(اینقد زود تعطیل میکنه اخه) و میره وما فردا صبح بدون نون میمونیم:-2-37-:و بنده مورد سرزنش پدر مادر قرار میگیرم:-2-28-:...............................:-2-25-:

roya jo0on
1391،03،26, ساعت : 08:29 بعد از ظهر
سلام عرض میکنیم :-2-38-:
جمعه ی خوبی رو امیدوارم گذرونده باشین :-2-38-:
ما که این روزا مشغول امر مقدس درس خواندن هستیم :-2-41-:
2 روز میشه سرما خوردم ، انقد بی حسو حالم واسه درس خوندن :-2-30-:هی 1 ساعت به 1 ساعت آب پرتقال میخورم که سریع خوب شم تا امتحان تخصصیام شروع نشده:-2-39-:
آقا ما دیروز با یه بنده خدایی نشستیم 2 ساعت فقط در مورد مادر بزرگامون حرف زدیم :-2-06-:
یعنی بحث روز دنیا رو انجام دادیم :-2-06-:
امروز حلال زاده بود ، اومد خونمون :-2-22-: میگم بهش چه حلال زاده ای ماشالا ! میگه پَ نَ فقط شماها حلال زاده این پَ :-2-37-: یعنی گارد میگیره در حد بوروسلی :-2-22-:
طبق معمول 2 ساعت نشده با هم دعوا کردیم :-2-06-: ما دوتا هووی همیم :-2-14-:

همسایه کناریمون 1 پسر کوچولو داره :-2-42-: انقد نق نقویه خدا میدونه :-2-43-:

دیشب تو اتاق محمدمون خواب بودم پنجره اتاقشم باز بود ، یهو از خواب پریدم با صدای دست

و سوت و جیغ و هوار و ... :-2-43-:


مامانش میگه محمد امین تویی ؟ چیزی شده ؟ داد میزنه میگه نه دارم توو خواب حرف میزنم ، نگران نباشید :-2-37-:
نگو اسپانیا گل زده اونم خوشحالی آتشین از خودش در کرده :-2-36-: مارو هم زابراه :-2-36-:
آخه یه بچه 5 ساله اون موقع شب باید بیدار بمونه ، این همه تبلیغم داره میکنه واسه اینکه

بچه ها دارن با خیالاو بازی ها و فکراشون زندگی میکنن :-2-43-:اگه اون دیشب جو گیر میشد

فک میکرد تورس شده و میومد توو کوچه و یه تیم تشکیل میداد فک میکرد فینال جام حذفی

انگیلیسه و بعد قهرمان میشد ؛ فردام ادعا میکرد من دی متئو هستمو چلسی رو من قهرمان

کردم کی پاسخ گو بود :-2-43-::-2-22-:

پرچم اسپانیا بالاست :-2-25-::-2-25-:
به امید قهرمانیش:-2-08-:

:-2-06-::-2-06-: آقا ما باید قدر این جواد خیابونی خودمونو بدونیم :-2-06-: ما بازیای یورو رو از شبکه

های اجنبی نگا موکونیم :-2-35-: بابا گزارشگرای اونا که کلا خواب خوابن :-2-06-:باز این جواد ما خوبه

هر چند ساعتی یه بیوگرافی میاد از بازیکنا :-2-06-:

:-2-06-::-2-06-::-2-06-: یه سوتی داد دختر خالم در حد فینالای اخیر :-2-06-: میگه امشب بازی کیه ؟

میگم اینو اون ! میگه بازی برزیل کیه پس !! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

یعنی خداییش جوابی نداشتم که بهش بدم :-2-22-:

ما برویم دگر :-2-25-:

ارادتمندیم :-2-40-:

"Dezire"
1391،03،26, ساعت : 08:41 بعد از ظهر
به نامِ همونی که منو یادش رفته:-2-15-:
91/3/26

فردا شنبه هست و من رسما" خواهان مرگم هستم...:-2-39-:..آقا من نخوام فردا بشه کی رو باید ببینم؟...چقد پول میخواین تا فردا نشه؟...هرکاری بگین میکنم فقط فردا نشه. امروز میرم خودمو آتیش میزنم...نه نه میرم خودمو توو دریا غرق میکنم....خوبه نزدیکم هست از آتیش میترسم |: خلاصه اینکه هر غلطی میکنم تا فردا رو نبینم:-2-36-:یکی به دادم برسه ...فردا باید برم نمره هامو بگیرم...من نمیخوااام...من نمیخواهم... من نوموخوام ...آی دونت وانت....:-2-30-:....من میدونم 10 تادرسو میفتم(کلا 8تا درسه ولی 10 تاشو میفتم:-2-35-:)...کنکورمو قبول نمیشم ... میترشم...خلاصه اینکه آینده ی سیاهی در انتظارمه:-2-30-::-2-30-:

من یه موجودِ بدبختم...من یه موجود بدبختِ فلک زده م

بچه ها نیازمند دعاهای سبزتون هستم :-2-30-:

من نمیخوام بیفتم...من اگه بیفتم خودمو غرق میکنم...من طاقت ندارم....من نباید بیفتم....به قول اون دوستمون میفهمی؟...میفهمی؟نباید بیفتم:-2-36-:


دعا کنییییییید:-2-30-:


تروخدا همین الان اینو میخونی بگو خدایا ایشالا همه درسا رو این دختری معصومو بیگناه قبول شه ...یا یا بگین ایشالا نمره هام گم شه مجبور شن همه رو 20 بدن:-2-27-:(باز من هزیون گفتم |:)

بگوو...... نگی میام خرتو میچسبم:-119-:


حتی شما دوستِ عزیز:-2-27-:

فعلا:-2-30-:

NILOUFAR
1391،03،26, ساعت : 09:48 بعد از ظهر
به نام خدای مهربونم
26 / خرداد / 1391
سلام
من همچنان دارم این مسیر درس نخوندن رو طی میکنم عذاب وجدان داره منو میکشه .واقعا دیگه سر این جدول های سیمپلکس مغزم داره میپوکه امروز پروانه و یکی از بچه های فعال رو در حالی یافتم که ارشد حسابداری داشتن:-2-28-:چرا رو نمیکنین آخه ؟؟؟:-2-28-: الان لیست سوالهام رو نوشتم که آوار بشم سرشون:-2-14-:
وای صبح قالی و موکت اتاق رو دادیم فرش شویی رکورد شکست عصری آوردن !!! قبلنا همیشه دو سه روز طول میکشید واقعا هم برق میزنه من شک دارم با چی شستنش اینقدر سریع آیا ؟؟؟
هیچی دیگه مجبور شدیم خونه تکونی کنیم الانم وسط خروارها وسیله نشستم ولی خیلی خوب شدش چون کلا اتاقمون تغییر کرد هرچی روی دیوار بود هم برداشتم جز ساعت و تقویم و تابلوهایی که جدید خریدم خیلی خلوت شده عروسک هام رو هم فرت کردم فعلا جز بهداد که هیچجوری نرفت تو کارتون :-2-36-: چند روز پیش باز بهونه ی جورا ب گرفت مجبور شدم براش بخرم 1800 تومن :-2-28-: من نمیدونم این بچه چرا اینقدر جوراب دوست داره الان پاش کرد ه به هرکی میاد خونمون نشون میده .
میگم شماها هم کار میکنید تو خونه ؟؟؟:-2-15-:من اصلا به مامان کمک نمیکنم هرچی هم از خوراکی و تنقلات و نوشیدنی میارم تو اتاقم میمونه جلوی کامپی کلی لیوان و فنجون کثیف تلنبار میشه اخر شب مجبورم بشورمشون به مامان که اصلا کمک نمیکنم :-2-15-: خودم میدونم خیلی ناجوره حرکتم ولی اصلا حس کمک کرد ندارم
دوشنبه همه ی خاله ها و دایی هام برمیگردن عروسی دعوتن . ما خودمون که به خاطر عموم نمیریم ولی خب مهمونا میان اونم دقیقا چند روز قبل امتحانهام :-2-15-:منم تا الان فقط دو تا از درسهام رو خوندم :-2-15-: بعد خاله هام میان همش منو دعوا میکنین که مامانت گناه داره 80 سال از سنت میگذره یه کم کمکش کن :-2-15-: از الان واسه اون روز ناراحتم :-2-15-:مامان طفلک خودش هیچی نمیگه ها نمیدونم اینا چرا گیر میدن .خاله ها و مهمونی رو دوست دارم فقط حرفاشون رو نه :-2-15-::-2-15-::-2-15-:



به نامِ همونی که منو یادش رفته:-2-15-:
بچه ها نیازمند دعاهای سبزتون هستم :-2-30-:


بابا تو همین الان میگی برام دعا کنید اونوقت اول خاطره ات میگی خدا منو یادش رفته :-2-28-: خب خدا باهات قهر کنه چیکار میکنی اونوقت :-2-28-: حالا فردا بهت نشون میده یادش رفته یا نه :-2-28-: ناراحتش کردی الان دیگه انتظاری نداشته باش :-2-28-:
ولی جدی هیچوقت اینجوری نگو خدا هیچکس رو یادش نمیره . اونقدر مشکلات و سختی هایی بیشتر از مردود و مشروط شدن هست که حتی اگه 20 از درسهات رو هم افتادی باید خدا رو روزی صدبار شکر کنی .بعدشم خانمی خودت کم خوندی خدا این وسط چیکار کرده که نمره هات کم شده ؟؟؟
با این وجود خیلی حس بدیه میدونم من سر نماز کلی دعات میکنم ایشا... که همه رو با نمره ی خیلی خوب قبولی عزیزم :-2-40-:
نوا جان عزیزم :-2-40-:
فعلا .

بارانه.ر
1391،03،26, ساعت : 10:44 بعد از ظهر
سلام
امروز از صبح تا حالااااا.. یا رمان میخوندم یا نودهشتیا بودم هیچ کار خاصی نکردم:-2-15-:
البته یه جارو زدم با یه سالاد درستیدم با مزه ی جدید عمرا تا حالا خورده باشین:-2-37-: البته من فقط هویجش رو رنده کردم ولی یه خورده مخلفات دیگه بهش اضافه کردم هیچی غذا رو که با سالاد به همراه خانواده و البته خواهرای وسواسی نوش جان کردیم دیدیم که بله ناخن انگشت شستمون یه چند میل ازش کم شده نگو به همراه هویجه رنده شده تو سالاد:-2-35-:آخه این هوش و حواس ما داریم:-2-37-:
البته هنوز نمیدونن چی به خوردشون دادم واسه دفعه های بعد خوبه دیدم ازم بیگاری میکشن بهشون میگم ببینم باز هوس میکنن کمک کنم.:-2-32-:

REAL LOVE
1391،03،26, ساعت : 10:51 بعد از ظهر
سلام

فردا اولین امتحانه و من از وقتی تموم کردم و کتابو گذاشتم کنار استرس گرفتم:-2-15-:
یه چند ساعتی هم هست آهنگ مسعود امامی افتاده تو دهنم دیگه حال خوشمو!!! بدتر میکنه " حالم اصلا خوش نیست... رو به راه نیست بده....":-2-15-:

میگم مگه مسجد خونه ی خدا نیست؟ چرا فقط وقت نماز بازه؟ چرا همیشه دراشو باز نمیذارن تا اگه خدایی نکرده دختری از خونه فرار کرد یا به هر حالی بی سرپناه بود، بتونه با خیال راحت وارد بشه و احساس امنیت کنه؟! تا وقتی در مسجد باز باشه و راهش بدن اون تو، دیگه سراغ اولین ماشینی که جلوش ترمز میکنه نمیره...
مگه مسجد نباید فقط یه زیلو داشته باشه و یه چراغی که روشنایی بده؟ پس این همه وسایل تزئینی چیه که باعث میشه درا رو مهر و موم کنن؟!
چقدر یأس اوره که فقط اسممون مسلمونه...


عصر با عادل(پسرعموم) نشستیم دانشگاهامونو مقایسه کردیم:-2-08-: اون می گفت از هرکی میخوای بپرس، تو تهران دانشگاه علامه و تربیت مدرس بهترین امکانات رو به دانشجوهاشون میدن! نمیدونم چرا ما همچین امکاناتی حس نکردیم؟! غیر از بن کتابی که به ما میدادن و تو دانشگاه تبریز اصلا اسمشم نبود:-2-37-:
ولی توصیفی که اون از تبریز کرد بیشتر علاقه مندم کرد تا برم تبریز درس بخونم سال دیگه:-2-41-: کلی تعریف میکرد آخرش میگفت دانشگاه خودتون بهتر از تبریزه:-2-28-:

واسه سلامتیه یه جوون دعا کنید... سه بار تومورشو عمل کرده ولی باز رشد کرده...

فردا صبح
انسان به کوچه می آید
و درختان از ترس
پشت گنجشک ها پنهان می شوند!!!

:-2-41-:

Star_69
1391،03،26, ساعت : 11:07 بعد از ظهر
سلام ...
خسته ام ... از خود گمشده ام خسته ام ...
اخلاق با هوای بهاری دوست ندارم ... از این همه بهاری بودنم دلگیرم ... مگه من دختر زمستون نیستم ؟ پس چرا بهاری ؟
از همه چیز دلگیرم ، از روزا خسته ام ... دلم تنوع میخواد ... دلم زندگی میخواد ...
از این زندگی متنفرم ...
از زهرای خندون که همیشه تظاهر به بی غم بودن میکنه متنفرم ... از زهرایی که با حسرت به خوشبختی ظاهری دیگر لبخند میزنه متنفرم ... از خودم متنفرم ...

.arsana.
1391،03،26, ساعت : 11:15 بعد از ظهر
امروووز
.
.
.
خوب بود
بد نبود

دو هفته مونده به آزادی :-2-08-:
چارشنبه ای رفتیم کنسرت مازیار جانمان:-2-37-:بچه مون انقدر بااحساس بود و خوند :-2-39-:
گشت ارشاد که قرق کرده بود اونجا رو :-2-22-: ورودی در پارکینگ که 4 ،5 تا ون بزرگ بود:-2-37-: بعد رفتیم ماشینو پارک کردیم اومدیم بالا رسیدیم به قسمت مو لای درز بینی :-2-43-: تک به تک میدیدنت اگه خوب بود میذاشتن بری :-2-42-:خاک بر سرا:-2-43-:بعد ما از اون خان که گذاشتیم رفتیم سمت دستشویی:-2-22-:جای شوما خالی جلوی دستشویی هم گشت ارشاد بود:-2-06-:
داشتم صورتم رو آب میزدم یهو یه دختره گفت:دیروز مامان مازیار فلاحی و لاله اسکندری رو گرفته بودن:-2-42-:چشمامون گشاد شد این هواااااااا:-2-37-:
دخترا که گرفته بودنشون میرفتن مانتو فروشی پایین مانتو میگرفتن روی مانتوشون میپوشیدن بعد تو سالن کنسرت روی صندلی که میشستن مانتو رویی رو درمیاوردن :-2-06-:
یک بلبشویی بود :-2-28-:
البته متأسفانه :-2-36-:
کلی فیلم گرفتم ولی لپ تاپ قاط زده نمیتونم بریزم توش:-2-27-:
دیگه اینکه یه حس خوبی دارم :-2-35-:گزینه دو هم امروز آخریش بود :-2-41-:رتبه ام شد 1093:-2-43-:
راضی نیستم ولی ادبیات 61 زدم که خیلی راضیم از خودم :-2-38-:
امتحان آزمایشی بعدی کنکوره:-2-22-:
هلنا شده گزارشگر یا همون بی سیم خونه:-2-43-:نشستم جلو لپ تاپ نتیجه گزینه دو رو ببینم میگه از مامان اجازه گرفتی نشستی جلو لپ تاپ؟:-2-37-:
گفتم :آره:-2-43-:
گفت:برم بپرسم مطمئن بشم :-2-09-:
بعد رفته به مامان میگه:مامان هلیا جلوی لپ تاپ نشسته اصلا درس نمیخونه :-2-33-:
اصلا من نمیدونم هلنا رو به چند من؟:-2-36-:(درست گفتم دیگه؟)
امروز هلنا برگشت به مامان گفت:مامان اینجا خونه همه مونه؟:-2-37-:
مامان:نه خونه ی من و باباته:-2-06-:
هلنا:نه خونه همه مونه:-2-38-:پس ما اینجا چیکار میکنیم
مادر ما هم نه گذاشت نه برداشت:شما مهمونین اینجا:-2-43-::-119-:
برویم رت کارمون پی درس و زندگیمون
خداحافظی:-2-37-:

+زهرا جان این پستتو من اصن نمی بینم:-2-37-:چشم بصیرت میخواد؟:-2-35-:

reyhane.s
1391،03،26, ساعت : 11:48 بعد از ظهر
سلامممممم به گرمیییییی ظهر تابستوووون شهریور....
خوبین؟؟؟؟
خوبم فقط کله ام داره منفجر میشه......از عصر تا حالا سر درد دارم....
می دونید به یه نتیجه ی خیلی باحال رسیدم.......هر کی تو سایت عضو میشه یه استعداد خدادی نوشتن داره....باور کنید.....
من در حال حاضر 6،7 تا از رمانا رو می خوننمممم
خدایی بچه ها خیلی عالی می نویسن....حتی اونایی که از من کوچیک ترن....خودمم دارم قاطی این مسایل سایت میشممم
دارم تو یه رمان گروهی کمک می کنم...
اسمش خیلی اجق وجقه یادم نیس .....
راستی ه یه نتیجه ی دیگه هم رسیدم....
نودوهشتیا چند ابعاد داره...
1دوستام
2پست زدن و گشت زدن تو تاپیکا
3رمان نوشتن و رمان خوندن و رمان تایپ کردن .....
به دنیای سوم تازه وارد شدم.....
راستی امروز آقا جمشید نیووومد.....دست.....جیع......هورا ..... .....
خوش به حال اونایی که تعطیل شدن و همدردی برای اونایی که مثه خودم هنوز علافن......
با اجازه بای بای

angle66
1391،03،26, ساعت : 11:53 بعد از ظهر
دوستان سلام:-118-:
یعنی اینجا اومدن و نوشتن اخر روی زیاده.خاطره کجا بود پوسیدیم لای این همه جزوه و کتاب و تمرین:-2-30-::-2-30-:
یهنی این فصل امتحانات رو گذاشتن بشینی حسرت روزهایی که نشستی درس بخونی رو بخوری.یه دقیقه درس ده دقیقه حسرت دوباره یه دقیقه درس دوباره ده دقیقه حسرت.
امروز به مامانم میگم من فردا اگه بچه هام بگن جوونیت رو چیکار کردی توی دو تا برگه A4 جا میشه.به خدا.یعنی تمام روزها رو جدا کنی ها 90 درصدش ماله درسه:-2-38-::-2-39-:
دلمان یک استراحت جانانه میخواهد.بی دغدغه.ولی تا 27 تیر امتحان داریم.خدا به دادمان برسد:-2-30-:
شب خوش.دعا کنید فردا امتحانمان را خوب بدهیم
26 خرداد 91

M~SAMI
1391،03،27, ساعت : 12:29 قبل از ظهر
1391/03/26

امروز از صبح حالم گرفته است
حوصله ي هيچكس رو نداشتم (من كي حوصله داشتم كه اين دفعه دوم باشه!!!)
داشتم ميگفتم; نميدونم الان چرا چند وقته كه روي رفتاراي يه نفر حساس شدم!! هرروز ازش دور ميشم! يعني ميدوني,... اون تبعيض قائل ميشه! منم همش از اون ناراحت ميشم ...
امروز خيلي رفتارش زننده بود! حسابي دمغم كرد!!
ميدوني اون كيه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
كسي كه بزرگم كرده!!!!!!
شايد سرزنشم كني! ولي واقعا دست خودم نيست!!!
روز به روز بيشتر تو تنهاييام فرو ميرم#####

*mahsa*
1391،03،27, ساعت : 01:26 قبل از ظهر
سلام:-37-:
ساعت 1:19 صبحه.... و قراره حالا حالا ها بیدار باشم. هنوز کلی درسم مونده. حساب کردم صبح یکریز بخونم شاید تموم بشه:-2-28-: پس امشب قید خواب رو زدم. برای اولین بار در عمرم تا صبح بیدار می مونم که درس بخون.
آخرین امتحانمونه ...ادبیات فارسی:-2-28-: ادبیات دوست دارم ولی امروز اینبار کلا شرایط فرق داشته و خیلی فشرده خوندم.:-62-:
یعنی میه تموم بشه برم بخوابم؟؟؟؟ چقدر دلم واسه خواب تنگ شده:-2-35-: من خواب می خوام:-2-30-:
هیچ وقت سیزده به در امسالو یادم نمیره 38 ساعت نخوابیده بودم. ساعت 6 غروب 13 فروردین دیگه نمی کشیدم. احساس می کردم دارم تو هوا راه میرم. اصلا صدا ها رو نمیشنیدم و نمی تونستم خوب نفس بکشم . فرداشم امتحان داشتم
یه اوضاعی بود:-2-37-: احساس می کردم دیگه مردم:-2-31-: یکی نیست بگه بچه تو کهجنبه نداری چرا بیدار میمونی؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-33-:
من خوابم میاد:-2-30-:
خدافظ
ساعت شد 1:26

{ }
1391،03،27, ساعت : 02:15 قبل از ظهر
وقتی صبح ، با خیال راحت ، بالش رو تو بغلم فشار میدادم و خمیازه میکشیدم ، هرگز فکر نمیکردم ، شب ، با دعوا تموم بشه!!!

اما خب
مدتیه که خیلی سریع ، عصبی میشم
و بدبختی اینجاست که کسی هم به این مسئله اهمیت نمیده
همه از این مسئله حتی سواستفاده میکنند

از بچگی ، عادت داشتم ، خیلی سریع جریحه دار بشم!
حتی با گفتنِ کوچکترین شوخی
زندگیم از اول هم جدّی بوده و هست!

...
بگذریم!
خاطره از دهن میفته! :-2-15-:

صبح رو کلاً خوابیدم!
ساعت تقریباً 13:00 بود یا 14:00 که بیدار شدم
منتظر خوردنِ ناهار!
و ...

روی پروژه کار کردم!
مدتیه که همه اش به بن بست میخورم!
البته خواسته های خودم هم زیاده و مسلماً قراره چیزی به وجود بیآد که خیلی حرفه ای تر از یه پروژهء ساده باشه!
اما گاهی ، شکستهای پی در پی ، بیشتر عصبیم میکنه

بدترین مسئله اینجا ، زمان و گذشتِ سریع وقت هست
نمیتونم پروژه رو در مدت زمانِ ایده آل ، تموم کنم
میترسم
این خیلی عصبیم میکنه!

خیلی از کدنویسی ها رو بلد نیستم ، و خب ، توی کلاس هم آموزش داده نشده!!!

تا شب درگیر پروژه بودم
تونستم مقداری رو انجام بدم
اما خب
اواخر شب بود که دعوام شد!

بس که گیر میدن به من!!! ، گاهی انگار تو این خونه ، فقط منم که مخاطبِ ایرادها و فحش ها و مسخره شدن ها هستم!!!

عجیبه

بگذریم

انگشتِ سبابه ام زخم شد
الان بستمش!
نمیشه حتی راحت باهاش تایپ کرد

اینجا تنها منبع آرامشم ، فکر کردن به « تو »ئه :-2-15-:

shahrzad1369
1391،03،27, ساعت : 09:26 قبل از ظهر
سلام به همگی دوستای خوبم
امیدوارم حال همگیتون خوش باشه

میخواستم کلی بگم.اما حالا که شروع کردم به نوشتن چیزی برای گقتن ندارم:-2-39-:
دلم گرقته شدید....:-2-15-:
ناراحتم....:-2-15-:
هم از خودم.....:-2-39-:
هم از رسم زمونه ......:-2-36-:

میخواستم بنویسم که دلم باز بشه.اما نمیخوام بقیه هم ناراحت بشن پس نمینویسم:-2-39-:

ققط بچه ها دعا کنین خیلی زیاد.برای همه
اون وسطا هم اگه وقت داشتین و جایی بود یادی از منم بکنین:-2-15-:


دوستتون دارم:-118-:
همگی رو به خدا میسپارم


پ.ن:ما بریم که ظهر امتحان داریم

asal_cheshmak
1391،03،27, ساعت : 10:22 قبل از ظهر
سلام :-2-25-:
توی این یه هفته هیچ اتفاقی نیفتاد! جز اینکه من تصمیمی رو گرفتم که هیوا هم قراره کمکم کنه که نیست شکر خدا :-2-36-:
خیلی دوست دارم بین این کار جا نزنم و به پایان برسونم و نتیجه شو ( اونطوری که دلم میخواد ) ببینم...:-2-15-:
حالا توکل به خدا ...:-2-41-:
فردا امتحان نمونه گیری دارم و هنوز نخوندم زیاد ... :-2-31-:
و اما امروز ...

سه سال تموم شد که من توی این سایتم!
خیلی زود گذشت ...
اتفاقات خوب و بد زیادی گذشت ... اما خوشحالم اینجام و بین بچه های خوب نودهشتی :-2-38-:
برم درس بخونم شب شاید باز بیام ....:-2-27-:
روز خوبی داشته باشین :-2-40-:

Mahsa.R
1391،03،27, ساعت : 12:42 بعد از ظهر
فکر کنم دیگه باید برم بمیرم!!:-2-18-:
چرا امروز هیشکی به من تقلب نداد؟؟؟:-2-34-:

NILOUFAR
1391،03،27, ساعت : 12:45 بعد از ظهر
یه نام خدای خوبم

27 / خرداد / 1391

حافظ میگه ::-2-37-:


دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد :-2-38-:بــــــــله:-2-22-:

سلام


من هی استرس کارنامه های شما رو داشتم :-2-12-: بچه هایی که کارنامه گرفتین بیاین اعتراف کنید چه گلی کاشتید .:-15-::-15-::-15-:

بابا هم اکنون با بغلی از شیرینی و شکلات و بستنی و این چیزها اومد خونه .ولی خب من از دل شما ها خبر دارم میدونم این چیزها خوردن نداره :-17-:

هر سال همین شکلیه اخر خرداد که کارنامه میدن اونقدر شیرنی و بستنی اینا براشون میارن که تا چند هفته هم بخوری تموم نمیشه حالا بابا فقط اونایی رو که شخصا برای خودش آوردن میاره خونه چون مدیرشون هم اخر سر همه رو تقسیم میکنه که بابا نمیارتشون .

حالا از اونجایی که من از ته دل این شاگردهای عزیز باخبرم دلم نمیاد از این هدایاشون بخورم :-78-:

وای دیشب من چنان الم شنگه ای به پا کردم که ... :-22-: صبحی که فرش ها رو میخواستن ببرن من گفتم نباید کامپی رو یه میلیمتر هم تکون بدن واسه همین فقط میز کامپیوتر رو چند نفری بلند کردیم فرش رو از زیرش کشیدیم بیرون بعد عصری که فرش رو اوردن دیدم نمیشه مجبوریم تکونش بدیم من هیچی رو جدا نکردم فقط سیم مودم نازنینم:-6-: رو جدا کردم که میز رو تکون بدیم .:-22-:

آقا خودم دو مین رفتم تو حیاط برگشتم دیدم فرش رو انداختن وهمه چی تقریبا سر جاشه :-23-:یه کم اتاق رو مرتب کردم و گفتم کامپی رو روشن کنم بیام سایت :-23-:که دیدم سیم مودم نیست .:-23-:

من این خطم رو از طبقه ی پایین آوردم واسه همین 14 متر سیم کشی کردم تا به مودم برسه :-4-: حالا این سیمش هم خیلی ظریفه مامان خانم و ندا همینجوری فرش و موکت و انداختن بعد تخت و میز وکتابخونه اینا رو هم گذاشتن . فرشه تکون نمیخورد مثلا سیم رو رد کرده بودن اونم چه رد کردنی .:-23-: کل وسایل رو بهشون جابه جا کردم تا سیمم رو نجات بدم :-23-:.هرچی گفتن بذار فرد اصبح الان خسته ایم .اجازه ندادم :-23-:الان همه تو خونه ازم متنفرن :-2-11-:

این ناخن های گرامیم رو هم دیروز داشتم از دست میدادم . به شرطی به مامان کمک کردم که برام ناخن مصنوعی بخره .:-2-11-:

یه چیزی بگم تو عمرم ناخن مصنوعی استفاده نکردم . چون از 14 سالگی به بعد خیلی مرتب ناخن ها م رو بلند کردم و خیلی مراقبشون بودم . چند وقت پیش تو اینترنت چند تا ناخن مصنوعی دیدم خوشم اومد البته به خاطر طرح هاشون .

یه چیزی بپرسم (انگار چت رومه اینجا )این مژه مصنوعی ها راحته کندنش ؟؟؟:-5-:

یه سوال دیگه هم داشتم در مورد مدل موهام:-2-06-::-2-06-::-2-06-: که چون ادی دیشب نزدیک بود بهشون جواب بده :-2-06-::-2-06-: دیگه نمیپرسم. در هر صورت جوابی هم نیست :-2-26-:

آقای متفکر (من هنوزم اسمشون رو نمیدونم خواستم بگم آقای { } دیدم نامفهومه ) گفتن مازوخیسم من یاد خودم افتادم آخه بچه که بودم شدیدا داشتم

یادمه دندون شیری هام که لق میشد چنان وضعی به سرشون در می اوردم که ...اصلا از اینکه تکون بخورن و دردم بیاد خوشم میومد از اونجایی هم که هیچوقت خودشون نمیافتادن و واسه چند تایی اولی رفتم دندان پزشکی کشیدمشون . بقیه رو خودم کشیدم:-2-32-: درد هم داشت ولی خوشم میومد .:-2-35-:

بعد چون از اون ادمهایی بودم که 24 ساعته آرنج و زانو کف داستهام زخم بود و همش میخوردم زمین.تا یه سر زخم ها و خراش ها خوب میشد میکندمشون:-31-:(این صرفا واسه اینه که پای کامپی چیزی نخورین:-15-: ) دردش رو دوست داشتم (عجب روانی بودم:-46-: )

یا از بالکن می پریدم پایین ارتفاعش زیاد نبود ولی کوتاهم نبود چون وقتی می پریدم زانوهام افتضاخ درد میگرفت ولی با پسر داییم کوتاه نمی اومدیم با باغ که می رفتیم با سعید از درختها آویزون میشدیم:-2-07-: که اکثر مواقع کلی خرده چوپ می رفت تو دستمون .درشون نمی اوردم:-2-17-: آخر شب مامان چک میکرد میدید چه وضعیته کلی دعوا میکرد .با این وجود بچه ی شلوغی نبودم چون یه کم خجالتی بودم .:-2-14-:یعنی توی جمع و اینا شلوغ نمیکردم فقط کارهای خطرناک میکردم یادش بخیر:-105-: الان خیلی مواظب خودم هستم بعد مازوخیسمم دیگه آزار جسمی نیست روحیه .مثلا میدونم اگه به یه موضوعی فکر کنم امشب خوابم نمیبره ولی خودم رو مجبور میکنم بهش فکر کنم . واقعا اخلاق بدیه .

سایت پرپر شد دقایقی نه ؟؟ یا من پشت درهای بسته بودیم

ما برویم فعلا :-25-:

!ستوده!
1391،03،27, ساعت : 02:59 بعد از ظهر
کودک نجوا کرد :خدایا با من حرف بزن مرغ دریایی اواز خواند و کودک نشنید
سپس کودک فریاد زد :خدایا با من حرف بزن
رعد در اسمان پیچید اما کودک گوش نداد
کودک نگاهی به اطرافش کرد گفت خدایا پس بگذار ببینمت
ستاره ای درخشید ولی کودک توجه ای نکرد
کودک فریاد کرد خدایا اااااااا به من معجزه ای نشان بده
ویک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید
کودک با ناامیدی گریست
خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی
بنابراین خدا پایین امد و کودک را لمس کرد
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفـــــــــــت.....


من خدا رو واسه خواسته هام میخوام و ارزوهام کیه که اینجور نباشه واقعا؟؟؟( حتما کسایی هستند چه میدونم )

من خیلی بدم خودم میدونم خدا جون...:-2-15-::-2-30-:

یه زمانی یه ساعت واسه نیم نمره کمتر از بیست درس زیست شناسی گریه میکردم فکر می کردم دیگه همه چی واسه من تموم شده چه قدر احمق بودم و چه دیر فهمیدم!!!




قطار می رود تو میروی تمامه ایستگاه میرود
ومن چقدرساده ام که سال های سال در انتظاره تو
کنار این قطار رفته ایستاده
و هم چنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام:-2-39-:


27 خرداد 91

"Dezire"
1391،03،27, ساعت : 03:07 بعد از ظهر
مهم :حتما خوانده شود:


به نام اونی که منو فراموش نکرده:-2-15-:
91/3/27
نوشته ی نیلو رو که خوندم عذاب وجدان گرفت منو توبه کردم...من خدا رو دوس میدارم...عاشقشم:-2-30-:
دیروز کلی افسردگی مزمن گرفته بودم تا اینجا رو دیدم همه چی رو اینجا خالی کردم...کلی منت و التماس و اینکه امروز نیاد و مطمئنا اینجور دعاها که امروز نیاد و اینا برآورده نمیشه و امروز اومد...ولی من میخوام اطمینان بدم که خودمو اتیش نزدم...دریا هم نرفتم تا غرق کنم:-2-37-:

دیشب بعد کلی نق زدن واسه دوستامو دلداری دادنِ اونا و ...خواهش التماس سرِ نمازِ صبحو( میگن دعای صبح میگیره...من همیشه نماز صبحام قضا میشه!...توو گینس باید ثبت بشه که امروز قضا نشد :دی) و بعد ِ همه ی اینا کفه ی مرگمو گذاشتم خوابیدم . تا سه ی شبم بیدار بودم داشتم با دوستام صوبت میکردم....اصن یه جورایی میترسیدم بخوابم:-2-35-:...ولی دیگه گفتیم هرچه باداباد...این نیز بگذرد:-2-15-:....ساعت گذاشتم که شاید معجزه ای بشه و بتونم صبح بیدار شم که همچین معجزه هایی درموردِ من محاله....و همانا زنگ زدنِ ساعت گوشی همانا خفه شدنش توسطِ منو همانا خواب موندن و نرفتن به مدرسه برای گرفتنِ نمره ها!

ولی مادرِ گرامی بعد از تلاش های پی در پی که دید من بیدار نمیشم از قضا خودش به تنهایی راهی اون بلاد وهم آلود شد...منم همینطور بیخیال کفه ی مرگمو گذاشته بودم:-2-35-:

بیدار که شدم صدا در اومد....گفتم هی وای مامان اومد...بدبخت شدم. همین که داخل خونه شد گفتم چندتا رو افتادم مادر؟....(در آستانه ی سکته تصور کنین منو) ...بهدش بم گفت : که چندا رو افتادی هان؟؟
من::-2-39-:...مامان::-2-28-:....بهدشم اومد برگه نمره ها مو انداخت توو دستم...بهدم بهدم:-2-30-:...بهد دیدم که:-2-30-:...دیدم که :-2-30-:.....هی خداااااااااا دیدم که:-2-30-:

همه رو قبول شدم!:-2-30-:....وای خدا از صبح تا حالا صد بار گفم خدایا شکرت خدایا شکرت

گورِ بابای نمره...همین که قبول شدم :-2-30-:

وای دیفرانسیلمو قبول شدم.....یعنی من ثوابِ این دنیا و آخرت رو برای کسی که برگه ی دیفی رو صحیح کرد خواهانم...
من عاشوخه همتونم که واسم دعا کردین....اگه هم نکردین فدا سرتون...مهم اینه که نتیجه داشت:-2-30-:

نیلو مرسی....خانمی واسم دعا کرده بودی نه؟:دی....چون هم اسمِ خودمی عاشوختم:-2-30-:

خب حالا میرسیم به مرحله ی بعد....لطفا در این مرحله از دعا کردن برای اینجانب در کنکور کوتاهی نفرمایید....چون واقعا باید امسال قبول شم...صد در صد باید قبول شم میفهمی؟...باید قبول شم...نمیدونم چرا امسال اینقد کاره من به این قبلولی لنگه...مرده شور بدم این زندگی رو اهههههههههههههه

بچه ها اینو اگه واسم دعا نکنین ازتون نمیگذرم
واس همین زدم مهم که حتما بخونین...همین الان بگو خدایا بازم این طفل رو کمک کن:-2-30-:
آی لاو بروبچِ نودوهشتی

به امیدِ موفقیت:-2-32-:

erik
1391،03،27, ساعت : 03:32 بعد از ظهر
درود
حوصله ام شدید سر رفته
موبایلمان هم همراهم نیس
دقیقا سه ربعه که موبایلم پیشم نیس
من جیگرمو میخوامممممم:-2-30-:

!kimi5
1391،03،27, ساعت : 03:47 بعد از ظهر
خلــاصه تموميد
خلاصه خلاصه
تــمــوم شــد
واي خــدا
فقط اومدم همينو بگم
همـــين
ديگه پيش حساب ميشويم:-2-06-:

از 17 ام شروع ميشه
تا اون موقع بايد بتركونيم ها:-2-06-:
از فردا شروع مــيشه
فردا تفلده:-2-22-:


فعلنــات:-2-16-:

دختر تنهای شب
1391،03،27, ساعت : 03:51 بعد از ظهر
به نام خدایی که هر چه می کشم از دست اوست

یه وقتایی آدم احساس می کنه دیگه هیچ کسی رو نداره
دیگه نمیتونه به کسی اعتماد کنه و بهش رازهاشو بگه
میخوام روزه سکوت بگیرم ...
دیگه حرفی به کسی نمیزنم
به چیزی نمی خندم
واسه کسی گریه نمی کنم
دل نمی بندم
عاشق نمی شم
زندگی نمی کنم
میخوام بشم یه مرده متحرک ....
بشم آدمی که فقط زنده س ولی زندگی نمی کنه

اگر هم سر و کله ی طرف پیداش شد
من گم و گور شم
تو خلوت دلتنگیام ... میمیرم

بعد از کلی گریه .. خودمو تو آینه نگا می کنم ...
صورتم مثل گچ سفید سفید
با چشمایی که قرمز شدن
خودمو اینجوری می بینم بدتر گریم میگیره
دلم واسه خودم میسوزه
کاش حالمو میدونست
کاش پیشم بود
با مشت می کوبیدم وسط سینش و داد میزدم لعنتی مگه چه بدی در حقت کردم
و بعد سرمو میذاشتم رو شونش و گریه می کردم

دیگه خسته شدم خدا ...

+ زنگ زدم به مدیسا ... بهم میگه عجب سلیقه ای داری طرف خیلی تیکه س .. اگه باتو نبود خودم تورش میکردم
احساس کردم دارم منفجر میشم
گفتم مادرم صدام میزنه بعد بهت میزنگم

لعنتی کاش اینقدر که من سر تو غیرت و تعصب دارم تو فقط یه ذره از احساسمو داشتی
شیطونه میگه همه چیو تموم کنم
اَهــــــــــــ بسه دیگهـــــــــــــــــــــ ــــــــ
خدایا تمومش کن

بیــ رنــگــ
1391،03،27, ساعت : 03:58 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون
27/3/91

چشمتو که باز میکنی میبینی یه مقوله ی دیگه از زندگیت گذشته
نمیدونی خوشحال باشی یا غمگین
بعضی ها اسمشو میگذارن پله ،ترقی
نمیدونم به هر حال امروز از اون روزا بود که خاطراتم بیرونی نبود
ذهنی بود
بیشتر فکرمم تداعی کننده گذشته بود
وقتی رخت خواب رو رها کردم و خودمو تو آینه دیدم به موهای درهم و برهمم توجه نکردم
و حتی به کبودی زیر چشمم به خاطر فشار امتحانا
به رنگ چشمام ، ! من یادمه بچگی چشمام سبز بود
و حالا مثه دوران نوجوونی پدرم داره رنگش کم و کم تر میشه
ینی ......
تقویم 91 رو نشون میداد
چقدر با 74 فاصله داره ؟
ینی .....
و امروز نامزد خواهرم دنبالش اومد که برن خرید
بچگی هامون یادمه چقدر تو سر هم میزدیم
ینی .....
آره همه اینا ینی من بزرگ شدم
و زمان داه میگذره
امروزم تو یک جمله خلاصه شد
"چقدر دلم واسه بچه بودنم تنگ شده"
این روزام میگذرن و دوباره حسرت
و فراموش میکنیم کاری کنیم کمتر حسرت بخوریم !

nairika
1391،03،27, ساعت : 04:06 بعد از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
اوف که امروز چقدر هوا گرمه:-2-43-:
از صبح این کولر روشنه و مدام صدا میده طوری که سردرد گرفتم:-2-36-: ولی نمیشه خاموششم کرد چون اصلا طاقت گرما رو ندارم:-2-42-:
آخر هفته خوبی رو گذروندم:-2-16-: خدا جون شکر:-2-40-: با اهالی منزل حسابی تفریح کردیم:-2-16-: پنج شنبه که به آب بازی گذشت و جمعه هم به والیبال و بدمینتون:-2-16-:
خداجون مرسی:-2-40-:
آقا دیدین مازیار فلاح چه نور نقره ای از خودش ساتع میکنه:-2-41-: به خواهری میگم فقط چپول نگاهم میکنه و میگه موهاش خوشرنگ:-2-28-: ولی من میگم انگار یه هاله نقره ای اطرافشه:-2-41-: ولی بازم یه جور نگاهم کرد انگار که...:-2-42-:
آقا شنیدین صدای شهرام شکوهی بطور زنده اش خیلی قشنگ تر از ضبط شده اشه:-2-28-: یعنی ما به طور زنده که میخونه خیلی بیشتر دوستش داریم برعکس محسن یگانه که اجرای زندش رو خیلی نمیدوستیم:-2-15-:
دیگه این که چرا هرچی سنگه جلو پای لنگه:-2-39-: سه تا عروسی تو تیر داریم دقیقا تاریخش بین سوم تا هیجدهم تیر:-2-39-: الان مدیونید اگه فکر کنید که امتحانای من از سوم شروع میشه تا هیجدهم:-2-42-: نمیدونم باقی روزا عضو تیر نبودن یا با قی ماه ها عضو سال:-2-42-:
دیگه همین دیگه غرغرامون تموم شد:mrgreen:
خوش باشین و سرگرم:-2-35-:
فعلنات:-2-22-:



وقتی که باز صدای آب می پیچه توی کوچهها
پُرمیشه از عطر گل ها انگار تمومِ دنیا
میشکُفه غنچه گلی در آرزوی زندگی
براش همین کافیه که بهش بگن تو خوشگلی!
نگاهِ گل به آسمون یه دَم کنارش ننشست
به بوته خار دم دست دلش رو یک نفس نَبَست
چی شد؟!
چرا این راه به سراب است ؟!
این همه
خام و سست و خراب است…
یه روز یکی دید گلَ رو خواست بچینه تاج سرُ
تیزی تیغ ها رو که دید عقلش بهش گفت که نرو
گُلِ به خار گفت که چرا ؟! نمیشی از من ، توجدا…
برو میخوام تنها باشم تو خیلی زشتی به خدا!
یه صبح سرد خیلی زود بوته خار اونجا نبود
باهمه عشقی که داشت با دلی که شکسته بود
چشمای گل یه وقتی دید که دستی اونو از شاخه چید
نگاهِ گل هر جا که گشت بوته خاری رو ندید!
چی شد؟!
چرا این راه به سراب است ؟!
این همه
خام و سست و خراب است…!

sahar bala
1391،03،27, ساعت : 04:07 بعد از ظهر
سلا م بچه ها.........:-2-25-:
خاطرات91/3/27سحر بلا:-2-37-:
وااای بچه ها دیشب خیلی خوب بود جا همه ی بچه های نودهشتی خالی......:-2-28-:...
.با عموم اینا رفتم پارک خیلی حال داد...:-2-16-:.......ولی اعصابم خیلی خورد شد...:-2-33-:.
.تو پیست ماشین سواری چند تا پسر بودن که رو اعصابم راه می رفتند یکی میگفت عزیزم بیا خودم سوارت کنم....:-2-33-:..یکی میکفت فدات بزار خودم حساب کنم.....:-2-33-:...
دونفر از پشت میله ها اشاره میدادن میگفتن بیا اینور.....:-2-33-:.......من که به هیچ کدوم محل سگم نزاشتم......:mrgreen:.از شانس بدم....:-2-30-:..که به کم شانسی معروفم.......
انگشترم اونمو قع گم شد رفتم پیش مسئول اونجا بهش گفتم اقا انگشترم گم شده میشه برم بگرم پیداش کنم....:-2-36-:....... گفت نه بایست اینجا خودم برات پیدا ش میکنم(چه خودمونی بود بچه پرووووووو):-119-:
رفتم اونطرف ایستادم دیدم اون یکی مرده اومد.....بهش گفتم انگشترم پیدا شد...:-2-37-:..
.گفت انگشترتونو گم کردین....تو دلم گفتم(پ ن پ دادم به تو دادم یادگاری ورش داری واسه خودت):-2-06-:گفتم اره...:-2-37-:......از تو جیبش درش اورد گفت اینه ......:-2-37-:گفتم اره....:-2-27-:....ازش تشکر کردم رفتم...:-2-28-:...
دیگه بعدش رفتیم کنار اب......یکم اب بازی کردیم:-2-16-:......ساعت1:30اومدیم خونه......:-2-41-:
تا ساعت3 به عخشم اس دادم....:-2-14-:
فداش شم دلم واسش یه ذره شده.........:-2-30-:
بعدش خوابیدم.....:-2-39-:
خب بچه ها من دیگه باید برم دیگه همین قدر کافی بود.:-2-08-:
....تا دیدار بعد باای تا هاااای:-2-25-:

Aftab72
1391،03،27, ساعت : 04:07 بعد از ظهر
سلام بچه ها.......:-2-25-:

امروز امتحانام شروع شد!!!!:-2-38-:
برای امتحان اولی مدیون دوستان و مراقب بودم....ولی ان شاا... از امتحان بعدی خودم هم تلاشی میکنم!!!:-2-06-:
از اونجایی که پنج شنبه عروسی دعوت بودیم....و من حدودا 9ساعت فقط ایستاده بودم....و ساعت 3 صبح رسیده بودیم خونه....پاهام و کمرم داشت میشکست و حسابی خسته و کوفته بودم...جمعه تا ساعت 10 خوابیدم...مثلا بلند شدم که درس بخونم ولی همش تو نت بودم!!!:-2-43-:
ساعت 2 ناهار خوردم و تا 5 خوابیدم.....باز اومدم درس بخونم...که اصلا حسش نبود!!!!و برای فرار از دعواهای مامانم که چرا درس نمیخونم....رفتم تو اتاق ولی شاید مفید..نیم ساعت بیشتر درس نخوندم!!!!:-2-28-:
خلاصه جمعه هم به بطالت گذشت.......:-2-37-:
و رسیدیم به امروز!!!!!

از شانس بد من امروز امتحان دو داشتیم......:-2-30-:
اونو با هزار بدبختی دادم و بعدشم جفت ساق پام گرفت!!!!:-2-36-:
ساعت 10:30 رسیدم خونه.....از اونجایی که هوشم بالایه.....هم تو نت میچرخیدم...هم درس میخوندم!!!:mrgreen:
بالاخره ساعت 1:30 شد و امتحانم ساعت 2 شروع میشد...درنتیجه رفتم دانشگاه!!!!
رفتم سر جلسه و دیدم شاگرد زرنگ کلاسمون کنار منه!!!!!!
و همینجور که گفتم....امتحان به خوبی و خوشی گذشت!!!!!:-2-41-:

خسته نباشید....تا خاطره ای دیگر.....خدانگهدار!!!!!:-2-27-::-2-25-:

neda - jojo
1391،03،27, ساعت : 04:08 بعد از ظهر
شنبه, 27 خرداد 1391


آی خدا ....:-2-39-:
دارم میمیرم از خستگی:-2-36-:
نمیدونم چرا امروز گیر داده بودم که بشم کاربر فعال:-2-22-:
واسه همینم پشت سر هم حدود 40،50 تا پست فرستادم
دستام از بس درد میکنه که حد نداره:-2-35-:
ولی بلأخره موفق شدم و تو
http://www.8pic.ir/images/pl6hfrw3o1jvywuwxb16.gifشنبه, 27 خرداد 1391 ساعت 15:15 دقیقه شدم کاربر فعــــــــــــــالhttp://www.8pic.ir/images/pl6hfrw3o1jvywuwxb16.gif




از همین جا به خودم یه خسته نباشید و یه تبریک جانانه میگــــــــــــم:-2-27-:

shamim*
1391،03،27, ساعت : 05:54 بعد از ظهر
بچه ها امروز از مدرسه سلام زنگ زدن بهم گفتن قبول شدی.....

نمیدونم خوش حال باشم یا ناراحت..!

از یه طرف مدرسه خیلی توپ و باحالیه.....

از یه طره همه ی دوسام باهم میرن یه مدرسه ی دیگه......

اعصابم خورده نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت..!!

|sour-cherry|
1391،03،27, ساعت : 06:58 بعد از ظهر
همیشه به خاطردارم که زنگ انشا برای دوستام که شب توی خونه فرصت نوشتن خاطره پیدانکرده بودن ویابه دلایلی که یکیش من بودم تنبلیشون گرفته وازنوشتن شونه خالی کرده بودن کل ساعت انشا رودرحال نوشتن بودم.یادم میاد تو کل یه سال فقط دوبار رفتم پای تخته وانشام روخوندم.امروز هم یه صبحی بود که بابازشدن چشمانم سرنوشت ورقی اززندگیم رو ورق زد...
ازتخت بلندشدم ومثل همیشه به سمت حمام رفتم.اخه این عادت هرروز منه وواقعا قبل ازاینکه دوش بگیرم نمیتونم به هیچ کاری برسم.بعدازخوردن مختصرصبحانه ای لباس پوشیدم وزدم بیرون.قرار بود به همراه خاله ای که قدر خواهر نداشته ام دوستش دارم برم بیرون.اون هم یه سری کارکوچیک داشت که ازم دعوت کردتاباهم بریم ومنم که واقعا ازتو خونه موندن بدم میاد ویه جورایی تحمل تنهایی روندارم قبول کردم.راه خونشونو پیش گرفتم وبعداززنگ زدن خیلی زود اومدپایین وحرکت کردیم.توی راه ازهردری باهم حرف زدیم.باخودم عهدبسته بودم که افکارتلخ گذشته رو شخم نزنم.اماانگابهار(خالم)خیلی دلش می خواست بحث روبه سمتی بکشه که...
بگذریم.گاهی خاطراتی هستن که زندگی وشایدانگیزه ای برای موندن ومیدون خالی کردن به ادم میدن.اما همون خاطرات هم ممکنه به خاطراتی تبدیل بشهکه روزی هزاربار ازخودت بپرسی چراواز خدا بخوای که اون قسمت ازحافظه ات روبه کل پاک کنه.اما ممکن نیست ومجبوری به خواسته زمونه وسرنوشتت تن بدی.خیلی دلم می خواست پاک کن بودم وگذشته روپاک می کردم.شایداگرمی شد اشتباهات خودمون روپاک کنیم وانگارنه انگارکه اتفاقی هم افتاده هیچ انسانی اشتباه نمی کردوهمه طیب وطاهر به بهشت برین خدامی رفتن.
بعدازاتمام کارش ازهم جداشیم.من به سمت خونه خودمون واون هم به سمت خونه خودش حرکت کرد.ودراین درگه من ماندم ومرور خاطراتی که هیچ گاه فراموش شدنی نخواهند بود...!

میدونم خیلی چرت بود!ببخشید:-2-15-:

.::پارادایس::.
1391،03،27, ساعت : 07:39 بعد از ظهر
چهارشنبه. 16فروردین. سال 1391

اپیزود اول: پریسا در مدرسه راه میرود.شهرزاد به سمتش می آید و حالش را میپرسد. مثل تمام وقت ها از دروغ های دنیا پیشی می گیرد و الکی می گوید: عالیم.

اپیزود دوم:کتابا جلویش است و کلمات برایش رژه میروند ولی حواسش پیش کتاب ناتمامش است. نمیدونه اگر تمومش کنه بعد باید براش چیکار کنه. نمی تونست تنهایش بزاره در کتاب خوانه تا خاک بخوره.

اپیزود سوم: نسترن در مورد سایتی حرف میزنه.. گوش هایش را تیز می کند. نسترن می گوید:نودوهشتیا جایی که می تونی کتابا یی رو که مینویسی تایپ کنی. ازت استقبال میکنند. از منظره ی یک نواخت بیرون دست میکشد و جزئیات کامل سایت را می پرسد.

اپیزود چهارم:عضو میشود. تایپ میکند. پست می گذارد. دوستان تازه ای پیدا میکند. خودش را عضوی از خانواده ی بزرگتری می یابد........ و اینی می شود که الان است.....


ccccccuuuuuttttttt.

Fed Up
1391،03،27, ساعت : 08:31 بعد از ظهر
سلام.........:-2-25-:بالاخره تموم شد..........اه........یه نفس راحت:-2-16-:..........چقدر امتحان؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-16-:یعنی من فردا میتونم راحت بخوابم؟؟؟؟؟؟؟؟؟باورم نمیشه:-2-37-:
امروز امتحان فیزیک داشتیم بعد از ظهرم من فاینال زبان داشتم.........فکر کن.........دو تا امتحان سخت تو یه روز...........:-2-36-:ولی بالاخره راحت شدم...........:-2-16-:فیزیکو 0.75 غلط دارم........:-2-31-:یعنی سر امتحان فکر میکردم درسته اومدم بیرون فهمیدم......دقیقا چیزی که ترم اول غلط داشتمو غلط نوشتم.........نمیدونم چرا......من برگه رو چک کردم........یعنی همش بی دقتی......:-2-28-:لجم میگیره......یه چیزو بلد باشیو بی دقتی کنی..........:-2-28-:درک........:-2-27-:هیچی امتحانو که دادم فوری رفتم خونه که واسه فاینال بخونم ولی همه دوستام با هم رفتن.........:-2-41-:روز اخرم نتونستم باهاشون باشم.....:-2-41-:حتی خدافظی هم نتونستم بکنم..........:-2-30-:ساعت 4 رفتم فاینال دادم........listening وحشتناک بود جوری که نصفشو شانسی حواب دادم..........:-2-35-:خاک بر سرم........10 نمره داشت:-2-35-:
از یه طرف خوشحالم که راحت شدم از یه طرفم..........دوستام.....دلم خیلی تنگ میشه......:-2-41-:3 ماه نبینیم همو؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-41-:
ما یه جمع 5 نفره ایم.........یعنی اول 4 نفره بودیم اما امسال شدیم 5 نفره.........از راهنمایی با همیم.........با هم بزرگ شدیم.........با هم زندگی کردیم...........حتی فکرشم نمیخوام بکنم که ممکنه یه روزی از هم جدا شیم.........:-2-41-:راهنمایی رو تو مدرسه ی نمونه خوندیم..........سال اخر بودیم که قرار گذاشتیم تموم تلاشمونو بکنیم که دبیرستان نمونه یا تیزهوشان قبول شیم........وقتی امتحانو دادیمو جوابا اومد معلوم شد فقط من تیزهوشان قبول شدم........:-2-41-:اول جوابای تیزهوشان اومده بود.........من واقعا ناراحت بودم.........:-2-15-:جوابای نمونه که اومد دیدیم هممون قبول شدیم........:-2-16-:منم اسممو تو نمونه نوشتم........:-2-41-:هر کاری کردم که خودمو راصی کنم برم تیزهوشان نشد..........گفتم میرم اونجایی که خوشحال باشم........با دوستام.........:-2-41-:هیچوقت یادم نمیره چقدر زجر کشیدم..........چقدر با اینو اون کل کل کردم تا حرفمو بفهمن........:-2-15-:شاید خوب نباشه که انقدر به دوستیم وفادارم..........نمیدونم........:-2-15-:کلا ادم با مرامی هستم........از خودم تعریف نمیکنم اما اگه با کسی دوست شم تا تهش هستم............:-2-41-:مگر اینکه کاری کنه که از کارش خوشم نیاد..........یعنی در حدی باشه که دیوونم کنه..........:-2-36-:خلاصه اول 4 تا بودیم اما تو دبیرستان 5 تا شدیم...........با یکیشون صمیمی ترم..........تقریبا تمام رازای منو میدونه.........خیلی کمکم میکنه....همیشه بهش میگم تو باید روانشناس یا مشاور شی........:-2-41-:
در هر صورت الان از این که نمیتونم دوستامو تا 3 ماه ببینم حالم گرفتس......:-2-39-:حتی الان نمیخوام به این موضوع فکر کنم که شاید که نه حتما تو دانشگاه از هم جدا میشیم:-2-15-:

zahra.rad
1391،03،27, ساعت : 09:05 بعد از ظهر
امروز 27.3.91
امتحانام بلاخره تموم شد ..........یه نفسی کشیدم.:-2-43-:...اه اه چقد امتحان خسته شدم دیگه:-2-30-:
بعد امتحان با بچه ها رفتیم پااااااااااااااااارک یه 2.3 ساعتی بودیم خوش گذشت ....
مامان و بابا صبح زود رفتن ماموریت من و زهره و مینا و امین تنهاییم تا 2 هفته خدا کنه خاله زهرا حالا حالا ها نیااااااااااد:-2-36-:
الان انسیه گفت فردا بریم استخر
اه این مینا همیشه موجود اضافیه این کجای دلم جا بدم حالا!!!:-2-33-:
کاش گوشیم پس میدادن!!!!!!!من گوشیم میخوام !!!!!!!!!مدرسه گوشیم گرفته:-2-30-::-2-30-:
خدااااااا ااا ااااااااااا

Sea Daughter~
1391،03،27, ساعت : 09:07 بعد از ظهر
امروز هوای دلم ابریست...ابرهایی به سیاهی قیر...ابر هایی که در دلم جا نمیشوند و به چشمانم هجوم آورده اند...ابرهایی پر از باران...که دلم را لبالب پر کرده اند و چشمانم را نیز به اسارت خود درآورده اند...دلم از همه چیز پر است...بیشتر از خودم...از اینکه باعث شدم تا به چشمان درشت مادرم اشک جمع شود...از مهربانی بیش از حد پدرم که بخواهد و بگوید میمیرم...از اینکه باعث شده ام در همه حال اشک بریزم...از اینکه آنجور که باید و شاید نبوده ام و حالا تنها چیزی که برایم مانده است شرمندگیست...شرمندگی در برابر هر چیز و هر کسی که مرا میشناسند و از من این انتظار را نداشته اند اما باز هم مهربانند...مهربانی ای که بعضی ها چاشنی خشونت را نیز همراهش میکنند...اما باز هم مهربانیست برای من...از سر دلسوزی میگویند...این را خوب میدانم...شرمنده ام در برابر دستان پر مهر و کلام دلنشین پدرم...شرمنده ام که با اینهمه باز هم می گوید من به تو افتخار میکنم...به من ناچیز افتخار میکند...به منی که خودم از خودم بدم می اید افتخار میکند...شرمنده ی مادرم هستم که می گوید باز هم میتوانی...شرمنده ی خودم هستم که بر سر خود فریاد میزنم:تو میتوانستی...پس چرا شرمنده ای؟....شاید کس دیگری به جای من بود الان درحال سیر در آسمان هفتم بود...شاید در دلش از شادی عروسی برپا بود...اما برای من از صد عزا بدتر است...از اینکه دیگر رویم نشود که در چشمان پدرم نگاه کنم و یا حتی صدایش را بشنوم...شرمنده...چقدر در دلم تنفر دارم از این کلمه...کاش میمردم و این صفت را امروز با خودم یدک نمیکشیدم...کاش میمردم...کاش میمردم...چقدر کاش...کاش یک کاش دیگر بشود...کاش بتوانم در حد اعلا جبران کنم...التماس دعا دارم...برایم دعا کنید تا بتوانم فردا روزی دست های پدر مهربانم و مادر عزیزم را ببوسم و بگویم...مرا ببخشید...همانگونه که گفتم...جبران کردم...برایم دعا کنید...همین...فقط همین...:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

alonegirl
1391،03،27, ساعت : 09:52 بعد از ظهر
27 خرداد 91
سلام :-48-:
چقدر هوا گرم شده هااا:-2-28-: امروز از دیروزم گرم تره. دیروز که ما تا غروب گردش بودیم چیزی حالیمون نشد ولی برگشتنی پختیم:-2-07-:
دیروز از صبح که راه افتادیم بیرون من همینجور خوابم میومد و سردرد داشتم تاااا شب:-2-17-: چرا؟ چون شبِ قبلش یادمه تا 6:45 دقیقه بیدار بودم و نیم ساعت بعدشم مامان بیدارم کرد که پاشم حاضر شم باید بریم:-2-35-: یعنی 24 ساعت فقط نیم ساعت خواب:-2-35-:
خلاصه با دخترعموم اینا رفتیم طرفای امام زاده هاشم. یه رودخونه ای به اسم سیاهرود:-2-08-: یه جایی کشف کردیم کنار رودخونه که میره پایین و بالا سرمونو درختا می گیرنو قشنگ سایه میندازن و خنکه خنکه:-2-16-: آبِ رودخونه هم میزون واسه آب تنی:-2-26-: حالا دیروز من نرفتم ولی بقیه که تو آب رفتن می گفتن وحشتناک سرد بود ولی کلی کیف کردن:-4-: من که فقط پاهامو تا مچ انداختم تو آب:-2-35-: کی حوصلۀ خیس شدن داره بابا:-2-35-: بعد تازه با اینا بخوای بری تو آب به غلط کردن میفتی:-2-28-: پارسال بود دیگه، بعد از کلی اصرارِ بقیه منم راضی کردن برم تو آب. قرار شد موهامو خیس نکنم. به همه هم گفته بودم. هیچی رفتیم تو آب و اینقدر این آقایون کرم ریختن و آبو با شدت می پاشیدن رو ما، یا هولمون میدادن که کلُ هم افتادیم تو آب:-2-30-: چند جا هم نزدیک بود غرق بشم که به دادمون رسیدن:-2-30-: حالا امسال فقط سحر تو آب بود که اذیتش کنن:-2-27-: هی سحر می گفت نمی خوام موهام خیس بشه، هی شاهین و سعید آب می ریختن روش:-2-22-: بدتر از همه این بود که مصطفی هم رو سحر آب ریخت و دیگه سحر جرات نداشت سر ِ شوهرش داد بزنه که اذیتش نکنه:-2-22-: آخرش شاهین پشتِ سحر بود و منم همینجوری داشتم نگاش می کردم که دیدم شاهین دستشو شست و خیلی ریلکس تو دستش آب پر کرد و ریخت رو سر ِ سحر:-2-22-: منم کلا هنگ کرده بودم یهو داد زدم شاهیــــــن بیشووووووور:-2-06-: یه جا هم پسر عموم تازه رفته بود تو آب و می گفت نمی خوام موهام خیس بشه(سوسول بازی:-2-22-:) همون اولش آقایون دست به یکی کردن و باهم آب پاشیدن طرفش که یهو سیامک (همون پسرعموی سوسولم) خودش شیرجه زد تو آب:-2-06-: دید اینجوری سنگینتره:-2-06-:
بعد از ناهارم یکم گل یا پوچ بازی کردیم:-69-: من و سحر و مصطفی و شاهین و بابا یه تیم، شقایق و سعید و شهروز و عادله و ساقی تیم ِ حریف:-2-31-: سعید نابغۀ گل یا پوچه:-2-31-: ما از همون اول خودمونو برای باخت آماده کرده بودیم:-2-31-: واسه تقسیم ِ گل و امتیاز، به ما 7 امتیاز دادن و گل واسه سعید اینا شد:-2-31-: یه تنه رفتن تااااا 17، که با یه اشتباهِ سعید که داشت با حرکاتِ آکروباتیک با گل بازی می کرد گل از دستش افتاد و خلاصه تونستیم ازشون بگیریم:-2-27-: یعنی واقعا خوابم گرفته بوداااا، حتی چند بارم اون وسط چشمام بسته شد. بعد که گل رو ما گرفتیم یکم شارژ شدیم. چند بار گل رو من داشتم انقدر ریلکس رفتار کردم که اصلا نفهمیدن و زودی پوچم کردن:-15-: تا امتیاز 18 رفتیم که همون یه باری که گل دستِ بابا بود یه حرفی زد که سعید زود فهمید و گلو ازش گرفت:-2-30-: یعنی دیگه رسما خودمونو باختیم:-2-: من و سحر واسه اینکه بیکار نباشیم یه چیپس باز کردیم و جلوی اونا شروع کردیم به خوردن. عادله جلوی ما نشسته بود که بهش گفتی اگه عروس ِ خوبی باشی و بهمون بگی گل دستِ کیه بهت چیپس میدیم:-2-22-: همون لحظه دیدیم یارای ما یه دست عادله رو پوچ کردن و عادله هم با دست بازش راحت چیپس مارو خورد:-2-42-: بعد گیر دادیم به شقایق و پیشنهاد رشوه دادیم که اونم دستش خالی شد و به خاطر پرنیا دلمون واسش سوخت و خودمون بهش چیپس دادیم:-2-18-: آخر ِ همون دست فهمیدیم گل دستِ همون عادلۀ نامرد بود:-2-09-: من و سحر تا فهمیدیم کلی لیچار بارش کردیم که ایششش چه عروس بدی:-2-22-: خلااااااصه اینکه باغرور 21 - 17 مسابقه رو واگذار کردیم و اونا رفتن واسه تیم ملی:-2-22-:
بعدش مراسم تولدِ سعید شروع شد و یکم آهنگ و حرکات موزون توسطِ شاهین و صدف:-2-27-: و بعد از کیک خورون و کادو بازکنون، استرسای سیامک بالا گرفت که پاشیم بریم الان فوتبال شروع میشه:-2-28-::-2-28-::-2-28-: یعنی این سیامک رو میبنمااا خون خونمو می خوره که بهم ضرر زده نامرد:-2-36-:
برگشتنی هم با خیال جمع یه نیم ساعت یه ساعتی گرفتم خوابیدم، ولی تا خونه رسیدیم خیس ِ آب شدم:-2-36-: بدبختی کولر ماشینم نمی تونستیم به خاطر مامان زیاد روشن بذاریم:-2-39-: توی خونه هم بدتر خوابم میومد ولی تا شب کار داشتم و تا ظرفا تموم شد و برم حموم ساعت شد 1:30:-2-30-: دیگه واقعا جنازه بودم.
ولی کلا روز خیلی خوبی بود. جاتون خالی:-2-25-:
چقدر خاطرهههههه:-2-35-:
ای وای بازم شامم دیر شد:-2-35-:
گود بایتون:-2-27-:

پ.ن: نواجون تسلیت میگم خانومی.

NAVA22
1391،03،27, ساعت : 10:11 بعد از ظهر
گفته بودم تا از بیمارستان نیارنش خونه شون نمی رم دلم نمیومد جای خالیشو ببینم ولی اگه می دونستم اینجوری می خوان بیارنش...
دیروز 12 ساعت تمام زار زدم اما امروز یه قطره اشکم نداشتم... متنفرم از منطقی که به احساسم غلبه می کنه نمی دونم شایدم بی منطقی باشه... از صب مدام زنگ می زنن ببرنم اونجا ولی قبول نکردم...اگه بودنم سودی داشت می رفتم ولی تازه می شم آینه ی دق... دیروزم فقط بخاطر خاله رفتم... تا اون موقع با کسی حرف نزده بود ولی منو که دید خودش و خالی کرد... هیچ وقت کسی ازم کار بچگونه ندیده و همه ازم انتظار دارن مث آدمای سی ساله رفتار کنم... کم اوردم وقتی خاله ی گفت حالا من چی کار کنم... کم اوردم جلوی دایی کوچیکه ی شلوغم که یه گوشه نشسته بود و بی صدا زل زده بود به آسمون... کم اوردم جلوی صورت مامان که از پنجه کشیدناش زخم شده بود... کم آوردم زیر نگاه سنگین باباجون که می گفت: خوب شه بیارنش خونه من دیگه از خدا هیچی نمی خوام...
بعضی وقتا خیلی دیره دنبال مقصر گشتن... بعضی وقتا محکوم کردن دردی رو دوا نمی کنه ولی... دیشب خدا رو قسم دادم به عدلش به تک تک قطره اشکای خودم و مامان و خاله که تو همین دنیا به سزاشون برسن... هیچوقت تو عمرم نفرین نکردم همیشه می گفتم خدایاسپردمشون به خودت ولی دیشب گفتم خدایا ازشون نگذر...
خودش راحت شد... همه می دونن... از این دنیا و آدماش خیری ندیده بود... همینه که آرومم می کنن... ولی بقیه...
واسه ی فوت مادربزرگم گفتم تحمل دیدن خیلی چیزا رو ندارم... واقعا ندارم همین که دیشب دیدم تا آخر عمرم کفایت می کنه...
ترجیح میدم تو خونه بمونم و حرف مردم پشت سرم باشه تا اینکه...
خدایا حکمتت و شکر میاریمون تو این دنیا وابسته مون می کنی... وابسته مون می شن... کلی امید و آرزو به دلمون میذاری بعدشم.... چیه حکمتت؟
+مرسی نیلو.

binaha
1391،03،27, ساعت : 10:13 بعد از ظهر
:-2-42-:سلام :-2-25-::-2-25-:

خوبید؟؟:-2-40-:

اومدم تا باز خاطره بنویسم:-2-38-:

امروز آقای پدر تشریف بردند و یک عدد پکیج خریدند تا موتور خونه رو جمع کنیم و پکیج کار بذاریم!!

بنابراین اینجانب به عنوان آقای پسر از صبح ور دست بابا جان و تعمیرکارا داشتم حمالی میکرد:-2-28-:

بعد از اذان نمازی زدیم بدن و رو به مامان جان فرمودیم که سوییچای ماشینتون رو بدید می خوایم بریم ول گردی با رفقا!!!:mrgreen:مامان جان هم که مشغول راز و نیاز با پروردگار بودن از خدا خواسته گفتن داری میری اشی مشی رو هم ببر:-2-41-:

حالا اشی مشی یک فروند دیگر از خواهرزاده ها هستن:-2-35-::-2-27-:
هیچی ما اشی مشی رو زدیم زیر بغل و رفتیم پارک... جاتون خالی خیلیم خوش گذشت.... رفقا که نیومدن من و اشی مشی رفتیم ترامبولین جاتون خالی کلی بالا پایین پذیدیم و اشی مشی کلی خندید... هرکی میدید میپرسید پسرتونه؟:-2-43-:
آی که چقدر این ملت فضولن... :-2-36-:یکی دیگه میگفت آخی باباهه تنهاست... حتما زنش و طلاق داده و....
خلاصه... کلی آب نخورده به شکم ما بستن:-2-37-::-2-22-:یکی نیس یگه من گورم کو که کفنم باشه؟؟زنم کجا بود که بچه ام باشه؟؟؟هی خدا!!!
حالا بعدش جالبه....یهو دیدم بوی پی پی میاد،میگم اشی مشی پیپ زدی؟بچه پررو میخنده میگه هوووم
هیچی دیگه بازم بچه رو زدیم زیر بغل و د برو به سمت خونه.... تو ماشینم آهنگ دوپس دوپس گذاشته بودم به گمونم فرانسوی بود هیچی نفهمیدیم و رسیدیم خونه که مامان جان صدا مون زدن،ما هم کلا یادمون رفت اشی مشی تو ماشینه دوئیدیم سمت مامان جان:-2-06-:بچه تو ماشین جا موند:-2-06-:
آبجی جان تشریف فرما شدن بعد از 10 دقیقه میگن کو پسر من؟؟؟
مامان میگه با آوید بوده:-2-06-:
آبجی آوید کو بچه؟؟؟
من:-119-:نمیبینی دارم لپه پاک میکنم؟
آبجی میگم کو بچه ام؟
من میگم حتما تو اتاقه...:-2-36-:
بعد مشخص شده آقای اشی مشی تو ماشین جا موندن و دارن گریه میکنن:-2-30-:
مامانم:-2-33-:
آبجی:-119-:
من:-2-42-::-2-43-:
:-2-35-::-2-27-:
قصه ی ما به سر رسید اشی مشی هم رفت خونشون

ღ ghazali ღ
1391،03،27, ساعت : 10:13 بعد از ظهر
سلام:-2-39-:
وای خدا ... این تاپیک مرد بدون صورتو دیدن ؟؟:-2-39-:
نرین ببینین :-2-18-:یعنی دارم میمیرم ...!:-2-18-:!همهٔ اعصابم متشنجه ....:-2-18-: دارم میمیرم ..:-2-18-:
چقد من بدم ...:-2-18-:
یه چیزی بگم ...:-2-18-: آقا ما یه روز یه دروغی از سر اجبار ( هر چند توجیحه ) به یکی گفتیم . :-2-18-:شخص مهمی نبود ولی من دارم از عذاب وجدانش میمیرم !:-2-18-: اصلنم دست خودم نیست اصلا شاید برم بهش بگم کلا یادش نیادا...:-2-18-: ولی کلا روی اعصابمه ...:-2-18-: یکی نمیگه تو که بعدش اینجوری میشی مرض داری دروغ میگی ؟؟:-2-18-:
کلا اعصابم به هم ریخته:-2-18-: هم واسه اون تاپیک هم کلا ..:-2-18-:.!! عمم حالش خیلی بده:-2-18-: براش دعا کنید:-2-18-: کلی نگرانشم الان باهاش حرف زدم خیلی بد بود ...!:-2-18-:
یه کاری کردم که از دست خودم شاکیم ... :-2-18-:آقا از خودم متنفرم الان ... :-2-18-:خیلی زیااااد :-2-18-:!!!دلم میخواد بزنم خودمو له کنم !!:-2-18-:
آخه آدمم اینقدر نفهم ؟؟:-2-18-:
حالم از حرفو حدیث بهم میخوره ....:-2-18-:!از حرف زدن ...:-2-18-: از ...:-2-18-:
مغز سرم درد میکنه :-2-18-:!!دارم دیوانه میشم ...:-2-18-:!سرمو بکوبم به دیوار !!:-2-18-:
اصلا چی دارم میگم ؟؟:-2-18-:
دعا کنید برام هم خودم هم عمم ...:-46-:
الان فقط دلم میخواد یه چیزی بود ذهنم منحرف میشد بهش !! یه بهانه !!

eliiiiiiiiii69
1391،03،27, ساعت : 10:22 بعد از ظهر
به نام خدا
امروز 91.3.27
من فردا امتحان نرم 1 دارم استادش خیلی آدم خاصیه کلی وقت گذاشتم برای درسش کلی براش زحمت کشیدم،اومدم به دوستای خوب و مجازیم بگم برام دعا کنید مرسی:-118-:

Mahsa.R
1391،03،27, ساعت : 11:55 بعد از ظهر
خدایا به اندازه ی یک ابر دوستت دارم...دلواپسم نباش...خوب میشوم وقتی حواست هست...

امروز دلم بدجوری شکست...از دست یه آدمه.....
صدای تیک تیک ترک خوردنش هنوزم میاد...میشنوی ای دوست؟؟:-2-43-:
من بد کردم؟؟:-2-31-:
اگه اینطور فکر میکنی میدونی که من بیشتر از هرکسی به تو اهمیت می دادم..:-2-39-:
ینی نمی دونستییییییییی؟؟؟:-2-15-::-2-15-::-2-39-:
می گی نمی دونستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-36-:
چرا من نمی تونم مثه آدم احساساتمو ابراز کنم؟؟من بی احساسم ؟؟خشکم؟؟؟مغرورم؟؟؟؟:-2-36-:
این همه سال باهام بودی و فکر می کنی اینطوری ام؟؟؟؟؟؟؟
باشه
باشه.....

*melina*
1391،03،28, ساعت : 12:13 قبل از ظهر
سلام:-2-39-:
وای خدا ... این تاپیک مرد بدون صورتو دیدن ؟؟:-2-39-:
نرین ببینین :-2-18-:یعنی دارم میمیرم ...!:-2-18-:!همهٔ اعصابم متشنجه ....:-2-18-: دارم میمیرم ..:-2-18-:
چقد من بدم ...:-2-18-:
یه چیزی بگم ...:-2-18-: آقا ما یه روز یه دروغی از سر اجبار ( هر چند توجیحه ) به یکی گفتیم . :-2-18-:شخص مهمی نبود ولی من دارم از عذاب وجدانش میمیرم !:-2-18-: اصلنم دست خودم نیست اصلا شاید برم بهش بگم کلا یادش نیادا...:-2-18-: ولی کلا روی اعصابمه ...:-2-18-: یکی نمیگه تو که بعدش اینجوری میشی مرض داری دروغ میگی ؟؟:-2-18-:
کلا اعصابم به هم ریخته:-2-18-: هم واسه اون تاپیک هم کلا ..:-2-18-:.!! عمم حالش خیلی بده:-2-18-: براش دعا کنید:-2-18-: کلی نگرانشم الان باهاش حرف زدم خیلی بد بود ...!:-2-18-:
یه کاری کردم که از دست خودم شاکیم ... :-2-18-:آقا از خودم متنفرم الان ... :-2-18-:خیلی زیااااد :-2-18-:!!!دلم میخواد بزنم خودمو له کنم !!:-2-18-:
آخه آدمم اینقدر نفهم ؟؟:-2-18-:
حالم از حرفو حدیث بهم میخوره ....:-2-18-:!از حرف زدن ...:-2-18-: از ...:-2-18-:
مغز سرم درد میکنه :-2-18-:!!دارم دیوانه میشم ...:-2-18-:!سرمو بکوبم به دیوار !!:-2-18-:
اصلا چی دارم میگم ؟؟:-2-18-:
دعا کنید برام هم خودم هم عمم ...:-46-:
الان فقط دلم میخواد یه چیزی بود ذهنم منحرف میشد بهش !! یه بهانه !!
لطفا خواهشا حتما بخونید
منم امروز خودم به طور کل رو ز خوبی نداشتم ،یه روز پر از بغض و اشک
متاسفانه گذرمم به این تاپیک مرد بدون صورت افتاد من تا یه لحظه تصویرو دیدم زدم خاموشش کردم اما از هرکی که اینو میخونه میخوام که بدونه لطفا هرتاپیکی رو نذارن ما اینجا بچه های هر سنی داریم که میان و از سایت دیدن میکنن
اگرم میخوان بذارن یه بخش جدا داشته باشن و فقط بین افرادی که میخوان ببینن همچین چیزایی رو پخش کنن در واقع مثله یه گروه و مدیران عزیز هم نظارت کنید.مرسی(کاش حداقل عنوانشو یه جوری مینوشت که هر کسی وارد نشه)
خداکنه یادم بره چی دیدم شب و روزتون خوش. بای

neda - jojo
1391،03،28, ساعت : 12:29 قبل از ظهر
شنبه, 27 خرداد 1391(البته تا وقتی که دکمه ی ارسال و بزنم فکر کنم تو روز بعد یعنی 1 شنبه سیو شه. ولی به هر حال خاطره ی من متعلق به شنبه, 27 خرداده)



دارم میمیرم از خوشی:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
یعنی الان یکی تو این دنیا وجو داره که از من خوش تر باشه؟؟؟ :-2-04-::-2-04-::-2-04-:
نه معلومه که وجود نداره آخه من امشب خوشحالترین و شاد ترین روی کره ی زمینم:-69-::-69-::-69-:
دارم پرواز میکنم...:-4-:
تو یه دنیایه دیگم انگارییییییییییی:-15-:
کاشکی تویی که داری این متن و میخونی الان پیشم بودی و میدیدی که چقد شادم...:-21-::-78-::-21-:
وای اینقدر حرف زدم که یادم رفت دلیلشو بهت بگم...:-38-:
خوب اشکالی نداره الان میگم:-32-:

اوهههههههههههههههههههم....:-2-35-:
.
..
...
....
.....
.......
.........
میدونم حوصلت سر رفته ولی خوب چیکار کنم نمیدونم چجوری بگم....:-2-31-:
راستش.....:-2-35-:
.
..
....
راستش....:-2-35-:
.
.
راستش امروز روزی بود که بعد از 12 سال از یه چیزی جدا شدم...:-7-:
.
.
اگه گفتی چی؟؟؟:-45-:

.
.
.
.
تنبلی نکن حدس بزن....:-47-:
.
.
.
.
.
اصلاً میدونی چیه نمیگـــــــــــــــــــــ ـــــم!:-4-::-4-::-4-:
.
.
.
.
.
.
.
نه چون دلم واست میسوزه حالا میگم...:-2-27-:
.
.
.
.

بالاخره تموم شد..........اه حالا یه نفس راحت حالا میتونم بکشم...:-2-29-:

ای خدا ....یعنی من فردا میتونم راحت بخوابم؟؟؟؟؟؟؟؟؟باورم نمیشه!!!:-2-20-::-2-20-::-2-20-:

راستش امروز بعد از 12 سال از شر درس و مشق و مدرسه راحت شدم...باورم نمیشه و تقریباً دارم رو ابرها سیر میکنم...یعنی این منم که دیگه آزادم
ولی از یه طرفم حیف شد:-2-39-:
دلم واسه دوستام از همین الان تنگیده...چه برسه به آینده که مطمئنم دیگه هیچکدومشون و دیگه نمیبینم....:-2-15-:
ولی به هر حال حس اینکه بعد 12 سال درس خوندن و مخ ترکوندن راحت شی یه چیز دیگس:-2-41-:
هر چند سه ماه دیگه کنکور دارم و از همین الان استرس تموم وجودمو گرفته...:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
ولی بیخیال...:-10-:
مهم نی...:-44-:
مهم آزاد شدن بعد از 12 ساله:-5-:
وای خدا جون شکرت....:-1-:
نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم:-63-::-63-::-63-:

aram27
1391،03،28, ساعت : 12:38 قبل از ظهر
به نام خدايي كه هميشه باماست
من بالاخره موفق شدم بيام اينجا خاطره بنويسم
امروز آخرين روز بود آخرين امتحان رو هم داديم و تمام!!:-2-32-:
بالاخره ميتونم با خيال راحت بشينم تلويزيون ببينم برم ددر جمعه ها برم باغ و...:mrgreen:
بعد امتحان با بچه ها قرار گذاشته بوديم بريم بستني بخريم باهم:-2-37-:
خرديم و تو راه شروع كرديم به خوردن!!!!:-2-37-:
از همون كارا كه بعدا ميگيم چه كار لوس و بچگانه اي يا ميگيم چه بچه بوديم!!!:-2-35-::-2-35-:
ولي نه يه خاطره خوب بود از اونا كه آدم بعدني كه بزرگ شد دوست اره دوباره برگرده يه همون روزا
كه همون حس هارو دوباره داشته باشه
مطمئنم دلم برا اين روزا تنگ ميشه
بعد اونم كه رفتم خونه ....
بيخيال خونه بد اخلاق بودم نميخوام خوشي هاي بالا رو خراب كنم
برم بخسبم:-2-15-:

.parniya.
1391،03،28, ساعت : 02:05 قبل از ظهر
سلام
این آخرین پست از غربت ،بلاخره تموم شد ....فردا صبح پرواز دارم ...هرچند باید برای ی سری کارها دوباره بیام ...اما خوب خوبه که همیشگی نیست ....
امروز کلی کار داشتم الان تموم شدن ....اومدم فقط بگم پروازه دیگه،اونم پروازی که میاد ایران ...با بهترین هواپیمایی هم که بیایی هیچ چیزش درست درمون نیست... خوبی بدی دیدین حلال کنید...ایشالا پست بعدی وطن

دوستون دارم
مراقب خودتون باشید:-118-:

فرودو
1391،03،28, ساعت : 03:30 قبل از ظهر
طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده
یه آه خداحافظ ، یه فاجعه ی ساده
خالی شدم از رویا ، حسی من و از من برد
یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد
ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو
یه لحظه ، فقط یه آه ، هم جنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستری پرپر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو
برگرد به برگشتن ، از فاصله دورم کن
یه خاطره با من باش ، یه گریه مرورم کن
از گرگر بی رحم این تجربه ی من سوز
پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز
به کوچه که پیوستی ، شهر از تو لبالب شد
لحظه آخر لحظه ، شب عاقبت شب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود
راهی شدنت حرف نقطه چین پایان بود
ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو
یه لحظه ، فقط یه آه ، هم جنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستریه پرپر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو


اگه بگم به کلمه ها جون می ده اغراق نکردم


داشتم فکر می کردم همیشه موقع امتحانا که می شه به نظر می رسه افسردگی حاد می گیرم
بعد گفتم خاک به سرم اگه یه روز افسرده بشم روز دومی وجود نخواهد داشت
نه که انقد وضعیتم خنگ بشه که خودکشی کنم
بلکه از فرداش خوب می شم
بعد گفتم همه ی این مسخره بازی هام ناشی از تنها شدنه
از قدیم گفتنی تنهایی نامی هست و هزاران فکر و خیال
به این نتیجه رسیدم که ایام امتحانات رو بیشتر از هر وقت دیگه ای دوست دارم چون بدون اینکه دیگران بگن چرا رفتی تو اتاق در رو خودت بستی , نکنه عاشق شدی و زن می خوای یا شایدم عزم بویو داری و اینا در رو بقیه بسته است
به هر حال تو خونه ی ما به طور مطلق تنها وقتی آدم یا من می تونم با خیال راحت تنها باشم که پای درس و امتحان وسط باشه
و البته تنها کاری که صورت نمی گیره درس خوندنه
و شاید این با خودم به مرور بیشتر هم بشه
اگه پاسی درس و ایضا مشروط شدن به پشتوانه ی پاس نشدن نبود دوست داشتم تمام سال امتحان وجود داشته می بود
تو این مدت هم که اینترنت رو شارژ نمی کنم برای خاطر این نیست که بشینم درس بخونم
فقط دوست دارم جلوش رو زمین دراز بکشم و بهش بخندم
فردا انقلاب دارم
و تنها می ترسم نتونم به خاطر طول راه و دیر بیدارشدنم , به موقع برسم
زنگ گوشی رو هم تنظیم می کنم ولی این زنگی که براش گذاشتم بیشتر لالایی هست تا جیغ بیدار باش
چند دقیقه پیش گفتم یه نگاهی به کتاب بندازم شاید فردا وقت نشد همه رو تو تاکسی بخونم
جالبه
چقد یه کار کوچیک ما می تونه یه قرن بعد اثرات بزرگی بندازه
شاید کاری که الان می کنم رو کل آدما تاثیر نداشته باشه
مثل همین مرده که اگه به قولی که داده بود عمل می کرد الان این نبودیم و شاید جای خیلی از من و شما ها کسای دیگه با فکرای دیگه بودن
به هر حال شاید رفتار من رو افراد زیادی تاثیر نداشته باشه ولی حداقل روی یه نفر تاثیر داره
چه خوب می شد یکی که تو تاریخ این همه کار کرده پیشم بود ازش می پرسیدم واقعا قصدت چی بود که فلان کارو کردی
نمی گم آدم بده ی قصه ها نه
مثلا یکی از اون خوباشو سوا کنم بگم حاجی فلان کارو کردی واسه چی
چیو می خواستی ثابت کنی اصن
این خوباشو شاید بشه وقت گذاشت تجزیه تحلیل کرد تا درک بشن
ولی یکی مثل هیتلر( بازم می گم مثل هیتلر چون اونم شخصیت جالبی داشت شاید اینطوری گفتن باعث بشه ناراحت بشم خودم)
به هر حال آدمی مثل هیتلر قابل درک نیست
فقط کافی بود به تهش فکر کنه
حتی اگه پیروز هم می شد آخرش باید میمرد دیگه
اگه عظمت و اسم بزرگی هم قرار بود ازش بمونه به درد یه مرده نمی خورد که برادر من یعنی به چی فکر می کرد واقعن

اعتراف می کنم عین الدوله با تمام قواش امشب منو دیونه کرد رفتم پی چرت گفتن

اما چیزی رو که عین الدوله فقط روش تاکید می کنه اینه که ما آدما همیشه چوب اینو می خوریم که فکر می کنیم بهترینیم
جای دوری نمی خوام برم همین خودمو می گم من و بابا هروقت راجع به موضوعی شروع می کنیم به بحث کردن امکان نداره کارمون به زد و خورد نکشه ( زد و خورد کلامی و باکلاس رو می گیم)
آخرش هم من می گم بابا حرف منو متوجه نمی شه و بحث پایان پیدا می کنه
اما بعدش مشخص می شه بابا همونطور که باید متوجه می شده و من نمی فهمیدم که اون منظورش چیه
هرچند که دیگه خیلی وقته نه با کسی بحث می کنم و نه به چیزی که نباید اهمیت می دم
و تنها جایی که هر از چند گاهی فقط می نویسم اینجاست
و اونم فقط به خاطر اینه که یه جایی به جزء هارد کامپیوتر و گوشی باشه که ثبت می شه و اگه چند سال دیگه بایگانی شد و بود دست بچه مو بگیرم بیارم بگم پدرش همچین آدمی بوده و بنده خدا شرم کنه و خجالت بکشه از داشتن چنین پدری
یعنی می شه یه روز دست بچه مو بگیرم بیارم اینجا اینا رو بخونه
هرچند که اون موقع بایگانی شده است
فرزند نوشت: این پور پدر اگر روزی این نوشته خواندی بدان و آگاه باش همچین پدر نفله ای داشتی و تو باید انتقام مرا از این جماعت معتاد کننده بگیری که همانا اینان بودند که نگذاشتند درس بخوانیم کار و کسبی بدست آوریم تو را غرق در نعمت گردانیم بدان و آگاه باش همه ی بدبختی های تو زیر سر همین جماعت است و بس انتقام خواهی از اینان بگیر نه از من
‏(‏ البته پور فک کنم پسر بشه حالا اگه دختر بودی به دل نگیر عزیزم)
فک کن یه روز واقعا بچه ها مون اینا رو بخونن چه گندی بزنن به زندگی مون!

برم ی ذره هم بخوابم
شب خوش

Terme1988
1391،03،28, ساعت : 10:31 قبل از ظهر
شارژ مجدد اینترنتم مبارک :-2-16-:

من از دیروز تا الان یک سره دارم خاطره می خونم. از صفحه 1727 تا اینجا
حالا یه عالمه پ.ن دارم:

Dezire (http://www.forum.98ia.com/member45257.html) آفرین دختر خوب که به حرف نیلو گوش کردی :-118-:

آفرین بچه هایی که امتحان دارن و درس نمی خونن. شما منو یاد خودم می ندازین تو دوران تحصیل ...کار خوبی می کنین که عمرتونو حروم درس خوندن نمی کنین :-2-41-:

Reyhane.s منم دارم خودمو با رمان خفه می کنم. موافقم بچه های اینجا اکثرا قلم خوبی دارن. :-2-41-:

هانی ما عاشق خودتو آوتار جدیدت هستیم :-118-:

یعنی من عاشق هانی و سونی ام که از صب تا شب با همن ولی میان اینجا واسه هم لاو می ترکونن :-2-16-:
مواظب این آجولتون باشین نذارین همه آلوچه ها رو تموم کنه. من آلوچه ها رو به شما سپردم :-2-35-:

آهای شمایی که ادای آدمای بدبخت رو در میاری. بله درسته با شمام همون شمایی که نسبتا آدم با شخصیلتی هستی ها.
خودِ خودتو می گم. شما به ما گفتی چشم که چی کار کنی؟؟ اون چشم رو به کدوم دستور ما گفتی که بعدشم دیگه اصلا یادی ازش نکردی؟؟
بزنم سیاهو کبودت کنم تا بفهمی خیلی هم افسرده نیستی شلغم؟؟؟ :-2-31-:

راستی مثل اینکه بعضی ها گواهینامشون اومده. ماشینم خریدن. ولی یه شیرینی خشک و خالی هم به ما ندادن؟؟:-2-37-:

راس می گه هستی کجاس نیس؟؟ فاخته هم دیگه نیس؟ این آجولاتون کجا رفتن؟

آقا سعید ما رمان خانم مدیر عامل و خوندیم. یه چیزی هم کشف کردیم ما رمانایی که از زبون پسرا باشه رو بیشتر دوس دارم. آقا دستت درست :-118-: امتحان هم اختراع شده برای افتادن پس با خیال راحت درس نخونده برو سر جلسه امتحانو و سعی کن حالشو ببری :-2-41-:

فرمانده تو خجالت نمی کشی این خاطرات کلاس نرفتناتو می ذاری این جا؟؟ تو فرمانده یه گروه بزرگی؟؟؟؟؟؟ :-2-35-: تو الگو نوجوانان اون گروه بزرگی؟؟؟؟ :-2-35-: نه واقعا اگه تو اینایی که گفتم هستی پس چرا خجالت نکشیدی؟؟؟ :-2-28-:

من نرفتم مرد بی صورت رو ببینم ولی گویا عکس قشنگی نبوده. سعی کنیم که سعی بکنیم :-2-15-:

من عاشق خودمم وقتی خرداد و تیر مثل 16 سال گذشته یا می خوابم یا رمان می خونم. یعنی حتی نمی تونم یه لقمه غذا بخورم. فک کن که این مدرسه و امتحانا با من چی کار کرده تو این همه سال :-2-39-:

دنبال دانش های عزیز تسلیت مرا پذیرا باشید :mrgreen:

تو درودی دیگر بدرود http://s17.rimg.info/d1ce9cca478ef61a66c7948b34b6aa8d.gif
(دختر بزرگ کردم واسه اینکه هر وقت دلم خواس ازش شکلک بدزدم :-2-06-:)

گلبهار
1391،03،28, ساعت : 11:00 قبل از ظهر
سلام:-2-40-:
روزهای روزشماری من میرسه به 8 ! یه هفته و یه روز دیگه اگه خدا بخواد امتحانا تموم میشه و میرم خونه. اتفاقا خیلی دلم تنگ شده:-2-39-:
امتحانی که میانترمشو خیلی بد شده بودم امروز پایانترمش تموم شد! کابوسی بود برای خودش الانم کابوس امتحان تموم شده کابوس نمرش شروع میشه:-2-39-:
هر وقت فکر میکنم میبینم تموم زندگی ما استرس درس و امتحان بوده! که هیچ ارزشیم نداره!:-2-39-:
فقط خدا کنه زحمتی که برا این امتحان کشیدم هدر نره و پاس بشم:-2-15-:
و حالا ماجراهای اتاق 2/310:-2-22-::
پریسا دیروز وسایلشو جمع کرد و شو هرش صبح دیروز اومد دنبالش به ما میگه ستاد کمک به پریسا به صف شین:-2-22-: هر کدوم از ما یکی از ساکاشو بردیم پایین به پریسا گفتم پریسا من میترسم بیام الان اگه بیام میترسم آقاتون تلافی اذیتایی که بت کردیمو دربیاره:-2-35-::-2-35-::-2-35-: مخصوصا اون روزی که من زنگ زدم به گوشیش اونم داشت دست و صورتشو میشست با مایع تو دست پرید طرف گوشیش:-2-35-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: انقدر اون روز خندیدیم ،بماند که تلافیش سرم دراومدو فریناز زنگ زد به تلفن اتاقمونو و منم دویدم جواب بدم که قطع کرد:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-43-:
از پریدن پریسا رو گوشی انقدر تعجب نکنین آخه ایشون و شوی گرامشون خیلی عاشق همند:-2-14-::-2-28-:
طوری که پریسا توی دوران نامزدیش هرهفته شایدم کمتر از یه هفته خوابگاه میموندو خیلی زود زود میرفت خونه:-2-28-:
به قول خودش فقط تو همین دو هفته که به زور امتحان مونده بود خوابگاه شناختمیش:-2-28-:
شر و شیطون و شوخ و عاشق!:-2-41-:
دلم براش تنگ شده با این که فقط یه روزه رفته:-2-15-:
فردا جشن عقدشو من نمیتونم برم چون امتحان دارم:-2-15-:
ایشالله خوشبخت بشه:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
امروزم الهه میره خونه دیروز اخرین امتحانش بود:-2-15-:
آی اینایی که زود امتحاناتون تموم میشه انقدر دل بقیه رو نسوزونین:-2-36-: گناه دارن خوب:-2-15-:
آسیه دیروز رو فرم نبود دلش گرفته بود یا مشکلی پیش اومده بود نمیدونم فقط میدونم به قول خودش خوابگاه براش میخ داشت و تا با الهه نرفتن بیرون بهتر نشد:-2-15-: خداجونم اگه مشکلی داره حلش کن:-2-39-:
برای همه اونایی که مثل من روزی هزار بار سایت دانشگاشونو باز میکنن دعا میکنم زودتر نمره هاشونو بزنن عالیم باشه:-2-40-: شمام برا من دعا کنین:-2-40-:
خوش باشین همیشه:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
تا بعد:-2-13-:

Sea Daughter~
1391،03،28, ساعت : 11:59 قبل از ظهر
سلام دوباره:-2-25-:
من باز اومدم:mrgreen:
دیروز خو حالم بد بود...اما شب خوب شدم....دیدم نه بابا من زیادی بزرگش کرده بودم بدبختو...:-2-31-:
مگه نه باید از خدام هم باشه:-2-43-:
امروز خوبه...:-2-16-:
به نظرم خوش میگذره:-2-37-:
میخوام برای نماز ظهر برم حرم حضرت معصومه:-2-10-:
براتون دعا میکنم:-2-35-:
بعدش هم با خان دایی میریم ژوژمان:mrgreen:
چون ظهره نهار جوجه کباب رو از دست میدم:-2-03-:
حیف...:-2-30-:
خو من خیلی جوجو دوست دارم:-2-18-:
اشکال نداره:-2-39-:
حالا یک بار تو عمرمون ما میخوایم بریم بازدید آثار هنری:-2-05-:
به از دست دادن جوجه می ارزه....:-2-18-:
نمی ارزه؟؟؟:-2-37-:
دایی بزرگم شب میرن خونشون...:-2-30-:
دلم براشون تنگ میشه....:-2-30-:
بدتر از اون مامانم فردا برمیگرده شهر خودمون...:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
آخه الان خونه مامان جون ایناییم...:-2-08-:
سه ماه نمیبینمش....:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
وای خدا............:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
من مامانم رو میخوام:-2-36-::-2-36-::-2-36-:

niloofarnaz
1391،03،28, ساعت : 12:13 بعد از ظهر
سیلام :-2-16-:

دیروز باز هم همگی دور هم جمع شدیم...:-2-16-:

این روزها که شوهرخاله ی گرامی در مکه به سر میبرند ما به هر بهانه ای دور هم جمع میشویم و

لحظات خوشی رو واسه هم رقم میزنیم.دیروز هم با شوهرخاله ی گرامی ارتباط تصویری برقرار کرده و

یک ساعتی همگی باهاشون حرف زدیم البته تصویر که به خاطر سرعت اینترنت خیلی افتضاح بود اما صدا

می اومد.:-2-16-:..منو مامانو داداشمو مامانیمو خالمو دخترخاله هام همگی ریخته بودیم جلو صفحه ی

کامپیوتر و با شوهرخاله حرف میزدیم.:-2-06-::-2-16-:..چقدر خندیدیم.:-2-16-:..یکی یکی میگفتیم یه طوافم واسه

ما برین شوهرخالم هم گفت اونجا چند نفرین گفتیم 7 نفر بدون بابایه من که سرکارن...ایشون هم گفت که

واسه شما هفت نفر پشت مقام ابراهیم نماز میخونم واسه باجناقمم طواف میرم...:mrgreen::-2-37-:

وای جاتون خالی اینقدر خندیدیمو حسادت کردیم هی گفتیم پس ما چی :-2-35-:؟فقط واسه باجناقتون طواف

میرین؟شوهرخاله گرام هم گفت یه دونه باجناق که بیشتر نداریم :-15-:

اخر سر هم گفتن باشه یه سوال میپرسم هرکی جواب داد یه طواف واسش میرم

سوال رو هم که مامان من (خود شیرین) زودی جواب داد و باز هم به ما نرسید :-2-09-:و قرار شد که واسه

مامانم که میرن منو هم نیت کنن...:-2-16-:

مامانم از شوهرخالم پرسید اونجا چیزی هم گم کردین؟چون میگن اونجا هرکی چیزی گم کنه یعنی که دوباره

برمیگرده شوهرخالم هم گفت من اینجا همش چیزی پیدا میکنم گم نمیکنم...:-2-06-:

منم که فکر نمیکردم صدام برسه گفتم مثل کلاه قرمزی

که میگفت من فقط پیدا میکنم گم نمیکنم شوهر خالم هم شنید و گفت پسرعمه زا هم فقط پیدا میکنه و

زد زیر خنده .:-2-06-:.. اقا ما سرخ شده بودیم از خجالت اصلا فکر نمیکردیم صدامونو بشنون :-9-::-24-:

هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر علم پیشرفت کنه که از مکه ارتباط تصویری برقرار کنیمو این

طور دسته جمعی حرف بزنیم...:-2-16-:

امشب هم که نصف شب ایشاءالله پرواز دارنو برمیگردن..:-2-16-:.شوهرخاله حاجی حجت قبول :-2-14-:



راستی امشب ساعت 9 کلاه قرمزی یادتون نره :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

باران.ج
1391،03،28, ساعت : 01:27 بعد از ظهر
سلاااااااااااااااااااام!!!! http://s17.rimg.info/c9956132272703f489b964435b527661.gif
خوفید دوس جونا؟؟؟؟؟ حاج آقاتو خوفن؟؟؟
منم خوفم... یهنی خوف شدم.... یهنی سعی کردم از دفعه آخری که اومدم این جا خاطره نوشتم و گفتم که حالم بده خوب تر باشم...http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
آقا ما یه تافیکای این روزا این جا می بینیم چیمشامون می شه 654 تا!!!اصن هنگ موکونیم بوخودا! http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif
نکنین این کارارو !!! بابا نزنین این تاپیکارو!!! یه دوزتی موخواست خودکشی کنه .... تافیک زده بود بشه ها بهش راه مناسب بیگن...!!!!! حالا شرا موخواست خودکوشی کونه؟؟؟؟ آزمون تیز هوشان قفول نشده بوت!!!http://s17.rimg.info/dbff73f50797ff80a9775cd785c785a7.gif
یه دوست دیگه... بی خیال... نگم اصن ... هی وای من...http://www.pic4ever.com/images/shame.gif

آقا 11 روز دیه ما این کنکور تیلسم شده رو می دیم و خلاص!!!!!! واااای بهد کنکور چیخده دنیا خشنگ می شه هااااا!!http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/chillpillsmile.gif
ایمروز کیلاس جمع بندی فیزیخ داشتیم تو مدرسه... زنگ دوم دیه من خواب بودم به تمام مهنا...بهدش این معلممون داشت توضیح می داد... رسید یه جایی که تو کیتاب تجربیا نبوت... ماهم ریاضی تجربی ایدغام بودیم... بهدش برگشت به تجربیا گوفت موتونن ایستیراحت کونن... بهدش ما هواسمون نبوت که با تجربیاست ، گفتیم پ آقای فلانی ما بوریم پاهین؟؟؟http://foolstown.com/sm/thk.gifبهدش ییهو همه بشمون خندیتن!!!! همه مسخرمون کردن آقا... ما ضایع شدیم آقا... خهلی گناهی بوتیم ما!!http://s18.rimg.info/6817c53c915664a28cbf52511e2048fe.gif
دیههههه... آقا ما چیخده برا بهد کنکور برنامه ریختیماااا... اصن هر کاری موخوایم بوکونیم هی می گیم بیذار کنکورمو بیدم... بهد اهل فامیلم هر کار موخوان بوکونن می گن بیذار باران کنکوریشو بیدههههه!!!!! اینگاری همه به دم ما وصلن!!!http://foolstown.com/sm/repa.gif
آقا ما موخوایم بیریم کیلاس اسب سواری... تیر اندازی... وهلی نومودونیم شیرا نوموشه!!یهنی این مادری جانمان کل تابستونو برنامه ریخته بیریم مسافیرت!!!! بچم امسال من کنکور داشتم عخده ای شوده.... حالا نکه ما اصن نرفتیم مسافرررررت!!!http://s17.rimg.info/ee96120f2a4f39f2829b52c11b853ae5.gif

این فینگولی خواهری جانمان تازه بلت شده سینه خیز بره!!! اینخده وول موخورههههههه...پشمک خاله اشه!! قراره هروقت این خواهریمون بیارتش خونمون من هرچی ترفیتش کرده و یادیش داده رو هدر بیدم و شیزای بد بد یادیش بیدم!!! تازه موخوام کلی از این آلوچه ها و لواشک کثیفای تو فرحزادم بیخرم بیدم بوخوره مثل مامانیش سوسول بار نیات!!! به این می گن قدرت!!http://www.pic4ever.com/images/trenchcoat.gif


پ.ن : نوا جان تسلیت می گم دوست جون... خدا بهت صبر بده...!http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif
نها جان به شما هم تسلیت می گم دوست جونی.... غم بزرگیه... امیدوارم بتونی هضمش کنی....:-2-39-:

پ.ن: خواهری جان هانی جان خانوم آواتورت مفارکاااا!!!!http://s18.rimg.info/dde4ba541d5e919ce01152f824896d3b.gif

پ.ن: غزولی جان جان چی کردی با خودت عزیزم؟؟؟ چیرا ناناحتی اینخده؟؟http://s19.rimg.info/1bc46f892a9ffdaf488299ee8b81fda4.gif


پ.ن : به من قول بده...
در تمامی سال هایی که باقی مانده...
تا ابد...
مواظب خودت باشی...
دیگر نیستم که یاد آوری ات کنم...!!

خوداحافظی دوست جونا!http://s17.rimg.info/7630bb5e01041653bdeaaced87e426b0.gif

محمد
1391،03،28, ساعت : 01:47 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام برهمگی
من نمیدونم چرا چندروزه خاطره نمیتونم بنویسم:-2-31-:
یعنی می خوام ولی نمیدونم چی بنویسم...هیچی نیست که:-2-31-:
اهان...دیشب ساعت 4 خوابیدم ...داشتم درس میخونم...رو کتاب خوابیده بودم:-2-31-:یعنی شدم اخر ...خون:-2-31-::-2-22-:
یه لیوان هم اب کنارم بود....یکمی تکون خوردم بادستم یه ضربه زدم به لیوان با دیوار یکی شد:-2-22-::-2-22-:
مامانم اومد اتاقم میگه چی شد؟؟:-2-22-:
گفتم هیچی لیوان دستمو ندید خورد به دیوار:-2-22-:
بعد بلند شدم رفتم سرجام خوابیدم...هنوز چشامو نبسته بودم که دیدم بابام داره صدام میزنه:-2-31-:
ممد پاشو چقد میخوابی اخه:-2-31-:
پاشو برو بانک افرین پسرم:-2-31-:داداشت میخواد بیاد مرخصی گفته یکمی واسم پول بریزین:-2-31-:
منم چشامو باز کرده بودم نمیدونستم چی میگه همش میگفتم باشه باشه:-2-31-:
گفت چی باشه لبند شو ببینم از دستم کشید بلندم کرد:-2-31-::-2-22-:
منم همش گیج میزدم:-2-22-:
این داداش کوشولوی ما هم 3 ماه میشه مرخصی نیومده...دلمان برایش کوچولو شده:-2-31-:
صبحونه خولدم و رفتم بانک ....شماره گرفتم بعد 20 نفر بودم...نزدیک 10 مین طول میکشید تا یه نفرو صدا بزنن:-2-43-:
همش سرم بالا پایین میشد:-2-31-:خوابم میومد:-2-31-:
بعد یه ساعت نوبتم شد و کارامو انجام دادم و اومدم:-2-31-:
الانم ناهار خوردم و خوابم میاد شدیدhttp://www.kolobok.us/smiles/big_standart/morning1.gif
همین دیگه
نمیدونم این روزا چرا خاطره ها به من سر نمیزنن:-2-31-::-2-06-:

با این وجود بچه ی شلوغی نبودم چون یه کم خجالتی بودم
:-2-06-:
نیلو خانوم بعد اینهمه بازم میگین بچه ی شلوغی نبودم؟!!!:-2-31-::-2-22-:
پش شما به چی میگین شلوغ؟:-2-31-:

+ مامان هانی اواتت خیلی بهت میاد:-2-16-::-2-27-:
+ خاله؟؟چرا خاطره نمینویسی؟http://www.iran30t.com/images/smilies/o.gifامروز باید بنویسیاhttp://www.pic4ever.com/images/val.gif
همگی موفق باشین
بای:-2-25-:

~Melika~
1391،03،28, ساعت : 01:53 بعد از ظهر
تا حالا بیش از 10 تا فروم مختلف عضو بودم ..
هیچ کدوم به بزرگی ، فعالی و پرجمعتی ! این جا نبود ..
این سایت جزو عزیزترین هاست برام ..
فقط یه سایت دیگه هست که این قدر برام عزیزه .. یا نه بهتره بگم بود ..
به فنا رفت ..
سال 89 بود که عضو شدم .. اولین فرومی که عضو شدم .. فهمیدم تاپیک چیه .. پست چیه .. بخش مناسب کجاست ..
جو اون جا با این جا زمین تا آسمون فرق می کرد ..
با این که اسما طرفدارای فیلم بودند بحث اصلی موزیک بود ..
راک .. جاز .. متال .. پاپ .. رپ .. همه چی !
عضو هاش رو هم دیگه 600 تا نمیشدند .. ولی کسی که یه بار می رفت نمک گیر میشد ..
تنها سایتی بود که 5 تا مدیر داشت !!
یاسمین : که سرپرست مترجم ها بود .. معمولا کتاب هارا ترجمه میکرد یا یه وقت مصاحبه ای بود اولین نفر بود که کارش تموم میشد
پدرام : آواتارش با شخصیت همخونی کامل داشت .. سالی یه بار قالب عوض میکردند !!
کسری : پسری که بعید میدونم مثلش تو دنیا باشه .. کسری فقط کسری بود .. شخصیتی که همه عاشقش هستیم هنوز .. بعد از یک سال بی خبری ..
احسان : بماند که بعد از یه مدت به خاطر مشغله های کاری خودش ول کرد .. ولی نقاشی هاش حرف نداشت !!
میلاد : نویسنده ی مورد علاقه من .. با کتابش زندگی کردم .. قرار بود امسال چاپ بشه .. نمیدونم به کجا رسید .. فقط امیدوارم موفق باشه .. 2 تا عذرخواهی هم بهش بدهکارم .. قول که اگه دفعه ی بعدی بود و باهاش حرف زدم باهاش حساب کنم !!
رازین .. محمد .. ایمان .. فرنوش .. امیرحسین .. مرجان .. مهران .. نادیا .. سامان .. شاهین .. کیمیا ..
تا فردا صبح میتونم اسم بگم ..
خاطره بگم ..
اون جا یه نمونه ی واقعی از جامعه بود .. همه نوع آدمی پیدا میشد .. عقایدی که زمین تا آسمون با هم فرق میکرد .. نیاز نبود درک کنه .. فقط باهاش کنار میودمد ..
دختر 18 ساله ای که یه دختر بچه را به فرزند خوندگی قبول کرد ..
مردی که با وجو داشتن زن و بچه ی 3 ساله 3-4 بار به خاطر عشق قدیمیش خودکشی کرده .. !!
رازین : دختری که مثل اسمش یه راز بود .. هیچ وقت نمیتونستی کامل بفهمیش .. :-2-15-:
محمد : یادته فکر میکردی سمن پسره :-2-22-: میخوندی سامان ( فینگلیش عین همه Saman )
ایمان : راجع به ایشون کلا افسانه ها هست ! زئوس از روح خودش تو وجود این پسره دمیده :-2-14-: خیلی هم جدی بود ، با تاپیکای این نمیشد شوخی کرد .. واسه هر کی تشکر میزد طرف از خوشی سکته میکرد :-2-22-::-2-37-: ( Green Day ) پسری که مثل اسمش دو پهلو بود !!
فرنوش : تو سه کلمه خودمونی ، گرم ، صمیمی :-2-16-:
امیرحسین : 3 تا اخطار نوش جون کرد تا آدم شد :-2-22-: ولی جدی یکی از بهترین یوزرای سایت بود .. با معرفت و رازدار ..
مرجان : عین پیرزنا غرغر میکرد :-2-06-: ایمان بهش اخطار داد بچم تا یه هفته پست نداد :-2-31-:
مهران : بود دیگه .. من حرفی ندارم :-2-42-:
نادیا : گیر داده بود به تناسخ :-2-43-: ولــی خیلی مترجم خوبی بود .. دختر دوس داشتی بود :-2-41-:
سامان : این فقط به درد بحث راجع به موسیقی میخوره :-2-09-: دهن آدم سرویس میشه :-2-09-:
شاهین : کل سایتو به گل نشوند :-2-06-: روزی 10000 تا پست :-2-37-: لینک شولترو سر 2 مین درستشو میداد :-2-37-: خیلی سکرت بود :-2-37-: کلا به جز اسم و سن کسی چیزی ازش نمیدونه :-2-37-:
کیمیا : یه جورایی خیلی بهش ظلم شد !

سایتمون 3 بار شولتر شد .. :-2-15-: سالی 6 بار تغییر سرور داشتیم ، خوب وقتی فقط قراره یه پسر 19 ساله که از یه خانواده با وضع مالی متوسط با 5 تا فرزند پسر همه ی هزینه را به دوش بکشه دیگه انتظار هم نمیره سرور اختصاصی داشته باشه سایت ..
اسفند سایت به فنا رفت :-2-15-: سرور پکید :-2-15-: دلم واسه همتون تنگ شده .. واسه همتون .. بدون استثنا ..


پ.ن غیر مرتبط با متن : من عاشق چشم خاکستری هستم ..

rosa
1391،03،28, ساعت : 02:33 بعد از ظهر
به نام یگانـــه ی هستــــــی


ای صبا،
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکتهای روح فزا از دهن یار بگو
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار

ای صبا،
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دل دیوانه به زنجیر نمیآید باز
حلقهای از خم آن طرّه طرّار بیار

خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیار بیار

ای صبا،
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکتهای روح فزا از دهن یاربگو
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار

ای صبا،
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار...

دانلود (http://www.wikiseda.biz/download.php?id=53586)

///////////////////

دختر تنهای شب
1391،03،28, ساعت : 02:54 بعد از ظهر
با بغض سرمو گذاشتم رو بالش .. اشکم آروم آروم غلتید رو گونَمـ .. با یه بغض شکسته خوابیدم ..

به خدا گفتم اگه واقعا خدایی ، زندگیمو تموم کن .. نمیخوام زنده بمونم
دیووونتم پسر .. دیونه همون نگاهت که به نگاهم گره می خورد
همون نگاهایی که وقتی دوستام متوجه میشدن با صدای بلند میگفتن او لالا ..
دلم تنگ شده واسه خنده هات ... خنده هایی که هروقت میدیدمشون انگاری زنده میشدم
دیشب خوابت رو دیدم .... خییییییلی دلم میخواست بغلت کنم و بهت بگم نرو ... تو رو به خدایی که می پرستی نرو
ولی فقط همدیگرو نگاه می کردیم ... بدون هیچ حرفی ...

وقتی اشک تو چشامو دیدی فقط یه لبخند کوچیک زدی

میدونم که تو میدونی چقدر دوستت دارم ... میدونی واسم مثل نفسی

میترسم از اینکه نشه ببینمت ... باورم کن ...
ببخش منو که غرورم نمیذاره به عشقم اعتراف کنم دلبر من
دوستت دارم ...

هر جور شده من باید تو رو تا سه چهار روز دیگه ببینم ... شده با مادرم دعوام بشه هم باید بیام ببینمت
دارم دق میکنم
این خاطره هم مثل خاطره ی دیروزمه ... زیاد تعجب نکنید

وقتی عاشق از معشوق دور باشه ، همه ی روزاش یه شکله
دلم واست شور میزنه ... کاش میتونستم بهت بگم مواظب خودت باش

دلم میخواد بدونی به خاطرت چی کشیدم ...

این روزا همش آهنگ اسیری ( شهرام شکوهی ) رو گوش میدم
خیلی به حال من نزدیکه


» اما لیلی بی مجنونش ، دق می کنه میمیره

با یه اخم کوچیک اون ، دلش ماتم میگیره
میگه باید بسازه و این مثل یه دستوره
همین یه راه مونده واسش چون عاشقه مجبوره
زوره ... عشق تو زوره احساس همیشه کوره
هر جا خودخواهی باشه انصاف از اونجا دوره


یـآ تو ... یـآ مـَرگ



پایان

سرتق
1391،03،28, ساعت : 02:57 بعد از ظهر
به نام نامی او...

سیلام علیکم :-2-25-:
خوبین؟
ما خاطره نداریم که :-2-37-: هر چی بود جلبی اومد گفت :-2-37-:
ولی دیه خیلی اصرار دارین، مایم که مردمی! متعلق به همه شوماییم :-2-27-:
* ما بسی خوجحالیم :-2-16-: مینا جانمون با همسریش میان :-2-16-:
جمعه هم اومده بودن، رفتیم گشتیم ، بسی خوجحال شدیم :-2-16-:
حیف که ماشین بیلیختکمون پلاک نداره هنوز :-2-42-:
هی میبینیمش سوز به دلمون میشه :-2-42-:
نمیتونیم بریم دوردور:-2-42-:
* شورای دانشکده هم تشکیل شد و پروپوزالمون هم تایید شد اما اجازه شروع کار آزمایشگاهی رو نداریم :-2-42-: چون شورای پژوهشی تشکیل نشده :-2-42-:
امروز به مدیر گروهمون زنگیدم میگه معاون پژوهشی نداریم ! :-2-37-: برگردوندنش به وزارت علوم ! :-2-37-: این یهنی چی؟! :-2-37-: ما نفهمیدیم ! :-2-37-:
میگه انگاری مهندس ظرفیتش پُره :-119-: خود مهندس جانم گفت بعده عید دوتا از دانشجوهاش دفاع میکنن :-2-30-: ما مهندس جان جانمون رو موخوایم :-2-30-:
حالا اگه واقعا پُر باشه ما استاد راهنما از کوجا پیدا کنیم ؟ :-2-30-: هوچچچکی مهندس نوموشه :-2-39-:
* ما پنجشنبه کوزتی بودیم بس طفلونکی و گناهی :-2-37-: اصلا اگه کوزت ما رو میدید دلش برامون کباب میشد ، بوخودا :-2-30-:
اومده بودن پل جلو در خونه رو درست کنن ، این مادری هی گفت برو آب بیار :-2-43-:
یه بار گفت برو شربت بیار :-2-37-:
دفعه بعد گفت برو چایی بذار :-2-31-:
سپس فرمودن برو ظرفای تو سینک رو بشور :-119-:
بعد پسردایی صنم اومد در خصوص درخت بوشورررری که دقیقا جلوی در خونه بود نظریه ارائه کنه :-2-41-:
یک ساعت بعد ماشین بیلیختکمون رو آوردن :-2-16-:
یه کم بعدش اون آقایی که نماینده ما برا خرید ماشین بود :-2-35-: یکی رو آورد ماشین رو چک کنه :-2-37-:
بعدش همه بسیج شدن اون درخت بوشورررررررر رو دربیارن :-2-31-:
بوخودا اون درخته لق میزد تو جاش :-2-37-: یهنی زمستون تو جاش حرکت میکرد :-2-37-: ما که میگفتیم این دیه سفز نوموشه :-2-37-: اما شد :-2-09-: خو ما دلمون سوزید که یه درخت سفز رو کشتیم :-2-30-:
چون باید از تهش قطع میشد، اصلا امکان نداشت به خاطر بلندی جدول بندی دورش :-2-43-:اگه بدونین با چه مصیبتی کندنش :-2-28-:
اوفففففففففف ما مردیم بسکه 30تا پله رو اونهمه بالا و پایین رفتیم :-2-36-:
* یکی دوساعت پیش شنیدم مامان آجی نهای نازنینم فوت کردن :-2-39-: خیلی خیلی ناراحت شدم :-2-15-: میخواستم بهش زنگ بزنم ، نتونستم :-2-15-: خیلی سخته نبودن یه عزیز، خدا بهش صبر بده :-2-39-:

- سرتقی چیدا خاطره در نمی کنی ؟:-2-09-: کتک لازم شدی ها :-2-43-: درکردیم دیه :-2-42-: بوشورررر شدی باز بیلیختک؟ :-119-: بزرگتری گفتن ، کوچیکتری گفتن :-2-33-:
اون آواتار قفلیتم بیشتر دوز داشتیم :-2-42-:

+ خاله؟؟چرا خاطره نمینویسی؟http://www.iran30t.com/images/smilies/o.gifامروز باید بنویسیاhttp://www.pic4ever.com/images/val.gif پسری تکلیف ما رو مشخص کن، ما مادرتیم یا خاله ت؟! :-119-::-119-:
نوشتمان نومودیم دیه ، حالا چون اصرار نومودین :-2-35-:

یعنی من عاشق هانی و سونی ام که از صب تا شب با همن ولی میان اینجا واسه هم لاو می ترکونن :-2-16-: قلفون شوما :-2-16-:
ما خودمون هم عاشششششخ خودمونیم :-2-06-: اصلا ما دوتا یه دونه ایم :-2-06-:

راستی مثل اینکه بعضی ها گواهینامشون اومده. ماشینم خریدن. ولی یه شیرینی خشک و خالی هم به ما ندادن؟؟:-2-37-: وای جدی؟! :-2-37-: تو رو خدا، عجب آدمایی پیدا میشنا :-2-37-: حالا کی بود این بعضیا ؟! :-2-37-:
+ ریحونی اینخده درس نخون بچه :-119-: چه معنی داره دانشجوی مملکت همه ش درحاله درس خوندن باشه آخه؟ :-2-43-:
+ مرجان بانو جانمان ! دلمون برات یه ذره شده مهربون، کوجایی شوما؟ :-2-40-:
+ مرضیه جونم ! ایشالا به سلامتی برگردی عزیزم :-2-40-:


+ آجی نهای عزیزم ! تسلیت میگم :-2-15-: خدا رحمتشون کنه :-2-15-: امیدوارم خدا بهت صبر بده گلم :-2-15-:

همه دوزتان گل خاطره نویسی :-2-40-:
(خدا رحم کرد ما خاطره نداشتیما :-2-35-:)
تا بهد http://s17.rimg.info/d1ce9cca478ef61a66c7948b34b6aa8d.gif(کی گفته ما اینو از جلب کش رفتیم؟! :-2-35-:)

1391/3/28

.Mania.
1391،03،28, ساعت : 03:55 بعد از ظهر
به نام خدایی که.....
سلام
نمیدونم میشه امروزو یه روز خوب در نظر گرفت یا نه؟
از صبح که بیدار شدیم تا همین الان که هرکی با قهر رفت تو اتاق خودش دعوا و جر و بحث میکردیم
ساعت 9 بود فک کنم که شروع شد
وحشتناک بود........و خیلی غیر منتظره......دوستم که همسایه بغلیمونه بهم اس داد که مانی چیزی شده؟؟؟؟؟نگران شدم.....هه!
امشب عروسی برادر بهترین دوستمه ......با خونوادش خیلی نون و نمک خوردم و نمکگیر شدم.....سر این جروبحثا و لجبازی نمیرم.....اشکم داره در میاد!
پ.ن:دعا کنید بابا بیاد بگه پاشو برو.....نمیشه که نری!!!!!

roya jo0on
1391،03،28, ساعت : 04:58 بعد از ظهر
باشد که ما دست از دنیا برداشتیم
ولی خوشحال به دوستانی که داشتیم

همه را سپاس گوییم و اکرام
هر چه داشتیم در این دنیا گذاشتیم

در رفاقت خم به ابرو نیاوردیم
دوستی را به مانند مادر داشتیم

لقمه خوردیم ، نمک ها داشتیم
حرمت همدگر به جای می کاشتیم

در غم و اندوه و هجران
بر همدگر نامه ها میداشتیم

خنده ما بود ، خنده بر نیک و بد
هرگز به هم خنده نداشتیم

کیسه و زر و اندوخته را
به همدگر به جیب میداشتیم

روزگار ما بود همچون دو یار
این رفاقت را نیک می پنداشتیم

دست در دست دو دوست
گرمی دل را ما می داشتیم

گذشت ، دور دوران ما
لعنت به دنیا که همدگر را دور داشتیم

یکی رفت و آن یکی ماند
روزگاری به تلخی می داشتیم

سلطه غم بر دیگری آمد پدید
چشم بر دنیا بست آنگاه که نمیداشتیم

بست و رفت بازم نگشت
قطره های اشک تا کنون ما چگونه داشتیم ؟؟


:-2-39-::-2-39-:چقد دیلم شوور میزنه نمیدونم چیرا :-2-39-:
خدا بخیر بگذرونه :-2-41-:

سرای بانو
1391،03،28, ساعت : 05:18 بعد از ظهر
سلام .

چند روز پیش که خواهرم از شهرستان زنگ زد گفت بیاین کمکم میخوام اسباب کشی کنم .من ویه خواهر دیگم وسایلمون رو جمع کردیم که راهی شیم .

داخل اتوبوس نشسته بودیم که یه هو خواهرم زد تو صورتشو گفت دیدی چی شد صدقه یادمون رفت .گفتم خوب بعدا میدیم گفت کی دیگه جایی میبینی؟

بهش گفتم اصل نیت توست پس صدقه رو میزاریم کنار تا بعدا بندازیم داخل صندوق صدقات .


ده دقیقه هم نشده بود که اتوبوس توی عوارضی توقف کرد . راننده هم پیاده شد تا به کارهای مربوطش برسه.

از توی پنجره دیدم چند تا خانم یه گوشه وایسادن دارن حرف میزنن عجیب بود اینجا وسط بر و بیابون !

یکی ازشون جدا شد به سمت اتوبوس ما حرکت کرد واومد داخل وبلند گفت این برگه هایی که دست منه برای کمک به بیماران تالاسمیه اگر کسی دوست داره کمک کنه برگه ها فقط پونصد تومنه .

خوشحال شدم وبه خواهرم گفتم بیا اینم جاش !

پنصد تومنی که برای صدقه کنار گذاشته بودم رو به اون زن دادم ویه برگه گرفتم .خوشحال بودم که حداقل جای درستی کمک کردم


توی دلم گفتم خدا راه های کمک به بنده هاش رو تو شیوه های مختلف نشون میده اون هیچ وقت کمک کردن رو از یاد بنده هاش نمیبره.

الهی به امید تو

Mahsa.R
1391،03،28, ساعت : 05:20 بعد از ظهر
هیچی مثه یه چایی داغ ویه حموم آب گرم گرم بعد ازز یه سردرد وحشتناک نمی چسبه!!

Elina123
1391،03،28, ساعت : 05:52 بعد از ظهر
سهلاااااام:-2-25-:
آخ جون جونمی جوووون
وااای خدا جون باورم نمیشه بالاخره بعد از 37 روز امتحانام تموم شدن:-2-16-::-2-04-:
تا سه روز دیگه کارنامه میگیریم...البته من که نیستم:-2-30-:یعنی مسافرتم:-2-06-:
سپرده بویم به دوستمان ساراجان (rain bow) که خانم خانما امروز وقتی بهش زنگیدم میگه:سمانه دارم میرم مسافرت ما هم اینجوری شدیم:-2-31-:ولی بعد این جوری شدیم:-2-43-:بعدش هم این جوری:-2-33-:نهایتش هم این جوری:-2-27-: تورو خدا بهش نگینااااا اگه بفهمه پوست کلمو میکنه....:-2-09-:
جرآتشو نداره:-2-27-:
آخی سارایی کجایی ببینی که دارم پشت سرت چی ها میگم:-2-38-:
خو حالا من چی کار کنم؟؟؟سارای بد:-2-42-:

rain bow
1391،03،28, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
سهلاااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااام.. ...سلاااا اااااااااااااااا اااااااااااااااااااااام...
دروووووووووووووو ووود....وووووی یییییی من برگشتم:-2-16-:....سلام:-2-25-:...سلام:-2-25-:...سلام:-2-25-:...

جیـــــــــــــــــــــــ ـــغ... ..هووووووراااااااا اااااااااااااااااا...
من برگشتم.. . .. .جـــــــــیـغ...54 روز نبودمااا دلتون واسم تنگ نشد؟ ؟نشد؟؟شد؟؟
من که خیــــــــــــــــــلی دلم واستون تنگ شده بود...اوایل تو اردیبهشت اصلا سخت نبود برام که نیام اینجا.. .دلم میخواست اما خودم رو کنترل می کردم اما تو خرداد دیگه خیلی سخت گذشته. ..مخصوصا که دیگه وااقعا از همه چی خسته شده بودم...از امتحانا...از زندگی تکراری...روزشماری می کردم تا بتونم بیام اینجا. هـــِـی میگفتم فقط 30 روز مونده...25 روز...17 روز...5روز ...فقط یه روز مونده و بالاخره امروز رسید...خیلی خیلی منتظرش بودم...

گاهی اوقات بدجوری دلم هواتون رو می کرد. ..دلم میخواست بیام خاطره بنویسم ،به دوستام پیام بدم.. .برم تاپیکای مختلف،تشکر کنم،امتیاز بدم،امتیاز بگیرم،واقعا دلم لک زده بود واسه این جور کارا...
به ارادم امیدوار شدم. ..چون من درکل آدم بی اراده ای هستم اما این دوباری که تصمیم گرفتم نیام هردو بار رو تونستم بار اول 30 روز،بار دوم 54 روز و البته ناگفته نماند که 24 اردیبهشت یه ربعی به عنوان مهمان اومدم یه سری زدم و حال کردم فقط می خواستم ببینم چه خبره؟؟که دیدم هیچ کس من رو یادش نیست توی این تاپیک و خیلی ها هم خاطره اخرم رو که خداحافطی بود ندیدن و اصلا نمی دونستن که من رفتم اما اینا اصلا مهم نیست،مهم اینه که من الان اینجام و تبدیل شدم به یک عقده ای تمام عیار و تمام این چند روزی رو که فرصت دارم میخواستم بیام اینجا و خودم رو با دانلود کردن و رمان خوندن خفه کنم که البته برنامم بهم ریخت و فردا دارم میرم مسافرت...مامانم اینا نیستن . ..با خاله مجردام دارم میرم(تبریز). ..مطمئنم خوش میگذره ولی از اینکه حس کنم اضافیم بدم میاد:-2-36-:


راستی خوبییین؟؟این چند وقت که اتفاق بدی خداااای نکرده نیفتاد؟؟؟هاان؟؟امیدوارم همه حالتون خوب خوب باشه...:-2-41-:

حالا بیاین از امتحانا و گندایی که زدم براتون تعریف کنم:-2-22-::-2-30-:
ما امتحانامون از 23 اردیبهشت شروع شد و من از همون اول تا اخر بد دادم تنها امتحانی که باب میلم بود زبان بود که خیلی خوب دادم مثل همیشه(20) ریاضی هم بد نبود به نسبت وتا همین امروز هم امتحان داشتم...بگم از استرس هااام...این ترم خیلی بهتر شده بودم،فقط سر شیمی بدجور استرس داشتم سرما هم خورده بودم کلا حال بدم باعث شد امتحان هم بد بدم...
ولی خوب دیگه گذشته ها گذشته سعی می کنم بهش فکر نکنم تا اعصابم داغون نشه...

امیدوارم شما دوستان عزیز امتحاناتون رو خوب داده باشین و در ادامه هم عالی باشه...

ضدحال قضیه میدونیین کجاست؟؟اینکه دوباره از 10 تیر مدرسه دارم...هـــی خداااا اصلا حوصلشو ندارم دیگه...اَه سه روز در هفته تازه یه روزشم تا 2.30 .. .اوووووف.. .ضدحال...تامیاد تعطیلات بهمون بچسبه دوباره مدرسه شروع میشه...حالا کلی کلاس هم ردیف کردم واسه خودم همه روزم پره.. .ضدحال تر اینه که امروزم باید برم کلاااااااااااس:-2-36-::-2-36-:

چجوری درس بخونم من تازه میخواستم بیام کتاب تایپ کنم نمیدونم وقت میشه برام یا نه؟؟...
5 شنبه هم فاینال زبان داشتم این ترم دیگه واقعا هیچی بلد نبودم قبول شدم ولی...میرم HIGH1 :mrgreen: بزن قدش رفـــــــیق...
خلاصه اینکه دلم واااستون خیلی تنگ شده بود هروقت یه اتفاقی واسم می افتاد حالا خوب یا بد دلم هوااای اینجا رو می کردم می گفتم کاش می شد بیام اینجا و حال و روزم رو بنویسم . ..در کل ماه خوبی نبود.. .هیچ وقت نبود...خسته کننده بود، خیلی اعصاب خرد کن بود...فقط انتظار این رو می کشیدم هرچه زودتر خلاص شم...هی با خودم می گفتم:

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید
و گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه بالاخره روز موعود فرا رسید و من بالاخره آزاد و رها شدم...حس میکنم انقدر کار دارم که نمیدونم اول باید کدوم رو انجام بدم!!!

راستی از ومپایر دایریز بگم؟؟میببینین این فیلم رو ؟؟من خیلی دوسش دااارم...اقا من فصل اول رو که از mbc پخش می شد همه ی قسمت هاشو دیدم جز قسمت آخر. ..این سری هم که فصل 3 رو پخش می کرد باز همه ی قسمت ها رو دیدم جز قسمت اخر...دریغ از یه ذره شانس که من داشته باااشم (به شانس چه ربطی داااره؟؟)

ایزل رو هم دیدین؟؟ آخرش رو نفمیدم چی شد؟؟جان پیش کی رفته بود؟؟باباش دقیقا کی بود؟؟اگر کسی فهمیده این موضوع بغرنج رو لطفا به من بگه!!

فعلا حرفی ندارم فقز از کسانی که به یادم بودن تشکر می کنم و مدیونید اگه فکر کنید کسایی که فراموشم کردن رو می بخشم ها!! عمرا. ..!



دوستون دارم خیلی زیاد ....(سارا،اولین روز باز گشت)

پ.ن:آآآ آآهای سمانه بیلیختک؟؟چی چی داری پشت سر من حرف می زنی؟؟ها؟ ها؟ ها؟
خب فکر کردی فقط خودت میتونی بلی گردش؟؟خو منم دلم دَدَر میخواست:-2-33-:بی ترفیت بووشوور:-2-38-:

Nazanin261
1391،03،28, ساعت : 06:32 بعد از ظهر
ای بابا چی بگم ..... امروز عشقم بعد از 6 ماه دوستی باهام بهم زد اینقد گریه کردم که مانیتور رو تار میبینم ...
بعد از اون همه حرفای عاشقونه یهو عوض شد،ما باهم خیلی صادق بودیم ،همون اولای دوستیمون بهم گفت که قبل از من دو سال با یه دختره شمالی دوست بوده و دختره ... از آب در اومده و براش سخته که بتونه دوباره عاشق بشه و به یه دختر اعتماد کنه، کلا مشکلات خونوادگی زیادی داشت و حتی بعضیاشونو روش نمیکرد به من بگه ،البته تو این 6 ماه وقتایی که عصبانی میشد سریع از کوره در میرفت و هر چی از دهنش درمیومد میگفت اما من انگار اصلا نمیفهمیدم داره این حرفا رو به من میزنه و حتی باهاش قهر هم نمیکردم و سعی میکردم آرومش کنم اما وقتی که من یه تیکه کوچولو بهش انداختم گفت نمیتونم تحملت کنم دوستی ما فایده ای نداره و از همون اولشم اشتباه بوده گفتم چرا؟ گفت آخه تو خیلی زود عاشق من شدی و هر کاری کردم عاشقم نشی نشد. میگفت ما یا باید تو یه شهر زندگی کنیم که زود زود همو ببینیم یا همسن باشیم که زود به هم برسیم و زیاد دلتنگی نکشیم........اصلا باورم نمیشه که اون بهم این حرفا رو بزنه آخه همیشه میگفت مهم اینه که دلامون به هم نزدیک باشه حتی کسایی که همیشه پیش همن ممکنه دلشون به هم نزدیک نباشه......میدونم اینا فقط بهانه بود آخه دوست دختر قبلیشم مث من شهرستانی بود و 2 سال باهاش موند....

bahare joon
1391،03،28, ساعت : 07:06 بعد از ظهر
سلااااااااااااااااام:-2-25-:
احوال دوست جونیا؟
یعنی هیچ حسی بد تر از این نیس که با کلی سلام و صلوات بری سایت دانشگاه دستت بلرزه ش.د رو وارد کنی بعد ببینی بازم از نمره ها خبری نیس :-2-28-:آخه یکی نیس بگه شوما که نمره ندارین چرا صفحه رو الکی باز میکنین خوب:-2-36-:
من یه روز رفتم تو ترک از استخون درد داشتم میمردم و:-2-39-:لی خدایی خوب درس خوندم:-2-38-: ولی نشد بیشتر نشد شبش نتمو وصل کردم و دوباره اومدم اینورا:-2-16-:
دیگه اینکه 5شنبه مهمونی دعوت شدم از وقتی که قطعی شد میرم اول که یه جوش اندازه کلم رو صورتم زده ناخونم از ته ته شکست:-2-30-: خدا سومیش رو بخیر کنه
یکی به من بگه من چجوری آدم شم برم پای درسم آخه این چه وضعشه 17 واحد چیه که بخوای هی بیوفتی 3تاش که رفت....:-2-37-:
دعا کنیم برای هم:-2-14-:
دوستتوت دارم:-118-:

binaha
1391،03،28, ساعت : 07:24 بعد از ظهر
سلام سلام سلام:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

خوبید؟ خوشید ؟سر کیفید؟؟؟دماغتون چاقه؟؟؟ الحمدالله!!
خب بریم که داشته باشیم خاطرات امروز 28 خرداد 91 رو...
آقا ما دیشب تا ساعت 2 داشتیم کمک آقای پدر پلان می بستیم و کارت می نوشتیم... آخرش دیگه از خستگی چشمام باز نمی شد که بابا جان متوجه شدن و گفتن گل پسرم برو لالا:mrgreen:ما هم نیشمان 3 برابر پهنای صورتمان باز شد و به سمت تخت خوابمان دویدیم:mrgreen::-2-27-:که ییهو دیدم به!!! آقای گوجه در تخت نازنینمان خسبیده اند:-2-36-:
گوششو پیچوندم گفتم هی پدر صلواتی اینجایی چرا؟؟؟ مگه نگفتی دیگه زن من نیستی؟؟؟؟:-2-37-::-2-35-: بدو برو پیش مامانت بخواب... دیشب نبودی یه خواب راحت زدم به بدن....:-2-37-:
میگه تاتا دلم برات تنگ شده... میخوام بازم زنت باشم...:-2-06-:
منم گفتم پس بکش کنار میخوام بخوابم... وای به حالت اگه لگد پرونده عینهو سوسک می فرستمت بیخ ریش مامانم :-119-:که گفت باشه....:-2-42-:
هیچی دیگه حساب کنید 2 تا خوش خفته خواب کنار هم رو تخت یه نفره بخوان بخوابن وای که چه شود:-2-43-:
خواب بودیم که موبایلمان ویبره خورد، برخیزیدیم و نگاش کردیم دیدیم عشقمان اس ام اس دادن مبنی بر اینکه داریم میمیریم....:-2-30-:
ما هم گران زنگ زدیم میگیم چی شدی عشقم.... میگه وایییی نمیدونی دارم از گلو درد و سر درد میمیرم.:-2-30-:
گفتم مسکن خورده ای؟؟؟؟
فرمود نی!
گفتم برو بخور بعد بیا باهم بحرفیم خوب شی... مسکنی نوش جان فرمودند و یه نیم ساعتی باهم حرف زدیم و من کلی قربون صدقه رفتم و بوس و بغل تا خوابشان برد و ما مجددا به تختمان بازگشتیم که گوجه خان تشنه شان شد :-2-36-:رفتیم برایشان آب آوردیم و خواستیم مجددا بخوابیم که باز گوشیمان ویبره خورد، اینبار مامان گوجه خان بودند که هی داداشی پاشو بیا یه دونه سوسک اومده تو اتاقم!!!!!!!!!!
:-2-43-:
ما هم شبیه این بدبختا رفتیم بعد از اینکه سوسک رو کشتیم به اتاقمان برگشتیم و نرسیده به تخت خواب رفتیم:-2-22-: ساعت 4بود.... هنوز اندکی از خسبیدنمان نگذشته بود که موبایلمان زنگ خورد، اینبار وقت نماز بود.... برخیزیدیم و نماز خواندیم آمدیم کپه مرگمان را بگذاریم که مامان جان آمدند و بعد از اینکه کلی قربان صدقه قد و قامت و هیکل و قیافه ی نداشته یمان رفتند دستور فرمودند برویم نان بگیریم....:-2-33-:ما هم.... یعنی تا حالا یه بار نشده رو حرف مادریمان حرف بزنیم خوابالو رفتیم سر کوچه و با 4 تا نون برگشتیم خونه و مجددا نرسیده به تخت خوابمان برد.... اینبار تا ساعت 10 ادامه داشت که ناگه ضربه ای به شدت قوی به بخشی از بدنمان که قابل گفتن نیست:-2-35-: وارد شد و ما آنچنان دادی زدیم که تا 7 کوچه آنورتر برفت.... این ضربه از طرف آقای گوجه وارد شده بود....:-2-28-: هیچی دیگه این اشکهایمان گوله گوله میچکیدند و مادر جان بر سر و رو میزدند و آب قند به خوردمان میدادند و خواهریمان هر هر میخندید میگفت داداشمان مقطوع النسل گردید:-2-06-:
حالا بگذریم از اینکه تا یه 2 ساعتی کلا رو به موت بودم.... همین که کمی حالمان خوب شد آقای پدر فرمودند بیا بالا سر اینا وایسا من برم شرکت:-2-36-: ما هم مجبوری رفتیم بالا سر این آقایون ایستادیم که داشتن پکیج را می نصبیدند....
:mrgreen::-2-31-:
بعد از ظهریم زنگ زدیم به عشقمان احوالاتش را جویا شدیم مثل اینکه خوب گشته بود چون میخواست به استخر برود...:-2-37-:
حالا شاید شب باهم ورفتیم دوری وزدیم بعد هم غذایی وخوردیم:-2-27-:
این بود حوادث ما.... زیادی ور زدیم برویم کمی به مادر جان کمک کنیم.... صدایمان میزننند:-2-41-:

chimeh
1391،03،28, ساعت : 07:44 بعد از ظهر
به نام نامی الله
در یک اقدام غافل گیر کننده برای خودمان :-2-27-:، خاطره مینگاریم .
سهلام دوست جوونا احوال شما ؟؟ اوضاع خوبه ؟؟
امروز دکتر رضایت عزیز داشت سر کلاس منحنی میکشید از افراد معتاد : گفت افراد معتاد تو زندگیشون دو فاز دارند فاز اول که دارند لذت میبرند ... فاز دوم دارند دنبال بقیش میگردند . ما الان تو فاز خوشی هستیم ولی خوب هی میریم تو فاز ادامه اش :-2-22-:
ما الانه دیگه داریم به سراشیبی تند امتحانا نزیدیک میشیم .. نه دارند هلمون میدن خو:-2-31-: . ما دومست نداریم خو:-2-31-:. الانم داریم تو فرجه عملیات سنگین سنبلیزیشن را انجام میدهیم جاتون خالیه حسابی:-2-35-:.
من که از الان دارم به ساعت 3 روز 24 تیر فکر میکنم که امتی رو دادم الان 5 مین که اومدم از سر جلسه بیرون ... داریم با بچه ها سوالا رو چک میکنیم ... نه ببخشید داریم سر جواب های درست گیس و گیس کشی میکنیم وحشتناک .بعد تو فاز سرخوشی بعد امتحانم هستیم وایییییییییییییی چه کیفی میده . تازه شب قبلشم تا صبح بیدار بودی بدنت کوفته است انگار کوه کندی ولی واییییییییییی چه حالی میده دیگه تمومیده :-2-16-:. خوب بسه دیگه از توهم میایم بیرون:-2-28-: .
اهان ما تو این مدت به یه نکته دیگه هم رسیدیم : دقت کردین وقتی ادم دیرش شده داره تو پیاده رو با عجله میره ... انگار هر چی پدر بزرگ مادربزرگن تو کل مملکت میفتند جلوت:-2-28-:. تو داری جوون میدی اینا فارغ از دنیا دارن لاک پشت وار راه میرن :-2-28-:. خو حالا اینا اقتضای سنشونه منم ایشالله به این روزا نرسم قبلش بارمونو ببندم و برم خو:-2-37-: . ولی واییییی از وقتی که چند تا از این خانوم خان باجیا بیفتن جلوت:-2-36-:. پیاده رو رو بند بیارن تا درمورد پایه شکسته مبلی که تو اتاق نشیمن خونه فخری خانوم بحث کنند:-2-36-: . بعدم که خیلی اروم البته درونت بمب داره منفجر میشه میگی ببخشید راهو بند اوردید:-2-35-: همچین بهت نگاه میکنن که خودتم به خودت شک میکنی:-2-35-: بعدم که به زور از کنار این جماعت رد شدی برسی به سر یه کوچه یه ماشین با سرعت هدف گیریت کرده ... میخوای سر بلند کنی و یه نگاه خوف به طرف بندازی شرمنده شه ... و احیانا دو تا ناسزا هم بگی (البته این کم پیش میاد:-2-35-:) میبینی پشت فرمون دوست مامانته :-2-42-:... تو هم مجبور میشی لبخند کج و کوله ای بزنی و سلام اون رو به مامانت برسونی:-2-31-:. این روزگار مائه میبینی:-2-31-:
خوب بگذریم .
پ.ن:
مامی مرجان دلمان تنگولیده:-2-40-:
زهرا دکی معروف به انکیلوستوما امتیاتو خوش خط بده :-2-40-:
استوکیومتری ما درس خونده اوضاعمون خرابه دیگه وای به حال درس نخونده... تازه ما مثل یه عده شانس نداریم تا حالا جزوه رو ندیده باشیم بریم سر امتی بهمون امداد غیبی برسه خفن :-2-22-:
مامی هانی گل خو ما مجبوریم درس بخوانیم ما چی کاره بیدیم:-2-30-:
نیلوفر نیستی عزیزم اگه داری امتی میدی موفق باشی:-2-37-:
مهی خوج به حالت . بعدشم بدووووووووووووووووووووو:-2-16-:
صبوحا جان بانو تولد گذشتتون مبارک عید الانتون هم خیلی مبارک تر:-2-40-:. شرمنده ما ان زمان در سایت نبودیم مراتب تبریک خود را اعلام کنیم:-2-14-:
مینا شوما رو زیاد در پروف خود دیده ایم ولی با ما نبودید گویا :-2-08-:...میگن شوما در مناطقی از کشور رویت شدید :-2-22-:قوشیتم تو حلقم :-2-27-:
رفقای کنکوری : چیزی نمونده افتادیم به شمارش معکوس بدویید چشم امیدمان به شماهاست ... من جمله فاطمه اجی عزیزم، غزالی گوزن، و دوستای دیگه که اسمشون یادم نیست موفق باشند :-2-16-:
دوستانی هم که امروز نتایج ازمون دکتری برای مصاحبه اومد خسته نباشند . فقط یه مرحله دیگه مونده موفق باشید:-2-16-:
به دعای خیرتان نیازمندیم
فرزند کوچکتان ریحان(یاد بابا لنگ دراز بخیر:-2-15-:)

aram27
1391،03،28, ساعت : 07:50 بعد از ظهر
به نام خدايي كه اون بالاست
اولين روز تابستون
توي چند كلمه بايد توصيف كرد :گرما، گرما، گرما+ خواب+ عل اف ي و بيكاري
واي خدا دارم خفه ميشم از گرما ،خرداد و اين همه گرما؟ پس مرداد كباب پز ميشيم آخه مثلا اينجا از نقاط سرد سير آخه!!!:-119-:
ديشب به راحتي 12 ساعت خوابيدم و كم خوابي روزاي قبل رو در آوردم
از صبح هم هي تلويزيون ميديدم هي غر ميزدم كه هوا گرمه بيايد كولر رو وصل كنيد:-2-28-:
كه خدا يه اينبار دعام رو شنيد همين نيم ساعت پيش چند تا رعد و برق زد و بارون باريد هوا يكم خنك شد
يكي دوساعت پيش نتايج phd رو دادن خواهري هم كه بيرون بود گفت من ببينمم كه برا مصاحبه قبول شده ولي شبانه:-2-15-:
نميدونم ميره يا نه برا مصاحبه،الانم كه منو گذاشته خونه با نامزد جونش رفته گردش:-2-36-:
داداشي هم كه رفته خدمت مقدس سربازي!!!اونم كه ظهر ميره شب مياد :-2-28-:
منم كه شدم تك فرزند موندم پيش مامان:mrgreen:
فعلا كه همه چي آرومه ، اينم حرف آخر:

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

feedback
1391،03،28, ساعت : 08:03 بعد از ظهر
به نام خدایی که در این نزدیکی ست

سلام :-2-08-:
دماغ عالیم متعالی :-2-35-: ها؟ هیچی همین شکلکه رو میگم. خیلی بی ادبه. این یکی که بدتر از اونه :-2-24-: نوش جونت :-2-23-: (وجدان : ایش حالم بد شد!!! پسره ی چندش! :-2-11-:)
:-2-19-::-2-19-::-2-19-: جان؟! ببخشید شما؟
وجدان : وجدان :-2-11-:
اونوقت وجدان من که اینطوری نبود! :-2-37-: پسره ی ؟! مگه تو دختری که میگی پسره ی؟! :-2-37-:
وجدان : من وجدان الیزابت تیلورم :-2-11-:
:-2-19-::-2-02-::-2-19-::-2-02-::-2-19-::-2-02-:
همه رو برق میگیره!!! ما رو چراغ نفتی زمان عالم تاج خانم تو رمان پریچهر!!! :-2-17-::-2-17-::-2-17-:
فکر کنم وجدانامون خط رو خط افتاده. :-2-06-: یا خدا چه چیز جالبی! :-2-06-: خط رو خط نیفتادیم نیفتادیم ، با الیزابت تیلور خط رو خط شد وجدانامون :-2-06-: خدایا خودم و خودت و خودشو به خودت میسپارم :-2-06-::-2-06-::-2-06-: به قول یه بازیگره تو یکی از تئاترا : خدایا این زیبایی را از ما نگیر :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
وولا!!! آدمو برق سه فاز بگیره ، وجدان تیلور نگیره!! :-2-02-: خانم دیگه طرفای ما نیا ، ما جیزیم :-2-07-:
به طرز فجیعی دلم برای یه پیاده روی چندین ساعته تنگه :-2-12-: یعنی از اون پیاده روی آ که بری از اینور شهر تا اونورش! اونم تنهایی نه! :-2-34-::-2-34-::-2-34-: یعنی میشه بخت منم باز بشه؟! :-2-30-::-2-30-: (وجدان : بشین درستو بخون انقدر غر غر نکن واسه من حوصله تو ندارم! :-2-01-:)
آخ جون وجدانم اومد :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
آقا من دلم خیلی بچه کوچولو میخواد. :-2-30-: بچه داداش :-2-30-: انقدر دوست دارم عمو بشم. :-2-41-: بعد اگه بچه داداشم پسر بود هی بزنمش بذارمش رو گاز زیرش داغ بشه بسوزه :-2-41-: بعد با سیخ بزنمش و با کمربند کبودش کنم :-2-41-: آره خیلی بچه دوست دارم. :-2-41-: انقدر بشکونش بگیرم و موهاشو بکشم که هیچی مو تو کله ش نباشه و از ریشه کچل بار بیاد. :-2-41-: خلاصه خیلی به بچه علاقه دارم. :-2-41-: انقدر بزنمش که صدای ونگ ونگش دربیاد بعد صابون بندازم تو دهنش و هی بزنم پشت دستش بگم خفه شو بچه :-2-41-: انقدر بچه دوست دارم :-2-41-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
نه جدی خیلی دوست دارم عمو بشم :-2-34-:
درس خوندم سرم درد گرفت نمیدونم چرا؟ :-2-31-: امتحان شنبه ای رو میفتم :-2-38-: ترم آخرم هستم خاک بر سرم میدونم :-2-38-: دعا کنید نیفتم :-2-38-:
خدافظ :-2-38-:
وجدان : ایش!! پسره ی حرّاف!!! برم پیش الیزابت جونم! :-2-19-:
من دیوانه ای هستم که هرگز عاقل نخواهم شد تا تو بیایی :-2-16-:

alonegirl
1391،03،28, ساعت : 08:49 بعد از ظهر
سهلام.....سلام...
دروود....وویییی من برگشتم:-2-16-:....سلام:-2-25-:...سلام:-2-25-:...سلام:-2-25-:...

جیـغ.....هوااا...
من برگشتم......جــیـغ...54 روز نبودمااا دلتون واسم تنگ نشد؟؟نشد؟؟شد؟؟
من که خیــــلی دلم واستون تنگ شده بود...اوایل تو اردیبهشت اصلا سخت نبود برام که نیام اینجا...دلم میخواست اما خودم رو کنترل می کردم اما تو خرداد دیگه خیلی سخت گذشته...مخصوصا که دیگه وااقعا از همه چی خسته شده بودم...از امتحانا...از زندگی تکراری...روزشماری می کردم تا بتونم بیام اینجا. هـــِـی میگفتم فقط 30 روز مونده...25 روز...17 روز...5روز ...فقط یه روز مونده و بالاخره امروز رسید...خیلی خیلی منتظرش بودم...

گاهی اوقات بدجوری دلم هواتون رو می کرد...دلم میخواست بیام خاطره بنویسم،به دوستام پیام بدم...برم تاپیکای مختلف،تشکر کنم،امتیاز بدم،امتیاز بگیرم،واقعا دلم لک زده بود واسه این جور کارا...
به ارادم امیدوار شدم...چون من درکل آدم بی اراده ای هستم اما این دوباری که تصمیم گرفتم نیام هردو بار رو تونستم بار اول 30 روز،بار دوم 54 روز و البته ناگفته نماند که 24 اردیبهشت یه ربعی به عنوان مهمان اومدم یه سری زدم و حال کردم فقط می خواستم ببینم چه خبره؟؟که دیدم هیچ کس من رو یادش نیست توی این تاپیک و خیلی ها هم خاطره اخرم رو که خداحافطی بود ندیدن و اصلا نمی دونستن که من رفتم اما اینا اصلا مهم نیست،مهم اینه که من الان اینجام و تبدیل شدم به یک عقده ای تمام عیار و تمام این چند روزی رو که فرصت دارم میخواستم بیام اینجا و خودم رو با دانلود کردن و رمان خوندن خفه کنم که البته برنامم بهم ریخت و فردا دارم میرم مسافرت...مامانم اینا نیستن...با خاله مجردام دارم میرم(تبریز)...مطمئنم خوش میگذره ولی از اینکه حس کنم اضافیم بدم میاد:-2-36-:


راستی خوبییین؟؟این چند وقت که اتفاق بدی خداااای نکرده نیفتاد؟؟؟هاان؟؟امیدوارم همه حالتون خوب خوب باشه...:-2-41-:

حالا بیاین از امتحانا و گندایی که زدم براتون تعریف کنم:-2-22-::-2-30-:
ما امتحانامون از 23 اردیبهشت شروع شد و من از همون اول تا اخر بد دادم تنها امتحانی که باب میلم بود زبان بود که خیلی خوب دادم مثل همیشه(20) ریاضی هم بد نبود به نسبت وتا همین امروز هم امتحان داشتم...بگم از استرس هااام...این ترم خیلی بهتر شده بودم،فقط سر شیمی بدجور استرس داشتم سرما هم خورده بودم کلا حال بدم باعث شد امتحان هم بد بدم...
ولی خوب دیگه گذشته ها گذشته سعی می کنم بهش فکر نکنم تا اعصابم داغون نشه...

امیدوارم شما دوستان عزیز امتحاناتون رو خوب داده باشین و در ادامه هم عالی باشه...

ضدحال قضیه میدونیین کجاست؟؟اینکه دوباره از 10 تیر مدرسه دارم...هـــی خدااا اصلا حوصلشو ندارم دیگه...اَه سه روز در هفته تازه یه روزشم تا 2.30 ...اووف...ضدحال...تامیاد تعطیلات بهمون بچسبه دوباره مدرسه شروع میشه...حالا کلی کلاس هم ردیف کردم واسه خودم همه روزم پره...ضدحال تر اینه که امروزم باید برم کلااس:-2-36-::-2-36-:

چجوری درس بخونم من تازه میخواستم بیام کتاب تایپ کنم نمیدونم وقت میشه برام یا نه؟؟...
5 شنبه هم فاینال زبان داشتم این ترم دیگه واقعا هیچی بلد نبودم قبول شدم ولی...میرم HIGH1 :mrgreen: بزن قدش رفـــــــیق...
خلاصه اینکه دلم واااستون خیلی تنگ شده بود هروقت یه اتفاقی واسم می افتاد حالا خوب یا بد دلم هوااای اینجا رو می کردم می گفتم کاش می شد بیام اینجا و حال و روزم رو بنویسم...در کل ماه خوبی نبود...هیچ وقت نبود...خسته کننده بود،خیلی اعصاب خرد کن بود...فقط انتظار این رو می کشیدم هرچه زودتر خلاص شم...هی با خودم می گفتم:

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید
و گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه بالاخره روز موعود فرا رسید و من بالاخره آزاد و رها شدم...حس میکنم انقدر کار دارم که نمیدونم اول باید کدوم رو انجام بدم!!!

راستی از ومپایر دایریز بگم؟؟میببینین این فیلم رو ؟؟من خیلی دوسش دااارم...اقا من فصل اول رو که از mbc پخش می شد همه ی قسمت هاشو دیدم جز قسمت آخر...این سری هم که فصل 3 رو پخش می کرد باز همه ی قسمت ها رو دیدم جز قسمت اخر...دریغ از یه ذره شانس که من داشته باااشم(به شانس چه ربطی داااره؟؟)

ایزل رو هم دیدین؟؟آخرش رو نفمیدم چی شد؟؟جان پیش کی رفته بود؟؟باباش دقیقا کی بود؟؟اگر کسی فهمیده این موضوع بغرنج رو لطفا به من بگه!!

فعلا حرفی ندارم فقز از کسانی که به یادم بودن تشکر می کنم و مدیونید اگه فکر کنید کسایی که فراموشم کردن رو می بخشم ها!! عمرا...!



دوستون دارم خیلی زیاد....(سارا،اولین روز باز گشت)

پ.ن:آآآهای سمانه بیلیختک؟؟چی چی داری پشت سر من حرف می زنی؟؟ها؟ ها؟ ها؟
خب فکر کردی فقط خودت میتونی بلی گردش؟؟خو منم دلم دَدَر میخواست:-2-33-:بی ترفیت بووشوور:-2-38-:
سارا جون خسته نباشی خانومی:-2-38-:
توی پستت زیاد حرفارو کش دادی واسه همین پستت نصفه اومده بود، اضافات رو برداشتم فک کنم درست شد:-2-38-:
تبریز خوش بگذره:)

aram27 عزیز شما هم پستت نصفه بود ولی دلیلشو خودمم نفهمیدم:-2-37-:

خاطرۀ خاصی ندارم
آها یادم اومد !
آغا این تاپیک ست های تابستونی ِ فاطی بدجور مارو وسوسه کرد:-2-07-: رفتم مانتو دیدم جیـــغ:-2-35-: هم مدلش خوشم اومد هم رنگاش. فقط بین رنگاش موندم کدومو انتخاب کنم:-2-02-: هم سبز پسته ایش قشنگ بود، هم سبز پررنگش:-105-: هم گلبهی یا گوجه ای(والا خودمم موندم چه رنگی بود:-2-35-:) همینجوری تا آخر همه رنگاش خاص و خوشگل بودن:-5-: هنوز به نتیجه نرسیدم کدومو بخرم. حالا نمیشه هم سبز بگیرم هم گوجه ای؟:-2-11-: آخه بدبختی بین دوتا سبزاشم موندم:-2-37-: مامان بهم قول داده مانتورو بگیرم، اون برام شلوار میخره:-2-16-: باید مخشو بزنم یا کیف یا کفشم بخره برام:-2-35-:
برای اولین بار می خوام مانتوی جیغ بگیرم استرس دارم، حالا نگیرنمون یه وقت؟:-2-29-:
کدوم رنگو انتخاب کنم...؟:-2-30-:
میگمااا بعضیا خودشونو تو چه موقعیت هایی قرار میدن:-2-22-:

+ سعید خدا از این فکرای پلیدت خبر داره و تو رو عمو نمی کنه:-2-22-: خودتو اصلاح کن پسر:-2-31-: البته اصلاح از اون نظر:-2-22-:
همین دیگه:-2-31-:

nemesis
1391،03،28, ساعت : 09:26 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام :-2-25-:

خوب دیگه شمارش معکوس واس کنکور شروع شد. 5 شنبه صبح بالاخره راحت می شیم :-2-16-: فقط امیدوارم که دیگه آ[ریش باشه و واس سال دیگه نکشه :-77-:
کماکان سنجش خره گاو منه :-2-28-: قرار بود ساعت 6 کارتا و انتخاب شهرا رو سایت باشه ولی هنوز خبری نیست.
حرفمو پس می گیرم. همین الان زدم دیدم رو سایته :-2-06-::-2-06-:
خوب بریم که این انتخابا رو داشته باشیم. :-2-32-: فقط دلم می خواد علوم پزشکی تبریز قبول بشم. بچه ها برام دعا کنین :-118-:
اگه جور بشه قراره بعد کنکورم بریم ددر با دوستان :-2-16-: امیدوارم اونجوری که می خوام بشه. هر چند شخص مورد نظر فعلا در دسترس نمی باشیه :-2-28-:

دیروز تو کتابخونه امضا جمع می کردن که درخواست بدن فردا باز باشه. اینام قبول کردن و فردا بازه ولی ما نمی ریم. دیرزو امضا کردنی میگم: ما که نمیایم ولی بذار امضا کنیم حدئاقل باز شه کسی که می خواد بیاد. :-2-27-:

چقدم این چند روز هوا گرم بود. ادم خفه میشه.
الان یه بارون و تگرگی گرفت که بیا و ببین. شانس آوردم بعد رسیدن من به خونه شروع شد. وگرنه مث اونروز موش آب کشیده می شدم :-2-31-:
5 شنبه هم خالم اینا که رفته بودن مکه بر میگردن. مهمونیشونم کرج گرفتن. من می خواستم به بهانه کنکور نرم حالا کنکورم درست افتاده 5 شنبه یعنی بهانه ام پر شد :-2-06-: عوضش با مامان میریم و داییم اینا کلی تو راه و اونجا خوش می گذره. :mrgreen: می موندم خونه مامان می رفت باید آشپز میشدم :-2-31-:
حالا یه برنامه هایی هم ریختم واس اونجا. می خوام با نازی هماهنگ کنم برم ببینمش یکم خوش بگذرونیم.
بعدم اگه دوستمم بتونه بیاد که نور علی نور میشه :-2-32-: هر چند واس این چشمم آب نمی خوره. :-2-15-:

+ سنجش ارور میده فک کنم سرش خیلی شلوغه :-2-09-: حتما هم باید با اکسپلور بری. من ازش متنفرم :-2-09-:
میگن ظرفیتا رو زیاد کردن . امیدورام برا ما هم زیاد شده باشه :-77-:

+ شادی چقد خوب که بهتون خوش گذشته. منم آب بازی دوست دارم :-111-:


عید مبعث مبارکتون باشه :-53-:

شب خوبی داشته باشین.

zahra.rad
1391،03،28, ساعت : 10:07 بعد از ظهر
رفتم امروز استخر عین عین چلمنگا یادم رفت کلاه ببرم!!!!:-2-28-:
خلاااااااااااااااااااااصه داشتم تا ته میسوخیدم که یکی از خدمتکارا گفت من کلاه ساعتی 1000 تومان اجاره میدم!!!!!!:-2-43-:
ولی خب به دادم رسیداااااااااااا:-2-27-:ولی حال میداد میرفتم به مدیره میگفتماااااا:mrgreen::-2-06-:
ما خیلی خبیث میباشیم!!!!!!!!!!!!!!!:-2-14-::-2-06-:
خلااااااااااااااااااااااا ااااصه از وقتی اومدم پای نتم چشام دراومدن!!!:-2-31-:
مامان و بابام که نیسن تا 2 هفته!!!!
اووووووووووف امروز زهره یه سوتی داد جلو بابا!!!!!!!!!!1اس ام اس اشتبایی داد به بابا:-2-35-:
همین دیگه حس خاصی ندارم جز عشق فراوان به اینجااااااااااا:-2-41-:

nacm7114
1391،03،28, ساعت : 10:20 بعد از ظهر
خدايــا بــه اميــد تــــو!

امروز هم امتحان شيمي و هم امتحان كانون زبانو خراب كردم!http://8pic.ir/images/b8s3doogzbfcxnoz4126.gif
و اينا همش فقط يه دليل داره!
داريم اسباب كشي مي كنيم به خونه جــديد...!http://up.persianv.com/images/dlmh014jazlfmu71td9k.gif
دلم واسه اين خونه خيــلي تنگ ميشه...ولي يه كم تغييرم بد نيست!
چندروزي نميتونم بيام سايت...http://www.p30up.ir/file/z9fnyhkfauv7gaivqaep.gif
تازه فعاليتم زياد شده بودا...!
اين چند روز بدون نت چيــكار كنم!!!(آهان امتحان دارم بايد درس بخونم!!http://www.p30up.ir/file/5ege1cfrs4wj74k4poeo.gif)



عيــد مبعثــ مباركــــ...http://www.uplods.com/images/anhaenger114[1].gif


http://up.topforum.ir/images/tcnod8xk218q9qdo9jw.gif

shahrzad1369
1391،03،28, ساعت : 11:25 بعد از ظهر
سلام دوستان
امیدوارم حال همگیتون خوب باشه:-118-:
ما خاطره ای نداشتیم.خو کلی ناراحتم دیگه.دلم تنگ دختری خودمه!:-2-39-:
میدونم حال خوبی نداره.قکرم پیششه!:-2-15-:
از پریشب که جواب زنگ و اس ام اس های ما رو نمیداد.تا امروز بالاخره یه اس ام اس دادش:-2-15-:
کلی ناراحته و حق هم داره.در حال حاضر هم تو شرایطی نیست که جواب بده:-2-39-:


بلی بیشتر اومدیم که اینو بگیم:

دختری جان ما (نها65) از همگی به خاطر تسلیت هایی که بهش گقته بودن تشکر کرد.ما هم اومدیم پیامش رو بگیم.و مجددا از همگی به خاطر پیام های تسلیتی که بهش دادین تشکر کنیم:-118-:

+عید مبعث رو هم به همه تبریک میگم:-2-40-:

binaha
1391،03،28, ساعت : 11:37 بعد از ظهر
بازم سلام
با دومین خاطره ی امروز در خدمتتون هستیم....:-2-38-::mrgreen:

خلاصه ی اخبار :

1-پسر عمویمان در شرف طلاق دادن زنش می باشد....:-2-28-:
2-پسر داییمان دارد داماد میشود....:-2-16-:
3-دختر عمو و زن عمویمان از خارجه تشریف فرما شده اند این یعنی آغاز مسائلی که در ادامه به توضیح می پردازیم:-2-43-:
:-2-36-:

4-پکیج نصب شد بلاخره ولی اشتابه نصب شده دوباره باز از فردا بساط داریم:-2-28-::-2-35-::-2-28-:

5-با عشقمان رفتیم گشتیم جا همه تان خالی نبود:-2-27-::-2-27-:

مشروح اخبار

پسر عموی ما فرانسه زندگی میکنند، و 5 ماه قبل طی عملیات فوق سری زن ستاندند که کاش نمی ستاندند... هم اکنون در شرف طلاق دادن هستند، چرا و به چه علت؟ الله اعلم:-2-19-:

ها خبر بعدی اینکه ما یک عدد پسر دایی داریم که از خودمان 3 روز بزرگتر است... ایشان دارند داماد می گردند، به سلامتی:-2-32-::-2-04-::-2-32-:

خیر سوم اینکه عموی دیگرما در آنسوی مرزها به کار تجارت مشغول است و خوب کار و کاسبی داره و زن و دخترش سالی یه بار تشریف میارند اینجا که کاش نمی آمدند:-2-43-::-2-34-:
میپرسید چرا خب می گویمتان.... شنیدین میگن عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو آسمونا بستن؟؟
آهان آفرین، این بابا جان و ننه جان، همچنین عمو جان و زن عمو جان به علاوه ی مادر بزرگ پدر بزرگ عزیز خیلی خیلی اصرار دارند بنده بروم دختر عمو را به زنی بگیرم....:-2-37-::-2-30-::-2-30-:
هرچی میگویم بابا من یکی تو قلبمه... کو گوش شنوا؟؟

ها خبر بعدیم پکیجه که نصب شده ولی اشتباه نصب شده باید بیان جا به جاش کنن بی صاحابا:-2-36-::-2-28-:

خبر بعدی اینکه شام با عشقمان وررفتیم بیرون.... آی خوش گذشت، آی خوش گذشت:-2-41-::-2-22-::-2-16-::-2-32-:
اول رفتیم یه کم قدم زدیم، بعد چون گلوش درد می کرد رفتیم دکتر، بعدش رفتیم شام خوردیم.... بعدشم می خواستیم بستنی بخوریم ولی عشقمان ترسیدند چاق گردند پس بی خیال شدیم برگشتیم خونه:-2-39-::-2-26-:البته گفت گلوم درد میکنه ولی من میدونم برای حفظ تناسب اندام بود!

هیچی دیگه.... تو راه برگشتم یه اتفاق قشنگ افتاد.... ما همدیگه رو بغلیدیم برای اولین بار تو یه سال:-2-41-::-2-02-::-2-16-:
بعد دیدم نمی شود که... همینطوری پیش برود یه وقت دیدیم کار دست خودمان دادیم/، تصمیم داریم با آقای پدر بصحبتیم بگوییم برایمان زن بستانید... داریم پبر میگردیم... 22سالمان دارد تمام می گردد:-2-35-::-2-26-::-2-34-:
امشب باز آقای گوجه نزد ما می خسبند:-2-28-:ما برویم تا ببلالایییم...
شبتان خوش رنگ
خدافظ:-2-27-:

elnaz 90
1391،03،28, ساعت : 11:39 بعد از ظهر
يكشنبه ساعت 11.30 شب
سلام:-2-25-: خوبيد؟
آقا ما حالمون كمي تا مقداري بد مي باشيَد:-2-41-:نتيجه ي دو روز حرص خوردن و گريه كردنو خريت محض من شده حال الانم، دوباره تهوع مي گيرم، در حالت عادي خوبم به شرطي كه هيچ كوفتي نخورم چيزي مي خورم حالم بد ميشه كلي طول مي كشه تا باز خوب شه، فقط گل گاو زبونه كه حالمو خوب مي كنه، با اينكه از مزش و بوش بدم مياد اما مي خورم و به همون سرعتي كه مي ره پايين حالمم خوب مي كنه هرچند كه براي يكي دو ساعته:-2-41-:
آقا امشب كلاه قرمزي ديديد؟ يعنيا اولش ته خنده بود من و بابام 5 دقيقه تمام يك سره مي خنديديم:-2-27-:البته فقط همون اولاش جالب بود بعدش معمولي بود، چه خوبه كه به يه مناسبتايي اين كلاه قرمزيو مي ذارن:-2-41-:
دارم دنبال تزئيناي جديد مي گردم براي سالاد الويه، اگه خدا بخواد مي خوام جمعه هفته ديگه تولد بگيرم، همه مدلاش قديميه حال نمي ده اصلا":-2-28-: الان مي دونم كلي مي گردم بعد واسه تولد انقدر سرمون شلوغ مي شه كه يا وقت نمي شه يا حوصلمون نمياد مدلاي خوكشل درست كنيم:-2-41-:

چقدر خاطره ها همه شده خوشحالي از تموم شدن امتحانات :-2-41-: هر چند كه دانشجوها همچنان درگيره درس خوندنن:-2-41-:

+نوا تسليت مي گم هرچند يكم ديره:-118-:

ما برويم فوتبال ببينيم
شبتون بخير

بعدا" نوشت: آقا من در نهايت خنگي يادم رفت مبعث و تبريك بگم
عيدتون مبارك:-2-40-:

شبنم
1391،03،28, ساعت : 11:45 بعد از ظهر
یکشنبه 28 خرداد
چه خوبه که خرداد داره تموم میشه .

کماکان از اون روزهای بی خاطره ی پرکار . روزها انقدر زود میگذره که اصلا نمی فهمم کی کارامو میکنم و چقدر جلو میرم. اون کار ناتمامم هم هیچ پیشرفتی نداشته :-2-09-:

چه خوبه که فردا تعطیله. قراره کسری رو ببریم باغ وحش . بیچاره حیوونای اونجا :-2-22-:

پنج شنبه ی گذشته رفتیم کنسرت رضا یزدانی . خیلی شب بیخودی شد :-2-28-: البته ما که معتقدیم تحت تاثیر چشم شور بعضیا بود . چون همون سر شب که رسید برگشت گفت از لیلا یاد بگیرین چه سر سنگین پوشیده ! بعد ما رو جلو ورودی این خانومای محترمه نذاشتن رد شیم چون مانتوهامون دکمه نداشت :-2-28-:یعنی مانتو تا نوک پات پوشیدی بودی ولی از این چپ و راستیای بی دکمه یا کمری بود نمیذاشتن رد شی :-2-28-: ما که کلی به ارواح و اجدادشان حرفهای خوب زدیم :-2-22-: نوش جونشون ! آخرش رفتیم با بهار اون پایین اون مانتو خرید - یه مانتوی جلف هویجی ؛ البته جلو بسته :-2-43-:- و ما هم مانتوی اون رو روی مانتومون پوشیدیم تا گذاشتن رد شیم. کلا چیزیده شد تو شبمون ! البته کنسرت و اجراش و همه چیزش خوب بود ولی همون گیر دادنه اعصابمون رو به هم ریخت . به خواهر بهار با یه وجب مانتو گیر ندادن به ما گیر دادن:-2-28-:هر چی فحش چیز دار بود یادمون اومد اون موقع :-2-38-:
این روزا نزدیک عروسی علیرضامونه تو شرکت کلی از دستش می خندیم. همینجوریش شیش و هشت میزد الان که دیگه اصلا حواس مواس نداره .
دیگه...
همینا فعلا
بعضی وقتا آدم باید شکر کنه که به موقعش بعضی آدما رو شناخته. گاهی دیر شدن خیلی به ضرر آدم تموم میشه :-2-41-:

الهام آواتور جدیدت خیلی متفاوته مبارکه :-2-25-:
بهاره عزیزم تسلیت میگم. خودت رو اذیت نکن سفید بنویسی گلم . هر چی دلت میخواد بیا اینجا پست بده تا اعصابت آروم شه :-2-15-:
خورشید این پستت رو خیلی دوست داشتم

http://www.forum.98ia.com/post5326706-17348.html

نگران نباش برای تویی که انقدر مملو از استعدادی هیچ وقت دیر نمیشه. بذار به موقعش که این دردسرایی که فکر میکنی هم برات پیش نیاد

مریم الان فهمیدم جریان اون کاربریایی که برای من گذاشته بودی چی بود :-2-28-:گفتم این یهو چه یاد من کردا:-2-28-:
دیگه
دیگه..
مبعث مبارک. امیدوارم در کنار خانواده بهتون خوش بگذره :-2-40-:

دوستان دیگه خاطره هم تکراری میزنید ؟ :-2-28-::-2-28-::-2-28-:

ما بریم این زهرا خودش را کشت :-2-22-:

armin gerrard
1391،03،28, ساعت : 11:47 بعد از ظهر
سلامون علیکم و رحمتو الله آقا شرمنده ما نمیومدیم تو سایت این چن وخته البت میومدیم ولی به طور فعال نمیومدیم شاید نیمه های تیر هم همینگونه شویم باز اوضاع خر تو خره....
آقا دیگه صد در صد از شرکت اخراجیم ...فوق قبول شدیم اما چه رشته ای و چه گرایشی......اوه اوه برق کنترل......اونم نه دانشگاه شریف....(اعتماد به نفسمو)نه سبزوار...نه کرج ....نه دامغان...نه هرات...نه قندهار ....نه شریف....بپرس کجا.....؟؟؟؟؟مشد!...
ینی این اسم دانشگاه اومد گفتیم بسم الله....!بچه های دانشگاه فردوسیو کی میتونه تحمل کنه اونم خیلی ببخشید که این حرفو میزنم شما گوشاتونو بگیرین...اونم دافای برقو....پسرای بسیجی ابشونه....دخترا رو نگو....آقا خوب شد سلفا رو جدا کردن وگرنه همش باید بحث خواستگارای دخترا رو میشنیدیم...(بجز دافای برق که فقط به فک ساختن فیلتر و انبار خازننن...)
آخرش من حرم امام رضا رو جاشو عوض میکنم حیفه بخدا واسه این مردم...من موندم مامان بزرگم چجوری مشد زندگی میکنه!

آقا من دلم خیلی بچه کوچولو میخواد. بچه داداش انقدر دوست دارم عمو بشم. بعد اگه بچه داداشم پسر بود هی بزنمش بذارمش رو گاز زیرش داغ بشه بسوزه بعد با سیخ بزنمش و با کمربند کبودش کنم آره خیلی بچه دوست دارم. انقدر بشکونش بگیرم و موهاشو بکشم که هیچی مو تو کله ش نباشه و از ریشه کچل بار بیاد. خلاصه خیلی به بچه علاقه دارم. انقدر بزنمش که صدای ونگ ونگش دربیاد بعد صابون بندازم تو دهنش و هی بزنم پشت دستش بگم خفه شو بچه انقدر بچه دوست دارم

کیسه بکسی متکایی چیزی خواستین بگین بچه داداش من هستا...تازه دخترم هس عمرا اگه بتونی کتکش بزنی قلدررررر!!

راستی یه خبر خوب نیاز صفه ش باز شد اسمشniaz sajadi!

novin
1391،03،28, ساعت : 11:48 بعد از ظهر
سلام
عید همه اهالی اینجا مبارک و ان شا ا... دل شاد و سلامت باشید ...
دوستانی که عزیزانی رو از دست دادند ، تسلیت می گم .. ان شا ا... به بزرگی امشب روح عزیزان شما خشنود و در آرامش و خداوند به شما سلامتی و صبر بده ...
مولوی یه شعری داره در مورد جایگاه جبرئیل و پیامبر ، خیلی قشنگ و دلنشینه .. وقتی پیامبر در حین معراج به جبرئیل می گه بیا دنبال من ، جبرئیل می گه ، نه نه من دیگه نمی تونم بیام بال و پرم می سوزه ...
گفت او را هین بپر اندر پیم
گفت رو رو من حریف تو نیم
باز گفت او را بیا ای پرده سوز
من به اوج خود نرفتستم هنوز
می بینید چقدر سخن مولوی شیوا و شیرینه ... به نظرم آدم یه حس فخر بهش از دست می ده از داشتن همچین رسولی ...
سلام و صلوات خداوند بر محمد ( ص ) و فرزندان او ...
طاعات همه مورد قبول و اگر حال خوبی بهتون دست داد ، دوستانتون رو هم فراموش نکنید ..
همین .. پست دادم بگم عید مبارک و ایام خوبی داشته باشید و صد سال به این عید ها با دل خوش و سلامتی در کنار بزرگترها..
زنده باشید ان شا ا..

Mina
1391،03،28, ساعت : 11:51 بعد از ظهر
رفتم موهامو از ته زدم:-2-22-:شدم یه پسر تمام معیار:-2-22-:فردا باید برم پی دوست دختر:-2-22-:سراغ دارید معرفی کنید:-2-22-:
دوتا از امتحانام مونده...یک تیر تموم میشه..:-2-16-:
آخیش...ولی این ترم کلا خراب کردم:-2-22-:
روزامون بد نمیگذره..خوبم نمیگذره..به زور داریم میگذرونیمشون



آقا من دلم خیلی بچه کوچولو میخواد. بچه داداش انقدر دوست دارم عمو بشم. بعد اگه بچه داداشم پسر بود هی بزنمش بذارمش رو گاز زیرش داغ بشه بسوزه بعد با سیخ بزنمش و با کمربند کبودش کنم آره خیلی بچه دوست دارم. انقدر بشکونش بگیرم و موهاشو بکشم که هیچی مو تو کله ش نباشه و از ریشه کچل بار بیاد. خلاصه خیلی به بچه علاقه دارم. انقدر بزنمش که صدای ونگ ونگش دربیاد بعد صابون بندازم تو دهنش و هی بزنم پشت دستش بگم خفه شو بچه انقدر بچه دوست دارم


به اعصابت مثلث باش:-2-37-:من دوست دارم حرص بچه رو دربیارم ، ولی دیگه نه اینقدر که به کتک بکشه:-2-37-:


نـــبودنت
داغم می کند!
آنقدر که جای همه ی روزهای آخر سال
بی آتش
می سوزم ...



عیدتون مبارک
شب خوش

asal_cheshmak
1391،03،28, ساعت : 11:54 بعد از ظهر
سلام :-2-41-:
امتحان نمونه که حرفش رو نزنم بهتره :-2-28-::-2-35-:
مامان و بابا رو به زور راضی کردم کاردانیمو بگیرم و بیخیال لیسانسش بشم!
خب دوست ندارم مگه زوره؟! :-2-28-:
میدونم تا یه عمر سرکوفت میزنه ددی محترم! اما برام اهمیتی نداره ...
احتمالا برم آموزشگاههای آزاد کارایی رو که دوست دارم انتخاب کنم و یاد بگیرم!
بعدشم تصمیم گرفتم عمل کنم! مامی گفت استخاره بگیریم تا مطمئن بشیم!:-2-38-:
خودم اینترنتی گرفتم اومد خیلی بد به سبب بدفرجامی :-2-22-: یعنی کلا همه چی برعکسه! اعصابم خرد شد یه جورایی ... حالا که من راضی شدم ...........:-2-15-:
یکی رو میخوام خفه ش کنم ...
از اینکه همیشه بودم و کم نذاشتم دلگیرم ... شاید اگه منم بلد بودم کلاس بذارم و الکی خودمو بگیرم الان اینجا نبودم!
چند شبه قراره به یکی زنگ بزنم :-2-35-: اما می ترسم ... نمیترسمااااا اما یه جوریم خب ... امشبم گفتم شب عیده شاید کار داشته باشه ... انداختم فردا شب ...:-2-27-:
غرض اصلی از پست دادنم صرفا تبریک این عید عزیز بود :-2-40-:
بیشتر از اونچه فکر کنین محتاجم به دعا ... :-2-15-:
شبخوش ...

*Silver Sun*
1391،03،29, ساعت : 12:02 قبل از ظهر
سلام
الان ساعت 12:56 دقیقه بامداد به وقت تهران می باشد
بنده پای سایت نودهشتیا هستم.مامان و بابا و مهمونا( 4 نفر) دارن بستنی میل می کنن.البته یه کاسه کوچولو به منم رسید
برادر گرانمایه دارد با همسر گرانمایه تر تلفنی می حرفد.
آقا جاتون خالی امروز کارنامه ها رو دادن به ما
خدا رو شکر ناپلئونی همه رو قبول شدیم.دیگه مدرک پیش و 12 روز دیگه کنکور و ....
و اخبار ما وقع در 4 ماه آینده
عروسی پسر خاله
عروسی پسر دختر خاله با دختر خاله
عروسی یکی که نمی شناسمش
و عروسی داداشم
هیییییییییییهوووووووووووو ووو
من سه هفته س همینجوری تو نت هستم و نودهشتیای گل رو ول نمی کنم( خوب ما رو اسیر خودت کردی)
درسم یه ذره نخوووووووندم
یا این اوصاف فقط باید دعا کرد که تهران قبول شم.نه؟

Arrosha
1391،03،29, ساعت : 12:11 قبل از ظهر
من اينجا چه کار مي کنم؟:-2-31-:
آهان يادم اومد
مي خوام تخليه رواني کنم از اون خوب خوباش:-2-38-:
بريم


صبح با يه وضع وحشتناکي بلند شدم يه چيزي تو کمرم گرفته بود (البته هنوزم ول نکرده:-2-43-:)منم عجيب و غريب سرم از تخت اويزون بود:-2-42-:
کلا داشتم دنيارو بر عکس ميديدم که يهم مادري با جيغ داد:
-بلند شو آرشي اين روزاي آخري منو مي کشي تو(با لهجه غليظ و افتضاح بخونيدش)
خو من نمي خواستم بلند شم دوست داشتم همه کارا مو روز آخر مي کردم ولي مادري نذاشت:-2-39-:
راستي اينم بگم من پنجشنبه دارم بر مي گردم و به اميد خدا تا موقع کونکورم ايران مي مونم:-2-16-:
داشتم مي گفتم امروز رفتم از دوستام خدافظي کردم.
بعدم رفتم يکم مامانمو اذيت کردم بعدم کتابا مو جمع کردم . کيسشون کردم بعدم رفتم کيسه کتابايي رو که لازم ندارم بذارم تو شيرووني(همون انباريمون)که جعبه عروسکاي بچگيمو پيدا کردم به علاوه ي چنتا لاشه ماشين کنترولي و عروسک مامان بابا:-2-30-:
يه يه ساعتي اون بالا داشتم زيرو روشون مي کردم
همشون مال قبل از اين بودن که بيام مدرسه(دبستانمو ايران رفتم يه سال 3 تا 4 سالگيمو به خاطر بابام انگليس مونده بوديم اينا هم برا اون موقع بودن)
يادش بخير چقدر وقتي برگشتيم ايران به يادشون اشک ريختم بعضياش واقعا باحال بودن:-2-30-:
امشب تمام خاطرات بچگيم برام زنده شد:-2-15-:
دلم شديد يکيو مي خواد براش تعريف کنم تا خالي شم ولي هيچ کي نيست
مامان و بابام رفتن خونه دوستاشون خدافظي:-2-39-:
قد تنهام برم يه فيلم خنده دار ببينم روحيه بگيرم:-2-14-:
شب خوش

*مستان*
1391،03،29, ساعت : 12:17 قبل از ظهر
سیلام دوزتان،خوبید یا چیطورین؟:-2-31-:
ما هم بیتریمhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
امروز امتی نظریه زبانها و ماشینها داشتیم.:-2-09-:
اوووووووووووووووووف راحت شدیم یک عدد درس بسیار چرت می باشد:-2-43-:
ما بسی زیاد رشته امون ک کامپیوتر باشه رو دوست داریم و با عشخ درسامونو میخونم هرچند الانا خیلی کم :-2-08-:ولی این نظریه خدایی چرته :-2-36-:
به استاده میگیم خدایی یه کاربرد این درسو بگو ما انگیزه داشته باشیم برا خوندنش آخه کجاها به درد آدم میخوره؟:-2-33-:
میگه هیچی :-2-37-:
حالا ما این شکلی :-2-31-:وااااااا:-2-31-:
بعد میگه اِاِ چرا یه جا به درد میخوره :mrgreen:
ماهم خوب؟:-2-37-:
استاد_نون منو میده دیگه:-2-08-:
یهنی میخواستیم گیسای نداشتشو بکشیم بامزه رو:-2-28-::-2-28-::-2-28-:


پ.ن:
آجول هانی بسی زیات آبی بهت میات:-2-16-:(شعر برات گفتم ها):-2-16-:
سرتخ تخ تخ زود ب زود خاطره بنویسhttp://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif،زودتر از هانی هم بنویس ک تو اول خاطره هاتونو گفته باشی ،دماغ هانی بسوزی اد.http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
فرودو خان فک کن بچه تو چه شود:-2-22-:
پور پدری چون تو***اَر(اگر) که بشود چون تو.اینم یه شعر از برای پسر فرودو از خودمان:-2-38-:

آها رازتی ما رفتیم یه چیزی رو دوشمون سنگینی میکرد گفتیم خودمونو راحت کردیم:-2-16-:خوشم میاد بعضی ها بزرگوارن:-2-40-:،من خودم خیلی سعی میکنم باشم ولی خدایی سخته ،همیشه هم امکانش نیست.:-2-39-:
به نها65 و نواجان هم تسلیت میگم:-118-:

سمن جون
1391،03،29, ساعت : 12:20 قبل از ظهر
سلام شب همه تون بخیرررررررررررررررررررررر رررررر
الان که دارم می نویسم همه اهل خونه خوابن .ولی من خوابم نمی یاد یا راستشو بگم می ترسم بخوابم بیدار شم. ببینم اتفاق امروز خواب بوده . باورم نمی شه اخرش حاجتم رو گرفتم .اخرش سه شب بعد از سال تحویل تو حرم امام رضای عزیز تا نماز صبح بیدار بودن نتیجه داد . خدایا خیلی دوست دارم . خدا جونم امروز دل من شاد کردی .دل همه بندگانت شاد کن . حس شیرینی که من امروز تجربه کردم به همه حاجت دارا اعطا کن . امین :-2-40-:

Mahsa.R
1391،03،29, ساعت : 01:01 قبل از ظهر
اصلا
دوست
ندارم
آخری
بشم!!!
امروز
ازون روزای
عاللللللللللللللی بود!!!
خدایا
....... چاکریم!
ممنونم ازت!!
امروز
..... خیلی ناب بود!

یک شنبه!

خدایا به اندازه ی یک ابر دوست دارم!:-2-40-::-2-40-:

چقدر امروز اتفاقت دخترونه افتاد!!!!!!:-2-37-:
اول از همه رفتم گل فروشیمون...شدم دخترگل فروش!!!!:-2-27-:
همه ی گل هارو نصف قیمت فروختم و به همه ی مشتری ها گفتم که به جای بقیه ی پول لبخند بزنید..:-2-14-:.تعجب شاگرد گل فروشی از همه چیز امروز دیدنی تر بود!!!!:-2-35-:
مامان بزرگه یه بار دیگه برام قصه ی اون دختره رو که وقتی می خندید هوا افتابی می شدو
وقتی گریه می کرد:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
بارون می یومد رو تعریف کرد.....واییییییی امروز آخر
احساس های ناب :-118-:
وپاک:-118-:
ودخترونه بود!:-2-41-:
به خونه مون هم سر زدم!!پسر همسایه دوباره برام گل گذاشته بود!!!!:-2-14-:می دونست بابام مسافرته
ولی نمی دونست منم خونه نیستم!!!:-2-06-:
چقدر آخه بهش بگم
ولم کن بابا
بیخیال!
ول کن نیست!!!
عمرا!!
آخرش این از عاشقی میمیره!:-2-31-:
از همه چیز مهمتر امروز این بود که فهمیدم
من به اندازه ی یه اشک خالص:-2-18-::-2-18-:
به همون خالصی و واقعی بودن اشک پسره تو 49 روز
برای بابام دلتنگم!:-2-30-::-2-30-:
این بار مامانو درکش کردم...
خیلی بده دلتنگی....
هرچند که کلا کسی که ادعای عاشقی میکنه
نباید جابزنه ولی...:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
به مامان حق دادم که کم بیاره
ولی من خیلی دلم تنگ شده :-2-30-:
انقدر که دوست ندارم سه شنبه برم مدرسه...:-26-::-102-:
می خوام وقتی میاد خونه باشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
دیشب من شام درست کردم وسربلند بیرون اومدم!!!!:-36-::-2-16-:
شنیسل درست کردم!!!
با یه عالمه اسفناج!!
مامان بزرگه چه بااشتها خورد قربونش برم!!!!
یه چیز دیگه.......
امروز یه کاردیگه هم کردم!
با یه عالمه گل رفتم خونه دوستمو بهش گفتم که بخشیدمش!:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
یه عالم خونه هم آوردم ودر جواب شضمای گرد شده ی مامان بزرگه،
فقط خندیدم!!!!:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-:

راستی.....
دفتر خاطره هم گرفتم!:-2-27-:
این روزا .............
پر از آرامش عجیبی ام که دنیا زیر
قلب و جونم می دوونه!!:-53-::-53-::-53-:
خدایا دوستت دارم هوارتا!!!

{ }
1391،03،29, ساعت : 03:28 قبل از ظهر
الان ساعت 3:18 ست!!!؟ :-2-29-:
ای بابا

اما دانلودها ، وقتم رو گرفته!!!
مدتیه که نرم افزار فتوشاپِ من خراب شده!! ، ای بابا ، واسه پروژه لازمش داشتم ، اما متأسفانه نتونستم درست فعالش کنم
گیر کرد ، درست هم نشد!
تو سایتش خوندم که اگه اشتباه فعال بشه دیگه هرگز نمیشه دوباره پاک و نصبش کرد و استفاده اش کرد ، مگر اینکه ویندوز رو عوض کنم!!! :-2-03-:
منم دیگه بیخیال شدم!

اتفاقاً امروز صبح ، آدوبی فتوشاپِ CS6 رو توی سایتِ پی سی دانلود دیدم!!!
انگار اگه بشه این رو دانلود کنم ، شاید این یکی ، اذیت نکنه و راحت بشه باهاش کار کرد!
الهی آمین!!!

خب
بریم سراغِ خاطرهء امروز!

صبح خواستم بیدار شم! برم بازار ، واسه موبایل!
دیدم فردا مبعثه! و پیامبر به پیامبری برگزیده شده و ما همه تعطیل شدیم!!!
گفتیم بذاریم واسه بعد از تعطیلی!
:-2-17-:

گرفتیم تخــــــت ، خوابیدیم تا ساعتِ 1 بعدازظهر!
البته وسطش ، اس ام اسِ عشقمون رو جوابیدیم و کلّی فضا عاشقانه شد و آی آی آی! :-8-:

ساعت 1:30 بود که دست و روی خودمون رو شسته بودیم و حاضر و آماده ، نشستیم پشت کامپیوتر!
حوصله ام نشد که پروژه رو انجام بدم!!!

گذشت و ناهار خوردم و به استاد اس ام اس دادم و پرسیدم تا کِی بهم وقت میدی!!؟
گفت بهت یک هفته دیگه هم وقت میدم!!!
منم خوشحال :-2-04-:

گرفتم باز دوباره خوابیدم!!!!!!
تا ساعت 6
بعدش هم با عزیزدل صحبت کردیم ، یه مدت!
و بعد مدتی روی پروژه کار کردم!
شام خوردم
و بفرمائید شام نگاه کردم! (همون سریال معروفی که از شبکهء فرقهء ضالهء بهائیت پخش میشه!!! :-2-06-:)

دستِ آخر هم گیر دادم به پروژه!
با اینکه حق نداریم از کدهای سخت و ویژه استفاده کنیم یا حتی از PHP اما باز هم با همون کدهای آسونِ CSS تونستم چند صفحه از سایتِ خودم رو بسازم!!!
خیلی خوشمول شد
مطمئنم که نه تنها 10 نمره رو گرفته ام از الان!! بلکه شاید بیشتر هم بهم نمره بده!
از الان میدونم چشمهای استاد قراره با دیدنِ این صفحاتِ خوشگلِ سایتِ من ، برق بزنه همچین :-2-20-:

نشستم و یه کارتون دانلود کردم و کلّی پست دادم تا همین الان!!!
آمار پست های خودم رو همچین یه تکونی دادم!!!!

و خب ...
احتمالاً یکی دو تا دانلود دیگه هم دارم!

بعدش هم لا لا!! :-2-12-:

دلم بسیار تنگ شده واسه عشقم و ...

و دیگر هیچ!!! ... :-2-32-:

H0NEY
1391،03،29, ساعت : 01:05 بعد از ظهر
به نام ایزد یکتا http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/flower.gif
ســـــــــــــــــــــلام http://www.millan.net/minimations/smileys/poppysmileyf.gif
عجب روزی بود امروز از صبح دارم کار میکنم :-2-43-: با هاشون میرفتم اون همه راه میرفتم کم تر خسته میشدم http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard3.gif لباس تاکن ظرف بشور بعدا باید غذا بزارم کل خونرو مرتب کن کابینتا رو دستمال بکش :-2-36-:
امتحانا تموم شده ما کوزتینگ بشدیم http://www.pic4ever.com/images/4u2ap3b.gif قرار گذاشتم با مامی تا من میشینم پای کامی نگه بیا این کار اون کار:-2-43-: اشپز خونه با منه البته به جز غذا :-2-27-:چون من هرچی خودم دوست دارم درست میکنم همیشه چیزاییم که اونا دوست دارن به روش خودم درست میکنم http://www.millan.net/minimations/smileys/cauldronsmileyf.gif :-2-22-:
با اینکه حوصلم عجیب سر میره اما من عاشق این تابستونم http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif داشتم خاطره های شهریور نود و میخوندم که چه مشتاق مدرسه بودم الان دیگه نمیخوام برگردم :-2-42-::-2-39-:امسال وحشتناک بود http://www.kolobok.us/smiles/personal/wild.gif تازه زده به سرم مثل این روانیا مدرسه ازاد خودمو که به هتل میماند بیشتر تا مدرسه ول کنم برم شاهد زندونhttp://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif نمیدونم گیج شدم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/dash_kolob_girl.gif به قول بابام اون جا واسه ایندم بهتره چون معلماش خیلی بهترن و سخت تر کار میکنن:-2-37-: منم کلا تو فشار درسخون میشم البته انتخاب اخر با خودمه حالا فکرامو بکنم ببینم چی میشه:-2-39-:
کلاس هم که از 5 شنبه با دوستم میریم والیبال http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/just-my-2cents-girl.gif به خدا ابروم رفته هرجا بچه ها بازی میکنن من نقش توپ جمع کن رو دارم:-2-39-: اصلا بلند نیستم :-2-39-:دستام خیلی خیلی خیلی ضعیف بر عکس پاهام:-2-39-: فقط شانس بیارم تکواندو روزای دیگه باشه استادم ببینتم یا با هام حرف نمیزنه یا یه چیزی بهم میگه :-2-35-:الان از اون مسابقه لعنتی دو سال بیشتر میگذره که بعد از اون بود تقریبا دیگه نرفتم:-2-39-: اخه خود استادمون هم داور بود منم بچه بودم انقد از اون جمعیت ترسیده بودم فک کردن بهش هم کابوسه :-2-39-:اون اولی و اخریش بود من واسه ورزش رزمی ساخته نشدم :-2-39-:بعد از 3 سال کار کردن بوسیدم گذاشتم کنار کلا ورزشو :-2-39-:البته دلم خیلی تنگ شده اما ....بی خیال:-2-15-:
یه روز هم قراره با بچه ها قرار بذاریم بریم بیرون:-2-16-: واسه خدا فظی چون معلوم نی دیگه همو ببینیم یا نه :-2-15-:با کلی التماس به امیر گفتم داداشی جونم دوربینو میدی ببرم :-2-14-:برگشته میگه من دزد دست تو نمیدم بچمو بدم:-2-42-: البته حق داره هرچی تابستون کلاس گذاشته بود داد اینو خرید :-2-43-::-2-42-:انقدم سنگینه هر دفعه احتمال داره از دست من بیفته :-2-42-::-2-39-:دیگه باید به همون گوشی خودمون راضی باشیم:-2-09-::-2-42-::-2-39-:
دیگه کم کم بریم مشغول اشپزی بشیم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_278.gif
دوستای گلم بدرود http://s17.rimg.info/86f6348a03d3b686bd75e815bf03ab9c.gif
هانی کوچولو http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard30.gif

پ.ن نها جون تسلیت میگم ایشالله غم اخرت باشه http://smileys.smileycentral.com/cat/16/16_4_10.gif

http://i9.glitter-graphics.org/pub/1122/1122889uis5gpr73p.gifhttp://i9.glitter-graphics.org/pub/1122/1122889uis5gpr73p.gifhttp://i9.glitter-graphics.org/pub/1122/1122889uis5gpr73p.gifhttp://i9.glitter-graphics.org/pub/1122/1122889uis5gpr73p.gifhttp://i9.glitter-graphics.org/pub/1122/1122889uis5gpr73p.gifhttp://i9.glitter-graphics.org/pub/1122/1122889uis5gpr73p.gifhttp://i9.glitter-graphics.org/pub/1122/1122889uis5gpr73p.gifhttp://i9.glitter-graphics.org/pub/1122/1122889uis5gpr73p.gifhttp://i9.glitter-graphics.org/pub/1122/1122889uis5gpr73p.gif
اینم برای برادران دانشجو:-2-22-:




شعر جدید یاس پیرامون امتحانات!!! :-2-38-:

***** من مـــــــــــــــی افتم! ******** http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/music_girl.gif

بیفت،مشروط شو و برو جلو :-120-:
اين سیستم آموزشی بهت ميگه بدو بدو http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/jogger_girl.gif
تا پاهات از خستگي ذوق ذوق کنند و به ديوار نظام وظیفه سک سک کنن .... http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_202.gif

يکي نيست بگه چته http://www.kolobok.us/smiles/big_standart/empathy3.gif
يکي نيست يه تقلبی به دست تو بده http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-474.gif
ميموني یکه و تنها با يه برگه که وله! http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/read.gif

تو دله امتحانایی که بهش داري ميگي بي رحم http://www.pic4ever.com/images/128fs4765852.gif
از اول داري ميگي بد میدم! http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/not-me.gif

من هر مدل رسوندن که ديدي ديدم! http://www.pic4ever.com/images/icare.gif
با اين تقلبها به سمت جامدادی ميرم!:-2-35-:

مرد و زن در امتحان و مراقب در گذر از بحث مرگ و خسته از تقلب تق تق کمک کمک!! http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_171.gif

دختر پسر سرمست فیسبوکن تا درد و هر لحظه حل کنند! http://www.pic4ever.com/images/putertired.gif

اين حرفا قابله درکن ولي من تقلبه زیر برگهام! :mrgreen:

چشمامو يه استاد .... ترکرد ولي باز بنویس تو این رو ،روی برگت! http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/parting2.gif
ميدونم تو هم هستي پر از درس ولي بگو مرتب بلند تر با صداي برندت مرتب http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/not-me.gif

بگو :: من می افتــــــــــــــــــــــ ـــــــــــم! http://s2.picofile.com/file/7116654943/cry_10_.gif

بگو مجدد مرتب بگو مرتب بلندتر با صداي برندت مرتب :-2-34-:

azade90
1391،03،29, ساعت : 01:44 بعد از ظهر
سلااااااااااااام بر همه:-2-40-::-2-25-:
عیدتون مبااااااااااااااارک :-2-40-:من دوباره بعد یکالمه وقت اومدم خاطره بنویسم،هوراااااااااااااا:-2-16-:
راستش اول ک میخواستم بنویسم،یکالمه ناله بودم،اما بعد ازینکه خاطره بچه هارو خوندم،سرحال اومدم کلی:-2-16-:
این چند وقته پراز مشغله های مختلف بود و البته هنوزم تموم نشده
اما راستش من یکم احتیاج دارم ب وقت تلف کردن،خو آدمم دیگه،مگه چیه،نمیشه ک همش اوقاتمو ب کارای مفید بگذرونم:-2-41-: یکم وقت تلف کردنم برای تلطیف روحیه لازمه بابا
بهدش دیگه جونم بگه براتوووووووووووووون.......
یکالمه روزه با زهرا جونیم نحرفیدم،دلم تنگولیده براش:-2-39-:ولی خب چ میشه کرد!!!!!!!ایشالا بعد تحویل پروژه هام میرم پیشش یکالمه میحرفیم

بهدش اینکه فردا امتحان دارم

مثلا اولین امتحانمه اما درواقع نیست

اولین امتحانمو همون روز فهمیدمینی ی ربع از شروع امتحان گذشته بود من فهمیدم اونروز امتحان داشتم،:-2-37-::-2-35-::-2-27-:ینی خنگ ب معنای واقعی کلمه:-2-27-:

اما ب هیچ یک از اعضای خانواده نگفتم ک زنده م نمیذاشتن

دیگه اینکه برام خیلی دعا کنید دیگه:-118-:

روزای پر از شادی داشته باشییییییییییید:-2-40-:

+ خداجونم خیلی مخلصیم.......

ازت میخوام زودتر روزای خوب و شاد و برسونی

+با توام،اینو بدون:


خاطره ها



از چشم نمی افتند



باران که



می بارد



تازه تر می شوند.........


"نادر نیک نژاد"

sahbajoon
1391،03،29, ساعت : 03:48 بعد از ظهر
دویروز اخرین روز مدرسه ها بود و یکی از دوستای صمیمیم قراره برای زندگی بره تهران
همگی رفتیم خونشون البته 4 تا از بچه ها نیومدن
ولی خوب از گروه13 نفرمون 9 تامون بودیم...
یکی از بچه ها تمام عکسایی که تو چهارسالی که با هم بودیم و فیلمایی که روز اخر ازمون گرفت و هرکسی حرفید و میکس کرده بود و یک کلیپ ساخته بود
با یه عکسی که شبیه ارم سمپاد رو زمین دراز کشیده بودیم و مقنعه رو صورتمون نبود و افتاب زده بود تو چشمامون شروع شد
با عکسای سالهای قبل و اهنگ تورو دوست دارم مازیار فلاحی و در اخر
با یک عکس که شکل ارم سمپاد خوابیده بودیم و مقنعه رو صورتمون بود تموم شد
انگار اخر فیلم همه مرده بودیم...
کلی گریه کردیم...
وحشتناک بود...

نــازگــل
1391،03،29, ساعت : 04:28 بعد از ظهر
درود
ما چندوقتیست که درگیریم:-2-31-:
درگیر جویدن:-2-31-:
و همچنین هضمیدن جزوات گرانقدر:-2-31-:
بابام دیروز دعوام کرد:-2-33-:
گفت خنگ خدا اگه مینشستی از اول ترم میخوندی الان نباید خر میزدی:-119-:
راست میگه خو تخصیر خودمه:-2-15-:
ما ک نفهمیدیم این درسایی ک میخونیم به چه کارمون میاد:-2-43-:
ولی میخونیم دیه شاره ای نی:-2-39-:
فردا آمار دارم اومدم کتابخونه مرکزی دانشگاه دارم میخونم:-2-36-:
فک کن روز عید و تعطیلی پاشی بیای یونی!:-2-36-:
زور داره والا
هرکار کردم H صفرم درست در نیومد منم زورم گرفت کتابو پرت کردم اونور اومدم سراغ لپتاپ
H ها کلا مشکل پیدا کردن!!!:-2-28-::-2-35-:
همه دارن درس میخونن من عین خوشالا دارم خاطره مینویسم
میگما فهمیدم پسرای کلاسمون بس خرخونن:-2-37-:
همه شون پا میشن میان کتبخونه یونی:-2-37-:
به قیافه هاشون نمیخوره آخه:-2-37-:
خب من برم باز به جویدن آن گرانقدران برسم:-2-31-:
برام دعا کنین:-2-14-:
عید همه گی مبارک
خوش باشین:-118-:
نازگل

elnaz 90
1391،03،29, ساعت : 04:46 بعد از ظهر
دوشنبه ساعت 16.30
سلام:-2-25-:
آقا حوصلم سر رفته:-2-36-:از روزاي تعطيل متنفرم البته جديدانا متنفر شدم قبلنا فقط خيلي تعطيلياي رسمي يا جمعه هارو دوست نداشتم اما حداقل سرمون گرم بود:-2-41-: جديدا" كه بيرون رفتنم تعطيل كرديم پارسال اين موقعا هر هفته پارك بوديم يا خونه مادربزگم
ديشب ساعت 1 رفتم بخوابم بعد كرمم گرفتم گفتم بزار يكم رمان بخونم بعد بخوابم، مرض داشتم مي دونستم قشنگه رمانه ديگه شروع كنم ولش نمي كنما نتيجشم اين شد كه تا 7 صبح بيدار بودم رمان مي خوندم تا تموم شد:-2-28-:وسطشم يكم تلاش كردم بخوابم اما فكرم مشغوله رمانه بود خوابم نمي برد. 7.30 خوابيدم تا 12. مامانم داشت زنده رود مي ديد ماشالا تا دلشم بخواد صداشو زياد كرده بود انقدر كه من تو خواب و بيداري تو اتاقم فهميدم مهمونشون كيه ماشالا ولوم شهرياري همينجوري بالا هست صداشم زياد بود ديگه هيچي:-2-28-: نذاشت بيش تر بخوابيم كه بعد از يه ربع تلاش ديدم ديگه خوابم نمي بره رفتم منم زنده رود ديدم، تمام مزيت داشتن شبكه ي استانا همين شبكه اصفهان و ديدنِ برنامه ي زنده رودشه، وگرنه 30 تا شبكه استان هيچوقت خدا هيچي نداره:-2-41-:
چقدر روزاي تعطيل مخصوصا" صبحاش سايت مزخرفه، خلوته يه جوريه مخصوصا" اين تايپيك، آدم دلش مي گيره:-2-37-:
ما همچنان حوصلمون سر رفته :-2-43-:از اونجايي كه دست من جنبه اينو نداره كه من 7 ساعت مداوم موبايل دستم بگيرم الان از بازو تا پايين درد مي كنه با اين وضعيت ديگه نمي شه رمان خوند:-2-28-:درسمم ظهر خوندم، توئيتم هوچ خبري نيست اين روزا بچه ها همه امتحان دارن كم ميان، خوب من الان چيكار كنم؟:-2-36-:
براي شام مي خوايم بريم خونه دختر عمه م، حوصلشونو ندارم:-2-39-: كلا" خيلي با فاميل بابام خوش نمي گذره بهم، ترجيح مي دادم همين تو خونه مي موندم بيكار:-2-39-:
دفترچه هاي كارداني به كارشناسي بالاخره فردا مياد بعد از 3 4 ماه :-2-28-: دقيقا" من نَوَفهمم اين چه كاريه كه كنكورشو انداختن شهريور:-2-28-: الان برام سوال شده كي مي خواد رتبه ها بياد بعد تا كي انتخاب شهرا باشه بعد باز تا كي جوابا بياد همه ي اينا در عرض كمتر از 1 ماه:-2-28-:

ما برفتيم شايد حسش بياد يه فيلم ببينيم
بعدالظهر دوشنبتون بخير

بعدا" نوشت: يكي يه تايپيك زده كه شما آرايش مي كنيد يا نه و آرايش شخصيت مياره و از اين چيزا، بعد 90 درصد گفتن نه ما از آرايش بدمون مياد
بعد من نمي دونم پس من كه هر روز مي رم بيرون بعد از هر 10 تا دختر 9 تاشون آرايش دارن از كره ي مريخ اومدن؟:-2-28-:

آلتینا
1391،03،29, ساعت : 06:14 بعد از ظهر
به نام خدای مهربونم


امتیام تموم شد تقریبا اخریش هفته دیگه است ... بعدش زندگیو عشق است....:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
همه رو بجز یکی با افتخار میگیم افتضاح دادیم:-2-35-::-2-27-:...فقط و فقط از مشروطی میترسم:-2-35-:....یک چارت بیخودی برداشتم حقمم بود...لقمه بزرگتر از دهنمان بود:-2-30-:...ی جریانایی هم این اخریا پیش اومد اصلا فکر ازادی برای درس نداشتیم جان شوما.......:-2-15-:
ولی خو از ترم دیگه واقعانی تصمیم گرفتیم ادم بشیم...دیه بده همش واسه پاسی درس بخونیم:-2-28-: ....خو زشته دیه همش دنبال استاد بدویی..........:-2-42-:
سر این امتیا چند تا تقلب تپل کردیم بسی کیف داد جون شوما......:-2-16-::-2-16-:اینقده خوب بود ی سوالو هیچی ننوشته بودم تو برگه واسه پشت سریم نوشتم برام بنویس طفلی همه رو نوشت..مرام کشمون کرد:-2-16-::-2-16-:
البته ما نتو ترک کنیم دانشجویه نمونه ای موشیم ولی خو نوموشه نتو دوست دالیم :-2-37-:....زیااااااااااد...:-2-37-:
بعد امتیا میخوام خونه رو عوض کنیم ....حس اسباب کشی نیست..ایششش....:-2-30-:
ماممان به وسایل تزیینی اتاقمان که خیلی دوزشون داریم میگه اتو اشغال:-2-43-:..میگه همه شو جمع نکنی بیاری....غصه مان گرفته...همه شو قاچاقی میاریم ولی......:-2-32-:
دلم برای اتاقم تنگ میشه..برای شبایی که تا صبح توش رمان میخوندم...روزای پر استرس کنکورم...برای پنجره ی بزرگش که رو به حیاط بود برای حیاطمون برای حوضمون......برای همه و همه اش.....
از خونه های اپارتمانی بدم میاد ولی خوب اجباره...دلم میگیره بهش فکر میکنم ولی باید عادت کرد......چون مجبوری.....:-2-34-::-2-34-:
..........
دلم برای مامی گلم...مهسا...غزال .....تنگ شده به شدت...:-2-18-:
پ ن1: در یک اقدام انتحاری یک هفته سایت نیومدم....کفمان برید از ارادمان...:-2-11-:
پ ن2: یه بنده خدایی پی ام داده دارم میرم حلالم کن یا درمان میشم یا میمیرم:-2-19-: !!!!!!! خو شما نمیگی ما سکته کنیم این پشت؟!!!:-2-17-:
پ ن3: ری ری جان حالا نوبت شماست بدویی:mrgreen:..بدووووووووو:-2-16-:
...........
روزاتون قشنگ
عیدتون مبارک:-2-40-:

آهای سرنوشت!!!!
اسکار حق توست
سال هاست که مرا فیلم کرده ای.......

Mina
1391،03،29, ساعت : 06:20 بعد از ظهر
مامان دندونم:-2-30-:بابا دندونم:-2-30-:آخ خدا دندونم:-2-30-:
لامصب:-2-30-:درد میکنه:-2-30-:دکتره تراشید:-2-30-:نتونست عصب کشی کنه:-2-30-:پانسمان کرد:-2-30-:وقت داد برای 5 تیر:-2-30-:پدرمو در آورده:-2-30-:دوتا مسکن خوردم:-2-30-:یه امپول مسکن زدم:-2-30-:ولی باز درد میکنه:-2-30-:

مامان:-2-30-:
روز عید کوفتمون شد:-2-30-:

hanigo0l
1391،03،29, ساعت : 06:23 بعد از ظهر
اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!!
حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند

alonegirl
1391،03،29, ساعت : 08:37 بعد از ظهر
29 خرداد 91
عید همگی مبارک:-2-25-:
آخــــیش خرداد داره تموم میشه:-2-41-:
حالا نه که واسه من فرقی می کرد:-2-27-:
برای چهارشنبه شب بازم تولد دعوت شدیم کاسپین:-2-27-: تولد 2 نفرم هست:-2-27-: ولی من نمی خوام کادو بخرم برا هیشکدوم:-2-27-: آخه اون دخترعموم که واسه هیشکی کادو نمی گیره، ما چرا بگیریم براش:-2-27-: تولدِ مصطفی هم که منو سننه:-2-27-:

شقایق ِ دیوونه الان داره هزیون میگه...:-2-28-: نمی دونم کی حرفِ وام ازدواج زده، شقا بهم پیشنهاد میده شادی بیا برو ازدواج کن، بعد می تونی وام بگیری، بعد یارانه ت مال خودت میشه، بعد مهریه تو بگیر، بعد درخواست طلاق بده، طلاق بگیر، بعد تا آخر راحت زندگی کن:-2-28-:
خواهر ِ مارو باش تورو خدا:-2-28-:
مامان ِ مام معتاد شده:-2-28-: معتادِ بازی ِ موبایلش:-2-28-: دیامونده چی چی هس؟ همون:-2-28-:
الان داشتن با شقایق حرف می زدن، شقا می گفت: دیگه الان چکشو که گرفتی راحت شدی که، و... توضیحات دیگه... یه لحظه گفتم مامان چکش می خواد چیکار؟:-2-37-: برگشتم دیدم دو تاشون سرشون تو گوشیه:-2-28-: خدایا!!!:-2-28-: بعد به ما میگن معتاد:-2-28-:

+ الناز من تا دفترچه رو با دستای خودم لمس نکنم باورم نمیشه اومده باشه:-2-28-:
پ.ن داشتیم؟ اگه بوده یادم رفته:-2-28-:
فاطی پس این تاپیکت چی شد؟!!:-2-28-:
فعلا...:-2-28-:

rosiy
1391،03،29, ساعت : 08:52 بعد از ظهر
نمیدونم چندمه
نمیدونم کجای زندگیم فقط میدونم دقیقه ها سرعت ثانیه شمارو به رخم میکشنو رد میشن
مثله روزای دیگه گذشت امروزمم

binaha
1391،03،29, ساعت : 09:59 بعد از ظهر
بعضی خاطره ها بهتره پاک بشن از ذهن یا یه ویرایش اساسی

hoda_f1
1391،03،29, ساعت : 10:14 بعد از ظهر
اخ که دلم چقدر واسه اینجا تنگ شده بودhttp://www.pic4ever.com/images/grouphug.gif.....نزدیک سه هفتس نیومدم...ای امان از مشغله....
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ حال احوال ؟ کار و بار؟http://www.pic4ever.com/images/3120.gif
اینقدر خاطره دارم که نمیدونم کدومو بگم...حالا چون نمیخوام بینشون فرق بذارم اصلا خاطره تعریف نمیکنم...
اقا من امروز اومدم خونه مامانم اینا همشون رفتن عروسیhttp://www.pic4ever.com/images/funny.gif...
منم از مهمونی و عروسی گریزون...حالا خوبه فامیل نزدیکمون هم بود...چی کار کنم کلا گوشه گیرم و توی جمع بودن رو دوست ندارمhttp://www.pic4ever.com/images/34efamg.gif...اصلا این روابط عمومی من زیر خط فقرهhttp://www.pic4ever.com/images/tissue.gif... فکر کنید ازمال دنیا فقط دو تا دوست دارمhttp://www.pic4ever.com/images/sad30.gif...
نمی دونم چرا دوست دارم عوض اینکه حرف بزنم بنویسم...اگه اینقدر که تو دنیای وب وراج بودم توی دنیای واقعی هم بودم چی میشدhttp://www.pic4ever.com/images/21b7wpk.gif؟؟؟؟؟
راستی امروز چندمه؟؟؟؟؟؟؟

barooni
1391،03،29, ساعت : 10:40 بعد از ظهر
سلام
روزای دوست داشتنیه امتحانات رو سپری می کنیم !
فردا سومین امتحانیه که دارم زیر آبی میرم یعنی تشریف نمیبرم سر جلسه امتحان :-2-35-:
خدایا یه چیزی از اون بالا نازل کن شاید خورد تو سرم کمی فقط کمی به راه راست منحرف شدم، به قول یکی :-2-15-:
ترم پیش8 واحد پاس کردم این ترمم اگه خیلی زحمت بکشم و فسفر بسوزونم 7 واحد . خب با یه حساب سرانگشتی اگه خدا بخواد سال 1400 مدرک لیسانسمو می گیرم ... من و این همه خوشبختی واقعاً محاله :-2-37-:
یادم رفت بگم ، چند روز پیشم شکست عشقی خوردم :-2-35-: دقیقاً همون روزی که استرالیای :-2-33-: تیم چینو شکست داد و والیبال ایران نرفت المپیک :-2-43-:
بازم به قول یکی " من آدمیم که اگه تیم ملی والیبال نره المپیک بیشتر شکست عشقی می خورم تا یکی منو 10 سال بازی بده بعدم ولم کن بره "! :-119-:

ღ ghazali ღ
1391،03،29, ساعت : 10:50 بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
خوبین بچهها ؟؟:-2-41-:
امروز؟؟:-2-31-:
خالم از مشهد اومد .... زنگ زدم بهش زیارت قبول بگم اینقدر از دستش خندیدم که حد نداره ...:-2-06-:
۵ سری ۱۴۰۰۰ تا صلوات نظر کرده حالا دنباله آدم بفرسته ...:-2-06-:
کلا عاشقشم !:-2-37-:
در خواب ناز بودیم که هی گوشیم زنگ خورد ...!:-2-28-:!هی ما گفتیم ولش کن ..:-2-28-:.هی زنگ خورد ...:-2-43-:!!این چه کاری با من میکنین آخه ؟؟:-2-42-: دیدیم ول کن نیست:-2-39-: دیگه بلند شدیم دیدیم دوست عزیزمون ...:-2-16-:
فرمودن فردا همایش داریم دانشگاه تهران ...:-2-08-:
مامانم میگه تو که قبول نمیشی اونجا بیا حداقل یه بار برو توش !!:-2-22-::-2-31-:
یعنی من مردهٔ این همه روحیه دادن اینام!:-2-22-:
آهان جمعه هم اینا عقد کنون گرفتن بد مامانم میگه غزال مگه شهادت نیست ؟؟؟:-2-20-:
عمم فهمید اینقده غصه خورد که حد نداره آخرم گفت صدقه میذاره ...:-2-35-:
مگه توی تقویم نمینویسن ؟؟:-2-28-:
شنبه دیگه هم تولد امام حسین عمم مولودی داره ... :mrgreen:هی خدا ( چی بپوشم ؟؟:-2-22-:) دق کردم با این سوال ...:-2-39-:میخوایم بریم عروس جدیدو ببینیم !:-2-31-:!دیشب یه ذره درس خوندم به لطف بهی جانمان !!:-2-38-:
امشبم نازنین گفت بشین معارف بخون فردا یه چیزی بفهمی !!:-2-38-:
خلاصه که اینکه ۱۰ روز مونده به کنکور ..:-2-16-:
هنوز از اضطراب خبری نیست ...:-2-08-:
کاملا امیدوارم ...:mrgreen:
همچنان ...i hate u :-2-15-:

شبتون خوش ! :-2-25-:

!اوندفعه گفتم ایتالیا ببره اسپانیا بباز ...که اونجوری شد ایندفعه برعکس دعا میکنم شاید فرجی شد ...!!:-2-28-:
پ.ن : مهربان ما نیز .. ۱۰ روز دیگه میایم میشین وره دلتون تکونم نمیخوریم !!:-2-16-:

rosa
1391،03،29, ساعت : 11:11 بعد از ظهر
لَعنَــــــــــــــــت به من ، چه ساده دل سپردم
لَعنَــــــــــــــــت به من اگر واسش می مردم
دست من و گرفت بعد وِلـَـــــــــم کرد
لعنت به اون کسی که عاشِقَــــــــم کرد
یکی بگه یکی بگه که ماهه من کــــی بوده
مسبب گناه من کـــــــی بوده
سهم من از نگاه تو همین بود
عشق تو بدترین ، قسمت بهترین بود !
رو دل بارون من و عاشقِم کــرد
بین زمین و آسون ولَــــم کرد
یکی بگه چه جوری شد که این شد ؟!
...

دانلود


//////

چقد خوبه یکی باشه ،

که آروم درِ گوشت بگه :

غصه نخوری هاااا ! من هستم ... :-2-15-:

diar
1391،03،30, ساعت : 02:05 قبل از ظهر
سلام
شب همه بخیر
همه خوبین؟تونه خدا؟خداروصدهزارمرتبه شکر.
آقاامروزما یه نمه ضدحال دریافت نمودیم ازکی قرارگذاشته بودیم که به اتفاق اهل منزل بریم امامزاده صالح زیارت من عاشق اونجام زیارت وپاساژ گردی وبازارگردی بعدش وخیلی میدوسم
دیشو(همون دیشب خودمون)طبق معمول ما درون نت به سرمیبردیم وداشتیم با سودی جانمان صفا می نمودیم که یک دف دیدیم آیفونه زنگ خورد گوشی روبرداشتیم گفتیم:کیسه گفت:منم آبجی کوچیکه حالاساعت چنده4صبح آقاتمام اهل منزل یعنی من ومامان وبابا هراسون رفتیم پایین دیدیم آبجی وشوهرش ودخملش همچین بارنگ پریده وصورت گریان کز کردن گوشه راهرو وخلاصه کاشف بعمل اومدکه آره حال نازگل'خواهرزاده ام'بدشده وازسرشب تب وتهوع وبیحالی داره خلاصه مامان وباباحاضرشدن وباهاشون رفتن که ببرنش بیمارستان حالامن توخونه تنهادارم از دلشوره دق میکنم گوشی مامان وباباتوخونه جامونده بودگوشی آبجیم خاموش وگوشی دامادمونم آنتن نمیدادخلاصه ساعت یازده برگشتن خوش وخرم اومدن میگن آره چیزیش نبودداره دندون درمیاره میگم تاالان کجابودین خیلی شیک میگن تادکترشیفت بیادشدشیش ونیم هفت بعدش رفتیم صبونه خوردیم وبعدش گفتیم زیارت اول صبح ی چیز دیگه اس رفتیم زیارت!!

Bavar
1391،03،30, ساعت : 03:10 قبل از ظهر
تو یه گل وحشی هستی ،
گل های وحشی تو بیابون رشد میکنن
هولناک ترین جای کره زمین
چون که قدرتشون رو ذخیره میکنن
و منتظر بارش بارون میشن
و میرن به دنبال خورشید
و... شکوفه میدن
و این کاریه که تو قراره انجامش بدی
که شکوفه بدی

خیلی که واضح نیست من این متن رو کش رفتم؟:-2-35-:...البته با تلخیص



ای بابا ما اصلا نمی تونیم درس بخونیم:-2-36-:.... دلم یه تنبیه حسابی میخواد:-119-:.

امشب، منظورم همین یکی دو ساعت گذشته است؛ تو آشپز خونه در حال فکر کردن بودم(عجبا!). البته به گفتن نیاز نیست که خانم والده تشریف ندارن که بنده راحت تو مطبخ جولون میدم!:-2-08-: وگرنه من از همون اتاق فکرم (گلاب به روتون:-2-22-:) خسته نشدم. اصلا دستشویی همیشه جایی بوده که من تکیه زدم به دیوار کنار آینه. زل زدم به آینه و با خودم حرف زدم ، به خودم دلداری دادم، تو صورت خودم تّف کردم(البته بعدش مجبور شدم آینه رو تمیز کنم:-2-43-:) ، اخم کردم ، خودمو بی نهایت در آغوش گرفتم و زل زدم به چشمام و چشمام و....چشمام:-2-39-:....خیلی وقته که تو همین اتاق فکر همچین کارایی نکردم..اگه هم بوده ناچیز بوده(یعنی خوب شدم و پارانویید ندارم!؟:-2-22-:).....نمی دونم دقیق از کجا شروع شد. خیلی خیلی وقت پیش یکی از پست های ترانه علیدوستی رو تو بلاگش میخوندم در مورد آینه و....چقدر حرفشو خوب فهمیدم و حسش کردم!....که تا چه اندازه از خیانت آینه ها ، یا دستاویزی برای خیانت بودنشون بیزارم!...شاید از همونجا بود که من هم خیلی با آینه ها(بالاخص مورد اتاق فکر:-2-31-:) دمخور نشدم.
داشتم میگفتم....توی آشپزخونه یه دفعه یه ترانه نا خودآگاه به ذهنم نفوذ کرد!...مثل همین آینه که خیلی وقت بود میدیدمش و انگار نبود!....این ترانه مربوط به خیلی وقت پیش هاست..خودمو میگم نه قدیم یا جدید بودن ترانه رو!...مال خیلی وقت پیش های من:-2-38-:...این ترانه برام بی نهایت خاطره است...بی نهایت حس خوب....یادگار غروب های بارانی...هدیه ی تصویر تک پنجره....پر از حس ناب خام....این ترانه به ذهنم اومد و زیر لب خوندم..خوندم ..خوندم:-2-39-:. بالاخره طاقت نیاوردمو خواستم برم دانلودش کنم تا دوباره گوش بدم...البته مطمئنا توی هارد دارمش ولی وقتی آدم خیلی وقت باشه از کامش استفاده نکنه خب یه جورایی فراموشی میگیره!:-2-09-:....اون اوایل که ناخوداگاه گوش میدادم نمی دونستم اسم ترانه چیه یا این که خواننده اش حمیدرضا گلشنه!....منم واسه خودم بهش میگفتم ترانه ی دعا!
و تقدیم میکنم شاید خوشتون اومد.


دانلود ترانه شبــــــــانـــــه (http://s3.picofile.com/file/7393886876/6_Shabaneh.mp3.html)


مخاطب خام: تو فقط خدا خدا کن..که خدا خودش میدونه
خدا همونیه که یه روز جای تک تک زخماتو میبوسه.:-118-:

.Mania.
1391،03،30, ساعت : 09:10 قبل از ظهر
به نام خدایی که همه چیز.....به خودش بستگی داره!
سلام
خیلی نگرانم.......فردا آزمون ورودی دارم ....برام خیلی مهمه که قبول شم......میخوام دب رو عوض کنم واینجا خیلی خوبه!
از صبح یه کله دارم میخونم.....وسطش گفتم بیام یه سری هم این جا بزنم!
نیازمند دعا ی خالصانه شما هستیم.......
پ.ن:لطفا دعا کنید قبول شم......با اینکه میگن زیاد مهم نیست حتما قبولی ولی بازم استرسشو دارم......من از دب الانم متنفرم!
پ.ن 2:مرسی:-118-:

رها_hd
1391،03،30, ساعت : 09:13 قبل از ظهر
به نام خدا

آدم می تونه یه روز خوب داشته باشه اگه:
داداش گرامی وقتی از کنارت می گذره محکم نزنه تو کمرت :-2-28-:
اگه پسر داییت وقتی میاد خونتون تلپ جای تو رو پای کامپیوتر نگیره:-2-09-:
اگه وقتی دختر خاله آشت کاله میاد می شینه پای کامپیوتر چیزای بد بد یادت نده:mrgreen:
اگه دو دقیقه نشستی استراحت می کنی هی مامانت بگه رها بدو اینجا رو جارو کن اونجا رو جارو کن:-2-36-:
چه قدر خوب می شد اگه:
من تو خونه کار نمی کردم:-2-41-:
اگه داری با دوستت حرف می زنی یا پیام می فرستی بابات نگه داری چت می کنی؟:-2-36-:
اگه درس نمی خوندیم و خدا لطف می کرد خودش اینا رو تو مغزمون می ذاشت(گفته ی یکی از دوستانم)
اگه می خوایم بریم بیرون امتحان کتبی پس ندیم:-2-36-:
با تشکر:-2-40-:

nastaran91
1391،03،30, ساعت : 10:07 قبل از ظهر
امروز ساعت 1ونيم امتحان آيين زندگي دارم هيچي هم بلد نيستم!به طور کاملا خودجوش از صب اومدم يوني مثلا بدرسم ولي همش تو سايتم!:-2-27-:بسوزه پدر معتادي!
يکي نيس بزنه پس سرم بگه بچه برو درستو بخون،الان بايد قدر خواهر فضول رو دونست !:-2-09-:
اميدوارم حداقل اين يکي رو خوب بدم شايد معدلم يه کم بياد بالا،مشروط نشم حداقل!:-2-35-:
بدي رشته فيزيک همينه ديگه هر ترم تا مرز مشروطي ميري و بر ميگردي!:-2-28-:

moria
1391،03،30, ساعت : 10:27 قبل از ظهر
سلام این روزا شدیدا درگیر کنکور شدم وقت سرخاروندن ندارم
قبل از اینکه خاطرمو بنویسم یه ذره چرخیدم تو سایت یه خبر بد شنیدم
نها خانوم از دست دادن مادر گرانقدرتون رو تسلیت میگم:-2-39-:‏
چند نفرتون به این نظریه داروین اعتقاد دارید؟
<<انتخاب طبیعی>>‏‎ ‎
این واسه حیوانات و طبیعت بود اما من بین انسانها دیدمش جالبه اسممون هم میزاریم آدم
بیخیال بگذریم
این روزا از صبح ساعت هفت و نیم صبح تا ساعت هشت نه شب کتابخونه ام بریدم یعنی خاطرات قبلی هم نخوندم تو این مدت فقط به خصوصیا و پروفایلم سر میزدم و جواب میدادم
اوففففففففف عجب خاکی بیرون شده افتضاحه کتابخونه هم تعطیله اومدم خونه
این رستاک عجب آهنگای قشنگی داره آخرین پاییزش فوقالعادست همینطور شام آخرش شعراش قوین ‏
خوووووووب ایتالیا هم صعود کرد ایشالله که قهرمانیم:-2-27-:‏
ما دیگه بریم بعدا میبینمتون
بای به همگی

‏‎‎

Terme1988
1391،03،30, ساعت : 11:01 قبل از ظهر
قلبم به تو محتاجه

چشمم به تو وابسته اس

این پنجره بی چشمات

از پلک زدن خسته اس

دلتنگی گنجشکا

آواز خیابونا

دیدن چی گذشت امروز

بین منو بارونا

دلتنگ یعنی من

یعنی تو رو خواستن

دلتنگ یعنی تو

تنهای تنهایی

دلتنگ یعنی تو

پیشم نمیمونی

اما نمیدونی هر لحظه اینجایی

آلونک خوشبختی

این کفتر بغ کرده

دلتنگ تر از هر روز

دنبال تو میگرده

انگار کسی امروز

جز من تو خیابون نیست

انگار که این بارون

بغض من بارونی

دلتنگ یعنی تو

یعنی کنارم باش

هم بیقرارم کن

هم بی قرارم باش

دلتنگ یعنی من

یعنی تو رو خواستن

دلتنگ یعنی تو

دلتنگ یعنی من



تموم شد
همه چی تموم شد

mahta#good mood
1391،03،30, ساعت : 11:04 قبل از ظهر
وااااااای امروز تعطیل شدم..بالاخره دوم دبیرستانم تموم شد...1سال دیگه هم بگذره میشه آزادی....:-2-39-:..1سال...
مامان میگه تابستونو میریم پیش بابات...من نمیخوام برم...یعنی میشه؟؟

#mahnaz#
1391،03،30, ساعت : 11:17 قبل از ظهر
یوهوووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووو:-2-16-:

سلااااااااااااااااااااااا ااااام:-2-25-::-2-25-:

نه خداییش منو یادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد عمری اومدم....:-2-35-:

توی این مدت که سایت نبودم نکه همه از حال ما پرسیدن کلی ذوق مرگ شدم..
بابا بی معرفتا نمیگین مهناز کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-30-:
لانلسی گرل که برامون جیک جیک می کرد کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-02-::-2-02-::-2-02-:

نگفتین دیگه...
دل ما رو سوزوندین...:-2-34-::-2-34-:


خلاااااااااااااااصه این که اول از همه به مهرانه تبریک میگم که همکار سشد:-2-40-:
بعدم تبریک به هنگامه:-2-40-:
ایشالا که موفق تر از قبل بشین....
نها جون تسلیت می گم....:-2-18-:




توی این مدت یه سری اتفاقا افتاد که واقعا خسته شدم..
یه بنده خدا توی دانشگاهمون به ما پیشنهاد ازدواج داد..:-2-20-:
مام که نمی دونستیم ایشون قراره نقش سیریش رو بازی کنن...:-2-02-:
بهش گفتیم ما به شما قولی نمی دهیم..:-2-17-:

نگو با این حرف من چه فکرایی که با خودش نکرد..:-2-02-:
دیگه هر جا که من بودم اونم بود...:-2-43-:
هی ابراز علاقه و اینا...:-2-43-:

منم که یه جوری شده بودم...:-31-::-31-:
زدم یهو به جاده خاکی بهش گفتم::-119-:
ببین اقای بـــــــــــــــــوق من حرف خاصی به شما زدم؟:-2-36-:
گفت:نه
گفتم:امیدوارتون کردم؟:-2-36-:
گفت نه
گفتم:جواب مثبت دادم؟:-2-36-:
گفت:نه
توی دلم گفتم ای نه و نجمه:-2-42-:

بعد با صدایی رسا و با عصبانیتی گیرا و جذاب
بهش گفتم:پس معنیه این کارایی که میکنید چیه؟:-2-33-::-2-33-:

برداشته به من میگه:ابراز عــــــــشقه..:-2-36-:
گفتم ا؟:-2-43-:
عشق زوری دیگه؟:-2-43-::-2-43-:
میگه: چیکار کنم پس؟:-2-15-::-2-15-:

توی دلم گفتم:احسنت...یعنی کلا حال و احوالت ما رو گیریفت:-2-36-:



خلاصه این ماجرا هنوز ادامه دارد...
5 شنبه اوین امتحان ترممه...:-2-03-:
ای خدا کاری کن ما تمام امتحانامونو پاس کنیم..:-2-18-::-2-18-:
پاس نکنیم اویزونت می شیما...:-2-07-:
حالا از ما گفتن...:-2-43-::-2-43-:




برام دعا کنین..
دوستتون دارم
دلم برا همتون تنگ شده بود:-2-40-:

elnaz 90
1391،03،30, ساعت : 11:27 قبل از ظهر
سه شنبه ساعت 11.15 صبح
سلام:-2-25-:
آقا من ديشب اومدم خونه بهد اومدم خاطره بنويسم ديديم هنوز 10 تا پستم از آخرين خاطرم نگشته ديه ننوشتم ولي كلي شوكه بودم.:-2-41-:
ديشب رفتيم خونه دختر عمم بهد يادمه تو اسفند بود اينجا خاطره نوشتم گفتم خونه پسرعمم بوديم بعد خواهرزاده ي خانومش بانامزدش اونجا بودن دختره 15 سالش بود پسره ام 18 19 سالش بعد من كلي متعجب بودم كه اينا چرا انقدر زود ازدواج كردن. بهد ديشب دختر عموم گفت دختره شب عروسي فرار كرده:-2-20-::-2-20-: آقا من هيچ وقت نشنيده بودم هيچ دختري شب عروسيش فرار كنه فقط تو اين رمانا مي خونديم كلي عجيب بود واسم:-2-41-:حيف خرج عروسي:-2-35-: بعد جالبه كه دختره تو كل دوران نامزديش هوچي نمي گفته كه پسره رو نمي خواد يهو شب عروسي دعوا را مي ندازه فرار مي كنه بعد مي ره خونه باباش به باباش مي گه اگه مي ذاري اينجا مي مونم نمي ذاري مي رم يه جا ديگه:-2-28-: خوب چه مرضي بود اصلا" 15 سالگش شوهر كنه؟:-2-37-:
ديروز گفته بودم حوصله ندارم برم اونجا اما خوب بود كه رفتم بهتر از اين بود كه هي تو خونه قدم بزنم بگم حوصلم سر رفته:-2-41-:
امروز مامانم رفته بود پست دفترچه بگيره آقاهه گفته 1 تير مياد:-2-28-: من بودم مي گفتم يعني سازمان سنجش واسه خودش فرم ثبت نام زده ديگه :-2-28-: يارو يه چيزيش مي شد. بايد برم يه پست ديگه از اوجا بگيرم:-2-41-:
من برم دو كلوم درس بخونم
روزتون بخير

Anisa93
1391،03،30, ساعت : 12:01 بعد از ظهر
اول سلام بعد بگم که دیشب داشتم نماز میخوندم وسط نماز طبق معمول می خواستم دعا کنم داشتم می گفتم خدایا یه کاری کن بیاد انقدر این جمله روتکرار کردم که یه لحظه این آهنگ ازذهنم گذشت یه کاری کن رقصمون بیاد واقعا فقط یه لحظه بود بعد رفتم سر ادامه ی دعا کردن از اونجایی که من همیشه خونه تنهام مثل همیشه دعا هام و بلند بلند گفتم غافل از اینکه دارم می گم خدایا یه کاری کن رقصمون بیاد. متاسفانه اون روز داداشم خونه بودو همه چیرو شنیده بود.....
داداشم::-2-28-:
من بعد از 2 ساعت که فهمیدم چه گندی زدم::-2-35-:

-MARYAM-
1391،03،30, ساعت : 12:08 بعد از ظهر
سلام.
امروز به حدی ترسناک بیدار شدم که حد نداشت مامانم چشماش در اومد :-2-19-::-2-19-:انگار ما ادم نیستم،همه میگفتن مریم اول صبحی چرا بیدار شده:-2-29-:گفتم الان موگم.
زنگیده مدیر جان جانمان او امروز را بخیر کرد وگفت:فردا کارنامه ها رو میدن:-2-03-:
کاش هیچ وقت ندنش یام من بمیرم این شاهکارام رو نبینم:-2-18-:بخدا اگر معدلم کم بشه با تحریم هایی سخت تر از تحریم ایران روبه رو میشم
نشستم پای کامی یوزر رو اوردم بالا یهو دیدم ای جان جانمان:-2-04-:یکی از بچه ها واسم اهنگی که خیلی وقته دنبالش میگشتم رو گذاشت .
از همین جا بسیار زیاد:
I LOVE YOU
خب بعدشم دان کردم الانم که دارم گوش میدم .اخ بسی زیاد منو اروم موکونه نمی دونم چرا یه مدته اهنگ این ترکیه ای ها بهم ارامش موده.
چقدر وقته شاهیت ن....جف....ی گوش ندادم.البته عسل اینجام موگم :به عسل قول دادم از اینا گوش ندم.:-2-12-:من هرچی که به عسل قول بدم انجام میدم.
من الان از ممکن وناممکن رد شدم وبه مرز ممناکن رسیدم(بارنی توی اشنایی با مادر)
خلاصه اینکه امروز پراز انرژی هستم.
اول صبحی زنگ زدم مردم ازاری.
ادین edinخواب خوش بسر می برد.که طی یک حرکت جوانمردانه زنگیدم خونشون زن عمو گوشی رو برداشت با حالتی که انگار میخوام خبر بدی بدم گفتم:
ادین معدلت 12 شده:-2-02-:بچه ام جیغش در هوا پخش شد وبا دعوا البته فریاد گفت:
مریم تو رفتی معدل منم گرفتی:-2-01-::-2-01-:اگر پیشش بودم اینجوری میزد ناکارم میکرد.
بعدش گفتم
غافل مباش نه وقت بازی است وقت هنر است وسرافراز
:-2-07-:اصلا چه ربطی داشت
بهش گفتم نه بابا نگرفتم فقط خواستم خوابو از سرت بپرونم.اخه میدونستم تا ساعت 4 وخورده ای داشت چت میکرد:-2-21-::-2-21-:
الان یه بنده خدایی زنگ زده :
خیلی دوسش دارم.عزیز دل ماست:-2-11-:خودش مودونه ولی هی اذیتمان موکوند.
می گوییم جان ما بوگو نمی گویید منم قهر کردم:-2-03-:خیلی بده.اذیتمان موکوند.
دوسش دارم اذیتمم کنه دوستش دارم:-2-37-:
خوب نمی شه بوگم .به این جمله معتقدم":
هرکسی رو میخوای از دست بدی بهش بگو دوست دارم.
نمی خوام از دستش بدم ولی اون الان ازم ناراحته:-2-30-:
دلم موخواست صداش بیشتر بشنوم .اما نشد دیگه.
مخاطب خاص من م.د:اهای تو که الان میخونیش ببین فقط واسه اون جمله نگفتم:-2-39-:
دیشب یه ارزو کردم .
گفتم خدایا یه کاری کن همین الان ان شه (یاهو )یهو خودشش ان شد:-2-14-:چقدر خوشحال شدم اگر بدونه که اینجوری هی نوموگه هستی هستی هستی:-2-42-:اخه این کجاش از من بهتره:-2-15-:
میخوام دفعه دیگه که زنگ زد بهش بگم:-2-02-:
اینم اهنگ ترکیه ای که خیلی دوستش دارم:
یه احتمال دیگه هست

راستی نیلو عاشق این داستان نازتم که خوندی.
ببخشید ، آب ها را خورده ماهی گلی کوچکم...
من میگم این خانوم خانوما از استعداداش استفاده نوموکونه همینه:-2-33-:
عاشق صداشم
مخاطب خاص:
م.د:صدای شوما که جای خود دارد.

اقا امروز زیادی حرف زدم.خسته شدیم.
اسم اونایی که دلم امروز هوا شونو کرده.
عسل.سعیدوحسین داداشی عزیزم.
خواستم بگم ماهرخ فسقلی ترسیدم بازم...:-2-39-:دلم واسه همشون تنگ شده.
دوستای گل خاطره نویسی.
خدانگهدار:-118-:

.arsana.
1391،03،30, ساعت : 12:20 بعد از ظهر
سلاااااام:-2-37-:
فکر کن پنج شنبه دیگه کنکوره:-2-22-::-2-37-:و.... من انقدر خدارو شاکرم که یه اتفاقی افتاد:-2-16-:اصلا خدا عند مرام و معرفته:-2-16-:
نشستم خارج از کشور 90 رو زدم :-2-22-:بعد ادبیاتش یه تاریخ ادبیات هایی دیدم کفم برید:-2-22-:چون اصلا چشمم بهشون نخورده بود:-2-22-:دیروز نشستم از اول کتاب دوم تا آخر اون منبع مأخذش تاریخ ادبیاتا رو روی کاغذ نوشتم و خوندم امروزم بشینم سوم رو بخونم و پیش:-2-37-:املا هم حل شد:-2-27-: دیگه درست میزنم:-2-37-:
زبانم دارم همش تست میزنم که ببرم روی 80 الان 70 میزنم .میگن اگه 80 به بالا بزنی جهشی رتبه رو تغییر میده:-2-37-:عربی هم به همون 50 قانعم :-2-42-:فقط شیمی شده عزای من :-2-39-::-2-39-:نگاه کردم همه این رتبه 3 رقمیا شیمی شون 60 70 بوده :-2-39-: اینم کتاب گرفتم دستم میخونم دیگه هر چی خدا بخواد همون میشه:-2-27-:ما نتیجه رو واگذار می کنیم به خودش و لطف و کرمش:-2-27-:
دیروز زنگ زدم به زندایی گفتم دنبال یه کلاس موسیقی خوبم واس تابستون :-2-37-:قراره ردیفش کنه:-2-37-:گیتار نصفه کاره مونده باید کامل یاد بگیرم در حد یه حرفه ای:-2-37-:از الان دارم به روزای غمگینانه فک میکنم که مثلا یه گیتار بگیرم بغلم بزنم و بخونم و گریه کنم .4 تا شمعم دوروبرم روشن کنم :-2-37-:دیدین منظره چه احساساتی شد :-2-37-:
به صورتی کاملا جاه طلبانه تو فکر کنسرتم هستم :-2-37-:مثلا تو گروه نوازنده ها باشم :-2-37-:
گفتم کنسرت ...مازیار تاریخ کنسرتشو واسه 8 تیر تمدید کرده:-2-43-:آخه قحطی روز بود :-2-09-:دقیقا روز کنکور:-2-42-:
صبح 8 تیر کنکور ریاضی دارم ظهرش فک کنم زبانه بعد روز بعدی ظهری کنکور هنر دارم :-2-37-:خدا کنه دانشگاه ها یه جوری بیفته که از این سر شهر هول هولکی نرم اون سر شهر:-2-37-:فک کنم شنبه دیگه هنگ باشم :-2-37-:کی پیشنهاد داد که زبان و هنرم بدم؟مغز آکبندم :-2-37-:زبان رو همینجوری محض رضای خدا میدم وگرنه اگه یه رقمی هم بشم عمرا برم زبان :-2-28-:نه اینکه یه رقمی رو واس من کنار گذاشتن:-2-22-:
اصلا خوش ندارم به صورت نفرات اول تا دهم نگاه کنم :-2-43-:خرخونا:-2-43-:
دو رقمی که خیلی زشته :-2-28-::-2-42-:
سه رقمی خیلی خوشگله :-2-37-:4 رقمی هم تا 2000 خوبه که دیگه تهش هنر اصفهان بیارم:-2-37-:شیرازم چشمم آب نمیخوره مادر پدر بذارن برم:-2-08-:دیگه میرسیم به غیرانتفاعی علم و فرهنگ:-2-37-:ولی فک کنم آزاد معماری تهران مرکز سنگین تر باشه چون کنار دانشگاه تهرانه بعد استادای تهران دو قدمه میان اونور:-2-37-:مدرکم که تو این دوره زمونه به دانشگاه نیگا نمیکنن:-2-37-:مهم کاره و اخلاق:-2-37-:
چه بسا انسانی که با کلی اولدرم و بولدرم رفته باشه دانشگاه تهران یا شریف و مدرکشو قاب دیوار کنه و یا چه بسا انسانی که همین دانشگاها رفته باشه ولی دو درصد اخلاق نداشته باشه :-2-22-:مثه همین همکلاسی های ما که 2 رقمی میشن ولی 2 درصد اخلاق ندارن:-2-37-:پس فردا با صاب کارشون میخوان چیکار کنن:-2-37-:اونجام میخوان پوزخند بزنن یا بپیچونن:-2-37-:
من اومدم واسه مامان جواب 8 تا سوال بیوشیمی رو دربیارم:-2-35-:امتحان آخری ترم آخرشه :-2-37-:دیگه راحت شدم:-2-22-:
مادر ما خیلی خجسته اس :-2-37-:همزمان با شروع دبیرستان من دانشگاه قبول شد و همزمان با شروع دوره کارشناسی من اون وارد کارشناسی ارشد میشه:-2-37-: کلا یه پله از من جلوتره:-2-22-:
بابا هم دیده مامان کارشناسی رو میگیره و تو فکر ارشده به هول و ولا افتاده ادامه تحصیل بده یهو مدرک خانمش از خودش نزنه جلو:-2-06-:یعنی خونواده داریم درسخون:-2-06-:هلنا هم کتاب رمانای من رو برمیداره میگیره دستش و با تفکر به صفحاتش نیگا میکنه :-2-31-::-2-06-:بعد میاد وسط تفکرات عمیقش از من میپرسه هلیا این خط رو برام بخون :-2-06-:
بعد یه ساعت بعد اس ام اس میزنه به مادرجون:آشگتم دوست دارم واسه همیشه:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خداحافظی:-2-06-:

واسه شکوندن شاخ کنکور توسط ما کنکوریای نود و هشتی دعا کنین:-2-27-:
خدایا میدونم هر کی هر چقدر خونده نتیجه شو میگیره ولییییییی
خواهشا سوالای کنکور با داشته های ما یکی باشه :-2-37-: فقط 98 یا ها وگرنه بیرون از اینجا حتی بروبچ مدرسه هم مثل رقیبن:-2-35-:
خدایا لطف و کرمت را به ما ارزانی بفرما
خدایا جای کنکور ما رو یه جای خوب قرار بده
خدایا تو که عند مرام و معرفتی کولرم داشته باشه لطفا
خدایا مراقبه هی جلو چشمای ما رژه نره و یا هی حرف بزنه اعصاب ما رو بهم بریزه
خدایا صبح کنکور حالمون بد نشه
خدایا استرس را از ما دور بفرما
خدایا تهش دیگه یه رتبه زیر 2000 نصیب بفرما حالا اگه 3 رقمی بود که چه بهتر :-2-14-:
همگی موفق باشین:-118-::-118-:
هفته آخری که مامان عمرا بذاره بیام اینجا :-2-27-:ما دعاهامونو کردیم شومام مارو فرگتتون نشه:-2-37-:
:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
اگه قبول نشم با چه رویی تو چشمای مادر پدر نیگا کنم ؟:-2-30-::-2-30-:
دلتون واسم سوخت دیگه؟؟!!:-2-37-:

niloofarnaz
1391،03،30, ساعت : 12:26 بعد از ظهر
سیلام...:-2-27-:

دیروز صبح شوهرخالم اومد...:-2-16-:

جاتون خالی پریشب تا صبح هیچکدوممون نخوابیدیم..:-37-:.اول گفته بودن 12 شب پروازه ...12خبر دادن که سه

ساعت تاخیر داره.:-2-28-:..قشنگ صبح شد خورشید خانوم دراومد ما بیدار بودیم..:-2-35-:. من بدبخت که امتحانم

دارم به جای اینکه بشینم درس بخونم همین جور تو تختم بیدار خوابی کشیدم...رادیو گوش دادم کتاب خوندم

کلیپ نگاه کردم چقدرم که زمان دیر میگذشت.:-2-36-:..هیچی دیگه ساعت 5 راه افتادیم رفتیم دنبال خالم ...قرار شد

خالم با ماشین خودش پشت سر ما بیاد اخه فرودگاهو بلد نبودن منم نشستم تو ماشین خالم افتاده بودیم دنبال ماشین

بابام..:-2-08-:.یه صحنه بابا رفتن تو یه خیابونی وسط خیابون یهویی دور زدن ما هم کاری که بابام کردنو انجام دادیم

یعنی ما هم دور زدیم.:-2-35-:..بعد متوجه شدیم بابا خان کلا خیابون یک طرفه رو داشتن خلاف میرفتن ما هم گیج

پشت سرشون میرفتیم..:-2-06-:.به خالم میگم خاله بابای من متوجه نشدن شما چرا اخه:-2-33-:؟این تابلو به این واضحی

رو نمیبنین:-2-33-:؟خالم میگن نه الان بابات تو دره هم بره من پشت سرش میرم.:-2-06-:..بعدم که رسیدیم فرودگاه اونجا

گفتن 7/30 در باز میشه و حاجیا میان بیرون..:-2-16-:.سه تا در بود ما هم همینجور چشممون به در خشک

شد..:-2-28-:.ملتی که ریخته بود.:-2-36-:..فقط کله ها دیده میشد:-2-22-:...همه ریخته بودن جلو درا..این دسته گلاشونم

دستشون مگه میشد چیزی دید.:-2-36-:..بابامم رفته بود اون جلو که شوهرخالم اومد بیرون زودی ببینتش...:-2-16-:

هیچی دیگه همین جور نشستیم منتظر که یهویی بابام از یه فاصله ی دوری که بینمون صندلیایه فرودگاه و

مردم بودن صدا زدن ...نگاه کردیم دیدم شوهرخالم کنار بابامن .:-2-16-:..وای چه صحنه ی جالبی شده بود منو خالمو

دختر خاله هام همینجور دست تکون میدادیم و سرگردون مونده بودیم که از کدوم طرف بریم که برسیم بهشون دقیقا این شکلی شده

بودیم هممون::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:

شوهرخالمو بابامم همین طور.:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:..بدبخت این دختر خاله هام که از ذوق باباشون راستو چپ

شده بودن یکم از این ور یکم از اون ور..:-24-:.صحنه ای شده بود

خلاصه وقتی هم که رسیدن به هم با باباشون روبوسی کردن .:-2-12-:..

این خاله ی ما هم که جلو ماها خجالت کشید نتونست واسه شوهرش ابراز احساسات کنه هرچی گفتم

خاله خجالت نکشین...گفتن نه بابااااااااااااا...:-15-::-15-::-15-:

بعدم که اومدیم خونه و بنده نعشم افتاد رو تخت و تا عصر خوابیدم..:-2-41-:.امشبم که مهمونی دارن دیگه...

خلاصه که ما هم دوست داریم بریم حج ..ارزومونه...خدا قسمت منم بکن دیگه...:-2-33-: البته ببخشینا :-2-14-:

*Hadis_71*
1391،03،30, ساعت : 12:35 بعد از ظهر
سلام :-2-15-: این روزا من همش اینجوریم :-2-15-::-2-15-: دلیلش بماند
فقط ده روز مونده تا کنکور :-2-39-: :-2-30-: :-2-15-: همه ماه های آخر خیلی فشرده و شدید درس میخونن ولی من ماه آخر افت کردم :-2-15-: نمیدونم آخرش چی میشه :-2-15-:
شدیدا نیاز دارم که برم بیرون قدم بزنم :-2-15-:همیشه قدم زدن بهم آرامش میده:-2-15-: امروز با مامی میرم بیرون :-2-15-: گور بابای درس :-2-42-: مثلا کنکورو که دادم آزاد میشم ولی مگه تو این گرما میشه راحت رفت بیرون :-2-36-: :-2-39-: :-2-39-::-2-15-:
اتفاقای زیادی در حال رخ دادنه که حوصله ندارم تک تکشونو تعریف کنم !! بعضیاشونم نمیتونم تعریف کنم :-2-15-:
یکی از استادای فامیلمون یه سوتی داده تو کلاس در حد لالیگا :-2-15-: نمیتونم اینجا تعریف کنم ولی فاجعه اس :-2-15-: واقعا متاسفم واسه اون استاد :-2-15-::-2-15-:
کلی جشن و عروسی در راهه واسه تابستون :-2-15-:
خب دیگه باید برم :-2-15-:
التماس دعای فراوان واسه من و بقیه ی کنکوری ها :-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
روز خوش :-118-:
30خرداد 91 :-2-39-:

~alone girl~
1391،03،30, ساعت : 12:44 بعد از ظهر
من فک کنم اولین باره میامم اینجاااا که خاطره بنویسمممممم.
امروزو( 1391/3/30) هیچ وقت یادمممممممممممممم نمیرهههههه هیچ وقت .امروز روزیه که نمیدونم شاد باشم به خاطر اینکه الان اون دیگه زندگیش روبراه میشه...یا گریه کنمممممممم برای اینکه دیگه صداشو نمیشنوممممممم دیگه نمیتونم دو ساعت باهاش حرف بزتممم و ازش بپرسممممم خوب امروز چیکار کردی امروز روز خوبی بوددددددد؟؟؟.....یا هر روز به خاطر اینکه تابستون داره میاد وما میتونیمم همدیگرو ببینیمم حر ف بزنیمممم...... چه توهمیییی من دیگه حتی نمیتونم صداشو از پشت گوشی بشنومممممم.نمیدونم باید شاد باشممممم یا ناراحت....فقط امیدوارممم هر جای این دنیا که هست بهش خوش بگذرهههه....اجی جون دوست دارمممممم حتی بیشتر از خوددممممم.....:-2-30-::-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:

mina1989
1391،03،30, ساعت : 01:01 بعد از ظهر
سیلاااااااااااااام بر دوز جانهایمان. http://www.freesmile.ir/smiles/883919_sweeetdreams.gif

خوفید آیا. http://www.up.98ia.com/images/0m1oap8rbskxdkfafyqa.gif http://www.up.98ia.com/images/0m1oap8rbskxdkfafyqa.gif

آغا ما بسی زیات خاطره داریم نومودونیم از کوجاش شروع کونیم. ما پنج شنبه ساعت 3 حرکت کردیم رفتیم سمت

رشت ساهت 9 رسیدیم http://www.freesmile.ir/smiles/427120_yahoo.gif اجی هانی زنگولید بهمون بهش گفتیم ما الان کوچصفهان موباشیم میگه تو گفتی

مویای لاهیجان آخه بوشور من کی گفتم مویام لاهیجان من گفتم مویام کوچصفهان از اونجام مویام لاهیجان که

شوما دو تا بیلیختکارو ببینم. http://www.freesmile.ir/smiles/427120_yahoo.gif http://www.freesmile.ir/smiles/470519_loveshower.gif

آخا خونه ی دوز جان همسریمان انخدر با صفا هست که نگووووووو انواع و اقسام حیوونهای خوجل داشتن از

صفح که بیدار موشدم با اینا بازی موکردیم تا شب.4 تا گاو داشتن یه عالمه مرغ و خروس و سگ و غاز و اردک و

خرگوش. بیشاره ها از دستم آسی شده بودن.دنبال این جوجه هاشون می کردم مرغا میفتادن دنبالم که بزننم

خیلی کیف می داد.ما بسی کرم ریختن را دوز داریم. http://www.freesmile.ir/smiles/741219_i3vgx0n1thqkxhvy.gif http://www.freesmile.ir/smiles/741219_i3vgx0n1thqkxhvy.gif

جمعه عصرم رفتیم لاهیجان که آجولهای جیگمریمون رو ببینیم. به آجول هانی زنگولیدم میگم ما رسیدیم میگه برید

بشینید رو صندلیهای که دور استخرن تا ما بیایم. http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/dreamyeyesf.gif ما هم بسی بشه ی حرف گوش کن رفتیم نشستیم تا بیان

بهد ما دیدیم طولانی شد گفتیم حداخل دو تا عسک بگیریم. http://www.freesmile.ir/smiles/482919_photosmile.gif تا اینکه آجول هانی زنگولیدن به گوشی ما که

ما رسیدیم بوشور به ما میگه کوجا نشستید ما بیایم شومارو پخ کنیم ما گفتیم فوتینا به همین خیال باش که ما به

شوما بگیم بهدشم آجول اگر زرنگ بودی مارو تیرون پخ می کردی. http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif

هیشی دیه آجولهایمان را دیدیم . ما رو خیلی شرمنده کرده بودن برای ما کادوی تولد گرفته بودن http://www.freesmile.ir/smiles/470519_loveshower.gif خو ما

راضی به زحمت نبودیم. رفتیم یکمی گشتیم عسک گرفتیم جلوی بام سبز بهد رفتیم یه فروشگاهی فرک کنم

امسش حامی بود ما اونجا عطر مورد علاقه امونو پیدا نومودیم که تیرون 80 تومن بود ما اونجا 40 تومن خریدیم

بسی خوجحال و ذوق زده شدیم. http://www.freesmile.ir/smiles/823919_e5so0w8g1gzxzzhm.gif بهدش رفتیم آجولهایمان تحویل دادیم اومدیم. http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif

روز شنبه ام صفح رفتیم دریا،بعد از ظهرش رفتیم باغ دوز جان همسریمان آلوچه هاشون و غارت کردیم اخه

مودونن ما هر سال همین موقع میریم همیشه برامون نگه میدارن http://s17.rimg.info/04cdbf3a0885fbed81bca470b576cf9e.gif http://s17.rimg.info/04cdbf3a0885fbed81bca470b576cf9e.gif . شامم دعوت بودیم منزل

دوز جان همسریمان. آخا چومشتون روز بد نبینه فیلم ترسناکی داشتیم برای خودمون ساهت 9 شب راه افتادیم

از خونه ی مادر دوز جان همسریمان به خونه ی دوز حان همسری. تو مسیر این دو تا خونه یه مسجد بود که دور تا

دور این مسجد پر قبر پارسالم دیده بودم ولی فکر نمی کردم همسری من و از اونجا ببره.دیه هیشی دیه از خونه

که راه افتادیم تقریبا نصف راه و رفته بودیم رسیدیم به این قبرستون ما هم این شلکی شده بودیم :-2-35-: به

همسری گفتیم شوما که مارو نوموخای از اینجا ببری؟ گفت فخط همین یه راه و داریم باید بریم http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif آخا مرده و

زنده امون اومد جلوی چومشمون انخدر ترسیده بودیم اطرافمون و نوموتنستیم نگاه کنیم حالا همسری شوخیش

گرفته بود بوشور خودشم ترسیده بودا ولی به روی خودش نمی اورد که من بدتر نشم دیه قبرستون و که رد کردیم

راه باریک تر و ترسناک تر شد همه جا تاریک درختا تکون می خوردن صدای باد صدای زوزه ی سگ یعنی داشتم

پس میفتادمااااااااااا http://www.freesmile.ir/smiles/86317_146fs96171.gif http://www.freesmile.ir/smiles/276219_nitemaresmiley.gif وایسادم گفتم باید زنگ بزنی ایمان بیاد دنبالمون من دیگه نمیام همسری

بوشورم هی میگفت رسیدیم.بالاخره به یه سه راهی رسیدیم گفت حالا از کوجا بریم داشتم میمردم گفتم یعنی

اشتباه بری من میرم در یه خونه رو میزن تا صبح میمونم همون جا صبح بیا دنبالم که خدارو شکر درست رفته بودیم

خونه ی دوز جان که بودیم به آجول هانی زنگولیدم اجول خیلی شرمنده اتم بوخودااااااااااااااا بهش گفتم میشه

برای ما بلیط رزرو کنی برای روز دوشنبه آجول مهرفان و جیجری زحمت کشیده بود رفته بود خریده بود. هیشی

بلیطارو گرو نگه داشته بود زنگولید گفت یکشنبه شام بیاید منزل ما که دوشنبه صبح از اینجا برید ما خیلی دوز

داشتیم بریم ولی به خاطر همسری موگوفتیم معذب میشن ولی مادری جان آجول هانی مارو شرمنده کردن

گفتن معذب نمیشیم بیاید. منزل آجول هانی و سونی که دیه توصیف کردنی نیست خیلی خوج گذشت یعنی

عاشخشونم بوخوداااااااااااا. مادر آجولها هم کلی تو زحمت افتاده بودن خیلی شرمنده اشون شدیم. این بوشور

آجول هانی مگه پول بلیطارو میگرفت آخر همسری گذاشت زیر گلدون دید آورد داد بهمون همسری باز برد تو اتاق

خواف گذاشت باز زیر گلدون . آجول هانی و سونی خیلی زحمت کشیده بودن یه عالمه سوغاتی به ما دادن آوردیم

تیرون.آجول مگه کم زحمت داده بودیم یه عالمه ام سوغاتی دادی.اون شیرینی کوکیام خیلیییییییییییییییییییییی یییییی

خوشمزه بودن. http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard40.gif http://s17.rimg.info/04cdbf3a0885fbed81bca470b576cf9e.gif

آجول منتظرمااااااااااااااااااا ا.یهنی آفروتون و میبرم نیاین. http://www.kolobok.us/smiles/artists/mini/Laie_22mini.gif


مینا شوما رو زیاد در پروف خود دیده ایم ولی با ما نبودید گویا :-2-08-:...میگن شوما در مناطقی از کشور رویت شدید :-2-22-:قوشیتم تو حلقم :-2-27-:

بلی بلی یک روح خبیث بودن خیلی هم بوشور موباشن. بلی در شومال کشور مثل اینکه رویت شدیم. بی خود موکونی قوشی

مارو بکنی تو حلقت . این بوشور هانی و سونی هی جلوی همسری ما موگوفتن گوشیت مبارکه ما هم که به کسی نگفته بودیم

کلا دهن قرص موباشیم آفروی ما رو جلوی این همسری بردن.کلا مارو خیلی تحقیر کردن این بوشورا.:-2-27-:

نها جان تسلیت میگم. :-2-15-:

آقا بابک (رابین هود ) نیستید؟ کم پیدا شدید.

ما فهلا بریم زیاد حرف زدیم . http://www.freesmile.ir/smiles/340219_smileybunny1.gif

NILOUFAR
1391،03،30, ساعت : 01:51 بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
30 / خرداد / 1391

“Is there anything I can do for you dear? Is there anyone I can call?”
No and thank you, please Madam. I ain’t lost, just wandering

سلام



امروز 30 هستش و من 2 تیر امتحان دارم ولی اصلا آماده نیستم .به معنای واقعی کلمه نخوندم .
خاله اینام امروز میرسن قراره بود دیروز بیان ولی نیومدن .
هی باورم نمیشه عروسیه سعید هستش . حالا از کوچولویی اش که بگذرم چون از بچگی باهم بودیم یه جوریه حسم . اصلا باورم نمیشه بره پی زندگی خودش . یادمه از 17 /18 سالگی به بعد همش واسه عروسی همدیگه برنامه ریزی میکردیم اصلا نه فقط من چون سعید اخرین بچه ی دایی ام هست و خیلی هم از بچگی تا حالا ادم باحالی بوده همه تو فامیل عاشقش هستن مخصوصا مامان بزرگم واسه همین از بچگی هر چی میشد میگفتن عروسی سعید میترکونیم .من خودم دبیرستان که بودم از این لباسهای پرنسسی خیلی دوست داشتم ولی خب فکر میکردم اگه بخرم کجا بپوشمشون . بعد هی میگفتم سعید تو زن بگیر من عروسی تو میپوشمش اخرشم عروسی اش یه وقتی افتاد که ما نمیتونیم بریم .راستش بابا و عمه هام چند باری تعارف کردن که بریم چون از فوت عموم دو ماهی گذشته ولی خب خودمون دلمون نمیاد چون عموم هم سنی نداشت که بگیم پیر شده بود و باید میرفت .هرچند مامان و بابای من هیچکدوم به این چیزها اعتقاد ندارن (اصلاح کردنو و مشکی پوشیدن فقط هم تا هفتم مشکی تنشون بود ) خودمم حس میکنم این چیزها خیلی بیهوده است .ولی خب حس میکنم یه احترامیه به دختر عمو و پسرعموام اگه نریم .
به قول لیا (نه الهام منظورم بود یه لحظه فکر کردم اسم REMIX (http://www.forum.98ia.com/member77622.html) لیاست ) امروز...... هوای ..... احساسم : ابریه ...نه خوبم نه بد فقط وقتی باهام حرف میزنن تهش لبخند نمیزنم .
تو پروفایلم دیدم که دو سال و یه ماه از عضویتم گذشته و من امسال اصلا یادم نبودش که دو ساله تو سایتم . به سرعت برق گذشتش .
همه آدمها دوست دارن یه چیزهایی رو بدونن که نمیدونن حالا یا رازه یا قابل دیدن نیست و ... من برعکس دلم میخواد خیلی چیزهایی رو که هست ندونم و همنطور خیلی از آدمها رو اونجور که هستن نشناسنم .
دیشب خواب بهنوش وشبنم و مینا (مدیر مسابقات رو دیدم ) همون لحظه اونقدر حس بدی داشتم ساعتهای 4 اینا بود خواستم کامپی رو روشن کنم بیام سایت بهشون پیام بدم . ولی صبح که اومدم پشیمون شدم اینجوری نبود که خوابم رو تعریف کنم و حرف دیگه ای هم نیست . از دست خوابهام کلافه شدم 100 بار تصمیم گرفتم بهmahana بگم بازم پشیمون شدم نمیدونم باید به کسی بگم یا نه .
از الناز خیلی وقته خبری ندارم رفتم توییت همش فکر میکردم الناز90 همون مدیره است آخرش فهمیدم یه عمریه اشتباه کردم .

راضیم که جهنم همین اتیش و سربی که میگن باشه تا اینکه ادم به بازتاب افکار و رفتارهای خودش غل و زنجیر بشه .اه انجوریه باید از تک تک کلمه هایی که نوشتم و گفتم باید اویزون بشم .
جناب نوین من امروز فکر کردم حرف شما کاملا درسته . اشتباه فکر میکردم در مورد متوسط بودن انگار من زیادی کند شدم . این متوسط بودن نیست اخر بودنه .
کوپن من هم دیگه به اخرهاش رسیده یه فکری باید براش بکنم .
بچه هایی که امتحان و کنکور دارید براتون دعا میکنم . در مورد کنکور گفتم هرجایی و هر رشته ای به صلاحتونه قبول بشید . شاید اونچیزی که میخوایید همونی نباشه که واقعا باید برید .


وگرنه من از همون اتاق فکرم (گلاب به روتون) خسته نشدم. اصلا دستشویی همیشه جایی بوده که من تکیه زدم به دیوار کنار آینه. زل زدم به آینه و با خودم حرف زدم ، به خودم دلداری دادم، تو صورت خودم تّف کردم(البته بعدش مجبور شدم آینه رو تمیز کنم) ، اخم کردم ، خودمو بی نهایت در آغوش گرفتم و زل زدم به چشمام و چشمام و....چشمام
اتاق فکر !!! چه جالب واقعا اسمش بهش میاد 90 درصد ادمها هم اتاق فکرشون همونجاست

دیروز صبح شوهرخالم اومد...
اتفاقا دیروز صبح هم یکی از دوستهای ما از مکه اومدن با خانمشون .ما هم رفتیم استقبالشون البته همینجا ورودی شهر . خیلی خوشم میاد از این مراسمها دیروزم نهار و شبش ولیمه دعوت بودیم کلی حال داد

من الان از ممکن وناممکن رد شدم وبه مرز ممناکن رسیدم(بارنی توی اشنایی با مادر)

منم !!!

امروز مامانم رفته بود پست دفترچه بگيره آقاهه گفته 1 تير مياد

واقعا جون آدم در میاد تا دفترچه های کارشناسی ناپیوسته بیاد بعد ازمونش شهریوره انتخاب واحد شهریوره قبولی شهریوره ثبت نام شهریوره . خیلی مسخره است. نمیدونم چرا یه جوری بر نامه ریزی نمیکنن که همه چی عجله ای نشه
پ.ن: من امروز میخواستم خاطره بنویسم هدف پست زدن به خاطر دیده شدن آواتارم با مریم نبود :-2-41-:
رویا جونم تولدت مبارک
پ.ن 2: خانم زارع ببخشید من تازه بیوگرافیتو ن رو تو نت خوندم:-2-40-:
فعلا.

Mina
1391،03،30, ساعت : 02:06 بعد از ظهر
حالم اصلا خوب نیست :-2-15-:
برای امتحان فردا هم فعلا شروع نکردم به خوندن:-2-15-:
4تا قرص ویه آمپول دیروز کار خودشو کرد و باعث شد امروز از 6 صبح اعصابم بریزه بهم:-2-15-:

چندروزیه سر یه مسئله ای کشمکش داریم و مطمئنم باز هم خواهرجانمان برنده هستش:-2-15-:
من که تو این خانواده بحساب نمیام:-2-15-:اینم روش!

گفتیم دفترچه، من نمیخوام شرکت کنم.یعنی هیچی نخوندم..ولی بابام میگه باید شرکت کنی:-2-15-:و تا شهریور هنوز وقت داری بخونی:-2-15-:کسی نیست بگه من روی کتاب رو میبینم حالم بهم میخوره چه برسه....:-2-15-:


برم به درد خودم بمیرم!
روزتون خوش!

REAL LOVE
1391،03،30, ساعت : 02:17 بعد از ظهر
سلام

فردا حافظ دارم اونم تو الزهرا:-2-18-:حافظ خودش آسونه مخصوصا اگه فقط 55 غزلش باشه؛ ولی استادشون خیلی ناجوره:-2-18-: بچه های خودشون ترم پیش راضی نبودن... اصلا درس دادنشم خوب نبود:-2-18-: هرچی دلش میخواست میبافت بهم:-2-18-: من خیلی میترسم:-2-03-: یعنی در حد افتادن:-2-03-: خـــــــــــــــــدا:-2-18-:

شبیه شاخه نبات شدم انقدر شعرا رو زیر و رو کردم:-2-11-:
حرفی نیست...
خیلی حس بدیه که نتونی چیزی رو به کسی بگی:-22-:

سلیقه شخصی هم دیدیم تموم شد:-26-:

* میگم ماهم مدرسه رو تموم کردیم انقدر خوشحال بودیم؟ چرا بچه های الان اینطورین؟! واسه تموم شدن مدرسه همچین خوشحالی میکنن که انگار قله قافو فتح کردن:-2-28-:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

روز خوش:-53-:


هر کس می تونه عقیده اش رو بگه ... اصلا بگه ...زیاد یا کم ... مقدار و کیفیتش دیگه بستگی به شخصیتش داره و معرف شخصیت اون فرده و قرار نیست برای کسی مقدار تعیین بشه ... این مغایر با اصل آزادی بیانه
کاش همینطور بود که میگید... ولی حیف که اینروزا اینا فقط شعار شده؛ من دیگه حتی به نزدیکترینم هم جرات ندارم عقیده مو بگم...اظهار نظر موقوف!!!

binaha
1391،03،30, ساعت : 02:46 بعد از ظهر
برام دعا کنید
همین...

sahar bala
1391،03،30, ساعت : 02:50 بعد از ظهر
سلام بچه ها...........:-2-25-:
امروز خیلی دلم گرفته.......:-2-30-:..حوصله هیچ کسو ندارم.....:-2-30-::-2-30-:.......گفتم بیام خاطره بنویسم....:-2-37-:
.ولی خب حرفی واسه گفتن ندارم..:-2-30-:........دوروز خونه نبودم نتونستم بیام سایت داشتم دیوونه میشدم.......:-2-30-:...
خداروشکر امروز اومدیم خونه........:-2-16-:..دیشبم جاتون خالی که عروسی بودم خداییش خیلی خوش گذشت......:-2-16-:.....
اینقده دوست داشتم برقصم ولی نشد:-2-33-:(عروسی برادر شوهر خالم بود)خالم گفت پاشو بیا وسط بهش گفتم زشته مگه عروسی کیه که من پاشم برقصم......:-2-06-:......خلاصه در کل خیلی خوش گذشت....:-2-16-:.....
اخ جوووونم شهریور ماه با قطار میرم مشهد...:-2-16-:.....عشقمم میاد اونجا...:mrgreen:..میخوام ببینمش.:-2-41-:......الهی فداش شم کی شهریور بیاد...:-2-14-:.....لحظه شماری میکنم تاشهریور.....:-2-37-:........خب دیگه حرفی زیادی واسه گفتن ندارم..........:-2-15-:
خب بچه ها من دیگه کم کم باید برم....:-2-37-:..فقط برام دعا کنید که به ارزوم برسم و بتونم.......................:-2-30-:
دوستتون دارم تا خاطره ی بعد......:-2-35-:..... باااااای تا هاااااای دوستای نودهشتی خودم........:-2-25-:

سوین
1391،03،30, ساعت : 02:52 بعد از ظهر
تا حالا شده از صبح که از خواب پا می شی دنبال درست کردن شر باشی؟!:-2-38-:
دوست داشته باشی یکی بهت گیر بده!؟ بعد تو ادامه ش بدی, بعدش کار بالا بگیره؟!:-2-38-:
من امروز صبح دقیقاً با این حس و حال از خواب برخاستم. :-2-22-:
امتحان داشتم.
درس هم نخونده بودم. یعنی نه که نخونده باشم, درست نخونده بودم.
سر جلسه امتحان هنزفریمو گذاشته بودم تو گوشم, داشتم فریدون فروغی گوش می کردم.:-2-22-:
قبلاً بچه هامون از این کارا زیاد انجام دادن. با این تفاوت که معمولاً درس ها رو ضبط می کنن و سر جلسه گوش می کنن و زحمت می کشن جواب سؤالا رو می نویسن.
من سرتاسر امتحان فریدون فروغی گوش کردم و هیچ کس نفهمید.:-2-42-:
بعد امتحان که گفتم چه کردم سیل ناسزا و مشت و چک و لگد بود که از جانب دوستان بر سرم آوار شد.
بهم گفتن کله خر!:-2-43-:
ولی من دوست داشتم یه بار این حس رو تجربه کنم که اگه سر جلسه امتحان یکی بفهمه که من دارم با گوشیم کار می کنم, چی می شه!؟ حالات و احوالاتم چطور می شه؟! اون طرف اگه بفهمه من داشتم آهنگ گوش می کردم چی کار می کنه؟!
که البته ناکام موندم.:-2-09-:
این ترم من اصلاً کتاب نخریدم. پیرو همون بحث برائت و بیزاری از بحث کتاب و کتاب خوانی که تازگی ها دچارش گشته ام.
کتابا رو یا از کتابخونه گرفتم, یا از بچه ها گرفتم بخش های امتحانی رو کپی کردم... .
بعد امتحان با دوستم رفتیم کتابخونه که کتابای امتحانای این دو روز گذشته رو پس بدم. بعدش دوستم رفت خونه شون, من توی اون گرما راه افتادم بیام خونه. با خط یازده. هنوز تو فکر این بودم که چطوری به یکی گیر کنم!!!
داشتم روی جدول واسه خودم جفتک پرونی می کردم که یکی گفت: خجالت بکش دختر!:-119-:
نیشم رفت بناگوشم و پنداریدم که سوژه مورد نظر را یافته ام.:-2-27-:
برگشتم دیدم زکی!!! دبیر ریاضیات سال اول دبیرستانمه!:-2-09-:
تو ذهنم واسش زبونمو دراز کردم. :-2-42-:ولی در ظاهر از رو جدول پریدم پایین سلام علیک و این حرف ها!
بیچاره گناهی رو هر وقت می بینم, دلم واسش خون می شه.
مغز من واسه ریاضیات اصلاً کشش نداره. همین که می دونم دو به اضافه دو می شه چهار ما را بس.:-2-41-::-2-38-:
سرکلاس ریاضی یا هپروت بودم, یا در حال کرم ریزی... . سرتاسر کتاب ریاضیم یدونه تمرین ریاضی ننوشته بودم. همش شعر بود. هرجا خالی بود, من اون جا با خط خوش شعری از خودم در کرده بودم. یه بار داشتم واسه خودم خطاطی می کردم, این اومد بالا سرم. کی؟! وقتی بچه ها داشتن خودکشی می کردن با تمرین های تانژانت و کتانژانت و دوستاشون! :-2-06-:خلاصه کتابمو گرفت گفت هفته دیگه با مامانت بیا! منم گفتم تبشین تا من با ولیم بیام مدرسه. هیج وقت توی سراسر دوران مدرسه چنین نشده بود و تباید هم می شد. از راه مدرسه رفتم یه کتاب ریاضی خریدم و هفته بعدش رفتم سرکلاس. اونم دید من پرروتر از این حرف هام, به روی خودش نیاورد.
خلاصه بهم گفت کجایی و چه می کنی؟ منم توضیحات مبسوطی ارائه دادم که بله و این حرف ها.
بهم گفت خدا رحم کنه به هم کلاسی هات. خلشون نکردی؟:-2-09-:
منم یه لبخند معصومانه زدم گفتم: اونا منو خل نکنن من کاریشون ندارم.
حالا امروز مصداق بارزش بودا... . صندلی امروزم یه کم مشکل داشت. یه پایه اش کوتاه بود. بعد من هی روی اون یه پایه مانور می دادم. صندلی تق تق می خورد زمین بچه ها هی هیش و هوش می کردن. بعدش سعی کردم دستمال جیبیمو باز کنم که مماخ مبارکمو بگیرم خش و خوش مشمای دستمالم که از ازن شکوفه های عهد دغیانوث بود دراومد و دوباره سر و صدای بچه ها. یه بارم جامدادیم که از قضا فلزی هم هست و من خیلی دوستش دارم خورد زمین و تمام دل و روده اش پخش شد زمین و بچه ها از سر و صداش دو متری رفتن هوا! :-2-06-:بعد امتحان هم یه سری شون اومدن سراغم و دست نوازشی بر سرم کشیدن. :-2-09-:
خلاصه خداحافظی کرد و رفت این دبیرمون. منم دیدم دیگه دارم به معنای واقعی تبخیر می شم زودی رفتم اون ور خیابون سوار ماشین شدم و برگشتم خونه. ولی هنوز کرمه داره وول می زنه.
هیچ کی پیدا نمی شه یه کم باهاش کل کل کنم. حوصله ام سر رفته این روزا... . من دعوا می خوام...:-2-09-:
:-2-25-::-2-25-::-2-25-:

sparrow
1391،03،30, ساعت : 02:59 بعد از ظهر
سلام سلام...!http://www.pic4ever.com/images/rainbowf.gif
این اولین باره که تصمیم گرفتم تو این تاپیک چیزی بنویسم...
البته الان یه چیزی شنیدم که تو شوکم http://www.pic4ever.com/images/20.gifو دلم خواست بنویسمش...http://www.millan.net/minimations/smileys/putersmile1.gif
امروز خواهر گرامیم از سر جلسه ی امتحان اومد و گفت یکی از دوستاش خیلی ناراحته... حالا جریان چی بوده؟؟؟ عرض میکنم خدمتتون...http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
دوست خواهرم که 19 سالشه قرار بود با دوست پسرش که 22 سالشه ازدواج کنه... اما روز خواستگاری به توافق نمی رسن...http://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif یعنی خانواده ی دختره یه سری رسم های عجیب غریب دارن که تو کَتِ پسره نمیره... http://www.pic4ever.com/images/no.gifحالا هم همه چی منتفی شده...
اما قسمت جالب ماجرا مونده...
پسره از روی لج ولجبازی میخواد ازدواج کنه... حالا حدس بزنین دختری که انتخاب کرده http://www.pic4ever.com/images/sheikhHessam.gifچند سالشه؟؟
...
...
...
نه جان من حدس بزنین....http://www.millan.net/minimations/smileys/rolleye.gif
...
...
11 سال...http://www.pic4ever.com/images/jawsmiley.gif
آخه من دردمو به کی بگم؟
دختر 11 ساله، اونم تو این دوره و زمونه چی از زندگی میفهمه...http://www.pic4ever.com/images/306.gif
من که 21 سال از خدا عمر گرفتم هنوز هیچی بارم نیست... چرا خانواده ها جلوی ازدواج های زود و نمیگیرن...http://www.kolobok.us/smiles/icq/ireful.gif
اعصابم ریخته بهم....
فعلا...

رهگذر13
1391،03،30, ساعت : 03:31 بعد از ظهر
سلام سلام..
امروز صبح ساعت 2مامان اینا اومدن..تا حالا مامانو انقدر شاد ندیده بودم:-2-16-:..خیلی وقت بود آرزو داشت بره مکه..جالب اینجاست که خیلی اتفاقی جور شد..هردوشون شوکه شده بودن..تو شرکت به بابا رشوه داده بودن تپل :-2-37-:پدر گرامی هم رفته بود گزارش کرده بود..چون برای چندمین دفه بود تشویقی بدون نوبت فرستادنشون مکه..:-2-16-:
از موقعی که رسیدیم خونه تا ساعت 5 داشتیم با نیلو سوغاتی باز میکردیم..:-2-16-:
آقا این نامزد نیلو مثلا ارشد رشته منو میخونه..استادم هست اما اصلا به من تو پروژه هام کمک نمیکنه:-2-30-:
همش میگه تنبل میشی خودت کار کن...:-2-01-:



پی نوشت:شبنم (http://www.forum.98ia.com/member9963.html) منم دلم کنسرت رضایزدانی میخواد:-2-30-::-2-30-::-2-30-:تازشم مانتومم جلو بستس:-2-35-:
پی نوشت: mina1989 (http://www.forum.98ia.com/member109082.html) شهر ما هم بیا قول میدم خوش بگذره..به شرطی که از اون سوخاتیا که واسه هانی بردی واسه منم بیاری:-2-35-:
پی نوشت: αгѕαпα (http://www.forum.98ia.com/member8579.html) یهنی من مرده تواضعتم :-24-: رتبه تک کنکور واسه خوته:-2-08-:
پی نوشت:هرکی تفلدشه تبریک میگم..عید همگی هم مبارک:-2-40-::-2-40-:







בَرב בارَב ...




פَقتے هَمـﮧ چيز را مے בانے ...



פَ فِکر مے کُنَـنـב نِمے בانے ...



פ غُصـﮧ مي خـפرے کِـﮧ مي בانے ...



פَ مے خنـבَنـב کِـﮧ نمے בانے:-2-41-:





نگار
آخرین برگهای دفتر بهار 91

roya jo0on
1391،03،30, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
سلام سلام :-2-16-::-2-16-:
الان من یه نی نیه 1 روزه ام :-2-16-:
چقد هوا خوب شده :-2-16-: چقد گلا شکوفه کردن :-2-16-: چقد همه با هم مهربون شدن :-2-16-:
آخه چون امروز من به دنیا اومدم :-2-08-:
تبریک عرض میکنیم ولادت با سعادتِ خودمون رو:-2-06-:
آقا ما از روزی که یادمون میاد همیشه روز تولدمون مصادف میشد با روز کارنامه گیریمون :-2-39-: همیشه اونروز چقد خدا رو به روز تولدم قسم میدادم که جان من نمره هام خوبشه و اینم کادوی تولدم باشه :-2-06-:
مدرسه ها که تموم شد حالا بدبختی اینه که اومدیم دانشگاه همون روز تولدم امتحان دارم همیشه :-2-09-:
آخه روز تولدم انقدر نحس :-2-30-:
10 تا امتحانمم اگه خوب بدم نمدونم چرا همون امتحان روز تولدمو خراب میکنم :-2-37-:
الان امتحان دادم اونم از نوع تستی ، 40 تا سوال داده من فقط 5 تاشو مطمئنی زدم :-2-27-:
یعنی قوربون روز تولدم برم من :-2-28-:
از ساعت 12 شب به این ور یعنی فوران تبریک تولد بودااااااااااا :-2-14-:
چه با محبتن همه :-2-14-:
داداشیم الان اس داده گفته :
عزیزم تولدت مبارک ........ اوه چه غلطا :-2-06-:
عزیزم شام به کسی قول ندی که ناراحت میشم به اتفاق خونواده محترم شام مهمون من :-2-06-::-2-06-:
آخرشم زده عزیزم اون 10هزار تومنو کی گفت برداری از روو میزم عزیزم :-2-06-:شام بی شام دیگه :-2-06-:
1 تیرم تولد صادقمون :-2-41-: واسش کفش خریدم گذاشتم توو کمدم . میبینم امروز کفشا دمِ در خونمونه :-2-37-: پاش کرد رفت سر کارش:-2-37-: وااا مصیبتااااا:-2-37-:
جمعه هم عروسی دختر عمومه:-2-28-: فرداشم من امتحان دارم:-2-28-: بله برونش تهران بودم نتونستم برم:-2-28-: دوست دارم جمعه هم نرم:-2-28-: میگن اگه نری فک میکنن حسودیت شده که تو هنوز عروس نشدی و اون عروس شده :-2-37-::-2-37-: یعنی من عاشووقه این طرز تفکراتم :-2-37-:
** توجه کردین چقد امروز فرشته زیاد شده توو خیابوناااا :-2-35-: عجب ماه با کلاسیه این خرداد :-2-14-:

ارادتمندیم :-2-40-:

-MARYAM-
1391،03،30, ساعت : 03:45 بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
30 / خرداد / 1391

“Is there anything I can do for you dear? Is there anyone I can call?”
No and thank you, please Madam. I ain’t lost, just wandering

سلام



امروز 30 هستش و من 2 تیر امتحان دارم ولی اصلا آماده نیستم .به معنای واقعی کلمه نخوندم .

منم !!!

فعلا.
ما خاطره دوم داریم.
همین ارزو کردیم این ازیل حسین داداشی پیداش وشد دیدیم یهو ای داد بیداد کاش یه ارزو دیگه کرده بودم چقدر زود جواب داد:-2-27-:
گپی زدیم که وسطش قطع شد:-2-42-::-2-42-:بیاد پوست از کلش میکنم:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
نولو تو شکل منی یا من شکل تو:mrgreen:ولی هردومون خومشلیم.
اقا نولو ممناکن رو که بشکونیم باید به چه مرزی برسیم؟:-2-35-::-2-35-:

مخاطب خاص م.د:داشتم کارای دانشگاهی بابام رو انجام میدادم نتونستم بحرفم:-2-39-:قهر نتون
خوب خالم اومده خونمون وای دختر کوچولوش با این نیکو اجی کوچیکه من خونه رو روسرشون گذاشتن.
اتاق من که انگار زلزله اومده.مامان ببینه میکوششون:-2-31-:
همیشه این بچه های اخری لوسن:-2-28-:بابام وقت نکرده ادبش کنه:-2-08-:
دیشب انگاری من خ... اومده نشسته رو کمرم میگه برو .... برو....
بخدا بچه هم بچه قدیم.ما اون موقع ها که بابامون خواب بود 40 روزمون بودا ولی میفهمیدیم شبا گریه راه نمی نداختیم:-2-22-:
اینا شورشو در اوردن بابا رو ساعت 1شب می کشونه مغازه داییمان بستنی خریدن:-2-36-:
منم توجه میخوام:-2-37-:کمبودش با این جانوران احساس میشد:-2-15-::-2-15-:

ادین دیدی که داداشی حسینم گفت که خوبت کردم:-2-06-:
حالا یه مدرک جعلی ساختم زیر اسمش زدم bannedهی یه سوتی دادم اشتب نوشته بودم فهمید:-2-36-:
خوشمان امد .
نولو میدوستمت
دوستان من دیگه امروز پست نمی دم:-2-35-:
بخشید:-2-40-:

meno
1391،03،30, ساعت : 03:48 بعد از ظهر
سلام



الان بعد از مدت ها نشستم به نوشتن !

تموم شد ، ویرایشش هم کردم بعد خیلی شیک موس رو بردم بالا و صفحه رو بستم !!!!!!

خودمم باورم نمی شد که همچین کاری رو کردم و با بهت به صفحه مانیتور نگاه می کردم !

خلاصه قسمت نبود ! :-2-37-:

دیدن تا کاری نمیشه گاهی به جای اینکه بیشتر تلاش کنیم با این حرف که قسمت نبوده خیال

خودمون رو راحت می کنیم و ولش می کنیم !؟

خاطره قبلی رو ولش ! نمی تونم دوباره بنویسمش ( آخر تنبلیه ها ) :-2-35-:

الان ما تو هوای نسبتا خوب و البته از نظر خوزستانی ها عالیه بهاری نشستیم و

حداقل از این بابت مشکلی نداریم .

در حالی که خوزستانی ها بیچاره از شدت خاک نمی تونن بیرون برن و تموم ادارات بسته شده

بماند از مریضی ها !!!!

همش با من تماس میگیرن که بلند نشی بیای اون طرفا که خفه میشی !

به نظر این انصافه ؟

هرچند دیگه از گله هم خسته ایم و دیگه خودم به شخصه از گله کردن از اوضاعی که همه

شاهدیم حالم بهم میخوره !

کسی تا نبینه و نچشه نمی تونه درک کنه که گرمای شدید و شرجی و خاک خوزستان با هم یعنی چی .

یعنی جهنم به معنای واقعی !

بعد بزرگانمون یه گوشه دیگه از سرمایه های اونجا به عنوان منبع درامد کل کشور استفاده کنن

و به ریش همشون بخندن !!!

خداییش این دیگه آخر ظلمه !!!


دیروز رفتیم یه ساعت پیاده روی ولی بیشتر از 45 دقیقه نتونستیم دووم بیاریم و برگشتیم . :-2-27-:

lucy
1391،03،30, ساعت : 03:48 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام

خاطره ها که حسابی از دستم در رفته ونخوندم خبر از حال هیچ کدومم ندارم
امیدارم همتون خوب باشید عید گذشتتونم مبارک

میبینمم که بعضی ها نور بالا میزنن واواتور خفن گذاشته بیدن :-2-38-:از حال ما بخواهید هوچ فعلا میگذرونیم تا ببینیم خدا چی میخواد

دیگه اینکه هیچی دلم برای تک تکتون تنگیده

خوش باشید فعلا

sheydaee
1391،03،30, ساعت : 03:48 بعد از ظهر
سیلام...:-2-27-:

دیروز صبح شوهرخالم اومد...:-2-16-:

جاتون خالی پریشب تا صبح هیچکدوممون نخوابیدیم..:-37-:.اول گفته بودن 12 شب پروازه ...12خبر دادن که سه

ساعت تاخیر داره.:-2-28-:..قشنگ صبح شد خورشید خانوم دراومد ما بیدار بودیم..:-2-35-:. من بدبخت که امتحانم

دارم به جای اینکه بشینم درس بخونم همین جور تو تختم بیدار خوابی کشیدم...رادیو گوش دادم کتاب خوندم

کلیپ نگاه کردم چقدرم که زمان دیر میگذشت.:-2-36-:..هیچی دیگه ساعت 5 راه افتادیم رفتیم دنبال خالم ...قرار شد

خالم با ماشین خودش پشت سر ما بیاد اخه فرودگاهو بلد نبودن منم نشستم تو ماشین خالم افتاده بودیم دنبال ماشین

بابام..:-2-08-:.یه صحنه بابا رفتن تو یه خیابونی وسط خیابون یهویی دور زدن ما هم کاری که بابام کردنو انجام دادیم

یعنی ما هم دور زدیم.:-2-35-:..بعد متوجه شدیم بابا خان کلا خیابون یک طرفه رو داشتن خلاف میرفتن ما هم گیج

پشت سرشون میرفتیم..:-2-06-:.به خالم میگم خاله بابای من متوجه نشدن شما چرا اخه:-2-33-:؟این تابلو به این واضحی

رو نمیبنین:-2-33-:؟خالم میگن نه الان بابات تو دره هم بره من پشت سرش میرم.:-2-06-:..بعدم که رسیدیم فرودگاه اونجا

گفتن 7/30 در باز میشه و حاجیا میان بیرون..:-2-16-:.سه تا در بود ما هم همینجور چشممون به در خشک

شد..:-2-28-:.ملتی که ریخته بود.:-2-36-:..فقط کله ها دیده میشد:-2-22-:...همه ریخته بودن جلو درا..این دسته گلاشونم

دستشون مگه میشد چیزی دید.:-2-36-:..بابامم رفته بود اون جلو که شوهرخالم اومد بیرون زودی ببینتش...:-2-16-:

هیچی دیگه همین جور نشستیم منتظر که یهویی بابام از یه فاصله ی دوری که بینمون صندلیایه فرودگاه و

مردم بودن صدا زدن ...نگاه کردیم دیدم شوهرخالم کنار بابامن .:-2-16-:..وای چه صحنه ی جالبی شده بود منو خالمو

دختر خاله هام همینجور دست تکون میدادیم و سرگردون مونده بودیم که از کدوم طرف بریم که برسیم بهشون دقیقا این شکلی شده

بودیم هممون::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:

شوهرخالمو بابامم همین طور.:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:..بدبخت این دختر خاله هام که از ذوق باباشون راستو چپ

شده بودن یکم از این ور یکم از اون ور..:-24-:.صحنه ای شده بود

خلاصه وقتی هم که رسیدن به هم با باباشون روبوسی کردن .:-2-12-:..

این خاله ی ما هم که جلو ماها خجالت کشید نتونست واسه شوهرش ابراز احساسات کنه هرچی گفتم

خاله خجالت نکشین...گفتن نه بابااااااااااااا...:-15-::-15-::-15-:

بعدم که اومدیم خونه و بنده نعشم افتاد رو تخت و تا عصر خوابیدم..:-2-41-:.امشبم که مهمونی دارن دیگه...

خلاصه که ما هم دوست داریم بریم حج ..ارزومونه...خدا قسمت منم بکن دیگه...:-2-33-: البته ببخشینا :-2-14-:


الهی

همچین ماجرایی دیروز واسه ما هم پیش اومد و خیلی بیدار خوابی کشیدیم و بعدم با خواهرم و شوهرخواهرم و دختر و پسرش راهی فرودگاه شدیم و همسرجان از سفر حج برگشت و کلی خوشحالی و ابراز احساسات

اتفاقا منم با ماشین خودم پشت سر شوهر خواهرم رانندگی می کردم

وقتی هم رسیدیم خونه سوغاتیا ریخته شد وسط اتاق و کلا دیگه کف اتاق پیدا نبود

هی لباسا از توی چمدونا بیرون می اومد و همسرجان می گفت: اینم واسه زنمهههههه :-2-16-:

منم ذوق زده (این شکلی) :-2-27-:

دخترامونم این شکلی :-2-41-::-2-41-:

دوباره باز یه لباس دیگه میاومد بیرون ، دخترا: :-2-35-:

باباشون: اینم که مال مامانه :-2-16-:

من: :-2-27-:

دخترا: :-2-36-: :-2-30-:

ناگفته نمونه که هرکدوم یه بغل گنده لباس و کیف و گل سر و چادر عربی بردن توی کمداشون

دست آخرم می گفتن: بابا خان فقط واسه مامان سوغاتی آورده :-2-39-:

امشبم که ولیمه داریم جاتون خالی

و من ِ چشم دراومده نشستم پای نت و خاطرات می بلغورم :-2-40-:

edin
1391،03،30, ساعت : 04:10 بعد از ظهر
سلام به همه
نمیخواستم خاطره بنویسم دیگه مریمی مجبورم کرد:-2-33-:اقا این ما رو از صبح تا حالا هوایی کرده...صبح که توی خواب خوش بودیم بیدارمون کرد الانم هی مارو میترسونه میگه بن شدی گفتم چطور بن شدم میگه الان مدرک نشونت میدم...مدرکشو ببینید:
[/URL]http://s3.picofile.com/file/7413854836/d.png (http://s3.picofile.com/file/7413090321/d.png)

زیره اسم من نوشته اشتباه نوشته وگرنه شاید تا حدودی باور میکردم:-2-22-:الانم داشتیم با هم میحرفیدیم از دست حسین عصبی بود دعواشو با من کردو بعدشم بای داد....آخه مریمی مگه من تو این دنیا چند تا دوست دارم که تو هر روز هی بای میدی؟یعنی دوستمی یا به قوله خودت آجیمی:-2-15-:
خودم دلم پره مریمم هی پر ترش میکنه:-2-39-:امروز بعد از چندی یه نفر خیلی دوسش دارم اومد سایت....حیف که نمیتونم بهش پی ام بدم:-2-39-:بهه قول مریمی که توی یه جملش نوشته بود :هرکسی رو میخوای از دست بدی بهش بگو دوست دارم.:-2-39-:
بیخیالش دیگه....از صبح تا حالا کارم شده گوش دادن یه اهنگ...باهاش ارامش میگیرم...اینه:
[URL]http://s3.picofile.com/file/7412978488/Majid_Alipour_Aroosi_Ya_Aza_128.mp3.html
عروسی یا عزا:-2-39-:
فعلا همگی:-118-:

!ستوده!
1391،03،30, ساعت : 04:11 بعد از ظهر
به من میگن بهش فکر نکن مگه میشه به درد فکر نکرد؟! میگن احساس نکن مگه میشه به احساس به این موجود لگدمال شده و بازیچه شده فکر نکرد؟!

مگه میشه زنده بود اما فکر نکردو احساس نداشت واقعا برای من سواله چرا یه عده اینقدر راحت به بعضی کارها دست میزنند واقعا چه چیزی بهشون این مجوز رو داره مجوز بازی دادن ادم ها و نابود کردنشون واقعا این افراد خواب راحت هم دارند؟!

چراخدا فقط به من سخت میگیره اون افرادرو ول کرده تا میتونند به اعمال کثیفشون ادامه بدهند خدایا نه اینقدر مقصر بودم نه اینقدر گناه کار که این سزای من باشه!!تو فقط تو میدونی من چرا و چه کارهای کردم پس خودت قضاوت کن که تو قاضی دل هایی..



مـن می بـافـم …

تـو می بـافـی … .

مـن بـرای ِ تـو کـلاه ؛ تـا سـرت گـرم شـود ،

تـو بـرای ِ مـن دروغ ؛ تـا دلـم گـرم شـود....




در این شهر صدای پای مردمی است



که همچنان که تو را می بوسند

طناب دارت را می بافند ،

مردمی که صادقانه دروغ می گویند

و خالصانه به تو خیانت می کنند

در این شهر هر چه تنهاتر با شی پیروز تری!!!

30 خرداد 91

feedback
1391،03،30, ساعت : 05:58 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام :-2-08-:
ملالی نیست جز دوری دوستان :-2-25-: دو روز پیش خاطره نوشتم؟ ها دوست داشتم الانم بنویسم. دلم خواست :-2-42-::-2-31-:
آقا شایعه شده عده ی کثیری میگن امسال پرسپولیس قهرمانه :-2-37-: وولا !!! :-2-37-: یارگیریای لالیگاییشو دیدین؟ نه تو رو خدا دیدین؟ :-2-35-: آخرم با همه ی یارایی که گرفته نره دسته یک شانس آورده :-2-22-: آهای من پرسپولیسی ام آ :-119-: فک نکنین یه چی میگم یعنی منظوری دارم :-2-33-: آفرین هیچ وقت فک نکنین :-2-38-: اس داده بودم همراه اول زده علی الحساب 26925 ریال :-2-06-: این ماه آخر کم مصرف شدم. خوش به حال مامانم :-2-06-: بچه کم مصرف به من میگن. :-2-38-: خرجی ندارم :-2-08-:
زندگی خصوصی رو دیدم. خیلی جالبه موضوعش. بینید حتماً :-2-41-:
سلام عسیسم خوبی؟ فدات بشم قربونت برم من. الهی از درد و بلاهات کم بشه بخوره تو فرق سر هرکی که نمیتونه ببینه تو خوبی نازنینم. مواظب خودت باش گلم. می بوسمت بای :-2-19-::-2-19-::-2-19-:
افکار یک پسر مجرد وقتی در توهماتش زندگی میکند :-2-02-::-2-26-:
اینو یه جا دیدم گفتم اینجا بنویسم :-2-06-:
امروز سر امتحان بودیم. یه پسره همون اول امتحان اومد دنبال جا گشت. هی اینور اونور میرفت میگفت جای منو گرفتین و به جام نشستین :-2-19-: آدم انقدر سوسول؟! خوب یه جا دیگه بشین. :-2-17-: انگار حالا حتماً باید سر جای خودش بشینه. چیزی که تو دانشگاه رعایت نمیشه سرجا نشستن موقع امتحانه :-2-06-: خوبه بهش میخورد ترم بالایی هم باشه. دیوانه تا حالا از این چیزا ندیده تو یونی؟ :-2-06-: خلاصه رفت اون جلو نشست و به مراقب گفت اندیشه دارم. مراقب برگشت گفت اینجا امتحان اندیشه نیست آ :-2-31-::-2-31-::-2-31-: پسره گفت مگه امروز 31 اُم نیست؟ :-2-06-::-2-06-::-2-06-: تا اینو گفت کلاس رفت رو هوا :-2-06-::-2-06-::-2-06-: بچه م یه روز زودتر پاشده اومده واسه امتحان :-2-06-::-2-06-::-2-06-: الهی الهی به قول آبجیم هر از گاهی میگه جانم جانم :-2-06-::-2-06-::-2-06-: الان باید به این بگی الهی جانم جانم ناز بشی یادت رفته یه روز زود اومدی؟ :-2-06-:
آقا همون اول امتحان استرس از ما دور شد با انرژی مضاعف شروع به نوشتن کردیم. :-2-38-::-2-38-::-2-38-:
استاد وسط امتحان اومد گفت هرکی نامه بنویسه تأثیر منفی داره و پلای پشت سرتونو سعی کنید خراب نکنید با این کار :-2-06-:
سه تا امتحانم مونده :-2-31-:
یعنی میشه تموم بشه؟ :-2-36-:
ما برفتیم
این روزا به هر دری میزنی بسته ست :-2-16-:

nairika
1391،03،30, ساعت : 06:11 بعد از ظهر
آخی چه تاریخ باحالی:-2-22-:
3 شنبه 30 روز 3 ماه کاش سال 93 بود که دیگه نور الی نور میشد:-2-37-:
امروزمان به متر کردن راهروهای تامین اجتماعی گذشت و با شمارش پله هاش نذاشتیم روزمون به بیهودگی تلف بشه:-2-42-:
دقت کردین بعضیا تا یه کاری رو بلد نیستن بخاطر اینکه نقص خودشون به چشم نیاد صداشون رو میندازن رو سرشون و ادب و نذاکت رو به فراموشی میسپارن:-2-42-:
خانومه نشسته پشت میز نمیتونه مشکل برنامه رو رفع کنه جیغ جیغ سر من که سی دی بیمه ای که آوردی خالیه:-2-36-: میگم عزیز من اگه بعد اینهمه سال درس خوندن و کار کردن نتونم یه سی دی رایت کنم و یا تست نکرده پاشم بیام اینجا که به درد جرز دیوارم نمیخورم که:-2-28-: شروع کرده آی هوار که با من بحث نکن و برو یه سی دی دیگه رایت کن بیار ما هم فقط جهت حفظ آبروی کاری خود از همکار بسیار محترمش خواستیم این سی دی ما رو رویت کنه و ببینه چه مرگشه که دمش گرم کارمون رو راه انداخت و موقع رفتن خانوم اند اخلاق و مهارت با یه پشت چشم نازک تهدید میکنه که از ماه بعدم برو پیش همون تا کارت رو راه بندازه:-2-42-:
هی وای من:-2-39-: کاش هرکس جای واقعی خودش به پشت گرمی اطلاعات و اخلاق خودش بود نه اینکه...:-2-28-:
بهر حال هرچی که بود اینم از اولین لیست بیمه که رد شد و امیدم که به مشکل نخورم دیگه تو این قسمت:-2-41-:
همچنان استرس امتحان هست و همت درس خوندن نیست:-2-15-:
شبا با خانواده میرم والیبال و بدمینتون بازی کردن فکر کنم خانواده دست به دست هم دادن به مهر تا مارا از شر اضافه وزن خلاص کنن:-2-06-:
راستی سلام هم خاطره:-2-25-:


از اینجا تا به بیرجند سه گُداره
گدار اولی نقش، نقش، نقش و نگاره
گدار دومی مخمل بپوشم
گدار سومی دی، دی، دیدار یاره

گل زردم


همه دردم


ز جفای تو شکوه نکردم

تو بیا تا دور تو گردم
آه ه ه
ای یار جانی، یار جانی
دوباره برنمی گردد دیگر جوانی
ای بانوی من، بانوی من
بیا یک دم بنشین
رو، رو، رو زانوی من !
...
بیا تا گندم یک خوشه باشیم
بیا تا آب یک رود، رود، رودخونه باشیم
یکی صوفی شویم اندر خرابات
یکی جارو کش می، می، میخونه باشیم
گل زردم
همه دردم
ز جفای تو شکوه نکردم
تو بیا تا دور تو گردم
آه ه ه
ای یار جانی، یار جانی
دوباره برنمی گردد دیگر جوانی
ای بانوی من، بانوی من
بیا یک دم بنشین
رو، رو، رو زانوی من ! ...



میگم اصلا معلوم نیست این آهنگ نامجو شیرازی نه:-2-06-:
ولی چه دنیای قشنگی میشه اگه بشه:-2-41-:
دیگه همین دیگه خوش باشین و قدر دان همه لحظات خوب زندگی از خالقش:-2-41-:
فعلنات:-2-37-:
دلمان خواست لینک دانلود بذاریم حرفیه (http://trainbit.com/files/4305534884/?c=1069.html):-2-22-:

SahariX
1391،03،30, ساعت : 06:12 بعد از ظهر
من که چشام داره بابا غوری میبینه !!
تا 6 صبح پای لپ تاب بودم تو نت ول معطل میچرخیدم و رمان میخوندم چراا ؟؟؟!http://www.pic4ever.com/images/gaah.gif
چون قراره باباهه برام لپ جدید بخره میخواستم عقدمو سرش خالی کنم تا از دستم نپریده !!http://www.pic4ever.com/images/putertired.gif
ولی اما امان ... ای دل غافل از دست این باباهه !!! آخه نونت کمه آبت کمه چته تو ؟؟! زنگ زدم میگم بابا جونم ... بابای عزیزم ؟؟! خوبی فدات شم ؟؟! میگه منو خر نکن میدونم چرا زنگ زدی !! میگه برام یه هفته دیگه دستم میرسه !! اونم چی مشکی رنگش !! میگم آخه پدر من مگه نمیدونی من چه رنگی میخوام ؟؟! باز رو اعصابم میره این مرد !!http://www.pic4ever.com/images/snapoutofit.gifhttp://www.pic4ever.com/images/snapoutofit.gif
چند وقتم بود به این نگار عزیزم (البته منو ببخشه هااااhttp://www.pic4ever.com/images/worship.gif) کلی بدو بیراه نثارش کردم !! آخه چه رمانی بود تکیه گاهم باش ؟؟! نصفه کاره تموم شده بود ؟؟!http://www.pic4ever.com/images/stoneage.gif کلی وقتمو سرش گذاشتم ؟؟!
امروز تنها چیزی که مشعوفم کرد این بود که فهمیدم شماره 2 هم داره !!http://www.pic4ever.com/images/jawsmiley.gifhttp://www.pic4ever.com/images/jawsmiley.gif
تنها چیزی که جیگرمو حال آورد همین بود !! از همین جا ازش معذرت میخوام !! آخه من اگه بمونم تو کف یه رمان کلی چیز میز نثار نویسندش میکنم !!!http://www.pic4ever.com/images/shame.gifhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gifhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gif

m2sm
1391،03،30, ساعت : 07:03 بعد از ظهر
خاطره ای نیست جز ورق زدن خاطرات گذشته به یاد آوردن خاطرات تلخ گذشته به یاد آوردن خاطرات دردناکی که هنوز برام کهنه نشده و هر بار از به یادآوریش، بغضی تو گلوم میشینه که فقط با یه دل سیر گریه کردن شکسته میشه
چرا واقعا چرا ؟
چرایی که هنوز جوابی براشون پیدا نکردم
چرا انقدر جون آدما بی ارزش شده ؟چرا؟
ما که دم از مسلمونی میزدیم ما که دم از برادری میزدیم
چی شد اون برادریا؟
دلم خیلی پر دلم پر از این که هرجا بری یه علامت سکوت به سر درش زدن، باشه من خفه میشم چیزی نمیگم
نه دیگه نمیگم دلم پر دیگه نمگیم خیلی وقته برادریتون بهم ثابت شده دیگه فهمیدم حق ندارم حرف بزنم حق ندارم بگم چرا ؟ تنها حقم سکوت تا تو با خیالت راحت بتازونی !
بتازون با خیال راحت بتازون ولی یه چیزی رو هم بدون هیچی ، هیچی همیشگی نیست
یه روزم نوبت من میشه که با صدای بلند فریاد بزنم بدون اینکه بتونی صدامو خفه کنی اون روز میرسه دیر یا زود میرسه من بهش ایمان دارم .

منو بشناس ، منو بشناس
نذار ناشناس بمونم
نذار يه عمر به تن تو
مثل يك لباس بمونم

منو بشناس تا بتونيم
پيش هم دوام بياريم
براي مردم بي عشق
قد عشق پيام بياريم

منو بشناس تا بتونيم
واسه درد دوا بسازيم
واسه ي ابراي ساكت
تا خزر صدا بسازيم

مرد خوبم منو بشناس
اين قشنگ ترين علم هاست
من يه دريا احتياجم
بيا يك قطره مو بشناس

مرد خوبم منو بشناس
مرد خوبم منو بشناس

من كي ام ، قله ي البرز
يا كه كوهي از مقوا
من چي ام ، يه شعر محكم
يا ظريف ترين حرف ها

من چي ام ، يه سوزن ريز
گم شده تو كاه ابهام
نه من آسون تر از اينام
منو پيدا كن تو حرفام

مرد خوبم منو بشناس
مرد خوبم منو بشناس

من نه عارفم نه صوفي
نه درشت كلام و فاضل
من زنم يه زن عادي
گاهي مجنون گاهي عاقل

منو بشناس تا بتونيم
واسه درد دوا بسازيم
واسه ي ابراي ساكت
تا خزر صدا بسازيم

مرد خوبم منو بشناس
مرد خوبم منوبشناس

اگه زخمام بي مداواست
اگه روح من معماست
تو صدام يه عقده حرفه
لااقل صدامو بشناس

من چي ام يه سوزن ريز
گم شده تو كاه ابهام
نه من آسون تر از اينهام
منو پيدا كن تو حرف هام

مرد خوبم منو بشناس
مرد خوبم منو بشناس


تو سالروز پر کشیدنت این آهنگ بهت تقدیم میکنم آخه شنیدم این آهنگ محبوبت بوده بدون هنوزم کسایی هستن که به یادتن هنوزم هستن کسایی که بادیدن لحظه پر کشیدنت گریه می کنن فراموش نشدی و هیچ وقت فراموش نمی شی اسمتو برای همیشه تو ذهنامون هک شده

آخرین سنگر سکوته

خیلی حرفا گفتنی نیست

آسمونشم بگیرید

این پرنده مردنی نیست


فرزانه:-118-:
30 خرداد 91

*N!LooFaR*
1391،03،30, ساعت : 07:04 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام:-2-10-:
خوفيد؟.......آخا ما چخده دلمون براي اينجا تنگ شده بودا:-2-15-: ولي حال و حوصله نداشتيم بيايم اين ورا:-2-31-:
آقا امتحاناي ما هنوز تموم نشده:-2-37-:يعني تا بياد تموم شه مارو به كشتن ميده:-2-37-:صبحا كه حال و حوصله ي درس خوندن نداريم:-2-43-: جاش شبا تا صبح بيداريم:-2-37-:عين جغد شديم:-2-31-:
نامردا همه ام تو خونه ميگيرن ساعت 12 1 ميخوابن كه من مثلا راحت درس بخونم:-2-28-: نميگن كه من اينجوري فقط راحت ميخوابم:-2-07-:
آقا ما به تمام معنا داريم ميفهميم شب امتحان درس خوندن يعني چي!:-2-37-:حالا كاش امتحانارو خوب داده بوديم:-2-28-:اين يه مقداري ام كه ميخونيم واس اينكه فقظ عذاب وجدان نداشته باشيم:-2-37-:در هر صورت اين ترم كارمون با كرام الكاتبينِ:-2-37-:
يعني تو اين 3 4 تا امتحاني كه دادم فقط يكي شو خوب دادما:-2-37-:اونم معارف بود و استاد گرام لطف كرده بود همه ي سوالارو قبلش بهمون داده بود:-2-22-::-2-22-: به جز اين بقيه نابووووووووووود:-2-31-:....اصن يه وضعيه:-2-37-:
امروزم امتحان تخصصي داشتيم :-2-37-:امتحانش آبِ خوردن بودا ...البته فقط در صورتي كه كتابو قورت داده بودي و فرمولا رو خورده بودي:-2-28-:توجه مي نمويي؟فقط فرمول!:-2-28-:منم كه ديشب براي اولين بار اين فرمولارو نگاه مي كردم:-2-37-:موقعي كه خوندمشون فك ميكردم همه رو حفظ شدما:-2-37-:ولي موقع جواب دادن دريغ از يه فرمولي كه يادم مونده باشه:-2-36-::-2-28-:همينجوري سر امتحان واس خودم فرمول سر هم كردم:-2-37-:فقط چيزايي كه يادم مونده بود رو با هم مخلوط مي كردم يه چيزي ازش در مي آوردم:-2-22-:

همين ديگه خبري نيست!:-2-37-:فقط اينكه اين روزا يكم عصبي مي زنيم:-2-31-:نمي دانيم چرا:-2-31-:يعني ميدانيم چرا ولي نميدانيم چرا!:-2-31-:
هي هم يه تصميماتي مي گيريم ولي بهش عمل نميكنيم:-2-31-:
ديگه برويم رد كارمان:-2-37-:
پ.ن

*اين بچه هاي كنكوري هم ديگه شبيه كتاب شدن:-2-37-:كنكور نمياد بره هم ما راحت شيم هم كنكوريا:-2-31-:
*ريحون بوووووووشووووور جان بسه انقدر خر نزن خب:-119-:دانشجو كه انقد درس نميخونه:-119-:بسه ديگه:-119-:
*هم جاي خاطره ها هم جاي خود ِ خيلي از بچه ها اينجا خاليه:-2-15-:كاشكي بودن!:-2-15-:
*نها جوني تسليت ميگم فوت مادرتو عزيزم :-2-15-: :-2-39-::-2-15-:


چقد پراكنده نوشتيم:-2-37-:اصلا دوس داشتيم اينجوري بنويسيم مگه چيه؟!:-2-37-:

نهـــا
1391،03،30, ساعت : 07:11 بعد از ظهر
به نام حضرت حق...

واژه ی «مادر»، برای مادرِ من کم بود...

هنوز نتونستم با رفتنش کنار بیام... هر لحظه منتظرشم... منتظر صدای گرمش... منتظر دست نوازشگرش... ولی دیگه نیست... و من، تا آخر عمر، با حسرتِ داشتنِ «مادر»، باید کنار بیام...

نمیتونم از اون روز بگم... وقتی تب و لرز داشت... وقتی با حالِ خرابش، نگرانِ سرفه های من بود... وقتی تو آغوشِ من، نفسش رفت... وقتی بلند فریاد زدم... مامان... مامان...
دوباره برش گردوندند... با اون دستگاه ها... از گوشه های چشمش اشک میومد... اشکاشو پاک کردم... گفتم: خوبی مامان... ابروهاشو انداخت بالا که یعنی نه... پیشونی شو بوسیدم و گفتم: خوب میشی... چشماشو آروم باز و بسته کرد... نمیتونستم کنارش بایستم.. صدای دستگاه ها رو اعصابم بود...
من که تو عمرم حتی گریه م رو مادرم هم ندیده بود.. تو بیمارستان زار میزدم... ولی مادرم نفس میکشید... یک ثانیه نفس کشیدنش برای من لحظه ای مادر داشتن بود... لحظه ای مادر داشتن...
شب که شد... وقتی برادرم با گریه از اتاق اومد بیرون... وقتی خواهرم جیغ زد که مامان رفت... مثل دیوونه ها دور خودم میچرخیدم... رفتم تو اتاق... دستگاه ها رو خارج کرده بودن... روی تخت، مادرِ من بود... دستشو گرفتم تو دستم... برای آخرین بار... پاهاشو لمس کردم... سرد بود... سرد...

نمیدونم شب چی شد... و صبح... وقتی گذاشتنش تو قبر... گریه های بقیه... نگاه مات من... سیلی هایی که به صورتم میزدن... نمیدونم...
خواهرزاده م ازم میپرسه... مامانی که رفته پیش خدا، چرا لباسهاشو نبرده... کِی میاد دوباره پیش ما... برادرزاده م با گریه بهش گفت که دیگه برنمیگرده...خواهرزاده م 4 سالشه فقط... چنان گریه کرد که...
روزهای سختیه...حال خودم رو نمیفهمم...

ممنون از همه ی دوستان... چه روزهایی که مادرم بیمار بود و چه الان... حرفها و کلامشون تسلی بخش خاطر ناآرامم بود... الناز و شهرزاد مهربونم... فروغ و متین عزیزم... محمد، امین، هانی، سونی... همشهری های خوبم، احسان ، فاطمه و شبنم عزیز... و بقیه ی دوستان که الان حضور ذهن ندارم و همینطور دوستانی که تسلیت گفتن... ممنون از همگی...





نئجه راحت یاتیسان هر گئجه بیزسیز آنا جان



قوروماز گؤز یاشیمیز بیر گئجه سن سیز آنا جان



بیز سنه بولبولویدخ سنده بیزه باغ و چمن



نئجه بولبول یاشاسین باغ و چمن سیز آنا جان

foro0ghi
1391،03،30, ساعت : 07:51 بعد از ظهر
به نام خدا
به کجا می نگردی؟
زندگی ثانیه ایست
وسعت
ثانیه رامی فهمی..؟
می شود مثل نسیم،
بال در بال پرستو
رنگ برقلب شقایق بزنیم
هیچکس تنهانیست
ما خدا را داریم..
سلام به تمام دوستای گلم..:-118-:
خیلی وقته که اصلا حوصله نگاشتن خاطره هم ندارم..
درگیرم از همه لحاظ ...بعضی اوقات اینقدر گرفته ام که با خودم میگم بیام بنویسم بلکه شاید آروم بشم..ولی دستم به نوشتن نمیره..از نوشتن هم میترسم..مبادا راز دلم فاش بشه..مبادا نشه اعتماد کرد...
و بعضی اوقات هم میگم بهتر سعی کنم فقط از لحظه های خوب بنویسم...که خودم حس میکنم تمام لحظات خوب هم خودم دارم بازی می کنم..نمیدونم شاید فکر کنید الان چون ناراحتم منکر تمام شادیهام میشم..
ولی واقعا اینجوری نیست..شاید این اولین بار که دارم خودمو می نویسم....همیشه خندیدم...حتی زمانی که تو اوج ناراحتی بودم..
حتی زمانی که احساس کردم خیلی تنهام...همیشه نقش بازی کردم..یادم یکی از آجی هام که واسم خیلی عزیزه و از کاربرای این سایت هم هست..میگفت من بیشتر اوقات نقاب میزنم که کسی نفهمه از من..نفهمه که چی میکشم..
وشاید من هم عین اون نقاب میزدم که کسی نفهمه از دلم...از خودم...
تو اوج شادیهام همیشه ی غم پنهان رو احساس کردم...همیشه تو اون لحظه شده که گفتم خدا چرا من نباید از ته دل بخندم..

دلم درد می کند . انگار خام بودند خیال هایی که به خوردم داده بودی
بعضی اوقات میگم خودم مقصرم ....عاشق تفریح و بیرون رفتن بودم و هستم...ولی هر زمان که میرم با تمام شدن اون ساعتا و دقایق میگم امروزم سپری شد و رفت...فردا رو چه جوری شروع کنم..خدایا خودت کمکم کن..
صبح که پا میشم با ی اندوه بزرگ بلند میشم...بعضی اوقات احساس میکنم قلبم درد میکنه....بعضی اوقات احساس میکنم اینقدر بغض کردم و اشک نریختم که ........
..بگذریم...نیمدونم چرا اومدم اینارو گفتم یا شاید نباید اصلا میگفتم...
بعد از چند وقت که دستم حتی به نوشتن هم نمیرفت..اومدم بنویسم..
.................................................. .................................................. .................................................. ...


تمام سپاس من از کسی ست ...
که به من نیاز نداشت ،
اما .... فراموشم نکرد ...

آجی نهای مهربونم دوست خوبم.. http://www.kolobok.us/smiles/user/koshecka_12.gif که خیلی کمکم کرد تو همه شرایط با کمکاش با حرفاش...
از بچه ها شنیدم که مادر عزیزش به رحمت ایزدی رفت:-2-39-:..خدا میدونه اون لحظه که شنیدم چه حالی داشتم..نمیتونستم باور کنم... http://s2.picofile.com/file/7116663545/nerv_11_.gif
گفتم امکان نداره.....یعنی اینقدر...یاد نهام افتادم..یاد تنهاییاش افتادم..همش میگفتم الان آجیم چه میکنه...
دوست داشتم کنارش بودم...بلکه میتونستم کمی تسلاش بدم...
به بچه ها گفتم من به نت دسترسی ندارم...دانشگاه بودم..اگه میشه برید تاپیک بزنیدکه گفتند آجی الناز و شهرزادی زحمتشو کشیدن...:-2-40-:
آجی نمیتونم حرفی بزنم که یارای غم به این سنگینی باشه...میدونم هر چی بگم نتونه حال و شرایط تو رو گویا باشه...
فقط بگم از خدا میخوام صبر بهت بده...و اینکه خدا پدرتو و سایر اعضای خانوادتو واست حفظ کنه..
مواظب خودت باش آجی:-2-39-:
اومدم خاطرتو خوندم ..اول خوشحال شدم که اومدی نوشتی...اسمتو دیدم همون لحظه حس عجیبی داشتم..
ولی باخوندن تک تک نوشتهات اشک ریختم.... .آجی میدونم خیلی سخته..خیلی خیلی...
چیزی ندارم بگم...دوست گلم...http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_202.gif
آسمانم انتهایش قلب توست / مهربان این آسمان از آن توست
آسمانم هدیه ای از سوی من / تا بدانی قلب من هم یاد توست






شایدآنروزکه سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی بایدکرد…. خبری ازدل پردرد گل یاس نداشت… باید اینطور نوشت:

هرگلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک ویاس! زندگی اجباریست! زندگی درگرو خاطرهاست! خاطره در گرو فاصله هاست فاصله تلخ ترین خاطرهاست

NAVA22
1391،03،30, ساعت : 09:57 بعد از ظهر
سلام.
+مرسی همه:-2-40-:.

دیروز هوا ابری بود ولی بارون نیمد... صبی کلی گردگیری کردم از ظهر باد و گرد و خاک مجبور شدم پنجره هارم ببندم کولرم ک بدتر خاک و میکشه تو... الان یه ساعتی هست رعد و برق می زنه از اینا ک کل آسمون و روشن می کنن و صداشون خیلی بلنده... هنوزم از بارون خبری نیس...
بدی آدم اینه ک زود عادت می کنه و وقتی بخواد ی عادی رو ترک کنه باید ی عادت دیگه رو جایگزینش کنه ک متاسفانه یا شایدم خوشبختانه اون جایگزین زود پیدا می شه...
عادت می کنیم... عادت می کنیم... عادت می کنیم...
وقتی تو ی محیط و ی جوی نباشی تفکر و عکس العملت با وقتی ک تو اون شرایط قرار می گیری متفاوته... تجربه ی ی سری شرایط خوبه ولی بعضی شرایط و ب هیچوجه دلت نمی خواد تجربه کنی ولی کیه ک ب حرف دل تو باشه...
نمیدونم چیزی ممنوعه تر از اون سیبی ک مادرمون حوا چید هم هست یا نه... چندین بار فک کردم ک می تونم حوا رو ببخشم یا نه... اصا می تونم حقی داشته باشم ک بازخواستش کنم... چرا خدا اون درخت و گذاشت... چرا وقتی گرایش آدم ب ممنوعه ها رو می دونست ممنوعش کرد... چرا... ی حرفایی شاید بهتر باشه تو سرم یا شایدم دلم بمونه تا چیزی رو ک نیستم بهم نسبت ندن... گرچه خوب یا بد، خیلی چیزا برام بی اهمیت شده...
دو هفته پیش مامان داشت قیمت یه سری چیزا رو می گفت با قیمتی ک قبلا داشتن حساب ک می کردم کمترینشون 60 درصد روش رفته بود... مرسی تورم! این و ک شنیدین: جدایی نان از سفره/ کارگردان (...)/ ب زودی در تمام خانه های ایران...
ب قیافه ی من می خوره 5 شنبه دیه کنکور داشته باشم؟! باز خوبه واسه زبان اسم ننوشتم...
حوصله ی فردا و محیطی که اید توش قرار بگیرم و ندارم...
+شبون خوش... شاد باشید...
+همین الان بارون زد!

Fed Up
1391،03،30, ساعت : 10:26 بعد از ظهر
بازم عین همیشه دلم گرفته.......دارم داغون میشم........اینی که تو گلومه داره می کشتم.....داره خفم میکنه........داره داغونم میکنه.....چه جوری حال الانمو وصف کنم؟ مگه با 4تا کلمه میشه درد دلو گفت؟؟؟ فقط یه جای خلوتو تاریک میخوام........یه جایی که هیشکی نباشه...فقط خودم باشمو خودم.......سرمو بذارم رو زانوهام........بزنم زیر گریه.....هیچ مانعی نباشه...هیچکی نباشه که از ترسش صدای گریمو خفه کنم.....میخوام برای یه بارم که شده با صدای بلند گریه کنم...برای یه بارم که شده میخوام شونه هام بلرزن....میخوام صدای هق هقمو بشنوم.......میخوام تا خود صبح فقط من باشم و صدای هق هقم........میخوام برای یه بارم که شده از ترس دیگران صبر نکنم که شب شه و همه برن بخوابن بعد اروم و بی صدا اشک بریزم........میخوام صدای نفسای گریه دارمو بشنوم.....وای خدا دارم دیوونه میشم؟ پس کی میتونم فقط خودم باشمو خودم؟ پس کی اون روز میرسه ؟ داری داغونم میکنی....میدونستی؟؟؟؟؟؟ خدایا چرا این لعنتی که تو گلومه رو نمیبینی؟؟؟؟؟ چرا گریه های بیصدای شبانه رو نمیبینی؟
:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
امشب دلم یک جای خالی میخواهد........
کیلومتر ها خالی........
میخواهم از ته دل داد بزنم خیلی پرم...
:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:

nemesis
1391،03،30, ساعت : 10:38 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام :-2-25-:

واااااااااااااااااای یه روز نبودما چقد خاطره ها جلو اومده :-2-08-:
دیروز یه روز خیلی عالی بود. :-2-16-: ظهر یهو تصمیم رفتیم بریم باغ عموم اینا :-2-32-: زنگ زدیم و هماهنگی های لازم انجام شد و رفتیم. باغ گوجه سبز و زردآلو و گیلاس و توت :-38-: انقد خوشمزه بودن.
کلی شوخی و عکس و کار کردیم :-2-16-: خیلی خوش گذشت.
بچه ها که چند وقت پیش رفته بودن شمال کلی عکس گرفته بودن منم عقده ای شده بودم. دیرزو که یه فضای سبز گیرم اومده بود کلی تخلیه شدم :-2-08-:

شبم شام رفتیم خونه عموم اینا. پشت بوم و فرش انداختن نشستیم ولی انقده باد سرد اومد که من یکی که یخ زدم :-2-31-:

امروزم آخرین روز کتابخونه رفتنم بود. :-2-16-: بالاخره تموم شد. امیدورارم که امسال قبول بشم و دیگه دور و بر اون کتابخونه پیدام نشه :-77-:
فردام قرار بود دیگه نرم کتابخونه. بعضی از کتابامو آوردم که یه سری نکات و مرور کنم و پس فردام صبح که بریم شاخ غول و به امید خدا بشکنیم :-2-32-:
قراره فردام با مهین بریم دنبال کارای تسویه. یه برگهب ود که اونروز دادیم دبیرخانه امضا بگیره برامون مسئولش. صبح دیدم سحر میره دانشکده امتحان بده. گفتم بعد امتحان که میای کتابخونه ببین آقای روزرام اونجا بود برگه های ما رو بگیر بیار.
حالا عصری اس زده که برگه ها رو گرفتم ولی خسته بودم نیومدم کتابخونه فردا میام بهت میدم. حالا منم فردا نمی خواستم برم. :-2-39-: اما الان دیگه مجبورم فردا یه سرم برم کتابخونه از اونجا برم دانشگاه :-2-15-: بازم دستش درد نکنه.

عصرم اومدنی خونه سیما زنگ زد که دوستام برام تولد گرفتن مامانتم اینجاس بیا اینجا. منم تازه رسیده بودم خونه دوباره شال و کلاه کردم رفتم خونه اونا. :-2-04-: تولدش مبارک شد.
دوستاش براش یه mp4 گرفته بودن. انقد خوشحال بود. :-6-:
این سیما با داداشش مشکل داره. داداشش اصلا نمیذاره این از کامپی استفاده کنه. همیشه باهم دعوا داشتن یه مدتی میشه که سیما دیگه کوتاه اومده و دور و بر کامپی نمی گرده.
طفلکی گوشیشم همیشه از این چراغ قوه هاس که روشون سیم کارت نصب کردن بوده. طفلکی از آهنگ گوش کردن محروم بود :-6-: ای جان.
امروز که اون mp4 و کادو گرفت یعنی دنیا رو دادن بهش :-11-: گفته بیام اینجا از طرفش بگم که خیلی خیلی خوشحاله و این بهترین کادوی تولدی بود که تو عمرش گرفته.:-2-16-:

برنامه تهران رفتنمونم فعلا معلق شده بابا میگه نرین. من خودمم هم راضیم هم ناراضی. اصلا حسش نیست. ولی مامانمم خیلی دلش مسافرت می خواد. حالا تا ببینیم چی پیش میاد.

+ برا همهم کنکوریا دعا کنین برا ماهم همینطور.
ایشالا همین شهر خودمون قبول بشیم :-2-27-:
هنوز انتخاب شهر نکردم. خدا رو شکر ظرفیتا رو بردن بالا و کلی شهرم هست که میشه انتخاب کرد. فقط من نمی دونم چیکار کنم. دوست ندارم راه دور برم. از اونطورفم دلم نمی خواد یه بار دیگه خدایی نکرده پشت کنکور بمونم. حسابی قاطی کردم. :-35-:



شب همگی بخیر. :-53-:

Archi
1391،03،31, ساعت : 12:27 قبل از ظهر
سه شنبه...

سلام!

چند وقتی می شود ...
آب رفته ایم
جای پای آرزوهامان روی آب
دستهامان نرسیده به امید....
چشم هامان انتظارآلوده!
ستاره های آسمان خیالمان هم زیادی به زمین نزدیکند انگار...


کم کم داریم فکر می کنیم رویا شاید همان خوابی ست که در واقعیت می بینیم...
همان طور ایستاده...
و یک لحظه به خود می آییم و حبابها را می بینیم
که در برابر چشمانمان محو می شوند!

این آسمان هم برای خودش حکایتی ست...
ستاره ها کور سوی امید...
خیال که نباشد،
همیشه انگار زیادی دورند!...

دست به هر چیزی که نمی زنی دست از سرت بر نمی دارد!...
ما دست برداشتیم از خواستن
این خواهش ها اما
دست نمی کشند از دلم...

چند وقتی می شود انگار پژمرده ایم...یک جورهایی احساس می کنیم داریم پیر می شویم... نه از ظاهر فقط از درون!... مثل یک سیب که از درون پوسیده باشد بدون اینکه هنوز گذر زمان پوسته اش را خشک کرده باشد...

خیلی احساس بدی ست این پوسیدن تدریجی...حتی بدتر از مرگ تدریجی!... این یکی انگار به هیچ کجا نمی رسد...

شاید از پیر چشمی است...
خیلی وقت است نگاهمان مهربانی های نزدیک را تار می بیند!...

آتش درون ما را گذاشته اند رو شمعک!...
انگار می سوزد که فقط سوخته باشد ...
همین!

امروز یک سری نقشه گذاشتیم جلو رویمان یک مداد برداشتیم روی ایراداتش بازی می کنیم!...
رو یک سری ضرب در می زنیم... یک سری های دیگر را هم محاط می کنیم در دایره هایی که هیچ شبیه دایره نیست!...

این ها را گذاشته ایم روی میز رییس که بفرستند برای بخش دیگر برای اصلاح!... دو دقیقه همین طور به ما خیره بود... اول فرک کردیم این چرا محو جمال ما شده؟ لابد زیادی نور بالا می زنیم!... تازه یادمان آمد ما همیشه بخاطر صرفه جویی در وقت و نامه نگاری های اداری...خودمان اغلب این اصلاحات رو اعمال می کردیم ... حالا اما حتی فکرش هم از کوچه های ذهن بیدارخوابمان عبور نمی کند...

کار زیاد داریم اما از یکشنبه تا حالا فقط یه آلبوم نقشه امضا کردیم و یه بررسی نقشه ها همین... و کلی مقاله که حوصله هیچ کدام را نداریم...

آقا ما دلمان بستنی می خواهد !
چهار اسکوپ شکلات تلخ!
تمام هیکلمان چسبونک می شود... اما
انگار مجبوریم
آخری رو هم مثل همیشه به زور می خوریم...


رسمش نبود...
اینها که باران نیست...
دلم یه بارون حسابی می خواد که منو پاک کنه از خودم!






P.S. امیدوارم آخرین غمتون باشه :-118-:

aram27
1391،03،31, ساعت : 01:04 قبل از ظهر
به نام خداي خودم
در امتداد روز هاي بي خاطره
همه چي آرومه ،هيچ اتفاق خاصي هم نمي افته
ولي امروز نيومدم از روزاي فعلا تكراري خودم بنويسم
يه حرفايي هس كه به خاطر يه سري شرايط خاص نتونستم به كسي بگم و حالا دارن سر دلم سنگيني ميكنن
مينويسم تا شايد افكارشون راحتم بذارن،ايجا مينويسم شايد بتونم فراموش كنم
كاش...كاش هيچ وقت....

كاش دل ها از ازل مهمور حسرت ها نبود
زين همه اي كاش ها بر دفتر دل ها نوشت

دو ماهه پيش همه چي از يه كار خيلي ساده شروع شد،از حرفاي ساده ،درد دل هاي معمولي
مونا...موناجونم ميدونم شايد در حقت نامردي كرديم منو شيما كه اين حرفا ها رو به خودت نگفتيم ولي اميدوارم كاري كرده باشيم كه به نفعت بوده باشه
دوماه پيش بود كه مونا گفت كه پسر عموش بهش پيشنهاد ازدواج داده و بهش ابراز علاقه كرده
بعداون ما با بچه ها رفتيم سفر خيلي اتفاقي مونا نتونست با ما بياد ،همون اولاي مسافرت بود كه مونا شماره پسرعموش رو داد گفت كه بهش تك بزنيم ببينيم زنگ ميزنه يا نه در واقع امتحانش كنيم كه ما تك انداختيم و اون زنگ نزند
گذشت چند روز تو راه برگشت بوديم نصف شب ساعت دو تو اتوبوس بوديم كه يه شماره ناشناس زنگيد به شيما،شيما هم برداشت ببينه كيه منم خواب و بيدار بودم بقيه هم خواب،يكم كه گذشت ديدم شيما با عصبانيت داره برا كسي توضيح ميده كه اشتباه شده و اينا و بعدم قطع كرده بهش گفتم چي شده ؟گفت فك كنم پسر عموي مونا بود ميگفت كه زنگ زده بوديد و اين حرفا
شيما هم توضيح داده كه اشتباه شده
حس كردم شيما داره يه چيزي رو پنهان ميكنه چند بار كه ازش پرسيدم گفت:پسر عموي مونا برگشته بهش گفته صدات خيلي جذابه ميتونيم با هم بيشتر آشنا بشيم (شيما صداش يه جوريه كه ذاتا ناز داره و خيلي خاصه)
شيما هم كه ديده اين ول كن نيست بحث دوس دختر و اينا رو كشيده وسط كه ببينه اين اصلا به رو مباركش مياره كه يه كسي دوس داره (مونا) كه پسره اصلا انگار نه انگار تازه برگشته گفته دخترا فقط برا...خوبن
اينو گفته شيما هم چند تا حرف درشت بارش كرده و بعد قطع كرده
به شيما گفتم به مونا بگيم اين يه همچين آدميه و اين جوري فكر ميكنه و...
شيما گفت نه مونا شايد حرف ما رو باور نكنه يا بگه تقصير شما بوده كه زنگ زديد و...
اينطوري شده كه به هيچ كس نگفتيم ولي من ديگه ظريفتم پر شده ديروز مونا ميگفت بازم بهش پيشنهاد داده
اي خدا اگه اينا با هم ازدواج كنن بعد برا مونا مشكلي پيش بياد من تا آخر عمر وجدان درد ميگيرم كه چرا
چيزي رو كه ميدونستم نگفتم ،اگه هم برم بگم شايد آبرو اون پسر رو ببرم شايدم اصلا اون الان خودش رو درست كرده باشه
نمي تونم...نميتونم بگم بهش
خداجون خودت كمك كن...يه راهي بذار جلوي پام...دعا ميكنم برا اون پسر دست از كاراش برداره...اميدوار از اين تصميمم پشيمون نشم
آخي حس راحتي بهم دست داد چه سبك شدم
ولي اين ماجرا باعث شده كه خيلي نسبت به جنس مذكر بدبين بشم
ميدونم كار شيما هم اشتباه بوده كه خواسته از اون حرف بكشه ولي برا من يه نفر تجربه شد كه هركي گفت بيا دوس پسر يا هر كس ديگه رو امتحان كن ببين پا ميده بگم نه، من ديگه از اين كارا نميكنم

فعلا باي

pink.rose
1391،03،31, ساعت : 02:56 قبل از ظهر
عاشق اون چشماتم اون چشمای تقریبا ریز قهوای رنگ از دور میبینمت با یه خشونت خاصی در عین لطافت مهربانی بهم نگاه میکنی بهت نزدیک میشم
میشینی به چشمام نگاه میکنی میگی بشین منم میگم اینجوری راحتم با همون نگاه خشن دستامو میگیری حس میکنم قلبم داره میلرزه با یه معصومیتی بهت نگاه میکنم بهم میگی دلت برام تنگ شد چیکار میکنی با یه غم خاصی میگم گریه...
یه تبسمی میکنیو بهم میگی مگه 10 ساله باهم دوستیم با همون نگاه غمگین میگم 10 سالو چند وقت نداره منو به سمت خودت میکشی بغلم میکنی و یه حسه آرامش عجیب تمام وجودمو فرا میگیره ولی بعدش باید بریم باید خدافظی کنیم بهم میگی برو خیلی دیرت شده ولی من دستتو محکم گرفتمو ول نمیکنم و بعد با حالتی ناراحت دور میشم
ولی بازم میبینمت وقتی منتظر تاکسیم من این ور خیابون تو اون ور به هم دیگه خیره میشیم و بعد خدافظ... تاکسی میاد

♛Ironside♛
1391،03،31, ساعت : 03:52 قبل از ظهر
(http://pharmacysari.persianblog.ir/post/33/)
وقتی سال اول بودم هر اتفاقی، هر خوشحالی یا ناراحتی که تو دانشگاه واسم پیش می اومد برام مهم بود. تاریخهای امتحان حذفی، توقع ها و بد درس دادن بعضی از استادا، سر بالا جواب دادن مسئولای آموزش، ولی گاهی گذشت زمان ما رو دچار یه جور بی تفاوتی می کنه.
دیگه یاد می گیری به استادی که سوالای امتحانش به درسش مربوط نیست بخندی.
از اینکه واسه درس کنترل مسمومیت بری بیمارستان ببینی دختر 16 ساله می گه مشکل خونوادگی داشته با مامانش دعواش شده و قرصاشو خورده و خوشحال لبخند می زنه که تونسته جلب توجه کنه..
از اینکه ببینی یکی دیگه که میدون خزر هندونه می فروخته شب با دوستش تو چادر خوابیده و آتیش روشن کردن با کربن مونوکسید مسموم شدن دوستش فوت کرده و در حالی که هنوز بهش نگفتن دوستت مرد با لهجه افغانی می گه فضل خدا بود که زنده موندم..
از اینکه بری داروخونه و ببینی داروی ترکیبی درست می کنن پماد و کرم همه رو با هم هم می زنن و می فروشن
دل خور نمی شی.
کم کم یاد می گیری گاهی باید اونقدر به ناراحتی های زندگی بی اعتنایی کرد تا روش کم بشه.

amitis kian
1391،03،31, ساعت : 11:03 قبل از ظهر
هوراااااااااااا!
دیروز رفتم آزمایش ازدواج!
میبینید چه عروس هولی هستم!
هورا واسه دوستمه! که دیشب زنگ زدم بهش خبر بدم عروس شدم، اس دادم که چرا خبری ازت نیست، بی ذوق زنگ بزن بهم، من عروس شدم، گفت تو بی ذوقی، زنگ بزن که منم عروس شدم، هول کردم سریع زنگ زدم، گفت فردا میره آزمایش، اصلا تفاهم رو دارین؟؟؟ شوکه شده بودم، خدا کنه مشکلی نداشته باشن، عروسی!!! :-2-16-:


به نام خداي خودم
در امتداد روز هاي بي خاطره
همه چي آرومه ،هيچ اتفاق خاصي هم نمي افته
ولي امروز نيومدم از روزاي فعلا تكراري خودم بنويسم
يه حرفايي هس كه به خاطر يه سري شرايط خاص نتونستم به كسي بگم و حالا دارن سر دلم سنگيني ميكنن
مينويسم تا شايد افكارشون راحتم بذارن،ايجا مينويسم شايد بتونم فراموش كنم
كاش...كاش هيچ وقت....

كاش دل ها از ازل مهمور حسرت ها نبود
زين همه اي كاش ها بر دفتر دل ها نوشت

دو ماهه پيش همه چي از يه كار خيلي ساده شروع شد،از حرفاي ساده ،درد دل هاي معمولي
مونا...موناجونم ميدونم شايد در حقت نامردي كرديم منو شيما كه اين حرفا ها رو به خودت نگفتيم ولي اميدوارم كاري كرده باشيم كه به نفعت بوده باشه
دوماه پيش بود كه مونا گفت كه پسر عموش بهش پيشنهاد ازدواج داده و بهش ابراز علاقه كرده
بعداون ما با بچه ها رفتيم سفر خيلي اتفاقي مونا نتونست با ما بياد ،همون اولاي مسافرت بود كه مونا شماره پسرعموش رو داد گفت كه بهش تك بزنيم ببينيم زنگ ميزنه يا نه در واقع امتحانش كنيم كه ما تك انداختيم و اون زنگ نزند
گذشت چند روز تو راه برگشت بوديم ...
عزیزم خوبه که به فکر دوستت هستی، خوبه که یه جوری حالیش کنی، اما من هنوز نمیفهمم پسر چرا دور از جون انقدر خرن؟ این کار دیگه خیلی خیلی تکراری شده، هنوز هم باهاش وا میدن!


حالم اصلا خوب نیست :-2-15-:
برای امتحان فردا هم فعلا شروع نکردم به خوندن:-2-15-:
4تا قرص ویه آمپول دیروز کار خودشو کرد و باعث شد امروز از 6 صبح اعصابم بریزه بهم:-2-15-:

چندروزیه سر یه مسئله ای کشمکش داریم و مطمئنم باز هم خواهرجانمان برنده هستش:-2-15-:
من که تو این خانواده بحساب نمیام:-2-15-:اینم روش!

گفتیم دفترچه، من نمیخوام شرکت کنم.یعنی هیچی نخوندم..ولی بابام میگه باید شرکت کنی:-2-15-:و تا شهریور هنوز وقت داری بخونی:-2-15-:کسی نیست بگه من روی کتاب رو میبینم حالم بهم میخوره چه برسه....:-2-15-:


برم به درد خودم بمیرم!
روزتون خوش!

ای خدا!!!!!!!!!! یعنی چی آخه، بابای دوستم هی میگه خوندی بسه دیگه، میخوای با جمع کردن مدرک های بدرد نخور چکار کنی؟ تو که اهل کار کردن تو این رشته نیستی، یکی هم میگه باید بخونی، برو بخون، برو امتحان بده!!!! هیچ کدوم هم دلیل واقعا قانع کننده ای نمیارن، هر چند دلیلاشون خوب و درست باشه، بیان نمیکنن، آدم رو لج میفته، قربونت برم زیاد فکر نکن.

ღ ghazali ღ
1391،03،31, ساعت : 11:10 قبل از ظهر
:-2-16-:خاطرات یه روز خیلی خووووووب !:-2-16-:



سلام:-2-25-:
خوبین ؟؟:-2-27-:
من که خیلی خوبم ..:-2-16-:
۹ روز دیگه ...!!:-2-31-::-2-16-:
دیروز ساعت ۷-۸ شب بود خوابیدم تا امروز ساعت ۷ صبح ...:-2-35-:
جاتون خالی صبح ساعت ۶:۳۰ بود رفتیم از خونه بیرون به سمت مدرسه که امانتی یکی از بچهها رو بدم بهش ... :-2-37-:رفتیم این بابای مدرسه از خواب بیدار کردیم .... :-2-37-:کلی قر زد بهم ... :-2-22-:کلیم معطل شدم یکی بیاد ...:-2-43-:خلاصه ۷:۱۵ دم خونه دوستم بودم ... :-2-37-:( نازنین ):-2-16-:
اینقدر ناخونش بد شده ...:-2-15-: گفت بده کنکور جراحیش باید بکنه ...:-2-15-:بنده خدا کلی سخت راه میرفت ...:-2-15-:خلاصه رفتیم سمت دانشگاه ..:-2-16-::-2-22-: آژانس هم بلد نبود دانشگاه ادبیاتش کجاست ولی راحت پیدا کردیم :-2-22-:رفتیم توی دانشگاه پرسیدیم سالن فردوسی کجاست ؟؟ :-2-08-:گفتن دومین تقاطع ...:-2-06-: اینم بگم چقد دوتای ذوق کردیم ...:-2-16-: اصلا کلا رو فضا بودیم ....:-2-16-:خودمون به خودمون میگفتیم خاک بر سر اقدیمون بکنن ..:-2-16-::-2-22-: خوب چی دوست داریم ...:-2-30-::-2-16-: خیلی فاز داشت ...:-2-16-:اکثر بچهها با فرم مدرسه اومده بودن :-2-22-:که حالا چقد بهمون خندیدن میزاریم کنار ...:-2-06-:خلاصه یه کتاب خونه هم بود خیلی بزرگ بود:-2-41-: میخواستیم بریم ببینیم رمان داره ؟؟:-2-41-:اینا نذاشتن ...!!:-119-:
دیگه رسیدیم به دومین تقاطع :-2-22-:حالا نمیدونیم بریم راست یا چپ ؟؟:-2-41-:دیگه گفتم نازی دلم میگه بیا بریم راست رفتیم ازدحامی از بچهها رو دیدیم:-2-22-: خلاصه نشستیم سر جاهامون :-2-41-:منو نازی پیش هم نبودیم که البته نشتیم پیش هم ...:-2-41-:کلا سالن بزرگ بود !!ی:-2-41-:عنی باید بودین میدیدین چقد بچهها ذوق دشتناا...:-2-22-: ( اصلا من ذوق نکردم :mrgreen:) دانشگاه ندیده بودیم بابا خوب ...:-119-::-2-43-:
این پایین دانشگاه ادبیات دانشگاه هنر بود:-2-01-: منم که با بچههای هنر بودم :-2-39-:( نازی هنره :-2-39-:) آقا مارو کشتن با این دانشگاهشون ...:-2-36-:تمام زنگ تفریحا اینا اونجا بودن :-2-28-:البته نازی نه ولی دوستش ..:-2-09-: ما هم میرفتیم ...:-2-25-: یک نژاد پرستیم بودن ..:-2-43-:هی میگیفتم بیعین بریم یه سری ریاضی فنی چیزی پیدا کنیم ...:-2-33-::-2-04-:نمیومدن که ... :-2-17-:تازه کلیم مصقره نمون ما رو :-2-28-:سر این ریاضیو فیزیک اینا ...:-2-28-:یکیشون میگفت رفته سمت ریاضیا داشتن چند نفری ریاضی حل میکردن ..(:-2-06-:).اینا هم میخندیدین .... !!:-2-33-:
خلاصه عین پارک بود این دانشگاهشون ...:-2-41-: کلیم گربه داشت ...!!:-2-22-: فقط نمیدونم چرا اینقدر دمهاشون بلند بود :-2-08-:!اکیپیم نشست بودن گیتار میزدن .. :-2-41-:البته من دیگه نرفتم ببینم کلاساشونو ولی بچهها رفته بودن میگفتن یه جا داشتن باهم گیتار اینا میزدن اینا هم ویاساده بودن دست میزدن واسشون:-2-22-: البته یه جاهم دیدیم پشت سنّ داشتن پیانو میزدن چن نفر !:-2-41-:
یه چند تا بازیگرم دیدیم !!:-2-06-:
ولی خیلی فاز داد:-2-04-: البته اگه اینو فاکتور بگیریم که من کاملا دیشبش تا صبح بیدار بودم و تقریبا هنگام دوره پیش و سوم خواب بودم ..:-2-35-: صدای معلمرو ضبط کردم گوش بدم حالا ...:-2-02-:
ولی به قولی انگار اسمونش یه رنگ دیگه بود ...:-2-06-:
ِ خوب چی ذوق دانشگاه کردیم !!:-119-:
به نازی گفتم خوبه جوش گرفته منو که خوابیدم وگرنه الان خونه بودم ..:-2-31-:
البته داشتیم میومدیم یه جا دیگه زده بود فنی مهندسی یعنی کلا سختمونش فرق میکرد حالا اون دختر چی دیده بودو نمیدونم !!:-2-31-:
آهان اینو بگم یه کلاغه بود داشتیم ناهار میخوردیم اومده بود همینجوری بچه هارو نگاه میکرد :-2-20-:زدنشم نرفت ...:-2-01-:یهو میومد سمتت ... :-2-19-:کلی بچهها ترسیدن ...!!:-2-08-:یعنی یهجوری بود خدایی نمیدوانم !!:-2-41-:
ااا اصل مجلس یادم رفت ..:-2-06-: آقا یهسری آدمهای خیلی باحال هم اونجا موجود بود ...:-2-06-: باحال از لحاظه تیپ و قیافه ...:-2-06-:!!یعنی فضایی داشتن واسه خدشوناا.!!:-2-06-:
کلا روز خیلی خوبی بود ... خیلی زیاد !:-2-16-::-2-16-:
جای قشنگی بود ...!:-2-41-:حسای خوبی داشت ..:-2-41-: حداقلش واسه من ...!:-2-41-:اگه بخوام همه چیزو تعریف کنم خیلی میشه تا اینجاشم خیلی حرف زدم !!:-2-31-:
کنکوریا ایشالا همتون موفق شین !!:-2-16-::-2-16-:
روزگارتون ستاره بارون !:-2-25-::-2-25-:

شبنم
1391،03،31, ساعت : 11:22 قبل از ظهر
ای خدا!!!!!!!!!! یعنی چی آخه، بابای دوستم هی میگه خوندی بسه دیگه، میخوای با جمع کردن مدرک های بدرد نخور چکار کنی؟ تو که اهل کار کردن تو این رشته نیستی، یکی هم میگه باید بخونی، برو بخون، برو امتحان بده!!!! هیچ کدوم هم دلیل واقعا قانع کننده ای نمیارن، هر چند دلیلاشون خوب و درست باشه، بیان نمیکنن، آدم رو لج میفته، قربونت برم زیاد فکر نکن.

دوست عزیز اینجا تاپیک خاطره نویسیه برای نقد و نظر در مورد خاطرات دوستان ایجاد نشده

یه پست بدید خاطره بنویسید و نظرتون رو در انتهای پستتون خطاب به هر کس بنویسید

دیگه پست کسی رو نقل قول نکنید پستهاتون ادغام میشن !

سودی جون
1391،03،31, ساعت : 11:27 قبل از ظهر
سلام خوبین
دیروز خوب بود چون با دوستان گذشت اما نمیدونم یهویی عصر چی شد دلم گرفت عجیب دلم گرفت دلم هوای یه هم صحبت و داشت یکی که بتونم باهاش حرف بزنم مهم نبود چی فقط حرف بزنم تا شاید این بغض لعنتی اروم بگیره خیلی بد بود که کسی نبود ........
دلم داشت میترکید انگار یهویی یه بار سنگین رو شونه هام سنگینی کرد به زور خودمو نگه داشتم که بغضم نشکنه گاهی چقدر سخته که بخوای خودتو خوب نشون بدی دیروز از اون وقتا بود.........
طبق معمول همیشه هندس فری مو گذاشتم تو گوشمو شروع کردم گوش دادن و زمزمه کردن تا شاید یه کم اروم شم .....
بهتر شدم اما هنوز اون بغض لعنتی بود نه میشد بشکنه نه تموم میشد........
فایده نداشت باید یه کاری میکردم تا اروم شم باید میذاشتم بشکنه حتی اگه سریع جلوشومیگرفتم شکست همون چند تا قطره و حرف زدن با عزیزی که حضور نداشت خیلی ارومم کرد ممنونشم....

!arefeh
1391،03،31, ساعت : 12:51 بعد از ظهر
سلام دوستان
خوبین؟خوشین؟ سلامتین؟
ما افسرده ایم :-2-39-: ما امتحانی که خوب داده بودیم استاد نمره بهمون کم داده:-2-39-: سریع هم نمره ها رو قفل کرد و اجازه اعتراض نداد:-2-42-: بعدم میگه همینی که هست تازه دست بالا صحیحی کردم:-2-43-: ولی من مطمئن بودم 17 یا 18 میشم یا حداقل از 16 کمتر نمیشم:-2-39-:نامرد:-2-42-:
ها ولی اون امتحانی که میگفتم خواهم افتاد پاس شدم:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
من از بیوشیمی متنفرم به خاطر استادش:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:خدارو شکر پاس شدم:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
من دیگه حوصله درس خوندن ندارم:-2-39-: هی خدا پس کی 4 تیر میشه من خلاص بشم:-2-39-:
فردا میکروبیولوژی دارم ولی حسش نی بخونم فقط یه ذره از جزوه رو خوندم ولی همه این میکروب ها رو ویژگی هاشون و اینا رو قاطی کردم:-2-34-:
من دلم تابستون میخواد:-2-39-:
هی یه سال دیگه این موقع ها دیگه باید از دوره لیسانس و دوستان خداحافظی کنم:-2-39-:
یکی از دوستام داره مزدوج میشه 5 شنبه عقدشه:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
یَک آب زیر کاهیه جان خودم میگفت من تا 24 سالگی ازدواج نمی کنم:-2-08-: ولی حالا میگه از اول اسم پسر خاله اش روش بوده:-2-28-:
ولی ما بسیار خوشحالیم چون بخت کلاسمان باز شد:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-35-::-2-37-:
ها سخن دیگری نیست:-2-38-:
روزتون خوش
ارادتمند عارفه:-2-40-:

parisa..
1391،03،31, ساعت : 12:57 بعد از ظهر
سلام به همه..........
بی مقدمه شروع می کنم............
واما امروز.........
امروز دقیقا4 رزوی میشه مدارس تعطیل شده و امتحاناهم شکر خدا تموم شده........
شنبه اخرین امتحانامون بود..ادبیات .امتحان خوبی بود میشه گفت از بقیه اسون تر بود.........واقعا دم معلممون گرم اینقدر تو طول سال سختگیری کرد وهر جلسه درس وپرسید که اگه نمیخوندم بازم خوب میدادم........ولی دلم از دست این طراح سوالا خونه...........
اخه یکی از سوالامونو از تو خودازمایی درس که گفته بودن مهم نیست داده بودن میشه گفت تقریبا بیشتر بچه ها اون سوالو مونده بودن.....وقتی برگمو دادم و اومدم بیرون همه داشتن میپرسیدن جوابش چی میشه..........وقتی فهمیدم سوال کجا بوده دلم میخواست این طراح سوالو خفه کنم حالا خوبیش این بود که بیست و پنج صدم بیشتر نداشت...........
این سوالو جواب تا اخر عمرم تو ذهنم میمونه..........
بعداز امتحان از بچه ها خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون............چقدر زود گذشت ..انگار همین دیروز اول مهر بود
چقدر سر عوض کردن کلاسم با ناظممون بحث کردم .......اخرشم اون کلاسی که میخواستم برم نذاشت برم و گذاشتم تو یه کلاس دیگه ولی خب تو این یکی کلاس خیلی بهم خوش گذشت.کل کلامون ، دعواهامون،اشتیامون همشون خاطره شدن
اینم از امسال گذشت و به اتمام رســـــــــــــــید..........ا ین نیز بگذرد.............

yasam
1391،03،31, ساعت : 01:13 بعد از ظهر
آقا ببخشید اشتباه شد میخواستم یه جای دیگه ارسالش کنم
الان میام خاطره مینویسم توش
--------------------------
به نام خدای خودم
چهارشنبه آخرین نفس خرداد 91
امروز روز خوبی میباشد. زیرا هوا خیلی خوب میباشد. وقتی هم خوب دارد میگذرد. تا نگاه به آسمان بندازم اخبار ورزشی شروع شد. میخواستیم غذا بچزیم که مطلع شدیم خودمان تنها هستیم سرظهر.یعنی مامان هستا ولی از نظرغذایی نیست حساب میشه. یعنی روزه میباشد.بابا اینام نیستن، رفتن.بعد این شد که غذا پختنمون کنسل شد و هنوز تصمیم نگرفتیم چی بخورم و مامان هر پنج دقیقه یه پیشنهاد میده. فعلاً که گشنه نمیباشم.زیرا صبحونه مو دیر خوردم خیلی دیر.امروز بارون نمیبارد اما هوا عالی میباشد.شنیدم بعضیا کارنامه گرفتن.چقدر زود،نه؟ من هنوز طرح ریاضت کنکوری رو اجرا نکردم اینه که همش ول میگردم.کتابای یکی دو سال پیش و نگاه میکنم و هی خاطره مرور میکنم.تصمیم گرفتم که تابستون رو هم همینجا بمونم. و اگر کلاس تشکیل شد پیش رو هم.نمیدونم چیکارکنم. برنامه ریختما اما مطمئن نیستم بهش.امروز قراره بعد دو سه ماه بهی و ببینم.گلابی دیروز سرکارم گذاشت.آقا من هروقت میرم یه چیزی درس کنم از رو کتاب آشپزی و شیرینی پزی هر دفعه چهار تا قول نامه مینویسم برا خودم که دیگه ازاین کارا نکنم بعد باز میرم سذاغش چند وقت دیگه. (اینایی که تو کتاب میگه یه جوریه هردفعه مجبورم از مغزم استفاده کنم و یه نمه تغییرش بدم.نمیفهمم ملت چه جوری یه عمر درس میکنن از رو کتاب)دیشب نه پری شبم رفتم شیرینی درست کنم(تو اون بارون شدید که تو 5 ثانیه خیس خالص میشدی با فوتبال و رادیو هفت قاطی)دستمم سوخت و اینکه بازم از خودم چیز اضافه کردم بهش. گفته بودم از گلاب بدم میاد؟سریکی از همین ابتکارا بود که حالم ازش بهم خورد.ولی خب لازمه گاهی.توت فرنگیم بدم میاد تازه.البته اینو فک کنم از کودکی نبوده چون یه خاطره دارم که توش توت فرنگی میخوردم. فک کنم مربوط میشه به یکم بعدترش که با دوستم میرفتیم بستنی میخریدیم یه بار یه بستنی جدید اومد با طعم توت فرنگی این قدیمی ترین خاطره ای هست که بهم میگه از توت فرنگی بدم میومده.الان جوری شده که تصورش میکنم یا میبینمش یه جوری میشم.ازشیرم بدم میاد.با این که ازهمون دوران طفولیت شیر و ماست و اینا تو خونه مون بوده اما ازچند وقت پیش فهمیدم از بوی شیرهم حالم بدمیشه.اما ماست یه چیز دیگه ست اصن نباشه یه چیزی کم داره سفره.این آهنگه هست گل میروید ز باغ ( همون که چند وقت پیش بهنوش لینکشو داده بود)شماها واقعاً تو بچگیتون اینو میشنیدید هرصبح؟همه چی تون خاطره انگیزه ها!.گفته بودم اون تاپیکه هست درمورد درد های ایرانیان که نتونستم بخونمش رفتم بخونمش(البته پیداش نکردم و بیخیال شدم) به جاش رفتم تو تاپیک"یکشنبه ی غم انگیز"میگفتن خیلی ادم اینو که شنیده مرده یعنی کاری کرده که مرده باشه یعنی خود کشی کرده.(اینم لینکشو بهنوش گذاشته بود مرسی واقعاً) نمیدونم چرا من اینو میشنوم دلم یه جوری میشه میلرزه بعد حس میکنم که باید یه چیزی بخورم.به نظرتون اینجوری دارم میرم سمت مرگ؟ یعنی اینقد میخورم اینقد میخورم که تهش برم اون دنیا؟ یه ذره مرگ دردسرسازی میشه.اونوقت مجبورمیشن قبرمو گشاد بکنن وقتم میگیره.من باز اینو دارم میشنوم برم یه چیزی بخورم برمیگردم.برگشتم.میگم دیدین اوکراین حذف شد؟ منم ندیدم ناراحت نباشد.اخبار گفت. چقد زود میگذره نه که هوام خوبه اصن حس نمیکنی سرظهره. دیروز دوباره از مسجد اعلام کردن که مراقب باشین که حجم اترک قراره دوبرابر اینی که الان هست بشه و سیل واینا.البته بازم هیچ خبری نشد (همینشه اینجوریه سیل و طوفان میکن اما سیلا میره کلاله طوفانا میره آق توقّی جدید.اینجا فقط بارون و باد میاد اما خسارت و اینا نداره.دیشبم که اخبار دیدیم کلاً به این نتیجه رسیدیم که اینجا هیچی نشده.بیچاره علی آبادی ها و اینا.چند روزه موس کار نمیکنه یعنی هروقت دلش خواست کار میکنه.هدفونم که کلاً فقط آهنگه زمینه رو پخش میکنه صدای خواننده رو رسماً حذف میکنه.همه چی داغون شده.باور کنید من نمیخواستم خاطره بنویسم یعنی حواسم نبود اینجا ارسال زدم.اینجا فقط داشتم تایپ میکردم که برم یه جا دیگه ارسال بزنم اما یادم رفت که کجام.بعد صفحه ی قبلم که مودیریت محترم شبنم گفتن درست درمون خاطره بنویسین.منم مجبور شدم هرچی میاد تو ذهنم بنویسم دیگه.ولی فک کنم اینقد دیگه بس باشه. حجمش که خوبه محتواشم بیخیال مغزم یاری نمیکنه. خدانگهدار شما

sara_n
1391،03،31, ساعت : 03:18 بعد از ظهر
[B]سلام و علیکم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
ما اومدیم خیلی زیاد خوش اومدیم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
افا مثلا من میخواستم ترک نت کنم ولی به جان شادی دیگه نتونستیم دووم بیاریم بسی زیاد سخت بود
اقا ما نت نداشیم حوصلمون سر میرفت به مامی جان گیر میدادیم , بهش میگفتم چرا بیرون میری ؟:-2-37-: دیگه حق نداری بری بیرون
اخرم باهاش دعوا گرفتم خو چیکار کنم حوصلم سر رفته بود
دلم برای مامانم میسوزه دختره خلی داره...:-2-35-::-2-41-:
ما هفته های پر ماجرایی داشتیم
شنبه ی هفته ی پیش ما رفتیم منزل مادر نازی جانمان که بعد از ظهرش بریم چشم پزشکی
منو مامان نازی دو نفری رفتیم دکی ,
ما ساعت 4 نوبت داشتیم ساعت 6 رفتیم اتاخ دکی
هیشی دیه حسابی ما ترسوندن نزدیکه دو ساعت از من معاینه کرد 4 بار قطره ریخت تو چش و چالم 3 بار شاگرداش از من معاینه کردن
دکتر یه بار نور انداخت تو چشمم حسابی اشک ما رو در اود هرکی منو میدید فک میکرد 2 کیلو گریه کردم:-2-42-:
اخرم گفت برو از چشمات عکس بگیر...
داداشم پایین منتظرمون بود من دیه تو اسانسور سرم گیج مبرفت ...
شامشم رفتیم خونه ی داداش نازی جون
نازی فیلم عقدش بعد دوسال اماده شده بود گفتیم دور هم باشیم ببینیم فاطمه همش منتظر بود اونو نشون بدن فاطمه یک حرصی میخورد خیلی کم تو فیلم بود...

Sea Daughter~
1391،03،31, ساعت : 04:55 بعد از ظهر
سلام....
من باز خاطره ام گرفت گفتم بیام بخاطرمhttp://www.pic4ever.com/images/bollywood1.gif
امروز جاتو خالی تا ساعت 12 خواب بودمhttp://www.xianz.com/shouts/images/smilies/goodnight3.gif
قرار بود خواهرم رو که امروز جلسه اول کلاس های تابستونه اشه همراهی کنم اما صبح که بلندم کردگفتم:گور بابای کلاسات...چشمت کور دندت نر میخواستی ثبت نام نکنیhttp://pic4ever.com/images/swear1.gifhttp://pic4ever.com/images/swear1.gifhttp://pic4ever.com/images/swear1.gif
من چه گناهی کردم تابستونم رو به خاطر توی فینجیل خراب کنمhttp://www.pic4ever.com/images/5.gifhttp://www.pic4ever.com/images/5.gif
اونم کلا بچه خوبhttp://www.millan.net/minimations/smileys/heartshape2.gif
بچه ام هیچی نگفت و با داییم رفتhttp://www.ashpazonline.com/forum/images/smilies/auto003.gif
بعد همسایه مون اومد خونه مون و گفت دخترش از خدا کیلو رسیده به پنجاه و هشت!!!!منو میگی اینجوریhttp://www.pic4ever.com/images/229.gif
نهار قربونش برم ماکارانی زدم تو رگhttp://www.pic4ever.com/images/91.gif
بعدش هم شیش و بش رو دیدمhttp://www.pic4ever.com/images/character0114.gif
بد نبود اما خوب خوب هم نبود:-2-43-:
الانم ساعت چهار و پنجاه و سه ظهره و خبرم هنوز نماز نخوندمhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_impossible.gif
دیگه اینکه برم این نمازم رو بکوبونم تو کمرم شاید خدا قبول کردhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/girl_angel.gif
قربون همتون...http://www.pic4ever.com/images/2lxe53l.gif
زد زیادhttp://www.millan.net/minimations/smileys/stockingsmiley1.gif

nairika
1391،03،31, ساعت : 06:02 بعد از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
خــوب... پرونده بهار امسالم داره بسته میشه خدا عالمه تا بهار سال دیگه قراره چه اتفاقایی که بیوفته و با چه چیزایی که روبرو بشیم:-2-28-:
چه بامزه خرداد و رجب با هم تموم شدن اگر چه با هم شروع نشده بودن:mrgreen:
امروز باید یه چندتا کاری رو میکردم که ازشون متنفر بودم ولی بازم پا رو دلم گذاشتم و نذاشتم که کارم ناتموم بمونه خدا آخر عاقبتش رو بخیر کنه:-2-41-:
یحتمل از امروز به مدت حداقل یه هفته از شر ما خلاص هستید:-2-37-:
میخوام درس بخونم اگه بشه:-2-41-:
سه تا امتحان پشت سرهم دارم که اگه بتونم از پسشون بر بیام شاخ بزرگه پایانترم رو شکوندم چون واسه اون دوتای باقی مونده وقت کافی دارم:-2-15-:
شنبه و دوشنبه رو هم مرخصی گرفتم:-2-31-:
دیگه اینکه یادتونه گفته بودم دارم خاطراتم رو با ورد تبدیل به یه دفترچه میکنم بالاخره تموم شد و چه نتایج گوهر باری هم که نداشت:-2-28-:
مثلا سر صفحه 1362 چه افسوسی میخوردم که یه صفحه جاموندم و بهش نرسیدم ولی الان اواسط همون صفحه خاطره دارم:-2-37-:
یا با پیدا کردن هر خاطره یاد چه افرادی نیوفتادم که یه روزی اینجا بودن و حالا...:-2-39-:
بیخیال
نشستم اینجا منتظر ننوک و ددوک تا بیان دنبالم و رهسپار منزل بشیم:-2-43-:
دیگه همین دیگه
خوش باشین و پر صلابت
فعلنات :-2-38-:
آهان تا یادم نرفته دارم سروین خانم فرخی رو میخونم:-2-37-: نمیدونم چرا تا حالا نخونده بودمش ولی از نگارشش و سیر داستانش خوشمان آمد گفتیم بگوییم که خواستید بخوانید و حالش رو ببرید و خودمان بعدها یادمان باشد:-2-22-: (فکر کنم الان به اوج استرس من واسه امتحانام پی بردید نه؟!)


دنیا ما رو نخواست ما هم نخواستیم
بیرون بریم چرا تو دنیا واستیم؟
بریم یه جا که خورشیدش دروغ نیست
اونجا که ماه می خنده بی فروغ نیست
اونجایی که بی منت زمونه
زندگی رو میسازیم عاشقونه
دنیا حساب کتاب داره نخواستیم
سوال بی جواب داره نخواستیم
غصه داره عذاب داره نخواستیم
این همه پیچ و تاب داره نخواستیم
دنیا ما رو نخواست ما هم نخواستیم
بیرون بریم چرا تو دنیا واستیم؟
بریم یه جا که خورشیدش دروغ نیست
اونجا که ماه می خنده بی فروغ نیست
اونجایی که بی منت زمونه
زندگی رو میسازیم عاشقونه
بهت میگن سر به هوا کجایی؟
از اینوری یا اهل اونورایی؟
سر به هوا بودن تو دنیا بد نیست!
چشمهای ما دروغ دیدن بلد نیست!
میگن که دنیارو قفس کشیدی
بهت میگن ترسیدی پس کشیدی
بزار بگن ما اهل دنیا نیستیم
ما همه پرتیم و تو اینجا نیستیم
دنیا ما رو نخواست ما هم نخواستیم
بریم یه جا که خورشیدش دروغ نیست
اونجایی که بی منت زمونه
زندگی رو میسازیم عاشقونه
...