PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 [68] 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148

sabooha
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۹ بعد از ظهر
درود دوستان جان ...:-2-25-:
شازده پسرک ما از دیشب تا حالا تب کرده است اساسی .
بی دلیل ....:-2-39-:
این روزها آدم از ساده ترین درد ها میترسد .
خوف می کند که نکند زبانم لال بیمار عجیب غریبی به عرصه ی ظهور رسیده باشد و ما ندانیم .
چه می دانم !
محمدصدرا جانمان در مرحله مقدماتی چهار دست و پا رفتن است .
ساعت تمرینش هم وقتی است که سفره پهن باشد
و یا اصولا پای خوراکی وسط باشد .:mrgreen:
آن وقت است که ابتدا سعی می کند چهار دست و چا به سفره پاتک بزند .
و بعد وقتی سعی کرد و نتیجه ندید اقدام به عمل شیرجه می کند .
معمولا هم از وسط سفره سر در می آورد .:-2-16-:
ارادت شگفتی دارد به خوراکی جماعت شازده پسر من .
که این روزها به جهت تپلی تنبلی بودن و خوراکی دوست داشتن زیاد و لم دادن های بسیار
صدایش می زنیم
حاجی گامبوووووووو .:-2-27-:

ارادتمندیم
من و شازده کوچولوی 9 ماهه ام ، محمدصدرا .:-2-41-:

feedback
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۳۲ بعد از ظهر
به نام خدا

چه مسخره ست آدم مرد میشه !!! چه مسخره ست مرد بودن ...
همه ازش توقع دارن. مادر و پدرش چون پسرشونه. خواهر و برادرش چون داداششونه. دختر و پسرش چون بچه هاشن. زنش چون زنشه. کارش چون کارشه. همکاراش چون همکارشونه. دوستاش چون دوستشونه.
اما اون ...
اون از کسی نباید توقع داشته باشه.
اول پدر و مادرش ، چون پیر شدن و اون باید کمک حالشون باشه !!!
دوم خواهر برادرش ، چون اون فقط یه برادره و اگه حرفی بزنه میشه دخالت !!!
سوم دختر و پسرش ، چون اون پدرشونه و باید احترام بچه هاشو نگه داره و حرفی بهشون نزنه. چون بچه ان !!!
چهارم زنش ، چون هر حرفی بزنه میشه مخالف جامعه زنان و انتظار بیخودی محسوب میشه !!! اصلاً اون چیکاره ست که اظهار نظر کنه ؟ وگرنه خوب میدونه که زنش گذشته های تلخ رو مثل فیلمی زودگذر جلوش به تصویر میکشه.
پنجم کارش ، چون همینی هم که هست باید شکر خدا رو کنه که نصیبش شده. دو قورت و نیمش هم باقیه ؟ غلط کرده !!!
ششم همکاراش ، چون هر چیزی که به اونا بگه یه آنتن تو شرکت و اداره ش هست که لاپورتشو به رئیس میده و اون بیکار میشه !!!
هفتم دوستاش ، شاید این از بقیه بهتر باشه. چون یه وقت میشه که همین دوست ممکنه بگه پس دوستی به چه دردی میخوره ؟! اونم خدا رو شکر میکنه که خوب لااقل یه کسی هست که به یادمه.
نگاهی به دوستش میکنه و وقتی میبینه اون وضعش ازش بدتره ، خودشو به هر آب و آتیشی میزنه تا دوستش مثل سابق باشه. بگذریم از اینکه پدر و مادر و خواهر و برادر و دختر و پسر و زن و کار و همکارا همه بگن چقدر رفیق بازی !!! ولی واسه ش مهم اینه که رفیقش مثل روز اول باشه. اونم به خاطر همون جمله ای که بهش گفته دوستی به چه درد میخوره ؟! شاید هیچ کس فکرشم نکنه که همچین حرفایی رو اگه به یه مرد بزنی چقدر دلش از طرفش راضی میشه. درسته که به روی خودش نمیاره ولی ته دلش حساب ویژه ای به نام طرفش باز میکنه.
سرشو بلند میکنه و شکر خدا رو میگه. شکر میکنه که همچین دوستی داره.
شور و شوق پیدا میکنه. با از بین بردن هر اتفاقی در قدیم برمیگرده به خونه و سعی میکنه خودشو خوشحال نشون بده. جلوی در میرسه و غم و غصه رو از خودش دور میکنه. همه رو همونجا پیاده میکنه و خودش تنها با روی خوش وارد خونه میشه. شاید کسی ندونه تو دلش چی میگذره ؟! ولی اون خوشحال و شاد اومده تا این شادی رو با خانواده ش قسمت کنه.
مرد اینه ...
حقیقت مرد همینه !
فقط باید دیدش ...
روز مرد پیشاپیش به همه ی هم جنسانم مبارک :-2-40-:

شبنم
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۲۷ بعد از ظهر
شنبه 13 خرداد ساعت 4 بعد از ظهر :-2-38-:

ما اومدیم خاطره بنویسیم.

روزامون این روزا بی خاطره نیست ولی خب وقت و حس و حال نوشتن نیست ...

چند شب پیش رفته بودیم کوهسار . شب خیلی خوبی بود. بعد موقع برگشتن چند تا بلا از سرمون به خیر گذشت. نوشتم که یادم بمونه گاهی باید برای نیفتادن یه اتفاق نماز شکر خوند. یه لحظه ، یه آن ، یه ثانیه ... تاخیر... میتونست سناریوی خیلی چیزا رو عوض کنه
خدایا به داده و نداده ات شکر...
شب هندونه پنیر و گوجه خیار خوردیم با اتکا به سرویس بهداشتی که کنارمون بود غافل از اینکه اون سرویس بهداشتی خراب بود :-2-22-: اصن یه وضعی :-2-22-:

جمعه ای رفتیم خونه فائزه اینا مهمون بازی. خوش گذشت فقط شب خیلی دیر خوابیدیم حوالی سه و نیم به خاطر همین امروز حسابی سر کار چرت زدیم :-2-36-:
یکبارم میتینگ بود، خانومای سایت یک طرف و ما آقایون یک طرف و این شبنم جلوی خانوما وایستاده داره به ما میخنده! :-2-: حالا دقیقاً نمیدونم داشت به من میخندید یا به ما آقایون! :-2-36-:شبنم خیلی بی ادبی، یک کلاس ادبیاتی چیزی برو:-119-:

تو توی خوابتم به من بهتون می زنی :-2-09-: من به این با ادبی :-2-09-:
الان رویا اومده بود تو صفحه ام یادم انداخت که پارسال این موقع مشهد بودیم :-2-38-:
رویا و مژگان و کیاو هستیم و افسانه و لعیا و محسن رو برای اولین بار دیدیم فکر کنم همین امروز بود دیگه :-2-41-: کی حال داره بره خاطره اون روزمونو پیدا کنه! چه حرصی خوردیم من و مینا سر اینترنت هتل :-2-22-:
چقدر خوش گذشتاااااااااااا یادته طبیعت بکر :-2-28-:
ما رو باش عقلمونو دادیم دست کی :-2-43-:

سعید نوشابه میخوری مادر؟ :-2-37-:

ما خاطره ها رو وقت نکردیم بخونیم و تک توک از بقیه با خبریم
امیدوارم به حق همین روزا! تعطیلات بهتون خوش بگذره

روز مرد هم پیشاپیش به همه اقایون سایت تبریک

بیاید بگید کادو چی گرفتید :-2-38-:

روز همگی بخیر و شادی :-2-16-:

asal_cheshmak
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۱۰ بعد از ظهر
سلام!
سه شنبه بعد از ظهر دختر عمم به قولش عمل کرد و خبر ِ خوشش رو اول به من گفت ! البته اون مقصر نبود که آنتن ِ خبرای عمه م، خیلی قویه و زودتر از خودش ، خبرم کرد...
خدایا فقط ناامیدش نکن ... ! میشناسمش ... اتفاقی بیفته دیوونه میشه :-2-39-:
چهارشنبه رفتم دانشگاه! کلاس نداشتم اما میخواستم جزوه هامو تکمیل کنم!
یه کاری هم کردم که الان مطمئنم خیلی اشتباه بوده...!
امیدوارم این بار به خیر بگذره ، اونوقت دیگه حواسمو جمع میکنم که دیگه به چشمامم اعتماد نکنم! چه برسه به ظاهر مظلوم ِ یه همکلاسی...!
پنجشنبه همش خوابیدم...! نمیدونم چرا انقدر خستم همیشه...
البته شبا خوب خوابم نمی بره ! همش می پرم از خواب ... دیگه راهی نمونده تا جنون الحمدلله !
قرار گذاشته بودم با خودم که از 5شنبه درس بخونم مثلا!
جمعه هم رفتیم ختم و بقیش طبق معمول علاف...!
حال ِ خوبی ندارم! بی بهونه و با بهونه گریه میکنم! خل شدم به معنای واقعی...!
شکر خدا یه دلیل ظاهری واسه گریه هام هست! درد ِ پام! دروغ نیست ؛ پام درد میکنه اما من محکم تر از اونی بودم که به خاطر درد ِ جسمی گریه کنم!
و الان ... خودمم موندم دلیل اشکام چیه!
امروزم یه کمی جزوه آمار 1 رو زیر و رو کردم و گرفتم خوابیدم! با این طرز درس خوندن ، تا روز امتحان بحمدلله فقط جزوم تمومه !
امروز بازم یه چیزی بهم ثابت شد! دوباره و دوباره...
من براش دعوتنامه نفرستاده بودم! حتی صراحتا درخواست دوستیشو رد کردم ولی حالا ...
گرچه اصلا لیاقت ِ اینو نداره که حتی بهش فکر کنم! اما یه چیزی اون وسط، اذیتم کرد ... اذیتم میکنه ...
نشستم به خدا گِله کردم! کفر نیست شاید خستگیه ...!
تصمیم گرفتم تا اونجا که بتونم روزه بگیرم! اقلا مامان هی نمیره رو مخم چرا چیزی نمیخوری...!

بی نهایت دلتنگم بی معرفت

شرمنده! اما بازم طبق معمول احساس کردم نوشتن ، شاید آرومم کنه :-2-15-:

دیگر تب هم ندارم
داغ هم نیستم
دیگر به یاد تو هم نیستم
سرد شده ام
سرد ... سرد
شاید دق کرده ام !
کسی چه میداند...!


روز خوش :-53-:

N@s!m
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۴۵ بعد از ظهر
یا رب نظر تو بر نگــــــــــردد
سلام
هنوز تو بهت و حیرتم
هنوز موندم چه سریع این سه روز گذشت مثل برق و باد و نمی دونم اون جور باید وشاید استفاده کردم یا نه ؟!
دیشب در راه برگشت به خونه چقدر شهر برام تازگی داشت انگار خیابونهای شهر را بکل فراموش کرده بودم و این همه تکاپو و رفت و آمد را
چه ناب بود این در خود بودن سه روزه
و چه پاک بودن خلوت من و او
جالب بود در تمام لحظه لحظه دعاهایم یاد بچه های گل نودهشتی بودم
نمی دونم چرا اما صبح که از در خونه بیرون زدم تا دوباره شروع کنم روز از نو روزی از نو را
حس می کردم تحمل این همه شلوغی را ندارم و از توانم خارجه تا خودم را دوباره وفق بدم با این اوضاع
مراسم اعتکاف هم باز مثل هر سال محشر بود محشر
امیدوارم بپذیره و مورد قبولش باشه
ضجه های خودم و معتکفین موقع دل کندن و خداحافظی هنوز در گوشم زنگ می خوره
امیدوارم قسمت شما هم بشه اما همین را می تونم بگم که اگه درست استفاده کنی کن فیکون میشی هر چند زمانش کوتاهه ، چون باز هم غرق این قیل و قال میشی اما بودنش هم غنیمته
امیدوارم خودش کمکم کنه مثل همیشه ..
یاحق :-2-40-:


سلام
خاطره پارسال بعد از آمدن از اعتکاف را دارید؟:-2-25-:
سوال : تو چیرا یه نموره خجالت هم تو وجودت احساس نمی کنی!!!!!هی نسیم خجالت نمی کشی امسال سال نهم داری میری اعتکاف خوب پس چرا یه نموره آدم نمیشــــــــی !!!!!والا من در حیرتم :-2-37-:
جواب : نوچ !آدم نشدم !:-2-43-:آخه تا اون جایی که من می دونم نــــــرود میخ آهنی در سنگ :-2-42-:
والا تو این نه سال اگه قطره هم بود ذره ذره سولاخ شده بود :-2-37-:خو پس چیرا ما آدم بشو نیستم ؟؟:-2-33-:
جدای از شوخی بچه ها همگی حلال کنیـــــد ، دارم میرویم معتکف شویم خیر امواتمان :-2-37-:ما به غیر از روزه شکمی این سه روز روزه سکوت هم می گیریم :-2-35-:شاید خدا یه گوشه نظری بهمان بیاندازد :-2-37-:ما سه روز دست از زندگی داریم می کشیم پیشکش تمامی کسانی که بهش عشق می ورزند :-2-35-:یه چیز بگیم مثل این دوستانمان از خنده نترکیدها :-2-37-:آخه این رفقای ما همیشه براین باورند که ما دیوانه تشریف داریم :-2-41-:باشند تا صبح دولتشان بدمد :-2-41-:ملالی نیست :-2-37-:آقا ما دلمان نمیخواد مراسم رفتیم دیگه برگشتی وجود داشته باشه :-2-30-:نمیشه مثل اون سال شنبه شب بمب گذاری حسینه سید الشهدا بشه و خیلی ها که لیاقتشو داشتند رفتنی شدند ماهم رفتنی بشیم ؟!14 نفر را گلچین کردی ! استا کریم نظر خودمو میگم حداقل فقط منو ببر :-2-15-:
بغض بدی دارم که هی دارم قورت میدم و یک لیوان آبم روش :-2-37-:نوش جونم :-2-37-:
بچه ها حلال کنیدفردا داریم میرویم :-2-25-:حداقل دعام کنید درست برگردم با دست پر برگردم انسان برگردم پوچ و تو خالی نباشم ..........
چه حیف چه حیف
که چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد !من حقیر دعاگوتون هستم و بیادتون
یاحق :-2-40-:13/03/1391


اگه بپرسی :

به چه عشق می ورزی ؟

می شنوی : زندگی !

اگه بپرسی :

از چه می ترسی ؟

می شنوی : زندگی !

اگه بپرسی :

به چه می خندی :

می شنوی : زندگی !

زندگی دیوانه وارترین تجربه یی ست

که امکانش به ما داده شده !

فرصتی برای انسان شدن

و انسان ماندن!

نــازگــل
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۵۳ بعد از ظهر
درود
هوا گرمه و حال ما بسی خراب:-2-30-:
نمیدونم یه کم شانسم چیز خوبیه....چرا همه ی کولرامون یهو باهم باید خراب شن؟:-2-36-:
بخدا دارم دیوونه میشم.:-2-36-:
نمیدونم فامیل ما کلا زده به سرشونا:-2-28-:
همه شون یهو یادشون میاد باهم مهمونی بگیرن بعدم سال تا سال میاد میره هیچکی مهمونی نمیگیره:-2-37-:
امشب تولد متین پسرپسر داییمه....فردا شبم تولد دختر عموهای گرام
از صبحی با بابا و مامان و پویا تمام خیابونارو متر کردیم کچل شدیم تا کادوهاروخریدیم:-2-37-:
آقا ما امروز داشتیم نماز میخوندیم یکی از این مورچه گنده ها رفته بود روی مغزمون رژه میرفت.http://www.millan.net/minimations/smileys/memymonky.gif
هی از این رو به اون ور منم هی مراقب که نره توی لباسامhttp://www.kolobok.us/smiles/user/vala_04.gif
عملا هیچی نفهمیدم
بی مغز بازیشم گرفته بود هی از روی پاهای من اینور اونور میرفت:-2-09-:
منو ببین تورو خدا چه خوشحالم پروژه مو هنوز تموم نکردم،برا امشبم تنها چیزی که آماده ست لباسامه تازه اونام اتو میخواد:-2-37-:
هیچکی خونه نیست همه رفتن ختم یکی از فامیلا من حال نداشتم موندم خونه:-2-37-:
ها راستی اسممون یلاخره واسه مکه دراومد.:-2-41-:
ولی ماه رمضون:-2-35-:
شاید بخاطر بابا بندازیمش زمستون.:-2-15-:

اسمـش "تقصیـر" است !حالا تو هـی بگـو "تقدیــر" و خودت را آرام کـن..
کش رفته از تلخ نویسا:-2-35-:


+دروغ گفتم خدارو شکر تموم شد...دلم نمیخواست ترم تموم شه...بخاطر خودت بود...:-2-15-:

روزو شبتون خوش:-118-:
نازگل

"rasta"
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۲۵ بعد از ظهر
از خودم بدم میاد .
تا یه ذره هوا گرم میشه ، سرگیجه هام دو برابر می شه . نمی شه من یه بار از سر جام بلند شم سرم گیچ نره. حالا سرگیجه که خوبه ، بعضی وقتا بیهوشی چند ثانیه ای می گیرم . چند وقت پیش اینطوری شدم از 5 ، 6 تا پله پرت شدم پایین . اونم از پشت سر. علاوه بر اینکه یه چن جام شکاف برداشت از جمله پیشونی و پشت سرم !! تمام بدنم کوفته شده بود . روز اول که گرم بودم از روز دوم اصلا نمی تونستم تکون بخورم ...
بعضی وقتا فکر می کنم برای چی زندم ؟برای چی نمردم ؟؟ فوقش می خوان یکی دوماه عزاداری کنن واسم ، بعدش همه چیز عادی میشه ...
واقعا یه وقتایی حکمت بودنمو نمی فهمم ...

NAVA22
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۵۳ بعد از ظهر
جماعت!
من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم.
گرچه از دیگرون فاصله ندارم،
کاری با کار این قافله ندارم!
سلام
هر وقت می خوام از چیزی گله کنم به خودم می گم همیشه بدتر از بد هم هست... اون موقع دیگه جایی برای گله نمی مونه اگه به این فکر نکنی که بهتر از اینم می تونه باشه!
آدم هیچ موقع نمی تونه خودش و گول بزنه یعنی می تونه ولی شعورش نمیتونه این و بپذیره که اگه قبول کنه اون موقع شعورشم زیر سوال می ره...
به اندازه ی تمام عمرم خسته م... یه خستگی که خواب اصحاب کهفم نمی تونه برطرفش کنه... خستگی ناشی از یه سری دلایل به ظاهر مسخره... نمی دونم تا چندسال دیگه زنده م و تا چندسال دیگه این سایت و این تاپیک هست و بهش سر می زنم ولی می دونم اگه چندساله دیگه اینارو بخونم به حالای خودم می خندم...
کوه ها با هم اند و تنهای اند
هم چو ما، با همان ِ تنهایان.
من نمی تونم هیچ کسی_حتی عزیترین کسم_ و اونطوری که هست وباید بشناسم و همینطور هیچکی نمی تونه من و اونطوری که باید، بفهمه... سخته بودن میون جمعیتی که نشناسیشون و درکشون نکنی و نشناسنت و درک نکنن... سخته اجتماعی بودن... سخته مطابق میل بقیه زندگی کردن... سخته قانون شکنی نکردن... سخته خوب بودن، مطیع بودن، رام بودن...
به قول یکی: می گذره... قبول داری؟!
به اطمینان گذشتش و به امید خوب گذشتنش زندگی می کنم...
من خواب دیده ام کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید...

tatar1
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۱۸ بعد از ظهر
سلاممم....
امروز انگار عصر جمعه ست دیروز که جمعه بود اصلا دلم نگرفت ولی امروز....
از صبح یه کله دارم درس میخونم خیلی خسته شدم دیگه زد به سرم پاشدم اومدم سایت
شام امشب پای منه بابام ازم یه غذای جدید درخواست کرده الهی...میگه بجای روز پدر یه غذای خارجکی برام درست کن هم شام امشب و هم شام فردا با منه خیلی ذوق دارم سایت های اشپزی رو میگردم تا یه چیز درست درمون خوشمزه براش درست کنم
البته روز پدر هم خریدما ولی احساس میکنم براش کمه خیلی خیلی دوستش دارم
هیچ اتفاق خاص دیگه ای نبود فقط یه روز تکراری...یه روز دیگه از عمرمون هم گذشت....

Mina
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۵۹ بعد از ظهر
تصدقت شوم؛
الهی قربانت بروم،
در این مدت که به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم مبتلا گردیدم،
متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است.
عزیزم امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشی در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتی باشد، می گذرد، ولی بحمداللّه تا کنون هر چه پیش آمده خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتا جای شما خالی است، فقط برای تماشای شهر و دریا، خیلی منظره خوش دارد.

صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.

قسمتی از نامه امام به همسرش:-2-39-:


+ اوووووف..این مدار منطقی چقدر سخته! من هیچی سرم نمیشه! اصلا حوصله درس خوندن هم ندارم..از بس هم که حساب روزها رو دارم، قرار بود فردا ببرم فیش رو بدم به دانشگاه...ظهر فهمیدم یکشنبه و دو شنبه تعطیله!
انقد دلم به جایِ سر سبز میخواد:-2-39-:

هر وقت درباره یه موضوعی حافظ باز میکنم، همیشه خوب میاد!
آخرین بار اومد:
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم......هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم......فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل...... چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش ......فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند......بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی......چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه......که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه......که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله......نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن......چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

هی میگه میشه:-2-39-:پس کی میشه :-2-39-:

pari_shaun
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۳۱ بعد از ظهر
الان تازه از مولودی اومدم :-2-16-: جای همگی خالیــــــــــــ بسی خوش گذشت و عالی بود :-2-16-:

عاشق علی گفتنم :-2-16-: چه قدر کِل زدیم و رقصیدیم :-2-16-:

خیلی خوبــــــــــــــــــــــ ــــ بود :-2-16-:

تا چند ساعت دیگه هم مهمون هامون میرسن :-2-16-: فردا هم همگی دور هم جمعیم :-2-08-:

درس هم بی درس :mrgreen::-2-22-: آهان می خوام ممخامو عمل کنم :-2-22-: دنبال متخصص خوب تو اصفهان می گردم ! :-2-31-:

ولادت امام محمد تقی هم مبارک

شبتون شیکــــــــــــــــــــ :-118-:

hashthasht
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۴۲ بعد از ظهر
شنبه : 13 خرداد

دیشب در خوابیدم تا صبح بیدار بودم، صبح که شد بابا اینا بیدار شدن و من خوابیدم( کارامون برعکس شده) تا 10 خواب بودم و بعدش م اومدم 98 و بازی و ناهار رو بازم 98.
الان م یه رب به 10 س
ادامه دارد...

سوین
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۴ بعد از ظهر
:-2-25-:
دیشب اینا اومدن خونه ما.
خوش گذشت. کلی...
تنها نقطه سیاهش حضور اون دخترک بود. بیچاره گناهی...
دلم واسش کبابه. اما چه کنم که دوستش نمی دارم.
آخه دوستامون هم می دونن که من دوستش ندارم این بنده خدا رو... . یعنی علم غیب نمی خواد. آدمیم که رفتارام تابلو می کنه که چه احساسی به چه کسی دارم. واسه همینم اونا هم چندان با این زبون بسته گرم نگرفته بودند.
البته خداییش بی احترامی نکردیما. ولی خب حضورش کمی نامأنوس بود برامون. باهاش عین بقیه بچه ها نبودیم.
دوستام واسم سنگ تموم گذاشته بودن.
یدونه کیک خریده بودن واسم انقدررررررررررررررررررررر ررر بامزه بودکه حد نداشت.
عکس خر شرک بود که یه کتابم در دست داشت! زیرش هم مزین فرموده بودند به جمله: خره! تولدت مبارم!
پسرا دست گرفته بودن واسم گروهی می خوندن دختر که رسید به بیست باید به حالش گریست.
منم به روش خودم حال همه شون رو جا آوردم.
موجود سر به هوایی هستم به هرحال... . این که از دستم ظرف کیک بیفته رو شلوار یکی و ظرف خورش کله کنه رو بلور یکی دیگه و گوشی اون یکی خیلی اتفاقی از دستم بیفته زمین و دل و روده اش پخش بشه و ... خیلی عادیه. کسی به ذهنش نمی رسه اینا انتقامه.
ما معمولاً تک تک واسه کسی هدیه نمی خریم. پولامون رو می ذاریم روی هم و یه کادوی درست و حسابی می خریم. دیشب هم یکی از بچه ها یه جعبه بهم داد و گفت که کادوشونه. منم هیجان زده بازش کردم. جعبه گوشی گلکسی نت بود! بگم زبونم بند اومد, دروغ نگفتم...
با هیجان بازش کردم...
.
.
.
جای گوشی یه پستونک بود با طرح کفشدوزک! از این پستونک تا شو ها!!! از اونا که سوین می خوره!
و اون بی شخصیتا پوکیدند انقدر که خندیدند.
خودمم خنده ام گرفته بود. چطوری فکر کردم که ممکنه یه درصدم چنین کادویی به من بدن؟!
نیازی به تفکر نبود که بفهمم مغز متفکر این حرکت ناجوانمردانه کی بوده.
حال اونم جا آوردم. مایه اش فقط یه ظرف سس مایونز رقیق شده با آبلیمو بود.
بعدش دیگه همه کادوهاشونو دادن و من بسی شرمنده شدم از لطفشون.
تا نصفه شب بزن بکوب و شادمانی بود.
داداشی که نامزدش رو برد برسونه بساط غیبت کردن هم راه افتاد و دیگه هیچی دیگه.
نازنین دوستان معتقد هستند که گور بابای طرف! تهش این می شه که با داداشی قطع رابطه می کنم. الانم یه جورایی رسیدم به تهش دیگه. پس نباید سخت بگیرم.
داداشی که برگشت دیگه همه راهی شدند.
جالبه ها. اینایی که الان با من دوست هستن,تقریباً همه شون از طریق داداشی جان وارد زندگی من شدن. اما الان انقدر که من باهاشون مراوده دارم, اون نداره. انقدر که من باهاشون صمیمی هستم اون نیست.
جالب تر این که انقدر که الان اینا واسه من عزیز هستن, اون نیست. اونی که یه روزی عزیزترین کسی بود که داشتم.
نمی دونم تا حالا پیش اومده که عادت کنید عاشق یه نفر باشید؟ بعد دیگه عشق نباشه و فقط عادت بمونه؟

nemesis
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۲ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام :-2-25-:
دیروز که بابا اینا رفتن شمال. من و مامانم پا شدیم عصری بریم امامزاده. تو راه بودیم که خالم اینا زنگ زدن. کجایین ؟ میخوایم شام بریم بیرون بیاین با هم بریم.

مسیر عوض شد و قرار شد بریم خونه داییم اینا.

شوهر خالم موتور آورده بود. منم از موتور سوار شدن می ترسم. ولی خوشم اومد سوارش بشم. من و دختر داییم سوار موتور شدیم و بقیه با ماشین. خیلی حال داد :-2-16-:
تو زیرگذرا مث روانی ها جیغ می کشیدیم. :-2-22-: عوضش کلی تخلیه شدیم و خندیدم. :-2-22-:

بعد آیسا (دختر داییم) و خالم شب اومدن خونه ما.
دیگه تا صبح فقط حرف زدیم :-76-::-76-: هوا دیگه داشت روشن میشد دور و بر ساعت 5:30 اینا بود که دیگه خوابیدیم.

از صبحم فیلم دیدیم شعر خوندیم و... رفتیم گشتیم. بازم آیسا اینا اینجان. تازه قراره شبم بمونن :-2-32-:
فکر کنم انقد حرف بزنیم که تا سه سال حرفی برای گفتن برا هم نداشته باشیم :-2-22-::-2-22-:

گفتم حسش نبود بریم شمال. الان داره بیشتر خوش می گذره :-2-16-:

عصری با یه نفر کلی حرف زدم کلی انرژی گرفتم. :-2-16-: فقط اس الان بهش نمی رسه رفته رو روانم :-102-:

امیدوارم شما هم تعطیلات خوبی داشته باشین.:-118-:
+ نسیم جان خوش به سعادتت. من هیچوقت قسمت نشده برم اعتکاف. التماس دعا دارم شدید. ما رو فراموش نکنی. :-6-::-6-:

شب همگی بخیر.

نهـــا
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۴ بعد از ظهر
به نام حضرت حق


این روزها، اصلاا روزای خوبی نیست... روزهایی که واژه ی «درد» رو بیشتر از همیشه میفهمم... دردی که جزئی از زندگی من شده... خیلی سخته دیدن این روزها... در حالیکه تو... توی لعنتی... هیچ کاری ازت برنمیاد... هیچ کاری... گاهی اشک میریزی... گاهی دعا میکنی... گاهی اعصابت به هم میریزه و پرخاش میکنی... و گاهی توی یک بی حسی مطلق فرو میری...


دلم بهوونه های کوچیک میگیره... دلم برای یه لبخند تنگ شده... دلم حتی برای خوب بودن هم تنگ شده... دلم میخواد وقتی یکی ازم میپرسه خوبی، یه ذره خوب باشم، که بگم خوبم... دلم میخواد بعد از سالها، برای یک بار هم که شده از ته دل بخندم... دلم یه هوای تازه میخواد...
نمیدونم... شاید سهمِ من از زندگی، درد باشه و درد...:-2-39-::-2-15-:
با همه ی این حرفها... باز هم خدا رو شکر... که هستم.. که هستند...


در دل من چیزی است
مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آوایی است، که مرا میخواند...


:-118-::-118-::-118-:

Leon SS
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
سلام.............

خب امروزم یه روز بود مثل بقیه روزای دیگه فقط چندتا فرق داشت................
ماشین دوستم پشتشو یه نیسان گاوی آبی بوسید و تا پای شیشه جمع کرد...................
بیچاره داشت مجوز تغییر رنگ صورتی براش میگرفت.............

یه پیرزنه بیچاره داشت از تنها پسرش کتک میخورد و من فقط تونستم از زیر دستش بکشمش بیرون و چندتا سیلی نثار اون احمق بکنم. خدایا تو هم میبینی اما...................

شبا هنوزم خنکه و لذت بخشه...........خوشحالم که دیگه نیستم که کسی بخواد اذیتم کنه...بخواد عذابم بده......هرچند اینطوری هم زیاد دووم نمیارم..............

همه چی گرون شده.........قبلا زیادی پول خرج میکردم این چند روز تازه حساب و کتاب دستم اومده و میدونم سختی یعنی چی.........سیگار هم روز به روز میره بالا اما طالبش بیشتره اولیش خودم آخریشم خودم!

خدایا اونی که دیشب نمیدونست چی خورده رو چرا آفریدی؟ عذاب کشیدنش واسه خدا و بقیه لذت بخشه..............


بسه دیگه..................واقعا بسه............بخدا دیگه بسه............

فرودو
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۲ قبل از ظهر
دیشب داشتم تو سایت می گشتم
گفتم یه سری به مناسبتا بزنم اگه تولد کسی بوده و یادم نبود تبریک بگم
هنوز تو شوکم
خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم
گاهی فقط تو اونیکی انجمن بود
اونم خیلی وقت می شد دیگه اونجا هم خبری ازش نداشتم
رفته بودم تو تاپیک نقد کتابش
آدم گیج می شه به خدا
گاهی ی سری خاطره های شیرین بدجوری مزه زهر به خودشون می گیرن
بدجوری حالم گرفته است


بعضی از دوستان هستند که زود صمیمی میشن بعد یه هو غریبه می شن
خواستم بگم
خوش به حالتون من تو دوستی گند تر و افتضاح تر از این حرفام

ܓܨ سارا ܓܨ
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:به نام خدای مهربون:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

سلام بچه های گل نودهشتیا:-2-25-:
خوب هستین؟؟؟؟؟؟؟؟:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
گفتم غزال روز جمعه میخواد مار رو ببره یه جایی با دختر خالم و زن پسر خالم ...خب باغ عموش مهمونی بود که ما زودتر رفته بودیم ما نزدیکای ظهر رفتیم .... امیر هم مرخص شده خونه ست ولی حالش اصلا خوب نیست و همه مون نگران هستیم مخصوصا غذا خوردنش که واقعا مشکله دیگه اینکه امروز از یه نفر طلب داشتیم که اومد حساب کرد البته نه همشو فقط یک سومش و قرار بقیه شم تا آخر خرداد ماه حساب کنه .....
بعضی آدما مث غزال هستن که هر وقت می بینیشون خود به خود انرژی میگیری و سرحال میای کلا انرژی مثبت بهت میدن............متأسفانه بعضیا هم هستن که مدائم سر راهت سبز میشن برات بدبختی ببار میارن از اون آدمایی که هر وقت می بینیشون مطمئنی اون روز یه اتفاق بدی برات میفته ....
برم که کار نیمه تموم زیاد دارم هم تو سایت و کارای آتلیه خیلی خوب دیگه اینم از امروز ما
شاد و سر حال باشید:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
بای :-2-25-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

zahra.rad
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۴۷ قبل از ظهر
چقد من اینجا رو دوست دارم!!!!
اینجا نباشه من میمیررررررررررررررررررم
امروزم مث بقیه روزا سرد و خالی از هیجان گذست!!
فقط میخواسم بخودم یاد اوری کنم یه روز دیگم گذشت و هنوز تو ارزوهام فقط دیت و پا میزنم
یه روز دیگم گذشت و من هنوز اونیم که نباید.....اونیم که نیستم!!
هی!!!
امروز کلا پای نت بودم

eliiiiiiiiii69
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۵۱ قبل از ظهر
به نام خدا
سلام،امروز 3.13
دیروز حنابندون داداشیم بود:-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-:
و پیرو حرکات مضون دیرو پاهام تاول زده 3.15هم عروسیه امیدووارم تااون موقع خوب بشه
الانم. نگاه نکنید دارم میرقصم 5روز دیگه پایانترمام شروع میشه اون موقع دیدنی خواهم بود:-2-39-:

سرای بانو
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۱۳ قبل از ظهر
گاهی ادمها تویه بعضی از روزاشون خدا رو فراموش میکنن بعد که این فراوشی اثرش میره تازه احساس میکنن عذاب وجدان دارن خیلی وقتها هم میشینن فکر میکنن که خدا کیا رو برای جمع کردن ثواب پیششون فرستاده ....
امروزبرادرم برای خرید یه شلوار بیرون رفته بود .چند ساعت از برگشتش میگذشت که رو کرد به منوگفت .رفته بودم دم یه مغازه جنساشو ببینم , یه پیرزن رو دیدم که چند تا بسته پسته گذاشته جلوش بدون هیچ حرفی به مردم نگاه میکنه. منم مثل همه ی مردم رد شدم وراه خودم ادامه دادم. حالا اومدم خونه وعذاب وجدان دارم که چرا از اون پیرزن که معلوم نیست با این سن وسال درامدش از کجاست, چیزی نخریدم, بعد بایه حس ندامت گفت گاهی یادم میره که باید درراه خدا به کسی کمک کنم .اینا رو برام تعریف کرد یهو چیزی یادم اومد که براش تعریف کردم .حالا برای شما هم میگم.......

چند وقت پیش رفته بودم سوپر مارکت سر خیابون تا چند قلم جنس یخرم دستم پربود که از مغازه بیرون اومدم. نگاهی به کیف پولم انداختم دو هزار تومن بیشتر توش نمونده بود به بقیه خریدام نمیرسید .داشتم راه خودم میرفتم که یه خانم تقریبا مسن جلوی راهم گرفت وصدام کرد.
خانم.
گفتم بله .فکر کردم میخواد ادرس بپرسه اخه سروضعش بد نبود
گفت : این جورابارو بینید به خدا جنسش خوبه .تو رو دروایسی گفتم: چند؟ .گفت: دو هزار تومن .راستش وقتی اون جور جلو گرفته بود و ازم میخواست ازش چیزی بخرم دلمو تکون داد واز اینکه مثل گدا ها ازم طلب پول نکرده بود خوشحال شدم. با خودم گفتم این خانم داره دنبال روزی حلال میگرده وگدا نیست .همون دو هزار تومن رو در اوردم وازش اون جورابارو که اتفاقا پارازین بود خریدم .نمیدونم از دعا اون زن بود یا چیزه دیگه, اون جورابا برای من به مدت یک سال کار کرد واخ نگفت, جوری که خودم از بس پوشیده بودمشون ودلم رو زده بود انداختمش دور...... بعد از خراب شدن جورابا هر جا چشم گردوندم اون خانم رو ندیدم چون به هرکی میگفتم دو هزار تومن بابت خرید جورابا دادم تعجب میکرد ومیخواست براش بخرم اما دیگه هیچ وقت اون خانم رو پیدا نکردم ....................................

#Red Qeen#
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۰۹ قبل از ظهر
پری روز تا صبح دیروز بیدار بودم....صبح دیروز ساعت 8 کلاس داشتم.....ای خداااااااا:-2-36-:
به شدت زورم میومد پاشم برم بیرون....باهر بد بختی ای که بود رفتم ولی یه رب دیر رسیدم!!!:mrgreen:چون دلم میخواست!:-2-42-:
رسیدم کلاس استام یه تیکه پروند که باعث شد تا یه رب اخم کنم و بشم مث برج زهر مار!!!:-2-43-::-2-28-:
خلاصه ساعتای یه رب به 10 کلاسم تموم شد منم راه افتادم برم خونه رفتم تو ایستگاه اتوبوس نیم ساعت تو استگاه علاف بودم ولی مگه میوووووووومد؟؟!!:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
احساس میکردم الانه که تو افتاب ذوب شم سوزش افتابو تا وسط سلولای خاکستری مغزم حس میکردم!!!
ساعتای 11 رسیدم خونه.....تا 12 واسه خودم میچرخیدم تو98.ساعت 12هم خوابیدم تا6.......
تا ساعت 6 10000000000000000000000000دفه اومدن بیدارم کردن .....نمیدونم واسه چی؟؟؟؟!!!
شب بابا مامانم بحثم شد سر اینکه چرا هیچوقت از اتاقم نمیرم بیرون.....اصلا دلم میخوااااااااااااااااااااا اااددددددنیام بیرون!!:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
بعدشم تا ساعتای 2 نصفه شب گریه کردم ازبس که دلم از همه ی عالم وادم پر بود......:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
ساعت 2 خوابم برد ........وساعت 5 صبح امروز بیدار شدم......

feedback
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۳۹ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام
ولادت حضرت علی به همه ی شما عزیزان مبارک و امیدوارم فردا روز شاد و خوبی رو داشته باشین. :-2-40-:
انقدر این لحظه هامو دوس دارم. همین لحظه ی الانم. عالیه! غیر قابل وصف! یه چی میگم یه چی میشنوی! دنیاییه! با خودم داشتم فکر میکردم چه حالی میده تو دنیایی که خودت ساختی و توش هستی و غرقشی ، لذتی داره که تو پس کوچه هاش قدم میزنی. انقدر حال میده که تو دنیای خودت با خیلی ها بخندی و با خیلی ها دعوا کنی. تجربه کنید. پیشنهاد منو جدی بگیرین :-2-27-: خیلی لذت داره. خودت که دیگه واسه خودت میتونی تصمیم بگیری و پیش خودت حکم بدی. خیلی خوبه که اقلاً تو دنیای خودت خیلی چیزا رو واسه خودت بسازی. به خیلی هاش پایبند باشی. دنیای خود آدم با وجدانش دنیاییه که نمیشه وصفش کرد. لااقل واسه من که اینطوریه. واسه شماها رو نمیدونم. هرکی یه جوره ولی منم و دنیای خودم که قابل وصف نیست.
بیخیال :-2-22-: چرت و پرت گفتم مثل همیشه :-2-22-: دلم میخواست این لحظه و این احساس ثبت بشه. همین :-2-25-:
یا علی
شب خوش

asal_cheshmak
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۴۸ بعد از ظهر
سلام!
طبق پیش بینی های دقیق ِ خودم ، هنوزم حس درس خوندن ندارم!
تنها چیزی که برام مونده ، یه دل ِ بی نهایتتتتتتتتت تنگه !
امروز عصر رفتیم خونه عمه :-2-31-: حیف که زود برگشتیم :-119-: این بابای منم ... :-119-:
فقط اومدم ولادت حضرت علی رو به همگی تبریک بگم :-2-40-:
و روز مرد رو به تمامی آقایون :-2-40-:
اگر توی این شبا دلتون لرزید ما رو هم از دعای خیرتون محروم نکنین... :-2-41-:

مـــــرور می کنـم
خاطـــراتمـــان را
امـّــــا مگـــر
کـپـــی برابـر اصـــل میشـــود !


بیمعرفت، کاش میدونستی تمام ِ دنیای من، تویی!


شبخوش:-2-27-:

eliiiiiiiiii69
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام فردا عروسیه داداششششششششششششششییییییی ییییممممممممممممممممممممم مه:-2-16-:
من ی دوست دارم تازه عضو شده هرچی تایپیک گذاشته قفل کردن کلی خورده تو ذوقش:-2-15-:
الانم میگه دیگه نمیاد

#Red Qeen#
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۲ بعد از ظهر
گاهی وقتا از همه چیز بیزاری....
از همه ی چیزایی که مال این دنیاس میخوای فرار کنی
ولی نمیشه,چرا؟؟؟؟؟؟؟
میخوای به اندازه ی یه اقیانوس اشک بریزی...تا شاید خالی بشی,ولی نمیتونی....
بعضی وقتا حرف واسه گفتن زیاد داری,ولی نمیدونی چجوری به زبون بیاری....پس ترجیح میدی سکوت کنی....
واسه همیشه

من امروز یه همچین حالی بودم.......
ببخشید اگه زیادی غر زدم..............

asal
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۹ بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
بعضی وقتا تاوان یه حماقت تا آخر عمر باهاته، یه بغض که همیشه توی گلوت میمونه…
بدتر زمانیه که میگه بازی ما برنده نداشت ما هردومون باختیم. سهم هردومون یه عمر حسرت و دلتنگی شد…
حسرت به خاطر زمانی که با غرور و خودخواهی همه چی رو خراب کردی و حالا دیگه راه برگشتی نیست… یاد چشمای گریونش و نگاه پر از غمش… خدایی باورم نمیشه این من بودم که انقدر سنگدل شده بودم.
عادت کردیم هرجایی که به بن بست میخوریم و با اشتباهمون همه چی رو خراب می کنیم، میگیم قسمت نبود، خدا نخواست! نمی دونم اگه قسمت و تقدیر نبود گناهانمون رو گردن کی می انداختیم؟!
یاد شبایی که تا صبح حرف میزدیم. کل کل می کردیم. هر دو لجباز و یه دنده! بعضی وقتا دو ساعت میگذشت و داشتیم باهم بحث می کردیم و اصلا متوجه گذر زمان نمی شدیم ولی همیشه اون بود که کوتاه میومد….
خلأیی که بعد رفتنش توی زندگیم بوجود اومد رو هیچکس و هیچ چیز نتونست پر کنه. هرجای این شهر که میرم برام دفتر خاطراته! میریم یه جایی با دوستام که خوش بگذره ولی ، لحظه به لحظه خاطرات جلوی چشام رژه میره… شاید اینا تقاص اون همه بی مهری و غرور باشه.
یادآوری خاطراتش انقدر برام پاک و مقدسه که با بزرگترین شادی های دنیا عوضش نمیکنم.
اینکه امشب اینجور دلم هواشو کرده بی دلیل نیست. باورم نمیشه چند سال از اون روزها گذشته...
بزرگترین افسوس آدم اینه که حس می کنه میخواد. اما نمی تونه. و به یاد میاره زمانی رو. که میتونست اما نخواست...
عید همگی مبارک:-118-::-118-::-118-:

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه
یه کاغذ یه خودکار ، دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه ، پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه
یه روز همین جا ، توی اتاقم ، یه دفعه رفت آره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه می کردم ، درو که می بست ، می دونستم که می میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راهشو بگیرم
می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون میکنم اینجا
سکوت اتاق رو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمی خوام بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

~شب خیس~
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۸ بعد از ظهر
به جای دسته گلی که فردا بر سر مزارم می گذاری . امروز به شاخه گلی کوچک یادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم نثار می کنی . امروز با تبسمی شادم کن

به جای آن متن های تسلیت گ.نه ای که فردا در روزنامه ها می نویسی . امروز با پیغامی کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو احتیاج دارم نه فردا....

سلام به همه دوستان نو8 تی.....خوبین؟؟؟چ خبر؟؟؟خونه مادر بزرگه نشتیم دور هم ..چی بگم والا..پس فردا امتحانام تموم میشه ..زندگی ندارم که همش بیدارم ..نهیتا 4 ساعت بخوابم ...شب تا صبح بیدارم ..بعدم تا ظهر میخوابم ..مین ..کل زندگیم همینه ...گاهی با عاطی و رضوان اس بازی میکنیم ...میخوام برم بیرون ..نت هم ندارم ..کلا خسته شدم ..از خودم ..از زندگی..از همه ..خسته شدم بسکه نقاب شادی به چهره زدم ..

nemesis
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام :-2-25-:

عید همگی مبارک. :-2-40-:

روز مرد رو هم به آقایون سایت تبریک می گم. :-2-40-:

امروزم رفتیم بیرون یکم بگردیم. بستنی هم خوردیم. اونم شکلاتی :-2-16-:

یه پارک هست طرفای خودمون رفتیم اونجا. بعد بستنی که گرفته بودیم. آیلار (دختر داییم) طفلکی یکم از بستنیش خورده بود همش کنده شد از چوبش افتاد زمین :-2-15-:
بعد با من و آیسا شریکی خوردیم. می گم آیلار بیشتر از همه خوردش. :-2-08-:

بعد دور دهن ایلار کاکائو شده بود. گفتیم پاشیم دور بزنیم آب هم پیدا کنیم این صورتشو بشوره.
هی رفتیم هی رفتیم دیدیم اصلا آب وجود نداره :-2-28-: مامان میگه: این درختا رو می بینین تو پارک اینقدر بزرگ و خوشگلن.. همشون فتوشاپه.... چون این پارک آب نداره معلوم نیست اینا چه جوری رشد کردن. :-2-22-:

دور برگشت بودیم که آب پیدا کردیم. :-2-41-: حالا اون طرف پارک همش شیر آب بود. :-2-22-:

پارک قبلات اینقد قشنگ نبود امروز بسیار پسندیدم. قراره بعدا با یه کسای دیگه بریم پارک. تازه عکسم بگیریم. :-2-27-:

ماه هم خیلی خوشگله. دیدین؟


دوباره عید همگی مبارک. :-118-:

شب همگی بخیر. :-2-37-:

ESHGHE_AVVAL
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۶ بعد از ظهر
سلام به همه بچه های گل خاطره نویسی:-2-40-:

وااااااااااااااااااااااای که من دارم از خوشی زیاد میترکم.....!!!امروز رفتم خونه عموم اینا تولد دخی عموم بود!بسی زیاد خوش گذشت!اول که ناهار خوریدیم!بعد کلی رقصیدیم!بعد من رفتم به کمک دخی عموهای محترمه موهامو اتو کشیدم!بهد دوباره کلی زیاد رقصیدیم!بهد تولد تولد کردیم!بهد کادو بازیدیم!بهد کیک خوریدیم!بهد کلی ذوقیدیم آخه میخواستیم بریم پارک!بهد حاضر شدیم رفتیم یه پارک تووووووووپ!


بهد اونجا کلی با دخی عموم،دوتایی،قدم زدیم و دردودل کردیم!بهدشم یه ذره ورجه وورجه کردیم!بهدش شام بیرون خوریدیم!بهدم آمدیم خانه!بهدم من آمدم نت و الان در خدمت شما در حال چرت و پرت گفتنم!



هیچیم درس نخوانده ام!پس فردام امتی دارم!بدبخت شدم!چون فردا جانم درمیاد!




واااااااااااااااااااای که من چقد برعکس دیشف انرجی دارم.................!!!!!!!!!!!!!!!



ولادت حضرت علی(ع) و روز پدر و مرد رو به همتون تبریک میگم....
یادتون نره که منم دعا کنین....



دوستتون دارم:-2-40-:


شبخوش!

# NEGAR #
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
به نام خدايي كه هر روز با خورشيد در من طلوع مي كند و هر شب پشت ستاره اي به من چشمك مي زند

امروز دو تا گنجشك از پنجره مطبخ خونه مون خودشون رو انداختند داخل ، قبل از اينكه كلاغ سياه بهشون برسه نجات پيدا كردند
دو تا شون قلبشون سخت ميزد ، به مآمن اومده بودند ولي باز حس مي كردند تو خطر هستند ، حس مي كردند هنوز كلاغ سياه دنبالشونه ...
فضاي باز آسمون گم شده بود و اونا دور گچ بري هاي بسته سقف بال بال مي زدند ، كل آشپزخونه رو پر پر زدند و آخر سر پشت يخچال افتادند ...
ديگه كلاغ سياهي نبود ولي اونا تو سياهي پر پر مي زدند ....
پدرم تقلا كرد به پشت يخچال راه پيدا كنه ، يكي از گنجشك ها خودش رو كمي از سياهي بالا كشيد ...
پدرم دستش رو دور پرهاي كوچيكش گرفت و اونو كاملاً از سياهي بيرون كشيد ...
ولي اون اندوه داشت ، قادر نبود بال هاشو تكون بده ...
درست در همون لحظه اي كه حس كرد تا ابد زندوني شده ، مقابل نور قرار گرفت ، پنجره و مشت باز شد و او رها ...
گنجشك دوم تو سياهي و تنهايي گم مي شد ...
پدر باز تقلا مي كرد اونو هم نجات بده ...
گنجشك چندين ساعت تو تاريكي اسير بود ...قلب كوچكش داشت تپش هاي آخرش را به سياهي بي رحم مي سپارد كه دستي در تاريكي جنبيد
گنجشك از ترس اسارتي ديگر پر پر زد ، باز پر پر زد تا اينكه به نور نزديك شد ...
دستي دور او حلقه شد او هم به فكر اسارت افتاد
ولي او هم مقابل نور به پرواز در آمد ...
معصوميتشون دست نخورده موند .
اميدوارم در زندگي آدم ها هم اگر چنين اسارت هايي پيش اومد دستي باشه كه از معصوميتشون دفاع كنه ، نه اينكه كلاغ سياه شومي براي اسارت آنها كمين كرده باشه .

1 شنبه / 14 خرداد 91 / NEGAR .
پـ . نـ : روز پــــــدر مبــاركــ

*Awen*
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۴ قبل از ظهر
چی بلیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قه لای دلم زور گیریاگه........
ته نیام...و بیزار له هه مو که س
بیزارم له وانه ی وابرایاریان دا بمینن تا هه تا هه تا له لای من و شه وی تاریکم
به لام چون.....زور به ئاسایی........روو...به ئاسایی
وتی ئه چم به لام به خاتره ی تو ئه ژیم.....یانی باوه ر بکه م راسته.....باوه رم نه ماوه به هیچ چتیک
باورم به خوایش زور بی رنگه......زور....شایه د خوای گیان مکافاتی ئه و بی رنگیمه ئه دا وا ئه وه نده ته نیام.......قسه ی زورم هه یه به لام......ناتانم بلیم...خنکاوم
:-2-39-:

Mina
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
مـــــــرد یعنی :
یک کوه سخت ولی نــــــرم....
دلسنگ اما مهـــــــربان....
خشن اما وفادار.... ...
مغـــــــرور اما نرم ....
لجباز ولی وفادار.....
دیوانه ولــــــــــی عاشق

روز مرد بر مردان مبارک باد

البته مرد:-2-31-:نه نامرد:-2-38-:

چرا من درس نمیخونم!:-2-15-:

"rasta"
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
سلام .
امروز رفتیم ارم . جاتون خالی ، خیلی کیف داد ، فقط حیف که باید زود بر می گشتیم ...
وای من دیسکو دوس دارم ! :-2-16-:
سفینه هم برای اولین بار سوار شدم ، به نظرم اصلا ترس نداشت ، ای جان ! یه دختره با دوست پسرش (این فقط یه حدسه :-2-22-:) سوار شده بود ، سفینه که می خواست حرکت کنه ، یدفه دستشو گذاشت رو اهرم کنار دستش ، تند و تند جیغ می زد ، وایسین ، اینو محکم نکردین ، این چطوری فقل میشه ... !!!
دوستش که داشت می ترکید از خنده یه چندبار دختره تکون داد بعد دستشو به معنی ساکت گذاشت رو بینیش ! :-2-06-:
بنده خدا دختره !
ملت مرده بودن از خنده .
یکیش خود منه بی فرهنگ :-2-22-:
ولی خدا وکیلی نمی شد نخندی ...
حالا سفینه داره خودشو می کشه هیجان بده ، من این شکلی بودم :-2-28-:
یکی حالش بد شد ، اون دختره بنده خدا هم که داشت زهر ترک می شد ، یه خانومه بغل دستی منم سرشو کرده بود تو شالش به دوستش می گفت چشاتو ببند .... :-2-28-: منم چشمام یه چیزی تو این مایه ها بود : :-2-37-:
ما هم گفتیم بیکاریم ، می خندیدیم و الکی جیغ می زدیم ... :-2-27-:
خواهر زادمم اون پایین دستشو گذاشته بود رو گوشاش ، چشاشم بسته بود ... پسرم انقد سوسول ! واه واه !
حالا اومدیم بیرون ، یه چن تا پسر کنار پله ها وایساده بودن مارو که دیدن می گن رنگاتون پریده ... ! :-2-43-: به شدت دلم می خواست یه چیزی بهشون بگم، ولی گفتم بی خیال ، بچه دعوا کردن نداره ...
فقط بعدش یجورایی بودم . احساس بی وزنی می کردم ! :-2-08-:
...
روز پدر بر همه ی آقایون مبارک !

سه پیده
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
با عرض پوزش من پست های قبلیم در بخش خاطرات که حاوی اطلاعات شخصیم بودند رو ویرایش میکنم.یکی از آشنایان عضو سایته گویا!:-2-22-:

+Lily
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۱۶ قبل از ظهر
دیشب ساعت 4.5 خوابیدم
امروز ساعت 3 بیدار شدم :-41-::-41-:
مامانم آخریا می اومد بالا سرم ، صدام میزد که فقط مطمئن بشه من هنوز زنده ام :-24-:
بعدم نشستم پای چرخ خیاطی و روندم
بعدم تو کلاس همه اشو شکافتم :-2-38-:
تا گوساله گاو شود ... دل مادرش آب شود

بعدم کلی پیاده رفتم ، باد میزد هی این شال لامصب رو از تو سر ما در می آورد :-2-09-:
بعدم رسیدم خونه ، آب هویج بستنی خوردم به مناسبت روز پدر :-2-24-: خیلی خوردم الان یه حالیم :-2-39-:

راستی
صبوحا جان تولدت مبارک :-2-41-::-2-40-:

alonegirl
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۰۶ قبل از ظهر
بامدادِ 15 خرداد

به خشکی شانس!
آخه چرا تامین اجتماعی گیلان کاردان آزمایشگاه نمی خواااااد...؟ اه... اعصابمو خورد کردااا... با کلی امید رفتم ثبت نام کنم ناامید شدم... بقیه استانا هم قربونشون برم هرکدومم بخوان مرد می خوان. یعنی چی همش مردا اولویت دارن تو همه چی؟!! حتی تهرانم فقط مرد می خواست! برن بمیرن با این جذب نیروشون!! کل ایران یه اصفهان فقط رشته منو برا خانوما می خواد. که اونم باید از هفت خان رستم رد شد تا بلکه قبول بشیم و آخرشم حتما به خاطر این کار میتونم راه به این دوری برم.
هیچی بازم پر.....
یعنی خودم با این مدرکم برم بمیرم که حتی واسه نگهبانی ِ توالت عمومی ام استخدامم نمی کنن. والا...
این سازمان سنجش هم به کل مارو اسکول ِ خودش کرده. هی وعده سر خرمن میده با تاریخای الکی.... 4 خرداد هم گذشت و بازم دفترچه نیومد.... توام برو بمیر سازمان سنجش:-2-36-:

روز مرد رو به همه مردای محترم و پدرای عزیز تبریک میگم:-118-:

اِ تولد صبوحا خانوم بود؟ مبارکتون باشه:-118-:

کناره ساحله عشق
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۵ قبل از ظهر
خب من از خواب بیدار شدم
اول درس خوندم
دوم درس خوندم
بعد درس خوندم
بعدش درس خوندم
بعده بعدش درس خوندم
بعدددددددددددددددش شب گرفتم خوابیدم
:-2-38-:(اخه فصل امتحاناس دیگه):-2-38-:

hashthasht
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۷ قبل از ظهر
یک شنبه 14 خرداد:

امروز سالروز رحلت امام خمینی بود. دوستام رفته بودن حرم. ولی من نرفتم امتحان داشتم. صبحی مادر یزرگم مریض شده بود رفتیم که ببریمش دکتر، مگه دکتر پیدا میشد. خلاصه پیدا کردیم و خوبش کردیم و اومدیم خونه.

ادامه دارد...

faraway
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۴۸ قبل از ظهر
روزهای بند بند تعطیل

مثله ki.ss ki.ss bang bang


آدم بزرگا گند کاریشون از خودشون گنده تره !


شب :


ساعت حول و حوش 1 نیمه شب


تو خونه ام کپی همیشه شبهام


دوست دارم برم رو تراس و یه نگاهــی به اسمون بندازم،کاری که به ندرت انجام میدم
اونجا همیشه یه خای خـاص بوده تو خونه،چند تا گلدون،یه میز کوچیک و دو تا صــندلی
پاتوق شـب های من و اون ! اونجا سـاعتی با هم میشستیم و گپ میزدیم،مـخصوصا
هوا که سرد میشد،اون هـمیشه عاشق برف بود هر پی بهش میگفتم آخر سرما می
خوری تو کتش نمیرفت،میگفت ببین چه جـــوری دون دون میان پایین ! تو شـــب یه چیز
دیگه ان حیف نیست بریم تو ؟ میگفتم چرا خانم احساساتی ! پتو رو میکشیدم دورش
آخه اون زود مــریض میشد،میگفت تو خوشت نمیاد از برف ؟ چرا فــدات شم هر چـی
که تو رو خوشحال میکنه برای منم خوشاینده،تا متوجه میشدم داره میلرزه می گفتم
دیگه بسه خانمی بریم تو ؟ نگام میکرد و یهو بهم میگفت بدجنس حسودیت شد !
کی ! من ؟ چرا باید حسودیم شه، نکنه به برفها آره ؟ اوهوم....
نه خانمی اشتباه متوجه شدی
حال و حوصله بچه داری و ندارم
من بچه ام ؟
تو که از من نینی تری !
کی من ََ؟َ!!
خیلی خب عزیزم من نی نی کوچولو حالا بریم تو ؟
قبول میکرد................




ادامه دارد....




تاریکی مصنوعی !




امرور ظهر یکی از همکارام اومده بود پیشم میخواست در مورد یه کیس باهام مشورت
کنه،تا حالا نیومده بود خونم،دعوتش کردم نشت و منم مشغول پذیرایی شدم تا اینکه
متوجه نگاهش شدم،بهش گفتم چیزی نظرتو جلب کرده ؟
نه نه
این خونه خیلی شیکه تو تنهایی زندگی میکنی ؟
نه !
دروغ گفتم
پس چرا اینقدر تاریکه ؟
چرا پرده ها رو نمیزنی کنار تا نور بیاد ؟
چشام مشکل داره !
بازم دروغ گفتم !
جالبه تو عینکی هم که نیستی !
اهان حتما عمل لیزیک کردی،آره ؟
نه لیزیک نکردم
اصن چشام مشکل نداره فقط از روی عادته همین
دوباره دروغ
چقدر دروغ میگی پسر
خب چی بگم بهش ؟
راستشو بگم !
دلیلی نمی بیبینم فک الکی بزنم !
دو ساعت گذشت
زنگ زدم از بیرون غذا بیارن
اونم به اجباره من موند
گفت خانمت نمیاد ؟
مزاحمت نشده باشم ؟
خیالت راحت باشه اون رفته مسافرت !
بازم دروغ گفتم،چاره ای ندارم چی بگم خب ؟
بازم دلیلی واسه زدن این حرفا نمیبینم،اصلا چرا فکر میکنه
من زن دارم ! از تمیزی خونه ؟ از نوع چیدمان ؟ از نوع چی چی....


بی خیـال بابا کل دنیا رو دروغ ور داشته نمیخواد تو وجــدان درد بگیری،اصن دنیا دنیای دروغـــه
دروغ نگی سنگ رو سنگ بند نمیشه،اصن کارت پیش نمیره،دشمن خدام نیستی اون مرحله
اخره هر وقت تلپی اوفتادی مردی فــکرشو بکن،از اتیش مــاتش جهنمم نتـرس خودت الان تو
بدتر از جهنم زندگی میکنی........
کارش تموم و رفت !




غروب شد





ماشینو بردم حموم همون کارواش،ماشینه یه وجب خــاک روش نشسته بود انگاری صـد سال
نشسته بودمش،یه سر رفتم خونه بابا تا ببینم اوضــاع احوال چطور مطوره،مــیگن زن و شوهر
دعــوا کنن ابلهــان باور کنن راس گفتن،همینه که دوســت ندارم تو اینجور کارا دخــالتی داشته
باشم،همون پرونده های عادی بهتره اینجور کیس ها سر و ته ندارن،ادم نمیفهمه کـدومشون
راسـت میگن کدومشون دروغ،اکثرشونم وقتی سـوالی ازشون میپرسی به عنوان مـثال : برا
چی میخواین جدا شین ! مـکث میکنن،مــعلومه دارن یه سـناریو جــدید می نویسن و دنبال یه
جواب قانع کننده میگردن،مثــلا دوباره تاکید میکنن ما با هم اصلا جــور نیستم اون یه ادم دیگه
اس مـــنم یه شخصیت دیگه دارم،بعـد منم میگم که اینطور پس با این اوصـاف همسرتون باید
موجود وحشتناکی باشه،وقتی با اون یکی حـرف میزتی مــی بینی اونم همین حـرفا رو مـی
زنه،خلاصه این روند مثله لوپ تکرار شونده اس،یکی از وکلای قدیمی که باهاش سر و کار دارم
میگه همش به خاطر پوله پول ! ولی من میگم هشتاد درصد این مشکلات مسائل ج ن س ی ه
بقیه اش چیزای دیگه مثل پول،خانواده ها و غیره ! کلا اگه وارد زندگی اینجور افراد بشــی
فهمیدنش کاره سختی نیست،از جوشکاری یا کات دادن این افراد فراری ام،تا دردو ندونی
پس درمونی هم در کار نیست.........


مامان گفت شام بمون واست زرشک پلو درست میکنم
زحمت نکش مامان میرم خونه فقط اومدم ببینم اوضاع احوالتون چطوره
اینجوری که نمیشه مــهرداد،نه مـامان میرم خونه تو این مدت که نبودم
کارام عقب افتاده به اونا برسم بهتره........




زدم بیرون





رفتم یه مقدار خرید کردم واسه خونه
رفتم خونه
یه راست رفتم دکمه پلی و زدم
اتفاقی اهنگ Epitaph پخش شد
وسائلو گذاشتم تو یخچال اوناییم که یخچالی نبود گذاشتم بیرون
خودش میاد درست میکنه !!!!!!
رفت رو آهنگ بعدی Destiny
یه دوش گرفتم سریع اومدم بیرون،عـادت ندارم موهام خشک کنم،فـقط با حوله
ابشو میگرم،بد یا خوب عادته کاریش نمیشه کرد ! میرم سمت یخچال دو تا لیوان
کوچک اب پر میکنم،تو یکیشون ویتامین c تو یکشیون کلسیم میندازم !
اهنگ بعدی که پلی میشه A Portrait Of A Young Man As An Artist
تی وی این خونه همیشه خاموشه
فیلم که حرفشو نزن !
راستی کی فیلم دیدی مهرداد ؟
نمیدونم خیلی وقته
اشکال نداره چیزای مهمتر از فیلمم هست !
حالا شام چیکار کنم ؟
هیچی اونم مهم نیست
ادم وقتی فــکرش مشغوله اخرین چیزی که به فـکرش میرسه غداست
یک ساعت دو ســاعت بگذره گشنگی ام از ســرت میپیره ! اینم عـادت
میشه برات ! کلا ادمیزاد تطابق پذیره،اگه زنــدون بــرم چــــی ؟ دو روزه
اولش سخته بعد عـــادت میکنی،اگه ادم بکشی چی ؟ قتل اول سخته
بعدش مثل کارای لذتبخش بهت می چسبه ! تجاوز ! اونم بار اول سخته
بعدش برات میشه عـــادت ! این انعطاف پذیری انسانهاست که درد اوره


ولی چرا من عادت نمی کنم ؟


آهنگ بعدی My Ashes






ادامه ی فصل اول :




پرده رو میزنم کنار
خونه روبروی من
اتاق نورانی
پرده ها کشیده کشیده
دو انسان
پیج در پیچ
غرق ش»ه»و»ت
بی خود از خود خویشتن
سکانس بالای پنجاه سال!!!!!!!!
وقتی میگم بالای پنجاه سال فکرشو کنین چی میگم
میام تو خونه
با خودم میگم
خب حتما عادت کردن


نه اینکه همش پرده ها کشیده شده اس،اونام فـــکر میکنن
اینجا ادمیزاد زندگی نمیکنه ! اینم یه عادت دیگه از دو انسان
که به سبک انسان های نخستین در هم پیچ میخوردن......




موزیک بعدی پلی میشه با صدای حزن انگیز خواننده ! اهنگ : Come To Me



لیریک Come To Me چی میگه :


خاکستر من ، بیا پیش من عزیزم
بیا پیش من عشق من
بیا امشب عزیزم
چون من امشب اینجا هستم
در تمام طول شب
چون من امشب اینجا هستم
به خاطر اینکه دوستت دازم
امشب.....


کی میگه فقط آهنگ های ایرونی اشک ادمو در میارن ؟
ساعت سه و دوازده نیمه شب
بازم بی خوابی
این قرصا دیگه تاثیر ندارن
یکی میشه دو تا اونم میشه سه تا بازم به چشام خواب نمیارن
اینم حتما عــــــادتـــه
همش به چیزای بد عادت میکنم
برم بیرون شهر گردی یه چیز تو مایه های وبگردی
شاید رفتم شایدم نه




آهنگ بعدی پلی میشه : Orchid Requiem




مــــــــــینویسم از تنهایی مردی که مــرثیه خوان از دست رفتشه
مـــــــــینویسم از بغـض مردی که محکوم سرنوشت تلخش شده

مـــــــــینویسم از انسانی که تنـها یادگارش یه حلقه است و عهد
مینویسم از یه دلتنگی که هر چه کهنه تر میشه دردناکترم میشه




تو تاریکی گام بر میدارم
میرم تو اتاق خواب
یه تصویر با یه لبخند پر معنا
دست میکشم روش
خوشحال میشم که هنوز گرد و خاک روشو نگرفته
چن دقیقه بهش خیره میشم
گاهی وقتام باهاش حرف میزنم
دوباره لمسش میکنم
آه میکشم
میرم از اتاق بیرون
درشو قفل می کنم
دوباره میشنیم تو زمین و به مبل تکیه میدم
زانوهامو بغل میکنم
با خودم فکر میکنم
یعنی سـرنوشت من ایـنه !
مــیشه باهــاش کنار اومد !
میشه با سرنوشت جنگید !
ولی من ضعیف تر از اونیم که بتونم باهاش بجنگم
ولی من قول دادم
هنوز رو حرفم وایستادم
رو قولم
رو پیمانم
عهدی که بستم و نمیشکنم
به هر قیمتی که شده





آهنگ بعدی : Seeds of Sorrow


انگار موزیک هام با دردم هماهنگن


متن آهنگ میگه :


زمزمه امواج عشق بدون قید و شرط
پاهایم بر روی زمین،سرم به اسـمان
شـــب بازتـــابی از خـــودم
سایه ای که تا ابد جریان خواهد داشت
در اعماق امشب پوست من
بی تابی را بهانه نکن

هیچ دلیلی برای امیدواری نیست !




موزیک تموم میشه ولی من هنوز بیدارم



چهار و چهل و هشت دقیقه صبح

الند
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۲۲ قبل از ظهر
سلام دوستان نودهشتيا
به نام خودش
ديروز حالم بد بود وتنها بودم خيلي بده كه بيخواب بشي و بعدش مربض شي خيلي بده دلت برا يكي بتنكه كه نيست كنارت نيست
خيلي بده كه بخواي بخندي اونم به زور بقيه
ولي خيلي خوبه كه يه دوست يه حامي يه كسي كه با حرفاش اراموت ميكنه با كوش داداناش ارومت ميكنه ميزاره همه رو بكي تا اروم شي
ديروز بود ديروز اين دوست خوبم بود همه رو شنيد اكه نبود ديروز ميتركيدم اخه خيلي حالم بود
ولي بعدش اروم شدم اونم جه ارومي
امشب باز بي خوابم ولي خب سايت هست اشكال نداره
ديروز تولد اريان بود ولي خودش نبود خيلي دلم براش تنك شده الندم همش ميكه كي مياد يكي نيست بكه بجه يه كم اروم باش مياد
راستي تو كه خبر داري خيلي خوبي تموم راز داريتو مثل خودتت دوست دارم
خب من برم
فعلا

Mina
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۴ قبل از ظهر
دلم گرفته است؛ چشمانم برای دیدنت بهانه می گیرند. نمی دانم با جای خالیت چه کنم؟
یک چیز را می دانی؟ بی تو، نفس کشیدن هم خفگی می آورد.
دلم گرفته است، دیروز گریه کردم، امّا، گریه هم آرامم نکرد. بگذار رک و راست بگویم کم کم دارم خسته می شوم؛ خسته از این زمانه شوم.
این روزها، کمترین چیزی که تقسیم می شود، باور است؛ باور. در عوض هر قدر بخواهی، تردید می یابی و نا امیدی.
دیشب یکی می گفت: «او اگر آمدنی بود، تا به حال آمده بود.:-2-39-:» شنیده بودم که سالهای دوریت طولانی می شود، آنقدر که بعضی آمدنت را منکر می شوند و بعضی هم، بودنت را.
خسته ام، خسته از این ثانیه ها که بی تو می گذرند. خسته از این لحظه های خاکستری، لحظه های خالی از حضور سبز تو.
خسته ام، دلم گرفته است. تو که نیستی، نرخ سیمان هر روز بالا می رود، امّا از قدر ایمان هر دقیقه کاسته می شود. تو که نیستی از آسمان غفلت می بارند و در زمین پخش می کنند. صدای شیطان هم از در و دیوار فضا را پر می کند.
امید آمدنی ام، می دانم می آیی، امّا کی؟ :-2-15-:



:-2-15-::-2-15-::-2-15-:

*9092*شادی
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۵ قبل از ظهر
دو هفته گذشت ...
هنوز باورم نشده که دیگه بابا رو نمی بینم ...
امروز رفتیم سر خاک...نمی تونم باور کنم که بابام اونجا خوابیده...
امروز روزش بود ...روز مرد ...روز پدر ....
یه مرد واقعی بود...یه پدر واقعی بود...
دیگه کی میتونه جای اون رو بگیره؟؟؟؟
بغض تو گلوم داره خفه ام میکنه ...بیشتر از دو تا قطره اشک نمیتونم بریزم...نمیدونم چرا؟؟؟
بابا خیلی زود رفت...خیلی...
چه نقشه ها که واسه آینده نداشت...
بعد از بابا خیلی تنهاییم....
حالا میفهمم اون موقع که از زندگی مینالیدم و میگفتم تنهام...چقدر خوشبخت بودم...چون اون موقع بابا بود...
معنی تنهایی رو حالا حس میکنم...
اون موقع اگه از چیزی ناراحت بودم بابا سریع متوجه میشد که ناراحتم...تا نمی فهمید از چی ناراحتم ولم نمیکرد...نمیذاشت ناراحت بخوابم....حالا دو هفته اس که هیچکس ازم نپرسیده چته...
اون موقع که بود می نشستیم درباره ی همه چی حرف میزدیم ...حالا دو هفته اس که با هیچکس اونجوری حرف نزدم و درد و دل نکردم....
همه کسم بابام بود...
کاش همش خواب بود...کاش...

دوشنبه
15 خرداد 91

روز مرد مبارک ...

نفس اخر
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۵ بعد از ظهر
اول سلام.

دوم .. گاهی یک بار تشکر و یکبار دکمه ی مثبت رو زدن برای بعضی نوشته ها واقعااا کمه..

سوم ..
هشت صبح ازخواب بیدارشدم.. دو روزه که بزور میخوابوننم.. اما بزور بیدار نمیشم..
با استرس.. با نگرانیه مفرط بیدارمیشم..نه بیدار نمیشم "میپرم از خواب..
نکنه دیشب خوابم برده.. دیشب چه اتفاقی افتاد؟؟..
قبل از اینکه به گوشیم نگاه کنم فکرمو زیر و رو میکنم... اخرین حرفی که زدم.. اخرین حرفی که شنیدم..
میترسم برم سمت گوشیم.. نکنه چیزی ببینم که دلمو بلرزونه..
چه کسی میتونه شهادت بده که تقصیرمن نیست.. تقصیر من نبود..
شب های زندگیم عینهو رمان شده.. قصه ای که میشنوی ولی نمیدونی باور کنی یانه..
خودم هم باورم نمیشه این همه ماجرا داشته باشه زندگیه من.. همین "من یک نفر"..

چهارم..
ساعت نه صبح.. دل دل میکنم که چی بگم.. زبون من خسته شد از این همه شرمندگی.. گردنم دیگه طاقت این همه بار رو نداره.. چشمام خیس باشه یانه چه فرقی میکنه.. چیزی که نباید اتفاق افتاده.. حالا تو چشمات خیسه یا نه دردی رو دوا نمیکنه..


پنجم...
ساعت ده صبح.. کاش میشد بمیرم.. یک دلیل کاملا موجه.. کاش میشد..


شیشم..
یازده صبح.. ثانیه به ثانیه گوشیمو نگاه میکنم.. ارووم باش دختر.. بهانه ی چیو میگیری... فقط میخوای ببینی ساعت چنده..
حتی نمیتونم خودمو گول بزنم..


هفت.. عدد هفت رو دوست دارم.. برام مقدسه.. هفت ..هفت ..هفت...
ساعت دوازده صبح... یاد روزای قبلی افتادم...
یادته وقتی یه کوچولو "وقتی خیلی کم ناراحت بودم پیشم میموندی..
یادته بهم میگفتی من که پیشتم.. بخاطر من ناراحت نباش.. ما همو داریم.. بیخیال همه ..
...
هنوز باورم نمیشه.. چرانتونستم کاری انجام بدم... چرا!؟
لبمو بادندون فشار میدم تا دردش باعث بشه بغضمو فرامو ش کنم..
اینجوری اشکام سرد و ارووم روی گونه هام جاری میشه... چه عجله ای هم دارن که به زمین برسن..

..

گفته باشم !! من درد میکشم..
تو اما... چشمهایت راببند..
سخت است بدانم میبینی اما بیخیالی..!

.parniya.
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۰۴ بعد از ظهر
سلام
یعد ازمدتی امروز رو خوب شروع کردم .البته برنامشو از دیشب موقع خواب چیده بودم.....
استرس داشتم.اما خوب همه چیز خوب بود خدا روشکر انشاءالله خوب تر هم میشه...زنگ زدم به بابا وامروز رو بهش تبریک گفتم ...الهی فداش بشم که انقدر مهربونه ....راستش رو بخواهید من بابامویه جور دیگه دوست دارم ..
امروز رو هم به پدرها وآقایون تبریک میگم .امیدوارم که خداوند همه پدر هایی که هستند رو برامون نگه داره واونهایی که از پیشمون رفتن رو رحمت کنه .....

سلامتیه همه ی بابا ها که با دیدن اونهاست که میفهمیم یک مرد هم میتونه فرشته باشه

بزرگان هم ببخشند که پا توی کفششون کردم:-118-:

دوستون دارم
مراقب خودتون باشید:-118-:

.arsana.
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۵۲ بعد از ظهر
سلام:-2-22-:
دیشبی به پیشنهاد من رفتیم خونه خان دایی:-2-38-:
منو دیدن انقدر شاد شدن:-2-38-:
اونجا نشستیم و مادر به مدت سه ساعت حرف زد:-2-31-:من جای مامان فکم درد گرفته بود:-2-38-:
بعد یادمون افتاد قرار بود بریم پارک:-2-38-:
بعد بند و بساطمونو جم کردیم رفتیم پارک نیاوران:-2-38-:
به زور جا پیدا کردیم:-2-37-:
بعد منو زندایی رفتیم به سمت ورزش شبانگاهی :-2-41-:
اول یه دست بدمینتون زدیم:-2-38-:
بعد رفتیم سراغ وسایل ورزشی پارک:-2-41-:
بعدش دایی اومد با شام و 3 تا بلوز سالی :-2-38-:
من شیطون...تو خوبی(این مال زندایی بود)
من آخر لوس...تو خوبی(این مال مادر بود)
من نازک نارنجی!...تو خوبی(اینم مال من بود:-2-22-: دایی خان میگفت خیلی بهت میخوره ولی به نظر من هیچ سنخیتی باهام نداشت:-2-42-:من شیطون بیشتر دوس داشتم:-2-08-:)
بعدش رفتیم شام بخوریم :-2-27-: اولین مرغ کنتاکی رو گذاشتم توی دهنم به قول زنداییمان معده ام تعجب کرد:-2-22-:دیگه از اون حالتای خوشگلم اومد سراغم نتونستم هیچی بخورم:-2-36-: زندایی یه دکتر معرفی کرد برم که ببینم چه مرگمه:-2-42-::-2-42-:
دیگه منم رفتم تو چمنا دراز کشیدم به آسمون نیگا کردم:-2-08-:در حال چرت زدن هی دایی جانمان دسته بدمینتون رو می کوبید روی چش و چالم:-2-43-:
بعدش همینجوری زمان گذاشت ساعت 1 شد :-2-27-:
جلوی پارک یه دخترکوچولوی ناز 7،8 ساله گم شده بود:-2-39-: گریه می کرد:-2-30-:آقاهه ازش پرسید اسمت چیه اینم وسط گریه گفت حانیه :-2-30-: انقده خوشگل بود:-6-: بعد همون لحظه باباش پیداش کرد:-2-32-:اینم تا مامانشو دید دوید سمتش یهو پرید بغلش:-2-12-: مردم همه اینور:آخییییی:-2-12-::-6-:
خلاصه که دختر خیلی ناناز بود :-8-:
ما بریم که الان مادر بیدار میشه:-4-:
رفتم 3 تا بلیط واس کنسرت مازیار هم گرفتممممم:-2-04-:
این دفعه خودم دست به کار شدم :-2-37-:ردیفB هم گرفتم:-2-05-:پشت vip:-4-: دیگه مامانم چیزی نگفت:-4-:
الان ما بسی زیاد خوشحالیم:-2-16-::-2-05-::-36-::-34-:

خداحافظی:-2-41-:

shahrzad1369
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۳ بعد از ظهر
سلام به همه دوستان:-2-25-:
خوبید؟خوشید؟سلامتید؟
امیدوارم حال همه خوب باشه
این چند روز تعطیلات برای من که خیلی دلگیر بود
امیدوارم برای شما اینطور نبوده باشه.:-2-41-:
تازه خبر اینکه اون سگه که بودش اون بار دنبالم کرده بود و از دستش گریخته بودیم.هم اکنون چند روزیست در حیاط به سر میبرد و ما بسی هراسناکیم از بیرون رقتن:-2-34-:
خیلی بزرگ شده.حداقل 4 یا 5 برابر اونوقتی که من دیده بودمش:-2-29-:

خو ما خاطره خاصی نداشتیم
میخواستیم بیایم بگیم تولد حضرت علی و روز پدر و روز مرد رو به همه پدران امروز و دیروز و قردا تبریک میگیم علی الخصوص اونایی که زیاد تو این تاپیک میان و میرن:-118-:(به علاوه به کلیه با نوان عزیز)
و بعد از اون امیدواریم روح تمامی پدران عزیز درگذشته همواره شاد باشه:-2-39-:

سرتون رو درد نمیارم
مراقب خودتون باشین
همه رو به خدا میسپارم
بدرود

mahsan
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۳ بعد از ظهر
سلام !

چی فکر می کردیم و چی شد ؟

قطعا برنامم برای این چند روز این نبود , همه چی یه جور دیگه پیش رفت . نمیدونم چند وقته ولی می دونم که مدت هاست همش تو محاسباتم اشتباه می کنم !

ده خط نوشته بودم و نفرستاده همه رو پاک کردم . حوصله نداشتم حتی خودم بخونمشون چه برسه به بقیه !

میگم این برار ما مثه این خانومای باردار هی هوس می کنه :-2-28-: هر روز زنگ می زنه دستور پخت یه چی رو می گیره میگه هوس کردم . دیروز زنگ زده دستور حلوا گرفته :-2-28-: واقعا دل خجسته ایی داره ها . تو خوابگاه آدم بشینه حلوا درست کنه اونم پسر :-2-22-:

گاهی بعضی روزا تو زمان خودش واسه آدم مهم نیستن . بعدا مهم میشه واسه آدم . زمانی که دیگه هر چی تلاش می کنی یادت نمیاد چه روزی بود . این روزا دقیقا درگیرم با این قضیه . به دنبال یه تاریخی هستم که فکر نمی کردم روزی برام مهم باشه و دنبالش باشم ولی الان هستم.. خیلی زیاد ولی هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه نمی رسم . کاش راهی بود که می رسیدم به اون تاریخ و روز :-2-41-:

یه زمانی قاطی بودما :-2-22-: کافی بود بهم یکی بگه بالای چشمت ابروئه طرفو با خاک کوچه یکی می کردم :-2-22-: حالا دقیقا برعکس شده . گاهی حتی جایی که باید حرف بزنم و از حقم دفاع کنم سکوت میکنم . این سکوتمو دوس ندارم . اصلا تو شخصتیم نیست که ساکت بشینم و نگاه کنم ببینم بهم توهین شده یا حقمو کسی خورده ولی دقیقا دارم همون جوری میشم جوری که خودمم از خودم خوشم نمیاد ... انگار که دیگه خودم نیستم . این خودِ جدید رو دوستم ندارم ... اصلا

برم اگه باشم همش چرت و پرت میگم :-2-41-:

شبتون خوش :-2-41-:

آهنگ روز : ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

pari_shaun
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ بعد از ظهر
درود :-2-25-:

امسال اولین سالی بود که همچین روزی همه دور هم جمع بودیم

صبح که بیدار شدم اول به پدر بزرگم بعد به بابا و عمو ها روز رو تبریک گفتم . خیلی خوشحالم همه دور هم هستیم :-2-16-:

دیروز جای همگی خالی رفتیم گردش :-2-16-: یه جایی بود که فقط بابا بلد بود یه کم بالاتر از باغ بهادارن میشد :-2-37-:

همه کفشون بریده بود :-2-22-: زاینده رود یه آبی داشت خدا میدونه :-2-22-:

امروز تا ساعت 11 همه خواب بودیم :-2-22-: از بس خستمان شد :-2-37-:

درس هم با اجازه تعطیل :-2-37-:
روز پدر و ولادت امام علی رو به همه بخصوص آقایون انجمن تبریگ می گم . روزتون مبارک :-2-40-:

شبتون شیک :-2-40-:

*mahsa*
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۷ بعد از ظهر
سیــــــلام http://s17.rimg.info/c9956132272703f489b964435b527661.gif
ای خــــــــــــــــدا این چند روز تعطیلیمون هم تموم شد http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif اصلا نتونستم درس بخونم http://www.millan.net/minimations/smileys/crysmiley2.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/crysmiley2.gif یعنی خوندم ولی نه اونطور که برنامه ریزی کرده بودم http://www.tarfandestan.com/forum/images/smilies/shame.gif امروز هم که کلا وقتمون پر بود http://www.pic4ever.com/images/vahidrk1.gif
حالا خاطره امروزمون http://www.pic4ever.com/images/145fs78038.gif http://www.pic4ever.com/images/145fs78038.gif
دیشب ساعت 3 صبح خوابیدم:-2-31-: امروز صبحم ساعت 9 با صدای مامان بیدار شدم. امروز پدر بزرگ و مادر بزرگمان از مکه آمدند http://www.pic4ever.com/images/287.gif حالا مجبور شدم به جای درس خوندن برم مهمونی http://www.pic4ever.com/images/sad30.gif http://www.pic4ever.com/images/sad30.gif یعنی چی...:-119-: حالا من هی میگم نمی خوام بیام پدرم میگه بیا...هی از من انکار از اون اصرار:-2-09-: دیگه مجبور شدم و برفتم:-2-36-:
دو ساعت که تا خونشون تو راه بودیم:-2-28-:( تذکر: خونشون تو روستاست http://www.millan.net/minimations/smileys/gardensmiley.gif) حالا رفتیم دیدم هنوز تشریف فرما نشدند:-2-28-: یعنی دلم می خواست کلمو بکوبونم به دیوار مغزم پخش شه روش http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif
بعد از نیم ساعت اومدند و کلی ماچ و بوس و زیارت قبول و حموم گلاب http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_mad.gifدیدیم شوهر خواهرمون می خواد برگرده بابل که برگرده تهران:-2-37-:
داداشم هم با ماشین بابام اونو برسونه خواهرم نگاهی عاشقانه به شوهرش انداخت و گفت منم باهاتون میام http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif( http://www.forumup.nl/images/smiles/slider_vomit.gif http://www.forumup.nl/images/smiles/slider_vomit.gif http://www.forumup.nl/images/smiles/slider_vomit.gif http://www.forumup.nl/images/smiles/slider_vomit.gif http://www.forumup.nl/images/smiles/slider_vomit.gif http://www.forumup.nl/images/smiles/slider_vomit.gif)
بعد زن داداشم میاد میگه ..خوب منم همراتون میام http://www.moppo.net/anisigns/signer/bleh/bleh.gif http://www.moppo.net/anisigns/signer/bleh/bleh.gif <--------------- بعد اینجوری به داداشم نیگاه موکونه( :-2-28-:)
بعدش این آجی ما میگه مهسا توام بیا و هر هر می خنده http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif منم می گم اومدم بریم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_338.gif http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_338.gifاین خواهر ماهم رفت تو بهت!! فک کن!! 4 نفر رفتیم یکی رو برسونیم http://www.pic4ever.com/images/291.gif http://www.pic4ever.com/images/291.gif
حالا داریم میریم یخورده از راه رو که رفتیم دیدم هی ماشین اینوری می شه هی اونوری می شه هی اینوری میشه هی اونوری میشه هی اینوری میشه هی اونوری میشه:-2-28-::-2-28-: خواهرم به داداشمون میگه باز تو بازیت گرفت بچه http://www.pic4ever.com/images/5.gif http://www.pic4ever.com/images/5.gif
برادر عرض می کنه نه بابا فرمون ثابته ماشین مشکل داره http://www.pic4ever.com/images/155fs198954.gif حالا ما هی اینوری و اونوری می شدیم تا اینکه یه پیکانیه بوق زد و هوار کشید آقا پنچر کردی:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
حالا فک کن !!!! باید تو اون گرما لاستیکو عوض می کردن http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
داداشم زد کنار و من و خواهر و زن داداشمان پیاده شدیم رفتیم به فاصله ی 10 متری زیر سایه http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_338.gif http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_338.gif و از پشت کار برادران را نظاره می کردیم
حالا شوهر خواهرمان نشسته و داره زور میزنه با جک ماشین رو ببره بالا به طوری که شلوارش یخورده اومده بود پایین و پیراهنش رفته بود بالا و مارک شورتش معلوم بود http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif پسره ی بی ادف http://s19.rimg.info/a062cc7ce3331196c99a22f0fd4a6689.gif http://s19.rimg.info/a062cc7ce3331196c99a22f0fd4a6689.gif :-2-37-:
داداشم هم که تلاش می کردم اون یکی لاستیکه رو از صندوق عقب در بیاره http://www.pic4ever.com/images/1650.gif http://www.pic4ever.com/images/1650.gif
خواهرم و زن داداشم همینطوری عاشقانه به تلاش همسرانشان نگاه می کردند http://www.moppo.net/anisigns/signer/heart/heart.gif http://www.moppo.net/anisigns/signer/heart/heart.gif http://www.moppo.net/anisigns/signer/heart/heart.gif
منم بسی می خندیدم http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif تا اینکه دیدم از باغ بغلی یه زن اومد بیرون از تیپش معلوم بود واسه همون روستاست:-2-37-: تا ما رو دید گفت: اووَ غریب میمون دارمی کا!! { ترجمه : اِ وا... مهمون غریبه داریم!}
من رو میگی اینجوری:-2-31-::-2-31-::-2-31-: بعد به خواهر و زن داداشم نگاه کردم دیدم اون دوتا اینطوری http://www.pic4ever.com/images/20.gif http://www.pic4ever.com/images/20.gif
بعد با لهجه گفت: سلام.. از قیافتون معلومه شهرستانی هستین:-2-37-:
منو می گی تو دلم گفتم: جــــــــــــــــــــــان :-2-19-::-2-19-::-2-19-:
بعد خواهرم میگه: نه بابلی هستیم... ایشون( زن داداشم) بهشهریه:-2-17-:
زنه میگه : آره از تیپش معلومه مازندرانی نیست!!!
من گفتم: بهشهر تو مازندرانه:-2-23-::-2-23-::-2-23-:
زنه اینجوری شده:-2-35-: حالا ماجرا ها داشتیم.اینقدر حرف میزد . من کلا خیلی جلوی خودمو گرفتم جلوش نخندم...مگه میشد:-2-35-: انگار 900000 سال همو می شناسیم:-2-37-:
خواهرم هم یجورایی ماستمالی میکرد و جواب میداد..تا اینکه برادران پنچر گیریشون تموم شد:-2-06-::-2-06-:
بعد دیگه هیچی کلا خیلی روز خاصی بود سر ناهار به جای اینکه بگم دوغ ریخت گفتم دیغ...کلی خندیدم مثلا می گفتیم اگه آب بریزه میگیم آایغ:-2-22-::-2-22-::-2-22-: بیغ بوق....کلا اینقدر بیخودی می خندیدیم به قول دادشمون اگه می گفتن خیار هم خندمون می گرفت:-2-31-:
تا الانم هنوز واسه امتحان فردا نخوندم :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
خدافظ:-2-39-:

moni71
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۶ بعد از ظهر
سلام به همگی

روز مرد رو به تمام اقایون و تمام خانوم هایی که مردانه زندگی می کنن تبریک می گم

این چند روز جاتون واقعا خالی بود . جمعه با خالم وخانوادش رفتیم ارم . برای اولین بار توی زندگیم بود که با فامیل های مادریم می رفتیم بیرون ،زیاد خونه ی هم برای مهمونی میریم ولی پدر بنده ترجیح میده که با فامیل های خودش بره بیرون ، البته شاید من این طور فکر می کنم . خلاصه همه چیز دست بدست هم داده بود که ما با خالمینا بریم شهر بازی .
غروب بود که رفتیم، همین که باباینا یه چیزی پهن کردن بشینن من و پسر خالم شروع کردیم بدمینتون بازی کردیم . بعد از چند دقیقه محمد جاشو با عاطفه دختر خالم عوض کرد و خودش مشغول عکس گرفتن از ما شد . ( محمد گرافیک می خونه ، وعکاسیش خوبه یه دوربین توپ هم داشت عکس های خیلی قشنگی گرفت ) ایده هایی که می داد تا دو دقیقه باعث خندمون میشد:-2-22-: . هوا که تاریک شد جونا بلند شدیم رفتیم شهر بازی . اول یه دونه از این بازیای چرخشی سوار شدیم که اسمش یادم نیست . توی دستگاه پسر خالم که ازدواج کرده بود داد میزد که قستاش مونده و از خدا یه فرصت می خواست که قستاشو صاف کنه بعد بمیره . اینقدر از این چرت و پرتا گفت که هممون از خنده اشکامون در اومده بود . مونا هم که اون بالا رو با مجلس رقص اشتباه گرفته بود یه سره داشت دست و جیغ و سوت میزد . بنده هم که تمام کارم این شده بود که دستامو سفت به میله ها بگیرم وبلند دادبزنم من از ارتفاع می ترسم :-2-35-:. ( خوب چی کار کنم از ارتفاع می ترسم :-2-15-:)

بعد از اون بازی می خواستیم بریم ماشین سوار شیم که دیدیم صفش اینقدر شلوغه که اگه یه ساعت هم وایسیم نوبتمون نمیشه به خاطر همین تصمیم گرفتیم صورتمه سوارشیم . البته قبلش من و مونا و عاطفه مهشید ، و شوهرش ( دامادمون ) خواهر زاده و برادر زاده ی دامادمون سوار رنجر شدیم ، من هی به دختر خالم اسرار کردم وهی بهش میگفتم عاطفه تو زندگیت یه ریسک بکنی هیچیت نمیشه و... بهش گفتم من قبلا سوار شدم اصلا ترس نداره ( الکی ) بیچاره هم قبول کرد .تا نوبتمون بشه به 14 معصوم قسممون داد که بزارید سوار نشم ولی مگه حریف من می شد خلاصه من و عاطفه کنار هم نشستیم . همین که دستگاه شروع به حرکت کرد مثل چی پشیمون شدم ، جالب این بود که جای من و دختر خالم عوض شده بود اون داشت مثل ... که بهش تیتاپ میدن کیف می کرد من از ترس فشارم اوفتاده بود تمام بدنم شروع کرده بود به لرزید خیلی نا خودآگاه اشک بود که داشت از چشام میومد . :-2-35-: اره دیگه اون شب بچه ها تا یکی دو ساعت بعد داشتن من و مسخره می کردن :mrgreen: که اره این همون مریم که هممونو مجبور کرد سوار رنجر بشیم . ...

دوباره این روز رو به همه ی مردا تبریک میگم . :-2-40-:

REAL LOVE
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
سلام

نزدیکه ده روزه تعطیلم دریغ از یه کلمه درس خوندن:-2-35-: یعنی نگاهم سمت کتابا نکردم که گناه نشه یهو:-2-35-:
این خاله و شوهر خاله ی ما رفتن تبریز؛ شوهرعمه ی بچه ها فوت کرده... بعد سهیلا و سهند از شنبه اومدن خونه ما:-2-37-: بگذریم که سهند تو این دو روز دیوانه مون کرد:-2-28-:
بعد از اونورم دخترعموم و دخترش اومدن، پسرعمومم که سرباز تعطیل بوده و خونه بود:-2-28-:
یَک وضعیه خونه مون...کاروانسرا:-2-22-:
فردا بچه ها امتحان دارن و من باید ببرمشون خونه شون... پس فردا هم امتحان دارن ودر نتیجه قراره فردا خونه خاله ما سه تا تنها باشیم:-2-31-: صفاسیتی:-2-31-:
خدا بخواد قراره از فردا شروع به درس خوندن کنم:-2-42-:

امروز روز پدرش که هیچ بود، فردا هم تولد برار جان خواهد(پسرعمو نیز هم) و چون فردا روز کاری هست و ما هم نیستیم امروز عصر رفتیم کیک و کادو گرفتیم براشون و امشب تولد بازی داشتیم:-2-16-:قربون دادام بشم :-2-16-:

* بدم میاد... ازینکه آدما جلوت یه رفتاری دارن و پشت سرت برعکسش!!! دلم میخواد از همه چی ببرم...
* جای فهیم خالی... دلم همچون خلوتی میخواد با خدا...
* دارم به این فکر میکنم انقدر سرم شلوغ بشه که دیگه یاد اینجا هم نیفتم!!!


همه منتظرند به فریاد آدم برسند؛
هیچکس به سکوت آدم نمی رسد...

foro0ghi
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۷ قبل از ظهر
به نام نامی عشق
سلام عزیزان و دوستان گرام.. http://www.freesmile.ir/smiles/621519_echo.gif
آقا ما اومدیم بگیم بوخودا خیلی خسته ایم از دست این پایان نامه ی کوفتی..:-119-::-2-09-:
ی چند وقتی میرفتم پیش استاد راهنما و هر بار ی چیز میگفت..:-2-42-::-2-42-:آخرشم باز میومدم روش فکر میکردم میدیدم این کاربرد بدردم نمیخوره..:-2-30-::-2-30-:
و ی جوری واسه مایی که رشته کامپیوتر هستیم دستی رفتن به دنبال data set( مجموع داده ها) خیلی ناجور و نافرمه http://www.pic4ever.com/images/reading.gif
توضیح مختصری در موردش بگم: این دیتا ست در مراحل نهایی کار پایان نامه اونم بیشتر تو رشته کامپیوتر باید موجود باشه تا بخوای با اینها به داده کاوی بپردازی...و بر اساس جوابی که میگیری دقت کار و بسنجی و ارزیابی کنی ..وبهد نهایتا اگه نیاز بود پیاده سازی بشه.. http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_102.gif http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_102.gif
بابا دنیایی هست این کامپیوتر...باور میکند دیگه داغ کردم. http://www.millan.net/minimations/smileys/imoksmiley.gif ..هنگ کردم. http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_impossible.gif . http://www.millan.net/minimations/smileys/imoksmiley.gif بابا نخواستیم http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_194.gif http://www.kolobok.us/smiles/mini/beee_mini.gif ..خسته شدم...این قدر این مقاله های کوفتی و سخت رو ترجمه کردم.. http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif http://www.pic4ever.com/images/1.gif که ی پا بخدا دیکشنری شدم..هر لغتی بگی .فلفور جواب میدم.. http://www.iran-eng.com/images/smilies/funny/w26.gif
کاش می شد ی پولی داد دیگه ادامه نمیدادم... http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_202.gif
واقعا کم آورم.. http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_202.gif دوستای ارشدی که مهندسی رشته ی فنی هستند درک میکنند چی میگم..مخصوصا کامپیوتر واقعا دنیاییه... http://s2.picofile.com/file/7116664080/nerv_12_.gif
الانم از بس که مخم در هنگ کامل بسر میبرد ما اومدیم اینجا فریاد کنیم... http://s2.picofile.com/file/7116664080/nerv_12_.gif
بخدا این همه سختی رو میبینی بعد میبینی شرایط کار و بازار کار چه طوریاست آدم نا امید میشه از همه چی.. :-2-15-: :-2-15-:
اینکه باز اگه بهتر ین رشته رو بخونی ..وبیشترین سختی رو بکشی کار واسه از ما بهترو نا..و افرادی هست که روابط و بند پ دارن.. :-2-34-:
یا دوستان چطور بگم..دوستم آزمون استخدامی که چند سال پیش برگزار شد و اسم نمیبرم که مربوط به کدوم نهاد دولتی بود که احیانا توهینی به کسی نشه...تو گزینش انداختن..بماند که بسیار خانواده متدیین...هستند..بله تا این مراحل رو طی می کنی همچین تو این گزینش خودشون افرادی رو که میخوان جایگزین میکنن...که آدم حالش از همه چی بهم میخوره..
دیدش نسبت به همه چی و همه جا بد میشه... http://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gif
حق بعضی ها واقعا..ولی من همیشه اعتقاد دارم که دنیا همیشه اینجوری نمیمونه ..و همیشه به کام بعضی ها نیست... http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1318771425.gif
و اینطور نیست که ..
ببشخید که اینقدر آشفته و پریشون حرف میزنم..بعضی اوقات به تنگ میاد آدم.. http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_mad.gif http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_mad.gif
خدایا کرمتو شکر...میدونم تا حالا حمایتم کردی..واقعا همیشه احساس کردم..این بارم بهم نشون بده..کمکم کنه از این همه دلواپسی و سردرگمی و دل نگرانی در بیام... از همه مهم تر و فعلا نزدیک تر همین پایان نامه کوفتیه..
روز مرد و متعاقبا روز پدر رو به قول نوه شهرزادی خودم به تمامی مردان و پدارن امروز و احیانا فردا ... http://www.millan.net/minimations/smileys/poppysmileyf.gif و پدرانی که اینک در میان بعضی ها نیستند http://www.millan.net/minimations/smileys/poppysmileyf.gif .... تبریک میگم... http://www.millan.net/minimations/smileys/poppysmileyf.gif
امیدوارم اوقات و ایام به شادی باشه.. http://www.askquran.ir/images/smilies/smilies/Doaa.gif
دوستون دارم.. http://www.freesmile.ir/smiles/308519_huhsmileyf3.gif
فـــــروغ نگران http://chatnaz.ir/smilies/divone3.gif
دوشنبه 91.3.15
http://www.millan.net/minimations/smileys/starplucker.gif

سرتق
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۵۳ قبل از ظهر
به نام نامی او...

سلام بر همه
خوبین آیا؟
عصر نزدیکای 6 به مادری که از دیروز رفته بود خونه خاله زنگیدیم و گفتیم: چیکاره این شوما؟:-2-43-:
میگه: یهنی چی؟ :-2-28-:
ما: ما داریم میریم سر خاک :-2-15-:
مادری: مگه چند شنبه ست؟:-2-37-:
ما: دوشنبه :-2-15-:
مادری: پنج شنبه ها میرن سر خاک نه وسط هفته :-2-43-:( بهد از این همه سال داره به ما روز سر خاک رفتن رو یادآوری میکنه :-2-43-:)
ما: امروز روز پدره :-2-39-:
مادری: اِ؟ راس میگی؟ :-2-31-:
ما: قربون حواس جمع :-2-28-:
مادری: تا ما آماده بشیم و بیایم شوما میخواین برگردین، خودتون برید :-2-15-:
با جلبی رفتیم چند قدم اونورتر از خونه مون چندتا شاخه گل گرفتیم و با آژانس رفتیم :-2-39-:
اول رفتیم سر خاک بابایی :-2-15-:
اگر چه شعرهای بیشمار گفته ام ،
پدر
شبیه هیچکس،
شبیه هیچکس نبود...:-2-15-:

جلبی بدیو بدیو رفت آب آورد ، یکیشو داد من با دستمال سنگ قبر رو تمیز کردم، اون یکیش رو هم خودش برد سر خاک شوهرخاله
ما هم نصف گلا رو پرپر کردیم رو سنگ و شمع هم دیشب 5تا تو کیفمون گذاشته بودیم که یادمون نره، اونا رو هم روشن کردیم.
جلبی هم سنگ قبر عزیز و بابابزرگ رو هم تمیز کرد و بقیه گلا رو هم برد رو قبر شوهرخاله پرپر کرد :-2-15-:
مایم رفتیم سر خاک شوهر خاله و عزیز و بابابزرگ فاتحه خوندیم :-2-15-: جلب میخواست بره سر خاک مامان شقایق، وایساد با هم رفتیم :-2-15-:
بهدش دوباره رفتیم سر خاک بابا ، همه جا رو آب ریخته بودیم خیس شده بود ، نایلونی که شمعا توش بودن رو گذاشتیم و مانتو رو جمع کردیم نشستیم روش. جلب هم گیر داده بود که بشین رو سکو :-2-28-: ما دوز داشتیم پایین پای بابایی بشینیم خو :-2-15-:
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند!
چراغ، آیینه ، دیوار، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست
از تو می گویم!


جلب هم رفت نشست بالا سر بابا و گیر داد به شمعا :-2-43-:
خوبه که خلوت بود، تصمیم گرفتیم از این به بعد وسط هفته بریم :-2-37-: چیه پنج شنبه ها غلغله ست؟ همه ش نیگا نیگا میکنن ببینن چی پوشیدی و چیکار میکنی و... :-2-43-: دو کلام نمیشه اختلاط کرد که :-2-15-:

ما میدانیم سفر پدر یعنی سفر بی بازگشت...
یعنی وعده دیدار ما با پدران خود، جایی آن طرف سقف کبود...
سالهاست که میدانیم آسمانی شدن پدر ، یعنی دلتنگ شدن گلهای شمعدانی برای باران...
یعنی گم شدن عطر گلهای شب بو در فضای خانه ...
یعنی دلتنگی گل آفتابگردان برای آفتاب...

این همه سال گذشته و غمِ نبودنش تازه تازه ست، هر روز دلتنگ تر از قبل :-2-15-:

"گویی دلتنگی هایمان هم با سالهای زندگیمان بزرگ میشود" :-2-39-:


هانی هم گیر داده بود به شمعها :-2-42-: یکیشون هی خاموش میشد ، دیرتر از بقیه هم میسوخت، هی روشنش میکرد :-2-28-:
بقیه که سوختن و تموم شدن ، هانی هم دست از سر اون شمع برداشت و گفت بریم :-2-43-:
یه بار دیگه هم رفتیم سرخاک شوهرخاله که خدافظی کنیم باهاش. خیلی برامون عزیز بود و هست :-2-15-: اگه بیشتر از بابا دوستش نداشتم کمتر هم نبود :-2-15-: بعد از بابا خیلی هوای ما رو داشت :-2-39-: واقعا منو هانی رو خیلی دوست داشت :-2-41-: خیلی ماه بود :-2-15-:

بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلکهاش
مسیر نبض عناصر را به ما نشان میداد
و دستهاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند...:-2-39-:

وقتی رفت ، انگار یه بار دیگه بابا رفت :-2-15-:
از بابا اگه چیز زیادی یادمون نیست، اما از شوهرخاله یه دنیا خاطره ی خوب داریم :-2-15-:
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنهاییم.:-2-41-:

بعدش رفتیم خونه خاله و با هانی رفتیم تو باغ پشت خونه شون و هانی رفت سراغ درخت آلوچه که آلوچه هاش ریز و ترشن ، منم برای آزمایشام یه کم چایی کندم که خاله برام خشکشون کنه :-2-37-: بعد هم به کمک جلب شتافتم :-2-08-:
مانتومون بلند بود گفتیم داغون میشه در آورده بودیمش،باید از بوته های چای رد میشدیم تا برسیم به درخت ، همه بوته ها هم پر از تار عنتکوب(عنکبوت :-2-35-:) بودن :-2-37-: تاپ پوشیده بودیم جلب گفت خودمون رو تو شالمون میپیچیم خو :-2-37-: هر چی پیاده و موتور سوار و ماشین بود از همون کنار باغ رد شدن :-2-36-: باغ هم که حصار نداره :-2-36-: تازه آخرش ما فهمیدیم یه پسره هم اون طرف ، توی باغ کناری ، پشت تیغا داشته تمشک میچیده :-2-35-: حالا ما چه حرفایی زدیم و چه فوشایی دادیم به هم بماند :-2-35-: البته ما پسره رو ندیدیم مامانش که اومد صداش زد فهمیدیم :-2-37-:
مادری و خاله برامون تمشک هم چیده بودن :-2-27-:
از باغ که اومدیم بیرون و رفتیم تو خونه دیدیم حامد هم تو حیاطه ، فرک کنم اونم رفته بود سرخاک :-2-41-:
مادری میگفت حامد زنگ زده بود که شب همه خونه خاله باشیم مادری هم بهش گفت بچه ها(منو هانی) رفتن سرخاک، بیان زود میریم خونه، حامد هم پرسید چیرا وسط هفته رفتن سر خاک؟! :-2-37-: مادری ما هم انگار خودش خیلی یادش بوده! بهش گفته مگه امروز روز پدر نبود؟!:-2-43-:باباتون منتظره :-119-: اونم گفت یادش نبود و الان بدیو بدیو میره :-2-37-:
قربون حواس جمع اعضای خونواده ما!!! :-2-43-: منو جلبی یه چیزی یادمون بره هوچچچکی یادش نیست چی به چیه انگار :-2-43-: مادری ما که تفلد خودشم یادش نبود! :-2-37-:
حامد گیر داد به درخت انجیر تو حیاط :-2-31-: آخرشم دوتا انجیر رسیده پیدا کرد :-2-27-: یکیشو با من نفص کرد ، اون یکیشم جلب با من نفص کرد :-2-27-::-2-35-:
مادری و هانی و خاله تو هال نشسته بودن، مایم رفتیم تو سالن با دوز جونمون صحبت کنیم ، انقدر سر و صدا زیاد بود که نشنیدیم رضا اومد :-2-37-:
جلب چند بار صدامون زد ما نگرفتیم چی میگه ، رضا هم اومد رفت سمت دستشویی، البته ما هم سریع پشت به در نشستیم ، ندیدیمش :-2-37-: اتاق تاریک بود اونم مارو ندید فرک کنم :-2-35-: وقتی رفت تو دستشویی بدیو بدیو رفتیم تو هال ، حالا مگه شالمون پیدا میشه ؟ :-2-36-: شالمون رو انداختیم رو شونمون و دوباره رفتیم نشستیم تو سالن به حرفامون ادامه دادیم، این بار رو به در نشستیم ، رضا که اومد براش دست تکون دادیم :-2-27-: اونم دستشو برد سمت شقیقه ش یه دونه از اون سلاما برامون فرستاد :-2-27-:
حرفامون که تموم شد رفتیم تو هال، رضا هم یه چرخ زد تو خونه و رفت :-2-28-: فخط اومده بود ما رو ضایع کنه :-2-17-: :-2-17-: مایم به جلب بوشووررررر گفتیم به جای صدا کردن میمردی شالمون رو میاوردی ؟:-2-42-: مادری هم هی میگفت رضا نگات نکرد ، نگات نکرد :-2-17-: :-2-17-:
یه چایی خوردیم و خاله خانوم رو هم برداشتیم اومدیم خونه :-2-41-:

http://www.millan.net/minimations/smileys/flower.gif روز مرد و پدر به همه مردا و باباهای خوب و مهربون مبارک http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/flower2.gif
http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/flower4.gif اونایی هم که نبودن ، روحشون شاد http://www.freesmile.ir/smiles/369519_flower5.gif


تا بعد http://www.millan.net/minimations/smileys/poppysmileyf.gif

قصه ی من و غمِ تو قصه ی گل و تگرگه

ترسِ بی تو زنده بودن، ترسِ لحظه های مرگه

ای برای با تو بودن ، باید از بودن گذشتن

سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده ی من

همیشه میونِ قابِ خالیِ درهای بسته

طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته

کاش میشد چشام ببینن طرح اندام تو داره

زنده میشه جون میگیره، پا توی اتاق میذاره

کاش میشد صدای پاهات، بپیچه تو گوش دالون

طرفِ دالون بگرده ، سر آفتابگردونامون

کاش میشد دوباره باغچه، پُرِ گلهای تو باشه

غنچه ی سفیدِ مریم با نوازشِ تو واشه

کاش میشد اما نمیشه، نمیشه بیای دوباره

نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بذاره

کاش میشد اما نمیشه ، این مرام روزگاره

رفتنت همیشگی بود، دیگه برگشتن نداره:-2-15-:


1391/3/15

·•● samir ●•·
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر
روز خوبی بود ! با همکارام با هم رفتیم خونه ی یکی دیگه از همکارام ( چی شد !!!!!! ) خانوم خوبیه ! من که خیلی دوستش دارم ! اصلاً من این جمع های دوستانه رو خیلی دوست دارم !
خیلی خوش گذشت ! و فردا دوباره کار ! خوب اونم یه قسمتی از زندگیه دیگه ! اگر چه یه قسمت اجباریه ! اما اگه این کار هم نباشه زندگی می گذره مگه !

+Lily
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۸ قبل از ظهر
همه اتون خوابین ؟ :-37-:
آورین ... آورین ...
من دیر شام خوردم ،دارم آدامس می جوم بلکه هضم شه :-37-:
امروز ساعت 11 بیدار شدم ، ( افرین مینا جون ) بعد نشستم لباسمو دوختم تا عصر ،
بعدم بازی پادشاهان دیدیم :-109-::-109-:
بعد برای بار دوم « طلا و مس » دیدیم :-2-39-:
عصری یه سر اومدیم سایت :-37-:
بعد رفتیم کلاس ، تو یه اتاق 3در4 فسقلی 10 نفر آدم نشسته بودیم :-102-:
جا نمیشد من پارچه امو ببرم ، پسر یکی از بچه های کلاس هم هی این ماشینشو رو پارچه ی من غان غان می کرد
دلم می خواست قیچی امو بکنم تو شکمش :-2-38-:
دیگه دیدیم اونجا بمونم روانی میشم ، زنگ زدم بابام بیاد دنبالم
قرار بود بریم پارک ساحلی جدیده ، پشت سد
از عید مامانم بهونه می گرفت که بریم اونجا ، بابام نمی بردش
دیگه امشب بالاخره رفتیم
منم گرمازده شده بودم اصن حال نداشتم
واسه خودم نشسته بودم اونجا مردمو رصد می کردم که یهو دوستمو دیدم ، صداش زدیم نشستیم به حرف زدن ، گفت رتبه ی ارشدش شده 700 :-2-39-: مکانیک خونده :-2-39-: خلاصه بدبختیامونو یادمون آورد و رفت :(
بعد یه دخترکوچولویی نزدیک ما بود ، داد زد : شایان !
منم اداشو درآوردم ، با یه حالت جیغ مانند صدا زدم : شااااااااااایان !
اومدیم با بروبچز بریم کنار آب ، دختر کوچولوئه منو دیده ، طلبکار می پرسه : واسه چی ادای منو درمیاری ؟
ما هم یه کم تو مغزمون سبک سنگین کردیم ، دیدیم بچه حق داره ، من چرا باید این کارو بکنم؟! ولی زورم اومد معذرت بخوام
حالا خواهرم و دوستم با بچه ها بحث می کنن که با بزرگتر از خودت درست صحبت کن
کوچولوئه هم میگه : اگه درست صحبت نکنم چی میشه ؟ :-2-42-:
حالا بیا به این دو تا بگو کوتاه بیاین ، تقصیر من بوده ... دختره نزدیک بود خواهرمو بخوره :-2-37-:
بعدم این کوچووها جمع شده بودن نزدیک ما توی آبرو بازی می کردن ، نزدیک بیس سی تا فنچ
یه هندونه رو انقدر انگولک کردن که قل خورد افتاد شکس ، حالا همه اشون جمع شده بودن بالای سر هندونه با دست می خوردن :-2-37-: یه پسری هم رد شد ، شلوال صورتی پوشیده بود ، تا ما اومدیم متلک بندازیم بش ، خواهرمون گف مثه مینهو :-2-35-: ما خفه شدیم
انیس عصری اس زده ، کره ی شمالی میخواد به کره ی جنوبی حمله کنه
میگم مینهو می تونه از خودش دفاع کنه / میگه نه ضعیفه نفله میشه :-2-31-:
اینا رو نوشتم که بعدا خودم یادم نره ... هویجوری

اگر قرار نبود آن در گشوده شود
چرا کلیدش را برنداشتند؟
اگر قرار نبود من میوه بچینم
چرا در باغ تنهایم گذاشتند ؟

Kiiiiana
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۴۲ قبل از ظهر
سلام
روزو شبم افتضاح میگذره عین برق، تا صبح از خواب پا میشم یکم میچرخم شب میشه:-2-39-:اونم بیهوده یعنی بی مصرفی به معنای واقعی:-2-18-:
چند روزیه درگیر یه مسئله ایم داغونم کرده نمیدونستم انجامش بدم یا نه که 1 ساعت پیش انجامش دادم ....نمیدونم کار درستی بود یا نه فقط امیدوارم
چوبشو نخورم.

امیدوارم هیچوقت هیچکس حال این روزای منو پیدا نکنه.
خدایا بنده هاتو تنها نذار هرچقدر که کفر میگن...
خدا جونم خیلی چاکرم کمکم کن....تنهام نذار

دانشجویی به استادش گفت:

استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !:-2-15-:

"rasta"
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۴۶ قبل از ظهر
امروز همش یاد کسی بودم که خیلی عادی وارد زندگیم شد ، خیلی آروم رو زندگیم تاثیر گذاشت و رفت ... به همون آرومی که اومده بود ...
چقدر مدیونشم ...
دلم برای نگاه های شوخ و مهربونش ، محبتاش ، شوخیاش ، حمایتش و اطمینانی که به من داشت تنگ شده ...
دلم برای حرفای قشنگ و پر مفهومش تنگ شده ، حرفایی که هر وقت بهشون فکر می کنم چیز جدیدی یاد می گیرم ...
روح خیلی بزرگی داشت ... :-2-15-:
داشت ؟ داره ...
می دونم ... یه روزی دوباره می بینمش ، فقط امیدوارم اون روز جوری باشم که اون همیشه می خواست ... عاشق! سخت کوش ، موفق ، متواضع !


خیلی خستم . پشت پاهام درد می کنه ، خوابم می یاد ، ولی به خاطر انجام یه کاری باید بیدار بمونم ... :-2-43-:
فردا امتحان دارم ، اصلا حس خوندن نداشتم ... خوبیش اینه که ریاضیه !!
خدایا به همه آرامش بده ...
موفق باشین :-118-:

فرودو
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۳ قبل از ظهر
من خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن
عشق آخرین همسفر من
مثل تو منو رها کرد حالا دستام موندن و تنهایی من
ای دریغ از من که بیخود مثل تو گمشدم , گمشدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو که مثل عکس عشق هنوزم داد میزنی تو آینه من
آه گریمون هیچ ، خندمون هیچ باخته و برندمون هیچ
تنها آغوش تو موند غیر از اون هیچ
ای, ای مثله من تک و تنها دستامو بگیر که عمر رفت همه چیم تویی زمین و آسمون هیچ
بی تو میمیرم همه ی بود و نبود بیا پر کن من رو ای خورشید دل سرد
بی تو میمیرم مثل قلب چراغ
نور تو بودی کی منو از تو جدا کرد

خالی| ابی

چقد حس بدی پیدا می کنم متن یه ترانه رو اینجا می ذارم
ولی خب حس خوبه بیشتره
بعضی آهنگا که پخش می شن هی دست آدم می ره رو +
انگاری هرچی بیشتر فشار بدی بلندتر می شه
مثلن غربت همین خواننده هه
اصن کوفتش بشه صداش
مرتیکه هیز


از وقتی ساعت ندارم
صبحا زودتر بیدار می شم یعنی خیلی زودتر
انگاری آدم با خودشم مسله داره هی 10 دیقه 10 دیقه می کشه جلو خوابشو
آخرشم دیگه یه روز دیگه بیدار نمی شیم
خلاص

درس
نمی خونم
یعنی می خونم اما بازم نمی خونم
امروز کل وقتم صرف کشیدن شد
آخرش هم
نفهمیدم چی کشیدم
حالا اگه شد شاهکارمو می ذارم ببینید
چقد دوس داشتم یه سیاه قلمی چیزی بلد بودم
می گن هر کس را بهر کاری ساختن
من که اصلا شک دارم منو ساخته باشن
جس می کنم خدا حواسش که نبود در رفتم از دستش
یعنی اون تیکه از مفید بودن رو وارد کله ام نکرده
خدایا یعنی تو اون همه دم و دسگاه یه خدمات پس از فروش نداشتی بگیری یه برنامه درست و درمون رومون نصب کنی؟
یعنی این روزا هرجا که می رم یه تست روانشناسی جلو روم سبز می شه
بعدش جالبه همه بی برو برگرد می گن ناامیدی جوون
ای مرده شور این روانی ها رو ببرن با این تستاشون
می گه به اسب که علاقه داری نامیدی
به شیر هم همچین
به رنگ کوفت هم همچون
ملت یه عمر درس می خونن آخرش نمی فهمن من اگه به اسب علاقه دارم یعنی دارم مث اسب کار می کنم
به شیر هم چون نترسمD:
یا رنگه رنگ تیم مورد علاقمه

اصلا من چرا باید چرت بگم الان دقیقا؟



یه عده هم هستن که می خوان مثل خودت با خودت رفتار کنن
کاش می تونستم بگم
رفتارت به درد خودت می خوره
اونی رو که باید بگو


امروز با فلان دوستم خاطره بازی می کردیم
از دهن یکی در رفت که چقد بد بود بزرگ شدن کاش بچه می موندیم چه گنده دنیای بزرگا
به قول فلان دوستم دنیای بزرگا رو فقط یه عده به گند کشیدن تو واقعا بزرگ باش دنیای بزرگا هم خوب می شه
یعنی همچین دوستان فیلسوفی داریم ما


چه طعم گس و نامفهمومی دارد اندوه دوستی
که هرگز ندیدی اش



ویرایش
واووو شماره صفحه رو
هر کی گفت 1710 چه سالی بود جایزه ویژه داره نزد ما

نهـــا
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۵۷ قبل از ظهر
به نام حضرت حق..

این روزها با صحنه هایی روبرو میشم که وحشت تمام وجودم رو فرا میگیره...
وحشتی که سعی میکنم... توی تاریکی شب، توی خوابیدن ها، اونو جا بذارم...
و صبح با یه طلوع دیگه... دوباره، از نو، با یه ماسک پر از انرژی و روحیه و امید، به زندگی لبخند بزنم...

این روزها واژه ی ذهنم حول "بودن" ها و "رفتن" ها دور میزنه...

این روزها، حتی.. با تمام دغدغه هایی که دارم.. به گذشته ها سر میزنم... به گذشته هایی که انگار همین نزدیکی ها بودن... و چقدر راحت لمسشون میکنم... و هنوز پس از سال ها، نتونستم احساس، حرف ها، و رفتارِ بعضی ها رو درک کنم...

روزهای عجیبیه... و سخت...


نمی دانم این چنگی سرنوشت
چه میخواهد از جان فرسوده ام
کجا میکشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام...

:-118-:

meno
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۵۱ قبل از ظهر
سلام




هميشه مادر را به مداد تشبيه ميكردم

كه با هر بار تراشيده شدن كوچك و كوچكتر مي شود ...

ولي پدر ...

يك خودكار شكيل و زيباست كه در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ مي كند

خم به ابرو نمي آورد و خيلي سخت تر از اين حرفاست

و هيچ كس نمي بيند و نمي داند كه چقدر ديگر مي تواند بنويسد ...



به افتخار همه پدرايي و مردايي كه تونستن لياقت اسم پدر و مرد رو داشته باشن .


باز هم با تاخير و از دنيا عقب بودن :-2-35-: روزتون مبارك :-2-40-:

تو بد وضعيتي گير كردم !

وضعيت كه هيچ خوابم هم بهم ريخته !

شبا تا ساعت 5 صبح تو رختخواب غلت مي خورم دريغ از اينكه خواب به چشمام بياد !!!!

صبح هم 8 يا 8.5 خود به خود چشام باز ميشه !

چقدر بده كه خواب آدم بهم بريزه !

جلو مسايل و شرايط اگه كم نياری جلو اين يه مورد حتما كم مياری :-2-27-:



ولي با اين شعار من همچنان مقاومت مي كنم ! ما مي تونيم !


خواب خواب تا پيروزي

:-2-22-:

الند
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۴۷ قبل از ظهر
سلام خوبين اهالي نودهشتيا
اين روزا بد جور روزايبديه روزاي خوبي هم هست ولي خوب بدش بيشتره
من روز بدرو به كسي تبريك نكفتن اخه بابايي نبود كه بكم فقط به يه نفر كفتم كه اونم يه دوست خوبه يه داداش مهربون
امروز مياد بعد 12 روز دلم يكم شور ميزنه اخه خوب سخته نميدونم جي كار كنم امروز روز اخره ولي من هيجي نكردم حتي نميدونم كي ميارش خونه فقط ميدونم دلم خيلي خوشه بزار بياد ديكه نميزارم تنها بره اخه خونه رافتنم تنهايي كيف داره نه نداره دونفري بريم خوش تره الندم هست ميشه خانوادكي اينجوري بهتره
خب بسه زيادي كفتم
ديروز خوب بود با دوستان بسي زياد خنديديم اخه بسي دوست جانمان خله :-2-06-::-2-06-:از خلم خل تره ها ولي به رو خودش نمياره:-2-06-:مايم نموكوييم تا بجه ناراحت نشه خو اكه بكيم دلش ميشكنه
ميكن خل , خل شناسه نميدانم شنيدين يا نه ولي راسته هركي كفته خب من اكه خل نباشم جه طور ميفهمم كه اون خله
ديروز بعد جند روز رفتم تو تابيكاي قبلي و بعدي نيلو فريمان اونجا بود اين بجه بسي زياد مهربونه بسي زياد دلم ميخواست باهاش بحرفم ولي حيف وقتم كم بود اخه خوابم ميومد
نيلي از اينجا ميكم دلم برات تنكه:-118-:
خب ما برويم رد كارمان
+با ارزوي داشتن روزاي خوبي برا همتون



+كسي ميدونه من جيرا نميتونم تشكر كنم نكين از ممد ببرس كه برسيدم ميكه مشكلي نداره ولي من نميتونم اين جند روزه
بجه ها ببخشيد من مجبورم فقط بخونم

elnaz 90
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۲ قبل از ظهر
سه شنبه ساعت 9.30 صبح
سلام:-2-25-:
من تا حالا اين ساعت صبح خاطره ننوشته بودم فكر كنم، كيه كه بيدار شه اين موقع:-2-35-:
آقا من ديشب 14 ساعت خوابيدم:-2-35-: يعني ماشالام باشه، ساعت 7 خوابيدم گفتم 8 بيدار مي شم بهد پاشدم ديدم 9 صبحه:-2-35-: مامانم ميگه صبح بخير خرس قطبي:-2-37-:خوب 4 روز درست حسابي نخوابيده بودم الان جبران كردم، اصولا" شاهرود كه مي ريم ما شبا خواب نداريم يعني ما جوونا تا 2 3 بيداريم بعد مي خوابيم 7 صبح مامانم اينا بيدار مي شن نمي ذارن ما بخوابيم ديگه، بهد منم ميام كمبود خوابمو تهران جبران مي كنم:-2-41-: تو اين تعطيليا يه روزم رفتيم گرگان كلي خوش گذشت، يعني چه جاده اي داشت، مثل اين جاده خوكشل نديده ها هي وسط راه وايميستاديم عكس مي گرفتيم:-2-35-: خوب شد لپ تاپمو برده بودم يعنيا، وگرنه رمامون به سرعت پر ميشد اين چند روز انقدر عكسو فيلم گرفتيم دو تا دوربين داشتيم با يه رم8 گيگ و يه 4 گيگ اينا يه سره پر مي شد خاليش مي كيرديم تو لپي باز پر مي شد:-2-35-: كلا" ما همگي خودونو خفه كرديم با فيلمو عكس اين چند روزه:-2-37-:
اين دو سه تا عكس از جاده ش، خيلي جالب بود ما بالاي ابرا بوديم

http://www.up.98ia.com/images/bt3njb6ber9l4o57n2s.jpg
http://www.up.98ia.com/images/hbif6xnxx89b3do6vld.jpg
http://www.up.98ia.com/images/7cvwgsa4sxfbc6k66j0.jpg

كلي عسك قشنگ دارم اما همين جنتا تو گوشيم بود تو كامپيوتر هنوز هيشي نريختم بقيه ش تو لپ تاپه اما اين تيكه ي جاده رو خيلي دوس داشتم:-2-41-:
ما برفتيم واليبال ببينيم ديه
صبحتون بخير

nemesis
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۷ قبل از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام :-2-25-:

مسافرای خسته ما دیشب از راه رسیدن. :-2-16-: چقده خوردنی آوردن :-38-::-38-:
کلی بهشون خوش گذشته. ما هم دیشب عکسا و فیلماشونو دیدم، انگار خیلی واجب بود امروز و ازمون گرفته بودن :-2-22-:

دیشب بی خوابی زده بود به سرم. ساعت 2:30 بود به زور خوابم برد. ساعت 3:30 هم مامان بیدار کرد واس سحری. دوباره خوابم پرید تا 5 اینا بود دوباره به زور خوابیدم :-2-15-:

توییتم دیگه مث عید و اینا نیست کسی نمیشه آدم خوابش نبرد بره یکم حرف بزنه. همه درگیر درس و امتحان :-2-38-:

یاد گرفتم کتاب موبایل درست کنم. الان کتابابی کاربرا رو که بچه ها تعریف می کردن موبایلیش کردم تو گوشی می خونم :-2-32-: البته قبلش زحمتش گردن مینا بود. الان دیگه از دستم خلاص میشه :-2-27-:

با بچه های توییت قرار گذاشتیم با هم درس بخونیم و با هم بیایم استراحت. :-26-: من تا هفته بعد کتابخونه نمی رم حداقل اینطوری میتونم درس بخونم چون می دونم بقیه هم می خونن. حالا بقیه فقط 2، 3 نفرن :-2-22-:

+ فرودو خان، سال 1710 کلی اتفاق افتاده خوب. :-2-31-: همه اش جواب منه. :-2-27-:
+ منتظر یه خبر از یه بنده خدایی ام. دعا کنین زودتر پیداش بشه :-2-28-:

+ الناز عکسات خیلی خوشگل بود. خوش به حالت که خودتم اونجا بودی :-2-41-: (کاش اون گارد ریل جاده نمی افتاد تو عکسا)

ظهر همگی به خیر. :-2-40-:

~*SaHaR*~
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۶ قبل از ظهر
سلام
من حالم خیلی خوبه:-2-38-:
من عذاب وجدان ندارم:-2-38-:
من امتحان ندارم:-2-38-:
من درس ندارم:-2-38-:

آخیــــــــش... اون یه خورده عذاب وجدانی هم که بود رفع شد:-2-38-:
سبک شدم:-2-38-:

کلی خودمو نگه داشته بودم که سوپرنچرال و ومپایرو نبینم، اون وقت تا فرجه ها شروع شد، رفتم سراغشون:-2-38-:
خدا رو شکر دارن تموم می شن:-2-38-:
جزوه هامو ریختم وسط اتاق به امید اینکه یکی بیاد بخونتشون:-2-38-: هر وقت از پای کامی بلند می شم، یکی می زنم تو سرشون:-2-38-: تو سر خودم نمی زنما:-2-38-:
صحنه ی درس آماده اس و فاعل فقط وقتی یکی میاد عین جت می پره سر جزوه ها:-2-22-:
یعنی دیشب صحنه ای بودا:-2-22-:
خیلی هنر کردم از 4شنبه 2 جلسه ایمونولوژی خوندم اونم به لطف همون یه نفر:-2-38-:
یعنی کسی هم اینجا هست که وضعش از من بدتر باشه؟:-2-31-:
هرچند به خودم قول دادم هفته ی دیگه سمت کامی نیام:-2-38-:
البته لپ تاپو هنوز قولی ندادم:-2-38-:

چقدر گرمهههههههه:-2-36-:تازه خردادیم:-2-36-:تابستون چی می خواد بشه:-2-36-:منه بدبخت چطوری تا 18 تیر می خوام شمال توی اون هوای شرجیه بدون کولر بمونم؟:-2-36-::-2-30-:

+مهسا حالا می خوای منم بذار رو اون 2، 3 نفر که دلت نشکنه ولی هستم همچنان:-2-37-:
دیشبم من بودم ولی بنازم ایرانسلو:-2-28-:

بدم میاد از آخر صفحه:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
می خواستم بذارم یه نفر دیگه پست بده ولی گفتم بذار بعد مهسا باشم:-2-14-:

جای پ و ژ رو عوض کردم روی کیبورد حالا هی به حالت قبلیش می زنم:-2-28-:

مـریم
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۱ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:
با اینکه یه ماهی از تولدم می گذره من خیلی گله دارم از دوستام که چرا برام پیامک ندادن و تبریک بگن و از کارا با این وجود که تو مدرسه بهم تبریک گفتن
یکی از دوستای خیلی صمیمیم کلا فراموش کرده بود که من کیم حالا همون برا هر مناسبتی یه پیامک میده حتی برا مردن ماهی عیدمون پیامک تسلیت گفت منم هنوز حسابی گله ازش داشتم تا این که امروز صبح یه پیامک تبریک بهم رسید که روز پدرو بهم تبریک گفته بود منم حسابی عصبانی از دستش جوابشو دادم من کی پدر شدم خودم خبر دار نشدم اونم جواب داد ببخشید می خواستم برا عموم بفرستم اشتب شد منم جوابشو دادم اسم عموت مرمری حسابی ضایع شد اخرش نوشته بود مرمری روز پدر بر تو مبارک از این رو شد که من حسابی انتقاممو ازش گرفتمhttps://s.deviantart.com/emoticons/p/pointandlaugh.gifدلم خنک شدددددددددددددد

NAVA22
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۵ قبل از ظهر
سلام
من خواب نمی بینم اگه هم خواب ببینم چرت و پرته:-2-31-:. دیشب خواب دیدم انریکه و جاستین اومدن مدرسه مون:-2-22-:! اونم مدرسه ی ما که انقدر گیره نمیذاره علیرضا افتخاری هم بیاد:-2-37-:! تازه جاستین می خوند انریکه و چندتا بچه ها هم حرکات موزون انجام می دادن:-2-06-::-2-06-::-2-06-:! یه جاشم انریکه حواسش پرت شد من با آرنج زدم تو پهلوش برگشت مظلوم نگا کرد دلم براش سوخت:-2-08-:.
اللهم الشف کل مریض...

 
دیشب دوستم گفت مدرسه های دیه کارنامه هارو دادن پس حتما مدرسه ی ما هم میده. من نمی خوام برم کارنامه بگیرم:-2-30-:... راهنمایی بجز ی بار ک حرفه فنم16 شد نمره ی زیر 19 نداشتم. دبیرستانم نمره ی زیر 17نداشتم اما امسال همه رو واسه 10 و پاس شدن میدادیم:-2-37-:... فقط سر شیمی می ترسم چون روز امتحان مستمر گرمازده شده بودم نرفتم امتحان بدم می ترسم لج کنه نمره نده(معلمای ما اینطورین:-2-28-:.) دیف نمی دونم چی میشه... تکماده چه جوریه:-2-35-::-2-30-:؟ یه درصد فک کن بیفتم:-2-30-:.

دیدین تو عزاداریا دسته رد میشه طبل و زنجیرا چه صدایی می ده. از صب این صدا میاد رو اعصابه...

دیروز تستای پیش1 ادب و زدم امروز یا شیمی رو باید تموم کنم یا فیزیک و... روز بعد کنکور چه روز خوبیه اگه از روز قبلش راضی بوده باشی:-2-41-:...
شاید زیادی مغرورم ولی همینه که هست
تو هم کوتا بیا اگه نمی خوای بدیم از دست
این یه تیکه از آهنگی ک دیروز گوشیدم. اوج خودشیفتگی:-2-43-:!

 
+تولدیها تولدشون مبارک:-2-40-:.
+روز خوش:-2-40-:.

niloofarnaz
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۹ بعد از ظهر
گاهی وقت ها یه سری هدیه ها هست که بهترینه ...همیشه واسه کسی که تولدشه یا روزشه

واسش بهترین رو ارزو میکنیم ... این بهترین میتونه هرچیزی باشه بستگی به این داره که خودمون چقدر بهترینش

بدونیم.

سلام و رحمت الله

شوهرخالم رفت مکه ...اون بهترین رو هدیه گرفت اونم از طرف خدا.:-1-:.. چند روز پیش بهش خبر دادن که شما

حج برنده شدی به پاس زحماتت در کار... چه هدیه ای بالاتر از این؟:-1-:

امروز رفت ...خوشا به سعادتش.:-1-:.. یه روزی مثل همین روزا تو سال گذشته شوهرخاله ی من باهاش کاری

کردن که خیلی دلش شکست ... دل هممون شکست ...اون کارشو کرد اما دیگران نفهمیدن...درک

نکردن...فامیل انتظار داشتن و اون انتظارشونو براورده نکرد چون در برابر خدا در برابر مردم مسئول بود و حالا

امروز جواب اون کارشو و خیلی کارایه خوب دیگشو گرفت:-1-:.واسشون ارزوی سلامتی میکنم.امیدوارم نصیب

هممون بشه...:-53-::-53-::-53-:

خدایا به ما از این هدیه ها کی میدی؟:-2-41-:


پ ن : امیدوارم بهترین ها نصیب همتون بشه :-1-:
مینا جون فوت پدربزرگتون رو تسلیت میگم بازم میگم امیدوارم هیچ وقت غم نبینی.
یه بار دیگه هم تولد صبوحا خانوم رو تبریک میگم.
بهار سارا جلب و سرتق و همه ی بچه های خاطره نویسی:-118-:

«به حباب نگران لب يک رود قسم!
و به کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت!
غصه هم خواهد رفت!
آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند!
لحظه را دريابيم!
باور روز براي گذر از «شب» کافي است!»

Az@de
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۵ بعد از ظهر
نمیدونیم چرا این قدر مردم و اذیت می کنیم این روزها!:-2-15-:کلا خیلی بد جنس شده ایم...نه که نبودیم ها بودیم بدتر شدیم..نسبت تیکه هایی که من به آشناها میندازم با اعصابمون یه نسبت کاملا مستقیم داره...حالمان که بد میشه همش اینو اونو آزار میدیم!هیچ کار مفیدی هم انجام نمی دیم این روزها جز خرابکاری!مثلا دیروز چایی برگشت ریخت رو کیث کیبرد میز کامپیوتر.. من!صندلی..زندگیمونو به گند کشیدیم! از همون دیروز یکی از دکمه های کیبرد مشکل پیدا کرده!!!10 11 روز دیگه هم امتحانا شروع میشن!منم که هیچی بارم نیس! تازه می خوام برم جزوه ریاضی و بگیرم از دوستم بخونم! از جزوه های پاکنویس نشده خودم که هیچی سر در نمیارم..بس که خوش خطم!...آها روز پدرم به همه آقایون و پدرای سایت تبریک میگم با تاخیر!یه خاطره ای هم دارم از روز پدر میگم و میرم پی کارم!
من بچه که بودم خیلی نقاشی می کشیدم!بعد یه عالمه مداد رنگیامو دوس داشتم!یادم ِ یه بار روز پدر همه مداد رنگیامو دادم به بابام!...باباهه هم یه مرسی گفت بعد همشوگذاشت سر جاش که دوباره خودم استفاده کنم!کلا از همون بچگی احساسات مارو جدی نمی گرفتن..:-2-39-:از این دست خاطرات با دو رو بریا زیاد دارم اصن..

روزخوش..:-2-41-:

roya jo0on
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۴۰ بعد از ظهر
فردا امتحان ارائه به استاد دارم ! احساس میکنم خیلی خوب خوندم :-2-39-: ولی بازم استرس دارم :-2-39-:

دیلم گرفته خیلییییییییییییییی !!

یادمه اول دبیرستان ، یه گروه5 نفره بودیم ! انقد بهمون خوش میگذشت که حد نداشت !
1 ماه بعد ساری ازمون جدا شد ! 1ماه بعد دیگه فاطی ! چند وقت بعدشم وجی ! من موندمو الی !
همیشه برام سوال بود که چی شد که از هم پاشیدیم ! ما که مشکلی نداشتیم با هم ! البت یه مشکل اساسیمون این بود یکم اخلاقامون با هم میزون نبود !:-2-31-: ولی با همون حالم با هم کلی خوش بودیم !

بابای الی سرهنگ بود ! اون موقع الگانسای پلیس تازه اومده بود و منو با همون الگانس میرسوندن خونمون :-2-37-: چه خر کیف میشدیماااا :-2-37-:
جدا شده هاموونم شده بودن یک گروه ! میخندیدین . خوش بودن باهم ! خدارو شکر :-2-41-:
وجی میومد سمتمون ! سلام میکرد ! حال و احوال میکرد :-2-41-: در کل یه نمه بیشتر معرفت خرج میکرد واسه ما :-2-41-:
نزدیک ماه رمضون شد! اون موقعها ماه رمضون میفتاد توو آذر اینا:-2-30-:هوا خنک بود چقد:-2-30-:ساعتا کوتاه بود و زودی افطار میکردیم :-2-30-:ولی الان چی ! همه مون می میـــــــــــــــــــــــ ریم :-2-27-:
ساری و فاطی و وجی اومدن سراغمون ، گفتن ماه رمضون داره میاد اومدیم حلالیت بگیریم !
ساری میگفت ، رویا من از اول از تو خوشم نمیومد ! فک میکردم اِلی بِلی !!!
خودمو کندم ازتونو بدترین اشتباهم این بود که 2 تا دیگرو هم کشوندم سمت خودم اونم با یه عالم شست و شوی مغزی !!
میگفت ، این وجی رو که میبینی ! عاشق گروه 5 نفرمون بود ! هی توو گوشش خوندم ، هی هیپنوتیزش کردم :-2-27-: هی گفتمو گفتمو گزاشتم یه طرفه بره به قاضی و بشه عینهو مثل ما !
میگفت ، فک کردیم شمام مثل مایید و این روزا میشه دغدغه واستون ! دیدیم نه ، تو و الی اصلآ توو باغ نیستید :-2-28-: نامردا اون مدت که جیم زدن کلی غیبت ما رو کردن و چه بد و بیراهایی نثار ما کرده بودن :-2-43-:
خوشم میومد که ما اصلا توو باغ نبودیم و من با همون الگانسه عشق میکردمو الی یم همه دغدغش دیدن داداش من بود :-2-06-::-2-06-:
خیلی خوب میشد ما آدما نظر شخصیمونو حالا چه + و چه _ داریم در مورد دیگران رو فقط واسه خودمون نگه داریم ! چون ما که معصوم نیستیم ! زود تحت تاثیر جمع قرار میگیریم !!

عجب روز پدری بوداااااااااااااا :-2-06-::-2-06-:
من مونده بودم چی بخرم ! تا تصمیم گرفتم پیرهن بخرم ، همه مغازه هام تعطیل کردن !:-2-06-:
رفتم سر کمدمون ! یه لباس آک با جعبش یافتم :-2-06-: زود کادوش کردم دادم به بابام :-2-06-:
کادوها باز شد ، دیده شد ، بلکه پسندیده شد :-2-06-: ولی دیدم مامانم خیره شده به کادوی منو میگه چقد اشناست این :-2-06-:بعد اینجوری :mrgreen: واسش ابرو انداختم بالا که صداشو در نیار!
آخرش اومد گفت خاک بر سرت رویا:-2-39-: این سایزش اندازه ی سجاد 1 ساله هم نیست بعد واسه بابات که جورابم نمیشه :-2-06-::-2-06-:
اووووووففففف مامانو بگو چقد اون شب پدری روو عر عر میکرد :-2-06-:
چه چَشمایی میگفت و سر تعظیم فرو میاورد پایین :-2-22-:
گفتم بهش ایششششششششش حالم به درد خورد ! خدا کنه من به تو نرم و مرد ذلیل نشم :-2-37-:
مامی میگه : وقتی یکیو دوست داری این رفتارا ، این چَشم چَشما ، این هر چی تو میگیاا ، اینا واست کوچیک شدن ! تحقیر شدن یا به گفته ی شماها ذلیل شدن به حساب نمیاد ! اینا همه نشونه ی قدردانی از همه ی خوبیها و کنار هم بودنامونه :-2-41-: میگه چه بدتون بیاد چه نیاد ، من این کوچیک شدنو دوست دارم و بهش افتخار میکنم :-2-41-:
گفتم برو افتخار کن ما که بخیل نیستیم:-2-22-:مام لنگه ی خودتیم وفــــــــــــــــــادار :-2-14-:
صادقمون رفته اعتکاف :-2-06-: اتوی موشو هم با خودش برده :-2-06-: ولی دیوانه گوشیشو نبرده سادیسمی :-2-06-:
پریروز میگه به کسی نگید من رفتم اعتکافاااا :-2-08-:
دیروز مامی رفته بهشت پدرش ! میگه همه گفتن صادق جان ماشالا رفتن اعتکاف آفرین :-2-22-:
یعنی کی به این سرعت آمار داده :-2-06-: خودش بیاد بگه :-2-22-:

همینا دیگه :-2-14-:

** بعضی آدما هستن کلهم نیاز به شناختن ندارن ! انقد که خوبن !!!!! رویه روو هستن ماشالا :-2-08-: ولی یه عده هم هستن که گذر زمان نشون میده وجه شونو :-2-08-:گذر زمان دوست داریم :-2-08-:

ارادتمندیم :-2-40-:

nairika
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۱۸ بعد از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
تعطیلات خوش گذشت:-2-27-:
من که از روز شنبه تا خود امروز صبح از خونه بیرون نیومدم و با کمال افتخار لقب حسن کچل رو به خودم اختصاص دادم:-2-28-:
آخه جمعه با بروبچز باشگاه رفتیم کوهنوردی (الان یه سالی هست دیگه باشگاه نمیرم ولی سعی میکنم تو برنامه های کوه شرکت کنم البت اگه بشه:-2-41-:)
اونم کجا آزادبر:-2-16-: (بعد از گچسر)
آقا اینجا رو تقریبا 7 الی 8 سال پیش ما برای اولین بار رفتیم و جز مکشوفه های پدر جانمان بود:mrgreen: بماند که عین این طبیعت بکر ندیده ها انقدر این جا و آن جا ازش تعریف کردیم که پای کل خاندان رو به این طبیعت که دیگه بکر نبود باز کردیم:-2-28-:
خلاصه داشتم میگفتم که رفتیم آزادبر و تا دلتون بخواد راه رفتیم و تپه نوردی کریم و برف بازی و سرسره بازی و آب بازی کردیم(الان مدیونید اگه فکر کنید که ما نزدیک به 3 دهه از عمرمون میگذره:-2-35-:)
تنها جایی هست که میشه چهار فصل رو همزمان دید یعنی توی 12 ساعت از یه روز که من اونجا بودم هم برف دیدم، هم بارون، هم آفتاب و هم سایه انگار چکیده ای از معجزات خداست:-2-37-:
دیگه اینکه جا تون خالی کلی خوش گذشت و کلی انرژی کسب کردیم:-2-16-:
دیگه همین دیگه
خوش باشین و سر سلامت
فعلنات:-2-38-:

H0NEY
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۳۶ بعد از ظهر
به نام خدا :-53-:
امروز... اه بازم یادم نمیاد چندمه :-2-43-: من نمیدونم چرا میشینم خاطره میخونم که این شکلی شم :-2-19-:
2 تا گزینه داره یا خنگم- یا بچه ام -یا کلا نمیفهمم که اینا شد سه تا http://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gif

بی خی بریم سر خاطرات سفر بین امتحانی که بسی خوش گذشت البته اگه از روز اخرش فاکتور بگیری:-2-37-:
خب میریم به 5 شنبه که نمیدونم چندمه ساعت 4 صبح که با صدای مادر گرام که داشت وسیله جا به جا میکرد از خواب پریدم و فک کنم اصلا خوابم نبرده بود چون تا دیر وقت کتاب میخوندم :-2-17-:
خلاصه پاشدیم و به سمت روستای پدری که یک ساعت تا نطنز فاصله داره روانه شدیم http://www.freesmile.ir/smiles/264220_Cherna-boat.gif
جای عجیبیه دور تا دورش پر کوهه و خشک اون وسط سرسبز اینم عسکش http://www.mediafire.com/convkey/0258/ghxjmvx897lja955g.jpg
خلاصه رفتیم و رفتیم و رفتیم به فرودگاه رسیدیم البته اینا رو من شنیدم چون مثل همیشه خواب بودم :-2-02-:
این هوا پیماهرو دست گیر کرد خیلی خوشکله پسمون هم الان همینه اون لوگوئه کنار عکسم واسه خودشه خود شیفتس دیگه کاریش نمیشه کرد:-2-43-:http://www.mediafire.com/convkey/85f4/di852qag2o10cgf5g.jpg
واسه صبحونه هم رفتیم چشمه سراوان یا همون سراوون که تو نطنزه خیلی خوش گذشت جاتون خالی :-2-41-:http://up.vatandownload.com/images/xo9r90fznfptufzrk3g.jpg

ساعت 8 بود که رسیدیم تا خونرو تمیز کردیم برای ناهار رفتیم خونه ی صاحب عزا که هدف اصلی مسافرت هم ختم همونا بود پدر و مادر یکی از فامیلا فوت شده بودن 40 مرده و 3 زنه بود چه عاشقونه پشت هم رفتن به هم برسن:-2-15-:
خلاصه بعدم رفتیم سر مزار و امام زاده و برگشتیم خونه شبم همه رفتن کنار اتیش که حسش نبود و ما بازم تنها موندنو ترجیح دادیم موندیم کتاب خوندیم و بعدم لالا http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_016.gif
فرداش واسه ی ناهار با عموهام رفتیم دشت جاتون خالی غذا بخوردیم دیگه خالم و داییم اینا هم از اصفاهان اومدن همه تا عصری دور هم بودیم سیب زمینی هم زدیم اینم شواهدش سوز به دلتون http://www.moppo.net/anisigns/signer/no/no.gif www.mediafire.com/convkey/201c/j40u9c9rglamny85g.jpg (http://www.mediafire.com/convkey/201c/j40u9c9rglamny85g.jpg)
یکم هم قاصدک بازی کردیم http://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gif
http://www.mediafire.com/convkey/4df8/3i8ii43s22dz6885g.jpg
http://www.mediafire.com/convkey/7ded/hlv38nwj8k6le6m5g.jpg
لحظه عشقولانه شکار کردیم فک کنم زن و شوهرن این کفشدوزکا http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_024.gif
http://www.mediafire.com/convkey/0690/n6q7g5i0inconbj5g.jpg
اینم چند عسک دیگه http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_030.gif
www.mediafire.com/convkey/2553/k42v5izq30cx3br5g.jpg (http://www.mediafire.com/convkey/2553/k42v5izq30cx3br5g.jpg)
www.mediafire.com/convkey/ea1e/ez6r4ctd7esitd05g.jpg (http://www.mediafire.com/convkey/ea1e/ez6r4ctd7esitd05g.jpg)
www.mediafire.com/convkey/5bed/41up76gcygjv0z05g.jpg (http://www.mediafire.com/convkey/5bed/41up76gcygjv0z05g.jpg)
اومدیم خونه شب هم یکم بیرون موندیم دم اتیش یه کوچولو هم دخترا به زور بردنمون گشت زنی و دوباره اومدیم لالا :-28-:
فرداش خیلی خوب بود با خالم اینا و داییم اینا رفتیم یه غاری که به غار خروسی معروفه خیلی خیلی قشنگه فقط حیف که بعضی از قندیل هاشو بردن ایناهاش اینا جای خالی قندیلا و یه قسمت از سقفش:-2-41-:
www.mediafire.com/convkey/04e6/s2rlhv7o8kxrxr65g.jpg (http://www.mediafire.com/convkey/04e6/s2rlhv7o8kxrxr65g.jpg)
www.mediafire.com/convkey/04e6/s2rlhv7o8kxrxr65g.jpg (http://www.forum.98ia.com/www.mediafire.com/convkey/04e6/s2rlhv7o8kxrxr65g.jpg)
بعدم رفتیم بالای همون کوهی که غار توش بود منظرش خیلی قشنگه یه ریل قطارم کنارشه http://s17.rimg.info/c8b538401e9c444d369e2bfd5717f1d6.gif
http://www.mediafire.com/convkey/9a2c/dapbxaz3fe8e64u5g.jpg
www.mediafire.com/convkey/ad3c/lslba29m7eu4gyk5g.jpg (http://www.mediafire.com/convkey/ad3c/lslba29m7eu4gyk5g.jpg)
http://www.mediafire.com/convkey/7797/6qt74cjt4dx2x375g.jpg
از اون جاهم ما برگشتیم و خاله اینا هم رفتن اصفاهان فردا صبح ساعت 11 هم وسایل و جمع کردیم که برگردیم تهران :-2-16-:http://www.mediafire.com/convkey/c86c/n8hsu23u7qtil4l5g.jpg (http://www.forum.98ia.com/%C3%98%C2%A7%C3%98%C2%B2%20%C3%98%C2%A7%C3%99%C2%8 8%C3%99%C2%86%20%C3%98%C2%AC%C3%98%C2%A7%C3%99%C2% 87%C3%99%C2%85%20%C3%99%C2%85%C3%98%C2%A7%20%C3%98 %C2%A8%C3%98%C2%B1%C3%9A%C2%AF%C3%98%C2%B4%C3%98%C 2%AA%C3%9B%C2%8C%C3%99%C2%85%20%C3%99%C2%88%20%C3% 98%C2%AE%C3%98%C2%A7%C3%99%C2%84%C3%99%C2%87%20%C3 %98%C2%A7%C3%9B%C2%8C%C3%99%C2%86%C3%98%C2%A7%20%C 3%99%C2%87%C3%99%C2%85%20%C3%98%C2%B1%C3%99%C2%81% C3%98%C2%AA%C3%99%C2%86%20%C3%98%C2%A7%C3%98%C2%B5 %C3%99%C2%81%C3%98%C2%A7%C3%99%C2%87%C3%98%C2%A7%C 3%99%C2%86%20%C3%99%C2%81%C3%98%C2%B1%C3%98%C2%AF% C3%98%C2%A7%20%C3%98%C2%B5%C3%98%C2%A8%C3%98%C2%AD %20%C3%98%C2%B3%C3%98%C2%A7%C3%98%C2%B9%C3%98%C2%A A%2011%20%C3%99%C2%87%C3%99%C2%85%20%C3%99%C2%88%C 3%98%C2%B3%C3%98%C2%A7%C3%9B%C2%8C%C3%99%C2%84%20% C3%99%C2%88%20%C3%98%C2%AC%C3%99%C2%85%C3%98%C2%B9 %20%C3%9A%C2%A9%C3%98%C2%B1%C3%98%C2%AF%C3%9B%C2%8 C%C3%99%C2%85%20%C3%9A%C2%A9%C3%99%C2%87%20%C3%98% C2%A8%C3%98%C2%B1%C3%9A%C2%AF%C3%98%C2%B1%C3%98%C2 %AF%C3%9B%C2%8C%C3%99%C2%85%20%C3%98%C2%AA%C3%99%C 2%87%C3%98%C2%B1%C3%98%C2%A7%C3%99%C2%86%20http://www.mediafire.com/convkey/c86c/n8hsu23u7qtil4l5g.jpg)
که چشمتون روز بد نبینه چراغ باتریه دینامه نمیدونم همون که مثبت منفی داره روشن شده بود خاموش نمیشد بابا گفت میریم نطنز درستش میکنیم که اون جا هم مگه چند تا مغازه داره یارو بلد هم نبود بد بست تا ساعت 4 معطل شدیم بازم درست نشد گفتیم باید بریم اصفهان فردا برگردیم که رفتیم یه جا دیگه یکم بهش ور رفت گفت درست نمیشه اومدیم که بریم دیدیم خاموش شده انگار دنیارو بهمون دادن http://www.kolobok.us/smiles/standart/party.gif
دیگه رفتیم نهار خوردیمو رهسپار خونه شدیم ده و نیم اینا بود رسیدیم 6 تازه تونستیم از نطنز در بریم خسته کننده ترین راه عمرم بود کل کتاب لعیا رو تموم کردم تو همون چند ساعت :-2-42-:
دیروز هم که اون یکی خاله اینا که شمال بودن تهران سر راهشون بود که برگردن اصفاهان اومدن شب خونه ما حالا ما هم خسته:-2-43-:
درسم درست نتونستم بخونم یه برگه تقلب نوشتم دوتا شعر و کل تاریخ ادبیاتا تو یه برگه 6 در 6 :-2-22-:
امتحانمو توپ دادم اما خیلی خسته ام http://www.pic4ever.com/images/acigar.gif
من دیگه برم لالا کنم یکم http://s17.rimg.info/528c331c9ca08292734e104bcf351d7b.gif
هانی کوچولو http://s19.rimg.info/c3034e6f8cff6b09d9f6499cc1df304a.gif

nas*pa
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۳۶ بعد از ظهر
دیروز پانزدهم بود... یحتمل امروز شانزدهم است...
.
.
.
تمام راه سر هم داد کشیدیم و خط و نشان کشیدیم... تهدید کردیم... سیصد بار تا مرز جدایی پیش رفتیم و یک ربع مانده به خانه... من داشتم شعر نوستالژی تازه ام را که برای خانه مادربزرگم گفته بودم برایش می خواندم...
.
.
.
وسط مسط های دعوا یاد آور شدم این آرایش و طرز لباس پوشیدن آدم نیست که مردها را دنبال خودش می کشاند... این طرز رفتار است که به فرد آماده به خدمت ندا می دهد که بیا...
.
.
.
دو سه تا مثالی برایش زدم که فلان پرادو آن موقع روز مسیری پشت ما آمد و دید ما توی خط نیستیم و رفت... بین ماجرا خط روی پیشانی اش انداخت و دو سه تا فحش هم نثار ارواح طیبه مادر و خواهر طرف نمود و ...
امروز... توی ظل گرما... طرف مارا تا دم ساختمان بهداشت رساند و کرایه نگرفت و آخر با کلی عرق شرم همین که گفت میشه جسارتی کنم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
.
.
.
از توی اینه نگاهش کردم... خواستم بگویم ملاک انتخاب چی بود که از کنار خیابان مرا بار زدی ؟... اما فقط دست چپم را بالا بردم و حلقه ام را نشانش دادم...
.
.
.
:-2-28-:

~Melika~
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۴۱ بعد از ظهر
به نام نامی او...
سه شنبه 91/3/16
شروع : 13:24
سلام ..
یه روز خوب .. هنوز که اتفاق بد نیفتاده ..
امتحان ریاضی داشتم .. راحت بود .. ولی بی دقتی زیاد کردم .. به گمونم 19.25 ..
خدا را شکر از اینایی نیستم که به خاطر 0.25 بخوام اشک تمساح بریزم ..
چند روزه تمام ذهنم را لاله و لادن پر کردند ..
دو قلوهای به هم چسبیده ایرانی .. یادتونه که نه ؟!
لاله و لادن بیژنی ..
اگه یادتون نیست یه سر به گوگل بزنید ..
من میگم خیانت فراموش کردنشون ..
مگه با همونایی نبودیم که وقتی تو تلویزیون اینا را میدیدیم میگفتیم ایشالا عملشون موفقیت آمیز باشه ؟ مگه وقتی خبر فوتشون را شنیدیم همه ناراحت نشدیم ؟ حالا بگیم یادم تو را فراموش نه ؟
من 6 سالم بود .. یادم نمیاد دقیق ولی هیچ وقت فراموش نمیکنم از شبکه 3 خبرش را میشنیدم ..
یادمه چه حالی داشتم اون روزا ..
لاله و لادن (http://www.forum.98ia.com/t516791.html)
اینم زدم بلکه سبک شم ولی نشد .. بدتر شد :-2-39-:
.
.
.
روز مرد دیروز بود .. با تاخیر تبریک میگم ..
دقت کردید چقدر خانوما امسال تبلیغ کردند ؟!
واسه مامانم sms اومد خوند بلند .. گفت :« مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید »
منم طبع شب شعر و مشاعره و اینام گل کرد گفتم :« که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید »
یه دفه گفت : « نخیر ، شوهر خوب مگر گیر کسی می آید !!! »
خیط شدنش به کنار بشکنه دست بابام که نمک نداره !!
.
.
.
به 3 نفر تو این انجمن زیادی مدیونم !
باعث شدند دل کندن از این فروم برام راحت شه ..
باعث شدند فراموش کنم چه قدر این جارو دوس دارم .. یا شاید دوست داشتم .. الانم دارم ولی 100% نه به اون شدت ..
قشنگ دست گذاشتم روی غرور و شخصیتم ..
مهم نیست ..
تا یه هفته پیش خیلی دلم میخواست ستاره هام قرمز بشه .. مرسی که باعث شدید به همین ستاره های مشکی خودم دل بنندم و دیگه از این آرزوها نداشته باشم ..
مرسی که باعث شدید 3 روز برم و زیاد ناراحت نباشم که نیومدم 98ia !!
مـــرسی بابت همه چیز ..

پ.ن : شخصی برداشت نکنید ..
پایان : 13:41

پ.ن : الان یادم اومد امشب قراره آرم پپسی را روی ماه بندازند .. ساعت 11:15 فکر کنم .. اگه خواستید ببینید .. به نظرم جالبه ..!!

novin
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۰۴ بعد از ظهر
سلام
خرداد هم از نیمه گذشت
چند وقت پیش ما اومدیم خاطره به تعریف کلمه نوشتیم ، با سوال دوستی ، دچار چالش شدیم و کلا آخرش نفهمیدیم اقلیتیم یا اکثریتیم ...
به نظرم نه لیاقت شرایط جدید کاربری رو دارم و نه با روحیه ام سازگاره .. کاربری رو مخفی کردم .. اون رو هم نمی پسندم ...
تاپیک تکراری ایجاد کردم .. ناراحت شدم .. دوست ندارم فعالیتم برای عده ای حالا مدیرند یا همکار.. ایجاد زحمت کنه ... از همه شون عذر می خوام و خسته نباشید ...
عید همه هم مبارک باشه .. صد سال به این سالها و عید ها ، زیر سایه ی والدین و بزرگتر ها ... روح همه رفتگان هم در شادی و آرامش و خشنود باشه ان شا ا...
دیگه این که تعطیلات خونه بودیم .. جدا جانفرسا بود ... روزها خیلی طولانی اند ...
طاعات و عبادات و تفکر و تعقل همه دوستان متفکر و متعقل اینجا قبول و التماس دعا ...

خاطرات دوستان رو نگاه انداختم .. خیلی جالب بود ... عکس ابر ها عالی بود ... تشکر
همین شاید باز هم پست دادم امروز
زنده باشید ان شا ا... و سلامت و شاد و موفق ...
خداحافظ :-2-25-:

mahta#good mood
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
بالاخره امروزم تموم شد.امتحان ریاضی داشتیم لعنتی خیلی سخت بود:-2-36-:.حوصلم سر رفته چرا امروز تموم نمیشه؟؟:-2-15-:
(16/3/91)

!ستوده!
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۵ بعد از ظهر
اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم

اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…

اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا بود

دکتر علی شریعتی


تیغ روزگار شاهرگ "کلامم" را چنان بریده ، که سکوتم "بند" نمی آید!!!!:-2-15-:

16 خرداد 91 ( سال نفرین شده من !!)

feedback
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۴۰ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام به همگی

وقتتون بخیر ظهرتون هم همینطور

تا حالا نامه نوشتی ؟! نامه به یه غریبه ! کسی که خیالیه ! مثل ناتاناییل !!! شاید همه مون یه غریبه میشناسیم و واسه ش مینویسیم. لااقل تو عالم خودمون باهاش حرف میزنیم. مثل من که حرف میزنم :

میدانی ؟!
یک روز می گفتیم برای کسی که میخندد ، تره هم خرد نمی کنند ...
اما حالا می بینیم همه در حال تره خرد کردنند. چون همه میخندند.
یکی برای نداشته هایش ...
یکی برای قرض هایش !
دیگری از غصه هایش
آن یکی از یک لحظه ی شادش ! شاید همین یک لحظه را هم باید غنیمت دانست ...

به نظر تو ...
دنیای نامرد است یا نامردی ِ دنیاست ؟! آخر هر دنیایی نامردی دارد و هر نامردی دنیایی !
کدامش را باور کنیم ؟
اصلاً دلمان به حال دنیای نامرد بسوزد ؟ یا به حال نامردی که دنیای خودش را دارد ؟
دنیا را بفهمیم یا نامرد را ؟

میدانستی ...
حوصله ات که سر رفت ، همش نزن ! میدانی چرا ؟ چون اینطوری کسل هم خواهی شد ...
بی حوصلگی و کسلی با هم نمی سازند !

یادمه یه بار یه نفر به من گفت حساس ! اما من در جواب گفتم :
کسی که با احساس است ، حساسیت را می فهمد و کنترلش می کند ...
ولی کسی که حساس است ، احساساتش دست خودش نیست و نمی تواند کنترلش کند !
پس بین حساس و با احساس زمین تا آسمان فرق است. نسنجیده نگوییم که حساسی ! شاید با احساس باشیم و نباید این دو را با هم اشتباه گرفت ... !
روزتون خوش
دلاتون بی غصه
قلبتون همراه شادی
چهره تون بشاش
لبخندتون پر رنگ تر از همیشه
یا علی

ღ ghazali ღ
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۵۳ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
همچنان فارسی ندارم ...!:-2-15-:! خیلی بده ....:-2-15-:
عکسی نمزدیرو دیدیم ...:-2-37-: همه خانواده میگن داماد سره ...!:-2-06-:! البته من آخر نفهمیدم قیافه دقیق این عروس جدید چیه ...:-2-37-:
رفتین دیدن نوهٔ جدیدی همین عمه ..:-2-16-:.ایشالا همیشه خونشون شادی باشه ... :-2-16-:کلا نوزاد جیقری بود ...:-2-16-: اسمشم گذاشتن پارسا ...!!:-2-37-:
امتحانا داره تموم میشه ..:-2-37-:.کمتر از ۱ ماه دارم به کنکور ... :-2-37-:بیخیال تر از همیشه ..:-2-37-: یعنی دیگه وقت فک کردن به کنکور رو ندارم واقعا ... :-2-37-:وزیت خوب نیست !!:-2-37-:
اسباب کشی خالم هنوز ادامه داره ...:-2-06-:دختر خالمم مریض شده این وسعت ...:-2-15-: کلا روزی شوکوقی تون خانواده ...:-2-35-: همه درگیرن شدیدا ...!!:-2-41-:
من هم کشیدیم کنار اسااسیییییییییییییییی:-2-16-:
روزی خوبی تون خونمون نیست ...!!:-2-37-: ولی مجبوریم سکوت کنیم ..:-2-37-:. سعی میکنم درک کنم !!:-2-37-:
کلا تون یه برزخم بین خوبیو بعدی ... نه خوب نه بد ...!!:-2-37-: از حس خالیم !!:-2-37-:
دلم یه داستان خوشگل میخواد ک عشق کنم بخونمش ....!:-2-16-:! یا یه فیلم خوشگل ...!!:-2-16-: به نظرم الان همه چی بده ....:-2-41-:
دندوان پزشکی رو پیچیدم امروز ...:-2-16-:!!مامانم داره قر میزنه ...!!:-2-08-:
خاطره نبود هیچی نبود فقط دلم میخواست بنویسم یه چیزی !:-2-41-:
حالم از حرفی حدیث از حرف این و یون .. از نظر از قضاوت به هم میخورههههههههههه.!!:-2-15-:
midunam poore ghalate sharmandee.!!:-2-40-:

نــازگــل
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۸ بعد از ظهر
درود
ما خوبیم:-2-15-:
فک میکنیم که خوب باشیم
روزهای زندگیمون خیلی جالبه:-2-15-:
یه روزایی وقتی به شب میرسن میگی آخ حیف که تموم شد:-2-41-:
ولی یه روزایی از همون صبح علی الطلوع که بیدار میشی میگی چی میشه زودتر شب شه:-2-36-:
دیشب تازه ساعت سه اونطورا بود داشت چشمام گرم میشد که دیدم موبایل داره زنگ میخوره در حد بنز:-2-31-:
برداشتم میبینم دوستمه اس داده که میخوام بمیرم و خودکشی کنم و از این حرفا
خلاصه کلی ناراحت شدم سر قضیه ش
یه چیز جالب فهمیدم
اینکه توی دوستیام،هروقت هرکی بهم احتیاج داشته من بودم.ولی بیشتر اوقات به هرکی احتیاج داشتم نبوده.
عادت کردم دیگه:-2-15-:
خلاصه بد خواب شدم اساسی و صبح ب ضرب و زور پاشدیم بیایم یونی جزوه بچز بگیریم.:-37-:
تو تاکسی خانومه میپرسه:کرایه چنده؟
من::-37-::-37-::-37-:
خانومه:میگم کرایه چنده؟:-2-28-:
من تازه از خواب بیدار شده:ها؟؟؟450 تومن!:-2-35-:
حالا نگو کرایه 350 بوده:-2-02-:
زنه آخر دفعه ی نگاه دلسوزانه ای انداخت رفت.
اومدم کتابخونه درس بخونم ولی دریغ از کلامی
آزاده اومد کلی شاد شدیم دیشب نامزدیش بود
گفتیم دستت رو سر ما
عصری باید برم بیرون حال ندارم.


+آقا سعید من فکر میکنم همه ی ما یه موجود خیالی داریم که توی وجودمون از صبح ک پا میشیم تا شب ک میخوابیم حتی تو خوابم باهاش دردودل میکنیم.کسی که غر نمیزنه چرا اینقدر حرف میزنی و کسی که همه ی حرفامونو از بره ولی بازم بهمون گوش میده

شب و روزتون زیبا:-118-:
نازگل

sayeh66
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۵۰ بعد از ظهر
سلاممم به رویییی ماهتونننننننننننننننننننن
اقا جان ما چند روزی نبودیم شوهر جانمان امده بود:-2-04-: و ما چون خیلی دلمان واسش تنگیده بود فقط نتد تند اومدیم اینجا و رفتیم که ناراحت نشه(خاک تو سر شوهر ذلیلم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟):-2-40-::-2-06-::-2-37-:
امروز مراقب بودم باز، من نمیدونم این بچه ها تو خونه چیکار میکنن کلا درسو بیخیال شدن یا خنگن ما که موندیم:-2-41-::-2-28-:
وایییییییییی نگو معلمشون که خیلی داغون بود دلم میخواست لهش کنم :-2-36-:مدیرمون بدبخت کلی از دستش حرص خورد فکر دیگه داشت کم کم گریه اش از دست معلمه درمیومد:-2-27-::-2-01-:
ما حوصله مان سر رفته و اصلا دوز نداریم روی پایا نامه مان کار کنیم ایییییییییییی خداااااااا یه ادم خیری پیدا نمیشه بیاد اینو واسه من انجام بده:-2-30-::-2-20-::-2-18-:
فعلا بای

✘Soheyla✘
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۵ بعد از ظهر
سلام
این روزا بدجور درگیر مهمنان عزیزمان هستیم بین خمدمون باشه پدرمون در اومده:-2-30-:
گاهی چای گاهی شربت گاهی میوه گاهی... ولش کن درست مثل مهمونا اینا هم ادامه داره:-2-06-:
خلاصه بازم این روزا ذهنمون درگیره یه امتحان خیر ندیده ها هی روزشو عوض می کنن انگار ملت بیکارن:-119-:
دنیا به کام همه تون باشه

asal_cheshmak
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۵ بعد از ظهر
سلام!
درس که هنوز نخوندم به طور جدی!
خدا بازم یکی دیگه از دعاهامو مستجاب کرد! اما فقط ظاهر ِ دعا! باطنش بازم حالمو خراب کرد!
دیشب تا 3 چت کردم و اذیت شدم!
شکلک خنده فرستادم و از درون نابود شدم!
بازم تظاهر کردم مهم نیست هر چی پیش میاد!
بازم تظاهر کردم نبودش برام عادیه!
بازم تظاهر کردم ... تا تونستم تظاهر کردم ............
:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:
بغض داره خفم میکنه ...
خدایا ................................. هیچی نمیگم! چون هزار بار گفتم! چون خودم خسته شدم از تکرار!
فقط میگم کمک...! یه کمک ِ جدی، برای همیشه ، تا ابد!
:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:

شباتون طلایی!

راستی شهادت حضرت زینب هم تسلیت:-2-15-: :-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-:

moria
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر
نمیخواهم
نمیخواهم فریاد بزنم
نمیخواهم بگویم برو
اما
اما زندگی میدرد
عشق را در کوچه های بی کسی سربریدند
و در آن زمان ایستاده بودم و مینگریستم
در آن زمان میخندیدم
چشمهای عشق را نگاه میکردم
چه ملتمسانه نگاهم میکرد
در چشمانش خواهش و تمنای ماندن میدیدم
و اما کریهانه لبخند میزدم و نگاه میکردم
ای خدا تو بدان
او نمیداند
تو بدان
خنده های من پشتش جویباری از اشک بود و او نخواند
چه زیبا میرود
دیر زمانی من بودم، تو بودی ،زندگی بود
دیر زمانی عشق بود
عشق های راستین
نگاه های دزدکی
حرف های عاشقانه
لبخندهای بی دلیل
بی ریا و بی ریا ‏
من میمیرم تو میمیری بود
تو میگفتی فدایت شوم و من میگفتم.....
هییی
به راستی میروی؟
تو میخندی و من میمیرم
تو میرقصی و من جان میدم

چه زیبا بود رقص موهایت در پس باد
چه زیبا بود خنده هایت
هنوز هم صدایت را میشنوم

مثل پاکی دل عشق
مثل تیک تیک ساعت بر پیکره ی بی جانم
یادت می آید
چه زیبا بود لحظاتی که تو از عشق میگفتی و من سکوت میکردم
چه زیبایی
چه شیرینی
وقتی می آیی دگر چشمانی ندارم نگاهت کنم
دگر توانی ندارم بایستم
وقتی تو بودی روز، شب بود
شیرینی تلخ
تلخ شیرین بود
نفس شیرین بود
زندگی شیرین بود
و الان
هیچی
وقتی تو بودی
وقتی تو بودی
هیچ
وقتی تو بودی همه چیز بود



*DATIS*
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
امشب باز بی قرارم از نبودنت

من اینجا مینویسم با دوستانم درد دل میکنم از تو ولی ای عشق من نو نمی فهمی که من بی تو چه میکشم

از بی قراری زیاد سر کشیدم به پشت بوم

اینجا کسی بهم نمییگی واسه چی داری گریه می کنی

بهم نمیگه مصی بهونه گریه کردنت چیه

اره عشقه من این روزا وا قعا تنهام .همش میگم ........کجاست چرابردیش خدا

یعنی میشه باز ببینمش

باز از دور بهت خیره بشم تا خسته بشم البته که از نزدیگ ندیدمت ولی عکست که هست


میترسم

این شبا برات دعا میکنم که خدا کمکت کنه .

امروز دوستم بهم گفت

مصی بیا بریم یه دختر رو دیدم دختر خوبی به درد پسر خوبی مثل تو می خوره چهرهش تیپشم مرکست .

بدون شک هم می دونم که تو رو رد نمی کنه

یه نگه کوجیک به ....کردم گفتم

.... مگه یادت نیست من سیا پوشم جز تو هم کسی نمیدونه

ارم گفت

هیچ وقت از یادم نمیره

بهش گفتم



برو

گفتم برو خودم سرم رو انداختم پایین

امدم طرف خونه

خدایا من به خاطر این که ..........

رو دوست دارم

نگاهم رو از هر دختری می دزدم

1 سال زندگیم رو با اینکه اومده پیشت

همین طوری بایاد اون دارم

سر میکنم

فقط با یاد اون که اروم میشم ولی ته دلم غوغایی که هیچی حس اش نمیکنه

Archi
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۳ قبل از ظهر
سه شنبه...

سلام!

جدیداً ها چایی رو با قند می خوریم... نه که قندمون بیفته،نه... می خوایم عادت از سرمون بیفته وگرنه که چایی ش همون قد تلخه که بود... فقط صدای قند زیر دندونا و دندون درد بعدش یادمون می ندازه که زندگی هم همون جوریه که بود مخلوطی از همه حس ها!....من اما هنوز... دلم نمی خواد عادت کنم!

عجیب سردرد داریم!... و شدیدا دلمان می خواهد برویم یک سطل رنگ بیاوریم نصف سر و صورتمان را سیاه کنیم نصف دیگر سفید!...
یک طرف وحشتناک دردناک است و طرف دیگر دقیقا به همان اندازه بی حس!... انگار همه حواس را جمع کرده باشند یک طرف که فقط گیرنده درد را تقویت کنند!...

باز ما مث یه نجیبی از خودمان کار کشیدیم!... این آخر هفته هم پرید...
ما با گلابی از لحاظ شانس یک یکیم!.... حالا اسم خودش را بگذارد شاه میوه وقتش که برسد هر دو بز می آوریم!... شانسه داریم؟!
یکی نیست بگه... آخه من نمی دونم یکی یه نامزدی شرکت نکنه آسمون هفتم به زیر زمین خونه وصله میشه؟!... نه، واقعاً؟...
پنج شنبه نامزدیشه سه شنبه بعد از ظهر اطلاع داده!... این پدری ما هم کلید کرده باید بیای!... این ملت واسه فارسی هم دیلماج می خوان...
من رو این تعطیلات وامونده آخر هفته حساب وا کردم پروژه گرفتم هفته قبل مهمون دعوت کردن این هفته می خوان تشریف ببرن!... یعنی دو روز آخر هفته پر!... حالا ما هی ببافیم گلابی که پر نداره.... خودش خبر...!
از بس حرف زور شنیدیم ستون فقرات اعتماد به نفسمون مهره چهارده و پونزده ش زده بیرون!!!...

بی خیال امورات قمر در عقرب ما....
راستی کسی ماهو دید آیا؟!...
این پنجره اتاق ما انقدر محدوده که فقط ستاره های غریب گمشده رو نشون می ده که از قضا هیچ کدوم هم سهم دل ما نیست!
این جور وقتا آدم معنی قفسو می فهمه!... پر و بال نگاه ما رو هم کوتاه کرده این قفس!...
نشد که ماهو ببینیم. کلید پشت بوم رفته جز اموال موقوفه... یکی ما رو فروخت انگار... یعنی آدم این روزها قد یک کیلو سیب زمینی هم ارزش نداره!... من دلم خلاف می خواد جیره م ته کشیده!... خرپشته هم رفت تو لیست آرزوهای بی وصله!...
تو رو خدا ببین!

ما فقط آمده بودیم...
این را بگذاریم برای پدر...

پدر...

پدر یعنی یک حجم بسته مهربانی قلمبه شده که محاط شده است در دایره ای از پوست و گوشت و استخوان!

پدر یعنی همان که همیشه انتظار بیشتری دارد، فرقی نمی کند چه کار که نکرده باشی!... برای پدر همیشه می توانستی بهتر باشی!

پدر یعنی همان که همیشه جور دیگری راجع به تو می اندیشد و تو هیچ گاه شبیه آنچه او فکر می کند نمی شوی!... برای پدر آنچه هستی زیاد مهم نیست... مهم آن چیزی ست که می توانستی باشی!
برای پدر تو یک تصویری که بعضی وقتها فکر می کنی هیچ شباهتی با آنچه در آینه می بینی ندارد!

پدر یعنی همان که بعضی ها را خیلی خوب می فهمد ولی درک کردن بعضی ها برایش از محالات است!...

پدر یعنی تصویر آفتاب روی آب!... خیلی دور خیلی نزدیک!

پدر یعنی جوان ترین مهندس بخش که امروز فرزندش به دنیا آمد و صبح از استرس زیاد زودتر از خانومش رفت زیر سرم!

پدر یک واژه سه حرفی دو هجایی کوچک است که یک دنیا حرف دارد پشت همین چند حرف! و از همان همیشه انگار یک جورهایی شناختنش سخت است...

پدر یعنی همان که همیشه فکر می کند همه آنچه تو انجام می دهی خیلی پیشترها انجام داده و تمامی این فکرها سالها پیش به مغزش خطور نموده است!...مثلاً همین جاذبه را پدر خودش کشف کرد ولی تا دید سیب دارد می افتد جاخالی داد و سیب بر سر انیشتین خورد و خوب افتخارش را هم به نيوتن داد که گریه اش بند بیاید!... زیادی زر زرو بود لابد!... پدر از آدمهای زر زرو خوشش نمی آید...

پدر یک هویت و موجودیتی دارد فراتر از این چیزها!... پدر می تواند نباشد، حضور فیزیکی نداشته باشد!... ولی همیشه هست... هر وقت احساس کنی کم آورده ای نفس عمیق که بکشی عطرش تو هوایی ست که شامه ات را پر می کند... تو ریه هایت می نشیند و تو احساس می کنی همیشه پیشت است!...پشتت است!... مثل مادر نیست که کلاغا بهش خبرا رو برسونن!... هر کاری می کنی، هر تصمیمی که می گیری، یک گوشه از ذهنت یه واژه سه حرفی مث یه فرشته نگهبان مراقبه!...

پدر یعنی همون که می شه با فکر لمسش کرد!... صداشو شنید... و همیشه یک قسمتی از تصمیم زیر سایه همون لمسه!...

پدر یعنی همون که من همیشه به داشتنش افتخار می کنم... نه مثل خودش به خاطر خصوصیات خوب یک نفر... فقط به خاطر اینکه پدرمه و من همین طوری که هست بهش افتخار می کنم....



اونایی که روزشون بود روزشون مبارک!... البت با یک روز تأخیر...


ما همچنان در آن سکوت اول شب گم گشته ایم!...

diar
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۵۷ قبل از ظهر
سلام خوبين
ماامروزدراندروني منزل به اتفاق مادريمان جلوس فرموده بوديم ك خواهريمان بادختريش هراسان واردشدوبااضطراب ازدسته گل جديددختريش حكايت نمودكه چه 3عدد قرص ضدبارداري!!!نوش جان فرموده اند-
طفلي قرصاروسيستم عصبيش تاثيرگذاشته بوداومده به من ميگه:
اله دوژي بلام آهن شوهل دالي*ميژالي ولژش كنم ايشي ايشي بلقصم لاغربيشم؟
ترجمه:خاله روژين برام اهنگ شوهرداري؟*ميذاري ورزش كنم اينشكلي اينشكلي برقصم لاغرشم!
*منظورش اهنگ گل پري جون آرمين نصرتيه!

فرودو
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۳ قبل از ظهر
دستم رو توی جیبم کردم یه دو تومنی یه هزاری یه پنصدی یه صدی و یه پنجایی
برگشتم سمتشو گفتم همین! تو هیچی همرات نیست
جیباشو گشت و گفت من فقط پوست تخمه و خود تخمه رو همرام دارم
گفتم حالا چطور برگردیم دوستم, یعنی از اون همه ارث جدت هیچی ته جیبت نمونده
آهی کشید و گفت آخه همیشه سعی می کردم تو لحظه زندگی کنم
و تو اون لحظه فقط به اندازه ی سه هزار و شیشصد تومن زندگی ته جیبمون مونده بود

از خواب بیدار شدم
طبق معمول تو گودی خیابون جمهوری رو به زندگی تخمه می شکست و شایدم می خندید


دفتر چهارم از سری چرت و پرتای منو آقا موشه
صفحه شونصد و پنجاه


خوبه من یه دوست خوب مثل موشه رو دارم
خیلی ها اینو هم ندارن
شاید اگه هروقت حسش بود موشه رو گذاشتم
اصلا خدا رو چه دیدی شاید به چار پنج دفتر هم رسیدش خودش
حتی اگه دفتره چهل برگ باشه

دارم خاکی می رم انگاری

جاتون خلوت همش فکر می کردم قراره من درسا رو بخورم ولی اون شکلی که از قیافه اش پیداست اون داره به شکل وحشیانه ای سنت آدم خوری رو احیا می کنه
یعنی خودمو بکشم تو دو ساعت یه مسئله رو بفهمم و فقط رو یکی دیگه مشابه اش فکر کنم
مخ و مخچه هه و رگ آئورت( چی هس اصن) هنگ کردن اون جزیره هه پانکراس بود چی بود( پانکراس که یه چی دیگه بود نبود?) اومده تا دم در حلقمون لنگر انداخته کنگر می خوره
هر از چند گاهی که مسیرم به رو به رو آینه میخوره حس می کنم انیشتین و دارم زیارت می کنم حالا فک کن من که دوتا مسله حل می کنم این شکلی می شم انیشتین چه حالی داشت


زیاد حرفم نمیاد
جز رفع سو سوال فرا افکنده شده
سال 1710 سال تولد جد پدری من سید میرزا عباس نقطه چین بوده
واقعا متعجب ام که کسی نمی دونست
یعنی اگه سید نبود من نبودم خواهرا و برادرام نبودن بابام نبود عمه ها و عمو ها و پسر عمو ها و پسر عمه ها و مخصوصا دخی عمه ها و دخی عمو ها و بچه های اینا و عمو ها و عمه بابام و پسر عمو ها و دختر عمه های بابام و بچه ها شون نبودن
از یه طرف دیگه تو این تاریخ حدود سیصد ساله خیلی از خاندان ها ی موجود به نوعی با این سید ارتباط دارن
اوه آره کل نسلی که تو روستا فامیلشون با فامیل ما یکیه از نسل همین سیدن
در کل اگه بخوام یه تخمین ساده بزنم حداکثرش هزار نفر به واسطه ی وجود سید هست که دارن زندگی می کنن الان
خلاصه کلام که این سید حدود هزار نفرو مچل خودش کرد
یعنی اگه اون نبود مایی هم هیچ کجا نبودیم
نمی دونم بگم سید دمت گرم یا خدا چکارت نکنه با این ژن مزخرفی که گرفتیم ازت

البته لازم به ذکره من سال تولد بابای خودمو هم به میلادی نمی دونم چه برسه به این سید رو
دیشبه خواب آلود بودیم با ی تاریخ دیگه اشتباه گرفتیم
گفتیم حالا که ضایع شدیم قشنگ تابلو بشیم

ای دوست شما که جواب ما رو محبت کرده داده بودی
آره با خود شمام
جوابتون مث این می مونه که برین سر جلسه کنکورتون بگین یک و دو و سه و چهار یکی هست بعد هرچهارتا رو پر کنید
والا به قراعن نمی خوام جایزه بدم


مادربزرگه غصه نخور
خوردن خیلی چیزا رو آدم باید با خودش به گور ببره


پایان شب سیه سپید است
تن فرودو شبه بید است

ܓܨ سارا ܓܨ
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۷ قبل از ظهر
سلام بچه ها خوب هستین:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
چند روزه اینقدر گرفتاری دارم که اصلا نمیتونم بیام سایت
روز مرد هم مبارک البته با دو روز تأخیر
دیگه سرم حسابی شلوغه وقت سر خاروندن ندارم
ندا هم داره زایمان میکنه احتمالا الان ...............
خیلی خوشحالم هم واسه ندا هم پسر خالم
مبارکا باشه واسشون ...............نی نی کوچولوشون بدنیا میاد امشب یعنی الان بیمارستانه
منم سر شب اونجا بودم ..............
ما بریم که یه عضو جدید به فامیلمون اضافه شده احتمالا اسمش هم آینازه
فعلا
روزگارتون خوش :-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

"rasta"
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۲۶ قبل از ظهر
یه روزی تموم می شه ...
بعضی وقتا بدون اینکه بخوای میان تو ذهنت ... خیلی هم روشن و واضح می یان ...
مثل همین چند لحظه ی پیش ...
بچه ام ... شاید 6 ، 7 ساله ... توی اتاقی که به بالکن راه داره خوابیدم ، کسی نیست ... یدفه با یه همهمه از خواب بیدار می شم ، صدای جیغ ، گریه ... لا اله الا الله ...
خواب از چشمام می پره ، قلبم مثل یه گنجشک می زنه ... توی دلم خالی می شه ... ترسیدم ...
می رم توی بالکن ، صدا نزدیک تر می شه : بلند بگو لا اله الا الله ...
چشمم به تابوت می افته ... سبز رنگه ، دلم نمی خواد به اون پتوی کهنه ی قهوه ای رنگ نگاه کنم ، به برآمدگیه سرش ... ولی دست خودم نیست ...
... خودمم ، اون جنازه ...
یه روزی تموم می شه ... یه روزی با این سه نقطه پیوند می خورم ...
و من نمی دونم ، اونروز ، مثل وقتی که کوچیک بودم ، فکر می کنم چرا مردا همیشه جنازرو حمل می کنن ؟ به قدماشون نگاه می کنم ؟ مامان همیشه می گفت اگه خیلی آروم برن یعنی چشم مرده هنوز به این دنیاست ...
نکنه مثل اون زنه جنازم باد کنه ، انقد باد کنه که تو تابوت جا نشم ؟ ... مردا گناه دارن ... خسته می شن ...
یعنی یه بچه ی 6 ، 7 ساله هم رفتن منو نگاه می کنه ؟ ای کاش نترسه ...

وقتی خیلی کوچیک بودم ، مامان همیشه می گفت دعا کن ،دعای تو می گیره ، از خدا بخواه مشکل فلانی حل بشه ، فلان آرزو برآورده بشه ... می گفت خدا تو رو خیلی دوست داره ، تو خیلی پاکی ...
به خدا که می تونستم لبخند خدارو ببینم ...
فکر می کردم من یه معجزه ام ...
من یه رنگ خاصم ...

دنبال یه بچه می گردم که به حرفم گوش بده ...
بهش بگم : برام دعا کن ... آخه خدا تو رو خیلی دوست داره ... دعا کن یه معجزه بشه ... دعا کن خوب تموم شه ...
خسته ام ...

~شب خیس~
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۳۹ قبل از ظهر
سلام بشه ها!چ خبرا؟
امروز ما از فرط خستگی نا نداشتیم زیرا به دلایلی که هنوز برای خود ما هم معلوم نیس نخوابیدم ..:-2-31-:
به جان بچم :mrgreen:25 ساعت تمام بود که من نخوابیده بودم ..
خلاصه رفتیم مدرسه و امتحان اخری رو دادیم و اومدیم در..
بعد از مدرسه هم اومدیم خونه و یکم تی وی و بعدم اومدم خونه مادر بزرگه ..اینقد خسته بودووووووووووووودم..:-2-31-:
گرفتم ساعت 7 اینا خوابیدم تا 11 بعدم بیدار شدم دیدم مادریم اومده ..بعدم مادریم 12 رفت من موندم خونه مادر بزرگه :-2-41-:..یه لباسی بالای سرم اویزونه کمربند داره .:-2-06-:.کمربندش اومد تو صورتم سکتـــــــــــــــــــــت ه زدم ...:-2-31-:
:-2-35-:تازه 11 دیگه همه شامیده بودن و منم اون موقع گشنم نبود ..1 اینا گشنم شد ..همه خواااااااااااب:-2-30-:..هنوزم حال ندارم برم یه چیزی بخورم ..:-2-28-:
خوب دیگه ..واسه امروز بسه ..:-2-16-::-2-22-::-2-25-:
خدافظی:-2-27-:

~*SaHaR*~
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۹ قبل از ظهر
کی راه افتاده داره دوباره به همه منفی میده؟:-2-22-:
یه صفحه رو بیشتر حال نداشتم مثبت کنم:-2-37-:
مردم چه بیکارن والا:-2-37-:

سلام:-2-25-:
دیشب عالی بود توئیت:-2-22-:
با اینکه من حضور فعال نداشتم و حیف:-2-30-::-2-22-:
می دونم که ناراحت شدین بچه ها که من چیزی نمی گفتم:-2-06-: مخصوصا تو مینا:-2-35-:
درس چیز بسیار خوبی است:-2-41-:
من درس دارم:-2-41-:
من امتحان دارم:-2-41-:
من هر روز به خودم تلقین می کنم تا بالاخره یه روزی برم سر این جزوه های بیچاره:-2-41-:

خدایا ترم پیش من یه دعا کردم که برآورده نشد:-2-37-:اینکه چشامو ببندم و امتحانا تموم شده باشه:-2-37-:نشد که بشه:-2-37-:حالا می شه این ترم چشامو ببندی و باز کنی و 18 تیر باشه؟:-2-37-:می شه بشه:-2-37-:ممنونت می شم اگه این لطف بزرگو در حق من بکنی:-2-37-:آی لاو یو:-2-38-:
پپسی رو دیشب روی ماه دیدین؟:-2-22-:من عــــــــــــــاشق ایرانیا هستم:-2-22-:شهرزاد می گفت شایعه بوده و کار یه ایرانی:-2-22-:یه ملتی رو سر کار گذاشت بیشور:-2-22-:تازه چند روز پیش توی آی تی ان هم داشت می گفت و بعدم خواست که از خاورمیانه براشون عکس بگیرن و بفرستن:-2-22-:
صبح از خواب پاشدم با یه حالت زاری دوباره به خودم گفتم: نودهشتیا؟:-2-28-:بسه دیگه سحر:-2-28-:بشین سر درست:-2-28-:
قرار شد بیام تا 11 و بعد برم:-2-35-:
امروز می خوام کلی درس بخونم گوش شیطون کر:-2-37-:

+هنگام تو چرا انقدر قشنگ می نویسی؟:-2-14-:
عاشق اینم که روی جمله هات فکر می کنم:-2-05-:

من این شکلکای توئیت رو حفظم اون وقت این جا که می خوام باید برم دنبالش بگردم آخرم پیداشون نمی کنم:-2-28-:



بعدا نوشت:
کیمیا:-2-25-:

+نایریکا جان مرسی گفتی:-2-40-:
ما صنایع دستی خیلی می دوستیم:-2-14-:
در اولین فرصت حتما می رم:-2-14-:

+مهسا:-2-28-:
بیا کوچه پشتی:-2-09-:
اونجایی که:-2-09-:
الان میام سراغت:-2-08-:

!kimi5
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۴ قبل از ظهر
سلام (ا مادريمان خاطره بالاييست كه :-2-25-:_)
ديروز تولدم خيلي ها بهم لطف داشتن و تبريك گفتن:-2-16-:
دوستان و آشنايان زيادي
و كلي از بچه هاي اينجا كه كلييي خوشحالم كردن كلي ذوق كردم مرسي مرسي خيلي زياد:-2-25-:
و حتي اون...
اما آدم بعضي وقتها دلش ميگيره دلش ميگيره كه بقيه بيشتر از بعضي فاميل هاي آدم به آدم اهميت ميدن
چرا؟
مگه فاميل از هر كس نزديك تر نيست
مگه...
واقعا نميفهمم
چرا من بايد روز تولد بعضيا ذوق كنم :-2-28-:
با مامان بابا بزنگيم بهش و تبريك بگيم اما اون عين خيالشم نباشه
چــرا؟
چرا آدما تغيير ميكنن:-2-28-:
چرا؟
چرا اينجوري شده
چرا كسي ك فقط 2 ساله منو ميشناسه و رابطمون تقريبا تموم شده بايد 12:30 شب كه ديگه تازه شده 16 خرداد اس ام اس بده
اما كسي كه از بچگي منو ميشناسه ..كسي ك كــلي هم خاطره داريم اينجوري باشه:-2-36-:
اصلا درك نميكنم
دركش واسم سخته
سخت هضم ميشه
هيچ موقع هم درك نميكنم
چون من شخصيتم با همچين چيزي كاملا فرق داره

به خيلي ها گفتم
از چند روز پيشش گفتم حالا ك حتي يه زنگ هم نزد اون حرفم واسم ثابت شد
ثابت شد كه يه جورايي انگار ديگه وجود نداره
انگار كه مرده باشه(دور از جونش)
انگار ك ديگه باهاش هيچ نسبتي نداشته باشم!
منم ب اين نتيجه رسيدم كه كسي كه لياقت يه احوال پرسي رو هم نداره...
كسي ك به قول دوستم گوسپند صفته
بهتره من پيش قدم نشم و حالش رو بپرسم
به دوستم گفتم كه من ديگه غلط بكنم يه وقت حال اونو بپرسم
خلاصه اينكه دنيا بدجووريه
انگار مثل يه آهنرباي احساسات باشه
بعد بعضيا ك احساسات قوي ندارن رو بتونه به راحتي احساساتشون رو جذب كنه و واسه اون آدم ديگه احساسي نمونه
اما اونايي كه احساساتشون قويه رو نتونه جذب كنه..!
نه؟
ديشب يهو وسط درسم پا شدم رفتم يه دفتر خاطراتي رو كه مال زمان دبستانم بود برداشتم
هم اين آدم بي احساس توش نوشته بود هم خواهرش كه اون موقع كنكوري بوده و هم...
مادربزرگم...سر خاطرات اون 2 تا كلي خنديدم
اما بعدش
خاطره مادربزرگم
خاطره خواستگاري بابام از مامانمو نوشته بود
نوشته بود كه چقدر اون شب استرس داشته :-2-41-:
كه بعد هم نوشته بود اون روز بهترين روز زندگيش بوده
بعد گفته بود 2 تا از بهترين اتفاق ها هم به دنيا اومدن تو و خواهرت بوده:-2-41-:
گفته بود كه اگه بخواد خاطرات مارو بنويسه بايد كل دفترو بنويسه:-2-15-:
ديگه وقتي خوندمش وقتي آخرش اسمشو خوندم يهو زدم زير گريه
هي جلو خودمو گرفتم هي تند تند اشكامو پاك كردم كه يه وقت كسي نياد تو اتاق ببينه من دارم گريه ميكنم
:-2-39-:

اينم از روز تولد
راستي يه خاطره ديگه
من و دوستم و برادرش دقيقا تو يه روز و يه سال ب دنيا اومديم:-2-08-:خـــــيلي جــالبه
بعد داشتم با دوستم ميحرفيدم مجبور شدم قطع كنم دوباره بزنگم
زنگيدم اصلا فكر نميكردم برادرش برداره گوشيرو ك گرفت گفتم الو..سلام ميتونم با فلاني صحبت كنم
گفت بــــله بعد گفت كيمياست
بعد گفت تولدت مــبارك
گفتم مـرسي تــولد تو هم مبــارك گفتم مـرسي ممنوون
خب ديگه بــاي
منم گفتم خدافظ
بعد دوستم ازون ور گفت كوفت و "بــاي"
بعد برادرش:ااا شما ميگين خدافظ
ديگه خلاصه كلي خنديديم
يعني اين دو تا عالين هميشه كل كل دارن:-2-22-:

شب ساعت 11 يه كيك كوچولو گذاشتيم ما شمع فــــــوت كرديم
:-2-41-:
تا اينكه بعد از امتحانا يه مهموني بگيرم:-2-16-:
بعد ديگه نميدونم چيرا اينقدر ما خوابمان ميومد
امروز صبحم بيدار شديم
مثل اين ني ني ها كه هستن اولش همش خوابن:-2-06-:
اينم از خاطرات روز تولد
__________________________________________________ _____________________
تو وبلاگم يه چيزي گذاشتم
همون موقع كه حالم بد بود
يه سري از دوستان اومدن و ديدن و منو خوشحال كردن
گفتم اينجا هم بزارم بلكه بقيه هم ببينن.....:-2-40-:


ببخشيد اگه بده
من اين اولين نوشته ايه كه نوشتم
قبلا يه چيزايي نوشتم اما اصلا ب درد نميخوره
اميدوارم كمي خوشتون بياد:-2-39-:


فاصله..!
نوشته ای از خودم:-2-14-:

عکس از خودم..:-2-14-:
.
.

"فاصله" تنها کلمه ایست ناقابل.
کلمه ای که راحت بر زبان می آوریم.
اما دنیاییست از معنا، با دردی بی معنا........


http://up.98ia.com/images/4x6vqu5ccczptmdopdo.jpg


(دوستان اگه يادتونه اين همون عكسيه كه گفتم تو عيد تو راه برگشت خانواده گرامي رو
مجبور كرديم توقف كنن و ما رو ريل قطار عكس بيندازيم:mrgreen: )
ديگه ما برفتيم....
باي
كيميا
17 خرداد 91

nairika
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۰ قبل از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
دیشب دایی کوچیکه با خانومش اومده بودن خونمون و تا نیمه شب سرگرم بازی بودیم:-2-22-:
آقا ما نفهمیدیم اینا جرزنی میکردن یا واقعا قانون های بازی هفت کثیف اینقدر تغییر کرده بود:-2-42-: امیدم که سر ما کلاه نذاشته باشن:-2-41-:
ساعت دقیقا 00:00 بود که تصمیم گرفتیم بریم پارک والیبال و بدمینتون بازی کینم که مادری برزخ شد و ماهم بی خیال نشستیم سر جامون:-2-43-:
دیدین تو دندونها از همه خنگ تر دندون عقل:-2-42-: در نمیاد وقتی هم که در میاد دقیقا جایی که نباید ظاهر میشه:-2-42-:
ما نیازمند جراحی لثه هستیم از چهار نقطه:-2-39-:
راستی امروز افتتاحیه نمایشگاه بین المللی صنایع دستی(محل دائمی نمایشگاه بین المللی)فکر کنم تا سه شنبه بعد باشه اگه تونستین برین مطمئنا دیدنش خالی از لطف نخواهد بود:-2-41-:
من که به احتمال زیاد فردا با خواهری برم و یکشنبه هم که خود روز صنایع دستی هست میرم:-2-27-: تازه دلتون جیز که جمعه میرم جمعه بازار:mrgreen: البت اگه برنامه ام بهم نخوره:-2-41-:
دیگه همین دیگه
خوش باشین و با دندونهایی عاقل:-2-22-:
فعلنات:-2-37-:
آهان تا یادم نرفته صفحه 1711 رو دیدین:-2-42-: طرف چه حوصله ای داشته به همه پست ها منفی داده:-2-28-: بیخیال هرچی از دوست رسد نیکوست:-2-35-:


بارون و دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره

بارون و دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو

بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ي من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

mina1989
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۸ بعد از ظهر
سلاااااااااااااام. خوبید خوشییییییییید آیا؟

وای چقدر دلم تنگ شده بود.

هیچی برای گفتن ندارم فعلا.

ممنونم از دوستای گلم.......................

فعلا میرم میام دوباره.

YAkaMoUse
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۲ بعد از ظهر
امروز امتحان زبان فارسی داشتیم...از خواب بیدار شدم...مرور...صبحونه...مدرسه...ا متحان...حرفیدن با دوستان...خونه برگشتن...یه قسمتی از مسیرو با دوستم اومدم...دوش گرفتم...بعدشم اینجا!!!!

nemesis
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۸ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام :-2-25-:

خاطره؟ خاطره؟ ندارم. :-2-15-: همش تو خونه بودم یکم درس خوندم. یکم کتاب خوندم. یکم کمک مامان کردم :-2-41-:
هوا خیلی گرمه و آدم و کسل می کنه. احساس می کنم سرم پوک شده. یجوریه. :-40-:

یه اتفاقی برای یکی از دوستام افتاده. خیلی ناراحته منم خیلی براش ناراحتم :-2-18-: فقط امیدوارم زودتر روحیه شو بسازه که تو مرحله مهمی از زندگیشه. :-63-:

زمونه خیلی بدی شده، چطور یه دختر میتونه به همین راحتی رابطه دو نفر و به هم بزنه. دلم میخواد بزنم لهش کنم.
چطور یه پسرم میتونه اینقد راحت با احساسات یه دختر بازی کنه. اونم کسی که اینقدر ادعا می کرد دوستش داره. دلم می خواد بزنم لهش کنم.

خیلی سخته که همه این افراد دور و برت باشن و نخوای به روشون بیاری که چه غلطی دارن می کنن. چون اتفاق بین خودشون چند نفره که باید حلش کنن. تو فقط می تونی به اون کسی که دوستش داری دلداری بدی و بگی درکش می کنی و نمی خوای تنهاش بذاری.

اه بابا، هر چقد فکر می کنم بیشتر حرصم در میاد. آخه پسر کله پوک وقتی یه دختری بعد 7 سال میاد با دوست پسرش بهم میزنه میاد طرف تو ، تو با چه عقلی می خوای بهش اعتماد کنی :-2-28-:

ولش کن.

عوضش آیسا اینا امروز رفتن ADSL بگیرن. :-2-16-: صبح علیرضا رفته باهاشون. مامان میگه علی رفت با زندایی اینا براشون ال سی دی بگیره.
گفتم ایول تی وی می گیرن؟:-2-37-:
میگه نه بابا اینترنت :-2-28-:
من: پس چرا میگی ال سی دی؟ :-2-22-: ADSL
مامان: همون :-2-27-:

میگم چی شد بالاخره راضی شدن؟ اخه خیلی وقت بود آیسا گیر داده بود ولی داییم قبول نمی کرد. مامان میگه اون دو روزی که اینجا بود انقد نشوندیش پای اینترنت اونم بیچاره کردی. :-2-43-:
عوضش دیگه وقتی میریم خونشون حوصلمون سر نمی ره :-2-16-: میتونیم بریم توییت :-2-27-:

+ بعضیا وجدان درد گرفتن می خوان بیان تو برنامه ریزی توییتی درس بخونن :-2-22-::-10-:
+ فرودو خان متوجه نشدین. جواب من همه موارد بود نه رنگ کردن همه گزینه ها. :-2-22-:

+ وفات حضرت زینب رو هم تسلیت می گم.


امروز روز خیلی مهمیه. التماس دعا دارم :-118-:

روز همگی بخیر. :-2-40-:

niloofarnaz
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۱۱ بعد از ظهر
سیلام...:-2-06-:

سر کار رفتن میدونین یعنی چی؟ یا یه قضیه ای تو همون مایه های اسکول شدن..:-2-06-:. :-2-06-:

:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

ما دیشب واسمون این اتفاق افتاد..یعنی هروقت یادم میاد به سادگی خودم فقط میخندم..:-2-06-:.البته نه تنها

به سادگی خودم بلکه به سادگی همه ی کسایی که دیشب رفتن رو پشت بوم تا ارم پپسی رو روی ماه ببینن.

:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

اقا ما دیشب راس 11/30 رفتیم رو پشت بوم ملت ریخته بودن رو پشت بوما.:-2-20-:..چه وضعی بود..همه چشم

به ماه اما دریغ از یه نقطه رو ماه چه برسه به ارم پپسی ..:-2-06-:. همه مردو زن اومده بودن رو پشت بوم که

این پدیده ی عجیب الخلقه رو ببینن اما نمیدونستن که سر کارن...نمیدونم این خبر از کجا دراومد اما هرچی بود

خدایی باعث شد یه ربع نیم ساعتی همینجور الکی به ماه نگاه کنیم..:-2-16-:.همچین بدم نبودا ...:-15-:

:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

جالبیش اینجا بود که یکی از همسایه های ما میگفت دیده در صورتی که اصلا همچین چیزی نبوده احتمالا همه

از بس نگاه کردیم توهم زدیم:-2-35-:. تازه من ساده هم هی به داداشم ادم پپسی رو رویه ماه نشون میدادمو هی میگفتم نمیبینی؟:-2-06-:

امروزم که تمام سایتای خبری اعلام کردن که اصلا این قضیه صحت نداشته و هیچ منبع معتبری

پشتش نبوده...پس نمیدونم چرا اینقدر این قضیه بزرگ شد و ما چرا باور کردیم؟؟؟ :-2-28-:

:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-: ادم خل میشه این شکلی میشه؟؟؟:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

Terme1988
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۴۵ بعد از ظهر
چی بگم ابری و بارون نمی شی
درد و می فهمی و درمون نمی شی
خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون
منو می بینی و ویرون نمی شی

چند وقته ننوشتم
نوشتنی داشتمو ننوشتم
می خواستم شنونده نه خواننده خاطرات بقیه باشم

چند وقته
سرم خیلی شلوغه
انقد کار دارم که نگو
یه عالمه درس نخونده!
یه عالمه خونه تمیز نکرده!
یه عالمه ظرف نشسته!
یه عالمه کاره نکرده ...

سرم شلوغه
انقد که نگو و نپرس
یه عالمه رمان خوندم
شب ساعت 4:30 صب می خوابم
ساعت 9 بیدار می شم
کلاسم 9:45 شرو می شه
تا 11:15
بعد 12 خونه ام
12:01 دارم رمان می خونم
14:01 هنوزم

خلاصه تا ساعت 16 رمان می خونم بعد می بینم ای دل غافل گشنم شده و دریغ از یه لقمه نون واسه خوردن...

حالا وقته باز یه کیسِ (کیک) به جای صوبونه و ناهار نخورده نوش جان کنیم
البته نا گفته نماند من وسط رمان بعضی وقتا آب و قند می خورم مثل چایی که با قند می خورن ها
آخه چایی طول می کشه تا حاضر بشه


بالاخره رفتم حرم
حرف :-2-09-:
حرف
حرف
گلایه
گلایه
تیکه :-2-09-:
قلمبه
ناسزا :-2-01-:
ازت متنفرم وقتی احترام بزرگترتو حفظ نمی کنی :-2-01-:
به تو چه :-2-01-:
اصلا به تو چه دلم می خواسته این کار و بکنم
تو که گفتی بخشیدی
تو که گفتی فراموش کردی
دروغ گو
پست
شلغم
..... (اینجا خانواده زندگی می کنه!!!!)


آخه اینم شد حرم رفتن؟؟؟
یه کیلو بری صد کیلو برگردی؟؟؟؟
اونم شب روز پدر یعنی شبی که فرداش روز پدره....


یعنی من به پت و مت گفتم زرشک
باز این ماشین رو ورداشتم رفتم گردش
دو ساعت بعد از اینکه برگشم یادم اومد در ماشینو قفل نکردم
یعنی مرام دزدایی که ماشینو نبردن
تقدیم به همشون با عشق :-118-:

میان ترمو دادیم
شلغم خانوم 20 شده
بدم میاد ازش در حد تیم ملی فوتسال
روز امتحان اومده می گه من نمی دونستم امتحان داریم
آخه تو نمی دونستی امتحان داریم بعد 20 شدی اگه می دونستی حتما 200 می شدی نه؟؟؟؟ :-2-28-:
خوب کج بشین راست بگو شلغم...
بعد از اینکه نمره ها رو داده
یکی از بچه ها می گه اشکال نداره هنوز پایان ترم مونده
می گم خوب اونو کاملم بشیم بازم 0.75 از شلغم خانوم عقبیم
می گه نه واسه اون نمی گم که!!!!
پس واسه چی می گی؟؟ :-2-35-:
می گه ایشالا پایان ترمشو گند می زنه این شلغم خانوم!!! :mrgreen:
با بچه ها تصمیم گرفتیم یه گوسپند نذر کنیم این شلغم خانوم پایان ترمشو گند بزنه :-2-06-::-2-06-:
ما چه دوستای خوبی هستیم :-2-41-:
اگه خود شلغم خانوم بفهمه همین الان انصراف می ده می ره پی یه کار دیگه :-2-37-:


فک کنم دیگه وقته رفتنه ...




دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسیِِ باران بروم
آسمان گفته که پا روى پرم نگذارید
این قَدَر آینه ها را به رخ من نکشید
این قدَر داغ جنون بر جگرم نگذارید
چشمى آبى تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینى نشوید
فقط ... از حال زمین بى خبرم نگذارید

*shakiba*
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۴۵ بعد از ظهر
وای امروز زیاد روز خوبی نبود.هوا هم که هی گرم تر و گرم تر میشه.انگار داره آتیش میباره
دیشب که باز خوابم نبد.صبح هم رفتم امتحان دادم.مراقبم ماشاءالله همش چشماش به من بود.
برو انور.برگتو درست بگیر.کلتو بیار اینور.....یعنی اینقد ضایع تقلب میکنم؟:-2-36-:فک نکنم!اصلا چهرم انگار به متقلبا میخوره که همه به من گیر میدن:-2-28-:خلاصه امتحان گسسته رو دادیم.بد نبود!فقط زیاد بود.شیطونه میگفت اون صفحشو بی خیال شم برم برگه رو بدماااا.
بالاخره برگه رو دادیم بعضیا میگفتن آسون بعضیا میگفتن سخت یود!از مدرسه اومدیم بیرون.با زی زی رفتیم مدرسه قبلی.میخواستم ناظموونو ببینم که اونجا نبود:-2-39-:فقط 3 نفر بودن.مدیر که تا منو دید اینجوری شد:-2-27-:بقیه هم که اینجوری:-2-30-:(یعنی باز این اومد)!
آخر معلمه منو صدا کرد و گفت جزوه ی شیمیو بده به خواهرم که واسم بیاره.گفتم خب چه کاریه دبیر شیمیمون میاره دیگه
گفت نــــه.هیشکی نفهمه.گفتم باشه اصلا میذارم زیر بغلم میارم.بعد یواشکی بهش گفتم حالا جنس جور شدچند میخری؟
خندید و به زی زی گفت باز این شروع کرد
به دفتردار باز گفتم که یعنی واقعا تک ماده داریم؟:-2-16-:گفت اه تو اصلا به امید تک ماده نخون.اصلا یه سوال تو واسه چی دس میخونی؟گفتم واسه اینکه مهندس آینده بشم.گفت خدا به داد اون ساختمون برسه.خیلی شیطونی دختر!:-2-15-:
خلاصه بعد از حرف زدن و اینا اومدیم بیرون.از زی زی داشتم خدافظی میکردم که یه پسره رو پشت موتور دیدم.به زی زی گفتم اٍ زی زی چه آشنا بود؟!:-2-35-:وقتی از هم جدا شدیم.رفتم جلوتر موتوره قشنگ جلوم وایساد پسره پیاده شد.گفت اجازه هست قدم بزنم پیش شما؟گفتم بله بفرمایید بعد جلو رو نشون دادم که یعنی زت زیاد!خندید و گفت یعنی برم؟تو دلم گفتم پ ن پ بیا بشین رو سر من!بعد گفت شمارتو بده.گوشی هم دستم بود مجبور شدم راستکی شمارمو بدم.به علت گرمی هوا هم درصد بامزگیم اومده بود پایین تنها هم بودم.حوصله نداشتم سر به سرش بذارم!گفتم یعنی شماره گرفتین بی خیال میشین گفت بله.بعد گفت میدونی چند وقته دنبالتم؟گفتم من که تازه اومدم اینجا!:-2-17-:بعد فک کردم.تو دلم گفتم آخ شکیبا.این همون شاهزاده ی سوار بر موتور سفید بود که دوسال پیش همش دنبالت میومد میگفت سلام.تو هم ج نمیدادی.همون که گفت مامانم گفته داری میای یه عروس خوشگل هم بیار خونه!آخ آخ:-2-02-:
به قول شاعر
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ندارهhttp://i10.glitter-graphics.org/pub/1814/1814480nddw4b6mpr.gif

بهش گفتم اٍ یادم اومد.بعد رفتش و گفت مواظب خودت باش.پوفی کردم و رفتم:-2-28-:
اومدم خونه و به یکی از دوستام اس دادم.مثل اینکه قهره با ما!اصلا به جهنم.خب آخه یه خورده حسوده!نه به اون معناهاااویعنی دوست نداره که من به غیر از خودش با کسی دوست باشم.(دوستم دختره ها):-2-35-:
منم که ماشالا همه منو میشناسن.بعضی وقتا خودم از تعجب اینجوری میشم:-2-20-:
همین چند دیقه پیش هم شاهزاده اس داد که سلام با مرام!:-2-28-:
منم اس دادمو گفتم که آره من اهل دوستی نیستم و اگه دیدین شوخی میکنم من با همه اینجوریم.فقط شماره دادم دست از سر مبارک بنده بردارید!نوشت خب نازتم میخرم من حوصله دارم:-2-28-:
گفتم اه بابا عجب بلا نسبت بیکارینا.من اگه میخواستم دوست شم همین 2 سال پیش دوست میشدم و ایناا
آخر خدافظی کردم و الان هم گوشی خاموشه
آخ بترکی شکیبا که نمیتونی دو دیقه جدی باشی.فک کنم آخ منو بگیره دلقک شخصی خودش کنه!
به قول دوستم با این شوخی هام ییهو دیدم اومده خواستگاری:-2-06-:
منم به دوستم گفتم خب بیاد منم چاییو میریزم رو پاش:mrgreen::-2-42-:
آخه خدایی انسان اینقدر بی جنبه؟:-2-36-:

الند
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۶ بعد از ظهر
سلام خوبين ايا


منم خوبم ولي اين خطوط هوايي خيلي مسخرن همش ميكن امروز فردا اخه يه هوابيما نيست اونو بياره بس خوب دلم تركيد بيجاره همش اميدوار ميشه مياد بعد زنك ميزنه ميكه امروز نميشه هوا بيما نيست
ديروز روز خوبي بود كلي اميد داشتم ولي امروز نه نا اميدم
خب الندم اذيت ميكنه همش باباشو ميخواد ميكه كي مياد اخه راضيم نميشه كه ميكم مياد
ديوونه شدم از دستش از دست همه
مخصوصا خطوطك هوايي
خب ديكه ولي ديروز يكي اذيت كردم خيلي خوش بود اخه حقش بود بزار يكم اذيت شه تا اون باشه منو اذيت نكنه
خون اشام خل و جل
ولي خوب من كه ناراحت نبودم از دستش همش تو خالي بود
من فعلا كار دارم نميتونم بنويسم
خوب تا غروب فعلا

نهـــا
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۵۹ بعد از ظهر
به نام حضرت حق

حدود 20 روز پیش... تو اتاق ایزوله ی یکی از بیمارستانهای شهرمون... دیدمش...
لحظاتی که از پنجره ی کوچیکی که روی در بود... باهام حرف میزد...
حرفهاش... نگاهش... بوی امید میداد و زندگی...
چقدر چهره ی زیبا و دوست داشتنی داشت...
برای من از آینده ش حرف میزد... از آرزوهاش... از اینکه بچه ها رو دوست داره.. از اینکه دوست داره «مادر» باشه...
از اینکه دکترش بهش گفته بود که ممکنه نازا بشه.. شاکی بود... به من گفت: همه چی دست خداست... میگفت بهش توکل کرده... میگفت یکی دوستش داره... از علاقه ش میگفت...
فقط هفده سالش بود...
چه روحیه ای داشت...
چقدر لبخندش زیبا بود...
وقتی که ابروهاشو با شیطنت بالا و پاین مینداخت و بهم چشمک میزد...

امروز شنیدم فوت شده و دیگه تو این دنیا نیست... نمیتونم حسم رو توصیف کنم... هنوز چهره ی دوست داشتنیش از ذهنم میگذره...
خدا رحمتش کنه و به خانوادش صبر بده...


و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست
مرگ وارونه يک زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاری است
مرگ در آب و هوای خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گويد...

:-118-:

feedback
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۴۵ بعد از ظهر
به نام خدای خودم! خدایی که فقط برای من است! به کسی نمی دهمش!!!

غروب که بیاد و بازم خبری نشه یعنی اینکه تو یه جای کارت لنگ میزنه! یعنی باید درستش میکردی و نتونستی درستش کنی!
خیلی ها غروب و دوست دارن ...
.!. خیلی ها ازش متنفرن .!.
* زلف بر باد مده *
طعم گسی داره ... نمیتونی بچشی و میچشی و وقتی میدونی نچشیدی در حالی که داری میچشی ، تو چشیدن میمونی! این میشه چشیدن طعمش!
* تا ندهی بر بادم *
اینجاست که میشه شور و حال عارفانه! یعنی اولشه. میگی یه جام از من ...!
یک پیک به نام تو
یک می از آن تو
* ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم *
مست میشوی ...
در حال عاشقانه ای ...
در شور عارفانه ای ...
بعد آن اتفاق ناگوار افتاد :
* می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم *
و تویی و فریادهایت ...
و تویی و پاسبان هایی که یک به یک می آیند به می خانه ...
می آیند و تو را به جرم می خوری و اربده کشی می برند ...
می گویند هفت خطی !
میدانی؟! هفت خط را به کسی می گویند که هفت خط پیک را سر می کشد و کاربلد است.
پس تو هفت خط میشوی!
دریغ از آنکه ...
هرگز کسی نمی پرسد تو هفت خط نیستی!
تو تازه جام اولت بود!
تو پیک اول را زدی!
تو از همنشینی او با دیگری اربده کشیدی!
سر به فلک کشیدی!
نه از هفت خط بودنت!
* یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم *

نوازش نسیم
صدای نامجو
ترانه حافظ
چه شود !!!
*** عجب حال خوشی ست اکنون ***

فاطیما+
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۵۳ بعد از ظهر
به نام اونیکه اگه حکم کنه همه محکومیم

سلام. امروز اولین ژوژمانمون برگزار شد. نمیدونم چه نمره ای بگیرم...خدا کنه این ترم به خیر و خوشی تموم بشه.
حالم گرفته شد الان. یکی از دوستام تو سایت پیغام گذاشته بود برای همیشه از سایت میره....دلم گرفت یه هویی.
فردا امتحان داریم. هیشی نخوندم...خب خسته ام. کلی کار برای روزای آتی دارم( آتی و خوب اومدم؟:mrgreen:)
همه چی ریخته رو هم....آخرش چی میشه خدا میدونه....حالا این آ که تموم بشه باید بشینی حرص بخوری که چه نمره ای میگیری...
من که دیگه خودم و زدم به بیخیالی...مهم نیس. ما کار یاد بگیریم بقیه اش فدای سرمون...
خیلی وقت بود نبودم. دلم براتون تنگ شده بود. گاهی یادی از ما بکنید....خوشحال میشیم:-2-14-:
قوربون همتون.:-2-40-: عصرتون خوش

sara.6887
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۱ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام دیروز خیلی روز بدی بود در اصل دوشنبه وای که چه روزی بود ساعت 10صبح بود که تلفن زنگ زد بابام برداشت که دیدیم صدای یا ابوالفضلش داره میاد رفتیم ببینیم چی شده که گفت پسرعمم و خانومش تصادف کردن و 2تاشون تموم کردن:-2-30-: خیلی جوون بودن 28سال زود نیست؟؟؟:-2-39-:عمم که بیچاره قبول نمیکرد تو شک بود 2تاشونم روزه بودن :-2-30-: براشون دعا کنید اگه میتونین 1فاتحه بخونید مرسیییی:-2-40-:

از چی بگم؟
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۲ بعد از ظهر
سلام به همه
خوبین؟
دلم برا کله اینجا تنگیده
تو زندگیه تکراریه من که اتفاقه خاصی نمیوفته که تعریف بکنم
22م امتحانام شروع میشه تاااااااا 22تیر
وقتی به امتحانام فکر میکنم هنگ میکنم
خدا کنه به خوبی بگذرن
دیه 4شب میخوابم و 2ظهر بیدار میشم
درسی میخونم و سریال میبینم و....
دیه چیزی نیس بگم
برم بازی کنم
بای بای

~شب خیس~
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۳ بعد از ظهر
سلام بشه ها !صبح ساعت 7 از ترس مادر بزرگه که با مهربونی میگفت (:-2-33-:مگه نمیخوای بخوابی؟نگاه تو رو خدا ..شما دوتا چرا بیدارین ؟؟چرا به خودتون فشار میارین ؟؟؟اذیت میشین..و خلاصه کلی غر دیگه ..(منظورش داییم هم بود )):-2-33-:اره خلاصه نیم ساعت بعدش داییم اومد گفت (تو داری چیکار میکنی؟؟چرا نمیخوابی؟گفتم الان میخوسبم ...
خلاصه بعدش خوسبیدم ..بعد هی بیدار شدم هی بیدار شدم ....هی خوابیدم هی خوابیدم ..طهر ساعت 3 اینا با صدای لطیف خر و پف مادر بزرگه از خواب بیدار شدم که سرش قشنگ چسبیده بود به سرم ..البته سر به سر بودیم ...تن به تن نبودیم :-2-22-:اره خلاصه من بالشمو اوردم پایین تر و دوباره خوشبیدم تا 6 بعد بیدار شدم اومدم سایت و بعد هی میخواستم بشینم هی مادر بزرگه میگفت ..
پریا جون :-2-36-:منم لطیف میگفتم جونم مامان جون ..
میگفت برو فلان کارو بکن ..پدرم در اومد ..خلاصه اینم از امروز ما..
خداااااااااااافظ

باران.ج
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۹ بعد از ظهر
سیلوم عرض می شه!:-2-10-:
خوفین؟؟ منزل خوفن؟؟؟:-2-27-:
آقا ما یه مدت تنبلیمان میومت بیایم این جا چیزای زیادی رو هی بتایفیم.... بهدش امروز این غزولی اومت مارو دهوا کرد که بیا برو خاطره بنویس دختره ی بی حیاه!!!:-2-01-:

ما همچنان اندر خم کوچه ی امتحانای پایان ترمیم و دست به دامن اوس کریم که ۱۰ بیگیریم نیوفتیم!! :-2-02-: نمودونم چیرا این ماهای آخر اصن درسمون نیمی آد... این مامام ماهی موگفت تو بابقیه فرق فوکولی ها....:-2-28-:
آقا دوشنبه که روز پدر بووود.... این آبجی ما و آقاشون و فینقیلشون اومده بودن خونه ما نهار.... بهدش صبحش مادر گرام بابامون فرستاد که آقا برو کیک بی خر.... حالا هی من می گوفتم آبجی خانوم موخره هی مادر جان موگفت نیم خره.... بهدش ما خانوادتا کیک و شیرینی و اینارو از بی بی می خریم.... خلاصه این بابای بخت برگشته ما پاشد رفت کیک خرید این هوا....:-6-: گذشت و ظهر آفجی خانوممون اومد خونمون ما تا دیدیمش این جورکی شدیم :-2-20-: آفجیمون اینام یه کیک خریده بودن همون هوا!!!! ما موندیم و دو تا کیک!! الان قیافمون شبیه کیکه کلا!!
در همین هین فینقیل آجیم تا چشمش به من افتاد شروع کرد به غر زدن که بغلش کنم.... من که دل رحم.... بخلش کردیم و یکم بالا بنداز .... این ور بنداز .... اون ور بنداز.... قلقلک بده باز بالا بنداز.... بهدش ییهو دیدم یه لبخند شیطانی اومته روصورتش... بهدش یکم بیشتر توجه نمودیم دیدیم باباش سر به زیر داره موخنده... آبجیمون داره خودیشو موکوشه نخنده و قیرمز شده.... بابامون داره بلند موخنده.... مادر گرامم لبخندی بس ملیح روصورتشه.... یکم ایور نیگاه کردیم .... خبری نبوت... اون ور.... خبری نبوت... یه نیگاه به اون فینخیل کردم دیدم داره تیشرت صورتی خوشمل منو خبیثانه نیگاه موکونه... بهدش ما نیگا به تیشرتمون کردیم دیدیم بهههههلهه.. لطف کردن رو ما بالا اوردن... بهدش برگشتم به آفجی خانوم می گم بیا بیگیر بچتو لباسمو به فنا داد... می گه چیه حالا.... اصن تو خجالت نمی کشی زحمتای منو به باد دادی؟؟ من یه ساعت به این بچه غذا دادم...!!!! یهنی من این جوری بودم دیه...:-2-19-:
من نومودونم چیرا اصن امس امتحان که میادا... بیشتر دیلمان موخواهد بیایم این جا!!! هی میایم این جا.... هی می ریم وبمون... باز هی میایم این جا.... باز هی بیشتر میایم این جا...:-2-14-:
آقا یکی بیاد مارو از این جا بیکنه!!!:-2-36-:
ما سه شنبه امتحان شیمی داشتیم.... بهدش کلی به خودمون زحمت دادیم به فصلو کامل خیلی قشنگ تخلب نوشتیم.... بهدش تو امتحان دریغ از یه کلمه که به دردمون بخوره.... آی ضایع شدیم ما....:-2-39-:
غزوووول الان دلت جیز بشه فارسی نداری نوموتونی هی بیای این جا بحرفی!!:-2-42-:

خوب دیه ... من بیرم..
شبتون پر شتاره دوستیا...:-2-07-::-2-25-::-2-08-:

chimeh
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۰ بعد از ظهر
به نام نامی الله
سلام احوال شما ؟؟ امتیا خوبه ؟؟ درس ها چی خوب پیش میره؟؟ خدا کنه این تیر هم بیاد و بره ما راحت شیم :-2-28-:
مثلا تولدمون تو تیره ولی از وقتی اومدیم یونی اسم تیر که میاد تیری میشه تو قلبمون از اونا که ازش خون میچکه ... نه خون نمیچکه خون فواره میزنه بهتره :-2-27-:. حالا خوبه بازم تولد ما ته مهای تیره امتیا تمومیده تا اونموقع. خوب بگذریم . اندر احوالات ما در این ساعات الافی:-2-28-::
خوب ما دیروز تصمیم کبری اینا گرفتیم برنامه ریختیم درس بخوانیم شدید:-2-22-:. این برنامه رو یکی از دوستای ما دید این شکلی شده بود:-2-19-:. میگفت ریحان تو تا اخر این برنامه جوونت درمیاد که:-2-37-:. خوب راستم میگفت کی در عرض 10 روز میتونه کل درسای ترمو اونم برای بار اول بخونه :-2-37-:. ولی خو من کلا جزو عجایبم دیگه:-2-22-: . این چند ترم سنبلیزیشن (چه ترکیب سختی :-2-27-:) میکنم در حد لالیگا یهنی. این یونی هیچی هم که به ما یاد نداد تند خوانی رو به ما خوب اموخت. دیگه اینکه برنامه رو عمل کردیم تا به امروز البته یکمیش موند که اونم در بقیه ایام هفته قابل جبرانه. اخه روزای اول رو برنامه رو سنگین برداشتم. خلاصه همش به نت و درس خلاصه شد.
شب داشتیم با مامان میومدیم خونه وسط کوچه یکی از همسایه ها رو دیدیم داره با ماشین میاد بیرون . درم که کنترلی داره بسته میشه... یه نگاه به در کردم دلم گیری ویری رفت از لای در رد شم مامانم میگه ریحان نگو که میخوای از لای در رد شی... من گفتم دقیقا میخوام از لای در رد شم:-2-32-: دیگه ما با یه حرک جالب رد شدیم مامان ما :-2-20-:. خلاصه در رو براش باز کردیم . اومده تو میخنده میگه خیلی خلی :-2-35-:. اخه یکی از اقوام یه بار اومده بود از این حرکتا بزنه دستش رفت لای در و پرید کلا که بعد پیوند زدند. خو اون بی جنبه بوده به من چه :-2-28-:. از اون موقع اینا دروفوبیا گرفتن :-2-22-:
شامم که نفهمیدیم چی خوردیم . یه زنبور از خدا بی خبر اومده بود تو اشپزخونه :-2-28-:من که همش کلم بالا بود زنبوره ارتفاع کم نکنه. تهش دیگه شام خورده نخورده اومدم بیرون رفتم تو دستشویی دست بشورم زنبور افتاد دم دستشویی یعنی این چسبیده بوده به ما :-2-28-:دیگه مادرخانواده اومد اینو برداشت شوت کرد بیرون . الانم کلا اینا دست گرفتن دارن همش ما رو مسخره میکنن:-2-28-:.
دیگه همین خسته شدیم
برای تو::-2-40-:
سونیا دوست داشتی یه سر به محل تحصیلت بزن ... ثواب داره :-2-27-:
مامی هانی دومست داریم . جسد دوز داریم زیاد . من به چند تا دیگه هم که میخواستن خودشونو وقف کنم این عکسا رو نشون دادم که بی خیالشون کنم . به نظر من خیلی جالب نیست و طرف اذیت میشه.
لولوفر میبینم که کلا کرکره رو پایین کشیدی درس بوخونی موفق باشی عزیزم:-2-40-:
کیمیا امتیا رو خوش خط بده :-2-40-:
ادین و ایرسا خوش به حالتون امتیاتون تمومید :-2-16-:
مهی بدوووووووووووووووو :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
در پناه حق
ر.ا

Mina
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر
من این مجری ِ رادیو هفت، 4شنبه شبها، فک کنم کاکاوند هستش ،خیلی صداشو میدوستم!:-2-41-:
کلی آرامش بخشه:-2-41-:بخش فال حافظشم که خیلی دوست دارم:-2-41-:بخش امیرعلی هم که هیچ:-2-41-: امشب خیلی باحال بود:-2-06-:ضبطش کردم ولی همه ش صدای خنده خودمه و سوسیه :-2-06-:وگرنه براتون میذاشتم:-2-06-:

دیدین دیشب چه خوب اسکل شدیم؟:-2-41-:یعنی ما چشامون آلبالو گیلاس میچید از بس به ماه نگاه کرده بودیم:-2-41-: ولی شب به یاد ماندنی بود:-2-41-: اونقدر دیوونه بازی در آوردیم رو پشت بوم و خندیدیم آخرش مامان با غضب احضارمون کرد بریم پایین:-2-41-:

نه زبان خوندم، نه ریاضی:-2-41-:هر دوشم تو یه روزه!
خدا خودش یاری رسونه:-2-41-:میخونم فردا:-2-41-:

این روزا خاطره ای موجود نیست :-2-41-:
شبتون خوش:-2-41-:


مینا تو رادیو هفت رسول پیره رو دیدی؟:-2-31-: همکلاسی ما بود ته خنده بوداااااااااا:-2-06-:

شعر میخوند؟:-2-06-:اصلا از شعرش خوشم نیومد:-2-31-:شعر نبود:-2-31-:متن ادبی بود:-2-31-:ولی باحال بود:-2-06-::-2-06-:

REAL LOVE
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
مینا تو رادیو هفت رسول پیره رو دیدی؟:-2-31-: همکلاسی ما بود ته خنده بوداااااااااا:-2-06-:
حیف که امشب ندیدم رادیو هفتو وگرنه دلی از عزا درمیاوردم:-2-06-:
الان حسش نیست میام بعدا خاطره این دو روزو تعریف میکنم:-2-41-:
---------
امدیم
آره مینا همون... یعنی باید این بشرو از نزدیک و وقتی احساس ادبا بهش دست میداد میدیدین:-2-06-:

خو در ادامه ی خاطره ی قبلی و بچه داری و اینا داشته باشیم بقیه ماجرا رو:-2-31-:
من دیروز مثلا ساعت گوشیمو کوک کردم که صبح بچه ها رو بیدار کنم و راه بیفتیم بریم تهرانپارس... اصلا گوش ندادم که آلارمش چیه:-2-08-: صبح یهو دیدم بابام اومد بالاسرم که پشو بینم ساعت هشته شماها هنوز خوابید:-2-33-:بدو بدو بیدار شدیم و بابا گفت آژانس میفرسته دم خونه..... رفتیم جلو در یه پرایده اومد گفتم آزانس؟ گفت بله ماهم سوار شدیم:-2-35-: سر کوچه گفت قلهک تشریف میبرید دیگه؟:-2-19-: گفتم نه تهرانپارس! گفت خانوم صالحی نیستین؟ گفتم نه:-2-19-: هیچی دیگه واسه خونه بغلیمون بود ماشینه:-2-22-: برگشتیم دم در زنگ زدم به بابا که چی شد پس ماشین؟ میگه الان اومد ؛ نداشتن... خلاصه که سوار شدیم و راننده هم نامردی نکرد و دورتین مسیر به تهرانپارس رو انتخاب کرد:-2-28-:
صبح آدم اینجوری شروع بشه آخرشو خدا به خیر بگذرونه:-2-27-:
رسیدیم خونه و بچه ها راهی مدرسه شدن و منم والیبال دیدم واسه خودم(قرار ود درس بخونمااا:-2-35-:) بعدم فربدخان پیداش شد و اومد خونه رو گذاشت رو سرش... بعدم ناهار براشون ماکارونی درست کردم:-2-37-:
خلاصه دخترخاله بزرگه (مامان فربد) که خونه اش همون طرفاس زنگ زد که شام بیاید اینجا...منم قبول کردم و سهند و سهیلا رو نشوندم پای درسشون:-2-38-:
عصر رفتیم خونه سمیه و همه چراغارم خاموش کردیم :-2-27-: ساعت یازده برگشتیم خونه و داستان ما تازه شروع شد:-2-27-: سهند تو راه هی میگفت پریسا الان میریم میبینیم دزد خونه رو زده و ... رفتیم تو خونه تا اومدم برم تو آشپزخونه با تعداد کثیری سوسک مواجه شدم:-2-29-::-2-29-::-2-29-: بعد من سهند و سهیلا جیـــــــــــغ:-111-:
چه کنیم؟ چه نکنیم؟ گفتم پیف پاف بیارید بکشمشون گفتن نداریم:-2-29-: منم پریدم زنگ زدم خونه مون که مامان اینجا پره سوسکه چیکار کنیم؟:-2-18-: گفت چراغارو روشن بذارید بگیرید بخوابید:-2-17-: یعنی عاشق این همه دلداریشم!
دیدم اینجوری نمیشه دم پایی خاله رو برداشتم و افتادم به جونشون:-2-20-: برای اولین بار در عمرم شش هفتا سوسک کشتم:-2-20-: من میکشتم بچه ها جیغ میزدن...حالا بیا اینا رو ساکت کن که بابا نصف شبه مردم خوابن الان میان شوتمون میکنن بیرون:-2-28-:
گفتتن ما نمیخوابیم میترسیم... رو مبل جلو تی وی ولو شدیم که مثلا نمی ترسیم:-2-35-: ساعت دو دیگه سهند ولو شد و خوابش برد:-28-:ساعت سه سهیلا خوابش برد و رو مبل تکی به زور خودشو جا داد که بخوابه.... هی میگم پاشید برید سرجاتون میگن میترسیم:-2-37-: هیچی دیگه منم عین یه مادر فداکار نشستم بالا سر اونا و تا پنج و نیم صبح کانالا رو اینور اونور کردم که خوابم نبره:-37-:
صبحم مثلا میخواستم والیبال ببینم شش و نیم... تا سهیلا ساعت هفت بیدار شد که درس بخونه منم بیهوش شدم و هیچی نفهمیدم:-28-:
بعدم تا ظهر که از مدرسه برگردن هی چرت زدم و لنگ ظهر دیگه پاشدیم اومدیم خونه:-2-30-: یعنی این مادرا چه میکشن:-2-30-: مخصوصا با بچه ای مثل سهند:-2-30-: دیوانه شدم تا بهش دیکته بگم؛ نظام آموزشیمون اصلا بهم نمیخورد:-2-36-:کی گفته من قراره معلم بشم؟:-2-36-:
عصرم رفتیم دنیای نور و چندتا مانتو پوشیدم و یکیو چشمم گرفت ولی قرار شد فردا بریم امیر و اگه چیزی نبود برگردم همونو بخرم:-38-:خیلی خوجگل بود...

چند ساعت مزخرفی رو سپری کردم...روز بدی بود برام...پر از تشنج...
کاش یه جایی بود که هرچقدر میشد داد می کشیدم... شاید احساس راحتی میکردم
کاش میشد همه رو همون نگاه اول شناخت و بعد اینجوری شوکه نشد...
حس خیلی بدیه...نصف روز شیرین و نصف دیگه ش تلخ مثل زهرمار
دیگه هیچی برام مهم نیست...هر کی هر کاری و هر فکری که میخواد کنه... من همینم که هستم...نقاب جلو صورتم نگرفتم

سر به بيابانِ بی آب و آدمی
میروم پیِ چاهی گلو بُريده بگردم
دارم از دستِ هر آن چه از شما شنيده ام
خسته میشوم.
میخواهم از بغضِ اين همه راز
آوازی از نمازِ نور بخوانم و شب را تمام کنم!


تا کی کنارِ اين چراغ شکسته
هی از دستِ بسته و بُن بستِ خانه وُ
بیخوابیِ اين گهواره بگويی ...!؟
ديگر تحملِ اين آسمانِ بی صبح و ستاره در من نيست
به خدا من هم از انعکاسِ آب وُ
آوازِ آدمی بَدَم نمی آيد،
اما خسته ام کرده اند!

فرودو
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۱۹ قبل از ظهر
خاطره مثل یه پیچک می پیچه رو تن خسته ام
دیگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم

روزی دو ساعت رمان تو برنامه ام هست
امروز حوس یه داستان ناشتا کردم
لامصب یه هو به خودم اومدم دیدم ظهر شده
خیلی وقت بود اینطوری جذب کلمه ها نشده بودم
الان حدود دو ساعته تمومش کردم
یعنی الان به پوچی کامل رسیدم
خاک تو سر جو گیرم کنن
الان که دارم می نویسم می گم خب چرا خفه نمی شم نمی گیرم نمی خوابم
می نویسم که چی بشه
اه کوفت بگیره یه فکرای دیگه ای هم هس که نمی شه گفت
ولی الان اشباع شده ام دوست دارم چند تا کلمه
هرچی و هرکجا شد از خودم دور بریزم
نویسنده هایی که آدمو از زندگی روزمره پرت می کنن تو دره رو باید به صلیب کشید اصن
چه معنی می ده خزعبلات تحویل ذهن آکبند آدم بدن آخه

خیلی حال به هم زن دارم چرت می گم نه

می دونم اگه دو روز دیگه اینا رو بخونم می رم خودمو تظاهر به حلق آویز کردن می کنم
اما خب مهم اینه که بیشتر وختا آدم با دونستن عوابق کارش به دل حماقت می ره ( البته به نظر خودم نوشتن خاطره تو جمعی که نمی شناسمشون حماقت هر شب منه خدا رو چه دیدی شاید فلانی با اون آواتار ناناسش داداش آرمان خودمون باشه که انقد ذکر و خیرشو می کنیم و فردا روزی جلومونو بگیره و به خاطر خطاب شدن به القاب محترم اجداد رو به رژه در بیاره جلو مون اما مهم اینه که این فقط برای من حماقته و برای دیگری بی معنی)

به هرحال
یادم باشه موقع امتحانا به جز یه کمدی محض چیز دیگه ای نخونم


امروز از اون دوتا مسئله هم خودمو محروم کردم
و کاش سلول زندگی را رو به دریای آزاد می ساختند ( واقعا چه ربطی داشت)


از سر شب شکمم به خودش می پیچه
انگار چیزی داره اون تو پیاده روی می کنه
معمولا تو فیلمای علمی تخیلی گودزیلاهه یه مدت تو شکم آدمه می مونه رشد که کرد شکمشو پاره می کنه میاد بیرون
بعد همیشه برام سوال بود که طرف میزان خریتش باید در چه حدی باشه که یه چیز به اون گندگی رو تو شکمش حس نکنه
بعد
الان
دارم به این فکر می کنم نکنه تو شکمم یه چیزی باشه واقعا


کاش من همه بودم


شب خوش

"rasta"
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۴۸ قبل از ظهر
چند ساعت پیش یه آیینه ی نسبتا بزرگ شکست و 2-3 تا از خرده شیشه هاش پرت شد سمت پام ...
یه لحظه پامو دیدم کپ کردم . پر خون شده بود ... اصن یه وضعی !
بعد من مجبور شدم پامو از دو طرف بکشم تا زخمش باز شه و بتونم شیشه هارو در بیارم ...
رسما در راستای این امر تلف شدم ! بد درد داشت ! (تازگیا خاطراتم خشن شده :-2-31-: ، زندگیه ؟)
حدودا یه ماه اینجا نمیام . از این به بعد باید مثل بچه ی آدم زود بخوابم که زود بیدار شدم ...
می رم که از یجوری از شر کنکور خلاص شم ، کی اعصاب داره اعصابشو خط خطی کنن ؟


... موفق باشین :-2-25-:

Ay Sona
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۴۸ قبل از ظهر
آدمای دنیای من فعل هایی را صرف میکنند که برایشان صرف داشته باشد!

سلام:-2-25-:
از وقتی از تهران برگشتم چیزی ننوشتم :-2-38-:
امروز انقده دندون درد داشتم ..دندونم شکسته میترسم برم درستش کنم:-2-34-: روزه بودم نمیتونستم هیچ کاری بکنم ..قرصی مسکنی چیزی:-2-34-: هی خواستم روزه م رو بشکنم .. کلی ادم التماس و خواهش و حیفه دو ساعت دیه اذان ـه و این حرفا . منم تحمل کردم :-2-38-:
روز قبلش حاجی مون گفته بود چندتا ایه اخر سوره مومنون برای شفای مریضه .. حضرت رسول سلام الله و صلواته علیه کنار گوش یه مریض خوندن و طرف خوب شده .. منم یوهو یادم اومد اونا رو خوندم .. اوووووووووووووف به 10 مین نرسیده خوب شدم ..جل الخالق .. کف نمودیمممممممممم:-2-20-::-2-20-:
در چه فکرایی بودم و وقتی برگشتم چیا شنیدم ..هر چند مهم نیست .. به درکککککککک:-2-37-:
این روزهــا ، (http://www.3ali3.com) …
هر جایی را که نگاه می کنم پـــــــــ ـر است از وجود آدم های” بی وجـــ ـود ” …
این ترمم تموم شه خلاص شیم:-2-38-:از شنبه امتحونامون شروع میشه:-2-38-:فرجه را چگونه گذراندید؟ به هوا خوری و بطالت:-2-38-:ماها که شب امتحون درس میخونیم این فرجه رو هم جمع میکردن زودتر تعطیلات شروع میشد خو:-2-24-:
چه خاطره ای نوشتیم:-2-31-: انقده خوابم میاد ولی از رو نمیرم .. میخوام برم چندتا سایت دور دور کنم:-2-08-:به شب زنده داری عادت نموده ایم .. یادش بخیر شب های قبل:-2-15-:
هی ما از وبلاگمون چیز میذاریم تو خاطره مون:-2-27-:
بدترین حسرتی که در زندگی میخوریم
از کارهای خطایی که مرتکب شده ایم ، نیست …
بلکه از این است که…
چرا کارهای درست را برای کسی که لیاقتش را نداشته
انجام داده ایم …
یا علی:-53-::-53-:

faraway
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۵۲ قبل از ظهر
پلکام سنگین میشه
چن تا با هم انداخنم بالا
دوباره دستام داره میلرزه
رو کیبورد لپ تاپ لق لق میخوره
چشام دو دو میزنه
سرگیجه دارم !
حالت تهوع داره خودشو نشون میده !


وقتی دلتنگی میاد سراغت دیگه ولت نمیکنه
دوست داری بخوابی ولی نمیتونی
چشات سنگین میشه ولی خوابی در کار نیست
میری یه کتاب ور میداری
نه نمیشه
نمیشه خوند
چشات میسوزه،درمونی نیست ؟
لرزش تنم شروع میشه،از نوک انگشت دستام تا نوک پاهام
تنها جایی که حس میکنی حرارت داره قلبته !
یه خط در میون
مثل ریتم لنگ زندگیم قلبمم ریتمش فالشه !
گاهی وقتام توهم میزنم که نمیزنه !


امشب گیرم رو این آهنگه : empty house cruelty
از اسم آهنگم غم میباره خدااااااااااا
تو وجود داری ؟
یه سوالی خدا !
چرا ؟
سوختنم و دیدی ولی............


میزارم هی تکرار شه


این ملودی با استایل Depressive Rock, Sadness تا مغز استخونت نفوذ میکنه
براتون آپ می کنم شاید حس و حالی که دارم و برسونه !
لیریکم روش هست،ولی ترجمه اش نکردم از روی بی حالی !
تقریبا الان همه انگلیش رو با لهجه بریتیش تلفظ می کنن !
نسل نسله جوون های پژمرده اس !
آدمایی که زنده به گوره شدن
خاطره های مدفون شده من
نجاتم بده قدیس من !


به بزرگواری خودتون ببخشید بچه ها،عادت ندارم مینی مال نگاری کنم
چه کنم که داغونم و دلتنگ ! رمان بورخس داره چشمک میزنه،میگه
پاشو منو بخون ! چیتو بخونم بورخس جان !

شب و روزتون خوش !




http://ir2up.ir/up5/57dac020a01.mp3http://uplod.ir/z3opcrm8cyxz/empty_house_cruelty.mp3.htm

سرتق
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۴ قبل از ظهر
به نام نامی او...

سلام علیکم :-2-37-:
خوبین آیا؟
ما الان یک سونیای طفلونکی هستیم که بسی ترسیده :-2-30-:
ما دوز داشتیم داد و فریاد کنیم و هی جیغ بزنیم ، ولی یه نیگا به ساعت نومودیم و به این نتیجه رسیدیم که جلبی ما رو خواهد کشت خودمون از ترس بمیریم بیتره تا جلبی با سرکوفت و داد و هوار ما رو بکشه :-2-35-::-2-37-:
میدونین چی شده؟ :-2-30-:
ما داشتیم رمان میخوندیم که ییهو از پنجره باز اتاق صدای افتاده چیزی رو شنیدیم :-2-30-:
بهدش هم صدای شکستن چوب :-2-30-:
انگاری یه نفر پاشو گذاشته باشه رو یه تیکه چوب :-2-30-:
آخا اتاخامون به سمت حیاطن، از سمت راستِ حیاط وصلیم به حیاط طبقه پایینیا، از سمت چپ هم به یه حیاط خلوت و یه پارکینگ ، روبرو هم یه باغچه میشه بهش گفت که اونم محصور بین دوتا خونه ست. خو ما هرچی فرک موکنیم میبینیم نوموشه دزد بیاد ولی پس صدای چی بود؟ :-2-30-:
تازه شم ما خیلی شیک رفتیم از پنجره بیرون رو نیگا نومودیم ولی به خاطر تاریکی هوچچچچی ندیدیم :-2-30-:
اگه دزده ما رو دیده باشه چی؟ :-2-30-:
آخا ما تا حالا هوچچچ وقت هوچچچ وقت ترس از دزد به سراغمون نیومده بود :-2-30-:
ما میترسیم بریم لالا بشیم :-2-37-:
اتاخمون که رو به حیاطه :-2-30-: تازه اتاخمون هم بالکن داره ، درش هم کشوییه :-2-30-:
مجبوریم بریم تو هال ور دل جوجو لالا بشیم :-2-37-:
خوبه مادری ما نیست، انقدر ترسوئه که اندازه نداره :-2-22-: بماند که ما الان خودمون هم بسی ترسیدیم :-2-35-:
ولی هی داریم به خودمون میگیم: دزد کوجا بود، گربه بود :-2-22-::-2-35-:
قرض از حضور در اینجا بیخواب نومودن تاپیک بود و تقسیم ترسمون با شوما :-2-37-: نوموشه که همه ش ملت شادیهاشون رو قسمت کنن :-2-43-:
آهان حالا که تابیک بیخواب شد و ما هم که عمرا حالا حالاها خوابمون ببره اینم بوگوییم و بریم :-2-37-:
ما بالاخره اونهمه سیم و کش و حلقه ملقه ها رو از تو دهنمون درآوردیم :-2-16-:
دیروز ارتودنسی مون رو جمع نومودیم :-2-16-:
بسی خوجحالیم :-2-16-:
همه ش هم داریم مثل این گردالی خوجله نیشمون رو وا میکنیم تا دندونامون رو رویت کنیم ، اینجوری : :-2-27-:
خو کلی وقت و هزینه صرفش کردیم تا چند ماه هی باید نیشمون رو وا کنیم و کیف کنیم به خاطر صاف شدنشون دیه :-2-16-:
تازه وقت و هزینه یه طرف، ما چقدر هر دفعه منت این جلب رو کشیدیم تا باهامون بیاد مطب دندونپزکشی !!! :-2-09-:
دیروز قالب گرفت که برامون پلاک بسازن :-2-37-:
حالا تا وقتی که پلاک آماده بشه نباید درست درمون غذا بخوریم چون ممکنه دندونا جابجا بشن :-2-43-:
بفرمایین، دیدین شادیهامون رو هم قسمت نومودیم؟!! :-2-16-:
اینو ببینین چه باحاله: http://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_37.gif ما تازه دیدیمش :-2-06-:
سونیا دوست داشتی یه سر به محل تحصیلت بزن ... ثواب داره :-2-27-:
ریحونی گیر دادی باز؟ :-2-42-: ما که هفته پیش اونطرفا بودیم :-2-43-:
شوما فرک موکنی ما حسنی هستیم؟ که انتظار داری در ایام تهطیل تشریف بیاریم ؟ :-2-38-: ما غیر تهطیلشم حال نداریم بیایم :-2-22-:
حالا واقعا ثواب داره؟!!! :-2-37-: نومودونستیم خو :-2-37-: حالا که دونستیم شاید این هفته بیایم :-2-35-::-2-27-:
ما دیه بریم رد کارمون:-2-27-:
تا بهد :-2-25-:

1391/3/18

alonegirl
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۵۹ قبل از ظهر
سلی یام:-2-31-:
باز نصف شب شد و من مثل ارواح سرگردان تو سایت می چرخم:-2-31-:
خب چیکار کنم نتم قطع شده بود، تازه شارژش کردم و اینجا پلاس شدیم برا چند ساعتی:-2-31-:
دیشب یه بنده خدایی جرات پیدا کرد دوباره اس داد بهمون خبر داد "دفترچه کاردانی به کارشناسی سراسری اومده" مام گفتیم چه عجب! تو دلمون گفتیم همین امروز تو فکر دفترچه بودیماااا، کاش نتمون وصل بود خودمون می رفتیم سایت بهد خودمون خبر داشتیم این که اس داد ضایع ش می کردیم می گفتیم "ما خبر داشتیم":-2-31-: حیف که دروغش مزه نمیداد:-2-35-:
حالا نتو که وصل کردیم یه سر زدیم به سایت سنجش دیدیم بازم خبری نیس:-2-36-: تف به روت سازمان سنجش خوبی بهت نیومده ! می خواستم بیام بگم فعلا نمیری که لازمت داریم ولی همون بهتر بری بمیری:-2-09-: من نمیدونم این پسره از دل و روده اش درآورده برا ما اطلاعیه فرستاده؟!!:-2-43-:
حال ندارم کمرم درد میکنه:-2-39-: انگار مجبورم بشینم پای پی سی:-2-37-:
دیروز اصلا حالم خوب نبود همش دلم می خواست دراز بکشم و بخوابم ولی حتی نمی تونستم بخوابم... حالا بابا که اومد خونه و وضعیت منو دید طی یک عملیات فوق ِ نادر پاشد ظرفای ناهارو شست:-2-29-: شبم یه سری از ظرفای شامو شست:-2-29-: وقتی بهش گفتم بذار دیرتر می شورم گفت نه تو خسته ای می شورمشون:-2-37-: کلا من و شقا و مامان مونده بودیم از این حرکتش:-2-37-:
ولی بعدش که داشتم ظرفارو جابجا می کردم، از اونجایی که یکم وسواسی تشریف دارم:-2-35-: دیدم بعضیا رو خوب نشسته:-2-35-:
بگذریم.
آقا این حاجی بابای من خیلی ماهه به خدا:-2-41-: بابابزرگمو میگم. صبحا معمولا تا من از خواب پاشم و سرو صورتمو بشورم و سرحال بیام یکــــــمی طول میکشه و تو اینجور مواقع هم اخلاق ِ من دور از جونِ سگ:-2-35-: فقط کم مونده برم پاچۀ اینو اونو بگیرم واقعا!! بلی همه متوجه شدین که ما چقـــدر خوش اخلاقیم! :-2-27-: این حاجی بابای ما هم یه آدم فوق العاده شوخ و شیطونه! همش داره سر به سر این و اون میذاره و اذیت میکنه، مخصوصا منو!
حالا دیروز صبح که بازم با همون وضعیت همیشگی بیدار می شدم دیدم حاجی بابا و حاجی مامان با مامان اینا نشستن باقالی پاک می کنن و همینجوری هم از من حرف می زنن و منم بازم سگ شده بودم که باز اینا دارن حرفای همیشگی شونو تکرار میکنن:-2-28-: به همون حالت سگی رفتیم بیرون و یه سلام با اخم و تخم تحویل دادیم و رفتیم رد کارمون. با همون اخم و اینا یه سری به آشپزخونه زدم و دنبال یه چی واسه خوردن گشتم. یه گوشه نشستم و آروم و بی صدا داشتم کیکمو می خوردم و از اونورم حاجی بابا هی بلند بلند حرف می زد بلکه اخلاق سگیم بره کنار، ولی نمیشد. تا اینکه دیگه پا شد بره که چشمم به من افتاد و شروع کرد: اِ اِ اِ ... این گوشه یواشکی نشستی می خوری؟مرغو زدی داری می خوریش دیگه:mrgreen:
+منظورش از مرغ داستان داره:-2-31-: حاجی بابا به من نمیگه شادی، واسه همه از بچگی یه اسم انتخاب کرده و اسم من شده "شـَل شـَلِی":-2-31-: گیلکیه معنیش میشه یه چی تو مایه های "شغال ِ چلاق" :-2-22-: شانسم که ندارم همه اسماشون یا بی معنیه یا رو به شفاس، مال من یکی معنی ضایع داره:-2-02-:از اونجایی که شغال مرغ و این چیزا شکار میکنه این حاجی بابای ما هم همش خوردنیای منو به مرغ تشبیه میکنی. حالا نیس خیلی ام مرغ دوس دارمممم:-2-28-:
بگذریم داشتم می گفتم که حاجی بابا شروع کرد به اذیت کردنمو منم همچنان اخمو جوابشو نمیدادم. یهو از در رفت بیرون و لحظۀ آخر برگشت طرفم عین این بچه های 6-7 سالۀ شیطون برام دست تکون داد و گفت: من دارم می رماااا بای بای!!!:-2-35-: چنان این حرفشو بامزه زد که نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده... نمیدونین چقدر بانمک ادا درآورده بود و من همش داشتم به این فکر میکردم این حاجی بابای خودم بود یا یه بچه کوچولو؟!! خدایی اصلا شبیه پیرمردا نیست:-2-41-: همین حرکتش باعث شد سگِ وجودِ من بپره:-2-31-: به همین راحتی!
حاجی بابا عاشقتم. حاجی بابا تو بهترین بابابزرگ دنیایی! اینقده دوسش دارم اینقده برام عزیزه که به جرات میتونم بگم حتی از بابامم برام عزیزتره. امیدوارم سایه ت سالیان سال بالا سرمون باشه.
خدا همه بابابزرگای مهربونو نگه داره.

نصفه شبی چقدر حرف داشتم:-32-:
+ دلم برای فیزبوق تنگ رفته شدیــــد:-2-39-:
+ دلم برای یه گفتگوی طولانی تو توییت هم تنگ شده زیاااااد:-46-:
+ فردا تولد دوستمان شیما سیبیلوی سابق می باشدیه:-2-31-: می رویم که جشنی گرفته باشیم با برو بچز شر و شور و بی خانوادۀ یونی:-2-22-: باشد که خوشی بگذرد:-2-38-:
+ راسی راسی ما 8 قسمت ساخت ایرانو دیدیم. خیلی اخمخه امین حیایی:-2-22-:
+ راسی راسی یه کاری به ما پیشنهاد شده تو دهکده ساحلی:-2-38-: تو مرحلۀ فکریدن هستیم. تا جمعه معلوم میشه شاغل میشیم یا نه:-2-38-:
همگی دوستان خوش باشین و سلامت:-2-38-:
فک کنم دیگه کمر ما نفص شد...
ساعت 4 و 59 دقیقه بامِداد:-2-37-:
میریم بکپیم:-2-10-:

N@s!m
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۰ قبل از ظهر
سلام
من آمدم از مراسمی که خلوصش بدجور دامن گیره ،با کوله باری از غصه و اینکه چه طور مثل برق و باد گذشت ........!!!!!!!
خدایا چه زود .......
چه زود .......
ناگهان چقدرزود دیر می شود .......
من هنوز کلی حرف ناگفته داشتم هرچند مطمئنم ناگفتنی هامون را نگفته شنیدی لازم نبود بخوام ازت ......
چقدر قشنگ بود ........یکسال دیگه هم نصیبم کردی که باشم که فیض ببرم که استفاده کنم !یکسال دیگه گذاشتی به خونه ات پناه بیارم .
من که می دونم بنده خوبی نیستم ........
هنوز نیومده شروع می کنم .......
تو این چند روز آنقدر درد و دل هی مردم را از گوشه گوش مسجد شنیدم که هرکس از دل پر دردش گفت و خیلی هام نگفتن و با اشک دل پاک کردن این غم و غصه ها را که مشکلات خودم را انگار یادم رفت و فهمیدم عجب بنده ناشکری ام .
خدایا میشه نگام کنی میشه کمکم کنی تا دیگه کم نیارم ؟
خدایا اون تازگی ،اون لطافت اون خلوص و روحانیت لحظه افطار منو بیچاره کرده منو پابند اینمراسم کرده
باز هم بازهم نصیبم کن
به خوبا سرمیزنی مگه بدا دل ندارن
خودت فراموشم نکن و می دونی که به هیچ کس دل خوش نیستم الا کرم و رحمت خودت ......
یاحق :-2-40-:

!arefeh
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۲ قبل از ظهر
سلام دوستان :-2-25-:
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟با امتحانا چه میکنید؟:-2-38-:
هی دوتا امتحان آزمایشگاه دادم در حد لالیگا:-2-22-::-2-16-:
امتحان آزمایشگاه ژنتیک که خیلی چسبید:-2-37-:
خدای چه استاد ماهی بودکاش کاراش زودتر درست شه برگرده یزد:-2-41-::-2-39-: که هم تئوری و هم عملی ژنتیک 2 رو با خودش داشته باشیم:-2-41-::-2-39-:
یعنی یه استا دپایه و خوبی بود اصلا مثل این استادای عقده ای نبود خیلی خاکی بود با اینکه خیلی بار علمیش و همه چیزای دیگه اش از بقیه استادامون بیشتر بود ولی اصلا معلوم نبود انگار یه دوست صمیمی بود:-2-41-:
خدا کنه ترم بعدم باهاش داشته باشیم:-2-41-::-2-39-:
این ترم اصل احس درس خوندن ندارم نگام به کتابام می افته دلشوره میگیرم :-2-15-:ولی باز نمی تونم بشینم بخونم همه جزوه ها هم سنگین تو یکی دوروز نمیشه خوند:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
استاد فزیولوژی مون سه هفته است داره یه جزوه میده انتشارات تا بریم کپی بگیریم :-2-28-:نمی دونم دیروز جزوه رو داده یانه:-2-43-:
خودش که گفت 100 صفحه است آخه زن حسابی ما چطور تو یه روز و نصفی 100 صفحه درس مزخرف فیزیولوژی گیاهی رو بخونیم:-2-43-:
شنبه امتحان دارم با اینکه یه دورم خوندم ولی هوچی یادم نیست:-2-39-::-2-36-:
برام دعا کنید نمی خوام نمره کم بیارم از درسش یا خدایی ناکرده بیفتم:-2-39-:
ارادتمند عارفه:-2-40-:

reyhane.s
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۵۳ بعد از ظهر
سلاممم....
حوصله م بسیار سریده....
فردا شب عروسی دعووتیم....تا حالا داشتم انتخاب می کردم چی بپوشم....
فعلا کچلی بهم ساخته...موهامو دوس دارمممم
دیشب یه جوجو شیمی خوندم.......
امروزم باید بخونم....شنبه امتحان داریم....خدا کمک....
فیزیک رو زیاد جالب ندادم.....زبان هم با اینکه هیچی نخونده بودم ولی قبول شدم خدا رو شکر.....کلاس زبان دوباره از هفته دیه شروع میشه.....
دیگه حرفی نیس
منتظریم بابا بیاد ناهار بخوریممم
بای

eliiiiiiiiii69
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۳۱ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام امروز اخرین روز از بهار91هست که اینورا میام چون وارد ایام پر فیض و نورانی امتحانا میشم و باید برم خرسواری!:-2-15-:
هرچند حالم اصلا خوش نیسن 2روزه که یک طرف بدنم گرفته از درد در حال مرگ هستم:-2-30-:
امیدورام ایام روح بخش امتحانا ب خیر و نیکی برای همه دانشجویان عزیز بگذره

نهـــا
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۳۵ بعد از ظهر
به نام حضرت حق

گاهی پیش میاد، حرفِ یه غریبه، چنان ما رو تکون میده که اگه نزدیک ترین دوستت اون حرف رو بهت میگفت هیچ تاثیری تو حالت نداشت... شاید چون به خاطر اینکه حرفش از ته دلش هست... نه صرفاً اینکه فقط یه "حرف" باشه...

امروز صبح... تو سالن انتظار بیمارستان نشسته بودم... حال و روزی که داشتم چندان قابل تعریف نیست... یه خانمی روی چند تا صندلی اون ورتر از صندلی من نشسته بود... یک ساعتی گذشت.. نمیدونم تو نگاهم چی دید که اومد سمتِ من...بهم لبخند زد و ازم خواست لبخند بزنم... گفت به خاطر من لبخند بزن... و یا بهتر بگم به خاطر یکی مثل من...

نمیدونم... فقط میدونم روزای سختیه... و با همه ی سختی هاش باید زندگی کرد... باید لبخند زد... باید باشی... تا باشند...


مادرم صبحی می گفت :
موسم دلگیری است
من به او گفتم:
زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست

sara_n
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۲۴ بعد از ظهر
من مث پیرزنای 90 ساله هر روز یه جام درد میگیره:-2-43-:

از صبح بلند شدم قفسه سینم درد میکونه نمیتونم تکون بخورم :-2-31-:

نفس کشیدن بسی زیاد برایمان دردناک و سخت شده:-2-18-::-2-03-:

پیرزنا از من بخدا سالم ترن والا:-14-: یه روز قلبم درد میگیره یه روز پام یه روز گردنم یه روز سرم یه روز نفسم در نمیاد

الانم که نمیتونم تکون بخورم:-14-:حالا این وسط سکسه هم بکنی فک کنین چی میشه:-2-03-::-2-18-::-2-29-:

ما دیروز بعد از ظهر میخواستیم بریم کلاس نقاشی کارمونو تموم کنیم...اعظم بهمون زنگ زد گفت از اونور بیا بریم بیرون

گفتم باشه شامم میام پیشت:-2-27-::-2-35-:

یکی نی به من بگه مگه تو مرض داری اخه چیرا کفش مامانتو پوشیدی اخه ...:-2-35-::-2-43-:دیروز تموم پام داغون

شد:-2-43-::-2-36-:

صب بلند شدم ب مامی گفتم شام میخوام لازانیا درست کنم ...رفتیم سوپری سر کوچه گفتم خمیر لازانیا داری؟

گفت ندارم گفتم قارچ داری؟ گفت تموم کردم:-2-36-: ب نظر شوما این سوپری نباید درش تخته شه منم که تنبل یه

ذره اونور تر نرفتم زنگ زدم نازی گفتم داری میای این دوتا قلم جنسو بخر بیار:-2-22-:ب بابا هم زنگ زدم گفتم دلمه

بخر بیار:-2-35-: مامان میگه یه چیز خواستی درس کنیا به هزار نفر زنگ زدی اینو بخر اونو بخر...من اصن تنبل

نیستما:-2-42-: من مریضم وگرنه خودم همه چیزو میخردیم




می آزارد مرا نگاه آدم هایی که

وسعت دیدشان به اندازه ی یک اتاق کوچک است

اما وسعت سخن پرانیشان دنیا را در بر می گیرد...

!ستوده!
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۳۹ بعد از ظهر
تلخ ترین قسمت زندگی اونجاست...
که آدم به خودش میگه...
چی فکر میکردم و چی شد !!!

دست به صورتم نزن.....
میترسم بیفتد...
نقاب خندانی که بر چهره دارم....
و بعد.....
سیل اشکهایم......

روزی برای با تو بودن خیلی چیزها میخواستم ابلهانه!!!! واقعا چرا چرا اینقدر یک نفر مثل من ساده و ابلهانه دل میبنده و من رو همین چرا می کشه؟؟!!!

اگر بعد سالها اشک بریزی همه می پرسند چی شده و.... اگر هر ماه اشک بریزی نزدیکانت دلداری ات میدهند اما چیزی نمی پرسند اگر هر هفته اشک بریزی سعی می کنند خودشون رو به ندیدن بزنند اما اگه هر روز اشک بریزی تو چشمات نگاه می کنند و هیچی نمی پرسند و هیچ نمی گویند حتی اگه مادرت باشه!!!!


کـاشــکـی تـلـخــی زنـدگــی...

کـَــمـی الـکــل داشـت...

شـایـد مـســتـمـان مـیکــــرد ...

و درد را نـمـیفـهمیـدیـم!

18 خرداد 91

مو فرفری
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۵۶ بعد از ظهر
به نام او
سلام :-2-25-:
خوبین؟؟؟:-2-08-:
من بدک نیستم:-2-37-:
این حسه پکری هی منو میگیره و ول میکنه:-2-39-:
یکی نیست بهش بگه یا بگیر یا برو بذار ما به زندگیمون برسیم:-2-36-:
دیوونه شدم :-2-09-:
آدمارم دیوونه کردم:-2-31-:
جاتون خالی امروز کلی ظرف شیکوندم:-2-01-:
به من چه:-2-15-:
از قصد که نشکوندم:-2-07-:
اصلا فدای سرم قضا بلا بود:-2-12-:
نظره شما چیه؟؟؟:-2-11-:
خودم که کاملا موافقم:-2-32-:

NAVA22
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۲۳ بعد از ظهر
کاکائوی روی بستنی مگنوم و که جدا کنی می رسی به سفیدی بستنی که روش حلقه های قهوه ای رنگه. اوایل این حلقه ها قهوه بود... بعدش کاکائو شد... بعدشم دارچین! رنگ و حالتشون یکسانه ولی طعمش کاملا متفاوت... خیلی آروم و به مرور زمان این کار و کردن تا کسی متوجه نشه و اعتراضی نکنه... شایدم خیلیا هنوز متوجهش نشده باشن...
این یه چیز ساده و بی اهمیته برای کسی ارزش چندانی نداره... کار وقتی سخت می شه که بخوای یه چیزی که برای مردم ارزشه رو تغییر بدی، اونم ناگهانی... حالا هرچند عقیده ی مردم اشتباه باشه ! تو اولین نفری هستی که هنجارشکنی کردی، که اون ارزش غلط و زیر سوال بردی؛ صدات به چند هزار نفر می رسه؟ چند نفر از این چند هزار نفر تاییدت می کنن و چند نفر تکذیبت؟ چند نفر حمایتت می کنن و چند نفر سرکوبت؟ به احتمال 99 درصد تو بازنده ای،اگه شانس داشته باشی یه مدت اسمت و عقیده ت سر زبوناس و بعد فراموش می شی و کسی به خودش زحمت این و نمی ده که ببینه در چه حالی هستی... اگه هم خیلی شانس بیاری می تونی چند نفر و با خودت هم عقیده کنی و بعد از خودت امید داشته باشی که راهت و ادامه بدن اما... بازم خیالت تخت نیست... عقیده ی اونا صددرصد عقیده ی توئه؟ یا از اسم و عقیده ی تو برای رسیدن به عقاید خودشون استفاده می کنن؟! اولین نفر همیشه قربانیه اگه پشتوانه و حامی اساسی نداشته باشه... راه و باز می کنه ولی نمی تونه تا ته خط بره!!!

وقتی تلخ باشی هیچی بیشتر از یه بستنی شکلاتی یا یه قهوه ی تلخ بهت نمی چسبه... نرمی و خنکی و شیرینی توام با تلخی بستنی تو دهنت یا بخار داغی که از قهوه بلند میشه و می ره توی بینیت یه حس خاص بهت می ده... اسمش و نمی تونم آرامش بذارم...شاید رخوت براش بهترین تعریف باشه...


آهنگ مهدکودک زاخارنامه زدبازی من و یاد یار دبستانی میندازه... ارتباطی ندارن ولی...

+ اگه کسی دلش با یه منفی خوش می شه... بذار خوش باشه... ( :

+آخر هفته ی خوبی داشته باشین:-2-40-:.

~*SaHaR*~
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۱۴ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:

من دارم بچه ی خوبی می شم:-2-38-:
من دارم کم کم نت رو ترک می کنم:-2-38-:
من اصلا دلم نمی خواد وقتی که بچه ها توئیت هستن از اونجا یهویی برم:-2-38-:
من رو به زور بلند می کنن:-2-38-:
من دارم درس می خونم:-2-37-:

اگه تا آخر امتحانا هر روز اینجا خاطره بنویسم :-2-38-:و هی این جمله های تلقینی رو بگم:-2-38-:فک می کنم برای ترم بعد حتما معدلم 20 نشه، الفه رو می شه:-2-38-:
قبول ندارید؟:-2-37-:
نداشته باشید:-2-37-:

امروز صبح با کلی بدبختی ساعت 8 بلند شدم:-2-37-: حس درس خوندن که نبود:-2-37-:نشستم پای جزوه هام و یه جلسه بیوشیمی نوشتم:-2-37-: همه قبل امتحانا جزوه تکمیل می کنن، من تو فرجه ها:-2-37-:
خب اینطوری هم گوش می کنم هم یاد می گیرم:-2-38-: بی تره:-2-38-:

عامل نفوذی که منفی میداد انگاری کشف شده:-2-31-: اصلا فکرشم نمی کردم:-2-31-:

ما این تاپیک میراژ که از این خلاقیت ملاقیتاس پیدا کردیم:-2-38-:می خوایم تابستون همه رو بدرستیدیم:-2-38-:

من برم یه خورده به فعالیتای خطیر سایتی تایپیم برسم:-2-38-:
درسم که یُخ:-2-38-:

+شادی دلت جیز... من الان فیز بوق بودم کلی خودمو با دیمن و استفن و الینا خفه کردم:-2-38-: برو حالشو ببر:-2-38-:همه رو شیر کردم:-2-38-:
تازه توییتم بودم:-2-38-:دلت جیزتر:-2-38-:

+مینا چه معنی می ده تو امیرعلی نیگا کنی؟:-2-28-:
چه معنی می ده اصلا هیچی باشه برات؟:-2-28-: هان؟:-2-28-:
تو از روی من و شیرین خجالت نمی کشی؟:-2-28-:
تو روت می شه پس فردا تو چشمای آبیه من نیگا کنی؟:-2-31-:
شیرین:-2-25-:

اگه دقت کنید سرعت تایپ بچه ها تو دوران امتحانات به سرعت نور می رسه:-2-22-:
نمونه ش خودم:-2-22-:

Mina
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
+مینا چه معنی می ده تو امیرعلی نیگا کنی؟:-2-28-:
چه معنی می ده اصلا هیچی باشه برات؟:-2-28-: هان؟:-2-28-:
تو از روی من و شیرین خجالت نمی کشی؟:-2-28-:
تو روت می شه پس فردا تو چشمای آبیه من نیگا کنی؟:-2-31-:



به تو چه :-2-37-:ایش:-2-22-:با اون دماغ عملیش:-2-22-:ما از لحن ِ قصه گوییش خوشمان میاد:-2-22-:حرفیه؟:-2-28-:


اگه دقت کنید سرعت تایپ بچه ها تو دوران امتحانات به سرعت نور می رسه:-2-22-:
نمونه ش خودم:-2-22-:
کلا تو وقت امتحانات همه چیز رو دور سرعت می افته:-2-22-:


با کمال افتخار...ریاضی، انتگرال و دیفرانسیل هیچی نمی فهمم:-2-31-:شاید کلا ولش کردم:-2-39-: زبان رو هم یکمیشو بلد نیستم:-2-39-:
دلم برا دوران مدرسه تنگ شده:-2-39-:
آخ جونمی جون..مینهو و هیون هر دو سریال بازی میکنن:-2-16-::-2-16-:من و اینهمه خوشبختی محاله:-2-16-:منتظرم امتحانا شروع بشه و تموم بشه سریال دانلود کنیم ببینیم:-2-16-:خیلی وقته دانلود نکردم ... کلی دانلودی دارم:-2-16-:

داریم در مورد یک پروژه با نیلوجانمان فکر میکنیم:-2-37-:هنوز درحال فکریم:-2-37-:کی رِسَد به نتیجه خدا داند:-2-37-:

نفس اخر
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۸ بعد از ظهر
چندبار نوشتم و پاک کردم..
باز نوشتم و پاک کردم..
باخودم میگم چرا اینجا بنویسم..
همه چیز اونطوری که به نظر میرسه نیست..
هیچ وقت نبوده...
هیچ وقت هم نخواهد بود..

کمی تامل!

NILOUFAR
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
18 / خرداد / 1391
سلام
من این روزها تنها کاری که نمیکنم درس خوندنه اصلا نمیتون درس بخونم :-2-30-: اونقدر رمان دانلود کردم که تا 100 سال دیگه هم ذخیره دارم تازه از هرکدوم هم 40 صفحه خوندم کلا شخصیتها رو الان قاطی میکنم از اونجایی که حجم هام رو تمومیدم سریال سفارش دادم پس فردا میرسه پس کلی هم فیلم سریال خفن دارم میگم این آهنگ کتی پری رو شنیدیدن ؟؟؟؟

You change your mind



Like a girl changes clothes



Cause you’re hot then you’re cold



You’re yes then you’re no



You’re in and you’re out



You’re up and you’re down



You’re wrong when it’s right



It’s black and it’s white



Someone call the doctor



Got a case of a love bi-polar



Stuck on a roller coaster Can’t get off this ride


خدایی من رو نمیگه به نظرتون ؟؟؟:-2-27-:کلا کر کر خنده است وقفتی گوش میدم فکر میکنم منظورش منم مخصوصا اون تیکه که میگه یکی دکتر خبر کنه :-2-22-:هی یادش میفتم میخندم سوار ترن شدیم نمیتونیم ازش پیاده بشیم دیگه .
سریال اتنا رو میبینم عاشق تروریسته شدم از اول فیلم همش میگم خدایا نگیرنش کاراش درست پیش بره :دی
خب تقصیر خودشونه بازیگر خوبه رو کردن تروریت اونوقت یه بازگر زشت رو گذاشتن مامور NTS خیلی رو اعصابه همش ندا میگه کی این پلیسه رو میکشن ما راحت بشیم :-2-22-: کلا با نقشهای منفی بیشتر ارتباط برقرار میکنم (استثنا به جز جان مایر ) .
این رمان های گاردر واقعا خیلی جالب نوشته شده نمیدونم نویسنده توی زندگی واقعی چه شخصیتی داره فقط دلم میخواد یه روزی ببینمش باهاش حرف بزنم .
چقدر سریع میگذرن روزها انگار همین یه ماه پیش ماه رمضون بود بازم داره به سرعت میاد
تا حالا دعای کمیل خوندیدن ؟؟؟ من خودم امسال واسه اولین بار خوندم امشبم خیلی اتفاقی قسمت شد بخونم .
این تیکه اش رو هر بار که میخونم یه جوری میشم گاهی یه کارهایی میکنیم که خدا نعمتهاش رو برامون تغییر میده ...

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَهْتِكُ الْعِصَمَ
خدايا!بيامرز براى من آن گناهانى را كه پرده حرمتم مى‏درد،
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ النِّقَمَ
خدايا!بيامرز براى من آن گناهانى را كه عذاب را فرو مى‏بارند،
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُغَيِّرُ النِّعَمَ
خدايا! بيامرز برايم گناهانى را كه نعمتها را تغییر مىدهند،
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَحْبِسُ الدُّعاَّءَ
خدايا!بيامرز برايم آن گناهانى را كه دعا را باز مى‏دارند، (مانع اجابت دعا می شوند )
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ الْبَلاَّءَ
خدايا! بيامرز برايم گناهانى كه بلا را نازل مى‏كند،

دیگه همینا دیگه
راستی دلم برای سودا یه ذره شده کجایی خانمی؟؟
فعلا
بعدا نوشت ::-2-27-:من الان تازه متوجه شدم دعای کمیل با آهنگ کتی همزمان توی پستم یه جوریه :-2-22-: ولی خب پاکش نمیکنم مشکلی که نداره با هم باشن نه ؟؟

ღ ghazali ღ
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۳ بعد از ظهر
ایش ...!!:-2-28-:
سلام:-2-25-:
بهنویس ..:-2-33-:
غرم میاد .. شاکیم .. عصبانیم!:-2-33-:
خوب همین ک هست حرفیه ؟؟؟:-2-09-:
۳ تا دیگه امتحان دارم ...!!:-2-28-:۲ تا خوب ولی یکیش ...!!:-2-28-:
امروز ب دوستم رفتیم بیرون زهر زنگید گفت ۴ اینا بریم بیرون گفتیم باشه ...!:-2-41-:
رفتیم بیرون بنده خدا نخونه پاسه رفته تون گوشتش کلی اذیتش میکرد:-2-30-: ما هم تون ضل گرما اونم که یه ذره لنگ میزد راه میرفتیم !:-2-16-:
کلیم خردیم ک من دارم خفه میشم !:-2-16-:
عمه اومد اینجا جمعه عقد پسر عمه .. رفته بود خرید زیر لفظی اومد نسون داد یه گردنبند خرید بد نبود ...!!:-2-41-:
میگه باید بیعی سر عقد :-2-35-:نامزدی نیومدی :-119-:. بابا ما بچه هارو چه به عقد ؟؟:-119-: منم گفتم ببین عمه من لباس ندارم:-2-08-: ( مشکل بزرگ چی بپوشم :-2-22-:) بعضا همون عروسی سال دیگه:-2-25-: من نمیام ...ا:-2-42-:یمان میاد ...:-2-06-:
ایمان آمده میگه چی چی ایمان میره ...؟؟:-2-06-: دیگه من نمیدونم من نمیرم ...:-2-25-:!!دلم مسافرت میخواد ..:-2-15-:
دلم میخواد بزنم یکیو نصف کنم ...:-2-15-:
منو این اهم عصبانیت محل ........!:-2-15-:
میدونم غلط داره حس ویرایش نیست !:-2-30-::-2-33-:
خوش !:-2-40-:

asal_cheshmak
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
سلام!
شنبه امتحان آمار 1 دارم و هنوزم هیچ!!
صبح باید پاشم بخونم ... خوندن که نه ... سر هم بندی کنم اون جزوه ی وحشتناکو !
خیلی دعا کنین این یکیو پاس کنم حتما :-2-39-:
گاهی از کوتاه فکری خودم لجم میگیره!
اما به همون نسبت هم از بی توجهی یکی به نظراتم!
این مدت فهمیدم چرا خبری نبود ...:-2-15-: اما مشکل اینجاس نیومد مثل بچه آدم بگه :-2-33-: منو دق میده فقط :-2-39-:
سخت میگذره! خیلی سخت ... فقط همین !

پاورقی :!! :-2-27-:
اگه میدونستم تغییر اسمم انقدر بچه ها رو خوشحال میکنه روزی یه بار اسممو عوض میکردم و دوباره همون عسلچمک رو میذاشتم :-2-06-: ( البته دور از چشم محمد :-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-: )
شب همگی خوش!

من فرامــوش نکـــرده ام ....
من از نهــایــت درد ؛
بـه بـــی حـسـّــی رسـیـــده ام ... !!!

feedback
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
به نام خدا
سلام
کرمم گرفته رنگی بنویسم. وسط هم میخوام بنویسم. :-2-08-:
کوچولوهای توی خونه سلاااااااااااااااام :-2-35-:
عزیزایی که اومدین اینجا سلااااااااااااام :-2-37-:
آهای دختر پسرا سلااااااااااااااااااااام :-2-31-:
ببینید کی اومده؟ خاله نرگس!!! نه ببخشید عمو سعید اومدهههههههههههه :-2-08-:
100 درصد از خودم قطع امید کردم. :-2-38-:
شما هم قطع امید کنید. :-2-38-:
داییم زنگ زده میگه ماشینتون خلافی داره برو دنبالش :-2-31-:
میگم چی میگی؟ عمراً ما اگه خلاف کنیم. تا حالا هیچ جریمه ای ثبت نشده بود که! :-2-35-:
رفتم پلیس + 10 میبینم بلــــــــــــــــه! 40 هزار تومن واسه سرعت غیر مجاز در تونل توحید :-2-37-:
عجیباً غریبا!!! چند غریبا؟ عجیباً غریبا :-2-35-:
نوشته 30 کیلومتر غیر مجاز یعنی 60 تاش مجاز + 30 تا ، 90 تاااااااااااااااا تو تونل رفتم من؟! عمراً :-2-37-:
بعد کاشف به عمل اومد که اون روز خواهرم سوار بوده. :-2-38-:
میگم من خلاف نمیکنم. :mrgreen:
من بچه خوبی ام. :-2-16-:
تو ماشین رضا یزدانی گذاشتم مامان بزرگم میگه : ننه جان این چرا اینطوری میخونه؟! انگار یکی حلقشو گرفته باشه. خوب صداتو آزاد کن پسرم. :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
حیف یاهو نمیرم با پسرخاله م چرت و پرت بگیم. دلم واسه چرتاش تنگ شده :-2-39-:
عسل یوزرت باحاله :-2-41-:
شب جمعه تون تو حلقم :-2-06-:
خدافظی

+Lily
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۰۶ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:
روز سه شنبه حالم بد شد ، یه لحظه فک کردم در حال انتقال به جهان باقیم
ولی هنوز سرجامم
قندعسل هم زنگ زد ، به خاطر یه موضوعی ازش دلخورم ، یه سوال بی حیاتی پشت تلفن پرسید :-2-14-:
یعنی حال نداشتم وگرنه باید یه چیزی پیدا می کردم می کوبیدم تو سرم :-2-28-: برادر هم برادرای قدیم :-2-28-:
میخوام تولیدی مانتو راه بندازم ، نه اینکه استادکار خیاطی شدم :-2-38-:
سفارشاتتون رو قبول می کنیم :-2-38-:فقط از حالا برای عید سال آینده لطفا اقدام کنین ، سرم شلوغه :-2-37-:
تاریکی خیلی خوبه
بچه بودم از تاریکی می ترسیدم ، الان چرا نمی ترسم ؟ :-2-37-: خیلی خوبه
آرامش داره ، انگار همه ی مشکلات خارجیت اون لحظه گرفتن خوابیدن :-2-31-: می مونه مشکلات اندرونی :-2-31-:

به پیشنهاد بچه ها رفتم یه کتاب پیدا کنم برای خوندن ، « کسی می آید » رو انتخاب کردم
چقدر من این کتابو دوس داشتم :-2-39-::-2-39-:
هدف اصلی از خاطره این بود : :-2-35-:
آهای آهای پشه با توام
چی می خوای دیگه از جون من
تا کی میخوای وز بری وز بیای
هی بخوری از خون من
پشه پشه راحتم بذار
چرا نمیذاری من بخوابم
مگه خودت جای خواب نداری ؟
که میای توی رخت خوابم ...
کاشکی دیگه خون نداشتم
یا اینکه تو خون نمی خوردی
کاشکی به جای وز وز
تو هم با من آواز می خوندی
به جای اینکه حالا
هی به در و دیوار بزنم
منتظرم تا بخوابی
بیام برات گیتار بزنم ...
آری آری آری هو ... هی هی هی ...
نیش که از آمپول بدتر نیس
بزن و برو راحتم بذار
چی میگی هی وز وز می کنی
آخه توی گوشم رفتی چیکار
این جا که جز من و تو کسی نیس
هر چی می خوای بگی بلند بگو
این همه دختر مثل هلو
چرا گیر دادی به من پشمالو ؟
چیکار کنم دلت خنک شه
دیگه انقد وزوز نکنی
نیش بزنی و بری ولم کنی
منو اینجوری عاجز نکنی
چته انقد غرغر می کنی
پشه چرا تشنه ای به خونم
دلت میخواد سازمو کوک کنم
با صدای پشه بخونم ؟/

[ شاهکار بینش پژوه ]

دبیرستان عاشق این آهنگ بودم
موبایلم اندازه یه آهنگ حافظه داش اون موقع
فقط این روش بود :-2-39-::-2-39-:

^*Lily~ViolA*^
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۴۶ قبل از ظهر
من دیروز با کلی حس از خواب بلند شدمhttp://good-life.ir/images/smilies/Icon_watching.gif
ورزش کردمhttp://good-life.ir/images/smilies/Icon_money%20eyes.gif
بعد رفتم نشستم صبحانه خوردم : کره و مربا بهhttp://good-life.ir/images/smilies/Icon_Drooling.gif

چند وقت قبل:
مامانم بادام می شکست و می ذاشت تو یخچال و بعضی وقت ها صبحانه می خوردشون، منم کش می رفتم http://good-life.ir/images/smilies/Icon_heehee.gif

برگشت به حال:
تو جا کره ای یه پلاستیک دیدم، گفتم به به این بادوم ها رو کسی نخورده، خودم امروز کلکشون رو می کنم.http://good-life.ir/images/smilies/Icon_Alien.gif
بعد از صبحانه یه لیوان شربت آبلیموی ترش هم درست کردم خوردم.http://good-life.ir/images/smilies/Icon_Drooling.gif
پلاستیک رو برداشتیم وسط راه یکیشو برداشتم، بعد در همین حین دیدم یکیشون رگه های قرمز داره همینجوری این بادوم رو می بردم به طرف دهان و در موردش فکر می کردم.
که ناگهان گازی به بادوم زدیم ، بعدش فهمیدم چه غلطی کردم تا ته گلوم سوخت.http://good-life.ir/images/smilies/icon_confused.gif
و متوجه شدم اینا بادوم نبودن و سیر بودنhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_neutral.gif
بگو سیر تو خونه ما اونم تو یخچال چیکار می کنه؟http://good-life.ir/images/smilies/icon_neutral.gif
من فقط اون حبه سیر و یه گاز زدم و نصف شد، فوری انداختمش دور.http://good-life.ir/images/smilies/icon_sick.gif
یه قاشق مربا به خوردم.http://good-life.ir/images/smilies/icon_neutral.gif
هندونه خوردمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_neutral.gif
دیدم فایده نداره ، یه دونه شکلات خوردم.http://good-life.ir/images/smilies/icon_neutral.gif
ولی هیچ جوره این مزه و بو کلا نمی دونم اسمش چیه از تو دهن من نمی رفتhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_neutral.gif
رفتم یخچال بالا رو باز کردم دیدم یه چیزی داره بهم چشمک می زنه: تلف یا ترف یا به قول تهرونی ها (قرقروت)http://good-life.ir/images/smilies/Icon_Drooling.gif
برش داشتم مثل سنگ شده بود ولی من گازش زدم.http://good-life.ir/images/smilies/Icon_Drooling.gif
دیگه بعد از اون اثر سیر از بین رفت.

اینم از تلف من
http://uploadkon.ir/uploads/74fbcecb573ae086a87b7405763ee277.jpg

از دیروز بیرون از یخچال بوده نرم تر شده ، می شه راحت تر گازش زد، صرف نمی کنه چاقو بیارم، کم کم خودم همشو می خورم.

اینم از خاطره یک روز بهاریhttp://good-life.ir/images/smilies/Icon_Peace.gif

دیروز تو کلاس زبان، موبایل استاد رو که گذاشته بود رو صندلی کنار من زدم زمین، می خواست منو بکشه http://good-life.ir/images/smilies/icon_confused.gif
همینجوری همیشه حس می کنم می خواد سر به تنم نباشه، حالا دیگه خدا بهم رحم کنهhttp://good-life.ir/images/smilies/Icon_feeling_beat_up.gif
ترم قبل نتونست منو بندازه، ولی مطمئنم این ترم افتادمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_neutral.gif

اووووووووووفففففف خسته شدم از دست امتحانا:-102-:میخوام برم مسافرت:-64-:شمال:-64-:دریا بهم ارامش میده:-25-:تنها چیزیه که الان بهش احتیاج دارم:-105-:وای خدایا یعنی میشه که بشه:-63-::-105-::-35-:

.parniya.
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۰۵ قبل از ظهر
سلام
امیدوارم که همگی خوب باشید.امروز از صبح رفته بودم دنبال کارهای اداری اما اصلا سخت واذیت کننده نبود واسه اینکه اینجا تو مراکز دولتی همه حق امضا ومهر دارن ومیتونن کارتو را بندازن وهی پست ندن به اینور و اونور ....بعدشم ظهر بود که تعدادی از دوستان ایرانی که عملا من رو دارن از اینجا بیرون میکنن منو زور کردن که باید گمشو پارتی بگیری که همون گودبای پارتی خودمونه.حالا من هم هی میگم بابا من باید دوباره برگردم بار آخر مهمونی میگیرم ،راضی نمیشدن که تا آخر گفتن برای عصر آش رشته درست کن بریم کنار دریاچه بخوریم تا شاید فعلا دست از سرت برداریم...بابا پدرتون خوب ،مادرتون خوب من الان وسائل آش از کجا بیارم،دیگه رفتم فروشگاه عربها و موادش روخریدم وجاتون خالی درست کردم وعصر رفتیم سمت دریاچه ... هم خوشمزه شده بود هم خوش گذشت...جاتون خالی :-3-:الانم تازه اومدم خونه ...قراربود یه کاری هم انجام بدم که دیگه دیر شده ایشالا واسه فردا اول وقت

دوستون دارم
مراقب خودتون باشید:-118-:

{ }
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۰۸ قبل از ظهر
شاید بشه گفت : بهترین اتفاقِ امشب ، دیدنِ تو بود!

شبی که از روزش! ، پر از اتفاقات ناگوار و خبرهای بد بود
شبی که آخرش با مریض شدنِ من ، تموم میشه!

تمام تنم درد میکنه الان!
از سرمای کولر ، استخوندرد دارم

حالا تازه میشه ارزش و قدرِ اون دستهای گرمِ تو رو با تمامِ وجود ، احساس کرد
شاید میشد
میشد که کوهِ یخِ تنم ، تو دوزخِ چشمهات آب بشه

یا که لبخندِ عزیزت ، این تبِ گمراهِ منو ، به دامنِ عشق برگردونه! :-2-39-:

مهمترین دغدغهء امشبِ من

کمبودِ توئه :-2-30-:

فرودو
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۳ قبل از ظهر
امروز دیر از خواب بیدار شدم
دیر بیدار شدنم رابطه ی مستقیمی با دیر به خواب رفتن های شبانه داره
کنجکاویم روز به روز نسب به دوست جدیدم شدت پیدا می کنه
قبل از شستن دست و صورتم و یا خوردن صبحانه
و بعد از چک کردن صفحه ی خالی گوشیم، کنار پنجره پرده رو جمع می کنم و دنبالش می گردم
و بازهم مثل همیشه، از صبح روزی که باهم دوست شدیم تو گودال خیابون جمهوری به پشت دراز کشیده و در حالی که یه دستش زیر سرش بود و با دست دیگه اش تخمه می شکست با لبخند مرموزی نگاهم می کرد
پنجره ای رو که دیشب از ترس پشه ها بسته بودم باز کردم و با حرکت پرتابی شکلی لبه اش نشستم و با صدای بلندی پرسیدم داری می خندی؟ به چی؟
خیلی دوست داشتم جوابی رو که می ده بشنوم می دونید همیشه دوست داشتم بدونم بقیه ای که بهم می خندن دقیقا به کدوم داشته م می خندن
همونطور بی قید گفت به آفتاب می خندم
ی نگاهی کردم به نور خورشیدی که خودش از اون جایی که نشسته بودم معلوم نبود و فکر کردم کجای این آفتاب می تونه خنده دار باشه؟
پرسید درس داری؟
یاد دیروز و عقب افتادگی شدید از برنامه ام افتادام و گفتم آره خیلی
و اون اینبار با صدا خندید
گفتم به آفتاب نمی خندیدی پس؟
گفت چرا به اونم می خندیدم ولی بیشتر به درسای تو می خندیدم
گفتم برای چی؟
گفت آخه درک نمی کنم چرا این همه درس می خونی
هرچند که خودمم درک نمی کردم گفتم درس؟ هوم... می خونم که آینده ی راحتی داشته باشم
گفت واقعا با درس ؟
با خودم گفتم این که انقدر خنگ نبود جواب دادم با خود درس نه با شغلی که باهاش برا خودم راست و ریس می کنم و پول شغلم
از جاش بلند شد و دسته شو گذاشت لبه گودال و زد زیر چونه اش و گفت: و حتما می خوای با اون پول زندگی کنی؟
گفتم آره اشکالی داره؟
به عیبش فکر می کردم و نتیجه ای که از این فکر کردن نگرفتم
تکونی خورد و گفت پول عیبی نداره ولی...
پریدم وسط حرفشو گفتم تورو جدت دوباره شروع نکن حرف تکراری بزنی
گفت از کجا می دونی چی می خوام بگم
گفتم معلومه دیگه داری می گی و..... اون چیزی که تو فکرم بود رو گفتم بهش
گفت خب این کجاش تکراریه؟
گفتم همون قدر تکراریه که زندگی تو و دید زدن های هر روزت تکراریه
گفت ولی من دارم از همین کارم نهایت لذت رو می برم، کاری که موشای دیگه هیچ وقت نمی تونن انجامش بدن
گفتم اصن می دونی چیه؟
گفت چیه؟
گفتم تو عمرم موش به اندازه ی تو خر ندیده بودم
بعد برگشتم و رفتم سر درس و زندگیم
به هر حال موشیه واسه خودش
فک کن از تکرار ,تکرار من لذت می بره




فقط یه نفرو می شناسم که وقتی میاد دم در خونه مون در می زنه و زنگ و اینا سرش نمی شه
چنان هم به در می کوبه آدم حس می کنه با قلوه سنگی چیزی وارد عمل شده
ولی خوبیش اینه که سالی یه بار یا دوبار بیشتر پستش( و یا شایدم پوستش!) به ما نمی خوره
همیشه این عارف یه چی جدیدی تو جیبش داره
مو هاشو افشون, افشون کرده بود شبیه جن گیرا شده بود
یه امانتی پیشم داشت
دادم بهش گرفت گفت ایشالله عروسیت
گفتم ایشالله عروسیم چی
گفت ایشالله عروسیت جبران کنم
یه نگاه به خودش کردم و یه نگاه به اونی که تو دستش بود
خودش گرفت گفت نه این کارتو که نه خوبیتو ایشالله جبران کنم
و...

یه سری دوست دارم که همش دوست دارم یه چراغ قوه بر دارم موقعی که ادا روشن فکرا رو در میارن برم تو کله شون ببینم دقیقا کجاش روشنه
بعد
ده دیقه دیگه که داره یکی رو مسخره می کنه تا مثلا بخندیم
برم ببینم دقیقا علت خاموشیش از چی ناشی می شه!
والا
ما که هیچی نمی فهمیم ‏, می فهمیم که طرف ده دیقه هم نشد زد خاکی

امروز دقیق که شدم یه چیزی کشف کردم
خواستم برم تو حموم داد بزنم
دیدم موقع ظهر همه خوابن
کشفم از این قراره که
یه دستگاه پخش موزیک
حالا ما مثلا می گیم گوشی آدمای تنهایی مث من که فقط برای گوش دادن موزیک کاربرد داره
اگه این گوشی مورد نظر رو به شعاع دو متر از خودمون دور و تو ارتفاع قرار بدیم
و خودمون طوری قرار بگیریم که نه دست و نه پامون به گوشی مون برسه
اونوقت موقع پخش موزیک رو حالت دری وری ‏
عاشق تک تک موزیک ها ‏ می شیم و با بیشترشون هم خوانی می کنیم
و این در حالیست که اگر گوشی مذکور در دسترس باشد حداقل از هر ده موزیک فقط یکی هست که ذهن آماده ی گوش دادنش می شود
هه هه هه



شب خوش

nemesis
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۵۴ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام :-2-25-:

دیشب خیلی شب خوبی بود. :-2-16-: البته از روزش خوب بود هرچند سر صبحی و ظهری حالم گرفته شد ولی بعدش که دورم شلوغ شد یادم رفت و آخر شبم آشتی :-2-08-:

خالم و شوهر خالم شنبه میرن مکه. :-2-37-: پروازشون از تبریزه. اینام دو روزه پیش اومدن تبریز.(خونشون کرج )
اون یکی شوهر خالم از طرف اداره رفته مشهد. این خالم اینام رفتن پیش خالم که تنها نباشه.
دیروز ناهار اومدن خونه ما. :-2-35-: اولش به خاطر حال گرفتگی صبح و اینا حوصله مهمون داری نداشتم ولی بعدش از دیدنشون خیلی خوشحال شدم. مخصوصا اینکه یادم افتاد می تونیم فال بگیریم :-2-32-:
شوهر خالم فالهای پا*سورش معرکه است :-2-32-: یعنی تا حالا نشده اشتباه دربیاد. :-2-16-:
البته فکرشم مامان انداخت تو سرم. :-2-35-: منکه ناراحت بودم. مامان اومد گفت: چیه باز با دوستت دعوا کردی؟ :-2-28-:
منم گفتم نخیرم .... بد برداشته فلان کار و کرده.
مامان گفت حرفه من یادت باشه :-2-43-: (حالا نمی تونم بگم چی گفته :-2-27-:)
یهو گفت: خوب برو فال بگیر. :-2-35-:

منم بدو بدو رفتم به شوهر خالم گفتم گفتش باشه بیار پا* سورارو.

نشستیم و فاااااااااااااااااااال. عالی بود :-2-16-: مامانمم میشنید. هی من تیکه می نداختم به مامانم :-2-22-: بعد خاله هام گیر داده بودن نیتت چی بود.

حالا مامان گیر داده بود هی از شوهر خالم می پرسدی آخه این حرف یعنی چی منظورش چیه و اینا. بعد شوهر خالم باز می کرد موضوعو آخرش مامان راضی شد. :mrgreen:

حالا شوهر خالم یه سری کارتم داره شبیه تاروت ولی خیلی کوچیک هستن روشون عکس داره. یعنی اون اصلا رد خور نداره. یعنی همچین جواب میده که به قول علیرضا باید تو خصوصی فال بگیری. آبروی آدم و می بره. :-2-19-::-2-02-::-2-22-: حالا دیروز خالم میگه کاش اون ورقها رو میاوردم. :-2-27-: میگم خاله جون بذار اونا همیشه تو کیفت باشن. :-2-14-:
بعد علیرضا و محمدرضا هم اومدن فال و باز بازار گرم شد. حالا شوهر خالم هی میگه بابا بذارین برم نمازمو بخونم بعد. :-2-36-:
بیچاره وسط نماز هی یه فال می گرفت. :-2-22-:

شبم قرار بود همه بریم خونه داییم اینا.

من نمی دونم چرا هیچوقت با یه فال راضی نمی شم حتی اگه خوب و درست بیاد. انگار باید محکم کاری کنم. :-2-06-:
خونه دایی هم پا* سورارو ریختیم و دوباره. اینبار آیسا چون ظهر نبود شروع کرد. فالش باز نمی شد. یکیش گفت کلا بی خیال شو یکیشم می گفت میشه اخرش ولی سخته و.... :-2-39-:

واس محمدم تو خونه باز نمیشد کلی مسخره اش کردیم. بعد اونجا باز شد. شوهر خالم میگه محمد نیتت و خالص کردی باز شد :-2-22-: میگه نه توش یه تغییراتی دادم :-2-06-:

برا دوستمم گرفتیم بعدکه جوابو بهش گفتم شاخ درآورده بود. برا اونم خوب بود. :-2-08-:

فردام خالم اینا ساعت 6 پرواز دارن مثلا. :-2-31-: پرواز مکه که کلی تاخیر داره.

ناهار میریم خونه خالم اینا بعد من و ایسا و زنداییم میریم استخر :-2-16-: بعدم اگه رسیدیم از اونجا میریم فرودگاه. :-2-35-:

اصلا فک نکنین که من کمتر از دو هفته دیگه کنکور دارما. اصلا :-2-27-:
ولی تصمیم گرفتم از امروز بخونم آخه دیشب تو یکی از فالام اومده بود. فرصتها رو غنیمت بشمر و از دستشون نده که اگه رد بشن دیگه برنمی گردن. یکم تلاش کن. الان تصمیم دارم تلاش کنم. :-2-38-:

تازه دیشب دو تا خصوصیت حسودی و لوسی رو هم کسب کردم. حرف از این حرفا شد و دیدم چه نظر جالبی روم دارن. البته حسادت و مامان گفت ولی لوس بودن و زنداییم. میگه تازه از لوس یکم اونورتر :-2-22-:
آخه چرا؟ :-2-15-:

همین دیگه. :-39-: چیز دیگه یادم نمیاد.

جمعه خوبی داشته باشین.:-118-:

Fed Up
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۳ بعد از ظهر
دیگه خسته شدم............اه..........هرچی سعی میکنم باهاشون جروبحث نکنم خودشون شروع میکنن............اه دیگه خستم کردن...........:-2-36-:دلم میخواد بذارم برم یه جای دور.........:-2-41-:واقعا تنهایی بهتره یا اینکه با ادمایی زندگی کنی که مثلا ادمن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-14-: چرا زودتر به یه جایی نمیرسم تا بتونم تنهایی زندگی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-15-:
دیشب تولد دختر داییم بود مثلا..........وقتی برگشتیم خونه(منظورم همون جهنمه)این دختره عین سگ هار شروع کرد به جروبحث.........:-2-36-:حالا هرچی من جوابشو نمیدم پرروتر میشه..........:-2-33-:مثلا 20 سال سن داره........:-2-43-:حالیش نمیشه نباید سر یه چیز کوچیک دعوا کنه........شیطونه میگه برم زیرابشو بزنم..........ولی چیکار کنم تقصیر خودمه که بد ذات نیستم..........:-2-41-:واقعا تقصیر خودمه......تو این دنیا باید بد ذات باشی وگرنه سرت کلاه میره..........:-2-15-::-2-41-:
کلا این روزا خیلی حالم گرفتس..........:-2-15-:ازون طرفم یه چیز درباره یه نفر شنیدم یا بهتره بگم دیدم که کلا ازش متنفر شدم...........:-2-15-:از ادمایی که در ظاهر خوبن ولی در باطن خراب متنفرم.........:-2-15-:اونقدر جلو فامیل و مامان باباش خوبه که همه ازش تعریف میکنن.......لجم میگیره......باز این شیطونه داره میگه برو لوش بده اما من این کاره نیستم..........:-2-15-:تازگیا کافرم شده....... :-2-41-:تنها کاری که ازم بر میاد اینه که واسش دعا کنم......خدا خودش به راه راست هدایتش کنه:-2-41-:

solma
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۷ بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-40-:


آخه چرا به ما رحم نمیکنید عکس ترف(قره قروت) گذاشتید انتظار دارید آب دهنمون راه نیفته:-119-:

http://uploadkon.ir/uploads/74fbcecb573ae086a87b7405763ee277.jpg

البته ما همیشه از کرمان که میایم مادربزرگم یک عالمه همرامون میکنه الانم توی فریزرم دارم:mrgreen:
یادش بخیر بچه که بودیم یه ترف بزرگ سیاه داشتیم ترش و سفت این خوراک مامان بازیمون بود یه تابستون طول کشید تا تمومش کردیم:-2-41-:
غرض از این خاطره فقط آب انداختن دهان مبارکتان بود امید است که محقق شده باشد:-2-16-:

خدانگهدار:-118-:

Mina
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۲۷ بعد از ظهر
زبان بد نبود..ریاضی رو گند زدم،..امیدوارم لااقل ده بگیرم!
البته حقمه..چون من اصلا درس نخوندم!
یعنی حوصله شو ندارم
فردا یه سخت ترشو دارم!
اونم الان باید بشینم بخونم!
خدا بخیر بگذرونه!

+ سحر گفت یادم افتاد..نیما رئیسی به نظر من فقط برای بازیگری خوبه..نه چیز ِ دیگه ای:)

bahare joon
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۴۴ بعد از ظهر
سلاااااااااااام:-2-10-:
من الان چاییدم
دیشب یخ زدم به معنای واقعی
نمیدونم
کی کولر رو زیاد کرده بود
کی در اتاق منو بسته بود
کی پتو مو دزدیده بود
قندیل بستم خوب:-2-36-:
حالا هر چی خودمو جم میکنم بالشت بغل میکنم تاثییر نداره که
صبح تمام تنم درد میکرد
الانم سرم درد میکنه:-2-41-:

فرجه هامون داره تموم میشه و چقدر ازش استفاده کردم
خدا کنه امتحانامو خوب بدم:-120-:

+سولما خوب چرا با روحیه دختر مردم بازی میکنی منم ترف میخوام خوب:-2-34-:
+مینا جونم امیدوارم 10 بیشتر بگیری ریاضیتو که از اون انتگرال کوفتی از این بیشتر معجزست

+دوستتون دارم عصر جمعه خوبی داشته باشین.:-118-:

گلبهار
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۵۲ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
دقت کردین موقع امتحانا که میشه چقدر خواب میچسبه؟:-2-35-: کلا دلت میخواد کتاباتو دورت پخش کنی و ازشون به عنوان بالش استفاده کنی:-2-35-: یعنی خواب رو پرقو انقدر کیف نمیده:-65-::-65-:
بگذریم....!
16-15-14-....
روز شماری! از همین الان که تازه اولین امتحانمو دادم دارم روز شماری میکنم برای 16 روز آینده که قراره تموم بشن!:-65-::-65-:
با این که برای فرجه ها رفتم خونه و خیلی درس نخوندم اما یه ذره هم پشیمون نیستم!:-2-35-: خداوکیلی احتیاج داشتم از خوابگاه برم خونه:-2-15-:
جاتون خالی به قول دوستم انقدر تو این 10 روز فرجه خونه بهمون خوش گذشت عید خوش نگذشت!:-2-35-:
از همون چهارشنبه هم که برگشتم خوابگاه لحظه شماری میکنم دوباره برم خونه:-2-35-:
باز هم بگذریم....!
واما ماجراهای اتاق 310 :-2-22-::
این ترمی که گذشت در اتاق ما یعنی 310/1 پریسا عقد کرد:-2-19-:
در اتاق مجاور سوئیتمون یعنی 310/2 آسیه نامزد کرد:-2-19-:
اگه همینطوری پیش بره سوئیتمون متأهل میشن کلا:-2-24-:!!!
و اما دیشب !:-2-08-:
شوهر پریسا از اصفهان اومد دیدینش و ما کلی سر به سر پریسا گذاشتیم:-2-35-:
بدبخت تا همین الان از شوخیا و حرفای ما درامان نبوده ها:-2-22-:
کلی اذیتش کردیم!
تازه دیشب وسایل آشپزی برد که برای آقاشون غذا درست کنه امروز که اومده میگه خیلی خوب نشده بود!
زهرا: بدبختو از همین الان پشیمون کردی:-2-08-:
پریسا: نه بابا گفت برای بار اولت خیلیم خوب بوده:-2-37-:
زهرا: مهم اینه که تو دلش چی گفته :-2-08-:
پریسا: آقا انقدرا هم بد نشده بود خوب:-2-37-:
خلاصه تا شد اذیتش کردیم:-2-35-:
الانم بنده درس را ول کرده و در سایت خوابگاه به سر میبرم!:-2-35-:
بهاره هم اتاقیم اومده سایت میگه چیکار میکنی و خلاصه کلی از نودهشتا خوشش اومدو عضو شد!:-2-35-:
فکر کنم همینطوری بگذره یه ایل رو تشویق کنم تو نودهشتیا عضو شن:-2-35-:
خودم کم بودم میخوام ملتم معتاد کنم:-2-35-::-2-22-::-2-35-::-2-22-::-2-35-:
خوش باشین!:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
تابعد:-2-13-:

~*SaHaR*~
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۱۱ بعد از ظهر
اول خاطره ای
مینا از نوعه لیلیش:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
این فقط به خاطره تو بود:-2-31-:

سلام
دیشب در یک حرکت انتحاری خراب شدیم خونه ی خالم اینا:-2-08-: خالم و شوهرش رفته بودن ساوه و سارا تنها مونده بود:-2-08-: برای همین قرار شد من و اون یکی دختر خالم شب بریم پیشش بمونیم:-2-08-:ما نیتمون کاملا خیر بود و فقط به خاطر تنهایی سارا رفتیم نه به خاطر خرابکاری:-2-08-:امروز صبح هم قرار بود بریم کوه:-2-08-:
هرچند که ستاره رفته بودن مراسم معارفه با شوی آینده:-2-22-: مد شده انگار که بعد از خواستگاری یه جلسه می رن خونه ی داماد:-2-37-:البته شایدم مد بوده من نمی دونستم:-2-37-:نه که پشت در صف کشیدن:-2-27-:و ما هم راشون نمی دیم، برای همین نمی دونم دقیقا:-2-22-:
ساعت 11 با سارا رفتیم یه فیلم انتخاب کنیم که ببینیم:-2-37-:از اونجایی که این پسرخاله ی ما فیلنامه نویسه، یه کمد دیواری داره پره دی وی دی:-2-37-:گیج شده بودم که کدومو انتخاب کنم:-2-37-:همه هم جدید تقریبا:-2-37-:لااقل وقتی می خوام دانلود کنم به این رتینگشون نگاه می کنم و بعد دان می کنم ولی اینجا نمی شد:-2-37-:
4-5 تا فیلم ایرانی داشت. به سارا می گم بیا بشینیم دختر آدم پسر حوا ببینیم:-2-22-:میگه دیوونه این همه فیلم خوب هست تو دست رو چی گذاشتی؟:-2-28-:
خلاصه اون وسط مسطا چشمم خورد به جین ایر:-2-37-:دو دل بودم:-2-37-:آخه دوست دارم اول کتابشو می خوندم بعد فیلم:-2-37-:ولی همونو انتخاب کردیم:-2-37-:یعنی اگه من می دونستم 4 اپیزوده عمرا انتخابش می کردم:-2-30-:
3 قسمتشو تا 3 صبح دیدیم در حالی که ستاره خانوم هنوز تشریف نیاورده بودن:-2-28-:نگو تا 2:30 خونه ی داماد بودن:-2-28-:نیم ساعت بعد هم اون اومد و یه نیم ساعتی هم حرف زدیم بعد نماز صبحشو خوند و خوابید:-2-37-:ما هم فیلم رو ادامه دادیم:-2-37-:تا 5:30:-2-37-:
بد نبود فیلمش ولی به نظرم رمان خلاصه شده بود:-2-37-:البته نخوندم رمانش رو ولی خب خیلی چیزا رو تو فیلم متوجه نمی شدم که منشا شون کجاست:-2-37-:
خاله اینا که اومدن کلی دخی خاله ای رو که داره شوهر می کنه اذیت کردیم:-2-22-:
کلی کارهای دیگه هم کردیم که من تو عمرم نکرده بودم:-2-28-:مثل گوشت پاک کردن:-2-28-: و خورد کردن:-2-28-:
تازه سیرابی و کله پاچه هم بود:-2-02-::-2-34-::-31-::-31-::-31-::-31-:
دیگه من در رفتم و اومدم خونه البته کسی اصراری نداشت به انجام دادنش ولی خب من کمی کاری ام:-2-22-:

+مینا مینی من با خود دماغش مشکلی ندارم:-2-38-:مشکلمو گفتم به بچه ها که دقیقا چیه:-2-38-:خواستی بدونی، می گم کجاست که بری بخونیش:-2-38-:

+نیما رئیسی چرا دیشب کچل کرده بود؟:-2-37-: صداشم خیلی ناز بود:-2-41-:آخرشم انگاری گریه ش گرفته بود بچم:-2-14-:

+امیرعلی خیلی افت کرده:-2-37-:فک کنم سرش شلوغ شده:-2-37-:2 تاشو عینا دیدم که میگم:-2-37-:

من از فردا درس می خونم:-2-37-:

+مهسا خب فال گرفتن یاد بگیر بیا اینجا یه کار و کاسبی راه بنداز:-2-38-:


:-2-25-::-2-25-::-2-25-:

.arsana.
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۳۶ بعد از ظهر
سلاااااااااااام من اول صفحه به شوما خوشامد میگویم :-2-38-:
حالا ضایع نشم :-2-35-:
شمردم ده تا بود:-2-31-:
حالا نگین منتظر مونده ده تا بشه بعد پست داده :-2-22-:به صورت کاملا اتفاقی از روی خوش شانسی:-2-08-:
خیله خب چقدر چرت و پرت گفتم :-2-43-:
امروز سنجش آخری رو دادم :-2-14-:یَک جای مزخرفی افتاده بودم :-2-28-:روی سکوی کوچولوی کلاس بودم:-2-43-:کافی بود یه کم خودمو بکشم عقب که از پشت با کله فرود بیام روی زمین:-2-42-:
ولی مثل اینکه هر چی جای آدم مزخرفتر باشه امتحانشو بهتر میده:-2-38-:
خدایا سر کنکور من یه جایی باشم اصلا کولر وجود نداشته باشه و اینکه کلا جای مزخرفی باشه :-2-37-:
این از سنجش که داستانش به اتمام رسید:-2-38-:
من دیروز انقده بچه بدی شدم:-2-39-::-2-39-::-2-39-:نشستم رمان یک روز دلگیر ابری رو خوندم:-2-15-::-2-15-:
یه خط که میخوندم عذاب وجدان داشتم :-2-15-:انگار وظیفه مو در نقش یه شاگرد کنکوری انجام ندادم :-2-35-:این عذاب وجدان تا آخرین صفحه کتاب ادامه داشت ولی اصلا منو تحت تأثیر خودش قرار نداد:-2-37-:و من پررو پررو دیروز یه رمان خوندم :-2-27-:
کیوان که خیلی بی شوور بود:-2-42-:تا آخرش فک کردم چوب خدا خورده تو سرش :-2-36-: ولی خب مثل اینکه وقتی صدا نداره یعنی ما نمی فهمیم :-2-38-:
این رهنما هم یه کم زود بود .نبود؟:-2-35-:خودشو وا داد یهو:-2-43-:
من تو ذهنم اینو ساختم که کیوان از زن دومش خیانت میبنیه ازش طلاق میگیره :-2-08-:پشیمون برمیگرده پیش بیتا و ازش خواهش میکنه :-2-38-:و اونموقع بیتا در یک جمله حالشو میگیره که شوور کرده :-2-27-:ایول خیلی حال کردم:-2-37-:
میگویماااااا چرا یه سری از این خواننده های اونوری آهنگای یه جورییی میخونن؟:-2-43-:
فرشید امین که" بَه بَه به تو نازنینم...بَه بَه...بَه بَه "انگار داره پودر بچه تبلیغ میکنه:-2-22-:
جدیدا هم السید "تاپ تاپ قلبم دیوونه تو رو میخواد عاشقونه":-2-43-::-2-43-:
چرا این 20 روز آخر انقدر کند میگذره ؟:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
این 5 ،6 روز قبل که انگار صد سال گذشت :-2-42-:
هلنام اومد :-2-43-:
انقدر دلم واسه سیاسوخته تنگ شده بود:-2-42-:کلی چلوندمش:-2-37-:
ما بریم پی کارمون :-2-22-:

خداحافظ شما:-2-27-:

elnaz 90
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۵۱ بعد از ظهر
جمعه ساعت 19.45
سلام:-2-25-:
حوصلم سر رفته گفتم بيام خاطره بنويسم. هيچ خبر خاصي نيست. نهار مهمون داشتيم تازه رفتن
ديشب تا ساعت 4 داشتم توسكا مي خوندم بعد ديگه تموم شد اما دست من داغون شد. كلا" من جنبه ندارم بيش تر از 2 3 ساعت گوشي دستم بگيرم:-2-28-: دستم همچنان درد مي كنه الان ديگه نمي تونم گوشي دستم بگيرم:-2-43-: بايد پاشم درس بخونم حسش نيست:-2-37-:امروز جمعه بود مثلا"، من نيم ساعت بيش تر درس نخوندم.:-2-28-:
حرف ندارم الان چي بگم كه يه چيزي گفته باشم خوب؟:-2-28-: چرا هيچ خبري نيست؟
:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
برم ديگه هرچي فكر مي كنم هيچي يادم نمياد
انگار مجبورم كردن بنويسم:-2-37-: والا
+ مينا دوسِت داريم، مينا دوسِت داريم:-2-22-: زود زود بارانو بزار
روزتون بخير

✘Soheyla✘
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
سلام
امروز رفیتم یه سفر چندین ساعته:-2-16-:
نبودی ببینی کلی نویسنده و کارگزدان دیدیم امروز:-2-27-:
نمیگم کجا رفتیم دلتون آب میشه خوب نیس:-2-37-:
خلاصه خدا کنه سفر نتیجه بده :-2-15-:
خدایا خیلی چاکرتم:-2-40-:

sayeh66
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۱ بعد از ظهر
سلام به روییییییییی ماهتووووووووووووووووننننن ننننننننننننن
آقا جان ما بسی بسیار امروز دلمان گرفته بود و است:-2-39-: و بسی دلمان برای شوهر جانمان تنگیده:-2-14-::-2-18-:
مامان و بابا از صبح با دوستاشون رفتن گردش:-2-04-: هرچی گفتن توام بیا گفتم نه.
با شوهر جانمان هم دعوا کردیم که چرا نیامدی و مارا فروختی؟؟؟؟؟:-2-01-::-2-33-:
بیچاره گریه اش در آمده بود گفت خودت گفتی نیا!!!!!!!!!!:-2-19-::-2-20-:
گفتم من بگم تو نباید بیای؟؟؟؟:-2-28-::-2-33-::-119-:
بیچاره مونده از دست ما چه کار کنه.:-2-37-::-2-28-:
فردا باید برم پیش استاد پایان نامم:-120-: بعدم برم دنبال لباس عروس:-2-04-:
ما دوستتان داریم:-118-:
فعلا بای

mahsan
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر
+ سحر گفت یادم افتاد..نیما رئیسی به نظر من فقط برای بازیگری خوبه..نه چیز ِ دیگه ای:)

آخه این حرف یعنی چی ؟ :-2-28-: خدای صدا و استعدادِ این بشر تو گویندگی و دوبله . قطعا بهترینه . فقط حیف بیشتر از اینکه گویندگی بکنه بازیگری می کنه :-2-28-: حیف که دیگه خیلی کم تو رادیو برنامه اجرا می کنه , اگه بود باز هم مثل سالهای اوج حضورش در رادیو بهترین گوینده جشنواره های رادیو میشد :-2-41-:

*************

سلام !

امروز ؟

امروزم روزی بود واسه خودش . شرایط دست به دست هم داد تا به خیلی چیزا فکر کنم , گاهی نیاز به یه تلنگر داریم تا از خواب خرگوشی بلند شیم ... اصلا دلم نمیخواد به امروز صبح تا بعد ازظهرم فکر کنم اصلا خوب نبود , اصلا ...

بالاخره یورو هم شروع شد :-2-31-:

خونه پسرخاله جان بودیم . تی وی اونا فوتبالا رو نشون نمیداد :-2-28-: من داشتم میگفتم یعنی چی آخه و فلان . خانوم اون پسرخاله ی دوس داشتنیم :-2-42-:گفت بهتر چیه فوتبال ؟ عصب زده شدم گفتم یعنی چی ؟ فوتبال یعنی حس خوب زندگی ...یعنی لحظه های قشنگ ...

اصلا روحیم خوب شده وقتی دارم تایپ می کنم و تی وی جلوم روشنه و بازی رو گوش می کنم , نیشم باز میشه ناخوداگاه ... به مدت یه ماه تی وی اتاق روشنه و صفا :-2-31-:

این بُرارم ظهر شاکی بود که دو تا بازی اول انگلیس 20:30 بید و راحت نمی تونه ببینه و شاید چند دقیقشم تو راه باشه تا برسه خونه . ما خوشمان آمد که غیرت داره رو انگلیس :-2-31-: کلا غیرتش رو انگلیس بیشتر از لیورپوله :-2-31-: می تونم روش به عنوان یه انگلیسی درست حسابی حساب باز کنم :-2-31-:

این بُرار همچنان دلش خوشه و دل بسته به فوتبال ایران :-2-17-: ظهر داشت میگفت اینا اومدن پرسپولیس . میثم بائو اومده اس اس :-2-08-:خندم گرفته بود . هم به خاطر پیگیریش برای فوتبال درپیت ایران و هم اینکه سرخوش بود از حضور بائو :-2-22-: هر کی خبر نداشت فکر می کرد استیون جراردو خریدن که در پوست خودش نمی گنجه :-2-22-:

با این مامی و خاله که آدم می ره بیرون اعصاب براش نمی مونه :-2-28-: بس که میگن تند نرو , کولرو خاموش کن :-2-28-: این بُرار بیچاره با سرعت 70 تا می رفت اون دو تا صداشون از عقب بلند بود که آروم :-2-28-: حالا من هی اون جلو میگفتم نه تند برو :-2-08-: هر چی من عاشق سرعتم اینا :-2-28-: شانس اوردیم دخترخالهه باهامون نبود :-2-28-:

آخی عخشمو بعد از یه ماه دیدم :-2-16-: بچمون تو یه ماه چه بزرگ شده بود :-2-20-: از در که اومدن تو یَک جیغ بنفشِ ذوق زده کشیدم که طفلک بچه گرخید و تا نیم ساعت گریه می کرد :-2-28-:

شب همگی خوش :-53-:

آهنگ روز : چشمای من میل به گریه داره میخواد بباره دل نمیدونی که چه حالی داره چه حالی داره غصه به جز گریه دوا نداره خدا نداره هر چی تو دنیا غمه ماله منه روزی هزار بار دل من میشکنه دل دیگه اون طاقتا رو نداره خدا نداره پشت سر هم داره بد میاره خدا میاره از در و دیوار واسه دل می باره خدا می باره

H0NEY
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۳ بعد از ظهر
به نام ایزد یکتا http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/flower2.gif
عجیب دلم هوای نوشتن داشت که دقیقا نمیدونم این حسم از کجا نشات(اشتباهه فک کنم:-2-35-:)گرفته http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_016.gif
امروز روزی بود عجیب صبح پاشدم شاید حدود دو ساعت کل جزوه فیزیکو خوندم که احتمال زیاد فردا گند میزنم http://www.pic4ever.com/images/electricf.gif بعد رفتیم نمایشگاه بین المللی برای صنایع دستی بود منم شوهر خالم خاتم کاره از اصفاهان اومده بود رفتیم یه سری بهش بزنیم http://www.freesmile.ir/smiles/264220_Cherna-boat.gif خیلی جای باحالی بود خیلی هم بزرگ :-2-02-: امیر فهمید من تا حالا نیومدم این جا گفت تو خجالت نمیکشی شونزده ساله تهرانی نیومدی این جا:-2-42-: یکی نی بگه تو که دم به دیقه الکامپ و کوفت و زهر ماری یه بار شده دست منو بگیری بیاری:-2-43-: فقط شعار میده :-2-28-: اخرشم میگن جایی که قرار باشه راه بری هانی نرفته:-2-36-::-2-22-:
یه غرفه برای اسایشگاه کهریزک بود مرده بدون دست با پاهاش داشت معرق درست میکرد یه خانومه هم قالی میبافت :-2-15-:
در کل جای باحالی بود وقت کردید برید خیلی قشنگ بود:-2-41-: البته من دنبال خوراکی شهرای مختلف بودم که دیدم فقط صنایع دستی بود :-2-39-:
بعدم رفتیم به عمو اینا تو ابشار تهران پیوستیم جای بسی بسی زیباست :-2-41-: البته اگه هی نمیگفتن بریم بریم:-2-42-: خیلی قشنگه تقریبا میشه بالای دهکده http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif فردا عکساشو میزارم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_030.gif تا حالا نرفته بودم کلی خوش گذشت با برادری رفتیم تا بالای بالاش http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard30.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_witch.gif بعدم که اومدیم منزل http://s17.rimg.info/c8b538401e9c444d369e2bfd5717f1d6.gif دعا کنید فردا خوب بدم امتحانمو http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_202.gif یه چیزای دیگه هم میخواستم بنویسم اما بی خیال فرض میکنم چیزی ندیدمو نخوندم حوصله بحث ندارم این روزا حوصله خودم هم ندارم بریم رد کارمون :-118-: بدرودیه :-53-:
هانی کوچولو http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/music_girl.gif
نمیدونم چی شد یهو به این علاقه مند شدم:-2-14-:



با عاشق های بی مزارت گریه کردم ، با مادرای بی قرارت گریه کردم
داغ برادر دیدم و آتیش گرفتم ، با لاله های داغدارت گریه کردم
زخم تحمل روی دوشت خونه کرده ، پیشونیه درد آشنایی داری ای خاک
هیش کی نمی تونه تو رو از من بگیره ، تا جون به تن دارم فدایی داری ای خاک
نفرین به جنگ، نفرین به ظلم ، دنیا که دنیا نیست زندونه
سلام به صلح، سلام به عشق ، بی عشق از دنیا چی می مونه
تهدید و زور و جنگو از دنیا بگیرید ، من پرچم صلحم منو بالا بگیرید
من ماهی آزادم این رودو نبندید ، حیفه اگه فانوسو از دریا بگیرید
دنیا پر از تزویر و نیرنگِ برادر ، دنیا پر از رنگه، پر از ننگه برادر
از دیدن حقی که نا حق میشه اما ، من بیشتر توی خودم جنگه برادر
نفرین به جنگ، نفرین به ظلم ، دنیا که دنیا نیست زندونه
سلام به صلح، سلام به عشق ، بی عشق از دنیا چی می مونه





دانلـــــــــــــود (http://dl.azarava.com/music/pack4/Mohsen%20Chavoshi%20-%20Salam-Be-Solh%20128-www.azarava.com.mp3)

نهـــا
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر
به نام حضرت حق

باز هم سرما خوردم... ولی ایندفعه برخلافِ گذشته رفتم دکتر... حتی اگه خودمم نمیخواستم، مجبور بودم که برم... که البته خودم میخواستم... دیگه این وسط یدونه بیماری من و کم داریم...:-2-15-:
جالب اینجا بود که دکتر ازم پرسید: آمپول بنویسم.. شاید اگه دو ماه پیش بود میگفتم نه... ولی الان وقتی تنِ عزیزترینم با همین آمپولها سوراخ میشه... چرا بگم نه!!... اصلاا دو ماه پیش که عمراا من میرفتم دکتر... ولی خب... زمان میگذره... شرایط جدیدی به وجود میاد.. و به دنبال اون... ما آدمها... طبیعتمون.. علایقمون... همه و همه تغییر میکنه...:-2-15-:

با همون حال و احوالم.. رفتم برای برادرزاده م کادو گرفتم... امروز تولدش بود... خونه که برگشتم به خاطر شرایط مادرم ماسک میزدم... بعد همه دورِ هم نشسته بودیم... به روی برادرزاده م لبخند زدم... ولی دیدم همچنان مات نگام میکنه...:-2-27-: دوباره لبخند زدم... ولی بازم هیچ تغییری در ترکیب صورتش مشاهده نشد..... :-2-27-:
دیدم برگشت بهم گفت عمه تا کِی باید ماسک بزنی... :-2-31-: اونوقت بود که گفتم هی وااای من... پس لبخند ملیحم پشت این ماسک قایم شده...:-2-31-:


افق تاریک، دنیا تنگ، نومیدی توان فرسات
می دانم، و لیکن ره سپردن در سیاهی، رو به سوی روشنی زیباست
می دانی، به شوق نور در ظلمت قدم بردار
به این غم های جان آزار دل مسپار...



:-118-:

angle66
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۰۱ قبل از ظهر
سلااااااااااااام به همه دوستان 98ia :-118-:
خسته شدیم اینقدر خاطره خوندیم گفتیم ما هم یه امتحانی بکنیم یه خاطره بنویسیم ببینیم چه مزه ایه ترشه ملسه شیرینه تلخه :-2-14-:حالا اخر نوشتم میگم چه مزه ای بود
اول از همه اینکه صبح که از خواب پا شدیم قبل از هر کاری رفتیم رادیو رو روشن کردیم تا طبق عادت هر روز جمعه ایرانی بگوشیم صداش رو هم بردیم تا ته تا هر کسی که توی خوابه نازه بپره:mrgreen:چیکار کنیم ازار داریم دیگه:-2-41-:
البته بماند که طبق هر جمعه صدای اه و اوه و نق و غرغر و بعضا فحش(که اینجانب در این مواقع کر هستم و نمیشنوم) از اطراف و اکناف به گوش رسید و کمی بعد خاموش شد.بعد از صبحانه رفتیم که کمی درس بخوانیم چون امروز کلاس تافل داشتیم در همین حین یه لغت از بابیلون در اوردیم یه سر به 98ia زدیم دوباره یه لغت در اوردیم یه سر زدیم اینجا خلاصه کاره 2 ساعته رو 4 ساعت طولش دادیم:-2-38-:
سرخوش پاشدیم دنباله کارهای عروسی امشب که دعوت بودیم.کل کمد رو ریختیم وسط برای یه دست لباس:mrgreen:حالا خوبه نزدیک نبودها اصلا من هیچ کدوم عروس داماد رو ندیده بودم با این حال پاشدم رفتم.رفتم فضولی بیشتر ببینم عروس چیه داماد کیه.:mrgreen:تا 8 دور خودم اتاق خونه و هرجایی که فکر کنین چرخیدم تا اماده بشم اخرش هم مامان اومد و دید اونچه که نباید میدید توی اتاق انگار بمب ترکیده بود یه دفعه دیدم با اون همه تیپ و قیافه که زده بود اینشکلی شد:-2-31-:خلاصه با داد و بیداد رفتیم عرووووووووووسی که ایجان چه عروووووووووووووسی بود:mrgreen::mrgreen:عرووس تووووپ داماد هم ایضا تووووپ فک و فامیل هم ایضا تووووووپ.ما هم شادمان از اول تا اخر قر دادیم و رقصیدیم یکی میومد میپرسید شما چکاره این هیچ جوابی نبود.یه قسمت هم که دی جی گفت فقط فامیل های نزدیک اصلا از جایمان تکان نخوردیم و همچنان در صحنه حضور داشتیم:mrgreen:
دوستان جان ما برویم بخوابیم که جان در بدن نداریم
شب همگی خوش
20 خرداد ساعت1 بامداد

فرودو
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۱ قبل از ظهر
امروز فقط دو جمله بینمون رد و بدل شد
پرسیدم خسته نمی شی از این بودن محض، دیدبانی شبانه روزی؟
جواب داد تو چی خسته نمی شی از این بودن بی دلیل؟
و ساکت به هم خیره شدیم فقط
و تو یه لحظه دسته جاروبرقی رو گرفتم و مثل توپ گلف شوتش کردم تو گودال خیابون خودش
والا کارمون به کجا کشیده یه موش داره بهمون درس زندگی می ده!


رفتم تو آشپزخونه هه یه چیزی پیدا کنم بخورم
اما خب هرچی گشتم هیچی پیدا نکردم
یعنی حتی یه چیزی هم پیدا نکردم نگاش کنم سیر شم حداقل
گرسنه که میشما
نه خوابم می گیره نه درسم می بره نه حرفم می زنه
اصلا مشکل نافرمی با گرسنگی داریم
گرسنه که می شیم دوست داریم بگیم ایشالله خدا هیشکیو گرسنه نذاره
بعد که فکر می کنیم میبینیم که ما چه بگیم چه نگیم خدا کار خودشو می کنه
پس نمی گیم بذاریم هرکاری دلش می خواد بکنه
اصن به ما چه که دخالت کنیم تو کارش و خودمونو ضایع کنیم


یعنی ما آدم ضایع تر و استغفرالله تر از دایی خودمون ندیدیم
یعنی تو کارش داریا اصن حاجی پیداش نیست
همین که ما رو کارمون داره
زنگ می زنه
عین این بچه ها دو ساعت قربون صدقه می ره
بعد یه ساعت حال بابا مامانو می پرسه
آخرش می گه می دونی چی شد
فردا یه ساعت همش کارت دارم بعد دیگه دیگه
خب
ما که مشکلی نداریم
یعنی فوقش فردا به احترام ریش سفیدش از وقت فوتبال می زنیم میریم دنبال کارش
فقط دوست داریم بهش بگیم
آقا ما ترم 6
خب
انقد باید بدونی الان موقع امتحاناست
بعد اون وقت این پسر کپلت بشینه تو خونت
درسشم که تموم شده شکر خدا
یعنی تا این حد بنده ی خدا
حالا بی خیال حرفه داره خاله زنکی می شه
حالا جالب اینجاست بابای ما مثلا صدامون می زنه هوی نفله پاشو برو چار تا نون بگیر(مثلا می فرمایم )
بعد ما برمیگردیم می گیم این عرفان هس دیگه به این بوگو بره
بابا هه هم دقیقا می گه آخه ابله اون دوم دبیرستانه کلی هم درس و زندگی داره درک نمی کنی نه؟
بعد ما فقط می تونیم بگیم جان چی شد؟ کی مورده؟
یعنی ما تو همچین شرایط مساعدی داریم روزگار سپری می کنیم الکی الکی


چه بازی ایی شده بود بازی افتتاحیه
جالب بود
مزدکه می گه فشار تماشاگران لهستانی روی بازیکنای یونان سنگینی می کنه ( حالا یه همچین چیزی)
هی ما نگا, نگا می کنیم نه صدایی می شنویم نه حرکتی می بینیم که حرفشو تصدیق کنه
بعد فکر می کنیم
حتما صدا ورزشگاهو بستن که اذیت نشیم
یا شایدم بستن که فوش خارجکی یاد نگیریم( البته شایدم فقط فکر می کنیم)
بی خیال این یارو مردکو


لامصب مغز ما فقط با یه لیوان چایی داغ پخته می شه انگاری
نه که خودم سالیان سال تجربه داشته باشیما نه
فقط اون دفعه ای دیدم بابا بزرگه چایی شو که خورد استکانشو گذاشت رو پیشونیشو چشاشو بست
همچین حس گرفت که آدم هوس می کرد انجامش بده
بعد من امشب جاتون خلوت یه لیوان چایی داغ گذاشتم روپیشونیم
یعنی لحظه اول به مرز عربده رسیدم
بعد چشام خود به خود بسته شد
بعد گفتم آخیش عجب چیزیه لامصب
امتحانش قد ی لیوان چایی خرج داره
بعد اگه دیدین بد بود فوشه رو به عمه هه بدین خودمون گوناه داریم آخه


می دونی فرشاد خان
اگه مثلا اون ته خاطره می نوشتی مخاطب خاص و شونصد نفر به خودشون می گرفتن
بهتر از این بود بگی یه چی خوندی
اونوقت ناراحتم شدی
بعد نمی خوای چیزی بگی
والا فرشاده داریم؟


چی بگم وقتی قناری تو بهارم نمی خونه


شب خوش

alonegirl
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۱۵ قبل از ظهر
عمرن اگه الان 5 صبح باشه:-2-38-:
عمرن اگه من تا الان بیدار مونده باشم:-2-38-:
عمرن اگه من تو فیزبوق رفته باشم:-2-38-:
عمرن اگه تو پیج دخترعمه م اینا فضولی کرده باشم:-2-38-:
عمرن اگه تمام عکسای ددر دودورشونو دید زده باشم:-2-38-:
عمرن اگه بهشون گفته باشم زرشـــــــک:-2-38-:
اگه الان بیشتر وقت داشتم عمرن اگه بازم بقیه عکساشونو با دقت نیگا می کردم:-2-38-:
عمرن اگه... دیگه تموم شد فعلا:-2-38-:
عمرن اگه همین شب گذشته ما توئیت گردی کرده باشیم:-2-38-: این یکی جا مونده بودیه:-2-31-: (قابل توجه سحر جهت جیزشدن:-2-38-:)
دیگه چی باید می گفتم؟؟ آها تولد خوش گذشت به ما:-2-38-: کلی دوزتای پارسالی دیدیم و خندیدیم.
ها راستی ما بیخود به اون بنده خدا تهمت دروغ زدیم:-2-35-: دفترچه سراسری واقعا اومده ولی از بس این سایت سنجش فعال تشریف دارررررن که تو سایت اعلام نکردن. خسته نباشید عرض میشه بهشون:-2-28-: فردا پس فردا میرم دنبال دفترچه:-2-32-:
دیگه همین دیگه:-2-38-:
***
دلم برای شبنم تنگ شد. چیرا خاطره نمی نویسی نامرد؟:-2-33-:
فاطی توام نامردی دیگه تحویل نمیگیری:-2-33-:
بهنوووووش تو از همه بدتر:-2-42-:
زهرا و منیر و بهار هم کم پیدان:-17-:
اون الی قفل کن که کلا محو شد:-2-36-:
مهدیه حواسم به توام هستااااا:-2-43-:
نیلو توام بشین درستو بخون بعد حسابی بیا اینجا:-2-43-:
کاش یهو فردا می شد بعد لیلون یهو از را می رسید یه موضوع خز و خیل میداد همه رو مجبور می کرد خاطره بنویسن:-2-39-: لیلون مواظب خودتون باش:-25-:

هوووی مینا کی گفته نیما رئیسی فقط به درد بازیگری می خوره؟:-2-42-: صدا به اون قشنگی نمی شنوی؟!! بی سلیقه:-2-42-:

مهسا کهسا:-2-27-:
بم میگه اسمتو بزار شل قضی در پیاده رو :-2-33-:آخه سارای بی سواد من بهت چی بگم:-119-: شل قضی یعنی چی؟؟؟:-119-: گفتم بذار "شل ِ غازی در پیاده رو" نه شل قضی...:-2-28-:
درضمن قربون حواس ِ جمعت:-2-43-:

+ درمورد اون کاری که گفتم همه خونواده راضی ان و بهم میگن برم ولی خودم دو دلم:-17-:
+ کنکوریا و امتحانیا موفق باشین:-2-25-:
من دیگه برم. روزتون خوش:-2-25-:
عمرن اگه تا لنگ ظهر بخوابم:-2-38-:
اه بدم میاد ته صفحه:-2-36-:
رازتی رازتی اینو یادم رفت بگم...
صدای قشنگِ صبح میاد:-2-38-: صدای پرنده ها:-2-38-:
صبحتون قشنگ و بهاری:-2-41-:

niloofarnaz
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۴ بعد از ظهر
سیلام...:-2-35-:

چند روز پیش داشتیم صبحانه میخوردیم یهویی قیافه ی من کج و معوج شد یعنی این شکلی::-2-31-:

بعد مامانم میگن چی شدی تو یهو؟ ما هم گفتیم تو لقمه ام مورچه بود ..:-2-27-:. مامانم قشنگ اینجوری شده بود

بنده خدا: :-2-19-: مورچه؟ تو از کجا میدونی مورچه چه مزه ایه:-2-20-:؟ و اون موقع بود که ما رفتیم به دوران شیرین

و جاهلی کودکی...زمانی که شاید سه یا چهار سال داشتیم.یادش بخیر :-15-:

یادمه صبحایه زود کشیک میکشیدم بابام برن سر کار و من برم سراغ ظرف شکر :-10-: وقتی بابام میرفتن

من نوک پا و یجوری که مامانم بیدار نشن میرفتم تو آشپزخونه و ظرف شکرو میذاشتم جلوم و قاشق قاشق

میخوردم چه قدر خوشمزه بود.:-2-35-:..چه کیفی میداد.:-2-04-:..اما همیشه میترسیدم لو برمو مامانم بفهمن

یادمه اون زمان گاهی تو ظرف شکر مورچه هم بود و من بدون توجه به مورچه ها شکر رو میخوردم واسه همین

طعم مورچه رو میدونستم.:-2-06-:..همیشه و حتی همین الان هم هرچیزی بخورم و اگه توش مورچه

داشته باشه من میفهمم..:-2-06-:. این ماجرا رو که واسه مامانم تعریف کردم به جای اینکه به خاطر اینکه

من مزه مورچه رو میدونم بخندن میگن الهی بمیرم تو گشنه بودی که شکر میخوردی و من نمیفهمیدم.:-2-18-:

بنده خدا مامانم چه عذاب وجدانی گرفت ها.:-24-:..بچش کله صبح شکر میخورده و نمیفهمیده..:-2-12-:.:-2-06-:

نمیدونم اما اینو میدونم که از گشنگی نبود شکر دوست داشتم خصوصا قاشق قاشق خوردنشو و اون طعم

مورچه ای که همراهش بود .احتمالا من از همون بچگی خل بودم :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

مدیونین مسخرم کنینا :-2-33-:

ما بریم پی درسمون :-2-16-:

+Lily
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۱۰ بعد از ظهر
والا من که چیزی تو اون صدا ندیدم:-2-31-:کچلم که کرده بود دیه بدتر:-2-31-:

هی وای من ... هی وای من ...
نیما رئیسی یکی از قشنگترین صداهای دنیا رو تو مردا داره :-2-28-:
تو مگه آیس ایج رو ندیدی ؟ نیما رئیسی تو اون ترکونده ، کارش تو دوبله عالیه / یعنی باورت نمیشه اون صداها از حلق نیما رئیسی در اومده باشه :-2-22-:

جم مووی ، برباد رفته رو گذاشته :-2-38-:
تو 17 سالگی تنها آرزویی که داشتم این بود که این فیلمو کامل ببینم
الان نصفه نصفه دیدمش

مامانم با تعجب داره به اسکارلت نگاه می کنه :-2-22-:
هیچوقت از اسکارلت خوشم نیومد ولی رت رو دوس داشتم
به خاطر اون تیکه ای که موقع فرار از آتلانتا برگشت به جنگ ، عزیزم :-2-41-:

مامانم کم بود ، عموم هم اومده پز پسرشو بهم میده :-2-42-:
میگه مجاز شدی ؟ منم میگم کی مجاز نشده :-2-08-:
بعد رفتم سر کارای خودم، محلش نذاشم
تا مامانم خواس شروع کنه ، گفتم من عمرا پامو تو دانشاهی که سیاوشو قبول کنه ، نمیذارم :-2-43-:
من یه عمر از اون سرتر بودم ، حالا چون اون ارشد قبول میشه من نمیشم ، خودمو بکشم ؟
اونم به خاطر پسری که به کاهو میگه کلم :-2-31-:
من و سیاوش یه شب به دنیا اومدیم ، اون بیس دیقه از من بزرگتره ، هیچوقت ازش خوشم نیومد
نزدیک صد ساله ندیدمش :-2-08-:
همینم مونده اونو به رخم بکشن ، ای کیو سان

خب غرامو زدم ، برم آش رشته بخورم :-2-16-:
عاشقتم رت :-2-08-:


:-2-28-:
چقدر این مینهوتون ماسته:-2-28-:
:-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-:
:-119-::-119-::-119-::-119-::-119-::-119-::-119-::-119-::-119-:
:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:
:-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-:
:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
:-2-42-::-2-42-:
:-2-42-:

nairika
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۳۴ بعد از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
خوابم میاد شدید به مدت مدید:-37-::-28-::-37-:
یعنی انگار کوه جابجا کردم انقدر که بدنم خسته و کوفته است :-29-:
کی میگه آخر هفته واسه استراحت و شنبه همه باید با نشاط باشن :-45-:
پنج شنبه ای برامون مهمون اومد و نشد که بشه و بریم نمایشگاه و نهار و شام رو به شغل شریف مهمانداری مشغول بودیم:-2-42-: ولی جمعه کله صبح ساعت 9:30 از خونه زدیم بیرون:mrgreen: به نیت جمعه بازار و جاتون خالی و دلتون جیز یه عالمه چیزهای باحال دیدیم و مدیونید اگه فکر کنید ته کیف پولمون رو در آوردیم :-2-35-:
خلاصه ساعت 2:30 از جمعه بازار راه افتادیم سمت نمایشگاه و تا خود ساعت 9 که با اردنگی بیرونمون کردن تو نمایشگاه بودیم و کلی حسرت خوردیم که چرا میلیاردر نیستیم :-2-39-::-64-::-2-39-: که هرچی دلمون خواست بخریم:-2-43-:
خیلی دوست داشتم از بعضی آثار عکس بگیرم که اگه نمیتونیم بخریمش حداقل گاهی اوقات ببینیمش ولی همش گوشه به گوشه نوشته بودن عکس نگیرین:-2-42-: دست نزنید:-2-42-: جوری بود که به خواهری میگفتم ببین این تابلوهه اسمش دست نزنه:-2-37-:
خلاصه ساعت 11 به شکل دو جنازه درب و داغون:-2-29-::-2-29-: به خونه رسیدیم:-2-15-:
حالا از خستگی زیاد نمیتونم بخوابم:-2-39-: و صبح با هزار مصیبت بعد همش 4 ساعت خواب از جام بلند شدم و راهی دفتر شدم:-2-42-: دنبال یه لقمه نون حلال :-64-:
دیگه همین دیگه:-2-38-:
خوش باشین و میلیاردر:-2-37-:
فعلنات :-2-13-:
سحر جان خواهش میشه :-2-40-: امیدوارم که اگه رفتی راضی باشی:-2-41-:
راستی نمایشگاه از ساعت 3 تا 9 محض اطلاع:-2-38-:
هم اکنون نوشت:-2-38-:
لی لی منم رت رو بیشتر دوست داشتم ولی از اسکارلت هم خوشم میومد
تازه شم چند روز پیشا دزیره رو نشون میداد که من انقده از شوهر دزیره (اسمش برنادت بود اگه اشتب نکنم) خوشم میومد خود دزیره هم خیلی خیلی دوست داشتم:-2-37-:
آخی یه زمانی مثلا این فیلم ها خیلی بی حیاتی بودن ولی الان که میبینی تازه معلوم میشه که بابا اینا که اند آبرو دارین نسبت به فیلم های ...


فرصت ما تموم شده</SPAN> باید از این قصه بریم
فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم

خاطره ها رو یادمه لحظه به لحظه مو به مو
هیچی رو یاد من نیار اونقد خرابم که نگو

بد بودم بدتر شدم میرم با پاهای خودم
میرم نمی دونم کجا آخ...کم آوردم به خدا

دلگیرم از دست خودم کاش عاشقت نمی شدم
هر جوری می خواستم نشد از غم یه ذره م کم نشد

من موندم و تنهاییام از دنیا هیچی نمی خوام
عاقبت منو نگاه! اشتباه پشت اشتباه

هر روز عاشقتر شدیم تو عشق خاکستر شدیم
سوختیم ولی به آرزومون نرسیدیم

فقط گریه، فقط عذاب صدتا سوال بی جواب
نه من، نه تو، از عاشقی خیری ندیدیم

دلگیرم از دست خودم کاش عاشقت نمی شدم
هر جوری می خواستم نشد از غم یه ذره م کم نشد

من موندم و تنهاییام از دنیا هیچی نمی خوام
عاقبت منو نگاه! اشتباه پشت اشتباه

فرصت ما تموم شده باید از این قصه بریم
فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم

خاطره ها رو یادمه لحظه به لحظه، مو به مو
هیچی رو یاد من نیار اونقد خرابم که نگو

Mina
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۳۵ بعد از ظهر
خاطره ساعت 7.56 :

هیچی نخوندم...هیچی ِهیچی..مثلا میخواستم زود پاشم از خواب....هی 5دیقه..هی 5دیقه....الان پاشدم..
پاشم برم پی ِبدبختیم:)

هوووی مینا کی گفته نیما رئیسی فقط به درد بازیگری می خوره؟:-2-42-: صدا به اون قشنگی نمی شنوی؟!! بی سلیقه:-2-42-:والا من که چیزی تو اون صدا ندیدم:-2-31-:کچلم که کرده بود دیه بدتر:-2-31-:


خـوابم میاد:(

خاطره 11.35:

هی وای من ... هی وای من ...
نیما رئیسی یکی از قشنگترین صداهای دنیا رو تو مردا داره :-2-28-:
تو مگه آیس ایج رو ندیدی ؟ نیما رئیسی تو اون ترکونده ، کارش تو دوبله عالیه / یعنی باورت نمیشه اون صداها از حلق نیما رئیسی در اومده باشه :-2-22-:


بابا من نگفتم که کلا صداش بده..گفتم برا خوانندگی بده...وگرنه رو دوبله و بازیگریش حرفی نیست:-2-16-:

من شارژم:-2-16-:من شنگولم:-2-16-:من خوشحالم:-2-16-:
خوشحال و شاد و خندانم :-2-16-::-2-16-:
امتحانمو عالی دادم:-2-16-:یعنی فوق تصورم عالی بود:-2-16-:شانسی جزوه رو خونده بودم:-2-16-:کپ جزوه داده بود:-2-16-:بی شعور اونهمه مارو ترسوند:-2-16-:
علیرضا هم بعد ِ رفتن استاد، برا سرکشی به دانشجوهای ِخودش اومده بود دوتا سوال کمکم کرد:-2-16-:
یعنی حالی به هولی:-2-16-:
من خوشحالم:-2-16-:
امتحان بعدیم سه روز دیگه ست :-2-16-:

REAL LOVE
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۵۴ بعد از ظهر
هـــــــــــی اخه چیرا انقده از نیما رئیسی حرف می زنید؟:-2-39-:

لعنت به این گوشی:-2-42-: صبح زنگ نزد و در نتیجه من والیبال ندیدم:-2-42-:بیشــــــــــــور:-2-42-: حالا با اینکه باختن ولی باختشون آبرومندانه بوده باید می دیدم:-2-15-:
دیروز خاله اینا اومدن و سهند و سهیلا بعد از 6 روز رفتن خونشون:-2-16-: این خوشحالی واسه سهنده ها :-2-16-: سهیلا عین بچه آدم می نشست پای درسش و ریاضی و فیزیک می خوند ولی این سهند از بیخ گوش من جُم نمیخورد از بس که فضوله:-2-42-: امروز امتحان تاریخ داشت دو روز بود داشت اونو میخوند مثلا ! چندتا سوال ازش پرسید خواهرش همه رو اشتباه جواب داده بعدم ایراد بنی اسرائیلی میگیره که تو اینجوری پرسیدی و اونجوری پرسیدی:-2-43-: پسره تمام عشقش جاستین و سلنا و اینجور جینگولکاس:-2-28-: باید دختر میشد اشتباهی پسر شده، تمام این شش روز پاشو از خونه بیرون نذاشت عین این خاله خان باجیا فقط بلده ادای اینو اونو دربیاره:-2-28-:
قرار بود بعد از تماشای والیبال درس بخونم که چون والیبال ندیدم درسم نخوندم:-2-35-: ساعت هشت بیدار شدم و ساعت ده دوباره خوابیدم تا 12:-2-35-:
وسط امتحانا هم فیلم دیدنم گرفته دیشب نشستم سه قسمت از سلیقه ی شخصی رو دیدم:-2-35-: چقدر این مینهوتون ماسته:-2-28-:
انقدر نرمش و ورزش میکنم همه تنم درد میکنه:-2-30-:
چند وقته شعرام ته کشیده چی بنویسم؟!!!
دم حافظ خودمون گرم:

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
که حرام است می آنجا که نه یار است ندیم

*امروز وقت دکتر دارم نـــــــــــــــنــــــــ ــــــه:-2-30-:

سرای بانو
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۷ بعد از ظهر
نمیدونم شده که شما هم تویه بعضی از شبها وقتی صدای تلویزیون خونتون کمه صدای یه روضه خون رو بشنوید یا نه یه نوازنده ی دوره گرد که اکارداون میزنه , ولی برای من خیلی پیش اومده.........میدونم شاید یکم دردناک باشه اما خوب بخونیدش شاید یه تلنگر باشه به احساستون

یه شب از شبهای پاییزی بود هوا هم مثل این شعر اون شاعر معروف نا جوانمردانه سرد , من وخوانوادم هم

مثل همه ی ادمهای اون محله نشسته بودیم کنار بخاریه گرم و نرم ومیوه میخوردیم .صدای یه روضه رو شنیدم

وصاحبش که داشت میخوند:

یا امام رضا تو غریبیو ضامن غریبانت

این روضه رو زیاد شنیده بودم چون اون مرد زیاد تویه محله ی ما میومد گاهی هم که دلم میسوخت که

باید الان پیش زن وبچه ش تو خونه باشه نه ساعت ده شب تو کوچه!...... بهش یه پولی میدادم اون هم دعام میکرد وبا لبخند دور میشد.

اون روضه خون دوره گرد بود یعنی مثل این روضه خون جدیدا بلدگو نداشت یه عبای کهنه رو دوشش بود ویه

شال سبزدورگردنش برای خودش میخوند

ولی اون شب هوا خیلی خیلی سرد بود چند بار خواستم برم لب پنجره بیبنم هنوز هست یا نه نمیرفت, نمیدونم چرا

.با اینکه یه کم نگران بودم اما بیخیال شدم ورفتم خوابیدم .

صبح که مثل همیشه از خونه بیرون زدم .دیدن یه عده دور چیزی جمع شدن رفتم نزدیک تر قلبم تو دهنم بود یه

جنازه دیدم

یه مرد که یه عبای کهنه تنش بود ویه شال سبزهم گردنش. روضه خون مرده بود .بخاطر بیخیالی ما ادمها مرده

بود........

شبنم
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۳ بعد از ظهر
شنبه 20 خرداد

گفته بودم ماه خرداد رو دوست ندارم ؟ :-2-38-:

دیدین بعضی روزا آدم یه عالمه کار داره بعد به هیچ کدومش نمیرسه ؟ امروز واسه من از اون مدل روزا بود. صبح که اومدم یه لیست بلند بالا از کارام نوشتم که انجام بدم. اینجا که سرعت افتضاح شد کارام موند . تو شرکت هم دفاتر پلمپ شده پارسالمون گم و گور شده هر جا رو میگردیم پیداش نمیکنیم :-2-28-:
همین دیگه از صبح داریم دور خودمون می چرخیم :-2-28-:

دیروز کسری اومده بود خونه مون. این هفته شمال بود دلمون براش اساسی تنگ شده بود. شب هم رفتیم سمت کوهسار و بعدشم شام خوردیم - شام تولد زوری :-2-22-: - و اومدیم خونه. نتمون قطع بود دیروز صبح خود به خود وصل شد :-2-35-:

خوابم میاد شدید .فقط دلم میخواد برم خونه بخوابم . کارامم مونده :-2-39-:

بوی سیگار توی این گرما داره سیستممو به هم می ریزه :-2-36-::-2-36-::-2-36-:

روز خوبی داشته باشین :-2-38-:

sabooha
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر
فکر می کنم قند عسل خان جان دارد افسردگی می گیرد .

هر 5 دقیقه یکبار اسباب بازیش را رها می کند زل میزند به یک نقطه و از ته دل بلند میگوید : هی ییییییییییییی :-2-39-:
ذکر گریه هایش هم که این است : نه...نه ...نه ....:-2-30-:
طفلک بینوای کوچولو! :-2-15-:

ما باید در تربیت بهداشتی اجتماعی کودکمان احساس موفقیت کنیم ؟:-2-43-:

دیروز رفته آرایشگاه تا کمی موهایش را دورگیری کند
آنقدر کولی بازی درآورده که آرایشگر بینوا بساطش را آورده توی خیابان
آقا ماشین ها را تماشا کرده تا آرایشگر 2 تاشوید ناقابلش را اصلاح کند .


در راستای هفته ی صنایع دستی
ما امیدمان میرود که محمدصدرا در آینده به فرش بافی رو کند .
کار و بارش شده اینکه بشیند گوشه فرش و ریشه هایش را بکشد و پاره کند
و یا اینکه با نقش های روی فرش توسط انگشت های کوچولویش بازی کند .
آینده اش را درخشان می بینم .....:-2-37-:
اگررفت در صنعت فرش بافی می گوییم آرم نودهشتیا را با ابریشم ببافد هدیه بدهیمش به ادمین
چطور است ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-41-:

پ . ن
از همه دوست جان ها ممنونم برای تبریک تولد ..
ما اصولا خودمون را قابل این دست محبتها نمی دانیم .
فروغی جان :-2-40-:ممنون از توجه ات به تاریخ تولد .
نولویی شکر خوار :-2-40-:
و همه تبریک گویان :-2-40-:

EVE L
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۰۱ بعد از ظهر
امروز امتحانم رو گند............................................ ................نزدم!باورتون میشه من!منه خنگ ی امتحانو گند نزدم! چنان جشنی گرفتم ک الان 4 ساعته واس این گل کاشتنم تو نتم تا مثلا ب خودم استراحت بدم!خیلی داره فاز میده البته ب اندازه ی تقلب فاز نمیده میدونین لزتی ک در تقلب هست در خوندن و این ک خودت جواب بدی نیس!:-2-27-:
ب هر حال!امروز کلی با مامانم دعواییدم!میخام با رفقا برم بیرون میگه نمیشه و اونا جلف بازی درمیرن پسرا میفتن دنبالتونو ازاین حرفا.. میخام اناتومی گری ببینم میگه اخه خواهرتم میبینه و کوچیکه و رو ذهنش تا ثیر منفی میذاره...ای خدا !روزی 100 بار از خودم میپرسم چرا من بیچاره باید تو ایران ب دنیا میومدم!چرا ی ادم خنگ باید توامریکا ب دنیا بیاد و تازه عشق دنیا رم بکنه اونوقت من ...من دارم تیزهوشان درس میخونم اما بااین وضعیت احساس خوش بختی ک هیچ شدیدا احساس بیچارگی میکنم!این جا مثه زندان میمونه! از زندگی توایران زیاد راضی نیسم!یعنی اصن راضی نیسم!ب امید روزهای بهتر!:-2-37-:

bahar1313
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۱ بعد از ظهر
شنبه 20 خرداد 1391

سلام. خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟

اقا من یه اخلاق عجیبی دارم اونم اینه که فصل امتحانا که می شه به طرز وحشتناک و اسفناکی دلم واسه خودم می سوزه یعنی همچین روضه و ناله ای واسه خودم سر می دم ، همچی دلسوزی می کنم واس خودم، همچین اهای جگر خراشی سر می دم که دل سنگ اب می شه برام. یعنی انچنان از درس و امتحانام صحبت می کنم که همه احساس می کنن بزرگترین ظلم تاریخ به من شده.

مرگ بر سینوس و کسینوس.:-2-33-: مرگ بر توابع هزلولوی،:-2-33-: مرگ بر مشتقات جزئی:-2-33-: مرگ بر اعداد مختلط ، مرگ بر سری های فوریه :-2-33-:مرگ بر ریاضی مهندسی:-2-36-:
خاک بر سر اونی که امتحان ریاضی مهندسی و ساختمان گسسته رو انداخت پشت هم:-2-42-:خاک بر سرش که یه روزم بینش وقت نذاشت :-2-42-:خاک بر سر رییس دانشگاهی که همه ی راهای تقلب رو بر ما بست.:-2-42-:خاک بر سر اساتید محترمی که تحویل پروژه شون به مثال کابوسی دهشت واره.:-2-42-:خاک بر سر هر کی ایده امتاحانو اختراع کرد

درود بر دانشجویی که تا اخرین روز های ترم بازم باور نکرد باید درس بخونه:-2-38-:درود بر دانشجویی که همه درساشو گذاشت واسه اخر ترم سر امتاحانا:-2-38-:درود بر دانشجویی که اول ترم 17 واحد تخصصی برداشت بدون اینکه فکر کنه موقه پاس کردن سرویس خواهد شد:-2-38-:درود و صد درود به دانشجوی خاک بر گوری که با همه این احوال بازم سنگر اینترنتو رها نمی کنه بره بتمرگه سر درسش:-2-09-:

"خـــــــــرداد" فصل تقلبهای بزرگ است

پ.ن- شادی فقط به عشق خودت:-2-31-:

روز همگی به خیر و سلامتی و عاری از استرس امتحان

H0NEY
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۰۸ بعد از ظهر
http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/flower4.gifبه نامش و به یادش،و به سرآغاز کلامشhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/flower4.gif

دورود http://www.millan.net/minimations/smileys/poppysmileyf.gif
ما اومدیم با یه خاطره جدید http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/give_rose_girl.gif
اقا میخوام یه مفهوم جدید از حماقتو بگم :-2-38-:
حماقت یعنی این که صبح زود پاشده باشی مثل خر دو ساعت درس بخونی بعد بری نمایشگاه خسته بعدم پارک جسدت برسه خونه فردا امتحان فیزیک داشته باشی شبش بشینی تا ساعت 3 یه رمان تکراری بخونی صبح هم با چکش بیدا رشی این قسمت از دیروز من بود:-2-27-:
من اعتقاد عجیبی به مستجب الدعوه بودن فرودو پیدا کردم http://www.moppo.net/anisigns/signer/angel/angel.gif گفت امتیاز بده حرف گوش نکردم این یکی امتحانم خراب شد:-2-30-: چه قدر سخت داده بود نامرد اما اساسی تقلب کردیم :-2-16-:یه سوال پشتی تو برگه داد بهم یه سوال جلویی سه تا سوال دادم به جلویی معلمه نفهمید http://www.moppo.net/anisigns/signer/laughing/laughing.gif
بعدم رفتیم با بچه ها یه قدمی زدیم http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard35.gif خیلی بده که فقط دوروز مونده و دیگه معلوم نیست تا اخر عمرم بعضیاشونو ببینم یاد نه:-2-39-: چون میرن خونه های دیگه مدرسه های دیگه یا حتی شهرای دیگه:-2-15-:
اینام عکسای دیروز میذارم ترغیب شید برید خیلی خوب بود:-2-16-:
این از وسایل غرفه شوهر خاله ای بود:-2-41-: (http://www.mediafire.com/convkey/7f12/7cqmxsqy2l72g6o5g.jpg)http://www.mediafire.com/convkey/5ff2/577ogveuu7zek9z5g.jpg
اینم اون اقاهه که خیلی هنر مند بود:-2-41-: (http://www.mediafire.com/convkey/1105/878brz5hd8nnrxk5g.jpg)http://www.mediafire.com/convkey/697d/2fdx763a5p6jlli5g.jpg
اینم سرباز خست:-2-41-: (http://www.mediafire.com/convkey/1105/878brz5hd8nnrxk5g.jpg)هhttp://www.mediafire.com/imageview.php?quickkey=5aa0zkjy73ou6dr (http://www.mediafire.com/convkey/c148/5aa0zkjy73ou6dr5g.jpg)
اینم گل نیلوف:-2-41-: (http://www.mediafire.com/convkey/1105/878brz5hd8nnrxk5g.jpg)رhttp://www.mediafire.com/convkey/d596/3f36rsiz6wpzc545g.jpg
ابشار با شاتر باز:-2-41-: (http://www.mediafire.com/convkey/1105/878brz5hd8nnrxk5g.jpg)http://www.mediafire.com/imageview.php?quickkey=g50fu2n6ph67tds
(http://www.mediafire.com/convkey/ecbb/g50fu2n6ph67tds5g.jpg) یه نما هم از تهران بزرگhttp://www.mediafire.com/imageview.php?quickkey=2v4ucny5rd2vge (http://www.mediafire.com/convkey/368a/2v4ucny5rd2vge15g.jpg):-2-41-: (http://www.mediafire.com/convkey/1105/878brz5hd8nnrxk5g.jpg)1 (http://www.mediafire.com/convkey/368a/2v4ucny5rd2vge15g.jpg)
کل پارک:-2-41-: (http://www.mediafire.com/convkey/1105/878brz5hd8nnrxk5g.jpg)http://www.mediafire.com/imageview.php?quickkey=l8nxat6uk246rav (http://www.mediafire.com/convkey/e436/l8nxat6uk246rav5g.jpg)
http://www.mediafire.com/imageview.php?quickkey=7cqmxsqy2l72g6o:-2-41-: (http://www.mediafire.com/convkey/7f12/7cqmxsqy2l72g6o5g.jpg):-2-41-: (http://www.mediafire.com/convkey/1105/878brz5hd8nnrxk5g.jpg)
:-2-41-:http://www.mediafire.com/convkey/1105/878brz5hd8nnrxk5g.jpg (http://www.mediafire.com/convkey/1105/878brz5hd8nnrxk5g.jpg)
میدونی ارشام خان گاهی وقتا دلت نمیخواد یه دوستو ناراحت کنی پس ترجیح میدی خودت ناراحت باشی و بی خیالش بشی اما گاهی نمیتونی ساکت ساکتم بمونی پس یه اشاره ای میکنی تا اون ادم که فکر میکنی خیلی هم باهوشه خودش بگیره منظورت چیه من توبه کرده بودم پی نوشت نذارم اما خوب نمیشه دیگه چه کنیم مسائل خاطره ای باید همین جا حل شه http://smileys.smileycentral.com/cat/16/16_4_10.gif

دوستای گلم بدرود:-2-40-:
هانی کوچولو http://www.millan.net/minimations/smileys/moonsmiley1.gif




كنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی
عاشقم

ابر شدم صدا شدی شاه شدم گدا شدی
شعر شدم قلم شدی عشق شدم تو غم شدی
لیلای من دریای من آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در كوچه های در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب
شاید كه روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

كنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی
عاشقم

ماه شدم ابر شدی اشك شدم صبر شدی
برف شدم آب شدی قصه شدم خواب شدی
لیلای من دریای من آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در كوچه های در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب
شاید كه روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت
دانلـــــــــــــــــود (http://dl.zareshk.ir/amir/uploads/1332465357.mp3) http://www.pic4ever.com/images/electricf.gif (http://dl.zareshk.ir/amir/uploads/1332465357.mp3)

~*SaHaR*~
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۴۰ بعد از ظهر
مینا صدای نیما رئیسی که عالیه:-2-41-: به نظر من یکی از بهترین های رادیوئه:-2-41-: چرا می گی صداش بده؟:-2-31-:

منم امروز صبح می خواستم زود بیدار شم:-2-31-:برای 7 ساعت گذاشتم ولی نیم ساعت نیم ساعت رفت عقب:-2-31-: تا اینکه 10 بیدار شدم:-2-31-: اونم شروع کردم با همون حالت خواب به درس خوندن :-2-31-:ولی عجیب مزه داد 11 هم که قرار بود برم استراحت:-2-31-: خیلی خسته شده بودم آخه:-2-31-:
ولی خب به جاش تا الان داشتم می درسیدم:-2-37-:
وسطاش که خسته می شدم، می رفتم سراغ داداشم:-2-37-: یکی می زدم تو سرش و فرار می کردم :-2-37-:عجیب مزه می ده اذیت کردنش:-2-37-: دیگه آخرین بار گفت: این دفعه بلند شم فقط با یکی تلافی می کنم!! :-2-37-:منم دیدم جدی جدی عصبی شده:-2-37-: رفتم سراغه یخچال، یه موز از اون سیاهاش انتخاب کردم و پوست کندم و دادم بهش و گفتم: بیا با هم دوست باشیم :-2-08-:
قبول کرد ولی من با همون دست موزیم یه دونه دیگه زدم پس کله اش
بعد دیدم اوه اوه سرش موزی شده:-2-38-: تازه هم از حموم اومده بود و داشت می رفت بیرون
این شد که یه مسابقه ی دوی 540 متر دور خونه داشتیم:-2-38-:
اگه توی مسابقه های مدرسه هم یکی این طوری می افتاد دنبال آدم، من یکی که رکورد جهانی رو می زدم:-2-37-:
بعدش حالم عجیب عوض شد و نشستم سر درسم:-2-38-:
شبکه ی خوزستان داشت کوچه ی اقاقیا رو نشون می داد:-2-16-: آخی چه خاطره هایی باهاش داشتم:-2-16-:
علی صادقی زال بود توش و من اصلا یادم نبود:-2-37-: از همون اولم دیوونه بوده این بشر:-2-31-: اون قسمتش بود که مار اومده بود تو خونشون
این دیوونه آویزون شده بود و زیر تخت رو می دید یهو داد زد مار :-2-22-: همه رو پروند! نگو یه کمربند پیدا کرده آوردش بیرون و می گه مار سگک دار! :-2-22-:
چقدر همه شون پیر شدن :-2-15-:خب حتما منم پیرتر شدم دیگه انگار همین دیروز بود:-2-15-:
آخی ایرج نوذری هم بود:-2-15-:خدا بیامرزش:-2-15-:
بریم به ادامه ی استراحتمون برسیم:-2-37-:

منم می خواستم اسکارلت ببینم ولی بعد جین ایر تجربه شد که اول کتابشو بخونم:-2-38-:
بربادرفته هم جزو کتابایی بود که قرار بود تابستون پارسال بخونم ولی منتقل شد به تابستون امسال:-2-38-:

+مینا خاطرتو نخونده بودم هنوز
ولی صداش برای خوانندگی هم خوب بودا:-2-31-:

alonegirl
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۴۹ بعد از ظهر
20 خرداد !!!!
هی وای من! الان تاریخو دیدم یادم اومد امروز سالگرد ازدواج مامان و باباست:-2-37-: دو روز دیگه ام تولد مادرجان:-2-37-: بازم کادوووو:-2-02-: دیگه چی بخریم براش؟:-2-30-: شنبۀ دیگه هم تولد سعیده، واسه اونم باید برم کادو بخرم:-2-37-: دیگه کادوی کی مونده بود؟! کسی نیس انگار... چی شده امسال انگار تولدیهای خردادمون کم شدن:-2-17-:
چیرا هیشکی به ما کادو نمیده؟ دلم تنگ شده واسه کادوی تولد:-2-34-: من چطور 5 ماه دیگه صبر کنم:-2-03-: آخ جون 5 ماه دیگه پرنیا هم به ما اضافه شده و یه کادو بیشتر می گیرم:-2-11-: الان شقایق این حرفو میشنید می گفت: خفه شو بیشین سرجات! حالا حالاها باید خاله ش واسه ش خرج کنه بعــــد به تو برسه:-2-31-:
چه حرفا! خو اونم آدمه دیگه باید به سهم خودش بهم کادو بده:-2-43-:
دیگه دارم هزیون میگم:-2-35-: دو صفحه تایپ فوری داریم بریم به کارمون برسیم:-2-38-:

+ شبنم هفته ای یه بار اینجا سر می زنی؟! اونم شنبه ها فقط :-2-28-:
+ بهار قربون ِ مرامت کُرhttp://www.pic4ever.com/images/155fs287321.gif
روز خوش:-2-25-:

nemesis
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۵۳ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون.

سلام :-2-25-:
وااااااااااااااای چقد خیلی ها خاطره نوشتن :-2-16-: انقد ذوق می کنم وقتی میام می بینم کلی خاطره هست واس خوندن :-2-16-:
امروز روز خیلی خیلی خوبی بود. رفتیم استخر اونم دو تایم پشت سر هم :-2-16-: البته با کلک :-2-27-:
زنداییم همون استخر کلاس میره. بعد امروز دو جلسه کلاسشونو انداخته بودن پشت سر هم. اول قرار بود من و آیسا خودمون بریم زنداییم خودش. بعد دیدیم چه کاریه. اینهمه راه خودمون بریم. تصمیم گرفتیم همون تایم اول بریم بعد تا ما بیایم حاضر بشیم و یکم الاف کنیم خودمونو کلاس اونام تموم میشه.:-2-15-:
بعدش یه فکر شوم به ذهنمون رسید. و تصمیم گرفتیم اگه کلکمون گرفت تایم بعدی رو هم بمونیم. :-2-35-:

خلاصه رفتیم و زنداییم رفت جلو و چون گفت همه با همیم فقط سوییچ ماشین و گرو گرفتن و بهمون کمد دادن. خوب چون ما هیچی گرو نذاشته بودیم اونام نمی فهمیدن که ما کی رفتیم داخل دیگه. کلیدا رو پس دادنی هم زنداییم رفت داد و اصلا طرف متوجه هم نشد. :-2-32-::-2-32-:
ایسا همیشه برا شیرجه زدنای اول مشکل داره. سه ساعت عقب جلو می کنه تا بپره. آ[رش باعث میشه بهمون مشکوک بشن که شاید بلد نیستیم و بال بال می زینم :-2-22-: امروز دو بار زنداییم هلش داد یه بارم من هلش دادم که مجبور بشه بپره. :-2-22-: بعد که دوباره ترسش ریخت حالا هی تند تند می پرید. جالبش اینجا بود. وایستاده بالا هی می ه: یک، دو ..... بعد هی عقب جلو ... دوباره یک ، دو .... :-2-22-: من که عصبانی می شدم. یهو می گفت باشه دیگه: یک ... شالاپ می پرید :-2-22-: دیگه به دو و سه نمی رسید. :-2-22-:
یه دفعه آیسا با دست محکم کوبید تو صورت من دندونمم لبمو زخم کرد و خون اومد.
برگشتنی من داشتم می رفتم خودش حواسش نبود پاش رفته زیر پام. میگه می خواستی تلافی کنی می گفتی خوب. :-2-41-:

خلاصه هیچی دیگه تو این گرما خیلی چسبید. :-2-16-:

خالم اینام پریدن سمت مکه. مامان فاطی اینام امروز برگشتن. :-2-37-:
+ مینا طفلکی یه حرفی زد حالا همه هی میگن چرا میگی صداش خوب نیست عالیه. طفلکی مینا. :-2-08-: خوش به حال نیما خان که انقد طرفدار داره. میگم بهش پیشنهاد بدین بیاد اینجا عضو بشه :-2-22-:


شنبه هم که داره تموم میشه امیدوارم هفته خوبی رو شروع کرده باشین و تا آخرش ادامه بدین. :-118-:

شب همگی بخیر. :-2-40-:

Star_69
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۱۶ بعد از ظهر
سلام
این پست رو زدم صرفا جهت جواب شادی نوشت :
شادی نمی دونی این روزا چقدر سرم شلوغه ... دارم تکلیف زندگیم رو روشن میکنم .
ادما هر کدوم توی یه برهه از زمان بالاخره راهشون رو پیدا میکنن الان برای من اون زمانه .
برام دعا کنید تا همه چیز درست بشه .
فصل امتحانات هم که هست دیگه بدتر !
ببخشید اگر کم رنگم .
ایام به کامتون :-118-:

Fed Up
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۰۳ بعد از ظهر
سلام...........بازم اومدم..........چه اومدنی......با یه دل پر.........:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
امروز خیلی حالم گرفته شد........امروز چیزی دیدمو شنیدم که حالم از ایرانی بودنم به هم خورد.........حالم از وجودم به هم خورد.............حالم از کشورم به هم خورد...........:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
اینجا ایران نیست............ما ایرانی نیستیم.............ایران مرد...........ایرانی مرد...........ما ایرانو تو دوره ی کورش و داریوش جا گذاشتیم............میدونم الان کنجکاوین که بدونین چی شده ولی به خدا نمیتونم بگم........ولی مطمئنم اگر میگفتم شما هم حال منو پیدا میکردین..............:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
میدونین یه چیزایی رو نمیشه گفت...........باید بذاری پیش خودت بمونه.........اگه این حرفا رو بگی باید با زندگیت خدافظی کنی...........همیشه همینه...........باید سرکوب شدن رو تحمل کنی..........کسی صدای فریادتو نمیشنوه............:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
من خستم............خستم از این همه بی عدالتی.........خستم از این که نتونم حرف دلمو فریاد بزنم.......خستم از این که سرکوب شم...........:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
خدا خودش همه رو به سزای عملشون برسونه..........من که میسپرم دست خدا:-2-15-::-2-15-::-2-15-:

mahed10
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر
امروز روز نحسی بود از امروز متنفرم
ای کاش امروز وجود نداشت:-2-15-::-2-39-:

!arefeh
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۳ بعد از ظهر
سلام دوستان:-2-25-:
امروز امتحون دادیم در حد المپیک خودم حساب کردم 18 میشم:-2-27-: ولی انقدر درهم و برهم نوشتم فکر کنم استاد نتونه بخونه ولی امیدوارم کمتر از 16 هم بهم نده:-2-31-:
آقا ما اومدیم اعتراف کینم در مورد فیزیولوژی گیاهی گفتم ،100 صفحه و اینا :-2-35-:
مارفتیم انتشارات دیدم بهله یک صفحه پشت و رو بید همین:-2-35-: ما انقذه در دلمان خجالت وکشیدیم :-2-35-:ما از همین تریبون از استادمان عذر خواهی وکنیم:-2-14-: ما خیلی دچار عذاب وجدان وشدیم:-2-14-:
پس فردا امتحان ویروس شناسی دارم خیلی درس مزخرفیه:-2-31-:
توجه کردین من به همه درسا میگم مزخرف:-2-08-:
وای که چقدر آفتاب یزد داغه امروز به معنای واقعی توی آفتاب پختم الانم سردرد شدم شدید:-2-30-:
چقدر چرت و پرت گفتم:-2-08-:
دیگه رفع زحمت میکنم:-2-08-:
شبتون خوش
ارادتمند عارفه:-2-40-:

.arsana.
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۱۲ قبل از ظهر
سلام :-2-38-:
ما امروز امتی هندسه تحلیلی داشتیم خوب دادیم بسی:-2-31-:
میگویما امروزی بچه ها داشتن درصدای سنجشو میگفتن بعد رسید به یه نفر خاص:-2-43-:گفت:من اصلا خوب ندادم
گفتیم:حالا بگو چند زدی؟:-2-28-:
گفت:68
ما همه اینجوری::-2-36-:
همه درصدا دور و بر 40 اینا بود ما یعنی موخواستیم سرمونو بکوبیم به دیفال:-2-27-:
خودم که با افتخار:52:-2-08-:
خاک بر سر یه سریا که قدر درصداشونو نمیدونن :-2-38-:من اگه جاشون بودم قیامت میکردم:-2-37-:

دیگه بگویم دو روزه ظهرا که میخوابم خوابای وحشتناک میبینم :-2-09-:منی که حداقل 3 ساعت میخوابم خواب ظهرم شده یک ساعت و نیم سر این خوابای عجیب غریب:-2-39-:
یعنی خوابه یه چیزی بود واسه خودش :-2-35-:انقدر اخبار دیدم این روزا که تو خواب اردوگاه اشرف و جنایت و اینا دیدم:-2-35-: نمیدونم انگار داشتن یه سری آدم رو قتل عام میکردن به طرز وحشتناک :-2-15-::-2-30-:خیلی بدجور بود :-2-30-:الان که بهش فکر میکنم یه جوریم:-2-39-:
روز قبلشم خواب دیدم یه حشره موذی افتاده دنبالم میخواد نیشم بزنه :-2-35-: نیشش خورد مثه سوزن بود:-2-35-:منم هی داد و بیداد می کردم که مااااااماااااان ددم وای بیا اینو بگیر:-2-27-:خواب اولیه رو اینطوری نبینینا اگه تو بحرش بودین خوفناک بود:-2-35-:

دیگه اینکه هلنا ساعت 1 نصفه شب که الان باشه نشسته بازی آنلاین بازی میکنه:-2-33-:بی شووووور نمیذاره چار کلمه خاطره بنویسم:-2-33-:الان اگه نرم داد میزنه مامانو بیدار میکنه:-2-33-:اون موقع خر بیار باقالی بار کن:-2-43-:
هلنای بی سیم جوجه بی شووووووور:-2-35-:

خداحافظی:-2-37-:

neda - jojo
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۱۲ قبل از ظهر
20 خرداد !!!!
امروز روزی بود که عشقمو بعد از حدود دو سال دیدم.....
از وقتی که از هم جدا دشیم دوسالی میگذره و تو این دوسال ندیده بودمش
ولی امروز وقتی داشتم میرفتم واسه امتحات تو یه خیابون سینه به سینه ی کسی شدم
سرم و که بلند کردم خشکـــــــــــــــم زد!:-2-31-::-13-::-13-::-13-:
باورم نمیشد این هون کسیه که من یه زمانی....:-13-::-2-35-:
ای خـــــــــــــــــــــــد ا:-2-39-:
دنیـــــــــــــــــا چقدر کوچیک شده
میون این همه آدم...بین این همه دختر ، تو این همه ی کوچه ی خدا....عشقـــــــــــــــم دل به دختر همسایمون بست و شد دامادشون:-2-18-:
امروزم که دیدمش داشت میرفت پیش نامزدش:-2-:
خدایا نمیدونم این چه عشقیه که تو دلم نشوندی....که حتی بعد از دوسال هنوزم دوسش دارم و به فکرشم ....حتی با وجود اینکه میدونم نامزد داره و یه ماه دیگه عروسیشه
هنوزم مثل اون موقع ها عکسش رو به رومه...:-17-:
خدایا یعنی این یه عشقه پاکه ؟ از اونا که همه میگن هیچوقت از یاد نمیره؟! یعنی من هیچوقت نمیتونم فراموشش....:-2-03-:
یعنی تا ابد باید تو حسرت عشقش باشم؟!
یعنی تا ابد باید از خودم بپرسم چرا سهم عشقم جدایی شد؟!
یعنی تا ابد باید از خودم بپرسم چرا عشقم عاشق دختر همسایمون شد ؟!:-12-:

تو رو خدا هر کی این متن و خوند واسم دعا کنه:-63-:

یا حق....

فرودو
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۱۲ قبل از ظهر
رفتم نون بگیرم
یارو اومده زیر گوشم به طور سری می پرسه
راسته نون گرون شده
نگاش کردم گفتم والا نمی دونم
یکی دیگه نمی دونم چطوری شنید می گه امروز یوم الشک اعلام شده
یکی می گفت آقا یه هو می کردن 400 روند شه
یکی دیگه می گفت چرا 400 خب می کردن 300
کناریش می گفت واسه 50 تومن آخه
یکی دیگه هم نطق کرد آقا اصن می کردن 500 دوتا می گرفتی هزار خلاص
اون یکی دیگه در اومد که آقا چه وضعشه چرا اصلا باید گرون شه
اون پیرمرده هم گفت آقا جان یارانه ای که می گیری باید حلال باشه یا نه ( نه چندان دقیق)
بعد بحث کشید به سیاست خارجی دولت
بعد ما گفتیم الانه که دعواشه
بعد ناگهان یکی اومد
همه یه هو سیاست خارجی و داخلی و فضایی و ... رو ولش کردن
یعنی مردک استغفرالله ایی بود واسه خودش


امروز بعد از ظهر خونه نبودم
خب
این خواهرما تعریف کرد برامون
تو اتاقت (!!!) نشسته بودم که دیدم یه هو کامپیوترت بدون دخالت دست بشر خودکار و بدون مقدمه روشن شد
بعد یه صفحه سیاه فقط بالا مونده بود و هیچ حرکتی نمی اومد
بعد من ری استارت کردم
بعد شات کردم
بعد ما همینطور بدون مقدمه پرسیدیم تو اتاق ما چه غلطی می خوردی
گفته نگارو برده بودم گردش ( منم کاملا خر )
اما حالا یه خرده می ترسیم
می گما نکنه شبی نصف شبی دوباره روشن شه بیاد بخورتمون!


راستش امشب اصلا حال و حوصله حرف (همون چرت گفتنو می گم) زدن ندارم
فقط اومدم بگم من رسالتم تو چنین شبی بود ( که نه هست) که به پایان رسید


انقده بدم میاد از این زندگی ایی که بقیه واسم ساختن
از خود این آدمی که شب و روز داره این زندگی رو می کنه بیشتر


شب خوش

.parniya.
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۲ قبل از ظهر
سلام
احوال دوستان،خوبید آیا؟
نمیدونم چرا قبول نمیکنم که اینجا رو جون به جونش کنن نزدیک به قطبه،نباید به آفتابش دل خوش کرد ....دیروز هوا آفتابی بود ومن هم با ی لاتیشرت رفتم بیرون البته ی کت هم همراه خودم برده بودم که بیشتر واسه ژست بود وگرما نداشت.خدا براتون نخواد یه دفعه ای هوا زیرو رو شد وتا برگردم خونه سرما رفته تو جونم اونقدر که هنوز دستام یخه یخه.همه بدنم دردمیکنه تمام امروز رو زیر پتو لرز کردم ...

دوستون دارم
مراقب خودتون باشید:-118-:

white-sky
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۶ قبل از ظهر
صبح خیر سرمان از خواب خوشمان زدیم تا مثلا اندک درسی بخوانیم امتحانیم پاس کنیم اگر باری تعالی بخواهد.
چشمانمان را که گشودیم صدای ناز گزارشگر باعث تشویق شد تا به تماشای فوتبال روی آوریم ، بعد از غریب 93 دقیقه بعد از کلی قربان صدقه رفتن مسی جانمان و گفتگو در یاهو و نقد بعد فوتبال با درس خوانان همچون خودم (دکتران آینده) تصمیم به درس خواندن گرفتیم
کتاب را هنوز دستان لمس ننموده بود که خواب سراغی ا ما گرفت و گفت سپید جان بخواب امتحان بششششه چههه؟!؟!
و اینگونه بود که هم اکنون پس از امتحان به چیز خوردن افتادیم و به درگاه خانم عطایی آویزان شده و خواب را نفرین می کنیم...

توروخدا دعا کنید کامممممل شم شیمی....
:-2-30-::-2-39-:

sayeh66
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۵ قبل از ظهر
سلاممممممممممم به رویییییییییی ماهتوننننننننننننننننن
اقاجان ما دیروز رفتیم اون دانشگاهی که استاد پایان نامه مان انجاست توی سالن امتحان برگزار میشد:-120-: رفتم گفتم با دکتر فلانی کار دارم گفت امتحانه نمیشه:-2-31-: برین گفتم من مال این دانشگاه نیستم :-119-:،با ایشون هماهنگ کردم هرچی گفتم فایده نداشت اونجا نمیدونم چه طور دانشگاهیه که انتن نمیده:-2-36-: بالاخره بعد از کلی زحمت با استاد تماس گرفتم که بیا منو از دست این مراقب روانی نجات بدههههههه:-119-::-2-33-:
بعدم رفتیم مزون دوستمان لباس عروس انتخابیدیم:-2-16-::-2-14-: حیف که سایت قسمت خواهران برادران ندارد اگرنه میگذاشتیم عکسهایش را خواهران نظر بدهند:-2-06-::-2-14-::-2-02-:
خلاصه همین دیگه از صبح هم برگه تصحیح میکنیم و حرص میخوریم از دست بچه ها با این نمرات افتضاحشان.:-120-::-2-28-::-2-43-:
دوزتان داریم:-2-37-:

Mina
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۴ قبل از ظهر
وای، چرا من اصلا حس تایپم نمیاد؟!
از دیروز دارم سعی میکنم..اصلا حوصله م نمیاد:-2-39-:فقط میشینم پای ِ نت و از اینور به اونور، از اونور به اینور:-2-39-:
اعصابم خورده:-2-43-:نمیدونم چرا..ولی خورده:-2-43-:
حرفی برای گفتن ندارم:-2-43-:

دیشب رادیو هفت سعید شهروز نشون داد:-2-39-:ترانه غزلک:-2-39-:یادش بخیر قدیما شبکه سه هی کلیپشو نشون میداد:-2-39-:دلم سعید شهروز خواست:-2-39-:

مثل دل من، کسی تنها نیست.....بی تو جای من، توی دنیا نیست
غم دلمو که واست تنگه.....نمی بینی و دلت از سنگه
اگه دنیا زیر و رو شه، با تو نمی میرم.....یه روز می آم دستاتو می گیرم
هواتو از دلم نگیر.....دلم رو دست کم نگیر
شبامو عاشقونه کن.....توی قلبم خونه کن
نگو شب من پر کابوسه.....اگه تو بخوای پر فانوسه
یه روزی نیای که دیگه دیره.....بیا که دلم داره می میره
تو که نیستی اما من تنهاییمو دارم.....از این همه تنهایی بیزارم

گلبهار
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۷ قبل از ظهر
سلام:-2-40-:
ما اصلا باورمان نمیشود که نمرات ریاضیمان آمده و ما 17 شده ایم:-2-19-::-2-20-::-2-19-: یعنی این ترم من ریاضی عمومی 2 یه جلسه هم به زور سر کلاس استاد گرام(:-2-35-:)بومدما:-2-19-::-2-19-: تازه امتحانشم فقط 2 روز خوندم و جزوه هم نداشتم فقط از روی کتابی که استاد گرام(:-2-35-:) هم معرفی نکرده بود خوانده بودیم:-2-19-::-2-19-:
بازهم باورمان نمیشود نمره های آز شیمی رو زده باشن و 14.6 شده باشیم:-2-20-::-2-20-:
باورمان نمیشود که سه شنبه امتحان فیزیک 3 داریم و هنوز حس خواندنش را نداریم:-2-35-:
ما کلافه ایم از دست این آسیه و پریسا که ثانیه ای 10 بار گوشی خود را ول نمیکنند و با شوهای گرام(:-2-35-:) خود هم صحبت میشوند:-2-19-::-2-02-:
به قول زهرا و بهاره هم اتاقیام این طوری میخوان آدم روحیه درس خوندن داشته باشه:-2-09-::-2-42-::-2-09-::-2-02-::-2-02-::-2-02-:

ما از دست پریسا که جشن عقدشو 29ام برگزار میکنه و ما در یزد باید به سر ببریم چون تا 4ام امتحان داریم و نمیتوانیم در جشن پریسا بشرکتیم کلافه ایم:-2-09-::-2-09-::-2-39-:
ما از دست این امتحان درس عمومی 2 واحدی تفسیر که 4 تیر است و ما مجبوریم تا 4ام در یزد بمانیم کلافه ایم:-2-36-:
از کلافیات (:-2-35-:) خود بگذریم!
کل ذوقی که برای پایان یافتن امتحانام دارم یه طرف یه ذوق دیگه دارم که عجیب باغث میشه لحظه شماری کنم!:-2-35-: نمیگم دلتون جیز:-2-27-::-2-42-:
نه نزنید ما را میگم:-2-27-::-2-35-::-2-22-:
ما قرار است در مرداد ماه خاله بشویم:-2-20-::-2-20-::-2-20-: که یکی از آرزوهایمان میباشد:-2-24-::-2-20-:
مادر و پدر بنده هم پنج شنبه رفتن سیسمونی خریدن:-2-20-: ما بسیار بسیار عاشق نی نی میباشیم و از اینکه این امتحانا:-119-: باعث شد در مراسم خرید سیسمونی نباشیم شاکی هستیم:-119-::-2-42-: ولی لحظه شماری برای تولدش داریم:-2-12-::-2-12-:
دعا کنین مجتبی کوچولومون سالم به دنیا بیاد:-2-15-:
خیلی دنیای بچه ها رو دوس دارم
دلم میخواد بهش از همین الان بگم خاله جون دوس دارم بیای تا دنیای معصومی که ما بزرگا یادمون رفته رو دوباره برام زنده کنی:-2-15-: خاله جون دوس دارم بیای تا محکم توی آغوش بگیرمت و لمست کنم:-2-15-:
خاله جونم خیلی دوست دارم:-118-::-118-:
روز شماری من 14! دقیقا دو هفته دیگه امتحانا تمومه:-2-16-::-2-16-:
خوش باشین:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
تا بعد:-2-13-:

*مستان*
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۶ بعد از ظهر
یه نفرو میشناسم آدم با خداییه:-2-31-: ،داداشش تو حوزه داره درس میخونه ،خانواده اش همه مومن و تحصیل کرده،ادعای فروتنی و خشوع زیادی هم داره.خلاصه سراپا تطهیر،آها راستی برا نماز جماعت خوابگامون خودش همیشه مکبر میشه :-2-31-:
یعنی اینقدر امروز دلم میخواست بزنمش ک خدا میدونه،:-2-33-:آخه چرا از دین فقط حجاب ظاهری رو فهمیدین،:-2-43-:من ادعای علامه ی دهر بودن نمیکنم ولی لااقل از تو یکی بیشتر حالیمه ک چرا سر رو مهر میزارم.یه عادت بچگی نشده و نیست ک بقیه یادم داده باشن.برعکس تو از سن تکلیف نماز نخوندم ،روزه هم تا 3 سال پیش نمیگرفتم.اصلا یه دوره ای بود میگفتم خدایی هم نیست.:-2-43-:
ولی امروز حداقل هر کاری برای دینم و ب اسم دینم میکنم ،اعتقادات منن نه عادتهام درست برعکس تو ک نمیتونی تفکیک بزاری بین عادت و ایمان.:-2-43-:
گفته شد پیامبر اومد برای اتمام مکارم اخلاقی،تا حالا یه بار فکر کردی چقدر اخلاق تو دینت سفارش شده.یا فقط ب فکر دعاهای قبل خوابت بودی.اصلا میدونی تفسیر تو از دین چقدر واسه من احمقانه است. :-2-43-:
چرا فکر کردی پنت هاوس بهشتو گذاشتن برای تو،ماهام همه باید بریم کف جهنمو تی بکشیم.:-2-43-:
خدایا یا ب من صبر ایوب بده یا بزار من بزنم بعضی ها رو له کنم:-2-36-:

.Monire.
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۹ بعد از ظهر
سلام:-2-16-:
قصد نداشتم خاطره بنویسما همین طوری صفحه رو باز کردم خاطره ها رو بخونم یهو دلم خواست بنویسم:-2-38-:
کلی اتفاق افتاده واسم تو این چند وقته!ماجراهای جور واجور که یه کم برای خودم هم باورش سخته!
از اون وقتاست که خودم هم مثل...موندم تو گل!نمی دونم چی درسته چی غلط!عقل و احساس!دو نقطه ی مخالف هم!الان من بین این دو تا گیر کردم!عشق و عاشقی هم نیست قضیه!گفتم که بدونید!
از یکی بدت میاد!جوابشو نمیدی!باهاش سرد برخورد می کنی!اگر باهاش حرف میزنی فقط به این خاطره که خودتو موظف میدونی بهش احترام بذاری و مچل خودت نکنیش!بعد حالا که میخواد بره تازه می فهمی ای بابا!مثل اینکه بهش عادت کردی،خوب راستشو بخوای بگی دوستش داری!دلت براش تنگ میشه!ولی همه ی اینا رو وقتی می فهمی که داره میره و تا چند ماه دیگه هم برنمی گرده!تازه وفتی برگرده تضمینی نیست که همه چی مثل الان باشه!هییییییییییییییی!!:-2-41-:
امتحانا شروع شده:-2-30-:فردا امتحان ریاضی دارم!نصفه شو خوندم بقیه اش مونده.تازه جزوه ام هم ناقصه:-2-30-:میخوام این سری در حد قبولی بخونم فقط ،حسم نمی گیره برای بیشتر از 10،11 بخونم:-2-08-:
همین دیگه.:-2-37-:
*شادی:-118-:
منیره،یک شنبه،11:10،91/3/21

!ستوده!
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۹ بعد از ظهر
می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ... !





می گویند : شاد بنویس ...

نوشته هایت درد دارند!

و من یاد ِ مردی می افتم ،

که با کمانچه اش ،

گوشه ی خیابان شاد میزد...

اما با چشمهای ِ خیس ... !!



http://static.cloob.com//public/user_data/gen_thumb/12-05-4/53a3f3400517313f539982ff1de5f3cf-300

21خرداد 91

~*SaHaR*~
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۶ بعد از ظهر
ای بابا :-2-43-:
من فک می کنم صدا و سیما غیر از این که فیلم نداره پخش کنه،:-2-42-: هم می خواد کارای خوبشو به رخ بکشه :-2-42-:و هم با این نوستالوژی ای که به ما تزریق می کنه، ما رو تو این امتحانا دیوونه کنه:-2-42-:
موقع ناهار تی وی رو روشن کردیم و زدیم شبکه 5 داشت تولدی دیگر نشون می داد:-2-41-:
چقدر من این سریالو دوست داشتم و چقدر ازش هیچی یادم نبود:-2-41-:
چقدر این سه تا بچه تخس بودن:-2-41-:
چقدر داستانش به رمانای الان شبیه بود:-2-41-:
چقدر سریال خوبی بود:-2-41-:
نمیشه یکی از نویسنده های سایت لطف کنه این موضوع تکراری رو رمان بنویسه؟ :-2-14-:شدیدا دلم خواست یه رمان با این موضوع بخونم:-2-14-:
فک نکنم به نمایشگاه صنایع دستی هم برسم:-2-28-:
آخه الان وقت نمایشگاه گذاشتنه؟:-2-42-: تو امتحانا؟:-2-42-:

چرا همه این روزا سرشون شلوغه ولی من شلوغی ای حس نمی کنم؟:-2-37-::-2-22-:

+شادی می گم خرت خوب می ره ها:-2-22-:
خیلی چیزا می خواستم بنویسم:-2-37-:چرا یادم نمیاد؟:-2-37-:

+صبوحا جان نمی شه این محمدصدراتونو بدین به من یه خورده کبودش کنم؟:-2-38-:
خیلی نانازه:-2-41-:
چشمم شور نیستا ولی یه اسفند براش دود کنین:-2-14-:

+چه عجب یه بار افتادم اول صفحه:-2-31-:
چیزی یادمان آمد اضاف می کنیم:-2-25-:

hoda_f1
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۴۶ بعد از ظهر
سلام http://www.pic4ever.com/images/Bananeyessss.gif
ذوق مرگم در حد بنزhttp://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif
يه هفته بود تو سايت نبودمده بودم....دلم براتون تنگيده بودhttp://www.pic4ever.com/images/grouphug.gif
اخ كه چه هفته اي بود اينقدر سرم شلوغ بود كه بعضي روزا حتي وقت نميكردم غذا بخورم....بميرم الهي چقده لاغر شدمhttp://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gif
خدا رو شكر امروز نتيجه تلاشامو ديدمhttp://www.pic4ever.com/images/3120.gifاخ كه چقدر منزل بهم افتخار كرد منم بي جنبهhttp://www.pic4ever.com/images/n7.gif
خلاصه قسم ميخورم از امروز تا يه هفته فقط بخورم و بخوابمhttp://www.pic4ever.com/images/23dors.gif
خيلي دلم ميخواد بحرفم ولي ااينقده خستم كه نا ندارم فهلا باي :-2-40-:

باران.ج
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۵ بعد از ظهر
سیلاااااااام!http://s18.rimg.info/dde4ba541d5e919ce01152f824896d3b.gif
خوفین دومسیا؟؟؟
خانوم بشه ها خوبن؟؟؟؟
آقا ما هر روز که می گذره ایستیریسمان بیشتر می شود!کمتر از 20 روز به کنکور مونده و ما عین اینیم الان!http://www.pic4ever.com/images/waaaht.gifآقا ما موترسیم!!!!http://smilehaa.org/uploads/Smiles/Little_Girls/LG-9.gif ولی حس درس خواندنمان هم نیمی آد!!!!
یهنی ما کنکور میوفتیم آیا؟؟؟http://www.pic4ever.com/images/shame.gif آقا ما گناهی هستیم....
ما بلاخره امروز ومپایر سیزن سه قسمت 22 رو دیدیم!!!!! آقا ما چیقده دیلمان برای این دیمن سوخت!!! طفلونکی.... اصن الینا باید دیمنو دومس داشته باهشه!!!http://www.pic4ever.com/images/bf2.gif

ما همچنان اتحان می دیم و تخلب موکونیم و کسی نوموفهمه!!! ما اینقده سر جلسه ایمتحان راحتیم اقا... این مراقبامون عین ببر میوفتن رو ما ولی ما باز راحتیم!http://s17.rimg.info/551bed3834c85d3cd5bd0617b7baffed.gif

ما جمعه ای... بابامونو وزن کردیم دیدیم 1 کیلو ایضافه شده... بهدش هی دهواش کردیم!http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif بهدش ما به یکی از دوستیایمان گفتیم شنبه 4 صبح زنگ بیزنه بیدارمون کنه درس بوخونیم... خلاصه ما 4 صبح بیدار شدیم دیدیم پدریمانم رو مبل دراز کیشیده... رفتیم گفتیم پسری جان پاشو برو سر جات بخواب مادر! این جا جلو کولر می چای!!http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/nursesmileyf.gif بهدش پدریمان گفت بذار فهلا حالم خوب شه چاییدن پیشکش!!! ما یکم دیخت فرمودیم دیدیم بچمون رنگ به رو نبداره!!! گفتیم شی شده پدری جان؟؟؟؟ بهدش فهمیدیم از وختی ما خوابیدیم پدریمان همش در حال روم به تیفال بالا اوردنه...http://www.forumup.nl/images/smiles/slider_vomit.gif بهدش فهمیدیم جمعه شبی که رفته بودن عروسی غذاش بد بوده... خلاصه ما یه ساعت درس خوندیم بهدش یه ساعتم خوابیدیم بهدش رفتیم امتحان دادیم اومدیم خونه... دیدیم پدری جانمان خونس... اول کلی تعجب کردیم از این عجایب هفت گانه!!! بهدش یادمان اومت که حالیش بد بوده بچم.... رفتیم حرف زدیم باهاش... بهدش ییهو بلند شد رفت... بهدش اومد دیدیم یه ترازو زده زیر بخلش !!! بهدش رفت روش دیدم بچم 1 کیلو نیم لاغر شده.... :-2-30-:هی هم می گفت تو و مامانت منو چیشمم زتین!!!:-2-28-:یهنی ما چشممون شوره؟؟؟
این فینگولی خواهرمان هم هی بزرگ تر می شه خود درگیری هاش بیشتر موشه!! دیروز داشتیم با خواهریمان حرف می زدیم ییهو جیخ فینگول در اومد! گفتیم شی شده؟؟؟؟ گفت هوشچی انگشتشو گاز گرفت!!!!!:-2-28-: همش یه نیمچه دندون در اورده هی هم خودیشو گاز می گیره!!:-2-35-:

هیشچی دیه ... همین!
ما بریم دوست جونا.... خودافیس!http://smilehaa.org/uploads/Smiles/Little_Girls/LG-70.gif




پ.ن : آجول خان من اصنشم مماخو نیستم! خودتی!http://www.pic4ever.com/images/bd2.gif

الناز راد
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۶ بعد از ظهر
امروز با بچهها رفتیم یه جای با حال(مال آقا) جای همگی خالی خیلی خوش گذشت:mrgreen:

sepideh1991
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۹ بعد از ظهر
سلام
وای امتحانا داره میاد
هیچی درس نخوندم
دوستم saye_roshan88بدبخت شده میخواد بره حذف ترم کنه میخوااااد منو تنها بزاره!
میترسم درسام بیفتم !
پس این خدا چرا جواب نمیده!
خستم داغونم
تااااااااااااااااااازه
اینترنتم ندارم !!!!!!!!!:-2-30-:
الان از وایرلس دانشگاه وصل شدم!!!!
ایشالله همتون امتحاناتون خوب بدین برای منو این دوست دیوانه ام هم دعا کنید!!:-2-40-:

!arefeh
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۵۰ بعد از ظهر
سلام دوستان:-2-25-:
نمی دونم چرا چند روزه دلم میخواد بیام اینجا همش خاطره از خودم در وکنم:-2-37-:
ما امروز 4 ساعت بیشتر درس نوخواندیم حس و حالشم نیست که بیشتر بخوانیم :-2-38-:
هی کی بشه امتحانا تموم شه من توی این گرما هی باید برم یزد وبرگردم کلافه میشم خدا چرا یزد اینقدر گرمه:-2-30-:
ویروس خوندم الان همه چی رو شبیه ویروس میبینم:-2-08-::-2-22-:
هی نامرد زنداداشم ترم آخرشه من هنوز یه سال دیگه باید بخونم در صورتی که قید ارشدو بزنم:-2-08-:
که اگه این حرفو جلوی پدر جانمان بزنیم مارا سه نصف میکند:-2-37-:
ها با یکی از دوستان دانشگاه یه بنده خدایی رو تو نت گذاشتیم سرکار خیلی فاز میده :-2-08-::-2-16-::-2-35-:
ها دیگه هوچی نودارم وگوئم همین اومدم اظهار وجود از خودم دروکنم:-2-27-:
روزتون خوش
ارادتمند عارفه:-2-40-:

alonegirl
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۴۹ بعد از ظهر
سلام چیطورین؟:-2-38-:
دقت کردین بهارم داره تموم میشه؟ بــِی تر:-2-31-: تابستونم که هیچی... زودتر بگذره و پاییز برسه:-5-: تابستون فقط به لطفِ گردشاش مزه میده وگرنه بی خاصیته:-2-35-: (یعنی الان متولدین تابستون رو با خاک یکسان کردمااا:-2-35-::-2-22-:)

هنوز دفترچه نگرفتم. حال ندارم این همه راه بکوبم برم تا پست گلسار:-17-: تصمیم دارم شاهینو عر عرش کنم فردا صبح بره برام بخره:-4-: از اونجایی ام که می دونم سحر جانمان هم عین خودم تنبل تشریف داره(:-2-31-:) به شاهین میگم یهو دو تا بخره:-65-:
فردا اگه شقایق حالش میزون بود غروب میریم واسه مامان یه چی می خریم:-2-11-:
دلم می خواد کیک درست کنم براش. ببینم چی داریم چی نداریم آماده کنیم واسه فردا:-2-41-:
دیشب که مهمون اومد یادم رفت به بقیه بگم سالگرد ازدواجشون بود و مهمونا هم که رفتن مامان حالش خوب نبود زود رفت خوابید و آخرشم تبریک نگفتیم:-2-15-: بابا هم که فراموشکـــار...
امشب دیگه شام چی درست کنیم...:-2-39-:

آقا من شانس ندارم... هروقت میوه های خوشمزه درمیاد دهن من دوباره جزامی میشه:-2-36-: الان یه عالمه گیلاس و زردآلو و هلوی خوشمزه داریم ولی تا می خورم دهنم می سوزه:-2-30-: معلوم نیس این یکی دوره ش کی تموم میشه... یه ماه دیگه... دو ماه دیگه... شیش ماه دیگه... یه سال دیگه:-2-36-: ولی من که از رو نمیرم. دیشب تا می تونستم گیلاس زدم به بدن:-2-32-: امروزم رفتم یه زردآلو برداشتم تا یه گاز زدم، نصفِ دیگه شو آوردم جلوی چشمم یهو دیدم یه کرم درشت داره روش وول میخوره کصافط:-2-09-: حالم بهم خورد سریع تفش کردم بیرون:-2-42-: گرفتمش زیر شیر، هسته شو درآوردم گذاشتم کنار و بعد کل ِ زردآلو رو ریختم دور. هدف از شستن فقط تمیزکردن ِ هسته ش بود:-2-27-: آخرش پشیمون شدم دوباره رفتم یه مشت گیلاس خوردم حالشو بردم:-2-26-:هیچی گیلاس نمیشه! خدایی از هر میوه ای بگذریم از گیلاس نمیشه گذشت:-2-35-: تازه کرمم اگه داشته باشه ریزه:-2-35-:
همین دیگه. بریم به فکر یه لقمه غذا باشیم:-2-10-:
چرا همه این روزا سرشون شلوغه ولی من شلوغی ای حس نمی کنم؟:-2-37-::-2-22-:
برای اینکه تو اصلا حس نداری:-2-22-:
+شادی می گم خرت خوب می ره ها:-2-22-:
حسود هرگز نیاسود:-2-26-:

روزتون گیلاسی:-2-27-:

nastiya
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
سلام
خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟
این اینترنت الان روی اعصابم داره با کفشای پاشنه بلند می دوه!
با دیال میایم. کلی اعصابم خرد میشه. باورتون میشه یه دفعه خیلی قاطی کردم زدم پشت کیبور یه چیش شکست!!!! من می دونم خیلی آدم خونسردیم!
باورتون میشه شاید نزدیک یک یا دو هفته باشه که من این تایپیکو دیدم؟!
من خیلی دقیقم!
امروز تو جام چشمامو باز نکرده بودم که صدای خواهرزاده مو از طبقه یپایین شنیدم.
کوثر: آله!!!!!!!
به جای خاله میگه آله!
سریع رفتم صورتم و شستم رفتم پایین. دیدم خانم با مامانم رفته نونوایی! وقتی اومد یکم سربه سرش گذاشتم. یکم بعد آبجیم لباس پوشید بره دکتر. حالا بیا اینو آروم کن!
با کلی دوز و کلک و خاله شادونه و کارتون سرشو شیره مالیدم! آخر بلند شد رفت حیاط خودم نشستم کارتون دیدم!
یکم بعد مامانم گفت برو راهر رو تمیز کن. ما هم حرف گوش کن. حالا این جوجه ام هی رژه میره. هی میگم دمپایی بپوش. گوش نمیده! روانی شده بودم. به حیاط آب گرفتم دمپاییشو درآورده میاد تو آب وای میسته! بعد با همون پا رفت خونه!
می خواستم جیغ بزنم! بالاخره مامانم برداشت برد پارک! منم نشستم شما هم دعوتید نگاه کردم! بالاخره برای آینده لازمه!
ساعت 12 بود که زنگ زدند. دیدم یاعلی. اون یکی آبجیمم اومده! سریع جیم شدم بالا. بله دیگه ما مثلا امتحان داریم!
یکم درس خوندم رفتم پایین. می خواستیم ناهار بخوریم. مامانم برای داداشم غذا کشیده بود. سارای (اون یکی خواهرزاده ام) گیر داد که باید اونو بخوره! 6 نفر آدم نتونستیم مانعش بشیم!
آخه شما بگید بچه ی 5 ساله، 32 کیلو میشه؟!!!!
من فکر می کردم امسال دیگه پیش دبستانی میره! آخه انقدر که این بچه تپل هست بزرگ دیده میشه!
به هرحال ناهار و خوردیم و مشغول حرف زدن شدیم. از این بگو از اون بگو. یکم بعد کوثر از خواب بیدار شد. داشت شلوغ می کرد خواستیم سرگرمش کنیم مامانش در قابلمه رو برداشت و روی اون می زد. خواهرزاده هامم پریدند وسط!
این فنچ ( کوثر) همچین می رقصید! بهش میگیم سوت بزن دو تا انگشتشو می کنه تو دهنش!
آخه بچه ی 1 ساله و نیمه چه به این کارا؟!
منم فرصت و مناسب دیدم فیلم گرفتم! خیلی باحال شده بود. بسی خندیدم!
راستی فردا آرایه دارم. نمی دونم چرا احساس می کنم مخم دیگه برای درس خوندن جا نداره!
برای عربی یه روز وقت گذاشتند. اگه من بدون کی این کارا رو می کنه. هرشب یه ملافه میندازم سرم میرم قبض روحش می کنم!
فکر خودش نیست فکر مرده هاشو بکنه که بچه ها بعد از امتحان یه کاری می کنند تنشون تو گور بلرزه!
نچ نچ! قیمتام که رفت بالا! بربری دونه ای 500! آخه پدر آمرزیده ،ما ......!
ای کاش فقط نون بود. خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر بگذرونه!

EVE L
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
واییییییییییییییییییییییی یییییییییییییییییی!من حالم خوش نیس!کل هیکلم درد میکنه!خانواده ی گرامی سرمایین و کولر نمیروشنن و من بدبخت هم پنکه برای خود میروشنم و کل بدنم کوفته میشه!اما گرما دیگه شیکار کنیم؟شیکار میتونیم بکنیم؟
پنجر ه هارم ک نمیشه باز کرد!گرد وخاک میاد بدددددددددددددد!میگم این دولت لندهور هیچ غلتی نمیخاد واس گرد وخاک بکنه؟!چل شدیم بخدا!هی پاک میکنیم ...هی دو دقیقه بعد خاک میاد ...هی دوباره پاک میکنیم ...هی باز خاک میاد!:-119-:
دیگه هیچی ...هوچ اتفاق خاصی تو زندگی من یکی ک نمیفته!باااااااااااااای!:-118-:

حاجی بلا
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
به نام او
امروز یه روزی بود که هم بد بود هم خوب خوب بود چون 20صفحه مفید پرستاری بهداشت روان 1 خوندم الانم کامل همه رو بلدم خیلی خوبه فقط تو چنتا اصطلاح انگلیس موندم که قراره امشب داداش کوچیکه برایمان بگویدش...خیلی خوبه که ادم اینطوری از درس خوندن لذت ببره خدا جون چی میشد این جزوه دارو هم درست بود چی میشه اگه یه 10 خوشگل برا من ظهور کنه نمره زیادم نخواستم به جون خودم اصلا معلوم جزوه است معلوم نی چی گفته مردک چش سبز دماغ عملی...خدایا چرا دارو نمیفهمم کاش میگفت کتاب رو بخونین ....هی شکرت خدا راضی هسیم به رضایتت...

بد بود چون نمیخام اصلا یادم بیاد ...خدایا من و ببخش ..من و ببخش خواهش میکنم خدایا توبــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــه

از دیشب تا حالا من و فاطی زلزله تنهاییم دیشب خاله مریم پیشمون بود -امروز یه غذای پختم برا فاطی فاطی گفت بسی خوب بود ما هم چنان ذوقیدیم...شام هم فاطی برا آجیش سوپ درست کرده....مامان اینا تو راهن دارن میان....

آقا ما شنبه امتحانامون شروع میشه اگه بابا بار داشته باشه برا اهواز با بابا میریم خودم و صدی جون (دختر عمه گرام -همو رشتمه ام و هم اتاقیم) اگه هم نه که باید برم مخ مجتبی رو بزنم ببرم باز اگه امتحان نداشته باشه خودش -گزینه سوم و آخر هم که مستر سادات
آقا ما از خوابگا دیه خوشمان نمیاد -دلمان هم برا دوزتانمان تنگ شده برا اتاق و تختمان...-یهنی شنبه که برویم نمی آییم تا 22تیر -آخه دوباره کار آموزی داریم...

آقا فاطی و زهرا جانمان 5شنبه میرن مشهد...خوش به سعادتشان قرار بود من با عمه برم ولی به خاطر امتحانام نتونستم...ایقد دلم مشهد میخادد.....

آقا رمز .فیزبوقمان را گم کردیم آقا هر چی هم میزنم گذرواژه ام را فراموش کرده ام پسورد برام نمیاد آقا من چه کنم این داشی کوچیکه هم میگه به من چه .....دلم میخاد بزنمش..اما خو تلافی میکنه موهامو میکشه...



اینم عسک اتاقمان است اتاق 119-خوابگاه زینب-

http://www.up.98ia.com/images/cts8ncc74gg64caacziv.jpg

http://www.up.98ia.com/images/jr68msrq3ybz82n1ug.jpg

http://www.up.98ia.com/images/1u9e1c250xdlmi53hacj.jpg

مینایی یه حس خیلی بده درکت میکنم...آهنگه قشنگ بود...

شادی منم میخامم از اون آلوهای خوشمزه..من عاشق ترشیجاتم ..قیسی...وایی...

فرودو - من همیشه خاطراتتو میخونم...

شبتون شیک-باطعم هر چی دوستدارید-روزهاتون پر از آرامش

حاجی بلا- یکشنبه 21خرداد1391

محمد
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۰ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام خاطره
سلام برهمگی:-2-25-:
خوبین ایشالا(به تو چه؟:-2-42-::-2-06-:)
من بیستو پنجم دوتا امتحان دارم هیچکدومو نخوندم هنوز:-2-36-:خب چیکارکنم حسش نمیاد:-2-09-:
یکی که عمومیه راحته؛البته نیست 300 صفحه ست:-2-09-:اونیکی هم که واویلا:-2-31-:برنامه نویسی پیشرفته:-2-31-:نگاش میکنم هنگیدنم میاد:-2-22-::-2-22-:
ولی اگه حسش بیاد میشینم میخونم اما نمیدونم چطوری حسشو بیارم اخه:-2-31-::-2-27-:
بذارین از امتحان دیروزم بگم:-2-06-::-2-06-:
ساختمان های گسسته بود :-2-31-:
رفتم داخل دیدم طبق معمول این درس انقد اسونه بعضی از دوستان تشریف نیاوردن:-2-22-:
منم میخواستم برگردم،خداییش هیچی بارم نبود:-2-31-::-2-35-::-2-35-::-2-22-::-2-22-:
ولی به قول مامان هانی(jullub)گفتم شاید فرجی شد!!:-2-22-::-2-22-:
خلاصه برگه هارو آوردن یدونه خانوم هست ناظر؛اومده میگه برگه هارو بذارین زمین ؛هرموقع گفتن بردارین:-2-43-:
همه گذاشتن منم دارم سوالارو حل میکنم:-2-22-:برگشته میگه آقا با شمام بذارینش زمین:-2-22-:
منم گذاشتم زمین ولی میدیدم و حل میکردم,دیدم داره چپکی نگام میکنه:-2-28-:گفتم روزمینه دیگه:-2-08-:چیزی نتونست بگه:-2-22-:
حالا امتحان شروع شده یه بار سوالارو رفتم تا اخرش نگاه به پاسخنامه انداختم دیدم هیچی توش نیستhttp://www.smilies.4-user.de/include/Lesen/smilie_les_026.gif
سوال ها تستی بودن امتحانات پیام نور مثل کنکور برگزار میشه :-2-43-::-2-42-::-2-42-:
بعد منتظر موندیم تا فرجی بشه:-2-08-::-2-06-::-2-06-:
ولی هیچی نشد:-2-06-::-2-06-:هی پامو اینور اونور میکردم دوبارم از پشت خورد به پشت بیچاره دختره:-2-06-:هیچی نگفت:-2-06-:
ولی مانتوشو قشنگ خاکی کرده بودم:-2-06-::-2-06-:
خلاصه همینطوری دادیم رفت دیگه شاید فرجی بشه و قبول بشیم:-2-06-::-2-06-:
اومدم بیرون دیدم دخترا و بقیه اودن
بعد ازم پرسیدن تونستین بنویسین؛برای تضعیف روحیه ی بقیه گفتم اره فقط یه سوالو وقت نشد و یکی دیگه هم تا نصفه نوشتم:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بیچاره ها ناامید شده بودن؛میگفتن که ما خراب کردیم خوش به حالتون:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
انقد خوب میشه اون موقع:-2-22-::-2-22-:
الانم کتابام جلومه دارم عکساشو نگاه میکنم...انقد میچسبه:-2-06-::-2-06-:حس خوندنش نیومده هنوزمhttp://www.smilies.4-user.de/include/Lesen/smilie_les_066.gif
همین دیگه خاطره ی خاصی ندارم:-2-31-:
همگی موفق باشین
بدرود:-2-25-:

# NEGAR #
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
سلام ...
اين روزها يه شكليه :دي
نمي دونم شبيه روز هاي عادي نيست ، عجيب غريبه :-2-31-:
اصلاً نمي فهمم كي مي گذره

كلي كار عقب افتاده دارم ، خدا رحمت كن فردا هايي كه مي گم "امروز نشد ، فردا"

راستي من قبلاً بعد از ظهر اگه مي خوابيدم چاق مي شدم ، الان مي خوابم لاغر ميشم :-2-06-: بسي ذهنم مشغول شده كه چرا:-39-:
نمي دونم از چي امروز بنويسم ، اصلاً نفهميدم چه طور گذشت . نمي خوام فكر كنم :-107-:

پـ . ن : كلاً امروز قاطي بود .:-29-:
يــــــك شنبه ، 21 خرداد 91

بارانه.ر
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر
سلام
امروز صبح ساعت هشت و نیم با نیم ساعت تاخیر رسیدیم سرکار(عجب کارمند وظیفه شناسی:-2-02-:)
ظهر خسته برگشتیم خونه در حین خوردن غذا فهمیدیم که بله والیبالمون از المپیک جا موند هیچی ما هم اشتهامون کور شد نصف روزای دیگه غذا خوردیم (غذا باب میل باشه عمرا با این خبرا اشتهامون کور بشه)که صدای خواهری در اومد فردا خودت میخوری:-2-35-:
ساعت دو و نیم نشستیم والیبال دیدیم چه حالی داد سالن پر تماشاگر ژاپنی ما هم تو خونه یه تنه بچه ها رو تشویق کردیم این خواهرا هم که اصلا همکاری نمیکردن ست دوم خوابم میومد که همچین هیجان بازی زد بالا ما هم جوگیر خوابه پرید خلاصه ایران 0-3 بازی رو برد:-2-16-: حیف که از المپیک جا موند:-2-15-:
بعد از بازی گرفتیم خوابیدیم با صدای خواهری بیدار شدیم(چقدر تو میخوابی) آخه حسود چی میشه ما بیشتر از تو بخوابیم:-2-28-:
عصرم که با برادرزاده گرام حرفیدیم بعد از اونم که نشستیم رمان خوندیم و اومدیم نودهشتیا همین الانم دورای آخرو تو سایت باید بزنم چون الان خواهری میاد باید جل و پلاسمون جمع کنیم چیکار کنیم بزرگترن دیگه ما هم اینجا مظلوم:-2-18-:

elnaz 90
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
يكشنبه ساعت 23.45 شب
سلام:-2-25-:
آقا اين تبليغه چي ميگه اين گوشه پايينه صفحه؟:-2-28-: خيلي رو اعصابه عادت نداريم بهش:-2-15-: حالا نمي شد اينم همون بالاي صفحه اضافه مي شد خو؟:-2-15-:
اگه شنبه رو تعطيل نمي كردن ما امروز امتحان داده بوديم تمام، خو منكه قصد نداشتم كلا" شنبه برم برام فرقي نمي كرد:-2-35-: الان يعني چي آخه؟ ما دوشنبه امتحان بديم بعد ترم بعدمون 4 شنبه شروع شه:-2-43-: چرا اينا يه دو روز استراحت واسه ما نمي ذارن:-2-43-:
اين شادي مارو با اين دفترچه ها گذاشته سر كار:-2-28-:هي ميگه اومد هي ما ميريم سنجش مي بينيم هوچ خبري نيست، شادي شرا به آدم استرس وارد موكوني آخه؟:-2-37-:امروز مامان طلفكمونو فرستاديم دنبال دفترچه گفتن نيومده:-2-37-:خوب يعني چي اصلا انقدر دير مياد؟ شرا هر سال تا اسفند ميومد امسال نيومده؟:-2-28-:
ديدين اسپانيا نبرد؟ اينهمه خوب بازي كردن آخرم نبردن:-2-28-:واليبالم كه نرفت المپيك:-2-28-: حيف شد خيلي خوب بازي مي كردن:-2-37-:
هرچي فكر مي كنم مي بينم هيچ خبرديگه اي نيست، جز اين گرماي مزخرف هوا، البته امروز بهتر بود نه؟
ما برفتيم ديگه
شبتون بخير

Mina
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
دلم گرفته:-2-39-: دلیلشو نمیدونم:-2-39-:امروز از صبح معلوم بود روز نحسیه:-2-39-:به زور گذروندمش:-2-39-:هوا سرده:-2-39-:سرما خوردم:-2-39-:عصری فاطی اس زد بیا سیستم و درست کن:-2-39-:اولش گفتم نمیتونم:-2-39-:بعدش گفتم بهتر ازخونه نشستنه:-2-39-:اول سیستم خودمو ویندوزشو عوض کردم:-2-39-:بعد رفتم پیشش:-2-39-:مانتوم نازک بود:-2-39-:هوا سرد:-2-39-:پدرم در اومد:-2-39-:

دو ساعت خوش گذشت:-2-39-: اومدم خونه:-2-39-:باز مجبور شدم ویندوز عوض کنم:-2-39-:

حوصله هیچی ندارم:-2-39-:هیچی ِهیچی:-2-39-:اعصابم بی دلیل خورده:-2-39-:
اسپانیا چرا همچین بازی میکرد نیمه اول:-2-39-:دوست نداریم:-2-39-:داوید جانمان هم که نبود:-2-39-:بدتر دوست نداشتیم:-2-39-:


کسی نمیدونه این متنایی که تو رادیو هفت بازیگرا اول برنامه میخونن تو نت هست یا نه؟:-2-39-:من خیلی دوست دارمشون:-2-39-:




هی نامحرم!
خودتم میدونی کی هستی!
تاپیکو من باز کردم!
حق نداری توش پا بذاری!
پاتو بکش بیرون!

ღ ghazali ღ
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:
ببخشید خودکار قرمز همراهتون هست ؟؟:-2-28-:
یعنی دلم میخواد نبینمتون تا آخر عمرم ......:-2-15-: اصلا به چه حقی وارد زندگیم شدید ..؟؟:-119-:
میدونم روحتون خبر نداره اینقدر اذیتم میکند:-2-15-: ولی همین که هست:-2-43-: ما میخواهیم بی منطق باشیم ...:-2-43-:
از از دست دادن جایگهم متنفرممممممممممم !!:-2-09-:خوب مگه همیشه باید خوب بود ؟؟:-2-43-: میخواهیم بد باشیم ... ا:-2-43-:اا .. بزنم نصفت کنمااااا ......:-2-43-:.واقعا چطوری میتونی باعث شی اینقد من شاکی شم ؟؟:-2-43-::-2-42-:
اصلا ولش کن باز هم میگیم ارزش نداره...!!:-2-15-:
فردا امتحان زبان دارم :-2-30-:خوب آقا من از این درس از بدو تولد متنفر بودااااام ....:-2-30-:
بگو برو عربی بخون :-2-08-::mrgreen:امتحان داری ... :mrgreen:فرانسه :-2-42-:ایتالیا ...:-2-42-: آخه این خاک بر سر من ازش بدم میااااد!!:-2-33-:
حالمان روبه راه نیست ما کاج شدیم روی به راه ...!!:-119-:
کمتر از ۲۰ روز دیگه من از خوشحالی میمیرم ...:-2-16-: فک کن آخرین سوال شیمی رو میخونم خوب بلدم نیستم دفترچرو میبیندم .. تمووووم !!:-2-16-::-2-16-: یعنی زندم واسه دیدن این ثانیه:-2-25-: ( حالا مییوفتیم میمیریم ):-2-08-:
دلم به یاد دوستان قدیمیه نتیمن افتاده ... :-2-15-:این سیت نیستن یعنی هستنو نیستن :-2-08-:( نمیدونم والا ) آخی چه لحظههای خوبیو باهاشون میگذروندم . چقدر میخندیدیم ..:-2-37-:
آوا ...:-2-43-: رژین ... :-2-30-:نرگس ...:-2-25-: پانیذ ...:-2-08-:زهرا ...:-2-22-:
هرچند از هامشون خبر دارم:-2-42-: ولو خوب دلم واسه یون روزا تنگیده ...!!:-2-42-:
یه سریا هیچوقت درست نمیشن ....! هیچوقت !!:-2-15-:
داداشم امروز داشت سر لباس عقد با مامانم چونه میزد ...:-2-36-: هی این میگفت این رنگ یون میگفت یون رنگ ...!:-2-36-: چقد خوب نمیرمااااا...!!!:-2-16-: امیدوارم واسه عروسی یه لباس از آسمون بیوفت زمین من نخوام برم بگردم واسه این همه لباس مزخرف ...!:-2-37-:
دلم میخواد برم فشم دوباره ...:-2-39-:
اهاااای برین از زندگیم گم شین .. :-119-:اینقد دیشب بود پریشب بود نمیدونم عصبانی بودم :-2-33-:میخواستم بزنم خودمو از ینت نبود کنم ...:-2-33-:نمیدونم چرا انگار فقط زودم به اینجا میرسید !!:-2-33-:
میدونم بازم پره غلطه و من اصلا نمیتونم بخونم و ویرایشش کنم !!:-2-36-:
راستی به این نتیجه هم رسیدم ک خیلی بی انصافم !:-2-25-:
اینم بگم هورااااااا اسپانیا نبرددددددددد..........!!!:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
روزگارتون خوش !:-2-40-::-2-25-:

angle66
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
سلام به همه:-118-:
یکی بیاد به من بگه این چه سیستمی هست که استاد ها دارن فکر میکنن هرچی میگن دانشجو باید بی کم و کسری گوش بده همیشه هم مطیع باشه.:-119-:بابا ما اصلا از طلا گشتن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده مارا مس کنید(خطاب به اساتید از زبان سعدی)
اقا ما یه استاد داریم در حد المپیک با وجدان.اقا ترم تموم شده یکی بره بهش بگه.توی فرجه ها برامون کلاس میذاره ای خدا به دادمون برس
مگه میشه حرف زد.استاد راهنما پایان نامه منه بدبخته .اعتراض کنم پایان نامه رو باید توی خواب ببینم.تازه دیروز خبرهایی واصل شده که اقا شده رئیس هیئت مصاحبه بچه های دکترا.اینم تا میتونه کلاس میذاره منه بدبختم برای اینکه نشون بدم خییییییییلیی دانشجوی منظبتیم همه رو میرم اونم چی روزی 45 دقیقه رانندگی اونم برای یه کلاس ولی توی دلم که میتونم روح و روانش رو بفحشم.جالبیش اینه که کافیه یه بار سره کلاس ساعتت رو نگاه کنی و این ببینه دیگه حسابت با کرام الکاتبینه.چنان ترور شخصیتت میکنه که از زندگی سیر میشی(این مطلب مستنده چون خودم رو امروز ترور کرده)
ببخشیدا اینها توی دلم مونده بود.
شب همه خوش:-2-40-:
یکشنبه 21 خرداد
دعا کنید این امتحان های خسته کننده زودتر تمام بشه ما یه نفسی بکشیم.

سرتق
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۴۸ قبل از ظهر
به نام نامی او...

سیلام علیکم :-2-25-:
خوبین؟ :-2-37-:
چیرا این روزا همه از امتحان موگویند؟ خو ما ایستیریس میگیریم :-2-37-:
خوج به حالتون ، شوما امتحاناتون تموم میشه ، تهطیلاتتون شروع میشه ما تازه باید بریم امتی بدیم :-2-43-:
تو روحشون با این تاریخ امتحاناشون :-2-42-:
هوچچچچ وقت نشد در طول تحصیلمون ما به بقیه بگیم: سوز به دلتون امتحان ما تموم شد :-2-37-:
همیشه این ما بودیم که سوز به دلمون شده :-2-39-:
بیخی بابا :-2-31-:
آخا ما 11کیلو باقالی پوست کندیم، داریم از کمردرد و گردن درد میمیریم :-2-36-:
شنبه که رفتیم خونه شقایق :-2-08-:
کیک پختیم سه تایی :-2-16-: فیلم هم دیدیم :-2-31-: آجیل و چایی وکیک هم خوردیم :-2-16-:
مادری زنگ زد که نون نداریم :-2-28-:
هی میگفتیم چی بگیریم ؟ صدامون بهش نمیرسید، میگفت نون دیگه، نون نداریم :-2-37-:
هی میگیم چه نونی؟ بربری؟ لواش؟ سنگک؟ :-2-43-:
گفت لواش، ولی ما بربری گرفتیم :-2-22-:
آخه شقایق داشت میرفت بربری بگیره خو ما هم باهاش رفتیم دیه :-2-08-:
رسیدیم خونه دیدیم به به ، مادری داره باقالی درست میکنه :-2-36-:
خاله خانوم ظهر زنگ زده بود که : باقالی بیارم باهام پوست میکنین؟
مایم لالا بودیم هویجوری گفتیم بیار :-2-43-:
یه پلاستیک آورده بود، بهد رفت خونه دوباره داشت میومد یه پلاستیک دیه هم آورد :-2-09-:
تازه ما گفتیم بیار باهات درست میکنیم، نگفتیم بیار خودت فرار کن که :-119-:
مادری هم که یه عالمه خریده بود :-119-:
حالا میدونین چی جالبه؟ :-2-43-:
این که ما از باقالی خورشت متنفففففففففففریم :-2-36-:
از بوش هم بدمون میاااااااااااااد :-2-09-:
مادری هم که همه ش خسته تشریف داشتن ، منو جلبی رو قال گذاشتن رفتن لالا :-2-37-:
منو جلبی جونمون دراومد سر پوست کندن این باقالیای مزخرف :-2-42-:
برا خودمون ساعت 1 شب تموم شده بود، رفتیم تو آشپزخونه سبدا رو گذاشتیم ، مادری تو هال لالا شده بود، میگه یه لیوان آبمیوه بده من :-2-37-:
ما جونمون در اومد ، آبمیوه ش رو مادری خورد :-2-37-:
مادره ما داریم؟!!! :-2-06-::-2-06-: یهنی عاششششششششششخخخخشیم :-2-06-:
برا خاله هم که هرچی درست میکردیم تموم نمیشد :-2-36-:
انقدر که ثابت نشستیم یه جا داریم از کمر درد میمیریم :-2-30-:
انقدر به سبد زیر دستمون نیگا نومودیم ، سرمون رو میگیریم بالا گردنمون جیغ میزنه :-2-37-:
مادری هم عصری هرچی زنگ زد به خاله خانوم جواب نمیداد ما بیشتر حرص موخوردیم :-2-22-:
اینا رو آورد ریخت سر ما خودش رفت ددر :-2-22-: اَی آدم زرنگ :-2-22-:
مایم هی فوش میدادیم بهش :-2-22-:
اگر خاله خودمون نبود خواهر مادرش رو به هم پیوند میدادیم :-2-22-: حیف که در معذوریت قرار گرفتیم :-2-22-:
همه کار رو منو جلب کردیم ، آخرش مادری غر میزنه که من الان اینا رو کوجا جا بدم؟ یخچال جا نداره :-2-28-::-2-37-:
دریغ از اندکی تلاش از جانب مادری برای جا کردن اون باقالیای کوفتی تو یخچال :-2-43-:
فرک کنم ما دیه حرفی نداریم :-2-37-:
آهان چیرا، دعا کنین این پروپوزال کوفتی ما تایید شده باشه :-2-36-: دیروز مثل اینکه شورای دانشکده تشکیل شده :-2-30-:
یه چیز دیه هم بگیم دیه بریم پی کارمون :-2-37-:
این ایسام اون گوشه موشه ها چی میگه؟ :-2-43-:
بسیار نامانوسه :-2-22-:
داریم بهش آلرژی پیدا موکنیم انگاری :-2-35-::-2-37-::-2-22-:
همه دوزتان گل خاطره نویسی :-2-40-:
تا بهد :-2-25-:
تابستان که می شود
دلم شور می زند!
نکند
طعم گیلاس های بازار
مرا از خاطرت ببرد!

1391/3/22

فرودو
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۳۲ قبل از ظهر
خوابم نمیاد
امروز به اندازه ی یه قرن خوابیدم
بعد از دیدن والیبال اومدم رو جزوه های خودم ولو شدم و بعد از هوش رفتم
و الان هم به جای درس خوندن اینجام
عجب!!
روز خوبش هیچکس به هیچکس
امروزش فقط 10 نفر زنگ زدن
یعنی بیدار که شدم و دیدم ده نفر باهامون کار داشتن
نزدیک بود از خوشحالی برم تو کما
ولی بعد فکر کردم کی اهمیت می ده آخه
آخرش هم دیدم همه اش مال یه نفر بود که اونم جزوه می خواست


خدا رو شکر خدا ما رو آفرید تا یه عده احساس برتر بودن و شاخ بودن رو داشته باشن
اومده بیدارم کرده
می گه واقعا نمی خوای امتحان بدی
فقط نگاش کردم
آخه چیزی هم نمی تونستم بگم
یعنی یه اخلاق گند دیگه ام اینه که هیچ وقت نمی تونم بگم به تو چه ربطی داره
عوضش اهمیت نمی دم که این از اونم بدتره
دو ساعت نشسته و ایستاده نصیحت کرد نگاه معنی دار کرد
آخرشم گفتم خوابم میاد و برگشتم تو خونه
یکی هم پیدا نمی شه بگه آخه اسکولالیسم جان گاهی خفه شی به هیچ کجای هیشکی بر نمی خوره

بعد از ظهر بیدار که شدم گیج بودم
بیشترش به خاطر اون 10 تا زنگه بود
همش حس می کردم 10 سال خوابیده بودم که همچین حادثه ی کریمه ای رخ داده
یعنی بعد از اینکه فهمیدیم همه از یه نفر بوده بازم مغزه به مدت یه ساعت هنگ بود
این کلیه ها هم که تا می خوابی سخت کوش تر می شن انگاری
داشتم می رفتم اون یه جایی که باید
که جومونگ زنگ زد
اسم اینو که می بینیم یاد تموم بدبختی های آدما می افتیم
دیگه شماره یک که چیزی نیست
رفتم بیرون
گفت بشین کارت دارم
سوار که شدم گازشو کشید
گفتم کجا می ری کار دارم
گفت هیچ جا همین جا روغن کوفتی رو عوض می کنم بر می گردیم
گفتم دور بزن بابا من شماره یک دارم ماشینتو به گند می کشما
دور نزد دیگه
وقتی رسیدیم دیگه عنان از کف دادیم
به پسره می گم هوشت این چیزتون کجاست ما چیزمونو خالی کنیم
گفت ما اینجا چیز نداریم
گفت اونوقت چیزتون که گرفت چکار می کنید
یه چیزی راجع به کلوخ و اینا گفت
بعد ما تمام مدت جامپینگ بودیم همش
خونه که رسیدیم دوباره
راحت شدیم
خلاص
دوباره نشستیم به بحث کردن
احمد پیداش شد
دوباره نشستیم به بحث کردن
حسین پیداش شد
دوباره نشستیم به بحث کردن
حسین گمش شد
دوباره نشستیم به بحث کردن
کشید به امام مقوایی
ادامه داده شد
رسید به بحث در مورد معضلات خوشبختی
یه هو افتادیم تو بیگ بنگ
بعد بحث روانشناسی شد
و به تحلیل شخصیت هاوکینگ و عمه محترمه اش گذشت
بعد بحث جهید به سمت افکار فلسفی
احمد داشت افکار کمونیستی رو از طریق نظریات علمی می چپوند تو کله مون
که افکارشو به درک فرستادیم
و کم کم یه هو بحث پوچی رشد نکرده خفه شد
که فری اومد
حالا بحث پیرامون قتل
کشتار
مرگو میر
زن و زندگی
و انواع روش های مجادله فرهنگی طی شد
فقط دوتا بحث
که چه عرض کنم خاطره ها شو می گم که گفته باشم
می گفت اون موقع که کاردانی بوده
یه روزی یکی از دوستاش یه موتور نو خریده بود
اینو سوارش کرده بوده
رفته بودن دور دور
بعد تو خیابون دوستش از یه دختره خوشش میاد که بره شماره بده ( خوشم میاد دوستش فقط هدف خیر داشت از این حرکت!)
می گفت دختره از اون طرف خیابون هی عشوه خرکی می اومده اینا هم چست و چابک داشتن بهش نزدیک می شدن که تو لحظه آخر برادران موتوری بین موتور اینا و دوست دختر نشده ی دوستش مانع ایجاد می کنن و جلوی گناه رو می گیرن
بعد اینا میان در برن
برادرا با باتوم می زنن چراغ و اینای موتورشونو داغون می کنن
بعد اینا با این حال درمیرن که برادرا هم نامردی نمی کنن در راستای یه حرکت پرتابی با باتومه می زنن تو کله این و خونی و مالیش می کنن
بعد یه آهی کشید و گفت یادش به خیر پارسال با ماشین چپ کرد یه سال تو کما بود آخرش رفت راحت شد

بعد قضیه یکی دیگه رو تعریف کرد
می گفت
چند روز پیش یکی که این می شناختتش با یکی از دوستاش تو خیابون بودن
راننده اومده تک چرخ بزنه ببیه بلد هست نیست
این بنده خدا هم که اصلا حواسش نبود از رو موتور می افته و سرش می خوره به جدول
و امروز تموم می کنه


و حالا من اینجا نشسته ام به دور از همه ی خواستن ها
و دارم فکر می کنم
احمد امروز راجع به حمید واقعیت رو می گفت
یا فقط یه طنز اسفناک بود


شب خوش

alonegirl
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۲۳ قبل از ظهر
:-2-31-::-2-31-::-2-31-:
ما اومدم رفع سوءتفاهم کنیم فقط. والا...:-2-31-:
الناز به جون خودم تقصیر من نیس. تقصیر این و اونه که منو گمراه می کنن:-2-36-: بذار مشخص بشه این دفترچه ای که می گفتن چی چی بوده، بعد یه جوریی حالشو می گیرم بلاخره:-2-43-: این خط اینم نشون:-2-28-:

معصومه خوابگاتون چه بامزه س. منم دوس داشتم تجربه ش کنم:-2-39-: مگه نمی گن تجربه تو هرچیزی لازمه!

راستی منم ناراحت شدم والیبالمون نرفت المپیک:-2-39-: حیف نبود بازی ِ به اون قشنگی:-2-39-:

ما دوز داشتیم اسپانیامونم ببره:-2-39-: امیدمون به قهرمانیه اسپانیاس. مقام دوم سومم باید از آن آلمان بشه. با اون مربی مو قشنگشون:-2-35-: خدایی خیلی قیافۀ شیکی داره این مستر "یواخیم لو" :-2-35-: چیش نزنیم از 4 سال پیش تا حالا تکون نخورده لامصب:-2-35-: مخصوصا موهای خوش حالتش:-2-35-: خدا بده برکت:-2-35-:
از کجا به کجا پریدم:-2-22-:

ها یه چیزی!
آغا ما توی معذوریت قرار گرفتیم و خیلی ناگهانی جواب مثبت دادیم:-2-14-:
فکر بد نکنین:-2-31-: خواستگار کجا بود باووو:-2-22-: جواب مثبت دادم به پیشنهاد کاری. از یکی دو هفته دیگه هم باید تشریف فرما بشیم سوی محل کار:-2-38-: بعد از اون دیگه کمتر میتونم بیام اینجا ولگردی:-2-31-: خوبه یکم تنوع لازمه تو زندگی. از بیکاری که صد برابر بهتره. فعلا یهمدت میرم اگه شرایط خوب بود و تونستم با این رفت و آمد بسازم که ادامه میدم. اگه نه که...

بازم می خواستم یه چی بگمااا یادم رفت:-2-35-:
آها اینجا رعد وبرق خفن زده و یکم بارون گرفت:-26-:

روزتون خوش:-2-25-:
آخ جون افتادیم اول صفحه:-2-27-:

لیا
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۴۲ قبل از ظهر
اصلاً مهم نیست که چقدر دلم برای روزای شلوغی و سرحالی این تاپیک تنگ شده
اصلاً مهم نیست که چقدردلم برای لیلا لوسی و فراخوان جنجال برانگیزش تنگ شده
اصلاً به اینکه چقدر دلم برای خاطرات شکمی شبنم ، زمین خودرنای الی ،وجدان سرگردان سعید ، یک نکته هزار حرف بابک ،تلاش بی وقفه امیر تو دانشگاه وخاطرات شارژ بهی و الهام ، شیطنتای بهارو منیر و زهرا ،حضور گاه گاه میناوماهان و فرشیدو محمد و بقیه تنگ شده توجه نمی کنم.
اصلاً نمی خوام به این فکر کنم که سال گذشته این موقع چقدر هممون احساس خوشی بیشتری می کردیم و چقدر آزاد تر و بی خیال تر بودیم ، چقدر با خیال راحت تر تو سایت پرسه می زدیم و سر به سر هم میذاشتیم و حالا چقدر خمود تر و بی حوصله تر شدیم.
نمی خوام فکر کنم چون احساس می کنم امروز یه روز عالیه ، می تونه روزی باشه که بعداً از به خاطر آوردنش لذت ببرم ، از اون روزایی که بالا گفتم ، از اون روزایی که دلم می خواد برگردن. پس چرا خوشحال نباشم ؟ برای همینم تو اتوبوس به خانم کنار دستیم که ازم سوال می پرسه لبخند می زنم و با انرژی وارد شرکت میشم. سرحال پشت میزم می شینمو این خاطره رو می نویسم .برای خودم می نویسم ، برای دلم.
اصلاً هم فکر نمی کنم که اون روزا بر می گردن یا نه ! شاید امروز روز بهتری باشه. کسی چه می دونه ؟
حتی اگه فردایی نباشه ، اصلاً مهم نیست. شاید امروز اونقدر خوب باشه که ارزش یه عمرو داشته باشه
پس :
سلام بیست و دومین روز از ماه سوم بهار سال 91
سلام دنیا
عجب روز خوبیه امروز
راستی شما ها چطورید ؟
چه حال ؟ چه خبر؟

آرزو می کنم امروز بهترین روز زندگیتون باشه :-2-40-:

آلتینا
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۰ قبل از ظهر
به نام خدای مهربونم


این روزا خیلی جالب می گذره...مایه بی خیال با این امتحانیا کوفتی عالمی داریم...عجیب بی خیال شدم اصلا جوش نمی زنم یعنی میزنم ولی نمی خونم برام مهم نیست جزوه تموم شه یا نه مهم نیست .:-2-37-:......این خیلی بده! اونقدر مهم نیست که تو فرجه پاشی بری شمال!:-2-37-: ابنبات میخوری؟:-2-37-:
تو دبیرستان برای یک امتحان دینی یادمه شب تا صبح بیدار می موندم یک بند میخوندم اما الان...! بیشتر از 11 نمیکشه!:-2-37-:
اراده و هدفم خوب چیزی بود که تو اون بچگیامون که کمتر چیزی سرمون می شد بیشتر داشتیمش:-2-37-:آبنبات میخوری؟:-2-37-:
شنبه دو تا ریاضی داشیم اولی رو خوب دادم و دومیو گند زدم و برای اولین بار تو عمرم بعد نیم ساعت پاشدم برگه رو دادم اونم یک درس سخت رو ...از خودم بدم اومده بود که مثل ادم نتونسته بوودم بخونم...حتی حس تقلبم نبود...با خودم لج کردم...
بعد اون دو تا امتحان مزخرف فرداش یک کتاب 600 صفحه ای ادبیات داشتم و فقط یک شب وقت خوندنش بود! تا 10 نت بودم ! بعدم تا 12 بیشتر نخوندم ساعتو برای 3 کوک کردم بخونم ک پاشدم خاموشش کردم خیلی شیک تا 6 خوابیدم بعد تازه یادم اومد کوفتم نخوندم تا 7 خوندم بعدم امتحان! همه تستی بود مثل کنکور برا من نکته درآورده بود همه رو زدم اصلا دیگه مهم نبود غلطه یا درست! و بعدش عصر نمره هارو زده بود دیدم شدم 18!!!! :-2-20-::-2-20-:لذت بخش ترین نمره ی عمرم بود چون در کل برای این درس 3 واحدی 3ساعتم وقت نذاشته بودم تو ترمم نخونده بودم حتی سر کلاسم گزارش کار آزمایشگاهمو مینوشتم!! ..... :-2-27-:
سه تا امتحان دیگه مونده...یکیش فوق العاده سخته و 4 واحدی...نمیدونم چیکار کنم! همه جوشم برای اونه! :-2-30-:
.................................................. .........................
این روزا هر چی بیشتر نت میام اعصاب بیشتر بهم میریزه...حس اینکه بازی بخورم داغونم میکنه...دارم برای کسی که داره بازیم میده! اگه بفهمم همه چی الکی بوده بد دارم براش!....:-2-28-:
دلم برای خیلی از مجازی که واقعی واقعی دوستشون دارم تنگ شده...هیچ کدومشون نیستن ...امیدوارم موفق باشن...
.................................................. ...........................
کمتر از ۲۰ روز دیگه من از خوشحالی میمیرم ... فک کن آخرین سوال شیمی رو میخونم خوب بلدم نیستم دفترچرو میبیندم .. تمووووم !! یعنی زندم واسه دیدن این ثانیه ( حالا مییوفتیم میمیریم )غزال بزنیم تو مخت آیا؟ خیلیم بلدی:-2-32-:.....ولی دقیقا حس ما رو گفتی...مام بعد این امتحانا از خوشی ذوق مرگ میشیم

اصلاً مهم نیست که چقدر دلم برای روزای شلوغی و سرحالی این تاپیک تنگ شده حرف دل منم بود....ای کاش همه و همه بیان دوباره.....:-2-41-:
.................
بدرود:-2-40-:

شبنم
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۸ قبل از ظهر
دوشنبه 22 خرداد

این درد مشترک ما یه چیزی خواسته مگه میشه گفت نه ؟ :-119-:

البته که امروز یه روز شاد میشه :-2-16-:

لیا تو واقعا فکر کردی من دیگه خاطرات شکمی ندارم ؟ :-2-30-: دارم ولی خب خیلی سوزناکه نمیخوام دل بقیه کباب شه .
فکر کن پریشب رفته بودیم یه سمتی یه کاری داشتیم :-16-: ما ظهرش ناهار گوجه خیار پنیر خورده بودیم. از همون لحظه حرکت گفتیم آقا ما گشنمونه :-29-: بعضیا یه پفک گذاشتن جلومون گفتن اینو بخور :-12-: رفتیم اونجا کلی تو بازار گشتیم . موقع برگشت دیگه داشتیم از گشنگی می مردیم :-17-: بعد کلی گشتن در سطح شهر ما رو بردن یه سفره خانه سنتی که هنوز از پله هاش پایین نرفته منصرف شدیم بریم تو :-32-: از اونجا اومدیم تو خیابون حجاب یه تالار پذیرایی بود راه افتادیم خوشحال خوشحال رفتیم بالا . دیدیم فقط تالاره و غذاخوری نداره :-2-17-: بعد دیگه بی خیال غذا خوردن شدیم و آمدیم خانه. شام کتلت داشتیم خورد توی ذوقمان با کوله باری از غصه و شکمی گرسنه خوابیدیم :-2-30-:
خیلی بد بود خیلی :-2-39-:

این روزا سرم خیلی شلوغه. یه عالم کار دارم که باید تو همین یکی دو هفته تمومشون کنم تازه عقب هم افتاده . خوبه که این ترم هم دانشگاه رو پیچوندم :-2-27-: وگرنه الان احتمالا رو به خودکشی بودم

دیگهههههههه

خاطره هست ولی قابل عرض نیست
امیدوارم روزای خوبی داشته باشین همگی و امروزم واقعا یکی از بهترین روزای عمرتون باشه

این روزا یادآور یه سری خاطرات تلخه که آدم همه اش ازش فرار میکنه. یاد جوونایی که بودن و نیستن گرامی

روز و روزگارتون بخیر و شادی:-2-16-:

خاطره ما رو که بی خیال:-2-08-: ولی دوستانی که سری به بقیه منفی میدن یوزرشون برای همیشه بسته میشه. آزار دارین ؟ خب دوست ندارین نخونین . والا ! خوددرگیری دارینا :-2-35-:

Star_69
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۲ قبل از ظهر
just for lia
سلام :-2-25-:
خاطرات پراکنده میگم دیگه ببخشید .
5 شنبه تولد دوستمون بود ، با بروبچ رفتیم براش تولد گرفتیم . من شدیدا تو فکر کادوی سورپرایزی بودم ولی خوب انقدر همه چیز هول هولکی شد نرسیدم کادوی سورپرایزی بخرم .
خلاصه رفتیم و کلی بازی شادی اینا بعدش که نوبت اهدای کادوها شد یکی از کادوها ترکوند :-2-06-:
براش یه شیشه شیر بزرگ خریده بودن که قلک بود ، درش باز می شد توش یه نوزاد قنداق پیچ شده بود .
یعنی آخر کادو بودا :-2-06-: نصف بیشتر عکسای یادگاریمون با اونه :-2-06-:
جمعه رفتیم لواسون . تا حالا شده کسی سیریشتون بشه به زور بخواد باهاتون بیاد بپیچونینش ؟ این تابستون کلا بساط ما این خواهد بود :-2-06-: جالبیش اینه خودمون نریم اونا میرن کلید رو از باغبونمون میگیرن میرن خونه :-2-06-:
( باغبون ما و داداشم مشترکه و کلید جفت خونه ها رو داره )
داداشم میگه رفته بودم لواسون دیدم در باغ بازه با کنجکاوی رفتم تو دیدم اینا اون جا هستن :-2-06-: به اجازه هم اعتقادی ندارنا :-2-36-: من که از این دست آدمای آویزون بیزارم !
دیشب رفتم نونوایی نون بگیرم ( من بچه ی خوبی نیستما مامانم مجبورم کرد برم )
خلاصه رفتم تو صف دیدم یه چهره ی آشنا هست مامان دوست دوران دبیرستانم بود . کلی باهاش حرف زدم و اطلاعات گرفتم همین طور شماره ی دخترش که دوستم باشه رو هم گرفتم . بچه دار شده یه دخمل . ایشالا توی این هفته میرم هم خودش رو می بینم هم دخملش رو ...
دلم برای روزای خوب دبیرستان تنگ شده .
بی بهانه خوش بودیم اون روزا ...
رفتم جلو نونم رو بگیرم ( من از نون سنگک و نونواییش و نونواش و جدا کردن سنگ از نون متنفرم کلا ! این مامان ما هم گیر سه پیچ تشویش داره روی این نون ! ) داشتم سنگا رو از نون جدا می کردم دستم سوخت :-2-30-: الان جاش بنفش شده :-2-30-:مامانم همین طوری با زیبایی های من بازی میکنه :-2-30-:الان دیگه دستم بنفش شده خوشمل نیست :-2-30-:
راستی گفته بودم موهام رو کوتاه کردم ؟ یه روز با شوکول رفتیم آرایشگاه این موها رو از بیخ و بن زدیم راحت شدیم ... ولی خداییش با این مدل موی جدید شدیدا خوراک گشت های محترم اسلامی می باشم :-2-22-:
لیا :-118-:
شری مگه کتلت دوست نداری ؟ :-2-22-:
روزتون خوش.
دلتون شاد.
ایامتون به کام :-118-:

زهرا کی به تو این توهم روداده که زیبایی؟ :-2-38-:
نه من کلا غذای نونی دوست ندارم برنج دوست دارم http://www.en.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_wacko.gif

توهم نیست که :mrgreen: حقیقت محضه شری :-2-41-:
مطمئنی غذای نونی دوست نداری؟ :-2-22-: تو کلا غذا دوست داریا :-2-06-:

باران.ج
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
سلام دومسیا....http://www.pic4ever.com/images/4869.gif

ما امروز بسی ناناحتیم....http://smilehaa.org/uploads/Smiles/Little_Girls/LG-33.gif

اصن افسردگی گرفتیم.....

الانم یه آهنگی هست ادمین گذاشته تو امضاش... بهدش الانم دارم اونو گوش می دم... بهدش دیه افسردگیتم بیشتر شده...http://s18.rimg.info/6817c53c915664a28cbf52511e2048fe.gif

این روزای آخری.... حس موکونم خهلی دیلم برا دومسیام تنگ می شه... برای دبیرستان... دانش آموز بودن... اذیت کردن... آخه تو دانشگاه نمی شه که این کارا رو کرد...http://s2.rimg.info/3cf368b5276e0aeb5937b02ec959030a.gif حالا هی من می گم موترسم کنکور بیوفتم ... وهلی دیه دارقوز آباد که قفول می شم... http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif اصن قفولم که نشم... دیه هوچ وخت دانیش آموس نیستم...

http://www.pic4ever.com/images/be7.gif آقا نوموشد ما از این ساهتای برنالد داشتیم؟؟؟؟ اینقده دومس داررررررررم...


آقا ما گفتیم بیا این دم آخری یجوری تخلب کنیم که تا حالا نکردیم... بهدش یه دومسی داریم از تایلند اوده... بهدش قرار شد اون امتحان زبانشو زود بیده بیاد پایین جوابا رو به منو 6 نفر دیه اس بده به 3 نفرم زنگ بزنه بگه...
آقا مارفتیم سرجلسه هر چی منتظر شدیم این اس ام اسه نیومت!http://www.pic4ever.com/images/146fs495919.gif
بخل دستیم رفت... پشت سریم رفت.. اصن بچه های پای دیه رفتن... این مراخبه هم زوم کرده بوت رو ما... آخه خو بنده خودا تعجب کرده بوت... من همیشه جزو یکی دو نفر اولی بودم که برگه هاشونو می دادن...http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/indyjonesmiley.gif
خلاصه هر چی منتظر شدیم اس ام اس ندات... مام برگمونو داتیم اومدیم پاهین.... بهدش تا منو دیت دات زد : اهههههههه چرا اومدیییییی؟؟؟؟ من همین الان اس اف اس کرده بودم برات!!! یهنی ما این جوری شده بوتیم!http://www.pic4ever.com/images/t2.gif
اصن نومودونم کی گگفته امتحان تشریحیو اس اف اسی تخلب کنی؟؟؟؟؟ والا...http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif

ما بسی خوابمون میات....دیشف تا دو و نیم بیدار بوتیم این شاتوتی رومانیشو تمون کونه... آخریشم اینقده چیمشامون درت گیرفت خوابیتیم الان اومتیم دیدیم یه ربع بهد که ما رفتیم پستیشو گذاشته بوت...!http://www.pic4ever.com/images/p8.gif

بهدیش تازه دیلمان هم برای یکی تنگولیده..http://smilehaa.org/uploads/Smiles/Little_Girls/LG-5.gif

شده تا حالا یه رابطه ای داشته باشین.... بعد یه مدت از این که اون رابطه رو ادامه دادین پشیمون شین اما نتونین بکشین کنار؟؟؟؟ نتونیت دست بکشی از عادت به بودن طرفتون؟؟؟؟ نتونیت برین و دل اون فردو بشکنین...؟؟؟ خیلی سخته که آدم ندونه چی کار کنه....

من الان این طوریم...

جای خالی یکی تو زندگیم بدجوری چشمامو می زنه.... اما باید قبول کنم نبودش و نبودم برای هر دومخون بهترین راهه...

خیلیا لیاقته محبت دیدنو ندارن... شعور و جنبه محبت دیدنو ندارن.... یه سری ها اصن لیاقت ارزش داشتنو ندارن...

چرا من نمی فهمم اینارو؟؟؟؟؟؟

چرا همیشه باید از این نفهمیدن ضربه بخورم...؟؟؟

چرا یه وقتایی دنیا انقدر زشت می شه؟؟

چرا انقدر سیاه می شه؟؟

چرا یه وقتایی دوس داری بری یه جای که هیشکی نباشه... فقط تو باشی و خدا...

چرا یه وقتایی انقدر بغض داری که گلوت داره می ترکهاما نمی ذاری اشکات بیان؟؟

دعا کنین خوب شم بچه ها... با این حال و روزم نمی تونم هیچ کاری کنم... 15 روز مونده ومن اگه بخوام جایی قبول شم باید خوب شم... باد درس بخونم ... ولی با این حالم...http://www.pic4ever.com/images/sigh.gif


اگه تلخ بودم امروز ببخشید دوستیا... ولی می خواستم یکم درد و دل کنم...

دوستون دارم هوااااااااااااااااااااااا اااااار تا....http://s15.rimg.info/5f9478002cbf6d152f38cb370d4168ad.gif

روزاتون پر شادی ..http://www.pic4ever.com/images/5440.gif
و شباتون پر آرامش...http://www.pic4ever.com/images/aem45.gif

ღ ghazali ღ
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۸ قبل از ظهر
وای خدا امروز .:-2-06-::-2-06-:
عالیییییییییی بود ...........:-2-06-::-2-06-:
من اعتراف میکنم ک هیچ استعدادی در تقلب کردن ندارم ..:-2-06-:
امروز یعنی واقعا حتا ۱ کلمه از کتابم نخوند بودم:-2-08-: واقعا شبیه کسی بودم ک یه کتاب دادن دستش گفتن برو امتحان بده نگاش کرده دیدهِ چه جلد قرمزی ..:-2-08-: اسمشم ک زبان ... :-2-08-:اه اه چه چه ...!!:-2-43-:
آقا صبح رفتم به مدرسه به امید بچهها ..:-2-08-: گفتیم چه کنیم ؟؟:-2-08-: گفتن تشریف بیارید گوشی جا ساز کنیم با هسفری تقلب برسون بهتون !!:-2-22-::-2-08-:
خلاصه حالا در بعد آّر دنبلاای مس مسک ک به گوشتو مبارکه ما بخور .:-2-08-::-2-43-: چه سامسونگ مد شده :-2-43-:ها... همه یا نوکیا دارن یا سامسونگ ... :-2-43-:یا سونی اریکسنشون به مال ما نمیخر ...:-2-43-:
خلاصه نلخر یه بنده خدای رو گیر آوردیم .:-2-43-:ازش گرفتیم گوشیو جسز کردیم رفتیم سر امتحان:-2-08-::-2-35-: همین بدو ورود گوشی سمت چپ دراومد ...:-2-35-:از مقنیی ما زد بیرون .:-2-35-:..محدثه:-2-19-: ( یاری دهند بچهها :mrgreen:) بنده خدا دید دیدم هی چش ابرو و اینا میاد:-2-10-: بفهمستم سریع اومدم درستش کنم ک کلا از زیر مغنهام افتاد بیرون:-2-17-: حالا ما هی خم میشویم :-2-04-:دید نداشته باشه ..:-2-11-: در یون حین داشتیم حسرت مقنیی بلند رو میخرردیم ..:-2-10-: یه بنده خدا اولی هم کنار م بود گفتیم بشین خواهشاً شما بلند نحسو تا من پاسهام فک کنم نیم س@ت معطل من شد ...:-2-12-:
این موهی به پاشد رفت پایین زنگید گوشی ما .. :-2-20-:حالا همش میترسم صدا ایبر بره ...:-2-36-: وصل کردم .. :-2-29-:جیآرای اینو گرفته ک صدا داری سرف کن :-2-07-:. آگاه ما مردیم اینقد سرفه کردیم ... :-107-:الکی الکی به خانوم میگفتم واسعم لیوان آب بیارین:-2-42-: بنده خدا دونه دونرو گفت ما نوهستیم:-2-32-: و بد قطع کار این مراقبها به ما شک کرده بود:-2-28-: کاه هی از گوشم در میومد مجبور بودم فشارش بدم بره سر جاش ....:-2-42-:
خلاصه با گنگستر بعضی حل شود....:-2-16-:
فککنم تون کل کلاس ما فقط ۳ نفر خود نوشتن بقیه هم اساماس داد محدثه ج هارو داد ...:-2-22-: از یون رو ک من در این مورد خنگم گفت میزنگم بهت ک بعدش کاشف به عمل اومد ک به ۳ نفر دیگه هم زنگیده ..:-2-22-:
حل اون واسه درّه خطشو عوض کرده ما خبر نداریم .....:-2-36-:
خلاصه تا دلتون اخد خندیدیم ..:-2-06-:
یکیم عشق شدی.... :-2-36-:آقا ما مردیم از خواند ...:-2-06-:.یعنی چندهسین به تمام منا ...:-2-06-: این باران مارو نگرفته بود زده بودیم شلپلش کرده بودیم ....:-2-33-:
لیا جون واسه من تا اینجا ک علی (alyyyy)بوده ...:-2-37-: امیدوارم واسه همه خوب باشه ..:-2-16-: واسعم یه خاطره خیلی اکی امروز ... الیییییی:-2-16-:
اقین قبلا میومدم کلی خاطره بود ک باید میخوندم ولی الان خیلی کمه ...:-2-39-:

مهربناااااام ....:-2-16-: تو کجا اینجا کجا ؟؟:-2-16-:؟عزیزم آره واقعا ..:-2-16-:. البته غصه تموم شدن این ۲رنو دارم ولی خوب از این درسا خالص میشم ... :-2-25-:ولی دلم واسه نیمکتا واسه دوستی ۷ سلام با این dustam :-2-16-:... واسه تمام mosaferatamun :-2-16-:... کارامون ازرمون میتنگه ...:-2-16-:آخی ...:-2-39-:
خوب اینا میذارم بده کنکور غصه بخورم فعلا باید به فکر این قول بیشخو دوم باشم !!:-2-30-::-2-28-:
بازم میدونم غلط داره:-2-30-: . خدا لعنت کنه باعثو بنسیهو ک منو بی فارسی کرده ...:-2-30-: با این داداش هم ک آشتی نمیشیم ابگیم بید نصب کنه فارسی :-2-30-:.. خوب منم وقت ندارم :-2-35-:( اصلا فک نکنید ۱% من بلد نیستماااا):-2-35-:
khoshbegzare behetun in rozzaaaaaaaaaaaaaa:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

nairika
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۵ قبل از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
آقا ما شنبه از اینجا که رفتیم خونه سورپرایز شدیم در حد...
در حد...
درحد... خیلی خیلی زیاد:-2-28-:
یعنی درو که باز کردم رفتم تو خونه دیدم پدری با یه صورت باند پیچی شده وسط خونه خوابیده:-2-29-:
هیچکسم خونه نبود:-2-18-: خلاصه مارو خوف برداشت که چی شده و چه باید کرد:-2-29-: که کاشف به عمل اومد از پله های حیاط افتاده پایین و دماغش شکسته و ابروش شکاف برداشته:-2-18-:
حالا رفته درمونگاه و اونجا همینطوری سنبل پانسمان کردن و نوشتن که بره عکس بگیره ولی مگه این آقای پدر قبول میکنه:-2-43-:
بهش میگم پدر من اینکه آمپول نیست که بخوای بترسی:-2-35-: با اون چشم و ابروش که بیرون پانسمان چپکی نگام میکنه و هیچی نمیگه:-2-28-: در آخر به این نتیجه میرسه که خودش خشک میشه میوفته :-2-27-:آهان نه اون یه چیز دیگه بود:-2-27-: میگه خودش خوب میشه و نیاز به عکس نداره:-2-36-:
یعنی اگه من بفهمم کی این مدرک دکتری رو به پدر من داده اونم یه روزه:-119-::-2-09-::-2-33-:
هیچی دیگه نتیجه شیطنت آقای پدر این شد که من دیروز خونه نشین شدم و نتونستم به کلاس محبوبم برم:-2-39-:
الان مدیونید اگه فکر کنید که مادری از این موقعیت سوءاستفاده کرد و نهار و کارای خونه رو انداخت گردن من و خودش جیم شد بیرون:-2-42-:
امروزم که هنوز هیچ خبری نیست و شهر در امن و امان:-2-31-:
خوش باشین و همیشه سلامت:-2-41-:
فعلنات:-2-37-:



ای آدمک کوکی ، صبح شد که بیدار شی


مثل همه ی عمرت ، تکرار شی و تکرار شی


صبح بدی انگار نیست ، تو توی شبت غرقی


بین شب و روز تو ، انگار که نیست فرقی


شب هات مثل روزاته ، روزات همگی تکرار


از دست همه سیری ، از دست خودت بیزار



پرواز واسه تو مرده ، تو اوج نمیگیری


بردی همه رو از یاد ، از یاد همه میری


تا فرصت هنوزم هست ، برگرد به خودت برگرد


نو شو که این تکرار ، از تو ، تو رو دورت کرد


بسه اگه تا امروز ، تکرار تو رو داد بر باد


فردا رو بساز از نو ، دیروز و ببر از یاد


تو لحظه ی تکراریت ، تنها خودتی همرات


حسرت شده یار تو ، ای کاش همه ی حرف هات


با غصه نشو همدم ، سنت شکن خود باش


آزاد ترین فردی ، وقتی که نگی ای کاش

!arefeh
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۹ قبل از ظهر
سلام دوستان:-2-25-:
خوبین؟خوشین ؟سلامتین؟
امروز امتحان دادم درحد یورو2012:-2-16-::-2-22-: نمی دونم چرا امتحان های من همش در حد تورنمنت های جهانی:-2-06-:
خوب بود بدک نبود:-2-08-: تستی هاش فقط خیلی سخت بود:-2-31-: میگه یه بخشو که واسه میانترم بود گفت حذفه باز از اون قست سوال درآورده:-2-33-: یعنی بزنم خودم ونصف کنم از دست این استاد:-2-38-:
ولی خوب بود درکل اینم فکر کنم بالای 16 بشم:-2-38-:
چقدر من این ترم دانشجوی نمونه ای بودم :-2-38-::-2-06-:
آخی یکی از دوستام ساعت امتحانو اشتباه دیده بود فکر میکرد ساعت ده هست دیر رسید سر جلسه یعنی یه ربع آخر رسید بعد این مراقبه اومده دم در میگه چرا دیر اومدی نمیشه بری دیگه سر جلسه دوست منم حساس زد زیر گریه :-2-39-:یه خورده تماشا کرد مراقبه دوستمو بعد گفت بیابرو تو گریه نکن بسه:-2-28-: من نمی دونم این سادیسم داشت یعنی تا اشک اینو نمی دید نمی تونست اجازه بده بره سر جلسه:-2-28-:
خدای بعضیا واقعا یه چیزیشون میشه یعضی مواقع:-2-28-:
هوچی دیگه ماهم همین که پای مبارک رسید خونه پریدیدم پشت پی سی
پس فردا هم بیوشیمی پیشرفته دارم اون خیلی سخته
ای خدا سنتز چربی به من چه:-2-30-:
کاتابولیسمش به من چه:-2-30-:
دیگه واکنش هاش واقعا به من چه:-2-30-:
دیگه شکل هاش به من چه :-2-30-:
ولی امیدورام این امتحانم سوالاشو مثل زیست مولکولیمون دربیاره چون استاد این دو درس یکیه:-2-37-:
دعا کنید دوستان برای من که امتحان بعدیمم خوب بدم:-2-38-:
خوب بسه هرچقدر چرت و پرت گفتم:-2-35-::-2-22-:
روزتون خوش
ارادتمند عارفه:-2-40-:

REAL LOVE
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۷ بعد از ظهر
کاری به کارِ شما ندارم
تکلیف این شبِ اصلا از ستاره خسته
که روشن است.

من با خودم
به همین شکل ساده از چیزی که زندگی ست
سخن میگویم.

شما هم میشناسید شان:
همین بعضی هایِ بی حوصله
بعضی های نابَلَد ...!
بیخود و بی جهت
خیال میکنند
درگاهِ این خانه تا اَبَد
رویِ همین لنگه ی در به در میچرخد.
آیا خاموشی باد
واقعا از ترسِ وزیدن است؟


دردا ... در این دیار
شکایتِ کدام درنده
به درنده ی دیگری باید؟

*حوصله ی درس خواندنم نیست اصلا و ابدا:-2-42-:
*انقدر دندونام درد می کنن که دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار:-2-36-:

NAVA22
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۳ بعد از ظهر
سلام.
اوممممممم...
هرچی می رم کارنامه ی سنجش و ببینم که چه دست گلی به آب دادم، می گه کارنامه شما هنوز وصول نشده:-2-28-:
8 تیر کنکوره دیه:-2-35-: عصرشم کنکور هنر دارم من که هیچی از درساشون و بلد نیستم می خوام همه رو شانسی بزنم:-2-27-:
انگار همین دیروز بود رفتیم پیش:-2-37-: پیر شدیم رفت. به قول شاعر: نمونده از جوونی ها نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی:-2-15-:
یه سایت یافتیم سایتای شیلتری رو به زیبایی تمام باز می کنه:mrgreen:

هیچ خاطره ای نیست... صبح تا شب خونه... کتاب، تست، نت...

این برادر همسایه مان چند وقتی است توهم خوش صدایی گرفته هی می خواند... هی می خواند... هی ما زجر می کشیم... گاهی ایرپلگ می گذاریم... گاهی سر به بیابان... :-2-37-:بریم عضو سایتش کنیم در مسابقه شرکت نماید... هیوا گفت پسرها استقبال نمی کنن ما گوش ندادیم:-2-37-:

شمعدانی ها را باید آب بدهیم حوصله نداریم... ما شمعدانی قرمز می دوستیم اینها همه صورتی اند.

+ادمین هم الان پست جدید حذف تبلیغ گذاشت... انصافا هزینه ش خیلی پایینه:-2-41-:.

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترک ام
مرا فریاد کن.


+خیلی دعا کنین.
+شاد باشین:-2-40-:.

!ستوده!
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۷ بعد از ظهر
دیشب خدا را دیدم آن گوشه میگریست ، من نیز گریستم ، هر دو یک درد داشتیم...آدم ها.... !!!



دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

22 خرداد 91

mina1989
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۳۳ بعد از ظهر
سیلووووووووووم خوفید ایا؟ http://www.freesmile.ir/smiles/481619_parssmile_v28.gif

آخا ما موخواهیم خودمون و بکشیمممممممم این چیلرای شرخت خراف شده ما داریم تو گرما آب پز موشیم http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif

تا دو سه روز دیه ام درست نوموشههههههههه.:-2-30-:

آخا جاتون خالی دیشب با خواهری دعوامون شد خیلی حال داد :-2-09-: فقط همدیگرو نزدیم اگر میزدیم که

خیلی بیشتر حال میداد.بوشور نوبت اون بوت بره ظرفارو بشوره http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_272.gif گفت بعدا میشورم بعد مامی بلندشد

رفت بشوره منم باهاش دعوا کردم که پاشو بشور انخد دوز داشتم بزنم سیاش کنم بوشوروووووووو. http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_213.gif

http://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gif http://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gif

بهد موخواد وام ازدواج بگیره ضامن موخوان من موخواستم ضامنش بشم امروز زنگولیدم بهش گفتم خلط نومودی

فرک کنی من ضامنت میشم بوشور خان. http://www.freesmile.ir/smiles/295119_qrrr1s5w5a2lfyba.gif ولی خالی بستم رفتم نامه ی کسر از حخوخ گرفتم

دلم نیومد اذیتش کنم ولی به مامی گفتم بهش نگو هر وقت آدم شد بهش نامه رو میدم. http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif


راستی همسری داره برای تولدم گوشو میخره من فهمیدم ولی به روی خودم نیاوردم.خیلیییییییی ییییییییی خوجحالم

http://www.freesmile.ir/smiles/247213_8708.gif http://www.freesmile.ir/smiles/823919_e5so0w8g1gzxzzhm.gif http://www.freesmile.ir/smiles/823919_e5so0w8g1gzxzzhm.gif

آجییییییییییییییییی هانی عاشختم بوخوداااااااااااااااااااا ااااااااااااااااا. http://s17.rimg.info/04cdbf3a0885fbed81bca470b576cf9e.gif

آجی سونی دلم برات یه ذره شده بوشوررررررررررررررررررررر ررررررر.

آجی فروخ چیرا نیستیییییییییییییییی؟

آجی صبوحا این قند عسل شوما رو آخر من میام میدزدم. http://s17.rimg.info/04cdbf3a0885fbed81bca470b576cf9e.gif

ما فهلا میریم.بای.

.parniya.
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۴۹ بعد از ظهر
سلام
به قول یکی از دوستان صبحتون بخیر وشادی :-2-25-:
این دم رفتنی کلید خونه رو گم کردم ...اینجا هم کلیدو خونه رو گم کردن مساوی با بدبختی ...یه کلید دیگه دارم اما نمیشه وقتی دارم میام باید 2تا کلید تحویل بدم به ساکنین جدید برای همین باید برم اداره پلیس واز اونجا تاییده بگیرم که مالکم و اونا مجوز بدن و منو معرفی کنن به کلید سازی تا برام یه کلید دیگه بسازن ... آخه اینجا یه کلید سازی بیشتر نیست که اونم زیر نظر پلیسه .بدون مجوز تحت هیچ شرایطی کلید درست نمیکنن.بنده هم الان دارم میرم دنبالش ونمی دونم پروسش چطوریه....آحه نیست این دم اومدنی کار ندارم باید اینجوری هم بشه ..چرا غر میزنم، تقصیر خود گیجمه نمی دونمم چی کارش کردم ....

پ.ن:هانی جون من کلا تکلیفم با خودم معلوم نیست هم زود سرما میخورم هم با یکم گرما گرما زده میشم...درصد مزخرفیم بالاست:-2-27-:

دوستون دارم
مراقب خودتون باشید:-118-:

khatoon khabha
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۵۰ بعد از ظهر
سلام یهویی تایپیکو خوندم خوشم اومد اهل نوشتن خاطرات روزمم اما هرچی سالهای تولدم بیشتر میشه انگار سرکوب احساساتم بیشتر میشه گاهی میگم روزا پراز روزمرگی گاهیم میگم همین که هر روز پاشی خونه رو تمیز کنی به فکر پختن شام و ناهار باشی تو هر فرصتی بپری پشت نت و کتاب بخونی قشنگه مگه از دنیا چی میخوای بابا همیناس که خوبن نه که فکر کنی تو سر رسیدمم همینجوری مینویسم بیشتر مث درد دل داره اخه من حرفام زیادن اما نمیشه همشون و گفت نمیدونم شماها چجوری با هم ارتباط دارین همو میشناسین سناتون کمه یا زیاد اماحرفی دل من زیادن شاید زیاد بیام شاید زیاد نوشتم چون کسی کسی رو نمیشناسه حرفای دل راحتر گفته میشه حس میکنی بدون اینکه نگاه کسی عوض شه سبک شدی راحت شدی احساس تعلق میکنی بهار 91

Mina
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۵ بعد از ظهر
کدام را باور کنم عشقت را یا چشمهایت را که این سو و آن سو می دوند
کدام را باور کنم لبخندت را یا طعنه های بی رحمانه ات را که آتشم می زنند
کدام را باور کنم این بسته ی کادو شده ی روی میز را یا آن یک هفته ای را که دود شده بودی و رفته بودی هوا......
وقتی درست فکر می کنم میبینم مایه ی همه ی دلتنگی های این روزهایم بوده ای اما نمیفهمم که چرا چنین است و من سرخوشم، چرا چنین انتظارت را می کشم.
درست که فکر می کنم می بینم این بازی اگر بازنده ای داشته،من بودم پس چرا هنوز روبروی تو می نشینم تا باز ببازم.
کدام بازنده ی کدام بازی از برق نگاهِ بَرنده ی روبرو ضربان قلبش تندتر می زند و سرشار می شود از لذت باختن و دوباره باختن، از لذت سقوط...
هر بار می گویم این آخرین بار است، اینبار که بیاید دیگر تمام می شود، می گویم مثل او که بزرگ بود و از اهالی امروز بود باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم اما دوباره تو که پیدا می شوی بازی شروع می شود و من می مانم کدام را باور کنم
عشقت را یا چشمهایت را که این سو و آن سو می دوند
لبخندت را یا طعنه های بی رحمانه ات را که آتشم می زنند
این بسته ی کادو شده ی روی میز را یا آن یک هفته ای را که گویی دود شده بودی و هوا رفته بودی
خودم را یا تورا
کدام را باور کنم


:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:

+ مرسی از پریسا که اینو برام پیدا کرد :-2-39-:
اشکان خطیبی تو رادیو هفت خونده بود اینو:-2-39-:
بعد اینکه من دنبال خرید اینترنتی کتاب امیر علیم...پیداش نمیکنم:-2-39-:یه جا بود که اونم معتبر نبود:-2-39-:آی کتاب معتبره؟:-2-39-:

ویرایش شد!

feedback
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۰۱ بعد از ظهر
به نام خدا
بهههههههههه سلاممممممم جمیعاً فرزندان گلم چطورید همگی؟ :-2-37-:
میبینم که ما رو نمی بینین خوشین :-2-37-:
ها دست درد بد چیزی ست ما از دست درد دیشب مردیم :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
آخه کسی نیست بگه پسره ی ابله تو خیابون میری اینور اونورتو نگاه کن :-2-31-: بچه م از بس سر به زیره :-2-31-: وقتی هم بیرون میره جایی رو نمیبینه واسه همین دستش شدیداً برخورد فیزیکی میکنه با موتور :-2-35-:
خنگ هم خنگ های قدیم ! :-2-31-: اقلاً برخوردشون یه طوری بود ناکار نشن :-2-35-:
ها ما آمدیم به خانه و دستمان را پماد کاری کردیم بعد بستیمش :-2-37-: الان هم بهتر شدندی و آمدیم انجمن یه تفعل بزنیم. :-2-37-: تفعل عالیم متعالیم :-2-37-:
آمار دوستان منفی بازمون شدید رفته بود بالا :-2-35-: من نمی دونم چه هیزم تری فروختم بهتون که اکثر منفی آ باید دامن منو بگیره :-2-35-: به ننه شبنمم چیکار داشتی منفی دادی؟ ها؟ ها ها ها؟ :-2-33-:
آقا جدی جدی کسی با من مشکلی داره خیلی دوستانه بیاد تو خصوصی بگه دردشو :-2-38-: دیگه چرا منفی میدی؟ :-2-31-: منفی نشانه ی ضعف می باشیه دوست من :-2-38-: یعنی جرئت رویارویی نداری ، حرصتو سر این منفی بخت برگشته خالی میکنی :-2-38-:
آقا ما یه حرکتایی داریم میزنیم. :-2-37-: هر وقت حرکتامون رسمی شد اعلام می نماییم. :-2-37-:
پ.ن :
لیا بانو بانو بانو :-2-25-:وجدان سرگردان سعید :-2-30-:
آخ آخ ددم وای ددم وای :-2-30-: وجدان وجدان وجدان :-2-30-: دلم براش یه ذره شده خوب شد یادم آوردی لیا بانو :-2-35-:
حالا چقدر خمود تر و بی حوصله تر شدیم. :-2-15-:
نمیدونم منم چرا همچین حسی دارم! :-2-15-: بیخیال لیا بانو میگذره ایشالا به خوبی هم میگذره :-2-40-:
خوبه که این ترم هم دانشگاه رو پیچوندم :-2-27-: وگرنه الان احتمالا رو به خودکشی بودم
دانشجوی نمونه نمی خوایم نمی خوایم :-2-37-: دین دی ری دی دام دی دام دام دی دام دام :-2-37-: سانسور شد :-2-06-:
من که از این دست آدمای آویزون بیزارم !
فنتستیک مادام :-2-38-: آی ام نیز :-2-38-: آویزون کلاً بده :-2-31-: جیزه :-2-35-:
آقا ما طی چند وقت آینده به کل تغییر خواهیم کرد. :-2-22-: منتظر یک سعید جدید با پتانسیل بالا باشید. :-2-35-:
روزتون خوش
دستمممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممم :-2-30-:

✘Soheyla✘
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۰۳ بعد از ظهر
سلام
آخی خیلی دلم شکسته.....................

بی بی گل
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۰۷ بعد از ظهر
قراره یک ساعت دیگه برم تو قرعه کشی شرکت کنم ...
امیدوارم برنده بشم ...

!kimi5
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۶ بعد از ظهر
سلام
اصلا حال ندارم درس شروع كنم
اصلا حال ندارم عربي شروع كنم
خو بدمان مياد چه كــار كنيم؟؟؟؟؟:-2-30-:

امروز شيمي خوب بود
اما كلاس رو هوا رفته بوديم
فكر كنين سر امتحان شيمي
تو حوزه
بچه هاي سوم دبيرستان:-2-06-:
حالا بوگو چي كار ميكردن؟
واي
جـــــــــــيـــــــغ
آخه يه سوكسه اومده بود بهمون تو شيمي كمك كنه:-2-22-:

البته ما نيز ترسيديم ها
كلا از اين موجود بدمان مياد اما ديگه جيغ نزديم:-2-22-:
خانومه كه شكلات ميداد بهمون گفت
خجـــالت بكشين
يعني چي؟
آخه سوكس ترس داره مگه:-2-33-:

پــــــه نــــ پــه:-2-43-:
خو بدجوره ديگه
بدجوره داري امتحان ميدي يه موجودي هي وول بخوره زير پاهات:-2-35-:

خلاصه ما امتحانمون رو داديم
اين يكي هم تمووميد
خداروشكر 2 تا مونده
عربي:-2-36-::-2-36-: ادبيات
اين 2 تا هم به خير بگذره
يه ذره تابستونمون شروع شه
بعد 2باره 17 تير شروع شـه:-2-15-::-2-15-::-2-30-:

خدا چرا اينقده من بدبختم:-2-30-:

پ.ن:
*
داداش سعيد؟
سعيده جديد چه صيغه اي ميباشد؟:-120-:
چرا منو و اين موقعيت قرار مييدين؟؟:-2-02-::-2-02-:

*
مامان سحري:-2-16-:
*
ريحانه جون؟(chimeh)نميبينمت چيرا?:-2-15-:
*
سوداا جون دلمان تنگوليده واستون:-2-25-:

رها_hd
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۱۲ بعد از ظهر
روز های آخر مدرسه بود هوا گرم شده بود بعضی از بچه ها هم آب بازی میکردن:-2-16-:
ما هم که تحت تاثیر قرار گرفته بودیم گفتیم آب بازی کنیم:-2-27-:
به دوستام آب می پاشیدم بعد در می رفتم تا نتونن منو بذنن که رفیق نا مردم وقتی حواسم نبود آب پاشید توی گوشم:-2-28-:
دوست از نامرد تر!!!!!
بعد هم من به خانم ناظم لوش دادم:-2-27-::-2-27-:
وای نمی دونین چه صحنه ای بود:-2-06-:
دوستم همچین که ضایع شد و از انظباطش کم شد یکدفعه انگار یخ گذاشتن رو دلم :-2-06-:
اما با کتک هایی که از دوستام خوردم یاد گرفتم دیگه کسی رو لو ندم:-2-31-:
ببینید چه بچه ی خوبیم:-2-40-:
حالا شما چی یاد گرفتین ؟:-2-08-::-2-08-:

NILOUFAR
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۱۳ بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
22/ خرداد / 1391
به جای یه جمله این رو میذارم:
تفاوت تنها یک کلاه بود :

http://up.vatandownload.com/images/rn0tqrn7bnh6ha155dd.jpg
سلام
والا من که چیزی تو اون صدا ندیدم:-2-31-:کچلم که کرده بود دیه بدتر

مینا :-62-::-62-::-62-: یکی از مهربونترین صدا ها رو داره من یاد این پسرای توی رمان ها میفتم من قبل اینکه به عنوان بازیگر بشناسمش با صداش میشناختمش الان دیگه حس میکنم دوبلری بیشتر بهش میاد تا بازیگری

عاشقتم رت :-2-08-:
لی لی منم عاشقشم هرچند خوشگل نیست خوشم میومد ازش چون مغرور بود و اونجا که اسکارت حالش بد شد خیلی مردونه برخورد کرد و گفت خجالت نکش . راستش تو رمان اسکارلت دیگه اون رت مغرور نبود واسه همین یه کم اونجا دوسش نداشتم .

داشتم صندلی داغ بهار رو میخوندم یکی پرسیده بود چرا آدمها بیشتر از کوپنشون حرف میزنن بهار هم گفته بود چون باید گاهی به کوپشون نگاه کنن تا به همون اندازه حرف بزنن.
راستش منم این رو قبول دارم ولی مثل همیشه نه برای خودم برای دیگران . یعنی دلم میخواد بقیه کم حرف بزنن و خودم زیاد :دی
بدی من اینه که خیلی روی دیگران زوم میکنم اونوقت خودم رو کلا یادم میره . وقتی کسی حرف میزنه و دلگیر میشم هزار تا صفت از اون آدم میاد تو ذهنم ولی یادم نمیمونه و فکر نمیکنم که خودم چقدر حرف زدم و چقدر دیگران رو آزار دادم یا چقدر تو کارشون دخالت کردم یا جایی که نباید حرف زدم
خواستم کوپنم رو نگاه کنم ولی خب انگاری گمش کردم . من خیال خودم را با نمیدونم همیشه راحت کردم و الانم باز نمیدونم چقدر باید حرف زد و نزد ؟؟؟
با این وجود دفتر خاطرات من هیچوقت دفتر خاطره نبوده همش دفتری بوده که توش فکرهام رو نوشتم . خب فکر ها هم یه سری چیزهایی هستن که همیشه نباید گفته بشن . و من خیلی وقتها یادم رفته که بلند فکر نکنم .
صندلی داغ ها رو دوست دارم همیشه جواب بچه ها باعث میشه یه چند روزی به خودت فکر کنی. حتی اون سوالهای کلیشه ای یه جواب های قشنگ و استثنایی دارن که فقط مخصوص همون شخص هستش .
امروز فکر میکردم چی میشد اگه خدا با ما حرف میزد بعد فکر کردم اینجوری کلی مشکلات دیگه داشتیم مثلا اگه خدا آرزمون رو براورده نمی کرد یا مشکلی برامون پیش میومد میرفتیم مثل کنه ها گیر میدادیم که چرا اینجوری شده حالا خدا 1000 تا دلیل هم برامون میاورد مگه ما قانع میشدیم ؟؟؟ یا مثلا همش میرفتیم شکایت این و اون رو پیش خدا میبردیم .و حالا هرچی خدا میگفت تو ببخش تو بزرگی کن ما 800 تا دلیل دیگه ردیف میکردیم که نه نمیشه بعدشم اگه خدا عصبانی میشد ناراحت میشدیم و ...
اصلا سر و کله زدن با آدمها خیلی خسته کننده است .
چند روز قبل رفته بودم کلاس ندا . من بچه ها رو دوست ندارم ولی خب برای چند ساعت رفتن تو کلاسشون خیلی برام جالب بود اونا هم رفتارهاشون کپ ماست . نمیدونم چرا فکر میکردم یه جور دیگه باید باشن . اونا هم مثل ما زود ناراحت میشدن فقط فرقشون این بود زود هم یادشون میرفت . یه دختری تو کلاسش بود ندا میگفت خیلی باهوشه . به همه گیر میداد . همش به ندا اویزون میشد که آتوسا هیچی بلد نیست باید براش برچسب نزنی یا شایان خیلی حرف میزنه دعواش کن . هر وقت هم خودش کارهاش تموم میشد دور کلاس میچرخید سرک میکشید که یه ایرادی از کار بقیه بگیره .هر کدوم از بچه ها هم یه جور باهاش رفتار میکردن بعضیا باهاش حرف نمیزدن بعضیا جوابش رو میدادن .
بعد دیدم وای واقعا مثل همین ادم بزرگها هستن . اصلا انگار اونجا ما نشسته بودیم فقط فرقمون این بود که ما نقاشی نمیکردیم کاردستی نمیساختیم ما کار میکردیم درس میخوندیم و همینجوری عصبانی میشدیم همینجوری ناراحت میشدیم همینجوری تو کار بقیه سرک میکشیدم .
فرق بچه ها این بود اگه از چیزی بدشون میومد میگفتن دوسش ندارن نه تعارف میکردن نه ادا اصول میومدن ولی ما اونجوری نیستیم .
رادیو هفت رو نمیدونم دنبال میکنین یا نه . توی یکی از مصاحبه ها یادمه لعیا به اون دختر کوچولوه یه سری قاشق چنگال هدیه داد بعد ازش پرسید از هدیه ات خوشت میاد . اونم خیلی صادقانه گفت نه . خب دوسش نداشت دیگه تازه آروم هم گفتش که کسی ناراحت نشه بعد لعیا گفت اگه من بهت بدم هم نمیبریش . دختره گفت میبرم لعیا گفت ولی از ته دلت دوسش نداری به خاطر من میبریش .
مطمئن بودم مامانش پشت صحنه کلی استرس داشت و فکر میکرد کاش بچه اش میگفت هدیه رو دوست داره .باالخره هیچکی بچه های بی ادب رو دوست نداره دیگه .
یا مصاحبه محمد علی . دفعه اول گفت دوست دارم خلبان جنگی بشم بار دوم توی مصاحبه گفت میشه در این مورد حرف نزنیم ؟ اخه درست نیست بمب بریزیم روی سر عراقی ها . تابلو بود توی مصاحبه دوم کاملا توجیه شده بود خودش هم گفت اخه اشتباه میگم ناراحت میشین !!! به همین راحتی صداقتش رو ازش گرفتن .

نمیدونم چرا نمیتونم خوب باشم . چرا نمیتونم درست رفتار کنم درست صحبت کنم درست تصمیم بگیرم . البته نمیگم خیلی دارم سعی میکنم چون مطمئنم هرکی خیلی تلاش کنه بهش میرسه فقط من یادم میره که توی لحظه ها چیکار کنم. آدم بودن یعنی همین دیگه که فقط اشتباه کنی پشت سر هم . این تعریفیه که این روزها خیلی میشنوم .اشتباه نیست به نظرتون ؟
من اینهمه با شما حرف میزنم نمیشه خاطره . چون اینجا هم شکل دفتر خاطراتم نیست نمیتونم شما رو مخاطب قرار ندم و همینجوری فقط خاطراتم بنویسم. یعنی اول که میام اینجا میخوام خاطره اون روز رو بنویسم ولی بعدش نمیشه .
شاید چون با بچه ها خیلی کمتر حرف میزنم
با فرشید خیلی وقته حرف نزدم محمد که یه چند ماهی میشه نمیدونم کجاست چیکار میکنه خوشحاله یا نه دلم براش تنگ شده .
یکسال زمان زیادی برای تغییره حتی یک روز هم .کل اون 50 /60 نفری رو که هنوز هستن و دو ساله میشناسمشون تغییر کردن .همه بزرگ شدیم با هم دیگه و تغییر کردنهای همدیگه رو دیدیم . کی میتونه بگه خوب بوده یا بد ؟؟؟فقط میدونم خیلی قشنگه نگاه کردن به گذشته ها و اینکه با هم بزرگ شدیم .خیلی روی افکار همدیگه تاثیر گذاشتیم خیلی چیزها از همدیگه یاد گرفتیم . چه توی خانواده چه پروفایل ها چه ماهنامه یا همین تاپیک .اصلا کی فکر میکرد توی یه دنیای مجازی بتونه یه دوستی پیدا کنه که اینقدر بهش نزدیک بشه حتی صورتش رو ببینه باهاش حرف بزنه و ...
توی روزهای اینده هم خیلی چیزها اتفاق میفته که هیچوقت فکرش رو نمیکردیم .
الان این حس مثبت رو من مدیون این افتابم که توی اتاقمه تابستون (بهار )همیشه خوب بوده .
سعی کردم درسهام رو به زور دوره کنم .بچه ها کسی هست که حسابداری خونده باشه ؟؟ منظورم اینه ترم 7 یا 8 باشه یا تموم کرد ه باشه بچه هایی که میشناسم ترم های اول هستن :-2-15-: من دچار چند تا بحران شدم از چند نفر از دوستام پرسیدم بلد نبودن شماره بچه های خیلی زرنگ کلاس رو ندارم دانشگاه هم که فعلا تعطیله . رفتم توی اینترنت انجمن حسابدارن سرچ کردم سوال هم پرسیدم کسی جواب نداد :-2-39-: سوالم رو هم تو گوگل سرچ کردم ولی خیلی خیلی تخصصی توضیح داده بود متوجه نشدم.
یه تاپیک توی قسمت ترول ها زده بودن یک راس خرخون :-2-28-:
حالا چون من خرخون هستم خیلی بهم برخورد :-2-36-: به قول اون دوستمون متفکر دیوانه (ببخشید اسمتون رو نمیدونم ) این یه مسئله ی شخصیه طرف میتونه جزوه بده یا نده اون یارو هم میتونه مهمونی دعوتش کنه یا نکنه . منتها چون تو ایران آزادی عمل تعریف نشده دیگه ....
یکی از دوست که نه همکلاسی هام که یه خانم تشریف دارن کل ترم رو غیبت میکردن فقط اول یا اخرهای کلاس میومدن تا غیبت نخورن و بعد جیم میشدن و اون ساعتهایی که کلاس نبود میومدن تعریف که کجا ها رفتن و اینا .حالا کاری ندارم . ترم قبل روزهای آخر اومد از من همه جزوه هام رو گرفت گفت تا دو روز دیگه بهم پس میده سه روز بعدش در به در دنبالش گشتم تا پیداش کردم همه رو پس داد جز دو تا رو گفت هنوز اونا رو کپی نگرفته هرچی گفتم بده خودم برات کپیش میگرم گفت نه زود میارم واست.
آقا واسم نیاورد تا یه روز قبل امتحان :-2-33-: کلا گم و گور شده بود نه خونشون جواب میداد نه موبایلش نه دوست پسرش :-2-30-: منم از دوستم کپی گرفتم خوندم بعد خانم روز قبل امتحان پس آورده میگه خواستم عصری بیارم گفتم شاید بخوای دو سه دور بخونی زود اوردم:-2-28-: تو یه روز چه جوری دو سه دور رو میشه خوند اونوقت ؟؟؟
حالا جزوه به درک این خانم دو تا از امتحان ها کنار من نشسته بود از قضا یکیشون هم خیلی مهم بود و استادش هم خدا خیرش بده نکته دار ترین سوالهایی که میتونست بده رو داده بود . تافکرم رو جمع میکردم فرمولا یادم بیاد صدا میزد نیلو:-2-28-: همه چی از مغزم میپرید میگفتم پریسا جان اجازه بده خودم بنویسم به تو هم میدم 5 مین بعد دوباره صدام میزد نیلو:-2-28-: اونم نه اروم با صدای بلند دستشم دراز میکرد باطله اش رو میداد که اره روی این بنویس:-2-30-: یعنی من همش میترسیدم مراقبها بیان یه 25 بزنن رو ورقه ام و تموم :-2-30-:
به نظر من اگه کسی دو سه جلسه غیبت داشت اشکالی نداره من خودم غیبت هام رو استفاده میکنم به چنین ادمهایی هم جزوه میدم ولی نه کسی که کلا همش میره صفا سیتی. ما سر کلاس میشنیم 4 ساعت جزوه مینویسم بعد میاد تو سه سوت کپی اش میکنه میره حالش رو میبره . تازه تقلب هم دوست ندارم بدم اگه کسی باشه که خودش 9 نمره میگره مشکلش 10 میشه بهش کمک کرد نه کسی که کلا 1 هم نمیگره .تازه پریسا خانم همش نوشت بعد حساب کرد دید میشه 12 بعد میگفت کلا ورقه ات رو بده که بیشتر هم بگیرم اخرشم موفق شد و از ترس من سو استفاده کرد کلا ورقه ام رو برداشت .
پایان ترم هر دومون شدیم 18:-2-28-: فکر شب و امتحان و این وضعیتی که داشتم رو میکردم مغزم سوت میکشید اونوقت پریسا شب امتحان تا نصفه شب پای تی وی بود (خودش گفتها الکی نمیگم )
خلاصه من به نظرم هر کس مختاره وسایلش رو قرض بده یا نده . تازه اگه هم میده ببینه طرف صلاحیت داره یا نه :-2-36-: اونایی هم که رفتن مهمونی برن همنجا جزوه بنویسن امتحان بدن والا:-2-36-:

دیگه هیمنا دستم رو در راه تایپ دارم از دست میدم :-2-22-:
فعلا
پ.ن : این جمله ی آدل رو خیلی میدوستم :

؟Who would have known how bittersweet this would taste

mahsan
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۲۰ بعد از ظهر
سلام به همه http://www.footiran.com/images/smilies/England.gif

آقا ظهر عجب هوایی بود . بعد از مدت ها دلم میخواست راه برم به جای سوار تاکسی و اتوبوس شدن . ولی الان دوباره گرم شده :-2-36-:

دقیقا ده سال پیش ( 2002 بود دیگه . چقد زمان زود گذشت :-2-15-: ) زمانی که طفلی بیش نبودیم یه کاری کردیم این مامانه از همون زمان با انگلیس چپ افتاده :-2-28-: زن دایی جان از خارجه تشریف آورده بودن و همه فامیلو دعوت کرده بودن بعد من چون انگلیس بازی داشت نرفتم :-2-35-: از همون موقع این مامی ما با انگلیس چپ افتاده

ظهر وارد خونه شدم میگم سلام . میگه می بینم که شب قراره گوشات آویزون بشه فقط خدا کنه نتیجه یه جوری باشه که فردا صبح روت بشه از اتاق بیای بیرون :-2-28-: ما هی میخوایم سر کل کلو با این مامی باز نکنیم نمیشه که http://reds.ir/images/smilies/86249_129fs3701570.gif

الان که دارم دقت می کنم می بینم کلا مامی این چن روز با ما چپ افتاده . اون روز نشسته بودیم و نمیدونم چیو داشتیم حساب کتاب می کردیم . مثلا 4 باید در 30 روز ضرب میشد . بعد این برار نابغه ما گفت میشه 160 :-2-28-: نمیدونم این برارمان چه جوری ماه رو 40 روزه حساب کرد . بعد مامی برگشت گفت پسرجان از تو بعیده . تو که بچه ی تیزهوشانی که دیگه نباید اینجوری سوتی بدی حالا باز اگه این بود یه چیزی ( منظورش از این ما بودیم :-2-39-::-2-39-:)

آقا من یه زمانی حس می کردم خیلی جذبه دارم :-2-31-: ولی جدیدا جذبه بی جذبه . قبل از عید بود فک کنم همکارم با اون یکی همکارم دعواش شد و بحث کردن با هم .... بعد تا مدت ها همکارم می ترسید دور و بر اون یکی همکارم بپلکه و باهاش حرف بزنه . یعنی همکارم جذبه داشت در حد تیم ملی که این دور و برش افتابی نمیشد . بعد دیروز سر یه موضوعی با همکارم قاط زدم در حد انگلیس و دیگه خون جلوی چشاموگرفت چند لحظه ایی و اینا ... بعد با خودم گفتم دیگه این یه ماهی دورو برم نمی پلکه .. دو ساعت بعد دیدم اومد خودکار تو لُپم کرد گفت چطوری ؟ :-2-28-: یعنی جذبه زیر خط فقر :-2-28-:

دیروز تو همون حالت عصب زده داشتم با خودنویس یه چی می نوشتم . اینقد عصبی شده بودم که به جای اینکه خونویسو بزارم تو لیوان روی میزم که توش خودکار و ایناست . تو لیوان چای خودم گذاشتم :-2-22-: چن دقیقه بعدش دیدم و درش اوردم و گذاشتم تو لیوان خودش. یه نیم ساعت بعد دوباره خودنویسو ورداشتم که بنویسم دیدم کمرنگ می نویسه . همین جوری فُشی بود که نثار سازنده خودنیس و جوهرش می کردم که یعنی خاک توسرشون چرا این خودنویسه کمرنگ می نویسه جنسای الانم که آشغاله و فقط پول ازمون می گیرن و اینا ... بعد نیم ساعت تازه دو زاریم افتاده که بهله این بیچاره چای با جوهرش مخلوط شده و اینجوری می نوشته :-2-22-: آی کیو ضعیف :-2-22-:

خو ما دیگه بریم خودمو آماده کنیم که دو ساعت دیگه بازی داریم :-2-08-:

روزتون خوش !

آهنگ روز : جز تو کی می تونه عزیز من باشه کی می تونه تو قلب من جا شه مگه میشه مثل تو پیدا شه همه چیزم آی عزیـــــــزم

دنیا نوشت : دلیل خاصی نداره خواستم تتوع بدم یه نمه :-2-22-:

در ضمن :



اینجور وقتاست که میگم کاش اروگوئـــــــــــــه بود!!:-2-22-:واقعا بهترین تیمه

معلومه دیگه . تیمی که لوییز سوارز لیورپولی تو ترکیبش باشه قطعا بهترینه :-2-32-:البته بعد از انگلیس :-2-32-:

بیــ رنــگــ
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۴۶ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون
22/3/91
آخرین امتحان
آخرین روز دانش آموزی برو بچ یاس


تبصره از دیروز : هر کاری کردم این مبانی طراحی نرفت تو مخم که نرفت
به مطالبش واقعا نمیخوره مربوط به رشته معماری باشه همش فلسفیه !
خوب دیگه با کلی تلاش 2 دور کردم
قرار بود 6 نمره تئوری باشه
وخب امروز ساعت 3.35 بیدار شدم و عینهو تراکتور خوندم و خوندم و خوندم
ساعت 6 نمازمو خوندم و ساعت 7 هم با بابا رفتم هنرستان و طبق معمول نصف راهو پیاده رفتم چون به طور کلی دل انگیزه . رسیدم ولایت (هنرستان ) بچه ها که فوج فوج می اومدن ؛
و خب دیگه ما هم دیگه رو میدیدم اینجوری میشدیم ::-2-19-: ... چون از قیافه ها معلوم بود همگی دیشب در منگلی به سر میبردن . حتما ایراد از کتابه دیگه ، وگرنه این همه عقل ناقص ؟؟؟؟!
5 دقیقه به 8 مارو فرستادن سالن ( مدیریت رو حال میکنین ؟!) و خب در سه سوت برگه ها داده شد و ما قیافمون این شد ::-2-29-:
چرا ؟ خب به جای 6 نمره 14 نمره کل بارما بود : دبیر ِ راستگوئه ما داریم ؟( خب عزیز من بگو در دقیقه نود باب میل خودت بارم دادی که ما اینجوری نشیم سر جلسه) دبیرمون بالا سرمون بود ، هر چی خواستم اعتراض کنم دیدم فایده نداره بنده خدا تازه از آرایشگاه اومده بود ترسیدم شینیون زیر روسریش بپاشه بیرون اونوقت وضع فجیع بشه . از اون ور رعنا هم همش میزد تو سر خودش که ینی زهرا یه جنبشی بکن این چیه ! اما چاره ای نبود
و خب من دوباره مبدل به تراکتور شدم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم
خوشبختانه همه چیز در عقل ناقص من تثبیت شده بود . :-2-38-:
اومدیم بیرون همه این قیافه ::-2-32-: ینی نمی افتن ( یار ِ دبستانیه منه ما داریم ؟!) متصدیمون اومد گفت کلید کمدارو پس بدید مام به فکر یه وانتی چیزی افتادیم

و خب دیگه منم رفتم کمدمو خالی کردم و کلیدشو به متصدی کارگاه دادم
کمدو که باز کردم زیر وسیله هاش گم شدم !:-2-28-:
چقدر مرتبم من !:-120-: فوج فوج اومدن بیرون از محل خشم مدیر و دوباره جمع شدیم
و خب رفتیم با بچه ها چیزای خنک خوردیم تو اون گرما و بعدشم اومدیم ولایت ( همون مدرسه )
نشستیم رو زمین و از همه چی گفتیم:-2-05-:
از روزای خوب ، بد ، نیمه بد ، نیمه خوب ... گفتیم دیگه همه رو !:-2-26-:
و خب دیگه تموم شد !:-2-34-:
اما کارآموزی مونده که !:-2-04-:

گاهی وقتا دلمون میخواد بچه شیم سالهای قبلو به تصویر بکشیم ! ( وای خدایا تو بَه ! اون همه امتحان پاس کردیم با اون بدبختی ، همینجوری دنده جلو برو خوبه ! )

s_donia323
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۵۱ بعد از ظهر
سلام بر همگی:-2-25-:
خوبین دوستان؟
خیلی وقته نبودم:-2-41-:این روزا روزگارم فقط تو یه جمله خلاصه میشه «غلط کردم خدایا از ترم بعد میخونم»:-2-39-:اصن این ترم حسش نبود بخونم انگیزم کور شده بود خو!

ولی باز خداروشکر ریاضی 2 رو شوتوندم رفت و اسون بود خداییش :-2-37-:دم استاد گرم:-2-27-:سر جلسه میگم استاد این صورت سوال باید صفر میشد با یک در نمیاد :-2-38-:میگه خب صفر بذار!! همچی نیگاهش کردم گفتم یعنی مشکلی نیس ؟!گفت نــــــــــــــه چه مشکلی! عحب استادی لارجی:-2-22-:

این چند وقته طی یک خود درمانی نتو از خودم دریغ کرده بودم که مثلا امتحانارو پاس کنم ولی امروز دیگه نشد که بشه و زنگیدم که دوگیگ میخوام:-2-39-:و ان لاین نشد پرداخت کنم و تاکید کردم بعد از ظهر حتما حضوری میرسم خدمتتون!
خب داغ بودم اونوقت !! هنوزم که هنوزه نرفتم . کاش نمیگفتم این حرفو من که خودمو میشناسم .دوست ندارم بد قول باشم.

دیدین این بازی های یورو چه کسله؟!:-2-43-:آی بزنه دانمارک و یونان بیان بالا:-2-22-:چه شود:-2-31-:
آخه اون بازی بود هلند کرد؟!یا اسپانیا یا اصن آلمان!!! اصنم حقشون قهرمانی نیس:-2-28-:اینجور وقتاست که میگم کاش اروگوئـــــــــــــه بود!!:-2-22-:واقعا بهترین تیمه<<



مهسان این قضیه آواتورت شیه بالام جان؟!!:-2-28-:
روز و روزگارتون خوش :-118-:

بهار 91

niloofarnaz
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۴۱ بعد از ظهر
سیلام...:-2-31-:

پارسال من 22 خرداد امتحان داشتم امتحانم هم صبح بود ساعتو واسه 5/45 تنظیم کرده بودم یعنی یک ربع

به شیش صبح ....خلاصه ساعت گوشیم زنگ زد و من پاشدم به درس خوندن تا ساعت 7 که میخواستم راه

بیافتمو برم..:-2-41-:. جالب اینجا بود که هنوز شب بود.:-13-:..هیچی دیگه ساعت 7 که شد (لازم به ذکره که

من ساعت رو از رو گوشیم نگاه میکنم) بلند شدم حاضر شم که اومدم تو هال و از تو تاریکی حس کردم

ساعت شیشه امکان نداشت :-2-19-:ساعت تو هال 6 رو نشون میداد و ساعت گوشیم 7 رو

داشتم دیونه میشدم اینجور مواقع بیشتراحتمال میره که ساعت دیواری عقب مونده باشه نه ساعت

گوشی که خیلی دقیقه .:-2-37-:.خلاصه گوشیه بابامو برداشتم و ساعت اون رو نگاه کردم اون هم هفت بود یعنی

میشد دو تا ساعت گوشی 7 و یک ساعت تو هال 6 .:-2-35-:.رفتم مامانمو بیدار کردم درحالیکه فکر میکردم

توهم زدمو احتمالا از خستگی زیاد ساعت رو اشتباه میبینم به مامانم گفتم مامان ساعت چنده مامان بنده

خدام هم فکر کرده بود من خل شدم که کله صبحی ساعت میپرسم .:-2-09-:..اخر سر به نتیجه ای نرسیدم

اصلا نمیدونم چرا ساعتا اینجوری شده بود هرکدوم یه چیزی نشون میداد .:-2-35-:..خدا پدر شبکه خبر رو بیامرزه

شبکه خبر رو گرفتم و از رو اون ساعت رو دیدم ساعت

6 بود اما نمیدونم چرا گوشیامون چیز دیگه ای نشون میداد..:-2-35-:.بهرحال من یک ساعت وقت اضافه اوردم

و موفق شدم یک دور سرسری دیگه کتابمو بخونم اما استرس و ترسی که بهم وارد شد و اینکه چرا این طور

شده بود واسم جای سوال شد..:-7-:.حساب کنین اگه به هرکدوم از ساعتا اعتماد میکردم ممکن بود امتحانمو از دست بدم:-17-:

تا دیشب ....:-2-31-:

امروز هم امتحان داشتم دقیقا مثله پارسال...ساعت یک ربع به یک شب اومدم ساعت گوشیمو تنظیم کنم که

یهو متوجه شدم ساعت یک ربه به دویه ..:-2-20-:..جالب اینجا بود که هرکار میکردم ساعت گوشیم درست بشه

نمیشد ...اه اه بازم قاطی کرده بودم منتها این دفعه زودتر متوجه شدم...گوشی مامانمو گرفتم و

فهمیدم که این دفعه فقط گوشیه منه که ساعتو اشتباه نشون میده...:-2-36-:

بهرحال من صبح خواب نموندم و به موقع رفتم مثله پارسال هم زمان اضافه نیاوردم اما یه چیزی واسم

جای سوال شده چرا ساعت گوشیم دو ساله شب 22 خرداد قاطی میکنه و یک ساعت جلو میره و هرکارم

میکنم درست نمیشه؟؟؟؟؟:-7-:

jefi
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۱۵ بعد از ظهر
سلام به همه
خرداد فرا رسيده و خوش به حال خودم كه امتحان ندارم:-2-27-:
دوستان امتحانا خوش ميگذره:-2-35-:

يادش بخير زمان امتحانا :-2-38-:
ما كه زياد اهل تقلب نبوديم ولي تقلب مي رسونديم واي خدا چه دوراني بود
هر وقت كه فكرش مي كنم دلم بدجوري ميگيره
دوست هاي قديمي و دوراني كه با اونا داشتيم و دوراني كه هر كاري ميخواستيم مي كرديم و اصلا به فكرمشكلاتي كه الان با اون روبرو هستيم رو نمي كرديم
دلم ميخواد برگردم به همون دوران
:-2-36-:

nemesis
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۴۷ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام :-2-25-:
دیشب شب خیلی خوبی بود :-2-16-:
شام مهمونی مکه مامان فاطی بودیم. بعد کلی از دوستای قدیمیمونو دیدم که الان نزدیک 10 سال ندیدیمشون آخه رفتن ارومیه.

ساعت 9 بود رفتیم غذاخوری. وااااااااااای از دیدن خاله مریم چقد ذوق کردم. نمی دونم چه جوری رفتم جلو و بغلش کردم. :-6-: بعدش عمو اومده جلو و تبریک اینا گفتم بهم گفت تو کاروانشون یه دختری بوده که خیلی شبیه من بوده :-5-: و اینا اونجا همش به فکر من بودن :-2-41-::-2-16-:
یکمی هم با فاطی و نی نیش حال و احوال کردیم و رفتیم نشستیم. یکم بعد سیما اینا اومدن و برخلاف همیشه سیما تیپ دترونه زده بود :-2-19-:
یکم بعد دیدم ااااااااااااااا مهدی و باباش :-2-20-: پشت سرشونم خاله پروین :-2-20-: اینا همسایه روبروییمون بودن قبل از اینکه بریم بندرعباس.
واااااااااااای چه روزایی داشتیم. :-105-:
پاشدم رفتم جلو خاله رو آوردم پیش خودمون. یکم حرف زدیم و عکسای نوه شو دیدیم. بعد مهدی چقد بلند شده بود. از همه مردای اونجا بلند تر بود. یه هیکلی هم به هم زده بود که سیما هی می گفت بریم سلام علیک کنیم مهدی و از نزدیک ببینیم. :-2-06-: همه واسش دندون تیز کرده بودن. چقد خندیدم حالا جای گفتن حرفای بچه ها اینجا نیست. :-2-06-:

بعد دو تا دیگه از همسایه های قدیم اومدن.

همه اینا بد بازنشستگی رفتن ارومیه واس همون رابطه نداشتیم. بجز تلفن.

بعد شامم رفتیم بیرون و جلو تالار کلی حرف زدیم. و آخرش این سیما و مهدی کلی باهم حرف زدن. :-2-22-: بعد مهدی و محمدرضا کلی سر به سرش گذاشتن. :-2-06-: بعد بقیه دخترا اومدن. فاطی با اون شکم گردش :-2-06-: کلی اذیت کردن طفلکی رو.:-2-06-:
برگشتنی هم سیما با ما اومد. محمد و من و سیما انقد خندیدیم تو ماشین :-2-06-: سر چرت و پرت.
بابا هم هی خندیدن سیما رو مسخره می کرد و خندش شدت می گرفت. یه ریزم می گفت: عمو یواش برو دیر برسیم.
مث لاک پشت می رفتیم. :-2-06-: یه زیر گذر داره اینجا خیلی طولانیه. بعد یکیشو رد شده بودیم که طولانی تر بود سیما میگه: عمو یه جوری رفتی من عاشق این زیرگذر بودم هیچی نفهمیدم.
بابا گفت اون یکی رو یواش میرم. تا رفتیم تو تونل سیما شییشه رو کشیده پایین داره بو میکشه :-2-06-:
اوضاعی بودا :-2-06-:
بعدم که سیما رو دم خونشون پیاده کردیم. اینکه از جلو بلوکشون رد شد دولا شد از رو زمین یه چیزی برداشت. بعد بابام گفت ااااااا رو زیمن کیف پول افتاده حتما مال سیما برین بردارین.
منم گفتم نه بابا سیما کیفشو داد به مامانش با خودش هیچی نداشت. از تنبلی کسی رف گوش نکرد.
صبح سیما اس زد که کیف پولم گم شده تو ماشین نیافتاده. :-2-39-:
منم شب و بهش گفتم :-2-35-: از شانس بعد ما یکی از همسایه هاشون میرفتن خونه و کیف و برداشتن صبح دادن بهش.

امروزم بعد یه هفته رفتم کتابخونه. چقد شلوغ بود. سرسام گرفتم. هوا هم گرم تا پنجره رو باز می کردیم اونایی که نزدیک بودن یکم بعد می بستن :-2-28-:
منم حوصلم نکشید 6:30 اینا اومدم خونه.

بعد یه هفته با یکی حرف زدیم کلی شاد شدیم. :-2-16-:

فردا هم بعد دو ماه میریم با مهین که اعلام کنیم کارت دانشجویی من و دزدین :-2-22-: حالا واس مهین یه سال داره از روش میگذره. :-2-22-:
چه برنامه ای خواهیم داشت با فتوحی خدا رحم کنه. :-2-35-:

+ شادی حالا خدا رو شکر کن کرم درسته بود تو دیدی. خاله من یه بار انار و سوراخ کرده بود و له کرده و آبشو مک میزده. بعد که آبش تموم میشه انار و می شکنه میبینه که توش یه کرم هست که انقد خالم آبش و کشیده سفید شده بدبخت. :-2-22-: تازه داشته نزیدک سوراخم می رسیده :-2-06-:

+ مینا می بینم که هنوز اینا دست از سر کچل تو برنداشتن سر اون آقای رئیسی :-2-06-:

همین دیگه. شب همگی بخیر. :-2-40-:

Aftab72
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۷ بعد از ظهر
سلام بچه ها........
برای دومین بار در خدمتتون هستم!!!!!!:-2-40-:

خاطره دیروز رو میخوام براتون تعریف کنم!!!!

از صبح تا ظهر تنها کاری که کردم تو نت گشتن و رمان خوندن بود!!!:-2-06-:

چند وقتی هست که خواهرم پیله کرده بریم کلاس موسیقی....البته منم عاشق موسیقی ام...ولی دنبال کاراشو اون گرفت!!!!
خلاصه بعد کلی پرس و جو یه جای خوب پیدا کرد...که اونم دوستش معرفی کرده بود!!!!
دوستش گفته بود...برای اسم نویسی سلفژ خودمون هم باید باشیم....وگرنه زحمتش رو باباجونم میکشید!!!:mrgreen:
قرار بود بابام بیاد دنبالمون.....که بعد اینکه کلی الاف شدیم...تلفن کرد که کار داره و خودمون باید بریم!!!:-2-43-:
من و خواهرم هم قرار شد با قطار شهری بریم.....برای سلفژ میخوایم بریم جهاد دانشگاهی....
ایستگاه شریعتی پیاده شدیم.....من تا حالا جهاد نرفته بودم...ولی خواهرم رفته بود!!!!
تا 4راه دکترا رفتیم....بعد خواهرم گفت..بریم سمت راست...5دقیقه پیاده روی کردیم...از یه مرده پرسیدیم جهاد کجایه؟؟مسیر رو نشونمون داد...ولی از شانش بد ما آزمایشگاه جهاد رو آدرس داده بود!!!!!:-2-36-:
یه ربع وقتمون هدر شد!!!!:-2-15-:رفتیم جلوتر از یکی دیگه پرسیدیم...که آدرس رو دقیق گفت و بعد 10 دقیقه رسیدیم!!!:-2-16-:
رفتیم برای اسم نویسی.....ما پول نقد برده بودیم....گفتن یا باید کارت بکشین...یا بریزین به حساب!!!!
نتیجه این همه بدبختیمون...فقط یه کارت بود که شماره حساب توش نوشته شده بود....باید اول پرداخت کنیم،بعد اسم نویسی!!!:-2-28-:

شرمنده ولی کلی فحش به تمام عوامل دخیل دادیم!!!!:-2-35-:
باز تو راه برگشت...خواستیم سوار مترو بشیم...که شکم لامذهب..هوس کرانچی کرد!!!!!:-2-27-:
گفتیم تا ایستگاه بعدی پیاده بریم تا این کرانچی تموم بشه!!!!
بعد اینکه دهن شکم گرامی بسته شد....دیدیم ای دل غافل...مسیر ایستگاه رو اشتباه اومدیم...چشمتون روز بد نبینه...دوباره تمام راه رو برگشتیم تا همون ایستگاه اولی!!!!:-2-30-:
بالاخره ساعت 9 با پا درد و اعصاب داغون رسیدیم خونه و عین جنازه افتادیم!!!!!!!:-2-03-:

این بود ماجرای دیروز ما!!!!!:-2-37-:

ببخشید سرتون رو درد آوردم.....مدیونین اگه بگین طرف چقدر اسکله!!!!:-2-06-:

آناهید90
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۸ بعد از ظهر
سلام بچه ها
من از صبح دارم درس میخونم چون فردا امتحان دارم دانش جویی دیگه:-2-43-:
اما اصلا آماده نیستم
خدا کنه مراقب فردا زیاد گیر نده تا بشه یه ذره تقلب کرددددددددددددد:-2-16-:

jeneral
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۵۹ قبل از ظهر
اهم العلیکم:-118-:
خداروشکررر مثل اینکه همه تون خوبید تورو ابوالفضل؟!:-2-31-:

3هفته ی پیش یکی از بچه ها گویا در به دره شماره ی من بوده توو دانشگاه و یکی از دوستام شماره ی منو میده
به اون یکی از بچه ها و پسره بهم زنگ زده سلام علیک و ... بعد می گه امیرحسین جان من جنبش اسلامی رو
دارم باهات هفته ی قبل من رفتم سر کلاس هیچکس نیومده بود نتونستم جزوه رو پیدا کنم تو می دونی چی باید بخونیم!؟
گفتم باز دم ت گرم تو اون یه جلسه رو رفتی و فهمیدی که بچه ها نیومدن من توو این 16جلسه یه بارم نرفتم بینم کسی
میاد یا نه:-2-27-: گفت ااا پس اوضاع تو از من بدتره!:-2-22-: گفتم باز من پیگیر می شم اگه چیزی گیر آوردم خبرت می کنم
بای بای دادیم به همدیگه و گذشت!

به رفیقام گفتم این کیه؟ من چرا نمی شناسم و ... بچه ها می گفتن ببین اون بدبخت رو کی نفرین کرده که کارش گیر تو افتاده
و از تو جزوه می خواد:-2-41-:گفتم اینی که آمار منو گرفته دو حالت بیشتر نداره یا مشروطیه یا تو کلاس کسی رو نشناخته
فقط منو شناخته که بهم زنگ زده که آمارش رودرآوردم بنده خدا ترم قبل مشروط شده بود:-2-38-:

یه هفته ی بعد زنگ زد گفت امیر حسین جان من آمارش رو گرفتم یه کتاب معرفی کرده و یه جزوه فقط کتاب رو گرفتم
جزوه رو گیر نیاوردم گفتم اسم کتابش چیه؟! اسم کتاب رو گفت و گفتم می رم جزوه رو گیر میارم بهت خبر میدم گفت باشه
دستت درد نکنه دوباره بای بای دادیم خودم رفتم انقلاب اون کتابی که گفته بود رو خریدم:-2-38-:

به چند نفر سپرده بودم برام دیروز جزوه ش رو گیر بیارن که کسی نتونسته بود گیر بیاره منم مونده بودم چیکار کنم چون 2روز دیگه
امتحانش رو دارم!:-2-39-: امروز صبح از خواب بلند شدم مامان م می گه خیر باشه؟! گفتم خیرِ گفت کجا این موقع صبح؟! گفتم امتحان دارم باید برم دانشگاه! می گه مگه تو چیزی خوندی؟!:-2-19-:گفتم زیر پوستی خوندم تو ندیدی اون موقع که
توو طول ترم می خوندم کجا بودی؟(حالا طول ترم دریغ از اینکه یه جلسه رفته باشم سر کلاس:-2-22-:) رفتم امتحان دادم
دیدم این پسر زنگ زد دوباره سلام علیک و ... گفت امیرحسین جان من این جزوه رو گیر آوردم بگو کی میایی دانشگاه من برات
بیارم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:دقیقا همین حالت بودم! گفتم من الان دانشگاه م اگه بیاری ممنون ت می شم خلاصه بنده خدا
اومد جزوه رو بهم رسوند به رفیقام گفتم این بدبخت می خواست از من جزوه بگیره آخرش م جزوه و کتاب و آمار امتحان منو خود این داد :-2-06-::-2-06-::-2-06-: خدا خیرش بده خیلی مثلا استرس این امتحان رو داشتم استرس م رو رفع کرد:-2-14-:

ایشالا همه امتحاناشون رو قبول بشن:-118-:

Mina
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۵ قبل از ظهر
مینا :-62-::-62-::-62-: یکی از مهربونترین صدا ها رو داره من یاد این پسرای توی رمان ها میفتم من قبل اینکه به عنوان بازیگر بشناسمش با صداش میشناختمش الان دیگه حس میکنم دوبلری بیشتر بهش میاد تا بازیگری[
نیلو من که گفتم برا خوانندگی صداش خوب نیست :-2-39-:دلم خیلی گرفته:-2-39-:هیچی برا امتحان نخوندم:-2-39-:کی این امتحانای لعنتی تموم میشه؟:-2-39-:
حرفی ندارم...اومدم بگم نیما رئیسی رو من فقط گفتم صداش برا خوانندگی خوب نیست..وگرنه رو بازی و دوبله ش حرفی نیست :-2-39-:

شبتون خوش:-2-39-:

+Lily
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۳۸ قبل از ظهر
سلام :-37-:
مینا قشنگ قبول کردی درباره ی رئیسی اشتباه می کردی ؟ :-37-:
مطمئن باشیم ؟ :-37-:
دیروز یکی از دخترای کوچه که قبلا خیلی دوسش داشتم و الان دیگه زیاد دوسش ندارم :-37-: با نی نی اش اومد خونه امون
یعنی من دیدم مامانم رف خونه ای اینا وقتی برگشت یه چیزی تو دستشه
میگم این چیه ؟ میگه هستیه :-37-: نگو زهرا گفته مینا که نمیاد خونه ی ما ، اینو ببر ببیندش :-37-: خیلی کوشولو بود :-37-: اوخی ... اوخی ... عین مقداد بود ( برادر زهرا ) :-37-: ریز بود ، هی اه ناله می کرد ، دلش درد می کرد :-37-: این دخترا ، ربع عمرشون از دل درد ناله می کنن :-37-:
دیشب یهو نتمون قط وشد
عینهو اینایی بودیم که مواد بشون نرسیده بود :-37-:
حالا نه که کار واجبی هم داشته باشما :-37-:
نشستیم فیلم دیدیم :-37-: بعد زود خوابیدیم :-37-:مامانم بیدار شده فک کرده الان صبح زوده چون چراغ اتاق من خاموش بوده :-37-:
جمعه آزمون دارم :-37-: امروز برای اینکه مجبور به درس خوندن نباشم هی به لباسام ور می رفتم :-37-: می دوختم و می شکافتم :-37-:
مامانم نکته رو گرف :-37-: دهوام کرد :-37-: منم قهر کردم :-37-: گفتم اصن آزمون نمیدم :-37-:
بعد دخترخاله ام اومد :-37-: محلش نذاشتم :-37-: اصلا ابعضیا براشون بهتره که محلشون نذاری :-37-: وگرنه ازت سواری می گیرن :-37-:
فک می کنن خنگی :-37-: ازم نمونه سوال خواس واسه آزمون :-37-: منم از مهسا گرفته بودم :-37-: شیطون رف تو جلدم :-37-:
همه اشو بش ندادم :-37-: نصفشو دادم :-37-: بچه پررو :-37-: روغن داغ از دستش نمی چکه هر بار میاد خونه ی ما یه چیزی ازم میخواد :-37-: از عید هم به خاطر یه چیزی ازش دلخور بودم :-37-: انتقاممو گرفتم :-37-: یر به یر شدیم :-37-:
بریم به مغزمون برسیم :-37-: خوردنی میخوام :-37-: بستنی کاکائویی

به غیر یه دیوونه کی قدرتو میدونه
برو فکر خودت باش ، پر از گرگه زمونه
باز منتظر نشستی ، آب میشی دستی دستی
تو هم باید مثه اون دلشو می شکستی

.parniya.
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۰۸ قبل از ظهر
سلام
امروز که میرفتم اداره پلیس یه مسئله ای پیش اومد ومن خیلی اتفاقی یه موضوعی رو فهمیدم البته هنوز مطمئن نیستم تا الانم داشتم پیگیری میکردم وبه خاطرش مجبور شدم تا الان یونی بمونم...باید بیشتر روش زوم کنم... کاش که این طوری نباشه اون موقعه اس که من کلی غصه میخورم که قیمت این آدم چقدر کم بود ....خیلی کم....و من فکر میکردم که......
کاش که اینطور نباشه

دوستون دارم
مراقب خودتون باشید:-118-:

zanbour
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۱۳ قبل از ظهر
علیکم
من که از صبح تا سرشب خواب بودم.
نه امتحانی دارم
نه اداره پلیسی رفتم
الان هم از فرط بیکاری اینجام
البته اومدم سایت را تست بزنم چیجوره

{ }
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۵۵ قبل از ظهر
برخلاف دیروز ، - که وقتی دیر از خواب بیدار شدم و قلبم تاپ تاپ میزد! ، با نگاه کردن به موبایل ، دیدم از استاد اس ام اس اومده که کلاس تعطیله! ، همیچن خوشحال شدم که گرفتم دومرتبه تخت خوابیدم! - ... امروز ... اوووه
خسته بودم ، حتی وقتی ساعتِ 11:00 از خواب بیدار شدم
سرم تا حدودی درد میکرد ، آخه سرم رو روی بالش کوچکی که دیشب پیدا کرده بودم گذاشته بودم!!!!
امشب تصمیم دارم دیگه نخوابم روش! ، بلکه دچار سردرد نشم :-2-15-:

ساعت 11:00 بود که چمباطمه زدم توی تشک ، - که تو اتاقم همیشه پهنه!! - تا بیست دقیقه ای همچین آرامش بگیرم
این یکی از خصوصیاتِ ویژهء منه!
همچین چمباطمه میزنم که خون تو رگهای پام ، بند میآد! ، وقتی پاهام رو باز میکنم همچین درد میگیره که خیلی لذّتبخشه! :-2-35-:

مازوخیسم!
اسمش اینه! ، یعنی « خودآزاری! » که البته با کمی اغماض در موردِ ترجمهء تحت اللفظیش ، اینطوری توصیف میشه که : آدم واسه آزاردادنِ جسمِ خودش ، احساسِ آرامش و لذّت کنه!
احساس میکنم بهش دچارم! :-22-:

...

تا ساعتِ 12ونیم یا شاید هم یک ربع کم! ، داشتم به خودم ور میرفتم!
منظورم آرایش صورت و شامپوی موها و تمیزی لباس و اینجور کارهای روزمره ست!
با خستگی و دلخوری! از خونه زدم بیرون به سمتِ کلاس!
دلخور از نخوردنِ صبحونه و ناهار!
گرسنه بودم و خسته
اما کلاس ...
اوووف
:-62-:

توی اتوبوس ، یکی از بچه های کلاس ، هم مسیرِ من بود! ، اما هیچ صحبتی باهاش نداشتم! تا انتهای مسیر! وقتی که رسیدیم به ایستگاه آخر ، کمی سریعتر پشتِ سرِ من که زودتر از اتوبوس پیاده شده بودم ، حرکت کرد و بهم رسید و گفت : « چطوری آقای دکتر مهندس!!!! »
انگار از دستم دلخور بود
به خودم گفتم : بذار باشه! ، خوشم نمیآد یکی تمامِ مدّت مجبور باشه باهام کل کل کنه ، آخرش هم توی رودربایستی ، بلیط اتوبوسم رو برام حساب کنه! - آخه من شخصاً تعارف بلد نیستم و اینجور مواقع ، مسلماً طرف مقابلم بلیط رو میپردازه! -
از این تعارفی که ایرانی ها ، بهش انس گرفتند خیلی متنفّرم
شاید یکی از موانعِ پیشرفتِ ما ، و یکی از دلایلِ حسادت ها و چشم و همچشمی های ما ، همین تعارف کردن های زورکی باشه!
:-22-:

توی کلاس ، کمی با بچه ها صحبت کردیم و استاد نیومد!
دستِ آخر ، وقتی یکساعت تأخیر کرده بود ، برگشت و چند تا مسئلهء تستی حل کرد! ، چیزی از نرم افزارِ وعده داده شده درس نداد!
:-29-:

وسطِ کلاس ، دوستِ دورانِ دانشگاهم زنگ زد!
اوه
انگار خبری که مدتی پیش از زبونش شنیده بودم ، حقیقت داشت!
برای یکی از دوستهام ، مشکلی بوجود اومده بود که به هیچ وجه ، نمیشد حلّش کرد!
حتی نمیشد جبرانی براش پیدا کرد
افسوس :-29-:

با یه کم تأخیر ، قرار گذاشتم باهاش ، توی یکی از خیابونهای خفنِ شهر! - از اون چاله میدون ها! - ، بلکه بیاد و سوارم کنه - آخه ماشین داشت - و با هم بریم مجلس ختم!

با اینکه منطقه رو بلد نبودم اما ده دقیقه ای حاضر شدم اونجا! - تصوّر میکردم فاصله بیشتر از اینها باشه! -
و همدیگه رو بعد از تقریباً سه یا چهارماه! - نمیدونم چقدر :-29-: - میدیدیم!

هنوز بگو بخند میکرد ، اما هر دوتامون ، حال نداشتیم
انگار ، یه ناراحتیِ مشترک ما رو رنج بده
نمیدونم

رفتیم مسجد رو یافتیم و صدای عربده های مداح و خرما و ... باقی ماجرا
خیلی ساده گذشت
تقریباً بیست دقیقه شد!

ساده و سریع
مثلِ یه تصادف
شاید برای ما ، یه تصادفِ خیلی کوچیک باشه
شاید یه تقاطعِ کوچیک ، بینِ اتفاق های سردرگمِ زندگیِ روزمره مون.
اما
گاهی
...
بعضی تصادف ها ، همین اتفاق های ثانیه ای و کوچیک ، زندگیِ یک آدم رو تا ابد دستخوش تغییر میکنه!

:-46-:
فقط امیدوارم بتونه غم از دست دادنِ دوستش رو تحمّل کنه
دوست
همسر
عشق
سخته که هر سه رو در یک نفر جمع کنی و هر سه رو با هم ، توی چند ثانیهء کوتاه از دست بدی

سخته
:-29-:

وقتی برگشتیم ، توی مسیر راجع به کار و شغل و ...
...
مسخره ست
حتی نوشتنش هم بیخود به نظر میآد! :-29-:

توی راهِ خداحافظی ، نزدیکِ بازار پیاده ام کرد - طبق خواستهء خودم -
مدتی توی بازار موبایل چرخیدم و با اینکه میتونستم مدتی بیشتر صبر کنم و موبایلی که مدتیه دنبالشم رو بعد از مدتها بخرم
اما انگار دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت
ذهنم مشغول شده بود

حتی ...
این رو وقتی با « تو » حرف میزدم ، میشد توی صورتم خوند!
میترسیدم
ترسی که انگار روزنهء ضعفهای منو خیلی راحت پیدا کرده بود.
همه چیز رو توی چند دقیقه خراب کردم!
...
طاقتش رو نداشتم

سردرد نذاشت ادامه بدم.
:-40-:

بعد از استراحت و تماشای فیلم و ...
حالا اومده ام سایت
بلکه دغدغه های امروز رو توی این پست ، دفن کنم


carter burwell - i didnt want to die
(http://s3.picofile.com/file/7406365913/carter_burwell_i_didnt_want_to_die.mp3.html)

آرورا
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۸ قبل از ظهر
حالم اصلا خوب نیست
از دیروز خوب نیستم
هیچی سرجاش نیست الان یه نمه گریه کردم بلکه سبک شم افاقه نکرد...
دلتنگم و حوصله هیچی و هیشکی رو ندارم
یه نمه هم ناراحتم
صبح تحویل پروژه داشتم بخاطر لجبازی که با خودم داشتم و هنوز هم نفهمیدم از چی نشات گرفته گند زدم به کارم
این همه از اول ترم زحمت این درس رو کشیده بودم و فقط بخاطر اینکه دیشب حوصله کار کردن نداشتم کل زحماتم به باد فنا رفت
جالب اینه که کاملا بیخیالشم و اصلا پشیمون نیستم!
استادم صبح نیومد و گفت کارامون رو بذاریم تا عصر ببینه همه خوشحال شدن و مشکلاشونو رفع کردن اما من برگشتم خونه و نشستم پای نت ...
مانی یه خرده ازم دلگیر شد !
تمام دیشب رو یه ضرب بیدار بودم و حالام احتمالا تا صبح تو نت میچرخم
دیگه کاملا جغد شدم...
گیج گیجم
نمیدونم چم شده
دوست دارم جیغ بکشم اما اینقدر ساکتم که حوصله خودمم سر رفته
اتفاقی برام نیفتاده و همه چیز اروم و خوبه پس چرا من نامتعادلم !؟؟!
این پریشونی که دارم بخاطر چیه ؟؟؟
حالم بده
خیلی بد...

solma
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۵ قبل از ظهر
سلام به همگی:-2-40-:
چند روزه مامانم اینا اومدن خونمون و ما هم بسی خوشحال :-2-16-:
ولی از یه طرف آخر خرداد همیشه یک عالمه کار میریزه رو سرم و کلافه ام میکنه:-2-28-:،چون اصولا ما تابستونا هیچ وقت قم نیستیم
50 روزش رو به خاطر کاری همیشه مشهدیم ،بقیه اش رو هم بین کرمان و اصفهان در گردشیم ،
و من از یه طرف باید ساک وسایل مشهد رو ببندم و بارنامه قطار کنیم بره مشهد ، از طرف دیگه هم باید ساک کلی برای تابستون رو ببندم :-2-31-:
ولی خیلی ذوق و شوق مشهد رو دارم بقیه جاها در حاشیه ان ،کل طول سال رو به عشق مشهد سر میکنیم هممون:-2-35-:
به قول شوهرم به خودمون که امیدی نیست شاید اجدادمون کاری کردن که ما الان این توفیق نصیبمون شده که حدود چهل پنجاه روز حداقل روزی یک بار میریم حرم زیارت
از روز شماری گذشته یه جورایی ساعت شماری میکنم که دهم تیر برسه:-2-41-:
یه چشم انتظاری من میگم یه چیزی میشنوید،
این مدت کوتاه زندگی اونجا اینقدر آرامش داره که برای کل سال تامینی یه جور دلبریدن از همه چیزه ، از خونواده وآشناها ،از خونه و زندگی و من این رو خیلی دوست دارم
چون یه مدت ازتمام مشکلاتی که همه این ها به وجود میارن دوری و برای خودت زندگی میکنی و اگه لیاقت داشته باشی چون همه چیز مهیاست بندگی خدا رو میکنی ،
از غیبت و تهمت و برداشتهای دیگران وزندگی کردن اون طور که دیگران دوست دارن دوری ،البته نه اینکه بقیه مواقع همچین زندگی داریم نه ، ولی یه جورایی اینا جزء لاینفک زندگی همه شده
یعنی تا اون موقع من زنده میمونم:-2-35-:
تا به سرم نزده و کارو به جاهای باریک نکشوندم برم

خداحافظ:-118-:

bahare joon
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۳ بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا ام:-2-25-:
امروز تفلدمهههههhttp://s17.rimg.info/2ab7b364496ae43c8fe7addf98f2ce48.gif
هر سال روز تولدم یه حس خاصی دارم مثه یه آرامش عمیق که تو هیچ روز دیگه اینجوری نمیشهhttp://www.pic4ever.com/images/cheerleader3.gif
بهد دیگه اینکه همیشه این روز شانسم خوبه مثلا همین امروز امتحانی داشتم که اصلا روش تسلط نداشتم ولی خیلی خیلی بهتر از اون چیزی که فکر میکردم بود
دیده این که کادوهای خوشمل خوشمل گرفتم یه چندتاشم تو راههhttp://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif

هیشی دیگه خبری نیس همه چی امن و امان اومدم شادیمو با شوما هم تقسیم کنم:-2-16-:

!ستوده!
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۰۷ بعد از ظهر
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ...!!
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب...!!



بعضے حرفا رو نمے شہ گُفـت ، باید خـورد .. !
ولے بعضے حرفا رو ، نہ مے شہ گفت ، نہ مے شہ خورد .. !

مے مونہ سرِ دل !
مے شہ دل تنگ ! مے شہ بغض ! مے شہ سڪوت !
مے شہ همون وقتے ڪـہ خودتم نمے دونے چـہ مَرگِـتـہ


23 خرداد 91

گلبهار
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۲ بعد از ظهر
سلام:-2-40-:
نمیدونم چرا من انقدر به خواب صبح علاقه دارم:-2-27-:
کلا دلم میخواد صبح ها بخوابم:-2-27-:
تو سوئیت ما من تقریبا از همه دیرتر بیدار میشم:-2-27-:
نه این که خیلی دیر ولی حداکثر تا 8-8:30:-2-27-:
آخه تو سوئیت ما نغمه از همه سحرخیزتره و صبح ها از 6:30 بیداره:-2-35-: زهرا و بهاره و فریناز هم معمولا 7 بیدارن:-2-35-: آسیه هم که شیرازیمونه تمام شبانه روز براش شبه و وقت خواب!:-2-35-::-2-22-::-2-37-: جدی میگما خیلی میخوابه:-2-35-::-2-37-:! پریسا و الهه هم حدودای 7:30 بیدارن:-2-35-: اینه که بیداری من از همه دیرتره:-2-35-:
ولی یه بار رفتم تو اتاق ندا (همکلاسیم) کار داشتم ساعت 11:15 تازه از خواب بیدار شده بود هم اتاقیاشم تازه میخواستن صبحانه بخورن:-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-: از اونجا ما بسی بر خود امیدوار گشتیم:-2-35-::-2-16-::-2-35-:
امروزم با هزار زور 7:30 بیدار شدم یکی از تمرینای فیزیک 3 رو که نخونده بودم و ولش کرده بودم خوندم ساعت 10 که رفتم سر جلسه اولین سوال همون بود:-2-37-: کلی ذوق مرگ شدم:-2-37-:(به قول یزدیا برا همین یَ تا سوال!:-2-35-:):-2-16-: و به نتیجه اخلاقی سحر خیز باش تا کامروا باشی رسیدم!:-2-37-:
البته فردا دوباره همون آشه همون کاسه مطمئنم:-2-35-::-2-35-::-2-35-:
خلاصه ساعت ده رفتیم امتحان رو دادیم بدک نبود:-2-08-: کلا معنی کلمه ها تو دانشگاه فرق داره انگار!
دبیرستان که بودیم 20 رو عالی تعریف میکردیم و 15-16 رو گند! یادمه حسابان ما رو که میگفتن خیلی سخت بوده شده بودم 16 و کلی ناراحت بودم:-2-28-:
اما الان 15-16 رو عالی تعریف میکنیم و 20 رو رویای دست نیافتنی! و 13 و 12 و 14 هم برات میشه بدک نبود!:-2-28-:
از امتحان با ندا اومدیم رفتیم سلف بلکه گرسنه نمونیم
برنج بود و خورش قیمه با ریحون و چیپس:-2-37-:
کلا از وقتی این ترم شروع شده فکر کنم دکتر میبدی(رئیس دانشگامون) تصمیم گرفته با مخلفات غذا یه جورایی دهنمونو ببنده :-2-37-: به جای درست کردن اصل غذا:-2-37-:
انگار صورت مسأله رو پاک کرده:-2-37-:
ولی خداوکیلی موفقم شده با یه قاچ هندونه و خربزه یا چیپس با قیمه و ... در دهنمون بسته شده!:-2-37-:
بعد از سلف رفتم اتاق پریسا و زهرا رفته بودن امتحان بدن و نغمه برای خواب ظهر اتاق ما رو ترجیح داده بود، بهاره و فرینازم که خواب بودن، آسیه رو هم که فقط یه بار دیدمش احتمالا دوباره درحال پیامک یا مکالمه با شوی گرامیست!:-2-28-:
حس اذیتم اومده:-2-35-: کاش پریسا زودتر بیاد اذیتش کنم:-2-27-: خیلی کیف میده سر به سر این تازه عروسا بذاری:-2-27-: یادمه آجیم هم که عقد بود کلی اذیتش میکردم:-2-27-:
خلاصه تو اتاق جو خواب حکمفرمابود شدید:-2-37-: منم رفتم رو تختم بخوابم که نمیدونم چرا خوابم نبرد:-2-37-::-2-37-::-2-37-: منم پا شدم اومدم سایت:-2-37-:
دیگه حرفم نمیاد نیس خیلی من کم حرفم:-2-22-::-2-35-:!!(دماغم دراز شد!)
روز شماریم برای پایان امتحانا 12!:-2-28-:
خوش باشین همیشه:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
تا بعد:-2-13-:

~Melika~
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۲۲ بعد از ظهر
سـلام ..
حرف امروز حرف خاصی نیست ولی برای من عزیزه ..
عضویتم یک ساله شد ..
زیادی شادم ..
یک ساله با این سایت بودم ..
یه جورایی پای ثابت زندگیم شده ..
همه ی بخش هاش برام عزیزه ..
کاربراشو مثل خانواده ی خودم میدونم ..
یه سری دوست بی نظیر پیدا کردم ..
یه سری تجربه ی جدید و خوب پیدا کردم ..
یاد گرفتم تو خوب و بد با دیگران باشم ..
تو سرعت کم اینترنت و ف/ی/ل/ت/ر/ی/ن/گ !!
یاد گرفتم به دل نگیرم .. ببخشم .. بدون توقع ..
فـقـط میتونم بگم ممنون ..
واسه این محیط سالم و دوست داشتنی ..
واسه این جمع شاد ..
بـرای بودنش ..

زمان نوشتن : 17:17
زمان ارسال : نامعلوم !

91/2/23

nairika
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۳۳ بعد از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
گوشیم خراب شده:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
کاریش نکردما فقط مجبوری یه شستشوی اساسی دادمش:-2-35-:
فکر کنم ال سی دیش زیادی آب خورده هنگ کرده:-2-43-: زنگ میخوره بدونه دیدن شماره باید جواب بدم:-2-42-:
امان از وقتی که اس ام اس میاد هیچی نمیتونم ببینم:-2-42-:
امروز باید ببرم درستش کنم خدا کنه خیلی گرون نشه:-2-41-:
جالبیش به اینه اگه تو یه زاویه خاص زیر نور مستقیم خورشید بگیریش نور تو صفحه میاد و میشه یه چیزایی دید:mrgreen: یعنی اگه شب اس ام اس بیاد من تا صلات ظهر نمیتونم بخونمش و جواب بدم:-2-42-:
خدا رو شکر حال پدری رو به بهبود
دیدین فصل امتحانا خوندن هر کتابی لذت بخشه الی کتاب درسی:-2-42-:
خدایا ما را به زودی از شر امتحانات خلاص بنما:-2-41-:
دوستم زنگ زده واسه عروسیش که سوم تیر دعوتم کنه بهش میگم من سوم امتحان معادلات دارم و چهارم طراحی الگوریتم حالا خودت به انصاف خودت بگو چه طور اینهمه راه رو بکوبم بیام پاسداران عروسی تو:-2-28-:
میگه من کاری به این حرفا ندارم یا میای یا:-2-09-:
هــــــــــی وای مــــــــن:-2-39-:
دیگه همین دیگه
خوش باشین و درگیر امتحان:mrgreen:
آقا راستی این برنامه رادیو هفت چه روزا و چه ساعتایی و کدوم شبکه است انقدر گفتین ما روهم هوایی کردین ببینیمش:-2-31-:
فعلنات:-2-37-:

NILOUFAR
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۱۲ بعد از ظهر
به نام خدای مهربونم
23/ خرداد/1391
سلام http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
ما نیلو شدیم بازhttp://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gifکسی ما را به یاد می آورد آیا ؟؟؟
هرچی میگردم این اواتارم رو با سایز خوب پیدا نمیکنم علی الحساب همین کوچولوش رو گذاشتم
اون ظاهرا امیر علی مرحوم ( اسم باطنیش رو یادم رفته ) اونموقع ها یه سری پرچم کشور ها رو داده بود گذاشته بودیم تو امضامون آخه جام جهانی بودش هرچی میگردم اونارم پیدا نمیکنم
خواستیم بدهیم ادمین عوض کند یوزرمان را :-65-: بعد دوباره یه هفته بعدش درست کند دیدم میکشد مارا بیخیال شدیم:-4-:
اصلا ادمین جدیدا جواب نمیده به ما مثل همون قدیما :-62-: هر وقت میام سایت مینویسه پیام داری ولی ندارم :-2-34-:دیونه شدم از دستش هرکاری هم کردم درست نمیشه . خواستم با انجمن مشکل دارید بپرسم بعد فکریدم کسی جواب نمیده ضایع میشم بیخیال شدم:-23-:
میــــــــــــــــــــــن ا:-6-: نیما اصلا هم به درد خوانندگی نمیخوره راست میگی:-14-:ببخشید من خیلی دیر جواب دادم همون روز اولین نفر میخواستم پست بدم خاطره ام رو هم تایپ کردم وقت نشد بذارم همش تو ذهنم مونده بود برای همین دیروز گفتم عزیزم انگار قبل من هم خیلیا گفته بودن ببخشید:-2-18-:
هدف از این پست خاطره نوشتن نبود دیدن امضام و اواتارمه :-15-:بعدشم دلم برای حرف زدن با بچه ها تنگید :-20-:(این تیکه حرفم خیلی تکراری بود میدونم )

سارا نبودی
چشم گریان را ببینی
آن قدر باریدم که
ب
ا
ر
ا
ن را ببینی
ولله
که بی تو
شهر
خود را
حبس می کرد
بهتر !
نبودی بغض طهران را ببینی

***
سارا
برایت
شعر
دَم کردم بفرما !

من خیلی اسم سارا میدوستم دلم میخواد یه یوزر بسازم با اسم سارا و اواتار هیون :-2-33-:بعدش از اول شروع کنم پست بدم بعد هی ذوق کنم پستهام زیاد میشن. میشم کاربر متوسط ، حرفه ای بعد بتونم اون بخش مخصوص حرفه ای ها رو ببینم :-2-04-:بعد هر جور دلم میخواد پست بدم هر عکسی دلم میخواد بذارم اواتارم:-2-32-: برم از بچه ها اویزون بشم با من دوست بشن .هر روز به ذوق اونا بیام سایت . هی شعر بذارم تو ی دفتر شعر و هی عکس های جدید سلنا رو بذارم بخش عکس و اخطارم خوردم غصه نخورم حالا مگه چی شده:-2-11-:
دلمان سارا میخواهد ...:-2-39-:

Ay Sona
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۱۳ بعد از ظهر
ما نیلو شدیم بازhttp://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gifکسی ما را به یاد می آورد آیا ؟؟؟ها من یادمه:-2-31-: .. تو همونی که با شقا دوست بود؟:-2-38-:
اون ظاهرا امیر علی مرحوم ( اسم باطنیش رو یادم رفته ) اونموقع ها یه سری پرچم کشور ها رو داده بود گذاشته بودیم تو امضامون آخه جام جهانی بودش هرچی میگردم اونارم پیدا نمیکنمRb-zZzZzZ (http://www.forum.98ia.com/member24273.html)
اینم تاپیکش http://www.forum.98ia.com/t46466.html
ولی انگار باز نمیشه:-2-27-:
یادش بخیر:-2-39-: امیرعلی الان کوجاس ایا؟:-2-41-:
سلام:-2-27-:
به خاطر درد دندون نمره کامل نمیگیرم از امتحون دیروز:-2-30-: هی هی:-2-30-:
پس فردا هم امتحان نحو دارم.. هنوز نخوندم ..:-2-38-:خداکنه دندون درد دوباره شروع نشه:-2-41-:
ما نتمون شارژ نداره:-2-39-:
گوش دراز این رو گاز بگیره انقد بامزه س:-2-22-:
مهسان آوتارت خیلی خوجگله:-2-22-:
ها برم خونه دیگر کم کم:-2-37-:
بعضی آدمها باید مثل جعبه ی سیگار برچسب هشدار داشته باشن
تا فراموش نکنی که دوست داشتنشون
فقط برای تو ضرر داره…
:-2-25-:

مژگان زارع
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۳۱ بعد از ظهر
خاطره امروز من مربوط به اداره پست بود. کارمند اداره پست بسته من رو در خونه تحویل داد و ازم امضا خواست و من قبل از امضا بسته رو باز کردم و کتاب های خودم رو دیدم و بعد با اسم خودم برگه دریافت مرسوله رو امضا کردم. کارمند پست که اسم من رو روی کتاب دیده بود خیلی کنجکاو شد و خواهش کرد یک کتاب رو امضا کنم و بهش بدم. و البته منم خوشحال شدم که اولین کتابم رو برای یک کارمند پست امضا کردم. برام خیلی جالب بود.

Mina
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۴۵ بعد از ظهر
آی گفتی نیلو، من انقدر دوست دارم یه کاربر ناشناخته باشم:-2-39-:کاربری که هیچ کس نشناستش..برا خودم فعالیت کنم:-2-39-:خسته شدم از اینی که هستم:-2-39-:خسته شدم از این مینایی که برای بقیه ساختم:-2-39-:قبلنا شنیده بودم همه منو مغرور و عصبی و از خود راضی میشناسن:-2-31-:بعدش یکی اومد گفت من تو رو اینطوری شناختم:-2-31-:پشیمونم از قضاوتم:-2-31-:
واقعا همه منو همچین میشناسن؟:-2-31-:جل الخالق:-2-31-:

فردا امتحان دارم و به صورت کاملا ریلکس نشستم پای ِسایت :-2-31-:
نخوندمم:-2-31-:جالبه کاملا:-2-31-:
حوصله ندارم:-2-31-:

بعد مدتها میخوام چراغ روشن تو سایت بچرخم:-2-31-:

دلم برا تند تند کتاب گذاشتن خیلی تنگ شده:-2-16-:کاش زودتر امتحانام تموم شه :-2-16-:
دیگه میخوام بشم یه مینای بیخیال:-2-16-:کاربریمو هم باز کردم:-2-16-: