PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 [63] 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158

fatima.h
1391,02,04, ساعت : 02:24 قبل از ظهر
سلام
نمی دونم چرا یک دفعه دست به نوشتنم آمد:-2-38-:...دقیقاً از کجا وکی بگم...:-2-15-:
ایام خوبی نبود:-2-39-: دقیقاً یک هفته پیش توی گروه جلسه داشتیم ...قرار بود یکی دوساعتی بیشتر نباشه...ولی تا ساعت 9 شب دانشگاه بودم :-2-35-:وقتی خواستم برم دست ها مو بشورم توی لابی دانشکده استادم رو دیدم که با چشم های چهار تا شده به من که داشتم سلام می کردم نگاه می کرد...:-2-35-:
دو سه باری برگشت نگاه کرد ...طفلک باورش نمی شد دانشجو جماعت 9 شب دانشگاه باشه...:-2-31-:
مامان پشت سر هم زنگ میزد که میخوای چه جوری برگردی !!! گفتم ما می توانیم !! گفت خیر ماشین را هم اخوی محترم که برده بود هیچ در درمانگاه بود و نمی تونست بیاد دنبالم....:-2-28-:
از مامان اصرار و از من انکار...آخه همین چند وقت پیش بود که مجبور بودم هی با آژانس برم بیام آخر سر هم تابلوی دو عالم شدم به این خاطر که هر بار زنگ میزدم میگفتم من سر گل فروشی ایستادم تا این که یک بار زنگ زدم یاروو گفت : سر گل فروشی؟!!
آب شدم رفتم توی زمین...:-2-14-:
خلاصه اینکه رفتیم آژانسی اون هم پیاده چون شمارش رو نداشتم....:-2-28-:
توی راه بودم که یکی از بچه ها زنگ زد گفتم لابد سوال داره ...راننده هم به شدت سوسول بود نمی خواستم حرف بزنم...
به خونه که رسیدم دیدم یکی از بچه ها اس ام اس زده می تونم زنگ بزنم ؟!!
ترسیدم....دلم هری ریخت ....حتما چیزی شده بود!
زنگ زدم بهش گفت یکی از بچه های سال پایینی مادرش فوت کرده...خیلی داغون شدم...
گفتیم ختمش بریم که دیدم ختم نمی تونیم بریم برای همین رفتیم خونشون!!!
بنده خدا !!!! چی بگم .....
این از این اتفاق ...:-2-39-:
دومیش هم همین دیشب افتاد...با یکی از دوستان قدیمی هر از گاهی حرف میزنم که گفت من امتحانم رو دادمبریم بیرون.. گفتم باشه...
دیدم هی اصرار می کنه امروز یا فردا گفتم من دانشگام نمی تونم...
یک دفعه گفت : می دونی با کی داشتم حرف میزدم؟
حدس زدم ولی آرزو داشتم اشتباه کرده باشم....
خودش بود...
گفت گفته قرار بذاریم همدیگر را ببینیم ....گفتم بی خیال ....بی خیال نمی شد آخرش گفتم ببین من دوست ندارم یعنی احساس راحتی نمی کنم...
شروع کرد به اینکه پشیمونه...میدونستم نیست اون همیشه خودش رو محق می دونست مگه میشه پشیمون باشه....
میگفت همش میگه گذشته ها گذشته....ولی برای من نگذشته از دیروز خاطرات بدی جلو چشمامه...
به مامان هم که گفتم عصبانی شد:-2-33-: خوب می دونم که حال و احوال اون روز های من رو هنوز به یاد دارم
فعلا که پیچوندمش
نمی دونم دیگه چی بگم تا دست از سرم برداره...:-2-39-:


پ.ن
asalcheshmak عزیز منم مثل تو بودم منتها راه بدی رو اون سال ها انتخاب کردم به خاطر رفاقت دورغ گفتم به خاطر مرام...
حالم از اون وقت ها بهم میخوره:-2-15-:

2:17 بامداد روز 4 اردیبهشت 1391
f.h

.parniya.
1391,02,04, ساعت : 02:48 قبل از ظهر
سلام
امیدوارم که حال تک تکتون خوب باشه
من اصلا خوب نیستم. سرما خوردم .همه ی تنم درد میکنه.مدل منم اینجوریه دیگه تو زمستون اینجا با کلی برف ، سرما نخوردم اونوقت حالا که هوا خوب شده وهمه دارن لخت آفتاب میگیرن من سرما خوردم جالبه نمی دونم این سرما کجا بوده که من خوردمش.
دو سه روز گذشته هم که لپ تاپم بوسیله یک ایمیل ویروسی شد و مجبورم کرد ویندوز عوض کنم وکلی نرم افزار بخرم.دلم کلی سوخت هنوز کلیاشون لایسنس داشت.
جمعه هم در راستای مرتب کردن کارهام رفتم سوئد البته شب برگشتم به احتمال زیاد باید این هفته هم برم.
مدتی هم هست منتظر یه... نمی ذاره تمرکز بگیرم رو کارام ...روزهای خیلی بدیه، اصلا دوسشون ندارم ...
این شعر هم کاملا اتفاقی دیدم خیلی زیاد شبیه حال و هوام بود.

این چند ماه
که منتظرت بودم
به اندازۀ چند سال نگذشت
به اندازۀ همین چند ماه گذشت
اما فهمیدم
ماه یعنی چه
روز یعنی چه
لحظه یعنی چه
این چند ماه گذشت
و فهمیدم
گذشتن، زمان، انتظار (http://www.asheghaneha.ir/tag/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1)
یعنی چه

دکتر افشین یداللهی (http://www.asheghaneha.ir/poet/%d8%a7%d9%81%d8%b4%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87%db%8c)

دوستون دارم
مراقب خودتون باشید:-2-40-:

لیا
1391,02,04, ساعت : 09:47 قبل از ظهر
4اردیبهشت ماه 1391 خورشیدی
سلام :-2-25-:
خوبید؟خوشید؟سلامتید؟
امیدوارم که باشید . داره یواش یواش هواگرم میشه . اصلاً خوشم نمیاد . یکی از دلایل این خوش نیومدن رو امروز به خاطر آوردم ؛ اینکه آدم نمی تونه دستشو تو جیبش کنه و راه بره ،کاری که من عاشقشم. آخه مانتو های تابستونی جیب ندارن ،اگرم داشته باشن، نمی شه دست توش کردو راه رفت .پارچه های تابستونی اونقدر ظریفن که برای زود از ریخت می افتن.
خوش به حال مردا هیچ شلوار مردونه ای بدون جیب نمی شه درصورتی که شلوار زنونه های تابستونی هم به دلایل بالا ، بدون جیب هستن.
البته خوش به حالی هم نداره .اگه نمی دنید چرا الان خدمتتون عرض می کنم.
از اونجایی که اصولاً ما ایرانی ها در مسائل خصوصی هم اصلاً دخالت نمی کنیم :-68-:و با محدودیت های مزخرف عرصه رو برای هم میهنان عزیزمون اصلاً تنگ نمی کنیم ، فرهنگ 2500سالمون برای اینجور آدما یعنی کسایی یه موقعی احیاناً!احتمالاً !ممکنه ! بخوان دستشون رو تو جیبشون کنن و راه برن یه صفت بسیار ارزشمند در نظر گرفته شده : "علاف"
واز اونجایی که همه ما به ارزش لغوی این کلمه آگاهیم ، نمی خوایم ازش استفاده کنیم، مبادا ریا بشه.:-2-41-:
ولی بی شوخی دیدید وقتی دستتون رو تو جیبتون می کنید و فارغ از اتفاقات روزمره راه میرید یا تا خر خره تو خودتون فرو رفتید، چقدرخستگیتون در میره و لذت می برید ؟ :-2-16-:
اگه تا حالا امتحانش نکردید ، این کارو بکنید. می تونید برای امروزی تر بودن – بنا به ذائقه - یه موسیقی هم به موارد لازم اضافه کنید. اصلاً هم به اصطلاحات رایج مملکتی توجهی نکنید.
روز خوبی داشته باشید .
خدانگهدارهمگیتون :-2-40-:

سمن ناز
1391,02,04, ساعت : 11:06 قبل از ظهر
سلام

حرفی نیست عرضی نیست اومدم بگم که

آنگونه خسته ام که لبم وا نمی شود
وین کوه غصه در غزلم جا نمی شود
آهنگ غم نشسته به نتهای تار دل
بر زخمه های... می زنم و فا نمی شود
بیهوده دست خود به سر دل نمی کشم
رفع خراش آینه با ها نمی شود
سودای خام پخته شدن در تنور دل
با خود کشیده دست مرا تا...نمی شود
سر برده ام به رسم بلی در بلا به زیر
اینجا جواب مسئله با لا نمی شود
پر گشته باغ چشم من از خواب رنگی و
هرگز به سرخی گل رویا نمی شود
زینجا عذاب برزخ دنیا چشیده ام
تا محشری دو باره که بر پا نمی شود|
من از کسی گلایه ندارم که از ازل
بنوشته اند بخت مرا با نمی شود
گفتم دو خط غزل بنویسم ولی چه سود؟
با این گلایه ها که دلم وا نمی شود

ܓܨ سارا ܓܨ
1391,02,04, ساعت : 11:28 قبل از ظهر
سلام بچه های نودهشتیا:-2-25-:
نزدیک ظهرتون بخیر
دیشب اتفاق جالبی افتاد متوجه شدم یکی از آشناهامون خیلی وقته تو ساختمونی
که هستیم زندگی میکنه و در واقع همسایمونه ولی هیچکدوم خبر نداشتیم از بس
بهم سر می زنیم .....از عید دیدنی سال قبل همدیگرو ندیده بودیم .
چقدر این فاصله ها زیاد شده باورم نمیشه از عید سال قبل سراغ
همدیگرو نگرفته بودیم البته بعضی وقتا یه اس ام اس
رد و بدل می کردیم ولی ........
سر کار هستیم و تو نودهشتیا می چرخیم بعضی وقتا تو سایت هستم
بیچاره مشتریا هم فکر می کنند دارم کارشونو انجام میدم .الان میام .....
فقط عشق و خداست که بی انتهاست
تا بعد:-2-25-:

s_donia323
1391,02,04, ساعت : 11:43 قبل از ظهر
سلام بر همگی:-2-25-:شولتریگمونم که رفع شده بحمدالله:-2-41-:
خوبین؟هوا خوب شده ها، لذت می برم...

یعنی من عاشق دانشجوهای ایرانی ام از بس دنبال دانش نیستن!!دیروز بعد چندین ساعت بیکاری بلاخره رفتم سر کلاس ماتریس ها و بچه های شاد و شنگولمون پیشنهاد دادن همگی پاشین بریم فیلم قلاده های طلا:-2-28-:رو ببینیم.
میگم عزیزان این همه تعطیلی بس نبود!!اصن یه فصل کتابم نخوندیم به لطف پیچوندن ها شما!!
گفتن نـــــــــــــــــه پاشو زیادی حرف نزن:-2-43-:خلاصه آقا پسرا که یکم ناز کردن و نمیرفتن !!ببین دیگه کار به جایی رسیده پسرا درسخونتر شدن!!ولی بلاخره بلند شدیم رفتیم:-2-31-:حالا رفتیم اونجا چون فیلم تو تالار مرکزی خود دانشگاه بود جمعیت اووووف! وبلیط بهمون نرسید ولی بلاخره رفتیم تو!!انگار مجبوریم...
بعد توسط بعضیا فهمیدیم استاد از دستمون شکاره...والا حق داره.وگفته 1نمره ناقابل از همه کسر میشه.

اینم کارفرهنگی ما!!


پ ن:منم دوست دارم دستامو بذارم تو جیبم ولی مانتوهام هیچ کدوم جیب ندارن:-2-31-:

خداحافظ همگی:-2-25-:
اردی بهشت ماه91:-53-:

یکم بعدا نوشت:






جیب خیلی چیز خوبیه برای موبایل و دستمال و پول... چون من خوشم نمیاد کیف دنبالم باشه... ولی مانتوهای منم هیچکدوم جیب ندارن نمی دونم چرا وقتی می خوام بخرمشون به این نکته توجه نمی کنم:-2-28-:.

اصن انگاری مد جیب نداشته باشن!!منم کیف با خودم بر نمیدارم:-2-31-:سر همین پسرخالم کلی مسخرم میکنه.میگه عینهو پسرا دستات تلو تلو میخوره:-2-28-:

chimeh
1391,02,04, ساعت : 11:56 قبل از ظهر
به نام نامی الله
سلام به همگی:-2-25-:
داشتیم خاطره میخواندیم هوس کردیم خودمان هم چیزی بنویسیم:-2-28-:. این مدت اتفاق های بد زیاد برام افتاد ولی خوب دیگه دوست ندارم اینجا از اتفاقای بد بنویسم ... :-2-37-:

عرضم به حضور منورتون:-2-27-: ...امتحانای نیم ترم از هفته دیگه شروع میشه ما همچنان درسمون نمویاد.:-2-35-:.. تازه 4 شنبه هم که تعطیل شده اهل بیت (به قول الی خودمان:-2-22-:) گیر دادن بریم مسافرت :-2-19-: ما هم دوشنبه بعدش امتحان انالیز داریم خو منم هوچ نخوانده ام:-2-03-: ... اهههه همش تخسیر محمدمونه :-2-01-:شیطونه میگه بزن لهش کن... البته شیطونه بی خود میگه ... اوشونم وایساده من لهش کنم ..:-2-35-:.
دیگه اینکه مسافرتمون نمیاد خو :-2-28-:
دیگه بسه شاید بعدا حوصلم شد چیزی اضافش کردم .
پ.ن:
زهرا مترو پلیس ما چند ترم پیش تشریح جسد داشتیم... جسدمان بی اندازه اروم ، خوجل و ناناس بود... دومسش داشتیم زیاد. پدر عصای سفید ایران بود خودشو وقف کرد... زهرا ارامش از صورت این بشر میبارید .
مامی تولدت مبارک... بابت اون هدیه هم ممنون و بابت یه موضوع دیگم ممنون
مامی هانی به ما ربطی ندارد ... ما منتظر شوما هستیم منتها با اون لکسوس مهندس که خود مودانی ... ما گیر بدیم به چیزی بی خیال نمیشیم حالا حالا ها . خو دومس نوه ته دیگه ازش بگیر به ما چه
سکوتی اس ام اسات میاد خودت نیستی ولی... هر روز از دستت کلی میخندیم
دیگه همین
در پناه حق
ریحون:-2-40-:

NAVA22
1391,02,04, ساعت : 12:02 بعد از ظهر
سلام
هر سال عید بعد سال تحویل اول می رفتیم خونه ی مامان بابای بابام بعدش خونه ی مامان بابای مامانم. امسال که نه بابای بابام بود نه مامانش. سال تحویل تو گلزار شهدا بودیم شاید بهترین سال تحویل عمرم بود ولی جای خالی اونا نمود می کرد. الان خلی سعی کردم خودم و عوض کنم خب اون موقعی که زنده بودن سالی دو بار بیشتر نمی رفتم بشون سر بزنم اما الان حسرت اون روزا رو می خورم می خوام بجاش برای مامان بابای مامانم جبران کنم گرچه اصلا نمی تونم.
دیروز داشتم در مورد بچه با مامانم حرف می زدم جدیدا تو اصفهان خیلی بچه ی ناقص یا عجیب غریب به دنیا میاد می گن بخاطر انرژی** یه! نمی دونم... من که تحملش و ندارم... به مامانم گفتم تو این دوره زمونه بچه ی سالمش و به بدبختی میشه بزرگ کرد چه برسه به...
مامان می گه تو فعلا به این چیزا فک نکن حواست به درست باشه... اوم ... درس درس درس... واقعا این کتابای درسی درسی هم بهمون می دن؟!
دو روز که می خواستم برم مسافرت رفتم ولی... بازم حالم جا نیومد...


+نایئریکا شیراز و یاسوج الان لاله واژگوناش دراومده اصفهانم آخرای همین ماه دشت لاله هاش سبز می شه:-2-37-:
+
منم دوست دارم دستامو بذارم تو جیبم ولی مانتوهام هیچ کدوم جیب ندارنجیب خیلی چیز خوبیه برای موبایل و دستمال و پول... چون من خوشم نمیاد کیف دنبالم باشه... ولی مانتوهای منم هیچکدوم جیب ندارن نمی دونم چرا وقتی می خوام بخرمشون به این نکته توجه نمی کنم:-2-28-:.

+الان این آهنگ رسوای زمانه رو گذاشتم. حس خیلی خوبی داره.
دوست داشتین از اینجا (http://s2.picofile.com/file/7362703545/Sahmo_Parvane.mp3.html) بدانید.


سر همین پسرخالم کلی مسخرم میکنه.میگه عینهو پسرا دستات تلو تلو میخوره:-2-28-:
ما مادریمان با این حرکت مشکل دارد:-2-38-:

شبنم
1391,02,04, ساعت : 12:14 بعد از ظهر
دوشنبه 4 اردیبهشت

یه روز عادی مثل همه روزای دیگه . جز اینکه اینا میخوان فردا برن اهواز و اگه جور شه رسما قرار من با فرشته کنسل میشه و بدقول میشم :-2-39-: بعد این همه وقت اونم اینجوری :-2-09-:

ما هنوز حقوق نگرفتیم :-2-39-:

دیشب خیلی شب خوبی بود :-2-41-:

آخر شبم اومدم یه کم با سامان حرف زدم :-2-38-: خیلی جالبه بعضی مکالمه ها ارتباط مستقیمی با تعداد بازدید کننده های صفحه ات و درخواست دوستیایی که برات میاد داره :-2-37-: که چی خو ؟ :-2-19-: ما به خودمون شک نداریم ! هر کی مشکل داره با خودش داره :-2-17-:

پسر بودنم تو این انجمن دنیایه هااااااا :-2-37-::-2-21-:

بعدشم بعضیا اومدن یه سوتی خوشگل دادن و رفتن :-2-06-:

یه نفرم یه چیزایی بهمون گفت طبق معمول این چند وقت اخیر... :-106-:هر دم از این باغ بری می رسد...

خدا آدمو حسود نکنه :-2-22-: بابک و امیر مدیونین اگه فکر کنین منظورم شما دوتایین :-2-22-:


چند روز پیش یه خاطره از شبنم خوندم مثل همه روزهایی عادی دیگه سایت بود خاطره اش یه لحظه حس کردم این چند وقت چی شده که انگار من از یه سیاره دیگه اومدم ؟نمیدونم همه چیز عادیه همه خاطره ها هم خوبه انگار من دور شدم از همه چی . و همه هم از من دور شدن . اصلا این خاطره غذا خوردن و خوابیدن و این چیزها برام عجیب شده .شایدم درکم اومده پایین ولی خیلی خیلی خوشحالم که خاطره هاتون همین چیزهای معمول همیشگیه

نیلوفر جان ، زندگی هر آدمی بالا و پایین زیاد داره. اسمش روشه، زندگی. این چیزای معمولی ، آرامش زندگی من نوعی ان. اینجا همه چیز رو نمیشه گفت اون چیزایی رو هم که میشه گفت باید از 100 تا فیلتر گذروند.
راستش منم روزی که اومدم از فوت پسرداییم بنویسم ، هزار بار ویرایشش کردم و آخر اسپویل کردم که جلب توجه نکنه. دوست داری که یه جا ثبتش کنی ولی دوست هم نداری که کسی رو درگیر مسائلت کنی. این روزا همه آدما تو زندگی شخصیشون 1001 مشکل دارن. غصه دادنشون ، به نظرم بهتره تاحد ممکن ..نمیدونم این نظر منه در هر صورت
من این لحظه رو این برهه رو ترجیح میدم به خیلی مقاطع پشت سرم. وقتی یاد دوسال پیش میکنم مثلا که مادرم مریض بود و کلی نگرانش بودم یا سال های قبلترش که همین موقعا عمه ام مرحوم شد یا ... کلا یاد گرفتم که شاکر باشم . چون شدیدا معتقدم کفر نعمت از کفت بیرون کند
درمورد فاصله ای که میگی.. فکرکنم 1000 بار بهت گفتم هر ارتباطی باید دو سر داشته بشه . تو باشی نفرمقابلتم میخواد که باشه. درغیر این صورت نمیشه انتظاری داشت

امیدوارم شادی به زندگیت برگرده و همون نیلوفر خودمون باشی عزیزم :-2-40-: ترس و وسواس رو از خودت دور کن و توکل کن به خدا

لیااااا :-2-22-: درد مشترک.. منم این اخلاقو دارم .مخصوصا وقتی بارون میزنه سیمام قاطی میکنه. :-2-35-:

عسل بهترین کار رو کردی در مورد دوستت . آدم گاهی اوقات بهتره به موقع خودشو از یه جریان بکشه بیرون وگرنه میشه آش نخورده و دهن سوخته. خدا دوستت رو به راه راست هدایت کنه

شادی بیا تعریف کن ببینیم پارتی چطور بود :-2-28-:

=======

چون چند تا از دوستان بهم خصوصی زدن اینجا هم اعلام میکنم: بچه ها من امسال میتینگ نمایشگاه هماهنگ نمیکنم یعنی بنا به دلایلی نمیتونم هماهنگی های لازمش رو انجام بدم و احتمالا خودم هم حضور ندارم. اگر کسی تواناییش رو داره و خودش میره میتونه زحمتشو بکشه. گفتم که معطل ما نمانید :-2-40-:

روز و روزگار همگی خوش :-2-16-::-2-04-:

{ }
1391,02,04, ساعت : 12:21 بعد از ظهر
مریضم
اونقدر که توی تمامِ رگهام ، کمبودِ تو رو احساس میکنم

نمیدونم سرماخوردگی ، کِی شروع شد ، اما امیدوارم زود تموم بشه
قرص ها رو دو تا چارتا میخورم ، بلکه این سرگیجه ها ، ناآرامیِ حادّ منو ، تسکین بده.

امروز هم یه روز دیگه ست که به سختی بیدار میشم
...
آخه بعضی وقتها ، رسیدن به اهدافِ کوچک و بزرگ ، ما آدمها رو از یه سری چیزها ، دور میکنه
وقتی تمامِ وقتِ خودمون رو معطوف میکنیم به خودمون ، به خواسته های شخصیمون
اونوقت ، یه تلنگر ، ما رو به خود میآره

یه تلنگر کافیه!
واسه کسی که دلش ، هنوز کار میکنه!

آدمی که بتونه سختی و دردِ دیگران رو درک کنه
بتونه ناراحتی و غم رو از چشمها ، تشخیص بده
کسی که خودخواهی ، در وجودش نهادینه نشده باشه

میتونم به این خصوصیتِ خودم افتخار کنم!
اینکه هنوز اونقدر خودخواه نشده ام که درد و محنتِ دیگران ، به دلم غم راه نده!
:-2-39-:

گاهی ، اونقدر اسیرِ تلاش کردن واسه رسیدن ، میشم ، که نمیفهمم اطرافیانم چقدر « تیره بخت » شده اند.
نمیفهمم دنیا ، چقدر سخت و دردناکه براشون

شاید ...
شاید اگه من هم ، چشمهام رو مثِ اونها میبستم ، این ناراحتی و رنج رو درک نمیکردم
شاید اونها ، دردِ خودشون رو نمیفهمند
شاید حتی ، احساسِ خوشبختی کنند
اما ...
من که میفهمم!!!

نمیتونم خودمو گول بزنم
نمیتونم چشمهام رو ببندم
اما ...
سخته
وقتی نتونی کمکی کنی
وقتی نتونی اونها رو نجات بدی

و وحشتناک میشه
وقتی خودت هم غرق بشی
اسیر بشی
یا که جوّگیر بشی!!!

اونها تو رو هم ، گهگاه ، با خودشون به قعرِ جهنّمی که ساخته اند میکشونند
شاید میخوان ، دردِ تازیانه های سیاهِ ناکامی رو ، با تو تقصیم کنند

شاید به خیالِ خودشون ، « خر » گیر آورده باشند!
اما ...
من
گاهی ، بینِ این مستی و ساده اندیشی ، اونقدر هشیار میشم تا بفهمم : یه جای کار میلنگه!

اونقدر به دنیا عادت نکرده ام که بتونم اسیرِ عصّارخونهء دنیا بشم!
روزمرّگی ، در من تأثیر نمیذاره

خداروشکر

هنوز هم تهِ دلم
گاهی
وقتی از کنارِ یه بدبخت تر از خودم ، رد میشم
میگم
خداروشکر

خداروشکر که اونقدر از تندرستی و سلامتی ، بهره مند ، هستم که بتونم خودم رو یه آدمِ نرمال خطاب کنم!

خداروشکر که تنم سالمه و دردِ ناشی از تلاش رو هنوز هم توی دست و پام حس میکنم!

خداروشکر که دلم ، تو سینمه هنوز
تا که برای عزیزهای دلشکسته ، بسوزه!

خداروشکر که هنوز ، اونقدر زمان برام اهمیت داره ، که غرق نشم!

و اونقدر دوست دارم که به خاطرِ دوست داشتن ، زندگی کنم!

لذّت
هنوز ، جایی تو لحظه های درخود فرو رفتنم ، داره ، تا که بفهمم هنوز زنده ام
دلم زنده ست
خداروشکر

خداروشکر
که خاطرهء خدا ، هنوز توی وجودمه

خداروشکر که عاشقم
و هستم

...

اینجور مواقع ، دلم میخواد سعی کنم
زودتر برسم
تا بتونم اطرافیانم رو نجات بدم

اینکه سعی کنم ، من اولین « نوح » باشم ، که یک جفت از ناراحتی های اطرافیانم رو به دوش بکشم!
اینکه سعی کنم ، با بالاتر رفتنم ، دستِ زیردستها رو هم بگیرم

دلم میخواد بتونم ، خوشبختی رو برای خودم و دیگران بسازم
کاش بشه
ای کاش بتونم

...

دلم گرفته
غصه دارم امروز

این ضعف ، شاید از بیماریه!
اما هرچی که هست
ذهنم رو دوباره بیدار کرده! :-2-15-:

* * * * * * * * * *
شیراز
یکی از روزهای اردیبهشت 91

armin gerrard
1391,02,04, ساعت : 01:04 بعد از ظهر
سلوووم سلوووم!
حالتون؟
امروز رفته بیدیم یه جایی یه جای با صفایی ...
اینجا آفریقاس...آه ارمین نه نه نه پدر تو مادر منو کشتی(زیاد خودتونو درگیر فهمیدنش نکنین بچه بفهمی نی...)
رفتیم تو شرکت برق جناب یزدیا یه خانوم مهندسی بیددددددد:mrgreen:
_خوووووب!
خیلی خوش.............خوش.....خوشا مرز ایران....:-2-08-:
نیاز:هیز بازی نکن....:-2-43-:(آخه تو کجایی دیه این وسط؟)
نه بابا ولمون کنین مهندس چیه ....ولی باورتون نمیشه تو یزد که انقد همه با حجابن این خانوم چقدج.ل.ف بیییید سنشم همسن دایی ناصر(دایناسور)بود واااه سر پیریو معرکه گیری...:-2-06-:
رفتیم تو شرکت اینا آقا اول که نه کولری روشن بود نه چایی گلوم خوش شد به امام رضا یه شی بیارین....
آخر سر دیدن من دارم شکل گوجه فرنگیه گندیده میشم رفتن یه شربت آبلیمو آوردن (همون خانوم از دید من مهندسه...:-2-41-:)
بعد مهندس باقری اعتراض کرد (از اون جوشیاسا)اسپیلت روشن کردن
_گفتیم بابا خدا خیرتا بده نمشه زودتر داد بزنن؟(تریپ مشدی اومدیم)
البت تو دلم گفتما....
...
حال بگوییم از دیشب یه عده مهندسم از مشهد اومده بودن بعد یکیشون اومده میگه بچه ها مهمون نمیخواین؟
من گفتم خدایا مهمون چیه؟بیخیاااال ...
گفت میخوام زنگ بزنم به نسیم قرار بذارم...
قیافه ی بچه ها::-2-20-:
من::-2-29-:
بعد زنگ زده میگه:نسیم جان این آدرسه...
گفتم خدایا دختره یزدیم هس...
بعد از نیم ساعت آیفون زنگ زد دیدم یه صدای کلفتی...
_من نسیم هستم..
با خودمون گفتیم این دختره ی صدا کلفت کیه؟خاک تو سر ما بکنن با این مهمونامون....
گفتم:بله؟؟؟؟؟
_بابا به آقای صابری بگین ممد کاظم دم در میفهمه خودش....
آخ اون آخر فهمیدیم فامیل یارو نسیم بوده:-2-28-:
بچه ها::-2-18-:
من::-2-32-:
...

nairika
1391,02,04, ساعت : 02:06 بعد از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
دیشب بی خود و بی جهت ساعت 3.30 از خواب پاشدم و هر کاری میکنم دیگه خوابم نمیگیره:-2-43-:
یادمه قبلنا به مادری میگفتم شب خوابم نمیبره میگفت از بس که در تمام روز کم تحرک بودی و هنوز انرژی تو بدنت مونده خوابت نمیره:-2-28-:
خوب من که دیروز صبح بعد انجام دادن کارای خونه رفتم کارگاه و تابلوم رو کمی سروسامون دادم و تازشم با مغار زدم کف دستمم نابود کردم و بعد اون رفتم نوک کوه سر کلاس معادلات (نه خدایی همین 3 ساعت سر معادلات بودن دیگه میزاره جونی به بدن بمونه:-2-36-:؟!) و در آخر که اومدم خونه میبینم که بعله بازم مهمون داریم و خلاصه ساعت 12 رفتم بخوابم و ساعت 3:30 :-2-28-:
دیگه هیچی دیگه نمیدونم چقدر آسمون ریسمون بافتم و فکر کردم و خیال بافتم تا به خواب رفتم و بالطبع صبح خواب موندم و با تاخیر اومدم دفتر و الان در خدمت شمام:-2-28-:
آهان تا یادم نرفته بازگشایی دوباره سایت تبریک:-2-28-:
NAVA22 نوشت: مرسی از یادآوریت عزیزم:-2-40-: کاش که بشه و بتونم واسه دو سه روزم شده بیام اونورا و این معجزه خدا رو از نزدیک ببینم:-2-41-: ولی شوما به جای ما ببین و حالشو ببر:-2-40-:
شبنم نوشت: مرسی گلی که جوابم رو دادی و چه حیف شد که نمیشه که بشه:-2-39-: آخه با خواهری از کی منتظر این فرصت بودیم که متاسفانه از دست رفت بازم ممنون خانومی:-2-40-:
دیگه همین دیگه
خوش باشین و پر خاطره:-2-38-:
فعلنات

خواهری تو یه دو راهی بد گیر کرده:-2-28-: شاید هیچ کس به اندازه من از دل ناگرانیهاش با خبر نباشه و به خوبی من درکش نکنه:-2-39-: چون تو موقعیتش بودم و میدونم چقدر سخته که بخوای تصمیم بگیری که به یکی اعتماد کنی و واسه آینده ات روش حساب کنی:-2-39-:
چقدر سخت که مدام دلشوره داشته باشی که آیا کارت درسته یا نه؟!
آیا این همون نیمه گمشده ات هست یا نه؟!
آیا اینم میشه همون تجربه خوب و شیرین اطرافیانت یا نه؟!
آیا...
خدایا ازت خواهش میکنم کمکش کن خوب تصمیم بگیره اگه قرار سهم کمی تو بدیهای زندگی داشته باشه با کمال میل اون سهم رو میخرم و ازت میخوام فقط خوبی ها رو نثارش کنی:-2-39-:



من از زندگی تو هوات خسته ام


ازت خستمو باز وابسته ام


نگو ما کجاییم که شب بین ماست


خودم هم نمیدونم اینجا کجاست


بیا با هوای دلم سر نکن


بهت راست میگم تو باور نکن


از این فاصله سهممو کم نکن


بهت خیره میشم نگاهم نکن


تو رنجیدی و دل ندادم بری


خودم رو فراموش کردم تو یادم بری


تو یادم بری زندگیم سرد شه


یه روز این پسر بچه هم مرد شه


ولی هرشب از خواب من رد شدی


به هر راهی رفتم تو مقصد شدی


درست لحظه ای که ازت میبرم


تحمل ندارم شکست میخورم


نمیشه تو این خونه پنهون بشم


بهم سخت میگیری آسون بشم


اگه پای من جاده رو بر نگشت


فراموش کن بین ما چی گذشت


من از زندگی تو هوات خسته ام


ازت خستمو باز وابسته ام


نگو ما کجاییم که شب بین ماست


خودم هم نمیدونم اینجا کجاست


بیا با هوای دلم سر نکن


بهت راست میگم تو باور نکن


از این فاصله سهممو کم نکن


بهت خیره میشم نگاهم نکن


آقا ما همین الان شماره صفحه رو دیدم که اگه دو تا عدد کنار همش رو جابجا کنیم میشه شماره شناسنامه مون حالا بگرد و پیدا کن پرتغال فروش رو :mrgreen:

NILOUFAR
1391,02,04, ساعت : 02:12 بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
4/اردیبهشت/1391



[/FONT]

نیلوفر جان ، زندگی هر آدمی بالا و پایین زیاد داره. اسمش روشه، زندگی. این چیزای معمولی ، آرامش زندگی من نوعی ان. اینجا همه چیز رو نمیشه گفت اون چیزایی رو هم که میشه گفت باید از 100 تا فیلتر گذروند.
راستش منم روزی که اومدم از فوت پسرداییم بنویسم ، هزار بار ویرایشش کردم و آخر اسپویل کردم که جلب توجه نکنه. دوست داری که یه جا ثبتش کنی ولی دوست هم نداری که کسی رو درگیر مسائلت کنی. این روزا همه آدما تو زندگی شخصیشون 1001 مشکل دارن. غصه دادنشون ، به نظرم بهتره تاحد ممکن ..نمیدونم این نظر منه در هر صورت
من این لحظه رو این برهه رو ترجیح میدم به خیلی مقاطع پشت سرم. وقتی یاد دوسال پیش میکنم مثلا که مادرم مریض بود و کلی نگرانش بودم یا سال های قبلترش که همین موقعا عمه ام مرحوم شد یا ... کلا یاد گرفتم که شاکر باشم . چون شدیدا معتقدم کفر نعمت از کفت بیرون کند


سلام عزیزم
خب خیلی وقته حسش نیست جواب بدم ولی چون کمپلت منظورم رو برعکس فهمیدی گفتم بنویسم .
منظورم این نبود که شماها مشکلی ندارین چرا اتفاقا تو تاپیک میخوندم خاطره ها رو همه جور خاطره ای توش بود از غم و شادی . منظورم همین مسائل همیشگی سایت بود که به نظر من خیلی دور میومد ان
انگار هیچوقت توی چنین فضایی نبودم اینکه گفتم از من دور شدن منظورم این نیست که وقتی میام انجمن 500 تا پیام داشته باشم یا همه مرتب بگن کجایی چرا نیستی نه منظورم این بود دیگه اون حس مشترک رو ندارم نه من نه دوستام چون خیلی دور بودم از این فضا.
در مورد گفتن حرفها هم خیلی وقتها بود که خواستم خاطره بنویسم ولی خب به قول تو هم آدم دلش میخواد بگه هم دوست نداره دیگران رو درگیر کنه .


درمورد فاصله ای که میگی.. فکرکنم 1000 بار بهت گفتم هر ارتباطی باید دو سر داشته بشه . تو باشی نفرمقابلتم میخواد که باشه. درغیر این صورت نمیشه انتظاری داشت ممنون خانمی همون بار اول که گفتی قبول کردم من که سایت نمیام از کسی هم انتظار ندارم .دلم نمیخواست این تیکه حرفم رو اشتباه متوجه بشی توقع از کسی نداشتم شاید حرفهام رو اشتباه نوشتم
اسم تو رو هم که بردم یه مثال از پست های بچه ها بود .

خاطره ای ندارم امروز از 12 تا همین الان بیکار تو دانشگاه نشستم الان گفتم سری به سایت بزنم عوضش صبح حسابی اینور اونور دویدم هم خیلی گشنمه هم خوابم میاد ولی دلم میخواد برم خونه دستپخت مامان رو بخورم
راستی King 2 heart و دیدم سریال یوری رو هم نگاه میکنم خیلی قشنگن
همینا دیگه اینم خاطره امروزم فعلا

خوبه لااقل برداشت کجکی من مجبورت کرد دو تا خاطره پشت هم بنویسی :-2-25-:به یاد قدیما ویرایش نمودیم

Terme1988
1391,02,04, ساعت : 02:19 بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
ما بسی خوشحالیم که این جا می باشیم....
هیچ خبر خاصی نیست دیروز میان ترم گرفت. 19 شدیم ولی به درک من که واسه نمره درس نمی خونم :-2-15-: جون عمه ام :-2-36-:

یه شعر قدیمی گیر آوردیم و همش همونو می گوشیم...

همکار گرام هر وقت ما میایم شما می ری اوضاش ماله چیه؟؟؟؟؟؟ :-2-28-:

REMIX
1391,02,04, ساعت : 02:49 بعد از ظهر
http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_sunny.gif
سلام
امروز 4 اردیبهشت 1391
ها آریوتون چطوره ؟:-2-16-:
ما که خوب می باشیم خدارو شکر همه چی آرومه و من .....http://67.228.56.241/pub/2822/2822967qt4ddv1dqc.gif
خوب بذارید از جمعه بگم که رفتیم کَن یعنی نزدیک دره کن که هنوز کامل درستش نکردن .:-2-41-: جاتون خالی ، مخصوصا جای دوستانی که خیلی به این نقطه از دنیا ارادات دارن.http://67.228.56.241/pub/2822/2822967qt4ddv1dqc.gif خیلی خوش گذشت ، کلی مثل این گل ندیده ها کنار شقایقا عکس گرفتیم .http://www.millan.net/minimations/smileys/photosmile.gif ناهار خوردیم بعدشم به پیشنهاد زن برادر گرامیمان قرار شد دو گروه بشیم و پانتومیم اجرا کنیم :-2-16-:، چشمتون روز بد نبینه لیا و زن داداشی و ... رفتن توی یه گروه ما هم با مردا توی یه گروه . اینجا بود که متوجه شدم بچه آخر بودن زیادم به صلاح آدم نیست ،http://67.228.56.241/pub/2822/2822967qt4ddv1dqc.gif مردا که قربونشون برم از جاشون تکون نمیخوردن اسمشم گذاشته بودن دارن بازی می کنن. :-2-28-:توی اون گروه هم که لیا و زن داداشی فقط اجرا می کردن بقیه هم که داشتن جمله ها رو حدس می زدن تنها زحمتشون این بود که آخرش می گفتن نه شما خوب اجرا نکردین . :-2-28-:آهان یه اتفاق دیگه هم افتاد . بابا هفته پیش یه گوشیه توپ خریده بود که موقع پیاده روی با خودمون برده بودیم عکس بگیریم .خلاصه از دست یه عزیزی افتاد و یه خراش باحال برداشت .:-2-30-:فکر کنم اگه الان بخواد بفروشتش سیصد زیر قیمت برمیدارن دیگه خودتون میزان خسارت وارده رو حدس بزنین .:-2-35-:آخی ولی باباجونی به روی خودش نیاورد قلبونش بلم ....http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_in_love.gif
خوب میرسیم به شنبه که یه روز کاری بود بعداز ظهرش دنبال موضوع تحقیق زن داداشی بودیم که به هوچ جا هم نرسیدیم .:-2-22-:
یکشنبه یه روز کاری و اداری بود که هی مجبور شدم برای گرفتن مجوز از پله های یه اداره برم بالا و بیام پایین و خوب طبیعتا این مابین به کسایی که باعث این فعالیت ناخواسته شده بودن کلی بدو بیراه گفتم :-2-22-:. بعدشم رفتم دنبال جیجریه عمه و از کلاس آوردمشو بعد هم چون خسته بودم یه راست اومدم خونه http://67.228.56.241/pub/2822/2822967qt4ddv1dqc.gifو شرکت تعطیل . :mrgreen:ولی موقع ناهار دیدیم که مدیر عامل شرکت هم تشریف آوردن خونه برای غذا و شرکت در امان خدا و بقیه همکاران رها شده بود .بعد ازظهرشم که یک مکالمه تلفنی ناقابل یکساعته با زن دادشی داشتیم برای امروز بعد ازظهر .این در صورتیه که فاصلمون با هم فقط یه کوچه بود .:-2-22-:
و اما دوشنبه ... امروزم که مثل همه روزا کار و در کنارش بازیگوشیhttp://67.228.56.241/pub/2822/2822967qt4ddv1dqc.gif ولی جای بدش کجاست؟ اونجا که بعد ازظهر باید ساعت هفت بریم دکتر .اونم کجا ؟؟؟جردن ،اونم تو این ترافیک .:-2-30-:
شبنم به بچه حرف بد یاد نده :-119-:.خودت یاد بگیر چون برخی مواقع خیلی لازم میشه .:mrgreen:
عمۀ من چند سال پیش یه مرغ مینا داشت خیلی رو این کار کرده بود که وقتی شوهر عمم از در خونه وارد میشه بهش فحش بده (خدایی عمه به این فیلمی نوبره :-2-22-:) ولی هر چی از عمه ما اصرار ، از این مرغ مینا انکار . خلاصه عمه ما هم دید کاری از پیش نمی بره و پرنده ای هم که نتونه طبق خواسته یه عمه محترم رفتار کنه همون بهتر فروخته بشه .:-2-22-:
دیگه هیچی یادم نمیاد .:-2-38-:
روز شاد و پرانرژی و همراه با کلی خبرای خوب برای همتون آرزو می کنم .http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif
الهام .http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_daisy.gif


راستی این عکس رو هم با همون گوشیه مذکورگرفتیم
http://s1.picofile.com/file/7362829779/123_267.jpg

Star_69
1391,02,04, ساعت : 03:48 بعد از ظهر
سیلام علیکمات :-2-31-:
من کلا خسته ام :-2-37-:
والا امروز یه غلطی کردم حوصله ام سر رفت ، یهو از زمین و آسمون برام کار ریخت همینجور پیشنهاد ارسال میشدا ! اول پیشنهادات ددی رو انجام دادیم و بعد بقیه البته هنوز یکیش مونده اونم انجام بدم راحت میشم از این حوصله سر رفتنه :-119-::-2-22-:
خاطره ی خاصی نیست هی زرت و زرت مهمونی دعوت میشیم کلی مزخرف شده ، امشبم باز باید برم مهمونی دیگه کلا اعصاب برام نمونده فردا هم دانشگاه چهارشنبه آش پشت پای خواهر بزرگه ، پنج شنبه هنوز براش برنامه ی خاصی ندارم جمعه هم قرار شده خانواده ی تنبلمان را صبح زود بیدار نماییم و برویم دربند کوه نوردی ( شما باورتون نشه ها اینا میخوان برن توی فضای آزاد قلیون بکشن وگرنه یه دونه شون هم اهل راه رفتن نیست ! )
خلاصه همین !
یادم نی یکی درخواست داده بود خاطره بنویسم فکر کنم شادی بود به خاطر گل روی اون شخص شخیص خاطره درکردیم از خودمان ...
من برم پی کار و زندگیم کاری باری ؟
فعلنات :-2-25-:

!kimi5
1391,02,04, ساعت : 03:55 بعد از ظهر
سلام خلاصه باز شد
خوبین همگی؟
من کمبود خواب دارم:-2-36-:
ای بابا
چی کار کنم
این معلما میبینن معرفی داریمها باز اون بین هم امتحان....
برام دعا کنین:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:....
فردا ۸ درس سخته دینی دارم
امروزم حسابان داشتم
خوابمان میاد
نیازمند دعاهایتان خیلی هستیم:-2-39-:
و دیگر هیچ
(دلمان تنگولیده بود ها!):-2-41-:
کیمیا ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

tyler darden
1391,02,04, ساعت : 07:05 بعد از ظهر
سلام به همه ی بچه ها:
آقا انیشتن و میشناسید؟؟؟:-2-28-: من سجادشونم!!!:-2-37-::-2-37-: به خدا راست میگم!

:-2-30-::-2-30-:چرا هیچیکی حرف منو باور نمیکنه!:-2-30-::-2-30-: مغزم هنگ کرد:-2-20-:.از 7 صبح تا الان داشتم فیزیک میخوندم:-2-36-:.دیگه از پا افتادم:-2-30-:

پ.ن: بچه ها یه سوال.من شنیدم نمایشگاه کتاب امسال نو شهرک پرند هست.شایعه است یا واقعیته؟؟؟؟


پ.ن:بچه ها به نظرتون اگه به یکی از صمیمی ترین دوستاتون شک کردید و جرات نداشتید راجع بهش تحقیق کنید،چیکار باید بکنید؟؟مرسی اگه راهنماییم کنید

AsalBanu
1391,02,04, ساعت : 07:18 بعد از ظهر
به نام خدا
نمیدونم چی شد اومدم
اما دلم خواست این شعرو بذارم و برم
کاش بهم میگفتی چی شد :-2-39-: کاش فرصت میدادی ....شاید مثل اون دفعه شایعه بود ....شاید ....
اومدي بشکني بشکن
از من ساده چي مونده
قبل تو هر کي که بوده
تار و پودمو سوزونده
دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سينه ما ، خيلي وقته بي ستاره س
هميني که باقي مونده ، واسه دلخوشي تو بشکن
تيکه تيکه هامو بردن ، آخرينشم تـــو بکن
نميخوام بگذره عمري ، خسته شي واسه فريبم
يقتو نميگيره هيچکس ، آخه من اينجا غريبم
بزنو برو عزيـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد
طفلي اين دل که هميــشه ، به گناه ديگرون مــــــــرد
:-2-39-:

Genza
1391,02,04, ساعت : 07:27 بعد از ظهر
امروزم مثل روزای دیگه برای خاطره نوشتن هیچ دلیلی ندارم ، ولی میخوام بنویسم ، بعضی حرفا رو نباید به اطرافیانت بزنی چون اگه فریادم بزنی اونا درک نمیکنن ، نمیخوام فریاد بزنم که بفهمن ، خستم ، خیلی ...اونقدر که گاهی فکر میکنم حوصله خودمم ندارم ، حوصله این شلوغیه مسخره رو ندارم ، این تعارفات ابکی ، اینکه بگم از دیدن کسانی خوشحالم که در باطن ازشون نفرت دارم ، نمی تونم تحملشون کنم ، برام سخته ، نمیتونم جلوی زبونمو بگیرم ، میدونم تیزه ، میدونم اینا دور از ادبه ولی من بی ادبم ...با تمام اینها هیچوقت خودمو مجبور به تظاهر کردن نمیکنم ، هیچوقت ! ولی این دنیایی که من توش زندگی میکنم ، کشورم ، مردمم از تظاهر کردن خوششون میاد ، اگه اینطور نباشه اطرافیان من اینطورین ...ولی من نمیخوام مثل اونا باشم



امروز بعد از چند روز ، دوباره مثل عزراییل جلوم سبز شد ، با تمام ادعا هاش نمیفهمم چرا قبول نمیکنه ازش بدم اومده ، نمیخوام ببینمش ، نمیخوام ، چرا دست از سرم بر نمیداره چرا نمیفهمه ، از هر کسی انتظار داشتم جز مادرم ، حالا اون خوبه شده من بده شدم ، اصلا شاید بودمو نمیدونستم؟!



خدا نکنه اینا رو دور مهمونی بیوفتن دیگه خاله، خاله بازی به راه میدازن ولی برخلاف پاکی این بازی توی کودکیام ، اونا با حرفاشون به لجن میکشنش ... توی همه ی این مهمونیا نباید از زخم زبونا گذشت اونقدر میگن ، میگن تا تو هم به حرف بیای ...دارم غر میزنم نه؟...ولی شخصا من ادم غرغرویی نیستم ، و دوست ندارم باشم ...دلم یه چیزی میخواد ولی نمیدونم چی ؟ ولی میدونم ارامشم جزوشه ...دارم برای مشغول کردن افکارم به هر جا میتونم چنگ میزنم ، ولی اخرِ اخرِ برمیگردم به یک نقطه ...تنهایی و فکر و خیال ...تمرکزمو از دست دادم ...من دیگه گنزای سه سال پیش نیستم ، میخوام باشم ، ولی اونقدر عوض شدم که دیگه هیچ امیدی به برگشتن ندارم ، هیچی ! و همه ی اینا رو مدیون دو نفرم ...یه نفر که با تمام پرویی دوستی خواهرانمونو زیر سوال برد و بعد با تمام وقاحت تو ی روم وایستاد و تکذیب کرد ، دوستی که اگه هر چی داره از صدقه سریه منو خانوادم داره ، و من هر چی بدبختی میکشم از دست اونو خانوادشه ، هیچوقت به خودم حتی به فکرم هم اجازه منت گذاشتن سرش نداده بودم ولی الان دوست دارم بزنم تو سرش بگم تو ، تو ...



پوف ...فقط یک چیزو خیلی دوست دارم بزارم برم جایی که همچین چیزایی نبینم ...که به خاطر یه احساس مسخره ، با حسادت تمام خوشبختی شخصیو به تاراج ببرم



اره من خیلی خستم ...میخوام برم ...یه جایی ...خیلی دور ....خیلی خلوت ...ولی نمیدونم کجا ...



این بود تمام گله و شکایت من نصفش البته پاک شد ولی بقیشو دوست دارم باشه ، باشه تا شاید یه روزی بیام به تمام این افکارم بخندم ، و از خودم بپرسم ایا ارزششو داشت ؟!




دلم می خواهد کسی بیاید . بازوهایم را محکم بگیرد
تکانم بدهد و با صدای بلند بگوید:
بلند شو ... به خودت بیا
همه اش یک شوخی بود..

اقای اهم
1391,02,04, ساعت : 07:40 بعد از ظهر
خوی براتون بگم بعد نزدیک دوماه امروز اونمدم سایت ....
یعنی تا یکی هفته پیش که اصلا از نت خبری نبوده ...این یه فهته هم همش خوابیدم....امروز گفتم برم کامو روشن کنم ببینم چه خبره ...که یادم افتاد اره یه جایی عضو بودم...فک کن...انگار از مریخ اومدم...کاش مریخ بود ...به نظرتون اشخوری هم جاییه که ادم ازش بیاد....
هیچی دیگه امروز از صبح پشت کامم و البته خواب زیر پتو ...اخه این هفته تا تونستم خوابیدم.....باورتون نمیشه چه کیفی میده وقتی برمیگردی خونه.. فک کن اینجا همه شون مینویسن خسته ام خوابم میاد .....الان اگه جا من بودید شما دختر خانوما چی میشد ،خدا میدونه و بس...
خوب دیگه هم براتون بگم یه یه هفته دیگه هستم بعدم رفع زحمت باز دوباره میریم سر کارو زندگیمون.....
بوس

✿KhanomGol
1391,02,04, ساعت : 08:02 بعد از ظهر
سلااااااااااااام
دیروز میتونست روز خوبی باشه اما نبود اینارو دیروز باید مینوشتم اما حالم خیلی بد بود ........
دیروز بالاخره رفتیم سینما :-2-16-: تومترو اینقدر که 2تا پریسا ها باهم به زبون بیگانه حرف زدن که عالم و آدم نگامون میکردن منم خسته و کسل بودم حسش نبود چرت وپرت بگم بخندن ...... تنها غم اون 2تا این بود چراهمراهیشون نمیکنمممممم:-2-08-:
نارنجی پوش ... فیلمی که ازش انتظار بیشتری داشتممم ... حامد بهداد خیلی قشنگ بازی کرده بود بنده خدا فک نکنم تو طول عمر زندگانیش این همه آشغال جمع کرده باشه..که تو این فیلم جمع کرد..... خیلی باحال بودبعد فیلم هیچکی آشغالاشو روی زمین نریخت همه آشغال به دست ازجاهاشون بلند شدن....یعنی فک نکنم کسی روش میشد که آشغالاشو زمین بریزه:-2-06-: ناهارهم بیرون نخوردیم هیچکی میل نداشت آشغال زیاد دیده بودیم:-2-06-:
دیروز 2نفر از بچه های سایت ازم خدافظی کردن ............یکیشون که کاملا یک طرفانه خدافظی کرد ....باهاش قهرمممم ......داغونم کرد دختره بد :-2-08-:....
امروز هم که روز گندی بود کلی بلا سرم اومد ......... یکیش خداروشکر بخیر گذشت .وگرنه پام قلم شده بودهااااااااااا
8 ساعت کلاس پشت سرهم دیگه جونی برام نذاشته
ساعت آخر آیین زندگی داشتیم
بحثای کلاس............ دعواهای زن وشوهر:-2-43-: یکی نیست بگه حاج آقا استاد....
بحث بعدی ...چگونگی تربیت کودک:-2-43-:
من::-37-::-37-:
ها ااابحث بعدی که مطرح شد مهریه زیاد توهین به آقایون میباشد
یعنی من هی خمیازه میکشیدم هی ازخستگی هلاک بودم هی این بحثا که ذره ای به دردم نمیخورد ادامه داشت :-2-43-:
آخرش هم حضور وغیاب نکرد:-119-:
پ ن:

گنزایی منو هم باخودت ببر منم خستممممممم
بهاره منم هیچ وقت باخودم کیف نمیبرم فقط تو یونی بخاطر کتابامممم ...مانتوهام هم جیب ندارن :-2-06-:

ܓܨبردیاܓܨ
1391,02,04, ساعت : 08:03 بعد از ظهر
اومدیدم خاطره تعریف کنیم مثلا :-2-25-:
چه ضایع حالا هیچی هم به ذهنمون نمیرسه :-2-27-: آخه اولین باری که می خوایم خاطره از خودمون در وکنیم:-2-22-:
خب امروز یه سر به این مهردادی زدم یه هفته ست دنبالشم با هم بریم اصفهان واسه یه کاری
ولی هر دفعه از دستم در میره این بیخیال امروز رفتم پیش دائیم ازش پول قرض بگیرم میگه جیب من از جیب تو
خالی تره آخه اینم فامیل ما داریم ولی نه بیچاره دائی جونم گفت فردا برم ازش بگیرم
تو سایت دلم واسه یه نفر تنگ شده امیدوارم اینو بخونه و سراغمو بگیره دیگه ازش خبری ندارم
شایدم رفته پیداش نیست .............خب ما خاطرمونو تعریف کردیم
راستی من دارم میرم اصفهان هرکی گز میخواد سفارش بده براش بیارم :-2-06-::-2-06-:
فعلا شب خوش تا بعد:-2-25-:

pari_shaun
1391,02,04, ساعت : 09:13 بعد از ظهر
پ.ن:بچه ها به نظرتون اگه به یکی از صمیمی ترین دوستاتون شک کردید و جرات نداشتید راجع بهش تحقیق کنید،چیکار باید بکنید؟؟مرسی اگه راهنماییم کنید


سلام به همگی :-2-25-:

خاطره ی خاصی نیست جز اینکه همش این روزها وقتمون شده درس . :-2-38-:

آقا سجاد این اتفاق برای منم افتاد .
اگه واقعا به دوستتون اعتماد دارید پس بهش شک نکنید . بستگی داره قضیه چی باشه ولی در کل این جریان برام تجربه شده. وقتی دوست های اون طرف اومدن بهم گفتن که بهش شک کردیم من شوکه شدم . آخه مگه میشه به رفیق آدم شک کرد. خلاصه اینا هم اومدن تحقیق کردن و فهمیده که اشتباه کردن . وقتی خودـ طرف فهمید بهترین دوست هاش بهش شک کردن و حتی درباره اش تحقیق کردن الان دیگه قیدِ دوست هاشو زده .
وفتی از دوستتون مطمئن هستید اصلا شکی بهش نکنید. خودم خیلی خوشحالم بهش شک نکردم و گفتم این کسی که من میشناسم این کاره نیست. محاله. سر حرفمم بودم.

به نظر من ببینید مشکل دقیقا از کجاست. حالا من تو سنی نیستم که بخوام بگم فلان کار بهتر یا نه ولی تجربه ام میگه اگه واقعا به طرف اعتماد دارید پس شک نکنید

امیدوارم مشکلی پیش نیاد و دوستیتون پایبند بمونه .

یا حق ...:-2-40-:

#mahnaz#
1391,02,04, ساعت : 09:16 بعد از ظهر
سلام

باز شد خداروشکر؟

من کلا استرس گرفتم..چرا؟

چون 5 شنبه امتحان دارم اونم ریاضی..اخه بابا امتحانای میان ترم دانشگاه که هنوز شروع نشده استادمون افتاده روی دور تند..

2 فصل هست که گیج در گیجه..

چرا من حس می کنم همه خوب میشه نمرشون الا من؟

اصلا باید تقلب کنم نه؟

چجوری اونوقت؟

باید نقشه بکشم..

فکر کنم زمانی که برا نقشه کشیدن میذارم برا خوندن نذارم..

شوخی کردم..می خونم اما خو یادم میره..
حالا اگه امتحانش مربوط به خلاصه ی رمان بود 20 می شدما..

دیروز از تهران اومدم..وحشتناک خوش گذشت..
اما امروز افسردگی گرفتم.

نکه به تهران عادت می کنم..واسم سخت میشه...خدایا تهرانو از ما نگیر..امین..

فردا کلاس دارم..دوست ندارم برم..

اما خب چه میشه کرد..

دیشب یه اس دریافت کردم که دلم شکست..اما سپردم به خدا

موقع خواب هم گریه می کردم..

وحشتناک توی دلم می سوخت...

اما خب دیگه دارم با خودم کنار می ام..

چرا نمیشه وجود یه نفر رو کنارم حس کنم؟

خدایا...

برا امتحانم دعا کنین..می ترسم...

یه زمانی شاگرد اول بودم..اما فعلا معلوم نیست شاگرد اول می خواد چیکار کنه..

احساس می کنم شاگرد اخرم...

دلم برا همتون تنگ شده بود..

وقتی اینجا سوت و کور بود دلم گرفته بود..

خوشحالم همه دور همن..

یادتون نره برا امتحانم دعا کنین..

ممنونتون می شم یه دنیا...

فعلا به امید دیدار

feedback
1391,02,04, ساعت : 09:51 بعد از ظهر
به نام حق

سلام :-2-40-:
آدم چه چیزایی دور و برش میبینه و میشنوه!!! قبول دارین؟
یه بابایی خانمش پارسال فوت میکنه. امسال بعد از اینکه سالگردش تموم میشه ، بچه هاشو جمع میکنه و میگه من زن میخوام. :-2-31-::-2-31-::-2-31-:
چند سالشه؟! طرفای 80 ؛ کی رو میخواد؟! پیشنهاد داده یه دختری باشه طرفای 20!!! :-2-31-::-2-31-::-2-31-:
آقا پولداره و حرفش برو داره.
خوب پولداری که پولداری!!!
حرفت برو داره که داره!!!
روت انقدر زیاده؟! یعنی من بعضی وقتا شرمنده میشم که چنین هم جنسایی دارم. چنین مردایی هست. حالا خدایی نکرده تو میرفتی و اون زن بنده خدات میموند. اگه میخواست شوهر کنه چی؟!
نمی اومدن بگن بعد از این همه سال بچه داری و آبروداری میخوای شوهر کنی که چی؟!
چرا یه مرد با مرد بودنش باید هزار تا کار کنه و کسی خم به ابروش نیاره؟!
اونوقت یه زن چون زنه همچین حقی رو نداره؟!
چقدر بعضی مردا گرگ صفتن!!! من جای بچه هاش بودم میگفتم امر دیگه ای نداری آقاجون؟!
هشتاد سال و انتظار دختر 20 ساله برای ازدواج!!!
واقعاً که!
دلت جوونه. خوبه. خدا رو شکر که جوونی. خدا رو شکر که سر زنده ای. خدا ایشالا هم به کسبت بیشتر بده. هم به کارت رونق بده. هم عمرتو با برکت و با عزت کنه. ولی مرگ من یه دو دقیقه فکر کن. نه تو رو خدا فکر کن. انتظارایی داری عزیز من. حداقل میگفتی یه خانم 70 ساله! نه 20!!!!! زور داره به خدا!!!
یعنی از مامان که شنیدم این قضیه رو ها!!! دارم فقط میخندم. مسخره ست. بعضی آ طوری رفتار میکنن که سنگ پای قزوین جلوشون لنگ میندازه. والا
من شرمنده م که همچین مردایی هست. :-2-30-:
اینم دفتری از خاطرات ما
ایشالا خوشبخت بشه
چمیدونم والا

Ingenio
1391,02,04, ساعت : 10:33 بعد از ظهر
درود
4 اردیبهشت 1391

می تونم بگم روز خوبی بود به غیر از یه اتفاق
تست حسابان داشتیم ، من با دوستان شرط بسته بودم که کنسل میشه اما هیچ کدومشون قبول نکردن
جاتون خالی معلمه اومد گفت خانما من یادم نبوده سوال در بیارم
یعنی همه اینجوری بودن :-119-:
منم اینجوری :-2-16-:
قرار شده برم جای نوستراداموس آخه چند وقته همه ی پیشگویی هام درست در میاد

ما سه تاییم خیلی همیشه با همیم ، مهرناز رشته اش با ما فرق داره اما همیشه میاد پیش ما ، امروز با یه پسره کلاس آزمایشگاه داشت ، من و سمیرا هم تصمیم گرفتیم بریم دنبال مهرناز هم پسره رو ببینیم هم یه خورده با مهرناز بگیم و بخندیم
بنده خدا رو که از سر کلاس کشیدیم بیرون ، انقدر چرت و پرت گفتیم و خندیدیم ، یه دفعه به کله مون زد بریم راهنمایی ( راهنمایی و دبیرستان دخترانه و پسرانه مدرسه مون کنار همه )

تقریبا همه چی فرق کرده بود ، هم ظاهر مدرسه ، هم معلماش ، هم بچه هاش ، نمی دونم چرا حس کردم افسرده ان ، آخه یه بچه ی راهنمایی باید بگه و بخنده نه اینکه یه گوشه بشینه و کتاب دست بگیره ، اونم چی بچه اول راهنمایی ، وقتی خودمون رو یادم میاد که از در و دیوار مدرسه می رفتیم بالا و چه کارها که نمی کردیم بیشتر حس می کنم که اونا افسرده بودن


یعنی این آموزش و پرورش ما داره به کجا میره ؟؟؟


خیلی خوش گذشت ، وقتی بعد از مدت ها سه تایی با هم بودیم خیلی خوب بود ...

فردا امتحان عربی دارم اما خوب حسش نیست ، خدا خودش به خیر بگذرونه :-2-15-:

به نظرتون چی باعث میشه یه معلم پاشو از گلیمش دراز تر کنه و هر چی از دهنش در میاد بگه ؟؟؟ به نظر من که بیشتر به شخصیت خودش توهین می کنه با این کارش :-2-36-:

M mehrane
1391,02,04, ساعت : 10:42 بعد از ظهر
سلام دوستان:-2-25-:
خیلی وقته نیومدم اینجا :-2-41-:
فکر کنم از بهمن :-2-38-:
خواستم امروز کمی تنوع ایجاد کنم مثلا:-2-22-:
یه امروز تا ساعت 10 خوابیده بودم که دوستم اس داد میای بریم مدرسه می خوام از بچه ها تست خلاقیت بگیرم برای پایان نامه ... منم که تازه چشمام رو باز کرده بود گفتم اگه نرم مامان هی میخواد غر بزنه خسته نشدی اینقدر توی خونه موندی؟ گفتم میام
واسه همین امروز یه رکورد زدن سر 10 دقیقه سرخیابون بودم فَک فرشته با آسفالت یکی شده بود برای این سرعت عمل:-2-20-:
رفتیم دبیرستانی که خودمون اونجا درس خونده بودیم. همون مدیر بود . کیف کردیم به خدا از استقبال گرمشون اصلا تحویل نگرفتن که هیچ بخوره تو سرمون . نذاشتن حتی پرسشنامه رو به بچه ها بدیم با اینکه از دانشگاه معرفی نامه داشت گفت بچه هامو امروز میان ترم دارن وقت ندارن حالا مگه چقدر وقتشونو می گرفت 15 دقیقه نمی فهمن که یعنی خاک بر سر این همکاریشونم http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/01/2mo5pow.gif
همین آدمان که آدمو از علم باز می دارن دیگه میخواستیم کار رو اصولی پیش ببریم نذاشتن که بعد به پیشنهاد من رفتیم دانشگاه پیام نور که ماشالا نصف بیشتر همکلاسی های دبیرستانمون اونجان :-2-27-:
وقتی بهشون احتیاج هست پیداشون نیست یعنی یکیشون هم نبودن حالا همیشه همون جا پلاسن:-2-28-:
کشته این همکاری دانشجوهای عزیزم همه رو نصفه جواب داده بودن ( یاد خودم افتادم که تو تو دانشگاه پرسش نامه می دادن همین کارو می کردم ):-2-35-: تا ظهر علاف بودیم اما خدایی خوش گذشت حالا شاید فردا بازم بریم علافی
از عصر هم یه سره تا الان همین جام ...
مامانم هم تیکه ی هر روزه اش رو انداخت : خسته نشی یه وقت مادر این قدر تحرک داری :-2-22-:

پ .ن : خاطره سعید رو خوندم یه چیزی یادم اومد برعکس اینی که نوشته. یکی بود از اشناها .بنده خدا زنش چند سال بود فوت کرده بود . سنی هم داشت ها. یه زنی گرفت همسن و سال خودش تا مثلا تنها نباشن... بچه هاش مجبور کردن طلاقش بده ( بچه هاش عروس داماد داشتن ):-2-37-:...دومی رو گرفت هم سن خودش تا تنها نباشن...بچه هاش مجبورش کردن طلاقش بده:-2-37-:...سومی رو گرفت همسن خودش تا تنها نباشن بچه ها مجبورش کردن طلاقش بده:-2-37-:...چهارمی..نه دیگه زن نگرفت بنده خدا. دلیل بچه هاش هم این بود که اینا پیرن . نمی تونن جای مادر برای ما باشن... آدم چه چیزهایی که نمی بینه و نمی شنوه . :-2-17-: . جالبش اینجا بود که مهریه هر سه تا رو هم داد ...

Mina
1391,02,04, ساعت : 11:34 بعد از ظهر
تو یعنی پایان همه دلتنگیام
تو یعنی محاله دیگه چیزی بخوام
تو یعنی آرامش وجود من
تو یعنی باهم یعنی یکی شدن
تو مثل ستاره ای تو آسمون
تو یعنی تمام آروزی من
تو یعنی تولد یه زندگی
تو همه زندگی منی


عصـری حالم اصلا خوب نبود، نمیدونم جای ِخالی ِ مامان اینا اذیتم کرد..یا چی...خیلی شدید حالم گرفته بود...
خدا رو شکر فاطی زنگ زد که حاضر شید بریم بیرون، رفتیم و هوا خیلی سرد بود...نتونستیم زیاد بیرون باشیم، ولی خوب بود! یه اهنگشون هم که ازپخش، پخش میشد، خیلی خوب بود و من کلی باهاش حال کردم..الان فقط متنشو دارم، فعلا آهنگی ازش پیدا نکردم...


یه تیکه ش همینه که نوشتم اول ِ پستم! خیلی خوشم میاد از این قسمتش!

امیر اومده پیشمون، اوخ...مخ میخواد بدی دست ِاین! یه تی وی تو هال..یه تی وی تو اتاق..هی نشسته اینو بالا پایین میکنه نمیذاره ما برنامه مونو ببینیم...کم مونده شوتش کنیم بیرون!:-2-36-:


گوشی ِخواهرشو دستم دیده، میگه عوضش کردید؟ چیزی نگفتم...سوسی میگه آره...میگه اگه عوض کردی بدون سرت کلاه گذاشته:-2-06-:سوسی میگه داداشو ببین تو رو خدا زیر آب ِ خواهر میزنه:-2-06-:میگه دو به هم زنم دیگه:-2-06-:



فردا یه کاروان شهید گمنام میاد شهرمون، تموم سعیم اینه که برم ... شبشم که شبی با شهداست، ببینم میتونم مخ ِسوسی رو بزنم بریم!


یه ترسی افتاده تو وجودم، فردا باید حلش کنم!

-نازلی-
1391,02,05, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
لی لی می گفت راحت می شه یه دوست رو که قدیمه و دیگه نیست فراموش کرد.
امشب سر مغرب، هر چی فکر کردم، هر چی سبک سنگین کردم، نشد..درسته این مریم دیگه اون مریمی نیست که شبا باهاش رو یه تخت می خوابیدم، درسته دیگه کسی نیست که با هم گریه می کردیم و می خندیدیم...درسته اصلا شبیه اونی نیست که بهم یه چیزای خیلی مهمی رو یاد داد...اما مگه می شه دیدنش منو یاد گذشته ها نندازه؟ حداقل صورتش که همونه...حداقل وقتی گردی صورتش رو می ببینم، ذهنم می ره به چهار پنج سال پیش....
چند روز پیش به نازی گفتم، شاید دیگه سالی یه بار همو ببینیم، اونم مثلا عید دیدنی...بهش گفتم شاید بعد ها که به بچه مون بگیم ما چه روزا و شبایی رو با هم گذروندیم حتی باور نکنه...اشک جمع شده تو چشماش رو دیم، خودمم بغض کردم...اما عادت دارم به از قبل برای اتفاقا تصمیم بگیرم...


*مهدیه عزیزم، تولدت مبارک. یه دنیا آرزوی خوب برات دارم. از ته دل می گم.
نمی تونم به زبون بیارم، اما دوست دارم تو چشمای خدا نگا کنم و برات دعاهای خوب خوب بکنم، شاید یه ذره از محبت هات جبران بشه.
ممنون.

~شب خیس~
1391,02,05, ساعت : 12:10 قبل از ظهر
خيلي وقت بود نبودم كه بيام اينجا.....اومدم يه سركي بزنم ...ديدم سايت شولترينگ شوده ....گفتم هو؟؟؟چي باز كه سايت ما شولتر شده است ...پس ما چه كنيم ؟؟چكار كنيم ؟؟؟رفتيم با پي سي اومديم .....شولتر شكن تارو مار زديم ...شولتر پريد ...اومدم تو پيش برو بچ ...خشو بش كرديم و خلاصه جاي همگي خالي...بعد اومديم شانسكي بي شولتر شكون ....ديديم هوو.....سايت باز وشه ...گفتيم كلللللللللللللللللللللللل للللللللللللللللللللللللل للللللللللل...كلي لكيكليليلي.....خولاصه كولي شادي كرديم ...بعد هم خدا خودش نت رو رسوند ...امشبم تا فردا عصر اينا در خدمت شوما هستيم ...بعدم ميريم به اميد خدا....كلا دور و بر ما ك خبري نيس...عروسي داريم..گير اونيم ....جاي شوما خالي....ميخواييم بريم بتركونيم ....فداي همگي..باباي...

سرتق
1391,02,05, ساعت : 12:29 قبل از ظهر
به نام نامی او...

سیلام بر همه :-2-25-:
خوبین آیا؟
ما همچنان به قام قام سواری میرویم :-2-36-:
آخه 8 صفح وقت قام قام سواریه؟ بوخودا ما 10سال هست تو این خونه ایم و تقریبا روبه روی خونه ما یه مدرسه ست، البته الان بعد از بازسازی فخط یه قسمت از حیاطش از خونه ما دید داره، قبلنا ابتدایی بود بهد از برف سال 83 بطور موقت دبیرستان پسرونه شد و الان 2-3 ساله دبیرستان دخترونه ست ، اونوقت من غیر از یه سالی که محل کارم اون یکی دبیرستان نزدیک خونه بود دیه صدای زنگ اول این مدرسه و صف بستن بچه ها رو نشنیده و ندیده بودم !!!
همه اینا رو گفتم که بگم این چند وقته از دست این قهرمانان رالی!!! مجبور شدم 7صفح بیدار بشم شاهد صف بستن بچه های بیچاره باشم :-2-31-:
آخه چیرا 8 صفح؟ خو مگه بعد از ظهر رو از آدم گرفتن که صفح زود بره قام قام سواری؟:-2-36-:
فرشته بوشوررررررررررر امروز برنامه ش رو گذاشته بود 8 صفح !
جلب هم که عمرا اون وقت پاشه! ما مجبور شدیم باهاش بریم :-2-31-:
ولی یه مربی داره معرکه ، آخر خنده ست ، وای انقدر باحاله که اندازه نداره بوخودا :-2-06-:
امروز بهمون میگه معلومه شوما سحرخیزین! منو فرشته مرده بودیم از خنده، آخه به کجای چشای ورقلنبیده ما سحرخیزی موآمد ، نومودونیم :-2-27-:
موخواد تشویق کنه میگه : آفّــــــرین، وانتی!!!!:-2-06-: بهدش هم میگه: نه، منظورم واردی بود ، زبونم نمیچرخه :-2-06-:
اولین جلسه که میخواست توضیحات اولیه رو بده همه ش میگفت: متوجه بُبُستی؟ (متوجه شدی؟)
فرشته : بله
مربیش: بگو بُبُستم
آخا انقدر تکرار کرده بود دیه یه بار گفت متوجه بُبُستی ؟ فرشته گفت بله من گفتم بگو بُبُستم :-2-06-:
خود مربیه غش کرده بود از خنده
فرشته بهش میگه خانومتون رشتیه؟(اون جمله که میگه رشتیه،لاهیجانیا اونجوری نمیگن)
میگه نه هنرجو رشتی دارم، باهاش رشتی حرف میزنم :-2-22-:
آخا همه ش بهمون میگه : باکلاسی
یا میگه: کارِت درسته آقا:-2-06-:
فهمیده خونه ما نزدیک آموزشگاهه هی میگه همه با هم بریم خونه شوما چایی بخوریم ، بعضی وقتا هم خودشو ناهار دعوت میکنه :-2-06-:
یه جلسه سه تایی همراه رفتیم ، منو هانی و شقایق. روز قبلش بهش گفته بودیم ما تیمی میایم بریم اردو :-2-06-: اونم گفت باشه
بهمون میگه گروه لیانشامپو :-2-06-:
فرشته هر جا خرابکاری میکرد بهش میگفت : ایتو آدمِ ضایع کُنی آ (اینطوری آدم رو ضایع میکنی ها)(چقدر گیلکی نوشتن سخته ها):-2-06-:
هروخت 4تایی مون رو با هم تو آموزشگاه میبینه میگه گروه لیانشامپو وارد میشود :-2-06-: خوبه نمیگه دالتونها وارد میشوند :-2-06-:
یه CD داره کلا شاد ، اونو میذاره و خودشم بشکن میزنه ، وای انقدر ما میخندیــــــــــــــم :-2-06-:
امروز بهد از زمان فرشته، برگشتیم خونه ما و بهد از اینکه شقایق اومد باز 4تایی رفتیم آموزشگاه که با شقایق بریم قام قام سواری :-2-35-:
تا رفتیم پارکینگ آموزشگاه، مربی شقایق خنده ش گرفت، مربی فرشته هم گفت به به ،گروه لیانشامپو وارد میشود :-2-06-:
هی ما به فرشته موگوییم بیا بیرون وایسیم تا اینا از پارکینگ بیان ما جلو در سوار شیم، هی تابلو بازی درآورد:-2-09-: تا آخرش صاحاب آموزشگاه فهمید ما دسته جمعی داریم میریم اردو :-2-35-:
خو آخه این مربیه گفته بود بیشتر از یک نفر همراه مجاز نیست ، ولی به ما هوچچچی نگفت :-2-08-:
شقایق صندلی رو میکشه جلوی جلو، میچپسه به فرمون، بهد نوموتونه کمربند رو ببنده :-2-06-:
امروز هانی پشتش نشسته بود، فرشته وسط، هانی کمربند رو میکشید میداد دستش اونم میاورد میداد به فرشته که ببنده براش :-2-06-:
میگم روز امتحان میخوای یکی از ما رو ببر برات کمربند ببندیم، میگه پس افسره چیکاره ست؟ کمک کنه دیه :-2-06-:
رفتیم رودبَنه، جای بسی زیفایی موباشد ، جای همه خالی ، شقایق هم جوگیر شده بود هی سبقت میگرفت
به شقایق میگیم یه جا تصادف بشه جاده بسته باشه چیکار موکنی؟
میگه : فوش میدیم :-2-06-:
کلا راه حلش برا هر مشکلی تو رانندگی فوش دادنه :-2-06-:
فردا شقایق و فرشته جفتشون 10 آموزش دارن، من با شقایق میرم و هانی با فرشته :-2-27-:
ما دیه بریم به کار و زندگیمون برسیم که خیلی حرف زدیم

دوزتان گل خاطره نویسی :-2-40-:


به فکر نوازش دستهای منی!
بی انکه بدانی
دلم تها مانده...
دستهایم دوتایند!

تا بهد:-2-25-:
1391/2/5

+Lily
1391,02,05, ساعت : 12:59 قبل از ظهر
تموم شد ؛ رفتم مدرکمو هم گرفتم ، دیگه هیچ حس خاصی به دانشگاه نداشتم ، بهش وابستگی نداشتم ، چون اونایی که بودنشون برای من اون محیط رو می ساخت دیگه نبودن
ندا رو دیدم دیدنش یه حس خوبی داشت ، تغییر نکردنش ، اینکه هنوز همون آخرین مانتویی که ازش یادم بود رو پوشیده بود ، باعث شد بدون خجالت بزنم تو سر و کله اش و برام غریبه نباشه

غزاله منو یه شب دزفول نگه داشت که مثلا به جای این یه سال حرف بزنیم ، از سر شب که با کاوه بحثشون شد ، موبایل دسش بود و حرف میزد و من مجبور بودم تو حیاط بشینم ومپایر دایریز ببینم :-2-28-: تازه زیر نویسا رو هم نمی تونس بیاره ، من خودمو زدم به اون راه و سعی می کردم سرگرم بشم :-2-31-:
ندا هم با مادر شوهرش مشکل داره ، میگم بیا بچه دار شو :-2-22-: میگه محمد میگه تو خودت هنوز بچه ای :-2-37-: 9 سال اخلاف سنی با شوهری که استادت هم بوده این بدیا رو داره ،
خلاصه غزاله کلاس « سوخت » اش رو پیچوند ، نشستن تو حیاط به بحث داغ شوهرداری
صد بار جامونو عوض کردیم ، چون هی به آدمای اطرافمون مشکوک می شدیم که دارن استراق سمع می کنن
منم چنان درگیر بحث شده بودم یادم رفت زنگ بزنم برای بلیت ، مامانه که زنگ زد ، یادم افتاد ، بهش گفتم نه خیالت راحت ، 100% گیرم میاد
بعد زنگ زدم تعاونی گفتن نه جا نداریم :-2-18-:
زنگ زدم راننده ، دست به دامنش شدم یه شماره دیگه بهم داد گف زنگ بزن به این ، حالا ما زنگ می زدیم ، یارو جواب نمیداد ، شارژ گوشیمم به ته رسیده بود ، خلاصه جواب که داد گفت ساعت 3.5 وایسا دم دانشگاه
ما هم هول ورمون داشت ( همیشه می گفتن ساعت 5 ) به غزاله و ندا گفتم اینا میخوان منو ببرن سر به نیست کنن :-2-18-: اول خواستم نرم ، بعد دو دو تا چارتا کردم دیدم اگه یه شب دیگه هم بمونم دزفول ، وقتی برسم خونه ، مامانم سر به نیستم می کنه ، چون تفاوتش یه روز بود تصمیم گرفتم دلو بزنم به دریا و همین امروز بیام :-2-37-:
حالا که اتوبوس اومد دیدم فقط سه تا دختر توشن :-2-35-: یعنی فقط ردیف اول پر بود همه ی اتوبوس خالی ... مام دیگه فاتحه امونو خوندیم ... بعدم که از یه مسیری خلاف مسیر همیشگی رفت ، زد تو جاده فرعی ... ما دیگه داشتیم اشهدمونو می خوندیم که یکی تلفن زد به راننده و ما فهمیدیم داریم میریم شوشتر ... نگو این اتوبوسه یه خط دیگه بوده استثنائا ما رو هم سوار کرده و ما زنده موندیم و الان در خدمتیم ... خوابم میاد

مهدیه تولدت مبارک :-2-37-:

ندا تعریف می کرد که اون یکی استاد مجردمون از یکی از دانشجوهاش خواستگاری کرده ، سحر گفته : انتظار داشتم زودتر از اینا خواستگاری کنی :-2-19-::-2-19-:
من نمی دونم مردم واقعا این اعتماد به تنفس رو از کجا میارن؟!! از خدا که پنهون نیس ، از شما چه پنهون ، که استاده یکی دیگه رو می خواس و اون ردش کرد ، همه هم می دونستن ، ما که می دونستیم :-2-35-: یعنی سحر نفهمیده بود اون همه امکاناتی که امیر به نسرین می داد واسه چی بود ؟:-2-37-: بعید می دونم

رز وحشی
1391,02,05, ساعت : 01:15 قبل از ظهر
خوشحالم که مردای هم نسل ما درک میکنن که اگه یه مردی حق کاری رو داره چرا که زنا نداشته باشن .
یادمه دوماه پیش تو یه فرومی حرف کشیده شد به چند تا زن گرفتن مردا اونجا همه اقایون میگفتن حقمونه و خدا و اسلام اجازه داده فقط من بودم که خیلی بحث میکردم یکیشون برگشت گفت حالا چی میخوایی شما هم با چند تا مرد همزمان ازدواج کنید ؟ گفتم نه فقط میخوام که اقایون نتونن اینکار رو انجام بدن . اخرش به جایی نرسیدیم .

امیدوارم که لااقل 10 درصد اقایون درک و شعور این مسئله رو پیدا کنن که جنس برتر نیستن .
بفهمن اگه با ده تا دخمل رنگ و وارنگ بودن پس نباید بیفتن دنبال یه دختر افتاب مهتاب ندیده برا ازدواج . توو خونه مون من سر این مسایل خیلی بحث میکنم بابا و مامان خیلی روشنفکر هستن و مامان با دوستی قبل ازدواج موافقه شدید :-2-35-: هان چیه ؟؟ به من چه به مامانم بگید خووووووووو :-2-28-:


گفته باشم که در حین نوشتن این خاطره دیدم یه سوسک زل زده بهم داد و بیداد کردم بابایی اومد کشتش و رفت :-2-30-: اخا من از سوسک و تمام حشرات و بند پایان میترسم :-2-30-: میخواستم برم پایین بگیرم بخوابم که بابایی گفت بخواب اینجا بزرگ شو این بچه بازیا چیه :-2-30-: من میترسم .

خب کجا بودیم ؟ هوچی ولش کن .
اقا سعید مرسی که دیدتون انقدر باز و وسیعه .مرسی که نشون میدید هنوزم مردایی وجود دارن که به معنای واقعی کلمه مردن .
امروز خاطره ای موجود نیست .یه روز عادی شبیه همه روزهای دیگه . . .
فقط این نگار اعصابم و ریخته به هم رفته دوتا شاخه بزرگ الوئه ورا خریده سفارش داده براش شربت الوئه ورا درست کنم منم که بلد نبودم رفتم نت گردی دیدم اونا هم بلد نیستن فقط دوتا دستور پیدا کردم جفتشون رو مخلوط کردم و از توش یه دستور در اوردم و شربت درست کردم اما خودم هنوز بهش لب نزدم اخه خیلی حال به هم زن بود :-31-::-31-: اا مامان و نگار خوردن و بسی هم کیف کردن و گفتن جوونتر شدیم . . .

اب دماغ و چشمم راه افتاده اخه من حتی به این حشره کش بدون بو هم حساسیت دارم . :-2-03-::-2-03-:

این ترسا داره اعصابم و میریزه به هم هاااا میزنم لهش میکنم هاااااا ادم انقدر بی جنبه ؟ ادم انقدر عقده ای ؟ این الکی گریه کردناش من و بیشتر حرص میده . . .
اه
اه
اه


دیگه بسه خیلی پر چونگی کردم .


بهار خوشمل و دوس داشتنی :-5-:

rosa
1391,02,05, ساعت : 02:25 قبل از ظهر
ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد
خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد

ای باغ توی خوشتر یا گلشن گل در تو
یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد

ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش
یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد

ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی
چیزیست که از آتش بر عشق کمر سازد

بیخود شده آنم سرگشته و حیرانم
گاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد

دریای دل از لطفش پرخسرو و پرشیرین
وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد

آن جمله گهرها را اندرشکند در عشق
وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد

شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را
در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد


پـــ . ن . میمیرم برای این شعر ! ... تقدیم به همه ی 98 یا ی گُل ! :-2-16-:

شب خوش :-2-37-:

meno
1391,02,05, ساعت : 02:51 قبل از ظهر
سلام



من یه احساس خیلی خیلی بد نسبت به فضای مجازی پیدا کردم . (متاسفانه)

البته چون سروکارم با نت زیاده و از خیلی خیلی وقته پیشه .

کلا از زیر و بمش خبر دارم ولی زیاد نمی دیدم .

ولی الان تو این چند وقت دارم زیاد میبینم !

بحث در مورد دروغ و کلک و اغفال و ... اینا نیست چون خیلی طبیعیه که زیاد هست .

چون کسی که نیتش بد باشه که کاریش نمیشه کرد بنده خدا در جهت اهدافش داره تلاش میکنه دیگه ! :-2-37-:

بحث در مورد منی هست که ادعا داره خوبه و نیت بدی هم نداره و شاید خیلی سرم میشه

و از خیلی ها بهتر میفهمم و هر چی می نویسم یا انجام میدم به خودم مربوطه و برا دل خودمه !

دیگه چرا ؟؟؟؟؟؟؟

صحبت من اهمیت نداشتن و ندادن ادم ها تو این فضاست .

تو شاید یه سال یا چند سال با یکی ارتباط داری حالا فرضا از طریق وبلاگش .

می دونین نمی دونم شاید چون معمولا کسی رو نمی بینیم و حرف زدن از طریق نوشتنه !

احساس مسئولیتی نداریم .

دیگه اون ادم بودن یا نبودش مهم نیست و یا حتی میشه گفت خب با دیگران جدید میشه
جایگزین کرد !

اصلا نمی تونم منظورم رو برسونم !!!!!!!!!!!

کل حرفم اینه که روابط بسیار سسته ! ممکنه با وجود یه سال راحت گسسته بشه !

اونم نه بنا به دلخوری ! به خاطر سلیقه و بی ارزش دونستن اینکه خوب این ادم نباشه هیچ اتفاقی نمی افته !!!

کلا روابط مجازی رو زیاد دوس ندارم .

چون احترام توش سلیقه ایه !!!!

شایدم طبیعته این فضا و خصوصیت بد یا خوبش همینه .

به قول یکی میگفت چون منو نمیشناسه و شاید حتی اسم واقعیمو نمی دونه !

راحتم که اون چیزی رو که نمی تونم جلو خانواده و فامیل و حتی دوستان نشون بدم وقتی باهاشم داشته باشم بدون نگرانی .

حتی بریم مسافرت (رفت و آمد خانوادگی !!!! ) !

بعد از مدتی اگه دلم نخواست می تونم بذارمش کنار بدون اینکه ادرسی از من داشته باشه !

و من تعهدی داشته باشم ! اینا حرفای یه زوج بود ! ادمای متاهله تحصیل کرده ای که ... (نمی دونم چی بگم) !

خب به نظرتون نباید احساس سوئ استفاده بهت دس بده ؟

نمی دونم از طرفی درست می گفت ها و شاید طرز فکر خیلی هامون همین باشه !

شاید ناخوداگاه هممون همین طور باشیم و تعهدی تو خودمون نمی بینیم .

خوب مثلا همین جا حذف کردن یک طرفه یکی از دوستان از اد لیستمون ! صبح بلند میشیم می بینیم جزو دوستاش نیستیم !

اگه اشتباه نکنم یه بار بابک :-118-: به این مورد اشاره کرده بود . شاید خیلی برامون راحت باشه .

یا خیلی موارد دیگه بطور ملموس تو همین سایت ! حالا بماند تو کل دنیای مجازی !!!

نمی دونم ولی دوس ندارم به هم بی تعهد و بی مسئولیت و بی احترام و بی عاطفه (انسانی) تو روابط مجازی باشیم .

مشکل من کلا روابط تو کل فضای نت هست حالا هر کسی تو یه جاییش گیره .

سایت ها ، وبلاگ ها ، چت ، ف ی س ، جستجو ، تبادل اطلاعات علمی و غیر علمی ، میل ، و و و ..... .

فقط اینو می دونم این چیزیه که عوض نخواهد شد !!!!!!!!! اگه بدتر نشه ! که میشه .

فقط کاش هر کدوممون یاد بگیریم اگه نمی خواییم حقیقت رو بگیم دروغ نگیم!

اگه می خوای دروغ کوچیک مثلا اسمتو بگی بگو این اسم مستعاره ، فقط برا راحتیه و همین
جور برو تا آخر !

اگه مسئله امنیتی نیست :-2-35-:احترام همه رو یه جور نگه داریم چه کسی که سال هاس که باهاش ارتباط دارین چه کسی که یه روزه !

کاش یاد بگیریم که شخصیت خودمون رو باید هرجا و در هر شرایطی حفظ کنیم چه طرف ما رو بشناسه چه نه !

کاش برا هم ارزش قایل باشیم .

دیدم که میگم اونقدر زیبا بدون شناخت احترام میزاره که میمونم که چرا این ادم ایقدر محترمه در حالی که کوچکترین تعهد و مسئولیتی و حتی شناختی در قبال من نداره !

خب پس چرا نمیشه من اینجور باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اولیش هم خودمم.

بدم میاد آرمانی حرف بزنم چون اصلا ادم آرمان گرایی نیستم . اعتقاد دارم باید تو واقعیت زندگی کرد نه رویا .

ولی فکرنکنم اینا چیزای زیاد و خارج توانمون باشه ! هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

tyler darden
1391,02,05, ساعت : 11:10 قبل از ظهر
سلام به همه ی بچه ها:
دیروز تقریبا از 7 صبح تا 7 شب درگیر بودم:-2-38-:.سرم خیلی شلوغ بود و یه سری کار عقب مونده داشتم که باید انجام میدادم.واقعا راسته که قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود،البته کار من از دریا گذشته بود و بیشتر شبیه اقیانوس بود!:-2-35-:

خلاصه از ساعت 7 نشستم پای کامپیوتر و پول شارژ اینترنت واریز کردم به حساب شاتل.کوفتشون بشه!این همه پول میگیرن آخرش هم سرعت اینترنت اینطوریه!:-2-43-::-119-:

دیشب تو شبکه جم یه برنامه در مورد تاریخچه گروه متالیکا نشون داد که واقعا جالب بود.برام خیلی عجیبه که 2 نفر آدم پونزده شونزده ساله که زندگی خیلی سختی داشتند و یکیشون هم پدرش و از دست داده و هم مادرش یه گروه موسیقی رو از صفر به یکی از پرطرفدارترین گروه های جهان تبدیل کنند والبته با سختی هایی که تو این چند ساله بازم براشون به وجود اومده.آدم بعضی وقتا یه چیزایی رو با چشمش میبینه که واقعا دست کمی از معجزه نداره!خود من خیلی به حال همچین افراد سرسختی غبطه میخورم.

در پناه حق.

جوی آب
1391,02,05, ساعت : 11:19 قبل از ظهر
سلام به همه دوستان
امروز سوتي دادم در حد لاليگا 5/2/91
تو تاكسي نشسته بودم كه يه آقاي ديگه كنارم نشست و تنش كلي بوي سيگار ميداد
كمي جلوتر همه مسافرا پياده شدن و من موندم و راننده
راننده برگشت گفت كه اين طرف تنش بوي سيگار ميداد ؟
منم گفتم آره و شروع كردم سيگاري ها رو خراب كردن كه اصلا به ديگران توجه ندارن و تو جمع سيگار ميكشن و مراعات ديگران رونميكنن و هر جا دلشون ميخواد سيگار ميكشن و ....
همين كه من داشتم حرف ميزدم ديدم راننده تو داشبورد دنبال چيزي ميگرده
يه بسته سيگار در آورد و گفت منم سيگاريم هااااااااااااااا
هر رنگي كه بگين اون لحظه تو چشهرم ديده ميشد
با اونكه به مقصدم نرسيده بودم سريع از ماشين پياده شدم :-2-35-:

سمن ناز
1391,02,05, ساعت : 12:15 بعد از ظهر
یا فاطمه"س" من عقده دل وا نکردم

گشــتم ولی قبـــــر تو را پیـــدا نکردم

چشـــم انتــظارم، مـــهدی"عج"بیاید

تــا تـــربـتــت را پــیــــــــدا نــمـــایـــد


چرا پس بوی غربت یا رب از این خانه می آید

صدای شستن فردی از این کاشانه می آید

چرا هر قدر می خواهم بتابم سوی آن حجره

سیه ابری به رخسارم چنان بیگانه می آید

چرا آه ابرمردی بگوش آید که ای اسما

مریز آب روان دستم به زخم شانه می آید

مگر پهلو شکسته بانویی را میدهد غسل آن شه مردان

که آوای دلش این نیمه شب مستانه می آید
ما ز رخسار علی پر نکنیم چرا که علی امشب عزدار است
قربون دل امامم برم که این روزها چقدر زجر کشید

سلام
احوال دوستان گلم چطوره خوبین همگی
ما داریم میریم شمال ویلامون
کسی پایه هست بفرما
همین حرفی نیست عرضی نیست
دو روز پیش بر حسب اتفاق یکی از اشناها رو تو خیابون دیدم کلی خنده ام گرفت بنده خدا حسابی خودشو ادم حسابی فرض می کرد اما وقتی درباره اش شنیدم که چه اتفاق هایی براش افتاده با خودم گفتم طرف حق داشته بگذاره بره من هم بودم می رفتم این بنده خدا خیلی ادعاش می شد ولی وقتی دو کلمه حرف حساب بهش زدن زد زیر همه چیز و اخرشم که دید دستش به جایی بند نیست به طرف کلی بد براه می گفت اسطوره ادب این باشه دیگه از بقیه نباید انتظاری داشت.
بگذریم طرف تو خماری کارهاش بمونه براش خیلی بهتره
پ.ن
خانم شوماخر شما چیرا نمی نویسین دلمون برات تنگولیده
آقا سعید این مرامتون حسابی ادمو می کشه افرین بر این طرز فکرتون مرحبا داره بقیه بیان یاد بگیرن
ریحانه جان گلم مرسی از لطفت برو بشین سر درس ات
زهرا جان شما یه قولی به من داده بودی دیگه
اقا سجاد این کنکور شما تموم نشد
رزی خانم علیک سلام شما خوبید ما هم خوبیم
جای دخترم فاطمه خیلی خالیه
حسین چرا نمی نویسی
فاخته جان کجایی تو اگه اومدی حتما بیا پیشم کارت دارم خانمی
بقیه دوستان گل خاطره نویس:-2-40-:
بعدا نوشت:
من نمی دونم این منفی دادن ها به پست های من چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه واقعا خیلی ناراحتین خوب بیایین رو در رو بگین دیگه چه دردیه که منفی می دین
ما که با کسی کاری نداریم !!!!
پا توی کفش من نکنین کفش من خیلی سایزش بزرگه تو پای شما نمیره
مرجان

alonegirl
1391,02,05, ساعت : 01:07 بعد از ظهر
5 / اردیبهشت / 91
سلام:-48-:
هوا چه آفتابی و خوشگله:-105-:
اونجوری که انتظار داشتین، نوچ! مارو نگرفتن:-15-:
جاتون خالی پارتیمون خیلی خوش گذشت:-2-38-: دور همی ِ خیلی خوبی بود.
اول که همگی باهم نشستیم و مسابقه رقص دیدیم و به اعتماد به نفس بعضیا احسنت گفتیم :-2-38-:والا...:-2-31-: شامم از اونجایی که همه به کدبــــــــانو بودن ِ بنده ایمان داشتن و انتظار زیادی ازم نداشتن:-2-35-: یه سوسیس بندری ِ ساده گذاشتم جلوشون با الویۀ شبِ قبل:-2-27-: خودی بودن دیگه:-2-31-:
بعدشم مثل اینکه یکم بساط قر و فر پهن بود که اونم شادی و سحر مشغول شستشوی ظروف بودن و از این قسمت چیزی نصیبشون نشد. یعنی صدا داشتن ولی تصویر: نوچ :-2-37-:
بهدشم نشستیم به چوشمک بازی:-2-22-: آی که چقدر این شاهین و کتی با خل بازیاشون و جیغ و ویغشون مارو خندوندن:-2-22-: از بس خندیدیم دل و روده مون و گلومون درد گرفته بود:-2-22-:
آخرشم صدف مجازات شد که از گفتن ِ نوع مجازاتش معذوریم:-2-22-: مشکل دار بیده:-2-22-: منم فقط به خاطر موزی گری شقایق یه میم گرفتم:-2-42-: وگرنه من تنها کسی بودم که اصلا نسوختم.
تموم شد :-2-22-:
چیه انتظار ِ کار ِ خلاف داشتین؟ کور خوندین:-2-31-: ما تفریحاتون سالمه.
فقط حیف پسر مجردِ نامرحم نداشتیم تا با چوشمک دلشو بربایم:-2-22-:

+ هوووووووی مهدی هووووووی تولدت مبارک:-4-:(به سبک پشتِ کوهی:-2-31-:)
+ نیلوفر امیدوارم دوباره ته دلت شاد باشه دوستم:-1-:
+ زهرا ستار قربونت برم که اینقدر حرف گوش کنی:-8-:
+ شبنم:-2-33-: شبنم:-2-33-: شبنم:-2-33-: به جون 6 تا بچه م اگه اینبار بیام تهران و نبینمت دیگه نه من نه تو!!:-2-33-:گفته باشم:-2-43-:
+ عسل نمی دونم واقعا آیندۀ امثال دوستت چی می خواد بشه... ولی برای همه شون آرزو می کنم عقل بیاد تو سرشون!
روزتون خوش:-5-:

نیلوفر مرداب
1391,02,05, ساعت : 01:31 بعد از ظهر
سلام

آقا ما جدیدا اینقدر سوتی میدیم نمیدانیم چرا یه جورایی گیج میزنیم به طوری که دیگه رویمان نمیشود در خیابان راه برویم اینقدر افتضاح آقا ما خیلی کار داریم قدر روزهایی که همش میخوردیم و میخوابیدیم ندانستیم خدا به پس کلمان زد و حالمان را اساسی جا آورد داریم
حالا اینا رو وللش آقا این ترم درسمون تموم میشه یه حالی میکنیم اما چه حالی به یه برنامه سنگین به استقبال ادامه تحصیل میرویم نه این که ما از جنینی درس خوان بودیم هی اصرار به ادامه داریم آقا به جان خودمان نباشد به جان این گربه سمجه که هی میاد برای ما قیافه مظلوم میگیرد که ما یه کمکی بهش بکنیم
کلا رشته کلام از دستم در رفت ها ها میخواستم بگم ما از همان اول این حس مردم آزاری داشتیم اصلا توی ذاتمان بود چند روز پیش یه تیر کمون درست کردم توی حیاط گنجشکای بدبختو میزدم ولی سنگاش ریز بود چیزیشون نمیشد یه بارم با چوب بر سر گربه جان زدیم میخواست فرار کنه گیج میزد نمیتونست از دیوار بالا بره آقا به جان خودمان ما با مورچه ها کاری نداریم اونا به ما کار دارند ما هم یکیشونو گرفتیم با انبر روز شعله ی گاز جاتون خالی جزغاله شد انقذه باحال بود ولی در حال ترک هستم دعا کنید که بتوانم
قربونتون نیلوفر
مخاطب خاص :بعد از چند وقت اومدم یه خاطره بنویسم اینم یه خاطره خوندم که با اینکه شک دارم مخاطبش من بودم یا نه اما مینویسم امیدوارم بخونه
چرا خودت سراغمو نگرفتی خیلی راحت میشد فهمید که میام توی سایت یا نه اما ازت تشکر میکنم به خاطر کمک هایی که بهم کردی خیلی عوض شدم تقریبا یه چیزی تو مایه های اونی که برام ترسیم کردی و من آرزوشو داشتم باعث شدی از یه خواب غفلت بیدار بشم بازم ممنون و برات بهترین ها رو آرزو دارم
در پناه خدا

HANI.44
1391,02,05, ساعت : 02:36 بعد از ظهر
درودعلیکم!!!!!!!!!!!!!
ماخوبیم شماخوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آقاماامروزتومدرسه ساعت اول فقط خمیازه کشیدیم چراکه بچه ها درس خنک محیط زیست راتدریس میکردن.ماهم یاخمیازه میکشیدیم یادندان هایشان رامی شمردیم!!!!!!!!:-2-27-:ساعت بعدامتحان داشتیم بنده اولین نفرامتحان دادمو شدم10+10
طفلکی دبیرمان که اول سال سالم تحویلمان دادن حالاهمه پیچ ومهره هاش دررفته:-2-31-:
بنده خداهم کلیه اش دردمیکندهم کلیه اش(تمام بدنش)براش دعاکنین
ساعت بعدکه مزخرف ترین ساعت بودماراعین این بدبخت بیچاره هامثل مورچه دنبال هم آویزان کرده وبردن خارج ازمدرسه
درباغ کنارمدرسه به مطالعه گیاهان بپردازیم
ازمدرسه خسته وکوفته آمدیم دیدیم مادرخانممان نیس ونامه نوشته :هانی جان غذادریخچال هست گرم کن وباخواهرت بخورمن زودبرمی گردم(آره جان خودش مادرماهروقت نامه نگاری می کندیعنی رفته که دیگه بیاد):-2-30-:
حال هم ازبیکاری تارهای مویم رامی شمارم
فرداهم که تعطیل است ازخوشحالی پشتک وارومیزنم:-2-27-::-2-16-:

آرام.د
1391,02,05, ساعت : 03:16 بعد از ظهر
5 اردیبهشت 1391

سلام دوستای خوبم :-53-:
اوقات به خیر و سلامتی
خوشحالم که مشکل سایت حل شده و دوباره دوستان دور هم جمعن
چند ماه قبل تصمیم داشتم بنا به دلایل خاصی به تدریج از سایت دست بکشم این دلایل از نظر خودم کاملاً مجاب کننده بود اما بعدش یه دلیل محکم تر منو منصرف کرد ؛ چه دلیلی محکم تر از این که این محیط سالم رو دوست دارم و می تونم به موازات دنیای واقعی کمی از عمرم رو هم اینجا بگذرونم، لذت ببرم، شاد بشم و یا حتی غمگین، در جوار دوستای خوبم درس یاد بگیرم ، از تجربه ها استفاده کنم و خلاصه اینکه چند ساعتی رو تو این فضا زندگی کنم.
زندگی بهم یاد داده که قدر داشته هام رو بدونم و منم دقیقاً به همین دلیل قدر اینجا رو می دونم علی رغم همه ی نوسان هایی که حال و هوای اینجا داره و طبعاً خیلی وقتا حال و هوای خودمم متأثر از این فضا گاهی ابری و گاهی آفتابی می شه اما در هر حال خوبی هاش می چربه به کاستی ها
بگذریم ...خب خوبید؟ سلامتید؟خوش می گذره؟ امیدوارم این سؤال ها و به این شکل احوالپرسی کردن به مذاق تون بد نیاد
( یه دوستی تو این سایت دارم که خاطرش خیلی برام عزیزه خیلی چیزای خوبی ازش یاد گرفتم و هنوزم می گیرم؛ این دوست خوبم همیشه بهم خرده می گیره که چرا از این عبارات کلیشه ای برای احوالپرسی استفاده می کنم فکر کنم منظورش اینه که چرا با این که از حال و روزش خبر دارم باز، این سؤال نخ نمای " خوبی؟ " رو می پرسم، تا حدی بهش حق می دم و همیشه سعی می کنم حواسم جمع باشه که بیشتر از عبارت " امیدوارم حالت خوب باشه" استفاده کنم نه اون سؤال کلیشه ای رو ، هر چند از نظر خودم همیشه پشت سؤالاتی از این دست بار ِ توجهی نهفته ست که قصد داریم از این طریق به طرف مقابل القا کنیم و بیشتر، راهی برای ابراز محبت و همراهیه تا سؤالی که صرفاً جنبه ی پرسشی داشته باشه
گذشته از این خیلی از ماها گاهی به طور ناخواسته دنباله روی عادات مرسوم و راه های رفته ی بقیه می شیم بدون اینکه در موردش حتی فکر کنیم :
" راه های کهنه پیرمان کرده اند ای کاش تازه تر بودیم " ( این عبارت زیبا رو تو یه رمانی خوندم )
در هر حال امیدوارم حال همگی خوب باشه
منم خدا رو شکر حال روحم خوبه و به جز یه سرماخوردگی جزیی که معمولاً با آبریزش چشم همراهه از سلامت جسم هم بهره مندم
این روزا سرم حسابی گرم ِ گل و گیاهه روزی هزار مرتبه شکر می کنم که حساسیت فصلی ندارم و می تونم از طبیعتِ بهاری حداکثر بهره رو ببرم آرزو می کنم برای همه ی اونایی که علاقمندن این فرصت فراهم باشه همینطور دل و دماغ و حال و حوصله ش
این روزا از هر فرصتی استفاده می کنم و سری به باغمون می زنم یه چیزی بگم: مناظر اطراف باغمون خیلی قشنگتر از خود باغه ها چون درختاش که هنوز خیلی رشد نکردن و از اونجایی که تو ارتفاع قرار داره زمستون از سرمای شدید و تابستونا به خاطر گرمای مستقیم آفتاب خیلی از گل و گیاهاش رو از دست می ده منم که ماشالا از رو نمی رم:-2-38-: هر سال دوباره گل و گیاه تازه می کارم برام تجربه شده وفادارترین گلها، گلهای رز هستن طفلکیا تو گرمای تابستون و سرمای زمستون مقاومند تصمیم گرفتم از این به بعد فقط گل رز بکارم و از سایر گلهای باغچه ای بگذرم چون رسیدگی زیادی می خواد که با توجه به جاده ی بد باغمون این فرصت کمتر برام فراهم می شه از محصولات زراعی در حال حاضر اینا رو تو باغمون کاشتم و منتظرم که به بار بشینند: نخودفرنگی، لوبیا سبز، سیر، انواع سبزیجات برگ سبز، کاهو، توت فرنگی.
بذر محصولات تابستونی مثل گوجه فرنگی ، فلفل دلمه، فلفل تند و شیرین، خیار، هندوانه و خربزه ، بادمجون و کدو رو هم یه گوشه ای نزدیک هم کاشتم که وقتی بزرگتر شدن به محل اصلی منتقل کنم
گاهی خیلی فکر می کنم که به یاد بیارم این علاقه ام به زراعت و باغبونی از چه زمانی شروع شده و یا ریشه ش چی بوده اما به نتیجه نمی رسم انگار این علاقه مادرزادی تو خونم بوده یادمه یه سال وقتی بچه بودم تو باغچه ی خونه مون یه دسته شالی ( بوته ی برنج ) کاشتم به محصول هم نشسته بود محصولی که شمالی ها می دونن؛ تو دشت و صحرا و تو کرت های پر از آب حاصل می ده نه تو باغ و باغچه اما عشق گاهی راه های محال رو هم هموار می کنه
اونقدر از باغچه ی خونه های دوران کودکیم خاطره دارم که هنوزم گاهی خوابش رو می بینم

بوی بهار نارنج هم که این روزا کاملاً فضا رو پر کرده اونقدر آدمو مست می کنه که گاهی با خودم فکر می کنم دیگه هیچ آرزویی تو این دنیا ندارم و کاش همین لحظات ، آخرین لحظات عمرم بود یه اعترافی بکنم: اگه نبود دغدغه ی کارهای ناتمومی که باید در حق عزیزان و انسان های اطرافم انجام بدم و سهمی که باید برای خوشبخت کردن شون بپردازم و یا دین هایی که باید بپردازم ،واقعاً بدم نمی اومد تو یکی از این روزهای بهاری و زیبا و در دل طبیعت عمر دنیایی ام به انتها برسه اما یه اعتقاد محکم منو مجاب می کنه که با کمال رضایت تن بدم به تقدیر و منتظر بمونم تا در موعدی که برام در نظر گرفته شده چشمم به این دنیا بسته بشه و کسی چه می دونه شاید رو به دنیایی بهتر و خواستنی تر باز شه؛ اعتقاد به اینکه حتماً تا آخرین لحظات عمرم ، به جواب همه ی سؤالهام خواهم رسید منو مصمم تر و شور و شوقم رو برای ادامه ی راه تقویت می کنه شاید یکی از بهترین عادت های انسان ها همین تعمیم دادن باشه تعمیم این حس امیدوارکننده که چون تا این لحظه از عمرم جواب خیلی از سؤالهام رو گرفتم پس چرا در آینده این اتفاق کامل تر نشه
خلاصه اینکه فعلاً که هستم و باید به کارهای نکرده ام برسم
یه مدتی کارم شده بود دقت کردن ( تجسس نه ها :-2-15-: ) به زندگی آدمایی که طبق معادلات معمول و معروف ذهن ما آدما ظاهراً هیچ نقطه ی امیدی نباید تو زندگی شون وجود داشته باشه اما می دیدم خیلی پُر امیدتر و پُر شورتر از حد انتظار دارن زندگی می کنن یه کشف جالب و شورانگیز هم در این رابطه کردم :-2-38-:و اونم اینکه: درسته که ما آدما نیاز حیاتی به دوست داشته شدن داریم و این نیاز تقریباً کل زندگی مونو تحت الشعاع قرار می ده اما این یک شق مقوله ی دوستی هست شق دیگه ش که به نظرم تو زندگی خیلی از ماها مهجور مونده و ازش غافلیم اینه که دوست داشتن به این معنا که بی توقع، دیگران رو از محبت مون سیراب کنیم، هم، به همون اندازه ی شق اول می تونه امیدبخش باشه اصلاً یه نیازه در وجود همه ی ما انسان ها و چه درمان مؤثری هم برای سرگشتگی های آدم این عصر می تونه باشه:-2-41-:
یه خاطره در این رابطه تعریف کنم براتون که چهارشنبه هفته ی قبل برای خودم اتفاق افتاد که ببینید ما آدما گاهی چقدر غافلیم: یه دانش آموزی دارم که تو کلاس شون ضعیف ترین فرد از نظر یادگیری هست و نمره های خوبی هم نمی گیره مشکلش رو ریشه یابی هم کردم دیدم هدایت تحصیلیش مناسب نبوده و بد انتخاب رشته کرده و دیگه اینکه پیش نیاز لازم برای این رشته رو نداره منظورم معلومات و مهارت هاییه که در طول سالها تحصیل باید کسب می کرد و خب به هر دلیلی نکرده، اما جالبه که همین دانش آموز هوش اجتماعی بسیار بالایی داره و دقیقاً به این دلیل دوستان زیادی داره ، اون روز مشغول تدریس یه مبحثی بودم و طبق عادت، ضمن اینکار حواسم به این بود که از نگاه های دانش آموزا بفهمم کیا حواسشون به درسه و کیا فقط حضور فیزیکی تو کلاس دارن که به طریقی توجه شون رو به بحث جلب کنم دیدم این دانش آموز همچین رفته تو بحر حرفای من که انگار نمی خواد یه کلمه از حرفای منو از دست بده از طرفی یه حسی بهم می گفت که این بیشتر از مطالب درسی داره در مورد خود من کنکاش می کنه گفتم یه سؤالی بپرسم که مطمئن شم کدومش درسته حدسم درست بود اصلاً چیزی از درس نگرفته بود ازش پرسیدم پس برای چی اینقدر بهم دقیق شده بودی جوابی داد که خیلی منقلبم کرد گفت: داشتم به این فکر می کردم که اگه درس شما رو بلد بودم شما دوستم داشتین جواب دادم خب الانم دوستت دارم جواب بعدیش دیگه منو کاملا ضربه فنی کرد گفت اما اون موقع شما منو یه جور دیگه و بیشتر دوست داشتین منصفانه که فکر کردم دیدم واقعاً همینطوره که اون گفت (گفتم که هوش اجتماعی بالایی داره) ما معلما گاهی خیلی یک بُعدی به دانش آموزامون نگاه می کنیم خود من با اینکه سعی می کنم بی قید و شرط شاگردامو دوست داشته باشم اما گاهی که نسبت به این نکته هوشیار نباشم واقعاً ازش غافل می شم و ناخواسته این حق دوست داشته شدن عمیق و خالص دانش آموز توسط معلم رو از دانش آموزام ضایع می کنم حقی که شاید اگه ازش برخوردار بشن هم من نتیجه ی بهتری می گیرم و هم اونا
همین دانش آموزم یه بار بهم گفت خانم! شما کم می خندین اما همین لبخندای هر از چند گاه تون خوشحالم می کنه اما اگه بیشتر بخندین من خیلی بیشتر خوشحال می شم به حرفش که دقت کردم دیدم داره به طور غیر مستقیم به این خصلت ذاتی کم خندیدنم انتقاد می کنه منتهی خیلی زیرکانه و مؤدبانه از کانالی این کارو انجام داد که من ناراحت نشم گاهی از هوش بالاش خیلی متعجب می شم و متأسف از اینکه که چرا هوش و استعداد بچه هایی نظیر این، تو سیستم آموزشی ما داره هرز می ره؛ فقط به این دلیل که از روی ناآگاهی خونواده و یا تحمیل نادرست عرف جامعه به راهی که باید می رفت، هدایت نشده
به این خاطره اشاره کردم که بگم گاهی به دست آوردن دل انسان ها چه بهای نازلی داره و گاهی هم بهایی رو نمی پردازیم که هیچ، آرامشی در ازاش بهمون هدیه می شه که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست...

این روزا تو مدرسه سرم خیلی شلوغه؛ تدریس و پرسش و امتحان و کلنجار رفتن با بچه های پر انرژیِ برگشته از تعطیلات عید و بعضاً کسل و خواب آلود به خاطر هوای بهار
خودمونیم بهار خیلی چیزا رو کن فیکون می کنه ها:-2-38-:؛ هفته ی قبل به نماینده ی یکی از کلاس ها گفتم تو چرا اینقدر صدات بلنده یه خرده آروم تر حرف بزن صدات تا کلاسای طبقه پایین و بالا می ره، خیلی جدی جواب داد: خانم! من خودمم نمی دونم چرا بعدِ تعطیلات صدام اینقدر بلند شده دست خودم نیست انگار هوای بهار صدامو باز کرده :-2-28-:سعی کردم خنده ام رو بخورم که در مقابل چهره ی جدی اون کم نیارم بچه ی خیلی باحالیه خیلی درسخون نیست اما همین شخصیت ظاهراً جدی اما باطناً شوخش خیلی وقتا جلوی منو گرفته که بخوام در مقابلش اِعمال سیاست کنم خیلی دوسش دارم حرکات شیرین و بی ضرری انجام می ده که گاهی فضای خشک درس و کلاسم رو عوض می کنه
همیشه چند دقیقه مونده به زنگ وسایلشو جمع می کنه سر جاش می ایسته آماده رفتنه یه بار بهش گفتم خب حالا بشین زنگ که خورد پا می شی می ری می گه نه دیگه من الان در حالت stand by ام :-2-37-: ( این حالت دانش آموزمه )
قبل از تعطیلات با شور و شوق زیاد اومد پیشم و گفت برام برنامه ریزی کنین تصمیم جدی دارم تو تعطیلات عید عقب موندگی درسیم رو جبران کنم منم با علم به اینکه در این ایام چندان فرصت درس خوندن فراهم نیست و تازه اونم اهل این خودکشی ها نیست یه برنامه ی سبک براش ریختم که تو عید بتونه از پسش بر بیاد اولین روزی که بعدِ عید رفتم کلاسشون با عجله اومد پیشم گفت خانم! من می خواستم درس بخونما اما خونواده م منو به زور بردن اصفهان ...:-2-28-: کلاً شخصیتیه که می خواد همه ی کوتاهی هاشو بندازه گردن دیگران جالبه که کوتاه هم نمی آد دلش می خواد جبران هم کنه اما اراده شو نداره ، این بار یه برنامه ی مفصل (و خودمونیم کمی هم بی رحمانه) بهش دادم گفتم برو بخون اما وقتی بیا که تمومش کرده باشی اگه نکردی هم از نظر من اشکالی نداره فقط نیای پیش من اظهار درماندگی کنیا لطفاً خودت بشین تنهایی عواقبش رو تحمل کن ظاهراً که قول محکم داده اما من خودم تو این چند ماه بزرگش کردم می دونم از پس اینم به طور کامل بر نمی آد اگر چه برنامه رو طوری تنظیم کردم که حتی اگه نصفش رو هم خوند من به مقصودم می رسم :-2-38-:می دونم به خاطر اینکه دل منو به دست بیاره نخونده رها نمی کنه ...

خاطره ام خیلی طولانی شد ببخشید بذارید به حساب باز شدن سایت که بعد مدت ها نطقم رو باز کرد مثل اون شاگردم...:-2-37-:

در پایان قسمتی از مقدمه ی کتاب " ما نباید بمیریم رویاها بی مادر می شوند " از سید علی صالحی رو براتون می ذارم ؛ امیدوارم توجه شما رو هم جلب کنه:

« ... من گفتم امید خوب است، و اعتماد، و علاقه ی بی سؤال، و دانایی ِ بی دلیل، سرشار شدن از شادمانی، رفتن به خواب رؤیا، و رسیدن به رضایت روشنایی، تا طلوع کامل پرنده.
انسان... مبارک است، انسان خیلی مبارک است. او می داند "بُریدن" تمرین ِ خاستن است، او که به زانو در نمی آید، خردمند خواهد زیست، انسان خوب است، من خوبی ها را می بوسم، لمس انسان را بو می کنم، عزیز است عطر آدمی. ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند.
ما باید زنده بمانیم. ما هرگز از عیش آب و عادت فانوس فراموش نمی شویم. ما حتی به وقت وداع، با شادمانی از این کالبد کهن جدا خواهیم شد. ما ادامه ی روشن راهیم... »

می دونم این نوشته شاید تضاد واضحی با حال و هوای ابری بعضی دوستان داشته باشه و با خودشون فکر کنن چه دلِ خجسته ای داره این، اما خدا می دونه که به هیچ وجه قصد دهن کجی به حال و روز این عزیزان و یا خدای نکرده سبک شمردن مشکلاتشون رو ندارم این مطالبی که می ذارم از این اعتقادم ناشی می شه که وجود درد و مشکلات در این دنیا اجتناب ناپذیره اما ما آدما وقتی دلگرم به همراهی هم باشیم تحمل درد آسون تر می شه و حس ناخوشایند تنها موندن در زیر بار مشکلات تخفیف پیدا می کنه

دل تون خوش

chimeh
1391,02,05, ساعت : 04:24 بعد از ظهر
به نام نامی الله
سلام به همه دوستانی که میخونن و تشکر میکنن و دوستانی که نمیخونن و اون یه نفری که میخونه و تشکر نمیکنه :-2-16-:
همچنان که این خاطره را مینگاریم با تنی کوفیده و پر از رنج به روی صندلی نشسته (نه احتمالا اسم این حالت میشه اویزان :-2-22-:)موباشیم ما نمودانیم چرا شبا دیگر خواب نداریم کلا برای همین در یونی همش داریم چرت میزنیم بساطی داریما :-2-28-:فرض کن خوابت بیاد بهد مجبور باشی تو چششششش استادم نگاه کنی این وضع ما بیدی http://kanakh.com/forum/images/smilies/begging.gif(هانی این خیلی به ما شبیه بود دزدیدیمش:-2-27-:)
صبحی که دیر بشد دوباره. ساعت 8 کلاس بود ما تازه نیت کردیم 7ونیم از خواب بیدار شیم ... دیگه تا اتو گرفتیم و اینا خو دیر شد دیگه به من چه ؟ استاد جان هم که در کلاس تمام مدت برای ما دست تکان میداد... دیگر عمق قضیه را متوجه شوید
کلاس دوم کمی موثرتر بودیم و نخشمان پر رنگ تر بود .... کلاس گیاهان دارویی بود استاد داشت موگفت که میداند شاه دانه به شه دردی موخورد؟؟ ما نیز پاسخ بدادیم از پایه ماده گیاه در امور بنگ استفاده میشود منظورم همون مواد مخدر بود.دیگه این را که ما گفتیم استاد عزیز تر از جان زنش متلک نسبتا تپلی نثار این جانب نمود:-2-35-: و دوستان عزیز هم که پایه دست انداختن کلا دیگه نابودمون کردن رفت. چند تا سفارش هم از جانب برادران داشتیم برای عرضه ی این کالای گرانبها :-2-35-:
کلاس سوم ازمایشگاه بود که من کلا نشسته بودم دوستان را تشویخ میکردم ... دیگه خلاصه ما امروز خیلی خسته شدیم ... زحمتمان هم شد با این حالمان
با توجه به نزدیک شدن به ایام نحس امتحانات میان ترم... مواد لازم جهت شب های رویاییی امتحان :
جزوه استاد 300 صفحه ترجیحا قبلا باز نشده باشد:-2-27-:
قهوه اسپرسو 4 فنجان :-2-27-: منع مصرف برای دوستان باردار ... نی نی با بیش از دو فنجان کج و کوله میشه
و در اخر ریتالین به مقدار کافیییییییییییییییییییییی :-2-27-:
راستی کسانی که این اخری رو میخوان در برنامه بگنجونن که اصل کاری هم هست حواسشون باشه برای امتحان های سنگین اوردوز نکنن باتشکر:-2-27-:
پ.ن:
نولو (قلبرگ ) ما شوما را اخر به پزشکی خانونی می بریم ... ما سر خولمان هستیم :-2-25-:
مامی هانی ما بی خیال نمیشیم به ما چه :-2-09-:
متروپلیس ما این روزا به هم صنفای شوما فوش زیات میدیم جاخالی بده بهت نخوره:-2-27-:
مامی مرجان یه دونه ای:-2-16-:حالا درسم موخونم دیه . برو خوش بگذره .
آجی ها به ترتیف قد: سکوت رز مهربان زهرا :-2-40-:
بچه های خاله : نگین ارمخان:-2-40-:
اینم مال تو ادین جوونم :-2-40-:
راستی کیمیا جوونم یادم اومد ... موفق باشی جوجو ... معرفی ها رو توپ بده :-2-40-:
در پناه حق
ریحون

مینا
1391,02,05, ساعت : 04:55 بعد از ظهر
سلام

امیدوارم حال همگی خوب بشه

منم شکر خدا خوبم .
این دوهفته گذشته دو تا ماموریت کاری داشتم و درگیر کارام بودم و کمتر فرصت شد به سایت سر بزنم . ولی این تاپیک رو تا حدودی دنبال میکردم خصوصاً برای اینکه از حال خواهر کوچیکم :-2-41-:با خبر بشم .
سفرهام از لحاظ کاری خدا رو شکر خیلی خوب و موفقیت آمیز بودن ولی فرصت نشد زیاد بگردم . فقط تو سفر دومم چون همسفرام پروازاشون تاخیر داشت و دیرتر رسیدن من فرصت کردم یه کم با کمک راهنمام شهر رو بگردم ... کارم خیلی زیاد شده واسه همین یه کارمند جدید آوردم :-2-22-: قابل توجه مخاطبای گرامی- امیر و بابک مدیونید فکر کنید منظورم با شماست - ( خیلی هم کارمند خوب و کوشائیه - به قول لیلا حسود هرگز نیاسود :-2-37-:)

چقدر این چند وقته اتفاقای خنده دار تو این تاپیک و انجمن افتاده ! :-2-37-: خیلی کار جالبی کردین تازه میاین تیکه هم میندازین ؟! :-2-06-:ای جانم ! عیب نداره هممون یه روز بزرگ میشیم ، بالاخره بزرگی که فقط به سن و هیکل و تحصیلات نیست :-2-41-:

فردا دوبار این بزغاله میاد خونمون :-2-36-:ماشالا اینقدر شیطونه که فقط یکی دو ساعت اول میشه تحملش کرد ...

بچه هائی که تولدم رو اینجا تبریک گفتن با کلی تاخیر خیلی ممنون :-2-40-::-2-40-:

آبجی لیلا - شبنم - : ممنون به خاطر بودنت و بینهایت خوب بودنت :-2-40-:

!kimi5
1391,02,05, ساعت : 05:29 بعد از ظهر
سلام امروز با هزار مکافات تموم شد....
حالا تا شنبه درس باید بخونیم واسه شیمی
اومدم این شعر و تقدیمتون کنم
توجه کنین ک واقعا قشنگه خیلییی دوسش دارم



تو سینه این دل من میخواد آتیش بگیره
مونده سر دوراهی چه راهی پیش بگیره
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه

رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه

رگ خواب یار منو رقیب من میدونه

وای دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه و غم
دلم میخواد بمیرم
وای اگه برگرده پیشم
براش پروانه میشم
ازش جدا نمیشم
نمی تونه مرغ دلم از حسودی بخونه
نمی دونه روی کدوم شاخه باید بمونه

اگه یه روز ببینم کسی براش میمیره
حسودی رو میاره دلم آتیش میگیره
میترسم حرفای خوبی توی گوشش بخونه
میترسم اون تا به سحر تو خلوتش بمونه
وای دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه و غم
دلم میخواد بمیرم
وای اگه برگرده پیشم
براش پروانه میشم
ازش جدا نمیشم
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه

رگ خواب یار منو رقیب من میدونه


یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه

رگ خواب یار منو رقیب من میدونه



داریوش:حسود

بعضی از خاطره هارو خوندم از همتون مرسی واسه بودنتون:-2-14-:

دوستون دارم کلیییییی

پ.ن
سوداا جون .........m2sm جون .. .....و طلا جووون..
از محبتاتون واقعا ممنون:-2-41-::-2-41-::-2-40-:

.arsana.
1391,02,05, ساعت : 05:46 بعد از ظهر
سلام
امروز قاطی ام در حد بوندس لیگا
بخشنامه از اداره اومده که باید امتحانات پیش از اول خرداد تا 22 خرداد باشه یعنی 2 هفته قبل از کنکور!!!!
22 خرداد؟
احمقا...یه مشت... استغفرالله هی میخوای هیچی نگی نمیشه
اینام با این سیستم آموزشی شون
اولش طرح توصیفی
بعدش 6 3 3
حالام این امتحانای ما بدبختا......
من احمق چقدر روی جمع بندی خرداد حساب باز کرده بودم
وااااااای دارم دیوونه میشم
دلم میخواد انقدر بزنمشون انقدر بزنمشون که ...... اصلا دلم میخواد سنگ بارونشون کنم
:-2-30-:

راستی میدونین یه سری آمپول از نوع آنتی بیوتیک چینی مخصوصا سرماخوردگی(پنی سیلین و 6 3 3 و اینا وارد کشور شده خوب که نمیکنه هیچ!هم باعث بدتر شدن مریضی و هم باعث مرگ یه سری شده ... این چه میدونم وزارت بهداشت و اینا تازه بعد از پخش فهمیدن :-2-43-:...دکترام کلا حق ندارن آمپولی بنویسن:-2-28-:
بعد از شانس گرام مادر گرام سرماخورده آمپول نزده ها ولی خب با قرص خوب نمیشه مریضیشم بدتر شده .بعد هلنا و پدر هم ازش گرفتن فقط من موندم:-2-09-: کلا اتاقمو استریل و ضد سرماخوردگی کردم 3 4 تا پیاز تیکه تیکه کردم گذاشتم دور و بر اتاق هوای اتاقم هر یه ساعت یه بار در تراس رو باز میکنم که مثل تهویه عمل کنه:-2-42-:
همینم مونده با این گل بارون آموزش پرورش سرمابخورم:-2-33-:
به خدا:-2-39-:

خداحافظتون:-2-39-:

NAVA22
1391,02,05, ساعت : 06:03 بعد از ظهر
سلام
نمی دونم چرا حس می کنم بهار امسال با بهار سالای دیگه فرق داره فرقش و هم نمی دونم.
الان اینجا داره تگرگ میاد درشت و سفید مث ِ برف می مونه... صدای رعد و برقم میاد قبلا خیلی از این صدا بدم میومد ولی حالا دوسش دارم.
الان یه تاپیک دیدم نوشته دوست دارین مهریه تون چقدر باشه؟
مث خیلی چیزای دیگه حکمت مهریه رو هم نمی دونم... اما این اسم و اصلا قبول ندارم مهر ِ یه دختر که خریدنی نیست... افغانی ها وقتی می خوان زن بگیرن به بابای دختره پول می دن... در واقع دختر و می خرن... حالا قیمتاشونم رنجای مختلف داره از یه میلیون شروع می شه به بالا!!! بسته به اینکه دختره چه شکلی باشه و از چه خونواده ای!!!
...

خیلی از دیف و فیزیک3 می ترسم... بچه ها که می گن ما امیدمون فقط به عمومی هاست... ما آخرین کنکور هاییم فک کنم انگار از سال دیگه برش می دارن... البته به حرفای اینا اعتباری نیست!!!
الان بنان داره می خونه... صدای اینا چی بوده... صدای خواننده های حالا چی! با بارون خیلی می چسبه... دلم ی فنجون قهوه می خواد ولی حوصله ی افت فشار و سرگیجه ندارم...
این روزا یه چیزایی رو به چشم دیدم که فقط تونستم بگم خدایا شکرت بخاطر شرایطی که دارم ...
این عکس شکوفه های باغ مال یه ماهه پیشه فک کنم
http://www.up.98ia.com/images/xlsoaynt7370vm8j4r0c.jpg
http://www.up.98ia.com/images/3xqtkhzuxjef0c79rjt.jpg
اینام لاله واژگون و شقایقای یاسوج از سه هفته پیش:
http://www.up.98ia.com/images/qmx4pxmyc0hl5u2vlggf.jpg
http://www.up.98ia.com/images/jkiu0949pu6g2lyghcig.jpg
http://www.up.98ia.com/images/074t5d3wmet7l89mj60y.jpg

+دلم واسه بعضیا تنگ شده:-2-08-:
+خوش باشین:-2-40-:

farisa
1391,02,05, ساعت : 07:50 بعد از ظهر
خب امروز مدرسه خیلی خوب بود با اینک تا ساعت 2 بودیم ولی خستگی همیشه رو نداشتیم
زنگ تفریح بچه ها خواستن برن دستشویی ما هم رفتیم اب بازی بیچاره یکی از دوستامرفت دستشویی از بالای دستشویی اب می ریختن رو سرش اونم پشیمون شد و اومد بیرون
بعدم ی بشک آب گرفتیم آب بخوریم بشکه افتاد دست یکی از دوستام داشتم میرفتم طبقه ی بالا دیدم یه شیشه آب یخ رو مقنعهم خالی شد منم نه آره گفتم نه نه یه جیغ با تمام وجودم کشیدم معاونمونم اومد دعوا....
بعد رفتم سمت کلاس دیدم بچه ها درو بستن از ترس همین دوستم رضوان گفتم خالیش کرد تمام ولی اونا ترسو خلاصه رفتیم تو کلاس دوباره این رضوان خانم با شیشه ی پر آب اومده منم گفتم اینجوری نمیشه رفتم بیرون اونم کل بشکرو رو سرم خالی کرد ولی آخر موفق شدم وبشکه رو ازش گرفتم رفتم پر اب یخش کردم ولی حالا کو رضوانــــــــــــــــــــ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
کل کلاسارو دنبالش گشتیم و از اونجایی که خیلی ریزه میزه است همه جا جا میشه بچه ها واسه مسخره صدای روح و اینا در میووردن و جیغ و داد و بیداد اخرم معاونمون اومد بالا چ خبرتونه؟ما هم اول یه ذره عملیات خر کردن انجام دادیم ولی خانم خر نشد و گفت از انظباط...کم... بچه ها ماجرا رو تعریف کردن خانمم گفت بدتر فلانی می دونی کاری ک کردی اخراج داره...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم شدیدا ترسیدم ولی اخر دل خانمو نرم کردیم ک چشم خفه میشیم آخرم ک خواست بره واسش ی بوس فرستادم حال کنه
و وقتی هم زنگ خورد دبیر داشت میومد کلاس رضوانم اومد بیرون و دقیقا تو کلاسی بوده ک با دقت توش نگشته بودیم رفتم دنبالش رفته پشت خانم قایم شده دست انداخته دور کمر دبیرمونو و التماس اینا می خوانرو منن اب بریزن دبیرمونم اومد داخل کلاس گفت ماجرا چیه؟ما هم واسش تعریف کردیم اومد دست دوستم ک تو دستش بود محکم گرفت و گفت بیا آب روش خالی کنمنم تمام بشک رو روش خالی کردم خیلی حال داد رو صندلیشم ریخته بودیم وقتی نشست جیغش دراومد!!!

NILOUFAR
1391,02,05, ساعت : 08:03 بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
5/اردیبهشت /1391
ببخشید من خاطره نمینویسم ها میام جواب میدم ولی چون یه حس فوق خوبی بهم داد این خاطره آرام دلم خواست بیام حتما ازش تشکر کنم


« ... من گفتم امید خوب است، و اعتماد، و علاقه ی بی سؤال، و دانایی ِ بی دلیل، سرشار شدن از شادمانی، رفتن به خواب رؤیا، و رسیدن به رضایت روشنایی، تا طلوع کامل پرنده.
انسان... مبارک است، انسان خیلی مبارک است. او می داند "بُریدن" تمرین ِ خاستن است، او که به زانو در نمی آید، خردمند خواهد زیست، انسان خوب است، من خوبی ها را می بوسم، لمس انسان را بو می کنم، عزیز است عطر آدمی. ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند.
ما باید زنده بمانیم. ما هرگز از عیش آب و عادت فانوس فراموش نمی شویم. ما حتی به وقت وداع، با شادمانی از این کالبد کهن جدا خواهیم شد. ما ادامه ی روشن راهیم...
من علی صالحی رو خیلی دوست دارم و به نظرم هر کسی نمیتونه اینجوری و با این سبک بنویسه :-2-38-:
امروز صبح که بیدار شدم آفتاب اومده بود تو اتاق (یه نکته ای هست من زود بیدار میشم هنوز کسی پرده ها رو نکشیده سریع حاضر میشم میرم آفتاب و این چیزها رو هم نمیبینم )
امروز کلی خوابیدم بعدشم مامان پرده ها رو کشیده بود قشنگ آفتاب میخورد تو صورتم که بیدار شدم .
خودم که فکر میکنم دلیل حال خوبم واسه خاطر گرمای افتاب بوده تازه اونقدر حالم رو خوب کرد صبح به شبنم میگفتم این تابستون رو دوست دارم . بعد یادمون افتاد الان بهاره نه تابستون.
از صبح همش میخواستم به الی پیام بدم تا اومدم صفحه رو باز کنم خودش پیام داد واقعا دل به دل راه داره بعد مدتها با الناز کلی حرف زدیم و کلی هم با حرفهاش بهم کمک کرد الان احساس طبیعی بودن میکنم :-2-14-:
شبنم هم مثل همیشه به موقع بهم پیام داد ...
یه تاپیک هم زدم کتابم رو اپ کردم .
اصلا اونقدر این مدت خونه نبودم این یه روز تعطیلی معرکه بود برام .نهارم خودم رو تحویل گرفتم غذا سفارش دادم چون هیچکس خونه نبود عصری هم خوابیدم و فیلم نگاه کردم تا الان که اینجا هستم .
یه روز که کامل میام سایت دلم براش تنگ میشه و زحمات چند ماهه ام به باد میره . اونوقت باید چند ماه تلاش کنم تا وابستگیم رو کم کنم .
همینا فعلا.
بازم خیلی ممنون آرام جون به خاطر متن صالحی الان حس کردم باید برم شعر عسل رو گوش بدم

شادی و مینا و سودا جونم:-2-40-:
مهدیه تولدت مبارک عزیزم:-2-40-:

اقای اهم
1391,02,05, ساعت : 08:21 بعد از ظهر
امرزو صبح تقریبا تا ساعت 9 که خواب بودم ...بابام زنگ زد بیدارم کرد..دوباره خوابیدم ..دیدم مامانم اومده سر وقتم... اخه میخاست منوبفرسته دنبال کاهایی که اصلا نمیدونم چی بود ...خونه کیو ...کیو کی... واقعا که... به هز ار بدبخیت اماده شدم ماشینو برداشتم حالا باز بنزین نداشت...تنها هم بودم ...زنگیدم یکی از بچه ها اومد باهم رفتیم کارهای محوله رو راستو ریست کردیم ...کارا هم این وبد که برم دعوتشون کنم یه جلسه زنونه ... فک کن ...گفتن با تلفن بی احترامی میشه..
بعد اینا هم دو سه ساعتی چرخیدیم تو خیابونا و رفتم جای چند تا از دوستان ....بوسهایی رو روانه کردیو و بوسهایی هم نوش جان...
بع از ظهرم رفتیم خونه یکی از بچه ها همون جا نهارو زدیمو .... باز دوباره تا طربه رفتیم باغ یکی از بچه ها چند تا وسله داشت برداشتیم ... بعدم دوباره احضار شدیم خونه...الانم درخدمت شما....
لپ تاپ مم فک کنم باطریش به درک شده این مدت...خدا یا به خیر بگذرون....
تعطیلات خوبی داشته باشین ...
تسلیت ما رو هم پذیرا باشین...
روزتون بخیر
عصر سه شنبه ... شب شهادت خانوم فاطمه زهرا.

rain bow
1391,02,05, ساعت : 09:36 بعد از ظهر
سلام و درود فراوان به دوستای عزیزم...

اومدم خداحافظی...خداحافظی...کلی حرف داشتما...چی میخواستم بگم؟؟
من از خداحافظی متنفر بییَم (با لحن اسمرفی غرغرو:-2-35-:)

اِاِاِم...تجربه ثابت کرده که تو زندگی از کسی یا چیزی که خیلی دوسش داری بیشترین ضربه رو می خوری به خاطر اینکه بیش از اندازه بهش بها میدی،بیش از اندازه وقتت رو به پاش میزاری،بیش از اندازه بهش فکر میکنی...نودهشتیا واسه من اینطوری بود...من خیلی اینجا رو دوس دارم و امسال به خاطر همین دوست داشتنم خیلی ضربه خوردم...ترم اولم بیشتر به جای اینکه درس بخونم میومدم اینجا و کلی از وقتم رو واسه اینجا گذاشتم الان که یادم میاد چه دقایق با ارزشی رو اینجا تلف کردم دلم میخواد فریاد بزنم...به خاطر همین که اتفاق ترم قبل تکرار نشه این ترم خیلی کم تر اومدم...واسه همین هم امروز میرم...امروز با این سایت مجازی خداحافظی می کنم...حالا چرا امروز؟آخه امروز 8 ماهه شدم!!دقیقا هشت ماه هست که اینجام،هشت ماه هست که از کارو زندگی افتادم،هشت ماه هست که با دنیای مجازی آشنا شدم...هشت ماهِ فهمیدم دوست مجازی یعنی چی؟دوستی که گاهی اوقات صدبرابر از دوست حقیقیت فهمیدتت،درکت کرده،کمک حالت بوده و دوست داشتت...هشت ماه شد...به همین زودی...

یک ماهِ دی رو هم نیومدم...همون موقع ف.یلتر شد...اما نمیدونین چی کشیدم...شده بودم مثل آدمایی که میخوان سیگار رو ترک کنن هی به خودشون میپیچن که نرن طرفش!!:-2-35-: اما تونستم...تونستم خودمو کنترل کنم...اراده به خرج دادم و نیومدم...وقتی یک ماه نیومدم به ارادم امیدوار شدم...فهمیدم که میشه فقط اگه بخوام...30 روز تونستم بیام 54 روز نمیتونم؟؟ واای چه وحشتناک:-2-34-:وااای دلم خیـــــــلی براتون تنگ میشه از ته قلبم میگم...چه طوری 54 روز نیام آآخه؟؟؟این چه تصمیمی بود که من گرفتم؟؟:-2-30-:
ولی این چند مدت که نمیام از حالتون غافل نخواهم بود به سمانه(elina 123) میگم بیاد و برام خبر بیاره...قول بدین فراموشم نکنین هاااا...دلم میشکنه...
دلم واسه شما دوستای خوب و نازنینم چه اونا که تو لیست دوستام بودن،چه اونا که میخواستم باشن اما متاسفانه نشد،همچنین واسه تمام شما خاطره نویس های عزیز خیــــلی تنگ میشه اما مجبورم،مجبور...

واسم دعا کنید...:-63-:
دعا کنید از پس امتحانام بربیام...:-63-:
دعا کنید پیشرفت کنم...:-63-:
دعا کنید استرسم نابود بشه...:-63-:
دعا کنید نیام اینجا...:-63-:
دعا کنید از یادتون نرم...:-63-:

برااای همتون آروزی شادی، موفقیت،سلانتی،تندرستی میکنم و امیدوارم به هرچی که به صلاحتونه برسید...:-6-::-63-:

خیــــلی دوستون دارم بدون هیچگونه تبعیض جنسیتی!!:-71-::-113-:

بدرود و خدانگهدارتون...:-103-::-103-::-2-10-::-2-10-::-2-34-:





سارا.... پنج اردیبهشت یکهزار و سیصد و نود و یک :-11-:

#mahnaz#
1391,02,05, ساعت : 10:07 بعد از ظهر
دلم گرفته..

چقدر میومدم سایت ...

حالا کم میام..

از وقتی رفتم تهرانو برگشتم کلا عوض شدم...

خو مشهدو نمی خوام....زوره؟

چرا بعضی چیزی زوره؟

امروز یکی از بچه ها یه کاری کرد که خیلی بد بود...

خوشم نمیاد کسی باهام رقابت بد کنه...

اما امروز واقعا حس کردم همین کارو کرد...


یه عالمه وبلاگ گردی کردم...

ولی چیز خاصی نبود..

خستم..

یه مدتی روحیم خوب بود اما الان چند روزه داغونم...

مخصوصا با اون اسی که یه بنده خدا برام فرستاد بدتر شدم...

می خوام برم پیش یکی از استادامون...

می خوام ازش بپرسم کلاس نقاشی داره یا نه..

از یه نواختی خسته شدم...

مشهد هواش چقدر این روزا گرفتست..

عین دل خودمه..




این ایام تسلیت...برا منم دعا کنین..

*mahsa*
1391,02,05, ساعت : 10:17 بعد از ظهر
سلام http://s17.rimg.info/a90a173349935706b02a13d1c8d4e8ba.gif
نمی دونم چرا از اواسط فروردین تا حالا اینجوری شدم http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif ، فرقی با مرده ها ندارم. http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif کار مفید نمی کنم هیچ فقط دارم گند می زنم http://www.pic4ever.com/images/shame.gif
همش می خوابم و وقتی هم بیدارم سردرد دارم. http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif با عالم و آدم دعوا دارم http://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif . به هر کی میرسم بهم میگه چته؟! http://www.pic4ever.com/images/consoling2.gif
مادرم دیگه واسه فصله بهاره که افسرده شدی. http://www.pic4ever.com/images/3550.gif خوب حرفش بی ربط نیست هر روز صبح که بیدار می شم هوا ابریه منم حالم از هرچی هوای ابری و بارونیه بهم می خوره.:-2-15-: کی گفته خوبه که شمال زندگی کنی؟!! http://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gif
یه بار داشتم در این مورد یا زن داداشم حرف می زدم که گفت عاشق هوای ابری مخصوصا وقتی بارون اومده باشه و بعد بارون زمین نم داره و هوا ابریه. اونموقع می تونه شعر بگه
جوری حرف می زد انگار دارم شعرای سهراب سپهری رو می خونم. این شاعرا هم دنیایی دارن http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
جمعه نور امتحان دارم. اصلا حسش نیست واسه یه امتحان از اینجا برم تا نور. وای فک کن جمعه هوا بارونی باشه http://s2.rimg.info/11af823d2577b28c25ed0883b38fcffc.gif
آخ اینقدر بدم میاد تو این رمانا می نویسن عاشق هوای بارونی هستیم. به جون خودم اگه این نویسنده ها فقط یه بار بارون رو اونجوری که ما دیدم ببینن دیگه اینا رو نمی نویسن http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hamwheelsmilf.gif
با بارونم دعوا دارم. http://s17.rimg.info/fc879f8e9ecb72482b01cc2b30a0921e.gif
هوف http://millan.net/minimations/smileys/weirdsmiley1.gif
خدافظ

-نازلی-
1391,02,05, ساعت : 10:32 بعد از ظهر
خدا برا آدم ملنگ می خواد همین طوری....
رفتم آزادگان درس بخونم. گفتم برم یه سر تو مخزن کتاب. چون مال اقتصاده، گفتم حتما مثل فنی همه کتابا تخصصی ان، فوقش همون یه جین ایری که یه بار دیدم....فوقش....
رفتم.....و با چشمایی گشاده می بینم، خدا برا آدم کور چی می خواد؟؟؟(ضرب المثله اولش یادم رفته بود....)
پر از کتاب بود.....یه جورایی تو مایه های کتاب خونه ادبیات...منتها، این جا تو چند ردیف، همه کتاب هایی که آرزو می کنی کاش می خوندم وجود داشتن...
یه مجموعه داستان کوتاه از سیمین برداشتم، که تاحالا ندیده بودم...و چراغ ها را من خاموش می کنم...
این دو تا انتخاب فقط دلیلش سبکی کتاب ها و سنگینی کیف بنده بود...با دو تا جزوه قطور و یه کتاب استالینگز و بعد هم کتاب مقسمی....
امروز رمانه هی دستم بود، تو ایستگاه، تو اتوبوس، تو یونی نزدیک گلا و تو هوای آزاد داشتم همه ش کتاب می خوندم....
تصمیم گرفتم همین طور پیش برم....تا آخر سال دانشجویی م این کتابا رو خونده باشم...همه از اینا که مثلا تجدید چاپ نشدن...مال قبل از انقلابن...نشر امیر کبیر...
وای انگار افتادم تو یه استخر پر از سکه های طلا...یاد کارتون اردکا افتادم...
مثلا یه سری کتاب بود، گنجینه سهیلی...تا حالا ندیده بود...مهدی سهیلی هر چی شعر و داستان خوب از نویسنده های مختلف خونده بود و توش آورده بود...یه چیزی تو مایه های دریای گوهر مهدی حمیدی...سر فرصت ایشالا....
جلد دوم روز ها رو هم دیدم...اولی رو خوندم...همیشه مترصد این بودم که بخونمش.....اونم به وقتش ایشالا...
خلاصه الان من یه ادم متحول و جو زده ام....کاش همین طور بمونم....
چند هفته پیش که می رفتم رمان های تو عید رو بدم کتابخونه ادبیات، سمانه پرسید چی گیرتون میاد این همه کتاب می خونید....برا اولین بار به نظرم حاضر جواب بودم...و خودم از جوابم خوشم اومد...گفتم همون چیزی که گیر شماها نمیاد....
والا...

*امشب از اون شبای خاصه...التماس دعا....
سلامت باشید.

yasam
1391,02,05, ساعت : 10:39 بعد از ظهر
1491/2/4
سلااااااااااااااااام
شب عالی متعالی واینا!
میگما شروع خاطره چقد سخته ها! الان میخوام شروع کنم ده تا خاطره رو نگاه کردم که ببینم چه جور شروع میکنن، بازم هیچی حالیم نشد که پس یهو تصمیم گرفتم که برم تو عمقش!
اممم.. امروز که روز خوبی بود خوش گذشت. دیروزم روز خوبی بود خوش گذشت. کلاً امسال روزخوب زیاد داره خوش میگذره.
دیروز رفتیم آق قلا برای جشنواره ی تدریس(ای خدا 6-7 ساعت تو راه بودیم فقط ، برای رفت وبرگشت. آخرشب کمر نموند برام از بس که این مینی بوس ـه تکون میخورد) ولی خوب بازهم باید بگم که خوب بود خوش گذشت. حداقل بهتراز پنجشنبه بود که با یه گروه از بچه ها بردنمون گنبد برا یه مسابقه ی دیگه(اون یکی اتفاقاً زیاد خوش نگذشت.یعنی خودم خرابش کردم)
خوب داشتم میگفتم رفتیم آق قلا برنامه ی ما که اجرا شد و رفت پی کارش. حالا بعد ما نوبت این آق قلایی ها بود(اینا الان دو روزه شدن سوژه ی ما)خدایا اینا چقد تو حاشیه بودن. ریحانه که بعد 5 دقیقه برگشت گفت اینا دینی تدریس میکنند آیا؟!(آخه از 30 دقیقه 7-8 دقیقه ی اولش و داشتن حرفای متفرقه و اینا میزدن یه جورایی تاریخی مذهبی ادبی!)هرچی بود حسابان نبود!
کلاً از اون 30 مین شاید نصفشو تو حاشیه بودن واینا یه سوتی م دادن بچه هاشون. یه جایی دبیرشون میاد میگه حالا وایسین براتون یه اس ام اس بخونم دبیره میخونتش آخرشو همه باهم میگن(انگار از قبل همه باید حدس میزدن که دبیره چی داره میخونه!) کلاً همینجور بود و بود تا این که تموم شد وگفتن گنبد و رامیان 2 به بعدن(و منو پریناز بسیی متاسف شدیم چون دوتامونم امید داشتیم که دوستامونو ببینیم که نشد و بربگشتیم) اونجا آقای محمد شفیعم دیدم بالاخره(استاد آیدا دوستمه بهی دیده بودتش من فقط تعریفشو شنیده بودم)بعدشم که 3 ساعت دیگه تو راه بودیم البته بین راهم تو بازارچه ی مرزی و یکی دو جای دیگه وایستادیم. تهشم رسیدیم خونه و خلاص!
آها اینو نگفتم، این کلاس ما کلاً رو دست زدن و اینا خیلی حساسه مثلاً از سر صف که میایم کلاس امکان نداره اینا عین ادم بیان تو کلاس که همه دست میزنن و جیغ و کلاً اظهار وجود میکنن یکی هم که دست میزنه همه پی شو میگیرن و کلاً جیغ و داد میره بالا(مدیرگیرینف و مشکین تاژ واینام دیگه عادت کردن گیرنمیدن) حالا این گروه آق قلا هی میومد دست میزد مام نا خودآگاه میومدیم دست میزدیم زور زدیم تا خودمونو کنترل کنیم!
و امروزم که اتفاق خاصی نیفتاد جز این که آخر زنگ مشکین تاژ(که البته امروز سپید تاژ بود) اومد گفت 14م دوباره باید برم گنبد آزمون عملی(بسیی تعجب کردیم ازمونمون جلب نبودش که)
حالا همه ی اینا رو ولش. این فیلم"هرشب تنهایی" رو دیدین شما؟من ندیده بودمش امشب شبکه 3 داشت نشونش میداد منم از سر بیکاری نشستم یه تیکه هاییشو دیدم(از بس مامانم اینا بلند بلند حرف میزدن خیلی نفهمیدم قضیه چی بوده کاملم نگاش نمیکردم) اون دختر بچه هه بودا بهش می گفت "طوطی" البته ما گفتیم لابد اسمش to'ti (یه اسم ترکمنی)بوده لیلا حاتمی درست متوجه نشده.تو یه صحنه ای بچه هه کنار خیابون وایستاده داد میزنه(خیلی ببخشید)"men cyecm gelia!" من ولو بودم اونجا لیلا حاتمی هم که نمیفهمید چی میگه که بچه هه، آخرشم کار خودشو کرد همونجا.
تهشم مادر دختره(مرجان) اومد بردش چون تو حرم بود مجبور بود چادر سرش کنه اما دقت که میکردی اون کلاه ترکمنی(آلنقی) مخصوص زنای ترکمنم سرش بود. ولی چقد راحت برخورد کرد مصلاً از صبح تا شب بچه هه رو گم کرده بودا.

دیگه م که چیز خاصی نیست ما بریم یه نمه تو سایت بگردیم بلکه این ذهنمون روشن شد چهار بیت چیز نوشتیم شرمنده نشیم!
راستی شما یکی دو تا شعر نیمه کوتاه سراغ ندارین بدین من بشینم تحریفش کنم؟

گاهی میشود که احساسات آدمی صد سال از وجودش جلوتر است!
خداحافظ شما

رهگذر13
1391,02,05, ساعت : 11:01 بعد از ظهر
سلام سلام...
امروز ساعت 5 صبح رسیدم خونه...
خیلی خوشحالم..
دیگه نمیتونستم اون جو رو تحمل کنم...
میدونی بدترین چیز چیه ؟؟؟
اینکه اطرافیانت واسه چیزایی که شاید واست هیچ ارزشی نداره باهات بد برخورد کنند...
از شانس مزخزف من 1ی از پسرای به اصطلاح تاپ(top) دانشگاه که من اصلا نمیشناختمش بهم پیشنهاد داد...منم با خونسردی تمام پاسخ - دادم و به خیال خودم خلاص شدم...
اما عجیب این بود که از اون روز دیگه دوستام شدن دشمن!!!!!!!!!
واقعا که چقدر بعضیا کوته فکرن....
کاش این انتقالی کوفتی زودتر جور بشه ...اه...
چقدر وقتی تو خونم حس خوبی دارم...
وقتی میام اینجا قدر لحظه هامو بیشتر میدونم...
اما خب خوشحالم که مامان ازم راضیه...این مهمه...
فیلا بای

فاخته جونی...داداش حسین ...کوشید؟؟؟
مهدیه عزیزم بازم تفلدتو تبریک میگم

نگار
بهار91

Mina
1391,02,05, ساعت : 11:06 بعد از ظهر
:-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-:


رفته بودیم مراسم شبی با شهدا!
من عاشق شدم :-2-06-:الان من مردم از خنده:-2-06-:
5 تا بسیجی اومدن جای ِ تابوتارو درست کنن:-2-20-:اولش توجهی نکردیم:-2-20-: بعد اینا گلا رو ریخته بودن زمین...من و خواهرم شروع کردیم به جمع کردنشون :-2-20-: یکی رو دیدیم :-2-20-: خیلی باحال بود :-2-20-: برادر بسیجی ِ باحالی بود :-2-20-: یکیشون برگشت به ما گفت خواهر اینارو نیاز داریما..خواهرم برگشت گفت داریم جمع میکنیم بدیم به شما...بعد من یه دسته کرده بودم....اون پسره اومد کلا رو از دستم گرفت :-2-20-:من مُردم:-2-06-:عاشق شدیم رفت :-2-20-:
نشست زمین گلبرگارو جمع کنه، از خواهرم تشکر کرد:-2-30-:باید از منم یه تشکر میکرد :-2-30-:
حالا من اینو از کجا پیداش کنم:-2-30-::-2-30-:

کلی خندیدیم الان :-2-06-::-2-06-:

فردا باید برم زیارت عاشورا:-2-30-:شاید پیداش شد:-2-30-:

:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:



یاد ِ حسام ِ کسی می آید افتادم:-2-30-:من یه زمانی عاشق حسام بودم :-2-06-:

آلتینا
1391,02,05, ساعت : 11:12 بعد از ظهر
به نام خدایی که هیچ وقت تنهامون نمیذاره


شهادت حضرت فاطمه رو به همگی تسلیت عرض میکنم.
_______________________________________________

وووووییییی دلم برای اینجا یه ذره شده...
امیدوارم حال تک تک تون خوب خوب باشه...
ما بسی آدم خوفی شدیم مثل یه بشه خو درس میخونیم کلاسا رو میریم و در آخر امتیا رو گند میزنیم ...خوب بیــــــــــــد؟؟:-2-27-:
یعنی ایندفه واقعا برای این امتحانه خوندیما رفتیم سر جلسه به سوال دوم رسیدیم ذهنه ارور داد...از بس فعاله بچه:-2-27-:
ما دریافتیم چرا اینقده که این مخمون رو چیزای دیگه فعاله رو درس نیست....:-2-27-: اگه یه اپسیلن که برای چیزای دیگه فعاله برای درسمون باشه ها معدل الف موشیم ما شک نکنین:-2-27-:
.....................
حس دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی قشنگه .... خیلی
و ما جدیدا داریم این حسو تجربه میکنیم
هیجان جالبی تو زندگیت ایجاد میکنه و بعضی وقتام ناراحتی از ندیده شدن یا نادیده گرفتن....
احساس میکنم دارم کم کم بزرگ میشم
و باورم نمیشه یه روزی هم خودم درگیرش بشم. ..چون هیچ وقت جدی نمی گرفتم ...یعنی باورم این بود...
ولی......جانب عشق عزیز است فرو مگذارش....
:-2-41-:
....................................
جمعه روز فوق العاده ای بود
عروسی پسمل خاله بود ما هم کلی تغییرات دادیم...همه فرک نمودند مزدوج بشدیم:-2-22-:
و یک خبر از یک دوست که برام خیلی عزیزه...انرژی فوق العاه ای گرفتم....:-2-16-::-2-16-:بسی دوزش داریم این بشر دیونه رو:-2-16-:
.........................................
مامی مهتاب بازم تولدت خیلی خیلی مبارک ...
مهسایی دلم برات یه ریزه شده دوستم....
غزالی امیدوارم هر جا هستی موفق باشی برای کنکورت خیلی دعا میکنم
..............بعضیام که تازگیا مثل غریبه ها برخورد میکنن ، ملالی نیست. این روزا نباید رو کسی حساب کرد......:-2-15-:.....

دلاتون خوش روزاتون آفتابی



زیاد نباش...

زیاد خوب نباش...

زیاد دم دست نباش...

زیاد که خوب باشی...زیادی که همیشه باشی...

دل آدم ها را می زنی..

آدم ها این روزها ، عجیب به خوبی..به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند...

زیاد که باشی..زیادی می شوی...


زیادی هر چیزی هم آلرژی می دهد

...عجیب...دورمی شوند...

خیلی عجیب...زیادی می شوی!!!!!!!!!

goli62
1391,02,05, ساعت : 11:21 بعد از ظهر
سلامممم
وای من امروز خیلی عصبانیم .:-119-:میگی چرا؟ بذار بگم .من تو ازمایشگاه تشخیص پزشکی کار میکنم .اخر ساعت کاری بود .و من خسته میخواستم زودتر لباسامو بپوشم بیام خونه که خانم دکتر لطف کردند و به یه مرض در کمال احترام گفتند که اشکالی نداره میتونه همین حالا ازمایش بده .وایییییییییییییییییییییی انقدر عصبانی بودم که نگووووووووووووووووووو میخواستم کله این دکتر احمق و بکنم :-2-33-:که خودش 2 هر روز 2 ساعت میاد ازمایشگاه .اونم میشه دستور میده دیگه نمیدونه که پرسنل بیچاره داره از کی کار میکنه.از خدا میخوام که به هممون صبر بده وبه بعضیها هم یه جو انصاف

nemesis
1391,02,05, ساعت : 11:33 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام :-2-25-:

دیروز تو کتابخونه سر یه لواشک یک دیوونه بازی در آوردن بچه ها :-2-06-:

لواشکای بوفه انصافا خیلی خوشمزه است.... همه گروه ما هم ترشی دوست :-2-27-: سمانه اومد یه تیکه خیلی گنده برداشت.... من و بهناز تیکه مون کوچیکتر بود... فاطمه هم که خودش لواشک و خریده بود یه تیکهب رداشت بعد رفت دنبال شارژر برا موبایلش :-2-31-:
به بهناز گفتمب یا لواشک و قایم کنیم فاطی بیادب بینه هیچی نمونده.... تو همون حین سمانه اومد دوباره لواشک برداره.. میگم دختر هنوز اونیکه دستته رو تموم کن بعد بیا بردار خود فاطی هیچی نخورد.... خلاصه این یه تیکه کند رفت ما هم برداشتیم لواشک و قایم کردیم و مشمبای خود لواشک و گذاشتیم رو میز :-2-27-:
فاطی اومد دید مشمبا خالی و هیچی نیست... یکم لوس شد که چرا برا من نگه نداشتین :-2-33-:
ماهم گفتیم سمانه خورد :mrgreen:
فاطی هم رفت هر چی دست سمانهب ود کند و خورد... سمانه اومد لواشک برداره بهناز کلش برداشت فرار کرد :-2-35-:
فکر کن دو تا دختر گنده داشتن تو کتابخونه دنبال بازی می کردن :-2-06-:

امروزم شیوا و دوستش اومده بودن :-2-16-: خیلی خوش گذشت.

امروز همه از درخت چوب شور افتادهب ودن اونم کنجدی :-2-28-:
اولش شراره خرید آورد پخش کرد... انقدم زیاد بود یه خط در میون می کرد تو حلقمون تموم شه....

یه ربع نشده سمیرا رفته خریده آورده تعارف می کنه... رویا می گه من دیگه نمی خورم :-2-30-:
میگم سمیرا میری یچی بخری هماهنگ کن دیگه الان شراره گرفت :-2-43-:

حالا همه اعتراض می کردن ولی بازم می خوردن :-2-22-:

یکم بعد ندا پاستیل آورد:-2-16-:
یکم بعد بچه ها سیب و نارنگی پوست کندن :-2-08-:

رویا و شیوا می گن کتابخونه خیلی خوش می گذره هر روز بیایم :-2-22-:

بعد شیوا اینا رفتن... یکم بعد بهناز اینا پفک موتوری گرفتن... تازه اونو تموم کرده بودیم زهرا از خواب پاشده اومده رفته چوب شور خریده :-2-06-: ایندفعه همه می خواستن بزننش :-119-: بعد رفته دو تا پفک خریده یه موتوری یه دونم توپوق :-2-31-: من خیلی دوست داشتم بازم موتوری بخورم حیف که حاضر شدهب ودیم برگردیم... چند تا بیشتر نخوردم :-2-14-:
بعدم میگیم رژیمیم می خوایم لاغر شیم :-2-27-:

رویا هم عاشق یکی از بچه های کلاسشونه... اونم همیشه کتابخونه اس... حالا اینا امروز چند بار روبرو در اومدن ولی خودشونو زدن به اون راه بعد رویا دپرس شده بود که سلام ندادم :-2-22-: خل هر وقت اون نگاه کرده این سرشو انداخته پایین هر وقت این نگاه کرده اون سرشو انداخته پایین :-2-22-: نوبرن به خدا :-2-22-:
امروز با سمیرا پیاده برگشتنی دیدم زمانی (همون پسر مذکور) تو مجتمع سمیرا ایناس :-2-35-: قراره آمار دربیاریم.:mrgreen:

عصری با سمیرا پیاده برگشتنی یک چیزی دیدم که :-13-::-13-::-13-: این شکلی شدیم رسما... بعضیا آبرو رو خوردن حیا رو قی کردن :-2-02-: ولی کلی خندیدیم و تفسیر کردیم... :-2-22-:

+ شادی خوبه بهت خوش گذشته :-118-: تا باشه از این مراسما... ایشالا اینبار با اون چش و چالت یکی رو تور کنی :-2-22-: بلدی که :-2-27-:

+ مینا :-6-: فرداب رو تو تشیع شهدا به یارو بگو شمارتو بده نماز صبح بیدارت کنم. :-5-:

امروزم دو تا شهید اینجا تشییع کردن بردن دانشگاه آزاد..... من یادم نبود نرفتم ولی چند سال پیش دانشگاه خودمون 5 تا آوردن مینا خیلی مراسم قشنگی بود... ایشالا قسمت بشه بری واقعا یه چیز دیگه اس... التماس دعا دارم

+ تو توییت بد عادت شدم از اول خاطرم هی شماره شکلکا رو تایپ می کنم بعد یادم می افته اینجا اون شکلی نیس :-2-22-:

+ مهدیه جونم تولدت بازم مبارک :-2-40-: ایشلا سال دیگه همون که خودت می خوای بهش برسی :-6-::-11-:

فکر کنم یه چیزای دیگه هم می خواستم بگما ولی یادم رفت. :-105-:

شب همی بخیر :-118-:

ایام فاطمیه رو هم تسلیت می گم و التماس دعا دارم.

elnaz 90
1391,02,05, ساعت : 11:40 بعد از ظهر
سه شنبه ساعت 11.15
سلام:-2-25-:خوبيد؟
چه هواي خوبيه نه؟ عاشق اين هوا توي بهارم. خنك باشه و يه وقتايي نم نم بارون بياد. از گرما و آفتاب تابستون بدم مياد كلافه كننده س. امروز داشتم مي رفتم كلاس هوا خنك بود سرحال شدم:-2-41-:
پريروز رفتم دكتر. يه عالمه قرص داد بهم گفت برو بخور تا ده روز ديگه خوب نشدي بيا بفرستم آندوسكپي:-2-15-: من آندوسكوپي دوس ندارم خو:-2-39-: آقا يكي از اين قرصا كه داده بود بهم مثلا" اشتها آور بود بعد من ديروز قبل از غذا اينو خوردم بعدشم كه رفتم كلاس،كلا" تما مسير و توي كلاس و اينا گيج مي زدم. انقدر خوابم ميومد كه پاهامو مي كشيدم رو زمين حال نداشتم راه برم. صدامم در نمي يومد. ديدين آدم مي ره دندون پزشكي بعد دهنش سِر كه مي شه يه جورايي شل و ول حرف مي زنه، من ديروز اونجوري حرف مي زدم. داشتم مي مردم از زور خواب يعني ولم مي كردن همون وسط خيابون دراز مي كشيدم:-2-35-: رسيدم خونه شام خوردم خوابيدم تا 11 صبح.بعد امروز رفتم اسم اين قرص رو سرچ كردم ببينم چيه من اين مدلي شدم اصلا". من فكر مي كردم آرامبخش ديدم همه كاره هست جز آرامبخش اصلشم كه اشتها آور بود از اين فك و فاميل آنتي هيستامينم بود:-2-28-: يعني من آنتي هيستامينم كه مي خورم داغونم همش خوابم. ديگه امروز نخوردمش گفتم اشتها نداشتن بهتر از اين وضعيته داغونه:-2-41-:تو عمرم انقدر خواب آلود نشده بودم.
امشب رفته بودم خونه داييم. زنداييم هر سال شب شهادت حضرت فاطمه آش نذري داره. آش شله قلم كار فكر كنم اسمشه. بعد امشب مامانم گفت بيا بريم يه هم بزن ثواب داره. نمي دونم چرا هيچ سالي نمي رفتم اما امشب واقعا" پشيمون شدم به خاطر همه ي اين سالايي كه اين آش بود و من نرفتم. موقع هم زدنش يه حسه خوبي داشتم.اون حسمو دوست داشتم:-2-41-: چندبارم ياد اين كتاب كسي مي آيد افتادم. اونا حليم هم مي زدن من آش:-2-35-:


+مهدي يه بار ديگه تفلدت مبارك :-2-40-:آقا ما برنامه داشتيم تايپيك بزنيم برات اين مينا سوكسمون كرد زودتر زد:-2-35-:
+ شهادت حضرت فاطمه رو تسليت مي گم


فعلا"

~شب خیس~
1391,02,06, ساعت : 12:02 قبل از ظهر
سلام بشه ها ...:-2-16-:خوبین؟؟:-2-25-:چ بخرا؟؟؟:-2-08-:فعلا نت دستمه میام واسه خودوم سفا و صیتی..:-2-27-:دلم براطون طنگیدح بود ....:-2-39-:کر نمیدونین...محلی دلم گرفطه.....نمیدونم متوجه میشین چی مینویسم یا نه ...اما اگه متوجه نشدین پیام بذارین برام براتون ترجمه کنم ...:mrgreen:ها...میگفتم ....:-2-15-:دلم گرفتح ...دوص دارم برم بیرون ....دور....اشق و ثفا....:-2-39-:عمع....نمیشح....:-2-30-:نمیدونم دوثت جونیم چیشح ......نمیاد ثایط....مهل نمزارح...دلم براش طنگولیدح.....دیگح چ بخر...بابا بیاین یه سر بح من بیشاره بذنین...:-2-14-:خثطح شودم بثکح بیکار بودم....بشح ها....چرا زندگی اینطوری شده .؟؟؟؟هیچ معنی نمیده ....اصلا مزه ای نداره ...اصلا نمیدونم ...:-2-15-:بعضی وقتا برعکس اواتار شاد و شنگولم ...دلکم می گیره :-2-39-:..اما هیشکی نیس که باهاش بحرفم ...98تیا برام مث خانوادس....وقتی میام اینجا خیلی میخوشه ....:-2-27-:خلاصه....امروز 4 ساهت تو مدلسه بیکار و بیکار و بیکا رچرخیدیم...حرف زدیم ...با دوشتام ....بعدم اتمحان ریاضیو پیچوندیم .....فیزیکم نرفتیم سر کلاس....:-2-14-::-2-01-:کلا زحمت کشیدیم ..:-2-16-:بسی خسته شدیم...بعدم اومدیم تو سرویس ...اومدیم خونه ...کلا دبیرا امروز مهربون بودن ...نمیدونم چرا...
....
...
...
.
.
.
.
:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:..
راستش خیلی وقته ...مدت زیادیه:-2-10-: ....میخوام شروع کنم به رمان نوشتن ..:-2-02-:.اما نمیدونم چرا شروع میکنم اولشو ...ولی ادامه نمیدم .:-2-34-:...الان دوتا رو شروع کردم :-2-11-:...ولی یکیش به دو صفحه هم نرسید.:-2-11-:..یکیش 20 صفحه شد ...خوبم پیش رفت ..اما ویندوزمو عوض کردم .....پرید ...منم دیگه ادامه ندادم ...:-2-30-:اصلا نمیدونم .:-2-20-:.....خوشم نمیاد بذارم .:-2-20-:..نخونین ...:-2-07-:.یا خوشتون نیاد ....کلا:-2-07-: ...اما چون دوس دارم برای خانواده (سایت)مفید باشم:-2-17-: ....حتما یه کتاب خوب مینویسم ...میذارم برای شوما دوستای گلم .:-2-17-:...خوب منکه بیکارم:-2-17-: دوس داشتی بیاین سراغم ...:-2-20-::-2-20-::-2-11-::-2-17-::-2-07-::-2-10-::-2-10-:

shahrzad1369
1391,02,06, ساعت : 04:47 قبل از ظهر
سلام به همگی
شب و روزاتون خوش
چند روزی هست خاطره ای ننوشتیم
از شنبه که آزمایشگاه داشتیم به بعد.خیلی دوست داشتیم خاطره ای بنویسیم.خو شنبه خیلی خوش گذشت اما به خاطر دستم نتونستم بیام بنویسم.برای اینکه غصه نخورم که نمیتونم بنویسم دیگه نیومدم بخونم خاطره ها رو
دیشب اندکی دستمان بهتر شده بودش .گفتم کارای تایپیم رو که مونده انجام بدم بعدش بیام خاطره بنویسم ،که وقتی کارا رو به یه حد قابل قبولی رسوندم دیدم انقدر دستم درد میکنه که دیه نمیشه چیزی نوشت
الانم یه ذره که مینویسم درد میگیره مجبورم با دست چپ بنویسم:-2-39-:خوب سخته دیگه
اما در اولین فرصت خاطره شنبه و جریان مضروب شدن دستمان را تعریف مینماییم.
بله دیگه خلاصه امشب دیدم کلی دلم برای این تاپیک تنگیده گفتم بیام یه چند تا خاطره بخونم
با بچه ها خداحافظی کردم که بیام خاطره بخونم و برم بخوابم.که آنچنان محذوب شدم که ساعت رو یادم رفت.الان که دیدم اینجوری شدم:-2-31-:
فقط اومدم یه سلامی به همه بکنم
بیشتر از این نمیتونم بنویسم.
دوستتون دارم
مراقب خودتون باشین
ایام به کام:-118-:
شهرزاد


*راستی این متن رو خوندم و به نظرم قشنگ بود
دوست داشتین بخونینش

اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمی پنداشتم تو خود این را می دانی.
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری.
مراقبشان باش.
به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.
خودت را مجبور به بیان آنها کن.
به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند.
اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.... همراه با عشق
(گابریل گارسیا مارکز)

Az@de
1391,02,06, ساعت : 10:35 قبل از ظهر
درود...:-2-25-:
دیروز از اون روزایی بود که من به ترک دیوارم می خندیدم!:-2-14-:بعد ِ کلاس زبان ودانشگاه خسته و کوفته یه تاکسی گرفتم و بی حوصله زل زدم به پنجره تاکسی....تو عوالم خودم بودم که یه مادر با یه دختر حدود 3 4 ساله سوارشدند... یه کم که گذشت...خانومه خواست کرایه ش رو زودتر حساب کنه...از راننده پرسید مقدارشو بعد راننده هه اشتباه کرد 500 تومن کم گفت..بعد گفت: خانوم شما یه 500 دیگه رد کن بیاد!
خانومه:منظورتون اینه که 500 تومن دیگه بدم خدمتون؟!
سر این خنده م نگرفت ولی بعد که سر چیزای دیگه خنده م گرفت به اینم خندیدم!...حالا بعدش مهمه!دختر بچه هه یه جا نمیشست اصن... هی عقب جلو می شد!واییی الان که دارم می نویسمم دارم می خندم!...بعد تو یکی از همین تکون تکون خوردنا سرش عقب جلو شد وآب دهنش پرید بیرون! بازم خنده م و با سرفه خوردم! بعد یه کم دیگه..بچه هه شروع کرد به شعر خوندن با این مضمون:مامان من چه نازه! گوشاش خیلی درازه!:-2-06-:
بازم خودمو کنترل کردم اما وقتی رسیدیم روبروی خیابونمون و پیاده شدم از موقعی که رفتم رو پل هوایی تا دم خونه تیکه تیکه خندیدم و تا دیدم مردم رد میشن خندمو کنترل کردم! حالا هی لبمو گاز می گیرم!سرفه می کنم! فکمو روهم فشار میدم! مگه خنده م بند میاد! از دم خونه هم تا دم واحدمون دوباره خندیدم! اومدم تو خونه که دیگه بدتر!...اصن یه وضعی بودش!...کلا این هفته زیادی شاد بودم!..یکشنبه ای هم سر کلاس فارسی عمومی یه استاد داریم خیلی بامزه س!...از دست حرفا و ادا اصولاش هی خنده م میگرفت! یعنی من که فقط نه بقیه بچه ها هم! منتها چون مثل روزای پیش زیاد بی حوصله نبودم...خنده هام در حالت طبیعی خودشون قرار داشتن و بند نمی یومدن! حالا خداروشکر بی صدا بودش! جلو هم نشسته بودم! استاده هی نگاش که میفتاد به من خودش از خنده من خنده ش می گرفت!آخرش گفت من نباید نگاه تو کنم بذار رومو بکنم اینور{سمت مخالف منو گفت} نبینمت خنده م نگیره! اینقدر خندیدم تو اون دوساعت که اشکم دراومد!...خیلی خوب بودش اون روزهم!ولی تابلو شدم سر کلاس منی که همیشه آرومم!...
خاطره راجع به خنده خیلی زیاد دارم! ولی الان دیگه حوصله تایپ ندارم!...
این بود خاطرات ما!...

:-2-40-:

doorin
1391,02,06, ساعت : 10:44 قبل از ظهر
صبح قرار بود بریم مسافرت.
بیدار شدیم که اماده بشیم.تلفن زنگ خورد.مامانم جواب داد
خالم بود.اخه دیشب نوبت خاله نسرین بوده خونه مامان بزرگ باشه
خاله به مامان گفت دایی حالش بد شده
اما 5 دقیقه بعد عمو زنگ زد گفت فوت شده.
تفاوت حالت ها تو یه روز به یه زنگ تلفن وصله.اخه این چه مشیته؟؟
حالم انقدر بده که حد نداره

ܓܨ سارا ܓܨ
1391,02,06, ساعت : 12:26 بعد از ظهر
سلام بچه های نودهشتیا:-2-25-: خوب هستین
همچنان از آتلیه خدمت می رسیم چقدر کاری هستیم ما :-2-06-:
از خواب که بیدار میشیم صبحونه می خوریم لباس می پوشیم میایم آتیله، سر کارم اولین کاری که میکنیم
میایم سراغ نودهشتیا.وقتی هم وارد نودهشتیا میشیم دیگه ....اومدنمون با خودمونه رفتنمون باخدا ..............
به قول مامانم وقتی پیشینی پای این کامپیوتر دیگه انگار متوجه اتفاقات دوربرت نیستی .....
آخه یه بار داداشم و زن داداشم بچشون هستی جووووووووووووون.......
اومده بودن ....دیگه داشتن خداحافظی میکردن من از اتاق اومدم بیرون میگم سلام چطوری؟ خوبین؟
چرا ساعت 12 شب اومدیدن بیچاره زن دادشم از خنده غش رفت میگفت تو برو به بیزینست برس :-2-06-::-2-06-:.....
خب الان بریم به بیزینسمون برسیم.
فعلا تا بعد:-2-25-:

✿KhanomGol
1391,02,06, ساعت : 12:46 بعد از ظهر
سلااااااااااام
دیروز روز خیلی مسکوتی بود چون من حس شیطونی نداشتم و به شدت کسل بودم...سر کلاس هم آروم مظلوم درس گوش میدادم بدون هیچ اظهار نظری .....فک کنم استادمون کفش برید هیچ وقت منو این همه ساکت ندیده بود ........
ساعت بعدش تو استراحت تریای یونی ... نوشمک آورده بود پری ازذوقش رفت خرید منو پریسا هی میگفتیم این کارا چیه ..ما همینجوری تابلو هستیم نکن دختر این کارارو گوش نمیداد اصرارهم داشت بره سر کلاس بخوره
تو مسیر تا دانشکده منو پریسا کلی ازش فاصله میگرفتیم که مااینو نمیشناسیم هی پری برمیگشت بیاین دیگه ...ماهی خجالت میکشیدیم هی بهش میگفتین حداقل زیرچادرت بگیرش گوش نمیداد ..........رفت تو کلاس ... ما هم بافاصله وارد شدیم آخ که نمیدونین بین بچه ها سر نوشمک چه شورشی بود سرش دعوا بود :-2-06-:
استاد که وارد شد کلاس قیامت بود بنده خدا تعجب کرده بود چه خبره آخرهم هیچکی نخورد نوشمکو افتاد سطل آشغال:-2-06-:
ساعت بعدش ترجمه شفاهی داشتیم ...استادمون فیلم میذاشت ما باید عین همونو تکرار میکردیم وترجمه ..... رفتیم آزمایشگاه زبان ....
شهاب اومده بود کنارما 3تا نشسته بود که بهش برسونیم .....استاد فیلمو گذاشت .هی هم رو شهاب قفل میکرد وازش میپرسید ماهم بهش میرسوندیم اما این آدم مگه آیکیو داره بهش میگفتیم بگو کافتا :پالتوی خز
شهاب بلند و با افتخار میگفت استاد گفته کوفت :-2-06-:
کلاس روهوا بود ....استاد میگفت خوبه 3نفر دارن بهت میرسونن :-2-06-:
یه جای دیگه هم توفیلم آقاهه به خانومه میگفت شما مادر این دخترید ؟ من فک کردم خواهرشین
چون آقای تو فیلم صداش خیلی بدبو د هیچ کس دقیق کلمات رو نمیفهمید ...فقط مفهومشو میفهمیدیم
که یکی ازپسرا گفت استاد میگه شما مامانشین ؟/
زنه میگه پ ن پ باباشم
جمیع کلاس::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خداییش خیرشون بده اندکی مارو سرکلاس میخندونن:-2-06-:
توسایت هم برام اتفاقای خوب خوب افتاد ........ناراحتیم از یکی رفع شد ........
داستان کوتاهمو هم نوشتم .......... امیدی خیلی برای فینال ندارممممممممم....... یعنی میشه؟؟؟؟؟:-2-08-:
همچنان حس درس خوندنم سرکوبه :-2-15-:
فعلاااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااا

-نازلی-
1391,02,06, ساعت : 02:18 بعد از ظهر
تصمیم گرفتم برم کلیسای وانک...سر فرصت...از علائم صبح تا حالا یه بند کتاب خوندنه...سیستم عامل اون گوشه داره چشمک می زنه....
به فریده و الناز که گفتم تا حالا نرفتم منارجنبون تعجب کردن...خیلی ها تا حالا خیلی جاها که بغل گوششونه رو نرفتن...بعد هی دلمون سفر می خواد...
یادش بخیر...با کلانتر که از نظر می گذشتیم، هر روز ظهر...بعد از تعطیلی مدرسه...همه ش چشممون به کلیسا کوچیکه بود...یه بار هوس کردیم بریم...یه روز بارونی بود...من گفتم نه..ترسیدم...جای غریبی بود...مثل وانک توریستی نبود...یه در باز بود و وسوسه ما...نرفتیم....
با نازی هم از دم وانک رد شدیم و فلافل سه سوت خوردیم و نرفتیم تو.....
چرا هر بار با مامان می ریم نظر نمی ریم کلیسا؟؟ حتی یه بار؟؟؟
چرا اینقدر با منیر و مریم و الهه و اونجا بودیم و عصرای تابستون صاف روبرو جلفا کلاس زبان می رفتیم، یه بار نرفتیم کلیسا؟؟؟
چرا نظر و جلفا و خاقانی و کوچه پس کوچه های محل ارمنی ها برام این قدر آشناست، ولی یه بار هم نرفتم وانک؟؟؟
اون روزا چقدر دورن...ولی دلم می خواد برم وانک...دلم می خواد تصویرم از کلیسا، اون دوتا صلیب بالا سر گنبدهای نزدکی پاساژ مریم نباشه...دلم نمی خواد همیشه یکشنبه ها صدای زنگ کلیسا ها فقط تو گوشم باشه، اونم سر کلاسمون..تو پیش دانشگاهی...
واقعا چرا تا حالا منارجنبون نرفتم؟؟؟ چرا اتیشگاه رو ندیدم؟؟؟؟
چرا هیچ جایی رو مثل میدون امام دوست ندارم؟ چرا اینقدر بهم آرامش می ده؟
کاش الان هم اون موقع ها بود...قرار می ذاشتیم و یه کلیسا می رفتیم...قرار می ذاشتیم و به جا دم ستوده وایسادن و کیک و شیرینی تر خوردن، یا به جای پن پن سه سوت خوردن با کلانتر و دم آرمنیا پا پا به کردن، قرار می ذاشتیم می رفتیم یه بار کلیسا...باید برم به کلانتر اس ام اس بدم....
امروز بعد از مدت ها یاد آرمنیا و رفیق افتادم...یادش بخیر....کاش یه کتاب بود می بردم فنر کنن....
چقد وقته دم فرش فروشی نایستادیم و حرف از این و اون و خودمون نزدیم؟؟؟
چقدر وقته نرفتم بابک لوازم تحریر بخرم؟؟؟ مداد فابر کستلش رو دارم استفاده می کنم...
کاش کلانتر این جا بود، اس می زدم بریم کلیسا....
خوبه پنج شنبه بریم با مامان..بازه یعنی؟؟؟؟؟؟
دلم برا اون روزامون لک زده...پریروز یاد پسر خانم سهرابی افتادم....دیروز یاد عادله....
یعنی آدمایی مثل کلاریس و آرتوش و امیل یک شنبه ها میرن وانک؟؟؟ یا اون کلیسا آرومه؟؟؟
اینایی که دم جلفا مغازه دارن می تونن شبیه کدوم یکی از شخصیت های کتاب باشن؟؟؟
چقدر برامون زندگی کردن با ارمنی ها عادی بوده تا امروز....برا من لااقل....امروز ...این کتابه رو که خوندم...انگار دارم تازه می بینمشون...صداهاشون...حرف زدنشون...لهجه شون...
اون خانم پیره که تو ایستگاه اتوبوس از نوه ش گفت...نوه ش که خیلی دوس بداری بود و نیم تونست فارسی حرف بزنه...
چرا شب چله ماها کاج و بابانوئل برا عروسامون می بریم؟
چرا مامان با دوست ارمنی هاش هنوز رابطه نداره؟؟؟ چرا من تاحالا دوست ارمنی نداشتم؟؟؟
کنارم، دور و برمون دیگه چیا هست که برام طبیعی باشه و یه کتاب بهم بگه اینا رو ندیدی و نشناختی و ....
پنج شنبه یادم باشه تو جلفا قدم بزنم...رو اون سنگ فرشا....
یادم باشه به نازی بگم به یاد اون روز یه بار بریم جلفا، دو تایی...پای پیاده....یعنی اون روز تکرار می شه؟
دوباره یه کتاب خوندم و....فکرم مال خودم نیست دیگه..از صبح تا حالا..از دیروز عصر تا حالا...
چرا بچه که بودم خوشم میومد از مامانم می پرسیدن شما ارمنی ید؟؟؟ چرا دوست داشتم مثل مسیحی ها قبل از غذا و خواب دعا بخونم؟؟؟ اونا قبل از غذا و خواب دعا می خونند؟
چند وقته برگه برا زیراکس نبردم آرمنیا؟؟؟ رفیق هنوز اونجاست؟؟؟ اکبر آقا چی؟؟؟
چرا هیچ وقت ازشون نترسیدم؟؟؟ چرا نگاهاشون پاک بودم بهمون؟؟؟؟ ما زیادی بچه سال بودیم یا اونا زیادی بزرگ سال؟؟؟
چقدر وقت می بره آدم های دور و برم و بشناسم؟؟؟
پنج شنبه یادم باشه یه سر هم بریم ستوده....

اقای اهم
1391,02,06, ساعت : 02:27 بعد از ظهر
امروز روز تعطیل از سات 10 اومدم نت و تا حالا اینجا بودم حتی نهارو هم برداشتم اورم همینجا میخورم....
این از امروز
ولی وای دیشبو بو چه شبی بود ...تا ساعت 9 که خونه بودم بعد یکی از بچه های کوچه مون زنگید که تنهام بیا اونجا..ماهم رفتیم ...
فوتبالم بود ...بووووووووق هم بود و خیلی چیزای دیگه ...هیچی دیگه شرط بندی هم روی بازی کریدم ولی ریسکش بالا وبد و لی گفیم کم نیارم ... هیچی دیگه تا ساعتای دو سه بیدار بودیم بعدشم همونطوری .....وقتی چشامو باز کردم دیدم ظرف تخمه جلو چشامه.....
بیدار شدیم همه جا رو ملا درست کردیم بعدشم اومدم خونه ...
اخ جون شرطو هم بردیم ...فک کنم یه کبابو افتادیم...
روز تعطیلتون خوش

H0NEY
1391,02,06, ساعت : 02:51 بعد از ظهر
به نام خدا

امروز 4-25-2012 (تاریخ شمسی دم دست نبود :-65-: )
تو این چند روزه اتفاق زیاد افتاده که ترجیح میدم تعریفشون نکنم:-2-15-: خیلی خوب نبودن یا میشه گفت اصلا خوب نبودن:-2-39-:
امروز صبح خداروشکر قرار نبود بریم مدرسه کمبود خواب گرفتم دیگه http://www.millan.net/minimations/smileys/moonsmiley1.gif خیلی بده از شنبه تا 5 شنبه همش منتظر یه تعطیلی باشی http://www.pic4ever.com/images/reading.gif اگه بخوان تاخیری هارو واسه انضباط دادن حساب کنن بی چاره ام :-2-42-:یه 20 باری تاخیری خوردم :-2-38-:
دیروزم که بی خیال اصلا دوست ندارم بهش فک کنم اما این روزا از همه وقتا بیشتر حس اضافی بودن میکنم:-2-39-: فکر کنم اگه نبودم زندگی همه خیلی بهتر و اروم تر بود http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/sorry.gif اما حالا که هستم یه جورایی شاید مجبورن تحملم کنن :-2-39-: درسته من مثل خیلی از دخترا اروم و ساکت و خانوم خونه دار نیستم اما فکر میکنم میشه یه جور دیگه هم به یه نفر اشتباهشو گوش زد کرد:-2-39-:
تو مدرسه ام که همیشه نیمکت ذخیره هام هر وقت هیچکی نباشه تو زمین من اون اخرین نفری ام که بازی داده میشه اونم 5 دیقه ی اخر http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_110.gif
بی خیال :-2-37-:
ما بریم رد کارمون کلی درس دارم http://kay.smiley.free.fr/images/7091.gif
هانی کوچولو :-118-:

تهرانhttp://smileys.smileycentral.com/cat/16/16_4_10.gif


http://i8.glitter-graphics.org/pub/629/629738j9c5orq9aa.gif http://i8.glitter-graphics.org/pub/629/629738j9c5orq9aa.gif

~شب خیس~
1391,02,06, ساعت : 03:01 بعد از ظهر
سلام بشه ه ا...خوبین ...من بازم طبق معمول بیکارم . و در گیر و گور عروسی..
نمیدونم چرا هم بیکارم هم در گیر و گور عروسی....
جالبه هاو....توجه نمودین ؟؟؟
بابا خیلی خشکین شماها...خو یه سر ب من بدبخت هم بزنین دیگه ...
امروز کلا اتفاق خاصی نیافتاد ...با یه دوست محترم بحثم شد و ایشون دیگه جواب بنده رو نمیده ...
کلا بیخی...روز روز به روزروز دارم تو درسام پس رفت میکنم ...خیلی نگرانم اما به روی خودم نیمارم ...دیروز تنهایی از خونه زدم در....با ترس و لرز و اینا ...خدا رو شکر سالم رسیدم .....بابا من خاطره ندارم ...خو چی بگم؟؟
دیشبم تا 4 اینا بیدار بودم ....فردا هم مدرسه نمیرم ...امتحان زبان دارم ...خودمون تعطیلش کردیم ....
شنبه امتحان زیست دارم .....کتابمو اوردم مثلا خونه مادر بززرگه بخونم ما نمیخونم که ...من خودمو میشناسم ...

Mina
1391,02,06, ساعت : 03:18 بعد از ظهر
حالم خوب نیست :-2-39-:هر وقت بهار میاد،به جای ِتازگی...من افسردگی میگیرم:-2-39-:لعنت به این هوایِ بهار :-2-39-:

کیبورد رو عوض کردم...اصلا نمیتونم باهاش تایپ کنم...صد رحمت به کیبورد ِخودم...از دست یکی دلخورم، خیلی دلخورم، کاش یه ذره...فقط یه ذره منودرک میکرد...کاش!

حوصله هیچ کاری رو ندارم، مراسم رو هم نرفتم....شب هم دیر خوابیدم وصبح زود بیدار شدم..الان بیحال ِ بیحالم!

کاش یه روزی برسه، بدونیم، زندگی همیشه اونی نیست که ما میخوایم!
باید یه کمی هم به حرفهای ِطرف مقابلمون بها بدیم!

+ شهادت حضرت فاطمه رو تسلیت میگم!

feedback
1391,02,06, ساعت : 03:23 بعد از ظهر
:-118-: به نام حق :-118-:

سلام
یه روز خوب میاد ...
من میدونم که میاد ...
یعنی اینو شرط میبندم که بالاخره میرسه. بالاخره میاد و همه ی این بدی ها رو میشوره و میبره. آخرش میاد. شاید یه روز خوب دیر بیاد. ولی مطمئنم که میاد. من منتظر یه روز خوبم. خیلی هم خوب. دوست دارم برسه. با قدمهاش با حرفاش با نگاهاش
اون روز خوب رو میگم. دوست دارم با همه ی وجودش بیاد. یه روزی که دیگه بدی نداره. دیگه غصه نداره. اون روز خوب میاد. حتم دارم که میاد.
بارون میاد شر شر
از آسمون چه محشر
حال میده بری زیر بارون قدم بزنی. یه حسی الان دارم. نمیدونم چیه؟! ولی یه حس جالبیه که چون نمیدونم چیه ، نمیتونم توصیفش کنم. کاشکی بلد بودم حواس رو. کاش میتونستم الان توصیفش کنم. خودم اینجام دلم بهشت زهرا :-2-16-: دلم تنگشه :-2-16-: خیلی هم زیاد تنگشه :-2-16-:
یَک حالی میده بری زیر بارون قدم بزنی پیاده هم بری تا خود بهشت زهرا :-2-16-:
بعضی وقتا دیوونه بازی حال میده. دوست دارم یه بار تجربه ش کنم. عاشق آدمای دیوونه م. چون هیچ غمی تو دنیا ندارن. انقدر حال میده دیوونگی. از خدا میخوام اونی هم که بعداً زنم میشه ، مثل خودم دیوونه باشه. :-2-06-: آرزو بر جوانان عیب نیست. :-2-06-: شتر در خواب بیند پنبه دانه :-2-06-:
مثلاً یه نفر باشه که پا باشه. بهش بگی از ولیعصر تا تجریش بریم. اون بگه باشه اصلاً چرا پیاده؟! بیا تو بارون بدو بدو بریم تا اونجا. بعد بری دربند. لواشک بخوری. چهار سیخ جوجه بزنی. بعد برگردی یه زیارت بری امامزاده صالح. بعدش از میدون تجریش بگیری و بیای پایین به سمت راه آهن. بعد از راه آهن بری آزادی. خل خل بازی :-2-16-: انقده حال میده. :-2-16-:
همه شونم دو نفری. :-2-16-: حتماً تجربه ش میکنم. دوست دارم این تجربه ها رو. خیلی حال میده. تو فیلم پارک وی ، عاشق شخصیت پسره شده بودم. اسمشو یادم نمیاد. همون که دیوونه بود. چه حالی میداد. یادتونه یه جمله معروف داشت به زنش میگفت : بریم خل خل بازی؟! :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
زیر بارون
قدم زنون
خل خل بازی :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
یَک حالی میده خدااااااااااااااااااااااا :-2-32-:
عاشقتم خداااااااااااااااااا :-2-32-:

paria69
1391,02,06, ساعت : 03:41 بعد از ظهر
سلام
نمي دونم چرا وقتي دلتنگ ميشي هر چي غمه مي ريزه تو دلت....
امروز كلا تو خاطره هام بودم، خيلي دلم گرفته، شايد اشكم ريختم، بعضي ها هستن كه خيلي دوستشون داري، مهرشون تو دلت لونه كرده....امروز دلتنگ كسايي هستم مه مهرشون تو دلم لونه كرده، كاش امروز هوا باروني بود، هواي دل من كه بارونيه پس ديگه مهم نيست....
كاش مي شد خاطره ها رو delete كرد هر چي ميكشم از دست تلخي و شيريني خاطره هاست...
حال و روزمو خاطره ها مشخص ميكنن،
بازم ميگم دلم تنگه كساييه كه الان حتي لحظه اي به من فكر نميكنن.......
:-2-30-:

ماه منیر
1391,02,06, ساعت : 03:43 بعد از ظهر
سلام بچه ها خوبین:-2-25-:
مدت یک ساله که من منتظر یک خبری هستم که هنوز نرسیده نمیدونم شما هم منتظر بودین یا نه؟ خیلی
حس بدیه با هر زنگ تلفن از جا میپری میبینی خبری نیست ولی نمیدونم چرا همش امیدوارم که فردا
حتما کارم راه میفته اگه امید هم نبود که دیگه واویلا بود من برای همه شما خاطره نویسهای عزیزم دعا
میکنم که به خواسته تون برسین شما هم برای من دعا کنین
به همه کسانی که اینجا مینویسن و متولد اردیبهشت هستن تبریک میگم
به دورین عزیز هم تسلیت میگم
خیلی دوستتون دارم مواظب خودتون باشین:-2-25-:

نفس اخر
1391,02,06, ساعت : 06:22 بعد از ظهر
سلام به همه:-2-40-:
امروز یه روز دیگه ست..
روزی که باخنده شروعش کردم و ...
با گریه ادامه ش دادم..:-2-03-:
و حالا.. وحالا دارم فکر میکنم به علت خنده و گریه م ..
برام جالبه.. برام جالبه که عامل هردوتاش یک نفر بود..:-2-18-:

امروز یه مسیج برام اومد که نوشته بود :
وقتی پایت خواب میرود نمیتوانی درست راه بروی...لنگ میزنی..
وقتی دلت خواب میرود نمیتوانی درست فکر کنی...عاشق میشوی..

چرا این مسیج امروز برام اومد؟؟ همون روزی که..

من عاشقم؟؟؟ من که حتی نمیدونم عشق یعنی چی..
ولی میدونم دوست داشتن یعنی چی..
این حسیه که با تمام وجودم میفهممش..:-8-:

پس دلم خواب نیست.. پس لنگ نمیزنم..:-2-32-:

من زندگیمو دوست دارم... زندگی که با این حس زیبا دارم.. حس دوست داشتن..

پس فراموش میکنم اگه گاهی اشکمو دربیاره..:-2-03-:
وبیاد میسپارم لحظاتی رو که خنده رو به لبام میشونه..:-8-:

من زندگیمو دوست دارم:-2-05-:

ماه شب14
1391,02,06, ساعت : 07:31 بعد از ظهر
سلام..
دلم گرفته ...
از همه یجورایی بدم میاد..
....
میخوام بنویسما ولی دستم نمیاد!

دیروز برای بهترین دوستم کاری رو انجام دادم که شاید بشه گفت خودمو خورد کردم..

اما اصلا متوجه نشد که من برای اون اینکار و کرده بودم..
تشکر که نکرد هیچ!!!! طلبکار هم بود...

خسته ام ..خیلی خسته ام
روزام تکراری و مسخره شده..
کی میخوام عوضشون کنم؟؟؟ کی میخوام یه سرو سامونی به خودم و زندگیم بدم؟؟؟؟

asal_cheshmak
1391,02,06, ساعت : 10:22 بعد از ظهر
سلام
تمام ِ دوشنبه رو توی عذاب وجدان سپری کردم ! تصمیم گیری سختی بود ... راهمم غلط بود ولی بهتر از راه ِ درسته!
گاهی وقتا اجبارا باید کر و کور و لال باشی ...
هم مریض بودم و هم ناراحت ... فقط تونستم چندتا کتاب بسازم و بس !
دیروز هم صبح رفتم کارت تخفیف نمایشگاه رو از بانک گرفتم و برگشتنه هم ظرف خریدم برای نذری مامان! ظهر هم خالمو دخترخالم اومدن و به مامی کمک کردن! من که طبق معمول مثل جنازه بودم و حتی مسجد هم نرفتم ...
حوالی غروب بود که سردرد گرفتم و هنوزم ادامه دارد ...:-2-39-:
چشمامم به شدت میسوزه و اصلا نمیتونم به چیزی نگاه کنم و الان نیم باز هستن تقریبا!
تمام ِ ترسم از اینه چشام ضعیف بشه و نتونم پای کامپی بشینم :-2-27-:
این هفته هم گذشت به استراحت :-2-22-: در کل ، من یه روز سالم نبودما ... خودم دیگه کفری شدم از خودم وای به حال بقیه..!
مخ ِ بابا رو زدم بریم مشهد :-2-15-: بدطوری دلم میخاد برم ... شکر ِ خدا خودشم پایه بود و گفت هروقت شما بگید ...
خوبیه کار ِ آزادم همینه ها ... :-2-41-: من و مامی هم گفتیم 21 اردیبهشت ... امیدوارم به هم نخوره رفتنمون ...
خالمم همون روز با کاروان میره ... اینجا که همو نمی بینیم بریم اونجا بلکه یه دو ساعت هم پیش خاله جان باشیم :-2-22-:
این روزا علاوه بر تمام ِ امراض ِ جسمی !! آلزایمر شدید هم اذیتم میکنه ... :-2-28-: کلا فکر کنم اساسی از کار افتادما ...
امروزم تا ساعت 3 همش خواب بودم و هنوزم سردرد داره منو می کشه! :-2-39-:
ما که برفتیم ! شبِ عالی ، متعالی ...:-2-41-:


هر شب ...
به خودم قول میدهم كه ...
فراموشـت كنم !...
وقتی عکســـت را می بینم...
تو را كه نه ...
قولم را فراموش می كنم... !!

فرودو
1391,02,06, ساعت : 11:07 بعد از ظهر
این روزا مشغولم
خیلی زیاد
فکر کنم مشغله سنگین تر از گند زدن برای من به وجود نخواهد آمد
و یا شاید به وجود نخواهد داشت :-2-22-:


سیستم باید روشن باشه خودش
بازی داره شروع می شه
فردا هم کلاس دارم و هم خواب
خسته ام به اندازه ی تمام روزای مفت خوریم


چقدر لذت بخشه یه بارم قدرت دست تو باشه و فقط زل بزنی تو چشمای طرفتو فقط نگاش کنی :-2-37-:


چند وقته که به این نتیجه رسیدم که چقدر خوبه چند وقت دیگه یه وقتی بذارم برم بزنم خودمو ، بذارم گوشه طاقچه خونه مون:-2-39-:


روز خوبی داشته باشین :-2-41-:

shahrzad1369
1391,02,07, ساعت : 06:17 قبل از ظهر
سلام به همگی
امروز یا بهتره بگم دیشب نقش ساعت داشتم
قرار بودش تا چهار بیدار باشم خواهرمو بیدار کنم.میخواست درس بخونه.میدونست اگه ساعت بذاره خاموشش میکنه و خواب میمونه.کلی خواهش کرد که بیدار بمون.منم دیدم کلاس ندارم دلم سوخت قبول کردم
اما بعد از اینکه بیدارش کردم دیگه خودمم خوابم نمیادش.پریده حسابی!
یه سری تو نت چرخیدم.یه سری تو سایت.اما خبر خاصی نبود!
اینجا هم نمی دونم چرا انقدر ساکته؟از دیروز تا حالا فقط دو صفحه خاطره جدید بودش که خیلی عجیبه.قبلنا روزی پنج صفحه رو جلو میرفت!
دیشب هم سایت همینجور دلگیر بودش نمی دونم چرا؟
امیدوارم حال همه خوب باشه و سرشون به کارای خوب و خوش گرم باشه و درگیر ناراحتی ها نباشن
منم که هم چنان بیشتر از یه خط نمیتونم با دست راستم بتایپم و با دست چپ کار میکنم.خدایی خیلی سخته.امیدوارم برای هیچ کس پیش نیاد
خیلی دلم برای دوستام تو سایت تنگ شده
این چند وقته زیاد خبری ازشون نیست.فقط دعا میکنم هر جا هستن سلامت باشن

دلم تنگ است
بسان قایقی گم گشته در دریا
پر از ترس است
نمیدانم کجا بودم کجا هستم
مقصد نامعلوم است
در این آشفته بازار
به دیدار تو مشتاقم

دیگه بیشتر از این نمیتونم بنویسم
همه رو به خدا میسپارم
مراقب خودتون باشین:-2-40-:
روز خوش
شهرزاد


کسی نبوده که تردید را بهانه کنم!
خودم غریبه شدم،چرا گلایه کنم!
تمام خاطره ها از میان خاطرم گم شد
چگونه خاطر عشق را بهانه کنم؟
شبی میان سکوت و هوای بارانی
بخوان دوباره مرا! تا به سوی چشمانت
دوصد ستاره کنم!
کسی به حرمت تب های گهگاهم
نشد رفیق نگاهم ،بگو چه چاره کنم؟
چه حسرتی ست ،غریبی میان دیده ی تو
چگونه گریه ی خونبار را ترانه کنم!

Terme1988
1391,02,07, ساعت : 07:33 قبل از ظهر
سلام :-2-25-:
صبح عالی متعالی :-2-16-:
ساعت 5:05 بیدار شدم دیگه ام خوابم نمی بره... :-2-15-: خوابم میاد ها ولی منو نمی بره!!!!

من خوب شدم، همه چی خوب شد... نمی دونم شایدم من خوب بودم، همه چی خوب بود... یا شایدم من خوب تر شدم، همه چی خوب تر شد.... ای بابا چه فرقی می کنه :-2-14-:
بارون میاد در حد لالیگا، امیدوارم تا 9 ادامه داشته باشه، من عاشق بارونم، کاش می شد الان برم بیرون خیلی هوا دل شده. به قول مامانم آدمو یاد شمال می ندازه فقط اینجا صدای دریا رو نداره.....

من حرم می خوام... امام رضا راهم نمی ده... :-2-39-: دیشب تا دم در رفتم ولی نذاشت برم تو :-2-39-:
دعا کنین برام. من می خوام برم حرم، دعا کنین راهم بده...:-2-39-:
خدافظی...

بعدا نوشت::::

| یادمان |
ختمِ پدر
پسر بزرگ وارد شد
مادر به گریه گفت:
ما بعد از این، بوی پدر از تو می گیریم...
پسر به هق هقی بلند گریست
و لحظه ای بعد
همه
دماغ ها را گرفته بودند!

اکبر اکسیر


بعد از بعدا نوشت:::::

جان آدم ها برابر نیست
وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است، همه ی خشمش یک جا فرو نشست. زن پزشک، زیبا، خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود. همان جلسه ی اول دادگاه قاتل را بخشید. در پاسخ دیگران گفت: جان آدم ها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او، این مردک را بکشند. همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت.

تی.آمو
1391,02,07, ساعت : 09:16 قبل از ظهر
سلام......... :-2-25-:
يه سلام باروني از يه نطقه ي خيلي كوچيك از ايران................يه شهر دور و بي نام و نشون كه اگه شهيد مطهري نبود مطمئنا هيچوقت اسمش حتي يكبار هم شنيده نمي شد..............
فريمان..........
جايي كه من به اونجا انتقالي گرفتم اونم به مدت دوسال ...............
و الان دقيق يك هفتست كه من تو اين اداره ي كه اگه بشه اسمش رو اداره گذاشت كار ميكنم ............
وقتيكه قرار شده بود از مشهد به اينجا بيام ..كلا قيد همه چي رو زده بودم از نت گرفته تا رفقا...........
حتي رفيق فابريكام تاره فهميدن من اينجا اومدم.........خوب يكم برام سخت بود و البته اتفاقات ديگه اي هم افتاده بود كه باعث شده بود من قيد همه چيز رو برايه يه مدت بزنم...........
به هر حال حالا كه اينجام.................
ولي خدائيش اين شهر با همه كوچيكيش شهر با صفائيه........و مردم صادق و بي ريايي داره ...........

و دلم براي سايت و بچه هاش واقعا تنگ شده بود..........:-2-40-:

من پر از بودن هاي بي دليلم.............پس دليل بودنم را نپرس.............................

N@s!m
1391,02,07, ساعت : 10:21 قبل از ظهر
سلام
دیروز اینجا رگبار پراکنده آمد ما کلی با بابا جانمان خنده کردیم :-2-31-:آخه تا می رفتیم حیاط خیس می شدیم تا می پریدیم توخانه بارون بند می آمد :-2-06-:
فیلمی بودا
و دیگه ............
دیروز ساعت شش هم با مامان رفتیم نماز حضرت زهرا خونه یه بنده خدایی که وقتی یک قضیه را فهمیدیم کلی حالم گرفته شد
صاحبخانه عزادار بود و از دل پر نشست تعریف کرد تا نگو دختر خواهرش تو این ایام عروسی اش بوده همه چیز خوب و عالی پیش میره تا اینکه زمانی میرسه که عروس و داماد را دعوت می کنند برای رقص
عروس و داماد در حال رقص تا اینکه ...........
عروس در آغوش داماد ایست قلبی میکنه و ................تمام
من که اون لحظه قفل کردم ..قفل، قفل
مثل یه قصه باورنکردنی بود که از دهن خاله عروس می شنیدم که الان عزادار جلومون گریه می کرد
اما ..........
آدمی الحق آهی و دمی که میگن هست
حرف و حدیث هاش بماند و رومانتیک موندن یک طرف دیگه
خدایاتنها چیزی که ازت می خوام زندگی آرام و بدون دغدغه و عاقبت به خیری هست
یاحق :-2-40-:

sabooha
1391,02,07, ساعت : 10:33 قبل از ظهر
درود بر دوست جان هایم .:-2-25-:
این روزها ما به پسرجانمان شک کرده ایم .
به گمانم محمدصدرا جانمان یکی از آن فرشته کوچولوهایی است که در دم و دستگاه خدا جانمان مسئول ثبت و شمارش شکرگزاری ما آدمها هستند .
محمدصدرا در هر حالی که باشد و به هر کاری سرگرم ،
کافی است بلند بگویی خدایا شکرت که با سرعت سرش را بالا بگیرد
هرجا نشستی پیدایت کند
اول توی چهره ات دقیق شود
بعد به بالا یعنی آسمان نگاه کند و
آن وقت یکجوری شبیه اینکه کسی بخواهد بگوید :
"شکر گزاری شما تایید و به حساب شما منظور شد "
به شما یک لبخند جانانه می زند .
چه می دانم شاید ...
محمدصدرا باعث شود که ما شکرهایی را که به خدا بدهکاریم ،ادا کنیم .
راستی شازده کوچولوی ما بدون کمک و تکیه کردن می نشیند گیرم روزی چند بار ، چپ می کند و دادش بلند میشود .:-119-:
ما برویم به پسرجانمان خدمات مادرانه ارائه بدهیم .

ارادتمندیم
من و فرشته کوچولوی شکر شمارم محمدصدرا .

پ ن :
شبنم جان جان ، جای بسی افتخار است این لطف شما به من و وروجکم .عرض ارادت بانو :-2-40-:

اقای اهم
1391,02,07, ساعت : 11:11 قبل از ظهر
امروز تلخم....بدذ مزه ام...
حالم داره به هم میخوره....
دیشب فوتبالو خراب کردن...من امپرم دودیه....
وای نمیدونم عصبانیتو چطور خالی کنم.....:-2-33-::-2-33-::-2-33-:
کاش میشدفرمت بشه یه قسمت هایی از ذهنم

وای این نتم داره بد تر میکنه ادمو ...
دیشب زیاد حرص خوردم امروز با همه دعوا کردم..دوستام همه زنگمیزنن که شرطو پس بده اخه پریشب شرطو برده بودیم ...ولی خدا رو شکر دیشب شرط بندی نکردیم...
روزتون به خیر

شبنم
1391,02,07, ساعت : 11:39 قبل از ظهر
پنج شنبه 7 اردیبهشت 91

سه شنبه عصری رفتم خونه فرشته ، خیلی جالبه که یه دوست رو بعد از 5 سال ببینی و خیلی لذت بخشه که ببینی به چیزی که میخواسته رسیده. اون موقعا جریان اشنایی من وفرشته مربوط میشد به یه سری جریانا که پریروز فهمیدم سرانجام جریان فرشته خوشی و ازدواج بوده. خیلی خوشحال شدم. بسیار زیاد. کلی انرژی ازش گرفتم. دخترهنرمندمون کلی تابلو به در و دیوار خونه اش زده بود که من داشتم پیش خودم فکر میکردم خب چرا انقدر تابلو خریده! آخر دیدم پای همه شون امضای خودش و خواهرشه ! کلی بهش مفتخرتر شدیم. بعد فهمیدم که رمان پدرش چاپ شده و نشستم زیر پاش که خودشم دوباره بیاد تو این راه. فکر کنم دستونشته هاشو آخر بگیرم خودم به اسم خودم چاپ کنم. خیلی قلم خوبی داشت. مخصوصا نوشته های کوتاهش که خطاب به هلیای خیالی مینوشت...
خلاصه اینکه اون چند ساعت عالی بود
بعدشم اومدم خونه و دیروزم که داداش و خواهرمون خونه مون بودن.مشغول بودیم :-2-22-: شبشم پاشدیم رفتیم گلدیس خرید و برگشتیم خونه :-2-27-::-2-27-:الانم که سرکاریم جفت مدیرامون نیومدن ما داریم کار میکنیم حقوق اردیبهشتمونم حلال باشه :-2-37-:

آبجی مینا :-9-::-9-::-9-::-9-::-9-::-11-:

شادی چیرا تهدید میکنی؟ تو بیا تیرون به ما خبر بده خو کی جرات داره نافرمانی کنه :-42-::-42-::-42-:

آخر هفته ی خوبی داشته باشین :-53-::-53-::-53-:

hoda_f1
1391,02,07, ساعت : 11:57 قبل از ظهر
پنچ شنبه هفت ارديبهشت:
امروز خوشم.......الكي خوشم..........
از صبح تا حالا هزا بار به خودم گفتم مگه مرض داري...ديوونه اي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه ماهه حقوق نگرفتم..................سال جديد به دليل مشكلات شديد مالي شركت حقوقم به جاي اضافه شدن كمتر از سال قبل شد..............دو هفته ديگه كنكور دارم............با كلي زحمت رمان نوشتم ولي سرجمع ده نفرم نخوندن.....نهار براي ظهر نپختم.......يه عالمه لباس براي شستن و اتو دارم و هزار تا فكر و خيال يل افكن شير پير كن........
ولي نميدونم چرا سرخوشم........شايد ديوونه شدم تو اوج خوش به حاليا اينقدر سرحال نبودم.....از حال زيادي خوش امروز كلي قدم زدم......از صداي پرنده ها لذت بردم و هواي تميز روز بعد از بارون با تمام وجود بلعيدم...................
حالم خوبه........سر حالم.........زندگي سبز و ابيه..............هوام كه بهاريه..........:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
امروز روز خوب خداست........اسمونم ميخنده.....مثل دل من كه بي دليل ميخنده........

!ستوده!
1391,02,07, ساعت : 01:16 بعد از ظهر
فرار می کنم از تو و از خودم دوست داشتم می تونستم از این جسم خارج بشم و یواشکی فرار کنم به جای که غیر از خدا هیچ کس

نباشه هر چیزی باشه اما انسان نباشه.....

دیگه ادم خوبی نمی شناسم دیدی مثل خودت بدبین شدم نسبت به همه حتی خدا..!!!! اینه سوغات عشق تو......

و اما ازت نمی گذرم خودتم میدونی پس نیازی به تکرار نیست

روزی میرم واسه همیشه دیگه هیچ جوری دستت بهم نمیرسه .........اما دوس دارم ببینم ات در حالی که تقاص پس دادی ...!!!

خدایا توی قبر سرد جای ام بده من از این دنیا بیزارم.......:-2-39-:

http://up.vatandownload.com/images/2wtbx6gk70ms3lpisbne.jpg

minOoO97
1391,02,07, ساعت : 01:22 بعد از ظهر
پنج شنبه! یه سوال؟! امروز آخر هفته است یا فردا؟!!!:-2-37-:

دیروز عصر آهنگ "سلام" فریدون رو گوش می کردم تا حالا به این بیت دقت کردین؟:


تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست

تو دنیایی منی اما به دنیا اعتمادی نیست

خیلی بهش فکر کردم! یعنی یکی که بهت میگه تو همه ی دنیامی؛ بازم بدون اینکه تو یا اون بخوای؛ به این همه دنیا هم اعتمادی نیست!!! همیشه یه چیزی ورای قدرت تو وجود داره!:-2-37-:

.Monire.
1391,02,07, ساعت : 01:39 بعد از ظهر
سلام

از سه شنبه تا حالا یک ریز تلفن زنگ میخوره!اصلا خوشم نمیاد تلفن جواب بدم!!سه شنبه که از دانشگاه برگشتم دیدم هیچ کس نیست کلید هم نداشتم موندم پشت در،رفتم طبقه ی چهارم پیش الی.زنگ زدم به مونا دیدم جواب نمیده بعد گفتم شاید بابا بدونه کجا رفتن که یا منم برم پیش اونا یا اونا بیان خونه.زنگ زدم که بابا گفت اومدن بیمارستان.مونا حالش بد شده.ساعت 5 که مهدی اومد رفتم خونه بعد هم که بابا زنگ زد گفت باید عملش کنن ساعت 9 تا 12 هم اتاق عمل بود.تلفن هم که تند تند زنگ می زد واقعا اعصابم رو خورد کرده بود.از یک طرف هم هر کس زنگ می زد می گفت خونه تنها نمون شام بیا اینجا.منم که از دانشگاه برمی گردم فرقی با جسد ندارم.حالا تو این هیر و ویر خستگی و عمل مونا محبتاشون گل کرده بود!اخر سر که بابا زنگ زد گفت برو شام خونه ی مادر بزرگم اینا.گفتم من نمیرم خسته ام می خوام بخوابم هر کس که میخواد خودش بره!اونم که دید اینجوریه و قاطی کردم گفت باشه پس بمون.مهدی رفت و منم رفتم یکم استراحت کردم.تا اینکه بابا اومد و گفت که اوردنش بیرون و به هوش هم اومده.
دیروز هم که مرخص شد و همینطوری هی مهمون میاد و میره.امشب هم که ارزو اینا میان فردا شب هم که از قبل قرار بود جشن باشه و هنوز هم هست!!منم که از چهارشنبه شدم کوزت!
درس هم که الحمدلله تعطیله.کلی هم کار دارم که باید انجام بدم که این هفته به هیچ کدومشون نمی رسم.

اخر هفته ی خوبی داشته باشین:-118-:
منیره،پنج شنبه،13:38،91/2/7

foro0ghi
1391,02,07, ساعت : 03:05 بعد از ظهر
رازعشق شقایق
:-2-39-::-2-39-:


شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_028.gif
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیا سوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

http://mokhtal.com/smilies/1298093866_empathy2.gif
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها شکر می کرد ، پس از چندی
http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282267%29.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif
در این صحرا که آبی نیست به جانم ، هیچ تابی نیست، اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من، برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Blacky_Moving/blacky28.gif
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
:-2-39-::-2-39-::-2-39-:

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت ، زهم بشکافت
http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
:-2-39-::-2-39-:

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif
و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif
91.2.7
http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif

foro0ghi
1391,02,07, ساعت : 03:53 بعد از ظهر
به نام او و به یاد تو..
امیدوارم همکارا و مدیرای بخش عذر ما را بپذیرند http://forum.takdune.com/images/smilies/14.gif ...بعد از چندی آمدیم...و دلمان خواست 2 پست بنگاریم. .خوشحالمان میکنید اگر پاک کن به دست نگیریدو پاکش نکنید و به زباله دانی نیاندازینش.........شاید که با این کار دلم را نیز شاد کنید.. http://www.millan.net/minimations/smileys/friaresmilley.gif

شعر اول رو حمیـــد مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :
http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_028.gif http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_028.gif
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282235%29.gif
بعدها فــروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_300.gif http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_300.gif
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
http://www.kolobok.us/smiles/user/kez_13.gif http://www.kolobok.us/smiles/user/kez_13.gif
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده: http://s4.rimg.info/d8b39db3fbcd1bd61b66d755e10c3870.gif


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!!!:-2-39-::-2-39-:

91.2.7
http://s19.rimg.info/c0dec66333debab14d8d942e5abbd0bb.gif



http://www.kolobok.us/smiles/icq/bye2.gif

hamid_diablo
1391,02,07, ساعت : 04:05 بعد از ظهر
سلام بچه ها
حالتون خوبه انشالله

بازم پنجشنبه اومد.من معمولا پنج شنبه ها اینجا پست میزارم!!! آخه حس و حال خوبی داره:-2-16-:
امروز جاتون خالی با چند تا از بچه های خوب دانشگاه قرار گذاشته بودیم بریم پارک آب و اتش که درباره پروژه ای که استاد گفته بود کمی حرف بزنیم:-2-33-: دیروز من با بچه ها هماهنگ کردم که برای فردا هر کی برای خودش یه چیزی برای خوردن بیاره که مثل سری قبلی از دست هم به خاطر جساب کردن خوراکی ها دلخور نیشم:-119-:

امروز دونه دونه بچه ها زنگ زدن که یا مریضیم یا مهمون ویژه (خواستگار) داریم یا امتحان داریم یا....خلاصه اینکه به زور راضی شون کردم که هر طور شده بیان بریم هم یه دوری بزنیم و هم سر این پروژه لعنتی کمی بحث کنیم.چشتون روز بد نبینه.ساعت 11 همه رسیدن پارک و همه چیزط اورده بودن جزء کتاب و جزوه و قلم و کاغذ و ....:-2-06-:

من مونده بودم به این بچه های عتیقه چی بگم.خلاصه امروز رو با کلی مسخره بازی و شیطنت!!! گذروندیم و خدا پروژه رو به خیر بگذرونه:-2-38-:

bahar1313
1391,02,07, ساعت : 04:19 بعد از ظهر
پنج شنبه 7 اردیبهشت 1391
سلامم. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟احوالات؟
دلم برای اینجا چقدر تنگ شده بودا.
اوضاع و احوال نسبتا خوبه. بیکارم ولی این بیکاری بد فرصتی نیست واسه ی دور زدن تو کارا عقب موندم. اینقدر کار عقب مونده دارم که نمی دونم از کجا باید شروع کنم.
این روزا، روزای کارای سخته، روزای تصمیمای سخت. انگار روزای گذشتن از بلوغه. روزای بزرگ شدن.روزایی شناختن، شناخته شدن. روزایی که بلاخره باید ردشون کرد.روزایی که همه باید ازش بگذرن ولی چی جوری گذشتنش، از کجا گذشتنش با کی گذشتنش خیلی مهمه. خیلی زیاد.
جاهایی که ازشون می گذری، کسایی که باهات میان، روبروت وامیستن، موندگار می شن. می شن زندگی تو، خاطره تو، هستی تو ....

دیروز به صورت کاملا یه کاره داشتم به مامان می گفتم می دونی چیه مامان، اتفاقات زندگی سخت و اسون می گذرن، ولی در نهایت اونی ضرر کرده که دوستی و رفاقت منو از دست داده.:-2-41-:http://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_twiddle-thumbs.gif
قیافه ی مامان:http://www.web-smilie.de/smilies/schockierte_smilies/Eyecrazy.gif (http://sheklak-khanoomi.blogfa.com/)
قیاقه ی ابجی کوچیکه:http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/_950/wonder.gif http://www.moppo.net/anisigns/signer/doh/doh.gifمامان باز این کپسولای اعتماد به نفس ابجیو قاطی پاتی دادی این دوز اعتماد به نفسش زد بالا.
می بینین تو رو خدا؟ احترام کوچیکتر بزرگتری از بین رفته. ما کی جلو بزرگتر پامون دراز می کردیم.
پ.ن
دلم برای یه بعد از ظهر پر از خنده، پر از احساس خوب دوستی توی این تاپیک خیلی تنگ شده بود.
دلم براتون تنگ شده بچه ها

روز همگی خوش و ایام بکام

*R I R A*
1391,02,07, ساعت : 05:30 بعد از ظهر
سلام سلام:-2-25-:
خیلی وقته تو این پیج چیزی ننوشتم...دیگه نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد.....خسته شدم دیگه بریدم...خیلی کار دارم....ترم آخر کارشناسی و هزار تا مصیبت که نمی دونم به کدوم برسم!!!؟؟؟؟......یکی از پروژه های آخر ترم و این هفته سه شنبه باید ارائه بدیم و هنوز با بچه های گروه یه کلمه هم روش کار نکردیم....موضوعش بررسی فمینیسم روی یکی از رمان های فیتزچرالده!!!!.....فقط تنها کاری که کردیم این بوده که از نت مطلب در اوردیم!!! همین!!!......خدا فقط بهمون رحم کنه...
خب دیگه از غرغر کردن بیام بیرون برم تو خبر عروسی.......هورا!!!! ........ شنبه عروسی دخترعموی مامانمه که کرج می باشد و تو باغه و م.خ.ت.ل.ط.......به به چه شود!!!......نامزدیش هم همین طور بود و حالا بعد دو سال دارن عروسی میگیرن....اینم بگم که همین عروس خانم یکی از رمان خوان های قهار این سایته ولی عضو انجمن نیست....من اینجا رو بهش معرفی کردم و فقط میاد رمان دانلود می کنه و می خونه......خب از همین جا هم بهش تبریک می گم چون خواننده ی اینجاست و ممکنه که گذرش بیفته و اتفاقی این پیج و به عنوان مهمان بخونه!!!! البته تو این روزها که سرش شلوغه احتماش به صفر نزدیک تره........
خب دیگه من برم به ریسرچم هام برسم البته اگه اینجا بهم اجازه بده.....خواب هم اضافه کنم که هوا بهاریه و جو طوریه که خیلی خواب می چسبه و منم که فقط این سه روز آخر هفته رو تعطیلم و باید کمبود خواب هفته رو جبران کنم....
فعلا بای خاطره خوان های گل :-2-40-:.....شاد باشین

Mina
1391,02,07, ساعت : 05:34 بعد از ظهر
شب هنوز نرفته اما تو چرا بیداری؟
نکنه این همه دردو تو میخوای برداری؟
تو گفتی همه شب من توی خوابت هستم
کاشکی امشب خود من چشم تو رو می بستم
من به دستای خدا خیره شدم معجزه کرد
معنی معجزشو زود تو قلبم برگرد
جاده تحویل بهاره حالمو زیبا کن
روی دنیای منو به روی عشقت وا کن
کاشکی امشب مث ماهی توی تنگت بودم
مث سالای گذشته مات و گنگت بودم
کاشکی امشب مث عشقای تو کوتاه میشد
اون که باید برسه ایندفعه پیدا میشد


سرما خوردم، چیزی که بیشتر از همه عصبیم میکنه، سرما خوردگی ِ فصل بهار و تابستونه!
منم بدبختی بدنم اونقدر ضعیف هست که!
به قول ِ معروف، پهلوان پنبه ام!

حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم!
بیکار پتو رو پیچیدم دور خودم نشستم پای ِسیستم!

دلم یه خواب درست و حسابی میخواد
کاش میذاشتتن دو روز کامل بخوابم!

دانلود آهنگ (http://www.dl.tvi.ir/files/01-90/877/Mohammad%20Alizadeh%20-%20Halamo%20Ziba%20Kon%28Www.TVI.IR%29.mp3)

REAL LOVE
1391,02,07, ساعت : 06:29 بعد از ظهر
سلام

هی بعد از سه روز ترک الان اومدم:-2-38-:
هیییی راس گفتن چوب خدا صدا نداره:-2-39-: پریشب سر بازی بارسا و چلسی کلی به داداشم خندیدم و کری خوندم؛ عوضش دیشب خودم اشکم دراومد:-2-39-: بایرن ِ لعنتی:-2-42-: بارسا خوب بازی نکرد و حقش بود ببازه ولی رئال از دل و جون مایه گذاشت:-2-39-:فکر کننننن کریس و کاکا پنالتی از دست بدن:-2-39-: خدا کاسیاس رو نگه داره برامون:-2-14-: هییییی روزگار:-2-39-:
تراکتورمون هم که (دور از چشم پرسپولیسیا:-2-35-:) الان در بهترین نتیجه به سر میبره:-2-16-: ماشالا چهار تا گــــــــــــــــــل:-2-16-: چشم استقلال درآد:-2-22-: فردا هم شهرداریمون یه تساوی بگیره ازش بسه شونه:-2-08-:

آقا نمردیم و آجــــــی شدیم:-2-16-: پریشب مهمون داشتیم، اسم پسرشون پارسا بود تازه زبون باز کرده بود... از همون اول بخاطر اینکه هم اسم خواهرش بودم کلی باهام دوست شد:-2-27-:(اصن یه چیزی بودا... بچه ها از من فرار می کنن این باهام دوست شد در عرض سه ثانیه) در حدی بود که دیگه شامشم از دست من میخورد:-2-27-:هرجا میرفتم دنبالم میومد و انقدر آجی آجی صدا میکرد تا خسته بشه:-2-27-:مامانش می گفت پیش بقیه انقدر اخموئه که نگو... گفتم پس با من تفاهم داره که باهام راه اومده:-2-37-:
یِــــــــل یـــاتـــــار تـــوفان یــــاتــــار ، یـــــــــاتماز تیراختـــــــور پرچــــــــمی:-2-32-:(باز من جوگیر شدم)(الان بازی تموم شد که این اومد این وسط ها)

دیروز از بی نتی نشستم "سعادت آباد" و "طهران تهران" رو دیدم:-2-37-:خیلی خوب بود ، کلی کیفول شدیم... الانم دارم "رویاهای بزرگ داشته باش" می بینم:-2-35-:(فهیم:-2-14-:)

دیگه هیچی دیگه زیادی حرف زدم برم ردّ کارم:-2-08-:

بهار شاید
کمی شکوفه باشد
کمی باران
کمی بوی خوب
بهار شاید
تو باشی کمی
یا حتی من
و انتظاری که به امید آمدنت
سبز می شود
بهار شاید...

*مهسان تولدت مبارک بازم:-2-41-:(عین این مادرا که میشینن سر و سامون رسیدن بچه هاشونو ببینن)

believe me
1391,02,07, ساعت : 07:13 بعد از ظهر
به نام خدا


سلام و درود بر همه ی دوستان
ایام به کام باشه


هی میریم دانشگاه میایم..میریم دنبال جزوه می یام....دنبال استادا برای کمک تو پروژه میام...کلا تو رفت و امدیم از نوع بدش..
سرم باید شلوغ باشه الان اما از اونجایی که دقیقه نودم خیالی نیس:-2-39-:همین کارا رو کردم عقب موندم از زندگی..هی میدوئه و نمیرسم
هیچی دیگه همین...میگذره و ما نیز به تماشای زندگی نشسته ایم..
بچه هایی که تو این ماه به دنیا اومدین تولدتون مبارک:-2-41-:





برای بعضی دردها نه می توان گریه کرد نه می توان فریاد زد...
برای بعضی دردها فقط می توان نگاه کرد و بی صدا شکست





پنج شنبه....7فرودین...سال 1391....




دوستای گلم خدا یار و نگهدارتون..دلاتون شاد:-118-:
تا دردودی دیگر بدرود

feedback
1391,02,07, ساعت : 07:49 بعد از ظهر
به نام خدا

بَس تنی :-2-31-:
یعنی به به سلام حال شما چطوره؟ همسر امسال شما چطوره؟ :-2-08-:
این یازدهمین خاطره ی ما بوده بیدندندی :-2-41-:
آقا بایرن را له می نماییم. :-2-36-: یعنی کام بایرن سرویس شود ان شاء ا... بگو ان شاء ا... :-2-41-:
یعنی که چی چی؟! :-119-:
البت ما حظ نمودیم که بارسا حذف شد. همین ما را بس :-2-41-:
میگه :
تنها راهی که یه زن میتونه یه مرد رو میلیونر کنه
اینه که اون مرد میلیاردر باشه !! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
میگی نه؟! خوب بگو نه. اصلاً به من چه؟! :-2-35-:
آمدیم چند تا مطلب فکاهی بذاریم و برویم چون خوشحالیم گفتیم شما را هم خوشحال بنماییم. :-2-38-:
دﺧﺘﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟
ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﭘﺴﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﭘﺴﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﻭﺳـﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ (ایش :-2-31-:)
ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ چهار ﻭ سی ﻭ هشت ﺩﻗﯿﻘه !!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آقا این مطلب رو قبول دارین؟!
یکی از شباهتهای اکثر خانومها اینه که طرز تهیه انواع استیک و ژیگو رو از برنامه آشپزی دنبال می کنن آخرش شام همون کوکو سبزی رو درست میکنن! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آقای عادل پور فردوس چرا میخند؟! :-2-06-:
تراکتور سرویس نشی ایشالا. نه یکی نه دو تا نه سه تا! چهار تا!!!!!!!!! :-2-31-: پرسپولیسمون رسماً ترکید. :-2-06-: آقا عین فوتسال تبانیه. :-2-06-: ما دوست داشتیم از قصد ببازیم که استقلال قهرمان نشه. اوم اوم :-2-06-:
آقا اگه من یه روز رفتم خواستگاری ، قراره صحبت مامانم با خانواده ی عروس این باشه :
آقای داماد چه کاره هستن؟
توی شرکت پاکسان کار میکنن.
اونجا کارشون چیه دقیقاً؟
به سلامت خانواده می اندیشن! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
حتماً یه روز به خانومم اینو میگم :
کی میگه جنس مردا خرابه ؟!
خانوم من یحتمل یه روز با عصبانیت پای تلفن میگه : “این موقع شب کدوم گوری هستی تو؟!”
منم میگم : “عزیزم ، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته که از یه انگشتر الماس نشانش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم اما من اون روز پول نداشتم ولی بهت گفتم که روزی حتماً این انگشتر مال تو میشه عزیزم…؟! “
بعد مطمئناً خانومم با صدای ملایم و خوشحالی بسیار برمیگرده میگه : ” بله عزیزم…”
منم میگم : “من تو رستوران بغل دستیش دارم شام میخورم!” :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آقا میگن کالسکه چیست؟!
واژه ای است اصفهانی که موقع خوردن یک میوه ی کال به زبان می آید.
کالِس که! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آقا من اصالتاً اصفهانی ام آ. اینه که ناراحت نشوید. :-2-38-: با خودم شوخی کرداهه. :-2-38-:
ما امروز رفتیم پیش آقای ترابی. انقده باحال بود. شوک به ما زد. ما ویبره از خود در کردیم. :-2-31-:
ها برویم به کار و زندگی مان برسیم. :-2-41-:

سعید هستم 2 ساله از قرقیزستان | امروزم 7 اردیبهشت شده مصادف با روز تولید رنگ آبی از مدادهای طرح سوسمار :-2-27-::-2-27-::-2-27-:
چیزی نیست. ایشالا خوب میشم. :-2-06-:

zahra_s
1391,02,07, ساعت : 08:15 بعد از ظهر
سلام....:-2-15-:
خوبین خوشین؟منم هی بدک....نیستم...!!!!:-2-15-:
آقا این چه بساطیه که من دارم؟از دست همه شاکی ام!!!!سر دوراهی موندم!!!!خیلی جالبه خودتو واسه یکی میکشی!!!تموم غم و ناراحتیت فقط واسه یه نفره!!!جالبترش اینه که اون طرف وقتی که ناراحتی و داری جون میدی ی بار میپرسه چی شده وقتی میگی بیخیال ...واقعا بی خیال میشه!!!!واقعا خنده داره!!!!یا نباید تو این دنیا نگران کسی بود یا این طرف من خیلی بی فکر و بی احساسه!!و هیچی براش مهم نیست!!!خیلی سخته که از همه خسته شی!!!!فقط به خاطر ی نخاله!!!:-2-28-:
هی میام ریلکس باشم نمیذارن که!!!همه بی شعور شدن!!!(استثنا هم هست!!:-2-31-:)


+قصـــه ي اصحـــــاب كهـــــف يـــــك شــــوخيـــــست !

اينـــجــــا يــــك روز كــــه بخــــوابـــــي

همــــــه

تـــــو را از يــــــاد ميبــــرنــــد ...



+خیلی دنیای بدی شده!!!اللهم عجل الولیک الفرج!!!

Leon SS
1391,02,07, ساعت : 08:26 بعد از ظهر
سلام.

فکر کنم دارم روزای سخت زندگیمو میگذرونم..........هه همش سختی بود که......
واقعا دیگه کم آوردم. دگه نمیدونم چجوری به زندگی نگاه کنم. خدایا هرچی سختی و غصه تو دنیا بود رو سرم آوار کردی هرچی نامرد و بی معرفته تو زندگیم قرار دادی و به هر شکستم خندیدی. اگه خدایی پس چرا دستمو نگرفتی؟
پس چرا منو فراموش کردی؟ صدامو بشنو خدا..............
به تو پناه بردم نا امید شدم. به قلبم خواستم پناه ببرم اما دیگه قلبی نمونده. بنده های عزیزت هرچی بود شکستن. به سنگ پناه بدم فقط گوش داد و کاری نکرد به عشق پناه بردم دیدم سنگدلی و دروغ جاشو گرفته.
20 سال از زندگیم نابود شد بقیش دیگه چه اهمیتی داره؟
دیگه چقدر تو خودم بریزم؟ دیگه چقدر اشک بریزم؟ د آخه دیگه حتی اشکمم به حال خودم در نمیاد.

به چی دلخوش باشم؟
نمیدونم....................

NAVA22
1391,02,07, ساعت : 09:03 بعد از ظهر
در سایه سار پهنه ی این خیمه ی کبود،
خوش بود اگر درخت، زمین، آب، آفتاب،
مال کسی نبود!
یا خوبتر بگویم؟
مال تمام مردم دنیا بود!
سلام
من شکر بخورم دیگه 5 شنبه ها از خونه برم بیرون! امروز همه ش تو ترافیک بودم.
کتابخونه 3تا مسئول آقا داره یکی از یکی محترم تر(!!!) اونقدر اینا محترمن که امروز نزدیک بود با کوله بکوبم تو سر یکیشون:-2-28-:! خیلی خودم و کنترل کردم البته پشت شیشه بود کوله نمی تونسته بهش بخوره!
دیروز یکی از فامیلا اومده بود دنباله مون بریم جایی. پسر 2 ساله شم اورده بود... بعد مامان بچه به دلایلی نمی تونست دنبال بچه باشه بچه هه هم بیش فعالی داره باباهه همه ش به دنبالش. من خودم و کشتم تا لباس عوض کنم! هرچی مامانم میومد درو می بست که من آماده شم این بچه میومد در اتاق و باز می کرد. اتاقم هم از بیرون دید کامل داره. دیگه آخراش رفته بودم پشت در کمد:-2-37-:!
بعدم که می خواستیم از خونه بریم بیرون پرید خوابید تو تخت من پتوم رو هم کشید رو خودش گفت نمیام... مکافاتی بود...
ما خیلی آدم رکی هستیم اکثر وقت ها خیلی خیلی ملاحظه می کنیم حرفی نمی زنیم ولی وقتی آمپرمان بالا بزند دیگر دست خودمان نیست... من وقتی در خونه ای باز باشه هیچوقت توی خونه رو نگاه نمی کنم چون به نظرم اصلا کار درستی نیست... این همسایه های مامانجونم در حد لالیگا فوضولند... چند روز پیش در خونه ی مامانجون واستاده بودیم بعد یکی از این همسایه ها همونجور که راه می رفت خونه رو دید می زد... انقدر محو بود که سرش خورد تو تیربرق جلوی خونه:-2-06-::-2-06-::-2-06-:! منم بلند یه چیزی گفتم طرف کپ کرد البته بی ادبی نکردیم چون از فحش بدمان می آید اما تیکه ی مودبانه اثرش بیشتر است:-2-08-:.
دیشب پی سی رو روشن کردم رفتم تو آشپپززخونه بعد دیدم داره از اتاق دود میاد! دویدم تو اتاق دیدم از کیسه! اون فامیلمون هم که به کامی وارده خونه مون بود... کیس و بازید گفت هیچیش نیس... الانم داره کار می کنه! نمی دونم اون دود دیشب از چی بود...:-2-08-:
+تولدی ها تولدشان مبارک:-118-:
+آخر هفته ی خوبی داشته باشین. شب خوش.:-118-:

sara_n
1391,02,07, ساعت : 09:16 بعد از ظهر
طراحی هم که شکر خدا از قبل عید مدادو دستم گرفتم همون بود این استاد ما رو بیرون نکنه خوبه:-2-22-: ولی معصومه و رزی حرص میخورن خندم میگیره:-2-22-:این 2 تا اخلاق من دستشون اومده:-2-02-:

میدونن من یاید زور بالا سرم باشه تا یه کاری بکنم داشتن دعوام میکردن من خیلی طفلکی ام معصومه میگفت تا 2شنبه باید کلی برام کار بیاری رزی هم داشت تایید میکرد ...همون موقع استاد اومد...این استاد نفهمید ما تنبلیم اونم فهمید:-14-::-14-::-14-:بهدم خندید و گفت اگه اینطوریه جلسه دیگه 1 چوب میارم میارم بالا سرت:-71-::-71-::-71-::-71-: ماهم گفتیم بیار استا جان:-47-::-9-: حالا از فردا میشینم چندتا طرح میزنم تا دوشنبه تحویل بدم:-2-32-:


نمیدانم دوستش دارم یا نه؟

با هم قدم میزنیم، با هم میخوابیم،

دلم ک میگیرد آغوشش را باز میکند و بر گونه هایم بوسه میزند

نمیدانم دوستش دارم یا نه؟!

تنهاییم را ...


ما این روزها بسیار احساس تنهایی میکنیم:-2-41-:حوصله نداریم...

پایمان را از خونه بیرون نذاشتیم....هی خدا

اون 3 شنبه هم سالگرد امیر بود پامو گذاشتم تو حیاط صدای نوحه خون اومد بغضم گرفته بود تمام چراغا هم خاموش کرده بود منم تونستم برم اتاق بشینم تا نشستم بغضم ترکید انقدر گریه کردم نزدیک بود غش بکنم

خیلی قشنگ میخوند جاشون واقعا خالیه... بعدم که چراغا روشن شد تازه من خاله ها رو دیدم بعدم رفتیم تو حیاط با بچه ها حرف زدیم...

خیلی شلوغ شده بود به 500 نفر یا بیشتر شام دادن ...خالم میگه من عروسیه امیر رو که ندیدم ...هرسال باید براش شام بدم...خدا خیرش بده هرسال داره خرج یه عروسیو میده....

الان چند شبه وسطای خواب نفسم میگیره قلبمم تند تند میزنه نمیدونم چمه ... باید بلند شم چند تا نفس عمیق بکشم تا خفه نشم



این روزها تلخ شده ام...

تلخ تر از زهرمار

به یاد روزهای خوبم

مدارا کن و به رویم نیار



هفته دیگه میرم تیرون پیش پارسا جانمان عزیز دل خواهر....:-2-16-::-2-14-:یه تک پا نمایشگاه کتابم میریم:-2-27-:بعدم که اومدم شروع کلاساست:-2-41-::-2-32-:
فقط تونستم از زیر یه کلاس در برم اونم رانندگیه ...1 سال این مامی جانمان گیر داده برو رانندگی یاد گیر بعد داداشم بهش اضافه شد هی میگفتم بعدا میگیرم تا قبل عید بود گفتم بعد عید میرم..... عیدم تمو شد داداش گفت برو ثبت نام کن :-2-35-:منم گفتم میترسم داداش..... واقعا با این رانندگی که مردم میکنن من میترسم رانندگی کنم جونمو دوس دالم:-2-35-::-2-22-:
مامانم فقط سرشو تکون داد...:-2-22-::-2-22-:
همین دیگه بریم رد کارمون ولم کنید تا صبح حرف میزنم:-2-22-::-2-22-::-2-22-:



دوستت دارم رازیست که میان حنجره ام دق میکند وقتی نیستی .





نیمه ی گمشده ام نیستی تا با ان نیمه ی دیگر به جستجویت برخیزم

تو
.
.
.
.
.
تمام گمشده ی منی !



سارا
7 . 1 . 91

✿KhanomGol
1391,02,07, ساعت : 09:18 بعد از ظهر
قبل از ساعت 9 ..........از صبح اینهمه ذوق داشتم که قراره آهنگ جدیدشادمهر بعداز10ماه انتظار بیاااد....از ذوق داشتم میمردم ........
ساعت 9 که شد من اینجوری زل زده بودم:-2-20-::-2-17-::-2-17-::-2-29-::-2-15-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-36-:
این چی بود خدایی بعداز 10ماه ...........
حالم گرفته شد بدجوررررر...به جای اینکه حالمو عوض کنه .............آخه چرااینقدر بدبودددددد.
فعلااااااااااا

الان رفتم دانلودش کردم :-2-15-::-2-39-:

*R I R A*
1391,02,07, ساعت : 09:47 بعد از ظهر
بی حوصله ام خیلی....ناراحتم خیلی.......داغونم خیلی......
تو این چند ساعت بعد از نوشتن خاطراتم اتفاقایی افتاد هم تو خونه مون هم تو وجود خودم که فکرم و مشغول کرده....
دعا کنید برام خیلی......
حالا اینا هیچی یکی از بچه های سایت و هم ناراحت کردم وبعدم فهمیدم که اشتباه کردم و حالم بدتر از بدتر شد......
عروسی هم نمی خوام برم...پشیمون شدم......

rosa
1391,02,07, ساعت : 09:57 بعد از ظهر
به نام تک آفریننده ی هستـــی ! :-2-41-:


////////////

* / *

هِــــی روزگار ! ... دلم خیلی چیزا رو میخواد ! ... کمترینش نمایشگاه کتاب و کتاب های رضا کاظمی عزیزم :-2-41-:

خیلی حرفا تو دلمه ولی ...



زندگي زيباست
زشتي هاي آن تقصير ماست
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست
زندگی آب روانی است روان می گذرد
آنچه تقدیر من و توست همان می گذرد !

http://tehrankids.com/uploads/posts/2010-08/1282981562_life_02.jpg

مادر و خواهران عزیزم :-8-::-6-::-11-:

hamid_diablo
1391,02,07, ساعت : 10:01 بعد از ظهر
شب بخیر به بکس توپ این انجمن

اون از صبحمون و بیرون رفتن با بچه های دانشگاه و کلی خاطره شیرین اینم از شبمون:-119-:

عومینا اومده بودن خونمون .دختر عموم 5 سالشه و مثل زلزله میمونه.انقدر شیطونی کرد که عموم گفت حمید اینو بردار ببر خیابون یه چرخی بزنه و اروم بشه.منم مثل این احمقها قبول کردم که این مسئولیت سنگین رو .........:-2-06-:

دختر عموم که اسمش ستایشه رو بردم خیابون و گفتم یه چرخی بزنیم.رسیدیم به یه اسباب بازی فروشی و دیدم بد نیست یه کم اسباب بازی ببینه شاید کمی آروم بگیره.از شانس بده من یه بچه سوار دوچرخه اسباب بازی بود و وقتی از دوچرخش پیاده شد ستایش رفت سوار دوچرخش شد و پائین هم نیومد:-2-31-:

تقریبا نیم ساعتی سوار دوچرخه بچه مردم بود و هیچ طوره راضی نمیشد پائین بیاد.مامان بچه هم نمیدونست چی کار کنه.منم دیدم که اوضاع اینطوریه به مامانه گفتم اگه ممکنه من پول این دوچرخه رو بدم شما بعدا برای بچتون یه دونه بخیری که قبول نکرد و گفت بچم ناراحت میشه:-2-43-:

گفتم شما از کجا خریدید گفت از همین خیابون پائینی.منم مجبور شدم با اون خانومه و دختر عموم که سوار دوچرخه بود برم یه دوچرخه برای بچه مردم بخرم مبادا اینکه دختر عموم گریه کنه و ناراحت بشه

رفتم یه دوچرخه به قیمت 15 هزار تومن خریدم و با اون اومدیم خونه و تمام مهمونامون شاخ دراورده بودن

عجب پنج شنبه ای شده بودا.........:-2-37-:

asal_cheshmak
1391,02,08, ساعت : 12:50 قبل از ظهر
سلام بر شب زنده داران نودهشتی :mrgreen:
دیروز که در واقع فقط نیم ساعته تموم شده ، بنده فقط خوابیدم و دروغ نگم یک دقیقه ! ( خداییش نه بیشتر نه کمتر !) درس خوندم !
هنوزم سردرد و چشم درد دارم ... بعد از ظهرم رفتیم خونه داییم لویزان ...
فردا هم امتحان میان ترم ِ آمار 1 دارم و هیچی نخوندم ...
الانم خوابم میاد ولی حس ِ خواب نیست توی وجودم!
همینطوری اومدیم سلامی عرض کنیم و بریم!
جای خیلیا خالیه خاطره نویسی ! خصوصا پرنیا ... خاطراتشو دوست داشتم!
هیوا هم هی میاد و میره :-2-42-:
دلم تنگ شده واسه فک زدن و حرف زدن باهاش :mrgreen: اونم از نوع اساسی :-2-27-:

دلم دریا میخواد که توی ساحلش قدم بزنم!
دلم یه جفت گوش شنوا میخواد که هم حرفامو بشنوه و هم درک کنه!
دلم کوه میخواد که ازش بالا برم ! اونقدر که حس کنم توی آسمونم!
دلم آرامش میخواد!
دلم ذهنی خالی از هیاهو میخواد!
دلم نترسیدن از آینده رو میخواد!
دلم پاک شدن ِ گذشته رو از ذهنم میخواد!
دلم هیجانی بودن ِ الانمو میخواد!
دلم کسی رو میخواد که هیچوقت دلش با من نیست!
خدایا چرا تا زنده ایم روانمان را شاد نمیکنی ؟! همین که مُردیم شادروانمان میکنی!

کـاش دفتـر خاطراتــم
چراغ جادو بود
تا هر وقت از سـرِ دلتنگــی
به رویش دست میکشیدم
تــو از درونش
با آرزوی من بیرون می آمدی!


شب خوش!

+Lily
1391,02,08, ساعت : 01:01 قبل از ظهر
یه زمانی کلمات تنها دارایی من بودند ، حرف می زدم ، می نوشتم ... می نوشتم ... می نوشتم ...
انگار که یکی اون جمله ها رو تو مغز من کاشته باشه ، گاهی چند صفحه می نوشتم و وقتی می خوندم باورم نمیشد که این چیزا به مغز من خطور کردن ... این روزا فقیرتر از همیشه ام ... همه چیزمو از دست دادم ... فقر برای من یعنی وقتی که چیزی ندارم که خوشحالم کنه ... خیلی خسته ام ... به قول یکی حس می کنم حتی نیمی از آن نیستم که پیش از این بودم ...

اینو نمی خونی ولی خیلی جات خالیه ، بهنوش :-2-40-:

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنانکه سطر سطر ، صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را رشته رشته بشماری
گفتمت که دستهای مهربانی ات
در ابتدای راه خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری انتخاب کن :
دفتر مرا ورق بزن
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن !

[ قیصر امین پور ]

ܓܨ سارا ܓܨ
1391,02,08, ساعت : 01:08 قبل از ظهر
سلام بچه های گل نودهشتیا :-2-25-:
امیدوارم حالتون خوب باشه :-118-:
فردا جمعه است قراره با خالم و بچه هاش و عروساش و داماداش بریم دماوند وای من که اصلا حالشو ندارم فکر کن با اون همه بچه
قد و نیم قد تا شب حسابی خسته مون می کنند و با هستی عزیزم ...مامانم از الان داره وسایل فردا رو آماده میکنه .
امروزم سه بار کتاب تایپ کردم هی پاک می شد انقدر اعصابم خورد شد .........ولی آخر از پسش براومد و کاملش کردم ...
اصلا حوصله فردا رو ندارم .....چون اصلا از شلوغی خوشم نمیاد شاید نرم ........شاید برم.........شاید برم ولی زود با پسر
خالم برگردم ......به هر حال یه کاریش می کنیم.......
چقدر شیقته این داستان کتاب شهر فرنگ شدم حین تایپ از نقش هیلاری خوشم اومد و حالا میخوام همشو بخونم ببینم چی
میشه تا حالا هیچ رمانی منو اینجوری جذب نکرده بود خیلی داستانش خاصه .........
خب شبتون بخیر و جمعه خوبی داشته باشین:-2-25-::-118-:

dDorsa
1391,02,08, ساعت : 02:16 قبل از ظهر
همینطوری هوس کردم بنویسم
بعد فکر کردم از کجا شروع کنم به نوشتن؟؟؟؟؟
از چی بنویسم که خدارو خوش بیاد؟؟؟؟
.
.
.
خدایا میدونم هر اتفاقی برام میوفته چه خوب چه بد در جهت خوش بودنمه
بهت ایمان دارم به خودت قسم راست میکم
ولی خدا دیگه کم کم داره دردم میگیره
یه ذره ارومتر!!!!!!!!!!!1
دوست دارم خدای عزیزم

*مستان*
1391,02,08, ساعت : 02:33 قبل از ظهر
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شیطانخبر نداشت، بشر اختراع شد

« هابیل » ها مزاحم « قابیل » میشدند
افسانه ی « حقوق بشر » اختراع شد

مـردم خیال فخر فروشی نداشتند
شیـئی شبـیه سكه ی زر اختراع شد

فكر جنایت از سر آدم نمیگذشت
تا اینكه تیغ و تیر و سپر اختراع شد

با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چیزی به نام شعر و هنر اختراع شد

اینگونه شد كه مخترع از خیر ما گذشت
اینگونه شد كه حضرت « شر » اختراع شد

دنیا به كام بود و … حقیقت؟! مورخان !
ما را خبر كنید؛ اگر اختراع شد

sheko0feh.h
1391,02,08, ساعت : 03:25 قبل از ظهر
چیزی ننویس از این روز ها
امروز هم می گذره
طاقت بیار ...
تا فردا چیزی نمونده ...!
خودت رو آماده کن!...
.
.
.
فردا که بیاد باز هم باید...
باز هم باید تا فردا طاقت بیاری...

shahrzad1369
1391,02,08, ساعت : 04:06 قبل از ظهر
سلام
دیروز هم یه روز بود مثل بقیه روزای خدا!خدایا شکرت!
خوب من که شبش نخوابیده بودم و بیخوابی زده بود به سرم.تا عصری بیدار بودم و تو نت چرخ زدم و مطلب پیدا کردم
از طرفی نیست همیشه صبح تا ظهر خونه ما مثل مخابراته و همه اش تلفن اشغاله و منم معمولا پنج شنبه ها به نیابت از طرف همه روزها که کلاس دارم تا ظهر میخوابم.یعنی هر کس زنگ زدش و دید من بیدارم شاخ درآورد شدیدا:-2-37-:
دیگه عصر هم بی خوابی فشار آورده بودش هم سردرد و حالت سرماخوردگی داشتم :-2-39-:(همه اش زیر سر این خواهری گلمه:-2-28-:) گرفتم خوابیدم
نصفه شب بیدار شدم دیگه خوابم نبرد
گفتم بذار ببینم توسایت چه خبره.
ما الان بسی خوشحال شدیم
هم مادربزرگ فروغیمان دو تا خاطره نگاشته هم مستان برگشته سایت:-2-16-:
برای همین اومدیم فقط بگیم چه شادیم
همین دیگه


ایام به کام
خدا نگهدار همگی:-2-40-:
شهرزاد


*راستی: هانی غصه نخور تموم میشه این کلاسا دیگه!

+خاطره شنبه پیش رو هم گذاشتم این شنبه که میاد بگم که دستم بهتر شده باشه و بتونم راحت تر بنویسم:-2-41-:

faraway
1391,02,08, ساعت : 04:20 قبل از ظهر
کاش اسونترین راه واسه اروم شدن نوشتن بود،کاش دردامو که تمومی نداره میتونستم دور بریزم هفت ساله که دارم زجر میکشم بی خوابیام تمومی نداره،تعداد قرصا یادم رفته،اون قرصتو خوردی ؟ میگم نه،میپرسه چرا میگم قرص میخورم که فراموش کنم اما قرصا منو از یاد میبرن،خواب مصنوعی با ارامبخش یعنی خواب بی رویا یعنی حسرت انتظار مردن یعنی سردیه نگاه من،هفت سال پیش،درست هفت سال و چند ماهه پیش تموم زندگیمو باختم،حالا که نگاه میکنم به گذشتم می بینم همیشه بازنده بودم،باز میپرسه قرصتو خوردی ! خستم کرد میگم خوردم خوردم دیگه صدام نکن که تو سرم صدات مثله زجه زدن یه زن هرزه است ولم کن بزار ببینم میتونم بخوابم،راستشو بخواین اینو گفتم تا اون خفه شه،هیچوقت ساکت نمیشه هر وقت نگاهش میکنم دوست دارم دستامو مشت کنم با تموم قدرتم بیوفتم به جونش تا اروم شم ولی اینم نمیشه من بی عرضه تر از این حرفام اینو این زنیکه هرزه هم فهمیده !

nemesis
1391,02,08, ساعت : 10:27 قبل از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام :-2-25-:

عادت کردم به کتابخونه رفتن، یه روز که تو خونه می مونم حوصلم سر میره. :-2-15-:
یه روز با مامان رفتیم آبرسان گردی، دیروزم که خونه بودم گفتم پاشیم بریم بازار که مامان گفت می خواد با دوستمون بره دکتر، شامم خونه داییم اینا مهمون بودیم، منم گفتم پس پا میشم زودتر میرم عوضش با آیسا میریم ددر. :-2-16-:
صبح هوا افتابی بود یهو ساعت 2 اینا بود دیدیم چه ابرای سیاهی آسمونو گرفتن :-2-28-: منم که می خواستم کفش پاشنه بلند بپوشم حسابی خورد تو پرم :-2-: ( تو کتابخونه که نمی شه پوشید، دلمون به بیرون رفتنامون خوش بود)
هی غر زدم تا ساعت 5:30 که من از خونه در بیام بارون قطع شد، هر چند آسمون خیلی سیاه بود. منم کفشامو پوشیدم و رفتم :-2-16-: تا برسم خونه داییم اینا دیدم بابا طرف ما بارون به اون صورت نیومده.... از یه مسیری به بعد سیل اومده بود... تمام جوهای آب بالا اومده بودن و پیاده رو و خیابون پر از آشغال.... زیرگذرام که اب جمع شده بود، ترافیک شدید بود :-2-28-:
هوا خیلی قشنگ و بهاری بود :-8-: حیف شد نتونستیم دو نفره بریم بیرون :-2-22-:

ساعت 7 با آیسا رفتیم بیرون و اون واس تولد علیرضا ناخن مصنوعی گرفت و یکم گشتیم و برگشتیم خونه... خوب بود خونش گذشت. :-2-16-: فقط پدر پاهای مبارکم در اومد... نامرد کفشا دیروز خیلی اذیت کردن :-2-36-:

تارکتور سازیم که اونقد قشنگ بازی رو برد :-2-27-: خیابونام حسابی شلوغ بود.... ادم از دیدن شور و حال مردم کیف می کرد :-2-04-:
محمدرضا از اون بادکنکا هست این کره ای ها ژاپنی ها تو بازیهاشون می برن می کوبن به همدیگه صدای بلند میده، از اونا آورده بود که واس تراکتور بود.... رفت تو اتاق باد کردشون یهو بهمدیگه کوبیده کوبیده اومد تو اتاق ، یک صدای وحشتناکی می داد.... :-2-06-: داییم یه لحظه کپ کرد :-2-29-: در واقع همه ترسیدن :-2-29-: ما که زاویه دید داشتیم تو اتاقی که محمدرضا بود نترسیدیم. :mrgreen:
علیرضا می گه یه لحظه فکر رکدم حمله کردن بهمون :-2-06-::-2-06-:

زنداییم میره کلاش شنا... دیشب کلی سوتی و ماجرا از استخر تعریف می کرد کلی خندیدیم :-2-06-: حیف که نمی شه اینجات تعریف کرد، نامحرم رد میشه :-2-06-: بعد آموزش شنای قورباغه گذاشته بود.... دیدیم همه عوضی بلدن... حالا همه داشتن شنای قورباغه تمرین می کردن :-2-06-::-2-06-:

کلا روز خوبی بود... می تونست بهترم بشه ولی نشد دیگه :-2-39-:

قسمت جدید ومپایرام اومد.... آخ جون این قسمت جشن دارن :-2-16-: عکساشون که قشنگه. :-2-32-:
ماشالا ولشون کنه دم به دیقه جشن می گیرن :-2-15-: خوش به حالشون.. بعد میگیم چرار وحیه شون اینقد خوبه.

جمعه خوبی داشته باشین. :-118-:

بچه های خاطره نویسی :-2-40-:

بچه های توییت :-2-40-:

فعلنات. :-2-25-:

hamid_diablo
1391,02,08, ساعت : 11:09 قبل از ظهر
بسم الله

باز هم جمعه و باز هم دلتنگیهای جمعه

نمیدونم چرا وقتی جمعه به غروب میرسه دلم آشوب میشه.نمیدونم چرا میخواام فرار کنم!!! فرارکنم از این دنیا

هر جا که باشه بد نیست فقط مادی نباشه!!!! مردمش چشم و هم چشمی نکنند..جوانهاش آسونتر ازدواج کنند

دوست دارم برم جایی که معیار پسرا فقط صورت دختر نباشه و معیار دختر پول پسره نباشه

برم جایی که کسی نباشه که به نون شبش محتاج

جایی که کسی از قرقر زدن صاحبخونه نترسه.....جایی که سر 50 تومن کرایه تاکسی به هم فحش ناموسی ندن

جایی که ..............

دختر مسافر
1391,02,08, ساعت : 11:40 قبل از ظهر
به نام خدا
ما 3 شنبه رفتیم بیمارستان کارآموزی از اون جایی که خیلی به ما دانشجویان می رسن یه نهار کپک دادن که کوبیده بود ولی ب ما گفتن نمی تونین برین تو رستوران بیمارستان بخورین :-2-30-:مام خسته از 6 صب رو پا بودیم تا همون ساعت 1 مام این شکلی شده بودیم :-2-33-:از3 دختر بودیم با دوتا از پسرای پخمه ی کلاسمون ، غذا رو گرفتنو ما رفتیم تو پارک بغل بیمارستان نشستیم رو چمنا که بخوریم از اونجاییکه آسایش به ما نیومده هر کی باید یه گیری به ما بده باغبون پارک اومد گفت چیییییییییییییییییی؟ 5 نفری تو چمنا ؟ پاشین پاشین برین رو صندلی پسرا هم یه کلمه اعتراض نکردنو گفتن چشم پا شدن ما 3 تا دخترم هی به باغبونه گفتیم بذار بشینیم بابا گناه داریم گوش نکرد رفتیم روی دو تا صندلی نشستیم ما 3 تا رو یه نیمکت اون دوتا بیخودم روی نیمکتی که یه 20 متر از ما فاصله داشت .... گربه ام که پای ثابت پارکه از همون اول که بوی گوشتو فهمید هی دور و ور ما می چرخید هی از عقب می رفت دورخیز می کرد میومد بغل پای ما وای میساد فقطم کنار نیمکت ما دخترا بود اصلا طرف پسرامون نمی رفت مام دیگه ترسمون گرفت گفتیم نکنه بپره رو غذا هی ام صدای مسخره از خودش دراورد دفعه ی آخر هی دور نیمکت ما می چرخید تا دیگه واقعا ترسیدیم از روی نیمکت بلند شدیم اونم هر جا ما می رفتیم میومد اشکمون نزدیک بود دربیاد پسرامونم که شروع کردن به مسخره کردن که مگه پلنگه ؟ از این مزخرفات که تو اون شرایط بدتر ما رو عصبی می کرد مسخره ترین قسمتش این بود که یه بچه ی 2 ساله با مادر بزرگش اومده بود با این گربهه بازی می کرد پسرامونم اون بچهه رو نشون ما می دادن می گفتن بببین 1/0 شمام نیس مام خسته و کلافه غذا رو ول کردیم گذاشتیم رو چمن دیگه هیچ کدوم لب نزدیم خسته و گشنه راه افتادیم بریم سوار اتوبوس شیم بریم کلاس 2تا 4مون تو دانشگاه .... آبرویی ازمون رفت تاریخی ...

Star_69
1391,02,08, ساعت : 11:45 قبل از ظهر
سلام علیکم :-2-16-:
خودم میدونم خوش اومدم و خوشحالید که قراره خاطره بنویسم و شما بخونید :-2-37-:
والا ما دیروز گوشه ی خونه نشسته بودیم و یهو دیدیم یه مهمون بی ریخت قراره بیاد در نتیجه خواستم فرار را برقرار ترجیح بدم .
بدیو بدیو زنگ زدم به لی لی اونم که چهارپایه ، بعد زنگیدم به مینا گفت بیاید شرکت ما ( البته زنگیدن به مامی ماجرا داشتا ! )
خلاصه پاشدیم رفتیم شرکت مینا اینا .
من یه بلد راه داشتم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه :-119-: قرار شد اول بریم شرکت شری بعد برگردیم پایین ، اما متاسفانه مامی لیست خرید رو کرد و نشد که بشه ... قرار شد دوباره بریم ونک لیلی گفت ایستگاه پایین بسته است ایستگاه بالای میدون پیاده شو ، منم گفتم باشه رفتیم ایستگاه بالا دیدیم واینساد با حسرت به شری که گوشه ی خیابون وایساده بود با حسرت نگاه کردم و رفتم ایستگاه بالا دوباره سوار اتوبوسو شدم برگشتم پایین .
خلاصه بالاخره به شری رسیدیم و رفتیم در جستجوی آب معدنی .
بعدش سوار اتوبوسو شدیم و رفتیم پایین ایستگاهی که باید پیاده میشدیم راننده واینساد ! وقتی قراره اذیت شی همه جوره میشی راننده سرخوش رفت ایستگاه بعدی وایساد ولی به جاش کرایه نگرفت :-2-06-: خلاصه تاکسی گرفتیم و برگشتیم بالا شری گفت کوچه ی سی و دوم ولی اشتباه بود هی رفتیم بالا هی رفتیم بالا و پوستمون کنده شد :-2-30-:بعد تازه شری زنگید به مامی و ما راه رو یافتیم .
خلاصه رفتیم پیش مامی سلام علیک و بوس و اینا ...
بعد ناهار بعد نشستیم بازی ، جاتون خالی یه اسم فامیل درست و حسابی بازی کردیم . من و مینا و شری و ماهان :-2-37-:
و در این راه بود که یه بنده خدایی که اسم نمی بریم به این نتیجه رسید که هرچه از زمین بروید میوه است مثل پسته ، ترب و ...:-2-37-:
و یکی دیگه از دوستان هم به این نتیجه رسیده بود که اشیا هرچیز پلاستیکی محسوب میشه مثل سیب پلاستیکی !!! و همین دوستمون به ثبت رسوندن که پیاز هم میوه محسوب میشه :-2-37-:
ودوست دیگه ایمون هم به این نتیجه رسید که هرچی اشیا باشه حتما یکی میفروشتش پس ... فروشی شد شغل :-2-37-:
شرط بازی سر بستنی بود که فرد بازنده هنوز بستنی مارو تقبل نکرده ( ثبت کردم که یادت نره بعدا بزنی زیرش )
بعدش بابک هم به جمعمون پیوست .
خلاصه اذیتتون نکنم ، کمی هم تفریحات متفرقه داشتیم و بعد وقت بازگشت به خونه ها شد . بابک گفت منه بدبخت رو میرسونه مترو صادقیه .
چشمتون روز بد نبینه فکر کن قراره نهایت 8:30 خونه باشیا ! بعد ساعت 8 هنوز نرسیدی به مترو ! یه بار از کاشانی می رفت نه بزار بریم از فردوس بریم دور میزد بعد دوباره اومد نه بزار اول بقیه رو برسونیم بعد دوباره دور زد نه فردوس ترافیکه بزار از کاشانی بریم خلاصه انقدر دور زد که گریه ام گرفت :-2-30-:ساعت 8:20 دقیقه رسیدم مترو مامی زنگید مهمون داریم دخترم نون بخر سر رات :-2-37-:
بدبختی در این حد تا حالا داشتید ؟ خوب من خوب میرسیدم 9 بود که نونوایی ها بسته شده بود .
مترو هم کلی برام قمیش اومد و تا 8:30 حرکت نکرد . بعدش بالاخره راه افتاد و منم دیگه زدم به رگ بیخیالی و مشغول مطالعه شدم ، خلاصه 9 رسیدم مترو سر خیابونمون یه تاکسی دربست گرفتم تا نونوایی :-2-06-: سریع نون گرفتم و برگشتم خونه ساعت 9:30 بود خداروشکر کسی چیزی نگفت فقط برادرزاده ام گفت فکر کردیم نونوایی کارمنداش رفته بودن خودت جاشون وایسادی :-2-22-:
این بود سفرنامه ی ما :-2-22-:
مامی : تنکیو از پذیرایی دیروزت و تنکیوتر برای اون شرمنده کردی ما رو اینا :-2-14-: خیلی نایس بود :-118-:
شری : اول راه رو یاد بگیر بعد بچه ی مردم رو با خودت ببر :-119-:
ماهان : یکم بیشتر اسم فامیل بازی کن تا دور بعدی قوی بشی :-2-22-:
بابک : اول خیابونای شهر رو بشناس بعد دختر مردم رو برسون :-2-30-:
من خیلی طفلکی بودم دیروز :-2-30-:
همین جیجه :-2-09-:

ܓܨبردیاܓܨ
1391,02,08, ساعت : 04:02 بعد از ظهر
در آن صبح غم انگیز گونه های گل از شبنم اشک تر بود. دستان گرم آفتاب به دلداری از گل شتافتند. چشمان منتظر گل به آسمان خیره مانده بود.
از دل آسمان پروانه ای زیبا نمایان شد. گو اینکه دنیا از بالهای او رنگ می ستاند. گل دل به پروانه سپرده بود. و پروانه از عشقی دیگر دم می زد.
پروانه دل به آفتاب شبهای خودش بسته بود. شمعی کم نور ولی گرم و سوزان . که از گرمای عشقش و اشکهای ریزانش مست بود.

گل پشیمان از ناگفته ها و مملو از پرسش ها، قربانی عشق آن دو شد و از ابراز عشق خود امتناع ورزید.

پروانه پر کشید. و بی تاب و نا آرام به وصالش می اندیشید.

این آخرین دیدار آن دو بود.

armin gerrard
1391,02,08, ساعت : 05:20 بعد از ظهر
سلام بر رفقا خاطره نوسيسي با موبايل اونم بزبان عربي نديده بوديم كه ديديم بيخودي الان زدم نسخه موبايل بكيده شد خاطره كه زياده ولي تايب با موبايل كاريست سخت صفه كيليدشم كه بدرد عمه ش ميخوره اين دكمه رو ميزني دكمه بغلش ميخوره بكذريم خلاصه بكم لهجه م داره يزدي ميشه خفند! يكي از شهراي اطراف يزد رفتيم تو مسافر خونش خانوما راحت !حالا قضيه داره باشه بعد امشب با ماشين ايشالا راه ميوفتيم صب تهرانيم

آلتینا
1391,02,08, ساعت : 05:54 بعد از ظهر
بدترین چیز اینه که رو کسی حساب باز کنی که ارزششو نداره:-2-39-:
بدترین چیز اینه که بدونی دلخوشی لحظات یه روزی نه چندان دور تموم میشه:-2-39-:
بدترین چیز اینه که فکر کنی از این ادم با معرفت و بهتر نیست بعد خودش بشه بی معرفت ترین آدم :-2-39-:
بدترین چیز اینه که فکر کنی این دوستی که داری...برای ناراحتیش غصه خوردی برای اشکاش اشک ریختی با خنده هاش شاد میشدی خیلی وقتا از یه خواهر بیشتر براش مایه گذاشتی...یه روز تو براش غریبه شی،این معرفت ما ادماست، این دنیامونه...
تا زمانی که به کسی نیاز داریم میریم سمتش...تا زمانی که حس کنیم به درد بخوره....:-2-39-:
متاسفم نه برای اون ،برای خودم...که روی این آدما...دوستیشون...معرفتشو حساب میکنم
متاسفم که بازم به روی خودم نمیارم...بازم براشون مایه میذارم
متاسفم که تا وقتی غم و غصه دارن تا وقتی درد دارن میان طرفت...که دلداریشون بدی...که کمکشون کنی..
متاسفم برای خودم که بازم به فکرشونم....بازم از ناراحتی شون غصه ام میگیره...
متاسفم برای خودم...خود خودم و دنیای دور و برم
متاسفم برای وقتی و انرژی که رو این آدما گذاشتم....وقتی که میتونست جاهای بهتری صرف بشه رو برای این آدما گذاشتم
اگه ازم میپرسن چته....اگر میپرسن چرا تو خودتی ...اگه میپرسن چی شده
بدونین...هیچیم نیست فقط دلگیرم...همین!!
و نمیتونم واضح بهتون بگم....
نمیتونم واضح بهتون بگم از خودت خود خودت ناراحتم...از عوض شدنت...از اینکه روت حساب میکردم از خودم بدم میاد...از اینکه برات وقت گذاشتم ....
هر چقدرم دریا باشی....تو خودت حلشون کنی
خودتو بزنی به نفهمی
بازم ...
نمی فهمند!!!!
.
ولی بازم فدای اون رفیقی که که میگه

یک استکان چای داغ مهمان منی،
کنار پنجره ی بخار گرفته،
وقت تنهایی....
نوش جانت،
چایی رفاقت همیشه تازه دم است.....

.parniya.
1391,02,08, ساعت : 06:57 بعد از ظهر
و هنگامی که سازگار با لحظات بی تو بودن میشوم،سر میرسی
و چه خوش میشود احوالم با این سر زندن ها ای دوست
دوباره از سر میگیرم خود را
دوباره شروع می شوم
دوباره اگر نباشی
من باز هستم....

سلام
امیدوارم که خوب باشید .چند روزی هست که سرما خوردم وبفهمی نفهمی بیحالم.البته کلا آدمی نیستم که موقعی که مریض میشم بیشتر خودم رو به بی حالی بزنم اما واقعا این چند روز جز بیماری مسائلی رو داشتم که حسابی هاپوم کرده.و بدتر از اون اینه که ...
اما در کنار همه ی اینها یه کار خوب هم کردم که هنوز هیچ کس خبر نداره.حتی خانوادم.البته امیدوارم اینجا سرک نکشن وخبر دار نشن...واون اینه که برای 17 جون بلیط گرفتم تا برگردم ایران:-2-16-::-2-16-:... اینبار بلیطم برگشت نداره البته نه اینکه نخوام برگردم نه باید برای یه سری کارها یکی دوباری سر بزنم احیانا اما خوب بیشتر از چند روز نمی شه.از الان خوشحالم اما کاش وسعت خوشحالیم رو...

میگما چی میشد ما آدما یکم حواسمون بیشتر به همدیگه بود...
بیخیال نمی خوام ریز بشم توش اما حواسمون بشتر باشه...

دوستون دارم
مرافب خودتون باشید:-118-:


پ.ن:رفیق من که چای رفاقتش داره سرد ومونده میشه وحواسشم نیست....نمی دونم شایدم هست

*N!LooFaR*
1391,02,08, ساعت : 07:50 بعد از ظهر
سیلام:-2-10-:



چند وخت بود اینجا نیومده بودیم دلمون تنگولید واس خاطره نبشتن هااا!!:-2-37-:



امروز که کلا خونه بودیم هوچ خبری ام نبود خاطره ی دیروز را می نگاریم:-2-38-:



پنج شنبه امتحان میان ترم ریاضی داشتیم اولین امتحان میان ترممونم بوت:-2-43-:....ما نیز هوچو نخونده بودیم و بسی هم از امتحانش موترسیدیم :-2-07-:ولی با اعتماد به نفس کامل و اطلاعات قبلی( خو ما سر کیلاس درس گوش می دیم دیه:-2-27-:)برفتیم امتحان دادیم....امتحان ساعت 8.30 صفح بود:-2-43-: اونم پنج شنبه که همیشه تعطیلیم:-2-43-: انخده زور داشت از خواب پاشدن:-2-43-: جدیدا که همه ی بچه مدرسه ای هام 5شنبه ها تعطیلن:-2-42-: کلا تو خیابون پرنده پر نمی زد:-2-43-:......عوضش راه بسی خلوت بوت 45 دیخه ای رسیدیم:-2-16-: اصلا تیرافیک نبود:-2-37-:



برفتیم سر جلسه و جلوی یکی از دوزت جانهایمان نشستیم جلومونم یکی از پسل های کیلاس که بسی بچه ی مظلومیه نشسته بود:-2-37-: ....برگه هارو دادن ما سوالارو دیدیم اول اینجوری بوتیم:-2-17-:.....ولی یکم که خوندیمشون اینجوری شدیم:-2-16-: سوالا بسی آسون بود :-2-16-:ما ذوخ مرگ شدیم از خوشحالی:-2-16-: تازه یه سوال امتیازی داشت اونم جفاب دادیم :-2-16-:کلا هورا هورا بود:-2-16-: اصلا فرک نمی کردیم انخده آسون باشه:-2-37-:



حالا این وسط این پسل که جلوی ما نشسته بود هی موخواست تخلب کنه :-2-22-:هی ما میدیدیمش روش نمی شد !!انخده حال موداد :-2-06-:جزوه اشو در اورده بودا ولی هی همه طرفو نیگاه می کرد کسی متوجه نشه:-2-37-: ولی بسی تابلوتر شد!! اصلا انگار روش نمی شد تخلب کنه:-2-37-: منتظر بود ما بریم...! مایم بسی احساس آزار و اذیت گرفتیم:-2-06-:... گفتیم تا ته امتحان بمونیم این تخلب نکنه:-2-27-: وای کلی خنده مون گرفته بود :-2-06-: این جزوه رو گذاشته بود زیر میز هی موخواست بازش کنه هی همه ورو نیگاه می کرد کسی نفهمه:-2-06-:



ما آخرش یکم دلمون سوخت براش گفتیم ما بریم شاید پشت سرش کسی ننشسته باشه بتونه به تخلبش برسه :-2-37-:دیه فداکاری کردیم 10 دیخه به تموم شدن امتیحان رفتیم:-2-27-: ولی نفهمیدیم بالاخره به هدفش رسید یا نه:-2-06-:



همین دیه بهدش ما کلی شادمان از این امتحان دادنمو اومدیم خونه حالا انگار قله رو فتح کرده بودیماااااااا:-2-06-:



بریم سراخ پ.ن



-ریحون خانوم ما با شوما هوچ جا نمی آیم:-2-42-: چه برسه به پزشکی خانونی به دلت صابون نزن:-2-42-:



-هانی ببینیم بالاخره گواهینامه می گیری یا نه هااا:-2-37-:



-تفلد همه ی اردیبهشتی هام مفارک باوشه:-2-16-:



-موریا تفلد شومام پیشاپیش مباررررررررررررررررک:-2-41-:




به قول مجری ها تا درودی دیگر بدرود:-2-37-:

Mina
1391,02,08, ساعت : 08:11 بعد از ظهر
آخ جون..امروز رفتم اسممو برای اردوی نمایشگاه کتاب ِ دانشگاه نوشتم.کلی از بچه ها رو هم جور کردم برن اسم بنویسن کامل بشه ظرفیت!
همه شونم قربونشون برم گوش به فرمان من...برا فرار از درس هر کاری میکنن
کلی خوشحال شدیم ... اما قبلا خیلی ذوق و شوقم برای اومدن بیشتر بود چون قرار بود یکی رو ببینم .
با اینکه دیگه چیزی نیست، ولی باز دوست داشتم ببینمش! گرچه میدونم خودش دیگه انگار مایل نیست!
بهر حال من خیلی دوست داشتم ببینمش!
:-2-15-:
خوش گذشت امروز دانشگاه، کلی به استاد زبان فنی خندیدیم..خدا خفه کنه افسانه رو..مرده بودم از خنده:)) بدبختی درست رو به روی ِاستاد نشسته بودیم ... استاد کتشو در آورد، من ترکیدم از دیدن ِ صحنه...قرار شد با افسانه براش واسه روز معلوم مام بگیریم :-2-37-:

بعدشم طبق معمول کلاس بهونه کردیم اومدیم بیرون:-2-22-:

دیگه هیچی دیگه

آهنگـه رو بلاخره پیدا کردم!

http://s3.picofile.com/file/7366645478/Amin_Naghdipoor_Tonm_meshki_push_.mp3.html

.arsana.
1391,02,08, ساعت : 08:57 بعد از ظهر
سلام
دارم روانی میشم:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-33-::-2-33-:
مادر ما استادش یه انیمیشن درست و حسابی جریان خون در قلب رو میخواد منم دو تا انیمیشن تقریبا خوب پیدا کردم و ریختم رو سی دی دادم
استاد لعنتییییییییییییی(:-2-33-:دلم میخواد برم جلوش جفت پا برم تو صورتش :-2-33-:)قبول نکرده چون ساده بوده و مثبت مادر مارو پاک کرده و منفی داده:-2-33-:
حالا ما رفتیم اکانت وی جان خریدیم پول بالاش دادیم :-2-27-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
بعد خجسته خجسته به اسمه حساس بود هی میزد هِل و مِل و درد و کوفت و مرض صد ساعته:-2-33-:
بعد ما اسمو تغییر دادیم اون لغت جان حساس رو برداشتیم :-2-43-:رفتیم 2 مرحله جلوتر :-2-09-: حالا عین خر تو گل موندم نمیتونم برنامه شو نصب کنمممممممم چون دوباره زده هل ویروس جهنم:-2-30-:
بعد الان من موندم واویلاااا:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
هیشکی نیییی به ما کمک کنه:-2-30-:
این پستم نوشتم شدت درمونده شدن منو رو درک کنین:-2-30-:
من الان به یاری سبزتان نیازمندم:-2-15-::-2-39-:
مشکل اصلی رفتن به سایت ی و ت ی ی و ب هست:-2-15-:
اگه یه آدم خیری دانلود کنه بعد آپلود کنه ما بسیار ممنون میشیم کلی دعاش میکنیم بعد اگه نیاز به کمک داشت دریغ نداریم به خدا :-2-15-::-2-15-:
مرسی:-2-39-:
فعلا

faraway
1391,02,08, ساعت : 09:01 بعد از ظهر
امروز جمعه
صبح زود کله سحر از خونه زدم بیرون ولی اون هنوز خواب بود، دیشب دوباره نتونستم بخوابم واسه همین طاقت نیاوردم و از خونه زدم بیرون سوار ماشین شدم و راه افتادم طرف دفترم به هر حال ترجیع میدم جمعه ها اونجا باشم ، بقول شهیار شاعر اوانگارد عمر جمعه به هزار سال میرسه، به محض ورودم به دفترم خودم و انداختم رو مبل و یه سیگار در اوردم و آتیش زدم توی اون تاریکی که پرده ها رو کشیده بودم دود سیگار مثله خاطراتم میومد جلو چشمامو محو میشد یهو از جا پریدم،گفتم قرصامو آوردم ! رفتم تو کشو میزمو گشتم دیدم نیست رفتم سراغ جیبم دیدم نیست داشتم کلافه میشدم رفتم سراغ ماشین تو پارکینگ همه جاهای ماشینو کشتم نبود برگشتم به دفترم یه سیگاره دیگه آتیش زدم و بلند شدم که برم چای سازو بزنم به برق که دیدم کنارش یه بسته از قرصا اونحاست که داره تموم میشه هنوز دو تا توش بود در اوردم خوردم، دوباره خودمو انداختم رو مبل،رفتم تو فکر با خودم گفتم الانه که خونه بشه حموم زنونه ! مادرش، خواهرش حوصله اونارو ندارم مادره به محض اینکه منو می بینه پسرم پسرم از لب و دهنش نمیوفته یه خواهرم داره که هر روز مثل افتاب پرست به یه شکل در میاد، در عجبم که دوست پسرش چه جوری اینو میشناسه ! بگذریم از خانواده افتاب پرستان ! میرم سراغ چای و یه لیوان پر میکنم و میزارم رو میز پرونده هارو ورق میزنم که مشغول شم تا از هجوم افکار بیهوده به ذهنم جلوگیری کنم، این پرونده مربوط به زمین خواریه میزارم کنار یکی دیگه رو ور میدارم این یکی مربوط به دعوای خواهر و برادره سر ارث و میراث این یکی هم نه ، یکی دیگه اره این پرونده همونی که یه راننده با یه زن تصادف کرده و به رحمت خدا رفته رو این پرونده خیلی حساسیت دارم و سفارش شده است ، نمیدونم چرا شاید برای اینکه از زندگیشون باخبر بودم یه زندگی سخت که یه زن سرپرست خانواده بود و دو تا بچه،این پرونده و تموم کردم فقط مونده موعد دادگاه،نفهمیدم کی ظهر شد بلند شدم رفتم یه چای دیگه واسه خودم بریزم که متوجه چراغ چشمک زن گوشیم شدم رفتم طرفش دیدم اونه با کمی مکس گوشیو ورداشتم ! الو عزیزم نمیای خونه، هر وقت اینو میگه چندشم میشه مو به تنم سیخ میشه در جوابش گفتم اونجا مگه جایی هم برامن هست ! در جواب گفت ناهار درست کردم همونی که دوس داری قورمه سبزی در جواب گفتم نمیرسم گرفتارم تو دفتر در جواب گفت جلوی مامان اینا زشته من چی بگم گفتم تو میای ! خشکم زد حس کردم دهنم خشک شده با صدایی که بغض الود بود گفتم ازشون عذرخواهی کن نمیرسم و گوشیو قطع کردم ! یهو نفهمیدم چی شد که حس کردم نفسم دیگه در نمیاد صدای قلبمو میشنیدم چشام معلوم بود که مثله همیشه سرخ شده آخه هر وقت گریه میکنم اینجوری میشه !

moni71
1391,02,08, ساعت : 09:14 بعد از ظهر
سالم به همگی امروز وقتی از خواب پاشدم دیدم حس درس نیست ، برای اینکه از زیر درس در برم به برادرم وعروسمون گفتم بریم بیرون ، عروسمون هم از خدا خواسته قبول کرد ، ( عجب خواهر شوهری ) این شد که ما رفتیم خرید ، البته این بیرون رفتن یک حسن خوبی داشت اون هم این بود که چطور می شه جیب مبارک شوهر خودرا (که شامل کارت بانک ، ومقدار بسیار زیادی پول نقد می باشد ) را در عرض 30 دقیقه با 4 تا لبخند خالی کرد . الان هم که دارم این خاطره رو می نویسم باید حدود 40 صفحه اندیشه2 بخونم امیدوارم این غیبت کتبی من در امتحان فردام تاثیر بدی نذاره.:-2-14-:

نیلوفر مرداب
1391,02,08, ساعت : 09:21 بعد از ظهر
هی هی هی هی هی هی
دست رو دلم نزار که خینه
آقا ما یه داداش داشتیم دوقلو خیلی وقته ازش خبر نگرفتیم یعنی یه چی از خیلی اونورتر (خودتون بی معرفتید)
ا راستی سلام خوبید خوشید چه خبرا هر چی به تو چه دختر فوضول (فوضول نه کنجکاو:-119-:)
آها داشتم میگفتم آره خودش به من گفت
چی گفت
در گوش من گفت
چی گفت حالا دست دست حالا بر عکس
بقیش سانسور نمیشه گفت هر کی خواست در گوشش میگم
ای بابا بزارین از دلم بگم آره گفتی مدینه و کردی کبابم آقا این داداش خل و چل ما جدیدا بدجوری سرش خورده به یه جایی جدیدا یه چرت و پرتای دیگه ای بلغور میکنه حالا اینا به کنار خودش به درک آقا ما عجیب دلمون تنگ شده برای کل کل با این موجود دو پا آقا ما ارادتی داریم نسبت به این داداش قل خودمون
آقا بهش بگین بهش بگین :-2-30-:اگه خودش با پای خودش اومد که هیچی اگه نیومد خوب نیومده دیگه خودم میرم سراغش یه چهار تا حرف قشنگ بارش میکنم تا این دلم خنک بشه و آروم بگیره اوممممممم یعنی دلتنگیم آروم بگیره هوققققق

~Good Boy~
1391,02,08, ساعت : 10:11 بعد از ظهر
خب بعد مدت ها دوباره میخوام خاطره بنویسم :-2-38-:
آخرین خاطره ای که نوشته بودم بر می گشت به 28 مرداد !!!

دیروز عصر بعد اینکه از خواب چند ساعته بیدار شدم، مامان گفت برو اماده شو که مهمون داریم !
- کــــــــــی؟؟
- مامان و بابای سارا (عروسمونه)
- ای بابا، اینا هم وقت گیر آوردنااا، دیگه عید تموم شد بگو بیخیال عید دیدنی بشن...:-2-43-:

نیم ساعت بعدش اومدن و من بعد اینکه زودی پذیرایی کردم، اومدم تو اتاقم و رفتم پای کام:mrgreen:
بعدش برفتم و هوتن شو رو دیدم، بسی لذت بردیم :-2-27-:
ساعتای 11 و نیم بود،بابا قبل از اینکه بخوابه گفت شنیدم میخوای بری حلیم بگیری فردا ؟
منم گفتم چشم، بیدارم کنین صبح میرم میگیرم!:-2-31-:

اومدم پای کامی و نت ... بچه ها بودن کمی حرف زدیم، بعدش رفتم باشگاه ...
چشمتون روز بد نبینه باشگاه رفتن همانا و گیر دادنای هستی همانااا !
فهمیدم یک جوری شده ها! من خنگول نفهمیدم از چیه ! :-2-39-:
تا دیگه گله کرد از اینکه چرا به من توجه نمیکنی! و بعدشم بحث و منم گفتم پس میرم تا ناراحت نباشی :-2-39-:

بعد یک ساعتی دوباره اومدم، اما غم عالم رو دلم بود ...
مثل همیشه که دعوا میکنیم، کمی حرف زدیم و دوباره همه چیز خوب شد:-2-32-:

اما نمیدونم چرا دلم گرفته بود، هر کار میکردم درست نمیشد، تا به مریم گفتم دلم واسه سپید خیلی تنگ شده ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که اشکام جاری شد بی اختیار :-2-18-:
بهش پیام دادم:
با معرفت منو تنها گذاشتی ! دیگه نمیتونم تحمل کنم! کاش بودی و یکم از دردام رو کم میکردی ...

گریه کردن رو دوست دارم، چون خالی میشم، بعد مدت ها دوباره تونستم گریه کنم، سپید ممنونم ازت ...

ساعتای 4:30 بود که خوابیدم! به این فکر میکردم من میخوام برم حلیم بگیرم صبح هاااااااا ! :-2-30-:

ساعت 7 مامانم صدام زد، چشمام میسوخت ولی چون قول داده بودم به بابا بیدار شدم، لباس پوشیدمو زودی با ماشین زدم بیرون ...
چشمتون روز بد نبینه کلی چرخیدم و دور زدم اما دریغ از یک مغازه، نمیدونم دیر شده بود یا قحطی حلیم اومده بود :-2-36-:

دست از پا دراز تر برگشتم خونه، فقط سر راه نون سنگ تازه گرفتم ... :-2-35-:

صبحانه رو خوردیم و بعدشم کمی تلویزیون نگا کردم، دیدم داره چشمام میسوزه خیلی، ساعتای 9 بود دوباره اومدم خوابیدم :mrgreen:

چشامو باز کردم و دیدم ساعت 1، همینجور دراز بودم که زنگ زدن، بابام صدام کرد که برم زنگ رو جواب بدم تا من رفتم خودش اومده بود و باز کرده بود در رو ...
هنوز پرسیدم کی بود زنگ زد و داشتم چشامو میمالیدم، که یهو دیدم بابام با سر افتاد رو زمین !!!

افتاد رو زمین و داشت زبونش رو گاز میگرفت ! یک لحظه مونده بودم چکار کنم ... هر چی صداش میکردم بابا ! بابا ! اصلا متوجه نمی شد ...
مامان بود زنگ زده بود، تا موقع رسیده بود بالا، دوید اومد بالا سرش اونم طفلی هول کرده بود ...

بلندش کردیم دیدم از دهنش خون میاد ... اول فکر کردم که دهنش زخم شده، بعد که دهنش رو باز کرد
واییییییییییییی، زبونش جر خورده بود! به شدتی زبونش رو گاز گرفته بود که چیزی نمونده بود نصف بشه!

نمیدونم حسم رو تو اون لحظه چجوری بگم، به مامان گفتم بیا سریع ببریمش درمانگاه
این باید بخیه بخوره، مامانم زودی زنگ زد به داداش و اومد بردنش درمانگاه ...

یک ساعت بعد اومدن، تو این یک ساعت فقط سر خودمو گرم میکردم ...
اومدن و دیدم 6-7 تایی بخیه خورده!

از اون موقع دارم فک میکنم چی شد که یهو اینجوری بی اختیار خورد زمین ...
جالب اینجاست که هیچی هم یادش نیست ... خدا کنه سکته مغزی یا قلبی نباشه ...
هر چی هم گفتم که برین نواز قلبی مغزی چیزی بگیرین، گوش نکردن ...

بچه ها برای بابام دعا کنین ... دعا کنین چیزی نبوده باشه :-2-39-:

آدم بعضی وقتا تازه میفهمه که چقدر عزیزانش رو دوست داره ...

ظهر بود که اومدم ببینم کسی از بچه ها مسنجر هست یا نه، بعد کمی هستی اومد
حالم گرفته بود اما نخواستم حال اونم گرفته بشه، هیچی نگفتم بهش ...

گفتم اون میتونه حالم رو عوض کنه، همینطورم شد ... از ساعت 4:30 تا 8:30 یکسره صحبت کردیم :-2-35-:
از همه جا و همه چیز ... اصلا نفهمیدم چجوری زمان گذشت، خب دیگه دیگه :-2-27-:

این بود خاطره تلخ و شیرین امروز و دیروز من ... :-2-37-:

رهگذر13
1391,02,08, ساعت : 11:00 بعد از ظهر
سلام سلام

دیروز و امروز کلی اتفاق باحال افتاد...اما نصفشونو نه نصف بیشترشونو یادم نیست:-2-37-:


چقدر بده وقتی طرف مقابلت همش از حرفا و برخوردات بد برداشت کنه و ازت دلخور بشه،بعدشم ندونی چطوری باید درستش کنی:-2-41-:

البته این موضوع مختص فضای واقعی نیست...توی فضای مجازی هم :-2-35-: فکر نکنید منظوری داشتما...



3شنبه باید برگردم...:-2-39-:
کلاسای شنبه تا 3شنبمو پیچوندم تا بتونم بیام خونه...اما به همه گفتم کلاسا کنسل شدن:-2-35-:
کلی پروژه دارم که 4شنبه باید تحویل استاد بدم...
3شیت پلان و اسکیس و مقطعووووووووووووووووووووو وووووووووو:-2-28-::-2-28-:
کسیم نیست بهم کمک کنه...:-2-30-:
البته دیگه عادت کردم...
معمولا همیشه تنهام:-2-15-:
بیخیال این نیز میگذرد:-2-41-:

ا راستی این تکه کلاممو یکی از شخصیتای داستان feedbackو star هم گفت:-2-37-:...همونی که تو امضامه...آره دیه مهروف شدیم...:-2-08-:





دیشب بیرون بودیم..هوادارای سپاهان داشتن از استادیوم برمیگشتن...تو خیابونا غلغله بود:-2-16-:
ما هم کلی ابراز هم شادی:-2-37-: کردیم باهاشون:-2-16-:





2روز پیش هوا بارونی بود با دوستم میخواستیم بریم بیرون گفت با تاکسی بریم نذاشتم...
گفتم بیا بریم از هوا لذت ببریم:-2-37-:
ییهو بین راه آسمون قاطی کرد:-2-35-:هی دوستم گفت برگردیم من گفتم:بیا از هوا لذت ببریم...:-2-35-:
خیابونا خلوت خلوت شده بود انگار مردم شهرو تخلیه کردند...اما ...ما همچنان از هوا لذت میبردیم...:-2-35-:
خلاصه انقدر از هوا لذت بردیم که دوست گرامیمان از خود علایم سرماخوردگی بروز دادند:-2-27-:
امروز هم 2تا آمپول نثار بدن نمودند:-2-35-:





من برم ببینم میتونم 1کم از کارامو انجام بدم...:-2-30-:
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم:-2-41-:


نگار
بهار 91

+Lily
1391,02,08, ساعت : 11:07 بعد از ظهر
سلام رفقا :-2-25-:
این بهار هم چقدر داغونه
ظهر تا 11.5 خواب بودم ، بعدم اومدم توئیت ، همزمان که ویرایش می کردم با بچه ها حرف میزدم ، دیگه ملت که پراکنده شدن ، منم رفتم کتاب بخونم ، یه صفحه نخونده بودم جان مینا که خواب چوشمام رو گرفت ، دوباره سه ساعت خوابیدم :-2-31-:
بیرون که بودیم ، خواهرم گفت عکس رو گوشی چی دارین ؟ منم فایل عکسمو که باز کردم ، اولین عکس مینهو بود ، این عکسش
http://www.up.98ia.com/images/wctoati7azslzdpnnb8r.jpg
میگم این عشقمه ، مامانم میگه به منم نشون بده / نشونش میدم این شکلی میشه :-2-17-::-2-17-:
بعدم عکس بچه هامو نشونش دادم :-2-38-: همین آواتارم و آواتار elnaz90
یکی دیگه هم هست یه کچل خوردنیه که قاشق دستشه ، میگم اینم پسرمه ، مامانم میگه چه خانواده پر جمعیتی داری :-2-37-:
میگم اینا پسرام بودن ، سه تا دخترم دارم :-2-38-:

حالا هم که اومدیم برای اینکه دستپخت خواهرم حیف نشه همه ماکارونی ها رو خوردم ، دارم خفه میشم / الان باید تا صب بیدار بمونم اینا هضم بشن :-2-31-: کاش میشد یکی رو از در و همسایه قرض کرد با من بیاد بریم پیاده روی تا همین پارک اینجا :-2-39-:
کاشکی یه مغازه بود نامزد ساعتی کرایه می داد :-2-39-: بابام نمیذاره تنها برم خودمم می ترسم راستش تنها / خو من الان برم مهتاد بشم خوبه ؟ :-2-39-:
اومدیم انجمن یه چیز جدید یاد گرفتیم ، اینکه چطور عکس کوچولو میذارن روش کلیک می کنی بزرگشو نشون بده / بلد نبودم تا حالا / یادم می رفت بپرسم هم :-2-37-: مرسی مینا :-2-40-:

همه ی افراد با استعداد هستند، اما اگر شما یک ماهی را بر اساس تواناییش در بالا رفتن از درخت بسنجید آن ماهی تمام عمرش را بر این باور خواهد گذارند که یک بی دست و پای احمق است
<< آلبرت اینشتین >>

هفته ی خوبی داشته باشین :-2-41-:

mahsan
1391,02,08, ساعت : 11:41 بعد از ظهر
سلام به همه

شب بخیر !

آقا من نمیدونم چه کرمیه وقتی حس خاطره و نوشتنم نمیاد به زور گیر دادم که بنویسم .....

چند روز پیشا برای هزار و یکمین بار پی به محبوبیته داداشه در نزد دوست و آشنا و غریبه بردم ... بعد الان همین نیم ساعت پیش داشتم با یکی حرف می زدم و براش جریانو تعریف کردم و گفتم حسودیم شد به این همه محبوبیت ( از وقتی که یادم میاد این دو تا برار شدیدا محبوب بودن و من در حاشیه :-2-39-: ) بعد این دوستم گفت تو و حسادت ؟؟!! اصلا بهت نمیاد.. نداری ... یه لحظه حس کردم واقعا ندارم ... اخلاق گند بدون شک دارم ولی حسادت ندارم به هیچ کس مخصوصا به دو تا برارا

راستی این پسرخاله ما بالاخره داماد شد . یعنی الان دیگه باید داماد شده باشه .... ما که نرفتیم . از همه اصرار و از ما انکار ... بعد ازظهر سوتی هم دادم . این خانوم پسرخالم گیرداده بود میگفت توام بیا عروسو ببین گفتم حالا مگه دیدنی هم هست دلم نمیخواد بیام ... یه لحظه برگشتم دیدم خالهه پشت سرمه :-2-22-: کلا نمیدونم چرا با این پسرخالهه کارد و پنیریم :-2-22-: احتمالا تا آخر هفته نامزدیش باشه . آقا من چی بپوشم :-39-::-105-:

دیروز ....

روز سورپرایز بود .. برعکس پارسال که اصلا روز تولدمو دوست نداشتم امسال برام پر از لحظه های قشنگ بود ... لحظه هایی رو که مدیون خیلی ها هستم ... خیلیایی که شاید پارسال باعث سرخوردگیم شدن تو این روز و شاید اگه اونا و رفتارشون نبود من امسال و این لحظه های قشنگ رو نداشتم هیچ وقت ... به خاطر سرخوردگی پارسالم و لحظه های قشنگ امسالم از ته دلم ازشون ممنونم ...

همه چیز دیروز برام قشنگ بود از محبت های لیورپولیه آسی گرفته تا اون صدایی که دوس داشتم بشنوم و همون لحظه اول به قشنگ ترین شکل ممکن شنیدم و بعد پریس و فهیمه مثل همیشه با محبت و البته فهیم با فکرای بکرش که کلی باعث حرکات موزون ما شد :-2-22-:از هدیه تولد شادی که بسی ما رو خوشحال کردم نباید غافل شویم :-2-22-: از اس ام اس برار کوچیکه که مثل همیشه بهترین حس ممکن رو داد بهم و کلی انرژی و عشق به برار ... و البته سورپرایز آخر تولدم صدای مرضیه عزیزم بود که البته به جز دو مین اول و آخر صحبتامون که به تبریک و تشکر و اینا گذشت بقیه همه مربوط میشد به کتاب جدیدش و گیرایی که من بهش دادم و گفتم اینکارو بکن و اون کارو نکن و اینو ویرایش کن و اونو حذف کن و ... طفلک به غلط کردن افتاد فک کنم کتابو از اول باید بنویسه :-2-22-:

تازشم ما دیروز از هیچکی کادو نگرفتیم . همه ما رو فراموش کرده بودن و فقط اس ام اس میدادن و تبریک میگفتن:-2-28-: ولی عوضش امروز همه اومدن خونمون با کیک تلفد و جبران شد و کلی کادو گرفتیم :-2-31-:( ها لازم به توضیح میباشد که امسال چون سالد میلادی کبیسه بید ما امروز هم تولدمان می باشد به سال میلادی و کلی هم امروز حال و حول کردیم به این مناسبت فرخنده :-2-31-:)

نمیدونم چرا حس می کنم خوابم گرفته :-37-: برویم پی کارمون دیگه . حالا خوبه حس خاطره هم نبودا :-37-:

آهنگ روز : دوست دارم ...دوست دارم هنوز عشق منی می دونم منو از یاد می بری بهونه نفس کشیدنم تویی دوست دارم تو قلب من فقط تویی دوست دارم ...دوست دارم

rosa
1391,02,08, ساعت : 11:59 بعد از ظهر
به نام تک آفریننده ی هستی !



باز ای الهه ی ناز ، با دل من بساز
کین غم جانگداز ، برود ز برم
گر دل من نیاسود ، از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم
باز ، می کنم دست یاری ، به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا هم چون مرغ پر شور و شعف
به سویت بپرم
آن که او به غمت ، دل بندد چون من کیست؟
ناز تو بیش از این بهر چیست؟

دانلود آهنگ الهه ی ناز با صدای استاد بنان عزیزم (http://www.4shared.com/file/145094490/415573bd/banan_-_elahe_naz.html)



//////////////////

شب خوش :-11-:

Archi
1391,02,09, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
جمعه...

سلام!

(یاد قدیمها بخیر... بیات شده ایم انگار!)


ما دیوانه ایم...
خودمان از قبل می دانستیم ولی انگار مادر اصرار دارد هر روز این مطلب را یادآوری کند...


اخلاقهای عجیب غریب زیاد داریم...
این را هم می دانستیم ولی انگار باید هر بار برویمان بیاورند...


ما داغیم...
به نظر خودمان که بیشتر تشنه ایم، ولی مادر اصرار دارد که تب کرده ایم و بهتر است این مسخره بازیها را بگذاریم کنار!.... فردا هزار تا کار داریم!


ما دلمان بستنی می خواهد...
مادر که گفت دیوانه ایم... لابد دیوانه ها هم اینجور مواقع هوس بستنی می کنند!... و گرنه آدم عاقل با این همه گرما باز هم سوپ داغ می خورد... چقدر بعضی وقتها سخت می شود فهمیدن این آدمهای عاقل!


ما جمعه ها را دوست نداریم...
جمعه ها هم ما را دوست ندارد!... به همین سادگی!... هر دو از هم دلگیریم!... یکجور احساسات متقابل...


این ماهی قرمز عیدی هم انگار خیال مردن ندارد!
مثل ما عادت کرده است به بوی این قفس!... با اینکه چند وقتی می شود تنهاست ولی انگار تنهایی را می فهمد و یک جورهایی من و او هم قفسیم... بعضی وقتها فکر می کنم قفس او بزرگتر است یا قفس من؟!... وقتی که هیچکداممان پرنده نباشیم تنگ یا اتاق چه فرقی می کند با قفس؟!

اشکهامان به طرز ابلهانه ای در سربالایی گونه هامان گیر کرده...
به قدر سر تکان دادنی ...
آخیش... حالا هر دو راحت تر نفس می کشیم انگار!...

دست پدر که می لغزد روی گونه هامان
( تبش خیلی بالاست... )
لبخند می زنیم...
کاش هر روز تب کنیم...

چقدر دلم می خواهد بگویم... خیلی چیزها را... و بگذارم پای هذیان!
دلم یک دل سیر هذیان می خواهد!...
یک چیزی راه گلویمان را می بندد
من که فکر می کنم بغض است
مادر می گوید از سرماخوردگی ست!

دستم را می گذارم روی شیشه پنجره اتاق
چه احساس لذتی...
جای انگشتهایم بخار می کند!...
حالا که بقول مادر آدم نمی شویم...
کاش برگردیم به همان روزها...
دلم برای خودم تنگ شده شدید...........



بیچاره تب اسمش بد در رفته!...
بقول مادر ما همیشه هذیان می گوییم....

pari_shaun
1391,02,09, ساعت : 12:16 قبل از ظهر
یادتونه اومدم گفتم یکی از بچه ها شبیه شخصیت کامیار تو گندمه ؟

هی من رو اذییت میکنه بم میگه مرغک .

بعضی وقت ها خیلی داغون بود . میگفتم مهدی چته ؟ میگفت اگه ببینی پاره تنت جلوت داره از مریضی آب میشه چه حالی داری؟

الان خبر دادن مامانش فوت کرده . مریض بود . داشتن میرفتن آلمان برای دوا درمون . ام اس داشت . اهواز بودن که خداحافظی کنن و برن . ولی دیگه ....

مهشید فقط 13 سالشه ! بمیرم براشون .

بچه ها دارن میرن اهواز . وقتی به آرش گفتم اصلا قفل کرد . حالا منم باید به عرفان بگم ! وااااااااای عماد و ترانه .

خدا به همگی صبر بده .

feedback
1391,02,09, ساعت : 12:17 قبل از ظهر
به نام حق

سلام بچه ها چطورین؟!
شب شنبه تون بخیر باشه :-2-40-:
آقا چرا همه فکر کردین من هنگ کردم؟ باور کنید دیروز از سر خوشحالی اون جوکا رو نوشتم و خاطره م اونطوری بود. حالا پی نوشتم یه دو ساله از قرقیزستان و چمیدونم مداد سوسماری بود. دیگه مشکلی نداره که. یه سعیده دیگه. دور هم میزنیم. :-2-06-: پس من اگه از مضحک بازی هام تو جمع فامیل بنویسم ، چی میگین؟ :-2-06-: حیف که کلاً آدم سنگین رنگینی ام وگرنه بهتون میگفتم مضحک بازی یعنی چی!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خوب بسه دیگه. زیادی دارین میخندین. زیادیتون میکنه. :-2-43-::-2-35-:
یعنی من کشته مرده ی چت با پسر خاله مم. تنها فردی که در جهان دیگه باهاش چت میکنم همونه. شبی نیم ساعت وعده ی هر شبه. :-2-06-: نیم ساعت در شبانه روز چت رو باهاش جز برنامه م قرار دادم. دری وری میگیم لالیگایی. :-2-06-: خزعبلات از اینور و اونور تا دلت بخواد. میمیرم از خنده. سرخ میشم در حد بنز :-2-06-::-2-06-::-2-06-: یعنی حالی میده اساسی :-2-06-::-2-06-::-2-06-: توصیف نمیشه کرد. :-2-06-::-2-06-: الان در مرحله ی انفجارم. صورتم گر گرفته از خنده. :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آقا هرکی پدر خوب رو نخونه اشتباه کرده. من توصیه میکنم از همین تیریبون آزاد برید بخونید. فوق العاده س. :-2-38-:
ها ما حرف زیاد زدیم امروز کلاً :-2-35-: حرفمان الان نمی آید. یعنی وعده ی حرف امروزمان تمام شد. حرف خونمان آمده پایین.
راستی دلم خیلی هوس آن فال حافظی را کرده که جوابش این باشد :
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
به نظرت میشه؟!
یا علی

فرودو
1391,02,09, ساعت : 12:35 قبل از ظهر
خوابمان هم اگر بیاید دلیل بر آن نیست که باید عین خرس بخوابیم
همان که خودمان را به خواب بزنیم کافیست!

عرضم برای حضورتان که ایام به کام است و شادی برقرار
تنها مشکل کوچکیست حل می شود انشاالله ( یعنی خوب و سلامت می شود انشاالله)
راستش نمی دانیم گفته بودیم این را و یا نه
حالا یک بار دیگر( اگر یک بار قبل گفته بودیم البته!) می گوییم ولی اینبار یادمان می ماند که آنان که نبوده اند به آنان که بوده اند برسانیم که به آنان که خواهند آمد بگویند که آمده بودند!:-2-38-:
داشتیم می گفتیم ما از آنجا که تابستان سال گذشته با دوستانی از هم کیشان حاج آقایی قمه زاده ی قمه نسب قمه صفت نشست و برخاست داشتیم خاطرات زیادی از این مصاحبت ها برایمان نقاشی شده اند
یکی از این چرندیات امروز برایمان زنده شد
بعد از ظهر گرم و نرمی بود

و خلاصه اینکه
ی هو دیدم این حاجی الکی مون به یه نقطه ای تو دور دست خیره شده و داره دل و روده می ترکونه
از اونجایی که ما تو ارتفاع بودیم و حادثه دیده ها تو سایه ی ما ,کلا مشرف به صحنه تشریف داشتیم
و قضیه از این قرار بود که یه خانومه ایی از رو یه درخت انجیر سرنگون شده بود
یهنی شاخه شکسته بود و خانومه افتاده
یعنی خانومه تپل هم بود یه خرده و عین بادکنک ترکید:-2-27-:

خلاصه تر از قبل اینکه
امروز شاخه که شکست یه لحظه یاد اون بادکنکه ی اون روز افتاده بودم
اولش یه چندتا زخم سطحی و یه عمیق رو پا راستم بود و چندتا خراش رو دستم
ولی الان حدود یه ساعته ی چی تو زانوی پای چپم داره اجدادمو جلو چشام رژه می بره:-2-16-:
یعنی الان ی جورایی داغونم آقا:-2-16-:


اس اس بازی رو مساوی کرد جامو از دس داد بعد ما عین خیالمون نبود بعد ی دوستی پیامک داده " هر هر هر جامو که از دست دادین "
گفتم جانم چوبله جان تو چی می گی این وسط
لال شد رفت پی کارش
از خداوند منان صبر و پایداری و ماندگاری را برایشان خواستاریم



هی خدا دوقلو هم دوقلوهای قدیم:-2-43-:

ܓܨ سارا ܓܨ
1391,02,09, ساعت : 12:43 قبل از ظهر
سلام بچه های نودهشتیا:-2-25-::-118-:
حالتون خوبه..........
امروز خوب بود برام... خوش گذشت دور هم جمع بودیم با یه بنده خدایی که هم که یه جورایی
دلخوری بینمون بود بر طرف شد و حسابی خوش گذشت واقعا دور هم بودن باعث میشه
آدم زمانو فراموش کنه ای کاش هر هفته همین طور باشه نه فقط هر چند ماه یه بار ......
بگذریم یه چیزی هست که خیلی وقته فکرمو مشغول کرده و نمیتونم ازش دست بکشم
نمیدونم چیکار کنم یه دو راهی وحشتناک که حتی تو خواب هم بهش فکر می کنم ....
بهرحال باید بریم بخوابیم که فردا بریم سر کار .......
شب خوش:-118-:

shahrzad1369
1391,02,09, ساعت : 04:04 قبل از ظهر
سلام به دوستای گلم

امیدوارم هفته خوبی رو شروع کنین
شکر خدا روز و روزگار بد نیست و زنده ایم!خدایا سپاس!
جمعه هم گذشت.البته بیشترش گیج و کلافه و خواب بودم.سرم درد میکرد ولی کلا با قرص خوردن مقابله نمودیم!بعدشم برای اینکه زیاد به مریضی فکر نکنیم و بگذرونیم، به نت گردی روی آوردیم و آهنگ گوش کردیم کلی:-2-41-:.
این وسطا هم هی یکی در میون سوالای ریاضی و فیزیک و شیمی و دینی و .... خواهری رو جواب میدادیم
امروز از ظهر تا غروب دوتایی خونه بودیم و اونم که از تنهایی خوشش نمیاد.کلا لطف کرد نذاشت یه ذره چرت بزنیم.:-2-28-:
الانم از اونجایی که هفته پیش همه اش خواب موندم و ترافیک بود و .... و خلاصه دیر رسیدم دانشگاه و این استاد محترم آشنایی با قانون اساسی هم گفته که حتما این هفته سر کلاس باشیم دیگه به این نتیجه رسیدم که نخوابم تا زود به کلاس برسم.:-2-39-:
خوب من وقتی سرما میخورم خوابیدنم دست خودمه بیدار شدنم با خدا!:-2-15-:
هیچی دیگه نشستم سر کارام و وسط اونا هم تو سایت خاطره خوندم تا رسیدم به تهش گفتم یه چیزی هم بنگاریم:-2-38-:

و دیگر هیچ!
روز خوش
پاینده باشین:-2-40-:

شهرزاد


*نیلویی خوشحالم امتحانتو خوب دادی.ولی چه لطفی به جلوییت کردی.همه اش ده دقیقه!:-2-06-:



تقدیم به همگی


http://www.up.98ia.com/images/wz9k74ngi0vr19byxvws.gif

Terme1988
1391,02,09, ساعت : 08:28 قبل از ظهر
سلام :-2-25-:
دیروز چهلم بابای فاطمه بود. واقعا می خواستم برم ولی خوب هر کار کردم نتونستم به خودم قول بدم که بیشتر از صاحب عزا گریه نکنم.
خوب من از مردن اطرافیان می ترسم. وقتی مامان ساناز مرده بود انقد گریه کردم که همه فکر می کردم من دخترش بودم...
خوب اینم یه نقطه ضعفه گندۀ آدم می شه وقتی با 120 سال یه مرده از نزدیک ندیده باشه. یعنی یه مرده بیرون خاک ندیده باشه.
با خودم قرار گذاشتم جمعه دیگه برم بهشت رضا و هر جایی که مراسم دفن بود برم واستم نگاه کنم بلکه این جوری یکم آدم بشم ....

.... ... .. ..... ..... .. ... ... !!!!! .... .. ... ... .. ..... ... .... .. ..... !!!!! ... .. .. .... :-2-39-:

hoda_f1
1391,02,09, ساعت : 08:58 قبل از ظهر
اينجا به جز خاطره نويسي ميشه با خدام درد و دل كرد؟
چقده من خنگم خوب معلومه همه جا ميشه با خدا درد و دل كرد..........
خدايا سه روز همه جا تعطيل بود....داشتم از حوصله سر رفتگي به رحمت ابدي ات ميپيوستم....به دو تا از دوستام زنگيدم...ولي خودت كه بهتر ازمن ميدوني ادم حوصلش سر بره بهتر از اينه كه با بعضي ها جفنگ بگه و بشنونه......حيف اون نيم ساعت وقت كه صرف موضوع لباس شمسي خانم و شوهر اقدس بانو و مدل سيبل حشمت اقا نامزد كبري خانم شد....نه اين چيزا رو دوست نداشته باشم ها....خودت كه ميدوني.......
ولي دلم يه دوست ميخواد ويژه ي ويژه....دلم يكي رو ميخواد كه اگه يه خط شعر ناب رو با حس خوندم تو دلش بهم نخنده...يا حداقل نگو برو دنبال نون كه خربزه ابه....
دلم يه دوست ميخواد كه اگه ليسانس داره وقتي دو تا خط مينويسه صد تا غلط املايي توش پيدا نشه.....
دلم يه دوست ميخواد كه بشينم واسش يه شعر حافظ بخونم و ساعت ها در موردش بحث كنيم و حض كنيم و كيف.....
دلم يه دوست ميخواد كه اسمون و زمين و دريا و درخت و ........ يه جور ديگه نگاه كنه....يه جوري كه هزار تا حرف از توش بشه كشيد بيرون.......
دلم يه دوست ميخواد كه باهاش بزنم جاده شمال و هر منظره اي كه ديدم هزار بار ناز شصتت رو شكر كنيم نه اين كه هر ماشين مدل بالا يا ويلايي كه ديد صد بار بزنه پس كله من و خودش و اه بكشه و امار بده و اخرشم افسردگي بگيره ...........
اصلا همچنين ادمي هست يا من عقب موندم كه اين كارا رو دوست دارم....هست؟ نيست؟ ممكنه باشه؟ ممكنه نباشه؟ ممكنه بعدا به وجود بياد؟ ممكنه بعدا به وجود نياد؟..................
شنبه نهم /ماه دوم بهار/يك هزار و سيصد و نود و يك هجري خورشيدي....

zahra256
1391,02,09, ساعت : 10:45 قبل از ظهر
به نام بخشنده!
مقدمه:
یه موقع هایی خدا تو رو می بخشه ولی خودت خودتو نمیبخشی! خودت از دست خودت بدجور دلگیری...تو بیشتر از خدا از خودت توقع عهد شکنی نداشتی!!! حال بدیه! خیلی بد! امیدوارم هیچ کس تجربه اش نکنه!

متن اصلی:
شنبه...بهار...اردی بهشت
آلرژی دست از سرم بر نمیداره...عطسه، آب ریزش بینی...سر درد:-2-43-::-2-36-:
دلم کوه می خواد! فک کن با این حالم:-2-06-:
دارم به این فک میکنم من با این تلاشم برای درس خوندن حتمااااااااااااً پروژه هامو به سر انجام می رسونم!!!

نتیجه گیری:
اینا خاطره نبود...فکرهایی بود که هی توی ذهنم وول می خورن!!!


بی ربط:
تصمیم دارم از این به بعد پایان خاطره(!) هام یه جمله یا شعر یا متن به هر زبون یا لهجه ای که حسش بود بذارم:-2-27-: چیه خو؟ هر کی دوز داشت بخونه...خودمم زبان و لهجه ام تقویت میشه:-2-22-:
اولین شعر _(شیرازی:-2-27-: حق آب و گل داره دیگه:-2-22-:)
:

شیرازو میگَن نازه واسِی آفتاب جِنگش * قَلبارو گِرِن میزنه به هم تیرشِه ی تِنگِش

بُلبُل تو کوچا،تو پَس کوچا غزل می خونه * شعرُ وی تَر ِ حافظ می ریزه از سَر ِ چِنگِش

عطر گُل ِ یاسم و نسترن،بهار نارنج *هی سر می کشه از تو خونُوی و ازو و ِلنگِش

اینجان که اگر چیش تو چیشُوی هیّکی بودوزی *ساز ِ دلشو می شنُفی از جِلِنگ جِلنگش

قَلبوی پیزوری نیس تو سینه ی مردم ِ شیراز *تا بیخودی ریشمز بزنه تو درز ِ دنگش

دنیاروتی پَس می گشت و هی میگفت سمندر: *از شهر چه خبر؟قربون او آفتاب ِ جنگش


(بیژن سمندر)

(هرجاشو نتونستین بخونید بگید اسپلشو بذارم:-2-27-:)

شبنم
1391,02,09, ساعت : 11:00 قبل از ظهر
شنبه 9 اردیبهشت

چقدر بعد از تعطیلی سر کار اومدن ستمه :-37-:دیشب تا ساعت 2 نشسته بودم آهو رو میخوندم :-37-:شبش خوابیدم خواب دیدم داریم با بچه ها میریم پیکنیک . بعد با فرشید فاطمی قرار داریم نمیرسه میگیم بیا چمران. بعد من و مینا میریم از خونه فلاسک چای برداریم و.. جریانی بود واسه خودش :-21-:

پنج شنبه ای زهرا که زنگ زد بریم ددر، یادم بود که به آبجی بزرگه http://www.pic4ever.com/images/2lxe53l.gifقول دادم زود برم خونه بریم آریاشهر طلا بخره. گفتم زود بیا که زود بریم خونه ! نه اون زود اومد نه ما زود رفتیم خونه :-4-:
با تفاسیری که زهرا گفت رفتیم دفتر مینا اینا - زهرا هدف از اون پیچوندن این بود که تو راه رو یاد نگیری http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_118.gif- بعدشم ناهار خوردیم که با کشفیات من در مورد سالاد حسابی بهشون چسبید :-2-21-: بعدم اسم فامیل بازی کردیم که من بردم . ماهان باخت :-2-37-: من کماکان معتقدم هر چیز قابل خوردنی که از زمین بروید میوه است مثل پسته و ترب !
اووووووووو زهرا چرا خودتو نمیگی که هر اسمی مینوشتی یه " یی " آخرش اضافه می کردی میشد فامیل؟ سارا - سارایی / زهرا - زهرایی .... تازه شم بگم اون اعضای بدنی که من نوشتم کبد ، تو چی نوشتی؟ :-2-11-:
خلاصه اینکه با اینکه چند سال بود اسم فامیل بازی نکرده بودیم حسابی چسبید . ماهانم همه اش تقلب میکرد و جر میزد، یه " پلاستیکی" میزد ته هر چیزی و به جای اشیا غالب میکرد ! مینا هم با اعتماد به نفس اشیا نوشته بود " گوبلن " :-10-: تازه شم به هر چیزی یه " فروش " اضافه میکرد و میگفت شغله :))
بعدشم که بابک اومد. چای خوردیم یهکم حرف زدیم و اومدیم سمت ما. زهرا هم همه اش غر میزد که من دیر میرسم. ما هم براش راه حل ارائه میدادیم:))
بعدشم ما رفتیم خونه با آبجی بزرگه رفتیم آریاشهر خرید. اینجا هم خیلی بامزه بود. دیگه آخرش از پاساژ انداختنمون بیرون :|

دیروزم یه روز آروم در کنار خانواده بود شکر
امروزم که سرکاریم تا الان خبر خاصی نیست
این روزا یه خبراییه که امیدوارم تهش خیر باشه
روز و روزگار همگی به خیر و شادی :-118-:

alonegirl
1391,02,09, ساعت : 11:43 قبل از ظهر
9 اردیبهشت 91
سلام:-2-41-:
امروز دقیقا شدم 22 سال و نیم:-2-41-: شبنم تو و بهنوشم ... سال و نیم شدینااا:-2-41-:
خسته شدم، چند روزه از خاطره ها دور افتادم. همش یا بیرون بودیم یا مهمون داشتیم. وقتی ام خونه تنها بودیم شقا گیر می داد که بشینیم سریال ببینیم. کلی از تایپام عقب افتادم و الان یهو بهم فشار آوردن و منو شرمندۀ عسل و فرناز کردن:-2-14-:
امروز دیگه نتونستم طاقت بیارم ننویسم... دلم هوای نوشتن کرده خب...
خاطره هاتونو خیلی خیلی کم خوندم.

جاتون خالی چهارشنبه رفته بودیم سی دشت. خیـــــلی خوش گذشت:-2-41-: کلی موقع عکس تکی!! گرفتن خندیدیم:-2-22-: قراره چند تا از عکسارو بذاریم تو فیزبوق:-2-27-:

دیروزم به زور ِ بابا پاشدیم رفتیم خونه شهروز اینا. نه من حوصله داشتم نه شقایق اینا... ولی خب، بد نبود... آقایون نشستن فوتبال دیدن و ما خانوما رفتیم کنار ساحل. اونجام یکم خل بازی درآوردم مثلا روحیه مون عوض بشه. :-10-:


این بزرگترامون کی می خوان یاد بگیرن نباید فرق گذاشت؟!
اگه قرار بود فرق بذارین دیگه چرا...
بعد میگن چرا با موضوعات تکراری خودتونو اذیت می کنین؟؟
پس چرا این موضوع برای اونا تکراری نمیشه؟!!! چرا تا عمر داریم باید روی سرمون سنگینی کنه؟!!!
هر وقت برای اونا تکراری شد و دیگه بهش اشاره نکردن مام بی خیال میشیم


یه اتفاق نادر افتاد!!! من با پسر عمه م الان نزدیک 5 ساله قهرم و حتی سلام علیک هم ندارم باهاش. قبلا خیلی باهاش صمیمی بودم ولی بعد از اون تنها کسی که باهاش اصلا حرف نمی زدم همین بود. الان بابا یه دستگاه می خواست، پسرعمه مو فرستاد خونه بگیره، تا درو باز کردم مجبوری بهش سلام گفتم هیچ... جای دستگاهم بهش نشون دادم:-2-17-:

چه خوب پنجشنبه خوش گذشت بهتون. منم دلم اسم فامیل می خواد:-2-41-: شقایق مام مثل ماهان یه پلاستیکی میزد تنگِ همه چی میکردش اشیاء:-2-22-: زهرا هم خوب کاری می کرد. خب همه جور فامیلی ای هست دیگه. زهرا منم مثل ِ توام:-2-35-:

هر دفعه این دخترخالۀ ما میاد رشت یه چی میگه کلا برنامه ریزی های منو می ریزه بهم:-2-09-: یه بار منو امیدوار می کنه یه بار ناامید!:-2-28-: حالا این دفعه میگه من امسال نمی خوام برم نمایشگاه کتاب. خب اون نخواد بره من کجا پاشم برم؟ :-2-36-:
حالا بازم اگه تو اون مدت نمایشگاه، بابا گذرش به تهران خورد، منم خودمو دعوت می کنم و هرجورشده باهاش میرم:-2-43-:

+ مهسان قابلی نداشت. کادوی شمام خیلی قشنگ بود:-2-22-:
+ دلم برای توییت تنگ شده:-2-39-:

همین دیگه
روز خوبی داشته باشن:-118-:

بعد مینا نوشت:

شادی شاید حکمتی بوده تو این آشتی ِ کوچیک:mrgreen:..تو چرا توئیت نمیای:-2-33-:ایــــــش چه حکمتی بابا:-2-31-: تازه اگه منظورت امر خیره که باید بگم به تازگی نامزد کرده:-2-31-:
خوبه گفتم یه عالمه تایپ دارم:-2-42-: سبک شدن میام:-2-43-:

بعدتر نوشت: هیــــــــوا دلم برات تنگ شده:-2-42-: روح سرگردان:-2-42-:


ای ی ی دیر آشتی کردی دیه:-2-43-:مرغ از قفس پریده :-2-43-:
واه واه!!!! خدا به دوووووووور:-2-43-:

Mina
1391,02,09, ساعت : 11:48 قبل از ظهر
سرما خوردگیم خوب نشده هیچ، بدترم شده ،از همه جالبتر از حموم در اومدم..پنجره رو باز کردم...نشستم جلوش!
امروز میخوام کلاس وصایارو نرم.چند روز ِ با سوسی سر ِ خرید رفتن دعوا داریم..من هی میگم بریم..این صبح میگه باشه..عصر میگه نه باشه برا یه روز دیگه!

فاطی چادری شد:) اقاشون ازشون خواسته:)) یعنی من مرده بودم:-2-31-:

کار خاصی نیست جز عقب افتادن کارا ، و یه روز باید ضربتی روشون کار کنم!


+ شادی شاید حکمتی بوده تو این آشتی ِ کوچیک:mrgreen:..تو چرا توئیت نمیای:-2-33-:
+ منم دلم اسم و فامیل میخواد..خیلی وقته بازی نکردم:-2-39-:
+ لی لی اون عکس مینهو خیلی خوشگل بود..من بیصبرانه منتظر ِ سریال جدیدشم


یه چیزی رو یادم رفت بگم!
دیشب یکی از کاربرا بهم خصوصی داد، ولی من چون حوصله نداشتم، یکم بی ذوق جوابشو دادم...یه چیزی گفت واقعا دلم برا قدیما تنگ شد!

نودوهشتيا قبلا اين قدر بي ذوق نبودن كاربراشا :-2-15-:دو روز پیشم داشتم با هلیا حرف میزدم، به این نتیجه رسیدیم جو سایت خیلی نسبت به یه سال پیش عوض شده! کسایی که قبلا دوست بودیم و الان حالی از هم نمی پرسیم!
نمیدونم چه شدیم واقعا!
یه زمانی اینجا بهترین جای ِ ممکن بود برایِ دوست پیدا کردن!
ولی الان...

نمیدونم والا


بعضی وقتا ... باید احساستو بگیری.. بزنی تو گوشش ... با تمام قدرت سرش داد بزنی بگی خفه شو دیگه .. بسه .... تا الان هرچی کشیدم به خاطرتو بوده!!!



بعد شادی نوشت


ایــــــش چه حکمتی بابا:-2-31-: تازه اگه منظورت امر خیره که باید بگم به تازگی نامزد کرده:-2-31-:
خوبه گفتم یه عالمه تایپ دارم:-2-42-: سبک شدن میام:-2-43-:

ای ی ی دیر آشتی کردی دیه:-2-43-:مرغ از قفس پریده :-2-43-:
خسته نباشی پهلوون:-2-31-:

نیلوفر مرداب
1391,02,09, ساعت : 12:06 بعد از ظهر
آره والا دوقلو هم دوقلوهای قدیم

سلام

آقا ما جدیدا میریم کلاس روانشناسی خیلی جالبه یه چیزایی یاد گرفتیم جلب آقا یعنی روانمون ترکید از شادی ولی من موندم تو این استاده چی توی ما دید که اجازه داده ما بریم این چیزا رو یاد بگیریم خدا وکیلی من موندم اون بدبختی که بعدا میاد پیش ما روانش کلا پاک میشه

آقا من میگم به این قل من بگین مثل آدم بیاد عرض ادب کنه میرم میترکونمشا اصلا ادب نداره این بچه من به این خوبی نمیدونم چرا قل من اینجوری درومده والا

آقا ما چند روز پیش داشتیم میرفتیم کلاس از کنار یه پارک داشتم رد میشدم دو گربه نشسته بودن یعنی روی دو پا نشسته بودن دستاشون بالا بود ای بابا خودون تصور کنین دیگه چه شلکی بودن
آقا ما کرممون گرفت پریدم جلوی اینا که فرار کنن چشمتون روز بد نبینه خعلی ضایع شدم یعنی یه چی میگم دو تا دیگه میشنوی
اینا از جاشون که تگون نخوردن هیچی یه نگاه به من کردن بعد یه عشفه شتری اومدنو روشونو برگردوندن دیدم نه اینطوری نمیشه هی رفتم جلو پیشته گفتم انگار نه انگار دیگه عصبانی شدم یه لگد زدم به یکیشون یه جیغی کشید فرار کردن اون یکیشونم با آرامش تمام بلند شد که بره رفتم با تمام قوا پاهامو گذاشتم رو دمش انقذه حال کردم ولی بعدش گفتم اینا اگه اون دنیا منو گیر بیارن که فاتحم خوندس اومدم خونه توبه کردم

یه چند دقیقه ای گذشت که یه خر مگس اومد هی دم گوشم ویز ویز میکرد آقا ما هر جا میرفتیم میومد دنبالمون خر مگسام که ترو فرز نیستن راحت گوشه ی پنجره گیرش انداختم یه پلاستیک کردم دستم بالاشو کندم بعد یه مداد گذاشتم جلوش مجبورم میکردم از روش بپره بعدشم که دیگه به صورت تیکه تکه درش آوردم انداختمش سطل آشغال ولی دوباره رفتم تو فکر توبه
شما هم یه دعایی بکنید
به اون قل منم بگین بیاد عرض ادب کنه

قربون همتون بره گربه هه

نیلوفر

.Monire.
1391,02,09, ساعت : 12:23 بعد از ظهر
سلام

امروز هم دانشگاه نرفتم:-2-11-:دیشب خیلی خوش گذشت.:-2-16-:ارزو اینا هم اومدن بیشتر خوش گذشت یه سر رفتیم با هم بیرون برگشتیم کلی مستفیض شد عزیز دلم:-2-02-:
سرما خوردم گلوم درد می کنه :-2-34-:بدنم هم کوفته شده:-2-34-:
خاطره ها رو نخوندم یعنی این چند روزه وقت نکردم البته دو سه تاشون رو خوندم:-2-32-:
انقدر از این مسخره بازیها بدم میاد!دوستم شماره ی جدید گرفته چند روزه داره اذیت می کنه از اونجایی هم که اعتقاد به موبایل جز در مواقع ضروری ندارم کلا ضایع شد!:-2-22-:
هفته ی دیگه مبانی سازمان امتحان دارم 150 صفحه است تا حالا یک خط هم ازش نخوندم.:-2-34-::-2-34-:حوصله ی حفظ کردنی ندارم:-2-39-:

منیره،شنبه،91/2/9،12:23

faraway
1391,02,09, ساعت : 01:02 بعد از ظهر
از شنبه ها متنفرم

دیشب تو دفترم خوابیدم ، خواب که نه چرت ولی همونم واسه من غنمیته رفتم خونه و یه دوش سبک گرفتم و رفتم تو اتاق خواب که لباسمو وردارم که دیدم هنوز خوابه، خوش بحالش چه راحت میخوابه، اروم اروم نزدیکش میشم وایستاده بهش خیره میشم مثله چش چرونا ! با چشای بسته چه معصوم بود با خودم فکر کردم گفتم اون بده یا من ! به خودم گفتم ابله باهاش مهربون باش که دیدم داره بیدار میشه سریع رفتم سراغ کمد لباس ها که دیدم منو صدا میکنه برنگشتم طرفش گفتم بخواب فقط اومد لباسمو ور دارم و برم سر کار، ازم پرسید چرا دیشب خونه نیومدی بازم بطرفش برنگشتم انگاری که از چش تو چش شدن باهاش واهمه داشتم یا شایدم ازش خجالت می کشیدم دوباره صدام کرد نمیدونم چرا همیشه منو عزیزم صدا می کنه من که عزیزش نیستم ! برگشتم طرفش و بهش گفتم دیشب همونجا خوابم برد ! دروغ گفتم بهش ! گفت بزار صبحونه درس کنم بعد برو سریع پاشد و رفت......


نباید بهش اجازه بدم .....
نباید بهش اجازه بدم بهم محبت کنه، نباید بزارم به قلمرو من نزدیک بشه ! اما انگاری خودم از خدام بود که بمونم ، منم ادمم مثله همه ادما منم نقطه ضعف دارم ! پاشدم و رفتم تو اتاقم و حاضر شدم که برم که متوجه شدم دوباره داره منو به اسم میخونه که صبحونه حاضره ، برگشتم طرفش نتونستم نه بگم رفتم نشستم یه میز مفصل چیده بود با زیبایی تموم خودشم نشست انگاری خیلی خوشحال بود ارایشم کرده بود، با لوندی ازم پرسید خیلی لاغر شدی، گفتم من همیشه همینجوری بودم، با لحنی تند گفتم چیه نکنه بدت میاد ! دیدم بغض کرده، نتونستم ادامه بدم بهش گفتم حالا بغض نکن شب میام دنبالت بریم بیرون !

نمیدونم چرا این حرفو زدم

پشیمون شدم یا نشدم ! یهو از دهنم پرید بیرون نمیشد کاریش کرد، دیدم که حسابی خوشحال شده تو چشاش خیره شدم و بهش گفتم نگفتی حالا کجام لاغر شده که یهو زد زیر خنده ! گفتم چرا میخندی گفت اینطوری که تو پرسیدی.....

گفت زیر چشات گود افتاده صورتت لاغر شده، گفتم مهم نیست و ادامه ندادم اونم همینطور شاید بخاطر اینکه با لحنم جدی بود ، ازش تشکر کردم پاشدم که برم گفت شب منتظرتم عزیزم ! تو دلم گفتم عجب غلطی کردم...باشه زنگ میزنم

تا شب چه بهونه ای جور کنم من بزور دروغ میگم از اون دروغ ابکی که در مورد خوابم بهش گفتم پشیمونم اینم از قولی که بهش دادم واسه امشب ! همش پشیمونی زندگیم شده پشیمونی هرکاری میکنم بعدش پشیمون میشم ! اصلا نمیدونم چرا این دل نوشته ها یا دردنامه های تنهایی خودم و اینجا میزارم با اینکه خیلی وقته این سایت و فروم میشناسم ولی هیچ وقت پست ندادم چه برسه به این حرفا ، من که توداریم زبانزد خانواده و فامیله ! نمیدونم شاید دیگه ننویسم، برام مشکله، نوشتن یه چیز شخصیه ولی به اشتراک گذاشتن حرفای خصوصیت....چجوری تو کتم رفته !! حماقت که شاخ و دم نداره اینم حتما یکی دیگه از کارهای احمقانمه !

mina1989
1391,02,09, ساعت : 01:03 بعد از ظهر
سیلااااااام به دوستان محترم.

وای که چقدر نود و هشتیای خونم پایین اومته بوت دیروز هی موخواستیم از منزل مامی آن بشیم هی گفتیم

بی خیال اومدنمون با خودمونه برگشتمون با کتک همسری جانمان آجی هانی در جریان موباشد یه شب از

منزل مادری اومتیم این همسری جانمان هم هی موگوفت بسه بیا بریم انخدر گفت که به غلط کردنمون پشیمون شدیم

تو این سه روز تعطیلی که شرخت پنج شنبه ام تعطیل کرده بوت فخط یه روز استراحت کردیم بقیه اش مانند کوزت

منزل مادری و منزل خودمان را جمع و جور موکردیم.

آقا سعید اون خاطره ی یکی مونده به آخریه خیلییییییییییییییی باحال بود کلی خندیدم خدا شادت کنه شادم کردی.:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

آجی هانی شوما تا گواهینامه بگیری ما موهامون مثل دندونامون سفید شده.یا کچل شدیم.بوخوداااااااا.:-2-28-:

آجی صبوحا این قند عسل شوما محمد صدرای جیجری ما را به کشتن میده.حتما حتما از طرف ما یه فشار اساسی

و یه ماچ گنده بکنش.

آجی مرجان خوش گذشت.خواهشا تعارف شاه عبداالعظیمی نفرمایید ما به شوما گفیتم موآییم.چیرا مارو نبردی.

آجی هانی راستی اون آلوچه ها کوفتت بشه اینجا کیلویی 25000 تومنه.قدرشون و بدون بوشور.

آجی فروخ خیلی خوشحالم خاطره در وکردی بالاخره.

امروزام که اومدم شرکت رفتم دنبال تسویه حساب بابام خیلی حس بدیهههههههههههههه.

ما فهلا بریم.بای.

N@s!m
1391,02,09, ساعت : 01:07 بعد از ظهر
سلام
حال همه ما خوب است ،ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
جدا معتاد صدای خدابیامرز خسرو شکیبایی شدم :-2-37-:بس که این کتاب صوتی هاشو گوش می کنم من :-2-37-:
این دوروزه گوش شیطون کر چشمش کور :-2-08-:روزای خوبی بود واسم ما اگه بخواهیم تا آخر هفته امون در آرامش سپری شه کی را باید ببینیم ؟؟؟؟:-2-09-:
پاگشای دختر عموبود پنجشنبه به خاطر ایام فاطمیه نگرفته بودن تا این ایام تموم شه مام پنجشنبه عصر کارمون هوتوتو شد :-2-37-:
به یه نکته حائض اهمیت هم دست پیدا کردم :-2-38-:فکر که چه عرض کنم مطمئنم افسردگی گرفتم:-2-42-:
به جـــــــــــان نسیـــــــــم :-2-42-:
این همه آهنگ های دوپس دوپسی گذاشتن انگار نه انگار ما هویجوری ملت را فقط نظاره نمودیم به گمونم تاثیرات مخرب آهنگ های غمگین و آرامه که همیشه می گوشیم :-2-35-:
دست آخر مامان بزرگ گرام یه سقلمه ای زده بهمون از هپروت خودمون بیرون آمدیم :-2-37-:
میگه نسیم مامان چرا آنقدر ساکتی نه حرکتی نه صدایی :-2-37-:نگاه بچه هارو
روحیه آنرمال :-2-37-:به قول مامان بزرگمون باید یادمیگرفتیم این همه فعالیت صدایی و جسمی را از هم سن و سالامون :-2-37-:
یک قناری داریم نه سالی هست که مهمون ماست جدیدا دیگه نمیخونه زیاد بچه رفته تو لک نزدیک خونه مامان بزرگ هم یه قناری فروشی هست از انجایی که مامان بزرگ مام خیلی به این بشر علاقه منده رفته پرسیده گفته ساکتی اش به خاطر افسردگی اشه باید بیارینش یه چند روزی با این قناری های دیگه باشه روحیه اش باز باشه :-2-37-:
منم خندیدم گفتم صاحابش که بااجازه شوما ما باشیم دیگه روحیه قناری که فبها :-2-37-:
این بشرو زنش میدیم کسی شوهر دپسرده نمیخواد :-2-37-:فقط اگه نگاه چپ بندازین بهش منه مادر شوهر کوشتم عروس گرامو :-2-37-:اینم عکس یکی یدونه پسرمون :-2-35-:رو تخت و پتوی مادر محترمش جا خشک کرده :-2-28-:http://www.up2up.org/images/b7fuobnjrl0qqde73lp7.jpg
ما دلمان برای یکی تنگ شده :-2-37-:هی فلانی که نمی خونی اینو خیر امواتمان دلمان برات لک زده هااااااا:-2-36-:
ما رفتیم پی کارو بارمان
یاحق :-2-40-:

پاسارگاد
1391,02,09, ساعت : 01:12 بعد از ظهر
سلام به همگی

این چند روزه که گذشت خبرایی میشنیدم که فقط حماقت محض اون ادمایی که الان نیستن میدونم . اونم اینکه ادم خودکشی کنه . نمیدونم چه جور این فکر به ذهنشون میرسه که عملیش کنن شاید بعضی وقتا توی یه سری مسائل یا مشکلات ضربه شدیدی بخوره و اروزی مرگ برای خودش بکنه اما اینکه اینکارو بکنن خیلی وحشتناکه . چرا جوونای ما اینقدر کم تحمل شدن باید حتما بوسیله جامعه شناسا و روان شناسا ا اسیب شناسی بشه . حالا میگیم جوونا من هفته قبل حتی شنیدم که یه پسر بچه 11 ساله خودشو حلقه اویز کرده ولی ظاهرا اون جور که من شنیدم خدا رو شکر دکترا نجاتش دادن. حالا چی میگذره به اینا فقط خدا میدونه اما هر چیم باشه ادم نباید نعمت حیات و اون نفسی که میکشی رو ندید بگیره به خصوص وقتی یه مریضایی رو می ببنی که حسرت یه نفس راحت رو هر روز میخورن مثه بیمارای قلبی و دیالیزی و .....

به هر حال امیدوارم خدا به همگی ما به خصوص جوونا تامل و تحمل رو هر دو در کنار هم بده
دیروز صبح یه مسابقه به اسم the moment of truth رو دیدم یعنی ادم شوکه و میخکوب میشد دیگه بیشتر از این نمیتونم توضیحشو بدم :-2-37-:
قرار بود یه شماره حساب بدن برا کلاسمون که یعنی از شنبه کلاسمون تشکیل بشه دریغ از یه تماس:-2-41-:

Terme1988
1391,02,09, ساعت : 01:16 بعد از ظهر
آقا رفیقمون واسمون یه ایمیل قشنگ فرستاده ما هم می خوایم با خانواده تقسیمش کنیم البته اونایی که بیشتر وصف حال این روزای منن ... به من چه اگه تکراری بود :-2-15-:
یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .
یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .
یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود . ( این دقیقا امروز برام اتفاق منم یه زمانی مثل این بچه دبیرستانیا بودم :-2-41-:)


یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .
یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .
یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .
یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .
یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .


همین...... :-2-39-:

آره مینا جونم منم آهنگرو دانلود کردم... سلیقه ات حرف نداره... :-2-41-:
نفر بعدی نوشته بود منم یادم اومد خوب مگه من پیر و فراموش کار شدم؟؟؟؟ :-2-35-:

nairika
1391,02,09, ساعت : 01:55 بعد از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
این جمعه دو تا جشن دعوت شدم یکیش عروسی یکی از دوستای دانشگاه و یکی دیگه هم عقد دختر عموی مامان:-2-28-: ولی از اونجا که به قول مامان مردم گریز شدم هیچ کدوم رو نرفتم:mrgreen: البته به عروسی دوستم بیمیل نبودم ولی چون حالم همچین یخورده مساعد نبود اون رو هم بیخیال شدم:-2-39-:
روزها داره عین هم میگذره و احساس میکنم روز به روز بیشتر از زندگی و خودم فاصله میگیرم:-2-42-:
از خودم ناراضیم شدید:-2-42-: همچین دوست دارم از نو خودم رو بکوبم و دوباره بسازمش:-2-09-: چی میشد اگه میشد:-2-39-:
آغا این همسایه بغلی ما الان چند ماه خونه اش رو فروخته و هنوز خونه اش خالیه:-2-28-:
بعد تو حیاطش پر درخته ولی هیچ رقمه نمیشه بهشون آب داد:-2-28-: یعنی من هر روز باید برم پای پنجره و از خدا تمنای بارون کنم تا این طفلی ها خشک نشن و ماشاءالله اینقدر پیش خدا اعتبار دارم که:-2-39-::-2-28-::-2-15-:
خدا کنه فقط شرمنده این درختا نشم:-2-39-:
خوش باشین و خرسند:-2-40-:
فعلنات:-2-38-:
مینا نوشت : مرسی چه آهنگ قشنگی البته من شعرشو بیشتر دوست داشتم و الان دارم میگوشمش:-2-40-:

armin gerrard
1391,02,09, ساعت : 04:14 بعد از ظهر
به به!سلوووملیکم آخ من چقد حولم....
جاتون خالی چقدر خوشیدیم ما!!! نسیم جونم(:mrgreen:)که با هامون اومد خئلی صفا داد آخ بگم از اون مسافر خونه...
بهمون گفتن یه مسافر خونه اطراف یزد هست آنتییییک ما هم از خدا خواسته رفتیم ببینیم...خئلی باحال بود در و دیوار کاگلی مشک آب و فانوس و شتر سواریو....
خلاصه در همین مسافر خانه ها یک گروه از انسانهای توریست حضور بهم رساندند از نوع عجیب ....خیلی راحت....
نیاز:بیحیا...چشاتو درویش کن داداش به این بی عفتی؟:-2-43-:
یک خانومی بود...(حالا من اینجا میگم نرین بکسی بگینا....)
خانومی هموزن جناب آقای رضازاده با مانتوی قرمز شال بر روی دوش بعنوان دستمال گردن یک نگاه ملیحی بما کرد(دلم برگشت) خلاصه نجیب بازی در آوردم سرمو انداختم پایین(مشخصه!:اینم احتمالن نیاز بید)
آقا این مهندس باقری هی گفت گوسفند میکشم گوسفند میکشم ما که بجز اشکنه و کالجوش غذای دیه ای نخوردیم....
آخ برگشتنه نمیدونین چه افتضاحی بود اتوبوس قرار بود ساعت 9 بیاد گف من 12 میام ما هم فلنگو بستیم با یه مینیبوس قرازه ی در پیت ...به عمرم سوار نشده بودم :-2-06-:

ولی بازم فدای اون رفیقی که که میگه
سوتی اصفاهانی باین تابلویی دیه ندیده بودم خانوم آلتینا

م.ن
1391,02,09, ساعت : 04:15 بعد از ظهر
پذيرشِ فرهنگ عقيده _ فرهنگِ پذيرش رسوم



گاهی، توی دنیایی که قدم بر میداریم، به وفور شاهد افراط در نپذيرفتن شرايطي که بايد رخ مي داد و نیافتاد هستيم. دنیایی که طبق باید ها و نبایدهاش باید رفتار کرد و زندگی رو به شیوه های اون چید .چرا که غیر از اون، برچسب "خرده فرهنگ " نصیب اون شخص میشه. چون، داره دنیا رو به شیوه ی خودش می بینه.

این، یعنی خیلی چیزها

یعنی، خیلی چیزهایی مد نظر باید باشه و نیست؛ در واقع اصل و ريشه اونه. اما ما طبق خواسته ها ي افراطانه امون باعث شکل گيري افکاري غلط بين عوام و حتي خودمون ميشيم .در واقع اينجا ميشه گفت چیزی حجاب شده بين واقعيت و ما. واقعیتی که رنگ غیر از خودش رو دریافت کرده و این، باز به شرايط محيطي اي که درش هستيم بر مي گرده.

ما اگه واقعا اونچه که بايد هست رو بپذيرم، هيچ چيز خاص ديگه اي غیر از اون برامون واقع نمیشه.

اما خب، گاهی باید طبق شرایط لب به سخن گشود و بیان کرد که :

مذهب، پرده ای شده برای رشد نکردن و بالندگی. چرا که رنگی به غیر از خودش رو گرفته.

^*Lily~ViolA*^
1391,02,09, ساعت : 04:25 بعد از ظهر
بمیره این جیمیل الهی!http://good-life.ir/images/smilies/icon_neutral.gif
معلم شیمی از ما یه تحقیق خواسته بود بعد گفته بود من از این قرتی های کاغذبازی خوشم نمیادhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
باید تحقیقتونو برام ایمیل کنیدhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_yawn.gif
تا اینجاش هیچی نیست اما خلاصه من رفتم به هر زحمتی بود اینور بگرد اونور بگرد یه تحقیقی جور کردمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_yawn.gif
نشستم حدود 2 ساعتی پای کامپیوتر اینا رو تایپ کردم بعد دوباره 3ساعت داشتم ویرایشش میکردمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_yawn.gif
بعد با کلی ذوق و شوق رفتم برای برای خانوم اینا رو ایمیل کنم از شرش راحت شم http://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
وقتی وارد جیمیلم شدم احساس کردم قیافش تغییر کردهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_confused.gifاصلا خود جیمیلم نبودhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_confused.gif
من ای کیو هم گفتم شاید خود گوگل شکل و قیافشو عوض کردهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
ناگفته نماند که من ماهی سالی یه بار نمیرم ببینم چه خبرهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gifبازش کردم ترسیدمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
حدود یه 40-50تا ایمیل داشتم نصفش فحش بود که چرا جوابمونو نمیدیhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
یکی دیگه هم بود از طرف فک کنم فیس ایرانhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gifورودمو به انجمن خوش امد گفته بود اما اما من یادم نمیاد کی
توش ثبتنام کرده باشمhttp://good-life.ir/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AD%D8%AB-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-83/%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%8A%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%86%DA%AF%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-33/images/smilies/Icon_I%20don't%20know.gifیه 10 تایی هم بود از طرف خود انجمنه که هماکنون توسط فلان شخص دنبال میشویدhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
اونم توی انجمنی که من اصلا توش ثبت نام نکرده بودمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_confused.gif اسم کاربریم اونجا اسم خودمهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_confused.gif
رمزمم رمز خودمهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_confused.gifپس چرا من یادم نمیاد که توش ثبت نام کرده باشمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_day_dreaming.gif http://good-life.ir/images/smilies/icon_confused.gif
فک کنم همون فیس فودhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gifایرانی خودمونهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
خلاصه بعد همه ی اینکارا دیگه توبه کردم برم تو جیمیلمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
اما قبلش باید این تحقیقه رو میفرستادمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_yawn.gifخیلی رلکس پاشدم رفتم تحقیقه رو بفرستم دیدم
گزینه ی send mail ندارهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_cry.gifhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_rolleyes.gifبعد رفتم چک کردم دیدم از هیچ کدوم از امکاناتش نمیتونم استفاده کنم نه از شکلاش نه از فونت هاش نه از ....
حتی نمیتونستم اون ایمیل هایی که عکس داره رو ببینمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_cry.gifدعوت به چت و اینا که بماندhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_surprised.gif
تازه فهمیدم چرا قیافه ی این بدبخت عوض شدهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
رفتم داییمو که استاد اینترنته به زور کشون کشون اوردمش بغل این اینترنت کوفتیhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gifنشسته حدود یه دوساعتی با این جیمیل بدبخت ور رفته بعد گفته
الان این جیمیلت با جنازه از یک خانواده اندhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gifبدجور باهاش کشتی گرفتیhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gifاحتمالا تو مایه های کشتی کجhttp://good-life.ir/images/smilies/Icon_sout.gif
همون موقع که فهمیدم این بدبخت منهدم شده رفتم یکی دیگه ایندفعه تو یاهو بسازمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gifاخه این جیمیل تازگی ها خیلی لوس شدهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
اصلا نمیشه باهاش چیزی بسازی http://good-life.ir/images/smilies/icon_yawn.gifهمین یکیشم با بدبختی ساخته بودمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_confused.gif
تو یاهو ام دو سه تا داشتم اما نه رمزش یادمه نه ای دیمhttp://good-life.ir/images/smilies/Icon_sout.gifولی حالا هرکار میکنم مگه ساخته میشهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_yawn.gifحدود بیست بار این فرم کوفتیشو پر کردم اخرشم ساخته نشدhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_yawn.gif
زنگ یکی از دوستام زدم که اون یکی بسازه ببینم مشکل از منه یا مال همه اینجوریه.5دقیقه بعد زنگم زده میگه ساختمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_at_wits_end.gif
من دوباره رفتم بسازم دوباره نتونستمhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_cry.gif
دیگه نزدیک بود این کامپیوترو از پنجره پرت کنم بیرونhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_at_wits_end.gifحداقل زورم به کامپیوتر که میرسهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
اخرشم با ایمیل مامانم فرستادم اون تحقیقو http://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gifخودشم نمیدونهhttp://good-life.ir/images/smilies/icon_twisted.gif
بازم خدایا خودت رحم کنhttp://good-life.ir/images/smilies/Icon_praying.gif
انالله و انا الیها راجعون

Mina
1391,02,09, ساعت : 06:22 بعد از ظهر
اخ جونمی جون سحر میگفت ثبت نام از سی تا رفته اونور پس حتمی ِ رفتنمون نمایشگاه :-2-16-:
لیست کتابامو باید در بیارم چی میخوام بگیرم:-2-16-::-2-16-:

سرما خوردگیم کمی بهتره، دو ساعت پیش نمیتونستم تکون بخورم ..ولی الان خوبم..رفتم دانشگاه..این استاده باز به من گیر داده، بد رو اعصابمه، خیلی دلم میخواد یه بار حالشو بگیرم، ولی میذارم برا بعد ِترم که نمره هارو داد بعد!


خواهش میکنم دوستان، قابل ِ شما رو نداشت:-2-35-::-2-22-:منم شعرشو بیشتر میدوستم

·•● samir ●•·
1391,02,09, ساعت : 06:28 بعد از ظهر
اگر تنها ترین تنها ها شوی باز خداست او جانشین همه ی نداشتن هاست
همیشه اردیبهشت و دوست داشتم ، بوی گلهای محمدی و نسترن توی کوچه ، بوی شکوفه های درخت پرتغال و نارنج ، دیوونم می کنه !
بگذر ای روزهای سرد بگذر

*مستان*
1391,02,09, ساعت : 07:06 بعد از ظهر
تو ای پاسدار جهالت!....اگر میخواهی دهان فریاد مرا قفل کنی؟ .....قفل کن!....اما ...
فراموش مکن....همان انسانی که دیروز ندانسته ،برای تو قفل میساخت !....امروز دانسته کلیدش را برای من میسازد!...

Ay Sona
1391,02,09, ساعت : 07:12 بعد از ظهر
سلام
چند وقته ننوشتم اینجا .. این روزا همه ش سر درد دارم .. چشم درد و اینها .. حوصله هیچی رو هم ندارم .. هیچی . کلا اینور سال تریپ افسردگی برداشتیم .. البته نه همیشه .. گاهی با بچه ها انقدر می خندیم که اشکمون در میاد :-2-31-:
یه موردش سوت زدنم سر کلاس بود:-2-02-:امتحان صرف داشتیم .. برای اولین بار تو ترم جدید .. همچین سخت هم هست .. منم نخونده بودم استرس گرفتم .. حواسم نبود یوهو سوت زدم بلند:-2-02-:شانس اوردم دور استادمون رو بچه ها گرفته بودن :-2-35-:.. بقیه که شنیدن هی از جلو و عقب کلاس میگفتن کی بود؟ کی بود؟:-2-06-: تازه من حواسم اومد سر جاش و زدم زیر خنده و فهمیدن من بودم:-2-35-:
یه روز هم دکتر اومده بود مدرسه مون .. منم که شدیدا از دکتر میترسم:-2-35-: .. هر کی می اومد تو کلاس میگفتم دکتره .. اخر که اومدن گفتن دکتر اومده من دچار استرس شدم .. دوستم یوهو گفت بس کن فاطمه منم استرس گرفتم .. داشت میرفت پیش دکتر دستش رو گرفت جلوم می لرزید:-2-35-::-2-22-: پیش دکتر هم داشته حرف میزده چونه ش می لرزیده:-2-06-:اخرش هم دکتره براش نوشته استرسش رو کم کنه .. بنده خدا اصلا استرس نداره .. من یه دقیقه بهش دادم تو پرونده ش درج شد:-2-06-:

دلم میخواد برم نمایشگاه تهران .. امروز به استادم میگم چندتا از این غیبتای من رو پاک کن میخوام برم تهران:-2-35-:میگه خیلی غیبت داری .. چرا اینجوری شدی؟ حفظ قرانت رو که حذف کردی .. حفظ قران جزء 1 هم که نمیای:-2-28-:منم چندتا اسمون ریسمون بافتم و قبول کرد .. مشکل اصلی پدرمونه .. اون حل شه منم بچه ها رو می بینم .. دلم براشون یه ذره شده:-2-41-:

دیگه اینکه روزگاری شده ها ... همه ش امتحان داریم .. فردا امتحان میان ترم دارم .. پس فردا .. سه شنبه هم:-2-28-:

یه حس بدی هم نسبت به یه عده دارم .. هر چی هم میخوام رو خودم کار کنم درست شم نمیشه .. باید سعیمون رو بکنیم بدون سوء ظن به دیگران نیگا کنیم ..
هر چند یه عده حکایتشون شده حکایت بز سر گله و بقیه به دنبال اون یه نفر .. حالم به هم میخوره از ادمایی که از خودشون هیچی ندارن .. بدبختا:-31-:

مهسان بازم تولدت مبارک ...چندبار شد؟:-2-22-:
گاهی جلوی آینه می ایستم... خودم را در آینه میبینم... دست روی شانه هایش میگذارم... و می گویم: چه تحملی دارد... دلت...
یا علی:-53-:

*Hadis_71*
1391,02,09, ساعت : 08:14 بعد از ظهر
....:-2-15-:
تا حالا شده احساس کنی تو یه قفس زندانی هستی؟ ...:-2-15-:....من دقیقا همین احساسو دارم...:-2-15-:....احساس میکنم زندانی ام و 2 ماه تا آزادیم مونده....:-2-15-:....ولی همین 2 ماه مثل یه قرن میگذره....:-2-15-:.....چن ساعت پیش یکی از دوستام زنگ زد اشکال درسی بپرسه...:-2-15-:....بعدش یه کم حرف زدیم...:-2-15-:....گفت اصلا برام مهم نیست چی قبول میشم...:-2-15-:...گفت مامانم میگه هرچی قبول شدی برو...حتی چرت ترین رشته ها...:-2-15-:.....الان با خودم فک میکردم که طرز فکر آدما چه قد متفاوته....:-2-15-:.....یکی مثل خانواده ی من که مهم ترین چیز تو زندگی کنکورو درس و دانشگاست....یکی مثل دوستم که میگه اصلا برامون فرق نمیکنه....:-2-15-:.....چرا خانواده و فک و فامیلم اینجورین...:-2-15-:....اگه کسی رشته ی خوب دانشگاه قبول نشه انگار بزرگترین شکستو خورده...:-2-15-:....مگه همه ی زندگی تو کنکور خلاصه میشه؟...:-2-15-:....م .....خب یعنی چی؟:-2-36-:....مگه همه مثل هم هستن...:-2-36-:....سما(خواهرم) زنگ میزنه در مورد درسم میپرسه...:-2-39-:...دایی زنگ میزنه میگه میخونی یا نه؟ :-2-39-:خاله میگه ببینم چی کار میکنی...:-2-39-:....دیگه وقتی کسی زنگ میزنه خونه من گوشی رو برنمیدارم...چون همه در مورد درس میپرسن....:-2-39-:...این زندگیه آخه...:-2-39-:
این است زندگی ما...:-2-15-:.....همش درس درس درس درسسسسسسسسسسسس:-2-39-:

hamid_diablo
1391,02,09, ساعت : 08:27 بعد از ظهر
سلام به بچه های خوف و خوف اینجا:-118-:

ای بابا صبح که از خواب پاشودم دیدم یه اس ام اس اومده " دیگر در این دنیا گرگها هم به دنبال بره نمیروند.افسرده شده اند و با آوای فلوت چوپان گریه میکنند" یه چند لحظه ای به فکر فرو رفتم و دیدم عین واقعیته.واقها دیگه کسی دل خوشی نداره.البته کلی نمیکم و الان انسانهایی هستند که ازصبح تا شب 10 کیلو میخندن:-2-06-:

اما هستند آدمهایی که دل خوش ندارن.شاید همه چیز هم داشته باشنا اما همش نگران هستند و افسرده:-2-39-: من که خودم یه مدت دپرس بودم شدید اما الان میبینم که هر جور رفتار کنی دنیا داره میگذره و حیفه که من این عمر گرانبهامو با غصه و ناراحتی بگذرونم:-2-08-: اول گفتم یه کاری کنم سریع اس ام اس رو پاک کردم که دیگه چشمم بهش نخوره و دوباره به فکر برم و مثل الان بگم ای بابا درسته ها

خلاصه اینکه بچه ها زیاد تو نخ این دنیا فرو نرید.تا اینجا که گذشته از این به بعد هم میگذره اما مهم اینکه به درستی و شادمانی بگذره

سمن جون
1391,02,09, ساعت : 08:33 بعد از ظهر
سلام به دوستان چند وقت نبودم یه خانمی به نام هستی اینجا می نوشت کسی ازشون خبر داره :-2-37-:

feedback
1391,02,09, ساعت : 08:36 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام :-2-25-:
دور تا دور دنیا رو هم بگردی ، آخرش به این میرسی که مهمترین چیز تو دنیا عادته :-2-38-: یعنی مهم نیست! ولی مهم میشه! تو نمیخوای عادت بشه. عادت بیاد. عادت کنی! ولی چه میشه کرد که میشه و میاد. عادت خودش میاد سراغت حتی اگه تو نری سراغش!!!
کاش بشه عادت نباشه. میشه عادت رو دور ریخت؟! چه خوب میشه اگه بشه عادت رو بریزیم دور!!!
یعنی راهی هست برای ترک عادت؟!
هست ولی سخته! چون دچار مرض میشی. مرض جسمی ، روحی!!! نمیدونم. اونوقته که نرمال نیستی. بعد نگاهها به تو فرق میکنه. بعد اینجور وقتا میری سراغ کتاب ، رمان ، شعر ...
مثلاً میری فروغ باز میکنی و بهت میگه :
نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش
بر لبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رنجه دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید
پر کن این پیمانه را ای هم قفس
پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان کز شور می
باز گویم قصه افسون او
عالیه. فوق العاده. هرچی بگم کم گفتم. خوب بگذریم ... فروغه دیگه! وقتی شعرش بیاد سراغ آدم ول کن نیست.
چی میگفتم؟!
آها عادت. آره عادت چیز خوبیه. یعنی نه! بده. گاهی وقتا عادت به کارهات ، به بودن هات ، به جریان زندگیت ، یه کم بی حوصله گی رو میاره. دوست ندارم بی حوصله باشم. دوست دارم همیشه و هر روز متحول بشم. هی تغییر در زندگی. هی گردش دوباره ی زندگی. یه گردش جدید ... یه گردش نو! تازه! با هدفی جدید ...
همیشه وقتی راهنمایی بودم ، پیش خودم میگفتم یعنی من همیشه بچه ی این دوران میمونم و بزرگ نمیشم؟! همیشه فکر میکردم یه پسر 13-14 ساله ای هستم که کلی رفیق دور و برش هست. بعد هی میره مدرسه و میاد. کار و هدفی هم نداره جز درس خوندن. بزرگ شدیم و رفتیم دبیرستان. گفتیم خوب تو این دوره میمونه. بزرگتر نمیشیم. رفتیم پیش دانشگاهی و استرس کنکور ما رو گرفت. گفتیم وای چه کنیم؟! الان کنکوره و میگن دانشگاه قبول نشی ، واویلا ...
آقا گذشت و ما دانشگاه هم قبول شدیم. گفتیم تمومه! ولی نه!!!! همه گفتن تازه اول بدبختیته. گذشت و گذشت شدیم ترم آخر ...
میگن برو سربازی تازه بدبختیات شروع میشه ...
پرس و جو کردم ، گفتن بعد از سربازی میری سرکار و اول بدبختیه ...
کار هم گیر آوردی ، مامانت نمیذاره تو خونه بشینی. باید بری زن بگیری. :-22-::-22-::-22-::-35-:
یه چیزی بگم؟!
شب عروسی پسرخاله م ، داداشم بهش گفت : تازه بدبختیت شروع شده ... :-24-::-24-::-24-:
آقا دایی م که پسرش به دنیا اومد ، بهش گفتن بچه ت پسره تازه بدبختیات شروع شده. :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-: دایی مامانم رفت عمل کرد. تو مدت درمانش ، مامانم به مامان بزرگم گفت تازه باید برن دنبال دکتر و دوا درمان دوره نقاحت! بدبختیاشون شروع شده. :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
آقا بعد از فوت دایی مامانم ، همه میگفتن خدا بهشون صبر بده. ولی تازه بدبختی زن و بچه ش شروع شده. :-40-::-78-::-78-::-78-:
یعنی من موندم ...
تو این دنیا از وقتی به دنیا میای (مثال پسر داییم) تا وقتی میمیری (مثال دایی مامانم) فقط بدبختیت قراره شروع بشه؟! :-66-::-66-::-66-:
راستی!!!
میگن ماها خوشبختیم. ماهایی که کنار هم خوبیم و خوشیم ، خوشبختیم.
پس مگه غیر از اینه که باید خوشبختی رو نگاه کنیم و به دنیا با دید خوشبختی نگاه کنیم؟!
چرا عادت کردیم بگیم بدبختیم؟! چرا عادت داریم به گفتن اینکه بدبختیمون شروع شد؟!
پس دیدین عادت چه بده؟!
سعی کنیم عادت نکنیم. من تجربه ش کردم. مثال هم زدم براتون. از اول زندگی تا آخر زندگی براتون بدبختی میاره. از لحظه ی تولد تا مرگ!
پس نگیم عادت کردیم. نگیم بدبختیم!
بیایم عادت رو بذاریم کنار ...
بهتره بگم :
بیایم عادت های بد رو بذاریم کنار ...
سعی کنیم عادت های خوب رو سرلوحه کارمون قرار بدیم.
سعید :-3-:

NAVA22
1391,02,09, ساعت : 09:53 بعد از ظهر
چه خوشبختی بزرگی است بدبختی های کوچک!

سلام
امروز جبر خوندم هنوز یکمش مونده... بعضی درسا رو دو سه بار خوندم بعضیا هنوز یه بارشم تموم نشده:-2-39-:... فردام باید بشینم گسسته بخونم پس فردا امتش و داریم.
شبکه3ی سریال جدید گذاشته اصفهانی حرف می زنن... من نیدونم چ گیری دادن ب اصفهانیا... امیدوارم مث ِ مسیر زاینده رود نباشه! واقعا توهین بود... اون از وضع لباس پوشیدنشون ک تو عقب مونده ترین جاهای اصفهانم کسی اینطوری لباس نمی پوشه... اون از وضع اسم صدا کردنشون( شاهرخی ) من ک ندیم کسی رو اینطوری سبک صدا کنن البت بجز ی سری پسرا ک مدل حرف زندشون همینه... اون از خونه زندگیشون ک معلوم نبود اون خونه رو از کجا پیدا کردن خرابه بود... اونم از لهجه ی ضایعشون... بعدم همه تو سریال با لهجه حرف می زدن! از هر 20 تا اصفهانی فقط 2 تاشون لهجه به اون غلظت دارن...
اهم... ی لحظه رگ اصفهانیمان بالا زد:-2-31-:
انقدر کتاب دانیدم نخوندم... کلی کار دارم بعد کنکور کلی کتاب نخونده... کلی کلاس نرفته... کلی فیلم ندیده... کلی کار نکرده... همه می گن مام قبل کنکور واسه بعدش کلی نقشه می کشیدیم ولی کنکور و ک دادیم هیچکدوم اون کارایی ک می خواستیم نشد... امیدواریم اینگونه نشود...
مامان عصری رفت بیرون بعد دپسرده برگشت گفت یه ماشین از بالای اتوبان افتاده بود تو زیر گذر لهیده بود... کلا این اتوبانای اصفهان خیلی غیراصولیه روزی نیست توشون تصادف نشه وقتی م ک تصادف می شه همیشه 4، 5 تا ماشین پشت سرهم داغون می شن... رانندگی مردم هم خوب نیست چندان...:-2-28-:
هوا این چند وقته ی جوریه ی طرف آسمون خورشیده ی طرف دیگه پر ابر و رعد و برق می زنه:-2-31-:
شدم سازمان هواشناسی:-2-22-:
+لی لی امضات و بسی می دوستیم :-2-38-:
+شب خوش:-2-40-:

الان رفتم ی سایت موزیک، موزیک ویدئوی جوون تر ک بودم سیامک عباسی رو گذاشته. من این آهنگش و خیلی دوس نداشتم ولی موزیک ویدئو هاش خیلی قشنگه. هم اکنون در حال دانیم 128مگه:-2-41-:

آلتینا
1391,02,09, ساعت : 10:11 بعد از ظهر
داغونم الان...خیلی ...
خدایا صدامو میشنوی؟؟؟؟؟
خدایا بسمه...
قربونت بشم چندتا چندتا؟؟ نمیتونم هضمشون کنم.......
خدایا یک لحظه فکر اروم خواستن خیلیه؟
خدایا آرومم کن....
فقط تویی که میتونی....
خدایا اگه بخوای میتونی....
حسم برام ارزش داره...نذار له بشه......
لبریز لبریزم.........
یک سکوت مطلق میخوام...
خودت کمکم کن....
خودت میدونی متنفرم....از همه ی همه اش.........
برای کسی که حتی نای گریه کردنم نداره یه فکری بردار


صبر کن سهراب!!
قایقت جا دارد؟؟
منم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
:-2-18-::-2-18-::-2-18-:

asal_cheshmak
1391,02,09, ساعت : 10:24 بعد از ظهر
سلام به روی ماهتون :-2-27-:
دیروز من مثلا درس میخوندم ! انقدرررررر خوندم چشمام دراومد :-2-27-:
یه دقیقه میخوندم نیم ساعت به خودم استراحت میدادم :-2-22-:
مامی و ددی هم مهمونی دوتایی رفته بودن ! :-2-39-: البته من و سهیل خودمون نرفتیم ... فوتبال ِ استقلالم که حرصمونو درآورد :-2-39-:
امروز صبح زود هم رفتم امتحان دادم در کمال ِ اعتماد به نفس ... برگشتنه هم یک ساعت با موبایل با یه عزیزی (دختر بودا :-119-:) حرف زدم :-2-31-:
پته ی یه سری رو ریختم روی آب :mrgreen:
بعد از ظهرم باز نامزد کیمی اعصابمو خرد کرد :-2-36-: هی اس میده ... :-2-42-:
تازشم رفتم ف*ی*س ، دیدم صفحم از این مدل جدیدا شده :-2-30-: انقده بدممممم میادااااااااااا :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
یه نقشه ای توی سرمه ، امیدوارم بگیره :mrgreen:
صبح هم باید برم یونی ... :-2-42-:


پ.ن : چرا این تفکر به وجود اومده من هالو ام؟!
پ.ن: مینا خوشحالم به آرزوت رسیدی و میای نمایشگاه:-2-25-:
پ.ن: دلم خواست شکلک زیاد بذارم:-2-43-:
پ.ن: میخوام سر یکی رو بشکنم! عضو سایت نیست البته :-2-37-:
پ.ن: خیلی خسیسی :mrgreen::mrgreen::mrgreen:

شب همگی خوش ...:-2-40-:


فاصـــــله ها ؛
هیچوقت دوست داشتن را كمرنگ نمیـــكنند ....
بلكه دلتنگی را بیشتر میـــــكند ... !!!

rosa
1391,02,09, ساعت : 11:41 بعد از ظهر
سلام به همگی !:-8-:


وقتی که سیم حکم کند، زر خدا شود
وقتی دروغ ، داور هر ماجرا شود
وقتی هوا هوای تنفس هوای زیست
سر پوش مرگ ، بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار یکی پاره استخوان
هنگامه زجنبش دُم ها به پا شود
وقتی به بوی سفره همسایه مغز و عقل
بی اختیار معده شود، اشتها شود
وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب
یک رنگ ، رنگ ها شود و رنگ ها شود
وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم
رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود
بگذار در بزرگی این منجلاب یأس
دنیای من به کوچکی انزوا شود !!!



دلم این شعر رو خواست ! ... البته منظور دارم ولی ربطی به این خاطره نداره ... خاطره که نیست ... درد دله ! :-2-39-:


////////////////////


پ . ن . آقا سعید ! ... قلمتو خیلی دوست دارم ! :-53-:
پ . ن . 2 . سمن ناز و باقی خواهران گرام !:-6-::-11-:
پ . ن . 3 . بچه ها ؟! ... پارتی بازی میکنید ؟!:-2-43-: ... حس میکنم خیلی ها بدون خوندن خاطره تشکر و امتیاز میدن و تبعیض قائل میشن بین دوستای صمیمیشون و باقی بچه ها ! :-2-28-:


شب خوش :-11-::-11-::-11-:

ܓܨ سارا ܓܨ
1391,02,10, ساعت : 12:25 قبل از ظهر
سلام بچه های گل نودهشتا:-118-:
امروز هم یکی دیگه از روزهای خدا بود که اومد و رفت ساکت و آروم اینقدر بی صدا رفت که اصلا حسش نکردم
بیشتر وقتا همینطور روزها و شبها و ثانیه ها چنان بی سر و صدا میان و میرن که اصلا خبردار نمیشم.
مغزم از کار افتاده چیزی به ذهنم نمیرسه حتی اتفاقای امروز هر کاری میکنم چیزی یادم نمیاد مبهمه
چیز واضحه ای یادم نمیاد شایدم آلزایمر گرفتیم یادم میاد که غذا درست کردم و قرار بود یه نفر واسه شام
بیاد ولی نیومد و تنهایی غذا شام خوردم و بعدشم شهر فرنگو تایپ کردم و حالام اینجام .....
فهمیدم زیر سر این هیلاریه هر وقت این کتابو تایپ می کنم تو شخصیت هیلاری حل میشم و متوجه
هیچی نمیشم حتی زمان خیلی گیراست آدمو یه جوری هیپنوتیزم میکنه که اصلا متوجه اتفاقات دوربرت
نمی شی...........انگار خودتی و خودت................و ابدیتی بی پایان
بهر حال شب خوش :-118-::-2-25-:

moria
1391,02,10, ساعت : 12:54 قبل از ظهر
سلام به همه
اين روزا نميدونم چمه گاهي اوقات از خودم متنفر ميشم از اخلاقم هيچ وقت حد وسط نيستم هميشه يا شل شل ميكنم يا سفت سفت اين روزا دقيقا همون مرتضي هفت ماه پيش شدم هيچ چي نميتونه شادم كنه هيچ چي نميتونه ناراحت كنه خنثي خنثي حتي اگه الان يكي بهم يه چك بزنه فقط نگاش ميكنم پريشب بود رفتم موهامو با تيغ تراشيدم چقد خوبه آدم اينجور بشه كچل كچل يا دبستان افتادم شعرمون بود
كچل كچل كلاچه روغن كله پاچه كچل رفته به..:-2-39-:
داشتم ميگفتم الان كاملا بي تفاوتم يكي از دوستام بهم زنگ زد و ازم يه كمكي ميخواست برگشتم گفتم به من چه!؟ گفت نامرد دوستتم گفتم جون مرتضي بيخيال فهميد چه خبره گفت آها بيخيال


دارم از دست ميروم در
ميان گلهاي نيلوفري
در ميان باغ راه ميروم
گل نيلوفري را در دست ميگيرم از ريشه ميكنم
بويش ميكنم
چقد خوشبوست
حرصم ميگيرد اي خوب و من بد.
در ميان دستهايم فشارش ميدهم و با چشمهاي سرخ از خون ميكشمش
تمام شد كشتمش
فردا تيتر اول روزنامه ها اينست
قاتل گل نيلوفر دستگير شد
اما اما نيلوفر مرد و بويش را به من ايثار كرد
من او را كشتم اما تا ابد يادم نميرود بوي دستايم را چون هر وقت بو ميكنم بوي گل نيلوفر ميدهد

ديشب يك ساعت تموم تو حمام بودم هيچ كاري نكردم فقط دراز كشيده بودم
رسما ديونه شدم ميشينم يك ساعت فكر ميكنم الان هر چي فكر ميكنم به چي فكر ميكردم به چيزي نميرسيدم
دو تا داداشام بعد يك ماه بالاخره اومدن
پنجشنبه بود خبر دادن شوهر دختر عمه بابام سوخه حالا چطور
اين بابا داخل شركت فولاد كار ميكنه بعدش اين داشته كار ميكرده كه دستگاه مذاب پاشي بهش مذاب پخش ميكنه اينم از بالاي كليه تا روي زانو از پهلو ميسوزه خدا رو شكر هشت درصد بيشتر نبوده
اين روزا زياد سايت نميومدم اگه هم ميومد يه چندتا موبايل تو بخش موبايل ميذاشتم و تو قبلي بعدي سرگرم ميشدم

اين روزا اصلا حوصله خودمم ندارم تنها چيزي كه آرومم ميكنه مطالعه در مورد شخصيت حلاجه هر چي بيشتر در موردش ميخونم بيشتر به كوچيك بودن خودم پي ميبرم
بيشتر از خودم شرمم ميگره


تنهايمو تنهايي نيست با من
غرقم در اين خيال بي خيالي
سرگشته و گمگشته و حيرانم
نيست كس با من در اين وهم خروش سازگاري

چقد چرت و پرت نوشتم
خداييش كاپ چرت نويسي سايتو بايد به من بدن :-2-06-:
چقد اين روزا از خودم بدم مياد
چقد از خودم متنفرم
از خود بي خودي

به قول معروف بيخيال

باي

elnaz 90
1391,02,10, ساعت : 01:30 قبل از ظهر
يكشنبه ساعت 1.00 نصفه شب
سلام:-2-25-:
باز من برخورد كردم به اين ساعتاي نصفه شب نمي دونم چي بنويسم الان ميشه 1 صبح يا شب:-2-15-:
هيچ خبري نيست فقط الكي دلم خواست بنويسم
حالم اعصابمو ريخته بهم تا ميام ذوق كنم از اينكه خوب خوب شدم ديگه، باز حالم بد ميشه البته به نسبت هفته پيش كه الان عاليم اما امروز ظهر باز حالم بد بود داشتم مي لرزيدم همينجوري مي دونم عصبيه اما جالبه كه نمي دونم چه مرگمه؛ هيچ دليلي براي عصبي شدن ندارم:-2-28-: هيچيم نيست هيچ مشكلي ندارم نه تو خونه نه بيرون از خونه كه بخواد عصبيم كنه، به قول دكتره اينا دردِ بي درديه:-2-28-:
كسي راهي براي تقويت اعصاب سراغ نداره؟
دلم مي خواد صبح تا شب بشينم پيش يه آدم شوخ چرت و پرت بگه من بخندم، واقعا" تاثير خنده رو ديدم معجزه مي كنه، البته خنده ي از ته دل:-2-41-:
امروز يكي از بچه ها نمي دونم به چه مناسبت لواشك آورده بود. از اين لواشك پذيراييا. به كل كلاس تعارف كرد همه مرده ي لواشكن هركي يه مشت بر مي داشت مثل اين آدماي قحطي زده مي مونديم:-2-35-: استادمون خيلي با كلاس يه دونه برداشت خورد بعد هي مي گفت چقدر خوشمزه بود هي بيچاره ده بار گفت اين دوستم پانشد يه بار ديگه بهش تعارف كنه حداقل يكي ديگه برداره:-2-35-: كلا" كسي به رو خودش نمياورد:-2-35-:
اين جمله هاي ادبيه بعضي بچه هارو خيلي دوست دارم :-2-41-:

عاشق تر از همه ي ما، موش كوري هست كه زيبايي جفتش را چشم بسته باور دارد!

فعلا"

diana20
1391,02,10, ساعت : 01:49 قبل از ظهر
مدت هاست که چیزی ننوشتم....
خوشحالم....آرومم....خداروشکر
نمیتونم بگم دیگه اصلا فکرم نمیره سمت قضیه ای که آرامشمو بهم میریزه....اما ....شاید بشه گفت باهاش کنار اومدم
حتما واسه شمام پیش اومده....اینکه یه خوشبختی فوق العاده ای رو تجربه کنی....یه حس شیرین ....بعد یه دفعه همه چی بریزه به هم....هیچ کس هم مقصر نباشه....
و تو اون موقع از خودت میپرسی حالا چی میشه؟؟؟؟
اما میدونی که باید قوی باشی....باید ادامه بدی....اما باز این "اگه" ها کار دستت میده: اگه میشد زمان رو متوقف کرد....
دیگه نمیخوام نگران آینده باشم و به این فکر کنم که چی میشه....با گذشته هم تا اطلاع ثانوی کاری ندارم(البته اگه اون منو به "حال" خودم بذاره)
میخوام سعی کنم باز هم لذت ببرم...از همین خوشی های کوچیک....
کمکم کن خدا جونم...

believe me
1391,02,10, ساعت : 10:20 قبل از ظهر
به نام او که مهربان ترین است



مثه اینکه سایت امروز از حضور من چندان خوشش نیومد....دقیقا 24 بار پرتم کرد..پستام ارسال نمیشد.یا اگه میشد 5 تا 5تا:-2-31-:
اگه دیدین این خاطرم چند بار تکرار شد تعجب نکنید:-2-22-:
دیروز روز خوبی بود..همه چی آروم بود...یه نفر خوشحال بود:-2-37-:
3 ساعت یه ریز سر کلاس فیزیک نشستیم..استاد آنتراکم داد یه ربع همچنان نشستیم کلاس تعطیل شد همینطور به نشستنمان ادامه دادیم:-2-35-::-2-38-:


یه ساعت دیه باید برم یونی...کی میخواد حرفهای تکراری گوش بده...به جونه خودم هر چی که گفته جلسه اولم گفته دومم گفته سوم و الی اخر...بیخیال ..بخاطر حضور باید بریم..


آخ که دیگه دلم میگه ....چی میشد معلم کلاس اولمو پیدا میکردم روز معلمو از ته قلبم بهش تبریک میگفتم:-2-39-:دلم براش یه نقطه شد....رفتم مدرسه مون اما پیداش نکردم و ازش خبری هم نداشتن


معلمای گل روزتون مبارک:-118-:
راستی هیوا خوشحال شدم اسمتو زیر خاطره ها دیدم:-2-16-::-2-40-:

اها یادم برفت..تولدت مبارک الناز جون:-2-40-:


ما برفتیم...
روزتون قشنگ..دلاتون شاد..لباتون خندون..10 اردیبهشت

لیا
1391,02,10, ساعت : 10:32 قبل از ظهر
یکشنبه 10اردیبهشت ماه 1391 خورشیدی
سلامی به طراوت این صبح بهاری:-2-25-:
خوبید ؟خوشید؟
آقا مازود اصل مطلب رو میگیم و میریم به کارامون بریم.پس ببخشید که درآمد و پیش درآمد نداره.
چند وقت احساس می کنم وارد یه دنیا جدید شدم . البته اشتباه هم احساس نمی کنم . یه دنیا که چیز زیادی هم ازش نمیدونم . خیلی غریبه نیست ولی برام کمی سخته باهاش آشنا تربشم . چیزایی که بلد بودم چندان بدرد این دنیا نمی خوره ...نه که اصلاً ولی خیلی هم نه! خیلی شلوغه ! مغزم فوق العاده مشغوله .درگیره. باید حلش کنم .اگرچه مشکل به اون معنا نیست ولی به نظر من هر چیز سخت رو باید آسون کرد.میگن معما چو حل گشت آسان شود. یعنی همه دشواری ها از حل نشدنه.
آره منم با حرف سعید:-2-41-: کاملاً موافقم ، ما عادت داریم هر چیزی رو که نمی شناسیم و کمی دشواره اسمشو میذاریم مشکل یا بدبختی. درصورتی که هر چیز جدیدو تجربه نشده ای دشواره و بعد از یه مدت هم بالاخره آسون و روزمره می شه . اصلاً اگر این پستی بلندی ها نباشه روحیه آدم کسل میشه . زندگی روزمره بیشتر از هر چیزیآدمو از پا در میاره . از اون گذشته این مشکلات روحیه و فکرآدم رو باز و قوی می کنه تا برای مقابله با دشواری های بزرگترآماده بشه.
قبول دارم اولش کمی وحشتناکه ولی وقتی رو روال افتاد و کمی ازش گذشت، تازه آدم به حکمتش پی می بره .
به نظر من حکمت یعنی چیزی که خدا سرراه ما قرار میده اما ما دلیلش رو نمی دونیم ولی بعد از مدتی با خودمون می گیم که چقدر خوب شد این اتفاق افتاد ، که اگه اتفاق نیافتاده بود چقدر به ضررمون بود، که چقدر خدا دوستمون داره و حتی زمانی که خودمون نمی دونیم مراقبمونه ،که اون صلاح کارمون رو بهتر از ما می دونه .
این دونستن اگه منجر به این بشه که دیگه چرا نگیم ، که هر وقت به دشواری برخوردیم، صبر کنیم ،اونوقت اسمش توکله...توکل...
اونوقته که:
ور توکل ، تو نمودی ، لا جرم
او ز احسانش دهد ، مهر و کرم
نعمت او ، ده برابر میشود
هرچه فریادش زنی ، او بشنود


پ.ن
الناز عزیزم بازم تولدت مبارک:-11-::-6-::-53-::-53-::-53-:



همگیتون رو به خدای بزرگ می سپرم
روز خوبی داشته باشید.:-2-40-:

hamid_diablo
1391,02,10, ساعت : 10:33 قبل از ظهر
به نام حق

سلام.صبح بخیر....

امروز کلی کار ریخته سرم.اول از همه یه ساعت دیگه باید برم یونی با بچه های گروهمون پروژه لعنتی رو ارائه بدم.یه کم استرس دارم.چون باید کنفرانس بدم.سخته نه؟؟:-2-30-:

تازشم بعد از کلاس باید برم کتبخونه و حق عضویتمو بدم و بعدشم سریع برم بانک و شهریه این ترم دانشگاه رو بدم و بعدشم سریع برگردم دانشگاه و کارتمو تمدید کنم:-2-39-:

بعدشم بیام خونه و برم ارایشگاه موهامو بزنم چون هفته پیش حراست محترم دانشگاه بهم گیر داده بود موهاتو کوتاه کن عزیز جان....نمیدونم امروز جوابشو چی بدم:-2-06-:

بعد از آرایشگاه باید برم خونه خالمینا براشون ویندوز نصب کنم و بعدشم برم مادربزرگمو از خونه عمو مینا برداریم بیارم خونه:-2-08-:

آخه من چقدر جون دارم همه این کارارو با هم انجام بدم.پس داداشم این وسط چی کارس؟؟؟ میخوام امروز دانشگاه نرم و خودمو بزنم به مریزی و به بچه ها زنگ بزنم و بگم کلیه هام دوباره درد گرفته:-2-06-: اینجوری نه دانشگاه میرم .نه خونه خاله.نه خونه عمو

آخ جون من برم بخوابم

Star_69
1391,02,10, ساعت : 10:42 قبل از ظهر
سیلام علیکم :-2-25-:
دیروز روز خوبی بود :-2-06-:
ساعت اول که دیر رسیدم و قرار شد دیگه کلا بچه ها رو دعوت کنم کافی شاپ فکر کنم اگر یکی دوبار دیگه دیر برسم کلاس 40 نفری و استاد رو مجبور شم دعوت کنم یک هفته خونمون ! :-2-43-:
بعدش با بچه ها ناهار خوردیم که ماشالا گله گذاری ، ناهار رو کوفتم کردن انقدر حرفای چرت زدیم .
به نظرم بهتره آدما اول مشکلاتشون رو با خودشون حل کنن و بعد بیان برای گله گذاری ، نمی دونم واقعا روی پیشونیم نوشته خر ؟
بعدش رفتیم سر کلاس مهرداد جونم ، کلاس خوبی بود ، به ضرب اول گفت امتحان سیستما روشن شبکه ای که میکشم رو درست کنید روی سیستممتون و پینگش کنید .
نزدیک 45 دقیقه شبکه رو کشیدیم بعد آی پیا نمی خوند پینگ نمیشد .
سرویس به معنی کامل شدم .
نمره دادنش جالب بود میگفت باید ازتون یه سوال تئوری بپرسم هیچ کس بلد نبود در نتیجه از 1.5 گفت برای همه از 1.25 حساب میشه بعد چون من نتونسته بودم پینگ بگیرم فکر کنم شدم 1 آخر سر هرکی 0.25 یا 0.5 شده بود رو هم داد 0.75 یکم میگذشت همه نمره کامل میشدن فکر کنم :-2-22-:
ولی خدایی خوب یاد گرفتیم توی ذهن من یکی که کلا شبکه بستن موند :-2-22-:
بعدش ساعت بعدی هم با مهرداد جون امتحان داشتیم که اگر می رفتیم سرکلاس صفر میشدیم اگر نمی رفتیم هم صفر در نتیجه نرفتیم :mrgreen:
رفتیم پارک نشستیم پانتومیم بازی کردیم ، سر بستنی و خداروشکر گروهی که منم توش بودم برد و یه بستنی مفت افتادیم .
بعدشم یکم بحث سیاسی فلسفی عرفانی و ... با بچه ها داشتیم و هرکی راهی شد رفت خونه ی خودشون .
تازه دوتا خبر خوب هم مامانم شب بهمون داد که خوب یکیش رو کلا نمیگم یکیش رو هم اگر جور شد بعدا میگم .
لپ کلام اینکه دوشنبه شام افتادیم فشم :-2-22-:


چقدر بعد از تعطیلی سر کار اومدن ستمه :-37-:دیشب تا ساعت 2 نشسته بودم آهو رو میخوندم :-37-:شبش خوابیدم خواب دیدم داریم با بچه ها میریم پیکنیک . بعد با فرشید فاطمی قرار داریم نمیرسه میگیم بیا چمران. بعد من و مینا میریم از خونه فلاسک چای برداریم و.. جریانی بود واسه خودش :-21-:

وای شری دلم پیکنیک خواست :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
آهو رو تا آخر خوندی ؟ قشنگه :-2-16-::-2-16-:



- زهرا هدف از اون پیچوندن این بود که تو راه رو یاد نگیری http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_118.gif-

ولی من که راهو یاد گرفتم :-2-37-: میخوای همین الان پاشم برم شرکت مینا اینا تا ببینی بلتم ؟ :mrgreen:


بعدشم ناهار خوردیم که با کشفیات من در مورد سالاد حسابی بهشون چسبید :-2-21-:

اصلا کلا سخنان گهر بار تو چسب هرچیزی رو زیاد میکنه :-2-28-::-2-28-:
سالاد که کوفت من یکی شد به شخصه تا خونه حالت تهوع داشتم که چی توی این سالاد بود من خوردم ؟
البته ماهان اصلا براش مهم نبود و کلا فقط نگران کمبود سس شده بود :-2-22-: اگر سس داشت تا ته سالاد رو میخورد :-2-22-:


بعدم اسم فامیل بازی کردیم که من بردم . ماهان باخت :-2-37-: من کماکان معتقدم هر چیز قابل خوردنی که از زمین بروید میوه است مثل پسته و ترب !

چون بچه پررویی . دوزتان همون روز جوابتو رو در مورد روییدن دادن بازم کم نیاوردی ؟
خدایی بچه ها هرچی از زمین برویه میوه است ؟ :-2-33-:


اووووووووو زهرا چرا خودتو نمیگی که هر اسمی مینوشتی یه " یی " آخرش اضافه می کردی میشد فامیل؟ سارا - سارایی / زهرا - زهرایی .... تازه شم بگم اون اعضای بدنی که من نوشتم کبد ، تو چی نوشتی؟ :-2-11-:

فامیلیام کاملا هم درست بود :-2-37-: همین جوری فامیلی میزارن دیگه ، پس چی چار ساعت فکر کنم فامیلی بنویسم برات ؟ :-2-09-:
اگر اعضای بدن تو کبد بود منم نوشتم کلیه :-2-37-:

کسی دیگه با من حرفی نزده بود ؟ اگر جا مونده ببخشید دوزتان
ما برفتیم به قفلوندمون برسیم :-2-25-:

moein 2020
1391,02,10, ساعت : 10:56 قبل از ظهر
به نام خدای دل های شکسته :-2-30-:

ببخشید من امروز اصلا حالم خوب نیست آخه نمیدونم چرا من همیشه باید این بلاها سرم بیاد ، همیشه بی گناه باید مجازات شم و به خاطر اینکه کسی از دستم ناراحت نشه اعتراضی نکنم ، دیگه دارم از درون منفجر میشم ولی باز خودمو نگه داشتم و هیچی نگفتم
خیلی سخته که بشی آدم بده یه داستان در حالی که واقعا نیستی و هر چی بگی کسی باور نداشته باشه و باز حرف خودشونو بزنن
باور میکنین دعا کردم که به خوبی درست شه و هنوز یه روز نگذشته بود که بدترین بلایی که فکرشو میکردم سرم اومد ، نمیدونم شاید اگه دعا میکردم بدترین دعا رو برا خودم میکردم شاید حداقل یه کم کمترش سرم میومد
ولی باز با این همه باز دعا میکنم که همیشه موفق و شاد باشه و هیچ موقع غم تو زندگیش نیاد هر چند منو داغون کرد ولی با این همه دوست ندارم که کوچکترین ناراحتی تو زندگیش باشه چون واقعا براش ارزش قائلم
هر چند گفت که هیچ وقت نمیبخشمت ولی من از همین الان اونو بخشیدم و امیدوارم اگر تو این دنیا نشد تو اون دنیا که دیدمش بهش بگم که من این چیزایی که تو بهم نسبت دادی نبودم و نیستم

negar_asali
1391,02,10, ساعت : 11:18 قبل از ظهر
بچه ها سلام:-2-25-:
از ديروز تا حالا كمرم درد ميكنه:-2-18-: آي خدا :-2-30-: ديروز كه مراسم ختم زندايي دختر عموم بودش مرخصي رو كه به زور گرفتم از اونور همش در حال دادن چايي با مخلفات بوديم هي خم شو هي راست شو هي خم شو هي راست شو:-2-43-:
من نميدونم ما آدما چرا اينجور شديم تو مراسم ختم پامونو ميندازيم رو پامون تكون ميديم و حرص ميخوريم كي زودتر تموم ميشه:-2-43-: خو اگه نميخواستي نيا اگه اومدي پس اين كارا چيه ديگه اوف از دست بعضيا انقد حرص خوردم ديشب :-2-33-: دختره تو مراسم ختم اومده از سوي نگاه فلان پسر حرف ميزنه :-2-43-: از برق چشاش يا اومده در مورد طلايي كه جديد خريده حرف ميزنه
آدم اعصابش بهم ميريزه اه
امروز زنگ زدم شركت ميگم مرخصي ميخوام ميگه نميشه ميگم كمرم درد ميكنه ميگه خوب بكنه شما موظفيد بيايد سركار منم گوشي رو بدون خداحافظي قطع ميكنم والا چه پررو شدن :-2-43-: بهشون هيچي نميگم زبون دراوردن

راستي اين مسير انحرافي كپي برابر اصل از لاسته
مسخره ها :-2-43-: اصلا من امروز از همه طلبكارم:-2-43-:
پ.ن
زهرا استار ايشالله هميشه خوش بگذره:-2-40-:
صبوحا قربون پسرت برم:-11-:
راستي صبوحا جون ما قصد ازدواج داريم اگه خواستيد درخدمتيم:-2-22-:
سارا جوني خوشحاليم از برگشتنت:-2-16-:
هاني تو هنوز تصديق نگرفتي:-2-37-:
جناب فرودو من كه هيچي از خاطرت نفهميدم:-2-37-:
آقا سعيد راست ميگيد همش از رو عادته:-2-39-:
جناب مبارز شخصا كاپ چرت گويي رو بهت ميدم:-2-06-:
والا اين چي بود نوشتي:-2-43-:
راستي كسي از هستي خبر نداره ديگه نديدمش:-2-39-:
بابك خان هم ديگه اينجا نمياد چرا؟ من متناشو دوست داشتم اينجا چرا مثل قبل نيست:-2-39-:
خوب ما بريم رت كارمان
فعلنات:-118-:
راستي تولدت تمام ارديبهشتيا مفارك:-2-16-:
حالا ميرويم:-2-06-:
خدانگهدار
:-118-:

N@s!m
1391,02,10, ساعت : 11:57 قبل از ظهر
سلام
میگم احیانا اینجا یه گوش شنواداره ؟؟؟؟؟؟:-2-37-:آخه ما دیروز گفتیم هی فلانی دلمان تنگتان شده :-2-37-:همون هی فلانی راس ساعت 6 تشریف آوردند دفتر :-2-37-:جدا" داشتم به این نکته دست پیدا می کردم که باد سلام نرسانده ما را از این تاپیک رسانده :-2-31-:
دیروز به جای ساعت یک ساعت دو رفتیم خونه آخه داشتیم به اصول دین های یکی از این ارباب رجوع های به مانند کنه جواب می دادیم :-2-31-:بعد هم دو تا چک برگشتی داشتیم مال بیمه بدنه یکی از این مثلا" بیمه گذارامون بس که از برج یازده رو اعصابمون راه رفت و چکش رفت و برگشت نامه زدیم واسه ابطال بیمه نامه اش :-2-42-:شرکت هم کلی دعوامون کرد چرا بیخودی دلمان میسوزه واسه اینجور آدما و بجاش پول می ریزیم به حساب :-2-43-:بعد هم انگار نه انگار دست آخر باید همون ابطالش کنیم بره پی کارش :-2-09-:رفتیم خونه مثل جنازه از گور گریخته بودیم :-2-31-:
عصر هم هلک هلک آمدیم سرکار :-2-42-:
آقا داشتیم با مامان جانمان اختلاط می کردیم یهویی دیدیم یکی عین جن پیداش شــــد :-2-08-:موشو من صبح اینجا آتیش زده بودم :-2-37-:عصرشاهد از فضا رسید :-2-31-:
دوباره داره فصل گرما میاد :-2-28-: من گرما و جلو کولر را خیلی میدوسم:-2-41-: اما بعدش اثرات نقره داغی درپی داره با وجود برق دزدی ها و قبض نجومی که واسمون میاد:-2-42-:
امروزم مثل بچه مثبتا از صبح که صبحانه را نوش جون کردیم داریم تمیز می کنیم و جمع و جوربوی این شیشه پاکن را میدوسم :-2-31-: شاید یکی دلش سوخت بیاد بهمون یه خسته نباشیدی بگه :-2-42-:
آقا من وام میخوام از آنجایی که هرچی اینجامیگم سرسه سوت جور میشه یکی به من وام بده :-2-35-:هی فلانی من وام میخوام زیاد نیستاااااا فقط پنج میلیون ناقابل :-2-37-:
فعلا" ما برفتیم پی زندگی مان
یاحق :-2-40-:

·•● samir ●•·
1391,02,10, ساعت : 12:04 بعد از ظهر
یک شنبه ، 91.2.10
چقدر امسال زود هوا گرم شده ، بعد یه هفته که درست و حسابی مغازه نیومدم اومدم یه سری بزنم ببینم حساب و کتاب چطوره ، نه هیچی از دستم در نرفته ، همه چی سر جاشه ! روزها می گذرن ، فعلاً که فقط می گذرن !
دلم یه مسافرت می خواد ، یه مسافرت با یه عالمه سکوت و آرامش !

Z.BITA
1391,02,10, ساعت : 12:15 بعد از ظهر
سلام
من بار اولیه که اینجا مطلب می نویسم
یک نیم ساعت پیش مامانم بهم خبر داد که خانم ؟؟؟؟ خودکشی کرده ..تا یک دقیقه نمی تونستم هیچ حرفی بزنم .....این خانم خاله یکی از بستگانم بود حدود 40 سالش بود.... تازه برای پسرش زن گرفته بود........ می گفتن با شوهرش خیلی اختلاف داره .....دیشبم بحثشون بالا می گیره بعد می ره قرص می خوره خودکشی می کنه...............الانم عزاشه از اون موقع تا حال قلبم از استرسو اضطراب داره می یاد تو دهنم ......... نمی دونم مقصر کی بوده ....ولی....به خدا..... به پیر........ به پیغمبر با خودکشی چیزی درست نمی شه ....... تازه اون دنیا رو هم از دست می دی ....و...دیگه خدا رو هم نداری ......مادرشو بگو فکر کنم از ناراحتی بیمارستان بستری بشه ......خدایا بیامرزش و ببخشش..... با این که گفتی کسی که از من ناامید بشه و خودکشی کنه بخشیده نمی شه!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این خانمی که می گم خانم خیلی محترمی بود (در عرض 12 ساعت شد بود نه هست) نماز خون بود از خانواده نه خیلی ولی تا حدودی مذهبی بود تا اونجا که می دونم بیماری روحی و اعصابم نداشت ..........به نظر شما چی می تونه یه زنو تااین حد ناراحت کنه که دست به خودکشی بزنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...........
اگه فهمیدم می یام بهتون می گم......... ممنونم از همه خواننده های خاطرات ........اگه اینا رو نمی نوشتم نمی دونستم چکار کنم تا کمی از دلشورم کم بشه.ببخشید اگه خاطرم یه کم تلخه........

~Melika~
1391,02,10, ساعت : 12:56 بعد از ظهر
به نامش
یک شنبه / 10 اردیبهشت ماه 1391
شروع : 12:46
دلتنگم .. مهم نیست ..
ناراحتم .. بازم مهم نیست ..
خستم .. اهمیت نداره ..
وابستم .. به تو که ربطی نداره ..
هر چی که باشم از سنگ که نیستم .. منم آدمم .. دخترم .. احساسات دارم .. دل دارم .. ظرفیت دارم ..
همیشه این جور حرفا را که میخونیم فکر میکنیم موضوع به یه پسر برمیگرده .. !!
کاش به یه پسر برمیگشت ..
کاش دلتنگی منم برای دیدن یه نگان آشنا از مذکر بود ..
کاش ..
انگار ناف آرزوهامو با کاش بریدند ..
از ازل تا ابد .. فقط کاش ..
مشکل کار اون جاست که دنبال مهر مادری میگردی ..
دنبال یه آغوش گرم که وقتی از همه دنیا بریدی پناهت باشه .. سرپا نگهت داره ..
خیلی بده که بزرگ ترین آرزوت این باشه که فرزند خونده ی خونواده ای که هستی باشی .. به خاطر این که به خودت امید بدی اینا که پدر و مادر واقعیم نیستند .. همین قدر که نگهم میدارند و خرجمو میدند ممنونشونم ..
با خودت بگی اگه پدر و مادر واقعیم بود برام هر کاری میکرد ..
هر روز صبح اولین جمله ای که به ذهنت میا این نباشه .." یادت باشه هیچ حقی تو این خونواده نداری "
خدایا .. از من که گذشت .. ولی دیگه با هیچ کس این کارو نکن .. سخته .. خیلی سخت ..
این که پناهگاه بچگیت بشه پرتگاه این روزهات ..
که بترسی .. هر روز و هر روز .. از واقعیت .. از مُهر بی مِهری ..
بعد میگن چرا زیاد میای اینترنت .. !!
دلیلش نه رمان هست .. نه چت .. نه هیچ کوفت و زهر مار دیگه .. فقط واسه ی اینه که یادم بره تو دنیای واقعی هیچ کس هیچ جا منتظرم نیست ..
پایان : 12:56

p_f_p
1391,02,10, ساعت : 01:00 بعد از ظهر
سلام
الان مدرسم و مطالعات داریم
رها هم نته داره توسکا میخونه
صبح رفتم مسابقات تئوری کامپیوتر حالا مفصل تعریف میکنم
امشب خوابگاهم و از مامانم دور
قدر ماماناتونو بدونید
با ارزوی موفقیت
سایه تنها

ماه شب14
1391,02,10, ساعت : 01:15 بعد از ظهر
سلام.
گاهی با شنیدن بعضی حرفا که شاید خیلی هم کوچیک باشه .. دلم میشکنه.. خورد خورد میشه..
نمیدونم من دل نازکم .. یا بقیه حرفاشونو با بی رحمی میزنن..
ساده ام.. زود رنجم ..
اما زود میگذرم و میبخشم..

بخشیدمت!

Terme1988
1391,02,10, ساعت : 03:37 بعد از ظهر
سلام
همه چی آرومه..... :-2-39-:
تو به من دل نبستی... :-2-39-:
من چه قدر خوشبختم... :-2-15-:
تو کنارم نیستی... :-2-39-:

امیر شلغم یالا جایزه بده تا نزدم لهت کنم ...... :-2-01-:

پ . ن : ملیکا جون کاملا موافقم :-118-:

sara_n
1391,02,10, ساعت : 03:41 بعد از ظهر
چه حماقتی که می رانی ام و باز احمقانه می خواهمت ...

چه غرور بی غیرتی دارم من :-2-28-:




ما نیز خوب نمیباشم ...گلویمان درد میکند داره آتیش میگیره:-2-30-: دیروز صبح از خواب بلند شدم گلوم یه جوری بود ولی خودمو زدم به بیخیالی... تبم داشتم ...بعد داشتم با هانی ژون میحرفیدم همش سوتی دادم:-2-30-: گفتیم اجی تب داریم اشتب شده....هانی گفت معلومه برو استراحت کن:-2-07-:
بعدم این نولو به ما پیغام داد سلام مینا خوبی؟ :-2-17-:بهش میگم من سارام مینا دیگه کیه ؟:-2-35-: میگه مینایی دیگه چی بگم بهت سارای خالی صدات کنم؟:-2-19-: گفتم خدایا این دختره چرا قاط زده امروز:-2-06-: بعد یه ذره موندم خودش فهمید سوتی داده معلوم نی منو با کدوم بنده خدایی اشتب گرفته بود:-2-06-:کاشف به عمل اومد که خانم تازه از یونی اومده بودن همه چیو آلبالو گیلاس میدیدن:-2-17-::-2-21-:
امروزم نگار_عسلی بهم پیغام داد سلام نگار خوبی؟:-2-30-: گفتم من سارام:-2-22-: کلا همش اشتباهی میشم:-2-22-: خودمم سوتی دادم به پسرخالم اس دادم میگم : سیلام چطوری خواهر؟:-2-22-::-2-35-::-2-35-:
اثرات مریضیه بخدا:-2-22-: دیشبم تا صبح نخوابیدم گلوم خیلی درد میکرد فقط دعا میکردم زود صبح بشه برم دکتر... ساعت 30 : 7 مامان بلدم کرد رفتیم دکتر ...
دکتر بهم گفت , چی گفت , دم گوش من گفت ... گفت بهت آمپول نمیدم:-2-30-: اخه چیرا دکتر نامرد:-2-30-: 4 تا قرص داد با شربت:-2-43-: خوب 4 تا امپول میدادی میزدم فرتی خوب میشدم چه کاریه اخه
اهان دکتر یه چیزه دیگه هم گفت , گفت استراحت مطلق کن تا 3 روز دیگه خوب میشی حرف استراحتو زد من به زور جلوی خندمو گرفتم:-2-06-: میخواستم بگم دکی زون من 24 ساعته دارم استراحت میکنم:-2-06-: وضعم اینه نکنم که هر رو درخدمتتم:-2-22-:
بعد میگه مدرسه میری؟:-2-31-::-2-02-: گفتم نخیر 2 ساله تموم کردم ...یعنی قیافه ی من انقدر بچگونست:-2-10-:
الانم برم رت کارم سرم دیگه گیج میره برم استراحت مطلق بکنم:-2-21-:








من در خیال تو

تو در خیال من

هیچ یک

در خیال دیگری نمیگنجیم

پاره ریسمانی

که مارا به هم وصل میکند

"عادت است " !!



سارا
10 / 2 / 91

تا درودی دیگر بدرود

alonegirl
1391,02,10, ساعت : 04:34 بعد از ظهر
10 اردیبهشت 91
امروز خبر رسید دوباره بیمارستان قائم داره نیرو میگیره، منم رفتم ثبت نام کردم:-2-32-: می خوام سحرم ثبت نام کنم. ما دو دوزت جدا نشدنی ایم:-2-27-: دعا کنین قبول کنن مارو.... :-17-:

چه زود 10 ام شد و بعدشم فردا...:-2-37-:
فردا از صبح با بچه های یونی می ریم ددر، کاسپین.:-2-38-:
خدایا این فردارو به ما رحم کن:-2-02-: من اعصابِ مسخره بازی ندارم!!!:-2-28-:
فک کنم من فردا باید از گشنگی بمیرم... آخه ناهار کباب برگ می خورن و منم که دوس ندارم. خیلی بخورم 2 تا تیکه گوشت:-2-28-: حالا چی میشد کوبیده می خوردن؟:-119-: آخه تو اون جمع هم نمیشه اعتراض کرد، بعد بهت میگن ادایی!:-2-37-:(حالا نیس ادایی نیستم...:-2-35-:) اصلا گوشتم شد غذااااااااا؟!!!:-2-36-: فک کنم باید با خودم لقمه نون و پنیر ببرم تا ضعف نکنم:-2-22-:
ها نه یادم افتاد مراسم تولد 2 تا از بچه ها هم هست و کیک خورون هم داریم پس ضعف نمی کنم:-2-22-: واییییی یادِ کادوم افتادم:-2-22-: برای اولین بار تو عمرم رفتم یه کادوی چیزدار خریدم:-2-22-: بعدش فهمیدم کادوشو باید جلوی پسرا رو کنم:-2-02-:حالا مجبورم فقط رژ گونه شو بهش بدم و اونیکی رو یواشکی :-2-22-: شانس ندارم والا:-2-22-:

جاتون خالی یک ساعت پیش یه بستنی کامل شکلاتی خوردم و جیگرم حال اومد:-2-26-:

+ الی تولدت مبارک:-11-: ایشالله همیشه لبت خندون باشه:-8-:


تاریخو نمیدونم / 1 / 91
+ سارا:-2-22-: مثل اینکه اثرات مریضی هنوز نرفته:-2-22-: آخه الان تو فروردینیم؟:-2-22-: کلا تاریخ نمی زدی سنگین تر بودی:-2-22-:
در ضمن فعلا که مماخو خودتی:-2-22-:

فعلا:-2-08-:

faraway
1391,02,10, ساعت : 05:45 بعد از ظهر
دیشبم تموم شد

دیشبم تموم شد اونم چه تموم شدنی ! هر چی اون پر حرف بود من کم حرف ، هر چی اون پرنشاط بود من بی رمق ، چیزی هم بینمون رخ نداد جز حرفای روتین و عادی ، خسته برگشتیم خونه یه دوش گرفتم مستقیم رفتم تو اتاقم با یه شب بخیر خشک و خالی ! ولو شدم رو تختم یه تخت یک نفره مجردی ! چقدر این اتاقو دوست دارم تنها جایی که واسه من امنه ،تنها جایی که ارامش دارم اینجاست، قلمرو من به هیشکی اجازه نمیدم بدون اجازه من واردش بشه همیشه درش قفله ! این اتاق پر از خاطره اس برام ، میتونم بگم اتفاقات خوب و شیرین زندگیم تو این اتاق رخ داده صبر کن احمق چرا میگی اتفاق ! اونا که اتفاق نبود زندگی بود عشق بود میل به خواستن و خواسته شدن بود همش بود بود بود ! هنوزم وقتی که میام تو این اتاق انگار وارد تونل زمان میشم ! مادرم میگفت این خونه رو بفروش و برو یه جای دیگه ، در جوابش میگفتم بس کن که دیگه داری زیادی حرف میزنی الانه که سرمو محکم بکوبم به دیوار ! مامان همیشه اشکش دم مشکش بود هنوزم هست مثله تموم مادرا ! اونم دلش واسه یکی دونه اش میسوخت ولی من نمیتونستم عادی رفتار کنم اختیارم دست خودم نبود ، می دیدم خونواده ام دارن عذاب میکشن ولی برام مهم نبود من فقط خودمو میدیدم ، زجری که من میکشیدم تمومی نداشت دنیا رو سرم خراب شده بود، باورش برام سخت بود ، سخت بود ببینم تموم آمال آرزوهام تو شب به باد بره ! شدم زندونی ، زندونی که تنها زندا نبانش خودم بودم ساعت ها میشستم و خیره میشدم به روبروم

ساعت ها تو یه اتاق !


روزها تو یه خونه اسیر !


ماهها موندن تو خونه بدون بیرون رفتن و راه ندادن دوست و آَشنا !
گریه مادرم عذابم نمیداد سنگ شده بودم میدیدم داره خون گریه میکنه ولی اهمیتی نمیدادم ، وقتی داشت گریه میکرد من از خونه زدم بیرون وقتی برگشتم با تعجب دیدم پدرم داره وسائل اتاق رو بسته بندی میکنه به محض دیدن من دوباره مامان زد زیر گریه ، متوجه شدم دارن چیکار میکنن مثل برق گرفته ها خشکم زد، یهو حمله ور شدم سمت بابام یقشو گرفتم و فریاد زدم داری چیکار می کنی ! نمیدونستم دارم چه غلطی میکنم داییم اومد هولم داد به یه گوشه ، وحشی شدم گفتم از خونم برین بیرون که متوجه شدم صورتم داره میسوزه ! پدرم محکم خوابوند تو گوشم مادرم جیغ کشید و نشست و به گریه افتاد، رو به پدرم کردم گفتم تو چرا میزنی خودم خودمو میزنم تا دلت خنک شه تو که از خدات بود اون بره ! محکم سرمو کوبیدم به دیوار از شدت درد افتادم رو زمین خون رگه رگه از صورتم سرازیر میشد، مامان از حال رفت، تو سیاهی دیدم پدرم رفته سراغ مادرم ، داییم هراسون اومد پیشم و گفت پاشو بریم درمونگاه به مرادت رسیدی ! گفتم اینا رو از اینجا ببر فقط برین.......

بابام مادرم رو راضی کرد و بردش

من نشسته بودم ، خون رو صورتم خشک شده بود، بوی خون رو حس میکردم که متوجه خواهرم شدم دیدم روبرومه و داره اشک میریزه دستام میلرزید لرزشی که تا اون موقع نظیرشو ندیده بودم ، مرجان دستامو گرفته بود و زار میزد گفت پاشو بریم درمونگاه ، راضی شدم ! مرجان باردار بود نتونستم بیشتر از این عذابش بدم واسه همین قبول کردم تو راه صورتم خیس گریه بود اونم همپای من گریه میکرد من بی صدا از ترس اینکه مرد بودنم پیش خواهرم زیر سوال بره اشک میریختم نمیخواستم زار زدنمو ببینه،از نوع گریه کردنش معلوم بود دلش به حال و روزم میسوزه حرفیم نمیزد انگار میخواست بهم بفهمونه حق باتوئه داداشی !!!!!! به درمونگاه که رسیدم تموم تی شرتم خونی بود متوجه شدم که بشدت خون دماغ شدم....


چشام اروم اروم باز شدن مرجان نبود،شوهرش بود که بالا سرم ایستاده بود تا منو دید باش شوخی گفت الاغ جون عجب زهر چشمی گرفتی از بابات، خیلی خری دیوونه، چشام بسته بود دستتم رو چشمام که بهش گفتم هم الاغ هم خر نمیشه یکیو انتخاب کن بی ریخت ! دیدم که جدی شد و گفت اخه مرد حسابی کی میره یقه باباشو میگیره ! هیچی نگفتم فقط گفتم منو ببر خونه، ادامه نداد گفت اینو بپوش لباست همه خونیه........



باهم رفتیم خونه مرجان کمکم کرد تا بخوابم بهش گفتم تو برو خونت من حالم خوبه،هیچی نگفت اینقدر بی حال بودم که خوابم برد..............

وارش67
1391,02,10, ساعت : 06:19 بعد از ظهر
خبری که دیشب شنیدم داغونم کرد خسته بودم خسته تر شدم داغون بودم داغون تر شدم اخه چرا تو این 4 سالی زندگیمون زیرو رو شده،هر ساعت منتظر خبری هستم که اخر از همه من باید خبر دار بشم اخه چرا از گفتنش از عاجزم دیشب تا صبح نخوابیدم فکرش داره داغونم میکنه......
تو که میگوفتی این کارو نمیکنم چرا کردی.......دیدی نتونستی رو حرفت بمونی فقط من غریبه بودم ....
دیگه نمیتونم یک درد عزیز رو تحمل کنم اگه بری از همه بی کس تر میشم یکی رفت نمیخوام تو رو از دست بدم .....
نمیخوام از دردش کارم به بیمارستان بکشه ....و یه قبر سرد که هرچی باهاش حرف میزنی جوابی نمیشنوی...وقتی میشوستنش زار زدم چشماش رو باز نکرد من وببینه من دیدم چقدر شکسته شدی ...نباید این کارو میکردی دیگه تحمل ندارم .نمیخوام از دیدنت محروم بشم ...
یادم میفته داغون میشم نمیزاشتن برم پیشش گفتن نباید بوسش کنی ولی نتونستن خنده داره نذاشتن واسه اخرین بار ببینمش.نمیخوام تو رو دیگه از دست بدم .....
امیدوارم حرف هایی که شنیدم درست نباشه....
چرا همه زندگیم درد شد ؟؟؟؟؟؟؟

فیلسوف کوچولو
1391,02,10, ساعت : 06:58 بعد از ظهر
سلااااااام
امروز خیلی خسته بودم..فقط سه ساعت خوابیده بودم و بعد از مدرسه هم باید می رفتم کلاس..خلاصه که زنگ آخر هندسه داشتیم..به دبیرمون گفتم می شه برم صورتمو آب بزنم؟خوابم گرفته...دبیرمون خانومه..گفت نه اجازه ندارید از کلاس برید بیرون..گفتم آخه خوابم گرفته..گفت سرتو بذار رو میز بخواب مشکلی نیست..فکر می کرد قبول نمی کنم.خبر نداره که.................
سرمو گذاشتم..صدای اَ و اوی بچه ها رو از همه جا می شنیدم..بغل دستیمم می گفت خانوم فکر می کنید قبول نمی کنه؟این پرو تر از این حرفاست..:-2-08-:کم کم صداها مبهم شد و خوابم برد..با صدای جیغ دبیرمون که داشت می گفت:شمیممممممممممم پاشو الان کابوس می بینی...بیدار شدم...:-2-06-:با وحشت بلند شدم گفتم چیه؟چی شده؟؟
گفت پاشو ببینم..برو گوشه ی دیوار واستا یه پاتو بگیر بالا..دستتم بذار رو سرت وایسا درس گوش کن:-2-06-:منم حرف گوش کن..بلند شدم..ولی از بس گیج خواب بودم یه سره می خواستم بخورم زمین..:-2-08-:نزدیک بود با مخ بیام رو زمین که بالاخره دلش به رحم اومد و گفت برو..برو صورتتو بشور بیا..منم خوشحال و خندان رفتم هم آب خوردم هم صورتمو شستم...خواب از سرم پرید..اومدم کلاسو بهم ریختم..:-2-27-:نمی دونم چرا بعضی وقتا اصلا تو فاز درس نیستم..:-2-09-:کم مونده بود بگه همون بخوابی بهتره..بیشتر درس می دم:-2-22-:
البته هرکسی دیگه بود انداخته بودش بیرون..ولی هم من به ایشون هم اوشون به من ارادت خاصی دارن:mrgreen:مخصوصا اینکه درصد هندسه مو این سری خیلی بالا زدم..:-2-16-:

✿KhanomGol
1391,02,10, ساعت : 07:02 بعد از ظهر
سلااااااااااااام
یه مدته باخودم مشکل دارم خوددرگیری ....هی خودم حال خودمو بد میکنم ...خودم موقعی که شادم خودمو ناراحت میکنم .....خودم گند میزنم به حالم ........موقعی که خوشحالم روزایی رو که تمام تلاشمو کردم از یاد ببرم به زور یاد خودم میارم... تو آهنگام میگردم همونی که ازش خاطره بد دارمو میذارممممم کلا باخودم مشکل دارم یا مثلا دارم یه آهنگ گوش میدم که دوسش دارمو باهاش میخونمو بلافاصله رد میکنم که به خودم ضد حال بزنمممممم ....نمیدونم چرااینجوری شدمممم اما مهم اینه که شدم .......شماهم تاحالا اینجوری شدین؟؟؟؟؟
این درسا برام اعصاب درست حسابی نذاشتن .....موقعی که میخونمشون یه درده نمخونمشون یه درده دیگه
---------------------------------
امروز طبق معمول این مدت ساکت وآروم تو کلاس بودم حالمم بدبود به زور کلاسو تحمل میکردم دل درد امونمو بریده بود ....یامسموم شدم یااین ویروس جدیده رو گرفتم ....جمعه مهمون داشتیم یکی از فامیلامون این مریضیو گرفته بودباهاش روبوسی کردم!
هم همینو کم دارم.......ها داشتم میگفتم بعد کلاس هرچی به این پری گفتم پری حالم بده گفت نه پاشو بیا بریم این متن رو ترجمه کنیم تنهایی نمیشه .......رفتیم مرجع کتابخونمون...نمیدونم امروز چه خبر بود که دبیرستانیاروهارو آورده بودن بازدیدکتابخونمون .این بچه هاهی مارو نگاه میکردن هی من خندم میگرفت هی پری میگفت خودتو سنگین بگیر واسشون ژست بگیر هی من بدترخندم میگرفت
کلا درحال مردن هم باشم یکی چرت هم بگه من میخندم:-2-06-:
آخر پری دید حالم بده بیخیال ترجمه کردن من شد منم که دیدم غیبتامو تاحالا استفاده نکردم گفتم فردا نمیام با پری قرارشد کلاس فردارو نریممممم
اومدم خونه حالم بدتر شدددد .....نمیدونم به خاطر تحویل گرفتنای مامانم بود یا حالم بدتره ...... اما علاوه برخود درگیرییا این هم اضافه شد
------------------------
راستی چرا توهمچین سایتی که همه عشق کتابن این همه آمار رای تو مسابقه های داستان نویسی کمه ......هاااااااااااااااا بچه ها باید خودشونو بکشن تاپیکارو بالا نگه دارن که بعد سالی یکی بیاد رای بده یانده ........... خیلی بچه هاااااشرکت کننده فعال باشن و تاپیک وشوت کنن حداکثر110 رای تو7 روز داشته باشه اون مسابقه واقعااااااااااااا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ چرااینجوریه؟؟؟؟؟؟ 4تا داستان کوتاه خوندن زحمتی داره؟؟؟؟؟؟؟؟
حتما داره دیگه
-------------
فعلااااااااااا

ܓܨ سارا ܓܨ
1391,02,10, ساعت : 07:25 بعد از ظهر
رفتي و......... رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتنو بلد شد اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش

سلام بچه های گل نودهشتیا:-2-25-:
امیدوارم حالتون خوب و خوش باشه
همچنان از آتلیه خدمت می رسیم ........امروز از صبح سر درد داشتم هنوزم دارم .......
نهار با دختر خالم و زن پسر خالم بودم روز جمعه که باهم بودیم قرار امروز رو گذاشتیم ندا جون حامله است :-2-16-:
و اومده بود آتلیه چند عکس بگیره از دوران بارداریش دختر خالم تا می تونست به گوشه کنار عکسا سرک
می کشید عین این دخترای سرتق:-2-09-:
ندا جون بچه اولشه و خیلی هیجان داره بیشتر از اون خالم چون خیلی منتظر این نوه ش بوده اینا بعد از شش سال تصمیم
گرفتند بچه دار شن هر دو شون گرفتار درس و دانشگاه بودن و وقتی واسه نگهداری بچه نداشتند .........
بنده خدا اینقدر ذوق و شوق داشت که تا تونست عکس انداخت همشم میگفت دوس دارم میخوامشون حالا موندم با
این همه عکس زن پسر خاله ............:-2-22-:
بلاخره این آتلیه مام رو جشن و مراسم های فامیل می گرده :-2-22-:
شب هم قرار با دادش و زن داداش بریم فرح زاد :-2-16-:.......مامانم واسه یه کاری رفته شهرستان دوباره من موندم و این دوتا
نخاله فقط میریزن منم باید جمع کنم:-2-33-:

شب ها که بغض می کنی

دنیا سکوت می کنه

زمان به صفر می رسه

زمین سقوط می کنه

شب ها که بغض می کنی

به مرز مرگ می رسم

به گریه کوچ می کنم

ببین چقدر بی کسم

دریایی از آرامشی

من طرحی از خروش رود

زیباترین شعر جهان چشمای غمگین تو بود

پشت کدوم ساعت شب درگیر این سفر شدیم

چه دیر به هم رسیدیمو بی وقفه شکل هم شدیم

تو که به غنچه کردن گل های باغچه دلخوشی

از عمق خاکستر شب چگونه شعله می کشی

فرصت بده گریه کنم که بینهایت عاشقم

فکر گریز از شب و طوفان این دقایقم

بگو کجای زندگیم گمشده بودی عشق من


که خاطرات من همه در تو خلاصه می شدن

شب ها که بغض می کنی

دنیا سکوت می کنه

زمان به صفر می رسه

زمین سقوط می کنه

شب ها که بغض می کنی

غصه به اوج میرسه

دوباره شعله غروب به قلب موج می رسه

ܓܨبردیاܓܨ
1391,02,10, ساعت : 07:43 بعد از ظهر
سلام
باز اومدیم خاطره نویسی ........که بنویسیم خاطره هایمان مگه شخصی نیست اینجا همه میان میخونن مام نمیتوینم همه اتفاقات روز رو بیان کنیم..........خب چاره ای نداریم واسه همین کمی تا قسمتی رو سانسور می کنیم ........تو ایران هم که سانسور یه جور مد مثلا فیلما سانسور میشن آهنگا سانسور میشن خاطرات هم سانسور میشه حالا بدون سانسور یه چند وقته یه مشکل جدی برام پیشه اومده که یکی از این بچه های سایت می دونه و اگه این مشکل جدی رو نتونم حلش کنم باید با یه مشکل جدی تر دست و پنج نرم کنم خب چیکار میشه کرد ............تازه تازه تا همین جاشم باید خدا رو شکر کنم که مشکلم بیشتر و بغرنج تر نشد و گرنه می تونست خیلی بدتر از اینی که الان هست بشه راسته میگن ...............ولش کن اینم سانسور شه خب ..............
این روزا بیشتر میخورم و می خوابم تا کار دیگه انجام بدم ............یه جورای انگار طلسم شدم قدرت حرکت ندارم فکر کنم اینمم یه دوره باشه که همه آدما حداقل یه بار تو زندگی باهاش دست و پنجه نرم می کنن .........و باید صبر کرد تا این دوره هم تموم شه و بره پی کارش .......میگن هر شکستی سرآغاز یه پیروزی امیدوارم واسه منم همین طور باشه که بعد از یه زمین خوردن به اون چیزی که میخوام برسم ...........
اینم واسه یکی از بچه های سایت که خودش میدونه کیه فکر کنم دلخور شده این واسه رفع دلخوریشه

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

***

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند.

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

***

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

(( دور بايد شد، دور.

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.

دور بايد شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.

***

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است

كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.

بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري

مي نگرد.

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.

مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.

خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.

***

پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان

سحر خيزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

***

پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت.

پشت دریا ها _ سهراب_
خب دیگه فعلا باید تا خاطره ای دیگر

chrysalis
1391,02,10, ساعت : 07:48 بعد از ظهر
10 اردیبهشت ماه 1391


مقدمه::





میخندم...

عادت کرده ام بخندم، بلند و کوتاهش فرقی نمیکند!

میخواهم صدای شکستن قلبم را نشنوی..

یا شاید حداقل دوست ندارم که تو هم عادت کنی به غصه هایم!!

به یاد دارم روزی::
صدای جاور برقی همه آشپزخانه را پر کرده بود.
زوزه میکشید و آشغال ها را جمع میکرد..
چه همه آشغال!!!
زیر میز کثافت میبارید.
زن زیر لب غرغر کنان نالید: گندت بزنن مرد با این چیز خوردنت... قوم مغول هم اینجوری نیمریزه وقتی میخواد یک لقمه نون بخوره.
همان لحظه پسرر کوچکش وارد آشپزخانه شد و گفت: مامانی ببخش .. بشقاب بسکویتم از دستم چپه شد برا اینکه نبینی زدم بره زیر میز... ببخش.
زن برای هزارمین بار به خود ش میگوید: چقدر گفتم زود قضاوت نکن!!!

خاطره نویسی روزانه::

گاهی دهان باز میکنم و واژه ها تا پشت دندان هایم هم میآیند اما در یک لحظه پشیمان میشوم.
گاهی حتی دهان باز میکنم و شجاعانه قصد میکنم کینه ای که در قلبم کاشته ای را به جانت بیندازم اما باز هم پشیمان میشوم.
فلسفه اش چیست؟
ترس یا احترام؟
نمیدانم.
رنگ محبتش خیلی کم رنگ است....دوستت دارم اما باور کن از روی دوست داشتن نیست که ساکت مانده ام.
شاید دیگر به تو امیدی ندرام!!!

راحت تر بگم؟؟

نزدیک ظهر بود که یک خانمی زنگ زد خونمون. خواستگار بود.
گوشی رو دادم به مامان... مشخصات داد و مشخصات گرفت ، من و محمد هم داشتیم میگفتیم و میخندیدم.
مامان تلفن رو که قطع کرد همه مشخصات رو گفت و ما مثل بچه آدم گوش کردیم – اینجا دیگه جای لودگی نبود-
29 سالش بود ، لیسانس گیاه پزشکی داشت اما رفته بود تو کار آزاد و مغازه فروش لوازم ساختمون و این حرفها.
قرار شد خانمه شب زنگ بزنه دوباره تا مامان بهش بگه بیاد یا نه.
بابا وقتی فهمید گفت به درد ما نمیخوره ( نظر خاصی ندارم اما خیلی تعجب کردم)
ندیده و نشناخته .. نه با پسره حرف زده نه با مامانش حرف زده نه با پدرش میگه پسره از اینهایی که با کار و تحصیل خانمها مخالفه!!
حرفهاش که تموم شد فقط یک لبخند الکی زدم و گفتم: حالا بذار بیان شاید اصلا اینجوری نباشه.. آدمیزاد هزار مدل داره!
از اون جایی که حرفش همیشه یکی و هیچ وقت هم قربون خدا برم امکان نداره نظر مخالف خودش رو قبول کنه گفت نه منمطمئنم این زن خونه دار میخواد!
چیزی نگفتم...
برام اومدن و نیومدنش مهم نیست.. نکه برام السویه باشه نه.. اما اجازه نمیدم افکارم رو به خودش مشغول کنه.
اما برام فرق داره که درباره آدمها چطوری قضاوت میشه .. حداقل بعد از رمان شاید وقتی دیگر که نوشتم برام مهم شد.
اون رمان هر چی نداشت واسه خودم خوب بود و خودم رو توجیح کرد تا دیگه زودو نسنجیده قضاوت نکنم.
فکرکنم باید بدم این رمانم رو بابا هم بخونه.

حرف آخر::
بعضی حرفها از روی تجربه است...
بعضی حرفها از روی دیده ها و شنیده ها...
قبول دارم ، تجربه قیمتیه..
قبول دارم دیده و شنیده خوبه...
اما قضاوت کار سخیته.. میترسم از روزی که منم مورد قضاوت قرار بگیرم..
پس ترجیح میدم تجربه رو با دیده و شنیده هام جمع کنم.. درصد ریسکش کمتره.
نظر شماها چیه؟
ســـــاره...
برگشتم به این تاپیک بعد از مدتها...دلم تنک شده بود...
خیلی هاتون دیگه خاطره نمیذارین...
جدید زیاد داریم...
سلام به همه دیروزی ها و سلام به همه امروزی ها...
و خدانگهدار تا فردا.
باز هم : ســــــــاره . م

رز وحشی
1391,02,10, ساعت : 08:07 بعد از ظهر
چی بگم خوووووووو ؟
امروز خودم کلا بسی حرص خوردم از دست این دوتا مرغ عشخ پیره :-2-28-:
بابا ومامان رو میگم .
این بابایی دیروز یکی از مریضا براش مرغ محلی اورده بود این بنده خدا مرغا رو تمییز کرده بود اما توشون رو باز نکرده بود چراش رو نمیدونم .
بابایی هم اورده بود خونه .مامانی تو شکمش رو باز کرده از تو شکمش تخم مرغ در اومده منم کلی ذوخیه بودم هی میگفتم مامان این تخم مرغه .مرغا دوتا بودن از شکم اولی یه چیزایی شبیه توپ بودن اومدن بیرون منم جیغ و ویغ از شکم دومی واقعا تخم مرغ اومد بیرون پوسته اش کمی نازک بد اما تخم مرغ بود خووووو. بابایی هم میگفت بچه ندید بدیده :-2-35-: اخه من تاحالا ندیده بودم :-2-43-:
حالا بابایی صبح بعد اینکه مماخ من و مورد لطف و مرحمت قرار داده رفته بیمارستان و به مامان هم گفته یه ابگوشت با مرغه بذار بیام بخورم مامان هم گفته باشه ظهر ساعت 1 بابا زنگ زده گفته تو راهم نیم ساعته میرسم غذا اماده است ؟ مامانی یادش اومده که اصلا نهار درست نکرده زودی برداشته مرغا رو ریخته تو زود پز و کمی هم گالینا بلانکا و درش رو بسته خلاصه بابایی اومده و مامانی گوشت و گذاشته جلوش بابایی هی میخورد هوچی نمیگفت اخرش گفته اینا که نپختن ساعت چند گذاشتیشون ؟؟؟ مامانی گفته نمیدونم 10 بود یا 11 :-2-06-: بابایی گفته اونموقع میپختن اینا حتی گرما هم نخوردن .مامانی مرغاش پیر بودن لابد من این فیله ها رو میذارم 5 دقیقه ای میپزن بعدش مامان به بابا نگاه کرده بابا به مامان خودم رفتم بالا اخه اینا بعد دعوا بسی رمانتیک میشن خووووووووو.
یکی اومده تو وبلاگمون نظر داده :-2-06-:
نولو نمیذاره تایید کنم بذارم اینجا بخونید :-2-06-:
سلام
احسان هستم 22 سالمه از اصفهان
شاید چیزی که تو وبم بخونی واست عجیب باشه
اما حرف دلمه
دنبال یه دوستی صادقانه می گردم
یه دختر که هر کاری واسش انجام بدم و اونم در عوض افتخار بده پاشو عاشقانه ببوسم.
شدیدا منظرتم
جان هرکی دوست داری بیا

یارو حالش بده رفتم تو وبلاگش هم این رو خوندم

سلام احسان هستم ۲۲سالمه از اصفهان من حرف آخرو اول می زنم
دنبال یه دوست واقعی می گردم که همدم هم باشیم
و منم واسش سنگ تموم بذارم
اونم در عوض اجازه بده پاشو ببوسم فقط
اصلا هم احساس حقارت نمیکنم
از بچگی عاشق جوراب نازک دخترونه بودم بخصوص سفید..
اینم یه جور علاق است..
اگه کسی افتخار میده منو به عنوان دوست واقعی قبول کنه واسش هر کاری میکنم

یکی هم تو نظراتش این و گفته

درس منظورتو نفهمیدم داداش گلم.....................هر چی مشکل داری به خدا بگو.....چه دوستی بهتر از خدا...........
ممنونم به وبم اومدی.

یکی دیگه هم این و گفته

میسی که بهم سر زدی ، من اهل رفاقت نیستم هانی در ضمن ما خیلی دوریم از هم

یکی هم

خداییش اگه بخوای حاضرم ببرمت دکتر فکرکنم مشکلی چیزی داری ها عزیزجان

منم میخوام برم یه چیزی بپرونم :-2-06-:
برا یکی هم یه چیزی پروندم میترسم مایه درد سر شه پس رژیم میگیرم و به این یکی متلک نمیندازم .

اما پسره خله فک کنم .
راستی نولومون اصلا حالش خوب نیست برم بهش برسم .

بای بای

خاطره نویس هااااااااا :-118-:
مامان شبنم :-118-:
سارا و نولو :-2-37-: چیه انتظار گل داشتید ؟؟؟؟/

من برم بای .


بهار خوشمله از یه روز اردیبهشتی .

reyhane.s
1391,02,10, ساعت : 08:28 بعد از ظهر
سلامممممم خاطره نویسان بی وفا....
نا مردا این همه روز نبودم حداقل روی صفحه م میومدین ببینین مرده ام یا زنده.....
از اونجایی که میدونم هیچکی نمیخواد بدونه خودم به دلیل پررویی میگم....
نتمون قحط شده بود.....
ولی خدایی هر روز به فکر همتون بودم.......
آهان راستی حالات روحی منو سر کلاس ها ببینین
زنگ اول هر روز:خواب
زنگ دوم هر روز :خمار
زنگ سوم:سر حال شاد و شیطون
زنگ چهارم:دیگه خسته ام باید برگردم خونه....
روزای سه شنبه و یکشنبه هم که کلاس زبان حال گیری میکنه........
معلم این ترم فقط گیر میده و غر میزنه که شما ها به هیچ جا نمیرسین....
امروز تولد یکی بچه های کلاس بود ولی دوستاش دیروز براش تولد گرفتن و کیک آوردن تازه صورتش رو هم کیکی کردن و خلاصه خیلی باحال بود......
هر چی به آخر سال نزدیکتر میشه بیشتر احساس میکنم که بچه های کلاس رو دوس دارم
دلم واسه همشون میتنگه.....
آهان یه مشکلی دارم....
بچه یه غلطی کردم که همه شکلک ها پریده.....هیچ جا نمیتونم شکلک بذارم یا رنگ متن رو عوض کنم اگه کسی میدونه چی کار کنم خوشحال میشم بهم کمک کنه
مرسی از همه ی دوستان خاطره ای
چه شما سراغ بگیرین چه نه من میام
پررویی رو حال میکنید؟؟؟؟؟
خدافط
ریحون:-)

alonegirl
1391,02,10, ساعت : 09:17 بعد از ظهر
توی چند ساعت همه چی عوض شد
خنده رو لبمون خشک شد
عصبی ام
داغونم
دلم می خواد سرمو بزنم به دیوار



مامان بزرگم پر کشید
راحت شد
همه راحت شدن
اشکم نمیاد
انتظارشو داشتیم ولی خب... بازم شوکش وارد شد

خدا رحمتش کنه

sayeh66
1391,02,10, ساعت : 09:20 بعد از ظهر
امروز بچه های مدرسه رو برده بودیم اردوووووووووووووو :-2-16-:جاتون خالی خیلی خوش گذشت کلی با بچه ها وسطی بازی کردیم:-2-32-:بعد رفتیم تاب و چرخ وفلک :-2-04-:بچه ها از دیدن خانم معلمشون در حین خوردن تاب و چرخ وفلک این طوری شده بودن:-2-35-::-2-27-: مدیر مدرسه مونم سوار چرخ وفلک کردیم بیچاره حاش این طوری شده بود:-2-20-::-2-30-::-31-: آوردیمش رو نیمکت پارک تا حالش جا بیاد:-2-40-: خلاصه خوب بود دیگههههههههه

zahra256
1391,02,10, ساعت : 10:30 بعد از ظهر
امروز...یکشنبه...اردی بهشت...بهار
پست بدون شکلک!!!

خوبی هاش:

با خدا حرف زدم...سرکلاس به درس گوش دادم...سکشن آخر جزوه نوشتم....نصف راه رو قدم زدم....در آخر هم یه تلنگر جانانه واسه شکر نعمت سلامتی!

بدی هاش:

گذشت...نمی نویسم تا فراموشم بشه

کارهای خوبی که کردم:

گذشت...نمی نویسم تا فراموشم بشه(حتی اگه چیزی هم باشه!!!)

کارهای بدی که انجام دادم:

پشت سر یکی خیلی غر غر کردم، با استادم بگومگو کردم(این استاده اصلا نباید جواب حرفشو داد!) و...

قرار بی ربطم:(شعر دوم_به زبان ترکی)

شعر "پروانه و شمع" از استاد شهریار دوست داشتنی
برق اولمادی، قیزیم گئجه یاندیردی لالهنی

پروانهنین، اودم ده باخیردیم اداسینه

گؤردوم طواف کعبه ده یاندیقجا یالواریر

سؤیلور: «دؤزوم نه قدر بو عشقین جفاسینه؟

یا بو حجاب شیشهنی قالدیرکی ساورولوم

یا سوندوروب بو فتنهنی، باتما عزاسینه!»

باخدیم کی شمع سؤیله دی: «ای عشقه مدعی !

عاشق هاچان اولوب یئته اؤز مدعا سینه؟

بیر یار مه لقادی بیزی بئیله یاندیران

صبر ائیله یاندیران دا چاتار اؤز جزاسینه»

اما بو عشقی آتشی عرشیدی، جاندا دیر

قوی یاندیریب خودینی یئتیرسین خدا سینه

محمدحسین شهریار

سمن ناز
1391,02,10, ساعت : 10:48 بعد از ظهر
سلام
حالم بدجوری خرابه
خواهر شوهرم بیمارستانه بدجوری شوکه شده
توی آپارتمان چند واحده می شینن
طفلکی دیده همسایه بالایی با دخترش جر و بحث می کنه می ره در خونه اشونو می زنه بلکه آرومشون کنه
ساکت می شن
اما باباهه یک دفعه پا میشه موهای دخترشو می گیره کشون کشون می بره توی تراس
از طبقه 7 پرتش می کنه پایین
جلوی چشم مادرش و خواهر شوهر من
می دونین علتش چی بوده اینکه دخترش با یه پسر دوست بوده در حد پیامک و یه بار هم قرار می گذارن همدیگه رو ببینن
معلوم نیس کدوم نامردی به پدرش امارشو داده اونم گفته بهتره این لکه ننگ رو از بین ببره
بدبختی اینجاست که حال عزیز ما هنوز جا نیومده تحت مراقبت های ویژه است
موندم یه دیدن پسر ارزششو داشت که به قیمت جونش تموم بشه
اگه کستیی هستن که اینو می خونن و پدر مادرای غیرتی و تعصبی دارن نگذارن اینجور فاجعه ها تکرار بشه
همین
پ.ن
بازم ممنونم نیلوفر جان که به یادم بودی
رز جان دوستت دارم
مهربان خودم
ریحان نازنینم
زهرای گلم
شادی جان تسلیت می گم

فرودو
1391,02,10, ساعت : 10:55 بعد از ظهر
فقط بعضی وقت ها می شه که یه سره می شینم پشت این میز
اونم فقط موقع هایی که نمی خوام از این کوفتی های توی کله ام استفاده کنم
امروز سحر خیز شده بودم مثلاً
شنیده بودم صبح که ورزش کنیم سر حال میایم
ولی روحیه گند منو که عوض نکرد

به زور بچه ها می رم دانشگاه و بازم به زور اونا سر کلاس می شینم
حتی یه دیقه ام هم نمی تونم حواسمو جمع کنم
رفتم پیش مشاور
اگه چهار تا کلمه دیگه حرف می زد کتک می خورد اونم بد فرم
:-2-37-:

فکر کنم اگه فقط می تونستم خودمو اونطوری که بقیه می بینن ببینم یه تبر و یه گردن نفله می موند رو دسته بابا ننه ام
انقد که این روزا مسخره شدم هیچوقت نبودم
یعنی بودم
ولی اصلاً یادم نیست کی بودم بار آخری
:-2-37-:


* امروز دیدم به غیر از یه جلب نامی و این فیس بوق از یه جا دیگه هم ایمیل داریم
می گفت یه نفر داره دنبالت می کنه
گفتیم نکنه اینترپل باشه :-2-37-:
بعد دیدم نه بابا یه جاست وابسته به سایت خودمون ( اینو از رو آخرین آنلایناش تشخیص دادیم ، ولی جلب بودا آنلاینا رو نشون نمی داد :-2-37-: )



* شادی خانوم تسلیت می گم





گفتیم ما هم یه اسپویل بزنیم بعد مدت ها
این ترانه رضا رو عشق است فقط :-2-37-:


هرکی فهمید که بریدی میخواد از تنت ببره

واسه شیر خسته موشم یلی میشه و می غره

تا بدونن شدی خسته همه می پرن به جونت

تیکه تیکتو می دزدن حتی قلب مهربونت

دیگه تسلیم میشی وقتی توی گله ی شغالا

آشناهارو ببینی که غریبه ن دیگه حالا

حتی اونایی که روزی همه یاور بودن و کس

وقتی افتادی می بینی که میشن به شکل کرکس



وقتی قیمت شهامت کمتر از قیمت نونه

وقتی نقل نقد و سکه ست هر شغالی مهربونه

نون تو خون زدن یه عادت، هر حماقتی رشادت

قربونت برم خدایا تو رو میخوایم واسه حاجت

دیگه انگار وقت اونه از خدا هم باخبر شد

زیر بارون رفت و باعشق بود و موند و خیس تر شد

باید از این من خودخواه مرد و عاشقونه دل کند

وقت اونه ما نذاریم که یه دلال بگه دل چند

نگین
1391,02,10, ساعت : 11:58 بعد از ظهر
بنـــام معــمار هســـتی



اگر مانده بودی...
تو را تا به عرش خدا میرساندم
اگر مانده بودی ...
تو را تا دل قصه ها میکشاندم
اگر با تو بودم به شبهای غربت که تنها نبودم
اگر مانده بودی...
ز تو مینوشتم تو را میسرودم
مانده بودی...
اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سر دو غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
با تو این مرغک پرشکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
هستی ام را به اتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
مرگ دل ارزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی
با تو دریا و پر از دیدنی بود، شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران،در کنار تو بوسیدنی بود
بعد تو خشم دریا و ساحل
بعد تو پای من مانده در گِل
مانده بودی...
اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود
با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی را با تو مانده بودی اگر میسرودم
http://katebushforum.com/forum/public/style_emoticons/default/crysmiley1.gif (http://sheklak-khanoomi.blogfa.com)http://katebushforum.com/forum/public/style_emoticons/default/crysmiley1.gif (http://sheklak-khanoomi.blogfa.com)


ســــــــــلامhttp://s17.rimg.info/f1c54c1406078a7c413c2e01a85741d9.gif
چند روزی هست که مادر دخی عمه شدمhttp://s17.rimg.info/ba15d61ad40eca9054a20937e45c6a4e.gif (http://sheklak-khanoomi.blogfa.com/)
الهی بگردم مریضم هستhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_feedbaby.gifکلی آنتی بیوتیک باید بخوره..گیجِ گیجِِِِهhttp://www.freesmileys.org/smileys/smiley-sick014.gif
بردمش جشن تقدیرشون...تنها فرد کم سن اونجا تو والدین من بودمhttp://s20.rimg.info/41d6dae25f784b163ddf8b10ba96c058.gif (http://sheklak-khanoomi.blogfa.com/) مثل این خانوم بزرگا رفتم نشستم پیش مادر دوستشhttp://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_haha.gif
امروز بردمش مدرسه بعد اومدم غذا گذاشتمhttp://s17.rimg.info/ca0dfb0cd5df84653e3ed79067ebf2ea.gif (http://sheklak-khanoomi.blogfa.com/) نشستم سر تایپhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard38.gifکلی تایپ دارم برا پروژه هام..هنوز تموم نشدهhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard38.gif
فردام باید کانسپ تحویل بدم...هنوز هیچ طرحی به ذهن خلاقمان خطور نکرده استhttp://www.moppo.net/anisigns/signer/bleh/bleh.gifhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard36.gif
چند وقتیه خیلی زود حال و هوام عوض میشه..یهو غمگین میشم..یهو شاد..نمیدونم چه مرگم شدهhttp://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif (http://sheklak-khanoomi.blogfa.com/)
این متن اول،امروز خیلی از خاطره ها رو برام زنده کردhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard42.gifاز صبح همش ریپیتهhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard43.gif
امیدوارم بزودی بتونم دلیل این دمدمی مزاجی شدنم رو پیدا کنم http://www.moppo.net/anisigns/signer/thumb/thumb.gif
کلی پروژه دارم برای این ترم و سرم بشدت شلوغهhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard39.gifاما حس هیچ کاری رو ندارمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_wimperingbaby.gif
میام سایت حال و هوام عوض میشه..با دوستام میحرفم بهم انرژی میدنhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_Hi-Five.gif
اجی مهسای گلم هنوز دارم بدنبال جمله تاثیر گذار میگردم،ما بزودی موفق خواهیم شدhttp://s15.rimg.info/5f9478002cbf6d152f38cb370d4168ad.gif http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zd8.gif

دلم برا اجی ارمغانم تنگ شده:-2-39-:..چند روزیه که نمیاد..یا میاد من نیستم:-2-39-: ما برداشت کردیم شاید مزدوج شدهhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_blum2.gif خودش بیاد تکذیب کنه:-2-06-:
ما خاله مهپرون جانمان را قد یه دنیا دوست داریمhttp://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gifبشدت ازش انرژی میگیریمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/d_tickle.gif


خاله مهپرونhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_49.gif
اجی ارمغانhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_pinkglassesf.gif


تلاش برای فراموش کردن کسی که دوستش داری

درست مثل این است که بخواهی کسی را که تا به حال ندیده ای به خاطر بیاوری.


اولین خاطره در سال 91
10 /2/ 91
شب خوشhttp://s15.rimg.info/e7abc4f6b86b521bc68664b1d9ec268f.gif

+Lily
1391,02,11, ساعت : 12:31 قبل از ظهر
دومین پست امروزم :-2-31-: اگه قبلیشو نخوندین من بی تقصیرم :-2-31-:

همین دیروز بود که مامانم رفت خونه ی برادرم و خبر آورد که یکی از فامیلای خواهر زن داداشم خودکشی کرده
منم اومدم اینجا خاطره نوشتم ارسال نکردم ... چرا باید اول صبح به شما می گفتم ؟!
بعد دیدم همین دیروز دو نفر دیگه هم از خودکشی نوشتن ...

همین عصری داشتیم با شادی تو همین تاپیک مسخره بازی درمی آوردیم و من به شادی گفتم فردا میری ددر کوفتت نشه
ددر شادی هم رفت رو هوا ...

با اون دختر بیچاره ای که مرجان خانم گفتن باباش از طبقه ی هفتم پرتش کرده پایین چون با یه پسر قرار گذاشته
چند تا از پسرا سیلی خوردن تا حالا چون با یه دختر قرار گذاشتن ؟!

دو ساعت پیش مامانم گفت حوصله ام سر رفته برام کتاب بیار / هر چی بش گفتم خونده بود
دریاچه ی شیشه ای دم دست ترین کتابم بود بش دادم ، ترسیدم نیمه ی غایبو بش بدم از راه به در بشه :-2-35-:
اونم گذاش کنار ، گف بیا بریم حیاطو بشوریم
من دیدم سایت باز نمیشه ، شارژ لپ تاپم هم تموم شده ، لپ تاپم هم دیگه داغ کرده ، گفتم باشه
گوشیمو گذاشتم رو یه پلی لیست شاد ، تو پنجره اتاق و حیاطو شستیم
خیلی حال داد
یادم رفت که بیکارم ، دانشگاه قبول نمیشم ، هیچ فایده ای برای زندگی هیچکس ندارم :-2-27-:
از کجا معلوم فردا زنده باشم ؟

مثل یک بستنی
که کاش تمام نمی شد
مثل یک کابوس
که چه خوب شد که تمام شد
تمام شده ام
تمام شدن اتفاق ساده ای است
تمام شدن
نه "چه خوب" دارد و نه "چه بد"!
تمام که می شوی
فقط
چای های عصر نمی چسبند
دلتنگی ها نزدیک تر اند
آدم ها دور تر

مهدیه لطیفی

پ.ن : الان کشف کردم مهدیه لطیفی دختر محمدحسین لطیفیه :-2-37-: همون کارگردانه
شب بخیر رفقا :-2-25-:

rosa
1391,02,11, ساعت : 02:25 قبل از ظهر
به نام تک آفریننده ی هستی !



کمـــــی دورتــر بـایستـــــ ...

لطفـــــــــا ً !!

منـــ دیــوانهــ تــر از آنــمـ ...

کــه بیــــ هــوا ،

در آغـوشتــــ نگیــرمـ ... !
از این خُل بازیا انخده ها خوشم میاد :-2-14-:... ییهو یکی بپره بخلت کنه ، انخده ها خوشم میاد :-2-14-:... ییهو یکی بوست کنه ، انخده ها خوشم میاد :-2-14-:... ییهو یکی بیاد جلوت پِـــخ کنه ، بهد از پشت سرش یه شاخه گل بهت بده ، انخده ها خوشم میاد :-2-14-:... کُلا سوپرایز رو انخده هــــــــــــــــــــا دوست دارمممممم :-2-14-:


* / * / * / */ */ */ */ */ */ */ */ */

عجیب نیست ؟! ... رفتار آدما رو میگم ! ... عجیب نیست واقعا ؟!

میخوانت ! ... تا وقتی که کسی بهتر از تو نیست ! ... همین که یکی بهتر از تو پیدا شد ، البته از نظر خودشون ، حتی اگه اون طرف کسی باشه که سال ها باهاش رابطه ای نداشتن ، بازم بر میگردن پیششون و چنان رفت و آمد میکنن ، انگار که صد ها سال یه رابطه ی عمیقی بینشون بوده که هیچ وقت هم جداشدنی نیستند :-2-37-:

عجیبه که یک نفر ، یک شبه کلی عوض بشه ! ... طرف کلی ادعای فرهنگش میشه . ولی وقتی دهن باز میکنه تا در مورد کوچکترین مسئله ای نظر بده و حرف بزنه ، میبینی هیچی حالیش نیست ... میبینی که چطور گول ظواهر رو خورده و غیر منطقی فکر میکنه . تعجب میکنی که این آدمی که روبروت نشسته ، همون آدم یه سالِ پیشه ! :-2-37-:

آدم ها به چه چیزایی دلشون خُوشه ! :-2-37-:
یکی به ماشین پلاک 21 اش می نازه ! ... که چی ؟! ... که ماشین من پلاکش برای تهرانه ! ... خُب باشه ! ... مگه این چیزا مهمه ؟!

این یکی به 206 اش مینازه ! ... که چی ؟! ... که یکی دو میلیون اومده روی قیمتش ! ... انقدر آدما کوته بین شدن که طرف با عشوه میگه :
-پس فردا برم باهاش کلاس بذارم !

اون یکی به طلاهاش مینازه ! ... یه زمانی سه تا خواهر می نشستند کنار همدیگه و در مورد خودشون صحبت میکردند ، اما حالا ؟!! ... طلاهاشون رو به رُخ همدیگه میکشن !:-2-37-:

چه چیزایی برای آدما مهم شده هاااااا !!!

دیگه کسی توجه نمیکنه که چه هنرهایی داری ! چند تا کتاب تا حالا خوندی ! چقدر به اعتقاداتت پایبندی ؟! ... به این توجه میکنن که پول داری یا نه ؟! ماشینت چیه ؟! چقدر طلا داری ؟! چی پوشیدی ! قیمت تک تک لباسایی که تنت کردی چنده ؟! از کجا خریدی ؟!

مسخره س ! :-2-22-:


وقتی به تک تکشون خندیدم ، با تعجب نگاهم کردند . من فهمیدم که آدما چقدر ظاهربین و مادی شدند :-2-41-:( چطور شد !!!! :-2-35-:)

همینه که روز به روز از هم دورتر میشیم ! :-2-43-:


خیلـی وقتهـــا ،

خیــلی دیــر آدمهـــای اطــرافــتــ را مـی شنــاسـی .

آنــوقــت تــازه یــاد مــی گیـــریــ بــه خیلـــی هــا بگــویــی :

لطفــ ـــا جلـــوتــ ـر نیــ ــا...


* / * / * / */ */ */ */ */ */ */ */ */


رضا صادقی رو گوش میدم ... آهنگ های قدیمیش حسِ بهتری بهم میدن :-2-31-:

چيزي نگو
قسم نخور
تمام حرفات يه دروغه
كسي نگفت خودم ديدم
خونه ي قلب تو شلوغه
چيزي نگو
لياقتت عشق مقدسم نبود
حس ميكنم نبودي و
بودنتم يه قصه بود
.
.
.
فكر مي كردم قلبت مال منه
اما انگار صد شاخه مي پره


پ . ن . خیلی ناراحت شدم سمن ناز عزیزم ، کاش پدره کمی منطقی تر بود .
پ . ن . اونی که مامان بزرگشون فوت شده بود ! ... تسلیت میگم ... خدا رحمتشون کنه :-53-:
پ . ن . دیگه ای یادم نمیاد .

دومین شبِ بی حوصلگیِ من ! :-2-15-:


شب خوش :-11-::-11-::-11-:

chrysalis
1391,02,11, ساعت : 05:53 قبل از ظهر
11 اردیبهشت 1391


مقدمه::
هیــــــــــــــس.. آرامتر... مگر نمیشنوی؟
خـــُـــــــــداوند دارد صدایت میزند...
هیــــــــــــس.. یواشتر... گوش کن!
دارد میگوید: ....
شنیدی؟



به یاد دارم روزی::

نوزاد گریه میکرد و صدای ناله اش دل را ریش میکرد.
دختر با لحنی پریشان رو به مادرش گفت: آخه چرا باید یک بچه واسه یک دندون در آوردن اینقدر درد بکشه؟
و مادر جواب داد: برای اینکه از الان باید یاد بگیره که دنیا جای آسایش و راحتی نیست..دنیا با درد شروع میشه و با درد هم تموم میشه!

خاطــــره نویســـی روزانــــه::
خــــــــــــوش بینم!!
زیـــادی هم خوش بینم .. بعد از 23 سال زندگی هنوز هم آدمها رو نشناخته ام!
فکر میکنم این آدمی که امروز به رویم میخندد و بامن گرم گرفته چقدر خوب است... چقدر مهربان است..اصلا این عجوبه خلقت است!
اما چند روز که میگذرد میفهمم خنده اش ماسکی بوده و حرفهایش لعاب و رنگ این ماسک.
برای هزارمین بار به خودم میگویم خـُــــــــوش بیــــــــــــنم!
و بعد خودم به خـُـــــودم جواب میدهد: چـــــــرا بـــــَـد بین باشم؟!

راحت تر بگــــــــــــم؟! ::

رفته بودیم برای مادر بزرگم دنبال خونه بگردیم.
به کلی بنگاه معاملات ملکی سر زدیم....!
تااینکه پام پیچ خوردو نقش زمین شدم...
سرم رو که بالا آوردم با مامانم متوجه اون مغازه حاشیه خیابون شدیم.
مامان گفت: ساره؟ اینجا رو .... این ها خانومن...! بریم؟
منم که از پا درد بیچاره شده بودم از خدا خواسته گفتم: بریـــــــــــم.
در رو باز کردیم و رفتیم داخل، فضای مغازه شون ( به بنگاه معاملات ملکی هم میگن مغازه یا نه؟) خیلی کوچیک بود ... فکر نمیکنم یک قالی 3*4 هم توش جا میشد!!!
نشستیم به حرف زدن ، ظاهر خانمها ی اونجا که دوتا دخترتقریبا 27-8 ساله بود به هرچیزی شبیه بود الا....!!!
انگار به جای دفتر معاملات ملکی رفته بودیم سالن زیبایی!!!
تقابل آشکاری بود بین من و مامانم و اون دو تا دختر!!
انگاری که ما ها مال دو تا کره جدا از هم بودیم و بر حسب حادثه یکهو همدیگه رو یک جا دیدم.
بگذری----------- م...
مامانم شرایط مامان بزرگم رو گفت و خانمه با خونسردی تمام شروع کرد به ورق زدن دفترش ، همون لحظه در باز شد و یک دختر جوون آنچنانی تر از این دوتا اومد و شورع کرد با یکی از این دو تا ریز ریز حرف زدن و گرم گرفتن.
یکم نشست و بعد به هوای دیدن ملک مربوطه رفته و ما موندیم، باز چند دقیقه نگذشت که در باز شد و یک آقای آلا گارسون کرده - از اونهایی که با عطر دوش میگیرن و اصلاهم فکر بنده خداهایی که ممکنه یکم براشون تنفس مشکل باشه رو نمیکنن- اومد تو و گفت: سلام عزیــــــزم!
ما بغل نشسته بودیم و در لحظه اول کسی که وارد میشد دید نداشت.
مرده ما رو که دید خودش رو جمع و جورکرد و دختره هم لبخندی که طول و عرض صورتش رو در بر گرفته بود رو به یک لبخند تقریبا ساده تنزل داد و رسمی به مرده گفت: یک لحظه آقای....!
بعد روش کرد و به ما گفت: این چند تا موردی که بهتون گفتم رو برای شب هماهنگ میکنم بریم ببینم.
بعد هم دفترش رو بست که یعنی پاشین برین پی کارتون _ همون نخود نخود هر که رود خانه خود_
ما هم مثل بچه نُـــقـــل بلند شدیم که بریم پی کارمون.
دختره به پسره گفت: خیلی خوش اومدین و .... (فلان و بهمان) ما نموندیم تا سلول های فضولی مغز و جانمان را فعال کنیم. شما هم فعالشان نکنید چون منبعی برای تغذیه شان موجود نمیباشد!!
خلاصــــه:::
زنگ زدیم که خانم ... بریم اون مورد ها رو ببینم؟
خانمه گفت: متاسفانه همه اون موردها فروخته شده!!
ما :: همشون؟
خانمه: بله!
آخه مگه یکی دو تا بود که همشون فروخته بشه؟؟؟!!!!!
نشستم با خودم صرف کردم: فروخته شد.. فروخته میشود.. فروخته خواهندشد؟!!
من موندم و فکر اینکه آِیا اونجا واقعا بنگاه معاملات ملکی بود؟!

حـــــرف آخر::

بعضی چیزها رو باید با چشم دید..
بعضی چیزها رو باید با دل...!
بعضی وقتها چشم درست می بینه و بعضی وقتها هم دل...!
اما بیشتر وقتها دله که پیروز میدون میشه...!
حس ششم داری یا نه؟
حرفهای دل یک چیزیه شبیه همین حس ششم...
حس ششم من میگه این بنگاه معاملات ملکی خیلی مشکوکه...
چشمام مردده و نظری بهم نمیده!
شما ها چی میگین؟

ســــــــاره.م


روز خوبی باشه برای همتون.
خوش باشین و به صدای خدا گوش بدین..
هنوز هم داره صدات میکنه...
شنیدی یا نه؟!

paria mahan
1391,02,11, ساعت : 08:06 قبل از ظهر
به نام او
کی باورش میشه من خودم هنوز تو شوکم دیشب رفتم یاهو که مثلا یه خورده با دوستان بگیم بخندیم بعد یکی اون وسط میگه تو از جریان پدر فلانی خبر دار شدی ؟؟ وتو از همه جا بیخبر بگی نه مگه چیزی شده
و یهو خبر فوت پدر دوستت بشنوی و باورت نشه به چند نفر پی ام بدی که این چی میگه
و همه تایید کنن به هرکدوم که زنگ میزنی همه دارن گریه میکنن اما تو
تو شوکی هنوز
جرات نداری به دوستت زنگ بزنی شنیدی که میگن حالش بد شده فقط تونسته زنگ بزنه و بعدش حالش بد شده و این خبر و دختر دائیش داده به دوستا
هیچکس باورش نمیشه پدری که تا دیروز بود اما امروز نیست
همه صحبت از مراسم میکنن برای رفتن و بودن کنار دوستت
اما تو هنوز تو شوکی
هر لحظه ای که خودتو جای دوستت میذاری دیوونه میشی
فقط تو اغوش پدرته کا اشکات سرازیر میشه
و اونموقع باز به فکر دوستتی به فکر اینکه اون دیگه اون اغوشو نمیتونه لمس کنه
.
.
.
از دیشب همه چی افتاده رو دور با هم هماهنگ میکنید که برید برای مراسم تشییع
هیچکس نای حرف زدن نداره فقط میگه باشه باشه
.
.
.
تا 1-2 صبح منتظر خبر ساعت مراسمی میری بخوابی ولی معلوم نیست تو سقف اتاقت دنبال چی میگردی وقتی 4 صبح بهت خبر میدن اصلا تعجب نمیکنی
.
از دیشب تا حالا یه سره فکر دوستتی با اینکه مدت زیادی از دوستیتون نمیگذره
ولی تمام لحظات جلو چشمته و فقط از خدا میخوای قدرت تحمل بهش بده
این جمله که میگن دخترا با پدراشون بیشتر جورن یه سره تو سرته
و تو که وابستگی دوستت به پدرشو میدونی
.
.
.
و امروز مراسم تشییع...
مرگ چقد سریع داره پیش میره
فقط امیدورام لحظات اخر کنار پدرش بوده باشه
پدری که مرگش بی هیچ صدایی اومد
طی چند ساعت
چند دقیقه

sue.sun
1391,02,11, ساعت : 09:17 قبل از ظهر
سلام

بازهم تعصبات بیجا
باز هم بد اندیشی سنتی ایرانی
بازهم ندانم کاری هنگام عصبانیت
باز هم ...:-2-33-:
همچین مواقع ذهنم قفل میکنه از گفتن هر حرفی وا می مونه
فقط میتونم بگم تربیت غلط باعث خیلی از مشکلات جبران ناپذیر میشه

************************


وای چقدر تایپ کردن با یک دست سخته:-2-39-:
وای خدا هیچ بنده ای رو نا سلامت نکنه
این چند روزه دارم دیوونه میشم
دارم به حد انفجار میرسم:-2-36-:
همش 3 روز گذشته نمیدونم چطور 6 هفته تحمل کنم:-2-39-:
خدایا شکرت
اینجاست که باید بشینم و برای سلامتی که خدا بهم داده شکر کنم
ما یعنی من سوسن خانوم خوشکل خانوم چشم عسلی دست شکسته اینجا پشت میز کامپیوتر در منزل نشستم و با دست چپ تایپ می کنم
الان 3 روزه که دارم گریه و زاری می نمایم:-2-30-:
الان 3 روزه که دارم از درد زار میزنم
مردم از بس که مسکن بخورم
این مسکن ها هم تقلبی ان انگاری... دوزش 8 ساعته است ولی همش 4 ساعت اثر میکنه 1 ساعت از اینور دیرتر اثر میکنه 3 ساعت از اونور زودتر اثرش میره
بگو آخه نونت نبود آبت نبود بالای چهار پایه رفتنت چی بود که بیوفتی اینجوری مچ نازنینت بشکنه اونم از دو جا
الان من تا شش هفته ی دیگه سوسن خانوم دست شکسته ام:-2-39-:

ولی خودمونیم ها چند وقت استراحت می نومائیم همسری کارها رو انجام میده:-2-35-: چه خوبه بیاد برات غذا درست کنه
سفره بچینه ... سفره جمع کنه .... ظرف بشوره ....جوراباشو خودش بشوره....:-2-35-: راه بره برات یه لیوان شیر بیاره:-2-35-:
************
جدای از شوخی امیدوارم همه سلامت باشن و روی پای خودشون به کارهاشون برسن {الهی آمین}
حالا خوبه تایپ کردن یه دستی سخته و اینقدر نوشتم

از فردا باید برم سرکار ... چه تنبل شدم من .... نمیدونم چطوری به کارهام برسم اونجا:-2-28-:

mina1989
1391,02,11, ساعت : 09:22 قبل از ظهر
سیلاااااااااام

آغا ما بساطی داریم با این رارندهه همونی که اون روز تعریف کردم که فخط سمت راست میرفت دیروز

منتظر تاکسی بودم ییهو دیدم این رارندهه اومت http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif یکی از مسافرا که کلا خودش و زد به اون راه http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif

ولی من چون دیه خسته شده بودم نیتونستم بازم منتظر تاکسی بمونم سوار شدم ولی ایندفعه رارندگیش بیتر

شده بوت. http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif

راستی آجول هانی سوز به دلت دیروز گوجه سبز خوردم. http://www.pic4ever.com/images/bliss.gif

راستی ما هنوز صبحا که همسری میره موخوایم ما هم بلند بشیم حاضر شیم میترسیم نیدونم چیرا. http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif

روز معلم رو پیشاپیش به دوستای نازنینم از جمله مرجان عزیزم ، اجی هانی دومس داشتنی ، آجی سونی ،

سودا خانم ،آجی فروغ و آجی فاخته که جاش خیلی خالیه تبریک میگم.انشاالله همیشه موفق باشید.

شادی جان فوت مادر بزرگ نازنینت و تسلیت میگم انشاالله دیگه غم نبینید.

آجی مرجان واقعا متاثر شدم.متاسفم واسه یه همچین آدمایی که مثل آدمای غار نشین فکر میکنن.انشاالله

خواهر شوهرت هر چی زودتر خوب بشه.

آجی صبوحا خیلی دیر دیر خاطره در موکونی نمیگی ما دلمون تنگ میشه.

داداش حسین و آجی پرنیان جاتون خیلی خالیه.

فیلا ما میریم دنبال کارمون.بای

Babak
1391,02,11, ساعت : 09:58 قبل از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان





يك شنبه 10 ارديبهشت ماه سال 91






ميداني...





نبايد بغض كني...





اين جا رسم عجيبي حاكم است..





بغضت كه مي گيرد...





همه تبر به دست ...





با تمام وجود ضربه ميزنند..





تا كه اشكت را در بياورند...





گاهي ...





حتي نبايد خنده كني...





اينجا...





گاهي لبخند..





بهايش دهان پر از خون است..





ميداني...





مثل ديگران بشوي بهتر است...





خنده هايت و بغض هايت..





بايد حسابگرانه باشد...





از سر دلتنگي ...گريه هم نكن...





اين روز ها جواب نميدهد...





اين روز ها نه سكوت جايز است...





نه فرياد دردي را دوا مي كند...





مانده ام...





بين دوراهي ...عقل و احساس...






كه گر سكوت كنم...





گرگ ها حمله ميكنند...





و گر فرياد بزنم...





حرمتي...هر چند كه ظاهري...





باقي نمي ماند...









نيمه شب گذشته است..تنها نشسته ام و به كيسه بوكس پاره اي كه گوشه ي اتاق افتاده است نگاه ميكنم..




خواننده با لحني محزون مي گريد...






دلت كه مي لرزيد...من با چشمام ديدم...





تو ظل تابستون ...چقدر زمستونه..





هوا گرفته نبود...دلم گرفت اون شب...





به مادرم گفتم...هنوز باروونه...









به كجا بايد رسيد...آخرش چي مي خواد بشه كه الان معلوم نيست...





چه بهايي بايد داد تا بتوني ادامه بدي..به اوج سياهي..





مگر هنوز روشني هم هست...






يه شب كه سردم بود...به مادرم گفتم...





هوا كه سرد مي شه ...ياد تو مي افتم...





طفلي دلش لرزيد...دلش دوباره شكست..





تو ظل تابستون ...تو كوچه برف نشست...


















تازه ميفهمم كه بازي هاي كودكي حكمت داشت..




زوووووووووووووووو!




تمريني براي روزهاي نفس گير زندگي بود!







شادي خانم تسليت مي گم






بابك...

hoda_f1
1391,02,11, ساعت : 10:24 قبل از ظهر
سلام سلام صد تا سلام......:-2-16-::-2-16-:
من آمدي ام........:-2-25-:
حتما ميگين به ما چه كه تو امدي......:-2-27-:
خوب خواستم بگم بدونيد...............نگيد نگفت.....
امروز من ضربدري از كوچمون اومدم بيرون......هركي نگاه ميكرد شرط ميبندم ميگفت دختره خله......
اخه نميدونيد كه هي اين گنجيشك ها بالاي سر من پرواز ميكردن.....
اقا از شما چه پنهون يه حسي ميگفت ميخوان روي سر مبارك ما خراب كاري اول صبحشونو بكنن:-2-27-:
خلاصه راه رفتن ما ديدني بود.......
خدا شكر ...... به هيكل و روحمان نخورد........
راستي يادم رفت بگم از ديروز تا حالا بسي خرسنديم و به كل وجودمان افتخار ميكنيم.......
:-2-16-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-16-:
اخه من تو مسابقه شروع از پايان دور دوم .....نفر دوم شدم.............
كلي ديشب شوشوي مهربانمان ذوقمان را كرد و گفت امروز عصر ميريم بيرون برام جايزه بخره......
حاضرم شرط ببندم بنده خدا روزي هزار بار تو دلش ميگه عجب زن خلي و چلي داريم ما........
حالا مونديم عصري چي بخريم كه نه سيخ بسوزه نه كباب......
باي باي تا فردا......................:-11-::-11-::-11-:

nastaran91
1391,02,11, ساعت : 10:32 قبل از ظهر
غَرق ِ خوابـَ ـم ؛ خوابـَ ـم نمی بَرد ...
دیگر تلخی ِ قهوه ، مـَنگی ِ الکل ، دود سیــ ـگار نیز مـَرا ارضـ.ا نمی کـُند ...!
قلمم هم تکه تکه می نویسَد ...
خسته شده از داستان های تکراری که هـَر روز با آن
دست و پنجه نـَرم می کند !
دنبال ِ چه می گردم ؟!
در کوچه پـَس کوچه های این شَهر مَجازی ...
خـُدا می داند !

hoda_f1
1391,02,11, ساعت : 10:35 قبل از ظهر
خاطره سمن ناز رو خوندم......:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
كل حال خوشم دود شد رفت هوا...................:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
خدا لعنتت كنه اخه به تو هم ميگن پدر..................
اخه خدا اون عقل و بعدش زبون داره كه چيكارش كنيم........
اخه تو قرن 21....عصر لب تاپ و اينترنت و فضا و هزار تا كوفت و زهرمار ديگه رابطه دوستي پسر و دختر جرمه هنوز؟؟؟؟؟؟؟
نگفتي دختره چي شد......يعني.....:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
باباهه رو چي كارش كردن؟؟؟؟؟رفت زندان......
اخه نامرد چه طوري دلت اومد پاره تنت از گوشت و خون خودت رو اين طوري كني؟؟؟؟؟
صد رحمت به عصر جهالت لااقل ادعا نداشتن.....
خيلي پر حرفي كردم ببخشيد اخه دلم خيلي گرفت.......
:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

nairika
1391,02,11, ساعت : 10:53 قبل از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
امروز میخوام برم یه دوستی رو بعد از یک سال و خورده ای ببینم:-2-27-: یادش بخیر یه زمانی هر روز همدیگه رو می دیدیم خوب همکارم بود و بعد دوستم شد:-2-35-: نمیدونم اگه کارم نداشت بازم به یادم میوفتاد یا نه:-2-28-: ولی میخوام باور کنم اونم مثل منه و همونجور که من یادم میوفته یه زمانی با فلانی چقدر صمیمی بودم یادش بخیر اونم یه یادش بخیر نصیبم میکنه:-2-37-:
یه جورایی منم مثل لی لی وقتی که یه دوست تغییر اخلاق داد میسپرمش به خاطره تا هروقت که یادم اومد نگم که چه بی معرفت بود بلکه بگم چه ایام خوشی باهم داشتیم:-2-37-:
هنوز خاطره ها رو کامل نخوندم پس از اوضاع و احوال یه نمه بیخبرم فقط مثل اینکه بازار خودکشی گرم شده:-2-42-: یادمه از 9 سالگی دوست داشتم بمیرم از افسردگی نبود از فضولی بود:-2-35-: میخواستم بدونم اون دنیا چه خبر و چه جوریاست از این دنیا که خیری ندیدیم :-2-15-:خلاصه گهگداری به خودکشی هم فکر میکردم ولی دیر نگذشت که در اثر یه حادثه مرگ و به چشم دیدم و اون شد که گذاشتم به اختیار همون که بدون کسب اجازه منو فرستاد این پایین و قید خودکشی رو زدم:-2-15-:
بیخیل چقدر حرف زدم
آهان آغا راستی ما فهمیدیم که تو این 27-28 سال چرا عاشق نشدیم:mrgreen:
آخه عالم و آدم دارن عاشق آدم های معطر میشن و از اونجا که بنده به 99٪ بوها آلرژی شدید دارم:-2-42-: نه میتونم معطر باشم نه معطر جماعت رو همراهی کنم:-2-42-: خلاصه اینه که نه عاشق کسی شدیم و با عطسه و گریه همه عاشق های دلخسته مون رو فراری دادیم:-2-06-:
خوش باشین و خرم و عطرآگین:mrgreen:
فعلنات :-2-38-:

.Monire.
1391,02,11, ساعت : 11:10 قبل از ظهر
سلام

مهمون بازی ما همچنان ادامه داره.ما هم همچنان مشغول مهمون داری هستیم.:-2-11-:
مونا هم بهتر شده تقریبا ولی کاملا خوب نشده و هنوز زیاد نمی تونه حرکت کنه:-2-38-:
مامان دیروز یه چیزی گفت که نگران شدم یه کم هیچ چیزی هم پیدا نکردم که بتونه نگرانی مون رو کم کنه!خدا به خیر بگذرونه:-63-:
این روزا تو فکر پیچوندن به نفرم!:-71-::-65-:ولی هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه میرسم!خودمم هنوز نمی دونم چی میخوام.یه وقتایی خوبم یه وقتایی هم نه!!!فکر کنم خودش رو هم سردرگم کردم!
نمایشگاه که برم یه چندتایی کتاب میخوام بخرم.دلم برای کتاب واقعی تنگ شده!:-2-37-:
جدیدا چیزای عجیب و ادمای عجیب تر اینجا زیاد می بینم!:-2-37-:

*الی تولدت مبارک عزیزممممممممم:-118-:

منیره،دوشنبه،91/2/11،11:10

believe me
1391,02,11, ساعت : 11:25 قبل از ظهر
سلام....

یه چیز رو اعصابمه..هی قدم میزنه..قدم میزنه..میخوام کلمو بکوبونم به دیوار

دیوارم جای خوبیه برای تخلیه احساسات

خودتو میزنی به نشنیدن صداشو بلندتر میکنه تو بشنوی:-2-39-:
حوصله ندارم......اول از همه حوصله خودمو...

+شادی تسلیت میگم گلم:-2-15-:خدا رحمتش کنه


روزتون قشنگ و باحوصله:-118-:11اردیبهشت

رهگذر13
1391,02,11, ساعت : 12:20 بعد از ظهر
سلام سلام...

امروز آخرین روزیه که خونم..:-2-30-:
تا آخر این ماه 2دفه میرم تهران...
این هفته به خاطر نمایشگاه...
هفته دیگه هم برای مسابقات سازه های ماکارونی پلی تکنیک:-2-37-::-2-16-:
کلی کار دارم برای تحویل به استاد..:-2-30-:
این 8روز هیچ کاری نکردم...نمیدونم چرا عادت کردم به دقیقه 90 بودن:-2-35-:
2-3 روزه خیلی سخت میتونم تو انجمن پست بدم..:-2-09-:
اما این سری بیشتر از سایت خوشم اومد...:-2-37-:نمیدونم چرا :-2-37-:
آقا من جدیدا چندتا از رمانای کاربرای سایتو دارم میخونم..:-2-16-:
اصلا فکر نمیکردم انقدر قشنگ بنویسن:-2-40-:
واقعا قلمشون قویه..(اکثرا):-2-40-:

+شادی خانوم تسلیت میگم...:-2-39-:
+مادری مهسا نبینم خمتو :-2-40-::-2-30-:




در این دل تنگی بی مرز
امان از داغ تنهایی
امان از شرم شب هایی که می سوزند
اما
نمی سازند
و لبهایی که می دوزند آنها را به هم
در رنج و بی تابی
............
چه رنگی دارد این شب های مهتابی!


نگار
بهار91

REMIX
1391,02,11, ساعت : 01:03 بعد از ظهر
:-2-25-:
بی مقدمه :-2-38-:
دلم می خواد یه مسافت خیلی طولانی پیاده روی کنم با خیال راحت ، توی هوای بهاری و خنک ، بدون موبایل ، بدون کیف ، با دمپایی، بدون روسری با یه تی شرت سفید بهاره .http://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gif
دلم گوجه سبز می خواد http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/38.gif
دلم یه لیوان آب زرشک که کمی با آب آلبالو مخلوط باشه ، میخواد.:-2-29-:
دلم یه رقص دسته جمعی می خواد .http://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gif
دلم می خواد با دوستام برم خرید ، حالا اگه چیزی هم نخریدم (که امکان نداره ) مهم نیست ولی کلی بگیم و بخندیم و دنیا رو دست بندازیم .http://i32.tinypic.com/10pvkae.gif
دلم یه لیوان چایی می خواد .http://www.millan.net/minimations/smileys/coffeescreen.gif
دلم میخواد ساعت ها با یه آدم منطقی بشینم و اون حرف بزنه و من گوش کنم .:-2-41-:
دلم میخواد کلی آدم با درک و شعور بالا ببینم .:-2-36-:
دلم میخواد کلی آدم ساده گیر ببینم که مشکلات دنیا رو اصلا به حساب نمیارن .http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_pardon.gif
دلم میخواست الان برادرزاده هام شش ماهشون بود لُپشون رو گاز می گرفتم و انقدر توی بغلم فشارشون میدادم که صداشون دربیاد .http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_rockingbaby.gif
دلم میخواست هانی و نیایش هنوز بلد نبودن درست کلمه ها رو تلفظ کنن و خیلی شیرین صدام کنن " عمه شووووووووون"http://67.228.56.241/pub/2822/2822967qt4ddv1dqc.gif
دلم میخواد آدمایی رو ببینم که از ته دل لبخند میزنن.:-2-27-:
دلم آش رشته میخواد .:-2-30-:
دلم میخواد همین الان سربسر بابام بذارم ولی الان سرکاره ، حالا کو تا شب .http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_hide.gif
دلم میخواد خودمو برای مامانم لوس کنم بگم برام چایی بیاره ولی الان خونه اس ،حالا کو تا عصر .http://67.228.56.241/pub/2822/2822967qt4ddv1dqc.gif
دلم هیجان خوب میخواد .http://www.pic4ever.com/images/studsmatta.gif
دلم امیر و لیا رو میخواد که اذیتشون کنم .http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_babyboo.gif
حالم خوبه خوبه ولی خوب آدمه دیگه خیلی چیزا دلش میخواد :mrgreen:



روز پر انرژی و خوبی رو برای همتون آرزو میکنم http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif


E.G.R

zahra256
1391,02,11, ساعت : 01:16 بعد از ظهر
به نام بی انتها...
دوشنبه...اردی بهشت...بهار...ایران

شده تا به حال بشینی و فکر کنی که اگه یه روزی به همه ارزوهای دور و درازت برسی بعد میخای چیکار کنی؟!!!
یه موقع هایی همین نرسیدن ها یا بهتر بگم انتظار برای رسیدن ها کیفش بیشتره!!! قدیمیا الکی نگفتن"هرچیزی انتظارش خوشه!!!":-2-41-:
امروز داشتم فکر میکردم...به چیزایی که چند سال قبل برام چقدر مهم بودن و بعد از یه مدت که بهشون رسیدم برام رنگ باختن!!!:-2-41-:
کاشکی همیشه واسه چیزایی که ارزش واقعی دارن بدووووووییم! :-2-41-:
راستی از کجا بفهمیم چی و کی و چرا خوبه و ارزش داره؟:-2-17-::-2-11-:



با زندگی به دنیا آمدم و
با زندگی بزرگ شدم
کاش روز آخر زندگی ام من از زندگی ام بزرگتر شده باشم!!!

Terme1988
1391,02,11, ساعت : 01:20 بعد از ظهر
سلام هم خاطره ای :-2-25-:(این دزدی بود از روی یکی از بچه ها کپی کردم)
سلام سوسیس :-2-25-:( این ماله خودم بود)
نمی دونم چه اصراریه، نمی فهمم چرا همه می خوان بگن من حالم خوب نیس...
حالم خوبه، ناراحتم نیستم، افسردگی ام نگرفتم...

من کوه دردم طاقت میارم چون مَردم ...

خوب چی چون زنم دیگه نباید هر روز روزی صد بار اینو به خودم بگم؟؟؟؟ از لج تو یکی ام شده روزی هزار بار این جمله رو تکرار می کنم....

باید بتونم...
باشه تو راس می گی من حالم بده. ولی دلیلش تویی نه دروغ گفتم تو بی گناهی...
دلیلش منم... خوده خوده خودم...
من حلش می کنم قول می دم قول مردونه...
این یکی رو من می برم حتی اگه همه دنیا جلومو بگیرن. این بار من کوتاه نمیام...

قرار نبود اینا رو این جا بگم... ولی گفتم کی اهمیت می ده بهش؟؟؟؟

پ.ن::
منم با هانی موافقم...

مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان:-2-15-::-2-39-:
+Lily (http://www.forum.98ia.com/member1158.html) شعر قشنگی بود :-2-40-:
rosa (http://www.forum.98ia.com/member2726.html) منم عاشق یهویی ام :-2-16-:
paria mahan (http://www.forum.98ia.com/member132795.html) درکت می کنم :-2-15-:
این جا قرن 21 که هیچی قرن 201 بشم بازم آدم نفهم نفهمه... بدم میاد از آدمای بی خود متعصب :-2-43-:

مخاطب خاص رو دوس دارم :-2-41-: ولی تو به خودت نگیر فقط کلمه اش رو دوس دارم... :-2-27-:

بعدا نوشت: آخه بی فرهنگ من اگه بخوام جواب تویه آشغالو بدم که باید مثل تو بشم.
سکوت من بزرگترین جوابه واسه تو کبریت سوخته.:-119-:

Star_69
1391,02,11, ساعت : 01:36 بعد از ظهر
سلام .
برای امشب استرس دارم ...
از ته قلبم دعا میکنم همه چیز به خوبی پیش بره ...
وقتی من انقدر استرس دارم حال اونا چطوریه ؟
توکلت الی الله
همین !

NAVA22
1391,02,11, ساعت : 01:39 بعد از ظهر
سلام.
هییییییییییی
الان نیم ساعته دارم با مامان حرف می زنم آخرش به هیچ نتیجه ای نرسید کلا هیچوقت با هم به تفاهم نمی رسیم همیشه همینطوره... مامان به یه دید به دنیا نگاه می کنه من از یه دید دیگه... تازه اختلاف سنی مون خیلی نیست... یه سری بچه ها با مامانشون40 سال اختلاف سنی دارن نمی دونم اونا چی کار می کنن...

بگذریم

رفتم امتحان دادم برگشتم... ی فرمول بود به طول شش کیلومتر:-2-31-: نوشتمش رو دستم ازش سوال نیومد:-2-28-:... بعد جواب چندتا سوالا رو واسه ی بچه ها نوشتم من ک برگه م و دادم اونم پشت سر من داد گفتم کاش میذاشتی بین برگه هامون فاصله باشه گفت نترس جوابا رو با تغییر نوشتم حالا من خودم ی بار جوابا رو عوض کرده بودم ک مث ِ هم نشه با تغییر اون فک کنم مث من بشه... آخرین تقلب دوران دبیرستان بود فک کنم:-2-35-:...
سایت دوباره مشکل پیدا کرده:-2-37-:...
تازگیا خیلی چیزا داره برام بی اهمیت می شه و خیلی چیزای دیگه م اهمیتش چند برابر میشه... کنکور هر رشته ای باشه می رم... دلم نمی خواد ی سال از عمرم و حروم کنم... همون اولم هم با خونواده هم با فامیل اتمام حجت کردم... دوست ندارم کسی برای آینده م تصمیم بگیره... حرفاشون و گوش می کنم اما هرکدوم لازم باشه از اون یکی گوش می دم بیرون... یکی از بچه ها مامانش خیلی نحت فشارش گذاشته واسه کنکور... اصلا اعصابی براش نمونده... ناخوناش و ک از بس جویده از ریخت افتاده... دستاش می لرزه... حرفم ک می زنه همه ش با داده... این بهترین رشته م ک قبول شه با این اعصاب ب چ دردش می خوره...
یکی دیگه خود دختره خیلی براش مهم بود اونم حسابی بهم ریخت تا جاییکه مامانش اینا نذاشتن دفترچه ی کنکور و بگیره... گفتن کنکور همیشه هست سلامتیت مهم تره... اینم نظام آموزشیه ک ما داریم؟! حالا نیست بقیه ی سازمانا گل و بلبلن:-2-37-:!
هوا دو روزه خیلی خیلی دلگیره...
من عاشق ته دیگم ... مامان هیچ وقت ته قابلمه نون نمی ذاره... پریروز خواب بودم بعد تو خواب سر سفره بودیم کلی صبر کردم تا برنجای قابلمه خالی شه به تهش برسه بعد پِترُس شدم تیکه تیکه دادم به مامان و مامامانجون و داییم اونا ک خوردن اومدم خودم بخورم ته دیگ و تا چند سانتی دهنم اوردم همین ک اومدم بخورمش مامان صدام زد از خواب بیدار شدم:-2-30-:! بسی ضدحال بود! ب قول مادر شبنم شکست شکمی خوردم... :-2-30-:جبرانش مامان برام لازانیا درسید... دلی از عزا در آوردیم...:-2-37-:

+روز خوش:-2-40-:
+دلاتون بی غم:-2-15-:


ویرایش می کنیم... روم به دیفال:-2-14-: اون اختلاف سنیه 50 سال نمیشه:-2-35-:

armin gerrard
1391,02,11, ساعت : 01:54 بعد از ظهر
سلام...
باز امروز من خاطره نویسیم گل کرده....بفرما ناهار...البت تموم شد دو دیقه پیش میومدی بود اااا...ولی من بت نمیدادم(مجبورم مگه تارف میکنم؟:-2-22-:)
کی جواب این کارشناسی ارشد لعنتی میاد آخه؟:-2-43-:جونم به لبم رسید بااااا!
امروز صبح بابا:
آرمین بیدار شو...
_هوم هوم...
تا سه میشمرم پاشو...
_نمیپاشم....
...
دو دقیقه بعد ....
_آخ خ خ ....
حالا اگه جرئت داری نپاشو....
پیرنمو یادم رفته اتو کنم وااای....:-104-:
_نیاز اتو میکنی:-2-35-:(قیافه واقعیم:-2-43-:)
_نه...تنبل...
_جهنم میدم آرام...
_من مدرسه دارم دادا شرمنده...
-تو که دوشنبه ها تعطیل بودی...؟:-39-:
_نه آخه داداش میدونی چیه؟:-2-14-:
_اتو کن...:-120-:
صبح وارد 10 تنا سایت شدم....آخر سر سنجش.....مجاز شدیم فعلا تا ببینیم الله چه میخواهد خدایا ینی میشه مخابرات فردوسی؟اگه بشه چی میشه(عمرا)
ساعت 9 دکی زنگ زد:پسر جون23 بیا واسه نوار قلب مامانت میگه نا پرهیزیت زیاد شده....:-2-28-:
(اّه همش ننه میگه مامان میگه....یه کله پاچه هم بما نمیبینن گوشت خوک که نخوردم که....)
دکی دکی من بیستم بیلیت دارم نمیشه بیام...
من کاری ندارم کنسل کن...
(:-2-30-:)
من نمیفهمم چه قصدی دارن این دکترا از آزار ما ؟2 ماهه با آرین نقشه سفر کشیدیما ...البت من امرا کنسل کنم بیلیتو میبینه دکی...جوجه دکتر داریم ما آرین خل داریم ما حالا بیبین...:mrgreen:
اوه اوه من فعلا برم گلاب بروتون تا بعد....:-2-35-:

شبنم
1391,02,11, ساعت : 02:09 بعد از ظهر
دوشنبه 11 اردیبهشت

روز معلم رو پیشاپیش به سودای عزیز و آرام جانم و همه معلم ها و دبیرها و استادهای تاپیک تبریک میگم :-118-: امیدوارم تنتون سالم و لبتون شاد باشه همیشه

==

تو این دو سه روزه ؛ کمی دغدغه ی فکری داشتیم. پریشب که همزمان سه تا خبر بد شنیدم. یکیش ضرر مالی به یکی از دوستان عزیزم بود که خیلی ناراحتم کرد. چون مدتها بود شاهد زحمتی که میکشید بودم... امیدوارم خدا خودش کمک کنه و این ضرر به زودی چندین برابر جبران شه... دومیش بیماری یکی از دوستانم بود که اونم چون بی مقدمه گفت خیلی شوکه شدم. سومی هم بماند... دیروز هم که اینجا کلی کار داشتیم. خودمم کشکمش ذهنی داشتم تا شب که کمی بهتر شد.
انجمنم که بااین اوضاعش هیچ کاری نمیشه کرد :-2-39-:

آدم تو حکمت خیلی اتفاقات دور و برش میمونه. اگه قراره تهش اون باشه... خب چرا انقدر آدم دست و پا بزنه ؟ نمیدانیم.. دوست نداریم بهش فکر کنیم ولی خب دغدغه اس دیگه

شادی بهت تسلیت میگم عزیز :-118-:
سوسنی خدا بد نده عزیز. یه صدقه بذار کنار...:-2-40-:

بهار دختری یم ( رز وحشی) چند باره گل میذاری واسه من ، اسمت قاطی میشه با اون بهار نحس نحسه یادم میره جواب بدم. مرسی عزیزمممم :-2-40-:
هر کی پول داره به من و یگانه و مینا و هیوا کمک کنه پول نداریم بریم کتاب بخریم :-2-39-:

+Lily
1391,02,11, ساعت : 02:36 بعد از ظهر
یعنی ما اند جو زده ایم :-2-39-:
این متن ترانه ای که رابین هود تو خاطره اش گذاشت ، خب تو داستان نبض تپنده خیلی تکرار شده بود
اون موقع فکر نمی کردم ترانه باشه / بعد از خاطره ی رابین هود سرچ کردم ببینم مال کیه
خب راستش از چاووشی خوشم نمیاد ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم دانلودش کردم ببینم چیه :-2-18-: :-2-18-:

دلت که می لرزید ... من با چشام دیدم ...
تو ظل تابستون ... چقدر زمستونه ...
هوا گرفته نبود ... دلم گرفت اون شب ...
به مادرم گفتم ... هنوز بارونه ...

قطار رد شد و رفت ... مسافرا موندن ...
مسافرا که برن ... قطار می مونه ...
تو برف بارونی ... قطار قلب منه ...
قلب شکسته ی من ، تو برف مدفونه ...
دونه به دونه غمی ... ریل به ریل شبم
غم توی خونه ی من ، هر شبو مهمونه ...
بگو شب بخوابه ، من بیدارم ...
من شبو زنده نگه می دارم ...

یه شب که سردم بود ... به مادرم گفتم ...
هوا که سرد میشه ... باد تو می افتم ...
طفلی دلش لرزید ... دلش دوباره شکست ...
تو ظل تابستون ... تو کوچه برف نشست ...

مسافرا شعرن ... تو برف و بارونی ...
قطار قلب منه ... چشم تو پنجره هاش ...
پنجره ها بستن ... مسافرا خستن ...
ببار تا دم صبح ... به فکر هیچی نباش ...
دونه به دونه غمی ... غصه به غصه شبم ...
کاشکی یه روز صبح شه ... کاش فقط ای کاش ...

بگو شب بخوابه ، من بیدارم ...
من شبو زنده نگه می دارم ...

مامانم تو آشپزخونه یه خرده سیر تفت داده ، چون کولر روشنه ، بوش تو خونه پخش شد ، فشارم افتاده :-2-30-:
تاپیک ویرایشمو چک کردم ، یه پست جا انداخته بودم اون وسطا :-2-30-: یعنی فک می کردم ارسال شده ولی نشده بوده :-2-30-: یعنی جد و آبادم تا هفت پشت اومد جلوی چشمم تا درستش کردم ، مجبور شدم هی دونه دونه پستا رو بیارم عقب تا یه جای خالی اون وسط پیدا بشه :-2-30-:

دیروز تو توئیت من گفتم ازدواج صوری ! دو نفر گفتن سوری درسته :-2-37-:
من تا حالا فکر می کردم صوری یعنی ظاهری ، سوری یعنی چی پس ؟! کدومش درسته ؟


من به چی میگم غم ، تو به یه چی دیگه ، اونم به چی سوای این دو تا
همه هم فکر می کنیم دردمون از همه سنگینتره ... غممون از همه بیشتره ...
وقتی از بالا بهش نگاه می کنی ، از دید یه غریبه ، تازه می بینی چقدر غمت کوچیک و کوچیکتر میشه ...

این روزا می بینم چقدر جمله ها با لحن متفاوت ظاهرشون عوض میشه ... خیلی فرق می کنه چطور بگیش ...
چرا از « الف » ناراحت میشم که فلان حرفو بم زده ولی از « ب » نه ؟!
چقدر جمله ای که تو یه کاغذ / تو یه اس ام اس هیچ آسیبی نمیزنه وقتی یکی به زبون میارش آدمو ناراحت می کنه

hamid_diablo
1391,02,11, ساعت : 02:57 بعد از ظهر
سلام بچه ها

چه دوشنبه خوبیه!!! صبح که دانشگاه رو پیچوندم چون اصلا حال و حوصله دانشگاه رو نداشتم.کی حال داره تو این گرما پاشه 2 ساعت بره دانشگاه و 2 ساعت بشینه و 2 ساعت هم برگرده...:mrgreen:
اما الان پشیمونم.دوستم زنگ زد گفت بعد کلاس با بچه ها همگی رفتیم پارک ملت و کلی حال کردیم:-2-28-: منم داشتم اتیش میگرفتم و هی خودمو لعنت میکردم که یه روز خوب رو از دست دادی که پسر عموم زنگ زد گفت پایه ای یه سر بریم پارک ملت!!!!:-2-43-: تا اینو گفت 7 متر از جا پریدم و گفتم حتما حتما حتما!!

اونم جا خورده بود چون همیشه براش ناز میکردم و میگفتم درس دارم و نمیتونم بیام و یه جورایی میپیچوندمش:-2-06-: اما 1 ساعت قبل زنگ زد و گفت برامون مهمون اومدهو پارک ملت رفتن کنسل شده:-119-: منو میگی....قاط زده بودم و کلی عصبانی شدم و الانم حالم گرفتس

من میخوام برم پارک ملت:-2-36-:

!ستوده!
1391,02,11, ساعت : 03:39 بعد از ظهر
امروز هم گذشت مثل سیصد و خورده ای روز دیگر که گذشت شمارشش از دستم رفته روزهای که بازی خوردم....

از شکایت خسته شدم از حرف زدن .... چقدر بده ادم از حرف زدن خسته بشه !!!!

پس دیگه چیزی نمیگم همین دوتا نوشته بهتر از هرچیزی گویای حال منه...




اندوه که از حد بگذرد




جایش را می دهد به یک بی اعتنایی مـزمـن !

دیـــگـر مـهـم نـیـســت :

بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛

دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ...

آنـچه اهـمـیـت دارد

کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است

که دیگر تـو را به واکـنـش نمی کـشانــــد !

در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی

و نـگـاه می کـنی و نـگــــــــــاه ...




مــــى دانى؟!!!..

آدم هاى ساده ، ساده هم عاشق مى شوند

ساده صبورى مى كنند
...
ساده عشق مى ورزند

ساده مى مانند

اما...

سخت دل مى كنند

آنوقت كه دل مى كنند؛

جان مى دهند!

می دانی؟!! نـــــه نمی دانی...!!:-2-15-:

11اردیبهشت 91

paria69
1391,02,11, ساعت : 04:01 بعد از ظهر
سلام به همه
امروز بعد 1سالو نيم رفتم دانشگاه براي مدركم واي ياادش به خير چه روزاي داشتيم چهار نفر بوديم هميشه با هم بوديم من مرضيه نسيم ونازنين، واي چه روزاي تلخ و شيريني داشتيم چه استرس هايي براي امتحانات.
باز امروز تو خاطراتم گم شدم...تو خاطراتي كه خيلي ها بودن ولي حالا نيستن و من دلتنگ چشماشونم....
:-2-30-:
روزها ميان و ميرن ولي ما قدرشونو نميدونيم و به اميد فردا لحظاتمونو ميگذرونيم...
اي خدا كي ميخواد منو پيدا كنه تو خاطراتم، خاطراتي كه از شيريني زياد مزه تلخي ميدن و من در اندوه گذشته سر گردان و ناتوان از تغيير اونا هستم:-2-30-:
باز دلتنگ رفتا شدم، دلتنگ اونايي كه هستن
و دلتنگ حرفايي كه هيشه تو دلم گم شدن چون تويي نبودي كه من برات بگمشون
اميدوارم هيچ كسي مثل من تنها نباشه، هرچند تونستم با تنهاييهام خو بگيرم....
به اميد فردا هاي بهاري...
پريا

"لعیا"
1391,02,11, ساعت : 04:16 بعد از ظهر
نمیدونم تا حالا شده یه جمله یا یه کلمه باعث بشه که به خودتون بیایید....
یه جمله که باعث میشه یه لبخند تلخ بابت لحظات از دست رفته روی لباتون بشینه...
گاهی اوقات این جمله میتونه تکراری باشه اونقدر تکراری که ذهنت از مدام شنیدنش خسته شده باشه...
امروز برای چندمین دفعه این جمله رو شنیدم و واکنشم واکنش طبیعی نبود...
احساس کردم یه چیز خاص یه چیز غریب کم کم داره از مکانی فراموش شده...بر جان دلم میشینه...
امروز تنها باری بود که با تمام وجود فهمیدم که این جمله یعنی چی!!!!
تازه فهمیدمش....حسش کردم و......باورش کردم....
حس خوبیه که بعضی اوقات به خودمون بیاییم....
حس خوبیه که تمام لحظاتت رو با یه جمله وفق بدی...


روزاتون آفتابی:-2-40-:

reyhane.s
1391,02,11, ساعت : 04:34 بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا ااام
مرسی از راهنمایی های همتون.................خوشم میاد هیشکی جوابمو نداد...............
امروز هم خوب بود هم غمگین...........
اول صبح یه بگو مگو ی معمولی با سحر داشتم ولی درست شد................
زنگ اول دربهشتی درس داد و خوب بود...........و طبق معمول خوابم میومد...............
راستی فهمیدم یکی بچه های کلاس از مدرسه رفته............همیشه و همه جا خوش باشه................
باز سعی کردم سر ادبیات و زبان فارسی نخوابم ولی نشد سر زبان فارسی یه چرت زدم.............
بعد از اینکه بیدار شدم هم انگار که خیلی حواسم سر کلاس بوده پاشدم و اجازه گرفتم که یکی از نوشته هامو بخونم...........
وسطش زنگ خورد ولی بچه ها نشستن...............
تموم که شد بچه ها دست زدن................
ووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووو میرسیم به زنگ آخر:
معلم اومد و درسش و داد.............
بعد که فاطیما رفت نماز اومد پیش من و کلی باهام حرف زد..................گفت نباید با هم قهر باشیم و هر سه ی ما خیلی خوب هستیم و با هم جوریم..........
به جون تو کباب شد دلم...................
یه چیزایی بهش گفتم اونم جوابمو داد....................
خیلی دوسش دارم..........
حرفایی که به یاسی هم نگفته بودم رو بهش گفتم.................
مظاهری عزیزممممممم خیییییییلی ماهی................................
ولی اون موقع انگار داشتن منو آتیش میزدن از ناراحتی.............از اینکه کلی فکر میکنم اما به هیچ نتیجه ای نمیرسم...................
خدایااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا بازم مثل همیشه کمکم کن.........
بعدشم که فاطیما اومد خیلی عادی برخورد کرد و واسه حل یه سوال منو برد پای تخته ویکم کنفم کرد.............
ظهر که میخواستیم خدافظی کنیم ازش معذرت خواهی کردم............
آهان واسه فردا واسه ی مظاهری باید برم یه شاخه گل بگیرم.........
شب هم میریم خونه عمه..........مامان گفته شام نه......................
ولی یاسی زنگ زد و گفت شام هستیم.............رو را داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخشید زیاد شد.............
فعلا بای..........................
ریحون افسرده.......................
راستی فردا میریم لواسووووووووون
دیگه واقعا رفتم.........
بای

roya jo0on
1391,02,11, ساعت : 05:12 بعد از ظهر
سلام
چند روزیه خیلی دلم میخواست بنویسم ، تخلیه ی روحی کنم تا سبک بشمو اوج بگیرم دوباره
دلم گرفته ، ولی دل گرفتگیه این بارم مثل هر بارای دیگم نیست ! یه دل گرفتگی بی سوال و جواب دارم !
یه دل گرفتگی که با یه لبخند و یه دل پر هیاهو گره خورده !
حال این روزام مثل یه گلدون شده ! اگه آب بهش بدن خوبه ؛ سبزه ؛ قشنگه ؛ ...
ولی اگه بهم نرسن ! میشم الانی که هستم ! بی روح و سرد ولی خندان و پر صلابت !!
حال این روزام جالبه ؛ محکمم ولی نمیدونم تا کجا میتونم ادامه بدم !
چند روزه که یه احساسی دارم ؛ یه احساسی که تجربه ش نکرده بودم ! دوست دارم همه رو وابستگی های همه رو بگیرم از خودم ! یه صدایی همه ش توو گوشم میخونه ، یه حرفایی رو داره برام تداعی می کنه ، یه آن احساس میکنم وقتشه ؛ داره میره از وجودم ؛ هول میکنم ؛ میگم یه روز دیگه زمان بده بهم ؛ هنوز جمع نکردم ؛ هر چی که دارم یه مشت حسرته !
دلشوره ی عجیبی دارم ؛ یعنی پَر !


بعضی وقتا انقد با خودم درگیرم ؛ انقد دعوا راه میندازم ؛ گیس و گیس کشی راه میندازم باهاش که نه خیلی چیزا هنوز ارزش دارن که خیلی چیزارو فراموش کنی بخاطرش ولی خودم حرفایی میزنه که میبازم خودم ! شُل میشم در برابرش !
واسم یه چیزایی هضمش سخته ؛ اگه یه بطری ؛ 2 بطری ؛ ... بطری آبم بهم بدن بازم هضمش نمیشه کرد ؛ یه چیزایی اتفاق میفته که برام جالبه که سناریوی خدا این رُلشو انگار فقط و فقط واسه من ساخته ! دیگه واسم مطمئن شده 10 سال ؛ 20 سالم که بگذره این رُل واسه خودِ خودمه !


هی بیخیال !!


شب در چشمان من است
به سیاهی چشمانم نگاه کن !
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهانم نگاه کن !
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت !!

sabooha
1391,02,11, ساعت : 05:14 بعد از ظهر
درود ....
ما دلمان دارد برای خودمان کباب می شود .:-2-39-:
ما به یک نتیجه غم انگیز درباره رابطه ی خودمان و محمدصدرا جانمان رسیده ایم .
این پسرک قند عسلک به ما به مادرش صرفا تنها و فقط به چشم ماشین حمل شیر نگاه می کند .
فقط یک ماشین حمل شیر و بس ...:-2-30-:
قصه از این قرار است که شبها محمدصدرا روی تخت خواب ما ،مابین ما و پدری جانش میخوابد .
شازده خان قبل از خواب اول متمایل میشود سمت ما
دستهایش را توی هم چفت می کند (این ژست شیر خواستن شازده است )
به آغوش ما می آید و یک دل سیر شیر که خورد
به سرعت توی عالم خواب و بیداری متمایل میشود سمت پدری جانش .
موهای دست بابایش را می کشد و آنقدر با عشق توی صورتش خیره میشود تا خوابش ببرد .
همین طور پشت به ما...
تا وقتی موعد شیر خوردنش برسد باز هم به جانب ما بر می گردد اما ...
به محض سیر شدن دوباره دامن ما را ترک گفته زیر بال همسری پناه برده و میخوابد .
وتا صبح این قصه هی تکرار میشود
و اینکه ما یک ماشین حمل شیر هستیم و بس ،هی به ما ثابت می گردد .

واینگونه است که ما را حالی شبیه حال دایه های قدیم فرا می گیرد .
و همسری جانمان ما را ریشخند می کند :mrgreen:
ما را هوا برداشته بود که شازده پسرها مامانی اند و مادر دوست ،اما حالا تیرمان به سنگ خورده اساسی .
حالمان گرفته است .
آیا ما به چشم محمدصدرا فقط یک ماشین حمل شیریم ؟
ما به آنها که خیال می کنند پسرک های قند عسلک مادرشان را بسی بیشتر دوست میدارند
می گوییم :
زهی خیال باطل
پسرها خوراکی دوست دارند نه مامانی .:mrgreen:
پ. ن
*نگار عسلی جان و سارا جان که دوست میدارند عروس ما شوند
چنان که مشاهده می فرمایید ما مادرشوهر بی تاج و تختی هستیم.
برای پیشبرد اهدافتان به همسرجانم رجوع بفرمایید .

*معلم های جان جان روزتان مبارک .:-2-40-::-2-40-:
ما دست بوسیم و ارادتمند .

هانی جان جلب عزیزم :
روزت مبارک دوست جان جان رارنده ی شوماخر معلم :-118-::-118-::-118-:
مینا 1989 جانمان ::-2-40-:

secret196
1391,02,11, ساعت : 05:23 بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
دوباره یه مدت نبودم دلم براتون تنگ شده بود خیلیییییییییییییی:-2-14-:
خوبین؟خوشی؟دماغاتون چاقه؟ ....خب به من چه ...برین عمل کنین:mrgreen:
آقا ما خسته ایم....خیلی زیاد هم خسته ایم:-2-30-:دیشب تا 5 صبح با کتاب ادبیات پیش سر و کله میزدیم....کدوم آدم عاقلی واسه 200 صفحه نصفه روز وقت میذاره:-119-:اونم امتحان مستمر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟نه یکی اینو به من بگه:-2-33-:
هیچی اقا خلاصه...نصفشم نخونده رفتیم سر جلسه امتحان:-2-43-:
تا برگه ها رو دادن یه نیگا به برگه میکردیم یه نیگا به مراقب یه نیگا به کتاب ادبیات تو کیف:-2-35-:یه وقت فکر نکنین تقلب کردمااااااا...نه داشتم حسرت میخوردم که آخه این نیم مثقال کتاب چیه که ازش نمره پائین بیارم:-2-43-:البته اگه میخواستمم نمیشد...آخه یه مراقب بالا سرمون بود مثل شیرررررررررر:-2-36-:
خلاصه یه بسم الله گفتیم شروع کردیم نوشتن....:-2-38-:
سوال 1 بلد نبودم:-2-15-:
سوال 2 نخونده بودم درسشو:-2-39-:
سوال 3 یادم رفته بود:-2-35-:
سوال 4....آهان اینو یادم بود:-2-27-:
آقا هیچی دیگه 4 تا در میون هر چی یادم بود جواب دادم....یه دور که کامل برگه رو گشتم دیدم فقط 8 نمره نوشتم!!!!!!!:-2-31-:
دوره دوم شد 14 نمره....امیدوار شدم به خودم:-2-22-:
اما نامردم نکرده بود آسون بگیره هااااا....ماشالا سخت سخت بود:-2-09-:
هرجائیم من خونده بودم یا نبود سوال یا اسون بود:-2-37-:
مثلا این شعر خوان هشتم اخوان ثالث آخه خدا پدرتو بیارزه 8 صفحه شعر گفتی که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-31-:
بعد حالا آخه فلان فلان شده تو این 8 صفحه رو چاپ کردی که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-43-:
بعد حالا خودم آخه دختره ی بیکار دو ساعت اینو خوندی آخرشم ازش یه سوال نیم نمره ای اودم که:-2-30-:
خلاصه همه ی درسا همین اوضاع رو داشت.....بعد با بدبختی و فلاکت برگه رو دادیم رفت...دیگه هم نرفتیم سر کتاب ببینیم ی به چی به چیه:-2-35-:
دوتا زنگ عدم که دیفرانسیل داشتیم یعنی من با تمام وجود حسرت خوردم:-2-15-:
مثل شیر 4 ساعت تموم پا تخته تمرینای انتگرال رو حل کردم خم به ابرو نیوردم اونوقت این ادبیات....:-2-15-:
آخرشم نمره درس عمومی هام پائین تر میشه....:-2-14-:
مثل اول راهنمایی که معدلم شد 19.98.....یعنی دو صدم کن داشتما اونم واسه املا:-2-06-:
زندگیه داریم ما آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از ادبیات کلا رمان و داستان و شعر دوست دارم اما خدا نکنه به تاریخ ادبیات و معنی و این چرت و پرتا بیفته دیگه....اههههه:-2-31-:
آهان یه چیز دیگه:-2-30-:خوشبحالتون میرین نمایشگاه کتاب:-2-30-:.خب منم میخوام....مامان اینا این هفته میان تهران اما منو نمیارن....میگن کنکور داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-119-::-2-43-:
زندگیه آخه.....خب کتاب میخوام منم....هی...جای منم کتاب بخونین:-2-22-:
همینا دیگه...چقدر حرف زدم....:-2-06-:
مواظب خودتون باشید...در پناه حق:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

hamid_diablo
1391,02,11, ساعت : 05:58 بعد از ظهر
بازم سلام

اون از جریان صبح این هم از جریان بعد از ظهر

نمیدونم چرا تو این دوره و زمونه دیگه احتراما و حیا از بین رفته....به داداش کوچیکم گفتم که علیرضا من گرسنمه.بهت پول میدم برو 2 تا ساندویچ بگیر بیا بخورم....اولش گفت که تازه از مدرسه اومدمو یاد استارحت کنم و خیلی خسته ام.....گفتم باشه یه چرتی بزن بعد برو که من خیلی گرسنه ام

از خواب بلند شد و گفت باید یه تحقیق از تو اینترنت پیدا کنم برای فردا....گفته هر چی هست بگو من پیدا میکنم تو برو ساندویچ بخر....گفت نه حتما باید خودم پیدا کنم چون میخوام بهترین تحقیق باشه بین بچه ها...گفت باشه....

یه نیم ساعتی گذشت گفتم خوب دیگه تحقیقتم که پیدا کردی و حالا برو ساندویچ بخر...گفت بیا یه دست فیفا 2012 بزنیم و حالم کاملا جا بیاد و بعد میرم میگیرم.....آقا اینم قبول کردم یه دست فوتبال با هم زدیم.....

بعد از فوتبال گفت پول بده برم بگیرم.گفتم علیرضا پولم یه مقدار کمه برو 2 تا کوکتل بگیر و بیا که من مردم از گشنگی....تا اینو گفتم به آقا بر خورد که چرا کوکتل!!!! من دلم کباب ترکی میخواد....

خلاصه سر یه سااندویچ گرفتم کلی عصبانیم کرد و اخرشم نرفت....خودمو هزار با لعنت کردم که چقدر تنبلمو به خاطر یه ساندویچ باید منت یه بچه 15 ساله رو بکشم

شما ها از این کارا نکنیداااااااااا:-2-40-:

H0NEY
1391,02,11, ساعت : 06:02 بعد از ظهر
به نام افریننده پاکی ها

سلام http://kay.smiley.free.fr/images/11284.gif
اقا مدیونین فک کنین من دلم واسه شکلکام تنگ شده بود اومدم این وری ها نه اصلا:-2-02-:
امروز و دیروز و روزا قبلش بسی مزخرف بودن http://kay.smiley.free.fr/images/4628.gif فک کنم یه مشکلی واسه مغزم پیش اومده http://kay.smiley.free.fr/images/251.gif(داداشم الان بود میگفت در باره ی داشته هات صحبت کن:-2-42-:)تمرکزم بی نهایت اومده پایین یه متن و باید چند بار بخونم تا بفهمم داستان چیه روزا یه جوری میگذره بهم بگی از صبح تا حالا چیکار کردی یادم نمیاد مثل یه خواب میمونه تو بیداری http://kay.smiley.free.fr/images/1436.gif
دیروز حرفمو بهش زدم یه خواب راحت میکنم دیگه حسابمون صاف شد هر کاری میکردم حالیش نمیشد منظورم چیه امروز با زبون خوش بهش گفتم http://kay.smiley.free.fr/images/11260.gif
اینم از این شاید این جوری بهتر بود من حاضرم تعداد دوستام به صفر برسه ولی اگه قراره رازام رو با کسی قسمت کنم اون دوست واقعیم باشه اگه من اعتماد دارم اونم داشته باشه بی خیال http://kay.smiley.free.fr/images/10819.gif
شنبه بالاخره این اردوگاه رفتن ما سر گرفت داریم میریم ما بسی اون جارو دوست میداریم و البته میشه گوشی هم ببریم چند تا عکس توپ هم میگیرم http://kay.smiley.free.fr/images/11550.gif
امروز هم که رسیدم به جلد یک شاهزاده دورگه شانسی کتابشو هنوز داشتیم برده بودم سر کلاس http://kay.smiley.free.fr/images/3772.gif چشمام دیگه هوچ جارو نمیبینه زبان فارسی هم حرف معلمو گوش میدادم هم میخوندم ادبیاتم که کلا حرف معلم و گوش نمیدادم هر چی میگه تو منشور هست http://kay.smiley.free.fr/images/11542.gif دیگه ورزشم ترجیح دادم با بچه ها بازی نکنم اقا استعداد نداری مگه مریضی هر کس تو یه زمینه ای استعداد داره هی میرم توپ خراب میکنم میخندن بهم http://kay.smiley.free.fr/images/11283.gif بعد وقتی میان سوال کامپیوتری بپرسن من میخندم بهشون :-2-42-:
در کل الان چشمام نابوده فک کنم ضعیف تر شده با عینک هم خوب نمیبینم دیگه http://kay.smiley.free.fr/images/4687.gif
ما بریم به درس و زندگیمون برسیم http://kay.smiley.free.fr/images/11262.gif
بدرودیه http://kay.smiley.free.fr/images/11284.gif
هانی کوچولو http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Andy_Tai_Po/18.gif
سی/چهار/2012 http://kay.smiley.free.fr/images/11547.gif
تهران http://kay.smiley.free.fr/images/200.gif

~Melika~
1391,02,11, ساعت : 06:14 بعد از ظهر
قلم .. نه ! این بار قلبم را در دست میگیرم ..
سردخانه ی تمام امیدها و آرزوهایم را در دست نگه میدارم !
این بار دیگر دلم حال و هوای نوشتن ندارد .. سکوت پیشه میکنم ..
انگار اولویت اول و آخر باید بشود سکوت .. بغض!
عجیب در باتلاق سختی ها دست و پا میزنم !
برای کنار کشیدن ، شجاعت شرط اول میشود و من اما .. روزگار خوب شجاعم کرد ..
دیشب ، خودم با خدایم ، در گورستان قلبم ، سنگ قبرم را نیز آماده کردیم ..
فقط تو بگو : برو
و من .. میروم .. بی آنکه دیگر یادی از من را در ذهنت خط خطی کنی .. !
و خدا اما .. پشت و پناه من .. نه ! تو باد ..

http://home.hiwaay.net/~krcool/Astro/moon/moonorange/orangemoon2.jpg


+ نوشته ی محیای عزیزمه .. ولی یه جورایی حرف دل منه ..
+ این قدر زیر سیگاری را دوست دارم .. انگار با نوشته هایی که زیاد هم به احوالم ربطی ندارند شاد میشم !!
http://www.forum.98ia.com/t453137.html (http://www.forum.98ia.com/t453137.html)
+ دلم میخواد حداقل ادای آدمای شاد رو در بیارم .. خدا کمکم کنه ..
+ یه دنیا ممنون بچه های این سایتم ..
+ خدایا امیدمو ازم نگیر .. کمکم کن ..

نفس اخر
1391,02,11, ساعت : 06:26 بعد از ظهر
درود بر همه

دقت کردین هرجا میشینی یه کلمه حرف بزنی.. همه فیلسوف میشن!!!:-2-19-: کافیه یک جمله بگی.. اونوقت رشته ی کلام رو میگیره و تا تهش میره..:-2-17-: تازه نتیجه گیری هم میکنه:-2-29-:
دوتا نصیحت هم میندازه گردنت که عزیزم ( حالا نوزده سالمه) این حرفا رو نزن .. خوب نیست..:-68-:

تا یه چیز میگی همه میخوان نظر بدن و تجربه هاشونو بگن.. دخالت کنن..
یکی نیست بگه خوب تو که انقدر واردی.. توکه انقدر ادم با تجربه ای هستی.. خودت کجای دنیای به این بزرگی ایستادی؟؟؟؟؟؟؟:-2-15-:

چی بگم دیگه؟؟ اصن چی میتونم بگم.. مگه باگفتن من چیزی عوض میشه؟؟؟؟:-2-07-:


خووووش باشید:-2-05-:

Doni.M
1391,02,11, ساعت : 06:33 بعد از ظهر
خسته ام...خدایا شکرت..امروز با زندگیه دو تا از دوستام آشنا شدم..کسایی که هیچ وقت به خودم زحمت ندادم درموردشون یه کوچولو کنجکاوی کنم...غم ته صداشونو که می شنیدم دست بلند کردم به آسمون و گفتم:


خدایا شکرت...غم ها و دغدغه های من در مقابل اطرافیانم هیچه:-2-34-:


بیاین هممون برای شادیه دوستانمون دعا کنیم..........

Doni.M
1391,02,11, ساعت : 06:36 بعد از ظهر
خسته ام...خدایا شکرت..امروز با زندگیه دو تا از دوستام آشنا شدم..کسایی که هیچ وقت به خودم زحمت ندادم درموردشون یه کوچولو کنجکاوی کنم...غم ته صداشونو که می شنیدم دست بلند کردم به آسمون و گفتم:


خدایا شکرت...غم ها و دغدغه های من در مقابل اطرافیانم هیچه:-2-34-:


بیاین هممون برای شادیه دوستانمون دعا کنیم..........

.parniya.
1391,02,11, ساعت : 06:40 بعد از ظهر
سلام
ما همچنان بیماریمممم.سرماخوردگیمان کم بود که...
اینها هم که جون به جونشون کنی دارو نمیدن. .هی میگم شما یه سرم بزن من بهتر میشم .میگه نه برو استراحت کن وآب میوه بخور خوب میشی .از الان میخواهی دارو بخوری؟سرم بزنی؟
آخر با کلی وجدان درد و وجدان خارش(به قول یکی)یه شیشه استامینوفن10 میلی گرم داده ...خجالتم نمی کشه... تا تهش رو سر کشیدم یه ذره هم اثر نکرد.
اما بازم اشکال نداره تمام اینا پیش ذهن درگیرم هیچه...هیچ.

دوستون دارم
مراقب خودتون باشید:-2-40-:

پ.ن:تازگی ها چقدر مهمان داریم خوب چرا اینا اینجوری میان خاطره ها رو میخونن.آدم باید تو زندگی کلا مرد باشه شما ها هم مرد باشین و خودتون رو نشون بدین.


من زنم
وقتی خسته ام
وقتی کلافه ام
وقتی دلتنگم
شیشه ها را نمیشکنم
مشت نمی کوبم
غرورم را نمی شکنم
دلت را نمی شکنم
در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد،این بغض لعنتی است.

سرتق
1391,02,11, ساعت : 07:41 بعد از ظهر
به نام نامی او...

سلام بر همه :-2-25-:
خوبین آیا؟ ایام به کام موباشدیه؟
ما زیاد خوف نیستیم :-2-31-: امشف عازم تیرونیم ، فردا ظهر امتحان داریم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/dash_kolob_girl.gif
دریغ از یک کلمه خواندن :-2-35-:
نه اصلا خوندن چیه؟!!! دریغ از یک صفحه جزوه http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif
نومودونیم با چه رویی داریم میریم برا امتحان؟!!! http://s2.picofile.com/file/7116661826/nerv_5_.gif
همه ش هم به خودمون موگوییم بیخی بابا، حداقل کاری که موتونیم انجام بدیم اینه که میریم تکلیف این بدهی کوفتی که برامون زدن رو مشخص موکنیم و برا پایان نامه مون هم یه گلی به سرمون موگیریم :-2-37-:
ولی استرس داریم ها :-2-35-:
مدیونین اگه بوگویین: چه رویی داری، بیا استرس هم نداشته باش :-119-::-2-42-:
آخا یکی از همساده ها !!! یه اردک داره تو خونه ش :-2-37-:
البته ما خود اردک جان رو رویت ننمودیم ها ، فخط صدای نکره ش به گوش نازنینمون خورده :-2-09-:
یَــــــــــــک سر و صدایی ایجاد موکنه که نگو و نپرس :-2-36-:
دو روز پیش ساعت 2-3 صبح بود که یه صداهایی شنیدیم ، صدای اون اردک جان بوشوررررر بود http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif انگار دنبالش نوموده بودند ، بهد یه چیزایی افتاد زمین :-2-37-: بهدا دیه صدایی از اردکه نیومد :-2-37-: مایم بگفتیم اردکه رو گربه خورد، نوش جونش :-2-27-:
ولی زهی خیال باطل :-2-28-: امروز باز صداش موآمد http://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gif
گفته بودیم نزدیک خونه ما مردسه ست دیه :-2-41-:
امروز زنگ آخرشون جشن روز معلم داشتن http://s20.rimg.info/a49fb0bc9ea2f9cba429fd6931ab91cb.gif
وای اگه بدونین چخده دست و سوت زدن ، خودشون رو کشتن انخده معلما رو تشویق نومودن :-2-22-:
حالا فردا معلم بیشاره بیاد بگه امتحان خواهر مادرش رو با هم پیوند میدنا :-2-22-:
از یک هفته قبل و یک هفته بهد از هفته معلم (توجه مینمویین ؟ روز نه ها، هفته معلم :-2-22-:) امتحان و پرسش کلاسی کنسل فخط و فخط هم به مناسبت این هفته میمون و مبارک :-2-22-:


+ امروز جلب جان و حسین جانمان یه تبریک برا ما فرستادن دوز داریمش: :-2-27-:

مهر شما ، گرافیت وجود مرا الماس کرد . من از با شما بودنم چیزی فراتر از استوکیومتری
زندگی و مولاریته شادیها آموختم . امیدوارم کلویید زندگی تان شفاف و معادلات زندگیتان
موازنه شده و محلول زندگیتان از عشق و محبت فراسیر شده باشد . با بیشترین درصد
خلوص دوستتان دارم و با بالاترین غلظت مولال ،

روزتان مبارک !

:-2-16-::-2-16-:متشکرییییییییییییییییییم:-2-16-::-2-16-:


+ نولوییی بوشوررررررررررر کوجا رفتی شوما؟ حالا ما رو منفجر مینمویی و بهد فراری میشی؟ :-119-:
+ شادی جانم! تسلیت میگم عزیزم :-2-15-:
+ صبوحا بانو! مرسی که خاطره مینویسی ، عاششششخ خود شوما و شازده وروجک و خاطرات شوماییم بوخودا :-2-16-:
هر وخت آواتار شوما رو میبینیم یه ساعت قربون صدقه شازده وروجک میریم http://www.kolobok.us/smiles/icq/give_heart.gif



http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-1/MiniGif_1811.gifروز معلم به همه معلما مبارک http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-1/MiniGif_1811.gif
http://s17.rimg.info/51bb7ea9707b3910fbd5ce5221369214.gif خصوصا به آجول جلب خودم که حرف نداره http://s17.rimg.info/51bb7ea9707b3910fbd5ce5221369214.gif



تو بر سیاه تخته سفید مینویسی
شکوفه میتکانی ، امید مینویسی
در این کلاس کوچک که پنجره ندارد
دریچه میگشایی، نوید مینویسی
تو با اشاره خود چه راحت و صمیمی
برای قفل ذهنم، کلید مینویسی
چه نور دلفروزی ، نوشته تو دارد
مگر برای خورشید ،رسید مینویسی
همیشه دوستی را به حال مینویسی
همیشه دشمنی را ، بعید مینویسی
شکوه راستی را به سرو مینمایی
پیام خرمی را ،به بید مینویسی
تو در حلول پاییز، بهار میسرایی
به روی صفحه برف ، نوید مینویسی
تو عاشق خدایی که از ریا جدایی
تو بر سیاه تخته، سفید مینویسی



تا بهد http://www.millan.net/minimations/smileys/friaresmilley.gif


1391/2/11

REAL LOVE
1391,02,11, ساعت : 08:19 بعد از ظهر
سلام

کلی حرف واسه گفتن داشتم ولی الان هیچی یادم نمیاد:-2-41-:
اولش روز معلم گرامی... خدا قوت معلمای گل:-118-:
عصرای دوشنبه شده مثل عصرای جمعه واسه من؛ نمیدونم چر اینجوریه... حس غربت دارم همه اش:-2-15-:
اینو داشته باشید:
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
یعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست

-سلیمان باد را در تسخیر داشت!
- حافظ باد در دست دارد!
=======
حافظ سلیمان است!
آمّــــــــــــــا:-2-38-: باد در دست داشتن سلیمان یعنی همه چیز را داشتن... باد در دست داشتن حافظ یعنی دست خالی بودن! از کجا به کجا رسید... قیاس خوبیه نه؟ کاش ماهم بتونیم اینجوری قیاس کنیم همه چیزو:-2-41-:

یه روز بایزید قرار بوده به شهری بره... ماه رمضان بود...مردم اون شهر همه جمع شده بودن و منتظر رسیدن او بودن... از دور می بینن یه پیرمردی داره میاد و تکه ای نان در دست داره و مشغول خوردنه، وقتی نزدیکتر میشه و مردم واضحتر می بیننش، همه به همهمه میفتن که بایزید اینه؟ این همه از اخلاق و دینداری و و... گفتن و الان داره روزه خوری میکنه؟! وقتی به دروازه شهر میرسه یک نفر هم به استقبالش نمونده بوده...
هیچکس به این فکر نکرد که بایزید مسافره و روزه دار نیست!
خوبه که قضاوت زود و نابجا نداشته باشیم:-2-41-:

امروز روز خیلی خوبی بود... اولش که صبح تردید داشتم برم دانشگاه یا نرم؛ ولی رفتم و کلی هم خوش گذشت...بعد از مدت ها یه جمع دوستانه ی خیلی شاد داشتیم و یه ناهار بدو بدویی بیرون از دانشگاه:-2-22-:تا ساعت 12 و نیم نشستیم به فک زدن و تازه یادمون افتاد که گشنمونه و بریم غذا بخوریم...اول قصدمون این بود بریم هفت چنار فلافل بگیریم... ولی تا رسیدیم اونجا نظر عوض شد و رفتیم "باگت" پیتزاخوری:-2-37-:چه پیتزای خوشگلی هم بود...من میگفتم شبیه گل رزه سما میگفت شبیه پروانه اس:-2-27-: اون نوشیدنی عجیب غریبشون هم که بماند که سما با چه ترفندی دو قلپ به زور به خورد من داد:-2-28-:معلوم نبود مزه چی میده:-2-28-:ساعت یک و نیم هم که تربیت بدنی داشتیم و بدو بدو برگشتیم دانشگاه... انقدر بعد از غذا در مرز انفجار بودیم که از پس یه توپ فسقلی هم برنمیومدیم:-2-35-:


اینم غزل منتخب امروز...عاشقشم:

بالا بلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه عمر دراز من

دیدی دلا؟ که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من؟!

می ترسم از خرابی ایمان که میبرد
محراب ابروی تو حضور نماز من

گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بود اشک و عیان کرد راز من

مست است یار و یاد حریفان نمی کند
ذکرش بخیر! ساقی مسکین نواز من

یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نقشی بر آب میزنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من

بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم
تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من

زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من

حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من!




Ayda yılda bir olsa da muhakkak ara

Azıcık zamanından ayır da

Öldün mü kaldın mı diye sor ara sıra

Adımı kalbine yaz beni unutma
*انقدر هوس امامزاده صالح کردم...خیلی خیلی زیاد:-2-39-:خیلی وقته نرفتم...باید یه ندا به دوستان بدم:-2-39-:

فرودو
1391,02,11, ساعت : 08:22 بعد از ظهر
رفته بودیم برا یه کاری یه جایی
یه کارگاه گنده بود
از همین تاریکا و ترسناکا که تو فیلما نشون می ده گاهی :-2-37-:
البته فقط گاهی ها :-2-31-:

بالاخره یه ساعت با یارو حرف زدیمو رو مخش کار کردیم ولی هیچ واکنش خاصی نشون نمی داد به توجهات ما
ایناش زیاد مهم نیست
یه پسره ای بود زیاد فکر نکنم حالش خوب بوده باشه بیچاره
می گفت آدم کشتم من :-2-38-:
گفت اون وقت اینجا چه کار می کنی ؟!
گفت 5 سال زندان بودم دهنم سرویس شد :-2-31-:
گفتم اووو 5 سال واسه یه آدم همش ؟! زیاد نبود؟! :-2-37-:
گفت مسخره می کنی ؟! چیزشونو چیز کردم در رفتم :-2-37-: ( غیر قابل بیان بود کلامش :-2-37-: )

خلاصه این که یا می خواست اسکلمون کنه یا می خواست یه چیزی رو ثابت کنه


امروز استاده نیومده بود
رفتیم واسه انتقالی و اینا حرف و سخن بزنیم ، بعد در اتاق طرف بسته بود :-2-37-: از همکارش پرسیدیم گفت رفته ناهار میاد
یه ساعت پشت در اتاقش واستادیم آخرش درو از تو باز کرد اومد بیرون :-2-31-: فک کنیم ناهار خودشو از خونه می آورد دلمونو آب کرد :-2-16-:
یه خیلی هم آسانسور سواری کردیم هی می رفتیم بالا هی می اومدیم پایین :-2-14-:




* شانس آوردیم زندگی دو روزه

elahe.goddess
1391,02,11, ساعت : 08:38 بعد از ظهر
به نام خدا

خاطره ام را سفید میکنم چون ارزش خوندن نداره !!


بعضی وقتا ادما یه اشتباهاتی تو زندگیشون میکنن یه اشتباهاتی که چندین بار بعد اینکه انجامش دادن پشیمون میشن ولی بازم انجامش میدن در عرض چند دقیقه
امروز من دوباره یکی از اون اشتباهاتو کردم الان پشیمونم اینو الان اینجا نوشتم که اگه خواستم دوباره این اشتباهو بکنم بیام اینو بخونم و شاید پشیمون شدم
امروز هم یه روز مثل بقیه روزا بود هیچ جا نرفتم همش تو اتاقم بودم کلی درس دارم امروز میخواستم بخونم ولی فقط صبح 1 ساعت خوندم همه وقتمو دارم تلف میکنم فقط 1ساعت داشتم با خودم بی دل بازی میکردم !!
حدود 1 ساعت هم داشتم فال میگرفتم یکی نیست به من بگه این همه فال گرفتی این همه هم اشتباه در اومد بازم وقتتو تلف میکنی؟
خیلی خستم حداقل درس خونده بودمو خسته بودم یه چیزی همش سر پی سی بودم یا پاسور

sky-star
1391,02,11, ساعت : 08:46 بعد از ظهر
سلام....
من تا حالا این تاپیک رو ندیده بودم....چه جالب ....ممنون شبنم و هیوا جون ک بنیان گذارش بودید
امروز 11اردیبهشت از سال 1391 بود.....
همه چی خوب بود.....صبح ی سری ب نودهشتیا زدیم و بعدم شروع کردیم عربی خوندن....دیگه واقعا حالم از عربی بهم می خوره....از بس ک داره تکرار می شه....کتابامو جمع کردم و برناممو گذاشتم بعدم نهار خوردم و پریدم تو حیاط....از بیکاری حوصله م سر رفته بود بخاطر همین تا سرویسم بیاد نشستم تو ماشین داداشم و اهنگ گوشیم.....بعد از بس صدای این اهنگ زیاد بود من صدای بوق سرویسمو نفهمیدم.....!!!!!دوستم اومدم با ی پس گردنی بردم سوار ماشین کرد!.....خلاصه بگم....اهان راستی تا یادم نرفته منو دوستام قرار گذاشتیم برا مدرسه چادر بزنیم حالا فک کنید ما با چادر تو ماشین می رقصیدیم!!!!!!!!!!!!
خب بعدش ک رسیدیم ... کلید و گرفتیم و رفتیم تو کلاس....کلی اهنگ ماهنگ خوندیم.....بعدش یهو دبیر اومد و زد تو حالمون!
منم ادم مهربووووووووووون و باوقار رفتم و ی دسته گل گذاشتم جلو خانوممون...بعد اونم ب پهنای ی کشتی بهم لبخند زد.....بعد سریع گفت بچه ها دفتررو درارید می خوام باهاتون نمونه سوال کار کنم و دوباره گند زد به حالمون.....
زنگ دومم ک نگو عربی داشتیم ..... بچه ها از نمایشگاه مدرسمون ی خودکارایی گرفته بودن ک ی دکمه داشت فشارش می دادی ی توپه پرت می شد ..... همه اونا رو زدن ب خانوم عربی مون.....وای ک چقد خندیدم....دوستم پای تخته نوشته بو د الیوم مبارکه المعلمه......اخه من نمی دونم کجاش روز معلم مبارکه این؟؟؟
خلاصه ما 4 تا دوست ب این خانوممونم ی سکه پارسیان دادیم....بعد یهو گفت کیفا وسط وقت واسه امتحان کم میارید ما همه این طور:-2-29-:کپ کردیم.....ولی خدا رو شکر امتحانمو خوب دادم....ینی 20
زنگ بعدم علوم داشتیم قرار بود هدیه ما 4 تا رو من بدم ب خانوم......کلی برنامه ریختم بعد خانوم اومد تو با برنامه رفتم و هدیه رو بهش دادم .... خیلی خشک گرفتشو گفت:برو بشین حالا:-2-28-:ینی بی احساسه هااااااااا
بعدم ی نمونه قد سرم گذاشت جلومو گفت برا بچه ها اینا رو بخون بنویسن تا منم امتحان ازمایشگاه بگیرم......من خودم بدم میاد واسه بچه ها بخونم هر معلمی از راه میرسه هی به من میگه....!!:-2-36-:
بعد از ازمایشگاه اومد حالا همه خونده بودن تمرین کرده بودن گفت : حسن زاده پاشو ازت بپرسم!!! اخه من ک تمرین نکرده بودم....داشتم منفجر میشدم:-2-43-:......ولی خدا رو شکر همه رو درس گفتم (منظورم از همه دوتا سوال بود!!!!!!!!!!!)خلاصه زنگ خورد.....و دوباره ما خانومان چادر ب سر اومدیم از مدرسه بیرون!!!!اهان اینو یادم رفت بگم.....
فردا می خوایم بریم اردو ..... حالا ما 4 تا قرار گذاشته بودیم باهم باشیم بعد پریا(یکی از همکلاسی هامه)اومده میگه مبینا من چی بیارم؟؟؟:-2-28-:حالامثلا من چی بش میگفتم.....من تو جواب این مونده بودم فاطمه از اون سر کلاس اومده میگه پس ما هم باهم ی گروهم دیگه؟؟ینی من اینطور:-2-28-::-2-37-::-2-19-::-2-17-:
اخرش ب دوتاشون ک گفتیم باهمون قهر کردن!!!!!بچه ن دیگه زیاد مهم نی....زیاد ناراحت نشید
ما 4 تا یعنی:من(مبینا)و مینا.نگین و اسما

Star_69
1391,02,11, ساعت : 08:55 بعد از ظهر
سیلام .
در راستای پستی که صبح از خودم درکردم اومدم دوباره پست در کنم !
قرار امشب کنسل شد ! عاشق آدمای بدقولم یعنی :-2-06-:
یکی از اقوامشون فوت شد قرار به چهارشنبه موکول شد :-2-08-:
فردا صبح باید پاشم برم دانشگاه حسش نی
این دو روز تعطیل بودم کلا پای سایت حالا فردا زورم میاد برم دانشگاه ...
خاطره ی خاصی ندارم همین
ایام به کام :-2-25-:

feedback
1391,02,11, ساعت : 09:21 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام
شماره کاربر : 39579
تاریخ عضویت : 9 تیر 1389
نام کاربری : feedback
سِمَت : کاربر ویژه
وضعیت : مریض شده رو به موته!!!
آقا سر دردی دارم عجیب ...
از برایش بوم بوم میکند کله ی ما
سر درد را امروز گرفتم همی !
انگار تمامی ندارد این درد ما
قرصی خوردم استامینوفن مانند
بعد هم خسبیدم بر روی تخت
تا بیدار شدم حسی برایم نماند
آمدم سوی سالن پذیرایی
ولو گشته ام روی مبل بسی
حوصله نداشتیم از برای هیچ کس
حتی به درد تلفن هم گوش ندادیم (شعر نو شد!!! :-2-06-:)
خط قرمز از آی فیلم تناول کردیم
همی فحش به این دختر دادیم
همین که اسمش نازنین است
عاشق است خاک بر سرش کنند
انگار نمی خواهد آدم شود
رامین فراری ست و او عاشق
دیوانه است به خدا به جان شما
کمی دیگر خوابیدیم
مادر از بیرون آمد
هراسان به پیشگاه ما
وای چه شده است مادر؟!
آی تی بلامی سر :-2-31-: نه این نبود! مامان من کی انقدر دلسوزانه حرف میزد؟ :-2-31-: مثلاً مریض بشم میگه بیا باز مریض شد! گوش نمیکنه که! هی بهش میگم لباس بپوش!!! آخر مادر جان الان بهار است ... دیگر لباسم به چه کار آید؟! ادامه ی شعر را می رویم ...
قرص ها را خوردی خوب نشدی؟
نه که نشدم نه که نشدم :-2-06-:
خوابیدی هم خوب نشدی؟
نه که نشدم نه که نشدم :-2-06-:
بیا بریم دکتر
نه که نمیام نه که نمیام :-2-06-:
پس برو بخواب دوباره
نه که نمیرم نه که نمیرم :-2-06-:
آمدیم پشت پی سی جانمان
روشنش کردیم همی
در سایت آمدیم
دیدیم 10 تایی پیام داریم
مادر جانمان گفت :
به جای این کارا برو دکتر
نه که نمیرم نه که نمیرم
پس حقته. سرما بخور
خوردم تازه میگی؟ :-2-31-:
ما الان چشمانمان همه چیز را 4 عدد می بیند. داشتیم در پروفایل با بچه ها صحبت میکردیم ، دیدیم 4 نفر همزمان در یک پیام جای گرفته اند. 4 تا خورشید ، 4 تا زهرا استار :-2-31-: عجب ...!
ها سر درد دارد امانمان را میبُرد.
ما دیگر غلط کنیم به خواهرمان که مریض است ، کرم بریزیم.
نفرینش ما را گرفت. الان هم خوب شده است و به ما می خندد. حداقل این است که حالش بهتر از ماست. :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
فعلاً بایتان باشد.

zikarishi
1391,02,11, ساعت : 10:09 بعد از ظهر
سلام

ما از این به بعد به عماد (برادر گرام) لقب ویروس را عطا کردیم ....هر وقت این سرما خورد همه توی خونه از این بشر مریضی گرفتن
هی میاد کنار آدم عطسه و سرفه میکنه ... ویروس!!!:-2-42-: این موقع فکر مریض شدن من رو نمیکنه ...اون دفعه که من با بچه ها تو هوای سرد بستنی خوردیم دعوا میکنه این چه کاریه سرما میخوری نمیتونی درس بخونی!!!!!
آی سرما خوردم، بدجور گلو درد دارم در حد تیم ملی آب دهنم و نمیتونم قورت بدم!!! مااااماااان:-2-30-:
مام که از دکتر فراری ،به آقا یا خانم دکتر مراجعه نمیکنیم خو چیه من با این سنم از آمپول میترسم :-2-14-:دوس ندارم مگه عیبه بخدا از بچگی یه بار نشد من برم دکتر آمپول نده... اه اه حالا مامی که میدونست من نمیرم از عوض من رفته دکتر :-2-31-: برگشته میگه گفتم آقای دکتر کنکور داره نمیتونه بیاد:-2-31-:(مامان جان چرا سوء استفاده میکنی چه ربطی داره به کنکور) اونم ورداشته قرص و شربت نوشته!!!! چه دکتر خوبی مریض و ندیده براش دارو نوشته:-2-28-:ماشالا ماشالا چشم نخوره
محی الدین امده از کامپیوتر پایین استفاده میکنه البته بازی میکرد یه 1ساعتی پشتش نشسته مشغول بازی که یهو خانمش امد پایین همچین به پیریز یورش برد و کامپیوتر فله ای خاموش کرد انگار چه کار خطایی کرده آدم انقدرم زن ذلیل :-2-06-: والا من نمیدونم خانما چه قدرتی دارن این داداشای من این جوری ازشون حساب میبرن من که تو این 19سال نتونستم کاری کنم که به حرفم گوش بدن!!! ولی خوبه انتقام من رو میگیرن
وای من دوس ندارم فردا برم کلاس به خدا خسته شدم خیلی کش امد این کلاس مام! هی زنگ میزنه کنسل میکنه شیطونه میگه برو دعوا کن باهاشا فکر کنم کنکور بدم بازم برم کلاس!!! خیلیم از دبیرش خوشم میاد اییییشششش


معلم های عزیز روزتونم مبارک


خدایا به فرشتگانت بسپار در لحظه لحظه نیایش خویش

"دوستان مرا از یاد نبرند . . ."




شبتون قشنگ

زهرا 91/2/11

maryam14
1391,02,11, ساعت : 10:23 بعد از ظهر
سلام من تازه این تاپیک و دیدم خواستم منم براتون یه چیزی نوشته باشم:
امروز بدترین روز زندگیم بود همش گریه بود و ناراحتی اصلا حوصله هیچی نداشتم دلم گرفته بود از همه از زندگی از روزگاری که هیچ وقت روی خوش بهم نشون نداد و نذاشت هیچ وقت طعم خوشبختی رو احساس کنم میدونید چیه بچه ها خسته شدم از اونایی که فقط اداعای دوستی میکنن ولی بعدا از پشت بهت خنجر میزنن امروز دوستم چیزی درموردم گفت که اصلا فکر نمیکردم بگه یعنی اصلا ازش توقع نداشتم جا خورده بودم خلاصه هیچ وقت نتونستم از تهه دل خوشحال باشم ببخشید سرتونو درد اوردم.برام دعا کند.
بدرووووود