PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 [61] 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148

Elina123
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۴۷ بعد از ظهر
سلام سلام سلام:-2-25-:
امروز ما امتحان زیست داشتیم که دیروز قرار بود من خودمو بزنم به مریضی و نرم:mrgreen:اما چشتون روز بد نبینه من امروز واقعا مریض شدم:-2-30-:و زنگ اول که امتحان داشتیم نرفتم اما از زنگ دوم رفتم ولی داشتم میمردم:-2-31-:
بالاخره ساعت 2/5 شد و ما تعطیل شدیم:-2-16-::-2-16-:
الآن اینقدر خوشحالم که اصلا نمیتونم توصیف کنم آخه امروز اولین جلسه کلاس زبانم بعد از یک ماه تعطیلی شروع میشه:-2-37-:تازه معلمم هم همونی شد که من دوس داشتم:-2-16-:
شب هم قراره دخترعمم بیاد خونمون و بریم بیرون الآن تقزیبا شش ماهه که ندیدمش:-119-:
اما امروز باید حسابی دعواش :-2-09-:کنم(حالا خوبه اون بزرگتره):-2-06-:

Mina
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۳۱ بعد از ظهر
یه چیزی رو بعد ِ 15 روز دیدم...خیلی خوشحال شدم...شاید نامردی باشه..ولی خیلی خوشحال شدم!



امروز رسیدم..ساعت 7 صبح!
کلاس نرفتم!
بد نبود!
خوش گذشت...
قسمت ِ مشهدشو بیشتر پسندیدم.. تا قم!

قم برام یاد آور خاطرات ِ بدی بود!
میخواستم زودتر خلاص شم!
به هر بهانه ای چنگ زدم که بذارن تنها بیام!
نشد!

نشد که نشد!


سرما خوردم اساسی!



حالا میفهم چقدر دلم برای ِخانواده م تنگ شده بود!
مامانمو که دیدم انگار جون گرفتم!

تا من باشم، بی مامانم هیچ جا نرم!



علی میاد، آروم میخونه..میره..هیچی نمیگه..هیچی ِ هیچی....درد داره..بیشتر از من...شاید خیلی خیلی بیشتر از من..ولی دم نمی زنه!...با حرفاش همیشه بهم آرامش میده! همیشه!

چه لحظه ی بدیه اون لحظه که میپرسه : خوبی ؟
بغض تو گلوت میپیچه !
5خط تایپ می کنی ،
ولی به جای ِenter... همه رو پاک میکنی !!!
و می نویسی : خوبم مرسی !! ... تو خوبی ؟

snowy girl
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۲۴ بعد از ظهر
سلام
امروز وقتی از خواب بیدار شدم با دیدن ساعت خشکم زد ساعت ۱۰بود و سه ساعت از وقتی که باید میرفتم مدرسه گذشته بود خیلی ناراحت شدم چون امتحان ریاضی که تمام عید واسش آماده میشدمو از دست دادم.بعد از اینکه صبحونه خوردم به بانک رفتم تا عیدی هامو به حسابم واریز کنم ساعت ۱۲ به خونه برگشتم و به مدرسه مون زنگ زدم تا با دبیر ریاضیمون حرف بزنم اون گفت که چون از امتحان فرار کردم از انضباطم کم شده. کلی گریه و التماسش کردم ولی کوتاه نیومد! با اعصابی داغون برای ناهار فسنجون درست کردم.الآن یک ساعت از تموم کردن ناهار و تنها بودنم در اتاقم میگذره .با فکر کردن به اینکه همه ی نمره هام ۲۰باشه ولی انضباطم ۱۸ باشه تنم به لرزه در میاد
برام دعا کنید دل دبیرمون به رحم بیاد

Fed Up
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۴۱ بعد از ظهر
سلام بچه ها...........:-2-25-:
من دوباره اومدم.............اوف انقدر دل و رودم درد میکنه.......... بعد اون ماجرای دراز نشست اگه درد نگیره جای تعجب داره:-2-36-:
دوباره ما رفتیم مدرسه این امتحانای کذایی شروع شد:-2-36-: نمیذارن یه اب خوش از گلومون پایین بره:-2-43-:بعد از اون 13 روز که نه 18 روز تعطیلی و پشت باد خوردنا دوباره شروع کردن....... نمیذارن برسیم بعد ضدحال بزنن:-2-43-:شنبه که فیزیک داریم تازه کدوم بخش؟ بخش اینه ها:-2-36-: از هر چی اینه مقعر و محدب و تخته حالم به هم میخوره.......... اخه به من چه که یه اینه چه غلطی میکنه؟:-2-43-:یک شنبه هم قرار بود ریاضی داشته باشیم که به لطف اردو کنسل شد:-2-16-:ولی باز روز از نو روزی از نو........دوشنبه عربی داریم........ ولی غصه اونو نمیخورم.......دبیره انقدر شوته که خیلی شیک تقلب میزنیم:-2-16-:
اخ جون به ما گفتن شاید ببریمتون مشهد:-2-16-:خدا کنه جور شه بلکه یه ذره از خستگی ما کم شه:-2-41-:

رهگذر13
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۵۰ بعد از ظهر
سلام سلام:-2-25-:


امروز آخرین روزیه که خونم..:-2-30-:فردا باز باید برم خوابگاه :-2-30-:
آقا ما نخوایم درس بخونیم باید کیو ببینیم؟؟؟؟
خیلی خصه دارم..آخه بعد از یکماه چطوری باز از خونه دل بکنم..:-2-39-:
همش خواهرم میگفت داری میای کتاب نیارا...میگفت اینجا نمیتونی بخونی...
اون موقع هم که جو مارو بغل کرده بود :-2-35-: حتی کتاب اندیشه رو هم آوردم :-2-22-:حالا خوبه باز از چمدون درشون نیووردم :-2-37-:
من موندم ما که الان بریم 2هفته دیه هم واسه فرجه امتحانات تعطیل میکنیم ، خف چه دردیه اصلا نریم دانشگاه تا امتحانا :-2-35-:


آقا ما امروز رفتیم ادکلنمونون که تموم شده بودو بگیریم باز...ادکلن 58تومنی شده بود 119 :-2-31-:تصمیم گرفتیم 1 اسپری بگیریم فیلا تا پولدار شیم :-2-27-:



مینا جونی مجددا تسلیت میگم عزیزم...انشاالله که غم آخرتون باشه:-2-15-:
صبوحا جونی با این عکسی که از محمد صدرا جانتان گذاشتید،ما شک نداریم که شازده تان مهندس میشود،بسیار به تیپ و استیلشان می آید :-2-12-::-8-:
BLACK SUN امضات منو مرده:-53-:



قبول که ما دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسیم...
ولی فقط کمی فاصله را کمتر کن، می خواهم بهتر ببینمت:-2-41-:



نگار
بهار91

feedback
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۵۹ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام نامی او :-2-40-:
ششمین خاطره ی سال 1391 خورشیدی :
سلام :-2-25-:
همیشه میگن بخند تا دنیا به روت بخنده! منم امروز زدم تو فاز خنده :-2-38-:
اتفاقای جالبی امروز افتاد :
صبح => سعید بیدار شو ، آفتاب نزده ، چرا انقدر زود بیدار شدم؟! تازه 5 و 40 بود که نماز خوندم. همیشه 6 ، 6 و نیم میشه ها :-2-37-: برای خودمم عجیب بود.
قبل از کلاس => جمع 4 نفری کله پوکان عمران ؛
من چسبیده به ستون ، حسین دست روی شانه ام ، هادی دست به سینه (همیشه عین بچه مثبتاس!!!) ، علی در حال تمیز کردن دماغش! :-2-35-::-2-35-::-2-35-:
عبور کردن جمع خانوم های محترم همانا و سیل تیکه انداختنای علی و حسین همانا!!!
پ.ن : همیشه پیش خودمون تیکه ها رو میگن. چون جرئت بلند حرف زدن ندارن. :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یکی نیست بگه تو که نمیتونی ، چرا ؟! آخه چرا ؟! چرا میخند ؟! آقای عادل پور فردوس!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-: یادش بخیر یه بابایی زنگ زد 90 ، حدود 1 سال پیش بود فکر کنم. برگشت به فردوسی پور گفت :
-چرا وقتی تلویزیون آمار تراکتور رو نشون میداد ، آقای عادل پور فردوس میخند؟! :-2-35-:
میخنده نه ها! میخند! :-2-35-:
بعد از کلاس => جمع 3 نفری بدون هادی در انتشارات :
من دنبال جزوه ی استادم واسه کپی!
علی و حسین دنبال ...! :-2-35-: بدون شرح!
من دارم جزوه کپی میگیرم. علی میگه : سعید یه کم بیشتر بمون! :-2-37-:
حسین با گوشه چشم اشاره به مورد پیش آمده میکنه. :-2-38-: علی تأیید :-2-41-: من فقط به حال این دو تا نگاه میکنم اینطوری :-2-17-:
کارمون تو انتشارات تموم میشه. میریم سمت فنی ؛
علی : بچه ها بریم دیگه!
مهرداد : وایسا این فایل کپی بشه بعد بریم.
علی : باشه
هادی : من هستم!
قیافه ی ماها :-2-17-:
علی : واسه چی هستی؟
هادی : کلاً تا عصر هستم.
-بیکاری؟
هادی : آره دیگه
حسین : هادیه! ولش کن! :-2-02-:
پ.ن : این جمله ی هادیه ولش کن! از صد تا فحش بدتره! معانی مختلفی داره :
1. اسگله ، ولش کن!
2. دیوونه ست ، ولش کن!
3. خنگه ، ولش کن!
4. بیکاره ، ولش کن!
5. اصلاً کلاً ولش کن!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
در راه برگشت ، در اتوبوس :
علی : اصغر خوبه؟
حسین : احمد بهتره ها
علی : من اصغر رو میخوام یالا
حسین : احمد چرا این ریختیه؟
علی : اصغر رفت. نقی چطوره؟
حسین : نقــــــــــیه!!! (با صدای بلند گفت. همه ی اتوبوس برگشتن جمع ما رو دیدن. احتمالاً تو دلشون گفتن خدا شفاتون بده!! نمیدونن ما از ترم اول تا الان خز بازای یونی ایم. :-2-06-::-2-06-::-2-06-: البته من پیش اینا که هستم خز بازیم گل میکنه. وقتی تنهام ، تو عالم خودمم. عین این جوونای سر به زیر راه خودمو میرم و میام. :-2-06-::-2-06-::-2-06-:)
علی : نقی بده. نمیخوام!!!
من : :-2-17-::-2-17-::-2-17-: در مورد چی حرف میزنن اینا؟!
آخر فهمیدم نقی یه دختره ست. احمد رفیقشه. اصغر سوژه مورد نظره :-2-19-: خدا اینا رو شفا میده؟! :-2-02-: ایشالا که میده :-2-38-:
بعد آمدیم خانه. یه کم سایت و بعدش هم خواب تا الان!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
===== ===== ===== ===== =====
امروز یه اتفاق خاص افتاد. نمیدونم چی میشه یا سرانجامش به کجا میرسه. هیچی نمیدونم. ولی اتفاق شیرینی بود. :-2-40-:
چه خوبه زدن رو دور بیخیالی!!!
چه خوبه انکار واقعیت های ممکن!!!
اینطوری درکش بهتره!


وقتی میخندی ، صدایت را کمی پایین بیاور
شاید خانه ی غم ناراحت شود!
سعید | 17 فروردین 91 | 19:59

*R I R A*
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۱۴ بعد از ظهر
سلام
شهادت حضرت فاطمه (س) رو به همه تسلیت می گم....
یاد یه خاطره از پارسال همچین روزی افتادم و گفتم بیام اینجا هم بگم...
یادش بخیر اون روز یکی از کلاسامون تشکیل نشده بود و ما هم بین دو تا از کلاسامون فاصله افتاد با دو تا از بچه ها تصمیم گرفتیم بریم تجریش سینما فیلم جدایی نادر از سیمین....خوش و خرم تاکسی گرفتیم از دانشگاه و رفتیم میدون تجریش....شدیم حسنی که به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت:-2-27-:!!!!.....روز شهادت بود و اصلا حواسمون نبود که سینماها بسته است....البته قبلش به ذهنمون رسیده بود که ممکنه بسته باشه ولی بعدش با خودمون فکر کردیم که فیلم جدایی که خنده دار نیس خیلی هم گریه داره پس سینما بسته نیست....ولی بسته بود و ضایع شدیم:-2-28-:.....با خودمون گفتیم خیلی بد میشه که دوباره برگردیم یونی چون همه بچه ها فهمیده بودن که ما کجا رفتیم و ضایع تر بود که بر می گشتیم...تو میدون تجریش بلاتکلیف وایساده بودیم و فکر می کردیم که من یه هو به ذهنم رسید و به بچه ها گفتیم بیاییم بریم سعد آباد...بلاخره بهتر از هیچی بود...رفتیم اونجا و جاتو خالی خیلی هم بهمون خوش گذشت و کلی هم عکس انداختیم و خودش برامون یادگاری شد:-2-41-:....
هفته بعدش یکی دیگه از استادامون نیومد و با سه تا از بچه ها رفتیم همون سینما و فیلم جدایی و بلاخره دیدیم...یادش بخیر چقدر خوراکی برده بودیم....انقدر زیاد بود که نصفیش و برگردوندیم دانشگاه و به بچه های دیگه هم دادیم....
این دفعه دوم بود که با بچه های دانشگاه می رفتیم سینما...دفعه ی اول سال اول بودیم یعنی چهار سال پیش رفتیم سینما افریقا تو میدون ولی عصر فیلم دلداده:-2-41-: .....

پ ن: مینا جون:-2-39-: من و تو غم خودت شریک بدون گلم....میدونم خیلی سخته....یه لحظه هم از فکرت بیرون نمیام:-2-39-:

fatima.h
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۳۸ بعد از ظهر
بسمه تعالی
امروز رفتیم عید دیدنی ...
یعنی بساط هر ساله ...فکر کنم با این وضعیت تا عید سال بعد داریم بازدید پس می دیم.
رفتیم تو یه کوچه بن بست با کلی دردسر یه جا که روبروی هیچ پارکینگی نباشه پارک کردیم....اوف ف ف ف
موقع برگشت دیدم ای دل غافل یه پراید خوشگل از پشت چسبیده به ماشین مبارک...
یه خانم 206 سواری هم داره هی ماشین عقب جلو می کنه که از یه سمت دیگه بجسبونه به ما...
ما رو که دید گفتش چرا این جوری پارک کردید و باید کج پارک می کردین ...بهش گفتیم برو جلو تر یه تکون داد به ماشین در حد تفریح لاستیک ها...
تو دلم گفتم خدا شفات بده...
همین جوری مشغول بودیم دیدم نمی شه که ...تا این که در روبرویی باز شد و یه دختر خانم الا گارسون کرده ای اومد بیرون و بعد چاق سلامتی با خانم مذکور رفت سوییچ پراید رو بیاره که جابه جا کنه ....
داشت جا به جا می کرد که یک خانم آلا گارسون کرده که احتمالاً والده مکرمه دختر خانم بودن دم در ظاهر شدن ..با صورتی مملو از آرایش و موهایی کوتاه ...یه آدامسم از دخترش فکر کنم گرفته بود(چون دخترش هم آدامس دهنش داشت)...
ایشی گفت و رو به خانم همسایه پرسید ...کسی تو ماشینه؟!!! ما رو نمی دید واقعاً....
داشتیم در می رفتیم که مادرم خواست تشکر کنه و عذرخواهی کنه...
خانم محترم هم غمشی اومدن و گفتن از قصد این جوری پارک کردن تا یاد بگیریم کج پارک کنیم !!!!
یعنی دلم می خواست که ..... در اون حد...
خواستم بگم خوب یه تابلو میزدید صاف پارک کردن ممنوع.....
نگفتم که ریختم تو خودم ...
تو دلم بازم واسه شفاش دعا کردم ...شبه جمعه است و دعا مستجب میشه...
راستی امشب تولد برادر محترمه هم هست!!!!
17 فرودین 1391

#mahnaz#
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۵۱ بعد از ظهر
سلام

هم چنان رووزها می گذره

دلم برای گذشته تنگ شده اما خب بر نمی گرده...

امروز روز خوبی بود..از صبح تا الان

بدی هایی هم داشت که خب نمی دونم بزارم ب حساب چی و چه کسی...

نمدونم چرا اوضاع خراب شدهوو

حتی نمیشه راحت توی خیابون راه رفت..البته همیشه این جور نیست..گاهی اوقات ادم واقعا کفری میشه..

دانشگاه بد نبود..گاهی اوقات دانشگاهو دوست دارم و گاهی اوقات متنفرم....

دیگه چه میشه کرد...

یه چند تا از دوستام نیستن خبری ام ندارم ازشون...



روز هاتون خوش خوش

rain bow
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر
سهلاااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااام....آخیش دلم واسه سلام گفتن تنگیده بود پس دوباره سهلااام...
من باز آمدم تا بیست و ششمین پستم را در اینجا بتایپم...

آقا من از دیشب بخاطر همون قضیه ای که براتون تعریف کردم یک انگیزه ای تو وجودم به وجود اومده که بیا و ببین...دیشب هم از همون 3 ساعت 1.45 رو نشستم درسیدم...انخده مزه داد...کلی حال کردم...تو مدرسه هم زنگ سوم بیکار بودیم به دوزتان گفتم پاشیم بریم درس بخونیم گفتن:اه بشین بابا تو هم....!!!!(یه بار ما انگیزه داشتیمااا،اگه گذاشتن)

میبینین خدا چه مهربونه؟؟؟همش از دیروز غروب شروع کردم نماز خوندنو همون شب یه کاری کرد کلی انگیزه بگیرمو روحیم عوض شه...آآخ خدااااایی عـــــــــــــاشقتم....دوزت داااااااارم...بوووووس!!

آقا ما امروز ساعت 6.30 کلاس زبان داشتیم...بعدا این سمانه ما(elina123) منتظر بود همون معلمیکه دوس داشتیم این ترم هم معللمون بشه،...شواهد هم اینو نشون میداد که همونیه که ما میخوایم...اما دقیقا همون کسی اومد تو کلاسمون که نمیخواستیم بیاد قیافه سمانه دقیقا این شکلی شده بود::-2-29-::-2-18-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-02-::-2-36-::-2-42-::-2-43-::-2-39-:

نه که این معلم رو دست نداشته باشیم هااا اتفاقا من عاشقشم هم لهجش بیسته هم روش درس دادنش هم طرز لباس پوشیدنش...مثلا مانتوی زردو مقنعه ی آبی:-2-06-::-2-06-:ولی من شیفتشم...اما چون خیلی سخت گیره و چش غره هاش از صدتا فحش هم بدتره و ماهم این ترم کلی درس داریم نمیخواستم این باشه که شد....بیخیال زندگی زیباست!!:mrgreen:
وقتی کلاسم تمومید قرار بود ددی بیاد به دنبالم اما قــــالم گذاشت:-2-30-:دورو برم خلوت بود مرا خوف برگرفت امابه سلامت با تاسکی به شهرمان برسیدم چند قدمی هم قدم بزدم تا به خانه برسیدم...

فردا هم گاج دارم...اصلا نمیدونم چرا دارم میرم وقتی هیچی بلد نیستم...بدبختی از اول کتاب هم هست و امشب داریم می ریم خونه دایی جانمان به جبران عید دیدنی نرفته!!خوابم میاد

راستی امشب ماه کامله:-2-16-::-2-16-:ماه خیلی میدوستم...خیلی جیگملیه...دوزش دارم...خوب وقتی امشب ماه کامله یعنی امشب گرگینه ها تبدیل میشن!!!؟؟؟مواظب باشین پس:-2-22-::-2-22-:




"راز شاد زیستن انجام ان کاری نیست که دوست داریم،بلکه دوست داشتن ان کاری است که دوست داریم" جیمز.ام.باری

دووووووزتون دارما....خداااااااحافظ...:mrgree n:

*Hadis_71*
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۵۱ بعد از ظهر
سهلام :-2-25-: گفتم بیام آخرین لحظات روز تولدم یه چیزی بنویسم...:-2-06-: ....
امروز تا ظهر که خونه بودم...:-2-15-:...بعد از ظهرم ساعت 4 رفتم کلاس ریاضی...:-36-:... معلمم گفت حدیث تویی؟...:-2-15-:...گفتم پ نه پ من روح حدیث هستم اومدم احوال پرسی کنم برم....:-2-28-:...البته اینو تو دلم گفتم...:-2-06-:...گفتم بله اومدم کلاس..:-2-15-:...گفت مگه پگاه بهت نگفت که امروز کلاس ساعت 4:30 هست ؟؟....:-2-37-:..............گفتم آقا(دبیرمون یه آقای 50 ساله اس) پگاه یه ساعت پیش به من زنگ زدو کلی حرف زد ولی چیزی در مورد کلاس نگفت... :-2-15-:....آقا گفت عجب...:-2-37-:....بعد که پگاه اومد تازه فهمید که سرگرم حرف زدن با من شده یادش رفته ساعت کلاسو بگه...:-2-28-:...تا آخر کلاس من اینجوری :-2-28-:بودم پگاه هم اینجوری...:-2-35-:......این از کلاسمون....بعدش اومدم خونه و زیست خوندم :-2-27-:...این فصل 9 زیست خیلی حفظیه...:-2-42-:...من چه قد از مطالب حفظی متنفرم خدا میدونه...:-2-36-:.... البته فقط بعضی قسمتا حفظیه ها :-2-43-:یه وقت فک نکنین ما بچه های تجربی زیستو حفظ میکنیم...:-2-43-:زیست خیلی هم مفهومیه :-2-43-:..... هر کس غیر از این فک کنه با من طرفه...:-2-06-:... خلاصه این فصل 9 رو نشستم خوندمو تموم کردم :-2-42-:...اسم شونصد تا باکتری رو باید حفظ میکردیم با ویژگی ها و وظایفشون... :-2-42-:....دقیقا قیافم اینجوری :-2-42-: بود موقع خوندن.... بذار کنکورو بدم میدونم با درسایی که اذیتم کردن چی کار کنم...:-2-06-:....تلافی میکنم...:-2-06-:...بعد از تموم شدن فصل 9 :-2-42-: اومدم تاپیک خاطره نویسی :-2-16-:...من بسیار علاقه مند شدم :-2-16-:..منظورم تاپیک خاطره نویسیه :-2-35-: به تاپیک خاطره نویسی علاقه مند شدم...:-2-06-:
خب دیگه ما برویم :-2-41-:
فاخته جان خیلی ممنون که تولدمو تبریک گفتی :-2-25-:...من اومدم پروفایلت ولی نتونستم برات پیام بنویسم...:-2-15-:....اینه که همین جا تشکر میکنم...:-2-25-:
خب شب همگی خوووووووووووووش :-2-25-:

SOHA1368
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
اخيش امروز حال كردم سر كلاس زبان اين طه غايب بود.طه كيه؟يه پسر لوس مسخره مزخرف اشگول عقب افتاده ...ي كه وقتي ميخنده دلم ميخواد بزنم فكشو بيارم پايين موقعي كه خير سرش انگيلسي بلغور ميكنه ياد لهجه افغاني ها ميافتم.بيخي امروز جلو بچه ها و استاد به محسن گفتم زرنگتر از مهدي كه نيشش باز شد و اداي احترام پليسي داد(اخه بچه ستوانيه برا خودش) كه بلافاصله گفتم ولي خودتو هم بكشي به من نميرسي كه كلاس تركيد از خنده و استاد يه اكسلنت بلند گف بهم

ni ni
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۵۹ قبل از ظهر
سلاااام به همه دوستای گلم:-2-40-:
خاطره خاصی ندارم که بگم فقط دلم گرفته بود گفتم یه سری به انجا بزن خاطره شما دوستای گلم رو بخونم:-2-15-: روحیه ام عوض شه:mrgreen::mrgreen:
خاطرات این سه چهار صفحه آخر رو خوندم و بسی از خوشحالی دوستان خوشحال:-2-16-: و از غمشون ناراحت شدم:-2-30-::-2-30-:مخصوصا مینای عزیز:-2-30-:
ولی بیشتر ازهمه از خاطره سعید(feedback) خوشمان آمد و بسی فراوان خندیدیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:وع نوشتنتو دوس دارم :mrgreen::mrgreen::mrgreen: سعید جان بیشتر بنویس داداشف روحیه ام عوض شد مرسیییی فراوان:-2-40-:
همه دوستان گلم موفق و شبتون بخیر:-2-40-:

REAL LOVE
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۰۸ قبل از ظهر
وااااااای که چقدر خونه داری سخته:-2-36-:
امشب مهمون داشتیم، عمه با اهل و عیالش، مثلا اومده بودن عید دیدنی:-2-35-: حس کوزتیم گل کرد به مامانم گفتم من همه کارا رو می کنم:-2-28-: وای خدایا از صبح که بیدار شدم شروع کردم به کار کردن تا الان که رفع زحمت! کردن:-2-28-: این همه خودمو کشتم فقط بخاطر سه ساعت ِناقابل:-2-36-:
گفتم بذار همه چیز کامل باشه، کله سحر اول از همه ژله درست کردم گذاشتم تا ببنده؛ بعدش سوپ مخصوصمو:mrgreen: بار گذاشتم، بعد نوبت غذا که رسید دیدم حوصله خورشت مورشت ندارم گفتم جوجه بگیره بابا تا آماده کنم؛ کلی سر سینک وایسادم تا کاهو و میوه ها رو بشورم؛ پا و کمر برام نمونده:-2-28-: عصرم که برنجو آماده کردم و جوجه ها رو سیخ کشیدم:-2-28-:(البته در این یه مورد باباجان دلش برام سوخت و کمکم کرد:-2-35-:) حالا هی بشین تا مهمونا تشریف بیارن:-2-28-: بالاخره ساعت 9 قدم رنجه فرمودن! حالا قسمت دردناک ِ ماجرا اینجاست که بخاطر جزغله بچه( پسرعمه ام که یه سال از خودم بزرگتره) باید روسری سرم کنم:-2-28-:من نمیدونم پسرعمه بزرگا چه فرقی با این دارن که جلو اونا میتونم راحت باشم!
حالا همه ی خستگیم سر شام با تعریفایی که ازم کردن در رفت:-2-14-: انقده از سوپم خوششون اومده بود که تهشو درآوردن:-2-27-: ما به خود افتخار می کنیم:-2-27-:ژله هام خیلی باحال شده بود هلو و آناناس رو قاطی کرده بودم یه طعم عجیبی شده بود:-2-27-: بماند که نوه ی خجسته ی عمه خانم فکر کرده بود آب ِ مرغه یخ بسته:-2-06-:
خلاصه امروز فهمیدیم که خانه داری بسی کار سختی است!

دیگه اینکه جونم براتون بگه، دو روزه یه چیزی افتاده تو سرم؛ چرا میگن طرف چهار شونه اس؟ یعنی چه که چهارشانه؟! اگر مارا در یافتن پاسخ یاری نمایید بسی لطف فرموده اید:-2-37-:

این شبکه آی فیلم چند شبه همه اش داریم یه سریال می بینیم که اسمش یادمون نمیومد؛ من میگفتم یه چیزی شبیه ِ همسایه هاست، داداشم میگفت نه خودِ همسایه هاست! میگفتم بابا همسایه ها انقدر قدیمی نبود، تازه توش امین حیایی و گوهر خیراندیش و علی نصیریان و . .. بازی کرده بودن،... خلاصه که کاشف به عمل اومد "همسران" نامِ فیلمه:-2-41-: چقدر فیلمای اونموقع ها قشنگ بودن؛ خانه ی سبز، همسران، پدرسالار، پهلوانان نمی میرند، همسایه ها، پلاک شماره 13،... با اینکه بچه بودم ولی عاشق این فیلما بودم:-2-41-:

این بفرمایید شام رو دیدین ایام عید؟:-2-37-: این پسره سیاوش از کدوم سیاره نازل شده بود؟ چه عجوبه ای بود:-2-37-: شیش تای من مو داشت:-2-37-: انگشتراشو که دیگه نگوووو:-2-37-:واه واه واه آخرالزمون شده!
فردا آخرین روزِ تعطیلاته و پس فردا باید سر کلاس حاضر باشیم:-2-41-:

یه سوال کنکوری داشتم: چرا اینجا انقدر سوت و کوره؟!!!

برم که زیادی حرف زدم... شب خوش!



این کتابهای نخوانده
کنج دل کتابخانه ام
به من میگویند
هنوز
چک لیست زندگی ام
یک تیک کم دارد
من تا پایان
یک تیک فاصله دارم
باز هم بگو نمی آیی...

مهمان خدا
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۳۰ قبل از ظهر
سلام خدمت همه دوستان .عزیزان خاطره نویس .نمیدونم شما هم مثل من فکر میکنین .وقتی ادم مینویسه انگاری یه کم سبک میشه .چند سال دایی ام داشت واسه یکی درد دل میکرد .من اتفاقی شنیدم خندم گرفت .گفتم مرد گنده .حالا میبینم .نه بابا دل دادنو دل بستن کوچک و بزرگ نداره .وقتی گرفتار شد .تا اخر عمرت باید یدک بکشیش . ای کاش میشد ما ادمها یاد بگیریم قبل از اینکه حکم برای کسی صادر کنیم یه کم تامل کنیم .حرفهای دل اونم بشنویم .یه طرفه قضاوت نکنیم .اخه قربونت برم .وقتی اعصاب منو بهم ریختی .دوباره اون مریضی لعنتی امد سراغم .الان چکارش کنم .خب نمیتونم ناراحتت کنم .ولی نمیدونم تا چنر روز باید روز که نه هفته باید دوباره با دلهره زندگی کنم .؟یکی مثل ادیسون مخترع برق میشه توی دور افتاده ترین مناطق هم مردم به اسایش میرسن .یکی هم گاز خردل و گاز اعصابو و گاز تاول و بعد از این همه سال .با کوچکترین عصباتیت اضطراب و استرس شروع میکنه .اخ دل پیچش ادمو به مرگ راضی میکنه .هر چی امکانات رفاهی برامون بیشتر میشه ما حریصتر میشیم .همه را واسه خودمون .بی شک شما هم توی فامیل و اشناهاتون دارین کسی که فکر میکنه همه باید دست به سینه جلوش باشن ..وای دوباره نمیدونم از کجا بگم .دوست دارم همهخ را بگم تا تخلیه بشم .اما نمیشه .خلاصه کلام دوستان .هم روحی هم جسمی .بد جوری اشفته ام . منم مخترع شدم .میگما نه دلبسته بشین .نه مهربون .ادم هر چی سنگ دلتر .راحت تر .ولی کاش میتونستم .نمیتونم .تازه میدونین جالبش کجاست .از دست هر کسی هر چقدر هم دلخور باشم .وقتی نیست با خودم میگم الان ببینمش چه حرفهایی که بهش نمیزنم .اما تا باهاش روبرو میشم .اصلا نمیتونم حتی یه کلمه بهش بگم .تازه وقتی میچرسه چته .یه چیز دیگه میگم .هیچ وقت نتونستم .این همه اذیت میشم .ولی خب نمیشه .در مقابل این همه عذابی که میکشم .یه چیز بدست اوردم .میگن مهربونی .ولی قیمتش واسه هیچ کسی ....ببخشید دوستان چقدر نوشتم .

~شب خیس~
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۱۵ قبل از ظهر
سلام به همگي.:-2-25-:....اولين خاطره روزانه مو تو 98يا مينويسم ....:-2-16-::-2-20-::-2-20-:
امروز عين يه دختر خوب ساعت 6 بيدار شدم .:mrgreen:..ولي قلبم خيلي تند مي زد...اماده شدم و رفتم سر ايستگاه وايسادم ...منتظر سرويسم....چند دقه كه گذشت ...يه ديوونه از كنارم رد شد ....داشتم سكته ميكردم :-63-::-109-:...خيابونم خلوت خلوت بود ....:-2-:...خلاصه...سرويسم اومد . ....رفتم سوار شدم ...سلام كردم ....رانندمون كه تكليفشم با خودش معلوم نبود و يه روز گرم ميگرفت و يه روز سر بود ..:-2-43-:.امروز بي محل بود ...گفت سلام ......امروز ديني ميخواست بپرسه ..:-2-36-:.يكم خونده بودم ...رسيديم مدرسه ....تو حياط داشتم با وستم حرف ميدم ...گفتم كاش كتبي بگيره كه يكم تقلبي كنيم ..:mrgreen:..يهو يه صدا از پشت سرم گفت ....خانوم شما تشريف بيار دفتر من با شما كار دارم.:-2-01-:...رنگم پريـــــــــــد..:-2-14-:.برگشتم ديدم دوستم ساراس...گفتم بتركي الاهي..:-2-01-:..سكته زدم ....پ عاطي كوش؟؟؟سارا:نيودمده...من:چرا ؟سارا...ميخواست يره ددري...من:خوش بحالش..:-2-04-:.سارا:ديني خوندي/؟؟؟؟ا ...من :اره يكم ....رفتيم سر كلاس و اينا ...يهو منو صدا زد واسه ديني:-2-29-::-2-29-:.:-120-:...گفتم اي شانسم بوووووووووووووووووووق...:-2-03-:.رفتم و خلاصه 19 گرفتم ......بعدم زنگ بعد ادبيات داشتيم ...تو فكر و خيال خودم بودم :-2-17-::-2-17-:كه يهو دبيرمو گفت ...:تو چرا نمينويسي؟؟؟؟؟يهو من اينجوري..:-2-19-::-2-19-:.خواستم خودمو جمع و جور كنم ..:-2-02-:.گفتم چيزي نداره خانوم ...اسونن....
يه نيش خندي زد ....كه از صدتا فحش بدتر بود :-2-15-:.....گفت :اگر اول سال اين را ميگفتيد شايد قبول ميكردم ...اما الان ....
گفتم : باش مينويسم ....و شروع كدم به نوشتم ...سر كلاسم هي سارا ميگفت اه ...پريا تو بيا بشين اينور ...خانوم درس جلومه نميتونم اين شوكوله رو بخورم ..:-2-31-:..من : بتركي ايـــــــــــــي...رو رو برم ...خوب بخورش ديگه .:-2-33-:..حواسش نيس كه ...خلاصه شوكوله رو خورد ....بعدم زنگ خورد و اينا وووو...بعدم رفتيم تو حياط واليبال بازي كرديم ......بعدم باز زنگ خورد ...بازم نشستيم سر كلاس....و با سارا در مورد داستاني كه ميخواستيم بنويسيم حرف زديم ...هرچند دبيرمون تا تونست چپ چپ نگامون كرد ...ولي ما بروي خودمون نياورديم ....و همچنان فك زديم .....زنگ كه خورد ...اومديدم سرويس و خونه و اينا ...بعدم درجا ناهار خوردم و نشستم پاي سيستمو و انجمن و در خدمت شما .:-2-40-:..الانم دم صبحه ...مامي يا بابي بيدار شن ببينن من بيدارم پوست از كلم ميكنن....:-37-::-2-17-::-2-34-:

-ghazal-
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
روز ها يكي از يكي بدتر و مسخره تر...نميدونم ما ادم ها چرا انقدر پوست كلفتيم؟ اونا يي كه دق مرگ شدن چجوري مردن؟يكي دوسم داره كه دوسش ندارم عاشق كسي هستم كه خبري ازش نيست...خسته شدم از گريه كردن...نميتونم فراموشش كنم...شايد واقعا ارزش نداشته باشه موندن و تحمل ولي ....فقط منتظر بمونم شايد تهش ديگه مني وجود نداشته باشه...

NILOUFAR
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
به نام خدای خوبم
18 / فروردین / 1390 ساعت 11:17 دقیقه روز جمعه ...

روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم غروب آفتاب را تماشا کنیم...
-هوم، حالاها باید صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همه اش خیال میکنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه میدانند توفرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اینجا کجا!
اما اخترک تو که به آن کوچکی است همینقدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفتی:
-خودت که میدانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
-پس خدا میداند آن روز چقدر دلت گرفته بود.؟!

اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.

#mahnaz#
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۳۶ قبل از ظهر
چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن

در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد

وقتی میبینی محلت نمیذاره نرو هی بهش اویزون شو..

وقتی میبینی ب حرفات گوش نمیده نفس هاتو براش حروم نکن...

وقتی میبینی تکیه گاهت نیست به زور خودتو بهش تکیه نده...بدتر از قبل پشتتو خالی می کنه..

وقتی میبینی همه جا ضایعت می کنه سعی نکن بازم دوستش داشته باشی...

وقتی میبینی کم کم داره ازت دور میشه به جای این که بهش نزدیک شی توام ازش دور شو..

بزار بفهمه ..بزار بهمه که همیشه نمیشه دلسوز کسی بود که یه لحظه ام حاضر نیست به خاطرت دنیا رو ویرون کنه...

بزار بفهمه همیشه نمیشه کوتاه اومد..یه بارم باید جلوی احساستو بگیری و جلوش وایستی...





ادینه ی خوبیه...امیدوارم برای همه خوش باشه...
بر خلاف اونچه که فکر می کردم همه چی یه تغییر خاص کردده...اما نمیدونم چه تغییری..فقط حسش می کنم..


ارزومند ارزوهاتون..

.19921371.
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۳۴ بعد از ظهر
چقدر روزهای بعد تعطیلات سخته چقدر برگشتن ها کار کردن ها درس خواندن ها چقدر همگی سخته چقدر سخته وقتی یادت میاد معلوم نیست تعطیلی بعدی که بهت بچسبه کی باشه؟ چقدر سخته!!!!!!!!!!
الان که مینویسم برای ناهار مهمون داریم و من عجیب دلم سخته براش کار براش زندگی ولی به هر حال کاری نمی شود کرد جز اینکه تحمل و صبر با چاشنی بیخیالی ظاهری این نسخه رو دوستم تجویز کرده میگه در دراز مدت سرتو خوب کلاه میذاری.......
چقدر چرت و پرت گفتم
خدایا ان ده که ان به ما را مگذار به که و مه

فاطیما+
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۲۵ بعد از ظهر
به نام خدای خودم

سلام.من باز اومدم:-2-38-:
تو این هفته سه شب بود که فقط دو الی سه ساعت میخوابیدم. همش هم واسه این که کارای عید یونی رو انجام نداده بودم. تقصیر خودمه اما استاده هم با کمال بی رحمی گفت این کاره رو اصلا نشون من نده ها:-2-31-: واااااا منو میگی خشکم زد.... آخا ما خیلی میترسیم...اگه بیفتیم کی جواب پدری رو میده؟:-2-35-:
خلاصه که واسه این هفته دوباره کلی کار داریم. وای در بدو آشنایی با یه شخصی گفتم من این هفته خیلی سرم شلوغه. به خدا خب کار زیاد دارم....یارو گفت چرا انقد کلاس میزاری؟:-2-15-: به خدا منظورم این نبود.
چرا بعضی ها نمیفهمن منظورت چیه؟ چرا خب از همه چی بد برداشت میکنن؟ شاید اگه خودمم بودم همین طوری فکر میکردما... اما باید درست بشیم خب. منم بدجور منظورم و رسوندم :-2-43-:
خلاصه که ما میریم امروز منت کشی:-2-22-: دعا کنید واسم خب... :-2-36-:
ما دیگه حرفی نداریم. خیلی دوستتون دارم.
قوربون همتون.
روزتون خوش:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

.parniya.
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۲۹ بعد از ظهر
سلام

امیدوارم که آخر هفته تا الان بهتون خوش گذشته باشه...دیشب مهمون داشتم یکی از دوستانم که مدتی پیش تو همین شهری که هستم زندکی میکرد وبنا به دلیلی از اینجا رفت مهمونم بود وقتی دیدمش تازه متوجه شدم که بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم دلتنگ و از دیدنش خوشحال شدم.کلی با هم حرف زدیم و درد و دل کردیم و دیر وقت هم خوابیدیم....اما چه خوابی یه بنده خدایی از همون اول اومد تو خواب ما و تا خود صبح تو خواب من بودجالبیش اینجا بود که یه بار هم بیدار شدم ،اما دوباره که خولبیدم بازم بود.
دیگه همینها نه خبری هست و نه اتفاق خاصی افتاده فقط من کماکان دارم به تلاش خودم ادامه می دم تا بتونم کارهامو تموم کنم و به زودی و برای همیشه برگردم ایران.

دوستون دارم
مراقب خودتون باشید:-118-:

پ.ن:اونهایی هم که تولدشون بوده تولدتون خیلی خیلی مبارک:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

رز وحشی
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۰۶ بعد از ظهر
نمیدونم چی بگم .
بی خود بی خود دلم گرفته .
از صبح خسته بودم شب خوب نخوابیدم و الان دلم میخواد بشینم و یه دل سیر گریه کنم .
گریه برای چی ؟ مگه چی شده ؟ بچه شدی ؟ ادم باش تا کی میخوایی بچه بمونی ؟
من نمیخوام بزرگ شم دنیای بچه گیم خیلی خوبه .
حرف از بزرگ شدن که میاد ترس برم میداره .
تو زندگیمون هزار بار بزرگ میشیم .
یه ند مرحله اش رو میگم
1 وقتی مهد کودک تموم میشه ( یادمه خیلی خوشحال بودم قرار بود برم کلاس اول الفبا رو کامل بلد بودم کتابای هادیمون رو میخوندم )
2 وقتی دبستان تموم میشه ( خیلی خوشحالتر بودم بابایی قول داده بود بذاره خودم برم و بیام فکر میکردم بزرگ شدم خودم قراره تنها طی کنم مسیر خونه تا مدرسه رو )
3دبیرستان : وای یه حس خیلی خوب بیشتر بزرگ شده بودم میتونستم بگم بچه دبیرستانی ام و اونموقع دلم میخواست دکتر بشم هر چند از بچه گیم شنیده بودم هر کی باباش دکتره خودش هم دکتر میشه )
4وقتی دیپلم گرفتم :( وای این دیگه اخرش بود دیپلم گرفته بودم خیلی بزرگ شده بودم میتونستم بگم یه مدرک کوچولو دارم هر چند همونموقع دیپلم کامپیوتر و کمک های اولیه و مدرک تزریقات و خیلی چیزای دیگه رو هم داشتم عادتم بود که هر کاری رو شروع کنم تا تهش برم )
5پیش دانشگاهی تموم شد (دلم میخواست برم دانشگاه اما گیج بودم و پشیمون مثل سگ فکر میکردم اگه گرافیک میخوندم موفق تر بودم )
6وقتی رفتم سر کار ( این کاری بود که به خاطرش تلاش کردم بابام مخالف سرسختم بود اما حرفم رو به کرسی نشوندم خیلی خوشحال بودم فکر میکردم دارم مستقل تر از همیشه میشم )
الان گیجم
گیج تر از همیشه کلی فشار رومه مگه من باید دکتر بشم پس نگار و هادی این وسط چیکاره بودن .
بابا پشیمونه میگه کاش پارسال همون هوش بری رو میخوندی عموم تحت فشارم گذاشته بیا با ارش برو خارج مامان بزرگ تحت فشارم گذاشته با غریبه ازدواج کنی بد بخت میشی ادم هیشکی رو نمیشناسه
اخه مگه نگار مرده که من از الان عقد کنم پاشم برم خارج .به ارش اعتماد دارم به خودم هم اعتماد دارم اما به خارج نه به عمو نه به بابا نه به مامان بزرگ نه .
حتی به ارش هم گاهی وقتها بی اعتمادم .براش دوس دختر پیدا کردم و همون روز اول عکسم و نشونش داده و گفته دختر عمومه میخوامش دختره هم گذاشته و رفته .)الان زده به سرم .دلم میخواد همین لپ تاپ رو از پنجره بندازم بیرون و این خنه رو اتیش بزنم و خودم هم بشینم و گریه کنم .
دیوونه شدم دیوونه شدم دیوونه شدم . . .
همیشه وقتی تو خونه زورشون به هادی و نگار نمیسرسه من یه دیوار کوتاه هستم برای رسیدن به خواسته هاشون .
نگار گذاشت و رفت هادی گذاشت و رفت و خونه من اجاره داده شد از ترس اینکه نکنه منم بذارم و برم .الان نگار خونه است میگه میخوام پیش خانواده باشم .
بعد رفتن اون خونه تغییر کرده اتاق اون شده اتاق مامان و بابا و اتاق مامان و بابا شده انباری و الان نگار میاد تو اتاق من .قراره تختش رو ازر انباری در بیارن .
حتی این اتاق رو هم میخوام اتیش بزنم .
شایدم . . .

نیلو نگران هستیه منم نگرانشم کسی ازش خبر داره ؟؟؟

همه خاطره نویس ها :-118-: این گل رز و این قیافه غمگین یعنی چی ؟؟؟
اما گل رز رو قبول کنید .
عاشقتونم .
اونایی که به یادم بودن بدونن به یادشونم:-118-:
مامان شبنم :-118-:

بهار غمگی و ناناحن

بعد نوشت : مخاطب خاص
بیا و این رو هم کپی کن بذار تو پروفم پیش اون یکی که کپی کردی داری شخصیتت رو به رخ میکشی ؟ بدون اون چیزی رو که به رخ میکشی نداری ؟ تمومش نکردی از اول نداشتیش . . .

http://www.gifs.toutimages.com/images/ani_ferme/lapins/lapin_150.gif
از پروف نیلو کش رفتم .

rizeh mizeh
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۴۰ بعد از ظهر
سلام به همگی:-2-27-:
صبح یا بهتره بگم ظهر بابا با سر و صدا از خواب بیدارم کرد قرار بود منو ببره یه روستایی رو از نزدیک ببینم
بعد مدتها به قولش عمل کرد جای همگی خالی خیلی صفا داشت چه مردم دوست داشتنی
یه آقای پیری کلی بهمون اصرار کرد ناهارو باهاشون بخوریم.خونه ها همه دراشون باز بود همه با آدم
سلام علیک می کردن:-2-08-:بسی لذت بردیم.الان باید بشینم پروژه دانشگامو انجام بدم:-2-28-:
فعلا:-2-39-:

!tara
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۵۵ بعد از ظهر
:-2-41-:به نام خالق هستی:-2-41-:
سلام:-2-40-:
خوبین؟:-2-40-:
خسته شدم واقعا! :-106-:بعضی وقت ها میگم کاش تو ایران نبودم،دوست ندارم ناشکری کنم.. بعضی جاها مثل آفریقا که آدم میبینه واقعا ناراحت میشه...ولی شاکر بودن اینِ که با دیدن کسی که وضع بدتری نسبت به تو داره، شاکر بشی؟! :-2-15-:نعمت بزرگیه که بدون مقایسه نسبت به بقیه شکر کنی! :-2-15-:(نمی خواستم ناشکری کنم به هر حال سلامتی مهم ترین نعمتی که براش شکر می کنی نیازی هم به مقایسه نداره!)
خاطره از امروز!:-33-: صبح قلمچی بودم! :-2-15-:فکر کنم همین روز ها قلمچی به عنوان کسی که از چه ترازی رسید به چه ترازی! :-106-:و دلیل عدم موفقیت!:-106-: و اینکه بقیه من و سرمشق قرار بدن که هیچ وقت مثل من نباشن! :-106-:بیاد مصاحبه کنه! :-106-:
جای شما خالی 25 دقیقه(تقریبا!) وقت اضافه آورم در حیرت این سرعت بودم!:-106-:
نکته مهم تر این که قبلش که نظر سنجی دادن نوشته بود ویژگی ممتاز شما در تست! :-106-:من زدم سعی می کنم درسی را سفید نزارم! :-106-:بر منکرش صلوات!!!:-106-:
اصلا فکر نکنید که من کل جبر و احتمال و جا انداختم!:-104-:
واقعا نمیرم جواب ببینم حوصله ندارم فقط 5 دقیقه طول بکشه که اعشار بزنم، ببینم رتبه ام چند شده! :-106-:ترازم ببینم سنگین ترم!:-106-: فکر کنم یک عدد خیلی کوچولو باشه!:-106-::-106-:
من اصلا به این ضرب المثل که شکست مقدمه پیروزی اعتقاد ندارم!:-106-: بیشتر برای خودم!:-106-: یقین دارم که پیروزی مقدمه شکست است و بس!:-106-:
این نیز بگذرد!:-106-:
داشتم به یک موضوعی امروز فکر می کردم! :-106-:خیلی وقت ها ما(منظورم ازما جمع بود نه شما مخاطب عزیز!:-2-40-:) انقدر سرگرم دیگران می شیم:-106-:.... نکنه از دستم ناراحت شده!..... نکنه احساس کرده من بهش اهمیت نمی دم!(البته قبول دارم هیچ کدوم از این ها بد که نیستن خیلی هم خوبه که اطرافیانمون اهمیت بدیم!) که خیلی وقت ها نزدیکانمونو یادمون میره!:-106-:شاید چون فقط نزدیکن!
این نیز بگذرد!
رزوتون آسمونی!:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

Elina123
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۲۰ بعد از ظهر
سلام
تا دیشب همه چی خوب بود تا دو بیرون بودم بعد اومدم خونه خوابیدم صبح ساعت 7 که بابام اومد برای آزمونم بیدارم کنه بیدار شدم ولی خیلی خسته بود...خیلی:-2-28-: ولی بیدار شدم رفتم آزمون...چیز زیادی براش نخونده بودم آخه یه آزمون جامع بود ولی خیلی خوب دادم...
ساعت11که رسیدم خونه دخترعمم داشت میرفت خونه دخترعمش:-2-31-::-2-06-:(تازه 4ماهه که عروسی کردن)
بعدش ناهار خوردم و خوابیدم ساعت 3:30 بیدار شدم دیدم دلم خیلی گرفته و به قول دوستم(rain bow)خیلی پریشونم نمیدونم چرا:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
داشتم آهنگ گوش میدادم که یه دفعه رسید به آهنگ میدونم از فرزاد فرزین که توش گفته بود:میدونم تنهایی منو تنها نمیذاره.
احساس میکنم این جمله خیلی به الآن من میخوره....
چرا امروز اینطوری شدم؟؟؟؟چرااااااااااااا؟
الآن هیچ کس خونه نیست...هیچ کس
فکر کنم این خوبه که کسی خونه نیست....
هی خداااااااااااااااا:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

Mina
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۰۴ بعد از ظهر
هـنگ کردم
فاطی وقتی حرف میزد، ساکت ِساکت بودم!
حرفی به زبونم نمی اومد!
باورم نمیشه!

دیدم امروز حال نداره!
هی بهش تیکه انداختم
الهام، چه باحجاب شدی!

فقط سر تکون داد!

سحر، فرناز..چقدر بی حال بودن...
الان فهمیدم!

رضا خودکشی کرده!


یعنی اصلا باورم نمیشه!
4سال بود دوست بودن!چقدر برا تابستونش، برنامه ها داشت!
هی گلایه میکرد بابام میگه مگه اینکه از رو جنازه م رد شی با رضا ازدواج کنی!

چقدر دوستش داشت!
باورم نمیشه!

هـنگم!
مخـم قـفل کرده!



یعنی چی؟!
زندگی یعنی همین؟!
اگه این زندگیه..من نمیخوامش!

H0NEY
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۱۰ بعد از ظهر
*به نام یگانه لایق پرستش*


کاشکی میشد ادما بتونن خودشونو کاملا عوض کنن از نظر روحی بشن یه کس دیگه اون وقت خیلی از حرفا خیلی ازنظرا خیلی از برخوردا تغییر میکرد. اما حیف که نمیشه ادم نمیتونه خودشو عوض کنه اما میتونه نقاب بزنه به قول اجی هستی گاهی این نقابای بیریختک به درد میخورن بعضی وقتا باید بشی اونی که بقیه میخوان نه اونی که خودت هستی یکم سخته اما میشه .

این روزا شدم مثل اَلکس توی ماداگاسکار به همون دلیلی که الکس خودشو زندانی کرد بود دوست دارم خودمو یه جا زندانی کنم نمیدونم اون ادم ریلکس کجاس خیلی زود عصبی میشم و متاسفانه خیلی هم زود واکنش نشون میدم بعد هم مثل چیز پشیمون میشم و به خاطر غرور مزخرفم نمیتونم به اشتباهم اعتراف کنم بار ها شده با تمام وجود میدونم که من دارم اشتباه میگم اما یه چیزی تو وجودم میگه که شکست معنی نمیده و نمیذاره اشتباهمو بپذیرم.
الان بین یه ده راهی موندم که چه جوری باشم میدونم باید تغییر کنم اما نمیدونم کدوم طرف برم ادمای اطرافم بجای ادرس دادن بد تر گیجم میکنن هر روز داره مثل برق میگذره و من مثل این راننده ها که وسط 4 راه یادشون میره باید از کدوم سمت برن شدم که پشتم کلی ترافیک شده من هنوز دارم دور خودم میچرخه تا راهی رو پیدا کنم که نمیدونم مقصدی که نمیدونم کجاست میرسه یانه جالبه میخوام از راه xبرم تا به مقصدy برسم دو تا مجهول.
اگه بین نوشته هام گیج شدید مهم نیست چون تازه رسیدین به جایی که من هستم گیجی و گیجی و گیجی.
بی خیال هرچی بیشتر بنویسم بدتر میشم .
اینم خاطره بدون شکلک.

هانی کوچولو .

سمن ناز
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۵۶ بعد از ظهر
سلام مینا تو هم مثل ریحان خبر خودکشی یه پسر رو شنیدی
من هم بهم ریختم
چرا پدر و مادرا و اطرافیان بچه هاشونو درک نمی کنن
تقدیم به روح دو جوون ناکام که نمی شناسمشون ولی از اعماق وجودم براشون متاسفم




http://s1.picofile.com/file/6367718308/_1593_1575_1588_1602_1575_1606_1607_3_.jpg
غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار

اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق

منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

بـه خـدا نـمــیـری از یاد

- REZA -
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۱۹ بعد از ظهر
سلام......
دیروز فهمیدم دنیای خیلی بی وفا تر از اونیه که فکرشو می کردم........
نه تنها دنیا......بلکه ادماش.....
فهمیدم که دوستیا فقط تو زبونمه....هنوز خیلی مونده تو دلامون بره تا پشت هم باشیم.....تا کمک هم باشیم.....
برای اینکه خودمونو پیش بقیه عزیز کنیم.... برای اینکه نفعی ببریم......پا می ذاریم رو رفاقتای قدیمی......رو حرمتا......
هر جا پای منافع در میان باشه........میگیم کدوم دوست؟کدوم کشک؟کدوم دوغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زحمات همدیگه رو برای هم از یاد می بریم........فقط میخوایم از اونجا منفعت ببریم.........لعنت به این دنیای بی وفا
91/1/18

mahsan
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۴۲ بعد از ظهر
واقعا چقد تفاوته تو خاطره هامون . خاطره یکی مثله صبحوحا روح زندگی توشه . حس زندگی و خوشبختی رو میشه از خط خطش حس کرد ! عاشق خاطراتشم . کلی بهم انرژی مثبت میده

دو تا خاطره هم تو این یکی دو روز بوده که ... :-2-39-: خودکشی ...

کسی که خودکشی می کنه ترسوئه یا شجاع ؟ به نظرم اونقدر یه آدم باید شجاع باشه که بتونه از جون خودش بگذره و خودش جون خودشو بگیره .... از اون طرفم همیشه شنیدم و حتی خودمم اعتقاد دارم که یه آدم باید خیلی ضعیف باشه در مقابل مشکلات که دست به همچین کاری بزنه ... حالا آخرشم نفهمیدم کسی که خودکشی می کنه شجاعه یا ترسو :-2-41-:

ما از دیروز بعد ازظهر از منزل خارج شدیم و تا این ساعت به خانه بازنگشته بودیم :-2-31-: دیروز بعد ازظهر با دختر عمو جان رفتیم خرید و یلی تللی یه مقدار و بعدشم شب رفتیم خونه دختر عموجان :-2-31-:

جاتون خالی خوش گذشت . فقط بی نتی کشیدیم یه مقدار :-2-28-: البته دیروز که تو خیابون بودیم زنگ زدن و گفتن اینترنت وصلیده فقط باید مودم انتخاب بشه و تموم :-2-08-:

آقا ما اینقد دخترای خوبی بودیم . شب که از تهنایی نمی ترسیدیم . تا ساعت 4 صبح حرف زدیم و البته مشغول تفریحات سالم بودیم :-2-35-:

تازه چون دو دختر خوب و خانوم بودیم . برار و مامی رو هم برای ناهار امروز دعوت کردیم و چون می دونستیم زودتر از 12 بیدار نمیشیم یه مقدار از کارهای امروز و مهمون داریمونم انجام دادیم آخر شب :-2-14-:

کل آهنگای هایده رو فک کنم از دیشب تا امروز بعد ازظهر گوش کردیم . هنوزم حس آهنگاش باهامه . بازم میخوام:-2-41-: الان که هوا هم جون میده برای قدم زدم زیر نم نم بارون و هایده گوش دادن . منم که کلا آدم پروانه ایی و پر احساس :-2-27-:

دیشب بالاخره نزدیک چهار بود که کله رو گذاشتیم . هر چند که دختر عمو جان و دوست گرامیش با تلفن بازیاشون نذاشتن مثه آدم بخوابیم :-2-36-:

امروزم که ماشالله :-2-27-: مثه خانومای گل 12 بیدار شدیم و شروع کردیم به خونه داری . هر چند که من همون اول جیم شدم و رفتم دوش گرفتم و وقتی اومدم کارا انجام شده بود :-2-08-: فقط یه چند تا ظرف مونده بود که اومدم دختر عموجان فرمودن تا من میرم دوش بگیرم بشور :-2-28-: ما هم شروع کردیم به شستن که باز جیغ دختر عموجان از حموم در اومد که شیر رو ببند که آب نمیاد :-2-28-:

مامی و برار که رسیدن دیگه کارا تموم شده بود :mrgreen:. فقط دختر عموجان لحظه آخر لباساشون رو از تو حیاط جمع کرده بودن و گیر ه ها رو انداختن جلوی من که جمع کن زودی که مامانت میاد . منم انداختمشون پشت لب تاب :-2-06-: همه امروز فهمیدن که ما وقت عروسیمون هست که گیره ها رو پشت لب تاب جمع و جور کردیم :-2-22-:

آقا ما امروز برار رو زیاد به کار گرفتیم تو خونه و برار گرمش شده بود . یه تاپ از لباس های زن عمو جان که ماشالله هیکل داره در حد تیم ملی بهش دادیم پوشید . سوژه خنده شد :-2-06-: دلبری شده بود واسه خودش :-2-06-:

ما امروز جلوی مامی خیلی بچه مثبت بودیم و تفریجات سالم انجام ندادیم اما دختر عموجان و برار چرا :mrgreen: تازه به ما گفتن شما بسیار موذی هستید که جلوی مامی اینجوری نقش بازی موکونید ولی واقعا بچه مثبت بودیم ما امروز ,چون قول داده بودیم زیاد سراغ تفریحات سالم نریم :-2-41-:

چقد این روزا حساس شدم ! می ترسم آخرش این حساسیت بیش از حدم همه چی رو خراب کنه ! به همه چیز و همه کس حساس شدم . از کوچیک ترین حرف و کاری یه برداشت منفی می کنم که داغونم می کنه . همین یکی دو ساعت پیش بود که با یه اس و یه برداشت اشتباه کلی عصبی شدم . خودمم خجالت می کشم از یه اس معمولی چنین برداشت زشت و ... داغونی کردم . واقعا چرا اینجوری شدم آیا ؟

آرزو نوشت : یعنی میشه برا تولدم گوشی موبایل بخرن ؟ :-2-35-: یه دختر که بیشتر ندارن خو باید بخرن دیگ . من هوس گوشی جدید کردم !

پ.ن : پریس قبل آی کیو بالاتر بودا . یعنی بعد از بیست قسمت تازه فهمیدی همسران بید اون سریال ؟ نا سلامتی همسران یک از سریالای محبوب دوران کودکی هر کدوممون بوده ها !

آهنگ روز : هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی و تنهایی / خونه گرم عشق ما بی تو چه بی فروغه . گریه ما حقیقه و خنده ما دروغه . روزایی که نیومدی وای چه حالی داشتم مثل گذشته های دور کاشکی دوست نداشتم کاشی دوست نداشتم کاشی ...

شبتون خوش :-2-41-:

مهمان خدا
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۱۳ بعد از ظهر
سلام دوستان .بد بختی وقتی اعصاب ادم بهم میریزه و اشفته خاطر میشی .دیگه به این سادگی ها بر نمیگرده سر جاش .وقتی بقول بعضی از دوستان ادم هنگ میکنه .عوض اینکه درکت کنن .بیشتر نمک رو زخمت میپاشن .اما هیچی بیشتر از اینکه به ادم دروغ بگن و ادمو احمق فرض کنن دلو اتیش نمیزنه .وقتی به روشون میاری میشی بی ملاحظه .وقتی به روشون نمیاری .میگن چقدر خنگه نفهمید .خب با کدام اهنگ شما باید رقصید .خدا به دادمان برسه .

ozil_m
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۴۸ بعد از ظهر
بنــام حق
مجموعه چرا؟(6)، اثری از دل خاک خورده من
باباجون سالگردت رو تسلیت میگم

******************

ســـــلام


بابا ! چرا هر کسی بهم میگه از بابات چی یادته ؟
فقط میتونم بگم اون لحظه ای یادمه که روی تخت بیمارستان بودی و هر چی صدات میزدم جوابمو نمیدادی و دیگه نداادی و دیگه نشد یه بار فقط صداتو بشنوم؟!...:-2-15-:
بابا ! یادمه 9 سالگی یه بار اومدی به خوابم !
توی خواب در خونه رو زدی اومدم اومدم بیرون گفتم کیه ؟
تو هم فقط نگام میکردی...
اومدم نزدیک گفتم خدا این کیه شباهت زیادی به بابام داره ! همچنان میومدم نزدیک دیدم وااای خودتی ...
پریدم تو بغلت و خیلی خوب بود اون لحظه وصف نشدنی ...:-2-15-:
چرا اولین و آخرین باری که اومدم در آغوشت توی خواب بود و تمام؟!
چرا الان دیگه هرچی میخوام یه بار دیگه ببینمت دیگه نمیشه...حتی توی خواب:-2-39-:
خیلی حیف شد که سالگردت خونه نیستم بیام سر مزار:-2-39-:
ولی اومدم اینجا بهت بگم همیشه بیادتم و میدونم تو هم همیشه کنارمی...:-118-:
همیشه واست دعا میکنم و امیدوارم در آرامش کامل باشی
:-118-:

*******************
پ.ن:
مینا جان:-118-:
هانی جان :-118-:
هاستی جان مرسی:-118-:
آجی سامان:-118-:
سانی جان:-118-:
*******************
حسین 18 فروردین 91
شب بخیر

~jOojoO.tAlA~
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۱۱ بعد از ظهر
به نام خدایی که همین نزدکیی هاست !
تازگی ها حسش نمیکنم ، شایدم سرش شلوغه که وقت منو نداره !
دلم گرفته اونم خیلی
خیلی سخته خوددار بودن ، ولی وقتی به اونجایی که باید برسه میرسه دیگه نمیتونی خوددار باشی و بغضتو قورت بدی ولی با این حال من قورتش دادم...
همه برام آرزو کردن امسال سال خوبی باشه ولی به نظرم نیست چون از همون اولش هم بد و مزخرف شروع شد
.
.
.
دیروز یه دوستی بهم یه اسمسی داد و گفت بزرگترین آرزوت همین الان چیه ، وقتی جوابشو دادم گفت چقدر قشنگ و معنوی . . . آخرشم بهم خندید که چقدر ساده ای هرکی بود کلی آرزوی مالی میکرد ! هه! یه آدم چقدر میتونه پول دوست باشه! خب احساس اون لحظه ی من به مادیات فکر نمیکرد! بگذریم...
این چند وقته انقدر اتفاق افتاده برام و خبر از این ور اونور شنیدم که منی که همش به زیبایی های زندگی فکر میکردم به این باور رسیدم که هیچ قشنگی نداره و به زور میخوایم قشنگش کنیم
این واقعیته ماجراست!
زدن به بیخیالی و سرخوش بودن یه طرف دیگه قضیه اس!
شایدم وقتی خودمو میزنم به بیخیالی همه فک میکنن هیچی حالیم نیس و از هفت دولت آزادم!
تازه به این نتیجه رسیدم که هیشکی کاملا منو نمیشناسه حتی خدا . . .
پس من چقدر تنهام!
خوش به حال دیوونه ها
یا کسایی که فقط به فکر رنگ موهاشونن و اینکه چه وسایل آرایشی رو استفاده کنن یه جورایی همه زندگیشون تو این چیزا خلاصه میشه! سرخوشی یعنی این! زندگی یعنی این!
خودم به همه میگم شادی بهترین چیزیه که هرکی میتونه تو زندگیش داشته باشه 1 ساعت عمر داشته باش ولی شاد باش...
تو شادی ولی دیگران شادیتو خراب میکنن واقعاچرا ؟ نمیگم به عمد ولی این اتفاق می افته و ناخواسته روحیت تحلیل میره...
من گم شدم !
قول دادم گریه نکنم ، بغضمو با یه لیوان آب قورت میدم که اشکام سرازیر نشه!
شایدم حکمت جمعه بودنه!
غروبش که تموم شد
پس چرا من خوب نشدم . . .
19 فروردین 91 . . .

feedback
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۲۸ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام نامی او :-2-40-:
هفتمین خاطره ی سال 1391 خورشیدی :
سلام به همگی :-2-25-:
جمعه شبتون بخیر :-2-40-:
فاز محسن :-2-22-: :
یادم رفت دیروز اینو بگم. ساعت 8 صبح که به طرف یونی میرفتم. تو مترو بودم که محسن زنگ زد. اولش نفهمیدم. گوشیم تو جیب کتم بود. بعد از یه ربع گوشیمو نگاهی انداختم و دیدم 2 بار زنگیده. گفتم طفلی از دیشب پرسید که سعید ببین کلاسم تشکیل میشه یا نه! شاید نیومده دانشگاه میخواد در مورد کلاس بدونه. با این طرز فکر زنگ زدم بهش. برنداشت!!! :-2-37-: بعد از اینکه رسیدم دانشگاه ، بازم زنگ زدم. همیشه یه اس ام اس اقلاً میداد. اس ام اس هم نداد! حدس زدم طبق معمول کرمش گرفته داره اذیت میکنه. چون همیشه عادت داره کرم بریزه میس کال بندازه. :-2-28-:
آقا ما هم اس ام اس دادیم :
چرا زنگ میزنم جواب نمیدی بیشعور؟!
جوابی نیومد. نیم ساعت دیگه کلاسم شروع شد. من تو کلاس نشسته بودم. استاد هم داشت تبریک عید و این چیزا میگفت. تازه نصیحتاش شروع شده بود که محسن زنگ زد! :-2-35-:
تو کلاس بودم و ردیف کنار پنجره. نمیشد از کلاس برم بیرون. واسه همین جواب ندادم. دوباره زنگ زد. گفتم حتماً کار واجب داره. پس خودش یکی دو مین دیگه اس ام اس میده. همینم شد. دو مین بعد اس ام اس داد که :
-چرا زنگ میزنم جواب نمیدی بیشعور؟! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
تیکه ی خودمو به خودم تحویل میده لامصب! شیطونه میگه بزنی ناکارش کنیا!!!
حالا من خنده م گرفته ، استادم زوم کرده رو من!!! منِ بدبخت اگه کنج بشینم استاد رو من زومه!
اگه وسط بشینم بازم رو من زومه!
ردیف جلو و آخر هم نداره. کلاً من در معرض دید استادم!!! :-2-30-:
یادمه ترم 1 یه استاد داشتیم مثبت منفی میداد به بچه ها :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
عین کودکستان!!!
آقا ما همیشه رو به روی این میشِستیم. اینم با هر جیک زدنی تو کلاس ، صاف منو نگاه میکرد. میگفت باز حرف زدی؟! منفی!!! :-2-33-:
آخه مردک من کی حرف زدم؟! آخرم بهم داد 12-13 !!!! اونم درس تاریخ تحلیلی!!! خیلی زور داره عمومی کم بشی! :-2-31-:
خلاصه حالا یه کم که گذشت ، من توجهمو دادم به کلاس. داشتم به حرفای استاد دقت میکردم که محسن دوباره زنگید!!!!!!!!! :-2-09-:
بعد از دو تا زنگ ، وقتی دید جواب نمیدم ، اس ام اس داد که :
-حالا فهمیدی چرا جواب نمیدادم بیشعور؟!
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اینو که زد ترکیدم از خنده!!! فهمیدم اون موقع سر کلاس بوده که جواب نمیداده. :-2-06-::-2-06-:
حالا رسیده به من ، انقدر جدیه که نگو!!!
فکر کن قیافه اش از لحاظ جوک بودن عین جواد رضویانه! ولی مثل اون مدام نمیخنده. کاملاً جدیه. وقتی میبینیش در نگاه اول خشکه خشکه! یه کم که با شخصیتش آشنا میشی میفهمی که بابا این جدی بودنم فیلمشه! کلاً بازیگریه واسه خودش.
یه بار چنان جلوی استاد جدی حرف میزد که من داشتم میمردم از خنده. این وسط استاد فکر کرد من دارم مسخره بازی در میارم. نگو اون داشت استادو مسخره میکرد! تا این حد مضحکه کاراش! :-2-06-:
یه بارم بهش گفتم بیا 98ایا عضو شو گفت از کتاب و رمان خوشم نمیاد. خوب میشد اگه می اومد. :-4-: همه تون هر شب میخندیدین. :-4-:
خوب دیگه
ما بریم سی خودمان
شما هم سی خودتان
بدرود



وقتی میخندی ، صدایت را کمی پایین بیاور
شاید خانه ی غم ناراحت شود!
سعید | 18 فروردین 91 | 22:28

رضاره
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر
نمیدونم ولی خیلی خستم از اینکه همش باید رقابت کنم با کسایی که تا حالا ندیدمشون حتی اسمشونم نشنیدم
خستم از این روزهای بی هدف که فقط محض فرار از سوال های بی ربط مردم خودمو مجبورم با درس سرگرم کنم
درس چه واژه ی سختیه برای منه خسته و بریده از همه جا
چرا باید بعضی وقتی اینجوری باشه
چرا یکی میتونه درداشو پنهون کنه و باعث افتخار باشه اما یکی حتی ندونه که دردشو چه جوری تحمل کنه
خسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس تم

elnaz 90
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
جمعه ساعت 10.40 شب سلام:-2-25-:
امروز دلم گرفته شديد:-2-15-: اونوقتا كه اصفهان زندگي مي كرديم بعد تابستونا هميشه تهران بوديم اول مهر كه برميگشتيم اصفهان مامانم تا چند روز هي مي گفت دلم مي گيره من مسخره مي كردم كه چرا انقدر احساساتي تو:-2-39-:الان دركش مي كنم تازه:-2-39-: من اونوقتا مي رفتم مدرسه دورم شلوغ بود خيلي نمي فهميدم. الان بعد از اونهمه شلوغيه عيد و مسافرت و اينا يهو دورم خالي شده اين چند روز، امروزم كه جمعه بود بدتر ديگه، همش ياد اين ميفتم كه پارسال اين موقع مامان بزرگم زنده بود مي رفتيم خونه شون هر جمعه، امسال هيچي ديگه:-2-15-: اين كلاساي مزخرفم تازه از فردا مي خواد شروع شه، به قول خواهرم 15 روز بسشون نبوده انگار كه اين هفته رم كامل تعطيل بودن:-2-28-: مي گه براي كاراشون چندجا زنگ زدن همه مي نداختن كارو واسه شنبه، تعطيلات رسمي بوده:-2-28-:
باز خوبه امروز از صبح رفته بوديم خونه خواهرم وگرنه خل مي شدم تو خونه، يه كتاب قشنگم نيست بخونم:-2-37-: درسم كه اصلا" حسش نيست. مي خواستم از بعده عيد تست بزنم اما حوصلم نمياد شروع كنم:-2-37-: مي دونم بايد بيفتم رو دور شلوغيو زياد شدن كارام تا بتونم واسه درس خوندنم برنامه بريزم انگار آدم هرچي بيكار تر باشه تنبل تر مي شه:-2-41-: يه بنده خدايي پيدا نميشه يه كتاب قشنگ بگه من امشب بخونم؟
ديروز از بيكاري نشستم آلبوممو نگاه كردم، دقت كردين آلبوم ديدن با عكساي توي كامپيوتر و لپ تاپ ديدن چقدر حسش فرق داره؟ اين روزا ديگه با موبايل و دوربين ديجيتال همه عكس مي ندازن كسي عكس ظاهر نمي كنه. قبل از عيد نشستم يه سري از عكساي قشنگو كه مال نامزديو عروسيا و كلا" مراسم مختلف بود جدا كردم دو سه روز پيش بردم ظاهرشون كردم، دوست ندارم همه ي خاطراتم محدود بشه به عكساي توي كامپيوتر. دوس دارم يه وقتايي مثل ديروز بشينم صفحه صفحه آلبوم ورق بزنم و ياد خاطراتم بيفتم. حسش بهتره:-2-41-:

+ مينا جون مي دونم خيلي ديره اما تسليت مي گم بهت
+اين دوستان جديدا" كم خاطره مي نويسنا:-2-28-:

hamid_diablo
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۰۰ بعد از ظهر
سلام بچه ها

خیلی ناراحتم .سر هیچ و پوچ زدم داداشمو ناکار کردم.امروز 2 تا داداشام به همراه بابام رفته بودن قم و جمکران.اما من صبح حوصله نداشتم از خواب بلند شم و باهاشون برم.داداش کوچیکم که 14 سالشه گفت خاک تو سرت کنم که برای زیارت حال نداری

من یه کم عصبانی شدم اما چون خوابم میبرد بهش چیزی نگفتم.رفتن و برگشتن و از قضا مادربزرگم واسه ناهار اومده بود خونمون.داداش کوچیکم تا مادربزرگمو دید گفت که حمید باهامون واسه زیارت قم نیومده .

تا اینو گفت مادربزرگم به من گفت که تو کافری و اصلا از این جور چیزا سرت نمیشه و خلاصه اینکه کلی دری وبری بهم گفت و منم که از صبح از دست داداشم عصبانی بودمیه چک آبدار بهش زدم.انقدر این چک محکم بود که الان هم کتفم داره درد میکنه

اولش خیلی خوشحال شدم که این کار رو کردم اما الان پشیمونم دلم به حال داداشم سوخت

من خیلی بدم:-2-06-:

NAVA22
۱۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۴۳ بعد از ظهر
می خوام خواب اقاقیاها را بمیرم.
خیال گونه
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب ِ اقاقیا ها را
بمیرم.
می خواهم نفس ِ سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم
در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعات ِ عصر
نفس ِ اطلسی ها را پرواز گیرم.
احمد شاملو. از این گونه مردن
سلام.
امروز تازه عروس عمه م و دیدم... از یه جهت دلم براش سوخت از یه جهتم خوشحال شدم... اوم... یه دختر وقتی ازدواج می کنه هرچقدرم که شوهرش بهش محبت کنه و براش سنگ تموم بذاره باز به محبت و توجه خونواده ی همسرش نیاز داره... به اینکه به عنوان عضوی از خونوادشون قبولش کنن و بهش احترام بذارن و براش ارزش قائل بشن... پسرعمه ی من خیلی خیلی لجبازه و حرف حرف خودشه... وضع مالی عمه ام اینا هم خیلی خوبه و اولین ملاکشون برای زن دادن پسراشون یا شوهر دادن دخترشون وضع مالی طرفه! بعدم یکی رو می خوان که غلام حلقه به گوششون باشه و حرف روی حرفشون نیاره! این دختری که پسرعمه م انتخابیده وضع مالیشون آنچنانی نیست... اندازه ی خودشون دارن ولی... بخاطر همین اصل عمه و شوهر عمه م محل بهش نمیذارن از این جهت ناراحت شدم ولی از دختره خیلی خوشم اومد! خوب از پس عمه م و زبونش برمیاد!!! می تونه زندگیش و جمع کنه...
خدا این پدیده ی کهیر و نصیب گرگ بیابون نکنه! بستنی ،چیپس، پفک، کرانچی، بادوم زمینی، هندونه، غذاهای سرخ کردنی، فست فود، فلفل، سس مایونز، یی کچاپ، تخمه، عسل، کاکائو و... همگی ممنوع:-2-38-:!!!
این چن روزه همه ش یا مرغ خوردم یا نون پنیر... بجز دیشب که ناپرهیزی کردم و امروز چوبش و خوردم و نه تا کهیر دیگه اظهار وجود کردن!!!
این قدر این هوا رو دوس دارم... خنک...
هیشی برویم پی درس و زندگانیمان
شب خوش.

*N!LooFaR*
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۵۱ قبل از ظهر
*بسمه تعالی*

سلام:-2-25-:

جمعه 18 فروردین:-2-38-:
البته این خاطره مال دیروزه:-2-41-:
دیروز پای نت و اندرون سایت بودیمhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_173.gif که خاله جانمان زنگولید و گفت بیا بریم خرید...... ما هم که عاشخ خرید موباشیم وسوسه شدیمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gif ...... ولی خو هنو موخواستیم تو سایت بمونیمhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_mad.gif.......... آخه چیرا هوشکو مارو درک نموکونه ما تازه داشتیم خاطره های بچه هارو موخوندیمhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_mad.gif .......... ولی به خاله جانمان گفتیم باجه ما موآییمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/hi5.gif....... ولی همشنان پشت کامپیوتر نشسته بودیم و داشتیم خاطره موخواندیمhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_173.gif:-2-35-:......... همن جوری داشتیم خاطره هارو موخاندیم که یهو بدیدیم دوباره گوشیم زنگولید............ خاله جانمان بوت گفت نزدیکه و داره میرسه اونجایی که قرار گذاشتیمhttp://www.pic4ever.com/images/229.gif.......... آخا ما اصلا حواسمون نبود نیم ساعت گذشته و ما هنو پای کامی موباشیمhttp://www.pic4ever.com/images/229.gif....... یهو از جا پریدیم و بدیو بدیو حاضر شتیم ( خودمونم در این سرعت عمل موندیم:-2-27-: ) ...........و همشنان بدیو بدیو از خونه اومتیم بیرون تو راهم همین جور در حال بدیو بدیو بوتیمhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_032.gif......... انقد دوییدیم که صورتم عین لفو قرمز شده بود:-2-14-:........ حالا ما داریم با سرعت نور می دوییم این خاله جانمون هم هر 5 دیخه یه بار می زنگوله موگه کوجایی؟:-2-42-:......... ما هم از هر 5 تا زنگش یکیشو حفاب مودادیم و هر دفه موگفتیم که 2 دیخه دیه میرسیم :-2-35-::-2-06-:......... این خاله جان ما هم عصفانی شده بوت هی سر ما دات موکشیدhttp://www.pic4ever.com/images/5.gif .......خو به من شه که دیر رسیدم همش تخصیر خاطره ی بشه ها بوت خو:-2-42-:
آخرشم با این همه بدیو بدیو نیم ساعت دیرتر از خاله مان رسیدیم:-2-22-: .......ولی تونستیم با موفقیت خرید بنوماییم آخه این خاله ی ما موخواست واسه دخمل داییه ی کوشمولومون که تازه دندون در آورده لباس بخرهhttp://www.millan.net/minimations/smileys/babygirl.gif .......بهد کلی گشتن مخازه ها یه لباس خیلی خوشمل سرخابی براش گلفتیمhttp://www.pic4ever.com/images/626gdau.gif..... ولی ما بسی دوز داشتیم همه ی لباسهای کوشمولوی مخازه رو واسش بگیریم :-2-41-:
بالاخره بهد خرید راهی منزل مادری بزرگمان شتیم http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girl_cleanglasses.gifو شب را آنجا بماندیم آخه قرار بود فردا ناهار این دایی ما به اونجا بیاید و هروختم که دایی جانمان به خونه ی مادربزرگمان موآید ما به خاطر دخمل داییمان حتما اونجا حضور به هم می رسانیمhttp://www.kolobok.us/smiles/standart/yes4.gif آخه در حال حاضر این یه ذره بشه عخش ما موباشد و ما هی دلمان واسش می تنگولهhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_rockingbaby.gif
اینم از خاطره ی دیروز من:-2-38-:

negar_asali
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۱۷ قبل از ظهر
سهلام:-2-25-:
واييييييي بچه دختر عموم بدنيا اومد :-2-16-: چقد خوشحالم يه پسر تپل و خوشگل چشم سبز مثل خودم خاله قلبونش بره از ديشب دردش گرفت و برديمش بيمارستان منم همراهش بودم استنباي ايستاده بودم بهش گفتم بيا و سزارين كن گفت نه دوست دارم طبيعي باشه منم مظلوم چيكار كنم دردش شديدتر شد تا دقيقا ساعت 11 بعداز ظهر آقا پسرشون قدم رنجه كردن
اين روزا خيلي درگيرم و زودم خسته ميشم:-2-15-:
الان كه وارد پرو فروغ و هستي شدم نوشته بود دسترسي به اين صفحه امكان پذير نميباشد كجا رفتن دوتاشون:-2-30-: يكي به من بگه


بعضيا فقط ادعا هستن هيچي بارشون نيست يعني مثلا ميخوان نشون بدن شجاعن هيهيهيهيهيهيه مثلا ميخوان نشون بدن بيشتر از سنشون ميفهمن ههههه
بچه ان و ميخوان نشون بدن بزرگن

بچه هاي گل خاطره نويسي:-118-:
باي:-118-:

+Lily
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۱۴ قبل از ظهر
چيزهايي هست كه نمي توان به زبان آورد, چرا كه واژه اي براي بيان آن ها وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد,
كسي معناي آن را درك نمي كند. اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درك مي كني... اما هرگز اين
دست هاي تيره اي را كه قلب مرا در تنهايي گاه مي سوزاند و گاه منجمد مي كند, درك نخواهي كرد.

بهنوش بود که یه روز گفت « عشق درد میاره » ؟ نه ؟ عشق آدمو از پا میندازه حتی ...
وقتی کلاس سوم دبستان بودم ، یه سریالی میذاش ، نمی دونم خانه در آتش یا آتش در خانه
درباره ی مواد مخدر ومعتادا بود ... اون موقع پیش خودم حساب کتاب کردم که از بابام که گذشته ، برادرام چی ؟ خیلی بچه بودم ولی شب و روز دعا می کردم که برادرام معتاد نشن ... همیشه مشکلات به نظرم مشخص و ساده بودند ... نه این چیزایی که الان باهاشون رو به رو شدم ...
موقع دعا کردن و خواستن از خدا مواظب کلماتی که بکار می برین باشین ... حواستون باشه چی میخواین ...

دلم برای خیلیا تنگ شده ؛ بیشتر از همه بهنوش و نیلوفر :-2-39-:
یکیشون بهمون شادی تزریق می کرد یکیشون رویا / قدر اون روزا رو ندونستیم
بعضی شبا مثل دیشب که خوابم نمی برد به آدمایی فکر می کردم که رنجوندمشون / دلشونو شکستم
گاهی دلم میخواد یه تابلو « به من نزدیک نشوید » بگیرم دستم ، کسی با من دوست نشه که بعدا ضربه بخوره از دیوونه بازیای من
میشه همزمان که از یه نفر تا حد مرگ متنفری ، اندازه ی تمام دنیا دوستش داشته باشی ؟ بخوای حالشو بگیری ولی راضی نیستی خار به پاش بره ؟ از رفتارش بیزار باشی ولی همه جوره بش اعتماد کنی ؟ من الان همچین وضعیتی دارم ...
خدا گل اضافه اومده بودی منو ساختی ؟ بینی و بین الله خودت پشیمون نیستی ؟
چقدر دلم میخواد به جای رابینسون کروزوئه بودم ...
کوثر :-2-40-: خیلیه که یه نفر حتی از نوشتنت بفهمه تو حالت خوب نیس ...

تو گلو گرفته را با آب درمان می کنی
بی تو آب در گلوی من گیر می کند ،
با تو
اما
نقطه چین ...

aili
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۴۶ قبل از ظهر
بنام خدا
سلام
اول از همه ميناجان تسليت منم بپذير، خدا بهتون صبر بده
راستش پدربزرگ منم (پدر مادرم)چند روز قبل ازعيد عمرشو داد به شما:-2-15-:اون موقع نگفتم به كسي چون نمي خواستم نزديك عيد كسي رو ناراحت كنم، چند روز ديگه چهلمشه، ميخوام بگم من حال و هواتو درك ميكنم، خدا همه ي رفتگان رو بيامرزه
--------------------------------
خاطرات شمال محال يادم بره:mrgreen:
آرام :-2-39-:خوش به حال آیلی کوفتش بشه ایشالا :-2-40-:
دختره ي چش سفيد، آهِت گرفت، مسموم شدم:-2-42-:چقدر گفتيم تو هم بيا نيومدي، سبزي ِ نامرد:-2-42-:
شرح ماوقع:ما دهم فروردين با كلي دعوا و اتفاقات قبلش! تبريز را به مقصد ساري ترك كرديم،يازدهم فروردين عصر رسيديم به پلاژ مورد نظر، آرام جانمان و خانواده ي محترمشون شب زحمت كشيدن تشريف آوردن پلاژ ديدن ما:-2-40-:ما در پلاژ هيچ گونه وسايل پذيرايي نداشتيم خو:-2-15-:تو ليوان هاي لنگه به لنگه ي مسافرتي چايي ريختم:-2-06-:يكم بيسكوئيت و پسته و بادام زميني هم ريختم تو پيش دستي مثلا پذيرايي كنم:-2-06-:يكم نشستيم صحبت كرديم، بابام و دومادم(همسر آرام:-2-22-:)كه صحبت هاشون گل انداخت از همون اولش(داخل پرانتز يه ماجراي خنده دار:ما تو پلاز دو تا از اين تخت هاي تاشو داشتيم كه وقتي جمع ميشد به شكل مبل درميومد، ولي براي نشستن دونفر كوچيك بود: قبل از رسيدن دختري و خانواده ش، به پدري گفتيم با دومادم دوتايي باهم روي يه مبل نشينيدها يه موقع! گفت باشه، ولي وقتي دختري و دومادم و نوه هام تشريف آوردن ديدم دومادم و پدري به زور رو يه مبل نشستن، جاهم نميشن:-2-06-::-2-06-::-2-06-:خيلي صحنه ي باحالي بود:-2-06-::-2-06-::-2-06-:)تو جمعي كه نشسته بوديم من خودمو خيلي كوشولو حس ميكردم كه با آرام جان دوستم! خب دومادم كه با بابام صحبت ميكرد، آرام هم با مامانم، من تهنا موندم، با نوه كوشولوم بازي كردم:-2-38-:
بعد دخترم و خانواده شون تشريف بردن قرار شد من از صبح برم خونشون، شب هم خانواده زحمت بدن بهشون براي شام بيان،ولي من ظهر رسيدم خونه ي دختري بعد دومادم و نوه هام رفتن مهموني برا خودشون، من با دختري ناهار خورديم (عدس پلو)اينقدرم خوشمزه بود، دست دخترم درد نكنه، از يه رفتار آرام جوني خيلي خوشم اومد اونم اينكه سر غذا اصلا تعارف نمي كنه كه هي غذا بكش بخور:-2-40-:بعد از ناهار من موندم و دخترم :-2-37-:اينقدر حرف زديم، بيشتر من حرف زدم:-2-28-:فقط حيف من يكم مريض بودم، اصلا انرژي نداشتم بتونم كمكش كنم:-2-15-:دخترم تو خونه شبيه مامان ها بود:-2-22-:شب اول دومادم و نوه هام از راه رسيدن، دومادم تا رسيد به من كه روي مبل نشسته بودم گفت: شما چرا نشستي اينجا پاشو برو تو آشپزخونه كمك آرام!مگه تو مهموني؟!(آقا اين دوماد ما اينقدر خونگرم و خوبه، من حس ميكردم داييمه! اصلا حس غريبگي نسبت به ايشون نداشتم:-2-40-:)منم گفتم دختري نميذاره:-2-15-:دخترم هم گفت: كاريش نداشته باش، مريضه، دخترم از من دفاع كرد:mrgreen:بعد خانواده اومدن بعدش شام خورديم كه متاسفانه من و خواهرم بخاطر مريضي نتونستيم بخوريم، ولي بابا و مخصوصا مامانم يه عالمه خوردن، دست دخترم درد نكنه، موقع شام، آرام سرسفره نمك نياورده بود باباي منم نمكي!نمك خواست، اين آرام جان هم ميگه من عمدا نمك نميارم سرسفره تا خانواده نمك نخورن زياد، ضرر داره، تا نمك رسيد سر سفره دومادم از فرصت استفاده كردو كلي نمك ريخت تو غذاش:-2-06-: بعد از شام دخترم دسر ژله آورد گذاشت جلوي دومادم كه اينا رو قسمت قسمت كن بريز تو پياله بده به همه، دومادمم ميگه من نميتونم ببر بده به آيلي:-2-06-:دخترم بازم از من دفاع كرد گفت نه اون مريضه:-2-38-:ولي من پاشدم رفتم ژله رو گذاشتم رو ميز خودم و به كمك نوه ي ارشدم ژله رو تقسيم كرديم، يكم كار پرمشقتي بود انصافا! دومادم از اول، خودش دونست كه حواله كردش به ما:-2-28-:حالا اين وسط به من و نوه م كه با مصيبت داشتيم ژله رو تقسيم ميكرديم ميگه دارين جراحي ميكنين؟؟؟:-2-06-:
بگم از نوه هام: دختر بزرگ آرام جان كه خانومي شده واسه خودش:-2-40-:اما اين كوچولو، واي اينقدر خوردنيه، آدم دلش ميخواد قورتش بده،اول ابتدايي ميخونه:-2-40-:موهاشم بلنده، اينقدر گرفتم تو بغلم فشارش دادم! اصلا هم گريه نميكنه، فقط ميخنده، كلي هم تو كارهاي خونه كمك ميكنه ها! اينقدرخوب با سليقه خيارهاي سالادو خرد ميكنه و تزئين ميكنه!
موقع برگشتن به چند دليل نتونستم آرام جان و خانوادشو از نزديك ببينم و خداحافظي كنم، اولا اينكه بابا نذاشت توقف كنيم چون ظهر از ساري حركت كرديم بايد تا شب ميتونستيم تا يه مسيري رو بريم و شبو اونجا بمونيم و دوم اينكه موقع ترك شهر شديدا دلم گرفته بود:-2-39-:بغض كرده بودم ترسيدم موقع خداحافظي گريه م بگيره آبروم بره:-2-15-:من ميگم ديگه آرامو خيلي دوست دارم:-2-40-:
از اينكه نتونستم آوا خانوم رو ببينم هم خيلي متاسفم و هم خيلي شرمنده، واقعا دلم ميخواست ايشون رو هم زيارت كنم، هرچند اونجا افتخار صحبت تلفني باهاشون رو داشتم:-2-40-:
اين بود انشاي من
دل همه تون جيز
پ.ن آرام نميدونم بگم بخاطر اون خانم و همسرش ناراحت شدم يا خوشحال!:-2-39-:چه پاياني داشت عشقشون:-2-39-:خدا اون خانم رو بيامرزه، به همسرشون هم صبر بده:-2-39-:

-MARYAM-
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۴۷ قبل از ظهر
سلام
امروز یه دوست بهم گفت که یکنفر نودهشتیا تورو از لیست دوستاش خذف کرده.
گفتم کی؟اخه ادد لیست من فقط دوستای صمیمی من هستن
گفت:فلانی
اهای فلانی:
اگر اون مسئله رو گفتم بیشتر از همه واسه من سخت بود اگر اسم اون شخص رو نگفتم وهیچ وقت هم نمی گم برای اینه جون عسل رو قسم خوردم.
دلیل ناراحتیت چیه؟به هر صورت من ازت دلخورم واگر درخواست دوستی بدی رد میکنم چون واقعا ناراحتم کردی
نه واسه اینکه از دوستات خارج کردی.واسه این که بهم گفتی ناراحت نیستی ولی ناراحت شدی.

خاطره امروز من از الان مشخصه:اول صبحی گوشیم لرزید پاشدم خدا یا چیه نگو ساعت رو تنظیم کردم پاشم.قلبم ایستاد.
همچنان که اینجا هستم دارم لباس مدرسه رو هم اتو میکنم.از کاری که متنفرم وهمیشه انجامش میدم.
اخ مدرسه کاش تابستون زود تر بیاد.
دلم گرفته...
من چرا انقدر زود اعتماد میکنم؟:-2-28-:خوب خودم جوابشو میدونم چون یه تختم کمه:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
اخه من فقط میخواستم شخصیتش زیر سئوال نره نمی دونم شاید خودش دوست داره.
به هر صورت اصلا دیگه مهم نیست.
بی خیال
ظهر همتون بخیر:-2-14-:اه ببخشید الان صبحه:-2-37-::-2-37-::-2-37-:

~شب خیس~
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۵۶ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:...امروز فك كنم 19 فروردينه ...:-2-15-:.........وايييييييييي از اين ماه بدم ميااااد...:-2-28-:..ولي بي احترامي به فروردينيهاي عزيز نشه ها .:-2-40-:...خيليييييييييييي جالـــــــــــــبه .:mrgreen:...اينكه ديشب همه بي خوواب شدن ..:-2-39-:....منم بي خواب شده بودم ..:-2-30-:..ساعت 7 صبح خوابيدم :-2-35-:...10 هم بيدار شدم .:-2-27-:..سرمم داره ميتركه .:-2-31-:..ولي ديشب دو ص تايپمو تموم كردم ...:-2-16-:دلم بسي گرفته بود :-2-34-:...اومدم بذارم تو سايت كه ....سايت باز نشد كه نشد .....منم رفتم بخوابم اما تا 7 بيدار بودم .....الانم معده و اينام ريخته به هم ...نميدونم چي بسرش اومده .....خوب ديگه چه خبرا؟؟:-2-41-:؟منم سلامتي ..خبر خاصي نيس...امروز ميرم مدرسه:-2-32-: ...امتحان زيست دارم .:-2-17-:..با سارا و عاطي و اينا ميشينيم دم گپ زدن و مرور خاطرات تلخ و شيرين گذشته ....:-2-12-:.دلم و.اسه شيرين تنگ شده ...:-2-30-:واسه اون رازايي كه تو اصفهان بوديم ...يادش بخير..چقد خوش گذشت ...جاي همگي خالي....بسكه خنيديم تركيديم ....هي روزا چه زود ميگذره ......حالا سفره دلم كم كم داره باز ميشه ....به اون روزا كه فكر ميكنم ..دلم ميگيره ..چقد الكي خوش بوديم ...چه زود سوم راهنمايي و بودنمون با هم تموم شد :-2-39-:...وايييييي مدرسمونو كه نگو ....تركونديمش...يه عكس دارم اگه اپلود بشه ميذارم براتون يه تيكه از سقفه كه بچه ها ازش عكسيدن :-2-27-:...اومده پايين....تركيده ...از قسمت اصليش نگرفتن ...يه تيكشه ....كه با سارا و جمعي از دوستان و شيرين و عاطي و اينا با كمال احترام اورديمش پايين .:-2-06-::-2-06-::-2-31-:...يادمه يه بار نرفتيم بيشينيم رو كلاس....سوم بوديم ..راهنمايي ها ...نه دبستان ...اخرسال بود ...يعني دم عيد ...كلاسا شل و ول بود ....زنگ اولو دومو پيچونديم و نرفتيم ..:-2-04-:..زنگ سوم زبان داشتيم ....اگه بدونيد چه قايم موشك بازي بود ...:-2-02-:. اينم عكسش..

http://uploadkon.ir/uploads/95cfaabe0e9406343e33920c366f9cf9.jpg

..قسمت اصليش اون ور تر بود كه متاسفانه ندارم ازش عكس....اره ميگفتم ...اخرشم لو رفتيم ...ولي چون مديرمون نبود ..چيز خاصي نشد .:mrgreen:..فقط دوساعت اضافه مونديم تو مدرسه :-2-01-:...البته بيكار ها ....هممونم به قول خودشون 5 نمره ازمون كم شد ولي چرت ميگفتن....هيچي كم نكردن ...خلاصه اون روز زنگ زده بودن خونه هامون و اينا ولي ما تلمون قطع بود . گوشي هاي مامي و باي منم جواب نداده بودن ....(يه بار شانس اوردم :-2-13-:)اومدم خونه بابام سرما خورده بود خوابيده بود :-2-17-:...تا اومدم گفت كجا بودي ؟چرا دير كردي؟؟ديدم خوابه ...گفتم زبان تقويتي گذاشتن ....اونم پيشو نگرفت و خوابيد ....الان برم كم كم كم كم كم حاضر شم واسه مدرسه .......باباي...البته اين شقفه كه چيز خاصي نبود ...كاش از ديواراي كلاسمونم عكس داشتم و براتون ميذاشتم ...امسال كه رفتيم رنگشون كرده بودن ...بچه هاعكسشو دارن ....وايييي.من برم ...باباي...

شبنم
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۵۸ قبل از ظهر
شنبه 19 فروردین 90

روزبه هم فوت کرد... توی غربت و تنهایی. همون جا هم به خاک سپرده شد. دیروز وقتی داشتیم از پله های خونه دایی بالا می رفتیم حساب کردم دیدم تو چند سال اخیر هر باری که رفتم خونه اش به خاطر عزاداری و فوت یکی بوده. یه عالمه خاطره با دیدن خسرو اومد تو ذهنم. به خاطر شباهتش با دایی . مغازه اسباب بازی فروشی که حالا سوپرمارکت شده و ... میگن بدی عمر دراز اینه که فوت عزیزانت رو به چشم می بینی. بیچاره زن دایی .... خدا روزبه رو بیامرزه...


تازه این روزا داریم عید دیدنی هامونو پس میدیم. خونه چند نفری هم هنوز نرفتیم


امروز بنا به روایات روز شرف الشمس و برآورده شدن حاجاته. از زمان طلوع تا غروب آفتاب. اگر توی گوگل سرچ کنید براتون اطلاعاتشو میاره. برای ما هم دعا کنید

-آخا ما دلمون خاطره های با شلکک موخواد چیرا نموذارید بشه ها شلکک بذارن:-2-15-: (ما که با گوشی ام اومدیم و خاطره های شکلکی بچه ها رو خوندیم حالا با یه کم سرعت کمتر عوضش این شکلک ها کلی روی روحیه ما تاثیر مثبت میذاره......حداقل واسه من که این جوریه:-2-15-:)

عزیزم ما هم قصد ناراحت کردن کسی رو نداریم ولی بعضی از دوستان توی خاطراتشون عکسها و اسمایلهای خیلی سنگینی میذارن . گاها یه پست 50 تا 100 تا اسمایل داشته. بچه هایی که تاپیک رو با اینترنت حجمی باز میکنن کلی از حجمشون میره ضمن تاخیر توی باز شدن صفحات و به هم ریختن شکل ظاهری تاپیک/. تا حد معقولش مشکلی نداره ولی بیش از اندازه و پشت سر هم نه

هفته ی خوبی داشته باشیدهمگی :-2-40-:

·•● samir ●•·
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۰۰ قبل از ظهر
دلم گرفته ، باعث اذیت و آزار کسی شدم که برام یه دنیا عزیزه ، اه لعنت به من ، چه قدر یه وقتایی بی ملاحظه می شم ، حالم خیلی بده . مدرسه ام الان ، چقدر خوبه مدرسه برای هر معلمی یه سیستم باشه ،دلم چقدر تنگه

amin_delpiero
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۱۳ قبل از ظهر
سلام

امروز یک روز خاص بود همه ساعت 7 صبح بلند شده بودن و داشتن همه چیر رو محیا می کردند

همه برای 2 ساعت هم که شده کینه ها رو کنار گذاشته بودند و با دلی پاک و بدون هیچ گونه ریا نشسته بودن بر سر یک سفره و با هم بگو و بخند داشتند

فارغ از تمام مشکلاتی که داشتند و در اون لحظه فقط و فقط به شادی همدیگر فکر می کردند

ساعت 8:30 صبح یکی داشت به اون آجیل تعارف می کرد ، دیگری قرآن می خوند و یکی دیگه به تلویزیون خیره شده بود

و در ساعت 8:44 دقیقه صبح همه سر سفره هفت سین منتظر شروع سال جدید بودیم و ثانیه ها را دنبال می کردیم برای چند ثانیه به محبت و سرشار از مهربانی و یاد گذشتگان فارغ از هر گونه مشکلی کنار هم بودیم تا دلهامیان رو با سال جدید نو کنیم و هر چه کینه و بدی را از خود دور کنیم

چه زیبا بود لحظه ای سال تحویل همدیگر را در آغوش می کشیم ییعنی نشان می دهیم به هم محبت داریم
آن لحظه که اسکناس های تا نخورده را به همدیگر هدیه می کردیم و چه شاد بودیم آن لحظات زیبا ،

امیدوارم سال نو بر ه8مه مبارک باشد (البته با تاخیر) ولی امیدوارم همیشه قلبمان مالامال از امید و آرزوهای دست یافتنی و بخشش باشد

یک سال دیگر از زندگی همه ما گذشت ولی کاش تغییراتی در زندگی ما رخ دهد که باعث رضایت همه بشود

hamid_diablo
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۱۶ قبل از ظهر
وقتی که شب میشه و میخوام بخوابم خیلی خوشحال میشم

آخه فقط شبا و قبل از خواب میتونم به رویاهام فکر کنم و غرق تخیلاتم بشم

فقط این موقع هست که به تمام آرزوهام میرسم و عشقمو در کنار خودم میبینم

اما وقتی صبح میشه میفهمم همه چیز تموم شده و باید به واقعیات فکر کنم و بس

#mahnaz#
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۲۴ قبل از ظهر
نمیدونم چی بگم...

دیروز مامان اینا رفتن بهشت رضا...

چه عید عجیبی بود...

البته بهتره بگم از محرم همه چی عوض شد..نمی دونم یهو چی شد که همه مریض شدن...چند نفر فوت کردن...

عجیب بود خیلی...نمی دونم امسال چطور می خواد پیش بره

شبنم جون تسلیت می گم..ایشالا غم اخر باشه...

همیشه میگن نگین غم اخر باشه..نمی دونم چرا نباید بگیم..اما خب من هنوزم که هنوزه همین میاد توی دهنم..

روزا هم چنان مییی گذره...

مطمئنا دارم هر روز به یه اتفاق تازه نزدیک می شم...

نمی دونم امروز می تونم برم حرم یا نه...

ولی می دونم که تا اخر هفته باید برم خیلی چیزا بخرم...

دیشب لباسای مجلسی رو می پوشیدم...

موندم کدومشو بپوشم...

جالب این جاست که با این هیکل لاغرم هر وقت لباس مجلسی ها رو می پوشم همه تو کف می مونن که چه جوری اندازم شده...

واقعا برا خودمم جالبه..همه اول که لباسو می بینیم میگیم وای نه این اندازه نیست اما تا یه نفر می گه برو بپوش شاید اندازه بشه و بعد من میرم اندازست...

هنوزم با این که اسمم برا مکه در اومده بازم نمی دونم باید چه ارزوهایی کنم..
خدا می دونه کی می برنمون..

3 شنبه باید برم کلاس...

خدا کنه این روزا زودتر بگذره

moria
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۰۶ بعد از ظهر
میگن خدا سوره ی توبش رو بدون بسم الله شروع کرده چون میخواسته فقط از خصوصیات خشنش حرف بزنه و اون بسم الله با اون خصوصیات مغایرت داشت واسه همینم بدون بسم الله شروع کرد
من نمیدونم چرا بعضیا مغزشون اندازه فندقه و بر عکس فندق که خیلی چیزای مفید توشه تو مغزشون هیچی نیست کما اینکه مقایسه اونا با فندق یه مقایسه بدیه و توهینی به این نعمت خدایه بابا جان وقتی به یکی توهین میکنید وتهمت میزنید و میبینید طرف جوابتونو نمیده دلیلش اینه که یا میخواد حرمتها حفظ بشه یا اصلا جزء آدم حسابتون نکرده که جوابتونو بده
من نمیدونم چرا بعضیا خودشونو دسته بالا گرفتن و فکر میکنن دیگه آخرشن نه بابا تو هیچی نیستی اینکه بعد از این همه متلک جوابتو نمیدم دلیلش اول حفظ حرمت و در حال حاضر اینه که من تو رو در حدی نمیبینم که بخوام جوابتو بدم سکوتم هم صرفا دلیلش همینه اما میبینم که سکوتم باعث شده بیای و یه مشت چرند ببافی
به قول شبنم
من دست اون دشمنی رو که دشمنی ش رو مستقیم نشون میده می بوسم . امان از دوست دشمن که این روزا خیلی ازش می شنوم
چی فکر میکردم چی شد
بعد از نوشتن این خاطره اصلا دوست نداشتم دوباره بیام سایت
سلام به همه دوستان نود و هشتی
دیشب شدیدا داغون بودم دیشب خورد شدم،له شدم
قسم به خدای احد و واحد تا اشک طرفم رو درنیارم ول نمیکنم
دیگه نمیام سایت فکر کنم تا سه الی چهار ماه
:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-:
آجی الی
فرودو
هانی
نیلوفر
شقایق
شبنم
سارا
هیوا
فاخته خانوم
آجی مهشاد
آجی زهرا
شیوا
آجی فرح
و تمامی اونایی که حضور ذهن نداشتم
:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-: ‏‎ ‎
اینم از آخرین خاطرم


STRENGHT AND HONOR



بای
اما تو این درگیریای اخیر و گرفتاریای اخیر تو دنیای واقعی به نظرم لازم بود که بیام و جواب بدم هر چند این فقط یه اخطار بود و خودم جوابیه حسابش نمیکنم چون همونطور که گفتم ارزش جوابیه صادر کردن ندااری این چند خط هم صرفا واسه خاطر یه دوست نوشتم که واسم عزیزه و از طریق اس ام اس بهم گفت که بیام والا عمرا میومدم.زمان میچرخه مطمءن باش با ادامه این روند خاطره بعدیم اصلا خوشایند نیست میل خودته ادامه بده تا منم ادامه بدم

شبنم دست درد نکنه:-2-40-:
روز ۱۹ فروردین روز شرف الشمس است، و در سال یکبار اتفاق می افتد، دوست داشتم شما هم در مورد این روز بدانید و مرا هم از دعای خودتان بی نصیب نگذارید، التماس دعا
روز دقیق شروع شرف شمس امسال ۱۹ فروردین ۱۳۹1 هجری شمسی
وقایع نجومی در این روز:
[۰۲:۱۳:۰۰] ساعت ٢ و ١٣ دقیقه اول شرف شمس است ساعت ۲٫۱۳ دقیقه بامداد
و روز بعد ساعت ۲٫۳۵ دقیقه بامداد پایان شرف شمس است.
۲۰ فروردین ۱۳۹1 هجری شمسی
وقایع نجومی در این روز:هر سال روز خاصی که خورشید به نقطه خاصی در آسمان میرسد حالتی معادل شب قدر ایجاد میکند.
که در قران خداوند دستور داده که آن را جدی بگیرند و خدا را بسیار یاد کنند تا مسیر زندگیشان تغییر کند
در آن لحظه با وضو و خواندن نماز و دعا سوزنی برداشته و از روی نوشته شرف شمس بنویسید
یعنی مثل اینکه میخواهید از روی نوشته بنویسید.
در این حالت شرف شمس انرژی شرف شمس را به خود گرفته و تا یک سال فرشته نگهبان شرف شمس به امر خدا به شما در همه امور زندگی کمک خواهد کرد.
از بین تمامی کلمات نوشتن اسم اعظم خداوند تاثیر بیشتری نسبت به سایر اسمای الهی دارد

خدایا خودت میدونی چی میخوام پس چرا معطلی منتظر چی نشستی؟
ozil_m خاطرت شدیدا ناراحتم کرد:-2-15-: سالگرد باباییت تسلیت:-2-39-: چی بگم:-2-15-:
مینا جان پر کشیدن باباییت رو تسلیت میگم:-2-15-: ببخشید اگه دیر شد نبودم اینجا:-2-39-:
سعید{فیدبک} خوشحالم که هنوز خاطراتت پر از شادیه:-2-40-::-2-22-:
راستی تو خودشی دیگه:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
برادر فرودو نابودی به جان خودم از بس تو mordor موندی اینجور شدی یه سر بیا شایر بر و بچ منتظرن:-16-::-3-:
چند وقته بسی به این تاپیک علاقه مند شده ام وقتی میام تو سایت اولین کاری که می کنم اینه که میام اینجا و خاطره ها رو می خونم........با خاطره ی شاد بچه ها خوشحال میشم و با خاطره های غمگینشون ناراحت ....حس می کنم خانواده ی واقعی 98ia اینجاس نه تاپیک خانواده
گلبرگ تو اینجایی:-2-37-::-2-37-::-2-37-: کی اومدی:-2-37-::-2-37-:
واقعا راس گفتی
من برم به بدبختیام برسم امیدوارم زودتر بتونم به مشکلم برسم تا زودتر بیام اینجا والا باز مجبورم فقط واسه خاطر اینجور چیزا بیام سایت

همتونو به اون بالاییه میسپرم:-118-::-118-::-118-:



STRENGHT AND HONOR


بای

فرودو
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۲۴ بعد از ظهر
می خوام بگم حس و حال دانشگاه رو ندارم خوش به حال شوما که درستون تموم شده
بعد می گم این تموم شه تازه شروع بدبختیاس
زندگی جریان داره و منم یه جورایی مجبورم جریان پیدا کنم و فقط می تونم امیدوار باشم که توش غرق نشم


همش فکر می کنم اگه گذشته نبود می خواستم حسرت چیو بخورم
انگاری این حسرت کوفتی رو فقط برا گذشته ساختن (انگاری نداره که!!)
خیلی وقته تصمیم دارم به خیلی چیزا تو گذشته فکر نکنم ولی نمی شه
این خود فکران که دست از سرم بر نمی دارن
خوش به حال اونی که تو حال زندگی می کنه
من که یا همش تو گذشته ها سیر می کنم یا برای آینده خیال پردازی
هیچ وقت یادم نمی مونه تک تک کارام آینده و گذشته مو می سازن


دیروز مامان شلوارمو با کل محتویات انداخت تو لباس شویی
ساعتم هم جزئی از اونا بود
پوکید:-2-31-:
حس می کنم بدون ساعت یه مرده متحرکم
نمی دونم چرا عادت داشتم(و دارم) هر 5 یا6 دیقه ساعتمو چک کنم
شاید یه جور وسواس زمانی دارم
خودمم نمی دونم دلیلشو


تا حالا نمی دونستم انقد نسبت به نوشته هام آلرژی دارم
انگاری با خوندنشون کهیر می زنه تنم
شوما چی می کشین از دستم عزیزان جان دوستان گران :-2-31-:

شب اگر شب بود که نیازی به تو نبود

گود نایت
من برم کلاس


بعدا نوشت
برادر مرتضی عبادات عالی مورد قبول
اولندش واقعا خوشحالیم که برگشتین
به دور از تنش ها باشید انشالله:-2-31-:
بعدشم الان زمان زمانیست که قول خودتون تو موردور آدم حداقل می دونه فقط اورکا هستن که هستن ولی وای به حال شایر و هابیتون و مردماش:-2-31-:

Terme1988
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۴۰ بعد از ظهر
سلام
یه دنیا غم می شینه تو دلت وقتی تو داری با دوستات می گی و می خندی یه دفه عکس یه دختر بچه رو دیوار می بینی و می بینی که زیرش نوشتن گمشده چه حس بدی پیدا می کنی وقتی در ادامه اش می خونی که اون هیچ اختلال حواس یا عقب موندگی نداشته...
چه حس بدتری پیدا می کنی وقتی فکر می کنی اون می تونسته بچه خواهر تو باشه...
چه حس انزجار آمیزی داره وقتی یه بغض به بزرگی همه دنیا می شینه تو گلوت و تو هیچ کاری نمی تونی انجام بدی...
بعدش زنگ زدم به خواهرم حال بچه اش رو پرسیدم. فک کرد من خُلم بهم خندید ولی من حالم گرفته بود یه عالمه غصه داشتم واسه مامانی که نمی دونه الان بچه اش کجاس! واسه بابایی که یه دفه دخترش نیست شد...

خدا کمکشون کنه... بیاین براشون دعا کنیم شبنم جون گفت امروز شرف الشمس...

بای

REMIX
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۵۳ بعد از ظهر
http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_sunny.gif
سلام :-2-25-:
امروز 19 فروردین 1391:-2-16-:
خوبید؟:-2-16-:
با حال و هوای بهاری چه می کنید ؟:-2-16-:
18 فروردین یعنی دیروز من توی سایت نودوهشتیا یک ساله شدم .http://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gif
خیلی زود گذشت و خیلی خوش گذشت .بابت تمام لحظه های خوبی که برام ساختین از همتون ممنونم .http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_daisy.gif
به قول شبنم امروزم که 19 فروردینه http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_sunny.gif، پس مارو هم دعا کنین.:-2-41-: دعا می کنم که همتون به تمام خواسته ها و آرزوهای قشنگتون برسید .البته اگه به صلاحتون هست .:-2-41-:
شبنم جون تسلیت می گم . غم آخرت باشه عزیزم.:-53-:
روز خوب و شاد و پر انرژی رو برای همتون آرزو می کنم .http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif


الهام .http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_daisy.gif

mina1989
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۴۰ بعد از ظهر
سلام خوبید؟

دیروز رفته بودیم بهشت زهرا وای که چه عالمی داره برای خودش....!

یه مزار نظرمون و به خودش جلب کرد که یه عالمه آدم نشسته بودن دورش ساعت 8 صبح بود رفتیم بالا سر مزار

دیدیم سه تا عکس گذاشتن یه خانم و دو تا دختر بچه یکی 4-5 ساله بود یکیم 10-11 ساله اولش فکر کردیم

تصادف کردن ولی اشتباه فکر کرده بودیم وقتی پرسیدیم فهمیدیم می خواستن برن استرالیا مجبور بودن از

اندونزی برن که یه قسمت و باید با کشتی میرفتن.... از شانس بد اینا کشتی غرق میشه. مادر و دو تا بچه ها

غرق میشن باباشونم فعلا پیدا نکردن معلوم نیست فوت شده یا زنده است....!

واییییییییییییی که چه دنیاییییییییییییییییی مسخره ی داریم ما آدماااااا.

خیلی حالمون گرفته شد آدم وقتی میره اینارو میبینه درده خودشو یادش میره.

دیشب نمی تونستم یه جا بند بشم نمی دونم باید چیکار کنم آرومشم.به روی خودمم نمی تونم بیارم میترسم

مامانمم روحیشو رو به تحلیل ببرم. صبحا هم که همسری زودتر میره من دیگه خوابم نمی بره میترسم....چیکار

کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟

شبنم جان منم به نوبه ی خودم تسلیت میگم انشاالله غم آخرتون باشه.:-2-39-::-2-15-:

آجی هستی چرا نمیای؟

آجی فروغ تو که گفتی میام؟چی شد؟

آجی هانی چرا دیگه خاطره نمی نویسی؟چرا کم پیدا شدی؟

aili وmoria و الناز(90) جان ممنونم انشاالله هیچ وقت غم نبینید.خدا رفتگانتونو بیامرزه.

aili: من به نوبه ی خودم درگذشت پدر بزرگتو تسلیت میگم.خدا بیامرزدشون.

H0NEY
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۵۶ بعد از ظهر
به نام خالق دوست

امروز اصلا نمیخواستم فاز بد بنویسم اما انگار نمیشه . دوست ندارم باعث ناراحتی بشم اما هیچکسی وجود نداره که بتونم باهاش حرف بزنم .
کاشکی فضولی نمیکردم کاشکی نمیدیدم چیزی رو که همه ازدیدنش خوش حال میشن و منو به یاد اینده مینوازه.خدایا کاشکی هیچ وقت بزرگ نمیشدیم کاشکی ...
بیخیال منم باید یه جوری با خودم کناربیام دیگه نمیشه که همرو فقط واسه خودم بخوام .میدونم خیلی خودخواهم اما دست خودم نیست ،کاشکی همش یه حدس باقی میموند .هرکسی اگه الان اصل ماجرارو بدونه با تمام وجودش میگه دختره دیوونست که واسه یه همچین موضوعی گریه میکنه اره من دیوونه ام من همرو واسه خودم میخوام بی خیال بالاخره کهباید بره
شایدعصر اومدم خاطره امروزو نوشتم نمیدونم فعلا برم تا خودش نیومده چشمای خیسمو ببینه
هانی کوچولو :-2-15-:
تنهای تهنا http://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gif

nairika
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۰۵ بعد از ظهر
از توجیه خسته ام
از این که واسه هرکاری یه دلیل داری خسته ام
کلافه ام میکنه وقتی میگی این کار یا این حرکت جواب رفتار خودته
اگه من همش بد، همش اشتباهم، خوب با جواب دادنت به این رفتارها تو چی هستی
خوبی، کاملی، یا ...
.
.
.
وقتی فهمیدم روز برآورده شدن حاجات یه تلخند زدم که کدوم حاجات؟ مگه بازم چیزی مونده که ازت بخوام؟
اصلا مگه اون چیزایی که ازت خواستم بهم دادی؟
اصلا مگه همونا رو که دادی! درست دادی؟
ولی یهو غم عالم ریخت تو دلم...
آره، بازم حاجت دارم، خیلی هم حاجت دارم...
میدونم که میدونی چی میخوام!
میدونم که میدونی اون حقشه که بهترین ها رو داشته باشه!
میدونم که میدونی اون مثل من نیست!
بد نیست...
یادش نمیره که تو چقدر خوب و بزرگی...
که چقدر بخشنده ای...
و...
به روت نمیاری که من چقدر فراموشکارم!
خودت کمکش کن و بهترین رو براش بخواه چون واقعا لایق بهترین...
آخ که چه حس خوبی داره باهات حرف زدن...
تنها چیزی ازت واسه خودم میخوام اینه که ازم بگذر، با گذشت خیلی زیاد بگذر، با یه عالم مهربونی بگذر...
.
.
.
آرزو میکنم به همه حاجاتتون برسید

رضاره
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۳۶ بعد از ظهر
سلام بازم یه روز تکراری و خسته کننده.
امروز هم مثه همه روزای دیگه رفتن به دانشگاهو تحمل رفتارهای عجیبه برخی از بچه ها و تاسف خوردن واسه برخی از کاراشون .نمی دونم شاید واسه کاراشون دلیل داشته باشن ولی حتی با دلیل نباید فک کنن دارن چی کار میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
باید برم شاید یک اتفاق خوب بیوفته استاد نیاد و روحمونو شاد کنه
به امید برگشت سریع من از دانشگا.

Archi
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۵۸ بعد از ظهر
شنبه...

سلام!

ما فقط آمده بوديم بگوييم...

بعضي وقتها مي شود ما عجيب در مي مانيم كه چرا بعضي چيزها، نه به اندازه بودنشان كه به اندازه تمام نبودنهاشان مي مانند!... دست خودمان نيست اگر بعضي وقتها دلمان براي آرزوهامان تنگ مي شود!

آقا ما دلمان آب نبات چوبي مي خواهد!...5 تا يه جور!! ( اين خيلي بي ربط بود ولي خو ما صبح تو دست يك دختربچه ديديم دلمان خواست!... سرپيري! )

ما از همان قديم نديمها! بقول مادري جانمان خنگ تشريف داشتيم. مي رفتيم پارك بستني ميوه اي بخوريم بعد هر چهار تا اسكوپ را شكلاتي انتخاب مي كرديم!... ( مديونيد فرك كرده باشيد هنوز هم اين عادت در ما هست! )...

يك هفته ست با اين صداي شتري به ملت مي گوييم سلام!... حالا صداي سرفه هايمان به كنار!.... بيخود نيست بزغاله جانمان صبح ها يا ديرتر مي آيد يا مي رود مأموريت!لابد از ترس شنيدن صداي ماست!... باز هم دم سرماخوردگي ما گرم! هيچ كس تا به حال چنين ركوردي نزده بود!!!... يعني ما از تمام خودمان به همين يه سرماخوردگي اميدوار شديم.... و بس! ( ستاد روحيه دهي به سرماخوردگان! )

رييس گروه خودمان هم بالاخره نزول اجلال فرمودند حضرت اشرف!... آب و هواي خارجه بهشون ساخته اساس!... برنزه شده!...هم اكنون شديداً تو دل برو تشريف دارن!... جيگر ميگر شده بچه مون!!! بعيد نبود اگه زودتر مي رفت دختر شايسته ( كارمند نمونه! ) هم مي شد! ( يعني ما همه ش تو فكر اينيم كه چه شانسي آورديم بزغاله جانمان نرفته بود وگرنه الان به جاي برنزه زغال اخته تحويل مي گرفتيم لابد!!!! )... من عاشق نوه شم!... كي به دو دهه اختلاف سن اهميت مي ده!... اين يك بابايي موزمار سبيل سبزه اي بي شرم و حيا هم انگار سر و گوشش مي جنبه براي اين عشق ما!...

ما آخرش يك روز مي زنيم اين حضرت كيسه خان را از وسط! شل و پل مي كنيم! گفته باشيم! خونش هم البت اگه داشته باشه پاي خودش!... اين بشر روي هم كلاً اندازه يك كيس عرض ندارد... موقع راه رفتن دستاشو به اندازه دو برابر عرض شونه ش باز مي كنه!!!...عينهو كيسه مي ماند!... از زمان گوريليت به اين طرف هيچ كس را نديديم مثل اين راه برود!... كلهم دل و روده ميز ما رو آورد رو دايره! پررو پررو معذرت خواهي هم بلد نيست!...هر كس ندونه فرك مي كنه آقا تريلي هيجده چرخن كه از اين جاي به اين راحتي رد نمي شن!...مدام هم در حال زير لب قل قل كردن است وهر آن انتظار مي رود ازش دود بلند شه! فقط قسمت جذاب اثر اينجا بود كه اين كيسه خان بعدش ديگه از كنار ميز هر كي رد مي شد هم خودش و هم تمام وسايل روي ميز رو كه ميتونست جمع مي كرد!... انگار اين بيچاره يك بيماري چيزي داشته باشه كه وحشتناك مسريه!

تازگيها فهميده ايم...

باران هيچ وقت هيچ سنگ قبري رو پاك نمي كنه!...
فقط غبار از يادرفتگي ها رو مي بره....
و عطر خاطره ها تو فضا مي پيچه!!!...
شايد براي همينه كه بعضيها روزهاي باروني با خودشون گل نمي برن!...
چند وقتي هست احساس مي كنم سرانگشتانم بوي خاطره گرفته اند!...
آسمان قبر آرزوهاي ما نيز باراني است انگار!

خدايا ما صداي ارادتمان گرفته ست هنوز...

meno
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۲۶ بعد از ظهر
سلام



اصلا دست و دلم به نوشتن نمی ره !!!!!!!!

نمی دونم چرا ؟

خیلی حرف بر گفتن هست و هزار جور فکر تو ذهنم ولی ....

الان بارونه !!!!!! صدای رگبار میاد و قطره های بارون که می خورن کف حیاط .

خونه تاریک شده توام با ارامش .

ادم دوس داره فقط بشینه و صدای باد و بارون و رگبار رو گوش بده و ذهنشو خالی خالی بکنه .

عصرای بارونی میتونن غم انگیز باشن ولی زیبا .

الان تو این بارون صدای گنجشکای تو ایون هم میاد !!! من عاشق صداشون تو هوای بارونیم .

این موقع از معدود دفعاته چون نمی دونم امسال چرا آسمونه اصفهان کم بارید !!!

ولی با همه اینا نمی تونم از حرفای دلم بزنم . چند وقتی هست که اینجورم . چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟

روحم تازس و شاد بدور از غم و غصه ولی فکرام زیاده

تازگی آدمایی که میبینم برام عجیبن اونقدری که اصلا فکر نمی کردم

هیچ وقت کسی رو از نزدیک ببینم که چنین طرز تفکر و عملی حداقل تو ایران داشته باشه .

اصلا نرمال نبودن اصلا ، طوری که کاملا تو شوکم

انقدر خاص بودن که به قول امیر به هیچ کس نمی شه گفت و هیج جا نمیشه نوشت !

همین هر دومون رو بهت زده کرده !!!



خدا خودش به هممون کمک کنه . آمین .

reyhane.s
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۴۴ بعد از ظهر
اول از همه:یاسی خانوم لطف کن ما رو معاف کن خودم بعدا برات میگم
دوم سلامم
شما ها خوبین.؟من نه عالیم نه داغونم.
نمیدونم من خیلی بدبینم به زندگی که یه اتفاقایی اصلا برام تعجب برانگیز نیس یا اینکه هنوز بچه ام و چیزی نمیفهمم.
خلآصه یه جورایی با شنیدن یه حرفایی امروز حالم گرفته شد.. ......
راستی امروز امتحان ریاضی نیم ترم دوم داشتیم.شما هم که منو میشناسین درس خوندن با مزاجم سازگار نیس........به هیچ عنوان.
دیروز هم که از صبح تا ساعت 7شب باغ بودیم و همه عمه هام و خانواده هاشون اومده بودن.البته ناگفته نماند که آقا جمشید معلم پیانو که فامیل هم هستن به همراه همسر و پسرشون اومده بودن.......
خوب بود و خوش گذشت.جاتون خالی.خدا رو شکر کلاس پبانو هم که پیچید و موکول شد به جمعه ی این هفته
پس اگه دیدین این هفته کم اومدم بدونید دارم با پیانو زدن رو مخ همسایه ها راه میرم
شبش هم که اومدیم خسته و داغون یکم نشستم ریاضی خوندم بعدشم با اسپازیا. اس بازی کردم بعدشم کلی کتاب خوندم و تا ساعت 12و خورده بیدار بودم که دیگه خوابم برد.
اصلا انتظار نداشتم که خوب بشم ولی خودم احساس میکنم عالی دادم.
آهان راستی یه تشکر و یه دست به افتخار بچه های گل کلاس102که صبح از من سوال هاشونو پرسیدن و من براشون حل کردم و برای خودم هم یادآوری شد و سر امتحان هم همون سوالا بود...
خلاصه که دست همشون مرسی.
تا حالا فقط 1نمره رو ننوشتم......
ظهر هم یه بشقاب پر سیمرغ خوردم و جسارتا داشتم دیگه بالا میوردم.
بعدشم لباس مدرسه مو تو جالباسی گذاشتم و اومدم بالا تخت و کمی رمان خوندم.....
تقریبا آخرهاشه ولی نمیدونم چرا دلم نمیاد بخونم و تمومش کنم.
به نظرم خیلی قشنگه.....رمان غزال.. .....
الانم که بالا تختم و با موبایلم دارم اینجا گشت میزنم
ا...... راستی میخوان سوم اردیبهشت ما رو ببرن لواسون از صبح تا بعداز ظهر......30هزار تومان
دوستم هم احتمالا میره ترکیه هفته ی دیگه........بهش خوش بگذره....
راستی زنگ آخر خواب خواب بودم.معلمه هم هی مزاحمم میشد و بلند تر حرف میزد
خب دیگه بسه خیلی زیاد نوشتم
من دیه برم. بای بای

NAVA22
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۴۷ بعد از ظهر
من این جزیره سرگردان را


از انقلاب اقیانوس


و انفجار کوه گذر داده ام


و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود


که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد



سلام.


+من ماهنامه رو تازه دیدم همگی خسته نباشید.


اینقدر هوا اینجا عالیه انقدر دارم با صدای رعد و برق و شرشر بارون عشق می کنم که قابل وصف نیست...


از بچگی همیشه دوست داشتم شمال زندگی کنم بخاطر اون هوای ابریش و باروناش و اون دریا و آسمون وسیعش که آرامش تموم دنیا رو تو دلت می ریزه...


جدیدا یه شعاری برای خودم و گذاشتم "خودت و محدود کن قبل از اینکه محدودت کنن" گاهی وقتا پام و از گلیمم درازتر کردم که حسابی پاش و خوردم...


+من هنوز یه سال نشده که تو این تاپیک اومدم... بیرون از اینجا هم با هیچکدوم از بچه های این تاپیک ارتباطی نداشتم با اکثر بچه فقط در همین حد که تو نوشته هاشون بوده اشنایی دارم ولی... خیلی وقتا دلم برای خیلیا تنگ می شه... یادتون میاد اون پست لیلا لوسی رو " هرکسی امروز خاطره ننویسد خر است" باعث شد بعد از چند روز تاپیک حال و هواش عوض شه. اوم... قبلا مهمان میومدم نرسیده از مدرسه میومدم پای پی سی تا بیام سایت و پستای بهنوش و بخونم... اون موقع فقط پستای اون و می خوندم بعدش شروع کردم خوندن پستای بقیه و کم کم پستای همه رو می خوندم... وابسته شدم کم کم... اوم... آلبالو گیلاسای نیلو، عروسکاش، اون قاصدکا، کشتی کجای الناز90، به سلامتی گفتنای رابین هود، اهنگهای شبانه ی بهنوش، اون همه شور و شوقش، کلکلای سبز آبی و و و .... اوم... دلم تنگ اون روزاست... من با این تاپیک خیلی بزرگ شدم و خیلیای دیگه هم... مرسی از همه ی کسایی که بودند، هستند و خواهند بود...


اوم...


+ببخشید اگه پام و از اون چارچوب فراتر گذاشتم...خیلی نوشته بودم پاک کردم...





به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

#mahnaz#
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۱۳ بعد از ظهر
سلام

دلم نیومد اینا رو ننویسم...

رفتم حرم..کلی دعا کردم..برای همه...

جای تک تکتون خیلی خیلی خالی بود...منتها یه ضد حال که خوردم این بود که در ضریح بسته بود..داشتن تمیز می کردن...

خلااصه ما با مامانی و بابایی و مامانمو خواهرم رفتیم حرم...

خیلی خوش گذشت...

2 تا فوتی اوردن..خدا بیامرزدشون...براشو.ن فاتحه خوندم...

نمی دونم این دفه همه چرا عجیب نگام می کردن...

خودم به خودم شک کردم...

یادم باشه با بچه های یونی بریم حرم..واقعا دل ادم باز می شه...

میگما چرا گوجه سبز نمیاد خو..سال پیش همین موقع ها اومد...

البته ی بار ک پرسیدم گفتن هفته دیگه میاد..

اینقده دلم هوس گوجه سبز کرده که نگین....

مخصوصا با نمک....

حالا ب جاش دارم الوچه فراوری شده می خورم..دلتون جیـــــــــــــــــــــــ ـز...

همین الوچه ها رو از نمایشگاه خریدم...یه بسته 20 تایی..

تازه یکیشو توی نمایشگاه خوردم...

اینقده ترشه که نگو...
2 تا بیشتر نمونده بود..یکیشو که الان من برداشتم..یکی دیگش موند که اونم ببینم کی می خوره..من یا خواهرم..


دوستتون دارم ی عالمه....

غصه ی دنیا رو نخورین که فردا پشیمون می شین...

روز بخیر

.parniya.
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
سلام
خاطره ای ندارم،اما اومدم بگمllonelly girll من خاطرتو خوندمو هی آب دهنمو قورت دادم .:-2-37-::-2-37-:
عزیز من این چه مدل نوشتنه ،آخه چرا با یه جوون این کارو میکنی.حالا من چی کار کنم که اینجا نه گوجه سبز هست نه آلوچه؟
چیرا چیرااااااااا با من این کارو کردی:-2-30-::-2-30-::-2-30-:منم دلم گوجه سبز می خواددددد:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

vesal1997
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۴۲ بعد از ظهر
امروز تمام معلمای ما قاط زده بودن:
زنگ اول دبیر دین و زندگی باهامون دعوا کرد.
زنگ دوم زبان فارسی:-2-28-::-2-28-:اون که با خودشم دعوا داشت..
خلاصه امروز پای مشاور و مدیرو...به کلاس ما باز شد.
بچه ها هم که همه دل پر...
زنگ سوم کلاس که تموم شد معلم ریاضیمون گوشیش رو میز جاموند:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
بچه ها هم در کمتر از 3ثانیه گوشیشو برداشتن:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen:
دو تا اسمس نخونده داشت:mrgreen:اون دو تا رو خوندن بعدشم تمام اسمس ها و کانتکت هاشو پاک کردن:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
اخر سر هم یه نفر خیلی مودب گوشی رو گذاشت تو کیف و برد داد به معلمه...
خلاصه تا زنگ آخر دیگه همه شارژ بودن:-2-16-::-2-16-:

sara_n
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۵۰ بعد از ظهر
واژها از زیر دستم در میروند
فکرهایم که روی کاغذ نوشته میشنود
پر است از غلطهای اضافی !
از این فکرهای محال
عجیب نیست که از سر سیگارها هم دود بلند شود
گویا چند تخته ام ، از سرم پریده است و
گویا یکی از این تخته ها به دری خورده است
به در خانه ات !
در خانه ات را که باز میکنی
بگذار روی همان پاشنه که من میخواهم ، بچرخد
از لیوان قرمزت بخواه بگذارد آب خوش
از گلوی این قرصها پایین برود
از مبل هایت بخواه
باز هم سرشان برای من گیج برود
دوستم داشته باش
لااقل بگذار که تخیل کنم دوستم داری
باور کن ! باور کن حوای من
باور کن زیاد سخت نیست تحمل من
تحمل من به اندازه یک
تخیل شاعرانه .!





جهنم اینه که
هر روز صبح که از خواب پا میشی
ندونی برای چی زنده ای ؟



16 فرودین تولد مهرشاد بودhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_38.gif تا این شمعای کیکو فوت کنه دیوونمون کرد همشم زیر گوشم میگفت خاله واسم چی خریدی؟

خندم گرفت گفتم مهرشاد جان الان خودت باز میکنی میبینی دیگه....هرچقدرم بهش میگفتم بیا برقص مگه میرقصید اخرم بلند شد گفت فقط با خاله میرقصم محکم دستمو گرفته بود شب خوبی بود خوش گذشت زمان خیلی زود

گذشت انگار همین دیروز بود که مهرشاد بدنیا اومد فوری 7 سالش تموم شد خیلی دوسش دارم....http://www.kolobok.us/smiles/icq/kiss.gif

http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/d_dance.gifجیگمل :خالستhttp://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_in_love.gif




مرا به یک آغــــوشِ گــرم

میهمان کن ...

اهلِ چای یا قهوه نیستم !!



از بعد عید که کلاس نرفتم همش کلافم عادت کردم به اینکه هر روز کلاس برم http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_in_dreams.gif...

دوستامم زنگ میزنن بهم بریم بیرون همشونو پیچوندم گفتم مهمون داریمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_pinnochio.gif

اصن حال ندارم پامو از خونه بزارم بیرون ...مامان امروز صبح بیرون کار داشت بهم گفت باید باهام بیای منم کلی غر زدم چرا بیام بالاخره لباس پوشیدم رفتمhttp://www.pic4ever.com/images/hiker.gif

با مامان رفتیم خیابون

http://www.kolobok.us/smiles/icq/mocking.gif...29 فروردینم چهارمین سالگرد پسرخالمه و خالم روز به روز شکسته تر میشه:-2-39-:


زیاد خوب نباش
زیاد که خوب باشی دل ادمها رو میزنی
ادمها این روزها عجیب به خوبی به شیرینی آلرژی پیدا کرده اند
زیاد که باشی , زی_______ادی میشوی







همیشه نمی شود زد به بی خیالی
و گفت تنهـــــــــــا آمده ام ٬ تنهـــــــا می روم...
یک وقت هایی ٬ شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ٬کم میاوری ! ...
دل وامانده ات یکـــــــــــــ نفر را می خواهد .........!








[SIZE="3"]
19 . 1 . 91

*9092*شادی
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۴۹ بعد از ظهر
شنبه 19 فروردین 91
روز اول هفته گند زدم به روحیه ی دوستام رفت....لعنت به من....چرا ناراحتشون کردم؟؟؟با اینکه به روم نیاوردن ولی میدونم ناراحتن....
دوس دارم با یکی درد و دل کنم....ولی یکی که دردم رو بفهمه...درکم کنه...
چرا اینجوری شدم؟؟
چرا داغونم؟؟؟
چرا دیگه نمیتونم اون روحیه ی شادم رو داشته باشم؟؟؟
وقتی خاطره های بچه ها رو میخونم آرومتر میشم....
میفهمم فقط من نیستم که تنهام...
فقط من نیستم که غم دارم...
دوس دارم برم شاهچراغ و یه دل سیر گریه کنم....
همین روزا میرم....
حتما....


خدا گوید :
تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
تو ای انســــان !
بدان همواره آغوش من باز است
شروع كن ...
یك قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من ...

rain bow
۱۹ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۳۱ بعد از ظهر
درود...خوبیدآیا؟امیدوارم

بودن یا نبودن،مسئله این است !!

نمی دونم این چیزی که میخوام بگم ربطی به این جمله داره دقیقا یا نه؟! میخوام بگم که،من اگه یه مدت این جا نباشم،کسی نمیاد بگه این دختره کجاست؟چرا نمیاد؟کجا رفته؟ اما پرنیا، یک و ماه و نیمه که نیستی،همه میگن چرا نمیای؟چرا نیستی؟ همه میپرسن خوبی؟پسر کوچولوت خوبه؟همه دلشون واسه خودت،خاطراتت،درود و بدرود گفتنات، تنگه...همه دوس دارن برگردی و دوباره با ما باشی،می دونم که هنوز میای اینجا و خاطرات رو می خونی،میدونم که نهم فروردین اومدی تو سایت،می دونم هنوزم یه نمه به فکر ما هستی،پس چرا چرا بر نمیگردی پرنی جونم؟؟ :-2-36-:همه دوس داریم که بیای،منتظریم ها!!:-2-27-: فضولی کردم باز ببخشید!!

حالا جملم ربطی بود یا نه؟؟ :-2-35-:

حالم این یکی دو روز خوب بود،انگیزه داشتم،شاد بودم،خیلی بهتر بود حالم،امروز اومدم خاطراتتونو خوندم باز دلم گرفت،وقتی گفتید دو نفر خودکشی کردن،وقتی خاطره ی مینای عزیز رو خوندم، دپرسیده شدم دوباره،از اون طرف هم این خواهر من اومد دوباره پیچید به پر و بال من،منم یهو عصبانی شدم،انقدر عصبانی که گریم دراومد، پامم کوبیدم به زمین با داد گفتم من خواهر نمی خواااااااام ای خدااااااا:-2-33-::-2-36-::-2-30-::-2-30-:(خیلی سوژم:-2-06-:)ولی خیلی وقت بود اینطوری عصبانی نشده بودم،کلی نفس عمیق کشیدم تا ضربان قلبم رو اروم کنم،اما عصبانی شدن همانا و تحلیل رفتن انرژی هم همانا،تمام انرژیم رو یهو از دستشون دادم،دیگه حال درس خوندن هم نداشتم،به زور و بلا نصف تمرینای فیزیکی که داده بود رو حل کردم،از بس که محاسباتی داست و ارقامش زیاد بود دستم درد گرفت.
آهان یه چیزی تازه فهمیدم مهسا(خواهرم که چهار سال ازم کوچکتره) رو میخوان ببرن اردو مشهد:-2-28-: اخه بچه اول راهنمایی رو کجا می خوان ببرن؟؟ آخرش هم با کلی زور و گریه و اصرار مامانم رو راضی کرد.اشکال نداره بزاره بره من یه چند روز نفس راحت بکشم.آخه نمیدونین چه پررویی هست که،یه ذره احترام بزرگتر رو باید نگه داره که، نه؟نمی گم بیا دولا راست شو برام ولی وقتی من کاری بهش ندارم چرا باید به من بتوپه و فحشم بده؟؟همون راهنمایی هم بودیم غزاله بهم میگفت سارا یه ذره اقتدار داشته باش...آخه خودش از خواهر بزرگترش حساب می برد واسه همین...
خلاصه اینکه از بس که بی حالم دیگه توان ادامه درسم رو ندارم...
گاج هم دیروز فک کنم افتضاح بودش...تراز نگرفتم هنوز(چه خونسرد!!))


دیگه چی میخواستم بگم؟؟یادم نیست...


پ.ن:هم نام جونم موفق باشی گلی:-2-40-::-2-40-:
جمله روز :

مردم را با بیان مشکلات خود خسته نکن.هرگاه کسی علت را پرسید بگو:خوبم،بهتر از این نمیشه.

من خیلی قبول ندارم این جمله رو!!


بدرود...شبتون خوش

rosa
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
/////////////////////

پرهام روشن
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۳۳ قبل از ظهر
سلام دوستان:-2-40-:
این دومین خاطره سال نود و یک هستش که مینویسم .
البته قبلی خاطره نبود اومده بودم دنبال یه دوست ولی نبود . دلم شکست . . . .:-2-30-:
چند وقته میام خاطره هارو می خونم ولی اصلا میلی به نوشتن ندارم!!!:-2-39-:
یعنی اینقد این زندگی یک نواخت شده که دیگه چیزی برای صحبت کردن در موردش وجود نداره.:-2-39-:
الان دو روزه که هیچ کس خاطره شاد و پر انرژی ننوشته !!!! چرا؟؟؟؟:-2-33-:
چرا همه ناراحت و تنها و غمناک و خستن ؟؟؟ البته مثل من !!!!!:-2-33-:
من دیگه هیچ دست پایی برای تغییر زندگیم نمیزنم . خودمو سپردم ،
دست خدا هر جور صلاحمه سر راهم بزاره . :-2-15-:
کاش خدا یه کم عجول تر بود اونوقت جونی من هم به حدر نمی رفت !!!:-2-28-:
از آفتاب فصل بهار و تابستون متنفرم کاش همیشه پاییز باشه . . . :-2-36-:


:-2-14-::-2-14-::-2-14-:

کاش من مثل آدمای عادی بودم . . . .:-2-36-:
کاش چشمم به این دنیا زودتر باز میشد . . . :-2-36-:
کاش اون چیزایی رو که الان درک میکنم زودتر درک می کردم . . . :-2-36-:
کاش زندگی انتخابی بود. . . :-2-36-:
کاش خدا راز حکمت هاش رو بهم نشون بده . . . :-2-36-:
کاش من توی اروپا متولد می شدم یا آمریکا . . .:-2-36-:
و هزار کاش دیگه که 100 البته همش کشکه . . .:-2-36-:



:-2-38-::-2-38-::-2-38-:


آرزو میکنم اینجا شاد تر بشه :-2-39-:
آرزو میکنم هستی زودتر برگرده و بنویسه ! هستی کجایی پس؟:-2-39-:
آرزو میکنم فاخته اینقد ناراحت نباشه:-2-39-:
آرزو میکنم فیدبک همیشه شاد بمونه:-2-39-:
آرزو میکنم قبل از اینکه بخوام با خودم چند نفر دیگه رو بکشم پایین وقتم تموم بشه و برم . . . :-2-39-:
آرزو میکنم درک آدما اینقد بره بالا که از مرگ اطرافیانشون ناراحت نشن ،
بلکه خوشحال بشن که به آرامش ابدی میرسن و از این دنیای بی رحم نجات پیدا میکنن:-2-39-:
و هزار آرزوی دیگه که به زبونم نمیان :-2-39-:

رز وحشی
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
خاطره خاصی نیست هنوز هم سر در گمم .

دل من میسوزد

باز هم میسوزد

این بار

نه به حال کبوتر ها

که به حال خودم

که چرا

بعد از آن همه خندیدن و گفتن از من

باز هم میگوید

خنده ی تو از چیست

گریه ات باز از کیست

به که گویم حالم؟

به که گویم روزم؟

آخر او دیگر نیست

آدمک باز آمد

او نگاهی انداخت

به نگاه زارم

و به من خندید و

به تمسخر دیدم

باز در من نگریست

باز هم هیچ نیافت

جزهمان کودک ده ساله ی بی رنگ و ریا

جز همان صورت بی رنگ و لعاب

جز همان چشمان خواب

باز هم می آیی؟

آدمک می آیی؟

که ببینم رخ تو؟

که ببینی دل من؟

باز هم میدانم

که اگر باز آیی

بر نگیرم هرگز

جز تمسخر از تو



آدمک می آیی؟

آدمک می آیی؟


متن بالا قصه همه ماست .


پ ن "فاخته جون ناراحت نباش این دنیای مجازی هم یه بخش از اون دنیای بیرونه اگه اینجا مثل بیرون نباشیم باید به دنیایی بودنش شک کنیم ( منم تو این فروم دلم از خیلی ها که نه حد میدونن نه خدا رو میشناسن و نه وجدان دارن گرفته )
شبنم جون : تسلیت میگم غم سنگینیه .
مینا جون : دوباره بهت تسلیت میگم البته قبلا هم تو همین جا تسلیت گفتم اما دل رفتن تو تاپیکهای تسلیت رو ندارم
"منم دلم الوچه خواست یه دونه بردارم بخورم .
خبری از هستی نیست ؟؟؟؟؟؟؟


بهار پاییزی



یه روز بهاری

jullub
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر
اول و آخر هر چیزخداست ...


این خاطره ی جمعه 18 فروردین 1390 می باشد .


درود .:-2-25-:
ما همین اول بوگوییم که 2 پسته موخواهیم بشویم ...:-2-43-: ما از پنج شنبه دیه نت نداشتیم تا خوده امروز ... :-2-30-:حرفایمان قلنبه بشده بر دلمان ...:-2-39-:
چرا حخوخ نمیدن آخه ؟:-2-09-:
این صرفا یک درد و دل بوت . :-2-35-:
پنج شنبه این نت ما هی فرت و فرت قطع می شد:-2-09-: هی بعد دوباره چراغ های ADSL وصل میشد ... :-2-28-:
ساعت شد 12دیدیم به به کلا تعطیل شده رفتیم که به پشتیبانی بزنگولیم که وصلش کنه ... :-2-42-:
حالا هر چی می زنگولم مگه بر میداشتن ... :-2-09-:
آی قربون اون شرکت قبلی ... بوخوداااا 5 صبحم می زنگیدی از خواف بیدار میشدن همون لحظه وصل می کردن ... :-2-41-:
هیییییییییییییی روزگار ... قدر من را کی بدانی من نباشم ...:-2-30-::-2-30-:
هی زنگیدیم هی اونا جواف ندادن ...:-2-42-:
مایم دست به شلوار سینا جانمان شدیم ... :-2-22-::-2-06-:
اس دادیم که اصلا بهش نرسید ... :-2-31-:زنگولیدیم ایرانسل که گفت خاموشه ... زنگولیدیم همراه اول که دیدیم هیچکش تنها نیست ... :-2-22-:
بوق خورد و سینا مون بربداشت ... :-2-08-:
میگه میدونی شی شده ؟ میگم نه ؟ بوگو پسری :-2-37-:
میگه من 10 دخیخه به 12 پست و به ممد تحویل دادم الان توی اتاخ بودم ... گفتم برم بیرون ببینم هوا چطوره ... ییهو گوشی رو هم گذاشتم توی جیفم ... همینکه از در اومدم بیرون تو زنگولیدی ...
مایم بگفتیم ما اینیم دیه ...جلبی موباشیم برای خودمان ... :-2-16-:
آغا کلی حرف زدیم ...:-2-35-:بهد بگفتیم برادری ما می زنگولیم اینا جواف نومودن ...:-2-33-: به اون دوستت بوگو اینو بوصله تا ما شنبه بریم اونجا تحوا بگیریم ...:-2-43-:
هیشی زنگولید ... حالا مایم صداشونو می شنوفیدیم ... می گفت : شوما مگه پشتیبانی تون 24 ساعته نیست ؟ :-119-:خو چیدا تل و جواف نمیدین اخه ؟:-2-09-: بهدش بگفت بشارژ برای ما ... بهد قطع نومود . ییهو بگفت آهان پس بوگو تو چیدا به ما زنگولیدی !!:-119-:! زنگ زدی که من برات بگم شارژ کنن ! واسه همین به یاد ما افتادی .:-2-39-:
آغا کلی به ما برخورد.:-2-39-: آن روی هاپویی ما برخواست ...:-2-41-: وبا غیض بگفتیم دستت درد نکنه واقعا ... اوکی کاری نداری ؟ بای :-2-42-:
اول جدی نگرفت ... موخواستیم تیلیف را رویش قطع کنیم و اصلا دیه جوافشو ندیم ... :-2-16-:ددی هم انخده بی اتف آخه ...بوخوداااا :-2-43-:
هیشی بهد که دید جدیه و من هی می گم بای و دارم قطع می نومایم ... بگفت هانی من شوخی نومودم ... http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif
مایم بگفتیم ما با تو شوخی داریم مگه بووشووور... http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif ما داریم قطع می نوماییم ... هی بگفت ببخشید خو ... منظوری نداشتم ... http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif
مایم در کمال بیرحمی بگفتیم باشه دیگه ... فعلا میخوام قطع کنم ... http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif فردا درباره ش فکر می کنم ... http://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gif
اونم با بهت میگه یهنی الان می خوای قطع کنی که تازه فردا درباره ش فکر کنی که منو ببخشی یا نه ؟ من معذرت خواستم که http://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif
مایم بگفتیم گوناه تو بسی زیات موباشد ... به این راحتی قافل ببخش نیست ...:-2-43-:
هیشی دیه ... یه کم دیه باهاش حرف زدیم ... مدیونید فکر کنید یک ربع باز حرف زدم ها ... :-2-22-:
یهنی همش خودش داشت حرف میزد ... پسر هم انخده پر حرف ... :-2-43-::-2-42-:
اومد از کشتی شون گفت ... کاپیتانشون رشتی موباشد ... :-2-28-:
گفت ما اومدیم سوال شدیم ... اهل و عیال کافیتانه پیاته شدن از کشتی ... یه دخمل هم داشت به امس هلیا ... :-2-31-:
ما نومودونیم این شرا انخده زود امس دخملای مردمو حفظ می نومایه ... :-2-42-:
میگم پسر نداشت ؟:-2-35-:... میگه نه ... میگم خو چیدا دلوخ میگی ؟:-2-43-: برو یه تحقیقی بکن خفرشو بده بهم .شاید داشته باشه ... :-2-22-:
میگه این کشتیه از یونان تازه برگشته ... فعلا هم اجازه حرکت نداریم ... :-2-37-:
بعد میگه این کاپیتانه و اینا اینجا می مونن ماهی می گیرن ...:-2-35-: اونم چه ماهی هایی... بهدم کباب میزنه می خوره :-2-06-:
مایم بگفتیم هی وای ... چه ننگی ... بابا مثلا کاپیتانه ها ... این کارا شیه آخه جلوی بخیه کشتی ها ... :-2-42-:
میگه کلا اینجا فیلمی داریم با اینا . :-2-06-:
یهنی این کاپیتان عزیز نمی شد آبرو داری کنه اونجا ماهیگیری نکنه ؟!!!!:-2-36-:
هیشی بهد دیدیم نه بابا 1 دقیقه گذشت و رسید به 100 دقیقه این هنوز وصل نکرده نت رو
دوباره زنگید بهش که گفت :شارژ نت تموم نشده .:-2-43-: امروز قطعی زیاد داشتیم . یا تلفن ها ایراد پیدا کرده یا مودم ها ...:-2-28-: یه پینی نمی دونم کوفتیشون سوخته ... پاک شده .. نمیدونم از این چیزا .. :-2-37-:
مایم بی نت شدیم عجیب ... باید بمونیم تا شنبه که بریم شرکت هم دعوا بگیریم هم مودمو بدیم ببینن . :-2-08-:
اینا واسه جمعه بود ... خاطره ی امروز و که اصل کاری هست و می نویسیم می فرستیم خدمتتان :-2-38-:
پ. ن رو هم توی اون یکی میذاریم :-2-27-:
فعلا بدرود همگی ...
هانی


---------------------------------------

سخنی از ...:-2-40-:

هرگاه زندگی سراغم را می گیرد نمی دانم چطور آدرس اشتباه به خوردش می دهند و او نیز راهش را کج می کند ...
جوری از کنارم رد می شود که تنها تنه اش به بدن رنجورم میخورد ... اما وجدانم درد ندارد که زندگی از من طلبی دارد اما من از زندگی ؟!
اینجا اتفاقی افتاد که باعث شد باور کنم زمین و زمان چقدر بی رحم اند ...
تمام وجودم از خستگی ها خسته است ...
اما سکوت !
رفتن در خواب را هرگز دوست نداشتم ، تمامی دیشب را تا صبح بیدار بودم خاطرات در ذهنم جولان گرفته بودند
میدانم حادثه ای در حال وقوع است اما باور کن من آماده نیستم ...:-2-39-:
حرفهایی هست اما برای نگفتن ... رازهایی داریم اما برای نهفتن ...
اینجا همه چیز رنگ غروب دارد ... ترس پشت هر حرفی و نگاهی سوسو میزند و نگرانی همسایه دیوار به دیوار خنده های مصنوعی من ...
دیگر دغدغه ام انسانها نیستند ... دیگر روی زمین دنبال کسی نمی گردم ...
من از زندگی به اندازه ی اینکه حس کنم خوشبختی به اندازه ی همین که بخندی ، همینقدر عمر می خواهم ...
بعد از ناگفته هایت تلخی زندگی را بیشتر باور کردم ... تو ثابت کردی تلخی ها تمامی ندارد ...
مرگ پا به پای من می آید ... اما باور کن من آماده نیستم ...
من حتی نقشه هایش را نمی دانم او هر روز به من سر میزند و هر بار مرا به لبه ی پرتگاه میبرد و باز این جان را پس میدهد ...
اینجا شومی به سرحد خود رسیده ...
اینجا کویر است ... و حوصله ها کم جان ها کمتر ...
خواب که میروی کابوسهای تازه و بیدار که میشنوی کابوس های همیشگیست ...

من بد بودم اما بدی نبودم ... از بدی گریختم من خوبی را با تو یافتم ... با تو به خوبی رسیدم و این همه اعتراف هاست تو را شناختم ... تو را در تو یافتم و همه حرفهایم شعر شد ...
سنگینی ها همه شعر شد ... سکوتم شعر شد ...
خوب فهمیدم شب برای زنده داران چقدر کوتاه است و چه حس عجیبی ست وقت سحر هم طعم تلخ دیشب را میدهد ...
می خواهم ببخشم تمام آنانی که تنهایی را برایم درد کردن...
تمام کسانی که اندوهم دادند با کلمات ، حروف بازیها ...
می خواهم تنها آرامش با من باشد ... شاید لیاقتش را نداشته باشم ولی می خواهمش این یکی را با زور می خواهم ...

پ.ن :

آجی فاخته ، مینا ، هانی کوچیکه ، مادر شهرزادی ، ریحانه ، دوستای خوبم ببخشید که آجی بد و بی معرفتی بودم ... تو غم هاتون کنارتون نیستم تا بتونم همدردی کنم ... تنها دعا از دستم برمیاد ...
همتون و دوست دارم

- داداش حسین غمت و آجیت نبینه داداشی ... خیلی پلو شتی جان خودم
- آجی هانی بزرگه جای من مینا و فاخته و هانی کوچیکه ، بیگینز پیر ، سونی ، نن جون الی بترکون اساسی
- آجی مهتاب ما ارادتمندیم باور کن عزیز دلم ... ولی خدایی بیا من از شر این دخمل پرروت راحت کن . جان خودم دست من و تو شیطنت غلاف کرده ... خواب نداره فداش شم ... عشق بخدا ،زهرا یعنی میگی منظورم تو بودی ؟ خواب دیدی قربونت برم .
آجی فاخته غمت نبینم فدات شم ... آجی ببخش چشم بپوش چون لایق آرامشی
- هانی جیجه پاشو بابا اشکت نبینه آجیت. سنگ شدن یاد بگیر کوچول بمون فدات شم
- نیلو جیجه ها رو بشمار انتخاب اجباری و داداش آرتا رو دریاب
- بهار و نیلو هستی هست ... اگر نیست ولی هست !
- نگار جونم لطف داری عزیزم . منم دوست دارم .
- آجی مینا بنفش ممنون بخاطر همه چی .آرامش تو بیادم آوردی .
- دوستای عشق و دیگر هیچم متناتون بیست. تشکر من زیر پستاتون نامرئی
- آجی فروغ منتظرم هنوز .
- سارا لوس من گفتم خاطره بنویس تا از حالت باخبر بشم ... با نوشته هات می فهمم خوبی یا نه ...باش برو موفق باشی
-دوستای خوب خاطر نویسم ممنونم که حضور من بصورت مهمان فضول رو تحمل می کنید ... ممنون بخاطر تنها نذاشتن این تاپیک ... همگی تونو دوست دارم
دلم واسه همه با شما بودن ها تنگ شده

یک غریبه ی آشنا
یک غریبه تنها
یک شکسته بی صدا
با یک نگاه مات پر از اشک
با یک لبخند نامفهوم تلخ
یک گمشده خسته ، یک آشنای ندیده
یک معتاد خاطرات بی مرام

مخاطب خاص :
دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد

جایی نرو : امین جبیبی
آواره :خراطها
کاش حسرتی ، ای کاشی در دلم نمی ماند ... کاش سکوت تلخ نمی شد کاش انتظار نبود ... کاش ... (دلت بی غم )

سمن ناز
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۴۲ قبل از ظهر
سلام بر سه کاربر مخفی از جمله خودم و چهارنفر میهمان
احوال همه خوبه
می بینم که بعضی ها بعد چهار ماه اومدن بالخره
رز گلم خوشحالم که اومدی امدن دوباره مبارک
http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/welcome/16.gif
همین دیگه حرفی نیس عرضی نیست
هستی هم خوبه من به جاش سلام می رسونم هر چند که ازم نخواسته
هانی دستت زهرا درد نکنه مگه اون حالتو جا بیاره من که کم مونده بود از دستت ....... بدم
همین دیگه فعلن برم

alonegirl
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۳۳ قبل از ظهر
سلام
نیمه شبتون بخیر
حرفی ندارم؛ خاطره ای ندارم؛ روزام همه تکراری شدن؛ دلگیره این روزا؛ می خوام بگردم دنبال کار؛ خسته شدم واقعا.
از غمگین شدن ِ دوستام غمگین شدم...

شبنم تسلیت میگم... از خدای مهربون برای تو وخونوادۀ عزیزت صبر آرزو می کنم:-118-:
آیلی روح پدربزرگ توام شاد باشه ایشالا:-118-:
خدا همۀ رفتگانو بیامرزه.

امروز یا بهتره بگم دیروز منم حاجتمو نوشتم و گذاشتم لای قرآن. اولش گفتم من که حاجتی ندارم چی بنویسم؟ ولی وقتی شروع کردم به نوشتن، یه طومار شد... امیدوارم سال دیگه همه به حاجتاتون برسین.

دوستان گلی که شکلکاشونو کم کردن واقعا ممنونیم ازشون. :-118-:
رها جون خوشحال شدم دوباره برگشتی:)

شاد باشید و روزگار به کامتون:-53-:

sara_n
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۵۰ قبل از ظهر
ما دیروز با شما بای بای کردیم رفتیم نفهمیدین من سوتی دادم تو تاریخ....:-2-06-:
من 1 هفته از زمان جلو هستم این چه وضعشه اخه.... من فک کردم دیروز 26 فروردینه نگو 19 ام هستش:-2-15-::-2-27-: هیچکسم نفهمید من سوتی دادما ... الان از خواب پاشدم تقویمو نگاه کردم دیدم 20 هستش سریع اومدم اینجا ویرایش کردم

20 . 1 . 91

Mina
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۰۰ قبل از ظهر
لیلا، آیلا، مینا، به همه تون تسلیت میگم! غم آخرتون باشه! گرچه خیلی کلیشه ای ِ ! ولی خب! .. همین از دستم بر میاد!


زندگی میگذره، ساعت روی دیوار خوابه، فک میکنم زندگی ِ منم مثل همون ساعت خوابیده! روز قبل...با امروز..با فردا...هیچ فرقی نداره!

مرسی لیلا که روز شرف الشمس رو گفتی، وقتی میخوای به اینجور چیزا فکر کنی، اولش کلی مسائل میاد تو ذهنت، ولی ... وقتی رو کاغذ پیاده ش میکنی..جز یکی دو کلمه نمیشه! نوشتمش و گذاشتم لای قرآن!

امضای ِ زهرا رو دیدی؟! عسل بانو! من یه تشکر ِ بزرگ به بچه های ِ توئیتی بدهکارم! واقعا خیلی ازشون ممونم ... این روحیه رو مدیون ِاونام!

مـهـدیه، مهـسا، شـادی، شـیرین، عسـل، زهـرا، سـحر، میـنا، شـهرزاد، کـوثـر، مــریم....

هـمیشه جو ِ شادِ اونجا رو مدیون ِ شمام! منو ول کنی .... بیخیال!:)

* یه چیزی بد رفته رو اعصـابم...خیـلی بـد، ولی اگـه بهـم ثابت بـشه، واسه خیلیا بد تمـوم مـیشه! لطفا پاتـونو از کفش ِمن بکشید بیرون!

* مسـافرت بد نبود، گـرچه خـوشیش مثل چی از بینیم ریخت، ولی خـب...شاید حـکمتی توش بود، ره آوردشم یه سرماخوردگی ِ اساسی بود!

* خـودمو خـفه کردم...میخوام خیلی چیزا به نظرم نیاد!!!!



بعدا نوشت!
تازه یادم اومد!
مخاطب خاص!
گرچه اینجا نیستی...ولی باهات قهرم:-2-39-:بی شعور تو همدردی هم نمیتونی بکنی؟:-2-39-:یه ذره دل به دلم بدی که دلم خوش باشه :-2-36-:

believe me
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
به نام خدا

سلام

هیچی نشد و 20 روز از فروردین رفت

هیچ خاطره ای ندارم هیچی....

روزام از پی هم میرن تند و تند..فقط میرن....اتفاق خاصی توش نمی افته...

دیروز از یه نفر..یا بهتر بگم یه دوست خیلی ناراحت شدم..اما به روی خودمو و خودش نیاوردم و بازم به این جمله این نیز بگذرد اکتفا کردم

خوب شد این جمله رو یاد گرفتم

ساعت 2 باید برم کلاس...کلاسی که نه هیچی گوش میدم نه....

چقد کسل کنندم نه؟!!واسه چی اومدم اینجا تا بنویسم خدا میدونه


شبنم جون و مینای عزیز بهتون تسلیت میگم..:-2-40-:


درخت ها مرا به یاد تو می اندازند!
آدم ها می آیند
زیر سایه آرامش بخش ات
درددل می کنند..
می گریند..
و زخمی به یادگار بر قلبت می نهند و می روند!!

"میلاد تهرانی"

رفتیم تا پی زندگیمان..امروزم شب میشه و میره برا خودش:-2-39-:جک گفتم:-2-15-:

روزگارتان خوش باد!

20 فروردین 1391

metropolis
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۴۱ قبل از ظهر
ديگه حوصله هيچي روندارم....
حوصله هيچي.....نه خودم.....نه خاطراتم.....نه زندگي.....
بايدبموني وببيني....ببيني وبفهمي.....بکشي و داغون بشي......
يادش بخير....يه زمان بزرگترين دردم کم درس خوندن بود....واسه کنکور....
يادمه يه شب مينا جوني که خيلي دوسش دارم يه چيزي نوشته بود،اون وقت اول بهنوش بعدم بقيه باهرگونه سلاح جنگي که دستشون ميومد ريختن سرش.....
تو اين دنيا....جايي واسه شيطنت هست؟؟؟جايي واسه شادي اصلا ميتونه وجود داشته باشه؟؟؟؟؟
اي کاش ميشد بخوابم......اندازه تموم شدن اين دنيا....فقط خواب....چشمامو ببندم وبرگردم به روياهاي کودکي....

به کودکي نه ....به روياهاي کودکي....
جايي که بزرگ شدن ارزوي زندگيم بود.....
جايي که من...من نبودم.......من مجموعه بودم از دنيا وادمها......
....................
بايد موند....بايد ايستاد......بايد صبر کرد......

# # # # # # # #
بعدمدتها ديوونگي کردم ازنوع کاملا زهرايي:-2-37-:اين رمان يه بار نگاهم کن که من بهش ميگم توچشام زل بزن:-2-22-:وبعدش جلد دومش رو شروع کردم بخوندن:-2-38-:هرچي ميخوندم تموم نميشد:-2-38-:هي خوندم هي تموم نشد:-2-38-:هيي خوندم هيي تموم نشد:-2-38-:باز خوندم بازم تموم نشد :-2-38-:الانم هنوز تموم نشده:-2-38-:خو وختي اين باشه که ادم نميره اناتومي بخونه:-2-38-:والا:-2-37-:
ولي جدا از شوخي درس خون شدم.بو و ووخو و ودا اصن دروغ نيگما:-2-38-:فقط دوروز درس نخوندم. درکل فقط سه روز درس خوندم:-2-38-:اين يکي ديه بووووخود ا اا ا اا دروغ بود:-2-38-:سخته خب ادم نفله ميشه،اين چيه خدا خلقش کرده هي مابايد بخونيمش:-2-43-:از اين ور جمجمه که نگاه کني صدجور شکاف وسوراخ و ناودان وکوفت وزهرماره،از اون ور که نگاه ميکني صدجور زاويه ديد تحتاني- فوقاني- قدامي -خلفي -بالايي- پاييني -چپي- راستي جلويي -خط ميانه داره:-2-36-:من همش يادم ميره زايگوما يعني گونه ،ماگزيلا يعني فک بالا:-2-43-:نخند اقا نخند مگه خنده داره:-2-36-:خو چي ميشديه توپ چل تيکه ميکاشت بجاي جمجمه:-119-:ماکه بيشترمون اکبند تحويلش ميديم حالاچه فرقي ميکرد خو:-2-43-:دوجين شريان و وريد خلق کرده صدتا شعبه داره:-2-36-:
باوجود همه اين حرفا مابازهم عاشق رشته مان ميباشيم:mrgreen::-2-16-:آن بالايي ها را براي ان بگفتيم که جو پستمان رابعوضيم:-2-27-:

پ.ن:

اقاحسين تسليت ميگم:-2-39-:شفنم ننه به شماهم تسليت ميگم:-2-39-:

مرجان بانو ... این دکی زهرا ریزه واسه اینکه بتونه حال جلب رو جا بیاره ... :-2-32-: فنچولی بیش نیست مادری جان ...
- زهرا دکی جان شرمنده ما 5 شنبه یکبارکی شوت شدیم از نت تا به امروز ... :-2-18-: ببخش منو دخملی
مامي جان اين شجاعت اهتراف نداله:-120-:حالش راجابياورديم اساسي:-2-32-:اين هاني خاله ريزه موباشه:-2-26-:فينگيلي:-2-26-:
حالا ببينم چي موشه شا يت ببجخمت:-2-22-:شوخي کردم اجي جونم منم اين چندروزنت نبوتم اين به اون در:-2-37-:


آجی مهتاب ما ارادتمندیم باور کن عزیز دلم ... ولی خدایی بیا من از شر این دخمل پرروت راحت کن . جان خودم دست من و تو شیطنت غلاف کرده ... خواب نداره فداش شم ... عشق بخدا ،زهرا یعنی میگی منظورم تو بودی ؟ خواب دیدی قربونت برم .
اين اصلا منظورش من نبودم ها:-2-11-:اجي جان من هوچ وخت نوموتانم مقام عالي قدر وشامخ شومارا در شيطنت بوگيرم:-2-21-:شوما خودت معلم خصوصي شيطان موباشي:-2-24-:بهدشم من خوب ندالم به خول خودت :-120-:پس تو واخعيت بوده:-65-:قلفون اجيم بلم من:-6-::-8-::-11-:
مابرفتيم روپوش بپوشيم به شمايل دکتر دراييم :-5-:اناتومي عملي بداريم:-2-28-:
سل اا ام:-2-10-:ََ

Babak
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۲۰ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان



يك شنبه 20 فروردين سال 91








ناگهان زنگ مي زند تلفن...



ناگهان وقت رفتنت باشد...



مرد هم گريه ميكند وقتي....



سر من روي دامنت باشد...



بكشي دست روي تنهايي اش...



بكشد دست از تو و دنيا...



رو به رو دشنه و جام زهر....



پشت سر خنجر رفيقانت ...



توي دنياي دوست داشتني...



بهترين دوست... دشمنت باشد...



دل به آيينه...به آسمان بدهي...



به همه عشق را نشان بدهي...



بعد در راه دوست جان بدهي...



دوست اما....به دنبال ...عشقت باشد...



چمداني نشسته بر دوشت...



زخم هايي...به قلب مغلوبت...



پرت گاهي به نام نفرت...



مقصد راه ...



زخم هاي تنت باشد...




پ.ن: آبجي آرام عزيز:-2-40-:



پ.ن: براي سلامتي همه مريض ها دعا كنيم...







بابك...

پاسارگاد
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۴۲ بعد از ظهر
سلام به همگی
هر چند دیر شده ولی عید نوروز رو به همگی تبریک میگم ایشاالله که سال خوب همراه با سلامتی و موفقیت در کنار عزیزانتون داشته باشد همینطور خودمون. الهی امین
روزای عید با رفت و امد و دید و بازدید گذشت . یکی از مهمونامون خاله اینا بودن که یه شازده پسری داره و من هر سال باهاش مشکل دارم امسالم بی بهره نبودم کلا بچه رو خیلی بتونم تحمل کنم 10 تا ربع ساعته . از ترس سالهای قبل کامپی رو با کابل و فیش و ملزوماتش کامل تعطیل کردم بهونه خوبیم داشتم که اتاق خوابا رو داشتیم کاغذ دیواری می زدیم. خاله اینا هر جا میخواستن بره گل پسر باهاشون نمیرفت که الا و بالا میخواد اینجا بمونه . یه روزی خاله میخواست بره خونه دائی امینا برای عید دیدنی که باز این بشر نرفت . خاله مم گفت بشین ازش دیکته بگیر و بعد خوندن الفبا فارسی رو بهم یاد که مثلا بگو اِ چسبونکی ، اِ ربط و ..... . منم یه نگاه کلی بهش کردم بعد گفتم به علامت نقل قول چی میگن که گفت بهش همین میگن. و دیگه با خیال راحت رفت مهمونی.
منم با غر و دعوا پسر خاله جان رو مجبورش کردم بیاد پای درس و مشق و دیکته اش . اولین جمله که تموم شد گفتم نقطه . سرش بلند کرد که نگو نقطه باید بگی لِکُد . خانم ما بهش میگه لکد با شک بهش نگاه کردم دیدم نه کم نمیاره گفتم لابد راس میگه دیگه بهش گفتم خب باشه همون لکد بذار . جمله بعدی که رسیدم باز یادم رفت گفت اااااااِِِِ مگه نگفتم بگو لکد خانممون میگه باید تو خونه هم مرتب بگین لکد که یادتون نره منم تو ذهنم تکرارش میکردم که دیگه حواسم جمع باشه از این به بعد بهش بگم لکد و همن کارم کردم هر جا به این نقطه میرسیدم میگفتم لکد. تا حدودا یه خط به اخر به علامت نقل رسیدم گفتم علامت نقل قول بذار دوباره برگشت بهم گفت ما نمیگیم نقل قول . منم که قبلا از خاله ام پرسیده بودم و مطمئن بودم درسته گفتم بذار ببینم چی میگه . گفتم خبببب شما چی بهش میگید گفت ما بهش میگیم نقل بول . منو میگی یعنی اتیش گرفتم که یه الف بچه منو دست انداخته بوده تا اون موقع . فط میدونم صدام بالا رفت و با صدای بلند بهش گفتم برو گمشو:-2-39-: البته بعدش پشیمون شدم ولی اصلا نتونستم خودمو کنترل کنم و به خاله زنگ زدم یه شکایت با اب و تاب خدمتش ارائه دادم بعدش با پسر جان دعوا مفصل کرد و اومدش ازم معذرت خواست که اشتباه کرده:-2-37-:ولی خداییش وقتی میگفت غلط کردم دلم خنک میشد:-2-27-:


شبنم و مینا و ایلی منم بهتون تسلیت میگم ایشالله دیگه غم نبینید

*مستان*
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۴۹ بعد از ظهر
وقتی نمیشود رفت همین یک پا هم اضافه است مترسک.:-2-15-:

کار سختیه تا آخر هفته تصمیم نهاییمو میگیرم.مرگ یه بار شیون هم یه بار.

پیه خیلی چیزارو باید به تن مالید.

+Lily
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۴۲ بعد از ظهر
سلیم پیشاپیش از گستاخیش عذر خواست و بعد پرسید : با آن دوستتان هرگز به چنین وسوسه ای افتاده بودید ؟
هستی به یاد هشدار استاد مانی افتاد : مطلقا ، این همه سال ما حتی دست همدیگر را فشار نداده ایم .
ـ حدس می زدم .
هستی در دل می خندید . به ریش سلیم می خندید ؟ یا از این فکر که مردها چه آسان دروغهای خاصی را باور می کنند ؟ دروغهایی که برتریشان را بنمایاند و غرورشان را ارضا بکند .

ـ هستی می خواهم بدانم خدا این شانه ها را برای چه به تو داده ؟
ـ که بار زندگی را به دوش بکشم .
ـ نه دختر ، برای این که بالا بیندازی ، سخت نگیر ، یک کار بگویم ، می کنی ؟
ـ بگو .
ـ وقتی تنها هستی بلند بلند بخند . کم کم خندیدن را یاد می گیری .
ـ آن وقت می گویند دیوانه شده ام .
ـ کی می گوید ؟ تو در تنهاییت می خندی .
ـ به تنهایی نمی شود خندید .
ـ یک کار دیگر ...وقتی مثل امروز غصه داری ، در دلت یک آهنگ شاد زمزمه کن .
هستی به ید آورد که اولین حقوقی که به دستش آمد ، خواسته بود یک رادیو بخرد و به جایش یک چراغ علاءالدی خریده بود . یادش آمد که یکبار ناپرهیزی کرده بود و خواسته بود یک گلدان گل بخرد . گل اشک نظرش را جلب کرده بود . گل اشک ، دو تا لاله ی واژگون ، بر ساقه ای بلند ، انگار دو قطره اشک خونین از برگها ریخته .

ـ بیایید همین الان برویم محضر عقد کنیم . بعد شما را می برم خانه معرفی می کنم . خانم هستی فرخی را معرفی می کنم . همسر من ، آن وقت غمتان را با من تقسیم می کنید .
هستی گفت : کاش میشد . کاش می شد دردها را قسمت کرد .

فرخنده ی گوید : فروتنی شما و ملموس بودن و در دسترس بودننتان هم سرپوشی است بر غرور بی حد و حصرتان .
سیمین می گوید : احتمالش هست .
فرخنده می گوید : شما مساله ای به نام مساله ی زن هرگز نداشته اید .
سیمین می گوید : خودم تلاش کرده ام کمتر داشته باشم .تو هم تلاش خودت را بکن .
فرخنده می گوید : نه خانم جان ، امکاناتش را داشته ای . من چنین امکاناتی ندارم .
سیمین می گوید : در سالهای جوانی قصه ای ترجمه کرده بودم . ماحصل کلام یادم است که این بود : اگر تو در یک شب تاریک و سرد زمستانی ، یک فانوس روشن زیر کتت ، روی قلبت پنهان کرده باشی ، نه از سرما می لرزی ، نه از تاریکی می ترسی و نه از تنهایی می هراسی ...

جزیره سرگردانی - سیمین دانشور

یه بار آدمین گفت همه فقط حق دارند خاطره بنویسند اینجا ... خاطره نیست مال من ؟

فکر می کردم تو همدردی ،
نه ، تو هم دردی ...

ParMoun
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۰۰ بعد از ظهر
دینگ!!

سلام به روی ماه همتون
میدونستین از 28 بهمن اصلا نیومدم این تاپیک
نزدیک دوماهی میشه

حالا اومدم با یه دل پر از درد ؛ پر از غصه..... حالم بده مثل وقت هایی که غروب جمعه میشه و دلت میگیره.... مثل وقتهایی که دوست داری یکی بیاد بغلت کنه و بگه دیوونه نترس من همیشه کنارتم
دوست دارم بخوابم و وقتی بیدار میشم صورتش رو ببینم و نفس هاش آرومم کنه.... هی نوشتم بازی زندگی بازی غریبی... حالا من موندم و یه دنیا غربت.... نفس میکشم بدون اینکه ازشون هدف داشته باشم... میدونید بدترین قسمت تنهایی کجاست؟
اونجایی که کسایی میخوان پرش کنن که دلت اونها رو نمیخواد

دلم میخواد یه دفتر بردارم و توش فقط بنویسیم ولی .... حیف دیگه کلمات هم برام ناز میکنن

تو قلب تو دیگه جایی واسه امثال من نیست و یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیست و بهارش اینجوری باشه نه امسال سال من نیست و نمی دونی نمی دونی نمی دونی ...

دوست دارم تو صدای ویولن گم بشم و گریه کنم و به لهجه غربت صدا کنم.... گریه کنم که اون یه آواز خاموشه که تو خاموشی آتیش وجودت رو شعله ور تر میکنه

کي صــدا زد مـنو از شـب من که مغـلوب دوباره ام
شب شب تاريک وخاموش من پر از نعش ستاره ام
اين کدوم لحظه درده شـب چـنـدم عذابه
که دقيقه قرن سرشار از تلاطم عذابه

دلم از اون اشک هایی میخواد که آخرش هق هق نمیشن.... هق هق اوج بی قراریه اوج نابودیه
و منم دارم نابود میشم

ای سزاوار محبت ا تو خوب بي نهايت
همه ذرات وجودم به وجودت کـرده عادت
به خدا دوســت داشـتـن تو
هم يه عشقه هم يه عبادت
تو سزاواری که باشي همدم روزها و شب هام
تا که عشقـتـو بـبـيـنـی توی جـونم و تـو رگهـام
بشنوی دوست دارم رو حتی از هـرم نفـسهام
با نوازش های دستت سوختن از تب رو شناختم
تب عشقی آتشـيـن که من به اون قلبمو باختم
قـاصــد بودن من بود مـوج خوشـحـالـی چـشـمـات
وقتی که عشقو مي ديدم توي قطره هاي اشکات
هر کی از عـشـق گريه کرده شادی رو تجربه کرده
با شـبـی در حـرم عــشـق سفـري بـه کعبه کرده
ای که بـردی مرا تا مرز يک عشق خدايی
بـيــا پـاره تـنـم باش تو که پاک و بی ريايی
اوج فرياد دلم شد عاشـقـانـه دل سپـردن
در وجود تو شکفتن با تو بودن يا که مــردن
هر کی از عـشـق گريه کرده شادی رو تجربه کرده
با شـبـی در حـرم عــشـق سفـری بـه کعبه کرده

آنالیا....1391/01/20
:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

باران
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۰۴ بعد از ظهر
يه دفعه هوس كردم بيام از خودم خاطره رها سازي كنم. :-2-38-:
اومممممممم بذا ببينم امرو چندمه!!! :-2-35-:
آهان 20 فروردين مي باشديه احتمالا!!!
و ما نيز همچنان در دوران تجرد بسر مي بريم و از مزدوج شدن منصرف گشتيم!!! :-2-20-:
جون خودم قصد ازدواج ندارم تو رو خدا اينقذه اصرار نكنين!!! :-2-24-:
همين لحظاتي پيش قدوم مبارك را به منزل نهادم و خسته و هلاك مي نمايم. :-2-28-:
از 7 صبح يه كله در دانشكده به سر مي بردم تا هم اكنون.
راستي چرا من درسم تموم نمي شه!!! :-2-41-:
اين كامپيم اعصاب ما رو بهم ريخته!!!
مرض گرفته رو قبل عيدي برديم تعمير يارو ورداشته ويندوز عوض كرده برام خير سرش همه چيشو داغون كرده!!!
آخه يكي نيست بگه الان كه تو سال 2012 به سر مي ريم آخه ويندوز XP اونم از نوع 2005 به چه دردي مي خوره!!! :-2-28-:
حوصلمم نمياد بشينم خودم عوض كنم اين ويندوز كوفتي رو، فعلا مجبورم هم چنان با همين ويندوز ذغالي به سر ببرم. :-31-:
اين ي ها اعصابمو بهم مي ريزه زيرش دو تا نقطه داره!!! :-2-09-:
امسال عيدو دوز نداشتم :-2-30-: فقط خستگي و كوفتگي داشت برام. :-2-42-:
ولي عاشق اون دو هفته تعطيلات قبلش بودم. :-2-16-:
جديدا خيلي دلم هواي انجمنو مي كنه! :-2-15-:
ولي چه فايده هر وقت كه ميام حتي به تعداد انگشت شمارم بچه هايي كه مي شناختمشون آنلاين نيستن! :-2-15-:
يه جورايي احساس غريبگي مي كنم. :-2-31-:
غربت زده مي شم. :-2-17-:
ديروزم نشستم فيلم تايتانيكو ديدم!!! :-2-19-::-2-06-:
تا حالا كامل نديده بودمش!!! :-65-::-4-:
گمونم باسه يه 12 يا 13 سال پيش باشه!!! :-2-02-:
بالاخره خدا خواست قسمت مام شد ديدنش!!! :-26-:
ولي راست مي گفتنا!!! :-23-: بالاخره آخرش نفهميدم تايتانيك اين دختره بود يا پسره!!! :-26-:
آخي!!! چقذه دلم برا اين شكلكا تنگيده بود!!! :-15-:
روز همگي بخير. :-2-40-:
به دوستان داغ ديده هم تسليت مي گم. :-2-40-:

*مستان*
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۳۷ بعد از ظهر
کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهرهها اثری ظاهر نشد، گویی همه میکوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمیشود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهرهها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هماکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که میخواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را میخواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسودهخاطر نشسته بود.
گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهرهاش را در خود فرو برده بود. هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.
هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد. کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.
بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می ‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می ‎خواست راز این آرامش را بداند.
همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت میکرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."
گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
-----------------------------------------
میدونم خاطره نبود ببخشید.بیشتر برای یادآوری ب خودم بود

H0NEY
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۰۸ بعد از ظهر
به نام یزدان پاک
اقا ما تصمیم گرفتیم کلا از بیان احساسات پرهیز کنیم چون همه متوجه چت بودن ما میشوند دیروز برایش نرفته گریه میکنیم :-2-: امروز دلمون میخواد با دیوار یکیش کنیم http://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gif خستم کرده دقیقا شده مثل بچه های دو ساله http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif
اونو ولش کنین برسیم به خودمون اقا مادیشف رفتیم خونه پسر دایی بابایی دفعه دوم بود میرفتیم خونشون :-2-02-: اما کلا خونواده ای پایه موباشند کلی خوش گذشت دخترش 22 سالشه داشتیم با دختر عموم باهاش صحبت مینومودیم یه هو به من گفت تو دچار تغییر ناگهانی شدی :-65-:دوسال پیش خیلی ساکت و اروم بودی ها ما رو میگی این جوری بشدیم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_066.gif اخه واقعا هم همینه من تا دوم راهنمایی بسی بچه اروم و ساکتیی بودم از سه چهار سال پیش شکوفا شدم :-2-27-: اهان داشتم میگفتم بعد که اون جا بسی شیطنت بکردیم تا بیامدیم خونه یک و نیم بود http://s2.picofile.com/file/7116654943/cry_10_.gif بعد ازاون جایی که ما جای حساس جام اتش بودیم همون جا که هری اسمش ازجام میوفته بیرون:-2-41-: نمیتونستیم بی خیال کتاب بشده تا دو و نیم داشتیم میخوندیم بعد خوابمون برد صبح مامی بیدار کرد گفت پاشو پاشو http://www.pic4ever.com/images/icare.gif بعد ما مثل همیشه بگفتیم مــــــــــا بیداریم بریو بخواب الان پا میشویم :-37-: که یهو دوباره خوابمون برد تـــــــــــا 8 دیدم بابایی داره با خشم موگوید که چرا نرفتی به مدرسه هانی مایم الکی بگفتیم مگر بیدارمان کردید:-2-37-: بگفت بلی مادریتان بیدارتان نموده پاشید بروید بوخوداااااااااااامایم دیه پاشدیم تا ازخونه رفتیم بیرون 8 و بیست و سه دخیخه بشده بود تا رسیدیم مدرسه بگفتن ولیتان کو مایم بگفتیم لالا میباشد :-2-22-:دیگر زنگولیدیم مامی باهاشان صحفت کرد که ما خواب موندیم بعد رفتیم کلاس شایعه بشده بود که امروز چون خیلی به صورت دخملان http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_059.gif دقت نموده ان میخواهند کیف هارا بگردند که ما سنگ کوب بکردیم :-2-29-:چون گوشی در جیفمان بود و کیلید کتاب خونه هم دست دوستمان بیوده اون نیز نبود:-2-42-: دیگه گذاشتیم تو پاپکومون شانسی هوچکی نیومد بگرده امتحان ریاضی و دینی هم دادم که جفتش خوب بود نسبتا امروز لوح پیشرفت تحصیلی هم به ما دادن ما را ذوق مرگ نمودند http://www.millan.net/minimations/smileys/yay.gif
ما برویم به زندگی مان برسیم :-2-17-:
بدرودیه دوستای گل http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_087.gif
اجی هستی ببخش من یکم خجالتیم واسه همین بهت زنگ نمیزنم حرف بزنیم یه عادت بده کلا با تلفن دوست نیستم http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/_950/bigeyes.gif :-2-15-:

اهنگ امروز http://www.kolobok.us/smiles/personal/music2.gif
لینک دانلود (http://best2fun.com/dl/Shabe%20Shishei%20-%20Mehdi%20Yaraaei%5Bwww.Best2Fun.Com%20%5D.mp3) منو انتظار و کابوس تنهایی
منو حس اینکه هر لحظه اینجایی
دارم آینه هارو گم می کنم کم کم
تورو هر طرف رو می کنم می بینم
نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی
تو که لحظه لحظه حالمرو می دونی
اگه این بهارم برنگری خونه
دیگه چیزی از من یادت نمی مونه

منو رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
دارم از خودم با فکر تو رد میشم
دارم عاشقیرو با تو بلد میشم

نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی
تو که لحظه لحظه حالمرو می دونی
اگه این بهارم برنگری خونه
دیگه چیزی از من یادت نمی مونه
منو رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
نه تو نرفتی تو هنوزم اینجایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
نه تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی...

:.AlI MiXeR.:
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۱۲ بعد از ظهر
سلام بچه ها امروز بدترین روز زندگیم بود @!!!!! فقط همین!!!:-2-30-:

Elina123
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۵۱ بعد از ظهر
سلام
خوبین؟؟؟من که اصلا خوب نیستم چرا؟؟؟الآن میگم:-119-:
امروز صبح که داشتیم به مدرسه تشریف فرما میشدیم:-2-06-:تفادص:-2-16-:کردیم
حالا من نمیدونم چرا اون موقع خندم میگرفت؟؟؟
حالا این وسط داداش فنچول من میدونین بهم چی گفت؟؟؟؟
گفت:تو نمی خوای بری مدرسه؟(آخه سر کوچه مدرسه مون تصادف کردیم)
من گفتم:میرم دیگه،حالا چرا اینوگفتی؟؟؟/
گفت:به دودلیل:-2-31-:
گفتم:دلیل اول؟
گفت:اول اینکه الآن از اینجا کلی پسر رد میشه تو خجالت نمیکش؟؟؟
منم این شکلی شدم:-2-28-:
بعدش گفتم:خب دلیل دوم چیه؟؟
اونم گفت:دلیل دوم اینه که تو الآن اینجا میمونی بعد احساساتی میشه و گریه میکنی منم حوصله جمع کردن تو رو ندارم،تازه مدرسه ات هم دیذ میشه(حالا خودش 10 رفت مدرسه:-2-31-:)
من خنده ام گرفت و بهش گفتم:خوبه شما گریه های منو نمیبینین
اونم مثل پر روها گفت:زود باش برو من اعصاب ندام(11سالشه:-2-06-:)

تازه الآن هم یه چی خوندم که دلم میخواد اون طرف رو خفه کنم:-2-27-:

hamid_diablo
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۵۷ بعد از ظهر
امروز اولین روز دانشگاه بود

نه اولین روز به معنی اولین بار .اولین روز تو سال 91.ادوستامو دیدم و کلی روبوسی کردیم و بگو بخند و بقیه ماجرا.اما نمیدونم چرا این خوشگذرونی ها دیگه لذت بخش نیست.حس میکنم با یه عده ادم مرده داشتم احوالپرسی میکردم و خنده هامون هم از نوع مترسکی بود

انگار مجبور بودیم بخندیم و چرت و پرت بگیم تا وقت بگذره و بیاییم خونه و تو تنهایی هامون پرسه بزنیم و بگیم خدا رو شکر که امروز هم تموم شد

دوستی ها دیگه داره کم کم رنگ و بوی خودش رو از دست میده و میپیونده به تاریخ.شاید نسلهای بعد وقتی وارد دبستان میشن تو کتاب فارسیشون از دوستی های این دوره و زمونه بگن و بگن که دیگه این روزها برنمیگرده

این روزها برنمیگرده.

تمام

Fed Up
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۱۰ بعد از ظهر
امروز تقریبا روز خوبی بود..........میگم تقریبا چون بعد از سالی ماهی یه اردو رفتیم که خوش گذشت :-2-16-:ولی بعدش اومدیم نشستیم واسه امتحان فردا درس خوندن:-2-30-:فردا امتحان عربی داریم...........دست از سر کچل ما برنمیدارن........تازه از 2 اردیبهشت میان ترم شروع میشه:-2-30-:
حالا بیخیال:-2-16-:
ساعت 8 رفتیم 2 برگشتیم.........خیلی کیف داد..........اول یه ذره قاتل مقتول بازی کردیم بعد رفتیم سر خوراکی ها..........واسه ناهارم جیگر.........بعدشم کلی عکس گرفتیم:-2-16-:یکی از بچه ها ازین اسپیکرا اورده بود کلی زدیم رقصیدیم:-2-16-:
با حال ترین قسمتش این بود که نزدیک بود با یه دختره دعوام شه........3-4 سالم از من کوچیک تر بودا واسه من قیافه میگرفت......جایی که ما رفتیم اردوگاه بود واسه همین از مدرسه های دیگم بودن.......هیچی دختره عین ...سرشو انداخت اومد قسمت ما بعد من به شوخی گفتم چه قشنگ.........بلند شده اومده اینجا..........یهو دیدم عین تیبگ تو فرار از زندان بلند شد اومد جلو........قضیه اکشن شده بود:-2-22-: گفتم: ها؟
یه دفعه گرفتنش :-2-22-:گفت: ببین من بد عصبانی میشما..........گفتم نه بابا....... فیلم اکشن زیاد نگاه میکنی؟:-2-22-:گفت اره میخوای واسه تو هم بیارم:-2-22-:بعدم رفت............خدایی خیلی شانس اورد رو مود عصبانیت نبودم اخه وقتی من عصبانیم دوستام میگن ازت میترسیم واسه همین در این جور مواقع سعی میکنن پیشم نباشن:-2-22-:
هیچی دیگه همین بود.........بعدشم اومدیم خونه افتادیم رو کتاب عربی:-2-28-:تازه با کلی منت و خواهش دبیر دین و زندگی رو راضی کردیم فردا درس نپرسه وگرنه من الان تو سایت نبودم:-2-22-:

SOHA1368
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۱۷ بعد از ظهر
واي كه امروز چه مزخرف بود اون از طه كه با لهجه افغانگليش حالمو بهم زد بعدم اون سه پسر مزخرف :-119-:
بعد از كلاس فرزانه (دختر داييم)واستاد تا از استاد سوال بپرسه منم بيرون تو راهرو بودم شانس گند منم همه كلاسا تعطيل شده بود هيچكس نبود كه اون سه تا عوضي اومدن يكيشون شروع كه به چرتو پرت گفتن منم گفتم گم بمير بابا:-119-: و اومدم برم پايين كه سوميه زير پايي گرفت برام كه اگه از نرده نگرفته بودم 20 تا پله رو پرت شده بودم پايين برگشتم چنان با مشت كوبيدم:-2-01-:تو صورتش كه دست خودمم الان كه الانه(ماجرا مال ساعت 8 امشبه ها)ذق ذق ميكنه برگشت و يه فش ناموسي داد كه اين دفه با پشت دست كوبيدم:-2-01-: دهنش ديد هر چي بگه يكي ميخوره (حالا اون دوتاي ديگه پايين پله ها بودن)يه مشت كوبيد و در رفت كه تقريبا فرياد زدم و گفتم احححححححححححححححححححححححح حححححححححححححححمممممممممم ممممممممممممققققققققققققق ق:-2-33-::-2-36-: كه استاد و فري اومدن بيرون و گفتن چي شده كه وانستادمو دنبالشون كردم ولي ديگه در رفته بودن وقتي اومدم تو ديدم منشي اموزشگاه و استاد و همسر رييس اموزشگاه واسادن بربر منو نگاه ميكنن منم كه از عصبانيت:-119-: تقريبا كبود شده بودم اولين نفر ساره منشي اموزشگاه كه خيلي دوسش دارم و دختر گليه اومد و منو برد كلاس كامپيوتر و پرسيد چي شده منم همرو گفتم و گفت از بچه هاي اموزگاه نبودن و الاه پدرشونو در مي اورديم حالا من با اقاي جلاليان صحبت ميكنم سعي ميكنم پيداشون كنيم ناراحت نباش تو كه حسابي از خجالتش در اومدي:mrgreen: گفتم اره اما هنوز دلم خنك نشده اگه نزده بودمش كه الان از عصبانيت سنكوب كرده بودم:-2-29-: خلاصه ارومتر كه شدم اومدم بيرون كه ديدم طفلي فرزانه از نگراني همين طور داره راه ميره ناخوناشو كه بلند بود و دوسشون داشت داره ميخوره تا منو ديد گف چي شده گفتم ميگم برات خداحافظي كرديم و تو راه خونه براش تعريف كردم تموم كه شد ديدم دهنش باز مونده براش بستم :-2-29-:كه بالافاصله گفت تو واقعا زديش گفتم اره تو بودي نميزدي:-2-28-: گف من بودم سكته ميزدم و الان بايد جنازمو تحويل مامانم ميدادي ...
هيچي ديگه الانم كه دارم مينويسم مامان داره فيلم ميبينه سامان سربازيه بابا هم كه ... يه ارامبخشم خوردم كه از شر اين سردرد لامصب راهت شم ميدونم تا2-3 روز گيج و خوابالو ام بيخي دختراي عزيز يادتون باشه اگه جلو يه پسر خودتو ببازي جري تر ميشه اما اگه اعتماد بنفستونو حفظ كنين ميترسنو در ميرن
داره كمكم خوابم ميگيره باباي گفتن

sayeh66
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۳۰ بعد از ظهر
چتد روز پیش سر زدم به ایمیل قدیمم باورم نمیشد عکسشو گذاشته بود بهت زده شده بودم نمیتونستم تکون بخورم بعد از 4 سال ......چه قدر نگرانش بودم حتی یه وقتایی فکر میکردم که مرده اما الان .....به نظر که خوب میرسید! حس کردم دلم تنگ شده ولی من نباید دلم واسش تنگ بشه من حالا به یه نفر دیگه تعهد دارم ........ترسیدم بچه ها خیلی ام ترسیدم .........ترسیدم پام بلغزه..من نمیخوام پام بلغزه امشب سر نمازم کلی با خدا درد دل کردم بهش گفتم خودت مواظبم باش ................ولی من هنوزم میترسم ،خیلی ام میترسم

reyhane.s
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
همین الان از حموم اومدم
سلامممممممممم
امیدوارم خودم و شما همیشه خوف باشین.
امروز صبح از سرویس جا موندیم و بابا بردمون.خدا رو شکر امتحان نداشتیم.
نمیدونم چرا این قوه ی خواب آلودگی من چرا اینقدر وقت نشناسه؟؟؟؟؟؟سر کلاس مطالعات خوابش میگیره.......
جون شما خیلی ضایع بود هم دیروز سر کلاسش خواب بودم هم امروز.سر درس هم هی به من نیگا میکرد..........ماشالا اینقدر هم که خوش اخلاقه آدم ازش میترسه........
راستی صبح تو راه نزدیک خونه معلم فیزیکمون رو دیدم که داشت پیاده به سمت مدرسه میومد.خیلی ازش خوشم میاد.فردا هم باهاش کلاس داریم.
فکر کنم فردا بپرسه...........
آهان بچه ها غزال رو تموم کردم....................دلم واسه سپهر بیچاره خیلی سوخت البته غزال هم یکم......با اینکه از اسم سپهر زیاد خوشم نمیاد ولی از این خوشم اومد.
به نظرم کتاب قشنگی بود.اونایی که خوندن جواب بدن:
توجه کردین توی این کتاب همه سر و سامون گرفتن جز سهیل بیچاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد از اینکه 100صفحه ی آخر کتاب رو خوندم کتاب شیمی رو باز کردم ولی هیچی ازش نمیفهمیدممممم.
میترسم فردا گند بزنم امتحان داریممممممم
هنو مقش های بی پایان ریاضی رو هم ننوشتم.....خدا به خیر کنه.............
بچه ها هر چی فکر میکنم میبینم نمیشه فردا سر ادبیات و زبان فارسی نخوابم......خیلی وحشتناکه.......
هفته ی پیش معلم عربیمون یه حرفی زد خیلی خوشم اومد.....
گفت:هر وقت از وقت نمازتون میگذره و نمیخونید برید و فکر کنید چه کار اشتباهی کردید که از توفیق نماز نتونستید بهره ببرید........
دارم فکر میکنم.......من خیلی کار ها کردم که به این توفیق نرسیدم خیلی وقتا.........
نمیدونم از دست خودم هم آسی شدم........
خدا لطفا خودت یه کاری کن آدم شم و بتونم مامان و بابام رو خوشحال کنم.....
راستی دیشب یه خوابی دیدم......
بعدش هم بیدار شدم خوابم ناجور بود به یه آینده ی وحشتناک میرسید به نظرم.
خوابم رو هنوز برای یاسی هم تعریف نکردم چون خودمم هنوز نمیدونم یه قسمتش واقعیت بود یا خواب............
راستی زنگ آخر سحر بهم گفت ازم گله داره.........
خدا چی کار کنم........
آخه بچه ها فکر میکنن من کیم؟؟؟؟؟؟
یه آدم مثل بقیه .............
چرا همه ازم یه انتظاراتی دارن؟؟؟؟؟؟
شایدم خودم خیلی دارم واسه همه طاقچه بالا میذارم.....ولللش قاطی کردم.......
یکی دیگه از بچه های کلاس هم گفت میاد عضو میشه......
همین جوری پیش برم تا آخر سال همه بچه های کلاس عضو شن.........
دیگه همین.اجازه مرخصی میفرمایین؟؟؟؟؟؟؟
فعلا خدافظ

asal_cheshmak
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
سلام:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بالاخره بعد از 19 روز اومدم بازم بنویسم ... :-2-16-::-2-10-:
تمام این مدت رو اصفهان بودم جای دوستای گلم خالی :-2-11-:
جمعه بلیط داشتم که برگردم ، یکی از فامیلای بابام فوت کرد ، بابام اینا اومدن اصفهان ! :-2-31-:
دلم برای پول بلطیتم سوختید :-2-22-:
دیروز برگشتیم و من به شدتتتت خسته بودم ... امروزم خیلی خیلی گوش شیطون کر ، کار کردم و 34 تا فایل موبایل ساختوندم ... اما آپلودسنتر خیلی اذیتم کرد :-119-:
سر شب هم رفتم منزل خاله جان ، چون عید ندیده بودمش!! :-2-27-::-2-35-:
عید بدی نبود ...! البته خوبم نبود ... در کل نفهمیدم چرا به این سرعت گذشت!! :-2-28-:
کمیته ی دانشگاه هم بنده را احضار نمودند جهت پاره ای از توضیحات حوالی مشروطی دوم ! :-2-07-:
امیدوارم سال خوبی باشه و اصلا هیچ شباهتیییییی به سال قبل نداشته باشه ! :-2-43-:

پ . ن : از روز یکم تا حالا هیچ خاطره ای رو نخوندم :-2-27-: خبر مهمی بود رد کنین بیاد ! :-2-21-:
پ . ن : باران ینی شوور نکردی ؟ :-2-37-: ما دلمون خوش بود یکی کم شده ها ! :-2-22-:
پ . ن : هیوا خیلی .... :-2-42-: ( زیادی بد فکر نکنینا! :-2-35-:)
پ . ن : امضامو دیدین ؟ :-4-:
پ . ن : سال خوبی باشه براتون ! :-2-32-:

:-4-::-4-::-4-: گاهى شنيدن " بگو ببينم چه مرگته" از يه دوست بيشتر از جمله هاى كليشه اى " عزيزم چى شده " ميچسبه :-4-::-4-::-4-:

زاپــاتــا
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۴۵ بعد از ظهر
امروز کلاس هام رو زدم
دو در کردم یعین
به عبارتی بد جور سرما خورده بودم و خب سر درد داشتم البته از دیشبش تصمیم داشتم که نرم کلاسا رو
حوصلشو نداشتم
و فک کنم امروز جزو اون روزاست که خب به خودم بد کردم
فقط ول معطل بودم
متونم بگم امروزم سوخت
وقتی آدم روزشو به بطالت بگذرونه خب بعدش عذاب وجدان میگیره دیگه
فک کنم 12 بود داروها اثر کرد یکم بهتر شدم
از اون موقع تا الان فک کنم از جلو لپتاپ جُم نخوردم
همش پلاس بودم
از این سایت به اون سایت .. چند تا هم اهنگ غم گذاشتم
الکی به خودم حرص دادم
اونقدر حرص خوردم
اونقدر ... حال میداد
خود زنی هم گاها عجب حالی میده
خسته ام خیلی
از دست خودم
از دست افکار مسخره ام
تا حالا به این اندازه احساس مسخرگس نداشتم
احساس میکنم دارم مث فیلمها زندگی میکنم
مث فیلمها .. رفتار میکنم
همیشه تا آخرش آدم خوبه میمونم
ازونا که آدم حالش از خوب بودنش بهم میخوره
دوست داشتم یکم هم نقش آدم بد رو بازی کنم ولی خب ازم بر نمیاد
از دست این اخلاق مزخرفم خستم
از دستت احساساتی که به خرج دادم ناراحتم
من که احساساستی نبودم
چرا این بلای خانمان سوزسرم اومده خودم هاج و واج موندم
دوست دارم قوی شم مث قبل
ریلکس و مصمم
ازونا که کافیه یه اوکی به یه کاری بدی و انجامش بدی
امیدوارم که بشه
یعنی قبلا بار ها شده این حالت
دیگه از گول زدن خودم خستم خیلی زیاد ....
خیلی زیاد
دارم بالا میارم این احساسات بی ارزش رو
البته نکه بگم بی ارزش
احساساستی که درک نشه به درد نمیخوره
احساساتی که خب این جوری پایمال شه قورتش بدی تو وجودت یا بالا بیاریش بهتره
وقتی با چشمات ببینی و شاهد باشی که داره علننا احساسات نابت رو به سخره میگیره
شاید براش قوت قلبی میشه برای ازار بیشتر
این احساسات بالا آورده بشه بهتره
......
ساعت 11.44 دیقس و متاسفم برا خودم که با دست خودم امروز به این خوبی رو به خاطر یکی که براش هیچی مهم نیست!!!! سوزوندم!
برای خودم متاسفم

Archi
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۴۵ بعد از ظهر
سلام!

چه فرقی می کند کی؟!

ما فقط آمده بودیم بگوییم...

بعضی وقتها ....

مهم نیست...

خاطره امروز ما این بود که بعضی سیاهی ها هیج وقت لکه شان نمیرود!...

این هم برای خودش یک جور خاطره ست!...

راستی!

به همه دوستان داغدار تسلیت می گم!... غم آخرتون باشه...


خدایا کاش یک موشکی هم پیدا می شد تا اونجا که می تونست ما رو از این زمین پرتاب می کرد!...

آن وقت دیگه مهم نبود که رو ستاره ام حتی به قدر یک صندلی هم جا نباشد!!

elnaz 90
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
يكشنبه ساعت 11.55 شب
سلام:-2-25-:
تا من خاطرم تموم شه شده دوشنبه ديگه:-2-41-: آقا من دلم گرفته خو چه كنم؟ اين چه مرض جديديه؟ الان چند روزه همش ياد قديما ميفتم، حالا نه خيلي قديما منظورم همين تابستون يا بهار پارساله:-2-15-: كلا" اين روزا خودم هي حال خودمو مي گيرم:-2-39-: اعصابم كه كلا" ندارم. يعني خيلي خلم 4 5 روز پيش برداشتم جلوي موهامو كوتاه كردم. اين خيلي بلند شده بود ديگه خيليييي:-2-41-: بعد هوچ كارش نمي شد كرد منم خير سرم گفتم كوتاهش كنم يكم يه مدلي بشه بهش داد. آقا يعني كوتاه كردما:-2-43-: بعد هي مي رم جلوي آيينه مي بينم اعصابم خورد ميشه. خو 20 روز ديگه عروسيه من چه خاكي تو سر موهام بريزم؟:-2-30-: همينجوريش خوبه اما چون كل موهام بلنده اصلا" به هم نميان انقدرم كوتاه كردم كه بالا هم به زور وايميسته:-2-30-: الان رفتم كلي جلو آيينه ور رفتم باهاش آخرم ديدم اصلا" جالب نيست هي بيش تر حرص خوردم. به قول مامانم بگو اصلا" تو رو چه حسابي اينهمه كوتاه كردي:-2-43-: آدم ديدين مرض داره؟ من احتمالا" اون لحظه مرض داشتم. حالا هي بايد حرص بخورم دعا كنم تا 20 روز ديگه يه 2 سانتي بلند شه:-2-43-:
آقا من يه كتاب پيدا كردم بالاخره، دوستم واسم كتاب آورد واسه عهد وزوزك ميرزاس اما بد نيست. بهتر از بي كتابيه:-2-41-:يه اس ام اس برام اومد مي خواستم دفعه پيش بنويسم اينجا يادم رفت

من و خدا هر روز صبح فراموش مي كنيم، او خطاي من و من لطف او را...

negar_asali
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
سهلام:-2-25-:
ديروز و امروزوكاملا نرفتم شركت تلفنا رو جواب ندادم هيچي همش يا ميخوابيدم يا تو سايت بودم امشب دختر عموم اومد خونم تا اومد تو بغلم كرد اندازه تمام غمهاي دنيا غصه تو دلم بود تا دختر عموم رو ديدم تو بغلش گريه كردم اون گريه ميكرد من گريه ميكردم با خنده گفت ديونه نگرانت بوديم چت بود ساكت بودم گفتش ببين با اينكه فقط دو سه روزه كه بچه آنا به دنيا اومده با اين حال و روزش ولش كردم اومدم اينجا ا تا ببينم چته پس بنال بازم ساكت بودم گفت دلت واسه عمو تنگ شده سرمو تكون دادم بهم گفت دل منم تنگ شده واسش هممون دوسش داشتيم نگاري اما اون رفته بهش گفتم ميدونم بهم گفت عسل خودشو داشت ميكشت چرا جوابشو ندادي گفتم حالشو نداشتم زد تو صورتم و داد زد حالشو نداشتي؟ گفتم بهش كه آره حالشو نداشتم گوشيشو دراورد و زنگ زد به عسل گوشيو داد دستم تا گفتم الو ديدم زد زير گريه خلاصه يه چند دقيقه حرفيديم و بعدش خداحافظي كرديم بهم گفت من بايد برم آنا تو خونه تنهاست خودشو اون بچه مماخوش قربونش بشه خاله بهش گفتم سلامشو برسون
جناب
OZIL-M دركت ميكنم سخته نداشتن يه دست گرم كه رو سرت كشيده بشه مثل پدر سالگرد پدرتونو تسليت ميگم
شبنم و مينا جون تسليت
فاخته جونم خاطراتتو خيلي دوست دارم احساسات پاك و بي آلايش بنويس عزيزم بعضيا ارزش قلمتو ندارن كه بخواي در موردشون بنويسي
چه برسه به ناراحتيت گلم:-2-40-:
جناب موريا بازگشتتونو تبريك ميگم خوشحالم دوباره به جمع خاطره نويسا برگشتيد جناب مبارز:-2-40-:
هستي جونم خاطرت رو خوندم هر روز از خدا ميخوام اون چيزي رو كه ميخواي بهت بده خوشحال ميشم كه مينويسي

مخاطب خاص
باز هم فردا دوشنبست و ياد و خاطراتش دلمو ميلرزونه
متاسفانه بعضيا بد برداشت ميكنن اخماتو وا كن جديت اصلا بهت نمياد اگه حرفي زدم ببخش بزار به حساب دلتنگي
ازم نرنج تو ديگه اينجور نباش
خداحافظ همگي

fatima.h
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
بسمه تعالی
امروز روز خوبی نبود نه اینکه کلاً بد باشه ....
اول و وسطاش خوب بود...بعداز نهار کلاس بعدازظهر داشتم از خواب میمیردم اونم منی که 2 شب بود 2 - 3 ساعت بیشتر نمیخوابیدم...
اونم با استادی که خمیازه چشمی هم ممنوع کرده...چند بار سرم افتاد و چشمام رو مالیدم:-2-28-: ....رفتم بیرون چند بار آب به صورت زدم....
برگشتم دیدم استاد 10-15 از بچه ها فرستاده برن صورت هاشون رو آب بزن :-2-28-:...این از کلاس پر از خواب بعد از ظهر...
بعد کلاس هم یه بستنی زدیم به تن خسته....
اما اینا قسمت خوبش بود...
رفتیم که بریم خونه ....توی ایستگاه اتوبوس با دوستم منتظر اتوبوس بودیم یکدفعه یه پسر جوونی (حتی فکر کنم از منم کوچکتر بود)
جلومون سبز شد...مور مورم شد از اون قیافش از اون شلوار جین پاره پاره...از اون لحن صحبتش ...با دو تا گوشی توی دستش...از قیافه ای که معلوم بود چیزی زده ...کشیده .... حالم بد شد....
_آبجی دارید به من 500 تومن بدید من ماشینم رو بنزین زدم پول ندارم....ننه ام سیده ...منتظرمه...آبجی کارمو راه بندازشت....
حالم بد شد....نمی خواستم جواب بدم...هنوز ایستاده بود چیز هایی پشت سر هم ردیف می کرد..
با اخم های در هم کشیده با انزجار ....با طعم بستنی که پریده بود....حسی شادی که از بین رفته بود...
-من پول خورد ندارم ....
_من دارم آبجی ...من بی پول نیستم ...نگاه...(کیف پولی از جیبش در آورد بدون اینکه بازش کنه. معلوم نبود توش پول هست یا نه معلوم نیست توی گوشی ها سیم کارت هست یا نه!!!!) پول خورد دارم شما پولتو بده خرد می کنم من 500 دارم اصلاً...
چیزی نگفتم سکوت کردم وسکوت وقتی مطمئن بودم چی می گفتم...
نرفت همون جا موند دوباره شروع کرد ...نمی تونستم حرف بزنم....می ترسیدم از لرزش صدام که بفهمه ترسیدم
دوستم مثل همیشه که خود دار نبود
با صدای بلندی گفت اگه می خواست بده میداد دیگه!!!اَه ه ه...:-2-33-:
اگه جای دیگری بودیم می خندیدم....به لحنش به عصبانیتش...
نرفت ایستاد و فحش داد ...دلم اومدن اتوبوس می خواست...تمام مدت چشمم به خیابون بود:-2-28-:....حتی تو اون لحظه دلم می خواست یکی از پسر های حیف نون دانشگاه اونجا بودن تا از شرش خلاص شم:-2-36-:....
اتوبوس که اومد نفس راحتی کشیدم....:-2-39-:
20 فروردین 1391

~شب خیس~
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۳۶ قبل از ظهر
امروز بسي دلم گرفته است ......نميدونم چمه ....ولي بغض داره خفم ميكنه ...من از نوشتن اين پست پشيمون نميشم ....ميخوام بگم هنوزم دوسش دارم ....نميتونم فراموشش كنم ......قلبم براش مي تپه.....دوس داشتم فرياد ميزدم تا هم اون و هم بقيه بدونن كه من نه دختر سبكيم ...نه هرزه...بخدا حتي بهش خيانتم نكردم ...ولي داره بهانه مياره ...يعين داشت بهانه مياورد ...دوسم نداشت ...يا شايدم داشت ...ولي نه اندازه من ...هيچوقت تو زندگيم اينقد خودمو خورد نكردم ....و گريه نكردم ....بازم دارم خاطراتو مرو ميكنم ....و بازم گريه ميكنم ...هيچوقت سعي نكردم ارزوي مرگ كسي و يا خودمو بكنم ....اما حالا روزي هزاران بار ارزوي مرگ خودمو ميكنم ....ديگه نه زندگي مونده برام نه خواب نه خوراك ...اگرم تا حالا هستم ...و موندم ...فقط بخاطر خانوادمه ....هميشه ...همه به يه نحوي حال منو گرفتن ....اذيتم كردن ...ساديما خراب كردن ....تو دلم موند يه بار كه شادم شاديم بمونه ...نه براي 1 ساعت ...واسه چند ساعت ....يادمه مي گفت وقتي شادي نشونش نده ....بذار مال خودت باشه ...اينجوري لذتشم بيشتره ....كاش يكي بود و بهش مي گفت كه چقد دوسش دارم ...اين روزا كه نبودشو كاملا حس ميكنم ...همش دلم و بغضم ميگيره ...دوس دارم بميرم ....نميتونم رو كلاس حواسمو جمع كنم ...همش حواسم پيش اونه ...تو خاطراته ...تو حرفاش...دارم ديوونه ميشششششششششششششششم خدااااااااااااااااااااااا خودت كمكم كن ...............بخدا من هرزه و سبك نيستم ....

به سهراب بگين من هنوزم دوسش دارم ....بخاطر خودش.....

zahra-ag
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۴۲ قبل از ظهر
سلام،من میخوام از دیروز بگم!وقتی وارد ساختمون مدرسه شدم یه نفر داشت گریه میکرد،تعجب کردم وقتی وارد سالن شدم همه گریه میکردند،با ترس و تعجب به طرف سالن اجتماعات رفتم!به یکی از دوستام گفتم چی شده؟؟!! گفت:یکی از انسانی ها فوت کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:-2-30-::-2-30-:
نگار رفت!!مادرش،پدرش،خواهرش،برا در دوقلوش،دوستاش و.... تنها گذاشت!!!!!!!
پنج شنبه که خوابید،نیمه شب حالش بد میشه،تشنج میکنه(چند بار)بر اثر سکته.... اون موقع که حالش بد بوده هیچ بیمارستانی قبولش نمیکنه،او.....
دیگه نمیتونم بگم:-2-34-::-2-34-::-2-34-:

سمن ناز
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۴۶ قبل از ظهر
سلام بر همگان خوبین
ما هم خوبیم فقط اومدم پ .ن بگذارم و برم
زهرا افرین بر تو بازم ادامه بده تنها حریف قدر تویی
فاخته جونم قربونت برم من که به خاطر من اومدی
مینا جونم خوبی عزیزم کفش اهنی پاته دیگه موفق باشی
رزی رفتی دوباره خدا پت و پناهت
ما هم بریم شب همگی خوش

alonegirl
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۵۳ قبل از ظهر
سلامhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_22.gif
بازی ِ پرسپولیس و داماشو دیدین؟:-2-31-: من آخراشو پراکنده دیدم:-2-31-:
به قول ِ داییم رفت و برگشتِ این بازی سوژه ای شدااا:-2-31-: اون از بازی رفتش و اون افتضاح ِ ... :-2-35-: اینم از برگشت و قهر داور:-2-31-:
فردوسی پور چه با اشتیاق میگفت: بعدا ما بهتون میگیم چی شد:-2-31-:
تسلیت به پرسپولیسیا از جمله خودم:-2-31-: و تبریک به داماشیا بازم از جمله خودم:-2-31-:
آقا ما بیرون بودیم وقتی رسیدیم خونه یه راست رفتیم منزل مادربزرگه، دیدیم دایی جان دارن بازی رو نگاه می کنن و پرسپولیس جان هم یه گل جلو بود:-2-38-: دایی زودی آمار داد: مصطفی بهشون پنالتی داد:-2-28-:
گذشت و ما اومدیم منزل خودمان لباسمان را عوض بنماییم:-2-38-: تیلیویز روشن نمودیم بدیدیم: به! داماش گل مساوی رو زد:-2-29-: بعد از لباس دوباره دعوت شدیم منزل مادربزرگه؛ پامو که گذاشتم اونجا فهمیدم داماش 2-1 جلو افتاد:-4-:
یهو گفتم: چرا اینجوری میشه؟ با هر رفت و آمدِ من، یه گل زده میشه، بذارین بازم اینور اونور کنم شاید ادامه دادن:-4-:
البته همشم به نفع داماش میشد:-65-: دیگه بی خیال شدم. بعدشم که دیگه دقایق آخر و گیس و گیس کشی:-2-27-: دایی جان هم اون وسط کلی حرص می خورد که : آفسایدو گل حساب کرده براشون:-2-43-: منم عین ِ این پرسپولیسیای بی غیرت!! موذیانه می خندیدم:-2-35-: آخه دایی یکمم اصالتتو حذف کن:-2-35-:(خاک برسرم:-2-02-: منظورم حفظ بود:-2-22-:) البته حق داشت اونقدر حرص بخوره، منم وقتی شنیدم از جام باشگاهها حذف میشه دلم سوخت خب http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_39.gif
تا حالا خاطرۀ اینقدر فوتبالی ننوشته بودم:-2-35-:
الان مهسان بیاد اینو بخونه منو درسته قورت میده:-2-35-:

گفتیم یکم فضا رو شاد کنیم مثلا:-2-23-:

امروز به این سارا خنگه زنگیدم، تصمیم گرفته حسابی درس بخونه:-2-22-:
عسل زشتک من امضاتو نخونده بودماااا:-2-26-:
این باران واقعا مارو سرکار گذاشته بود؟:-2-28-:
zahra-ag جان خدا رحمت دوستِ جوونتو... روزگار همش غافلگیرمون میکنه:-2-15-:

باران
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۵۶ قبل از ظهر
سيلام و صبح بخير. :-2-40-:
ايول به خودم دو روز پشت هم خاطره سازيدم. :-2-16-:
عسل مگه موندم رو دستت كه مي خوايي به زور شوووووووورم بدي؟!!! :-119-:
شووووووووور كه نكردم ولي خب خدا نخواست مجرد بمونم. :-65-:
ديروز كه اومدم سايت يه خانم زيبا و خانه دار و همه چي تموم گرفتم. :-5-::-4-:
عسل چرا با اون امضات آدمو تو شرايط سخت سخت مي ذاري؟!!! :-2-28-::-2-06-:
پروانه (اسمت پروانه بود ديگه!!!:-2-31-:) به جون خودم قصد سركار گذاشتن نداشتم. :-2-37-:
بعد يه مدت كه بيشتر باهاش آشنا شدم صلاح تو اين بود جواب منفي بدم. :-2-22-:
اي وايي كه ديروز چه روز خوبي بود و چقد خنديدم. :-24-:
بعد قرني ديروز نزديك 4 ساعت انجمن بودم و ديداري با تعداد زيادي از دوستان تازه كردم. :-2-20-:
ماشالا انقده حرفاي خوب خوب زديم هيچ كدومشم نمي تونم اينجا بيان كنم. :-2-21-::-120-:
شام طبقه ي پايين، منزل عمه جان دعوت بوديم به همراه عمو كوچيكه و سه فرزند عمو بزرگه. :-15-:
شب خوبي بود و مثل هميشه فقطم از دست عموم هرهر كركر كرديم. :-2-06-:
نزديك 1 بود ديشب خوابيدم و انقد كه خسته بودم به سرعت روح از بدنم پرواز كرد. :-28-:
صبم گفتم زود بلند شم قبل كلاس بيام نت يه سري موزيك ويدئو مي خواستم دان كنم كه خدا رو شكر سرعت خوب بود و كارمان انجام شد. :-113-:
من اينترنت نامحدود موخوام. :-2-34-:

رهگذر13
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۰۰ قبل از ظهر
سلام سلام:-2-25-:
ماهمچنان درسایت دانشکده به سر میبریم...
دلمان برای خانه تنگولیده است..بسیار...
برای شوما نیز همچنین...
فخط اومدم بگم به یادتونم...:-2-40-:
فاخته جونی :-118-:

فیلا

نگار
بهار91

مهراساجون
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۱۰ قبل از ظهر
:-2-40-:سلام بچه های گل نودوهشتی...امیدوارم خوب باشید همتون:-2-40-:

نمیدونم باید از کجا شروع کنم...بازم خاطره ی خوشی ندارم!
دیشب که خیلی مذخرف بود...خیلی...اعصابم داغونه...داغون تر از اون چیزی که فکرشو کنید.امرو صبح هم که بیدار شدم حالم خوش نبود مدرسه نرفتم.الانم کسی خونمون نیست..اهنگ غمگین گذاشتم..دارم واسه خودم گریه میکنم..خداروشکر که تنهام!اخه هرچقد دوست داشته باشم میتونم از ته دلم گریه کنم....دارم کم کم سبک میشم...
ولی خیلی خستم....دیگه تحمل ندارم...دیگه حوصله ی یه ضربه ی دیگه رو ندار...بسمه...بااب غلط کردم..اصلا پام کاش میشکست پامو تو نیای مجازی نمیذاشتم...
خدایا..کمکم کن توروخدا..هرروز داغونتر میشم..هرروز خسته ترم از همهچی..هرروز میفهمم که ادمای دوروبرم منو نمیخان و دوسم ندارن..اخه چرا دروغ دوست داشتنشونو انقد برامون تکرار میکنن تا باورمون شه ها؟چرا انقد اتیش به جونم میزنید؟بسه دیگه بااب...مگه یه ادم چقد ظرفیت داره...از خودمو اعتمادم خستم....پیش اعتمادمم شرمندم!!
دیگه میدونم چی بگم و از چی بنویسم..فقطمیخوام انقد بگم تا دلم سبک و خالی شه...انقد حرفای ناگفته و دلم هست که هرروز داره سنگین تر و نفسگیر تر میشه...نمیدونم چرا یه دفعه از همه دوستام دور شدم...یه دفعه تنها شدم!!نه مرهمی برا زخمم دارم..نه گوشی برای دردام...نه سنگ صبوری...خدایا فقط تو برام موندی..انگار باهام قهری و صدامو نمیشنوی اما...بازم همه چیو بهت میگم..فقط کمک کن همه چی درست شه.....مهراسای قبلی نیستم..کمک کن اگه تغییر میخوام کنم مثه ادم تغییر کنم بهتر از اونی که بودم بش...تنها و اخرین امیدم تویی خداجونم...

حرفام همین بود..یکمی سبکتر شدم!!خوشحالم که اینجارو دارم

+مخاطب حرفام کسه خاصی تو سایت نیست....

امیدوارم روز و شبتون قشنگ باشه و پر از خوشی:-2-40-:
گلوتون بی بغض
چشاتون بی اشک
دلتون بی غم باشه
دوستون دارم:-118-:

Babak
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۴۳ قبل از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان



دوشنبه 21 فروردين ماه سال 91





به حال خويش فرو رفته ام...



من با تمام وسعت اين درد هاي ...



به ظاهر شخصي...



به اندازه تمام قلب هاي عالم ...



دوستت دارم...



ميداني كه درد مي كشم ..



به اندازه تمام لحظات بودنت...



سردرد دارم ..



به قدر سردرد هاي مرموزت...



كه با صداي تو جان تازه ميگيرم...



كه دوستم داري...كمي بيشتر از ديروز...



كه در آغوش تو... بي هوا....گريه مي شوم...



كه مست...توي كوچه هاي غمت...مي دوم....



به اين جاي خالي ات دارم استرس...



ببين چراغ خانه ...سوخته...اما بيداره...



ببين... بنان با الهه ناز...



چگونه با صداي من بغض كرده اند....



كه اين اشك هاي اول شب ...



تازه اول كاره.....



مادرم....مادرم....



نَفَست چقدر غمگين است.....



كه حبس شدي در خود و رمز جان كندنت اين است...



كه رو به روي آب ...نشسته ...سراب ميبيني...



ميدانم...در اين خروش درد...



شكنجه...شكنجه...عذاب مي بيني...



ميان سكته و سرطان...هنوز هم در به در ماندي...



ميان گريه و اشك تو هم مادرت را خواندي...



به جان تو ..بانو...نخورده مست....بي هوشم...



تو فرض كن كه اين جام درد ...شراب است كه مي نوشم...



تو فرض كن كه آخرين بيت شعر من...اين باشد...



كه اي كاش دوباره در آغوش تو ...بي هوا...گريه شَوم...






بابك.....

mina1989
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۰۳ قبل از ظهر
سلام

خاطره ی نیست جز بیچارگی تو این اداره های دولتی مثل بیمه شورای حل اختلاف پدر مردم و در میارن

به قول مرجان باید کفش آهنی پامون بکنیم بیفتیم دنباله کارا خدا میدونه چقدر می خواد طول بکشه تا یه چندر غاز

به مردم بدن.

دلم به شدت یه مسافرت می خواد یا مشهد یا شمال. زهرا مارو راه میدی خونتون بیایم مشهد.:-2-35-:

شمالم بخوایم بریم میریم خونه ی آجی هانی.:-2-35-:

فعلا تا بعد بای.

metropolis
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۱۵ قبل از ظهر
وای سلام خوفین شوماها؟؟؟؟؟؟؟؟؟ویرایشیدیم :-2-38-:به کوری چوشمای یک عدد خون اشام:-2-38-:

زاپــاتــا
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
دیروز
دیروز
دیروز
چه روز نحسی بود.... خدایا!! هستی ؟ ..... هستی ... ببینی این بندت تا کجا پیش رفت دیروز ... تا سر حد جنون!!!:-2-30-:
یه صحنه دیدم!
یه صحنه ای که داغونم کرد....... کم آوردم ... رفتنش عذابم نداده بود تا این حد!!!!
نابود شدم بد جور

خیلی عذاب کشیدم
گریه امونم نداد

یه استرس عجیب اومد سراغم

خیلی حالم بد شد! هیچ کاری هم نشد بکنم
فقط دیدم و زجر کشیدم!!!!!


عشقم رو با یکی دیگه دیدم !!!!!!!! عشقی که منو ترک کرده بود!!!!!!

دیدم !!!! :-2-30-:
چکار کنم خدا ... دارم میترکم ... از حرص
دارم از غصه دق میکنم
با کسی که ... با کسی دیدمش که خب میشناختمش!:-2-30-:

سمن ناز
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۳۲ قبل از ظهر
خوشحالم که حالت خوبه گل من
راستی شرمنده که ویرایش کردم فقط به خاطر توئه گلم
زهرا جونم دوستت دارم هوارتا

solma
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۰۲ بعد از ظهر
سلام به همگی


دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود
خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بی تاب و نیایش بی رنگ
از مهرت لبخندی کن
بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد در خور نیوشیدن تو
ما هسته پنهان تماشاییم
ز تجلی ابری کن بفرست که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم
ما جنگل انبوه دگرگونی
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر برهم تاب بر هم پیچ
شلاقی کن و بزن بر تن ما
باشد که ز خاکستر ما در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر
چشمان بسپردیم خوابی لانه گرفت
نم زن بر چهره ما
باشد که شکوفا گردد زنبق چشم و شود سیراب از تابش تو و فرو افتد
بینایی ره گم کرد
یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد
که تراود در ما همه تو
ما چنگیم : هر تار از ما دردی سودایی
زخمه کن از آرامش نامیرا ما را بنواز
باشد که تهی گردیم آکنده شویم از والا نت خاموشی
آیینه شدیم ترسیدیم از هر نقش
خود را در ما بفکن
باشد که فراگیرد هستی ما را و دگر نقشی ننشیند در ما
هر سو مرز هر سو نام
رشته کن از بی شکلی گذران از مروارید زمان و مکان
باشد که به هم پیوندد همه چیز باشد که نماند مرز نام
ای دور از دست ! پرتنهایی خسته است
که گاه شوری بوزان
باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش

*N!LooFaR*
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۰۴ بعد از ظهر
نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
همین دَمدَمای صبح
ستارهای به دیدن دریا آمده بود
میگفت ملائکی مغموم
ماه را به خواب دیده اند
که سراغ از مسافری گمشده میگرفت


باران میآید
و ما تا فرصتی ... تا فرصتِ سلامی دیگر خانهنشین میشویم.
کاش نامه را به خطِ گریه مینوشتم
چرا باید از پسِ پیراهنی سپید
هی بیصدا و بیسایه بمیریم!
هی همینْ دلِ بیقرارِ من،
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی میداشتند

تنها تکرار نام توست که میگویدم
دیدگانت خواهرانِ بارانند.

hamid_diablo
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۳۱ بعد از ظهر
سلام

اولین چیزی که امروز ناراحتم کرد بیماری هستی خانوم بود.از خدا میخواتم که به حق همین شبها ایشون رو به زندگی برگردونن و دوباره فعالیتشون رو با انرژی بیشتر تو انجمن آغاز کنند

الان داشتم به این فکر میکردم که چرا ما انسانها وقتی گرفتار میشیم به یاد خدا می افتیم.چرا زمانی که تو خوش خوشانیم و داریم تو نعمتهای خدا شنا میکنیم یادی ازش نمیکنیم

یاد این آیه تو قرآن افتادم که معنیش به فارسی این میشه " من خدایی هستم که زمانی که گرفتارید چه بلند باشید چه نشسته چه ذرحال راه رفتن منو صدا میزنید .اما زمانی که گرفتاریتون برطرف شد چه بلند باشید چه نشسته چه در حال راه رفتن مارو فراموش میکنید"

nairika
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۳۲ بعد از ظهر
سلام هم خاطره:-2-38-:
از صبح این کاروان داره لیلای نامجو رو میبره و من فقط نقش یه شنوده خوب رو دارم:-2-35-:
فکر کنم زده به سرم دقیق الان 2 ساعت و خرده ای که دارم آهنگ ای ساربان نامجو رو گوش میکنم:-2-28-: من که از شنیدنش سیر نمیشم ولی نمیدونم خودش از خوندنش خسته میشه یا نه:mrgreen:
چرا این روزا همه یه جورایی تو فاز غمن:-2-39-: دلم یه خورده قد یه نخود شادی میخواد:-2-41-:
الان چند روزه صبح که از خواب پامیشم بدون هیچ پیش زمینه ای یه آهنگ میوفته رو زبونم و منو درگیر خودش میکنه:-2-43-:
مدیونید اگه فکر کنید که پریروز از خونه تا برسم دفتر همش داشتم زمزمه میکردم که:
ای وای چشاشو
لب و دهن و اداشو:-2-22-:
یا اینکه دیروز تو خط آهنگ:
تو عروسکی
تو که ملوسکی
دیونه اون چشاتم:-2-22-:
ولی خدایی امروز پیشرفت کردم و داشتم نوازش ابی رو زمزمه میکردم:-2-35-:
حالا این بیدار شدن آهنگها تو ضمیر ناخودآگاهم تا کی ادامه پیدا کنه الله و علم:-2-37-:
امروز برادری رفت که بره قزوین واسه دوره آموزشی سربازیش:-2-39-:
ما که همه چشم امیدمون اینه که بزرگ بشه (از نظر فکری) و بیشتر قدر خودش و نعمت هایی که در اختیارشه رو بدونه:-2-41-:
.
.
.
از خودش میخوام که به هممون آرامش بده به هممون توان مقاومت با پستی و بلندی های زندگی رو بده و تو این جاده ناهموار دستمون رو رها نکنه:-2-41-:


ای ساربان ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

در بستنِ پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان بر پا بود
این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

تمامی دینم به دنیای فانی
شراره عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها
به دلها بماند بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی خوانی
ازاین غم چه حالم نمی دانی

پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
زخشم طبیعت شکسته

ای ساربان ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا میبری
فعلنات:-2-40-:

* ParanD *
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۵۰ بعد از ظهر
خیلی خستم،خیلی:-2-15-:
خسته شدم از این که هرروز میام دانشگاه بدون هیچ امیدی
خسته شدم از رفتارای عجیب بچه ها
خسته شدم از این که ی جوری به آدم نگا میکنن که آره،تو هم آره
خسته شدم از این که هنوز با19 سال عمر نمیتونم مثل آدم با پسرا رفتار کنم،موقع حرف زدن پاچه نگیرم
انقده خستم که بجای این که الان تو کتابخونه باشم و درس بخونم اومدم سایت
آخه چرا؟؟؟؟؟؟چرا من این جوری شدم؟؟؟؟؟؟چرا نگاه های بقیه این جوری شده؟؟/

رز وحشی
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۲۳ بعد از ظهر
اومده بودم خاطره بنویسم اما از توانم خارجه .
هستی عزیزم خواهش میکنم خوب شو و بیا و باز هم جلوی تموم خاطراتت شکلک خنده بذار و باز هم خاطره ات رو تو چند شاخه بنویس .
هستی عزیزم ما تو رو میخواییم حتی اگه ماسک به صورتت بزنی و به خاطر ما بخندی .
هستی عزیزم همه مون منتظرتیم .
خدایا جواب انتظارمون رو بده و خانواده هستی رو شاد کن .
دلم گرفت .اخه مگه هستی چند سال داره که بخواداینطوری از بینمون بره . . .

.parniya.
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۳۵ بعد از ظهر
سلام
ویرایش می شود
:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

metropolis
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۳۷ بعد از ظهر
فداتون بشم بچه ها
بخدا پاک ترومهربون تر ازشما جايي نديدم.......
خبراي جديد:

اجي هستي بهوش اومد:-2-16-::-2-16-:فداش بشم من که الان داره باچشماي شيطونش دوروبرشو ديد ميزنه:-2-16-:واي اصلا باورم نميشه.....خداخيلي مهربونه..واين واقعا يه معجزه اس...
همش دعاش کنين ها باشه.خيلي خوشحالم.هنوزم باورم نميشه....ولي چراميشه چون خداخيلي مهربونه:-2-16-:
درضمن دوستان من يه چرتي بينداختم حالاحالاها بيخ ريش داشته ونداشتتون هستم:-2-16-:
دعا واسه هستي يادتون نره ها
ستادمتروپليس هرچي شد بازم ميگه:-2-16-:
اخ خخخخخ ج ج ج ج ج ج و و و وو و و و و ن
خيلي دوستون دارم بچه ها....بخداخيلي ماهين بهترازشما وجود نداره-
بازم دعا کنين که معلومه خداخيلي دوستون داره
حالاکه مستجاب الدعوه ميباشين لفطا واسه اقاپسملا وخانم دخملاي ترشيده هم دعاکنين:-2-08-:
فقط یه سوال زهرا بانو شما این اخبار دقیق رو از کجا داری:-2-16-:

فضوليش به شوما نيومده بشه ژون:-2-22-:منابع معتبر:-2-22-:

خفرای جدید:بهدانوشت:دوزتان این دخمله هنو ازخواف اصحاب کهفش بیدار نشده شروع کرده به تهدید بنده:-2-11-:انگاراثراتی هم روش گذاشته چون خون اشام شده به خون من تشنه اس:-2-22-:که چرا ابجیا وداداشیاشو ناراحت بکردم:-2-11-:دوز داشتم ،ملدم آزاری درخون ما موباشد:-15-::-5-::-105-:تازه به منبع اطلاعاتی ما بگفته خفر ها رو نرسونن دست ما چون ماقابل اطمینان نبیدیم:-68-:وبگفته دکی مملکت باید امین بباشد نه کلاغ زاغی:-2-26-:اجی جان بوووو ش ش شو بابا ما خودمان میدانیم کلاخ نیوز موباشیم ،تهدیدهایت فایده ندالد:-2-32-:
جایی روندارین من قایم بشم؟:-2-35-:

H0NEY
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۴۵ بعد از ظهر
:-2-16-::-2-16-: به نام خدای مهربون مهربون خودم:-2-16-::-2-16-:
واسه اولین بارفهمیدم اشک شوق چیه:-2-16-: دارم می خندمو گریه میکنم :-2-16-:خدایا شکرت:-2-16-: اجی زهرا مرسی که خبر دادی:-2-16-: خدا جون عاشقتم :-2-16-:داشتم کم کم کفر میگفتم امروز با خودم میگفتم پس چرا نمیشنوه صداهامونو چرا این همه بچه ها دارن با تموم وجود صدات میکنن چرا نمیشنوی:-2-16-: خدایا عاشقتم مرسی مرسی مرسی مرسی:-2-16-:
دیشب 2 و 8 دیقه اجی اس داده بود صبح دیدم هرچی اس دادم جواب نداد خداجون مرسی که صدامونو شنیدی :-2-16-:ایشالله اجیم خوب خوب میشه من مطمئنم:-2-16-:
فقط یه سوال زهرا بانو شما این اخبار دقیق رو از کجا داری:-2-16-:
هانی کوچولو:-2-16-:

رنگ مورد علاقه اجی هستیم:-2-16-:

*N!LooFaR*
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۴۶ بعد از ظهر
نان را از من بگیر
اگر می خواهی ،
هوا را از من بگیر
اما ،
خنده ات را نه
گل سرخ را از من مگیر
سوسنی که می کاری
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سر ریزمی کند
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما
خنده ات که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی در های زندگی را
به سویم می گشاید
عشق من،
خنده ی تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،
بخند ،
زیرا خنده ی تو
برای دستان من شمشیری است آخته .
خنده ی تو ، در پاییز
در کناره ی دریا
موج کف آلودش را
باید بر فرازد ،
و در بهاران ، عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم ،
گل آبی ، گل سرخ
کشورم که مرا می خواند .
بخند بر شب
بر روز ، بر ماه
بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره
بر این پسر بچه ی کمرو
که دوستت دارد ،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم ،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ،
نان را
هوا را
روشنی را
بهار را
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم .

مهمان خدا
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۵۰ بعد از ظهر
سلام دوستان .دیگه تبدیل شدم به همیشه شاکی .امروز بیشتر از تمام روزها دلم گرفته . از مهر ماه 90 کردن تو بوق کرنا که حقوق معوقه ازاده ها را میدیم .بعد از کلی ابرو ریزی خلاصه با دست و دل بازی تمام واسه هر ماه اسارت 600 هزار تومن حقوق مشخص کردن .یکی نیست به اینها بگه اخه ادمهای عاقل اسارت دست عربها ماهی 600 تومن؟بعد خود اقایون میرن اروپا ماموریتهاشون برون مرزی محسوب میشه .نه کابلی هست نه باتومی هست .نه تشنگی و نه گرسنگی و نه بیماری .وقتی ادم میبینه واسه بدبختی ادم قیمت مشخص میکنن اتیش میگیره بدترش اینه که چه قیمتی .الان کارگرامون میرن کشورهای دیگه واسه کار 8 ساعت کار ماهی حد اقل 5 تومن میگیرن .بعد اقایان عظام .واسه ما ماهی 600 بد بختی اونم کامل نمیدن 25 درصد نقد بقیه سهام .تا الان کلی از سهامهایی که به ما داده بودن به سرقت رفته .یکی از شرکتها را با ساختمانش فروختن .بعد به مردم میگن اهای ما هر چی داریم در خدمت ایثار گره .بخدا همش دروغه .حتی یه ذره هم حقیقت نداره .از 14 فروردین یه مبلغی تصویب کردن تا الان که بنده میگم 400 میلیونش رفته مسافرت .یعنی 45 درصد مبلغ تصویبی .اینم از خاطره امروز ما همش شد گلایه .چه روز بدی را اغاز کردم .

sara_n
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۵۱ بعد از ظهر
ویرایش ....:-2-35-:

{ }
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۵۴ بعد از ظهر
دو روزه نامه!
یکشنبه 20 و دوشنبه 21 فروردین 91!
____________________________

تقریباً صبح ساعت 9 یا همون حوالی بود (دقیق به خاطر نمیسپارم کِی بیدار میشم) ، زندگیِ روزمرهء خودم رو در یک روزِ بهاری ، شروع کردم و شاید بشه گفت ، کمبودِ قهوه! ، اثرِ خودش رو به خوبی توی تزلزلِ اعصابم ، نشون داد
شاید اگه سریعتر ، خودم رو با قهوه ، آرام میکردم ، کمی از پرخاشگری های دیروزم کم میشد!
نمیدونم
اما خب
میشد امتحان کرد! :-2-39-:

شاید نقطهء اشتراکِ دیروز و امروز ، اینه که نمیدونم چطور ، این ناراحتی های خودم رو با کسی درمیون بگذارم که تحتِ تأثیر قرار نگیره
ممکنه ایراد از من باشه که تنهام و کسی رو ندارم
اینکه مجبورم حرفهام رو فقط به یه نفر بزنم و اون هم مدام زجر میکشه!

خب ...
دیروز ، به تصمیمِ سرنوشت سازم ، فکر میکردم
به خیلی چیزها
اینکه دیگه مجبورم
مجبورم که شروع کنم و مسیرِ سرنوشت رو به دست بگیرم (منظورم fate هست ، نه destiny)

دلم میخواست ، شراب داشتم ، تا کمی مست بشم
بلکه مستی ، بتونه از بندِ دنیا آزادم کنه

یا دود داشتم ، تا بلکه ، درد رو فراموش کنم
اما خب ، به دلیلِ یه قولِ صادقانه و پایبندیِ بعد از اون! ، سیگار رو کنار گذاشته بودم
قرار گذاشتم که قولم رو زیرِ پا بگذارم
آخه
توی این دنیا ، بی اعتبارترین چیز ، همین « پایبند بودنـ»ـه

شاید هم واسه کسی ، اهمیت نداره که فلانی ، اون شب ، تنهایی ، چه کرد!
کسی متوجه نمیشه
کسی اهمیت نمیده
پس دیگه چه اهمیت داره که پایبند باشی به یه قول! ، یا که نباشی!

شاید چشمهام ، خیانت زیاد دیده ، که عادت کرده
شاید قلبم ، هیچ ماورایی رو باور نکرده
نمیدونم

...
بگذریم

امروز ، یعنی الان! ساعتِ 14:00 روز دوشنبه
شیراز

تنها چیزی که کمی بهم آرامش میده ، بوی شکوفه های بهارنارنجه
چیزی که شاید تنها تداعی کنندهء پاک بودن و لطافت ، توی ثانیه های اخیرِ این افکارِ آلوده باشه

نمیدونم چه باید کرد

این خاطره ها رو به عنوانِ یادگاری ، مینویسم اینجا
شاید به این « امید » که یه روز
نشه
نتونم
لازم نباشه

به این امید که ...
برگردم :-2-39-:

شبنم
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۱۷ بعد از ظهر
دوشنبه 21 فروردین ... چه زود سه هفته از بهار گذشت ...

مسعود یه شیشه از اون بوی بهار نارنجت بفرست این سمت

اینجا هر چی نفس میکشی دود سیگار اسی! مدیرعامل میره تو ریه هات !

فرقی نداره که کسی متوجه بشه یا نه! مزه ی پایبند نبودن به قول و قرارها وقتی بره زیر زبونت ، اون وقت پای وجدانت توی خیلی جریانا بی صدا می لرزه .

دنیا هنوزم زیبایی کم نداره... به خودت برگرد...

خاطراتتو دوست دارم :-2-41-:

این روزا سرم گرم خودمه . خیلی کار دارم خیلی!

روزاتون به خیر و خوشی :-118-:

SunDaughter☼
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۲۲ بعد از ظهر
قسمت اول:سلامممممممم/دوشنبه / 21 فروردین 91/ دومین خاطره ی من در سال 91/:-2-40-:

امروز روز اولی بود که رفتیم یونی... بالاخره بعد عید افتتحاش کردم. :-2-06-:
چون یکی از بچه ها شب قبل بهم اس داده بود که ستاره ماشین خریده قرار شد تو پارکینگ همو ببینیم... از در انتظامات خواهران رفتم پارکینگ... بعد ستاره و اس پی و لی لی و دیدم و کلی با ستی جیغ جیغ کردیم ک ماتیز خریده ...
از طرف دیگه با دیدن اقا پسری که از سوزوکی پیاده شد ما چهار تا دهنمون رفت تا گوشته ی مذاب زمین وبرگشت...:-2-20-: کسی ک ما تا دیروز اصن ادم حسابش نمیکردیم چون پاهاش پرانتزی بود و با نهایت اعتماد ب نفس جین سورمه ای لوله تفنگی میپوشید... حالا از سوزوکی پیاده شد.. ما بدو بدو ب سمت علوم پایه پشت سر این اقا پسر سوزوکی حرکت کردیم.. به محض ورود به کلاس... :-2-25-:
شروع کردیم:
من: سلام اقای فلانی...
اس پی: سلام..
لی لی: سلام..
نرگس و که تو راه پله دیدیم به تبعیت از ما:سلام...
مینا دیگه همه سلام کردیم اونم مجبوری:سلام...
من:سال نومبارک...
لی لی واسه اینکه ازمن کم نیاره:ای شالا سال خوبی داشته باشد...
اس پی و بقیه لال!
پسره همچین کوپ کرده بود :-2-19-:که نمیدونست چی بگه... ولی کاملا دیدیم که در پوست خودش نمیگنجید و یه پوست جدید انداخت.دقیقا همینطوری : :-2-35-::-2-35-::-2-27-::-2-35-::-2-35-:
رفتیم سرجامون نشستیم... مینا اطلاع رسانی کرد که یه پسره تو کلاسمون ک ما هنوز نمیدونستیم چه لقبی باید بهش بدیم عقد کرده ... اونم با یه دختره ک تو از شیمی با ما بوده:-2-34-:
البته جفتشون مال فردیس کرج بودن ... و ترم چهار اینطورا بودن.... خلاصه هیچی دیگه ... :-2-30-:
به قول لی لی خاک برسرمون که نرفتیم بهش سلام بدیم! اگه دوبار تو روش میخندیدیم نمیرفت اون ایکبیری و بگیره...:-2-33-:
مینا: یعنی الان بریم بهش سلام بدیم؟
من: مینا الان که کار از کار گذشته /؟؟؟؟/:-2-39-:
مینا: حالا جدی جدی عقد کردن؟
من:مینا خودت گفتی؟:-2-43-:
مینا: اخه شیرینی اورده بود به استادم گفت...
من...:-2-28-:
نرگس...:-2-06-:
لی لی...:-2-15-:
ستی و اس پی با هم::-2-18-:
خلاصه هیچی . همه به این نتیجه رسیدیم که از اون خاک برسری که اون خاک برسر رفته گرفتتش خاک برسر تریم... و به این نتیجه رسیدیم که به قول امین حیایی تو کما بشیم اکیپ خاک برسران!!!:-2-17-:
والله...:-2-36-:
مهمترین اتفاق امروز سوگواری برای از دست دادن تجرد یک پسر قورباغه بود...:-2-30-:
بعد کلاس رفتیم کشاورزی / کلا سر و تهمونو بزنن بخاطر لی لی مجبوریم بریم کشاورزی/ اون پسره که دیده بودتش اونجا کارآموزه... و ما کاملا اتفاقی رفتیم طبقه ی سوم و کاملا اتفاقی تر رفتیم تا دم در اتاقی که اون پسره اتفاقی اونجا کار میکرد یعنی اصلا فکر نکنید عین جوجه مرغ دنبال لی لی تو کشاورزی چرخ میزدیم.:-2-43-::-2-37-:
خلاصه کاملا تصادفی پسره رو زیارت کردیم... یعنی تمام صورتش پر جوش بود. لی لی که حناق گرفته بود.. مینا هم ک همکار دانشجوه سلام کرد... پسره هم یه نگاهی به ماها کرد و سلام کرد من که پشت نرگس واستاده بودم. پسره تیپش خوب بود اما صورتش پر جوش بود. اخه اقایون یه توصیه: ته ریش بعضی وقتا اصن بد نیست!!! با نهایت اعتماد به نفس شیش تیغ نکنید... با تشکر از همکاری شما...:-118-:
خلاصه هیچی پسره رفت و لی لی غش و ضف کرد و... بعد ما پله ها رو برگشتیم پایین ولی لی گفت: فک کنم بس که عید اجیل خورده جوش زده... دیدیش چه خوشگل بود؟
من:شیکمو فقط بادوم هندی و ژاپنی خورد ه ک اینقده جوش زده :-2-42-:
درهر صورت ایکبیری بود.:mrgreen:
مینا:موافقم..:-2-08-:
نرگس: همش میگفت پسر کشاورزی پسر کشاورزی این بود؟:-2-27-:
من:تازه میپرسی لیلی شوهر کیه؟؟؟:-2-19-:
ستی:خاک برسر سلیقه ات...:-2-02-:
اس پی: ولی بد نبودا...:-2-09-:
لی لی با جیغ: نکنه چشم تو رو هم گرفته... بچه ها همش داشت به این نگاه میکرد...:-2-34-:
من: تا دعوا نشده بریم بوفه یه چیزی کوفت کنیم...:-2-37-:
--------------------------
تاکسی:::
یعنی راننده تاکسیه امروز عجیب خوشگل بود با اینکه میومد چهل سالم داشته باشه ولی یه پیراهن ابی ... شلوار مشکی.. بوی ادکلن... اونم خوش بو... سمندش تمیز...
ازم خواهش کرد کمربندمو ببندم.. یعنی تیکه ای بود واسه خودش... راننده ای بود واسه خودش.:-2-32-:
یاد سورن راننده سرویس افتادم... راجع به راننده سرویس ک نوشتم راجع به راننده تاکسی و ایشالا راننده مینی بوس ... راننده اتوبوس... راننده اتوبوس ولوو وی آی پی.. راننده کامیون.. راننده تریلی... اه ه ه... چقدر سوجه ازشون درمیاد...:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
خلاصه رسیدیم... و من اصن دوز نداشتم راننده تاکسی ورها کنم اما مجبور شدم رها کنم...:-2-30-:
-------
پایانه ازادی:
فیلمبرداری بود... من محسن افشانی و امروز از نزدیک زیارت کردم تازه فک کنم یه لبخند هم بهم زد.:-2-29-::-2-10-:.. علیرضا افخمی هم دیدم... جاتون خالی کلی جمیعت واساده بودن تماشا...:-4-:
محسن افشانی هم بسیار بامزه بودن.قدش ولی کوتاهه... یه کوله روشونه اش بود و یه انتنی هم از کوله اش بیرون بود/ قرار بود از اتوبوس پیاده بشه با دوستش(که نمیشناختم) و با هم یه مسافتی وبرن وصحبت کنن... کارگردانه هم همش کات میداد... ساعت دوازده ظهر میگفت:بجنبید نور رفت!!!:-24-:
بعدش هم اتوبوس هفت تیر... بعدش هم منزل... الانم که اینجام...:-2-05-::-2-11-:

#mahnaz#
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۳۴ بعد از ظهر
دوشنبه 21 فروردین 91

چرا هممون داریم هی از چیزی که اتفاق نیفتاده حرف می زنیم هان؟

چرا هی باید فکر کنیم هستی میره یا قراره بره؟

مگه ما می دونیم؟

چرا باید فکر منفی کنیم؟

هستی می مونه..به شرطی که خالصانه دعا کنیم..

به شرطی که فقط و فقط از خدا بخوایم نگهش داره...

مگه چیه؟

مگه خیلی ها نبودن که خوب شدن؟

خدا مهربونه..اگه ازش بخوایم که هستیو شفا بده می ده..خدامونه..از خدا نخوایم از کی بخوایم؟

خدایا به بزرگیت قسم به مهربونیت قسم..قسم به اون نفسی که توی تک تک وجود ما از جمله هستی دمیدی ،نزار

نفس هستی قطع شه...



ایشالا که خوب میشه....

#mahnaz#
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۳۴ بعد از ظهر
ببخشید که دو پسته می شیما..

اخه اون یکی برای هستی بود...

من موندم باز فصل بهار شد و من الرژیم شروع شد..باور کنین الان که دارم می نویسم یه عالمه دستمال کاغذی کنارمه...

دیروز ما هی رفتیم کفش ها رو ببینیم مگه خوشگل پیدا کردیم..برا خودم که نه..برای خواهری..

اخرشم بدون خرید کفش برگشتیم..

فردام که باید برویم به یونی مبارکمون...

از دیشب درگیر تحقیق بودم..نمی دونین از وقتی پرینتر خریدم کل کارام راه افتاده...

یکیش همین تحقیقم...

از دیشب وقتمو گرفته بود..مجبور بودم صفحه بندی کنم..ویرایش کنم بعضی جاهاشو.فونتشو عوض کنم و و و...

ولی خب خداروشکر امروز دیگه پرینت گرفتم و تحقیقم اماده شد...


دیشب خواب مامانو می دیدم.

بیشتر شبا ی غم بزرگ میاد توی دلم..

همیشه برای سلامتی مامان دعا می کنم....

وقتی سرگیجه میگیره انقده حالم بد میشه که تا ی مدت افسردگی دارم...

اخرین سرگیجه ای که گرفتو هیچ وقت یادم نمیره...

همین جور اشک می ریختم جلو بقیه...

اصلا نمی تونست راه بره...ساعت 3 صبح از سردردی که داشت هم فریاد می زد هم می لرزید...

حالشم به هم می خورد..شاید با گفتن ساده به نظر بیاد اما وحشتناک بود...

خیلی وحشتناک


مامان من..زنی که سالم بود..یهو سرگیجه بگیره..به خاطر اعصاب...

حالا همش قرص مصرف می کنه...

بعضی شبا میزنم زیر گریه...دعا می کنم سالم باشه..

و حالا که چند وقته دیگه خطری نیست خدا رو شکر می کنم...می دونم که مهربونه...

دعا می کنم برای تمام بیمارا..حتی مامان خودم..ایشالا که سالم بشن...

دعا کنید..

Archi
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۳۹ بعد از ظهر
سلام!

دو شنبه...

( اين را مي خواستيم ديروز بنويسيم... )

ما فقط آمده بوديم بگوييم...
چرخها چرخيده اند!...
نمي دانم چرا دست دلم مي لرزد...
و اين را باور كرده ام
كه ناگهان... چقدر زود دير مي شود!
بعضي وقتها مي شود آدم يك جورهايي با خودش، با اطرافش غريبه مي شود و مي رسد سر يك دوراهي كه دلش نمي خواهد نه به چپ بپيچد نه به راست!
يك چيزهايي هست كه خيلي مبهم است باورشان!... و اين حقيقت كه احساس نبودن خيلي بدتر از نبودن است!...
بعضي وقتها مي شود كه يك چيزهايي هر چند غريب! هر چند .... در دوردستهاي خاطراتت خاك مي خورد و تو نمي داني كه يك سهمي از وجودت در اين خاطرات جا مانده است و حالا پس از سالها كه يك نفر به فكر تصاحب آن افتاده است... تو مي ماني و تجسم عريان اين حقيقت كه اين خاطره ها فقط يك خاطره بوده ست!...
و تو آن قدر سرگرم بودنت بودي كه نفهميدي كي! باد قاصدك خاطره هايت را به دست ديگري سپرده ست!
تازگيها فهميده ام...
نه! بهتر است بگويم خيلي دير فهميدم!
كه... خاطرات من فقط خاطرات من نبود!...
و نگهداشتن چيزي كه به تو تعلق ندارد احمقانه است!...
كاش مي شد ...
پاكشان كرد، خط خطي شان كرد، حتي دورشان انداخت!!
اما خاطره ها بايد همانجا بمانند زير خروارها خاك!
شايد يك روز زيرخاكي هاي ارزشمندي شوند!
شايد...
آدم
به خاطره هايش احساس مالكيت دارد...
فكر مي كند خاطره هايش هميشه مال اوست!...
اما...
طوفان كه مي آيد همه چيز را مي برد حتي خاطره ها!
و تو مي ماني و دستهايي كه سر انگشتانش هنوز از عطر خاطره ها خيس است!
و نفسهايي كه طعم گس آه دارند...
بغضي كه هيچ حسرتي پشتش نيست!
و من ميان يك احساس عجيب غوطه ورم...
بيخودي دلتنگم!
اين خاطره ها هيچ وقت سهم دل من نبوده است!...
فقط...
دلم به گرمي بودنشان عادت داشت...
وگرنه لرزش دستانم از سرماي بيرون ست!
از تنهايي شاخه ها... وقتي كه شكوفه ها و برگها بروند!
و من براي ماهي قرمز كوچك
شايد فقط براي ماهي قرمز كوچك است
كه دلتنگم!
اما...
پرنده بايد كه بپرد...
و من بارها به تماشاي كوچ پرستوها ايستاده ام!...
ولي هنوز نمي فهمم
ماهي قرمز عيدي چه بي دليل مرد!...

خدايا ما صداي ارادتمان گرفته ست هنوز... آن قدر گرفته كه اي كاش برنمي آمد!


اين يكي هم انگار خيلي خاطره نبود... ولي خو در خاطر ما كه گذشت!...
اين ها كه نوشته ايم تلخ نيست!...گَس است!
يك جورهايي شايد تصوير ناقصي است از احساس مبهم خلأ!....

REAL LOVE
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۰۰ بعد از ظهر
با تمام وجود غمگینم مث وقتی كه زن نمیسازه
مث وقتی كه دوست میمیره مثل وقتی كه تیم میبازه
با تمام وجود غمگینم مثل اوقات تلخ تنهایی
فكر كردن به ... با رویا شرم احساس زود ...
با تمام وجود غمگینم لول تر*یاك زیر این تخته
دست و پاهامو با طناب نبند ترك اعتیاد واقعا سخته
با تمام وجود غمگینم مرگ جزئی از آرزوم شده
بهتره شعرمو شروع كنم باز سیگار من تموم شده
با تمام وجود غمگینم با تمام وجود غمگینم
با تمام وجود غمگینم شادی ام مال سال ها قبله
چشم باز ایستاده میخوابم مث اسبی كه توی اسطبله
با تمام وجود غمگینم كشورم نفت به جهان میده
شهرونداش مث سربازن همه چی بوی پادگان میده
با تمام وجود غمگینم تشنه ام مثل فیل بی خرطوم
رو سرابم دقیق شه چشمام عاج من خُرد میشه با باتوم
با تمام وجود غمگینم با تمام وجود غمگینم
با تمام وجود غمگینم حق آزادیم انتزاعی شد
وای هفتاد ملیون مثل من درد شخصیم اجتماعی شد


بدون دلیل با تمام وجود غمگینم:-2-41-:
چقدر جو تاپیک سنگینه!
هه ماشالا مردم ما نه که همیشه تابع ِ قوانین هستن؛ امروز سر بلوار دریا چراغ قرمزا کلا از کار افتاده بودن و یه وضعی بود تو خیابون که بیا و ببین:-2-41-: یعنی از هر طرف ماشین بود که میومد وسط! مردم توی ماشینای چندصد میلیونی ولی فرهنگ زیر ِ خط ِ فقر:-2-41-:
خاطرات جناب مسعود و rchi30 عزیز قلقلک دهنده بود:-2-41-:
به قول ِ یه شاعرِ ناشکفته! « من هم حرف های زیادی برای نگفتن دارم! »
* امروز یه کتاب عیدی گرفتم؛ ازیه دوست:-53-:



روزگارتون بهاری!

hamid_diablo
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۲۹ بعد از ظهر
خدا لعنت کنه مردم آزار رو!!!!!!!!!!!!

نمیدونم از چی بنویسم و از چی بگم.فقط میخوام داد بزنم اینطوری :-2-36-:

همین چند دقیقه پیش تو یکی از سایتها خوندم که خرمت از 18 ماه به 21 ماه افزایش پیدا کرده و کسری خدمت تحصیلی هم لغو شده.یعنی منی که با لیسانس گرفتم کلا 15 ماه باید خدمت میرفتم الان شده 21 ماه

چرا کسانی که قانون گذارن هر روز یه قانون میزارن و به فکر کسایی که این قوانین شاملشون میشه نمیشن

آدم این غصه هارو کجاش بریزه.دوست دارم فحش بدم اما مرامم نمیزاره

hamid_diablo
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۳۱ بعد از ظهر
پست تکراری بود اما ویرایش میکنم

ای کاش زندگیمون مثل این پستها تکراری نمی شد

ازصبح که از خواب بلند میشم همین چیزهایی رو که دیروز دیدم رو باز هم میبینم بدون هیچ تفاوتی.خسته شدم از بس درس خوندم و باشگاه رفتم و پای اینترنت نشستمو و آهنگ گوش دادم و .....

چرا چیزهای جدیدی تو زندگی نمیاد.نمیدونم چی اما یه کم تنوع خوبه.اما هیچ چیزی دیگه روحمو ارضا نمیکنه

دوست داشتم یه همدم داشتم اما نه اونم دیگه به درد نمیخوره

همدمی که اولویت اولش مدرک و پول و خونه باشه همون بهتر که نباشه.وقتی این اوضاع رو میبینم خدا رو شکر میکنم که کسی تو زندگیم نیست.همین زندگی تکراری خیلی بهتر از زندگی با کسی هست که تو رو نمیخواد

Mina
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۵۰ بعد از ظهر
امروز بلااخره بعده جمعه..الهام رو دیدم..می خندید...منم مجبور شدم بخندم...بین سه کلمه ش دو کلمه ش رضا بود...ولی باز می خندید...غم رو میشد تو چشماش بخونی، ولی...خنده ی ِ روی ِلباش..از گریه هم بدتر بود...
جا مدادی نشونم داد .. خیلی خوشگل بود..طرح hello kitty روش بود...گفت رضا گرفته...یه لحظه بعد گفت..فرداش خودشو کشت!

نفهمیدم چی باید بگم! فک کردم سکوت بهترین حرف میتونه باشه!




چند روزه حالم شدید گرفته ست ... یه تلنگر میخواد که اشکام بریزه...امروز بهونه ش اومد دستم...
این دو قطره اشک چقدر سنگینی داره!...



-ویرایش شد -



فرقی نداره که کسی متوجه بشه یا نه! مزه ی پایبند نبودن به قول و قرارها وقتی بره زیر زبونت ، اون وقت پای وجدانت توی خیلی جریانا بی صدا می لرزه .
لیلا..واقعا ممنونم برای ِاین حرفت!

sayeh66
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۱۹ بعد از ظهر
امروز با بچه ها ی سال سوم روانشناسی داشتم..روز شنبه کلی بهشون درس داده بودم و گفته بودم می پرسم وقتی رفتم سر کلاس گفتن خانوم هوا خوبه بریم تو حیاط منم با کلی خط و نشون قبول کردم:-119-:رفتیم تو حیاط 60 بار که جامونو عوض کردیم یه جا گفتن آفتابه یه جا مارمولک داره یه جا........ خلاصه منم دیدم دارن از زیر درس در میرن تو دلم گفتم من از شما زرنگترم بعدشم نامردی نکردم از بیشترشون درس پرسیدم و به اونایی که بلد نبودن گفتم بتون -0- میدم:mrgreen:طفلکیا کلی ضد حال خوردن ولی خوب من فقط واسشون منفی گذاشتم بین خودمون باشه هااااااااااااا:-2-22-:

✿KhanomGol
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۲۹ بعد از ظهر
سلام
امروز صبح کلی تلاش کردم که دیر برسم به جوادخونه (یونی) حس وحال استادرو نداشتم چون همون اول کاری باید بازبان بیگانه براش شرح ماوقع عید میدادم .اولین نفر یامن بودم یا دوستم پریسا .کلا تو مسیر تادلم خواس آروم راه رفتم هواهم عالی دیشب هم بارون اومده بود یعنی حال میدادم واسه پیاده روی توراه پری زنگ زد کجایی گفتم تومسیر گفت بصبر دارم میام .منم که عشق دیرکردن .....باپری کلی تومسیر خندیدیم ....تا نزدیکای دانشکده که رسیدیم اون پریسا زنگید با لهجه شیرازی کوجایی؟
من: جلو دانشکده با پریسام دارم میام آروم آروم هواخوبه .دارم خوش میگذرونم
پریسا :بودو گمشو بیا دیگه کلاس
من: نه پریسا پاشوتوهم بیا یه چرخی بزنیم بعد میایم
صدای پریسا یهو قطع شد
من و پری هم دل خوش آروم آروم رفتیم سمت کلاس
درزدم
استاد:بالاخره افتخار دادین؟
من:-2-35-::-65-:
بعد که نشستیم فهمیدم که موقعی که پریسا داشته پشت تلفن باصدای بلندبالهجه شیرازیش ابراز احساسات میکرده (همه بچه های کلاس هم درحال گوش دادن مکالمه ما) استاد وارد کلاس شده و گفته من که اومدم ...وتمامی حرفای من به سمع ونظر استاد رسیده :-2-06-::-2-35-::-2-27-:
منم برای ماسمالی مجبورشدم شرح ماوقع عیدو به زبان بیگانه بگم .... گفتم خوردم وخوابیدمو مهمونیو این حرفاااااااااا
استاد :فرناز توکه همش خوردیو خوابیدی چاق هم نشدی که ؟؟
پسرای کلاس::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
من::-2-42-::-2-28-: تو ذاتم نیس چاقی
---------------------------
تو استراحت قیافه شهاب دیدنی بود:-2-06-: شهاب به شدت شبیه مخمله .:-2-06-: کپ این جوادا شده بود یه پیرهن نازک :-2-06-: دکمش باز:-2-06-: کفشاشو بدون جوراب پوشیده بود:-2-08-: یعنی من نمیدونم این آدم چرا آدم نمیشه صدبار رفته کمیته انضباطی :-2-06-:
شهاب داشت با فرهنگ لغتش از دستشویی میومد بیرون .پری بهش گف شهاب آدم ناموسشو میبره دستشویی
شهاب :-2-17-::-2-19-: پری براش توضیح دادآیکیو واسه ما مترجما فرهنگ لغت ناموسمونه ........من::-4-::-65-::-65-:
---------------------
ساعت بعدی ترجمه داشتیم یه داستان به شدت طولانی روما3کله پوک با کلی سروصدا ترجمه کردیم .....یعنی مخم تیلیت شد
-------------
ساعت بعدی که فقط خمیازه کشیدم سرکلاس
---------
آیین زندگی با جبارسینگ.......... بحث کلاس این بود که تو بهشت حجاب داریم؟؟؟ :-39-::-105-:
------------
تو مسیردانشکده تا دراصلی یونی پر قاصدکه من هرکدومشو که میدیدم پره می کندمو تو صورت پری فوت می کردم :-2-16-:
--------
خسته وکوفته رسیدم خونه .......به فکر مشقای فردام :-2-31-:
فعلااااااااااااااااااااا:-2-40-:

nemesis
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون...

من دلم تنوع می خواد

همه چی یکنواخت شده.... حوصلم سر رفته.... خسته شدم...
کتابخونه ام دیگه فاز نمی ده....

دیشب تولد زنداییم بود رفتیم خونشون سورپرایز.... در و که باز کردن علیرضا با برف شادی حمله کرد بهشون :-2-06-: کلی خندیدیم... خیلی خوش گذشت
شب ساعت 2 برگشتیم خونه و گرفتم خوابیدم..... گوشیمو نمی دونم کی ویبره کرده بودم و یادم رفته بود باز کنم...( گوشی من هیچوقت ویبره نمیشه حتی موقع خواب.... اونوقت بعضیا اگه بخوان زنگ بزنن هر موقع باشه سر یه بوق بیدار میشم.)
دیشب ویبره مونده بود.... انقدم ویبرش یواشه که هیچی نفهمیدم.... صبح دیدم یکی زنگیده.... و من نفهمیدم :-2-39-:
صبحمون و طرف خراب کرد.

تا ظهر هی طرف رفت رو اعصابم سر هیچی :-2-36-: انقد بدم میاد یه طرفه بری قاضی :-2-36-:
بعدش همه چی به خوبی و خوشی حل شد ولی حس درسم پرید و تا عصر هی رمان خوندم تو گوشی دو کلمه درس خوندم...
هیچی نفهمیدم....

آخرشم سر درد گرفتم و یه ساعت زودتر اومدم خونه....:-2-15-:

خسته شدم.....


+ لیلا جون منم تسلیت میگم بهت....

+ باران جون :-118-:
+مینا مینی :-6-:

شب همگی بخیر.

feedback
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
به نام آنکه نامش آرامش است برای من

سلام :-2-25-:
بهترین جای دنیا که میشه توش درد و دل نوشت کجاست؟!
خاطره نویسی :-2-38-:
چقدر خوبه که اینجا هست. :-2-41-:
میگم که همیشه سعی کنیم به جای اینکه توقعمون رو ببریم بالا ، طاقتمونو بیاریم بالا :-2-16-:
چقدر خوبه :-2-16-:
آره چقدر خوبه که الکی خوشی :-2-16-:
الکی میزنی رو دور بیخیالی :-2-16-:
آره خیلی خوبه :-2-16-:
خیلــــــــی :-2-16-:
خدا کنه همیشه بیخیال باشی :-2-16-:
انقده خوبه :-2-16-:
چقدر خوبه که میشه نَگِریست و نِگَریست :-2-16-:
چقدر خوبه که میشه گفت خوبه ولی خوب نیست اما بازم خوبه :-2-16-:
چقدر خوبه که میشه با کلمات بازی کرد. :-2-16-:
چقدر خوبه که همه چی یه بازیه :-2-16-:
چقدر خوبه که این دنیا فانیه :-2-16-:
چقدر خوبه که وقتی اون چیزی که به چشم میبینم و به گوش میشنوم ، بعداً ازش بازخواست میشه. :-2-16-:
چقدر خوبه که میشه قلمبه سلمبه حرف زد و کسی نفهمه چه مرگته :-2-16-:
چقدر خوبه که بیخیالیم و الکی خوبیم. :-2-16-:
چقدر خوبه که خوبه!
اگه بد بود که دیگه هیچی!
پس خدا رو شکر که این کلمه هست که لااقل بگیم خوبه. :-2-16-:
راستی؟!
چرا بیشتر وقتا اون چیزی که میخوایم نمیشه و به اون چیزی که میخوایم نمیرسیم؟! :-2-16-:
پس اینم خوبه :-2-16-:
همه چی انگار خوبه :-2-16-:
کاشکی خوب بود. این خوب بودن با اون خوب بودن تومنی 100 تا فرقشه. خیلی توفیر داره که بگی خوبی یا خووووووووبی!!!
هرکس حرفامو فهمید ، اونوقت میفهمم که میفهمتم. :-2-16-:
راستی اینو یادم رفت ...
چه خوبه این شکلکا هست که گمراه کنه همه رو ؛
:-2-38-::-2-06-::-2-31-::mrgreen::-2-08-::-2-16-::-2-22-::-2-37-::-2-35-::-2-27-:
خیلی خوبههههههههههههه :-2-16-:

# NEGAR #
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۵۱ بعد از ظهر
خدا هميشه آغوشش بازه ها ، فقط ما يه موقع هايي مثل كودك هايي كه با همه لج دارن و آغوش مهربون مادرشون رو پس مي زنن مي مونيم ....!

منم امروز دقيقاً مثل همون بچه ي لج باز بودم ...با خدا قهر نبودم اما گلايه كردم ...:-2-15-:

شايد به خودم حق مي دادم كه گلايه كنم ، شايد ظرفيت آدم يه جاهايي ته بكشه ...:-2-39-:

مي دونم يه كسايي هستن كه مشكلاتشون از من بيشتره ، ولي يه وقتايي ميرسه كه آدم تو خودش فرياد مي زنه و مي گه من بقيه نيستم ، من خودمم همين مشكلات هم براي ظرفيت من زياديــــــــه ...همين زندگي براي من سياه محضه ِ ...منم امروز داد مي زدم ...از تموم وجودم ....حنجرم از اين همه داد هايي كه تو ســـــكوت كشيدم مي سوخت ...

امروز همه چيز خيلي بد بود ، منم بد شدم ...خيلي بد ...:-2-15-:

asal_cheshmak
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
سلام :-2-31-:

من نمیدونستم باید شکلک کمتر بذاریم ! ولی خو خاطره نویسی بدون شکلک ، مثل دریا بدون آبه ! :-2-37-: ( مدیونید بخندینا ) اما خب جهت رفاه حال شهروندان عزیز ، رعایت میکنیم ...:-2-39-:
دیشب دوازده و خرده ای خوابیدم و امروز از 6 صبح یه سره نشستم پای کامپی و سایت ! تمام کتابای عقب افتاده رو ساختم و رمانی رو که تاپیکشو زده بودم ، بعد از ویرایش میذاشتم :-2-28-:
الان چشمای من یه حالتیه غیر قابل وصف ! اما بازم نمیرم بخوابم ... :-2-42-:
آها راستی دیشبم رفتم منزل خاله جان عید دیدنی ، فکم افتاد ... دقایق آخر بازی گهربار پیروزی بود ، خالم چنان داشت تحلیل میکرد و مو به مو همه چی رو واسه مامانم !! توضیح میداد که من ینی فقط تونستم اینطوری باشم :-22-: خدایی خاله دارم در حد لالیگا !
از بهار و تابستون به خاطر روزای بلندش بدم میاد ! صبح تا حالا انگار هزار سال بهم گذشته ! بیکاری بازم داره عصبیم میکنه ... خدایی چی میشد یه کاری پیدا میکردم :-46-:
درد ، خیلی اذیتم میکنه ! نمیدونم بابت کدوم مشکلاتم از خدا کمک بخوام :-2-28-: موندم کدومشون مهم تره ! :-2-28-: قربونش برم فکر کنم خودشم تو کار ِ من مونده ! ( استغفرالله ! این یه تیکه شوخی بود :-4-:)
دلم میخواد بزنم یکی رو بترکونم ! :-4-::-4-::-4-: جدی میگما ...

پ . ن : کمتر از این شکلک گذاشتن ، راه نداشت !
پ . ن : شادی یه چیزی میخواستم بهت بگم یادم رفت ! :-71-:
پ . ن : بعضی چیزا زیادی تکرارین ! نمیدونم چرا باورم نمیشه ! شاید تجربه همینیه که این حسو به وجود آورده !
پ . ن : دلم واسه هیوا تنگیده :-2-30-:
پ . ن : دیگه میتونید برید :-5-::-4-:

درونم غوغاست...ساده میشکنم با یک تلنگر کوچک...اینگونه نبودم...شدم..!!!



شبخوش :-53-:

samaneh.98ia
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۰۳ بعد از ظهر
سلام

با ارزوی یه دنیا خوشحالی برای همه....

خیلی خوشحالم :-2-16-:

کاشکی همیشه مثل الان بود :-2-41-:

مدرسه بد نبود کلی علم اموختیم :-2-22-: بعدشم که خستگی و ناهار و کلاس

نمیدونم چی بگم فقط در این حد که از خوشحالی انقد جیغ زده بودم که دوستم و مامان دوستم نزدیک بود زبونم و قطع کنن.......

واقعا هیچ وقت هیچ کسی بیشتر از خود ادم نمیتونه خوشحالیشو درک کنه.....

اخجون فردا سه زنگ مبانی داریم :-2-16-: هیچ کودوم از کاراشو انجام ندادم :-2-39-:

معلم مبانیمون و دارم سکته میدم....خودش داره کم کم اعتراف میکنه که تا حالا شاگردی به شیطونیه من ندیده :-2-22-: اخه بیچاره زورشم نمیرسه منو ببره دفتر :-2-22-: ولی پرروهه هااااااااااااااااااا اونم خیلیییییییییییییییییییی:-2-35-:

چه قد اهنگ dev قشنگه (ربطی نداشت کلا گفتماااااااااااااااا):-2-35-::-2-22-:

من دیگه برم میخوام برنامه ریزی کنم برای دق دادن معلمااااااااااااااا البته اگه دوستام نخوابیده باشن برم بهشون اس ام اس بدم

اها راستی یه کاری که واسه این معلم مبانیه بیچاره کردیم این بود که خیلی حرصمونو در اورده بود و کلا با اکیپ ما لج میکرد اینجوری:-2-09-:

مام یه روز که مانتو رنگ روشن پوشیده بود زیرش جوهر راپید ریختیم :-2-22-: بعدشم دفترو ناظممون که شبیه بولداگ میمونه:-2-42-:

وای تحملش سخته :-2-36-: بعدشم یکی از بچه ها یه دسته گل خرید دادیم به معلم مبانی بیچارمون اینجوری :-2-40-:

اون بیچاره هم از ترسش نمره ترممو 19 داد:-2-06-:

کلی کیف کردم تو کارنامم میدرخشید اونم چیییییییییییییی یکی از مبانی 19 بگیره :-2-06-: جای تعجب داشت خو :-2-31-: دیگه از اون موقع به اکیپمون کاری نداره:-2-08-:




بچه ها انشاالله همیشه شاد و سرحال و خوشحال باشید مثل امروز من :-2-25-:

شب با ستاره هاش رنگارنگ خداحافظ:-2-25-:

+Lily
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
تو هیچوقت واسه من مثل یه شاخه گل نبودی
آخه گل که می دونی ، افسونگر و زیباست
هزار اسیر و دلداده و عاشق داره اما
از تیغ غرورش چه زخما که رو دلهاست

نمیخوام که بگم حتی برام نوگل بهاری
آخه که گل همیشه زیبا نمی مونه
با بهار که میاد قشنگ و پر غروره اما
بهار که موندنی نیس ، یه روزم نوبت خزونه

تو معنای یه احساس قشنگی ،
مث گرمی عشق و شوق دیدار
مثه حس قشنگ دلسپردن ،
یا بی تابی دل برای دلدار

دیشب شب بدی بود ، مثه شب قبلش ، مثه شب قبلترش ، مث دو شب قبلش
با گریه می خوابیدم ، با سر و صدا بیدار می شدم ، صب که چشام باز میشد ، یه لحظه آرزو می کردم هر جهنمی باشم به جز اونجایی که بودم ، از دعوا متنفرم ، از تحقیر کردن متنفرم ، از اون حرفایی که نباید زده بشه و به خودمون اجازه می دیم بزنیم ، متنفرم ،
امروز با پریا رفتیم اهواز تا به چنتا دفتر کاریابی و شرکت مشاوره سر بزنیم ، تا خدا چی بخواد
رفتم و برگشتم ... تو اتوبوس خیلی راحت خوابیدم جان خودم :-2-37-: فقط آخریا کمرم داشت از درد روانیم می کرد
پسره جلویی هم صندلیشو هی می آورد عقب ، کم مونده بود موهاش بره تو حلقم
دیگه رسیدیم بهبهان ، بابای هیچکدوممون نیومد دنبالمون :-2-37-: تاکسی گرفتیم تا مرکز شهر ، پریا می خواست آتا آشغال بخره :-2-37-: منم باش رفتم ، رفتیم فرمژه بخره ، تو ونوس :-2-35-: می گفت 5500 ، گفتن ارزونتر ندارن ، رفتیم مغازه روبروییش ، مرده بهش یکی داده 1700 ، پریا میگه بهترشو ندارین ؟ ( چون ارزون بود فک می کرد جنسش بده :-2-36-: ) میگم پریا تکلیف خوددتو مشخص کن ، بگو چه قیمتی می خوای دیگه ؟ منم له بودم ، یعنی قیافه ام عین شکست عشقی خورده ها بود :-2-38-: گشنمم بود
از دیروز ظهر تا امروز ساعت 7 فقط یه دونه آبمیوه با یه تاینی خوردم :-2-39-: الیور تویست زمانه ، منم :-2-39-:
با بدبختی تا خونه پیاده اومدم ، خواهرم « عشق و جزا « رو برام تعریف کرد ، دلم برای چیچک و یاسمین و ایضا ساواش :-2-35-: سوخت

به نظر می رسه امشب شب خوبی باشه / طوفان خوابیده انگار
الهی به امید تو :-2-40-:

{ }
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۳۴ قبل از ظهر
ده یازده دیقه مونده ، تا بیای!

این قرارِ شبانهء ما ،
هوای عجیبِ بهار
بوی دهشتناکِ بهارنارنج هایی که تمامِ فضای خونه رو پر کرده
... (جای دوستانی که درخواستِ عطرِ بهارنارنج کردند رو هم خالی گذاشتیم :-118-:)

میدونید چیه!؟

تو زندگیم

مهمترین چیزی که فهمیدم « مفهومِ انتظار » بود

زندگی ، یعنی منتظر شدن
واسه مرگ
واسه خوشبختی
یا واسه ظهور
واسه رستگاری
یا حتی به همین سادگی ...
منتظر شدن واسه رسیدنِ دلبند ، به قرار!

پنج دقیقه اش گذشت

این دقیقه ها رو زندگی کرده ام ، بسیار
شاید این دقیقه ها مهمترین دغدغه های زندگی باشن
وگرنه زندگی ، چیزی جز دویدن بینِ ایستگاه های اختیاری ، نیست

این منتظر شدن هاست که به هر چیزی ، ارزش و بها میده

این که واسه رسیدن به یه هدیهء ارزشمند
یه آرزو
چقدر حاضری از سرمایهء عمر رو خرج کنی!

آره

سه دقیقه به ساعتِ خسته و لنگ لنگان
دو دقیقه ، به اون لحظهء تکرار نشدنیِ دیدارِ من و تو ، توی 22 فروردینِ نود!!!

...

اینها خاطره ست
شاید این لحظه ها ، مهمترین حادثه هایی باشه که ارزشِ ثبت شدن در خاطرِ ما رو داشته باشند

مژدهء وصلِ یاره
از آسمون میباره ، امشب گلِ ستاره!

جدّی نگیر :-2-22-:
معین تو گوشم میخونه!

دلم میخواد اشک های چند ساعت پیشِ تو رو جبران کنم
میخوام ...
(درِ گوشی ، بهت بگم!)

یک دقیقه گذشت! حتی بیشتر از اون چیزی که باید!
شاید باید بیشتر منتظر بمونم
من با انتظار ، زندگی ها کرده ام
برام یه دوستِ قدیمیه
جزئی از وجودمه

بیا
اما آهسته بیا
شکوفه ها رو بیدار نکن
شاید دارن رویای رایحهء بهار رو میبینند

بیا که منتظرم
:-2-39-:

_____________
شیراز
شامگاهِ سه شنبه 22 فروردینِ 91
خاطرهء بهاری که تکرار نمیشه
بهارِ 91

shahrzad1369
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۲۴ قبل از ظهر
سلام به همه بچه ها:-2-25-:
چند روزی بودش سرم خیلی شلوغ بودش وقت نمیکردم بیام خاطره همه رو بخونم.خاطره بنویسم
میومدم و میرفتم.خیلی از خاطره ها رو نخوندم.باید برگردم همه رو بخونم(ایشالا فردا)
اما خوب این چند روزه از اول این هفته با اینکه خیلی کار داشتم اما بد نبود
جمعه که عصر اومدم خونه.تا قبلش مراسم بودیم
من چقدر این هانیه دختر خاله کوچمولومو دوست دارم.ایضا راحیل که عشق منه.همیشه وقتی که این دو تا پیشم هستن حالم رو بهتر میکنن.تمام مدت تو بهشت زهرا که بودیم یکیشون پیشم بودش.خیلی نازن
بعد هم تو راه برگشتن این هانیه همه اش آهنگ تولد میخوند.هر دفعه هم میگفت برای عمو.میگفتیم عمو کیه؟میگفت بابای شهرزاد:-2-35-: (این تلفظ شهرزادش هم خیلی خیلی باحال میباشد ه و ر رو اصلا تلفظ نمینماید ز رو هم یه چیزی بین ژ و ز و ش موگوید:-2-27-:)
تازه محمود عمو (عموی بابای ما) از دست ما شاکی بود که چرا جواب اس ام اس نمی دیم (قول دادیم جواب بدیم اگرم نداشتیم تک بزنیم.اما بازم اس ام اس جدید نداریم که بدیم.تک هم نزدیم:-2-35-:)
شنبه که رفتیم کلاس
بگذریم که صبح چتر نداشتیم زیر بارون خیس شدیم
زیر باران رفتن بسی زیباست به شرط آنکه مثل موش آب کشیده سر کلاس نرسی:-2-28-:
عصر هم که برگشتیم دو سه ساعتی خوابیدیم.که دیه شب نخوابیم و به کارمون برسیم.اما به خاطر این خواهری گلمان نصف وقتمون رفت
یکشنبه هم امتحان داشتم هم باید پروژه تحویل میدادم.بعدشم که تا غروب کلاس داشتم.بعدش شنبه چون نخوابیده بودم اومدم خونه یه سر زدم سایت بعدش بیهوش گشتم.در عوض امروز خوابیدم:-2-35-:خیلی خوب بودش.جاتون خالی (البته ذکر کنم که سر یکی از کلاس ها که استاد تنها میفرمودن دقت کنین،یادداشت کنین.به صورت یه حلقه ریپیت.رفتم ردیف اول که خوابم نبره.میدونستم برسم سر کلاسش میخوابم.البته بگم ما ردیف اول کلاسمون از ردیف دوم صندلی ها شروع میشه.کلا هم هشت نفریم سر کلاس.نصفه کلاس رو چرت زدم بعد که استاد استراحت دادش اومدیم بیرون گفتم چقدر خوب خوابیدم.دوستم اینجوری شد:-2-31-: گفت تو که همه اش مینوشتی.خواب نبودی که.بعد که برگشتیم کلاس دیدم چهار صفحه خط خطی کرده ام.یعنی همینجور که استاد درس میداده من هم خط خطی میکردم و صفحه عوض میکردم.استاد نفهمیده بودش من ردیف اول خوابیدم:-2-06-:)
شنیدیم که دو تا از دوستامون با هم عقد نمودن.بسی خوشحال بشدیم.اما نامردا هنوز شیرینی ندادن بهمون
شیرینی عقد یکی دیگه از بچه ها رو هم یکشنبه خوردیم.که کام تلخ از امتحانی که سوالاتش با نامردی کامل طرح شده بود را بسی شیرین نمود
امروز یا بهتر بگم دیروز هم که تولد داداشیمان بودش.
ظهر تا از خواب بیدار شدیم رففتیم بیرون گفتش یه چیزی یادت نرفته؟
ما هم گفتیم :نه.(آخه از صبح خاله ها و دختر خاله ها زنگیده بودن تولدشو تبریک بگفته بودن)
بعد یه ذره گذشت.دوباره گفت یه چیزی یادت رفته ها.
گفتم نه.این بچه هم که کلا یه خورده میترسه به ما حرفی بزنه هیچ نگفت.
دیدم دپزس شده نشسته جلو تلویزیون.مامی گفت خو بهش تبریک بوگو.همه زنگیدن.
ما هم که بدجنسیمان گل کرده بودش گفتم میگم دیه.حالا نه!
ده دقیقه گذشت دیگه طاقت نیاورد
اومد بقلم کرد گفت ولی یه چیزی یادت رفته ها.گفتم نه.گفت پس چرا نمیگی؟
گفتم میترسم ذوق کنی نشه نگهت داشت.گفت نه تو بوگو
گفتم قول دادیا.گفت قول.ما نیز بالاخره بگفیتم تولدت مبارک.کلی ذوق کردش و پرید هوا
و بدینگونه بود که ما از زیر بار کادو دادن شونه خالی نمودیم و دیه روش نشد بگه کادو خریدی؟کادو بده!اما به خواهریمان گفت:-2-35-:
بگفته بود چند تا از دوستاش اومده بودن.منم که حس این پسر بچه ها رو ندارم.شلوغ هستن بسی.فقط ازشون عکس گرفتم و بعدم کیک خوردم.جای همگی خالی.خوشمزه و سفارشی بودش:-2-37-:

اتفاق نیک دیگه ای به یادمان نمی آید
پس فعلا

+ هستی جونم.مرسی که با اینکه تو سایت نیستی اما دورادور هستی و بازم خاطره مینویسی.دلم برات انقده . شده:-2-40-:
دارم سعی خودمو میکنم که دختر خوبی باشم.گذشته ها رو کمتر به یاد بیارم.تو هم بیا.حد اقل بیشتر خاطره بده
+آجی هانی مرسی که خاطره هستی رو مینویسی:-2-40-:

+لیلا جون (شبنم) بهت تسلیت میگم:-2-39-:

+مادربزرگ فروغی بسی خوشحالیم که برگشتی:-2-16-:

+مستان عزیزم نمیدونم کجایی؟ولی چرا بی خبر رفتی.امروز اومدم بهت پیام بدم،دیدم یوزرت رو بستی.نگران شدم.زودی بیا:-2-15-:


***یه خبر مهم یادم رفت بگم.دوستان ما باز پروفمان را باز نمودیم.هرچند هنوز برای خریدن لامپ جدید پول نداریم.باشد تا پولدار شویم:-2-41-:
ننه الی و دخملم نها این مدت خیلی تو پروفتون بودیم.یه وقت نیام ببینم ترکیده این پروفم.هرچند متعلق به خودتونه:-2-37-:(نها از این آفنباتا بخور)

این آخرشم از همه دوستانی که تو این مدت بهمون پیام دادن،صحبت نمودن،هم دردی کردن،سعی در شاد کردن ما داشتن،دورادور نوشته هامون رو خوندن و احیانا ناراحت شدن اول کلی تشکر مینماییم و بعد لطفا عذر ما را بپذیرید (دیگه اسم نمیبرم که کسی جا نمونه):-118-:


ببخشید اگه نوشته ام زیاد شد.خو مال چند روز بودش دیه:-2-38-:
فکر کنم شکلکاش کم باشه دیه
همه تون رو دوست دارم و به خدا میسپارمتون:-2-41-:
شهرزاد
91/1/22

آلتینا
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۰۷ قبل از ظهر
به نام خدای مهربون
سلام همگی
خیلی خیلی دلم برای این تاپیک و آدما تنگ شده بود
یک سری از خاطره ها رو خوندم ولی...:-2-15-:
از خبرایی که بچه ها درباره ی هستی دادند...:-2-15-:
از فوت پدر مینا جان...:-2-39-:
از خوب نبودن حال مامی مهتابم و دلتنگیش... :-2-15-:
از غصه آبجی ریحانه...:-2-15-:
از همه و همه چی داغون شدم...و بدتر اینکه ناراحتی کسیو ببینی و نتونی هیچ کاری کنی فقط دلداری بدی که اونم در برابر غم اینا مسخره است... فقط شاید بتونی شنونده خوبی برای حرفاشون باشی...
بعد همه اینا واقعا از بهوش اومدن هستی و قوی بودنش خوشحال شدم خیلی... امیدوارم خیلی خیلی زود خوب شه.:-2-41-:
...............
مااین یک ماهی که تقریبا نبودیم رفتیم تو کار ترک اعتیادمون به نت:-2-30-:
اصلا فکرشم نمی کردیم بتونیم....اما شد، و حالا خیلی خوشحالیم...:-2-16-::-2-16-:
تنها چیزی که اذیتمون میکرد دوری از بچه ها و بی خبری از حالشون بود...
کمی تا قسمتی بیشترک هم درس خوندیم...مصیبت عظمایی شده این کلاسای بعد عید همش کوییز و امتحان و تحویل تمرین:-2-36-:
اونم بعد یه تعطیلی تپل...اصلا حس درس نیست ولی استادا لطف میکنند با نمره های درخشان حستو سرجاش میارن...:-2-30-:
.................
این روزا داریم از ی طوفان ازونایی که زندگی آدمو تغییر میده رد میشیم...خیلی سخته و شاید اونقدر قوی نباشی در برابرش که کمرتو خم کنه ولی سعی میکنیم خودمونو بزنیم به نفهمی و لبخنده هم برای لجبازی گوشه لبمون باشه...
فقط امیدواریم بعدش واقعا آرامش باشه نه دردسرای بزرگ تر...:-2-15-:
دلم یک جای خلوت میخواد فقط من باشم و خدا...من اونقدر داد بزنم و گریه کنم تا خسته شم خدا هم مثل همیشه گوش کنه و با مهربونی کمکم کنه...
بعضی کارا رو واقعا کسی جز خود خودش نمیتونه درست کنه...
توی دعاهاتون ممنون میشم فراموشم نکنین:-118-:

روزگارتون پر از آرامش

مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان کرديم .

p_f_p
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۵۶ قبل از ظهر
درود به دوستای گلم

الان مدرسم معلمه هم داه درس میده
زنگ بعد فیزیک داریم امتحان اونم بخش اینه ها
از اول هفته خوابگاهم خونه نرفتم
زنگ اولم هم ریاضی داشتیم
وای فیزیک نخووووندم برام نیایش کنید
بعد از فیزیک میام
امروز مدرسمون طرح مدام داره من و مهسا دوستم مسئول IT هستیم
راستی امروز ساعت 3 من و 3 تا از بچه ها رو می برن کلاس کامپیوتر
فعلا
بعد امتحان فیزیک میام
معلمه شک کرد
ایام به شادی
سایه

hamid_diablo
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۴۹ قبل از ظهر
سلام

اول از همه روز تولد برادرمو بهش تبریک میگم.البته فقط از اینجا چون اصلا باهاش حرف نمیزنم

یادمه 3 یا 4 سال پیش بود که یه حرفی زد و منو از ته دل سوزوند.من خواب بودم.یعنی نیمه خواب که برادرم اومد تو اتاق و شروع کرد با مادرم حرف زدن و ازش مقداری پول میخواست.مادرم گفت که این پولو برای پی میخوای .برادرم گفت با یکی از دوستام قرار گذاشتیم که بریم بیرون و بگردیم تا شب هم خونه نمیام.

مادرم گفت که ایم مقدار پول که میخوای رو ندارم اما برادرم اسرار میکرد که لازم داره و پیش دوستش نمیخواد خجالت زده بشه.اما مادرم باز میگفت که این همه پول زیاده برای یه روز تفریح که برادرم عصبانی شد و به مادرم گفت که ببین مامان "من این دوستمو از حمید بیشتر دوست دارم"

تا اینو گفت نمیدونید چه حالی شدم.همین زیر پتو داشت گریم میگرفت.از اون به بعد دیگه رابطم با برادرم کم شد و الان هیچ حسی بهش ندارم.دیگه دوسش ندارم و اصلا کاری هم به کارش ندارم

قبل از این ماجرا خیلی به هم وابسته بودیم و یادمه هیچ جا بدون من نمی رفت اما الان 4 ساله که شاید 10 کلمههم با هم حرف نزدیم

novin
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۵۴ قبل از ظهر
سلام
بیست و دوم فروردین نودو یک
روز همگی به خیر
به قول دوستمون اگر خاطره نداریم یا خاطرات گفتنی نداریم آنچه از خاطرمان می گذرد را می گوییم ..
+++ به دوستانی که عزیزی رو از دست دارند تسلیت می گم .. ان شا ا... دیگه غم نبینید و خداوند صبر و سلامتی بده ..
می خواستم به جوون تر ها بگم ، ما کمی راه رو از شما بیشتر رفتیم : لطفا محکم تر باشید
و این که بعضی آدم ها فکر می کنند موفقیتهاشون ، فقط هنر خودشونه ... به بقیه که موفق نیستند ... برجسته نیستند و ... مثل بیمارای مسری نگاه می کنند .. شاید درصدی از اون امر حاصل توانمندی خودشون باشه ولی بیشترش لطف خداست و چرخ روزگاره که الان داره براشون می چرخه ... اینو یادتون نره ...
ان شا ا... خداوند به همه دوستان اینجا سلامتی و موفقیت و دل شاد بده ... همه چیز دست خداست ... ان شا ا... سهمتون عزت و سعادتمندی در دو دنیا باشه و پاینده باشید ...
خیلی ها نیستند ها ...
همین دیگه .. امروز فونتم رو تغییر دادم .. ببینم چطور می شه .. خوب نشد عوض می کنم ...آواتور رو هم ببینید .. راستش فکر کردم من که این ها رو بیشتر از اون گل سفیده دوست دارم چرا تعارف کنم با خودم..:-2-38-:
زنده باشید ان شا ا... و روزهای خوبی داشته باشید
نه فونت خوب نبود ، عوضش کردم ..

#mahnaz#
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۴۰ بعد از ظهر
وای وای وای وای سلام

سلامو داشتین؟نه خداییش داشتین؟

آی نمی دونین چه حالی داره از یونی بیای و یهو بپری روی لپ تاپ و بیای 98...

تازه حال بیشترش این جاست که بفهمی هدیه گرفتی...

یوهوووووووووووووووووووووو

نمیدونین چه حالی داره روز خوبی داشته باشی

نمی دونین چه حالی داره از یونی بیای و بدونی چه ناهار خوشمزه ای در انتظارته..

وای چقد خوبه توی یونی یهو اسمتو رو برد ببینی بری و بهت بگن که چند تا درست تطبیق خورده...

وی خدا جون...

چقد خوبه بیای ببینی همه سالمن...

یعنی اگه یه روز خوش توی دنیاست همین امروزه..همین الانه..

دلم برا شکلک گذاشتن تنگه..

اما دیه چ می شه کرد..

برم ناهار..میام می چسبم به سایت..

هوامو داشته باشینا.........

REMIX
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۵۴ بعد از ظهر
http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_sunny.gif
سلام سلام سلام :-2-25-:
امروز 22 فروردین 1391.امروز قراره دفتر کار امسال زندگیمو ببندم و از فردا یه دفتردیگه رو شروع کنم .:-2-16-:

من ... امروز ... ورزش : خوب از امروز صبح زود بگم که مامان و لیا به زور بلندم کردن که مثلا بریم ورزش صبحگاهی . هی از ما انکار که شما برین ، منم قول میدم عصری که میام خونه برم روی تردمیل ورزش کنم http://www.millan.net/minimations/smileys/ggrabbitsmiley.gifو هی اونها اصرار کردن و بالاخره برنده شدن و ما رو به پیاده روی توی پارک بردن :-2-30-:. اولش با کمی راه رفتن آرام شروع کردیم . بعد دیدم اصلا نمیشه ورزش کرد و به عبارتی حسش نیست . خلاصه رفتم پشت مانتوی لیا رو گرفتم و شروع کردم هو هو چی چی کردن و مثلا خیر سرم ورزش کردن :-2-22-:.لیا که هی سر تکون می داد یعنی تو هم با این ورزش کردنت :-2-28-:ولی مامان می خندید :mrgreen:.خلاصه کلی مثل این پارک و طبیعت ندیده ها کنار این گل ها و درختا عکس گرفتمhttp://www.pic4ever.com/images/photosmile.gif هی مردم میومدن رد می شدن فکر می کردن من از کویر لوت اومدم که تا چهار تا گل می بینم می پرم بغلش عکس می گیرم :-2-14-:. یه چند تا از همسایه ها و اینا رو هم دیدیم که تولدمم تبریک گفتن .خدا رو شکر این دیوونه بازیامو گذاشتن پای تولد وگرنه دیگه کی رو داشت از در خونه بیاد بیرون :-2-35-:. بعدشم که اومدیم خونه و دوش گرفتمو رفتم ( یعنی اومدم ) سرکار .http://www.pic4ever.com/images/putertired.gif

من... تولد ... سورپراز : ساعت 11:27 بود که توی شرکت اومدم نشستم پای نت و تالار گفتمان رو که باز کردم با دیدن تاپیک تولدم که شبنم نازنینم زحمتشو کشیده بود خیلی خیلی سورپراز شدم :-2-20-:. این دقت شبنم و نکته سنجیشه که برام خیلی ارزش داره چون نشون میده حواسش به همه جا هست . ممنون عزیز دلم .http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_daisy.gif ایشالا روزی باشه که تاپیک تبریک عروسیتو بزنم . راستی عروس مو میشی ؟:mrgreen:

من ... الان ... احساسم : عالی عالی عالی ... هوای حوصله ام کاملا آفتابی و فرحبخش.:-2-41-:
از تمام کسایی که لطف کردن و تولدم رو تبریک گفتن ممنونم . خیلی خوشحالم و افتخار می کنم که دوستایی مثل شما دارم .http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_daisy.gif
روز پر انرژی و شاد ، همراه با بهترین خبرها رو برای همتون آرزو می کنم .http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif
عاشقتونم دخترو پسرم نداره .http://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_49.gif
الهام

roya jo0on
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۵۸ بعد از ظهر
اِهم اِهم اِهم :-2-43-::-2-43-:
مام هستیم ، زنده ایم هنوز :-2-43-::-2-43-:
چه این تیریپ شاکی رو دوست دارم :-2-08-:
بخدا میدونم ، شما راست میگی ، اصلا حق با شوماست ، میدونم خیلی وقته نیومدم اینجا ، حالا نزن منو ، اِ نکش مانتومو ، اِ چرا میزنی زیر گوشم ، اِ این کارا چیه ، اِ اونو چکار داری ، زشته بخدا الان همه میبینن :-2-35-: ای خدا چه زشت شد:-2-35-:
نوروز باستانی رو بهت تبریک میگم ، ایشالا سال خوبی رو داشته باشید و این تعطیلات عید رو به خوبی بگذرونید که بعدش کلاسا شروع میشه و بدبختیا میریزه مثل بارون روو سرتون :-2-43-:
اِ وا خاک عالم ! از اتاق فرمان خبر رسیده که ما یه کم عقب میزنیم :-2-35-: میگن تعطیلات عید تموم شده و همه رفتن پی کار و زندگی و درساشون :-2-35-:
مدیونید اگه فک کنید چیزی زدم ، فقط یه مقدار هیجان منو فرا گرفته و این جو خاطره نویسی بر من غلبه کرده :-2-30-: نه بوخودا اِکس نزدم :-2-30-: چــــــــــی ؟؟ :-2-30-:منو این کارا :-2-30-:مامورا اومدن کجــــــــــــــــا ؟؟ :-2-35-:
کسی آبلیمو نداره ؟ ؟؟ ؟ :-2-06-::-2-06-:
خُب زیاد اراجیف گفتم ! :-2-39-:

**** از دیشب دارم به یه قضیه فکر میکنم :-2-08-:بخدا شاید باور نکنید ولی واقعآ من فکر کردم بلاخره :-2-30-: میدونم شومام دارید اشک شوق میریزید :-2-30-::-2-06-:
دیشب فهمیدم من یه آدم منفی نگر هستم ! :-2-08-:ولی باعث خرسندی خاطره م شد و به خودم بالیدم به مقدار زیادی اِهم :-2-08-:بعضی وقتا خیلی خوبه آدم منفی نگر باشه ! چون لااقل شخصیتش به همون روال باقی میمونه !:-2-08-: شاید تجربه و بزرگ شدنم توسط زمان این روش رو برام بوجود اورده وگرنه من که اینقدر بی احساس نبودم :-2-30-::-2-30-: چقد دیشب توو بعضی از خاطره ها تضاد حرفی و روایتی دیدم اخـــــــــــه چیرا ؟؟ :-2-30-:
- چـــــــــــــــــی ؟؟؟ :-2-37-::-2-37-:
- به من میخندی بچه پررو ، نفس کششششششششششششش:-2-09-::-2-09-: دوست دارم پشت سیستم عینک دودی بزنم :-2-36-:
- آهان کمیته انضباطی :-2-14-::-2-14-:
- آخیش چقد بدون عینک همه جا رو سفید میبینم :-2-14-::-2-14-: این عینک بدبینی که میگن همین بوداااااا:-2-14-::-2-14-:
- جاااااااااااااان ؟؟ :-2-28-: چـــــــــــــــــی ؟؟ :-2-43-: عرعر خودتی :-2-37-::-2-37-:
آقا یکی اون عینک دودیه ما رو بده ، با اون خوشتریم :-2-08-::-2-08-:
خُب دیگه زیاد .. سر هم کردیم :-2-14-:
امیدوارم همه ی ما حیوانات ناطق پر از احساسات و سرشار از عواطف بشیم ، که دست درازی نکنیم به کیک خامه ای سادگی های بقیه برای پُر کردن شکم احساساتمون :-2-14-:
ارادتمندیم :-2-40-:

hamid_diablo
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۱۱ بعد از ظهر
امروز چه روز بدیه

نمیدونم چرا ازصبح همش خاطرات تلخ گذشتم میاد روبروم.نمیدونم چرا .شاید برای این باشه که یکی از دوستای قدیمی و همکلاسیمو تو دبیرستان دیدم.خیلی با هم بد بودیم و تا دیدمش رنگم پرید.رفتم جلو باهاش احوالپرسی کردم و کمی گفتیمو و خندیدیم و. از خاطرات بسیار شیرین گذشتمون گفتیم!!!!

یه بار یادمه زمانی که عینکشو تو کیفش گذاشته بود باهاش شوخی کردم یه ضربه به کیفش زدم و اونم عینکش شکست.بهم گفته بود قیمت عینکش 50 هزار تومنه و باید من پولشو بدم که منم عمن همچین کاری میکردم

اونم نامردی نکرد و جلسه آخر جزوه ریاضیمو دزدی و حالمو گرفت و گفت تا پولشو ندم جزومو نمیده.از شانس بده منم چون نزدیک امتحانا بود رفیقام جزوه بهم نمیدادن تا از روش کپی بگیرم و تصمیم گرفتم روز آخز به زور هم که شده جزومو از این نامرد بگیرم

یادمه زنگ آخر ته داشتیم میرفتیم خونه به دروغ گفقتم بیا بریم جلوی درمون پول عینکتو بدم تو هم جزومو بده اونم قبول کرد.تا رسیدیم جلوی درمون من یقشو گرفتم و به همراه چند تا از بچه محلامون کلی زدیمشو و جزومو گرفتم اما بعدش دلم خیلی به حالش سوخت و نصف پول عینکشو تو همون روز امتحان ریاضی بهش دادم

tireys_77
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۲۵ بعد از ظهر
سلام سلام سلام...:-2-25-:
ما بسیار خوشحالیم...:-2-16-:
نمی دونیم چرا...با اینکه دیشب پدر گرام از خجالتمون در آومدن وکلی بهمون گفتن که تو بد تیپی و چند وقته اصلا برات اهمیت نداره خانواده و این حرفا و ما کلی غصه خوردیم ولی امروز خوشحالیم.....:-2-22-:
امروز صبح ساعتم رو روی 8 کوک کرده بودم ولی به محض اینکه زنگ خورد تو خواب و بیداری سایلنتش کردم....چرا؟ نمی دونم...
گوشیم رو گرفتم دستم و با چشمهای بسته زیر پتو واسش نوشتم : سلام....صبح بیخیر...پاشو دیرت....دیگه یادم نی...وقتی چشمامو باز کردم ساعت 8/30 بود و گوشی تو دستم بود و 4 تا اس هم اومده بود...مثلا من می خواستم بیدارش کنم....:-2-28-:
خلاصه صبحانه خورده نخورده دویدم تا محل کار....
الان هم می خوایم اگه ابر و باد و ملک و فلک بزارن یه کم درس بخونیم.....
راستی خاله اگه خاطرمو خوندی یادت باشه امروز کلاس های سفیر شروع میشه...:-2-08-:
بابا 2 ترم بیشتر نداری که برو مدرکتو بگیر ...دهه.....:-2-33-:

راستی تازگی ها به یه نکته خیلی حیاتی پی بردم...همیشه فکر می کردم عاشق فصل پاییزم ولی الان می فهمیدم من عاشق بهارم....
آخ پارسال این موقع....خدایا مرسی...خدا جونم مرسیییییییییییییییییییییی یییییی.moooooooooooooooooooooooooooooooooch:-2-16-:

خوب کردی...خاله چرا؟؟؟بابا 2 ترم مونده ...بیا برو...بیــــــ ــــــــــــــ ـــــــــــا....:-2-33-:

یاد یه خاطره افتادم...بگم برم...

یه چند وقت قبل از اینکه آقای فرهادی اسکار بگیره ما کلاس زبان داشتیم....و طبق قانون باید هر روز یه خبر سر کلاس می گفتیم...خلاصه کلاس شروع شد و همه داشتن یکی یکی خبرهاشون رو می گفتن که یهو یکی از این همکلاسی های ما بنده خدا یه مقدار بیش از اندازه ای شاس میزنه و خیلی پر حرفه و کلا همه از دست چرت و پرت گویاش کلافه بودن... گفت: امروز اصغر فر هادی اسکار گرفت....حالا یه هفته اصلا تا شروع مراسم اسکار مونده بود...
من یه خورده به معلمه نگاه کردم...معلمه یه خورده به اون دختره...بچه های کلاس به سقف خیره بودن....که من زیر لب گفتم : ایشالله میگیره...و از اونجایی که فارسی حرف زدن سر کلاس ممنوعه هول کردم که الان بهم یه چیزی می گه که معلمه یهو به فارسی گفت....بله ایشالله میگیره....نگاش کردم از عصبانیت صورتش سرخ بود هونطوری به فارسی به اون دختره گفت: شما یه لحظه بیا بیرون....با هم رفتن بیرون و بعد یه 10 مین خیلی ریلکس اومدن داخل و ایندفعه دختره خیلی عصبی بود...
خلاصه از جلسه دیگه دختره نیومد و ما هم پیگیر نشدیم تا امروز دوستم زنگ زد اینقدر خندیده بود صداش دورگه شده بود...گفت فائز می دونی اون روز معلمه به اون دختره چی گفته بود گفته بوده: من یه پول این ترم کلاس شما رو میدم شما لطف کن دیگه نیا....
والله نمی دونم چقدر راسته ولی بیچاره دختره....

fatema1356
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۲۵ بعد از ظهر
سلام براي من امروز روز خيلي بدي بود قرار بود من رو به عنوان مسئول يك قسمتي تعيين كنند اما با خبر هايي كه امروز به گوشم رسيده يكي ديگه از همكارام كه من باهاش صميمي هستم و همه حرفام رو بهش ميزنم انتخاب كردن:-2-30-: تقصير خودمه كه همه چيزمو بهش ميگم اينقدر ناراحتم كه اصلا دست و دلم به كار نميره و دلم ميخواد ها هاي گريه كنم:-2-30-: البته درسته پست هم ارزش نداره اما از اين همكارم متنفر شدم دلم ميخواد سر به تنش نباشه :-2-09-:زير آب زنيه كه نگو:-2-30-::-2-33-::-20-:

شبنم
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۳۸ بعد از ظهر
سه شنبه 22 فروردین

دیروز روز خوبی نبود خوشحالم که امروز تا الان روز بهتری بوده

امروز صبح سوار ماشین شدم اول دیدم یکی از بندای کیفم باز شده پیچشو پیدا نکردم! در حال درست کردن اون دیدن یه چی از کمرم سر خورد اومد پایین ! کلی با اعمال شاقه دست کردم تو مانتوم ببنم چیه دیدم زنجیرگردنبندم پاره شده. با کلی مشقت اونو از این ور بکش بیرون این یکی رو با دست نگه دار که زنجیراش درنره، مدالش نیفته :-2-06-: از این ور پولم افتاد زیر صندلی :-2-27-:تمام این اتفاقات در کمتر از دو دقیقه پشت هم ! کلمه ی " ... پیچ " رو که شنیدین! ما همون جوری شدیم. :-2-22-:

به خودم که اومدم دیدم راننده داره با حالت نگرانی از آینه نگاهم میکنه. فکر کنم پیش خودش فکر کرد دلپیچه ای چیزی گرفتم :-2-35-:

فائز فیلن تصمیمو عوض کردم سفیر نمیرم :-2-37-: امضاتم ویراییدم :mrgreen:

الهامی عزیزم ایشالا که امسال یکی از بهترین سالهای زندگیت باشه :-2-16-:

ما بریم پی یه لقمه نون حلال. :-2-27-:

کارمندا افزایش حقوقتون چند درصد بوده ؟ اون فرموله رو خودم دارما +0.07 و اینا. میخوام ببینم نسبتا چقدر اضافه حقوق داشتین آیا ؟

روز عالی متعالی :-118-:

مسعود خوش بربگشتی :-2-32-:

خاله چرا؟؟؟بابا 2 ترم مونده ...بیا برو..


یه جا دیگه پیدا کردم میخوام یه ترم امتحانی برم اونجا :-2-38-:

nairika
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۴۲ بعد از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
یعنی آدم جوگیر به من میگن و بس:-2-42-:
امروز کلا با بیست تومن پول از خونه زدم بیرون و گفتم از عابر پول میگیرم:-2-31-: ولی دریغ از یه عابر درست درمون و خلاصه بیخیل عابر شدم:-2-42-: و گفتم حالا برم دفتر برگشتنی پول میگیرم:mrgreen: نرسیده به دفتر زد به سرم یکم لوازم تحریر بخرم و ناغافل 5 چوق از پوله پرید:-2-42-: تو دفترم یکی از بروبچز لوازم آرایش آورده بود قیمت مناسب میداد و منم جوگیر 14 چوق دیگه از پولمون روپروندیم:-2-42-: حالا من موندم و یه هزاری ناقابل:-2-39-: مدیونید اگه فکر کنید که از اینجا میخوام برم دانشگاه و بعد خونه :-2-39-:فکر کنم نصف راه رو باید پیاده گز کنم:-2-39-: مگه اینکه یه عابر پر پول و خلوت سر راهم سبز بشه:-2-41-:
خوب ما بریم که راه بیوفتیم تا به کلاسمون برسیم:-2-28-:
فعلنات:-2-38-:

AsalBanu
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۰۴ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام
چقدر خوبه گاهی ادم جایی رو داشته باشه که از احساسش حرف بزنه....وقتی هیجان زده ای یا وقتی غمگینی
الان من هیجان زده ام http://www.millan.net/minimations/smileys/japhello.gifاونم سر یه چیز ساده
داریم کولرمون رو درست میکنیم
دیگه از شر گرما راحت میشم http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/hello.gif http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/surrender.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/cheerleader3.gif
بوی پوشال نو یه حس خوبی بهم میده http://www.freesmile.ir/smiles/54299_Connie_wacky-gir.gifیه عطر خوب
مثل خاک بارون خورده
مثل چمن خیس
بوی خوب شمال http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_268.gif
چقدر حس خوبیه که بیخیال زمان و مکان
بشینی کنار مزرعه های شمالی و عطرش رو بکشی تو ریه هات و به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکنی http://www.msnhiddenemoticons.com/Library/extra_large/merende/default/angel.gif
فقط به این فکر کنی که طبیعت خدا چه زیباست
طبیعتی که برای من و تو افریده
خدایا شکرت
به خاطر همه چیز
حتی غصه هایی که توش بیشتر یادت میکنیم تا زمان خوشی ها http://www.en.kolobok.us/smiles/icq/hi.gif
خدا جونم مخلصیم
من دستهای مهربانم را
به تو می بخشم
و در این بخشش
جز درک عشق گمشده ام
/ هیچ نمی خواهم
من و دلم
تماممان را به تو می بخشیم
تا حس زنده بودن خود را
که در نگاه یک نامعلوم مرد
در بخشش تمام به تو باز یابیم
من پاهایم را
در جسم فسرده ی خاک می کارم
و آب را
/ در عطش کویر
/ زمزمه می کنم
و در این بخشش
/ معرفتی است
که من آن را
/ با هستی
و با زیبایی آن لحظه
/ که مرگ از پس آن می آید

رضاره
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۰۸ بعد از ظهر
سلام من که امروز خیلی خوشحال بودم برعکس تمام روزای
می دونین چرا؟ :mrgreen:چون باعث شدم دل چند نفر شاد شه حتما از خودتون می پرسید چجوری؟
داشتم میرفتم داخل دانشگاه که جلوی درش خوردم زمین :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:به عینه دیدم چند نفر از شدت خنده نشستن روی زمین (دیگه خیلی اغراق کردم)
اولش خیلی ناراحت بودم :-119-::-119-:بدش که فکرشو کردم دیدم همچین بدم نی کلی آدم خندیدن دیگه ، برای چند لحظه هم که شده غماشون یادشون رفت.
خوب بود. روز متفاوتی بود.:-2-14-:

پاسارگاد
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
سلام به همگی

پست قبلی در کنار خاطره یه سری حرفایی زده بودم ولی متاسفانه موقع ارسال همش پرید و ناچار شدم دوباره بنویسم ولی برام خسته کننده بود اون حرفا رو دوباره بازنویسی کنم . گفتن یه سری حرفای متعارفی یا کلیشه ای همنجور که زبونا بعضی وقتا برای خواننده و شنونده حوصله بره نوشتن دوباره شم خسته کننده س
اول از همه بگم امیدوارم تو سال جدید همینجور که حال و هوای فضا و محیطمون تغییر میکنه دلامونم این تغییراتو حس کنه . سعی کنیم کم و کاستیا و کینه و کدورتا رو از خودمون دور کنیم . طرف صحبت من این نیست که همه ی بدیای دیگران رو به یه چشم ببینیم و بگیم عیبی نداره ؛ چون چشم پوشی از اینا هم یه روح بزرگ میخواد هم به نظر خودم باید برای آینده ای بهتر از همه اینها درس گرفت و اتفاقا مرتب تو ذهنمون یاداوریش کنیم که فراموش نشه . طرف صحبت من روی مسائلیه که واقعا به خاطر سخت گیری های خودمون اونو بصورت مشکل در اوردیم در حالی که یه موضوع پیش و پا افتاده س .
یه چیز دیگه که امیدوارم کسی به خودش نگیره بصورت کلی میگم حس میکنم خیلی فاز غم و یاس و ناامیدی توی نوشته ها ملموسه نوشته هام که بازتاب درگیرای ذهنی و درونی هر کسیه و این خیلی ناراحت کننده س . نمیخوام بگم باید بگیم به به چقدر گل و بلبل و اب روون رو به راهس . چون بعضی وقتا متاسفانه یه مشکلات حادی توی زندگی میوفته که بطور اتومات هم روحی ذهنی و هم جسمی ادم بهم میریزه و طبیعیه که توی این موقعیت نمیشه مثبت فکر کرد اصلا فکر نکنم عملی باشه مگه دعا و نذر و نیاز که یه چیز ماورا طبیعه س. منظورم اینه که بعضی وقتا یه چیزی رو حالا نگم ساده ولی حادم نیس رو اخر دنیا میدونیم و متاسفانه فقطم اونو می بینیم انگار زمین و زمان با ما سر جنگ دارن . بازم نمیگم نباید ناله کرد نباید گله کرد میگم لا به لای تموم این سیاهیا یه چیز مثبتم هست حتی اگه ناچیز باشه . وقتی داری منفیا رو برا خودت تکرار میکنی اخرشم بگو ولی باز در کنار این همه بدی اینم هست که مثبته .... . چون عادت به منفی گفتن واقعا در دراز مدت برای روح خودتون ضرر داره بهتون جدا اسیب میزنه میگم سعی کنید مثبتا رو هم ببینید حتی اگه ناچیز باشه

یه چیز دیگه هم من امضای یکی از بچه ها رو که دیدم در مورد مرام دوست بود واقعا این چیزیه که خیلی باهاش درگیری فکری دارم که یه دوست تا چقدر برای نشون دادن صداقت و واقعیت دوستیش باید پیش بره . بعضی وقتا میگم خب باید جلو رفت دوست واقعی اینجوریه اما یه چیزایی مثه یه سد مانع ادم میشه نمیدونم حسایی مثه معذب کردن دوست و تو منگنه گذاشتنش یا ...
بهم فرمون عقب نشینی میده . حالا نمیدونم کدومش درسته کدومش از لحاظ هنجاری طبق عرفمون درست تره و بهش دوست واقعی اطلاق میشه واقعا نمیدونم . این امضا رو که دیدم بازم برام این سوالا پیش اومد . فعلا و در حال حاضر من راه دومو پیش گرفتم . امیدوارم درست باشه

_______________________--

دیگه همین خیلی حرف زدم معذرت میخوام از همگی

* گوشیم از سیزده به در no service شده . تقریبا داره خاک میخوره . نمیدونم چرا همچین شده فکر کنم پیش کسی خورده زمین ولی رو نمیکنه :-2-39-:

الهام جان تولدتو تبریک میگم :-2-40-:

Babak
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۲۳ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان



سه شنبه 22 فروردين سال 91




اين روزها اين آلبوم شاهين بد جوري داره رو مغزم رژه ميره...



فرشيد راست مي گفت يه تِركش اسيرت ميكنه يهو ميبيني 100 بار گوش دادي...ولي بازم سير نشدي...


بعد ميري سراغ تِرك هاي ديگه اش...واقعا " شعر هاش ..سبك خواندن...آهنگ...تنظيم ..فوق العاده است...


بعد از مدت ها يكي پيدا شد ما رو با خوندنش در گير كنه...


مثل يه فيلم سينمايي كه بعد از تموم شدنش تا چند دقيقه رو صندلي نشستي و داري فكر ميكني كه چرا اينجوري شد؟





اين روزها...يه چيز هايي ميبينم...يا ميشنوم كه يه مقدار ...اونم خيلي كم به خودم اميدوار مي شوم...



وضعيت خيلي درام شده...نميدونم ما امُل مونديم يا اونا خيلي روشنفكر شدن.!




البته ترجيح مي دم كه همين امُل باقي بمونم...اين درجات بالاي روشنفكري ارزوني خودشون...!




يه موقع ها تا انتهاي حيوانيت نزول ميكنيم بعد اسمش را ميگذاريم روشنفكري!









اين روزها ...سكوت اختيار كرده ايم...ولي به قول سعيد سكوت كردنت را مي گذارند به حساب جواب نداشتنت...



ولي كاش مسئله به همين جا ختم بشود...كه نمي شود..!




كي مثل يه بمب ساعتي منفجر بشويم و همه چيز را رو كنيم و اين بازي ها ي بچه گانه را كاملا" عوض بنماييم ...خدا ميداند...




اين روزها تازه به اين نتيجه رسيدم كه هر چي بيشتر سكوت كني ..صداي درون اطرافت رو بيشتر ميشنوي!




لامصب نمي دونم چه حربه اي هست ولي باعث مي شود كه طرف مقابل در مقابل تو خودش را فرياد بزند...






اين روزها ...شبهاي خوبي را سپري نميكنيم..! در گيري هاي شخصيمان زياد شده است...!



يعني خودمان هم مانده ايم چه غلطي ..از كدام طرف بكنيم..!



هر چيزي را كه مي آييم درست كنيم ...لامصب از يه جاي ديگر تِلِنگش در ميرود جان خودمان!







اين روزها همه چيزمان بر عكس شده است...هركاري مي كنيم نتيجه ي معكوس ميدهد...



فكر كنيم بهتر است كه گاهي برويم ريكاوري كنيم...









اين روز ها حساسيت فصلي دمار از روزگارمان در آورده است...چشم هايمان قرمز و متورم ميشود...



پشت سر هم عطسه ميكنيم...همش خوابمان مي آيد...خلاصه كه زكي!







اين روزها...كتاب مسيح را دوباره مي خوانيم...نمي دانيم اين جبران خليل جبران واقعا" اين

قلم...اين تفكر...اين حجم بالاي انسانيت رو وام دار كدام مكتب است....



يه كتابي داره به اسم پيامبر ...زهرا استار زحمت تايپش رو كشيده...هرچند كه اين كتاب ها استقبال

خوبي ازش نميشه...چون فعلا" همه در گير ياد گرفتن عشق و عاشقي به روشهاي مختلف هستيم !




روزي كه داشت استارت كار رو مي زد...مني كه از تايپ متنفرم خيلي دوست داشتم كه بتونم اين

كتاب رو كمك كنم و تايپش كنيم...پيشنهاد ميكنم



بخونينش...واقعا" معركه ست...اوج جادوي قلم يك نويسنده با درجات والاي انسانيت رو نشون

ميده...







ديشب بعد از مدت ها كيسه بوكس رو راست و ريستش كرديم و افتاديم به جانش...


آهنگ هاي مدرن تاكينگ هم ما رو برد به زمان جواني مان...يادش به خير چه دوران خوبي بود...آنقدر مشت زديم كه دوباره پاره شد...





فكر مي كنم كه چند وقت بود اين مدلي خاطره ننوشته بوديم...دلمان تنگ شده بود..








از خدا ميخوام كه اي كاش دروغ باشه و كسي اينجوري نشده باشه...! هرچند كه از لابلاي بعضي

حرف ها...مي شه فهميد كه سر كار رفته ايم در حد تيم المپيك...اما باز مي گم كه كاش دروغ باشه!












اين روزها...



نمي خواهم...



وقتي كه تو نيستي...



پايم را در اين خانه بگذارم....












بابك...

moria
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۲۹ بعد از ظهر
شدم مثل وقتايي كه كه مشروب زياد ميخورم و اوردز ميكنم شدم مثل كسايي كه يه خمره شراب سر كشيدن اصلا منگ منگم كلمات جلوي چشام دارن ميرقصن ب و ن دارن باله ميرقصن اوه اوه الان الف رو منكرات ميگيره به جرم خوش رقصي واسه كاف اين گاف پدر سگ بازم چشممو دور ديد و بيكيني پوشيده انگار لب درياست جيم چقد سربه زيره بدبخت تاز هيجده سالش شده ميگما اگه اين ه با اينكه فقط 10 سالشه عجب رويي داره پس به سن نيست
چشام
سرخه نون رو آبي ميبينم و واو رو صورتي
چه اتفاقي داره دورم ميوفته و من بي خبرم چيكار دارن ميكنن راستي من هستم يا نيستم رفتم يا موندم الان كجام نميدونم
اون شتره بود كه ديدي نديدي حكما يادتون مياد اونو الان من ديدم بگم نديدم؟؟؟؟؟
بيخيال بچه جان بشين بنويس به تو ربطي نداره كي چيكار ميكنه به تو چه كبري تصميموشه گرفت يا نه به تو چه كوكب خانوم چي درست كرد به تو چه آقاي هاشمي به جز كازرون كجا رفت به تو چه گاو حسن شير داره يا نه گاوشو بردن هندوستون يا كنار سواحل فرانسه با عشقش دست تو دست دارن قدم ميزنن به تو چه كافكا مجوز نداره به تو چه رژ لب دختر همسايتون چيه يار دبستاني مرده به تو چه والت ديزني چي داده بيرون به تو چه سهم رز مرگه به تو چه نقش منفي با بزهاست به تو چه گرگا آدم شدن به تو چه فارسي وان برنامه احكام دين پخش كرده به تو چه تكيلا بهتره يا وودكا به تو چه كه ديسكو آزاد شده به تو چه آهنگران قراره با مدونا فيت كنن و آهنگ بخونن و حداديان با متاليكا ريميكس يار دبستاني رو بخونن
به تو چه رستم شيشه ميكشه
سياوش با سودابه بوده
به تو چه آقاي هاشمي تو هر شهري يه دوست دختر داشته به تو چه خواستگار كبري چيني بوده
آره به تو ربطي نداره تو فقط وظيفته بنويسي بنوييييييس
بابا آب داد
بابا نان داد
بابا دااااااااس دارد
بابا شرف دارد
بابا دوست دختر دارد
بابا پول ندارد
بابا ماشين ندارد
بابا مرد
مامان سر قبر بابا گريه كرد
مامان بابا رو كشت
رستم رخش ندارد
سهراب غيرت ندارد
آره بچه جون اينا رو بنويس
نيم نگاهي به مشروبم ميندازم
تموم شد
حالا ميخوابم
ميخوابم
ميخوابم
.
.
.
.
.
.
.
ZZZZZZZZZ

REAL LOVE
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۳۵ بعد از ظهر
اوه اوه اوه جاتون خالی؛ به عینه تجربه کردم که آشپز که دوتا بشه آش یا شور میشه یا بی نمک:-2-22-:
من و مامی امروز مشترکی یه آش رشته پختیدیم که اوائل کار با مامی بود و اواخر کار با من:-2-35-: منم خجسته دو سه قاشق قشنگ نمک ریختم توش، بعد آخر کاری به مامی میگم بیا ببین نمکش چطوره، من حال ندارم پلاکمو دربیارم:-2-37-:
گفت من دو قاشق نمک ریخته بودم، نکنه توهم ریختی؟:-2-29-::-2-02-: گفتم آره سه قاشق ریختم:-65-:
خلاصه که یَک آش ِ شوری شد بیا و ببین، نه به همیشه که بخاطر فشار بابا کم نمک می کنیم نه به الان:-2-35-:

این دانشگاهم که انقدر سوت و کور شده شبیه ِ شهر ِ ارواحه:-2-28-: ورودی جدید که نگرفته خدا بخواد، همه هم فارغ شدن و رفتن ما موندیم و حوضمون:-2-28-:(البته حوضمونم نمونده، میدون غازمونو گِل گرفتن خیلی وقته!)

پریروز استاد اندیشه که حاج آقا باشن، میگه با مرد مومن ازدواج کنید؛ بعد خودش برگشته میگه اگه پیدا کردین سلام منو بهش برسونید! جلو آقایون راه نرید! اگه دیدید یه آقا پشت سرتونه بکشید کنار! دیگه باید بریم رو پشت بوم راه بریم که آقایون نباشن اونجا:-2-28-:
این استاد ِ خجسته ی حافظ ِ الزهرا هم دوشنبه هفته پیش کلاس رو با چهار نفر تشکیل داده و سه تا غزل کار کرده:-2-09-: آخه کی چهاردهم پا میشه بره سر کلاس!!!

بیصبرانه انتظار نمایشگاه رو میکشم:-2-16-:

*بیچاره فرهاد که این روزها نانواها هم جوش ِ شیرین می زنند!!!

روز خوش!

*بابک: واقعا شاهین گل کاشته با این آلبومش:-2-41-:
* اعتراف ِ جناب نوین راجع به آواتورشون خیلی شجاعانه بود:-2-38-:

*N!LooFaR*
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۰۶ بعد از ظهر
*به نام او که در سخت ترین لحظه ها هم کنار ماست*


شده ام معادله ی چند مجهولی
این روزها هیچ کس از هیچ راهی
مرا نمی فهمد...



سلامhttp://www.millan.net/minimations/smileys/balloons.gif
سه شنبه 22 فروردین
امروز صفح مثل روزای دیه به زور پدری جانمان بیدار شتیم :-2-07-:انخد آدمو یه ریز صدا موکونه که آدم از هر چی خوابه پشیمون موشهhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_mad.gif به زور برپا شدم و تندی حاضر شتم و رفتم دانشگاه که خیر سرم بهد چن روز برم سر یه کلاسی که چند جلسه اس همش سرش خیبت کردم....سوار اتوفوس شدیم و رفتیم ولی چمشتون روز بد نبینه انخده ترافیک بوت که راه 45 دیخه ای رو 1.5 ساعت ِ رسیدمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/guiltsmileyf.gif
رسیدم دانشگاه دیدیم ساعت 9.15 موباشد کلاس مایم ساعت 8.30 شروع شته بوت....http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_mad.gif
بسی عصفانی شتیم بگفتیم ما این همه زحمت کشیدیم کله ی سحر از خواف ناز بلند شتیم آخرشم سر کلاس نرسیدیمhttp://pic4ever.com/2mo5pow.gif
بهد برای اینکه دلمان خنک شوت گفتیم اصلا کلاس رو بی خیال می رویم سایت خیلی هم بهتر موباشدhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
بهد روانه ی سایت شتیم و بسی در 98 ia چرخ بزتیم http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_018.gif که خاله جانمان زنگولید و گفت پاشو بریم بیرون مایم گفتیم باجه واستا تا بویامhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_032.gif.......خرار شت با خاله مان بریم افتدا اندکی خرید کنیم بهد بریم کافی شاپ بهد هم بریم سینما کلا تا آخر امشب رو برنامه ریزی نمودیم که یه وخت دچار کمبود ترفیح نشیمhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
ما فیلن برویم به تفریحاتمون برسیم خاله مان منتظر موباشد شاید بهدا ادامه اش را نبشتیمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/jumpsanta.gif


پ.ن

-گلبرگ تو اینجایی:-2-37-::-2-37-::-2-37-: کی اومدی:-2-37-::-2-37-:


مگه شیه مام اینجاییم دیگه:-2-37-::-2-37-::-2-37-: شوما نبوتی ما اومدیم:-2-37-::-2-37-:
حالا شوما چیرا خاطره نمی نبیسی؟:-2-37-:
- سرتخ ما این همه به شوما گفتیم خاطره بنگار آخرش ننوشتی چیرااااااhttp://www.pic4ever.com/images/susel.gif
- remix جان تولدت مبارکhttp://www.millan.net/minimations/smileys/flowerysmile.gif
-ما که شلکک زیاد نذاشتیم ها؟:-2-37-:
- همتونم دوز دارمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/flowerysmile.gif




بعدا نوشت:
جناف مبارز شوما چخد حلال زاده ای امستو ننوشته خاطره نبشتی:-2-37-:

sahar bala
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۱۶ بعد از ظهر
سلااام بچه ها......:-2-25-:........خیلی وقته نیومدم خاطره بنویسم..:-2-28-:..........البته حوصله نداشتم این امتحانا پدرمو در اوردن هر روز یه امتحان.....:-2-30-:.:-2-30-:..........خب حالا ول لش پس فردا هم امتحان فیزیک دارم ولی اومدم تو سایت.......:-2-30-::-2-30-:.........من کلا درس و مشق رو تعطیل کردم به حساب امسال کنکور دارم.....:-2-43-:...امروزم امتحان شیمی داشتیم خدارو شکر رفتیم لغوش کردیم هیچ کدوم از بچه ها نخونده بود ......:-2-16-:....به خدا اگه نودهشتیا بزار درسمو میخونم ولی خب نمیزاره دیگه.............:-2-15-::-2-37-::-2-28-:
راستی امروز خیلی دلم گرفته.....:-2-30-:....همش دوست دارم اهنگ غمگین گوش بدم....:-2-30-:... دلم واسه عشقم تنگ شده الان دقیق دقیق 27 ساعته که نه بهش اس دادم نه باهاش حرف زدم..........:-2-37-::-2-30-:...خب 27 ساعتم خیلیه واسه من....:-2-36-:............باید تحمل کنم تا شب دوباره بهش اس بدم....:-2-41-:...خب دیگه خبر خاصی نی فقط دعا کنید امتحان فیزیکو پس فردا خوب بدم..:-2-30-:...........دوستتون دارم بای تا های بچه ها...............:-2-25-:

rosa
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۱۷ بعد از ظهر
////////////////////////

رز وحشی
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۵۶ بعد از ظهر
دیروز ا مامانم دهوا کردم سر هیچی نه شاید هم سر همه چی .
مامان خسته ام کرده با این سلیه به خرج دادناش.
دیروز خسته بودم اومدم خونه دیدم برا خودش برداشته مدل بوفه عوض کرده کلا رفتم برا بوفه تزینات شیک خریدم خیلی قشنگ و خوشمل گذاتمشون تو بوفه از سر کار میام میبینم مامان توی بوفه رو شبیه قفسه های مقازه ها کرده عصبانی شدم رفتم توش رو خالی کردم و گفتم حال بردار اتاشغالات رو بریز توش . خودم هم ناراحت بدون اینکه وسایل رو از رو زمین بردارم رفتم بیرون .
چند وقتیه که خیلی حساس شدم اونقدر حساسیتم بالا رفته که زده همه تنم ریخته بیرون بابا دیروز رفته سرم شستشو و پماد و امپول برام گرفته اما حسش نبود استفاده کنم .
الان کمی نهار خوردم که شکر خدا معده ام جوش کرده .
وقتی اعصابم میریزه به هم بدنم قاط میزنه . . .
امروز بیرون بودم رفتم برا مامانم کادو خریدم باهاش اشتی کنم هر چد مامانم اشتیه اما خودم با خودم بی حساب نشده بودم .
چند وقت پپیش مامانی یه گلدون خوشگل پسندید فروشده هه تخفیف نداد و مامان هم نخحرید امروز رفتم و اون رو خریدم یه جعبه کادوویی خوشگل و پوشال هم خریدم و گذاشتم توش .تو مسیر هر کس جعبه کادویی خوشگل رو دستم میدید یه چیزی میپروند چند نفر هم برام تفلدت مفالک خوندند . . .
حالا از بیرون می اومدم دو نفر جلوم بودن و یکیش برگشته میگه وای این دختره رو ببین چخده نازه منم اصلا به روی خودم نیاوردم بهدش اونی که این حرف رو زده بود شماره اش رو خوند و گفت تو رو خدا زنگ بزن :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
منم که دخمل خوب اروم اروم قدم برداشته ام شماره رو حفظ کنم :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یه مثلی هست میگن کرم از خود درخته ( این مثل ربطی به من نداره هاااا )
دیروز هم سه پسر خوشمل دیدم که شبیه اون جنتلمنگ ها بود ( نولو گرفتی ؟ جنتلمنگ یادت اومد ؟) خلاصه خیلی هم اروم راه میرفت یه عطر خوش بویی هم زده بود که ادم و مست میکرد منم هی دنبالش راه میرفتم و حواسم هم بود که تند تند راه نرم از دستم در بره :-2-08-: نولو من چم شده ؟؟؟؟؟؟؟
گزینه یک : چیزی نیست از اثرات خوشگل شدنه
گزینه 2 : چیزی نیست از اثرات خوشمل بونه
گزینه 3 : چیزی نیست از اثرات ناز بودنه
گزینه 4 : تمام موارد
اخا امروز سیمین رو دیدم و باز هم خاطرات کتابخونه
یه روزش رو بگم بقهمید . . .
فک کنید تو سالن ولو هستیم و یه مردی با عصا از در کتابخونه رد میشه من : الناز هزار بار بهت نگفتم به دوس پسرت بگو با عصاش از اینجا رد نشه ؟؟
الناز : از دوس پسر تو که بهتره دیروز اومده بود دم در خونه مون میگفت نمکیه
من : داره نون حلال در میاره
سیمین : تمومش میکنید ؟
من : سیمین دیروز رفته بودم امامزاده داوود شوهرت نشسته بود اونجا و نون حلال در می اورد
سیمین : اره خودم بهش گفتم منم میرم وردستش میشینم
من : راستی گلناز اون شوهرت با اون لباس نارنجیش اعاب برام نذاشته ها دیروز اشغالامون رو نبرده بود
گلناز : برو گمشو دیروز خودم دیدمش لباس سبز تنش بود
اقای م ( کدیر کتابخونه 9 پاشید پاشید برید درس بخوندید سرم رفت
من : اقای م خانوم س دیروز چرا نیومده بود ؟ ( جفتشون تو کتابخونه بودن و جدیدا نازمد کرده بودن )
اقای م : ای خدا کی کنکور میشه اینا رو نبینم
الناز :؟ زیاد امیدوار نباشید سال دیگه هم ور دلتونیم
پایان یک روز تکراری

اتفاقا امروز هم سیمین میگفت که رفته بودن فرهنگسرا
من :الناز هم بود ؟؟
سیمین : بدون الناز اصلا میشه ؟
من : پس رفتید فرهنگسرا رو اباد کردید
سیمین ای تقریبا
پسراش چطوری بودن ؟؟؟
کودک
کودک ؟؟؟
به درد نمیخوردن خو
واااااااااااااا
بابا چیرا نمیفهمی به درد نمیخوردن دیگه
شماره نمیدادن یا نمیگرفتن ؟؟؟
اصلا تو بهرش نبودن
اهان :-2-22-:
خاطرات خورشید رو که میخونم بسی یاد خودمون می افتم


دیگه هوچی پاشم اماده شم برم سر کار

اخا یه روز اگه شنیدید یه دکتر فوق تخصصی دینا را بدرود گفت و فوت شد بدونید کار من بوده خوووو
دیروز بهش میگم اب معدنیمون تموم شده
میگه راس میگی ؟
میگم بله
میگه خب از خونه تون بیار دیگه :-2-28-::-2-28-::-2-28-:

من برم به کار و زندگیم برسم . . .

22 فروردین 1391( روز یوم الشکه چون نمیدونم 21 هستش یا 22)

بهار حساس

Mina
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۰۱ بعد از ظهر
يه هفته س دارم با مامانم بحث ميكنم واسه نمايشگاه كتاب.نميذاره.ميگه نميشه.خودشون قراره ٤ارديبهشت برن مكه.ميگم يه روزه ميريم برميگرديم.ميگه نه.يك كلام! خواهرمم هيچ حرفي نميزنه.انگار فقط من ميخوام برم.
البته از يه لحاظم شايد خوب باشه نرفتنم.بنا به دلايلي شايد بنفعم باشه.اگه شد بن كتابم بگيرم ميفرستمش واسه ليلا كتابارو برام بگيره.

ميخواستم واسه پروژه ربات رو انتخاب كنم.پشيمون شدم.من به همون ١٤.١٥هم راضيم.تحقيق رو برميدارم.حس و حال درس خوندن برام نمونده.دست خودم بود و مجبور نبودم ول ميكردم.شايد نشستم واس كنكور هنر خوندم.شايد اينجوري به هدفم برسم.

- ویرایش شد -


برم جزوه مو بنويسم.انقد بدم مياد

+Lily
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۰۷ بعد از ظهر
جدیدا من خنگ شدم ؟ :-2-37-: جدیدا شما خیلی پیچیده شدین ؟ :-2-37-:
جدیدا نصف خاطره ها رو نمی فهمم :-2-37-: خاطره هاتون سخت شده

پریسا می تونین عقبکی راه برین ... اینطوری یا پشت به پشت پسرا میشین یا رو به رو شون
البته این در صورتیه که همه یه طرف برن ، یعنی همه از یه سمت شروع کنن و جلو برن ، اگه یه نفر مسیر مخالف شما رو در پیش بگیره بازم :-2-31-: می تونین پسرا رو قتل عام کنین ، راحت جلوی هر کس راه برین :-2-31-:
ما دچار کمبود مواد فرهنگی شدیم ، چند وقته کتاب درست حسابی نخوندیم ...
تو راه اصفهان که بودیم داییم از یکی حرف میزد که به شیشه اعتیاد داره / حرفایی که ازش نقل قول می کرد خیلی جالب بود / اگه من یه خرده کم شعورتر :-2-31-: بودم می رفتم معتاد می شدم

سه ماهه پیش یه نفر حسابی با من دعوا کرد که تو گوش ایکس نخونم / اشکمو درآورد و خیلی خیلی ناراحتم کرد / گفت که من دارم راه اشتباهی رو یادش میدم
همون یه نفر دیروز به من میگه با ایکس حرف بزنم و سر به راهش کنم ...
من عوض شدم تو این سه ماه ؟ راه عوض شده تو این سه ماه ؟ من چه گلی بگیرم به سرم ؟ دخالت بکنم یا نه ؟ حرف بزنم یا نه ؟


میگن شانس یه بار در خونه رو میزنه / اونوخ یکی باید باشه که بره درو باز کنه
الان از یه جایی به من زنگ زدن ، منم ریجکتش کردم ، گوشیمم خاموش کردم ، حوصله حرف زدن نداشتم
الان لقد به بخت خودم زدم ؟
می دونین من چقدر خنگم که داشتم فکر می کردم می نویسن لغت ، یا لغط ، یا لقت ، یا لقد ؟ بهد 5 دیقه فهمیدم می نویسن لگد :-2-27-:


ویرایش پنجم ! انیس چرا خاطره ی مردمو می خونی ؟ اصلا خوشم نمیاد :-33-:
شاید من بخوام چاخانی چیزی بکنم ، جلوی تو که نمیشه

هدف من از خاطره نویسی چیه ؟ :-2-17-: نمی دونم بو جان خودم

دیروز تو اهواز ، یه دختر بچه پشت در خونه مونده بود ، ازمون خواس موبایل بش بدیم زنگ بزنه به مامانه
خلاصه ، چن جا زنگ زد تا یکی جوابشو داد ، وقتی می رفتیم ، به پریا اینا گفتم منم خیلی پشت در موندم :-2-18-: خیلی حس بدیه
پریا گفت چرا کلید با خودت نمی بردی ؟ :-2-37-: منم یه خرده فکر کردم ، بعد یاد افتاد که شاهکار می کردم که خودمو سالم می بردم و بر می گردوندم و خودمو یادم نمیرفت
یا بار حتی کیفمو هم خونه جا گذاشتم :-2-38-: هویجوری با شخص شخیص خودمان راه افتادیم طرف مدرسه ، خیلی هم احساس سبکی می کردیم

بیــ رنــگــ
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۳۷ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون:-2-40-:

سه شنبه / 91.1.22:-2-15-:

امروز صبح ساعت 6.30 پا شدم:-2-37-:
نمازمو خوندم
ساعت 7 زدم بیرون:-2-26-:
تا هم یه کم باد به کله ام بخوره و بوی بهارو ببویم(!) هم یه پیاده روی باحال رفته باشم:-2-11-:
ساعت 7.30 رسیدم مدرسه :-2-17-:
از شانس خوبم مسیری که با ماشین باید می رفتم پر تاکسی بود
خلاصه کلی ذوق کردم:-2-20-:
قرار بود واسه بازدید یه ساختمون بریم
زنگ اول که نشد:-2-17-:
زنگ دوم حدود ساعت 10 سوار مینی بوس شدیم
شدیم دو گروه
ما که معروفیم به دارودسته دالتون ها طی عملیات تاکتیکی صندلی عقبو اشغال کردیم:-2-21-:
اما ناظم گرانقدر ما رو همراهی کردن که بسی حالمون گرفته شد:-2-29-:
و استاد گرام همراه اون مینی بوس مشرف شدن سر ساختمون:-24-:
خب دیگه پس از طی مسافتی نه چندان طویل رسیدیم سر ساختمون 5 طبقه شهرک گلستان
و پس از توضیحاتی راجع به بچه خوبی بودن و شلوغ نکردن در مقابل چشم کارگران شریف(!) و کلی نصیحت از خانوم شدن و یادآوری اینکه سال دیگه دانشجو میشید و احمق بودن ما(والله به خدا ما فهمیدیم اردو نیومدیم ، اینا ول کن نبودن):-14-:
توضیحاتی قبیل ستون های فلزی و بتنی و بقیه علم عمران و معماری ما روبردن طبقه بالا
ما هم که هیکلا همه ورزشکاری :-65-:
رفتیم که داشته باشیم پله های زیبا و راحت رو:-5-:
بماند که 32 دانش آموز گرانقدر به چه ترتیبی بالا رفتن:-2-19-:
بالا رفتن همانا سر خوردن بعضی از دوستان همانا
کارگران شریف که به قولی سرشان به کار خودشان گرم بود اصلا توجهی به ما نداشتند!!!!!:-2-02-:
ما نیز در حال نکته برداری و فیلم برداری و گاها عکاسی بودیم
وبه این ترتیب دوستان کلید کردند که به طبقه بالا تر برویم:-2-01-:
ما نیز به همان صورت رهسپار طبقه دوم شدیم:-2-27-:
و طبقه دوم هم به همان صورت
و اما حالا موقع پایین آمدن بود:-2-35-:
دوستان ظریف و نحیف بنده نیز که در پایین آمدن از پله ها بسی مهارت داشتند:-2-32-:
به هر حال بدون داشتن اندکتلفاتی از ساختمان خارج شدیم(شکرخدا):-2-35-:
البته من نقش امداد و نجات را هم ایفا میتمودم:-2-28-:
چرا که چندین بار به ساختمانهای پدر گرام رفته و در این کارمهارت کسب نموده بودم.......:mrgreen:
خب دیگه رفتیم سراغ ی ساختمون دیگه که فقط تا مرحله نصب تیر آهن پیش رفته بود
اونجام کلی توضیح شنیدیم و رهسپار دیار مدرسه گشتیم
اینبار نیز ما رفتیم صندلی آخر و جناب استاد وارد مینی بوس ما شدند:-2-06-:
و وارد مدرسه شدیم
بعدشم که نقشه برداری داشتیم:-2-07-:
که 4 ساعت مثه ... زیر آفتاب سوختیم:-119-:
و بعدشم اومدیم خانه و حالا هم که درخدمت شماییم:-2-38-:
پاینده باشیـــــــــــد !!!!
:-2-05-:

.parniya.
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۴۸ بعد از ظهر
سلام
من شاکیم از دست خودم
خیلی هم شاکیییییی
آخه من چقدر ساده ام ،بخوام با خودم رو راست باشم خیلی احمق بیشتر بهم میاد. چرا هر کی هر چی میگه زود باور می کنم رابین هود کیسه بکست رو به من هم بده تا شاید بتونم یکم خودم رو باهاش خالی کنم.
اصلا چرا آدمها به این فکر نمی کنن که با حرفهاشون چی به روز دیگرون میارن.
اصلا چرا اونا فکر نمی کنن که مسئولن در برابر بعد هایی که میاد و ما به خاطر اونها دیگه به حرفهای دیگران اعتماد نمی کنیم.

دوستون دارم
مراقب خودتون باشید:-118-:

!kimi5
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۵۸ بعد از ظهر
سلام بچه ها:-2-25-:
خیلی سخته که نمیآم اینجا:-2-15-:
واقعا سخته:-2-39-:
یه مدت قشنگ مثل معتادایی که تو ترکن بودم
اما فکر کنم تقریبا ترک کردم :د
الان اومدم یه سر خاطره بنویس:-2-08-:م و برم
۲ ماه اردیبهشت و خرداد رو امتحان دارم:-2-36-:
اردیبهشت امتحانهای معرفی...:-2-28-:
خردادم که نهایی
راستش واقعا میترسم
یه حس بدیه:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
تازه فاصله بین معرفی و نهایی کمه
خوب ما هم آدمیم!

نمیدونم نمایشگاه کیه:-2-39-:
واقعا خیلی دوست داشتم بیام و خیلیها رو
ببینم:-2-41-::-2-39-::-2-41-:
ولی توی امتحانم و وقت نمیشه....!
نمیدونم بازم تا قابل امتحانا بیام یا نه
شایدم بیام فقط بدون یوزر و خاطره بخونم
اما فکر کنم روز تولدم یه سر بزنم:-2-41-:
با اینکه بین امتحاناست
اما یه تعطیلی خوب بعدش
همتون رو دوست دارم
نمایشگاه خوش بگذره:-2-16-::-2-16-:
جای من رو هم خالی کنین.....
:-2-16-:
شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب.........
من بودم و جویبار و بیداری آب........
وین جمله مرا به خاموشی میگفتند....
کین لحظه ناب زندگی را دریاب.......
دکتر شفیع کدکنی..!

http://up98.org/upload/server1/02/h/2i9yf6evszfyjww2ugc.png


بابای :-2-25-:

eliiiiiiiiii69
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۳۶ بعد از ظهر
91.1.22 به نام خدا
امروز میان ترم ITداشتیم خداروشکر خوب بود همین همه دلخوشیم این بود
ای خدا 1 هفته هست که با این قیافه جدیدم میرم یونی!!!!!با صورت سوخته!!!!حسابی بر زیبایی هایم افزوده و اعتماد به نفس اندکی که داشتمو به گند کشیده!!!!یکشنبه گفتم خداروشکر صورتم بهتر شده که صبحش که بیدار شدم دیدم تب خال زدم در ابعاد پرتقال تامسون!هیچی دیگه دوباره با ماسک رفتم دانشگاه
ااااااااااااااااااااااااا ه چرا خوب نمیشم!!!

hamid_diablo
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۱۸ بعد از ظهر
سلام

امروز با دوستم یه سری رفته بودیم امامزاده حسن برای خرید وزیارت.من که ازصبح جالم گرفته بود و حوصله حرف زدن نداشتم و دوستم داشت یه ریز فک میزد:-119-: یعنی میخواستم خفش کنم اما دیدم داره لذت میبره دیگه منصرف شدم :-2-22-:

همین که داشتیم مغازه ها رو زیرو رو میکردیم که آقا یه کفشی رو بپسنده یکی از فروشنده ها گفت که بفرما داخل و جنسهای بهتری داریم.این دوستمم تو رودرباسی گیر کرد و رفتیم داخل.یه دیدی به کفشها زود و از قیافش معلوم بود که هیچ کدومو نپسندیده.اما فروشنده پر رو یکی از کفشها رو نشونش داد و گفت این یکی از بهترین جنسهای مغازه و هست و فقط همین یه جفت مونده.

خلاصه اینکه کفش رو داد به رفیقم تا پاش کنه و ببینه میپسنده یا نه.از چشمهای رفیقم خوندم که خوشش نیومده:-2-31-: اما انقدر فروشنده چرب زبونی کرد تا بلاخره رفیقم کفش رو خرید.چشمتون روز بد نبینه تا از مغازه اومدیم بیرون رفتیم پارک نزدیک امامزاده حسن که یه بار دیگه کفش رو ببینه:-2-22-:

اما وقتی کفش رو دید گفت حمید اصلا ازش خوشم نمیاد چی کار کنم؟؟؟؟؟
گفتم که خاک تو سرت اینو نمیتونستی تو مغازه بزنی؟؟؟؟ گفت اونجا روم نشد به فروشنده بگم از این کفش خوشم نمیاد:-2-35-:

منم گفتم خوب بریم پس بدیم....گفت نه روم نمیشه دیگه ولش کن....گفتم 45 هزار تومن پولشو دادی چرا روت نمیشه؟اصلا من میرم پس بدم

گفت نه اینجوری خیلی ضایس الان فکر میکنه من ترسیدم...منم گفتم ولش کن بریم خونه امروز که اعصابم خرد بودتو هم بدترش کردی خدا لعنتت کنه

rain bow
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۰۶ بعد از ظهر
درووووووود...

من الان بسی خوشحااااااالم چون دارم ومپااااایر میبینم:-2-16-:
جییــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ غ خیلی خومشحااااااااااااااااااال م...دلم تنگیده بود....زیاد...
الانم نصف فیلم رو نفهمیدم چون اینجا بودم...mbc داره میده فصل سه هست...جالب اینه که قسمتهای قبلش رو ندیدم...اما چنان با شور و شوق دارم نگاه می کنم که بیا و وبیین...
اوا خاک به سرم کلوس عاشق کرولاین شده؟کرولاین عاشق کلاوس شده؟دیوانه ای مگه دخترر؟؟؟؟؟

الایژا سگ جون هم که باز زنده شده...اقا نمیخوای بمیری اصلا چرا میمیری که بخوای بعدش زنده بشی؟؟؟:-2-35-:

این فیلم هست شبکه سه میده هواپیما سقوط کرده دیدین؟؟چرا ما ایرانی ها انقده تقلید کاریم؟؟خو اینکه قشنگ گپی شده فیلمه lost هستش....اخه این چه وضعشه؟؟
حیرانی رو فکر میکردم قشنگ باشه اما چرا اینا بازیشون انقده نمایشیه؟؟نپچسید بهم...سرخورده شدیم...

سین مثل سریال روهم دیدین؟؟(وای من چه قده بیکارم) شهاب جونم بردش...از اول معلوم بودش...یعنی کسی هست که از شهاب بدش بیاد؟؟؟؟؟؟؟واقعا پایتخت از مدار صفردرجه قشنگ تر بود؟؟نبود...

کلی خاطره دااشتم اما برم فیلممو ببینم بعد برم در راه رضای خدا درس بخونم...

راتس هوا اینورا بس ناجوان مردانست...از بس گمه نمیشه نفس کشید...وحشتناااااااااااکه... .کلاس داشتم امروز...اب پز شدم برگشتم...

اووووخی دیمن

تا درودی خیلی زود بدررودتااان

s_donia323
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۲۷ بعد از ظهر
سلام بر همگی:-2-25-:
خوبین؟هوا گرم شد و سردردای من شروع...

احساسای مختلفی دارم یخورده استرس از اینکه از یونی سابق زنگ زدن پاشو بیا کمیته انضباطی:-2-35-:بچه هایی که به این مکان مشرف شدن یکم برام توصیف کنن دقیقا چجور جاییه؟!!مثل کمیته انضباطی فوتبال؟:-2-31-::-2-22-:
یکم نگرانم به خاطر دوقلوهای دایی که عجله دارن و میخوان 7ماهه به دنیا بیان:-2-41-:چقده کنکاشتیم واسه اسماشون...
کلی اسم ترکی مثل آیدین و آیلین یا آراز و آیناز یا اسم غیر ترکی مثل هلیا و ایلیا یا به قول سهیل و رستم و نوش آفرین:-2-22-:
خدا کنه زنداییم حالش خوب شه و از بیمارستان مرخص بشه:-2-15-:
یکم شادم به خاطر متاهل شدن داییم:-2-41-:
امروز همایشی که یونی گذاشته بود یکم منو به خودم آورد!!البته تعجب نکنید فقط یکم:-2-27-:
سفیر سابق ایران در مکزیک آورده بودن برامون حرف زد و از تبلی ایرانی ها نالید و اینکه از تولید ملی حمایت نمیکنن:-2-31-:
ولی یه حرفش به دلم نشست والبته باعث تاسفم شد این که گفت:چند سال قبل تحقیق بین ایران وکره جنوبی انجام شد که ببینن کدوم یکی پیشرفت میکنه و ایران از همه لحاظ امتیازش بیشتر از کره شد مثل شرایط جغرافیایی و منابع وانرژِی و ...
ولی کره ای ها فقط یک امتیاز داشتن و اون هم این بود که یقه آبی رو بیشتر از یقه سفید دوست دارن:-2-17-:
یقه آبی کارگری و یقه سفید پشت میز نشینی:-2-31-:و اعلام شد کره با همین ویژگی پیشرفت میکنه...

پ ن:
_ اسم باران تو این تاپیک دیدم خوشحال شدم.
_تمام سعیمو کردم تو شکلک قناعت کنم!!


حضرت امیر میفرماید: آگاه باشید كه فقر نوعی بلا است و سخت‏تر از تنگدستی، بیماری تن و سخت تر از بیماری تن، بیماری قلب است. آگاه باشید كه همانا عامل تندرستی تن، تقوای دل است.


خداحافظ همگی:-2-25-:
بهار 91

-نازلی-
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۰۱ بعد از ظهر
دلم می خواست این جا باشم و بنویسم...چقدر حرف دارم ولی دیگه برام مسخره است که این جا خاطره بنویسم.
کی فکرش رو می کرد، یه روز من همچین حرفی بزنم، من که خاطره نویسی رو این قدر دوست داشتم...ولی باید قبول کرد که بعضی اوقات مکان و زمان مهم نیستند، این آدم هان که ارزش می دن به یه چیزی و موجودیتش...قبول کنید که دیگه هیچ کس اون کسِ قبلی نیست، لااقل خاطره هاش....
سرم شلوغه...درس دارم..یک شنبه و دو شنبه امتحان دارم. جفتش هم الک...بدبختی مدار1 رو با یه استاد هیچی ندان گذروندم...نامرد هیچی یادمون نداد..حالا هی خودم باید بخونم درسا رو...
هی هی....
چقدر خوبه خودت رو بزرگ کردن و درس دادن به خودت و یاد دادن اینکه باید مسئولیت پذیر بود و مدیریت زمان کرد....
همه تون خوش باشید به حق این وقت و ساعت...(این وقت و ساعت قسم مامانم بود وقتی بچه بودم...اون وقت معنیش رو نمی دونستم...حالا اما خیلی خوب درک می کنم این قسم رو...)

mahsan
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۱۱ بعد از ظهر
سلام به همه :-2-38-:

آقا این چه وضعشه . این پسرخاله ما 40 سال از خدا سن گرفت ازدواج نکرد حالا که ما سه روز میخوایم بریم تهران اینم یادش افتاده داماد بشه :-2-36-:

خوشحال بودم که تو همین چند روز قراره برن صحبت های نهایی رو بکنن و تاریخ قطعی رو بزارن منم گفتم بعد از قطعی شدن بلیطمو میگیرم . الان که با این یکی خاله حرف می زدم میگفتن خونواده دختره گفتن بعد از 6 اردیبهشت که وفات تموم میشه بیان که تاریخ تعیین کنن :-2-36-: آخه اون موقع من بلیط از کجا پیدا کنم :-2-36-:

باید از یه راه دیگه وارد بشم . اینجوری نمیشه . حالا راه از کجا پیدا کنم :-39-: حالا یعنی واقعا واجبه من تو نامزدیه پسرخاله ایی که همیشه باهاش مشکل داشتم و اگه بیشتر از ده دقیقه با هم حرف بزنیم دعوامون میشه حضور داشته باشم :-2-28-:

آقا حالا اینا رو بی خیال . ما نیتِ سفر کردیم و می ریم انشالله . :-2-35-:مینا تو خاطرش گفت بُن کتاب منم یادم افتاد یهو . منم بن میخوام از کجا بگیرم ؟ :-2-28-: راهنمایی موخوام !

جای همگی خالی دیروز باز یه لحظه قاطی کردم در حد لیورپول . البته کلا قاطی که کم نمی کنم ولی از این مدل قاطیا شاید چند سالی میشد نکرده بودم . مثلا دختر خوبی شده بودم یه مدت ولی دیروز :-2-29-: به یکی که تازه دو مین بود دیده بودشم گفتم کسی با شما حرف نزد پس حرف اضافی نزنین :-2-29-: کلا طرف خفه شد برای همه عمرش :-2-29-:

ما دیروز بعد ازظهر رفتیم خونه همین همکارم که چند وقت پیش عروسیش بود . خیلی خوش گذشت . این دختر عموهه رو هم برده بودیم :-2-28-: یه بار بیشتر قبلا ندیده بودنشا . بعد هی میگفتن اینم بیار . کم کم افسردگی مزمن خواهم گرفت محبوبیته زده بالا . تازه دیروز همه رو خونه خودش یه شب جمعه هم دعوت کرد که تا صبح تفریحات سالم داشته باشیم :-2-28-:بعد من گفتم فقط تو اردیبهشت که میخوام برم تهران نباشه یهو همشون با هم گفتن ما به تو چیکار داریم خودمون می ریم دیگه :-2-28-: نامردا . نو که اومد به بازار کهنه ...:-2-34-:

آقا ما این بچه همکارمونو از بعد از تولدش که یه بار دیده بودیم دیگه ندیدیم تا دیروز . اینقده ناز و عسلی بود که نگو . صداشم در نمی یومد بچه به ساکتی و آرومیه این ندیده بودم البته به غیر از خودم که تو بچگی خیلی خانوم بودم :-2-35-::-2-22-:. همگی دو هزار بار گفتن این چقد ناز و ملوسه . بعد دیشب بچهه با تیغ بازی می کرده دستشو بریده . بردن بخیه بزنن واینا که چون دستش کوشولو بوده نشده و بستن :-2-15-:

من الان دقیقا نفهمیدم چرا باید شادی رو درسته قورت بدم . به خاطر خاطره ی فوتبالی یا بی غیرتیش :-2-22-: ولی بسی لذت بردیم که خاطره فوتبالی خواندیم . خودمون که جدیدا به خاطر نتایج درخشان لیورپول :-2-43-:خاطره فوتبالی نمی نویسیم . زشته بچه ها تو سن و سالی نیستن که حرفای زشت و رکیک تو خاطراتم بخونن . پس تا اطلاع ثانوی خاطرات فوتبالی تعطیل :-2-38-:

ها راستی نودو دیشب دیدین ؟ :-2-22-: جدیدا همه زدن تو کار قهر کردن :-2-22-: یارو قاطی کرده بود به فردوسی پور میگفت دیگه نمیام رو خط و باهات حرف نمی زنم :-2-22-: فردوسی پورم که استاد این برنامه ها . گفت نه شما این کارو نمی کنین شما به خاطر احترام به مردم هم که شده بازم جواب منو تو تماس بعدی می دین :-2-22-: نفهمیدم بهمون احترام گذاشت یا نه:-2-08-: چون خوابیدم ولی با اون تیکه ایی که فردوسی پور انداخت باید خیلی احمق باشه که نیومده باشه

ها ما چند روز پیش بالاخره بعدِ عمری به این برارمان افتخار کردیم . کم کم داشتم به لیورپولی بودنش شک می کردم که یهو گفت اینقده هوس کردم یه لباس با طرح لوگوی باشگاه بخرم و تو خیابون که می رم بپوشم :-2-20-: اشک شوق حلقه زد تو چشام اون لحظه :-2-34-:بالاخره رگ لیورپولیش بعد مدت ها قلمبه شد :-2-32-:

آدم گاهی دوس داره تیکه بندازه و با زبون بی زبونی به بعضیا بگه دوست به ظاهر محترم فهمیدم که سرکار رفتم ولی بعضی آدما حتی ارزش تیکه انداختنم ندارن . کاش تو بهترین دانشگاه ها و بهترین رشته ها درس نخونیم و به جای اون یکم شعور و درک داشته باشیم . ولی حیف که این روزا ....

راستی پریس :-2-43-: اون چه اس ام اسی بود که دیروز بهم دادی ؟ دیروز فرستادمش برای یکی . دو ثانیه بعد اس ام اس داد که اینو کی برات فرستاده بود ها ؟؟؟:-2-28-: بعدشم باز تو حرف از آلبوم شاهین زدی؟ :-45-:

ما بریم دیگه پی کار و زندگیمون !

شب خوش :-53-:

آهنگ روز : دلم برات تنگ شده جونم میخوام ببینمت نمی تونم . بین ما دیوارهای سنگی فاصله یه عمرِ میدونم

.parniya.
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۲۸ بعد از ظهر
سلام
حالم اصلا خوب نیست...سرم درد میکنه ..، انقدر که احساس میکنم الاناس که منفجر بشه....یک عالمه سوال همزمان هجوم آورده تو سرم....هر لحظه یه حسی دارم ... نمی دونم چه مرگم شده؟
از اون طرف یه دفعه دلم هری میریزه پایین...
یه متنی هم هست که یه نفر دکلمش کرده...خیلی قشنگه،دوسش دارم ،آرومم میکنه، مدته دارم گوش می کنمش...همشو از حفظ شدم ...نمی دونم چرا اونم حواسم رو پرت نمی کنه تا این سردرد لعنتی یادم بره...

پ.ن: خدایا همه مریض ها رو شفا بده
با یه سردرد داره جونم در میره

metropolis
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
متاسفم....

متاسفم واسه همه اونایی که فکر کردین سرکارتون گذاشتم....

متاسفم واسه خودم که فکر میکردم میتونم اینجا حرف بزنم ودرد دل کنم....


خیلی بی انصافین...کسی سرکارتون نذاشته-اون دختربدبخت داره بامرگ دست وپنجه نرم میکنه-

اگه تو دنیای مجازیتون انقدرگم شدین که معنی انسانیت ودوست واعتماد رویادتون رفته....

وای بحال همه ماهایی که عضو این دنیای مجازی هستیم...

شعور ادما گاهی اوقات به سنجیدن طرف و بعداظهارنظر کردنه-ترجیح میدم به همون بهترین دانشگاه وبهترین رشته ام بچسبم تابیام وقتمو جایی بذارم که از درو یوارش بی اعتمادی میباره

اگه دنیا بدشده-بهتره از دنیا وادماش گلایه نکنیم-خودمون مقصریم

بیکاروعقده ای نیستم که بذارمتون سرکار-

توبهترین دانشگاه ها ورشته ها حداقل یادت میدن اول ادمتو نگاه کنی بعد هرچی خواستی بگی-
همین
شب همگی تون خوش

feedback
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۴۳ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام آنکس که با شنیدن اسمش لرزه به جانم می افتد. :-2-40-:
هشتمین خاطره ی سال 1391 خورشیدی :
اوب دَ اوب دَ اوبدیس اوبدیس
اوب دَ اوب اوب دیس دیس
اشتباه نکنید! این یک آهنگ نیست!! این صدای دستگاه ام آر آی است. :-2-06-: امروز رفتم ام آر آی. سال 91 با مریضی شروع بشد :-2-31-: مریضی که نمیشه بهش گفت. ولی خوب درد داشته بید ما دردمان ویاد :-2-06-: دیسک کمرم گرفته بود. بعد یه مدت بیخیالش شدم گفتم درست میشه دیگه :-2-31-: آقا این دیسکه لج کرد زد به پام. اونم چی؟! رگ سیاتیک!!! :-2-31-::-2-31-::-2-31-: یا پیغمبر!!! :-2-31-::-2-31-::-2-31-: سیاتیک ندیده بودیم تا حالا :-2-08-: چی هست؟ خوردنیه؟ تو جیب جا میشه؟ :-2-35-: من سیاتیک میخوااااااااااااام :-2-30-: هیچی دیگه رفتیم دُهتُر دُهتُر دوا داد آب انار داد. دواها رو خوردم. ولی فردا صبحش نمردم!!! :-2-08-: رفتم یه دُهتُر دیگه که واسه م ام آر آی از خودش در کنه!!! :-2-08-: بعد ما رو (منظورم من و وجدانمه!!! :-2-06-:) خوابوندن رو یه تختی که یه دستگاهی این عقبش بود. بعد من کله ی عالیمو گذاشتم وسط این متکایی که داشت!! (توضیحو تو رو خدا :-2-06-:) بعد کله ی عالیم متعالی شد. :-2-06-: آقا ما هی رفتیم عقب تر ، هی این خانم پرستاره بای بای میکرد دور میشد از من! چقدرم بی ریخت بود. اتفاقاً میخواستم ازش بپرسم دختری چیزی نداری؟! چون بهش میخورد طرفای 40 رو داشته باشه. اگه فرض کنیم 20 سالگی هم ازدواج کرده باشه ، الان دخترش 18-19 ساله ست. به من میخوره هوراااااااااا :-2-16-::-2-16-::-2-16-: لی لی لی :-2-16-::-2-16-: آقا پنج شنبه این هفته مراسم نامزدی من و همسرمه تشریف بیارید. :-2-16-::-2-06-:
بعد بهش گفتم خانم دُهتُر؟!
اونم خر کیف شد روانی!!! :-2-06-: فکرشو نمیکرد کسی از رزیدنت بالاتر بهش بگه :-2-06-:
گفت جانم؟!
وجدانم تو دلم گفت : سعید دخترشو تور کردی. مهرت به دلش افتاد. هورااااااااا :-2-06-:
بار الهی یعنی بخت منم باز شد؟! :-2-18-:
آقا من بهش گفتم خانم دُهتُر (دوباره واسه تأکید گفتم که خر کیف تر از قبل بشه و من به گرفتن دخترش نزدیک بشم!!! :-2-21-: من چه خبیثم :-2-21-:) به من هدفونی چیزی نمیدی؟! این صداشو شنیدم اذیت میکنه.
یهو اخماش رفت تو هم و گفت : میخوای واسه ت کریس دی برگم بذارم؟! :-2-06-::-2-06-::-2-06-: (توضیح : کریس دی برگ یکی از گیتاریستای معروفه :-2-38-:وجدان : میدونستیم!!! :-2-43-:)
بعد دو تا گوله موله ای نمیدونم چی چی بود کرد کنار گوشام. سرم در مضیقه قرار گرفت. دخترشو و خودشو و همه ی جد و آبادم یادم رفت!!!!!!!!!!!!!!! :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
آقا ما هی دورتر میشدیم میخواستم داد بزنم خانم دُهتُر کجا میبری منو؟!!!!!!!!!!!!
هوی دکتروووو هویییییییییی!!!
نه مثل اینکه فایده نداشت. بعد من رفتم یه جایی عجیب! یاد اون فیلمه افتادم که اکبر عبدی میرفت تو ماشین لباسشویی. :-2-06-: اسمش یادم نیست. :-2-31-:
آقا ما رفتیم دیدیم هی صدا میاد. یعنی شنیدیم. دَنــگ دیــــنگ دونــــــــگ!
بَـــق بــــــــوق بیـــــــــــق!
هی ام این صداش بلند تر میشد. یعنی اون سومیه بلند تر بود. بعد هی تر تر میکرد و خته به مشماش (مته به خشخاش :-2-06-:) میذاشت.
بعد یه تلق تولوق میداد. دوباره دیـــــــــگ دااااااااااااااااااااااگ دونـــــــــــــــگ
بعد یه کم میگذشت این گوشام دو دو میزد. هی احساس ریزش به من دست میداد. (منظورم دستشویی نیست!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:)
خوب چیکار کنم؟! گفتم الان از این پشت میفتم پایین.
بعد یه کم دیگه زارت زورت زیرت ولکن نبود که!!!
خوشش اومده. هی کشش میداد. هرچی هیچی نمیگفتم اونم هیچی نمیگفت. نه دیگه خداییش اون یه چی میگفت. بدتر هی زر زر میکرد. یاد آهنگای دی جی پاوو تو سبک هارداستایل می افتادم. هی اوب دَ اوب دَ میکرد. اوبدیس اوبدیس. آخراش دیگه کارگرا هم اومده بودن داشتن زمین رو میکندن. به جان خودم صداهای نا به هنجار زیادی می اومد. به مقام فناء فی ا... رسیدم تو نمیری! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
وسطاش خوابم گرفت. سیاوش اومد به خوابم. سیاوش تو آنوشکا رو میگما :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
گفت سلام سعید چطوری کچل؟ بی ریخت ضایع چرا شهناز رو با آنوشکا آشتی دادی؟
گفتم همینی که هست. تو رو سنَنَ؟! من نویسنده م ترجیح دادم اینطوری باشه.
سیاوش گفت زرت و پرت نکن بابا. میری آنوشکا 2 رو مینویسی و شهناز رو میکُشی تا دل همه خنک شه!!! :-2-31-:
من این شکلی شده بودم. :-2-19-: این اون سیاوشِ من نیست. :-2-34-: عوض شده!!! :-2-34-: از وقتی با آنی ازدواج کرد عوض شد. تقصیر اون بهشاده بی عرضه ست که میذاره سیاوش تو زندگی آنوشکا دخالت کنه!!! :-2-09-:
حالا از اینا بگذریم ، بعد از یه ربع در حالیکه کاملاً از این دنیا خارج شده بودم ، منو کشیدن جلو ، تازه عادت کرده بودما. دیدم یه آقاهه داره لبخند میزنه. بعد بلند شدم این بیگودیا رو از کنار گوشم برداشتم ، اونم گفت : شهربازی تعطیله. بفرما خونه تون. 4-5 روز دیگه جوابش میاد.
من ام آر آی میخوااااااااااااااام :-2-34-: تو رو به غلط کردن میندازه درست ، ولی خواب سیاوش رو دیدم. دوست داشتم ببینم که دیدم. :-2-32-:
===== ===== ===== ===== =====
بعد از ام آر آی :
مستقیم به سمت یونی :-2-01-:
رد پروژه توسط استاد به دلیل ایراد بنی اسرائیلی اش! :-2-01-:
عقب افتادن نمره برای هفته ی بعد :-2-01-:
گیر دادن و کیلید کردن روی موارد خاص در پروژه :-2-01-:
هرچی گفتم اینجاش درست شد گوش نکرد. اَد رفت رو ایرادات! :-2-01-:
ولی دفاعیه م تموم شد. فقط موند تک لیست و نمره! :-2-16-: این یکی فعلاً تموم شد خدا رو شکر :-2-16-:
موند از 8 تا ، 6 تای دیگه. :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یا خدا ، 6 تا مونده هنوز :-2-06-::-2-06-::-2-06-: تا آخر مرداد باید 6 تا پروژه ی اساسی رو تحویل بدم. :-2-06-::-2-06-::-2-06-: یکی به من کمک کنه! :-2-06-:
===== ===== ===== ===== =====
بعد از یونی عزیمت به سمت سلمونی :-2-06-:
کلاً من آدم باحالی ام. وقتی قرار باشه اون روزی که تماماً بیرونم ، تا شب بیرون میمونم. :-2-06-:
رفتم سلمونی دیدم یا پیغمبر جمعیتووووووووووووووو :-2-19-::-2-19-::-2-19-:
ولی نشستم مجبوری. درست یک ساعت و نیم نشستم تا نوبتم شد.
آخرم ساعت حدود 9 بود که رسیدم خونه و بعدش هم حمام!
آب سرد بود .................... :-2-34-::-2-34-::-2-34-:
5 روز بود صورتمو نزده بودم. داشتم میرزا کوچک خان میشدم. :-2-06-:
نیم ساعت مشغول ظرافت کاری های صورت بودیم خیر سرمان:-2-06-:
کلاً من به قسمتای جانبی نظافت بیشتر میرسم تا اصلش :-2-06-:
خوب خوب دیگه وارد جزئیات نمیشیم. بایتان باشد. :-2-06-:
===== ===== ===== ===== =====
داری میخندی صداتو بیار پایین اگه گوش کرد حالا!!! :-2-43-::-2-06-:
سعید | 22 فروردین 91 | 21:43

* hasti *
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۴۷ بعد از ظهر
تکرار تکرار ودیگر هیچ

asal_cheshmak
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۵۲ بعد از ظهر
سلام
بازم روزای تکراری و مزخرف و اعصاب خردی شروع شد! :-2-28-:
امروزم بیکار و فقط سایت تا بعد از ظهر که دایی جان برای عید دیدنی اومدن !
فردا هم یونی دارم ! مطمئنم روز بدیه برام !! کمیسیون دانشگاه منو احضار کرده :-2-15-:
با اجازه ی الی عزیز ، اینو دیروز از یه پستاش کپی کردم ، خوشم اومد میذارم :-2-40-:
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
... تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !




شبتون رویایی !

white rose
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۱۶ بعد از ظهر
به نام او


تو راه برگشت به خونه بودم طبق معمول آدامس می جویدم...

آدامسِ با طعمِ نعناعم و انداختم بالا و شروع کردم با لذت جویدن...
و سعی کردم با بی خیالی از کنار آدمایی که با عجله و طعنه زنان و سگرمه های توهم از کنارم رد می شن،عبور کنم.چادرمو رو سرم مرتب کنم و شونه هامو بی خیال بالا بندازم و کیفمو دست به دست کنم.

آدامسِ نعناعیمو بجومو قیافه ی دمغ آدمای اطرافمو زیر سیبیلی رد کنم!
به دختر بچه ی مو فرفریِ ناز با کیف صورتی که با خنده و خجالت از بغل مامانش بهم می خنده لبخند بزنم و بهش بگم که چقدر نازه و موهای فرفریشو دوست دارم،اونوقت ته دلم لبخند بزنم که خدایا شکرت یه لب خندون هم دیدیم...به صدم ثانیه نکشه که ته دلم تلخند بزنم که خدایا کاش مامانشم لباش بخنده!!!!

چشمامو از صورت های بی تفاوت(مثل مال خودم!)می گیرم و به این فکر کنم که برای اولین بار از سوزش زبونم با آدامس نعناع لذت می برم(منی که تهِ تهش نخوام شیرین باشه،آدامس توت فرنگی می خورم...!).

با اشتیاق نفسِ خوش طعمم رو می بلعم...هووووم!کیفمو شونه به شونه می کنم، چادرمو بالا می کشمو روی صندلی خالی می شینم، با کفشای آل استار سورمه ایم روی زمین ضرب می گیرم و با زیپ کیف لوایس ورسام وَر می رم و سعی می کنم چشم غره ها و هووووف و پوووف های بغل دستیمو نادیده بگیرم...چه انتظار خوش مزه ایه...!

امممم...حالا سوزش زبونم داره کمِ کم میشه ولی هنوز نفسام خوش مزه است...یه کم که می گذره همه چیز می ره سر جای اولش...نه سوزشی نه نفسای خوش مزه ای نه بوی خوش طعمی....
و من،کلافه،دارم دوباره دنبال یه چیز هیجان انگیز جدید می گردم،یه لذت تازه ی دیگه(آخه این یکی زود تموم شد!) که چن دیقه ای باهاش سرگرم باشم و بازم یادم بره...این دور یادم بره...

یادم بره و بازم بتونم بی خیال شونه هامو بالا بندازم و چشمامو بدوزم به کفشای آل استار سورمه ایمو و برا خودم با صدای تق تق فرضیشون آرامش بگیرم و ریتمشو تو ذهنم تکرار کنم...
هنسفیریمو بذارم تو گوشمو برای هزارمین بار "هتل کالیفرنیا" رو گوش بدم و با خودم تکرار کنم "ساچ اِ لاولی پلِیس"...ته دلم پوزخند بزنم و با یه حالت مسخره ای بگم چه توهم شیرینی!...و دوباره طعم آدامسم بره و...یه لذت جدید...یه دور جدید...یه تکرار جدید...و بازهم تموم میشن...و من به چه چیزایی دل خوش کردم...


همه ی اینا رو با خودم تکرار می کنم و تهش هم نقطه سر خط می ذارم.یه نقطه سر خط بی شعور و بی مصرف که هر چی نگاش کنی هیچی ازش نمی فهمی.یه نقطه ی پایانی که هیچی نمی تونی بعدش تصور کنی نقطه ای که شاید...شاید هیچ بعدِ تازه ای بعدش به ذهنت نرسه...!!!یه نقطه سر خط بی شعور!!!



++زندگی تو دنیا مثل آدامس نعنایی می مونه...همه جوره شبیهشه...تموم میشه با یه نقطه، اما نه با یه نقطه سر خط احمقانه که اونورش هیچی نبینی...تازه میشه اولش،اولی که همه چیزش برمی گرده به قبله نقطه،جایی که فقط کافیه راز آدامس نعناعیو بفهمیو چشمات باز شن و اونور نقطه رو ببینی و خودت بسازیش...

#mahnaz#
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۳۲ بعد از ظهر
همه چی سخته...

یعنی اگه بگن اسونه اصلا هم اسون نیست...

بالاخره تحقیمو کامل کردم تا فردا ببرم برا استاد...

استاد توقع داره براش کنفرانس بدیم..اونم جلو اون پسرای کلاس که به ترک دیوار می خندن.والا...

خودشون رفتن موقع حضور غیاب تحقیقاشونو گذاشتن جلو استاد..

استاد گفت خب حداقل چند خط بخونین..گفتن نه استاد فلانه و...

بعد اونوقت توقع داره ما بریم کنفرانس بدیم.من که عمرا برم..

البته دوستم می خواد با اعتماد به نفس کامل کنفرانس بده...

امروز دیدم یکی از پسرای کلاس بقیه پسرا رو تا ی جایی با ماشینش می بره..

داشتم از خیابون رد می شدم اخه بابا اونور پارک کرده بود..

چشمم افتاد بهشون دیدم یکی از پسرا به اون یکی ی چیزی گفت و اون روشو کرده بود طرف ما..

خب که چی؟

خودمم نفهمیدم چرا نگاه کرد...

فردا با خاله می رم..اخه روزای زوج خاله می ره مطب...

از شانس منم خداروشکر 4 شنبه با خاله ام...

سر کلاس داشتیم با دوستم بحث یه چیزیو می کردیم..یکی از پسرا کنارمون بود..نمی دونم چرا ما می خنددیم اونم می خندید..

یهو دوستش یه چیزی گفت همه خندیدن..خب مام بسته به شرایط خندیدیم..نمی دونم چی شد همون پسر که با ما می خندید روشو به طرف دوستش کرد و یه چیزی در گوشش گفت و دوستش به ما نگاه کرد..

نره یه چیز بد بگه که سوتفاهم شه؟

امروز یکی از دوستای مامان سر زده اومد خونمون..چرا یه جوری نگاه می کرد؟

منم که عرق کرده بودم وحشتناک..ولی به روی خودم نیاوردم..

تمام مسائل ریاضی رو دادم خواهرم حل کنه..نه این که خودم بلد نباشم.نه..اما راه حل زیاد داره..خسته کنندست..

دلم می خواد فردا سر کلاس اهنگ گوش کنم...

اولین باره می خوام اهنگ گوش کنم...

راستش از یه اهنگ خوشم اومده همهش دوست دارم گوش کنم...

وحشتناک عاشق اهنگش شدم..نه ریتمش ارومه ..نه خسته کننده..

نرو از پیشم
تنها میشم
بمون پیشم
بی توعاشق نمی شم
نرو از پیشم
بی عشق میشم
خسته میشم
اگه نباشی پیشم
تو شدی
گل شدی عشق
شدی جون
تویی تو
نفسم
تو زندگیم
تو هستیم تو رویام
تویی همه کسم
تویی تو یک
تویی تک
تویی ماه
بی تو دلواپسم
تو عشقم
تو جونم
توعمرم
تویی تو نفسم
مثل بارون
ستاره
مثل ماه تو شبای منی
یه عطر خوش
رنگ خوب
حس خوب تو دنیای منی

فرودو
۲۲ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
قلنج کردم شدید
راه درمون نداره نه ؟! :-2-39-: گردنمو نمی تونم تکون بدم اصلا

این داییمون که رفت حاجی بشه و بیاد و بیادو بیاد :-2-08-:
بالاخره این مرغداریشو با کل موجوداتش سپرد دست منو حامد :-2-25-:
یعنی چه اعتمادی داره این به ما:-2-37-:
فک کنم نزدیک یه هفته شده و یا داره می شه که رفتن
امروز گفتیم بریم یه سر به این کارگره بزنیم ببینم چیزی نیاز داره نداره می خواد داشته باشه اصلا زنده است مرده است چی هست؟! :-2-37-:

بالا خره بعد کلی مشاجرات بدنی رفتیم :-2-37-:
یعنی من قبلا این آقاهه رو دیده بودما ولی تا حالا انقدی حرف نزده بودیم که امروز زدیم :-2-37-:
یه کلمه از حرفاشو نمی فهمیدم
کلا افغانی می گفت :-2-37-:
بعد این حرف می زد من با دهن باز به زنش نگاه می کردم برام ترجمه همزمان کنه :-2-37-:
می گفت مهندس ( به من :-2-14-: ) این واکسن آ رو بیار برزیم تو غذا اینا وگرنه تلف می شنا :-2-37-:
می گم بگو الان زوده مهندس برنامه داده برا 24 ام
می گه مهندس واسه خودش گفته اینا دارن تلف می شن همین الانش :-2-16-: ( خوشم میاد کلا اهل تعارف نبود مثل ما ، این خارجیا چه موجودات نازنینی هستن :-2-16-:)

ولش کن این آقا رو بی خیال
ولی خودمونیم آ فکر کنم تا این دایی هه بر گرده کلا همه سالن آش خالی شه :-2-16-:



این قلنجه بابامونو در آورده
یکی هم نیست بگه چرا اینجا نشستی پس :-2-36-:
می دونم اگه بخوابم بدتر می شه :-2-16-:
چه حکمتی تو خوابیدن هست و دیگه دوستانِ پزشک پیشه باید بگن :-2-16-:








اینو یادمون رفت بگیم
ما هم انقد دوست داشتیم یه دوست داشتیم بهمون کتاب هدیه می داد جا فوش :-2-39-:

سمن ناز
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
سلام بر همه
بنا به درخواست زهرا ویرایش شد
مهربان جونم شرمنده خانمی قربونت برم من درستو بخون واجب تر ازنته اینجا همیشه هست
فاختهای نری سرکار ها بلایی سرت بیاد خدایی ناکرده کی جواب همسرتونو میده خاک وچوک
الهام جان عزیزم من کار نکردم باز هم تولدت مبارک
رزی مشکوک می زنی ها
خبری از داداش حسین نیست بااون چراهاش
هانی جلب برو امتی شهری بده قفول بشی ما بهت تنبریک موگییم فوتیناهات واسه اون موقع بگذار
ارمغان جونم هنوز نیومدی از سفر
دلم واسه فاطمه تنگولیده
فعلن
مرجان
می گم نکنه همون مهمونایی
تکی بوخدا دومست دالم دراکولا جونم

rosa
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر
به نام او !

بخند به روی دنیا ، دنیا به روت بخنده :-2-22-: شاعُر موگوئه هـااااااااااااااا !!! :-2-08-:

http://www.taknaz.ir/upload/65/0.934791001330159468_taknaz_ir.jpg

///////////////

خدایا دمت گرم ! http://s17.rimg.info/34dbb3929cda990e0394c0ea857b4dfb.gif

مامــی و خواهرای ژیگرم دوستون دارمhttp://s17.rimg.info/42c7137e7a272f53b64d656e3c6c6ffc.gif ... مامی ؟! http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif من ؟! مشکوک ؟! http://www.amfiteatar.org/forum/Smileys/default/blush200.gif

راستی من امروز به وجدان آقا سعید پیشنهاد بی شرمانه دادم http://www.freesmile.ir/smiles/675620_JC_ghey.gif ... نیست که ما برادر نداریم ... خواستیم یه آدم باوجدان بشه برادرمون که دیدیم کسی بهتر از وجدان آقا سعید پیدا نمیشه که خودش وجدانه http://www.pic4ever.com/images/wassat.gif

ولی جواب رَد شنیدیم http://www.freesmile.ir/smiles/898819_7yhhs8n.gif


رُزا . 23 فروردین ماه ! http://www.freesmile.ir/smiles/495019_flirtysmile4.gif

~شب خیس~
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۳۹ قبل از ظهر
كاش ميمردم و هيچوقت از زبون عشقم نميشنيدم كه بم ميگه هرزه.....به پير به پيغمبر هرزه نيستم ....تو رو خدا شما بگين...اون ذهنيتش خرابه ...يا شايدم كسي داره ذهنشو پر ميكنه...م بدبخت چيكا كنم ...حودمو بكشم راحت ميشه....ميدونم ....پس خدايا راحتش كن ....بذار منم راحت شم ......اميدوارم خوزستان بهتخوش بگذره....و منو حلال كني بخاطر گناه نكردم....هركي دوس داشت باهام خدافظي كنه ...پيام بدخ تو پروفايلم......حوصله خصوصي ندارم .....اون بدش مياد ...منم بدم مياد ....ديگه نت نميام ...تا 27 هستم ...بعدم به اميد خدا ميرم سفر...براي دوست بدبختتون فاتحه بدين ...ممنون ميشم ...خدافظ همگي...همهي دوستاي گل 98تيم ....همتونو دوس دارم ..اميدوارم همتون با دل خوش اين سالو تموم كنين....ببخشيد ادمين خان ...اخرين پست بي ربط بود ....بخدا نميدونم ديگه چي بگم ...كل صورتم خيس اشكه ...قسمت نبود تو اين سايت بمونم ....بايد برم ...نميتونم ديگه تايپ كنم ...خدافظ..

ozil_m
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۴۲ قبل از ظهر
بنام حق
دیدار حسین با خود خودشیفتهتخخخخخ
*************************

سلام
خوبید ؟
باشه تا میتونم کم شکلک استفاده میکنم:-2-37-:
آغا ما از چند هفته پیش قرار گذاشتیم با سرتخمون ملاقات کنیم...
اول هی برای ما کیلاس میذاشت . هی میگفت این یکشنبه نمی تونم سیشنبه هم کیلاس دارم ...البته ما هم کم ناز نکردیما///:mrgreen:
به ما گفت :
ما 3 شنبه ساعت 5 صبح میام تیرون کیلاس دارم...
منم گفتم هااا خوبه پنجشنبه میتونم بیام کاری ندارم...
بعد دیدیم میگه شما مگه خل شدید آِیا (ما که میدونیم منظروتون همین بود:-2-22-:)
مایم گفتیم چرا ؟!!
گفت ما میگیم سه شنبه اون وقت شما میگی 5 شنبه ؟!!:-119-:
ما هم بعد از بسی دقت دیدیم گفته :
3 شنبه ساعت 5 صبح میرسیم
آقا ما این صبح رو خوندیم شنبه ! که روی هم شد 5 شنبه...:-2-22-:
بعدش عذر خواهی نمودیم که چه دیوونه بازی در اوردیم:-2-22-:
خلاصه بعداز یک هفته امروز موقد معقر رسید:-2-35-:
ما دیشب بگفتیم میخواهیم شوما را از پشت سر پخ نماییم:-2-27-:
گفت تو که ما رو ندیدی اشتباهی نری دخمل مردمو پخ کنی :-2-35-::-2-22-:
گفتیم حالا ببینیم و تعریف کنیم !..
آغا امروز قرار شد بیایم پارک و همدیگر را روئیت بفرماییم
قرار شت بعد ازظهر 4 بیایم پارک ...
ما ساعت 3 اس بدادیم که شوما کیلاستان تمام نشد خانوم با کیلاس ؟!
بگفت نه...مایم رفتیم سر کیلاس نشستیم بعد اس داده میگه ما بی کلاس شدیم...یکی نیست بگه شوما کی با کیلاس بودید ؟!!
ما هم مجبور شدیم سر کلاس اس بدیم و بگیم خانوم بی کیلاس ما هنوز با کلاسیم تا ساعت 4:-2-41-:
خلاصه ساعت 4 استاد گفت خسته نباشید ما هم به سرعت فرار کردیم و رفتیم سر میعاد گاه معقر:-2-22-:
بعد اس داده میگه ما در ایستگاه حخانی منتظریم:-2-41-: بگفتیم بیاید بالا تو پارک تا ما هم به سرعت داریم میایم:-2-28-:
آقا ما هم به سرعت رسیدم میدون ونک و سوار تاسکی شدیم و اومدیم پیش سرتخی ژونمان...
ما که ندیده بودیم تا حالا اوشون رو:-2-43-:
ما رسیدیم پارک میبینیم اس داده میگه پارک رو که گذروندیم هیچ رسیدیم به پارکینگ...پیش خودمون گفتیم خدایا رفته کجا:-2-22-:
بعد دیدیم داره میزنگه:-2-16-: ما هم ج ندادیم و اومدیم وسط پارک ...یه گردن دور دادیم( یکی نیست بگه تو که تا حالا ندیدیش چرا گردن دور میدی ؟!که ببینیش ؟ نمیشناسی که:-119-: ) آقا دیدیم داره میزنگه...ما هم دوباره ج ندادیم تا جذاب تر بشه:mrgreen:
بعد ما زنگیدیم دیدم قطع شد... بعد همزمان یه دخترکی دستش رو برد روی دکمه قطع تیلفن:mrgreen: مثل آهو و شیر ااز کنار هم شدیم ...ما شک کردیم که بلی خودش بید که قطع کرد...آقا اوشون منو دیده بود و برگشت...ما هم گذشتیم و شروع کردیم به زنگیدن...یه لحظه پشت سرمون نگاه کردیم دیدیم داره میاد دنبالمون ...مطمئن شدیم خودشه !! ولی به راهمان ادامه دادیم و هی زنگ میزدیم و هی قطع میکرد..دیدیم یهو از پشت سر ما را پخ نمود:-2-09-: ما قرار بود پخ کنیم خو:-2-30-::-2-35-:
خلاصه سلام و علیک و السلام نمودیم و شروع کردیم به حرکت کردن و راه رفتن:-2-41-: هی همینجور حرف میزدیم :-2-37-:
بعد شکلات رو از کیف مبارک بیرون آورد...اول خودش نصفشو بخورد بعد مایم نصفش را بخوردیم و بقیشم گرفتیم و گذاشتیم برای روز مبادا نوش جان کنیم:-2-22-:(بقیه شکلات رو گذاشتیم در جیب مبارک (این قسمت رو به ذهن داشته باشید تا آخر:-2-37-:))
بعدش این شیکمو جان سریع بگفت ما گرسنه بیدیم...ما هم از این پیشنهادا بدمان نمیاد که...با کمال میل قبول کردیم:-2-16-:
خلاصه رفتیم دوری خوردیم و بعد رفتم سراغ خوردن و نوش جون کردن:mrgreen:
بگفتیم دوتا ذرت مکزیکی بده به ما خو !! گفت خو اول برید از صندوق فیش بگیرید بعد باهم رفتیم فیش بگیریم ...(سرتخ ! :-2-09-:)

خلاصه فیش رو گرفتیم و رفتیم ذرت جان را بگیریم...این سرتخ هی میومد دنبالمون:-119-: ما هم با کمال صبوری و مهربانی بگفتیم شما بفرمایید بنشینید تا ما میاریم ذرت جانمان را...
مثل شاهزاده ها گفت باشه ما میریم میشنیم تا برای ما بیاورید:-119-:(به قول چیز ! : ایششششش خودشیفته)
بعد از 5 دقیقه ذرت جانمان آماده شد...
یه لحظه شیطونه گفت دوتاشو خودمان بخوریم و یه جوری سرتخ جانمان را بپیچانیم :-2-06-:
بعد بگفتیم نه گوناه داره بزار واسش ببرم...
برایش بردیم و نشستیم رو بروی اوشون هی مرتب موخوردیم http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard19.gif
دیدیم موبایل سرتخ زنگ خورد ! اگه گفتید کیه ؟ جای حدس زدن نداره دیگه وقتی ذکز خیر غذا میشه هانی هم پیداش میشه...:-2-41-:
ما که میدونیم پشت تیلیفون شی به سرتخ میگفتی !!
گفت :
یک پس گردنی به ما بزنه و یه خورده هم ما رو کبود نماید..:-2-28-:
سرتخ جانمان با اون روح لطیف و مهربان گفت نه گناه داره نمیزنمش...
بعد دوباره میگه منم ذرت میخوام! خو چقد تو میخوری شیکمو ! دهههه ! هی بخور بخور ! یه خورده ورزش کن خو...:-2-35-:
بعد گوشی رو به ما داد و سیلام و احوال پرسی کردیم و گفت : بووشوووور:-2-28-:
گفتیم چیه خو ! گفت تنهایی رفتید ذرت میخورید به منم نمیدید///خو برای چوشمانتا ضرر دارد !! دههه .حرف گوش کن دیه:-2-36-:
خلاصه گفت اگه بودم میزدم پس گردنت !
دههه !
مگه صلواتیه هی میخوای بزنی ؟!!:-119-:
خلاصه گفت باشه حالا خودم اومدم تیرون میزنمت!! کول خوندی پشه ژونhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard19.gif
به خوردن ادامه دادیم و خداحافظی نمودیم...
خلاصه بسی حرف زدیم با این سرتخ جانمان ...
بعد از ربع ساعت فهمیدیم چقد ذرته بد مزه است...اصلا بهمان نچسبید....
همش تقصیر هانیه !!
ما تا نصفه بخوردیم و سرتخ بیشتر خورد ....بعد هر دویش را در سطل بیانداختیم و رفتیم در پارک چرخی بزنیم...
ما آدرس یونی اوشون رو پرسیدیم !!
سرتخ گفت ما پیش دانشگامون یه کوچه داریم به اسم یخچال ../
ما هم بگفتیم آخ جووون یخچال !!! توش خوراکی هست ؟؟ دیدیم داره هی اینجوری:-2-06-: میخنده...
خو آقا آخر نگقت یخچال توش چیزی هست یا نه ...ما هم در کف اون کوچه یخچال ما ندیم...حتما یه شیزایی داره که نگفت ...میخواست همش رو خودش بخوره:-2-36-: کول خوندی سررررختتتتیhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard19.gif
تازه اینا هیچ !
به ما میگه ما و هانی تو خونه بهت میگیم خود خودشیفته...:-2-28-:
مگر ما مسخره بیدیم خووو ... ما امس داریم ! اونم چهارتا !! میگه نه ما بهت میگیم خود خوشیفته !!:-119-:
مایم ترسیدیم و بگفتیم باااوشه هر چی شوما بگی..راحت باشید اوشون و شوما:-2-22-:
شروع کردیم به راه رفتن... از یه مصیرایی میبردیم که هی سر بخوره...مایم بسی خندیدیم بهش...:-2-22-:
اگه میفتاد چی میشد..ما هم میفتادیم کنارش و هی می خندیدیم...البته خودش استاد افتادنه :-2-22-:
کل پارک رو قدم زدیم و رفتیم روی صندلی بنشستیم و شروع کردیم به حرف زدن...اینقده حرففففف زدیم بوخوودا نمیدونم از کجاش بگم(سرتخ خودت اگه یادته بوگو)
ما در این میان یک نخ سی دی گرگ و میش 1و2و3و4 به اوشون دادیم و بسی خوش حال بشد:-2-35-:
بعد از کلی حرف های علمی و فسلفی :-2-35-: دیه بلند شدیم که بریم دیه...
توی مرتو جر و بحث نمودیم...ما بگفتیم تا ترمینال همراهی مینماییم شوما رو هی میگفت نه...ما هم بگفت آقا زوره مگه ...خو ما دلمون نمیاد آجیمون رو بزاریم تنها تو خیابون بره خو...دههه...خلاصه دیه هیچی نگفت پشم http://www.pic4ever.com/images/kap.gif
خلاصه ما تا تیرمینال با هم برفتیم و و بلیط هم بگرفتیم ....
قرار شد یک ساعت دیه حرکت کنه...گفت دیه شوما برو دیر میشه واست...خو ما نمیخواستیم تهنایتان بگذاریم دلمان نمی آید...دیه مثل آدمِ خوب گفتیم...خوب بااااوشه میریم ...بعد سرتخ دو تا کیتاب به ما داد... بگفتیم نه نمی خوایم ...همین که این را گفتیم بلند گفت : دهه بگیر خودتو لوس نکن ! آقا شما که نمی دونید چقده ترسناکه وختی عصبانی میشه...مایم کیتاب ها رو بگفرتیم و خدا حافظی نمودیم...بگفتیم هر موخع رسیدی تک به ما بیزن متوجه بشیم... http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
گفت باشه...
هنوز نزدی کههه http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif
خلاصه ما رفتیم....
آقا قضیه شکلات رو که یادتونه ! تو راه که داشتیم می رفتیم موبایل را در بیاوردیم دیدیم موبایلمان قهوه ای شده:-2-31-: خودتون حدس زدید دیگه ها اآ؟!
آره گل گفتید اون شکلات سرتخ آب شده بوت در جیب مبارکمان:-2-30-:حالا ما چجور فردا بریم یونی http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
بعدش بگفتیم اشکال نداره فدای تار موی سر خودمون که اینقد خوب و خوشکلیم..http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard19.gif
اوخه بسی خوش بگذشت به ما:-2-16-: جایتان خالییی....
البته باز خوب هانی نبودا وگرنه سیاه شده بودیم تا حالا:-2-28-:
حالا اومدیم کتابا رو خوندیم میبینیم نوشته :
دایره المعارف بی نظاکتی !:-2-28-:
یعنی آجی عاشق این سلیقتم:-2-06-:
میخوای منو بی نظاکت کنیhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
کول خوندی.....................
حسین چوجوری از گلوت پایین میره اخه :-2-09-:بوووشوووووووووووور.
حسین لواشکی که خراره واسه من بگیری یادت نره :-2-43-:
بوخودااا خیلی هم خوب رفت پایین////http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
آخ یادم رفت.http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
شب خوش

************************************************** *******

هستی سلام.
ما مدام واست دعا می کردیم حالا که بهتر شدی بیشتر دعا میکنیم که خوب خوب شی...
نصف هوش و حواسمان فقط منتظر یه خبر خوب از طرف شوماست...
بچه ها هر کی هستی جونم رو فراموش کنه جیز بشه الهی...
خدایا وقتشه که معجزه کنی :-118-:
هستی جونم همه بیادتیم زودی برگرد:-118-:

************************************************** **

ما دیگه بریم شیر کاکائو و کیک و بر و بساطمان را بخوریم و بخوابیم...
سرتخخخخ خیللیییی خوش گذشت .جای همگی خالی
حسین خوشکله خودشیفته
22 / 1 / 91

shahrzad1369
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۳۶ قبل از ظهر
سلام
وای من فقط چند روز نبودم چقدر خاطره بودش
چقدر تند تند جلو میره
هنوز همه رو نتونستم بخونم.یه ده صفحه ای مونده.یعنی هرچی من خوندم هی خاطره جدیدم اضافه شدش

دیشب که رفتم بخوابم حواسم به ساعت نبودش.در اصل صبح شده بود.تازه تو جام دراز کشیده بودم که شنیدم صدای اذان میادش
تو اون لحظه فقط دخمل نازم جلو چشام بودش.کل مدتی که اذان میداد یه لحظه هم از جلو چشام دور نشدش.
خیلی خیلی دوست دارم دخملی اینو بدون.همیشه به فکرتم گل من:-2-40-:کاشکی زود برگردی:-63-:

ظهر که از خواب بیدار شدم نشستم برنامه ام رو کامل کردم.هرچی زدم ران نشد.نمیفهمیدم چرا ایراد میگیره.اون خط رو که ایراد میگرفت مطمئن بودم درسته.دیه بی خیال شدم همونجور سیو کردم و بعد ناهار رفتم دانشگاه.پرینتش رو گرفتم و رفتم سر کلاس.استاد که میخواست تحویل بگیره گفتم.یه نگا کرد گفت خو معلومه دیه.چرا اینو گذاشتی؟دیدم به به چه کردم:-2-35-:به جای + علامت= گذاشته بودم.هوچی دیه الکی الکی کلی نمره ازم کم شد:-2-15-:
بعدشم که رفتیم پیش استاد پایان نامه.خو تا تیر بیشتر وقت نداریم.اینم داره کله ما رو رسما میکنه.خیلی زیاده کارایی که گفته:-2-39-:
اما خو من باید بتونم:-2-32-:

خبر خاص دیگه ای نبودش

+ تو این خاطره ها که خوندم این جمله نیلوفر واقعا به دلم نشستش.کاملا موافقم
چند وقته بسی به این تاپیک علاقه مند شده ام وقتی میام تو سایت اولین کاری که می کنم اینه که میام اینجا و خاطره ها رو می خونم........با خاطره ی شاد بچه ها خوشحال میشم و با خاطره های غمگینشون ناراحت ....حس می کنم خانواده ی واقعی 98ia اینجاس نه تاپیک خانواده.... برای همتونم آرزوی شادی و موفقیت دارم




+ zahra _ag فوت دوستت رو تسلیت میگم بهت.
+ [fakhte] (http://www.forum.98ia.com/member135052.html) بابت اتفاقی که برای دوستت افتاد متاسفم.امیدوارم زود خوب شه
+ عسل جون من تازه امضات رو دیدم.اگه شده یه صفحه فقط به خاطر گل روی خودت میام میگیرم.خو خیلی درس دارم.این پایان نامه وقتمو میگیره:-2-30-:بیشتر نمیتونم بتایپم

دیه الان چیزی برای گفتن به ذهنم نمیرسه
تا سلامی دیگه همه رو به خدا میسپارم
دوستتون دارم
مواظب خودتون باشین:-118-:

Mina
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۵۱ قبل از ظهر
شب طبق معمول دیر خوابیدم .... خوشحال بودم که این ترم ساعت هشت صبح کلاس ندارم..ولی دیروزکه سایت رو دیدم...لعنت فرستادم بر جد و آباد کسی که بی فکره..اول میندازه عصر...بعد میندازه صبح..هفت و ربع با غر غر بیدار شدم...7.30 راه افتادم...از بس من کم خرجم و حاضر شدنم زیاد طول نمیکشه:)
44دقیقه رسیدم دانشگاه:-2-06-:کلا اصلا مونده بودم تو فلسفه ش که چه زود رسیدم..

استاده اومد و کلاسوانداخت 10.30 :-2-16-:کلی مشعوف _؟_ شدیم...یکی از پسرا یِ معماری گفت...استاد معماری ده صبح..کامپیوتر هشت صبح..سحر برگشت گفت...مگه معماری از آسمون افتاده؟؟!:-2-06-:کامپیوتر ده...معماری هشت..آخرشم قرار شد هرکی هر ساعتی دلش خواست بره سر ِ کلاس:) چون از هشت تا یک برقرار بود کلاس:)


عصر یه کلاس دارم..اومدم خونه..حوصله موندن تو دانشگاهو نداشتم:)

کلی کارام ریخته رو هم:(


کـــــــمک:(


http://www.forum.98ia.com/t464526.html#post4567547
واقعا متاسفم واسه چنین جامعه اسلامی یی ...

hamid_diablo
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۰۴ قبل از ظهر
سلام

دیشب دیر خوابیدم اما نمیدونم چرا زود از خواب پاشودم

پسر خالم دیروز از شمال اومده بود خونمون.بنده خدا دپرس بود شدید!!!آخه نامزدیش به هم خورده بود منم که تا الان 20 بار نامزدیم به خورده و کلکسیون تجربه بودم شروع کردم به فک زدن و نصیحت کردن:-2-33-:

بهش گفتم فلانی خوب جریان چی بود.اونم شروع کرد 3 سال دوستیشون ریز به ریز تعرف کردن و اینکه چند روز قبل از مراسم نامزدی به خاطر انتخاب لباس همه چیز بهم خورد:-2-31-: من موندم که فقط به خاطر لباس رابطه 3 ساله اونم به این شکل تموم شد

خلاصه اینکه کلی همو نصیحت کردیم که بابا دنیا وفا نداره ادما دیگه وفا ندارند و نمیشه به کسی دل بست و اعتماد کرد

یاد اتفاقاتی که برای خودم افتاد ه بود افتادم که چقدر از این بابت ضربه خوردم.البته خدا رو شکر میکنم که شناختم بیشتر شد و از این به بعد با چشم باز انتخاب میکنم

mina1989
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۵۵ قبل از ظهر
سلام

وایییییییییی چرا اینجا اینجوری شده اه دیگه خیلی شورش در اومده. خیلیا خیلی حرف بی ربط میزنن.همدیگرو

خیلی ناراحت میکنیم.خیلی وقتا اصلا حواسمون نیست داریم چی میگیم و اصلا متوجه نمی شیم که داریم شاید

دل یه نفرو می شکنیم. دقیقا همون اتفاقی که برای هستی افتاد مگه قرار همه بیان اینجا از شادیاشون بنویسن

همه دلشو شکستن همه بهش گفتن چقدر ناله میکنی همه خسته شده بودن ولی در صورتی که هستی با درد

و دلاش یکمی آروم می شد.هستی جونم انشاالله هر چه زودتر خوب بشی برگردی و بازم به این تاپیک صفا بدی.

اینجا بدون تو هیچه.

این از هستی اینم از زهرا که بعضیا حرفاش و باور نکردن آخه دلیلی نداشت که بخواد دروغ بگه که بهش توهین

کنن. واقعا جای تاسف داره که آدما حتی نخوان تو دنیای مجازی به هم دیگه رحم کنن. خیلی راحت دل همدیگرو

میشکنیم. تو دنیای واقعی مون که همش داریم همدیگرو ناراحت میکنیم حداقل تو دنیای مجازی یه لحظه لبخند رو

لبای همدیگه بکاریم چی میشه.

همه ی حرفایم که زهرا در مورد هستی گفته بود راست بود حالا هر کی دوست داره باور کنه هر کی دوست نداره

باور نکنه.هر جور راحتید.

nairika
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۳۳ قبل از ظهر
سلام هم خاطره:-2-25-:
نمیدونم دیروز بود یا چند روز پیش که داشتم تو تاکسی به رادیو گوش میدادم برنامه ای بود که جواب سوال های دینی مردم رو مجتهد ها جواب میدادن
یه خانوم سوال خوبی پرسید ولی باشنیدن جواب مجتهد برق از سه فازم پرید میگی چرا خوب خودت قضاوت کن:-2-28-:
سوال:
آیا یه زن مسلمون میتونه بعد از مرگ جسدش رو وقف علم و دانش کنه واجازه بده بدنش رو تشریح کنن؟
جواب:
جسد مسلمون احترام داره و باید غسل داده بشه و کفن شده و بعد نماز به خاک سپرده بشه ولی اگر کافر باشه هیچ ایرادی نداره و بعد مرگ میشه جسدش رو تشریح کرد!!!!
من که زبونم قاصره ولی هرچی فکر میکنم نمیتونم اینو درک کنم شایدم از خنگی من باشه؟!:-2-43-:
.
.
.
امروز مامان داره آش پشت پای برادری رو میپذه نه من هستم نه خواهری که کمکش کنه پس یحتمل نه شور میشه نه بی نمک:-2-35-:
چقدر دلم براش تنگ شده خدایا خودت حافظش باش:-2-39-:
آخر هفته خوبی داشته باشین:-2-40-:
فعلنات:-2-38-:

{ }
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۱۰ بعد از ظهر
وقتی تو خیابانِ کریمخان قدم میزدم ، مدام توی ذهنم ، خاطراتِ آینده رو مرور میکردم!
اینکه چه کارها که نمیشه کرد
چه لذّت ها که ....
واااای
بوی بهارنارنج ، ذهنمو سوارِ خودش کرد و سرم رو به سمتِ هر تک درختِ نارنجی که توی پیاده رو ست ، برمیگردوند!

مردم ، شاید رهگذرها
مغازه دارها و کاسب کارها ، ...
اونقدر توی زندگیِ روزمرّه ، قاطی میکنند خودشونو ، که چیزی غیر از هوایِ گرم و دودِ اتوبوس ، براشون خاطره ساز نیست ، ...
نمیدونم
شاید این یه بیماری باشه که من ، حتی توی لحظه های بیکاریِ بعد از کلاس! ، توی حیاطِ دانشگاه ،به جای چشم چرونی و استراحتِ چشم!!! :-4-: از اشعه های نور که ابرها رو میشکافتند و به تنِ سنگیِ کوه میتابیدند ، عکس میگرفتم!
شاید ، حسِّ شاعرانه داشتن ، یه بیماری باشه
اما
اگه نداشتنِ این موهبت ، بیماری باشه چی!؟ :-5-:
شاید ، اونهایی که ثروت ، براشون تنها هدفه و زندگی رو با چشمهای بسته میکنند! ، ...
اونهایی که ازدواج ، یه معامله ست ، واسه شون
بچه دار شدن ، وسیلهء پوز دادن!
اونهایی که خوشگذرونیشون ، وافور کشیدن در ملأعام طبیعته!
یا که مهمونیشون ، شرابخواریِ دسته جمعی!
عوام النّاس!
شاید همگی دچارِ سندرمِ محو شدن در زندگی ، شده باشند
سندرمِ تنازعِ بقا!

اما من
من که تا دیروز ، تصمیمم چیز دیگه ای بود!
هیچوقت نمیذارم نزاعم برای زیستن ، تبدیل بشه به پاک کردنِ تدریجیِ این احساساتِ لطیف
شاید ، عاشقی ، از ضعیف بودنم باشه
اما بذار ضعیف باشم به دیدنِ چشمهاش محتاج!
چون ، زندگی ، بدونِ این لطافت ها ، مثلِ دور زدنِ سنگِ عصّارخونه ست ، واسه الاغ! (بلاتشبیهِ حضّارِ محترم :-65-:)

امروز!

اول بگذارید بگم! ، که هیچوقت دوس ندارم خاطره بنویسم!!
همیشه ، هیچوقت هم بلد نبودم ، خاطرهء لحظه به لحظهء یه زندگیِ روزمرّه رو تو ابعادِ یه برگه امتحانِ انشاء بنویسم!
با اینکه انشاهام ، همیشه با نگرانی و اضطراب همراه بود
شاید ، هیچوقت هیچکس ، نگفت : هرچه دلت خواست بنویس!
حالا
دلم میخواد : هرچه دلم خواست ، و هرچه از نظرِ خودم « باید » ، بنویسم!
چیزی رو که باید
چیزی که احتیاج هست

واسه همین
میخوام چیزی رو بگم ، که امروز یاد گرفتم!:-3-:

یاد گرفتم که واسه زندگی ، لزومی نداره که مهارت و تجربه کسب کنم!
بلکه ..
زندگی میکنم که مهارت و تجربه کسب کنم!

میدونید چیه؟
همیشه ، بر حسب بزرگ شدن و پرورش یافتنم توی یه خانوادهء مذهبی ، سعی میکردم بر اساسِ عرفان و آموزه های اسلامی ، به دنیا نگاه کنم!
دنیایی که همهء زندگی رو به چشمِ « و من یعمل مثقال ذرة خیر یره » میبینه!
دنیایی که اگه اشتباه کنی و پات بلغزه ، پلِ صراط رو بشکنی ، و دیگه خدا نگاهت نکنه!
دنیایی که زندگی یکباره و مرگ و رنج ، ابدی ست!

با این اندیشه ، به دانشگاه رفتم!
توی دانشگاه ، مسئلهء ظهور ، حکومت ، سیاست ، جامعه و منجی! ، ذهنم رو مشغول کرد!
تا جایی که به غلط! ، به سمتِ یهود ، گرایش پیدا کردم!
اما
هنوز یه مذهبی بودم!

اما وقتی « خدا » واسه همیشه از معادلاتِ فلسفیم خارج شد ، هنوز « عرفانِ اسلامی » تو رگ و پوستم بود!
تا امروز!
تا همین امروز
همین چند ساعتِ کوچیک و بهارنارنجیِ پیش از این!

...
فهمیدم که نمیشه ، روی چرتکه ، ویندوزِ 7 نصب کرد!
نمیشه با فلاخنِ دستی ، شاتلِ فضایی پرتاب کرد!

هر هدفی ، نیاز به وسیلهء خودش داره
هرچند هدف وسیله رو توجیه کنه یا که وسیله اون یکی رو! ...

بنابرین
« عرفانِ اسلامی » رو نسخه پیچ کردم و گذاشتم کنار
عرفان رو باید توی لحظه های زندگی جاری کرد
جایی که جریانِ رودخونه ، مسیرِ خودش رو توی فراز و نشیبِ روزگار ، با انعطاف و حوصله! ، پیدا میکنه!

سعی کردم رودخونه باشم
لحظه ها ، برام توی حرکت ، با ذوب کردنِ سدّهای کوچک و بزرگ ، مفهوم پیدا کنه
نه مثلِ اون الاغِ کذایی (همون خرِ عصّارِ مذبور! - باز هم بلاتشبیه) ، با آرزوی دست نیافته ها ، تا ابد ؛ اسیرِ دورِ باطل!

سعی کردم که « تجربیات » ، برام شکست نباشه
تجربیات ، برام « مهارت »هایی باشه که قرار بوده زندگی رو به خاطرِ بدست آوردنشون ، خرج کنم!

و عمر
فقط و فقط « زمانی برای لذّت بردن » از هر شادیِ کوچک و بزرگی که اطرافمه

...

میدونم
حرفهام شبیه به شعاره
اما خب

حتی اگه بخوایم ، شعارها رو مقایسه کنیم!
بهتره شعارهامون ، قشنگ باشه و دوست داشتنی
تا اینکه با شعارهای خسته کننده ، زندگیِ روزمره رو ادامه بدیم!

...

توی مسیرم ، فکر میکردم و پیاده روی!
قرار بود چند تا کپی رو برسونم به مرکزِ کاریابی! ، واسه تشکیلِ پرونده!
تا که « خداروچه دیدی » ، بلکه حقوقِ بیکاری ، شاملِ حالِ من هم بشه!

قراره امروز عصر هم باقیِ ماجرا رو طی کنم ، اما جای دیگه!
...

فعلاً که از شدّتِ رایحهء بهار ، سینوسهام ، مثلثات رو فراموش کرده و به سوزش افتاده!
سرم درد میکنه واسه عاشقی!
:-105-:
باید قرصِ سردرد بخورم ، بلکه آرامشِ کوتاهی ، بینِ رگبارِ لذّت ، بهم دست بده!
بالاخره ، در هر چیزی ، باید جانبِ تحذیر از افراط و تفریط رو رعایت کنیم!
حتی در لذّت بردن!

نیمروزِ بهاریِ همگی خوش
:-103-: (این رو یادگاری میکنیم ، واسه همیشه :-53-:)

dardha
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۲۰ بعد از ظهر
سلام
من اولین بار که دارم خاطره نویسی میکنم اما معمولا خاطرات شما دوستان عزیزو می خونم.امروز خیلی دلم گرفته چیزهایی شنیدم که با اعتقاداتم جور در نمیاد.نمیتونم بفهمم تو زندکی مشترک تحصیلات خوشبختی میاره یا شعور اجتماعی و درک بالا.تحصیلات واقعا ضامن خوشبختی؟خلاصه روزم خراب شده و کیجم.با این چیزایی که شنیدم نمیدونم تکلیف زندگیم چی میشه؟اگه این بحث ادامه پیدا کنه ترجیح میدم یک بی تحصیلات با فرهنگ باشمو با عشق زندگی کنم و ازش لذت ببرم تا یک ادم با تحصیلات اما.......موفق باشید.

رز وحشی
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۵۱ بعد از ظهر
اخر مگر قرار نبود هر روز بخندیم
ما به هم قول دادیم
سر نوشتمان را شریک باشیم
مگر چه کم میشد از دلهایمان اگر برای هم میتپیدیم
مگر چه کم میشد از لبخندهایمان اگر برای هم میخندیدیم
مگر چه کم میشد از اشکهایمان اگر برای هم میگریستیم
ما به هم قول دادیم
هر دو باهم باشیم
هر دو باهم عاشق شویم
دلمان برای هم بتپد
مگر چه کم میشد از روزهایمان اگر برای هم میگذشتند
دیگر چیزی نمانده است از لحظه های عاشقیمان
من تو عشق
من و تو منهای عشق شدیم گرگ و میش اسمان
من هنوز هم برای تو میتپم . . .


شعر از خودمان در وکردیم
برم به کار و زندگیم برسم .
حق چاپ و ویرایش فقط با اجازه نویسنده اثر ممکن میباشد :-2-35-:
امضا
شاعره عزیز و گرامی بهار . . .

:-2-41-:

REAL LOVE
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۰۵ بعد از ظهر
سلام

بعضی وقتا شاید مخاطب ِ حرفی که زده شده ما نبوده باشیم؛ ولی نمیدونم چرا انقدر تو ترس ِ از خودمون و رفتارمون به سر میبریم که اون حرف رو خطاب به خودمون می خونیم! واسه این ماجرا هم یه ضرب المثلی از قدیم الایام بوده که " چوب رو که برداری گربه دزده خودش فرار میکنه!!!" (حالا یه چیزی تو این مایه ها(-: ...) :-2-38-:
حالا درست یا غلط خودمون رو لو میدیم، یا حداقل این شبهه رو ایجاد می کنیم که یه جای کارمون می لنگیده!
چه بدانم؛ ا... اعلم:-2-41-:

به قول ِ لی لی این خاطره ی آخرِ صفحه ی قبل خیلی پیچیده بود؛ چندبار خوندم تا حداقل بتونم درست بخونمش!:-2-35-:

چقدر نقشِ بهنوش بختیاری تو مسیر انحرافی مسخره س:-2-28-:

دیشب راهم افتاد به تاپیک ِ تایپ ِ سروین... دوباره خوندمش؛ تا الان منم میگفتم اسمش مناسب نبود واسه کتاب، ولی الان می بینم نه! تک تک ِ شخصیت های این کتاب "سروین" بودن... نه فقط شخص ِ سروین...همه آزاده بودن به نوعی:-2-41-:

زیباترین حرفت را بگو.

شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه ای بیهوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بیهودگی نیست.

رگبارها و برف را

توفان و آفتاب آتش بیز را

به تحمل و صبر

شکستی؛

باش تا میوه غرورت برسد!

reyhane.s
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۴۳ بعد از ظهر
سلام علیکمممننم
از دوشنبه نیومدمممم
ینی سه شنبه........
دوشنبه شب رفتیم عید دیدنی خونه خاله و دختر خاله مامی....
شام هم بودیم........رفتیم تو اتاق علی و همستر هاش رو دیدیم.تازه گرفته بودشون........سفید بودن یکیشون یکم خاکستری هم بود.انتخاب اسم رو داشته باشین:دلستر و هانا
من گفتم مشنگ و ملنگ بذاریم.و در آخر تبدیل شد به دلستر و کوکا..........آخی خیلی ناز بودن.........من بهشون خیار و هویج و سیب دادم.........
بیچاره ها رو چیز خور کردم...........ولی واقعا خیلی حیوون بودن ها..........
خلاصه که شب خوبی بود
ولی حیف که وقتی برگشتیم کوفتم شد چون هنوز زیست نخونده بودم و امتحان داشتیمممممم.
خلاصه تا ساعت 12و نیم داشتم میخوندم و نصفش رو در لالا به سر میبردممممم.ولی خیلی به نظرم سخت میومد آخه از وقتی فصل رو درس داده بود نخونده بودم.
وقتی تموم شد مثل جنازه تو تختم افتادم.
صبح سه شنبه وقتی رفتیم مدرسه فهمیدم که تناه نبودم و احتمالا همه امتحان رو گند میزنیم.پس با خیال راحت نشستیم و چرت و پرت گفتیم و خندیدم.
معلم فیزیک هم سرمون بود نمیشد تقلب کرد.خلاصه هر چی از امتحان شیمی روز قبلش یادمون بود به زبان زیست تبدیل کرده و نوشتیم و اومدیم بیرون دیدم. ندا میگه من 10هم نمیشم
خدا رو شکر کردم که مطمین بودم حداقل 10میگیرم.
بعدش که دوباره سر کلاس فیزیک برگشتیم دیدیم چند تا از بچه ها که توی المپیاد شیمی اول شده بودن دو تا کیک خریدن و آوردن با هم بخوریم و بسیار شاد گشتیم که زنگ فیزیک میپره......دستشون درد نکنه انصافا خوشمزه بود.
زنگ آخر که فهمیدم ورزش داریم یهو یهو کمرم همچین گرفت که کل زنگ رو پیچوندم.......هه..........هه..........
بعدشم با یاسی و گلی دم کلاس پیاده نشدم.رفتم خونه لباسامو عوض کردم و کل راه رو دویدم.به وسطای راه که رسیده بودم خواهر زنگ زد و گفت فیش ها رو جا گذاشتی........
بنابر این مجبور شدم دوباره برگردم و اونا رو بردارم........یه پسره هم واساده بود هی نیگا میکرد که من هی میرم و بر میگردممممم
خلاصه به موققع رسیدم همون لحظه معلم اومده بود.
اعصاب معلممون هم داغون بود هی گیر میداد از دیکشنری فارسی تا انگلیسی و بحث جدید یا قدیم بودنش و خلاصه رو مخ ما با تراکتور رفت و آمد کرد.
کلاش که تموم شد برگشتیم من دوساعت پای تی وی بودم و بعد مقش ریاضی امان استراحت نداد..........
بعد از ریاضی امتحان مطالعات فردا منو مجبور کرد از خواب بزنم......
کمی هم پیانو هم زدم که دیگه زمان شام و فیلم ها رسید.......
دیروز تنها دلخوشیم این بود که فردا دیگه تموم میشه..........
خلاصه شب اومدم اینجا اما خوابم برد.....
امروزم که بچه ها کلی اذیتم کردن.
صبح اومدن کفشام رو بردن و جورابامو دراوردن و آویزون کردن به سقف.........کلیپس مو هام رو به پرده زدن و مقنعه مو به چراغ آویزون کردن........کیفم رو هم به میخ رو دیوار زدن.........
تازه من بی دفاع رو خیس هم کردن منم به موقع یه شیشه آب رو روی سر فرزانه ریختم بچه ها میخندیدن.من لذت میبردم از انتقام شیرین و فرزانه هم حرص میخورد........
روز خوبی بود کلا
زنگ آخر هم معلممون برای ما فیلم درسی گذاشت ما هم حرف میزدیم و خودش با دقت فیلم رو نگاه میکرد.........
این هم خاطرات چند روز من.......
ببخشید زیاد شد
فعلا بای بای

armin gerrard
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۱۹ بعد از ظهر
سلام....اااا خئلی وخ بود خاطره ننوشته بودما..ای عجب...هعی!
خاطره ی امروز جنجالیه از نوع
یه روز پر کار و غیرتی شدن من....(که البت کمی ازم بعیده)
ساعت 2 بعد از ظهر رفتم پیش پاتون امیر کبیر دنبال ابجی خانوم (نیاز) منم که همیشه ماشینو به دلایلی دو کیلو متر اونور تر از دانشگا پارک میکنم ...هیچی جونم براتون بگه که اومدم دم دانشگاشون با نیاز همینطوری پیاده داشتیم به طرف ماشین میرفتیم که دو تا پسر جلف و گریس مالیده(از همینا که با موتو وایمستن کنار خیابون تا یکی پیدا بشه بهش تیکه بندازن....)
خلاصه ما که از جلوی اینا رد شدیم مثکه به ابجی نیاز گفته بودن چقد به هم میاین خانومی(بی شعورای...)منم از قضا نشنیدم رد نشدم...
یدفه دیدم نیاز جوش کرد زد تو سر من با کیفش درق....:-2-01-:
_اوخ چرا می زنی؟:-2-34-:
_بی غیرت سیبزمینی باقالیه بی مصرف...تو چه داداشی هستی؟:-119-:
_مگه چی شده حالا؟مارو گرفتی؟
_نفهم نفهمیدی بهم چی گفتن؟:-2-18-:
_کیاااا؟!!!(آرمین غیرتی میشود):-14-:
_همون لاتا تیکه انداختن...
_تیکه انداختن....؟
آقا جونم براتون بگه یا نگه؟
از همون جا وایسادم برگشتم عقب کتک و کتک کاری:-2-09-: خلاصه الان دندون آسیابم شکسته+بادنجون پای چشمم:-66-: تا الانم با ابجی نیاز درمونگا بودیم...تازه کار به کلانتریم کشید دیه ما اونجا آشنا ماشنا داشتیمو اینا....
وای مرگ آرمین باورم نمیشه انقد غیرتی شده باشم....:-2-06-:
تازه تو کلانتریم برای اینکه خیلی غیرتی بازی در بیارم به نیاز گفتم...دیه از این به بعد مقعه ی بلند میپوشی ولی نیاز باز زد تو سرم ضایه شدم!
خلاصه جونم براتون بگه که الان یه چشمو بستم بااااد کرده این هوا دندونه رم نمیدونم چیکارشه کنم فعلا که دکی گذاشتتش نمیدونم جوش بخوره و اینا...

*N!LooFaR*
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۲۲ بعد از ظهر
*به نام خدایی که در این نزدیکی است*

4شنبه.....23فروردین
سلام:-2-10-:
ما دیروز تا آنجا بگفتیم که خرار شت بهد دانشگاه با خاله جانمان بریم بیرون........حالا بریم سراخ ادامه اش:-2-38-:
دیروز بهد دانشگاه افتدا با خاله جانمان(این خاله جان ما 3 سال از مابزرگتر موباشد) رفتیم خریدhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_032.gif .....آخه من موخواستم مانتو بخرم...... کل مخازه های دوتا پاساژو گشتیم ولی دریخا که مانتوها یکی از یکی بی لیختک تر بوتنhttp://www.millan.net/minimations/smileys/rolleye.gif.......ما اصلا از هوشکدومشون خوشمون نیومد و مجبور شدیم فیلن از خرید منصرف بشیمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/rolleye.gif
بهد کلی پاساژ گردی خرار شت با خالمه مان بریم سینما ولی خاله مان گفت من گشنمه ناهار نخوردم منم گفتم :الان شه وخته ناهاره آخه ؟ :-119-:ساعت 4 موخوای ناهار بخوری ؟:-119-:من تازه ناهار خوردم خو الان بشینم ناهار خوردن تورو نگا کنم:-119-: اونم گفت هر جور راحتی موخوای تویم دوفاره بخورhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard19.gif ما نیز گفتیم باجه حالا که اصرارمی نومایی منم یه شیزی می خورمhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard19.gif(مدیونید فرک کنید من شکموام هااا:-2-01-:...من فقط یه اسنک فسقولو خوردمhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard19.gif)
بهد غذا خوردن رفتیم سینما آخا چخد سینما شولوخ بوت واسه خوراکی گرفتن 15 دیقه تو صف بودیم:-2-36-: ...خوراکی گرفتیم و رفتیم تو سالن اونجام انخده شلوخ بوت مجبور شدیم بریم ردیف اول بشینیم :-2-43-:چشم و چالمون در اومد انقدر که جلو بودیم :-2-07-:یکی نبود به مردم بگه شوما مگه کار و زندگی ندارید آخه واسه چی میباید سونما رو انخده شلوخ می کنید:-2-43-:...(حالا یکی نبود به خودمون بگه:-2-06-:)....فیلمی که دیدیمم بدک نبوت ولی یه کم زیادی از این شاخه به اون شاخه می پرید ما را بسی عصفانی نومود ولی در کل از خیلی از فیلمای لوس ِ الان بهتر بوت بووخوودا:-2-07-:

اینم از ادامه ی خاطره ی دیروز ما

پ.ن
-من فکر می کردم اینجا یه خانواده اس ولی به یاد ندارم تو خانواده ای بی اعتمادی و اهانت و این حرفا بوده باشه یاد ندارم تو خانواده ای آدم بیاد و با گوشه و کنایه اعضای خونواده اشو برنجونه هر کسی اینجا دوست نداره حرف کسی رو باور کنه مختاره باور نکنه ولی حق نداره تو یه جای عمومی به کسی تهمت بزنه و دلشو بشکونه.....
-زهرا جون امیدوارم زود برگردی :-2-15-:
-هستی چرا دیگه خبری از خودت نمی رسونی به ما :-2-39-:اگه داری خاطره هارو می خونی بدون نگرانتیم مارو از خودت بی خبر نذار آجی:-2-39-:

hamid_diablo
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۳۲ بعد از ظهر
ظهر شده و منم حوصلم بدجوری سر رفته

گفتم بشینم برای بار هزارم فیلم غرور و متعصب رو نگاه کنم گفتم نه بابا حوصله احساسات رو ندارم.هوا هم که دیگه داره کم کم گرم میشه و فکر کنم همونطور که زمستون سردی داشتیم تابستون گرمی هم داشته باشیمو و اصلا نتونیم از خونه بریم بیرون

مجبوریم همون بشینیم و فیلم نگاه کنیم.منم که عاشق سینه چاک کایرا نایتلیمو و در به در دنبال فیلم جدیدش "یک روش خطرناک" هستم که نقش یه بیمار روانی رو بازی میکنه

امسال هم فیلم آنا کارنینا رو برای اکران داره که بدجوری منتظرم این فیلم رو که از روی رمانی از تلستوی نوشته شده رو ببینم

free_girl
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۴۷ بعد از ظهر
امروز 23 فروردین 91 حدودا بدترین روز عمرم بود .امتحان عربی ک برام از ریاضی هم بدتر بود داشتیم وخوشبختانه بنده لای کتابم وا نکرده بودم و سر امتحان عین مجسمه فقط ب برگه نگا میکردم و منتظر بودم از غیب برام برسه :-2-35-:یایکی پایه نبود یکی دیگه هم بلد نبود . عصبی از سوالات سرم رو گذاشتم رومیز . ی دقه بعد مراقب گفت رو برگتون ضربدر میخوره ها منم عین این مونگولا گفتم کی من ؟ اونم عصبی تر گفت با همتونم بچه های دوم وقتشون تمومه بدین منم از خدا خواسته دادم هرچند برگم سفید بود:-2-27-:از خوش شانسی من زنگ اول ریاضی . اصلا حوصله معادله و عبارت جبری حل کردن نداشتم . کل روز رو ب بدبختی گذروندم . همش تو فکر بودم . یکی از بهترین دوستام از مدرسه رفته بود . خیـــــــــــلی دلم براش تنگ شده بود :-2-30-:ی بنده خدایی تصادف کرده بود رفته بود تو کما و مهم تر از همه مشقامو ننوشته بودم . امروز فقط میخواستم بمیرم

باران
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۱۲ بعد از ظهر
چقد خوبه اون روزايي كه آدم نسبت به خودش احساس رضايت مندي داره. :-15-:
اين روزا دارم روزاي شادي رو سپري مي كنم و مهم تر از همه اينكه مامي مقداري از ما رضايت مند هسته بوده. :-2-12-:
دارم سعي مي كنم كمتر اذيتش كنم و دختر خوبي باشم. :-2-20-:
مي خوام ظرفا رو بشورم! :-2-06-:
مي خوام كمتر پاي كامپي بشينم! :-2-06-:
مي خوام ناهار درست كنم! :-2-06-:
مي خوام درس بخونم! :-2-30-:
مي خوام بيشتر به خودم اهميت بدم! :-2-11-:
مي خوام كمتر شيريني و شكلات بخورم! :-38-:
مي خوام كمتر سيمز بازي كنم. :-65-:
مي خوام بزرگ شم. :-4-:
مي خوام يه اختراع بزرگ كنم. :-15-:
مي خوام هر چي مجهولات تو دنيا هست حل كنم. :-120-:
نمي دونم هر جور شده مي خوام آدم مفيدي باشم. :-2-41-:
دارم يه سريال كره اي مي بينم اسمش عشقي براي كشتنه يه جورايي جو و فضاش خيلي غمگينه ولي در عين غمي كه داره يه احساس خوبي بهم ميده ديدنش و دوزش دارم. :-2-37-:
امروز صبح سر يه جرياني يه فرصت استثنايي :mrgreen: برام پيش اومد كه به دليل اشتغالاتي كه داشتم نتونستم حتي يه ذره ازش استفاده كنم. :-2-34-:
انقده امروز خوش گذشت بهم سر كلاس.
ساعت استراحت با چند تا از دخترا نشسته بوديم تو همون كلاسمونو داشتيم با هم مي حرفيديم يه دفعه ديدم سه تاشون قراره با هم و بصورت كاملا اتفاقي و هم زمان 4 ماه ديگه ماماني بشن!!! :-2-20-:
دوتاشون پسر بودن و يكيشون دختر. :-2-12-:
حالا قرار شده اون دختره رو برا يكي از اين دو تا پسرا بگيريم. :-2-06-:
البته من نظرم اين بود كه يه دفعه دختره رو برا هر دو تا پسره بگيرن :-2-02-: كه سر هيچ كدومشون بي كلاه نمونه!!! :-65-:


میتونی در راه حل مجهول از من و چند تن دیگه کمک بگیری:-2-06-:

Ay Sona
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۰۴ بعد از ظهر
سلام .. چند وقتی هست حوصله هیچی رو ندارم .. حتی خاطره نوشتن:-2-41-:
این روزا همه ش امتحان دارم .. این هفته هر روز امتحان به جز شنبه .. که شنبه هم چون خوابم می اومد نرفتم:-2-08-:بدبختی حوصله درس خوندنم ندارم ..
هفته دیگه هم امتحان دارم هر روز به جز یک شنبه:-2-42-:چه گرفتاری شدیما:-2-42-:پرسش کلاسی بماند دیگر:-2-42-:
حتی حوصله دیدن سریال کره ای هام رو هم ندارم:-2-41-:من که هفته ای یکی میدیدم حداقل این سریالی که باران میگه(عشقی برای کشتن) رو از اسفند تا حالا 2 قسمت فقط دیدم:-2-28-:هر چند دخی خاله مامیم که زودتر از من دیده بودش گفت دیدی؟ گفتم دو قسمت.. اونم نه گذاشت نه برداشت اخرش رو گفت:-2-28-:حسش نمیاد فعلا:-2-28-:
امروز که به حرفام و رفتارم دقت کردم انگاری هیچ غصه و دغدغه ای ندارم به جز درسام و سریالام و فوتبال .. شاید بقیه فکر کنن فهیمه همیشه شاد و خندانه .. هر چند بیشتر وقتا دارم میخندم و خوشحالم ..
سال 86 ماجراهای بدی تو زندگیم افتاد .. یه سال پر از اضطراب و دل نگرانی .. جنگ روانی .. خلاصه خیلی بد بود .. خیلی .. یه ارامش نسبی بود تا الان .. هر چند منتظر این روزا بودم ..
امروز داییم زنگ زد که نمیاین خونه عزیز؟ ما داریم میایم از تهران .. بعدش گفت به مامانت هم زنگ زدم و گفته فلان شده و بهمان شده .. قلبم ریخت .. اومدم خونه هیچ خبری نبود .. فعلا فقط سکوتِ و سکوت .. اخرش چی میشه نمیدونم .. شاید فردا برای همیشه تموم شه .. شاید این جریان همینجور ادامه داشته باشه .. فقط خداکنه همین فردا ختم به خیر بشه .. حوصله خیلی چیزا رو ندارم .. بر حرفای معمولی نفسم میگیره و دلشوره میگیرم .. چیزای دیگه که هیچ
برامون دعا کنید بچه ها :-53-:
خداحافظ:-2-25-:
تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام
دردِ یک اتفاق که شاید با اتفا قِ تـو
دردش متفاوت باشد ویرانم می کند
من از دست رفته ام ، شکسته ام
می فهمی ؟
به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛
اما اشک نمی ریزم
پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند

* ParanD *
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۰۹ بعد از ظهر
این روزا دیگه از خودم ناامید شدم:-2-39-:
گفته بودم که حوصله درس ندارم همش توسایتم،خوب که نشدم هیچی بدتر هم شدم:-2-15-:
اوضام خییییلی خرابه
دیگه فرق بین خواب و بیداری و نمیدونم،الان از خواب بیدار شدم نمیدونستم تو خواب با.....دعوا کردم یا تو واقعیت.
اگه ی روزی جوگیر شم و درس بخونم فرداش اصلا یادم نیس
نمیدونم چرا این جوری شدم،شایدم میدونم و خودم رو میزنم به اون راه،نمیدونم!!!

moria
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۱۰ بعد از ظهر
سلام
امروز تمامشو خونه بودم درس ميخوندم درس ميخوندما [آره جون خودم:-2-25-:] ساعت هفت بلند شدم يه ذره درسيدم تاااااا ساعت نه كه مادرمو بردم فيزويوتراپي واسه زانوش بعد يه سر زدم دانشگاه
بعدش نهار بعدش خواب بعد يه سر زدم كتابخونه رجايي چندتا كتاب گرفتم واسه خواهرم بعد اومدم خونه
باي

فرودو
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۲۹ بعد از ظهر
اون برا شوما نبود بی خیال
یعنی جای دیگه ای نبود که بگم :-2-27-:


ای خدا چی می کشن این دوستان معلم
یعنی خدا کاملا صبر بده بهتون
این آقاهه کارگره زنگ زده می گه نون بگیر برام
رفتم نونو بدم می گه به دخترم تو مشقاش کمک می کنی
می گم نون بهونه بود دیگه ؟! :-2-37-:
یه ساعت داریم با هم سر و کله می زنیم هوچی نمی دونه
اما خب خیلی سخته پدر و مادرت تو خونه یه زبون دیگه حرف بزنن تو بخوای یه زبونه دیگه رو یاد بگیری :-2-30-:
نکته جالبش اینجا بود که یه برگه داده دستم می گه اینو دیروز حامد برام حل کرده خانوممون گفته همه رو پاک کن دوباره بنویس :-2-06-:
می گم غلط بود ؟!
می گه آره
می گم مطمئنی کلاس اولی
می گه آره
بعد با خودم گفتم این حامد چه مهندسی شود :-2-06-:
بهش سر مشق داده بود گفت از رو اینا دوباره بنویس
بعد حامد دانشمند گرفته لغتاشو از هم جدا کرده گفت بنویس
یه صحنه ای بود اصلا برگه اش :-2-06-:

لازم به ذرکه که حامد پسر دایی ما می باشید
کاردانی آی تی هم داره
الانم خدمت نامقدس تشریف داره :-2-16-:



سوال و جواباتون تو حلقم :-2-37-:



مین بعد نوشت
نمردیم ابو سعید ابوالخیرو هم زیارت کردیم :-2-06-:
خدایا شکرت :-2-06-:


این خاطره ی آرمین جرارد چرا زده تو جاده خاکی :-2-37-:



دو مین بعد نوشت
ما که حاجت روا شدیم
انشالله همه حاجاتشونو بگیرن از خدا :-2-40-:

feedback
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۳۲ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام خدا :-2-40-:
نهمین خاطره ی سال 1391 خورشیدی :
سلام خو :-2-31-: :
امروز ساعت 10:30 در دانشکده فنی چه گذشت؟! :-2-06-:
شرح ما وقع :-2-38-: :
4 تا پسر سمت کلاس طبقه همکف ؛
4 تا پسر تکیه داده به دیوار رو به روی انتظامات ؛
4 تا پسر تکیه به ستون کناری ؛
5 تا دختر داخل دستشویی بانوان ؛
4 تا دختر در حال عبور از اونور سالن به اینور سالن که ماها هستیم.
یکی از پسرها (بغل دستیم) با عجله به سمت تخته ی وایت بردی که بی استفاده کنار کلاس افتاده بود ، رفت و تخته را به صورت افقی به طوری که نصف در دستشویی معلوم باشد ، به در دستشویی بانوان تکیه داد. :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
جمیع پسرها زدن زیر خنده :-2-06-:
5 بانوی داخل دستشویی از آینده ی شومی که در انتظار آنهاست ، بی اطلاعند. :-2-06-:
1 دقیقه بعد رسیدن 4 دختری که داشتن به اینور سالن می اومدن و به محض اینکه دیدن تخته جلوی دستشویی بانوانه ، با این فکر که دستشویی خرابه راهشان را کج کردند و رفتند. :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
قیافه ماها اولش اینطوری :-65-::-65-::-65-:
به محض عبور دخترها اینطوری :-24-::-24-::-24-:
=====
2 مین بعد :
یکی از دخترها از دستشویی بیرون آمد. :-2-06-::-2-06-::-2-06-: چهره اش به این شکل درآمد :
:-2-19-:
ماها :-2-02-:
اون :-2-30-:
به هر جون کندنی بود رد شد. اسگل نیومد اقلاً تخته رو بده اونور. از روش پرید :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
4 نفر بعدی با هم خارج شدند و به زیبایی هرچه تمام تر ، نفر اول تخته را شوتید سینه دیوار :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
=====
2 مین بعد ؛
دو دختر وارد دستشویی شدند.
بعد از وارد شدن آنها ، دوستم رفت تخته رو به صورت قائم گذاشت جلوی در دستشویی :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
این یکی دیگه عملاً راهی برای فرار باقی نمیذاره. طرف سنگ کوب میکنه یحتمل :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آقا هرکی می اومد و می دید وضع اینطوریه دِ فرار :-2-06-: فکر میکردن دستشویی خرابه :-2-06-: این همه هم پسر دور اونجا جمع شدن ، هیچ کدوم جرئت نمیکردن بیان جلوتر اقلاً یه دستی به تخته بزنن. دیگه دیگه :-120-::-2-21-: دانشگاهه دیگه. اگه یه حرکت بزنی که ضایع بشی تا عمر داری جلوی بقیه تابلویی. مخصوصاً اگه تویی که ضایع میشی ، جلوی جنس مخالفات ضایع بشی. پسر باشی و جلوی دخترا ضایع بشی یا برعکس. خلاصه خیلی خیتی داره. :-2-06-::-2-06-::-2-06-: آدم بدجور خیت میشه. اینا هم بنده خداها تا میدیدن اینطوریه میذاشتن میرفتن.
حالا بشنوید از اون دو تایی که تو بودن ؛
تا خواستن از در بیان بیرون ، نفر اول چنان جیغی زد که سالن ترکید از خنده :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بابا یه تخته ست دیگه دور هم میزنیم. چیزی نشده که جیغ میزنی داد و هوار راه میندازی. عجبا!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
نفر دومی خیلی خونسرد تخته رو با پاش هل داد که تخته ی نگون بخت یه تیکه ش کج شد!! :-2-06-::-2-06-:
خانوما زور نمیزنن زور نمیزنن وقتی هم میزنن یه چیزی رو از ریشه نابود میکنن. :-2-06-::-2-06-:
اینا رفتن و استاد هم همزمان اومد و دیگه به سیرک عمرانی های دانشکده ادامه ندادیم. وگرنه فیلمی میشد تا آخرش :-2-06-:
===== ===== ===== ===== =====
داستان پنجممان را استارت زدیم. امیدوارم خوشتان بیاید. لینک نقدش هم هست. نقد کنید.
نقد نقد
نقد دوست دارم نقد
نقد کنید نقد
نقد نقد
:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
ما رفتیـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــم! :-2-43-:

ابو سعید ابوالخیر | 23 فروردین 91 | 19:32

دختربرف
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۵۲ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
خیلی وقته که اینجا سرنزدم شاید چون خاطره هام زیاد دوست داشتنی نبودواسه دوستان:-2-15-:
اما بازم اومدم چون خیلی دلم واسه اینجا پرمی کشید:-2-41-:
خاطره هام مث همیشه کلین .من جزییات رو نمی گم چون حوصلم نمی کشه
روزهای زندگیم در نبودکسی که باید باشه می گذره
کسی که سالهاست چشم به راهشم
کسی که هرشب صداش می کنم تاشاید دلش به رحم بیادو من از این همه
تنهایی در بیاره
یکی توی دلم می گه نه اون اومدنی نیست اگه بخواد بیاد حتما زودتر میومد
اما من با این همه امید دارم ...
دیگه هیچی بسه به هرحال منو ببخشید خیلی حوصله ندارم تمام وقایع رو بنویسم 2تارمان نیمه کاره هم دارم که اصلا حوصله ندارم ادامش بدم
همینجوری ولش کردم
دیگه خسته شدم از این رمان های عاشقانه تکراری که خوندم
چقدر همه چیزتکراریه قصه ها ...
عشق ها ...
دیگه نمی خونم توی هیچ کدومش ذره ای خلاقیت به چشم نمی خوره
همه چیزمون کلیشه ایه بابا یه قصه جدید
یه عشق جدید دیگه بسه
بچه ها خدافس من توپم پره حسابی:-2-35-:

دختر تنهای شب
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۵۶ بعد از ظهر
به نام خدایی که هر چه می کشم از دست اوست

یه روز گند بود امروز واسم . گند تر از روزای گند گذشته
روزی توام با اشک و حسرت و غصه به همراه طوفان هایی که کاملا منو به ریخت
اون از وضع امتحانم که گند زدم . ساناز امروز بهم زنگید گفت چیزی خوندی؟ بهش گفتم مگه امتحان داریم ؟
گفت تو چرا امسال اینطور شدی ؟
آره حق داشت این سوال رو بپرسه . معدل 19/88 پارسالم کجا و 14/64 امسالم کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم واسه خودم میسوزه . واسه من زیاده تحمل این همه سختی
x واسم پی ام گذاشته بود . گفت تو این مدت حتما خیلی بهت خوش گذشته که خبری از من نمیگیری !
منم گفتمش آره خیلی خوش میگذره . نمیدونی چقدر حال میده آدم بشینه یه گوشه ، زانوهاشو بغل بگیره ، خاطره هاشو مرور کنه و ذره ذره بمیره .

بریدم . دیگه واقعا بریدم ... فکر نمی کردم تا این بهش وابسته شم . همه چیم بود . با رفتنش همه چیزمو ازم گرفت . هیچکس نمیدونه چه حالی دارم الان
قرآنو میذارم رو قلبم و خدا رو قسم میدم به تمامی مقدسات که فقط منو خلاص کنه از این همه ........ !
فقط یه چیزی ازش میخوام . اینکه وقتی دفنم می کنن روحم اونجا باشه ببینه کیا اومدن خاکسپاریم .
همین . میخوام ببینم اونم اومده یا نه ؟ میخوام ببینم اونایی که ادعای رفاقت داشتن واقعا رفیقن یا نارفیق
خدایا منو ببر پیش خودت . باور کن دیگه نمیتونم تحمل کنم . تو که میگی بنده هاتو دوس داری. منم بندتم خب ! دوست داری برم جهنم ؟ نذار خودم ، خودمو بکشم . تو یه کاری کن .

#mahnaz#
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۲۱ بعد از ظهر
سلام

چرا من نمی تونم درست و حسابی خاطره سعیدو بخونم؟

چرا م.ن نمیاد خاطره بنویسه؟

یه سوال مهم دیگه که ذهنمو مشغول کرده اینه که ادمین خاطره ها رو می خونه ایا؟

عجب سوالی ها...

بگذریم..

امروز روز باحالی بود...

صبح که خودم رفتم یونی..اخه بیشتر اوقات بابا می بره..هر وقتم می گم خودم میرم کل خونواده میریزن سرم که نه

سر صبحه خلوته خوب نیست..

واقعا هم راس می گن..نمی دونم چرا با این که مثلا نمی خوام حاشیه دار شم کلا یکی باید توی خیابون بم گیر بد بده...

منم که استاد تپش قلب..دیگه دست و دلم می لرزه..

داشتم می گفتم...

دیگه رفتم یونی و دیدم اخی..طفلی دوستم نرفته سر کلاسو نشسته توی سالن..

عین این مظلوما...اخی...

دیگه رفتیم سر کلاس..مام با کلی مشقت تحقیق بردیم..دیدیم..ای به خشکی شانس.

استاد نیومد که...

حالا جالب اینجاست اموزش دانشگامون 10 دقیقه مونده به پایان وقت کلاس روی برد زد که کلاس استاد بیییییییب برگزار نمی شه...

یعنی اخر سوتی بودا...

آآآآآما....استاد کامپیوتر اومد...

و مهم تر این که یه حرفی بین بچه ها شده که میگم خدمتتون...
دیدم یکی از بچه ها گفت مهناز گفتم بله گفت پشت سرت غیبت کردیم..

گفت:گفتم استاد رو درگیر خودمون کنیم...اما یکی از بچه ها برداشته گفته که استاد بیشتر اطراف مهناز می گرده و هواش داره...

بعد گفت:مهناز هوامونو داشته باشی اخر ترم..

یعنی منو می گی شوک زده بودم...

استاد که می گفت من متاهلم...اینا چی می گن..
دوستم می گه استاد خواسته مجردیشو رو نکنه..حلقه ام که نداره...

خو درست..اما این که هوای منو داره اینا چطور فهمیدن که من نفهمیدم؟

امروز اصلا به استاد نگا نکردم...

خو که چی؟مگه استاد مجرد ندیده ام..اصن متاهل..به من چه..

دوستم یه نفرو دوست داره..جالب اینجاست که اون یه نفر به من نگا می کنه..

یعنی واقعا دوستم دوسش داره؟

چه باحال میشه ها...

ظهرم که از یونی بر می گشتم توی اتوبوس که یشستم یه خانومه زوم کرده بود بهم..منم اعصابم خورد شد بلند شدم..یهو دستم خورد توی سر یه خانوم بنده خدا

حالا از خانومه معذرت خواستما..چنان نگاه بدی بهم کرد که نگو..پشیمون شدم یه لحظه..

خو بابا عمدی که نبود..

فردا ریااضی داریم..وای استاد یه عالمه مسئله ریاضی گفته..نصفشو حل کردم نصفش خالیه..

حالا چیکار کنم؟

خدایا خودت کمک کن...

دوستتون دارم..برام دعا کنین..

Mina
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۲۸ بعد از ظهر
سرم به شدت درد میکنه ولی من سعی ندارم بهش توجه کنم و میخوام کارامو انجام بدم.لااقل تایپ فراخوانا رو تمومشون کنم!
عصر که اومدم مامان و خواهر نبودن، چند ساعتی رو تنهایی سر کردیم..بدم میاد از تنها بودن تو خونه!
خیلی حس ِبدی به آدم دست میده!
سرمو به دو سه سایت گرم کردم و بیخیال تنهایی شدم تا اینکه سرمو که بلند کردم صدای آیفون رو شنیدم:)

حرفای ِ یکی تو این دو روز بهم نشون داد، حتی اگه تو لیست ِ دوستای ِ هم نباشیم، بازم میتونیم دوست باشیم و به فکر حل کردن مشکل ِ همدیگه!

·•● samir ●•·
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۲۹ بعد از ظهر
چه تیره و سیاهن این روزهای غمگین من ! هیچی آرومم نمی کنه ، قبلنا لااقل گریه آرومم می کرد ، سبکم می کرد ، امروز دو ساعت بلند هم گریه کردم توفیری نداشت به حال بد من !

hohoo
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۱۹ بعد از ظهر
به نام همیشه یار

نور خورشید مستقیم میخورد تو چشام!
چشمامو به زور باز کردم!هنوز خستگی استخر دیشب تو تنم بود!با اینکه هنوز خوابم میومد ولی نمیشد دیگه خوابید!
ساعت نزدیکای هفت بود!دست و صورتمو شستم یه تخم مرغ مشتی زدم و نشستم سر درسم!امثلا قراره شاخ کنکور بشکنم !
یه لحظه چشم خورد به ساعت!باو!کی شد نه!از بس غرق تست شده بودم!مکان و زمان به کل یادم رفته بود!
ساعت ۱۰ باید استخر می بودم!
تو ۵ دقیقه آماده شدنم تموم شد!دو تا پیرهن کلا نداشتم یه مشکی با یه زرشکی شلوارمم یه کتان مشکی بود!
تو آینه به خودم یه نگاه کردم هر کی میدیدتم حتما فک میکرد میرم مجلس ختم!یکم ادا واسه خودم در آوردمو بعدش از خونه زدم بیرون!
تنگی کفشم خیلی پامو میزد(یه لحظه یاد جمله ای ک تو سایت داخل قسمت بیو گرافی نوشتم""تنگی کفشهایم پای جهان را میزند""افتادم یه زهر خند زدمو رفتم سمت ایستگاه تاکسیها با این کفشها پیاده نمیشد رفت تا استخر!تو تاکسی رادیو صحبتای نفرات برتر کنکور داشت میزاشت !پسره میگفت روزی ۱۱ تا ۱۲ ساعت میخوانده!خودمو باهش مقایسه کردم خودمو میکشتمم ۶ ساعت بیشتر روزی نمیتونستم بخوانم از ۴ شنبه تا جمعه که باید از ۱۰ صبح تا ۱۲شب میرفتم استخر به همراه سه شنبه از بعد مدرسه تا ۸شب تا بتونم پول کلاسای کنکورمو که به صدقی سری معلمام ک چسم یادمون نمیدن بدم!همینجوری تو توهمات ذهنم غرق بودم که صدای گوشیم بلند شد رضا مربی استخر بود که میگفت خودمو سریعتر برسونم از شانس ما مثل اینکه جلو تصادف شده بود تو ترافیک نیمه رونی گیر کرده بودیم یه کیلومتر با استخر بیشتر فاصله نداشتم همون وسط خیابان پول دادم به تاکسی پیاده شدم یارو یه دست تو جیبش کرد و گفت پول خورد ندارم گازشو گرفت ۵۰ متر رفت جلوتر امروز مثل اینکه فقط باید بدشانسی بیارم!خبر نداشت ک اون ۳۰۰ تومن واسه من چقد ارزش داره!
بقیه راهو تا استخر به هر زحمتی بود با اون کفشای تنگم دویدم!احساس میکردم از پاهام میخواد خون بیاد!
ساعت ۱۰/۵ رسیدم استخر به سپیده(منشی استخر)یه سلام دادمو !توسه سوت لباسامو درآوردمو رفتم سمت قسمت شنا!رضا داشت با بچه ها تمرین میکرد از دور بهش سلام کردم نشستم رو صندلی مخصوص غریق نجات تا ساعت ۱۰/۳۰ وقت داشتم من به بچه های کوچکتر به نوعی آماتور تمرین میدادم رضا به حرفه ای تر ها!
گوشیمو درمیارمو تو این فرصت یه سر میرم تو سایت تو تاکسی هم قبلش سر زده بودم!مثل اینکه برنده های مسابقه طنز اعلام کرده بودن یه پست تبریک به نفر اول دادمو از سایت اومدم بیرون!
بچه ها دیگه تقریبا همشون رسیده بودن میرم طرفشون همشون با هم میگن سلام مربی
جواب سلامشونو میدم و میگم :مربی من نیستمو با سر اشاره میکنم به رضا (این حرف با اینکه هر روز بهشون میگم ولی مثل اینکه تو کتشون نمیره بازم بهم میگن مربی)
طبق معمول اول یکم نرمششون میدم بعدم یه سری تمرینات سخت پازدن همیشه تو تمرین دادن سختگیر بودم یه جورایی سادیسمم با اینکار خالی میشد!
ساعت نزدیکای ۱۱/۳۰ بود کلاس دیگه آخراش بود یه نگاه به بچه ها میندازم همه شون از نفس افتاده بودن بجز یکی!
آرمین هنوز داشت تمرین میکرد بچه سخت کوشی بود!
رضا کلاسش تموم شده اومده بود پیشم
رضاـنظرت چیه آرمین بفرستیم واسه مسابقات
_ نمیدونم یه چند جلسه تمرین خصوصی نیاز داره
رضا _ با خانوادش صحبت میکنم
رضا یه دست به نشانه پایان کلاس زد !منم بعد از اینکه به بچه ها یه تمرین واسه سرد شدن عضلات دادم رفتم نشستم پا درسم تا ساعت ۳!
نهار همون استخر یه نوشابه با کیک زدم!تا ساعت ۳ درس داشتم میخوندم به صورت پراکنده هم تو سایت پست میدادم!
دوباره ساعت ۳ تا ۷ دو تا کلاس داشتم که شاگرداش یه خورده مایه دارتر بودن واسه اینکه بچه هاشون حرفه ای تر آموزش ببینن با گروه صبح که تعدادشون بیشتر بود نمیومدن!
از ساعت ۷ تا آخر شب کلاسی نداشتم فقط باید غریق ایست میکردم!
داشتم تو سایت چرخ میزدم که یه دفعه یکی داد زد کمک یه شیرجه زدم و پسره رو رساندمش کنار استخر ! بردمش کنار سطل بعد از اینکه حالش بهم خورد دوتا قرص دادم بهشو دوباره برگشتم محوطه شنا!
ای تف به این زندگی!مثل اینکه وقتی میخواستم پسر رو نجات بدم حواسم به گوشی نبوده به صورت بر عکس افتاده صفحش به فنا رفته!
به هر زحمتی بود گوشی رو باز میکنم صفحشو تا حدودی خشک با الکل ضدعفونی میکنم ولی کار از کار گذشته بود
خیلی تار شده بود!
بااین اتفاقی ک واسه گوشیم افتاد دیگه اشتهایی واسه شام خوردن ندارم!
با همون صفحه تار میام تو سایت خصوصی بچه ها که طبق معمول بیشترش در مورد اینه که چرا اسمتو نمیگی....جواب میدم! بعد ش شروع میکنم چرخ زدن تو سایت یه تا.پیک درمورد خاطره نویسی میبینم و به سرم میزنه بیام از این به بعد خاطراتمو بنویسم!
یه آهنگ از یاور با گوشیم میزارمو شروع میکنم نوشتن
پرسه در خاک غریب
پرسه ی بی انتهاست
هم گریز غربتم زادگاه من کجاست.....

###############
شرمنده اگه غلط املایی داره آخه ال سی دی تاره خوب نمی بینم

Star_69
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۳۴ بعد از ظهر
سلام ...
بعضی لحظه ها هست که دلت نمیخواد ثبتش کنی ...
دلت نمیخواد دوباره به یادش بیاری
دلت نمیخواد بهش فکر کنی
اما مثل خوره میفته به روحت ، گریه میکنی اما آروم نمیشی ...
داد میزنی بازم آروم نمیشی ...
میخوای همه رو از شر خودت راحت کنی اما بازم نمی تونی ... همیشه تا لحظه ی آخر میری اما بازم نمی تونی ... ولی بالاخره یه روز می تونی ... یه روز تا لحظه ی آخر میری و تمام ... به بعدش فکر نمیکنم ... بعدش مهم نیست ... مهم رهاییست ...
صدای فرهاد جای اینکه آرومم کنه بیشتر چشمام رو اشکی میکنه ...
کاش زندگی هر لحظه که دلت میخواست تموم میشه ...
کاش دل تنگی ها هم ته داشت ... کاش دل شکستگی ها هم ته داشت ...
کاش میتونستم مثل بقیه باشم ، نبخشم ... کینه به دل بگیرم و تلافی کنم ...
کلی کاش که به یکیش هم عمل نمیکنم ...
اینا نشون خوب بودن نیست ، نشون بی دست و پا بودنه ... بی دست و پام که نمی تونم گلیمم رو از آب بیرون بکشم ...
چرا هرچی حساب کتاب میکنم خوبی های زندگیم به بدی هام نمی ارزه ؟
شایدم من ناشکرم ! شایدم می ارزه و من نمی دونم ...
شب همگی بخیر ... :-118-:

asal_cheshmak
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۳۵ بعد از ظهر
سلام !
آقا جونمو بگیرین ولی شکلکامو نه :-2-30-: آخه بی شکلک که نمیشه خاطره نوشت!
دیشب مثلا زود رفتم بخوابم شد ساعت دوازده و نیم و طبق معمول بعد از یک دوره دعوای اس ام اسی! من نمیدونم چرا همه عادت دارن بدترین حالت رو از حرفای آدم برداشت کنن!
صبح زودم رفتیم قزوین ، اولین روز در سال جدید البته برای من! تکالیفمو ننوشته بودم نرفتم سرِ کلاس!
فرم تعهد مشروطی هم دوستام واسم پر کرده بودن ، منتظر جواب کمیسیونم :-2-15-: گرچه اصلا مهم نیست چی میشه!
بعد از ظهرم جونم بالا اومد تا کلاس تموم بشه! مثل مار از درد به خودم می پیچیدم :-2-15-:
همش فکر میکنم آیا روزی هست که من کلا درد نکشم ؟! حتی یک روز ؟!!! :-2-39-:
توی یونی هم یه دوستامو خیلی نصیحت کردم ! گرچه میدونم نرود میخ آهنین در سنگ!
دنیای عجیبیه ! هیچکس سر جای خودش نیست ! همه حسرت یکی دیگه رو میخورن ...
بعد از ظهرم نامزدش اس زد آمارشو ازم خواست ! خیلی التماسم کرد واقعیت رو بگم :-2-15-: اما یه طرف دوستمه و یه طرف وجدانم ! حق با وجدانه ، اما میدونم اونم بچه س ...
نمیدونم ...... حسابی گیج شدم ...
منم میونه رو گرفتم و فقط گفتم مراقبش باش! چی بگم ؟! بگم با یکی دیگه ... :-2-15-::-2-15-::-2-15-:
بعد از مدتها توی سایت با یکی حرف زدم ! در واقع کوری عصاکش ِ کور ِ دگر شد!!
بگذریم ...
خیلی سوال ِ بی جواب دارم ! اما مهمتر از همه آرزوی خلاصی از این دانشگاهِ لعنتیو دارم! با تمام ِ وجود از جو و فضاش متنفرم ... از کسایی که فقط ادعا دارن !!
فردا مامی و ددی میرن اصفهان، شاید تا شب برگردن !!

پ . ن : یه حرفایی رو به خودم گرفتم توی خاطرات دوستان! چون دقیقا منم در لفافه جوابشون رو قبلا داده بودم!
فقط یک جمله بگم 27 خرداد ینی حدود دو ماه دیگه ، سه سال ِ تمامه که اینجا بودم! قدیما هم مثل این یک سال اخیر تا این حد کمرنگ نبودم و توی تمام جریانات بودم!! تمام ِ غیرممکن ها و چیزایی که با عقل جور درنمیاد اتفاق افتاده توی این سایت! مقصر بچه ها نیستن ! مقصر اعتمادیه که ازشون سلب شده!!
پ . ن : جناب متفکر دیوانه ی قدیم :-2-27-: که اسمتونم نمیدونم خاطرتون خیلی قشنگ بود ... کاملا مفهومی می نویسین !! مثل سوالای امتحان حسابان ما که باید چندبار میخوندیم تا می فهمیدیم چی به چیه :-2-22-: اما واقعا قشنگ بود:-2-40-:
پ . ن : جای نیلو ، نادی، هیوای ... و ................... خالیه اینجا :-2-15-:
پ . ن : چه دخمل خوبیم ! شکلکام کمتر شدن! :-2-14-:

شبخوش :-2-41-:

از وقـ ـتـے کـهـ تـ ــو رفـ ـ ـتـے...
آیـــنـدهـ هـــیـ ـچ وقـت نــ ـیـامـ ـد کهـ هـ ـیـچ ...
گــذشتـ ـه همــــ هـیــچ وقـت نــگـ ـذشـتــــ ...

rosa
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر
به نام او !

بَهـــار ! ... حال و هوا واقعا بهاریه هـــاااا ! ( چشم بسته غیب گفتم :-2-06-: بهاره دیگه خنگول ! :-2-22-: ) ... بوی بهار نارنج دیوونه م میکنه . یاد خونه ی مامان بزرگ میوفتم ... باغچه ی بزرگ وسط حیاط ... درخت کُنار بزرگ وسط باغچه ، درختای نارنج دور تا دورش ... هوووووممممممممم مست کننده س ! :-2-29-:

http://www.safiresabzejahrom.com/wp-content/uploads/2011/09/baharnaranj.jpg

///////

حال و هوای آهنگ های شهیار قنبری رو دارم ولی هر چی میگردم توی سیستمم پیداشون نمیکنم :-2-30-:

آلبوم ری را رو از سهیل نفیسی رو پیدا کردم که با حال و هوام اصلا جور در نمیاد !

بالاخره آهنگ Aşk Yorgunu (http://www.4shared.com/mp3/uh81djLk/02ASk_Yorgunu.html) از Gökhan Özen رو گذاشتم :-2-41-: عاشق این آهنگــــــــم ! حیف که ترجمه ش رو پیدا نمیکنم :-2-30-:

اینم عکس خواننده :-2-16-:

http://c1112.hizliresim.com/s/j/14dxh.jpg

خودایا خودت میدونی !!! http://www.amfiteatar.org/forum/Smileys/default/blush200.gif:-2-06-:

رُزا . 23 فروردین ماه http://www.freesmile.ir/smiles/495019_flirtysmile4.gif

backstreet girl
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۴۴ بعد از ظهر
درد های من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

:-2-15-:

.:BahaR:.
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
خاطره چیز خوبیه :-2-41-:یعنی الان تنها جمله ای که از اعماق وجودم میاد بیرون همینه...
+امروز روز خوبی بود
+هنوزم تو شُکَم!
+خیلی از برگشتن یکی از بچه های سایت خوشحال شدم!
+سرم درد میکنه!!!
+حس نوشتنم نمیاد!!
+احساسات وجودم سیماش قاطی کرده!!!
+به یه نوع پوچیه خاص رسیدم!
*شده تا حالا فکر کنین وقتی میدونی فردا چی میگذره پس واسه چی فردا بیاد؟!
*انگار که توو یه چرخه ی زمان گیر کردم!
+پس کی فردا میاد؟
*چشام قرمز شده شدید!
****ای کاش!فقط ای کاش انقدر جرات توو وجودم بود که صاف تو چشاش نگاه میکردم و تمام چیزایی که در موردش میدونم و بهش میگفتم!تا انقدر ادعا نکنه...خیلی جالبه وقتی بهم خبرِ کار بعدیشو دادن خندم گرفت!خنده!!!!هنوزم واسم جای تعجبه که چطور وقتی صدای پشت خط رو شنیدم انچنان رو خودم تسلط داشتم!چرا بزرگترا تندیسی که ازشون ساختیم رو خودشون با دست خودشون خراب میکنن!!!ولی نه به خودم قول دادم که یه روز مونده به مرگش بهش بگم و بعدش کیلومترها ازش دور شم تا هیچ وقت فرصت طلب بخشش پیدا نکنه!
*خدایاااااااا چرا بنده هات روی سیاهشون رو نمیبینن و فکر میکنن ما اونقدر ساده دل هستیم که نمیفهمیم اینی که پیش ماست فقط یه نقابه؟!چرا نمیفهمن ما هم دست پرورده ی خودشونیم؟!
*خدایا دلم واسه فرشته ای که بین ما فرستادی میسوزه!خیلی!شاید انگیزم واسه کارهای ایندم همین فرشته ی ساده دل منه
+چقدر کلمه ی ساده دل واسم سنگینه!اونقدر سنگین که اشکام داره میریزه
+تو عمرم انقدر از وجودم ناراضی نبودم!اگه ما ها نبودیم شاید خیلی وقت بود که این فرشته پر پروازشو باز کرده بود
*یعنی الان این نوشته ها رو خدا میخونه؟!
*خدایا مصلحت و حکمتت خیلی واسه من سنگینه نمیشه سبکترش کنی؟!

-نازلی-
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
ما امروز روز متفاوتی رو تو دانشگاه داشتیم. راستش تصمیم گرفتم یه ذره رو ظاهرم تجدید نظر کنم. نمی دونم تا چقدرش رو پایه هستم؟؟؟ فعلا دارم فکر می کنم. ولی بدجور وسوسه شدم....
این روزا، روزای بهاریه قشنگیه. اونم دانشگاه ما. اونم تک تک جاهای محوطه فنی که برام پر از خاطره های درس خوندن با با بچه ها است...
واقعا دست مینا درد نکنه، این تاپیکه رو گذاشته بود رفتم دیدم...نمی دونم باید واکنشم چی باشه..فقط یه چیزی رفته تو ذهنم، کاش وقتی یی می اومد خواستگاری، این پست اول تاپیک رو می ذاشتن جلوش، یا خود تاپیک رو، می گفتن نظرت رو بده، اگه کسی واکنش نشون داد، جوابش رو هم می ده...مثال می زنما...شخصیت آدما با یه تاپیک و چهارتا پست به راحتی دیده می شه...خط فکرشون...
یه استاد داشتیم...هرجا هست خوشبخت و سالم باشه ایشالا....همیشه می گفت از دین و سیاست تو جمع حرف نزنید...نذارید با چهار کلمه حرف کل شخصیت شما رو همه بشناسن...
چقدر خوبه همه چیز رو رو نکردن...گاهی باید دست رو تو رفت و رو بازی نکرد...

سرتق
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
به نام نامی او...

سیلام بر همه :-2-25-:
خوبین آیا؟
ما دیروز 5.30صفح رسیدیم تیرون :-2-31-: دیدیم تاریکه همچین با ارامش رفتیم داخل سالن ترمینال :-2-08-:بهد رفتیم اونجا (سرویس بهداشتی:-2-35-:) صرفا جهت وقت کُشی :-2-37-: هی مخنعه رو برداشتیم موهامون رو باز نومودیم دوفاره بستیم بهد دوفاره تکرار نومودیم ، 2دخیخه هم نگذشت ، حالا هر وخت عجله دارم این مخنعه بازیش میگیره رو سر خوف نمیمونه :-2-28-:
بهد رفتیم یه صندلی خالی پیدا نوموده و نشستمان نومودیم تا 6.15بهد برفتیم به سوی دانشگاه ، نزدیکای 8 رسیدیم و پیش به سوی نمازخونه ، شکرخدا خلوت بود ماهم بسی لالا داشتیم چون اصلا تو راه لالا نشدیم :-2-31-:
تا 11 هی خوافیدیم هی بشه ها سر و صدا نومودن بیدار شدیم :-2-09-:
بسی گرم بود. پا شدیم بریم بیرون که ملت یادشون افتاد کولر روشن بنومایند ، ما پختیم ،اینا تازه یادشون افتاد :-119-:
بهد رفتیم تیرون شمال و بدیو بدیو به کلاس رسوندیم خودمان را ، بدیدیم دوز جون اومده :-2-16-:
کلی از خودمون ذوق و قربون صدقه در کردیم تا استاد تشریف بیاورد
همون اول حضور غیوب بفرمود و بالاخره چومشش به جمال نازنین ما روشن بشد :-2-27-:
فرمودن شوما تا حالا نیومدی سر کلاس، نه؟
مایم بگفتیم نه http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_066.gif
وای استاد به این تنبلی ندیده بودیم بوخودا ، تمرین جلسه قبل رو هی ازش میپرسیدن حال نداشت حلش کنه، همه ش توضیح میداد.
کم مونده بود بهش بوگوییم خو بابا جان حلش کن کلکش رو بکن دیه ، اینجور که داری توضیح میدی بیشتر خسته میشی که :-2-06-:
کلی درس داد، همه ش هم باید همه مولکولها رو تجسم مینومودیم ، همه ملت مودونستن عوامل تقارنی چی هست، گیر تجسم فضایی بودن. مایم نومودونستیم عوامل تقارنی چی هستن ولی به راحتی مولکول رو بصورت فضایی تجسم مینومودیم :-2-06-:
بوخودا نخبه ایم ما ، جدی موگوییم ، تجسم بهضی از این مولکولای کوفتی در به در بسی سخت موباشد خو :-2-43-:
2 هفته دیه هم امتی داریم و ما یادمون رفت جزوه ی دوز جون رو کپی کنیم :-2-37-:
آخر کیلاس هم رفتیم رو مخ استاد کار نومودیم ف استاد چنان متاثر شد که کم مونده بود بگه برا امتحان هم نوموخواد بیای :-2-06-:
خداییش بسی آدم با انصافی بود، درک نومود که چقــــــــــــــــــــدر ستمه آدم به خاطر 1کیلاس این همه راه رو بره :-2-30-:
بهدش برفتیم حسین خودشیفته جانمان را ببینیم :-2-16-:
از ایستگاه مترو حقانی برفتیم بیرون از هرکی آدرس میپرسیدیم موگفت همینجاست :-2-37-:
خو اون خودشیفته گفته بود که 4 دخیخه راهه!
مایم از هوش خود استفاده نوموده چند تا پله رو رفتیم بالا دیدیم پارکینگه :-2-37-: ولی ما به راه خود ادامه دادیم و به پارک برسیدیم :-2-16-:
به خودشیفته جان زنگ زدیم که بوگوییم مشخصات و نشونی خودش را به ما بوگوید که جفاب نداد بوشورررررررررررر :-2-42-:
بهد دوفاره داشتیم میگرفتیمش که دیدیم یک نفر داره از روبرو موآید و بسی خودشیفته به نظر مورسد :-2-06-:
با خودمان گفتیم این شاید خودشیفته خودمان باشد، پشت سرش راه بیفتادیم که دیدیم دارد زنگ میزند ، مایم جفاب ندادیم و رفتیم پشت سرش وایسادیم و با جزوه! و فرم پروپزالمان که در دستان مبارکمان لوله شده بود زدیم رو شونه ش و وقتی بربگشت گفتیم پخخخخخخخخخ:-2-16-:
قبلش بشه ژون گفته بود موخواهد ما رو پخخخخخخ کند که بترسیم :-2-42-:
دیدی بشه ژون؟ ما شوما رو ریز میبینیم :-2-42-:
کلی تو پارک قدم بزدیم ، بهد رفتیم کافی شاپ، ما گفتیم ذرت دوز داریم و ذرت خوردیم که بسی بد مزه بود :-2-31-:ما هوچ وقت ، به هوچچچ ذرتی نگفته بودیم بد مزه ، ولی این واخعا بدمزه بود
حسین جانمان دلش رانی هم موخواست ، ما گفتیم نوموخوایم ، خودش هم نخورد ، بهدش هم ما یادمون رفت و کلی وجدان درد گرفتیم که بشه ژون چیرا رانی نخورد :-2-41-: البته بهدش وجدان دردمون خوف شد چون خودش گفت روزی چند تا رانی موخوره !!! :-119-:
بهد بازم رفتیم دور زدیم ، کلی حرف زدیم ، البته همه ش ما حرف زدیم :-2-35-:
این خود شیفته هم همه ش ما رو موبرد کوهنوردی :-119-:
خو شوما ندیدی ما کفشمون چقدر پاشنه داشت؟:-119-:
بهد یه نیمکت پیدا نوموده و نشستمان نومودیم، البته ما کاغذ پاره های توی دستمان را گذاشتیم روش نشستیم :-2-35-: آخرش هم که داشتیم میرفتیم اگر خوشیفته جان یادآوری ننموده بود موگذاشتیم همونجا بومونه، یادمون رفته بود خو :-2-27-:
وایییییییییییییی خودشیفته جانمان به ما فیلم گرگ و میش را بداد ، ما قسمت آخر رو ندیده بودیم :-2-16-:
اخا ما هی بگفتیم بسی بدشانسیم این داداش حسین جانمان هی بگفت نه خوش شانسی، آخرش بگفت خوش شانسی که آجی ما موباشی دیه :-2-37-:
ما پی بردیم که داداشمان خودِ خودِ خودشیفته موباشد :-2-37-:
بهد هم هرچی باهاش چونه زدیم باز کار خودش رو نومود و با ما تا ترمینال بیامد :-2-40-:
گفتن تا 8.45 اتوفوس ندارن :-2-41-: داداشی موخواست بمونه تا اون موقع که بهش اخم نومودیم :-2-35-: و گفتیم برو دیرت موشود، خسته هم موباشی
8.30 آخاهه ما رو صدا نومود ، مایم با آرامش دنبالش راه بیفتادیم ،اتوفوس رو نشونمون داد و بگفت نگی 7000تومن دادیا ، اول تهجب نومودیم بهد دیدیم VIP :-2-20-:
فرک کنین پول بلیط اصلا 7500موباشد بهد ما همه ش 7000میدهیم :-2-27-: خو هرهفته میریم و میایم همه ش هم از همون تعاونی بلیط میگیریم ، حالا بلیط VIPچقدره؟ 12000
ما چقدر دادیم؟ 7000 :-2-27-:
کفشمان را دربیاوردیم و کلی برای خودمان کیف نومودیم :-2-35-:
3صبح هم برسیدیم به خونه :-2-31-:
با بدبختی لالا شدیم ، نومودونیم ساعت چند بود که سر و صدا شنیدیم ، دوزتان اومده بودن که با هانی برن آموزشگاه، امتحان فنی داشتن
شقایق همه ش موگفت آرومتر سونی بیدار شه ما رو موکوشه ها
هانی یه سوال پرسید درباره روغن موتور و اینا، شقایق خیلی جدی گفت من در جریان نیستم، مجید (شوهرش) این کارها رو انجام میده ، اخا ما تو تختمون منفجر شدیم از خنده ، خو اینا اصلا ماشین ندارن :-2-06-: انقدر هم جدیه که نگو!
یه دفعه دید من رو تختم نشستم ، سریع برگشت سمتم ، دخیخا شکل این گردالیه خم و راست میشد http://s2.picofile.com/file/7116788381/nerv_67_.gif تند و تند هم میگفت: ببخشید، عفو کنید ، غلط کردیم ، تقصیر این فرشته بود :-2-06-:
من که دیگه غش کرده بودم از خنده :-2-06-:
پاشدم از اتاق بیام بیرون ، به بقیه میگه : وای ، سنگر بگیرین، اومد :-2-06-:
آخه یه دفعه این بوشورررر اومد خونه ما من خواف بودم ، نومودونستم اینم هست، با بدبختی لالا شده بودم، بسکه مادری و هانی سر و صدا کرده بودن و بلند بلند حرف زده بودن ، از در اتاق بیرون نیومده شاکی داد و فریاد کردم که ما آسایش نداریم و ... :-2-35-:
امروز هم فرک کرد مثل اون دفعه م، میگفت :آخه دفعه پیش پاچه هانی رو گرفت، گفتم امروزم میاد پاچه هانی رو میگیره تموم که شد پاچه منم میگیره :-2-06-: کلا بوشوررررره

پ.ن ها :

+ هنوز نزدی کههه http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif خو بوشورررر شوما نگفتی از تک زدن بدت مویاد؟ :-119-: اس دادیم که
+ اون شکلات سرتخ آب شده بوت در جیب مبارکمان ما چند بار به شوما گفتیم بخورش؟ نگفتیم بازمانده از کیت کت هاییه که سینا جانمان خریده؟ چیرا نخوردیش و گذاشتی آف بشه ؟ :-119-:
+ یعنی آجی عاشق این سلیقتم:-2-06-: ما عااااااااااشخ اون کتافاییم بوخودا :-2-06-:
+ هستی جانم!
مودونیم الان نیستی :-2-15-:
ما یه جایی خوندیم " معجزه برای قلبی که به آن ایمان دارد اتفاق می افتد "
اتفاق می افته و شوما برمیگردی پیش ما :-2-41-:
اونوخت باید همه ی خاطره های ماها رو بوخونیا، ازت سوال میپرسما، گفته باشم :-2-26-:
عااااشششختم اجی :-2-40-:
+ زهرا مترویی ما شوما رو بسی دوز داریم دکی، کوجا رفتی؟ :-2-40-:
+ نولو دیدی بالاخره خاطره در نومودیم؟ :-2-40-:
+ بچه ها بیاین با هم دوست باشیم :-2-37-:
+اگه گردالی زردای پستمون از نظر شوما زیاده، لفطا نیاین به ما هشـــــــدار بذین خودتون پست رو حذف کنین، چون ما نوموتونیم خاطره بدون گردالی رو تحمل بنماییم ، تمام تلاشمون رو هم نومودیم کم باشن.تا حالا هم به خاطر همین خاطره در ننمودیم :-2-37-:

ما رقتیم که بریم :-2-25-:

1391/1/23

بهدا نوشت:
هانی بهترین راننده ی دنیا :-2-16-:
:-2-06-: آجول کلا نبوغ و استهداد و هوش و ذکاوت در خون ما جاری موباشد :-2-06-: زودی گواهینامه بگیر باید با هم در رالی پاریس_ داکا شرکت بنوماییم :-2-06-:

ozil_m
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
♥♥♥♥ بنـــــــــام حق ♥♥♥♥
♥♥♥♥ ازدرد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست !!♥♥♥♥
♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥




سلام . خوبید ؟ خوش هستید ؟
ای مرسی منم خوبم..شکر...سلام دارم خدمتتون http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard19.gif

ما دیشف ساعت سه بخوابیدیم...
منتظر بوتیم که سرتخ بهمون بزنگه بگه رسیدیم...خلاصه مایم از بس خسته بودیم همینجور اشک از چیشمانمان می آمد و ز نمی زد این سرتخخیییی:-2-09-:
خلاصه تا 2 و جهل بیدار گذاشتیم خودمونو ...بعد دو و 50 دقییقه یهو خوابیدیم...
بعداز از بس این گرممان بود ساعت 6 از خواب پریدیم ودیدیم یونی هم باید بریم...بخووخدا اعصابمان به معنای کلمه خورد بشد..دوست داشتیم بخوابیم...ولی درسای مهمی داشتیم و مجبور بودیم برییممم کلاس...
خو فقط سه ساعت خفته بودیم...
چشمانمان که اصلا باز نمیشد تااا بزور بیدارمان کردن:-2-09-:
بعد دیدیم اس داده میگه رسیدیم پسری !!!!
مایم با چشمای بسته نوشتیم خداروشکر.بای
نمیدونیم اینو نوشتیم یا نه آخه جایی نمی دیدیدیم...
با هزار درد سر بلند شدبم رفتیم یونی...
حالا ما دلمان صبحانه خواست ولی رزرف نداشتیم...
باز اعصافمان خورد شد !!
دقیقا مثل سرتخ بد شانس بودیم:-2-39-:
بعد گفتیم اشکال نداره آزاد میخوریم...
رفتیم رسیدیم به سلف. رفتیم داخل و کارتمون رو زدیم ...
رفتیم نون رو برداریم و بریم گفت اییییست !!!!! دستا بالا:-119-: امروز غذا آزاد نمیدن:-119-:
ما هم دلمان شکست و نون رو گذاشتیم سر جاش.:-2-39-:
و رفتیم در کلاس خودمان تهنا نشستیم خوابیدیم تا استاد بیاد...استادم که ماشاا... 45 دقیقه دیر اومد...
از این جا هم شانس نیوردیم:-2-39-:
ناهارم رزرف نداشتیم...باز اینم شد بدشانسی بعدی:-2-39-:
رفتیم رانی خوردیم !! سررررتخ رفتیم رانی خوردیم ! راااانی !! راااااااانی ! ر ا ن ی !! تمرین کن !! راااانی ×!!:-2-30-:
بعدش تا چهار کیلاس بودیم و بعدش تمام شد کیلاسایمان...
اومدیم خوافگاه...
دیدیم شام هم رزرف نداریم..:-2-39-: باز دوباره بد شانسی:-2-39-:
بدشانسی های این سرتخخخخخ به ما هم اثر کرد زودی:-2-09-:
هیچی دیه ساعت 10 و نیم شب رفتیم یه ساندویچ بخوردیم مثل همیشه:-2-30-:
یه خورده خوراکی هم واسه نیمه شب شرعی خریدیم داریم میل بکنیم...
http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard19.gif
♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥
خو بوشورررر شوما نگفتی از تک زدن بدت مویاد؟ :-119-: اس دادیم که گوذاشتید ما بخوافیم بهد اس دادید خوو:-2-33-:
ما چند بار به شوما گفتیم بخورش؟ نگفتیم بازمانده از کیت کت هاییه که سینا جانمان خریده؟ چیرا نخوردیش و گذاشتی آف بشه ؟ :-119-:خو آخه شوما که میدونید ما خیلی چیز میز نمیخوریم...کلا زیاد شیکمو نیستیم مثل بووووووق:-2-06-:

♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥
پ.ن :
هستی جونم در حال دعا کردنیم.....
هانی دلت جیزز حالا که اینحوره خیلی هم ذرت چسبید!!
ساااانی
سامان ناز ما آمدیم...
♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥ ♥♥♥♥
حسین خودشیفته
شب خوش
:-118-:

شبنم
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۲۰ قبل از ظهر
بامداد پنج شنبه

چشمام خیلی خسته ان. همی جوری هی ازشون اشک میاد . کلی هم کار دارم فکر کنم بیخیالشون شم برم بخوابم. :-2-39-:

امروز اولین برگه مرخصی مو به خاطر تاخیرای صبحم نوشتم. یه روز از مرخصیام پرید :-2-39-:

امروز قدیمیترین دوستم زنگ زده بود :-2-16-: رفته تو فیس.بوک یکی از دوستان اکیپ خیلی قدیمیمون رو پیدا کرده منو چون عکسم رو مشخصاتم نبوده پیدا نکرده. قرار شد منم برم با هم یه گروه بزنیم پشت کنکوری های 79 :-2-22-::-2-22-::-2-22-:

چقدر یاد خاطرات کردیم و خندیدیم. خنده با بغض.

چقدر دوست دارم دوباره فقط برای یه بار دور هم جمع شیم. با حمیده میگفتیم احتمالا بچه سجاد مثل خودش نابغه شده :-2-22-: یادش بخیر بچگیا :-2-15-:چقدر همه چی ساده و قابل حل بود کاش تو همون دوران می موندیم و بزرگ نمیشدیم. انقدر ساده از کنار هم گذشتیم که الان دوباره به هم رسیدنمون یه رویاست :-2-39-:

امروز ظهری رفتیم خانواده نادی و رها بودن . فائزه هم بود. خوب بود :-2-38-:

عصری خوب نبود :-2-39-:

شب خوب بود :-2-39-:

الان خستگیه :-2-39-:

زندگیامون شده قمر در عقرباااا

بازم شکر خدا به خاطر سلامتی خودمون و خانواده مون :-2-40-:

======

پستهای بعضی از دوستان ویرایش شد.

دوستان عزیز اینجا تاپیک خاطره نویسیه هر کسی که دوست داشته باشه خاطره مینویسه و هر کی علاقه نداشته باشه نه

هر بخشی قانون خودش رو داره اینجا هم قوانین خودش رو داره. کسی هم عقده ای و ناراحت ! نیست که بخواد بیخود به کسی گیر بده. نهایتا خاطره ای رو که دوست نداریم نمیخونیم تمام. ولی قوانین به جای خودشون هستن

لطفا امضاهاتون رو طبق این تاپیک که توی امضامه ویرایش کنید. ماها دوستیم من دستم به ویرایش امضاهاتون تا حد امکان نمیره ولی خب قانون برای همه یکسانه. رعایت کنید لطفا

در مورد هستی ، من از ته دل آرزو میکنم قضیه دروغ باشه چون دوست ندارم یه دختر جوون توی اون شرایط باشه. اگر قضیه راسته واقعا براش سعه ی صدر و سلامتی آرزو میکنم . متاسفم که کاری از دستم بر نمیاد :-2-39-:

در مورد شرایطی هم که توی تاپیک ایجاد شده حرف من هم حرف عسله. متاسفانه گاهی شبیه بودن وقایع مارو مشکوک میکنه به صحتشون . یه سری چیزا تو نودهشتیا چندین بار تکرار شده . به دوستاتون حق بدید

لطفا در این مورد بحث فردی رو همین جا تموم کنید و اگر حرف خاصی با شخص خاصی دارید به هم خصوصی بزنید چون ما پستها رو منبعد ویرایش میکنیم . امیدواریم کسی ناراحت نشه. روی صحبتم با همه است .

شبتون بخیر :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

زهرا ، این نیز بگذرد :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

عسل اسم اون آکولاد خالی :-2-22-: مسعوده :-2-27-:

fatima.h
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۰۷ قبل از ظهر
به نام خدای خوبم
امروز قصد کردیم در ادامه طرح پس دادن بازدید های عید به کرج برویم...(دقت کنید هنوز ادامه داره.:-2-28-:..)
من و مامی...
بلــــــــــــــــه...10 کیلومتری کرج بودیم که آه از نهادمان بلند شد:-2-39-:...آمپر آب به H رسید :-2-35-:...
با سلام و صلوات تا داخل شهر رفتیم
موقع برگشت دیگه روشن نشد...:-2-30-:
یه آقایی اومد ماشین رو هل داد ....بعدشم یه چیزی به من گفت که مستقیم رفتم تو زمین:-2-14-:...
مجبور شدیم پیاده بریم خونه اقوام...
تو راه یه ماشین نامردی با سرعت از چاله آب رد شد.... تمام وجود من و مامان آب و گل شد:-2-30-:....
با تمام وجود بد و بیراه گفتم....:-2-33-:
هی:-2-39-: .... با کلی بدبختی و تعویض تسمه دینام ...برگشتیم...
مامی هم فردا در یک اقدام یهویی میره قم:-2-37-:
1:03 بامداد 24 فروردین
f.h

.arsana.
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۰۶ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:
خوبین خوب باشین
خوبم نیستین خوب بشین

از ساعت 3 نصفه شب یا صبح بیدارم:-2-42-: چون دیروز ساعت 5 از مدرسه رسیدم مثل جنازه افتادم روی تخت و به مقدار زیادی کپه مرگمو گذاشتم
یادمه فقط 9 و ربع مادر بیدارم کرد گفت پاشو چقدر میخوابی ؟منم گیج گفتم:ها ساعت چنده؟
مادر گفت:9 و ربع .منم گفتم:9 و ربع.9 و ربع...بعد گیج خواب به مامان گفتم:یعنی چی؟
مادر گفت:نخواب .منم دوباره سرم رفت روی بالشت و گفتم:باشه :-2-43-:بعد مثل اینکه خوابیدم:-2-31-:
برنامه خواب و بیداریم ریخت به هم:-2-30-::-2-35-:

دیروز مادر داشت به هلنا املا میگفت. وسط جملات متفکرانه اش گفت:هلیا...(منم داشتم دینی میخوندم یهو اسممو که شنیدم گوش وایستادم ببینم مادر داره در موردم چی میگه هلنا بنویسه) برای کنکور (:-2-42-:) نباید یک ثانیه را (بعد اینجا یهو پدر وارد ماجرا شد و همراه با مادر داد زدن)از دست بدهد:-2-27-:
حالا من اینور تو اتاق مرده بودم از خنده:-2-06-:
این مادر ما انقدر تو جملات دیکته ی هلنا شرح حال خونواده رو گفت که فکر کنم این معلم بخوانیم بنویسیمش کلا زندگینامه ی خونوادگیمونو میدونه:-2-27-:

خب دیگه خاطره هم جیره بندی شده :-2-43-: من برم بخوابم یا حداقل لپ تاپو جمع کنم یهو شانسمون زد مادر از خواب بیدار شد:-2-27-:اونوقت خر بیار باقالی بار کن:-2-22-:

خدا حافظ شما:-2-25-:

solma
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۲۹ قبل از ظهر
سلام به همگی :-2-40-:

دیروز داشتیم با خواهرشوهر ها (دختر خاله ها) در مورد آب نیسان حرف میزدیم،:-2-37-:
(آب نیسان یعنی بارونی که از بیست و سوم فروردین تا یک ماه که ماه نیسان رومی هست میاد و در روایات خواص بسیار زیادی ازش اومده توی مفاتیح هم کلش رو نوشته)
بله دختر خالم داشت میگفت که آب نیسان بسیاری از رذیلت های اخلاقی رو هم از بین میبره. اون یکی دختر خالم خیلی با هم شوخی داریم خیلی هم سر به سرمون میذاره؛ بهش میگم ببین برای تو داره میگه ها حتما آب بارون بگیر بخور:-2-27-:
اومد و زد تو سرم میگه خودت بخور . این کارو که کرد بهش گفتم تو کارت از خوردن گذشته باید 3 روز کامل زیر بارون واستی تا کل وجودت از رذیلت خالی بشه:-2-06-:
داشتیم با اون یکی دختر خالم ظرف میشستیم که اونم یه تیکه بهم پروند به اونم گفتم چون تو خیلی رذیلت نداری 2 روز هم که بری زیر بارون برات کافیه:-2-06-:
ولی جدای از شوخی آب نیسان رو ما که حال نداریم دعاهاش رو بخونیم و همینجوری به نیت شفا میخوریم ولی دعاهاش زیاد هم نیستن توی این فصل هم که بارون زیاد میاد بگیرید و بخونید و بخورید بسیار نافع است:-2-35-:

خداحافظ:-118-:

hamid_diablo
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
سلام

بازم پنج شنبه اومد.من خیلی پنج شنبه هارو دوست دارم.یه لذت خاصی داره.مخصوصا دوران مدرسه که عاشقش یودم.به خودم میگفتم از ظهر پنج شنبه آزادی تا فردا شبش :-2-06-:

صبح که از خواب پاشودم بابام گفت که برو بیمه و یه برگه برای بیمه اجتماعی بگیر و زودی بیا خونه.منم که حوصله نداشتم گفتم امروز کار دارم و باید یکی از پروژه هایی که استادمون گفته رو تمومش کنم و تحویلش بدم.الان هم که دارم اینارو مینویسم بنده خدا فکر میکنه بدجوری به پروژم چسبیدم

phenomenal girl
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۲۰ قبل از ظهر
امروز اصلا روز خوبي نيوده تا اينجا...
حالم حسابي گرفته اس...
طبق معمول هر روز با مشكلات هميشگي از خواب بيدار شدم... داشتم به اين موضوع فكر ميكردم كه زندگيم چه قدر مزخرف شده...
اومدم نت... با پسورد يه دوست البته...
رفتم پيغاماشو نگاه كنم حالم بدتر شد...
ديگه اتفاق ديگه اي تا اين ساعت برام نيفتاده...
كاش بيقه روزم اين شكلي نباشه...

سمن ناز
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۳۶ قبل از ظهر
دیروز از طرف مدرسه رفتیم برج میلاد
اونجا بود که فهمیدم دنیا چقدر کوچیکه و ادم ها کوچکتر از اونی هستن که فکر می کنی
امروز بعد مدت ها فقط واسه خاطر تو نوشتم کسی که از اعماق قلبم دوستت دارم و حاضرم جونمو برات بدم مهدی جان بد جوری دلم هواتو کرده
تجسم کن زمانی را ...
که با ابریشمین نقش خیالت
صُفه ی ایوان قلبم را
به دستان نیایش فرش می کردم

تجسم کن زمانی را ...
که با بال و پر سیمرغ گونِ نام تو هردم
تمام هستی ناقابلم را من
نثار عرش می کردم

تجسم کن زمانی را ...
که با جاروب مژگانم
تمام گردهای دوری از یاد عزیزت را
زجان خسته ام رُفتم

تجسم کن زمانی را ...
که با آئینه های انتظار تو
تمام پرده های شام غیبت را
به خورشید ظهورت ، نقش می کردم
یا مهدی ادرکنی
تا درودی دیگر بدرود

پاسارگاد
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۲۷ بعد از ظهر
سلام به همگی

الان چند روزه صبحا با صدای گنجیشکا بیدار میشم امروزم بلااستثنا اینجوری بود . خیلی جالبه رفتن توی دودکش بخاری لونه ساختن و تخم گذاشتن و الانم که بچه هاشون سر از تخم در اورده یه دم جیک میزنن . همین الانم که دارم تایپ میکنم صدای جیک جیکشون بلند شده که مامانشون براشون غذا اورده . با تموم این خوبیا یه روزایی ام هست کلی خسته ای و صداشون اذیت میکنه ولی به هر حال اینا هم حق زندگی دارن دیگه

دختر برادرم داره دندون اسیاب در میاره از اون طرفم سرما خورده خیلی بدعنق و نق نقو شده از اون طرفم فقط به من گیر میده که باید فقط شخص خودم ببرمش توی باغمون . راضی نمیشه با هیشکی بره :-2-39-: حالا اگه اونجا ارومم بگیره دردی نیس مرتب منو صدا میزنه و جیغ میزنه یا میخوره زمین صدای گریه اش خونه رو برمیداره . روی زمین صاف نمیتونه خوب راه بره حالا برام باغ نوردیش گرفته تا میخوام به درختا و گلا هم اب بدم شیلنگ ابو میگیره سر تا کله شو خیس میکنه :-2-43-:

دارم ترانه گلپا رو گوش میدم چقدر قشنگه به خصوص اون تیکه ای که وسط ترانه ویلون میزنه قلب ادمو زیر و رو میکنه . این سبک ویلون زدنو خیلی خیلی دوس دارم نمیدونم چرا ولی روحمو صاف و ساده میکنه ناخواداگاه یه تشبیه ای میاد توی ذهنم که حالا حرفام رنگ شاعرانه مآبی نگیره نمیگم
نمیدونم نوازنده اش کیه شاید تجویدی یا یاحقی یا کسی دیگه ای به هر حال هر کسی باشه خدا روحشو شاد کنه به خصوص که امروز پنج شنبه اس تموم امواتو یاد کنیم


ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن

من خسته ایامم ساقی تو آرامم کن

گمگشته ای در خویشم ساقی تو پیدایم کن

با ساغر شیدایی سرمست و شیدایم کن

در سینه پنهان کردم فریاد آوازم را

محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را

من مرغ خوش آواز این شهرم می دانم می دانی

کز رنج این خاموشی می گریم در خلوت پنهانی

از جان ما چه خواهی ای دست بیرحم زمونه

تا کی به تیر ناحق می گیری قلب ما نشونه

در سینه پنهان کردم فریاد آوازم را

محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را

ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن

من خسته ایامم ساقی تو آرامم کن

گمگشته ای در خویشم ساقی تو پیدایم کن

با ساغر شیدایی سرمست و شیدایم کن

سرمست و شیدایم کن

Mina
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۳۶ بعد از ظهر
اگه فاطی کوله مو نکشیده بود عقب...رفته بودم زیر کامیون:)
از بس حواس ِ من سر جاشه..الان به جای ِاین مینا..یه مینای ِ له شده در خدمت بیمارستان بود:)
داشتم جواب اس ِ یکی از بچه ها رو میدادم..حواسم نبود...یهو کشیده شدم عقب و یه کامیون با سرعت از جلوم رد شد!
فاطی تا برسیم داروخونه فقط غر زد صد دفعه بهت گفتم سرتو از گوشی بیار بالا، ببین تو دور و اطرافت چه خبره:)
منم فقط یه لبخند گشاد رو لبم بود:))
چی میشد اگه من له میشدم:)
یعنی می رفتم تو کما؟!
چه خوب:))

خُل شدم رفت!
دندونم درد میکنه...تا ته توش خالی شده! من تا حالا دندون پزشکی نرفتم:( چه کنم..خوشم نمیاد:(

استاده رو تو کلاس قال گذاشتم رفتم واسه خودم تو سایت نشستم هی فایل دانلود کردم:) هی هی ... داشتیم بلوتوث بازی میکردیم با افسان..یکی دوتا عکس عشقی بی تربتی توش بود:))
یه لحظه واسه پیدا کردن اسم ِ بلوتوثش نگاه کردم..دیدم نوشته علیرضا نمیدونم چی چی!(اسمش علیرضا ست:)) بچه ها همون علی رضا صداش میکنن:-2-22-:)
خوشگل عکس لپ تاپم کنارش افتاده بود...سرمو آوردم بالا پرسیدم بچه ها کی لپ تاپ آورده!
یه نیگا کردم..دیدم هیشکی...یهو چشمم افتاد رو میز استاد!
ای ی ی ی
کم مونده بود عکسا رو سند کنم براشا:))
فک کن:))

چون دیدیم خطریه، گذاشتیم برا بعد ِکلاس
دو روزه میخوام برم دنبال کارت دانشجوییم..هی یادم میره!

Babak
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۵۳ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان



پنجشنبه 24 فروردين ماه سال 91





ديشب شب بدي بود...رفته بوديم خونه ي يه بنده خدايي مهموني ..بعد از شام گفتم يه دو ذقيقه چشمام رو ببندم...:-2-31-:


خلاصه خوابمون برد...:-2-39-:بعد يكي دوساعت از خواب بيدار شدم ...ديديم پتو رومه و متكا زير سرم...با

شلوار و پيراهن اداره به همراه جوراب خوابيده بودم..:-2-15-:

بلند شدم كه يواشكي برم بيرون..ديدم پارميس بجه شون كنار من خوابيده...يهو چشماشو باز كرد و

گفت عمو كجا ميري؟؟


گفتم بخواب بچه جون! بايد برم كار دارم...!


گفت نخير بابا گفته همينجا بخواب! :-2-36-:


تو دلم گفتم تو اون روح بابات!:-2-31-: هيچي ديگه خواب زده شده بوديم ..از طرفي بايد حتما ميرفتم بيرون

كار داشتم ..از طرفي هم گفتم نكنه اين بچه سرو صدا كنه و همه رو بيدار كنه!


خلاصه با مصيبت يكي دو ساعتي خوابيديم و موقع نماز صبح كه شد برپا زديم و اومديم بيرون! :-2-38-:






خدايا ما كه همش گفتيم راضي هستم به رضاي تو...


خوب چي ميشه يه بارم تو رضايت بدي به رضاي ما؟!





خدايا ما مرديم از زندگي شاد و مرفه و بي مشكل...:-2-31-:


يه دو دقيقه هم روي بقيه ي كشور ها تمركز كن!





خدايا چي ديدي توي سوسك كه بهش بال دادي؟


نه..جدي واسم سؤاله!


در ما نديدي در اون ديدي؟







رفته بودم يه جايي كارم پيش يه دكتري گير بود...يه سري مدارك بايد مي گرفتم...طرف هم الا و بلا

كه نه ! تا خود دكتر فلاني زنگ نزنه من نميتونم اين مدارك رو بدم به شما!


ما هم زنگ زديم به دوستمون رضا...يه قراري بين خودمون چند سال پيشا داشتيم...اون مثلا" تو

بسيج كارش گير ميكرد زنگ مي زد به من و ميگفت سلام حاجي مشكلي اينجا پيش اومده و.......ما هم

سريع نخ ميومد دستمون كه الان قرار مثلا"حاجي فلاني باشيم!


خلاصه ما هم زنگ زديم به رضا و گفتم سلام جناب دكتر ! من طبق فرمايش شما اومدم پيش اقاي

فلاني..ولي ايشون ميگن تا مستقيم با شما صحبت نكنند مدارك رو نميتونن بدن!


رضا گفت : خدا بگم چيكارت نكنه بابك ..الان اگه اصطلاحات فني بپرسه چي بگم؟ گوشي رو بده بهش!


هيچ چي گوشي رو داديم به طرف..بنده خدا چقدر معذرت خواهي كرد از رضا و آخرش گفت دكتر

شرمنده فاميل ما توي بيمارستاني كه شما هستين كار ميكنه...يه مشكلي براش پيش اومده و از اين

حرف ها...ما تازه دوزاريمون افتاد كه اين بنده خدا واسه چي اين قدر گير داده بود به ما....نگو خودش

كارش گير بوده ميخواسته گرو كشي كنه!


خلاصه رضا هم بهش قول داد كه كارش رو انجام بده.. ! كار ما رو هم با احترام كامل انجام داد و ما

آمديم بيرون ..تا دم در هم همراهيمون كرد...:-2-22-::-2-38-:





آقا ما يه گدا ميشناسيم تو خيابون زرتشت...هرچي خيابون شلوغ تر باشه ...اين فلج تر ميشه!:-2-38-:




روز همگي خوش...!






به سلامتي دكتر شريعتي..!


كه هرچي جمله خفن تو دنياست خودش گفت و رفت واسه ما چيزي نگذاشت..!


هر مطلبي به ذهنم خطور ميكنه...ميبينم دكتر قبل من اين جمله رو گفتن!!










بابك...

H0NEY
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۱۴ بعد از ظهر
http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/flower.gifبه نام یگانه لایق پرستشhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/flower2.gif
اقا امروز عجب روزی بود :-2-17-:
صبح اول صبح که رفتیم مدرسه جاتون خالی صبحونه برده بودیم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/girl.gif با بچه ها نشستیم تو حیاط خوردیمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/labordaysmile.gif در حد انفجار بعدم با بطری بازی کردیم کلی کتک خوردیم و زدیم هم دیگرو http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/_950/boxing.gif که برسه به زنگ ریاضی :-2-42-: (از 6 روز ما 8 روز ریاضی داریم دست از سر ما بر نمیداره این معلمهhttp://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif) خلاصه ما هم کلا تمرین اینا تعطیل این دفعه دیگه عصبانی شد گفت کیا تمرین ننوشتن 20 نفر اومدن بیرون:-2-06-: همرو برد تو یه کلاس دیگه گفت مینویسین بعد میاین حالا ما اون جا جلسه گرفته بودیم از هرچیزی حرف میزدیم دفترامونم خط خطی میکردیم http://kay.smiley.free.fr/images/2601.gif خدایی ازسر کلاس موندن خیلی بهتر بود http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_babyboo.gif هر چند که از دست افتادیم http://www.pic4ever.com/images/128fs4765852.gif خلاصه بعد اخر زنگ اومد گفت هر کی هم ننوشته اشکال نداره هفته دیگه بیارید:-2-30-: در اون لحظه میخواستم با دیوار یکیش کنم بچه پرو رو:-2-09-:
خلاصه دوزنگ پشت سر هم ریاضی و هنگ کردگی شدید http://www.pic4ever.com/images/291.gif و تنهایی قدم زدن و زنگ اخر هم که شیمی داشتیم بسی زیبا بود :-2-41-:اما تا هر درسی معلما میان بدن داستان سی یا 30 میشه بچه ها شروع میکنن حرف زدن نصف کلاس میپره مثل زنگ اجتماعی شده بود امروزم :-2-22-:
بالاخره درس هم تموم شد و ما به منزل کوچ کردیم http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard30.gif و نشسته تایپامونو تموم کردیم که با خیالی اسوده برویم http://www.millan.net/minimations/smileys/putersmile1.gif
همین الان تموم شد http://www.millan.net/minimations/smileys/checkemail.gif
من اومدم اخرین خاطره بهارمو بنویسمو برم پی زندگی و درسم که ایشالله اگه قرار باشه برگردم با نمره های خوب برگردم و با ارامش :-2-16-:
دلم واسه همه خواهر برادرای گلم تنگ میشه:-2-15-: تو این ده ماه از همتون خیلی چیزا یاد گرفتم اما دیگه با اجازتون یه چند ماهی زحمتو کم کنیم و به درس و زندگیمون برسیم http://kay.smiley.free.fr/images/7091.gif
همتونو دوس دارم به قول یکی از بچه ها دختر و پسر هم نداره http://www.pic4ever.com/images/wubpink.gif

هانی کوچولو (فرشاد http://s17.rimg.info/c8b538401e9c444d369e2bfd5717f1d6.gif )

24 / فروردین/90 :-2-17-:
تهران http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif

اهنگ امروز ----------->http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/music_girl.gif (http://dl.rahimonline.ir/music/Mohsen%20Yeganeh%20-%20Faramoushi.mp3)دانلود آهنگ (http://dl.rahimonline.ir/music/Mohsen%20Yeganeh%20-%20Faramoushi.mp3)http://www.kolobok.us/smiles/personal/music2.gif (http://dl.rahimonline.ir/music/Mohsen%20Yeganeh%20-%20Faramoushi.mp3)
انقده دور خودت نچرخ ،زمونه دورت می زنه
اینا بازی روزگاره،نه دست تو نه دست منه
آخه فقط تو نیستی تو دنیا که کارت گیر روزگاره
ولی حتی یه لحظه کم نیار هیچ کاری نشد نداره
اگه دنیا پشت سر هم برات ساز مخالف زد غمت نباشه
اگه خسته شدی و حوصلت سر رفت و امیدت آخراشه
اگه حتی حس می کنی تنها ترین آدم رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه
اگه دنیا پشت سر هم برات ساز مخالف زد غمت نباشه
اگه خسته شدی و حوصلت سر رفت و امیدت آخراشه
اگه حتی حس می کنی تنها ترین آدم رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه
اگه مسیر زندگیت راهی واسه رفتن نداشت
اگه هیچکی نموند و همه جا زدن و سایتم تنهات گذاشت
می خوای تسلیم سرنوشتت بشی حتی حرفشم نزن
یکی همین نزدیکیاست،پیش تو پیش من
اونی که این مسیرو پیش پات گذاشت هواتو داره تا آخرش
خودشم همین نزدیکیاست که دلگرمیم به بودنش
اگه دنیا پشت سر هم برات ساز مخالف زد غمت نباشه
اگه خسته شدی و حوصلت سر رفت و امیدت آخراشه
اگه حتی حس می کنی تنها ترین آدم رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه
اگه دنیا پشت سر هم برات ساز مخالف زد غمت نباشه
اگه خسته شدی و حوصلت سر رفت و امیدت آخراشه
اگه حتی حس می کنی تنها ترین آدم رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه:-2-15-:

نفس اخر
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۱۶ بعد از ظهر
سلام
غمگینم .. نه شادم..
خنده م الان تلخ تر از هر تلخیه..:-2-03-::-2-03-:
بعد از چند ماه..نه بعد از شش ماه و بیست و چهار روز موضوعی رو فهمیدم که داره دیوونه م میکنه..

غمگینم ... که چرا شش ماه و بیست و چهار روز از زندگیمو هدر دادم..
خوشحالم.. چون نسبت به بعضیا من خیلی زودتر فهمیدم..

اره ..جلوی ضرر و هر وقت بگیرم منفعته..:-2-39-:
برام دعا کنید...

hamid_diablo
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۱۹ بعد از ظهر
سلام

ظهر بخیر بچه ها

نمیدونم چرا ظهرهای تابستونرو خیلی دوست دارم.همه جا ارومه و همه خواب هستن و خیلی راحت میتونی بیایی تو نت و انجمن یه چرخی بزنی و حال کنی.خیلی هم هیجان داره.حتی بیرون هم میری خیلی کیف داره.هیچ کس تو خیابونا نیست و خلوت خلوت.اصلا کل شهر میشه مال خودت

اما بعضی وقتها هم دلم میگیره یاد تابستون می افتم.یاد بچه گیام می افتم که از صبح تا شب بازی میکردیم و به فکر هیچ چیزی نبویدم.فکر میکردیم دنیا همینه.فکر میکردیم دنیا یعنی بازی و خواب و کارتون و شام و ناهار.

اما الان چی؟؟؟؟؟همش استرس و اضطراب و نگرانی.دیگه دلخوشی خاصی نداریم و فقط خاطره هاست که کمی حالمونو خوب میکنه

گلبهار
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۳۱ بعد از ظهر
سلام به همه شاد باشین همیشه:-2-16-:
دیروز اتفاقای خنده دار تو اتاق ما زیاد بود:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
صبح:
من زهرا و بهاره مشغول خوندن امتحان معادلات که در عصر داریم:-2-37-:
ظهر:
زهرا به کلاس رفته بهاره میگه من میخوابم نیم ساعت دیگه بیدارم کن:-2-41-:
منم میگم باشه :-2-35-:
فقط 2 دقیقه گذشت:-2-22-::
310 یا الله:-2-22-:جناب تأسیسات وارد میشود:-2-22-:
طبق معمولی که تأسیسات وارد میشه عین آدمای برق گرفته به سمت چادرامون حمله ور شدیم:-2-22-:
(کلاً این جور موقع ها حرکتای جهشی زیادی انجام میشه:-2-06-:)
بهاره:اگه گذاشتن یه ذره بخوابم:-2-28-:
آقاهه: پردتون خرابه؟
ما: بله تاریک روشن نمیشه
آقاهه رفت رو تخت پریسا و خیلی راحت تاریک روشنش کرد ما رو میگی اینجوری:-2-19-::-2-19-::-2-19-:
کم مونده بود فحشمون بده که ماهم کم نیوردیم گفتیم:
به دست شما آشنا بوده:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خلاصه آقاهه رفت:-2-35-:
دوباره بهاره: اگه گذاشتن بخوابیم چادرو کشید رو سرش و رو تختش ولو شد
2 دقیق بعد:-2-22-::
310 یا الله:-2-06-::
دوباره عین آدمای برق گرفته سمت چوب لباسی دویدیم و درو باز کردیم:-2-35-:
آقا جدیده::-2-35-::تختتون خرابه؟
ما : بله
خلاصه یه تخته برای رو تخت بریده بودن اومد بذاره رو تخت که دید بزرگه بعد گفت باید جاش بندازم:-2-43-:
من و بهاره داشتیم بهش میخندیدیم که مگه میشه؟:-2-22-:
دید زورش نمیرسه یکی گنده ترو صدا کرد من و بهاره همچنان گوشه اتاق به کارای پت و متیشون میخندیدیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یکیشون هی تختو میکشید تا بزرگتر بشه منم هی به بهاره میگفتم این عقلش نمیرسه این تخت بزرگ نمیشه؟
آخر سر من که دیگه نتونستم خندمو کنترل کنم به اتاق بغلی رو اوردم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد دوباره برگشتم دیدم تخته رو با تخته تخت پایینی عوض کردن حالا یکیشون میگفت این تشکو بگیر بذار رو تخت اون میگفت نه اول این پتو و بالشو برداشتم هی پتو و بالشا رو جابه جا میکرد اون یکیم پایین تشک به دست:-2-28-:
من و بهاره به شدت این جوری::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اونا خودشون اینجوری::-2-08-:
خلاصه اینا هم رفتن
دوباره بهاره: یه بار میخواستم بخوابما:-2-28-: میترسم دوباره بخوابم یکی بگه یا الله:-2-06-:
و عصر:
همه به سمت سالن فجر(سالن امتحان دانشگاه یزد که به سالن زجر معروفه:-2-06-::-2-06-::-2-06-:) روانه شدیم:-2-35-:
سر امتحان:درحال کلنجار با سوالا:-2-09-::-2-09-::-2-09-:
بعد از امتحان در اتاق ما:
من با قیافه شکست خورده ها: بچه ها من گند زدم:-2-30-:
زهرا: ولش کن من بدتر از تو:-2-30-:
بهاره و آسیه: بد نبود:-2-16-:
نغمه که امتحان نداشت: ولش کنین بش فکر نکنین:-2-22-:
من و بهاره دوباره برای بچه ها شرح کارای پت و متو توضیح دادیم و خندیدیم و امتحانو فراموش کردیم:-2-16-:
امروزم که من تا ساعت 10 خواب بودم:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:(خستگی امتحان معادلات بود دیگه:-2-06-::-2-06-::-2-06-:)
الانم که در سایت خوابگاه صدای ترق ترق دگمه های کیبورد به گوش میرسه:-2-06-:
تا بعد:-2-13-:

nazi2000
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۳۴ بعد از ظهر
سلام!من برای اولین بار اومدم خاطره در کنم!:-2-08-:
شما اون تاپیکو دیدین که نحوه ی بستنه هندزفری رو نشون میده طوری که گره نخوره؟اگه دیدین که هیچ اگه ندیدین این لینکشه!:
.
.
.
.
.
.
.
راستش حس میکنم لینکشو پیدا نمیکنم!حالا بعد پیدا کردم میام ویرایش میکنم!:-2-22-:
بیخی!اون موقع که این تاپیکو زدن من سیوش کردم که بعدا انجامش بدم!
حالا امروز اومدم هندزفریمو اون طوری جمع کنم!اول خواستم با دسته راست بپیچونمش بعد دیدم نمیشه!(اخه من راست دستمو اگه دوره انگشتایه دسته راستم میپیچوندم دیگه نمیتونستم با دسته چپم صفحه رو پایین بیارم!کلا دسته چپم زبونم لال فلجه!:-2-22-:)
پیچیدمش دوره انگشتایه دسته چپ!از اونجایی که انگشته اشاره از انگشت کوچیکه و شصت بزرگتره یه ساعت درگیر این بودم که سیمو دورش بپیچونم!بعد تا نصفه پیچوندم دیدم سوتی دادم!:-2-22-:هندزفریه من این گوشیش کوتاهه اون یکیم بلنده!:-2-22-:دیدم اون کوتاهه در معرضه گره خوردنه!:-2-22-:دوباره سیمارو از دور انگشتام در اوردم!اقا من یه بیست دقیقه سره پیچوندنه این وقت گذاشتم بالاخره درست شد!:-2-32-:منم با خوشحالی اومدم ببینم اون عکسای اخر درسته یا نه؟تهه هندزفریمو کشیدم!یهو دیدم یه کوچولو گره خورده!کلی به خودم اعتماد به نفس دادم که عدیه!درست میشه!تا اخرش سیمو کشیدم!بعد از اینکه تا اخر کشیدم این شکلی شده بودم:----->:-2-30-:!کلش گره خورده بود!:-2-34-:منم یکم حرص خوردم بعد تصمیم گرفتم بازش کنم!از شدته لوکه خوش شانس بودن (!!!) یکی از دوستام زنگیده داره با من میحرفه!بعد خیلی ادمه زودرنجیه منم مونده بودم به حرفه این بگوشم یا هندزفریمو باز کنم!بعد دیدم قبلنم دو تا کارو همزمان انجام دادم!مثلا هم اهنگ میخونم هم تمرین ریاضی حل میکنم!:-2-22-:(الانم دارم اهنگ گوش میدمو میخونمو خاطره در میکنم!:-2-22-:)تصمیم گرفتم جفتشو با هم انجام بدم!حالا من اخمام توهمه دختره داره دمه گوشم ور ور میکنه این هندزفریه لا مصبم باز نمیشه!موهامم باز بود ریخته بود پشت گردنم عرق کرده بودم!اخرش عصبی شدم خیلی جدی به دوستم گفتم خدافظو قطیدم!هندزفریو شوتیدم اون ور نیم ساعت دراز کشیدم!همچین حالم خوب شدا!(به شما هم توصیه میکنم اگه حسابی درحاله حرص خوردن بودین نیم ساعت فقط زل بزنین به سقف!به هیچ چی هم فکر نکنین!و اگه چیزی اومد تو ذهنتون به جای اینکه خودتونو با جمله ی "به هیچی فکر نکن!" ازار بدین فکرتونو به یه چیزه خنده دار سوق بدین!خیلی اثر داره!-روانشناسی هستم واسه خودما!:-2-22-:)هندزفریمو برداشتم یکم بش نگا کردم دیدم ای خاک بر سرم!از یه جایی راحت میتونستم بازش کنم!بازش کردم!و کاملا با خودم عهد بستم که هیچوقت یه همچین راه حل هایی رو که تو نت نوشته قبول نکنم!:-119-:

nazi2000
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۳۹ بعد از ظهر
پیدا کردم لینکشو!:-2-25-: :http://www.forum.98ia.com/t436838.html#post4185653





راستی مهسان بم گفت بیام خاطره بنویسم!:-2-22-:(انقد اصرار کرد دیدم گنا داره بیام بنویسم اسمشو!:-2-22-:)
مهسان همین الان اس داد گفت به خاطر اینکه اسمشو اوردم بم مثبت داده و تشکر کرده!:-2-22-:
الان اس داده که:"خاک تو سرت!حالا تا شب ویرایش کن!":-2-22-:مهسانی!به خاطر تو هم که شده تا شب ویرایش میکنم!:-2-22-:
مهسان دیگه اس نداد!پس نتیجه میگیریم نمیخواد بهونه بده دسته من که ... داد!الان داد!میگه الان مدیر بخش میاد منو از تاپیک شوت میکنه بیرون!:-2-22-:جدی شوت میکنه؟خوب من برم پس!:-2-22-:

Star_69
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۷:۳۳ بعد از ظهر
سلام ... :-2-25-:
عادت ندارم فقط دوستام رو توی ناخوشیام شریک کنم پس این بار نوبت گفتن خوشیمه !:-2-16-:
امروز صبح رفتم کوه ، بیدار شدن از خواب برام خیلی سخت بود ولی در کل روز خوبی شد ، خیلی خوش گذشت ... صدای رودخونه آرومم کرد ... دلم میخواست کتاب بخونم یا کمی هم بنویسم اما نشد ... شرایطش نبود ، پام درد میکرد و زیاد نرفتیم بالا در نتیجه جای دنجی هم نصیب نشد که آدم بتونه دفتر دستکش رو ولو کنه ...
پس بیخیال نوشتن شدم ...
بعدش هم با یکی دیگه از دوستام رفتم ناهار که حضورش حتی بیشتر از صدای رودخونه آب سرد روی حرارت دلم بود ...
خوشحالم که هست ... کاش اونم خوشحال باشه که گاهی کنارمه و وجودم براش آزار دهنده نباشه ...
مامی جونم از سفر برگشته ، وقتی نیست دل تنگش میشم اگر باشه و نبینمش انقدر دلتنگ نمیشم انگار نفس کشیدن توی هوای یک شهر هم آب سرد روی دلتنگیه ...
مرسی لیلا :-118-:
الهام جان بازم تولدت مبارک گلم ...:-118-:
شب مهمونیم اما خسته ام و حس حاضر شدن ندارم ، همیشه شبیه سوفیا لورن میرم مهمونی این بار شبیه دیو کارتون دیو و دلبر برم مگه چی میشه ؟ :-2-43-:
آدینه ی خوبی داشته باشید دوستان :-118-:

NAVA22
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۳۵ بعد از ظهر
می گن متولدین آذر رویایی ان. اوایل قبولش نداشتم ولی بعد بهش رسیدم. از این دنیا واسه خوم بهشت ساخته بودم و از آدماش فرشته... به هر چیزی با خوش بینی نگاه می کردم... همه چیز و به فال نیک می گرفتم... همه چی خوب بود، قشنگ بود، رویایی بود!
بعد همه چی آوار شد بهشتم شد( ) آدماش شدن ( )... بعدش...
دارم به خودم یاد می دم بدبین باشم... در مورد هر چیزی یه پیش زمینه ی بد داشته باشم..واسه هرچیزی بدترین حالتش و در نظر بگیرم ... هرچند اونقدر ضعیفم که نمی دونم می تونم با خودم اینجوری کنار بیام یا نه...
حال جسمی م خرابه حال روحیم از اون بدتر... گازگرفتگی پریروز و گرمازدگی دیروز و تصادف امروز و... حال روحی مم بماند...
شکرت خدا که به خیر گذشت ولی...
چه رنجی است {زیستن در برزخ}، آیا ارواح برزخی بیشتر از دوزخیان عذاب نمی بینند؟!
جایی که الان هستیم همون برزخ نیست؟! خدایا قیامت این دنیات کی می رسه؟ کی می خوای از این بلاتکلیفی درمون بیاری؟ بسمون نیست؟

+خوش باشین

mahsan
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۴۰ بعد از ظهر
سلام !

بخش اول :

24 فروردین !!!

یه بیست و چهارم فروردین دیگه هم اومد رفت و یه بغض کهنه که سر باز نکرد !

چند سال دیگه باید بگذره و من بازم مثل همه بیست و چهارم فروردین های قبلی حسرت بخورم !

حسرت.... حسرت ........حسرت

چرا هیچکی امروز حالمو نفهمید ....شایدم مثل همیشه به جای اینکه حرف بزنم خفه شدم ونخواستم کسی چیزی بدونه .... شایدم خوب نقش بازی می کنم که .... هر چند هیچ وقت بازیگر خوبی نبودم و نخواهم شد ....

دلم میخواد بازم حرفی نزنم شاید چند سطر سکوت تموم حرفم برای امروز و بیست و چهارم فروردین 91 باشه

.

.

.

.

.

.

روحش شاد !!

****************

بخش دوم !

هیچ وقت فک نمی کردم با یه آدم احمق تر از خودم بلند شم برم قبرستون که طلسم طرف شکسته بشه :-2-35-: یعنی آدمو به چه کارایی که وا نمیدارن . دختره میخواد با دوس پسرش تموم کنه خودش اونقد اراده نداره که تمومش کنه میگه طلسم شدم :-2-28-::-2-19-: بلند شده رفته پیش یکی بهش 150 تومن داده یارو بهش دو تا تیکه پارچه داده گفته بنداز تو دو تا قبر :-2-28-: یه قبر زن یه قبر مرد :-2-28-:گفتم اون 150 تومنو میدادی به خودم وقتی دو بار میزدم تو دهنت خون بالا بیاری کلا یارو رو برای همیشه فراموش می کردی . خلاصه که ما امروز می خواستیم بریم بهشت رضا اینم خودشو انداخت دنبالم که تا تو به کارت برسی منم به کارم می رسم :-2-28-: حالا رفتیم اونجا میگه من تنهایی می ترسم قبر خرابه پیدا کنم توام بیا . حالا مگه قبر خرابه پیدا میشد . همه قبرا درست حسابی . بعد کلی گشتن یه قبر پیدا کردیم که سنگ روش خراب شده بود . حالا میگه بیا بکن که پارچه رو بندازم توش :-2-28-: گفتم من چیز بخورم همچین کاری بکنم همین یه کارم مونده که بیان منو جمع کنن به علت خرابکاری رو قبر مردم . حالا ما وایستادیم به کشیک دادن اون می کنه . کنده هم که نمیشد :-2-28-:خلاصه که آخرشم نشد از بهشت رضا من که خسته بودم و حالمم خوب نبود رفتم خونه و اینم آدرس یه قبرستون متروکه رو گرفت و رفت . یه ساعت بعدم اس داد که ماموریت انجام شد :-2-28-: آی دلم میخواد با پسره ازدواج کنه به جای ترک کردن تا دیگه از این غلطا نکنه !

با اجازتون پریشب بردیم . منم که بی جنبه باز اومدم حالا خوبه هر شونصد سال یه بار می بریم وگرنه که روزی سه بار اینجا بساط پهن می کردم. تا اطلاع ثانوی هم مشخص شد دیگه . یعنی تا برد بعدی :-2-22-:

کلا تو این فصل دو تا بازی ندیدم هر دو تا بازی رو هم بردیم . به جاش سی تا رو نگا کردم همشو :-2-36-:خدایا یه اراده قوی به ما بده پس فردا بازی رو نبینیم :-2-41-:

واقعا اگه فوتبال بود یعنی اینقد خاطره هم می تونستم داشته باشم ؟

اگه فوتبال نبود ما چگونه ننه آسی میشدیم ؟ یادش بخیر دو سال پیش بود و جام جهانی . با فهیم مسابقه پیش بینی گذاشتیم این آسی اومد گفت اسپانیا قهرمان میشه :-2-36-:بعد اسپانیا قهرمان شد و ما جایزه امتیاز براش فرستادیم جایزه رو برگردوند :-2-01-:با خودم گفتم این دختره چقد بیشعوره ها :-2-08-: چند وقت بعد همین دختر بیشعور خودشو بهم چسبوند و گفت تو ننمی :-2-28-:

حالا این که مهم نیست :-24-:یه روز طبق معمول تو گروه بودیم و داشتیم می حرفیدیم . قبل دربی دو سال پیش بود. شمیم اومد ( شمیمم کم پیداست :-2-39-:) در همین حالت بود :-24-:گفت یکی اومده عضو سایت شده و پست میده اسمش جنراله اواتارشم امیر قلعه نویی :-24-::-24-: همه دقیقا همین شکلی شده بودیم . جنراله انگار امامزاده س هی می رفتیم تو پروفش و میومدیم می خندیدیم:-2-06-: ( بن میشم امشب :-2-35-:) در حال خنده بودیم که فهیم اومد گفت بابا این دوست منه خودم بهش گفتم بیا سایت بچهه خوبیه نخندین بهش ولی ما همچنان ... :-2-06-:

یادش بخیر چه شبایی که همه می پریدن تو تایپیک بارسا و رئال و بحث بالا می گرفت بعد من یهو با فونت 50 میومدم می نوشتم فقط لیورپول :-2-32-:یه تنه جو تایپیک رو بر میگردوندم سمت لیورپول . اسپمری بودیم واسه خودمون :-2-08-:

قضیه هانی جوجو هم که خودش سوژه ایی بود . بهش گفتم نخود و اینا . حالا همکارم بود . فهیم ترسیده بود . اومده بود بهم پ.خ بده که مهسان بی خیال . رفته بود به یه مهسان دیگه که کاربریش مهسان بوداما به فارسی پ.خ داده بود :-2-06-:حالا تو پ.خ چرت و پرتم بهش گفته بود . کلا بساطی بود!

یادش بخیر موقع جام جهانی قرار بود امضای مشترک داشته باشیم . من که انگلیسی . فهیمم به خاطر رونی از انگلیس خوشش میومد و به خاطر رونالدو که البته خوب دستشونو گذاشت تو پوست گردو و رفت رئال :-2-22-: از پرتغال ولی خب جو انگلیسی بودن گرفته بودش . امضای انگلیس رو گذاشته بود مثه من . فقط من تو امضام عکس جرارد بود :mrgreen:با لباس انگلیس فهیم رونی :-2-42-: بعد همون یکی دو بازی اول انگلیس گند زد فهیم امضاشو عوض کرد نامرد :-2-09-: اینقده تو پر و بالم خورد :-2-39-: ولی من تا آخر مسابقات داشتم امضارو و بعد ها هم انگلیس شد جزءلاینفک امضام

بسه دیگه خاطره بازی بریم پی کارمون .

کاش درست بشه اونچیزی که میخوام هر چند همش داره بیشتر گره میخوره .....


بعدا نوشت : مهسان همین الان اس داد گفت به خاطر اینکه اسمشو اوردم بم مثبت داده و تشکر کرده!


تو روحِ آدم ِ دروغگو :-2-43-:

believe me
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۴۱ بعد از ظهر
به نام خدا

خدایا شکرت بخاطر همه چی که دادی و شکرت بخاطر اونچه که ندادی و من هنوزم نفهمیدم حکمتشو
سال 91 بهم نمیسازه عجیب!
از هر طرف چیزای جدیدی پیدا میشه
چیزایی که باورش یه کم سخته..فقط یه کم
همه رو سر مامانم خالی میکنم
اخرشم میرم یه معذرت خواهی..الهی بگردم براش..
عادت کردم همه چی رو تو خودم بریزم..غمباد گرفتم
ببخشید هیچ خاطره شادی نیس تا بگم
این روزا بگذره فقط .....سریع تر از اینی که هست

+هانیه!مراقب خودت باش...زود برگرد:-2-15-:خیلی ناراحت شدم:-2-15-:هر چند داری بخاطر درسات میری اما بازم دلم گرفت از رفتنت:-2-39-:خاطره هات خیلی دوستداشتنین دختری مثه خودت:-2-40-:



گاهی باید بزرگی گناه کسی را به کوچکی دلش بخشید
اما نباید بزرگی دل کسی را بخاطر یک اشتباه کوچک فراموش کرد

روز گارتون قشنگ
دلاتون افتابی
لباتون خندون

:-118-:24فروردین

rain bow
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر
درود...

باز دلم گرفت...
چرا؟؟؟
نمی دونم...
مگه قرار نزاشتم که دیگه شاد زندگی کنم؟؟
مگه قرار نزاشتم انگیزه داشته باشمو درس بخونم؟؟
مگه قرار نزاشتم دیگه به گذشته اینده فکر نکنم و در حال زندگی کنم؟؟
چرا نتونستم؟؟چرا؟؟

چند روز پیش بود.داشتم سررسید 90 رو نگاه می کردم،تابستونشو...چه روزای خوبی بود...چه لذت بخش بود زندگی...روزای اول که لپتاب گرفته بودم...روزای اول که با اینجا اشنا شده بودم...آخ یادش به خیر...چه زود گذشت...دلم واسه 90 تنگ شده...آخه چرا زود رفتی بی وفا؟؟پشیمونم از اینکه خواستم زودتر بگذره...روزای آخرش که مدرسه داشتم هی می گفتم وااای آخه چرا تموم نمیشه این لعنتی...خوب الان تموم شد...چی شد؟چه اتفاقی افتاد؟کار خاصی کردم؟زندگی فرق کرد؟؟...جز اینکه حس کنم دیگه واقعا دارم بزرگ می شم؟...جز اینکه حس کنم سال دوم هم داره تموم میشه؟...یعنی الان واقعا دوم دبیرستان رو هم دارم تموم می کنم؟؟وااای خدایا...چرا انقده زود گذشت؟چرا گفتم ای کاش زودتر بگذره؟...داشتیم زندگیمونو می کردیم...یه متنی رو تو یه کتابی خوندم که اینطوری نوشته:-2-14-:دقیقا منم همینجوریم:

دانش اموز دبیرستانی با خود می گوید:"وقتی مدرسه را تمام کنم و مجبور نباشم تکلیفی انجام دهم،زندگی ام ایده آل خواهد شد." مدرسه تمام می شود و او متوجه می شود که تا وقتی خانه مستقل نداشته باشد،خوشبخت نمی شود.خانه را ترک می کند،دانشگاه می رود و با خود می گوید:"وقتی مدرکم را بگیرم،واقعا خوشبخت خواهم بود! و بالاخره مدرکش را می گیرد و بعد می بیند که تا وقتی شغل مناسب نداشته باشد خوشبخت نخواهد بود.شغل پیدا می کند و ...درست حدس زدید او هنوز هم خوشبخت نیست.با گذشت سالها،شادی و خوشبختی و آرامش ذهن خود را تا ازدواج کردن،خانه خریدن،یافتن شغل بهتر ،بچه دار شدن،بردن بچه ها به مدرسه،تمام شدن مدرسه بچه ها،بازنشستگی و ...به تعویق می اندازد و پیش از آنکه فرصتی برای شاد بودن بیاید می میرد.تمام لحظات او صرف برنامه ریزی برای آینده متفاوتی می شود که هر گز از را نمی رسد.
آیا این داستان زندگی شما هم هست؟برای شاد بودن باید در زمان حال زندگی کنیم ،اما ما به جای اینکه از لحظات حال لذت ببریم،برای شادیهای سفر آینده نقشه می کشیم.

وقتی این متنو خوندم گفتم خب پس از این به بعد باید بتونم از الآن زندگیم لذت ببرم...الان درس بخونم،پیشرفت کنم،شاد باشم،غم رو دور کنم تا بعد بتونم آینده رو بسازم...اما نشد.
باز روحیم رو از دست دادم...باز بی حال شدم...یهو شور و شعفم نابود شد.
چرا باید اینجوری بشم؟چرا نمی تونم عین بچه ی ادم بشینم از زندگی لذت ببرم؟چرا همش ترس،همش دلهره،همش عذاب،ههش ناراحتی...چرا ما ایرانیا برای اینکه بخوایم به اون چیزی که میخوایم برسیم باید اینهمه دردو عذاب و رنج و عقده رو تحمل کنیم و آخرش هم به اون چیزی که می خوایم نرسیم؟؟...

آنچه می خواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمی خواهیم
آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم
و عجیب است هنوز به امید فردایی روشن هستیم...

یه چند روزی خیلی شارژ بودم...انگیزه و طراوت و زندگی ازم می بارید یهو همه چی رو از دست دادم...
چه آدم مزخرفی...

دوستون ندارم....بدرودتان

rosa
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۱۸ بعد از ظهر
/////////////////////////

مهمان خدا
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
سلام دوستان .امروز یکی از روزهایی بود که اصلا دل و دماغ نداشتم .از سر صبح دلم گرفته بود .یه نذری داشتم .امروز دادم .بی شک همه با این حس اشنا هستین که بی جهت دل ادم میگیره حتی خودشم نمیدونه چی میخواد .دلش گریه میخواد .خلوت میخواد .نمیدونم ولی اصلا روز خوبی نداشتم .اخریش هم با این تصویری که بنام یک عقد کنان تکان دهنده بود تکمیل شد .ما کجاییم .اون مادر کجا .البته همیشه حسرت روزهای را میخورم که جبهه بودم .هر بار که یادم میاد میگم کاش منم میرفتم .خلاصه دله بد جوری گرفته .نمیدونم چی میخواد .شاید هم میدونم خودمو میزنم به ندونستن .هر چی هست حس حال خوشایندی نیست .

لی لی تنها
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر
امروز هم روز خوبی بود هم گند!!!!!
صبح مامان از خواب بیدارم کرد تا باهم بریم خیابون....قرار بود هم واسه مامانی فردوس یه روسری بخریم هم من پارچه بگیرم واسه عروسی!
پنج شنبه هفته آینده عروسی برادرزاده زن عمومه( به نسبت نگاه نکنید باهاشون خیلی صمیمی هستیم)
من پارچه ام رو خریدم و بعد از کلی گشتن هیچ روسری واسه مامانی فردوس پیدا نکردیم تا واسه عروسی حسینی بذاره!
یه مورد هم دیدیم گذاشتیم زن عموم عکسش رو ببینه اگه خوشش اومد بخریم...خسته و کوفته اومدیم خونه
بعد از ظهر چون پنج شنبه بود با مژده و مریم زدیم خیابون!
اول رفتیم یه لوازم آرایش من یه رژگونه بورژوا خریدم!چون این مارک نداشتم و الحق که خیلی مارک خوبیه!
ماشین سوار شدیم و رفتیم خیابون سپه(این خیابون پنج شنبه ها محل تجمع جوون هاست و همه ما عادت داریم پنج شنبه ها بریم خیابون....البته یه سری زن ها هم هستن که خودشون رو قاطی ما میکنن!)
وقتی رسیدیم دیدیم به به چه قدر شلوغه و هر گوشه خیابون یه عده وایسادن!
راه افتادیم و اول رفتیم روسری فروشی روسری رو واسه مامانی فردوس خریدیم و بعدش رفتیم لوازم آرایشی مژده واسه عروسی رژ لب و یه سری صاف کننده خرید!
زنه تو لوازم آرایش فروشی دست برده گوشواره امو که از روسری بیرون بود و لمس کرده میگه سنگین نیست تو گوشت؟
آخه یکی نیست بگخ تو فوضولی؟؟؟؟؟؟
منم گفتم: اتفاقا همه میپرسن!
زنه خودش حرف دلمو زد و گفت: همه هم مثل من پررو هستن دست بزنن؟؟؟؟؟؟
خلاصه بعد از خرید رفتیم دوباره خیابون و مژده نخ کوبلن گرفت واسه دستبند و یکم بالاتر من دوباره رژلب خریدم!
از مغازه اومدیم بیرون و داشتیم میرفتیم که یه دختره چند متربالاترمون داشت باچند نفر راه میرفت....طرف خیلی قد بلند بود....شاید تقریبا 190 داشت! چندتا پسره از پشتمون داد زدن اوه زرافه!!!!
دلم واسه زنه سوخت...برگشتم عقب به پسره یه جوری نگاه کردم که یعنی خیلی بی شعوری! داشتیم رد میشدیم که یه دختره چادری من نمیدونم سر چی شروع کرد به دختره فحش دادن....دختره بیچاره هم هیچی نمیگفت!
خلاصه وسط خیابون بین اون همه پسر صداشو انداخته بود تو سرش و فحش های ناجور به زنه میداد....
یه زنه چادری دیگه هم چنانی به مردم نگاه میکرد که توقع داشت همه بگن عجب دخترییییییی
وقتی رد شد من برگشتم آروم به مریم و مژده گفتم:وااااای مردم چرا عفت کلام ندارن؟مژده هم برگشت آروم به ما گفت:چه قدر بی فرهنگن!
یهو زنه که انگار مادرش بود برگشت گفت:خفه شو...خودن بی فرهنگی!آشغال!کثافت!
یعنی بین اون همه ادم از خجالت مردیم! مژده برگشت گفت: خانوم بامایید؟درست صحبت کنید
زنه هم گفت:گه بخور...مرده شور پدر مادرتو ببره با این تربیتت!
ما هیچی نگفتی چون اصلا زبونمون بند اومده بود
برگشتم گفتم: مریم ولش کنید بریم اونور خیابون اینا اصلا در حد ما نیستن باهاشون دهن به دهن بیایم!
زنه زل زد تو صورت مژده و گفت:قیافه اشو نگاه...قیافه اش رو نگاه....خودشون رو عین ج*ن*د*ه ها درست کردن اومدن بیرون!!!!
اینو که گفت دیگه رسما چشمام داشت از حدقه میزد بیرون...از یه طرف فکر نمیکردم اینقدر بی شخصیت باشه جلوی اون همه آدم به خصوص اون همه پسر همچین حرفی بزنه از یه طرفم ما اصلا قیافه امون به این حرفا نمیخورد!
من همش یه خط چشم کشیده بودم با ریمل و رژ...حتی کرم پودر و رژگونه هم نزده بودم!!!مریم اینا هم همینطور!
ما دیگه رفتیم اونور خیابون ولی شدید تو شوک بودیم!!!!
دلم میخواست چادرشو از وسط جر بدم!!!!!
بعد میگن چادری ها خوبن!!!!!!!!!
من نمیدونم چرا چادری ها همه فکر میکنن خودشون قدیسه اند و ماها به قول خودشون ج****؟!!!!
حالا جالبیش اینجاست که دخترشو که به اون زنه فحش داده بود من میشناسم و میدونم اند عوضی هاست و هیچ پسری نیست باهاش دوست نشده باشه!
اصلا یکی نیست بگه ملکه ی قداست اگه ما بدیم پس تو چه غلطی میکنی روز پنج شنبه ای تو خیابون سپه؟؟؟ اونم با دختری که صد قلم از ما بدتر آرایش کرده بود و دور چشماش رو چنان خط چشم کشیده بود که هرکی نمیدونست میگفت این همون لحظه از مصر برگشته!یه کفش پاشنه ده سانتی هم پوشیده بود!!!!
با اعصابی داغون رفتیم یکم بالاتر کافی شاپ فرهنگ اینا....ملاحت و فروغ و سونیا و بقیه هم اونجا بودن....یه کافه گلاسه خوردیم و یکمی اوضاعمون درست شد واسه بقیه تعریف کردیم و کلی پشت سرشون حرف زدیم!
خدا رو به سر شاهده شاید ظاهر اونا از ما بهتر نشون بده ولی باطنا ما خیلی از اونا پاک تر و با شخصیت تریم! من تاحالا به عمرم ندیدم مادرم حتی تو خونه هم با کسی اینجور دهن به دهن بیاد چه برسه تو خیابون به چندتا دختر همچین فحشی بده!!! عین این زنای چاله میدون چاک دهنش رو کشیده بود و هرچی لایق خودش و دخترش بود به ما میگفت! حیف ما که با این چادری ها دهن به دهن اومدیم!
بعد از یه ساعت هم ماشین گرفتیم و اومدیم خونه و من هنوز این مسئله رو به مادرم نگفتم چرا چون میدونم اگه بگم فقط اعصابشون داغون میشه!
ولی شنبه قرار گذاشتیم مژده این جریان رو واسه سال اولا بگه من دوما مریم سوما تا همه دختره رو تو مدرسه بشناسن!!!!!!!!
الآنم هم تو فیس بوک این جریان رو گذاشتیم تا همه بدونن دفعه ی دیگه یه چادری تو خیابون دیدن به هیچ وجه باهاش حرف نزنن!!!!!!!!
خداییش نه ما نه اون زنه قد بلنده بهش بی احترامی نکردیم ولی اون چی؟؟؟؟؟؟

حاجی بلا
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۲۱ بعد از ظهر
به نام او

سلام خدا خوبی مهربونم -میدونی که خوب نیسم..
داره بارون میاد یادته چه شبایی داشتیم با هم وقتی بارون میومد...میدونی فاصلمون شده از شیراز تا کره مریخ..میدونم خودم مقصرم ...میدونی این روزا خیلی بیخود شدم..این روزا درد و از هر طرف که بخونی بنویسی فقط درد و درد و بس..میدونی این روزا دیگه گله از تنهایی ندارم میدونی فقط امید به سه چیز دارم خودت و خودت و خودت...این روزا فقط از خودم گله دارم و بس گاهی از خودم متنفر میشم دقیقا این روزا از همون گاهی هاست این تنفر اوج بدبختی اوج وحشتناکی که خودتو دوستنداشته باشی - - - بابا به یکتاییت قسم بسمه -بابا خسته شدم یکی زن پس کله ام اساسی ها تا به خودم بیام...چرا اینطوری شدم من نمیخوام این روزا رو....مهربونم همیشه..همیشه...لطفا خواهشا کمکم کن میدونم چقد پستم به جون خودت اساسی اساسی شرمندتم ولی بیا و بازم بهم محبت کن...من فاصله رو نمیخام چرا چرا اینطوری شدم از کی شروع شد میدونی داره تعداد روزاش روز به روز زیادتر میشه...خســـــــتــــــــه ام ...خواهش میکنم - تمنا میکنم کمکم کن...دستمو بگیر - --


روزها همه تکراری....میان میگزرن....
این روزا درسم تعطیل شده . .. یعنی ها دوستدارم یکی بزنم تو گوش خودم در حد المپیک تنبل شدم و درس نخون ...داخلی 1 میخام بخونم یهو میبینی خانوم 1فصل و خونده اما فقط کتابو ورق زده . . اه...وای کلی جزوه نخونده دارم ..اوفففففففففف
خدایا چی میشد من الان ترم 7بودم . . .یعنی میرسه...

کاراموزی این ترمم به سلامتی استاد مهربونمون افتاد 4-اردی بهشت...کاش همش بیمارستان و کاراموزی بود...

علامت تعجب ها این روزا زیاد شده در حد المپیک:من این روزا بشدت کم میام نت و نودهشتیا...!!!از خودم تعجب میکنم!!!!!!!!!

میخام برم تو فاز مغرور بودن-بلد نیسم -یعنی ضروری -ضروری باید یادبگیرم و مغرور بشم....

دلم ارزوی دیدن فرشته کوچولوم رو داره..یعنی میشه یه روز ببینمش...خدایا پناهش باش-خواهش میکنم هواشوداشته باش

+ خدا لعنت کنه باعث و بانی این همه بدبختی رو ...امروز رفتم مثلا یه کفش بخرم...وووو همه چیز به طرز عجیبی وحشتناک شده . .. خدا اخر و عاقبتمون رو بخیر کنه با این همه ...با این اوضاعی و بلاهایی که دارن به روزمون میارن...

+++++ دلم برا همه دوست جونی هام تنگ شده....

خدایا....از این که هستم و هست اوضاع نذار بدتر بشه....

تا نمیدونم کی
حق نگهدار تون باشه
-بلا-بد-بد-بد----
25اردیبهشت91

pari_shaun
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۳۲ بعد از ظهر
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای
باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست



درود :-2-25-:



خیلی وقت بود نیومده بودم خاطره بنویسم . امشب حوس نوشتن کردم و اومدم ( حالا نه که خیلی خوب مینویسم ) :دی


نمیدونم امروز چندمه ! حتی نمیدونم چند شنبه ست که برم تو تقویم نگاه کنم :)
کنکور نزدیکه استرس اش به جونم افتاده. حالا خوبه بار اولم نیست یه 10 باری کنکور دادم :)) فقط دانشگاه اصفهان رو میخوام با این درس خوندم فکر نکنم در بیام :-2-15-:

شروع سال خوب بود خداروشکر. تا الان هم خوب بوده :-8-:

عید اومدم تهران. خوش گذشت . همه دور هم جمع بودیم. میخواستیم با اهل فامیل و خانواده بریم جنگل ولی یکی از اقوام فوت کرد که دیگه برنامه کنسل شد. خدابیامورزش
خیلی دلم برای عموم تنگ شده بود. نرفتم سر خاکش :( حالا میگه چه قدر این دختر بی معرفته که به ما هم سر نمیزنه :(
سگم همون تهران موند. عموم هام و زن عموم هام و مادربزرگ و پدربزرگ بهم فشار آوردن که دختر مریض میشی این سگ رو رد کن بره :( حالا هم دستِ همسایه ی مادربزرگمه .

کلاس هام شروع نشدِ هنوز . امیدوارم تا کنکور شروع نشه :دی

آقای فلان هم سوئد رفته . ادریبهشت ویزاش تموم میشه بر میگرده :) دلم براش تنگ شده :دی

همین چند روز پیش هم عماد و ترانه رفتن اونجا :) خوبه مامانش باش بوده. اونجا تنها نیست :-23-: والا ! :دی


عــزیز دلم ...
چه تفاوتی می کنــد آنســوی دنیــا باشیم !
یا چند کوچــه آن طرف تــر ؟!
پــای عشق که در میان باشد ،
دلتنگــی دمــــار ِ آدم را در مــی آورد !!!



شبتون خوش :-2-40-:


پریسا

تاریخ : نمیدونم :دی

elnaz 90
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر
يه عالمه نوشته بودم پريد:-2-30-:
دوباره سلام:-2-25-:
پنجشنبه ساعت 11.30 شب
خوبيد؟
شماره صفحه رو ديدم يهو دلم خواست بنويسم. چرا همه دپرسن؟ تو 10 تا خاطره 9 تاش حالگيريه. به خاطره هواي بهاره آيا؟:-2-37-:
آقا ما امروز از صبح تا بعداظهر بيرون بوديم خريد مي كرديم فقط. ديگه هرچي لازم داشتم خريدما. تهش انقدر اين كيسه هاي خريد زياد بود مامانم مي گفت بشمارشون جاشون نزاري:-2-35-: كلا" اين مقوله ي خريد براي خانوما چيز دوست داشتنيه:-2-41-:
آقا امروز منو مامانم يه سكته رو رد كرديم. گوشيمو گم كرده بودم فكر كردم دزدين ازم كليم عكس شخصي داشتم توش. مرديم تا پيدا شد. امروز من نه شلوارم جيب داشت نه مانتوم كيفمم كه جيب كوچيك نداره اين گوشيمو بزارم توش براي همين همش دستم بود. بهد رفتيم مامانم لباس خريد پرو كرد گفت حساب كن تا بيام آقا منم اين گوشمو همينجوري انداختم ته كيف مامانم حساب كردم ديگه حواسمم نبود بهش رفتيم دو تا مغازه پايين تر يه چيز ديگه ام خريديم اومديم بيرون من تازه مي گم اااا گوشيم نيست:-2-37-: دو ساعت كيفمو زير و رو كردم نبود بعد از اونجايي كه همش دستمه فكر كردم گذاشتم رو پيشخون مغازهه بردنش رفتيم دو تا مغازه قبليارم گشتيم نبود كل كيسه هاي خريدم گشتيم. حالا مامانم مي پرسه تو كيف من نزاشتي مي گم نه بابا :-2-28-: هي زنگم كه مي زديم مي گفت خاموشه گفتم هيچي ديگه بردنش خاموشش كردن. بعده ده بار زنگ زدن گرفت گوشي منم يا هميشه سايلنته يا صداش خيلي كمه تو اون شلوغي حالا به مامانم مي گم انگار صداش ميادا بعد گفتم نه بابا توهم زدم ذلم مي خواد صداش بياد:-2-35-: هيم حرص مي خوردم كه حالا با عكساش چي كار كنم.هوشي ديگه تا مرز سكته رفته بوديم كه مامانم گفت بزار كيفمو بگردم گشت ديد ته كيفشه:-2-37-: دو ساعت الكي حرص خورديم تا پيدا شد:-2-28-: كلا" همه اون اطراف بسيج شده بودن دنبال گوشيه من بعد از مغازهه اومديم يكي يكي مي گفتن پيدا شد؟:-2-35-:
دوبار اينارو نوشتم نيم ساعته دارم دو كلوم خاطره مي نويسم:-2-28-:
فعلا

asal_cheshmak
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
سلام
امروز صبح زود مامی و ددی رفتن اصفهان و ساعت ده شب هم برگشتند!
کلی برنامه ریخته بودم که کتابامو امروز تموم کنم اما حدود سه ساعت حرف زدن با تلفن تمام انرژیمو گرفت! :-2-35-:
بهش احتیاج داشتم! به این صحبت و حرفا! :-2-27-:
بعدم فوتبال دیدممم ! انصافا عجب بازی جذابی بودا ! حیف که پرسپولیس نبرد! :-2-39-:
شامم سهیل حاضر کرد! گرچه حاضری بود خودشم ، اما من هیچ کاری نکردم طبق معمول :-2-41-: بی نهایت از کار ِ خونه متنفرم! در عوضش دوست دارم بیرون از خونه شاغل باشم!
الانم دارم کم و بیش کارامو میکنم توی سایت !
ما برفتیم ...! شبخوش!

شجاعت می خواهد وفادار احساسی باشی
که می دانی شکست می دهد روزی نفسهای دلت را ....