PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 [51] 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158

~jOojoO.tAlA~
2012,01,24, ساعت : 10:19 AM
آمدم ای شاه ، پناهم بده
خط امانی ز گناهم بده
ای حَرمَت ملجأ در ماندگان
دور مران از در و ، راهم بده
ای گل بی خار گلستان عشق
قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو که من نیستم
اِذن به یک لحظه نگاهم بده
ای که حَریمت به مَثَل کهرباست
شوق وسبک خیزی کاهم بده
تاکه ز عشق تو گدازم چو شمع
گرمی جان سوز به آهم بده
لشگرشیطان به کمین من است
بی کسم ای، شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من
با نظری ، یار و سپاهم بده
در شب اول که به قبرم نهند
نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطا بخش همه عالمی
جمله ی حاجات مرا هم بده

دانلود تصنیفی از بهشت :-2-15-: (http://s1.picofile.com/file/7262370963/Piece_of_Heaven.mp3.html)

سلام به همه کسایی که اینجا میشناسم و نمیشناسم
شهادت امام رضا و رو به همه تسلیت میگم...
امروز تولدمه
ساعت 10 به دنیا میام
از دیروز یه حال عجیبی ام ، نمیدونم به خاطر امام رضا هست ، یا اینکه روز تولدت اینطوری میشی
احساس میکنم یه چیزی تو دلمه که نمیذاره خوشحال خوشحال باشم...نه اینکه خوشحال نباشم هستم ولی اونجوری که همیشه هستم نیست نمیدونم توضیح شرح حالم یه جوریه نمیتونم خوب بیانش کنم...
من خوشحالم به خاطر خانوادم ، دوستام و همه کسایی که به یادم بودن و خوشحالم کردن
ولی یه حس غریب هم تو دلمه...
دلم خواست که بیام و خاطره بنویسم
اون آهنگه ملکوت آسمان رو هم براتون گذاشتم حتما دانلود کنید ، نمیدونم ولی وقتی گوش میدم همه وجودم لرزه می افته ، هر وقت گوش دادم اشکام سرازیر شد
فوق العاده خونده . . .
با صدای استاد کریمخانی
دیروز تو تی وی نشونش میدادن ، تا حالا مشرف نشده بره مشهد :-2-15-:
.
.
.
امروز 23 ساله میشم ، 23 سال چقد زود گذشت !
این دومین تولدی هست که تو سایتم
اینجا رو دوست دارم با همه بدی ها و خوبی و ها و اتفاقایی که افتاده ، با همه آدماش :-2-41-:
میخوام دوباره از پگاه عزیزم تشکر کنم به خاطر تاپیکش و مهربونیش که حسابی شرمندم کرد:-2-40-:
مرسی پگاه جونم ، برات بهترین ها رو آرزومدن :-2-40-:
http://s17.rimg.info/6d24dedbfe32d17a8448ac2224f9b006.gif
از همه دوستام هم که بهم لطف داشتن ممنونم :-2-40-:
پریسای عزیزم ، مینا ، زهرا ، مهدیه ، بهی ، فرناز ،عسل ، آنیتا جون، دنیا، اون یکی پگاه ، مهسا ، ساره عزیزم ، شادی ، الهه ،سعید فیدبک ، محمد ، نفس ، خورشید ، خاله اعظم ، یگانه ،شقایق ، هانی ، ستاره و و همه کسایی که به یادم بودن و من اسمشون رو نبردم:-2-40-:
مرسی از همتون دوستای گلم:-2-40-:
http://s17.rimg.info/248c5939b671fa2d2dd4bf2a42c5a438.gif
خوشحالم که با اینجا و بچه های خوب اینجا آشنا شدم
از همه ممنونم
این پستم بیشتر یه جور تشکر بود از محبت های بچه ها
http://s16.rimg.info/26efae185c323b32b38042f9139f5f7e.gif http://s16.rimg.info/26efae185c323b32b38042f9139f5f7e.gif http://s16.rimg.info/26efae185c323b32b38042f9139f5f7e.gif
4 بهمن 1390
رهـا

*Baran74*
2012,01,24, ساعت : 10:43 AM
سلام به همه ی دوستای گل 98یی !شهادت امام رضا رو به همه تون تسلیت میگم وای خدا نمیدونین امروز صبح ساعت حدودا 6 بود که یهو از خواب پریدم یه خواب خیلی بد و وحشتناک دیدم البته خدارو شکر الان هیچی ش یادم نیست وقتی بیدار شدم یه حال عجیبی داشتم نمیدونم واسه چی؟ ولی حس خیلی بدی بود طوری که میخواست گریه ام بگیره ولی بعدش با هزار زحمت و از این پهلو به اون پهلو شدن دوباره خوابم برد تا ساعت 10 که با صدای همیشگیه مامان بیدار شدم و یه ذره صبحانه خوردم و اومدم سایت حالا واسه فردا هم کلی کار دارم تازه امتحان ادبیات فارسی هم دارم و هیچ کاری هم نکردم

.Monire.
2012,01,24, ساعت : 01:53 PM
سلام
دقیقا نمی دونم باید از کجا شروع کنم و چی بگم,فقط دلم میخواد اینو یه جا ثبتش کنم تا هیچ وقت یادم نره.یادم نره که چقدر خوش خیالم, چقدر احمقم,و بازم چقدر احمقم.
خدایا ممنونم ازت که بهم فهموندی اون چیزی که همیشه تو فکرمه و باهاش خوشم فقط یه فکر بچگانه و ابلهانه است.فهمیدم که فقط تو قصه ها و فیلما و رویاهاست که آنقدر شیرینه! ولی تو دنیای واقعی از هر تلخی تلختره.
یادمه چند وقت پیش اومدم اینجا و گفتم یه چیزی میخوام که فقط خود خدا میتونه بهم بده و چقدر اون روز از نبودش ناراحت بودم و چقدر احمق بودم که فکر میکردم اگه یه روز داشته باشمش میشم خوشبخت عالم و فارغ از هر غم و غصه ای میتونم زندگیمو بکنم.ولی وقتی دیشب به دستش آوردم تازه فهمیدم اون حکمت چی بوده.فهمیدم که چرا تا دیشب نداشتمش.برای داشتنش باید از خیلی چیزام بگذرم,باید خیلی چیزا رو زیر پام بذارم و بهشون دهن کجی کنم.چیزایی که همیشه بابتش به خودم مغرور بودم و هستم.
هیچ وقت تا حالا از این بعد بهش نگاه نکرده بودم ولی دیشب تازه اون روی سکه رو هم دیدم...
هنوزم تصمیم با خودمه.میتونم پا تو راهی بذارم که آخرش برام مثل روز روشنه یا نه بازم منتظر بمونم تا ببینم چی پیش میاد...شاید هم یه روزی اون چیزی که بهش فکر میکنم اتفاق افتاد! من که آینده رو نمیدونم شاید شد شاید هم نه!
باید روزی هزار بار خدا رو شکر کنم که تصمیم با من بود و میتونستم رد یا قبولش کنم.اگه نبود که...وای خداجونم حتی وقتی در موردش فکر میکنم هم تمام تنم میلرزه وای به حال اینکه اتفاق بیفته.
بزرگترین درس زندگیم تا به امروز رو دیشب گرفتم.خیلی چیزا یاد گرفتم.
راستش هنوز هم ذهنم درگیره هنوز هم نتونستم همشو هضم کنم...
چقدر بده که اینجا همیشه سر بسته باید حرف زد باید همه چی رو جوری بنویسی که فقط خودت ازش سر دربیاری:-( :-(
مغزم داره منفجر میشه,اون آدم دیشبی من نبودم,من هیچوقت نمی تونم اونطوری باشم حتی اگه تک تک ادمای دنیا اونطوری باشن من نمیتونم.
لعنت به من,لعنت به تو .لعنت به تو که حقیقت رو آنقدر واضح جلوی چشام آوردی.لعنت لعنت....
خدایا امتحانت خیلی سخت بود.خیلی خیلی,ولی خوشحالم که سربلند ازش بیرون اومدم.خوشحالم که هنوز خودمم.خود خود خودم.
لعنت به تو که با یه کلمه همه ی باورهامو عوض کردی.حالا دیگه نمیدونم باید به کی اعتماد کرد به کی نکرد! دیگه حتی به خودمم اعتماد ندارم.
لعنت به تو و همه ی مقاله هات,لعنت به تو و همه ی اطلاعاتی که داری,لعنت به تو که تا ابد از خودت و امثال خودت یه خاطره بد تو ذهنم ساختی.
و لعنت به من که مقصر همه ی اینا خودمم.لعنت به من و همه ی فکرای احمقانه ای که تو ذهنم هست.
کاش میشد همه ی حرفات رو از تو ذهنم شیفت دیلیت کنم.هم خودتو هم اون حرفای لعنتی تر از خودت.
*امیدوارم که شماها روزاتون خالی از این آدما و حرفای لعنتی باشه.روزاتون پر از آرامش.
*چه لعنت تو لعنتی شده این خاطره ی من:-)
منیره,سه شنبه,13:45,90/11/04

~*SaHaR*~
2012,01,24, ساعت : 02:48 PM
:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-:
اینا منم قبل از خوندن خاطره ها و احتمالا بعدشم اینطوریم:-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-:
13 صفحه خاطره از شنبه تا الان؟:-2-37-:
بعد از نوشتن خاطرم می رم و با علاقه همه شون رو می خونم:-2-41-:
الان خوابگاهم و برای اولین بار تونستم با وایرلس وصل بشم:-2-31-: آخه مودمش خیلی از ما دوره و از اتاق ما نمی ره ولی الان نمی دونم چرا رفته:-2-31-: سرعتش هم بسی بالاست:-2-41-: فک کنم فقط من دارم استفاده می کنم:-2-31-:
امروز توی کل خوابگاه فقط منم و یکی از دوستام که طبقه ی پایینه و یکی دیگه از بچه ها که اون ساختمون آخریه:-2-43-: آخه انصافه؟:-2-42-: ولی تنهایی اینجا خیلی خوبه... یعنی به هر نفر یه اتاق می دادن چی می شد؟:-2-37-: می دونم خیلی کم توقعم:-2-27-:
تا ساعت 12:15 خواب بودم تازه اونم سعید زنگ زد و بیدارم کرد:-2-35-: منم که اصلا فکرش رو نمی کردم ساعت 12 باشه با پررویی بهش می گم چی کار داری حالا که از خواب بیدارم کردی؟:-2-37-: مونده بود چی بگه:-2-37-: پرسید: سحر واقعا تا الان خواب بودی؟ تو که روی هرچی خواب زمستونیه سفید کردی:-2-27-: تازه یه نیگا به ساعت کردم و دیدم بعله:-2-35-:
ساعت 12:30 یه چیزی خوردم و هنوزم ناهار نخوردم:-2-08-:
هوا امروز انقده خوب شده:-2-16-: مثل هوای بهاره... پنجره ها رو باز کردم و خودم هم نشستم بینشون و دارم تایپ می کنم:-2-41-:
برم خاطره ها رو بخونم اگه پ.ن داشتم ویرایش کنم البته اگه دوباره بتونم وصل بشم...

+ توی یکی از خاطره ها به چشمم خورد تولده زهرا متروپلیسه، آره؟ اگه هست که تولدت مبارک:-2-40-:
+ رها جان جوجوطلا تولدت مبارک عزیزم:-2-40-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-:
+ آقای رابین هود تولد شما هم با تاخیر مبارک باشه:-2-40-:

samin96
2012,01,24, ساعت : 03:39 PM
سلام...:-2-25-:
امروز روز تولدمه....:-2-16-::-2-16-:
ولی به جز خانوادم هیچکس بهم تبریک نگفت...:-2-39-:دلم خیلی گرفت...:-2-30-:
ادمی نیستم که برخوردبقیه واسم مهم باشه....ولی اخه فک میکردم واسه دوستام اونقدر مهم باشم که تولدم یادشون بمونه..:-2-15-:من خودم حتی تولدکسایی که ازشون بدم میاد هم یادم میمونه...بعد......:-2-39-:
حتی صمیمی ترین دوستمم یادش نبود...:-2-39-:
امروز یه چیزی بهم ثابت شد..اینکه هیشکس ارزش هیچیو نداره...کسایی که دم از عشقت میزنن تولدت یادشون نمیمونه...:-2-41-:البته منظورم دوست صمیمیم نیس..منظورم خیلی های دیگست..:-2-41-:
دیگه هیچی ندارم بگم....همین.....:-2-39-:
دوستان لطفا تبریک هم نگین....اینو نگفتم که بهم تبریک بگین..مرسی...:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

meri7
2012,01,24, ساعت : 03:51 PM
تا دیروز تو صف همه چی وایساده بودیم غیر از صف لوله:-2-19-:!آخه شهر ما یه منطقه گرمسیره و هوا زیاد سرد نمیشه ولی اگه هوا خیلی سرد بشه و مثل این چند روز یخبندون بشه همه لولهای آب خونه ها چون روکاره میترکه:-2-10-:!این هم یه جور دردسره.بابام هم خودش رو کنار کشید و به بهانهء اینکه دیگه من بزرگ شدم:-2-24-: همهءکارا رو انداخت گردن ما و خودش فقط زحمت زنگ زدن به تعمیرکار(لوله کش)رو کشید.لوله کش نامرد هم اومد اندازه گرفت و یه لیست داد دست من که برم وسایل مورد نیازش رو بگیرم.خدا میدونه چند ساعت تو سرما وایسادم تا نوبتم شد،آخه مثل اینکه سرما تلفات زیاد داده بود.جالب اینکه فروشنده هم که میدید سرش شلوغه و همه دست به دامنش شدن شروع کرده بود به ناز کردن و اذیت کردن مردم بیچاره.:mrgreen:خلاصه وقتی رسیدم خونه دیدم لوله کشه نشسته داره با خیال راحت چایی می خوره،تازه بهم میگه چرا این همه دیر کردی!:-102-:نامرد کارش دو دقیقه هم طول نکشید و رفت.
شب هم برامون مهمون اومد و بحث در مورد ازدواج جوونا شد...ما هم یکی دوتا نظریه دادیم که مورد توجه آقایون و لعن خانوما قرار گرفتیم،البته فک کنم منظورم رو بد برداشت کردن و واقعا منظوری نداشتم:-2-35-:.موقع خداحافظی هم ازشون قول گرفتم که شوهراشون رو دعوا نکنن!:-2-33-:
راستی این چند روزه عجب اوضاعی پیدا کرده این اقتصاد نداشتمون...ارزش پول یه هفته ای نصف شد!تازه مسئولا ادعاشون هم میشه:-2-28-:...نمیدونم چی خوردیم که این همه پرروییم.به نظرم باید این روداریمون رو تحریم کنن:-2-31-:

elnaz 90
2012,01,24, ساعت : 04:18 PM
سه شنبه ساعت 16.10
سلام عليكم:-2-25-:
حوصلمان سر رفته:-2-15-: هوچ حرفيم نداريم بزنيم هويجوري دلمان خواست بنويسيم يه چيزي:-2-41-:
از صبح هي واسه خودم راه مي رم يه ذره كتاب مي خونم يه ذره درس، البته اگه بشه اسمشو گذاشت درس خوندن:-2-35-: سايتم هوچ خبري نيست:-2-15-:
دلم يه رمان جديد قشنگ مي خواد با يه پايان شيرين كسي سراغ نداره؟ از بيكاري نشستم رمان قديميارو مي خونم والا از رمان جديدا كه همه غمگينن كه بهتره:-2-41-:
ديروز بعدالظهر دو تا رمان خوندم از بچه هاي سايت از شانس زيباي من هر دوتاش فوق العاده غمگين كلا" همه ي داستان تلخ بود پايانشم تلخ بود:-2-28-: خداييش اين رماناي حالگيري چيه مي نويسين خو؟ باز يه رماني مثلا" مثل گندم داستان بيش ترش خندس تهشم كه تلخ تموم مي شه خيلي آدمو اذيت نمي كنه اما اين دو تا كه من خوندم كلا" طرف از اول مشكل داشت تو زندگيش تهشم بدبخت شد رفت:-2-28-:
ديگه همين ديگه حرف نداريم
آفا الان خواستيم تولد سمين و تفريك بوگيم رفتيم بالا اسمشو دقيق ببينيم اشتباه ننويسيم ديديم نوشته تبريك نگيد:-2-15-: خوب نمي گيم:-2-15-:

فعلا"

بعدا" نوشت: ديدين آخرم اشتباه نوشتم:-2-35-: دستم درد نكنه واقعا":-2-27-:
ثمين جون تفلدتم مبارك:-2-40-:

H0NEY
2012,01,24, ساعت : 04:18 PM
:-53-:به نام ایزد یکتا :-53-:

اقا ما دیروز رفتیم خونه عموم اینا http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif این دختر عموی ما چقد خوش حال بود :-2-17-: ما داداشمون تازه داره درسش تموم میشه به ازدواجش فک میکنیم افسردگی میگیریم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_to_take_umbrage2.gif تازه گاهی تهنا باشیم گریه هم میکنیم http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/sorry.gif حالا د وتا مسئله طرح میشهhttp://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gif یا من خیلی حساسمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gif یا اون خیلی بی احساس http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/Wiki_Pfeife.gif البته اون یه خواهرم داره و من تهنام :-2-15-: دیشب قرار بر این شد که داداشم هر وقت تصمیم به ازدواج گرفت:-2-42-: من برم شخص مورد نظرو ببینم اگه خوشم اومد اجازه بدم:-2-06-: اگر نه هم که هیچی دیه :-2-06-: تازه باید اما دگیشم داشته باشم که داداشم ازدواج کنه http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_286.gif به قول خودش فعلا می خوام درسمو ادامه بدم http://www.sached1.com/forums/images/smilies/sheklake/TS11.gif
اقا ما داریم حس میکنیم که هدف دار شدیم :-65-: (یاد یارانه ها افتادم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_218.gif )دیشب یهو به فک مهندسی پزشکی افتادم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/yourecute.gif تقریبا همه رشته هایی که من دوسشون دارم تو این رشته هس http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif از نرم افزار گرفته http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_018.gif تا مکا نیک http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/moil.gif و برقو http://www.pic4ever.com/images/electricf.gif اندکی هم پزشکی باشه فک کنم http://www.pic4ever.com/images/34y5mvr.gif حالا برییم تحقیق کنیم شاید به نتیجه رسیدیم http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282340%29.gif چقد بده که فقط باید یه انتخاب داشته باشی:-2-42-:
اقا ما دوباره این زنگ گوشیمون و یادمون رفت تنظیم کنیم http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281939%29.gif ساعت 9 و نیم صبح دیدیم یه اس ام اس اومد دو باره یکی دیگه باز یکی دیگه یه 5 یا شیش تا اومد یهو دریافتیم که زنگش شده صدای sms مون :-2-06-: خفش کردیم دوباره خوابیدم تا 11 :-28-: کاشکی همیشه مدرسه یه روز در میون بود http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/goodsigh2.gif دیه نشستیم درس خوندیم http://kay.smiley.free.fr/images/7091.gif چه اتفاقی :-2-06-:حتی درس فردا مونم خوندیمhttp://www.pic4ever.com/images/reading.gif اااااااااا چه کردیم ها:-2-06-::-2-14-: بهد که این جا بودیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/awwsmiley.gif
همین تا دردودی دیگر بدرود http://s16.rimg.info/26efae185c323b32b38042f9139f5f7e.gif
هانی http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/Bueroschlaf1.gif
تهران http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/pirates.gif

پ.ن پرنیا جون خیلی جالبه من از بچگی توکف(الان کلمه جایگزین تو ذهنم نی ببشید) این ترس از خدا بودم همیشه باخودم فک میکردم مگه نمیگن خدا مهربونه خدا بخشندس و خیلی صفات خوب دیگه پس چرا میگن باید بترسی ازش و هیچوقتم نتونستم قبول کنم که باید از خدا ترسید من همیشه با خدا دوست بودم و هستم هنوز م اون ترسرو درک نمیکنم که چجوری میشه از خدای مهربون ترسید
پ.ن شهادت اما رضا (ع) هم به همه تسلیت میگم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/sorrowsmiley1.gif

samin96
2012,01,24, ساعت : 04:22 PM
سه شنبه ساعت 16.10
آفا الان خواستيم تولد سمين و تفريك بوگيم رفتيم بالا اسمشو دقيق ببينيم اشتباه ننويسيم ديديم نوشته تبريك نگيد:-2-15-: خوب نمي گيم:-2-15-:

فعلا"


میسی دوست عزیز..:-2-41-:
اسممو اشتب نوشتین..ثمین هستم...:-2-06-:

+Lily
2012,01,24, ساعت : 04:45 PM
واقعا که خودم به تنهایی می تونم پت و مت رو روسفید کنم
سلامتی هرچی خنگه تو دنیا :-2-40-:
الان تلفنمون زنگ خورد ، منم حوصله نداشتم برم جواب بدم ولی غیر از من هیشکی نبود ، تلفنمون از وقتی یه کم دستکاریش کردم :-2-31-: همه ی شماره ها رو نشون نمیده ! حالا من گوشی رو برداشتم ، طرف خیلی با آشنایی بام حرف میزنه ، منو می شناسه ، حال همه رو می پرسه ، بعد یه سوال می کنه میگم مامانم نیس ، تا فکر می کنم جوابشو بدم میگه بعدا بگو مامانت بم زنگ بزنه ، قط کرد :-2-31-: حالا من به مامانم بگم به کی زنگ بزنه ؟! قد خر خان سنمه ، هنوز روم نمیشه بپرسم شما ؟! آخه اکثر صداها رو می شناسم ! این کی بود خدا ؟! حالا من چکار کنم ؟! :-2-30-:هر چی احتمالات رو میذارم کنار هم هیچ سرنخی بم نمیده که کی بوده :-2-30-:

یادتونه بچه بودین چند بار تنبیه شدین ؟! تا حالا شده واسه چیزی که تو بچگی انجام دادین و تنبیه نشدین عذاب وجدان داشته باشین ؟ من دارم ... گاهی وقتا مثل الان که دوباره حرفش میشه وجدانم سیخونک میزنه ! کاش میشد وجدانو مثل آپاندیس درآورد انداخت دور :-2-37-:
مامانم ساعتشو گذاشته بود رو تاقچه ، منم 5 سالم بود ، ساعتو برداشتم بردمش تو کوچه تا به بچه ها پز بدم :-2-37-:
ساعتو بسته بودم رو دستم ولی از اونجایی که کلا طرفدار بازیای بی خطر نبودم ، از درخت رفته بودم بالا ، بند ساعت گرفت به شاخه ، پاره شد ، منم از ترسم ساعتو انداختم دور :-2-31-: همون موقع تو خونه امون بنایی داشتیم ، مامانم فکر کرد یکی از کارگرا ساعتشو دزدیده :-2-31-: منم اصلا بروز ندادم کار من بوده :-2-31-: هنوزم مثل امروز که حرفش میشه خودمو میزنم اون راه :-2-31-:
بعد از این همه سال جرئت ندارم راستشو بگم :-2-31-:

این کتابه که تو امضام هست ، اصلشو خوندم :-2-38-:
دیرین دیرین داشت ، الان به خاطر رعایت عفت و اخلاق عمومی باید سانسور بشه ؟ :-2-38-:

taraneh joon
2012,01,24, ساعت : 04:51 PM
سلام. خوبین؟ من خوب نیستم. یعنی حوصلم سر رفته.:-2-39-: مهمونم داریما ولی... امسال کنکور دارم ولی اصلا حسش نیست درس بخونم:-2-28-: آخه بگو برای چی موندی برای یه سال دیگه :-2-36-:آخه سال دومیم.:-2-30-: :-2-30-:ای خدا...!!
پارسال عروسی خواهرم بود به این هوا درس نخوندم ولی امسال نمیدونم دیگه چرا نمیخونم:-2-15-: یه سره میام اینجا میشینم رمان میخونم.:mrgreen: معتادم وحشتناک:-2-08-: میگین چ کار کنم من؟!!:-2-41-:
حالا غم و غصه بسه
میدونید انقدر اینجا رمان خوندم حوس کردم بنویسم به نظرتون از پسش بر میام؟:-2-38-::-2-27-:

دوس دارم با چندتا از بچه های نویسنده سایت مشورت کنم اما میدونم الان وقت امتحاناشون. وقت ندارن.
حالا فعلا برای دل خودم مینویسم تا بعد
خیلی دوستون دارم:-2-40-:
یه ذره خالی شدم:-2-16-: دیگه برم پیشه مهمونا:-2-39-:
بابای:-118-:

*mahsa*
2012,01,24, ساعت : 05:01 PM
سلام همه ی دوزتانhttp://www.pic4ever.com/images/4869.gif
امروز در خواب نازم بودیم که با صدای آجولمان از خواب بیدار شدیم هرکاری کردم دوباره بخوابم نشد http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gifانگار مامان گرامی داشت با آجولی جونم دعوا می کردhttp://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif منم کجکاو http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifواسه همین گوشامو تیز کردم ببینم چی میگنhttp://www.pic4ever.com/images/094.gif
از این فضولی این دستگیرم شد که آجولی جون بازم می خواد بره تهران پیش شوهرش http://www.pic4ever.com/images/297.gifابتدا کمی ناراحن شدم :-2-30-::-2-30-:بهد هم کلی ذوقیدمhttp://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif آخه هروقت آجولی جونم میره تهران واسم کلی قاقالی لی می خره بسی بهتر از داداشی جانمان است که هروقت از تهران میاد غر می زند که چرا اینترنت رو تموم کردی
با تلاش زیادی که کردم تونستم بخوابمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gif و فقط خواب آجولمان و مادر شوهرش را میدیدم...http://www.pic4ever.com/images/7165.gif ولی در خواب خبری از اون قاقا لی لی ها نبود :-2-15-:و الان بسی دلمان قاقالی لی می خواهد:-2-15-::-2-15-:
باز نیز از صدای آجولی جونم بیدار گشتم و رفتم که دعواش کنم http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gifدیدم ساعت یکه... نتیجه گرفتم اصلا حرف نزنم بهتره وگرنه بسی ضایع میشمhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gif
حالا رفتیم صبحانه بخوریم دیدم نهار در شرف آماده شدنه و تصمیم بر خوردن چایhttp://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gif با از اون شوکول خوشمزه هایی که آجولی جون خریده بود گرفتیم
بعد بابا جانمان آمد و بسی تعجب کرد که مارا دید و ما خواب نبودیم و یا در 98یا سیر نمی کردیم:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
بهد گفت تازه بیداری شدی گفتم نه خیلی وقته http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
اونم یجوری نگام کرد و انگار تو دلش گفت خر خودتیhttp://www.pic4ever.com/images/2zqdf8w.gif
بهد نهار خوردم http://www.pic4ever.com/images/91.gif
و بدو بدو اومدم 98یاhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gifhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gif
اینجام تا اکنونhttp://www.pic4ever.com/images/putertired.gif

حالا پ.ن ها:

وا امروز انقده خوب شده:-2-16-: مثل هوای بهاره...
منم امروز همش فک میکنم در تعطیلات نوروز به سر می برم:-2-35-::-2-35-:


مروز روز تولدمه....:-2-16-::-2-16-:
ولی به جز خانوادم هیچکس بهم تبریک نگفت...:-2-39-:دلم خیلی گرفت...:-2-30-:
ثمین جان تفلت مبالکhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282019%29.gif
گلیه نکن منم گلیم میگیله:-2-30-::-2-30-:

مهندسی پزشکی افتادم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/yourecute.gif تقریبا همه رشته هایی که من دوسشون دارم

ما نیز عاشخ مهندسی پزکشی موباشیم:-2-14-:


جلب:-2-42-: کوزت زیمباوه ای:-2-42-: شوما از جفت خواهر ناتنی های سیندرلا هم بدجنس تر موباشی:-2-42-: نا مادری سیندرلا:-2-42-: خانم تناردیه :-2-42-: باید به شوما بوگوییم تناردیه زیمباوه ای :-2-42-: تازه هوچچچ وخت هم برا ما ذرت نمیگیری:-2-42-: ما دوز داریم ذرت خو:-119-: کور هم نوموشیم، شدیم هم به شوما چه؟:-2-33-:

منم از این آجولی جونا دارم...http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes3.gifهمسن آجول شماست...http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes.gifدرکت می کنم بدجور:-2-41-:

سمن ناز
2012,01,24, ساعت : 05:23 PM
سلام بر همه ی دوستای گلم
تمام اون کسانی که با خوبی و تلخی ها و شادی ها و غم هاشون همدردی کردم خندیدم
همگی تون رو دوست دارم
جونم واستون بگه که اومدم واسه یه مدت خداحافظی کنم
نمی خواستم ولی بنا به توصیه دکترم مجبورم که یه مدت پشت کامپیوتر نباشم
تا به اون چیزی که مد نظرم هست نرسم مجبورم و صد البته گیوتین علی همسری مثل همیشه پشت گردن من بیچاره خودنمایی می کنه
یاد نقل قول سعید افتادم که نوشته بود مادربزرگم گفته بود پدر سوخته ها
نقل قول من : مادربزرگ پدرم تا من 13 ساله بودم زنده بود خدا بیامر ز رو سر به سرش می گذاشتن اولش بهت لبخند می زد بعد که می رفتی پشت سر طرف یه عشوه نازی می رفت و قری به گردنش می داد و دست به کمرش می زد و می گفت بره گمشه
حالا چقدر این کلمه رو من دوست دارم خدا می دونه چقدر دلم می خواد به یکی بگم مدیونید اگه فک کنید من به همسری هستما من خانم با ادبی هستم:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgre en:
اگه بهتون خوبی کردم معذرت می خوام بدی هامو هم مدیونید ببخشید :-119-::-119-::-119-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خوشم ندارم اون دنیا سر پل صراط دست خالی باشم :-2-06-::-2-06-:
خوشم نمی یاد یه راست برم بهشت از این قرتی بازی ها خوشم نمیاد :-2-35-::-2-35-:دوست دارم اول یه سر برم جهندم خوش می گذره بعدش بریم بهشت بیشتر مزه می ده :-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-:
جون گربه:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
خلاصه
یه عذر خواهی کلان به عسل چشمک بدهمکارم که حتما تلافی می کنم:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
دخی های خودم اگه فکر کردید از دست من راحتید سخت در اشتباهید ما جانمان برود پیامک های پر از کلمات قصارمان از دست نمی رود
:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
دلم تنگ می شه چاره ای نیست:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
لیلا لوسی به جان خودم منم دلم اندازه یه دیگ هیئتی ها واسه شماها تنگ می شه:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
دلم واسه همه تنگ می شه شاید یه وقتی قاچاقی بیام و عرض اندامی بکنم بستگی به موقعیتم داره:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
دلم می خواد زار زار گریه کنم البته اولش دلم می خواد به نفر بگیرم بزنم البته در منزلمان:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
بدی دیدین از بنده منتظر ادامه اش باشین:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
خوبی دیدینم ندید بگیرید:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
همه تون رو دوست دارم فرقی هم نداره فعلنات بای همگی تان تا های بعدی
:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:

ولی اخرش یه شعر خوشگل می گذارم
از فروغ جونم خدا رحمتش کنه
اشعارفروغ فرخزاد



آن کلاغی که پرید
ازفراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود
خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند

همه می ترسند ،اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دونام
و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن اززندگی نقره ای آوازیست
که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟

همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم
ما حقیقت را د ر باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه ی نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولّد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب ها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوتر های معصوم
از بلند های برج سپید خود
به زمین می نگرند

روزگار به ایامتان مرجان .م:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:

mahsan
2012,01,24, ساعت : 05:57 PM
من از نهایت شب حرف می زنم


من از نهایت تاریکی


و از نهایت


شب


حرف می زنم


اگر به خانه ی من آمدی


برای من


ای مهربان !


چراغ بیاور


و یک دریچه که از آن


به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم



چقد این برنامه ظهرو که در مورد فروغ بود دوس داشتم . دوباره حال و هوای فروغ زد به سرم !


توی زندگیم هیچ کس به اندازه فروغ فکرمو به خودش مشغول نکرده . چقد زندگی عجیب و البته تلخی داشته !


ظهر که دوباره داشت عکساشو نشون میداد . مصاحبه با مادرش و خواهرش و برادرش دوباره رفتم به حال و هوای چند سال پیشم اون روزایی که داستان زندگی فروغ رو خونده بودم و تا چند روز تو فکر و خیال 50-60 سال پیش بودم !


از ظهر دوباره رفتم تو فکر فروغ و اون مدرسه جذامی ها و ابراهیم گلستان و یه عشق بزرگ که باعث شد که از خونوادش و زنش و همه چیزش بگذره و برای همیشه از ایران بره


دلم گرفته ...


گاهی فکر می کنم ... بی خیال دل گرفتگی همیشه هست . یه ساعت دیگه دو ساعت دیگه یه روز دیگه یه ماه دیگه یادم می ره که دلم شکسته


ظهر خوابیده بودم یه مزاحمم هس دو سه روزی هس شدیدا رفته رو اعصاب و روان نداشتم , گوشیمو سایلنت کردم . تو خواب و بیداری یه لحظه گوشیمو نگاه کردم دیدم دو سه تا اس ام اس دارم . دوستم گفته بود یه آهنگ از هایده . جدیده . بعدش دیده بود جواب نمیدم باز اس زده بود برات ایمیل کردم و اینا .


همون موقع ها بود که زنگ زد . جوابشو دادم گفت خوندی چی نوشتم . گیج و خواب آلود گفتم آره . گفت خیلی خوب پس بیدار شدی برو دانلودش کن !


بیدار شدم رفتم میلمو چک کردم دیدم یه آهنگ از هایده س . آهنگی که بیست سال پیش ته یه نوار قدیمی نصفه و نیمه داشتیمش و من عاشقش بودم . فوق العاده بود این آهنگ . سالها بود که اون نوارو گم کرده بودم و دیگه هم نتونستم اون آهنگو پیدا کنم و هیچ جای دیگه هم نشنیده بودم . یه سورپرایز فوق العاده بود آهنگش . حیف که نمیشه آهنگ گذاشت وگرنه حتما می زاشتمش براتون :-2-41-: دوباره رفتم سراغ خاطرات قدیمی و اون آهنگ .. کاش همون طور که آهنگا رو میشه پیدا کرد خاطرات خوب قدیمی رو هم میشد برگردوند .. کاش ...


روز بخیر :-53-:


آهنگ روز : از این گوشه ی دنیا به اون گوشه رسیدم نگین دنیا قشنگه قشنگیشو ندیدم ... هنوز غم تو وجودم عذاب سینه سوزه نگین گریه رو بس نگین دنیا دو روزه نگین دنیا دو روزه ...

REAL LOVE
2012,01,24, ساعت : 07:17 PM
اهم یه سوالی واسه ما پیش اومده اومدیم جوابشو از دوستان بپرسیم:-2-38-:
مراسم اسکار کی بیده؟ الان بی بی ... گفت جدایی نادر و سیمین در دو بخش بهترین فیلم خارجی و بهترین فیلمنامه نامزد دریافت جایزه شده.... ولی خبر کاملشو نشنیدم ببینم مراسم کیه؟ (دعوت شدما ولی کارتمو بچه ها گم و گور کردن اینه که تاریخش یادم رفته:-2-22-:)
این یه ماهه که درگیر امتحانا بودم از چلچراغ و همشهری جوان بی نصیب مونده بودم... حالا دیروز رفتم جفتشو گرفتم با همشهری داستان:-2-38-: جویدمشون از دیروز تا حالا:-2-38-:دلم براشون تنگ شده بودااااااا
ربیع الاولتون مبارک باشه و به خوشی و شادی:-118-:

ستاره شباهنگ
2012,01,24, ساعت : 07:32 PM
امروز 4 بهمن::-2-38-:

امروز یه روز معمولی مثل روزای دیگه بود.راستی این چند روزه هوا چقدسوز داره؟؟؟دلم واسه بهار تنگ شده:-2-40-:.امروز یه همسایه دیگمون برامون
شله زرد آورد(دل همگی آب((راستی چرا میگن آب اصلا چه ربطی به آب داره)):-2-37-:....لب و لوچه ها آویزون)من عاشق شله زردم ولی حیف که درست کردنش دردسر داره .

بعدش با خانواده رفتیم بیرون چرخیدیم.ناهارم بیرون خوردیم.اگه گفتین چی؟؟شیشلیک.(دوباره دل همگی آب بعدشم دلتون بسوزه.)کلا امروز قلبمون سنگی شده دیگه دوباره دل همگی آب.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:

امروز یه فضولی کردیم حسابی.رفتیم تو ف ی س بوک دیدیم به پسر عمه گرام هم که عضو هستن ولی با اسم مبدل.یعنی همینجوری موندم تو کفش.آخه همیشه مخالف این بند و بساطا بود همیشم راجع بهش با منو پسر عموم بحث می کرد حالا خودش عضوه. نیومده 300 تادوست پیدا کرده رفتیم عکساشو دید زدیم دیدیم آق مهندس چه عکسا که ننداخته.تو یه عکسش موهاشو سیخ سیخی کرده بود بهش میومد.باباش بهش اجازه نمیده موهاشو این مدلی درست کنه دلیلشم اینکه میگه((نمیخواد خودتو مثل اجنه ها درست کنی....چی چیه اسپری می زنن که موهاشون خبردار واسته...لازم نکرده این مدلی درست کنی)).از حق نگذریم پسر عمم خیلی خوشگل و خوشتیپه از این مدل موهام شدیدا بهش میاد حالا نمیدونم چرا باباش اجازه نمیده بچه عقده ای شد:-2-35-:.
حالا اینجا رو داشته باشین یه عکس دیگشم دیدیم که کناردر دستشویی واستاده یعنی منو خواهرم از خنده روده بر شدیم.شیطونه می گفت براش بنویس جا قحطی بود کنار در دستشویی عکس اینداختی:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعدش فرشتهه اومد وسط گفت نمیخواد بنویسی واست دردسر درست میشه.ما هم بچه حرف گوش کن و مثبت و خانومو و باهوش و مهربون و کلا همچی تموم :-2-22-::-2-22-:از خیرش گذشتیم.ولی واسه اینکه شادشمو روحیم عوض شه از خودم قول گرفتم به صفحش هر از چند گاه یه سری بزنم.

اینم یه جمله خوشگل از طرف یه بنده خدا:

***آرزویی کن گوش خدا پر از آرزوست و دست هایش پر از معجزه.آرزویی کن شاید کوچک ترین معجزه اش بزرگ ترین آرزوی تو باشد.***

آسمونتون صاف و پر ستاره.....

دختربرف
2012,01,24, ساعت : 08:39 PM
:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
سلام سلام صدتا سلام
دوستای گلم امیدوارم که خوش وخرم وشاد باشین:-118-:
امروز بعدازظهریه با آجیم رفتیم کنار آب دلمان گرفته بود گفتیم برویم بیرون کمی
حالمان بهتر شود...
خلاصه زاینده رود رو بازم بستن ولی یکم آب داره هنوز
این پرنده ها هم که خیلی خیلی خیلی من دوسشون دارم کلی مارو خندوندن:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
آخه اینقد که اینا پفک می خورن ماها نمی خوریم چیپس وپفک ودیگه خلاصه عاشق هله هولن:-2-37-:
ماهم هی بهشون خوراکی دادیم آی می خوردن آی می خوردن:-2-22-:
تازه دعواشونم بود سر پفک:-2-35-:
درگیری بودا شدید:-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-:
هیچی دیه خوش گذشت 2تا لیوان ذرت مکزیکی هم گرفتیمو نوش جان کردیم:-2-37-::-2-37-:
چسبید تواین سرما...
بعدم پیاده راه افتادیم به سمت پل خواجو وبعد هم پل بزرگمهرواز اونجا هم باتاکسی به سمت خونه...
اما توی راه بهو چشمم افتاد به تکیه شهدا دلم خواست برم
پیاده شدیمو رفتیم ...
آره من ازشهدا عجیب آرامش می گیرم بازهم ازشون آرامش خواستم
صبر وطاقت خواستم
بعدم اومدم خونه
الانم که در خدمت شمام
دوستان توروخدا منو همیشه دعا کنین من حال اوضاعم یهو عوض میشه میترسم دوباره افسرده بشم التماس دعا
امروز بازم دلم گرفته بود که با رفتن به تکیه شهدا یکم آروم شدم
من یه دوره افسردگی داشتم که با دارو درمان شده دعا کنین دوباره مریض نشم به خدا محتاجم به دعاهاتون از تک تکتون می خوام که واسم دعا کنین...
ممنونم دوستان مرسی
فداتون بشم وخداحافظ:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

زهرا.الف
2012,01,24, ساعت : 08:40 PM
امروز اتفاق خاصی نیفتاد. مامانم قرار بود بهش زنگ بزنن که بره سر کار ولی زنگ نزدن!:-2-16-: ولی منا رفت.:-2-28-: صبح یه ذره دیفرانسیل خوندم و تست زدم. بعد از ظهر یه کم رمان خوندم بعدشم آهنگ یاس رو تبدیل کردم و برداشتمش و با مامانم رفتیم پیش منا! یه خورده هم با منا رفتیم تو پاساژ چرخ زدیم و بعدش هم خداحافظی کردیم و اومدیم!:-2-31-: تو ایستگاه اتوبوس هم یه خانومه بود که به هرکی که میرسید ارشادش میکرد!:-2-02-: اول که ما اومدیم داشت با یه پسره حرف میزد. بعدش اومد پیش ما. اتوبوس که اومد رفت پیش یه خانومه. تو اتوبوس 2 تا خانوم دیگه. موقعی هم که داشت پیاده میشد 2 تا پسره!:-2-29-:
بعد هم که اومدیم خونه خاطره ها رو خوندم. دو تا از کتابهای درحال تایپ رو خوندم و دیگر هیچ!!!:-2-17-:
کلا روز جالبی نبود!!! :-2-15-:

feedback
2012,01,24, ساعت : 09:03 PM
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

سلام :-2-31-:
چه روز کُندیه!!! قبول دارین؟! :-2-31-: (وجدانهای بچه ها : نه! :-2-06-: ، خودم خودمو ضایع میکنم!! عجبا!! :-2-33-::-2-06-:) اصلاً نمیخواد بگذره انگار! :-2-31-: خسته شدم بس که آموزش قرآن خوندم. :-2-31-: اولین امتحانم تازه فردا شروع میشه! :-2-31-:
دیگه سال آخریه و دیر شروع شدن امتحانا و خلاصه آره دیگه داداش :-2-38-::-2-38-::-2-38-:
همش 6 تا امتحان بیشتر ندارم. یک شنبه این هفته نه ، هفته ی بعد تموم میشه. همینک میریم واسه روز شماری پایان امتحانات :-2-38-::-2-38-::-2-38-:
===== ===== ===== ===== =====
من تو هر رمان که تو سایت میذارم ، تجربه ی منفی گرفتن دارم. :-2-06-::-2-06-::-2-06-: نمیدونم چرا؟ ولی همیشه همینطوری میشه. :-2-06-: تو آنوشکا گرفتم. که البته یکیش ناخواسته بود. یکی دیگه نمیدونم کی داد بهم؟ :-2-06-: خیلی تشکر داریم ، منفی هم میگیریم!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-: نه ولی انصافاً دست بچه ها درد نکنه تشکر میزنن و مثبت میدن. ممنون :-2-40-:
ولی نمیدونم چرا امشب سر رمان جدیدم دوباره منفی گرفتم؟ :-2-06-: حتماً ناخواسته بوده! :-2-31-: چرا ناخواسته ها نصیب من میشه آیا؟! :-2-31-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
چمیدونم والا :-2-31-::-2-06-:
آقا اینم لینک رمان جدیدمان ؛ طنز بید ؛ حالت کَل کَلانه ؛ اول شخص پسر :
:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
این لینک رمان :
خانمِ مدیر عامل | (http://www.forum.98ia.com/t398983.html)feedback (http://www.forum.98ia.com/t398983.html)
نقد خانمِ مدیر عامل (http://www.forum.98ia.com/t398997.html)
اگه ادمین زن بود ، میگفتم اینو بخونه. :-2-06-::-2-06-::-2-06-: البت الان واسه شبنم رمان خوبیه ها. اونم بالاخره مدیر سایته. بخونه بد نیست. :-2-38-::-2-31-::-2-22-:
===== ===== ===== ===== =====
راستی بچه ها دیشب خواب ننجونو دیدم. :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
من نمیدونم چرا هر وقت از هرکس یاد میکنم و با بقیه در موردش حرف میزنم ، خوابشو میبینم. :-2-06-::-2-06-:
دیدم همون جا خونه ی قبلی مامان بزرگم نشسته و همه دور کرسی کنارش نشستیم یَک باحال بود :-2-06-::-2-06-:
نخودچی کشمش دستش بود و بهمون میداد. بعد از اینکه خوردیمش ، بهم گفت :
-ننه جان پاشو برو یه چیکه آب خُنُک بیار جیگرم حال بیاد :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یعنی مرده بودم از خنده ها :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خیلی باحال بود. خدا کنه بازم خوابشو ببینم. :-2-15-:
===== ===== ===== ===== =====
حس خاطره م نمیاد خو!! :-119-: امروز عین این بیکارا تو خونه بودم. البت بیکار بیکار که نه! یه کم کار داشتم. ببین مثلاً ناهار خوردم. این یه کار :-2-38-: بعد درس خوندم این دو کار :-2-38-: بعد اومدم سایت و به کارای سایتم رسیدم این میشه سه تا :-2-38-: چهارمیش اس ام اس بازی کردن با بعضی از جوانان خُلِ روزگار :-2-38-: (خودش میدونه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:) :-2-38-: حالا شاید خاطره رو خوند فهمید پسره ی ابله :-2-06-: بعد این شد 4 تا کار :-2-06-: کار پنجم تلویزیون دیدن بود :-2-06-: شیشمیش :-2-06-: (چطوری مینویسه! شیش!! :-2-06-: شیشمیش :-2-06-:) (ستاد کیلید کردن رو حرفای خودم!!! :-2-06-:) (خودم به خودم گیر میدم. روانی ام :-2-06-:) آره خلاصه شیشمیش هم میشه نگاه کردن به کارت امتحان برای مطمئن شدن تاریخ امتحان :-2-06-::-2-06-:
دوستم اون روزی زنگ زده میگه سعید مطمئنی امتحانامون از این تاریخ شروع میشه؟ :-2-06-::-2-06-:
میگم چطور؟
میگه آخه من از نهم امتحانام شروع میشه. هر روز پامیشم میرم کارت امتحانمو نگاه میندازم ببینم واقعاً راسته یا خالی بندیه؟! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خدا این یکی رو دیگه اساسی شفا بده :-2-06-::-2-06-:
حقیقتش خودمم شک کردم چرا انقدر امتحانامون دیر شروع میشه! :-2-06-:
پس خدا منم شفا بده :-2-06-::-2-06-:
الشفاء من الایمان :-2-06-:
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد





سعید | 4 بهمن 90 | 21:03

ابی دریا
2012,01,24, ساعت : 09:17 PM
به نام خدا
سه شنبه 4 بهمن 1390
خاطره نویسای گل سلام
اول اینکه بگم از خوندن خاطره ی مادری دلم گرفت.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:بعد اینجا میرم ببینم تا کی نمیاد؟؟؟البته اگه باشه.اگرم نبود به لطف ارتباطات پیشرفته اس ام اس میزنم.:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
ولی اگه دکترش گفته و واسه سلامتیشه عیب نداره.ما تحمل میکنیم.:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
جونم براتون بگه دیشب ساعت 11 دیدیم در میزنن.یعنی زنگ نه ها.یکی به در تقه میزد عجیب.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:جوابم نمیداد.بعد ددی رفت درو واکرد دیدیم اجی و ریحانه و نویدن.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
رفته بودن خواهر امام.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
شب موندن پیشمون.صبحم مامی ما رو با کتک بیدار کرد.نذاشت بخوابیم که.هی میگفت:پاشین ریحان اینا میخوان بیان صبحونه بخورن.حالا خوبه اونا هم 2 خوابیده بودن.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
بعدش یه شماره ای میخواستیم.زنگ میزدیم 118 جواب نمیداد.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
دیگه این یعنی فاجعه.جایی که همیشه باید در دسترس باشه نیست.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
بعد تلاشای مکرر من موفق شدیم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعد از ظهرم ریحان اینا رفتن.اقا یوسف رو دیدم.واقعا تهش ضدحالیه اساسی.این رعنا جان عجب دختر بوقی بود.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
دختره ساعت 3 شب میاد خونه.پدرش خیلی شیک میگه:دخترم الان 3 شبه ها.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:چه نکته ی جالبی واقعا.ادم کیف میکنه این روشای تربیتی رو میبینه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
ساعت 6 و نیم داشتم صحبتای اقای پورازغدی رو گوش میدادم. کلهم از مدل حرف زدنش خوشم میاد.:-65-::-65-::-65-:
یه چیز جالبی گفت:گفتش کسی که خودش دینو کامل شناخته و به ایمان قلبی رسیده باید دیگران رو هم ارشاد کنه.راهنمایی کنه.وگرنه مثل این میمونه که داره امر به منکر و نهی از معروف میکنه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
میگفت:جوری از دین به مردم نگین که فراری شن.تا دفعه ی بعد دیدنتون ازتون فرار کنن بگن اه اه اه باز این اومد.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
واقعا این تیکه حرفاش رو تجربه کردم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
بعضیا فکر میکنن چون خودشون یه اعتقادی دارن و یه ایمانی بقیه از دم کافرن و اون اعتقاد قلبی رو ندارن.خودشون خیلی خاصن.عزیز کرده ان.حالم از این ادما بهم میخوره.:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
من خودم تازه چند ماهه که معقوله حجابو قبول کردم و بهش ایمان دارم.دیگه باری به هر جهت نیست واسم.شده یه باور.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
خیلی خوبه که همه با تحقیق و اطمینان به این باور برسن.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
من موقع امتحانا توی یه مجله یه مصاحبه خوندم از یه خانوم که تو انگلیس زندگی میکرد.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
راجع به حجاب بود.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
انقدر این مصاحبه قشنگ بود که چندین بار خوندمش.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
اون خانومه که الان دکترا داره میگفت توی حرفاش گفت توی یکی از مصاحبه هام با یکی از شبکه های انگلیس که برنامه اش راجع به حجاب و زن بود روایتی رو از اما صادق گفتم اما نگفتم که مال ایشونه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
گفت بعد اون برنامه تماس ها و ایمیل های زیادی رو دریافت کردم که میگفت:این شخص کیه که انقدر خوب حرف میزنه و ایا تا به حال مقاله ای ارائه داده و از همه جالبتر شماره شو میخواستن.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
این تیکه اش واقعا جالب بود واسم.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
خو از بحث شیرین حجاب بگذریم.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
من شدم مسئول دعوت کردن مهمونای جشن جمعه و از امروز تلفن زدنام شروع شده.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
یه خبر فوق العاده خوبم شنیدم.قدسی گفت:پنج شنبه بله برون زهراست.فردا هم خواستگاریشه.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
الهی ایشالا خوشبخت شن.دوست جونیمون داره عروسی میشه.هوررررررررررررررا:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
البته اطرافیان ما که همه تعجب کردن.اخه ما دخترو انقدر زود شوهر نمیدیم.فقط ریحان بود که تو سن 19 و نیم یعنی نزدیکای بیست ازدواج کرد.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
رمان ساعت هشتم دانلود کردم خوندم.اخه در حال تایپ بود نصفشو خونده بودم.دلم سوخت اخرش اونطوری شد.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
فردا بعد از مدت ها به مدرسه برمیگردیم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
راستی چه خوب که شر این صفر خان کنده شد.:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
حلول ماه ربیع الاول مبارکتون باشه:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

takboos
2012,01,24, ساعت : 09:22 PM
امروز چه روزی بود.............
خسته از خواب بلند شدم....مردم همه سرحال پا میشن مای بدبخت میخوابیم بدتر کسل میشیم(چیمون به آدمیزاد رفت...آخه دردمون که یکی دوتا نیست)
البته دلیل کسل بودن ما این بود که دیشب را دیر خفتیم زیرا داشتیم با بروبچ حرف میزدیم چون که تازه عضو شدیم....تبریک بگید دیگه!!!
بله جانمان برایتان بگوید وقتی فهمیدیم که امروز تعطیل است چنان انرژی در ما هویدا شد که..............
ولی این شوق دیری نپایید که به کل از بین رفت(کوفتمون شد) چون که درست است امروز تعطیل است ولی بنده خاک تو سر همیشه باید آماده باش باشم!!!!!!!
نپرسید چرا چون بهتون نمیگم:-2-06-:
الانم باید برویم در جوار دوستان فیض ببریم
این بود انشای زیبایه من!!!!!

asal_cheshmak
2012,01,24, ساعت : 09:36 PM
سلام علیکم :-5-:
من دیروزم خاطرمو ننوشتم ، پس از دیروز شروع میکنم ! :-105-:
هیچی یادم نمیاد :-22-:
آها مامان اینا برگشتن بالاخره ! به خاطر کلاس سهیل ، اما کلاسشم تشکیل نشد و بابا کلی شاکی شد که چرا بیشتر نموندن :-62-:
شب خوابم میومد زود خوابیدم ... امروز صبح با یه سردرد وحشتناک بیدار شدم ... :-102-: کمی با ددی جانمان دعوایمان شد :-62-: گیر میده از بس :-33-:
بعد از ظهر هم رفتیم خونه دخترخالم نیم ساعت و برگشتیم ! :-26-:
روزای مزخرفیه ! :-40-:
دانشگاهمون اردو زده برای مشهد :-2-15-: دوستام هم به من گفتن بیا بریم ، اما بابام نذاشت :-2-42-: میگه سختته ، خب من خودم میفهمم که سختمه یا نه :-47-:
دیشب خیلی ناراحت بودم ، شب که خوابیدم خواب دیدم مشهد بودم و دستم هم به ضریح رسید :-2-15-: توی بیداری که هیچوقت نرسید اما دیشب ... :-2-39-:
هیوا میگه تو در اصل زیارتتو کردی ، اما من اصلا این لیاقتو در خودم نمی بینم که اینطوری حاجتم برآورده بشه ! :-17-: گرچه حس خوبی بود اما بازم شک دارم ! :-2-15-:
امیدوارم اگه اینطوری زیارت کردن قبوله ، دعاهامم مستجاب بشه ! :-46-:
شب همگی خوش :-48-::-53-:

G!rl
2012,01,24, ساعت : 09:48 PM
ســـــــــــــــــلام!!!:-2-04-:
چهار روز از ماه بهمن میگذره و امروز تولد من بووووووود.......:-2-05-:
خوب خوبین؟؟!:-2-37-:
من که عالیم....امرووز با روحیه بسیار عالی رفتم پیش مامانم و گفتم مامی جون تولدمه و مامان خیلی شیک گفت: تولدت مبارک و دوتا ماچ هم این ور اون ور کرد!! :-2-43-:بعد من همینطور وایسادم که مامان گفت: نگو که کادو میخوام!! :-2-28-:
منم گفتم: متاسفم ولی باید بگم که من کادو میخواااا.....نذاشت حرفم تموم بشه گفت : اون موبایلی که یک ماه پیش بدون هیچ مناسبتی برت خریدم اینجا به کار میاد!! بعد خیلی قشنگ رفت!! :-2-02-::-2-02-:
و من خیلی باحال چهرم مچااله شد!! :-119-:
ولی به جاش تبریکای بابک و بابا و دوستام چهرمو به حالت اولیه بازگردوند!!!
با یاری خدا اینترنت 2 روز بود که قطع شده بود:-2-31-:
...و بهداد هم با من لج کرده بود و وصل نمیکرد!! :-2-33-:ولی امروز زنگ زد با لحن بسیار مهربون گفت :چطوری جوجه؟؟! ....(خواستم جوابشو بدم گفتم وللش یه امروز رو بچه خوبی باشم:-2-38-:)تولدت مبارک خواهری. بعد گفت اینترنت رو وصل کردم به افتخارت:-2-16-:
......تا اینو گفت هجوم بردم به سمت لبتاب که پام گرفت به فرش و با تلفن افتادم و تلفن خورد تو چونم!!!! :-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:خیلی شیــــــــــــــــــک دردم گرفت!!!! :-2-33-:خلاصه همونطور که جواب بهداد رو میدادم چهار دست و پا اومدم سمت لبتاب و اومدم اینجا............چقدر ایمروز زجر کشیم تا به 98یا رسیدم!!!!! :-2-36-::-2-36-::-2-36-:
Thats It........:-2-26-:

فرودو
2012,01,24, ساعت : 09:57 PM
قبل از هر سخنی
تک بوس جان عجب آواتار جلبی داری :-2-06-::-2-06-:

می گما این چشام گاهی اوقات زیادی درد می گیره فکر کنم بیش از حد می شینم پش این سیستم لعنتی
امروز موقع ظهری داشت مشهدو نشون می داد بد جوری هوس حرم کرده بودم
هی هر سال این موقع ها با بچه های هیات می رفتیم
که امسال به خاطر امتحانا کنسل شد
بچه مشدیا اگه رفتین زیارت دعا یادتون نره ها :-119-:
این آهنگ کاغذ خواجه امیری هم بدجوری می چسب ها
اگه خلاف نمی شد می ذاشتم دانلود کنید


امروز هم درس بی درس کلا راحتم :-4-:

الان هم خوابم گرفته :-37-: برم بخوابم
غرض فقط رفع خستگی بود و اعلام حضورو دیوانه کردن عموم با جو ناسور:-2-31-:



عزت زیاد



فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه


بعد مامان مهسا نوشت : مادر جان اولا که من نفهمیدم تا الان داشتیم به ملت تسلیت می گفتیم الان این تبریک واسه چیه ؟! :-2-35-:
بعدشم مگه چطوری حرفیدم
نشونم دادی گفتی خوبه بذارم تو امضا؟! منم گرفتم گذاشتم تو امضا خودم دیگه :-2-22-: اسشمو زور گیری نذارم چی بذارم :-2-38-:

believe me
2012,01,24, ساعت : 09:59 PM
به نام خدای بخشنده و مهربان

فرارسیدن ماه ربیع الاول رو تبریک میگم:-2-40-:

سلام و 100سلام به بچه های گل نودو هشتی..خوبین ایا؟

نه به افتاب صبح نه به بارونه الان:-2-41-:

تگرگ میاد:-2-16-:همینشم خوبه..برف که نمیاد همین بیاد:-2-16-:خدا جونم عقده ای شدم رفت:-2-27-:

از ذوق تموم شدن امتحانا نمیدونم چیکار کنم:-2-22-:

الکی برای خودم میچرخم....:-2-37-:

از فردا باید منتظر دسته گلای اب دادمون باشیم:-2-27-:نمره هامونو میگم دیگه کم کم داره میاد:-2-31-:

امروز رفتم خونه عمم اینا:-2-38-:تا رفتم همه دنبالم اومدن..همه شام دور هم بودیم:-2-06-:

من بهانه ای بیش نبودم:-2-31-:

همین دیگه...تمام امروز بیکار بودم...بیچاره بعضی از دوستام فردام امتحان دارن:-2-31-:



-سمن ناز جان امیدوارم زودی برگردی گلم..:-2-40-:جات خالیه

-پسری حالا چرا راجبه امضات اینطوری میحرفی:-119-::-2-06-:
اخه الان دیگه باید تبریک بگی..ربیعالاول اومد:-2-06-:الان برو تو فاز تبریک..زورگیری نکردی که..خیلی جنتلمن و محترمانه گگذاشتیش:-2-38-:

شبتون قشنگ....:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

4بهمن ماه سال 1390

*FARYADE SUKUT*
2012,01,24, ساعت : 10:00 PM
امروز 4 بهمن صبح که رفتم کلاس... ای خدا روز تعطیلم ازمون دست بردار نیستن!!!!!!!!:-119-:
برگشتم رفتیم خونه عموم سفره حصرت علی اصغر از اونجا زنگیدن گفتن پسر خوالم ماشینش 7...8 تا ملق زده داغون شده رفتیم ملاقات اون خدا رو شکر خودش چیزیش نشده!!!:-2-41-:
الانم که خونه...
مردم از این همه تنوع برنامه!!!!!!!!!!!!!!!:-2-43-:

مَه رو
2012,01,24, ساعت : 10:06 PM
سلام :-2-25-:
ممم.. خوب نمیدونم چجوری شروع کنم !! :-2-15-: (انگار میخوام سخن رانی کنم :-2-06-:)
چندتا خبر مهم بدم :
1_ فردا کار نامه میدن :-2-02-:
توضیحات لازم: دبیر های نامرد عین نمره برگه رو وارد کارنامه کردن ..چرا ؟؟؟؟؟؟؟ :-2-33-:مگه دشمنی دارین با ما؟؟؟:-2-33-:
تازه معدل هم نداره :-2-28-:الان جا داره یه تشکر اساسی از اموزش پرورش کنم:-2-40-::-2-31-:
ای خوشم میاد یک بار..فقط یک بار..جلوی مدیرمون اینطوری کنم::-2-42-::-2-42-::-2-21-:

2_ محرم تموم شد :mrgreen::-2-06-:
توضیحات لازم: میدونم خودتون میدونید:-2-06-::-2-06-:
اصن دلم خوست بگم :-2-42-:
ایشالا تمام عذاداری هاتون مقبول خدا واقع شده باشه :-2-40-:

3_ من اصلا درس نخوندم :-2-31-:
توضیحات لازم :الان میرم بخونم:-2-31-:بذار خاطرمو بنویسم :-2-31-:میگم بذار بنویسم:-2-33-:اصن میخوام بنویسم، به توچه :-2-42-::-2-42-: (باوجدان مزاحمم بودم :-2-31-::-2-09-::-2-42-::-2-43-::-2-06-::-2-06-:)

4_ تمام زندگیم شده مدرسه ، نت ، کلاس خطاطی :-2-38-:
توضیحات لازم: میدونم .... میدونم...اصلا درست نیست :-2-15-::-2-15-:
دقت کردید من این حرف رو تو اکثر خاطره هام میزنم ؟
من مدرسه هم سر رسیدمو میبرم رمان مینویسممممممممممممممم م :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پارسال کتاب رمان میبردم :-2-35-:
خودم از دست خودم اینطوری شدم :-2-36-:
5_دلگیرممممممممممم م :-2-39-:
توضیحات لازم :از یکی از بچه های سایت :-2-39-:وهم از خودم :-2-39-:که اینقدر زود رنجم
کاره بدی نکردماا :-2-15-:
ولی توفع خیلیییییییییی بیشتری از یکی داشتم!! :-2-15-:
بیخیال/ مهم نیست :-118-:

6_ خب خبر هام تموم شد :-2-27-:

-----------------------------
چندتا نکته لازم::-2-14-:
1_ دعا کنیر کارناممو گند نزده باش.
2_دعا کنید فردا نمره فیزیکمو کامل بگیرم.
3_برای همه مریض ها هم دعا کنید.
4_یادم رفت چی میخواستم بگم :-2-35-:
5_این خاطره تقدیم به : تمام دوستای با معرفتم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
6_مواظب خودتون باشید:-2-40-:
7_شب خوش !

o.r.a.n.u.s
2012,01,24, ساعت : 10:12 PM
خدا رو شكر امروز تموم شد؛دقت كردين چقدر كسل كننده بود؟صبح به زور از خواب بيدار شدم،با اشتياق صبحونه خوردم،به زور حاضر شدم،به زور رفتم سر كار.امروز دقيقا عين كوزت شده بودم از بس كه كه كار كردم البته به زورررر‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏ !‏:-2-28-:......ديشب تا دير وقت با خواهرم ۲۴ ميديديم بلاخراه خدا خواستو تموم شد؛حالا امشب چی ببينييييييييم؟؟؟:-2-15-:‏(راهنمايی بفرمایيد؛با تشكر‏)‏

Ay Sona
2012,01,24, ساعت : 10:44 PM
سلام
يه دو ساعت پيش اومدم نت و 5 دقيقه اي يه دلشوره گرفتم و رفتم... دلشورهه ولم نمي كنه:-2-41-:
چطوري شد اينجوري شد نميدونم:-2-41-:
فردا امتحان دارم ... كلك خيال انگيز:-2-28-: همون ادبيات خودمون:-2-28-:همه ش هم تعريف كردني و ويژگي اين و اون رو نام بردن و مثال از اين و اون زدنه... نخونده قاطي مي كنم چه برسه بخونمش... دوتا كتابه و راحت هاش رو خوندم و سختاش مونده:-2-39-:خوابم مياد ولي ميترسم بخوابم نتونم صبح تمومش كنم:-2-39-:
امروز سريال كره اي سفارش دادم.. بعدش فهميدم يكيش دوبله س كه بدم ميااااااااااد:-2-36-:با اون دوبله هاي ضايعشون:-2-36-: يكيش هم فقط نصفش زيرنويس داره:-2-36-:اس ام اس دادم به طرف كه چطورياس زيرنويسش؟.. هنوز جواب نداده كه خيالم راحت شه اقلا:-2-36-:
چه حرف از فروغه... امروز كه از خونه خاله م برمي گشتم ناغافل ياد فروغ و شعراش و زندگيش و شوهرش و رمان شهر اشوب افتادم ... خدا رحمتش كنه .. ياد حذف شدن اسمش از ليست شاعراي ايران هم افتادم و اون لحظه اگر يكي از اين جنابان ايرانيان دوست داران هنر و ادب كه باعث و بانيش بودن جلو دستم بود ميتونستم خونش رو بريزم:-2-37-:
امروز انقده دلم مشهد مي خواست... نيمه شب و حرم و بعد نماز صبح :-2-41-:انشالله قسمت جميع ارزومندان بشه ... مخصوصا اونايي كه تا حالا نرفتن ... قسمت من هم بشه به زودي...
دعا كنيد امتحان فردا به خير بگذره ... مرسي:-53-::-53-:
كاش وقتي بگويند : چه داشتي؟
سالار شهيدان سر بلند كند و بگويد : حساب شد!
عزاداري هاتون قبول ... ماه ربيع مبارك:-53-:

گلبهار
2012,01,24, ساعت : 11:27 PM
سلام خوبین خوشین؟شب هگی خوش:-2-16-:
صبح تا ساعت 9 خواب بودم دیدم صدای اذان میاد گفتم یعنی انقدر خوابیدم که ظهر شده؟؟؟:-2-19-::-2-19-::-2-19-:
گفتم اگه پا نشم دیگه خیلی ضایع میشه :-2-35-:پاشدم دیدم نه بابا ساعت تازه نزدیکای 9 است این صدای اذانم مال تلویزیونه که مادر گرامی روشن کرده دوباره ولو شدم تو رختخواب فکر کنم یه نیم ساعت دیگه خوابیدم:-2-35-:
بعد پا شدم شیطون میگفت بیا بشین پشت کامپیوتر:-2-21-:بعد صبحانه میخوری:-2-21-:منم گفتم شیطون ببین من چند روزه صبحونه نخوردم چند روز دیگم که میرم خوابگاه معلوم نیست صبحونه چی میخورم اول میرم صبحونه میخورم بعد میام نت:-2-21-::-2-21-:خلاصه رفتیم صبحونه خوردیم و بعد اومدیم نت خیر سرم میخواستم برم مدرسه پارسالیمون دیدم دیگه دیره نرفتم:-2-39-:حالا شاید فردا برم نمیدونم:-2-15-:
کلاً به قول عارفه روز کسل کشنده ای بود:-2-15-:نه هیچ کار خاصی نه هیچ چیز بعضی وقتا میگم اگه این دنیای مجازیم نبود چی میشد؟:-2-15-:
انقدر از این چند روز بیکاری خسته شده بودم که امروز فقط 2 ساعت گریه کردم:-2-30-:خیلی بده خوب آدم انقدر بیکار باشه و نتونه هیچ کار بکنه:-2-34-:
بعد خواهری اومد خونمون اونم چون شوهرش جایی کار داشت :-2-28-:
الانم اینجاست منتظر شوهر گرامی:-2-28-:منو باش گفتم میام خونه تلپ میشم خونه آجیم اینا که اصن خونه نبودن:-2-28-:
به لطف اومدن خواهری نشستیم یه کم اسم فامیل بازی کردیم که خوش گذشت:-2-16-:
الانم که دوباره ولگردی تو نت،دانلود هرچی ،کلاً دوباره دنیای مجازی:-2-28-:
راستی فرا رسیدن ماه ربیع الاول هم تبریک
همین الان این پیامک به من رسید:

:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

مشکی از تن به درآرید ربیع آمده است
خم ابرو بگشایید ربیع آمده است
مژده ای ختم رسل داد که آید به بهشت،
هر که بر من خبر آرد که ربیع آمده است
:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:


خوش باشین همیشه:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

تا بعد:-2-13-:

-نازلی-
2012,01,24, ساعت : 11:51 PM
مسخره است که دلم می خواد این بهمن رو تا آخرش هر روز خاطره بنویسم.
الان دارم ایلیا تایپ می کنم. به بهونه پروژه.
صبح تا عصر خوابگاه پیش بچه ها بودم برای همین پروژه کذایی.
امیدوارم فردا تموم شه. کلی برای این تعطیلات هنوز نیومده برنامه ریزی کرده بودم.
دلم لک زده برا کتابخونه ادبیات.
برا دایره المعارف ها و لغت نامه دهخدا و... کتاباش که دیگه هیچی...
نمی دونم چرا انگار خیلی حرف برای گفتن داشتم.
اما دلم می خواد زودتر ایلیا رو بذارم و برم بخوابم.
یه چیزی این روزا کمه. ولی عوضش امروز یه حس خیلی خوب بود که گرفتمش و یه جورایی عهد کردم نگه ش دارم نذارم در بره.
چقدر این جا حرف از فروغ هست. متاسفانه من چیز زیادی از زندگیش نمی دونم. فقط شنیده هاست.
زیادم باهاش جور نیستم. که فقط به خاطر من نیست، یه عامل محیطی پشت این قضیه است.
تمام بدنم از پشت کامی نشستن درد می کنه.
شب خوش/.

raha_lucky
2012,01,24, ساعت : 11:55 PM
درود به همه دوستان

صدای شکستن من را فقط ، تو در میان
بادهای پریشان عمرت شنیدی
اما من
صدای حسرت قلبت را
در تاپتاپ قلبت حس کردم.



امشب از ساعت 7 تا همین الان ک مستحضر حضوراتون
هستم مشغول این رمان...بودم!
این جاخالی با خودتون!
ولی از اونجایی که حرصم گرفته فک کنم مشخص باشه دقیق چی گفتم!



آخه حرصم میگیره با این همه ک مینویسم نه کسی میخونه!
حالا اگه یکی بخونه
نه + میده
نه تشکر!!
عجب روزگاری شده هان!
به قول مامان بزرگم آخرالزمونه!
والا

خب یعنی چی!!!؟؟
مدیونین اگه فک کنین
حسودی میکنمااا(:-2-35-:نه جون تو بحث این حرفا نیس!!)



آخ!پشت این کامپیوتر این روزای تعطیلی
استخون برام نموند!



:-2-37-:دوشنبه ک مدرسه نرفتیم!
ساعت 12 ک بیدار شدم!
مامان جون خبرای خوش خوش میده
اونم چی؟
از مدرسه اس دادن ک
هرکی نیومده تا اخر ساعت وقت داره بیاد
اگه نیاد به هیچ وجه موجه نیس
و دیگه کلا انضباط فرت!!
ما هم نتیجه گیری کردیم که اگه انضبلطمون
0 هم بشه بهتر از اینه که جلو صد نفر ضایع بشی!
بنابراین تشریف فرما نشدیم!
حالا فردا رو مجبورم برم!!




:-2-14-:فک کنم فردا قبل رفتن به کلاس پوست کنی داریم!!!



فردا 4 ساعت ریاضی داریم از یه طرف
عشق ریاضی دارم
از یه طرف از ان معلم ...خوشم نمیاد!



:-2-30-:اونروز همه ی بچه ها رو فرستاده امتحان احکام
گف تو بمون!
منم قیافم دقیقا همین شکلی شده بود:-2-35-:
بعد حالا تهنا ک موندیم
میگه:عزیزم،(من::-2-35-:)(خودش::-2-27-:)
تو با این هوشت چرا درس نمیخونی؟؟
(حالا من::-2-06-:)بعدش گفتم:خانوم....!
من همه ی نمره هام کامله
فک نکنم جای اعتراضی باشه!
(حالا اون::-2-42-:)
این معلم جان ما فقط دلش میخواد به ما گیر بدهد
:-2-43-:به قول خودش میخواد ارشاد کنه من از الان درس بخونم
(میخواد خرخون بشم)
:-2-16-:منم ک گفتم بابا جون
من همین المپیادو محض خاطر تو شرکت میکنم
فقط دست از سر کچل من بدار!!!
اینقد از ادمای....بدم میاد:-2-28-:



ربیع الاولم اومد...
همینطور دارن رد میشن
و ما هیچی نمی فهمیم که توی کدوم خط زمان گیر کردیم



آآآآآآآآآآی بدجور رگ گردنم درد گرفته پشت نت!



پ ن : مدیونین نرین رمانمو نخونین!!!
پ ن: بازم مدیونین اگه نخونین!
پ ن:هیچی دیگه توی نمازاتون ما رو هم دعا فرما باشین
پ ن :قربونتون!!!


بدورد



امضا :رهــــــــا

ماه منیر
2012,01,25, ساعت : 12:00 AM
سسسسسسسسسسسسسسسسسسلامی به زیبایی ماه ربیع الاول
دوستان خوبید خوشید همیشه خوب باشید خاطره خاصی ندارم امدم بهتون بگم که فردا که اول ماهه اگه
میخواهید پولتون برکت کنه سوره 34 تا 38 سوره نور رو بخونید بعد به مثلا دوتا هزار تومنی یا هر چی که دلتون
میخواد دو تا صد تومنی فوت کنید بعد یکی از پولارو تو کیفتون نگه دارید تا اخر ماه و یکی دیگه شو صدقه بدید
پولتون برکت میکنه
به امید خدا همیشه لبتون پر از شادی دلاتون بی غم کیفتون پر پول و تنتون سالم باشه اخریش از همه مهمتره
اول کتاب بهداشت عمومی ما نوشته بود سلامتی تاجی است بر سر انسان سالم که فقط ادم بیمار میتونه
اون تاجو ببینه
تا سلامی دیگه خدا حافظ :-2-06-:

daividf
2012,01,25, ساعت : 12:42 AM
سلام بچه ها جالب ترین خاطره م توی همین ترم داشتم که یه روز استاد عصبانی اومد سر کلاس البته قبلش دیده بودم که بیرون از کلاس داشت با یکی تلفنی حرف میزد خیلی هم خوشحال بود و میخندید فکر کنم .......اصلا به من چه کی بود بریم سر اصل مطلب کجا بودییییم.....آها عصبانی اومد سر کلاس بد یه دفعه گفت بچه ها من امروز اعصابم داغون سروصدا نکنین میخوام زود درس بدم برم از اونجایی که استاد همیشه زود میرفت همه خندیدن من بدبختم خندیدم اینگار چشمای استاد فقط منو دید یه دفعه روش وبرگردوند با عصبانیت گفت چرا میخندی؟پاشو برو بیرون منم کم نیاووردم زود رفتم بیرون البته آنتراگ بعدی رفتم کلاس خیلی جالب بود.البته از هفته بعدش استاد هی میگفت که من تمرینارو حل کنم تازه بهم قول نمره بیست تو همون درس داد بچه ها بهم میگفتن ای کاش استاد مارو مینداخت بیرون.حیف شد اون روزا تموم شد و دیگه برنمیگرده.فامیلی استادمونم قدمی بود تو درس طراحی صفحات وب پیشرفته.میخواستم از همین جا ازش عذر خواهی کنم اگه از خنده ها و شیطنت های من ناراحت میشد یا حرس میخورد.استاد اگه یه روز این نوشته رو میخونی منو ببخش.

alonegirl
2012,01,25, ساعت : 03:06 AM
سلامhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Baby/2.gif
اولِ ماهتون مبارک. ایشالله پر از شادی باشه براتون. :-118-:
خب کسی مارو یادشه آیا؟:-2-37-:
چند روز که نبودم و بعدشم اصلا حس نوشتن و خوندن نمیومد...
خاطره هارو کامل نخوندم و درست و حسابی خبر از حال و احوال اینجا ندارم... خوبین دیگه ایشالله؟؟
خب خداروشکر آش پزی مون به خیری گذشت و به موقع پخشش کردیم. جای همه تون خالی، واقعا خوشمزه شده بود. اگه خدا قبول کنه برای همه تون دعا کردم، یعنی تا جایی که ذهنم کار می کرد اسم تک تکتونو موقع هم زدن ِ آش بردم و بقیه رو گذاشتم به حسابِ بقیۀ بچه های نودهشتی.:-2-14-: فقط شرمنده که نتونستم آش رو بهتون برسونم:-2-14-:
هاااا حتی به جاتون سوختم تا حاجتتونو بگیرین:-2-31-: فقط حیف اسمی سوختم:-2-39-:

دیشب (نصفه شب) داشتم جزئیاتِ یه قضیه ای رو برای یکی تعریف می کردم؛ بعدش گرفتم خوابیدم. صبح داشتم بیدار می شدم قشنگ یادم بود تمام شب داشتم خواب اون ماجرا رو می دیدم! حتی اون بنده خدایی که نقش اصلی بود، 6-7 بار به موبایلم زنگیده بود ولی من جواب نمیدادم:-2-28-: حتی یه اس ام اس معنی دارم برام فرستاده بود.:-2-28-: مردم خواب می بینن مام خواب می بینیم. والا:-2-37-:

ما امروز یعنی همون دیروز نیس خیلی بیکار(!!!) بودیم رفتیم در این وبلاگا گشت زدیم و اسماعیلای متنوع یافتیمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/fan-smiley.gif
تورو خدا یه نیگا به این خر ِ خنگ بندازینhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/giggle2-smiley.gif
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Donky_Hanhan/1%20%2826%29.gif



یه قسمتایی از جزوه ایمنی مو باید تایپ کنم فردا ببرم بدم به استادم. هنوز کامل نشده، نصفه شبی باید بشینم تمومم کنمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Normal_3D/007.gif
هااا بیشتر نمره هامونم اومده. کارآفرینی رو شدم 20:-2-22-: فردام میرم ببینم بقیه رو چیکار کردم:-2-31-:

خاک به سرم... بهمون گفتن فقط دو هفته دیگه مهلت داریم محل مورد نظر ِ کارآموزیمونو مشخص کنیم. الان من چیکار کنم؟؟http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Crazy_and_Ugly/127fs4730978.gif همش تقصیر شبنمه! بهش گفتماا بذار من بیام کارآموزت بشم:-119-: نامرد اصن به روی خودش نیاورد:-2-43-::-2-31-:

ها یه چیز دیگه یادم اومد... ما خونوادگی 21 یا 22 بهمن داریم میایم تهران:-2-08-: یعنی اگه نریم تهران، اون دخترخالۀ فسقلیم واسه هممون بَسه:-2-31-: آخه قراره بریم براش یه تولد دور همی بگیریم. از همین الان کلی ذوق داره. آخه همیشه تولدش 4 نفری تنها بودن.:-2-41-: حالا این نیم وجبی تولدش 2 بهمن بود و تازه 9 سالش تموم شده. چند روز پیش مامان باباشو کشونده بیرون و یه گوشی ِ 700 تومنی براش خریدن.:-2-37-:(خدابده شانس! بچۀ 9 ساله رو چه به گوشیه 700 تومنی آخه:-2-37-:) 400 تومنش از پس انداز خودش بود و 300 شو باباش میذاره سرش، اولش به باباش میگه: کم کم جمع می کنم بقیه پول گوشیو میدم بهتون:-2-08-: بعد حرفش عوض میشه و میگه: نه دیگه، این میشه کادوی تولدم:-2-08-: چند روز که گذشت دوباره به مامانش میگه: برای تولدم چی میخواین برام بگیرین؟!!:-2-37-:

امروز خبر رسید آخرش کار خودشو کرد و خاله اینارو فرستاد براش کادوی تولد بگیرن:-2-31-: حالا قراره این جمعه خودشون یه تولد بگیرن براش یه دونه ام دسته جمعی با ما:-2-31-: نیس بچه دلش گنجیشکیه طاقت نداره تا 22 بهمن صبر کنه:-2-31-: بهدشم اینی که من دیدم یه دور دیگه ام مامانش اینارو می فرسته براش کادو بگیرن واسه تولد بعدیش:-2-06-: که یه وقت کادوهاش تکراری نباشن:-2-22-:

خلاصـــه اگه جو سازگار بود، یه هفته ای می مونم خونۀ خاله:-2-38-:

پ.ن هم نداریم به دلایلی:-2-35-:

فقط تولد همه اونایی که بود و نبود و هست و خواهد بود، جمعین مبارکhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Crazy_and_Ugly/127fs4522738.gif
رها، دکی زهرا، ثمین و... ایشالله به آرزوهای قشنگتون برسین دوس جوناhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/party1-smiley.gif
شبتون مهتابی و پر از ستارهhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/night-umbrella-smiley.gif

mehrsa_m
2012,01,25, ساعت : 10:17 AM
درود :-2-25-:
ما امروز ساعت 1 امتحان داريم بعد خيلي خجسته نشستيم داريم خاطره مينگاريم :-2-22-: ديگه هر چي خوندم بسه حوصله ي خوندن ندارم اصلا :-2-37-: حالا هر كي ندونه فكر ميكنه 100 دور كتاب و خوندم :-2-37-: خوش خيالينا 1 دورم كامل نخوندم :-2-22-:
از وقتي دارم هميشه يكي هست و مينويسم احساس ميكنم لحنم لاتي شده :-2-27-: اثرات منفي رمان كه ميگن همينه ها :-2-14-:
ديشب شارژ اينترنت ما تموم شده بود جاتون خالي يك بدن دردي گرفته بوديم :-2-14-: اعتياد داشت خفم ميكرد :-2-06-: مامانم ميگفت به نفعت شد بشين حالا درست و بخون :-2-42-: ما هم تو دلمون ميگفتيم درسمان نمي آيد خوب :-2-31-:
راستي عموم داره مزدوج ميشه :-2-16-: ديگه ميخواست الانم مزدوج نشه :-2-43-:عموم حدود 40 سالشه :-2-31-: بعد اين هي تصميم ميگرفت ازدواج كنه بعد پشيمون ميشد الان انگار گوش شيطون كر ديگه پشيمون نشده :-2-31-: 15 بهمن نامزديشه :-2-41-: ما يه لباس خريدم خيلي قشنگ است :-2-14-: كاش ميشد برايتان ميپوشيديم اينجا ببينيدش :-2-37-:
امروز از صبح زود با زنگ گوشي پدر از خواب پريديم . هي فكر ميكرديم گوشي خودمان است بعد نگاه ميكرديم ميديديم مال ما نيست :-2-37-: خلاصه توهم زده بوديم صبح :-2-35-: بعدشم كه پدر رفت ما خوابمون نميبرد دوباره :-2-42-: ديگه واسه همين پاشديم و نت گردي صبحگاهي رو آغاز نموديم :-2-22-:
كسي نيست جاي من بره امتحان بده ؟ :-2-37-: باور كنين دعاش ميكنم :-2-37-: حوصله ي امتحان ندارم :-2-30-: به اميد خدا 5 شنبه ديگه امتحانا تمومه كلي خوش ميگذره :-2-16-:
ديگه حرفي نيست :-2-27-:
ايام به كامتون :-118-:
بدرود :-2-25-:

گنجشک
2012,01,25, ساعت : 11:10 AM
درود دوستان!:-2-25-:
شاد باشید کاش!:-2-40-:

چیزی درمورد این که آتشفشان دماوند یه جورایی از خواب چندین هزار ساله اش بیدار شده شنیدید آیا!؟:-2-37-:
من خودم تا دیشب نشنیده بودم! امروزم توی گوگل سرچ کردم هرچی اومد مربوط به چهارپنج سال گذشته بود! هیچ مقاله جدیدی نبود متأسفانه!

اما دیشب پرشان می گفت تازگی ها یه سری فعل و انفعالاتی صورت گرفته که همه شون بیانگر بیدار شدن این دیو سپید پای در بند هستن... و خیلی هم مطمئن بود از حرفش!!!

چکاد دماوند یه جورایی هم بیش از اندازه مقدسه و هم اسطوره ای!!! توی هیچ کدوم از اساطیر ایرانی هم حرفی از روشن بودن این آتشفشان نیست!!! همیشه خاموش و ساکت بوده!!!
سال 86 یا 87 هم یادمه که گفته شد این آتشفشان فعال شده که البته خیلی زود تکذیب شد!!!
امسال رو هم نمی دونم تا چه درسته این خبری که پرشان داد!!!

راستش رو بگم وقتی اینو شنیدم یه کم که نه... خیلی احساس ترس کردم! و البته ذوق زده هم شدم!
بیدار شدن دماوند یه کم بو داره طبق اساطیر ایرانی...
همین رو گفتم! پرشان هم تأیید کرد. اما پارین طبق معمول از جا در رفت!!! پارین با اندیشه وجودی سوشیانت مشکل داره! از بچگی ها هر وقت بحثش پیش می اومد پارین قاطی می کرد! می گه احمقانه است! از سر تا پا!!!:-2-33-:
اما من و پرشان و چیستا هر سه معتقدیم که احمقانه نیست... .
دیشب هم همون بحث همیشگی راه افتاد! زرتشت، نطفه زرین، دریاچه کیا نسو، سوشیانت و ...
من خسته شدم پا شدم رفتم بخوابم! ساعت چهار و نیم بیدار شدم دیدم این دوتا تا خل همچنان نشستن دارن بحث می کنن!!! :-2-09-:اون موقع تازه رسیده بودن به گرشاسب و پشوتن و کیخسرو و طوس!!! غزاله هم که دستاشو زده بود زیر چونه اش داشت پارین و پرشان رو نگاه می کرد! واسش تمام این اسامی و مباحث جدید بودن!!! :-2-22-:اون دوتا هم چنان گارد گرفته بودن واسه هم که من واقعاً خنده ام گرفت!!! جفتشون هوای حمله داشتن!!!:-2-09-:
من نمازم رو هم خوندم اینا همچنان درگیر بودند!!!! و من با خودم عجب غلطی کردم یه حرفی زدم!!!
پارین و پرشان هرگز توی این مورد با هم به تفاهم نمی رسن! :-2-36-:من که خودمو کشیدم کنار! عقایدم واسه خودمه! چیستا هم که از ترس پارین هیچ وقت عقیده شو بیان نمی کرد!
پرشان و پارین اما همیشه سخت تلاش می کنن همدیگه رو قانع کنن که اون یکی داره اشتباه می کنه!!! همیشه هم بحث هاشون ساعت ها طول می کشه و تهش هم یا خیلی شدید دعواشون می شه یا قهر می کنن!!!:-2-42-:
دیوونه اند دیگه!!! :-2-43-:یک میلیون بار بهشون گفتم وقتی هیچ کدوم اون یکی رو به هیچ عنوان قبول نداره، بحث کردنتون چیه؟! وقتی می دونین که هیچ کدوم هرگز نمی تونه اون یکی رو قانع کنه؟!
اما هر بار که یه واژه از دهان یکی بپره که ربطی به ماجرای سوشیانت داشته باشه موتور این دوتا روشن می شه!
تا سر سر صبحانه این گفت، اون گفت! این گفت، اون گفت! :-2-09-:تهش هم مجبور شدم از اون نگاه های آژیدهاکیم بهشون بندازم بلکه ساکت بشن!!! که البته کارساز بود!
تازه بعد از رفتنشون غزاله مخ منو جوید انقدر که هی پرسید پشوتن کیه؟! فرشگرد چیه؟! کیا نسو کجاست؟! هیتاسب کی بود؟! سوشیانت یعنی چی؟!:-2-36-:
هفت هشت تاشو جواب دادم دیگه اعصابم نکشید بهش کتاب دادم بخونه ساکت بشه! حوصله شو نداشتم!!! حالا اصلاً نمی دونم این کتابایی که بهش دادم بخونه به دردش می خوره یا نه؟!
الانم نشسته داره خیلی دقیق مطالعه می کنه!!!:-2-28-:
تیمر هم امروز صبحانه برنج خورده خدا رو شکر منقارشو بسته ساکت نشسته!!! گاهی دوتا سوت می کشه!!! یکی دو روز هم یاد گرفته سوت که می زنه می گه: ای جان!!!:-2-06-:

پ.ن: هانی جونم، به کار کسی کار نداشته باش گلم! خودت باش و خدای خودت!!! مهم نیست که بقیه با ذهن های کپک زده شون چی می گن!!! مهم اینه که تو خدا رو چطوری حس کنی و بشناسی!:-2-40-:


تندرست باشید و کامروا!
بدرود!

baharinbahar
2012,01,25, ساعت : 11:21 AM
http://www.upsara.com/images/lrys334z25j91j31mx0j.jpg
سلام...
برگشتم از خونه خالم....خوب بود جاتون خالی...
شبه اول کلی با دختر خالم زدیم تو سروکله همدیگه موقعه خوابــــــhttp://www.upsara.com/images/0bi2v7ip55bfxsvo1eb9.gif

روز بعدشم رفتیم خونه خاله کوچیکم...نذری پزون داشتــــــ...
من بنا بر دلایلی دوست ندارم اونجا برم...حضور یکی اونجا باعث میشه خجالت بکشم...به خاطر کاری که کردم...که خودمم میدونم اشتباه بود...ولی اون طفلک اصلا به روی خودش نیاورد....تازه یه کمم باهام حرف زد...تا زیاد خودمو غرق فکرای پوچ نکنم...
نزدیک یه سال بود که اسم خودمو از زبونش نشنیده بودم...وقتی صدام کرد...فقط برگشت زُل زدم تو چشاش...که بعد متوجه داداشم شدم و سرمو برگردوندنم...نمیدونم این داداشا چرا ما رو ول نمیکننhttp://www.upsara.com/images/g3sd513u92o7zjerll.gif

خونه خاله کوچیکه هم کلی آشپزی کردیمو....http://www.upsara.com/images/caizwm44brkttfctig5.gif
بعدشم کله ظرفامو من شستم...http://www.upsara.com/images/g320fidgdyjt73gymvcb.gifتا حالا تو عمرم اینقدر ظرفـــــــــ نشسته بودم خدا وکیلیhttp://www.upsara.com/images/tgx3yndi5kh27k2roms.gif

خونه اون یکی خالمونم...جارو کشیدمو...کلی تروتمیز کردیم...http://www.upsara.com/images/7qdvajk3wogetplst0g8.gif نمیدونم...مهمونی رفته بودم...یا ؟؟؟؟:-2-35-::-2-35-:

همین دیگه....کله شله زردای نذری ام من تزیین کردم...هنرمند بودم و خبر نداشتماااا:-2-04-::-2-04-:

توی این 4 روز که خونه خودمون نبودم...فقط همون لحظه ای که پسرخالهه صدام زد...خوب بود...کاش میشد تو همون لحظه زمانو نگه داشتـــــــــ...کاش میشد...می رفتم می گفتم اقای مهندس...ما شومارووووووو خیلی میخوایم...با اینکه فایده ای هم نداره:-2-07-:

محض اطلاع: زمونه ی بدی شده....:-2-31-::-2-31-::-2-31-:

بیشتر خاطره ها رو خوندم..ولی تشکر نزدم:-2-14-:

برام دعا کنید درسام معادل سازی شه...وگرنه این ترم نیتونم هیچ واحدی رو بردارم:-2-08-::-2-02-::-2-34-:

mina1989
2012,01,25, ساعت : 01:01 PM
سلام عرض می کنمیو خدمت تمامیه بچه ها علی الخصوص دوستان عزیزم.:-2-25-:

جاتون خال دیروز رفتیم خونه ی مادر شوهری خواهر شوهری خونه اشو عوض کرده یکم بزرگتر خریده دیروز ناهار داد بهمون.

بعدشم اون یکی خواهر شوهری رو که 3 اسفند عروسیش بید گذاشتیم زیره زربین که ببینیم چه غلطی کرده بید.فعلانات

داشتن جهیزیه می خریدن.ولی هنوز آرایشگاه نپسندیدن.منم دوشنیه رفتم لباس خریدم ولی بهشون نگفتم که خریدم.

ولی چه عروسیه توپی می خوان بگیرندندی........خاطره ی دگری نداریم.:-2-27-:

پ.آقا سعید:یعنی حقت بود یکی دیگه از اون ضربه های جانانه ی ننجونت می خوردی که دیگه هوا تاریک نکنی.خیلی خاطره اتون

قشنگ بود بسیار خندیدیم.:-2-27-:

سمن ناز:ایشاالله هر چه زودتر برگردی با سلامتی کامل جات تو سایت خالی میشه راستی اگر از ریحانه ی چشم سفید خبر

داری بگو جواب پیام های مارو بده امتحاناش تموم نشد؟:-119-::-2-33-:

joojoo.tala:رها جونم تولدت با یک روز تاخیر مبارک عزیزم بهترینهارو برات آرزو دارم.:-2-40-::-118-:

گنجشک:پرنیا جونم خون خودتو کثیف نکن.البته تو خوب رفتار کردی من جای تو بودم یه چیزی می گفتم ناجور.:-2-09-:

راستی آقا سعید من امروز رمانتو دانلود می کنم تا سر فرصت بخونم البته تشکر و + محفوظ می باشیه.:mrgreen:

راستی اول هر ماه صدقه بذارید.

روز خوش.

s.love
2012,01,25, ساعت : 03:36 PM
یـــــــــــــــــــاالله !:-2-06-:
امروز صبح مامان هی داد میزنه سعیده پاشو مدرسه ت دیر میشه!:-119-:
آخرم دیــــــــــــر شد!:-2-06-:
اصولا هر کاری رو که هی بهم سفارش کنن حتما انجامش بده چون دلم نمی خواد انجامش بدم دیگه اصلا انجام نمیشه!:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
هی هر روز دیر می کنم!:-2-06-:
حالا رسیدم مدرســـــــه!:-2-38-:
بعد از نیم ســــــــــــاعت فک زدن تازه میگن سرود ولـایـــــت عشـــــــــــق و بخونین!:-2-43-:
اونم چه سرودی! منم که تازه بعد دو سال اومده بودم تو صف وایستم!:-2-06-:
شعرم بلد نبودم:-2-38-:
مصرع اولشو یادم نمیاد مصرع دومشو داشته باش!:-2-06-:
تو چهره ی علی عکس خمینی می بینیم!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
جــــــان من ..... باشه خفه میشیم!:-2-06-:
وسط همون سخنرانی ها داشتن می فرمودن که قراره یه روز تو مدرسه دسته جمعی صـــــــــوبونه بخورین!:-2-06-::-2-06-:
صـــــــوبونه!:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
این از صف!:-2-43-:
زنگ اول به خیر و خوشی گذشت زنگ دوم!:mrgreen:
خـــــــو من چیکار کنم ملت سوتی میدن؟!:-119-:
زنگ دوم معلم مون داشت درس می داد بعد یهو گفت: اشعه ی ماوراء بِنَفش ...:-2-06-::-2-06-:
دیگه من ترکیده بودم ازخنده!:-2-06-::-2-06-:
دو دیقه ی دیگه ش هم گفت کِتِری!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد جواب سوالا رو داشت می گفت تو کتاب می نوشتیم منم داشتم سوسکی می نوشتم همه ی جوابارو!:-2-06-:
بغل دستیم یهو چشاش گرد شد!:mrgreen:
میگه چی می نویسی اصلا نمیشه خوندش!:-2-37-:
گفتیم خو دیگه!:mrgreen:
یه شعر تخدیم به اونایی که سوسکی بلدن!:mrgreen:

سفتاب به آیدی سردان به گیدی سه به بیدی سنبال به دیدی سورشید به خیدی سیگشت به میدی
لتاره به سیدی سا به ریدی سید به دیدی، لرش به سیدی سا به ریدی سایین به پیدی سنداخت به ایدی
سری به آیدی، سیچ به هیدی ساه به گیدی سیانت به خیدی سمی کنند به نیدی!:-2-40-:

nairika
2012,01,25, ساعت : 03:45 PM
...
دلم واسه بوی تنت تنگ شده چشمات و ببند
هر جای آسمون هستی به من فکر کن به من بخند
بمون توی رویای من یاد به فراموشی نده
من به شوق تو می خوابم دنیام و خاموشی نده

من ناگزیر از بودنم در شهر مردم واره ها
برخاک تو زانو زدم در خیل کاغذ پاره ها
آرام جانم طعمه شد بر خان عاشق خواره ها
آخر جنونم میکند آواره از آواره ها

دلم برای صورتت تنگ شده بوی نم میاد
هر طور زندگی میکنم بازم یه چیزی کم میاد
اگر به جای خاک خشک روت آب تر ریخته بودن
میشد ببینی که چه طور من و به هم ریخته بودن


...
خوب نیستم یه جورایی هم بدم خودم هم نمیدونم چمه فقط میدونم که یه چیزی هست یه چیزی که نباید باشه یا شایدم یه چیزی که باید باشه واسه خنثی شدن این حال من که نیست هر چی که هست و هر چی که نیست ...
دیروز داشتم بچه تهران-سامان رو میخوندم یعنی از ساعت 7 که این کتاب رو تموم کردم تا خود حالا ذهنم درگیر شخصیتاشه مدام این هما و گیلدا و کسری و تی تی و آمنه دارن تو مخم رژه میرن تکلیف ندا هم که روشنه یه گوشه وایساده و با یه نگاه حق به جانب زل زده به من انگار که من باید بهش بگم ته این دنیای ... چی میخواد بشه
همیشه وقتی درگیر بعضی از شخصیتا میشم هجوم میبرم به رمان ها طنز تا این بار منفی رو از دوشام بردارم ولی اینبار...
در حال حاضر شدید به گفته قمیشی اعتقاد دارم که:

آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی

بیخیال
روزها تکرار مکررات و خبری نیست
خوش باشین و راضی
فعلنات

Tikooli
2012,01,25, ساعت : 04:00 PM
سلام به دوستای گل و خوب 98 ای ها م http://www.pic4ever.com/images/balloons.gif

حال و احوال ..؟
امیدوارم همگی خوب باشید ...http://www.pic4ever.com/images/grouphugg.gif.
امروز کلی اتفاق تو مدرسه افتاد ..مثلا این که کارنامه ام را گرفتم .http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif..
فوق العاده عالی بود ....
"دستتم درد نکنه .http://www.pic4ever.com/images/999.gif..".پیش دانشگاهی ام ....رشته ی تجربی http://www.pic4ever.com/images/hiker.gif."..
البته بگم ...کارنامه ام معدل نداشت....گفتن چه میدونم بخش نامه اومده و این حرفا ..http://www.pic4ever.com/images/tnp.gif (http://joo-joo.blogfa.com/joo-joo.blogfa.com).
خبر دوم این که با دوستام دارم میره اصفهان ..http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif..
هورا شدم من الان .http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(1801).gif..
دیگه این که امروز من و ملی"بهترین دوستم" این این نتیجه رسیدیم که من بزرگ ترین فرد کلاس و ملی کوچیک ترین فرد کلاس است...
امروز خاطره نداشتم ..بیشتر اخبار بود ...
با آرزوی بهترین ها .http://www.pic4ever.com/images/chase.gif.

توکـا | 5 بهمـن 90 | ساعت 3:59http://www.pic4ever.com/images/30upn9j.gif

*Baran74*
2012,01,25, ساعت : 04:38 PM
سلام امروز بعد از چند روز که به خاطر شهادت ها با صدای بلند آهنگ گوش نکردم الان صدای آهنگ و زیاد کردم و خودمم باهاش دارم میخونم بیچاره مامانم از بس بهم گفت باران (اسم اصلی من بارانه) یه ذره یواشتر ومن گوش ندادم بلند شد رفت خونه ی خاله ام !!! الان من خونه تنهام و دارم خستگی مدرسه رو در میکنم امروز امتحان ادبیاتم رو که گند زدم فیزیک هم میخواست بپرسه که خوشبختانه از من نپرسید راستی جمعه هم باید برم میدون فلسطین یه آزمونه از طرف مدرسه اونو بدم کلا این 2 روز خیلی کار دارم یه پنجشنبه و جمعه هم که ادم میخواد بگیره تا 12 بخوابه اینجوری کوفتمون میکنن به خدا!!!

ماه منیر
2012,01,25, ساعت : 04:51 PM
سلللللللللللللللللللللللل لللللللللللللللللام
از صبح داره برف میاد رفتم تو حیاط یک کمی برفارو جابجا کردم تا یه راهی باز شد برای رفتو امد خواهری دوروز
خونه من مهمون بود که امروز رفت جای خالیش خیلی حس میشه منم بعد از رفتنش خودمو مشغول کردم
در کل یه نفر که چند روزی میاد خونمون بعد رفتنش خیلی دلتنگ میشم و بد چور سرمو به یک کاری بند
میکنم
بعدش میبینم چند ساعتی گذشته بعضی وقتام هی میخوام گریه کنم اما اصلا گریه ام نمیاد بعد بیخیالش
میشم خلاصه از دلتنگی در میام :-2-08-:
امروز از صبح پیام بارون شدم به مناسبت ماه نو :-2-06-:
وای دارن زنگ میزنن وسط خاطره نویسی به اصل خاطره نرسیدم فقط مقدمه شو نوشتم فعلا تا بعد :-2-27-:

دختربرف
2012,01,25, ساعت : 05:50 PM
سلاااااام سلااااااام:-2-25-::-2-25-::-2-25-:
دوستای همیشگی خودم :-8-::-11-::-11-:
دوستتون دارم یه عالمه...
امروز اتفاق خاصی نیفتاد ...
اما باز دلم خواست بیام اینجا و حرف بزنم این تاپیک رو خیلی دوست دارم خیلی
دست شبنم جون درد نکنه اینجا وقتی حرف می زنی حس می کنی آروم شدی یه دنیا آدمای مهربون حرفاتو می فهمن...
خلاصه حس دوست داشتنی و خوبیه ...
چند وقته که دلم می خواد بزنم به کوه ودشت وصحرا دلم هوای بهار و طبیعت کرده
کاش میشد واسه همیشه آدم توی طبیعت زندگی کنه ...
دل بده به چشمه به رود به زلالی آب ...
دل بده به پرنده ها ...
به گل های وحشی ...
به درختای سرسبز...
اما دل به آدمایی نده که لیاقت دوست داشتن رو ندارن ...
لیاقت دل سپردن رو ندارن...:-2-39-:
وقتی یکی بهت می گه :بد نشی یهو عاشق بشی من حوصله ی عشق وعاشقی ندارما...
دقیقاعین این جمله این حرف رو از کسی بشنوی که خودش تا چندروز قبلش مدام بهت می گفت دوستت دارم دوستت دارم:-2-39-:
انگار آب سردی خالی کنن توی تمام جسم وروحت...
یه رمان تلخ میشه که می خوام بنویسم اماتوی سایت نمی ذارم چون می دونم هیچ کس تلخی رو دوست نداره :-2-15-:
خدایا منو رها کن از تلخی ...
خدایا من تا کی باید بازیگر خاطره های تلخ باشم ...
خدایا یعنی این سرنوشت را پایانی نیست...
کاش پارسال همین موقع ها پاروی غرورم گذاشته بودمو...
یعنی حالا اونو داشتم ...
نمی دونم شاید شاید دیگه تنها نبودم
حس می کردم دوستم داره اما من به خاطر یه دله دیگه باورش نکردم ...
خدایا تمومش کن این تنهایی رو ...
مهربونای خاطره نویس ممنونم
دوستتون دارم وبدرود:-2-25-:

~AfShAn~
2012,01,25, ساعت : 06:09 PM
این صفحه خاطره ها هم اعتیاد آوره.....ولی خدایی قشنگ ترین نوع اعتیاد است:-2-27-:
امروز تقریبا امتحان آخر بود....گرچه با پروژه های وحشتناک و آن دو تا امتحان خارج از برنامه ای که داریم وقت واسه نفس کشیدن نیست.....
رفتین سر جلسه به امید حرف بچه های سال بالایی که گفته بودن خیلی سخت نیست اما من به این نتیجه رسیدم که نمی شود به حرفشان اعتماد کرد.....
خلاصه یه امتحان سواحل دادیم که نمونه اش را به خاطر ندارم و حسابی خستگی تو تنمان موند:-2-30-:
حالا و این اوضاع از امتحان آمدم بیرون یه دفعه چشم خورد به یه آگهی ترحیم...مال یکی از بچه های عمران 89 بود....یعنی فقط 19 سالش بود........حسابی حالم گرفته شد....
هر روز به این نتیجه بیشتر نزدیک می شوم که این دنیا احتمال داره برای منم تا چند ثانیه دیگه تمام شود....
ناراحتم نمی کند اما قدرت جنگیدن برای زندگی را ازم می گیره.....
حس خیلی بدیه که نمی توانم باهاش بجنگم....احساس می کنم دنیا داره همه مان را مسخره می کند و بهمان می خنده..........
ولی اشکال نداره ......اینم قسمت ماست.....

سوداا
2012,01,25, ساعت : 07:11 PM
سلام . آغاز ربیع الاول مبارک باد .
من امروز فهمیدم چقدر بی سواتم . اصلا برخی اصطلاحات را نمی فهموم. تازه ش امروز فهمیدم ما چقدر تو مملکتمون مجتهد عالی که تفسیر به رای می کنند داشتیم و من بی سوات بی هنر بی کلاس ایشان را نمی شناختم . ( یاد فیلم توی که نمی شناختمت افتیدم )
( مشروح اخبار )حدود 4 ماهی میشد که ما تو مدرسه با همکاری هم و زیر نظر مدیر محترمه صندوق وامی ترتیب داده بودیم وهر ماه مبلغی رو برای خرید ربع سکه به این صندوق پرداخت می کردیم . قرعه کشی ها هم اون اول انجام شد و معلوم شد که هرکس کی نوبتشه . بعضی از همکاران مبلغ بیشتری پرداخت می کردند و تعداد سکه بیشتری هم طبیعتا برنده می شدند . سه ماهی همون مبلغ تعیین شده رو پرداخت کردیم و هر ماه 5 نفر ربع سکه شون گرفتند . ( تا اینجاروداشتید حالا بقیه ش . به ادامه همکارم توجه فرمائید وای خاک عالم منظورم این بود به ادامه اخبار توجه فرمائید لطفا همکارم رو شطرنجی نمائید . با عرض پوزش . دوتا هم سرفه . ویک قلپ اب )
تااینکه فهمیدیم سکه گران شده است ( اصولا من به این نتیجه رسیدم خدای شانسم چون این ماه نوبت بنده بید که سکه وگیرم ) طی نشستهای متعدد با دول مربوطه ( ببخشید همکاران مربوطه ) نتیجه برآن شدکه همان مبلغ قبلی رو پرداخت نموده وهر ماه همان 5 نفر منتخب آن ماه مبلغی رو بعنوان وام دریافت کنند چراکه برخی از همکاران که تعداد سکه بیشتری می خواستند نمی توانستند بیکباره دوتا سه برابر بیشتر پرداخت نمایند ( تق تق تق . ببخشید غلنج ناخن هام بود شکستم )
تااینکه دیدیم امروز کنفرانس مطبوعاتی در دفتر مدرسه تشکیل گردید( ببخشید منظورم دادگاه بود ) سخنگوی جلسه وموافق اصل پرداخت وام . معاون آموزشگاه و شاکی نماینده معلمان و کمیسون اصل پاچه خواران اعظم ( خاک و چوکم منظورم برخی از طرفداران نماینده معلمون بود ) که بله این کار که شما دارید انجام میدهید رباست ( :-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-:) (این چهره ما همکاران صندوق است بعد از شنیدن این فرمایشات) .
دلیلشون هم این بود که اونهایی که سکه گرفتند تو این دوسه ماه سود کردند و باید بهره ش رو بین اعضای صندوق قسمت نمایند :-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-: ( پول زور ودید) این حالت همکاران مربوطه ای است که سکه را گرفته بعلت نیاز مالی فروخته و به زخمی زده اند.
من جمله مدیر معاون مستخدم و برخی دیگر حتی یکی از همکاران که سکه اش را با ضرر فروخته بود .
وقتی می پرسیدیم شما از کدام مرجع و منبع و یا مجتهدی این فتوا رو شنیده اید می فرمودند . همسرانمان و یا یکی زنگ زده از یک نفر پرسیده . خلاصه دوباره قرعه بنام نامی بنده افتاد که از مراجع اعظام قم سوال نمایم .
( وای چی شد ببخشید برق استادیو رفت . ادامه اخبار لطفا به من توجه نمائید. باتشکر از خانواده محترم رجبی :-2-40-:)
بهله داشتیم می فرمودیم زنگ زدم و کامل و جامع تمام توضیحات راداده و اقایان فرمودند هیچ اشکال شرعی ندارد خوب آن زمان سکه انقدر بوده و حال اینقدر و اگر شما نمی توانید سکه خریداری نمائید همین وام را ادامه دهید ولی هم به آنطرف که سکه اش را با ضرر فروخته و هم به کسانی که سکه اشان را هنوز نفروخته اند بفرمائید حلال باشد و من راضیم تا اشکالی هم در این زمینه پیش نیاید . :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
( خوب فکر بد نکنید خسته شدیم بنده و همکاران کمی حرکات موزون انجام می دهیم ) :-2-40-:
خلاصه غائله خوابید :-2-39-:از دو سه نفر از همکاران آن جناج پرسیدم ببخشید شما از چه کسی پرسیده بودید ؟ یکی دو نفرشان گفتند از همین دفتر و دقیقا همین پاسخ را شنیدیم . می گویم خوب این کجاش کلمه ربا داشت من نفهمیدم . میگن . وا سودی جون اونجاش که میگه حلال کنید یعنی ربا :-2-31-:
از ظهر تو فکردم چرا دهخدا برخی کلمات را درست معنی نکرده . یا اصلا چرا سواد من اینقده کمه ؟ که حلال رو از ربا تشخیص نمی دم . ( پا شم پاشم برم شام درست کنم چراکه از قدیم فرمودند این حرفا واسه فلانی .....نمی شه () از هر چه بگذریم سخن شام خوشتر است :-2-40-:.
بقول گویندگان حادق اخبار تاسلامی دیگر بدرود . شب خوش . :-2-40-:

*مستان*
2012,01,25, ساعت : 07:14 PM
سهلاااااااااااااااااااااا اااااااااام:-2-25-:

بلیو بلیو درست حدسیدین ما الن خانه میباشمhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282086%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282086%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282086%29.gif...هوراااااا اااااا اااااااااا....http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28810%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28810%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28810%29.gif
خوشبحال گشته ایم بسی............http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281672%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281672%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281672%29.gif

از روزی آمده ایم هی سفارش غذاهای گوناگون میدیم نازمان هم خریدار دارد دلتان بسوزید:-2-42-: هرچی موخایم درست موکننhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1252.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1252.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1252.gifمایم هی موخوریم...هی موخوریم...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/957.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/957.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/957.gif
کلی همه خوجحال گشتیده بودند...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281528%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281134%29.gifاز روزی آمدیم دایم داریم اینفر و اونفر میریم آسایش ناریم خلاصههههhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28803%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28803%29.gif
آخا ما باز یه آدم سیریشی را دیدیم...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281873%29.gifچند ماه ندیده بودمش اهصابم راحت بودا...:-2-09-:بی اتف...:-119-:اونخده بدم میاد همه فک میکنن اونخد آدم خوب دوز داشتنی و آخایی می باشد...:-2-43-:اصلا هم نمیباشد...:-2-36-:حاجیه هیز...:-2-33-:

آروم باشم نه؟باجه بیخیال آمهای اعصاف داغون کن میشویم....:-2-42-::-2-42-:

آخا خونه خیلی سرعتمون پایینه...:-2-28-:ولی چون خیلی از فضای بدور از امتحانات لذت میبریم ...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifاصن ناراحن نمیباشیم...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gif

لاستی دماخ دخمل داییمان را دیدم خوف شدیه بهد از عملش خوجل بود خوجلتر گشت...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281219%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281219%29.gifولی ما هوچ وخت از این کارها نمیکنیم ارزش ندارد چه کاریه والله...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281864%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281864%29.gif

خوب دیه میرویم جاهای دیه سایت ...نود هشتیای خونمون پایین اومدهhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gif

پ.ن:
هانی جونم نبینم غمتو عسیسم چیرا حوصلت سر رفتیه ،آجی فروخت که اومده هان؟بلو بیرون بگرد ...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282449%29.gifماکارونی درست کنید بخورید...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1252.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1252.gifخوج بگذره بهتون...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28744%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28744%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28744%29.gifمن به خاطره هایه شادت عادت کردم دلوم نمیخواد تو رو اینجوری ببینیمhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282050%29.gif:-118-:

:.AlI MiXeR.:
2012,01,25, ساعت : 07:19 PM
سلام بچه ها !!!
ببخشید من نمی گم چون هر چی من می گم سریع اخطار می گی رم!!!

feedback
2012,01,25, ساعت : 07:30 PM
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

فاز شادانه :-2-08-: :
سلام به همگی :-2-25-:
من از آفریقا با شما سخن می گویم :-2-35-: اینجا صدای هِل هِل کردن بومیان می آید همی :-2-37-:
بزن کف قشنگه رو :-2-16-: ماه ربیع الاول بید. صفر تموم شد. باید شاد بود و رقصید :-2-35-: (وجدان : همون دست زدن کافیه! رقص چیه بچه؟ زشته! :-119-::-2-31-:)
همون آهنگی که دو سه شب پیش بهتون گفتم :

Ali Wilson - Pandora (http://s2.picofile.com/file/7264955157/Ali_Wilson_%E2%80%93_Pandora_128.mp3.html)

این آهنگ Tune Of The Week شد. تو میکس ASOT (A State Of Trance) از Armin Van Buuren هر هفته یه آهنگ ، آهنگ هفته میشه که قسمت با این آهنگ بود. :-2-38-::-2-16-:
در ضمن علی ویلسُن از اون گنده منده های ترنسه :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
===== ===== ===== ===== =====
خاطرات امتحانی ؛ قسمت اوّل :-2-41-: :
ساعت 10 :
رفیقم زنگ زد گفت سعید ماشینتونو بیار بیرون :-2-37-:
گفتم چرا؟ :-2-35-:
گفت ماشین ما باطری خالی کرده ، باطری به باطری کنیم. :-2-37-:
حالا قرار بود با ماشین آقا بریم دانشگاه که امتحان بدیم. درسمونم یکی بود. خلاصه رفتم پایین و باطریا رو زدیم به هم :-2-35-: هرآن گفتم الان جرقه میزنه جیز جیگر میشیم دو تایی :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
البت یه جرقه ای هم این وسط زدا!! که اون لحظه قلبم ریخت تو دهنم! :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
گفتم کار تمومه! فاتحـــــــــــــــه! :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
هرچی استارت زدم ماشینشون درست نشد که نشد!!! :-2-28-::-2-28-::-2-28-:
دیگه من ماشین خودمونو راه انداختم و با هم رفتیم یونی. زود رسیدیم ماشالا :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
امتحانمونم دادیم به سلامتی :-2-16-:
مراقبه آشنا بود ولی جاها طوری چیده شده بود که تقلب بی تقلب!! :-2-43-::-2-42-:
ولی سؤالا آسون و کشک در حد تیم ملی بورکینافاسو بود!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ولی نمیدونم چرا واسه یه امتحان 50 دقیقه ای! 45 دقیقه نشسته بودم رو صندلی :-2-06-::-2-06-:
هرچی مینوشتم تموم نمیشد :-2-31-:
برداشته 8 تا سؤال واسه من داده هرکدوم این هوا جواب!! :-2-06-::-2-06-:
الان فهمیدین چند هوا جواب داشت؟! :-2-06-::-2-06-:
عمراً اگه فهمیده باشین :-2-06-: این هوا بود این هوا :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
دستمو مگه نمی بینین؟ :-2-06-::-2-06-:
بابا این هوا!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ای بابا :-2-06-::-2-06-:
خلاصه که بعد از امتحان رفتم سمت پارکینگ عالی و ماشین رو متعالی کردم (طرز حرف زدنو تو رو خدا :-2-06-::-2-06-::-2-06-:) و نیم ساعته به منزل رسیدیم :-2-38-:
پایان قسمت اوّل :-2-31-:
لطفاً نقد خود را در تاپیک نقد مرقوم بفرمایید. :-2-35-::-2-06-:
انگار داره کتاب مینویسه. :-2-06-: پسره ی خل وضع :-2-06-:
نه نه ... اولش اینطوریه :
یکی از مدیرا یا همکارای کتاب میاد میگه :
با تشکر لطفاً شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید : :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد میریم تو تاپیکی که سمانه واسه آمار کتابهای در جریان سایت زده :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
شروع کتاب خاطرات امتحانی رو اعلام میکنیم. :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آخرِ شب هم همه تون باید دست به دعا بشید که خدا منو شفا بده :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
مدیونین اگه دعا نکنین :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خوب این شوخی ای بیش نبود. لطفاً دیگر شوخی نکنید :-2-37-::-2-14-:
ما مخلص همه همکارا و مدیرای بخش کتاب هم هستیم و چون باهاشون رفیقم ، شوخی میکنم. :-118-::-118-::-118-:
(وجدان : پسره ی چاپلـــــــــــوس! :-2-28-::-2-28-::-2-28-:)
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد

سعید | 5 بهمن 90 | 19:30


بعداً نوشت :
mina1989 بانو ممنون از لطفتون :-2-40-:
در ضمن چوب ننجون گله ، هر کی نخوره خله :-2-35-::-2-35-:

*mahsa*
2012,01,25, ساعت : 07:43 PM
سلامhttp://www.pic4ever.com/images/4869.gif

امروز چه روز پرکاری بود...نه؟ http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_112.gif
مامان بنده صبح با کتک و آب یخ و شیپور منو بیدار کرد http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gifو بعد رفتم دستشوییhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28440%29.gif و بعد از آماده شدن کلی منتظر موندم که بادیگاردم( سرویس محترمه) بیاد دنبالم.... http://www.pic4ever.com/images/146fs495919.gifاومد و رفتیم مدرسهhttp://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif
پووووووووف.... زنگ اول شیمی داشتیم که نفهمیدیم چه شد و چه گفتhttp://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gifhttp://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gifhttp://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gif:-2-31-::-2-31-::-2-31-:
زنگ دوم هم شیمی داشتیم...:-2-36-::-2-36-: رفتیم آزمایشگاه در آغاز بسی بی میل بودیم :-2-28-::-2-28-:ولی این زنه یه آزمایشی انجام داد دهانمان باز ماند...:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-: خیلی باحال بود... :-2-32-::-2-32-:یه محلول زرد رو ریخت تو یه محلول آبی یهویی شد نارنجی مایل به قرمز و یخوردش ته نشین شد...:-2-20-::-2-20-::-2-20-:انخده باحال بود که نگو:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

زنگ سوم ورزش داشتیم که این بدبخت مثل همیشه کنسل شد:-2-22-::-2-22-::-2-22-: و بعد از اونم کامپیوتر ....:-2-28-::-2-28-: دریافتیم جبر و کامی و زبان فارسی 20 شدیم و بسی خوشحال شدیم:-2-32-::-2-32-::-2-32-::-2-04-::-2-04-::-2-04-: و بسی فحش شنیدیم:-2-35-::-2-35-::-2-35-:

آخر همه به ما می گفتند دختره ی خر خونه سه نقطه:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:

ما آنها کاری نداریم و دلس می خونیمhttp://kay.smiley.free.fr/images/7091.gif
نا گفته نماند کلی در سالن و بین راهرو ها دنبال معلم دویدیم تا نمره را گرفتیمhttp://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gifhttp://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gif

حالا بگذریم....بدو بدو http://www.pic4ever.com/images/bliss.gif http://www.pic4ever.com/images/bliss.gifآمدیم خانه که برویم رمان رها جانمان را بخوانیم ....http://www.pic4ever.com/images/reading.gif اندکی که خواندیم.... http://www.pic4ever.com/images/reading.gifدیدم ساعت سه نیم شد و ما هنوز نهار نخوردیم و ساعت چهار و نیم کلاس موداریم.... حالا کلی بر سر آجولی جانمان و مامان داد زدیم که چرا مارا صدا نیزدنhttp://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gifhttp://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif http://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gifو نهار خوردیمhttp://www.pic4ever.com/images/91.gif و بدو بدو رفتیم کلاس زبان....http://www.pic4ever.com/images/bliss.gif

بزنم لهش کنم......http://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gif

حالا قرار شده بود ما به دلیل اتمام امتحانات به آجولی

جونمون ذرت مکزیکی بدهیم.....:-2-28-::-2-28-::-2-28-: یعنی خودش قرار و گذاشت...:-2-36-::-2-36-::-2-36-: منم وقتی شنیدم پخی زدم زیر خنده ...:-2-06-::-2-06-::-2-06-: آخه یاد سونی افتادم که ذرت دوست داره به پاین توجه کنید

تازه هوچچچ وخت هم برا ما ذرت نمیگیری:-2-42-: ما دوز داریم ذرت خو:-119-: کور هم نوموشیم، شدیم هم به شوما چه؟:-2-33-:
:-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-:

از طرفی هم قرار بر این شد که بعد از کلاس برویم برای آجولی جونمان با مامان خانم جهزیه بخریم.... http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281801%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281801%29.gifآخ خوشحال بودم....:-2-16-::-2-16-::-2-16-:اینقده خوشحال بودم....:-2-04-::-2-04-::-2-04-:بد کلاس با اشتیاق منتظر آجولی:-2-32-::-2-32-: خود بودیم که پدرمان را دیدیم که با پای شکسته و در گچ؟!!!!:-2-07-::-2-07-: آمد دنبالمان و گفت: میبرمت خونه بعد میرم پیش اونا....:-2-02-:بسی ناراحن شدیم:-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:

بعد آمدیم خونه و همچون آدمایی که شکست عشخی خوردن http://www.millan.net/minimations/smileys/dreamyeyesf.gif ناراحن بودیم که گفتیم سری به 98یا بزنیمhttp://www.pic4ever.com/images/putertired.gif

در شهر من بابل اصلا کلا برف نمیاد..... http://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gifما هم کلا تو عمرمون برف ندیدیم..http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_to_take_umbrage2.gif http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_to_take_umbrage2.gifیادمه اولین باری که برف دیدم توی جاده هراز بود و من 7 سالم بود که وقتی به برف دست زدم با تعجب از مادرم پرسیدم: مامان برف همون یخه؟http://www.sached1.com/forums/images/smilies/sheklake/TS11.gifhttp://www.sached1.com/forums/images/smilies/sheklake/TS11.gif
دیگه خودتون میتونین حدس بزنید وقتی برف میبینم چقدر ذوق می کنم...نه تنها من همه ی بابلی هاhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/yourecute.gifhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/yourecute.gif
قراره فردا مارو ببرن اردوم..... http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/pirates.gifدلت تون جیز... سنگچاله یه جایی پر از برف و کلی برف بازی می کنیم و آدم برفی درست می کنی... از دوماه پیش هویج خریدم گذاشتم کنار واسه دماغش.... به قول رهایی مدیونین اگه فکر کنین دروغ میگم:-2-35-:

همین بود و بس :-2-15-:

پ.ن: تکبوس نبریک که بعد عمری عضو سایت شدی :-2-05-::-2-05-::-2-05-:
پ.ن: G!rl تولت مبالکhttp://www.pic4ever.com/images/greenstars.gifhttp://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif
پ.ن: رها باهات موافقم بدجور.....http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif هی ... زمونهhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gifhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gif


بچه ها یه مدته که من همش به مرگ و مردن و فوت و میر و اینا فکر می کنم.... چرا؟؟؟


به قول فریدن مشیری


نمی خواهم بمیرم، ای خدا!
ای آسمان!
ای شب!
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است؟http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/sorrowsmiley1.gif5 بهمن

ashoka
2012,01,25, ساعت : 07:51 PM
امروز 5 بهمن 1390
امروز با صدای زیبا و خوشایند حیوانی به نام گوسفند بیدار شدیم...:-2-33-::-2-06-:
یعنی تو عمرم اینچنین گوسفندی ندیده بودم:-14-::-2-37-:
به خاطر مامی که امروز از بیمارستان تشریف می آورند خانه:-2-16-:این گوسفند گرامی از صبح ور دل ما میباشند:-2-28-:ولی نمیدونم چرا انقدر وحشیه...میدونه میخواد 2 ساعت دیگه دار فانی رو وداع بگه به خاطر همین همش خودشو به در و دیوار میکوبه....:-2-37-: بنده نیز ازش میترسم چون همش تا در و باز میکنم میخواد بیاد تو خونه:-2-22-: تقریبا نیم ساعت پیش تشریف اورده بودن داخل...بنده نیز خواب بودم اما وقتی چشمامو باز کردم دیدم جلومه با اون چشمای خوشگلش...یا خداااااااااا:-2-30-::-2-06-:
دیگه یعنی بساطی بوداااااااااا...من جیغ میزدم بابا بگیررررررررررررش....:-2-27-:
چه بویی هم میداد:-2-30-:
حالم به هم خورد:-2-27-:
عجب خاطره ی گوسفندی ای شد:-2-16-::-2-22-::-2-22-:
بدروووووووووووووووووووووو وووووود:-2-40-:
پ.ن: عامل عدم قبولی در کنکور==========>>>> این حیوان زبان بسته:-2-06-:

pari_shaun
2012,01,25, ساعت : 08:30 PM
چه قدر دروغ گفتن تو این دوره زمونه آسون شده ! :-2-31-: والا به خدا ! حتی میان میگن دوست دارم ولی دروغ میگن ! :-2-31-: عجـــــب!:-2-31-:

دروغ که هیچی خیانت چه قدر آسون شده ! :-2-31-: جلوی چشم های خودم میره به یکی .... :-2-31-: عجب! :-2-31-:
خوب شد علیرضا بهم گفت ! اصلا باورم نمیشد ! گفتم علیرضا داره حسودی میکنه ! :-2-31-: ولی راست میگفت ! :-2-31-:
چه قدر احمق بودم حرف علیرضا رو گوش نکردم ! :-2-31-: خدا رو شکر دیر نشد ! فکر کنم خدا خیلی دوستم داشت ! والا ! :-2-31-: :-118-:
بهم زنگ میزنه تا جواب میدم قطع میکنه ! :-2-42-: بار دوم صدای خنده شنیدم ! :-2-01-: به خودت بخند بیچاره! :-2-31-:
حیف اشک های که برای تو ریختم ! :-2-31-: خدا رو شکر که علیرضا بالاخره بهم ثابت کرد!:-2-31-:

برای سادگی خودم گریه میکنم! دیگه حرف کسی رو باور نمیکنم!:-2-31-: باور کردم و داغون شدم!:-2-37-:
شکستن دل به شکستن استخوان دنده می ماند از بیرون همه چیز رو به راه است اما هر نفس درد است که میکشی... :-2-39-:

پریسا :-2-38-:

reyhane.s
2012,01,25, ساعت : 08:40 PM
سلااام به همگی..............
چند روز بود نیومده بودممممممممم
امروز صبح رفتیم مدرسه دیدیم آواره شدیم....................
وسط سال یادشون افتاده کلاس ها رو رنگ کنن.......................
به قول یاس :از چی بگم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه زنگ اول به صورت آدم برفی در نماز خونه عربی داشتیمممممم
زنگ دوم به صورت یخ آب شده تو یکی کلاسای دوم دینی داشتیم که معلم دینی مون شماره مو بایلشو برا ما نوشت.............
زنگ سوم ما رو دوباره بردن نماز خونه یه یارو اومده بود حرف بزنه..................
بعد تو سالن اجتماعات که از نماز خونه هم سرد تر بود ریاضی داشتیم به به...........
و زنگ آخر دوباره تو نماز خونه زیست داشتیممممممممم
معلم شروع کرد بپرسه که همه گفتن خانوم وخت بدین بخونیم
وخت که داد همه داشتن میخوندن من حواس همه رو پرت میکردم و.................
خلا صه هر جنگولک بازی دراوردم تا درس نخونن
بعدش که درس دادن شروع شد منم گرفتممم خوابیدممممممممم
روز خوبی بود امید وارم هفته دیگه هم همین طور باشههههههههه
مرسی از همتون
راستی فردا مهمون داریم
فعلا بای بای

H0NEY
2012,01,25, ساعت : 08:49 PM
http://www.millan.net/minimations/smileys/flower.gif به نام ایزد یکتا http://www.millan.net/minimations/smileys/flower.gif
سلام:-2-25-:
امروز چه روز با حالی بود http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/ichhabsgirl.gif ما کلا سه زنگ داریم زنگ اول و زنگ اخر زبان بود http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_nutzo.gif که معلمش مریض بود http://www.millan.net/minimations/smileys/sneezing.gif نیومد :-2-16-: زنگ وسطم دینی بود که من خواب بودم http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/lazy.gif معلمه یه سره چرند میگه http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/2mo5pow.gif خودشم نمی فهمه چی میگه http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/shakinghead.gif اون دو زنگم خیلی حال نداد اصلا :-2-43-:یکی رو کرده بودیم کتاب گویا http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/secret.gif که من هی باید اصلاح میکردم از منم قاطی تر میگفت http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/girl_wacko.gif یه کتاب 500 صفحه ای ر ودر عرض نیم ساعت گفت :-2-06-:بهدم بچه ها همش حرف میزدن ما نیز شنونده http://www.pic4ever.com/images/2020.gif من قبلا همش با معلم دینیه هم بحث میکردم :-2-09-: جدیدا به این نتیجه رسیدم که با کسی که نمی فهمه بهتر بحث نکنی http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_nea.gif بیشتر سعی میکنم شنونده باشم :-65-: یا مثل امروز بی توجه بخوابم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/schonwiedergirl.gif بهترین راه همینه داشتم خواب سورن http://www.millan.net/minimations/smileys/pirate1.gif و دختر دبیرستانیا رو میدیدم http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard35.gif چند وقته زدم تو کار کتابای خورشید جون http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif دوسشون دارم http://www.millan.net/minimations/smileys/heartshape2.gif
مدرسشون کپ مدرسه ماس :-2-06-:خیلی قشنگ توصیف کرده:-2-06-: از اون حس هایی که دخترا دارن :-31-: :-2-06-:تا گیر دادنای ناظما واینا http://www.pic4ever.com/images/smashfreak.gif :-2-06-:
از مدرسه اومدم خواستم لالا کنم نشد:-2-28-: تا 5 بیدار بود 5 خوابیدم تا 7 :-2-27-:شب رو چیکار کنم خدا داند:-2-27-::-2-37-:
داداشیمون هم دو تا امتحانش مونده تا به یه مهندس واقعی تبدیل شه http://www.millan.net/minimations/smileys/putersmile1.gif (حالا انگار مهندسا چه شکلین:-2-22-:)اون درسش داره تموم میشه من افسردگی گرفتم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/guiltsmileyf.gif اخه از وقتی من به دنیا اومدم درس میخونده الان یه حس بدی دارم ن:-2-36-:می دونم چرا:-2-39-:
چند وقتیه دلم هوای نوشتن داره:-2-39-: یادش بخیر یه زمانی چقد قشنگ انشا مینوشتم:-2-39-:(خوبه تا همین پارسالم انشا داشتیما:-2-06-:) اما الان انشا نوشتنم یادم رفته :-2-39-:کاش می شد بنویسم :-2-39-: شاید جراتشو ندارم نمیدونم :-2-43-::-2-39-:چهارم دبستان که بودم یه کتاب حدود ده صفحه ای نوشتم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/writing.gif اون موقع ها بابام می گفت ادامه بده موفق میشی :-2-15-: ادامه داده بودم الان یه بچه نویسنده شده بودم واسه خودم ها http://kay.smiley.free.fr/images/7122.gifهی روزگار:-2-39-:
بسه دیه برم زیادی حرف زدم:-2-43-:
همه دوستای گل بابای http://s19.rimg.info/9e0711d709bd7224d40ee69fda891258.gif http://www.pic4ever.com/images/mayi.gif

هانی http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_058.gif

-نازلی-
2012,01,25, ساعت : 08:55 PM
خیلی خسته ام. سه روزه صبح تا شب پای کامپیوتر و سر و کله زدن با سی پی یو و وصل کردن سیم ها به هم و... همه استخونام درد می کنه. مامانم بهم می گه پیر زن. والا ما که به همه می گیم بیست سالمونه!
تا یه مدت کافئین و چربی و گوشت قرمز نمی تونم بخورم. دو تای آخری اصلا مهم نیست. اما بعضی وقتا دلم چای می خوا(البته هر وقت دلم خواست می خورم)، اما خوب اون رویای یه لیوان چای داغ و زمستون و برف و کتاب خوندن و ....به هم ریخت یه کم.
الان فقط دلم خواب می خواد و لم دادن رو تخت و همشهری داستان خوندن.
فردا تولد دعوتیم. طی یه تصمیم مهم، که از توی اینترنت یاد گرفتم نمی دونم خاطره بود وبلاگ بود داستان بود، خلاصه اصلا به این که چی بپوشم فکر نکردم و خودم رو ریلکس گرفتم و استرس به خودم وارد نمی کنم که چی بپشوم و فردا عصر مثل خانم های متشخص می رم سر کمد لباسا و یه دست بر می دارم و....اه چه مسخره....خداییش همون غر زدن به جون مامان که من فردا چی بپوشم خیلی آرامش بخش تره...من بعضی وقتا مثل وقتای درد، غر زدن بهم آرامش می ده.
امروز توی خیابون، دو ژوان دانشکده بهمان سلام کرد. یعنی این بشر استعداد فوق العاده ای داره در ارتباط برقرار کردن با دخترا و فکر کنم کسی نیست که این بهش سلام نکنه. اسمش رو هم من براش انتخاب کردم. کلا دست به اسم انتخاب کنیم خوبه.
پروژه افتاده برا شنبه، یعنی تا شنبه تعطیلات پرت...
این تکنولوژی زیادم خوب نیست، گاهی خیلی بده، این داداش کوچیکه نشسته پا آیفون و الان یه ساعته درس نخونده. هر چی بهش می گم هم گوش نمی ده...والا به زمان ما فقط درس بود، گاهی یه کتابی و نوشتنی و ....تازه اونا هم برامون خوب بود، این گوشیا و بازیا هیچی براشون نداره...
ما داریم قیلی ویلی می ریم....
آهان متاسفانه موسم کار نمی ده و می زنه ناشناسه...حالا دارم با موس کامپیوتر خدا بیامرزمون کار می کنم، که خیلی سخته. با موس لپ تاپ(همون لمسیه) هم اصلا راحت نیستم...
ما رفتیم لالا....

ستاره شباهنگ
2012,01,25, ساعت : 09:11 PM
امروز 5 بهمن::-2-38-:

هورا... دوباره هورا....امروز رفتم انقلاب کتاب خریدم.بالاخره طلسمو شکستم و رفتم.اول دو تا رمان خریدم که جدیده.بعد یه کتاب تو زمینه نجوم گرفتم.بعد یه کتاب تو زمینه رشتم گرفتم(کلا کتاب فروشی ها رو خالی کردم).بعد یه خبر خیلی خوبه دیگه اینکه بالاخره مجله نجومو گیر آوردم.
(اوره کا اوره کا ((جمله معروف ارشمیدس خدا بیامرز)) ترجمه فارسی میشه...یافتم یافتم.)

بعدش اومدم خونه بعد دو تا رمان دانلود کردم که از کاربرای سایتن.یکیشون یه بار بهم بگو دوستم داری نیلا... . یکی دیگه ساعت 8 از feedback.بعدش شروع کردیم به خوندن.تازه یه نیم ساعت پیش تموم شدن.بگین( ماشاالله سرعت )

رمانای خوبین پیشنهاد میکنم بهتون اگه هنوز نخوندینشون بخونین.رمان نیلا...آدمو شاد میکنه یه فضای فانتزی قشنگی داره.یعنی اگه می بینی خسته ای و دنبال رمانی هستی که بهت روحیه بده دنبال این کتاب برین.یعنی نیلا یه جورایی با کلمات بازی می کنه و باعث میشه تو از خنده روده بر میشی.قوه تخیلش بالاست و همیشه آخر کتاباشو خوب تموم میکنه.رمان ساعت 8 feedback هم خوب بود.یه سبک جدید تو رمان نوشتن بود.اولش که میخونی گیج میشی یه جورایی پیچیدس.مثل جورچین می مونه باید بتونی اتفاقاتو بهم ربط بدی.فضای داستان طنز هم داشت که یکنواختی نداشته باشه.بخش عشقولانش کم بود چون راجع به واقعیت های زندگی مثل کدورت و کینه و بازتابش رو زندگی افراد صحبت میکرد.فکر کنم جزو اولین رمان هایی بود که بعد از خوندنش فکرمو به خودش مشغول کرد.راجع به خط و ربط دو تا خونواده فکر کردم ولی هنوز آخرش نفهمیدم جاوید این وسط چیکاره بود برا چی اومد براچی این وسط نقش هیزم کشو بازی کرد. هر کی فهمید بهم بگه.

آقا بعد از ظهر یه سوژه پیدا کردم حسابی.ما تو حیاط خونمون سه تا درخت داریم.قدیمین ارتفاعشون اندازه ساختمون 4 طبقس.هیچی ما دیدیم یه گربه داره از درخت میره بالا بعدش رفت رو شاخه کنار گنجشکا نشست:-2-06-::-2-06-::-2-06-:.حالا ولم نمیکرد بیاد پایین.بعد 6 دقیقه تصمیم گرفت بیاد پایین.اونقد با حال راه می رفت که نگو.نزدیک بود دو بار از درخت پرت شه(آرزوم بود اون صحنه رو ببینم:-2-22-: نشد دیگه).هی خودشو سفت به درخت می چسبوند بعد با هزار بدبختی اومد پایین.یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین.کلا گربه های تهرانم مخشون تعطیله اندازه یه سیانو باکتر شعور ندارن من فکر کنم دلیلش آلودگی هوای تهران باشه.:-2-06-::-2-06-:خدا یه عقلی به این گربه ها بده.

راستی یه چیز دیگه امشب جهت شرق آسمان شب می تونین سیاره مریخ رو رصد کنین.خیلی واضح دیده میشه ولی اندازش کوچیکه.از دست ندین خیلی لذت بخش که بفهمی کدوم سیاره یا ستاره رو رصد می کنی اونوقت دیگه همشونو مثل هم نمی بینی یه جورایی آسمون بالاسرت برات مهم میشه.

آسمونتون صاف و پر ستاره....

زهرا.الف
2012,01,25, ساعت : 09:21 PM
سلام...:-2-25-:
امروز صبح به مدرسه مشرف شدیم .:-2-31-: اتفاقی جز درس دادن دبیران محترمه و ملاقات و گپ با دوستان نیفتاد! بعدش آمدیم خانه، دیدیم مادریمان فراموش کرده لباس تکواندوی ما را بشوید! چنین شد که ما خودمان دست به کار شدیم....... در مرحله ی خشک کردن که لباسمان را بر روی بخاری انداختیم، لحظه ای فراموش کردیم و به سراغ گرم کردن غذا رفتیم و با آرامش تمااام به اتاق برگشتیم:-2-35-:........ که دیدیم وااااااااااااای!:-2-29-: وقت لباسمان را برداشتیم، گوشه ای از آن کمی رنگ سوختگی گرفته!:-2-30-: (البته خیلی تابلو نیست!) خلاصه ظهر کمی به نت سر زدیم و 15 دقیقه را در خواب به سر بردیم و ساعت 3 به باشگاه رفتیم!...
اصلا وقت نشد درسم رو تموم کنم! بعد از باشگاه رفتم حموم و یه کم درس خوندم ولی خوابم برد!:-2-10-:....
هفته ی پیش که رفتیم خونه ی مامان بزرگم، مامانم دو تا فیلم عکاسی پیدا کرد که معلوم نبود مال چه زمانی بوده! خلاصه مامان بزرگم گفت ببرید ظاهر کنید ببینید چیه؟! خلاصه امروز آماده شد! یکیش کلا سوخته بود. اون یکی هم بعضی هاش. عکس ها مال 9 سال پیش بود! تولد یک سالگی مهدی (پسر داییم)... وقتی که هنوز داییم بود... مهدی یک سال و نیمش بود که داییم فوت کرد... مامانم وقتی داشت تعریف میکرد که عکسا رو گرفته و وقتی که داشتیم میدیدیم معلوم بود می خواد گریه کنه.... منم داشت اشکم در میومد... دلم برای دایی تنگ شده! خییییییییییییلی!....
اگر کسی تونست، لطف میکنه واسش یه فاتحه بفرسته! به نیت هر دو تا دایی هام و بابا بزرگم!:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-:
دعام کنید....:-2-40-:
فعلا خداحافظ....:-2-40-:

asal_cheshmak
2012,01,25, ساعت : 09:36 PM
سلام :-2-31-:
بسیار بسیار خستم ! صبح تا حالا فقط کار کردم توی سایت ! آخرشم نگاه میکنم انگار نه انگار ! :-2-42-:
آخه اینم بخشه من دارم ؟! :-2-42-: اعصاب آدمو میریزه به هم ! واقعا کار می بره ها:-2-39-:
دلم برای شیطنت ها و انحرافهام تنگ شده :-2-15-: دوست دارم انصراف بدم اما بازم دلم نمیاد ! خیلی زحمت کشیدم ... :-2-28-:
بیخیال حالا خستم یه چی میگم ! :-2-31-:
اخبار 20:30 این پسر سرطانیه رو نشون داد که اگر 30 میلیون بهش نمیرسید می مُرد :-2-15-:
حالا شکر خدا مردم کمکش کرده بودن ! :-2-16-: بعد مامانم گفت بیا منم ترو ببرم تلویزیون ، بلکه یکی به دادت برسه :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: ( البته بنده سرطان ندارما :-2-35-: حالا شایعه درست نکنید :-2-35-::-2-37-: )
فردا نوبت دکترمه ... تصمیم گرفتم عمل کنم ... هر چی خدا بخواد همون میشه ... چه من حرص بخورم چه نخورم :-2-15-: البته این حرفام همش شعاره ! یادِ جراحی که میفتم میخوام دق کنم ! :-2-28-: ( خوشم میاد خودم ، خودمو ضایع میکنم ! اما راس میگم خُـــ):-4-::-4-::-4-:
بعد از دکی هم باید بریم نامزدی دخترعمه جان :-2-39-: مثل روز برام روشنه با حرفای دکی جان که میدونم چیه همگی با حالتی جنازه وار و غمزده میریم نامزدی ! :-2-28-:
فکر کنم نمره هام اومده اما از ترسم نمیرم ببینم :-65-::-65-:
خدایا قربونت برم کجایی ؟! من دارم دق میکنماااااااا :-2-18-:
خب بریم :-4-::-4-:
شبخوش ! :-16-:


اين روزها در خودم به دنبال يك كليك راست ميگردم تا از خودم يك copy بگيرم
و کنار خودم paste کنم شايد از اين تنهايي خلاص شدم ...والا بخدااا....:-46-::-29-::-22-:

آها شبنم و نیلو نیستید چرا :-45-::-45-::-45-::-45-::-45-:

* sogi jOoOn *
2012,01,25, ساعت : 09:50 PM
سلام و سلام:-2-25-:

خو باز من این تایپیک رو دیدم:-2-31-: امروز کما فی سابق بسی بی مزه گذشت.:-2-33-:حیف روزایی که الکی میگذره و آخرش من همش باید بگم آی خدا امروزم که گذشت.:-2-39-:
امروز رفتم کلاس زبان مثلا با خودم گفتم امروز رو به درس گوش بدم.:-2-09-:اما بازم این معلمه رفت رو مخــــم.:-2-31-:منم برای اینکه حرصشو در بیارم نشستم با آبجیم اس ام اس بازی کردم.:-2-08-:..خو به من چه می خواست الکی به من گیــر نده دیه.:-2-43-:

ساعت 8 خسته کوفته از کلاس اومدم خونه مامانم زنگ زده پاشو بیا خونه ی عمت اینا..:-2-36-:.منم خودمو زدم به نشنیدن گرفتم خوابیدم.:-2-14-:

الان چند صفحه فراخوان دارم موندم تایپ کنم نکنم.:-2-30-:بزارم واسه فردا؟:-2-15-: بزارم واسه جمعه؟:-2-41-: آخه من چی کار کنـــم؟؟؟؟؟:-2-02-:

دیه چیزی یادم نمیاد بگم.:-2-37-:...فقط خیلی خسته ام.:-2-17-:..الان تصمیم گرفتم بشینم سهممو تایپـــ کنــــــم...:-2-32-:

فعلا بای همگان:-2-24-::-2-24-::-2-24-::-2-24-::-2-10-:

Persiana
2012,01,25, ساعت : 10:00 PM
دلم گرفته یه عالمه غم دارم نگران یه دوستم...
مثل سیل دارم اشک می ریزم...

o.r.a.n.u.s
2012,01,25, ساعت : 10:23 PM
سلام به همه بچه های گل 98i....‏.امروز صبح جاتون خالی از ساعت يه ربع به ۱۰ تا ۱۱ پشت در مغازه مونده بودم؛كليدام دست علی‏(همكارم‏)بود كه اونم امروز صبح نيومده بود؛خلاصه...علف كه زير پام سبز شد هيچی،نشستم دونه دونه شونو با عشق و علاقه گره زدم كه بختم باز شه:-2-06-::-2-06-::-2-06-:....اين دو ماه عزاداری تموم شد ما خودمونو هلاك كرديم از بس آهنگ گوش كردیم:-2-16-::-2-16-:...امروز بسی شادمانی كرديم؛شبم كه قربونش برم انقدر یخ بود هوا كه دلم نمیخواست از تو مغازه بيام بيرون؛اگه يه پتو بهم مي دادن شبم همونجا ميخوابيدم....:-2-37-:

elnaz 90
2012,01,25, ساعت : 11:06 PM
چهارشنبه ساعت 22.50
سلام عليكم:-2-25-:
يعني كلا" دو مثقال شانس ندارما، دو ساعت نوشتم ديه آخراش بودم نمي دونم چه مرگش شد پريد همش:-2-28-:
الان كلي آدم اين پايين بودنا اين صفحهه واسه خودش رفرش شد 3 نفر موندن يوهو:-2-37-:
ديروز داشت ميم مثل مادرو نشون مي داد، من نيدونم چرا هر دفعه اين فيلمو مي بينم گريم مي گيره:-2-37-: تازه چندبارم هي بينش گفتم حيف اين بازيگر كه رفت، فيلماي به اين خوبي:-2-41-: بهد دقيقا" بعد از فيلم زديم يه كانال ديه داشت دربارش حرف مي زد موشالاش باشه عسك ديرينيشم نشون مي داد رو عسك حرف مي زد:-2-35-: بهد تازه دفاع مي كردن ازش به خاطر عسكه:-2-37-:دستشون درد نكنه واقعا"
آقا ان ويندوز جديده قاطيه، من هر متني مي خوام كپي بگيرم بايد با سلام و صلوات تلاش كنم كه بتونم كل اون متنو بگيرم اصلا":-2-28-: الان از ترسم هر دو خط يه بار از خاطرمو كپي مي كنم دقم مي ده تا بتونم همشو بگيرم:-2-28-:
امروز با دوستم رفتيم لباس ديديم:-2-14-: نيدونم من خسته نشدم از اين مغازه لباس فروشيا؟ :-2-37-: يه تاپاي خكشلي داشت از چنتاش عسك گرفتم به مامانم نشون دادم ببينم كدومو بخرم:-2-35-: مي خوام هفته ديگه برم بخرمشون:-2-14-: دوستمم اغفال شد گفت حقوقمو بگيرم ميام نفصشو اينجا خرج مي كنم:-2-35-:
امروز سر كلاس انقدر خنديديم كه خدا مي دونه، استاده اين ترممون خيلي باحاله كلا" ما از اول ترم فقط خنديدم:-2-27-:جوكيه واسه خودش، خودش مي گه خندوندن ديگران يكي از بهترين توانايياي منه، خوش به حالش:-2-37-:
ديگه چي مي خواستم بگم؟
آهان اين پرسپوليسو ديدين باز باخت:-2-28-: خوب شد خونه نبودم بازيشو ببينم وگرنه چقدر حرص مي خوردم، كلا" اعصاب نمي ذارن واسه آدم:-2-36-: تعادلم ندارن هي يه هفته مي برن يه هفته مي بازن:-2-28-:

ما ديگه برويم كه كلي كار داريم:-2-41-:
فعلا"

چیکا
2012,01,25, ساعت : 11:13 PM
امروز پنج بهمن 1390

عجب روزی بود امروز :-2-06-::-2-06-:

امروز زن عمو کوچیکم زنگ زده بود مامانم نبود گفت مهشید جون با مامان یک کار واجب داشتم من هم تو دلم گفتم خیره:-2-27-: آخه زن عموم خیلی کم زنگ می زنه معمولا سالی یک بار:-2-35-:

مامان که اومد زنگ زد به زن عموم .توی دلم یه حدس هایی می زدم کاشف به عمل اومد که زن عموم من و برای پسر عمه اش خواستگاری کرده چه قشقرقی شد امروز توی خونمون

واقعا موندم توی اعتماد به نفس مردم آخه در چه حد .پسره دیپلم من لیسانس :-2-43-: بابای من هم وسواس داره روی من شدید.

تازه الان فهمیدم پسره چقدر رفیق بازه .بیچاره عموم زنگ زده بود از بابام معذرت خواهی کنه :-2-06-:

من هم عصبی شدم به بابام می گم من و چرا عصبی می کنید چرا من و توی این موقعیت قرار می دید:-2-06-:

وای امروز به قدری خندیدم که حد نداشت .امتحانام هفته دیگه تموم می شه می خوام یک هفته بخوابم .تصمیم گرفتم کلاسامو یه جوری تنظیم کنم با بچه های کلاس خودمون نیفته اگر خدا بخواد به قدری از دستشون حرص خوردم که پریشب نشستم گریه کردم.

با اینکه آرومم کرد ولی هنوزم به یادش می افتم اعصابم خورد می شه.از بچه های کلاسمون نفرت دارم چون حالمو گرفتن :-2-39-:

امروز فقط بحث خواستگاری بود خلاصه همه رو رکس می گیره ما رو زمبه:-2-06-::-2-06-:

دوستتون دارم فعلا

NAVA22
2012,01,25, ساعت : 11:15 PM
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست
او جانشين همه نداشتن ها ست
نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

شریعتی نازنینم روحش شاد:-2-39-:

سلام.
بعضی وقتا خیلی حرفت میاد اما نمی تونی به زبون بیاریشون
بعضی وقتا خیلی دردت میاد اما نمی تونی آخ بگی
بعضی وقتا...
می گن خدا جای حق نشسته. قبول... اما چرا جلوی این همه ناحقی رو نمی گیره. چرا می ذاره تر و خشک با هم بسوزند. چرا...
بیشتر وقتا به یه جایی می رسم که جز گفتن: (بی خیال) چیز دیگه ای واسه گفتن پیدا نمی کنم و بجز (...) کلمه ای واسه نوشتن:-2-15-:.
یه چیزایی هست که می بینم غصه می خورم درد می کشم اما هیچ کاری نمی تونم بکنم:-2-15-:.
نمی دونم کسی ننه سرما رو خونده یا نه. تنها کتابی از ماندانا معینی بود که تونستم کامل بخونمش چون رماناش رو اعصابه البته اینم آخرش رو اعصاب آدم پیاده روی می کرد. یه شعری وسطش داشت نمی دونم خودش گفته بود یا از کسی بود شعرش فوق العاده بود گرچه وزن و قافیه ش زیاد میزون نبود. در مورد بیرون شدن آدم و حوا از بهشت بود و در نهایت مقصودش این بود که اگه آدم و حوا یه اشتباهی کردن، گناه ما چیه که الان بخوایم تو این دنیا باشیم. این تیکه آخرشه:
و پرسش همچنان باقی است
چرا حوا؟
و نه آدم
و شاید آدمو حوا
و نه گندم نه سیب
تنها خطایی، اشتباهی
کنجکاوی ذات انسان است
و من در این معما
خسته از تبعید
دنبال جوابی ساده می گردم
گناهم چیست؟!

...
برویم پی کارمان. صبح زود باید برویم کتابخانه:-2-38-:.
شب خوش:-2-40-:.

فرودو
2012,01,25, ساعت : 11:26 PM
می گویند فاصله ها که زیاد می شود کوچه ها تاریک و باریک می شوند

کلا ربط اون جمله قصارو نمی دونم یه چرتی گفتم دیگه جدی نگیرین :-2-31-:

تا دلتون بخواد فیلم تکراری دیده بودیم ، مثلا همین ارباب حلقه ها رو هر وقت یادمون افتاد می شینیم می بینیم
ولی تا حالا خواب تکراری ندیده بودیم :-2-31-:

مامان می گه پنج شنبه یه شعله زردی آشی چیزی می دیم نیت روح مرحومش
گفتم حالا که قراره بر خوردن هست پولشو می گیرم میبرم یه سه چهار پرس چلو کباب می گیرم می شینیم منو عمو و بابا بزرگه می خوریم دیگه :-2-31-:
می گه نمی شه که باید داد بیرون
می گم یعنی چی ؟!
یعنی من که نوه شم بخورم به روحش نمی رسه حتما باید فلانی بخوره :-2-28-:

قبولم نمی کنه

صبح پا شدم دیدم جا تره و آرمان نیست
موقع ظهر برگشت
گفتم کجا بودی ؟!
می گه رفتم دانشگاه یه درسی رو اعتراض داشتم :-2-22-:
می گم چند شدی
می گه ده
منو خر فرض کرده دور از جون خودش :-2-43-:


بعد از ظهری ناصر اومده بود بهم مبانی یاد بده
آخرشم نه خودش فهمید چی به جیه نه من
جزوه رو بست گفت این چیه بهتون یاد می دن همش راحته
گفتم ای کاش شما هم شیش هفت واحد مبانی مکانیک پاس می کردین بفهمی راحت چیه :-2-09-:
حالا قرار شده یه سه چهار جلسه دیگه کار کنیم شاید خودش فهمید چی می خواد بهمون بگه
والا همش سر کلاسه داشتیم به ریش استاده می خندیدیم:-2-14-: حالا مثل چیز تو گل گیر کردیم


و در آخر این پرس پولیس چند تا خورد من ندیدم :-65-:



فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه

Leon SS
2012,01,25, ساعت : 11:34 PM
این روزا بدجوری دلم گرفته....................
دیگه سیگار هم نمیتونه دردمو آروم کنه..........
امروز ماشینمو فرستادن پارکینگ. از همه پلیسا متنفررررررررررررررررررررم مممم!


روز به روز بیشتر عاشقش میشم اما اون یه روی خوش هم نشون نمیده که بهش امیدوار بشم. نمیدونم چیکار کنم. راه پس رفتن رو قلبم بسته و راه پیش رفتن رو اون.................ای خدا من که نمیتونم تا آخر عمرم اینطوری بمونم. پس خلاصم کن.
هر نفسی که میکشم رو به امیدش میکشم اما خیلی سخت!
یکی از دوستام به زودی مراسم عقدشه. بالاخره اونم به عشقش رسید. امیدوارم تا آخرش خوشبخت باشن.................


سرایدار قلبم اوست اما صاحب خانه را نمیشناسد................

ابی دریا
2012,01,25, ساعت : 11:47 PM
به نام خدا
چهارشنبه 5 بهمن 1390
خاطره نویسای گل سلام
خیلی قشنگه که مدتها دنبال یه اهنگ باشی و اسمشو ندونی.هر چی هم سرچ کنی پیدا نشه.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
اما برای دانلود یه اهنگ دیگه روش کلیک کنی و بعد دانلود شه و وقتی پلی میکنی همونی باشه که دنبالشی.انقدر حال کردم دیشب.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
من مدتها دنبال یه اهنگ خالی شاد و یکم تندی بودم که تو پیام بازرگانی دیده بودم.نمیدونم چرا ولی اهنگش بهم ارامش میداد.دیشب بعد چند هفته اتفاقی اومد تو مشتم.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
دیشب به معنای واقعی کلمه زجر کشیدم.اونقدر حالم بو بود که تقریبا تا صبح نخوابیدم.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
قلبم به شدت می تپید.بعدم گلاب به روتون بالا اوردم.:-35-::-35-::-35-:
چیز خاصی نخورده بودم و زیاده روی هم نکرده بودم.:-65-::-65-::-65-:
خلاصه به خاطر این مشکل برای اولین بار تو عمرم ساعت نه رفتم مدرسه.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
انقدر خانم فرخی که نماد ابهت تو مدرسه است و بچه ها ازش حساب میبرن و خیلی کم میخنده باهام خوب برخورد کرد که احساس کرم حال بدم کامل خوب شد.:-8-::-8-::-8-:
چقدر وقتی میخنده جذاب میشه و دوست داشتنی.:-2-26-::-2-26-::-2-26-:
خلاصه دبیر دیفرانسیلمون تا دیدم گفت:چه عجب.چرا دیر کردی؟؟؟؟:-14-::-14-::-14-:
امروز برای اولین بار در طول 4 سال دبیرستان یه خاطره ی خوب از زبان تو ذهنم حک شد و دیگه اونقدر ازش بدم نمیاد.
زبانو شدم 18.:-41-::-41-::-41-:
مستمرم اونایی که 18 و 18 به بالا شدنو داد 20.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
انقدر حال کردم که نگو.یعنی از تعجب و خوشحالی نزدیک بود پس بیفتم.حالا من عاچق زبانم.:-8-::-8-::-8-:
امروز یکی از دوستام یه سوتی داد اساسی.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
به دبیر ادبیاتمون که از دستشویی داشت میومد بیرون گفت:خانوم خسته نباشین.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:اون بنده خدا هم گفت:ممنون.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یعنی اینو که گفت کل کلاس ترکیدیم از خنده.بیچارخ طبق عادتش که به همه دبیرا میگه خسته نباشید به اونم گفته.حالا یکم موقعیت مکانی و زمانیش فرق کره بود.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
شیمی هم نمراتمونو نخوند.:-2-43-::-2-43-::-2-43-:
این مدرسه لعنتی با ما غیض کرده.چون اکثر پیشا شهریه ندادن نذاشتن معلما نمراتو بخونن.البته بعضیا که باحال بودن خوندن.بقیه هم حس وظیفه شناسی و عذاب وجدانشون گل کرده بود مثلا.:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
خو به ما چه که ما دادیم و بقیه ندادن.:-2-43-::-2-43-::-2-43-:
این مدیرمونم که قشنگ برام روشن شد که باهام خصومت شخصی داره.:-2-33-::-2-33-::-2-33-:
قبل اینکه تو تابستون که رفته بودم مدرسه و به خاطر ابروهام خیلی بد باهام برخورد هم زیاد برخورد درستنی باهام نداشت.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
تازه قبل اونم این شیمای خنگ پارسال معلوم نیست از کدوم گوری سیگار اورده بود مدرسه.موبایلم باهاش بود.اون روزم به طور اتفاقی که قطعا اتفاقی نبوده و یکی شیرین زبونی کرده اومدن کیفا رو بگردن.:-2-20-::-2-20-::-2-20-:
اون احمقم سیگار و موبایلو فلششو انداخت تو جیب پالتوی من.:-2-29-::-2-29-::-2-29-:
دیگه اومده بودن تو و نشد که من هیچ غلطی بکنم.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
یعنی حتی به مغزمم نمیرسید که پالتوهارم بگردن.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
زن 60 ساله بهش میگم من بابامم سیگار نمیکشه.تصیر یکی بود.کلی ادمم شهادت دادن به نفع من.حالا منو با قاتل مقایسه میکنه و میگه تو هم شریک جرمی.:-119-::-119-::-119-:
اون روز به فهم و شعرورش واقعا پی بردم.حالا این مدیر هم اشنامونه و قبلنا دوست خانوادگی مامی اینا بود.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
چند نفرم از دفتر میگفتن:زنگ بزنین به مادرش بگین.خلاصه بعد از کلی بازرسی بدنی که واقعا ته دلم به همشون به خاطر این رفتار لعنت فرستادم تبرئه شدم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعد اونم قضیه تابستون و کلا پیش مدیر روسفیدم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خیلی هم بد نگاه میکنه منو.نگاهی پر از کینه و بغض.امروز صبحم اونطوری نگام کرد:-2-35-::-2-35-::-2-35-:
اون شیمای لعنتی هم جوری قضیه رو ماست مالی کرد که من به سلامت عقلی اعضای دفتر مدرسه شک کردم.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
انقدر دلم میخواست اینو یه جا مینوشتم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
حالا هم نوشتم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
امروز:
رفتیم با مامی و زینب واسه جشن جمعه لباش خریدیم.تازه من کیف عیدمم خریدم.انقدر خوشله.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
لباسام که نگو.کلا لحظه شماری میکنیم واسه جمعه.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
هنوز کادو هم نخریدیم واسه ریحان.این یکی از مشکلات اساسی مونه.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
یه سرم رفتیم خونه مادرجونی.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
الانم برگشتیم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

raha_lucky
2012,01,25, ساعت : 11:57 PM
:-2-15-:درود
امروز به این فکر میکنم
که اسمون همش مال منه
زمینم مال منه
میخوام بخونمو بخونمو بخونم


میدونی از چی؟
از نبودنت
از نبودن تویی که
هیچوقت نبودی و نیستی


امروز شامی نیست!
زحمت خوردنشو هم نمی کشم


گریه عاره؟
فک میکنم دنیا هم
یه دروغی بیش نباشه


دیو سیاهی بدبختی
نمیدونم چرا
همیشه وقتی
راه گم می کنی
راس راس میای می شینی جلوی در خونه ی من
شاید منو دوس داشته باشی
ولی بدبختی چیه که عشقش چی باشه!


میدونین؟
اینجا هم اینطور شده که به اسم و رسم نگاه میکنن
نه به مفهوم و حرفات...
منظورم سایت بود...
فک میکردم جز تنهاجاهاییه که اینطوری نیس اما بود...
فک میکنم فهمیدین منظورم چیه(نفهمیدینم به خودتون مربوطه!!)


امروز تمام دکلمه های زنده یاد
حسین پناهی رو گوش دادم
چقد ادم بزرگی بود
حیف که دیر شناختمش


هوف امروز امتحان ریاضی نوبتمونو داد
تنها کسی ک بیست شده بود من بودم!
سر کلاس همه برگشتن چپ چپ
نیگا میکنن فحش میدن!
منم این شکلی شده بودم:-2-35-:
بعد حالا این معلم ریاضی هم ک عاشق ما شده جدیدنا
کل کلاس زوم کرده رو ما!(بابا زنه!!!)
من که معذب شده بودم در حد لالیگا
بعد دیگه کلی هی اومد ابراز علاقه کرد!
منم اخرش طاقت نیاوردم گفتم
به بالاترین نمره بعد از من که 19 باشه 1 نمره اضافه کنین به بقیه هم هیمنطور
اونم گفت نمیشه
منم اصرار کردم
خلاصه قبول کرد
و در نتیجه دوستان هم بیست شدن!!



مطالعاتو شیمیو دین و زندیگیمو هم بیست شدم:-119-:



پ ن :وقت تنگه باید برم
پ ن:مامان تهدید کرده تا 12 اومدم خواب نباشی دیگه...!!!
پ ن : اگه نخوندی +و تشکر نده



رهـــــــــا

*R I R A*
2012,01,26, ساعت : 12:48 AM
سلام سلام سلام:-2-25-:
من الان خیلی خوشحالم....چون رفتم تو سایت یونی و دیدم یکی از نمره هام اومده و من برای اولین بار یه درس (دو واحدی) و تو این چهار سال تحصیلم تو دانشگاه 20 شدم و به خاطر همین در پوست خودم نمیگنجم چرا که آرزو به دل نخواهم مرد...

از دیروز صبح تا امروز بعد از ظهر خونه خالم بودم و خیلی خوش گذشت...با دختر خالم و پسر خالم رفتیم دربند جاتون خالی ولی خیلی سرد بود و از شدت سرما خیلی زود چپیدیم تو ماشین و اومدیم سمت خونه ولی همون یه ذره هم مزه داد...ما بیشتر میخواهیم بریم کوه میریم درکه و خیلی وقت بود که دربند نرفته بودم به خاطر همین کمش هم غنیمتی بود برام....درکه دیگه برامون عادی شده.....

شب هم تا سه و نیم نصفه شب با دخترخالم بیدار بودیم و فیلم می دیدیم....فیلم های تولد سال های پیش خودش و خیلی خاطره تازه کردیم و پی به تغییراتمون در این چند سال اخیر بردیم.......البته فیلم دیدنمون تا ساعت دو بیشتر طول نکشید و بعد از آن تا ساعت سه و نیم با هم حرف میزدیم..........

امروز بعد از ظهر هم رفتیم بیرون و سر راه کافی شاپی دیدیم و باز هم از شدت سرما رفتیم تو و دو تا شیرقهوه با کیک شکلاتی سفارش دادیم...قیمت کیک و تو منو نزده بود و ما فکر میکردیم که همراه شیر قهوه است و قیمتی ندارید ولی هنگام حساب کردن سیزده هزار تومان پیاده شدیم و داغ گشتیم و بر خودمان لعنت فرستادیم و بر کافی میکس ارزان قیمت خانه خودمان و کیک شکلاتی سوپر مارکت سر کوچه مان درود فرستادیم.............بعد هم از هم خداحافظی کردیم و هرکدام به طرف منزل خود رفتیم....

من چند وقته که از طریق وایرلس خونه مون با گوشیم (بدون آنتی ویروس) به اینترنت وصل میشدم و از این بابت بسی خوشحال بودم ولی امشب مموری کارت گوشیم ترکید و هرچی توش داشتم پاک شد و من هم اون رم 8 گیگه فلک زده رو گذاشتم کنار و به رم 2گیگ فابریک گوشیم بسنده کردم و الان گوشیم از هر نوع عکس و فیلم و آهنگ و برنامه و بازی بری می باشد و ما هم ککمان نمی گزد چرا که همه این ها را در پی سی خود ذخیره کردیم ولی میدانیم که همه را نمیتوان داخل این رم جدید ریخت.....رم هشت گیگ کجا و رم دو گیگ کجا!!!!!!!!!!!!!!!!!

hasti_24
2012,01,26, ساعت : 01:13 AM
سلام بر دوستای خوب و مهربونم :-2-25-:

تا حال خوشی داریم بنویسیم و بپریم از این شاخه به آن شاخه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
شاخه شماره : 1

بسی حالم بختر است البته باز هم شما جدی نگیرید :-2-06-::-2-06-:این روز ها سردرد ها و سر گیجه ها امانمان را با کارد آشپزخانه که سهل است با ساطور سر بریده و اسمارتیز هایمان نیز دیگر جوابگوی ما نمو باشد :-2-06-::-2-06-:
این روزها از اینکه بخاطر این مرض کوفتی مجبورم حال همه رو بگیرم از خودم بدم میاد با همه در

افتادم ...:-2-06-:می دونی حس تنفر بخودت یعنی چی الان همون حس دارم ... هر روز باید واسه عدم دلبستگی و وابستگیم دلیل بیارم حالم داره از خودم خودم خودم به هم میخوره :-2-06-::-41-:

کاش آدمای اطرافت یه خرده دیدشون نسبت به محیطشون و اطرافیانشون تغییر میدادن:-2-06-: همیشه که نباید همه یه ساز بزنن خوبه گاهی یکی ساز مخالف بزنه آی محشر بازاری میشه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
جالبه ..آدما خیلی جالبن...هه ..اگه طبق میلشون رفتار نکنی ..میگن سنگدلی .....:-2-06-:سنگدل چه کلمه ی پر کاربردی....هه....:-2-06-:نمی دونم واقعا نمی دونم چیکار کنم !؟ دیگه خسته شدم اخه دیگه باید چطوری بگم که نمی تونم .... فکر می کنن سنگدلم همه ی اونایی که چشمامو روشون بستم ...:-2-15-:خستم خیلی خسته من اذیت میشم..:-2-15-:وقتی می فهمم کسی به یادمه کسی دلتنگمه و به خاطرم اذیت میشه ..:-2-15-:.من دوست ندارم کسی معطل من باشه و دوسم داشته باشه ...:-2-15-:وقتی میگم نه:-2-39-: با کمال سنگدلی بهم میگه سنگدلی..!!!:-2-15-:من نمی دونم چیکار باید بکنم من خودم بیشتر اذیت میشم :-2-15-: وقتی می فهمم کسی بخاطرم اذیت میشه ..دلم میشکنه :-2-39-: وقتی مجبورم دل کسی رو بشکنم و چاره ای جز اینکار ندارم...:-2-39-:.اصلا بی خیال هر فکری میخوان بکنن .....خبیثم بدجنسم همین دیگه گله دارن باید برن پیش خداجونم خودش خواست و این طور رقم زده :-2-39-: .من همینم که هستم..:-2-15-:بذار بگن سنگدلم :-2-15-:.اصلا برام مهم نیست هیچ چیزی تو این دنیا مهم نیست.......... :-2-06-::-2-42-:

شاخه شماره : 2

زدیم بر برجک احوالات مامی و ددی محترم و اعلام نمودیم برخلاف عسلی ما نمی خواهیم عمل 40 در 60 یا 60 در 40 را انجام بنهیم ... می خواهیم بسی حال این دکی بی عرضه و ادعا را بگیریم ببینیم آیا او جای خدا بنشسته است :-2-42-:

شاخه شماره : 3

موی مماخی داشتیم در این چند روز که میخواست حال ما را بگیرد ولی در اندرونی زیر خم سوم حالش را گرفتیم :-2-06-::-2-06-:شوخی شوخی با هستی مماخو هم شوخی :mrgreen::mrgreen::-2-06-::-2-06-:بابا این صفت شبنم جونی روی ما گذاشته خوبه فقط بگوش این برو بچ قبلی بعدی برسه میکنن این برامون پیراهن ...... خدا بیامرز :-2-06-::-2-06-:

شاخه شماره : 4

من نمی دونم چرا این بابا جونی اینقدر اصرار داره هر روز من حافظ بخونم موندم آخه شاید من یه روز صبح حوصله این جد بزرگوار رو نداشتم باید چکار کنم به کی متوسل بشم :-2-08-::-2-08-::-2-06-::-2-06-:
هر چی میخونم هم ایراد میگیره دیگه دارم وسوسه میشم برم خونه خودمون و بیخیال حالات روحانی بگردندم :-2-06-::-2-06-:فعل جدید بود از فرهنگ لغات هستی :-2-08-::-2-08-::-2-22-:

شاخه شماره : 5

نموخوام از دوستم بگم خب حالم باز خراب میشه با هزار بدبختی حالتم این انتخاب کردم از صبح هی داخل قبلی بعدی بهم متلک انداختن عوضش کن بهت نمیاد آخه من موخوام بدونم اگر بخوام از خود راضی بشم چی میشه ...طفلی نگاه کنید قیافش چقدر مامانی و ناناز :mrgreen::mrgreen::-2-06-::-2-06-:
شاخه شماره : 6

ما فردا شب تولد پسمل عمویمان هست و باید مثل این استریلیزه شده ها با انواع مراقبین برویم تفلد :-2-06-::-2-06-::-2-06-:تازه این هم اینقدر اصرار بنمودیم که حالمان بختر است ما را میبرند وگرنه از این قوم جبار سودی به من مجبور نخواهد رسید :-2-06-::-2-06-:توطئه ها داریم برای این تفلد مبالک فردا بعد از ظهر هم باباجونی نذر آش رشته دارن دعا گوییم از طرف تمامی دوستان :-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-05-::-2-05-:من که میدونم برم تفلد همه اینجوری نگام میکنن انگاری مرده بدیدن :-2-29-::-2-17-::-2-19-::-2-19-::-2-19-: دروغ چرا خودمم نمی تونم خودم تو آینه ببینم از بس خوشمل شدم :-2-06-::-2-23-::-2-29-: ولی مهم نیست میخوام برم برای یه موج غم زا و منفی در فردا یا پس فردا آماده بشید که بعد از مهمانی روی سرتون خوار شم :-2-06-::-24-::-24-::-24-:

شاخه شماره : 7

دوستانمان در حال امتحان دادن می باشند و ما در خانه به آنها سوسو می دهیم :mrgreen::mrgreen::-2-39-::-2-39-:و تنها سراغ و احوالشان برای دریافت جزوه های نفیس و زیبا و عتیقه ماست :-2-06-::-2-06-::-2-39-::-2-39-: بی خیال نموخواهیم فاز غمش بدهیم :-2-06-::-2-06-:گر چند در شاخه آخر مجبور به سکنی گزیدن در لانه غم خواهیم شد :-2-06-::-2-06-:جان خودم حالم هیچ خوب نیست آخر شبی خواب نما شدم :-2-06-::-2-06-: خدا شفای عاجل عنایت فرماید:-2-06-::-2-06-:

شاخه شماره : 8

ما این تایپ هایی که از فراخوان آجی عسل گرفتیم هر چی می تایپیم تمامی ندارد انگشتان ظریفمان دیگر کشش ندارد ولی مرام لوتی گریمون نمیگذارد رفیق نیمچه راه شویم :-2-08-::-2-08-:گرچند از این آقا مازیار داخل داستان خوشمان آمده است بسی :-2-41-::-2-41-:کاش قصد ازدونگ داشت :-2-35-::-2-14-:از مردان خوب و شریف روزگار موباشد :-2-08-::-2-27-: صفحه اخر تایپ کنم فردا تحویل بدم ... دوباره جنس تحویل بگیرم :-2-31-::-2-31-:

شاخه شماره : 9

شرمنده ماسک ما داره میره کنار می تونید آخرین شاخوات ( منظور شاخه های خودمان ) را نوخانید :-2-06-::-2-06-:
کی میگه مرده نفس نمیکشه :-2-43-:
کی میگه نبض جسد نمیزنه:-2-43-:
خوبه که چشماتو یک دم باز کنی:-2-43-:
ببین اون مرده چقدر شکل منه:-2-06-:
دیگه دارم میپوسم تو اين کفن:-2-06-:
روي زخمام تو ديگه نمک نزن:-2-06-:
هي از اين و اون نپرس مرده کيه:-2-43-:
اره اون مرده منم جز من کيه:-2-06-:

شاخه شماره : 10

این غصه های لعنتی :-2-42-:
ازخنده دورم میکنند:-2-42-:
این نفس های بی هدف :-2-42-:
زنده به گورم میکنند:-2-42-:
چه لحظه های خوبیه:-2-41-:
ثانیه های اخره:-2-41-:
فرشته مردن من :-2-41-:
من و از اینجا میبره:-2-41-:
چه اعتراف تلخیه:-2-42-:

شاخه شماره : 11

باز هم تنهایم ...:-2-42-: باز هم خسته تر از همیشه قدم در بیابان تنهایی نهاده ام ... :-2-42-: باز هم صدای غمگین تپش قلب شکسته ام مرا ناچار میکند تا باز هم بمانم ...:-2-42-:

تا باری دیگر بشکنم ... تا دل خسته ام باری دیگر بمیرد ... ! :-2-42-:هنوز لحظات تلخ وداع با زندگی را فراموش نکرده ام که باز هم باید به او سلام کنم و باری دیگر آغازش کنم ... :-2-42-:باز هم میخواهم برنجم ...:-2-42-: این باز از خودم ! از خودم و سرنوشت شوم خودم ...!:-2-42-: باز هم مجبورم بمانم ... مجبورم ببارم ... مجبورم تا لحظه ی مرگ دستان لرزانم را آرام کنم که از شدت غم پیر شده اند ...:-2-42-: مجبورم با کلمات غم بازی کنم زودتر از آنکه آنان با من بازی کنند ... :-2-06-::-2-42-:
باز هم کاغذ خونین و قلم چاقو مانندم را با خودم همراه کرده ام تا اگر کسی دید پژمرده ام بداند از تیزی قلم سیاه رنگ قدم به آسمانها نهاده ام ...:-2-06-: تا بداند مقصر من بودم ...:-2-42-: تا نداند سرنوشت من همچون قلمم سیاه بود ...:-2-06-: تا نداند چشمان خیسم هیچ گاه دوستی را ندید ...:-2-06-: تا بداند دل مرده ام فقط تنهایی را چشید ...:-2-06-:

************************************************** ******
درسکوت سردفاصله ها دلم میلرزد !!!!!!!!!!
مشکوک میزنم عجیب بشرطی این مازیارتایپی این دو نیم ایمون ما رو هم بقاپ تا تموم بشه :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-08-::-2-35-:

-نازلی-
2012,01,26, ساعت : 09:45 AM
تا آخر بهمن منو تحمل کنید، ببینم می تونم هر رزوم رو بنویسم یا نه.
آقا ما عاشق امیدیم، نوستالژی و هر چی بگی از این بشر داریم. اصلا ما با یه سری خواننده ها روزها داشتیما، وای عجب شوری تو خونه است:) دارن میان آیفون تصویری بذارن برامون:) آخه ما خونهمون پشت کوهه، الان آیفون تصویری به این نواحی رسیده:)
هان یادم اومد، اون روز حل تمرینه می گه زنگ بزن از خونه برات تمرینات رو بیارن مگه اصفهانی نیستی؟ منم گفتم اوووووه خونه ما پشت کوهه، کی این همه راهو بیاد؟؟؟؟؟ :)))))))
هان الان این آلبوم امید رو داداش کوچیکه برامون گذاشت، ما داریم کیف می کنیم، بعد از ایناست که وسطش آدم باید یه تکونم بخوره و...:)))
ماه کمونی انگاری.....
عطر اون زلف سیاه....
به قول ساناز بععععله....
آهان ما داریم می ریم آرایشگاه و بعد خرید کادوی تولد و بعد بیایم بشینیم پای پروژه و شب بریم دیرین دیرین......
جای همه دوستان اهل حال خالی باشه،خالی نباشه..هر چی....خلاصه این که امید دیوونمون کرده....
*اندیشه فولادوند رو آورده بود تی وی ، با اون دختره که تو سریال دخترش بود. واقعا طرز برخوردش با بچه آموزنده بود. من یکی که خیلی هم ازش خوشم اومد هم درس گرفتم. چقدر خوبه به بچه ها شخصیت بدیم و بهشون احترام بذاریم. مثلا اندیشه به بچه هه می گفت سرکار خانم و....
*من الان یعنی عجله دارم..مامانم منتظر برم.
این امید داره ما رو هوایی می کنه و متاسفانه ما شب به دلیلی اختلاط نمی تونیم حرکتی بکنیم، برا همین دارم رو داداش کوچیکه کار می کنم جور ما رو هم بکشه:))))
چه بهارای قشنگی که اومد توی خونه ما....
همسفر خسته نباشی....
وای خدا چقدر یادآوری برخی خاطرات لذت بخشه. چقدر بعضیا با کاراشون خاطره می سازن....هی....
ایشالا همیشه یادآوری خاطره آدما شاد باشه.....
شادیای این امروز به کنار من از شنبه باید کوزت بشم و بیفتم به جون خونه...وای......تازه خدا کنه هومان شنبه بهمون گیر زیاد نده....

*(شکلک گریه) مهدی...عزیز دلم...دیروز یه پسرای دکتری دفاع داشت(شایدم فوق بود...) بعد ما پشت در اتاق سمینار داشتیم پروژه کاری می کردیم، این بنده خدا اومد بیرون مجبور شد شیرینیش رو بهمون بده. (شکلک گریه، اونم دو تا) بعد شیرینیش گز آرتی بود.(شکلک گری سه تا) بعد ما دلمون نیومد بخوریم......
(البته خب حال نداشتم گز رو از تو جعبه اش بکشم بیرون...ولی کلی یاد تو کردم...جات خالی....تازه گزش هم آرتش زیاد بود...شکلک مورد علاقه بهنوش)..
من امروز حال ندارم شکلک بذارم، به دلیل نداشتن موس درست و حسابی...
*تو بازار و جاهای قدیمی که میریم، قدیمی ها و اصیلا به د می گن ت..مثلا آرت و کلیت و...ما هم با بچه ها مسخره بازی در میاریم...
بماند که یه بار جلوی یکی از پسرای دانشکده که باهاش رودربایستی داشتیم، به سمانه گفتم اون کلیتو بده، خیلی بی منظورا...اینقدر گفتیم که افتاده گل زبونمون، بنده خدا اونم یه لبخند تحویلمون داد و....
زیر و رو بشه دنیا....
کی بیشتر از من برات می میره....
*امروز روز به سرمان زدن است....
ما بریم.....
امروز هم 6 بهمن بود نه؟ خدایا نمی شه این ماه یکسال کش بیاد؟؟؟؟؟

masi69
2012,01,26, ساعت : 11:27 AM
سلام به همه دوستان:-2-25-:


امیدوارم خوب و خوش و سرحال باشید:-2-41-:


من که از خونه موندن پوسیدم
خسته شدم:-2-30-:


دلم گردش میخواد :-2-36-:الان دیگه خیلی چاق شدم قیافه ام هم زیاد تغییر کرده:-2-43-:


درست 5ماه و 27 روزه از 3 نفر شدم میگذره:-2-39-:


دارم احساسشون میکنم اینکه چرخ میخورن:-2-16-:


امروز با هزار خواهش التماس میخوام برم خرید:-2-35-: البته همسر محترم حق داره:-2-37-: راه رفتن برام سخت شده خیابونا هم که یخ زده لیزه اما به خدا دلم قدم زدن میخواد و از بس دراز کشیدم کلافه شدم


بیچاره مامانم خسته شد از بس هم غذای منو پخت هم غذای خودشون رو:-2-14-:


دیشب خیلی خجالت کشیدم خودم نمی تونم از جام تکون بخورم پرو پرو مهمون هم داشتم:-2-35-: قربون مامانم برم که کم نذاشت:-2-15-:


مراقب خودتون باشید سرما نخورید

شبنم
2012,01,26, ساعت : 11:42 AM
پنج شنبه 6 بهمن

حلول ربیع الاول با تاخیر مبارک :-2-40-:

این روزها سرمون کماکان شلوغه . یه پا تنظیم کننده ی آگهی ترحیم شدیم واسه خودمون :-2-39-: امیری امروز نشسته بود تو اتاقش گریه می کرد. رفتم اتاقش میگه اون روزای اول آدم انقدر سرش گرم مراسمه داغه نمی فهمه چی شده الان تازه می فهمم چه اتفاقی افتاده... آدما خودشون صاحب نوه و نتیجه هم که میشن بازم بودن بزرگتر براشون یه سر پناهه.

عسل توکل به خدا نگران نباش... همه مون اینجا برات دعا میکنیم عزیز. ایشالا نتیجه این عمل برات رضایت بخش باشه بی درد و اذیت . خدا صدای این همه دوست رو میشنوه عزیز... نگران نباش گلی توکل به خدا :-2-40-:


ما این روزا زیاد در جریان سایت نیستیم. .قت آزادمونم به صفحه اصلی میگذره که راکد نمونه. :-2-41-:

دوستانی که تولدشون بوده تولدشون مبارک :-2-40-:
ماهی همکار شدنت مبارک. موفق باشی :-2-40-:



سلام بچه ها !!!

ببخشید من نمی گم چون هر چی من می گم سریع اخطار می گی رم!!!

اگر قوانین رو رعایت کنید اخطار نمی گیرید ! با افتخار میرید تو تاپیکتون می گید دو تا یوزر داشتم هر چقدرم بنم کنن دوباره یوزر میسازم انتظار اخطارم ندارید :-2-17-:

روز و روزگار همگی بخیر :-2-40-:

زاپــاتــا
2012,01,26, ساعت : 11:48 AM
من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟ اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــ ــت
پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟
بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست
چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند
همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــ ــــــــــد
من که در تردیدم تو چطور؟
نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــــ ـــت
گفته بود آن شاعر :
هر که خود تربیت خود نکند حیوان است
آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت
من به آمار،به این جمـــــــــــــــــــــــ ـــــع
و به این سطح که گویند پر از آدمهاست
مشکوکم
نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت
من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــ م
چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟
من که می گویم نیست
گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست
یا که رنجور و غریــــــــــــــــب
خسته ومانده ودر مانده براه
پای در بند و اســـــــــــــــــــیر
سرنگون مانده به چــــــــــاه
خسته وچشــــــــــــم به راه
تا که یک آدم از آنچا برسد
همه آن جا هستــــــــــند
هیچکس آن جا نیست
وای از تنـــــــــــــــــــــــ ــها یی
همه آن جا هستـــــــــــــــند
هیج کس آنجا نیســـــــت
هیچکس با او نیســـــــــت
هیچکس هیچکـــــــــــــس
من به آمار زمین مشکوکم
من به آمار زمین مشکوک
چه عجب چیزی گفت
چه شکر حرفی زد
گفت:من تنهایم
هیچکس اینجا نیست
گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محصور وجود
من در این خلوت خاموش سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم
اندر این تنهایی
به خدا می شکنم به خدا می شکنم
من به آمار زمین شک دارم
چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

smart girl
2012,01,26, ساعت : 12:22 PM
سلام
امروز بالاخره امتحانام تموم میشه:-2-16-:
دیشب بعد یه چند وقت رفتم یه سر به اف بی زدم
تا حالا دنبال دوستام نگشته بودم
رفتم یه سرچی زدم دیدم به به خنگول ترین شون من بودم
یه دوستی داشتم دبستان اسما! شریف درس میخوند
یکی دیگه بود آلا! اونم شریف بود
مریم و افسانه و ساحل و محبوبه دانشکده پزشکی بودن!
نعیمه و عطیه و فرنوشا معماری تهران!
ملینا و ...علامه !اونم چی؟! روانشناسی!
کاملیا ایران نیست کلا!
و خیلیای دیگه!!.... جالبیش این بود که با هرکدوم شون من تو یه مقطع بودم و حالا اونا همشون باهمن بدون اینکه بدونن یه دوست مشترک دارن!
افسانه و شیرن و مریم وگلارا و کاملیا خیلی بزرگ شده بودن ...حداقل عکسشون اینو نشون میداد!!!که بهشون نمیاد یه دختر 20 ساله باشن!!!
دیشب تعجب کردم و باور نکردم و خوشحال شدم و ذوق کردم و کلی احساساتی شدم برای خودم!!!!
شب شام غریبان امام رضا (ع) رفتم حرم!! برای خیلیا تون دعا کردم (اگه قابل بدونین!!) برای یه نفر که پارسال براش شمع روشن کرده بودم دوباره براش شمع روشن کردم...نمیدونم چرا؟ ولی خیلی به یادش و به یادتون بودم ...یعنی وقتی رفته بودم تو ..فقط اسمای شماها بود که تو سرم چرخ میخورد !!!!
.
.
مژگان دوباره باید تصمیم بگیرد :-2-41-:
مژگان دوباره خود درگیری پیدا کرده
مژگان واقعا نمیدونه باید چیکار کنه
مژگان بین زود است و دیر نیست و هست گیر کرده
همین!
شاد باشید و سلامت!

Mini Moon
2012,01,26, ساعت : 12:38 PM
من برگشتم!
چیزی ندارم بگم...
دلم برا همتون تنگولیده بود...
این داستانو امروز خوندم...خیلی قشنگه!دوست داشتید بخونید!(شایدم قبلا خونده باشید!)

----------------------------------------------------


http://up.98ia.com/images/p57dy6te4ij5t92w2bq.jpg


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد و سر انجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
“با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست”. گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه میخواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

خدایا!قربونِ مهربونیت!

Elnaz
2012,01,26, ساعت : 12:42 PM
سلام
با تاخیر ماه ربیع مبارک
این روزا برام پر از خاطرس ولی بازم چیزی برا گفتن نیست یه چند وقتی هست دارم رو یه تصمیمایی که گرفته بودم عمل میکردم تو این چند روز اخیر فهمیدم همچینم فرق نکردم ولی بازم هنوز جای امیدواری هست من میتونم میدونم
این چند روز نمیدونم چرا هر جا میرم فیلمبرداریه دم خونمونم که شده لوکیشن فیلم جدید که برا عید امادش میکنن سعید اقاخانی و حمید لولایی و یه سری دیگه دیشب همچین شلوغ شده بود جون میده بری خراب کاری کنی:-2-31-:
این روزا شده قصه های منو و بابام :-2-41-:
عسل ایشالهه که عملت به سلامتی تموم میشه گلی:-2-40-:
تولد همه متولدین این ماه مبارک باشه:-2-40-:
ماهد همکاری مبارک باشه:-2-40-:
مژگانی زیارت قبول:-2-40-:
روزای پایانی سال همه بخیر وشادی:-2-16-:

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد تو ، مو شکافی میکنند

و بدهایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند ، پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

و درد هایت را که میشنوند ...

خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو

کشیش تر ببینند

از آدم ها دلگیرم

وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است

همین که گیرت بیاورند

تمام آنچه را که نمی توانند به خورد خودشان دهند به تو اثبات می کنند

به کسی غیر از خود ، برتری هایشان را آویزان کنند

تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند

و هر بار که ایمانشان را از دست دهند ، آنقدر امین حسابت میکنند

که تو را گواه میگیرند

ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند

این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام

از آدم ها عجیب دلگیرم

از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند

و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی

و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند

خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی

دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...

تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست

از آدم ها دلگیرم

که گرم میبوسند و دعوت میکنند

سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ....

دلت که از تمام دنیا گرفته باشد.تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری

دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان

را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند

+Lily
2012,01,26, ساعت : 12:51 PM
آغا ما برادرمون زنگ میزنه خونه ، هی می پرسه چه خبر ، هی من میگم سلامتی
خو قرار نیس آدم ریز زندگیشو پشت تلفن هی توضیح بده که
مامان ما 100 جا هم زنگ بزنه همه چی رو با جزئیات توضیح میده ، رفتم ، گفتم ، اومدم ، گفت ، خریدم ، گفتم ...
بعد به من میگه باید با انبر از دهنت حرف دربیاریم
خو من اصلا دوس ندارم همه چی رو بگم ، شاید هم خصوصی نباشه ولی خب لزومی نداره آدم همه چیزو واسه همه کس بگه که !
اصولا من هیچی واسه مامانم نمیگم :-2-37-: هیچی تو دلش نمی مونه خو ، فورا با خواهرش و زن برادرم در میون میذاره
ما یه بار در عنفوان جوانی ، برنج گذاشتیم رو گاز ، بعد فک کنم از هوش رفتم ، خلاصه وقتی رفتم بالا سر برنجا،به ضخامت 15 سانت ته دیگ شده بود :-2-27-: تا یه ماه ، هر کی زنگ میزد خونه که من گوشی رو بر می داشتم فورا به این قضیه اشاره می کرد ، خاله ها ، زن داییا ، عمه ، همکارای اداره اش ، دوستاش ، همسایه هامون :-2-36-:
این روزا خیلی می خوابم :-2-35-: انقدر حال میده :-2-35-: ولی مامانم نگران سلامتیم شده :-2-35-: از فرداس که قرصای بوگندوی آهن سرازیر بشه تو حلقم :-2-30-: منم که همه رو می پیچونم :-2-35-:

روز - داخلی - سالن مطالعه
A کتاب گرامر زبانش رو گرفته دستش ، چشمش همه جا هست الا خطای کتاب ، M رو کتابش پهن شده ، موبایلشو گرفته دستش داره رمان میخونه ، A خیلی جدی بر می گرده میگه : کاش یه نفر با کره خر سفید می اومد منو با خودش می برد . :-2-31-:

مثل شب ، مثل شراب
تو پر از وسوسه ای
مثل شبنم واسه گل
عطش یک بوسه ای
ای غزل ، ای دلنواز
ای شروع قصه ساز
یکی بود ، یکی نبود
زیر گنبد کبود
تو شدی قصه ی عشق
وقتی عاشقی نبود
تو سرآغاز منی
از همیشه تا هنوز
تو سر آغاز منی
مثل خورشید واسه روز


خاله ی دختر دایی بنده داره اوزدواج می کنه
مامانم از داییم می پرسه چکاره اس ؟ میگه حسابداری خونده ، تو یه شرکت خصوصی کار می کنه ولی 40 میلیون داده تا رسمی بشه ! برادر بزرگترش هم همینطوری رفته سر کار !
بعد معنی یه سری کلمات تو سر ما چرخ می خوره ، یه خرده افسوس می خوریم ، یه خرده آه می کشیم ، یه خرده هم مثل خر تو گل می مونیم :-2-39-:

ماه منیر
2012,01,26, ساعت : 12:55 PM
سلام به همه دوستان
توی مملکت ما هر کی فکر میکنه فقط کار خودش مهمه و دیگران بیکار برای یه کاری قرار مصاحبه داشتم
ساعت 7 و 30 دقیقه راس ساعت اونجا بودم ولی دکتر مصاحبه کننده ساعت 9 امد حالا فکرشو بکنین که از
کارت مرخصی بگیری و بعد یکساعتو نیم علاف بشی و کسی یه معذرت خشک و خالی هم بهت نگه بعد از
این کار رفتم بانک ملی حدود دو هفته پیش کارت عابر بانکمو گم کردم همون روز رفتم کارتو سوزوندم به متصدی
گیشه گفتم که می خوام تقاضای عابر بانک جدید بدم گفت من براتون پر کردم چون مدارکم دستش بود گفتم
خوب رسیدشو بده بمن گفت رسید نمی خواد دو هفته دیگه بیاین تحویل بگیرین امروز رفتم میگن اصلا تقاضایی
به نام شما پر نشده دوباره مدارکتونو بیارین با شماره حساب و تقاضا پر کنین دیگه به حد انفجار رسیده بودم
از شدت عصبانیت نمیدونم چرا کارمند بانک همچین کرد سرش هم خلوت بود چون عصر رفته بودم
مملکته داریییییییییییییییییییییی یییییییییییییم:-119-:

mina1989
2012,01,26, ساعت : 12:55 PM
سلام عرض شد خدمت تمام عزیزان دوستتون دارم در حد لالیگا :-2-16-:

امروز خوب بود خبریم تو شرکت نبود.ولی از هفته ی دیگه تا آخر اسفند پدرم در میاد دور از جون.:-2-28-:

عسل جونم ایشاالله به سلامتی عمل کنی و برگردی.

آقا بابک ستاره ی سهیل شدید نیستید؟

خاطره ی نیست پس با یه خداحافظی خوشحالتون می کنم.

Ay Sona
2012,01,26, ساعت : 12:58 PM
سلام:-2-25-:
مدرسه مون ميخواد اوايل ترم بعد ما رو ببره مشهد ولي من نميرم:-2-08-: بعدا يه روزه ميريم و برميگرديم:-2-32-:
من موندم تعطيلات بين دو ترم رو چطوري برنامه ريزي كنم و به چه كاري برسم واقعا:-2-37-: نه كه دو هفته تعطيليم از اون لحاظ:-2-37-:برم سفر؟:-2-37-: سريال كره اي هام رو ببينم؟:-2-37-:قران حفظ كنم كه هفته اول ترم دو امتحان دارم تا ايه 70 بقره؟:-2-37-: به تحقيقم برسم؟:-2-37-: مسخره ها فقط يك روز تعطيلمون كردن:-2-36-:15 بهمن امتحانمونم تمومه ... 17 بهمن بايد سر كلاس باشيم:-2-36-:
ديروز قبل امتحان داشتم ادبيات ميخوندم.. حفظ نمي شدم هي مي گفتم چقدر سخته:-2-42-: يه دختري بود سال دومي كنارم نشسته بود مي گفت : ادبيات سخته؟:-2-19-: يه كتاب دستش داشت بسي حجيممممممممم ... مي گفت اينو ميگن سخت:-2-28-:هر چي ميخوني يادت ميره:-2-07-:خدا به دادمون برسه:-2-02-:
دي وي دي هم گرون شده قيمت سريالا رفته بالا:-2-36-:

عسل چشمك گلم انشالله كه عمل راحتي داشته باشي و زودي خوب شي .. برات دعا مي كنم:-53-:
الي الان مي خواستم بگم: چرا اسمت پاي تشكرا هست ولي خاطره ت نيست؟ديدم خاطره نوشتي:-2-16-:
روياي ما چرا نيامد؟:-2-41-:
شاد باشيد ... خدانگهدار:-2-25-:
هوا ابري بود و باران مي باريد ،
كودك ارام گفت: خدايا گريه نكن همه چي درست ميشه...

fatima_59
2012,01,26, ساعت : 01:11 PM
سلام
یه روز افتابی زمستونی ...
بعد قرنی این خونه خالی از سکنه شده و الان فقط منم و من و صدای بلند نیلوفر خوندن جلال همتی همراه با قر و قمیش هاش .. منم خجسته دل همراهش زدم زیر آواز ..
این ماه قمری رو دوست دارم ، حس میکنم اتفاقهای خوبی تو این ماه میفته ..
اون اتفاقی که گفتم برام دعا کنید هم این بود که داریم دنبال خونه میگردیم گوش شیطون کر ، البته به علی گفتم به احترام مادرجونت تا چهلم صبر کنیم ...
صبح رفتم بانک ، حتی جا نبود بخوای وایستی ، شماره گرفتم نوشته 667 ، رو تابلوی باجه رو نگاه میکنم میبینم نفر 147 داره کارش رو انجام میده ، خیلی خوشگل ورقه رو مچاله کردم انداختم تو سطل و اومدم بیرون ،عابر هم انگار صف شیر بود ( البته در 15 سال پیش ) :-2-28-:
بعد هم رفتم آرایشگاه و بعد یک ماه صفایی به صورتم دادم ، شبیه اصغر سبیل شده بودم ، صورت علی از من صاف تر بود :-2-35-: پاکسازی پوست هم انجام دادیم و شبیه ماه شب چهارده شدم الان :-2-22-:
روانم شاده امروز کلا .. نمیدونم چرا .. امیدوارم همینجوری بمونه ... شب هم با علی قراره بریم براش یه ادکلن بخرم ، نمیدونم چطور یه ادکلن 70 میل رو تو یه ماه خالی میکنه :-2-28-: خوشش اومده همیشه من براش بخرم و بعد هم دوستهاش بهش بگن چقدر ادکلنت خوشبوئه :-2-28-:
در کل من معتقدم یه مرد متاهل اگر شلخته بهم ریخته و بد بو باشه یا لباسهاش چروک و کثیف باشه ، همه از چشم زنش میبینن که این مرده این شکلی میگرده ، هرچند علی زیادی مرتب و تمیزه و حرص منو در میاره ، ولی خودم دوست دارم همیشه بهترین ادکلن ها و لباسها رو براش بخرم تا دوستهای مجردش ترغیب بشن ازدواج کنن :-2-27-: امشب هم میخوام اینو بخرم



http://itsallfreeonline.com/wp-content/uploads/2009/12/ckfree-for-men.jpg



هیچی دیه ، همچنان جلال همتی گلوش رو پاره میکنه و من عشق میکنم از این خلوت و تنهایی :-2-14-:

داستانمان را هم دوست داشتید نگاهی بندازید ، بد نیست ، میشه تحملش کرد :-2-40-:

takboos
2012,01,26, ساعت : 01:22 PM
دیروز روز فوتبال بود...................................
خوب دیروز با صدای دلنواز گوشی خود از بستر کنده شدیم اما برخلاف این داستانا که وقتی از خواب پامیشن گوشیشونو میکوبن به در و دیوار...بنده با کمال مهربانی بوسه ای بر صفحه اش نشاندم و آن را خاموش نموده تا به ادامه رویای خود برسم............
هه هه هه شما دیروز تعطیل نبودین .....:-2-06-:
دلتون بسوزه من تا شنبه بیکارم:-2-16-::-2-16-:
البته بیکاری من یه نمه فرق داره که جاش اینجا نیس وگرنه از گفتنش دریغ نمیکردیم
بله دیگه دم دمای ظهر بود که معدمون خالی بودنشو فریاد میکشید بنده هم از اونجایی که در آشپزی یه دستی بر آتش داریم تصمیم به درست نمودن غذای لذیذ و دلچسب نیمرو کردیم!!!!
نخند همین نیمروشم بعضیا بلد نیستن الان میگید چرا خودت درست کردی مگه کسی خونه نبوده....حالا احتمال داره نگید ولی بنده باس بگم اونا دور از چشم بنده رفته بودن مهمونی البته اگه جلو چشممونم بود نمیرفتم!!!
خلاصه مواد غذایی رو آماده کردیم و پس از ربعی از ساعت غذا آماده شد
به به چه غذایی!!!!!!
خلاصه دیگه حوصلمون نیومد با نون بخوریم همینجوری ریختیم بالا ولی عجب نیمرویی بود!!!
دیگه آخراش بود که یه نگاه به اطراف انداختیم ببینیم کسی نیست و وقتی کاملن مطمئن شدیم که کسی نیس شروع به لیس زدن ظرف کردیم اصلن تخم مرغه یه طرف این روغن تهشم یه طرف!!!!!!!!!!
خلاصه از اونجایی که بنده یک آشپز منظم محسوب میشم تصمیم گرفتم ظرف و کف مالی کنیم!!!!!!
خلاصه در همون حین که میخواستیم دستمو ببرم زیر شیر آب کلمون یه جرقه زد
واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااای وای وای دستم!!!!
دیدی چی شد
ندیدید......بله دستمو قبل از اینکه لیس بزنم شستم
دیگه اصلن هرچی خوردم به معنای کامل کلمه کوفتمون شد رفت..........
دیگه سرخورده از بابت لیس نزدن دستم یه گوشه کز کردم....اصلن تکبوس و چه به ظرف شستن
خلاصه اصلن حس ظرف شستن نبود و رفتیم یه ذره کارای عقب افتادمون سروسامون بدیم که یادمون افتاد امروز فوتباله!!!!!!
خلاصه پس از یه ذره ور رفتن با کارامون اومدیم تلویزیونو ترن آن کردیم دیدم یه طرف ۳ است یه طرف ۱ است خلاصه به خیال این که پرسپولیس جلویه یه جــــــــیــغ بلند کشیدم ولی یه ذره رفتم جلو دیدم ای دل غافل کشک چی پرسپولیس عقب بود
اصلن بدبختی پشت بدبختی اون از ظهر اینم از الان
ولی من ناامید نشدم چون یه نیمه باقی بود
خلاصه هنوز نیمه دوم استارت نشده پرسپولیس گل خورد
دیگه اینقد حرصمون دراومد که حد نداشت پس بهترین کار خفه کردن تلویزیون بود!!!!!!!!
ولی من یه امیدی داشتم اونم باخت استقلال بود که اونم از بخت بد ما برررررد!!!!!!!:-2-33-::-2-33-:
شبم بازی رئال بارسا بود که تا اونجا ک۲_۲ بود دیدمش ولی دیگه خواب چشمانم را ربود
بوس بوس تکبوس

رز وحشی
2012,01,26, ساعت : 01:38 PM
بهار داره میاد.قراره اینهمه دلگرفتگی تموم بشه.هیشکی بهم هیچی نگه که همین الان میزنم زیر گریه.
هستی جان امیدوار باش زندگی میگذره هر روز باخودت بگو این نیز بگذرد من میگم تاثیر داشته.
عسل جان ایشالا عملت به خوبی بگذره نگران نباش.
از خودم بگم از این بهار مماخو و اخمو و بداخلاق و ...
مامان بزرگه خورده زمین هیچیش نشده یه کوچولو کبودی داره و زنگ زده و همه رو ریخته تو خونه اش که بیایید که دارم میمیرم رفتیم کلی معاینه و داو و عکس و خیلی چیزهای دیگه گفتن چیزی نیست و دوتا دونه کبودیه بعدش هم یه بسته ژلوفن دادن دستش و گفتن برو بشین تو خونه ات.
دیروز هم مامان بزرگه نشسته و میگه که اینجام درد میکنه اونجام درد میکنه و حتی نوک انگشتام هم درد میکنه.
عمو کوچیکه هم افتاده دنبال خارج رفتن :-2-43-: من یه ساله دنبالشم اخرشم خونه نشینم کردن اما این زن عمو جدیده عمو رو از را بدر کرده و عمو مثل اینکه رفتنی شده...:-2-43-: مامان بزرگه قراره بیاد خونه ما عموها هم نشستن و هی میگن ببرید خونه تون استراحت کنه نیست انگار عمو ها خودشون خونه ندارن ، از ترس زن عموها هیچکدوم جیک نمیزنن بابایی هم که مهلبون منم همه اش غر میزنم ، خوب کاری هم میکنم غر میزنم باید بهشون بگم به خاطر ارثیه ای که شما گرفتی و ما نگرفتیم باید غر بزنم اونموقع که بابا گفت من زمین میخوام چیکار من شغلم و دارم عموها هم از خدا خواسته یه تعارف هم نزدن و برداشتن همه رو فروختن و خوردن و الان خودشون رو ساختن ، عموها موقع بخور بخور باید به فکر مسئولیت هم میبودن اما الان لال مونی گرفتن و همه اش میگن ببرید خونه تون شما دکترید و میتونید مراقبت کنید مگه مامان بزرگه چش شده که دکتر لازم باشه فقط دلش خونه پسراش رو میخواد اگه بابای من پسره شما هم پسرید.اونقد غر غر کردم و غذا نخوردم که رفتم بیمارستان این معده هه بازم شوخیش گرفته عیبی نداره رفتم بیمارستان و کلی خاطره برام زنده شد خاطره یه ماهی رو که تو 6 سالگی اینجا خوابیدم و روزایی که قبل از رفتنمون میرفتم بیمارستان و به بابایی سر میزدم.اخرش هم شب ساعت 4 گفتم من و ببرید خونه اینجا نمیمونم و برگشتیم خونه باغ.به زمونی حالم از همه چیز این شهر به هم میخورد اما الان میفهمم که دلم براش تنگ شده بوده.چند روز هم هست که دنبال خرید هستم انگار اونور مغازه نیست بهار افتاده به جون میانه و داره خرید میکنه اصلا دلم میخواد خرید کنم خوب کاری میکنم خرید میکنم .
کلی هم رفتم شیرینی های خوشمزه خریدم خوردم انگار که از قحطی اومده باشم همه کلاسای این هفته رو هم که پیچوندم.
میرزایی هم گذاشت رفت خارج و درسمون رو هم تموم نکرد و گفت اردیبهشت که برگشتم تمومش میکنم.ایشالا بره خارج و بهش خوش بگذره به منکه اصلا خوش نمیگذره.
روز اومدنمو میانه برفی بود یکی دوتا دونه نمک رو پیاده روها نریخته که لااقل ملت بتونن روش را برن.
اینجا شهریه که یه زمونی دلم ازش شکسته بود.مهم نیست برگهاش سبز باشن یا نارنجی مهم دل منه که همه شون رو سیاه میبینه.
میخوام برگردم خونه . دلم از دورویی ادمها هم شکسته .دلم از خودمم گرفته که برا اومدن مامان بزرگه دارم غر غر میکنم.نگار هم که دیروز نشسته بود و زر زر گریه میکرد که هیشکی من و دوست نداره.نگار رفته زندگی مجردی الان انتظار داره که چی ،، انتظار داره با اون هم مثل دختر خونه برخورد بشه؟؟؟؟؟؟؟؟
کلا بسی اعصابم از این و اون گرفته همه فک میکنن بهار بده اصلا اره من بدم من بدم چون میبینم بابایی یه کلمه حرف نمیزنه درباره حقش که بهش نرسیده یه کلمه درباره زحمتهایی که برا همه کشیده.
این وسط یکی باید یادشون بیاره کی بودن و کی شدن.مامانی هم روزه سکوت گرفته اصلا همه روزه سکوت گرفتن. خدا نیاره اون روزی رو که مامان بزرگه خونه نشین بشه مطمئنا اونموقع جنگ صلیبی راه می افته.
هی وایه من یه عمر بچه بزرگ کن و اخرش بچه هات یکی بشن مثل عموها و نوه ها هم یکی مثل خودم.حتی از خودمم متنفر شدم.میخوام با خودم هم قهر باشم.

بهار بد بد بد و اخمو و همچنان خوشمل.
مامان شبنمی هم مثل اینکه سرش شلوغه و داره کار موکونه.منم سرم بسی شلوغه و دارم غر میزنم.

6 بهمن.
پ ن :راستی یکی از فنچ هام هم مردن شما بگید بخندید تی شوهرش هم براش ناراحت نشد شما چرا ناراحت بشید.

elia64
2012,01,26, ساعت : 01:39 PM
سلام به همه
من کلا زياد دوست ندارم از چيزاي بد بنويسم:-2-39-:
اما يه اتفاقي افتاده که خيلي حالم گرفته است
اين همسري ما يه پسر دايي داره که هنوز يه سالش نشده حالا اين بچه از دو سه هفته پيش دوتا پاش لمس شدن و بي حرکت:-2-30-:
بچه دو هفته تو بيمارستان با درد و کلي ناراحتي بستري بود
آخرش ام ار اي از گرفتن و فهميدن رو نخاعش يه توموره
حالشم زياد تعريفي نداره
مجبور شدن بيارنش تهران
همين امروز عملش کنن
گفته بودن اگر دير شه ممکنه خدا نکرده جونش به خطر بي افته
اخه بدنش پر از عفونت شده تو رو خدا براش خيلي دعا کنيد همين

REAL LOVE
2012,01,26, ساعت : 02:00 PM
سرخورده از بی غذایی منم من:-2-28-:
ما چند وقتیه شدید هوس لازانیا کردیم هی به مامی گفتیم درست کنه هر دفعه یه کاری پیش اومد نشد... دیشب گفتم الا و بلا باید درست کنی(خودم حال ندارم درستش کنم وگرنه چلاق نیستم:-2-28-:) بعد امروز صبح وسایلشو خرید و اومد و سرما خورد و مریض شد و باز من بی نهار موندم:-2-28-: بی خیال ِ لازانیا شدم اومدم الویه درست کنم سیب زمینی نداشتیم:-2-28-:چه کنیم چه نکنیم؟! چهارتا سوسیس تو یخچال داشتیم اونا رو واس ددی سرخ کردیم:-2-28-: من تصمیم گرفتم دیگه سوسیس و کالباس نخرم:-2-35-:میخوام ببینم تا کی میمونم سر حرفم... چیه اونروز تو اخبار گفت تموم آت و آشغالای شکم مرغا رو میریزن تو سوسیس و کالباس:-2-28-:تصمیم گرفتم به فکر سلامتیم باشم:-2-35-:
الان موندیم بی نهار که زیاد مهم نیست شب خونه خاله مهمونیم:-2-37-:
دیشب همه گرفتن خوابیدن و ماهم نشستیم پای رمان خوندن(رمان ِ آنیتا رو موخونم) خودم تو اتاقم از اونورم تو هال تیلیویز رو روشن گذاشتم ال کلاسیکو ببینم:-2-39-: افغانستان که لیورپول نشون میداد که تا جاییکه من دیدم 2-2 بودن با من سیتی؛ ترکیه هم بسکتبال نشون میداد:-2-09-:مجبوری رفتیم شبکه سه ی خودمون بازی رو ببینیم:-2-39-:نیمه اولو دیدم که دوتا خوردیم:-2-39-:نیمه دومم یه ده دقیقه ای دیدم و ناامید شدم خاموش کردم:-2-39-:کاش نیگا میکردم دوتا زدیم بعدش:-2-39-:بااینکه حذف شدیم ولی خب ندیدم گلارو:-2-39-:
صبح بعد از بیداری برارمان زنگ زده تسلیت حذف شدن بگه منم گفتم تو لیگ ما اولیم و شماهم عمرا برسید بهمون:-2-42-:

ها ای مهسان مارا آورده در خط هایده:-2-37-:دیشب دوتا آهنگشو داد بهم...یکیش اسمش "وقتی صدای پات میاد " بود... بعد که داشت دانلودش تموم میشد دو زاریم افتاد اینکه همان"سوغاتی" ِ خودمانه:-2-37-:
هنوز خبری از نمره ها نیست و ما دائم در حال فرستادن درّ و گوهر نثار روحشان هستیم:-2-28-:


بوی مهربانی می آید!!!
کجا ایستاده ای؟
در مسیر باد؟!!!

jooo jooo
2012,01,26, ساعت : 02:29 PM
خسته ام .... دیگه بریدم
دیگه نایی واسه ی نفس کشیدن ندارم...
دلم گرفته از همه .. از همه چی ...
خدایا پس کی سهمه من از خنده رو بهم میدی؟؟؟

baharinbahar
2012,01,26, ساعت : 03:05 PM
بی مقدمه:
ساعتــــــــ 4 میرم بیرون...میریم برای پارسا لباس بگیریم...(نی نی آجیمو میگم)
دوس نداشتم برم...ولی این آجیه گیر داده...
امــــــــروز روزه گرفتم...
دعا میکنم برای همه...شما هم ما رو دعا کنید...
مشکل زیاد داریم

پ/نوشت:
می گویند حال و احوال؟
میگویم رو به راه...
اما چه کسی میداند
رو به راهی نشسته ام
که تو از آن رفته ای

بهتــــرین ارزوها مال شما 98ها:-118-:

NAVA22
2012,01,26, ساعت : 04:33 PM
سلام.
این رمان ما مگر چگونه بود؟! هرکه خوانده دپسردگی گرفته:-2-31-:. امروز در کتابخانه ما درس می خواندیم دوستمان هم رمان ما را خواندن می نمود بعد سرمان را بالا آوردیم دیدیم شکه شده است یک شکلات باز کرد خورد گفت فشارمان افتاد بعد هم کلی فحش تحویلمان داد و گفت آخرش خیلی خیلی تلخ بود:-2-08-:.

بعد مادریمان زنگید گفت ما داریم می رویم بیرون ما هم گفتیم باشد. بعد در کیفمان را بازیدیم دیدیم کلیدمان را جا گذاشتیم :-2-08-:دوباره زنگیدیم برادرمان گفت کلید ِ در پارکینگ را گذاشته پشت کنتور گاز کلید واحد را هم داخل جا کفشی. آمدیم خانه هی دست می کشیم پشت کنتور چیزی نمی یابیم کوچه هم شلوغ بود مردم هی نگاه می کردند :-2-28-:زنگ همه ی واحدها را هم زدن نمو دیم هیچکدام نبودند :-2-37-:بعد از یک ربع بالاخحره یکیشان در را بازید آمدیم تو:-2-37-:

ما تصمیم گرفته ایم تا بعد کنکور از کسی سوال فنی نپرسیم:-2-41-: از یکی از نویسنده های سایت سوال پرسیده بودیم بعد ایشان لطف کردند برایمان سی چهل خط توضیح داده اند به عنوان راهنمایی تا ما خود جواب سوالمان را بیابیم بعد منتظر جواب هم می باشند ما چگونه جواب را بیابیم؟!:-2-38-:
سالن به آن گرمی و نرمی را ول کرده ایم رفتیم در محوطه ی باز کتابخانه نشسته ایم تا هوا به مغزمان برسد حقمان است سرما بخوریم:-2-31-:.
این کهیرهای نامرد بی تربیت دوباره بازگشته اند اما قابل تحمل اند:-2-28-:.
نمی دانیم این قحطی شایعه است یا حقیقت ولی مردم تمام فروشگاه ها را خالی کرده اند!:-2-41-:
رودخانه را دوباره بسته اند ما بسی ناراحت شدیم:-2-30-::-2-15-::-2-36-::-2-39-:
آخر هفته ی خوبی داشته باشید:-2-40-:
دقت کرده اید ما چقدر بعد بعد می کنیم:-2-35-:
به قول معلممان آدم با ماکارانی بالفیکس برود ضایع نشود! این در مورد خودمان بودی اش:-2-14-:

~AfShAn~
2012,01,26, ساعت : 04:40 PM
یه داستان نصفه آن گوشه افتاده که بدجوری داره صدام میزنه اما واقعا وقتش را ندارم:-2-39-:
گرچه وقتی یه داستان نیمه تمام کنار دستت باشد سخته بتوانی رو درست تمرگز کنی اما چاره ای نیست...
نمی دانم واقعا کی وقتش می رسد که وقتم را برای کاری بگذارم که واقعا خودم از ته دل دوستش دارم....
سرم پر فرمولایی شده که بعضی وقتا حتی یادم می رود مال کداک درسم است و این وسط یه عالمه حرف نگفته هم مانده که واقعا معلوم نیست کی روی کاغذ بیایند....
بی خیال اینم تموم می شود....
ولی جدا دیگه ایندفعه تصمیم جدی گرفتم ایشالا 30 بهمن که پروژه آخریه را تحویل دادم شرمع نم به تمام کردن ایی داستان است...
البته اگر اساتید محترم اجازه بدهند ما یه نفسی بکشیم....
خدا را شکر آن استاد دیوانه مان که می گفت تو 24 ساعت باید 25 ساعت درس بخونین دیگر واحدی بر نداشته...
ولی سال بالایی محترم می گفت که تا تابستان سال دیگه که سمینار را ارائه بدهیم اوضاع همینطوریه:-2-30-:
امیدوارم بتوانم تو وقتم یه زمانی هم برای خودم پیدا کنم...
دلم می خواهد با دوستام برم بیرون........دیگه واقعا خسته شدم:-2-39-:
برام دعا کنید:-2-40-:

آرام.د
2012,01,26, ساعت : 05:58 PM
6 بهمن 1390


سلام، وقت به خیر:-2-40-:


امیدوارم حال همگی خوب باشه و بهانه هایی هر چند مختصر برای شاد بودن داشته باشید که مختصری شاد بودن در هر حال بهتر از شاد نبودنه
منم خدا رو شکر حالم خوبه
ـ امتحانات تموم شده، برگه ها و لیست نمره ها رو تحویل دادم از نتایج هم خیلی راضی بودم، به جز یه کلاس که نمرات شون دور از انتظار بود که تو اولین جلسه ی بعد امتحان این مسأله رو به اتفاق بچه ها ریشه یابی و بعد تدبیرکردیم که به نتیجه ش خیلی خوشبینم بخشی از اون مربوط به خود بچه ها می شد که اکثرشون اعتراف کردن جدی نگرفته بودن و کم کاری کردن و بخشی هم متوجه خودم بود که نتونسته بودم از وسوسه ی گنجوندن دو سه تا سؤال متفاوت بگذرم :-2-35-:معلم مردم آزاری نیستم اهل مچ گیری هم نیستم اما هر کاری می کنم نمی تونم از این وسوسه بگذرم چون از کشف دو سه تا دانش آموز خلاق و باهوشی که اینا رو حل می کنن خیلی کیف می کنم:-2-38-: البته بعدش موقع رد کردن نمره تا حدی انعطاف نشون می دم نه به خاطر اینکه عذاب وجدان داشته باشم ، نه، فقط به خاطر اینکه خوب می دونم تو این سیستم پوسیده ی آموزشی که ما داریم این سختگیری من مساوی می شه با زیر پا گذاشتن عدالت ، جالبه نه؟ اینکه پرورش فکر و خلاقیت معادل پایمال شدن عدالت باشه یکی از علت هایی که باعث شده هیچوقت کاملاً ارضای شغلی نشم روبه رو بودن با این تعارضات عجیب و غریبه :-2-41-:
بگذریم...


ـ همچنان مشغول درس خوندنم اما خب می دونم اینقدری که می خونم کافی نیست بخصوص که رشته ی خودمم نیست می دونم ریسک این انتخاب خیلی بالاست اما خب بحث علاقه ست رشته ی قبلیم رو صرفاً برای رفع کنجکاوی دوست داشتم الانم در رابطه با اون مطالعه می کنم و راضیم اما اتنخاب رشته ی جدیدم مسأله پی گرفتن یه علاقه ی قدیمی و ذاتیه و همچنین هم راستا با کسب مهارت تو اون زمینه و احیاناً تغییر مسیر فعالیتم در آینده، تلاشم رو می کنم تا ببینم چی پیش میاد:-2-38-:


ـ به باغمون هم سر می زنم امسال با گل نرگس هام حسابی سرخوش بودم گفته بودم که از چیدن گل خیلی خوشم می آد خب در مورد بوته های نرگس بیچاره هم همین کارو کردم هر هفته که می رفتم همه ی گل های شکفته شده رو می چیدم به غنچه هاشم رحم نمی کردم:-2-37-: و می آوردم خونه که جلو چشمم باشن و لذت ببرم غنچه ها تو آب کامل می شکفتند بعد از اینام نوبت گل دهی بوته های رز می رسه که اتفاقا نسبت به اینا خیلی عاشق ترم دو هفته ی قبل بوته هاشو هرس کردم و کلی قلمه زدم معمولاً تو فصل بهار خیلی بیشتر گل می دن و من از الان دارم روز شماری می کنم که شکفته شدنشون رو ببینم:-2-38-:


ـ دختر کوچیکه م امسال کلاس اوله سر نوشتن تکالیفش کلی ماجرا دارم باهاش معمولا این تکالیف در قالب یه پیک 4 صفحه ای بهشون داده می شه عنوان سؤال رو ما باید براشون بخونیم و اینا انجام بدن بلافاصله که از مدرسه می آد اصرار می کنه که بشینم پای تکلیفش و سؤالاتش رو براش بخونم هنوز سر اینکه اول باید لباس مدرسه رو درآره و ناهارشو بخوره بعد بره سراغ تکلیف، باهاش کلنجار می رم
دیروز که اومد خونه طلبکارانه اشتباه خودشو به پای من نوشت و بهم گفت " ببین اینجا رو اشتباه کردی " ( حالتشم مثل این شکلک بود :-2-28-:) من هیچ وقت چیزی رو بهش دیکته نمی کنم فقط تعداد غلط هاش رو می شمرم که بگرده پیدا کنه و درستش رو بنویسه اما خب ظاهراً بچه های این دوره و زمونه عادت کردن همه ی اشتباهاتشونو به پای دیگران بنویسن :-2-39-:
معمولا روزایی که شیفت صبحم خودم می رم از مدرسه می گیرمش مدرسه شون نزدیک خونه ست پیاده می رم. این مسیر رفت و برگشت فکر کنم بعدها یکی از خاطرات به یاد موندنی من و اون بشه از در مدرسه که اومدیم بیرون در مورد ماجراهای مدرسه ش حرف می زنه تا برسیم خونه حالا نه اینکه فکر کنید آروم کنارم راه میادا ، نه ، تا یه مسافتی هی می دوئه دور می شه باز بر می گرده پیشم یه چیزی رو تعریف می کنه باز می ره گاهی لی لی می کنه گاه جفت پا می پره خلاصه همش در حال جنب و جوشه چند روز پیش همینطور که به دویدنش نگاه می کردم داشتم به این فکر می کردم که با این کیفیت زندگی امروز و آپارتمان نشینی و ... چه ظلمی رو ناخواسته در حق فرزندان مون مرتکب می شیم بچه ها وقتی کم حرکت کنن و فعالیت هایی مثل دویدن و لی لی کردن و طناب زدن و ... که همه ی وزن شون با فشار بیشتری رو پاهاشون بیفته رو نتونن انجام بدن استخون هاشون تراکم لازم رو پیدا نخواهد کرد و خواه ناخواه سن بیماری های استخونی پایین خواهد اومد این یکی از بیماری هاست بقیه بماند مخصوصا بیماریهای روحی و روانی که خدا نکنه نصیب بچه ها بشه عوارضش هزاران مرتبه شدیدتره
دخترم هر روز تو این مسیر می دوئه و من از دویدنش و شادابیش لذت می برم اما این یه وجه قضیه ست وجه دیگه ش اینه که روزهای زیادی رو باهاش کلنجار رفتم تا از یه راهی که کمتر ترس و نا امنی رو بهش القا کنه حالیش کنم که نباید بیشتر از چندین متر ازم دور شه چون ممکنه از جانب بعضی از همنوعانش بهش آسیبی برسه از خبرهایی که از گوشه و کنار این جامعه می شنویم و می خونیم اونقدر ترس تو جونمون ریخته ست که عقل سلیم حکم می کنه هیچوقت این خطرات رو دور از خودمون ندونیم و چقدر آدم متأسف می شه که الان ترس از آدم ها خیلی بیشتره تا از موجودات زنده و غیر زنده ی دیگه بازم بگذریم
بند آخر رو به این دلیل گفتم که احیاناً کسی از این بابت که از داشتن فرزند محرومه حسرت نخوره تو این دوره و زمونه بزرگ کردن بچه از هر کاری شاق تر و دلهره آور تره ضمن اینکه همیشه فکر می کنم ما مالک هیچ انسانی نیستیم حتی بچه هامون من اگه از شیرین کاری های دخترم و لذتی که ازش می برم، تعریف می کنم دلیل بر این نیست که لذتشو تنها در انحصار خودم بدونم هر یک از دوستان این تاپیک می تونه در درک لذت این حس شریک باشه و اصلاً یه هدف بزرگم از تعریفش هم ، همین بود، مرزها همه قراردادی اند و ساخته ی دست ما آدما، هر کسی اراده کنه می تونه در هم بشکندشون


طبق معمول همه ی پست هام گلچینی از یه کتاب رو که خودم خوشم اومده ازش می ذارم امیدوارم مورد توجه و استفاده ی شما هم قرار بگیره


«... نمی توانی اصرار داشته باشی کسی را که دوست می داری حتماً عاشق تو باشد، حتی فکرش هم خنده دار است، با این حال به طور ناخودآگاه این راهی است که بیشتر مردم در آن زندگی می کنند. اگر به راستی عاشق باشی، چاره ای نداری جز اینکه به راستی مؤمن باشی، اعتماد کنی، بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست، اما هرگز اطمینان کامل و تضمینی وجود ندارد.
اگر قرار باشد کسی برای عاشق شدن صبر کند تا از دریافت میزان عشقی مساوی، مطمئن گردد، شاید ناگزیر باشد همه ی عمر در انتظار بماند.
در واقع اگر کسی در قبال عشقی که ارزانی می کند، چشمداشت داشته باشد مسلماً در پایان مأیوس می شود، زیرا بعید است که خیلی از آدم ها بتوانند همه ی نیازهای او را برآورده سازند، حتی اگر عاشق و شیدای او باشند.
انسان عشق می ورزد زیرا اراده می کند، زیرا عشق ورزیدن به او شادی می بخشد، زیرا می داند برای رشد و کشف خود به آن متکی است.
او می داند که تنها اطمینان خاطری که هست در وجود خود اوست... »

لحظات تون غنی از عشق

.arsana.
2012,01,26, ساعت : 06:15 PM
:-2-33-:
قبلنا شیطون بلا و آبجی بد و انواع القاب هلنا رو تحمل کردم :-119-:
آقا دیگه نمیتونم:-2-33-:
دختره ی پررو برگشته به مامان میگه:هلیا کی عروسی میکنه؟:-2-33-:
انگار جاشو تنگ کردم این وسط:-2-33-:
مو وزوزوی دهن گشاد چاق خپل :-2-33-:
جیغ جیغو:-2-33-:دیوانه :-2-33-:خل:-2-33-: جووووووجووووووو دو هزاری:-2-33-:

امروز پدرجان برگشت به هلنا گفت:ببعی :-2-22-:
منم گفتم:بابا جوجه ست ،ببعی چیه:-2-22-:
پدرجان یقه ی مارو گرفت :به دخترم چی گفتی؟
منم گفتم:هیچی همون ببعی خوبه:-2-35-:
بعد از دو دیقه دیدم پدرجان هم داد زد :جوجووووو:-2-43-:

برگشته به مامان میگه:من که پسر ندارم باهاش عروسی کنم :-2-22-:
منم گفتم:خاک بر سرت با این حرف زدنت:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:


الان اس ام اس اومد واسه مادرجان از طرف خاله: چه حکایت جالبیست کلمه زندگی با زن آغاز می شود و کلمه مردن با مرد! پس ببال به خود که آغازگر زندگی هستی:-2-31-::-2-38-::-2-06-:

این آهنگ جدید مازیار رو شنیدین :-2-32-::-2-05-::
دیگه بند بارون ،داره رنگین کمون میشه
بدون هرجا که زیبا شد همون جا خونمون میشه

پر از یاد توام امروز همون وقتا که دلتنگم
همیشه صبح خیلی زود با عشقی ساده همرنگم

میون باغ تنهایی کمی هم عاشقم گاهی
تو این بارون آرامش تــو اینجایی تو در راهی

این بشر چقدر صداش قشنگه:-6-:
کنسرت مازیااااااااااااااااااااا ااااااااااار آخر بهمنه:-2-16-::-2-16-:یعنی جشنواره فجره که از 24 تا 30 بهمن 12 تا اجرا تو برج میلاد داره:-2-16-::-2-16-:

من برم به دایی زنگ بزنم این مراکز فروش بلیط رو واسش بخونم بلیط بگیره:-2-16-:
از شنبه فروش بلیط شروع میشه:-2-16-:
راستی ادبیات تنها 20 کلاس بوودم:-2-08-:
و یه خبر خوب دیگههههههههه:mrgreen:که فعلا نمیگم بذار اولش بهش برسم بعد بگم:-2-41-::-2-16-:

خداحافظی:-2-37-:
رنگی باشین :-2-16-:و خوابای رنگی ببینین:-2-37-:یعنی خواب سه بعدی یه اژدهای هفت سر:mrgreen:شوخی کردم :-2-27-: خواب هلنا رو ببینین شاد بشین:-2-06-:

ستاره شباهنگ
2012,01,26, ساعت : 07:22 PM
امروز 6 بهمن::-2-38-:

سلام به همگی :-2-25-:حالتون خوبه؟ به قول مجری شبکه 2(شبکه تو= فرمن هاشفی) دماغتون چاقه؟:-2-22-:.
ما همیشه سر نماز صبح کاهلی می کنیم میذاریم تا آفتاب بیاد بالا بعدش شروع به خوندن می کنیم.یه دو روزه آلارم ساعتمو تغییر دادم (قبلیه رباب بود خیلی آرامش داشت آدم دلش میخواست دوباره بگیره بخوابه)الان آهنگ asma allah سامی یوسف رو گذاشتم باورتون نمیشه مثل فنر از جام پا میشم.آهنگش خیلی قشنگه یه آرامش خاصی توش داره صدای سامی یوسفم خیلی خوبه .بعد انقدر توش استغفار و اغفر ذنوبنا و استر عیوبنا میگه آدم خوابش قشنگ می پره:-2-16-:.
یه کشف جدید کردم (نخندینا واسه خودم جدیده)اینکه اسم واقعیه سامی یوسف ((سیامک رادمنش))بید.خیلی شباهت بین دو تا اسمش وجود داره نه!!!.بعدش اینکه پسر بابک رادمنشه.بابک رادمنش خواننده و آهنگساز و ترانه ساز کلا موسیقیدانه. واسم جالبه که سامی(چه زود صمیمی میشه)اصلا بلد نیست فارسی صحبت کنه ولی تو بعضی آهنگاش که یه تیکه فارسی داره خیلی راحت و بدون لهجه میخونه.


داشتیم میگفتیم بعد از نماز صبح نخوابیدم دلم میخواست بخوابم ولی دلم نمی یومد(چی شد:-2-31-:).آخه چند وقت پیش خونده بودم که پزشکا میگن بعد نماز صبح دوباره نخوابید چون خطر سکته قلبی داره.یعنی اینکه اول صبح هورمون اپی نفرین مقدارش تو بدن صعودی میره بالا(تابع اکیدا صعودی تاکید میشه اکیدا)این هورمون مذکور استرس زاست بنابراین وقتی بعد از نماز صبح بخوابین این هورمون نامرد براتون دردسر درست میکنه بعد یهو دیدین سکته کردین بعدش شوت شدین اون دنیا.ولی اگه زنده بودین و عزراییل مهلت بهتون داد از خواب که پا میشین داغون و کسلین و خلاصه از دنده چپ بلند میشید.توضیحاتمو حال کردین...برا خودم یه پا دکترما:-2-06-::-2-06-:.منم چون جونم برام عزیزه و قصد ندارم جوون ناکام بشم تصمیم (تصمیم کبری)گرفتم که نخوابم.

بعد یه تصمیم کبری دوم گرفتم که ناهار درست کنم.چشمای همه چپ و چول شد:-2-31-:دقیقا رکورد زدم بعد از دو سال آشپزی کردم....به افتخارم کف مرتب:-2-16-::-2-16-:.من کلا یا آشپزی نمیکنم یا اگه غذا درس میکنم محشر میشه (اعتراف کتبی از خونواده گرفتم).امروز میرزا قاسمی درس کردم .والا من هنوز نگرفتم چرا اسمش آق میرزاس.خیلی خوشمزه شد.هی به بابام می گفتم من امروز غذا پختمایا اینکه می گفتم امروز به نظرت میرزا قاسمی خوشمزه تر نشده.اونم می گفت آره دستت درد نکنه خیلی خوشمزه شده.

خلاصه امروز دود جراغ خوردیم:-2-06-:از دست این بادمجونا تا کبابی بشن.بعد ناهار یه چرخ تو ناسا زدم .دوباره عکس جمع کردم یعنی آلبوم عکسای نجومیم در حال ترکیدنه. از بس قشنگن دلم نمیاد بی تفاوت از کنارشون رد شم.فردا خونوادگی تصمیم گرفتیم بریم خونه خالم شک ندارم خیلی خوش میگذره بهمون.دی جی خانواده آق مهندس (پسر خالم)حضور داره.هر دفعه که میریم خونشون منو خواهرم سر به سرش میذاریم میگیم که چه خبر از بنایی...سر ساختمون خوش میگذره؟...گچ و سیمان میسابی دیگه..قراره برج پیزا بسازی.اونم به غیرتش بر میخوره میگه نامردیه به خدا آدم 4 سال عمران بخونه آخرش بهش از این حرفا بزنن.


این جمله رو خیلی دوست میداریم:-2-40-:

*هر روز صبح من و خدا فراموش می کنیم من الطاف او را و او گناهانم را *

آسمونتون صاف و پر ستاره......

p_f_p
2012,01,26, ساعت : 07:26 PM
سلام
فردا ازمون قلم چی دارم هیچی درس نخوندم اصلا حسش نی
مهمون داریم قراره عموم اینا بیان
شدید خوابم میاد
دیشب 5 ساعت بیشتر نخوابیدم
با ارزوی موفقیت:-118-:
سایه خسته:-2-39-:

.سیاوش.
2012,01,26, ساعت : 07:31 PM
خاطرنویسی کردم یا نه نوشتم یا نه یادم نمیاد ....اصلا نوشتن خاطره بلدم یا نه رو هم نمیدونم.....فقط امروز با اینکه پر از خاطره بود برام اما اونقدر پر از اتفاق بود که نمیدونم چی بنوسیم و اصلا بنویسم یا ننویسم.....
چیزی نمی نویسم فقط می خوام بگم یادمون باشه که هیچ وقت دل کسی رو نشکنیم ...ناراحتش نکنیم و روی زخم کسی نمک نپاشیم..........بذاریم هر کس خودش انتخاب کنه .....حتی اگه سردوراهی بود بذارین خودش انتخاب کنه .....حداقلش میدونه که حتی اگه اشتباه بود این راه رو به میل و اراده اش رفته نه به اجبار.....
همه ی این حرفا واسه بهترین رفیقم که تو زندگی داشتم بودند....می خوام بهش بگم به قول خودت بی خیال زندگی همین دو روزه می گذره یه روزه باهاته یه روز برعلیه تو ......خودتو نباز ....همونی باش که می شناختمش....محکم و استوار

تاراجان
2012,01,26, ساعت : 07:45 PM
سلام امروز:-2-38-:
رو با صدا ی غر زدن بابام که مثل همیشه به مامانم می گفت دیره همه رفتن:-119-: الان شروع کردم :-2-43-: می دونین هر وقت که با سرو صدا بیدار شم اون روز رو گیج می زنم :-2-28-:خلاصه مامانم رفتو خونه برای چند دقیقه رنگ ارامش گرفت :-2-16-: من که حوصله هیچی رو نداشتم گفتم بازم بخوابم ولی هنوز 5 دقیقه نشده بود دیدم دارن در میزنن از صدای در حس ششم گفت پرهامه برادر زادمو میگم که طبقه دوم خونه ما چند ماهی که ساکن شدن :-2-28-:ولی از بس به ما خوش گذاشته فکر می کنم چند سالی اینجان :-2-27-: دیدم کوتاه نمی یاد حتما مامانش دعواش کرده اومده قهر :-2-22-: رفتم در باز کردم اوردمش تو تازه بدهکار بود چرا در باز نکردم پاهاش یخ کرده اخه قربونش برم کفش پاش نبود :-2-38-: با خودم گفتم خوابو بی خیال شو که زلزله اومده نشوندمش گفتم الان برات میوه بیارم کارتون بزارم سیبو براش پوست کندم نشستم تا تعریف کنه یه دست گلی اب داده که از خونه پرتش کردن بیرون :-2-22-: اخرشم کشف کردم دیشب تمام تختشو ابیاری کرده :-2-06-: از بس فیلم ترسناک می بینه :-2-27-:خلاصه با کارتون سرگرمش کردم رفتم تا مشغوله کمی درس بخونم یه ساعتی گذشت دیدم دیگه مغزم نمی کشه رفتم پای تلفن که به ساحل دوستم زنگ بزنم حالا که مامانم اینا نیستن نهار بیاد خونمون اخه وقتی میاد همه چی با خودش میاره اشیزی شم حرف نداره کلا خوش
بحالم میشه ولی از اونجای که امروز خوش شانس بود م
گوشیش خاموش بود منم دیگه بی خیال شدم که پرهام صدام کرد عمه بریم بیرون خرید حاضر شدم بریم بیرون که صدای تلفون اومد کاش بر نمی داشتم هنوز الو نگته بودم که صدای خواهرم اومد بعد از احوال پرسی گفتش نهار میان اینجا هر چی خودم کشتم که کسی نیست یه روز دیگه بیان اونم که می دونس اصرارم برای چیه گفت خودم میام کمکت نگران نهار نباش :-2-37-: تا پرهام راضی کردم تا از خیر خرید بگذره پدرم در اومد 10 دقیقه نشد سر کله خواهرم اینا پیدا شد نتونستم جلوی کنجکاوی خودمو بگیرم از محمد شوهر خواهرم پرسیدم چه زود رسیدین با جت اومدین اونم ازلبخندی زدو گفت چند کوچه مونده بود زنگ زدیم خبر بدیم :-2-35-: اون چند کوچه صبر می کردین چه ادمای پیدا میشن :-2-37-:پرهام کم بود بچه های مریم خواهرم می گم اضافه شدن شروع کردن خونه رو رو سرشون گذاشتن :-2-36-:نهار براشون خورشت خلال درست کردم اونم از نوع کرمانشاهیش تا یادم نرفته تمام کمک های خواهرم به درست کردن سالاد خلاصه شد از اونجای که مریم جون خیلی زحمت کشیده بود زنگ زد بالا دادشم بیان نهار دور هم باشن :-2-43-: نهار که خوردن دریغ از یه تشکر خشک خالی بجز از طرف پرهام که گفت عمه دست درد نکنه خوشمزه بود من شب اینجا می مونم با خودم گفتم توام می دونستی شبم شاید نتونی بری بالا اینو گفتی :-2-39-:ظرفا رو جم کردم حوصله نداشتم بشورمشون این وسط م محمد گفت سرو صدا نکنین می خوام بخوابم دیشب شیفت بودم منم بیخیال شدم ولی یکی می گفت اخرش که مال خودته باید بشوریشون همیشه این وقتا یاد کوزت می افتم :-2-43-:ساعت دو بود که مامانم یاد من افتاده بود زنگ زد گشنه نمونم برم بالا خبر نداشت خودم یه قوم نهار دادم اون طوری که معلوم بود دیر میان فکر کنم وایسادن مرده رو زنده کنن :-2-06-:خدا رحمتش کنه مرده رو میگم مامانم می گفت وقتی ازدواج کرده این مرد رو دیده می گفتش گفتم یه هفته دیگه زنده نمی مونه از بس پیر بوده ولی این انتظار مامانم امروز بعد از 27 به پایان رسید طرف مرد :-2-06-:ساعت 3 بود که محمد گفت برن خونشون منم خدا رو شکر کردم بعد از بدرقه شون من موندم پرهام یه خونه که شتر با بارش توش کم میشد بعد از مرتب کردن خونه رفتم سراغ ظرفا دیگه اخراش بود که ساحل دوستم زنگ در زد کاش زودتر می اومد کمکی می کرد ولی بازم خوبه با حرفاش مطمئنم خستگی امروز از تنم در میاره بعد از یه ربع نشستن گفت بریم پارک کوهستان با اینکه سرده ولی حال میده پرهام که شنید از خوشحالی جیغی کشید که مطمئنم چرت همه همسایه هارو پاره کرده دم در بازم صدای تلفن اومد ولی من دیگه جواب ندادم...................

~*SaHaR*~
2012,01,26, ساعت : 07:48 PM
سلام
دوباره اومدم خونه... شدم مثل كش كه هي توي راه خونه و دانشگاهم:-2-22-: خودم ديگه دارم خسته ميشم:-2-39-:
چقدر هوا سرد شده اينجا:-2-20-: ديشب ساعت 7 رسيدم و زودتر به سعيد زنگ زدم تا بياد... وقتي رسيدم ترمينال زنگ زدم بهش كه گفت توي ترافيكم و يه ريع ديگه مي رسم:-2-18-: قنديل بستم توي اون هوا تا برادري برسه:-2-03-:
چقدر خونه و آرامشش خوبه هر چند اونجا هم خيلي آروم بود... به قدري كه صداي قدم زدن يكي از 100 متر اون طرف تر رو مي شنيدم ولي يه چيزي كم بود:-2-37-:
پدري مان سرماخورده:-2-39-: خيلي بد مريض مي شه... بعدازظهر قرص خورد و خوابيد در خواب از بدن درد يواش ناله مي كرد:-2-39-: دلمان برايش كبابه:-2-03-::-2-03-::-2-03-: هرچي منو مامان گفتيم پاشو بريم دكتر قبول نكرد و آخرش هم رفت سر كار:-2-31-:
هفته ي پيش رفته بوديم پارك، يه گربه ي تپلو تميز داشت از سرما ناله مي كرد:-2-: انقدر سفيد بود كه برق مي زد. منم نشستم و كلي نازش كردم كه آخرش با چشم غره هاي مامان و خاله ولش كردم... انقدر دوست داشتم بغلش كنم و فشارش بدم ولي كي جرات داشت:-2-18-:
از اون روز تا حالا انقدر دلم يه حيوون پشمالو مي خواد:-2-39-: تازه چند وقت پيشا يه جايي خوكچه ديده بودم ولي چون امتحانا بود نگرفتم:-2-31-: حالا هفته ي ديگه كه اومدم مي خوام عزمم رو جزم كنم و حتما يه كدومشون رو بگيرم يا خوكچه يا همستر:-2-16-::-2-16-::-2-16-: البته از اين توله سگاي ناز مخصوصا از اون جيبي هاش بسي دوست دارم ولي اگه بگيرم مامان خودمم ميندازه بيرون با سگه:-2-03-:

s.love
2012,01,26, ساعت : 07:52 PM
یـــــــــــــــــــا الله!:-2-38-:
دیروز آتنا میگه که سعیده 9 م بهمن چه روزیه؟:mrgreen:
- چه می دونم! چه روزیه؟!:-2-08-:
- فک کن!:mrgreen:
- ولنتاینه! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
- نه!:-2-36-:
- تولد مایکل که نیست تولد آدامم که نیس ....:-2-38-:
- آره آره تولد آدامه!:-2-16-::-2-16-:
بعدش یادم افتاد 13 بهمن تولد مادرجونه!:-2-20-:
من و آتی هر سال براش تولد می گیریم!:-2-16-::-2-16-:
انقد حال می کنم! اصلا تولد مادرجون با تولدای هممون فرق داره!:-2-16-::-2-16-:
خیلی خوشم میاد سوپرایز میشه! :-2-16-::-2-16-:
بعدش یاد کادو افتادیم! مثل هر سال فک می کنیم چی بگیریم تکراری نباشه!:-2-38-:
نمی دونم شاید حداقل ماله 4- 5 ساله پیشه!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
دقیق نمی دونم چند سالمون بود!:-2-08-:
ولی انقد بچه بودیم که ماماینا اجازه نمی دادن تنهایی از خونه بریم بیرون!:-2-22-:
یادمه همه ی کارا رو کرده بودیم !:-2-38-:
همه رو به یه نقشه ای اون شب خونه ی مادرجون جمع کرده بودیم!
کیک و اینا رو هم حاضر کردیم! چه طوریشو اصلا یادم نمیاد!:-2-06-:
ولی کادو! تنهایی که نمی ذاشتن بریم بیرون حاضرم نشدیم بهشون بگیم که تولد مادرجونه ما رو ببرین بیرون واسش کادو بخریم! انقد فک کردیم ! آخرش... :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
کادو تو یه جعبه ی خوشگل بود! حالا تو اون جعبه ی خوشگل چی بود؟!:-24-::-24-:
نه فک می کنی چی بود؟!:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
رو یه کاغذ خوشگل نوشته بودیم تا مدتی دیگر یه سیم کارت به شما می رسد! حالا دقیقا جمله ش یادم نمیاد ولی مفهومش همین بود! که آخرم نمی دونم چند وقت بعدش سیم کارته اومد!:-24-::-24-::-24-::-24-:
ولی قیافه ها خیلی دیدنی بود!:-24-::-24-::-24-::-24-:
دیشب وقتی آتی اینو یادم آورد انقد خندیدم!:-24-:
سال های بعد دیگه تولدش به خیر و خوشی گذشت!:-2-38-:
حکایت اون گوشی س که تا مدتی دیگر در این مکان نصب می شود!:-2-06-::-2-06-:
چــــــقد مزخرفه این روزای بعد امتحان!:-2-42-:
روزام همینطوری بی هدف می گذره اعصابمو خرد می کنه!:-2-42-:
پسران برتر از گل م دارم نگا می کنم معتادم کرده!:-2-42-:
فعلا

زهرا.الف
2012,01,26, ساعت : 07:53 PM
درود و دوصد درود و سه صد درود و چهارصد درود و بی نهایت درود بر شما نودوهشتیای عزیز!:-2-25-:
امروز قرار بود ترم جدید کلاس ترجمه ام شروع شه! صبح از خواب نازمان زدیم (البته ساعت 9 بود تازه:-2-35-:) و راهی کلاس شدیم. بعد از نیم ساعت که نشستم، میگن از کل کلاس فقط تو اومدی، واسه یه نفر کلاس تشکیل نمیشه!:-2-36-: ما هم به روی خودمان نیاوردیم که ضایع شدیم و شاد و خندان از استاد و منشی خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم!:-2-28-::-2-08-:
دیگه اتفاق دیگه ای نیفتاد جز اینک مثل هر روز باید درس بخونیم و خوندیم!:-2-38-::-2-31-:
فردا هم دوباره مسابقه فرم(تکواندو) دارم! مثلا جمعه است! باید ساعت 6 صبح از خواب بیدار شم!:-119-:
حرف دیگه ای نیست جز اینکه.....
ایام به کامتون... جمعه تون رو خوش بگذرونین!:-2-40-: و....
من رو هم دعا کنید!:-118-:

mahdieh67
2012,01,26, ساعت : 08:04 PM
:-2-25-:
bonne soirée

خوبین دوستان؟؟؟ خوش می گذره؟؟
همچنان به الافی ادامه می دیم و هیچ کار مفیدی انجام نمی دیم!! جمله معروف از شنبه:-2-36-:
شاید این شنبه:-2-37-: از عصر حوصلم خیلی سر رفته:-2-15-: یعنی داشتم رمان می خوندم، ارثیه پر دردسر، یه لحظه احساس بی خودی بهم دست داد:-2-28-: چه خبره هی رمان رمان:-2-36-: البته چند لحظه طول کشید این احساس،:-2-43-: ولی خوب تصمیم گرفتیم تا یه مدت رمان نخونیم:-2-33-: خیلی تصمیم به جایی است، 20 روز کمتر وقت داریم :-2-30-::-2-36-: فردا کوهم تعطیله:-2-39-: پس ما چیکار کنیم:-119-:
همیشه نزدیک امتحانا دوست دارم کارای دیگه بکنم:-2-08-: البته تا یه ساعت پیش که هیچ کاری دوست نداشتم انجام بدم، ولی الان می خوام زبون فرانسه یاد بگیرم....
اولین جمله که یاد گرفتم : ژو پا پاقله فقانس:-2-27-:

فرودو
2012,01,26, ساعت : 08:40 PM
حال و حوصله ی هیچ کاری را نداریم ، دمارمان در آمده و نفسمان برید و خندید و چرخید و گریخت :-2-31-:
ختم کلام اینکه حوصله مان یوختی می باشد !

دیشب یه خواب عجیب دیدم
نمی دونم چرا این روزا هی خواب می بینم :-2-31-:
رو پرده اتاقم یه کاغذ چسبونده بودن که شنبه 8 ام بهمنه نه یک شنبه
گفتم ها یعنی چی
بیدار که شدم این یادم اومد رفتم تقویمو باز کردم گفت ببینم چه خبرِ این هشتم
بعد یادم اومد اوه 8 ام امتحان دارم که :-2-31-:
چه الهاماتی می شه این روزا به من :-2-16-:

غروبی هم رفته بودم یه جایی ضایع شد در حد امپراتوری رم باستان :-2-35-: حالا حوصله تعریفش و ندارم
کلا گفتم که اصلا حوصله نداریم

دیدم امروز دانلودای زیر پوستی انجمن آزاد شده گفتیم این لینکو از یه جا براتون کپی اینا کنیم
اگه مورد داره مدیرا بگن ویرایش کنیم :-2-38-:
کلا مشتاق آهنگای چیزیم:-2-31-:
http://s1.picofile.com/file/7243607525/10_Shahe_dokhtaron.mp3.html


اینو هم بگم
یارو زیر نویس می ده با افتخار بعد می ری بشینی فیلم ببینی
طرف داره افسوس می خوره گلادیاتوراش همه ضعف دارن
بعد یه هو وسطش میاد
امروز احمدی نژاد هم یارانه ها رو هدفمند کرد قبض آبو برقم دو برابر اومده :-2-37-:
والا :-2-41-:




فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه :-2-41-:

believe me
2012,01,26, ساعت : 09:14 PM
به نام خدا

گلوم درد میکنه:-2-39-:

نامردیه........از اول ترم یه جزوه بگیر دستت بخون تا اخرش.....تنها درسی بود که بهش اهمیت دادم..تنها درسی که تو طول این ترم خوندمش...اخرشم نمره ای که اومد فقط در حد اینکه پاس شم بود..حقم نبود..شایدم بود...فقط اینبارم بهم ثابت شد به هر چی خیلی اهمیت بدی و پاپی بشی اخرش گند میزنی:-2-15-:

از وقتی که دانشگاه رفتم دیگه مثه دوران ابتدایی راهنماییم برا نمره غصه نمیخوردم..یادمه املا شدم 19 کلی گریه کردم.هه..یادش بخیر..اما دیروز سر این قضیه خیلی گریه کردم..درد داره والا.بیخیال...

امروز نزدیک بود تصادف کنم..رفتم دور بزنم...داشتم اینه عقبو میدیدم حواسم پرت شد ....از جلو روم غافل شدم..وواییییییییییییی نزدیک بوداااااااا:-2-31-:یادم می افته تنم میلرزه..خودم به درک..مامانم کنارم نشسته بود...یه لحظه فکر کردم الان باید فاتحمو بخونم..بخیر گذشت..خدایا چاکرم:-2-40-:مرسی

دیگه شادی مان فروکش کرد:-2-15-:


+مهدیه جون من یه بار رفتم زبان فرانسه یاد بگیرم..نزدیک بود زبون مادری یادم بره..خیلی یه جوریه..یا ژ داره یا ق..موفق باشی عزیزم

یقین داشته باش که روزی پروانه خواهی شد....بگذار روزگار تا میتواند پیله کند


شب همگی قشنگ....دلاتون بی غصه دوستای گلم:-2-40-:

*mahsa*
2012,01,26, ساعت : 09:58 PM
سلامhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard13.gif
امروزم یه روزی بود مثل روزای دیگه( جمله ی کلیشه ای رو داشتین:-2-28-::-2-28-:) با تفاوت که ما رو بردن اردو:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بیدار شدم و وسایلم رو آماده کردم و رفتم مدرسه....http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif حالا هر چی منتظر می موندم دوستام نمی یومدن..... هی من منتظر بودم هیچکی نیومد....http://www.pic4ever.com/images/146fs495919.gif دیگه نزدیک بود بریم که 4تا از دوستام با هم اومدنhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281134%29.gif (البته این شد سه تا:-2-28-:) ولی چرا بقیه بچه ها نیومدن؟
وقتی اینو از دوستم پرسیدم اون در کمال خونسردی گفت: سارینا استخون قورت داد تو گلوش گیر کرد رفت بیمارستان جراحی کرد درش آوورد نیومد دوستاشم دپرس شدن نیومدن:-2-07-:
منو میگی تا سه ساعت تو این مونده بودم که الان ما داریم میریم اردو اون بیمارستانه...http://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gif.http://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gifhttp://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gif دلم بسی سوخت....:-2-15-::-2-15-::-2-15-: و بسی دلمان برایش تنگ شد:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
از این خبر بدی که شنیدم بگذرم یه اردوی بسیار توپ داشتیم دلتون آب....http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_149.gif http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_149.gif
کلی برف بازی کردیم و آدم برفی درست کردیم و از پیست سر خوردیم:-2-32-::-2-32-:. اما قسمت باحالش اونجاش بود که بدون اجازه ی مسئولان محترمه رفتیم یه رودخونه پیدا کردیم http://www.pic4ever.com/images/hiker.gifو چند کیلومتری از بقیه دور شدیمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/hangin.gif( میدونین دیگه هر کاری بدون اجازه بیشتر کیف داره)
خیلی خوش گذشت....:-2-32-: جاتون خالی:-2-42-::-2-42-:
و دیگه ....
همین دیگه اومدم خونه و خوابیدم تا الان که اینجام:-2-38-:

6 بهمن یه روز برفیه برفیه برفیه برفیه برفی برفیhttp://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_247.gif

feedback
2012,01,26, ساعت : 10:15 PM
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

فاز خیلی شادی :-24-: :
سلام به همگی :-24-:
بعضی وقتا یه سری اتفاق جالب میفته که خودتم خنده ت میگیره :-4-::-4-::-4-:
آقا من امشب یه جایی بودم ، داشتم از اونجا بر میگشتم که یه نفری اومد جلوم. یعنی با ماشین بوق زد و اومد جلوم. من رفتم جلوش :-4-: بعد گفت حاجی این آدرسه کجاست؟! گفتم کدوم آدرسه؟ :-4-: گفت بلوار ... گفتم آها :-4-: گفت خوب؟ :-4-: گفتم به جمالت :-4-: خلاصه آدرسو بهش دادم و به محض اینکه خواستم عرض خیابونو برم ، یه موتوری همینطوری که رد میشد ، گفت حاجی میدون ... کجـــــــــــــاست؟! :-4-: منم گفتم اونجــــــــــــاست :-4-: آقا به اینم آدرس دادیم. دوباره یکی دیگه با ماشین اومد جلوم. معلوم بود آژانسه (دقت عالیم متعالیم :-24-::-24-::-24-:) خلاصه به اونم میخواستم آدرس بدم که خودش گفت : آقا خیابون فلان اینجاست؟ :-4-: من خدایی دیگه هنگ کرده بودم :-4-: یه نیگا به خیابونه انداختم دیدم آدرسش اون نیست. بهش گفتم بره خیابون بعدی. حالا شانس آوردم آدرس درست خیابون بعدی بود ، وگرنه بنده خدا تو این ترافیک رکب میخورد. :-4-::-4-:
===== ===== ===== ===== =====
اما قسمت هیجان انگیز ماجرا که هنوزم دارم بهش میخندم اینجاست :-4-::-4-::-4-::-4-::-4-: :
آقا ما رفتیم نوشابه بگیریم :-24-: یه حاج آقایی حدود 50-60 سال مغازه دار تو محل مونه. :-24-: این آقا خیلی خونسرده. همچین ریلکـــــــــــــس :-24-: از اون ریلکساستا (چجوری نوشتم!!! :-24-:) خلاصه یه چی میگم دو چی نمیگم :-24-: آقا رفتم بهش گفتم نوشابه قوطی کوچیک مشکی بده. اونم هلک هلک رفت سر وقت یخچال :-24-: همچین میرفت که صدای کشیده شدن دمپاییش رو زمینو میشنیدم :-24-: آخه همیشه دمپایی میپوشه :-2-21-: (شکلک بی ربطی بود میدونم :-24-:) خلاصه یه کوکا آورد یه پپسی! بهش گفتم اون یکیشو پپسی نداشتی؟ گفت خوب یه کوکا بخور یه پپسی که دل کوکا نسوزه!! :-24-::-24-::-24-: قیافه ش موقع گفتن این جمله اینطوری بود :-37-::-24-: منم گفتم حالا پپسی نداشتی؟ اونم خیلی خونسرد گفت چرا بابا پپسی هست. زیاد هست. ایناهاش تو یخچاله. :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-: من منتظر بودم بگه نه! چون اینجور وقتا طرف میگه نه نداشتیم دیگه. تازه یه چی هم طلبکار میشن آدما اینجور وقتا. ولی این خیلی خونسرد گفت چرا زیاد داریم. (تو دلم گفتم آخه مرد حسابی چقدر تنبلی!!!! حیف نمیشه واژه دیگه ای استفاده کرد :-24-: پاشو برو بیارش دیگه :-24-:) منم رو حساب اینکه میگه نداریم دو سه قدم رفتم بیرون از مغازه که یهویی یادم افتاد میگه داریم :-24-::-24-::-24-: (من دیگه چقدر خلم :-24-:) بعد گفتم آقا پس پپسی رو رد کن بیاد. :-24-: اونم شاکی شد!! انگار ارث باباشو طلب داری! :-4-::-4-::-4-::-4-::-4-: نچ نچ کنان رفت سمت در یخچال نزدیک بود چند تا نوشابه رو بندازه :-24-::-24-: تو دلم گفتم غلط کردم همین کوکا رو بده شر نشه واسه مون :-24-: ؛ آخرم با کلی اخم و تخم آورد واسه م. گفتم مرسی لطف کردید :-2-31-: اونم انگار نه انگار سرشو خاروند و یه خمیازه کشید این هوا :-37-:
این بود انشای من :-24-:
===== ===== ===== ===== =====
یعنی چی آخه؟! :-2-33-: امروز کامپی رو روشن کردم ویندوز بالا نیومد مجبور شدم دوباره نصب کنم :-2-33-:الکی الکی 2 ساعت وقتم با نصب برنامه طولید :-2-33-:
ولی خرخونی شدم امروزا :-2-31-: نشستم کلی درس خوندم :-2-31-:
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد

سعید | 6 بهمن 90 | 22:15

یاسی ص
2012,01,26, ساعت : 10:36 PM
سلامممممممم

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟
دلم تنگولیدههههههههه خیلی
هیشکی منو دوست نداره

کاش یکی منو میدید کاش یکی بخاطر خودم دوسم داشت
نه چیزای دیگه
نه پول دادن برای ساعت آقا و نه برای شارژ خریدن
کاش یکی فقط یه لحظه منو میدید منه بد بختو

چرا دنیا اینجوریه
چه گناهی کردم منه 2 ساله
چه ظلمی کردم بهت دنیا که داری آبرومو میبری؟؟؟؟؟


هیشکی منو میفهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستون دارم زیاد
تنهاترین یاسمن

لی لی تنها
2012,01,26, ساعت : 11:37 PM
سلااااااااااااااااااام
من امروز به واقع پی بردم هر روزی رو که از کله سحر بد شروع کنی تا اخر روز بد میاریhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281170%29.gif
دیروز با مامی رفتیم برای عروسی دخترعمه ام لباس بخریم...با اینکه مامانم خیاطیش بیسته ولی گفتم این دفعه آماده بخرم ولی هرچی گشتیم چیز دلخواهم رو پیدا نکردم و از یه طرفم بابام خیلی گیره و لباسا همه به قول معروف لختیhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28221%29.gif
شب پگر برگشتم خونه و یه راست رفتم بخوابم چون به شدت کمبود خواب داشتم و از صبح فکر میکردم مغزم داره میوفته رو دفتر کتابhttp://www.millan.net/minimations/smileys/bokmal.gif
فرداش که امروز باشه از خواب بیدار شدم مامانم گفت من با بابات حرف زدم و کلی بحث کردیم باباتم گفت هرکاری میخواد بکنه حالا بیا ژورنالارو نگاه کن یه چیزی خوب گیر بیاریم....منو کله سحری برداشته صورت نشسته صبحونه نخورده نشونده مدل نشونم میده...منم بی حوصله گفتم بابا من اصلا از این مدلا خوشم نمیاد...نگو به مامانم بر میخوره!!!!!!!!!!
داد بیداد که من به روح مادرم قسم دیگه واست هیچی نمیدوزم...البته همین نبودا چکیده مفید داد و بیداداش بود
واینگونه صبحمان آغاز شد...تا بعد از ظهر اتفاقی نیوفتاد بعد از ناهار بود و بابام رفته بود هفتم دختر دوستش و منم داشتم فیلم میدیدم که داداشم امیرمحمود اومد گفت لیلا برو ببین مامان چی شده؟یکی زنگ زده و مامان داره گریه میکنهhttp://www.pic4ever.com/images/funny.gif منم پاشدم رفتم دیدم مامانم داره با گریه با تلفن حرف میزنه http://s19.rimg.info/274fe60f5104c0868396ed7be03a8315.gif از لا به لای حرفاش فهمیدم که داییم موقع کار با از این دستگاه ها که سنگ رو میبرن دستشو از مچ قطع کردهhttp://www.pic4ever.com/images/budo.gif
خلاصه منم شروع کردم گریه:-2-30-:
بابام قرار شد خودشو برسونه و مارو ببره بیمارستانhttp://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif
از صدای گریه های مامانم زن عمو و عموم هم ریختن خونه ما و خلاصه بساطی بود از قضا تو همین فاصله یکی دیگه از پسردایی هامم اومد و وقتی منو گریان دید گفت: لیلا چی شده؟چرا گریه میکنی؟بابات کو؟
گفتم:بابام رفته هفتم
بیچاره هل کرد فکر کرد کسی مرده...گفت چی شده آخه؟
گفتم:دایی دستشو قطع کرده....
پسرداییم با شگفتی اومد بالا و تا مامانمو دید گفت عمه لیلا چی میگه؟عمو چی شده؟
خلاصه به لطف پسردایی جان کله خاندان در عرض نیم ساعت ریختن خونه ما و همه گریه!!!!
بابام اومد و مامانم حاضر شد تا برن بیمارستان که زنداییم زنگ زد و گفت:تا ساعت 7 هیچ کس رو راه نمیدن
ما هم نزدیک 4 ساعت نشستیم گریه...خلاصه مامانم رفت ما هم نشستیم تا اونا برگردن!!!
بیچاره داداش کوچیکم از بس ما گریه کده بودیم فکر کرده بود داییم مرده به ما میگفت منو ببرین سر قبرش:-2-06-:
ساعت نزدیک 9:30 بود که مامان بابام اومدن ما هم یه دفعه هجوم بردیم سمت در.
درجا پرسیدم مامان چی شد؟دایی چه طور بود؟
مامانم گفت:مرده شور قیافه شادی(زن داییم) رو ببره:-2-43-:...هی میگه قطع شده...بریده بود...درسته حالش خوب نبود ولی قطع هم نشده بود!!! فقط چندتا رگش پاره شده بود و استخونش خراشیده شده بود:-2-16-:
این زندایی و دختردایی من عادت دارن همه چی رو پیاز داغش رو زیاد کنن....به قول بابام اگه یکی تصادف کرده باشه به آدم میگن طرف تو سرخونه است!
و این بود ماجرای امروز مااااااا

Tikooli
2012,01,26, ساعت : 11:48 PM
سلــآم به روی مــآه همــه دوستــآم ..http://s17.rimg.info/89315a84b28c14eae6265cdb180a02fe.gif."همون گل 98 ای هــا ی گل خودمـ منظورمهhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gif "
چــطورید ..خوبید ؟http://s17.rimg.info/d90b2a9a6979ff6a89b7dbedf3166d55.gif
انقدره دلم گرفته ...دارم با دوستام میرم اصفهان نصف جهان:-2-06-:http://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif
دلم برای خانوادم تنگ میشه ..
هر سری این رو میگم ...مـامانم میگه ..پارسال هم داشتی میرفتی شمال همن ها رو میگفتی :-2-06-:
حالا برم ببینم چه میشود ...دعا کنید بارندگی نشه http://s17.rimg.info/029497d66c44e6d33d973a80462b51bf.gif .....
دعـا هم کنید بهم خوش بگذرهhttp://kay.smiley.free.fr/images/6263.gif
فعــلـاhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fairysmile.gif


تــوکــآ | 6 بهــمن | ساعــت 11:51http://s19.rimg.info/2bb0503ff5ee8326b7119d7c0bdd91b0.gif

~AfShAn~
2012,01,27, ساعت : 01:24 AM
فکر کن امتحانا تمام شده اما به خاطر یه استاد کا باهاش 6 واخد درس داری و کلاس ساعت 7:30 را 9:30 می آید ما هندز نصفه دسمان مانده....نصف که چه عرض کنم همه اش مانده......
حالا جالب این است که با این همه کمبود وقتی که داره گیر داده که حتما باید تو هر درسا 3 تا امتحان بگیره!!!
نکته ی باحالش اینجاست که چون هنوز آن مبحثی که تو امتحان سوم می آید را درس نداده ما پا در هوا ماندیم....
قرار بود امروز از 8 صبح ( که البته ما با بچه ها 9:30 قرار گذاشتیم چون عمرا زودتر می امد) تا شب برای یکی از درسا کلاس بگذاره و تمامش کنه ولی دیشب کلاس را پیچوند اساسی....
جالا ما تکلیفمان روشن نیست که آخرش چی کار باید بکنیم....
ار آنجا که این استاد به غایت دیوانه است یه دفعه روز قبل امتحان یه کلاس می گذاره و درس را تمام می کند....
البته یه حسی بهم می گوید احتمال کیسل شدن امتحان هست....
:-2-16-:
آخه این استاد سابقه اش تو دانشگاه خرابه!!!!!!1پارسال امتحان ترم پائیز را آخر تابستان گرفته و هندز نمره هاشونم رد نکرده.....اگر نمره های ما را دیر اعلام کنه این دو تا درس را ازش می گیرند....:-2-27-:
منکه واقعا خوشحال می شوم دیگه تو یونی نبینمش....:-2-36-:

reyhane.s
2012,01,27, ساعت : 10:43 AM
سلااااااااااااااااااااااا ااااام
جمعه آغاز شد با حاگیری جدید.................................
آقا جمشید تشریف آوردن و من که آهنگ رو تمرین کرده بودم گفت خوب نمیزنی........................
عجب هاااااااااااااااااااااااا اااااااااااا
اونوقت یاسمن که تا حالا هم نزده بود هیچ نگفت......................
دیگه جونم براتون بگه فردا بایذ بریم مدرسه ولی 5 روزه..........................
پ.ن:خواهر لوسم یاسی ص ننر نشو اینا چیه نوشتی؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن:پریششان جونم ناراحت نباش
پ.ن:اورانوس تا حالا اینجا ندیده بودمت خوشحالم که تو هم هستی

98ia دوستون دارممممممممممم
بای بای

-نازلی-
2012,01,27, ساعت : 02:59 PM
به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی .

چند وقتی می شه که به این سطر های بالا پی بردم. درست یا غلط دارم عملیش می کنم. در این یه مورد خاص مشکل از من نیست، و کنش دیدم که دارم واکنش انجام می دم.
این ساعت های آخر که تا تحویل پروژه مونده سر شدم و نمی دونم چرا به جای تغییرات نهایی و سیمولیت کردن دارم اینجا چرخ می خورم و صبح چند خط ایلیا نوشتم و بعد اومدم دیدم یکی ایلیا رو نقد کرده. بچه ها دستشون درد نکنه قبلا نقد می کردم، اما برام جالب بود که تو تاپیک نقد یکی اومده یه چیزی گفته. مدیونید اگه فکر کنید این علامت آدمای خل و چله...
*والا نمی دونم چرا مردم دوست دارن برن عروسی، اما تلاش نمی کنن داماد رو جور رو کنن؟:-2-43-: یه حرکتی، آستینی، چیزی...والا....

فکر کنیم دیشب سرما خوردیم کمی...
ببینم چی شده که داداش کوچیکه دیشب بهم می گه خوشتیب شدی....بچه پر رو خدای اعتماد به نفس از آدم گرفتنه، همیشه یه ایرادی میابه....
وای خوابم گرفته...چه بد....
فردا روز کوزت بودن است....
امروز هفتمه؟ عجیبه، بهمن داره زود می گذره.....یه جاهایی هست که دلت می خواد داد بزنی وایسا دنیا، انگار توی بهمن بودن همین حس رو داره....چقدر لطفت بهم کامل می شد اگه برف هم می بارید...
یه اتفاق عجیبی توی اتاقم افتاده، بذارم پای تو از طرف تو؟ یا نه، پس از کجاست؟ برای چیه؟ بذارم پای چی؟

وای چقدر این ترم کوفت بود، چقدر نتیجه اش بد بود....خیلی عذابم داد این ترم...حالا هم فقط یه هفته استراحت دارم....کاش می شد تربیت رو پیچوند....دلم نمی خواد هیچ وقت این واحد رو بردارم.....می گم فقط یه راه داره، که اونم چشمم آب نمی خوره:-2-35-:

خوابم میاد....

گنجشک
2012,01,27, ساعت : 03:25 PM
درود دوستان:-2-25-:
عصر آدینه تون خوش:-2-40-:
من امشب مهمون دارم:-2-16-:
دیشب تیگران اومد خونه مون، واسم فیلم جشن میلاد مسیح امسال رو آورده بود! همه بچه های جمع هفتاد و دو ملت بودند به جز من و ایلنورم
و من دیدم که چقدر همه توی این چهارسالی که گذشت عوض شدن:-2-41-:
محراب و شقایق بچه دار شدن! اسمش رو گذاشتن نیلن!!! حدیث تخصص قلب قبول شده!!! بابک عینکی شده!!! کارو موهای شقیقه اش سفید شده!!! شارون نامزد کرده!!! و...

دلم واسه شون واقعاً ضعف رفت... . خیلی دوستشون داشتم اون موقع ها... هنوزم دوستشون دارم...:-2-41-:
چقدر سپاس گزار تیگرانم... انقدر رفت و اومد و فیلم و عکس واسم آورد و انقدر از اکیپ قدیمی دوستامون حرف زد که دلم رو هوایی کرد...
خیلی احمقم که توی این چهارسال خودمو ازشون کشیدم کنار... اونم از کسانی که همیشه و همیشه و همیشه واسم عزیز بودن و هستن... کسانی که خیلی راحت حرفشون رو می فهمیدم و اونا هم!!!
مذاهب و ادیان فرق داشت... حتی گاهی افکار سی.اسی و عقیدتی مون شبیه هم نبود! اما باز هم هیچ کدوم سعی در نفی دیگری نداشتیم... نقاط مشترکمون خیلی بیشتر از تفاوت ها بود...

و امشب همه شون رو دعوت کردم! به تیگران گفتم که به هیچ کدوم نگه که میزبان امشب کیه!!! دوست دارم وقتی در رو براشون باز می کنم قیافه های حیرت زده شون رو ببینم...:-2-35-::-2-27-:

غزاله خیلی ترسیده! بهم گفت: پرنیا؟! این همسایه ها باهات مشکل دارنا!! واست مشکلی درست نکنن!!! هفده هجده تا دختر و پسر؟! من نگرانم!!!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یعنی مردم از خنده! نمی دونم پیش خودش چه فکری درمورد مهمانی امشب کرده...
راستش رو بگم ترجیح دادم واسش توضیحی ندم که امشب چه خبره!!! دوست دارم خودش بفهمه که چقدر اشتباه کرد:-2-37-:چهارتا رمان و فیلم عبرت آموز دیده و فکر می کنه که امشب هم... :-2-06-:

خیلی خوشحالم... خیلی زیاد! و خیلی هیجان زده ام... :-2-16-:

شاد شاد شاد باشید
بدرود:-2-40-:

takboos
2012,01,27, ساعت : 03:40 PM
خاطره مینویسم از هرچی تو خاطرمه!!!
دیشب دلم گرفته بود........
دیشب هم به انتظارش نشستم،،دیشب هم ثانیه های ساعتو یکی یکی شمردم،،واسه اومدنش......................
هفت سال یا شایدم بیشتر منتظر انتخاب شدنم ولی افسوس....
همیشه انتخاب با اوست
همیشه من باید انتخاب بشم
میدونم تقصیر اون نیست
تقدیر من اینجوریست من هیچ وقت شانس نداشتم
دیشب دوباره نذر کردم
نماز شب خوندم فقط برای موفقیت برای انتخاب شدن.............................
اما یه چیزی تو دلم منو مسخره میکرد یه حسی میگفت تکبوس دیگه بسه،، دیگه انتظار بسه برو فکر نان باش چرا هنوز نشدی خسته
نه هیچی نمیتونست جلومو بگیره
من تصمیممو گرفتم تا آخرین لحظه عمرم به انتظارش بشینم
وقتی اومد بدنم میلرزید
استرس داشتم خیلی شدید
میترسیدم جلویه دلم دوباره کم بیارم میترسیدم دلم دوباره پیروز بشه
آره میترسیدم خیلی...............................
صدایش بلند شد
سکوت شکست
انتخاب کرد
و من دوباره انتخاب نشدم
و من دوباره شکستم
دوباره اشک ریختم
دوباره.....
او هنوز هم حرف میزد
میخندید با صدای بلند
می خندید خیلی قشنگ
و نمیدید کسی اینجا شکسته
یکی اینجا داره اشک میریزه
با چشایه بسته
دیشب هم تمام شد
قرعه کشی خوبی بود
ولی باز هم من برنده نشدم
من دوباره شرکت میکنم
اینبار در برنامه نـــــــــود انتخاب میشم!!!!!!!
صدرصد!!
بوس بوس تکبوس

pari_shaun
2012,01,27, ساعت : 04:15 PM
خاطره ای نیست جز اینکه تو این چند روز شکستم....:-2-15-:

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست .

همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند .

و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .

از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست .

هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما .

و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری !

~AfShAn~
2012,01,27, ساعت : 06:05 PM
امروز را دوست ندارم برای چی نمی دانم....خسته ام از صبح پای سیستم بودم و داشتم سعی می کردم یه گوشه ی پروژه ها را جمع کنم اما این سر درد لعنتی نمی گذاشت....
با هزار بدبختی یه یه سری از مقاله ها را ترجمه کردم اما دریغ از یه اپسیلون که از مدلسازی موج سر دربیاورم...
همه را الکی فقط تایپ کردم امیدوارم این یکی مثل پروژه های دیگه اش دفاع نداشته باشد.....
امروز نمی دانم چم شده اما یاده یکی از یدترین خاطرات زندگیم افتادم....نمی دانم شاید به خاطر یه کتابی بود که خوانده بودم خیلی به من شبیه بود....این زندگی قرار است برای چند نفر دیگه تکرار بشود؟؟!!!
یه اشتباهایی هست که گاهی که فکر می کنی می بینی خودت مقصر بودی اما گاهی نمی شود تقصیر بقیه را نادیده گرفت....
آخ اگر می شد برگشت عقب خیلی خوب می شد.....اما گاهی می ترسم اگر به عقب برگردم اشتباهام بدتر از اینی که هست بشود.....
یه جاهایی هست که هر چی فکر می کنی می بینی چیزی از دست ندادی که بخوای حسرت بخوری اما انگار یه تیکه از روحت، قلبت نمی دانم یه چیزی ماورای یه چسم فانی را از دست دادی...........
انگار بخشی از خودت را پای اشتباهت گذاشتی کنار.....
می دانم همه اینها می گذرد اما دردش تو قلب ادم می ماند....
ولی تنها خوبیش اینه که می دانم الان چطوری قدم بردارم...حتی می فهمی که چطوری وقتی تو یه راه غلط جلو می روی بتوانی درست و با استوار قدم برداری....طوری که کسی جرئت نکنه یه دفعه پرتت کنه و تو را از مسیر دور کنه....
اما بازم از خدا ممنونم که همیشه به موقع مسیر را بهم نشان داده و اجازه نداده اشتباهی بکنم که نتایج جبران ناپذیری داشته باشد....
این نیز بگذرد...:-2-40-:

*mahsa*
2012,01,27, ساعت : 06:06 PM
سلام
نمیدونم امروز چمه...سرم درد میکنه.... خیلی دپرسم....تمام تنم کوفته است که به احتمال زیاد واسه دیروزه که کوه رفتیم
امروز صبح ساعت 12 ظهر بیدار شدم(!!!!!!)
تا الان که ساعت شیشه نتم و همین تازه نهار خوردم..... آبجیمم نرفت تهران ولی شوهرش اومده خونمون فک کنم تا فردا اینجا پلاس باشه...
از طرفی اعصابم واسه رمانم خورده.... اوایل خیلی ها می خوندن الان چرا آب رفتن نمیدونم.... اونایی هم که می خونن یه نظر نمیدن بدونم چی به چیه
بسی خستم
فک کنم از فردا درسامون به طور جدی شروع شه
7 بهمن یه روز خسته کننده

ماه منیر
2012,01,27, ساعت : 06:22 PM
سلام
امروز روز خیلی خیلی خیلی خوبیه چون اول صبح یه مهمون عزیزززززززززززززززززززززز ززززززززززززززززززززززززز ی
برام امد :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خدا کنه تا زمانیکه این عزیز پیش منه یه خبر خوب در رابطه با اون بدستم برسه خیلی وقته منتظر این خبرم
برام دعا کنین :-118-:
دیگه باید برم به مهمونم برسم فعلا بدرود:-2-25-:

lucy
2012,01,27, ساعت : 06:55 PM
به نام خدا

سلام اقا ما شدیدا اعتراض داریمممممم

اقا ما حوصله یمان سریده + اینکه کمی دلمان هم گرفته کلا امروز به شدتتت روز مزخرفی بود یعنی میگم به شدت بفهمید حوصله نداریم توضیح بدیم بعد ما الان نیاز داریم بخندیم کلا خنده ی خونمان پایین افتاده :-2-33-:اعصاب مصاب هم تعطیل بعد به کلیمان زد بریم به ادی خصوصی بزنیم صندلی داغ برامون بزنه :-2-38-:بعد گفتیم استقبال نوموشه اگه گفتین چیراا چون شوما الان ده نسل قبل و ده نسل بعد رو امار دارید فاز نمیده بهتون :-119-:بعد ترسدیم بچه ها زیاد سوال خانوادگی بپرسنن :-2-14-:منم حساسسسسس:-2-27-:

کلا فهمیدیم چه فکر مزخرفی کردیم بعد خواستیم بریم یکی از تایپیکای قدیمی رو بیاریم بالا بخندیم دیدیم به اخطار وتذکر ومذکرش نمی ارزه بعد گفتیم بیایم اینجا شاید شوماهها یه گلی به سر مبارک ما بگیرید :-2-37-:
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم :-2-35-:

هی روزگارررررررررررررررررررر :-2-28-:

فعلا بای

عسل جان امیدوارمم عملت با موفقیت باشه عزیزم :-118-:

sara_n
2012,01,27, ساعت : 07:59 PM
وقتی نیست نباید اشک بریزی

باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند ....تا کوه شوند ، تا سخت شوند ،

همین ها تو را میسازد...سنگت می کند درست مثل خودش !

باید یادت باشد حالا که نیست

اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند ...میدانی؟

آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد.



7 / 11 . 90




باران را در آغوش می گیرم

و خودم را غرق در رویای بدون تو بودن می کنم

تو با آغوشی باز ...

با آغوشی پر از نفس های پاییزی

به استقبالم می آیی ...

و مرا تنگ در آغوشت می گیری

و یک نفس عمیق تو کافیست

برای دوباره جان دادنم در هوای بودنت ...

nemesis
2012,01,27, ساعت : 08:06 PM
به نام خدای مهربون.

سلام به همگی :-2-25-:

عصری با مامان داشتیم می رفتیم چهلم خاله زنداییم ( میدونم خیلی نزدیکه :-2-08-:) آخه بیچاره تنها بود و بچه مچم نداشت. بی وارث بود. رفتیم یه فاتحه ای هم ما بخونیم و بعدش با مامان بریم خرید :-2-27-:
به مامان می گفتم که خیلی وقته روزها تکراری شده و همه اش کتابخونه و خونه، هیچی تو خاطره ها نگفتم. :-2-15-: که مامان چند تا خاطره باحال برام جور کرد. :-2-41-:

حالا لیلا لوسی جون. برات خنده آوردم. :-2-22-:
حالا مامان موقعی که تازه طرف فوت کرده بود اون مسجد رفته بوده ولی آدرسش یادش نبود. بماند که واس پیدا کردنش چقد مسخره بازی درآوردیم.

بعدش رسیدیم دم مسجد ولی دیدم پرنده پر نمیزنه، حتی اعلامیه هم نداشت. گفتیم شاید عوضی اومدیم. :-2-31-: زنگ زدم زنداییم ببینم اسم مسجد همونه که سه ساعت طول کشید جواب بده. البته مسجد همونجا بود.

پیاده شدیم رفتیم داخل. حالا قسمت خانما طبقه سه بود. فکر کن :-2-41-:

دم در کفش اینا خیلی کم بود. بعد مامان من از کیفش یه مشمبا درآورده که کفشامونو بذاریم توش. منم که پوتینامو درآوردم داشتم میذاشتم تو مشمبا، دیدم پوتینای زنداییم کنار دیوار همینطوری مونده. گفتم: مامان کفشای زندایی بیرونه، اونوقت تو مشمبا درآوردی؟ :-2-08-:
مامان: اشکال نداره، من میذارم تو مشمبا که اگه کسی خواست ببره، زحمت نکشه دیگه راحت جفتشو ببره :-2-22-:
من: :-2-31-: :-2-06-::-2-06-: حالا دو ساعت وایستادیم با مامان می خندیم. ( شاید اینجا زیاد جالب نباشه ها باید طرز گفتن مامان و با قیافش میدی :-2-06-:)

بعد رفتیم داخل و با همه سلام علیک کردیم نشستیم. یهو مامان گفت: بیا، من چادر آورده بودم دم در عوض کنم با چادر خوشگلم بیام تو، انقدر خندیدی یادم رفت. :-2-43-:

:-2-22-::-2-22-:

بعدش رفتم از این قرآنای روی میز بیارم بخونیم. تا دادم به مامانم میگه: واااااااااای من چشمامو جا گذاشتم حالا چه جوری بخونم؟ :-26-: منظور همون عینکش بود.

گفتم حالا یجور بخون دیگه.

منم شورع کردم واس خودم و خوندن. دیدم من دو صفحه ام مونده تموم شه، مامانم صفحه آخرشه، با خودم گفتم خوبه عینک نداره اگه داشته دو سوته تمومش می کرد. :-2-19-::-2-19-:

بعدش مامان خانم اعتراف کردن که اصلا قران و نمی خونده و داشته سوره هایی که بلده رو از حفظ می گفته و فاتحه می خونده، چشمشم به دست من بوده، هر وقت میدیده من نگاهم افتاده پایین صفحه واس خودشو ورق میزده :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:


دیگه مسجدم تموم شد و اینا رو واس داییم و زنداییم تعریف کردیم خندیدیم. خدا مرحوم و رحمت کنه، کلی شاد شدیم.

بعدشم رفتیم خونه خالم و اون یکی خالم و که از تهران اومده بود دیدیم و الانم که در خدمت شمام.

همین دیگه بریم داستانمون و بخونیم. :-2-38-:

آخ جون امشب شوق پروازم میده. :-2-16-::-2-16-:


این هفتم که ومپایر پخش نشد. فردام سوپرنچرال نداریم. هر کدوم دو هفته دو هفته واس خودشون انتراک میدن. :-2-09-::-2-09-:

حالا هی ما سر تی وی خودمون غر می زنیم که یه سریال می خواد بده وسط هی تعطیلش می کنه. اینم از امریکایی ها. :-2-09-:

بریم دیگه.

شب همگی بخیر. :-2-25-:

لیلات جون حال کردی با خاطرم. :-6-::-6-:

بعدا نوشت: سارا شعرات خیلی قشنگن. :-2-40-: ( نمی دونم خاطرمو می خونی یا نه، ولی خواستم تشکر کنم. :-2-40-:)

mahsan
2012,01,27, ساعت : 08:33 PM
سلام به همه :-2-38-:

اقا ما تازه فهمیدیم که چقد حال میده وقتی منت آدمو می کشن :-2-31-:

چند روز پیشا با دو تا برارا دعوا کردیم در حد لیورپول :-2-09-: به بزرگه که گفتم خفه شو نمیخوام صدا تو بشنوم :-2-35-:

دعوا کردیم , چرت و پرتم گفتیم ولی دلمون هنوز خنک نشده بود . القصه چهارشنبه شب بازی هم داشتیم و از اونجایی که بازی جذاب رئال بارسا :-2-42-::-31-: بود بازی ما رو تی وی ایران پخش نمی کرد و ما باید به اتاق برار می رفتیم برای دیدن بازی ولی گفتیم عمرا :-2-43-:

هر چی دوستان گفتن بی خیال بازی به این حساسی رو میخوای از دست بدی که چی . خو برو تحویلشون نگیر و اینا مرغ ما یه پا داشت :-2-37-:

ولی منت کشان به سراغمان اومدن :-2-32-: سر شب که برار کوچیکه ادرس یه سایتی رو میخواستم و مدت ها بود دنبالش بودم رو اومد بهم داد و برام سایت رو چک کرد و اینا ولی من محل ... بهش ندادم :-2-23-:

ساعت 11:15 هم بازی شروع میشد و هر چی با دوستم که در حال چتیدن بودم گفت مهسان خر نشو بلند شو برو دیگه و اینا گفتم عمرا برم . بازی شروع شد که دیدم برار بزرگه اومد در اتاقو باز کرد و گفت بیا بازی شروع شده :-2-16-:تازه اینا چون میدونستن من زیاد قاطی بیدم و عمرا برم تو اتاقشون . سیستم اتاق رو وصلیده بودن به سیستم تو پذیرایی و تی وی بزرگ و بازی سیتی و لیورپول و حالی به حولی :-2-20-: ما هم با یه پشت چشم اومدن روانه ی پذیرایی شدیم و جلوی تی وی چمباتمه زدیم :-2-11-:

هر چند بعد یکی از دوستان با یه اس حال ما رو گرفت ولی کلا حالید اون شب که برارا یکی از یکی منت کش تر بودن :-2-27-: . تازه به فینالم که صعود کردیم و دیگه در پوست خود نمی گنجیدیم و تا 5 صبح بیدار بودیم و وبلاگ آپ می کردیم و عشق و صفا و بی خیال کار و بار شده بودیم :-2-35-::-2-22-: فردا صبحشم تو دفتر همش چرت زدیم و اینقد حالمون زار بود که ساعت 11 بهمون مرخصی دادن اومدیم خونه خوابیدیم :-2-27-:

تازه قسمت با حال تر قضیه جایی بود که همون دوستی که شب بازی ناجور حالمونو گرفته بود و عیشمونو نوش کرده بود دیشب اومد منت کشی :-2-08-: یه شبانه روز و سه منت کش . آخ چه حالی میده . ایشالله قسمت همه بشه :-2-08-:

دیشب شام رفته بودیم بیرون . نمیدونم چی شده بود هر چی مامی بانو در مایشنو می بست باز این خانومه میگفت در باز است . یه دو سه بار مامی امتحان کرد و خانومه هم هی تکرار می کرد آخرش مامی برگشت گفت خو دیگه بابا فهمیدم :-2-06-:یعنی اون لحظه ترکیدم از خنده :-2-06-: یعنی خونوادگی همه قاطی بیدیم حتی با سیستم ماشین هم دعوا داریم :-2-06-:

خو ما برویم دیگر . شبتان خوش خوشان . تیممان برندگان :-2-31-:

عسل چشمک :-53-:

آهنگ روز : من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم , الکی بگم جدا شیم تو بگی نمیتونم ...من فقط عاشق اینم بگی از همه بی زاری دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری ...

زهرا.الف
2012,01,27, ساعت : 09:39 PM
امروز ساعت 7 بیدار شدم و رفتم مسابقه ولی مقام نیوردم!:-2-35-: بعدم اومدیم خونه و اصرار فروانم نتیجه داد و با مادریم سالاد ماکارونی درست کردیم!:-2-16-: بعد هم رفتیم خونه ی مامان بزرگم و کلی حرفیدیم و ....!
بعد از ظهر هم دیگه رو به موت بودم، گرفتم خوابیدم!:-37-: چه حالی داد!:-2-23-: بعد از دو ساعت همینطور که خواب بودم، هی داشتم پامو دراز میکردم که حس کردم یه مانع جلومه! نگاه کردم دیدم پهلوی خاله ی بیچاره ام را سوراخ کردم!:-2-14-::-2-35-:
بعد هم اومدیم خونه! تو اتوبوس که بودیم یه جا حدود 10-15 تا پسر داشتند دعوا میکردند و همدیگه رو می زندند!:-109-: خیلی وحشتناک بود!:-2-02-: یهو چند تایی می ریختند سر یکی میزدنش! با زانو! می زدند تو صورتش!:-2-29-:
من تو روحیه ام تاثیر گذاشت!:-119-:
خب دیگه من برم!
دعام کنید!:-118-:
فعلا بای بای!:-118-:

o.r.a.n.u.s
2012,01,27, ساعت : 09:44 PM
:-2-40-::-2-40-:سلام به روی ماه همتون:-:-:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز صبح در خواب ناز به سر ميبرديم كه با صدای مادرمان ۳متر از جا پريدیم: مناااااااااااااا؟؟؟؟؟؟بلن د شو ديگههههههه!‏مگه نميخوای بری سرکار؟؟:-119-:(روز جمعه هم دست از سر ما بر نميدارن:-2-36-:‏)منم كلا قيد ادامه ی خوابو زدمو حاضر شدم رفتم سركار؛
ساعت ۲ هم كار و بار رو تعطيل كردم و رفتم خونه مادربزرگم؛اونجا هم كه ماشاالله یه ايل آدم،جاتون خالی خوش ميگذره:-2-27-:الانم خسته ميباشيم ميريم برای لالا...شب خوش:-2-28-::-2-40-:

ابی دریا
2012,01,27, ساعت : 09:48 PM
به نام خدا
جمعه 7 بهمن 1390
خاطره نویسای گل سلام
اینجانب فاطی کچل بعد از این در خدمت شماست.:-65-::-65-::-65-:
فکر کنم امشب که بخوابم و صبح پاشم موهام نصف شده باشه.:-109-::-109-::-109-:
بس که همه گفتن چقدر بلند شده موهات.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:طاهره که صاف برگشته گفته :موهات خیلی غیر طبیعی بلنده ها.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:بهش میگم خوب 3_4 ساله کوتاهشون نکردم.بازم میگه غیر طبیعیه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
اینم که گفتم نصف میشه رو طاهره خودش عنوان کرد.گفت از بس چشمت زدیم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
حاالا انگار هیچ کدومشون ندیده بودن.نمیدونم شایدم در حالت پریشون و باز ندیده بودن.چه فایده.انقدر پارسال اتو کشیدم که مو خوره داره زیاد.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
خوب اقا ما دیروز که خاطره ننوشتیم به این دلیل بود که اتاقمون در تصرف خواهری و همسرش بود.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
دیروز بعد از ظهر رفتیم واسه ریحان لباس خریدیم.:-2-05-::-2-05-::-2-05-:
تازه خریده مون انقدر کم طول کشید که همه مون متعجب بودیم.:-2-20-::-2-20-::-2-20-:
الان که دارم میتایپم مهره ی زیر گردنم داره تیر میکشه.:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
بس که خم و راست شدم امروز.طفلی مامان که فکر کنم فردا تا 5 بعد از ظهر بخوابه.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
خلاصه از دیروز در حال تدارکات جشن امروز بودیم.مامان و نوید که همه اش گفتن انگار عید شده.اخه یکم جابه جا هم داشتیم.واسه همین.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بعد از ظهر بعد چند ماه رفتم سراغ ریمل عزیزم که قد موهای سرم دوسش دارم.:-8-::-8-::-8-:چه حالی میده بعد یه مدت ارایش کردن.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
چنان تغییری به وجود میاد که ادم خودش با خودش حال میکنه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
مخصوصا وقتی تیپمو تکمیل کردمو اون تل خوشگلی رو که دیروز خریده بودم زدم یکم که نه.یه ذره از یکم خیلی فراوان بیشتر دچار خودشیفتگی مزمن شدم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
کلا خدا پدر اون کسی رو که لوازم ارایش رو اختراع کرد بیامرزه.عجب چیزیه این اختراع بشر.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
کم کم مهمانان عزیز اومدنو به خواهری تبریک گفتن.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
حالا گیر داده بودن حالا که درست تموم شده باید نی نی دار بشی.:-2-12-::-2-12-::-2-12-:اجی مو محاصره کرده بودن.حالا این که هیچی.به جون مریمم افتاده بودن.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
البته مامی چند شب پیش یه خوابی دیده بود که خاله طاهره گفت تعبیرش نوه دار شدنه.مامی هم کلی ذوقید.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
یک اش رشته ای مامی درست کرده بود.تاریخی.تازه بر خلاف همیشه اصلا اضافه نیومد.خیلی کم اضافه اومد که اونم شام نوش جان مامی شد.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
عمه و مادرجونی هم بعد یک ساعت و بیست دقیقه تاخیر موقع باز کردن اخرین کادو رسیدن.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
یعنی وقتی که پذیرایی هم تموم شده بود.البته مجددا ازشون پذیرایی کردیم.:-36-::-36-::-36-:
عمه جان ما برای اولین بار ما رو روغن کاری دیده بود و هی زوم کرده بود رو ما.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خنده ام گرفته بود.امیر علی عشقمان هم کلی دلبری کرد واسه مون.:-8-::-8-::-8-:
تازه وقتی همه رفتن دیدم زیر میز کامی چندتا ادامس افتاده.کار این مطی زلزله بود.جعبه اش نصف شده بود.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
این بچه کی درس میشه خدا میدونه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
دیشب بله برون یا همون جشن نامزدی زهرا بود.قدسی هم رفته بود.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
میگه زهرا موقع خوندن صیغه صداش در نمیومد.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:بچه کلی خجالت کشیده بود.حالا اگه شد بعدا فیلمشو میبینم.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
باید دیدنی باشه.اصلا فکرشم نمیکردم زهرا تو این موقعیت خجالت بکشه.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
انقدر امروز خاله اینا سر به سر منو قدسی گذاشتن که حد نداشت.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
هی میگفتن:دوستتون شوهر کرده شماها دپسره این.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بساطی داشتیم با اینا.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
الان یه چند ساعتی میشه که خانومای محترمه یعنی همون مهمونامون رفتن.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
هر کی از خستگی یه گوشه ای ولو شده.:-2-07-::-2-07-::-2-07-:
راضی هم که خوابیده.:-36-::-36-::-36-:
اومدم تمرینای گسسته رو بنویسم.تا 3 نوشتم دیدم حال ندارم.:-2-18-::-2-18-::-2-18-:
و دیگر هیچ.:-2-10-::-2-10-::-2-10-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

asal_cheshmak
2012,01,27, ساعت : 11:00 PM
سلام :-2-25-:
حس خاطره نوشتن نداشتم ! اما بنویسم بهتره !! :-65-::-65-:
پنجشنبه با پدرجان رفتیم دکی :-2-28-:
دوباره دکتره با همون لحن خشکش انقدر از مضرات عمل گفت که بنده باز هم قاطی کردم ! گفتم ببخشید میشه بگید چند درصد خطر داره ؟ :-2-28-: گفت نه نمیشه ! :-2-43-:
بابام طفلکی شوکه شد از حرفاش ! خیلی حالش بد شد :-2-15-: منم با اینکه میدونستم بازم میخواستم خفه ش کنم :-2-42-:
نوبتمو نوشت برای بعد از تیرماه ... اما من پشیمون شدم ... بابامم قبول نکرد ! :-2-35-: امضا داد ، ولی الان میگه نه ...
قراره بازم برم پیش دکیِ خودم ! خدایی چی میشد ... ؟! بیخیال ....:-2-15-:
بعدشم باید میرفتیم اون سرِ شهر نامزدی دخترعمم ! بابام از ناراحتی دو بار خواست برگرده من نذاشتم ! خودم اصلا حوصله نداشتم اما میدونستم تنها فامیل عمم ، ما هستیم ... ضایع میشه نریم ! :-2-39-:
اصلا هیچی نفهمیدم از مراسم ! خدایی مردم هم شانس دارنا ...:-2-17-:
هوای اونجا داشت خفم می کرد !اونم با اون فامیلات عتیقه !! :-2-09-:
به زور تحمل کردم تا آخر مراسم ... اما در عوض ، شبش حسابی اشک ریختم و امروز صبحم انصراف قطعیمو اعلام کردم :-2-15-: البته زیادم لازم نبود چون بابامم نمیذاره دیگه !:-46-::-22-:
صبح تا حالا خیلی یه جوریم ! خیلی فکر کردم ! ولی به هیچ جا نرسیدم ... :-43-: چرا بعضیا خوشبختن و بعضیا بدبخت ؟! :-2-15-:
البته میدونم من بدبخت نیستم ! اما خوشبخت هم نیستم !!
دلم یه آرامش حقیق میخواد ...............
خدایا قربونت برم این بود تمام ِ سهم من از دنیای به این بزرگی ؟ :-17-:
خیلی کلافم .............
بیخیال
.
.
.
شبخوش :-22-:

+Lily
2012,01,27, ساعت : 11:01 PM
سلام
امروز صب آزمون داشتم ، دیروز انقد گفتم من این چن وقت چه خوب می خوابم ، دیشب بدخواب شدم :-2-28-:
خلاصه بیس دقیقه به 8 بیدار شدم که 8 آزمون داشتم :-2-27-: سر 8 رسیدم ، بعد انیس داشت با یکی از دوستای مدرسه امون حرف میزد ، دو تا آزمون اولی اومده بود بعد دیگه نیومده بود ، ازش که پرسیدم ، گفت سرش شلوغ بوده ، منم گفتم لابد داری شوهر می کنی ، گفت نه بابا !
بعد از آزمون گفت که مامانش کمرشو عمل کرده و درگیر کارای خونه بوده ! دیگه سه تایی پیاده راه افتادیم سمت خونه ، سر کوچه اشون هم یه نیم ساعتی وایسادیم به فک زدن ، من یهو چشمم افتاد به آگهی ترحیم سر دیوار ، یه لحظه به چشام شک کردم ، عکس باباش بود ، اسم باباشم بود ، تازه نوشته بود یکمین سال درگذشت ، روم نشد یا نتونستم بپرسم ، اعصابم به هم ریخت ، بعد که اومدم خونه ، رفتم دفترچه تلفنو نگاه کردم ،[ دفترچه تلفن مخابرات که اسامی و شماره تلفن همه رو داره ، می خواستم اسم کوچیک باباش رو ببینم ] دیدم که بله ، درست دیدم ، مال باباش بوده
خیلی دلم سوخت ، من پارسال همین موقعا رفتم قم ، دیدمش ، هیچی نگفت ، حالا هم هر چند بار که دیدمش ، داشت می خندید و چیزی بروز نمی داد ، نمی دونم من به چه حقی فکر می کردم همه خوش و خرم زندگی می کنند و همه ی مشکلات دنیا سرازیر شده سر من ؟!
22 دی تولدش بود ولی من از یه اس هم دریغ کردم ، گفتم اون که هیچوخ تولد من یادش نیس ، من تا حالا هم روز تولدش تبریک می گفتم هم روز معلم ، امسال لج کردم و خودمو زدم به اون راه ، امروز خیلی خجالت کشیدم که از دوستم اونقدر خبر ندارم که بدونم باباش فوت کرده !
هی روزگار :-2-15-:

دیوونگی هم عالمی داره وا !
این روزا همه عاشق شدن دور و ور ما
مام دیدیم عشق بی دردسرتر از لی مین هو نیست ، مام عاشق شدیم :-2-22-:
به قول شاعر
واسه زندگی مشترک ، تو چه مطلوب بودی
چه جوجویی بودی ، وای چه هلویی بودی:-2-31-:
چه جیگر خوشگل و ناز و خوش بر و رویی بودی :-2-41-:

.arsana.
2012,01,27, ساعت : 11:41 PM
سلام
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟
من که کلیییی کار سرم ریخته.
کلی لباس نشُسته.حموم نکرده.تستای نزده.موهای چرب:-2-36-:.هلنای آدم نکرده(یعنی هنوز نتونستم این بشر رو سر عقل بیارم).ادبیات نخونده.
کلی کارم انجام دادم که هر چی فکر میکنم در مقابل اینا ریزه همچی به چشم نمیاد :-2-43-:

در کمال روان پریشی نشستم واسه هلنا این قصه حسنی اومدش نهال بکاره رو خوندم که بکپه 2 ساعت از دستش راحت شم:-2-43-: خانوم کلا مارو گیر آورده :هلیا این که شعر بود قصه نبود :-2-42-::-2-42-::-2-42-:
مرض ...درد ....این که شعر بود قصه نبود:-2-43-:
بعدشم الان رفته نشسته جلوی تی وی تام و جری نیگا میکنه :-2-28-:
هلیا هم که بلانسبت پشه ی روی دیوار :-2-36-:
خوابیده بودا اومدم روسری رو از سرش وا کردم تو خواب خفه نشه یهو از خواب پرید بعدش خورده سفارشاتش شروع شد:
_هلیا شلغم میخوام :-2-43-:
_هلیا میشه رو پات بشینم؟:-2-09-:
_هلیا نقاشی کشیدم بهم 20 بده :-2-42-:
برگشتم گفتم اگه نری بخوابی نقاشیتو 19 میدم :mrgreen: میگه: 19 چه شکلیه؟:-2-30-: براش روی کاغذ نوشتم :-2-22-: یهو پرید بالا پایین: 19 بده خوشگلتره :-2-30-::-2-33-:
منم درمونده گفتم :اگه نری بخوابی 10 میدم :-2-09-: میگه:نه همون 19:-2-42-:
بعد خانوم اومد روی پام نشست و یهو خودشو دراز کرد :واسم قصه بگو :-2-33-:
(ای خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااا کرمتو شکر)
گفتم:یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه سیندرلایی تو جنگل بود اسمش هلنا بود
بعد داد کشیدم: هلنا شبا نمی خوابید همش خواهرشو اذیت می کرد...قصه تموم شد بخواب:-2-27-:
هلنا:این که قصه نبود همش مسخره و الکی بود :-2-36-:
گفتم:من قصه بلد نیستم آهنگ میخونم نشستم واسش آهنگ گل هیاهو فریدون آسرایی خوندم :-119-: چشماش مثلا بسته بود بعد یهو می لرزید دیگه کلا پرتش کردم روی زمین گفتم:فقط برو هلنا از اتاقم بیرون :-2-27-:بیروووووووووووون:-2-33-:همین حالا:-2-33-:

وای خدایا من که حساب موهای سفید شده و کنده شدمو ندارم تو داشته باش :-2-30-:اون دنیا به حسابم بریز:-2-27-:
خداحافظ شما:-2-37-:

raha_lucky
2012,01,28, ساعت : 01:43 AM
درود

در شگفتی دستان پر مهرت
فقط عقده ی لبخند
مهربانت را داشتم
که همان را هم از من دریغ داشتی




گلوم درد میکنه
امروز یه پنیسیلین 8 سی سی نوش جون گردم
فردا هم یکی دیگه...!!ا
حالم خوبه....ولی درسامو نمیخونم!
اگه کسی چیزی گف
میگم حالم بد بود!
دروغ تو شب روشن!


معلمای مرد که دیگه توی مدرسمون فرت شدن
برای همین مجبوریم کلاس خ بریم
یکی از بهترین معلمای شهر..
معلم فیزیک...بهم گفت
که اگه تا اخر همینطور پیش برم:-2-15-:
کنکوز رتبه ی تک رقمی میارم:-2-35-:


و دوباره بچه ها بهم تیکه پروندن
درس خوندن توی مدارس خاص هم
بدیش اینه که بچه ها قبل از اینکه به عنوان دوست بهت نگاه کنن
بهت به عنوان یه رقیب نگاه میکنن
و قبل ازاینکه بخوان بهت کمک کنن
سعی میکنن بزننت کنار
و قبل حس دوستی بهت حسادت میکنن!
چقد درس خوندن توی این وضعیت سخته...





سر لج و لجازی با مدیر مدرسمون!
قرار شده که شهریه رو نریزیم(یه قضایایی هست در این بین!)
اونم گفت که به معلما میگم نمره هاتونو نگن
ماهم گفتین باشه!
حالا جالب اینه که همه ی معلما گفتن!
اگه زبانمو هم بیست شم
معدلم بیست میشه
چقد مسخره....احتمالا تا اخر عمرم
لفظ خرخون از پشتم برداشته نشه!
بیخی مهم اینه ک من نمیخونم...




حرفای زیادی داشتم
اما نمیدونم چرا
به اینجا که رسیدم همشون فراموشم شدن....

پ ن: همچنان داستانم خواننده نداره...دیگه بیخیالش شدم..مهم اینه که با نوشتن خودم سرگردم میشم...
پ ن :

صبح تا حالا خیلی یه جوریم ! خیلی فکر کردم ! ولی به هیچ جا نرسیدم ... :-43-: چرا بعضیا خوشبختن و بعضیا بدبخت ؟! :-2-15-:
البته میدونم من بدبخت نیستم ! اما خوشبخت هم نیستم !!
دلم یه آرامش حقیق میخواد ...............
خدایا قربونت برم این بود تمام ِ سهم من از دنیای به این بزرگی ؟ :-17-:
خیلی کلافم .............

عسل جون .... نمیدونم چی شده و چرا ناراحتی..همیشه خاطره ها رو که میخوندم سعی میکردم دخالتی نکنم..اما الان فقط یه حسی بهم میگه بهت بگم همه چی درست میشه....برات دعا میکنم..دعا میکنم که همه چی اونطوری بشه که میخوای...
بدورد





رهـــــــــا

Leon SS
2012,01,28, ساعت : 01:50 AM
سلام رفقا...............
بعد از اشکایی که هستی امشب ریخت و رفت.... بعد از دیدن یکی از دوستام که بعد از 9 ماه از کما بیرون اومده بهترین اتفاق امروزم صحبت با عشق زندگیمه.
امیدوارم بتونم عمرمو فداش کنم.
فردا باید برم کلانتری واسه آزادی ماشینم. امروز تو خیابون هرچی دختر دیدیم دستش تو دست یکی بود پس نتیجه گرفتیم روز دوستی های سالم مبارک!
آخ که از شنبه ها نفرت دارم. کاش هفته ها اول نداشتن. بجاش همش پنجشنبه بود.

sabooha
2012,01,28, ساعت : 02:00 AM
سلام
ما از یک روز پرآشپزی ومهمان و بروبیا و البته محمدصدرا داری می آییم .
شازده کوچولوی مان خوب است و انگاری امروز او برنج آبکش کرده قرمه سبزی پخته و سالاد کاهو درست کرده و سالاد ماکارونی هم تنگ دلش زده و با دوغ و زیتون پرورده از مهمونها پذیرایی کرده . چون خرد و خمیر افتاده خوابیده .
اصلا امروز قرارنبود ما مهمان داشته باشیم قرار بود مهمان مادرشوهرمان که همسایه مان هم هست باشیم اما نمیدانم در دعای ندبه امروز چه الهامی به ایشان شد که مسئولیت غذا ومهمان ها را به سمت ما گسیل دادند و رفتند نماز جمعه !!!
ما هم سعی کردیم در یک اقدام مهمان دوستانه تمام کارها را به تنهایی و البته با مشارکت جیغ و دادهای پسرمان انجام دهیم و باکمان هم نباشد که همسرمان که عامل اصلی فتنه امروز ایشان بودند کجا هستند .
کجاهستند ؟؟؟
البته که ایشان امتحان داشتند و قبل از رفتن به دانشگاه هوس می کنند ناهار را در منزل خودشان در کنار اقوامشان و با دست پخت همسرجانشان میل کنند .
این همان الهامی بود که در هنگام دعای ندبه به مادرشوهریمان شد .
صدای یک پسر فداکار : مامان جان مهمان ها و ناهار امروز با ما .
کدام ما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آه ای خدایی که این همسر مارا آفریدی ترا سپاس گزاریم .

با تنی خسته و چشمی منتظر برای شب گریه های شازده کوچولویمان :
صبوحا

راستی راستی+ Lily جان سلیقه ی قشنگ تو بخورم با اینهمه این شازده هر کی که هست ناخن کوچیکه ی شما که نمیشه میشه ؟؟؟؟؟؟؟

mina1989
2012,01,28, ساعت : 07:51 AM
سلیووووووووم.صبح زیبای همگی بخیر :-2-25-:

پنج شنبه که از شرکت رفتم خونه مثل گشنه هایی اتیوپی گرسنه ام بود غذا که خوردیم از

ساعت 30/4 خوابیدیم تا 30/7 بیدار شدیم یه سر رفتیم بیرون گشتیم بعد رفتیم خونه ی مادری

جانمان آخر شب آمدیم خانه امان تو کوچه پسر خالهایمان را دیدم که ماشین خریده بود گفت فردا

بریم بیرون ما هم به سرعت قبول کردیم که یک شیرینی توپول بگیریم ازش چون به شدت

خسیس تشریف دارند.جمعه بعد از ظهر با پسمل خاله و اون یکی پسمل خاله و دختر خاله و

خواهری جانمان و شوهری رفتیم بیرون اول بام تهران بعد امامزاده صالح رفتیم جاتون خالی

سمنو ام خریدیم شام هم پسر خاله ی خرید رفتیم خونه اشون دور هم خوردیم بعد هم

برگشتیم خونمون ناگفته نمونه که مامان جانمان با خاله و شوهر خاله رفتن شاه عبدالعظیم

خیلی خوش گذشت جاتون خالی.

خاطره ی نمونده دوستتون دارم تا خاطره ی بعدی

خداحافظ.:-2-16-::-118-:

سمن ناز
2012,01,28, ساعت : 08:16 AM
سلام دوستان گلم
این خاطره برای زهرا متروپلیس هست که بنده براشون نقل قول می کنم:
تا یکشنبه......
شمارش معکوس شروع شده ..... خیلی چیزا هنوز یادمه ، روزی که انتخاب واحدم معلوم شد باید بیام زاهدان. روزی که اومدم ، روز ثبت نام که حتی عکس نیاورده بودم:-2-06-:
روز جشن معارفه ، عاشق شدنم !
شاید مضحک بنظر بیاد شاید کوتاه ، اما بود....... !حس قشنگ ، عمیق و فراموش نشدنی.
حالا که که همه چی رو پشت سر گذاشتم می تونم در موردش راحتر بحرفم اما نمی خوام در مورد اون موضوع بحرفم، حرف امشبم از دلتنگیاس، دلتنگی واسه آسمون پاک و پر ستاره و کویری زاهدان،واسه دوستان مهربونم ، واسه هم اتاقیای عزیزم ، با همه تجربه هام ، فضای خوابگاه انسان سازه خیلی عالیه.
همیشه دوست داشتم فضایی رو تجربه کنم که توش خودمو بشناسم بزرگ بشم ، هدف زندگیمو بشناسم ، بفهمم کی ام؟
چیکاره ام ؟ میخوام تو زندگی ام چه کار کنم؟
اینجا خودمو شناختم ، از اون حالت بچه گونه در اومدم ، بزرگ شدم ، شیطنتام مطابق سنم دارن تغییر می کنن.....
واسه آخر نوشته ام حرف 1 عزیز رو در مورد خودم می گم......
نه نمی گم تا تو خماریش بمونین ..........
خدایا شکرت............
برای داده و ندادت شکر.....
شادم . ارومم ، سرحالم کودک بیرونم و کودکانه نامطابقشو کشوندم تو خودم... کودک درونم زنده زنده اس....
مشهد! منتظر باش ! قراره بازم بیام خرابت کنم .
دوس جونیا پیام بعدی ایشالا از مشهد .
مامی مهتاب دوست دارم 1 دنیا
زهرا مترو پلیس


مرسی گلم شما لطف دارین:-2-40-:
فعلن تا بعد

N@s!m
2012,01,28, ساعت : 08:54 AM
سلام
آخرین تایمی که آمدم اینجا خاطره نوشتم را بیاد ندارم
اما اینو بهم یادآوری می کنه که انسان بنده عادته
این خودش حُسنهایی داره و عیب هایی
این مدت درگیر بودم بیش از آن چیزی که تصورشو کنید
بالاخره تونستم جامو به مدت یکسال دیگه تمدید کنم اما خوب با اضافه کردن 100 تومان اجاره
چشمم فقط به استا کریم بوده و هست و مطمئنم بازم هوامو داره
یه چیزی تو دلمه که هر از مدتی یکبار یادش می افته نیش بزنه به دل و روحم
اما بازم خوبی اش به اینه که عادت کردم
مدت زیادی هست .......
استا کریم یه سوال ریز دارم ازت
میشه من واقعا " سربلند شم ؟؟؟واسه اون چیزی که دارم همیشه تلاش می کنم و میدوم به نتیجه برسم
به بهترین و خیرترین عاقبت به خیری برسم ؟؟؟؟
کمی حرف هام تلمبار شده و سنگینی بدی به دل میده و این خودش باعث دلتنگییه صبح شنبه ای
یا حق

alizee
2012,01,28, ساعت : 09:14 AM
سلاااااااااااااااااام :-2-25-:

بعد از سال ها دلم هوای اینجا رو کرد :-2-41-:

امتحانا هنوز تموم نشده !!! دوتاش مونده :-2-36-: هردوتاشم فردا داریم . کتابداری و زیست !!!!!!:-2-28-:
البته از دوستان ترم بالایی شنیدیم استاد کتابداری به همه ی دختران بیست می ده :-2-01-:
ولی ما دوست داریم نون بازوی خودمونو بخیرمو خودمون بیست شیم !!!!!!!!:-2-35-:

از عجایب خلقت که من دوتاشو خوندم و تموم کرد :-2-19-: البته اینو از صدقه سر دوست جون عزیزمان داریم :-2-41-:

امروز بعد از چند مااااااااه قراره همدیگرو ببینیم :-2-30-: تولدشه . کادشو خریدم ولی کارت یادم رفت بگیرم :-2-18-: الانم دیگه وقت ندارم برم بگیرم :-2-39-:
کلا" بهمن ، ماه خالی شدن جیب بندست !!!! تولد بهترین دوست . تولد مادر جان . تولد برادر عزیز

ولی هنوز واسه مامانم کادو نخریییییییییییییییییییییی دم :-2-39-: 3 روزم بیشتر وقت ندارم . خداییش یکی از سخت ترین کارا همین کادو خریدنه . مخ آدم همیشه هنگ می کنه !!!!!!!!

دیگر حرفی نیست !

پاشم برم یه کارت تبریک بخرم :-2-05-:

فعلنات :-8-:

farhad_0
2012,01,28, ساعت : 11:07 AM
سلام

گاهي خاطراتِ غروب برات تلخه

گاهي غروب ها برات دلگيره

اما دلگيري غروب به اميد زيبايي طلوع از بين مي ره !

روشني خاطره هاي شيرين ، شور آفريني ها ،ياد هاي مهربان ، سكوت غروبت رو پر از اميد مي كنه !

پس به چيزهاي شيرين و خوب فكر كن .

تازه ! بعد ار غروبِ كه ستاره ها خودشون نشون مي دن و جلوه نمايي مي كنند

ستاره ها با خودشون روشني ميارند و تاريكي شب رو از بين مي برند .
............
پس تحملمون رو وسعت ببخش

تا بتونيم در هر غروبي سرشار از رضايت و اشتياق بشيم

Ay Sona
2012,01,28, ساعت : 11:18 AM
سلام:-2-25-:
امروز به خاطر ادماي اين خاطره كه يوهو ديشب اومدن تو ذهنم و نذاشتن بخوابم امتحانم رو 16 ميشم:-2-37-:
ديشب به خاطر يه بابايي:-2-42-: ياد اين شكلك( :-2-21-: ) افتادم:-2-38-:بعد اومد تو ذهنم كه كيا بيشتر ازش استفاده ميكردن:-2-38-:كه اين كاربرا يكي پس از ديگري يادم اومدن:

رعنا الوچ و امير علي (rb_ZzZz) : قديما رعنا خيلي فعال تر از الان بود... خاطره پررنگي كه ازش دارم ميتينگ نمايشگاه كتاب بود ... پارسال ... ماهايي كه نرفته بوديم توي يه تاپيك جمع شده بوديم و بچه ها نفرين هاي بامزه مي كردن اونايي كه ميتينگ رفتن رو:-2-31-: رعنا مي گفت الوچه بخوره تو سرتون و يه همچين چيزايي.. :-2-31-: چقدر منتظر مونديم تا بچه ها بيان و خاطره شون رو تعريف كنن:-2-41-:
اميرعلي هم كه رفت كانادا و گفت ديگه نمياد اينجا:-2-41-:

ياد دنيا افتادم( s_donia323 (http://www.forum.98ia.com/member6302.html)).. با اينكه تا حالا باهاش حرف نزده بودم ولي وقتي گفت ميخواد بره واسه كنكور بخونه و خداحافظي مي كرد از بچه ها كلي ناراحت شدم از نبودنش ... انگار يه دوست يا يه اشناي قديميم داشت مي رفت ... وقتي برگشت كلي خوشحال شدم و سريع بهش پيام دادم ... يادش بخير... دنياي ما الان هم كه درگير دانشگاهشه و كم مياد:-2-41-:

ياد آيلي و اون موقع ها كه با كسي زياد دوست نبود... دوتايي يه دوست مشترك داشتيم به اسم احسان ... چقدر هم كه احسان رو اذيت مي كرديم سر اينكه زن بگيره داره پير ميشه:-2-22-:يه شب آيلي عكس سياه پوست ترين دختر دنيا رو اورد و به احسان گفت بيا برات زن انتخاب كردم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:انقدر اون شب خنديديم كه نگوووووووووو:-2-06-::-2-06-::-2-06-:... چقدر قصه سر هم كرديم كه احسان چطوري پول سفيد كننده واسه زنش بده و وايتكس و ...:-2-06-::-2-06-:احسان هم با جنبه ترين ادميه كه تا حالا شناختم ... كمي هم بي احساس بود بچه:-2-31-: .. هر چي ميخنديديم من و آيلي اون ككش هم نمي گزيد:-2-28-:

ياد علي بلا و پروفايل پر رفت و امدش:-2-38-:ماشالله دخترا امونش نمي دادن:-2-22-:

سينا(s@her.7):-2-39-:اي پسر بي معرفت ... رفت ولي بي خبر:-2-41-:

علي ايس ايس و اون تاپيكش كه تو پروفايلا مراعات كنيد و گفته بود پسرا به هم بگن قربون سيبيلات:-2-22-::-2-22-:

اشرف كه بچه ها بهش مي گفتن عمه اشرف:-2-41-:

عقد و عروسي هاي بين بچه ها ... جمع ميشدن و مثلا خطبه محرميت ميخوندن و كادو و جشن ... دوتا از زوجا هم يادم هست ولي نميگم:-2-08-:(كسي دوباره اين رسم رو باب نكنه ها:-2-33-:هر چند شايد الانم باشه و من خبر ندارم:-2-37-:)

الهه ، رسول ، غزل ،شميم، سارا (ماه بانو) ،هاني جوجو (مهسان:-2-22-:ما يه خاطره اي با اين دو نفر داريم بسي جالبه برامون .. هي روزگار:-2-41-:) حنا، سارا(Sara) كه هست ولي خاطره نويسي نمياد و نسبت به قبل خيلي كمرنگ شده ، فاطيما هم همينطور .. بهنوش .. رويا ... سهيلا .. ليا .. خواهرش الهام ... بهار .. يگانه هم ديه نمي نويسه ... زهرا عيديم ... زينب زي زي گولو... سمن ...هليا ... نعيمه ... محسن... الهه 70 انقدر زياد بودن بچه ها كه يادم رفته چندتاشون رو .. در اخر هم خودممممممم

چقدر رفتن و اومدن !!! يكي ميره يكي مياد ... هر كسي هم يه خاطره از خودش به جا ميذاره ...

با خيلي از اين ادمايي كه اسم بردم شايد تا حالا حرف هم نزده باشم :-2-41-: ولي دوستشون داشتم و دارم ... ديشب با ياد اوري بعضي هاشون كلي هيجان زده شدم و خواب از سرم پريده بود :-2-38-:
انشالله كه همه بچه هايي كه اسم بردم و شمايي كه الان هستي اينجا و اين خاطره رو ميخوني موفق و سلامت و خوشبخت باشين:-53-::-53-::-53-: بهترين ها رو براي تك تكتون ارزو دارم:-53-::-53-:
زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست
من دلم مي خواهد
قدر اين خاطره را دريابيم

elnaz 90
2012,01,28, ساعت : 11:33 AM
شنبه ساعت 11.20 صبح
سلام:-2-25-:
به نظرم اين هفته هفته ي خوبي ميشه اما نمي دونم چرا:-2-35-: يه حس خوبي دارم. يكي از دوستاي دوران راهنماييم صبح زنگ زد آي دلم تنگ شده بود براش:-2-14-: فكر كنم 6 ماهي مي شد ازش خبر نداشتم:-2-37-: كلي ذوق كردم.
امروز قرار بود با مامانم برم خونه ي خالم اما از تنبليه فراوان حسش نيومد صبح زود پاشم:-2-37-: مي خواستم 8 پاش كارامو بكنم كه تا ده برم ببينم اين مماخ دخمر خالم چه شكلي شده اما به لطف ساعت 3 نصف شب خوابيدن اصلا" نفهميدم ساعت 8 كي گوشيم زنگ شد و كي خاموشش كردم:-2-37-: كليم كار دارم مامانمم نيست بايد ناهار درست كنم ساعت 2 ام بايد پاشم برم كلاس بعد خيلي ريلكس نشستم اينجا خاطره مي نويسم:-2-14-:
پريشب دوست بابام زنگيد بهش، پسر يكي از دوستاش خلبان بوده بيچاره تازه 4 5 سال بود خلبان شده بود، از اين خلباناي نظامي، بعد هواپيماش نمي دونم ميفته تو دريا يا كجا خودشم مي ميره:-2-14-: دلم سوزيد براش. ديشبم كه شوق پروازو ديدم اين يادم اومد. شانس ندارم يعنيا من كلا" شوق پروازو ماهي 1بار مي بينم دقيقا" همون ديشب كه من ديدم غمناك بود:-2-37-:
آخا ما توي همون پايگاه اين شهيد بابايي زندگي موكرديم بهد هرچي ديشب دقت كرديم اونجايي كه خونه ي اونا بود تو اون پايگاه نبود خو ما 14 سال اونجا بود نيدونم اون خونهه كجاش بود من نديده بودم تا حالا:-2-37-: تا اونجايي كه ما مودونيم پايگاه اصفهان اصلا" خونه ويلايي نداشت:-2-41-: بهد اين دوستمان امروز صبح موگوفت 2 هفته پيش همونجاهايي كه ما زندگي موكرديمو نشون داد الان پشيمونم كه نديدم دلمان تنگيده برا اون جاها:-2-41-:

+هليا خاطرات با اين خواهر كوشولوت خيلي باحاله كلي خنديدم امروز :-2-27-:
فعلا"

~AfShAn~
2012,01,28, ساعت : 12:15 PM
امروز از آن روزاست که خیلی بد می گذره............
صبح با یه حس سرما خوردگی تمام عیار از خواب پریدم......
وسط پروژه ها همین یکی را کم داشتم......
بعد دوستم زنگ زد گفت تمرینی را که حل کردیم استاد ضریباشو عوض کرده بوده و این یعنی نمره ی تمرین پرید:-2-39-::-2-36-:
بعدم آن یکی دوست زنگ زد و گفت که استاد دیوانه مان گفته امتحانای خارج از برنامه اش را می اندازد عقب و من بازم روانی شدم....
آخر پس من کی پروژه بندر را شروع کنم.....؟!!!!!!!!!!
ازش متنفرم...:-2-36-:
امروز روز انتخاب واحد بود حالا من هی دعا می کردم قفط دو روز در هفته یونی باشیم....:-2-36-:
مثل ترم قبل نشه که 4 روز واسه 12 واحد دانشگاه بودیم....:-2-39-::-2-39-:
اما مثل اینکه نمی شود......
3 روز در هفته شد آنم چه کلاسای پشت سر هم و چه واحدایی.....:-2-36-::-2-36-:
صبح خواهری اومد ماشین ببره که دید سمند گرامی حس روشن شدن نداره....
انداخت گردن من که ببینم چشه:-119-:آخه یکی نیست بگوید دیگه پرسیدن داره.....!!!1باطری خالی کرده......ضد یخ هم که نداره.......
دیگه از صیح اینم جمع کردیم.....حالا خوبه 6 ماهه ماشین دست خودشه آنوقت کاراش مال منه:-2-39-:
الان هم که به غایت سرم درد می کنه و نمی دانم چی کار کنم.....
فکر کنم آخر از همین سر دردا نمیرم و راحت شوم......
امیدوارم زودتر این حس لعنتی برود تا من کارم را شروع کنم....
به این صفحه اعتیاد پیدا کردما!!!!!!!!

smart girl
2012,01,28, ساعت : 12:32 PM
سلام
من دلم یه سفردرست حسابی میخواد:-2-38-:
کلی از دست بابام اعصاب مصاب ندارم:-2-33-:
دههههه
میگن نمیریم:-2-30-:
میگم پدر من! من به همون تهران رفتنمونم راضیما:-2-43-:
الا و بلا میگن نه !نمیریم....:-2-18-:
خوب یعنی چی از عید تو این مشهد موندیم پوسیدیم دیگه به خدا! :-2-39-::-2-28-:
یه هفته تعطیلم همش ...هیش کاری برا انجام ندارم:-2-42-: نسرین که درگیر پروژه!!پری که با اون بچه ش!!:-2-42-:
به خدا دهنم سرویس و اسفالت و بیابون شد از بس گفتم بریم یه جایی ...
حالا پری از اون روز میگفت من میام باهتون اگه جایی خواستین برین:-2-18-::-2-30-:
مامانم گفتن ! بابا رو ولش خودمون میریم با پری و فرنگ خانم!:-2-41-:
حالا امروز پری میگه من نمیتونم با بچه پاشم بیام و ....:-2-42-:
مامانم میگه به شبنم و مامانش بگو بیان بریم ....شبنم دیروز گفت اخر هفته خودمون برنامه سفر داریم :-2-42-:
ای خدااااااااااا!!!!:-2-18-:
خیلی نامردیه!!!!!!!:-2-18-:
اون از بابام اینم از بی کسی!!!!!:-2-18-:
.
.
امروز انتخاب واحد بود!!!
این ترم باید پایان نامه رو ارائه بدیم!!!!!!!:-2-38-:چه زود داره به اخرش میرسه..:-2-39-:
.
.من 100باره در راستای تصمیم گرفتنم:-2-36-:....خدایا میگم خودت اگه فک میکنی خوبه و اینا ..یه کاری بکن بشه ...اگه نه !!!مثه اون دفعه با احساساتم بازی نکنیا !!!!لطفا!:-2-29-:
همین

*R I R A*
2012,01,28, ساعت : 12:36 PM
سلام...

امروز انتخاب واحدم بود و چون ترم آخر بود و تربیت بدنی 1 و2 رو باید باهم هم نیاز میکردم صبح پاشدم رفتم یونی و اونجا انتخاب واحد کردم ولی تربیت 2 ظرفیتش پر بود و نتونستیم با بچه ها برداریم و مجبور شدیم بریم دانشکده تربیت و دیدیم به به مثل ما زیادن و فقط ما نیستیم.....خانمه مسئولش گفت باید تا ظهر صبر کنیم تا چند تا تربیت 2 برامون بذارن تو سیستم و بنده هم از یه ساعت پیش که تشریف اوردم خونه همین جور در حال رفت و آمد و باز و بسته کردن سایتم ولی هنوز خبری نیست...چون کله سحر پاشدم از خواب حسابی هم خسته ام و هم خوابم میاد ولی استرس دارم...
دعا کنید کارم درست بشه:-2-40-:
از فراخوان، تایپ گرفتم بیست صفحه ودارم اون و هم انجام میدم ولی پلک هام دیگه داره میاد رو هم از شدت خواب زیاد

گنجشک
2012,01,28, ساعت : 01:19 PM
درود دوستان نازنین!:-2-25-:
دیشب خیلی خیلی خیلی خوب بود! :-2-16-:
همه اومده بودند. جمع هفتاد و دو ملت جمع بود و تنها غایب ابدی مون ایلنور من بود که مطمئنم بین ما حضور داشت! نه من... بقیه هم همینو گفتن!:-2-15-::-2-41-:

غزاله وقتی قیافه های دوستامو دید واقعاً تعجب کرده بود! فکر کنم توقع داشت با یه مشت آدم هفت خط روبه رو بشه!!! به هرحال همون اولش فهمید که تمام تفکراتش صرفاً زاییده ذهنش بودن و پایه و اساسی ندارن!:-2-06-:
قیافه اش انقدر تابلو شده بود که همه فهمیدن یه چیزیش شده! تا آخر شب یه سره دست انداختن بیچاره رو!!! :-2-27-:

وروجک کوچولوی محراب و شقایق یه موش واقعی بود! وقتی اینو گفتم، تیگران یهم گفت: پرنیا بانو؟! این کجاش موشه؟! عین بچگی های پاندای کنگ فو کاره! سفید و تپل و چشم و ابرو مشکی!:-2-06-:

همه چیزمثل قدیم بود! فقط نبودن ایلنورم... :-2-39-:راستش هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی بدون اون میزبان جمع هفتاد و دو ملت باشم... واسه همین اولش یه کم پریشان احوال بودم!!! اما بعدش همه چیز عادی شد... . :-2-41-:
مشاعره کردیم. درمورد شعرهای واهان و آینوش حرف زدیم. کمی بحث سیا.سی کردیم که کشیده شد به اقتصاد! و البته هنر! درمورد سینما و تئاتر حرف زدیم... درمورد خاطره های قدیمی و مسافرت ها حرف زدیم... بعدم سه تاز حدیث بود و صدای علی... . آرش مثل قدیم واسه همه فال حافظ گرفت! آرش به حضرت حافظ ارادت ویژه ای داره و فالگیر قهاری هم هست!!! واسه من اومد:
هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هرگه یاد روی تو کردم، جوان شدم
...:-2-37-:
خیلی دلم هوای شاملو رو کرده بود. بابک هم که عشق شاملو... ! فکر کنم همه شعرهایشو حفظ باشه! اولش اون شروع کرد. قصه دخترای ننه دریا رو خوند! آینوش هم دست کمی از بابک نداره!!! پشت بندش اون شروع کرد با شعر کیفر و و بعدش بقیه مون… شعر خوندن های دورهمی رو واقعاً دوست داشتم اون موقع ها!!! :-2-16-:
دیشب هم واقعاً لذت بردم!:-2-41-:

دیشب بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم از آرون پرسیدم که آیا ایلنورم رو در بهشتیه خاوران دفن کردن یا نه؟!:-2-15-:
یه کم نگام کرد. بعد گفت: نه بانو! افتخاری بردن گیلیارد دفنش کردن!!!
می خواستم بگم بانو و کلم پیچ! شوره نزنی این همه نمکی!!! :-2-42-:اما نگفتم!!!
مسخره کردن منو!!! می میرن انگار جواب درست و حسابی بهم بدن!!! انقدر بدم میاد از کارشون! :-2-36-:حالا مثلاً به من بگن کجا دفن شده من می خوام برم بالای مزارش چادر بزنم؟! یا می رم عین این اسطوره ها سر مزارش انقدر اشک می ریزم که خودم هم بهش بپیوندم!؟
دیوونه اند به خدا!!! من این کاره ام اصلاً!؟ من فقط می خوام بدونم کجاست... خواسته زیادیه؟!

راستی پارین و پرشان هم نیومدن! بهتر!!! رویارویی اونا با اینا اتفاق جالبی نبود! درست یا غلط، بهتره که با هم برخورد نداشته باشن! پارین و پرشان اخلاق های خاص خودشون رو دارن که چندان با هفتاد و دوملت ما سازگار نیست! و می دونم که اگه کنار هم قرار بگیرن، هم اون دوتا می خوان ساعات بدی رو بگذرونن هم بقیه! :-2-41-:

دیشب بالآخره خانم تیگران رو هم دیدم! خیلی زیبا بود... و خیلی خانم و دوست داشتنی... هزار به خودش و تیگران تبریک گفتم... تیگران واسم خیلی عزیزه... مثل یه برادر... تنها کسی هست که من این لفط رو درموردش به کار می برم! حتی پرشان هم واسم مثل برادرم نیست... اما تیگران فرق داره با همه...
اسم خانومش میرانوش می باشد!!! واقعاً اسمش بهش میاد... . میرانوش به معنای دختر مهر هستش...

و همین دیگه!!! خیلی حرافی کردم مثل همیشه!!!
خوبه پارین بیاد اینا رو بخونه! بعد دیگه به من نمی گه از دستگیره در صدا درمیاد و از تو نه!!!:-2-42-::-2-35-:
شاد باشید و تندرست!!!
بدرود!:-2-40-:

believe me
2012,01,28, ساعت : 01:38 PM
به نام خدای مهربون

سلام به دوستای گلم:-2-40-:


گاهی وقتا شده حس کنین که خیلی دیر شده برای انجام یک کاری...من دقیقا همون حس رو دارم:-2-15-:

دیروز تا حالا 4 تا امپول زدم:-2-30-:خوب شد به اقای دکتر گفتم برام امپول ننویش 5 تا نشت نمیگفتم باید کل امپولای داروخونه رو میخریدم:-2-27-:

استادا ما رو علاف کردن..بابا زودتر این نمره ها رو بزارین دیگه..سکته دیم از استر و کابوس های شبانه افتادن:-2-37-:دیشب خواب دیدم یه درسو با 9 افتادم تو خوابم دوستم بهم اس داد خبرشو داد..بیدار میشم بهش اس میدم میگم واقعا؟بگو که باهام شوخی کردی..بگو..من این امتحانو خوب داده بودم:-2-30-:

دوستم اس میده میگه:-2-28-::-2-35-:ها؟حالات خوبه تو؟خواب دیدی؟

بعد دوهزاریم افتاد کابوس بود:-2-27-:خوشم اومد ود فهمید خواب دیدم:-2-06-:

امروز اینجا بارونیه...:-2-39-:دلگیره کلا هوا...

همین ود خاطرات ما در چندروز اخیر..

روز و روزگارتون قشنگ..دلاتون بی غصه:-118-:تا درودی دیگر بدرود

8 بهمن ماه سال 1390

elia64
2012,01,28, ساعت : 01:38 PM
سلام
دوستاي گلم خوبين؟
اين امروز خيلي دفتر شلوغه کلي از کارام عقبم فقط اومدم بنويسم
اين پسرخاله همسريمون حالش يه کم بهتره بعد سه روز از اي سي يو اوردنش تو بخش
حالا اگر برسم ميرم بيمارستان ديدنش با اينکه از مامانش خيلييي خوشم نمياد ميدونين از اينتيپ ادمهاست که هميشه و تو هر شرايطي براي ادم سخنراني ميکنن و تو همه چي نظر ميدن و خودشونو عقل کل ميدونن
و در کل هر چي بگي باهات ساز مخالف ميزنن
اما من به خاطر مادر شوهرم و خود بچه ميرم
بازم براش دعا کنيد

mehran3bil
2012,01,28, ساعت : 01:58 PM
سلام.امروز منتظرم نمره هامو بزنن تو سایت ببینم این ترم چی کردم.خداییش استرس ندارم.ولی نامردا قرار بود امروز نمره ها رو بزنن.

H0NEY
2012,01,28, ساعت : 02:43 PM
http://www.millan.net/minimations/smileys/flower4.gif به نام ایزد یکتا http://www.millan.net/minimations/smileys/flower4.gif

ما چقده خوش حالیم امروز http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/smileybunny1.gif خیلی حال داد http://s17.rimg.info/04cdbf3a0885fbed81bca470b576cf9e.gif همون طور که احتمالا اطلاع دارید فردا طوفان خورشیدی در راه استhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/twister2.gifhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/l_sunny.gif دیه حس کنفرانس ندارم خودتون ببینید چیه :-2-43-::-2-06-:بعد ما همین طور کا با خود به فک استفاده از کیلو کیلو ضد افتاب بودیم http://www.pic4ever.com/images/connie_1.gif یهو بحث کشیده شد به دوهزار و دوازده:-2-35-::-2-28-: و اینا که ما تصمیمی گرفتیم قبل از اینکه خودمون با پای خودمون بریم اون دنیا http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/tantrumsmiley.gif اول ما هواپیما یه سری افراد رو که گناه دارن بمونن بترکنhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/imoksmiley.gif رو با خودمون ببریم :-2-22-:حالا ما 5 نفر بودیم که به این تصمیم فکورانه رسیدیم http://www.pic4ever.com/images/mocantina.gif :-2-06-:قرار بر این شد که اول تو خود ایرانhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_witch.gif یه سری از دوستان اس اسی که حالا نام نمی بریم http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidboy.gif بعد واسه یکی از بچه ها که پرسپولیسیو دلش نشکنه حقیقیم سر راه بر می داریم:-2-43-: بعد میریم امارات فرهاد هم بر میداریم http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif میریم اسپانیا ژاویو مسی و چند تن دیگه هم سر راه سوارشون کنیم:-2-06-:بهد بریم استرالیا چند نفر دیه که یکی دیگه از دوستان به انها تعلق خاطر(درست نبشتم:-2-35-:) داره رو هم سر راه سوار کنیم:-2-42-::-2-22-: یه سر به امریکا و انگلیسم بزنیم بریم به سمت اون دنیا:-2-06-: که احتمالا تا اون موقع جهنم پر شدهhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/blackwings.gif دیه همون رو پل صرات میمونیم:-2-41-: ما هرچی گفتیم بهشون بریم یه سرم تو افکار مودب پور ما هم چند نفرو نجات بدیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/fly2.gif گفتن تعداد رمانای مودب پور زیاده:-2-42-: هر کدوم هم دو تا پسر داره و یه دختر:-2-43-::-2-42-: دیه پر میشه جامون نمیشه دیه نرفتیم :-2-42-::-2-39-::-2-22-:
بعد این افکار همه در زنگ دوم به مغز های ما رسیده بود و یه سری دیه که در گفتنش عاجزیم:-2-35-: (چه ادبی حرف میزنم من:-2-22-:)شد زنگ عربی یه معلم جدید اومد http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/explanation.gif البته من که واسم مهم نبود http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/dont-know.gif داشتم به رمانی که هنوز هیچ ایده راجع بهش ندارم فک میکردم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_168.gif یه چیزایی هم نوشتم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/writing.gif جالب بود خودم هم می خواستم بدونم بقیش چی میشه:-2-22-: داستان جالبی میشه اگه یکم لوس نشه:-2-43-: گفتم اول شخص پسر بنویسم :-2-41-:عاشق اول شخص پسرم:-2-41-: بعد گفتم یهو یه جاش قاطی میکنم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_nutzo.gif احساسات یه دختر و مینویسم http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/parting2.gif پسره از این پسر لوس بچه ننه ها میشه http://www.pic4ever.com/images/shame.gif :-2-06-: دیه فکرم به سنگ خور د:-2-22-:فقط دنبال یکی هم میگردم حد اقل یه شبو تو بیمارستان گذرونده باشه یکم اطلاعات بگیرم :-2-38-:خودم تو این یه مورد تعطیل تعطیلم خدا رو شکر http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/Laie_71mini.gif
بریم به درسو زندگیمون برسیم http://kay.smiley.free.fr/images/7122.gif دوستای گل بدرود بدرود http://www.pic4ever.com/images/wubpink.gif
هانی کوشولوhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/engel/engel_0028.gif

nairika
2012,01,28, ساعت : 02:56 PM
دخترک مجبوره برای رسیدن به مقصدش سوار ماشین های شخصی بشه آخه اونجا که اون میخواد بره خط تاکسی نداره و اتوبوساش هر یه ساعت یه بار گذر میکنه:-2-43-: پس بازم دلش رو به چاقوی ضامن دار توی کیفش خوش میکنه و میاد کنار خیابون تا سوار یه ماشین بشه و به مقصدش برسه بعد یه 10-15 دقیقه ای بالاخره یه ماشین که قیافش بیشتر به مسافر کشها میخوره پیدا میکنه و میره پشت میشینه و با دستش دوباره اون مثلا سلاح سردشو لمس میکنه:-2-28-:
همین که یکم از راه رو میرن
راننده : ساکن این محلین؟
دخترک: بله
راننده : چه جالب پس همسایه ایم
دخترک: سکوت
راننده : خیلی وقته اینجا ساکنین؟
ادخترک: تقریبا
راننده : شاغلین؟
بدخترک: بله
راننده : میشه بپرسم کجا؟
دخترک: خیر
راننده : متاهلین؟
دخترک: فقط برای خلاصی از دست وراجی مردک بله
راننده : موفق باشین
دخترک: بفرمایید کرایتون
راننده : ترجیح میدم شماره تون رو داشته باشم
دخترک: :-2-28-::-2-36-::-2-43-:همینجا پیاده میشم
دخترک نمیدونه که این آقای راننده اگه به حلقه خودش کوچکترین احترامی نمیزاره چرا حداقل به جواب هایی که از سوالاش داشته توجه نداره و یا انقدر پسته که...

lo-iii Jlc
2012,01,28, ساعت : 03:07 PM
سلام دوست جونا....
امروز گلم ساعت 9 به زور بیدارم کرد:-2-15-: سرما خوردم بدجور.....:-2-18-: کلی دوا درمون و آمپول ولی بازم خوب نشدم... اییییییییییییییششششش ..... دو تا کیک خومشزه و قلب عشقولانه واسه نازم درست کردم الان تو فر گذاشتم تا آماده شه... .امشب مهمونی دعوتیم خونه میترا جون اینا خوش میگذره مهمونی های شبونه....:-2-25-:

حاجی بلا
2012,01,28, ساعت : 03:11 PM
به نام او
سی و هشتمین روززمستانی سال1390
سلامی به گرمی بخاری های منزلتون..ایشالاکه ال همه دوستان عزیزم خوب خوش و سلامت باشه
ما یه 20روزی نبودیم یهنی رفته بودیم به شهر گچساران که دانشگاهامان واقع در انجاست برای انجام فریضه بزرگ امتحانات..خلاصه کلام ما رفتیم امتحانات را دادیم و نمره های خوب گرفتیم و امدیم کلااین ترم راضی بودیم خدا رو شکر...وما رفتیم در زندانی به اسم خوابگاه حضرت زینب تا پری شب که امدیم منزل+جریاناتی که در این مدت در خوابگاه و در منزل و دانشکده رخ داد روزهایی از عمر را سپری کردیم و برگشتیم...حالا هم در مزلمان تشریف داریم و روزگار بخور و بخواب وبه قولا استراحت را در کنار مامان جان عزیزسپری می کنیم...خلاصه ما در این ایام به فکر نودهشتیامان و دوستانمان همم بودیم مثل همیشه-یک شب خبری ازادی یک اسیر عزیزبهمان رسید(یهنی همان نودهشتیامان)ما در اوج درس خواندن بودیم یک اس از مریمی جانمان به مارسید ما هم یک جیغ بنشف کشیدیم از شادی و ذوق وجریانات دیگر –که کلی فحش هم ازجانب دختران خوابگاه رفت تو جیب شلوارمان به شادیش می ارزید...وراجی زیاد نکنیم...ما از سایتمان کلا بی خبریم امروز هم طی یک عملیات هیجانی امدیم خاطره بنویسیم و عرض ادبی کرده باشیم متاسفانه من نرسیدم خاطرات را بخوانم شرمنده هستند-خلاصه من عقده رمان نخوندن این مدت رو دروَکردم وسه تا رمان پشت سر هم خوندم تو این 2 روز حالا هم امدیم یک زره ای در سایتمان فعالیت بکنیم...
- این داداش کوچیکه ما زده به کله اش میخاد هم زمان 2لیسانس بگیره-میخاد هم پیام نور بخونه هم آزادما تو همین یه لیسانسش موندیم...داداش ماست دیگه...ما هم بهش قول دادیم در این امر کمکش کنیم و پشتش باشیم و بریم دنبال کاراش...
- راسی طی یک عمل هیجان بر انگیز مرضیه هم اتاقی بد، از اتاقمان رفت و ما رادر کما یک شادی بزرگ قرار داد-
-
- تا اینم بگم بخندین ما روز5اخرین امتحانمان –ما امدیم خوابگا گفتم میخام بخوابم وتلافی نخوابیدنای این مدت یکی جیکش در بیاد خفش میکنم... بعدشم فقط تو تختم دراز بکشم برم تو رویا-اقا ما اخرین امتحان و دادایم رفتیم تو تختخوابمان-حالا کی خواب برم خدا داند ما تا ساعت3 شب بیدار بودیم...رویا رفتنم بی خیالش شدیم...
- عید داره میاد و عروسیا دارن راه میوفتن-عید عروسی زهرا دوسمه-نسرین دوسمه-خاله ام-دختر داییم- شایددخترعمو.... خدا بفرسته یکی دو گونی پر تراول برای خرج این عروسیاخدا روشکر ما اهل قر و فر نیسیم هاوگرنه با این نقشه هایی که این دوستان ما کشیدن و این دخترا کشیدن من بدبخت و وادار میکردن برم صندوق صدقات خوابگاه روکش بزنم برای قر و فر خانوما...

- راسی کربلایی نیلوفریادته گفتی نماززیرنور افتاب خیلی میچسبه...من اتفاقی امتحان کردم یه نمازظهر بعد از یه خستگی از درس خوندن و استرس امتحان و افتاب تند و داغ که بعد بارون افتاده به جون ابرا و خودش و با قر و فر نشون میده که یه نسیم خنکی هم بیاد و هی لای سجادتو برگردونه ای چسبید...اون نمازم اولش که کلا محوشیطونی های چنتا ازمخلوقات خدایی بودم (بازی باد باسجاده سبزی که مال رقیه هم اتاقیم بود دستهای نوازش باد که چادر نمازم و با خودش میبردبه اسمونا یه هوای لطیف بعد بارون که عطر محبوبت همراهشه گرمای محبت امیزافتاب ویه اغوش که همیشه به روت بازه... وخودش یه جور عبادت بود برام..)
خلاصه کلوم خوشحال هسیم بسی زیاد که در کنار دوستان نودهشتیایمان هسیم
تا نمیدونم کی...


حاجی بلا -1عدد-دخی خوب-بد

Archi
2012,01,28, ساعت : 03:45 PM
سلام!


ما فقط آمده بوديم كه بگوييم...

بعضي وقتها مي شود كه آدم دلش همان وقت هايي را مي خواهد كه خيلي هوينجوري هوينجوري بود!
ولي خو هيچ وقت نمي شود... اين ساعت خاطرات يك چيز عجيب غريبي است انگار... تنظيم كردنش را هيچ وقت ياد نمي گيريم!... هميشه يك جاي كار مي لنگد!... فراموشي هم گاهي وقتها نعمتي ست!

خاطره روز:


آقا ما چهار روز تعطيلات بوده ايم كمپوت خواب داريم!... يكي بيايد بازمان كند مچاله شده ايم!... از صبح اينقدر خميازه كشيده ايم فكمان يك سايز بزرگ شده!...همكار گرامي هم كه گويا كلاً به سرافت استراحت مطلق افتاده!... در حال حاضر تو مسير پادشاه هفتم است!!!... ديگه بزغاله جانمان هم برش سابق را ندارد!... همه ملت يا تو مرخصين يا نيمخوابن يا كلاً مرخصاً!!! ( مث كپك جانمان!)...
تازگي ها مكشوفات نموده ايم كه اينهايي كه چشمهايشان كپكي است! ( دور از جان ساير كپكها!) وقتي كه خوافشان مي ايد كپك تر مي شوند در نتيجه اگر سرشان را بگذارند رو ميز و كپه شان را بگذارند در حق يك جماعتي كه توي ديدشان هستند لطف گزافي نموده اند!!!.... و اصولاً اين افراد اگر بروند مأموريت يا دوركاري! هم ثواب معنوي مي برند هم مادي!!!...

البت اگر كپك نباشد ممكن است ما پينيسيلين بخشمان افت كند، ييهو مورد هجوم امراض ديگر واقع شويم و نتيجتاً براي همه شر مي شود!... پس مجبور مي باشيم براي حفظ سلامت عمومي بخش فخيمه! او را بعنوان دارو را روزي چند بار تحمل كنيم... فقط يك مقدار ناقابل جاش مي سوزد!! كه آن را هم انگار چاره نيست!

راستي! اين آقاي بلا نسبت مهندس باز هم امروز آمده بود انگار! ما نبوديم گويا يك مقدار گرد و خاك كرده جلوي بزغاله جانمان و باز كار مي خواسته!... ما مانده ايم اين ديگه از كجا سبز شده!... اگر راه داشت لابد پدر مادرش هم اين را برگشت مي زدند... اين قدر هي آمده و دست از پا درازتر برگشته نگرانيم نهايتاً شتر مرغ شود ولي كار درست و حسابي دستش نرسد!!!

بگذريم...

البت ما خيلي وقت است كه گذشته ايم... ولي اين دور باطل انگار تمامي ندارد!...بي خودي مي گويند اين نيز بگذرد...

هميشه همان وقتي كه نبايد بر مي گرديم همانجا كه نبايد باشيم!

و هيچگاه آن زمان كه بايد به آنجا كه مي خواهيم نمي رسيم!

و خوبي اش اين است كه هر جا كم آورديم يك خدايي هست كه مي اندازيم گردن او!...

اين نيز حكمت خداست لابد!

نفس بابا
2012,01,28, ساعت : 05:19 PM
سلام.....
امروزم مثه روزای دیگه بی معنی بود...:-2-37-:
امروزم مثله هر روز مدرسه مون واسه صبحگاه نیم ساعت تو حیاط نگه مون داشتن...:-2-33-:.داشتیم یخ میزدیم...:-2-43-:
ولی این مدیرمون بلندگو رو برداشته بودو یه بند حرف میزد ......:-2-43-::-2-43-:مگه دست بردار بود....ولی خوب هیچکی به حرفاش گوش نمیکرد...امروز تاتری هامون میخواستن برن جشنواره با لباسای خودشون(اونایی که تو خیابان میپوشن)ماهم کلی به قیافه هاشون خندیدیم......خلاصه رفتیم سرکلاس:-2-41-::-2-41-:
زنگ اول زیست داشتیم..معلممون همیشه وقتی میخواد حرف بزنه بین حرفاش حرفشو قطع میکنه و یه چیز دیگه میگه....خلاصه ما هیچی نفهمیدیم:-2-36-::-2-36-:
زنگ دوممون هم شیمی بود که مسابقه گذاشت که هرگروه سوال در بیارن و داورهم به سوالا نمره بده....اونوقت منو کردن داور منم کاری کردم گروه خودمون اول شد....بگذریم....:-2-35-::-2-35-:
زنگ آخرهم دین و زندگی داشتیم....معلمشو دقیقا نمیدونم چه اخلاقی داره...مثلا بین دعوا یه دفعه میخنده یا وقتی داره میخنده یه دفعه ای دادو بیداد میکنه....کلا خیلی عجیب و غریبه......:-2-22-::-2-22-:
همیشه به من نگاه میکنه من تا بهش نگاه میکنم روشو اونطرفی میکنه (انگار من نمیفهمم)بعد رفتم کنفرانس بدم ..درسو که تا نصفه هاش گفتم گفت برو بشین ویه مثبت داد....حالا منم کلی سوتی دادما ولی خوب نفهمید......:-2-25-::-2-25-:بعد آخر زنگ گیر داده به مقنعه من میگه کوتاهه عوضش کن..از این بلندا(خیلی بلندا)بگیر...منم گفتم بشین تا بگیرم(یعنی تو دلم گفتم)خلاصه نیم ساعت آخرو استراحت داد...تعجب نکنید مابین استراحت درس میخونیم.......منم از خداخواسته گفتم یکم با رفیقام حرف بزنم دیدم اومده بالای سر من ....میخواستم سرمو بزنم تو دیوار....:-2-36-:
بالاخره زنگ خورد و من شتابان از اون دیوونه خونه خارج شدم:-2-27-::-2-27-:

-نازلی-
2012,01,28, ساعت : 05:58 PM
پروژه رو دادیم.
سرم داره از درد می ترکه. سر استرس پروژه سه تا جوش رو چونه ام زده. خیلی روز خوبی نبود.به استثنای کتابخونه ادبیات و گرفتن کتاب و پیاده روی خیابون سه راه زبان به در شرقی.
امروز کمی ترسیدم از این که پروژه پایانیم رو با همین استاد در آوردم. دوباره بهم یاآدوری کرد که سر اون پیرت رو در میارم، خیلی باید کار کنی. منم گفتم به خودم قول دادم، پس شما مطمئن باش.
اما بازم موندم. بین همه راهی ها. بین این که اون هدفه اصلا چی بود....
هشت بهمن؟ تعطیلات شروع شد. فردا کوزت می شویم. دایی اومده، دو شنبه باید بریم دیدنش.
می خوام تو این یک هفته همه اش کتاب بخونم. کمی بنویسم. و فکر کنم. خیلی احتیاج دارم.
خسته ام. جسمی. روحی رو نمی دونم. البته خب از صبح تا حالا سرپا و لپ تاپ به دست و صفر و یک کردن، طبیعیه....
کم کم دردناک ترین مسیر عالم هم داره کم رنگ می شه و می دونم تا چند وقت دیگه، زیاد برام مهم نخواهد بود، به قسمتت، به انتخابت احترام می ذارم و می دونم وقتی بهت می گم سپردم دست خودت، یعنی گرفتیش و می دونی کدومش بهترینه، و من و همون جا می ذاری که باید، می دونم که تا حالا دووم آوردم. به غر غر هام گوش نده، خودت خوب می دونی که تا غرغر نکنم آروم نمی شم....

$*~fire~*$
2012,01,28, ساعت : 06:11 PM
((8 بهمن 1390))امروز هم مثل همیشه تکراری بود :-2-28-:صبح بعد از دو هفته تعطیلی رفتیم مدرسه(اول بد بختی) :-2-30-:رنگ اول ریاضی داشتیم این معلمه مسخرمون هم هی با اون صدای مزحکش ما رو از خواب بیدار می کرد اخ که نمی دونی چه قدر ازش بدم میاد اه اه اه اه زنگ دوم هم تاریخ داشتیم که یکی از بچه ها تازه یادش اومد باید کنفرانس میداده :-2-37-:تنها زنگی که منو از این کسالت در اورد زنگ شیمی و زیست بود جالبیش اینجاست که ما امتحان دارشتیم منم هیچی نخونده بودم با کلی خواهش و تمنا به ما اجازه داد نیم ساعت بخونیم از اون جالب تر اینه که من شدم 6.75 از 7 کلی ذوق مرگ شدم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:اخ که نمی دونید چه قدر خوشحالم:-2-32-::-2-32-::-2-32-:

+Lily
2012,01,28, ساعت : 06:21 PM
امروز نمی دونم یهو چی شد ، اسم یکی از کتابای بچگیم رو تو نت سرچ کردم ، بعد از یکی از وبلاگا لینک وبلاگ نویسنده رو دیدم
من هیچوخت به نویسندگی فکر نمی کردم ، وقتی توی کلاس نقاشی گفتند دوست دارین چکاره بشین ، همونو بکشین ، من سه صفحه نقاشی کردم ، یکیش یه پزشک اطفال بود ، یکیش یه ستاره شناس بود ، یکیشم نقاش بود
ولی 11 سالم که بود ، برادرم یه کتاب بهم داد ، اونوخ تمام آرزوم شد اینکه شبیه نویسنده ی کتاب بشم
اون روزا اون الگوی زندگی من بود ، دوس داشتم مثل اون حقوق بخونم ، مثل اون باشم ...
نه مثل اون شدم نه خودم به یه جایی رسیدم ، دردم این نیست که به اون چیزایی که می خواستم نرسیدم ، چون من از اوناییم که معتقدم سهم هر کس تو زندگی مشخصه ، کسی اونو از من دریغ نکرده ، خودم تلاش نکردم که بهش برسم
به قول شل سیلور استاین من اونقد تنبلم که وقتی تشنه ام میشه :
دهنمو باز می کنم
اونقدر منتظر می مونم که
.
.
.
بارون بیاد .
همه معتقدن من اگه تو زندگیم به چیزی رسیدم شانس آوردم ، چون من هیچوقت واسه چیزی تلاش نکردم
خیلی از خودم خسته شدم ، خیلی زیاد
دلم میخواد تغییرم کنم ، ولی اونم همت میخواد


# مستر بابک ! چرا چیزی نمی نویسین ؟
# دلم برای نادی تنگ شده ! چرا دیگه نمیاد ؟ نگرانشم !
# صبوحا جان ! این آقا یه بازیگر کره ایه ! منم خیلی دوسش دارم :-2-31-:
# نیلوفر :-118-:

pegah.a
2012,01,28, ساعت : 07:01 PM
سلام:-2-25-:
این چند روز همش بیکار بودم:-2-15-: البته بیکار که چه عرض کنم یا مهمونی بودم و یا مهمون داشتیم :-2-37-:
امروز با خواهری رفتیم خرید قراره بود اون خرید کنه ولی من دو تا شال و یه مانتو خریدم، خوو چیکار کنم هر وقت از یه چی خوشم اومد و نخریدمش همیشه پشیمون شدم:-2-31-:خواهری وسواسی خسته م کرد :-119-:
ولی بازم حوصله ام سر رفته:-2-39-: انگار ما آدما هیچ وقت از شرایطی که داریم راضی نیستیم، وقتی امتحان داشتم همش می گفتم که تموم میشه که استراحت کنم ولی حالا ...
تصمیم گرفتم خودمو سرگرم کنم کلی تایپ برداشتم :-2-38-:
بقول استادمون که می گفت همه دنبال آسایش و راحتی هستیم وقتایی که مشغول انجام کاری هستیم سعی می کنیم زودتر تمومش کنیم که بتونیم استراحت کنیم و به کارای دلخواهمون برسیم اما وقتی کارمون تموم میشه بجای استراحت میریم و یه گرفتاری جدید برای خودمون میسازیم :-2-41-:
مثلا خودم همش تند تند تایپ می کنم که کتابم تموم بشه هنوز قفل و مهر مدیرا خشک نشده میرم یه تاپیک جدید میزنم:-2-35-:
یکی دو روز دیگه انتخاب واحد و هنوز نمره هارو استادا رو سایت نذاشتن:-2-33-: آخه استراحت با استرس که دیگه استراحت نیست عذاب الیمِ :-2-30-:فکر کنم دارن تصمیم کبری میگیرن که چند نفر بندازن:-2-22-:
تنها اتفاق که این چند روزه افتاد همین ویژه شدن بود:-2-14-:
از همۀ دوستای عزیزم که تو تاپیک یا تو پروفایل منو مورد لطفشون قرار دادن متشکرم و برای همۀ دوستای گل نودهشتی آرزوی موفقیت و سلامتی دارم:-118-:


این ترانه رو خیلی دوست دارم :-2-41-:



سقوط
وقتی که گل در نمی آد
سواری این ور نمی آد
کوه و بیایون چی چیه ؟


وقتی که بارون نمی آد
ابر زمستون نمی آد
این همه ناودون چی چیه ؟


حالا تو دست بی صدا دشنه ی ما شعر و غـــزل
قــصه مرگ عـاطفه خواب های خوب، بغل بغل
انگار با هم غریبه ایم خوبی ی ما دشـــمنی یه
کاش من و تو می فهمیدیم اومــدنی رفـتنی یه
تقصیر این قصه ها بود تقصیر این دشمن ها بود
اونـــــــا اگه شب نبودن سپیده امروز با ما بود
ســقوط من در خودمه سقوط ــــا مـــثل منه
مرگ روزهــای بچگی از روز بـــه شب رسیدنه
دشمنی ها، مـصیبته ســـقوط مــا، مــصیبته
تقصیر ایـــصه ها بود تقصیر این دشمن ها بود
اونــا اگـــه شب نبودن سـپیده امروز با ما بود


کسی حرف من و انگار نمی فهمه
مرده زنده ، خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهایی مو از من نمی دزده
درد ما رو ، در و دیوار نمی فهــــمه


برای تنهایی خودم دلم می سوزه
قلب امروزی من ، خالی تر از دیروزه ...

رز وحشی
2012,01,28, ساعت : 07:47 PM
سلام کاربرای محترم انجمن خاطره نویسی.
به به چقده رسمی شد اولش خوشمان ویامد.
بالاخره اومدیم خونه خودمون اخیش هیچ جا خونه خود ادم نمیشه و اما مامان بزرگه رو هم اوردیم. از روز اولی که داشتیم میرفتیم پیش بینی میکردم اما مامانی میگفت امکان نداره خونه رو بده دست عروسش و بیاد ولی حرف من به کرسی بنشست و مادر جان قدم رنجه فرموده خانه را مزین کردند.
اما از دیروز اعصاب برام نزاشته.شب رسیدیم خسته بودیم بلند شدم زود یه کمی پوره سیب زمینی درست کردم اخه مامانی هم هوس کرده بود همه خوردیم خداییش خوشمزه هم شده بود مامان بزرگه بعد از خوردن دوتا نون و نصف کاسه پوره عرض کردند که خیلی بد بود اینا چیه درست میکنید.
صبحش از خواب بیدار شدیم من حالم خوب نبود مامانی برام شیر برنج درست کرده مامان بزرگه هم خورده بعدش گفته عسل و خامه ندارید؟؟؟؟:-2-36-:دادیم عسل و خامه هم خورده بعدش با مامانی رفتیم ارایشگاه خودمون رو خوشمل کردیم مامانی هم موش رو کوتاه کرد مامانی میخواست گوگوشی یا یه چیز کوتاه بزنه ارایشگره با اشاره های من فارا زد خیلی هم به مامانی می اومد برگشتنی رفتیم میدون تره بار و میوه و سبزی خریدیم مامان بزرگه بخوره حال بیاد خلاصه مامان بزرگه کلی میوه خورده و بعدش گفته معده ام درد میکنه(من به این جوونی با اینهمه بدو بدو نصف غذای مامان بزرگه رو نمیخورم معلومه که مامان بزرگه با اون سنش و اون ناز و ادا و خوابیدن تو رختخواب باید کم غذا بخوره).مامانی بهش شربت داده بخوره.برا نهار هم به سفارش هادی الویه درست کردیم مامان بزرگه خوشش نیومده مامان براش کاله جوش درست کرده اون رو هم خورده ته ظرف رو در اورده بعدش عرض کرده که ماستش ترش بود خوشم نیومد:-2-28-: الان هم برا شام عرض کردن که حریره براش درست کنیم چون معده اش سنگینه مامانی هم درست کرده .حیوونکی اونقده سرش شلوغ بوده که وقت نکرده موهاش رو نشون بابایی بده.خودمان با اشاره به بابایی موهای مامان رو نشون دادیم بابایی جلو مامان بزرگه هیچی نگفته بعدش رفته تو اشپزخونه به مامان گفته موهات خوف شده (اخی بمیلم بلا این عشقولانه بازیهاشون که جلو مامان بزرلگه نمیتونن روش کنن)
مطمئنا شب هم ماجرا خواهیم داشت با مامان برگه.
الهی خودم رو میسپرم دستت نه خدا جون اعصابم رو میسپرم دستت.
حالا خاطره بامزه هم تعریف کنم موقع برگشتن کلی این ماشین اون ماشین کردم خداییش حالم هم بد بود کمی از راه تو ماشین خودمون بودم که هادی میروندش بعدش حالت تهوع گرفتم گفتم میرم تو ماشین عمو بزرگه که اون رو هم ارش میروند بعدش دیدم ارش هم همچین بهتر از هادی نمیرونه رفتم تو ماشین عمه اینا که پیمان میروند بعدش گلاب به روتون تو ماشینش حالم بد شد.البته ماشینش تمیز موندا اما بازم خیلی ناجور شد پیمان هم وسواسی اما خیلی اقایی کرد و زود من و رسوند کنار جاده و هی پشتم و ماساژ میداد و میگفت پچیزی نشده بابا اینا از ما جلوتر بودن و هیچی نفهیمدن عمه هم هی به پیمان نگا میکنه و میخنده.خلاصه پیمان ارومتر روند و من هم خوابم برد و یه ساعتی رو خوابیدم .موقع پیاده شدن میگم پیمان ببخش مثلا من و فرستادن تو ماشین تو حالم بد نشه ، از اون خنده ها کرده و گفته پیش میاد تو ماشین خودت جبران میکنم:-2-09-: فک کرده من اون رو سوار ماشینم میکنم که برام جبران کنه:-2-43-:
خو بعدشم که نی نی جدیده رو که از میانه خریدم پایین تختم گذاشتم و کلی هم لباس خریدم که تو کمد گذاشتم.
وبلاگم رو هم با کمک نیلوفرناز جونم خوشگل کردم نیلو هم یه وبلاگ تو پرشین زد و خیلی هم ناناسش کرده.

بهار سرماخورده خوشمل نالاحت از یه شهر شلوغ
تاریخ یادم نیس اما فک کنم 8 بهمن باشه.

NAVA22
2012,01,28, ساعت : 08:08 PM
سلام.
از صبح یه باد خیلی شدیدی میومد الان آروم تر شده. اخبار گفت از سه شنبه برف و باردون میاد امیدوارم واسه یه بارم که شده پیش بینی شون درست از آب در بیاد:-2-28-:.
از پنج شنبه تا حالا دارم دیف می خونم هنوز تموم نشده 61 صفحه ش مونده برام اعصاب نذاشته چقدر درس کوفتی و مزخرفیه!:-2-30-:
5 ساعت دیگه باید درس بخونم تا تموم شه. جدیدا بخاطر اینکه نخوابم زیاد قهوه می خورم هی فشارم میوفته :-2-08-:
دیشب بالاخره یکی از بچه ها رو پیدا کردم روانشناسی می خونه تا دوازده و نیم یک داشتم ازش سوال می پرسیدم بیچاره رو کچل کردم! :-2-08-::-2-35-:
من هیچ جوره حاضر نمی شم به سوسک و عنکبوت دست بزنم چندشم می شه اما یکی از بچه هاست همه ش تو باغچه ی مدرسه ست با دست سوسک و عنکبوت می گیره می کنه تو شیشه می بره خونه شون:-2-37-:.
+خیلی ها نیستن خیلی ها هم هستن نمی نویسن چرا آیا؟:-2-37-:
+آرشام اون رمانت و ادامه بده ما رمان تخیلی می دوستیم بعد کنکور بخوانیمش:-2-37-: به قول یکی از بچه های همینجا به استقبال کاری نداشته باش:-2-38-:
+ خیلی برام دعا کنین:-2-38-:.
+شبتون خوش:-2-40-:

girlstreet
2012,01,28, ساعت : 08:25 PM
سلام ازاخرین باری که اینجا خاطره نوشتم یادی ندارم..
دلم برای خیلی تنگ شده بود...مخصوصا شبنم جون....
چندصفحه ای رو عقب گرد کردم که ببینم خاطره ای ازش وجود داره یانه...که نبود...
اوضاع بروفق مراد نیس..!!
نمیدونم چرا ولی چندروزه مدام دلشوره دارم....
بازم ازطرف مدرسه میخواییم بریم جنوب!!!
سه شنبه همین هفته..!!
ازم شکایت کردن...!نمیدونم این چیزی که گفتن درسته یانه...ولی کیفرش 60ضربه شلاق!!!
ادرس وبلاگمو بخاطرهمون شکایت مجبورشدم که عوض کنم!!!
دوست داشتم girlstreet بمونم!!ولی نشد!!
اینجا خیلی زلزله میاد...!!میگن شرایطش دقیقا شبیه شرایط زلزله بم!!

زاپــاتــا
2012,01,28, ساعت : 08:35 PM
امروز از صبح الاف یه کار بودن
کوپ
مسخرس
مردم انگار چه خبره ریخته بودن آرایشگاه
بساطیه ... ای بابا
امروزم سوخت

reyhane.s
2012,01,28, ساعت : 08:59 PM
با نامش
سلام بچه ها اصلا خوب نیستم
توجه:یاسی ص:خواهر لطفا این خاطره ی منو نخون.حالم و خاطره ام خرابه.............
نخون به زبون خوش وگرنه تو مدرسه تلافی میکنم. لطفا
حالم گرفته س ناجور.......................
به بابام یه دروغ گفتم که خودم واقعا ناراحت شدم و تو مدرسه حالم خراب بود
ولی به پیشنهاد یکی دوستام عصر به بابام گفتم که دروغ گفتم..............
نمیدونم چرا وقتی میخوام از کسی معذرت خواهی کنم اشک هام آبروم رو میبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به هر حال هنوز حال و حوصله ندارممم.اصلا.
بچه ها لطفا دعا فراموش نشه خواهش میکنم
راستی رنگ مدرسه مون تموم شد.........................................
ببخشید اگه خاطره ام حالگیری بود........................


بازم شرمنده
بای بای

feedback
2012,01,28, ساعت : 09:54 PM
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

فاز خجسته :-2-38-: :
سلام به همه ی سرفه بچه ها سرفه :-2-35-:
من از دیشب سرفه تا حالا سرفه دارم همش سرفه میکنم :-2-35-:
الان موقع حرف سرفه زدنم سرفه هی سرفه دارم میکنم :-2-35-:
سرما خوردم سرفه خوووووووووو :-2-30-:
دیشب ساعت 8-9 اینا سرفه بود که رفتم سرفه دکتر و دکتر هم دوا داد ، آب انار داد ؛ دواها رو سرفه خوردم فردا صبحش که سرفه امروز باشه مُردم!!! :-2-30-:
یعنی بیچاره شدم بس که این 24 ساعت گذشته سرفه کردم. امونمو بریده :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
گلوم صبح درد گرفته بود سرفه عجیب!!! :-2-30-:
شفای همه ی بیماران اسلام بگو صلوات :-2-30-:
===== ===== ===== ===== =====
جزوه جلو رومه دارم میخونم خیر سرم :-2-37-:
یاد بگیرین چی گفته این جزوه :
میگه که انطغال هرارط پدیدع ای اثط که به علت اخطلاف دما بین دو نغته ایجاد می شود!
:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
هرکی تونست بخونه ، امتیاز داره :-2-41-:
کل عالم و آدم سرفه امتحاناشونو سرفه (وجدان : انقدر سرفه نکن بچه! :-2-33-:)(مگه دست منه؟! :-119-:) دادن ، منِ بدبخت تازه فردا دومیمه! میبینی تو رو خدا؟! ... زندگیه داریم؟ :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
امروز 675 نفر بهم زنگ زدن و گفتن سعید فردا امتحان چطوریه؟! :-2-33-:
بابا مگه من استادم که بدونم چطوریه؟! :-2-33-:
حالا چون من اکثر جلساتو هستم ، فکر میکنن هی درس میخونیم. باور کنید منم شب امتحانی ام :-2-33-:
چاکریم :-2-33-: (هیچ ربطی نداشت! :-2-06-:)
===== ===== ===== ===== =====
حمید استیلی بعد از استعفا میاد خونه ؛ پسرش میگه :
بابا من توپ میخواااااااااااااااام :-2-37-:
استیلی : برو بچه اعصاب ندارم :-119-:
پسر استیلی : بابا گفتم من توپ میخواااااااااااااام :-2-37-:
استیلی : میگم برو بچه. یه چی بهت میگما :-119-:
پسر استیلی : نمیخری دیگه؟ :-2-37-:
استیلی : نه نه نه :-2-33-:
پسر استیلی : علـــــــــــــی دایـــــــــی! علـــــــــــــی دایـــــــــی! :-2-35-::-2-35-::-2-35-:
والا :-2-35-:
===== ===== ===== ===== =====
زمانی ثروتمند واقعی هستی که چیزی را که داری ، نتوان با پول خرید! :-118-:
===== ===== ===== ===== =====
کاش روزها طوری شکل گیرند و طوری به هم برسند ؛
که بتوانم حرفهایم را به آنهایی که میخواهم بزنم.
در غیر این صورت ؛
آنها طبق عادت مرا گناهکار میدانند!
و من طبق بازی سرنوشت گناهکار شناخته خواهم شد!!!
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد

سعید | 8 بهمن 90 | 21:55

ابی دریا
2012,01,28, ساعت : 10:01 PM
به نام خدا
شنبه 8 بهمن 1390
خاطره نویسای گل سلام
عجب روز سردی بود امروز.الانم که دام میتاپم با گرمکن ورزشی ددی نشستم که تو تنم زار میرنه و زینب هی بهم میخنده.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
صبح رفتم مدرسه.بعد از مدت ها دوباره با اون ناظممون که اجی مدیره و فامیلمونه طرح دوستی ریختم.سلام کردم و علیکی شنیدم که کیفور شدم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خوب بلاخره شاید مثل پارسال بدردم خورد زبونم لال.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
اگه این نبود و منو معرفی نمیکرد که کی هستم که به صلابه می کشیدنم.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
زنگ اول دین و زندگی داشتیم.اخراش حال سمیرا بد شدو بساطی داشتیم.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
زنگ بعدم فیزیک.بعدش ادبیات و وقتی زنگ خورد دیدیم بعلههههه داره برف میاد.همه مون یه ذوقی کردیم.عین این برف ندیده ها.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
ولی چه فایده.کمتر از 1 ساعت قطع شد و حال هممونو گرفت.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
زهرا انگشتر نشونشو نشونم داد.خوشگل بود.مبارکش باشه.:-2-40-:
وقتی از در مدرسه اومدم بیرون یه سوزی بود که نگو.یخورده که پیاده اومدم سرما رفت تو جونم.:-2-10-::-2-10-::-2-10-:
دیگه واقعا قندیل بستم.:-36-::-36-::-36-:
سر راهمم یه پیراشکی گرفتم که انگار مال پارسال بود.همچین یخ بود که سرمای تنمو بدتر کرد.:-65-::-65-::-65-:
تازه چون خورده نداشتم سسم نگرفتمو یه جورایی نچسبید.:-2-31-::-2-31-::-2-31-:
تاکسی که نشستم اون اقای راننده احساس کرده بود تو پیست اتومبیل رانی و داشت سرمونو به باد میداد.:-2-33-::-2-33-::-2-33-:
وقتی رسیدم خونه دیدم ماشین نیست.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
بعد کاشف به عمل اومد که مامی اینا اومده بودن دنبالم.یعنی زنگیده بودن مدرسه و این معاونمون گفت 2 و نیم تعطیل میشم.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
درحالی که 2 و ده دقیقه تعطیل شدم.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
منو میبینی.اعصابم خورد شد.هیچ وقت اینا جواب درست و حسابی نمیدن به ادم.دفعه قبل که نزدیک بود یه مادر بیچاره رو سکته بدن.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
منم خوبه صد دفعه به مامی گفته بودم اینا چرت زیاد میگن.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
زنگ زدم دکتر نوبت بگیرم.قطع که کردم فهمیدم ادرس نپرسیدم.دوباره زنگیدم مرده میگه شما که قبلا اومدین.چرا ادرس میگیرین.با کلی منت ادرسو داد.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
نمیدونم شایدم عمه جان قبلا اونجا رفتن که فامیلیامون مشابه بود.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خلاصه اینکه اصلا حوصله شو ندارم.دوباره باید توضیح بدم.:-2-43-::-2-43-::-2-43-:
الانم هنوز ریدینگ زبانو نخوندم.حسش نی.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
تمرینای گسسته رو هم دادم راضی بنویسه.بچه تا 11 نوشت بعد افتاد گوشه سالن.ارنجش درد میکنه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خیلی زیاده اخه.کلا هم درس مذخرفیه.:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
اهان شکر خدا موهام سالمه.فکر کنم به خاطر صدقه هایی بوده که میدم.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
نمیدونم چرا عجیب دلم رمان خوندن میخواد.ولی نمیشه.:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
لی لی +:ما نیز لی مین هو میدوستیم زیاد.هروقت که فیلمهایش را میبینیم نا خوداگاه میگوییم:فتبارک الله احسن الخالقین.دست خالقش درد نکنه واقعا.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
دوستون دارم یه دریا :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

asal_cheshmak
2012,01,28, ساعت : 10:21 PM
سلام :-2-25-:
امروز تا ده و نیم خوابیدم ، البته خواب که چه عرض کنم ... :-2-09-: همش می پریدم آخرشم قید خوابو زدم و اومدم سایت ... :-2-41-:
فقط و فقط و فقط کار کردم :-2-39-: خیلی خستم ! یه نفر رو هم بن کردم !! حقش بود :-2-42-: اعصاب نمیذارن واسه آدم ... :-2-42-:
بعد با همکاری همکار گلم فرناز یه سوتی بزرگ دادیم :-2-35-: گفتیم الان پرت میشیم از سایت بیرون ... ولی خدایی این محمد چقدر خوبه هیچی نگفت :-2-27-:
قبلشم شبنم یه سوتی داده بود ... خلاصه امروز روز سوتی های بزرگ بود :-2-22-::-2-22-:
تقریبا روزی یه فراخوان میزنم و کارم چندین برابر شده :-2-39-: اما دوست دارم ... چون کتابای بیشتری تایپ میشه ... :-2-16-::-120-:
نمره هامم هنوز نرفتم ببینم :-65-::-65-::-65-::-65-:
بازنشست شدن نیلویی گل مثل بازگشت استار رنگین کمون شوکه م کرد :-35-: نیلویی هر جا هستی موفق باشی :-53-::-53-::-53-: زهرا هم که موفق هست نیازی نیست بگم :-10-::-4-:
دلم تنگ شده !! :-29-:
دیگه تقریبا الان نمیدونم چه حس و حالیم ! فقط میدونم اوج ناراحتی ام ! :-46-: اما مثل همیشه فقط توی وجودمه ! بروز نمیدم :-2-15-:
شبخوش:-53-:

روزها رفت ولی یاد تو کمرنگ نشد
سال ها رفت و دل ساده ی من سنگ نشد
ذهن من بستر صد خاطره با یاد تو بود
نامت از صفحه ی این خاطره کمرنگ نشد

.arsana.
2012,01,28, ساعت : 10:34 PM
تو را از بین صدها گل جدا کردم
تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم
برای نقطه ی پایان تنهایی
تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
عشق من
عشق من

بگو از پاکی پچشمه منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باورها از آدم ها دلم سرده
نوازش کن تو دستامو که خیلی وقته یخ کرده
عشق من
عشق من

دیگه دلواپس بودن واسم بشه
دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن
زیادیم کرده غم خوردن
توی بیداد تنهایی در عین زندگی مردن
***

:-2-28-::-2-28-:
به قول فروغی دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره :-2-28-:
لبای خشکیده حرفی واسه گفتن نداره:-2-43-:
میخوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم:-2-42-:
***
گنجشک اشی مشی
لب بوم ما نشین
بارون میاد خیس میشی
برف میاد گوله میشی
میفتی تو حوض نقاشی
خیس میشی گوله میشی
میفتی تو حوض نقاشی

کی میگیره فراش باشی
کی میکشه قصاب باشی
کی میپزه آشپز باشی
کی میخوره حکیم باشی

:-22-:
:-22-:
:-22-:

***
آهنگ اولیه مال دامبول دیمبول پدر مادر بود :-37-:ما بسیار دوستش میداریم :-64-:
خدا رو یک تیلیون مرتبه شکر که دیفمو کلا پنج شنبه جمعه نوشتم و الان فقط قد انگشتای دستم تست مونده:-37-:
اصنشم حوصله درس ندارم:-76-:
گسسته 75 زدم :-19-:بسی حال کردم:-19-:
امروز مدرسه آهنگ رضا صادقی گذاشته بود جاتون خالی چشمای ما قد نعلبکی شده بود:-23-::-2-19-:<---- اینقدی :-71-:
ولی سعی کردیم جوگیر نشیم که روزیمون قطع نشه خدای نکرده:-4-::-67-:
***
4،5 سال پیش یه آهنگی تو ماشین پدرجان شنیدم بعدشم کلا سی دیه محو و نابود شد.کلی هم تو نت گشتم پیداش نکردم :-66-:بسی آهنگ قری و باحالی بود:-105-:
یه تیکه اش اینه:
چادرزری افسونگری بـــــــــس کن
چادرزری افسونگری بــــــــس کن
حالا مُردم از غم بستری بس کن
امشو میام به دیدنت ....(تو این مایه ها:-2-31-:)
عروسی کنیم روبوسی کنیم
چشم دشمنای ما کور

دختر ماشالله چقدر چقدر بلایی
......ایشالله عروس شهر مایی
.......

***
بعد در راستای سرچ به این آهنگه برخوردم :-35-: این هم بسی آهنگ باحالیه:-69-:
***
لیلا فدای تو گردم
ناز ادای تو گردم
خال لبای تو گردم
خال پشت پای تو گردم
یواش یواش راه میروی
و راه رفتنای تو گردم
صدای کشف پات میاد
و کفشای پای تو گردم

چادرزری چادرزری از کوچه ما میگذری
چادزری چادرزری از کوچه ما میگذری
ناز میخرم چند میفروشی
جون می فروشم چند میخری
میخوام به کرمون برم و برات حنا بیارم
اگر حنا دوست نداری و قاب (آب) طلا بیارم

***
همه ی این آهنگارم گوش کردم نوشتم :-2-42-::-37-:
یعنی چرک کف دسته:-13-:
خوابم میاد:-2-34-::-37-:
مگه خرگوشم الان بخوابم:-20-:
من میخوام خون آشام باشم:-43-:
دوست دارم تو تاریکی شب بیدار باشم وقتی همه خوابن:-110-:اصلا یه حال دیگه ای داره:-105-:

***
مادر من چرا اینطوریه؟
از بوی پودر هم سردرد میگیره:-33-:خیلی حساسه:-39-:
ولی من عاشق بوی پودر و نفت و بنزین و رنگممممممم:-6-:
دااییم میگه با این ذائقه ات علاقه ی زیادی به خوردن آب شنگولک داری:-10-:
ما نیز گفتیم:اوووووووووووووو:-62-::-70-:(ما یکمی با داییمون پسرخاله ایم)درست صحبت کن:-104-:هی من هیچی نمیگم:-68-:
خانواده ما علاقه زیادی به تز دادن دارن کلا:-70-:
اون یکی داییم که میگه آخه تو خیلی باکلاسی:-22-: (من موندم این از حرف خودش خندش نمیگیره واقعا:-29-:)
***
الان آهنگ واسه اینه که اومده و من متأسفانه حوصله نوشتن هم ندارم :-37-:
دیگه واقعونکی خوابم میاد:-32-:
دقت کردین ما به عنوان یه جزئی از نت با همین نثر خاطره ها و حرف زدنامون چه تغییر عظیمی دادیم تو نوع حرف زدن مردم :-2-27-:
همین پ ن پ و بزنگ و بحرف و.... :-2-31-:
پس فردا یکی میخواد به یکی بگه من دوستت دارم
میگه من بدوستتم :-2-22-::-24-::-24-::-24-::-24-:به جان هلنا نمیتوانیم جلوی خنده مان را بگیریم :-2-06-::-2-06-:
این از همان مواقع خودشیفتگی ست که آدم با جمله خودش هم حال میکند:-4-::-4-::-2-06-:

بروم پی کارم :-2-35-:
یک سیلی بزنیم به صورت حوصله مان برگردد گاهی اوقات بچه شیطانی میشود در میرود :-2-27-:
خداحافظ شما:-2-25-:

o.r.a.n.u.s
2012,01,28, ساعت : 10:45 PM
سلام به همه بر و بچه های گل 98i :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز یه همکار موقت جدید بهمون اضافه شد برای اینکه تو شبای عید که سرمون شلوغه کمکمون کنه:-2-41-:
حالا بی خیال همکار....این یکی رو داشته باشید::mrgreen:
سر شب یه سوتی دادم عجیب غریب:-2-06-::-2-06-:داشتیم با همکارم می رفتیم کیک تولدی که سفارش داده بود رو بگیریم(امشب تولد خواهر زاده اش بود) کیک دست من بود اومدم بهش بگم مهسا کفشای من پاشنه داره یهو با این کیکت باهم پخش زمین میشیم ولی به جاش این سوتی تاریخیو دادم و گفتم مهسا این کفشای من مانتو پاشه........:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
حالا این مانتو رو این وسط از کجا آوردم همچنان نامعلوم می باشد:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
تا خاطره و اعلام حضور بعدی شب همگی خوش:-2-37-::-2-37-:

Tikooli
2012,01,28, ساعت : 11:11 PM
سلــآم به روی مــآه همــه دوستــآم ..http://s17.rimg.info/89315a84b28c14eae6265cdb180a02fe.gif."
امروز خاله جونم برام گل گرفته بود..."گل نرگس "http://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif
بیسی دوستش میداریم..
فضای اتاقم رو شاعرانه کرده...http://www.millan.net/minimations/smileys/dreamyeyesf.gif..
منم که زبون دارم انقدر ازش تشکر کردم که کلاه اش رو برای مسافرت داد به من http://s17.rimg.info/8f1bce57e251aa45a8bb732aebdff25c.gif
راستی امروز مدرسه کوفتم شد ..http://s2.picofile.com/file/7116654943/cry_10_.gif..
به هر دلیلی .http://www.pic4ever.com/images/padded.gif..
من برم http://s16.rimg.info/e7a94e612047624c72d4f3cb2af9e70a.gif...فردا زیست امتحان دارم ..http://kay.smiley.free.fr/images/6259.gif
.فعلاhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fairysmile.gif

توکــآ | 8بهمــن | ساعت 11:10http://s2.picofile.com/file/7116787311/nerv_63_.gif

hasti_24
2012,01,29, ساعت : 12:27 AM
سلام بر جمع دوستان باصفا :-2-25-:
باز همون جمله تکراری حالم خوبه ...:-2-42-:عالی بهتر از این نمیشه :-2-06-::-2-06-:
و اما شاخه و برگ مورد نظر ... لزوم یافتن شاخه مورد نظر را باید از حالات روحی دریافت ...
من که گفتم حالم خوبه شما باور نکنید این نهایت خوب بودن... :-2-06-::-2-06-:
شاخه شماره : 1:-2-38-:
پنجشنبه شب تفلد پسمل عمو بود :-2-08-:ما هم که با اصرار بعد از اندی با تجهیزات و استریلیزر های ممکن:-2-10-: با خانواده گرامی همراه گشتیم ....:-2-31-::-2-31-::-2-31-: ته ته ادبیات بودش :-2-06-::-2-06-:
بماند که چقدر به دلمان ماند چشم خیلی از آلبالو گیلاس ها:-2-19-: را در بیاوریم ولی دیگر رنجوریته شدندیم :-2-06-::-2-17-:و
از ما بر نمی آمد تنها شیطنتی :-2-21-:که توانستیم انجام بدهیم زیر پایی زدن بود:-2-21-: و بس :-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-06-:خیلی ها
تا ما را میدیدندی بخیالشان میت از گور بلند شده :-2-17-:بدیدندی همه با نگاه های شیرین ترحم آمیز از همان ها که
قند در دلت آب میشود ما را مستفیض ( درست بنشتم ) می فرمودندی :-2-19-::-2-02-:

شاخه شماره :2 :-2-38-:

جمعه خوبی داشتیم خوف خوف ... :-2-38-:اما شب داخل سایت موی مماخی داشتیم:-2-01-: که ما را
تا لب پرتگاه مرگ برد و دوباره برگرداند :-2-01-:خوبه خودش بیاد بخون ینموره بخنده :-2-06-:و به مرامش
آفرین بگه پسره ی .... من نمی دونم چطور بعضی از این بنی پسران ( بلا نسبت بنی پسران مثبت سایتمون ) :-2-15-:
از اینکه واسه دختری شاخ و شونه بکشن خوشحال میشن :-2-15-:از اینکه زورشون به دختری نشون بدن نهایت لذت میبرن..:-2-15-: از اینکه با غرور دختری بازی کنن نهایت حس مردونگی بهشون دست میده ...:-2-15-: بی خیال ..
هر کس باید اندازه شأنش بهش اهمیت داد شعار بود جدی نگیرید چون عجیب زد توی پر حال ما :-2-06-::-2-06-:از
اون لوتی های با مرام بود :-2-06-::-2-06-:جالب ترش اینجاست که با اخطاری که نوش جون نموده هنوز هم دست
بردار نیستش فکر کنم اخطار خونش اومده پایین به یه اخطار دیگه احتیاج داره :-120-::-2-07-:
شاخه شماره : 3 :-2-38-:

.دیشب حالم خیلی بد بود:-2-18-: .بغضم ترکید و زدم زیر گریه ،اونم با صدای بلند.:-2-03-:مدت ها بود اینطوری
گریه نکرده بودم.:-2-18-:دلم خیلی گرفته بود خیلی دست خودم نبود:-2-18-: می اومد اشک پشت اشک بغض پشت
بغض باید به جناب با مرام میگفتم دست مریزا:-2-32-:خدا خیرت بده این بغض سرکوبمان شده ما را از قفس
آزاد نمودی:-24-::-24-::-24-:

شاخه شماره : 4 :-2-38-:

خیلی دلم برای جمع دوستام تنگ شده :-2-39-:از اینکه هر روز بشینم و از پشت پنجره طلوع خورشید و در
شب غروبش ببینم خسته شدم ... :-2-39-:خسته شدم از تکرار از اینکه هر روز با روحیه بیام داخل سایت و لهیده
بیام بیرون ...:-2-39-:خسته شدم !!گیج شدم نمی دونم مقصر منم یا بقیه ... یا ..... ؟؟!!! آره سرنوشت این خواسته
باز هم هر روز قصه تکراری دل سنگ ...عقده ای ...خودخواه ... مغرور ... خود شیفته .. :-2-39-:حس خیلی بدی
که شب حرفای یه آدم ... دائم داخل مخت رژه بره و واست زبونک بندازه :-2-42-::-2-42-:... هی باز هم چی ؟؟
بی خیال :-2-06-::-2-06-:فقط دوست دارم بهش میگفتم :-2-08-:

سکوت و صبوری آدم ها را به حساب ضعف و بی کسی شان نگذارید، :-2-43-:
شاید هنوز به چیز هایی پای بندند، :-2-41-:

چیز هایی که شما یادتان نمی آید...:-2-41-:

شاخه شماره : 5:-2-38-:

تا اومدیم خودمون درمون کنیم:-2-08-: حالت بیریخت غم از خودمون دور کنیم باز جناب با مرام :-2-08-:
معرفت عالیشون نشونمون دادن و این دفعه محکوم شدم به داشتن اوتیسم:-2-17-::-2-29-::-24-: ... میگم شاید واقعا اوتیسم دارم :mrgreen::-2-06-::-24-:ولله از بس صفات پسندیده بهمون می بندن دیگه باورمون میشه که آره منم آره :-2-06-::-2-06-::-2-06-::mrgreen:

شاخه شماره : 6 :-2-38-:
نميدانم چرا اينقدر دلم گرفته :-2-39-:
نميدانم چرا بغض داره خفه ام مي کند :-2-18-:
نميدانم چرااحساس تنهايي و عذابي سخت مي کنم:-2-18-: هیچی بدتر از این نیست که چشات به
بغض بشین :-2-18-:من که گقتم حالم خوب نیست خب چمش هم به بغض میشین دیه:-2-35-: فکر کنم
دوباره هوس کردم با مرام:-2-08-: بیاد یه ضربه شمشیری از این مدلای زورویی بهمون بزن تا بغض
بترکه ... :-2-06-:اه اه چقدر بغض بغض کردم :-2-31-:حال خودم داره بهم میخوره خدا بداد شما
برسه :-2-31-::-2-31-::-2-06-:
شاخه شماره : 7:-2-38-:

کاش ما آدم ها همیشه در خاطرمان میماند که شاید فردا ،که خورشید طلوع کرد، چشمان ما
هرگز آن طلوع را نخواهد دید .:-2-15-:شاید لب هایمان دیگر نتوانست کلمات را جاری کند:-2-15-: و
دست هایمان دیگر گرما نداشت تا دست سردی را بگیرد و گرما بخشد.:-2-15-:کاش هرگز از یاد نمیبردیم
که شاید فردا برای گفتن دوستت دارم و مرا ببخش خیلی دیر باشد. :-2-15-:کاش ما آدم ها باید خیلی
چیزها را به یاد میسپردیم....:-2-15-::-2-41-:

شاخه شماره : 8:-2-38-:
از پشت شیشه اتاقم پرندگان کوچک را می بینم که با شادی این طرف و اون طرف می پرند :-2-39-:
کوچه بوی زندگی میدهد.:-2-39-:دلم شیطنتی کودکانه و شاد با خود دارد .:-2-04-:می خواهم مثل
همیشه سراشیبی کوچه را با تمام سرعت بدوم.:-2-32-:دلم می خواهد فریاد بزنم جیغی کودکانه دخترانه :-2-41-:چه با شکوه است رقص در زیر درختان:-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-:

شاخه شماره : 9:-2-38-:

می گویم جایی می خواهم برای خودم:-2-41-:
خانه ای
اتاقی
قفسی
کنجی
که شب به شب بروم بخزم آن گوشه اش یله شوم روی قالیچه کرمانش ذل بزنم به سقف همانطور آرام آرام
خوابم ببرد بی صدا بی نور بی دغدغه...:-2-15-::-2-41-:یا اینکه سازم را بردارم بایستم جلوی آینه زل بزنم در
چشمانم روی یک پا عقب و جلو شوم این ساز لجباز را رام کنم بنوازم تا خود صبح ... :-2-41-:
شاخه شماره : 10:-2-38-:
گاهی باید کم بود تا نبودت احساس شود :mrgreen:
اما نه اینکه دیگر هیچ وقت نباشی تا نبودت تبدیل شود به یک فراموشی:-2-17-:
از آن فراموشی های مسری واگیر دار که از آن فقط یک خاطره بماند مثل جای اسکار زخمی
قدیمی مثل جای زخم انگشت بریده که هر چند وقت بخارش بیافتد و یادت بیاید
چیزی این جا بوده :-2-19-::-65-::-65-::-65-:

شاخه شماره : 11 محل سکنی گزیدن در بیابان :-2-06-:

حاضرم دربيابان روم و طعمه گــــــــرگ ها شوم:-2-22-:

تا كه درآبادي خواهند مرا با نام غريب اشنا كنند:-2-08-:

دربيابان ماندن و طعمه گـــــــــــــــرگ هـــا شدن:-2-08-:

بــــه از آن اسـت كــه بـا نـام غـريب آشنا شدن:-2-22-:

در بيابان من ميگريم و با گريه ام گرگ ها ميگريند:-2-18-:

اما اين جا من اگر بگيرم آنان به گريه ام ميخندند:-2-06-:

دربيابان گــرگــــهـا ز مـــحبـــــت رام شـــــــدند:-2-37-:

عـــــــــــاشـق ايـن دل سـوخـتـه و بي جـــان شدند:-2-08-:

امـا در ايـــن ديــــــار كــــــه وفـــــــا كـــــــم شـده:-2-39-:

رفتــــــــار همـــــــــــه بـــــا هــــم يـك رنگ شده:-2-43-:

گر محبت كنيم گويــند برو اي ديـــــــــوانـــــــه:-2-42-:

كــه جاي يكي مثل تو نيـــــست درايـــــن ميـخانه:mrgreen:

پس درد دل را با كه گويم كـــــــــه آرام شود؟:-2-15-:

به كدام گــرگ كه بعد شنـــــــيدن رام شود؟:-2-15-:



امشب مرا نباید زیاد جدی گرفت!:-2-06-::-24-::-24-:

قول می دهم تا قبل از سپیده ی صبح آدم بشوم! :-2-06-::-2-06-::-24-::-24-:


جهنـــــم ایـنجا سـت

وقـتـی مــن امــروز مـی مـیــرم

و بـاز فـردا زنـده ام...:-2-39-:
آجی هانی خیلی مخلصیم ... :-8-::-2-41-:بی زحمت فقط هر از گاهی پای چپت بردار ما نفس بکشیم :-2-14-:گردن ما از مو باریکتر :-3-:آجی پایه هستم ناجور واسه کن فیکون:-2-32-: فقط جایی برو راهمون بدن :-2-19-:نه دراش بسته باش ما پشت در بمونیم گلی :-2-08-::-2-35-:

آجی جلوب ( هانی ) : ممنونم که یادم میکنی مهربونم :-2-41-::-2-14-::-8-:
رز جونم قدم رنجه فرمودید:-2-15-: منور شد اینجا :-2-37-:بیا آجی هر از گاهی یه چمشکی خودت بنمایان و برو :-3-::-8-:

عسل آجی امیدوارم عملت با موفقیت انجام بشه قشنگم :-2-41-::-63-::-63-::-63-:

ما همچنان نیازمند یاری سبزتان ... نه ببخشید خاطرات قشنگتان هستیم ... خطاب به کم پیدایان خاطره نویس :-2-35-::mrgreen:

-نازلی-
2012,01,29, ساعت : 01:20 AM
نه بهمن
می دونم خیلی مسخره است، که جفنگیات خودم رو دارم هر روز این جا می نویسم. یه جور انگار لوس(؟) شدنه. اما خب، دستم انگار راه افتاده به اینجا و مهم اون اولین خاطره اولین دقایق بهمن نودِ که اینجا بازگوش کردم.
شبه، می خوام نیمرو بخورم. گشنمه.
صد سال تنهایی، دکتر ژیواگو، مرشد و مارگاریتا رو از کتابخونه ادبیات گرفتم. یه کتاب راجع به داستان نویسی از کتابخونه مامان اینا. پیرمرد و دریا، تولدی دیگر، بخارای من ایل من از عمو.
این ها لیست کتاب هایی است که باید در این هفته خوانده شود.
الان مامان اعلام کرد خوبه فردا روزه بگیریم و به این نتیجه رسیدیم که فکر خوبیه، ایشالا به مرحله عمل هم برسه.
وای الان یادم افتاد امروز باید الوداع گل ساری تایپ می کردم. بدقول شدم....نوچ نوچ....
تا ساعت نه خواب بودم، چقدر چسبید، ولی عوضش یه خواب ترسناک دیدم.
برم تخم مرغ بخورم و بیام....
چه حالی می ده بی خیالی و فارغ از درس و نگرانی این چی می شه، چی نمی شه....وقتی داری به این فکر می کنی که کی ایلیا رو بنویسم، کی تایپ کنم، کی رمان بخونم، کی اتاق تمیز کنم، کی خونه رو بتکونم.....گاهی تغییر خیلی خیلی لازمه...
الان غذا خوردیم. اومدیم.
گاهی بعضی آدم ها که حتی فکرش رو هم نمی کنیم یه چیزی به آدم یادم می دن به یاد موندنی. پارسال دلارام یه حرکتی کرد، که من امروز دیدم چه خوب، چه خوب که من هم یاد گرفتم(هر چند کلا کار درستی نیست) اما دیدم می شه تو اوج کار غلط انجام دادن هم خوب بود. این که بدونی یه جاهایی به وجود خدا احتیاج داری. دوست خوب برای آدم حکم گنج رو داره. امروز واقعا لذت بردم از این دوستی.
خدا منو ببخشه اما اصلا حال روزه داری ندارم. وای چقدر تنبل شدم....
یادش بخیر، یاد اون روزه دسته جمعیه افتادم، شب آرزو ها بود...
این روزا بر عکس همیشه دوست ندارم زیاد خاطره بازی کنم... نمی دونم شاید چون الان رو دوست دارم...یا شاید مثل قبل خاطره های قشنگ ندارم....
یکی نیست بگه آخه یک شب هم تخم مرغ خوردنت گرفته، اونم تویی که تخم مرغ دوست نداری و به زور می خوری؟
ده بهمن تولد دو تا آدمه که بودن یه مدت تو زندگیم و اثر گذاشتن عمیقا و رفتن پی کارشون...

sabooha
2012,01,29, ساعت : 01:34 AM
سلام
نمیدانم چه شد یهو دلم خواست رمان بابالنگ درازو بخونم .
اکثر صبحها کارتونشو واسه محمدصدرا میزارم و بیشتر من محو دیدن میشم تا اون .البته اونم از ورپریدن های جودی و صدای پرهیجانش به دست و پازدن میافته و کلی ذوق میکنه .
امشب مهمون داشتیم البته برای شب نشینی از اونجایی که واسه دیدن محمدصدرا اومده بودن( بعد 5 ماه ) براشون مافین موز پختم .حاج خانومی که مهمونمون بودن پرسیدن این همون پای سیبه که توش موز گذاشتین ؟
عجب سوالی !!!
بعد مثل اینکه متوجه عجیب بودن فرمایششون شدن که بلافاصله واسه تلطیف فضا فرمودن : راستی امشب تولدمه که یهو از اقصی نقاط منزل ندای تولدتون مبارک برخاست . البته بدون آهنگ ها آخه مهمونامون یکم علیه السلام بودن .
این محمدصدرا جان قندی ما بعضی مهمونا رو دوز نداره چون بلافاصله بعد از اولین نگاه به مهمونا و مقبول نیافتادنشون خودشو به آب و آتیش میزنه که یعنی خوابم میاد .ما هم سریع میخوابونیمش .چون نی نی جون ما خیلی حق انتخاب داره خیلی .
هر کس پسر مارو می بینه میگه شبیه خودته و ما رو خوشحال میکنه البته نه واسه خاطر قیافه شازده کوچولو و این حرفها واسه اینکه :
ما یه چیزی شنیدیم نمی دونیم چقدر مستنده اما .. خدا میدونه
میگن هر کدوم از زوجین که بیشتر توسط همسرش دوست داشته بشه بچه شبیه اون میشه !!!
یعنی همسری ما رو بیشتر دوزمیداره تا ما ایشون رو ؟؟
جل الخالق ..........!!!
بریم رمان بابالنگ درازمون رو بخونیم .
شب خوش .

mohssen aabiete
2012,01,29, ساعت : 02:43 AM
سلام خاطره هام ته کشیده..نمیدونم چرا اینطوری شدم........:-2-35-:دلم گرفته و حال خوندن خاطره هم ندارم.........:-2-28-:خوش به حالتون که اینقدر توروزاتون خاطره هست:-2-37-:..........

امروز بعداز چند روز از شر درد گردنم راحت شدم....:-2-27-:میگن آدم سرجاش نشسته بلا نازل میشه سرش قضیه منه.......خوابیدیم صبح پاشدیم دیدیم ای داد گردنه خشک شده حسابی و نمیشه تکونش داد....:-2-30-:آقای پدرم مارو کشت باروغن زیتونش اینقدر ماساژمون داد......وگردنه رو تکون میداد همزمان ماهم جیغمون میرفت هوا..........:-2-30-:ولی حالا خیلی بهترم........صبحم که رفتم آرایشگاه گفتیم مدل ساده بزن یارو زد کلی هم مخمون رو خورد که رشتت چیه و کی میری دانشگاه و..... بعدش موقع حساب کردن با افزایش قیمت مواجه شدیم!.......:-2-36-:

هیچی خاطره ها ته کشید دیگه.........خاطره ندارم....همش تونت بودم......اومدم یکم صحبت کنم دلم واشه............:-2-31-:

شبتون قشنگ......دلاتون بی هیچ غم.........درپناه حق............:-118-:

فرودو
2012,01,29, ساعت : 03:47 AM
کلمه ها گم اند ، اندیشه ها سر درگم اند و خاطره ها عشق یانگوم اند

چرت و پرت چرا می گمو نمی دونم

فردا امتحانا تموم می شه
راحت می شم؟!
نمی دونم
ولی فکر نکنم هیچوقت مثل ایام ا... امتحان آرامش داشته باشم
انقده بیکار می شم که کلی داستان نیمه تمومو تموم می کنم
خط خطیای خودمو ادامه می دم
خوابای نیمه کاره ی گذشته رو تموم می کنم
و کلی کار دیگه
ولی همیشه همین که امتحانا تموم می شه انقده کارای دیگه پیدا می شه که فرصت کارای دیگه رو ازم می گیره (چی گفتم اصلا)
از حالا برا مرگ امتحان عزا گرفتم

این بابای ما هم اومد یه کاری کنه
چهار تا نهال پرتقال رو چهار سال پیش گرفته تو باغمون کاشت
حالا بعد چهار سال خودشونو کشتن بار دادن
یکی خونی شده
سه تای دیگه نمی دونم اصلا چی هستن
حداقل اینو مطمئنم پرتقال نیست
فک کنم یه گونه جدید از مرکبات کشف کردیم
فقط مزه اش یه خرده فرق داره
بابا می گه ترشه از نوع شدید
ولی من اعتقاد دارم یه خرده ملسه
حالا این که پرتقال ملس وجود داره یا نه رو نمی دونم:-2-37-:

بارون میاد ، برقا قطع و وصل می شن ، چراغا هم بی حیا چشمک می زنن
سرما زده به مغز نخودیم، هندزفری رو چپوندم تو گوشم ، جزوه رو جلوم باز کردم جا درس عین چیز همراه خواننده دیوانه عربده می زنم
بابا درو وا کرده می گه چی شده ؟! چرا نصف شبی عربده می زنی؟!
حق داره خب ، بس که خنگم فکر می کنم چون من بیدارم بقیه هم باید بیدار باشن

بیرون چقد تاریکه ، می ترسم ، دستام میلزه ، چشمام نمی دونم چرا می رقصه!

ساسان زنگ زده نمرمو می گیری؟!
گفتم دیشب که داشتم برات واحد می گرفتم نمرتو دیدم ده شدی
بنده خدا یه سکته رو زد گفت برو ببین حتما اشتباه دیدی من حداقل 15 می شدم
می بینم راست می گه شده 17 اون ده رو خواب دیدم یا نه یکی دیگه از مسائل کاشف نشده این روزاست

اصولا وقتی می ری که نباشی ولی هستی خودتم نمی دونی چی تغییر کرده
اصولش اینه که وقتی شروع کردی به فک زدن یه خرده هم کف بزنی برای سلامتی خودت و ندونسته هات

این روزا دنبال یه دیونه می گردم ، ولی انگار این اطراف هیچکی دیونه نیست
بین عاقلا حس امنیت ندارم
اتفاق داره می افته جلو شو هم نمی شه گرفت
بذار این هم بیفته
فوقش خودش بلند می شه و می ره
به قول دوستان ما را با افتاده ها کاری نباشد
همین که خودمون با کله تو سرنوشت یکی دیگه نیفتیم کافیه!

دیشب هم یه خواب دیدم
ولی یادم نیست چی بود
اما می دونم مثل بقیه خوابای این روزا عجیب و مسخره بود
شایدم دیگه به مسخره بازیای توی خواب هم باید عادت کرد
فقط مونده بود خودش اسکولمون کنه
که این روزا بدجور داره اسکولم می کنه
کرمتو شکر

این فرشادم این روزا هی داره بهمون تلقین می کنه افسرده ایم
نمی دونم کجای قیافه ام به افسرده ها رفته
هی می گه امروز یه چیزیت هس ، دیروز یه چیزیت بود ، فردا یه چیزیت می خواد بشه
شیطونه می گه بزنم نصف شه!!

چند وقت پیش بعد سال ها ( برا اینکه خالی بندی نشه می گیم مدت ها !!!) این کنترل تی وی رو گرفتیم یه خرده باهاش ور رفتیم
یه سوژه گرفتیم تو ، منوتو فک کنم ،این آرمانمون بیچاره شد رفت
آرمان وارد می شود چی بود دیگه! مگه اژدهاس!!

از وقتی امتحانا شروع شده برای این که از سیستم دور باشم دورتر از چشم خواهرم نقل مکان کردم تو اتاق اون
یعنی اگه بیاد و ببینه اوضاع رو به طور حتم همین وسط اتاق دارم می زنه
فک کنم فقط دو روز باید پوست تخمه ها رو از گوشه کنار اتاقش جمع کنم
اگه فقط بفهمه بیشتر از یه ماه اتاقش تحت اشغال عامل مستقیم موریانه ها بود باید فاتحه خودمو بخونم

دوست دارم بازم داد بزنم ولی می ترسم ایندفعه دیگه بزنه به سرش پرتم کنه پایین!

انگار امشب زیادی خل، تور، شفت و شفتک شدیم رفت




نفسم گرفت از این شهر
در این حسار باز کن
در این حسار جادویی
کوهسار باز کن

یادش به خیر هی هوی های های های



هرچی فکر می کنم دیگه چرت و پرتی به ذهنم نمی رسه که بنویسم!!




پ.ن: نوا 22 ایشالا 122 :-2-35-: ( اون 22 سن شوما را همی برساند دیگر؟!) مرسی از لطفت
خب در اصل ما به استقبالش چندان اهمیت نمی دیم
برا خودمون می نویسیم ، هر زمانی هم که نوشتنش خرسندمون نکنه بی خیال می شیم
فعلا که داریم به قول دوستان گاماس گاماس و بدون دغدغه می نویسیم
حالا...!





فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه

elnaz 90
2012,01,29, ساعت : 09:24 AM
يكشنبه ساعت 9.10 صبح
سلام:-2-25-:
خوابم مياد:-37-: جديدا" شبا خواب ندارم. ديشب هر كار مي كردم خوابم نمي برد از دوازده دراز كشيدم 3.30 خوابيدم آخر:-2-28-: باباي زنداييم فوت كرده، من فكر كنم اينجا يه خاطره درميون اومدم خبر فوت دادم :-2-37-: يه نسبت دوري فاميليه ديگه ايم با مامانم اينا داشت. بيچاره دور از جون همه ي بچه ها ي اين سايت سرطان معده داشت. 3 سال مريضه. طبق معمول تمام خانواده ي مامانم، مي برن شاهرود دفنش مي كنن. مامانم اينام الان رفتن شاهرود. من موندم كلي كار و درس نخونده:-2-15-:صبح از 6 كه مامانم اينا بيدارن هي پاشدم هي خوابيدم. جديدا" نمي دونم اين چه مدليه پيدا كردم يكم سر صدا مياد ديگه نمي تونم بخوابم. صبح كه اينا پاشدن هي پتورو مي كشيدم رو سرم با كلي تلاش 5 دقيقه مي خوابيدم باز پاميشدم. آخرم 8 خالم اينا اومدن اينجا ديگه كلا" بيخيال خواب شدم:-2-39-:
من بچه بودم معروف بودم به اينكه خوابم خيلي سنگينه. زماني كه اصفهان بوديم اونوقتا هر شب آبا قطع مي شد تو تابستون. بعد يه شب سينك ظرف شوييمون پر از ظرف بود . منو داداشمم كلي هندونه خورده بوديم مثل اين بچه شلخته ها پوستشو همونجوري گذاشته بوديم رو ظرفا. بعد شير آبم تا ته باز كرده بوديم كه هر وقت آب اومد بفهميم. بعدم كه نصف شب رفتيم بخوابيم شيرو نبستيم:-2-37-: نتيجه اين شد كه ساعت 4 و 5 كه آب اومده همونجور آب از رو ظرفا سرازير شده ريخته كف آشپزخونه:-2-39-: بعد همسايه طبقه پايينمون اومده بود دمه در كه سقف آشپزخونه ي ما داره آب مي ده داداشم رفته نگاه كرده ديده به به آب آشپزخونه رو برداشته:-2-35-: بعد اينا فرش آشپزخونه رو اومدن بردن تو تراس پهن كردن با كلي سر و صدا؛ از كنار جايي كه مي مي خوابيدم هي رفتن و اومدن من كلا" نفهميدم. صبح پاشدم تازه مي گم فرش كو چي شده:-2-35-: يعني ماشالام باشه خواب سنگين بودما:-2-37-: حالا برعكس شدم.
كلا" حرفي نداشتيما اينو يوهو يادم اومد نوشتم:-2-41-:

بايد برم بانك غصه م شده:-2-30-: از بانك رفتن بدم مياد كليم كار دارم. ما برويم

+ آرشام خاطره هات فرق كرده يا من اينجوري فكر مي كنم؟ انگار پخته شده:-2-41-:
فعلا"

شبنم
2012,01,29, ساعت : 10:42 AM
یکشنبه 9 بهمن 90

چند روزه اینجا ننوشتم ؟ از بس اون چند روزه هول هولکی نوشتم احساس میکنم خیلی روزه...

وقتی تصمیمی می گیرم بنویسم از خودم می پرسم خب از چی بنویسم ؟ روزای خیلی خالی و بی خاطره ای رو دارم می گذرونم و دوستشون ندارم. احساس راکد بودن دارم و خیلی از چیزایی که لا اقل پارسال این موقع بهشون می پرداختم رو کنار گذاشتم . اصلا این حس رو دوست ندارم. فکر میکنم استراحت بسه و وقتشه برم سراغ کارای نیمه تمامم :-2-38-:
رفتم سایت سفیر دیدم ترم جدید دو سه روزه شروع شده ، زنگ زدم پرسیدم که هنوز ثبت نام دارین یا نه ؟ گفت اگه جا داشته باشیم آره. قراره یه کم دیگه زنگ بزنم وقت برای تعیین سطح بگیرم. اصلا هم نخوندم ولی هر چه باداباد :-2-22-:سه ترم مونده بود تا مدرک بگیرم. الان امیدوارم ترم پایین تر قبول نشم چون اونوقت باید بیاد بخونم بعد دوباره برم تست بدم . حالا از این شروع کنم بقیه پیشکش .

این دوماه آخر سالم یه کم حجم کارامون تو شرکت زیاد میشه که باعث میشه کمتر برسم بیام سایت

دیروز برگشتنی خونه سوار اتوبوس شدم . روبروم یه خانومی نشسته بود چادری ؛ حدودا سی و خرده ای نشون میداد خیلی چهره ی ملیحی داشت. همون اول که وارد شدم سرش پایین بود و داشت می خندید. انقدر چهره اش با لبخند قشنگ بود که هی زل میزدم بهش نگاهش می کردم.اصلا نمیتونستم چشم ازش بردارم . کلی داشتم واسه خودم کیف می کردم. یه کم که گذشت تسبیح از کیفش در آورد همینجوری داشت ذکر میگفت چند دقیقه بعدش زد زیر گریه :-2-28-: به خودم گفته ای سق سیاهتو لیلا . بیچاره رو زدم پوکوندم . در کل خدا رحم کرده که ما با این دیده ی زیبابین مرد خلق نشدیم . :-2-27-:

الیا جان خاطره ات خیلی ناراحتم کرد. هیچ چیز به اندازه مریضی یه بچه کوچیک و بی دفاع آدم رو ناراحت نمیکنه.نمیدونم حکمت خیلی از چیزای دنیا رو آدم نمیدونه... امیدوارم زود خوب شه و خدا به خانواده اش صبر بده

نازلی خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :-2-37-:

امروز اومدنی این آهنگه رو گذاشته بود راننده یاد مهسان و آهنگای روزش افتادم...

حس خوبه با تو بودن دیگه با من آشنا نیست
شعرر خوب با تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست

من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم

توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود

واسه قلب سخت عاشق زیر پنجره می خوندم
توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم

اگه بارونی نباشه واسه ریشه درختم
تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم

توی رودخونه قلبت قایق من رفتی بود
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود...

روز و روزگار به کام :-2-40-:

s_donia323
2012,01,29, ساعت : 11:15 AM
سلام بر همگی:-2-25-:
خوبین دوستان؟چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجا وخاطراهاتون:-2-41-:
این روزا استرس نمره ها وپاس نکردن دو درس ریاضی و مبانی کامپیوتر داره یکم اذیتم میکنه :-2-28-:(میگم یکم که چون اصن من استرسی نیستم اینم برای این استرس دارم که انتقالی مشروط گرفتم اگه نمره ام خوب نشه شوتم میکنن ببیرون:-2-08-:)
دیشب تا ساعتی از نیمه های شب بیدار بودم وداشتم تو تاریکی رمان می خوندم:-2-39-:
(آخه مامانم با کمترین نوری میفهمه من بیدارم :-2-35-:)که دیدم کل خونواده بیدار شدن ورفتن اتاق داش کوچیکه (سامان:-2-31-:)
برای همینم مامانم فهمید من بیدارم:-119-:
خلاصه سامان حالش بد بود وبردنش درمونگاه :-2-15-:این بچه هیچ وقت آدم نمیشه هر روز سرما میخوره ولی هنوزم که هنوزه لباس به تنش من ندیدم:-2-43-:(گرماییه شدید)

راستی یه خاطره براتون بگم::-2-28-:
تو خوابگاه یکی از بچه ها تعریف میکرد که مامان بزرگش که فوق العاده پیره سوار یه تاکسی میشه و راننده تاکسی هم که پیر بوده
خانومه میگه مثلا به فلان آدرس برین:-2-41-:پیرمرده هم میگه باشه ومیره اما به یه جای خلوت:-2-35-::-2-22-:
مامان بزرگه با داد و فریاد میگه آقا یعنی چی چرا اینجا اومدی ونگه دار وفلان:-119-::-119-:بعدش پیرمرده میگه خانوم ببین منم پیرم شما هم پیرید این روزا که جوونا بهمون توجه نمیکن!! بیا یه امروزو با من باش:-2-19-::-2-02-:
مامان بزرگه هم ترسیده بوده سریع پیداه میشه و فرار میکنه:-2-17-:ولی اونجایی که پیدا شده بیابون وبوده وخلاصه انقد وای میسته تا
یه جوونه میاد وسوارش میکنه میرسونتش:-2-37-:
شنیده بودم میگن از پیرمردا بیشتر باید ترسید:-2-43-:

خلاصه خدا خودش حافظ همه تو راهیا ومسافرا باشه قبلنا میگفتم حافظ دخترای جوون ولی از این به بعد باید به دعام پیرزنارو هم اضافه کنم:-2-28-:

دیروز عجب باد وبورانی بود یه دیقه رفتم خونه دوستم داشت باد منو میبرد:-2-35-:چاق بودنم اینجاها به درد میخوره:-2-22-:

انشالله که روزهای آرامی پیش رو داشته باشین و خداحافظ همگی:-2-25-:

s_donia
90/11/9

.Monire.
2012,01,29, ساعت : 11:17 AM
سلام

قبل از اينكه بخوام شروع كنم داشتم فكر مي كردم چقدر حرف براي گفتن دارم،اما بعد از سلام هيچي به ذهنم نرسيد!:-2-09-:
امشب بايد برم شهريه ام رو بريزم پنج شنبه هم انتخاب واحد داريم.نمره ها رو هم كه زدن و خدا رو شكر همش خوب بود.:-2-16-:البته اگه خوب نبود جاي تعجب داشت،چون همشون اسون بود و تكراري به جز يكي دو تا.:-2-38-:
به من كه اصلا خوش نمي گذره،دبيرستان رو بيشتر دوست داشتم بر خلاف بقيه ي همكلاسي هام كه دانشگاه رو بيشتر دوست دارن.:-2-28-:
يه دوست پيدا كردم به طور كاملا اتفاقي ولي خيلي ادم جالبيه و خيلي هم خاص.ولي خب حيف...:-2-15-:
تازه گيها فهميدم بايد جواب بدي رو با بدي داد.به نظر من كه اينطوري خيلي بهتر جواب ميده.يه سري از ادما حقشونه وقتي كه خوبي رو نمي فهمن بايد بهشون بدي كني تا حساب كار دستشون بياد.اصلا هم عذاب وجدان و اينا ندارم.ادمي كه لياقت نداره،نداره ديگه.

يه چند وقتيه ياد گرفتم در برابر خيلي چيزا سكوت كنم،عصبانيتم رو با يه نفس عميق كنترل كنم و سكوت كنم.اولاش خيلي خوب بود حداقل ديگه بابت يه چيزايي شرمنده نمي شدم ولي نمي دونم چرا اين سكوته جور ديگه معني ميشه!اخه عزيز دل تو كه مي دوني من اگه بخوام جواب مي دم حداقل انقدر رو اعصاب من نباش،نذار اون چيزي كه نبايد بشه،بشه.

اين خاله ام اون روزي بدجوري رو اعصاب ما اسكي مي كرد.خوبه قبلا بهش گفته بودم و خودش مي دونست.من كه ديگه با خودم تعارف ندارم!اگه مي خواستم قبل از اينكه تو چيزي بگي خودم قبولش مي كردم.تازه يكي نيست بگه تو كه لالايي بلدي چرا خوابت نمي بره؟!والا!

منيره،يك شنبه،11:15،90/11/09

دختربرف
2012,01,29, ساعت : 11:26 AM
سلام ...:-2-40-:
گل های همیشگی من امیدوارم که شاد وسرحال باشین:-2-25-:
منم ای زیاد سرحال نیستم مثل همیشه کلا فکرکنم ازتمامی بچه های سایت من از همه غمگین تر باشم ...:-2-15-:
بعید می دونم دلم دیگه شاد بشه چون خاطره ی تلخی واسم شکل گرفت ...
حرف هایی که مثل خنجر توی قلبم فرورفت ...
وقتی دل می سپاری به کسی واو بهت می گه حرفی از عشق نزن ...
خیلی سخته ...
خداجون بهم طاقت بده تا بیخیال بشم ...
می خوام دنیارو آب ببره منو خواب ...
خدایا خنگم کن نمی خوام هیچی رو بفهمم هیچی رو ...
می خوام مثل یه گوساله فارغ از دنیا باشم ...
یعنی میشه ؟
اخه چرا نباید بشه ...
یه نامه نوشتم واسه خدا وگذاشتم لای قرآن ...
از خدا خواستم مرگمو برسونه ...
دیگه تحمل تنهای ی رو ندارم بسه دیگه بذار بمیرم تا راحت بشم ...
این نامه رو هیچ وقت برنمی دارم تا خدا دیگه دعامو قبول کنه ...
یه بار به کسی که دوسش داشتم گفتم دعا کن بمیرم بهم گفت خفه شو
آره دیگه اون دوستت دارم ها و ای جونم گفتنا تبدیل شد به جمله ی زیبای خفه شو ...
خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااا
خواهش می کنم دعامو اجابت کن...
دوستان گلم منو ببخشید ...
خدانگهدارتون...

گنجشک
2012,01,29, ساعت : 11:31 AM
درود!:-2-25-:
خوبید؟!
دیشب توی اتاقم بودم داشتم آهنگ "قصه گل و تگرگ" سیاوش رو گوش می کردم!!!
یهو صدای شکستن یه چیزی اومد!!! دویدم بیرون دیدم غزاله وسط آشپزخونه نشسته، لیوان چایش رو هم کوبیده به یخچال! خودش داره هق هق می کنه! از یخچال چییک چیلیک چای چکه می کنه!!!
اندکی شوکه شدم!!! خیلی بد داشت گریه می کرد. عین همون شب های اول رفتن مامانش...
خلاصه با خودم آوردمش بیرون، بردمش تو اتاقش... بعدشم مثل همیشه نشستم پیشش که هرچقدر دوست داره گریه کنه و همه دنیا و کائنات رو بگیره زیر فحش!!!
یک ساعتی طول کشید تا آروم شد... . اون خوابید! اما من تا صبح بیدار بودم... .
وقتی گریه می کنه یه عالمه احساسات متناقض باهام دست به گریبان می شن!!!
از طرفی از خودم بدم میاد که اون این طوری گریه می کنه و من ماست سرشت! هیچ کاری از دستم واسش برنمیاد!!!
از طرف دیگه غبطه می خورم به حالش... . من هیچ وقت نتونستم عین غزاله گریه کنم... . تا بچه بودم که از ترس مامانم، بعد که بزرگتر شدم به خاطر غرورم، بعدش دیگه روم نمی شد گریه کنم! بعدشم نمی خواستم واسه گریه کردن به کسی جواب پس بدم... .
و الان یه بغض هم سن و سال خودم دارم که انقدر سنگین شده که گاهی واقعاً راه نفسم رو بند میاره...
و از سوی دیگه... راستش رو بگم حسودیم می شه بهش!!!
مامان... . هیچ وقت نفهمیدم مامان یعنی چی؟!
هرگز اجازه نداشتم بهش بگم مامان!!! آبان دخت!!! همین و تمام!!!
این جا بهش می گم مامان... می نویسم، اما زبانم نمی چرخه که بخوام تلفظش کنم...
خیلی حس قشنگیه مامان داشتن... احتمالاً! من که تجربه اش نکردم!!!
هیچ وقت نفهمیدم امنیت آغوش مادر یعنی چی؟! نفهمیدم مهر مادری یعنی چی؟! نفهمیدم لبخند مادر چه شکلیه؟! هرگز و هرگز و هرگز درک نکردم داشتن مادر رو...
وقتی می بینم که غزاله مامانش رو از دست داده و این طوری گریه می کنه... وقتی می بینم مامان غزاله تا آخرین روز زندگی اش هم همه فکرو ذهن و قلبش دخترش بود... با خودم می گم چرا من هیچ وقت هیچ کدوم از اینا رو نداشتم؟!
داره می شه دو ماه که من از خونه اومدم بیرون... . بعد از اون پیام سراسر لطفش دیگه خبری ازش نیست... یه بار از بابا پرسیدم ملکه چطورن؟! بابا یه کم نگام کرد. بعد گفت: عالی!!!
اینم از مامان من... . می دونستم من اگه نباشم از همیشه بهتر خواهد بود! دیگه نه سردرد می گیره، نه حرص می خوره، نه سرافکنده است به خاطر دختری مثل من...
اما همیشه آرزو داشتم یه بار، فقط یه بار یه اس ام اس کوتاه بده ببینه من اصلاً زنده ام؟! کجام؟!
می دونی، خیلی وقته که با خودم می گم من و اون نسبتی با هم نداریم... اگه اون نه ماه رو فاکتور بگیریم، هیچ چیزی وجود نداره که ما رو بهم ربط بده... اما ته دلم همیشه حسرت خوردم!!! همیشه عقده داشتم...


وقتی می بینم غزاله این طوری بی قراری می کنه، با خودم می گم من اگه جای غزاله بودم چه اتفاقی واسم میفتاد؟! اصلاً واسم مهم بود؟! اگه برعکس بود، واسه مامان مهم بود؟
مطلقاً حس خوبی ندارم امروز... خیلی بدتر از بدم...
زخم های کهنه وقتی سر باز می کنن، دردناک تر از هر زخم دیگه هستن..


jullubعزیزم: خانومی، شاید چون اسامی به گوشت نا آشنا هستند زیبا جلوه کردند... . :-2-40-:

sahele ziba
2012,01,29, ساعت : 11:34 AM
یکشنبه نهم بهمن سال نود
سلام
من زیاد خاطره نمینویسم اما امروز دلم خیلی پره زیاد دوست ندارم هی از غم و غصه بگم اما دیشب 1 دعوای حسابی تو خونمون داشتم بین مامان و بابام هی روزگار دیشب همش داشتم به این فک می کردم که ما آدما چرا از روی غرور یا خجالت محبت کردن بهم دیگه رو یادمون میره داشتم فک میکرم که اگه 1 زمانی یکی از اونارو از دست بدم چقدر عذاب میکشم از اینکه بودن و من ندیدمشون قدر شونو ندونستم ... بابام سر اینکه مامانم زانوش درد میکرد و شام نپخته بود دعواشون شد ... داد و بیداد آخرشم گذاشت و رفت گفت میره 1 چند روزی سفر ... مامانمم نشسته بود و داشت شال گردنی که قولشو داده بود بهم واسم می بافت با هر 1 زیر و رویی که میبافت 1 قطره اشک از چشمای نازش میافتاد که منو بیشتر آتیش میزد .. دیشب تا صبح داشتم به این فک میکردم که نکنه منم 1 ازدواج ناموفق داشته باشم اصلا" بهتره آدم ازدواج نکنه چه خوب میشه ...
مامان بابای من با عشق ازدواجشون شروع شد اما خیلی زود مامانم فهمید که اونا کلا دو تا آدم متفاوت با دیده متفاوت به زندگی اند مامانم مذهبی اما بابام .... مامان من اینهمه سال به خاطر ماها دم نزده به خاطر آبروش تحمل کرده ...دیشب تمام معیار های من واسه انتخاب همسرم عوض شد البته از این داستانا زیاد تو خونه داشتیم اما دیشب 1 چیز دیگه بود.. دیشب گفتم من از طرف نه پول زیادی میخوام نه تیپ و قیافه ... فقط و فقط 1 قلب که هم مهربون باشه هم با خدا همین
امیدوارم ماها از تجربه مامان باباهامون و گذشته اونا درس بگیریم :-2-41-:
باز من مامان بزرگ شدما :-2-27-:

دست خدا به همراتون :-2-08-::-2-08-:

میدانی چقدر بد است که وقت رفتن تو رسیده اما پای رفتن نداری؟؟؟؟
میدانی چقدر بد است که تو را پشت دروازه ی قلبش نگه دارند و راه ندهد وتو همچنان به این بیاندیشی چگونه میشود در زد؟؟؟؟
میدانی چقدر بد است که درب خروجی را به تو نشان دهد و تو به گلدان خالی روی میز بنگری که چرا گل مریم ندارد؟؟؟؟
میدانی چقدر بد است که تو اشعار حافظ بخوانی واو با چشمانش به تعقبیب عقربه ی ثانیه شمار ساعت بپردازد؟؟؟؟
می دانی چقدر بد است که پاسخ نگاهت را با لبخندی به تصویری در ذهن مشغولش بدهد؟؟؟؟
میدانی چقدر بد است..........؟؟؟؟؟؟؟
یک گام به عقب برگرد
بگذار در را به رویت ببندد
گل مریم را بخر
در کنار دیوان حافظ بگذار
و نگاه کن
این سرنوشت توست

REAL LOVE
2012,01,29, ساعت : 11:37 AM
ای لعنت به هرچی برنامه ریزی و دلخوش کنیه:-2-09-: دیروز با سما جانم قرار گذاشتیم که فردا بریم ددر:-2-39-: الان آغا زنگ زده که شب میایم خونه شما:-2-39-:
بعد مامان برگشته میگه: شما قرار بود فردا جایی بری؟؟؟؟؟؟؟:-2-41-: گفتم آره هنوزم قرار هست:-2-41-: گفت نه دیگه قرار بوووووود تموم شد دیگه بهم خورد:-2-41-:....... یعنی که چی یه نصفه روز نمیتونم برم بیرون ؟؟ پوسیدم تو خونههههه:-2-36-:اونا که کل روز خوابن و فقط واسه غذا بیدار میشن:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
سه شنبه هم باید بریم دانشگاه نامه بگیریم.... چهارشنبه هم بریم الزهرا ثبت نام:-2-08-:
تعطیلیامون تموم شد دیگه:-2-28-:
الان بیصبرانه منتظرم کلاسا شروع بشه اسم کتابای مورد نیازو بگن برم انقلاب:-2-16-: چقده کتاب خریدن خوبه:-2-16-:

به قول مهسی رئالمان دیشب برد :-2-16-:و بارسا مساوی کرد:-2-22-: اختلاف امتیاز شد هفت تاااا:-2-16-:
من ددر میخوااااااااااااااام:-2-36-:
شادی رشتی کجاست چند وقته؟:-2-37-:

تونل ها می گویند:
راه هست
.
.
.
حتی در دل سنگ!

baharinbahar
2012,01,29, ساعت : 11:47 AM
ترنم نگاهــــت تَر کرد مُژگان مرا...

بی تو چه میکـــردم دوست...



دیشب خونه خاله ام خوابیدم....نمی دونم چرا اینقدر ارادت خاله ها به ما زیاد شده:-2-06-:

ماشاالله یه خاله هم نداریم که شش تا داریمhttp://1.aren.site90.com/images/c9c8c705927b.gif

اون روزم...یعنی پنجشنبه رفتیم میلاد نور و برای پارسایی یه پیرهن و شلوار گرفتیم...

عاشق شلوارش شدم...یه ذره اس..خیلی نانازه

یکی از فروشنده هام شبیه یکی از بچه های دانشگامون بود...یه لحظه شک کردمhttp://1.aren.site90.com/images/1b9e42fd1490.gif

دیگه...اینکه نمره اون درسی که کتابشو اشتب خونده بودم اومدهhttp://1.aren.site90.com/images/3746c4a27418.gif

خوفـــــــــ نشده....لو بدم؟؟؟؟؟؟( به کسی نگید شدم 13:-2-08-::-2-08-::-2-08-:) ولی فکر میکردم کمتر از این بشم...

خدایی ترشی نخورده یه چیزی میشم...منبع امتحان یه چیزه دیگه بوده...ما نخونده این نمره رو بیاریم:-2-06-:

تو راه برگشت از میلاد نور که میخواستیم بریم شام بزنیم تو رگـــــ...

یه مغازه دیدم تو خیابون آفریقا...اسمش توکا بود...

یاد تیکولی اجی خودم افتادم...کلی یادش کردمhttp://1.aren.site90.com/images/62ddb6c72731.gif

همین دیگه...شام رو هم تند تند ریختیم تو شیکم..چون پارسایی دیگه کلافه شده بود...http://1.aren.site90.com/images/b6fdc36b281b.gif

دل نوشته بهــــــــــــار امروز :

تو همان شبنم گلبرگ شقایق هستی

تا کسی لمس کند نوک احساست را

قطــــــــره آبی شوی سیال،

میان پرمُژگان بلند چشمم

تو همان نرگس جادو صفتی

که مرا خیره به خود داشته ای

که مرا اینگونه به خیال دنیا واداشته ای

تو مرا راهی دریا کردی

راهی هماغوشی موج و صخره

و نبرد احساس

تو مرا بی تاب شقایق کردی ♥

شاد باشید و سبز بروبچ 98 ها

lucy
2012,01,29, ساعت : 12:02 PM
به نام خدا

سلام

کلا حرفی برای گفتنمون نمیاد حالا چه درده که باید پست بدیمن نیدونیم خدا روشکر که بخش گفتگو نه پست شماری داره نه امتیاز که این تهمت که ازمون دور باد !!

چی چی بنویسم که اسپم نشه وقتی خیلی حرف داری که بزنی هیچ حرفیم نداری !!

نیلوفر.
زهرا تبریک

دیگه چی بگم
هان بهنوش خیلی نامرد وبدی بابا نامردیه اگه شبا نمیخوابی بازم نمیای اینجا خاطره بگی !!

چه خوب شد خاطرتو دیدم شبنم
جای خاطره های نیلوفر نادی وناهورم خالی

چی بگم دیگهه؟؟

اینجاا ها انقدر سرد شدده ولی دریغ ا یه قطره بارون یا برف !!

دیگه هر که باید تبریک میگفتم تبریک جون خودم مخم نمیکشه

مرجان جونم مرسی شرمنده نبودم

الان دوستم زنگ زده داره حرف میزنه منم دارم تایپ میکنم حوصله ندارم حوصله هوشکه رو ندارم
فعلا بای :-2-33-:

believe me
2012,01,29, ساعت : 12:07 PM
به نام خدا

چند شبه تا 3 اینا بیدارم..خوابم نمیبره..

به قول مامانبزرگم....چشام بستس اما دلم همش حرف میزنه..با خودش:-2-39-:

این هفته هر چی ضدحال بود خوردم..نوش جونم:-2-08-:

دلم یه چیز نو میخواد......یه تجربه جدید....یه حرکت جالب..کلا یه چیز متنوع و متفاوت از این روزا ی تکرار...




این شعر حسین پناهی هم خیلی حس و حال قشنگی داره..نمیدونم تا حالا گذاشتمش یا نه..اما باز میزارم


در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟


بعضی از بچه هایی که خاطره مینوشتین..کجایین؟:-118-:

پیروز باشید:-118-:دلاتون بی غصه:-118-:


9 بهمن....1شنبه

Babak
2012,01,29, ساعت : 12:20 PM
به نام خداوند بخشنده مهربان




يك شنبه 10 بهمن ماه سال 90






فكر كنم حدود دو سال پيش بود...با يكي دو تا از دوستان رفتيم فرم اهداي عضو رو پركرديم و كارتش رو گرفتيم...





انگاري يه كار بزرگ كردم...انگاري پيشاپيش يه فداكاري كردم...خيلي به خودم مغرور بودم..





اما الان...نميدونم...اگه يه روزي كل زندگيم بسته به يه لوله و يك دستگاه باشه ...و يك در ميليون شانس زنده ماندن داشته باشم...





اگه مغزم كار نكنه...اگه مرگ مغزي باشم...اما حس داشته باشم...

يا كه به قولي روحم زنده باشه... اگه حق انتخاب داشته باشم ...بازم راضي ميشم كه...





اعضاي بدنم رو به كسي ديگه پيوند بزنن....؟





يا كه توي اون لحظه ...خودخواهي...حس دوست داشتن زندگي ...يا هر چيزي ...باعث ميشه ازاون شانس خيلي خيلي كم هم نگذرم...





الان كه فكرشو ميكنم ...اون فرم پر كردن...اون كارت...فقط يه ژست بود...





شايد براي خودم...شايد براي ديگران...








يه وقت هايي خودت حصارهاي دور و برت رو باز ميكني...پس اگه بهت آسيب رسيد...نبايد گله كني...








منير حرفت درسته ...جواب بعضي از بدي ها رو بايد با بدي جواب بدي...چنان محكم بايد بزني تو دهنش كه از جاش بلند نشه!!





چون اگه غير از اين باشه..بدي كردن براي طرف عادت ميشه...








روز جمعه روز خوب و فراموش نشدني اي بود برام....از همه دوستاني كه اين لحظات رو براي من

ساختن ممنونم...:-53-:





جاي همه دوستاني هم كه نبودن خالي بود به يادشون بوديم...:-53-:








لي لي ::-118-:







سلامتي همه مريض ها...





اونايي كه غروب جمعه...





رو تخت بيمارستان...





تنهايي شان را ...





زير پتو...





قورت ميدهند...









بابك

gl

REAL LOVE
2012,01,29, ساعت : 12:39 PM
یه کوچولو سوال داشتم بگم ؟ اجازه خانوم؟:-30-:

بابک اهدای عضو و گفت، راستش من گاهی وقتا فکر میکنم خدا راضیه از اینکه ما جسممونو تکه تکه کنیم و بذل و بخشش کنیم؟! به نظرم این زندگی و روح و بدن و هرچیزی که داریم امانتیه که خدا داده دست ما... حالا بدون اجازه از صاحبش بیایم دست بهش بزنیم موردی نداره؟! جوابی ازمون نمیخوان که به چه حقی همچی کاری کردی؟ درسته جون کس دیگه ای رو نجات دادیم ولی خب این با اینکه هرچیزی اتفاق میفته میگیم قسمت بوده تقدیر بوده جور درنمیاد... شاید تقدیر کسی که یکی از اعضای بدنش از کار افتاده این بوده که اینجوری از دنیا بره... حالا ما اگه میگیم هرکار خدا حکمتی داره پس در این موردم نباید دخالت کنیم...نه؟!
حالا معلوم نیست مائی که به میل خودمون مثلا!!! اومدیم تمایل نشون دادیم به اهدای عضو وقتی که پاش برسه هم همینقدر سر حرفمون و انسان دوستیمون هستیم یا نه؟! اصلا به مرگ مغزی میمیریم یا نه؟! اعضامون سالم و به درد بخور هستن یا نه؟!
یه بار آرزو می کنم اگه قراره زود از دنیا بمیرم اینجوری بمیرم که حداقل یه دعای خیری پشت سرم باشم و یه بارم ترس از اینکه کار درستی نباشه میاد سراغم و پشیمون میشم....... چی می شد آدم یه کوچولو فقط از آینده ش خبر داشت؟!

راستی بابک معذرت از اینکه نتونستم بیام:-2-41-:

mina1989
2012,01,29, ساعت : 01:00 PM
سلام به همه ی عزیزام خوبید خوشید؟

امروز برقای این منطقه اعصاب نذاشت برام پنج دفعه اومد و رفت منم هی اعصابم میرفت و می اومد.اتفاق خاصی نیفتاده

آقا بابک صحبت از کارت اهدای عضو کردید من چند وقته که تو فکرشم ولی وقتی بهش فکر میکنم که الان روتخت بیمارستان

افتادم و مرگ مغزی شدم اول به عزیزام فکر میکنم که تو عمل انجام شده قرار میگیرن شاید دلشون نخواد من تیکه پاره بشم

هم خودم دلشو ندارم با اینکه اون لحظه هیچی نمیفهمم.

منیر جان به نظر من یه آدمی که فرق بین بد و خوب رو تشخیص نمیده وقت هدر دادنه.من همیشه با همه مثل خودشون رفتار

میکنم تا رفتار بد خودشونو بفهمن.

هانی جونم بهت تبریک میگم یه عالمه .خواهری جانتان تشریف نیاوردن.کنگر خوردن لنگر انداختن دلمان برایشان تنگولیده خو.
ایشاالله به سلامتیم چشماتو عمل کنی.

pari_shaun
2012,01,29, ساعت : 01:09 PM
درود به همگی :-2-25-:

دیروز سحری بهم گفت بیاییم از این به بعد شاد و خوشحال باشیم چون کسانی رو تو زندگی مون داریم که خیلی دوستشون داریم:-8-::-6-::-6-: راست میگه :-2-32-: منم دیگه خودم میزنم به بیخیالی :-65-: گریه دیگه برای چی؟:-2-11-:

امروز هم بازی اس اس و تراکتوره :-2-08-: چه کل کلی میکنیم ما.... :-2-22-: هر چی بهش میگم اس اس میبره گوش نمیکنه که!:-2-22-:
امروز عصری هم امتحان زبان دام :-2-28-: اصلا حس خوندنش نیست :-4-: خودم رو کشتم یه درس خوندم...3 تا دیگه مونده :-2-35-:

آقای زرین نقش هم گفته حتما یه چیزی درست کنیم... یه ربات ساده بخوام درست کنم 6 ساعت وقت میبره :-2-02-: ساعت 8 که از کلاس برگشتم تا صبح باید بشینم پشت سیستم تا یه چیزی درست کنم :-2-36-: خداییش انیمیشن سازی هم وقت میبره هم کار خیلی سختیه :-2-08-:

فردا هم که تولدمه :-2-14-: از دست این 19 راحت میشم :-2-09-: از اولش تا همین روزهای آخرش بد بود :-2-43-: خوشحالم که بالاخره تموم شد :-2-22-:

مهسا دوستم امتحان هاش تمومیده اومده خونه :-2-16-: منم چهارشنبه میرم خونه شون :-2-16-: دلم براش خیلی تنگ شده :-2-39-:

روز همگی خوش :-118-:

گنجشک
2012,01,29, ساعت : 01:11 PM
درود دوباره!!!

مینای عزیز... یعنی چی که شاید خانواده راضی نباشن که اعضای بدن عزیزشون تیگه پاره بشه!؟
وقتی می میری، یعنی می میری!!! یعنی دیگه قرار نیست زندگی کنی... یعنی تمام!!!
بهتر نیست که اگه می تونی، کاری کنی که دیگرانی دچار این مرگ نشن!؟
قلبی که قراره بره زیر خاک بپوسه بهتر نیست که توی سینه یه نفر بتپه؟!

پریسا جان، یعنی چی که خدا راضیه؟! خدای مهربون ما واسه کسی که لبخندی رو به لب بنده اش بنشونه پاداش در نظر گرفته... بعد بیاد از دست کسی که داره بندگانش زندگی می بخشه شاکی باشه؟!

جناب رابین هود، روح زنده ی جاودانه!! فروهر و روان هرگز از بین نمی رن...
وقتی جسمی دچار مرگ می شه، روح سالم و سرحاله!!! تازه سبک هم می شه!!!
فکر کنم روحی که شاهد این باشه که جسمش داره زندگی می بخشه به دیگران، آرامش ابدی داشته باشه...

شبنم
2012,01,29, ساعت : 01:31 PM
در مورد این بحث...

نمیدونم فکر میکنم آدمایی که تن به این انتخاب میدن آدمای بزرگی ان

من هیچوقت نتونستم خودم رو راضی کنم اون فرم اهدا رو پر کنم. شایدو احتمالا از ترس مرگ...

در مورد عزیزانم ، اگر زبونم لال ، خدای ناکرده تو موقعیت انتخاب و تصمیم گیرنده قرار بگیرم ترجیح میدم سالیان سال منتظر بمونم تا اینکه تن به انتخاب به این سختی بدم. نمیدونم... بابک در مورد اون آشناتون ، اگر من جای زنش بودم ، جای مادرش بودم ، مطمئنم رضایت نمیدادم به اهدا. گفتنش خیلی راحته که عزیز دلت ، یه تیکه از وجودت قلبش بزنه و تو با انتخابت این حق رو ازش بگیری.


مطمئنا انسانهایی که تن به این حکم میدن آدمای خیلی خیلی بزرگی ان .

از خدا میخوام هیچوقت منو تو موقعیت این انتخاب قرار نده چون آدم خیلی خیلی ضعیفی ام.

N@s!m
2012,01,29, ساعت : 01:34 PM
سلام
یه مدت زدم به سیم آخر .........:-2-15-:
کلا دور خیلی چیزها را خط کشیدم البته اگه بذارن و بشه ......:-2-37-:
دیگه نمیخوام شور بزنم و خودمو بکشم آمار منفی شد فدای سرم ،بیمه گذار حرف مفت زد ریلکس ریلکس ریلکس تر باشم :-2-35-: مثل بچه آدم یکم به فکر خودم باشم .......:-2-08-:
خفه شدم بس که یکی یه مشکل داشت اول از همه یادش به من می افته اما وقتی کوهی از مشکلات رو سرته هیچکس پایه ات نیست و حتی یه دلداری و صحبت خشک و خالی هم باهات نمی کنه :-2-36-:
اینم شد رفاقت ؟؟؟؟؟ کلمه رفاقت این مدلی معنی میشه ؟؟؟؟؟
خیلی تعجب نکنید کمی این دله سنگینه از این روزگار و آدم ها ......
اون روز سر حرف شد خیلی راحت به مامانم گفتم : اگه از منه ؟؟؟؟؟من امید ندارم تا ده سال دیگه هم بتونم تو این زندگی دوام بیارم
دیگه از من هیچ توقعی نداشته باشید و خلاص .......
این مثله هم جالبه ها
میگن دیگی که واسه من نجوشه بقیه اش سانسور میشود.......:-2-35-:
الحق که گاهی اوقات دلم میخواد همین طوری باشم چون خیلی از آدم های این روزگار این طوری هستند و موفق ترند ،بی دغدغه تراند آرامششون بیشتره ........
اهل مـــــردم دنیــــــــــــــــا
گاهی اوقات دلم هوای چاه مولایم علی را می کنــــــــد همان که سنگ صبور مولایم بود .
حیف که دیگر چاهی وجود ندارد تا وسعت کلمه سنگ صبوری را بفهمد
یاحق

nairika
2012,01,29, ساعت : 01:40 PM
سلام همگانی خوبین که
آخ جـــــــــــــــــــون امروز بعد یه 2-3 هفته الافی ترم جدید معرقم شروعید و الانم تند تندی دارم خاطره صادر میکنم که برم به کلاس برسم
مدیونید اگه از خاطره های قبلی و بدی به حذفید که من فردا تو خماریش بمونم آخه نرسیدم کامل بخونمشون
خوب ما بریم به کارمون برسیم هدف اعلام حضور بود که حاصل شد
خوش باشین و خرم
فعلنات


آشفته تر از صدای باران
رنجیده تر از سوز بیابان
فریاد بزن تا شب زشتر
شاید که رسد شبی به پایان
چون نقش زدن بر تن سایه
بر انچه گذشت لعن و کنایه
بر باد اگر رفتم و رفتی
مغرور بمان و بی گلایه
آن لحظه دلم پر از یقیین است
زین غافله از شرم غمین است
محراب تو بود رنگ سپیدی
بت خانه شهر پر ز پلیدی
چون نقش زدن بر تن سایه
بر آنچه گذشت لعن و کنایه
بر اگر رفتم و رفتیم
مقبول ما شو بی گلایه

+Lily
2012,01,29, ساعت : 01:55 PM
منم فضولی کنم ؟ :-2-38-:
منم کارت اهدا دارم نه اینکه به قول شبنم آدم بزرگی باشم
ولی بدون اینکه حتی یه لحظه درباره اش فکر کنم ، می دونستم کار درستیه
گاهی وقتا میگم خدا خواستی منو ببری ، یه جوری ببر که بتونم از این استفاده کنم
من حتی طرفدار اتانازی هم هستم ، به نظرم این حقه ولی در این مورد زیاد اصرار ندارم چون میگن مرگ دست خداست :-2-43-:
مرگ مغزی ، مرگه نیمه تمومه ! وقتی یه نفر نفس می کشه دلیل بر زندگی نیست که
اگه من بتونم با مردنم به کسی زندگی بدم که مادر خوبی باشه ، پدر خوبی باشه ، امید زندگی یه نفر باشه ، این کارو می کنم

اون روز با بچه ها داشتیم حرف می زدیم ، گفتم اگه جنگ بشه ، امکان نداره من قدمی بردارم :-2-31-:
من اونقدر جربزه ندارم که بخوام زنده وایسم جلوی کسی که قصد جونمو کرده
ولی وقتی دارم می میرم دیگه برام مهم نیس ، وقتی قراره بدنت بره زیر خاک ، برگرده به خاک دیگه فرقی نمی کنه پر باشه یا خالی
بدن فقط یه نقابه ، اگه قراره خدا بخواد همین جوری بمونه پس اینهمه عمل زیبایی هم میشه دست بردن تو کار خدا و کار اشتباهیه ! خدا فقط با روح سر و کار داره ، نه با جسم ، جسم مال این دنیاس ، بذارین همین جا بمونه

مامانم الان رفت ختم یکی از فامیلای دورشون
دیروز اطراف شهر ، مسابقه صخره نوردی با ماشین بود :-2-31-:
یه آقایی از ماشینش افتاده بیرون ماشینشم برگشته روش :-2-31-: میگن فقط پاهاش سالم مونده
از اون بدتر بچه ی 10 ساله اش هم رفته بالای سرش

# راستی قند عسل که کارتشو گرفت ، از طرف بیمارستان مسیح دانشوری ، براش نامه ی تشکر فرستادن
مگه خون دکترا از ما رنگینتره که از اونا تشکر می کنن :-2-42-:

# ما با حرفای رابین هود موافقیم :-2-38-:
به جز قسمت روحش ، چون فک کنم روح ما خوشحال میشه از این جسمش در بیاد :-2-06-:
کلا من بعضی وقتا خودمو تو آینه می بینم ، میگم این کیه ، نمی شناسمش !
منم حس کردم یه کم داشتم نظرمو تحمیل می کردم ، البته من فقط احساس شخصیمو نوشتم ولی بازم با آقا بابک موافقم :-2-40-:

fatima_59
2012,01,29, ساعت : 02:06 PM
سلام

ملت سوتی میدن منم سوتی میدم .. چند وقت پیش شماره م رو برای همین خاطره بالایی یعنی نسیم خانم گل فرستادم .. 1 ساعت بعدش یه مسیج برام اومد شعر بود با مضمون رفتن و خداحافظی .. اخرش هم نوشته بود راما .. خب منم فکر کردم نسیم هست .. نگران شدم و جواب دادم چی شده فدات شم .. جواب اومد نمیدونم هیچی باید برم و این حرفها .. باز من بیشتر نگران شدم و نوشتم قربونت بشم نگرانم کردی ، بگو ببینم چه خبره .. چند تا مسیج این شکلی رد و بدل شد و منم قربون صدقه ی دوستهام میرم و عادت کردم به این کار .. خلاصه دیگه جواب نداد .. تا شبی که با شیما میرفتیم تهران ،گفت فاطمه این مسیج رو بخون فلانی فرستاده ( فلانی یکی از پسرهای شیراز هست که تو اولین قرار شیرازی ها شماره ش رو به همه داد تا بقیه رو سر قرار پیدا کنن ، و از همون جلسه ی اول اب هیچ کدوم از ما با اون فلانی تو یه جوی نرفت و رابطه هه قطع شد ، اسم هنری اون فلانی هم همین یوزر نسیم بود ، منم بعد اون قرار شمارش رو پاک کردم و بعد 2 سال اصلا یادم نبود همچین شخصی وجود داره ) با تعجب به شیما میگم نه بابا اینو نسیم فرستاده ببین منم دارم .. شیما چشمهاش گرد شده میگه نه بابا این فلانیه یادت نیست اسمش رو چی گذاشته بود ؟ اخر مسیجش نوشته دیگه .. این من بودم اون لحظه :-39-::-13-::-13-::-13-::-13-::-43-::-43-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-02-::-2-02-::-2-02-::-2-36-::-2-36-::-2-36-: تازه دوزاریه افتاد اون فلانی شماره ی منو پاک نکرده بوده و منم اینقدر مسیج گل و بلبل براش فرستادم .. شک ندارم به عقل من کلا شک کرده :-2-30-: اونم هیچ کی نه اون .. اون لحظه دلم میخواست برم بمیرم از حرص و عصبانیت و ضایع بازی خودم :-2-36-:
پریروز نسیم بهم زنگ زد و من یاد خراب کاریم افتادم .. :-2-08-:

در مورد اهدای عضو .. منم چند سال پیش عضو شدم و کارت گرفتم ، نمیدونم ولی فکر میکنم وقتی من بمیرم ، خب برای بقیه چه فرقی میکنه جسمم سالم بره زیر خاک یا بدون اعضای داخلی ؟ لااقل شاید با این کار بار گناهام کمتر بشه و اون دنیا یه نیم نگاه مثبتی تحویل بگیرم .. و دعای خیر چند تا خانواده به دردم بخوره .. :-118-:

اصلاح میشود .. خاطره ی 3 تا بالایی ..سرعت عمل چقدر بالاست ...

Babak
2012,01,29, ساعت : 02:28 PM
ما دوباره دو پسته ميشيم...:-2-31-:



البته چون فعاليت زياد نداريم...نميتونيم بيايم هر چي دلمان بخواهد بگوييم و بعد حذفش كنيم...





...من از مدير بخش تقاضا دارم..كه به اين امر رسيدگي كنن ...تكليف ما كاربران معمولي چيه





كه نميتونيم تو يه روز 3 تاپست بزاريم... حرف بزنيم ..تيكه بياندازيم... و دست اخر حذفش كنيم...





فقط اين رو بگم كه تجربه ي شخصيمه...





هيچ وقت ...تحت هيچ شرايطي...اجازه ندين كسي نظرشو بهتون غالب كنه...





نظرات رو بشنوين...جمع بندي كنين ...تصميم بگيرين...





در مورد اهداي اعضا...





نميدونم درسته يا غلط...پريسا از هر منظري كه بهش نگاه كني...ميبيني كه خواست خدا بوده...اگه موافق باشي..





ميبيني كه خواست خدا بوده كه مثلا" قلبت يه يه نفر كه احتياج داره ..پيوند زده بشه...و از مرگ نجات داده بشه..





و شايد هم خواست خدا بر اين بوده كه اون طرف بر اثر اين مشكل از دنيا بره...وقلب تو هم با خودت خاك بشه...(ايشالله صد سال زنده باشيا:-2-38-:)





مشكل اينجاست...





ما چقدر تو خودمون اين جرات رو سراغ داريم كه اين كار رو انجام بديم...اگه الان بيان به من بگن مثلا" تمام سرمايه ي عمرتو ...





پس اندازتو ...به يه نفر كه مستضعفه بده...اين كار رو انجام مي دي؟ من كه تو خودم اين بخشش رو نميبينم...پس چجوري ميخوام با ارزش
ترين چيزي كه تو اين دنيا دارم رو به كسي ديگه بدم؟





(جات خالي بود دوست خوبم...اين چه حرفيه ..ايشالله دوباره دور هم جمع ميشيم)








من بر خلاف نظر شما فكر ميكنم سركار خانم گنجشك...





روح انسان علاقه بسيار زيادي به جسمي كه در آن حلول كرده داره...تحت هيچ شرايطي از جمسش خارج نميشه...





كه اگه غير از اين بود خداوند فرشته اي رو مامور قبض روح انسان نميكرد...





اينجوري نيست كه وقتي مردي...ديگه مردي...!





اگه همين الان بيان به شما بگن كه مثلا" يه كليه تو بده به يه نفر ديگه كه داره ميميره ميدي؟؟





من نميدم...چون خودم لازمش دارم!...اون لحظه اي كه طرف مرگ مغزي شده...روحش كه نمرده...روحش اميد داره كه بتونه توي اون بدن

زندگي كنه...همه ي انسانها زندگي رو دوست دارن...از بعد از مردن ميترسن... با اينكار اگه يعني حكم مرگش رو خودش صادر ميكنه...! در

ضمن من گفتم يك در ميليون...يه نفر زنده ميشه...از حكمت خدا هم عجيب نيست كه كسي كه مرگ مغزي شده دوباره زنده بشه..








من نميخوام نفي كنم...بگم كار بديه يا خوب...من ميگم در خودم اين توانايي رو نديدم كه بتونم يه همچين بخششي بكنم...






حالا هر كي ميگه من ميتونم بسم الله...كاري نداره يه سر به نزديك ترين بيمارستان محل سكونت خودتون بزنين...





نميخواد كه زندگيتونو بدين...صدها نفر توي نوبت پيوند مغز استخوان هستن....برين دو روز وقت بزارين يه آدم سرطاني رو از مرگ نجات

بدين...خودتون هم هيچ چيزيتون نميشه....هزاران نفر توي نوبت كليه هستن...برين يه كليه تونو بهش بدين...با يه كليه هم ميشه زندگي كرد..





هزاران نفر فقط با دو يا سه ميليون تومن عمل ميشن و زندگيشون نجات پيدا ميكنه.برين با كمك مالي بهشون زندگي بدين....ميدونين روزانه

چند نفر دارن بر اثر فقر خودكشي ميكنن..برين ابروي اونا رو بخرين و بهشون زندگي بدين...





برين اونا رو نجات بدين...زندگيتون هم مال خودتون...تو زمان زنده بودنتون به ديگران زندگي ببخشين..

خدا هم خيلي ازتون راضي ميشه...




ببين اين اولين باره كه من توي اين مدت درباره اين مسئله حرف ميزنم... من نه عقده ي مثبت گرفتن دارم...نه ضعفي واسه منفي گرفتن...خيالت راحت باشه ...هر چقدر دوست داري منفي بده....
فقط جرات داشته باش وقتي حرفي رو ميزني.يا كاري رو ميكني....پاش بايست...

raha_lucky
2012,01,29, ساعت : 02:47 PM
چقد این روزها
حس میکنم که
چشمان غمگینت
برایم دیدنیست
شاید تو هم گاهی
و شاید هم همی
از من شوی «رها»


تازه از مدرسه اومدم
یکی از معلما گف بریم برف بازی!
منو خیلی می دوسته
ولی کلا به بچه ها گف که
اگه به من برف بزنین من بر میگردم!!!
همین ک رفتیم بیرون
به اولین نفری که برف زد من بودم!!
منم بدون تلافی نذاشتمش یه گلوله برداشتم
زدم بهش!همه فک کردن الان میره...
ولی اومد و دست منو از پشت گرفت!
نمیتونستم تکون بخورم!!!!
بعدشم به بچه ها گف نمره میخوایین بزنینش!
بچه ها هم تمام عقده هاشونو خالی کردن والا...!




معلم ریاضی گفت که چون فقط من بیست شده بودم
نه اون و نه معلمای دیگه ناراضی بودن
ازاینکه به بقیه هم بیست داده بشه
دوست جونا ناراحت شدن و کلی اعتراض کردن و اخرشم
به قولی قهر کردن (با معلماااا)
معلم جاااااان(:-31-:)هم بهشون توجه نکرد!
از بدبختی امروز کتابو نبرده بودم با خودم!
میگه چرا نیاوردی هاااان؟
منم گفتم خو یادم رف دیه
گف که چه باد اعتماد به نفسم میگی(با خیلی زیاد حرص!!!)
ما نیز چیزی نگفتیم....فقط پورخند...!!



زنگ اخر ریاضی داشتیم..
معلم جان دم در کلاس با یکی از دوستان می حرفید!
جلوی راه رو به اندکی بسته بود
من به احترامش وایسادم
بچه ها گفتن بیخی هنو حرف داره برو
تا من حرکت کردم اونم حرکت کرد!
چنان بهش خوردم که کم مودنه بود با مغز بخوره زمین!!ولی نخورد
چون قبلش توی کلاس باهم بحث داشتیم
فک کرد که از قصد اینکارو کردم
با یانکه تقصیر من نبود و خیلی برام سخت بود
گفتم معذرت...ولی چنان نیگام کرد که انگار میخواستم بکشمش!
و زیر لبی یه چی گفت و رف...به من چه اخه؟؟
اخه 30 سالشه فقط واسه همین حس و حال دعواش بالاس!!



الانم ویلنم خونه مامانبزرگم جا مونده باید
توی این برف زیاد برم اونجا...!!!



پ ن:نمیدونم چرا...اما امروز دلم میخواد معدلم بیس بشه....بازم نمیدونم چرا...ولی میخوام ثابت شم....بازم نمیدونم به کی....
پ ن:فردا کلی درس داریم ولی با معلمای باحال.(ولی ازهمشون متنفرم....!)
بدرود

امضا:رها

H0NEY
2012,01,29, ساعت : 02:55 PM
یه نام ایزد یکتا

دیشب بعد از مدت ها یه کتاب خوندم کهبا بقیه خیلی فرق داشت دلم نمیخواد حالا حالا ها چیزی بخونم دیگه ناراحت نمیشدم وقتی چیزی میخوندم اما دیشب یه حس عجیبی بود بغضم فرق داشت حسم فرق داشت تلخی کتاب فرق داشت نمیدونم یه جوری شدم از اون حسا که خودتم نمیدونم چه مرگته:-2-15-: شاید خیلی ها همین کتابو بخونن خیلی عادی باشه :-2-15-:و شاید هم خوششون نیاد :-2-42-:اما من دوست ندارم فعلا چیزی بخونم تا حسی که با خوندن اون کتاب تو وجودم هست از بین بره :-2-41-:
اصلا حس خاطره روزانه نوشتن ندارم:-2-43-: منم جو گیرم یه مدت رو فرمم :-2-16-:یه مدت:-2-39-:

چقد بده همه بهت بگن بچه:-2-15-: با اینکه خودت احساس میکنی معیار بچگی و بزرگی به چیزای دیگه ایه:-2-43-: که اونا درکش نمیکنن :-2-42-:و اگه بخوای با اون معیار ها بسنجی تو خیلی بزرگ تر از اونایی:-2-15-:


هستی جونم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/flirtyeyess3.gifما هم مخلص شماییم نزن این حرفا رو گلم http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif

این بار برای ورود شما میگیم باز کنن در خونشونو واسه عموم :-2-41-:که بریم کنفیکون کنیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/pillowfight.gif خوشگلم :-2-32-:

اجی هانی استخدام شدنتم مبالک شیرینی ما یادت نره http://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gif http://s19.rimg.info/4c5b4597923e77f366178e54d2d60098.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/4uboxsmiley.gif

farhad_0
2012,01,29, ساعت : 03:05 PM
سلام

اميدوارم همگي خوب باشيد و شاد

ديدم روزگار بر و فق مردا نيس ، گفتم بيام يه دلي سبك كنم .خاطره ي بنگاريم

چند وقت بود خاطره ننوشتم دوز خاطره ام اومده پايين ، گفتم خاطره بنويسم بلكم رگهاي مغزم ، قند دلشون نيوفته

چند روزه يه اهن پاره گرفتيم رو دستم باد كرده :-2-31-:

در پي تحقيقات شبانه روزيم يكي از علل آلودگي هوا رو پيدا كردم . :-2-38-:

اين روز ها خاطراتم با يه رفيق خشن داره شكل مي گيره :-2-35-:، ( بنده خدا چاقو كشه ، شغلي بس شريف:-2-27-:) تنها چيزي هم كه ازش خيلي ناراحت ميشه اينكه يكي بهش بگه خشن .

هر چي بهش مي گم چاقوتو غلاف كن دست بردار نيست ، حرف گوش نمي ده

مي بيني مادر شبنم اخر و عاقبتمون چي شد . رفيق يه چاقو كش شديم .

اسم ها ،تمثيل هماهنگي با شخصيت فرد دارند . بخاطره همينم هست كه پدر و مادر براي انتخاب اسم بچه هاشون بايد تمام جوانب رو در نظر بگيرند . اسم اين رفيق ما هم مثل خودش خشن .

سوار يه 18 چرخ ، با بار 800 تني ميشه و از روي مردم رد ميشه . :-2-37-::-2-35-::-2-37-:

خدا اين رفيقان چاقو كش جاني رو هدايت كنه .

hasti_24
2012,01,29, ساعت : 04:01 PM
سلام بر جمع دوستان ...................:-2-39-:خودتون با میل خودتون جای خالی پر کنید
شاخه هم ندارم ... بیابون نشین شدم :-2-39-:
امروز حالم خیلی خوب بود خیلی بعد از مزاحمت همون کاربر جمعه شب و اخطاری که شبنمی بهش داد و حالش گرفت بهتر تر هم شدم حس می کردم دیگه سر گیجه ای ندارم و سردردی حس نمی کنم ...:-2-39-: بغضی نداشتم .. اشک تاب خورده ای در چشمانم نبود ..:-2-39-: سرشار از آزار و شیطنت های دخترانه خودم بودم ..:-2-16-: و همچنان منتظر آجی هانی تا بیاد و باهم درد دل کنیم .. :-2-15-:خیلی خوب بودم .. ولی هر چی خاطراتتون رو میخونم بیشتر بغض تو گلوم پر میشه:-2-18-: بیشتر اشک چشمام پر میکن ... :-2-18-:دارید به هم توهین می کنید همدیگر و میرنجونید چرا ...:-2-39-: نمی دونم ... دوست ندارم خودم دخالت بدم:-2-15-: و عقل یه بچه 19 ساله هیچ وقت به پای شما بزرگان نمیرسه :-2-39-:ولی دلم طاقت نیاورد .. :-2-39-:حالم خراب کردید ... :-2-39-:نمی تونم اینجوری ببینمتون ..همتون دوست دارم و همتون برام مهمید:-2-39-: وقتی می بینم اینقدر راحت دل همدیگر می رنجونید من از خودم بدم میگیره:-2-18-: آره حساسم ..:-2-39-:زود رنجم ... :-2-39-:شاید باز هم بخاطر همین قرعه کار به نام من دیوانه زدند ... :-2-39-:نرنجونید نکنید جمع گرممون سرد نکنید ... :-2-39-: خدایی لوتی لوتی هر کی از هر کس ناراحت شد بیاد به هستی بد و بیراه بگه اگر برنجم ...:-2-39-: واسه رفیقام از جون مایه میذارم:-2-39-: هر خاطره رو میخونم یه بغض 800 تونی میشین توی گلوم ...:-2-18-: هر کس میخواد نقل بگیره بگیره :-2-39-:فقط با هم خوب باشید این دو روز عمر ارزش رنجوندن نداره :-2-39-:
جایی خوندم
تنها کسانی مارا میرنجانند که ما برای نرنجاندن انها تلاش کرده ایم...

اندر سخنان مرحوم نادر ابراهیمی

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟

گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا،در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه همنرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجشخاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست ودشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد وچه خوب رفت...

گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.با این صفات خالیاز صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسودهتر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که بهخاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانندو رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوستدوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خوردهاند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، بهیک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طولهفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچینخودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته،پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدارخودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیتتطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم،فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنانبرنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند.
گفتن حرف حق تلخه اما او میگفت ، نمیشه آزار یکی به هیچ کس نرسه !! به قول نادر پس چرا به دنیا بیاد ؟؟؟ نمیدونم منظورم رو گرفتین یا نه ؟؟
میشه کاری کرد که هم دوست از آدم راضی باشه هم دشمن ؟؟؟ دزدی سرقت کنه چیزی بهش نگی که مبادا از تو رنجور بشه و از این دست مسایل ، حتما" عده ای از مردم از حرکات و رفتار ما دلخور هستند همانگونه که عده ای هم راضی و موافق .


بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه زیکدیگر نمانیم
خلاصه دوستان دانید چه کاریم؟

همگی برخرشیطان سواریم

بیا تا تا راه دیگر پیش گیریم

سراغ از اصل و ذات خویش گیریم

بیاتاقدرهمدیگربدانیم

غرور وکینه را را ازخودرانیم

بیاتا دست یکدیگربگیریم

ضمانت نیست تا فردا نمیریم

فردا یک رازاست نگرانش نباش

دیروز یک خاطره بود حسرتش را نخور

اماامروز یک هدیه است قدرش را بدان



- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباسهایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی میکردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟

7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟

8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار میشدی
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی میکردی؟


بر خداست
گر چه مي دانم
آنچه بيداري ندارد خواب مرگ بي گناهان است و وجدان شماست
با تمام اشك هايم باز نوميدانه خواهش مي كنم
بس كنيد
بس كنيد


:-2-39-:هستی همتون دوست داره :-2-39-:
اگر شلوغش کردم و شاید خیلیا بگن چیزی نبوده و نیست تو چرا خودت دخالت دادی و شلوغش می کنی باز هم ازهمه معذرت میخوام فقط نرنجونید :-2-39-::-2-18-:

ای کاش آب بودم
گر میشد آن باشی که خود میخواهی.
ــ آدمی بودن
حسرتا!
مشکلیست در مرزِ ناممکن. نمیبینی؟:-2-15-:

حرف حق تلخ ولی دوست اون که بگه و دشمن اون که نگه

خداحافظ

لی لی تنها
2012,01,29, ساعت : 04:03 PM
امروز مدرسه خیلی چرت و پرت بود!!!
از صبح هیچ کلاسی نداشتیم و همه وقت ما رو با آمادگی دفاعی گرفتند! زنگ اول یه سری مصلب راجع به امداد گفتن که هیچ دوزار هم به درد نمیخورد!زنگ دوم نظام جدید رو کار کردند که اونم به هیچ دردی نمیخورد...هی به چپ چپ هی به راست راست!!!!
آخه اینم شد درس؟؟؟؟ باز خوبه ترم دوم کار با اسلحه رو بهمون یاد میدن!
زنگ سوم هم اطفای حریق بود که اونم پارسال باهامون کار کرده بودن دقیقا همون چیزهایی که پارسال بهمون یاد دادن امسال هم همون کار هارو کردن!!!!
امروز کلا رو شانس نبودم صبح اینقدر مریم یواش یواش آماده شد و از یه طرف هم مامانم تا ماشین رو از پارکینگ درآورد یه ربع دیر به مدرسه رسیدیم و من وقتی رسیدم دیدم آزموده(ناظممون) تو کلاس ماست! میخواست نمره انظباط بده(تو مدرسه ما ناظم اول میاد از خود دانش اموز میپرسه به خودت چند میدی؟بعد یه نمره ای بهمون میدن!) خلاصه آزموده هم که با من بد! تا رسیدم گیر داد که الآن چه وقت اومدنه؟؟؟ بعدم گفت بیا ناخنتو ببینم....منم ناخنام هرکدوم یه بیلچه! تا دید یهو داد و بیداد که چه خبره این ناخن ها!!! تازه خیلی خوبه ناخن بلند سوهان هم کشیدی!!! بعدم گفت همین جا بمون به من بگو به خودت چند میدی؟ از اونجایی که من پارسال گفتم 14 و نامرد همون رو گذاشت این دفعه گفتم بیست!!!! یهو همه کلاس زدن زیر خنده! آزموده گفت خجالت نمیکشی؟؟؟؟ هر روز که آرایش میکنی علاوه بر آرایش پیرایش هم که کردی( پیرایش همون اصلاح صورت رو میگه) موهاتم که پشتشو مثل کوهان شتر درست میکنی ناخنتم که بلنده شیطون هم که هستی با معلما هم که دهن به دهن میای!دو بارم که تعهد دادی(این جریان تعهد برمیگرده به اوایل سال که یه بار یه لنگه کفشمو با دوستم عوض کردم لنگه به لنگه پوشیدیم یه بارم با گچ مانتو هامون رو نقاشی کردیم!!!) خلاصه بهم داد 12 کلی چونه زدم کردش 14 مثل پارسال شدم!!!! کلا به اکیپ ما بین 17 تا 12 داد....زنگ تفریح رفته بودیم کلاس تجربی که یهو سر و کله وطن دوست(مدیرمون ) پیدا شد!!! منم نمیتونستم از کلاس برم بیرون پس خیلی رلکس نشستم و خودمو زدم به یه دره دیگه که منم مال همین کلاسم یه ربعی داشت راجع به اردو شلمچه حرف میزد که یهو متوجه ی من شد و در کمال بدشانسی منو شناخت و انداخت بیرون!!!!
قراره ما رو 25 بهمن اجباری ببرن شلمچه!!!!
هرچی میگیم بابا ما نمیخوایم بیایم میگن نه اجباریه!!!
آخه بریم شلمچه چی کار؟؟؟؟ اونم تو این سرما!!!!
حالا داریم رو مخشون کار میکنیم ما رو فامتور بگیرن
من برم که فردا یه عالمه درس دارممممممممم

Tikooli
2012,01,29, ساعت : 04:17 PM
سیلــآم ...خوبیــن ؟http://s17.rimg.info/89315a84b28c14eae6265cdb180a02fe.gif؟
وای من تو خاطره نویسی روزانه برای خودم روز شمـار درست کردم ..فردا ساعت 8 شب...دارم میرم...http://s2.picofile.com/file/7116693545/nerv_30_.gif..
دلــم برای بهـآری جــونم میتنگــهhttp://s2.picofile.com/file/7116654943/cry_10_.gif
آجــی جــونم آی لــآو یــو خیلی زیــآد ....
راستــی جــلوی بقیه یه شکــآیت بکنم ازتhttp://s2.picofile.com/file/7116668709/nerv_26_.gif ..آجیم تا میلاد نور اومده ولی دو قدم راه پیش من نیومده http://s2.picofile.com/file/7116786769/nerv_59_.gif...حدقل میگفت با هم میرفتیم...خـُ من تو میلاد نور آشنا زیاد دارم..http://s17.rimg.info/c8b538401e9c444d369e2bfd5717f1d6.gif.براش تخفیف میگرفتم ...
دوستان ..این چند روز که نیستم منو فراموش نکنید هــآ .http://s2.picofile.com/file/7116471505/cry_1_.gif..
راستی بیاید رمــآن منو بخونید ...اگه دوست داشتید روحیه هم بدین (ایهام داشت این روحیه http://s2.picofile.com/file/7116664294/nerv_13_.gif..هم به معنای اصلی هم تشکر )
بابا دارم روحیم رو از دسا میدم .http://www.millan.net/minimations/smileys/sagittariuss.gif...
تو امضام هست ..بیاید بخونید ..تشکر و امتیاز و....
وقتی من برگشتم از خوشحالی روی زمین نباشم دیه ..http://www.pic4ever.com/images/34efamg.gif.(توی امضام هس ...لینکش ..)
خـب دیگه بهترین رو برای دوستای خوب 98 ای آرزو میکنم ..http://www.millan.net/minimations/smileys/storksmily.gif..
فعلــآ بای بـای .http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fairysmile.gif..


توکــا | 9 بهمــن | ساعــت 16:12http://s2.picofile.com/file/7116668488/nerv_25_.gif

N@s!m
2012,01,29, ساعت : 04:37 PM
سلام

ملت سوتی میدن منم سوتی میدم .. چند وقت پیش شماره م رو برای همین خاطره بالایی یعنی نسیم خانم گل فرستادم .. 1 ساعت بعدش یه مسیج برام اومد شعر بود با مضمون رفتن و خداحافظی .. اخرش هم نوشته بود راما ..
پریروز نسیم بهم زنگ زد و من یاد خراب کاریم افتادم .. :-2-08-:



چوب خط پر می شویم :-2-27-:
سلامون علیکومات:-2-31-:
همین حالا آمدمااااااا
تازه عرقمون خشکم نشده :-2-31-: بدو بدو سایت :-2-31-:
ما الان کمی از دپسردگی مزمن نجات یافتیم یکی اینکه الان بانک بودیم :-2-27-:تعجب نکنید ااااااااالان همه کارمندای بانک ملی روحشون تو بانک وجود داره ماشاا..... تله پاتی و رئیس بانک به درد همین چیزا میخوره :-2-27-:
از آنجایی که آدم نمیشم خودمو تا خرخره دارم میندازم تو قسط وام :-2-08-:مردیم حلال کنید :-2-37-:بالاخره یه طوری میشه دیگه !یا خیره یا شره !:-2-31-:
دوم اینکه از پست فاطی نیش اینجانبات تا بنا گوش بازه این مدلی ــ»»»»:-2-27-:
من همین حالا اعاده حیثیات می نمایم :-2-08-:
اسم مبارک ما را کپی رایت نموده اند :-2-33-:دههههه تو کل دنیا بگردی یدونه دردونه نسیمه اونم منم :-2-08-:
قحــطی ام بیاد :-2-41-::-2-27-:
فاطی سوتی بود درحد تیم ملیا خودمونیم :-2-37-:
راستی یه چیزی این فاطی که میبینید خیلی خیلی شیطون می زنه ما می بینمش واستون می تعریفیم :-2-37-:به خودشم گفتیم :-2-37-:
فاطی کوپ نکردی صدای نخراشیده منو شنیدی :-2-41-::-2-27-:
آخه یه بنده خداییکبار واسه اولین بار بهمون زنگید اونم از ده ها فرسخ بهمون تیکه انداخت مگه از من می ترسی که اینقدر رسمی حرف میزنی :-2-37-:
نمی دونست ما هنوز تو فاز مشتری مداری هستیم :-2-27-:
فاز اول رسمیت داریم می ترسیم زیادی ذوق کنیم ذوق مرگ شویم :-2-27-:
یاحق :-2-40-:

ستاره شباهنگ
2012,01,29, ساعت : 07:21 PM
امروز یکشنبه::-2-38-:

منو دریا.....منو بارون.....منو آسمون صدا کن.

منو آلو.....منو شفتالو.....منو شاخه نبات صدا کن.


سلام:-2-25-:به همگی ما دوباره اومدیم.خوش اومدیم.
امروز رفتم دانشگاه تا ببینم چه خبره تو سایت که صفحه انتخاب واحد باز نشده نمیخوام مرخصی اجباری بگیرم بدبخت شم.:-2-41-:
داشتم به سمت دانشکده می رفتم استاد فیزیکمو دیدم.تیریپش منو کشته.یه کاپشن به رنگ قرمز جیغ پوشیده بود چنانم با غرور راه می رفت انگار خوشتیپ ترین استاد دنیاس:-2-06-::-2-06-::-2-06-:.
بعدش واحدهای درسیمونو دید زدیم دیدیم یه درس عمومی جدید به لیست اضافه شده تازه امسالم تصویب شده.آقا من به کی بگم اینا تو مخم نمیره :-2-39-::-2-39-::-2-39-:.
تو همین گیرودارکه داشتیم با بچه ها بحث می کردیم استاد آزمایشگامون سر و کلش پیدا شد.یه سلام و علیک کردیم.بعد ییهو گفت:((بچه ها شما منو یادتون میاد؟)) ماها همگی ایجوری :-2-31-: شدیم.گفتیم:((بله استاد)) گذاشتیم تا رد بشه بعدش مردیم از خنده.آخه یعنی چی؟یه ماهم نشده که ندیده بودیمش یه جوری پرسید که هر کی ندونه فکر می کنه ما بعد ده سال دیدیمش.:-2-06-::-2-06-:

بعدش رفتم سوار تاکسی شدم خانوم بغل دستیم سر صحبتو وا کرد27 سالش بود یه دختربچه 5 سالم داشت. گفت دانشجوی دانشگاه ماست داره زبان اسپانیایی میخونه و واسش سخته چون بچم داره.دخترش زلزله بود اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین.همش ورجه وورجه میکرد یه دقیقه آروم نمی گرفت.هی می پرسید این چیه اون چیه.:-2-36-:یا میگفت :((مامان واسم آب نبات میخری؟ از همون رژلبیا رو میگما))مامانش گفت :((آره میخرم.))دوباره بچهه گفت مامان اگه فلان سوپری نداشت بریم از سوپری عباس آقا بگیریم.مامانش پشت سر هم می گفت باشه.یه دفعه دیدم خم شده( حالا ما هی از دست این جا به جا میشیم) چند تا تار مو از کف ماشین برداشته بعدش با ذوق میگه :((ببین مامان چی پیدا کردم)). اییییییییییییی چندش.:-2-36-::-2-36-:
حالا ماشینم قرار بود دوره میدون دور بزنه این دخترم دستش طرف من بود هی موهه رو طرف من می گرفت.یعنی دست خودم بود همونجا خفش کرده بودم.

رفتم خونه برا مامانم از شیطونیاش و سوال های پشت سر همش تعریف کردم.مامانم بهم گفت:((پس چی فکر کردی خانوم خودتم همینجوری بودی یادت نیست:-2-35-:)).یعنی من همونجا به جون همه ی مادرا دعا کردم که بنده خداها چی از دست ما بچه هاشون میکشن:-2-36-:.

تو پست قبلیم گفته بودم بابک رادمنش بابای سامی یوسفه یادتون میاد؟؟((همگی نه نمیاد)).یه آهنگ خونده به اسم مسافر. تو رو خدا برین گوش بدین:-2-06-: ته ته صدای پدر و پسر به اندازه یه میکرون به هم شباهت داره:-2-22-:.خودتون گوش بدین قشنگ تفاوتو احساس می کنین. پدر سامی تو سبک 40 50 ساله پیش میخونه(صدای سامی خیلی قشنگ تره).بعد اینکه فقط فارسی میخونه و از سازهای کلاسیک استفاده میکنه.
اینم قسمتی از شعرش.


مسافر

دنیا مسافر خونه ای است که دیواراش تو خالیه

تکیه گاه هیچ کسی نیست یه تصویر پوشالیه

اما همین دنیای پوچ میتونه که بهشت باشه

برای هنگام درو مزرع خوب کشت باشه

حالا که مسافریم حالا که باید بریم

این همه بی وفا نباش از معرفت جدا نباش( فضا ییهو داش شوفری میشه...میره تو فاز مشتی.:-2-06-:)

این همه خود بزرگ بین و بی خبر از خدا نباش( ش رو خیلی با حال میگه :-2-06-:)

بقیشو حوصلم نمیاد بذارم خودتون برین گوش بدین دیگه:-2-28-:

وقتی یه شعری سر زبونم بیفته دیگه ول کن نیستم اتومات وار ( ترکیب ادبی رو حال کردین) پشت سر هم میخونمش. منم امروز این تیکه شعر رو که میگه این همه بی وفا نباش از معرفت جدا نباش.....این همه خودبزرگ بین و بی خبر از خدا نباش رو هر 5 ثانیه یه بار میخوندم.خواهرم از دستم ذله شد.:-2-36-::-2-36-:یه حالی داد که نگو:mrgreen:.

حالا همگی باهم آماده(1.... 2.....3.... بریم)

این همه بی وفا نباش از معرفت جدا نباش

این همه خود بزرگ بین و بی خبر از خدا نباش :-2-16-::-2-16-::-2-16-:


آسمونتون صاف و پر ستاره.....

NAVA22
2012,01,29, ساعت : 07:59 PM
و ما را می آزمایی
در شرایط سخت
یکی پس از دیگری
و دیگری پس از دیگری
و ما خسته از این امتحانات
" دنیای آزمون و خطایت، سه ماه تعطیلی ندارد!!!!! "


جالبه 2نفر عضو 8 تا مهمان!

سلام.
یه چیزی بود خیلی نگرانش بودم امروز خدا رو شکر از هولش در اومدم.:-2-16-:
صبح ساعت6 برف اومد تا6 و نیم بعدش آفتاب شد! نمی دونم چرا اینجوری شده:-2-41-:
الان مشخصه من خاطره ندارم. چهل تا تست دیف دارم، بیست و پنج صفحه گسسته، ده صفحه فیزیک واسه فردا یه سه چهار ساعتی وقتم و می گیره .:-2-38-:

+ مامان نمی دونم الان هستی یا نیستی! اما واقعا می گم بودنت یه حس خوبی به آدم می ده:-2-40-:
+آرشام:-2-28-:
نوا 22 ایشالا 122 :-2-35-: ( اون 22 سن شوما را همی برساند دیگر؟!)
نفرین می کنی؟!:-2-31-: :-2-22-:122 سال عمر می خوام که چی بشه؟! بعدشم من تازه 18 سالم شده:-2-08-:
+ما تا به حال در مورد اهدای عضو فکر نکرده ایم نمی دونم چرا نمی تونیم بعضی چیزا رو قبول کنیم مثلا خود من ظرفیت پذیرش این و ندارم که یه روزی هست که خواهم مرد!:-2-37-:

شبتون قشنگ:-118-:

Behnoush
2012,01,29, ساعت : 08:05 PM
سلام سلام:-2-16-:
فاطی عاشقتم:-24-::-24-::-24-: خاک وچوک :-2-20-:حالا چیا گفتی به پسره :-2-20-:
داشتیم رد می شدیم گفتیم بیایم سلام گفتیم بشتان:-2-27-: خو چه خبرا همه خوبن عهد و عیال خوبن؟:-2-10-: خیلی خوشحال شدیم دیدیم هیوا جانمان بر گشته دلمان براش انقذه شده بود:-2-03-: مینا لیلی جانمان تو احتمالا کنکوری چیزی نداری هی این ورایی:-2-33-: دلمان برای مهدی جانمانم تنگ شده :-2-03-: البت تو چت باکس می بینمش اما خیلی وقته گپ طولانی مدت نداشتیم:-2-03-: مینا جانمانم که همش دپینگه یا عصبانیه اهصاب ما رو خورد میکنه بی تربیت:-2-33-:
آقا یه رمان خوب سراغ ندارین ما بخونیم:-2-03-: ما گناه نداریم؟:-2-03-: هوا چرا انقد سرده ما یخ زدیم:-2-17-: رمان این سروناز جانمان زندگی غیر مشترک را خواندمان کردیم دلمان برای این ونداد کبابه یعنی:-2-33-: خیلی گناهیه:-2-33-: ما یه ونداد می شناسیم انقد بی تربیته اصلا به این ونداد جانمان نمیخوره:-2-33-:آقا خونه ی ما سرده یا چی :-2-31-: دو ساهته میخوایم بریم موال نقطه ی حساس بدنمان همکاری نمیکنه لامصب تکون نمیخوره:-2-29-:
تیلویز روشنه کدوم کانال نمی دونم تنیده ی یاد توی شجریانو گذاشته:-2-29-: دوست دارین وقتی خودش نمی خواد هی تصنیفاشو پخش نکنین از اون ور بهش فحشم ندین:-2-17-: والا:-2-17-:
تو بودم کردی از نابودیو با مهر پروردی:-2-03-:
آقا وضعیت اقتصادی چی میگه :-2-29-: از اون ورم که معلوم نیست کیه بمب بندازن رو کلمون :-2-17-:
زندگی یکنواخت شده:-37-: چی کارکنیم بریم سر کار یا مثل آدم بشینیم یه دو تا paper در بیاریم از تزمون GRE بخونیم چی کارکنیم کلا نمی دونیم چه غلطی با زندگیمون بکنیم:-37-: امتحان GRE رو نرفتیم ندادیم پولمون فقط رفت تو آشغالی این امتحان بهمن رو هم ثبت نام نکردیم دیگه General برگزار نمی شه تا مهر سال دیگه/ خسته نباشیم:-37-: انقد تزمون گیر افتاه بود وهول بودیم اصلا حواسمون نبود واسه دکترا یه گورستونی اقدام کنیم / ددلاینای همشون تموم شده. :-37-: تازه فقط امریکا میخوایم بدون GRE تو موالم ما رو را نمی دن:-37-: از اون ور ترم بهارم معمولا فاند نمی دن می افته Fall 2013 رسما واسه یه GRE کوفتی یه سال عقب افتادیم:-26-: حالا بشینیم مقاله بدیم رزومه مان قوی بشه GRE خوب بخونیم که خیلی خیلی تاثیرش زیاده:-105-:
زندگی بیخود شد رفت:-2-31-: اصلا نمی دانیم هدفمان از زندگی کردن چیه :-2-31-:
خو دیگه چه خبر گوگولی مگولیا:-2-25-: این نولو جانمان مستعفی شد چی شد ما اصلا شوتیم از هفت دولت آزاد تازه الان فهمیدیم:-2-37-: آقا یکی یه کتاب معرفی کنه ما بخونیم/ راست موقعی که ما خواستیم یه ذره استراحت کنیم فان داشته باشیم به قول اجنبیا همه سریالا ما دوست داشتیم دوباره رفتن آف:-2-33-: حالا اون موقع که ما وقت سر خاروندنم نداشتیم نامردا یه کدوم نرفتن مرخصی ما هم که مهتاد:-2-03-: این سریال Alcartaz که جدیدا پخش می شه رو ببینین بچه ها حالو هواش شبیه لاسته:-2-20-: Mystery:-2-20-: ما می میریم برای فیلمای رمز آلود مهیج:-2-20-: تازه 3 قسمتش پخش شده می رسین بهش که دنبال کنین/ ماجرای زندان آلکاترازه که تمام زندانیا و نگهابانا یهویی ناپدید می شن بعد 50 سال بعد همشون سر وکلشون پیدا می شه بدون اینکه سنشون تغییری کرده باشه یا هیچی یادشون باشه :-2-20-:
pretty little liars فصل اولش باد کرده بود دستمون از رو بیکاری نشستیم دیدیم بعد جذب شدیم رفتیم فصل دومشم تا اینجا پخش شده دانلود کردیم دیدیم کلا خودکشی سریالی داریم انجام می دیم:-2-20-: ما فکر میکردیم خیلی از این سریال لوس دخترونه هاس هی نمی دیدیم اما موضوعش عین فیلمای جناییه پوآرو ایناس هنوز که هنوزه هیچی معلوم نیست چه خبره /خیلی مهیجه:-2-20-: اون اهنگ اولش خیلی بامزست دوست داریم . جالبه شعرش / کوتاهه افتاد تو دهنمون هی نمی ره:-2-29-:
Got a secret
Can u keep it
swear this 1 u'll save
Better lock it.... in Ur pocket
Taking this 1 to the grave
If I show you then I know u
wont tell what i said
Cause two can keep a secret
If one of them is dead:-2-19-:
هم معنیش جالبه هم مدل خوندنش جالبه. قافیه های آخر جمله ها خیلی خوب انتخاب شدن:-2-32-:

ا باز زیاد فک زدیم. آقا جان امواتتون کتاب متاب خوب خوندین تو خاطرتتون بگین مام بخونیم :-2-03-: بطالت ایام نمودار ما رو ترسیم کرد در حال حاضر:-2-19-: ما می رویم.
ها ها راستی ما خاطره ها رو خیلی نخوندیم حالا الان چون بیکاریم برنامه داریم بشینیم خاطره بخونیم دیگه چی کارکنیم چاره چیه:-2-33-: اما دو صفحه اخرو خوندیم بحث اهدای عضو بود نمی دانیم چی. یهنی رومان به دیفال کهیر بزنیم اگه بخوایم برخلاف نظز کسی حرف بزنیم:-2-29-: ما خودمان چندین ساله که کارتشو داریم همون اولای لیسانس با دخترخاله مان با هم از تو سایتشون عضو شدیم بماند کارت که اومد در خونه مامانمان چه قشقرقی راه انداخت. اما والا فقط یه کارته داره تو کیف پولمان بغل بقیه کارتا خاک میخوره همین هیچ فایده ی دیگه ای نداره. برخلاف نظر شبی لیلاجانمان به نظر ما داشتن این کارت دلیلی بر بزرگ بودن شخص دارنده ی کارت نیست:-2-29-: البته دلیل بر بزرگ نبودنش هم نیست کلا به قولی هیچ چیز را ثابت نمیکند:-2-29-:الان بشتان میگوییم چرا فرزندانم قلم کاغذها را دربیاورین:-26-: ما، دخترخاله مان و مطمئنیم همین فاطی جانمان و مینا لی لی جانمان و بسیار مانند ما ها با خودمون اینجور فکر کردیم که خوب وقتی قراره بمیری دیگه چه فرقی میکنه ، به قولی قبول کردیم چیزی رو بدیم درست زمانی که دیگه اون چیز مال ما نیست:-2-29-: بابا فیلسوف:-2-29-: نمی تونیم منظورمونو توضیح بدیم اما همین قدر می دانیم که وقتی میخواستیم عضو شیم تنها چیزی که به ذهنمان می رسید این بود که یک روز همچین مساله ای رو ببینیم:-2-31-: دختر خاله ی ما که تو کما بود هر روز از طرف بیمارستان مسیح دانشوری که مسئول همین مسائل اهدای عضو و ایناست می اومدن آمارگیری که اوضاع چطوره. می دونین دیگه تا خانواده ی بیمار اجازه ندن حتی اگه کارت اهدای عضوم داشته باشی فرقی نداره. الان که در وضعیت عادی به سر میبریم نظری نداریم اما اون روزا واقعا به نظرمان عین لاشخور می اومدن که با لا سر جنازه قبل از مردن پرواز میکنه:-2-39-: نمی دانیم ما مخالف اهدای عضو نیستیم اتفاقا برعکس. به نظر ما دنیا بر پایه ی علت و معلول، عمل و عکس العمل، core و Cavity یه:-2-37-: وقتی یه عده هستن که بچه دار نمی شن از اون ور این همه بچه هستن که پدر مادر ندارن خوب اینا حتما یه دلیلی داره. وقتیم که یکی می افته رسما می میره اما یه سری اعضای بدنش هنوز کار میکنن از اون ور یکی دیگه...حالا بی خیال داشتیم میگفتیم:-2-37-: دختر خاله ی ما 3 روز آخر درصد هوشیاریش خیلی خیلی پایین اومده بود طوری که گفتن مرگ مغزی. اما خاله ی ما راضی نشد برای اهدای عضو. اون لحظه خودمان هم همین احساس رو داشتیم کلا اگه یه اپسیلون و کوره شانسیم بود ما روش حساب می کردیم. اینا رو گفتیم تا بگیم به نظرما این یه تصمیم بزرگ برای اطرافیان طرفه نه خودش. سختیشم برای دو رو وریاست نه خود ادم. پس اون پدر و مادری که این تصمیم رو بگیرن آدمای بزرگین نه خود ادم:-2-39-: همه چی تو لحظه فرق میکنه. خاله ی ما برخلاف مامانمان وقتی ما کارت اهدای عضو گرفتیم نه هوار کشید نه هیچی. هیشوقت یادمان نمی ره عین این جمله رو گفت یا یه چیزی تو همین مایه ها: خوب وقتی ادم علنا مرده چه خوبه که از اون ور بتونه با چیزی که دیگه به درد خودش نمیخوره یه دردی از بقیه کم کنه// عزیزم اون موقع نمیدونست خودش تو همچین موقعیتی می افته.

این بود نظر ما :-2-37-: طومار نوشتیم:-2-20-: خیلی وقت بود انقد تو خاطره فک نزده بودیم:-24-: آقا ما بریم :-2-20-: فاطی فاطی دلت جیز ما ناهار قیمه داشتیم:-2-20-: انقد چسبید جای تو هم خوردیم:-2-20-:
آقا ما رفتیم موال دیگه واقعا عرصه بر ما تنگ آمد:-2-29-: فعلنات:-2-29-:

سمن ناز
2012,01,29, ساعت : 08:12 PM
سلام
من خوبم شما خوبین بچه ها خوبن:-2-25-::-2-25-:
اومدم چند تانکته رو بگم و رفع زحمت کنم:-2-06-::-2-06-:
من عادتمه چند تا کار رو همزمان با هم انجام می دهم و همگی رو سریع انجام می دهم یه بنده خدایی ما رو دید گفت مرجان خانم شما با وجود اینکه تپل مپلید ولی چقدر فرزین چقدر سریع کار می کنید :-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-:
گفتن ایشان همانا از پا افتادن ما هم همانا .:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
خلاصه انقدر حالم بدشده که نتونستم هیچ کاری انجام بدهم.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
از این ور کمر درد شدیداز اون ور ضعف و بیحالی شدید سرگیجه هم که خدا بده برکت.:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
باز هم مثل همیشه گفتم بی خیالش از جام بلند شدم:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
یا دمه خواهرام که به سن من بودند یه اخ می گفتن مامان و بابام چی کار می کردن خودشونو می کشتن ولی من...:-2-36-::-2-36-:
کشته مرده ی این تنهایی هام هستم.:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
کلا خیلی درب و داغون شدم ولی خیلی مغرور و قدم از رو نمی رم:-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-:
همین جا به عسل چشمک می گم گلم اگه شما باید عمل کنید و دچار بیماری هستین باز جای شکرش باقیه که پدرتون مادرتون همدل و همراهتونن شما با وجود اونها دلگرمید:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
اگه خدای نکرده مثل من بودین چکار می کردین:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
می خوام لیپو تیز ( از بین بردن سلول های چربی ) رو انجام بدم موندم برم یا نه البته دو سه تا فامیلامون زیر عمل ساکشن مردند:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
ولی این کارش تو بیمارستان هستش :-2-27-::-2-27-::-2-27-:
شوما ها بگین برم یا نرم رژیم نمی تونم بگیرم سلول های استخوان های بدنم مغز استخوان نمی سازن رژیم غذایی ورزش و خوردن دارو مساوی با خودکشی هستش و چون بابام سرطان خون داشت کلا همه خانواده ام واهمه دارن از این جور چیزها:-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-:
اگه خواهرم بفهمه که عمرا بگذاره این کارو بکنم:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
خودمم دو دلم نمی دونم:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
درباره اهدای عضو ( مبحث یخده فلسفی هم شده):mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-37-::-2-37-:
من همیشه اینو می گم چرا من با خودم چیزی رو ببرم زیر خاک که تانهایت چهلمم کرم می زنه و از بین می ره خوب اینو چند سال بدمش به کسی که محتاجشه
تو وصیت نامه ام هست که اعضای بدنمو اهدا کنن به همه هم گفتن
یه عمر بار سنگین این جسمو کشیدیم حالا تو قبر سبک تر بشیم بهتره یه نفسی از سر آسودگی می کشیم.
من عقیده ی قلبیمه که اهدا کنم از چیزی هم نمی ترسم
در ضمن انسان وقتی فارغ از جسمش می شه دیگه مثل الان در قید و بند این نیست که ایا راضی هستم که جسمم رو بدم یا نه چون جوهره ی اصلی انسان روح هست که برای زندگی در دنیای فانی نیاز به مرکب شدن با جسم رو داره بنابراین زمانی که روح از جسم و کالبد خلاص می شه دیگه به اون فکر هم نمی کنه بلکه در اون موقع اعمال انسان هست که اونو در بر می گیره پس نتیجتاً اینکه اگر خدایی نکرده این اتفاق برای کسی بیفته درباره این موضوع کاری نداره
ولی درباره ی رفتن به دنیای اخرت باید رضایت بده که تا زمانی که رضایت قلبی ندهد او را به اخرت نمی برند.
پ.ن
چند وقتیه که عسل بانو نمی نویسه:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
آقا سعید که انقدر قشنگ می نویسی موفق باشی نویسنده ی بزرگ:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
از ناهور هم خبری نیس:-2-39-::-2-39-:
هستی24 خانم خیلی قشنگ خاطره می گین موفق باشید:-2-40-::-2-40-:
لیلا جان عیب نداره هر وقت بودین بگین با هم اینجا رو بریزیم بهم:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
از وقتی که سایت مشکل دار شد جرأت نمی کنم دو تا پست بگذارم بسم اله کنان یه دوسه تایی می گذارم و فرار می کنم:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
دخملیهام :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-119-::-119-::-119-::-119-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
فعلن خداوندگار نگه دارتان:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
مرجان.م:-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-:

mahsan
2012,01,29, ساعت : 09:11 PM
سلام به همه :-2-38-:

آقا این یعنی چی الان ؟


کاربران در حال دیدن موضوع: 57 نفر (1 عضو و 56 مهمان)

:-2-35-::-2-28-::-2-19-::-2-29-::-66-::-13-::-43-:

ما یه اعتراف همین اول بکنیم :-2-38-:

من معمولا ظهرا که می رسم خونه اگه خسته نباشم و حس حالش باشه یه ده دقیقه ایی یه سری به نت می زنم . یه سر نود و هشتیا و یه سرم وبلاگ و لیورپول و اینا :-2-31-:

بعد نود و هشتیا هم که میام معمولا یه نگاه گذری و عجله ایی به خاطرات می ندازم و اگه خاطره جالبی به نظرم برسه میخونم !

امروز ظهرم یه سر زدم و یهو دیدم بحث جالبی در مورد اهدا عضو و اینا پیش اومده . نظرا با وجود اینکه متفاوت بود ولی همگی جالب بود و هر کسی از دیدگاه خودش حرف زده بود !

منم میخ بحثا شده بودم و داشتم میخوندم و حسابی تیریپ جدی و اینا . یهو رسیدم به پست بابک اونجایی که نوشته بود خانوم گنجشک :-48-: اقا یعنی وسط بحث جدی پوکیدم از خنده :-24-::-2-06-:

بعدشم رفتم تو توهم اینکه مثلا اسم کاربری من قو :-2-02-:یا طاووس :-2-11-:باشه بابک بیاد بگه خانوم قو :-2-20-::-2-22-:

حالا پرنیای عزیز ناراحت نشه اسمش قشنگه بابک جالب عنوان کرده بود. اونم وسط بحث جدی :-2-22-:( بابکم که ناراحت نمیشه می شناسمش با جنبه س :-2-38-:پ.ن : همچین میگم می شناسمش و باجنبه س که انگار هر روز داریم با هم سنگک تیلیت می کنیم و آبگوشت تناول می کنیم :-2-35-:)

آقا دیروز بازی داشتیم :-2-08-:بعدِ قرنی تی وی ایران قرار بود بازیو پخش کنه و ما هم خودمونو انداختیم جلوی تی وی بازی رو نگا کردیم :-2-37-:

بازی حذفی که با یه گل یه تیم حذف میشه . دقیقه 75 بازی . یهو بازی قطع ؛ رفت رو اذان :-2-28-::-2-36-::-2-43-:نامردا قبلشم خبر نمیدن که حداقل زودتر بریم رو ماهواره :-2-43-:همون موقع لیورپول سومین تعویضو داشت می کرد و همه هیجانی میخواستیم ببینیم به جای جرارد بلیمی میاد تو زمین یا یکی دیگه که عادل خان گفت بریم برا اذان :-2-43-::-2-42-::-2-28-:

کارد می زدی خونم در نمیومد تا سیستمو روشن کردم و رفتم رو ماهواره یه یک دقیقه ایی طول کشید . ولی بازم خوب بود . تازه بعدش فهمیدم چه گوش درازی کردم که از اول از ماهواره نگا نکردم . تی وی ایران که کلا یه 45 ثانیه ایی دیرتر پخش می کنه :-2-28-:صدای تماشاگرا هم که قطع بود اصلا هیجان نمیداد به بازی :-2-28-:تازه از دقیقه 75 فهمیدم بازی یعنی چی :-2-41-:تازه باحالیش وقتی بود که دقیقه 88 گل زدیم :-2-04-::-2-32-: و من با یه جیغ بنفش به دوستم اس دادم که گللللللللللل . حالا اون هنوز به گل نرسیده بود :-2-26-::-2-22-::-2-06-:

ها این فهیم دیروز یاد بروبچ قدیمی کرد :-2-22-: یعنی خاطره من و فهیم و هانی جوجو در نوع خودش بی نظیره :-2-22-: من یه حرفی بهش زدم :-2-35-: دعوامونم نیمه فوتبالی بود .من یه چی تو مایه های نخود و اینا بهش گفتم :-2-35-::-2-22-: فک کنم تو همین روزا می تونیم با فهیم سالگرد دو سالگیه اون خاطره رو بگیریم . چه زود گذشت زمان :-2-41-:

تازه اون که خوب بود یادش بخیر یکی دیگه رو که کلهم با فهیم سوسکش کردیم :-2-35-: یعنی طرف افسردگی حاد گرفت رفت یه مدت از سایت بعد دوباره اومد :-2-37-:اونو دیگه نمیتونم اسمشو بگم آخه هر از چند گاهی میاد یه خاطره از خودش در می کنه :-2-35-:

فوتبالی تر میشویم :-2-38-: نه اینکه از اون موقع اصلا خاطراتم ربطی به فوتبال نداشت گفتم بیام این پشتم یه نمه اختلاط کنیم با هم :-2-38-:
به این عکس دقت کنید :-2-38-:
http://www.irupload.ir/images/ogp8yyrt4g4ginmwe2pm.jpg

اون آقایی که اون بالا نشسته لوییز سوارز بازیکن محروم ماست که توی بازی دیروزم نبود :-2-15-: بعد اون یارو شوته :-2-22-: دخیا دروازه بان منچستره :-2-22-: حالا جریان چیه ؟ :-2-31-: جریان از این قراره که چند وقت پیشا پلیس دخیا رو به جرم دزدی دونات از فروشگاه گرفته :-2-22-:بعد الان سوارز اینجا داره حواس دخیا رو با یه دونات پرت می کنه تا ...:-2-06-:

اقا ما یه اعتراف فوتبالی دیگه هم بکنیم ::-2-31-::-2-35-:

داشتیم با این دوستمون می چتدیدیم و می رفتیم تو توئیت این بازیکنای تیما . بعد رفتیم تو توئیت مایکل اوون:-2-42-: اوون داشت حسابی از دخیا حمایت می کرد که دیشب گند زده :-2-43-::-2-22-: بعد این دوستمون در جواب گفت برادر یکی باید از خود شما حمایت کنه که آخرین فوتبال خوبی که بازی کردی برمی گرده به ده سال پیش بعد باز شما از این حمایت می کنی :-2-38-::-2-22-: بعد ما جو گیر شدیم گفتیم یه چند تا از این فُشای اصیل ایرانی که تو ورزشگاه ها میدنم بده بهش :-2-35-::-2-27-: گفت چی :گفتم اگزوز و اینا :-2-35-::-2-02-:( لازم به ذکر است که این شعار بسیار قدیمی می باشد و احتمالا دوستان اهل دل از جریانش با خبرن :-2-27-: )بعد گفت آخه تو انگلیس که کلمه ایی به اسم اگزوز و شیر سماور :-2-02-::-9-: اینا نیس . بعد ما هم گفتیم خو نقاشیش رو بکش. بفرست :-2-02-::-2-02-::-2-02-::-2-02-:خاک عالم من برم امشب خیلی بی ترفیت شدم :-2-35-:


شبنم اون آهنگ که ته آهنگای روز خودمه :-2-15-:

آهنگ روز : دنــــــــــیا دیـــــــــــــگه مثـــــــــل تو نـــــــــــداره ؛ نــــــــــــــداره نمی تـــــــــونه بیاره

پ.ن : لازم به توضیح میباشد که آهنگ روزمونم به علت تقارن با بردهای لیورپول حال و هوای خاص خودش رو داره :-2-08-:

nemesis
2012,01,29, ساعت : 09:14 PM
به نام خدای مهربون


سلام به همگی :-2-25-:

چه خبر بوده خاطره ها. مث قدیم بحث راه انداختینا :-2-31-:
می بینم که بهنوش جانمان هم خاطره در وکردن. :-2-16-:

امروز کتابخونه به نسبت بقیه روزا گرمتر بود. شایدم به خاطر این بود که من ژاکت پوشیده بودم :-2-22-:

بچه ها نیومده بودن حوصله مان سرید. :-2-28-:

یکی از بچه ها به پیشنهاد یه نفر جواب مثبت داد. آقای پسر هیئت علمی دانشگاه بودن. بعد اسم پسره علی الفتی ه. این دوست ما وقتی دوستش داشته پیشنهاد پسره رو مطرح میکرده. روی کارت پسره اسمشه alfata خونده :-2-22-::-2-22-:
بعد که رفته پسره رو دیده، صحبت کردنی علی آقا گفته خوب کارتم و دیدین فامیلمم میدونین دیگه. دوستمم گفته: بعله، آقای alfata :-2-32-:
پسره: :-2-19-::-2-19-: چه جوری این به ذهنتون رسیده؟ فامیلیم olfati هستش :-2-28-::-2-28-:
دوستم: :-2-02-::-2-02-:

کلی خندیدیم بهش :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

بعععععععععععععععد، بازم یسری توریست اومده بودن بازدید از کتابخونه :-2-28-: من موندم کتابخونم بازدید داره. والا :-2-08-: چه ژستایی هم می گرفتن عسک می نداختن :-2-22-::-2-22-:

دیگههههههههههههههه

راجع به کارت اهدا حرف زدین. راستش منم 3 سال ایناست این کارت و دارم. با دوستم تو اردو جنوب فرم پر کردیم. دلیلمم مث خیلی از شماها که گفتین همون بود که وقتی آدم مرگ مغزی میشه دیگه فرقی نمی کنه که شکمش خالی باشه یا پر. :-2-27-:
بعدم که کارت ما اومد خونه همه اعضای خونه هم ثبت نام کردن.

کارت منم الان سه سال تو کیفم پیش بقیه کارتاس. هر وقت می بینمش دوست دارم که آخرش یجوری بشه ازش استفاده کنم. :-2-27-: ولی با بقیه تون موافقم که کسی که کارت و داره آدم بزرگی نیست. توی اون لحظه خانواده هستن که دل بزرگی دارن و رضایت به این کار می دن. :-2-12-: سخته ولی خیلی ها از پسش بر میان.

+ نیلو جون بهت خسته نباشید میگم. موفق باشی. خیلی زحمت کشیدی تو این مدت :-2-40-:
+ زهرا آجی بازگشت ظفرمندانت و به جمع همکاران تبریک می گم. موفق باشی :-2-40-:

دیگه یادم نمیاد چی می خواستم بگم.

فردا تولد دوست عزیزم هستش. خیلی خوشحالم :-2-16-:


شب همگی بخیر. :-118-:

آهان اینو یادم رفت بگم. امروز که استقلال و تراکتورسازی بازی داشتن. یه گروه بزرگی از پسرا یه گوشه کتابخونه جمع شده بودن و داشتن فوتبال می دیدن. بعد این حراست و .... هر کی رد می شد وایمیستاد یکم بازی و نگاه می کرد.

ما که ندیدم ولی انگار نامردی شده. بابام رفته بود ورزشگاه می گفت آخرش دیگه اوضاع خیلی خراب بوده. کل صندلیا رو شکوندن.

همین دیگه. ولی اجتماع پسرا خیلی باحال بود. چقدم بی سر و صدا نگاه می کردن. فوتبال نگاه کردن به سبک کتابخونه ای :-2-22-:

ابی دریا
2012,01,29, ساعت : 09:31 PM
به نام خدا
یکشنبه 9 بهمن 1390
خاطره نویسای گل سلام
چه خوب که الان ساعت 9 هست و من حالم مثل 9 شبه دیشب نیست.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
امروز از اول صبح به دلایلی پکر بودم و اشفته.و این حالت تا اومدن به خونه هم ادامه پیدا کرد.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
شوفاز کلاسمون خاموش بود و ما یخ زدیم از سرما.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
هیچ کی هم نگفت بچه ها ببخشین و به فلان علت شوفازا خاموشه.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
اتنا به مناسبت تولدش شرینی گرفت زنگ شیمی.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
تازه یکی هم واسه تعمیر شوفاز اومد ولی نشد که نشد.:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
اومدم خونه و بعد ناهار خوابیدم.چه خوابی هم دیدم.رفته بودم خونه ی زهرا اینا.ماه رمضون بود و بعد موقع اذان مامی اینا اومده بودن دنبالم.تازه تو اونجا یه نفر که دورادور میشناختمش و اون منو نمیشناخت اسم و فامیلمو گفت و من کلی تعجب کردم.البته قیافه شو یه جورایی توصیف شده شو شنیده بودم.اما اونی که تو خواب دیده بودم فرق میکرد.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
خیلی جالبه ها برام.تو خواب تپش قلبمم حس میکنم.عین بیداری.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
بعد از ظهر هم رفتیم دکتر.کلی گشتیم تا ساختمونشو پیدا کنیم.منشیه یه ادرسه کج و معوجی داده بود که نگو.:-2-43-::-2-43-::-2-43-:
من به مامی گفتم سوار اسانسور نشیم اما یه خانومی بزور گفت سوار شیم.قیافه مهربون و ارومی هم داشت.تازه قبل اینکه دکمه رو بزنیم خود به خود حرکت کرد و من خنده ام گرفت.احتمالا یکی از بالا زده بود.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اصولا چون فامیلامون زیاد تو اسانسور گیر کردن من خاطره ی خوشی ازش ندارم و ابدا سوارش نمیشم.:-2-31-::-2-31-::-2-31-:
رفتیم تو هیچ کس نبود و من کلی ذوق کردم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعد از کلی توضیحات دکتره گفت هیچی نیست.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
اولش پرسید چند سالته؟گفتم اردیبهشت میشم 18.دو دقیقه بعد میگه:مجردی یا نه؟؟؟:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
واقعا این هما خانوم جراح و پزشکه؟؟؟اخه یه نیگا به صورت من بکن و بد نظر بده.خداروشکر تشخیصش زیاد سخت نیست که.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
حالا که همه چی به خیر گذشته عین احمقا بازم فکر میکنم یه چیزیمه.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
تقصیر خودمه.اگه همون 6 سال پیش که مشکلم خیلی ناچیز بود حلش میکردم الان اینطوری نمیشد.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
هرچند بازم امید دارم با توصیه های ایمنی هما خانوم به وضعیت اولیه ام برگردم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خلاصه اومدیم منزل و بعد تماشای ارمغان تاریکی و شنیدن شعر زیبای اصفهانی که اخرش میخونه و من عاشقشم و دیدن دلنوازان اومدیم خاطره نویسی.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
بحپ اهدای عضو چه داغه.راستش ددی منم یه کلیه شو چندین سال پیش به یه دختر جوونی اهدا کرده.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
جالب اینجاست که منه احمق تا 2 سال پیش نمیدونستم.تازه ددی به مامی اش هم اطلاع نداده بود و وقتی مادرجونی فهمید مثل اینکه طوفانی به پا شد که البته گرد و خاکش تو چشم مامی جونمم رفت.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
حالا پولم نگرفت ازشون.هی میگم ددی جان خو یه چیزی میگرفتی ما میزدیم به زخم زندگی.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
البته من اون موقع کوشولو بدم و چیزی از مادیات دنیا حالیم نبود.:-2-31-::-2-31-::-2-31-:
اجی ریحانه هم کارت گرفته و هرچی سعی کرد واسه مامی هم بگیره نشد.:-2-31-::-2-31-::-2-31-:
از نظر من که در حالت زنده بودن خیلی سخته از اینکارا.ولی خوب وقتی وضعیت 50_50 هست اهدا بهتره.ادم وقتی زنده است که بیشتر جونشو دوست داره تا وقتی که معلوم نیست زنده باشه یا نه.:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
این بود نظر شخصی بنده.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

reyhane.s
2012,01,29, ساعت : 09:38 PM
به نام او
سلام علیکم
چطورین خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به خدا افت داره آدم ریاضی بشه 19 .اجتماعی بشه 17.
آخه چرا این معلم ها دلشون نمیاد نمره بدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی بگم دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرسی از همتون بچه ها.................
یه خبر خوب:3 روز دیگه بریم مدرسه هفته تمومه........................................ .......
هه هه
میدونید که من چقدر مدرسه رو دوس دارمممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فعلا بای بای
:-118-::-118-::-118-::-118-:

مینا
2012,01,29, ساعت : 09:51 PM
سلام به همه

چند روز پیش موقع ناهار احساس کردم یکی از دندونائی که قبلاً پر کرده بودم خرد شد دیروز دیدم کاملاً خالی شده دوباره . زنگ زدم دندونپزشک وقت گرفتم امروز رفتم دندونپزشک . الان انگار با 10 تا چکش فکمو کوبیدن :-2-30-:به نظرم مطب دندونپزشکی یکی از بدترین جاهای دنیاست :-2-36-:
یه کاری رو که خیلی منتظرش بودم حالا که وقتش رسیده واسه شروعش یه استرس شدیدی گرفتم . احساس میکنم از پس این کار بر نمیام نمیدونم چرا :-2-39-:


بابک چه بحث جالبی راه انداختی تو تاپیک !


خب منم نظرمو بگم : راستش من اگر این اتفاق (البته دور از جون ) برای یکی از عزیزام بیفته به هیچ عنوان قبول نمیکنم که اعضای بدنش رو اهدا کنن , با فرض اینکه شانس زنده موندن اون عزیز هم یک در میلیون باشه باز هم امکان نداره قبول کنم . به خودم این حق رو نمی دم که فرصت زندگی ای که خدا به عزیزم داده ازش بگیرم و به جای اون تصمیم بگیرم که اون عزیزم بمیره تا یکی دیگه زنده بمونه ...
در مورد خودم هم شاید الان بگم که این کار رو میکنم ولی شک دارم اون لحظه ای که تو این حال هستم هم رضایت داشته باشم چون از بچگی یادمه که مامانم برام تعریف میکرد که تو لحظۀ جون دادن آدم به عزرائیل التماس میکنه که بهش فرصت بیشتری بده , حالا به عامیانه بودن یا نبودن این موضوع کاری ندارم ولی مطمئن نیستم که تو اون لحظه هم من یه اینجور احساسی نداشته باشم ...
البته این نظر منه :-2-38-:
روز همگی خوش :-2-40-:

feedback
2012,01,29, ساعت : 09:58 PM
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

فاز نمیدونم چی چی!!! :-2-31-: :
سی یَلام :-2-38-: :
خاطرات امتحانی ؛ قسمت دوم :-2-41-: :
از قدیم الایام گفتن هرچی اختیاریا رو دست کم بگیری بدتر میشه!! :-2-33-: آقا گفتیم یه تأسیساته دیگه. دور هم میزنیم :-2-31-: نگو تأسیساته پیشِ خودش گفت : یه سعیده دور هم میزنیم!! :-2-33-::-2-06-:
ما امروز رکب خوردیم رکب دونو شکستیم. مردک (استعاره از استاد :-2-33-:) برداشته واسه من 4 نمره مسئله داده که اصلاً تو جزوه در موردش حتی یک کلمه هم حرف نزده بود! 67 هزار تا نمودار گذاشته تنگ برگه ی امتحانی :-2-33-: که تا حالا به چشمان عالیم متعالیشون نکرده بودم :-2-33-: بعد آخر سر دیدم فرمول گذاشته این هواااااااااا :-2-33-: منم با هزار بدبختی نشستم همه رو راست و ریستش کردم و اعدادش رو در آوردم و بشکن زنان حل رو نوشتم. :-2-38-:
اما غافل از اینکه به جای تفریق عدد اصلی از مابقی اعداد ، همه رو با هم جمع کردم :-2-30-::-2-30-::-2-30-: بعد قطر لوله ی تأسیسات به جای 10-12 فوت دراومد 90 فوت!!!!!!!!!!! :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
هی میگم یه چی ایراد داره ها!!! :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
به تو هم میگن مهندس؟! :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
4 نمره راحت پریــــــــــد :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
حالا شانس بیارم واسه راه حلم نمره بده. خیلی دلشم بخواد مردک (استعاره از استاد :-2-33-:) واسه ش سؤالی که حلش رو هیچ کس بلد نیست ، حل کردم. :-119-: (وجدان : واسه استاد آدم حل مینویسه یا واسه خودش؟! تو درس میخونی واسه استاد؟ به تو هم میگن دانشجور؟ ای خاک بر فرق سرت! :-2-38-::-2-38-::-2-38-:)
2-3 نمره هم این وسط نمیگیرم و خیلی راحت به درجه ی 12-13 نائل می شویم. :-2-38-:
مثلاً گفتیم یه اختیاریه ازش 17-18 میگیریم. :-2-38-: تازه شانس بیاریم بشیم 12-13 :-2-38-:
بی عرضه گی که شاخ و دم نداره :-2-38-: باباش خبر نداره :-2-38-: از روی حرص این شکلک رو میذارم :-2-38-:
===== ===== ===== ===== =====
فردا امتحان بزرگیه :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
سه ماه پیش تو همین تاپیک دوستم رو که هیدرولیک افتاده بود ، مسخره کردم. بعد یکی از بچه ها هم پ.ن زد که منم افتادم چرا مسخره کردی؟ :-2-30-::-2-30-::-2-30-: حالا به غلط کردن افتاده ایم. :-2-30-::-2-30-::-2-30-: دروغ چرا؟ داریم یکی تو سر خودمان میزنیم ، یکی تو سر سؤالا و جزوه :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
من یقیناً فردا هیدرولیک می افتم. :-2-41-::-2-41-::-2-41-:
البته اگه 2 نمره بنویسم پاس میشم. :-2-41-::-2-41-::-2-41-:
چون کلاسی و میان ترم 7-8 نمره دارم. :-2-41-::-2-41-::-2-41-:
بدبختی اینه که همون 2 نمره رو هم نمیگیرم بس که از میان ترم به بعد سخته :-2-41-::-2-41-::-2-41-:
پس می افتم :-2-41-::-2-41-::-2-41-:
اشکالی هم نداره ها. این همه دانشگاه رفتیم و 6 ترم گذشت و ترم 7 هم که داره میتمومه ، هیچی نیفتادیم. اقلاً اینو بیفتیم که بعداً با افتخار بگیم تو دوران لیسانس یه چی افتادیم. :-2-41-::-2-41-::-2-41-:
زشته که مهندس مملکت درسی رو نیفته. :-2-41-::-2-41-::-2-41-: مخصوصاً هیدرولیک :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
لامصب عجب اسم با ابهتی هم داره. تو مایه های اُفتاتیکه :-2-30-::-2-30-::-2-30-:(اُفتاتیک استعاره از استاتیک :-2-27-:)
===== ===== ===== ===== =====
هرکی منو واسه امتحان فردام دعا نکنه ، ایشالا کاربر ویژه بشه :-2-35-:
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد

سعید | 9 بهمن 90 | 21:58

edin
2012,01,29, ساعت : 10:43 PM
سلام به همه دوستان
امشب یکشنبه ساعت رو دقیقا نمیدونم ولی فک کنم ده و نیم باشه خب حالا بگذریم
امروز صبح با هزار تا دنگو فنگ از خواب بیدار شدم ساعت 10:30 البته خودم بیدار نشدم با صدای مامانم که پاشو دیرت میشه به کارات نمیرسی منم پا شدمو اولین کاری که کردم اومدم نت همراه اینکه پای نت بودم برنامه رو گذاشتم و چیزی خوردم تا برم مدرسه
دیدم ساعت 11:40 شدو منم هول شدم که ای وای من سرویس رفت،بدو بدو رفتم دیدم که اره رفته با ترس از بلوار و خیابون رد شدم شانس اوردم ماشین لهم نکرد رفتم اونور سوار شدم.................خلاصه رفتیم مدرسه
از قضا ما زنگ اول تیره داشتیم و اون کلاس هم تیره داشتن تصمیم گرفتیم یه مسابقه فوتبال بین دو کلاس بذاریم البته از اونجایی که همه دخترا به فوتبال علاقه ندارن 4 به 4 بازی کردیم ولی خیلی حال دادو ما بازی رو بردیم تازه من 3 تا گل هم زدم
بعدش که دیگه نزدیک بود دعوا بشه از بازی دست کشیدیمو رفتیم کلاس.......................
ساعت 6:30 برگشتم از مدرسه و نشستم پای نت و ساعت 7:15 هم رفتم تا به درسام برسم و الانم اومدم وباید برم دوباره..........

خلاصه دیگه من جمله بندیم خوب نیست اگه بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید

asal_cheshmak
2012,01,29, ساعت : 10:58 PM
سلام :-5-:
امروز انقدر دختر خوبی بودم ! بعد از مدتها یه کم کار ِ خونه انجام دادم ! :-2-22-: سالی یکی دو بار معمولا از این اتفاق ها میفته ! :-2-22-:
فردا هم تصمیم دارم بیفتم به جون اتاقم ! :-2-08-: کسی وارد بشه در وهله ی اول منو نمی بینه ! :-2-22-:
خیلی بی حوصلم ... مامی هی میگه چرا اینطوری شدی ! :-2-28-:
امروز نوبت دکی خودمو گرفتم واسه هفته آینده ! :-2-15-: مامی میگفت کاش خدا به دلش بندازه هزینه ی کمتری بگیره :-2-15-: نمیدونم میشه یا نه ! :-2-15-:
یه چیزی بگم خنده دار :-4-: امروز به مامی گفتم چی میشد خدا صد میلیون بهم میداد :-16-: بعد کلی هم نقشه کشیدم که چکارا باهاش بکنم :-2-06-:
یهو مامی نگاهی عاقل اندر سفیه انداخت بهم گفت من جای تو بودم یه آپارتمان می خریدم ، اینطوری زودتر هم می تونم شوهر کنم ، چون خونه دارم :-2-06-:
من کف کرده بودما ، بعد که از شوک بیرون اومدم گفتم اونی که به خاطر پول و خونه میخواد بیاد جلو ، میزنم فرق سرش تا بمیره بعد صد میلیون رو میدم پول دیه ش :-2-06-:
خدایا خودم کم خل بودم ، مامانمو هم روانی کردم :-65-::-65-:
نمره هامو هنو نرفتم ببینم ! چهارشنبه هم انتخاب واحده ! :-4-:
امروز سایت هم کم اومدم ! :-66-:
پ . ن 1 : پرنیای عزیزم میدونم چقدر سخته آدم در عین ِ داشتن چیزی ، هیچوقت نتونه حسش کنه :-29-:
پ . ن 2 : از ترس بابام نمیتونم کارت اهدای عضو بگیرم :-4-: اما به شدت موافق این موضوعم و دوست دارم اگه مرگ مغزی بشم اعضام اهدا بشه ! :-48-: البته میدونم نظر من پشیزی ارزش نداره و مامی و ددی باید نظر بدند ! :-4-:
پ . ن 3 : بازنشستگی مد شده :-65-: مینا شوکه شدم ! اما به هر حال موفق باشی :-53-:
فکر کنم این زهرا دو بار دیگه بره و بیاد همه رو بازنشست کنه :-2-13-::-2-13-::-2-13-::-24-:
اوضاع روحی هر روز خرابتر از دیروز ! :-2-18-:
شب همگی خوش:-2-10-:

Archi
2012,01,29, ساعت : 11:03 PM
سلام!

ما فقط آمده بودیم که بگوییم...

بعضی وقتها می شود که هر کاری می کنی نشود باز می شود!!

آقا ما یه اخلاق خوبی که داریم هر چیزی را که دلمان نخواهد لزوماً بدست می آوریم! ولی امان از این که یک کاری را بخواهیم انجام دهیم انگار کلیه کاینات روی هم آوار می شوند مبادا قطره ای امیدواری کاذب در ما نفوذ کند!!!

ما دست خودمان نیست ولی عجیب کلافه ایم...

امروز یک کلاسک آشنایی با .... برای ما گذاشته بودند...

کلاسش کلی سرد بود ما هم بسی خوافالونده!..دیر هم رسیده بودیم! ( نامردا جا نگرفته بودن!)...یعنی نشسته بودیم تو پریزا!...

چشامونم که بزور کرکره هاشو نیمباز نگه داشته بودیم!...در واقع بیشتر یه دید راهه ازش باز بود فقط!!!... اومدیم اسپیلتو خواموش کنیم کنترلو گرفتیم طرف فن!!!...خو صدا ازین وری بود باد هم میومد... ما هم چشم بسته!... شه انتظاراتی دارن این ملت؟!!

بزغاله جانمان هم که نرسیده پیچوند!...ما موندیم و صاحاب عذا!....حالا از اون طرف هم تو این سیبری! رییس گروه ما هم رفته بود تو جو!... طرف هی هر چی می پرسید هی این جواب می داد!!!... ما نیز هی میومدیم خمیازه بکشیم وسط راه نرسیده....یه مجسمه علم از ته سالن سبز می شد!... یعنی می خواستیم بگیم ای جون مادرتون یکی اینو ببنده!!!!مردیم از بی خمیازگی!!!!!!!

البت تقصیر خود طرف هم بودا!... یه اشتباه بزرگی تو زندگیش کرد به این رییس ما گفت استاد!... اینم دیگه اوسا!.... خدا اموات همه رو بیامرزه!...تا کلهم بهشت زهرا رو نیاورد جلو چشم ملت ول کن نبود!!!!!!!!!!
یعنی ما از کل دو ساعت اول فقط قسمت پذیراییشو فهمیدیم!!!!!!!!

حالا شما تصور کن رییس اومده بیرون یه کاره کل این بروشورها رو زده بغل!... ما هم بهش گفتیم مهندس لپ تاپ ( اشاره به بروشورها!) نگیره به در!!!!.... نه گذاشت نه برداشت گفت اِاِ... مگه لپ تاپ دادن!!.... یعنی ملت پکیده بودن از خنده!!!!


رسیدیم به دعای خیر!

خدایا ما از خیر اونی که می خواستیم گذشتیم!... تو هم از خیر اونی که نمی خوایم بگذر!!!!!!

خدایا ما از خیر حوری های این دنیا و آن دنیایت گذشتیم واس ما ته سالن جا بگیر لفطا!!!...نه تو پریزا!!!!!!!!!!!!!!



P.S. آقا ما یه عادتی داریم بعضی اوقات می شود بر سبیل مزاج! به عزا می گیم عذا!... اولاً چون با جماعت فخیمه اموات صحیح نیست شوخی بنماییم! دویماً چون همیشه سر غذایش عذا! داریم!

Star_69
2012,01,29, ساعت : 11:08 PM
سلام علیکم :-2-16-:
زهرا رنگین کمون هستم معرف حضور همگیتون :-2-22-:
فصل امتحانات انقدر خوش میگذره که حد نداره به شدت مشغول خرخونی ( از تایم انلاین بودم کاملا مشخصه دیگه ! :-2-27-: )

در راستای بحثی که با پست بابک شروع شد ، به نظرم موضوع قابل تاملی هستش :
من همیشه دلم میخواست کارت اهدای عضو بگیرم ، دوتا کار رو همیشه دوست داشتم خون دادن و گرفتن کارت اهدای عضو .
من به یه چیزی به شدت اعتقاد دارم اونم مرگ و تولد مرتبته ! حالا این یعنی چی ؟ من همیشه باور داشتم هر مرگ یک تولد در پی داره حتی توی یک خانواده قرار نیست حتما تولد یه بچه باشه نه یه تولد دوباره یه شفا از بیماری به هر حال عمر دوباره یک چیز دیگه در اثر مرگ یک چیز دیگه که اصلا میتونن به هم مرتبت نباشن .
وقتی هم بمیرم و جای مرگ آنی مرگ مغزی بشم یعنی قراره اعضای بدنم این بار بانی این تولد دوباره باشن به همین دلیل همیشه دوست داشتم کارت اهدای عضو بگیرم ، نمیدونم وقتی بمیرم مامان و بابا و بقیه چه واکنشی در این مورد نشون میدن اما این نظر منه و امیدوارم بهش احترام گذاشته بشه .
شاید سنگ دلی باشه اما اگر خدای نکرده ( ایشالا پیش مرگ همشون باشم ) یکی از اعضای خانواده بلایی سرش بیاد و مرگ مغزی بشه و رضایت من عمر دوباره به یک نفر دیگه بده حتما این کار رو میکنم ( البته تا وقتی به عمل نرسه همه اش حرف و امیدوارم هرگز به عمل نرسه چون فوق العاده سخت خواهد بود فوق العاده ، خدا نصیب نکنه ! )

پ.ن : عسل گلی دستت درد نکنه ! یعنی من اومدم اونا رفتن ؟ :-119-::-119-:
پ.ن:سعید ایشالا امتحانت رو خوب بدی ( این بار اگر ویژه شم قبل از همه ادمین بنم میکنه :-2-06-:)
پ.ن:مامی جونم ایشالا زودی دندونت خوب بشه جیجه هم اوخ نشه :-2-14-:
پ.ن:نیل:-118-:
پ.ن:مینا:-118-:

پ.ن:برام دعا کنید ...
پ.ن:روزی میشه تو هم دچار بشی ؟ ( تروخدا دنبال مخاطب توی سایت نگردید گشتیم نبود نگرد نیست اگرم بود مال ما نبود ! )

ایام به کام
دوستون دارم
همین !
فعلنات :-118-:

Ay Sona
2012,01,29, ساعت : 11:14 PM
سلام:-2-25-:
چه حرف مرگ و مير و اهداي عضوه:-2-37-: منم امروز ظهر خواب بودم يوهو تو خواب حس كردم جلو خدا ايستادم ... چشمام رو باز كردم به خودم گفتم : فهيمه تو راست راستي معاد رو باور داري؟:-2-41-:بعد چشمام رو بستم و خوابيدم:-2-22-: يه چيزيم ميشه ها:-2-22-: ولي بيدار كه شدم به فكر فرو رفتم:-2-41-:
واسه يه امتحان ترم، شب دو ساعت بيشتر نمي خوابم و از خوابم ميگذرم... واسه خاطره نمره اي كه مال اين دنياس .. كم بشم هم اتفاق خاصي نمي افته .. اونوقت بعضي وقتا به خودم زحمت نميدم واسه نماز صبح بيدار شم كه فقط 10 دقيقه طول ميكشه:-2-41-:نمره م پيش خدا چنده؟:-2-41-:اصلا نگران قبولي هستم؟:-2-41-:
از مرگ هم مي ترسم هم نمي ترسم ... ولي از چطوري مردن خيلي ميترسم... از تصادف و از خفه شدن.. سه هفته پيش كه تهران بودم موقع برگشت يه نفس تنگي اي اومده بود سراغم كه تا چند دقيقه درگيرش بودم:-2-41-: چندبار هم تكرار شده .. خيلي بده نتوني نفس بكشي:-2-41-: 10 سال پيش بود فكر كنم... عيد خونه مادربزرگم بوديم... دوتا مغني رفته بودن تو چاه .. كه چاه ريزش كرد و تا درشون بيارن خفه شدن و مردن .. چقدر سخت بوده براشون اون لحظه ها كه ميدونستن دارن ميميرن و هوايي براي نفس كشيدن نيست..
درد قلب هم وحشتناكه .. چشيدمش .. انقدر تير ميكشه و درد داره كه از نفس كشيدن هم مي ترسي ..
به قول عزيزم : خدايا شب تب و صبح مرگ ...
بيايم بيرون از مرگ و مير... بريم تو فاز عـــــشـــــــــق:
فــــــــوتبـــــــــــــ ال
آقا ما ديروز با تيم مهسان اينا بازي داشتيم :-2-39-:... اخه اون وقت گل خوردن بود؟:-2-36-:اون عادل داشت مي گفت سه دقيقه بيشتر نمونده و بازي تو الدترافورد تكرار ميشه و من تو دلم ميگفتم براي گل زدن چند ثانيه هم كافيه كه يوهو گل خورديم:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:هر چند دلم مي گفت مي بازيم:-2-15-: هنوز دلمان از باخت ديروز پر از غم ـه:-2-41-:
ميريم ايران و ال كلاسيكوي ايران:-2-06-::-2-06-::-2-06-:روزنامه زده بود تراكتور _ استقلال ال كلاسيكوي ايران ...ما مرديم از خنده:-2-06-::-2-06-:نميدانيم پرويز پپ گوارديولا بود يا خوزه مورينيو؟:-2-06-::-2-06-::-2-06-:تركي هم چه حالي داد به بعضيا:-2-08-:اينا كلا قهرماني كه ميارن به كمك داوراس ... عاديه..بهشون ميگن چيز شانس:-2-35-:
ما امروز به سرمان زد برويم داور فوتبال شويم:-2-35-:ما بهتر از داوران و كمك داوران ايراني قضاوت مي كنيم خوووو:-2-08-:

امروز داشتم ميرفتم خونه دوستم درس بخونيم.. رانندهه كمربند نبسته بود .. با سرعت هم داشت ميرفت .. يوهو رسيديم پاسگاه .. يه حركت اكروباتيك اومد كه كمربند ببنده :-2-36-:... كمربنده نيومد تو دستش:-2-09-: .. داشتيم ميرفتيم تو جدول:-2-09-:
كمي جلوتر يه اشناش رو تو خيابون ديد هي ميرفت نزديك ماشين اون بابا:-2-09-:سرعتشم زياااااد... ما رو سكته داد سرصبحي:-2-36-:بي فرهنگگگگگگگگگ ... يه كمربند بستن انقدر سخته كه ملت هميشه تنبلي ميكنن يا اينكه موقع ديدن پليس غرولند؟:-2-09-:
پ.ن :
سعيد خان ايني كه نوشتي در مورد استيلي و پسرش:-2-37-: اقا تا اونجا كه ما ميدونيم استيلي دختر داره:-2-37-:پسرش كوجا بود بنده خدا؟:-2-22-:بعد ايني هم كه تو نوشتي زاييده تفكرات يه اس اسي بود ديه ... تفكرات اون طرف هم كلا واسه خودشون خوبه:-2-22-:ولي خوب بود تلاشش رو ستايش مي كنيم:-2-22-:ادامه بدن دل ما هم شاد موشه:-2-22-: آفرين .. آفرين:-2-31-:


مهسان :-2-31-:من چرا طرف رو نديدم اينجا خاطره بگه؟:-2-35-:نام و نشونش رو عوض كرده؟:-2-35-: يادته باهاش طرح رفاقت ريخته بودم پارسال؟:-2-06-::-2-06-::-2-06-:چه خوب من رو يادش بود:-2-06-::-2-06-: وقتي گفتم تو هموني كه ... :-2-06-::-2-06-::-2-06-: حرفاي تو رو كه تا عمر داره يادش نميره:-2-06-::-2-06-: نخودت هم كه منحصر به فرد بود:-2-06-::-2-06-:
يادش بخير واقعا ... كل كل و بگو بخند زياد داشتيم ولي چند مورد اصلا يادم نميره .. مرسي كه مثل بعضيا اون روزا برات روزاي جهالت نيست:-53-::-53-:

بچه هايي كه رنگشون عوض شده .. موفق باشيد در هر صورت:-53-:

چقدر زياد شد! يه عكس از لي مين هو جانم رو هم بذارم براتون كه بچه ها ازش گفته بودن :-2-16-:بچه هاي كره عچق منن:-2-14-:
http://www.irfreeup.com/dm-0F24.jpg

فردا امتحون دارم .. فلسفه:-2-42-: و منطق:-2-08-:منطق نخوندم .. فلسفه هم نصفه:-2-37-: چرا تموم نميشه اين امتحانا؟؟؟؟؟؟؟:-2-36-:
خداحافظ:-2-25-:

حاجی بلا
2012,01,29, ساعت : 11:17 PM
به نام او
سلام خوبین دوست جونیام


-خسته شدم –از همه چی...از این که الکی دارم وقتمو هدر میدم کارم فقط شده رمان خوندن و خوابیدن حتی شام و نهار و صبحانه درست و حسابیم نمیخورم...یه وقتایی برا دوسام یه اس یا تک مینداختم یا میومدم حداقل تو نت یه گشتی میزدم یا تو نودهشتیا یه چند صفه تایپ میکردم اما این چند روز خیلی بی معنی و چیز شدم....متنفرم از این روزام که الکی هدرشون میدم شدم عین اون روزایی که با خودم قهر میکردم ...حنی خونه مامان بزرگم نرفتم هنوزخونه خاله ایینا پیش اون یکی مامان بزرگ... سارا و سحرم تا میان بالا یکی میزنن تو سرم میگن کور شدی رفت از بس سرت تو ای لپی ...


-امشب آرتان با مامان و باباش اومدن یه چند روزی خونه عمو بمونن من هنوز نرفتم پایین دیدنش با این که چند ماه ندیدمش اولش خیلی زوق داشتم اما...دلم برا روزای خوب تنگ شده...کاش طوفان نمیومد....کاش ...


-داشتم تو نت یه سری اهنگ دان میکردم خلاصه رسیدیم به یه سری عکس از موقع امتحانات تو خوابگاه ایقد خندیدیم من و فاطی ..واقعا هینطور بودیادشون بخیر یعنی یاد خاطرات اون شبای امتحان افتادم ای سودی که حرف میزد چپ چپ نگاش میکردیم –فردا یا پس فردا میخام برم خونه زهرا دوسم هم برم دیدنش هم برم پالتمو بیارم اخه جاگذاشته بودم اون برام اورد...


-بابا هی صدام میزنه خانم دکتر خانم دکتر هزار دفعه قوربون صدقش میرم میگم باباجونی نگو من هنو آش خور رشته پرستاریم بگو خانوم پرستار..هی میخاد من و حرص بده ها...بغلم میکنه میگه جیغ جیغ وتودخترگلمی خدایا یعنی میشه من خوشالش کنم با موفقیتم خدایا کمکم کن تا 3سال دیگه بتونم تو روش نگاه کنم ... دلم میخاد زودتر تموم بشه درس و برم سر کار--- اون روز که دور هم نشسته بودیم اجی بزرگه گفت اجی معصوم وقتی نگاه یکی از همکارام میکنم یاد تو مییافتم گفت تیپش و قیافش شبیهه ب توگفت هر سال پرستار نمونه میشه یعنی میشه منم یه روزی به ارزوم برسم...


- به همه دوست جونی هایی که بازنشسته شدن خسته نباشید میگم...


2-3-سال سرگرم سیاست بودم بی پدر مادر ترین چیز---نمیدونم این برنامه ای که میخام برم واردش بشم خوبه یا بد..من همون سال بعد از اتمام دورم به بابا گفتم دیگه دوستندارم راهتو ادامه بدم...یه زمانی هدفها داشتم ..اما...ای....


- چه خوشال شدم که پستهای خاطره یه سری ازدوستامو بعد مدتها دیدم...


- فرشته کوچولوم همیشه شرمندتم همیشه...همیشه بخاطر بودنت خدا رو شاکرم..اون شب یادته تو خوابگاه بودم چقدر وقتی باهات حرف زدم اروم شدم..کاش تو هم بگی ...کاش...فرشته کوچولوم دعاگوتم همیشه...


-- درباره اهدا عضو بحث بود...منم همیشه به مامانم اینا میگم چیزیم شد اعضاء بدنمو اهدا کنید...درسته سخته ولی من با این کار خیلی موافقم...اما هنوز وقت نشده برا کارت اقدام کنم..


-فاطی جونی دخی مشهدی چقد دلم برات تنگ شده...عجب سوتی دادیا...


حاجی بلا یک عدد دخی بد.-..-.--..—خوب
9بهمن 1390

sheko0feh.h
2012,01,29, ساعت : 11:24 PM
http://www.irupload.ir/images/b7tbryeye5nnpatb9kv.jpg

خاطره ای برای نوشتن ندارم ... این روز ها
ساکت و تنها درست مثل همین صندلی ِ خاک خورده و آرام و مغموم:|
راستی این منم در این روزهای سرد ِ سخت و طاقت فرسای زمستان سال 1390 !
باور نمی کنی ؟
فکر کن از چشم دیگران بتوانی دنیا را نگاه کنی ؛ گوشه ای از چشم هر آدمی را که میخواهی انتخاب کن و دنیا را با چشم او نگاهی بی انداز ! بعد می فهمی این روز ها میان من و این صندلی چندان تفاوتی هم نیست ...

رز وحشی
2012,01,29, ساعت : 11:38 PM
امروز حوصله خاطره نوشتن ندارم.
خبر خاصی هم نیست و مثل هر روز خورشید از مشرق طلوع کرد و در مغری غروب.
مامانی خورده زمین و پاش کبود شده بابایی هم صبح بهش گفته که پاشو بریم بیمارستان عکس بگیریم اگه شکستگی و ترک خوردگی بود میگیم ماشین من خورده بهت و دیه میگیریم :-2-06-::-2-06-::-2-06-: من هم زود گفتم اره پولش رو هم میدیم و مبلامون رو عوض میکنیم دم عیدی :-2-06-:مامانی هم گفت لازم نکرده دکتر نمیرم که دیه بگیرید و بخورید و خوش باشید منم بشینم نگاتون کنم :-2-09-::-2-09-:ما هم کمی خودمون رو گرفتیم و گفتیم کی خواسته پول بگیره نا فقط به فکرتیم وگرنه پول چرک کف دسته.
ما هم که اصلا اهل خلاف نیستیم بابایی شوخی کرد اول صبحی دلمون وا شه :-2-35-::-2-37-::-2-35-:
قرض از مزاحمت میخواستم درباره موضوعی که بابک جان گفته بودن نظرم رو بدم این خاطره صبح رو هم نوشتم دلتون وا شه.

بابک جان منم این کارت رو گرفتم و روزی که کارت اومد خونه تو خونه مون یه جنگ صلیبی راه افتاد بابای من تو بیمارستان ادمای مرگ مغزی رو میبینه تو بیمارستانشون یه گروه مشاور برای این کارا دارن که به خانواده مرگ مغزیها مشاوره بدن تا مثلا اعضای مریضاشون رو اهدا کنن اما بابا که کارتم رو دید رفت رو هوا هیشکی نمیتونست ارومش کنه کلی داد و بیداد کرد داشت دیوونه میشد انگاری همین الان دارن من و میبرن اتاق عمل اعضام رو اهدا کنن میدونستم بابایی ناراحت میشه اما نه تا این حد و اون روز اولین باری بود که بابایی سرم داد میزد و کلا اولین باری بود که عصبانیت تا اون حد رو از بابام میدیدم فردا صبحش موقع رفتن به بیمارستان اومد بوسم کرد و کارتم رو داد دستم و رفت اما دیگه درباره کارت تو خونه حرفی نزدیم.
میدونم خانواده ام هیچ وقت اجازه نمیدن اعضام اهدا بشه مامانم هم در ظاهر قبول کرده اما اونم اجازه نمیده.مامانم هم تو محیط بیمارستان کلی ادم دیده که مرگ مغزی شدن و کلی ادم دیگه که نگاشون به بیرون از پنجره است تا یکی یه عضو بده بهش تا امید زندگی پیدا کنه.
این کارت رو گرفتم تا اونا لااقل بدونن دلم چی میخواسته.
من میترسم ... از اهداء عضو نمیترسم از اینکه بمیرم و کوله بارم فقط گناه باشه میترسم این کارت رو گرفتم تا شاید بار گناهام کمتر بشه اگه بدونم یک هزارم شانس زندگی دارم و قراره خودم تصمیم بگیرم میگم نه من میخوام زندگی کنم اما اگه بگن الان میری زیر خاک میگم اعضام رو ببخشید.اینکه قلبم بعد مرگم بتپه و کلیه هام کار کنه برای من زندگیه.اون روز داشتن تو یکی از شبکه ها درباره اهدا عضو حرف میزدن بابایی تلویزیون رو خاموش کرد و گفت کارشون شده روز وشب چرت و پرت گفتن خودشون تو همون موقعیت باشن یه کلمه از حرفاشون یادشون نمیاد.
اما من میخوام میخوام که به جای رفتن زیر خاک یه زندگی رو نجات بدم.
اما هر وقت بهش فکر میکنم عکس العمل اون رو ز بابا میاد جلو چشمم و مثل الان بغض میشینه تو گلوم و چشام هم مثل الان پر اشک میشه.خیلی سخته بهش فکر کنی که حق حتی یک در یک میلیون شانس زندگی جگر گوشه ات رو ازش بگیری اما اگه بدونی جگر گوشه ات این رو میخواسته اید راضی بشی.

بهار بغض کرده و اشک الود.

میسی از همه اونایی که به یادمن.دومستون دالم.

زاپــاتــا
2012,01,30, ساعت : 12:10 AM
از شروع امروز فقط 7 دیقه گذشته...:-2-15-:
امیدوارم روز خوبی داشته باشم:-2-39-:
.. بر میگردم تعریف میکنم
امیدوارم مثِ امروز نباشه:-2-28-:
خیلی مظطربم....
کاشکی امروز روز بهتری داشته باشم....
ویرایش میکنم فردا شب!:-2-38-:

moria
2012,01,30, ساعت : 01:07 AM
سلام به همه بچه های نود و هشتی چندین هفته از آخرین خاطرم گذشت(همش دو هفته بودا)
گفتیم بیایم یه چیزی نطق کنیم. ما که نه ادبی نویس هستیم نه بلتیم بدون غلط بنویسیم
اما بعد از اون قضیه چسبیدیم به درس واسه امتحان جمعه هفته پیش آخرش نشد هر لحظه یکی اس میداد جواب هم نمیدادیم میگفتن بی مرام بدجور رو این چیز حساسم بعدش هم وقتی امتحان دادم وقتی اومدم بیرون استاد گفت میتونی بری مراقب بچه ها تو دانشکده پزشکی ساختمان... کلاس...
چشام چهارتا شد آخه نمیشناختم آخه تا حالا سرکلاسش نرفتم و بچه ها واسم حاضری میزدن دید دارم بدفرم نگاه میکنم گفت مگه تو میهات نیستی گفتم ددسته(درسته) گفت فکر کردی تا الان نفهمیدم که فلانی واست حاضری میزد یعنی چهارکلوم دیگه میگفت همنجا گریه میکردم بعدش گفت شما فکر کردید ما اساتید نمیفهمیم(فکر که نه مطمئنم)
گفتش این روشا از ما به شما رسیده بعد از اون نگاها کرد که یعنی برو بچه جون هنوز کوچیکی خلاصه رفتیم و مراقب بودیم اما یه نکته رو نفهمیدم منو که نمیشناخت پس واسه چی بهم کلاس واسه مراقبت داد؟؟؟؟؟ تا الان نفهمیدم
امروز هم افتادم دنبال پایان نامه خواهر دوستم کمر واسم نموند از این مدرسه به اون مدرسه
حرف همش در مورد اینجا هم که حرف مرگ و اهدای اعضاست
به نظر من انسان تا زندست بدنش مال خودشه اما وقتی اون اتفاق بیافته و امید به زندگی یک درصد باشه مال هر کس دیگه هستی جز خودت پس واسم نمیفرقه که چه بلایی سرم بیاد اما خوشحال میشم یکیو خوشحال کنم
دوستان ساعت یک و خورده ای هست من دیگه باس برم
راستی یکی به من بگه چطور میشه کاربری رو بلوکه کرد



رابین هود عزیز من تازه خاطره شما رو خوندم کاری به حرفای گفته شده ندارم اما این که فاصله حرف تا عمل چقدره باید بگم بسی زیاد هستش یادمه یه بچه ای که ادعای بزرگیش میشد یه شعری تو امضاش بود
(از داد و داد آنهمه گفتند و نکردند
یا رب چقدر فاصله دست و زبان است)
شاید شما الان همچین حرفی بزنید اما وقتی چشم تو چشم یه پیرمردی بیوفتی که با نگاش بهت بگه جون پسرم تو دستته خدا کیه تو خدای منی معبودم تویی اونجاست که قلبت بلرزه و تمام کلمات معنی خودشونو از دست بدن و تو بهش یکی از اعضاتو اهدا کنی و یا حتی برعکس منی که ادعای بذل و بخشش اعضا دارم اون لحظه جا بزنم
حرف من اینه
((فاصله حرف تا عمل دنیاست))

mina1989
2012,01,30, ساعت : 08:59 AM
اگر سهمی از فردا داشتم...
که هیچ...
اما اگر فردا سهم من نبود...
به یاد این همه سادگی...
یک یادش بخیر ساده...
از سهم خودت برایم کنار بگذار...
تا لااقل تلافی کرده باشی...
امروزی را...
که...
تمام سهمم را برای دلتنگیت کنار گذاشتم...

سلام به همه ی دوستای خوبم http://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif

دیروز یک کار بسیار بزرگی انجام دادیم.کار بزرگمون این بود که ما همیشه برای شام و ناهار فردامون خانه ی مامیمون چتر بودیم

ولی چون دیروز مامیمون کار داشت آشپزی کردن را به عهده گرفتیم.یک عدس پلوی بسیار خوشمزه درست نمودیم که بعد از

غذا هیچ کس انگشت نداشت http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif http://www.pic4ever.com/images/bighug.gif بهد از غذا هم مادری جان و خواهری رفتن ما هم منزل را جمع و جور کردیم و خسبیدیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gif امروز صبح هم بیدار بشدیم اومدیم سرکار http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif ایشاالله که تا آخر

روز خوب باشه و کسی رو مخم پیاده روی نکنه http://www.millan.net/minimations/smileys/ggrabbitsmiley.gif که اگه پیاده روی بکنه من این شکلی میشم. http://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/guntootsmiley.gif http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(2321).gif

پ.ن آقا سعید ایشاالله که نمره ی خوب بگیری ایشاالله استاده اشتبتو نبینه ببین دعات کردما....... http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(2321).gif

هانی جونم.آجولی حال بکردی.... http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gif امروز سرتق جانمان تشریف می آورند. http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif


دوستتون دارم یه عالمه

گنجشک
2012,01,30, ساعت : 09:17 AM
درود!:-2-25-:
شاد باشید و شادمان:-2-40-:

امروز صدمین روز از آغاز فصل سرما ست!!! سده خجسته و فرخنده باد...:-2-16-::-2-04-::-2-16-::-2-04-:
امروز روزیه که طبق اساطیر ایرانی، هوشنگ پادشاه پیشدادی، آتش رو کشف کرد.:-2-16-:
حکیم ابولقاسم فردوسی سده رو این طوری نقل می کنه:
یک روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیز تار
دو چشم از سر چو دوچشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ
به زور کیانی رهانید دست
جهان سوز مار از جهان جوی جست
برآمد به سنگ گران سنگ خَرد
همان و همین سنگ بشکست گرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کشته، لیکن ز زار
از این طبع سنگ آتش آمد فراز
جهان دار پیش جهان آفرین
نیاش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آن گه قبله نهاد
بگفتا فروغی ست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن پاینده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دیگر شهریار
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی از او یاد کرد

خاطره ای نیست! اومدم شادباش بگم و برم!!!:-2-37-::-2-14-::-2-27-:
عسل چشمک عزیزم. :-2-40-:سپاس بانو. من همچنان امیدوارم که بهترین تصمیم رو بگیری!:-2-40-:
جناب رابین هود. :-2-40-:دیروز به عبارت سرکار خانم گنجشک شما لبخندی بسی فراخ زدم! خدا دلتون رو شاد کنه!:-2-27-:



بدرود!

baharinbahar
2012,01,30, ساعت : 09:35 AM
امــــــــــروز خونه ما آش پزونه...آشه پشت پای پسرخاله ام که رفته انگلیس...
نمیدونم این خاله ما خودش خونه نداره میاد اینجا اش می پزه....
همیشه همینجوریه..هرکی کاری داشته باشه،میاد خونه ما... فعلا که خاله بزرگه اومده...
خدا میدونه دیگه کی میخواد بیادhttp://up98.org/upload/server1/01/z/8vlwhrimp14qknwsekbd.gif

من که میخوام بپیچم برم بیرون...حوصله ندارم...http://up98.org/upload/server1/01/z/7o5en413fkjlk74lodn.gif
به فاطمه دوستم گفتم بیاد ببینمش...یکی دو ماه ندیدمش...دلم براش یه ذره شده...تازشم باید برم یه کم نصیحتش کنم...
زیادی اخلاقش بد شدهhttp://up98.org/upload/server1/01/z/h4rllwit3wwjznswdkxl.gifداره بیخودی قضاوتِ نابه جایی میکنه در مورد یه یاروویی:-2-27-:

دلم عروسی میخواد...http://up98.org/upload/server1/01/z/6sshrj7ygdefbb7gfus.gif
نه اینکه برم برقصما....نه...چون اوصلا بدم میاد از این مسخره بازیا...نه اینکه بلد نباشما...نه:-2-06-:
فقط دوست دارم از این محیط کسل کننده یه کم دور بشم...البته فکر میکنم عروسی هم در پیش باشه:-2-16-:اما من از فامیلاشون خوشم نمیاد:-2-06-:

تیکولی جونمم فکـــــــــر کنم دیگه باید راهی اصفهان باشه...امیدوارم سفرش بی خطــــــر باشه...دلم براش تنگ میشه:-2-34-:
تیکولی گلی...ببخش، خو من کوچتونو بلد نبودم...وگرنه تا اونجا اومده بودم...
می اومدم یه توکه پا می دیدمت دیگه...حالا دفعه دیگه میام باهام اصلا میریم میلاد نور...:-2-10-::-2-10-::-2-10-::-2-13-:

پ/نوشتــــــ:
دلمان گه گاهی احساس تنگی میکند؟؟؟

معادل سازی درسام نیومده...من 11 تا 20 انتخاب واحد دارم...خدایا چیکار کنم:-2-03-::-2-34-::-2-02-::-2-36-:

واقعا اگه معادل سازی نشه...ای برکاتیه که به روح امواتشون از طرف من فرستاده میشه:-2-33-::-119-::-2-43-:

ایامتون به کام دوستای گل 98 ایhttp://up98.org/upload/server1/01/z/sqy37vp9gr9kzd7pkdji.gif

آلتینا
2012,01,30, ساعت : 10:24 AM
به نام خدای بزرگ


سلاملکم جمعااااااااااا


http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_22.gif http://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif
غرض از مزاحت این بود اعلام کنیم امتیا تموم شد http://www.kolobok.us/smiles/icq/yahoo.gif.....بگو باریکلا ماشالا.http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_60A.gif
یکی از درسارو رسما آباد کردیم بهدش دیروز برفتیم یک ساعت تو هوای برفی منت استادو کشیدیم نازشو کشیدیم سرما خوردیم اخرشم فوش خوردیم اومدیمhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gif ......به همین راحتی به همین خوشمزگی..:-2-36-:
از اون جایی که دیروز با این اوستا خیلی کار داشتیم نرسیدیم امتی اخرو خوب بوخونیم سپس برفتیم سر جلسه ...:-2-35-:
اولش هر چی دعا بلت بودیم خوندیم که ازن درس مسخره نمره خوب بیاریم جبران بقیه گلکاریامون بشه و اما بعدش....:-2-35-:
اول تا سوالا رو دیدیم شوکه شدیم:-2-30-: چون تستی بود همش دارد/ندارد و بیشتر/کمتر بود ماهم چون کلی خونده بودم هوچ بارمان از کمتر و بیشتر و اینکه داره ایا نداره ایا نبود...:-2-30-:
ولی بازم به دلیل اعتماد به نفس کاذب شروع به نوشتن بنمودی :-120-:و دو ورق خوشگل سیاه بنمودی:-2-32-: و انشا زیبایی از تعطیلات اخر هفته بنوشتی....:-2-14-:
اخراش دیدیم زیادی انشا خنده دار شده و احتمال اینکه استاد غضب کنه و ما رو با نمره ش مستفیظ کنه وجدان درد گرفتیم و به پسره جلویی مون که لامصب همه رو نوشته بود میخواست پاشه گفتیم اگه مردی برو برگه تو بده...:-2-31-:
خلاصه فرک کنیم بسی ابهت داریم چون طیفلک تا اخر وقت نشست و برگه گرامو قشنگ در نقطه ی دید ما قرار داد:-2-02-: ما هم دستمان را جلو صورتمان گرفتیم :-2-02-:تا مراقب نبینه و شروع کردیم به انجام عملی بس شیرین .......:-2-02-:
تو همین اوضاع گوشیمون شروع کرد به زنگیدن فراموش کرده بودیم سایلنت کنیم حالا مگه ول میکرد :-2-27-:.....ولی چون کیفمونو ته کلاس بود و هوچکی نفهمید مال ماست ماهم خودمان را به آن راه زدیم:-65-::-65-:...ولی برا تغییر فضا لازم بود (حالا جالبه عمه ی ادم سال به دوازده ماه حالشو نپرسه سر جلسه امتی یادش بیاد یه برادر زاده ای داره)....:-2-06-:
دیگه فرک کنیم همه رو اصلاح کردیم تازه اینقده ما تو کار خیر پیش قدمیم از اندوخته های خودمان به بقیه هم سر جلسه رسوندیم :-2-11-:
ولی اخرش این چشامون چپ شده بود از بس چپ تقلب کردیم:-2-17-:
ولی به شما دوستان عزیز توصیه میکنیم این عمل زشت و خبیسو مرتکب نشن ......عاقبت نداره:-65-:
ولی ما تا جایی که بتونیم انجام میدیم چه معنا دانشجو فقط اطلاعات خودشو بنوییسه؟!:-2-09-: ها؟؟ :-119-:ازن مثبت بازیا خوشمون نومویاد :-31-:
سر امتی فیزیکم مثل ....در گل گیر کرده بودیم ولی بدلیل اینکه اطرافیان از ما شوت تر بودن:-2-28-: به اندوخته های خود اکتفا بنمودیم...:-2-30-:
ولی اخرش برفتیم به استادگفتیم بسی چرت و پرت حل کردیم ما رو از فیض خود بی نصیب نذار:-2-42-:......اوستاد گفت چشممم
چشمش بی بلا:-2-03-:
اعترافات یک پشیمان: ما نادمیم جدی نگرفتیم فقط شب امتحان درس خوندیم چون واقعا خیلی افتضاح کاشتیم ...:-2-02-:
به خودمان قول دادیم ترم بعد واقعا درس بوخونیم هم روی بعیارو کم کنیم هم مثل این ترم به جلزو ولز نیوفتیم:-2-34-:.....چقدم این استادا عقده این .......والا:-102-:
ولی چون دو درسو خراب کردم از تعطیلات لذت نمیبریم........وجدادن درد گرفتیم...:-2-14-:

این کارت اهدای عضوم ما دوسال پیش به دوستمون گفتیم رفت کاراشو انجام داد کارتش اومد...خودمون اونجا فراموش کردیم بریم دنبال کاراش...حالام که نتی خواستیم درست کنیم یه جاش مشکل داره...ولی با مادری و پدری صحبت نمودیم که اگه طوریمون شد مدیونن برا اهدا رضایت ندن....

مادری مرجان چرا هی میای خو؟؟ باو سلامتیت مهمتره ....
http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif


اینم اجی ارمغانمان....بسی هنرمنده ....اقا از هر انگشتش n تا هنر میریزه....:mrgreen:...تبلیفات میکنیمم:-2-22-:
http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_39.gif
اینم اجی ریحانمان ....موخواد خودکشی بنماید ......شقده درس موخونه ،نمیدونیم چرا ما یاد نمیگیریم از ایشان
http://www.pic4ever.com/images/reading.gif
اینم نگین جانمان....راست کارش ضایع بنمودن استاداست ......ما بسی از کارشان لذت میبریم...
http://www.7asemoon.com/images/sheklak/chom.gif.
خاطره نویسا
http://www.pic4ever.com/images/thankyou.gif

خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم ، اما نشانم نده
مهربانا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ...

90/11/10


روزگارتون رنگین کمونی
http://www.pic4ever.com/images/balloons.gif

eliiiiiiiiii69
2012,01,30, ساعت : 10:59 AM
سلام
وااااااااااااااااااای دوباره این استرس انتخاب واحدا:-2-33-::-2-36-:
همین 6بهمن بود امتحانامون تموم شدا امروزم انتخاب واحد و از 2یا3روز دیگه دوباره باید بریم دانشگاه:-2-36-:خب بزارین یکم نفس بکشیم دیگه
ساعت11:30رقابت برای برداشتن واحدها شروع میشه:-2-39-:

دختربرف
2012,01,30, ساعت : 11:02 AM
سلام ...
سلام می کنم به شما دوستان خوب همیشگی من ...
سلامی ازیک دل تنها ازیک دل زخم خورده ...
گاهی انتظار می کشی یک انتظاربی فرجام ...
هی به صفحه ی گوشی زل می زنی شاید دوباره شماره اش بیفتد ...
شاید پیامی که دوستت دارم در آن به تو لبخند بزند از راه برسد اما گوشی همچنان خاموش وسرد وبی صدا گوشه ی کمدت افتاده است ...
نمی دانم هیچ نمی دانم ...
چقدر بازنده ام من چقدر شکست می خورم ...
یادته اون شب که هنوز دوستم داشتی برایت گفتم تنهایی های بی اندازه ام را یادته بهم گفتی فدات شم باهات می مونم تا اخرش یادته که گفتی ...
تو دیگه منو داری پس تنها نیستی ...
آره اما توهم تنهام گذاشتی ورفتی بیشتر از همه ی اونایی که تنهام گذاشته بودن...
دوباره بهار میاد دوباره شکوفه های سیب می شکفن وبازهم من تنهام ...
این قصه ی غم آگین من وتو رو واسه شکوفه ها می گم
بهشون می گم که چیا بهم گفتی
می گم که گفتی عاشقم نشو ...
بهشون می گم که فقط واسه چی رفتی ...
آره شکاییتتو پیششون می کنم ...
می خواستم با اومدنت دنیارو شکوفه بارون کنم ...
حالا که رفتی پس بذار همه ی قاصدکارو به این سوگ دعوت کنم ...
بذار پروانه ها بالهاشونو سیاه کنن ...
بذار گنجیشککا چشماشونو تر بکنن ...
بذار پرستوها واسم مداحی کنن ...
خواستی بیا صومعه ی تنهاییمو سربزن شاید دوست داشته باشی ببینی که چقدر بی کسم ...
اگه دیدی برو واسه دوستتات بگو بگو که
یه دختر تنهام بگو وبهم بخند ...
یاده شعر سهراب افتادم ...
پنجره را به پهنای جهان می گشایم ....
جاده تهی است،درخت گرانبار شب است...
ساقه نمی لرزد ،آب از رفتن خسته است:تونیستی ،نوسان نیست
تونیستی وتپیدن گردابی است
تونیستی وغریورودها گویا نیست ودره ها ناخواناست
می آیی ،شب از چهره ها برمی خیزد،راز از هستی می پرد
می روی،چمن تاریک می شود،جوشش چشمه می شکند
چشمانت را می بندی ،ابهام به علف می پیچد
سیمای تو می وزد وآب بیدار می شود
می گذری آیینه نفس می کشد
جاده تهی است ،توبازنخواهی گشت وچشمم به راه تونیست
پگاه دروگران ازجاده ی روبه رو سرمی رسند
رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند...
دوستان بدرود
:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

elia64
2012,01,30, ساعت : 11:19 AM
سلام به همه دوستاي گلم خوبين خوشين دماغا چاقه ؟:-2-40-:
البته اين روزا ديگه فکر نکنم کسي از اين مدل احوالپرسي استقبال کنه دماغ قلمي طرفدار داره خوب:-2-42-:
من ديروز رفتم بيمارستان اين بچه رو تو بيمارستان کودکان مفيد بستري و عمل کردن
اقا اوردنش تو بخش اخه چند روزي بعد از عمل تو اي سي يو بود
چشمتون روز بد نبينه الهي هيچ کس پاش به اين جور جاها باز نشه نميدونيد چه خبر بود اصلا يه جورايي از رفتنم پشيمون شدم:-2-39-:
هشت تا بچه تو اتاق بستري بودن که هرکدوم اوضاعشون از اون يکي بدتر بود يعني من تا قبلش فکر ميکردم اوضاع پويان خيلي بده اما وقتي رفتم و بچه هارو اونجا ديدم ....
فقط سرمو انداختم پايين که چشمم به قيافه هاي معصوم و رنجورشون نيفته
همه زير يکي دو سال با مريضيهاي عجيب و غريب و قيافه هاي عجيبتر:-2-19-:
از اون موقع همش زير لب ميگم خدايا شکرت بخاطر اين که دخترم سلامته:-2-12-: خدايا همشونو شفا بده به مادر پدراشون قدرت صبر و تحمل بده :-2-15-:
نميدونيد چه حالي شدم :-2-30-::-2-30-:
شبنم جون راست ميگي مريضي بچه خيلي دل ادم رو ميسوزونه از بيمارستان که مي اومدم بيرون فکر ميکردم هيچي تو دنيا رقت انگيز تر از يه بيمارستان بچه مريض نيست
خدايا به همشون سلامتي بده...
من که اين دو روزه حالم خيلي بده..حالا جواب پاتولوژي امير پويان دو هفته ديگه حاضر ميشه که ببينن توموره چي بوده طفلک رو از بالا تا پايين کمرش شکافتن فکر کنيد يه بچه نه ماهه..:-2-07-: البته هنوز پاهاش بيحسه نميدونم چي ميشه بازم براش دعا کنيد
بعدا نوشت: ليلا لوسي عزيز تولد مبارک ايشالا صد ساله شي به همه آرزوهاي قشنگت برسي
هميشه هم سالم و سلامت باشي:-2-40-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-:

nairika
2012,01,30, ساعت : 01:18 PM
سلام همگانی:-2-40-: خوبین که:-2-38-:
دیروز بالاخره استاد گرام اجازه داد که تابلو جدیدمو معرق منبت کار کنم :-2-16-:یعنی من خراب معرفتش شدم که بیخیال اون تابلو گل و مرغ شد:-2-42-:(آخه دیگه چند تا گل و مرغ و مینیاتور دهههههههه:-2-42-:) و گفت که دیگه میتونم منبت معرق کار کنم:mrgreen: ولی خرابتر شدم وقتی فهمیدم که باید شقایق و کار کنم:-2-39-: آخه با تمام احترامی که برای سهراب قایلم ولی این تابلو و شعرش یکم زیادی تینیجری و به سن و سال من نمیخوره:-2-28-: ولی دیگه زیر بار نمیره و میگه یا این یا گل و مرغ:-119-::-2-09-::-2-33-:
هــــــــــــــــــی روزگار چه میشه کرد:-2-39-:
دیروز با خواهری رفتم خرید و یه مانتو بهاره گرفتم خوب بود ما که خوشمان آمد:-2-27-:
میبینم که بحث بالا گرفته واسه اهدا عضو منم خیلی دوست دارم کارتشو داشته باشم ولی هنوز اون حس آمادگی رو ندارم به قول مستر بابک وقتی انقدر گذشت داشتم که تو زمان سلامتی کامل بتونم بخشش داشته باشم شاید به اون کارت هم فکر کنم آخه کارتی که موقع استفاده اش خودت نیستی که نظرت رو صریحا اعلام کنی و باز خانواده باید رضایت بدن چه نقشی میتونه داشته باشه:-2-28-:
دوست ندارم راجع به امروز چیزی بنویسم چون از آرزوهامه که امروز رو فراموش کنم:-2-15-:
خوش باشین و خرم:-2-41-:
فعلنات

S-A-R-A
2012,01,30, ساعت : 01:26 PM
سیلام ! :-2-25-:

والا بنده امروز حال خیلی خوشی ندارم :-2-30-:یه اتفاق خیلی بدی برام افتاده که می ترسم تا فردا پس فردا کارم به بیمارستان و اینا بکشه ... حالا مگه جرئت دارم به کسی بگم؟! اینقدر که تو خونه ما همه استرسی هستن و زود هول می کنن می ترسم از همین اول نسخه ما رو بپیچن و فکر کنن رو به موتم ! درضمن مدرسه رو هم پیچوندم :-2-35-:معلم گرامی شیمی هم حتماً کلی فحش بارم کرده ( نیست خیلی دوستم داره، حالا که غایب شدم هم که هیچ :-2-27-:) خلاصه اینکه احوالاتمون ناخوشه ! یه دعایی بکنین بلکه من خوب بشم ... آخه از دکتر و دوا و بیمارستان و اینا می ترسم ( حالا هر کی ندونه فکر می کنه من 6 سالمه! )

پس دعا یادتون نره ها !!!!!! :-2-41-:

rain bow
2012,01,30, ساعت : 01:35 PM
سهلام.
بیشتر از یک هفتست که دارم با خودم کلنجار میرم که بیام اینجا و بنویسم.بنویسم از درد و غصه ام،از تنهایی هام،از بی کسی هام،از دلواپسی هام اما نمیتونستم.نمیدونم چرا اما انگار یه چیزی منعم میکرد.
این روزا خیلی بیحال و حوصلم.حوصله حرف زدن هم ندارم.افسردگی گرفتم.بی انگیزه شدم.از پس انجام هیچ کاری بر نمیام.هیچ کاری نمیتونم بکنم.تو وجودم غوغاست.آروم و قرار نداره این دل بیچارم.استرس شدیدی دارم.میدونین چرا؟؟
به خاطر امتحانات ترممون.آآه خیلی از دست خودم ناراحت و عصبانیم.این ترم خیلی کم کاری کردم،وقت هایی که درس نداشتم به جای اینکه بشینم یه تمرینی حل کنم یه تستی بزنم،میومدم اینجا.کلا فکر کنم امسال بیشتر به جای اینکه بشینم درس بخونم تو نودهشتیا بودم.تو طول ترم نتونستم خودم رو کنترل کنم که نیام اینجا.اما برای امتحانت با خودم عهد بستم که یک ماه به اینجا سر نزنم.یک ماااه.
فکر نمیکردم انقدر اراده داشته باشم که یک ماه بتونم خودم رو کنترل کنم اما تونستم! یک ماه دی رو نیومدم.به خودم و ارادم امیدوار شدم. اما نمیدونین چطوری بودم که.شده بودم عین کسایی که میخوان سیگارو ترک کنن و هی بخودشون میپیچن.همش فکرم اینجا بود.
تا اینکه بعد از یک ماه اومدم اینجا و فهمیدم سه هفته سایت فیلتر بود و بنده هم تبدیل شدم به کاربر عادی!!! قبلش نیمه فعال بودم! اما بعد از چند روز یه سری از پستام برگشت. بگذریم
کارنامه رو گرفتم.از قبل نمره ها رو میدونستم چون ورقه ها رو بهمون نشون داده بودن.اصلا خوب نبود اصلا.تخصصی ها که افتضاح بود.اما عمومی هارو راضی بودم.علت این افتضاح دادنا هم استرس بیش از حد بود.چون به خاطر همین استرسم وقتی مینشستم سر جلسه همه چی یادم میرفت.فرمول های ساده رو هم یادم نمیومد.
دوتا امتحان اول رو خیلی استرس نداشتم اما سر سومی که فیزیک بود این استرسه فوران کرد.اصلا شرایطم برای امتحان خوب نبود.دو روز و نیم وقت داشتیم که همون هم برای ما با کتاب و جزوه و کتاب کار کم بود.امتحان 5 شنبه بود.دوشنبه بعد از ظهر چهلم پدر بزرگم و بود نمیتونستم تو اون شرایظ درس بخونم.سه شنبه هم بعد از ظهرش رو رفتم کلاش فیزیک،برای رفع اشکال.لازم بود برام.از صبح سه شنبه تا ظهر چهار شنبه فقط یک فصل رو خوندم(که از همه سخت تر بود).بعد از ظهرش از اضطراب کمبود وقت هی گریم میگفت و نمیتونستم خودم رو کنترل کنم از طرفی هم هی یاد بابازرگم می افتادم.با هزار زور و زحمت تا آخر شب تمومش کردم یه سری نمونه سوال رو گداشتم واسه صبح فرداش.
ساعت 6.30 شروم کردم.ساعت 7.30 بود که داشتم از پله ها می اومدم پایین که نمیدونم یهو چیشد که از پله ها افتادم!!!دوسه تا پله ی اخر رو البته.کسی نفمید.وای خیلی درد داشت.تپش قلب گرفته بودم افتضاح.آروم آروم خودم رو رسوندم به اتاقم.مامانم منو بیدار کرده بود،بعد رفته بود رو تخت من دراز کشیده بود،منو دید ازقیافم با ترس پرسید چی شده؟؟ من که میدونستم اون بیشتر از من میترسه گفتم هیچی آروم باش از پله ها افتادم.اینو که شنید د بدو رفت تا برام اب قند بیاره.یه لحظه خودم رو که تو آینه نگاه کردم،دیدم صورتم زرده زرده انگار هیچ خونی توش نیست.فورا دراز کشیدم،اگه دراز نمیکشیدم غش میکردم.(الان دارم به اون روز فکر میکنم دوباره داره حالم بد میشه) خلاصه مشکل با دو لیوان آب قند خوردن حل شد ولی جای کبودش تا یک هفته درد میکرد!
گاهی اوقات احساس میکنم نود هشتیا همه چیزمو ازم گرفت،اما بعد به خودم تشر میزنم و میگم تقصیر نودهشتیا نیست، تقصیر تو بی جنبست که نمیتونی خودت رو کنترل کنی.آره تقصیر خودمه.این ترم میخواستم کمتر بیام.اما بازم هر روز اینجام(میگم که بی ارادم).
ببخشید دوستان خیلی چرت و پرت گفتم.خواهش میکنم برام دعا کنید تا بتونم این ترم تبدیل به همون شاگرد زرنگی بشم که بودم.
فعلا خدا نگهدار....

meno
2012,01,30, ساعت : 01:41 PM
از همین جا به همه سلام می کنم .

هر چند باز بی خبر از همه جام :-2-40-: ( این گل برا مظلوم نماییه :mrgreen:)

نت کامی ما پکیده :-119-:

خیلی وقته همش هم میگن 2 یا 3 روز دیگه درست میشه .
اما نمی دونم چرا این 2 ، 3 روز نمی گذره :-2-33-:
فکرشو بکنین من که چند وقتی نبودم و اونجا هم نذاشتن درست یا نت کار کنم

اونم با سرعت " 1 مگ " برا من فوق العاده

بود ، آخه 128کجا و 1 مگ کجا !!!!!!!

کلا حال می کردم ولی نذاشتن حالشو ببرم همش میگفتن اومدی اینجا ما رو ببینی ؟ منم از ترس جرات نداشتم طرفش برم ولی نمی دونن بابا من عقده ای شدم اصلا ما ایرانی ها عقده ای هستیم ، جالبه یکی از آقایون لطف کردن گفتن سرعت تو ایران هیچ مشکلی نداره !!! نداره ! نه کی گفته داره ؟
من یکی با تمام وجود اعتراف میکنم سرعت عالیه !!! :-2-42-::-2-30-:

از همه بی خبر موندم :-2-28-:

مگه الان با این وضع خاطره ای هم مونده که بخوام بگم :-2-35-:

البته از حق نگذریم امیر خوشحاله :-2-37-: میگه بالاخره یکم تو رو می بینیم :-2-27-:
حالا نمی گه من با نت کار هم می کنم :-2-28-:.

البته به این نتیجه رسیدم این توطئه است !!! امیر هم انگار جز عوامل بیگانس !!! :-2-43-:
به یادتون هستم ولی ...

خدایا ، عاشقتم .

s_donia323
2012,01,30, ساعت : 02:34 PM
سلام بر همگی:-2-25-:
همه میگن سر به هوا شدم ولی من میگم نـــــــــــــــــــــــچ :-2-35-:
مامانم سر ناهار میگه بپر برای خودت قاشق بیار منم پریدم ورفتم دستامو شستم دوباره اومدم نشستم:-2-22-:
بعد مامانم نیگا نیگا کرد فهمیدم ینی چی :-2-27-:دوباره پریدم:-2-37-:

من هر وقت رمان میخونم اینجوری هنگ میکنم هی الکی میخندم هی الکی به سامان بیچاره گیر میدم:-2-14-:
دیروز هی این میشست پشت کامپی تا بسکت بازی کنه من هی خاموش میکردم:-2-08-:چیه مگه :-2-31-:

راستی اینم بگم یکم بخندین:-2-41-:این داش کوچول ما سامان خان قبلا که گفتم عاشق کادو گرفتن اعم از انگشتر وگردنبند واین چیزا برای من هس:-2-22-:کلا میخوره دختر باشه تا پسر به مامانم میگم وسط راه این اشتباهی پسر شده:-2-31-:
اون روزم رفته برای من لاک ترک خریده:-2-22-:فروشنده از مغازه زنگ زده خانوم چه مدلی میخواین:-2-22-:
بعدش با سلیقه اومده نشسته پیشم بهم یاد میده:-2-02-:
این وقتهاست که میگم خوش به حال زنش:-2-11-:
همین الان دوباره رمان مجنون تر از فرهاد رو تموم کردم:-2-37-:دوست دارم فیلم نیگاه کنم ولی خوب فیلمی تو دست وبالم نی مجبورم بازم رمان بخونم:-2-28-:
اهنگ آرامش بهنام صفوی و نفس کشیدن سخته نعمت اللهی و حسودی صولتی این روزا حالمو خوب میکنه:-2-41-:
دیشب تاساعت 1 رادیو جوان بااجرای احسان علیخانی شادم کردم:-2-41-:
امشبم که فرزاد حسنی هست:-2-41-:

پ ن:فهیم حالا به تیم ما میگی چیز شانس:-2-28-::-2-28-:

روزگارتون پر از شادی :-2-25-:
s_donia 90//11/10

reyhane.s
2012,01,30, ساعت : 04:30 PM
سلام علیکم..............
امرور بدک نبود .فقط یه دونه 0 گرفتممم
زنگ زبان فارسی هم خوابیدممممم.آخه این چه وضعشه میاد کل زنگ رو حرف میزنه 10 دقیقه آخر زنگ تازه یادش میافته باید درس بده...................
زنگ آخر هم فیزیک عزیز داشتیمممممممم.یه کاری با یکی که ازش متنفر بودم کردم ولی یکم عذاب وجدان گرفتم.............
دیگه .....آهان فردا ما رو میبرن یه چیزی ستاره شناسی تهران............
همه زنگ ها پیچیده میشه....................
فعلا همین
دومستون دارممم
بای بایی

:.AlI MiXeR.:
2012,01,30, ساعت : 06:39 PM
سلام !:-2-40-:
امروز مجموعا روز خوبی بود کلی با بچه ها تو مدرسه خندیدیم ولی اگه بخوام تک تک سر موضوع هایی که خندیدیم رو بگم زیاد می شه منم حال و حوصله تایپ ندارم ولی کلی خوش گذشت .
تازه کلی برای ولنتاین برنامه چیدیم!
تا فردا خداحافظ همگی!:-2-40-:

metropolis
2012,01,30, ساعت : 07:52 PM
با اوازخوانده شود لفطا:-65-:
مااومدیم مشهد جاده چه هموار بود/هواچقدربوی عطرتورو داره:-2-22-:
قافیه که به تنگ اید شاعر به جفنگ اید:-2-22-:
سیلوم:-103-:
حال شوما؟ماکه خوفیم:-105-:مشهدیم:-67-:اشتباه نکنین اینبارحالا حالاهاهستم:-41-:میخوام همه شهروخراف کنم:-4-:
با انتقایم مواخت شد:-105-::-36-::-26-:بیچاره همشهریام دلم واسشون موسوزه یه ترم نفس کشیدنا:-71-:دوفاره برمیگردیم:-23-:
########
دیشب اومدم
خداحافظی......ازش بدم نمیادچون جزئی از زندگیه...وهر اومدنی حتمارفتنی هم داره
دیشب هوای مشهدخیلی سردبود.من عاشق زمستونای شهرم هستم وهواشوخیلی دوس دارم،
دیشب که اومدم
حس عجیبی داشتم
گنگ بودم وسردرگم
شایدتعجب کنیدچون وارداتاق خودم شده بودم
ولی خیلی چیزا برام نا اشنابود
حضورتواتاق خودم وخیلی چیزاکه کفتنش ازحوصله خارجه
ولی به خودم اومدم
وساکموبازکردم
##########
کلی برنامه دارم واسه زندگیم
کلی کاردارم واسه انجام دادن
کلی تغییرتوخودم ،رفتارام ،شرایطم
ولی بایدحواسموجمع کنم چون
سنگ بزرگ نشانه نزدن است
############
دیشب ساکم داشت منفجرمیشد:-2-27-:
تا همه چیزو چوپوندم توش داغون شدم:-2-30-:مردم ازکمر ودست درد:-2-30-:
رفتم توفرودگاه جای همگی خالی1بستنی مخلوط،1قهوه اسپرسو،2تیکه کیک،و1شیرموز زدم:-2-27-::-2-35-:
امروزکه رفتم دانشکده دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد،رسماکفم برید:-2-37-:اخه توش گم شدم:-2-37-:بزرگ بودخو:-2-37-:تازه وسایل بازی برای کودکانی چون من هم قرارداده بودن:-2-37-:خداخیرشان دهاد:-2-37-:
#########################
عاشق یکی ازشعرای سیاوشم،ازقدیمیاشه،
واسه پرکشیدن من/خواستی اسمون نباشی/حالاپرپرمیزنم تا/همیشه اسوده باشی



سلام کردم مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-22-:
پ.ن:افجی هانی جان روش های تخلب رابه ماهم بیاموز:-2-37-:

feedback
2012,01,30, ساعت : 08:56 PM
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

فاز شادی خانم گل گلاب :-2-14-: :
سلام :-2-38-:
خاطرات امتحانی ؛ قسمت سوم :-2-41-: :
هیدرولیک تمومیـــــــــد :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
آقا امروز داستانی بودا :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
همه ی بچه هایی که با هم آشناییم تو یه کلاس افتاده بودیم و منم زود رفتم تهِ کلاس نشستم پیشِ بچه ها و همه کنار هم نشسته بودیم :-2-22-::-2-22-::-2-22-: مراقبهه هم دیر رسید و ما از روشهای نوین تقلب استفاده بنمودی ایم. :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خلاصه چند صد نفری کنار من نشسته بودن و خیلی خوب داشتیم از رو دست هم میدیدیم :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
10 دقیقه بعد مراقبه بچه ها رو ازمون جدا کرد :-2-09-: نامرد :-2-09-:
ولی سؤالا خیلی هلو بود. یعنی بپر تو گلو بود. :-2-16-: فقط منِ خنگ یکیشو اشتباه نوشتم :-2-43-: از کلاسی نمیدونم چند بگیرم. خدا کنه که یه نمره ی خوب سه واحدی بگیریم حالشو ببریم. :-2-38-: حالا آخرش میبینی برعکس میشه! والا! :-2-22-: ما که شانس نداریم. درسی که میگی میفتی ، پاس میکنی. اونی که میگی خوب میشی ، میفتی :-2-22-:
استاد خودش میدونست سؤالاش آسونه. اومد بالاسرمون و گفت که هرکی غلط غلوط بنویسه پای خودشه. سؤال دادم به این خوبی ، برین حالشو ببرین. :-2-37-:
===== ===== ===== ===== =====
امتحان بعدی میره واسه چهارشنبه :-2-27-: (وجدان : همچین میگه چهارشنبه ، انگار 400 روز دیگه ست!!! :-2-35-:)
===== ===== ===== ===== =====
امروز بساطی بود سرِ قضیه ی ماشین حساب یکی از بچه ها :
مراقب : ماشین حسابتون مشکل داره! :-2-33-:
پسره : چه مشکلی؟ :-2-18-: (من جای این بودم سکته رو میزدم. طفلک با اون استرسِ اولِ امتحان! :-2-18-:)
مراقب : برنامه بهش دادین و فرمولا رو نوشتین. :-119-:
در همین لحظه استاد وارد کلاس شد. مانتویی سرمه ای به تن کرده بود و چهره ای جدی به خودش گرفته بود. (همچین میگه انگار داره رمان مینویسه. خل و چل! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:) ؛ کمی جلو اومد و پرسید :
-چی شده؟
مراقب : این آقا به ماشین حسابش برنامه داده :-2-43-:
پسره : استاد میشه تنظیمشو بهم زد. شما ریسِتِش کنید ، درست میشه. :-2-03-:
استاد : بدین من ریسِت کنم. :-2-38-:
استاد از پسره ماشین حساب رو گرفت و مشغول به کار شد.
دقایقی بعد گفت که درست نمیشه.
مراقب نیز تلاش های مکرر کرد تا باطری ها را درآورد و تنظیم را بر هم زند تا زین پس (نثر داغونه! ... از چی رفتی تو چی! :-2-06-:) ماشین حساب را به دست پسرک دهاد!! (رفتیم زمان صفویه! :-2-06-:)
آقا هیچی خلاصه تنظیم نشد که نشد! استادم رو به بقیه گفت کی ماشین حساب داره؟! که هیچ کس جوابشو نداد و ضایع شد :-2-06-::-2-06-: و پسرک غصه خورد!!! :-2-39-::-2-39-::-2-39-:
===== ===== ===== ===== =====
آگهی بازرگانی 98ایایی :
-تو وصیت پسرم رو قبول کردي؟
-بله خان! براي همیشه پیش شما می مونم! براي همیشه!
تیکه ی آخر داستان بازی عشق از ر.اعتمادی :-2-38-::-2-35-:
===== ===== ===== ===== =====
سجاد سجاد سجاد :-2-06-::-2-06-::-2-06-: دلتون واسه ش تنگ نشده؟ :-2-08-: چند صد ساله ازش چیزی تو اینجا نگفتم؟ :-2-41-: خیلی موجود عجیبیه. :-2-08-: کلاً همه از خلقت این موجود در تعجبن! :-2-37-: کارهایی میکنه بسی عجیب! :-2-22-: مثلاً تو خیابون راه میره. پیاده میره سرِ کوچه. درس میخونه. دیگه دیگه دیگه میره مثلاً پشت میز میشینه و غذا میخوره. حتی تلویزیون میبینه. با کامپیوتر کار میکنه. میاد سایت. خیلی خیلی عجیبه کاراش. موافقید؟ :-2-35-::-2-06-: (وجدان سجاد : بسه بچه برو به کارات برس انقدر حرف نزن! :-2-33-:)
===== ===== ===== ===== =====
بچه ها فردا ساعت 4:15 صبح میتینگ درست وسط میدون انقلاب داریم و میخوایم دلایل حمله ی ارتش سرخ چین به گوآتمالا رو بحث و بررسی کنیم. هرکی میاد به من خصوصی بزنه. :-2-38-::-2-35-::-2-38-:
===== ===== ===== ===== =====
پ.ن نیون :-2-38-: :
1. مرسی سمن ناز بانو ، لطف دارین :-2-40-:
2. ممنون مینا 1989 بانو :-2-40-:
3. زهرا تو که شاهکاری کلاً :-2-37-: ، خسته رو هم نباشی با این همکار بودنت :-2-22-:
4.
البت تو چت باکس می بینمش
بهنوش کاشکی ما هم چت باکس داشتیم :-2-30-::-2-30-::-2-30-: یعنی کاش ما هم ویجه بودیم که روی چت باکس را ببینیم. :-2-30-:
5.
به نظرم مطب دندونپزشکی یکی از بدترین جاهای دنیاست
مینا من موافقم باهات. خوب گفتی. :-2-15-: مخصوصاً اون صدای دستگاهه که هی فیش فیش میکنه رو اعصابه شدید!!! :-2-09-:
6. عسل :-2-40-: فقط به خدا توکل کن. :-118-:
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد





سعید | 10 بهمن 90 | 20:56

takboos
2012,01,30, ساعت : 08:57 PM
خنگ بازی تا چه حد....................
چند روز پیش هوا داشت تاریک میشد که بنده تازه فهمیدم شارژ گوشیم داره لحظات آخر عمرشو سپری میکنه..از این رو بر آن شدیم که برخیزیم ویه عدد کارت شارژ بای کنیم..خلاصه پس از پوشیدن لباسهایمان از خونه زدیم بیرون
بانک اولی دو نفر توصف بود و منم چون حوصله نداشتم رفتم سراغ بانک بعدی
خلاصه جونم براتون بگه که بعد از نهادن کارت خود در دستگاه به سراغ قیمت کارت شارژ رفتیم
البته من همیشه ۲۰۰۰تومنی میگیریم حالا نمیدونم اون موقع چرا جوگیر شدیم رفتیم سراغ ده تومنی
خلاصه یه زنیم پشت سرما بود که هی میگفت تند باش م ماهم یه ذره کرممون گرفت و تصمیم گرفتیم یه ذره پولم برداریم یعنی وقت کشی!!!!!!!
بله پولو که گرفتیم اومدیم کنار و یه چن قدمی نرفته بودیم که خانومه گفت تکبوس(نمیدونم اسممو از کجا میدونست!!!) این رسیدتون؟؟
ماهم با یه لحنی خاص گفتیم: اشکال نداره بندازینش تو سطل
اینو گفتیم و دوباره یه چن قدمی رفتیم که یادمون افتاد اون کاغذ لامصب همون کارت شارژمونه!!!!!
خلاصه سریع دویدیم و منتظر شدیم که زنه بره تا با خیال راحت به جست وجو در سطل بپردازیم
بله دیگه هرچی کاغذ بودو نگا کردیم که از شانس بد ما سطله فوله فول بود!!!!
دیگه سرخورده و ناامید دست از تلاش کشیدم و گفتم ولش کن بابا همش دو تومنه
بله دوباره چن قدم رفتم که یادم افتاد ای دل غافل این ده تومنی بوددددددددددد
دیگه دوباره شروع کردیم به گشتن ولی چون هوا تاریک شده بود اصلن کاغذام دیده نمیشدن چه برسه به حروف توش!!!!
دیگه این دفه واقعی نا امید شدیمو اومدیم خونه
تو خونه همینجوری دستمونو کردیم تو جیبمون دیدیم که یه کاغذ تو جیبمونه ....کاغذ و در آوردم دیدم کارت شارژه گم شده تو جیبمه
و اون کاغذی که تو سطله افتاد رسیده پولا بود..............
دیگه اون لحظه از حرص میخواستم خودمو خفه کنم!!!!!
بوس بوس تکبوس

gogoli
2012,01,30, ساعت : 09:04 PM
سلام

بالاخره تموم شد فردا تحویل داریم دهنم سرویس شد تا کارام تموم شد یعنی دیروز دقیقا از 10 صبح تا 10 شب تو دفتر یکی از دوستام کار میکردیم تا تموم شد الان احساس سبکی میکنم هموجور:-2-06-:
ولی این یکی دو روز به خاطر کارام واقعا مغزم درگیر بود دقیقه ای یه سوتی میدادم در حد المپیک دیگه ترکوندم:-2-35-:
یک مورد از آبرومندانه ترین هاش که قابل گقتنه اینه که دیشب ساعت 10.5 بعد از اینکه کارم تموم شد واسه پرینت رفتم تو مغازه به طرف میگم سلام روزتون بخیر تصور کنید قیافه ی طرف چطوری شد وقتی اینو شنید:-2-22-:
بعدم فلشمو زده به سیستمش میگه خانوم فلشتونو بدین به اون یکی سیستم بزنم میگم این مال من نیست میگه چرا میگم اخه مال من نقره ایه ولی این مشکیه طرف چشماش گرد شد اومد فلشو کشید گفت خانوم این نقره ایه والا بعد فهمیدم چون کیسش مشکی بوده سایه انداخته بوده من مشکی میدیدم:-2-06-::-2-06-:
دل منم مثل مژگان مسافرت میخواد شدیدا ولی تا عید خبری نیست که نیست :-2-39-:
خیله خب آقا ما بریم دیگه:-2-31-:
روز و شب همگی خوش

خواجه
2012,01,30, ساعت : 09:07 PM
سلام و درود

هواس پرتیم توی این چند وقته دیگه داره کار دستم میده!:-2-39-:
امروز روز عجیب و غریبی بود برام!
تقریباً یک هفته هستش که درگیر انشعاب برق هستیم و حدود یک ماه پیش درخواست دادیم، چند روز پیش زنگ زدم برای پیگیری که میگن باید فیشی که مامور بازدید آورده رو بیارین، هی من بهشون میگم که به من فیشی ندادن و اونا هم میگن نمیشه.
دیشب خواب دیدم که این فیش تو دستمه و وقتی بیدار شدم مثل این جن زده ها رفتم تو کارگاهم و بین اون همه کاغذ و وسیله، این فیش رو پیدا کردم:-2-19-: تازه چند ساعت بعدش فهمیدم که چی شده!:-2-02-:
حالا این خوب بود، ظهر داداشم زنگ زده میگه دوچرخه کجاست؟ دو روزه نیست! منم میگم که دوچرخه توء از من سوال میکنی!:-2-17-: حالا دوچرخه هم از این گرونا که مخصوص کوستانه و داداشم دوران مجردی خریده بود. بعدش زنگ زده خونه از مادرم سوال میکنه و مادرم میگه مصطفی پریروز دوچرخه رو کجا بردی؟!:-2-28-:
میگم من نبردم! میگه با دوچرخه رفتی امور مشترکین بعدش آوردی؟:-2-15-:
که یهو یادمان آمد که با دوچرخه رفتیم و برگشتن احتمالاً هوا خوب بوده، پیاده اومدم:-2-15-:
بعداظهری رفتم و خانومه زنگ زد به یک بنده خدایی، حالا اونجا هم خلوت، همه یک جوری نگام میکردن:-2-39-: خب حقم داشتن، احتمالاً گفتن این دیگه کیه که بعد دو روز تازه اومده پی دوچرخه:-2-39-:پسره که همسایه اونا بود اومد و گفت شنبه از صبح تا بعداظهر اینجا بوده! و شانس آوردی که من حواسم به دوچرخت بود.
تشکر کردم و اومدم خونه، بابام میگه مال حلال برمیگرده خونه:-2-37-:
اومدم لباس عوض کنم که میبینم سوئیچ ماشین تو جیبمِ!:-2-36-:آخه با ماشین رفته بودم دنبال دوچرخه! قبل از اینکه گندش دربیاد سریع رفتم اونم آوردم:-2-37-:
آغا حواس پرتی آمپولی چیزی نداره بزنیم تا بلکه خوب شیم :-2-18-:


آغا ما یک خواهر داریم بعد دو سال بالاخره امروز گواهینامشو گرفت:-2-28-: نمیدونم این چرا خینگِ؟ اصلاً همین میانگین ضریب هوشی و IQ خاندان ما رو آورده پایین!:-2-37-: همه اقوام و خویشاوندان و دامادها و عروسها، آیین نامه رو با حداکثر یک غلط و تو شهری رو با حداکثر سه بار قبول شدن ولی این یک سال بود تو آیین نامه گیر کرده بود:-2-36-:جالبیش اینکه اتفاقاً اینم اسمش لیلاست:-2-28-:
چند ماه پیش میگه مصطفی نظرت چیه برای تمرین برم یک پیکان قدیمی بگیرم تا اگر به جایی خورد، کاریش نشه!!:-2-19-:


شبنم بقیه میان پیشنهاد صمیمیت میدن بهشون اخطار نمیدی:-119-: بعد من میام راهکار و پیشنهاد میدم،:-2-23-: بهم اخطار میدی:-2-36-: اونم بابت پیشنهاد بی ناموسی!!:-2-36-:کجاش بی ناموسی بود:-2-36-:


صحبتهای جالبی تو صفحه های قبلی بود، من که اگر امیدی بهم نبود، ترجیح میدم اعضام رو هدیه کنم، تو این دنیا که بدرد نخوردم، شاید بقیه بتونن استفاده کنن:-2-39-: ولی اگر قرار باشه من برای فرد دیگه رضایت بدم که اعضاش اهدا بشه، بعید میدونم بتونم همچین کاری کنم:-2-15-:


بعد نوشت:

دوچرخه میشه جا گذاشت، چون کم سوار میشین. ماشینم جا گذاشتین :-2-06-::-2-06-:

خوب من اصلاً فکر نمیکردم که دوچرخه باشه! و وقتی دوچرخه رو دیدم چنان ذوق کردم که سریع برداشتم و رفتم:-2-27-:

raScal
2012,01,30, ساعت : 09:36 PM
10 بهمن 1390.....http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/MISS_BONE/miss-bone-52.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282176%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282176%29.gif
امروز خاطره هایی برای فرداهاست....:-2-41-:
باز دلتنگی واسه این تاپیک تو جونم بود....خیلی دوسش دارم تاپیک نیستش که تخلیه کن آدماس...:-2-16-:
آخ آخ آخ یه آدم چقدر میتونه بدشانسی بیاره ....:-2-30-::-119-::-2-33-:
سر دو تا از مهمترین امتحاناش مسموم بشه بعد از دل درد زمینو گاز بزنه...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281629%29.gif :-2-36-:تازه انگاری که تو شکمشم دارن قلیون میکشن...:-2-22-::-2-42-:http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281058%29.gif
تو خیابون دیدیم این لواشک های غیر بهداشتی:-2-43-: بسی چشمک میزنند ما هم اصلا در برابر لواشک و آلوچه اختیاری از خود نداریم خوردیم اما خوب بعدش مردیم....:-2-06-:http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282339%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282531%29.gif
کلی اتفاق افتاده این چند روزه یکیشم اینکه من عضو تیم هواپیمایی دانشگاه شدم ...:-2-16-:http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%2877%29.gif
شنبه ای هم رفتیم شریف واسه مراسم اهدا جوایز و اختتامیه ,بعدش تازشم عکسمونو انداخته بودن تو روزنامه جام جم :-2-35-:
اونم چی صفحه اول ولی این عکاس بووووق وقتی همه پشت دوربین بودیم عکس انداخت :-119-::-2-33-:http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28175%29.gif
کلی هم ما رو مورد مسخره قرار داد ...http://www.smileyarena.com/emoticons/Packs/Cleares/clear21.gif
تیکه نبود که نشنویم مامانم میگفت با خودکار رو مقنعت چشم و ابرو بکش حداقل بگیم این دخترمونه....:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
و دیگه اینکه ....http://www.smileyarena.com/emoticons/Packs/Cleares/clear29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282040%29.gif


غریبه چقدر باید بگذرد
تا در مرور خاطراتم
وقتی از کنارت میگذرم
بغضم نگیرد
تنم نلرزد
_______________

با یه دنیا آرزوهای قشنگ و رنگی واستون میگم دوست دارمتون(شعر گفتماا......:-2-06-:)

http://www.smileyarena.com/emoticons/Packs/Cleares/clear44.gif یاعلی ...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/rose.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/rose.gif


http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Green_Scarf/GS-48.gifبهاری 10/11/90



http://www.goodlightscraps.com/content/good_luck/good-luck-5.gif

nemesis
2012,01,30, ساعت : 09:54 PM
به نام خدای مهربون

سلام به همگی :-2-25-:

مصطفی خان خاطرتون خیلی باحال بود. :-2-06-::-2-06-: دوچرخه میشه جا گذاشت، چون کم سوار میشین. ماشینم جا گذاشتین :-2-06-::-2-06-:


آغا حواس پرتی آمپولی چیزی نداره بزنیم تا بلکه خوب شیم :-2-18-:
فکر نکنم، :-2-41-: قبلا هم یکی اینطوری شد مرد. :-2-27-: ( دور از جون شما :-2-40-:)

امروز روز فوق العاده خوبی داشتم. :-2-16-::-2-16-: تولد دوست عزیزم بود و حسابی خوش گذروندیم.

بعدم رفتیم کتابخونه و با بچه ها حرفیدیم. دیگه حس درس خوندن نبود :-2-27-:

الانم خیلی خسته ام. :-2-31-:

+ مینا جون خسته نباشید. :-2-40-:

شب همگی بخیر.:-118-:

asal_cheshmak
2012,01,30, ساعت : 11:11 PM
کوله بار آرزوهات روی دوشت

تا کجاها رفتی با پای پیاده

رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی

متاسفم برات ای دل ساده!!

دل به هرکی دادی از سادگی دادی

زندگیتو پای دلدادگی دادی

هرجا که دیدی چراغی پر فروغه

تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه

کوله بار آرزوهاتو کی دزدید؟

دل دیوونه به گریه هات کی خندید؟

عاشق و خسته و غمگین و پریشون

دل بی کس،دلک بی سروسامون

تو رو با هول و ولا تنها گذاشتن

اونا که لیاقت عشقو نداشتن

تک و تنهایی و با پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده!!
:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:
پ . ن : زهرا گلی شوخی کردم :-2-40-: خوشحالم برگشتی ...
پ . ن : پرنیا...:-2-40-:

پ . ن : روزها می گذرند بدون هیچ تغییری ! :-2-39-:
پ . ن : هیچ حسی بدتر از دلتنگی نیست ...!:-2-15-: اونم اینکه حتی ندونی چی میخوای ...!!

شبخوش:-2-41-:

رز وحشی
2012,01,30, ساعت : 11:18 PM
خاطرات امروز بهار
امروز صبح زود از خواب بیدار شدم و ضروع کردم به گرد گیری و پی سی و یاهو رو هم باز گذشتم(عادت کردم خوو) بعدش نولوفر اومد
گفت که بهار امروز تفلد سوگی و زینبه باهم نشستیم مثل پفیلا یکی من یکی تو کردی اما اخرش نولوفل برا زینب رو زد و من هم بلا سوگی رو بهدشم که دوباره اتاق رو تمییز کردم و نهار درست کردم(مامانی پاش درد میکنه و خونه نشین شده و همه اش میشینه ور دل عزیز بابایی هم قبلا کمپوت دوتا میخرید حالا چهارتا میخره) نهار هم باقالی پلو درست کردم و ماهی :-38-::-38-::-38-: بهد خولدنش تو نت ولو بودیم و یه کوشولو شیمی خوندیم که شب میرزایی نیاد به خوام :-2-24-::-2-24-::-2-24-: این میرزاییه چه کاره بدی داره میکنه.من هم که :-2-41-::-2-41-::-2-41-: اینم.....
بهدش جونم بلاتون بگه که بابایی رو هم امروز فرستادم شامپو بگیره هی میگفت بابا پریروز برات خریدم من هم میگفتم نه نخریدی من هم باید برم حموم و شامپو ندارم بابایی رفت شامپو بخره و منم رفتم اتاق رو مرتب کنم که دیدم بله شامپو تو کشو امه :-9-::-9-::-9-::-9-: (کی بود دنبال امپول حواس پرتی میگشت؟اگه پیدا کردی به من هم یه دونه بده ثواب داره والا ) بعد تمییز شدن اتاق یه دوش گلفتم و با یکی و اون یکی و اون یکی دیگه چت کردم و بهدش هم موقع شام نگار اومد که مثلا کدبانو گری کنه و رو دست من بلند بشه و ماکارونی درست کرد و بهدش هم به به و چه چه سفره رو انداختیم و ماکارونی رو کشیدیم هر کی از ماکارونی میخورد یه لیوان هم اب میخورد و من تعجب زده مامان و بابا و هادی رو نگا میکردم یه چنگال خوردم و دیدم بله ماکارونی شور و تند و بدمزه شده بابایی زود ماکارونی عزیز جون رو برداشت و گفت حاج خانوم شما نخور نصفه شبی برا معده ات ضررداره اما مامان بزرگه گفت الا و بلا من باید ازش بخورم بهدش همینکه خورد داد و بیداد سر نگار که تو داره 30 سالت میشه یه غذا بلد نیستی بپزی خواستم بلند بشم براش از سوپ دیروز که درست کرده بودم بیارم که نگار گفت خودم میرم میارم و بعد سوپرو اورد مامان بزرگه خورد و بازم داد و بیداد.:-102-::-102-::-102-: پرسیدیم چی شده؟؟؟؟؟گفت این سوپ رو نمیشه خورد :-13-::-13-::-13-::-13-::-13-: من سوپ رو دیروز درست کرده بودم خیلی هم خوب بود مامان بزرگ هم خورد و کلی تعریف کررد یه قاشق ازش خوردم دیدم خیلی خیلی ترش شده یه نگا به نگار انداختم که گفت من فقط کمی توش ابلیمو ریختم .
بابایی بیچاره هم ماکارونی مامان بزرگ رو خورد هم سوپ رو هم ماکارونی خودش رو فک کنم شب از دلدرد و معده درد کلافه بشه همه اش هم داره اب میخوره.(ناسی بابای فداکار :-11-::-11-::-11-::-11-::-11-: ) ای خدا یکی از اونایی که خیلی خوشی زده زیر دلشون رو بفرست دم خونه ما و با این نگار اشناش کن تا قدر زندگیش رو بدونه)
شب هم المیرا مسیج داده که فردا میاییم خونه تون گفتم قدمتون روی چشم بیایید البته میدونستم که میان اخه من فلدا متولد میشم ساعت 6 صبح .:-5-::-5-::-5-::-5-::-5-: )
من هم اصلا از سه روز پیش هر روز نگفتم که برید برام کادو بخرید فردا هم قرار نیست برم همه رو از خواب بیدار کنم و بگم بلند شید ساعت 6 صبحه من به دنیا اومدم :-65-::-65-::-65-::-65-::-65-: اصلا اینکارا از یه دخمل به نازیه من بعیده.
خب سیر تا پیاز امروز رو بهتون گفتم دیگه بستتونه.

بهار خوشمل در استانه متولد شدن.
10 بهمن یه روز مونده به 11 بهمن ...

-نازلی-
2012,01,30, ساعت : 11:18 PM
ده بهمن.
دیروز رفتیم دیدن دایی. خیلی خوش گذشت. فیلم های اون جا رو گذاشت دیدیم. خب دیدن فامیل بعد از مدت ها، به غیر از عکس هاشون، دیدن حرکاتشون جالب بود. جالب تر دیدن اون جا، هتل ها، خیابون ها، خونه ها...یه لحظه مقایسه کردم خودمون رو با اونا. راستش کارم درست نبود. جز چیزی مثل حسرت، یا یه همچین چیزی، ارمغان دیگه ای برام نداشت.نه حالا برای زندگی، اما خیلی دلم می خواد یه سفر برم اونجا. و جالب این که از بس تو کتابا خوندم، یا تو فیلم ها دیدم، دقیقا می دونستم هر جایی اسمش رو، یا برام همه چیز آشنا یود اسما.
روز های تعطیلات و کتاب خوندن.دارم صد سال تنهایی رو می خونم. دیروز پیرمرد و دریا رو تموم کردم. خیلی دوستش داشتم. توی ذهنم «پسرک» قهرمان داستانه، نه پیرمرد. برام جالب بود این برداشت خودم و این توانایی نویسنده.
زیاد توی تاپیک های نقد داستان های بچه ها می رم. داستان ها رو هم نگاه می کنم. راستش اولش کمی ناراحت شدم، از اینکه چرا پس مثلا کسی نقد نمی کنه داستانم رو، چرا آدم های زیادی نمی خوننش. اولش دلم می خواست بیام و اینجا بگم. نه اینکه گله کنم، یه درد دل مثلا. بعد فکر کردم ببینم تقصیر از کیه. خب مسلما خودم. یا شاید داستانم، یا هر چیزی. حتما یه چیزی مربوط به خودم هست این وسط که مثلا آدم های زیادی رو جذب نمی کنه.
به این که فکرکردم، دیدم کاش توی همه مسائل زندگیم فکر می کردم. فقط یه ذره. به احتمال زیاد می رسیدم به خودم و نقشم و این که حتما می تونستم بهتر باشم. چقدر یاد گرفتم همه چیز رو بندازم گردن دیگران. انگار باید کمی گردن گرفتن رو یاد بگیرم...

Mina
2012,01,30, ساعت : 11:22 PM
بعـــضي آدمــا خيـــلي پـــروان....از بــعضي آدما حـــالم بـــهم ميــخوره...از بـــعضياشون مـــتنفرم...ايـــنكه يــكي فـكر كـــنه خيلي احـــمقم ... خـــيلي احمــقم كه هر كاري ميكنه نميبينم...بدم مياد.... اينكه من و خيلي هالو فرض كنه....بدم مياد...بدم مياد از يه سري آدمايي كه مثل ... استغفرالله....خودشونو به هركي از راه ميرسه ميچسبونن...اويزونش ميشن...جالبه ادعاي ِمتانت هم ميكنن...نجيب بودن...حالم بهم ميخوره...از اين آدما...

زندگي دو اصل داره...عشق...نفرت
عشق تو يه لحظه بوجود مياد. زودگذره...هوسه...عاشقي...كوري. ..كري....نميبيني...هيچي نمي بيني...و اصلا پايدار نيست...
دوست داشتن يه چيزي تو مايه هاي ِعشقه...شايد به جنبه عقلانيش...كه با گذشت زمان بوجود مياد...كم كم تو وجودت ريشه ميكنه...وقتي به خودت مياي كه كار از كار گذشته...
و كساني هم هستند كه اين معني رو به گند ميكشن..و كساني هستند كه فقط خودشون براي ِخودشون مهمن...

اصل ديگه ش نفرته...
فاصله..عشق...دوست داشتن..با نفرت...فقط به فاصله يك تار ِموئه...شنيدي كه ضرب المثلشو... نفرت از كسي .. واسه توئي كه تو زندگيت همچين چيزي تجربه نكردي...شايد سخت باشه...ولي يه وقتايي..اين حس ِدوست داشتن بايد به نفرت تبديل بشه...هرچقدرم كه واسه ت سخت باشه...

و من موندم...بين يه دوراهي ِبزرگ!
يه دوراهي كه هم ميتونه آينده مو نگه داره...هم ميتونه بر باد بده...
دو راهي كه يه راهش آينده خودمو خراب ميكنه....يه راهش آينده يه نفر ديگه رو...
موندم بين ِاين دوراهي.بلاتكليف...راه سومي هم وجود نداره..بخواي خودتو گول بزني و ميانبر بزني و از هر دو راه رد بشي...من موندم بين ِاين دوراهي و نميدونم كدومو انتخاب كنم!


شايد بگي تو كه گفته بودي آخرين پستتو ميدي...ولي وقتي چاره اي جز بازگويي بعضي چيزا پيدا نميكني...و جايي واسه اين حرفا...مي فهمي حسمو


همیشه چوب اعتمادهایی را میخوریم که به احســاســمان کرده ایم
کاش به عــقل هم فرصــتی میدادیم


يه عده هستند اينجا...خيلي رو اعصبامن...يه تگ ِبزرگ زدم رو پروفايلاشون:)

.arsana.
2012,01,30, ساعت : 11:28 PM
http://persianpic.info/images/pafrvx1uhy03ohhnbvy.jpg

کفتر جلد خونمون
کفتر خوب و مهربون
کفتر خوب و باوفا
شاه همه پرنده ها
وقتی میری تو آسمون
نقطه میشی توی هوا
نگات یه دستای منه
تنت کجا دلت کجا

معلم عزیز من گفته یه انشا بنویس
از گُلای روی زمین تا دل ابرا بنویس
چی بنویسم طوقی جون
حرفی نمونده واسه من
انشا که نیست درد دله حرفای ساده مشکله

به نام اون خدایی که واسه همه دنیا نفسه کاشکی که فردا نرسه
شبای هیچ بنده خدا نباشه مثل شب ما
به آسمون نگا کنه تا صبح دعا دعا کنه که کاشکی شب سحر نشه هیچکسی دربدر نشه
صابخونمون فردا نیاد بساطو تو کوچه خیس نریزه با داد و بیداد

اگر که نصفه شب بابام بساطشو جم بکنه
یه ذره از عربده هاش سر هممون کم بکنه
با سیلی تو گوشم نزنه وقتی که دلخوشیش کمه
مادربزرگ اگر بازم زیاد برام دعا کنه
شاید اگر بیشتر از این خدا منو صدا کنه
اگر که خواهر کوچیکم راه بره بازم بی عصا
طوقی خوب و باوفا
شاه همه پرنده ها
قسم به عزت خدا
میبرمت امام رضا

معلمم نیگا می کرد به کاشی روی زمین
با بغض سرد تو صداش گفت
برو بچه جون بشین
نمره بیست ارزونیت
فقط ...فقط تو انشاتو نخون


خستگی هامو بگیرید غم چشمامو بگیرید
درد و از تنم بگیرید بزارین برم از اینجا
بزارین برم از اینجا
جنگ من با تن تمومه بردن و باختن تمومه
بزارین برم از اینجا موندن و رفتن تمومه
نمیخوام و نمی تونم به لبم رسیده جونم
نزارین اینجا بمونم بزارین برم از اینجا
بزارین برم از اینجا

~AfShAn~
2012,01,30, ساعت : 11:29 PM
دیگه نمی خواهم خاطره بنویسم....یعنی می خواهم اما فایده نوشتن تلخی ها و مشکلات چیه؟
نمی خواهم یادم بیاید.....
خسته شده از بس هر دفعه شعرام را خواندم یاد بدبختی ام افتادم....
خسته شدم از اینکه هر دفعه سراغ دفترام رفتم جز ناراحتی هیچی تو خاطرم زنده نشد....
نمی خواهم بدترین ها برای همیشه تو خاطرم ثبت شوه....
می خواهم برای یه بار هم کع شده وقتی به عقب بر می گردم بتوانم یاد صدای خنده ام بیفتم...
برای یکبار هم که شده می خواهم وقتی چشمام را می بندم با تمام وجود لذت یه خاطره ی شیرین را توی ذهنم جس کنم....
می خواهم یه شعر بنویسم که توش فقط جس سبکی باشد و بس....
یه جس که وقتی بهش فکر می کنم دلم بخواهد بال در بیاروم و از زمین فاصله بگیرم....
یه حسی که بهم اجازه بدهد برای اولین بار نه برای جبرلن یه اشتباه بلکه به خاطر تکرار یه خاطره ی دوست داشتنی به عقب برگردم...
نمی دانم می شود عادت کنیم که خوشی ها برایمان پررنگتر از ناخوشی ها باشه یا نه...
نمی دانم اما بالاخره می شود یه بار امتحان کرد....
شایدم نشه...
مغز آدما درگیره یه عادت عجیبه که نمی گذاره جسای خوب بیشتر از یه مدت کوتاه باقی بمانند...
اما اگر نتوانیم تصویر ذهنی خودمان را عوض کنیم چطور می خواهیم خودمان را عوض کنیم....؟

+Lily
2012,01,31, ساعت : 12:10 AM
:-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-:
ما عصبانیت مبارکمون خوابید ، ویرایش کردیم
خو بعد میگن چرا خمپولی ؟ خو هی با روان آدم بازی می کنن ، آدم مجبور میشه بخوره:-2-37-:
ما شوکول خیلی دوس داریم :-2-39-: حاضریم همه رو به یک مشت شکلات بفروشیم
گفتیم که روی ما حساب باز نکنین یه وخت
خو خانواده ی ما دارن میرن اصفهان برای امر خیر :-2-27-: بعد هواشناسی گفته هوا بده
بعد ما خیلی دلهره داریم ، بعد مامانمون میگه ما خیلی اعصابمون پفکی و به درد نخوره

ما الان در درونمان مشکلات داریم ، انشاءالله یه وقتی پیش بیاد با خدا درباره ی بعضی مسائل مذاکره کنیم ، حتما این موضوع رو مطرح می کنیم
با شما مطرح نمی کنیم :-2-37-:
یِک لاک مبارکی به ناخن هایمان زده ایم عین طلاست ، می گیریش جلوی نور برق می زنه
آدم خوشش میاد :-2-14-:
ما بچه که بودیم یک ساعت داشتیم شبرنگ بود ، پسر خاله مونو باهاش سرگرم می کردیم
یه پتو مینداختیم روش می گفتیم ببین چراغاش روشن میشه ، بلانسبت عین خر کیف می کرد :-2-37-:
الان ما دوس داریم به پسر خاله ی خودمون فحش بدیم ؟ مچکلیه ؟
حافظ م ما رو ... گیر آورده ، یه بند داره به من امید واهی میده
خوب که کنتر نمیندازه وگرنه می گفتم درآمدش از این راهه
تو فالم اومده اتفاق خوبی برات میفته که خودتم باورت نمیشه
نکنه آدمین فال انجمنو دستکاری کرده فقط خوباش بیاد ؟

ما هر بار ویرایش می کنیم مژگان مچمونو می گیره :-2-38-:
اینو خودم بافتم بروبچز ، جا موبایلیه ، هر کی دیده خوشش اومده گفتم واسه شمام بذارم :-2-27-:
http://s1.picofile.com/file/7273860214/DSC00006_1_.jpg

mehrsa_m
2012,01,31, ساعت : 12:33 AM
درود :-2-25-:
آقا به ترافيك اعتقاد دارين ؟ :-2-28-: ما به شدت بهش معتقديم :-2-28-: اصلا اين ونك قفله هميشه ! :-2-28-: خدا نكنه عصر راهتون بيفته اون وري رفتنتون با خودتونه برگشتنتون با خدا :-2-36-:
امروز صبح كه خيلي ريلكس اومديم يه قسمت از رمانمون رو گذاشتيم بعدش رفتيم دنبال خوش گذروني كه يكم مخمون باد بخوره بيايم دوباره بنويسيم :-2-38-: يكم تلويزيون و فيلم و اينا ديدم بعدش گفتم خوب ديگه وقت نوشتنه ولي تا نشستيم سر كامپيوتر ( فكر كن بشيني رو سر كامپيوتر :-2-06-: ) مادر گرامي گفتن بريم خريد :-2-37-: گفتيم كه 15 بهمن نامزدي عمومونه ؟ اينا تكاپوهاي قبل از عروسيه :-2-27-:خلاصه مامانمون پارچه ميخواست نميدونم ميخواست چي چي بدوزه :-2-37-: خلاصه مارو ساعت 5 كشيد بيرون از خونه كه بره گاندي :-2-35-: :-2-02-:
تا حالا عصر رفتين گاندي ؟ :-2-02-:ديدين چقدر شلوغه ؟ :-2-02-:ما پدر پامون در اومد بس كه نيم كلاچ كرديم . الان همه ي عضله هاي پامون گرفته :-2-07-: حالمون اصلا خوب نيست :-2-34-: تازه وقتي اومديم خونه سريع اومديم پاي كامي جانمان نشستيم و داستان تايپ كرديم تا بد قول نشويم و فحشمان ندهند :-2-18-: خلاصه بگيم كه الان جنازه ايم :-2-17-: فكر كنم فردا تا 12 - 1 بخوابم :-2-21-: چقدر خوش بگذره :-2-04-:
ما اومديم يه چيزي بنگاريم و بريم . دلمون هواي نوشتن كرده بود :-2-04-:
همتون رو دوست داريم :-2-04-:
شبتون قشنگ و ستاره بارون .
بدرود :-2-25-::-118-:

raha_lucky
2012,01,31, ساعت : 12:45 AM
درود

امروز یه روز مسخره بود یه روز
مثل همه ی روزای عادی
فقط با تفاوت اینکه
با دوستام فقط به پریدیم
اخرش هم هیچی نشد!
ببخشیدا ولی مثل ....پاچه ی همو گرفتیم!


امروز یه چیزی شنیدم
که تا مین الان توی شوکشم
همین الانم تازه به عمق فاجعه پی بردم
و ناراحتم...



یکی از خانواده های دوستان
شب گازشون به طور اتفاقی نشستی میکنه
و بعدش نمیدونم چطور باعث انفجار میشه
انفجاری که تمام پنجره ها و دراشونو به بیرون پرتاب کرده
حالا فکر کنین خودشون چی شدن....


دختره 22 سالش بوده و همسرش 26...
یه بچه ی 4 ساله هم داشتن...
اومدن بیرون و بچه رو ندیدن فک کردن داخل مونده
بگرشتن داخل که بچه رو نجات بدن
ولی فرشهاشون از بس داغ بودش که باعث شده تمام
گوشت پاهاشون بریزه....



بعدشم دکترها گفتن که زنه و بچه هه هیچ امیدی بهشون نیست
و مردی هم 80 درصد سوختگی داره و شاید زنده بمونه


دکترا مجبور شدن تمام پوست بدن هرسه نفر رو
به تیغ بتراشن....واااای


تا ده روز زنه زجر میکشه و
امشب فهمیدم که مرده....
از بس سوخته داخل پلاستیک گذاشتن جسدشو...


آخه اینم شد زندگی....بچه کوچولوشون
دردشو که هیچی نمیگه
میگه من عروسک میخوام


میگه منو تنها نذارین میترسم...
هنوز هم به بچه و شوهرش نگفتن که زنه مرده...
خدایا این نامردیه


به خودت قسم نامردیه...
این هم شد زندگی؟
اصلاا اینم شد مرگ؟با این همه درد؟
اگه زندگی و مرگ اینه ک.....


چند روز بود بدجوری ذهنم مشغولشون
شده بود که اینو شنیدم...
به نظر من که واقعا عمق درده....نمیدونم


دوران راهنمایی مدیر مدرسمون
یکی از دوستان مامانم بود...سال دوم بودیم که شنیدیم
ایشون سرطان سینه گرفتن..
وقتی فهمیدن که دیگه خیلی دیر شده بود...خیلی...
غده های سرطان تمام گردنشونو پر کرده بود


دوبار عمل کردن و برداشتن الان حدود 3 ساله مقاومت میکنن.
دکترا گفته بودن روحیشون خوبه
ولی خیلی پیشرفته و بدخیم بود

امروز مامانم می گفت
که دکتر گفتن برو که دیگه هیچ امیدی نیست
بهش گفتن دیگه نیا...گفتن برو اخر عمری برای خودت خوش باش....


دیگه حتی نمیتونه حرف بزنه تمام موهاش ریخته...
یه دخترش دوم راهنماییه و یکی دوم اتبدایی...
مامانشون داره جلوی چشاشون پرپر میشه....
ولی هیچی جز سکوت ندارن....


من که نمیتونم به این فکر کنم که یه روزی ایشون...

خدایا اخه این چه روزگاریه.؟؟؟


بازم بگم ؟اینقدر زیاده که حتی نمیتونم اینجا
جاشون بدم هزرتای دیگه....


میدونی...با این وضع باید هر لحظه منتظر باشیم یه
چیزیمون بشه یا یکیو از دست بدیم...


این زندگیو قبول ندارم



پ ن : نمیدونم....دلم گرفته بدجوری...خیلی چیز دردناکیه...باید عمقی بهش فکر کرد....
پ ن : دلم برای روزگاری تنگ است که لبخند چشمانت واقعی و سکوت لبانت دروغنی بود....نه برای این روزگار که لبخند لبانت دروغنی و سکو چشمانت پر از واقعیت است....این دنیای تو به درد من نمیخورد...
پ ن :دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است/میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است....



بدرود






رهــــــــــــــا

-نازلی-
2012,01,31, ساعت : 01:15 AM
در میان شاگردان دوی شن من از همه بزرگتر بودم. شاید بهمین دلیل بهتر از دیگران درس میخواندم، اگرچه تصور میکنم تنها باین دلیل نبود. هر کلمه آموزگار، هر حرفی که او بما نشان میداد، همه برای من مقدس بود. و برای من در جهان چیزی مهمتر از فهم آنچه دوی شن بما می آموخت وجود نداشت. دفتری را که او بمن داده بود تمیز نگاه میداشتم. باین دلیل با نوک داس روی زمین حروف را رسم میکردم، با زغال روی دیوارها و با ترکه روی برف و خاک راه مینوشتم. و برای من در جهان از دوی شن دانشمندتر و عاقلتری وجود نداشت.

اینا رو آلتیای می گه. من خیلی دوست دارم که روزی این حس رو به کسی داشته باشم. این که کسی رو بالاتر و مهم تر از همه آدم های دنیا بدونی، این که اون با همه دنیاش، بشه دنیای تو. خلاصه بشی تو وجودش، و هر لحظه حس کنی چیز جدیدی برای یادگیری هست. حتی اگه دوی شن یه جوون باشه با تحصیلات پایین.
آموزگار من یه برای من یه چیزیه تو مایه های بادبادک باز و نه به اون غلظت. اما خوب همین که تایپش می کنم، که دارم دوباره می خونمش،که برای ویرایشش بازم باید بخونمش، نه اینکه عذابم بده، اما خب می ده کمی. منو پرت می کنه به جاهایی که شاید نباید و سعی می کنه یادم بندازه داستان علی رو.
این مدت که آواتارم این عکسه، خیلی با دیدنش، اونم دیدن مداومش به حس مسئولیتی فکر می کنم که این عکس بهم القا می کنه. انگار که آدمی که این عکس رو آواتار خودش قرار داده، خودش نیست و باید دقت کنه توی پست گذاشتن و حرف زدن و نوشتن و... گاهی فکر می کنم عوضش کنم، و گاهی به بودنش و نقشش که بها فکر می کنم، می بینم حالا باشه تا بعد...
تلقین من از «بهمن ماه عاشق شدن من»، این روزا داره رنگ می بازه و یه حرف مسخره می شه توی ذهنم. و من هی فاصله می گیرم از جاهایی که روزی فکر می کردم حتی برای یه لحظه هم نمی تونم بودن در اونجا رو تحمل کنم، یا حتی چشم بسته طیشون می کردم که نبینم و بگذرم...
متنفرم از اینکه بهم امر بشه کتاب نخون. چرا هیچ وقت نمی تونم بهشون بفهمونم که من نمی تونم، نبیینید جلوی خودم گرفتن رو، پاش بیفته خوره کتابم، پاش بیفته دوست دارم بزنم از خیلی چیزا و در عوض منو با کتاب ها تنها بذارن، نذارید همین وقت های با هم بودن رو هم بگیرم و پناه بیارم به یه گوشه امن و کتاب باز کنم و بخونم و... خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که به قول حبیبه جعفریان دلم می خواد با یه کتاب ازدواج کنم. خیلی وقته که آدم های دنیام رو دسته بندی می کنم و اونایی که شبیه کتاب ها هستن رو می فرستم تو یه گروه. خیلی وقته مجبورم کردن به این یه مورد اتفاقا دودویی نگاه کنم و برام مهم نباشه خیلی چیزا. اما خب می دونم اونقدر شجاعت ندارم، مردش نیستم که وایسم پای حرفمو و بگم که واقعا دلم می خواد ادامه زندگیم رو با یه کتاب بگذرونم و تجربه کنم اون لحظه هایی رو که می شده تا حالا گذرونده باشم و نگذروندم و نشستم و حسرت خوردم و به جایی رسیدم که یه اول بهمنی، به خودم و خاطره ام گفتم حسرت شد جزء لاینفک زندگیم و حتی دردناک ترین مسیر عالم رو هم خط کشی کردم، و بعد دو روز بعدترش دیگه اون مثلا دردناک ترین مسیر عالم برام اونقدرها هم مهم و خوفناک نبوده و من رد شدم و دیدم به چشم خودم که می شه ساده از خیلی چیزها و لحظه ها و جاها گذشت. دیگه می دونم توی اون وقت به خصوص، توی اون لحظه درک و کشف و شهود، داری به قول یکی از بچه ها پوست میندازی و باید یه جورایی به هر بدبختی که می شه تحملش کنی و به بعدترش فکر کنی، به یه دقیقه بعد، فرداش، پس فرداش، ماه آینده، یا سال ها بعدی که برمیگردی و اون لحظه رو می بینی و مرورش می کنی، بگی با خودت یادش بخیر، یا لااقل کاش حسرت نخوری. دارم طی می کنم این مرحله ها رو، دارم یاد می گیرم و بعضی اوقات از خودم می پرسم این یادگرفتن ها به چه قیمتی هست و می ارزه یا نه. بعد دیگه از بس این سوال رو از خودم پرسیدم می گم بی خیال و تو که سپردی دست خودش، پس تا تهش هم راه بیا باهاش و به قولی برقص با سازش...
این روز های بی خبری، روزهای بهمنِ که داره می ره و من هستم و زندگی هست و آرزوهام هستن و عصبی شدنم هست وقتی کسی بهم می گه کتاب نخون و دلیل عقب موندن از خیلی چیزا رو همین کتابا می دونه. این وقتاس که دلم عجیب هوای «بهشت ممنوعه» جعفریان رو می کنه و این که کتاب ها رو نه می شه منع کرده و نه می شه کسی رو به بودن باهاشون ترغیب کرد. هر وقت می خونمش، پشت بندش به خودم می گم یادت باشه هیچ وقت دخترت رو منع نکنی از کتاب خوندن و با کتاب ها بودن و کنارشون نفس کشیدن، حتی اگه یه روز گفت می خواد دانشگاه بره رشته کتاب داری.یادت باشه از این به بعد توی دعاهات اینو هم اضافه کنی که کاش دخترم حریص باشه به کتاب خوندن و این یه مورد رو از من به ارث ببره لااقل(باباش رو نمی دونم دیگه..)برخلاف چیزای دیگه که می گم ارث نبره از من و بشه خیلی بهتره من و فقط توپولی باشه که خیلی دوست دارم و از بچه لاغر خوشم نمیاد و نمی تونم با آدم های لاغر خوب ارتباط برقرار کنم و گاهی آدم های زیادی قد بلند هم اذیتم می کنند و بعد فکر می کنم کاش به قول پروانه همون جوری بشه که فکر می کردم و به خیال های خامم نخندند وقتی شخصیت محبوب یه رمان رو می ذارم پیش چشمم و می گم من یه هم چین آدمی رو برای باقی راه خیلی دوست دارم. یه جنتلمن سی و پنج شش ساله که بهم بگه خونه من تکمیله و نمی خواد چیزی با خودم ببرم(جمله معروفه کتابا) و منم همه اون خرید ها رو عوض کنم با گشت زدن توی کتاب فروشی ها و با یه عالم کتاب برم خونه اش و بزرگترین اتاق رو بکنم کتابخونه با یه میز تحریر و صندلی ننویی و یه کاناپه چرم و قفسه های چوبی و یه بغل عشق که پرش بدیم تو کتابخونه مون و بدونیم از این به بعد قشنگ ترین جای خونه اینجاست. و فکر های مزاحم رو برونم از خودم وقتی میان تو سرم که آدم های دور و برت با مسخره ترین لحن ممکن می کوبنت به خاطر تصمیم هات و شاید همه هنوز فکر می کنن تو خیلی کوچولویی، جوجه کوچولوی من...نذار تایید شون کنم تو ذهنم، نذار، نذار که آدمها(شاید همه نه ولی من چرا) نیاز دارن به رویاهاشون، خیال بافی هاشون و تا آخر عمر خوش بودن با فکر ها و آرزوهاشون...نیاز دارم به شدت...همراهیم کن وقتی دارم فراموش می کنم، همراهیم کن وقتی دارم پیدا می کنم...کلا همراهیم کن...نازلی به بودنت، به آرامش دادنت، به وجودت توی وجودم، به ترسهات هم حتی نیاز دارم و می خوتم که تو یکی لااقل حمایتم کنی، خودم رو که نه، افکارم رو. هنوز اون قدر شجاع نشدم، برای حمایت از خودم.
یادم بمونه امروز یازده بهمنه...یادم بمونه....