PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 [51] 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108

s.love
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۱۰ بعد از ظهر
یا الله...:-2-10-:
جیــــــــــــغ:-2-17-:
ســـــــــوتی دادم!:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
خفن سوتی دادم!:-21-::-21-::-21-::-21-::-21-::-21-:
من از بعد از ظهری که اومدم خونه خیلی همچین دپ بودم!:-2-35-: (به خاطر اینکه امتحانارو تــــــــوووپ دادم!) :-2-41-:
یه کم فیلم دیدم و اینا بقیه ی روز و دور خودم چرخیدم!:-2-39-:
اومدم نت باز حالم جا نیومد!:-2-15-:
هوام که باروونـــــــــــی!:-2-15-:
رفتم یه کم کیک و چایی خوردم بعد مامانم گفت برو این سوپر مارکت بغل خونه سوسیس بخر!:-2-17-:
می خوام تاس کباب (درست نوشتم آیا؟!)درست کنم:-2-38-:
منم شال و کلاه کردم عین بچه ی حرف گوش کن رفتم سوپر مارکت!:-2-38-:
این سوپر مارکته هم همیشه ی خدا شلوغـــــــــــه! اه!:-2-36-:
منم که حال خوشی نداشتم! هی منتظر بمون هی منتظر بمون!:-2-01-::-2-01-:
سردمم بود حوصله نداشتم برم یه جای دیگه!:-2-33-:
حالا بمونه چقد علف زیر پام سیز شد! :-2-33-:گفتم:آقا سوسیس کوکتل پنیر دارین؟!:-2-27-:
ـ نه تموم شد.
ـ ( تو دلم گفت هر کوفتی داری بده من برم. الآن می زنم لهت می کنما:-2-01-:) اشکالی نداره 2 تومن سوسیس کوکتل گوشت بده!:-2-33-:
- پلاستیک و گذاشت جلوم .
- گفتم : چقد تقدیم کنم؟!:-2-38-:
پسره برگشت نگام کرد.
بعد تازه فمیدم چی گفتم!:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
خیلی جلوی خودمو نگه داشتم نخندم!:-24-::-24-::-24-:
اومدم بیرون پوکیـــــــــــدم از خنده!:-24-::-24-::-24-:
اومدم خونه واسه مامانم تعریف کردم!:-24-::-24-::-24-:
صبــــــــــــــح :-19-:
همه ی دبیران محترم یکی یکی تشریف آوردند کلاس!:-2-28-:
دعاهای بچه ها مستجاب نشد!:-2-31-:
قشنگ تر از همه اینه که من ساعت 7:35 دیقه بود رسیدم مدرسه!:-2-16-::-2-35-:
15 مین تاخیر کردم!:-2-26-:
از قصد تاخیر نکردم که:-2-37-: خودش خود به خود همینجوری تاخیر شد!:-2-27-:
خدا می دونه ناظممون این ترم می خواد بم چند بده!:-2-22-:
گفته بود بم از ترم بعد دیر کنی از این ترم بت کمتر نمره میدم!:-2-33-:
یه چیزی گفت من جدی نگرفتم!:-2-06-:
ولی اگه جدی جدی گفته باشه خیلی بد میشه!:-2-35-:
الآن مامان صدام کرد .
میگه سعیده تاریخشو نگا نکردی؟:-2-43-:
میگم نه:-2-06-:
میگه این که تموم شده. 28/11 :-2-41-:
میگم خو بگو سمانه ببره پس بده!
بعد میگم نه امروز 1/11 :-2-06-::-2-06-:
من برم فعلا:-2-06-:
اگه امشب باز سوتی دادم میام ویرایش می کنم!:-2-06-::-2-06-:

feedback
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۲۴ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:
سلام بچه ها :-2-25-:
گفتم فردا وفاته اول پستم نزنم فاز شادی :-2-37-:
عجب برفی بود امروز صبح! :-2-31-: قرار بود صبح زود با خواهرم پاشیم بریم معاینه فنی ماشین. غصه م شده بود. هم صفش زیاده هم اینکه دیشب ساعت 2 خوابیدم و باید 7 پامیشدم! :-2-43-: من خوابم کم بشه سرم درد میگیره در حد مسی و رونالدو! :-2-33-: امروز صبح پاشدیم دیدیم برف آمده چه برفی!! خواهریمان گفت نمیشه ماشین رو برد. بگیر بخواب!!! :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
انگار دنیا رو بهم دادن. انقذه خواب دوست دارم. :-2-37-::-2-26-:
آقا گرفتیم تخت خوابیدیم. کاش از خدا یه چی دیگه میخواستم. :-2-22-:
البت اینم چیز خوبی بود. ایول خدا دوستت دارم. :-2-16-:
===== ===== ===== ===== =====
فردا نذری داشته بیدیم. مثل هر سال. از وقتی چشم باز کردم دیدم 28 صفر شله زرد میدیم. حالا امسال یه تفاوتی با سالهای قبل داره. اونم اینکه مامان جلسه گذاشته و خانوما رو دعوت کرده! :-2-33-: یعنی چی؟ دههههههه :-2-33-: اونوقت من نمیتونم هم بزنم. :-2-33-: خرید و مرید و گاز و کپسول و دیگ بالا آوردنش با منه! هم زدنش با بقیه! :-2-33-:
عوضش ثواب داشته بید :-2-08-:
===== ===== ===== ===== =====
عصری رفتیم برف بازی :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
من و آبجی و خاله و مامان :-2-32-: خیلی باحال بود. هی من اینا رو میزدم ، اینا منو میزدن. ولی برفش نرم بود حال نمیداد. گوله نمیشد درست حسابی نمیتونستی طرف رو ناکار کنی :-2-22-::-2-22-:
حالا خواهر من عصری یه بند میگفت من دوست دارم یکی رو بزنم. بریم برف بازی بریم برف بازی عین این :-2-36-: آخرم با یه تیلیفن هماهنگ کردیم و رفتیم. :-2-38-:
فقط الان انقدر سُر خوردم و برف خوردم که تموم جونم درد میکنه. فکر کنم امشب زود بخوابم به تلافی دیشب! :-2-41-:
حالا فردا چیکار کنم این چند ساعتو؟ اینا میخوان منو بیرون کنن از خونه! میگن خانوما هستن تو برو بیرون! میگم بابا من تو اتاقمم. چیکار به خانوما دارم؟ مامانم میگه این خانومه که میخونه ، اگه بفهمه مرد تو خونه یا اتاقا هست و صداشو بشنوه ، ناراحت میشه و میذاره میره. :-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-:
الان بنده در نقش لو لو خر خره هستم!!!!!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خانوما از من میترسن!!! یو ها ها ها ها!!!!!!!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
===== ===== ===== =====
آقا شنیدین چیکار کرده دانشگاه آزاد؟! :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
تا قبل از این عمران و مکانیک تو دوره ی کارشناسی فقط پسر میگرفت. :-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-:
حالا امسال دختر هم میگیره. :-119-:
به ما که رسید و شدیم ترم آخر ، مختلط شد!! ای لعنت به هرچی بدشانسیه! :-2-36-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بی عرضه گی که شاخ و دم نداره. 4 سال دانشگاه درس خوندیم نتونستیم با یه نفر هم صحبت بشیم! ای خاک بر سرت کنن سعید!!!
ای خاک!
ای خاک!
:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
حالا بچه های ورودی جدید راحت قبول میشن که هیچ! خانومای محترمم باهاشون هم کلاسن! :-2-33-:
یعنی چی آخه؟ نه بذار درد و دل یه جوون زجر کشیده رو بگم!! :-2-19-::-2-02-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: (حالا همچین میگه انگار تا حالا با دخترا هم صحبت نشده. دیوانه ای به خدا :-2-06-::-2-06-::-2-06-:) نه بذار بگم بذار بگم :-2-33-:
4 سال فقط سیبیل دیدیم تو کلاس! :-2-36-: یه بار حسرت به دلمون موند بگیم خانم ببخشید جزوه تونو میدید؟ :-2-06-: ای وای خانم فلانی من با شما تو فلان درس هم کلاسی بودما.
اونم بگه اُه بله بله حال شما؟ :-2-06-::-2-06-:
خوبم به لطف شما. شما چطورید؟ :-2-06-:
ممنون خوبم. این ترم چه درسایی دارید؟ :-2-06-:
بعد همین لحظه برگه یادداشتی از لای کلاسورش بیفته زمین و من براش بردارم و بگم :
-ای وای برگه تون :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
دیوانه ای سعید به خدا :-24-::-24-:
بعد اونم فوراً به طرف برگه بره و بگه :
-وای زحمت نکشید. ای وای زحمت شد :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
منم بگم نه این حرفا چیه؟ خواهش میکنم. هم کلاسی ایم دیگه. هم کلاسی با هم کلاسی که تعارف نداره. :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
بعد تو هی ازش ساعت بپرسی و بگی چه هوای خوبیه و استاد فلانی اینطوریه و استاد فلانی اونطوری!
اونم هی بگه بله بله ، همینطوره که شما میگید. درسته. ای وای کاغذم افتاد. خودکارم تموم شد. جزوه میخوام از انتشارات بگیرم. شما راتون اونوری میخوره؟ :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
خدا من رو شفا بده.
میدونم میدونم الان میگید این پسره خل وضعه! یا میگید همین فکرا تو سرته که تا الان مختلط نشده دیگه!
مدیونین اگه همچین فکری کنین :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
هرچند اگه مختلط هم بود ، من انقدر کم حرفم که طرف به رفیقاش همیشه میگه :
-این پسره رو نیگا! ... چرا انقدر کم حرفه؟ ... ایـــــــــش! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
برم که زیادی حرف زدم. شما هم زیادی چرت و پرت خوندین. اوقاتتون هم تلف شد. خدا هم به زودی قراره شفام بده. انشاالله :-4-::-4-::-4-:
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد
سعید | 1 بهمن 90 | 19:25

~AfShAn~
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۱۵ بعد از ظهر
امروز فهمیدم خیلی راحت می شود بدون بال پرید....شاید اولش سخت باشه و فاصله زیاد به نظر بیاید اما ما خودمان فاصله ها را تعریف می کنیم....
گاهی می شویم مثل یه مورچه و فاصله برامون دورترین برکه است...
ولی وقتی پرنده باشی از آن بالا فاصله ها خیلی هم دور به نظر نمی رسه...
من خیلی تو این پرتگاه ها افتادم و حالا که دارم فکر می کنم می بینم هر دفعه فقط چشمم می افتاد به آن پائین و ترس افتادن آنقدر فکرم را مشغول می کرد که یادم می رفت به اندازه ی هدفم بپرم و به همین خاطر هم بودد که هیچوقت بهش نمی رسیدم....
هدف ها آنقدر هم که فکر می کنیم دور و خارج از دسترس نیستند....
قدم ها ی مناسب برداشتن و درست پریدن مهمه....
امروز شروع می کنم به گشتن... می دانم اگر درست بگردم می توانم یه جایی همین اطراف خودم را پیدا کنم و آن وقت پریدن راحت تر است.....
نمی دانم.....شاند آنقدر راحت نباشه اما من نمی خواهم تا آخر عمرم گمشده باقی بماند....:-2-40-:

خانم فسقلی
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۴۴ بعد از ظهر
سلام گوگولی مگولیای نودهشتی:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:


خب زیاد اهل خاطره تعریف کردن نیستم
خوشمم نمیاد کلا از اتفاقای روزانه چیزی بگم مگه اینکه واقعا جالب باشه یا مهم
که خیلی کم پیش میاد
امروز اول بهمن
بعد از یک ماه اومدم سایت
دلم واسه ی همه تون تنگ شده
امیدوارم اونایی که ازم دلخور شدن مثل نفس یا خیلیای دیگه
به بزرگی خودشون ببخشن:-2-40-:
کلا خوبی بدی دیدین حلال کنین مارو
اومدم تولد یک بهمنیارو تبریک بگم بهشون


رابين هود (http://www.forum.98ia.com/member42416.html) بهمن 1
salvia4 (http://www.forum.98ia.com/member46321.html) بهمن 1
fatane_1366 (http://www.forum.98ia.com/member9025.html) بهمن 1
saminkhanoom (http://www.forum.98ia.com/member10569.html) بهمن 1
.Saeideh. (http://www.forum.98ia.com/member40704.html) بهمن 1

گلای قشنگم تولد همه تون مبارک:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:



<b>گاه ميانديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر ...
چه كسي باور كرد ؟
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد
</b>

REAL LOVE
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۴۹ بعد از ظهر
سلام

روزای آخر ماه صفر التماس دعا داریم.... امیدوارم عزاداریاتون مقبول بزرگان این روزا باشه:-2-41-:

خدا نشون داد که حرفمو میشنوه... دیشب داشتیم فریحا میدیدیم در عرض 5 دقیقه همه صحنه های فیلم پر از برف شد... گفتم خدایا توهم فرق میذاریااا به این خارجیا انقدر برف و بارون میدی اونوقت ما بی نصیبیم از نعمتات... صبح که بیدار شدم دیدم خداجونم حرفامو شنیده و همه جا سفیده:-2-16-:
خدایا شکرت..... میدونم همیشه انقدر خوب حرفامو میشنوی ولی نمیدونم چرا انقدر بیعارم که ازت دور میشم:-2-15-:

امروز سر جلسه مسعود نشسته بودیم که حنیفی جانمان اومد تو کلاس و کلی خوشحالمون کرد:-2-16-:گته بود باید بره اداره و نمیاد ولی انگاری مرخصی گرفته بود واسه امتحانمون:-118-:خیلی هم عالی بود امتحانش:-2-16-:
نظامی هم بدک نبود:-2-41-:

هه پرس تی وی توسط بلاد کفر فرت شده کردنش تو بوق و کرنا:-2-08-: ماشالا جفت دولتها ادعای آزادی بیانشونم میشه:-2-28-:

فردا صبح حلیم داریم جای همگی خالی:-2-41-:

خداوندا در این آخرین روزهای ماه صفر به حق خون حسین بن علی ، به مظلومیت غریب مدینه، به دردهای دل زینب، به غربت امام هشتم و به حرمت آقا رسول ا... خواننده ی این پیام را در زمره ی بهترین بندگانت و مایه ی مباهات فرشتگانت قرار ده و حاجات خیرش را برآورده ساز...
آمین!

sara_n
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۵۱ بعد از ظهر
هوا خیلی سردهhttp://www.pic4ever.com/images/2023.gif فقط بارونه البته بادش شدیده من دیشب تا صبح بیدار بودم همش فک میکردم بنجره ی اتاقم میشکنه:-2-35-::-2-18-:

همه شهرای اطراف برف اومده به جز اینجا


دیشب اعظم بانو اینجا بود موقع رفتن زنگ زد آژانس یه سوتیه تپل مپلم داد که حسابی شاد شدم

مکالمه ی اعظم با صاحب اژانس :


اعظم : یه ماشین میخواستم اشتراک 1832

آقاهه : بله بفرمایید باشه میفرستم مسیرتون کجاست ؟؟؟:-39-:
اعظم : 1832 (:-71-::-71-::-71-:)
آقاهه : خانم مسیرتون کجاست؟:-2-19-::-2-19-::-2-19-:
اعظم : کوچه فاطمی , بلاک 4 ======= (ادرس خونه خودمونه):-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-24-::-24-::-24-:

اعظم تا اینو گفت من افتادم رو زمین واقعا خنده دار بود:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:

دوباره آقاهه : خانم مسیرتون کجاست ؟ کجا تشریف میبرین؟:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-36-:
اعظم که تازه فهمید چی شده گفت : چراغ برق میریم جناب:-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-20-::-2-17-::-2-02-::-2-02-::-2-02-:
منم که فقط میخندیدم:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:

چیکا
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
سلام

حوصله نداریم،اعصاب نداریم،کلا داغونیم:-2-39-:

امروز ساعت و تنظیم کرده بودم روی هفت و نیم بلند شدم درس بخونم دیدم برف اومده:-2-19-: به خودم گفتم من از این شانس ها ندارم که امتحان لغو بشه:-2-39-: بابام هم بلند شد اومد سراغه من حالا فقط می خواستم پنج دقیقه بخوابم این جور خواب ها می چسبه بابا صدا کرده دختررررررررر پاشو برف اومده:-2-41-:

امروز ناراحتیم امروز غم داریم همین طوری نمی دونم چرا.امروز وقتی رفتم دانشگاه دیدم حیاط دانشکده سوزن بندازی گم میشه.

معلوم نبود چه خبره امتحان های ما هم ساعت 11 شروع شد.خیلی از مثلا دوستام هم حالمو گرفتن دلم از همه شون گرفته :-2-39-:

خدایا بدادم برس فقط همین:-2-39-:

raha6956
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر
به نام خدا
تا حالا شده بخاطر یه اتفاقی هی بنالی و بعد به خودت بگی شانس ندارم دیگه,یا بگی خدایا چرا من?تا حالا شده یه دفعه که داری واسه روز بعدت برنامه میریزی به این فکر کنی که شاید اصلا فردا زنده نباشی?
پسرخاله ام اینا از تهران اومدن اینجا,دیروز برنامه ریختیم که بریم قشم اما هوا ابری بود و باد میومد و اسکله رو بسته بودن,قرار شد امروز بریم قشم,دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم و دم به دقیقه میرفتیم تو بالکن و آسمون رو نگاه میکردیم که ابری نباشه و باد نیاد
صبح کله سحر بیدار شدم ووقتی مطمین شدم هوا خوبه زنگ زدم به همکارم و گفتم که من دارم میرم قشم اما تو به بقیه بگو که من مریضم و برام مرخصی رد کن
اونم گفت حله اما به شرطی که دوشنبه صبحانه کتلت بیاری
تو دلم کلی بهش فش دادم و با حرص گفتم باشه
خلاصه کلی بزک دوزک کردیم و رفتیم اسکله,دریا آروم بود تصمیم گرفتیم با قایق بریم,با نیش های باز سوار قایق شدیم و حرکت کردیم
ساعت نه بود که رسیدیم قشم,به خاطر تکون های قایق کمردرد و خیس بودیم,تصمیم گرفتیم برگشت با اتوبوس دریایی بیام,از ترس اینکه بلیط نباشه همون موقع بلیط برگشت گرفتیم که واسه ساعت چهار بود,تو بازار منو خواهری زود خسته شدیم و کلی به خودمون فش دادیم که چرا ما پاشیدیم اومدیم قشم,آخه قیمتهاش اصلا با بندر فرق نمیکرد و خیلی خیلی ام شلوغ بود
با خواهری اومدیم از بازار بیرون,یه ساعتی رو کنار خیابون رو سنگ جدول نشستیم,منکه از بس پاهام درد میکرد کفش هام رو در آورده بودم و گذاشته بودم کنارم,پشت پام تاول زده بود,شروع کردم به غر زدن که شانس کفش ندارم و هر کفشی میگیرم اذیت میشم,خواهری هم تایید میکرد,تقریبا یه ساعت بعد پسرخاله ام اینا پیداشون شد,من و خواهری کلی غرغر کردیم که زودتر برگردیم بندر,اما کو گوش شنوا
پسرخاله ام گفت شما اگه خسته اید برید تو نمازخونه استراحت کنید ما میریم بقیه خرید هامون رو میکنیم و سه و نیم میایم اینجا که بریم اسکله و برگردیم بندر
با خواهری خسته و کوفته با پای آش و لاش رفتیم بازار,اذان گفته بودن اما من حال نماز خوندن نداشتم,خواهری هم وقتی دید من نمیخونم اونم نخوند,دو ساعتی اونجا نشستیم و خستگی در کردیم و بعد دنبال فست فود گشتیم که بعد از کلی راه رفتن یه فست فود تو کوچه پس کوچه هاش پیدا کردیم و کثیف ترین ساندویچ همبر عمرمون رو خوردیم که بخاطرش الان دستشویی لازم هستم و اوضاع بی ریخت بی ریخته
خلاصه ساندویچ رو خوردیم و پسته پسته(بخاطر پای م) رفتیم طرف جای که قرار گذاشته بودیم,جالب اینکه سه تا فست فود تر و تمیز هم بین راه دیدم و کلی به خودمون و چشمای کورمون خندیدیم
وقتی رسیدیم همه اونجا بودن و کلی از دست ما عصبانی بودن که کجا بودیم و چرا دیر اومدیم,به سرعت نور ماشین گرفتیم و رفتیم اسکله اما به اتوبوس دریایی نرسیدیم,اعصاب همه داغون شده بود و با اخم ما رو نگاه میکردن منم با مظلومیت میگفتم خب کفشم پام رو زده و تاول زده,نمیتونستم تند راه برم,اوضاع وقتی بدتر شد که مامور باجه بلیط فروشی گفت داره باد میاد و دریا مواجه و اخرین شناور همون اتوبوس دریایی بوده که رفته
مثه لشکر شکست خورده گوشه اسکله نشستیم و به این فکر میکردیم که چیکار کنیم,پسرخاله ام دنبال بلیط اینور اونور میرفت,خواهری و خانم پسر خاله ام خیلی ناراحت بودن آخه بچه هاشون رو پیش مامانم گذاشته بودن و هی چش غره میرفتن
منم ناراحت با چسبی که رو تاول زده بودم و تو دلم مینالیدم که چرا من اینقدر بدشانسم
حدود نیم ساعت بعد پسر خاله خوشحال با 5 تا بلیط اومد و گفت به یه تندرو مجوز حرکت دادن
اخم ها باز شد و خوشحال و با خیال راحت سوار شدیم,دریا خیلی خراب بود و تندرو خیلی تکون میخورد,ناخدا بخاطر موج ها نمیدونست جلوش رو ببینه و خیلی آروم میرفت و هر جا که تندرو تکون زیاد میخورد بلند صلوات میفرستاد,رنگ همه مون پریده بود و پسرخاله ام میگفت کاشکی قشم میموندیم و تو این هوا نمیومدیم
وسط های راه بودیم که صدای بیسیم بلند شد,اتوبوس دریایی که ما صبح بلیطش رو گرفته بودیم و بهش نرسیده بودیم غرق شده بود
ناخدا وقتی اینو گفت همه امون برای چند لحظه خشکمون زد,اگه ما چند دقیقه زودتر به اسکله میرسیدیم سوار اون اتوبوس دریایی میشدیم و الان غرق شده بودیم,اگه کفش شمن پام رو نمیزد من و خواهری تندتر راه میرفتیم و سر ساعت سر قرار میرسیدم یا اگه ما یکی از اون فست فودهای کنار بازار رو میدیدیم و بجای اون فست فود کثیف میرفتیم اونجا,الان همه امون غرق شده بپدیم
از بین22 سرنشینش فقط 4 تاشون رو تونستن پیدا کنن,وقتی ما رسیدیم بندر چند غواص رو داشتن میفرستادن که برن بقیه اشون رو پیدا کنن,آقاهه میگفت نزدیک یه ساعته که اتوبوس دریایی غرق شده و تو این تاریکی محاله پیداشون کنن
خواهش میکنم دعا کنید زنده باشن و پیداشون کنن
حالم افتضاحه,یعنی همه امون یه جوری تو فکریم
بازم میگم واسه سلامتی اشون دعا کنید
خدایا ممنون بخاطر تاول پام,ممنون بخاطر دیر رسیدنمون,واسه همه چی ممنون

jullub
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر
ویرایش شد ...

asal_cheshmak
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر
سلام :-66-::-37-:
عجب روزی بود امروزا ! نمیدونم بگم خوب یا بد ؟! :-106-:
کله سحر دوستم زنگید منو بیدار کرد ، یه سکته ی ناقص هم بهم داد :-2-28-: گفت پاشو ببین دانشگاه تعطیله یا نه که برف اومده تا کمر :-26-:
دیدیم نخیر ! دانشگاه ما کاراش برعکسه ! باید بریم ... یعنی خیلی وحشتناک بوداااااااااا:-13-::-13-::-13-: سرد و لییییییز ... بدبختی ماشین هم نبود واسه قزوین ، ما هم 2 امتحان داشتیم :-2-28-:بچه هایی که 5 صبح رفته بودن تا 11 تو راه بودن ... با یه حساب سرانگشتی فهمیدیم عمرن برسیم ! :-2-28-: ماشینا هم پررو ... دیده بودن مسافر زیاده ، قیمتا رو نجومی بالا برده بودن :-13-: 17000 تومن تا قزوین :-2-29-:
خلاصه یه اتوبوس گیر آوردیم رفتیم ! راه هم باز شده بود و زود رسیدیم ... اما قندیل بستیم اونجا :-2-07-: امتحان رو هم یک ساعت به تاخیر انداختن تا همه بیان :-2-28-:
خلاصه امتحانی دادیماااااااا :-2-02-: با استرس و سرمای 20 درجه زیر صفر :-2-29-::-2-29-::-2-29-:
برگشتنه هم ماشین نبود دقیقا یک ساعت و ربع لب اتوبان وایستادیم ... :-2-29-: من دیگه حاضر بودم با این تریلیا برگردم :-2-22-::-2-21-::-2-20-: حیف دوستان پایه نبودن ... :-2-27-:
بعدم اومدم خونه و غذا و سریع جفت پا پریدم سایت :-2-32-: اما هنوز سلولهام یخ زده هستن ! :-2-35-:
الانم دارم فراخوان جمع میکنم :-2-03-: 5 تا دارم باید جمع کنم :-2-34-: انقذه سخته :-2-34-:
آها راستیییییی امتحانامم تموم شد :-2-16-: همه رو میفتم میفتم میفتم :-2-16-:
چه معنی داره آدم ، خرخون باشه و بچه مثبت ؟ :-2-42-: بدم میاد از این سوسول بازیا :-71-::-71-::-71-:
ما همچنان تنها در منزل هستیم ! :-2-35-: اصلنم نمیترسیماااااااااا :-2-35-:
خب فک زدن بسه ! بریم سراخ فراخوان :-119-:
شبخوش:-2-31-:

:-2-15-: راستی این ایام عزا هم به همگی تسلیت :-2-15-:

*FARYADE SUKUT*
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۱ بعد از ظهر
امروز ساعت 8 ساعت گذاشتم بیدار شم درس بخونم پا شدم گذاشتم 8.15 خوابیدم 8.15 بیدار شدم بستم گذاشتم رو 8.30 خوابیدم 8.30 بیدار شدم این دفه گذاشتم رو 9 خوابیدم 9 که زنگ زد پا شدم کلا بستم خوابیدم 9.30 خودم بیدار شدم
تا 3.25 به کوب درس خوندم 3.30 رفتم کلاس یه چند تا سوال از معلم پرسیدیم مثل همیشه ما رو پیچوند گفت اندازه یه A3 جوابشه کلا حرصم میگیره وقتی میرم کلاسش انگار ما به اون یاد میدیم تا اون به ما نمیدونم کنکور میخوایم چی کار کنیم؟؟!!
اه اه اه اه اه اه اه

.parniya.
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ بعد از ظهر
سلام
امیدوارم که خوب باشید
خاطره خاصی ندارم فقط جز اینکه بی حال و بی حوصله ام هوای دلمم کمی تا قسمتی ابریست وهر لحظه امکان دارد ببارد.

پ.ن:سعید خاطره ات رو خوندم با اونکه کلی دلم گرفته بود وهوای گریه داشتم اما متنت منو چند لحظه ای تو اون موقعیت طنز گونه قرار داد و لبخندی رو به لبم آورد.اول اینکه واست آرزو می کنم همیشه دلت شاد و به لبت خنده باشه و بعد تبریکو تبریک واسه داشتن این نعمت که می تونی اینقدر خوب بنویسی:-2-40-:

دوستون دارم
مراقب خودتون باشید:-118-:

ابی دریا
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۸ بعد از ظهر
به نام خدا
شنبه 1 بهمن 1390
خاطره نویسای گل سلام
یعنی اگه من امروز تفنگ دستم بود 7 و ده دقیقه میرفتم این اقای....رئیس اموزش پروش اینجا رو ترور میکردم.:-2-33-::-2-33-::-2-33-:
خیلی خجسته و خوشحال فقط برای اطمینان تی وی رو روشن کردیم تا ببینیم چی میگه.:-2-35-::-2-35-::-2-35-:
تو صبح بخیر گیلان یه ارتباطی با اون اقای مذکور برقرار کردن.
خلاصه بعد مقدمه چینی گفت:مدارس لاهیجان.عمارلو.دیلمان و چندتا دیگه همگی تعطیل.سیاهکل ابتدایی و راهنمایی.رشت هم فقط مدارس ابتدایی تعطیله.:-2-20-::-2-20-::-2-20-:
اول صبحی اعصابمون خورد شد.:-119-::-119-::-119-:
خیلی ریلکس به قدسی زنگ زدمو باهم چنتا حرف نثار روح پر فتوح اون اقا کردیم و بعد به این نتیجه رسیدیم:که ما که از اول سال تا حالا یه روزم غیبت نکردیم.الان وقت خوبیه.:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
خلاصه خوابیدم تا 11 و نیم.ای کیف داد.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
تازه دوشنبه ها هم تعطیلیه خودمه.از چهارشنبه ی قبل تا سه شنبه یه ضرب تعطیلم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-36-::-36-::-36-:
موندم با این حس و حال چه جوری میشه دوباره درس خوند.به قول قدسی مثل تعطیلات نوروز میمونه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خلاصه زنگ زدم خونه دوستم دیدم ای دل غافل!پاشده رفته مدرسه.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
خلاصه تا یکم تی وی دیدم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
بعد نماز و ناهار رفتم تمرینای تموم نشدنیه هندسه رو نوشتم.
الحق که اسمش روشه.هندسه تحمیلی.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
خلاصه به 11 تا از دوستام زنگ زدم.یا یکی جواب نداد.یا یکی خاموش بود.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
کلا همه از شانس گند من پوکیده بودن.:-2-07-::-2-07-::-2-07-:
چشم امیدم به حمیده بود که 2 بار زنگ زدم به خونشون و به باباش سپردمو تاکید کردم تا اومد بهم زنگ بزنه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
اما نزد که نزد.واقعا که.
خلاصه بعد 5 مین یه دوست با معرفت زنگید و گفت 14 نفر رفتن از کلاس ما.یعنی ایول به این بچه زرنگا و درس خونا.فقط 6 نفر نرفتن.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
اتفاق خاصی هم نیفتاد و کسی گیر نداد که چرا نرفتیم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
خلاصه این تمرینا تا 7 طول کشید.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
بعدم سریال بسیار پرمحتوای پنجره رو دیدیم.بعد شیدایی.
دلم گرفت وقتی تموم شد.تازه بهش عادت کرده بودم.:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
یعنی کار رئیس اموزش پرورش یه شاهکار تاریخی بود و نیاز به سیمرغ بلورین داره.:-2-01-::-2-01-::-2-01-:
امتحانای دانشگاه ازاد امروز کنسل شد اما مدارس باز بود.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
فکر کنم بنده خدا دیشب چیزی زده بود رو فرم نبود.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
امشبم به خاطر سردرد مامی نرفتیم مراسم شعله زرد پزی یکی از اقوام.:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
این سردرد کوفتی کی مامی رو ول میکنه خدا عالمه.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
هوا شدیدا سرده.من پالتو میگردم تو خونه.از بس که راه هوا داریم و از پنجره ها سوز میاد.:-2-10-::-2-10-::-2-10-:
این نوید جان بعد یه ماه دق دادن ما امروز ام ار ای رو برد نشون دکتر داد.:-120-::-120-::-120-:تاندول پاش پاره شده.باید بره فیزیوتراپی.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
انشالله دیگه بالا غیرتا بره و جون ما رو به لبمون نرسونه.من فکر کنم این تاندول جان هم سر رعایت های زیادی نوید پاره شد.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بس که رعایت میکرد زبونمون مو دراورد.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
امشب تو مراسم اون فامیلمون که سرطان خون داشت و شفا پیدا کرد هم احتمالا حضور داره.خیلی دلم میخواست ببینمش اما نشد.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
این بود خاطره من.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
ایام رو به همه تسلیت میگم و به حق این شبای عزیز شفای بیماران به خصوص سرطانی ها و رفع مشکلات و گرفتاری همه رو از خدا میخوام:-63-::-63-::-63-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

desert girl
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر
سلام
مطالعات شدم هجده و نیم یعنی برم سرمو بکوبم تو دیوار مطالعات اینجوری بشه وای به حال ریاضی
البته امروز مدرسه نرفتم بچه ها برگمو گرفتن گفتن
تا اخر این هفته نمیرم
یه کم از استرس نمره ریاضیم کم شده
سعی میکنم از این لحظاتم استفاده کنم و به اون نمره ی ریاضی فک نکنم(اره جون خودم چه قدر هم که موفق بودم تو این کار)
همین دیگه
یه کم به کچ پام ور رفتم
حوصله ام خیلی سر ررررررررررررررررررررررررف ته

*مستان*
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ بعد از ظهر
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟


قبول کن بعضی اشتباها جبران نمیشه،قبول کن بعضی غما فراموش نمیشه،قبول کن آدما عوض نمیشن.
قبول کن تنهاییو...قبول کن...
پاشو دختر ...یه کاری کن...بگو...داد بزن....تاکی آخه؟....بسه تمومش کن .
خدایاااا؟

ماه منیر
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۳ بعد از ظهر
سسسسسسسسسسسسسسلام بچه ها خوبید:-2-25-:
بعد چند روز امروز اومدم یک حالو احوالی باهاتون بکنم این چند روزه درگیر بودم امروز که خاطره خاصی ندارم
ولی روز 29 دی خیلی ترسیدم ساعت 4و 5دقیقه بعد از ظهر بود که تو اتاق خوابم تنها نشسته بودم اخه همسرم
و پسرم تهران بودن که یهو دیدم دیوارا داره با صدای مهیبی می لرزه فوری پالتو و شالمو برداشتمو پریدم تو حیاط
خونمون ویلایی هستش طناب لباسا انچنان تاب میخورد که بیا و ببین از تو کوچه هم سروصدای ادما میومد از ترس
زبونم بند اومده بودو میلرزیدم بمدت 7 ثانیه همه چی با شدت میلرزید بعد تموم شدن با صدای بلند شروع کردم
به گریه کردنخیلی وحشتناک بود یه ساعتی تو حیاط در اون هوای سرد موندم بعد اومدم داخل البته با ترسو لرز
رفتم تو سایت ژیو فیزیک که دیدم مرکز زلزله خرو نیشابور بوده با شدت 5/5 ریشتر
زندگیمون فقط به یک تار مو بنده من اونروز مرگو لمس کردم و گریه ام نصف از ترس بود و نصف هم از تنها بودنم
با خودم گفتم دیدی بدون اینکه شوهر و بچه مو ببینم دارم میمیرم بعد برای خودم گل گاو زبون دم کردم و یک قرص
کلودیو پوکسایدم خوردم و با خانواده خواهرم رفتیم خیابون ولی تو بازار پاهام میلرزید و همه میگفتن که تا حالا زلزله
به این وحشتناکی ندیدن شب هم خونه همسایمون خوابیدم البته شب که نه دمدمه های صبح خوابمون برد و سردرد
بدی هم شدم روز بعد که حالم جا اومد نماز ایات و نماز شکر خوندم و صدقه هم دادم شکر خدا که این زلزله تلفات
جانی تا جایی که من شنیدم نداشت ولی ترسو وحشتش زیاد بود
خدایا به خاطر همه چی ششششششششششششششششکر:-2-30-:

-MARYAM-
۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
سلام همه دوستان عزیز
اول اینکه خوش بحالتون برف دارین:-2-37-:
ولی دیگه نگین من ارزو دارم اینجا برف بیاد.بارونم نمیاد:-2-36-:
خوب امروز روز بدبختی بود
اول اینکه صبح از خواب بیدار شدم از سرمای اتاق تنم خشک شده بود.به علت اینکه دیشب مامان گفت بخاری رو روشن کن اما من بی عقل یادم رفت.:-2-28-:از دست خودم
اومدم لباسامو اتو کنم که مغنه ام سوخت مجبور شدم برم سراغ کمد خواهر:-2-38-:
بعدش اومدم مدرسه یک دست فوتبال اساسی با دوستمان شیرین زدیم در بدن وحال کردیم.
سه زنگ پیاپی هم معلمین شک وارد کردند.:-2-35-:
برگشتم خونه شماهر عسلی عشثمو گرفتم این روزا کارم همینه از اول که بیدار میشم هر نیم ساعتی یه بار میزنگم رو گوشیش شاید روشن باشه
بعدش دیدم کاری ندارم اومدم اینجا اومدم یوزر معصومه حاجی بلا رو دیدم یادم افتاد بهش زنگ بزنم بهش زنگ زدم کلیباهام حرفیدیم معصومه مطب دکتر بود دیگه خداحافظی کردم.
بعدشم از افسردگی حاد که ماه خراب بود رفتیم خانه پدر بزرگمان که بهش می گوییم فادر حاجی ایزل نگاه کردم ...
اخیش الانم توی سایتم و دارم شعری که با صدای عسله رو گوش میدم...:-2-15-:
عسلی اگر فکر کردی رفتی من دیگه باهات دوست نیستم اشتباه کردی...:-2-39-:
البته یه روزی میرسه که پشیمون میشی و برمیگردی...
تا اون روز منتظرتم :-2-30-:
عاشقتم میمونم:-118-:

فرودو
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۱۱ قبل از ظهر
عراقیه رو اسیر می گیرن ماشین شو برمی دارن تو صحرا راه می افتن بعد که دعواشون می شه به راننده می گه بزن بغل ببینم!!
ی لحظه فکر کردم تو جاده دریان
والا فیلماشون بیشتر طنزه

صبح که بیدار شدم دیدم خبری از بابا اینا نیست
رفتم بیرون سرک کشیدم دیدم ای ول ماشین هس!
سریع عین فشنگ لباس عوضیدم و سویچ و برداشتم و داشتم می رفتم که بی صدا در رم که وقتی درو باز کردم مامان خفتم کرد
بعد کلی جواب پس دادن خان اولو رد کردم
رفتم تو پارکینگ دیدم بابا با لبخند ژکوندش نظاره گر بنده است
به روی مبارک نیاوردم و گفتم صب بخیر
گفت کوجا؟! می خواستی فرار کنی؟!
گفتم می رم تا مخابرات میام جون خودم !!
گفت به نظرت گوشام درازه
گفتم این چه حرفیه پدر من ؟! بنده غلط بکنم همچین منظوری داشته باشم
خلاصه بلاخره راضیش کردم کو امروزو بیخیال بشه

این بابای ما ی فلسفه ی عمیق و قابل تائمل داره واسه خودش که بد نیست طرح بشه
این فلسفه از اونجا نشات می گیره که تو خانواده ما کلا تلفات زیاد موجوده سالی حداقل چند تا دست و پا داغون می شه تو انواع تصادفات
به خاطر همین چند وقتیه کلید کرده که ماشین نمی دم بهت
می گم پدر من تو چه می دونی من الان که دارم باهات حرف می زنم دو دیقه دیگه زنده باشم؟!
خب فوقش که تصادف کنم، بمیرم دیگه! از این که بالا تر نیست؟!
می گه پسر جان این ی حالت خوبشه
اگه خدایی نکرده ی چیزیت بشه که منو مادرتو ی عمر اسیر خودت کنی چی؟!
می گم تکلیف خودتو با خودت مشخص کن به فکر منی یا خودت
می گه خب معلومه خودم:-2-43-:
کلا خانواده فیلسوفی داریم از همه عمیق تر فلسفه حلالیت و نظریه نوشخار کردن آرمانه
بشر نمی ذاره یه میوه ای کوفتی چیزی یه روزم تو یخچال جا خوش کنه
کلا از تلنبار شدن خوراکی خوشش نمیاد:-2-09-:
فقط موندم چرا روز به روز لاغر تر می شه!!
البته خودمم ی دستی تو فلسفه ازدواج دارم که حالا بماند
از مبحث فلسفه که بگذریم به چیزی نمی رسیم !
پس می ریم دیگه!( کوجا ، فک کنم دارم می زنم تو خطوط موازی چرتو پرت)

می رم مخابرات دو ساعت با یارو مهندسه حرف می زنم و از حسنات شارژ اینترنتی و این خزعبلات می گم تازه بعد دو ساعت می گه اتفاقا از امروز فعال شده!:-2-28-:
می گم پس الان برم اینترنتی شارژ کنم؟!
می گه نه اونایی که شارژشون تموم شده نمی تونن وارد بشن:-2-43-:

ی دردسری دارم با این دختره که فیش پر می کنه!
می گه ببخشید شما چرا همش یه ماهه شارژ می کنید؟!
شیطونه می گه بگم نه می بخشم نه به شما ربطی داره!
میگم اومدیم و 6 ماهه شارژ کردم و سر ماه دوم افتادمو مردم، یعنی داداشم 4 ماه مفتکی بره اینترنت؟! عمرا !

کلا امروز درگیر آدمای عتیقه ای بودم
برگشتنی یکی از همکلاسیای عرفانو سوارش کردم
می گه آهنگ باحالیه می شه فلشتو بدی؟!
ی نگاش کردم که مذاب شد
گفتم شرمنده برا خودم نیست ( در اصلم نبود با پول بابا گرفتم پس مال اونه نه من!)
می گم چکارا می کنی؟!
یه حرف بدی زد که کلا آب شدم ! یعنی فقط تو نخ ادبش بودم!

میام خونه عرفان می گه ای ول شارژ کردی ! می پره پشت سیستم !
کلا ماهم یعنی چیز!!

می گذره و موقع شام می شه مامان صدا می زنه بیا شام !
پا میشم برم شام می بینم خبری نیست!
می گم پس کو شام ؟!
می گه آش بود نمی خوردی صدات نزدم حالا برو بگرد ی چی پیدا کن خودت بگیر بخور:-2-43-:

میرم تو اینترنت دو دیقه آسوده از درس آهنگ دانلود کنم می بینم یارو بزرگ اون بالا زده طراحی صفحات داینامیک و استاتیک
و کل غم عالمو می ریزه تو دلت

دیگه اینکه حاضرم همین فردا صبحش مقاومت امتحان بدم بعد از ظهر هم دینامیک ولی ی هفته دیگه سر جلسه تاریخ تحلیلی نرم
این چرا این شکلیه خو!!
گندش بزنن گفتم امروز تموم می شه با خیال راحت مبانی می خونم ولی انگار کل هفته رو باید صرف این کنم تا شاید پاس بشه


پ.ن نمیزنم به دلیل خواب زدگی و گرسنگی چیزی یادم نیست !!




فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه

-نازلی-
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۳۲ قبل از ظهر
سلام.

این همه کاربر مهمان میان و خاطره ها رو می خونن، مهمانن؟ یا از بچه های همین جا که به صورت مهمان میان؟ مثلا با موبایل...جدا خواننده خاموش داریم؟ هیچ خوشم نمیاد...

دیشب قسمت آخر ولایت عشق رو گذاشته بود. خیلی منو منقلب کرد و برد تو اون حال و هوای مشهد چهل و خورده ای روز پیش. مخصوصا با نوستالژی صدای اصفهانی و غم عربی خوندنش وقتی امام رو مسموم کرد مامون.
دیشب خواب دیدم مشهدم. بعد از نماز نذر می دادن. استمبلی و ماست و سالاد و .... من و سمانه و فائزه و مامانش(هر چند مامانش رو تا حالا ندیدم) . خیلی جالب بود، تو رواق ها سفره یه با مصرف پهن می کردن خادم ها و مردم می شستن پای سفره. چه حال عجیبی بود. خصوصا وقتی من برگشت به سمانه گفتم فکرشم نمی کردم قسمت بشه باهم بیایم.
می دونم خوابم معنوی نیست. از حال و هوای این روزام می دونم. از بی همتی هام، از تنبلی هام، از خیلی چیزا.
خوابم رو هم می دوم از کجاست، دیشب قبل خواب داشتم به این فکر می کردم که دلم هوای مشهد رو کرده، اما بخوام با دانشگاه برم باید به سمانه هم بگم و اصلا حال اینو ندارم که چشم ببندم رو این کارایی که این چند وقته کرده.
خودم بهتر از هر معبری تعبیر خوابم رو می دونم. (نمی گم راستش زیادی شرمم می شه، نه این که یکی بخونه و بدش بیاد از من، حتی خودمم هم دلم نیم خواد باورش کنم، چه برسه به نوشتنش...).
یکی نیست بگه به تو چه، تو کجای پیازی که تصمیم می گیری مشهد رفتن سمانه رو.دیدی اون حسابش جداست. اون اون جا بود.
از دست خودم بی نهایت عصبانی ام.و خدا می دونه چقدر کار می بره که دور شم از این خواب و تعبیرش.

یه چیزی هست که اگه نگم قلمبه می شه رو دلم. به خاطر دندون به جیگر گذاشتن و میانه رو گرفتن نمی تونم تو روشون بگم. اما اینجا که می شه.
مامان من خیلی خوبه. گاهی از خوبیش حرصم می گیره. از این که مامان و بابای من نصف زندگیشون رو دادن برای بقیه. نصف که نه، شادی همه اش. از این که آدم ها توی گرفتاری هاشون اولین نفر که یادش می کنن مامان و بابای منه. از این که ....
واقعا حرصی می شم و کاری نمی شه کرد، زن و شوهر مدلشونه.
مامان از اول امتحانا کمرش درد گرفت. خوابید و کارای خونه رو ما می کردیم. من و داداش کوچیکه. مهم نیست، ایشالا سلامت باشه و سایه اش بالای سرمون.
توی همن کمر درد و بحبحه اش(؟)، مامان خانم از دهنشون در رفت که کمر درد چهار سال پیش، که مامانمو انداخت، مال چیه. اون خدابیامرز رو چند بار بلند کرده بوده، فکر کن یه آدم محتضر و مریض که ناخودآگاه وزنش میره بالا و بندش ول می شه، مامانم با اون حالش، بلندش می کرده که کاراش رو بکنه. اصلا ناراحت نیستم، خدابیامرز به گردنمون خیلی حق داشت. باهامون صاف بود، تنها آدمی که شاید ما رو به اندازه نوه هاش دوست نداشت، اما دوستمون داشت و برامون دل سوز بود. خب به مامان حق می دم که اون موقع به خاطر نگهداری از اون(که وظیفه مامانم نبود) خودش رو مریض کرد.
اما حق نمی دم، به بچه هاش حق نمی دم که توی این یک ماه حالی از مامان نپرسیدن. به دخترش حق نمی دم که دیروز بعد از یک ماه با کلی بهونه اومده و یه دقیقه نشسته و رفته و من می فهمم مامانم وقتی بعدش هی داره حرف می زنه و با خودش از آینده می گه و این که من به کسی نیاز ندارم، یعنی دلش شکسته، دلش از کسایی شکسته که می دونم بیشتر از ما نه، اما به اندازه ما دوستشون داشت و زحمتشون رو کشید و بزرگشون کرد و دل سوزوند براشون.
می فهمم بغض می کنه و حرف منو تایید می کنه که می گمف بهتر که زودتر اون روی واقعی شون رو نشون دادن.
حق نمی دم بهشون که یه زنگ هم نزنند به مامان من و یه تعارف نکنند که کاری نداری براتون بکنم. اونم حالا که ماشین پیش باباست و بابا سر کاره و اونا می دونن مامانم خرید هاش رو خیلی سخت و با تاکسی تلفنی و اینا انجام می ده.
خیلی دلم می خواد یه روز وایسم تو روشون و بگم دل مامانم رو شکستین. دل کسی که مامان دوم بود براتون.
اگه بخوام از کاراری مامان بگم و از بی محلی های اونا، مثنوی می شه. هفتاد من بود چی بود؟...خیلی طولانی می شه.
مامانم اما خیلی خوبه و حرصه منو در میاره وقتی می گه من برای رضای خدا کار کردم و هیچ وقت تو روشون نمیارم که اجر خودمو بیارم پایین. بعدم می گه اون خدابیامرز روحش شاد می شه.
مگه روح شاد اون خدابیامرز نیست که ببینه مامان من و ماها مال موقع غمشونیم و کار و گرفتاریشون، بقیه با تمام کم محلی هاشون مال وقت شادی و....
هیچ وقت اون شبی رو که بابام نشست تو هال بالا و از فکر کرد برا مشکلشون و سرمایه گذاشت و دوندگی کرد و از خودش و زن و بچه اش زد رو فراموش نمی کنم. حقش نیست حالا بهش سلام نکنن.
حقش نبود مامان برگرده به بابام از تنهاییش بگه. از این که مریضه و هیچ کی نمیاد دم خونه رو بزنه و حالش رو بپرسه. هیچ کی یعنی همونا که مامانم عمرش رو براشون گذاشت. دنبال درس و مشق و پوشاکشون بود. چون خودشو مدیون مادر اونا می دونست.
من شاید خیلی خودخواه و کینه ای و هر چی باشم. اما اون مال خودمه. وقتی می ببینم یکی با مامان و بابام هم چین می کنه. دلم آتیش می کشه و می دونم که یه روز بر می گردم تو صورتشون و هر چی بغضه خالی می کنم پرت می کنم و می کوبم بهشون و می گم که حقش نبود....

nemesis
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ قبل از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام به همگی :-2-25-:

وفات پیامبر (ص) و شهادت امام حسن (ع) رو به همه تسلیت می گم.

دیشب دو تا خواب خیلی خوب دیدم اما منم مث نازلی فکر نمی کنم خیلی معنوی بوده باشه، بازم به قول نازلی خودم که می دونم این روزا حال و هوام چطوریه.

دیروز رفتم کتابخونه، انقده خلوت بووووووووووود ادم حال می کرد. ساکت و بی صدا، فقط نامردا برداشتن دوباره ساعت کتابخونه رو کم کردن، کردنش تا ساعت 9 ، البته من هیچوقت بیشتر از 9 نموندم ولی خوب خیلیا هستن که می مونن، قراره دوباره نامه بنویسیم.

بیست و چند روز مونده تا کنکور، استرس ندارم ولی می دونم نزدیکش که برسم از استرس خفه میشم.

برای من و همه کنکوریا دعا کنین.

دیشب یه حرکت جدید از سیلور دیدم، وقتی دستت و می بری طرفش اولش نوک می زنه ولی بعدش سرش و میاره پایین تا نازش کنی و اصلا بلند نمی کنه، هی هم سرش و می چرخونه تا اینطرف و اونطرفشم قشنگ ناز کنی.:-2-16-:
دیشب وقتی این حرکت و می رفت، یه لحظه گریم گرفت. آخه خیلی قشنگ بود، فکر کن یه پرنده اینطوری با آدم انس بگیره. :-2-18-: خیلی قشنگ بود.

آهان یه چیزی هم یادم افتاد، چند وقت پیش راجع به اینکه چرا شلمچه اون پایین تاپیک تو لیستش می افته می خواستم بگم، هر بار یادم می رفت. پارسال نزدیکای ثبت نام اردوی راهیان نور، من خاطرمو نوشته بودم راجع به مناطق جنگی و اینا، از اونجاست که شلمچه تو لیست میاد. :-2-27-:

بازم ایام شهادت آخر صفر و به همه تسلیت می گم.

التماس دعا.

نذرهاتون قبول.

ما رو فراموش نکنین.

elahe57
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۳۱ قبل از ظهر
:-2-38-:

امروز اولین روز بهمن ماه
از صبح که بیدار شدم بیکار بودم نشستم پای کامپیوتر
باید ادامه رمان رو هم تایپ کنم
ساعت 12 هم باید برم خونه دوستم شله زرد نذر دارن امروز
چقدر خوش حالم 10 روز بیشتر به تولدم _11 بهمن _نمونده وای خدا!!
هــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــورا :-2-25-:

* Star
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ بعد از ظهر
سلام :-119-:
امتحان دارم اعصاب ندارم دلمم هم شله زرد میخواد سعید و شری کوفتتون بشه شله زرد :-2-30-:
تا حالا فکر نمیکردم انقدر زبان بلد باشم :-2-06-: هرچی میخونم می بینم بلدم تا الان فقط چندتا کلمه بود معنیش رو نمی دونستم :-2-06-:
خدایا زودتر فصل امتحانات را تمام و مارا خلاص بنما :-118-:
خاطره ها رو کم و بیش خوندم پس پ.ن زیاد ندارم اما مرضیه جونم خداروشکر 5 شنبه بهتون خوش گذشت دوستان به جای ما عزیزم :-118-:
سعید حقته که کلاساتون مختلط نشد وگرنه تو یکی که از دست میرفتی :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
تسلیت هم میگم برای این دو روز سوگواری :-118-:
نذراتون قبول باشه.
مارو هم دعا کنید که محتاجیم به دعا
ایام به کام
همین !
فعلنات :-2-36-:

elnaz 90
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۶ بعد از ظهر
يكشنبه ساعت 12.15 ظهر
سلام عليكم:-2-25-:
بالاخره بعد از 4 روز لباس خريدم:-2-27-: كار سختيه لباس خريدن مخصوصا" واسه منكه از هر 10 تا لباسي كه مي پوشم 9 تاش گشادمه:-2-37-:ديروز قنديل بستم به صورت كامل، چرا انقدر هوا سرد بود خو؟:-2-43-: رسيدم خونه يك ساعت طول كشيد تا يخام باز شه:-2-35-: تازه كلي كفش و شال و اين بند و بساطاشم مونده اما از بس سرد بود بيخيال بقيه چيزا شديم اومديم خونه:-2-41-:
ديشب يه خبر بد شنيدم كلي ناناخن شدم:-2-39-: يكي از دوستاي خانوادگيمون خانومش فوت كرده انقدر دلم سوخت؛ بيچاره جوونم بود بچه برگش 17 سالش بود تازه يه پسر 8 ساله ام داشت:-2-39-: تازه بدتر از همه دليل فوتش بود، بيچاره چند ماه پيش با ماشينش مي زنه به يه موتوري نه خودش چيزيش مي شه نه موتوريه، اما چند وقت بعد هي مي بينه قفسه ي سينه ش درد مي كنه مي ره دكتر مي فهمن به خاطر كمربند ايمنيش كه موقع تصادف فشار آورده اينجوري شده. جالبه پرايد كمربندش بدتر ادمو ناقص مي كنه:-2-15-: آخرم نفهميديم چي شد كه اين به قلبش فشار آورد و باعث شد فوت كنه اما كلا" از سر همون تصادف بود:-2-39-:
كلا" خوشحاليه ديروزم كوفتم شد:-2-39-:
دلم يه كتاب قشنگ مي خواد، حوصله ي درس خوندن ندارم خو:-2-37-:
خاطره هارو نخوندم تولد كسي كه نيست؟

فعلا"

دختربرف
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۳ بعد از ظهر
:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
های بچه ها :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
درووووووووووووووووووود به همه دوستان گلم :-118-:
مهربونای خاطره نویسی همتونو دوست دارممممممممم...:-2-04-:
خیلی خوشحالم ...
چند روزیه که خیلی خیلی خوشحالم واز خدای خوبم سپاس گذارکه لحظه های زندگیمو به حالت عادی بازگرداند...
ماه سختی رو پشت سر گذاشتم اما به لطف خدا وامام رضا همه چیز به حالت قبل برگشت ...
گاهی یه اتفاق به ظاهر ساده تمام لحظه های زندگی آدمو زیرورومی کنه
واسم دعا کنید به غیر از خدا نیاز مند هیچ کس نشم که درد بزرگی است
خدا تنها لایق دوست داشتن و تمنا کردنه ونه کس دیگه ای ...
عشق هم مساوی است با خدا ...
خوشحالم که تنها سهمم از عشق فقط وفقط خود خداست...
عیبی نداره بذار دیگران همه ی آدمها توی ظواهر غرق بشن وبذار سهم من همین دل ساده ای باشه که با یاد خدا آرومه ...
مرا همین کافی است...
دوستان این ایام سوگواری رو به همتون تسلیت می گم ...
خیلی دلم می خواست تو این روزها مشهد بودمو پیش امام رضا اما قربونش برم که از همین راه دورهم صدامو شنید وحاجت روام کرد...
دوستان خوبم خدانگهدارتون امیدوارم همتون حاجت روا بشین
:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:

H0NEY
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۱۵ بعد از ظهر
http://www.millan.net/minimations/smileys/flower4.gif به نام ایزد یکتا http://www.millan.net/minimations/smileys/flower4.gif
سهلام سهلام http://s19.rimg.info/037cd19d3587a49abf1615495f22582e.gif خوفید منکه خوبم دلم واسه خونمونو اتاقمونو کامیمونو اینا همه تنگیده بود :-2-16-:اوف چقده خاطره خوندم ها http://www.pic4ever.com/images/putertired.gif بریم از اول شروع کنیم بیایم جلو http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/computer3.gif
روز قبل از سفر شبش عموم اینا بیامدن منزل ما http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/campfire.gif حالا چی ما قرار بود 4 صبح حرکت بکنیم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_179.gif دیه 12 اینا بود رفتن ما دیه خوابمون نمیومد خوابیده بودیم رو مبل 2 نفره هه داشتیم با گوشی رمان میخوندیم http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/boredom.gif دیدیم داداشی از پای کامی اومد گفت یه ذره بخوابیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gif ما هم که بچه خوف قبول کردیم حس اینم که بریم تو اتاق سر جامونم بخوابیم نبود همون جا رو مبل دونفره لالا کردیم http://s15.rimg.info/e7abc4f6b86b521bc68664b1d9ec268f.gif حالا ما جامون نمیشد داشتیم له میشدیم اون بچه پرو راحت خوابیده بود رو 3 نفره http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/bigbed.gif :-2-43-:انگار نه انگار ما داریم مچاله میشیم این جا:-2-42-: خلاصه صبح شدو ما تا صبح خوابمون نبرد http://www.kolobok.us/smiles/personal/music2.gifدیه 4 بود حاضر شدیم رفتیم به سمت اصفهان http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/cowboysmile.gif لازم به ذکر است که همه جا هم خشک خشک بود http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif خلاصه ما از وقتی راه بیافتادیم لالا بودیم تــــــــــــــــا دلیجان :-28-: دوباره دلیجان صبحونه بخوریدیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/eating.gif دوباره لالا کردیم تــــــــــــــا اصفاهان http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_mini_snore.gif :-2-06-:دیه رفتیم اون جا خدارو شکرhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/Laie_71mini.gif بابا بزرگم حالش خوف بود http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/nyam1.gif دو سه روز قبلش انژیو که ما اخر هم نفهمیدیم چی هست انجام داده بود http://www.pic4ever.com/images/34y5mvr.gif الان بهتر بود http://www.pic4ever.com/images/301.gif حالا هی میومدن ببننش http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/tribal2.gif من اکثرا تو اتاق بودم دو سه بارم که با امیر اومدیم بیرون همش میخندیدیم http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gif http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif اصفاهانیای عزیز لطفا ناراحت نشن http://www.millan.net/minimations/smileys/sorrysmiley.gif اما یه تیکه هایی میانداختن http://www.moppo.net/anisigns/signer/laughing/laughing.gif مثلا (کش آ رود) یعنی مدام ،همیشه http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/loudlaff.gif ما هی بهم نیگا میکردیم میزدیم زیر خنده http://freesmile.ir/smiles/172821_578321_Laie_91B.gif تازه این یه نمونش بود :-65-: خیلی با حال بود خیلی http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_275.gif بهد شبش دیه همه خاله هام جمع بودن http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/pillowtalk.gif من چقد دلم واسه اون موقع ها که دور هم جمع میشدیم تنگ شده بود :-2-41-:بچه ها همه تو یه اتاق بودیم سه تا پسر بودنhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_boy_cleanglasses.gif 4 تا دختر http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_girl_cleanglasses.gif پسر خالم خیر سرش میخواست اس هاشو بخونه http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/nerdylaff.gif از هر ده تا که نصفه میخوند یکیشو تموم میکرد http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/mocking.gif هی وسط کار میگفت نه این بالای 18 ساله:-2-42-: نه این چیز داره:-2-42-: حالا اون یکی پسر خالم داره به من سفارش دختر میده یه سوم دبیرستان قد خودم لاغر خوشگل میشناسی من تا اومدم جواب بدم داداشم از اون ور میگه چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه:-2-06-: اصلا داستانی داشتیم ماها:-2-06-:اما فردا ش دیه خیلی اعصاب خورد کن بود:-2-36-: یه کوشولو اون جا برف اومد بهد همه دوستام میگفتن این جا کلی برف اومدهhttp://www.pic4ever.com/2023.gif ما به شدت سوختیم بسیhttp://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_202.gif حالا ما هی سعی داشتیم به نت وصل شیم مگه میشد:-2-36-: تا بالاخره تونستیم یوزرمونو وارد کنیم پیامامونو بخونیم پیام بزاریم شارژمون تموم شد http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281939%29.gif ماهم که تنبل حس بیرون رفتن نبود http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/shakinghead.gif نشسته بودیم به دختر خاله کوچولومون http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282472%29.gif املا میگفتمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_44.gif سوال ریاضی مینوشتیم :-2-38-: یاد بچگی ها خودم افتادم همیشه داداشم واسم سوال مینوشت نمره میداد http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/writing.gif هی یادش بخیر:-2-41-: خلاصه بالاخره شب شد ما رفتیم خونه خالم اون جا خوب بود:-2-16-: ما یه بازی یاد گرفتیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/topodaworld.gif امسش تخته و اینا بود:-2-35-: چقد راحت بودا داداش من همون موقع یاد گرفت از جفت دختر خاله هام برد:-2-06-: اما ما باختیم از جفتشون:-2-39-: جر میزدن همش اخه :-2-42-:اهان بهد دیه امروز صبح شد دوباره در راه باز گشتhttp://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif ما تا خود منزل خواب بودیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/nightf.gif بهد چشامونو باز کردیم دیدیم http://up9.iranblog.com/images/2togohyj87pk6vgkfuqs.gif اوف چه برفی اومده http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/snowing.gif اما ما یکی رو میخوایم بریم باهاش برف بازی http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_247.gif :-2-39-:هیچ کی پایه نی :-2-15-:
ااااااااااا http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/girl_wacko.gif چقد نبشتم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/writing.gif همین دیه از وقتیم اومدم یه ذره لالا کردم:-2-35-: الانم این جا :-2-27-:
همه دوستای گل بدرود:-2-40-:
هانی کوشولو http://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_32.gif
یه ورز یخی http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_209.gif
خونشون http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/electricf.gif

پ.ن راستی بابک خان تولدشون بود با تاخیر تولدتون مبارک http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/french.gif http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_Christmas/xmasshopper.gif
(http://www.forum.98ia.com/member42416.html)

آلتینا
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۳۹ بعد از ظهر
به نام خدای بزرگ و مهربون

سلام همگی.......خوبید ؟؟ خوشید؟؟:-2-16-::-2-16-:
چرا همه جا برف میاد جای ما نمیاد ایا؟؟؟ ما هم دوست داریم:-2-41-: .... پایه برف بازی هم هستیم شدید......:-2-08-:
خاطره ای جز خونه نشینی و درس نداریم ازونم نمیگیم حاتون بد نشه ...:-2-03-::-2-03-:
فقط اومدیم سلام کنیم:-2-27-:
بعد اینکه ماه بهمنو عشق است خیلییییییییییییی دومسش داریم .........اگه گفتید چرا؟؟ چون ماه تفلد ما میباشیه:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خصوصیات متولیدینشم باحاله اما کمی فقط درباره ی ما صدق میکنه.......:-2-22-:
بهد اینکه این دایی ما استاد زبان گرام ما رو پسندیده ما هم رفتیم بهش گفتیم اوستا جانمان ببخشید جسارت میکنیم مجرد میباشید ایا؟؟:-2-19-::-2-19-: ما پررو نیستیما ولی خو چه کنیم که پای امر مقدس در میونه:-2-32-: ......بهد منتظر بودیم بیاد ما رو از وسط نصف کنه یا بندازه درسمونو ولی در کمال تعجب استاد جانمان به ما لبخند زد و گفت نه عزیزم چرا؟؟؟!!!:-2-20-: ما هم بگفتیم همینژوری زیاد جدی نگیر نمیایم خاستگاری:-65-::-65-: خو الان طلا گرون شده داییمون ورشکست میکنه :-65-::-65-:...اصلا به ما چه.....فرک کنیم ذوق مرگ شده بود......:-2-27-::-2-35-:
همینا دیه ولی اگه استاده مارو بندازه ما یخه داییمونو خواهیم گرفت....... :-2-28-:
یه چی دیگه ام بگیم و بریم رت کارمون:-2-37-:
هستی گل اختیار داری دوست جوووووووون خوشحالم عزیزمم:-2-26-::-2-26-:
دلم برای نوشته های گنجشک و احوالاتش تنگیده بود... خوشحالم هنوزم میاد مینویسه....:-2-40-:
هانی و سونی :-2-40-: هم خیلی باحاله خاطرات خواهرونه شون مام دلمون خواهری خواست..... :-2-39-:
+Lily (http://www.forum.98ia.com/member1158.html) رو هم بسی خاطراتشو دوست داریم حرف دلش به دل ما میشینه.....:-2-40-:
بروبچ گل خاطره::-118-::-118-:

آنالیا
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۵۰ بعد از ظهر
دینگ!!
سلام به گل روی ماه تک تکتون

خوبین؟ خوشین؟ ی مدتی از دستم راحت بودینا

بازگشایی پیروزمندانه سایت رو تبریک میگم و خوشحالم با همه دردسرا و حذف کلی مطلب و پست و غیره ناچار نشدیم جلو ادرس سایت کلی عدد بچینیم و هی دردسر آدرس جدید داشته باشیم و هنوز پابرجا موندیم

:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:


بعدش باید کلی تبریک بگم به آنیتال و شایسته بانو واسه رمان های خوبشون دیدم رفته رو صفحه اصلی خوشحال شدم...
خیلی وقته نیومدم و دلم واسه همه تنگ شده...
تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد... هم عموم فوت کرد همه از نظر روحی به هم ریختم و کلی مشکلات دیگه...

تازه الان نت ندارم و به یاری کافی نت اومدم بهتون سر بزنم...

تولد همه بهمنی ها مبارک باشه
اصلا فکر نکنید واسه تولد خودم که چند روز دیگه است :-2-43-:
به جان خودم مدیونید این فکر رو بکنید:mrgreen::mrgreen::-2-08-: وااالااااا
بریم سراغ پ ن ها:

پ ن 1: شبنم جونم خیلی دلم برات تنگ شده :-2-40-:
پ ن 2: همه کسایی که امتحان دارن موفق باشن

ستاره شباهنگ
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۵۲ بعد از ظهر
امروز 2 بهمن:

امروز یه روز معمولی بود.اتفاق خاصی نیفتاد کلا هیجان نداشت دیگه!!.همسایه مون واسمون شله زرد آورد هر سال این موقعا نذری میده(گفتیم که دلتون آب بشه:mrgreen:).دوستای ما خیلی بی معرفت شدن تا من ازشون سراغ نگیرم خبری از ما نمی گیرن.دوستام دوستای قدیم.کلا این دوره زمونه دوستیا خیلی مسخره شده.مثلا باهات دوست میشن که احساس تنهایی نکنن یعنی احساس غریبی تو جمع نکنن و یه جورایی سرگرم شن.باهات دوست میشن واسه روز مبادا.باهات دوست میشن که ازت جزوه و کتاب بگیرن.تو محیط کار که دیگه فاجعه میشه.باهات دوست میشن تا ازت به نفع خودشون سو استفاده کنن بعدشم میرنو پشت سرشونم نگا نمی کنن.پشت سرت تا میتونن غیبت و بدگویی می کنن بعد می بینی که نگاه دیگران نسبت به تو عوض شده و راجع بهت فکرای اشتباه می کنن و تو نمی تونی اونا رو از اشتباه دربیاری چون خودشون نمیخوان.از دوست صمیمیت از پشت خنجر میخوری شوکه میشی و بهم میریزی و اعتمادتو نسبت به آدمای اطرافت از دست میدی.با یکی مدت طولانی دوست میشی بعد می بینی که اونو هنوزم تواین مدت نشناختی انگار یه نقاب به صورتش زده. دوستیاشون ظاهریه.به ظاهر بهت لبخند میزنن و حالتو می پرسن ولی میخوان سر به تنت نباشه .تازه اگرم بخوای از خودت دفاع کنی یا جلوشون دربیای بالاخره خسته میشی از پا می افتی چون یکی دو تا نیستن تو داری با همین آدما از صبح تا شب تو این شهر زندگی می کنی مجبوری سکوت کنی بسپاریشون دست خدا.....:-2-39-::-2-39-::-2-39-:

دلم واسه دوستای قدیمم تنگ شده اون موقعا دوستیا پاک و صادقانه بود.یادمه کلاس چهارم دبستان که بودم کلاسمون 6 نفره بود یعنی بامن می شدیم 7 نفر.اون قدر با هم صمیمی بودیم که حد نداشت.بچه های کلاسای دیگه به ما حسودیشون میشد.تمام زنگ تفریحا با هم بودیم یادمه یا وسطی بازی می کردیم یا دست رشته.موقع نماز و ناهارم با هم بودیم.یه پاتوق دیگمون اتاق پرورشی بود اونم واسه فضولی:mrgreen:.اگه سال بالاییا به یکیمون زور می گفتن از همدیگه دفاع می کردیم و پشتیبان همدیگه بودیم.یادمه روز تولدم که میشد بچه ها تبریک می گفتن و کادو می دادن.اون کادوها رو هنوز دارم درسته که هیچکدومشون ارزش مالی ندارن ولی ارزش معنوی شون خیلی بالاست که تو ذهنم مونده.وقتایی که کلاس فوق العاده داشتیم معاونمون اجازه نمیداد از مدرسه خارج شیم .ما هم تا چشمشو دور میدیدیم نوبتی جلوی در مدرسه کشیک میدادیم تا یکیمون بره هله هوله بخره چه حالی میداد.اون موقع ها پشت سر همدیگه غیبت نمی کردیم با آبروی همدیگه بازی نمی کردیم.اگه با همدیگه دعوا :-2-09-:می کردیم دو دقیقه بعد آشتی می شدیم:-2-16-:.کینه ها شتری نبود.....کاشکی آدما که بزرگ میشدن لااقل تو دوستیاشون مثل بچه ها رفتار می کردن.دوستی بچه ها صادقانه و بی شیله پیله ست محبتا واقعیه پلیدی توش راه نداره......


آسمونتون صاف و پرستاره.

feedback
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۳۳ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:
فاز شادِنِ :-2-38-: :
السلام علیکم و رحمه الله و برکاته :-2-41-:
کوزت کوزت شکر طلا :-2-31-:
کوزت کوزت نقل و بلا :-2-43-:
کوزت کوزت سعیدی :-2-30-:
کوزت کوزت ندیدی :-2-37-:
هم اکنون یک کوزت با شما سخن می گوید. :-2-35-:
از دیروز تا حالا من کوزت هستی ام. :-2-35-:
پسری دختر نما یا دختری پسر نما از دیار شرق :-2-35-:
صبح رفتم دنبال خانم! :-2-19-: (جمیع وجدانها : خانم؟! :-2-17-::-2-37-::-2-43-:) (وجدان سعید : اون خانم جلسه ایه منظورمه! :-2-38-:) بنده خدا معطل نکرد و فوری اومد. برف و یخ بندانی بود و منم وظیفه ی انسانی خود دانستم و رفتم دنبال ایشان :-2-37-::-2-37-::-2-37-:
تو راه همش صلوات میفرستاد فکر میکرد من تصادف میکنم :-2-35-: منم نامردی نکردم و یه کم تند رفتم :-2-06-: تازه تو چاله چوله ها هم افتادم یکی دو بار :-2-31-: (وجدان : بدبخت رفتی یکی دیگه رو بترسونی زدی کمک فنر ماشین رو آوردی پایین دیوانه! :-2-09-:)
خلاصه که ایشان به سلامتی به منزل ما رسیدند و منم داشتم میرفتم بالا که مامانم گفت :
-بیـــــــــــــــرون! :-2-33-:
:-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-:
دل بچه رو شیکوندی! :-2-30-:
تو خونه خودمونم محروم از ماندنیم :-2-30-:
تو دانشگاه هم کلاسامون مختلط نیست :-2-30-:
این چه زندگی ایه؟ :-2-30-:
:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
اینا گریه های دله! دل! میفهمی؟!!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
وجدان : خُبه خُبه! جمع کن خودتو! پسره ی کچل! :-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-:
===== ===== ===== ===== =====
آقا ما میخواستیم یه برچسب بزنیم روی زنگ که همه زنگ ما رو بزنن و زنگای دیگه رو نزنن. برچسب رو زدم روی زنگ خودمون و خلاصه هر کی می اومد یا پایینیشو میزد :-2-06-: یا بالاییشو :-2-06-: همه فکر میکردن این نقطه سفید روی آیفون نماد چیزی باشه. :-2-06-: مثلاً سمبل پیروزی :-2-06-: یا چمیدونم یه چی تو این مایه ها :-2-06-: رفتم تو رومِ باستان :-2-06-: آخه خودشون میدونن زنگ چندمو بزنن دیگه. برچسب دادنتون به من چی بود؟ :-2-42-: آخرم به اسم من تموم میشه که میگن سعید زد سعید زد! :-119-:
===== ===== ===== ===== =====
قضیه شله زرد پخش کردنام داستانی شد واسه خودش :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
دیدم تو کوچه زیاد دارن شله زرد میپخشن ، منم گفتم به خونه ها ندم. چون بقیه به خونه ها دادن و برم به مغازه دارا و کارگرا بدم که اونام نذری داشته باشن. خلاصه به هر مغازه ای که میخواستم بدم ، یه نفر از تو کوچه رد میشد و میگفت :
-آقا نذریه؟
ما هم میدادیم به طرف و باز میرفتیم پر میکردیم و باز یکی دیگه پیداش میشد. :-2-31-::-2-06-:
هیچی دیگه ، پخش کردیم و خدا رو شکر امسال خیلی برکت داشت دیگِمون. ماشالا هرچی پخش میکردی ، بازم بود. نمیدونم چرا؟ مامان مثل هر سال درست کرده بود و اندازه همون قدر بود ولی واسه پخش کردن کلی سینی سینی روی هم می اومد. :-2-41-: خدا رو شکر :-2-32-:
خلاصه که نوبت رسید به اون آخراش. داشتم می اومدم سمت خونه که یه آقایی چهارشونه جلومو گرفت و یه ظرف گرفت جلومو و گفت :
-بیا برو پُرِش کن بینم! :-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-:
یه لحظه کُپ کردم گفتم : جان؟ :-2-19-:
مرده گفت بیا اینو تا تهش پر کن خودتم انقدر لوس نکن! :-2-17-:
:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
هم از این حرکتش بدم اومد هم خنده م گرفته بود. گفتم ظرفش آماده ست میارم برات. منم بهش دادم و آخرش گفت :
-ماشالا خدا اجرت بده. اجرت با اونی که واسه ش نذر کردی. :-65-::-65-::-65-:
منم گفتم خواهش میشه. :-2-38-:
آقا ما 5 دقیقه بعدش رفتیم سر کوچه که بدیم به رفیقمون تو مغازه. دوباره یارو رو دیدیم زد رو ترمز و میخواست پیاده بشه که بازم ازم بگیره. چون دید دستم شله زرده. طمع کرد اضافه بگیره. :-2-08-: ولی تا خواست پیاده بشه یه ماشین از پشت و یکی از جلو محاصره ش کردن. :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یَک حالی کردم. گفتم همون بس بود برات. چته انقدر هولی؟ :-2-28-:
===== ===== ===== ===== =====
بعد از ناهار به مامان گفتم :
-این خانما که امروز اومدن ، هیچ کدوم دختر نداشتن؟! :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
جمع ترکید از خنده :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
مامان چشم غره رفت گفت :
-بشین سر جات! همین الان شله زرد پخش کردیا! کلِ ثوابش از بین رفت! :-2-33-::-2-33-::-2-33-:
والا! :-2-43-:
:-24-::-24-::-24-:
===== ===== ===== ===== =====
مامانمم یه کم خودش بعضی وقتا تیکه های عجیب میندازه که جالب توجهه! :-2-06-:
میگه که یه خانومه هست تو رفقاش که با هم میرن بیرون ، یه کاری میخواد بکنه. :mrgreen:
میگم چیکار میخواد بکنه؟ :-2-08-:
میگه میخواد دختر پسرای محل رو با هم آشنا کنه که همو بشناسن!!! :-106-::-106-::-106-::-106-::-106-::-106-::-106-::-106-::-106-::-106-:
:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
من از عصری تو کف این حرکتم! :-24-::-24-:
طرف میخواد واسطه ازدواج زورکی بشه! :-24-:
میگم خوب کارش چطوریه؟ :-24-:
میگه هیچی دیگه. (حالا مامانم داره توضیح میده خیلی هم جدیه! من دارم مسخره میکنم این کارو :-24-::-24-:) مادرای پسرا و دخترا رو با هم آشنا میکنه. :-24-::-24-::-24-: چه بیکاره طرف! :-24-::-24-:
مادرا انگار میخوان با هم ازدواج کنن:-24-:
دوره آخر زمون شده. والا! مادرا همو میپسندن اونوقت برای بچه هاشون تصمیم میگیرن!! :-4-::-4-::-4-:
موضوعِ گریه دارِ خنده آوریه! :-4-::-4-::-4-:
===== ===== ===== ===== =====
پ.ن :
زهرا برو دستور العمل تهیه ی شله زرد رو یاد بگیر واسه خودت بپز :-24-: اگه بهم نزدیک بودی واسه ت میاوردم. :-5-::-24-: بعد می اومدم جلوی خونه تون میگفتم :
-سلام خوب هستید؟ :-24-:
توأم چادر سرت میکردی میگفتی :
-ممنون ، لطف کردین. :-24-:
بعد کاسه هه از دستم می افتاد و میشکست. :-24-:
بعد من میگفتم اشکالی نداره. اشکالی نداره. یکی دیگه براتون میارم. :-24-:
البت بگم این پختن شله زرد بعداً واسه ماه رمضون که میخوای واسه افطار جلوی شوهرت بذاری ، چیز خوبیه. به دردت میخوره بچه جان. :-4-:
نه جدی اگه نزدیک بودی میاوردم. :-53-:
پ.ن : آنالیا :-53-: ایول خاطره نویسی :-53-: بازگشتِ عالی متعالی :-53-: ، خدا بیامرزه عموی عزیزت رو :-53-:
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد



سعید | 2 بهمن 90 | 19:33


بعداً نوشت : همه رو از دم دعا کردم. امروز تقریباً نیم ساعت داشتم هم میزدم و همه رو دعا کردم. اسم تک تکتون یادم بود. همه و همه رو سعی کردم اسم ببرم و هم میزدم. از خدا خواستم همه تون به خواسته های دل (اونایی که به صلاحتونه) برسید. :-118-:

hasti_24
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۶ بعد از ظهر
سلام بر جمع دوستان باصفا :-2-15-:

امشب اصلا بی خیال شاخه شونه بشید اگر هم دلتون میخواد باید صبر کنید تا شاخه مورد نظر پیدا کنم :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

خوبه که خوب باشی خوبه که بتونی دلی رو شاد کنی خوبه که مفید واقع بشی خوبه که واسه خودت زندگی کنی خوبه که هیچکس نرنجونی خوبه که با همه مهربون باشی :-2-15-: خوبه که اگه دلی رو شاد میکنی و به زندگی برش میگردونی باعث خرد شدن دوبارش خودت نباشی :-2-15-:

پشیمونم چرا صبح که حال بهتری داشتم نیومدم خاطره بنویسم انگاری هر چه به این غروب نزدیک میشه حال من خرابتر میشه .... خیلی حس بدی که رسیدن غروب برابر با افول خودت ببینی و یه لرزش داخل قلب و تنت حس کنی خیلی بده که با تمام وجود احساس سرما کنی :-2-15-:

بهترین کار زدن یه عینک بزرگ که صورتت کامل بپوشون که هیچکس نتون بغض و غم چشات تشخیص بده یه زمان میگفتم دلت بگیر تو دستت و با مردم برخورد کن یه زمان اعتقاد داشتم باید با زبون دلت با مردم حرف بزنی زبون دل به دل میشین ولی این روزا باید دلم دورش یه هاله بگیرم تا مات بشه نمیشه دوره ای نیست که بخوام با دلم باشم :-2-15-:

موندم اونایی که ادعا دارن مهربونن رو چه حسابی همچین ادعایی دارن اونایی که ادعا دارن غرورشون مهمتر از هر چیزی یه لحظه به این فکر میکنن که شکوندن دل چقدر تاوان داره اون دنیاشون میخوان چکار کنن :-2-15-:

امروز یکی از دوستانم زنگ زده بود تا مثل همیشه از پشت گوشی بخندونمش حالش خراب بود الهی شکر که صبح زنگ زده بود و تونستم بخندونمش وگرنه اگر الان زنگ زده بود شرمنده خودش و خداجونم میشدم :-2-15-:

داستانش مفصل : دختری که توی 7 سالگی مورد آزار قرار گرفته یه حیووون درنده یه پست یه حیوون آدم نما هر شب آزارش میداده اونم یه همخون ...........................الان حالم خیلی خراب:-2-39-: بار اول که بهم گفت هنگ کردم و تا یه هفته نمی تونستم غذا بخورم حالا امروز حالم همون طور شده.....:-2-39-:با هزار بدبختی به زندگی برگردونده بودمش ولی یه آدم مغرور ادعا دوباره داغونش کرده ...مقصر منم من بردمش دکتر من بردمش مشاوره تا با زندگی آشتیش بدم...:-2-15-:من این کار کردم من از خودم بدم میاد من باعث شدم :-2-39-:دوباره اعتماد کن من یادش دادم آدما با هم فرق دارن من گفتم استثناء وجود داره من من .......:-2-39-:
من باعث شدم اون با دنیا آشتی دادم .. :-2-39-:به کسی که ابراز علاقه بهش میکرد و بقول خودش بدون اون نمی تونست زندگی کن دل ببنده من ..................................:-2-39-:
اون بیچاره همیشه به من می گفت من می ترسم :-2-15-:من نمی تونم ولی من هیچی نفهم حالیم نشد گفتم هست استثناء پیدا میشه:-2-39-: و گذاشتم یکی دیگه بهش ضربه بزن ...:-2-39-:آره من باعث شدم اون وادار کردم دل ببنده دل ببازه و خودش و آیندش بسازه اما دریغا که چه اشتباهی کردم:-2-39-: راحت دوست مهربونم شکوند راحت با پا از روش رد شد راحت شکوند و خردش کرد :-2-39-:
لان احساس تنفر دارم از خودم ... وقتی با بغض واسم از اون گفت اونی که چند ماه نشد راحت پشتش خالی کرد و تنهاش گذاشت دلم میخواست خدا من ببره :-2-39-:
من ببره و عوضش دل اون درمون کن قلبش شاد کن:-2-39-: یه آدم یه آآآآآآآآآآآآدددددددددددم:-2-06-: :-2-39-:یه انسان رو سر راهش بذاره :-2-06-:حاضرم خداجونم تمام خوشی هام بگیره ولی قلبش شاد کن :-2-39-:یه آدم بذاره سر راهش تا طعم خوشبختی بچش یکی که پشتش باشه یکی که پاکیش بفهم درک کن قلب دردمندش درمون کن همین همین تنها :-2-39-:
با صد تا ترفند تونستم بخندونمش :-2-15-:ولی میدونم خندش فقط برای شاد کردن دل من بود :-2-39-:و برای اینکه من توی فکرش نرم...:-2-39-:خداجونم من ببخش ....:-2-39-:ظلم بزرگی در حقش کردم ...:-2-39-: کاش میتونستم به چند ماه قبل برش گردونم کاااااااااااش :-2-39-:
از تمامی دوستانی که یادم میکنن و احوالم میپرسن ممنونم اونایی که التماس دعا داشتن اونایی که غمگین بودین اونایی که شاد بودید با خاطرات زیباتون بپای خیلیا غم دلم بیشتر شد و با شادی و خنده خیلیا لبخند مهمون لبای نافرم و آویزون و غم گرفتم شد :-2-15-:همتون دوست دارم و بدونید هستی به تک تکتون وابستست و دوستتون داره و آرزوش شادی دل همتون و رسیدن به بهترین ها و کافی ترین آرزوهاست:-2-15-:( هانی ..جلوب ... آنیتا .. آلتینا .. سارا ... خانم خدایی .. نازلی .. عسل ... همتون همه همتون دوست دارم ........... )

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! :-2-06-:

یکنفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد میکند بیهود جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب میخواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته میکوبد

باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایههاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

میکند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا.

آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید،

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج میکوبد به روی ساحل خاموش

پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور میآید:

-" آی آدمها "...

و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-" آی آدمها "...:-2-06-:

M mehrane
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۲۶ بعد از ظهر
خوابگاه
باور نمی کنم که شاید لحظه ای دلم برای روزهای دوری از خانه تنگ شود.
باور نمی کنم دلم تنگ شود برای ساعات تنهایی نیمه شب.
برای بغض هایی که هیچ وقت باز نمی شود مگر در خواب.
مگر می شود دست پخت مادرت را بخوری و دلت برای غذاهای اینجا تنگ شود؟!!!
دلت برای روی آشغال راه رفتن هایش تنگ می شود یا....
نمی دانم شاید هم شد.
شاید دلم تنگ شد برای شبهایی که در خوابگاه نخوابیدم.
شاید دلم تنگ شد برای دستهای قرمزی که بوی توت می داد.
نمی دانم شاید روزی دلم برای لحظه های دوری از خانه تنگ شد....دلم تنگ شد برای.....
نه...دلم تنگ می شود ، شاید تنگ تر از راهروهای شلوغ خوابگاه....
*******
آخرین شبی که در خوابگاه هستم:-2-39-:
:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

NAVA22
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۲۶ بعد از ظهر
یعنی ما اعصاب نداریم. امروز مثل... کشاندندمان مدرسه. پرنده در خیابان پر نمی زد. بعد رسیدیم خانه خواستیم یک ساعت بخوابیم به زور بردندمان مهمانی گفتند پنج دقیقه می نشینیم برمیگردیم 5 دقیقه شد 5 ساعت:-2-36-: تازه رسیدیم خانه کلی درس و مشق برای فردا داریم نامردا:-2-30-::-2-30-:.
+اونایی که وقت گذاشتن رمان و خوندن هرگونه نقد و بد و بیراه را پذیرا می باشیم.:-2-38-:
شب خوش.:-2-40-:

asal_cheshmak
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۳۲ بعد از ظهر
سلام :-48-:
نمیدونم چرا همش فکر میکنم امروز جمعه بود !! :-65-:
کار خاصی نکردم ! اتفاق خاصی هم نیفتاد ! همش سایت و فراخوان و هیوا !! :-15-:
دوباره هیوا اومد و ما پیام بازیمون شروع شد ! :-5-: تشویقشم کردم ( مدیونید فکر کنید تهدید کردم یا سرش داد زدما :-65-::-4-:) که رمانش رو بذاره ، تاپیکشم زد که دیگه مجبور باشه بذاره :-120-:
اصلا حال ِ روحیم خوب نیست ! :-2-03-:
این بود کل خاطره و اوضاع روحیم ! حوصله آه و ناله ندارم !:-106-::-29-:

خیلی چیزا رو دوست دارم !:-15-:
دوست دارم برم بالای یه کوه بلند !:-69-:
دوست دارم برم وسط دریا ! حالا غرق هم شدیم زیاد مهم نیست ! :-4-:
دوست دارم بازم بچه بشم ! همون روزا که دیکته ی شبم میشد 19.5 ، انقدر گریه میکردم تا دوباره مامانم بهم املا میگفت و قبلی رو پاره میکرد ! :-4-:
دوست دارم خیلی چیزا رو نمیفهمیدم ! نمی شه آدم بزرگ نشه اما کاش کنار این بزرگ شدن ، عقلم رشد نمیکرد ! :-65-:
.
.
.

بیخیال ... دیگه بیشتر بگم به سلامت روانیم شک میشه !:-4-:

پ . ن : نیلویی جای خاطراتت خالیه :-53-:
پ . ن : شبنم کم میای چرا ؟ نیستی جات خالیه :-29-:

شباتون رنگی ! :-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:


گاهی دلم میخواهد, وقتی بغض میکنم,
خدا از آسمان به زمین بیاد, اشک هایم را پاک کند, دستم را بگیرد و
بگوید: اینجا آدما اذیتت میکنن؟!!!
بــیـــا بــــــریــــــــم.............. ...

desert girl
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۴۲ بعد از ظهر
ملت سلام
یعنی برم بمیرم الان بهتره
معلم ریاضیمون مثه اینکه گفته به بچه ها گفته چند نفر تک اوردن یعنی مردود شدن
بچه ها دعا کنین تو رو خدا واسم
من اگه مردود بشم خودمو میکشممممممممممممم
حالا نمیکشما
ولی افسرده میشم
خودمو می بازم
کلی نذر کردم
وااااااااااااااای
من همیشه شاگرد اول بودم
البته به جز سال سوم راهنمای به بعد ولی همیشه وضع درسیم خوب بوده
اگه الان این طوری بشه....بیشتر واسه بابام ناراحتم
ازم نا امید میشه
من خیلی خوانده بودم
ولی امتحان خیلی سخت بود
همه همین نظرو دارن
وای
چه قدر اون وقت تو معدلم تاثیر میذاره
دعا کنین
هر چند دیگه من امتحانو دادم و فایده و تاثیری تو نمره نداره

چیکا
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر
سلام بر دوستان عزیزم

خدایا من و ببخش کافر نیستم ولی به این خوشحالی و شادی نیاز داشتم :-2-39-:.می دونم که پیامبر عزیزم هم از اون بالا شاهد روحیه این چند وقت اخیرم بود.من به یک امید احتیاج داشتم برای آینده ام خدایا منو به خاطر امروز ببخش:-2-39-:

امروز از در و دیوار برامون شله زرد می رسید فکر می کنم تا یک هفته علاوه بر شله زرد های مامانم شام و ناهار شله زرد بخوریم:-2-07-:

امتحان بدیم هفتۀ آینده است خوب من حوصله ام تا هفتۀ دیگه سر می ره:-2-36-:

حرف خاصی ندارم بزنم فقط اومدم خودمو تخلیه روحی کنم :-2-39-: شاید باشید و سلامت

دوست تون دارم:-118-:

armin gerrard
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۲۷ بعد از ظهر
سلام بچه ها خوبین؟
وااای من مشهدم نمیدونین که زلزله شد منم از اون موقع سرم همش گیج و ویج میره احساس میکنم زیر پاهام میرزه چقدر احساس بیخودیه نیاز میگه سر گیجه ت مال اینه که چشات ضعیف شده ولی من میگم نه اثرات زلزله س امید وارم زود از بین بره....
امروز وفات حضرت محمد و حضرت امام جواد بود چه غمی گرفته همه جا رو گرفته ....
به روز های آخر ماه صفر نزدیک میشیم اصلا از این ماه خوشم نمیاد اعصاب آدمو خورد میکنه .
نزدیک وفات حضرت امام رضا هم هستیم روز غم انگیزیه من هر سال این موقع میام مشهد ...
خاطره ای ندارم فقط محض اینکه یه شی گفته باشم اومدم تاپیک خاطره نویسی!
خوب کارو باری که با ما ندارین که؟
دیگه مرده و زنده مارو حلال کنین...
یا علی مدد!

fatima_59
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۳۱ بعد از ظهر
سلام

فردا خیلی چیزها مشخص میشه .. میدونم دعاهاتون بی جواب نمیمونه ..
این چند روز حرف زلزله بود .. نمیدونم کسی یادش میاد یا نه .. سال 75 ..دقیقا بهمن 75 بود .. ما شیروان زندگی میکردیم اون موقع .. از امتحان ثلث دوم برگشته بودم خونه و داشتم با زهرا و علی تلویزیون میدیدم که همه جا لرزید .. ولی فقط چند ثانیه و اولش نفهمیدیم چی بود ..تا حالا زلزله ندیده بودیم و مثل احمق ها ذوق کرده بودیم .. 2 ساعت گذشت و زهرا و علی رفتن تو اتاق ما که اخرین اتاق خونه بود و نمیدونم چه کار میکردن .. خونه مون هم خیلی بزرگ بود و دراز بود خیلی .. منم همچنان تو نشیمن بودم و مامان هم تو اشپزخونه مشغول کارهای افطار که دوستهای زینب دعوت بودن ..
یه لحظه به خودمون اومدیم و دیدیم همه ی زمین و زمان داره میلرزه اونم با شدت خیلی زیاد و بدتر از لرزیدن صدای غرش وحشتناکش بود ، فقط یادمه مامان منو زد زیر بغلش و پابرهنه رفتیم تو حیاط وسط نیم متر برف ، صدای جیغ زهرا و علی رو میشنیدم که تو اتاق گیر کرده بودن و گریه ی مامان که صداشون میزد .. بعد چند ثانیه که مثل یه قرن گذشت همه جا آروم شد ، برگشتیم تو خونه و تو بغل هم گریه میکردیم ، بابا فوری خودش رو رسوند خونه تا ببینه ما خوبیم یا نه .. تنها شانسی که اوردیم این بود که خونه های ما مال زمان شا/ه بود و با بتن ساخته شده بود ، خسارت فقط رو وسایل بود .. زلزله ی 7/6 ریشتری کل خونه های کارگرای کارخونه رو خراب کرد و تو اون زمستون سر و برفی آواره شدن همشون ..
هیچ وقت اون روز و روزهای بعدش رو یادم نمیره .. ترس و دلهره ی دائمی مردم از پس لرزه ها .. بدبختی کارگرها و خانواده هاشون .. کابوس شبهام که لرزیدن خونه و صدای وحشتناکش و جیغ های زهرا و علی بود ...
و دقیقا اون روز از صبحش به طرز عجیبی کلاغها دور هم تو اسمون میچرخیدن و سر و صدا میکردن و صدای سگها هم یه لحظه قطع نمیشد ...
نمیدونم چی شد اینا رو تعریف کردم ..


دیشب خواب بابا رو دیدم .. خیلی طولانی بود و شدیدا فکرم رو مشغول کرده .. صبح به محض این که چشمهام رو باز کردم زنگ زدم به مامان و براش تعریف کردم ... اینقدر تو خواب بابا رو بغل کردم و بوسیدم و تو بغلش زار زدم که وقتی بیدار شدم گلوم درد میکرد .. و چقدر حس کردن اغوش بابا واقعی بود ..

s.love
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۳۵ بعد از ظهر
یـــــــاالله:-2-10-:
امروز صبح خوابیده بودم سمانه با یه شیشه مربا اومده بالا سرم میگه آجی درشو باز می کنی؟:-2-27-:
منم سر صبح یه خرده فقط یه خرده طول می کشه تا بیام رو فرم!:-2-35-::-2-28-:
هیچی نمیگم بدبخت خودش می فهمه میره بیرون:-2-28-:
گوشیمو نگا کردم دیدم 9 ونیمه! :-2-19-:
آخه مثلا می خواستم ساعت 6 پا شم درس بخونم:-2-35-: کلا این تریپا به من نمیاد!:-2-22-:
اومدم پایین مامانم نبود:-2-28-:
بعدش همون موقع بابا اومد گفتش رفته خونه ی عمه اینا نذری دارن!:-2-38-:
نذری هاتون قبول!:-2-38-:
هیچی دیه صبحونه اینا خوردیم خیلی سعی کردیم درس بوخونیم ولی نشد! :-2-22-:
آخرشم قرار شد بریم آستانه اشرفیه!:-2-16-:
خیلی شلوغ بود جاتون خالی!:-2-16-:
ای خدا کلا همه ی ملت فهمیدن ما برف ندیدیم!:-2-06-:
تو راه دقیقا از اون یه تیکه ای رد می شدم که برف اون گوشه ها جمع شده بود!:-2-38-:
مامانم میگه ای برف ندیده!:-2-43-:
میگم خو برف ندیدیم دیگه!:-2-38-:
انقدم توصیه های ایمنی کرد که ای بچه نرو از رو برفا. الآن می افتی:-2-33-:
تازه تهدید می کنن بیا این طرف سعیده اگه بیفتی ما می خندیما!:-2-06-:
ما به راه خویش از همون برفا ادامه دادیم! نیفتادیم!:-2-32-:
اینجا من یادمه فقط یه بار برف اومده!:-2-33-:
ای خدا! قربونت تا لاهیجان که برف میاد، چی میشه یه کم هلش بدی اینور تر یه کوچولم اینجا برف بیاد؟!:-2-38-:
عقده ای شدم به خدا انقد برف ندیدم!:-2-30-:
یه کمم برف بازی کردیم!:-2-16-:
من بـــــــــــرف می خوام!:-2-30-:
آها موقع ناهار دینا یه عالـــــــمه شیر بالا اورد تو پالتوی آتی!:-24-::-24-::-24-:
قیافه ی آتی دیدنی بود!:-24-::-24-::-24-::-24-:
ای خدا این روزا همه التماس دعا دارن واس نمره هاشون!:-2-15-:
خدایا این شاگرد اول ها که 20 می گیرن . چی میشه یه کم این 20 و هل بدی بیاد اینور تر ماهام 20 بگیریم؟!:-2-38-:
شب خوش!

یاسی ص
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۹ بعد از ظهر
سلام
وای که امروز چه روز بیخودی بود
شهادت رو به همه تسلیت میگم

این الماس ایرانیان تو تهران چه جای بیخودیه واقعا؟؟؟؟؟؟
30 تا بچه هم زمان با هم رو سنگاش لیز میخورنو با هم جیغ میزنن
خوب بچه نیارین با خودتون بیرون دیگه اه

پسر بچه هه کل صورتش توف خالیه اومده چسبیده به من و صورتشو با لباس من پاک میکنه و هر هر میخنده میگه خاله خاله
مامانشم میخنده خب کوفت به چی میخندی؟؟؟؟

از صبح یه اخلاق قشنگی پیدا کردم که نگو
امروز عمه اینا شعله زرد داشتن بابام رفت گرفت اومد
پسه های روش خیلی خوشمزه بود خودشم خوب بود ولی من عشق پسم
امروز حال هیچی رو ندارمممم

پیام من به کسی که نیست:::برنگرد.برگردی من بدبخت میشم

خاطره ها رو خوندم خیلی قشنگ بود

دوسسسسسسسستون دارم زیااااااااااااااااااااااا اااااد
یاسمن

raha_lucky
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
درود
امروز اربعین بود ...تعطیل بود....:-2-39-:همه جا شعله زرد بود
اما من حتی فراموشش کرده بودم


من حتی کمی مونده بود که دست به ویولنم هم بزنم



خوش به حال همتون که شعله زرد درست کردین و همش زدین و دعا کردین


امروز مادربزرگ جون برامون شعله زرد اورد....


از صب که از خواب بیدار شدیم(ساعت 2 صب!!!:-2-14-:)
فقط پشت کامپیوتر بودیم



خدایا منو به خاطر این اشتباهم ببخش
هر دفعه که امتحانم میکنی شکست میخورم...
تقصیر من نیست
تو فقط منو قوی بوجود نیاوردی
فقط به من یه غرور دادی که ....متاسفم



:-2-28-:برفش طرفای غرب میباره به ما که میرسه
فقط سرمای جانسوزه!
ای بابا چه وضعشه؟؟:-2-35-:


:-2-15-:از بس پشت نت نشتم چشام اذیت شدن!!
میسوزن!می ترسم ضعیف شن
چشامو خیلی دوس دارم نمیخوام برن پشت شیشه!
دوست ندارم دنیا رو از پشت یه شیشه ببینم....


:-2-37-:امروز تمام خوانواده ی نزدیک اومدن عیادت بابایی
ولی چونکه ما خواب بودیم فقط وصفشان را شنیدیم!


:-2-30-:راستی!دوباره امتحان برنامه نویسی را دادم
ولی انگاه همون نمره ی قبلی را گرفتم
معلم جان گفتن:ببین تو دفعه ی قبلم بی دقتی کردی!
ایندفعه هم همینطور
با نمره هایی که سر کلاس داری حقت بیسته
ولی از بس حرصمو در اوردی
بهت کم میدم!تا هم من خنک شم هم تو دلت بسوزه(اینجا دل کنایه از....است!!:-2-27-:)
ما هم پوزخندی زندندی و رویمان رو برگرداندیم تا بیشتر بسوزد!!!



:-2-22-:دوتا از امتحانای دیگه را هم کامل شدیم!!
دوست جون ها تا توانستند بهمان فحش بار کردند!!!



:-2-16-:دوشنبه را بین التعطلیلین اعلام کردیم(بروبکس نیوز اعلام کرداا!!!)
:-2-22-:باز هم چهارشنبه را هم ما بین التعطیلین اعلام کردیم!!!
کلا این هفته مدرسه بی مدرسه هورااا:-2-25-:



:-2-43-:یکی از معلمامون ک هنو فامیل بچه ها رو بلد نیست
و با بچه ها بیشتر از دو کلوم حرف نمیزنه!(نشان دادن درجه ی غرور!!)
اومد و با خشونت اسم منو صدا زد!!
:-2-37-:ماهم فک کردیم با ما نیست به روی خودمان نیاوردیم!
ولی خیلی جدی بود اومد کلی دعوایمان کرد که چرا 25صد کم اوردی!
:-119-:اخرش میخواستم بزنمشاا
ای بابا نمره ی خودمه اصن به تو چه...اصلا دوس ندارم کامل شم!
اه اینا هم فک کردن من خرخونم!
:-2-33-:اینقد بدم میاد منو با خرخونا مقایسه میکنن!
:-2-36-:به جان خودش(!!)اگه من بیشتر از ده دقیقه در روز درس بخونم!
:-2-30-:چرا هیشکی باور نمیکنه!فقط مادری می بینه!



:-2-08-:همه منتظرن معدلم بیست بشه!حالم به هم میخوره اه!
:mrgreen:امتحان فیزیک را از قصد یَک سوال را جا انداختم تا بیست نشم!!!:-2-06-:
بابا درک نمیکنین که!وقتی درس نخونی بعد همه فک کنن خرخونی !!


:-2-38-:خواهشمندیم دعا فرما شوین که ما امسال بیست نشویم و ابرویمان نرود!!



پ ن :مدیونی اگه فک کنی خلم!!:-2-28-:به جان تو اگه احمق باشم!!!جای من بودی درک میکردی!
پ ن : بازم خوش به حال شماهایی که امروز شعله زرد داشتین!


بدرود



رهــــــــــــا

ابی دریا
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر
به نام خدا
یکشنبه 2 بهمن 1390
خاطره نویسای گل سلام
اینجانب فاطمه ن.....یه روانی احمق کوچولو ام که احساس میکنم دوتا شخصیت دارم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
البته اینو قبلا مامی گفته.میدونین یه لحظه طوفانی ام و انبار باروت.اما چند لحظه بعد انگار نه انگار من همون فاطمه چند دقیقه پیشم.الانم همین اتفاق افتاد و من تو حالت دومم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
ای پوست موز بره زیر پام با مخ بیام پایین که انقدر نفهم نباشم و فرق سنجیدن شرایط با حسادت بچه گانه رو بفهمم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
حتی به خاطر رفتار تو ماشینم با مامی سر نماز از خدا خجالت میکشیدم و همش گفتم نکنه دعاهامو گوش نکنه.البته اون که گوش میده.من یکم نمک نشناس و ناشکرم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
همه ی اینا برمیگرده به ذرت مکزیکی.عشقم سومم که بعد از خدا و بستنی میباشیه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
موقع برگشت به مامی گفتم بریم بخوریم و عین بچه ها نق زدم اما گفت کمرم درد میکنه و یه شبه دیگه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
منم یهو قاط زدمو گفتم بین من و زینب فرق میذاری.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
ای تو اون روح و ذاتت فاطی که هیچ از لحاظ عقلی رشد نکردی.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:فقط و فقط به فکر شیکمتی.یه بارم به خاطر شیکمت سرتو به باد میدی:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
حالا موندم ایندفعه چطور منت کشی کنم.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
امروز اتفاق خاصی نیفتاد.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
بعد از ظهر با اجی و ریحانه رفتیم استانه.برفش از اینجا خیلی بیشتر بود.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
ضدحالی هم خوردیم اساسی.چون موقع نماز رسیدیم درا بسته بود و نتونستیم زیارت کنیم.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
موقع برگشت داشتیم اهنگ گوش میدادیم که نوید همش میزد اهنگ عطر نرگس لهراسبی.4 بار اینو زد.منم به ریحان گفتم:فکر کنم نوید با این اهنگ یاد کسی و خاطره هاش میفته.اخه 4 باره میزنه عقب تکرار شه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
نویدم گفت:برو سنگتو بساب. از اهنگش قشنگه خوشم اومده.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بعدم رفتیم خونه مادرجونی.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
این مطی زد اویز گوشیمو که خیلی دوسش داشتم و راضی میخواست ازم بگیره و از اسکار جایزه گرفته بودیمو شکست.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:تازه خرگوششم اونجا جا موند.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:الان کلی ناراحتم.چون ابی بود و خیلی دوسش داشتم.:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
اهان قراره جمعه واسه اجی ریحانه جشن فارغ التحصیلی بگیریم.اجی ما الان 30یا30 شده.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
به خاله اینا هم خبر دادیم.:-2-24-::-2-24-::-2-24-:
اینجاست که شاعر میگه:من چی بپوشم.:-2-02-::-2-02-::-2-02-:
خلاصه ریحانم به خاطر جشن کلی ذوقید.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
امشب شوور خاله مون ماست بورانی کاله خریده بود.هی وای من.جالب بود.اما به پای بورانی خونگی نمیرسید.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
امروزم خونه پره شعله زرد بود اما هنوز وقت نشده بخورم.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
یه صحنه ی دلخراشم تو راه برگشت از استانه دیدیم.یه پزو اردی وسط خیابون اتیش گرفته بود.البته خدا رو شکر فکر کنم کسی اسیب ندید.داشتن با برف اتیشو خاموش میکردن.این صفر سه شنبه تموم شه ما یه نفس راحت بکشیم.امسال به معنای واقعی معنی نحسیشو فهمیدم.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
امیرعلی عشقمم دیدم موقع برگشت.اونا بالا خونه ی طاهره خاله بودن. :-2-08-::-2-08-::-2-08-:
یه کاپشن قرمز پوشیده بود.خیلی جیگر شده.:-8-::-8-::-8-:
الان نمیدونم چه جوری از دل مامان دربیارم.ای این زبون اتیش بگیره که اخر دودمانمو به باد میده.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
مجددا ایام رو تسلیت میگم:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

gogoli
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۷ قبل از ظهر
سلام

طبق عادت الان چون بعد چند ماه حرفم اومده گذرم افتاد به تاپیک.هی میخوام مداوم بیام ها ولی نمیشه:-2-38-:

امشب بیخوابی زده به سرم درسم که الحمدلله تعطیل انگار نه انگار چهارشنبه دو تا امتحان دارم :-2-39-:
اصلا وقت امتحانا که میشه حاضرم هرکاری بکنم غیر از درس خوندن:-2-28-:
امشبم تو پروفایلم گشت میزدم و کلی خاطره برام زنده شد خیلی شیرین بود برام :-2-14-:

خاطره ی اولین میتینگ هایی که داشتیم و کل کل ها با خواجه ابوالقاسم...............:-2-22-:
خاطره ی پز دادن حاجی ها با شبنم و مهدیه و انیتا :-2-06-:
خاطره ی تابستونی که اول صبحی سایت بودم و نصف روزم به همین شیطنت ها می گذشت
خاطره ی................ خیلی خاطرات دیگه که دلم براشون تنگ شده،دلم برای شیطنتای خودمم تنگ شده هی:-2-03-:

این پست صرفا جهت تجدید خاطرات بود و بس:-2-27-:
شب همگی خوش:-118-:
راستی فاطمه گلم انشا... که هرچی خیره و به صلاحه همون میشه نگران نباش:-2-40-:
وقتی زلزله اومد منم مثل آدمای خجسته دل کلی کیف کردم تازه میگفتم کاش یکم بیشتر بود خوش گذشت:-2-35-:

فرودو
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۱۹ قبل از ظهر
بیدار شدم دیدم بابا اینا هنوز خونه ان
گفتم نمی خواید برید؟!
گفت نه!
نمی خوام بگم ناراحت شدم نه! چندان برام مهم نبود ولی چرا بود!

نمی دونم چرا اینا رو دارم اینجا می نویسم
یادمه اون موقع که کنکور داشتیم مشاور می گفت اگه یه فکر مزاحم اذیتتون می کنه یه جا بنویسیدش خود به خود بی خیالش می شید
شایدم می خوام از دست خاطره هام راحت بشم ، یعنی اونا بی خیال من بشن به هر حال خاطره که گفته بشه دیگه شیرین نیست با این حال بازم دارم می گمش!!


کلاس پنجم ابتدایی که بودم بابا همیشه ساعت 3 صبح بیدار می شد می رفت قائمشهر یه کاری باید انجام می داد و بعد می اومد و می رفت سر کار حالا بماند برا چی می رفت
منم یه چند شب همراش رفتم و دیگه معتاد شده بودم و هر شب می رفتم بعضی وقتا هم من بیدارش می کردم
اونجایی که می رفتیم یه حاج آقای فلاح بود و یه برادر زاده داشت به اسم مرتضی
مرتضی اولین دوست صمیمیم بود ، تو عمرم آدم به معرفت مرتضی ندیدم ، با اینکه بچه داشت با من طوری حرف می زد و خنده می کرد که انگار هم سن بودیم
یه دوچرخه 28( از این گنده های قدیمی!) داشت از بس بهش رسیده بود و قشنگش کرده بود که همش دوست داشتی اونجا واستی و گوشه مغازه نگاش کنی
وقتی کار داشت و درگیر بود من دوچرخه شو می گرفتم و کل اون اطرافو می گشتم ( نمی دونم از قائمشهر هم کسی اینجا هست یا نه ، اگه باشن می دونن کجا رو می گم ، طرفای مخابرات و بازار روز و انطرفا ، با اینکه خیلی سال می شه که دیگه اونطرفا نمی رم ولی فکر کنم بازارو زدن داغون کردن و نوسازی کردن!!)
خنده دار بود، نه پام به رکاب می رسید نه دستم به فرمون کلا رو زین نمی شستم اون طرفا هم همش کوچه پس کوچه ، می رفتم توش دیگه بیرون اومدن با خدا بود

خیلی سال گذشته فکر کنم دوم یا سوم راهنمایی بودم که حاجی تصادف کردو دیگه بابا هم کم می رفت اونطرفا یا اگه هم می رفت منو نمی برد
حالا که اسم حاجی اومد یه چیزایی هم از زندگی اون بگم
کلا حاجی نبود ! زنشو انواع و اقسام حج فرستاده بود ولی خودش حتی یه بار هم نرفت مکه ، اعتقاد داشت خودش فرصت داره ،پولشو صرف یه کار خیر کنه بهتره
یادمه یه روز یه زنه اومده بود در مغازش کمک خواست یه پولی به زنه داد و زنه رفت تو مغازه روبه رویی این حاج آقا هم پا شد رفت به زنه یه چیزی گفت و زنه دیگه از اون روز به بعد می اومد یه کنار وامیستاد حاجی یه پولی بهش می داد و زنه بدون یه کلمه حرف زدن می رفت
تازه بعد فوتش معلوم شد که خرجی کلی از خانواده ها رو می داده
در کل آدم خاصی بود ، اگه برا بار اول می دیدیش فکر می کردی گنده لاتیه برا خودش بس که با هر جور آدمی بگو بخند داشت و شوخی می کرد
به خاطر نمی آرم حتی یه بار صدای اذانو بشنوه و نره مسجد ، همیشه هم دست منو می گرفت همراه خودش می برد
از اون موقع خیلی گذشته ولی هنوزم که هنوزه یه آدم مثل اون ندیدم ،منظورم اینه که یه نفرو ندیدم انقد راحت و فقط برای رضای خدا کاری بکنه و یا به کسی کمک کنه( البته گاهی ناصرو دیدم با تمام وجودش یه صد تومنی به یه نفر می ده هه هه هه در حد توانش می ده دیگه)
این حاجی یه نذری هم داشت که همیشه تو این روزا حلیم بار می ذاشت
از قبل از اذان صبح مردم جلو خونه اش صف می کشیدن تا بعد از اذان درو باز می کردن و ظرفاشونو پر می کردن
از وقتی که حاجی به رحمت خدا رفت یکی از بچه هاش که یه خرده از بقیه بهتر بود این رسمو ادامه می داد البته زمانشو یه خرده تغییر داد و دیگه خبری از اون جمع شدنای قبل اذان نیست
دیشب بدجوری هوای اون محله رو کرده بودم ، مطمئن بودم اگه برم هم مرتضی رو می بینم هم همه ی اونایی رو که کلی خاطره باهاشون داشتم
تصمیم گرفتم صبح زود بیدار بشم که اگه بابا داره می ره همراش برم
بابا که گفت نمی رم یه جوری شدم کلی با خودم فکر کرده بودم اگه فلانی رو دیدم چی بگم یا اگه اونیکی رو دیدم چه خاطره ای رو یادش بندازم
ولی نشد دیگه
می دونم اگه می گفتم منم می خواستم برم حتما می رفت
نگفتم دیگه!!
اولشم گفتم اصلا نمی دونم چرا اینجا نوشتم شاید یه گوش می خواستم که بشنوه نمی دونم


*امروز حتی یه کلمه هم درس نخوندم با اینکه می دونم باید بخونم ولی بازم از جزوه گریزونم
فقط می خوام از زیر فکر کردن در برم کلا دوست ندارم بشینم و فکرمو درگیر کنم
این آهنگ دل آشوب حمید عسگری هم بدجوری پیاده نظامشو رو اعصاب حرکت می ده
اه اعصاب نمی ذاره برا آدم



* فقط دوست دارم روزای بی هدفم زود تر بگذره




فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه

سرتق
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۵۶ قبل از ظهر
به نام نامی او...
سلام بر همه :-2-25-:
خوبید آیا؟:-2-40-:
ما که زیاد خوف نیستیم :-2-15-:
تو خاطره قبلی گفتیم داریم تبخال میزنیم، زدیم :-2-36-: البته اسمش سلسله جبال تبخال موباشد :-2-31-: آخه ما چیرا همش تبخالی موشویم؟:-2-36-: این بدترین تبخال همه عمرمان موباشد :-2-30-:
خط عمودی وسط لبتون رو در نظر بگیرید، از رو لب تا گودی چونه همینطور ریز ریز یه چیزایی مثل جوووووششششش:-2-30-: انگاری یه چیزی توش وول میخوره :-2-30-: هی وسوسه میشیم بخارونیمش :-2-36-:
ولی عجب برفی اومدا :-2-16-: به موضوع بالا ربط نداشت ، نه؟!!!:-2-35-:
الان ربطش میدیم :-2-35-: خو به خاطر پماد برا تبخالمون رفتیم بیرون تو اون سرما دیه :-119-: اونم پیاده :-2-35-: پیاده هم برگشتیم :-2-35-: هی چیک چیک هم عکس گرفتیم :-2-27-: که آجول تو خاطره ش گذاشتشون http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
جای آجی فروغ بسی خالی بود، رفتیم زیرکوه هی یاد "گردش یک روز دیرین" افتادیم که سه تایی رفته بودیمhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif اجی فروغ دلمون تنگولید، کوجایی شوما؟ :-2-43-:
همین الان سینا جانمان اس داده: سلام :-2-27-:
ممد(دوزتش) باز با مشت و لقد :-2-35-: بیدارش کرده بره کشیکhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gifhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif شیفت قبلشه، تا سینا جانمان شیفت رو تحویل نگیره اون نمیتونه بره لالا http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif اینه که با خشونت میره بیدارش میکنه http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
حالا اگه این گذاشت ما چیزی بنویسیم http://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gif تا شارژ ما رو تموم نکنه ول کن نیست :-119-: به تو چه من چقدر درس خوندم آخه بچه جون؟:-2-42-::-2-42-::-119-::-119-:http://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gifhttp://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif
باز دچار غرب زدگی شده هی انگلیسی میاد برام :-2-28-: یهنی فخط منتظریم بیاد تا نفصش کنیم http://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282433%29.gif
آخا ما 5شنبه دوتا امتحان داریم، روش تحقیق و وصایا :-2-37-: هر دو هم جبرانی :-2-28-: اه، از دست این دانشگاه آزاد :-119-: خوبه نگفتن قرائت قرآن هم باید پاس کنین :-2-33-: واحد حساب نمیشه چیرا بخونیم اخه؟ :-119-: تازه ما هنوز برا وصایا کتاب متاب ، جزوه مزوه ، هوچچی نداریم :-2-37-::-2-37-:
حالا یکی نیست بگه برا نفت هم کتاب داشتی هم جزوه چیزی بلتی الان؟ یا مباحث نوین رو اصلا لاشو باز کردی؟:-2-35-::-2-31-:
خو البته تخصیر ما نیست که ، دوزتان مینالیدن که مباحث بسی سنگین و ثقیل موباشد:-2-43-: ما هم چون یا سر کلاس نبودیم یا سر کلاس با بغل دستی داشتیم رو برگه حرف میزدیم :-2-35-: نومودونستیم(و نومودونیم) چی به چیه :-2-35-: به همین دلیل به گفته دوزتان بسنده کرده و تصمیم گرفتیم اول نفت رو بخونیم:-2-38-: که چند جلسه سر کلاسش بودیم:-2-35-: و فرک میکردیم دوزش داریم :-2-37-: تا انگیزه بگیریم برا خوندن مباحث :-2-08-: غافل از اینکه از زندگی ناامید میشیم چه برسه به خوندن مباحث :-2-15-: بسی سخت بود:-2-39-:
ووووییییی صبح شد که ، آجول قبل از خواف توصیه کرده بود زود بخواف فردا ساعت 4 موخواهیم بریم بیرون، خواف نمونی :-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:


بریم سراغ پ.ن ها http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif


هانی و سونی :-2-40-: هم خیلی باحاله خاطرات خواهرونه شون مام دلمون خواهری خواست..... :-2-39-: مخلص شوما http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_112.gif باحالی از خودته عسیسم :-2-27-: ما هم خواهری شوما ، به قول اجی فروغی"بیا بخل آجی" :-2-40-::-2-40-:

خوابگاه
باور نمی کنم که شاید لحظه ای دلم برای روزهای دوری از خانه تنگ شود.
باور نمی کنم دلم تنگ شود برای ساعات تنهایی نیمه شب.
برای بغض هایی که هیچ وقت باز نمی شود مگر در خواب. :-2-30-::-2-30-: ما هم فرک نمیکردیم دلمون تنگ بشه :-2-30-::-2-30-: ولی شده :-2-30-::-2-30-:
نمی دانم شاید روزی دلم برای لحظه های دوری از خانه تنگ شد....دلم تنگ شد برای.....
نه...دلم تنگ می شود ، شاید تنگ تر از راهروهای شلوغ خوابگاه.... به من که اصلا اون روزا خوش نگذشت حالا دلتنگشم :-2-39-::-2-39-::-2-39-:
اگه بودونی با ما شوکار کردی با این خاطره ت :-2-30-::-2-30-::-2-30-:


ما قصد ادامه تحصیل کردیم!!! موفق باشی پرنیا جان :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

فخط به یه شرط :-2-38-:. ما رو ببری پیتزا بدی پدر خوب ؟:mrgreen: باچه ؟:-2-27-::-2-27-:
نامردی:-119-::-119-: اگه بخوای قضیه اون دفعه که من قرار بود :-2-06-::-2-06-:بهت پیتزا بدم و ندادم و بگیا ؟:-2-09-::-2-43-: لانچیکو ما یادت نره هاhttp://www.pic4ever.com/images/karate.gifhttp://www.pic4ever.com/images/karate.gif . بوشو بابا، مگه ما یادمون میره؟:-2-43-:
از لانچیکوی شوما هم دیه نمیترسیم، یه چیز جدید رو کن آجول :mrgreen::mrgreen:

راستی بزنید کف قشنگه:-41-::-41-::-41-::-41-::-41-::-41-::-41-: رو برای این سرتقمون :-41-::-41-::-41-::-41-::-41-::-41-::-41-:. داره درس موخونه . :-41-::-41-::-41-::-41-::-41-::-41-::-41-: جدی ما داشتیم درس موخوندیم ؟!!!:-2-37-::-2-37-::-2-37-:


تولد بر و بچ بهمنی هم بسی مبارکhttp://www.pic4ever.com/images/congratualtions.gif ما فخط فهمیدیم رابین هود 1 بهمن بوده ، با تاخیر مبارک http://www.pic4ever.com/images/congratualtions.gif

تمام دوزتان خاطره نویسی http://www.millan.net/minimations/smileys/friaresmilley.gif
ما هم بریم که اگه خدا قبول کنه لالا بشیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gif

بهانه های دنیا،
تو را از یادم نخواهد برد
من تو را در قلبم دارم
نه در دنیا...


:-2-25-:
1390/11/3

metropolis
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۵۱ قبل از ظهر
دارم میام مشهد جاده چه همواره
هواچخدر بوی عجق وحال داره میده:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

سلام عرض شدخدمت شمابینندگان وشنوندگان عزیز:-2-37-:
تفلدم مفالک:-2-43-:
22دی:-2-42-:
سایت شولتربود:-2-09-:

ماهم انتقالیمون جورشد از10بهمن درمنزل وکاشانه خودبسرخواهیم برد:-2-27-:
ولی کلی یادگاری دارم:-2-16-:
وکلی دلتنگی :-2-15-:
کلی خاطره:-2-15-:
باهم رفتنا:-2-15-:جمع شدن دورهم برای کشیدن تصاویربافت عملی:-2-15-:شب یلدا:-2-15-:شب تولدم:-2-15-:هم اتاقیای خوبم:-2-15-:عاجق شدنم:-2-15-:
:-2-22-:
استرس امتحانامون:-2-15-:بیدارموندنامون:-2-15-:فوش به اباواجداداستادا دادنامون:-2-15-:

خدایاماراببخش وبیامرز ولی این استاداو ابا واجدادشونوعمرا:-2-36-::-2-09-::-2-42-:

شبای امتحان:-2-41-:شبایی که دورهم جمع میشدیم ای تاصبح شروورمیبافتیم ومیخندیدیم ومثلا!!!!!!درس هم اون لابلامیخوندیم:-2-22-:شبایی که بافلاکت تمام!!!!!:-2-08-:جزوه برسرمیزدیم وسرامتحان بازهم ازخودمان داستان میبافتیم:-2-08-:
شباییی که تازه معنی شب امتحان ودانشجو!!!!!روفهمیدیم:-2-35-:
دلم واسه دوستام:-2-41-:هم اتاقیای مهربون وفوق العادم:-2-41-:خاطره هام:-2-41-:استقلال وتجربیاتم تنگ میشه:-2-41-:
ولی در زمان حال زندگی میکنم:-2-41-:
قدرلحظه های اخرو میدونم:-2-41-:
وباااینکه ازالان هم دلتنگم:-2-41-:
بازم میدونم که خداکلی چیزای خب تواینده برام قرار داده:-2-41-:
کلی زندگی توراه دارم:-2-41-:
کاملابه اینده امیدوارم:-2-41-: واینده روپرازامیدوقشنگی میبینم:-2-41-:
#####################
بهتره بگم ماهمگی دانشجوهای واقعی هستیم:-2-35-:
اخه خیلی زشته ادم توطول ترم درس بخونه:-120-:
انسان بایستی دقایق شب امتحان راغنیمت بشمارد:-2-27-:
اصلانمره بالاتراز10معنی نداره:-2-43-:
خرخونا:-2-43-:

فقط اگه بدونم ماچطوردندون قفول شدیم جداخوشحال موشم:-2-22-::-2-37-:
داشتم میگفتم:-26-:
کلی خاطره دارم که اگرخوابگاه نبودم بدست نمیومد:-2-41-:کلی خاطره های دوست داشتنی از زندگی درکنارهم سن وسالات:-2-41-:
باهمه شادیها واندوه ها :-2-41-:
خوشحالم اومدم زاهدان:-2-41-:
میدونم که توزندگی همین اومدنا ورفتناس که معنی میده:-2-41-:و ورود وخروج یه سری ادم توزندگیت:-2-41-:
####################
سعید:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
مایه اصطلاح داریم توخوابگاه به نام تالار زدن:-2-37-:
یهنی غصب نومودن غذا وخوراکی:-2-37-:
این چندروزمدام نذری شله زرد:-2-35-:شیرینی:-2-35-:راحت الحقوم:-2-35-:حلیم زابلی:-2-35-:پشمک:-2-35-:وغیره:-2-35-:تالار زدیم:-2-35-:مدیونین اگه فکرکنین من گذاشتم چیزی خدای ناکرده حروم بشه:-2-35-:تالارمیزدیم جملگی:-2-35-:حمله ای میکردیم بسان قوم مغول:-2-35-:
#########################
من خوافم مویاد:-37-:
من قول میدم درساموازتررم بهد بوخونم:-25-::-63-:
البته فخط قول میدم:-113-:
تضمن نمیدم متنبه بشم:-4-::-41-:
ولی به جان خودتان وخودمان پیرمان دراومد:-66-:
نامرداستادان همگی برسرورودی ما تصمیم برتغییر شیوه ازمون هایشان گرفتند:-2-:
نامردا:-2-42-:استادنماها:-2-42-:بی ادب ها:-2-42-:بی نزاکت ها:-2-42-:حیف که دانشجوی باترفیتی ام:-2-42-:بوووشوووور ها:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:

#######################
مادرتمام عمرمان به این فضاحت نبودیم:-2-30-:
فدای فرق سرمان:-2-27-:
دوستان دعاکنیدماپاس کنیم کل واحدهارا:-2-27-:
اجرتان باایزدمنان:-2-27-:

#################
راستی راستی من یه نکته جدید رادریافتم انهم اب بستن به جواب ها برای دراز کردن مقیاس انها :-65-:وچشم استادرا پرنومودن :-65-:و رانمره دریافت کردن:-2-27-:

########################
راستی سلام:-2-25-:
تفریکات بازشدن سایت وتولد22دی بنده من فراموش نشه:-2-43-:

لیا
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۰۸ قبل از ظهر
3 بهمن ماه سال1390خورسیدی

این خاطره مربوط به شنبه ست که وقت نکردم بنویسمش.
سلام:-2-25-:
خوبید ؟
خوبم ! عالی! امروز یک فیلم کوتاه ساختم فرستادم چشواره فیلم فجر.:-2-38-: تاببینم چی می شه .من که خیلی امید وارم .اگر کارگردانی جایزه نبره ، بازیگری حتماً می بره :-2-41-:.نقش، فوق العاده هنری و نوستالژی بازی شده .
فکرشو بکنید شما به اینکه یه هنرمند درکنارتونه چه افتخاری بکنید.منو با انگشت به دیگران نشون می دید و می گید عضو یه سایتیم . چه افتخاری از این با لاتر؟:-2-22-:
جونم براتون بگه صبح علی الطلوع طبق ،معمول از خواب بیدار شده بودم و حاضر میشدم که دیدم یکی زنگ می زنه. آقا زنگ نگو طوفات نوح...دستو گذاشته بود رو دگمه و دِ بِزَن. تا برسم به اف اف یه دور کامل رو اعصاب اهالی خونه پاتیناژ کرد.:-2-36-:
گوشی رو برداشتم هرچی می گم ؛ بله! بله ! یه آدم زنده پیدا نمی شد جواب بده .:-2-28-: احتمال دادم که یه آدم گیجو کاشتن جلوی در و فقط گفتن این دگمه رو فشار بده . طرفم غافل از عواقب کار مشغوله. منم که صدا رو اعصابمه...از اونطرفم از آدمایی که نسبت به "در" فوبیا دارن شاکیم؛ دیدید بعضیا زنگو می زنن می رن دوکیلو متر اونورتر وایمیستنو صدای اف اف و نمی شنون؟ اونا کسایین که از نظر من خونشون حلاله!:-2-21-:
القصه همه اهالی خونه ، تو راهرو یه گردهمایی اضطراری تشکیل داده بودن ببینن کیه:-2-17-: .منم دیدم _طبق معمول که خروس خونه منم _از همه حاظر ترم ،راه افتادم سمت حیاط که درو بازکنم :-2-03-:.آخه هنوز کسی نرفته بود بیرون و فقل بود.سریع یه مانتو از روجالباسی قاپ زدم یه روسری هم انداختم سرم دوییدم تو تراس که دیدم وای دَدَم ... 15 سانت برف نشسته تو حیاط .:-2-20-:
حالا شما داشته باشید تو پس زمینه هم همینطور صدای روح نواز زنگ در حال پخش شدن و شخم زدن اعصاب منه:-2-36-:. داشتم فکر می کردم که اگر یه کم دیگه لفتش بدم مثل اون صحنه تو فیلم جومانجی ، یه گله کرگدن درو با شاخشون می کَنَنو میان تو خونه.این بود که اولین دمپایی رو که از سرما تبدیل یه نئوپان شده بود پا کردم و پامو گذاشتم رو اولین پله که ؛ طی یه حرکت فوق العاده اکشن، تمام پله های ترقی روظرف سه ثانیه طی کردم، البته بطور معکوس.
این صحنه اونقدرزیر پوستی بازی شد که خودم هم نفهمیدم چی شد.ازکل پلان ،پله اول و پله آخریه و صدای زمینه یادمه که همچین واضح و رسا _طوری که تمام کوچه قادر به شنیدنش باشن_ با لحن الهام بخشی گفتم: " بر پدرت لعنت ".وچون صدا برداری سر صحنه بود، مسلماً صدای کسی جز خودم نبود.
خلاصه وقتی چشم باز کردم خودمو تو یه فیگور فوق العاده ژورنالیستی دیدم . نصف بدنم روی پله های هفتم - هشتم و نصف دیگش رو زمین حیاط وسط 15 سانت برف ، به شیوه بسیاررمانتیکی دراز کشیده بودم و چنتا گنجشک هم دور سرم می چرخیدن و صحنه رو تأثیر گذارتر می کردن.
تیپ هم که نگو،حسابی عاشق کُشِ عاشق کش بود. فکرشو بکنید اگر کسی پشت پنجره های ساختمون های رو برو بود _که بعید هم نمی دونم_چه صحنه هنری نابی رو شاهد بوده ؛ یه خانم خوش لباس و شیک وسط یه حیاط برف سفید دراز کشیده و به آسمون نگاه می کنه.:-2-11-:
به این صحنه اسکار هم بِدَن ، کَمشه !
داشتم می گفتم؛ از جام بلند شدمو درحالی که از هول وقت نکردم جای زمین خوردنو بمالم ، دوییدم سمت درو کلیدو انداختم تو قفل که تازه یاد جمله روحانی و ادبی " لعنت بر پدرت "افتادمو چنان غش غش زدم زیر خنده که لامی طفلک با همه سابقم، وایساده بود پشت در ساختمونو زل زل نگام می کرد :-2-19-:،که این چش شده؟ حتماً طفلک با خودش فکر کرده خواهر بیچارش طی یه ضربه کاری بالا خره به درجه رفیع جنون نائل اومده.
خلاصه درو که باز کردم...چشمتون زور بد نبینه؛ از دیدن کسی که پشت در بود و معلوم بود همه افاضاتمو شنیده ، خنده رو لبام خشک شد.:-2-29-:
یکی از فامیلای نزدیک بود(که به دلایل امنیتی و جهت توقیف نشدن فیلم از آوردن نامشون معذورم):-2-35-:. پشت سرش هم یه نره خر بود که با نیش تا بناگوش باز خودشو مأمورگاز معرفی کرد.:-2-27-:
منم خودمو از تک و تا نداختم. یه لبخند انداختم گوشه لبمو پرو پرو انگار هیچ اتفاقی نیافتاده سلام احوال پرسی کردمو رفتم کنار تا اول مهمون و بعدش مأمور گاز بیان تو.:-2-27-:
یاروتا چشمش افتاد به حیاط پر برف نمی دونم با خودش چی فکر کرد که گفت : اِ ...مگه اینجا برف اومده؟ :-2-28-:منم با اون قیافه مضحک و برفی که پشت لباسمو تا سَرم سفید کرده بود پرو پرو ،جلو جلو از پله ها _که حالا احساس تعلق خاطر بیشتری بهشون می کردم _رفتم بالا.
جلوی در ساختمون مامانو الهام که سعی می کردن نخندن، وایساده بودن وبا تحسین بهم نگاه می کردنو اداره باقی صحنه رو به عهده گرفتن.:-2-41-:
اینم مزد دست کسی که شب 28صفریه برای اجداد خودش اینجوری خدا بیامرزی می فرسته. تا درسی باشد برای سایرین.:-2-18-:
از شوخی گذشته نصف هیکلم درد می کنه و سیاه شده. خدا نصیبتون نکنه:-2-34-:
پ.ن
سعیدمنم شعله زرد می خوام :-2-30-:. هر سال خودمون می پختیم یه پاتیل هم برامون میاوردن . امسال ما نپختیم هیشکی هم نیاورد .می بینی کار دنیارو؟
فاطیما جان انشاا... خیره
بچه هایی که مشهدن التماس دعا.
همگیتون به خدا سپردم:-2-40-:


اختصاصی نوشت: زهرا مترو پلیس عزیزم تولدت مبارک مبارک. بهترین ها رو برات آرزو می کنم.:-53-::-53-::-53-:

rchi30
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۲۵ قبل از ظهر
سلام!

صبح آفتابي شده ايم!

آقا لاي چرخ روزگار ما چوب گذاشته اند انگار!... سخت مي چرخد!!!...

ما فقط آمده بوديم كه بگوييم...

بعضي وقتها مي شود كه خيلي شبيه بعضي وقتهاست كه نمي شود!!!...ولي همچنان آدم عجيب دلش مي خواهد اين وقتها نبود...

يك روزي، يك جايي، يك وقتي، يك نفري، به يكي گفت بي خيال!... و امروز، اينجا، حالا، همون نفر فهميده است كه چقدر سخت مي شود بعضي وقتها اين بي خيال شدن!...

ما امروز خوافمان مي آيد نافرم!... قد سه گالن سر خالي خميازه كشيده ايم!... ولي هنوز انگار!


خاطره روز!

آقا ما امروز نه رفيقمان بود نه رييسمان ( بزغاله جان مان! )... نه حس شيطنت داشتيم نه حس كار!

يه آقاي بلا نسبت مهندسي هم امروز دوباره آمده بود براي جلسه تو دفتر بخش!...

هي ما خودشو كنترل مي كنيم به اين هيشي نگيم نميشه خو!!!... هر سه تا جمله يه بار به سرپرست ميگفت ببينين مهندس!... اين يه بحث فنيه!!!.... انگار مابقي پشمك تشريف دارن!

بيشاره عجيب تحت تاثيرات جوي بود خو! مي خواستيم بگوييم آقا اينجا بجز آبدارچين و منشي همه مهندسن...باقالي كه تشريف ندارن! بي خيال!!!!

حالا هي هم ميگه اين مبحث اساساً! فنيه بحث هنر و زيبايي شناسش مطرح ني... خيلي هم عجله داريم كه هر چه زودتر به اجرا برسه!...

ما هم هي خودمان را نگه داشتيم ديديم نوش! اين انگاري هيچ رقم ملتفت نيست كه طرف طراح قضيه اين ور تو باقالي هاست! هي روشو كرده اونوري واسه بقيه توضيح ميده!...

يهو گفتيم بله آقاي ... ما كاملاً متوجهيم كه طرح مد نظر شما تا چه حد فنريه!!!!... لفط كنيد زمان رسيدن اطلاعات رو به ما اعلام كنيد ساير توضيحات فني! در جلسات بعدي با دريافت اطلاعات مستند بيشتر قابل بررسين!!!... يعني قيچيش كرديم رفت...
بعدش هم خودمان، هم رييس گروهمان، هم كل بخش، يه نفس راحتي از دست اين بشر كشيديم!!!... از دفتر كه رفت بيرون همه با هم گفتن آخيش!...

كلي فك و فاميلمان عاقبت بخير شدن شر اين آقاهه رو كم كرديم!... دو ساعت تمام يه تنه بر پايه باد هوا فك زد!...هوچي نياورده هر دفعه مياد مي گه زودتر تحويل بدين!!!

آقا اين خوافالودگي ما مسري شده الان نصف بخش خميازه مي كشن!

الان يكي بياد تو مي گه اينا ديشب همشون شب كاري! داشتن!!!!!......


ما دست دلمان به كار نمي رود!

پاي ادراكمانمان هم مي لنگد گويا!

چشم احساسمان هم كه خوافالوست...

كسالت داريم انگار...

ما شنيده ايم از هر راهي كه برويم ايستگاه آخرش به خدا مي رسد! براي هر كس هم گويا يك راهي مي باشد!....

خدايا اين مسير سرنوشت ما را هم آسفالت كني بد نيست!...

هر چند اسراف مي شود!... قرار است همين ما يك نفر از اين كوره راه بگذريم....

mina1989
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۵ قبل از ظهر
سلام به همه ی دوستان گل

خوبید رحلت حضرت محمد و امام حسن مجتبی رو تسلیت می گم.

شنبه ساعت 8 شوهری منو گذاشت خونه ی مامی چون خودش می خواست بره خونه ی یکی از دوستاش برای حلیم پزون

شبم اونجا می موند تا کمک کنه هر سال می ره ساعت 11 صبح اومد خوابید تا 3 بعد از ظهر منم حوصله ام سر رفت خوابیدم 4

بیدار شدیم یه ذره حلیم خوردیم دوباره شوهری ساعت 6 خوابید منم خوابیدم تا ساعت 9 سمر نگاه کردیم رفتیم خونه ی

خودمون ایزلم نگاه کردیم بازم خوابیدیم تا صبح ساعت 30/5 در اصل دیروز فقط خواب بودیم :-37-::-37-::-37-:

امروزم شرکت هوچ خبری نیست من نمی دونم چرا تعطیلمون نکردن البته اگر دولتم تعطیل می کرد چون ما خصوصیم دست

خوده کارفرما هستش تعطیلمون نمی کرد.بعد از ظهرم می ریم شانزه لیزه که لباس بخرم برای عروسیه خواهر شوهری 3

اسفند می باشیه.

آنالیا جون فوت عموتونو تسلیت می گم ایشاالله غم آخرتون باشه غم نبینید.

اقا سعید به ما می گفتید یه قابلمه ور می داشتیم می اومدیم جلو خونتون شعله زرد می گرفتیم.متنتونم خیلی قشنگ بود

بسی خندیدیم.(جای برادری)بسیار دوستتون داریم.

s.love جونم ما هم عقده ای شده بودیم از بس برف نمیباره اما شنبه سوپرایز شدیم ولی به 3 ساعت نکشید همه آب شد

هانی جون و سرتق جون عکسهاتون هم خیلی قشنگ بون مرسی.

یاسی جونم غصه نخور پسته بخور.

*مستان*
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ قبل از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا م:-2-25-:

آخا ما بسیار درگیریم خیلی بسیار ها اااااا نه از این بسیار الکی ها .http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(1538).gifکلا بسیار درگیریم دیگه خودتون درک کنین چقد بسیار(همش شد بسیارhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(2716).gif)
آها داشتم میگفتم امتحانام دیروز(ببخشید پریروز)تموم شدن حالا پروژه ها موندن ای واییییییییییییییی:-2-30-::-2-30-:
نمیدونین شبیه دیکشنری شدم اینقد مقاله ترجمه کردم .آخه کجای دنیا برا برا درس 2 واحدی که بقول خودشون دستمون راه بیفته شوما دیدین بیان surveyبخوان:-2-36-:(در حد دانشگاهی:-2-28-:)
اخا امروز میریم خونه بقیه کارا رو خونه انجام میدیم اینخده خوشحال می باشم دارم میرم خونه http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(1135).gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(2086).gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(2086).gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(2321).gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(2321).gif.اصی تحمل خوابگاه ناریم اهصاف مهصافم تهطیل شدیه.:-119-: http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(2686).gif
خو دیه بریم بریم که 98یا واسه ما درس و نمره نمیشهhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(1847).gif

دومستون دارم بسیار نه از این بسیار الکی هااااااااا خیلی بسیار(خیلی خب بسه:-2-27-:)

آخا ما را دعا کنید جان خودتان نیفتیم آبرومون میره(درسه حیثیتیه)http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(1784).gif

بای تا معلوم نیست کی های:-118-::-2-25-:

mehrsa_m
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۵۳ قبل از ظهر
درود :-2-25-:
ما هم حالمان خوب است هم حالمان خوب نيست :-2-31-: ميدونيم چرا حالمان خوب است اما نميدانيم چرا حالمان خوب نيست:-2-31-: كلا حالمان خارجي شده امروز :-2-38-:
ما رمان سوممان را به اميد خدا شروع كرديم :-2-16-: بياين برين بخونين ديگه :-2-42-::-2-22-:
از صبح كه بيدار شدم از خواب هي دلم ميخواد غر بزنم :-2-41-: دست خودم نيستا همينجوري هي به همه چي دلم ميخواد گير بدم :-2-28-: همينجوريه كه آدم يهو خل ميشه ديگه ؟؟ :-2-37-:
ما امتحاناتمون 6 بهمن تموم ميشه . خدا مارو ببخشه كه به جاي درس خوندن عهد خودمان را شكستيم تا رمانمان را بنويسيم :-2-37-: البته فاصله زياده و امتحانش آسون :-2-22-: خودمان را الان گول زديم :-2-22-:
واسه ي پستاي امروز رمانم هيچي ننوشتم . يعني دريغ از 1 خط :-2-35-: به خودم گفتم از خواب كه بيدار شدم ميام مينويسم ولي از وقتي بيدار شدم اين صفحه ي word جلوم بازه هي بهم دهن كجي ميكنه . :-2-28-: ما هم حالش را گرفتيم بستيمش خيال خودمان را راحت كرديم :-2-28-::-2-27-:
دو روز پيش كه برف اومده بود ما متوجه نشده بوديم :-2-27-: از بس كه توي اين چند روز خونه بوديم و پنجره رو هم نگاه نكرديم متوجه نشده بوديم :-2-06-: بعد رفتيم يه سر فيسبوك ديديم همه اونجا ذوق برف كردن . :-2-06-: اول فكر كرديم مسخره ميكنن بعد رفتيم دم پنجره ديديم فقط روي درختا يه اثراتي از برف مونده :-2-37-: ميخواستيم بگيم كه يعني اگه دنيا رو آب ببره ما رو خواب ميبره :-2-22-::-2-37-: درست گفتم ؟مورد استفادش همينجا بود ديگه ؟ :-2-22-:
خوب ديگه ما برويم يكمي درس بخونيم نوشتنمان كه نمي آيد :-2-28-:
ايام به كامتون :-2-41-:
بدرود :-2-25-:

زهرا.الف
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ بعد از ظهر
تست های فصل4 فیزیکم رو زدم!:-2-32-: یه فصل خوشحالی نداره ولی من خوشحالم!:-2-42-: کلا تصمیم گرفتم یه ذره بیشتر درس بخونم! (هر چند من از این قولا زیاد به خودم میدم!:-2-35-:) شیما همیشه تحقیرم میکنه! میگه تو همه کار می کنی جز درس خوندن! کتاب می خونی، اینترنت می ری، فیلم میبینی، باشگاه می ری، ترجمه می کنی، فیلم میکس می کنی، مهمونی می ری....! :-2-33-::-119-:
ولی خب من واسه ی همه ی اینا دلیل دارم! کتاب می خونم و اینترنت میرم چون اگه نخونم و نرم، دیوونه میشم! همش که نمیشه درس خوند!:-2-43-:فیلم می بینم چون اگه نبینم منا(خواهرم) تنهایی میبینه بعد من میمونم تو خماریش! نمیشه که!:-2-36-:باشگاه میرم چون بعد از اینکه کمربند قرمزم رو گرفتم 4 سال نرفتم، و حالا که دارم میرم فقط 3-4 هفته مونده تا کمربند مشکیم رو بگیرم! پس میرم!:-2-31-: ترجمه میکنم و کلاس ترجمه میرم چون 7 سال الکی زبان نخوندم که بشینم تو خونه، تازه نرم و همش یادم بره؟؟!:-119-: فیلم میکس میکنم چون............. دوست دارم!(دلیل دیگه ای هم نداره!):mrgreen::-2-22-:مهمونی هم که جایی نمیرم!... فقط فقط هر جمعه میریم خونه ی مامان بزرگم که اونم نمیشه که نرم! این یه جا رو هم نمی تونید به ما ببینید؟:-2-43-::-2-33-: تازه اگه می تونستم کلاس گیتارم رو هم می رفتم!:-2-42-: و در آخر عقیده دارم که آدم میتونه همه ی این کارها رو بکنه و درسش هم بخونه!:-2-06-:
راستی تا حالا به این (:-2-01-:) دقت کردین؟ طفلی لپش قرمز شده از بس کتک خورده!:-4-:
تبریک به Star برای برنده شدن تو مسابقه ی شروع از من پایان از تو!:-118-:
تبریک به تولدی های بهمن و دیماهی هایی که گذشت!:-2-40-:
و اینکه......
دعام کنید!
فعلا خداحافظ!:-118-::-118-::-118-:

.Monire.
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۲۵ بعد از ظهر
سلام

ما يه چند روزي تهران بوديم و مشغول خوشگذراني:-2-27-:بسي اين چند روز به ما خوش گذشت و كلي خاطره داريم از اين چند روز.تازه روز اخري هم كه داشتيم مي امديم مادرجونيِ مان نميذاشتن ما برگرديم.هي از اينور خاله ام شال ما را مي كشيد از انور مادر جوني.ما هم كه بين اين دو گير كرده بوديم گفتيم بابا شال ما رو ول كنيد بعد دهوا كنيد.دهههههه:-2-33-:هوچي ديگه با كلي خواهش و اينا ما رو ازاد كردند كه بياييم خونه ي خودمان.ولي تنها به اين شرط كه دوباره پنج شنبه برويم انجا.:-2-38-:
فقط يه قسمت براي ما بد بود ان هم موقع غذا.اغا ما ماتم مي گرفتيم وقتي اينها غذا مي اوردند.ما كلا كم غذاييم يه سري دوستان شاهدند!بعد اين مادرجوني انقدر به ما به زور غذا مي دادن كه اون روز اخري دلمان مي خواست كله مان رو بكوبيم تو ديوار:-2-36-::-2-30-:به زور غذا مي كرد تو حلق ما.تازه يه شب شام نخورديم فكر كردن ما اين غذا رو دوست نداريم يه كيك به چه گندگي اوردن،نشستن كنار ما همه رو به زور به ما خوراندن:-2-36-::-2-36-:اومديم خونه به مادريمان تعريف كرديم ميگه حالا ديگه اونا هم فهميدن من از دست تو چي مي كشم:-2-28-:
بهدش ساعت 2 اينا بود رسيديم خونه.ديديم نخودمان هم اينجاست.يكم اذيتش كرديم بعد يكم هم استراحت نموديم بهدش رفتيم طبقه ي بالا.مراسم داشتن خونه ي ما هم مرداشون مي خواستن بيان.ما هم رفتيم از اول نشستيم رمان خونديم تا اون اخرش:-2-27-:بهدشم اومديم خونمون لالا كرديم.اين چند روزه كه تهران بوديم شبا دير مي خوابيديم كمبود خواب داشتيم.:-2-38-:
ديشب هم يه تماس از خاله مان داشتيم كه يه چيزي از ما خواست،ما هم با اينكه از اينكارا مخصوصا از اون ادم بدمان مياد قبول كرديم چون مجبور بوديم يه جورايي.:-2-41-:ولي الان عين چي پشيمانيم.:-2-15-:هر چند فقط تا پنج شنبه مجبور به تحمل هستيم بعدش ديگه به ما هوچ ربطي نداره.:-2-43-:كاش فردا پنج شنبه بود:-2-39-:

*بعضي ادما ارزش فكر كردن،به خاطر سپاردن،حرف زدن يا حتي نگاه كردن هم ندارن.:-2-41-:اينو نوشتم براي خودم تا يه چيزي رو يادم نره:-2-15-:

-اخي!!مادري انگشترت گم شد:-2-39-:حالا شايد تو همون شركت باشه يه بار ديگه مي گشتي:-2-41-:
*زهرا جونم تولدت مبارك:-2-40-:

منيره،دوشنبه،13:10،90/11/03

مینا
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۱ بعد از ظهر
سلام به همه

روز بین تعطیلیتون بخیر :-2-40-:


یه عالمه کار دارم ولی حوصلۀ انجامشون رو ندارم بسکه هر کاری میکنی یه مشکل جدید سر راهت سبز مشه . حدود یه ماهه که کلاً کارمون اوضاعش افتضاحه :-2-36-:
دلم چقدر برف بازی میخواست ولی اصلاً نشد برم آخه این چی زندگییه :-2-30-:

دیدین وضعیت سکه و ارز چجوری شده ؟ آدم جرات نمیکنه بره سراغش بسکه نوسان داره .. خدا میدونه قراره چی بشه . هفته پیش این موقع حدود 680 بود امروز بانک مرکزی اعلام کرده 1 میلیون و 50 هزار تومان .. اوضاعیه ها :-2-37-:

بگذریم : غرض از نوشتن اینجا این بود که تولد اونائی که این مدت تولدشون بود رو تبریک بگم و براشون آرزوی سلامتی و شادی بکنم .

منیر جان با اون پ.ن که در مورد بعضی آدما زدی شدید موافقم . من به این موضوع خیلی وقته رسیدم ولی بعضی وقتا یادم میره ممنون که یام آوردی :-2-40-:

روز همگی خوش :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

*mahsa*
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۱۷ بعد از ظهر
سلام

دیروز به یک موفقیت عظیمی دست یافتمhttp://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif

مدرسه ی به قول مدیرمون برندمون(brandhttp://www.kolobok.us/smiles/madhouse/sarcastic_hand.gif) پنجشنبه ها رو تعطیل نمیکنهhttp://www.kolobok.us/smiles/light_skin/ireful3.gif
از طرفی از وزرات آموزش و پرورش تاکید شده بود که روز های پنجشنبه نباید امتحان ترم بذارن ولی این مدیر ما بگذاشتhttp://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif خب ما دانش آموزای مفلس تا پنجشنبه امتحان داشتیمhttp://www.pic4ever.com/images/val.gif

جمعه هم گزینه دو امتحان داشتیمhttp://www.pic4ever.com/images/tantrumsmiley.gif

صبح جمعه هم پدر و مادرم با آب یخ و بوق و شیپور و داد و فریاد ما رو بیدار کردن که برو امتحان بده بچهhttp://www.pic4ever.com/images/146fs495919.gif

من مفلسم بیدار شدم و به خاطر تاخیری که داشتیم خدا خدا می کردم که درو بسته باشنhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/mini/Laie_71mini.gif
درو بسته نبودن که هیچ بلکه یه جنابی رو آوورده بودن صحبت کنه http://www.pic4ever.com/images/121fs725372.gif
حالا طرف همش داشت در مورد تجربی ها حرف می زد:-2-43-:
ما هم شدیم اقیانوس منجمد شمالیhttp://www.pic4ever.com/images/44rd8r5.gif
بعد در سالن رو باز کردن و رفتیم شماره صندلی رو بگیریم که 200 تا دختر زیر پا بقیه له شدن و چند نفر به دلیل خفگی به بیمارستان منتقل شدنhttp://www.kolobok.us/smiles/madhouse/girl_hospital.gif
حالا بگذریم که چگونه با مشقت و سختی شماره صندلی رو گرفتم و رفتم تو کلاس....:-2-28-:هیچکدوم از همکلاسی هام نیومده بودن همه بودن خونه لالاhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray2.gif
عمومی هارو که زدم پاشدم اومدم
برگشتم خونه....

الان اینا چه ربطی به امروز داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مثل اینکه زدم تو جاده خاکی.....http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_nea.gif
خوب داشتم در مورد موفقیتم می گفتم....:-2-38-:
خلاصه شنبه هم رفتم مدرسه و معلمامون برگه های امتحان ترمو دادنhttp://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif
نصف بچه ها هم نیومده بودند....:-2-36-:
تصمیم بر این گرفتیم که امروز دوشنبه نریم مدرسه
بعد رفتیم خونه و با مامان با کلی مظلوم نمایی گفتیم که نرویم مدرسهhttp://www.millan.net/minimations/smileys/yourecute.gif( قیافه من ایجوری بود ولی به مامانم نگفتم جذابی :-2-35-:)
بعد یه راست رفتم کلاس زبان:-2-36-:
بزنم لهش کنم....زبان چی میگه تو این وضعیتhttp://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif

حالا رفتیم کلاس و بعد از تموم شدن کلاس بدو بدو اینجوریhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gifhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gif
http://www.pic4ever.com/images/bliss.gif آمدیم منزل که رویم 98یاhttp://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif
بعد تا شب نت بودیم تا ساعت 2 شب که اینگونه شدیم http://www.pic4ever.com/images/putertired.gif و رفتیم لالا


حالا اینا چه ربطی به امروز داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

داشتم در مورد موفقیتم می گفتم:-2-42-:
دیروز ساعت 2:30 بعد از ظهر از خواب بیدار شدیم:-2-35-: وای تعطیلی چه حالی داره:-2-16-::-2-16-:
تا 3 شبم بودیم 98یاhttp://www.pic4ever.com/images/2lbkos0.gif
دوباره رفتیم نزد مامان ....مامان هم گفت برو به بادیگاردتhttp://www.pic4ever.com/images/cowboypistol.gif( سرویس محترم) بگو فردا نمیای...منو میگی تا دوساعت اینجوری بودمhttp://www.pic4ever.com/images/wow.gifhttp://www.pic4ever.com/images/wow.gifhttp://www.pic4ever.com/images/wow.gifhttp://www.pic4ever.com/images/wow.gifhttp://www.pic4ever.com/images/wow.gif بعد یک ساعت اینجوری بودمhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/shok.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/shok.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/shok.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/shok.gif
بعدش بدو بدوhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gifhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gifhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gifhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gif رفتم به بادیگاردم گفتم نیا دنبالم... اونم گفت ایول دمت گرم...http://www.pic4ever.com/images/2uge4p4.gifhttp://www.pic4ever.com/images/2uge4p4.gif
یکی نبود بگه خانم از سنت خجالت بکش دمت گرم چیه؟:-2-28-:
خوب این بود موفقیت ما که امروز را نرفتیم مدرسهhttp://www.pic4ever.com/images/clap.gifhttp://www.pic4ever.com/images/clap.gifhttp://www.pic4ever.com/images/clap.gif
این را نگفتیم که یکشنبه کلی با خواهر گرام دعوا افتادیم....http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gif و ای کاش دعوایمان اینگونه بود... کلا فیزیکی بود و ما خونین و مالین شدیم:-2-06-:
مادرمان هم به خواهرمان گفت...میترااااااااا....25 سالته خجالت بکش....
منم گفتم: میرم به شوووهرت می گم :-2-42-:

امروزم با صدای تلفن بیدار شدم یکضرب داشت می زنگید منم تنها تو خونه بیدم ...http://www.pic4ever.com/images/crazy.gif با خود اندکی فکر نمودمhttp://www.pic4ever.com/images/297.gif و با خود گفتم شاید از مدرسه برندمون زنگیدن می گن هوییییییییییییی......کجایی بیا مدرسه:-2-33-: (چون از این سابقه ها دارن:-2-43-:) واسه همین گوشی رو ور نداشتم....تا مامانم اومد خونه گفت: چرا گوشی رو ور نداشتی... این طرف می خواست بیاد ماشین رختشویی رو تعمیر کنهhttp://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif
ما هم گفتیم می خواستی نری باشگاه:-2-42-:
بعد آمدیم 98یا تا اکنون...

این بود خاطره ما:-2-38-:

پ.ن یادمان رفت..

پ.ن: از صب که از خواب بیدار شدیم(ساعت 2 صب!!!:-2-14-:)
فقط پشت کامپیوتر بودیم
رها جان دیدی چی شد در خانواده... این پسره آقا نمی دانیم اسمش چی بود رفت رو اعصابمان:-2-33-:
بعد خدافظی کردیم و با دختر عمویمان مهدیس آمدیم دیدیم اعصاب او را نیز به هم ریخت.....:-2-06-:

pari_shaun
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۱۷ بعد از ظهر
سلام

خسته شدم از بس فکر کردم..... نمیدونم چه کار کنم..... چی بگم... مغزم تعطیل شده....:-2-39-:

خیلی به حرف هاش فکر می کنم.... درسته تو شرایط خوبی نبود ولی حرف دلش رو زد... خب منم دوستش دارم...

! وای که این جمله دیوونه ام میکنه : صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش؟ حالا من نمیدونم صبر کنم یا فراموش :-2-39-: میترسم صبر کنم ولی آخرش هیچی نشه... دیووانه شدم رفت.....:-2-15-: تو این چند روز همش دارم فکرم رو مشغول چیزهای دیگه میکنم... خاطره های همه رو 2-3 دوری خوندم.... هر کار که بشه میکنم تا فکرش رو نکنم ولی انگار !!

زندگی این روزهایم به طرز عجیبی پر از خالی هاست
من پرم از تو.......
و تو خالی از من



+ هستی جان مرسی عزیزم ... خدانکنه گلی.... ممنون دوست خوبم :-118-:
+ آقا سعید نوشته هاتون رو خیلی دوست دارم.... نوشته ی قبلی که در مورد دانشگاه بود رو 5 بار خوندم... هر دفعه که میخونم خندم میگیره ....حال و هوام رو عوض میکنه.... مرسی :-53-:

+ اینم برای نودهشتیا... قشنگ نیست میدونم..... مفزم فعال نشده هنوز.. نور پردازی هنوز یاد نگرفتم برای همین سیاهه....

http://s1.picofile.com/file/7261073652/98ia.jpg


+ تولد همه ی بهمنی های عزیز مبارکــــــــــــــــــــ ـــــ :-118-::-118-::-118-:

پریســـــــا :-2-38-:

+Lily
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۲۱ بعد از ظهر
قصه کی تموم میشه ؟ وقت بیدار شدنه ...
آخر خوش باوری ، اول شکستنه
شب افسانه گذشت ... رویا به انتها رسید
دختر شاه پریون ، از خواب قصه ها پرید
دید نه از کفش بلوری اثری مونده براش
نه رو سرش تاج گله ، نه فرش مخمل زیر پاش
هرچی نگاه کرد طفلکی ، دور و برش هیچی ندید
نه قلعه و قصر طلا ، نه جاده و اسب سفید
یه بیابون رو به رو ، یه خرابه پشت سر
پری ناز بینوا ، شد پریشون و در به در
از بخت و اقبال سیاه ، گذار اون پاره ی ماه
افتاد به شهر آدمیا ، بین ما ، میون ما

دختر شاه پریون ، مسافر افسانه ها
دلت مبادا بشکنه ، تو شهر بی قصه ی ما
تو شهر ما جای بهار ، بارون و برف و گرگ میاد
پشت شب یلدای ما ، هفت چله ی بزرگ میاد
این دور و بر ، هیچ خبری از عاشق دلخسته نیست
قصه ی ما حقیقته ، افسانه ی سربسته نیست

اولش که اینطوریه ، وسطش که عروسی داریم ، آخرشم که کنکور دارم ، خدایا بهمنو به خیر بگذرون

یه جوری شدم ، انگار مغزم از همه چی خالی شده ، فقط یه ترس بزرگ دارم
مامانم به من میگه خرافاتی ، من به نشانه ها خیلی اعتقاد دارم ، وقتی یه چیزایی شبیه هم میشن ترس برم میداره
خودمم خیلی خوب میدانم وقتی به یه چیزی خیلی باور داشته باشی اتفاق میفته ولی دست خودم که نیست ! این روزا خودمم به خودم میگم « دوشیزه می ترسم » ، بگذریم که خونواده میگن شبیه اون شخصیت توی گالیورم :-2-35-:
از دیشب دارم خلوت خلود رو می خونم ، یعنی من اگه همچین شوهری داشتم بالشو میزاشتم رو دهنش ، خودمم می نشستم روش تا دنیا رو از شر همچین آدمایی خلاص کنم ، در چنین مواردی اصلا به گفتمان اعتقاد ندارم :-2-37-:
چقدر حرف هست تو سرم ، ولی انگار واسه اشون کلمه ای پیدا نمیشه

تا حالا شده ، یه کسی رو ببینین ، یه صحنه ای ببینین که فکر کنین قبلا دیدینش ؟
اینقدر این روزا این چیزا برام تکرار میشه که گاهی میگم شاید توهمام هم واقعی بشه
تو کتاب « جزیره سرگردانی » هستی مدام میگه اولین کلمه ای که به زبون آورده « آخ » بوده ، شاید به همین خاطره که همیشه درد می کشیده
من اولین کلمه ای که گفتم « نه » بوده ! واقعا که خیلی آدم خوشرویی بودم :-2-28-:
اولین داستانی که خوندم از صادق هدایت بود ، خیلی مسخره اس که در 7 سالگی اولین چیزی که بخونی ، شرح خودکشی یه نفر باشه ، گاهی حس می کنم یه نفر باید باشه که مطمئن باشم به حرفاش ، اونوخ همه چی رو میگم و خلاص میشم ، انقدر این روز حرفا تلمبار میشن تو مغزم که تا تو قلبم رسوب کردن
یه نفر نیس که کمکم کنه ؟! که راهو بهم نشون بده ؟! اوف !

H0NEY
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۵۲ بعد از ظهر
http://www.millan.net/minimations/smileys/flower.gif به نام خداhttp://www.millan.net/minimations/smileys/flower.gif
اقا ما بد خواب شدیم :-2-36-: یه عمری سرمونو نذاشته خوامبون میبرد چند وقته تا 2 اینا خوابم نمیبره http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281192%29.gif دو بود خوابیدم شیش و نیم بیدارم کرد مامانم :-2-34-: همش منتظر بودم اعلام کنن تهطیله http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281445%29.gif خیلی خوابم میومد :-2-30-: خیلی :-2-18-: اخرش معلوم شد تو این برفو سرما باید بریم مدرسه http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_202.gif دیه لباس پوشیدیم رفتیم به سمت مدرسه http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/hiker.gif همه جا هم یخ زده بود نزدیک بود منهدم شم http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/black-eye.gif به مدرسه نرسم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/imoksmiley.gif دیه یواش یواش رفتیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/sneakingsmiley.gifزنگ اول زبان فارسی اومد http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_44.gif کلی حرف زد یه ذره درس داد :-2-43-:فک کنم خوب شدم طبق چیزایی که میگفت:-2-32-: 10 نفر تو کلاسمون افتادن:-2-27-: معلمه میگفت درصد قبولی فیزیک از من بیشتر بوده:-2-06-:
زنگ دوم ورزش داشتیم که نیومد میومدم کاری نمیتونست بکنه http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/expander_girl.gif زنگ اخرم معلم نداشتیم :-2-16-:با بچه ها داشتیم حرف میزدیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/pillowtalk.gif که من نمیدونم چرا تصمیم به تعریف رمان گرفتم که از اواسط قسمت اولش به غلط کردن افتادم :-2-30-:فک کن 1 ساعت و خورده ای داشتم فک میزدم http://freesmile.ir/smiles/311220_wacko3.gif گلوم انقد میسوزه کل نوترکارو تعریف کردم http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/girl_wacko.gif تازه ازدواج نیوشا رو به کل یادم رفت بگم یه جاهاییم عقب جلو گفتم:-2-06-: دو زنگ داشتم یک ریز حرف میزدم http://www.kolobok.us/smiles/icq/crazy.gif تازه گفتن فردا یه چی دیه تعریف کنم:-2-28-: خدا به داد برسه:-2-43-: مگه من کتاب گویام اخه:-2-42-: کوپن یه ماهمو حرف زدم امروز :-2-22-:
امشبم قراره بریم خونه عموم اینا http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/3120.gif پسر عموم داره به زودی مزدوج میشه http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/i/partysmiley.gif من انقد خوش حالم خیلی http://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_pull-pigtails.gif نمیدونم چرا تا حالا واسه هیچکی انقد خوش حال نبودم :-2-17-: اما داداشم خیلی ناراحته با اینکه شیش سال ازش بزرگتره اما مثل داداشش میموند:-2-39-: تو یه دانشگاهم بودن:-2-39-: اخی داداشی نازی http://www.kolobok.us/smiles/big_standart/empathy3.gif
من برم یه کم لالا کنم سرم درد گرفته http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_nutzo.gif همه دوستای گل بدرود http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282235%29.gif http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/flowerysmile.gif http://pantee.farhangi.googlepages.com/persiana4you_flower.gif
هانی کوشولو http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/music_girl.gif
یه روز یخی http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_247.gif

پ.ن نفلد زهرا جون هم مبارکhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/bdayparty.gif

دختربرف
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۰۸ بعد از ظهر
:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
سلام سلام به دوستای گلم خاطره نویسای گل:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
خوبین؟خوشین؟
ان شالله که همیشه خوش باشین...
جونم براتون بگه که خداروشکرحال واوضاعم خوبه یعنی دیگه اون بحران روحی رو ندارم شکر خدا
ولی یه خاطره ای شد برام این اتفاق که یکم اعتماد به نفسمو آورده پایین
دیدی که نسبت به خودم داشتم وحالا ظاهر وباطن از خودمان راضی بودیم همچین تغییرکرده
وقتی آدم انتخاب وپسندیده نمیشه اونم از طرف جنس مخالف توی روحیه اش بسی تاثیر گذاره ...
ولی خوب من نیاز به زمان دارم تا این موضوع پیش اومده رو واسه ی خودم حل کنم ...
من همینم وباید همین طورهم خودمو بپذیرم کاریم از دست هیچ کسی ساخته نیست ...
هنر زندگی کردن یعنی همین یعنی جنگیدن با احساسات بد ...یعنی تلاش برای روی پا ایستادن توی لحظه های سخت ...یعنی ناامید نشدن وبه زندگی ادامه دادن
من آدم شدم آدم شدم تا اینارو ثابت کنم واگه خودمو ببازمو کم بیارم دیگه پس آدم نیستم
اوووووووووووووووووووووووو ه من دختر سختی کشیده ایم سختی پشت سختی
اساسا باید اسم کاربریمو میذاشتم دخترسختی ها...
آه...
اما می دونم خوب می دونم که یک روز این سختی ها به پایان می رسه ...
می خوام یه چیزی بگم
می خوام بگم تا آخرین نفس منتظر همسفر زندگیم می مونم ...
همسفرمن دلش دریاییه دلش خیلی بزرگه دلش عاشقه...
می دونم که یه روز میاد ...
ومن دنیا رو با اومدنش گل بارون می کنم ...:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
توروخدا بهم نخندین خواهش می کنم باشه؟؟؟؟؟؟
خوب چه کنم وقتی توی واقعیت ها همه ی عشق ها ظاهریه توخیالم عشق میسازمو زندگی می کنم ...
وزندگی زیباست ...زیباتر از آنچه که تصور کنیم
دوستان شهادت امام هشتم امام رضا علیه السلام رو به همه شما تسلیت می گم انشالا که همه حاجت روا بشین توی این روزها
منوهم دعا کنین
مرسی وبدرووووووووووووووود عزیزان:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:

jullub
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۰۸ بعد از ظهر
ویرایش شد ..

NAVA22
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۱۶ بعد از ظهر
سلام.
هی روزگار!:-2-39-: مامان از خرید برگشته فلان چیز انقدر گرون شده بهمان چیز اونقدر...:-2-36-:
مردم دلشون به طلا خریدن خوشه من از طلا بدم میاد دلم خوشه به عروسک که اونم گرون کردن:-2-30-:. سکه هم که شده 980هزار دیگه 1 میلیون بگیم سنگین تره. دو روز دیگر نمی تونیم یه تیکه نان خشک سق بزنیم ...:-2-37-:
یعنی ما در کف سلیقه ی خودمان مانده ایم:-2-22-:. مسابقات سایت ما به هر شماره ای رای می دهیم کمترین رای را آورده:-2-28-:. هر کتابی بقیه دوست می دارند ما بدمان می آید و...:-2-28-:
ما از الان به همه سپرده ایم برایمان کار بیابند:-2-08-:. مادری مان که گفت بچه تو برو سر درست کار کردن پیشکش ولی ما کار خیلی دوست می داریم . یعنی دوست نداریم در آینده محتاج کسی باشیم و دستمان را جلوی کسی دراز کنیم:-2-15-: استقلال مالی بسی مهم است. :-2-41-:

+از بچه های سایت کسی را نمی شناسید روانشناسی یا روانپزشکی خوانده باشد؟:-2-08-:
+دکتر شریعتی یک جمله ای دارد دقیقش یادمان نیست فقط مفهومش این است که کور و کر فرض شوی خیلی بهتر از این است که خر فرض شوی! :-2-41-:به جان خودمان از این حرف منظوری نداشتیم:-2-31-: کسی به خود نگیرد:-2-38-:

.arsana.
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۴۰ بعد از ظهر
وقتی آدم عصبیه تازه می فهمه این روزمرگی ها چقدر عالی ان...تکرار هم چقدر قشنگه

سلام:-2-08-:
دیروز من و هلنا همش تو خونه درگیر بودیم :-2-31-:
منِ بدبخت فلک زده مظلوم نشسته بودم پشت میزم عین آدم درس میخوندم یهو هلنا در اتاقمو واکرد و دیدم یه چیزی پر از مو پرت شد رو سرم :-2-43-:آوردمش پایین دیدم موهای عروسکشو کنده و پرت کرده روی سرم :-2-37-:یه نیگا انداختم بهش دیدم داره ریز ریز میخنده :-2-09-: گفتم حالا که انداختم تو سطل آشغال بازم بخند:-2-42-: دستشو زد به کمرش:جرأت داری؟!:-2-08-:
حقیقتش نمیخواستم بندازم تو سطل آشغال ولی اینو که شنیدم نظرم عوض شد :-2-22-:با خونسردی موهای عروسکشو پرت کردم تو سطل آشغال :-2-41-:
هلنا هم عصبانی شد دندوناشو فشار میداد روی هم .بعد یهو اومد سمتم داد زد:میشکمت و شروع کرد موهامو کشیدن :-2-09-: منم متقابل موهاشو می کشیدم :-2-33-:
بعد همینجوری دوتایی درگیر بودیم من از روی صندلی بلند شدم همچنان موهامون تو دست هم رفتیم کشون کشون تو هال جلوی مامان وایستادیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:مامان جان هم 2تا چشم داشت 4 تا دیگه هم قرض گرفت همچین به ما نیگا کرد :-2-37-:حالا من میگفتم هلنا میگفت:-2-08-: آخرشم طبق معمول تقصیرات افتاد گردن من که خاک بر سرت مثلا بزرگترشی :-2-22-::-2-43-::-2-33-::-119-:هلنا خانوم هم کیفش کوک شد:-2-42-:

دلم واسه vampire diaries تنگ شده :-2-30-:از سیزن 3 ندیدم :-2-30-:
توآیلایت هم breaking down هنوز کیفیت پرده ایشه:-2-08-:

هفته ی دیگه خاله کوچولم با مادرجون میاد تهراااااااااان:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خدا بخواد یه عروسی افتادیم شیک:-2-22-:
:-2-16-::-2-16-:حالا عروسی کی؟ دایی کوچیکه :-2-41-:
فعلا هر هفته واس پاچه خواری از مادرجان یه جعبه کیک شکلاتی میاره از اینور من و هلنا حال می کنیم:-2-08-:
چند هفته دیگه هم خواستگاری :-2-16-:
وای چه قشنگه امشب شهر فرنگه امشب
لحظه آشتی کردن شیشه و سنگه امشب
:-2-16-::-2-16-:
حالا ببر و بیار داریم ما
دل بیقرار داریم ما
بزن و بکوب
خبرای خوب
لالای لالای داریم ما:-2-22-:
حالا عروس و دوماد
عاشقای تازه کار داریم ما
بقیه شم سانسور حالا تو مراسم اجرا میکنیم:-2-37-:
البت دختره رو که ندیدم ولی مامی میگه شیر برنجه:-2-31-:
ولی صداشو شنیدم یَک صدای نازک ملیحی داره :-2-22-:آدم بلابه دور ..... :-2-35-:بیخیال حالا:-2-22-:ولی کلا آرزو میکنی دیگه این صدارو نشنوی:-2-31-: انقدرم با عشوه و ناز حرف میزنه :-2-22-:آدم بلانسبت :-31-:اینجوری میشه :-2-22-:
خاک به سرم :-2-31-:شدم مثل خاله خان باجی ها که دارم غیبت میکنم :-2-37-:
ولی به هر صورت مهم اون عروسیه و رقصش :-2-16-::-2-16-::-2-16-:من کاری با عروسش ندارم :-2-35-:علف باید به دهن بزی شیرین بیاد:-2-22-:والا:-2-27-:

خب من بروم دیگر:-2-31-:

+هانی ،جانِ من وقتی بچه بودی نوک مدادت میشکست غم میخوردی؟:-2-31-:یا من زیادی بیخیال بودم کلا :-2-27-:

خداحافظ شوما:-2-25-::-2-37-:

نگین
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۵۸ بعد از ظهر
سلام بر همگیhttp://s17.rimg.info/c9956132272703f489b964435b527661.gif (http://sheklak-khanoomi.blogfa.com/)http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_008.gif (http://sheklak-khanoomi.blogfa.com/)
امروز 10 صبح تحویل پروژه تمرین معماری2 داشتم http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_266.gifرفتم یونی کارا رو ارائه دادمhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_127.gif استاد اومد..همه رو بیرون کرد...بعد منو صدا زد که راندوت خیلی قویهhttp://foolstown.com/sm/cowb.gifکاره خودته؟http://kay.smiley.free.fr/images/7122.gifمنم که محکم مثل همیشه گفتم بله استادhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_119.gifگفت همینجا برام انجام بدهhttp://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gifحالا چی من نه ماژیک داشتم نه برگهhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_202.gifگفتم چشم استاد ولی من وسایل همراهم نیستhttp://foolstown.com/sm/mat.gifگفت برو بگیر، دقیقا دوست داشتم اون لحظه اینطوری بزنمشhttp://foolstown.com/sm/lam.gifرفتم مدیریت میگم ممنون میشم 2 برگ a4بهم بدینhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282253%29.gifمدیریت میگه خیره دخترم؟؟ تو دلم گفتم بله میخوام متن عروسیمو بنویسمhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_275.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif
خلاصه a4گرفتم http://s17.rimg.info/a5ff4f44f1d5461835726814f91b89ed.gifاز بچه هام ماژیک گرفتم رفتم پیش استادhttp://kay.smiley.free.fr/images/4833.gifمیگه این درختو که راندو کردی برام بکش.. گفتم چشم حتما استادhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_wink.gifشروع کردمhttp://foolstown.com/sm/web.gif کشیدم نشونش میدم میگم استاد اگه دقت کنین خط یکیهhttp://foolstown.com/sm/yar.gifمن اینجا رو a4 ولی اونجا توی کاره و وقت بیشتری براش گذاشتمhttp://kay.smiley.free.fr/images/7174.gif میگه خب کارت خیلی قویه...خطات قویه... ضایعش کردمhttp://foolstown.com/sm/ura1.gifمیگه نمرت خوب میشه بروhttp://foolstown.com/sm/ura1.gif
بچه ها همه میگفتن چیکارت داشت...بعضی هام که فکر میکردن دادم بیرون انجام دادن..ضایع شدن..http://foolstown.com/sm/hul.gif
http://kay.smiley.free.fr/images/3073.gifزن این جناب استاد خیلی جلبه میگفت گروه تو کارشونو دادن بیرون...اینم که احمقhttp://foolstown.com/sm/hlp.gifبه حرف زنش گوش میده...خلاصه اکثرنو کشوند که ازشون سوال کنه.. ما معمولا کارو ارائه میدیم و میریم...به جان خودم سر بچه های کلاس شرط بسته بودن..ما رو بیچاره کردنhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_70A.gifنامه کتبی هم نوشتیم دادیم ریاست و مدیر گروه که ترم بعد این و زنش طرح 1 رو برندارن اینم از امروز... 1ساعت بعد نمراتو زده بود تو سایت...بهم 17 داده...خوبه این همه گفت کارت نسبت به بقیه خیلی قویهhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_202.gif باز خداروشکر که کمتر نشدمhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282267%29.gifاونم درس 3 واحدی... http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282267%29.gifمن یکی دیگه توان ندارم برا کارش اعصاب بزارم..واقعا این ترم خیلی اذیت کردhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_202.gif
اینم از این ترم که خداروشکر تموم شدhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/user/Mauridia_22.gif
هر دو گروه نیمه دوم بهمن با همین استاد عزیز و زنش قراره که بریم اصفهان برای بازدید از بنای تاریخیhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_30A.gif



خاله مهربانhttp://kay.smiley.free.fr/images/942.gif
اجی ارمغانhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_159.gif
خواهری من حسناhttp://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif




3بهمن 90http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard6.gif
روزتون خوشhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard13.gif (http://sheklak-khanoomi.blogfa.com/)

شبنم
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۰۰ بعد از ظهر
دوشنبه 3 بهمن

منم این روزا سرم شلوغه کم میتونم به کارام برسم . دیروز نذری داشتیم ... مهمون هم داشتیم. خواهر برادرام بودن البته. جای همگی خالی..

خاطره ها رو سر سری خوندم وقت نکردم زیاد .. خاطره فریده رو دیدم... خیلی خوشحال شدم دیدمت به حاجیت سلام برسون :-2-06-:واقعا یادش بخیر...

هلی یه وقتایی خاطره های تو و هلنا رو میخونم کیف میکنم! چند سال دیگه هلنا میتونه بیاد اینجا خاطرات بچگی خودشو که از زبون خواهرش نوشته شده بخونه. خیلی جالبه

منیر خودت و خاله ات مشکوک می زنینا! آره گم شده هر جا رو بگی گشتم نبود :-2-15-: سوپراستارم رفتم گفت اونجا نیفتاده

همین دیگه ما رفتیم پی کار و زندگی مون

روزای خوبی داشته باشین

بچه های مشهدی نایب الزیاره باشین :-118-:

اون سمان شومپت هم پاشده بی خبر رفته مشهد . سلام رسوند..

زهرا متروپلیس تولدت مبارک مادری :-2-40-:

lucy
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۲۵ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام
شرمنده ی همتون دنبال پروندتون :-2-38-:

غرض عرض ادب بود که به حمدالله حاصل شد شرمنده که تشکر نزدم چون از هر خاطره دو سه خط خوندم تشکری نکردم تا بعدا سر فرصت بیام بخونم :-2-36-:
حالا مثلا اومدم اینجا بگم که چی اینکه :-2-36-:مینا دختری جان :-2-39-:اینو گفتی منو کباب کردی مادر جان روز عروسی ما سکه بود 90 تومن :-2-37-:فکککککککر کن اگه ما ماهی یه سکه خریده بودیم الانننن چه حالی به هولی بودااا :-2-30-::-2-30-:ما کلا افسردگی گرفتیم به جانخودمان :-2-30-:البته مال دنیا ارزش نداره ولییی:-2-28-:

امیدوارم حال همتون خوب باشه من که فعلا روی دور تندمممم

زهرا مترو رابین هود با تاخیر مبارکککککککککک باشهههه:-118-:

شادییی :-2-30-::-2-30-:

ما بریم که دیگه دیگه:-2-27-:

اهان تا یادم نرفته ما یه اعترافی بکنیم ما نصف این شعر های باکلاسی که میزارید رو نمیگیرم از خط سوم چهارمش به بعد :-2-37-:ولی ما کلا همتان را دوز داریم یه شعر هم تخدیم همتون میکنیم همههههه عاشق این شعر از شاعر بزرگ کشورمونم ولی حسنش اینه که با اینکه از کلمات ساده ای استفاده کرده ولی بار معنایی زیادی داره:-2-41-:دوستون دارم یه عالمه...............اندازه ی یه قابلمه

فعلا

~Melika~
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۴۴ بعد از ظهر
3 بهمن 1390 ساعت 16:24

به نام تک خدای تنهایی هایم

لبخنه چه فايده اي داره؟؟؟
توي اين زندگي احمقانه!!!
چقدر زندگي سخته!!!
چقدر دردناكه!!!
چقدر سخته وقتي وقتي نفس نمي كشي تا هوا براي عزيزهات كم نياد بيانو بهت بگن خودخواه!!!
چقدر دردناكه وقتي ميري پشت پرده تو حرفه اي كه تو توش عين خورشيدي واسه اينكه ديگري بدرخشه و از اين درخشيدن لبخند بزنه بعد بيادن و بهت بگن خودنما!!!
چقدر بده كه توي اوج اسيب پذيري خوردت كنن و بعد بهت بگن نازك نارنجي!!!
چقدر بي رحميه وقتي پاهات شكسته روشون وايسي تا زير بغل كسي رو بگيري و بعد بيانو بهت بگن همه چيزو واسه خودت مي خواي!!!
چه دردي داره وقتي قلبت داره از درد متلاشي ميشه و بخواي جلوي اشكاتو بگيري تا نبارنو پيرهن كسي رو كه براش مي ميريو لكه دار نكنن بيانو بهت بگن مغروری!!!
چه عذابي داره وقتي تا صبح بيداري تا براي كسي دعا كني كه دوسش داري بعد فرداش بيانو بهت بگن راحت طلب!!!
چه قدر سخته وقتي سه ماه جون مي كني كار مي كني از درست مي زني از زندگيت دور مي شي خونوادتو ناراحت مي كني خسته ميشي كلافه ميشي تا پول جمع كني و بدي به كساني كه دوسشون داري تا توي قمار بازيه زندگي همشو ببازنو بعد هم بيانو بهت بگن كم مايه گذاشتي!!!
حماقته وقتي اينطور براي بقيه مايه بذاري بعد بيانو بهت بگن حتي يك ذره هم عوض نشدي تو هموني كه بودي همون دختره دورويي كه هيچ وقت نخواست دركم كنه!!!
ولي نمي گن من زير اين فشار بار مسئوليت هاي بقيه دارم له ميشم و هيچ كس نيست كه حتي بگه اخي طفلك ببين داره كمرشش مي شكنه!!!
بهت ميگن لياقت زندگي رو نداري بهت ميگن احمقي بهت ميگن تو ديوونه اي فقط براي اينكه نخواستم بقيه اسيب ببينن!!!
و وقتي تيزي تيغ روي رگم قرار ميگيره همه غيرتشون گل ميكنه!!!ميانو بهت ميگن تو كه همه چي داري هيچي كم نداري هر چي بخواي برات فراهمه پس دردت چيه؟؟؟چه مرگته؟؟؟بگو؟؟؟چي شده؟؟؟كمكت مي كنيم!!!
ولي هيچ حتي يك لحظه به خودشون نيومدنو نديدن اينكه اونا به حال و روز من نيافتادن كي كمكشون كرده؟؟؟كي گذاشت روي شونه هاش گريه كنن؟؟؟كي تحقيرشون نكرد كي خوردشون نكرد؟؟؟
خدا!!!
پس تو كجايي؟؟؟

~AfShAn~
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۲۷ بعد از ظهر
:-2-27-:سلام به همه ی 98 یای عزیز....
امروز صبح با یه استرس وحشتناک از خواب پاشدم.....خیر سرملان امفحان ریاضیات عالی مهندسی داشتیم....اونم با استادی که باهاش مبانی هیدرولیک دریا هم دارم و واقعا ازش متنفرم....:-2-36-:خلاصه بی خیال آن استرس خفن شدیم و رقتیم به سمت یونی....:-2-35-:
حالا در حین اینکه دارم می رم سمت یونی و فرمولای لژاندر و بسل را می نوشتم باز استرس آمد و یه حسی بهم گفت افش عوض این کار حفظ کن ولی اصلا حسش نبود.....:-2-27-:
از یه ترم بالایی پرسیده بودیم و اونم بهمان گفته بود که اول امتحان بهش التماس کنبن می گذاره فرمول ها را اول برگه بنویسین ما هم به همین امید رفتیم....جناب دکتر ... هم که عاشق التماس ماهاست....
خلاصه جونم براتون بگه که ما التماس کردیما ولی جواب نداد....منم که اصلا تقلب بلد نیسنم و از شانسم هم دسته ی صندلیم ساه بود زانوی غم را حسابی در آغوش گرفتم....:-2-30-:
خلاصه تنفر من از این استاد مهربان!!!!! لحطه به لحطه به اوج خودش می رسید....
دیگه برگه ها که پخش شد خس افتادن تو این درس مدام اوج می گرفت...
بعد سوالا را که دیدم یه نفس راحت کشیدم....خدا راشکر عقده ای بازس در نیاورده بود...:-2-27-:
گرچه دو ساعت و نیم تمام در حال نوشتن بودیم و آخر هم سوال آخر نصفه موند ولی کی اهمیت می دهد...؟؟این اشتروم لییوویل را خودش هم بلد نبود:-2-15-:
حالا اینا خیلی اهمیت نداره....اتفاق جالب مال وسط امتحان بود:-2-27-:
این استاد ما خیلی اخلاقای خنده داری داره.....یه جورایی روانیه و خیلی با آرامش تو را هم روانی می کند....لپ مطلب اینکه قفط و فقط خودش را قبول داره....دخترا هم که کلا می خوان از همه چی می خوان سر در بیارن....خلاصه ما کشفیده بودیم که این بشر طلاق گرفته...:-2-27-:حالا فکر نکنید ما از این آدمایی هستیم که تو زندگی همه سرک می کشیم....خدایی این آدم آنقدر ما را اذیت کرده که واقعا حقشه:-2-27-:
حالا از اصل مطلب دور نشیم....اوایل امتحان تلفنش زنگ زد و ما هم که در حسه امتحان بودیم حواسمان پرت شد و رفتیم تو مکالمه ی استاد....مه داشتند بسیار آرام در مبحث عشق مخ یکی را می زدند:-2-27-:خدایی سوژه از این جالب تر داشتی....
حالا از امتحان آمدم بیرون می بینم همه ی بچه ها ی کلاس به خصوص آقایان باب یک مکالمه ی آزاد را در این زمینه شروع کردند....خدایی کلی روحیه مان عوض شد و و سط این امتحانا روحیه گرفتیم:-2-16-:
فقط یه خواهشی داشتم اگر این بیچاره ای که گول حرفای این دکتر را خورده را پیدا کردین بدید...خدایی نجات آدما در اولویت است:-2-06-:

ستاره شباهنگ
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۳۱ بعد از ظهر
امروز 3 بهمن::-2-38-:

امروز خیلی کار داشتم .حسابی سرم شلوغ بود.هی برنامه ریزی می کنم برم انقلاب نمیشه یه بار برف میاد یه بار با خواهرم باید بریم خرید کلا قسمت نمیشه کتاب بخریم.امروز یه سوتی دادیم در حد تیم ملی:-2-06-::-2-06-:.یه آقاهه اومده بود خونمون که کار هواکشیه شوفاژا رو انجام بده.هم زمان مامانم میخواست به اون آقاهه شیرینی تعارف کنه.مامان بهم گفت((برو اون ظرفو بیار)).ماهم خیر سرمون داشتیم مجله می خوندیم حواسمون نبود رفتم ظرف شیرینی خوری رو آوردم دادم دست آقاهه.نگو ظرف می خواستن تا آب شوفاژو توش بریزن.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

مامانمو خواهرم منتظر شدن تا آقاهه بره بعد ریختن رو سرم.خواهرم می گفت((IQ...قدرتی خدا رو ببین چی خلق کرده...من روزی صد بار به خاطر تو یاد خدا می افتم که واسه شفا دادنت دعا کنم.)).منم از خنده غش کردم.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
امروز کلاس رفته بودم.تو کلاسمون یه خانمس 28 سالشه ازدواجم کرده.
خیلی آدم مغرور و لوسیه تمام مشکلات و مسایل زندگیشو میاره سر کلاس مطرح می کنه.امروز صبر معلممون تموم شد بهش گفت((اینجا مرکز مشاوره نیست تمومش کن)). ما به خدا از دستش دیوونه شدیم.یعنی واقعا خدا صبر زیاد زیاد به همسرش عطا کنه(تنها جاییه که به نفع آقایون به ضد خانوما نظر دادم)
حالا سوژه رو داشته باشین....منتظر تاکسی بودم دیدم خانومه داره میاد طفلی میخواد خوش تیپ و با کلاس باشه ولی نمی تونه دیگه.یه جوری راه می رفت انگار می خواست به مردم بگه که برین کنار من دارم میام.هیچی دیدیم با کلی پوز داره میاد سمت خیابون.بعد یهو پرید رو هوا داد زد ((سلام عزیزم))
پشت سرمو نگا کردم دیدم شوهرش پشت ترک موتور نشسته داره میاد طرفش.حالا سوار شدن این خانومه کلی دنگ و فنگ داشت.یعنی خودمو کشتم که جلوش نخندم.من فکر می کردم این دیگه کمتر از فراری سوار نمیشه.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
راستی من یه تاپیک تو بخش طبیعت زدم.توش یه سری عکس گذاشتم که پارسال تو ایام مسافرت گرفته بودم.ممنون میشم راجع بهشون نظر بدین و انتقاد و پیشنهاد کنین.

اینم یه جمله خوشگل

***هرگز به دیگران اجازه نده قلم خودخواهی دست بگیرند دفتر سرنوشت را ورق بزنند خاطراتت را پاک کنند و در پایانش بنویسند قسمت نبود.***


آسمونتون صاف و پر ستاره.

Tikooli
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۴۳ بعد از ظهر
امروز سوم بهمن ..http://s17.rimg.info/cb089473620b69800d8eec7aa96f1262.gif.
سلــآمhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(1753).gifبه دوستای خوب و گل 98 ای http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(1079).gif
امروز صبح ...
با انرژی غیر قابل وصفی "با خستگی شدیدhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gif " راهی مدرسه شدم.http://www.pic4ever.com/images/122fs329172.gif..
تو مدرسه هم به دلیل حاضر نبودن در مدرسه در روز شنبه ...http://www.pic4ever.com/images/balloony.gifترور شخصیتی کردن ما رو"کلا کلاس رو" به به کلاس های پایین تبعید کردن ...http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard29.gif.
اوووم دیه همین .... خیلی خندیدم در حدی که گلوم درد گرفت .:-2-06-:..
فعـــلــآhttp://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif

feedback
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۰۴ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:
اول از همه شهادت امام رضا رو به همه تسلیت میگم. :-118-:
دوم بریم سراغ خاطره :
سلام بچه ها :-2-31-:
هرکی ترنس گوش بده 100% میره بهشت! :-2-14-: اینو همه متفق القول قبول دارن. :-2-22-: من الان تو آسمونام. یَک حالی میده که اون سرش ناپیدا :-2-35-: یه آهنگساز آفریقایی اومده تو کار ترنس که همه ی آهنگاش محلیه و صدای بومیای آفریقایی رو تو آهنگش به صورت ترنس گذاشته. وای یه چیزیه که نگو :-2-16-: :-2-16-::-2-16-:
===== ===== ===== ===== =====
آقا ما از رمان جدید نیلا و سانی خوشمان آمد همی :-2-41-::-118-:
قلم این دو نفر رو دوست دارم خوب :-2-37-:
آورین آورین :-2-38-:
حتماً بخونیدشان :-2-38-:
===== ===== ===== ===== =====
صفِ معاینه فنی خودرو ، امروز :
هیچی صف نبود :-2-38-: دل همه ی اونایی که قبلاً تو صف موندن بسوزه! :-2-42-::-2-06-: من امروز اصلاً تو صف نبودم. :-2-38-: کارمم 10 دقیقه نشد تموم شد و اومدم خونه :-2-38-: دلتون بسوزه بسوزه بسوزه!!! سوخت؟ آخیش خوب شد! :-2-06-::-2-06-::-2-06-: جیگرم خُنُک شد. :-2-06-: آخه مادربزرگ مادرم بنده خدا عادت داشت بگه خُنُک :-2-06-: منم الان یاد اون افتادم :-2-06-: خدا رحتمش کنه. همیشه میگفت :
-ننه جان ، یه چیکه آبِ خُنُک به من بده. دست و پنجه ت درد نکنه.
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
حالا که اینو گفتم یه خاطره هم ازش بگم :
یه بار خونه مامان بزرگم بودیم. هنوز خونه شونو خراب نکرده بودن. از این قدیمیا بود که حیاط داشت و چند طبقه و خلاصه مثل خونه بچه مایه دارایی که تو رمانای مؤدب پور توصیف میشه ، تقریباً همینطوری بود. البته با متراژ کمتر (وجدان : حالا خاطره رو بگو بابا ... زد جاده خاکی! :-2-43-::-2-06-:)
خلاصه که یه بار من و پسرخاله هام داشتیم فوتبال بازی میکردیم و بقیه ی فامیل هم طبقه بالا جمع بودن و ما سه چهار تا پایین بودیم و یه گوشه از پذیرایی هم که نزدیک آشپزخونه بود ، مادر بزرگ مادرم که بهش میگفتیم ننجون :-2-22-: نشسته بود و همینطوری مثل ناظر AFC ما رو تماشا میکرد و سر تکون میداد. :-2-22-: (آخی الهی قربونش برم. انقدر دوستش داشتم. خیلی خانم بود. با محبت. بامزه. 96 سالش بود که فوت کرد!! :-2-31-::-2-31-::-2-31-: خدا بده برکت!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:)
آقا هی میزنم جاده خاکیا!! :-2-43-: دههههههههههههه :-2-33-:
خلاصه که یه فکری به سر من و یکی از پسرخاله هام که خیلی باهاش جورم ، زد و وسط بازی ، رفتیم پرده ها رو کشیدیم و چراغا رو هم خاموش کردیم و گفتیم :
-ننجون دیگه شب شده. برو بخواب :-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
مسخره ها!!! پیرزنِ بنده خدا رو اُس کردین که چی؟! :-2-35-::-2-37-::-2-28-:
وجدان های ماها : بزنیم لهتون کنیم؟ :-119-:
وجدان ننجون :-2-06-: : پسره ی خیر ندیده! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اون موقع هم حدود 90 سالش بود. آقا تا این دید ما اینو گفتیم ، فوراً به زبون محلی چند تا فحش آبدار بهمون داد :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: که فقط پسرخاله م فهمید و گفت :
-خاک بر سرمون! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
فکر کردی این نمی فهمه ابله؟! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد من رفتم صورتشو ماچ کردم و اونم یکی زد تو سرم! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آقا من هی میگفتم غلط کردم اونم هی به زبون خودش میگفت :
-بَشین سَرِ جا روسوخته پیَ بچه! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یعنی بشین سرجات پدر سوخته! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یادش بخیر. چه دورانی باهاش داشتیم. اگه فرصت کردم بازم از خاطراتش میگم براتون. خیلی ماه بود. خیلی خیلی خیلی زیاد. :-2-15-: خدا بیامرزتش. سال 80 فوت کرد. :-2-15-:
96 سال :-2-06-::-2-06-: دمش گرم. :-2-06-: از سال 1284 زندگی کرده. :-2-06-: ایول داره خدایی. تو فامیل هیچکس مثل این نبوده سنش :-2-31-:
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد
سعید | 3 بهمن 90 | 19:04

بعداً نوشت :
همه ی پ.ن نیون عزیز : مرسی لطف دارین. شرمنده نفرمایید!!! :-2-14-::-118-::-2-27-:
زهرا مترو تولدت مبارک. :-2-40-: یادم باشه یه روز تو مترو واسه ت یه شکلات مترو بخرم تولد متروییتو تبریک بگم بهت. :-2-31-::-2-06-:

pegah.a
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۲۱ بعد از ظهر
سلام به دوستان گل نودهشتی:-2-25-:
من یه مدت خیلی درگیر بودم نتونستم خاطره بنویسم امروز میخوام جبران کنم:-2-38-:
بعد از ف... شدن نودهشتیا امتحانات شروع شد و هی بیچاره گی منم همینطور:-2-30-: ... خلاصه حسابی درگیر و مشغول خر خونی شدم چیکار کنم مگه چاره ای دیگه ای هم داشتم:-2-18-:
گاه گاهی هم مجهز به یخ شکن ویا با وی پی جانمان میومدم نودهشتیا چیکار کنم خووو مهتات شدم :-2-35-:کاریش نمیشه کرد حتی سد امتحانات و صفحه مقدس پیوندها هم نمیتونه مانع بشه:-2-32-:
داشتم می گفتم امتحانات به نیمه نرسیده بود که یک روز بعدظهر درست موقعی که فرداش امتحان داشتم احساس تب و لرز کردم به اصرار مادری راهی دکتر شدیم ایشون هم نه گذاشت و نه برداشت چندتا آمپول نوشت گفتم آخه چرا فرمودن بخاطر آنفلونزا منم این شکلی شدم :-2-34-::-2-34-:
یا خدا همینو کم داشتم حالا چه خاکی بسرم بریزم باید تا صبح بشینم هوچی درس نخوندم:-2-36-:
اینکه میگن دخترا 20 دور کتاب و جزوه شون میخونن همش تبلیغات و شایعه س من که همیشه 1 دور اونم با شب بیداری با بدبختی تموم می کنم :-2-31-:
چیکار کنم سخته خسته شدم یه عمره دارم درس میخونم دقیقا از بعد از هفت سالگی البته باور کنید به لطف مادریمان قبلشم من پای درس و دفتر کتاب بودم یعنی از 3 سالگی حالا پیدا کنید سن پرتقال فروشو:mrgreen:
خلاصه مجبوری آمپول ها را نوش جان کردیم و برگشتیم منزل چشمتون روز بد نبینه بهتر که نشدم هیچی بدتر هم شدم:-2-39-: حالا ما فردا امتحان داریم موندیم چیکار کنیم نمیشه حذفم کنیم با هزار فلاکت اون درسو امتحان دادم ولی به جان خودم نابود شدم:-2-28-:
حتی انقدر حالم بد بود که فرشته مرگ اومده بود جونمو بگیره وقتی دید امتحان دارم پشیمون شد گفت همین امتحانات از صد تا مرگ بدتره :-2-22-:... حالا اقا از ما اصرار از فرشته جانمان انکار آخرش منو تهناگذاشت و من موندم غول امتحاناتhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray2.gif
البته شنبه تموم شد البته شنبه بخاطر برف دیر رسیدم سر جلسه:-2-08-: من از وقتی برگشتم از امتحان یا نودهشتیا هستم یا دارم رمان میخونم و سعی می کنم از فرصت بدست اومده نهایت استفاده رو ببرم ... :-2-16-:
راستی یه سوتی هم دادم حالا اونم تعریف می کنم:-2-35-: یه چند روزی تو امتحانا نتونستم بیام سایت بالاخره یه شب که درسام خوندم گفتم بیام یه سر بزنم برم با وی پی جانمان اومدم نودهشتیا که دیدم دوستان پیغام دادن تبریک، نودهشتیا رو ادمین آزاد کرد اونوخت من این شلکی شدم :-2-14-:
بهدش خوشحال و شاد و خندان وی پی جانمان را بوسیدیم و تنهایی اومدم سایت دیه خطر رفع شده و همه جا امن و امانهhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gifhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gifhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gif
البته دیدم که نصف انجمن از دست رفته ولی خوو چیکار میشه کرد ... حیف از اون همه عکس و فیلم و آهنگ و زحمات بشه ها :-2-39-::-2-43-:
ولی خب انگار دوره خوشهای منم کوتاس:-2-15-:... همکلاسیهای عزیز خبر دادن که غیر پروژه کلی هم تمرین باید برای استاد بفرستیم .......خدااااااااااااااا:-2-36-: اینو کجای دلم بذارم
حالا از صبح زنگ و اس و ایمیل که بگرد جواب تمرینارو پیدا کن منم از صبح جماعتیو بسیج کردم که بگردن جواب سوالات پیدا کنن نیست که نیست
گفتم بذار بشینم خودم یه فکری بزنم شاید حل شد ولی بجز 5 تا نتونستم حل کنم که اونم میل زدیم برای دوستان دوباره همه اس و میل که بقیه ش پس چی منم گفتم بخدا بلت نیستم چیکار کنم سطحشون خیلی بالاست حل المسائل نداره:-2-09-:
ولی در این گیر و دار فقط به یک چیز فکر می کردم آخه نونت نبود آبت نبود درس خوندنت چی بود:-2-33-: بجای حل تمرین نشستم ریشه یابی اینکه مشکل از کجاست آخرشم به همون 7سالگی و کلاس اول رسیدم اونموقع که کوشولو بودم یهنی همون هفت سالگی به چند روزی رفتم مدرسه دیدم نه اینجا اونجا نیست
رفتم خونه به مادریم گفتم نمیخوام دیه برم مدرسه که شدیدا مورد توبیخ و مواخذه و سرزنش قرار گرفتم منم پامو تو یه کفش کردم که نِ میییییییییییی رم نمیـــــــــــــــرم http://www.pic4ever.com/images/tantrumsmiley.gif
مادریمان هم عصبانی شد گفتم میخوای بی سواد بشی منم گفتم بهله بهله میخوام بی سوات بشم :-2-41-:ولی از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون با اینکه خیلی تلاش کردم و اعتصاب غذا کردم ولی فرداش دست از پا درازتر رفتم مدرسه ولی خدا شاهده که اصن نمی خواستم برم:-2-15-:
هییییییییییی امروز بعد از کلی کنکاش فهمیدم که اگه همون 7 سالگی بیشتر مقاومت میکردم الان این حال و روزم نبود همون موقع ها این روزهارو میدیدم ولی کیه که گوش بده:-2-43-:

نتیجه اخلاقی اینکه مسبب تمام این مشکلات امروزمان مادری جانمان است که نذاشت بی سوات بشم :-2-31-:چیکارش کنم مادری زیادی فمنیسته آخه بگو مادری دختر درس میخواد چیکار... والا :-2-38-:
تازه اینو من فقط نمیگم پائولو کوئیلو جانمان هم همینو میگه که به نسل ما ظلم شده و لازم نیست همه درس بخونن و دکتر و مهندس بشن:-2-27-:
در کل اینکه دختر گل پسر خوب نمیخوای درس بخونی خوب نخون بخدا هیچی نمیشه چرخ فلک هم سرجاشه :-2-41-:
آخه می ارزه این همه تلاش و حرص و جوش الکی آخرشم هیچ، این همه درس خوندیم چی شد بهدش میخواد چی بشه :-119-:
شوخی کردم اونایی که کنکور دارن درسشونو بخونن آخه دیگه گزینه دیگه ای واسه جوونا نیست بهتره که بیکار بمونن و خدایی نکرده مهتات بشن یا دچار افسردگی بشن ولی باید اینارو میگفتم بد جور رو دلم مونده بود:-2-27-:

تولد آیلا عزیزمو با تاخیر تبریک میگم
فردا هم تولد رها جانمان است که بازم بهش تبریک میگم


http://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/liebe/liebe_0069.gif

http://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/liebe/liebe_0242.gif

سوداا
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۰۰ بعد از ظهر
سلام . شبتون بخیر
شهادت امام رضا (ع) بر همه شیعیان تسلیت باد .
گاهی وقتا آدم قدر چیزها و کارهای که پیش میاد رو نی دونه وبمرور زمان حسرت تمام اونها رو می خوره .
اوایل ازدواجم ما زیاد می رفتیم قم پابوس حضرت معصومه . از اونجا کار همربان همسرم آزاده ما تواین مسئله مشکل نداریم . شاید در طول یکماه سه تا چهاربار می رفتیم زیارت . از همان سال اول ازدواج هم هرسال هفته دوم عید ما مشهدیم . خوب یادمه یکروز تو راه رفتن به قم به همسرم گلایه کردم که چرا ما نمی ریم شیراز . هرماه هرماه قم .قم . خوب بریم شیراز . من از قم خسته شدم . باورتون نمی شه سه سال قسمت نشد ما بریم قم و دلم برای نماز جماعتهای حرم خانم. نماز های جمکران . مداحیها و نوحه خوانی های قم اینقدر تنگ شده بود که هر شب از خدا التماس می کردم و توبه می خواستم به خاطر حرفهام . ولی اصلا راهی برای سفر به قم پیش نمیومد. تا اینکه
اون سال باز مارفتیم مشهد تو خیابون تهران امام رضا تا چشمم به اون گنبد روحنوازش افتاداشکم جاری شدکه :یاامام رضا غلط کردم شما از خدابخواه تا حضرت معصومه بازهم مارو بطلبه . دو روز بعد از برگشتن از مشهد دقیقا روز 16 فروردین نماز ظهر تو حرم خانم فاطمه معصومه بودیم . اصولا من زندگیم رو . سلامت پدر مادر گلم و خانواده ی بسیار دوست داشنتیم و از همه مهمتر مهربان همسرم رو از صدقه سر خانم فاطمه معصومه دارم . اینا رو گفتم تاقدر لحظاتی رو که دراوج لذت حضور در کنار این عزیزان رو داریم رو درک کنید:-2-40-: . خوشا بحال کسانی که امشب کنار قبر امارضایند:-2-40-:. یا قمند یاشیراز یا کاظمین کنار قبر پدر و پسرش:-2-40-::-2-40-: . خوشا بحال کسانی که امشب جمکرانند .:-2-40-:
یاامام رضا شعیانت خوب که فکر می کنند می بینند شما غریب نیستید قربونتون برم . شما غریبید یا جده سادات . شما غریبید یا امام حسن مجتبی ( به نظر من هیچ کس حتی امام حسین که الهی روزی هزار بار دورش بگردم به غریبی و مظلومیت امام حسن مجتبی نیست . حتی شهادتش مظلومانه س) ( تنها امامیکه که تشیع جنازه ش کردند که کاش نمی کردند . خیلی داغ بزرگی بوده برای امام حسین و حضرت ابوالفضل وقتی که تابوت امام حسن رو انجور تیر باران می کنند وانها نمی تونند کاری کنند وای بردل زینب تو اون لحظات )
ماه صفر فردا تموم میشه . راستی چقدر توشه آخرت تو این دو ماه محرم و صفر برای آخرتمون جمع کردیم

ahivoahid
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۰۸ بعد از ظهر
چند روز پیش یه اتفاق جالبی افتاد،البته هم جالب بود و هم وحشتناک!مثل همیشه از وقتی آبجی کوچولوم شوهر کرده و تو یه شهر غریب زندگی میکنه روزی حداقل یه ساعت با هم چت میکنیم،چون خیلی بهم وابسته بودیم.از قضا اخیرأ خواهرم با مادرشوهرش مشکل پیدا کرده بود و چت کردنامون بیشتر حول محور غیبت حاج خانم بود.به خاطر غیبتای خواهرم اینقد از حاج خانم متنفرشده بودم که تو چت دیگه نمیگفتم"مادرشوهرت"بلکه با اسم صداش میزدم؛میگفتم"شاهپری"(اسم مستعاره).چون خیلی با هم چت میکردیم دیگه بهم اس نمیدادیم و پریروز که اینترنتم قطع شد(شارژش تموم شده بود)به آبجیم اس دادم،ولی پیامام نمیرفت بنابراین به یه خط ایرانسلش که پارسال ازش استفاده میکرد اس دادم:
(سلام جیگر!حالت چطوره؟)
اونم جواب داد:
(ممنون.حال تو چطوره؟)
من گفتم:(مرسی.از شاهپری خانم جادوگر بزرگ چه خبر؟)
ولی آبجیم دیگه جواب نداد.فک کردم شاید کار داره یا شارژش تموم شده.منم پیگیر نشدم.
تا همین دیشب که چشمتون روز بد نبینه!
آبجیم زنگ زد وگفت:
(تو بودی به خط شوهرم اس دادی .........؟؟؟؟شوهرم یه روزه تقریبآ باهام قهره.)
شوهر خواهرم اول از اینکه بهش گفته بودم جیگر تعجب کرده بود،بعد که نوشته بودم شاهپری جادوگر..تازه فهمیده بود به جای خواهرم اشتباهأ به اون اس دادم.شکر خدا پسر عاقلیه چیزی به مامانش نگفت،وگرنه دیگه نمیدونستم چه جوری باید ماست مالیش کنم.
حالا نمیدونم چیکار کنم ؟وقتی آبجیم و شوهرش بیان خونمون،با چه رویی تو صورتش نگاه کنم؟؟؟
نتیجه اخلاقی:هیچ وقت غیبت نکنین و مادرشوهر کسی رو جادوگر صدا نکنین و مهمتر از همه اینکه وقتی اینترنتتون قطع شد و خواستین به آبجیتون اس بدین دقت کنین به خط شوهرش پیام ندین.:-2-40-:

mint
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۱۲ بعد از ظهر
سلام:-2-40-:
سلام من جمعه صبح از خواب ناز برخواستم و مشاهده کردم اس دارم رو گوشیم دوستم نغمه گفته بود یکی از دخترا برای فردا شب برنامه جور کرده با چندی از پسر و دخترای کلاس. پایه ای؟؟و بعد کلی مخ این و اون زدن قرار شد بریم بولیینگ ناگفته نماند من تا قبلش بولیینگ نرفته بودم
خلاصه بعد کلی زنگ زدن به هم برای حل موضوع چی بپوشیم قرار شد با ماشین یکی دیگه از دوستام یعنی الناز بریم(نغمه ی نامرد دقیقه ی نود زد زیرش گفت نمیاد:-2-31-:)
ما با پژو پارس الی اینا رفتیم ناگفته نماند که دو تا دیگه از دوستام پیاده اومدن!!!در حالی که پسرا همه با ماشین بودن یکیشون مورانو داشت:-2-36-:تازه از شانس توپ ما در ماشین دوستم بسته نمیشد و قفلش ییهو خراب شد خلاصه ماشینو تو پارکینگ گذاشتیم آ رفتیم بولیینگ حالا آشنا بود که میدیدیم (ای بدبختی حالا در انظار عمومی با این پسرای آف ساید دیده شدیم اگه مالی بودن دلم نمیسوختااا)این قدر تابلو بودیم که یکی از پسرا بهمون گفت آشنا دیدین :-2-28-:خلاصه بعد کلی 3بازی رفتیم کفشامونو عوض کردیم آ رفتیم بازی کنیم(چه قدرم که من بلد بودم تا اینکه یکی از پسرا اومد بهم گفت با توپ شماره7 بزنین آ یه توپ 7 داد دس من خدا خیرش دهاد:-2-38-:)
تازه اوج 3بازی اون جایی بود که ما نصف زمان بازی نمیدونستیم باید رو نوبتی که رو تابلو امتیازاس بازی کنیم(اوصولا به روی مبارک نیاوردیم و به کار خود ادامه دادیم:-2-06-:)
تایممون که تمومید پسرا گفتن حالا کجا بریم بعد کلی فک کردن به این نتیجه رسیدیم بریم هتل(...)
حالا باید یا میرفتیم رستوران سنتی یا رستوران معمولی یا تریای هتل تا اینکه یکی از پسرا مزه ریخت که تریای این جا فقط مال خواستگاری و این حرفاس هه هه هه (رو آب بخندی )ولی خدایی راست میگفت .بعد از کلی بد بختی سر پیدا کردن جا برای 12نفر تنها جایی که گنجایش ما را داشت رستوران بود رفتیم پیتزا زدیم
سر میز این قدر به اراجیف این خل و چلا گوش کردم گوشام سوت کشید همش درباره ی این که کی بیشتر ریش و سبیل داره!!!!!!!!!!
تیم رئال و بارسا آ بسکت حرفیدن آ یه مشت چرت دیگه .نکته ی قابل توجهش این بود که یکی از پسرا گفت اگه دعوت کنم یه آلاچیق خارج شهر میاین(یعنی همینم مونده تمام آینده ی عزیزمو سر یه دو سه تا چلغوز از دست بدم :-2-28-:)
منم آن چنان بد نگاش کردمو گفتم نه بچه اش از بارش رفت :-2-06-:
بعدش حدود 9:20بود که پاشدیم بریم خونه هامون البت پسرا که به صندلی هاشون چسبیده بودن مامان منم تیلیف کشم کرد که خبرم کی میرم خونه .دم هتل سوار ماشین الی بودیم که قرار بود برسونتم که یکی از پسرا که خدااای مزه بود امد جلو ماشین ما تریپ خود کشی واساد ای خدااا شفا بده خلق الله را تهش قصه به آخر نرسید!! کلاغه(البته کلاغا بهتره :منو الی) به خونش رسید:-2-38-:

یاسی ص
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۲۹ بعد از ظهر
سلام
mina1989جان مرسسسسسسسسسسسی پسه میخوریم
امروز روز نسبتا خوبی بود.
مخصوصا زنگ آخر که فیزیک داشتیم جلسه ی پیش انقدر بد وبیراه
به معلم بد بخت گفتم که خودم خجالت کشیدم
ولی اینبار اومد کلی با من حرف زد(در رابطه با نمره ی ترم دوستم)
قرار شد بلاخره نمره رو درست کنه
دستشششششششش مرسسسسسی واقعا
این خواهری ما دیوانه شده پیام ترحیم برای خودش درست کرده و میگه من نمیام سایت
از وقتی اینو گفته 1000 بار اومده حالا ها
یه دختره هست تو سرویس اسمش سبا ست
حیف این اسم که روشه
وای مثل چسبه
کشت منو عاشق حسین مهری یه
اسم خودشو اونو تو کاغذ نوشته با کلی قلب هی میکوبه رو سینش میگه
وای من فداش شم وای من فداش شم
بمیری براش راحت شم
من خودمم حسین مهری رو دوست دارم ها ولی نه دیگه اینجوری
حالا از این بحث اومده بیرون داره واسه من
اوضاع بده جامعه رو شرح میده
میگه دیدی چقدر قیمتا رفته بالا دلار گرون شده وای وای
بازم از این اومده بیرون میگه چند روز دیگه عقد خواهرمه
یه چکمه خریدم...خوشگله؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
منو میگی ؟؟؟؟؟؟
میگم سبا جان حداقل بگو چه رنگیه تا من بگم خوشگله یانه

در کل که روانیممممممم کرد
دوسسسسسسسسسستون دارم زیااااااااااااد

یاسمن

ابی دریا
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
به نام خدا
دوشنبه 3 بهمن 1390
خاطره نویسای گل سلام
الان داشتم اهنگ عطر نرگس لهراسبی رو گوش میدادم.:-65-::-65-::-65-:
از اوناس که غم عالم میریزه تو دلت.اونایی که بغض دارن اگه بخونن حتما بغضشون میترکه.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:عجب لحن محزونی داره ها.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
دلم گرفت.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
البته ایشالا هیشکی بغض نداشته باشه.:-63-::-63-::-63-:
امروز ساعت 9 با صدای بابا که داشت با مامان حرف میزد پاشدم.:-14-::-14-::-14-:
متنفرم از اینکه با صدای یکی از خواب پاشم.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
مامان صبح رفت ازمایش خون داد واسه چکاب کلی.اخر نتونست بر من غلبه کنه.خو خوابم میاد اخه.چی کنم.
دارم میترکم از اینکه نمیدونم قندم چنده.نیست همچین اطرافیان سابقه ی خوبی ندارن.ماهم باید یه چکاب کنیم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
ایشالا عزممو جزم میکنم هرچه زودتر برم.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
قدسی امروز بغض غزلو خوندو تموم کرد.الهی بچه حالش گرفته بود.بهش هشدار داده بودم که اخرش غمگینه.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
اصلا از اسمش مشخصه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
خیلی کتاب باحالی بود.اگه اخرش سهیل نمیمرد خیلی خوب میشد.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
بعد از ظهر با مامی داشتیم تعداد مهمونای جمعه رو میشمردیم.یه سی و خورده ای میشن .من میگم کیک بگیریم.
مامی میگه کثیف کاری میشه.شیرینی بهتره.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
خلاصه اینکه:من چی بپوشم.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
اقا امروز برای اولین بار در سایت تاپیک تولد زدیم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خیلی حال داد.حس بسی قشنگی است.شما هم بزنید.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
داداش نوید اقا یوسف رو ریخته تو فلشم.بی صبرانه منتظرم ریحان به دستم برسونه.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اخه تبلیغش جالب و جذاب بود.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
این اجی ما رفته مدرسه.میگه نصف معلما نیومدن.بعدم هر کی دلش میخواست میرفت خونه.:-2-19-::-2-19-::-2-19-:
واقعا که.در دبیرستان دخترانه همینطور باز مونده بود.:-2-20-::-2-20-::-2-20-:
تو مدرسه ما که یکی مراقبه و رفت و امدا رو کنترل میکنه.جوونم هست.:-2-23-::-2-23-::-2-23-:
یه بار یه دختره فرار کرده بود.بیچاره نسترنو به صلابه کشیدن.:-2-07-::-2-07-::-2-07-:
الانم اجی زینب داره شام درس میکنه.:-11-::-11-::-11-:
بالاخره امروز قسمت شد و شعله زرد خوردم.زیاد دوس ندارم.اما چون نذری بود چندتا قاشق خوردم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
امروز از زبون قدسی شنیدم اون دختری رو که واسه محمود دایی در نظر داشتیم نامزد کرده.خیلی وقتم هست.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
یک دختر باحالی بود.حیف شد.از دستمون پرید.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
اخ جون.پس فردا صفر تموم میشه.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعدشم دوباره مدیر مدیره پخش میشه.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اقا امروز عمه مون زنگ زده بود با ددی مشورت کنه راجع به سفر کربلا.ددی هم گفت استخاره نمیخواد.بعدم نه گذاشت نه ورداشت به عمه جان گفت:اگه پسرت علی که 5 سالشه تو سفر به فیض شهادت نائل شد تو طاقتشو داری؟؟؟؟:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
من همینطور هاج و واج موندم.عجب دل گنده ای این ددی ما.
یه مقدمه ای.چیزی.:-2-35-::-2-35-::-2-35-:
خلاصه مادرجونی هم عمه رو تهدید کرده اگه میخوای بری باید بچه ها رو با خودت نبری.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
ایشالا اگه رفتن سفرشون بی خطر باشه.:-63-::-63-::-63-:
شهدت امام هشتم رو تسلیت میگم:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

*FARYADE SUKUT*
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۴۵ بعد از ظهر
امروز 1390.11.03 اتفاق جالبی نیفتاد صبح ساعت 12 (لنگ ظهر) از خواب پریدم صبحونه خوردم رفتم سراغ درسام ولی مگه این آهنگی که از دیروز افتاده تو دهنم هر کاری میکنم بیرون نمیاد میذاره؟؟!! یه کم که درس خوندم و تست زدم رفتم سر رمانم که تازه شروعش کردم و دارم مینویسمش سه چهار صفحه از اون نوشتم و بعد 1 ساعت رضایت دادم بذارمش کنار و دوباره رفتم سر کتابا خوندم و خوندم و خوندم تا رسیدم به الان که اینجام ... عجب روز متنوعی!!!!!!!!!!!:-2-43-:

believe me
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۵۸ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون


بچه ها سلام...همگی سلام...سلام سلامممممممممممممممممممممم ممممم:-2-16-:

دلم مثه یه سوراخ جوراب مولچه شد براتون:-2-16-:

وای از خوشحالی نیدونم چی بنویسم:-2-16-:

بالاخره امروز امتحانام تمومید:-2-16-:

اها همه اونایی که تولدشون بود و هست تولدتون مبارک:-2-16-:

بابک جان..با تاخیر فراوان...و با عرض پوزش تولدت یه عالمه مبارک..ارزوی بهترین ها رو برات دارم:-118-:

زهرا جونم..مترو پلیسی تولدت مبارک دوستم........با ارزوی بهترین ها برای تو:-118-:

بچه ها فخط اومدم بگم منم اومدم خاطره خاصی نبود..

پیروز باشید:-118-:

ماه منیر
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۰ بعد از ظهر
سلام خاطره نویسای عزیز:-2-25-:
اول از همه شهادت امامرضارو بهتون تسلیت میگم من اینجا از مشهد نایب الزاریه همتون هستم
هوای مشهد خیلی سرده و من هر روز که از خونه بیرون میرم سردرد میشم امروزم تا حالا که در خدمتتون هستم
دو تا ژلوفن خوردم خاطره هارو خوندم به اونایی که دارن امتحان میدم خسته نباشید می گم تولد همه بهمنی ها
هم مبارک از سوتی دادن دوستان هم کلی خندیدم الان هم قراره برام مهمون بیاد کارامو کردم نشستم پای
خاطره ها چند روزیه از وقتی سایت رفع چیز شده از هر 5 تا پستی که هروز میدم 3تاش پاک میشه پستای خلافی
هم نیست نمیدونم چرا اگه حرف معمولی رو هم نتونیم بزنیم که فایده شرکت کردن تو بحث های دیگرون چیه خوب
بگذریم امیدوارم روز تعطیل بهتون خوش بگذره

نونوتین
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۷ بعد از ظهر
امروز دوستم فاطمه زنگ زد از همون کارایی که ما تو امتحان کرده بودم اونم کرده بود:-2-30-:
روم نمیشه ادامه بدم
آبنبات بخورید:-2-37-:

گنجشک
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر
درود دوستان! :-2-25-:
خوبید که به امید خدا؟!
شهادت امام رضا تسلیت! :-2-39-:
امروز صبح یه کاری داشتم مجبوری کله سحر از خونه زدم بیرون!
توی اون سرما یه خانوم بزرگی من رو گیر انداخت که از خدا بترس با این قیافه ات!!!
خنده ام گرفته بود! و نمی دونم چی شده بود که گیر داده بود به من بیچاره!!!
من با این عینک!!! با این قیافه خواب و خسته و پرپر!!! تازه به قول پارین عین نگهبان در جهنم هم که یه دست مشکی پوشیده بودم! واقعاً نمی دونم ایراد کار از کجا بود کله سحری!!!
صبح اول صبح حال نداشتم بخوام انرژی صرف کنم واسه حرف زدن! فقط نگاش کردم!!!
بدم میاد از عبارت از خدا بترس!
خدا، خداست... نه هیولا!!! خدا زیباست، مهربونه، بخشنده است، دوست داشتنیه! نه ترسناک! وقتی می گی خدا! باید همه وجودت گرم بشه! باید دلت بلرزه از عظمتش! نه از سر ترس، که از عشقی که بهش داری...
اما متأسفانه عده ای خدا رو طوری جلوه می دن که هرکسی ازش بدش میاد... ازش می ترسه... نمی تونه با خداش حرف بزنه... با خدایی که از رگ گردن بهش نزدیک تره... . چون ترسیده... چون دوستش نداره!!!
و من هیچ وقت اهمیتی برای چنین آدم هایی قائل نبودم و نیستم! چه قبلاً و چه حالا!!!
من دین خودم رو دارم! به چیزای خاصی مؤمنم!!! بذار بگن تفسیر به رأی می کنه دین رو... خودم که می دونم این طوری نیست!!! من و خدا با هم کنار میایم... . خدای من برعکس خدای خیلی ها نه ترسناکه و نه انتقام گیرنده... خدای من ارحم الراحمینه...
خانم بزرگه هم دید من دارم بر و بر نگاش می کنم دوتا استغفرا... گفت، از کنارم گذشت!!!
امر به معروف و نهی از منکر خیلی خوبه ها!!! اما طریقه داره! این که بری زل بزنی تو صورت یکی بگی مدل موهات فلانه و خط ریشت بهمانه و مانتوت این طوره و شالت اون طور، به نظرم بیشتر فضولیه و بی احترامی به حقوق دیگران نه امر به معروف و نهی از منکر!!!
تازه وقت داره!!! صبح اول صبح که آدم تازه از خواب بیدار شده و میل داره به هاپو بازی وقت این حرف هاست؟! اگه جای من یکی بود که جوابش رو می داد، طرف می شد دریده!!!
منم اگه جوابی ندادم دو تا دلیل داشت! اولیش این بود که حس و حال حرف زدن نداشتم!!! کی حال داره ساعت هشت صبح بایسته توی اون سرما با یه پیرزن گناهی اره بده تیشه بگیره که من بی حال و حوصله دومیش باشم؟! بعدشم واقعاً راه نداشت من حرف بزنم!!! دو تا جمله از اینایی که این جا گفتم رو به اون می گفتم تیکه پاره می شدم! قدیمی ها روی عقایدشون تعصب ویژه ای دارن...
خلاصه یه کم نگاش کردم! اونم دید نه بابا از من آبی گرم نمی شه، دو تا فحش ریز و کوچک داد یدونه هم استغفرا... گفت و بعد دیگه خدا رو شکر زحمتو کم کرد...
از صبح خداییش اعصابم رو ریخته بهم!!! اوقات آدم رو تلخ می کنن...
من نزده می رقصم!!! همین طوریش از هفت روز هفته هشت روزش رو بی اعصابم! بعد حساب کن صبح اول صبح همچین اتفاقی هم بیفته واسم... !!!
هی از صبح خواستم بیام بنویسم! هی دیدم اعصابم خیلی خط و خطوط داره! میام یه چیزی می نویسم سرشار از واژگانی بی حیاتی!!!

اما دیگه طاقت نیاوردم!!!

همین دیگه...:-2-28-:
شبتون ستاره بارون!
بدرود!:-2-40-:

-نازلی-
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر
مسخره ترین لحظه های دنیا. این که فکر کنی درس و پروژه تموم و بعد ببینی زکی هنوز ادامه داره تا شنبه و بعد از خودت بپرسی من کجای کارم. دارم درست می رم یا نه.
امروز یرم رو زیر انداختم و از دردناک ترین مسیر دنیا عبور کردم. چشمام رو به زمین دوختم مبادا شیطنت کنن و نگام بیفته به دور و برم.
راستش مسخره است ولی از همین الان به الان خودم می خندم. به جای اینکه بذارم چند سال بگذره بعد بگم یادش بخیر چه بچه بودم، چقدر بچگانه، چقدر دنیام کوچیک بوده. از همین حالا می دونم و حس می کنم. می خندم و مدل یه زن خونه دار و بچه دار و شوهردار و....اوه خلاصه یه زن با همه گرفتاری هاش، به خودم می گم کاش همه گرفتاری ها درسی باشه.
خدا رو شکر که سالمم، سالمیم. ممنون.
امروز فهمیدیم بچه یه فامیلامون سرطان داره. دایی این بچه دو سال پیش فوت کرد. تازه داماد بود. چهار ماه بود رفته بود سر خونه زندگیش خدابیامرز. امیدوارم خدا به مامانش و مامان بزرگش صبر بده. ایشالا که بچه هه شفا پیدا کنه.
وای دلم داره می ترکه از یادآوری صحنه های سفر مشهد و اون روز صبح توی دارالقرآن و اون نوحه و گریه ها و گل های بالای قبه و بعد صبحونه حضرت. دلم ریش می شه که فکر می کنم منم همین چند وقت پیش اون جا بودم و حالا این قدر دورم. این قدر دور که روم نمی شه به امام رضا از همین جا سلام کنم. فکر کنم شت بند جواب سلامم می گه خوب نمک خوردی و...
فردا باید برم دانشگاه. برا پروژه. خوابگاه پیش بچه ها. روز تعطیل و اونم در حالی که امروز صبح که با بدبختی از خواب پا شدم به خودم امیدواری دادم فردا صبح تا هر وقت خواستم می خوابم.
تایپ ایلیا رو کجای دلم بذارم نمی دونم.
روز آخر، قبل زا ظهر بود با بچه ها رفتیم برای آخرین بار زیارت و بعد هم وداع. مریم گفت هر کی بره یه سمتی و یه ساعتی یه جا جمع شیم بریم دارالهدایه. زیرزمین حرم برام از هر جا خاص تره. من رفتم اونجا. از بی حال بود، تنبلی یا هر چی. نه نمازی, نه دعایی، یه کم قرآن خوندم و نشستم زل زدم به اون دیوار سبزه. هم رو به قبله است، هم نوشته بود قبر امام به اونجا از هر جایی نزدیک تره. فاصله حرفه، مهم چیز دیگه است. اما خب این برا من یکی لااقل هنوز صدق نمی کنه. دلم برای حرفای اون روزم تنگ شده. اینا رو گفتم که بگم اون روز توی اون آخرین لحظه ها چیزی که بیشتر از هر دعایی دلم رو لرزوند، مناجات حرم بود که با گوشیم و هندزفیری گوش دادم. شاید خیلی مسخره است که آدم توی لحظه های آخر با اون همه حرف نگفته، با گوشیش چیزی گوش کنه. خب منو باید هل داد. آهنگ مناجات حرم هم واقعا هلم می ده. همیشه، حتی حالا که گوشه اتاقم نشستم و اینا رو تایپ می کنم. می دونم صورت خوشی نداره. اما راستش هیچ وقت این حرفا نمیومد، مگه امشب و مگه توی خاطره نویسی. دست و دلم به دفت خاطراتم نمی ره چند وقته. اینا رو برام خودم نوشتم. نوشتم که بعد نگهشون دارم و بعد ها بدونم سوم بهمن که از قضا فرداش شهادت امام رضاست چه حالی داره. دلم قلمبه شده از بس حرف دارم باهاشون و نمی تونم و خجالت می کشم و روم نمی شه بگم نمک خوردم و... .
التماس دعا بچه ها، خصوصا برای مریضا و گرفتارا. لطفا.
*من همیشه برای این حرفام مسخره می شدم، این جا می گم چون یم دونم اگه کسی مسخره کنه تو دلشه و من نمی شنوم که غصه ام بگیره. معلم دینی مون می گفت بعضی از شب ها نور دارن، یه نور غریب. یه چیزی که شب زنده دارا درکش می کنن. نمی تونم امشب بیدار بمونم، اما بغض غریب امشب و غریبی امام رضا رو حس می کنم و هی دلم پر و خالی می شه.
خالی می شه از خودم و پر می شه از اینکه این قدر دوستم داشت که بذاره برم مشهد و شاید داره تنبیهم می کنم که گذاشت برم مشهد.

فرودو
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۱۷ بعد از ظهر
یعنی وقتی صبح با جنگ و دعوا از خواب بیدار شی دیگه تا تهش فاتحه ات خونده است دیگه
همچنان درس یوخت :-2-43-:
خاطره خاصی هم ندارم
اگه یادتون باشه اوه که نیست :-2-31-: تو تابستون گفتم دارم یه رمان از زبون یه دختر می نویسم :-2-08-: حالا وسطاش گیر کردم ( تازه وسطاشم :-2-06-:)
می خواستم بپرسم اینجا کسی پیدا می شه همه یا بیشتر رمانای شرلوک هلمزی رو خونده باشه ؟!
اگه آره می شه یه راهنمایی کنه و یه خوبشو به ما معرفی کنه بریم بخونیم شاید یه ایده کوفتی به ذهن مبارک خطور کرد :-2-43-:
شیطونه می گه کلا بی خیال بشم بیام یه عاشقونه بنویسم بره پی کارش :-2-22-:
این یکی که دارم تو سایت آپ می کنم فک کنم یه سال پیش شروع کردم :-2-35-: خوشم میاد سرعتم نجومیه :-2-31-: خودمم خسته شدم خیلی وقت پیش باید تمومش می کردم :-2-35-: ولی گفتم تو اون تاپیک که فقط خودم می رم همچین کشش می دم دستمون روون شه ، والا کی به کیه تازه بعد یه سال رفتم سراغ بخش دومش :-2-41-:

دیگه همینا دیگه به اون شرلوک محتاجیما :-2-30-: :-2-22-:


پ.ن : سرتق بانو به قول سعید تبخال عالی متعالی :-2-22-: نه یعنی فول متعالی :-2-08-:
پ.ن : مامان بزرگِ اولاندش که پالتو کلا خزِ ثانیا بنفش که کلا جلفه :-2-08-: حالا باز از ما گفتن هرچی خودت موخوای :-2-31-:
پ.ن : این عبارت فیخمه تو امضا هم با پرویی هر چه تمام تر نذاشتم یه نفر بذاره تو امضا خودش ازش کش رفتم :-2-37-:



فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه

any body
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
امروز....
اتفاق خاصی نیفتاد
معلم علوم نیومده بود و ما همه ول بودیم تو مدرسه....(منظورم کلاس خودمونه)ریاضی داشتیم...اینقد خندیدیم که اشکمون در اومد......دیگه....یه سری مسابقه تو مدرسه داشتیم....منم رفتم اسم بچه ها رو نوشتم....
دیگه ....بعد مدرسه رفتم کلاس....اونجاهم اینقد خندیدیم....(اصلا انگار نه انگار فردا شهادته).....
بعدش نشستم پای نود و هشتیا.....یه تحقیقم در آوردم.....دیگه.....همین......تموم شد

.parniya.
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر
سلام
امیدوارم که همتون خوب باشید
من فقط اومدم خاطره ها رو خوندم . همینو بس.فقط بچه ها عاجزانه ازتون می خوام واسم دعا کنید.تا یه کم آروم شم.دلم خیلی گرفته...


دوستون دارم
مراقب خودتون باشید

nemesis
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام به همگی :-2-25-:

شهادت امام رضا رو به همگی تسلیت می گم.

نازلی با خوندن خاطره ات که از روز آخرت از مشهد گفتی، منو بردی به تابستون، به سفر مشهدی که با بچه ها رفته بودیم.

چقدر خوب بود، هر چند ما تو اعیاد شعبانیه اونجا بودیم و همه اش شادی بود که توی حرم پر میزد ولی روز آخرش واقعا دل کندن سخت بود. دل کندن که چه عرض کنم. دلمونو گذاشتیم و اومدیم.
ولی الان می بینم که چقدر از اون حال و هوام و حرفا و قولایی که داده بودم دور شدم. خیلی دور .....

ناراحت بودم وفاته ولی الان با یادآوری مشهد یه بغضی نشسته تو گلوم که پایین نمی ره.

ایشالا اون پسر بچه فامیلتونم شفا پیدا می کنه.

بچه های مشهدی نایب الزیاره باشین.

زهرا از نوع متروپلیس تولدت مبارک. :-2-40-:

التماس دعا.

شب همگی بخیر.

ملیحه عنبران
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
به نام یگانه خالق هستی که هر آینه زندگی فقط در پنجه قدرت او معنا می گیرد وبس.

زندگی می گذرد مانند آبی روان گاهی پر از فراز ونشیب وگاه راکد ومانده با ترس از گنداب شدن.
وحال این تو هستی که با نیروی از خواستن وتوانستن
بشوی موج ونگاری تازه نقش زنی !!!
نگاری ماندی که از پس سالها نامت بماند؛
به زیباترین حالت
یا بمانی و به گنداب شدن تن دهی.
دیده ای ماهی قزل آلا را که چگونه برای رسیدن به سر منزلش تلاش می کند؟
دیده ای یانه؟
دیده ای در این راه تن به هر سختی وبی آبی وبی نفسی را می دهد!!!
وحال من
من خسته از تمام این منیت
هستم پا برجا در این گنداب
بدون کوچکترین حرکت
به امید رسیدن دستی برای نجات.
حال آنکه راه رسیدن به مقصد چیست؟
تو می دانی؟
اندیشه اش وفهمیدن سخت نیست.
مرد عمل بودنش سخت است.


ایام شهادت امام رضا رو به همه تسلیت می گم. کسانی که الان مشهدند نایب الزیاره باشند.
ایام به کام وروزگار خوش.

mahdieh67
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
:-2-25-::-2-25-:
سلام.

دارم می ترکم بس که اب خوردم:-2-31-: من تصمیم به یه رژیم بیست روزه گرفتم:-2-06-: هر روز یه وعده غذا می خوردم، تصمیم گرفتم نیم وعده اش کنم:-2-08-:
از 1 بهمن که این تصمیم رو گرفتم ، هی هر روز غذاهای باب میل من داریم:-2-37-: مثل امشب که سالاد الویه داشتیم:-2-36-:
من درس نمی خونم:-2-35-: خودمو دوست ندارم:-2-28-: می خوام تنبیه کنم خودمو:-2-09-:
پرنیا باهات موافقم با همه حرفاتتت:-2-41-:
مریم جونم چرا احساس می کنم خیلی داری سخت می گیری با خودت؟ شبی که قرار بود بری مشهد یادته چی گفتم بهت... گفتم به اوستا بگو حواست بهم هست دیگه..همون موقع احساس کردم که تعجب کردی....نگفتی این چه طرز حرف زدنه؟ ....به نظر از اینم راحتره حرف دلت رو زدن... من خیلی تا حالا مشهد رفتم... اخیرا هم که دیگه .. ولی یادم نمیاد یه بار زیارت نامه ای که هست رو کامل بخونم، یا دستم خورده باشه به ضریح... همیشه از دور..با زبون خودمم... نه عربی. سلام کردم، حرف دلمو گفتم، گاها نماز خوندم....بعد خداحافظی کردم... جالبه که هر بار این اخریا که وارد می شدم به حرم یاد این شکلک می افتادم:-2-25-:... مریم جونم از اینم راحتتره حرف زدن باهاش. حتی از همون گوشه اتاقت ....

REAL LOVE
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
خسته شدم از صبح سرپام و بدو بدو:-2-28-:چرا وقتی مهمون میاد آدم روال عادی زندگیشو از دست میده؟ مگه همین مهمون تو خونه ی خودش مثل ما زندگی نمی کنه که حالا باید انقدر بدو بدو کنیم و دولا راست بشیم؟ حالا مهمونم که نیستن آغا و مامان بزرگن... خودشون صاحبخونه ن دیگه...

به قول نازلی امشب بغض غریبی داره... من فکر میکردم بخاطر حسرتمه که انقدر دلگیرم ولی دیدم نه کلا خاصیت امشبه:-2-39-:

آقا ما داریم نقاب عاشق رو می خونیم:-2-37-: باورم نمیشه چه آدمایی زیر همین آسمونی که ما نفس می کشیم زندگی می کنن... میخوام باورم نشه انقدر آدمای کثیفی اطرافمونه ولی نمیشه... به قول مامانم همین که خدا سنگ نمیریزه رو سرمون باید شکر کنیم. طرف همه غلطی می کنه بعد ادعای غیرت داره واسه خواهرش... کی قراره مردم ما بفهمن فرقی بین دختر و پسرشون نیست؟ پسر چون پسره هر غلطی دلش خواست بکنه و دخترای مردمو بدبخت کنه ولی کسی به خواهر طرف نگاه چپ نکنه؟! چقدر بیمار روانی اطرافمون زیاد شده:-2-15-:

سر کوچه ما یه نمایشگاه ماشینه... چند روزه صاحبش نمیومد بازش کنه امروز کاشف به عمل اومده که زنش کشتتش:-2-37-: با همکاری پسرش... معلوم نیست چه گندی بالا آورده که نزدیکتریناش اینجوری کشتنش و جنازه شو گم و گور کردن... اللهُ اعلم!

شب انتخاب واحد دارم خیالم راحته که فقط هفت تا واحد باید بردارم این ترم:-2-38-: دوتا واحدم که مهمان الزهراییم به امید خدا:-2-38-:این در حالیه که هیچکدوم از نمره هامون نیومده و خبری از وضعیتمون نداریم:-2-36-:

یعنی قراره شش ماه دیگه قحطی بیاد؟ با این اوضاع اقتصادمون بعید نیست:-2-28-: کم موند ننه بزرگ من تحریم بشه:-2-28-:

بر سَر ِ آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
صبرو ظفر, هر دو دوستان قدیمند
بر اثر ِ صبر نوبت ِ ظفر آید
خلوت دل نیست جایِ صحبتِ اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید!

گلبهار
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:خوبین خوشین؟
شهادت امام رضا تسلیت:-2-39-:عزاداریا قبول:-2-15-:
نمیدونم چند وقته تو تاپیک نبودم ولی یا میخواستم بیام نشده یا اومدم خاطره نداشتم:-2-15-:
روزایی که از خوابگاه به خونه اومدم یکی یکی و پشت سر هم داره میگذره فکر کنم 4-5 روزش بیشتر نمونده
اون وقت دوباره پروفایل گلبهار خاک میخوره از فک زدنای اضافیشم تو سایت خبری نیست :-2-35-:
همیشه همینجوریم تا قبل از این که بیام خونه هر شبو به امید خونه سپری میکنم میام خونه میگم کاش ......:-2-15-:
میدونین آخه تو خوابگاه اصن حوصله آدم سر نمیره وقتی چندتا آدم همسن و عین ما سرخوش(بلانسبت سرخوش:-2-31-:)دور هم باشیم درس که قربونم بره:-2-22-:خونده نمیشه که هیچ:-2-22-:یه عالمه سرخوش بازی الکیم درمیاری:mrgreen:
اما به هزار امید میای خونه که بالاخره تعطیلات بین ترمه یه سرگرمی چیزی پیدا میشه که نمیشه:-2-43-:
آخه اون خواهر ما که ازدواج کرده اون یکیم که هنوز امتحان داره:-2-43-: به مامان و بابای منم که نمیشه حرف بیرون رفتن زد:-2-43-:یه دوست پایه هم نداریم بریم بگردیم:-2-43-:اصن چرا من یه داداش باحال ندارم؟:-2-43-:
تقویمو نگا کردم باورم نشد این چند روزی که خونه بودم داره تموم میشه ولی از یه طرف برا اینکه بیکاری تموم میشه خوشحالم از یه طرف برا این که بدبختی و درس شروع میشه ناراحت:-2-28-:
خیلی غر زدم بذار یه کمیم از امروز بگم:-2-08-:
صبح پاشدم میبینم دوباره بیکارم دوباره روز از نو روزی از نو هرچی تو مخیلم میگردم میبینم به جز سیستم و نت و نودهشتیا هیچ:-2-31-:تازه اونم کلی غر میزنن که بسه کور شدی چقدر پشت اون کامپیوتری آخه:-2-31-:
خودمم خسته شدم ولی واقعاً هیچ کار دیگه ای ندارم:-2-31-:
بیخی سیستمو روشن کردم چشممون به جمال ویروس روشن شد:-2-31-:اومدیم ویروس رو بکشیم دیدیم آنتی ویروسه مهلتش تموم شده:-2-31-:الانم سیستمم ویروس داره کامپیوتراتون رو ببرین عقب مریض نشن:-2-22-::-2-22-:
حالا دیگه اومدیم تو سایت و چرخیدیم و با چند نفر حرفیدیم:-2-08-:
بعد چشممون به رمان شبنم افتاد هوای باران:-2-08-:نشستیم بخونیم که
مامان-بیا صبحانه بخور
من-مامان نیم ساعت دیگه
یه ساعت بعد:-2-35-::-2-35-::-2-35-:
-حمیده؟
-مامان نمیخوام:-2-35-:
دو ساعت بعد:-2-35-:
-حمیده صبحانه که نخوردی اقلاً بیا ناهار بخور:-2-43-:(البته من قیافه مامانو نمیدیدم ولی حتماً از این کلافه تر بود!)
اینجوری نیگا نکنین خوب:-2-31-:باید رمانو تا آخرش میخوندم دیگه:-2-43-:
آقا دیدیم دیگه نمیشه شکمه هم به قار و قور افتاده پاشدیم رفتیم ناهار خوردیم و به خودمان قول دادیم کمتر بشینیم پشت سیستم(تصمیم کبری!:-2-31-::-2-31-::-2-22-::-2-22-:)
بعد فاطمه زنگ زد(صمیمی ترین دوستم که 9 سال با هم بودیم از چهارم دبستان) گفت عصر میره کتابخونه بریم همدیگرو ببینیم منم از خدا خواسته که یه اتفاقی چیزی بالاخره افتاد قبول کردم:-2-16-:
خلاصه عصری رفتیم بیرون کلی ذوق کردم که فاطمه رو دیدم:-2-16-:
حرفامون که تموم شد دیدم در کیفشو باز کرد و یه کادو آورد بیرون
گفت باور کن اینو از آبان خریده بودم گذاشته بودم بهت بدم برا تولدت که نیومدی(راست میگفت تولدمو تو خوابگاه گرفتیم یادش بخیر چه قدر خوش گذشت چند روز بعدشم امتحان شیمی داشتیم الان داشتم عکساشو به مامانم نشون میدادم یادش بخیر:-2-15-:)
میدونستم فاطمه خیلی بامعرفته ولی از آبان اوووووووه
کادو رو باز کردم یه شال خوشرنگ زرشکی بود کلی از فاطمه تشکر کردم:-2-16-:
شبم خونه یکی از آشناهامون روضه بود بابا اینا اومدن دنبالم رفتیم اونجا بچه آشنامونم اونجا بود اسمش مهدیه است جیگریه ها منم که عشق نی نی:-2-35-:کلاً با مهدیه بودم انگار نه انگار اومدم روضه:-2-35-:
نگا که تو مجلس کردم مائده رو دیدم :-2-16-: مائده دوست دبیرستانمه و شهرکرد قبول شده خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم کلی ذوق کردم و کلی حرف زدیم و از بچه های پارسال گفتیم:-2-41-:
از دبیر دیفرانسیلمون از همه چی:-2-41-:
آخی یاد دبیرمون به خیر
کلاً میخواستیم دبیر عوض کنیم دبیر دیفرانسیل:-2-35-:
میخواستیم کلاس لغو کنیم د بیر دیفرانسیل:-2-35-:
اعتراض داشتیم دبیر دیفرانسیل:-2-35-:
با هممون جور بود و درس دادنش توپ:-2-38-:
هر کاری برامون میکرد فکر کنم فردا مدرسه باشه برم ببینمش :-2-16-:
بعدم مجلس تموم شد و اومدیم خونه نشستیم یه فیلم با مامان و بابا دیدیم(یعنی اونا تا 10 بیدار موندن رکورد شکوندنا:-2-29-::-2-29-::-2-29-:)آخه این مامان و بابای من ساعت 9خوابن:-2-35-:
بعد جاتون خالی کافی خوردیم دیدین رو این کافیا نوشته 3in1 ما تو خوابگا میگیم ما باید دانشجویی بخوریم یعنی میشه 1in3:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
نه این که اوضامون بده ولی خوب....:-2-28-:
دیگه وراجی بسه :-2-31-:
خوش باشین همیشه:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
تا بعد:-2-13-:

o.r.a.n.u.s
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۰ قبل از ظهر
سلام.خوبين؟چه خبرا؟مگه فردا تعطيل نيست؟پس چرا من بايد برم سركار؟:-2-36-:تازه شهادتم هست همه جا تعطيله‏(حداقل تا بعد از ظهر‏)؛آدم دل و دماغ كار کردن نداره..:-2-39-.البته اينم بگم كه تو اين يكی دو هفته كه گذشت چند روزشو تو مرخصی گذروندم جاتون خالی كلی حال داد؛:mrgreen:فكر كردم فردام تعطيلم ولی زهی خيال باطل....هوا هم كه با ما سر ناسازگاری داره از بس سرده؛منم كه[B] سرمایییییییییی‏!‏‏!‏‏!‏ !‏‏! آخيييش...كلی غر زدم سبك شدم.پس,فردا با نيرويی مضاعف پيش به سوی كار‏!‏

.Fereshteh.
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر
سلام
من بار اولمه که دارم اینجا مینویسم و تازه با این تاپیک اشنا شدم و از این بابت خیلی خوشحالم واز mina1989 عزیزم تشکر میکنم که اینجا رو به من معرفی کرد....
الان چهار پنچ روزه که امتحانای ترمم تموم شده و از اون موقع تا حالا خونه بودم و همش تو نت و این سایت میچرخیدم........جمعه قرار بود با بچه ها بریم کوه ولی چون دیر به من خبر دادن برنامه ام چور نبود که باهاششون برم.......خیلی هم از دستم ناراحت شدن.....ولی هرجوری بود دلشون و به دست اوردم:-2-27-:......یکی از این بچه ها که گفتم دختر خالمه که البته مامانامون با هم دختر عمو هستن ولی ما به مامی های هم دیگه میگیم خاله.........خلاصه همون دخترخالم که خیلی هم با هم صمیمی هستیم بهم گفته که فردا برم خونه شون و احتمالا تا پس فردا اونجا می مونم .........خیلی وقته که هم دیگه رو ندیدیم هم اون واسه من تعریف زیاد داره و هم من:-2-09-:..........اونم این سایت و میشناسه و دوست داره و رمان هایی که دانلود میکنم تو گوشی اونم میریزم و میخونه.......البته من این جا رو به خیلی ها معرفی کردم ولی فقط خودم عضوم.......دیگه دیگه اینکه فردا (یا به عبارتی امروز) شهادت امامی هست که من خیلی دوستش دارم و امشب هم به خاطرش رفتم هییت و کلی هم گریه کردم( دلم مشهد میخواد).......اون جا بهمون شام هم دادن(چلوکباب).......جاتون خالی خیلی خوشمزه بود......بعد هم که اومدیم خونه عموم اینا شب نشینی اومدن خونه ما.
یه کار مهم که روزی سه بار انجام می دم سر زدن به سایت دانشگاهه که ببینم نمره ها اومده یا نه.....جون استادا بالا میاد تا بخوان نمره بدن......فعلا دو تا از نمره هام اومده و پنج تای دیگه اش مونده.......اگه خدا بخواد و درس های این ترم وپاس شم یه ترم دیگه بیشتر ندارم و ترم جدیدم که از پونزده بهمن شروع میشه ترم آخرمه و فارغ التحصیل میشم.....راستی من دانشجوی یکی از دانشگاه های سراسری تهران هستم(روزانه) و رشته ام هم زبان و ادبیات انگلیسیه......

اگه مشکل زبان داشتید درخدمتم

لی لی تنها
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
امروز کلا روز خوبی بود
صبح که تقریبا خواب موندم...تو تختم خواب هفت پادشاه میدیدم که مامانم عینهو جن اومد بالا سرم و داد که:لیلااااااااا مگه نمیگم پاشو ساعت 7 شد....میگم مادر من کی منو صدا کردی؟میگه من دو دفعه صدات کردم...حالا بگین چه جوری؟!
از آشپزخونه داد میزنه لیلا پاشو شیش و نیمه...نه یه تکونی نه چیزی توقع داره عین فشنگ بلند شمhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281672%29.gif
خلاصه بلند شدم و رفتم دستشوییhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28440%29.gif ودر دستشویی به این می اندیشیدم که چرا امروز دارم میرم مدرسه؟!!!
همش تقصیره مریم و مژده شد...اگه اونا نمیرفتن منم نمیرفتم دیگهhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281850%29.gif
خلاصه اومدم بیرون و لباس پوشیدم و داشتم موهامو درست میکردم که مامانم چایی رو آورد...زور میکنه اول بشین صبحانه بخور...میگم بذار آماده شم آخه؟!!!آخرم منو نشوند پای میز و باعث شد دیر حاضر شم....داشتم موهامو میبستم و مداد میکشیدم که مژده در زد منم عین جت مقنعمو اتو کردم و داشتم میرفتم که یادم افتاد کیفمو برنداشتم و بعد یادم افتاد هنوز برنامه مو درست نکردم...خلاصه جلدی کتابامو انداختم تو کیفم...حالا بابامم اونور هی میگه بی انظباط!!!! بعدم که منو مسخره میکنه میگه:لپ تاپتم ببر!
خلاصه سریع رفتم پایین و داشتم کفش میپوشیدم که دیدم مریم و مژده دارن ناخن میگیرن...یهو یادم افتاد ناخن نگرفتم...تا گفتم وای ناخن یادم رفت بگیرم مریم گفت من بهت ناخن گیر نمیدماااااhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282339%29.gif(آخه پارسال ناخن گیرشو تو تاکسی انداختم...داشتم ناخن میگرفتم که افتاد) منم با پررویی گفتم اصلا من نمیخوام ناخن بگیرم...آزموده(ناظممون)اصلا نگاه نمیکنه.http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281801%29.gif
خلاصه زدیم بیرون ولی مگه ماشین گیر میومد تازه بابام داشت ماشینو درمیاورد تا مارو ببره که یه تاکسی پیدا شد(انگار جنگله)
خلاصه رسیدیم مدرسه هرکی رفت کلاسش منم رفتم کلاسمون و روبوسی با بچه ها کردم و بعدم رفتم کلاس تجربی و یه نیم ساعتی اونجا نشسته بودیم و با بچه ها حرف میزدیم که یهو یکی از بچه ها گفت لیلا شما معلم ندارید؟ منم انگار برق 2000 ولت بهم وصل کرده باشن زدم بیرون و عین این دیوونه ها پریدم تو کلاسمون و همزمان گفتم بچه ها خانوم نیومد؟ که دیدم بلهههههههه معلم سر کلاسه.... ولی بچه ها دارن حرف میزنن...
گفتم خانوم اگه بی کاریم من برم اونور؟اونم گفت برو....منم دوباره رفتم کلاس تجربی ها و یه ربعی گذشت معلم اونا هم اومد منم صداشو درنیاوردم که من مال این کلاس نیستم و تا اخر زنگ نشستم تو کلاسشون:-2-27-::-2-35-:
خلاصه تا اخر مدرسه همش بیکار بودیم
اومدم خونه ناهار که خوردیم مامان بابام رفتن ختم دختر دوست بابام منم یه ساعتی خوابیدم بعد دیدم حوصله ندارم رفتم خونه عموم اینا و اونجا با بچه ها تا دوساعت نشستیم یاد دوران دبستان کردیم و کلی خندیدیم بعدم فال حافظ گرفتیم تا مامانم اینا اومدن....
بیچاره دختر دوست بابام همچین بی خودم خودکشی نکرده بود....مثل اینکه مرده واقعا خراب داشت...اونی هم که به دختره زنگ میزد میگفت شوهرت باهامه مشخص شد کیه...طرف شوهرم داره:-119-: بعدم بدتر از همه موقع ختم کنار مرده قشنگ وایساده بود....
اصلا اعصابی بود این ختم مثل اینکه
من برم که گردنم داره میشکنه
شب خووووووش

sabooha
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۳ قبل از ظهر
سلام در حال حاضر من مادر شازده کوچولوی تب دار هستم .
پسر جانمان امروز قرار واکسن زدن داشت.
عجیب هم خوش اخلاق شده بود طوری که وقتی با هزار نازونوازش کاپشن سرهمی اش را تنش می کردم و منتظرم گریه های رعد آسایش بودم ناگهان به قهقهه خندید واین بود نوید یک روز خوب زمستانی .
به خودم گفتم خوب بچه ای تربیت کرده ای ها .آفرین .
بعد هم سوار ماشین که شدیم گریه نکرد و دوباره باعث تعجب دوم ما شد .
و نهایت حیرت ما وقتی بود که بلافاصله بعد گزش اولیه واکسن ارام شد قد و وزنش هم شکر خدا عالی بود و باعث شد من کارت صد آفرین بدهم دست خودم .
محل کار باباجون شازده کوچولوی در مجاورت مرکز بهداشت است پس رفتیم تا به همکاران آقای پدر پسرمان را نشان بدهیم که از آنجایی که امروز یک روز خوب زمستانی بود محمد صدرا به شکلک های همکاران چنان در کمال سخاوت خندید و روی خوشی نشان داد که خلقث الله افتادن دنبال مشتی اسپند برای شازده و من کارت هزار آفرین را برای داشتن پسری مردمدار برای خودم صادر کردم .
منزل دوستمان هم که رفتیم برای عیادت پسر جان کماکان آرام بودو رویایی بسان کودکان در تبلیغات تلویزیونی ...
ماجرا ادامه داشت تا ساعت سه :
منزل یکی از اقوام مجلس عزاداری بود ماهم رفتیم تا هم دلی سبک کنیم هم شازده متبرک شود اما چشمتان روز بد نبیند وروجک هنوز نرسیده و سلام نداده قشقرقی به پا کرد که نگاه شماتت بار همه نثار ماشد که یعنی باعث اخلال در مراسم عزاداری خواهیم بود و بهتر است هرچه سریعتر مجلس را به قصد خانه ترک کنیم .
وما سراسیمه به خانه برگشتیم در حالی که تمام کارت های صدافرینی را که از صبح به خودمان داده بودیم ابطال می کردیم .
و تا لحظاتی پیش همچنان مشغول تیمار پسرمان بودیم که جای واکسنش به شدت درد دارد و تب کرده است .:-2-12-:
و حالا پایان یک روز خوب زمستانی است .
ایام به کام .
"اللهم صل علی علی ابن موسی الرضا المرتضی "

سرتق
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۰۴ قبل از ظهر
به نام نامی او...

لبخند تو را دیر زمانیست ندیدم،

یک بار دگر

خانه ات آباد

بگو سیب!



سلام بر همه:-2-25-:
خوبین آیا؟
ما که همچان خوف نوموباشیم:-2-31-: چیرا؟:-2-43-: حالا موگوییم:-2-41-: ما صبح که اینجا خاطره بنگاشتیم برفتیم که لالا بشویم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gifولی نشد که بشه اصلا انگار ما خواف نداشتیم:-2-36-: خاله جان هم اینجا تشریف داشتندی سر شب از ما اصرار که خاله جان شوما مثل همیشه رو تخت ما لالا بشو ما میریم تو هال،همون جای همیشگی :-2-41-:از خاله خانوم انکار که نه ما هر وقت موآییم شوما آواره موشوی و ما همون پایین کنار تخت شوما جا انداختیم و خلاصه مایم قفول نومودیم. حالا خاله جان هر چند دقیقه یه بار موگوفت ووووویییی چه سرده ما که اصلا سردمون نبود حالا خوفه در اتاق هم بسته بود وگرنه تا صبح قندیل موبست خاله ای ما:-2-37-:ساعت 8 ییهو پرید گفت دیر شد تا 9.30هی چپ و راست رفت تو خونه :-2-28-: ما هم دیدیم خوافمون نیومد اما معده مون داره پشت و رو موشه رفتیم یه چیزی بخوریم :-2-35-: نیمرو خوردیم با چایی شیرین :-2-35-: بسی چبسید http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif 10 بود که رفتیم دوباره لالا بشویم :-2-39-: از گوشی آجول رمان خوندیم تا خوافمون ببره تا تهش خوندیم خوافمون نبرد:-2-39-: از 12.30گذشته بود که بالاخره لالا شدیم :-2-31-: و آجول 3 بیدارمون کرد که بریم پارچه پالتویی بخره http://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gifتا 3.30 بیدار نشدیم بهد آشفته رفتیم بهش موگوییم نوموشه فردا بریم ؟ ما لالا داریم:-2-31-: داریم میمیریم :-2-31-: گفت نوچ :-2-09-: ما وسط اتاق ولو شدیم و فرک کنم 5 دقیقه لالا رفتیم :-2-35-: جلب هم رفت زنگید به فرشته:-2-28-: 2 ساعت گفتن و هرهر خندیدن:-2-43-: ما هم رفتیم رو تختش لالا شدیم :-2-08-: جلب رفت ناهار خورد :-2-28-: میوه هم برا خودش آورد :-2-28-:نشست پشت سیستمش یه دفعه برگشت با غضب به ما گفت: نمیای بگو یه فکری به حال خودم کنم:-119-::-119-:
ما میخواستیم بهش بوگوییم یه فرکی به حال خودت بکنhttp://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif بهد هم خیلی شیک پاشیم بریم رو تختمون با خیال راحت لالا بشیم:-2-14-:
یهنی چی؟ :-119-: به قول بابایی بنفشه سابقمان:-2-35-: "کوزت زیمباوه ای" :-2-35-: تو اگه موخواستی فرکی کنی که به فرشته میگفتی باهات بیاد دیه:-2-33-: چیرا برا ما خالی میبندی آخه؟ http://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gif ما رو میترسونی؟http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282433%29.gif
جلب:-2-42-: کوزت زیمباوه ای:-2-42-: شوما از جفت خواهر ناتنی های سیندرلا هم بدجنس تر موباشی:-2-42-: نا مادری سیندرلا:-2-42-: خانم تناردیه :-2-42-: باید به شوما بوگوییم تناردیه زیمباوه ای :-2-42-: تازه هوچچچ وخت هم برا ما ذرت نمیگیری:-2-42-: ما دوز داریم ذرت خو:-119-: کور هم نوموشیم، شدیم هم به شوما چه؟:-2-33-:
ولی اینا رو نگفتیم:-2-39-: رفیق نیمه راه نیستیم که :-2-15-: ناهار نخوردیم یه چایی خوردیم و داشتیم آماده میشدیم که زنگ زدن و همسایه مان آمد پیش مادری:-2-37-:
جلب شانس آوردی حوری خانم اومد :-2-42-: و ما فهمیدیم دیه نوموشه خوافید:-2-35-: وگرنه کی بود که اخلاق برزخی ما رو درست کنه؟:-2-43-::-2-43-:
آخا هوا بس ناجوانمردانه سرد بود :-2-41-: و ما پارچه فروشی در لاهیجان نموند که سرک نکشیده باشیم :-2-36-: و در آخر دست از پا درازتر به خونه بربگشتیم:-2-31-: همسایه تازه رفته و ما هی گفتیم شام چی بخوریم:-2-37-: در آخر مادری دلش به حال گشنگی ما سوخت :-2-37-: و برامون کوکو درست نومود:-2-27-: ما هم بسی خسته موباشیم و حال درس خوندن نداریم:-2-14-:
آجول طبق معمول سرش تو لف تافشه:-2-09-: و اینترنت رو مصادره کرده:-2-33-: ما هم دیدیم حال درس نداریم گفتیم اینارو تو ورد بنویسیم بهدا منتقل کنیم به خاطره نویسی:-2-41-:
جلب شوما خلاجت نوموکشی همش چنبره زدی رو اینترنت؟:-2-33-: پس ما چی؟ http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_171.gif خو نفص پولش رو ما میدیم که:-2-42-::-119-:
در پی یک تجسس بین برگه مرگه هایی که این ترم سیاه کردیم:-2-35-: فهمیدیم که برای درس روش تحقیق کلا 3 صفحه جزوه داریم:-2-37-::-2-14-:
آدم ارشد باشه:-2-15-: اونم ترم سه :-2-15-: بهد همه درساشو بیفته :-2-39-: و بهدترش مشروط بشه:-2-39-: خیلی باید خلاجت بکشه آیا؟:-2-14-: موشود لفطا ما رو راهنمایی کنید که ما نگران شرمندگی باشیم یا نه؟:-2-14-:
مادری طبق معمول داره اخبار استان نگاه موکنه:-2-43-: حالا همگی بزنین کف قشنگه رو به افتخار قیمت سکه:-2-31-:
هواشناسی خبر از سامانه بارش زا داد، اه...:-119-:
البته ما 4شنبه راهی تیرون میشیم تا دوشنبه، به مناسبت امتحانات!!!:-2-31-::-2-31-:
خاله جان هم قرار است بیاید پیش پسملش http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif از چند روز قبل یک ساک آماده کرده آورده:-2-43-: تا 4شنبه حتما یک ساک دیه هم میاره :-2-43-: هر چی که فرکش رو بکنین براشون میذاره، قبلنا فخط خان داداش بود حالا برا مجتبی هم آذوقه میبره:-2-36-: اون بچه پررو هم که همیشه سفارش داره :-2-42-::-2-42-: دوز داریم بزنیمش :-2-09-::-2-09-:
اندر احوالات تبخال هم باید بوگوییم یه ژل گیاهی 5 گرمی خریدیم :-2-43-: که کلا طول و عرض و ارتفاع و قطر و اینای تیوپش اندازه انگشت اشاره ما موباشد:-2-37-: 2200 بالاش پول دادیم :-2-09-: به این نتیجه رسیدیم که برا پایان نامه کوفتیمان برویم از گیاه بادرنجبویه اسانس بگیریم ببینیم چیست این که اینهمه گرون موشود هی:-119-::-119-: ما هم که زرت و زرت تبخال میزنیم :-2-31-: اینطوری گامی به سوی خودکفایی برمیداریم http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif

میریم که داشته باشیم پ.ن ها رو :-2-38-:
پ.ن : سرتق بانو به قول سعید تبخال عالی متعالی :-2-22-: نه یعنی فول متعالی :-2-08-: :-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-:
:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:


هانی جون و سرتق جون عکسهاتون هم خیلی قشنگ بون مرسی. :-2-40-: خواهش میشه :-2-40-:

همچنان این سرتقمون خوافه :-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-: باید ساعت 3 http://www.pic4ever.com/images/146fs495919.gifبا حنگ و دعوا بیدارش بنوماییمhttp://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_186.gif که 4 برویم بیرون http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_171.gif. ظااااااااااااالمhttp://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gif خواهر ناتنی سیندرلا :-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:


پ.ن ویژه زهرایی متروپلیسیhttp://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_112.gif
تفلد شوما با تاخیر مفارک دکی http://www.pic4ever.com/images/congratualtions.gif

همه دوزتان خاطره نویسی http://www.millan.net/minimations/smileys/friaresmilley.gif
ما بریم لالا http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gif



بدرودhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard13.gif


ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز،
آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من...
غم و اندوه اگر هم روزی ،
مثل باران بارید،
یا دل شیشه ایت
از لب پنجره عشق به زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا،
چتر شادی واکن
که خدا هست،
خدا...


1390/11/4

NAVA22
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۱۸ قبل از ظهر
سلام:-2-43-:.
ساعت چند است نمی دانیم بعد خودش می نویسد فقط می دانیم امروز تعطیل است و ما باید برویم مدرسه تازه ازمان درس هم می پرسند:-2-43-:.
هوا دیشب دوباره بسی سرد گشت. سرمای خشک بد بدون باران و برف:-2-43-:.
ما اگر مناسبتی است یا اتفاقی می افتد تسلیت نمی گوییم بی ادب نیستیم از تسلیت گفتن خوشمان نمی آید:-2-39-:.
برویم آماده ی مدرسه رفتن شویم:-2-30-:.
+پریسا اون قحطی که گفته اند هم تا یکی دو ماه دیگر است نه شش ماه:-2-30-::-2-37-::-2-15-:.
+روانشناس نبود؟:-2-08-:
تعداد انلاین ها:42

~jOojoO.tAlA~
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۱۹ قبل از ظهر
آمدم ای شاه ، پناهم بده
خط امانی ز گناهم بده
ای حَرمَت ملجأ در ماندگان
دور مران از در و ، راهم بده
ای گل بی خار گلستان عشق
قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو که من نیستم
اِذن به یک لحظه نگاهم بده
ای که حَریمت به مَثَل کهرباست
شوق وسبک خیزی کاهم بده
تاکه ز عشق تو گدازم چو شمع
گرمی جان سوز به آهم بده
لشگرشیطان به کمین من است
بی کسم ای، شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من
با نظری ، یار و سپاهم بده
در شب اول که به قبرم نهند
نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطا بخش همه عالمی
جمله ی حاجات مرا هم بده

دانلود تصنیفی از بهشت :-2-15-: (http://s1.picofile.com/file/7262370963/Piece_of_Heaven.mp3.html)

سلام به همه کسایی که اینجا میشناسم و نمیشناسم
شهادت امام رضا و رو به همه تسلیت میگم...
امروز تولدمه
ساعت 10 به دنیا میام
از دیروز یه حال عجیبی ام ، نمیدونم به خاطر امام رضا هست ، یا اینکه روز تولدت اینطوری میشی
احساس میکنم یه چیزی تو دلمه که نمیذاره خوشحال خوشحال باشم...نه اینکه خوشحال نباشم هستم ولی اونجوری که همیشه هستم نیست نمیدونم توضیح شرح حالم یه جوریه نمیتونم خوب بیانش کنم...
من خوشحالم به خاطر خانوادم ، دوستام و همه کسایی که به یادم بودن و خوشحالم کردن
ولی یه حس غریب هم تو دلمه...
دلم خواست که بیام و خاطره بنویسم
اون آهنگه ملکوت آسمان رو هم براتون گذاشتم حتما دانلود کنید ، نمیدونم ولی وقتی گوش میدم همه وجودم لرزه می افته ، هر وقت گوش دادم اشکام سرازیر شد
فوق العاده خونده . . .
با صدای استاد کریمخانی
دیروز تو تی وی نشونش میدادن ، تا حالا مشرف نشده بره مشهد :-2-15-:
.
.
.
امروز 23 ساله میشم ، 23 سال چقد زود گذشت !
این دومین تولدی هست که تو سایتم
اینجا رو دوست دارم با همه بدی ها و خوبی و ها و اتفاقایی که افتاده ، با همه آدماش :-2-41-:
میخوام دوباره از پگاه عزیزم تشکر کنم به خاطر تاپیکش و مهربونیش که حسابی شرمندم کرد:-2-40-:
مرسی پگاه جونم ، برات بهترین ها رو آرزومدن :-2-40-:
http://s17.rimg.info/6d24dedbfe32d17a8448ac2224f9b006.gif
از همه دوستام هم که بهم لطف داشتن ممنونم :-2-40-:
پریسای عزیزم ، مینا ، زهرا ، مهدیه ، بهی ، فرناز ،عسل ، آنیتا جون، دنیا، اون یکی پگاه ، مهسا ، ساره عزیزم ، شادی ، الهه ،سعید فیدبک ، محمد ، نفس ، خورشید ، خاله اعظم ، یگانه ،شقایق ، هانی ، ستاره و و همه کسایی که به یادم بودن و من اسمشون رو نبردم:-2-40-:
مرسی از همتون دوستای گلم:-2-40-:
http://s17.rimg.info/248c5939b671fa2d2dd4bf2a42c5a438.gif
خوشحالم که با اینجا و بچه های خوب اینجا آشنا شدم
از همه ممنونم
این پستم بیشتر یه جور تشکر بود از محبت های بچه ها
http://s16.rimg.info/26efae185c323b32b38042f9139f5f7e.gif http://s16.rimg.info/26efae185c323b32b38042f9139f5f7e.gif http://s16.rimg.info/26efae185c323b32b38042f9139f5f7e.gif
4 بهمن 1390
رهـا

*Baran74*
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۳ قبل از ظهر
سلام به همه ی دوستای گل 98یی !شهادت امام رضا رو به همه تون تسلیت میگم وای خدا نمیدونین امروز صبح ساعت حدودا 6 بود که یهو از خواب پریدم یه خواب خیلی بد و وحشتناک دیدم البته خدارو شکر الان هیچی ش یادم نیست وقتی بیدار شدم یه حال عجیبی داشتم نمیدونم واسه چی؟ ولی حس خیلی بدی بود طوری که میخواست گریه ام بگیره ولی بعدش با هزار زحمت و از این پهلو به اون پهلو شدن دوباره خوابم برد تا ساعت 10 که با صدای همیشگیه مامان بیدار شدم و یه ذره صبحانه خوردم و اومدم سایت حالا واسه فردا هم کلی کار دارم تازه امتحان ادبیات فارسی هم دارم و هیچ کاری هم نکردم

.Monire.
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۵۳ بعد از ظهر
سلام
دقیقا نمی دونم باید از کجا شروع کنم و چی بگم,فقط دلم میخواد اینو یه جا ثبتش کنم تا هیچ وقت یادم نره.یادم نره که چقدر خوش خیالم, چقدر احمقم,و بازم چقدر احمقم.
خدایا ممنونم ازت که بهم فهموندی اون چیزی که همیشه تو فکرمه و باهاش خوشم فقط یه فکر بچگانه و ابلهانه است.فهمیدم که فقط تو قصه ها و فیلما و رویاهاست که آنقدر شیرینه! ولی تو دنیای واقعی از هر تلخی تلختره.
یادمه چند وقت پیش اومدم اینجا و گفتم یه چیزی میخوام که فقط خود خدا میتونه بهم بده و چقدر اون روز از نبودش ناراحت بودم و چقدر احمق بودم که فکر میکردم اگه یه روز داشته باشمش میشم خوشبخت عالم و فارغ از هر غم و غصه ای میتونم زندگیمو بکنم.ولی وقتی دیشب به دستش آوردم تازه فهمیدم اون حکمت چی بوده.فهمیدم که چرا تا دیشب نداشتمش.برای داشتنش باید از خیلی چیزام بگذرم,باید خیلی چیزا رو زیر پام بذارم و بهشون دهن کجی کنم.چیزایی که همیشه بابتش به خودم مغرور بودم و هستم.
هیچ وقت تا حالا از این بعد بهش نگاه نکرده بودم ولی دیشب تازه اون روی سکه رو هم دیدم...
هنوزم تصمیم با خودمه.میتونم پا تو راهی بذارم که آخرش برام مثل روز روشنه یا نه بازم منتظر بمونم تا ببینم چی پیش میاد...شاید هم یه روزی اون چیزی که بهش فکر میکنم اتفاق افتاد! من که آینده رو نمیدونم شاید شد شاید هم نه!
باید روزی هزار بار خدا رو شکر کنم که تصمیم با من بود و میتونستم رد یا قبولش کنم.اگه نبود که...وای خداجونم حتی وقتی در موردش فکر میکنم هم تمام تنم میلرزه وای به حال اینکه اتفاق بیفته.
بزرگترین درس زندگیم تا به امروز رو دیشب گرفتم.خیلی چیزا یاد گرفتم.
راستش هنوز هم ذهنم درگیره هنوز هم نتونستم همشو هضم کنم...
چقدر بده که اینجا همیشه سر بسته باید حرف زد باید همه چی رو جوری بنویسی که فقط خودت ازش سر دربیاری:-( :-(
مغزم داره منفجر میشه,اون آدم دیشبی من نبودم,من هیچوقت نمی تونم اونطوری باشم حتی اگه تک تک ادمای دنیا اونطوری باشن من نمیتونم.
لعنت به من,لعنت به تو .لعنت به تو که حقیقت رو آنقدر واضح جلوی چشام آوردی.لعنت لعنت....
خدایا امتحانت خیلی سخت بود.خیلی خیلی,ولی خوشحالم که سربلند ازش بیرون اومدم.خوشحالم که هنوز خودمم.خود خود خودم.
لعنت به تو که با یه کلمه همه ی باورهامو عوض کردی.حالا دیگه نمیدونم باید به کی اعتماد کرد به کی نکرد! دیگه حتی به خودمم اعتماد ندارم.
لعنت به تو و همه ی مقاله هات,لعنت به تو و همه ی اطلاعاتی که داری,لعنت به تو که تا ابد از خودت و امثال خودت یه خاطره بد تو ذهنم ساختی.
و لعنت به من که مقصر همه ی اینا خودمم.لعنت به من و همه ی فکرای احمقانه ای که تو ذهنم هست.
کاش میشد همه ی حرفات رو از تو ذهنم شیفت دیلیت کنم.هم خودتو هم اون حرفای لعنتی تر از خودت.
*امیدوارم که شماها روزاتون خالی از این آدما و حرفای لعنتی باشه.روزاتون پر از آرامش.
*چه لعنت تو لعنتی شده این خاطره ی من:-)
منیره,سه شنبه,13:45,90/11/04

~*SaHaR*~
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۴۸ بعد از ظهر
:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-:
اینا منم قبل از خوندن خاطره ها و احتمالا بعدشم اینطوریم:-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-:
13 صفحه خاطره از شنبه تا الان؟:-2-37-:
بعد از نوشتن خاطرم می رم و با علاقه همه شون رو می خونم:-2-41-:
الان خوابگاهم و برای اولین بار تونستم با وایرلس وصل بشم:-2-31-: آخه مودمش خیلی از ما دوره و از اتاق ما نمی ره ولی الان نمی دونم چرا رفته:-2-31-: سرعتش هم بسی بالاست:-2-41-: فک کنم فقط من دارم استفاده می کنم:-2-31-:
امروز توی کل خوابگاه فقط منم و یکی از دوستام که طبقه ی پایینه و یکی دیگه از بچه ها که اون ساختمون آخریه:-2-43-: آخه انصافه؟:-2-42-: ولی تنهایی اینجا خیلی خوبه... یعنی به هر نفر یه اتاق می دادن چی می شد؟:-2-37-: می دونم خیلی کم توقعم:-2-27-:
تا ساعت 12:15 خواب بودم تازه اونم سعید زنگ زد و بیدارم کرد:-2-35-: منم که اصلا فکرش رو نمی کردم ساعت 12 باشه با پررویی بهش می گم چی کار داری حالا که از خواب بیدارم کردی؟:-2-37-: مونده بود چی بگه:-2-37-: پرسید: سحر واقعا تا الان خواب بودی؟ تو که روی هرچی خواب زمستونیه سفید کردی:-2-27-: تازه یه نیگا به ساعت کردم و دیدم بعله:-2-35-:
ساعت 12:30 یه چیزی خوردم و هنوزم ناهار نخوردم:-2-08-:
هوا امروز انقده خوب شده:-2-16-: مثل هوای بهاره... پنجره ها رو باز کردم و خودم هم نشستم بینشون و دارم تایپ می کنم:-2-41-:
برم خاطره ها رو بخونم اگه پ.ن داشتم ویرایش کنم البته اگه دوباره بتونم وصل بشم...

+ توی یکی از خاطره ها به چشمم خورد تولده زهرا متروپلیسه، آره؟ اگه هست که تولدت مبارک:-2-40-:
+ رها جان جوجوطلا تولدت مبارک عزیزم:-2-40-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-:
+ آقای رابین هود تولد شما هم با تاخیر مبارک باشه:-2-40-:

samin96
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۳۹ بعد از ظهر
سلام...:-2-25-:
امروز روز تولدمه....:-2-16-::-2-16-:
ولی به جز خانوادم هیچکس بهم تبریک نگفت...:-2-39-:دلم خیلی گرفت...:-2-30-:
ادمی نیستم که برخوردبقیه واسم مهم باشه....ولی اخه فک میکردم واسه دوستام اونقدر مهم باشم که تولدم یادشون بمونه..:-2-15-:من خودم حتی تولدکسایی که ازشون بدم میاد هم یادم میمونه...بعد......:-2-39-:
حتی صمیمی ترین دوستمم یادش نبود...:-2-39-:
امروز یه چیزی بهم ثابت شد..اینکه هیشکس ارزش هیچیو نداره...کسایی که دم از عشقت میزنن تولدت یادشون نمیمونه...:-2-41-:البته منظورم دوست صمیمیم نیس..منظورم خیلی های دیگست..:-2-41-:
دیگه هیچی ندارم بگم....همین.....:-2-39-:
دوستان لطفا تبریک هم نگین....اینو نگفتم که بهم تبریک بگین..مرسی...:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

meri7
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۵۱ بعد از ظهر
تا دیروز تو صف همه چی وایساده بودیم غیر از صف لوله:-2-19-:!آخه شهر ما یه منطقه گرمسیره و هوا زیاد سرد نمیشه ولی اگه هوا خیلی سرد بشه و مثل این چند روز یخبندون بشه همه لولهای آب خونه ها چون روکاره میترکه:-2-10-:!این هم یه جور دردسره.بابام هم خودش رو کنار کشید و به بهانهء اینکه دیگه من بزرگ شدم:-2-24-: همهءکارا رو انداخت گردن ما و خودش فقط زحمت زنگ زدن به تعمیرکار(لوله کش)رو کشید.لوله کش نامرد هم اومد اندازه گرفت و یه لیست داد دست من که برم وسایل مورد نیازش رو بگیرم.خدا میدونه چند ساعت تو سرما وایسادم تا نوبتم شد،آخه مثل اینکه سرما تلفات زیاد داده بود.جالب اینکه فروشنده هم که میدید سرش شلوغه و همه دست به دامنش شدن شروع کرده بود به ناز کردن و اذیت کردن مردم بیچاره.:mrgreen:خلاصه وقتی رسیدم خونه دیدم لوله کشه نشسته داره با خیال راحت چایی می خوره،تازه بهم میگه چرا این همه دیر کردی!:-102-:نامرد کارش دو دقیقه هم طول نکشید و رفت.
شب هم برامون مهمون اومد و بحث در مورد ازدواج جوونا شد...ما هم یکی دوتا نظریه دادیم که مورد توجه آقایون و لعن خانوما قرار گرفتیم،البته فک کنم منظورم رو بد برداشت کردن و واقعا منظوری نداشتم:-2-35-:.موقع خداحافظی هم ازشون قول گرفتم که شوهراشون رو دعوا نکنن!:-2-33-:
راستی این چند روزه عجب اوضاعی پیدا کرده این اقتصاد نداشتمون...ارزش پول یه هفته ای نصف شد!تازه مسئولا ادعاشون هم میشه:-2-28-:...نمیدونم چی خوردیم که این همه پرروییم.به نظرم باید این روداریمون رو تحریم کنن:-2-31-:

elnaz 90
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۱۸ بعد از ظهر
سه شنبه ساعت 16.10
سلام عليكم:-2-25-:
حوصلمان سر رفته:-2-15-: هوچ حرفيم نداريم بزنيم هويجوري دلمان خواست بنويسيم يه چيزي:-2-41-:
از صبح هي واسه خودم راه مي رم يه ذره كتاب مي خونم يه ذره درس، البته اگه بشه اسمشو گذاشت درس خوندن:-2-35-: سايتم هوچ خبري نيست:-2-15-:
دلم يه رمان جديد قشنگ مي خواد با يه پايان شيرين كسي سراغ نداره؟ از بيكاري نشستم رمان قديميارو مي خونم والا از رمان جديدا كه همه غمگينن كه بهتره:-2-41-:
ديروز بعدالظهر دو تا رمان خوندم از بچه هاي سايت از شانس زيباي من هر دوتاش فوق العاده غمگين كلا" همه ي داستان تلخ بود پايانشم تلخ بود:-2-28-: خداييش اين رماناي حالگيري چيه مي نويسين خو؟ باز يه رماني مثلا" مثل گندم داستان بيش ترش خندس تهشم كه تلخ تموم مي شه خيلي آدمو اذيت نمي كنه اما اين دو تا كه من خوندم كلا" طرف از اول مشكل داشت تو زندگيش تهشم بدبخت شد رفت:-2-28-:
ديگه همين ديگه حرف نداريم
آفا الان خواستيم تولد سمين و تفريك بوگيم رفتيم بالا اسمشو دقيق ببينيم اشتباه ننويسيم ديديم نوشته تبريك نگيد:-2-15-: خوب نمي گيم:-2-15-:

فعلا"

بعدا" نوشت: ديدين آخرم اشتباه نوشتم:-2-35-: دستم درد نكنه واقعا":-2-27-:
ثمين جون تفلدتم مبارك:-2-40-:

H0NEY
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۱۸ بعد از ظهر
:-53-:به نام ایزد یکتا :-53-:

اقا ما دیروز رفتیم خونه عموم اینا http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif این دختر عموی ما چقد خوش حال بود :-2-17-: ما داداشمون تازه داره درسش تموم میشه به ازدواجش فک میکنیم افسردگی میگیریم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_to_take_umbrage2.gif تازه گاهی تهنا باشیم گریه هم میکنیم http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/sorry.gif حالا د وتا مسئله طرح میشهhttp://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gif یا من خیلی حساسمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gif یا اون خیلی بی احساس http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/Wiki_Pfeife.gif البته اون یه خواهرم داره و من تهنام :-2-15-: دیشب قرار بر این شد که داداشم هر وقت تصمیم به ازدواج گرفت:-2-42-: من برم شخص مورد نظرو ببینم اگه خوشم اومد اجازه بدم:-2-06-: اگر نه هم که هیچی دیه :-2-06-: تازه باید اما دگیشم داشته باشم که داداشم ازدواج کنه http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_286.gif به قول خودش فعلا می خوام درسمو ادامه بدم http://www.sached1.com/forums/images/smilies/sheklake/TS11.gif
اقا ما داریم حس میکنیم که هدف دار شدیم :-65-: (یاد یارانه ها افتادم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_218.gif )دیشب یهو به فک مهندسی پزشکی افتادم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/yourecute.gif تقریبا همه رشته هایی که من دوسشون دارم تو این رشته هس http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif از نرم افزار گرفته http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_018.gif تا مکا نیک http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/moil.gif و برقو http://www.pic4ever.com/images/electricf.gif اندکی هم پزشکی باشه فک کنم http://www.pic4ever.com/images/34y5mvr.gif حالا برییم تحقیق کنیم شاید به نتیجه رسیدیم http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282340%29.gif چقد بده که فقط باید یه انتخاب داشته باشی:-2-42-:
اقا ما دوباره این زنگ گوشیمون و یادمون رفت تنظیم کنیم http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281939%29.gif ساعت 9 و نیم صبح دیدیم یه اس ام اس اومد دو باره یکی دیگه باز یکی دیگه یه 5 یا شیش تا اومد یهو دریافتیم که زنگش شده صدای sms مون :-2-06-: خفش کردیم دوباره خوابیدم تا 11 :-28-: کاشکی همیشه مدرسه یه روز در میون بود http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/goodsigh2.gif دیه نشستیم درس خوندیم http://kay.smiley.free.fr/images/7091.gif چه اتفاقی :-2-06-:حتی درس فردا مونم خوندیمhttp://www.pic4ever.com/images/reading.gif اااااااااا چه کردیم ها:-2-06-::-2-14-: بهد که این جا بودیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/awwsmiley.gif
همین تا دردودی دیگر بدرود http://s16.rimg.info/26efae185c323b32b38042f9139f5f7e.gif
هانی http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/Bueroschlaf1.gif
تهران http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/pirates.gif

پ.ن پرنیا جون خیلی جالبه من از بچگی توکف(الان کلمه جایگزین تو ذهنم نی ببشید) این ترس از خدا بودم همیشه باخودم فک میکردم مگه نمیگن خدا مهربونه خدا بخشندس و خیلی صفات خوب دیگه پس چرا میگن باید بترسی ازش و هیچوقتم نتونستم قبول کنم که باید از خدا ترسید من همیشه با خدا دوست بودم و هستم هنوز م اون ترسرو درک نمیکنم که چجوری میشه از خدای مهربون ترسید
پ.ن شهادت اما رضا (ع) هم به همه تسلیت میگم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/sorrowsmiley1.gif

samin96
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۲۲ بعد از ظهر
سه شنبه ساعت 16.10
آفا الان خواستيم تولد سمين و تفريك بوگيم رفتيم بالا اسمشو دقيق ببينيم اشتباه ننويسيم ديديم نوشته تبريك نگيد:-2-15-: خوب نمي گيم:-2-15-:

فعلا"


میسی دوست عزیز..:-2-41-:
اسممو اشتب نوشتین..ثمین هستم...:-2-06-:

+Lily
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۴۵ بعد از ظهر
واقعا که خودم به تنهایی می تونم پت و مت رو روسفید کنم
سلامتی هرچی خنگه تو دنیا :-2-40-:
الان تلفنمون زنگ خورد ، منم حوصله نداشتم برم جواب بدم ولی غیر از من هیشکی نبود ، تلفنمون از وقتی یه کم دستکاریش کردم :-2-31-: همه ی شماره ها رو نشون نمیده ! حالا من گوشی رو برداشتم ، طرف خیلی با آشنایی بام حرف میزنه ، منو می شناسه ، حال همه رو می پرسه ، بعد یه سوال می کنه میگم مامانم نیس ، تا فکر می کنم جوابشو بدم میگه بعدا بگو مامانت بم زنگ بزنه ، قط کرد :-2-31-: حالا من به مامانم بگم به کی زنگ بزنه ؟! قد خر خان سنمه ، هنوز روم نمیشه بپرسم شما ؟! آخه اکثر صداها رو می شناسم ! این کی بود خدا ؟! حالا من چکار کنم ؟! :-2-30-:هر چی احتمالات رو میذارم کنار هم هیچ سرنخی بم نمیده که کی بوده :-2-30-:

یادتونه بچه بودین چند بار تنبیه شدین ؟! تا حالا شده واسه چیزی که تو بچگی انجام دادین و تنبیه نشدین عذاب وجدان داشته باشین ؟ من دارم ... گاهی وقتا مثل الان که دوباره حرفش میشه وجدانم سیخونک میزنه ! کاش میشد وجدانو مثل آپاندیس درآورد انداخت دور :-2-37-:
مامانم ساعتشو گذاشته بود رو تاقچه ، منم 5 سالم بود ، ساعتو برداشتم بردمش تو کوچه تا به بچه ها پز بدم :-2-37-:
ساعتو بسته بودم رو دستم ولی از اونجایی که کلا طرفدار بازیای بی خطر نبودم ، از درخت رفته بودم بالا ، بند ساعت گرفت به شاخه ، پاره شد ، منم از ترسم ساعتو انداختم دور :-2-31-: همون موقع تو خونه امون بنایی داشتیم ، مامانم فکر کرد یکی از کارگرا ساعتشو دزدیده :-2-31-: منم اصلا بروز ندادم کار من بوده :-2-31-: هنوزم مثل امروز که حرفش میشه خودمو میزنم اون راه :-2-31-:
بعد از این همه سال جرئت ندارم راستشو بگم :-2-31-:

این کتابه که تو امضام هست ، اصلشو خوندم :-2-38-:
دیرین دیرین داشت ، الان به خاطر رعایت عفت و اخلاق عمومی باید سانسور بشه ؟ :-2-38-:

taraneh joon
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۵۱ بعد از ظهر
سلام. خوبین؟ من خوب نیستم. یعنی حوصلم سر رفته.:-2-39-: مهمونم داریما ولی... امسال کنکور دارم ولی اصلا حسش نیست درس بخونم:-2-28-: آخه بگو برای چی موندی برای یه سال دیگه :-2-36-:آخه سال دومیم.:-2-30-: :-2-30-:ای خدا...!!
پارسال عروسی خواهرم بود به این هوا درس نخوندم ولی امسال نمیدونم دیگه چرا نمیخونم:-2-15-: یه سره میام اینجا میشینم رمان میخونم.:mrgreen: معتادم وحشتناک:-2-08-: میگین چ کار کنم من؟!!:-2-41-:
حالا غم و غصه بسه
میدونید انقدر اینجا رمان خوندم حوس کردم بنویسم به نظرتون از پسش بر میام؟:-2-38-::-2-27-:

دوس دارم با چندتا از بچه های نویسنده سایت مشورت کنم اما میدونم الان وقت امتحاناشون. وقت ندارن.
حالا فعلا برای دل خودم مینویسم تا بعد
خیلی دوستون دارم:-2-40-:
یه ذره خالی شدم:-2-16-: دیگه برم پیشه مهمونا:-2-39-:
بابای:-118-:

*mahsa*
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۰۱ بعد از ظهر
سلام همه ی دوزتانhttp://www.pic4ever.com/images/4869.gif
امروز در خواب نازم بودیم که با صدای آجولمان از خواب بیدار شدیم هرکاری کردم دوباره بخوابم نشد http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gifانگار مامان گرامی داشت با آجولی جونم دعوا می کردhttp://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif منم کجکاو http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifواسه همین گوشامو تیز کردم ببینم چی میگنhttp://www.pic4ever.com/images/094.gif
از این فضولی این دستگیرم شد که آجولی جون بازم می خواد بره تهران پیش شوهرش http://www.pic4ever.com/images/297.gifابتدا کمی ناراحن شدم :-2-30-::-2-30-:بهد هم کلی ذوقیدمhttp://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif آخه هروقت آجولی جونم میره تهران واسم کلی قاقالی لی می خره بسی بهتر از داداشی جانمان است که هروقت از تهران میاد غر می زند که چرا اینترنت رو تموم کردی
با تلاش زیادی که کردم تونستم بخوابمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gif و فقط خواب آجولمان و مادر شوهرش را میدیدم...http://www.pic4ever.com/images/7165.gif ولی در خواب خبری از اون قاقا لی لی ها نبود :-2-15-:و الان بسی دلمان قاقالی لی می خواهد:-2-15-::-2-15-:
باز نیز از صدای آجولی جونم بیدار گشتم و رفتم که دعواش کنم http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gifدیدم ساعت یکه... نتیجه گرفتم اصلا حرف نزنم بهتره وگرنه بسی ضایع میشمhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gif
حالا رفتیم صبحانه بخوریم دیدم نهار در شرف آماده شدنه و تصمیم بر خوردن چایhttp://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gif با از اون شوکول خوشمزه هایی که آجولی جون خریده بود گرفتیم
بعد بابا جانمان آمد و بسی تعجب کرد که مارا دید و ما خواب نبودیم و یا در 98یا سیر نمی کردیم:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
بهد گفت تازه بیداری شدی گفتم نه خیلی وقته http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
اونم یجوری نگام کرد و انگار تو دلش گفت خر خودتیhttp://www.pic4ever.com/images/2zqdf8w.gif
بهد نهار خوردم http://www.pic4ever.com/images/91.gif
و بدو بدو اومدم 98یاhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gifhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gif
اینجام تا اکنونhttp://www.pic4ever.com/images/putertired.gif

حالا پ.ن ها:
وا امروز انقده خوب شده:-2-16-: مثل هوای بهاره...
منم امروز همش فک میکنم در تعطیلات نوروز به سر می برم:-2-35-::-2-35-:

مروز روز تولدمه....:-2-16-::-2-16-:
ولی به جز خانوادم هیچکس بهم تبریک نگفت...:-2-39-:دلم خیلی گرفت...:-2-30-:
ثمین جان تفلت مبالکhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282019%29.gif
گلیه نکن منم گلیم میگیله:-2-30-::-2-30-:
مهندسی پزشکی افتادم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/yourecute.gif تقریبا همه رشته هایی که من دوسشون دارم

ما نیز عاشخ مهندسی پزکشی موباشیم:-2-14-:

جلب:-2-42-: کوزت زیمباوه ای:-2-42-: شوما از جفت خواهر ناتنی های سیندرلا هم بدجنس تر موباشی:-2-42-: نا مادری سیندرلا:-2-42-: خانم تناردیه :-2-42-: باید به شوما بوگوییم تناردیه زیمباوه ای :-2-42-: تازه هوچچچ وخت هم برا ما ذرت نمیگیری:-2-42-: ما دوز داریم ذرت خو:-119-: کور هم نوموشیم، شدیم هم به شوما چه؟:-2-33-:

منم از این آجولی جونا دارم...http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes3.gifهمسن آجول شماست...http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes.gifدرکت می کنم بدجور:-2-41-:

سمن ناز
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۲۳ بعد از ظهر
سلام بر همه ی دوستای گلم
تمام اون کسانی که با خوبی و تلخی ها و شادی ها و غم هاشون همدردی کردم خندیدم
همگی تون رو دوست دارم
جونم واستون بگه که اومدم واسه یه مدت خداحافظی کنم
نمی خواستم ولی بنا به توصیه دکترم مجبورم که یه مدت پشت کامپیوتر نباشم
تا به اون چیزی که مد نظرم هست نرسم مجبورم و صد البته گیوتین علی همسری مثل همیشه پشت گردن من بیچاره خودنمایی می کنه
یاد نقل قول سعید افتادم که نوشته بود مادربزرگم گفته بود پدر سوخته ها
نقل قول من : مادربزرگ پدرم تا من 13 ساله بودم زنده بود خدا بیامر ز رو سر به سرش می گذاشتن اولش بهت لبخند می زد بعد که می رفتی پشت سر طرف یه عشوه نازی می رفت و قری به گردنش می داد و دست به کمرش می زد و می گفت بره گمشه
حالا چقدر این کلمه رو من دوست دارم خدا می دونه چقدر دلم می خواد به یکی بگم مدیونید اگه فک کنید من به همسری هستما من خانم با ادبی هستم:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgre en:
اگه بهتون خوبی کردم معذرت می خوام بدی هامو هم مدیونید ببخشید :-119-::-119-::-119-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خوشم ندارم اون دنیا سر پل صراط دست خالی باشم :-2-06-::-2-06-:
خوشم نمی یاد یه راست برم بهشت از این قرتی بازی ها خوشم نمیاد :-2-35-::-2-35-:دوست دارم اول یه سر برم جهندم خوش می گذره بعدش بریم بهشت بیشتر مزه می ده :-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-:
جون گربه:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
خلاصه
یه عذر خواهی کلان به عسل چشمک بدهمکارم که حتما تلافی می کنم:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
دخی های خودم اگه فکر کردید از دست من راحتید سخت در اشتباهید ما جانمان برود پیامک های پر از کلمات قصارمان از دست نمی رود
:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
دلم تنگ می شه چاره ای نیست:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
لیلا لوسی به جان خودم منم دلم اندازه یه دیگ هیئتی ها واسه شماها تنگ می شه:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
دلم واسه همه تنگ می شه شاید یه وقتی قاچاقی بیام و عرض اندامی بکنم بستگی به موقعیتم داره:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
دلم می خواد زار زار گریه کنم البته اولش دلم می خواد به نفر بگیرم بزنم البته در منزلمان:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
بدی دیدین از بنده منتظر ادامه اش باشین:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
خوبی دیدینم ندید بگیرید:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
همه تون رو دوست دارم فرقی هم نداره فعلنات بای همگی تان تا های بعدی
:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:

ولی اخرش یه شعر خوشگل می گذارم
از فروغ جونم خدا رحمتش کنه
اشعارفروغ فرخزاد



آن کلاغی که پرید
ازفراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود
خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند

همه می ترسند ،اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دونام
و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن اززندگی نقره ای آوازیست
که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟

همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم
ما حقیقت را د ر باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه ی نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولّد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب ها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوتر های معصوم
از بلند های برج سپید خود
به زمین می نگرند

روزگار به ایامتان مرجان .م:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:

mahsan
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۵۷ بعد از ظهر
من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت

شب

حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی

برای من

ای مهربان !

چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم


چقد این برنامه ظهرو که در مورد فروغ بود دوس داشتم . دوباره حال و هوای فروغ زد به سرم !

توی زندگیم هیچ کس به اندازه فروغ فکرمو به خودش مشغول نکرده . چقد زندگی عجیب و البته تلخی داشته !

ظهر که دوباره داشت عکساشو نشون میداد . مصاحبه با مادرش و خواهرش و برادرش دوباره رفتم به حال و هوای چند سال پیشم اون روزایی که داستان زندگی فروغ رو خونده بودم و تا چند روز تو فکر و خیال 50-60 سال پیش بودم !

از ظهر دوباره رفتم تو فکر فروغ و اون مدرسه جذامی ها و ابراهیم گلستان و یه عشق بزرگ که باعث شد که از خونوادش و زنش و همه چیزش بگذره و برای همیشه از ایران بره

دلم گرفته ...

گاهی فکر می کنم ... بی خیال دل گرفتگی همیشه هست . یه ساعت دیگه دو ساعت دیگه یه روز دیگه یه ماه دیگه یادم می ره که دلم شکسته

ظهر خوابیده بودم یه مزاحمم هس دو سه روزی هس شدیدا رفته رو اعصاب و روان نداشتم , گوشیمو سایلنت کردم . تو خواب و بیداری یه لحظه گوشیمو نگاه کردم دیدم دو سه تا اس ام اس دارم . دوستم گفته بود یه آهنگ از هایده . جدیده . بعدش دیده بود جواب نمیدم باز اس زده بود برات ایمیل کردم و اینا .

همون موقع ها بود که زنگ زد . جوابشو دادم گفت خوندی چی نوشتم . گیج و خواب آلود گفتم آره . گفت خیلی خوب پس بیدار شدی برو دانلودش کن !

بیدار شدم رفتم میلمو چک کردم دیدم یه آهنگ از هایده س . آهنگی که بیست سال پیش ته یه نوار قدیمی نصفه و نیمه داشتیمش و من عاشقش بودم . فوق العاده بود این آهنگ . سالها بود که اون نوارو گم کرده بودم و دیگه هم نتونستم اون آهنگو پیدا کنم و هیچ جای دیگه هم نشنیده بودم . یه سورپرایز فوق العاده بود آهنگش . حیف که نمیشه آهنگ گذاشت وگرنه حتما می زاشتمش براتون :-2-41-: دوباره رفتم سراغ خاطرات قدیمی و اون آهنگ .. کاش همون طور که آهنگا رو میشه پیدا کرد خاطرات خوب قدیمی رو هم میشد برگردوند .. کاش ...

روز بخیر :-53-:

آهنگ روز : از این گوشه ی دنیا به اون گوشه رسیدم نگین دنیا قشنگه قشنگیشو ندیدم ... هنوز غم تو وجودم عذاب سینه سوزه نگین گریه رو بس نگین دنیا دو روزه نگین دنیا دو روزه ...

REAL LOVE
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۱۷ بعد از ظهر
اهم یه سوالی واسه ما پیش اومده اومدیم جوابشو از دوستان بپرسیم:-2-38-:
مراسم اسکار کی بیده؟ الان بی بی ... گفت جدایی نادر و سیمین در دو بخش بهترین فیلم خارجی و بهترین فیلمنامه نامزد دریافت جایزه شده.... ولی خبر کاملشو نشنیدم ببینم مراسم کیه؟ (دعوت شدما ولی کارتمو بچه ها گم و گور کردن اینه که تاریخش یادم رفته:-2-22-:)
این یه ماهه که درگیر امتحانا بودم از چلچراغ و همشهری جوان بی نصیب مونده بودم... حالا دیروز رفتم جفتشو گرفتم با همشهری داستان:-2-38-: جویدمشون از دیروز تا حالا:-2-38-:دلم براشون تنگ شده بودااااااا
ربیع الاولتون مبارک باشه و به خوشی و شادی:-118-:

ستاره شباهنگ
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۳۲ بعد از ظهر
امروز 4 بهمن::-2-38-:

امروز یه روز معمولی مثل روزای دیگه بود.راستی این چند روزه هوا چقدسوز داره؟؟؟دلم واسه بهار تنگ شده:-2-40-:.امروز یه همسایه دیگمون برامون
شله زرد آورد(دل همگی آب((راستی چرا میگن آب اصلا چه ربطی به آب داره)):-2-37-:....لب و لوچه ها آویزون)من عاشق شله زردم ولی حیف که درست کردنش دردسر داره .

بعدش با خانواده رفتیم بیرون چرخیدیم.ناهارم بیرون خوردیم.اگه گفتین چی؟؟شیشلیک.(دوباره دل همگی آب بعدشم دلتون بسوزه.)کلا امروز قلبمون سنگی شده دیگه دوباره دل همگی آب.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:

امروز یه فضولی کردیم حسابی.رفتیم تو ف ی س بوک دیدیم به پسر عمه گرام هم که عضو هستن ولی با اسم مبدل.یعنی همینجوری موندم تو کفش.آخه همیشه مخالف این بند و بساطا بود همیشم راجع بهش با منو پسر عموم بحث می کرد حالا خودش عضوه. نیومده 300 تادوست پیدا کرده رفتیم عکساشو دید زدیم دیدیم آق مهندس چه عکسا که ننداخته.تو یه عکسش موهاشو سیخ سیخی کرده بود بهش میومد.باباش بهش اجازه نمیده موهاشو این مدلی درست کنه دلیلشم اینکه میگه((نمیخواد خودتو مثل اجنه ها درست کنی....چی چیه اسپری می زنن که موهاشون خبردار واسته...لازم نکرده این مدلی درست کنی)).از حق نگذریم پسر عمم خیلی خوشگل و خوشتیپه از این مدل موهام شدیدا بهش میاد حالا نمیدونم چرا باباش اجازه نمیده بچه عقده ای شد:-2-35-:.
حالا اینجا رو داشته باشین یه عکس دیگشم دیدیم که کناردر دستشویی واستاده یعنی منو خواهرم از خنده روده بر شدیم.شیطونه می گفت براش بنویس جا قحطی بود کنار در دستشویی عکس اینداختی:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعدش فرشتهه اومد وسط گفت نمیخواد بنویسی واست دردسر درست میشه.ما هم بچه حرف گوش کن و مثبت و خانومو و باهوش و مهربون و کلا همچی تموم :-2-22-::-2-22-:از خیرش گذشتیم.ولی واسه اینکه شادشمو روحیم عوض شه از خودم قول گرفتم به صفحش هر از چند گاه یه سری بزنم.

اینم یه جمله خوشگل از طرف یه بنده خدا:

***آرزویی کن گوش خدا پر از آرزوست و دست هایش پر از معجزه.آرزویی کن شاید کوچک ترین معجزه اش بزرگ ترین آرزوی تو باشد.***

آسمونتون صاف و پر ستاره.....

دختربرف
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۳۹ بعد از ظهر
:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
سلام سلام صدتا سلام
دوستای گلم امیدوارم که خوش وخرم وشاد باشین:-118-:
امروز بعدازظهریه با آجیم رفتیم کنار آب دلمان گرفته بود گفتیم برویم بیرون کمی
حالمان بهتر شود...
خلاصه زاینده رود رو بازم بستن ولی یکم آب داره هنوز
این پرنده ها هم که خیلی خیلی خیلی من دوسشون دارم کلی مارو خندوندن:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
آخه اینقد که اینا پفک می خورن ماها نمی خوریم چیپس وپفک ودیگه خلاصه عاشق هله هولن:-2-37-:
ماهم هی بهشون خوراکی دادیم آی می خوردن آی می خوردن:-2-22-:
تازه دعواشونم بود سر پفک:-2-35-:
درگیری بودا شدید:-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-:
هیچی دیه خوش گذشت 2تا لیوان ذرت مکزیکی هم گرفتیمو نوش جان کردیم:-2-37-::-2-37-:
چسبید تواین سرما...
بعدم پیاده راه افتادیم به سمت پل خواجو وبعد هم پل بزرگمهرواز اونجا هم باتاکسی به سمت خونه...
اما توی راه بهو چشمم افتاد به تکیه شهدا دلم خواست برم
پیاده شدیمو رفتیم ...
آره من ازشهدا عجیب آرامش می گیرم بازهم ازشون آرامش خواستم
صبر وطاقت خواستم
بعدم اومدم خونه
الانم که در خدمت شمام
دوستان توروخدا منو همیشه دعا کنین من حال اوضاعم یهو عوض میشه میترسم دوباره افسرده بشم التماس دعا
امروز بازم دلم گرفته بود که با رفتن به تکیه شهدا یکم آروم شدم
من یه دوره افسردگی داشتم که با دارو درمان شده دعا کنین دوباره مریض نشم به خدا محتاجم به دعاهاتون از تک تکتون می خوام که واسم دعا کنین...
ممنونم دوستان مرسی
فداتون بشم وخداحافظ:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

زهرا.الف
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۴۰ بعد از ظهر
امروز اتفاق خاصی نیفتاد. مامانم قرار بود بهش زنگ بزنن که بره سر کار ولی زنگ نزدن!:-2-16-: ولی منا رفت.:-2-28-: صبح یه ذره دیفرانسیل خوندم و تست زدم. بعد از ظهر یه کم رمان خوندم بعدشم آهنگ یاس رو تبدیل کردم و برداشتمش و با مامانم رفتیم پیش منا! یه خورده هم با منا رفتیم تو پاساژ چرخ زدیم و بعدش هم خداحافظی کردیم و اومدیم!:-2-31-: تو ایستگاه اتوبوس هم یه خانومه بود که به هرکی که میرسید ارشادش میکرد!:-2-02-: اول که ما اومدیم داشت با یه پسره حرف میزد. بعدش اومد پیش ما. اتوبوس که اومد رفت پیش یه خانومه. تو اتوبوس 2 تا خانوم دیگه. موقعی هم که داشت پیاده میشد 2 تا پسره!:-2-29-:
بعد هم که اومدیم خونه خاطره ها رو خوندم. دو تا از کتابهای درحال تایپ رو خوندم و دیگر هیچ!!!:-2-17-:
کلا روز جالبی نبود!!! :-2-15-:

feedback
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۰۳ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:
سلام :-2-31-:
چه روز کُندیه!!! قبول دارین؟! :-2-31-: (وجدانهای بچه ها : نه! :-2-06-: ، خودم خودمو ضایع میکنم!! عجبا!! :-2-33-::-2-06-:) اصلاً نمیخواد بگذره انگار! :-2-31-: خسته شدم بس که آموزش قرآن خوندم. :-2-31-: اولین امتحانم تازه فردا شروع میشه! :-2-31-:
دیگه سال آخریه و دیر شروع شدن امتحانا و خلاصه آره دیگه داداش :-2-38-::-2-38-::-2-38-:
همش 6 تا امتحان بیشتر ندارم. یک شنبه این هفته نه ، هفته ی بعد تموم میشه. همینک میریم واسه روز شماری پایان امتحانات :-2-38-::-2-38-::-2-38-:
===== ===== ===== ===== =====
من تو هر رمان که تو سایت میذارم ، تجربه ی منفی گرفتن دارم. :-2-06-::-2-06-::-2-06-: نمیدونم چرا؟ ولی همیشه همینطوری میشه. :-2-06-: تو آنوشکا گرفتم. که البته یکیش ناخواسته بود. یکی دیگه نمیدونم کی داد بهم؟ :-2-06-: خیلی تشکر داریم ، منفی هم میگیریم!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-: نه ولی انصافاً دست بچه ها درد نکنه تشکر میزنن و مثبت میدن. ممنون :-2-40-:
ولی نمیدونم چرا امشب سر رمان جدیدم دوباره منفی گرفتم؟ :-2-06-: حتماً ناخواسته بوده! :-2-31-: چرا ناخواسته ها نصیب من میشه آیا؟! :-2-31-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
چمیدونم والا :-2-31-::-2-06-:
آقا اینم لینک رمان جدیدمان ؛ طنز بید ؛ حالت کَل کَلانه ؛ اول شخص پسر :
:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
این لینک رمان :
خانمِ مدیر عامل | (http://www.forum.98ia.com/t398983.html)feedback (http://www.forum.98ia.com/t398983.html)
نقد خانمِ مدیر عامل (http://www.forum.98ia.com/t398997.html)
اگه ادمین زن بود ، میگفتم اینو بخونه. :-2-06-::-2-06-::-2-06-: البت الان واسه شبنم رمان خوبیه ها. اونم بالاخره مدیر سایته. بخونه بد نیست. :-2-38-::-2-31-::-2-22-:
===== ===== ===== ===== =====
راستی بچه ها دیشب خواب ننجونو دیدم. :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
من نمیدونم چرا هر وقت از هرکس یاد میکنم و با بقیه در موردش حرف میزنم ، خوابشو میبینم. :-2-06-::-2-06-:
دیدم همون جا خونه ی قبلی مامان بزرگم نشسته و همه دور کرسی کنارش نشستیم یَک باحال بود :-2-06-::-2-06-:
نخودچی کشمش دستش بود و بهمون میداد. بعد از اینکه خوردیمش ، بهم گفت :
-ننه جان پاشو برو یه چیکه آب خُنُک بیار جیگرم حال بیاد :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یعنی مرده بودم از خنده ها :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خیلی باحال بود. خدا کنه بازم خوابشو ببینم. :-2-15-:
===== ===== ===== ===== =====
حس خاطره م نمیاد خو!! :-119-: امروز عین این بیکارا تو خونه بودم. البت بیکار بیکار که نه! یه کم کار داشتم. ببین مثلاً ناهار خوردم. این یه کار :-2-38-: بعد درس خوندم این دو کار :-2-38-: بعد اومدم سایت و به کارای سایتم رسیدم این میشه سه تا :-2-38-: چهارمیش اس ام اس بازی کردن با بعضی از جوانان خُلِ روزگار :-2-38-: (خودش میدونه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:) :-2-38-: حالا شاید خاطره رو خوند فهمید پسره ی ابله :-2-06-: بعد این شد 4 تا کار :-2-06-: کار پنجم تلویزیون دیدن بود :-2-06-: شیشمیش :-2-06-: (چطوری مینویسه! شیش!! :-2-06-: شیشمیش :-2-06-:) (ستاد کیلید کردن رو حرفای خودم!!! :-2-06-:) (خودم به خودم گیر میدم. روانی ام :-2-06-:) آره خلاصه شیشمیش هم میشه نگاه کردن به کارت امتحان برای مطمئن شدن تاریخ امتحان :-2-06-::-2-06-:
دوستم اون روزی زنگ زده میگه سعید مطمئنی امتحانامون از این تاریخ شروع میشه؟ :-2-06-::-2-06-:
میگم چطور؟
میگه آخه من از نهم امتحانام شروع میشه. هر روز پامیشم میرم کارت امتحانمو نگاه میندازم ببینم واقعاً راسته یا خالی بندیه؟! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خدا این یکی رو دیگه اساسی شفا بده :-2-06-::-2-06-:
حقیقتش خودمم شک کردم چرا انقدر امتحانامون دیر شروع میشه! :-2-06-:
پس خدا منم شفا بده :-2-06-::-2-06-:
الشفاء من الایمان :-2-06-:
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد



سعید | 4 بهمن 90 | 21:03

ابی دریا
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۷ بعد از ظهر
به نام خدا
سه شنبه 4 بهمن 1390
خاطره نویسای گل سلام
اول اینکه بگم از خوندن خاطره ی مادری دلم گرفت.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:بعد اینجا میرم ببینم تا کی نمیاد؟؟؟البته اگه باشه.اگرم نبود به لطف ارتباطات پیشرفته اس ام اس میزنم.:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
ولی اگه دکترش گفته و واسه سلامتیشه عیب نداره.ما تحمل میکنیم.:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
جونم براتون بگه دیشب ساعت 11 دیدیم در میزنن.یعنی زنگ نه ها.یکی به در تقه میزد عجیب.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:جوابم نمیداد.بعد ددی رفت درو واکرد دیدیم اجی و ریحانه و نویدن.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
رفته بودن خواهر امام.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
شب موندن پیشمون.صبحم مامی ما رو با کتک بیدار کرد.نذاشت بخوابیم که.هی میگفت:پاشین ریحان اینا میخوان بیان صبحونه بخورن.حالا خوبه اونا هم 2 خوابیده بودن.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
بعدش یه شماره ای میخواستیم.زنگ میزدیم 118 جواب نمیداد.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
دیگه این یعنی فاجعه.جایی که همیشه باید در دسترس باشه نیست.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
بعد تلاشای مکرر من موفق شدیم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعد از ظهرم ریحان اینا رفتن.اقا یوسف رو دیدم.واقعا تهش ضدحالیه اساسی.این رعنا جان عجب دختر بوقی بود.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
دختره ساعت 3 شب میاد خونه.پدرش خیلی شیک میگه:دخترم الان 3 شبه ها.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:چه نکته ی جالبی واقعا.ادم کیف میکنه این روشای تربیتی رو میبینه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
ساعت 6 و نیم داشتم صحبتای اقای پورازغدی رو گوش میدادم. کلهم از مدل حرف زدنش خوشم میاد.:-65-::-65-::-65-:
یه چیز جالبی گفت:گفتش کسی که خودش دینو کامل شناخته و به ایمان قلبی رسیده باید دیگران رو هم ارشاد کنه.راهنمایی کنه.وگرنه مثل این میمونه که داره امر به منکر و نهی از معروف میکنه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
میگفت:جوری از دین به مردم نگین که فراری شن.تا دفعه ی بعد دیدنتون ازتون فرار کنن بگن اه اه اه باز این اومد.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
واقعا این تیکه حرفاش رو تجربه کردم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
بعضیا فکر میکنن چون خودشون یه اعتقادی دارن و یه ایمانی بقیه از دم کافرن و اون اعتقاد قلبی رو ندارن.خودشون خیلی خاصن.عزیز کرده ان.حالم از این ادما بهم میخوره.:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
من خودم تازه چند ماهه که معقوله حجابو قبول کردم و بهش ایمان دارم.دیگه باری به هر جهت نیست واسم.شده یه باور.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
خیلی خوبه که همه با تحقیق و اطمینان به این باور برسن.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
من موقع امتحانا توی یه مجله یه مصاحبه خوندم از یه خانوم که تو انگلیس زندگی میکرد.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
راجع به حجاب بود.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
انقدر این مصاحبه قشنگ بود که چندین بار خوندمش.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
اون خانومه که الان دکترا داره میگفت توی حرفاش گفت توی یکی از مصاحبه هام با یکی از شبکه های انگلیس که برنامه اش راجع به حجاب و زن بود روایتی رو از اما صادق گفتم اما نگفتم که مال ایشونه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
گفت بعد اون برنامه تماس ها و ایمیل های زیادی رو دریافت کردم که میگفت:این شخص کیه که انقدر خوب حرف میزنه و ایا تا به حال مقاله ای ارائه داده و از همه جالبتر شماره شو میخواستن.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
این تیکه اش واقعا جالب بود واسم.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
خو از بحث شیرین حجاب بگذریم.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
من شدم مسئول دعوت کردن مهمونای جشن جمعه و از امروز تلفن زدنام شروع شده.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
یه خبر فوق العاده خوبم شنیدم.قدسی گفت:پنج شنبه بله برون زهراست.فردا هم خواستگاریشه.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
الهی ایشالا خوشبخت شن.دوست جونیمون داره عروسی میشه.هوررررررررررررررا:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
البته اطرافیان ما که همه تعجب کردن.اخه ما دخترو انقدر زود شوهر نمیدیم.فقط ریحان بود که تو سن 19 و نیم یعنی نزدیکای بیست ازدواج کرد.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
رمان ساعت هشتم دانلود کردم خوندم.اخه در حال تایپ بود نصفشو خونده بودم.دلم سوخت اخرش اونطوری شد.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
فردا بعد از مدت ها به مدرسه برمیگردیم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
راستی چه خوب که شر این صفر خان کنده شد.:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
حلول ماه ربیع الاول مبارکتون باشه:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

takboos
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۲۲ بعد از ظهر
امروز چه روزی بود.............
خسته از خواب بلند شدم....مردم همه سرحال پا میشن مای بدبخت میخوابیم بدتر کسل میشیم(چیمون به آدمیزاد رفت...آخه دردمون که یکی دوتا نیست)
البته دلیل کسل بودن ما این بود که دیشب را دیر خفتیم زیرا داشتیم با بروبچ حرف میزدیم چون که تازه عضو شدیم....تبریک بگید دیگه!!!
بله جانمان برایتان بگوید وقتی فهمیدیم که امروز تعطیل است چنان انرژی در ما هویدا شد که..............
ولی این شوق دیری نپایید که به کل از بین رفت(کوفتمون شد) چون که درست است امروز تعطیل است ولی بنده خاک تو سر همیشه باید آماده باش باشم!!!!!!!
نپرسید چرا چون بهتون نمیگم:-2-06-:
الانم باید برویم در جوار دوستان فیض ببریم
این بود انشای زیبایه من!!!!!

asal_cheshmak
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۳۶ بعد از ظهر
سلام علیکم :-5-:
من دیروزم خاطرمو ننوشتم ، پس از دیروز شروع میکنم ! :-105-:
هیچی یادم نمیاد :-22-:
آها مامان اینا برگشتن بالاخره ! به خاطر کلاس سهیل ، اما کلاسشم تشکیل نشد و بابا کلی شاکی شد که چرا بیشتر نموندن :-62-:
شب خوابم میومد زود خوابیدم ... امروز صبح با یه سردرد وحشتناک بیدار شدم ... :-102-: کمی با ددی جانمان دعوایمان شد :-62-: گیر میده از بس :-33-:
بعد از ظهر هم رفتیم خونه دخترخالم نیم ساعت و برگشتیم ! :-26-:
روزای مزخرفیه ! :-40-:
دانشگاهمون اردو زده برای مشهد :-2-15-: دوستام هم به من گفتن بیا بریم ، اما بابام نذاشت :-2-42-: میگه سختته ، خب من خودم میفهمم که سختمه یا نه :-47-:
دیشب خیلی ناراحت بودم ، شب که خوابیدم خواب دیدم مشهد بودم و دستم هم به ضریح رسید :-2-15-: توی بیداری که هیچوقت نرسید اما دیشب ... :-2-39-:
هیوا میگه تو در اصل زیارتتو کردی ، اما من اصلا این لیاقتو در خودم نمی بینم که اینطوری حاجتم برآورده بشه ! :-17-: گرچه حس خوبی بود اما بازم شک دارم ! :-2-15-:
امیدوارم اگه اینطوری زیارت کردن قبوله ، دعاهامم مستجاب بشه ! :-46-:
شب همگی خوش :-48-::-53-:

G!rl
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۴۸ بعد از ظهر
ســـــــــــــــــلام!!!:-2-04-:
چهار روز از ماه بهمن میگذره و امروز تولد من بووووووود.......:-2-05-:
خوب خوبین؟؟!:-2-37-:
من که عالیم....امرووز با روحیه بسیار عالی رفتم پیش مامانم و گفتم مامی جون تولدمه و مامان خیلی شیک گفت: تولدت مبارک و دوتا ماچ هم این ور اون ور کرد!! :-2-43-:بعد من همینطور وایسادم که مامان گفت: نگو که کادو میخوام!! :-2-28-:
منم گفتم: متاسفم ولی باید بگم که من کادو میخواااا.....نذاشت حرفم تموم بشه گفت : اون موبایلی که یک ماه پیش بدون هیچ مناسبتی برت خریدم اینجا به کار میاد!! بعد خیلی قشنگ رفت!! :-2-02-::-2-02-:
و من خیلی باحال چهرم مچااله شد!! :-119-:
ولی به جاش تبریکای بابک و بابا و دوستام چهرمو به حالت اولیه بازگردوند!!!
با یاری خدا اینترنت 2 روز بود که قطع شده بود:-2-31-:
...و بهداد هم با من لج کرده بود و وصل نمیکرد!! :-2-33-:ولی امروز زنگ زد با لحن بسیار مهربون گفت :چطوری جوجه؟؟! ....(خواستم جوابشو بدم گفتم وللش یه امروز رو بچه خوبی باشم:-2-38-:)تولدت مبارک خواهری. بعد گفت اینترنت رو وصل کردم به افتخارت:-2-16-:
......تا اینو گفت هجوم بردم به سمت لبتاب که پام گرفت به فرش و با تلفن افتادم و تلفن خورد تو چونم!!!! :-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:خیلی شیــــــــــــــــــک دردم گرفت!!!! :-2-33-:خلاصه همونطور که جواب بهداد رو میدادم چهار دست و پا اومدم سمت لبتاب و اومدم اینجا............چقدر ایمروز زجر کشیم تا به 98یا رسیدم!!!!! :-2-36-::-2-36-::-2-36-:
Thats It........:-2-26-:

فرودو
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
قبل از هر سخنی
تک بوس جان عجب آواتار جلبی داری :-2-06-::-2-06-:

می گما این چشام گاهی اوقات زیادی درد می گیره فکر کنم بیش از حد می شینم پش این سیستم لعنتی
امروز موقع ظهری داشت مشهدو نشون می داد بد جوری هوس حرم کرده بودم
هی هر سال این موقع ها با بچه های هیات می رفتیم
که امسال به خاطر امتحانا کنسل شد
بچه مشدیا اگه رفتین زیارت دعا یادتون نره ها :-119-:
این آهنگ کاغذ خواجه امیری هم بدجوری می چسب ها
اگه خلاف نمی شد می ذاشتم دانلود کنید


امروز هم درس بی درس کلا راحتم :-4-:

الان هم خوابم گرفته :-37-: برم بخوابم
غرض فقط رفع خستگی بود و اعلام حضورو دیوانه کردن عموم با جو ناسور:-2-31-:



عزت زیاد



فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه


بعد مامان مهسا نوشت : مادر جان اولا که من نفهمیدم تا الان داشتیم به ملت تسلیت می گفتیم الان این تبریک واسه چیه ؟! :-2-35-:
بعدشم مگه چطوری حرفیدم
نشونم دادی گفتی خوبه بذارم تو امضا؟! منم گرفتم گذاشتم تو امضا خودم دیگه :-2-22-: اسشمو زور گیری نذارم چی بذارم :-2-38-:

believe me
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر
به نام خدای بخشنده و مهربان

فرارسیدن ماه ربیع الاول رو تبریک میگم:-2-40-:

سلام و 100سلام به بچه های گل نودو هشتی..خوبین ایا؟

نه به افتاب صبح نه به بارونه الان:-2-41-:

تگرگ میاد:-2-16-:همینشم خوبه..برف که نمیاد همین بیاد:-2-16-:خدا جونم عقده ای شدم رفت:-2-27-:

از ذوق تموم شدن امتحانا نمیدونم چیکار کنم:-2-22-:

الکی برای خودم میچرخم....:-2-37-:

از فردا باید منتظر دسته گلای اب دادمون باشیم:-2-27-:نمره هامونو میگم دیگه کم کم داره میاد:-2-31-:

امروز رفتم خونه عمم اینا:-2-38-:تا رفتم همه دنبالم اومدن..همه شام دور هم بودیم:-2-06-:

من بهانه ای بیش نبودم:-2-31-:

همین دیگه...تمام امروز بیکار بودم...بیچاره بعضی از دوستام فردام امتحان دارن:-2-31-:



-سمن ناز جان امیدوارم زودی برگردی گلم..:-2-40-:جات خالیه

-پسری حالا چرا راجبه امضات اینطوری میحرفی:-119-::-2-06-:
اخه الان دیگه باید تبریک بگی..ربیعالاول اومد:-2-06-:الان برو تو فاز تبریک..زورگیری نکردی که..خیلی جنتلمن و محترمانه گگذاشتیش:-2-38-:

شبتون قشنگ....:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

4بهمن ماه سال 1390

*FARYADE SUKUT*
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۰۰ بعد از ظهر
امروز 4 بهمن صبح که رفتم کلاس... ای خدا روز تعطیلم ازمون دست بردار نیستن!!!!!!!!:-119-:
برگشتم رفتیم خونه عموم سفره حصرت علی اصغر از اونجا زنگیدن گفتن پسر خوالم ماشینش 7...8 تا ملق زده داغون شده رفتیم ملاقات اون خدا رو شکر خودش چیزیش نشده!!!:-2-41-:
الانم که خونه...
مردم از این همه تنوع برنامه!!!!!!!!!!!!!!!:-2-43-:

~katrin~
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
ممم.. خوب نمیدونم چجوری شروع کنم !! :-2-15-: (انگار میخوام سخن رانی کنم :-2-06-:)
چندتا خبر مهم بدم :
1_ فردا کار نامه میدن :-2-02-:
توضیحات لازم: دبیر های نامرد عین نمره برگه رو وارد کارنامه کردن ..چرا ؟؟؟؟؟؟؟ :-2-33-:مگه دشمنی دارین با ما؟؟؟:-2-33-:
تازه معدل هم نداره :-2-28-:الان جا داره یه تشکر اساسی از اموزش پرورش کنم:-2-40-::-2-31-:
ای خوشم میاد یک بار..فقط یک بار..جلوی مدیرمون اینطوری کنم::-2-42-::-2-42-::-2-21-:

2_ محرم تموم شد :mrgreen::-2-06-:
توضیحات لازم: میدونم خودتون میدونید:-2-06-::-2-06-:
اصن دلم خوست بگم :-2-42-:
ایشالا تمام عذاداری هاتون مقبول خدا واقع شده باشه :-2-40-:

3_ من اصلا درس نخوندم :-2-31-:
توضیحات لازم :الان میرم بخونم:-2-31-:بذار خاطرمو بنویسم :-2-31-:میگم بذار بنویسم:-2-33-:اصن میخوام بنویسم، به توچه :-2-42-::-2-42-: (باوجدان مزاحمم بودم :-2-31-::-2-09-::-2-42-::-2-43-::-2-06-::-2-06-:)

4_ تمام زندگیم شده مدرسه ، نت ، کلاس خطاطی :-2-38-:
توضیحات لازم: میدونم .... میدونم...اصلا درست نیست :-2-15-::-2-15-:
دقت کردید من این حرف رو تو اکثر خاطره هام میزنم ؟
من مدرسه هم سر رسیدمو میبرم رمان مینویسممممممممممممممم م :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پارسال کتاب رمان میبردم :-2-35-:
خودم از دست خودم اینطوری شدم :-2-36-:
5_دلگیرممممممممممم م :-2-39-:
توضیحات لازم :از یکی از بچه های سایت :-2-39-:وهم از خودم :-2-39-:که اینقدر زود رنجم
کاره بدی نکردماا :-2-15-:
ولی توفع خیلیییییییییی بیشتری از یکی داشتم!! :-2-15-:
بیخیال/ مهم نیست :-118-:

6_ خب خبر هام تموم شد :-2-27-:

-----------------------------
چندتا نکته لازم::-2-14-:
1_ دعا کنیر کارناممو گند نزده باش.
2_دعا کنید فردا نمره فیزیکمو کامل بگیرم.
3_برای همه مریض ها هم دعا کنید.
4_یادم رفت چی میخواستم بگم :-2-35-:
5_این خاطره تقدیم به : تمام دوستای با معرفتم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
6_مواظب خودتون باشید:-2-40-:
7_شب خوش !

o.r.a.n.u.s
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۱۲ بعد از ظهر
خدا رو شكر امروز تموم شد؛دقت كردين چقدر كسل كننده بود؟صبح به زور از خواب بيدار شدم،با اشتياق صبحونه خوردم،به زور حاضر شدم،به زور رفتم سر كار.امروز دقيقا عين كوزت شده بودم از بس كه كه كار كردم البته به زورررر‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏ !‏:-2-28-:......ديشب تا دير وقت با خواهرم ۲۴ ميديديم بلاخراه خدا خواستو تموم شد؛حالا امشب چی ببينييييييييم؟؟؟:-2-15-:‏(راهنمايی بفرمایيد؛با تشكر‏)‏

Ay Sona
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۴ بعد از ظهر
سلام
يه دو ساعت پيش اومدم نت و 5 دقيقه اي يه دلشوره گرفتم و رفتم... دلشورهه ولم نمي كنه:-2-41-:
چطوري شد اينجوري شد نميدونم:-2-41-:
فردا امتحان دارم ... كلك خيال انگيز:-2-28-: همون ادبيات خودمون:-2-28-:همه ش هم تعريف كردني و ويژگي اين و اون رو نام بردن و مثال از اين و اون زدنه... نخونده قاطي مي كنم چه برسه بخونمش... دوتا كتابه و راحت هاش رو خوندم و سختاش مونده:-2-39-:خوابم مياد ولي ميترسم بخوابم نتونم صبح تمومش كنم:-2-39-:
امروز سريال كره اي سفارش دادم.. بعدش فهميدم يكيش دوبله س كه بدم ميااااااااااد:-2-36-:با اون دوبله هاي ضايعشون:-2-36-: يكيش هم فقط نصفش زيرنويس داره:-2-36-:اس ام اس دادم به طرف كه چطورياس زيرنويسش؟.. هنوز جواب نداده كه خيالم راحت شه اقلا:-2-36-:
چه حرف از فروغه... امروز كه از خونه خاله م برمي گشتم ناغافل ياد فروغ و شعراش و زندگيش و شوهرش و رمان شهر اشوب افتادم ... خدا رحمتش كنه .. ياد حذف شدن اسمش از ليست شاعراي ايران هم افتادم و اون لحظه اگر يكي از اين جنابان ايرانيان دوست داران هنر و ادب كه باعث و بانيش بودن جلو دستم بود ميتونستم خونش رو بريزم:-2-37-:
امروز انقده دلم مشهد مي خواست... نيمه شب و حرم و بعد نماز صبح :-2-41-:انشالله قسمت جميع ارزومندان بشه ... مخصوصا اونايي كه تا حالا نرفتن ... قسمت من هم بشه به زودي...
دعا كنيد امتحان فردا به خير بگذره ... مرسي:-53-::-53-:
كاش وقتي بگويند : چه داشتي؟
سالار شهيدان سر بلند كند و بگويد : حساب شد!
عزاداري هاتون قبول ... ماه ربيع مبارك:-53-:

گلبهار
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۲۷ بعد از ظهر
سلام خوبین خوشین؟شب هگی خوش:-2-16-:
صبح تا ساعت 9 خواب بودم دیدم صدای اذان میاد گفتم یعنی انقدر خوابیدم که ظهر شده؟؟؟:-2-19-::-2-19-::-2-19-:
گفتم اگه پا نشم دیگه خیلی ضایع میشه :-2-35-:پاشدم دیدم نه بابا ساعت تازه نزدیکای 9 است این صدای اذانم مال تلویزیونه که مادر گرامی روشن کرده دوباره ولو شدم تو رختخواب فکر کنم یه نیم ساعت دیگه خوابیدم:-2-35-:
بعد پا شدم شیطون میگفت بیا بشین پشت کامپیوتر:-2-21-:بعد صبحانه میخوری:-2-21-:منم گفتم شیطون ببین من چند روزه صبحونه نخوردم چند روز دیگم که میرم خوابگاه معلوم نیست صبحونه چی میخورم اول میرم صبحونه میخورم بعد میام نت:-2-21-::-2-21-:خلاصه رفتیم صبحونه خوردیم و بعد اومدیم نت خیر سرم میخواستم برم مدرسه پارسالیمون دیدم دیگه دیره نرفتم:-2-39-:حالا شاید فردا برم نمیدونم:-2-15-:
کلاً به قول عارفه روز کسل کشنده ای بود:-2-15-:نه هیچ کار خاصی نه هیچ چیز بعضی وقتا میگم اگه این دنیای مجازیم نبود چی میشد؟:-2-15-:
انقدر از این چند روز بیکاری خسته شده بودم که امروز فقط 2 ساعت گریه کردم:-2-30-:خیلی بده خوب آدم انقدر بیکار باشه و نتونه هیچ کار بکنه:-2-34-:
بعد خواهری اومد خونمون اونم چون شوهرش جایی کار داشت :-2-28-:
الانم اینجاست منتظر شوهر گرامی:-2-28-:منو باش گفتم میام خونه تلپ میشم خونه آجیم اینا که اصن خونه نبودن:-2-28-:
به لطف اومدن خواهری نشستیم یه کم اسم فامیل بازی کردیم که خوش گذشت:-2-16-:
الانم که دوباره ولگردی تو نت،دانلود هرچی ،کلاً دوباره دنیای مجازی:-2-28-:
راستی فرا رسیدن ماه ربیع الاول هم تبریک
همین الان این پیامک به من رسید:
:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

مشکی از تن به درآرید ربیع آمده است
خم ابرو بگشایید ربیع آمده است
مژده ای ختم رسل داد که آید به بهشت،
هر که بر من خبر آرد که ربیع آمده است
:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:


خوش باشین همیشه:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

تا بعد:-2-13-:

-نازلی-
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۵۱ بعد از ظهر
مسخره است که دلم می خواد این بهمن رو تا آخرش هر روز خاطره بنویسم.
الان دارم ایلیا تایپ می کنم. به بهونه پروژه.
صبح تا عصر خوابگاه پیش بچه ها بودم برای همین پروژه کذایی.
امیدوارم فردا تموم شه. کلی برای این تعطیلات هنوز نیومده برنامه ریزی کرده بودم.
دلم لک زده برا کتابخونه ادبیات.
برا دایره المعارف ها و لغت نامه دهخدا و... کتاباش که دیگه هیچی...
نمی دونم چرا انگار خیلی حرف برای گفتن داشتم.
اما دلم می خواد زودتر ایلیا رو بذارم و برم بخوابم.
یه چیزی این روزا کمه. ولی عوضش امروز یه حس خیلی خوب بود که گرفتمش و یه جورایی عهد کردم نگه ش دارم نذارم در بره.
چقدر این جا حرف از فروغ هست. متاسفانه من چیز زیادی از زندگیش نمی دونم. فقط شنیده هاست.
زیادم باهاش جور نیستم. که فقط به خاطر من نیست، یه عامل محیطی پشت این قضیه است.
تمام بدنم از پشت کامی نشستن درد می کنه.
شب خوش/.

raha_lucky
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۵۵ بعد از ظهر
درود به همه دوستان

صدای شکستن من را فقط ، تو در میان
بادهای پریشان عمرت شنیدی
اما من
صدای حسرت قلبت را
در تاپتاپ قلبت حس کردم.



امشب از ساعت 7 تا همین الان ک مستحضر حضوراتون
هستم مشغول این رمان...بودم!
این جاخالی با خودتون!
ولی از اونجایی که حرصم گرفته فک کنم مشخص باشه دقیق چی گفتم!



آخه حرصم میگیره با این همه ک مینویسم نه کسی میخونه!
حالا اگه یکی بخونه
نه + میده
نه تشکر!!
عجب روزگاری شده هان!
به قول مامان بزرگم آخرالزمونه!
والا

خب یعنی چی!!!؟؟
مدیونین اگه فک کنین
حسودی میکنمااا(:-2-35-:نه جون تو بحث این حرفا نیس!!)



آخ!پشت این کامپیوتر این روزای تعطیلی
استخون برام نموند!



:-2-37-:دوشنبه ک مدرسه نرفتیم!
ساعت 12 ک بیدار شدم!
مامان جون خبرای خوش خوش میده
اونم چی؟
از مدرسه اس دادن ک
هرکی نیومده تا اخر ساعت وقت داره بیاد
اگه نیاد به هیچ وجه موجه نیس
و دیگه کلا انضباط فرت!!
ما هم نتیجه گیری کردیم که اگه انضبلطمون
0 هم بشه بهتر از اینه که جلو صد نفر ضایع بشی!
بنابراین تشریف فرما نشدیم!
حالا فردا رو مجبورم برم!!




:-2-14-:فک کنم فردا قبل رفتن به کلاس پوست کنی داریم!!!



فردا 4 ساعت ریاضی داریم از یه طرف
عشق ریاضی دارم
از یه طرف از ان معلم ...خوشم نمیاد!



:-2-30-:اونروز همه ی بچه ها رو فرستاده امتحان احکام
گف تو بمون!
منم قیافم دقیقا همین شکلی شده بود:-2-35-:
بعد حالا تهنا ک موندیم
میگه:عزیزم،(من::-2-35-:)(خودش::-2-27-:)
تو با این هوشت چرا درس نمیخونی؟؟
(حالا من::-2-06-:)بعدش گفتم:خانوم....!
من همه ی نمره هام کامله
فک نکنم جای اعتراضی باشه!
(حالا اون::-2-42-:)
این معلم جان ما فقط دلش میخواد به ما گیر بدهد
:-2-43-:به قول خودش میخواد ارشاد کنه من از الان درس بخونم
(میخواد خرخون بشم)
:-2-16-:منم ک گفتم بابا جون
من همین المپیادو محض خاطر تو شرکت میکنم
فقط دست از سر کچل من بدار!!!
اینقد از ادمای....بدم میاد:-2-28-:



ربیع الاولم اومد...
همینطور دارن رد میشن
و ما هیچی نمی فهمیم که توی کدوم خط زمان گیر کردیم



آآآآآآآآآآی بدجور رگ گردنم درد گرفته پشت نت!



پ ن : مدیونین نرین رمانمو نخونین!!!
پ ن: بازم مدیونین اگه نخونین!
پ ن:هیچی دیگه توی نمازاتون ما رو هم دعا فرما باشین
پ ن :قربونتون!!!


بدورد


امضا :رهــــــــا

ماه منیر
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
سسسسسسسسسسسسسسسسسسلامی به زیبایی ماه ربیع الاول
دوستان خوبید خوشید همیشه خوب باشید خاطره خاصی ندارم امدم بهتون بگم که فردا که اول ماهه اگه
میخواهید پولتون برکت کنه سوره 34 تا 38 سوره نور رو بخونید بعد به مثلا دوتا هزار تومنی یا هر چی که دلتون
میخواد دو تا صد تومنی فوت کنید بعد یکی از پولارو تو کیفتون نگه دارید تا اخر ماه و یکی دیگه شو صدقه بدید
پولتون برکت میکنه
به امید خدا همیشه لبتون پر از شادی دلاتون بی غم کیفتون پر پول و تنتون سالم باشه اخریش از همه مهمتره
اول کتاب بهداشت عمومی ما نوشته بود سلامتی تاجی است بر سر انسان سالم که فقط ادم بیمار میتونه
اون تاجو ببینه
تا سلامی دیگه خدا حافظ :-2-06-:

daividf
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۲ قبل از ظهر
سلام بچه ها جالب ترین خاطره م توی همین ترم داشتم که یه روز استاد عصبانی اومد سر کلاس البته قبلش دیده بودم که بیرون از کلاس داشت با یکی تلفنی حرف میزد خیلی هم خوشحال بود و میخندید فکر کنم .......اصلا به من چه کی بود بریم سر اصل مطلب کجا بودییییم.....آها عصبانی اومد سر کلاس بد یه دفعه گفت بچه ها من امروز اعصابم داغون سروصدا نکنین میخوام زود درس بدم برم از اونجایی که استاد همیشه زود میرفت همه خندیدن من بدبختم خندیدم اینگار چشمای استاد فقط منو دید یه دفعه روش وبرگردوند با عصبانیت گفت چرا میخندی؟پاشو برو بیرون منم کم نیاووردم زود رفتم بیرون البته آنتراگ بعدی رفتم کلاس خیلی جالب بود.البته از هفته بعدش استاد هی میگفت که من تمرینارو حل کنم تازه بهم قول نمره بیست تو همون درس داد بچه ها بهم میگفتن ای کاش استاد مارو مینداخت بیرون.حیف شد اون روزا تموم شد و دیگه برنمیگرده.فامیلی استادمونم قدمی بود تو درس طراحی صفحات وب پیشرفته.میخواستم از همین جا ازش عذر خواهی کنم اگه از خنده ها و شیطنت های من ناراحت میشد یا حرس میخورد.استاد اگه یه روز این نوشته رو میخونی منو ببخش.

alonegirl
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۰۶ قبل از ظهر
سلامhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Baby/2.gif
اولِ ماهتون مبارک. ایشالله پر از شادی باشه براتون. :-118-:
خب کسی مارو یادشه آیا؟:-2-37-:
چند روز که نبودم و بعدشم اصلا حس نوشتن و خوندن نمیومد...
خاطره هارو کامل نخوندم و درست و حسابی خبر از حال و احوال اینجا ندارم... خوبین دیگه ایشالله؟؟
خب خداروشکر آش پزی مون به خیری گذشت و به موقع پخشش کردیم. جای همه تون خالی، واقعا خوشمزه شده بود. اگه خدا قبول کنه برای همه تون دعا کردم، یعنی تا جایی که ذهنم کار می کرد اسم تک تکتونو موقع هم زدن ِ آش بردم و بقیه رو گذاشتم به حسابِ بقیۀ بچه های نودهشتی.:-2-14-: فقط شرمنده که نتونستم آش رو بهتون برسونم:-2-14-:
هاااا حتی به جاتون سوختم تا حاجتتونو بگیرین:-2-31-: فقط حیف اسمی سوختم:-2-39-:

دیشب (نصفه شب) داشتم جزئیاتِ یه قضیه ای رو برای یکی تعریف می کردم؛ بعدش گرفتم خوابیدم. صبح داشتم بیدار می شدم قشنگ یادم بود تمام شب داشتم خواب اون ماجرا رو می دیدم! حتی اون بنده خدایی که نقش اصلی بود، 6-7 بار به موبایلم زنگیده بود ولی من جواب نمیدادم:-2-28-: حتی یه اس ام اس معنی دارم برام فرستاده بود.:-2-28-: مردم خواب می بینن مام خواب می بینیم. والا:-2-37-:

ما امروز یعنی همون دیروز نیس خیلی بیکار(!!!) بودیم رفتیم در این وبلاگا گشت زدیم و اسماعیلای متنوع یافتیمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/fan-smiley.gif
تورو خدا یه نیگا به این خر ِ خنگ بندازینhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/giggle2-smiley.gif
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Donky_Hanhan/1%20%2826%29.gif



یه قسمتایی از جزوه ایمنی مو باید تایپ کنم فردا ببرم بدم به استادم. هنوز کامل نشده، نصفه شبی باید بشینم تمومم کنمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Normal_3D/007.gif
هااا بیشتر نمره هامونم اومده. کارآفرینی رو شدم 20:-2-22-: فردام میرم ببینم بقیه رو چیکار کردم:-2-31-:

خاک به سرم... بهمون گفتن فقط دو هفته دیگه مهلت داریم محل مورد نظر ِ کارآموزیمونو مشخص کنیم. الان من چیکار کنم؟؟http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Crazy_and_Ugly/127fs4730978.gif همش تقصیر شبنمه! بهش گفتماا بذار من بیام کارآموزت بشم:-119-: نامرد اصن به روی خودش نیاورد:-2-43-::-2-31-:

ها یه چیز دیگه یادم اومد... ما خونوادگی 21 یا 22 بهمن داریم میایم تهران:-2-08-: یعنی اگه نریم تهران، اون دخترخالۀ فسقلیم واسه هممون بَسه:-2-31-: آخه قراره بریم براش یه تولد دور همی بگیریم. از همین الان کلی ذوق داره. آخه همیشه تولدش 4 نفری تنها بودن.:-2-41-: حالا این نیم وجبی تولدش 2 بهمن بود و تازه 9 سالش تموم شده. چند روز پیش مامان باباشو کشونده بیرون و یه گوشی ِ 700 تومنی براش خریدن.:-2-37-:(خدابده شانس! بچۀ 9 ساله رو چه به گوشیه 700 تومنی آخه:-2-37-:) 400 تومنش از پس انداز خودش بود و 300 شو باباش میذاره سرش، اولش به باباش میگه: کم کم جمع می کنم بقیه پول گوشیو میدم بهتون:-2-08-: بعد حرفش عوض میشه و میگه: نه دیگه، این میشه کادوی تولدم:-2-08-: چند روز که گذشت دوباره به مامانش میگه: برای تولدم چی میخواین برام بگیرین؟!!:-2-37-:

امروز خبر رسید آخرش کار خودشو کرد و خاله اینارو فرستاد براش کادوی تولد بگیرن:-2-31-: حالا قراره این جمعه خودشون یه تولد بگیرن براش یه دونه ام دسته جمعی با ما:-2-31-: نیس بچه دلش گنجیشکیه طاقت نداره تا 22 بهمن صبر کنه:-2-31-: بهدشم اینی که من دیدم یه دور دیگه ام مامانش اینارو می فرسته براش کادو بگیرن واسه تولد بعدیش:-2-06-: که یه وقت کادوهاش تکراری نباشن:-2-22-:

خلاصـــه اگه جو سازگار بود، یه هفته ای می مونم خونۀ خاله:-2-38-:

پ.ن هم نداریم به دلایلی:-2-35-:

فقط تولد همه اونایی که بود و نبود و هست و خواهد بود، جمعین مبارکhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Crazy_and_Ugly/127fs4522738.gif
رها، دکی زهرا، ثمین و... ایشالله به آرزوهای قشنگتون برسین دوس جوناhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/party1-smiley.gif
شبتون مهتابی و پر از ستارهhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/night-umbrella-smiley.gif

mehrsa_m
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۱۷ قبل از ظهر
درود :-2-25-:
ما امروز ساعت 1 امتحان داريم بعد خيلي خجسته نشستيم داريم خاطره مينگاريم :-2-22-: ديگه هر چي خوندم بسه حوصله ي خوندن ندارم اصلا :-2-37-: حالا هر كي ندونه فكر ميكنه 100 دور كتاب و خوندم :-2-37-: خوش خيالينا 1 دورم كامل نخوندم :-2-22-:
از وقتي دارم هميشه يكي هست و مينويسم احساس ميكنم لحنم لاتي شده :-2-27-: اثرات منفي رمان كه ميگن همينه ها :-2-14-:
ديشب شارژ اينترنت ما تموم شده بود جاتون خالي يك بدن دردي گرفته بوديم :-2-14-: اعتياد داشت خفم ميكرد :-2-06-: مامانم ميگفت به نفعت شد بشين حالا درست و بخون :-2-42-: ما هم تو دلمون ميگفتيم درسمان نمي آيد خوب :-2-31-:
راستي عموم داره مزدوج ميشه :-2-16-: ديگه ميخواست الانم مزدوج نشه :-2-43-:عموم حدود 40 سالشه :-2-31-: بعد اين هي تصميم ميگرفت ازدواج كنه بعد پشيمون ميشد الان انگار گوش شيطون كر ديگه پشيمون نشده :-2-31-: 15 بهمن نامزديشه :-2-41-: ما يه لباس خريدم خيلي قشنگ است :-2-14-: كاش ميشد برايتان ميپوشيديم اينجا ببينيدش :-2-37-:
امروز از صبح زود با زنگ گوشي پدر از خواب پريديم . هي فكر ميكرديم گوشي خودمان است بعد نگاه ميكرديم ميديديم مال ما نيست :-2-37-: خلاصه توهم زده بوديم صبح :-2-35-: بعدشم كه پدر رفت ما خوابمون نميبرد دوباره :-2-42-: ديگه واسه همين پاشديم و نت گردي صبحگاهي رو آغاز نموديم :-2-22-:
كسي نيست جاي من بره امتحان بده ؟ :-2-37-: باور كنين دعاش ميكنم :-2-37-: حوصله ي امتحان ندارم :-2-30-: به اميد خدا 5 شنبه ديگه امتحانا تمومه كلي خوش ميگذره :-2-16-:
ديگه حرفي نيست :-2-27-:
ايام به كامتون :-118-:
بدرود :-2-25-:

گنجشک
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
درود دوستان!:-2-25-:
شاد باشید کاش!:-2-40-:

چیزی درمورد این که آتشفشان دماوند یه جورایی از خواب چندین هزار ساله اش بیدار شده شنیدید آیا!؟:-2-37-:
من خودم تا دیشب نشنیده بودم! امروزم توی گوگل سرچ کردم هرچی اومد مربوط به چهارپنج سال گذشته بود! هیچ مقاله جدیدی نبود متأسفانه!

اما دیشب پرشان می گفت تازگی ها یه سری فعل و انفعالاتی صورت گرفته که همه شون بیانگر بیدار شدن این دیو سپید پای در بند هستن... و خیلی هم مطمئن بود از حرفش!!!

چکاد دماوند یه جورایی هم بیش از اندازه مقدسه و هم اسطوره ای!!! توی هیچ کدوم از اساطیر ایرانی هم حرفی از روشن بودن این آتشفشان نیست!!! همیشه خاموش و ساکت بوده!!!
سال 86 یا 87 هم یادمه که گفته شد این آتشفشان فعال شده که البته خیلی زود تکذیب شد!!!
امسال رو هم نمی دونم تا چه درسته این خبری که پرشان داد!!!

راستش رو بگم وقتی اینو شنیدم یه کم که نه... خیلی احساس ترس کردم! و البته ذوق زده هم شدم!
بیدار شدن دماوند یه کم بو داره طبق اساطیر ایرانی...
همین رو گفتم! پرشان هم تأیید کرد. اما پارین طبق معمول از جا در رفت!!! پارین با اندیشه وجودی سوشیانت مشکل داره! از بچگی ها هر وقت بحثش پیش می اومد پارین قاطی می کرد! می گه احمقانه است! از سر تا پا!!!:-2-33-:
اما من و پرشان و چیستا هر سه معتقدیم که احمقانه نیست... .
دیشب هم همون بحث همیشگی راه افتاد! زرتشت، نطفه زرین، دریاچه کیا نسو، سوشیانت و ...
من خسته شدم پا شدم رفتم بخوابم! ساعت چهار و نیم بیدار شدم دیدم این دوتا تا خل همچنان نشستن دارن بحث می کنن!!! :-2-09-:اون موقع تازه رسیده بودن به گرشاسب و پشوتن و کیخسرو و طوس!!! غزاله هم که دستاشو زده بود زیر چونه اش داشت پارین و پرشان رو نگاه می کرد! واسش تمام این اسامی و مباحث جدید بودن!!! :-2-22-:اون دوتا هم چنان گارد گرفته بودن واسه هم که من واقعاً خنده ام گرفت!!! جفتشون هوای حمله داشتن!!!:-2-09-:
من نمازم رو هم خوندم اینا همچنان درگیر بودند!!!! و من با خودم عجب غلطی کردم یه حرفی زدم!!!
پارین و پرشان هرگز توی این مورد با هم به تفاهم نمی رسن! :-2-36-:من که خودمو کشیدم کنار! عقایدم واسه خودمه! چیستا هم که از ترس پارین هیچ وقت عقیده شو بیان نمی کرد!
پرشان و پارین اما همیشه سخت تلاش می کنن همدیگه رو قانع کنن که اون یکی داره اشتباه می کنه!!! همیشه هم بحث هاشون ساعت ها طول می کشه و تهش هم یا خیلی شدید دعواشون می شه یا قهر می کنن!!!:-2-42-:
دیوونه اند دیگه!!! :-2-43-:یک میلیون بار بهشون گفتم وقتی هیچ کدوم اون یکی رو به هیچ عنوان قبول نداره، بحث کردنتون چیه؟! وقتی می دونین که هیچ کدوم هرگز نمی تونه اون یکی رو قانع کنه؟!
اما هر بار که یه واژه از دهان یکی بپره که ربطی به ماجرای سوشیانت داشته باشه موتور این دوتا روشن می شه!
تا سر سر صبحانه این گفت، اون گفت! این گفت، اون گفت! :-2-09-:تهش هم مجبور شدم از اون نگاه های آژیدهاکیم بهشون بندازم بلکه ساکت بشن!!! که البته کارساز بود!
تازه بعد از رفتنشون غزاله مخ منو جوید انقدر که هی پرسید پشوتن کیه؟! فرشگرد چیه؟! کیا نسو کجاست؟! هیتاسب کی بود؟! سوشیانت یعنی چی؟!:-2-36-:
هفت هشت تاشو جواب دادم دیگه اعصابم نکشید بهش کتاب دادم بخونه ساکت بشه! حوصله شو نداشتم!!! حالا اصلاً نمی دونم این کتابایی که بهش دادم بخونه به دردش می خوره یا نه؟!
الانم نشسته داره خیلی دقیق مطالعه می کنه!!!:-2-28-:
تیمر هم امروز صبحانه برنج خورده خدا رو شکر منقارشو بسته ساکت نشسته!!! گاهی دوتا سوت می کشه!!! یکی دو روز هم یاد گرفته سوت که می زنه می گه: ای جان!!!:-2-06-:

پ.ن: هانی جونم، به کار کسی کار نداشته باش گلم! خودت باش و خدای خودت!!! مهم نیست که بقیه با ذهن های کپک زده شون چی می گن!!! مهم اینه که تو خدا رو چطوری حس کنی و بشناسی!:-2-40-:


تندرست باشید و کامروا!
بدرود!

baharinbahar
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
http://www.upsara.com/images/lrys334z25j91j31mx0j.jpg
سلام...
برگشتم از خونه خالم....خوب بود جاتون خالی...
شبه اول کلی با دختر خالم زدیم تو سروکله همدیگه موقعه خوابــــــhttp://www.upsara.com/images/0bi2v7ip55bfxsvo1eb9.gif

روز بعدشم رفتیم خونه خاله کوچیکم...نذری پزون داشتــــــ...
من بنا بر دلایلی دوست ندارم اونجا برم...حضور یکی اونجا باعث میشه خجالت بکشم...به خاطر کاری که کردم...که خودمم میدونم اشتباه بود...ولی اون طفلک اصلا به روی خودش نیاورد....تازه یه کمم باهام حرف زد...تا زیاد خودمو غرق فکرای پوچ نکنم...
نزدیک یه سال بود که اسم خودمو از زبونش نشنیده بودم...وقتی صدام کرد...فقط برگشت زُل زدم تو چشاش...که بعد متوجه داداشم شدم و سرمو برگردوندنم...نمیدونم این داداشا چرا ما رو ول نمیکننhttp://www.upsara.com/images/g3sd513u92o7zjerll.gif

خونه خاله کوچیکه هم کلی آشپزی کردیمو....http://www.upsara.com/images/caizwm44brkttfctig5.gif
بعدشم کله ظرفامو من شستم...http://www.upsara.com/images/g320fidgdyjt73gymvcb.gifتا حالا تو عمرم اینقدر ظرفـــــــــ نشسته بودم خدا وکیلیhttp://www.upsara.com/images/tgx3yndi5kh27k2roms.gif

خونه اون یکی خالمونم...جارو کشیدمو...کلی تروتمیز کردیم...http://www.upsara.com/images/7qdvajk3wogetplst0g8.gif نمیدونم...مهمونی رفته بودم...یا ؟؟؟؟:-2-35-::-2-35-:

همین دیگه....کله شله زردای نذری ام من تزیین کردم...هنرمند بودم و خبر نداشتماااا:-2-04-::-2-04-:

توی این 4 روز که خونه خودمون نبودم...فقط همون لحظه ای که پسرخالهه صدام زد...خوب بود...کاش میشد تو همون لحظه زمانو نگه داشتـــــــــ...کاش میشد...می رفتم می گفتم اقای مهندس...ما شومارووووووو خیلی میخوایم...با اینکه فایده ای هم نداره:-2-07-:

محض اطلاع: زمونه ی بدی شده....:-2-31-::-2-31-::-2-31-:

بیشتر خاطره ها رو خوندم..ولی تشکر نزدم:-2-14-:

برام دعا کنید درسام معادل سازی شه...وگرنه این ترم نیتونم هیچ واحدی رو بردارم:-2-08-::-2-02-::-2-34-:

mina1989
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۰۱ بعد از ظهر
سلام عرض می کنمیو خدمت تمامیه بچه ها علی الخصوص دوستان عزیزم.:-2-25-:

جاتون خال دیروز رفتیم خونه ی مادر شوهری خواهر شوهری خونه اشو عوض کرده یکم بزرگتر خریده دیروز ناهار داد بهمون.

بعدشم اون یکی خواهر شوهری رو که 3 اسفند عروسیش بید گذاشتیم زیره زربین که ببینیم چه غلطی کرده بید.فعلانات

داشتن جهیزیه می خریدن.ولی هنوز آرایشگاه نپسندیدن.منم دوشنیه رفتم لباس خریدم ولی بهشون نگفتم که خریدم.

ولی چه عروسیه توپی می خوان بگیرندندی........خاطره ی دگری نداریم.:-2-27-:

پ.آقا سعید:یعنی حقت بود یکی دیگه از اون ضربه های جانانه ی ننجونت می خوردی که دیگه هوا تاریک نکنی.خیلی خاطره اتون

قشنگ بود بسیار خندیدیم.:-2-27-:

سمن ناز:ایشاالله هر چه زودتر برگردی با سلامتی کامل جات تو سایت خالی میشه راستی اگر از ریحانه ی چشم سفید خبر

داری بگو جواب پیام های مارو بده امتحاناش تموم نشد؟:-119-::-2-33-:

joojoo.tala:رها جونم تولدت با یک روز تاخیر مبارک عزیزم بهترینهارو برات آرزو دارم.:-2-40-::-118-:

گنجشک:پرنیا جونم خون خودتو کثیف نکن.البته تو خوب رفتار کردی من جای تو بودم یه چیزی می گفتم ناجور.:-2-09-:

راستی آقا سعید من امروز رمانتو دانلود می کنم تا سر فرصت بخونم البته تشکر و + محفوظ می باشیه.:mrgreen:

راستی اول هر ماه صدقه بذارید.

روز خوش.

s.love
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۳۶ بعد از ظهر
یـــــــــــــــــــاالله !:-2-06-:
امروز صبح مامان هی داد میزنه سعیده پاشو مدرسه ت دیر میشه!:-119-:
آخرم دیــــــــــــر شد!:-2-06-:
اصولا هر کاری رو که هی بهم سفارش کنن حتما انجامش بده چون دلم نمی خواد انجامش بدم دیگه اصلا انجام نمیشه!:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
هی هر روز دیر می کنم!:-2-06-:
حالا رسیدم مدرســـــــه!:-2-38-:
بعد از نیم ســــــــــــاعت فک زدن تازه میگن سرود ولـایـــــت عشـــــــــــق و بخونین!:-2-43-:
اونم چه سرودی! منم که تازه بعد دو سال اومده بودم تو صف وایستم!:-2-06-:
شعرم بلد نبودم:-2-38-:
مصرع اولشو یادم نمیاد مصرع دومشو داشته باش!:-2-06-:
تو چهره ی علی عکس خمینی می بینیم!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
جــــــان من ..... باشه خفه میشیم!:-2-06-:
وسط همون سخنرانی ها داشتن می فرمودن که قراره یه روز تو مدرسه دسته جمعی صـــــــــوبونه بخورین!:-2-06-::-2-06-:
صـــــــوبونه!:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
این از صف!:-2-43-:
زنگ اول به خیر و خوشی گذشت زنگ دوم!:mrgreen:
خـــــــو من چیکار کنم ملت سوتی میدن؟!:-119-:
زنگ دوم معلم مون داشت درس می داد بعد یهو گفت: اشعه ی ماوراء بِنَفش ...:-2-06-::-2-06-:
دیگه من ترکیده بودم ازخنده!:-2-06-::-2-06-:
دو دیقه ی دیگه ش هم گفت کِتِری!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد جواب سوالا رو داشت می گفت تو کتاب می نوشتیم منم داشتم سوسکی می نوشتم همه ی جوابارو!:-2-06-:
بغل دستیم یهو چشاش گرد شد!:mrgreen:
میگه چی می نویسی اصلا نمیشه خوندش!:-2-37-:
گفتیم خو دیگه!:mrgreen:
یه شعر تخدیم به اونایی که سوسکی بلدن!:mrgreen:
سفتاب به آیدی سردان به گیدی سه به بیدی سنبال به دیدی سورشید به خیدی سیگشت به میدی
لتاره به سیدی سا به ریدی سید به دیدی، لرش به سیدی سا به ریدی سایین به پیدی سنداخت به ایدی
سری به آیدی، سیچ به هیدی ساه به گیدی سیانت به خیدی سمی کنند به نیدی!:-2-40-:

nairika
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر
...
دلم واسه بوی تنت تنگ شده چشمات و ببند
هر جای آسمون هستی به من فکر کن به من بخند
بمون توی رویای من یاد به فراموشی نده
من به شوق تو می خوابم دنیام و خاموشی نده

من ناگزیر از بودنم در شهر مردم واره ها
برخاک تو زانو زدم در خیل کاغذ پاره ها
آرام جانم طعمه شد بر خان عاشق خواره ها
آخر جنونم میکند آواره از آواره ها

دلم برای صورتت تنگ شده بوی نم میاد
هر طور زندگی میکنم بازم یه چیزی کم میاد
اگر به جای خاک خشک روت آب تر ریخته بودن
میشد ببینی که چه طور من و به هم ریخته بودن

...
خوب نیستم یه جورایی هم بدم خودم هم نمیدونم چمه فقط میدونم که یه چیزی هست یه چیزی که نباید باشه یا شایدم یه چیزی که باید باشه واسه خنثی شدن این حال من که نیست هر چی که هست و هر چی که نیست ...
دیروز داشتم بچه تهران-سامان رو میخوندم یعنی از ساعت 7 که این کتاب رو تموم کردم تا خود حالا ذهنم درگیر شخصیتاشه مدام این هما و گیلدا و کسری و تی تی و آمنه دارن تو مخم رژه میرن تکلیف ندا هم که روشنه یه گوشه وایساده و با یه نگاه حق به جانب زل زده به من انگار که من باید بهش بگم ته این دنیای ... چی میخواد بشه
همیشه وقتی درگیر بعضی از شخصیتا میشم هجوم میبرم به رمان ها طنز تا این بار منفی رو از دوشام بردارم ولی اینبار...
در حال حاضر شدید به گفته قمیشی اعتقاد دارم که:

آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی

بیخیال
روزها تکرار مکررات و خبری نیست
خوش باشین و راضی
فعلنات

Tikooli
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۰۰ بعد از ظهر
سلام به دوستای گل و خوب 98 ای ها م http://www.pic4ever.com/images/balloons.gif

حال و احوال ..؟
امیدوارم همگی خوب باشید ...http://www.pic4ever.com/images/grouphugg.gif.
امروز کلی اتفاق تو مدرسه افتاد ..مثلا این که کارنامه ام را گرفتم .http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif..
فوق العاده عالی بود ....
"دستتم درد نکنه .http://www.pic4ever.com/images/999.gif..".پیش دانشگاهی ام ....رشته ی تجربی http://www.pic4ever.com/images/hiker.gif."..
البته بگم ...کارنامه ام معدل نداشت....گفتن چه میدونم بخش نامه اومده و این حرفا ..http://www.pic4ever.com/images/tnp.gif (http://joo-joo.blogfa.com/joo-joo.blogfa.com).
خبر دوم این که با دوستام دارم میره اصفهان ..http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif..
هورا شدم من الان .http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(1801).gif..
دیگه این که امروز من و ملی"بهترین دوستم" این این نتیجه رسیدیم که من بزرگ ترین فرد کلاس و ملی کوچیک ترین فرد کلاس است...
امروز خاطره نداشتم ..بیشتر اخبار بود ...
با آرزوی بهترین ها .http://www.pic4ever.com/images/chase.gif.
توکـا | 5 بهمـن 90 | ساعت 3:59http://www.pic4ever.com/images/30upn9j.gif

*Baran74*
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۳۸ بعد از ظهر
سلام امروز بعد از چند روز که به خاطر شهادت ها با صدای بلند آهنگ گوش نکردم الان صدای آهنگ و زیاد کردم و خودمم باهاش دارم میخونم بیچاره مامانم از بس بهم گفت باران (اسم اصلی من بارانه) یه ذره یواشتر ومن گوش ندادم بلند شد رفت خونه ی خاله ام !!! الان من خونه تنهام و دارم خستگی مدرسه رو در میکنم امروز امتحان ادبیاتم رو که گند زدم فیزیک هم میخواست بپرسه که خوشبختانه از من نپرسید راستی جمعه هم باید برم میدون فلسطین یه آزمونه از طرف مدرسه اونو بدم کلا این 2 روز خیلی کار دارم یه پنجشنبه و جمعه هم که ادم میخواد بگیره تا 12 بخوابه اینجوری کوفتمون میکنن به خدا!!!

ماه منیر
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۵۱ بعد از ظهر
سلللللللللللللللللللللللل لللللللللللللللللام
از صبح داره برف میاد رفتم تو حیاط یک کمی برفارو جابجا کردم تا یه راهی باز شد برای رفتو امد خواهری دوروز
خونه من مهمون بود که امروز رفت جای خالیش خیلی حس میشه منم بعد از رفتنش خودمو مشغول کردم
در کل یه نفر که چند روزی میاد خونمون بعد رفتنش خیلی دلتنگ میشم و بد چور سرمو به یک کاری بند
میکنم
بعدش میبینم چند ساعتی گذشته بعضی وقتام هی میخوام گریه کنم اما اصلا گریه ام نمیاد بعد بیخیالش
میشم خلاصه از دلتنگی در میام :-2-08-:
امروز از صبح پیام بارون شدم به مناسبت ماه نو :-2-06-:
وای دارن زنگ میزنن وسط خاطره نویسی به اصل خاطره نرسیدم فقط مقدمه شو نوشتم فعلا تا بعد :-2-27-:

jullub
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۴۴ بعد از ظهر
ویرایش شد ...

دختربرف
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۵۰ بعد از ظهر
سلاااااام سلااااااام:-2-25-::-2-25-::-2-25-:
دوستای همیشگی خودم :-8-::-11-::-11-:
دوستتون دارم یه عالمه...
امروز اتفاق خاصی نیفتاد ...
اما باز دلم خواست بیام اینجا و حرف بزنم این تاپیک رو خیلی دوست دارم خیلی
دست شبنم جون درد نکنه اینجا وقتی حرف می زنی حس می کنی آروم شدی یه دنیا آدمای مهربون حرفاتو می فهمن...
خلاصه حس دوست داشتنی و خوبیه ...
چند وقته که دلم می خواد بزنم به کوه ودشت وصحرا دلم هوای بهار و طبیعت کرده
کاش میشد واسه همیشه آدم توی طبیعت زندگی کنه ...
دل بده به چشمه به رود به زلالی آب ...
دل بده به پرنده ها ...
به گل های وحشی ...
به درختای سرسبز...
اما دل به آدمایی نده که لیاقت دوست داشتن رو ندارن ...
لیاقت دل سپردن رو ندارن...:-2-39-:
وقتی یکی بهت می گه :بد نشی یهو عاشق بشی من حوصله ی عشق وعاشقی ندارما...
دقیقاعین این جمله این حرف رو از کسی بشنوی که خودش تا چندروز قبلش مدام بهت می گفت دوستت دارم دوستت دارم:-2-39-:
انگار آب سردی خالی کنن توی تمام جسم وروحت...
یه رمان تلخ میشه که می خوام بنویسم اماتوی سایت نمی ذارم چون می دونم هیچ کس تلخی رو دوست نداره :-2-15-:
خدایا منو رها کن از تلخی ...
خدایا من تا کی باید بازیگر خاطره های تلخ باشم ...
خدایا یعنی این سرنوشت را پایانی نیست...
کاش پارسال همین موقع ها پاروی غرورم گذاشته بودمو...
یعنی حالا اونو داشتم ...
نمی دونم شاید شاید دیگه تنها نبودم
حس می کردم دوستم داره اما من به خاطر یه دله دیگه باورش نکردم ...
خدایا تمومش کن این تنهایی رو ...
مهربونای خاطره نویس ممنونم
دوستتون دارم وبدرود:-2-25-:

~AfShAn~
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۰۹ بعد از ظهر
این صفحه خاطره ها هم اعتیاد آوره.....ولی خدایی قشنگ ترین نوع اعتیاد است:-2-27-:
امروز تقریبا امتحان آخر بود....گرچه با پروژه های وحشتناک و آن دو تا امتحان خارج از برنامه ای که داریم وقت واسه نفس کشیدن نیست.....
رفتین سر جلسه به امید حرف بچه های سال بالایی که گفته بودن خیلی سخت نیست اما من به این نتیجه رسیدم که نمی شود به حرفشان اعتماد کرد.....
خلاصه یه امتحان سواحل دادیم که نمونه اش را به خاطر ندارم و حسابی خستگی تو تنمان موند:-2-30-:
حالا و این اوضاع از امتحان آمدم بیرون یه دفعه چشم خورد به یه آگهی ترحیم...مال یکی از بچه های عمران 89 بود....یعنی فقط 19 سالش بود........حسابی حالم گرفته شد....
هر روز به این نتیجه بیشتر نزدیک می شوم که این دنیا احتمال داره برای منم تا چند ثانیه دیگه تمام شود....
ناراحتم نمی کند اما قدرت جنگیدن برای زندگی را ازم می گیره.....
حس خیلی بدیه که نمی توانم باهاش بجنگم....احساس می کنم دنیا داره همه مان را مسخره می کند و بهمان می خنده..........
ولی اشکال نداره ......اینم قسمت ماست.....

سوداا
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۱۱ بعد از ظهر
سلام . آغاز ربیع الاول مبارک باد .
من امروز فهمیدم چقدر بی سواتم . اصلا برخی اصطلاحات را نمی فهموم. تازه ش امروز فهمیدم ما چقدر تو مملکتمون مجتهد عالی که تفسیر به رای می کنند داشتیم و من بی سوات بی هنر بی کلاس ایشان را نمی شناختم . ( یاد فیلم توی که نمی شناختمت افتیدم )
( مشروح اخبار )حدود 4 ماهی میشد که ما تو مدرسه با همکاری هم و زیر نظر مدیر محترمه صندوق وامی ترتیب داده بودیم وهر ماه مبلغی رو برای خرید ربع سکه به این صندوق پرداخت می کردیم . قرعه کشی ها هم اون اول انجام شد و معلوم شد که هرکس کی نوبتشه . بعضی از همکاران مبلغ بیشتری پرداخت می کردند و تعداد سکه بیشتری هم طبیعتا برنده می شدند . سه ماهی همون مبلغ تعیین شده رو پرداخت کردیم و هر ماه 5 نفر ربع سکه شون گرفتند . ( تا اینجاروداشتید حالا بقیه ش . به ادامه همکارم توجه فرمائید وای خاک عالم منظورم این بود به ادامه اخبار توجه فرمائید لطفا همکارم رو شطرنجی نمائید . با عرض پوزش . دوتا هم سرفه . ویک قلپ اب )
تااینکه فهمیدیم سکه گران شده است ( اصولا من به این نتیجه رسیدم خدای شانسم چون این ماه نوبت بنده بید که سکه وگیرم ) طی نشستهای متعدد با دول مربوطه ( ببخشید همکاران مربوطه ) نتیجه برآن شدکه همان مبلغ قبلی رو پرداخت نموده وهر ماه همان 5 نفر منتخب آن ماه مبلغی رو بعنوان وام دریافت کنند چراکه برخی از همکاران که تعداد سکه بیشتری می خواستند نمی توانستند بیکباره دوتا سه برابر بیشتر پرداخت نمایند ( تق تق تق . ببخشید غلنج ناخن هام بود شکستم )
تااینکه دیدیم امروز کنفرانس مطبوعاتی در دفتر مدرسه تشکیل گردید( ببخشید منظورم دادگاه بود ) سخنگوی جلسه وموافق اصل پرداخت وام . معاون آموزشگاه و شاکی نماینده معلمان و کمیسون اصل پاچه خواران اعظم ( خاک و چوکم منظورم برخی از طرفداران نماینده معلمون بود ) که بله این کار که شما دارید انجام میدهید رباست ( :-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-:) (این چهره ما همکاران صندوق است بعد از شنیدن این فرمایشات) .
دلیلشون هم این بود که اونهایی که سکه گرفتند تو این دوسه ماه سود کردند و باید بهره ش رو بین اعضای صندوق قسمت نمایند :-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-: ( پول زور ودید) این حالت همکاران مربوطه ای است که سکه را گرفته بعلت نیاز مالی فروخته و به زخمی زده اند.
من جمله مدیر معاون مستخدم و برخی دیگر حتی یکی از همکاران که سکه اش را با ضرر فروخته بود .
وقتی می پرسیدیم شما از کدام مرجع و منبع و یا مجتهدی این فتوا رو شنیده اید می فرمودند . همسرانمان و یا یکی زنگ زده از یک نفر پرسیده . خلاصه دوباره قرعه بنام نامی بنده افتاد که از مراجع اعظام قم سوال نمایم .
( وای چی شد ببخشید برق استادیو رفت . ادامه اخبار لطفا به من توجه نمائید. باتشکر از خانواده محترم رجبی :-2-40-:)
بهله داشتیم می فرمودیم زنگ زدم و کامل و جامع تمام توضیحات راداده و اقایان فرمودند هیچ اشکال شرعی ندارد خوب آن زمان سکه انقدر بوده و حال اینقدر و اگر شما نمی توانید سکه خریداری نمائید همین وام را ادامه دهید ولی هم به آنطرف که سکه اش را با ضرر فروخته و هم به کسانی که سکه اشان را هنوز نفروخته اند بفرمائید حلال باشد و من راضیم تا اشکالی هم در این زمینه پیش نیاید . :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
( خوب فکر بد نکنید خسته شدیم بنده و همکاران کمی حرکات موزون انجام می دهیم ) :-2-40-:
خلاصه غائله خوابید :-2-39-:از دو سه نفر از همکاران آن جناج پرسیدم ببخشید شما از چه کسی پرسیده بودید ؟ یکی دو نفرشان گفتند از همین دفتر و دقیقا همین پاسخ را شنیدیم . می گویم خوب این کجاش کلمه ربا داشت من نفهمیدم . میگن . وا سودی جون اونجاش که میگه حلال کنید یعنی ربا :-2-31-:
از ظهر تو فکردم چرا دهخدا برخی کلمات را درست معنی نکرده . یا اصلا چرا سواد من اینقده کمه ؟ که حلال رو از ربا تشخیص نمی دم . ( پا شم پاشم برم شام درست کنم چراکه از قدیم فرمودند این حرفا واسه فلانی .....نمی شه () از هر چه بگذریم سخن شام خوشتر است :-2-40-:.
بقول گویندگان حادق اخبار تاسلامی دیگر بدرود . شب خوش . :-2-40-:

*مستان*
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
سهلاااااااااااااااااااااا اااااااااام:-2-25-:

بلیو بلیو درست حدسیدین ما الن خانه میباشمhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282086%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282086%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282086%29.gif...هوراااااا اااااا اااااااااا....http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28810%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28810%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28810%29.gif
خوشبحال گشته ایم بسی............http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281672%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281672%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281672%29.gif

از روزی آمده ایم هی سفارش غذاهای گوناگون میدیم نازمان هم خریدار دارد دلتان بسوزید:-2-42-: هرچی موخایم درست موکننhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1252.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1252.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1252.gifمایم هی موخوریم...هی موخوریم...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/957.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/957.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/957.gif
کلی همه خوجحال گشتیده بودند...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281528%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281134%29.gifاز روزی آمدیم دایم داریم اینفر و اونفر میریم آسایش ناریم خلاصههههhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28803%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28803%29.gif
آخا ما باز یه آدم سیریشی را دیدیم...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281873%29.gifچند ماه ندیده بودمش اهصابم راحت بودا...:-2-09-:بی اتف...:-119-:اونخده بدم میاد همه فک میکنن اونخد آدم خوب دوز داشتنی و آخایی می باشد...:-2-43-:اصلا هم نمیباشد...:-2-36-:حاجیه هیز...:-2-33-:

آروم باشم نه؟باجه بیخیال آمهای اعصاف داغون کن میشویم....:-2-42-::-2-42-:

آخا خونه خیلی سرعتمون پایینه...:-2-28-:ولی چون خیلی از فضای بدور از امتحانات لذت میبریم ...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifاصن ناراحن نمیباشیم...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gif

لاستی دماخ دخمل داییمان را دیدم خوف شدیه بهد از عملش خوجل بود خوجلتر گشت...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281219%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281219%29.gifولی ما هوچ وخت از این کارها نمیکنیم ارزش ندارد چه کاریه والله...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281864%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281864%29.gif

خوب دیه میرویم جاهای دیه سایت ...نود هشتیای خونمون پایین اومدهhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282321%29.gif

پ.ن:
هانی جونم نبینم غمتو عسیسم چیرا حوصلت سر رفتیه ،آجی فروخت که اومده هان؟بلو بیرون بگرد ...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282449%29.gifماکارونی درست کنید بخورید...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1252.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1252.gifخوج بگذره بهتون...http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28744%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28744%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28744%29.gifمن به خاطره هایه شادت عادت کردم دلوم نمیخواد تو رو اینجوری ببینیمhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282050%29.gif:-118-:

:.AlI MiXeR.:
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۱۹ بعد از ظهر
سلام بچه ها !!!
ببخشید من نمی گم چون هر چی من می گم سریع اخطار می گی رم!!!

feedback
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۳۰ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:
فاز شادانه :-2-08-: :
سلام به همگی :-2-25-:
من از آفریقا با شما سخن می گویم :-2-35-: اینجا صدای هِل هِل کردن بومیان می آید همی :-2-37-:
بزن کف قشنگه رو :-2-16-: ماه ربیع الاول بید. صفر تموم شد. باید شاد بود و رقصید :-2-35-: (وجدان : همون دست زدن کافیه! رقص چیه بچه؟ زشته! :-119-::-2-31-:)
همون آهنگی که دو سه شب پیش بهتون گفتم :
Ali Wilson - Pandora (http://s2.picofile.com/file/7264955157/Ali_Wilson_%E2%80%93_Pandora_128.mp3.html)

این آهنگ Tune Of The Week شد. تو میکس ASOT (A State Of Trance) از Armin Van Buuren هر هفته یه آهنگ ، آهنگ هفته میشه که قسمت با این آهنگ بود. :-2-38-::-2-16-:
در ضمن علی ویلسُن از اون گنده منده های ترنسه :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
===== ===== ===== ===== =====
خاطرات امتحانی ؛ قسمت اوّل :-2-41-: :
ساعت 10 :
رفیقم زنگ زد گفت سعید ماشینتونو بیار بیرون :-2-37-:
گفتم چرا؟ :-2-35-:
گفت ماشین ما باطری خالی کرده ، باطری به باطری کنیم. :-2-37-:
حالا قرار بود با ماشین آقا بریم دانشگاه که امتحان بدیم. درسمونم یکی بود. خلاصه رفتم پایین و باطریا رو زدیم به هم :-2-35-: هرآن گفتم الان جرقه میزنه جیز جیگر میشیم دو تایی :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
البت یه جرقه ای هم این وسط زدا!! که اون لحظه قلبم ریخت تو دهنم! :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
گفتم کار تمومه! فاتحـــــــــــــــه! :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
هرچی استارت زدم ماشینشون درست نشد که نشد!!! :-2-28-::-2-28-::-2-28-:
دیگه من ماشین خودمونو راه انداختم و با هم رفتیم یونی. زود رسیدیم ماشالا :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
امتحانمونم دادیم به سلامتی :-2-16-:
مراقبه آشنا بود ولی جاها طوری چیده شده بود که تقلب بی تقلب!! :-2-43-::-2-42-:
ولی سؤالا آسون و کشک در حد تیم ملی بورکینافاسو بود!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ولی نمیدونم چرا واسه یه امتحان 50 دقیقه ای! 45 دقیقه نشسته بودم رو صندلی :-2-06-::-2-06-:
هرچی مینوشتم تموم نمیشد :-2-31-:
برداشته 8 تا سؤال واسه من داده هرکدوم این هوا جواب!! :-2-06-::-2-06-:
الان فهمیدین چند هوا جواب داشت؟! :-2-06-::-2-06-:
عمراً اگه فهمیده باشین :-2-06-: این هوا بود این هوا :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
دستمو مگه نمی بینین؟ :-2-06-::-2-06-:
بابا این هوا!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ای بابا :-2-06-::-2-06-:
خلاصه که بعد از امتحان رفتم سمت پارکینگ عالی و ماشین رو متعالی کردم (طرز حرف زدنو تو رو خدا :-2-06-::-2-06-::-2-06-:) و نیم ساعته به منزل رسیدیم :-2-38-:
پایان قسمت اوّل :-2-31-:
لطفاً نقد خود را در تاپیک نقد مرقوم بفرمایید. :-2-35-::-2-06-:
انگار داره کتاب مینویسه. :-2-06-: پسره ی خل وضع :-2-06-:
نه نه ... اولش اینطوریه :
یکی از مدیرا یا همکارای کتاب میاد میگه :
با تشکر لطفاً شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید : :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد میریم تو تاپیکی که سمانه واسه آمار کتابهای در جریان سایت زده :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
شروع کتاب خاطرات امتحانی رو اعلام میکنیم. :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آخرِ شب هم همه تون باید دست به دعا بشید که خدا منو شفا بده :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
مدیونین اگه دعا نکنین :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خوب این شوخی ای بیش نبود. لطفاً دیگر شوخی نکنید :-2-37-::-2-14-:
ما مخلص همه همکارا و مدیرای بخش کتاب هم هستیم و چون باهاشون رفیقم ، شوخی میکنم. :-118-::-118-::-118-:
(وجدان : پسره ی چاپلـــــــــــوس! :-2-28-::-2-28-::-2-28-:)
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد
سعید | 5 بهمن 90 | 19:30

بعداً نوشت :
mina1989 بانو ممنون از لطفتون :-2-40-:
در ضمن چوب ننجون گله ، هر کی نخوره خله :-2-35-::-2-35-:

*mahsa*
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۴۳ بعد از ظهر
سلامhttp://www.pic4ever.com/images/4869.gif

امروز چه روز پرکاری بود...نه؟ http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_112.gif
مامان بنده صبح با کتک و آب یخ و شیپور منو بیدار کرد http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gifو بعد رفتم دستشوییhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28440%29.gif و بعد از آماده شدن کلی منتظر موندم که بادیگاردم( سرویس محترمه) بیاد دنبالم.... http://www.pic4ever.com/images/146fs495919.gifاومد و رفتیم مدرسهhttp://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif
پووووووووف.... زنگ اول شیمی داشتیم که نفهمیدیم چه شد و چه گفتhttp://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gifhttp://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gifhttp://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gif:-2-31-::-2-31-::-2-31-:
زنگ دوم هم شیمی داشتیم...:-2-36-::-2-36-: رفتیم آزمایشگاه در آغاز بسی بی میل بودیم :-2-28-::-2-28-:ولی این زنه یه آزمایشی انجام داد دهانمان باز ماند...:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-: خیلی باحال بود... :-2-32-::-2-32-:یه محلول زرد رو ریخت تو یه محلول آبی یهویی شد نارنجی مایل به قرمز و یخوردش ته نشین شد...:-2-20-::-2-20-::-2-20-:انخده باحال بود که نگو:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

زنگ سوم ورزش داشتیم که این بدبخت مثل همیشه کنسل شد:-2-22-::-2-22-::-2-22-: و بعد از اونم کامپیوتر ....:-2-28-::-2-28-: دریافتیم جبر و کامی و زبان فارسی 20 شدیم و بسی خوشحال شدیم:-2-32-::-2-32-::-2-32-::-2-04-::-2-04-::-2-04-: و بسی فحش شنیدیم:-2-35-::-2-35-::-2-35-:

آخر همه به ما می گفتند دختره ی خر خونه سه نقطه:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:

ما آنها کاری نداریم و دلس می خونیمhttp://kay.smiley.free.fr/images/7091.gif
نا گفته نماند کلی در سالن و بین راهرو ها دنبال معلم دویدیم تا نمره را گرفتیمhttp://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gifhttp://s17.rimg.info/c2e1680c889b2c5dd5fea1ceeeaa5cec.gif

حالا بگذریم....بدو بدو http://www.pic4ever.com/images/bliss.gif http://www.pic4ever.com/images/bliss.gifآمدیم خانه که برویم رمان رها جانمان را بخوانیم ....http://www.pic4ever.com/images/reading.gif اندکی که خواندیم.... http://www.pic4ever.com/images/reading.gifدیدم ساعت سه نیم شد و ما هنوز نهار نخوردیم و ساعت چهار و نیم کلاس موداریم.... حالا کلی بر سر آجولی جانمان و مامان داد زدیم که چرا مارا صدا نیزدنhttp://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gifhttp://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif http://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gifو نهار خوردیمhttp://www.pic4ever.com/images/91.gif و بدو بدو رفتیم کلاس زبان....http://www.pic4ever.com/images/bliss.gif

بزنم لهش کنم......http://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gif

حالا قرار شده بود ما به دلیل اتمام امتحانات به آجولی

جونمون ذرت مکزیکی بدهیم.....:-2-28-::-2-28-::-2-28-: یعنی خودش قرار و گذاشت...:-2-36-::-2-36-::-2-36-: منم وقتی شنیدم پخی زدم زیر خنده ...:-2-06-::-2-06-::-2-06-: آخه یاد سونی افتادم که ذرت دوست داره به پاین توجه کنید
تازه هوچچچ وخت هم برا ما ذرت نمیگیری:-2-42-: ما دوز داریم ذرت خو:-119-: کور هم نوموشیم، شدیم هم به شوما چه؟:-2-33-:
:-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-:

از طرفی هم قرار بر این شد که بعد از کلاس برویم برای آجولی جونمان با مامان خانم جهزیه بخریم.... http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281801%29.gifhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281801%29.gifآخ خوشحال بودم....:-2-16-::-2-16-::-2-16-:اینقده خوشحال بودم....:-2-04-::-2-04-::-2-04-:بد کلاس با اشتیاق منتظر آجولی:-2-32-::-2-32-: خود بودیم که پدرمان را دیدیم که با پای شکسته و در گچ؟!!!!:-2-07-::-2-07-: آمد دنبالمان و گفت: میبرمت خونه بعد میرم پیش اونا....:-2-02-:بسی ناراحن شدیم:-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:

بعد آمدیم خونه و همچون آدمایی که شکست عشخی خوردن http://www.millan.net/minimations/smileys/dreamyeyesf.gif ناراحن بودیم که گفتیم سری به 98یا بزنیمhttp://www.pic4ever.com/images/putertired.gif

در شهر من بابل اصلا کلا برف نمیاد..... http://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gifما هم کلا تو عمرمون برف ندیدیم..http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_to_take_umbrage2.gif http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_to_take_umbrage2.gifیادمه اولین باری که برف دیدم توی جاده هراز بود و من 7 سالم بود که وقتی به برف دست زدم با تعجب از مادرم پرسیدم: مامان برف همون یخه؟http://www.sached1.com/forums/images/smilies/sheklake/TS11.gifhttp://www.sached1.com/forums/images/smilies/sheklake/TS11.gif
دیگه خودتون میتونین حدس بزنید وقتی برف میبینم چقدر ذوق می کنم...نه تنها من همه ی بابلی هاhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/yourecute.gifhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/yourecute.gif
قراره فردا مارو ببرن اردوم..... http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/pirates.gifدلت تون جیز... سنگچاله یه جایی پر از برف و کلی برف بازی می کنیم و آدم برفی درست می کنی... از دوماه پیش هویج خریدم گذاشتم کنار واسه دماغش.... به قول رهایی مدیونین اگه فکر کنین دروغ میگم:-2-35-:

همین بود و بس :-2-15-:

پ.ن: تکبوس نبریک که بعد عمری عضو سایت شدی :-2-05-::-2-05-::-2-05-:
پ.ن: G!rl تولت مبالکhttp://www.pic4ever.com/images/greenstars.gifhttp://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif
پ.ن: رها باهات موافقم بدجور.....http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif هی ... زمونهhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gifhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gif


بچه ها یه مدته که من همش به مرگ و مردن و فوت و میر و اینا فکر می کنم.... چرا؟؟؟


به قول فریدن مشیری

نمی خواهم بمیرم، ای خدا!
ای آسمان!
ای شب!
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است؟http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/sorrowsmiley1.gif5 بهمن

ashoka
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۵۱ بعد از ظهر
امروز 5 بهمن 1390
امروز با صدای زیبا و خوشایند حیوانی به نام گوسفند بیدار شدیم...:-2-33-::-2-06-:
یعنی تو عمرم اینچنین گوسفندی ندیده بودم:-14-::-2-37-:
به خاطر مامی که امروز از بیمارستان تشریف می آورند خانه:-2-16-:این گوسفند گرامی از صبح ور دل ما میباشند:-2-28-:ولی نمیدونم چرا انقدر وحشیه...میدونه میخواد 2 ساعت دیگه دار فانی رو وداع بگه به خاطر همین همش خودشو به در و دیوار میکوبه....:-2-37-: بنده نیز ازش میترسم چون همش تا در و باز میکنم میخواد بیاد تو خونه:-2-22-: تقریبا نیم ساعت پیش تشریف اورده بودن داخل...بنده نیز خواب بودم اما وقتی چشمامو باز کردم دیدم جلومه با اون چشمای خوشگلش...یا خداااااااااا:-2-30-::-2-06-:
دیگه یعنی بساطی بوداااااااااا...من جیغ میزدم بابا بگیررررررررررررش....:-2-27-:
چه بویی هم میداد:-2-30-:
حالم به هم خورد:-2-27-:
عجب خاطره ی گوسفندی ای شد:-2-16-::-2-22-::-2-22-:
بدروووووووووووووووووووووو وووووود:-2-40-:
پ.ن: عامل عدم قبولی در کنکور==========>>>> این حیوان زبان بسته:-2-06-:

pari_shaun
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
چه قدر دروغ گفتن تو این دوره زمونه آسون شده ! :-2-31-: والا به خدا ! حتی میان میگن دوست دارم ولی دروغ میگن ! :-2-31-: عجـــــب!:-2-31-:

دروغ که هیچی خیانت چه قدر آسون شده ! :-2-31-: جلوی چشم های خودم میره به یکی .... :-2-31-: عجب! :-2-31-:
خوب شد علیرضا بهم گفت ! اصلا باورم نمیشد ! گفتم علیرضا داره حسودی میکنه ! :-2-31-: ولی راست میگفت ! :-2-31-:
چه قدر احمق بودم حرف علیرضا رو گوش نکردم ! :-2-31-: خدا رو شکر دیر نشد ! فکر کنم خدا خیلی دوستم داشت ! والا ! :-2-31-: :-118-:
بهم زنگ میزنه تا جواب میدم قطع میکنه ! :-2-42-: بار دوم صدای خنده شنیدم ! :-2-01-: به خودت بخند بیچاره! :-2-31-:
حیف اشک های که برای تو ریختم ! :-2-31-: خدا رو شکر که علیرضا بالاخره بهم ثابت کرد!:-2-31-:

برای سادگی خودم گریه میکنم! دیگه حرف کسی رو باور نمیکنم!:-2-31-: باور کردم و داغون شدم!:-2-37-:
شکستن دل به شکستن استخوان دنده می ماند از بیرون همه چیز رو به راه است اما هر نفس درد است که میکشی... :-2-39-:

پریسا :-2-38-:

reyhane.s
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۴۰ بعد از ظهر
سلااام به همگی..............
چند روز بود نیومده بودممممممممم
امروز صبح رفتیم مدرسه دیدیم آواره شدیم....................
وسط سال یادشون افتاده کلاس ها رو رنگ کنن.......................
به قول یاس :از چی بگم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه زنگ اول به صورت آدم برفی در نماز خونه عربی داشتیمممممم
زنگ دوم به صورت یخ آب شده تو یکی کلاسای دوم دینی داشتیم که معلم دینی مون شماره مو بایلشو برا ما نوشت.............
زنگ سوم ما رو دوباره بردن نماز خونه یه یارو اومده بود حرف بزنه..................
بعد تو سالن اجتماعات که از نماز خونه هم سرد تر بود ریاضی داشتیم به به...........
و زنگ آخر دوباره تو نماز خونه زیست داشتیممممممممم
معلم شروع کرد بپرسه که همه گفتن خانوم وخت بدین بخونیم
وخت که داد همه داشتن میخوندن من حواس همه رو پرت میکردم و.................
خلا صه هر جنگولک بازی دراوردم تا درس نخونن
بعدش که درس دادن شروع شد منم گرفتممم خوابیدممممممممم
روز خوبی بود امید وارم هفته دیگه هم همین طور باشههههههههه
مرسی از همتون
راستی فردا مهمون داریم
فعلا بای بای

H0NEY
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۴۹ بعد از ظهر
http://www.millan.net/minimations/smileys/flower.gif به نام ایزد یکتا http://www.millan.net/minimations/smileys/flower.gif
سلام:-2-25-:
امروز چه روز با حالی بود http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/ichhabsgirl.gif ما کلا سه زنگ داریم زنگ اول و زنگ اخر زبان بود http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_nutzo.gif که معلمش مریض بود http://www.millan.net/minimations/smileys/sneezing.gif نیومد :-2-16-: زنگ وسطم دینی بود که من خواب بودم http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/lazy.gif معلمه یه سره چرند میگه http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/2mo5pow.gif خودشم نمی فهمه چی میگه http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/shakinghead.gif اون دو زنگم خیلی حال نداد اصلا :-2-43-:یکی رو کرده بودیم کتاب گویا http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/secret.gif که من هی باید اصلاح میکردم از منم قاطی تر میگفت http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/girl_wacko.gif یه کتاب 500 صفحه ای ر ودر عرض نیم ساعت گفت :-2-06-:بهدم بچه ها همش حرف میزدن ما نیز شنونده http://www.pic4ever.com/images/2020.gif من قبلا همش با معلم دینیه هم بحث میکردم :-2-09-: جدیدا به این نتیجه رسیدم که با کسی که نمی فهمه بهتر بحث نکنی http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_nea.gif بیشتر سعی میکنم شنونده باشم :-65-: یا مثل امروز بی توجه بخوابم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/schonwiedergirl.gif بهترین راه همینه داشتم خواب سورن http://www.millan.net/minimations/smileys/pirate1.gif و دختر دبیرستانیا رو میدیدم http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard35.gif چند وقته زدم تو کار کتابای خورشید جون http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif دوسشون دارم http://www.millan.net/minimations/smileys/heartshape2.gif
مدرسشون کپ مدرسه ماس :-2-06-:خیلی قشنگ توصیف کرده:-2-06-: از اون حس هایی که دخترا دارن :-31-: :-2-06-:تا گیر دادنای ناظما واینا http://www.pic4ever.com/images/smashfreak.gif :-2-06-:
از مدرسه اومدم خواستم لالا کنم نشد:-2-28-: تا 5 بیدار بود 5 خوابیدم تا 7 :-2-27-:شب رو چیکار کنم خدا داند:-2-27-::-2-37-:
داداشیمون هم دو تا امتحانش مونده تا به یه مهندس واقعی تبدیل شه http://www.millan.net/minimations/smileys/putersmile1.gif (حالا انگار مهندسا چه شکلین:-2-22-:)اون درسش داره تموم میشه من افسردگی گرفتم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/guiltsmileyf.gif اخه از وقتی من به دنیا اومدم درس میخونده الان یه حس بدی دارم ن:-2-36-:می دونم چرا:-2-39-:
چند وقتیه دلم هوای نوشتن داره:-2-39-: یادش بخیر یه زمانی چقد قشنگ انشا مینوشتم:-2-39-:(خوبه تا همین پارسالم انشا داشتیما:-2-06-:) اما الان انشا نوشتنم یادم رفته :-2-39-:کاش می شد بنویسم :-2-39-: شاید جراتشو ندارم نمیدونم :-2-43-::-2-39-:چهارم دبستان که بودم یه کتاب حدود ده صفحه ای نوشتم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/writing.gif اون موقع ها بابام می گفت ادامه بده موفق میشی :-2-15-: ادامه داده بودم الان یه بچه نویسنده شده بودم واسه خودم ها http://kay.smiley.free.fr/images/7122.gifهی روزگار:-2-39-:
بسه دیه برم زیادی حرف زدم:-2-43-:
همه دوستای گل بابای http://s19.rimg.info/9e0711d709bd7224d40ee69fda891258.gif http://www.pic4ever.com/images/mayi.gif

هانی http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_058.gif

-نازلی-
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر
خیلی خسته ام. سه روزه صبح تا شب پای کامپیوتر و سر و کله زدن با سی پی یو و وصل کردن سیم ها به هم و... همه استخونام درد می کنه. مامانم بهم می گه پیر زن. والا ما که به همه می گیم بیست سالمونه!
تا یه مدت کافئین و چربی و گوشت قرمز نمی تونم بخورم. دو تای آخری اصلا مهم نیست. اما بعضی وقتا دلم چای می خوا(البته هر وقت دلم خواست می خورم)، اما خوب اون رویای یه لیوان چای داغ و زمستون و برف و کتاب خوندن و ....به هم ریخت یه کم.
الان فقط دلم خواب می خواد و لم دادن رو تخت و همشهری داستان خوندن.
فردا تولد دعوتیم. طی یه تصمیم مهم، که از توی اینترنت یاد گرفتم نمی دونم خاطره بود وبلاگ بود داستان بود، خلاصه اصلا به این که چی بپوشم فکر نکردم و خودم رو ریلکس گرفتم و استرس به خودم وارد نمی کنم که چی بپشوم و فردا عصر مثل خانم های متشخص می رم سر کمد لباسا و یه دست بر می دارم و....اه چه مسخره....خداییش همون غر زدن به جون مامان که من فردا چی بپوشم خیلی آرامش بخش تره...من بعضی وقتا مثل وقتای درد، غر زدن بهم آرامش می ده.
امروز توی خیابون، دو ژوان دانشکده بهمان سلام کرد. یعنی این بشر استعداد فوق العاده ای داره در ارتباط برقرار کردن با دخترا و فکر کنم کسی نیست که این بهش سلام نکنه. اسمش رو هم من براش انتخاب کردم. کلا دست به اسم انتخاب کنیم خوبه.
پروژه افتاده برا شنبه، یعنی تا شنبه تعطیلات پرت...
این تکنولوژی زیادم خوب نیست، گاهی خیلی بده، این داداش کوچیکه نشسته پا آیفون و الان یه ساعته درس نخونده. هر چی بهش می گم هم گوش نمی ده...والا به زمان ما فقط درس بود، گاهی یه کتابی و نوشتنی و ....تازه اونا هم برامون خوب بود، این گوشیا و بازیا هیچی براشون نداره...
ما داریم قیلی ویلی می ریم....
آهان متاسفانه موسم کار نمی ده و می زنه ناشناسه...حالا دارم با موس کامپیوتر خدا بیامرزمون کار می کنم، که خیلی سخته. با موس لپ تاپ(همون لمسیه) هم اصلا راحت نیستم...
ما رفتیم لالا....

ستاره شباهنگ
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۱ بعد از ظهر
امروز 5 بهمن::-2-38-:

هورا... دوباره هورا....امروز رفتم انقلاب کتاب خریدم.بالاخره طلسمو شکستم و رفتم.اول دو تا رمان خریدم که جدیده.بعد یه کتاب تو زمینه نجوم گرفتم.بعد یه کتاب تو زمینه رشتم گرفتم(کلا کتاب فروشی ها رو خالی کردم).بعد یه خبر خیلی خوبه دیگه اینکه بالاخره مجله نجومو گیر آوردم.
(اوره کا اوره کا ((جمله معروف ارشمیدس خدا بیامرز)) ترجمه فارسی میشه...یافتم یافتم.)

بعدش اومدم خونه بعد دو تا رمان دانلود کردم که از کاربرای سایتن.یکیشون یه بار بهم بگو دوستم داری نیلا... . یکی دیگه ساعت 8 از feedback.بعدش شروع کردیم به خوندن.تازه یه نیم ساعت پیش تموم شدن.بگین( ماشاالله سرعت )

رمانای خوبین پیشنهاد میکنم بهتون اگه هنوز نخوندینشون بخونین.رمان نیلا...آدمو شاد میکنه یه فضای فانتزی قشنگی داره.یعنی اگه می بینی خسته ای و دنبال رمانی هستی که بهت روحیه بده دنبال این کتاب برین.یعنی نیلا یه جورایی با کلمات بازی می کنه و باعث میشه تو از خنده روده بر میشی.قوه تخیلش بالاست و همیشه آخر کتاباشو خوب تموم میکنه.رمان ساعت 8 feedback هم خوب بود.یه سبک جدید تو رمان نوشتن بود.اولش که میخونی گیج میشی یه جورایی پیچیدس.مثل جورچین می مونه باید بتونی اتفاقاتو بهم ربط بدی.فضای داستان طنز هم داشت که یکنواختی نداشته باشه.بخش عشقولانش کم بود چون راجع به واقعیت های زندگی مثل کدورت و کینه و بازتابش رو زندگی افراد صحبت میکرد.فکر کنم جزو اولین رمان هایی بود که بعد از خوندنش فکرمو به خودش مشغول کرد.راجع به خط و ربط دو تا خونواده فکر کردم ولی هنوز آخرش نفهمیدم جاوید این وسط چیکاره بود برا چی اومد براچی این وسط نقش هیزم کشو بازی کرد. هر کی فهمید بهم بگه.

آقا بعد از ظهر یه سوژه پیدا کردم حسابی.ما تو حیاط خونمون سه تا درخت داریم.قدیمین ارتفاعشون اندازه ساختمون 4 طبقس.هیچی ما دیدیم یه گربه داره از درخت میره بالا بعدش رفت رو شاخه کنار گنجشکا نشست:-2-06-::-2-06-::-2-06-:.حالا ولم نمیکرد بیاد پایین.بعد 6 دقیقه تصمیم گرفت بیاد پایین.اونقد با حال راه می رفت که نگو.نزدیک بود دو بار از درخت پرت شه(آرزوم بود اون صحنه رو ببینم:-2-22-: نشد دیگه).هی خودشو سفت به درخت می چسبوند بعد با هزار بدبختی اومد پایین.یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین.کلا گربه های تهرانم مخشون تعطیله اندازه یه سیانو باکتر شعور ندارن من فکر کنم دلیلش آلودگی هوای تهران باشه.:-2-06-::-2-06-:خدا یه عقلی به این گربه ها بده.

راستی یه چیز دیگه امشب جهت شرق آسمان شب می تونین سیاره مریخ رو رصد کنین.خیلی واضح دیده میشه ولی اندازش کوچیکه.از دست ندین خیلی لذت بخش که بفهمی کدوم سیاره یا ستاره رو رصد می کنی اونوقت دیگه همشونو مثل هم نمی بینی یه جورایی آسمون بالاسرت برات مهم میشه.

آسمونتون صاف و پر ستاره....

زهرا.الف
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۲۱ بعد از ظهر
سلام...:-2-25-:
امروز صبح به مدرسه مشرف شدیم .:-2-31-: اتفاقی جز درس دادن دبیران محترمه و ملاقات و گپ با دوستان نیفتاد! بعدش آمدیم خانه، دیدیم مادریمان فراموش کرده لباس تکواندوی ما را بشوید! چنین شد که ما خودمان دست به کار شدیم....... در مرحله ی خشک کردن که لباسمان را بر روی بخاری انداختیم، لحظه ای فراموش کردیم و به سراغ گرم کردن غذا رفتیم و با آرامش تمااام به اتاق برگشتیم:-2-35-:........ که دیدیم وااااااااااااای!:-2-29-: وقت لباسمان را برداشتیم، گوشه ای از آن کمی رنگ سوختگی گرفته!:-2-30-: (البته خیلی تابلو نیست!) خلاصه ظهر کمی به نت سر زدیم و 15 دقیقه را در خواب به سر بردیم و ساعت 3 به باشگاه رفتیم!...
اصلا وقت نشد درسم رو تموم کنم! بعد از باشگاه رفتم حموم و یه کم درس خوندم ولی خوابم برد!:-2-10-:....
هفته ی پیش که رفتیم خونه ی مامان بزرگم، مامانم دو تا فیلم عکاسی پیدا کرد که معلوم نبود مال چه زمانی بوده! خلاصه مامان بزرگم گفت ببرید ظاهر کنید ببینید چیه؟! خلاصه امروز آماده شد! یکیش کلا سوخته بود. اون یکی هم بعضی هاش. عکس ها مال 9 سال پیش بود! تولد یک سالگی مهدی (پسر داییم)... وقتی که هنوز داییم بود... مهدی یک سال و نیمش بود که داییم فوت کرد... مامانم وقتی داشت تعریف میکرد که عکسا رو گرفته و وقتی که داشتیم میدیدیم معلوم بود می خواد گریه کنه.... منم داشت اشکم در میومد... دلم برای دایی تنگ شده! خییییییییییییلی!....
اگر کسی تونست، لطف میکنه واسش یه فاتحه بفرسته! به نیت هر دو تا دایی هام و بابا بزرگم!:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-:
دعام کنید....:-2-40-:
فعلا خداحافظ....:-2-40-:

asal_cheshmak
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۳۶ بعد از ظهر
سلام :-2-31-:
بسیار بسیار خستم ! صبح تا حالا فقط کار کردم توی سایت ! آخرشم نگاه میکنم انگار نه انگار ! :-2-42-:
آخه اینم بخشه من دارم ؟! :-2-42-: اعصاب آدمو میریزه به هم ! واقعا کار می بره ها:-2-39-:
دلم برای شیطنت ها و انحرافهام تنگ شده :-2-15-: دوست دارم انصراف بدم اما بازم دلم نمیاد ! خیلی زحمت کشیدم ... :-2-28-:
بیخیال حالا خستم یه چی میگم ! :-2-31-:
اخبار 20:30 این پسر سرطانیه رو نشون داد که اگر 30 میلیون بهش نمیرسید می مُرد :-2-15-:
حالا شکر خدا مردم کمکش کرده بودن ! :-2-16-: بعد مامانم گفت بیا منم ترو ببرم تلویزیون ، بلکه یکی به دادت برسه :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: ( البته بنده سرطان ندارما :-2-35-: حالا شایعه درست نکنید :-2-35-::-2-37-: )
فردا نوبت دکترمه ... تصمیم گرفتم عمل کنم ... هر چی خدا بخواد همون میشه ... چه من حرص بخورم چه نخورم :-2-15-: البته این حرفام همش شعاره ! یادِ جراحی که میفتم میخوام دق کنم ! :-2-28-: ( خوشم میاد خودم ، خودمو ضایع میکنم ! اما راس میگم خُـــ):-4-::-4-::-4-:
بعد از دکی هم باید بریم نامزدی دخترعمه جان :-2-39-: مثل روز برام روشنه با حرفای دکی جان که میدونم چیه همگی با حالتی جنازه وار و غمزده میریم نامزدی ! :-2-28-:
فکر کنم نمره هام اومده اما از ترسم نمیرم ببینم :-65-::-65-:
خدایا قربونت برم کجایی ؟! من دارم دق میکنماااااااا :-2-18-:
خب بریم :-4-::-4-:
شبخوش ! :-16-:

اين روزها در خودم به دنبال يك كليك راست ميگردم تا از خودم يك copy بگيرم
و کنار خودم paste کنم شايد از اين تنهايي خلاص شدم ...والا بخدااا....:-46-::-29-::-22-:

آها شبنم و نیلو نیستید چرا :-45-::-45-::-45-::-45-::-45-:

* sogi jOoOn *
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۵۰ بعد از ظهر
سلام و سلام:-2-25-:

خو باز من این تایپیک رو دیدم:-2-31-: امروز کما فی سابق بسی بی مزه گذشت.:-2-33-:حیف روزایی که الکی میگذره و آخرش من همش باید بگم آی خدا امروزم که گذشت.:-2-39-:
امروز رفتم کلاس زبان مثلا با خودم گفتم امروز رو به درس گوش بدم.:-2-09-:اما بازم این معلمه رفت رو مخــــم.:-2-31-:منم برای اینکه حرصشو در بیارم نشستم با آبجیم اس ام اس بازی کردم.:-2-08-:..خو به من چه می خواست الکی به من گیــر نده دیه.:-2-43-:

ساعت 8 خسته کوفته از کلاس اومدم خونه مامانم زنگ زده پاشو بیا خونه ی عمت اینا..:-2-36-:.منم خودمو زدم به نشنیدن گرفتم خوابیدم.:-2-14-:

الان چند صفحه فراخوان دارم موندم تایپ کنم نکنم.:-2-30-:بزارم واسه فردا؟:-2-15-: بزارم واسه جمعه؟:-2-41-: آخه من چی کار کنـــم؟؟؟؟؟:-2-02-:

دیه چیزی یادم نمیاد بگم.:-2-37-:...فقط خیلی خسته ام.:-2-17-:..الان تصمیم گرفتم بشینم سهممو تایپـــ کنــــــم...:-2-32-:

فعلا بای همگان:-2-24-::-2-24-::-2-24-::-2-24-::-2-10-:

Persiana
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۰۰ بعد از ظهر
دلم گرفته یه عالمه غم دارم نگران یه دوستم...
مثل سیل دارم اشک می ریزم...

o.r.a.n.u.s
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر
سلام به همه بچه های گل 98i....‏.امروز صبح جاتون خالی از ساعت يه ربع به ۱۰ تا ۱۱ پشت در مغازه مونده بودم؛كليدام دست علی‏(همكارم‏)بود كه اونم امروز صبح نيومده بود؛خلاصه...علف كه زير پام سبز شد هيچی،نشستم دونه دونه شونو با عشق و علاقه گره زدم كه بختم باز شه:-2-06-::-2-06-::-2-06-:....اين دو ماه عزاداری تموم شد ما خودمونو هلاك كرديم از بس آهنگ گوش كردیم:-2-16-::-2-16-:...امروز بسی شادمانی كرديم؛شبم كه قربونش برم انقدر یخ بود هوا كه دلم نمیخواست از تو مغازه بيام بيرون؛اگه يه پتو بهم مي دادن شبم همونجا ميخوابيدم....:-2-37-:

elnaz 90
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۶ بعد از ظهر
چهارشنبه ساعت 22.50
سلام عليكم:-2-25-:
يعني كلا" دو مثقال شانس ندارما، دو ساعت نوشتم ديه آخراش بودم نمي دونم چه مرگش شد پريد همش:-2-28-:
الان كلي آدم اين پايين بودنا اين صفحهه واسه خودش رفرش شد 3 نفر موندن يوهو:-2-37-:
ديروز داشت ميم مثل مادرو نشون مي داد، من نيدونم چرا هر دفعه اين فيلمو مي بينم گريم مي گيره:-2-37-: تازه چندبارم هي بينش گفتم حيف اين بازيگر كه رفت، فيلماي به اين خوبي:-2-41-: بهد دقيقا" بعد از فيلم زديم يه كانال ديه داشت دربارش حرف مي زد موشالاش باشه عسك ديرينيشم نشون مي داد رو عسك حرف مي زد:-2-35-: بهد تازه دفاع مي كردن ازش به خاطر عسكه:-2-37-:دستشون درد نكنه واقعا"
آقا ان ويندوز جديده قاطيه، من هر متني مي خوام كپي بگيرم بايد با سلام و صلوات تلاش كنم كه بتونم كل اون متنو بگيرم اصلا":-2-28-: الان از ترسم هر دو خط يه بار از خاطرمو كپي مي كنم دقم مي ده تا بتونم همشو بگيرم:-2-28-:
امروز با دوستم رفتيم لباس ديديم:-2-14-: نيدونم من خسته نشدم از اين مغازه لباس فروشيا؟ :-2-37-: يه تاپاي خكشلي داشت از چنتاش عسك گرفتم به مامانم نشون دادم ببينم كدومو بخرم:-2-35-: مي خوام هفته ديگه برم بخرمشون:-2-14-: دوستمم اغفال شد گفت حقوقمو بگيرم ميام نفصشو اينجا خرج مي كنم:-2-35-:
امروز سر كلاس انقدر خنديديم كه خدا مي دونه، استاده اين ترممون خيلي باحاله كلا" ما از اول ترم فقط خنديدم:-2-27-:جوكيه واسه خودش، خودش مي گه خندوندن ديگران يكي از بهترين توانايياي منه، خوش به حالش:-2-37-:
ديگه چي مي خواستم بگم؟
آهان اين پرسپوليسو ديدين باز باخت:-2-28-: خوب شد خونه نبودم بازيشو ببينم وگرنه چقدر حرص مي خوردم، كلا" اعصاب نمي ذارن واسه آدم:-2-36-: تعادلم ندارن هي يه هفته مي برن يه هفته مي بازن:-2-28-:

ما ديگه برويم كه كلي كار داريم:-2-41-:
فعلا"

چیکا
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
امروز پنج بهمن 1390

عجب روزی بود امروز :-2-06-::-2-06-:

امروز زن عمو کوچیکم زنگ زده بود مامانم نبود گفت مهشید جون با مامان یک کار واجب داشتم من هم تو دلم گفتم خیره:-2-27-: آخه زن عموم خیلی کم زنگ می زنه معمولا سالی یک بار:-2-35-:

مامان که اومد زنگ زد به زن عموم .توی دلم یه حدس هایی می زدم کاشف به عمل اومد که زن عموم من و برای پسر عمه اش خواستگاری کرده چه قشقرقی شد امروز توی خونمون

واقعا موندم توی اعتماد به نفس مردم آخه در چه حد .پسره دیپلم من لیسانس :-2-43-: بابای من هم وسواس داره روی من شدید.

تازه الان فهمیدم پسره چقدر رفیق بازه .بیچاره عموم زنگ زده بود از بابام معذرت خواهی کنه :-2-06-:

من هم عصبی شدم به بابام می گم من و چرا عصبی می کنید چرا من و توی این موقعیت قرار می دید:-2-06-:

وای امروز به قدری خندیدم که حد نداشت .امتحانام هفته دیگه تموم می شه می خوام یک هفته بخوابم .تصمیم گرفتم کلاسامو یه جوری تنظیم کنم با بچه های کلاس خودمون نیفته اگر خدا بخواد به قدری از دستشون حرص خوردم که پریشب نشستم گریه کردم.

با اینکه آرومم کرد ولی هنوزم به یادش می افتم اعصابم خورد می شه.از بچه های کلاسمون نفرت دارم چون حالمو گرفتن :-2-39-:

امروز فقط بحث خواستگاری بود خلاصه همه رو رکس می گیره ما رو زمبه:-2-06-::-2-06-:

دوستتون دارم فعلا

NAVA22
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۵ بعد از ظهر
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست
او جانشين همه نداشتن ها ست
نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

شریعتی نازنینم روحش شاد:-2-39-:

سلام.
بعضی وقتا خیلی حرفت میاد اما نمی تونی به زبون بیاریشون
بعضی وقتا خیلی دردت میاد اما نمی تونی آخ بگی
بعضی وقتا...
می گن خدا جای حق نشسته. قبول... اما چرا جلوی این همه ناحقی رو نمی گیره. چرا می ذاره تر و خشک با هم بسوزند. چرا...
بیشتر وقتا به یه جایی می رسم که جز گفتن: (بی خیال) چیز دیگه ای واسه گفتن پیدا نمی کنم و بجز (...) کلمه ای واسه نوشتن:-2-15-:.
یه چیزایی هست که می بینم غصه می خورم درد می کشم اما هیچ کاری نمی تونم بکنم:-2-15-:.
نمی دونم کسی ننه سرما رو خونده یا نه. تنها کتابی از ماندانا معینی بود که تونستم کامل بخونمش چون رماناش رو اعصابه البته اینم آخرش رو اعصاب آدم پیاده روی می کرد. یه شعری وسطش داشت نمی دونم خودش گفته بود یا از کسی بود شعرش فوق العاده بود گرچه وزن و قافیه ش زیاد میزون نبود. در مورد بیرون شدن آدم و حوا از بهشت بود و در نهایت مقصودش این بود که اگه آدم و حوا یه اشتباهی کردن، گناه ما چیه که الان بخوایم تو این دنیا باشیم. این تیکه آخرشه:
و پرسش همچنان باقی است
چرا حوا؟
و نه آدم
و شاید آدمو حوا
و نه گندم نه سیب
تنها خطایی، اشتباهی
کنجکاوی ذات انسان است
و من در این معما
خسته از تبعید
دنبال جوابی ساده می گردم
گناهم چیست؟!

...
برویم پی کارمان. صبح زود باید برویم کتابخانه:-2-38-:.
شب خوش:-2-40-:.

فرودو
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ بعد از ظهر
می گویند فاصله ها که زیاد می شود کوچه ها تاریک و باریک می شوند

کلا ربط اون جمله قصارو نمی دونم یه چرتی گفتم دیگه جدی نگیرین :-2-31-:

تا دلتون بخواد فیلم تکراری دیده بودیم ، مثلا همین ارباب حلقه ها رو هر وقت یادمون افتاد می شینیم می بینیم
ولی تا حالا خواب تکراری ندیده بودیم :-2-31-:

مامان می گه پنج شنبه یه شعله زردی آشی چیزی می دیم نیت روح مرحومش
گفتم حالا که قراره بر خوردن هست پولشو می گیرم میبرم یه سه چهار پرس چلو کباب می گیرم می شینیم منو عمو و بابا بزرگه می خوریم دیگه :-2-31-:
می گه نمی شه که باید داد بیرون
می گم یعنی چی ؟!
یعنی من که نوه شم بخورم به روحش نمی رسه حتما باید فلانی بخوره :-2-28-:

قبولم نمی کنه

صبح پا شدم دیدم جا تره و آرمان نیست
موقع ظهر برگشت
گفتم کجا بودی ؟!
می گه رفتم دانشگاه یه درسی رو اعتراض داشتم :-2-22-:
می گم چند شدی
می گه ده
منو خر فرض کرده دور از جون خودش :-2-43-:


بعد از ظهری ناصر اومده بود بهم مبانی یاد بده
آخرشم نه خودش فهمید چی به جیه نه من
جزوه رو بست گفت این چیه بهتون یاد می دن همش راحته
گفتم ای کاش شما هم شیش هفت واحد مبانی مکانیک پاس می کردین بفهمی راحت چیه :-2-09-:
حالا قرار شده یه سه چهار جلسه دیگه کار کنیم شاید خودش فهمید چی می خواد بهمون بگه
والا همش سر کلاسه داشتیم به ریش استاده می خندیدیم:-2-14-: حالا مثل چیز تو گل گیر کردیم


و در آخر این پرس پولیس چند تا خورد من ندیدم :-65-:



فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه

Leon SS
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۳۴ بعد از ظهر
این روزا بدجوری دلم گرفته....................
دیگه سیگار هم نمیتونه دردمو آروم کنه..........
امروز ماشینمو فرستادن پارکینگ. از همه پلیسا متنفررررررررررررررررررررم مممم!


روز به روز بیشتر عاشقش میشم اما اون یه روی خوش هم نشون نمیده که بهش امیدوار بشم. نمیدونم چیکار کنم. راه پس رفتن رو قلبم بسته و راه پیش رفتن رو اون.................ای خدا من که نمیتونم تا آخر عمرم اینطوری بمونم. پس خلاصم کن.
هر نفسی که میکشم رو به امیدش میکشم اما خیلی سخت!
یکی از دوستام به زودی مراسم عقدشه. بالاخره اونم به عشقش رسید. امیدوارم تا آخرش خوشبخت باشن.................


سرایدار قلبم اوست اما صاحب خانه را نمیشناسد................

ابی دریا
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر
به نام خدا
چهارشنبه 5 بهمن 1390
خاطره نویسای گل سلام
خیلی قشنگه که مدتها دنبال یه اهنگ باشی و اسمشو ندونی.هر چی هم سرچ کنی پیدا نشه.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
اما برای دانلود یه اهنگ دیگه روش کلیک کنی و بعد دانلود شه و وقتی پلی میکنی همونی باشه که دنبالشی.انقدر حال کردم دیشب.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
من مدتها دنبال یه اهنگ خالی شاد و یکم تندی بودم که تو پیام بازرگانی دیده بودم.نمیدونم چرا ولی اهنگش بهم ارامش میداد.دیشب بعد چند هفته اتفاقی اومد تو مشتم.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
دیشب به معنای واقعی کلمه زجر کشیدم.اونقدر حالم بو بود که تقریبا تا صبح نخوابیدم.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
قلبم به شدت می تپید.بعدم گلاب به روتون بالا اوردم.:-35-::-35-::-35-:
چیز خاصی نخورده بودم و زیاده روی هم نکرده بودم.:-65-::-65-::-65-:
خلاصه به خاطر این مشکل برای اولین بار تو عمرم ساعت نه رفتم مدرسه.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
انقدر خانم فرخی که نماد ابهت تو مدرسه است و بچه ها ازش حساب میبرن و خیلی کم میخنده باهام خوب برخورد کرد که احساس کرم حال بدم کامل خوب شد.:-8-::-8-::-8-:
چقدر وقتی میخنده جذاب میشه و دوست داشتنی.:-2-26-::-2-26-::-2-26-:
خلاصه دبیر دیفرانسیلمون تا دیدم گفت:چه عجب.چرا دیر کردی؟؟؟؟:-14-::-14-::-14-:
امروز برای اولین بار در طول 4 سال دبیرستان یه خاطره ی خوب از زبان تو ذهنم حک شد و دیگه اونقدر ازش بدم نمیاد.
زبانو شدم 18.:-41-::-41-::-41-:
مستمرم اونایی که 18 و 18 به بالا شدنو داد 20.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
انقدر حال کردم که نگو.یعنی از تعجب و خوشحالی نزدیک بود پس بیفتم.حالا من عاچق زبانم.:-8-::-8-::-8-:
امروز یکی از دوستام یه سوتی داد اساسی.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
به دبیر ادبیاتمون که از دستشویی داشت میومد بیرون گفت:خانوم خسته نباشین.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:اون بنده خدا هم گفت:ممنون.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یعنی اینو که گفت کل کلاس ترکیدیم از خنده.بیچارخ طبق عادتش که به همه دبیرا میگه خسته نباشید به اونم گفته.حالا یکم موقعیت مکانی و زمانیش فرق کره بود.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
شیمی هم نمراتمونو نخوند.:-2-43-::-2-43-::-2-43-:
این مدرسه لعنتی با ما غیض کرده.چون اکثر پیشا شهریه ندادن نذاشتن معلما نمراتو بخونن.البته بعضیا که باحال بودن خوندن.بقیه هم حس وظیفه شناسی و عذاب وجدانشون گل کرده بود مثلا.:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
خو به ما چه که ما دادیم و بقیه ندادن.:-2-43-::-2-43-::-2-43-:
این مدیرمونم که قشنگ برام روشن شد که باهام خصومت شخصی داره.:-2-33-::-2-33-::-2-33-:
قبل اینکه تو تابستون که رفته بودم مدرسه و به خاطر ابروهام خیلی بد باهام برخورد هم زیاد برخورد درستنی باهام نداشت.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
تازه قبل اونم این شیمای خنگ پارسال معلوم نیست از کدوم گوری سیگار اورده بود مدرسه.موبایلم باهاش بود.اون روزم به طور اتفاقی که قطعا اتفاقی نبوده و یکی شیرین زبونی کرده اومدن کیفا رو بگردن.:-2-20-::-2-20-::-2-20-:
اون احمقم سیگار و موبایلو فلششو انداخت تو جیب پالتوی من.:-2-29-::-2-29-::-2-29-:
دیگه اومده بودن تو و نشد که من هیچ غلطی بکنم.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
یعنی حتی به مغزمم نمیرسید که پالتوهارم بگردن.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
زن 60 ساله بهش میگم من بابامم سیگار نمیکشه.تصیر یکی بود.کلی ادمم شهادت دادن به نفع من.حالا منو با قاتل مقایسه میکنه و میگه تو هم شریک جرمی.:-119-::-119-::-119-:
اون روز به فهم و شعرورش واقعا پی بردم.حالا این مدیر هم اشنامونه و قبلنا دوست خانوادگی مامی اینا بود.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
چند نفرم از دفتر میگفتن:زنگ بزنین به مادرش بگین.خلاصه بعد از کلی بازرسی بدنی که واقعا ته دلم به همشون به خاطر این رفتار لعنت فرستادم تبرئه شدم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعد اونم قضیه تابستون و کلا پیش مدیر روسفیدم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خیلی هم بد نگاه میکنه منو.نگاهی پر از کینه و بغض.امروز صبحم اونطوری نگام کرد:-2-35-::-2-35-::-2-35-:
اون شیمای لعنتی هم جوری قضیه رو ماست مالی کرد که من به سلامت عقلی اعضای دفتر مدرسه شک کردم.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
انقدر دلم میخواست اینو یه جا مینوشتم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
حالا هم نوشتم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
امروز:
رفتیم با مامی و زینب واسه جشن جمعه لباش خریدیم.تازه من کیف عیدمم خریدم.انقدر خوشله.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
لباسام که نگو.کلا لحظه شماری میکنیم واسه جمعه.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
هنوز کادو هم نخریدیم واسه ریحان.این یکی از مشکلات اساسی مونه.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
یه سرم رفتیم خونه مادرجونی.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
الانم برگشتیم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

raha_lucky
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
:-2-15-:درود
امروز به این فکر میکنم
که اسمون همش مال منه
زمینم مال منه
میخوام بخونمو بخونمو بخونم


میدونی از چی؟
از نبودنت
از نبودن تویی که
هیچوقت نبودی و نیستی


امروز شامی نیست!
زحمت خوردنشو هم نمی کشم


گریه عاره؟
فک میکنم دنیا هم
یه دروغی بیش نباشه


دیو سیاهی بدبختی
نمیدونم چرا
همیشه وقتی
راه گم می کنی
راس راس میای می شینی جلوی در خونه ی من
شاید منو دوس داشته باشی
ولی بدبختی چیه که عشقش چی باشه!


میدونین؟
اینجا هم اینطور شده که به اسم و رسم نگاه میکنن
نه به مفهوم و حرفات...
منظورم سایت بود...
فک میکردم جز تنهاجاهاییه که اینطوری نیس اما بود...
فک میکنم فهمیدین منظورم چیه(نفهمیدینم به خودتون مربوطه!!)


امروز تمام دکلمه های زنده یاد
حسین پناهی رو گوش دادم
چقد ادم بزرگی بود
حیف که دیر شناختمش


هوف امروز امتحان ریاضی نوبتمونو داد
تنها کسی ک بیست شده بود من بودم!
سر کلاس همه برگشتن چپ چپ
نیگا میکنن فحش میدن!
منم این شکلی شده بودم:-2-35-:
بعد حالا این معلم ریاضی هم ک عاشق ما شده جدیدنا
کل کلاس زوم کرده رو ما!(بابا زنه!!!)
من که معذب شده بودم در حد لالیگا
بعد دیگه کلی هی اومد ابراز علاقه کرد!
منم اخرش طاقت نیاوردم گفتم
به بالاترین نمره بعد از من که 19 باشه 1 نمره اضافه کنین به بقیه هم هیمنطور
اونم گفت نمیشه
منم اصرار کردم
خلاصه قبول کرد
و در نتیجه دوستان هم بیست شدن!!



مطالعاتو شیمیو دین و زندیگیمو هم بیست شدم:-119-:



پ ن :وقت تنگه باید برم
پ ن:مامان تهدید کرده تا 12 اومدم خواب نباشی دیگه...!!!
پ ن : اگه نخوندی +و تشکر نده


رهـــــــــا

.Fereshteh.
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
سلام سلام سلام:-2-25-:
من الان خیلی خوشحالم....چون رفتم تو سایت یونی و دیدم یکی از نمره هام اومده و من برای اولین بار یه درس (دو واحدی) و تو این چهار سال تحصیلم تو دانشگاه 20 شدم و به خاطر همین در پوست خودم نمیگنجم چرا که آرزو به دل نخواهم مرد...

از دیروز صبح تا امروز بعد از ظهر خونه خالم بودم و خیلی خوش گذشت...با دختر خالم و پسر خالم رفتیم دربند جاتون خالی ولی خیلی سرد بود و از شدت سرما خیلی زود چپیدیم تو ماشین و اومدیم سمت خونه ولی همون یه ذره هم مزه داد...ما بیشتر میخواهیم بریم کوه میریم درکه و خیلی وقت بود که دربند نرفته بودم به خاطر همین کمش هم غنیمتی بود برام....درکه دیگه برامون عادی شده.....

شب هم تا سه و نیم نصفه شب با دخترخالم بیدار بودیم و فیلم می دیدیم....فیلم های تولد سال های پیش خودش و خیلی خاطره تازه کردیم و پی به تغییراتمون در این چند سال اخیر بردیم.......البته فیلم دیدنمون تا ساعت دو بیشتر طول نکشید و بعد از آن تا ساعت سه و نیم با هم حرف میزدیم..........

امروز بعد از ظهر هم رفتیم بیرون و سر راه کافی شاپی دیدیم و باز هم از شدت سرما رفتیم تو و دو تا شیرقهوه با کیک شکلاتی سفارش دادیم...قیمت کیک و تو منو نزده بود و ما فکر میکردیم که همراه شیر قهوه است و قیمتی ندارید ولی هنگام حساب کردن سیزده هزار تومان پیاده شدیم و داغ گشتیم و بر خودمان لعنت فرستادیم و بر کافی میکس ارزان قیمت خانه خودمان و کیک شکلاتی سوپر مارکت سر کوچه مان درود فرستادیم.............بعد هم از هم خداحافظی کردیم و هرکدام به طرف منزل خود رفتیم....

من چند وقته که از طریق وایرلس خونه مون با گوشیم (بدون آنتی ویروس) به اینترنت وصل میشدم و از این بابت بسی خوشحال بودم ولی امشب مموری کارت گوشیم ترکید و هرچی توش داشتم پاک شد و من هم اون رم 8 گیگه فلک زده رو گذاشتم کنار و به رم 2گیگ فابریک گوشیم بسنده کردم و الان گوشیم از هر نوع عکس و فیلم و آهنگ و برنامه و بازی بری می باشد و ما هم ککمان نمی گزد چرا که همه این ها را در پی سی خود ذخیره کردیم ولی میدانیم که همه را نمیتوان داخل این رم جدید ریخت.....رم هشت گیگ کجا و رم دو گیگ کجا!!!!!!!!!!!!!!!!!

hasti_24
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۱۳ قبل از ظهر
سلام بر دوستای خوب و مهربونم :-2-25-:

تا حال خوشی داریم بنویسیم و بپریم از این شاخه به آن شاخه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
شاخه شماره : 1

بسی حالم بختر است البته باز هم شما جدی نگیرید :-2-06-::-2-06-:این روز ها سردرد ها و سر گیجه ها امانمان را با کارد آشپزخانه که سهل است با ساطور سر بریده و اسمارتیز هایمان نیز دیگر جوابگوی ما نمو باشد :-2-06-::-2-06-:
این روزها از اینکه بخاطر این مرض کوفتی مجبورم حال همه رو بگیرم از خودم بدم میاد با همه در

افتادم ...:-2-06-:می دونی حس تنفر بخودت یعنی چی الان همون حس دارم ... هر روز باید واسه عدم دلبستگی و وابستگیم دلیل بیارم حالم داره از خودم خودم خودم به هم میخوره :-2-06-::-41-:

کاش آدمای اطرافت یه خرده دیدشون نسبت به محیطشون و اطرافیانشون تغییر میدادن:-2-06-: همیشه که نباید همه یه ساز بزنن خوبه گاهی یکی ساز مخالف بزنه آی محشر بازاری میشه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
جالبه ..آدما خیلی جالبن...هه ..اگه طبق میلشون رفتار نکنی ..میگن سنگدلی .....:-2-06-:سنگدل چه کلمه ی پر کاربردی....هه....:-2-06-:نمی دونم واقعا نمی دونم چیکار کنم !؟ دیگه خسته شدم اخه دیگه باید چطوری بگم که نمی تونم .... فکر می کنن سنگدلم همه ی اونایی که چشمامو روشون بستم ...:-2-15-:خستم خیلی خسته من اذیت میشم..:-2-15-:وقتی می فهمم کسی به یادمه کسی دلتنگمه و به خاطرم اذیت میشه ..:-2-15-:.من دوست ندارم کسی معطل من باشه و دوسم داشته باشه ...:-2-15-:وقتی میگم نه:-2-39-: با کمال سنگدلی بهم میگه سنگدلی..!!!:-2-15-:من نمی دونم چیکار باید بکنم من خودم بیشتر اذیت میشم :-2-15-: وقتی می فهمم کسی بخاطرم اذیت میشه ..دلم میشکنه :-2-39-: وقتی مجبورم دل کسی رو بشکنم و چاره ای جز اینکار ندارم...:-2-39-:.اصلا بی خیال هر فکری میخوان بکنن .....خبیثم بدجنسم همین دیگه گله دارن باید برن پیش خداجونم خودش خواست و این طور رقم زده :-2-39-: .من همینم که هستم..:-2-15-:بذار بگن سنگدلم :-2-15-:.اصلا برام مهم نیست هیچ چیزی تو این دنیا مهم نیست.......... :-2-06-::-2-42-:

شاخه شماره : 2

زدیم بر برجک احوالات مامی و ددی محترم و اعلام نمودیم برخلاف عسلی ما نمی خواهیم عمل 40 در 60 یا 60 در 40 را انجام بنهیم ... می خواهیم بسی حال این دکی بی عرضه و ادعا را بگیریم ببینیم آیا او جای خدا بنشسته است :-2-42-:

شاخه شماره : 3

موی مماخی داشتیم در این چند روز که میخواست حال ما را بگیرد ولی در اندرونی زیر خم سوم حالش را گرفتیم :-2-06-::-2-06-:شوخی شوخی با هستی مماخو هم شوخی :mrgreen::mrgreen::-2-06-::-2-06-:بابا این صفت شبنم جونی روی ما گذاشته خوبه فقط بگوش این برو بچ قبلی بعدی برسه میکنن این برامون پیراهن ...... خدا بیامرز :-2-06-::-2-06-:

شاخه شماره : 4

من نمی دونم چرا این بابا جونی اینقدر اصرار داره هر روز من حافظ بخونم موندم آخه شاید من یه روز صبح حوصله این جد بزرگوار رو نداشتم باید چکار کنم به کی متوسل بشم :-2-08-::-2-08-::-2-06-::-2-06-:
هر چی میخونم هم ایراد میگیره دیگه دارم وسوسه میشم برم خونه خودمون و بیخیال حالات روحانی بگردندم :-2-06-::-2-06-:فعل جدید بود از فرهنگ لغات هستی :-2-08-::-2-08-::-2-22-:

شاخه شماره : 5

نموخوام از دوستم بگم خب حالم باز خراب میشه با هزار بدبختی حالتم این انتخاب کردم از صبح هی داخل قبلی بعدی بهم متلک انداختن عوضش کن بهت نمیاد آخه من موخوام بدونم اگر بخوام از خود راضی بشم چی میشه ...طفلی نگاه کنید قیافش چقدر مامانی و ناناز :mrgreen::mrgreen::-2-06-::-2-06-:
شاخه شماره : 6

ما فردا شب تولد پسمل عمویمان هست و باید مثل این استریلیزه شده ها با انواع مراقبین برویم تفلد :-2-06-::-2-06-::-2-06-:تازه این هم اینقدر اصرار بنمودیم که حالمان بختر است ما را میبرند وگرنه از این قوم جبار سودی به من مجبور نخواهد رسید :-2-06-::-2-06-:توطئه ها داریم برای این تفلد مبالک فردا بعد از ظهر هم باباجونی نذر آش رشته دارن دعا گوییم از طرف تمامی دوستان :-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-05-::-2-05-:من که میدونم برم تفلد همه اینجوری نگام میکنن انگاری مرده بدیدن :-2-29-::-2-17-::-2-19-::-2-19-::-2-19-: دروغ چرا خودمم نمی تونم خودم تو آینه ببینم از بس خوشمل شدم :-2-06-::-2-23-::-2-29-: ولی مهم نیست میخوام برم برای یه موج غم زا و منفی در فردا یا پس فردا آماده بشید که بعد از مهمانی روی سرتون خوار شم :-2-06-::-24-::-24-::-24-:

شاخه شماره : 7

دوستانمان در حال امتحان دادن می باشند و ما در خانه به آنها سوسو می دهیم :mrgreen::mrgreen::-2-39-::-2-39-:و تنها سراغ و احوالشان برای دریافت جزوه های نفیس و زیبا و عتیقه ماست :-2-06-::-2-06-::-2-39-::-2-39-: بی خیال نموخواهیم فاز غمش بدهیم :-2-06-::-2-06-:گر چند در شاخه آخر مجبور به سکنی گزیدن در لانه غم خواهیم شد :-2-06-::-2-06-:جان خودم حالم هیچ خوب نیست آخر شبی خواب نما شدم :-2-06-::-2-06-: خدا شفای عاجل عنایت فرماید:-2-06-::-2-06-:

شاخه شماره : 8

ما این تایپ هایی که از فراخوان آجی عسل گرفتیم هر چی می تایپیم تمامی ندارد انگشتان ظریفمان دیگر کشش ندارد ولی مرام لوتی گریمون نمیگذارد رفیق نیمچه راه شویم :-2-08-::-2-08-:گرچند از این آقا مازیار داخل داستان خوشمان آمده است بسی :-2-41-::-2-41-:کاش قصد ازدونگ داشت :-2-35-::-2-14-:از مردان خوب و شریف روزگار موباشد :-2-08-::-2-27-: صفحه اخر تایپ کنم فردا تحویل بدم ... دوباره جنس تحویل بگیرم :-2-31-::-2-31-:

شاخه شماره : 9

شرمنده ماسک ما داره میره کنار می تونید آخرین شاخوات ( منظور شاخه های خودمان ) را نوخانید :-2-06-::-2-06-:
کی میگه مرده نفس نمیکشه :-2-43-:
کی میگه نبض جسد نمیزنه:-2-43-:
خوبه که چشماتو یک دم باز کنی:-2-43-:
ببین اون مرده چقدر شکل منه:-2-06-:
دیگه دارم میپوسم تو اين کفن:-2-06-:
روي زخمام تو ديگه نمک نزن:-2-06-:
هي از اين و اون نپرس مرده کيه:-2-43-:
اره اون مرده منم جز من کيه:-2-06-:

شاخه شماره : 10

این غصه های لعنتی :-2-42-:
ازخنده دورم میکنند:-2-42-:
این نفس های بی هدف :-2-42-:
زنده به گورم میکنند:-2-42-:
چه لحظه های خوبیه:-2-41-:
ثانیه های اخره:-2-41-:
فرشته مردن من :-2-41-:
من و از اینجا میبره:-2-41-:
چه اعتراف تلخیه:-2-42-:

شاخه شماره : 11

باز هم تنهایم ...:-2-42-: باز هم خسته تر از همیشه قدم در بیابان تنهایی نهاده ام ... :-2-42-: باز هم صدای غمگین تپش قلب شکسته ام مرا ناچار میکند تا باز هم بمانم ...:-2-42-:
تا باری دیگر بشکنم ... تا دل خسته ام باری دیگر بمیرد ... ! :-2-42-:هنوز لحظات تلخ وداع با زندگی را فراموش نکرده ام که باز هم باید به او سلام کنم و باری دیگر آغازش کنم ... :-2-42-:باز هم میخواهم برنجم ...:-2-42-: این باز از خودم ! از خودم و سرنوشت شوم خودم ...!:-2-42-: باز هم مجبورم بمانم ... مجبورم ببارم ... مجبورم تا لحظه ی مرگ دستان لرزانم را آرام کنم که از شدت غم پیر شده اند ...:-2-42-: مجبورم با کلمات غم بازی کنم زودتر از آنکه آنان با من بازی کنند ... :-2-06-::-2-42-:
باز هم کاغذ خونین و قلم چاقو مانندم را با خودم همراه کرده ام تا اگر کسی دید پژمرده ام بداند از تیزی قلم سیاه رنگ قدم به آسمانها نهاده ام ...:-2-06-: تا بداند مقصر من بودم ...:-2-42-: تا نداند سرنوشت من همچون قلمم سیاه بود ...:-2-06-: تا نداند چشمان خیسم هیچ گاه دوستی را ندید ...:-2-06-: تا بداند دل مرده ام فقط تنهایی را چشید ...:-2-06-:

************************************************** ******
درسکوت سردفاصله ها دلم میلرزد !!!!!!!!!!
مشکوک میزنم عجیب بشرطی این مازیارتایپی این دو نیم ایمون ما رو هم بقاپ تا تموم بشه :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-08-::-2-35-:

-نازلی-
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۴۵ قبل از ظهر
تا آخر بهمن منو تحمل کنید، ببینم می تونم هر رزوم رو بنویسم یا نه.
آقا ما عاشق امیدیم، نوستالژی و هر چی بگی از این بشر داریم. اصلا ما با یه سری خواننده ها روزها داشتیما، وای عجب شوری تو خونه است:) دارن میان آیفون تصویری بذارن برامون:) آخه ما خونهمون پشت کوهه، الان آیفون تصویری به این نواحی رسیده:)
هان یادم اومد، اون روز حل تمرینه می گه زنگ بزن از خونه برات تمرینات رو بیارن مگه اصفهانی نیستی؟ منم گفتم اوووووه خونه ما پشت کوهه، کی این همه راهو بیاد؟؟؟؟؟ :)))))))
هان الان این آلبوم امید رو داداش کوچیکه برامون گذاشت، ما داریم کیف می کنیم، بعد از ایناست که وسطش آدم باید یه تکونم بخوره و...:)))
ماه کمونی انگاری.....
عطر اون زلف سیاه....
به قول ساناز بععععله....
آهان ما داریم می ریم آرایشگاه و بعد خرید کادوی تولد و بعد بیایم بشینیم پای پروژه و شب بریم دیرین دیرین......
جای همه دوستان اهل حال خالی باشه،خالی نباشه..هر چی....خلاصه این که امید دیوونمون کرده....
*اندیشه فولادوند رو آورده بود تی وی ، با اون دختره که تو سریال دخترش بود. واقعا طرز برخوردش با بچه آموزنده بود. من یکی که خیلی هم ازش خوشم اومد هم درس گرفتم. چقدر خوبه به بچه ها شخصیت بدیم و بهشون احترام بذاریم. مثلا اندیشه به بچه هه می گفت سرکار خانم و....
*من الان یعنی عجله دارم..مامانم منتظر برم.
این امید داره ما رو هوایی می کنه و متاسفانه ما شب به دلیلی اختلاط نمی تونیم حرکتی بکنیم، برا همین دارم رو داداش کوچیکه کار می کنم جور ما رو هم بکشه:))))
چه بهارای قشنگی که اومد توی خونه ما....
همسفر خسته نباشی....
وای خدا چقدر یادآوری برخی خاطرات لذت بخشه. چقدر بعضیا با کاراشون خاطره می سازن....هی....
ایشالا همیشه یادآوری خاطره آدما شاد باشه.....
شادیای این امروز به کنار من از شنبه باید کوزت بشم و بیفتم به جون خونه...وای......تازه خدا کنه هومان شنبه بهمون گیر زیاد نده....

*(شکلک گریه) مهدی...عزیز دلم...دیروز یه پسرای دکتری دفاع داشت(شایدم فوق بود...) بعد ما پشت در اتاق سمینار داشتیم پروژه کاری می کردیم، این بنده خدا اومد بیرون مجبور شد شیرینیش رو بهمون بده. (شکلک گریه، اونم دو تا) بعد شیرینیش گز آرتی بود.(شکلک گری سه تا) بعد ما دلمون نیومد بخوریم......
(البته خب حال نداشتم گز رو از تو جعبه اش بکشم بیرون...ولی کلی یاد تو کردم...جات خالی....تازه گزش هم آرتش زیاد بود...شکلک مورد علاقه بهنوش)..
من امروز حال ندارم شکلک بذارم، به دلیل نداشتن موس درست و حسابی...
*تو بازار و جاهای قدیمی که میریم، قدیمی ها و اصیلا به د می گن ت..مثلا آرت و کلیت و...ما هم با بچه ها مسخره بازی در میاریم...
بماند که یه بار جلوی یکی از پسرای دانشکده که باهاش رودربایستی داشتیم، به سمانه گفتم اون کلیتو بده، خیلی بی منظورا...اینقدر گفتیم که افتاده گل زبونمون، بنده خدا اونم یه لبخند تحویلمون داد و....
زیر و رو بشه دنیا....
کی بیشتر از من برات می میره....
*امروز روز به سرمان زدن است....
ما بریم.....
امروز هم 6 بهمن بود نه؟ خدایا نمی شه این ماه یکسال کش بیاد؟؟؟؟؟

masi69
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۲۷ قبل از ظهر
سلام به همه دوستان:-2-25-:

امیدوارم خوب و خوش و سرحال باشید:-2-41-:

من که از خونه موندن پوسیدم
خسته شدم:-2-30-:

دلم گردش میخواد :-2-36-:الان دیگه خیلی چاق شدم قیافه ام هم زیاد تغییر کرده:-2-43-:

درست 5ماه و 27 روزه از 3 نفر شدم میگذره:-2-39-:

دارم احساسشون میکنم اینکه چرخ میخورن:-2-16-:

امروز با هزار خواهش التماس میخوام برم خرید:-2-35-: البته همسر محترم حق داره:-2-37-: راه رفتن برام سخت شده خیابونا هم که یخ زده لیزه اما به خدا دلم قدم زدن میخواد و از بس دراز کشیدم کلافه شدم

بیچاره مامانم خسته شد از بس هم غذای منو پخت هم غذای خودشون رو:-2-14-:

دیشب خیلی خجالت کشیدم خودم نمی تونم از جام تکون بخورم پرو پرو مهمون هم داشتم:-2-35-: قربون مامانم برم که کم نذاشت:-2-15-:

مراقب خودتون باشید سرما نخورید

شبنم
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۲ قبل از ظهر
پنج شنبه 6 بهمن

حلول ربیع الاول با تاخیر مبارک :-2-40-:

این روزها سرمون کماکان شلوغه . یه پا تنظیم کننده ی آگهی ترحیم شدیم واسه خودمون :-2-39-: امیری امروز نشسته بود تو اتاقش گریه می کرد. رفتم اتاقش میگه اون روزای اول آدم انقدر سرش گرم مراسمه داغه نمی فهمه چی شده الان تازه می فهمم چه اتفاقی افتاده... آدما خودشون صاحب نوه و نتیجه هم که میشن بازم بودن بزرگتر براشون یه سر پناهه.

عسل توکل به خدا نگران نباش... همه مون اینجا برات دعا میکنیم عزیز. ایشالا نتیجه این عمل برات رضایت بخش باشه بی درد و اذیت . خدا صدای این همه دوست رو میشنوه عزیز... نگران نباش گلی توکل به خدا :-2-40-:


ما این روزا زیاد در جریان سایت نیستیم. .قت آزادمونم به صفحه اصلی میگذره که راکد نمونه. :-2-41-:

دوستانی که تولدشون بوده تولدشون مبارک :-2-40-:
ماهی همکار شدنت مبارک. موفق باشی :-2-40-:


سلام بچه ها !!!
ببخشید من نمی گم چون هر چی من می گم سریع اخطار می گی رم!!!

اگر قوانین رو رعایت کنید اخطار نمی گیرید ! با افتخار میرید تو تاپیکتون می گید دو تا یوزر داشتم هر چقدرم بنم کنن دوباره یوزر میسازم انتظار اخطارم ندارید :-2-17-:

روز و روزگار همگی بخیر :-2-40-:

زاپــاتــا
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۸ قبل از ظهر
من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟ اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــ ــت
پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟
بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست
چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند
همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــ ــــــــــد
من که در تردیدم تو چطور؟
نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــــ ـــت
گفته بود آن شاعر :
هر که خود تربیت خود نکند حیوان است
آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت
من به آمار،به این جمـــــــــــــــــــــــ ـــــع
و به این سطح که گویند پر از آدمهاست
مشکوکم
نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت
من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــ م
چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟
من که می گویم نیست
گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست
یا که رنجور و غریــــــــــــــــب
خسته ومانده ودر مانده براه
پای در بند و اســـــــــــــــــــیر
سرنگون مانده به چــــــــــاه
خسته وچشــــــــــــم به راه
تا که یک آدم از آنچا برسد
همه آن جا هستــــــــــند
هیچکس آن جا نیست
وای از تنـــــــــــــــــــــــ ــها یی
همه آن جا هستـــــــــــــــند
هیج کس آنجا نیســـــــت
هیچکس با او نیســـــــــت
هیچکس هیچکـــــــــــــس
من به آمار زمین مشکوکم
من به آمار زمین مشکوک
چه عجب چیزی گفت
چه شکر حرفی زد
گفت:من تنهایم
هیچکس اینجا نیست
گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محصور وجود
من در این خلوت خاموش سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم
اندر این تنهایی
به خدا می شکنم به خدا می شکنم
من به آمار زمین شک دارم
چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

smart girl
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۲ بعد از ظهر
سلام
امروز بالاخره امتحانام تموم میشه:-2-16-:
دیشب بعد یه چند وقت رفتم یه سر به اف بی زدم
تا حالا دنبال دوستام نگشته بودم
رفتم یه سرچی زدم دیدم به به خنگول ترین شون من بودم
یه دوستی داشتم دبستان اسما! شریف درس میخوند
یکی دیگه بود آلا! اونم شریف بود
مریم و افسانه و ساحل و محبوبه دانشکده پزشکی بودن!
نعیمه و عطیه و فرنوشا معماری تهران!
ملینا و ...علامه !اونم چی؟! روانشناسی!
کاملیا ایران نیست کلا!
و خیلیای دیگه!!.... جالبیش این بود که با هرکدوم شون من تو یه مقطع بودم و حالا اونا همشون باهمن بدون اینکه بدونن یه دوست مشترک دارن!
افسانه و شیرن و مریم وگلارا و کاملیا خیلی بزرگ شده بودن ...حداقل عکسشون اینو نشون میداد!!!که بهشون نمیاد یه دختر 20 ساله باشن!!!
دیشب تعجب کردم و باور نکردم و خوشحال شدم و ذوق کردم و کلی احساساتی شدم برای خودم!!!!
شب شام غریبان امام رضا (ع) رفتم حرم!! برای خیلیا تون دعا کردم (اگه قابل بدونین!!) برای یه نفر که پارسال براش شمع روشن کرده بودم دوباره براش شمع روشن کردم...نمیدونم چرا؟ ولی خیلی به یادش و به یادتون بودم ...یعنی وقتی رفته بودم تو ..فقط اسمای شماها بود که تو سرم چرخ میخورد !!!!
.
.
مژگان دوباره باید تصمیم بگیرد :-2-41-:
مژگان دوباره خود درگیری پیدا کرده
مژگان واقعا نمیدونه باید چیکار کنه
مژگان بین زود است و دیر نیست و هست گیر کرده
همین!
شاد باشید و سلامت!

Mini Moon
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۸ بعد از ظهر
من برگشتم!
چیزی ندارم بگم...
دلم برا همتون تنگولیده بود...
این داستانو امروز خوندم...خیلی قشنگه!دوست داشتید بخونید!(شایدم قبلا خونده باشید!)

----------------------------------------------------

http://up.98ia.com/images/p57dy6te4ij5t92w2bq.jpg


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد و سر انجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
“با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست”. گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه میخواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

خدایا!قربونِ مهربونیت!

Elnaz
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۲ بعد از ظهر
سلام
با تاخیر ماه ربیع مبارک
این روزا برام پر از خاطرس ولی بازم چیزی برا گفتن نیست یه چند وقتی هست دارم رو یه تصمیمایی که گرفته بودم عمل میکردم تو این چند روز اخیر فهمیدم همچینم فرق نکردم ولی بازم هنوز جای امیدواری هست من میتونم میدونم
این چند روز نمیدونم چرا هر جا میرم فیلمبرداریه دم خونمونم که شده لوکیشن فیلم جدید که برا عید امادش میکنن سعید اقاخانی و حمید لولایی و یه سری دیگه دیشب همچین شلوغ شده بود جون میده بری خراب کاری کنی:-2-31-:
این روزا شده قصه های منو و بابام :-2-41-:
عسل ایشالهه که عملت به سلامتی تموم میشه گلی:-2-40-:
تولد همه متولدین این ماه مبارک باشه:-2-40-:
ماهد همکاری مبارک باشه:-2-40-:
مژگانی زیارت قبول:-2-40-:
روزای پایانی سال همه بخیر وشادی:-2-16-:

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد تو ، مو شکافی میکنند

و بدهایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند ، پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

و درد هایت را که میشنوند ...

خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو

کشیش تر ببینند

از آدم ها دلگیرم

وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است

همین که گیرت بیاورند

تمام آنچه را که نمی توانند به خورد خودشان دهند به تو اثبات می کنند

به کسی غیر از خود ، برتری هایشان را آویزان کنند

تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند

و هر بار که ایمانشان را از دست دهند ، آنقدر امین حسابت میکنند

که تو را گواه میگیرند

ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند

این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام

از آدم ها عجیب دلگیرم

از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند

و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی

و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند

خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی

دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...

تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست

از آدم ها دلگیرم

که گرم میبوسند و دعوت میکنند

سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ....

دلت که از تمام دنیا گرفته باشد.تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری

دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان

را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند

+Lily
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۱ بعد از ظهر
آغا ما برادرمون زنگ میزنه خونه ، هی می پرسه چه خبر ، هی من میگم سلامتی
خو قرار نیس آدم ریز زندگیشو پشت تلفن هی توضیح بده که
مامان ما 100 جا هم زنگ بزنه همه چی رو با جزئیات توضیح میده ، رفتم ، گفتم ، اومدم ، گفت ، خریدم ، گفتم ...
بعد به من میگه باید با انبر از دهنت حرف دربیاریم
خو من اصلا دوس ندارم همه چی رو بگم ، شاید هم خصوصی نباشه ولی خب لزومی نداره آدم همه چیزو واسه همه کس بگه که !
اصولا من هیچی واسه مامانم نمیگم :-2-37-: هیچی تو دلش نمی مونه خو ، فورا با خواهرش و زن برادرم در میون میذاره
ما یه بار در عنفوان جوانی ، برنج گذاشتیم رو گاز ، بعد فک کنم از هوش رفتم ، خلاصه وقتی رفتم بالا سر برنجا،به ضخامت 15 سانت ته دیگ شده بود :-2-27-: تا یه ماه ، هر کی زنگ میزد خونه که من گوشی رو بر می داشتم فورا به این قضیه اشاره می کرد ، خاله ها ، زن داییا ، عمه ، همکارای اداره اش ، دوستاش ، همسایه هامون :-2-36-:
این روزا خیلی می خوابم :-2-35-: انقدر حال میده :-2-35-: ولی مامانم نگران سلامتیم شده :-2-35-: از فرداس که قرصای بوگندوی آهن سرازیر بشه تو حلقم :-2-30-: منم که همه رو می پیچونم :-2-35-:

روز - داخلی - سالن مطالعه
A کتاب گرامر زبانش رو گرفته دستش ، چشمش همه جا هست الا خطای کتاب ، M رو کتابش پهن شده ، موبایلشو گرفته دستش داره رمان میخونه ، A خیلی جدی بر می گرده میگه : کاش یه نفر با کره خر سفید می اومد منو با خودش می برد . :-2-31-:

مثل شب ، مثل شراب
تو پر از وسوسه ای
مثل شبنم واسه گل
عطش یک بوسه ای
ای غزل ، ای دلنواز
ای شروع قصه ساز
یکی بود ، یکی نبود
زیر گنبد کبود
تو شدی قصه ی عشق
وقتی عاشقی نبود
تو سرآغاز منی
از همیشه تا هنوز
تو سر آغاز منی
مثل خورشید واسه روز


خاله ی دختر دایی بنده داره اوزدواج می کنه
مامانم از داییم می پرسه چکاره اس ؟ میگه حسابداری خونده ، تو یه شرکت خصوصی کار می کنه ولی 40 میلیون داده تا رسمی بشه ! برادر بزرگترش هم همینطوری رفته سر کار !
بعد معنی یه سری کلمات تو سر ما چرخ می خوره ، یه خرده افسوس می خوریم ، یه خرده آه می کشیم ، یه خرده هم مثل خر تو گل می مونیم :-2-39-:

ماه منیر
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ بعد از ظهر
سلام به همه دوستان
توی مملکت ما هر کی فکر میکنه فقط کار خودش مهمه و دیگران بیکار برای یه کاری قرار مصاحبه داشتم
ساعت 7 و 30 دقیقه راس ساعت اونجا بودم ولی دکتر مصاحبه کننده ساعت 9 امد حالا فکرشو بکنین که از
کارت مرخصی بگیری و بعد یکساعتو نیم علاف بشی و کسی یه معذرت خشک و خالی هم بهت نگه بعد از
این کار رفتم بانک ملی حدود دو هفته پیش کارت عابر بانکمو گم کردم همون روز رفتم کارتو سوزوندم به متصدی
گیشه گفتم که می خوام تقاضای عابر بانک جدید بدم گفت من براتون پر کردم چون مدارکم دستش بود گفتم
خوب رسیدشو بده بمن گفت رسید نمی خواد دو هفته دیگه بیاین تحویل بگیرین امروز رفتم میگن اصلا تقاضایی
به نام شما پر نشده دوباره مدارکتونو بیارین با شماره حساب و تقاضا پر کنین دیگه به حد انفجار رسیده بودم
از شدت عصبانیت نمیدونم چرا کارمند بانک همچین کرد سرش هم خلوت بود چون عصر رفته بودم
مملکته داریییییییییییییییییییییی یییییییییییییم:-119-:

mina1989
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ بعد از ظهر
سلام عرض شد خدمت تمام عزیزان دوستتون دارم در حد لالیگا :-2-16-:

امروز خوب بود خبریم تو شرکت نبود.ولی از هفته ی دیگه تا آخر اسفند پدرم در میاد دور از جون.:-2-28-:

عسل جونم ایشاالله به سلامتی عمل کنی و برگردی.

آقا بابک ستاره ی سهیل شدید نیستید؟

خاطره ی نیست پس با یه خداحافظی خوشحالتون می کنم.

Ay Sona
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۸ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
مدرسه مون ميخواد اوايل ترم بعد ما رو ببره مشهد ولي من نميرم:-2-08-: بعدا يه روزه ميريم و برميگرديم:-2-32-:
من موندم تعطيلات بين دو ترم رو چطوري برنامه ريزي كنم و به چه كاري برسم واقعا:-2-37-: نه كه دو هفته تعطيليم از اون لحاظ:-2-37-:برم سفر؟:-2-37-: سريال كره اي هام رو ببينم؟:-2-37-:قران حفظ كنم كه هفته اول ترم دو امتحان دارم تا ايه 70 بقره؟:-2-37-: به تحقيقم برسم؟:-2-37-: مسخره ها فقط يك روز تعطيلمون كردن:-2-36-:15 بهمن امتحانمونم تمومه ... 17 بهمن بايد سر كلاس باشيم:-2-36-:
ديروز قبل امتحان داشتم ادبيات ميخوندم.. حفظ نمي شدم هي مي گفتم چقدر سخته:-2-42-: يه دختري بود سال دومي كنارم نشسته بود مي گفت : ادبيات سخته؟:-2-19-: يه كتاب دستش داشت بسي حجيممممممممم ... مي گفت اينو ميگن سخت:-2-28-:هر چي ميخوني يادت ميره:-2-07-:خدا به دادمون برسه:-2-02-:
دي وي دي هم گرون شده قيمت سريالا رفته بالا:-2-36-:

عسل چشمك گلم انشالله كه عمل راحتي داشته باشي و زودي خوب شي .. برات دعا مي كنم:-53-:
الي الان مي خواستم بگم: چرا اسمت پاي تشكرا هست ولي خاطره ت نيست؟ديدم خاطره نوشتي:-2-16-:
روياي ما چرا نيامد؟:-2-41-:
شاد باشيد ... خدانگهدار:-2-25-:
هوا ابري بود و باران مي باريد ،
كودك ارام گفت: خدايا گريه نكن همه چي درست ميشه...

fatima_59
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۱۱ بعد از ظهر
سلام
یه روز افتابی زمستونی ...
بعد قرنی این خونه خالی از سکنه شده و الان فقط منم و من و صدای بلند نیلوفر خوندن جلال همتی همراه با قر و قمیش هاش .. منم خجسته دل همراهش زدم زیر آواز ..
این ماه قمری رو دوست دارم ، حس میکنم اتفاقهای خوبی تو این ماه میفته ..
اون اتفاقی که گفتم برام دعا کنید هم این بود که داریم دنبال خونه میگردیم گوش شیطون کر ، البته به علی گفتم به احترام مادرجونت تا چهلم صبر کنیم ...
صبح رفتم بانک ، حتی جا نبود بخوای وایستی ، شماره گرفتم نوشته 667 ، رو تابلوی باجه رو نگاه میکنم میبینم نفر 147 داره کارش رو انجام میده ، خیلی خوشگل ورقه رو مچاله کردم انداختم تو سطل و اومدم بیرون ،عابر هم انگار صف شیر بود ( البته در 15 سال پیش ) :-2-28-:
بعد هم رفتم آرایشگاه و بعد یک ماه صفایی به صورتم دادم ، شبیه اصغر سبیل شده بودم ، صورت علی از من صاف تر بود :-2-35-: پاکسازی پوست هم انجام دادیم و شبیه ماه شب چهارده شدم الان :-2-22-:
روانم شاده امروز کلا .. نمیدونم چرا .. امیدوارم همینجوری بمونه ... شب هم با علی قراره بریم براش یه ادکلن بخرم ، نمیدونم چطور یه ادکلن 70 میل رو تو یه ماه خالی میکنه :-2-28-: خوشش اومده همیشه من براش بخرم و بعد هم دوستهاش بهش بگن چقدر ادکلنت خوشبوئه :-2-28-:
در کل من معتقدم یه مرد متاهل اگر شلخته بهم ریخته و بد بو باشه یا لباسهاش چروک و کثیف باشه ، همه از چشم زنش میبینن که این مرده این شکلی میگرده ، هرچند علی زیادی مرتب و تمیزه و حرص منو در میاره ، ولی خودم دوست دارم همیشه بهترین ادکلن ها و لباسها رو براش بخرم تا دوستهای مجردش ترغیب بشن ازدواج کنن :-2-27-: امشب هم میخوام اینو بخرم



http://itsallfreeonline.com/wp-content/uploads/2009/12/ckfree-for-men.jpg



هیچی دیه ، همچنان جلال همتی گلوش رو پاره میکنه و من عشق میکنم از این خلوت و تنهایی :-2-14-:

داستانمان را هم دوست داشتید نگاهی بندازید ، بد نیست ، میشه تحملش کرد :-2-40-:

takboos
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۲۲ بعد از ظهر
دیروز روز فوتبال بود...................................
خوب دیروز با صدای دلنواز گوشی خود از بستر کنده شدیم اما برخلاف این داستانا که وقتی از خواب پامیشن گوشیشونو میکوبن به در و دیوار...بنده با کمال مهربانی بوسه ای بر صفحه اش نشاندم و آن را خاموش نموده تا به ادامه رویای خود برسم............
هه هه هه شما دیروز تعطیل نبودین .....:-2-06-:
دلتون بسوزه من تا شنبه بیکارم:-2-16-::-2-16-:
البته بیکاری من یه نمه فرق داره که جاش اینجا نیس وگرنه از گفتنش دریغ نمیکردیم
بله دیگه دم دمای ظهر بود که معدمون خالی بودنشو فریاد میکشید بنده هم از اونجایی که در آشپزی یه دستی بر آتش داریم تصمیم به درست نمودن غذای لذیذ و دلچسب نیمرو کردیم!!!!
نخند همین نیمروشم بعضیا بلد نیستن الان میگید چرا خودت درست کردی مگه کسی خونه نبوده....حالا احتمال داره نگید ولی بنده باس بگم اونا دور از چشم بنده رفته بودن مهمونی البته اگه جلو چشممونم بود نمیرفتم!!!
خلاصه مواد غذایی رو آماده کردیم و پس از ربعی از ساعت غذا آماده شد
به به چه غذایی!!!!!!
خلاصه دیگه حوصلمون نیومد با نون بخوریم همینجوری ریختیم بالا ولی عجب نیمرویی بود!!!
دیگه آخراش بود که یه نگاه به اطراف انداختیم ببینیم کسی نیست و وقتی کاملن مطمئن شدیم که کسی نیس شروع به لیس زدن ظرف کردیم اصلن تخم مرغه یه طرف این روغن تهشم یه طرف!!!!!!!!!!
خلاصه از اونجایی که بنده یک آشپز منظم محسوب میشم تصمیم گرفتم ظرف و کف مالی کنیم!!!!!!
خلاصه در همون حین که میخواستیم دستمو ببرم زیر شیر آب کلمون یه جرقه زد
واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااای وای وای دستم!!!!
دیدی چی شد
ندیدید......بله دستمو قبل از اینکه لیس بزنم شستم
دیگه اصلن هرچی خوردم به معنای کامل کلمه کوفتمون شد رفت..........
دیگه سرخورده از بابت لیس نزدن دستم یه گوشه کز کردم....اصلن تکبوس و چه به ظرف شستن
خلاصه اصلن حس ظرف شستن نبود و رفتیم یه ذره کارای عقب افتادمون سروسامون بدیم که یادمون افتاد امروز فوتباله!!!!!!
خلاصه پس از یه ذره ور رفتن با کارامون اومدیم تلویزیونو ترن آن کردیم دیدم یه طرف ۳ است یه طرف ۱ است خلاصه به خیال این که پرسپولیس جلویه یه جــــــــیــغ بلند کشیدم ولی یه ذره رفتم جلو دیدم ای دل غافل کشک چی پرسپولیس عقب بود
اصلن بدبختی پشت بدبختی اون از ظهر اینم از الان
ولی من ناامید نشدم چون یه نیمه باقی بود
خلاصه هنوز نیمه دوم استارت نشده پرسپولیس گل خورد
دیگه اینقد حرصمون دراومد که حد نداشت پس بهترین کار خفه کردن تلویزیون بود!!!!!!!!
ولی من یه امیدی داشتم اونم باخت استقلال بود که اونم از بخت بد ما برررررد!!!!!!!:-2-33-::-2-33-:
شبم بازی رئال بارسا بود که تا اونجا ک۲_۲ بود دیدمش ولی دیگه خواب چشمانم را ربود
بوس بوس تکبوس

رز وحشی
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۸ بعد از ظهر
بهار داره میاد.قراره اینهمه دلگرفتگی تموم بشه.هیشکی بهم هیچی نگه که همین الان میزنم زیر گریه.
هستی جان امیدوار باش زندگی میگذره هر روز باخودت بگو این نیز بگذرد من میگم تاثیر داشته.
عسل جان ایشالا عملت به خوبی بگذره نگران نباش.
از خودم بگم از این بهار مماخو و اخمو و بداخلاق و ...
مامان بزرگه خورده زمین هیچیش نشده یه کوچولو کبودی داره و زنگ زده و همه رو ریخته تو خونه اش که بیایید که دارم میمیرم رفتیم کلی معاینه و داو و عکس و خیلی چیزهای دیگه گفتن چیزی نیست و دوتا دونه کبودیه بعدش هم یه بسته ژلوفن دادن دستش و گفتن برو بشین تو خونه ات.
دیروز هم مامان بزرگه نشسته و میگه که اینجام درد میکنه اونجام درد میکنه و حتی نوک انگشتام هم درد میکنه.
عمو کوچیکه هم افتاده دنبال خارج رفتن :-2-43-: من یه ساله دنبالشم اخرشم خونه نشینم کردن اما این زن عمو جدیده عمو رو از را بدر کرده و عمو مثل اینکه رفتنی شده...:-2-43-: مامان بزرگه قراره بیاد خونه ما عموها هم نشستن و هی میگن ببرید خونه تون استراحت کنه نیست انگار عمو ها خودشون خونه ندارن ، از ترس زن عموها هیچکدوم جیک نمیزنن بابایی هم که مهلبون منم همه اش غر میزنم ، خوب کاری هم میکنم غر میزنم باید بهشون بگم به خاطر ارثیه ای که شما گرفتی و ما نگرفتیم باید غر بزنم اونموقع که بابا گفت من زمین میخوام چیکار من شغلم و دارم عموها هم از خدا خواسته یه تعارف هم نزدن و برداشتن همه رو فروختن و خوردن و الان خودشون رو ساختن ، عموها موقع بخور بخور باید به فکر مسئولیت هم میبودن اما الان لال مونی گرفتن و همه اش میگن ببرید خونه تون شما دکترید و میتونید مراقبت کنید مگه مامان بزرگه چش شده که دکتر لازم باشه فقط دلش خونه پسراش رو میخواد اگه بابای من پسره شما هم پسرید.اونقد غر غر کردم و غذا نخوردم که رفتم بیمارستان این معده هه بازم شوخیش گرفته عیبی نداره رفتم بیمارستان و کلی خاطره برام زنده شد خاطره یه ماهی رو که تو 6 سالگی اینجا خوابیدم و روزایی که قبل از رفتنمون میرفتم بیمارستان و به بابایی سر میزدم.اخرش هم شب ساعت 4 گفتم من و ببرید خونه اینجا نمیمونم و برگشتیم خونه باغ.به زمونی حالم از همه چیز این شهر به هم میخورد اما الان میفهمم که دلم براش تنگ شده بوده.چند روز هم هست که دنبال خرید هستم انگار اونور مغازه نیست بهار افتاده به جون میانه و داره خرید میکنه اصلا دلم میخواد خرید کنم خوب کاری میکنم خرید میکنم .
کلی هم رفتم شیرینی های خوشمزه خریدم خوردم انگار که از قحطی اومده باشم همه کلاسای این هفته رو هم که پیچوندم.
میرزایی هم گذاشت رفت خارج و درسمون رو هم تموم نکرد و گفت اردیبهشت که برگشتم تمومش میکنم.ایشالا بره خارج و بهش خوش بگذره به منکه اصلا خوش نمیگذره.
روز اومدنمو میانه برفی بود یکی دوتا دونه نمک رو پیاده روها نریخته که لااقل ملت بتونن روش را برن.
اینجا شهریه که یه زمونی دلم ازش شکسته بود.مهم نیست برگهاش سبز باشن یا نارنجی مهم دل منه که همه شون رو سیاه میبینه.
میخوام برگردم خونه . دلم از دورویی ادمها هم شکسته .دلم از خودمم گرفته که برا اومدن مامان بزرگه دارم غر غر میکنم.نگار هم که دیروز نشسته بود و زر زر گریه میکرد که هیشکی من و دوست نداره.نگار رفته زندگی مجردی الان انتظار داره که چی ،، انتظار داره با اون هم مثل دختر خونه برخورد بشه؟؟؟؟؟؟؟؟
کلا بسی اعصابم از این و اون گرفته همه فک میکنن بهار بده اصلا اره من بدم من بدم چون میبینم بابایی یه کلمه حرف نمیزنه درباره حقش که بهش نرسیده یه کلمه درباره زحمتهایی که برا همه کشیده.
این وسط یکی باید یادشون بیاره کی بودن و کی شدن.مامانی هم روزه سکوت گرفته اصلا همه روزه سکوت گرفتن. خدا نیاره اون روزی رو که مامان بزرگه خونه نشین بشه مطمئنا اونموقع جنگ صلیبی راه می افته.
هی وایه من یه عمر بچه بزرگ کن و اخرش بچه هات یکی بشن مثل عموها و نوه ها هم یکی مثل خودم.حتی از خودمم متنفر شدم.میخوام با خودم هم قهر باشم.

بهار بد بد بد و اخمو و همچنان خوشمل.
مامان شبنمی هم مثل اینکه سرش شلوغه و داره کار موکونه.منم سرم بسی شلوغه و دارم غر میزنم.

6 بهمن.
پ ن :راستی یکی از فنچ هام هم مردن شما بگید بخندید تی شوهرش هم براش ناراحت نشد شما چرا ناراحت بشید.

elia64
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۹ بعد از ظهر
سلام به همه
من کلا زياد دوست ندارم از چيزاي بد بنويسم:-2-39-:
اما يه اتفاقي افتاده که خيلي حالم گرفته است
اين همسري ما يه پسر دايي داره که هنوز يه سالش نشده حالا اين بچه از دو سه هفته پيش دوتا پاش لمس شدن و بي حرکت:-2-30-:
بچه دو هفته تو بيمارستان با درد و کلي ناراحتي بستري بود
آخرش ام ار اي از گرفتن و فهميدن رو نخاعش يه توموره
حالشم زياد تعريفي نداره
مجبور شدن بيارنش تهران
همين امروز عملش کنن
گفته بودن اگر دير شه ممکنه خدا نکرده جونش به خطر بي افته
اخه بدنش پر از عفونت شده تو رو خدا براش خيلي دعا کنيد همين

REAL LOVE
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۰۰ بعد از ظهر
سرخورده از بی غذایی منم من:-2-28-:
ما چند وقتیه شدید هوس لازانیا کردیم هی به مامی گفتیم درست کنه هر دفعه یه کاری پیش اومد نشد... دیشب گفتم الا و بلا باید درست کنی(خودم حال ندارم درستش کنم وگرنه چلاق نیستم:-2-28-:) بعد امروز صبح وسایلشو خرید و اومد و سرما خورد و مریض شد و باز من بی نهار موندم:-2-28-: بی خیال ِ لازانیا شدم اومدم الویه درست کنم سیب زمینی نداشتیم:-2-28-:چه کنیم چه نکنیم؟! چهارتا سوسیس تو یخچال داشتیم اونا رو واس ددی سرخ کردیم:-2-28-: من تصمیم گرفتم دیگه سوسیس و کالباس نخرم:-2-35-:میخوام ببینم تا کی میمونم سر حرفم... چیه اونروز تو اخبار گفت تموم آت و آشغالای شکم مرغا رو میریزن تو سوسیس و کالباس:-2-28-:تصمیم گرفتم به فکر سلامتیم باشم:-2-35-:
الان موندیم بی نهار که زیاد مهم نیست شب خونه خاله مهمونیم:-2-37-:
دیشب همه گرفتن خوابیدن و ماهم نشستیم پای رمان خوندن(رمان ِ آنیتا رو موخونم) خودم تو اتاقم از اونورم تو هال تیلیویز رو روشن گذاشتم ال کلاسیکو ببینم:-2-39-: افغانستان که لیورپول نشون میداد که تا جاییکه من دیدم 2-2 بودن با من سیتی؛ ترکیه هم بسکتبال نشون میداد:-2-09-:مجبوری رفتیم شبکه سه ی خودمون بازی رو ببینیم:-2-39-:نیمه اولو دیدم که دوتا خوردیم:-2-39-:نیمه دومم یه ده دقیقه ای دیدم و ناامید شدم خاموش کردم:-2-39-:کاش نیگا میکردم دوتا زدیم بعدش:-2-39-:بااینکه حذف شدیم ولی خب ندیدم گلارو:-2-39-:
صبح بعد از بیداری برارمان زنگ زده تسلیت حذف شدن بگه منم گفتم تو لیگ ما اولیم و شماهم عمرا برسید بهمون:-2-42-:

ها ای مهسان مارا آورده در خط هایده:-2-37-:دیشب دوتا آهنگشو داد بهم...یکیش اسمش "وقتی صدای پات میاد " بود... بعد که داشت دانلودش تموم میشد دو زاریم افتاد اینکه همان"سوغاتی" ِ خودمانه:-2-37-:
هنوز خبری از نمره ها نیست و ما دائم در حال فرستادن درّ و گوهر نثار روحشان هستیم:-2-28-:


بوی مهربانی می آید!!!
کجا ایستاده ای؟
در مسیر باد؟!!!

jooo jooo
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۲۹ بعد از ظهر
خسته ام .... دیگه بریدم
دیگه نایی واسه ی نفس کشیدن ندارم...
دلم گرفته از همه .. از همه چی ...
خدایا پس کی سهمه من از خنده رو بهم میدی؟؟؟

baharinbahar
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۰۵ بعد از ظهر
بی مقدمه:
ساعتــــــــ 4 میرم بیرون...میریم برای پارسا لباس بگیریم...(نی نی آجیمو میگم)
دوس نداشتم برم...ولی این آجیه گیر داده...
امــــــــروز روزه گرفتم...
دعا میکنم برای همه...شما هم ما رو دعا کنید...
مشکل زیاد داریم

پ/نوشت:
می گویند حال و احوال؟
میگویم رو به راه...
اما چه کسی میداند
رو به راهی نشسته ام
که تو از آن رفته ای

بهتــــرین ارزوها مال شما 98ها:-118-:

NAVA22
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۳۳ بعد از ظهر
سلام.
این رمان ما مگر چگونه بود؟! هرکه خوانده دپسردگی گرفته:-2-31-:. امروز در کتابخانه ما درس می خواندیم دوستمان هم رمان ما را خواندن می نمود بعد سرمان را بالا آوردیم دیدیم شکه شده است یک شکلات باز کرد خورد گفت فشارمان افتاد بعد هم کلی فحش تحویلمان داد و گفت آخرش خیلی خیلی تلخ بود:-2-08-:.

بعد مادریمان زنگید گفت ما داریم می رویم بیرون ما هم گفتیم باشد. بعد در کیفمان را بازیدیم دیدیم کلیدمان را جا گذاشتیم :-2-08-:دوباره زنگیدیم برادرمان گفت کلید ِ در پارکینگ را گذاشته پشت کنتور گاز کلید واحد را هم داخل جا کفشی. آمدیم خانه هی دست می کشیم پشت کنتور چیزی نمی یابیم کوچه هم شلوغ بود مردم هی نگاه می کردند :-2-28-:زنگ همه ی واحدها را هم زدن نمو دیم هیچکدام نبودند :-2-37-:بعد از یک ربع بالاخحره یکیشان در را بازید آمدیم تو:-2-37-:

ما تصمیم گرفته ایم تا بعد کنکور از کسی سوال فنی نپرسیم:-2-41-: از یکی از نویسنده های سایت سوال پرسیده بودیم بعد ایشان لطف کردند برایمان سی چهل خط توضیح داده اند به عنوان راهنمایی تا ما خود جواب سوالمان را بیابیم بعد منتظر جواب هم می باشند ما چگونه جواب را بیابیم؟!:-2-38-:
سالن به آن گرمی و نرمی را ول کرده ایم رفتیم در محوطه ی باز کتابخانه نشسته ایم تا هوا به مغزمان برسد حقمان است سرما بخوریم:-2-31-:.
این کهیرهای نامرد بی تربیت دوباره بازگشته اند اما قابل تحمل اند:-2-28-:.
نمی دانیم این قحطی شایعه است یا حقیقت ولی مردم تمام فروشگاه ها را خالی کرده اند!:-2-41-:
رودخانه را دوباره بسته اند ما بسی ناراحت شدیم:-2-30-::-2-15-::-2-36-::-2-39-:
آخر هفته ی خوبی داشته باشید:-2-40-:
دقت کرده اید ما چقدر بعد بعد می کنیم:-2-35-:
به قول معلممان آدم با ماکارانی بالفیکس برود ضایع نشود! این در مورد خودمان بودی اش:-2-14-:

~AfShAn~
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۴۰ بعد از ظهر
یه داستان نصفه آن گوشه افتاده که بدجوری داره صدام میزنه اما واقعا وقتش را ندارم:-2-39-:
گرچه وقتی یه داستان نیمه تمام کنار دستت باشد سخته بتوانی رو درست تمرگز کنی اما چاره ای نیست...
نمی دانم واقعا کی وقتش می رسد که وقتم را برای کاری بگذارم که واقعا خودم از ته دل دوستش دارم....
سرم پر فرمولایی شده که بعضی وقتا حتی یادم می رود مال کداک درسم است و این وسط یه عالمه حرف نگفته هم مانده که واقعا معلوم نیست کی روی کاغذ بیایند....
بی خیال اینم تموم می شود....
ولی جدا دیگه ایندفعه تصمیم جدی گرفتم ایشالا 30 بهمن که پروژه آخریه را تحویل دادم شرمع نم به تمام کردن ایی داستان است...
البته اگر اساتید محترم اجازه بدهند ما یه نفسی بکشیم....
خدا را شکر آن استاد دیوانه مان که می گفت تو 24 ساعت باید 25 ساعت درس بخونین دیگر واحدی بر نداشته...
ولی سال بالایی محترم می گفت که تا تابستان سال دیگه که سمینار را ارائه بدهیم اوضاع همینطوریه:-2-30-:
امیدوارم بتوانم تو وقتم یه زمانی هم برای خودم پیدا کنم...
دلم می خواهد با دوستام برم بیرون........دیگه واقعا خسته شدم:-2-39-:
برام دعا کنید:-2-40-:

آرام.د
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۵۸ بعد از ظهر
6 بهمن 1390

سلام، وقت به خیر:-2-40-:

امیدوارم حال همگی خوب باشه و بهانه هایی هر چند مختصر برای شاد بودن داشته باشید که مختصری شاد بودن در هر حال بهتر از شاد نبودنه
منم خدا رو شکر حالم خوبه
ـ امتحانات تموم شده، برگه ها و لیست نمره ها رو تحویل دادم از نتایج هم خیلی راضی بودم، به جز یه کلاس که نمرات شون دور از انتظار بود که تو اولین جلسه ی بعد امتحان این مسأله رو به اتفاق بچه ها ریشه یابی و بعد تدبیرکردیم که به نتیجه ش خیلی خوشبینم بخشی از اون مربوط به خود بچه ها می شد که اکثرشون اعتراف کردن جدی نگرفته بودن و کم کاری کردن و بخشی هم متوجه خودم بود که نتونسته بودم از وسوسه ی گنجوندن دو سه تا سؤال متفاوت بگذرم :-2-35-:معلم مردم آزاری نیستم اهل مچ گیری هم نیستم اما هر کاری می کنم نمی تونم از این وسوسه بگذرم چون از کشف دو سه تا دانش آموز خلاق و باهوشی که اینا رو حل می کنن خیلی کیف می کنم:-2-38-: البته بعدش موقع رد کردن نمره تا حدی انعطاف نشون می دم نه به خاطر اینکه عذاب وجدان داشته باشم ، نه، فقط به خاطر اینکه خوب می دونم تو این سیستم پوسیده ی آموزشی که ما داریم این سختگیری من مساوی می شه با زیر پا گذاشتن عدالت ، جالبه نه؟ اینکه پرورش فکر و خلاقیت معادل پایمال شدن عدالت باشه یکی از علت هایی که باعث شده هیچوقت کاملاً ارضای شغلی نشم روبه رو بودن با این تعارضات عجیب و غریبه :-2-41-:
بگذریم...

ـ همچنان مشغول درس خوندنم اما خب می دونم اینقدری که می خونم کافی نیست بخصوص که رشته ی خودمم نیست می دونم ریسک این انتخاب خیلی بالاست اما خب بحث علاقه ست رشته ی قبلیم رو صرفاً برای رفع کنجکاوی دوست داشتم الانم در رابطه با اون مطالعه می کنم و راضیم اما اتنخاب رشته ی جدیدم مسأله پی گرفتن یه علاقه ی قدیمی و ذاتیه و همچنین هم راستا با کسب مهارت تو اون زمینه و احیاناً تغییر مسیر فعالیتم در آینده، تلاشم رو می کنم تا ببینم چی پیش میاد:-2-38-:

ـ به باغمون هم سر می زنم امسال با گل نرگس هام حسابی سرخوش بودم گفته بودم که از چیدن گل خیلی خوشم می آد خب در مورد بوته های نرگس بیچاره هم همین کارو کردم هر هفته که می رفتم همه ی گل های شکفته شده رو می چیدم به غنچه هاشم رحم نمی کردم:-2-37-: و می آوردم خونه که جلو چشمم باشن و لذت ببرم غنچه ها تو آب کامل می شکفتند بعد از اینام نوبت گل دهی بوته های رز می رسه که اتفاقا نسبت به اینا خیلی عاشق ترم دو هفته ی قبل بوته هاشو هرس کردم و کلی قلمه زدم معمولاً تو فصل بهار خیلی بیشتر گل می دن و من از الان دارم روز شماری می کنم که شکفته شدنشون رو ببینم:-2-38-:

ـ دختر کوچیکه م امسال کلاس اوله سر نوشتن تکالیفش کلی ماجرا دارم باهاش معمولا این تکالیف در قالب یه پیک 4 صفحه ای بهشون داده می شه عنوان سؤال رو ما باید براشون بخونیم و اینا انجام بدن بلافاصله که از مدرسه می آد اصرار می کنه که بشینم پای تکلیفش و سؤالاتش رو براش بخونم هنوز سر اینکه اول باید لباس مدرسه رو درآره و ناهارشو بخوره بعد بره سراغ تکلیف، باهاش کلنجار می رم
دیروز که اومد خونه طلبکارانه اشتباه خودشو به پای من نوشت و بهم گفت " ببین اینجا رو اشتباه کردی " ( حالتشم مثل این شکلک بود :-2-28-:) من هیچ وقت چیزی رو بهش دیکته نمی کنم فقط تعداد غلط هاش رو می شمرم که بگرده پیدا کنه و درستش رو بنویسه اما خب ظاهراً بچه های این دوره و زمونه عادت کردن همه ی اشتباهاتشونو به پای دیگران بنویسن :-2-39-:
معمولا روزایی که شیفت صبحم خودم می رم از مدرسه می گیرمش مدرسه شون نزدیک خونه ست پیاده می رم. این مسیر رفت و برگشت فکر کنم بعدها یکی از خاطرات به یاد موندنی من و اون بشه از در مدرسه که اومدیم بیرون در مورد ماجراهای مدرسه ش حرف می زنه تا برسیم خونه حالا نه اینکه فکر کنید آروم کنارم راه میادا ، نه ، تا یه مسافتی هی می دوئه دور می شه باز بر می گرده پیشم یه چیزی رو تعریف می کنه باز می ره گاهی لی لی می کنه گاه جفت پا می پره خلاصه همش در حال جنب و جوشه چند روز پیش همینطور که به دویدنش نگاه می کردم داشتم به این فکر می کردم که با این کیفیت زندگی امروز و آپارتمان نشینی و ... چه ظلمی رو ناخواسته در حق فرزندان مون مرتکب می شیم بچه ها وقتی کم حرکت کنن و فعالیت هایی مثل دویدن و لی لی کردن و طناب زدن و ... که همه ی وزن شون با فشار بیشتری رو پاهاشون بیفته رو نتونن انجام بدن استخون هاشون تراکم لازم رو پیدا نخواهد کرد و خواه ناخواه سن بیماری های استخونی پایین خواهد اومد این یکی از بیماری هاست بقیه بماند مخصوصا بیماریهای روحی و روانی که خدا نکنه نصیب بچه ها بشه عوارضش هزاران مرتبه شدیدتره
دخترم هر روز تو این مسیر می دوئه و من از دویدنش و شادابیش لذت می برم اما این یه وجه قضیه ست وجه دیگه ش اینه که روزهای زیادی رو باهاش کلنجار رفتم تا از یه راهی که کمتر ترس و نا امنی رو بهش القا کنه حالیش کنم که نباید بیشتر از چندین متر ازم دور شه چون ممکنه از جانب بعضی از همنوعانش بهش آسیبی برسه از خبرهایی که از گوشه و کنار این جامعه می شنویم و می خونیم اونقدر ترس تو جونمون ریخته ست که عقل سلیم حکم می کنه هیچوقت این خطرات رو دور از خودمون ندونیم و چقدر آدم متأسف می شه که الان ترس از آدم ها خیلی بیشتره تا از موجودات زنده و غیر زنده ی دیگه بازم بگذریم
بند آخر رو به این دلیل گفتم که احیاناً کسی از این بابت که از داشتن فرزند محرومه حسرت نخوره تو این دوره و زمونه بزرگ کردن بچه از هر کاری شاق تر و دلهره آور تره ضمن اینکه همیشه فکر می کنم ما مالک هیچ انسانی نیستیم حتی بچه هامون من اگه از شیرین کاری های دخترم و لذتی که ازش می برم، تعریف می کنم دلیل بر این نیست که لذتشو تنها در انحصار خودم بدونم هر یک از دوستان این تاپیک می تونه در درک لذت این حس شریک باشه و اصلاً یه هدف بزرگم از تعریفش هم ، همین بود، مرزها همه قراردادی اند و ساخته ی دست ما آدما، هر کسی اراده کنه می تونه در هم بشکندشون

طبق معمول همه ی پست هام گلچینی از یه کتاب رو که خودم خوشم اومده ازش می ذارم امیدوارم مورد توجه و استفاده ی شما هم قرار بگیره

«... نمی توانی اصرار داشته باشی کسی را که دوست می داری حتماً عاشق تو باشد، حتی فکرش هم خنده دار است، با این حال به طور ناخودآگاه این راهی است که بیشتر مردم در آن زندگی می کنند. اگر به راستی عاشق باشی، چاره ای نداری جز اینکه به راستی مؤمن باشی، اعتماد کنی، بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست، اما هرگز اطمینان کامل و تضمینی وجود ندارد.
اگر قرار باشد کسی برای عاشق شدن صبر کند تا از دریافت میزان عشقی مساوی، مطمئن گردد، شاید ناگزیر باشد همه ی عمر در انتظار بماند.
در واقع اگر کسی در قبال عشقی که ارزانی می کند، چشمداشت داشته باشد مسلماً در پایان مأیوس می شود، زیرا بعید است که خیلی از آدم ها بتوانند همه ی نیازهای او را برآورده سازند، حتی اگر عاشق و شیدای او باشند.
انسان عشق می ورزد زیرا اراده می کند، زیرا عشق ورزیدن به او شادی می بخشد، زیرا می داند برای رشد و کشف خود به آن متکی است.
او می داند که تنها اطمینان خاطری که هست در وجود خود اوست... »

لحظات تون غنی از عشق

.arsana.
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۱۵ بعد از ظهر
:-2-33-:
قبلنا شیطون بلا و آبجی بد و انواع القاب هلنا رو تحمل کردم :-119-:
آقا دیگه نمیتونم:-2-33-:
دختره ی پررو برگشته به مامان میگه:هلیا کی عروسی میکنه؟:-2-33-:
انگار جاشو تنگ کردم این وسط:-2-33-:
مو وزوزوی دهن گشاد چاق خپل :-2-33-:
جیغ جیغو:-2-33-:دیوانه :-2-33-:خل:-2-33-: جووووووجووووووو دو هزاری:-2-33-:

امروز پدرجان برگشت به هلنا گفت:ببعی :-2-22-:
منم گفتم:بابا جوجه ست ،ببعی چیه:-2-22-:
پدرجان یقه ی مارو گرفت :به دخترم چی گفتی؟
منم گفتم:هیچی همون ببعی خوبه:-2-35-:
بعد از دو دیقه دیدم پدرجان هم داد زد :جوجووووو:-2-43-:

برگشته به مامان میگه:من که پسر ندارم باهاش عروسی کنم :-2-22-:
منم گفتم:خاک بر سرت با این حرف زدنت:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:


الان اس ام اس اومد واسه مادرجان از طرف خاله: چه حکایت جالبیست کلمه زندگی با زن آغاز می شود و کلمه مردن با مرد! پس ببال به خود که آغازگر زندگی هستی:-2-31-::-2-38-::-2-06-:

این آهنگ جدید مازیار رو شنیدین :-2-32-::-2-05-::
دیگه بند بارون ،داره رنگین کمون میشه
بدون هرجا که زیبا شد همون جا خونمون میشه

پر از یاد توام امروز همون وقتا که دلتنگم
همیشه صبح خیلی زود با عشقی ساده همرنگم

میون باغ تنهایی کمی هم عاشقم گاهی
تو این بارون آرامش تــو اینجایی تو در راهی

این بشر چقدر صداش قشنگه:-6-:
کنسرت مازیااااااااااااااااااااا ااااااااااار آخر بهمنه:-2-16-::-2-16-:یعنی جشنواره فجره که از 24 تا 30 بهمن 12 تا اجرا تو برج میلاد داره:-2-16-::-2-16-:

من برم به دایی زنگ بزنم این مراکز فروش بلیط رو واسش بخونم بلیط بگیره:-2-16-:
از شنبه فروش بلیط شروع میشه:-2-16-:
راستی ادبیات تنها 20 کلاس بوودم:-2-08-:
و یه خبر خوب دیگههههههههه:mrgreen:که فعلا نمیگم بذار اولش بهش برسم بعد بگم:-2-41-::-2-16-:

خداحافظی:-2-37-:
رنگی باشین :-2-16-:و خوابای رنگی ببینین:-2-37-:یعنی خواب سه بعدی یه اژدهای هفت سر:mrgreen:شوخی کردم :-2-27-: خواب هلنا رو ببینین شاد بشین:-2-06-:

ستاره شباهنگ
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۲۲ بعد از ظهر
امروز 6 بهمن::-2-38-:

سلام به همگی :-2-25-:حالتون خوبه؟ به قول مجری شبکه 2(شبکه تو= فرمن هاشفی) دماغتون چاقه؟:-2-22-:.
ما همیشه سر نماز صبح کاهلی می کنیم میذاریم تا آفتاب بیاد بالا بعدش شروع به خوندن می کنیم.یه دو روزه آلارم ساعتمو تغییر دادم (قبلیه رباب بود خیلی آرامش داشت آدم دلش میخواست دوباره بگیره بخوابه)الان آهنگ asma allah سامی یوسف رو گذاشتم باورتون نمیشه مثل فنر از جام پا میشم.آهنگش خیلی قشنگه یه آرامش خاصی توش داره صدای سامی یوسفم خیلی خوبه .بعد انقدر توش استغفار و اغفر ذنوبنا و استر عیوبنا میگه آدم خوابش قشنگ می پره:-2-16-:.
یه کشف جدید کردم (نخندینا واسه خودم جدیده)اینکه اسم واقعیه سامی یوسف ((سیامک رادمنش))بید.خیلی شباهت بین دو تا اسمش وجود داره نه!!!.بعدش اینکه پسر بابک رادمنشه.بابک رادمنش خواننده و آهنگساز و ترانه ساز کلا موسیقیدانه. واسم جالبه که سامی(چه زود صمیمی میشه)اصلا بلد نیست فارسی صحبت کنه ولی تو بعضی آهنگاش که یه تیکه فارسی داره خیلی راحت و بدون لهجه میخونه.


داشتیم میگفتیم بعد از نماز صبح نخوابیدم دلم میخواست بخوابم ولی دلم نمی یومد(چی شد:-2-31-:).آخه چند وقت پیش خونده بودم که پزشکا میگن بعد نماز صبح دوباره نخوابید چون خطر سکته قلبی داره.یعنی اینکه اول صبح هورمون اپی نفرین مقدارش تو بدن صعودی میره بالا(تابع اکیدا صعودی تاکید میشه اکیدا)این هورمون مذکور استرس زاست بنابراین وقتی بعد از نماز صبح بخوابین این هورمون نامرد براتون دردسر درست میکنه بعد یهو دیدین سکته کردین بعدش شوت شدین اون دنیا.ولی اگه زنده بودین و عزراییل مهلت بهتون داد از خواب که پا میشین داغون و کسلین و خلاصه از دنده چپ بلند میشید.توضیحاتمو حال کردین...برا خودم یه پا دکترما:-2-06-::-2-06-:.منم چون جونم برام عزیزه و قصد ندارم جوون ناکام بشم تصمیم (تصمیم کبری)گرفتم که نخوابم.

بعد یه تصمیم کبری دوم گرفتم که ناهار درست کنم.چشمای همه چپ و چول شد:-2-31-:دقیقا رکورد زدم بعد از دو سال آشپزی کردم....به افتخارم کف مرتب:-2-16-::-2-16-:.من کلا یا آشپزی نمیکنم یا اگه غذا درس میکنم محشر میشه (اعتراف کتبی از خونواده گرفتم).امروز میرزا قاسمی درس کردم .والا من هنوز نگرفتم چرا اسمش آق میرزاس.خیلی خوشمزه شد.هی به بابام می گفتم من امروز غذا پختمایا اینکه می گفتم امروز به نظرت میرزا قاسمی خوشمزه تر نشده.اونم می گفت آره دستت درد نکنه خیلی خوشمزه شده.

خلاصه امروز دود جراغ خوردیم:-2-06-:از دست این بادمجونا تا کبابی بشن.بعد ناهار یه چرخ تو ناسا زدم .دوباره عکس جمع کردم یعنی آلبوم عکسای نجومیم در حال ترکیدنه. از بس قشنگن دلم نمیاد بی تفاوت از کنارشون رد شم.فردا خونوادگی تصمیم گرفتیم بریم خونه خالم شک ندارم خیلی خوش میگذره بهمون.دی جی خانواده آق مهندس (پسر خالم)حضور داره.هر دفعه که میریم خونشون منو خواهرم سر به سرش میذاریم میگیم که چه خبر از بنایی...سر ساختمون خوش میگذره؟...گچ و سیمان میسابی دیگه..قراره برج پیزا بسازی.اونم به غیرتش بر میخوره میگه نامردیه به خدا آدم 4 سال عمران بخونه آخرش بهش از این حرفا بزنن.


این جمله رو خیلی دوست میداریم:-2-40-:

*هر روز صبح من و خدا فراموش می کنیم من الطاف او را و او گناهانم را *

آسمونتون صاف و پر ستاره......

p_f_p
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۲۶ بعد از ظهر
سلام
فردا ازمون قلم چی دارم هیچی درس نخوندم اصلا حسش نی
مهمون داریم قراره عموم اینا بیان
شدید خوابم میاد
دیشب 5 ساعت بیشتر نخوابیدم
با ارزوی موفقیت:-118-:
سایه خسته:-2-39-:

.سیاوش.
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۳۱ بعد از ظهر
خاطرنویسی کردم یا نه نوشتم یا نه یادم نمیاد ....اصلا نوشتن خاطره بلدم یا نه رو هم نمیدونم.....فقط امروز با اینکه پر از خاطره بود برام اما اونقدر پر از اتفاق بود که نمیدونم چی بنوسیم و اصلا بنویسم یا ننویسم.....
چیزی نمی نویسم فقط می خوام بگم یادمون باشه که هیچ وقت دل کسی رو نشکنیم ...ناراحتش نکنیم و روی زخم کسی نمک نپاشیم..........بذاریم هر کس خودش انتخاب کنه .....حتی اگه سردوراهی بود بذارین خودش انتخاب کنه .....حداقلش میدونه که حتی اگه اشتباه بود این راه رو به میل و اراده اش رفته نه به اجبار.....
همه ی این حرفا واسه بهترین رفیقم که تو زندگی داشتم بودند....می خوام بهش بگم به قول خودت بی خیال زندگی همین دو روزه می گذره یه روزه باهاته یه روز برعلیه تو ......خودتو نباز ....همونی باش که می شناختمش....محکم و استوار

تاراجان
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۴۵ بعد از ظهر
سلام امروز:-2-38-:
رو با صدا ی غر زدن بابام که مثل همیشه به مامانم می گفت دیره همه رفتن:-119-: الان شروع کردم :-2-43-: می دونین هر وقت که با سرو صدا بیدار شم اون روز رو گیج می زنم :-2-28-:خلاصه مامانم رفتو خونه برای چند دقیقه رنگ ارامش گرفت :-2-16-: من که حوصله هیچی رو نداشتم گفتم بازم بخوابم ولی هنوز 5 دقیقه نشده بود دیدم دارن در میزنن از صدای در حس ششم گفت پرهامه برادر زادمو میگم که طبقه دوم خونه ما چند ماهی که ساکن شدن :-2-28-:ولی از بس به ما خوش گذاشته فکر می کنم چند سالی اینجان :-2-27-: دیدم کوتاه نمی یاد حتما مامانش دعواش کرده اومده قهر :-2-22-: رفتم در باز کردم اوردمش تو تازه بدهکار بود چرا در باز نکردم پاهاش یخ کرده اخه قربونش برم کفش پاش نبود :-2-38-: با خودم گفتم خوابو بی خیال شو که زلزله اومده نشوندمش گفتم الان برات میوه بیارم کارتون بزارم سیبو براش پوست کندم نشستم تا تعریف کنه یه دست گلی اب داده که از خونه پرتش کردن بیرون :-2-22-: اخرشم کشف کردم دیشب تمام تختشو ابیاری کرده :-2-06-: از بس فیلم ترسناک می بینه :-2-27-:خلاصه با کارتون سرگرمش کردم رفتم تا مشغوله کمی درس بخونم یه ساعتی گذشت دیدم دیگه مغزم نمی کشه رفتم پای تلفن که به ساحل دوستم زنگ بزنم حالا که مامانم اینا نیستن نهار بیاد خونمون اخه وقتی میاد همه چی با خودش میاره اشیزی شم حرف نداره کلا خوش
بحالم میشه ولی از اونجای که امروز خوش شانس بود م
گوشیش خاموش بود منم دیگه بی خیال شدم که پرهام صدام کرد عمه بریم بیرون خرید حاضر شدم بریم بیرون که صدای تلفون اومد کاش بر نمی داشتم هنوز الو نگته بودم که صدای خواهرم اومد بعد از احوال پرسی گفتش نهار میان اینجا هر چی خودم کشتم که کسی نیست یه روز دیگه بیان اونم که می دونس اصرارم برای چیه گفت خودم میام کمکت نگران نهار نباش :-2-37-: تا پرهام راضی کردم تا از خیر خرید بگذره پدرم در اومد 10 دقیقه نشد سر کله خواهرم اینا پیدا شد نتونستم جلوی کنجکاوی خودمو بگیرم از محمد شوهر خواهرم پرسیدم چه زود رسیدین با جت اومدین اونم ازلبخندی زدو گفت چند کوچه مونده بود زنگ زدیم خبر بدیم :-2-35-: اون چند کوچه صبر می کردین چه ادمای پیدا میشن :-2-37-:پرهام کم بود بچه های مریم خواهرم می گم اضافه شدن شروع کردن خونه رو رو سرشون گذاشتن :-2-36-:نهار براشون خورشت خلال درست کردم اونم از نوع کرمانشاهیش تا یادم نرفته تمام کمک های خواهرم به درست کردن سالاد خلاصه شد از اونجای که مریم جون خیلی زحمت کشیده بود زنگ زد بالا دادشم بیان نهار دور هم باشن :-2-43-: نهار که خوردن دریغ از یه تشکر خشک خالی بجز از طرف پرهام که گفت عمه دست درد نکنه خوشمزه بود من شب اینجا می مونم با خودم گفتم توام می دونستی شبم شاید نتونی بری بالا اینو گفتی :-2-39-:ظرفا رو جم کردم حوصله نداشتم بشورمشون این وسط م محمد گفت سرو صدا نکنین می خوام بخوابم دیشب شیفت بودم منم بیخیال شدم ولی یکی می گفت اخرش که مال خودته باید بشوریشون همیشه این وقتا یاد کوزت می افتم :-2-43-:ساعت دو بود که مامانم یاد من افتاده بود زنگ زد گشنه نمونم برم بالا خبر نداشت خودم یه قوم نهار دادم اون طوری که معلوم بود دیر میان فکر کنم وایسادن مرده رو زنده کنن :-2-06-:خدا رحمتش کنه مرده رو میگم مامانم می گفت وقتی ازدواج کرده این مرد رو دیده می گفتش گفتم یه هفته دیگه زنده نمی مونه از بس پیر بوده ولی این انتظار مامانم امروز بعد از 27 به پایان رسید طرف مرد :-2-06-:ساعت 3 بود که محمد گفت برن خونشون منم خدا رو شکر کردم بعد از بدرقه شون من موندم پرهام یه خونه که شتر با بارش توش کم میشد بعد از مرتب کردن خونه رفتم سراغ ظرفا دیگه اخراش بود که ساحل دوستم زنگ در زد کاش زودتر می اومد کمکی می کرد ولی بازم خوبه با حرفاش مطمئنم خستگی امروز از تنم در میاره بعد از یه ربع نشستن گفت بریم پارک کوهستان با اینکه سرده ولی حال میده پرهام که شنید از خوشحالی جیغی کشید که مطمئنم چرت همه همسایه هارو پاره کرده دم در بازم صدای تلفن اومد ولی من دیگه جواب ندادم...................

~*SaHaR*~
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۴۸ بعد از ظهر
سلام
دوباره اومدم خونه... شدم مثل كش كه هي توي راه خونه و دانشگاهم:-2-22-: خودم ديگه دارم خسته ميشم:-2-39-:
چقدر هوا سرد شده اينجا:-2-20-: ديشب ساعت 7 رسيدم و زودتر به سعيد زنگ زدم تا بياد... وقتي رسيدم ترمينال زنگ زدم بهش كه گفت توي ترافيكم و يه ريع ديگه مي رسم:-2-18-: قنديل بستم توي اون هوا تا برادري برسه:-2-03-:
چقدر خونه و آرامشش خوبه هر چند اونجا هم خيلي آروم بود... به قدري كه صداي قدم زدن يكي از 100 متر اون طرف تر رو مي شنيدم ولي يه چيزي كم بود:-2-37-:
پدري مان سرماخورده:-2-39-: خيلي بد مريض مي شه... بعدازظهر قرص خورد و خوابيد در خواب از بدن درد يواش ناله مي كرد:-2-39-: دلمان برايش كبابه:-2-03-::-2-03-::-2-03-: هرچي منو مامان گفتيم پاشو بريم دكتر قبول نكرد و آخرش هم رفت سر كار:-2-31-:
هفته ي پيش رفته بوديم پارك، يه گربه ي تپلو تميز داشت از سرما ناله مي كرد:-2-: انقدر سفيد بود كه برق مي زد. منم نشستم و كلي نازش كردم كه آخرش با چشم غره هاي مامان و خاله ولش كردم... انقدر دوست داشتم بغلش كنم و فشارش بدم ولي كي جرات داشت:-2-18-:
از اون روز تا حالا انقدر دلم يه حيوون پشمالو مي خواد:-2-39-: تازه چند وقت پيشا يه جايي خوكچه ديده بودم ولي چون امتحانا بود نگرفتم:-2-31-: حالا هفته ي ديگه كه اومدم مي خوام عزمم رو جزم كنم و حتما يه كدومشون رو بگيرم يا خوكچه يا همستر:-2-16-::-2-16-::-2-16-: البته از اين توله سگاي ناز مخصوصا از اون جيبي هاش بسي دوست دارم ولي اگه بگيرم مامان خودمم ميندازه بيرون با سگه:-2-03-:

s.love
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۵۲ بعد از ظهر
یـــــــــــــــــــا الله!:-2-38-:
دیروز آتنا میگه که سعیده 9 م بهمن چه روزیه؟:mrgreen:
- چه می دونم! چه روزیه؟!:-2-08-:
- فک کن!:mrgreen:
- ولنتاینه! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
- نه!:-2-36-:
- تولد مایکل که نیست تولد آدامم که نیس ....:-2-38-:
- آره آره تولد آدامه!:-2-16-::-2-16-:
بعدش یادم افتاد 13 بهمن تولد مادرجونه!:-2-20-:
من و آتی هر سال براش تولد می گیریم!:-2-16-::-2-16-:
انقد حال می کنم! اصلا تولد مادرجون با تولدای هممون فرق داره!:-2-16-::-2-16-:
خیلی خوشم میاد سوپرایز میشه! :-2-16-::-2-16-:
بعدش یاد کادو افتادیم! مثل هر سال فک می کنیم چی بگیریم تکراری نباشه!:-2-38-:
نمی دونم شاید حداقل ماله 4- 5 ساله پیشه!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
دقیق نمی دونم چند سالمون بود!:-2-08-:
ولی انقد بچه بودیم که ماماینا اجازه نمی دادن تنهایی از خونه بریم بیرون!:-2-22-:
یادمه همه ی کارا رو کرده بودیم !:-2-38-:
همه رو به یه نقشه ای اون شب خونه ی مادرجون جمع کرده بودیم!
کیک و اینا رو هم حاضر کردیم! چه طوریشو اصلا یادم نمیاد!:-2-06-:
ولی کادو! تنهایی که نمی ذاشتن بریم بیرون حاضرم نشدیم بهشون بگیم که تولد مادرجونه ما رو ببرین بیرون واسش کادو بخریم! انقد فک کردیم ! آخرش... :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
کادو تو یه جعبه ی خوشگل بود! حالا تو اون جعبه ی خوشگل چی بود؟!:-24-::-24-:
نه فک می کنی چی بود؟!:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
رو یه کاغذ خوشگل نوشته بودیم تا مدتی دیگر یه سیم کارت به شما می رسد! حالا دقیقا جمله ش یادم نمیاد ولی مفهومش همین بود! که آخرم نمی دونم چند وقت بعدش سیم کارته اومد!:-24-::-24-::-24-::-24-:
ولی قیافه ها خیلی دیدنی بود!:-24-::-24-::-24-::-24-:
دیشب وقتی آتی اینو یادم آورد انقد خندیدم!:-24-:
سال های بعد دیگه تولدش به خیر و خوشی گذشت!:-2-38-:
حکایت اون گوشی س که تا مدتی دیگر در این مکان نصب می شود!:-2-06-::-2-06-:
چــــــقد مزخرفه این روزای بعد امتحان!:-2-42-:
روزام همینطوری بی هدف می گذره اعصابمو خرد می کنه!:-2-42-:
پسران برتر از گل م دارم نگا می کنم معتادم کرده!:-2-42-:
فعلا

زهرا.الف
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۵۳ بعد از ظهر
درود و دوصد درود و سه صد درود و چهارصد درود و بی نهایت درود بر شما نودوهشتیای عزیز!:-2-25-:
امروز قرار بود ترم جدید کلاس ترجمه ام شروع شه! صبح از خواب نازمان زدیم (البته ساعت 9 بود تازه:-2-35-:) و راهی کلاس شدیم. بعد از نیم ساعت که نشستم، میگن از کل کلاس فقط تو اومدی، واسه یه نفر کلاس تشکیل نمیشه!:-2-36-: ما هم به روی خودمان نیاوردیم که ضایع شدیم و شاد و خندان از استاد و منشی خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم!:-2-28-::-2-08-:
دیگه اتفاق دیگه ای نیفتاد جز اینک مثل هر روز باید درس بخونیم و خوندیم!:-2-38-::-2-31-:
فردا هم دوباره مسابقه فرم(تکواندو) دارم! مثلا جمعه است! باید ساعت 6 صبح از خواب بیدار شم!:-119-:
حرف دیگه ای نیست جز اینکه.....
ایام به کامتون... جمعه تون رو خوش بگذرونین!:-2-40-: و....
من رو هم دعا کنید!:-118-:

mahdieh67
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۰۴ بعد از ظهر
:-2-25-:
bonne soirée

خوبین دوستان؟؟؟ خوش می گذره؟؟
همچنان به الافی ادامه می دیم و هیچ کار مفیدی انجام نمی دیم!! جمله معروف از شنبه:-2-36-:
شاید این شنبه:-2-37-: از عصر حوصلم خیلی سر رفته:-2-15-: یعنی داشتم رمان می خوندم، ارثیه پر دردسر، یه لحظه احساس بی خودی بهم دست داد:-2-28-: چه خبره هی رمان رمان:-2-36-: البته چند لحظه طول کشید این احساس،:-2-43-: ولی خوب تصمیم گرفتیم تا یه مدت رمان نخونیم:-2-33-: خیلی تصمیم به جایی است، 20 روز کمتر وقت داریم :-2-30-::-2-36-: فردا کوهم تعطیله:-2-39-: پس ما چیکار کنیم:-119-:
همیشه نزدیک امتحانا دوست دارم کارای دیگه بکنم:-2-08-: البته تا یه ساعت پیش که هیچ کاری دوست نداشتم انجام بدم، ولی الان می خوام زبون فرانسه یاد بگیرم....
اولین جمله که یاد گرفتم : ژو پا پاقله فقانس:-2-27-:

فرودو
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۴۰ بعد از ظهر
حال و حوصله ی هیچ کاری را نداریم ، دمارمان در آمده و نفسمان برید و خندید و چرخید و گریخت :-2-31-:
ختم کلام اینکه حوصله مان یوختی می باشد !

دیشب یه خواب عجیب دیدم
نمی دونم چرا این روزا هی خواب می بینم :-2-31-:
رو پرده اتاقم یه کاغذ چسبونده بودن که شنبه 8 ام بهمنه نه یک شنبه
گفتم ها یعنی چی
بیدار که شدم این یادم اومد رفتم تقویمو باز کردم گفت ببینم چه خبرِ این هشتم
بعد یادم اومد اوه 8 ام امتحان دارم که :-2-31-:
چه الهاماتی می شه این روزا به من :-2-16-:

غروبی هم رفته بودم یه جایی ضایع شد در حد امپراتوری رم باستان :-2-35-: حالا حوصله تعریفش و ندارم
کلا گفتم که اصلا حوصله نداریم

دیدم امروز دانلودای زیر پوستی انجمن آزاد شده گفتیم این لینکو از یه جا براتون کپی اینا کنیم
اگه مورد داره مدیرا بگن ویرایش کنیم :-2-38-:
کلا مشتاق آهنگای چیزیم:-2-31-:
http://s1.picofile.com/file/7243607525/10_Shahe_dokhtaron.mp3.html


اینو هم بگم
یارو زیر نویس می ده با افتخار بعد می ری بشینی فیلم ببینی
طرف داره افسوس می خوره گلادیاتوراش همه ضعف دارن
بعد یه هو وسطش میاد
امروز احمدی نژاد هم یارانه ها رو هدفمند کرد قبض آبو برقم دو برابر اومده :-2-37-:
والا :-2-41-:




فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه :-2-41-:

believe me
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ بعد از ظهر
به نام خدا

گلوم درد میکنه:-2-39-:

نامردیه........از اول ترم یه جزوه بگیر دستت بخون تا اخرش.....تنها درسی بود که بهش اهمیت دادم..تنها درسی که تو طول این ترم خوندمش...اخرشم نمره ای که اومد فقط در حد اینکه پاس شم بود..حقم نبود..شایدم بود...فقط اینبارم بهم ثابت شد به هر چی خیلی اهمیت بدی و پاپی بشی اخرش گند میزنی:-2-15-:

از وقتی که دانشگاه رفتم دیگه مثه دوران ابتدایی راهنماییم برا نمره غصه نمیخوردم..یادمه املا شدم 19 کلی گریه کردم.هه..یادش بخیر..اما دیروز سر این قضیه خیلی گریه کردم..درد داره والا.بیخیال...

امروز نزدیک بود تصادف کنم..رفتم دور بزنم...داشتم اینه عقبو میدیدم حواسم پرت شد ....از جلو روم غافل شدم..وواییییییییییییی نزدیک بوداااااااا:-2-31-:یادم می افته تنم میلرزه..خودم به درک..مامانم کنارم نشسته بود...یه لحظه فکر کردم الان باید فاتحمو بخونم..بخیر گذشت..خدایا چاکرم:-2-40-:مرسی

دیگه شادی مان فروکش کرد:-2-15-:


+مهدیه جون من یه بار رفتم زبان فرانسه یاد بگیرم..نزدیک بود زبون مادری یادم بره..خیلی یه جوریه..یا ژ داره یا ق..موفق باشی عزیزم

یقین داشته باش که روزی پروانه خواهی شد....بگذار روزگار تا میتواند پیله کند


شب همگی قشنگ....دلاتون بی غصه دوستای گلم:-2-40-:

*mahsa*
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۵۸ بعد از ظهر
سلامhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard13.gif
امروزم یه روزی بود مثل روزای دیگه( جمله ی کلیشه ای رو داشتین:-2-28-::-2-28-:) با تفاوت که ما رو بردن اردو:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بیدار شدم و وسایلم رو آماده کردم و رفتم مدرسه....http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif حالا هر چی منتظر می موندم دوستام نمی یومدن..... هی من منتظر بودم هیچکی نیومد....http://www.pic4ever.com/images/146fs495919.gif دیگه نزدیک بود بریم که 4تا از دوستام با هم اومدنhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281134%29.gif (البته این شد سه تا:-2-28-:) ولی چرا بقیه بچه ها نیومدن؟
وقتی اینو از دوستم پرسیدم اون در کمال خونسردی گفت: سارینا استخون قورت داد تو گلوش گیر کرد رفت بیمارستان جراحی کرد درش آوورد نیومد دوستاشم دپرس شدن نیومدن:-2-07-:
منو میگی تا سه ساعت تو این مونده بودم که الان ما داریم میریم اردو اون بیمارستانه...http://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gif.http://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gifhttp://s19.rimg.info/635fa4ba55096fb00ac4d6134e79ccd4.gif دلم بسی سوخت....:-2-15-::-2-15-::-2-15-: و بسی دلمان برایش تنگ شد:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
از این خبر بدی که شنیدم بگذرم یه اردوی بسیار توپ داشتیم دلتون آب....http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_149.gif http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_149.gif
کلی برف بازی کردیم و آدم برفی درست کردیم و از پیست سر خوردیم:-2-32-::-2-32-:. اما قسمت باحالش اونجاش بود که بدون اجازه ی مسئولان محترمه رفتیم یه رودخونه پیدا کردیم http://www.pic4ever.com/images/hiker.gifو چند کیلومتری از بقیه دور شدیمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/hangin.gif( میدونین دیگه هر کاری بدون اجازه بیشتر کیف داره)
خیلی خوش گذشت....:-2-32-: جاتون خالی:-2-42-::-2-42-:
و دیگه ....
همین دیگه اومدم خونه و خوابیدم تا الان که اینجام:-2-38-:

6 بهمن یه روز برفیه برفیه برفیه برفیه برفی برفیhttp://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_247.gif

feedback
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۱۵ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:
فاز خیلی شادی :-24-: :
سلام به همگی :-24-:
بعضی وقتا یه سری اتفاق جالب میفته که خودتم خنده ت میگیره :-4-::-4-::-4-:
آقا من امشب یه جایی بودم ، داشتم از اونجا بر میگشتم که یه نفری اومد جلوم. یعنی با ماشین بوق زد و اومد جلوم. من رفتم جلوش :-4-: بعد گفت حاجی این آدرسه کجاست؟! گفتم کدوم آدرسه؟ :-4-: گفت بلوار ... گفتم آها :-4-: گفت خوب؟ :-4-: گفتم به جمالت :-4-: خلاصه آدرسو بهش دادم و به محض اینکه خواستم عرض خیابونو برم ، یه موتوری همینطوری که رد میشد ، گفت حاجی میدون ... کجـــــــــــــاست؟! :-4-: منم گفتم اونجــــــــــــاست :-4-: آقا به اینم آدرس دادیم. دوباره یکی دیگه با ماشین اومد جلوم. معلوم بود آژانسه (دقت عالیم متعالیم :-24-::-24-::-24-:) خلاصه به اونم میخواستم آدرس بدم که خودش گفت : آقا خیابون فلان اینجاست؟ :-4-: من خدایی دیگه هنگ کرده بودم :-4-: یه نیگا به خیابونه انداختم دیدم آدرسش اون نیست. بهش گفتم بره خیابون بعدی. حالا شانس آوردم آدرس درست خیابون بعدی بود ، وگرنه بنده خدا تو این ترافیک رکب میخورد. :-4-::-4-:
===== ===== ===== ===== =====
اما قسمت هیجان انگیز ماجرا که هنوزم دارم بهش میخندم اینجاست :-4-::-4-::-4-::-4-::-4-: :
آقا ما رفتیم نوشابه بگیریم :-24-: یه حاج آقایی حدود 50-60 سال مغازه دار تو محل مونه. :-24-: این آقا خیلی خونسرده. همچین ریلکـــــــــــــس :-24-: از اون ریلکساستا (چجوری نوشتم!!! :-24-:) خلاصه یه چی میگم دو چی نمیگم :-24-: آقا رفتم بهش گفتم نوشابه قوطی کوچیک مشکی بده. اونم هلک هلک رفت سر وقت یخچال :-24-: همچین میرفت که صدای کشیده شدن دمپاییش رو زمینو میشنیدم :-24-: آخه همیشه دمپایی میپوشه :-2-21-: (شکلک بی ربطی بود میدونم :-24-:) خلاصه یه کوکا آورد یه پپسی! بهش گفتم اون یکیشو پپسی نداشتی؟ گفت خوب یه کوکا بخور یه پپسی که دل کوکا نسوزه!! :-24-::-24-::-24-: قیافه ش موقع گفتن این جمله اینطوری بود :-37-::-24-: منم گفتم حالا پپسی نداشتی؟ اونم خیلی خونسرد گفت چرا بابا پپسی هست. زیاد هست. ایناهاش تو یخچاله. :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-: من منتظر بودم بگه نه! چون اینجور وقتا طرف میگه نه نداشتیم دیگه. تازه یه چی هم طلبکار میشن آدما اینجور وقتا. ولی این خیلی خونسرد گفت چرا زیاد داریم. (تو دلم گفتم آخه مرد حسابی چقدر تنبلی!!!! حیف نمیشه واژه دیگه ای استفاده کرد :-24-: پاشو برو بیارش دیگه :-24-:) منم رو حساب اینکه میگه نداریم دو سه قدم رفتم بیرون از مغازه که یهویی یادم افتاد میگه داریم :-24-::-24-::-24-: (من دیگه چقدر خلم :-24-:) بعد گفتم آقا پس پپسی رو رد کن بیاد. :-24-: اونم شاکی شد!! انگار ارث باباشو طلب داری! :-4-::-4-::-4-::-4-::-4-: نچ نچ کنان رفت سمت در یخچال نزدیک بود چند تا نوشابه رو بندازه :-24-::-24-: تو دلم گفتم غلط کردم همین کوکا رو بده شر نشه واسه مون :-24-: ؛ آخرم با کلی اخم و تخم آورد واسه م. گفتم مرسی لطف کردید :-2-31-: اونم انگار نه انگار سرشو خاروند و یه خمیازه کشید این هوا :-37-:
این بود انشای من :-24-:
===== ===== ===== ===== =====
یعنی چی آخه؟! :-2-33-: امروز کامپی رو روشن کردم ویندوز بالا نیومد مجبور شدم دوباره نصب کنم :-2-33-:الکی الکی 2 ساعت وقتم با نصب برنامه طولید :-2-33-:
ولی خرخونی شدم امروزا :-2-31-: نشستم کلی درس خوندم :-2-31-:
===== ===== ===== ===== =====
خوش باشید و شاد
ایام به کام باد
سعید | 6 بهمن 90 | 22:15

jullub
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر
ویرایش شد ...

یاسی ص
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
سلامممممممم

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟
دلم تنگولیدههههههههه خیلی
هیشکی منو دوست نداره

کاش یکی منو میدید کاش یکی بخاطر خودم دوسم داشت
نه چیزای دیگه
نه پول دادن برای ساعت آقا و نه برای شارژ خریدن
کاش یکی فقط یه لحظه منو میدید منه بد بختو

چرا دنیا اینجوریه
چه گناهی کردم منه 2 ساله
چه ظلمی کردم بهت دنیا که داری آبرومو میبری؟؟؟؟؟


هیشکی منو میفهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستون دارم زیاد
تنهاترین یاسمن

لی لی تنها
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااام
من امروز به واقع پی بردم هر روزی رو که از کله سحر بد شروع کنی تا اخر روز بد میاریhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%281170%29.gif
دیروز با مامی رفتیم برای عروسی دخترعمه ام لباس بخریم...با اینکه مامانم خیاطیش بیسته ولی گفتم این دفعه آماده بخرم ولی هرچی گشتیم چیز دلخواهم رو پیدا نکردم و از یه طرفم بابام خیلی گیره و لباسا همه به قول معروف لختیhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28221%29.gif
شب پگر برگشتم خونه و یه راست رفتم بخوابم چون به شدت کمبود خواب داشتم و از صبح فکر میکردم مغزم داره میوفته رو دفتر کتابhttp://www.millan.net/minimations/smileys/bokmal.gif
فرداش که امروز باشه از خواب بیدار شدم مامانم گفت من با بابات حرف زدم و کلی بحث کردیم باباتم گفت هرکاری میخواد بکنه حالا بیا ژورنالارو نگاه کن یه چیزی خوب گیر بیاریم....منو کله سحری برداشته صورت نشسته صبحونه نخورده نشونده مدل نشونم میده...منم بی حوصله گفتم بابا من اصلا از این مدلا خوشم نمیاد...نگو به مامانم بر میخوره!!!!!!!!!!
داد بیداد که من به روح مادرم قسم دیگه واست هیچی نمیدوزم...البته همین نبودا چکیده مفید داد و بیداداش بود
واینگونه صبحمان آغاز شد...تا بعد از ظهر اتفاقی نیوفتاد بعد از ناهار بود و بابام رفته بود هفتم دختر دوستش و منم داشتم فیلم میدیدم که داداشم امیرمحمود اومد گفت لیلا برو ببین مامان چی شده؟یکی زنگ زده و مامان داره گریه میکنهhttp://www.pic4ever.com/images/funny.gif منم پاشدم رفتم دیدم مامانم داره با گریه با تلفن حرف میزنه http://s19.rimg.info/274fe60f5104c0868396ed7be03a8315.gif از لا به لای حرفاش فهمیدم که داییم موقع کار با از این دستگاه ها که سنگ رو میبرن دستشو از مچ قطع کردهhttp://www.pic4ever.com/images/budo.gif
خلاصه منم شروع کردم گریه:-2-30-:
بابام قرار شد خودشو برسونه و مارو ببره بیمارستانhttp://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif
از صدای گریه های مامانم زن عمو و عموم هم ریختن خونه ما و خلاصه بساطی بود از قضا تو همین فاصله یکی دیگه از پسردایی هامم اومد و وقتی منو گریان دید گفت: لیلا چی شده؟چرا گریه میکنی؟بابات کو؟
گفتم:بابام رفته هفتم
بیچاره هل کرد فکر کرد کسی مرده...گفت چی شده آخه؟
گفتم:دایی دستشو قطع کرده....
پسرداییم با شگفتی اومد بالا و تا مامانمو دید گفت عمه لیلا چی میگه؟عمو چی شده؟
خلاصه به لطف پسردایی جان کله خاندان در عرض نیم ساعت ریختن خونه ما و همه گریه!!!!
بابام اومد و مامانم حاضر شد تا برن بیمارستان که زنداییم زنگ زد و گفت:تا ساعت 7 هیچ کس رو راه نمیدن
ما هم نزدیک 4 ساعت نشستیم گریه...خلاصه مامانم رفت ما هم نشستیم تا اونا برگردن!!!
بیچاره داداش کوچیکم از بس ما گریه کده بودیم فکر کرده بود داییم مرده به ما میگفت منو ببرین سر قبرش:-2-06-:
ساعت نزدیک 9:30 بود که مامان بابام اومدن ما هم یه دفعه هجوم بردیم سمت در.
درجا پرسیدم مامان چی شد؟دایی چه طور بود؟
مامانم گفت:مرده شور قیافه شادی(زن داییم) رو ببره:-2-43-:...هی میگه قطع شده...بریده بود...درسته حالش خوب نبود ولی قطع هم نشده بود!!! فقط چندتا رگش پاره شده بود و استخونش خراشیده شده بود:-2-16-:
این زندایی و دختردایی من عادت دارن همه چی رو پیاز داغش رو زیاد کنن....به قول بابام اگه یکی تصادف کرده باشه به آدم میگن طرف تو سرخونه است!
و این بود ماجرای امروز مااااااا

Tikooli
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۸ بعد از ظهر
سلــآم به روی مــآه همــه دوستــآم ..http://s17.rimg.info/89315a84b28c14eae6265cdb180a02fe.gif."همون گل 98 ای هــا ی گل خودمـ منظورمهhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gif "
چــطورید ..خوبید ؟http://s17.rimg.info/d90b2a9a6979ff6a89b7dbedf3166d55.gif
انقدره دلم گرفته ...دارم با دوستام میرم اصفهان نصف جهان:-2-06-:http://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif
دلم برای خانوادم تنگ میشه ..
هر سری این رو میگم ...مـامانم میگه ..پارسال هم داشتی میرفتی شمال همن ها رو میگفتی :-2-06-:
حالا برم ببینم چه میشود ...دعا کنید بارندگی نشه http://s17.rimg.info/029497d66c44e6d33d973a80462b51bf.gif .....
دعـا هم کنید بهم خوش بگذرهhttp://kay.smiley.free.fr/images/6263.gif
فعــلـاhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fairysmile.gif

تــوکــآ | 6 بهــمن | ساعــت 11:51http://s19.rimg.info/2bb0503ff5ee8326b7119d7c0bdd91b0.gif

~AfShAn~
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۲۴ قبل از ظهر
فکر کن امتحانا تمام شده اما به خاطر یه استاد کا باهاش 6 واخد درس داری و کلاس ساعت 7:30 را 9:30 می آید ما هندز نصفه دسمان مانده....نصف که چه عرض کنم همه اش مانده......
حالا جالب این است که با این همه کمبود وقتی که داره گیر داده که حتما باید تو هر درسا 3 تا امتحان بگیره!!!
نکته ی باحالش اینجاست که چون هنوز آن مبحثی که تو امتحان سوم می آید را درس نداده ما پا در هوا ماندیم....
قرار بود امروز از 8 صبح ( که البته ما با بچه ها 9:30 قرار گذاشتیم چون عمرا زودتر می امد) تا شب برای یکی از درسا کلاس بگذاره و تمامش کنه ولی دیشب کلاس را پیچوند اساسی....
جالا ما تکلیفمان روشن نیست که آخرش چی کار باید بکنیم....
ار آنجا که این استاد به غایت دیوانه است یه دفعه روز قبل امتحان یه کلاس می گذاره و درس را تمام می کند....
البته یه حسی بهم می گوید احتمال کیسل شدن امتحان هست....
:-2-16-:
آخه این استاد سابقه اش تو دانشگاه خرابه!!!!!!1پارسال امتحان ترم پائیز را آخر تابستان گرفته و هندز نمره هاشونم رد نکرده.....اگر نمره های ما را دیر اعلام کنه این دو تا درس را ازش می گیرند....:-2-27-:
منکه واقعا خوشحال می شوم دیگه تو یونی نبینمش....:-2-36-:

reyhane.s
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۳ قبل از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا ااااام
جمعه آغاز شد با حاگیری جدید.................................
آقا جمشید تشریف آوردن و من که آهنگ رو تمرین کرده بودم گفت خوب نمیزنی........................
عجب هاااااااااااااااااااااااا اااااااااااا
اونوقت یاسمن که تا حالا هم نزده بود هیچ نگفت......................
دیگه جونم براتون بگه فردا بایذ بریم مدرسه ولی 5 روزه..........................
پ.ن:خواهر لوسم یاسی ص ننر نشو اینا چیه نوشتی؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن:پریششان جونم ناراحت نباش
پ.ن:اورانوس تا حالا اینجا ندیده بودمت خوشحالم که تو هم هستی

98ia دوستون دارممممممممممم
بای بای

-نازلی-
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۵۹ بعد از ظهر
به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی .

چند وقتی می شه که به این سطر های بالا پی بردم. درست یا غلط دارم عملیش می کنم. در این یه مورد خاص مشکل از من نیست، و کنش دیدم که دارم واکنش انجام می دم.
این ساعت های آخر که تا تحویل پروژه مونده سر شدم و نمی دونم چرا به جای تغییرات نهایی و سیمولیت کردن دارم اینجا چرخ می خورم و صبح چند خط ایلیا نوشتم و بعد اومدم دیدم یکی ایلیا رو نقد کرده. بچه ها دستشون درد نکنه قبلا نقد می کردم، اما برام جالب بود که تو تاپیک نقد یکی اومده یه چیزی گفته. مدیونید اگه فکر کنید این علامت آدمای خل و چله...
*والا نمی دونم چرا مردم دوست دارن برن عروسی، اما تلاش نمی کنن داماد رو جور رو کنن؟:-2-43-: یه حرکتی، آستینی، چیزی...والا....

فکر کنیم دیشب سرما خوردیم کمی...
ببینم چی شده که داداش کوچیکه دیشب بهم می گه خوشتیب شدی....بچه پر رو خدای اعتماد به نفس از آدم گرفتنه، همیشه یه ایرادی میابه....
وای خوابم گرفته...چه بد....
فردا روز کوزت بودن است....
امروز هفتمه؟ عجیبه، بهمن داره زود می گذره.....یه جاهایی هست که دلت می خواد داد بزنی وایسا دنیا، انگار توی بهمن بودن همین حس رو داره....چقدر لطفت بهم کامل می شد اگه برف هم می بارید...
یه اتفاق عجیبی توی اتاقم افتاده، بذارم پای تو از طرف تو؟ یا نه، پس از کجاست؟ برای چیه؟ بذارم پای چی؟

وای چقدر این ترم کوفت بود، چقدر نتیجه اش بد بود....خیلی عذابم داد این ترم...حالا هم فقط یه هفته استراحت دارم....کاش می شد تربیت رو پیچوند....دلم نمی خواد هیچ وقت این واحد رو بردارم.....می گم فقط یه راه داره، که اونم چشمم آب نمی خوره:-2-35-:

خوابم میاد....

گنجشک
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۲۵ بعد از ظهر
درود دوستان:-2-25-:
عصر آدینه تون خوش:-2-40-:
من امشب مهمون دارم:-2-16-:
دیشب تیگران اومد خونه مون، واسم فیلم جشن میلاد مسیح امسال رو آورده بود! همه بچه های جمع هفتاد و دو ملت بودند به جز من و ایلنورم
و من دیدم که چقدر همه توی این چهارسالی که گذشت عوض شدن:-2-41-:
محراب و شقایق بچه دار شدن! اسمش رو گذاشتن نیلن!!! حدیث تخصص قلب قبول شده!!! بابک عینکی شده!!! کارو موهای شقیقه اش سفید شده!!! شارون نامزد کرده!!! و...

دلم واسه شون واقعاً ضعف رفت... . خیلی دوستشون داشتم اون موقع ها... هنوزم دوستشون دارم...:-2-41-:
چقدر سپاس گزار تیگرانم... انقدر رفت و اومد و فیلم و عکس واسم آورد و انقدر از اکیپ قدیمی دوستامون حرف زد که دلم رو هوایی کرد...
خیلی احمقم که توی این چهارسال خودمو ازشون کشیدم کنار... اونم از کسانی که همیشه و همیشه و همیشه واسم عزیز بودن و هستن... کسانی که خیلی راحت حرفشون رو می فهمیدم و اونا هم!!!
مذاهب و ادیان فرق داشت... حتی گاهی افکار سی.اسی و عقیدتی مون شبیه هم نبود! اما باز هم هیچ کدوم سعی در نفی دیگری نداشتیم... نقاط مشترکمون خیلی بیشتر از تفاوت ها بود...

و امشب همه شون رو دعوت کردم! به تیگران گفتم که به هیچ کدوم نگه که میزبان امشب کیه!!! دوست دارم وقتی در رو براشون باز می کنم قیافه های حیرت زده شون رو ببینم...:-2-35-::-2-27-:

غزاله خیلی ترسیده! بهم گفت: پرنیا؟! این همسایه ها باهات مشکل دارنا!! واست مشکلی درست نکنن!!! هفده هجده تا دختر و پسر؟! من نگرانم!!!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یعنی مردم از خنده! نمی دونم پیش خودش چه فکری درمورد مهمانی امشب کرده...
راستش رو بگم ترجیح دادم واسش توضیحی ندم که امشب چه خبره!!! دوست دارم خودش بفهمه که چقدر اشتباه کرد:-2-37-:چهارتا رمان و فیلم عبرت آموز دیده و فکر می کنه که امشب هم... :-2-06-:

خیلی خوشحالم... خیلی زیاد! و خیلی هیجان زده ام... :-2-16-:

شاد شاد شاد باشید
بدرود:-2-40-:

takboos
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۴۰ بعد از ظهر
خاطره مینویسم از هرچی تو خاطرمه!!!
دیشب دلم گرفته بود........
دیشب هم به انتظارش نشستم،،دیشب هم ثانیه های ساعتو یکی یکی شمردم،،واسه اومدنش......................
هفت سال یا شایدم بیشتر منتظر انتخاب شدنم ولی افسوس....
همیشه انتخاب با اوست
همیشه من باید انتخاب بشم
میدونم تقصیر اون نیست
تقدیر من اینجوریست من هیچ وقت شانس نداشتم
دیشب دوباره نذر کردم
نماز شب خوندم فقط برای موفقیت برای انتخاب شدن.............................
اما یه چیزی تو دلم منو مسخره میکرد یه حسی میگفت تکبوس دیگه بسه،، دیگه انتظار بسه برو فکر نان باش چرا هنوز نشدی خسته
نه هیچی نمیتونست جلومو بگیره
من تصمیممو گرفتم تا آخرین لحظه عمرم به انتظارش بشینم
وقتی اومد بدنم میلرزید
استرس داشتم خیلی شدید
میترسیدم جلویه دلم دوباره کم بیارم میترسیدم دلم دوباره پیروز بشه
آره میترسیدم خیلی...............................
صدایش بلند شد
سکوت شکست
انتخاب کرد
و من دوباره انتخاب نشدم
و من دوباره شکستم
دوباره اشک ریختم
دوباره.....
او هنوز هم حرف میزد
میخندید با صدای بلند
می خندید خیلی قشنگ
و نمیدید کسی اینجا شکسته
یکی اینجا داره اشک میریزه
با چشایه بسته
دیشب هم تمام شد
قرعه کشی خوبی بود
ولی باز هم من برنده نشدم
من دوباره شرکت میکنم
اینبار در برنامه نـــــــــود انتخاب میشم!!!!!!!
صدرصد!!
بوس بوس تکبوس

pari_shaun
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۱۵ بعد از ظهر
خاطره ای نیست جز اینکه تو این چند روز شکستم....:-2-15-:

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست .

همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند .

و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .

از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست .

هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما .

و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری !

~AfShAn~
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۰۵ بعد از ظهر
امروز را دوست ندارم برای چی نمی دانم....خسته ام از صبح پای سیستم بودم و داشتم سعی می کردم یه گوشه ی پروژه ها را جمع کنم اما این سر درد لعنتی نمی گذاشت....
با هزار بدبختی یه یه سری از مقاله ها را ترجمه کردم اما دریغ از یه اپسیلون که از مدلسازی موج سر دربیاورم...
همه را الکی فقط تایپ کردم امیدوارم این یکی مثل پروژه های دیگه اش دفاع نداشته باشد.....
امروز نمی دانم چم شده اما یاده یکی از یدترین خاطرات زندگیم افتادم....نمی دانم شاید به خاطر یه کتابی بود که خوانده بودم خیلی به من شبیه بود....این زندگی قرار است برای چند نفر دیگه تکرار بشود؟؟!!!
یه اشتباهایی هست که گاهی که فکر می کنی می بینی خودت مقصر بودی اما گاهی نمی شود تقصیر بقیه را نادیده گرفت....
آخ اگر می شد برگشت عقب خیلی خوب می شد.....اما گاهی می ترسم اگر به عقب برگردم اشتباهام بدتر از اینی که هست بشود.....
یه جاهایی هست که هر چی فکر می کنی می بینی چیزی از دست ندادی که بخوای حسرت بخوری اما انگار یه تیکه از روحت، قلبت نمی دانم یه چیزی ماورای یه چسم فانی را از دست دادی...........
انگار بخشی از خودت را پای اشتباهت گذاشتی کنار.....
می دانم همه اینها می گذرد اما دردش تو قلب ادم می ماند....
ولی تنها خوبیش اینه که می دانم الان چطوری قدم بردارم...حتی می فهمی که چطوری وقتی تو یه راه غلط جلو می روی بتوانی درست و با استوار قدم برداری....طوری که کسی جرئت نکنه یه دفعه پرتت کنه و تو را از مسیر دور کنه....
اما بازم از خدا ممنونم که همیشه به موقع مسیر را بهم نشان داده و اجازه نداده اشتباهی بکنم که نتایج جبران ناپذیری داشته باشد....
این نیز بگذرد...:-2-40-:

*mahsa*
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۰۶ بعد از ظهر
سلام
نمیدونم امروز چمه...سرم درد میکنه.... خیلی دپرسم....تمام تنم کوفته است که به احتمال زیاد واسه دیروزه که کوه رفتیم
امروز صبح ساعت 12 ظهر بیدار شدم(!!!!!!)
تا الان که ساعت شیشه نتم و همین تازه نهار خوردم..... آبجیمم نرفت تهران ولی شوهرش اومده خونمون فک کنم تا فردا اینجا پلاس باشه...
از طرفی اعصابم واسه رمانم خورده.... اوایل خیلی ها می خوندن الان چرا آب رفتن نمیدونم.... اونایی هم که می خونن یه نظر نمیدن بدونم چی به چیه
بسی خستم
فک کنم از فردا درسامون به طور جدی شروع شه
7 بهمن یه روز خسته کننده

ماه منیر
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۲۲ بعد از ظهر
سلام
امروز روز خیلی خیلی خیلی خوبیه چون اول صبح یه مهمون عزیزززززززززززززززززززززز ززززززززززززززززززززززززز ی
برام امد :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خدا کنه تا زمانیکه این عزیز پیش منه یه خبر خوب در رابطه با اون بدستم برسه خیلی وقته منتظر این خبرم
برام دعا کنین :-118-:
دیگه باید برم به مهمونم برسم فعلا بدرود:-2-25-:

lucy
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۵۵ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام اقا ما شدیدا اعتراض داریمممممم

اقا ما حوصله یمان سریده + اینکه کمی دلمان هم گرفته کلا امروز به شدتتت روز مزخرفی بود یعنی میگم به شدت بفهمید حوصله نداریم توضیح بدیم بعد ما الان نیاز داریم بخندیم کلا خنده ی خونمان پایین افتاده :-2-33-:اعصاب مصاب هم تعطیل بعد به کلیمان زد بریم به ادی خصوصی بزنیم صندلی داغ برامون بزنه :-2-38-:بعد گفتیم استقبال نوموشه اگه گفتین چیراا چون شوما الان ده نسل قبل و ده نسل بعد رو امار دارید فاز نمیده بهتون :-119-:بعد ترسدیم بچه ها زیاد سوال خانوادگی بپرسنن :-2-14-:منم حساسسسسس:-2-27-:

کلا فهمیدیم چه فکر مزخرفی کردیم بعد خواستیم بریم یکی از تایپیکای قدیمی رو بیاریم بالا بخندیم دیدیم به اخطار وتذکر ومذکرش نمی ارزه بعد گفتیم بیایم اینجا شاید شوماهها یه گلی به سر مبارک ما بگیرید :-2-37-:
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم :-2-35-:

هی روزگارررررررررررررررررررر :-2-28-:

فعلا بای

عسل جان امیدوارمم عملت با موفقیت باشه عزیزم :-118-:

sara_n
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۵۹ بعد از ظهر
وقتی نیست نباید اشک بریزی

باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند ....تا کوه شوند ، تا سخت شوند ،

همین ها تو را میسازد...سنگت می کند درست مثل خودش !

باید یادت باشد حالا که نیست

اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند ...میدانی؟

آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد.



7 / 11 . 90




باران را در آغوش می گیرم

و خودم را غرق در رویای بدون تو بودن می کنم

تو با آغوشی باز ...

با آغوشی پر از نفس های پاییزی

به استقبالم می آیی ...

و مرا تنگ در آغوشت می گیری

و یک نفس عمیق تو کافیست

برای دوباره جان دادنم در هوای بودنت ...

nemesis
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۰۶ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون.

سلام به همگی :-2-25-:

عصری با مامان داشتیم می رفتیم چهلم خاله زنداییم ( میدونم خیلی نزدیکه :-2-08-:) آخه بیچاره تنها بود و بچه مچم نداشت. بی وارث بود. رفتیم یه فاتحه ای هم ما بخونیم و بعدش با مامان بریم خرید :-2-27-:
به مامان می گفتم که خیلی وقته روزها تکراری شده و همه اش کتابخونه و خونه، هیچی تو خاطره ها نگفتم. :-2-15-: که مامان چند تا خاطره باحال برام جور کرد. :-2-41-:

حالا لیلا لوسی جون. برات خنده آوردم. :-2-22-:
حالا مامان موقعی که تازه طرف فوت کرده بود اون مسجد رفته بوده ولی آدرسش یادش نبود. بماند که واس پیدا کردنش چقد مسخره بازی درآوردیم.

بعدش رسیدیم دم مسجد ولی دیدم پرنده پر نمیزنه، حتی اعلامیه هم نداشت. گفتیم شاید عوضی اومدیم. :-2-31-: زنگ زدم زنداییم ببینم اسم مسجد همونه که سه ساعت طول کشید جواب بده. البته مسجد همونجا بود.

پیاده شدیم رفتیم داخل. حالا قسمت خانما طبقه سه بود. فکر کن :-2-41-:

دم در کفش اینا خیلی کم بود. بعد مامان من از کیفش یه مشمبا درآورده که کفشامونو بذاریم توش. منم که پوتینامو درآوردم داشتم میذاشتم تو مشمبا، دیدم پوتینای زنداییم کنار دیوار همینطوری مونده. گفتم: مامان کفشای زندایی بیرونه، اونوقت تو مشمبا درآوردی؟ :-2-08-:
مامان: اشکال نداره، من میذارم تو مشمبا که اگه کسی خواست ببره، زحمت نکشه دیگه راحت جفتشو ببره :-2-22-:
من: :-2-31-: :-2-06-::-2-06-: حالا دو ساعت وایستادیم با مامان می خندیم. ( شاید اینجا زیاد جالب نباشه ها باید طرز گفتن مامان و با قیافش میدی :-2-06-:)

بعد رفتیم داخل و با همه سلام علیک کردیم نشستیم. یهو مامان گفت: بیا، من چادر آورده بودم دم در عوض کنم با چادر خوشگلم بیام تو، انقدر خندیدی یادم رفت. :-2-43-:

:-2-22-::-2-22-:

بعدش رفتم از این قرآنای روی میز بیارم بخونیم. تا دادم به مامانم میگه: واااااااااای من چشمامو جا گذاشتم حالا چه جوری بخونم؟ :-26-: منظور همون عینکش بود.

گفتم حالا یجور بخون دیگه.

منم شورع کردم واس خودم و خوندن. دیدم من دو صفحه ام مونده تموم شه، مامانم صفحه آخرشه، با خودم گفتم خوبه عینک نداره اگه داشته دو سوته تمومش می کرد. :-2-19-::-2-19-:

بعدش مامان خانم اعتراف کردن که اصلا قران و نمی خونده و داشته سوره هایی که بلده رو از حفظ می گفته و فاتحه می خونده، چشمشم به دست من بوده، هر وقت میدیده من نگاهم افتاده پایین صفحه واس خودشو ورق میزده :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:


دیگه مسجدم تموم شد و اینا رو واس داییم و زنداییم تعریف کردیم خندیدیم. خدا مرحوم و رحمت کنه، کلی شاد شدیم.

بعدشم رفتیم خونه خالم و اون یکی خالم و که از تهران اومده بود دیدیم و الانم که در خدمت شمام.

همین دیگه بریم داستانمون و بخونیم. :-2-38-:

آخ جون امشب شوق پروازم میده. :-2-16-::-2-16-:


این هفتم که ومپایر پخش نشد. فردام سوپرنچرال نداریم. هر کدوم دو هفته دو هفته واس خودشون انتراک میدن. :-2-09-::-2-09-:

حالا هی ما سر تی وی خودمون غر می زنیم که یه سریال می خواد بده وسط هی تعطیلش می کنه. اینم از امریکایی ها. :-2-09-:

بریم دیگه.

شب همگی بخیر. :-2-25-:

لیلات جون حال کردی با خاطرم. :-6-::-6-:

بعدا نوشت: سارا شعرات خیلی قشنگن. :-2-40-: ( نمی دونم خاطرمو می خونی یا نه، ولی خواستم تشکر کنم. :-2-40-:)

mahsan
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۳۳ بعد از ظهر
سلام به همه :-2-38-:

اقا ما تازه فهمیدیم که چقد حال میده وقتی منت آدمو می کشن :-2-31-:

چند روز پیشا با دو تا برارا دعوا کردیم در حد لیورپول :-2-09-: به بزرگه که گفتم خفه شو نمیخوام صدا تو بشنوم :-2-35-:

دعوا کردیم , چرت و پرتم گفتیم ولی دلمون هنوز خنک نشده بود . القصه چهارشنبه شب بازی هم داشتیم و از اونجایی که بازی جذاب رئال بارسا :-2-42-::-31-: بود بازی ما رو تی وی ایران پخش نمی کرد و ما باید به اتاق برار می رفتیم برای دیدن بازی ولی گفتیم عمرا :-2-43-:

هر چی دوستان گفتن بی خیال بازی به این حساسی رو میخوای از دست بدی که چی . خو برو تحویلشون نگیر و اینا مرغ ما یه پا داشت :-2-37-:

ولی منت کشان به سراغمان اومدن :-2-32-: سر شب که برار کوچیکه ادرس یه سایتی رو میخواستم و مدت ها بود دنبالش بودم رو اومد بهم داد و برام سایت رو چک کرد و اینا ولی من محل ... بهش ندادم :-2-23-:

ساعت 11:15 هم بازی شروع میشد و هر چی با دوستم که در حال چتیدن بودم گفت مهسان خر نشو بلند شو برو دیگه و اینا گفتم عمرا برم . بازی شروع شد که دیدم برار بزرگه اومد در اتاقو باز کرد و گفت بیا بازی شروع شده :-2-16-:تازه اینا چون میدونستن من زیاد قاطی بیدم و عمرا برم تو اتاقشون . سیستم اتاق رو وصلیده بودن به سیستم تو پذیرایی و تی وی بزرگ و بازی سیتی و لیورپول و حالی به حولی :-2-20-: ما هم با یه پشت چشم اومدن روانه ی پذیرایی شدیم و جلوی تی وی چمباتمه زدیم :-2-11-:

هر چند بعد یکی از دوستان با یه اس حال ما رو گرفت ولی کلا حالید اون شب که برارا یکی از یکی منت کش تر بودن :-2-27-: . تازه به فینالم که صعود کردیم و دیگه در پوست خود نمی گنجیدیم و تا 5 صبح بیدار بودیم و وبلاگ آپ می کردیم و عشق و صفا و بی خیال کار و بار شده بودیم :-2-35-::-2-22-: فردا صبحشم تو دفتر همش چرت زدیم و اینقد حالمون زار بود که ساعت 11 بهمون مرخصی دادن اومدیم خونه خوابیدیم :-2-27-:

تازه قسمت با حال تر قضیه جایی بود که همون دوستی که شب بازی ناجور حالمونو گرفته بود و عیشمونو نوش کرده بود دیشب اومد منت کشی :-2-08-: یه شبانه روز و سه منت کش . آخ چه حالی میده . ایشالله قسمت همه بشه :-2-08-:

دیشب شام رفته بودیم بیرون . نمیدونم چی شده بود هر چی مامی بانو در مایشنو می بست باز این خانومه میگفت در باز است . یه دو سه بار مامی امتحان کرد و خانومه هم هی تکرار می کرد آخرش مامی برگشت گفت خو دیگه بابا فهمیدم :-2-06-:یعنی اون لحظه ترکیدم از خنده :-2-06-: یعنی خونوادگی همه قاطی بیدیم حتی با سیستم ماشین هم دعوا داریم :-2-06-:

خو ما برویم دیگر . شبتان خوش خوشان . تیممان برندگان :-2-31-:

عسل چشمک :-53-:

آهنگ روز : من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم , الکی بگم جدا شیم تو بگی نمیتونم ...من فقط عاشق اینم بگی از همه بی زاری دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری ...

زهرا.الف
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۳۹ بعد از ظهر
امروز ساعت 7 بیدار شدم و رفتم مسابقه ولی مقام نیوردم!:-2-35-: بعدم اومدیم خونه و اصرار فروانم نتیجه داد و با مادریم سالاد ماکارونی درست کردیم!:-2-16-: بعد هم رفتیم خونه ی مامان بزرگم و کلی حرفیدیم و ....!
بعد از ظهر هم دیگه رو به موت بودم، گرفتم خوابیدم!:-37-: چه حالی داد!:-2-23-: بعد از دو ساعت همینطور که خواب بودم، هی داشتم پامو دراز میکردم که حس کردم یه مانع جلومه! نگاه کردم دیدم پهلوی خاله ی بیچاره ام را سوراخ کردم!:-2-14-::-2-35-:
بعد هم اومدیم خونه! تو اتوبوس که بودیم یه جا حدود 10-15 تا پسر داشتند دعوا میکردند و همدیگه رو می زندند!:-109-: خیلی وحشتناک بود!:-2-02-: یهو چند تایی می ریختند سر یکی میزدنش! با زانو! می زدند تو صورتش!:-2-29-:
من تو روحیه ام تاثیر گذاشت!:-119-:
خب دیگه من برم!
دعام کنید!:-118-:
فعلا بای بای!:-118-:

o.r.a.n.u.s
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
:-2-40-::-2-40-:سلام به روی ماه همتون:-:-:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز صبح در خواب ناز به سر ميبرديم كه با صدای مادرمان ۳متر از جا پريدیم: مناااااااااااااا؟؟؟؟؟؟بلن د شو ديگههههههه!‏مگه نميخوای بری سرکار؟؟:-119-:(روز جمعه هم دست از سر ما بر نميدارن:-2-36-:‏)منم كلا قيد ادامه ی خوابو زدمو حاضر شدم رفتم سركار؛
ساعت ۲ هم كار و بار رو تعطيل كردم و رفتم خونه مادربزرگم؛اونجا هم كه ماشاالله یه ايل آدم،جاتون خالی خوش ميگذره:-2-27-:الانم خسته ميباشيم ميريم برای لالا...شب خوش:-2-28-::-2-40-:

ابی دریا
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۴۸ بعد از ظهر
به نام خدا
جمعه 7 بهمن 1390
خاطره نویسای گل سلام
اینجانب فاطی کچل بعد از این در خدمت شماست.:-65-::-65-::-65-:
فکر کنم امشب که بخوابم و صبح پاشم موهام نصف شده باشه.:-109-::-109-::-109-:
بس که همه گفتن چقدر بلند شده موهات.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:طاهره که صاف برگشته گفته :موهات خیلی غیر طبیعی بلنده ها.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:بهش میگم خوب 3_4 ساله کوتاهشون نکردم.بازم میگه غیر طبیعیه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
اینم که گفتم نصف میشه رو طاهره خودش عنوان کرد.گفت از بس چشمت زدیم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
حاالا انگار هیچ کدومشون ندیده بودن.نمیدونم شایدم در حالت پریشون و باز ندیده بودن.چه فایده.انقدر پارسال اتو کشیدم که مو خوره داره زیاد.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
خوب اقا ما دیروز که خاطره ننوشتیم به این دلیل بود که اتاقمون در تصرف خواهری و همسرش بود.:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
دیروز بعد از ظهر رفتیم واسه ریحان لباس خریدیم.:-2-05-::-2-05-::-2-05-:
تازه خریده مون انقدر کم طول کشید که همه مون متعجب بودیم.:-2-20-::-2-20-::-2-20-:
الان که دارم میتایپم مهره ی زیر گردنم داره تیر میکشه.:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
بس که خم و راست شدم امروز.طفلی مامان که فکر کنم فردا تا 5 بعد از ظهر بخوابه.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
خلاصه از دیروز در حال تدارکات جشن امروز بودیم.مامان و نوید که همه اش گفتن انگار عید شده.اخه یکم جابه جا هم داشتیم.واسه همین.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بعد از ظهر بعد چند ماه رفتم سراغ ریمل عزیزم که قد موهای سرم دوسش دارم.:-8-::-8-::-8-:چه حالی میده بعد یه مدت ارایش کردن.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
چنان تغییری به وجود میاد که ادم خودش با خودش حال میکنه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
مخصوصا وقتی تیپمو تکمیل کردمو اون تل خوشگلی رو که دیروز خریده بودم زدم یکم که نه.یه ذره از یکم خیلی فراوان بیشتر دچار خودشیفتگی مزمن شدم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
کلا خدا پدر اون کسی رو که لوازم ارایش رو اختراع کرد بیامرزه.عجب چیزیه این اختراع بشر.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
کم کم مهمانان عزیز اومدنو به خواهری تبریک گفتن.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
حالا گیر داده بودن حالا که درست تموم شده باید نی نی دار بشی.:-2-12-::-2-12-::-2-12-:اجی مو محاصره کرده بودن.حالا این که هیچی.به جون مریمم افتاده بودن.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
البته مامی چند شب پیش یه خوابی دیده بود که خاله طاهره گفت تعبیرش نوه دار شدنه.مامی هم کلی ذوقید.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
یک اش رشته ای مامی درست کرده بود.تاریخی.تازه بر خلاف همیشه اصلا اضافه نیومد.خیلی کم اضافه اومد که اونم شام نوش جان مامی شد.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
عمه و مادرجونی هم بعد یک ساعت و بیست دقیقه تاخیر موقع باز کردن اخرین کادو رسیدن.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
یعنی وقتی که پذیرایی هم تموم شده بود.البته مجددا ازشون پذیرایی کردیم.:-36-::-36-::-36-:
عمه جان ما برای اولین بار ما رو روغن کاری دیده بود و هی زوم کرده بود رو ما.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خنده ام گرفته بود.امیر علی عشقمان هم کلی دلبری کرد واسه مون.:-8-::-8-::-8-:
تازه وقتی همه رفتن دیدم زیر میز کامی چندتا ادامس افتاده.کار این مطی زلزله بود.جعبه اش نصف شده بود.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
این بچه کی درس میشه خدا میدونه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
دیشب بله برون یا همون جشن نامزدی زهرا بود.قدسی هم رفته بود.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
میگه زهرا موقع خوندن صیغه صداش در نمیومد.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:بچه کلی خجالت کشیده بود.حالا اگه شد بعدا فیلمشو میبینم.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
باید دیدنی باشه.اصلا فکرشم نمیکردم زهرا تو این موقعیت خجالت بکشه.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
انقدر امروز خاله اینا سر به سر منو قدسی گذاشتن که حد نداشت.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
هی میگفتن:دوستتون شوهر کرده شماها دپسره این.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بساطی داشتیم با اینا.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
الان یه چند ساعتی میشه که خانومای محترمه یعنی همون مهمونامون رفتن.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
هر کی از خستگی یه گوشه ای ولو شده.:-2-07-::-2-07-::-2-07-:
راضی هم که خوابیده.:-36-::-36-::-36-:
اومدم تمرینای گسسته رو بنویسم.تا 3 نوشتم دیدم حال ندارم.:-2-18-::-2-18-::-2-18-:
و دیگر هیچ.:-2-10-::-2-10-::-2-10-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

asal_cheshmak
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
حس خاطره نوشتن نداشتم ! اما بنویسم بهتره !! :-65-::-65-:
پنجشنبه با پدرجان رفتیم دکی :-2-28-:
دوباره دکتره با همون لحن خشکش انقدر از مضرات عمل گفت که بنده باز هم قاطی کردم ! گفتم ببخشید میشه بگید چند درصد خطر داره ؟ :-2-28-: گفت نه نمیشه ! :-2-43-:
بابام طفلکی شوکه شد از حرفاش ! خیلی حالش بد شد :-2-15-: منم با اینکه میدونستم بازم میخواستم خفه ش کنم :-2-42-:
نوبتمو نوشت برای بعد از تیرماه ... اما من پشیمون شدم ... بابامم قبول نکرد ! :-2-35-: امضا داد ، ولی الان میگه نه ...
قراره بازم برم پیش دکیِ خودم ! خدایی چی میشد ... ؟! بیخیال ....:-2-15-:
بعدشم باید میرفتیم اون سرِ شهر نامزدی دخترعمم ! بابام از ناراحتی دو بار خواست برگرده من نذاشتم ! خودم اصلا حوصله نداشتم اما میدونستم تنها فامیل عمم ، ما هستیم ... ضایع میشه نریم ! :-2-39-:
اصلا هیچی نفهمیدم از مراسم ! خدایی مردم هم شانس دارنا ...:-2-17-:
هوای اونجا داشت خفم می کرد !اونم با اون فامیلات عتیقه !! :-2-09-:
به زور تحمل کردم تا آخر مراسم ... اما در عوض ، شبش حسابی اشک ریختم و امروز صبحم انصراف قطعیمو اعلام کردم :-2-15-: البته زیادم لازم نبود چون بابامم نمیذاره دیگه !:-46-::-22-:
صبح تا حالا خیلی یه جوریم ! خیلی فکر کردم ! ولی به هیچ جا نرسیدم ... :-43-: چرا بعضیا خوشبختن و بعضیا بدبخت ؟! :-2-15-:
البته میدونم من بدبخت نیستم ! اما خوشبخت هم نیستم !!
دلم یه آرامش حقیق میخواد ...............
خدایا قربونت برم این بود تمام ِ سهم من از دنیای به این بزرگی ؟ :-17-:
خیلی کلافم .............
بیخیال
.
.
.
شبخوش :-22-:

+Lily
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
سلام
امروز صب آزمون داشتم ، دیروز انقد گفتم من این چن وقت چه خوب می خوابم ، دیشب بدخواب شدم :-2-28-:
خلاصه بیس دقیقه به 8 بیدار شدم که 8 آزمون داشتم :-2-27-: سر 8 رسیدم ، بعد انیس داشت با یکی از دوستای مدرسه امون حرف میزد ، دو تا آزمون اولی اومده بود بعد دیگه نیومده بود ، ازش که پرسیدم ، گفت سرش شلوغ بوده ، منم گفتم لابد داری شوهر می کنی ، گفت نه بابا !
بعد از آزمون گفت که مامانش کمرشو عمل کرده و درگیر کارای خونه بوده ! دیگه سه تایی پیاده راه افتادیم سمت خونه ، سر کوچه اشون هم یه نیم ساعتی وایسادیم به فک زدن ، من یهو چشمم افتاد به آگهی ترحیم سر دیوار ، یه لحظه به چشام شک کردم ، عکس باباش بود ، اسم باباشم بود ، تازه نوشته بود یکمین سال درگذشت ، روم نشد یا نتونستم بپرسم ، اعصابم به هم ریخت ، بعد که اومدم خونه ، رفتم دفترچه تلفنو نگاه کردم ،[ دفترچه تلفن مخابرات که اسامی و شماره تلفن همه رو داره ، می خواستم اسم کوچیک باباش رو ببینم ] دیدم که بله ، درست دیدم ، مال باباش بوده
خیلی دلم سوخت ، من پارسال همین موقعا رفتم قم ، دیدمش ، هیچی نگفت ، حالا هم هر چند بار که دیدمش ، داشت می خندید و چیزی بروز نمی داد ، نمی دونم من به چه حقی فکر می کردم همه خوش و خرم زندگی می کنند و همه ی مشکلات دنیا سرازیر شده سر من ؟!
22 دی تولدش بود ولی من از یه اس هم دریغ کردم ، گفتم اون که هیچوخ تولد من یادش نیس ، من تا حالا هم روز تولدش تبریک می گفتم هم روز معلم ، امسال لج کردم و خودمو زدم به اون راه ، امروز خیلی خجالت کشیدم که از دوستم اونقدر خبر ندارم که بدونم باباش فوت کرده !
هی روزگار :-2-15-:

دیوونگی هم عالمی داره وا !
این روزا همه عاشق شدن دور و ور ما
مام دیدیم عشق بی دردسرتر از لی مین هو نیست ، مام عاشق شدیم :-2-22-:
به قول شاعر
واسه زندگی مشترک ، تو چه مطلوب بودی
چه جوجویی بودی ، وای چه هلویی بودی:-2-31-:
چه جیگر خوشگل و ناز و خوش بر و رویی بودی :-2-41-:

.arsana.
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۱ بعد از ظهر
سلام
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟
من که کلیییی کار سرم ریخته.
کلی لباس نشُسته.حموم نکرده.تستای نزده.موهای چرب:-2-36-:.هلنای آدم نکرده(یعنی هنوز نتونستم این بشر رو سر عقل بیارم).ادبیات نخونده.
کلی کارم انجام دادم که هر چی فکر میکنم در مقابل اینا ریزه همچی به چشم نمیاد :-2-43-:

در کمال روان پریشی نشستم واسه هلنا این قصه حسنی اومدش نهال بکاره رو خوندم که بکپه 2 ساعت از دستش راحت شم:-2-43-: خانوم کلا مارو گیر آورده :هلیا این که شعر بود قصه نبود :-2-42-::-2-42-::-2-42-:
مرض ...درد ....این که شعر بود قصه نبود:-2-43-:
بعدشم الان رفته نشسته جلوی تی وی تام و جری نیگا میکنه :-2-28-:
هلیا هم که بلانسبت پشه ی روی دیوار :-2-36-:
خوابیده بودا اومدم روسری رو از سرش وا کردم تو خواب خفه نشه یهو از خواب پرید بعدش خورده سفارشاتش شروع شد:
_هلیا شلغم میخوام :-2-43-:
_هلیا میشه رو پات بشینم؟:-2-09-:
_هلیا نقاشی کشیدم بهم 20 بده :-2-42-:
برگشتم گفتم اگه نری بخوابی نقاشیتو 19 میدم :mrgreen: میگه: 19 چه شکلیه؟:-2-30-: براش روی کاغذ نوشتم :-2-22-: یهو پرید بالا پایین: 19 بده خوشگلتره :-2-30-::-2-33-:
منم درمونده گفتم :اگه نری بخوابی 10 میدم :-2-09-: میگه:نه همون 19:-2-42-:
بعد خانوم اومد روی پام نشست و یهو خودشو دراز کرد :واسم قصه بگو :-2-33-:
(ای خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااا کرمتو شکر)
گفتم:یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه سیندرلایی تو جنگل بود اسمش هلنا بود
بعد داد کشیدم: هلنا شبا نمی خوابید همش خواهرشو اذیت می کرد...قصه تموم شد بخواب:-2-27-:
هلنا:این که قصه نبود همش مسخره و الکی بود :-2-36-:
گفتم:من قصه بلد نیستم آهنگ میخونم نشستم واسش آهنگ گل هیاهو فریدون آسرایی خوندم :-119-: چشماش مثلا بسته بود بعد یهو می لرزید دیگه کلا پرتش کردم روی زمین گفتم:فقط برو هلنا از اتاقم بیرون :-2-27-:بیروووووووووووون:-2-33-:همین حالا:-2-33-:

وای خدایا من که حساب موهای سفید شده و کنده شدمو ندارم تو داشته باش :-2-30-:اون دنیا به حسابم بریز:-2-27-:
خداحافظ شما:-2-37-:

raha_lucky
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۴۳ قبل از ظهر
درود

در شگفتی دستان پر مهرت
فقط عقده ی لبخند
مهربانت را داشتم
که همان را هم از من دریغ داشتی




گلوم درد میکنه
امروز یه پنیسیلین 8 سی سی نوش جون گردم
فردا هم یکی دیگه...!!ا
حالم خوبه....ولی درسامو نمیخونم!
اگه کسی چیزی گف
میگم حالم بد بود!
دروغ تو شب روشن!


معلمای مرد که دیگه توی مدرسمون فرت شدن
برای همین مجبوریم کلاس خ بریم
یکی از بهترین معلمای شهر..
معلم فیزیک...بهم گفت
که اگه تا اخر همینطور پیش برم:-2-15-:
کنکوز رتبه ی تک رقمی میارم:-2-35-:


و دوباره بچه ها بهم تیکه پروندن
درس خوندن توی مدارس خاص هم
بدیش اینه که بچه ها قبل از اینکه به عنوان دوست بهت نگاه کنن
بهت به عنوان یه رقیب نگاه میکنن
و قبل ازاینکه بخوان بهت کمک کنن
سعی میکنن بزننت کنار
و قبل حس دوستی بهت حسادت میکنن!
چقد درس خوندن توی این وضعیت سخته...





سر لج و لجازی با مدیر مدرسمون!
قرار شده که شهریه رو نریزیم(یه قضایایی هست در این بین!)
اونم گفت که به معلما میگم نمره هاتونو نگن
ماهم گفتین باشه!
حالا جالب اینه که همه ی معلما گفتن!
اگه زبانمو هم بیست شم
معدلم بیست میشه
چقد مسخره....احتمالا تا اخر عمرم
لفظ خرخون از پشتم برداشته نشه!
بیخی مهم اینه ک من نمیخونم...




حرفای زیادی داشتم
اما نمیدونم چرا
به اینجا که رسیدم همشون فراموشم شدن....

پ ن: همچنان داستانم خواننده نداره...دیگه بیخیالش شدم..مهم اینه که با نوشتن خودم سرگردم میشم...
پ ن :
صبح تا حالا خیلی یه جوریم ! خیلی فکر کردم ! ولی به هیچ جا نرسیدم ... :-43-: چرا بعضیا خوشبختن و بعضیا بدبخت ؟! :-2-15-:
البته میدونم من بدبخت نیستم ! اما خوشبخت هم نیستم !!
دلم یه آرامش حقیق میخواد ...............
خدایا قربونت برم این بود تمام ِ سهم من از دنیای به این بزرگی ؟ :-17-:
خیلی کلافم .............

عسل جون .... نمیدونم چی شده و چرا ناراحتی..همیشه خاطره ها رو که میخوندم سعی میکردم دخالتی نکنم..اما الان فقط یه حسی بهم میگه بهت بگم همه چی درست میشه....برات دعا میکنم..دعا میکنم که همه چی اونطوری بشه که میخوای...
بدورد




رهـــــــــا

Leon SS
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۵۰ قبل از ظهر
سلام رفقا...............
بعد از اشکایی که هستی امشب ریخت و رفت.... بعد از دیدن یکی از دوستام که بعد از 9 ماه از کما بیرون اومده بهترین اتفاق امروزم صحبت با عشق زندگیمه.
امیدوارم بتونم عمرمو فداش کنم.
فردا باید برم کلانتری واسه آزادی ماشینم. امروز تو خیابون هرچی دختر دیدیم دستش تو دست یکی بود پس نتیجه گرفتیم روز دوستی های سالم مبارک!
آخ که از شنبه ها نفرت دارم. کاش هفته ها اول نداشتن. بجاش همش پنجشنبه بود.

sabooha
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۰۰ قبل از ظهر
سلام
ما از یک روز پرآشپزی ومهمان و بروبیا و البته محمدصدرا داری می آییم .
شازده کوچولوی مان خوب است و انگاری امروز او برنج آبکش کرده قرمه سبزی پخته و سالاد کاهو درست کرده و سالاد ماکارونی هم تنگ دلش زده و با دوغ و زیتون پرورده از مهمونها پذیرایی کرده . چون خرد و خمیر افتاده خوابیده .
اصلا امروز قرارنبود ما مهمان داشته باشیم قرار بود مهمان مادرشوهرمان که همسایه مان هم هست باشیم اما نمیدانم در دعای ندبه امروز چه الهامی به ایشان شد که مسئولیت غذا ومهمان ها را به سمت ما گسیل دادند و رفتند نماز جمعه !!!
ما هم سعی کردیم در یک اقدام مهمان دوستانه تمام کارها را به تنهایی و البته با مشارکت جیغ و دادهای پسرمان انجام دهیم و باکمان هم نباشد که همسرمان که عامل اصلی فتنه امروز ایشان بودند کجا هستند .
کجاهستند ؟؟؟
البته که ایشان امتحان داشتند و قبل از رفتن به دانشگاه هوس می کنند ناهار را در منزل خودشان در کنار اقوامشان و با دست پخت همسرجانشان میل کنند .
این همان الهامی بود که در هنگام دعای ندبه به مادرشوهریمان شد .
صدای یک پسر فداکار : مامان جان مهمان ها و ناهار امروز با ما .
کدام ما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آه ای خدایی که این همسر مارا آفریدی ترا سپاس گزاریم .

با تنی خسته و چشمی منتظر برای شب گریه های شازده کوچولویمان :
صبوحا

راستی راستی+ Lily جان سلیقه ی قشنگ تو بخورم با اینهمه این شازده هر کی که هست ناخن کوچیکه ی شما که نمیشه میشه ؟؟؟؟؟؟؟

mina1989
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۵۱ قبل از ظهر
سلیووووووووم.صبح زیبای همگی بخیر :-2-25-:

پنج شنبه که از شرکت رفتم خونه مثل گشنه هایی اتیوپی گرسنه ام بود غذا که خوردیم از

ساعت 30/4 خوابیدیم تا 30/7 بیدار شدیم یه سر رفتیم بیرون گشتیم بعد رفتیم خونه ی مادری

جانمان آخر شب آمدیم خانه امان تو کوچه پسر خالهایمان را دیدم که ماشین خریده بود گفت فردا

بریم بیرون ما هم به سرعت قبول کردیم که یک شیرینی توپول بگیریم ازش چون به شدت

خسیس تشریف دارند.جمعه بعد از ظهر با پسمل خاله و اون یکی پسمل خاله و دختر خاله و

خواهری جانمان و شوهری رفتیم بیرون اول بام تهران بعد امامزاده صالح رفتیم جاتون خالی

سمنو ام خریدیم شام هم پسر خاله ی خرید رفتیم خونه اشون دور هم خوردیم بعد هم

برگشتیم خونمون ناگفته نمونه که مامان جانمان با خاله و شوهر خاله رفتن شاه عبدالعظیم

خیلی خوش گذشت جاتون خالی.

خاطره ی نمونده دوستتون دارم تا خاطره ی بعدی

خداحافظ.:-2-16-::-118-:

سمن ناز
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۱۶ قبل از ظهر
سلام دوستان گلم
این خاطره برای زهرا متروپلیس هست که بنده براشون نقل قول می کنم:
تا یکشنبه......
شمارش معکوس شروع شده ..... خیلی چیزا هنوز یادمه ، روزی که انتخاب واحدم معلوم شد باید بیام زاهدان. روزی که اومدم ، روز ثبت نام که حتی عکس نیاورده بودم:-2-06-:
روز جشن معارفه ، عاشق شدنم !
شاید مضحک بنظر بیاد شاید کوتاه ، اما بود....... !حس قشنگ ، عمیق و فراموش نشدنی.
حالا که که همه چی رو پشت سر گذاشتم می تونم در موردش راحتر بحرفم اما نمی خوام در مورد اون موضوع بحرفم، حرف امشبم از دلتنگیاس، دلتنگی واسه آسمون پاک و پر ستاره و کویری زاهدان،واسه دوستان مهربونم ، واسه هم اتاقیای عزیزم ، با همه تجربه هام ، فضای خوابگاه انسان سازه خیلی عالیه.
همیشه دوست داشتم فضایی رو تجربه کنم که توش خودمو بشناسم بزرگ بشم ، هدف زندگیمو بشناسم ، بفهمم کی ام؟
چیکاره ام ؟ میخوام تو زندگی ام چه کار کنم؟
اینجا خودمو شناختم ، از اون حالت بچه گونه در اومدم ، بزرگ شدم ، شیطنتام مطابق سنم دارن تغییر می کنن.....
واسه آخر نوشته ام حرف 1 عزیز رو در مورد خودم می گم......
نه نمی گم تا تو خماریش بمونین ..........
خدایا شکرت............
برای داده و ندادت شکر.....
شادم . ارومم ، سرحالم کودک بیرونم و کودکانه نامطابقشو کشوندم تو خودم... کودک درونم زنده زنده اس....
مشهد! منتظر باش ! قراره بازم بیام خرابت کنم .
دوس جونیا پیام بعدی ایشالا از مشهد .
مامی مهتاب دوست دارم 1 دنیا
زهرا مترو پلیس


مرسی گلم شما لطف دارین:-2-40-:
فعلن تا بعد

N@s!m
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۵۴ قبل از ظهر
سلام
آخرین تایمی که آمدم اینجا خاطره نوشتم را بیاد ندارم
اما اینو بهم یادآوری می کنه که انسان بنده عادته
این خودش حُسنهایی داره و عیب هایی
این مدت درگیر بودم بیش از آن چیزی که تصورشو کنید
بالاخره تونستم جامو به مدت یکسال دیگه تمدید کنم اما خوب با اضافه کردن 100 تومان اجاره
چشمم فقط به استا کریم بوده و هست و مطمئنم بازم هوامو داره
یه چیزی تو دلمه که هر از مدتی یکبار یادش می افته نیش بزنه به دل و روحم
اما بازم خوبی اش به اینه که عادت کردم
مدت زیادی هست .......
استا کریم یه سوال ریز دارم ازت
میشه من واقعا " سربلند شم ؟؟؟واسه اون چیزی که دارم همیشه تلاش می کنم و میدوم به نتیجه برسم
به بهترین و خیرترین عاقبت به خیری برسم ؟؟؟؟
کمی حرف هام تلمبار شده و سنگینی بدی به دل میده و این خودش باعث دلتنگییه صبح شنبه ای
یا حق

alizee
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ قبل از ظهر
سلاااااااااااااااااام :-2-25-:

بعد از سال ها دلم هوای اینجا رو کرد :-2-41-:

امتحانا هنوز تموم نشده !!! دوتاش مونده :-2-36-: هردوتاشم فردا داریم . کتابداری و زیست !!!!!!:-2-28-:
البته از دوستان ترم بالایی شنیدیم استاد کتابداری به همه ی دختران بیست می ده :-2-01-:
ولی ما دوست داریم نون بازوی خودمونو بخیرمو خودمون بیست شیم !!!!!!!!:-2-35-:

از عجایب خلقت که من دوتاشو خوندم و تموم کرد :-2-19-: البته اینو از صدقه سر دوست جون عزیزمان داریم :-2-41-:

امروز بعد از چند مااااااااه قراره همدیگرو ببینیم :-2-30-: تولدشه . کادشو خریدم ولی کارت یادم رفت بگیرم :-2-18-: الانم دیگه وقت ندارم برم بگیرم :-2-39-:
کلا" بهمن ، ماه خالی شدن جیب بندست !!!! تولد بهترین دوست . تولد مادر جان . تولد برادر عزیز

ولی هنوز واسه مامانم کادو نخریییییییییییییییییییییی دم :-2-39-: 3 روزم بیشتر وقت ندارم . خداییش یکی از سخت ترین کارا همین کادو خریدنه . مخ آدم همیشه هنگ می کنه !!!!!!!!

دیگر حرفی نیست !

پاشم برم یه کارت تبریک بخرم :-2-05-:

فعلنات :-8-:

farhad_0
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ قبل از ظهر
سلام

گاهي خاطراتِ غروب برات تلخه

گاهي غروب ها برات دلگيره

اما دلگيري غروب به اميد زيبايي طلوع از بين مي ره !

روشني خاطره هاي شيرين ، شور آفريني ها ،ياد هاي مهربان ، سكوت غروبت رو پر از اميد مي كنه !

پس به چيزهاي شيرين و خوب فكر كن .

تازه ! بعد ار غروبِ كه ستاره ها خودشون نشون مي دن و جلوه نمايي مي كنند

ستاره ها با خودشون روشني ميارند و تاريكي شب رو از بين مي برند .
............
پس تحملمون رو وسعت ببخش

تا بتونيم در هر غروبي سرشار از رضايت و اشتياق بشيم

Ay Sona
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۸ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:
امروز به خاطر ادماي اين خاطره كه يوهو ديشب اومدن تو ذهنم و نذاشتن بخوابم امتحانم رو 16 ميشم:-2-37-:
ديشب به خاطر يه بابايي:-2-42-: ياد اين شكلك( :-2-21-: ) افتادم:-2-38-:بعد اومد تو ذهنم كه كيا بيشتر ازش استفاده ميكردن:-2-38-:كه اين كاربرا يكي پس از ديگري يادم اومدن:

رعنا الوچ و امير علي (rb_ZzZz) : قديما رعنا خيلي فعال تر از الان بود... خاطره پررنگي كه ازش دارم ميتينگ نمايشگاه كتاب بود ... پارسال ... ماهايي كه نرفته بوديم توي يه تاپيك جمع شده بوديم و بچه ها نفرين هاي بامزه مي كردن اونايي كه ميتينگ رفتن رو:-2-31-: رعنا مي گفت الوچه بخوره تو سرتون و يه همچين چيزايي.. :-2-31-: چقدر منتظر مونديم تا بچه ها بيان و خاطره شون رو تعريف كنن:-2-41-:
اميرعلي هم كه رفت كانادا و گفت ديگه نمياد اينجا:-2-41-:

ياد دنيا افتادم( s_donia323 (http://www.forum.98ia.com/member6302.html)).. با اينكه تا حالا باهاش حرف نزده بودم ولي وقتي گفت ميخواد بره واسه كنكور بخونه و خداحافظي مي كرد از بچه ها كلي ناراحت شدم از نبودنش ... انگار يه دوست يا يه اشناي قديميم داشت مي رفت ... وقتي برگشت كلي خوشحال شدم و سريع بهش پيام دادم ... يادش بخير... دنياي ما الان هم كه درگير دانشگاهشه و كم مياد:-2-41-:

ياد آيلي و اون موقع ها كه با كسي زياد دوست نبود... دوتايي يه دوست مشترك داشتيم به اسم احسان ... چقدر هم كه احسان رو اذيت مي كرديم سر اينكه زن بگيره داره پير ميشه:-2-22-:يه شب آيلي عكس سياه پوست ترين دختر دنيا رو اورد و به احسان گفت بيا برات زن انتخاب كردم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:انقدر اون شب خنديديم كه نگوووووووووو:-2-06-::-2-06-::-2-06-:... چقدر قصه سر هم كرديم كه احسان چطوري پول سفيد كننده واسه زنش بده و وايتكس و ...:-2-06-::-2-06-:احسان هم با جنبه ترين ادميه كه تا حالا شناختم ... كمي هم بي احساس بود بچه:-2-31-: .. هر چي ميخنديديم من و آيلي اون ككش هم نمي گزيد:-2-28-:

ياد علي بلا و پروفايل پر رفت و امدش:-2-38-:ماشالله دخترا امونش نمي دادن:-2-22-:

سينا(s@her.7):-2-39-:اي پسر بي معرفت ... رفت ولي بي خبر:-2-41-:

علي ايس ايس و اون تاپيكش كه تو پروفايلا مراعات كنيد و گفته بود پسرا به هم بگن قربون سيبيلات:-2-22-::-2-22-:

اشرف كه بچه ها بهش مي گفتن عمه اشرف:-2-41-:

عقد و عروسي هاي بين بچه ها ... جمع ميشدن و مثلا خطبه محرميت ميخوندن و كادو و جشن ... دوتا از زوجا هم يادم هست ولي نميگم:-2-08-:(كسي دوباره اين رسم رو باب نكنه ها:-2-33-:هر چند شايد الانم باشه و من خبر ندارم:-2-37-:)

الهه ، رسول ، غزل ،شميم، سارا (ماه بانو) ،هاني جوجو (مهسان:-2-22-:ما يه خاطره اي با اين دو نفر داريم بسي جالبه برامون .. هي روزگار:-2-41-:) حنا، سارا(Sara) كه هست ولي خاطره نويسي نمياد و نسبت به قبل خيلي كمرنگ شده ، فاطيما هم همينطور .. بهنوش .. رويا ... سهيلا .. ليا .. خواهرش الهام ... بهار .. يگانه هم ديه نمي نويسه ... زهرا عيديم ... زينب زي زي گولو... سمن ...هليا ... نعيمه ... محسن... الهه 70 انقدر زياد بودن بچه ها كه يادم رفته چندتاشون رو .. در اخر هم خودممممممم

چقدر رفتن و اومدن !!! يكي ميره يكي مياد ... هر كسي هم يه خاطره از خودش به جا ميذاره ...

با خيلي از اين ادمايي كه اسم بردم شايد تا حالا حرف هم نزده باشم :-2-41-: ولي دوستشون داشتم و دارم ... ديشب با ياد اوري بعضي هاشون كلي هيجان زده شدم و خواب از سرم پريده بود :-2-38-:
انشالله كه همه بچه هايي كه اسم بردم و شمايي كه الان هستي اينجا و اين خاطره رو ميخوني موفق و سلامت و خوشبخت باشين:-53-::-53-::-53-: بهترين ها رو براي تك تكتون ارزو دارم:-53-::-53-:
زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست
من دلم مي خواهد
قدر اين خاطره را دريابيم

elnaz 90
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۳۳ قبل از ظهر
شنبه ساعت 11.20 صبح
سلام:-2-25-:
به نظرم اين هفته هفته ي خوبي ميشه اما نمي دونم چرا:-2-35-: يه حس خوبي دارم. يكي از دوستاي دوران راهنماييم صبح زنگ زد آي دلم تنگ شده بود براش:-2-14-: فكر كنم 6 ماهي مي شد ازش خبر نداشتم:-2-37-: كلي ذوق كردم.
امروز قرار بود با مامانم برم خونه ي خالم اما از تنبليه فراوان حسش نيومد صبح زود پاشم:-2-37-: مي خواستم 8 پاش كارامو بكنم كه تا ده برم ببينم اين مماخ دخمر خالم چه شكلي شده اما به لطف ساعت 3 نصف شب خوابيدن اصلا" نفهميدم ساعت 8 كي گوشيم زنگ شد و كي خاموشش كردم:-2-37-: كليم كار دارم مامانمم نيست بايد ناهار درست كنم ساعت 2 ام بايد پاشم برم كلاس بعد خيلي ريلكس نشستم اينجا خاطره مي نويسم:-2-14-:
پريشب دوست بابام زنگيد بهش، پسر يكي از دوستاش خلبان بوده بيچاره تازه 4 5 سال بود خلبان شده بود، از اين خلباناي نظامي، بعد هواپيماش نمي دونم ميفته تو دريا يا كجا خودشم مي ميره:-2-14-: دلم سوزيد براش. ديشبم كه شوق پروازو ديدم اين يادم اومد. شانس ندارم يعنيا من كلا" شوق پروازو ماهي 1بار مي بينم دقيقا" همون ديشب كه من ديدم غمناك بود:-2-37-:
آخا ما توي همون پايگاه اين شهيد بابايي زندگي موكرديم بهد هرچي ديشب دقت كرديم اونجايي كه خونه ي اونا بود تو اون پايگاه نبود خو ما 14 سال اونجا بود نيدونم اون خونهه كجاش بود من نديده بودم تا حالا:-2-37-: تا اونجايي كه ما مودونيم پايگاه اصفهان اصلا" خونه ويلايي نداشت:-2-41-: بهد اين دوستمان امروز صبح موگوفت 2 هفته پيش همونجاهايي كه ما زندگي موكرديمو نشون داد الان پشيمونم كه نديدم دلمان تنگيده برا اون جاها:-2-41-:

+هليا خاطرات با اين خواهر كوشولوت خيلي باحاله كلي خنديدم امروز :-2-27-:
فعلا"

~AfShAn~
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۵ بعد از ظهر
امروز از آن روزاست که خیلی بد می گذره............
صبح با یه حس سرما خوردگی تمام عیار از خواب پریدم......
وسط پروژه ها همین یکی را کم داشتم......
بعد دوستم زنگ زد گفت تمرینی را که حل کردیم استاد ضریباشو عوض کرده بوده و این یعنی نمره ی تمرین پرید:-2-39-::-2-36-:
بعدم آن یکی دوست زنگ زد و گفت که استاد دیوانه مان گفته امتحانای خارج از برنامه اش را می اندازد عقب و من بازم روانی شدم....
آخر پس من کی پروژه بندر را شروع کنم.....؟!!!!!!!!!!
ازش متنفرم...:-2-36-:
امروز روز انتخاب واحد بود حالا من هی دعا می کردم قفط دو روز در هفته یونی باشیم....:-2-36-:
مثل ترم قبل نشه که 4 روز واسه 12 واحد دانشگاه بودیم....:-2-39-::-2-39-:
اما مثل اینکه نمی شود......
3 روز در هفته شد آنم چه کلاسای پشت سر هم و چه واحدایی.....:-2-36-::-2-36-:
صبح خواهری اومد ماشین ببره که دید سمند گرامی حس روشن شدن نداره....
انداخت گردن من که ببینم چشه:-119-:آخه یکی نیست بگوید دیگه پرسیدن داره.....!!!1باطری خالی کرده......ضد یخ هم که نداره.......
دیگه از صیح اینم جمع کردیم.....حالا خوبه 6 ماهه ماشین دست خودشه آنوقت کاراش مال منه:-2-39-:
الان هم که به غایت سرم درد می کنه و نمی دانم چی کار کنم.....
فکر کنم آخر از همین سر دردا نمیرم و راحت شوم......
امیدوارم زودتر این حس لعنتی برود تا من کارم را شروع کنم....
به این صفحه اعتیاد پیدا کردما!!!!!!!!

smart girl
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ بعد از ظهر
سلام
من دلم یه سفردرست حسابی میخواد:-2-38-:
کلی از دست بابام اعصاب مصاب ندارم:-2-33-:
دههههه
میگن نمیریم:-2-30-:
میگم پدر من! من به همون تهران رفتنمونم راضیما:-2-43-:
الا و بلا میگن نه !نمیریم....:-2-18-:
خوب یعنی چی از عید تو این مشهد موندیم پوسیدیم دیگه به خدا! :-2-39-::-2-28-:
یه هفته تعطیلم همش ...هیش کاری برا انجام ندارم:-2-42-: نسرین که درگیر پروژه!!پری که با اون بچه ش!!:-2-42-:
به خدا دهنم سرویس و اسفالت و بیابون شد از بس گفتم بریم یه جایی ...
حالا پری از اون روز میگفت من میام باهتون اگه جایی خواستین برین:-2-18-::-2-30-:
مامانم گفتن ! بابا رو ولش خودمون میریم با پری و فرنگ خانم!:-2-41-:
حالا امروز پری میگه من نمیتونم با بچه پاشم بیام و ....:-2-42-:
مامانم میگه به شبنم و مامانش بگو بیان بریم ....شبنم دیروز گفت اخر هفته خودمون برنامه سفر داریم :-2-42-:
ای خدااااااااااا!!!!:-2-18-:
خیلی نامردیه!!!!!!!:-2-18-:
اون از بابام اینم از بی کسی!!!!!:-2-18-:
.
.
امروز انتخاب واحد بود!!!
این ترم باید پایان نامه رو ارائه بدیم!!!!!!!:-2-38-:چه زود داره به اخرش میرسه..:-2-39-:
.
.من 100باره در راستای تصمیم گرفتنم:-2-36-:....خدایا میگم خودت اگه فک میکنی خوبه و اینا ..یه کاری بکن بشه ...اگه نه !!!مثه اون دفعه با احساساتم بازی نکنیا !!!!لطفا!:-2-29-:
همین

.Fereshteh.
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۶ بعد از ظهر
سلام...

امروز انتخاب واحدم بود و چون ترم آخر بود و تربیت بدنی 1 و2 رو باید باهم هم نیاز میکردم صبح پاشدم رفتم یونی و اونجا انتخاب واحد کردم ولی تربیت 2 ظرفیتش پر بود و نتونستیم با بچه ها برداریم و مجبور شدیم بریم دانشکده تربیت و دیدیم به به مثل ما زیادن و فقط ما نیستیم.....خانمه مسئولش گفت باید تا ظهر صبر کنیم تا چند تا تربیت 2 برامون بذارن تو سیستم و بنده هم از یه ساعت پیش که تشریف اوردم خونه همین جور در حال رفت و آمد و باز و بسته کردن سایتم ولی هنوز خبری نیست...چون کله سحر پاشدم از خواب حسابی هم خسته ام و هم خوابم میاد ولی استرس دارم...
دعا کنید کارم درست بشه:-2-40-:
از فراخوان، تایپ گرفتم بیست صفحه ودارم اون و هم انجام میدم ولی پلک هام دیگه داره میاد رو هم از شدت خواب زیاد

گنجشک
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۱۹ بعد از ظهر
درود دوستان نازنین!:-2-25-:
دیشب خیلی خیلی خیلی خوب بود! :-2-16-:
همه اومده بودند. جمع هفتاد و دو ملت جمع بود و تنها غایب ابدی مون ایلنور من بود که مطمئنم بین ما حضور داشت! نه من... بقیه هم همینو گفتن!:-2-15-::-2-41-:

غزاله وقتی قیافه های دوستامو دید واقعاً تعجب کرده بود! فکر کنم توقع داشت با یه مشت آدم هفت خط روبه رو بشه!!! به هرحال همون اولش فهمید که تمام تفکراتش صرفاً زاییده ذهنش بودن و پایه و اساسی ندارن!:-2-06-:
قیافه اش انقدر تابلو شده بود که همه فهمیدن یه چیزیش شده! تا آخر شب یه سره دست انداختن بیچاره رو!!! :-2-27-:

وروجک کوچولوی محراب و شقایق یه موش واقعی بود! وقتی اینو گفتم، تیگران یهم گفت: پرنیا بانو؟! این کجاش موشه؟! عین بچگی های پاندای کنگ فو کاره! سفید و تپل و چشم و ابرو مشکی!:-2-06-:

همه چیزمثل قدیم بود! فقط نبودن ایلنورم... :-2-39-:راستش هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی بدون اون میزبان جمع هفتاد و دو ملت باشم... واسه همین اولش یه کم پریشان احوال بودم!!! اما بعدش همه چیز عادی شد... . :-2-41-:
مشاعره کردیم. درمورد شعرهای واهان و آینوش حرف زدیم. کمی بحث سیا.سی کردیم که کشیده شد به اقتصاد! و البته هنر! درمورد سینما و تئاتر حرف زدیم... درمورد خاطره های قدیمی و مسافرت ها حرف زدیم... بعدم سه تاز حدیث بود و صدای علی... . آرش مثل قدیم واسه همه فال حافظ گرفت! آرش به حضرت حافظ ارادت ویژه ای داره و فالگیر قهاری هم هست!!! واسه من اومد:
هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هرگه یاد روی تو کردم، جوان شدم
...:-2-37-:
خیلی دلم هوای شاملو رو کرده بود. بابک هم که عشق شاملو... ! فکر کنم همه شعرهایشو حفظ باشه! اولش اون شروع کرد. قصه دخترای ننه دریا رو خوند! آینوش هم دست کمی از بابک نداره!!! پشت بندش اون شروع کرد با شعر کیفر و و بعدش بقیه مون… شعر خوندن های دورهمی رو واقعاً دوست داشتم اون موقع ها!!! :-2-16-:
دیشب هم واقعاً لذت بردم!:-2-41-:

دیشب بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم از آرون پرسیدم که آیا ایلنورم رو در بهشتیه خاوران دفن کردن یا نه؟!:-2-15-:
یه کم نگام کرد. بعد گفت: نه بانو! افتخاری بردن گیلیارد دفنش کردن!!!
می خواستم بگم بانو و کلم پیچ! شوره نزنی این همه نمکی!!! :-2-42-:اما نگفتم!!!
مسخره کردن منو!!! می میرن انگار جواب درست و حسابی بهم بدن!!! انقدر بدم میاد از کارشون! :-2-36-:حالا مثلاً به من بگن کجا دفن شده من می خوام برم بالای مزارش چادر بزنم؟! یا می رم عین این اسطوره ها سر مزارش انقدر اشک می ریزم که خودم هم بهش بپیوندم!؟
دیوونه اند به خدا!!! من این کاره ام اصلاً!؟ من فقط می خوام بدونم کجاست... خواسته زیادیه؟!

راستی پارین و پرشان هم نیومدن! بهتر!!! رویارویی اونا با اینا اتفاق جالبی نبود! درست یا غلط، بهتره که با هم برخورد نداشته باشن! پارین و پرشان اخلاق های خاص خودشون رو دارن که چندان با هفتاد و دوملت ما سازگار نیست! و می دونم که اگه کنار هم قرار بگیرن، هم اون دوتا می خوان ساعات بدی رو بگذرونن هم بقیه! :-2-41-:

دیشب بالآخره خانم تیگران رو هم دیدم! خیلی زیبا بود... و خیلی خانم و دوست داشتنی... هزار به خودش و تیگران تبریک گفتم... تیگران واسم خیلی عزیزه... مثل یه برادر... تنها کسی هست که من این لفط رو درموردش به کار می برم! حتی پرشان هم واسم مثل برادرم نیست... اما تیگران فرق داره با همه...
اسم خانومش میرانوش می باشد!!! واقعاً اسمش بهش میاد... . میرانوش به معنای دختر مهر هستش...

و همین دیگه!!! خیلی حرافی کردم مثل همیشه!!!
خوبه پارین بیاد اینا رو بخونه! بعد دیگه به من نمی گه از دستگیره در صدا درمیاد و از تو نه!!!:-2-42-::-2-35-:
شاد باشید و تندرست!!!
بدرود!:-2-40-:

believe me
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۸ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام به دوستای گلم:-2-40-:


گاهی وقتا شده حس کنین که خیلی دیر شده برای انجام یک کاری...من دقیقا همون حس رو دارم:-2-15-:

دیروز تا حالا 4 تا امپول زدم:-2-30-:خوب شد به اقای دکتر گفتم برام امپول ننویش 5 تا نشت نمیگفتم باید کل امپولای داروخونه رو میخریدم:-2-27-:

استادا ما رو علاف کردن..بابا زودتر این نمره ها رو بزارین دیگه..سکته دیم از استر و کابوس های شبانه افتادن:-2-37-:دیشب خواب دیدم یه درسو با 9 افتادم تو خوابم دوستم بهم اس داد خبرشو داد..بیدار میشم بهش اس میدم میگم واقعا؟بگو که باهام شوخی کردی..بگو..من این امتحانو خوب داده بودم:-2-30-:

دوستم اس میده میگه:-2-28-::-2-35-:ها؟حالات خوبه تو؟خواب دیدی؟

بعد دوهزاریم افتاد کابوس بود:-2-27-:خوشم اومد ود فهمید خواب دیدم:-2-06-:

امروز اینجا بارونیه...:-2-39-:دلگیره کلا هوا...

همین ود خاطرات ما در چندروز اخیر..

روز و روزگارتون قشنگ..دلاتون بی غصه:-118-:تا درودی دیگر بدرود

8 بهمن ماه سال 1390

elia64
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۸ بعد از ظهر
سلام
دوستاي گلم خوبين؟
اين امروز خيلي دفتر شلوغه کلي از کارام عقبم فقط اومدم بنويسم
اين پسرخاله همسريمون حالش يه کم بهتره بعد سه روز از اي سي يو اوردنش تو بخش
حالا اگر برسم ميرم بيمارستان ديدنش با اينکه از مامانش خيلييي خوشم نمياد ميدونين از اينتيپ ادمهاست که هميشه و تو هر شرايطي براي ادم سخنراني ميکنن و تو همه چي نظر ميدن و خودشونو عقل کل ميدونن
و در کل هر چي بگي باهات ساز مخالف ميزنن
اما من به خاطر مادر شوهرم و خود بچه ميرم
بازم براش دعا کنيد

mehran3bil
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۵۸ بعد از ظهر
سلام.امروز منتظرم نمره هامو بزنن تو سایت ببینم این ترم چی کردم.خداییش استرس ندارم.ولی نامردا قرار بود امروز نمره ها رو بزنن.

H0NEY
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۴۳ بعد از ظهر
http://www.millan.net/minimations/smileys/flower4.gif به نام ایزد یکتا http://www.millan.net/minimations/smileys/flower4.gif

ما چقده خوش حالیم امروز http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/smileybunny1.gif خیلی حال داد http://s17.rimg.info/04cdbf3a0885fbed81bca470b576cf9e.gif همون طور که احتمالا اطلاع دارید فردا طوفان خورشیدی در راه استhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/twister2.gifhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/l_sunny.gif دیه حس کنفرانس ندارم خودتون ببینید چیه :-2-43-::-2-06-:بعد ما همین طور کا با خود به فک استفاده از کیلو کیلو ضد افتاب بودیم http://www.pic4ever.com/images/connie_1.gif یهو بحث کشیده شد به دوهزار و دوازده:-2-35-::-2-28-: و اینا که ما تصمیمی گرفتیم قبل از اینکه خودمون با پای خودمون بریم اون دنیا http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/tantrumsmiley.gif اول ما هواپیما یه سری افراد رو که گناه دارن بمونن بترکنhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/imoksmiley.gif رو با خودمون ببریم :-2-22-:حالا ما 5 نفر بودیم که به این تصمیم فکورانه رسیدیم http://www.pic4ever.com/images/mocantina.gif :-2-06-:قرار بر این شد که اول تو خود ایرانhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_witch.gif یه سری از دوستان اس اسی که حالا نام نمی بریم http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidboy.gif بعد واسه یکی از بچه ها که پرسپولیسیو دلش نشکنه حقیقیم سر راه بر می داریم:-2-43-: بعد میریم امارات فرهاد هم بر میداریم http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif میریم اسپانیا ژاویو مسی و چند تن دیگه هم سر راه سوارشون کنیم:-2-06-:بهد بریم استرالیا چند نفر دیه که یکی دیگه از دوستان به انها تعلق خاطر(درست نبشتم:-2-35-:) داره رو هم سر راه سوار کنیم:-2-42-::-2-22-: یه سر به امریکا و انگلیسم بزنیم بریم به سمت اون دنیا:-2-06-: که احتمالا تا اون موقع جهنم پر شدهhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/blackwings.gif دیه همون رو پل صرات میمونیم:-2-41-: ما هرچی گفتیم بهشون بریم یه سرم تو افکار مودب پور ما هم چند نفرو نجات بدیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/fly2.gif گفتن تعداد رمانای مودب پور زیاده:-2-42-: هر کدوم هم دو تا پسر داره و یه دختر:-2-43-::-2-42-: دیه پر میشه جامون نمیشه دیه نرفتیم :-2-42-::-2-39-::-2-22-:
بعد این افکار همه در زنگ دوم به مغز های ما رسیده بود و یه سری دیه که در گفتنش عاجزیم:-2-35-: (چه ادبی حرف میزنم من:-2-22-:)شد زنگ عربی یه معلم جدید اومد http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/explanation.gif البته من که واسم مهم نبود http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/dont-know.gif داشتم به رمانی که هنوز هیچ ایده راجع بهش ندارم فک میکردم http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_168.gif یه چیزایی هم نوشتم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/writing.gif جالب بود خودم هم می خواستم بدونم بقیش چی میشه:-2-22-: داستان جالبی میشه اگه یکم لوس نشه:-2-43-: گفتم اول شخص پسر بنویسم :-2-41-:عاشق اول شخص پسرم:-2-41-: بعد گفتم یهو یه جاش قاطی میکنم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_nutzo.gif احساسات یه دختر و مینویسم http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/parting2.gif پسره از این پسر لوس بچه ننه ها میشه http://www.pic4ever.com/images/shame.gif :-2-06-: دیه فکرم به سنگ خور د:-2-22-:فقط دنبال یکی هم میگردم حد اقل یه شبو تو بیمارستان گذرونده باشه یکم اطلاعات بگیرم :-2-38-:خودم تو این یه مورد تعطیل تعطیلم خدا رو شکر http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/Laie_71mini.gif
بریم به درسو زندگیمون برسیم http://kay.smiley.free.fr/images/7122.gif دوستای گل بدرود بدرود http://www.pic4ever.com/images/wubpink.gif
هانی کوشولوhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/engel/engel_0028.gif

nairika
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۵۶ بعد از ظهر
دخترک مجبوره برای رسیدن به مقصدش سوار ماشین های شخصی بشه آخه اونجا که اون میخواد بره خط تاکسی نداره و اتوبوساش هر یه ساعت یه بار گذر میکنه:-2-43-: پس بازم دلش رو به چاقوی ضامن دار توی کیفش خوش میکنه و میاد کنار خیابون تا سوار یه ماشین بشه و به مقصدش برسه بعد یه 10-15 دقیقه ای بالاخره یه ماشین که قیافش بیشتر به مسافر کشها میخوره پیدا میکنه و میره پشت میشینه و با دستش دوباره اون مثلا سلاح سردشو لمس میکنه:-2-28-:
همین که یکم از راه رو میرن
راننده : ساکن این محلین؟
دخترک: بله
راننده : چه جالب پس همسایه ایم
دخترک: سکوت
راننده : خیلی وقته اینجا ساکنین؟
ادخترک: تقریبا
راننده : شاغلین؟
بدخترک: بله
راننده : میشه بپرسم کجا؟
دخترک: خیر
راننده : متاهلین؟
دخترک: فقط برای خلاصی از دست وراجی مردک بله
راننده : موفق باشین
دخترک: بفرمایید کرایتون
راننده : ترجیح میدم شماره تون رو داشته باشم
دخترک: :-2-28-::-2-36-::-2-43-:همینجا پیاده میشم
دخترک نمیدونه که این آقای راننده اگه به حلقه خودش کوچکترین احترامی نمیزاره چرا حداقل به جواب هایی که از سوالاش داشته توجه نداره و یا انقدر پسته که...

lo-iii Jlc
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۰۷ بعد از ظهر
سلام دوست جونا....
امروز گلم ساعت 9 به زور بیدارم کرد:-2-15-: سرما خوردم بدجور.....:-2-18-: کلی دوا درمون و آمپول ولی بازم خوب نشدم... اییییییییییییییششششش ..... دو تا کیک خومشزه و قلب عشقولانه واسه نازم درست کردم الان تو فر گذاشتم تا آماده شه... .امشب مهمونی دعوتیم خونه میترا جون اینا خوش میگذره مهمونی های شبونه....:-2-25-:

حاجی بلا
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۱۱ بعد از ظهر
به نام او
سی و هشتمین روززمستانی سال1390
سلامی به گرمی بخاری های منزلتون..ایشالاکه ال همه دوستان عزیزم خوب خوش و سلامت باشه
ما یه 20روزی نبودیم یهنی رفته بودیم به شهر گچساران که دانشگاهامان واقع در انجاست برای انجام فریضه بزرگ امتحانات..خلاصه کلام ما رفتیم امتحانات را دادیم و نمره های خوب گرفتیم و امدیم کلااین ترم راضی بودیم خدا رو شکر...وما رفتیم در زندانی به اسم خوابگاه حضرت زینب تا پری شب که امدیم منزل+جریاناتی که در این مدت در خوابگاه و در منزل و دانشکده رخ داد روزهایی از عمر را سپری کردیم و برگشتیم...حالا هم در مزلمان تشریف داریم و روزگار بخور و بخواب وبه قولا استراحت را در کنار مامان جان عزیزسپری می کنیم...خلاصه ما در این ایام به فکر نودهشتیامان و دوستانمان همم بودیم مثل همیشه-یک شب خبری ازادی یک اسیر عزیزبهمان رسید(یهنی همان نودهشتیامان)ما در اوج درس خواندن بودیم یک اس از مریمی جانمان به مارسید ما هم یک جیغ بنشف کشیدیم از شادی و ذوق وجریانات دیگر –که کلی فحش هم ازجانب دختران خوابگاه رفت تو جیب شلوارمان به شادیش می ارزید...وراجی زیاد نکنیم...ما از سایتمان کلا بی خبریم امروز هم طی یک عملیات هیجانی امدیم خاطره بنویسیم و عرض ادبی کرده باشیم متاسفانه من نرسیدم خاطرات را بخوانم شرمنده هستند-خلاصه من عقده رمان نخوندن این مدت رو دروَکردم وسه تا رمان پشت سر هم خوندم تو این 2 روز حالا هم امدیم یک زره ای در سایتمان فعالیت بکنیم...
- این داداش کوچیکه ما زده به کله اش میخاد هم زمان 2لیسانس بگیره-میخاد هم پیام نور بخونه هم آزادما تو همین یه لیسانسش موندیم...داداش ماست دیگه...ما هم بهش قول دادیم در این امر کمکش کنیم و پشتش باشیم و بریم دنبال کاراش...
- راسی طی یک عمل هیجان بر انگیز مرضیه هم اتاقی بد، از اتاقمان رفت و ما رادر کما یک شادی بزرگ قرار داد-
-
- تا اینم بگم بخندین ما روز5اخرین امتحانمان –ما امدیم خوابگا گفتم میخام بخوابم وتلافی نخوابیدنای این مدت یکی جیکش در بیاد خفش میکنم... بعدشم فقط تو تختم دراز بکشم برم تو رویا-اقا ما اخرین امتحان و دادایم رفتیم تو تختخوابمان-حالا کی خواب برم خدا داند ما تا ساعت3 شب بیدار بودیم...رویا رفتنم بی خیالش شدیم...
- عید داره میاد و عروسیا دارن راه میوفتن-عید عروسی زهرا دوسمه-نسرین دوسمه-خاله ام-دختر داییم- شایددخترعمو.... خدا بفرسته یکی دو گونی پر تراول برای خرج این عروسیاخدا روشکر ما اهل قر و فر نیسیم هاوگرنه با این نقشه هایی که این دوستان ما کشیدن و این دخترا کشیدن من بدبخت و وادار میکردن برم صندوق صدقات خوابگاه روکش بزنم برای قر و فر خانوما...

- راسی کربلایی نیلوفریادته گفتی نماززیرنور افتاب خیلی میچسبه...من اتفاقی امتحان کردم یه نمازظهر بعد از یه خستگی از درس خوندن و استرس امتحان و افتاب تند و داغ که بعد بارون افتاده به جون ابرا و خودش و با قر و فر نشون میده که یه نسیم خنکی هم بیاد و هی لای سجادتو برگردونه ای چسبید...اون نمازم اولش که کلا محوشیطونی های چنتا ازمخلوقات خدایی بودم (بازی باد باسجاده سبزی که مال رقیه هم اتاقیم بود دستهای نوازش باد که چادر نمازم و با خودش میبردبه اسمونا یه هوای لطیف بعد بارون که عطر محبوبت همراهشه گرمای محبت امیزافتاب ویه اغوش که همیشه به روت بازه... وخودش یه جور عبادت بود برام..)
خلاصه کلوم خوشحال هسیم بسی زیاد که در کنار دوستان نودهشتیایمان هسیم
تا نمیدونم کی...


حاجی بلا -1عدد-دخی خوب-بد

rchi30
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر
سلام!


ما فقط آمده بوديم كه بگوييم...

بعضي وقتها مي شود كه آدم دلش همان وقت هايي را مي خواهد كه خيلي هوينجوري هوينجوري بود!
ولي خو هيچ وقت نمي شود... اين ساعت خاطرات يك چيز عجيب غريبي است انگار... تنظيم كردنش را هيچ وقت ياد نمي گيريم!... هميشه يك جاي كار مي لنگد!... فراموشي هم گاهي وقتها نعمتي ست!

خاطره روز:


آقا ما چهار روز تعطيلات بوده ايم كمپوت خواب داريم!... يكي بيايد بازمان كند مچاله شده ايم!... از صبح اينقدر خميازه كشيده ايم فكمان يك سايز بزرگ شده!...همكار گرامي هم كه گويا كلاً به سرافت استراحت مطلق افتاده!... در حال حاضر تو مسير پادشاه هفتم است!!!... ديگه بزغاله جانمان هم برش سابق را ندارد!... همه ملت يا تو مرخصين يا نيمخوابن يا كلاً مرخصاً!!! ( مث كپك جانمان!)...
تازگي ها مكشوفات نموده ايم كه اينهايي كه چشمهايشان كپكي است! ( دور از جان ساير كپكها!) وقتي كه خوافشان مي ايد كپك تر مي شوند در نتيجه اگر سرشان را بگذارند رو ميز و كپه شان را بگذارند در حق يك جماعتي كه توي ديدشان هستند لطف گزافي نموده اند!!!.... و اصولاً اين افراد اگر بروند مأموريت يا دوركاري! هم ثواب معنوي مي برند هم مادي!!!...

البت اگر كپك نباشد ممكن است ما پينيسيلين بخشمان افت كند، ييهو مورد هجوم امراض ديگر واقع شويم و نتيجتاً براي همه شر مي شود!... پس مجبور مي باشيم براي حفظ سلامت عمومي بخش فخيمه! او را بعنوان دارو را روزي چند بار تحمل كنيم... فقط يك مقدار ناقابل جاش مي سوزد!! كه آن را هم انگار چاره نيست!

راستي! اين آقاي بلا نسبت مهندس باز هم امروز آمده بود انگار! ما نبوديم گويا يك مقدار گرد و خاك كرده جلوي بزغاله جانمان و باز كار مي خواسته!... ما مانده ايم اين ديگه از كجا سبز شده!... اگر راه داشت لابد پدر مادرش هم اين را برگشت مي زدند... اين قدر هي آمده و دست از پا درازتر برگشته نگرانيم نهايتاً شتر مرغ شود ولي كار درست و حسابي دستش نرسد!!!

بگذريم...

البت ما خيلي وقت است كه گذشته ايم... ولي اين دور باطل انگار تمامي ندارد!...بي خودي مي گويند اين نيز بگذرد...

هميشه همان وقتي كه نبايد بر مي گرديم همانجا كه نبايد باشيم!

و هيچگاه آن زمان كه بايد به آنجا كه مي خواهيم نمي رسيم!

و خوبي اش اين است كه هر جا كم آورديم يك خدايي هست كه مي اندازيم گردن او!...

اين نيز حكمت خداست لابد!

نفس بابا
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۱۹ بعد از ظهر
سلام.....
امروزم مثه روزای دیگه بی معنی بود...:-2-37-:
امروزم مثله هر روز مدرسه مون واسه صبحگاه نیم ساعت تو حیاط نگه مون داشتن...:-2-33-:.داشتیم یخ میزدیم...:-2-43-:
ولی این مدیرمون بلندگو رو برداشته بودو یه بند حرف میزد ......:-2-43-::-2-43-:مگه دست بردار بود....ولی خوب هیچکی به حرفاش گوش نمیکرد...امروز تاتری هامون میخواستن برن جشنواره با لباسای خودشون(اونایی که تو خیابان میپوشن)ماهم کلی به قیافه هاشون خندیدیم......خلاصه رفتیم سرکلاس:-2-41-::-2-41-:
زنگ اول زیست داشتیم..معلممون همیشه وقتی میخواد حرف بزنه بین حرفاش حرفشو قطع میکنه و یه چیز دیگه میگه....خلاصه ما هیچی نفهمیدیم:-2-36-::-2-36-:
زنگ دوممون هم شیمی بود که مسابقه گذاشت که هرگروه سوال در بیارن و داورهم به سوالا نمره بده....اونوقت منو کردن داور منم کاری کردم گروه خودمون اول شد....بگذریم....:-2-35-::-2-35-:
زنگ آخرهم دین و زندگی داشتیم....معلمشو دقیقا نمیدونم چه اخلاقی داره...مثلا بین دعوا یه دفعه میخنده یا وقتی داره میخنده یه دفعه ای دادو بیداد میکنه....کلا خیلی عجیب و غریبه......:-2-22-::-2-22-:
همیشه به من نگاه میکنه من تا بهش نگاه میکنم روشو اونطرفی میکنه (انگار من نمیفهمم)بعد رفتم کنفرانس بدم ..درسو که تا نصفه هاش گفتم گفت برو بشین ویه مثبت داد....حالا منم کلی سوتی دادما ولی خوب نفهمید......:-2-25-::-2-25-:بعد آخر زنگ گیر داده به مقنعه من میگه کوتاهه عوضش کن..از این بلندا(خیلی بلندا)بگیر...منم گفتم بشین تا بگیرم(یعنی تو دلم گفتم)خلاصه نیم ساعت آخرو استراحت داد...تعجب نکنید مابین استراحت درس میخونیم.......منم از خداخواسته گفتم یکم با رفیقام حرف بزنم دیدم اومده بالای سر من ....میخواستم سرمو بزنم تو دیوار....:-2-36-:
بالاخره زنگ خورد و من شتابان از اون دیوونه خونه خارج شدم:-2-27-::-2-27-:

-نازلی-
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۵۸ بعد از ظهر
پروژه رو دادیم.
سرم داره از درد می ترکه. سر استرس پروژه سه تا جوش رو چونه ام زده. خیلی روز خوبی نبود.به استثنای کتابخونه ادبیات و گرفتن کتاب و پیاده روی خیابون سه راه زبان به در شرقی.
امروز کمی ترسیدم از این که پروژه پایانیم رو با همین استاد در آوردم. دوباره بهم یاآدوری کرد که سر اون پیرت رو در میارم، خیلی باید کار کنی. منم گفتم به خودم قول دادم، پس شما مطمئن باش.
اما بازم موندم. بین همه راهی ها. بین این که اون هدفه اصلا چی بود....
هشت بهمن؟ تعطیلات شروع شد. فردا کوزت می شویم. دایی اومده، دو شنبه باید بریم دیدنش.
می خوام تو این یک هفته همه اش کتاب بخونم. کمی بنویسم. و فکر کنم. خیلی احتیاج دارم.
خسته ام. جسمی. روحی رو نمی دونم. البته خب از صبح تا حالا سرپا و لپ تاپ به دست و صفر و یک کردن، طبیعیه....
کم کم دردناک ترین مسیر عالم هم داره کم رنگ می شه و می دونم تا چند وقت دیگه، زیاد برام مهم نخواهد بود، به قسمتت، به انتخابت احترام می ذارم و می دونم وقتی بهت می گم سپردم دست خودت، یعنی گرفتیش و می دونی کدومش بهترینه، و من و همون جا می ذاری که باید، می دونم که تا حالا دووم آوردم. به غر غر هام گوش نده، خودت خوب می دونی که تا غرغر نکنم آروم نمی شم....

$*~fire~*$
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۱۱ بعد از ظهر
((8 بهمن 1390))امروز هم مثل همیشه تکراری بود :-2-28-:صبح بعد از دو هفته تعطیلی رفتیم مدرسه(اول بد بختی) :-2-30-:رنگ اول ریاضی داشتیم این معلمه مسخرمون هم هی با اون صدای مزحکش ما رو از خواب بیدار می کرد اخ که نمی دونی چه قدر ازش بدم میاد اه اه اه اه زنگ دوم هم تاریخ داشتیم که یکی از بچه ها تازه یادش اومد باید کنفرانس میداده :-2-37-:تنها زنگی که منو از این کسالت در اورد زنگ شیمی و زیست بود جالبیش اینجاست که ما امتحان دارشتیم منم هیچی نخونده بودم با کلی خواهش و تمنا به ما اجازه داد نیم ساعت بخونیم از اون جالب تر اینه که من شدم 6.75 از 7 کلی ذوق مرگ شدم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:اخ که نمی دونید چه قدر خوشحالم:-2-32-::-2-32-::-2-32-:

+Lily
۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۲۱ بعد از ظهر
امروز نمی دونم یهو چی شد ، اسم یکی از کتابای بچگیم رو تو نت سرچ کردم ، بعد از یکی از وبلاگا لینک وبلاگ نویسنده رو دیدم
من هیچوخت به نویسندگی فکر نمی کردم ، وقتی توی کلاس نقاشی گفتند دوست دارین چکاره بشین ، همونو بکشین ، من سه صفحه نقاشی کردم ، یکیش یه پزشک اطفال بود ، یکیش یه ستاره شناس بود ، یکیشم نقاش بود
ولی 11 سالم که بود ، برادرم یه کتاب بهم داد ، اونوخ تمام آرزوم شد اینکه شبیه نویسنده ی کتاب بشم
اون روزا اون الگوی زندگی من بود ، دوس داشتم مثل اون حقوق بخونم ، مثل اون باشم ...
نه مثل اون شدم نه خودم به یه جایی رسیدم ، دردم این نیست که به اون چیزایی که می خواستم نرسیدم ، چون من از اوناییم که معتقدم سهم هر کس تو زندگی مشخصه ، کسی اونو از من دریغ نکرده ، خودم تلاش نکردم که بهش برسم
به قول شل سیلور استاین من اونقد تنبلم که وقتی تشنه ام میشه :
دهنمو باز می کنم
اونقدر منتظر می مونم که
.
.
.
بارون بیاد .
همه معتقدن من اگه تو زندگیم به چیزی رسیدم شانس آوردم ، چون من هیچوقت واسه چیزی تلاش نکردم
خیلی از خودم خسته شدم ، خیلی زیاد
دلم میخواد تغییرم کنم ، ولی اونم همت میخواد


# مستر بابک ! چرا چیزی نمی نویسین ؟
# دلم برای نادی تنگ شده ! چرا دیگه نمیاد ؟ نگرانشم !
# صبوحا جان ! این آقا یه بازیگر کره ایه ! منم خیلی دوسش دارم :-2-31-:
# نیلوفر :-118-: