PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 [43] 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158

M_Love_Z
29 آبا 1390, ساعت : 12:42 قبل از ظهر
درود
وای مگه چه گناه کردن که اینقدر باید عذاب بکشم
خداجون خواش میکنم
التماست میکنم نذار حالم بد بشه تحمل ندارم
سرم داره میترکه
سرج گیچ میره
بدنم سر شده
التماست میکنم نذار
اصلا خوب نیستم
شدیدا عصبیم
کاش میمیردم
خواهش میکنم
تحمل ندارم
مگه تحمل یه پسر شونزده ساله چقدره
اشکام همینجوری میان پایین
جونما بگیر راحتم کن
تحمل ندارم


وای

خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااا:-2-30-:


خدا جون خواهش میکنم :-2-30-::-2-30-::-2-30-:

dDorsa
29 آبا 1390, ساعت : 03:46 قبل از ظهر
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
منکه خود افسانه میپرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم
ای سکوت...ای مادر فریادها
ساز جانم از تو پر اوازه بود
تا در اغوش تو راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود......
.................................................. .................
داشتم فکر میکردم زندگی چقدر اسونه و ما ادما چقدر همیشه سعی مکنیم سخت بگیریمش!
بهارک نمایشگاه گذاشته
نمایشگاه چرمینه های دست دوز...دوست دارم برم البته اگر درس و زندگی بذاره!!!!!
قبلا هم کاراشو دیدم به همین دلیل خیلی دوس دارم برم...
.
.
.
دیروز پسر همسایمون اومده بود خونمون:-2-35-:تا اونجایی که میتونستم بوسش کردم و چلوندمش
اسمش امیر طاهاست خیلی خوشگله ....
تموم شرایط ایده ال رو داره تنها مشکلمون باهم تفاوت سنیه زیادمونه!
که حدود 15 سال از من کوچیکتره:-2-35-:
ای بخشکی شانس....
نمیدونم چرا خاطراتم امشب تموم شده!
هرچی فکر میکنم نمیدونم چجوری بنویسم
اصلا بیخیالش....بعدا دوباره میام مینویسم
شب همگی خوش

ملیحه عنبران
29 آبا 1390, ساعت : 07:50 قبل از ظهر
سلام.صبح همگی تون عالی ومتعالی:-2-25-:
این که صبح کله سحر پاشدم اومدم اینجا فکر نکنید از بی حوصلگیه ویه گردش تونته این طور چیزاش نه اصلاً!!!:-2-41-:
فقط باید مثل یه مادر نمونه صبحانه دخملکم را اماده کنم تابره مدرسه بچه تو مدرسه غش نکنه....:-2-37-::-2-12-:
خوب بگذریم
از ظهر جمعه تا الان 6.38 صبح یک شنبه است چی شد چی نشد؟:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
اول مثل عادت هر روزه مان یه تلفن گرم وخوشگل زدیم به خواهرمان تا حال واحوالی کرده باشیم.که گفت ازقضازنگ زده به دختر خاله وفهمیده خوابم درست بوده.:-2-04-::-2-32-::-2-32-::-2-32-:
بعدم دو تا حرف خوشمل بارم کرده که چه معنی میده تو خواب تو زندگی مردم سرک می کشی!!!!:-68-::-68-::-68-:
هی روزگار اینم از خواهر به جای مشوق بودن می زند تو ذوق واستعداد ذاتی ما:-29-::-29-::-29-:
یه چیز بگم فقط بین من وشما باشه این خواهر ما کمی تا قسمتی ابری نیمی ابری می حسود.:mrgreen::mrgreen::-65-::-65-:
بعد هم کی در جرات داره بگه خواهر من فقط خواب دیدم تو رفتی زنگیدی.:-4-:
یعنی بایدجراتت به توان n باشه تا همچین خبط خوشملی را بکنی.اما چه می شود کرد منم واین خواهر ماااااااااه.خیلی می دوستیمیش.:-8-::-11-::-11-:
تمام بعد ازظهر جمعه رو خونه بودیم تا اوامر خان والا رو به انجام برسونیم...بیچاره متینا ومبینا اونا هم پاگیر من شدند.:-2-15-::-2-39-::-2-39-:
دیروزیه روزپر از کار و کار وکار بود.مثل هر روز خدا از خواب بلند شدم اول صبحانه متینا البته با یه چاشنی باحال به اسم مبینا که اصلا نفهیمدم باید به متینا رسید یا دور وبر ریخت وپاشای مبینا خانم رو جمع کرد...:-2-28-::-2-28-::-2-37-:
بعد هم تا از نه تا یازده دو تا تو سر خودم زدم دوتا تو برگه های جلو پهن بود تا شاید به نتیجه رسید. ساعت یازده پرت شدم آشپزخانه تا ناهار رو درست کنم.بعد هم تا رفتن متینا به باشگاه اومدم سایت تا کمی دلم وا شه وبه عضلات فکم اجازه حرکت های افقی رو دادم:-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:
شبم اصلا حوصله شام درست کردن نداشتم به همه امر کردم حاضری بخورن.بیچاره ها گفتند چشم.آخه خیلی بداخلاق بودم. :-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
دیشبم تا یک بیدار بودم تامثلا کارای عقب افتاده رو انجام بدم اما زهی خیال باطل:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
------------------------------------------------
و اما بعد
خیلی بده که هر روزت مثل دیروزت باشه...
اونم من که صبح ساعت شیش از خواب بیدار می شدم تا شیش شب یه کله باید کار می کردم.........
یه دنیا دلم برای شرکت وکاراش تمام حرص وجوشای که داشت تنگ شده
از همه مزخرف تر اینه که زندگیم شده حصار بین در ودیوار پنجره
گاهی دلم عجیب هوس آفتاب رو می کنه...اما اینجا قربونش برم همیشه آسمون ابریه....حاضر نیستم برای دو ساعت تو مرکز استان راه برم همیشه حس می کنم ریه هام پر از آبه
همیشه تا بارون می اومد شال وکلاه می کردم زیربارش نعمت الهی راه می رفتم اما حالا
از همه مزخرفتر حال این چند روزمه که دلم عجیب براش تنگ شده...دو ماه دیگه میشه دقیقادوازده سال که نیست...که رفته وهمه ما رو دیوونه رفتنش کرده...گاهی تو سوالای که متینا می پرسه در می مونم که چی جواب بدم؟
اووووووووف شد غم نامه بگذریم.
امیدوارم روزگار به کامتون باشه.:-53-::-53-::-53-:

ساده .ش
29 آبا 1390, ساعت : 08:48 قبل از ظهر
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کارخرقه پوش پنهان زدیدگان خدا می نخرده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ کناهی سیه شود
بهتر زداغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق به گویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببستبه شادی در بهشت
او می گشاید.......... او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را زغم سرشت

گنجشک
29 آبا 1390, ساعت : 09:03 قبل از ظهر
درود دوستان:-2-25-:
خوب خوب خوب باشید کاش! :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
ابتداش، دخترشرقی عزیز:-118-:
ادامه اش!!! :-2-27-:دیشب موقعی که بارون می زد اگه یکی از پنجره های روبه رو من رو دیده باشه ایمان میاره که من خل وضعم!!!:-2-27-:آخه منظره پنجره آشپزخونه ام رو خیلی دوست دارم... رو به میدونه!!!:-2-27-:همه چراغا رو خاموش کردم رفتم نشستم روی سنگ کابینت زل زدم به بیرون!!!:-2-27-:انقدر منظره خوشگلی بود... . خب تقصیر این مهندس هاست!!! پنجره رو چرا می برن می ذارن توی آشپزخونه؟!:-119-:آدم به دردسر می افته دیگه...
دیشب دیگه از صدای بارون نترسیدم... . البته اون شب دقیقاً از بارون نترسیدم ها! عواملی دست به دست هم دادند به مهر! بنده رو وحشت زده نمودند! :-2-27-:
دیروز عصر بابا واسم با یه پیک یه یادداشت کوتاه و یه سیم کارت جدید فرستاده بود!!! :-2-28-: ماجرا رو جنایی کرده این بابای ما... ! حالا انگار چی شده!!! :-2-35-:
یعنی یدونه است بابا! می گه دیگه کاری به کارت ندارم! اما نمی تونه! و من چقدر خوشحالم به خاطر این نتونستن!!!!:-2-16-:
البته قبل از این که سیم کارت اهدایی بابا برسه، پیام عاشقانه یک مادر به فرزندش رسید دستم!:-2-15-: حرف های خوبی ننوشته بود واسم!!! شانس آوردم روش نمی شه! وگرنه حتماً می گفت شیرم رو حلالت نمی کنم! :-2-35-:جواب ندادم... یعنی حرفی نداشتم که بخوام بگم... . :-2-15-:اما پیامش رو واسه یادگاری نگه داشتم... واسه این به درد می خوره که هر وقت دلم واسه خونه قدیمی ام تنگ شد بخونمش و باور کنم یک بار واسه همیشه از اون جا اومدم بیرون و دیگه ون جا جایی ندارم!!!!:-2-15-:
سیم کارت رو عوض نکردم! حس و حال این که بخوام بشینم شماره جدیدم رو به این و اون بفرستم نداشتم!:-2-15-:ترجیحاً رفتم یه گوشی دو سیم کارته خریدم!!!!:-2-27-:سامسونگه... . دوستش ندارم! اما راهی هم ندارم.... :-2-15-:پدرجان دستور اکید دادن که از اون یکی خط استفاده کنم!!! حالا نمی دونم چرا؟!:-2-15-::-2-28-:
چه شلوغش کرده این بابا... . قتل نکردم که... ! :-2-36-:یه طوری داره رفتار می کنه انگار یه قاتل زنجیره ای رو فراری داده :-2-27-:البته بیچاره به قول خودش می خواد من با خویشاوندان نازنینم برخوردی نداشته باشم!!!:-2-27-:
حالا هرچی... . الان مهم این جاست که هم به من و هم به خودش ثابت شد ما دوتا نمی تونیم از هم بگذریم... هرچند که گفته نمی خواد دیگه منو ببینه! اما من دلم روشنه! درست می شه... :-2-41-:
دیشب یادم بود که گوشی ام رو سایلنت کنم بخوابم... :-2-16-:صبح که واسه نماز بیدار شدم دیدم 6تا میس افتاده رو گوشی ام!!!:-2-22-:
آهان! دیروز یکی دیگه از همسایه ها رو دیدم... . خدا رو شکر گویا این جا مد نیست کسی با کیک و شیرینی خونگی بره دیدن همسایه جدید:-2-22-:یه خانم جوون بود. فکر کنم تهش دیگه سی سالش بود... . نگاهش رو دوست داشتم... . یه جور شیطنت خفته توی چشماش وول می خورد... . و البته مهربانی بی اندازه ای توی شب چشماش شناور بود... :-2-41-:
کارهای فرزندخواندگی هم گره خورده!!! مجلس پاس داده به بهزیستی بهزیستی پاس داده به مجلس. دوباره مجلس پاس داده به بهزیستی و بهزیستی انداخته تو اوت!!! :-2-28-: این یعنی قانونی تصویب نشده! در حد یه لایحه است! مجلس نه موافقه نه مخالف!!! بهزیستی باید تصمیم بگیره! بهزیستی هم زده به رگ بی خیالی! این وسط من بیچار ه و امثال من موندیم حیرون که چه کنیم!!!!:-2-36-:امروز تکلیف این لایحه مشخص بشه من فردا پسرکم رو آوردم خونه!!!:-2-41-:ولی ماشاا... به دل گنده این آقایون:-2-42-: جماعتی رو گذاشتن سر کار!!!
دیگه همین دیگه!!!
شاد باشید دوستان:-2-40-:
بدرود!!!

elia64
29 آبا 1390, ساعت : 10:04 قبل از ظهر
سلام به همه ميبينن که عزيزان سفر رفته بودن و حسابي هم بهشون خوش گذشته کاشکي يکي پيدا ميشد ما رو هم يه سفري ميبرد حال و هوا مون عوض ميشد :-2-40-:
آقا من دو تا سوال دارم هرکي بتونه جواب بده ما رو يه عمري شرمنده کرده
1- چرا من هرچي تو مغازه ها و پاساژاي تهرون ميگردم يه پالتوي خوجل و بدرد بخور پيدا نميشه ؟؟؟؟؟؟؟تازه يه جفت بوتم به قيمت بسيار بسيار ارزون:-2-35-:از الماس ايران خريدم و بعدشم همسرمون رو کشتيم که من نميتونم اصلا دلم نمياد اين رو با لباس کهنه هاي پارسالم بپوشم حالا بوته مونده تو کمد تا من پالتو پيدا کنم:-2-43-:
2- سوال مهمتر اگه شما و همسرتون دوست خانوادگي داشته باشيد که باهاشون خيلي بهتون خوش ميگذره (مخصوصا به خودتون) :-2-25-:و اون دو تا دوست زن و شوهري باشن که شوهرتون از ابتدا با اقاهه تو دانشگاه دوست بوده باشه و وقتي مزدوج شدن با شما رابطه خونوادگي پيدا کردن :-118-:و بعدش يه مدت اين دوتا اقا خيلي واسه هم طاقچه بالا ميذارن و عين نيني ها رفتار ميکنن و خودشونو لوس ميکنن:-2-09-: و شما هم هر کار ي از دستتون بر مي اومده کرديدي که اين رابطه کمرنگ نشه اما ديگه خسته شديد:-2-39-: از بس بين شوهرتون و دوستاتون مونديد هيچ کدوم رو هم نميخاهيد از دست بديد چي کار ميکرديد؟:-2-08-:

ParMoun
29 آبا 1390, ساعت : 10:11 قبل از ظهر
دینگ!!
سلام صبح بارونی همه بخیر
هی میخوام خاطره بنویسم این مشاورا کار میذارن واسم نمیذارن به اموراتمون برسیم
دیروز تا دم غروب شرکت بودم وقتی رسیدم خونه داشتم میمردم از خستگی... خوابم میومد شدید به حسین اس دادم ببینم کجاست رفته بود زیر بارون قدم بزنه.... :-2-15-: بعدش رفتم مثلا بخوابم ولی قسمت نشد از خستگی خوابم نمیبرد :-2-36-: هی اس دادم به حسین تا اینکه رفتم لالا

امروزم اومدم بنویسم ببینم حال همه خوبه؟ ایام به کامه
عصر کلاس دارم حسش نیست دوباره با این دبیر فیزیک اه اه باز قراره چرت بزنیم
سی دی مانی هم زدم فکر کنم فراموشکاریم داره خوب میشه یه هفته است هی اس میده راحیل سی دی شدم شبیه غلام تکثیر هی سی دی میزنم:-2-22-::-2-06-:
دوباره کار آوردن ما برفتیم

این دینگ رو دیگه کسی نذاره بابا صاحاب داره:-2-42-::-2-42-::-2-43-:

شبنم
29 آبا 1390, ساعت : 11:24 قبل از ظهر
یکشنبه 29 آبان :-2-38-:

صبح بارونی پاییزیتون بخیر و سلامتی

از صبح این آهنگ بارون بارونه افتاده تو دهنم

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

در ادامه ی خاطرات سفر : :-2-38-:

هیچی دیگه ساعت 6 اینا بود که ما راه افتادیم به سمت محل اسکان . البته محل اسکال اشغال بودیه و ما نمیدونیم ساکنین مشغول چه کاری بودن :-2-37-: فقط وقتی ما رسیدیم سر خیابون به قول امیر سه تایی سوار آژانس شدن :-2-22-: بعد آقا یاسر میگفت بریم تعقیبشون کنیم :-2-06-: که نشد. دیگه رسیدن به ویلا همانا و روبرو شدن با بقایای صحنه جنگ جهانی دوم همانا :-2-37-: از رختخواب پهن شده جلو بخاری بگیر تا ظرفهای تلنبار شده تو ظرفشویی و لباسای کف اتاق و بساط قلیون و جارو برقی رها شده وسط اتاق :-2-22-: با ترس و لرز به تمیزکاری مشغول شدیم. :-2-27-: هر کی یه ور کار رو گرفت ؛ من :-2-14-: و آقا یاسر جارو برقی کشیدیم. ماهان و محمد و من :-2-14-: و مینا و بابک و آویسا اتاقا رو جمع کردیم ، بعد باز من :-2-14-: و امیر آشپزخونه رو جمع کردیم ، من :-2-14-: و امیر ظرفا رو شستیم ... خلاصه با تشریک مساعی ِ من :-2-14-: و دوستان خونه از این رو به اون رو شد :-2-22-:

بعد نشسته بودیم خستگی در کنیم ، هر کی یه سمتی غش کرده بود. ممدمون رفته بود واسه خودش پتو پهن کرده بود رو زمین دراز کشیده بود روش ، بابک کنار شومینه پخش زمین بود . من و آویسا و یاسر و ماهان رو مبلا ، امیر کماکان داشت ظرف میشست :-2-06-: مینا هم کنار بخاری( کلا وقتی سرد باشه مینا سر قفلی بخاری رو داره ) ، محمد یهو بلند شد رو به جمع پلیورشو در بیاره ، بعد ما اصلا حواسمون نبود که زیرش لباس تنشه :-2-27-:همه مون یهو اینجوری بهش زل زدیم :-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-: (به تعداد افراد) منم اعتراض کردم که : محمد جان راحت باشا :-2-17-: بعد دیدیم طفلکی خب لباس تنشه .:-65-: ضایع شدیم :-2-27-:

بهدش معتادان نودهشتی اعتیادشون خودش رو نشون داد :-2-39-: هر کی یه گوشی دستش گرفته بود سعی میکرد وارد سایت شه :-2-22-: درجه ی اعتیاد تا این حد که من یه بسته ی یه روزه فعال کردم گوشی رو وصل کردیم به لپتاب با اون سرعت دیزلی همه هم می خواستن یوزراشونو چک کنن. آویسا میخواست داستانای آپدیت شده شم بخونه :-2-06-:
دیگه ... دیگه... آهان کیک تولدی که از تهران آویسا اینا آورده بودن رو آورده و خوردیم :-38-:
دیگه ... دیگه... یه لنگه گوشواره مینا گم شده بود که کلی دنبالش گشتیم و پیدا نشد
دیگه ... دیگه... بابک هر 10 دقیقه یه بار میگفت: ماهان پاشو برو دو تا زغال بذار قلیون چاق کنیم
دیگه ... دیگه... سطل آشغال تو آشپزخونه رو یک روز تموم منت کشیدیم تا بالاخره خالی شد
دیگه ... دیگه... امیر استارت آموزش رقص رو زد حالا 1- 2 - 3 حالا 1- 2- 3 :-2-16-:
بعد آقا یاسر چون خسته بودن رفتن خوابیدن ما هم همین جوری نشسته بودیم و حرف می زدیم از اینور اون ور . یه کم بازی کردیم ، یه کم قلیون و بعدش بابک بساط تقلید صداش رو راه انداخت :-2-06-: خیلی خندیدیم (آویسا یادم باشه بعدا فیلم اینو ازت بگیریم) در همین حین و حوالی بود که برخی شاهین برخی خرگوش شدند :-2-22-:
بعدش ما یه کم احساس ضعف کردیم گفتیم گشنمونه فشارمون افتاده :-2-39-: ممدمون پاشد از غذای ظهر که مونده بود برامون گرم کرد:-118-: ؛ همه شاهدن من فقط یه لقمه خوردم :-2-11-:، از اون ور آویسا گفت بچه ها کسی گوجه خیار میخوره خرد کنم با پنیر بخوریم ؟ همه گفتن نه !!!!!! ما گشنمون نیست :-2-43-: فقط ماهان گفت گشنمه .:-2-22-: نشون به اون نشون که هیشکی سیر نمیشد و تا دانه ی آخرش خورده شد :-2-22-:
بعدش از زور خستگی همگی ترجیح دادیم بریم بخوابیم :-2-37-: یه کم دعوا و کتک کاری کردیم و هر کس رفت سر جاش خوابید :-2-38-: همچین خسته بودیم که بیهوش شدیم تا خود صبح. :-2-39-:

صبح فردا یعنی 4 شنبه :

ساعت 8 بیدار شدم رفتم دستشویی دیدم همه خوابیدن، اولش تصمیم داشتم دوباره برگردم اتاق بخوابم ولی دیدم حیفه روزای کممون به خواب بگذره :-2-27-: اینه که صدامو انداختم تو سرم که پاشید صبح شده :-36-: اینا هی از اینور پا میشدن از اون ور می افتادن :-2-28-: ممد از همه زودتر پا میشد بعد بقیه آخر همه ماهان :-2-22-:دیه بعد بیدار شدن صف دستشویی بود که تشکیل میشد :-2-38-: بعضیا فکر کنم اون تو دوش میگرفتن :-2-28-:
آقا یاسر و بابک رفتن پی صبحانه ما هم پی کارهای شخصی:-5-: و جمع کردن خونه :-37-:
صبحانه تخم مرغ داشتیم که محمد گفت من با روغن کرمانشاهی نمیخورم. برای اون رو تو ماهیتابه جدا زد آویسا :-2-37-: منم یه لقمه ی خیلی کوچیک از کنارش گرفتم ببینم چه مزه ایه :-105-: بعد آقا یاسر گفت بچه ها هر کی چند تا تخم مرغ میخوره ؟همه مون باد انداختیم تو گلومون که : 1 دونه بسه بابا چه خبره ! بعد که نیمروی آماده شده رو دیدیم :-46-::-46-::-46-: چرا تخممرغای محلی انقدر کوچولوئن ؟ :-2-35-: لازم به گفتن نیست که تا دونه ی آخر تخم مرغ ها هم خورده شد :-35-: این وسط آویسا یه سوتی خیلی خوشگل درمورد تنبلی ماهان داد که جای گفتنش نیست نوشتم که یادمون بمونه کجا بود :-24-:

===
بر میگردم با ادامه ماجرا :-2-38-:

mahana1
29 آبا 1390, ساعت : 11:47 قبل از ظهر
شبنم بخدا سوتیم یادم نیست..خصوصی بهم بگون :-2-38-:
در ادامه ی ماجرا ما یه کلیپ در غیاب اغیار ساختیم...خیلی باحال شد..حالا 1-2-3..حالا 1-2-3
وقتی هم میخواستیم برگردیم در حیاط ویلای دوس پسرخاله ی امیر:-2-31-:دوباره اومدیم کلیپ بسازیم..مدیونین اگه فکر کنین شبنمو بابک و ماهان اون وسط چقده پیام بازرگانی رفتن و نذاشتن به کارمون برسیم..بازم مدیونین اگه فکر کنین وسط اجرای کلیپ فیلم تموم شد و ما ضایع شدیم:-2-15-::-2-06-:.
از صبح منتظر بودم یکی از خواب بیدارم کنه..دیدم فایده نداره..خودم با خفت بیدار شدم:-2-43-:
تازه هنوز ناهار درست نکردم:-2-38-:

alonegirl
29 آبا 1390, ساعت : 12:32 بعد از ظهر
29 آبان 90
آبان ماهم داره نفسای آخرشو می کشه... :-2-15-:
سلام چطورین؟
به به! می بینم که چند روز اومدین شمال و کلی خوش گذروندین!:mrgreen: تا باشه همیشه از این خوشی ها. :-2-41-:
واقعا کی فکرشو می کرد یه روز کار ِ نودهشتیا به اینجا بکشه که کاربراش باهم پاشن برن شمال؟! اونم 3-4 روز!! ایشالله دفعۀ بعد چند تا اتوبوس پر از کاربر ِ نودهشتی، همگی با هم میریم سفر!
تا اینجا خاطرات سفرتونو خوندم و منتظر بقیه ش هم هستم:-2-38-: مخصوصا سوتی آویسا خانوم:-2-35-:

نمی دونم چرا این روزا اصلا حس ِ نوشتنم نمیومد؛ توی دلم کلی حرف داشتما ولی دستم به تایپ نمی رفت... خیلی بده حرف داشته باشی ولی نتونی بیرون بریزی...

خونۀ شقایق اینا هم دیگه آماده شده و از دیروز شقا رسما رفت خونه شون. بعد از 3-4 ماه که پیش ما بودن حالا که رفته خونه خالی شده، ساکت شده...:-2-15-: دیروز از صبح قرار بود باهاش برم اونجا تا یکم باهاش کمک کنم تو جابه جاییش. دیر بیدار شدیم و گفتم یهو بعداز ظهر بریم. بعد دیدم قراره با سعید برن خرید، خودش بهم گفت: اگه حوصله ت سر میره می خوای دیگه امروز نیا و بمون فردا بیا. منم شل شدم و آخرش گفتم باشه نمیام. درنتیجه شقا تنهایی رفت. از یه طرف عذاب وجدان داشتم و می دونستم از دستم ناراحت میشه از یه طرفم مامان کلی سرم غر زد: توکه نمی خواستی بری زودتر بهش می گفتی که از صبح معطله تو نشه!
حالا خودم با خودم درگیر بودم و مامانم بیشتر فشار آورد... نمی دونم چی شد که بیشتر طلبکارانه جواب مامانو دادم: آخه مامان اونا می خواستن برن خریدِ خونه، من باهاشون برم که چی بشه؟ مگه من قراره وسایلشونو انتخاب کنم؟ رفتنم چه فایده ای داشت؟
مامان دیگه جوابمو نداد و رفت. امروز صبح بیدار شدم دیدم مامان داره میره خونۀ مامان بزرگ. امروز مثلا نوبت مامان و باباس که مراقبش باشن. دستورات لازم رو بهم داد: ناهار تنهایی، یکم کتلت و کوکو هست، می خوای برنج بذار، نونم هست، اگه می تونی غذاهارو بردار برو خونه شقایق، تنهایی سخته خونه رو سر و سامون بده.
یه سری تکون دادم و مامان رفت. نمی دونم چیکار کنم... هم سختیم می گیره هم دلم نمیاد شقا از دستم ناراحت بشه... شاید بعدازظهر رفتم پیشش. می دونم اگه نرم خیلی دلخور میشه که اصلا بهش اهمیت نمیدم... :-2-15-:

* والا ما تو این مهر و محبت دختر خاله مون موندیم!!:-2-37-: از شهریور که اومده بود رشت تا حالا ندیدمش، نه تلفنی حرف زدنی، نه اس ام اسی، نه ایمیلی، هیچی... دیروز بهش اس ام اس زدم که هم حالی پرسیده باشم و هم: "سلام آرزو چطوری؟ این پسران فراتر از گل چند تا دی وی دیه؟ 6 تا یا 7 تا؟" جوابشو داشته باشین!:-2-28-: "7 تا" همین!! نه سلامی نه علیکی!:-2-37-::-2-28-: منم که تو شُک اون همه استقبال ِ گرمش بودم دیگه جوابی ندادم.:-2-37-: دختر خاله ام دختر خاله های قدیم! والا!:-2-43-:
پ.ن: پریسا یعنی دقیـــــقا حرفای دل ِ منو زدی! (درمورد سروش و سالومه:-2-43-:) همون روز که از زبون گوگوش شنیدم تا دو روز تو شُک بودم (بماند که منظورم همون یه روزه) که آخه اینا چطور به تفاهم رسیدن؟!!:-2-37-: ولی بعدش یاد همون ضرب المثله که توش "علف و بزی" داره افتادم و گفتم اصلا مارو سَنَنَه!! :-22-:
در مورد آکادمی هم که کلا افسردگی مارو فرا گرفت...:-2-39-: اصلا دوس نداشتم مهران اول بشه... تا همون آخرین قسمت مهران به دلم ننشست... مبارکش باشه ولی این آخرا دوس داشتم آوا اول بشه...(دیگه دوس نداشتم ماهان اول شه) امیر بیچاره ام که چهارم شد؛ حیف...:-2-39-: دوس داشتم حداقل جای ماهان و امیر عوض میشد... صدای امیر واقعا صاف و قشنگ بود! حیف که طرفداراش کمتر از ماهان بود...:-2-39-: آخــــی آوا چقدر زیبا حرف زد! منکه تو کفِ بیانش مونده بودم! خیلی خانوم و مؤدبه! اصلا به نظر من آوا اول شده نه مهران! :-2-11-:
پریسا تبریک میگم! بانوی ماهی رو انتخاب کردی:-5-:؛ ایشالله به پای هم پیر شین! :-4-:


بعد نوشت: راسی آخرش نفهمیدم دقیق کدوم شهر رفته بودین :-2-35-: به یه نوشهری اشاره کردین؛ محل اسکان همون نوشهر بودیه آیا؟!:-2-35-:

meno
29 آبا 1390, ساعت : 01:24 بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
امروز به دنبال پروژه فعال سازی .
از مبتدی بودن شروع کردیم یعنی بیدار شدم ( امیر زنگ زدو بیدارم کرد که تا ظهر نخوابم ) کامی رو روشن کردم و به جای اینکه بشینم رو صندلی و بیام سایت با بارونی که از صبح در حال باریدنه و همچنان ادامه داره ، پرده ها رو کشیدم و پنجره رو باز کردم تا هوا عوض بشه :-2-16-:،
tv رو روشن کردم گذاشتم رو pmc با صدای بلند ، شروع به ورزش کردم ، ناخواداگاه ( اغفال شدم ) حرکاتم شد حرکات موزون :-2-35-:بعدم با آهنگ ابی شروع کردم به خوندن و خونه رو گذاشتم رو سرم . ( از دس رفتم هی وای من ) :-2-27-:

بعد یه صبحانه آماده کردم و زدم تو رگ و بعد شروع کردم کارای ریزو درشت رو انجام دادن و بعد با خیال راحت اومدم نودی خودمون و یه گشتی زدم . :mrgreen:

ناهار زوده چون امیر دیر میاد و نیاز به درست کردن نیست و خودم هم یه چیزی میخورم میمونه شام (حالا کو تا اون موقع) :-2-11-: .
حالا تصمیم بعدی در آوردن کتاب ها و با ضرب و زور شروع کنم به درس خوندن .
امیدوارم این بار جوگیر نشده باشم و این برنامه ادامه پیدا بکنه .

ولی احساس بهتری دارم . :-2-16-:

Babak
29 آبا 1390, ساعت : 01:33 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان


يكشنبه 29 آبان ماه سال 90





يه حس خوب...


لحظه هايي سرشار از شادي...


دوستاني كه وجودشان مايه آرامش بود...


وبودن در كنارشان لذت بخش ترين ساعات عمر را رقم ميزد...


پر از انرژي مثبت...وشاد بودن در لحظه...





نميخواستم در مورد سفر بنويسم...چون همين الان كه ميخوام بنويسم ...


يه دلتنگي عجيب وجودمو گرفته...دوست دارم دوباره برگردم به همون سه شنبه...


عكسا رو كه نگاه ميكنم و خاطرات از جلوي چشمم رژه ميرن... ..دلتنگيم بيشتر و بيشتر ميشه...





ماهان و تنبلي هاش...ژست گرفتناش جلوي دوربين...اعتراضاش...مهربوني هاش...توجه هاش ...





محمد و دوربينش...بپر بپراش...برف زدناش...غلت خوردناش...صبوري هاش در مقابل شوخي ها..جنبه بالاش...موهاش!! ...عكس گرفتناش..خنديدناش...بي خيالياش...





ياسر و احساس مسئوليت هاش...زحمت كشيدناش...نيمرو درست كردناش...صبحانه گرفتناش...معرفتش...صبوري هاش...جارو زدناش...خريد كردناش...


(يه چيزي كه منو واقعا" تحت تاثير قرار داد صبوري اين آدم بود...يه شب حالش بد بود و ما تو ي حياط داشتيم شيطنت ميكرديم...


بنده خدا به خاطر اين كه شب ما رو خراب نكنه دوساعت تموم سردرد و تحمل كرد و دم نزد اگه من اتفاقي نميفهميدم


امكان نداشت چيزي بروز بده...)





امير حسين و استرس هاش...خنده هاش ...صداقتش...نجيب بودنش..خوب ماها مهمونش بوديم ...بنده خدا كلي استرس بهش وارد شد كه بهمون بد نگذره...





مينا و جنبه بالاش...جذبه ش...رك بودنش...صبوريش....طرفدارياش از آبجيش!! كتك زدناش...(خداييش خيلي اذيتش كردم)





ليلا و آب ريختناش كله سحر ...كانال عوض كردناش!!...در هر حالتي عكس گرفتناش...جيغ و ويغ هاش...تف كردناش.!! كمك كردناش...معرفت به خرج دادناش...شيطنت هاش...





آويسا و بچگي كردناش...عكس خراب كردناش...سادگي هاش ...سوتي هاش...خواهري كردناش...تاي چي كاركردناش...شلوغ كارياش...مهربوني هاش...پايه بودناش...




وجود اين عزيزان باعث شد يه جمعي بدور از هر گونه حاشيه..اعم از من اينجوري دوست ندارم..فلاني اين كار رو كرد...من از اون بدم مياد ..وخلاصه كلام ...

من من كردن...چند روزي رو فقط بگن و بخندن و خوش باشن...


و خاطراتي براي همديگه به وجود بيارند كه با ياد آوريش زمان و مكان رو فراموش كنند و يه حس وخوب وشيرين ..لحظه ها شونو فرا بگيره...


جاي همه دوستاني كه نتونستن بيان خالي بود...خيلي يادشون كرديم...:-53-:








نميدونم ..يك روز ..يك ماه ..يك سال ..10 سال ديگه ماها كجا هستيم...روزگاره ديگه...شايد باشيم و دور هم...شايد هم نباشيم و دور از هم...


اما خاطرات اين سفر در قلب و ذهن همه ما ثبت شد...ميگن يه سري لحظات و دقايقي هست كه جزء عمرآدم محسوب نميشه...








اين سفر يه خوبي اي كه براي من داشت ..اين بودم كه تونستم براي مدتي از فضاي زندگي و فكري دور بشم ..و بتونم يه جور خودمو ريكاوري كنم...اتفاقاتي رو كه كنترلي روش ندارم رو بپذيرم..


صبرم رو بيشتر كنم...دغدغه ها مو كنار هم بگذارم و راه حلي براش پيدا كنم ...


از همتون ممنونم...:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:





خاطره امروز..


دوباره هوا باروني شده:-2-08-: ...صبح با هزار مكافات رسيدم شركت:-2-36-:...دوباره همون قضيه زير آب زني و اين حرفا...ولي خدارو شكر ضايع شدن...:-2-38-:


هوا هم كه عاليه...بارون ميباره....





سلامتيه همه اونايي كه توي اين هواي دو نفره ...


با تنهايي شون قدم ميزنند...






بابك...

eliiiiiiiiii69
29 آبا 1390, ساعت : 02:22 بعد از ظهر
ای خدااااااااااااااااااااااا ا اینsql لعنتی چرا نصب نمیشه؟؟؟؟هی میگه خطا خطا ای خطا ومرگ!!!!
خسته شدم دلم میخواد برم یه جا داد بزنم بلللللللللللللللللللللللل لند این جوری
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
دلم از 10000001جا پره سراینو دانشگاه و کامپیوتر دارم خراب میکنم
ای خدا مردم از بس سعی کردم این معدل لعنتی رو بالا بیارم نذار خرابق بشه
جان الی

شبنم
29 آبا 1390, ساعت : 02:43 بعد از ظهر
ای بمیری بابک اشکمونو در آوردی :-2-43-:

من تف نمیکردم :-2-08-:داشتم به امیر حباب درست کردن یاد میدادم :-2-22-:

خب در ادامه ی خاطرات چهارشنبه :-2-38-:

صبحانه که میخوریم بزرگترین معزلمون این بود که ناهار چی بخوریم :-24-::-24-::-24-: نه نه یه معزل بزرگترم داشتیم اونم این بود که کی میز رو جمع کنه و ظرفاشو بشوره :-2-09-: اون روز اول ظرفای صبحانه رو ماهان شست :-2-37-: اووووووو بابک چیرا به بچه ام میگی تنبل لا اقل این یه وعده ظرف شست تو چه کردی؟ :-2-42-:مهتاد :-2-28-:


در همین صبحانه بود که بحث ادمین آتی سایت پیش اومد :-2-06-: آقا یاسر با حقظ سمت خودشون رو ادمین آینده ی سایت معرفی کردن و محمد به دلیل اطلاعات بالاش :-2-08-: شد کاربر دون پایه بخش it :-2-22-: من همون جای خودم :-2-14-: مینا هم :-2-37-: آویسا شد ادمین ویژه :-2-22-: و بقیه هنوز در مراحل تفویض حکم باقی مونده بودن :-2-38-:

بعد صبحانه گفتیم بریم لب دریا . از ویلامون تا دریا پیاده 5 دقیقه اینا بود ولی راهشو بلد نبودیم. راه افتادیم پرسون پرسون رفتیم به ساحل رسیدیم :-2-38-:همین جا بود که من و مینا متوجه شدیم بسیار به ویلای دختر عمه ام نزدیک می باشیم :-2-08-:رسیدن لب دریا :-2-37-: گرفتن عکس تکی :-2-37-: گرفتن عکس تکی با مینا :-2-37-: جیم شدن یاسر و آویسا :-2-27-: تخمه خوردن :-2-37-: نوشتن اسم 98ia رو شنای ساحل و عکس انداختن ازش :-2-37-: شکار صحنه ها :-2-22-: عکسای هنری زوم شده ی محمد :-2-41-: چای خوردن و ...

عکسها تو لپتابمه تو پست آخرم میگردم ببینم عکسی هست که کله ی دوستان :-2-22-: توش نباشه و فقط طبیعت باشه :-2-28-: اگه بود میذاریم :-2-38-:

بعد از اینکه برگشتیم به ویلا گفتیم چه کنیم چه نکنیم بریم تله کابین. فاصله مون تا تله کابین خیلی کم بود :-2-16-: رفتیم اونجا و سورتمه سوار شدیم :-2-06-: این سورتمه سوار شدنمون هم خیلی خاطره شد. اول امیر رفت. مثل یه پسر خوب و مودب رفت رسید ، ما تو مسیر واستاده بودیم عکس مینداختیم . بعد امیر من بودم بعد ماهان بعد مینا بعد بابک بعد محمد بعد آویساو آخر یاسر . عکسای سورتمه ای هم خوشگل شده :-2-41-: اون وسط انگار کیف دوربین محمدم افتاده بود بیرون با کلی استرس پیاده شده بود برش داره :-2-43-: از این کارای خطرناک :-2-36-:آخرشم با عکسای امیر از سورتمه پیاده شدیم :-2-16-: رفتیم تو جنگلش عکس بگیریم :-2-22-: یعنی هر کسی میخواست عکس بگیره عین 6 نفر دیگه می پریدن تو کادر :-2-22-: عکاس بیچاره سرش بی کلاه می موند :-2-37-: بعضیا هم یه عکسای هنری و فتوژنیکی انداختن :-31-:یه نفرم حس جکی جان بهش دست داده بود :-2-37-: مدیون بابکید اگر فکر کنین منظورم با اونه ها :-2-22-: بعدش اومدیم پایین تر ، چند تا عکسم روی پله ها گرفتیم اونام خیلی جالب شد. یه خانواده در همین حین داشتن رد میشدن مرده خیلی رنگش پریده بود ، زنش برگشت با خنده گفت فکر نکنین شوهرم انقدر رنگش سفیده ها یه کم سوار سورتمه شده ترسیده :-2-06-: خوشم میاد اینجور جاها همه شادن و شوخی میکنن و کم با هم مشکل دارن:-2-41-:

بعدش گفتیم بریم ناهار :-2-16-: کجا بریم کجا نریم :-2-38-: ممدمون گفت بریم مهمون من کادوی تولدم :-2-37-: ما هم تعارفشو تو هوا گرفته رفتیم همون رستوران آفتابگردان که دیروزش رفته بودیم و غذاش خیلی خوب بود :-2-14-: ( مدیونین اگه فکر کنین ما غریب کُشیم :-2-37-: ما فقط میخواستیم محمد احساس غریبی نکنه :-2-35-:) ناهار خورده :-2-22-: و بعد دسر هم خورده :-2-22-: و از رستوران خارج شدیم .کجا بریم کجا نریم :-2-38-: بریم برای ناهار فردا خرید کنیم :-2-38-: تصمیم گرفتیم ناهار فردا را در جنگل بخوریم :-2-06-: رفتیم دوباره بازار نوشهر :-2-37-:خیلی بازار خوشمزه ایه :-2-36-: یه کم گوجه خیار و اینا گرفتیم ،تصمیمی در مورد غذای فردا نگرفتیم ، چون یه بار گفتیم ماهی ، بعد گفتیم جیگر ، بعد شد کوکو سبزی ، آخرشم گوجه خیار خریدیم :-2-22-: آنجا سر خریدن لواشک و آلوچه و اینا ما یک سوتی بد دادیم :-62-: این ماهان و امیر کشتن منو از بس خندیدن :-2-42-: چند تا خرید خرده ریز هم برای محمد کردیم :-2-06-: بعدشم رفتیم فروشگاه خانه و کاشانه اینا که همه چیزش 1000 تا 5000 تومنه :-2-38-: باز هم برای محمد خرید کردیم :-2-06-: بعد ما در همان حوالی بودیم که امیر گفت یه مشکلی پیش اومده باید جابه جا شیم به یه ویلای دیگه که هماهنگه . گفتیم خب شما برید تا کاراشو بکنید ما اومدیم :-2-38-: این وسط یه بحث فنی داغ بین محمد و یاسر افتاده بود که بوی پول میداد :-2-37-: ول کنم نبودن :-2-38-:
ما برگشتیم ویلا دیدیم بیشتر وسایل رو جمع کردن و دارن جابه جا میکنن . :-2-16-: تصمیم گرفته بودیم خونه رو مثل روز اولش تحویل بدیم که فرصت نشد :-2-37-:

ویلای جدید تغییر خوبی بود :-2-16-: همین جا امیر سه تا تغییر مقام داشت: کاربر دون پایه بخش مسکن ؛ کاربر با لیاقت بخش مسکن ، کاربر با شخصیت بخش مسکن :-2-06-: چون ویلای جدید خیلی چسبید :-2-22-:

تازه نشسته بودیم تو ویلای جدید که من و امیر دعوامون شد ، :-2-22-: همین جا بود بحث تف بازی راه افتاد :-2-22-: تقصیر خودش بود :-2-22-: بعد من بهش گفتم بلدی حباب درست کنی ؟ :-2-06-: بو خدا کله شو کرده بود زیر کاپشنش داشت یواشکی تمرین میکرد خودم دیدم :-2-06-::-2-06-::-2-06-: ماهانم از اون ور . اونم خودم دیدم :-2-22-:

- شادی جان نمک آبرود بودیم :-2-40-:

جای همگی خالی:-2-40-:

برمیگردم :-2-38-:

bahooneh10
29 آبا 1390, ساعت : 02:47 بعد از ظهر
متنفرم از مهمون سر زده...
اخا این گراهام بل بدبخت فلک زده مریض نبود که این تلفن رو اختراع کرد...
ما اعصابمان پفکی ست فعلا...
برم اینا رو راه بندازم... برمی گردم پر می کنم این خاطره رو خدا بخواد...


بعدا نوشت : در یک حرکت انتحاری... یه چای یخ دادم دستشون... یعنی یخ که نمی خواستیم بدیم دستشون... اما تو این هوا تا از طبقه بالا ببرمش پایین... یه ایس تی شد...
انقده بدم می اد هی می ان بغ می کنند جلوی مامانم و مامانم رو وادار به ضجه زدن می کنند.. بابا مامانم خودش کم غصه نداره... بزارید حالا که داره خودش با غم ش کنار می اد هی یاداوری نکنید و هی ...
خودشون که اشک شون در نمی اد.. فشار مامان منه که بالا می ره و چشم درد می گیره...

f_javid
29 آبا 1390, ساعت : 02:49 بعد از ظهر
سلام
یکشنبه ها روز تعطیلی منه.البته تعطیلی که چه عرض کنم.انقدر خودم رو گرفتار کار کردم که تعطیلیمم خودش یه پا کاره. یه توضیح اول در مورد کارم بدم تا بعد خاطره دبروزم رو بگم.آقا من حقوق خوندم.دو تا کار دارم.یه مشاور حقوقی یه کارم تو بخش فرهنگی سازمان ملل.رو یه موضوع دارم کار میکنم الان که در مورد بررسی آثار حقوقی مصوبات شورای اقتصادی و اجتماعی ااز نهاد های سازمان ملل رو میزان توسعه کشورهای جنوب یا همون در حال توسعه که یکیش هم ایران باشه.
جاتون خالی بعد 2 ماه کار حالا که زمان تحویل پروژه رسیده دیروز رفتم برا چک کردن نهایی کار با این مسئولان عزیز فرمودن با اجازه شما کل آمار ها رو باید عوض کنم که چیه؟ :-2-36-::-2-36-::-2-36-:دیگه خودتون حدس بزنید که چیه.
لازم به ذکره که آمارها در مورد مییزان توسعه ایران در زمینه فقر، بهداشت،اقتصادی،فرهنگی، آموزش و این چیزها بوده.
یعنی گاهی وقتا از اینکه اصلا اینهمه سال درس خوندم پشیمون میشم. آدم ندونه لااقل کمتر حرص میخوره.
:-2-15-::-2-15-::-2-15-:حالا یه راهنمایی؟
دوستان اگه شما جای من بودید آمار رو تغییر میدادین و کار رو تحویل میدادین(در این صورت یکسری آمار دور از واقع رو در اختیار قسمت عظیمی از سازمانها قرار دادید) و یا اصلا قید این گزارش رو میزدید و یه کم در می افتادید با مدیرانتون و از هزینه هایی که برای اینکار کردید و پاداشش میگذشتید؟
منتظر راهنماییتون به عنوان جزئی از این جامعه هستم
:-118-::-118-::-118-:

-نازلی-
29 آبا 1390, ساعت : 03:26 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام

ایران داره می بره. امتیاز 24 رو هم امیر غفور گرفت. بازی تموم شد. ژاپن رو تو کشور خودش بردیم. های...خنک شدم. چیه ما تا چشمامون رو باز کردیم این ژاپنی ها رو زدن تو سرمون. حداقل این جوری حالشون رو بگیریم.:-2-42-:

امضام رو از سودا جون دزدیدم. عاشق سیاوش کسرایی و منظومه آرش ام.





سلامتيه همه اونايي كه توي اين هواي دو نفره ...



با تنهايي شون قدم ميزنند...



آقای بابک هم حرف دل من رو زدند....این جا یک بارونی میاد..اما ما خودمون تنهایی کوی دانشگاه رو گز کردیم تا برسیم به ایستگاه اتوبوس و بعد بیایم خونه. ماشین هم از خودمون نداریم که قدم نزنیم دیگه...تنهاییش پیش کش.

جناب نوین ببخشید دیشب اینقدر اذیتتون کردم. ولی ایشالا معنی اون شعره همون طور که من از برداشت کردم برا شما هم پیش بیاد. هر چند این جور غم ها رو دل آدم می مونه همیشه.:-2-39-:

مامانم چای دم کرده قراره با پای سبی بخورم. دلتون آب. عاشخ پای سیبیم....
بنده عینکی شدم. پای تلویزیون و سر کلاس. مسافت های دور. البته چشم هامون و حس بویاییمون هنوز همون جور قوی اند...
می خوام برم بخوابم...اونم تو این هوا..خیلی می چسبه...کتاب هم دلمون می خواد بخونیم...آش رشته هم هوس کردیم...
ما الان پی بردیم دچار یه سری نمی دونیم چی شخصیتی شدیم. فقط می دونم یه چیزی شخصیتی...یه ربطی به شخصیت داره دیگه...
ما رفتیم...
سه ساعته دارم یه خاطره می نویسم...
شده یه حرفی باشه و ندونی چه حرفیه؟ شده هی بخوای به زبون بیاریش، حتی زورکی...
فکر کنم برا من شد....

* یه چیزی یادم اومد...موندم آزمون ارشد ثبت نام کنم یا نه...خودم نمی خوام چون هیچی حالیم نیست...اما بقیه می گن ضرر نداره..آخه خب آدم روحیه اش رو می بازه بره و بلد نباشه....

Babak
29 آبا 1390, ساعت : 03:55 بعد از ظهر
ای بمیری بابک اشکمونو در آوردی :-2-43-:
شوما زنده باشي :-2-37-:
من تف نمیکردم :-2-08-:داشتم به امیر حباب درست کردن یاد میدادم :-2-22-:
اما جاي حباب بالن درست كردن و بهش ياد دادي...سر تا پاي بچه خيس شد:-2-31-:

:-31-:یه نفرم حس جکی جان بهش دست داده بود :-2-37-: مدیون بابکید اگر فکر کنین منظورم با اونه ها :-2-22-:
بعضي ها هم دور از جونشون حس پروين اعتصاي بهشون دست داده بود...:-2-38-:
بعدش اومدیم پایین تر ، چند تا عکسم روی پله ها گرفتیم اونام خیلی جالب شد. یه خانواده در همین حین داشتن رد میشدن مرده خیلی رنگش پریده بود ، زنش برگشت با خنده گفت فکر نکنین شوهرم انقدر رنگش سفیده ها یه کم سوار سورتمه شده ترسیده :-2-06-: خوشم میاد اینجور جاها همه شادن و شوخی میکنن و کم با هم مشکل دارن:-2-41-:
حالا وقتي رفتن خونه و شوهره دو تا چك زد در گوش زنه ميفهمه شوخي كردن يعني چي:-2-31-:
ما یک سوتی بد دادیم :-62-: این ماهان و امیر کشتن منو از بس خندیدن
:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:

ویلای جدید تغییر خوبی بود :-2-16-: همین جا امیر سه تا تغییر مقام داشت: کاربر دون پایه بخش مسکن ؛ کاربر با لیاقت بخش مسکن ، کاربر با شخصیت بخش مسکن :-2-06-: چون ویلای جدید خیلی چسبید


كاربر پاچه خوار لقب كي بود:-2-38-:
برميگردم.........
:-2-22-:



:-2-38-:

ما نفهميديم چي به چي شد... جواب ها رو من با قرمز نوشتم:-2-38-:

alonegirl
29 آبا 1390, ساعت : 03:58 بعد از ظهر
کسی حق نداره اعتراض کنه:-119-: ما بعده عمری دو پسته می شویم، به کسی چه؟!:-2-42-: جبران ِ سکوتم:-2-42-:
شبنم بانو خیلی خوشحالم که بهتون خوش گذشته:-2-16-: اصلا انگار خودم رفتم خوش گذرونی!
ایشالله روزی بشه که هممگی بیاین رشت مهمون ما شین و ما شوما رو ببریم ماسوله و قلعه رودخان و بام سبز ِ لاهیجان و سنگ چین ِ انزلی و.... :-2-27-::-2-32-:(مدیونین اگه فک کنین قصدم پز دادن ِ جاهای دیدنی ِ گیلان بود:-65-:)
میگم با این تفاسیری که تا الان از جمع ِ مسافرین شده، مشخصه که شیطون ترین و شلوخ ترین و پردردسرترین فردِ حاضر در جمع همین شنبم ِ خودمان بودیه:-2-35-::-2-22-: شبنم اعتراف کن که حرفِ من صحت داره:-2-31-:
آغا ما هم دلمان سورتمۀ نمک آبرود خواست:-2-03-: نه اصلن میگن تو همین گیلان خودمون (فک کنم نزدیکای تالش باشه) یه سورتمه دارن از سورتمۀ نمک آبرود هم باحال تره! ما دلمون اونو می خواد:-2-03-: ولی ما دلمون تله کابین ِ نمک آبرود می خواد:-2-03-: فیلمشو دیدم خیلی قشنگه:-2-03-: آغا ما یه اعترافی بکنیم:-2-03-: بهمون نخندینا:-2-03-: آخه خیلی اُفت داره...:-2-03-: ما تا به حال تله کابین سوار نشدیم:-2-03-: حتی همین تله کابین ِ مسخرۀ لاهیجان! آخه خیلی مسخره س!! دو قدم راهو تله کابین زدن که چی بشه؟!:-2-42-: ما تمام مسیر تله کابینُ پیاده رفتیم خیلی بیشتر چسبید:-2-43-: ولی تله کابین نمک آبرود یه شیز ِ دیگه ست:-2-03-: مسیرش خیلی خَفَنه:-2-18-:
دارم افسوس می خورم چرا یه ماه پیش که شقایق و سعید داشتن با دوستاشون میرفتن، من باهاشون نرفتم:-2-03-: منم دعوت کردنااا ولی کلی کلاس گذاشتم که دیگه تو ماشین جا نیست و اگه من بیام راحت نیستن:-2-28-: بهدش که عکسا و فیلماشونو دیدم کلی افسوس خوردم ولی جلوی شقی اینا رو نکردم:-2-39-:


حالم یه جوریه... سرم سنگینه... همش احساس سرگیجه دارم... دیروزم سر درد عجیبی داشتم... به احتمال 98% میتونه از علائم ِ کم خوابی باشه... اصن نمی تونم رابطۀ خوبی با خواب برقرار کنم:-2-43-: از اونجایی ام که خودمو به قرص عادت ندادم، باید همینجور سر کنم تا ببینیم آخرش من پیروز میشم یا این سردردا:-2-28-:

ساعت شد 3:50:-2-15-: الان مامان دوباره می زنگه، ببینه من هنوز خونه م، از داشتن همچین دختر ِ بی فکری کلی حرص می خوره:-2-15-: برم یه چی بخورم و برم خونه خواهری:-2-15-: چه کنیم، یه خواهر که بیشتر نداریم:-2-15-:
کاش یکی باهام بود تا توی مسیر می رفتم نمایندگی شاتل و این ای دی اس ال بدبختو شارژ می کردم... ولی تنهایی سختمه برم اینجور جاها:-2-39-:

نه بابا من انصافا مظلوم ترین فرد گروه بودم :-2-39-:

ایشالا سری بعد عمری بود میایم اونوری:-2-16-:

bahar1313
29 آبا 1390, ساعت : 04:04 بعد از ظهر
دوشنبه 30 ابان 90

سلام . خوبین؟

یعنی به روح مرده و زنده ی هرچی ادم مردم آزاره که فکر می کنه خیلی کار جالبیه اگه میله ی پل که شکسته رو به حالت دکوری بذاره اونرو. پام رفته بین دو تا میله ی پل رسما جد و ابادمو اورده جلوی چشمم بس که درد می کنه. :-2-33-:

منشی مون چند روزه رفته مرخصی تموم کاراش افتاده گردن من. از صبح تا حالا اینقد فسک فرستادم مخم هنگیده. نیمیدونم چرا وقتی من می رم مرخصی هیشکی کارای منو نمی کنه پس. :-2-33-:
5 تا پروژه دارم این ترم محض نمونه هنوز یکیشو کار نکردم. نظریه زبان ها برام شده کابوس قرن ایضا دیفرانسیل :-2-33-:

اوضاع احوال روحیه و ذهنمونم که ردیف ردیف، یعنی دم زندگی گرما ، همچی دمش گرم :-2-33-::-2-42-:

چقد از پنجره که بیرونو نیگا می کنی هوا دلگیره :-2-39-:

همه چی ارومه ، خیلی خیلی ارومه :-2-09-::-2-09-:

پ.ن :
بروبچ ز سفر برگشته خوچحالیم که بهتان خوچ گذشته . فقط فکر از زیر سوغاتی دادن در رفتنو از ذهنتون بیرون کنید. :-2-43-:

nemesis
29 آبا 1390, ساعت : 04:16 بعد از ظهر
سلام به همگي :-2-25-:

منم با شادي موافقم. انقدر قشنگ خاطره هاتونو تعريف مي كنين كه من احساس مي كنم خودمم توي همون جمع بودم. خيلي خوشحالم كه انقدر خوش گذشته. تا باشه از اين سفرا :-2-16-:

يه شيزي هم بگم؟ شادي جوني تله كابين سوار نشدن اصنم افت نداره. منم سوار نشدم :-2-22-: تازه همينجا هم به قول تو دو قدم راه و تله كابين زدن. ما هميشه مسيرشو از كوه بالا ميريم بيشترم خوش مي گذره :-65-:

الان در حال تركيدن هستم. ناهار همه بچه ها خوشمزه بود. انقدر از غذاي همديگه خورديم كه دارم مي تركم. :-2-07-:
هواي بيرون سرد و هواي داخل كتابخونه بي نهايت گرمه :-2-36-:
الان اين قسمت كامپيوترا هواش خنكه. ميرم كتابمو بيارم اينجا بخونم :-2-38-: دسترسيم به خاطره هام بيشتر بشه :-2-27-:

تازشم از اين هفته 5شنبه هام تا ساعت 2 بازه كتابخونه :-2-16-: تقصير اين عمو حري ه كه تايمشو زياد نكردم . نامرد :-2-09-:

كماكان منتظر خاطراتتون هستم :-105-:


فعلنات.:-2-40-:

سلامتيه همه اونايي كه توي اين هواي دو نفره ...

با تنهايي شون قدم ميزنند...

:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:

م.ن
29 آبا 1390, ساعت : 04:16 بعد از ظهر
تقديم به تمام بي وفايان عالم






کنار تو شهر آشوبي ست

جاده اي،رطوبت زده، با نم صبح گاهي

اوج مي گرفت

ترک هاي قد کشيده و پرسشي مدام

و تا انتهايش

غروب مي کند خورشيد


کجا بودي؟

شهر رميده تا فرو ريخته اي

بي تابي و،


کشيده اي پشت ديوار شيشه اي ات

انتهاي ماه

حلال گيسواني گره خورده تا

تيرک هاي چوبي ِ گرد خانه ات


تماشا بود

آنکه خيل ِ روزگارت، بي حضوري نمي مرد

پرسه ميزدش بي تو

روزهايي که ...

دست ميزدي

مي رقصيدي

و آنگاه سوختي


ماه را ربودي! و تا انتهاي جاده اي دست نمي بردي


مي بيني

پشت خانه ايي گره خورده با

عصيان انتظاري

و پرسشي که تا ابد

کجا بودي؟



پ.ن: گاهي چه اصرار بيهوده ايست ، اثبات دوست داشتنمان.زیرا که دوست ترشان داریم، وقتی دوستمان ندارند!

jeneral
29 آبا 1390, ساعت : 04:27 بعد از ظهر
خرگوش جان لقب لو بدی لقب لو می دما:-119-::-2-06-:
تازه شم من داشتم ورژن حرفه ایه حباب رو تمرین می کردم وان ماهان بود که خودش رو داشت خفه می کرد تا یاد بگیره!:-2-38-:

رفتیم سورتمه من مظلوم رو انداختن جلو بعد هی لیلا به من می گه امیر تند برو منم دیه عقب رو ندیدم همینطوری سر م رو انداختم پایین رفتم 20 دقیقه وایستادم می بینم اینا نیومدن! وقتی هم که اومدن می گن جات خالی ما وایستادیم کلی عکس گرفتیم:-2-42-: کوفتتون بشه عکس تکی گرفتید:-2-43-:

در مورد اون زن و شوهرم که واقعآ باید به حال مردِ گریه می کردیم چون قشنگ همرنگ گچ شده بود!
تووو عکس انداختن اومد زیاد شلوغ کاری می کرد بهش گفتم اگه زیاد شلوغ کنی دوباره سوار سورتمه ت می کنیما:-2-06-:

بعد تصمیم گرفتیم بریم رستوران که بچه های چتر باز کارشون رو خوب انجام دادن و بالاخره یه چتری رو سر محمد باز شد:-2-06-:
رفتیم خرید و کادو واسه محمد خریدیم که یادمون رفت اون کادو رو بهشم بدیم!:-2-43-:


حس تعریف کردنم نمیاد:-2-39-: بزار یه ذره حسم اومد میام دوباره می گم!

pari_shaun
29 آبا 1390, ساعت : 05:30 بعد از ظهر
بچه ها یی که رفتین سفر خیلی خوشحالم که سفر بهتون خوش گذشت:-2-16-: و اومدین اینجا هم تعریف کردید :-2-16-: من یکی که خوشحال شدم :-2-16-:

ساعت 6 کلاس زبانم شروع میشه :-2-28-: چه بارونی داره میاد :-2-16-:
ما سیل زده شدیم :-2-35-: سقف آشپزخانه ایزوگام نیست :-2-43-: یه تیکه اش افتاد :-2-31-:
باران طبیعی در خانه داریم :-2-31-: جای شما خالی :-2-37-:
ما دوستهای مجازیمان را خیلی دوست داریم :-2-14-:
دیشب من و عرفان ( پسر عموی نازنین ) اومدیم برادرشو اذییت کردیم ( همین جنسن خودمان ) :-2-35-:
خودمو به جای دوست عرفان جا زدم که برای تقسیم سهم مشکل داره :-2-37-: چه قدر از این بنده ی خدا سوال پرسیدیم :-2-35-:
از طریق چت بودا :-2-37-: ایشون هم کامل جواب میدادن :-2-31-:
من عذاب وجدان گرفتم :-2-31-: حالا ترانه ( همسر عماد،که دوست منه) می گفت تا دلتون میخواد اذییتش کنید :-2-37-:
بچه باحالیه :-2-31-: اذییت کردنش حال میده :-2-28-: شب اومدم به ترانه گفتم که به عماد بگو ببخشید :-2-35-:
همش تقصیره عرفانه که من رو تو این موقعیت قرار داد :-2-35-: آخه همش فکر اون بود :-2-42-:
ترانه گفت ایوول خیلی حال داد :-2-37-: الان خودش پیشم نشسته داره پیاماتو میبینه :-2-06-:
گفتم بخشید آقا عماد :-2-15-: گفت نه بابا 2 سوال بیشتر نبود :-2-08-: عادت کردیم به این کارهای عرفان :-2-31-:
دیشب کلی با ترانه خندیدیم :-2-22-: نمیشه تعریف کرده :-2-35-:
نازنین هم عمل داره :-2-39-: زیر چونه اش سوخته :-2-39-: دوستش که درجا مرد :-2-03-: خدا بهش رحم کرد
امیدوارم نازنین ما هم زودی خوب بشه :-63-:
من دیگه باید برم... حالا کلاسم شروع میشه من تو نتم :-2-27-:
بدرود همگی:-118-:

roya jo0on
29 آبا 1390, ساعت : 05:56 بعد از ظهر
سلام .
تا حالا تجربه ی خاطره نوشتن اونم سرکلاس رو نداشتم ، که به حمدلله حاصل شد!
راستش نه افسردم ، نه ناامید، نه سردر گم ، نه بی هدف .
إوا مورد آخرشو تعصبی گفتم!

تا حالا شده بعضی از روزا 1 ساعت یه آدمه پر از هیجان باشید، 1ساعت بعدش بشین برج زهرمار! 2دقیقه بعدش بزنین تو سر یکی از ته دل بخندی!
5 تانیه بعدش بخوره تو سرت بشینی گریه کنی؟
نشونه ی بیماریه حاد؟نه؟
به دلیل عدم خودشناسی بوجود میاد! (یعنی من کیم الان؟!!)

نیلوفر حرفات قشنگ بود شاید باور نکنی!!

منم رویا 22 ساله از مشهد!
هرچی که خواستم داشتم، هر چی خواستم به دست اوردم، خیلی کم شده که تو زندگی حس کم داشتن چیزی رو داشته باشم!
إ من دارم اینارو میگم ؟!
چه جالب !
این ناشکریه کجاست که اینارو بخونه !!

آقا ما اون خاطره های گذشته رو میخوام . کسی نمیدونه کجان؟
مردن؟؟
من میخوام زندشون کنم!
حسرت میخورم چرا مومیایشون نکردم!

تا حالا شده از صب همه بت زووم کنن؟
راست ، راست بیان بت بگن چه گرفته ای؟
قسم آیه بخوری ، بگی بخدا من شااااادم! (حساسن روو من دیگه!)

هی بگیم فخط چند وقت بوده که عقلمون فیلتر شده بود!
یکم شنگ میزدیم!
حالا فیلتر شکن نصب
کردم..
کلی چیزی باز کرده!
اوه اوه!!
چه خبر بوده من نمیدونستم!
در این هنگام است که رویا عاقل میشود!
خدارا شاکر هستیم!
بعد نصب فیلترش رفتیم سرکشی!
آشنا شدیم باهاش!
چه جالب یه مدتی بود دنبالش بودم، ولی نبود که نبود!
جلل خالق! چه میکنه این فیلترشکن!
حالی بردیم!
جستجو و نتیجه! هدف و هدف و هدف!
خاطره امروز . درسی واسه فردا!
داش بابک سلامتیه هوای 2 نفرت یدونه بود!
ارادتمندیم!

feedback
29 آبا 1390, ساعت : 06:53 بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

سلام علیکم :-2-35-:
فاز شادونه :-2-22-: :
آقا ما امروز بسی زیاد سوژه شدیم! :-2-14-: ساعت 2 سر ِ کلاس بودیم و استاد با برگه های امتحانی وارد شد :-2-35-: بچه ها هم اینجوری :-2-30-: خلاصه گفت اِلا و لِلا :-2-35-: میان ترم میگیرم و شوخی هم ندارم :-2-14-: بعد به من گفت برگه ها رو پخش کن :-2-37-: منم گفتم چشم :-2-14-: بچه ها گفتن سعید بشین :-2-35-: من نیم خیز شده بودم و تا بچه ها اینو گفتن نشستم :-2-37-: استاد گفت میگم برگه ها رو پخش کن! :-2-28-: دوباره از جام بلند شدم بچه ها گفتن سعید بشین :-2-35-: وجدان حرصش گرفت گفت من چیکار کنم بالاخره؟! :-2-36-: استاد چشم غره میرفت :-2-43-: بچه ها چشم زهره!! :-2-33-::-2-31-: از استاد ایستادن و از بچه ها نشستن :-2-06-: همون اصرار و انکار خودمونه :-2-38-: خلاصه اینکه ما آخر سر به حرف استاد گوش کردیم و پیش هرکی میرسیدم ، میگفت زنگ آخر وایسا :-2-06-: با ما هم آره؟ :-2-06-: شیطونه میگه! ... :-2-06-: اگه من دیگه واسه تو وایسادم با هم بریم!! :-2-22-: من شدم سوژه خاص و عام تو همون چند دقیقه :-2-35-: امتحان رو هم یه جورایی دادیم و نمیدانیم چند شویم! فقط نمیدونم چرا انقدر استرسم پایین اومده موقع امتحان!! :-2-37-: بیخیالی بیداد میکنه عجییییییییییییییب! :-2-14-:
----- ----- ----- ----- ----- ----- ----- ----- ----- -----
نکته بعدی اینکه ما دیروز عصر به محمد ادمین پیام دادیم که ما را شوت کن روی صندلی داغ!! :-2-22-: ادمین هم به زیبایی بنده را شوت کرد روی صندلی و تا آخر هفته در خدمت دوستان می باشی ام. :-2-22-: تا دلتون میخواد بسوزونید :-2-22-: ما از سوختن خوشمان می آید :-2-22-: همچین بسوزونید که بلند نشم :-2-22-: هانیه اومد بسوزونه نمیدونست داره خلاف قوانین پشت سر هم پست میده ، پستش حذف گردید :-2-22-: خوب مگه مجبوری این همه پشت سر هم پست بدی و سؤال بپرسی که آخر پستت حذف بشه بچه :-2-22-: فعلاً سؤالای چند تا از بچه ها رو جواب دادم تا به بقیه هم برسه. ولی چشمم آب نمیخوره بسوزم :-2-22-: میگی نه نیگا کن!! :-2-22-: دقت کردین تو این چند خطی که نوشتم این شکلکای خنده پشت همه :-2-22-: مثل پله شده پشت سر هم! :-2-22-:
اینم لینک سوزش ِ من :-2-22-: : [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
فردا رو خیلی دوست دارم. تولد یکی از عزیزامه :-2-16-:
پ.ن : بچه ها خاطره سفر شمال بامزه بود. مرسی از کسایی که نوشتن. خوشحالم که بهتون خوش گذشته. :-118-:
----- ----- ----- ----- ----- ----- ----- ----- ----- -----
فاز غم :-2-15-: :
پشت شیشه ها
پشت همه ی پنجره ها
پشت این همه صدای بی صدا
میشه از تو بپرسم که چرا؟
میشه رُک بگی و بی ادعا؟
صدای سکوت تنهایی ِ ما
میشکنه دل ِ گل ِ این باغ را
میسوزونه قلب روشن ِ دعا
زیر بارون ، زیر آسمون خدا
کنار یادگاری ِ اون لحظه ها
لحظه های موندنی ماها
ماهایی که تو دلامون
تا ابد بوده خدامون
تا ابد کنارمونه
من و تو یادمونه
شعر از خودم :-2-15-: ببخشید اگه ایراد داشت :-2-15-:

سعید / 29 آبان 90 / ساعت 18:54

ساده .ش
29 آبا 1390, ساعت : 06:57 بعد از ظهر
وقتی میخواستم دل تنگی را برایت تعریف کنم دیدم خواب خوابی
دلم نیامد بیدارت کنم.آرام آمدم رویت را بپوشانم دیدم در دستانت
چیزی میدرخشد وقتی نگاهش کردم دیدم چیزی نیست

جز حلقه ی رقیب

armin gerrard
29 آبا 1390, ساعت : 06:58 بعد از ظهر
سلام .....امروز خودم از سركار تا خونه رانندگي كردم ساعت 5 اومدم الان شيش ونيمه رسيدم انقدر كلافه م كه خدا ميدونه...
فقط ميتونم بگم دارم از خستگي ميميرم دو روز بود تو سايت نبودم البته زياد كه كسي به ما پيام نميده شايد يكي دو نفر يه پيامي بدن ديگه دو سه تا از باوفاهاشون....
شايد بازم برگردم الان يه مسئله پيش اومده بايد برم...

راستي من اونروز يه جمله زد آقايون گفتم ناراحت شدن گفتم امروز دلشونو خنك كنم:
خواهران عزيز ميدونستين سيبيل تنها وسيله ايست كه شما رو از شر نا محرم در امان ميذاره؟

مسئله زياد پيچيده نبود رفع شد!
اااا!جمعه شب فاينال آكادمي خيلي باحال بود ميدونستم مهران ميبره ولي صداي آرمين مرگ آرمين(خودمو ميگم) از صداي همشون قشنگ تر بود..(مث صداي من لوله بخاري نيس)
اين اگه سيبيلاشو نزده بود الان نفر اول شده بود...مرگ من!(يكي بگه خدا نكنه حال ميكنم همتون مرام دارين...)

عرضم به حضورتون داشتم ميومدم پايين رنگ قرمز آق محمد آقا خورد به چشمم(نه بااااا!)


رفتیم خرید و کادو واسه محمد خریدیم که یادمون رفت اون کادو رو بهشم بدیم!:-2-43-:
مرگ من خريدي؟
نه.... جون من؟
اين تن بميره...


آخر خاطره ي خود را با يه بيت شعر تمام ميكنيم به قول شاعر كه ميگه:
ميازار موري که دانه کش است که جان دارد و جانم به قربانت ولي حالا چرا عاقل کند کاري که باز آيد به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواستن توانستن است


پ.ن:حال ميكنم همه تون خاطراتو با آب وتاب تعريف ميكنين (بجز بعضي تنبلا)مخصوصا شبنم خانوم خيلي باحال توصيف ميكنه...
اميد وارم به همه ي دوستان گل خوش گذشته باشه كه ميدونم گذشته...!

Aramesh_Darya
29 آبا 1390, ساعت : 07:10 بعد از ظهر
سلام عرض می کنم به دوستان عزیز،خوبین؟
امروز امتحان زیست داشتم،خراب دادم،همیشه امتحاناشو سخت می گیره!:-2-30-:یه چیزایی میگه که تا حالا تو کلاس مطرح نکرده!دوتا امتحان قبلیشم یه خرده کم شدم،امسال این معلم یه کاری می کنه که ما کلا از زیست بدمون بیاد!وای،فردا هم به احتمال زیاد جوابشو میگه!
برام دعا کنین،مرسی:-2-40-:

سوداا
29 آبا 1390, ساعت : 07:14 بعد از ظهر
سلام شبهاتون پرستاره .
امروز تو مدرسه حکایتی داشتیم مثال زدنی :-2-31-:. مدیر جان:-2-40-: دیروز فرموده بوندن برای امروز دو دستگاه اتوبوس بگیریم بچه های کلاس دوم رو ببریم . باغ وحش. :-2-16-:منم همون دیروز ماشین ها رو ردیف کردم .
صبح که از خواب پاشدم . اول آفتاب پاشدم:-2-16-: .دیدم نخیر اول آفتاب نیست هوا کیپ ؛ سرد و بارونیه :-2-36-:. خلاصه طی تماسی بامدیر جان برنامه امروزرو کنسل کردیم . :-2-15-:
واردمدرسه که شدم چندتایی از بچه ها دویدن جلوم که خانم نمی ریم . باغ وحش؟:-2-15-: . توجیهشون کردم رفتم بالا که دیدم یکی از همکارام اومده میگه فلانی نمیریم باغ وحش؟ :-119-:
---- خانمی تو این هوا چه جوری بریم بچه ها خیس میشن ؟
----- آخه بهشون قول دادیم .
-------حالا گیرم که رفتیم تو این هوا حیوانات از تو محفظه هاشون نمیان بیرون .
-----وا چرا ؟
----روزهای ابری نمیان بیرون امروز کلا اگه بیان میچان .
----ببریمشون یجایی دیگه .
-----مثلا؟
-----سینما .
---باید جلوتر هماهنگ کنیم . همینطوری که نمیشه .
----- بریم پارک ارم
----به نظرت اون جا هماهنگی نمیخواد؟ اونم که کناردست باغ وحشه ؟
-----بریم قلعه سحر آمیز
-----هماهنگی میخواد.
-----خوب سرزمین عجایب .
----هماهنگی میخواد( از حرصم داره منفجر میشم ) :-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
----- دیدم من هر چی میگم این عزیز دل نمیگیره :-2-36-::-2-36-::-2-36-:

به معاونمون گفتم تورو خدا تو یجوری قانعش کن .
خلاصه باهزار مکافات فرستادیمش سر کلاس .
تازه وارد دفتر خودم شده بودم که دیدم 34تا دانش آموز دفتررابط بدست پشت در اتاقم جمعند . :-2-31-:
----چی شده . / :-2-28-:
----خانم اجازه خانمون گفتند با مامانامون تماس بگیرید کتابها و دفتر های مارو بیارن .:-2-31-:
حالافکر کنید دوباره روز از نوروز ی از نوتا به این عسلم توضیح بدیم که اولا ما چه جوری به 110 اولیای پایه دوم زنگ بزنیم کتابهای بچه هاشون رو بیارن . درثانی تا اونا بیان کتابها رو آماده کنند و بیارن ساعت چندمیشه و...... . بخدا بخاطر امروز علم تو مدرسه ما در خطر نمیفته . من ضمانت می کنم . :mrgreen:
تازه مهربان همکارم یک چشم ابرو واسه ما اومد که تنبلا. :-2-30-:
من میگم چطوره اردوهای مدرسه همه باشه بعد از نوروز که هوا خوبه .
همکارام میگن . نه بچه ها حوصله شون سر میره . من که میدونم این عزیزان برای چه این حرف و میزنند :-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:

sue.sun
29 آبا 1390, ساعت : 07:25 بعد از ظهر
سلام
بعد از مدتها اومدم اينجا
چند وقتی حالم بد بود حسابی سرما خوردم طوری که نمیتونستم حرف بزنم و نفس بکشم
ولی خوب الان دیگه خوب شدم
چند وقت پیش تولد پسر داداش جونم بود
جگر عمه از تو بغلم تکون نمیخورد
از اونور هم جگر طلام پسر آجیم حسادت میکرد و میومد بغلم خاله خاله راه انداخته بود
عاشق دوتاشونم
...........

رز وحشی
29 آبا 1390, ساعت : 08:08 بعد از ظهر
امروز صبح که از خواب بیدار شدم یه جورایی دلشوره داشتم.
نمیدونستم چه مرگمه.همه اش نگران بودم و صدقه هم در اومدم اما نمیشد.
تا ابنکه گوشی خونه زنگ زد و صدای المیرا اومد که با عصبانیت گفت :تو اصلا گوشی رو برا چی خریدی؟
پرسیدم چی شده؟
داد زد و گفت مسیجا رو بخون و بعدشم خبر مرگت پاشو بیا اینجا(من سعی کردم از کلمات خیلی خویتری استفاده کنم:-2-37-:)
اینجا رو میشناختم اینجا یعنی کافی شاپ.مسیجا رو که دیدم انگاری یکی یه گالن اب داغ رو خالی کرده باشه رو سرم.
زود شال و کلاه کردم و رفتم کافی شاپ دیدم المیرا اونجا نشسته و کلی دستمال کاغذی روی میزه.محمد(مدیر کافی شاپ)با سر بهم سلام کرد و منم یه سری بهش تکون دادم رفتم نشستم پیش المیرا و گفتم بگو دروغه.داد زد خفه شو ببینم.گفتم اصلا میخوایی برم.محمد یه لیوان اورد با ترس گذاشت جلوی المیرا اون حیوونکی هم رنگ به روش نبود.معلوم نبود دختره خنگ چیکار کرده که همه پرسنل بغ کرده بودن و زول زده بودن بهمون کیف المیرا رو برداشتم و گفتم بیا بریم طبقه بالا.اونجا نشستیم و گفتم خب همه چی رو از اول تعریف کن.
یه اه کشید و گفت : اونجا وقتی قضیه پسر عمه ی شایان پیش اومد مامانم گفت که یکی دیگه هم دنبال من بوده و در باره من میپرسیده من اصلا توجهی بهش نکردم از این رویای الاغ هم پرسیدم(و یاز هم کلمه های دیگه ای هم بودن) گفت بعدا میگم امروز بهم زنگ زد و گفت که اون یکی زنه مامان رضا بوده و رضا خودش من و پیشنهاد داده(رضا دوس پسر قبلی یگانه و دوست صمیمی شایان (نامزد رویا)بود که ادعا میکرد خیلی یگانه رو دوسش داره اما یگانه کلی خاستگار داشت و اونم میگفت شرایط ازدواج رو ندارم.دوماه پیش که داشتن به هم میزدن من و المیرا خودمون رو به اب و اتیش زدیم که تموم نشه رابطه شون اما نشد و یگانه با پسر عمه اش نامزد کرد)الان همون ادمی که یه سال با دخترخاله مون(تقریبا همون خواهرمون)دوست بوده با کمال پر رویی پامیشه و مامانش رو میفرسته برای پسندیدن المیرا.
من هم نه گذاشتم و نه برداشتم زنگ زدم به رویا و شایان و هر چی از دهنم در اومد بهشون گفتم.حرفام که تموم شد المیرا گفت که خودم بهشون کلی حرف گفتم و بهشون گفتم رضا عقل نکرده شما دوتا چرا نزدین تو دهنش و جلوش رو نگرفتین.
ای خدا نرفتیم کافی شاپ رفتنی هم اینطوری رفتیم.
محمد و علی هم زنجیر طبقه بالا رو انداخته بودن تا کسی نیاد بالا.ای خدا چقدر خوبه یه ادمایی دوروبرت باشن که درکتون کنن.بعد دوساعت که داشتیم میرفتیم تشکر کردم و خواستم پول میز رو حساب کنم که قبول نکردن و گفتن شما مشتری دائم هستین و از این تعارفها.
خیلی خیلی خوب و اقا هستن.دوتاشون دانشجو هستن و دوستانه این کافی شاپ رو را انداختن.نزدیک دو ساله که مامیریم اون کافی شاپ و خیلی هم باهاشون صمیمی هستیم.یادمه یگانه هم با اون رضای نامرد میرفت همون کافی شاپ حتی شایان و رویا هم زمان دوستیشون همونجا میرفتن.
یگانه تا روز اخر هم منتظر بود که رضا بیاد خاستگاری اما اون بیشعور نیومد اما الان اگه یگانه بفهمه قضیه رو چی میشه.
چقدر گندن این روزا.
چقدر بده بزرگ شدن.هموه مون مثل ادمای گیج داریم دور خودمون میگردیم.اخه چرا همه چی یه دفعه انقدر پیچیده شد.
ن از همون روزای اول گفتم که نکنید این کارا رو با اینکه دوستی رویا و شایان جواب داد اما یگانه و المیرا به حرف من رسیدن.
تو اون جمع تنها ادمی که شانس اورد و عقل کرد خودم بودم.
از کجا اومدیم و اخرش به کجا میریم مهم نیست اینکه این وسط به کجاها سر میزنیم مهمتره.


یکشنبه ساعت 8 :8 دقیق شب.


شبنم و محمد و مینا و ... خیلی خوشحالم که بهتون خوش گذشته.حداقل وقتی دوستامون ادن غم ما هم سبک میشه.

بازباران
29 آبا 1390, ساعت : 09:10 بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
سرمدی اومدوگفت :ببخشید اشتباه از ما بود
گفتم :حالا که زحمت یکماه من وبه هدردادی؟تازه من ودورزدی ورفتی به اون گفتی؟من یه ماهه روی اینکارم از تعطیلاتم زدم اومدم اینجا...خیلی ناحقی کردی سرمدی ..خیلی ...
دیگه فقط نگاش کردم ولی...
امروز این چشم هم بهم خیانت کرد
بگو آخه گریه ات برای چی بود؟
موضوع مهمی نبود که اینطور اشکم دربیاد ...انگاری این چشماهم دارن شماره اش میرن بالا...بس که این سایت کتاباش وریزمیزنه
والا من آدمی نیستم اینطور اشکم دربیاد:-2-42-:
اصلا موردی نبود که خودم واینطور اذیت کنم...البته بوی سوختگی میومد...اممممممممانمیدونم از دماغ بود یا از جیگر
حالام فقط دلم برای بی کسیم میسوزه ...والا تا خدا رودارم تنهانیستم:-2-38-:
امشب ازاون شباس که من دوباره حسابی حرکات موزون انجام بدم
میدونید من فکر میکنم اگه ناحقی میشه .اگه ظلمی میشه واگه های دیگه ....مقصرهمون مظلومه ...چون گردنش بار اون ظلم ومیکشه
به قول معروف گردن کلفت شده ...نه ببخشید گردن من نازکه...بهتره بگم دل گنده شده ...خیلی گنده...خیلی خیلی گنده
کسی به من نمیگه زر زر موقوف:-2-08-:این فین فینت وجمع کن:-2-28-:
فعلا بایتون باشه:-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:

یاسی ص
29 آبا 1390, ساعت : 09:24 بعد از ظهر
سلام

امروز به معناي واقعي ديوونه شده بودم
از خود صبح تا دقايقي پيش داشتم گريه ميكردم

فردا 4 تا امتحان داريممممممممممم خفن

به نظر شما جيك خوش تيپ نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] dT7zZlQypmuTvneM16X81rXNdgp


فوق العادست...............................

امروز بچه هامون رو بردن مشهد.............................منم ميخواستم برمممممممممممممممم

ببخشيد كه چرت بود

دوستون دارم زيااااااااااااااااااااااا اااااااااااااد
ياسمن

alizee
29 آبا 1390, ساعت : 09:49 بعد از ظهر
سلام دوستان امروزم برای بنده از اون روزا بووووووووووووووووووووود !!!

صبح خیلی شیک زود پاشدم و رفتم داشنگاه بعد از یک هفته ! دلم واسه دوستام شدیدا" تنگیده بود واسه همین زود رفتم که همرو

ببینم ولی از همون اول که پامونو گذاشتیم تو دانشگاااااااااااااااااااا اااااااااااه شروع شد !

1) داشتیم راه می رفتیم توی داشنگاه چهارتا دخترررررررررر خیلیییی باشن ترم سومی شروع کردن به تیکه پروندن !!! :-2-28-:
ترم اولیا ترم اولیا ترمولکااااا . که چی مثلا" الان خیلی باحالید تیکه میندازین ؟!!!! والا به خدا آخه اینم شد کاااااااااااااار ؟؟؟؟
خلاصه صبحمون رو با چند ترم بالایی جو گیر شروع کردیم !

2 ) بعد از کلی سروکله زدن با اینو اون رفتیم به سمت بوفه ی بسیاااااااااااااااار شیک . بسیاااااااااااااار بزرگ داشنکده ! :-2-30-:
من اوایل ترم یه کلام به یارو گفتم پوپ بیارید خوشمزس ! ورداشته واسه من چله زمستون پوپ اورده ! هر موقع منو می بینه می گه
پس چرا پوپ نمی خری ؟!!! خلاصه اونم شروع کرد به تیکه انداختن آخرشم گفت چیزی نمی فروشم بفرماید ! یعنی قیافه من اینجورییییییییییییی:-2-33-:
همینمون مونده بود مسئول بوفه بهمون تیکه بندازه !!!!!!


3 ) رفتیم سر کلاس و یه سری با همکلاسی های بی شخصیت که می گن نیاین کلاس و خودشون میان کل کل کردیم و خلاصه حسااااااااااااااااابی حرص خوردیم ولی خوبیش این بود که استاده گفت واستون غیبت نمی ذارم مرد نازنینیه :-2-41-:

4 ) رفتیم به سمت خطوط بسیار بسیار پر سرعت BRT صف بود به چه عظمتتتتتتتتتتتتتت . :-2-30-:بارون میومد به چه عظمتتتتتتتتتتتت :-2-30-: مام هی از این ور میدوییدیم اونور که سوار اتوبوس جدیدا بشیم اونام درو باز نمی کردن :-2-18-: خلاصه بعد از کلی دوندگی بالاخره سوار اتوبوس شدیم !!!

5 ) دقت کردین آدم با دوستاش میوفته چه جلف می شه :-2-15-: دیگه مام شروع کردیم به خندیدن البته بیشترش عصبی بود !!! یه خانومه دعوامون کرررررررررررررررررررررررر رد هی می گفت هیسسسسس یکی نیست بگه مگه کتابخونس فقط صدای ما مزاحمه !!!:-119-:

6) بعد از کلی له شدن و اینور اونور خوردن رسیدن به ایستگاه مورد نظر در اونجا یکی از همکلاسیای بسیار محترممونو دیدم :-2-41-:
بنده خدا نابیناست :-2-39-: ولی خدای شخصیت . خلاصه مام جو گیر شدیم بلند شروع کردیم اسمشو گفتن ! یکی نیست بگه اون بنده خدا نابیناست نا شنوا که نیست !!!
خلاصه بیچاره مونده بود کی داره اسمشو می گه مام که دیگه آب شده بودیم از خجالت

خودمونو معرفی کردیم :-2-15-:

7) در خیابون مشغول خندیدن به سوتی عظیممون بودیم که یک پیرمرد محترم سرمون داد زد و گفت خانوما برین اونور پیاده رو ، رو بند آوردید :-119-:
دیگه همه ی ماها اینجوریییییییییییی :-2-18-:

8 ) رفتیم تو مترو شروع کردیم به حرف زدن ! خانومه برگشت گفت ماشالا چه انرژیی دارییییییییییین خسته نشدید ؟!!!
این یعنی خفه شید دیگه ماها همه اینجورییییییییی:-2-34-:

خلاصه کههههههه امروز از اون روزا بود ، همه گیر داده بودن به ما !!!! بعد از یه هفته رفتیم دانشگاه تعطیلیه قشننننگ کوفتمون شد !

ابی دریا
29 آبا 1390, ساعت : 10:07 بعد از ظهر
به نام خدا
يكشنبه 29 ابان 1390
خاطره نويساي گل سلام
واي كه چقدر خوبه ديروز گذشت و الانم از امتحان خبري نيست و من چقدر خوشحالم.به خودم ميبالم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
ديشب به خاطر تستاي اين گسسته ي كوفتي تا 2 و نيم بيدار بودم.وسطش هم ساعت 1 يه سر اومدم سايت تا روحيه بگيرم و دوباره تست بزنم.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
صبح ساعت 6 و نيم پاشدم.در واقع يه مدل جنازه ي متحرك بودم كه چشاش بزور باز مونده بود.:-2-24-::-2-24-::-2-24-:
به خاطر اين كه بارون زياد بود ددي ما رو رسوند مدرسه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
دقيقا زنگ اولم گسسته داشتيم.قدسي هم خيلي سبزو ازم گرفت تا يه نگاهي كنه.منم جزوه رو نگاه ميكردم.اصولا هر چي درس بخونم فقط تو خونه ست.بميرمم نميتونم تو مدرسه درس بخونم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
خلاصه دبير گرام اومد و 8 و 25 دقيقه امتحانو گرفت.20 تا تست بود.خيليهاش برام اشنا بود ولي لامصب چون راه حلهاي مختلفي داره قاطي كرده بودم.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
از 20 تا 4 تا درست زدم 5 تا غلط .بقيه رو هم نزدم.حساب كردم شد چيزي حدود 17 درصد.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
به اين راضيم به خدا.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
زنگ دوم شيمي داشتيم كه گفت فردا واسه مون فوق ميزاره.روز تعطيل بايد بريم مدرسه.چقدر از اين حركت بدم مياد.اونم چي ساعت يه ربع به يك تا 2 و ربع.:-2-43-::-2-43-::-2-43-:
زنگ اخرم زبان داشتيم كه فقط تمرين حل كرديم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
به خاطر امتحان سه شنبه و اينكه فردا فوق شيمي داريم كلاس فيزيكو كنسل كرديم.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
سر اين موضوع هم كلي وقتمون گرفته شد.از بس كه با بچه ها چونه زدم فكم دراومد.چه اصراريه روزي كه ميخوايم درس بخونيم 2 بار بريم بيرون.:-119-::-119-::-119-:
خلاصه در راه برگشت هم چيزاي جالب ديدم.راننده تاكسي كه توش نشسته بودم ناخونشونو بلد كرده بود در حد لاليگا.طوري كه وقتي پولو دادم ناخونش خورد به دستم و چندشم شد.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
اهان اينو نگفتم:منتظر تاكسي كه بودم جلو كوچه مدرسه ديدم يه مرده اونطرفتر داره سوار تاكسي ميشه و تا بياد بشينه اوني كه تو ماشين بوده درو باز ميكنه پياده شه و اون بنده خدا نقش زمين ميشه.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
به طرز فجيعي افتاد.طوري كه همه تو خيابون تا 5 دقيقه به اون مكان زل زده بودن.:-2-20-::-2-20-::-2-20-:
به زور جلوي خنده مو گرفتم.گفتم الان خدا ميزنه تو سرم خودم نقش زمين ميشم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بلاخره رسيدم خونه و اندازه يه .....غذا خوردم.خو گشنه ام بود ديگه.راضيه هم گفت:به به ماشالا.قابلمه غذا رو خالي كردي.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بعد هم لالا كردم تا 6 و نيم.خيلي چسبيد.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعدشم نماز خوندم و اومدم سايت.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اول اومدم خاطره نويسي.بعد هم بخش هاي مختلف.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
اين بود امروز من.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
شادي:اون سورتمه اي كه تو تالش يا نزديكاشه از وسط جنگل رد ميشه.اجيم رفته و عكسشو نشونم داد.خودشم گفت خيلي باحاله.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
تله كابين نمك ابرودو نميدونم ولي واسه رامسر فوق العاده ست.شيب خيلي تندي داره.كلا يه مجتمع تفريحي خيلي باحال و خوشگله.و خيلي هم با كلاس.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
اينم چندتا عكس از تله كابين رامسر
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
دوستون دارم يه دريا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

سرتق
29 آبا 1390, ساعت : 10:17 بعد از ظهر
به نام نامی او

سلام بر همه :-2-25-:
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ :-2-40-:
ساعت 3 صبح از اهالی اینجا خداحافظی نوموده رفتیم که لالا بشویم ، تا 7.5 از این پهلو به اون پهلو چرخیدیم، دریغ از ثانیه ای خواب :-2-36-:
نومودونیم ساعت چند بود که یه نفر با صدای بلند و غضبناک فریاد زد: سونییییییییییی
ما اینطوری :-2-29-::-2-29-: [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
بعد دیدیم ساعت 10.5 :-2-28-::-2-28-: اون صدای غضبناک هم از آجی هانی :-2-09-::-2-09-:
دروغ شرا؟ ترسیدیم بلند نشویم از جایمان دچار خشم هانی بشویم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند](مثلا ما بزرگتریم!!!:-2-28-: )
افتان و خیزان هی برفتیم توی اتاق، هی برفتیم آشپزخونه،همش هم میخوردیم به در و دیفال:-2-31-: بعد یادمون اومد دست و رویمان را نشستیم :-2-35-::-2-37-: بعدش رفتیم برای خودمان چایی ریختیم شاید فرجی بشود و خوابمان بپرد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] اما افاقه ننومود :-2-31-: حالا روز قحط بود این همه وقت امروز باید بریم بلیط بگیریم؟ :-2-36-: دوز داشتیم کله آجی را بکَنیم، تازه برنامه خرید هم داشت :-2-30-::-2-30-: ما هم شدیم برج زهر مار:-2-21-: دوز داشتیم اینطوری آجی رو نفله کنیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] خو عصبانی بودیم دیه :-2-35-::-2-35-:
خلاصه با کلی برخورد به در و دیفال آماده شدیم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] کلیپس کوشمولویمان را باز نوموده گذاشتیم روی کمد که با سنجاق سر جلوی موهایمان را جمع بنماییم، آجی با شدت در کشو را باز نومود و کلیپس نازنینمان را که فخط 4تا از دندانه هایش بافقی مانده :-2-35-: را شوت نومود در کشو :-2-28-::-2-28-: ما را دارین ، دوز داشتیم اینطوری [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] حیف که حال نداشتیم حرف بزنیم وگرنه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] :-2-28-:
انقدر لجمان در میاد تا آماده میشه بدو میره پایین :-2-09-: بهد هم با فریاد: دستکش منو بیار !!!:-2-28-:
خیلییییییییییی سرد بود، بارون هم بود ، ما هم لالا داشتیم :-2-30-: خوبی حرف نزدنمون این بود که چتر رو خودش گرفت :mrgreen::mrgreen: تا اون سر شهر پیاده رفتیم، اگه حال حرف زدن داشتم میگفتم با آژانس بریم ، ولی حال نداشتم :-2-41-: خیابون پر از آب، ماشینا با سرعت وییییژژژژژژ ، ما هم دعا می نومودیم آب بپاچن به آجی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] مانتوش هم کرم :mrgreen::mrgreen:
خوندی آجی؟ آره؟ ما دوز داشتیم به شوما آب بپاچن ما دلمان خونک بشود :-2-42-: ظالم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
طرفای آژانسی که بلیط گرفتیم پر از مغازه هاییه که کوکی داغ دارن :-2-30-: ما موخواستیم ولی حال نداشتیم بوگوییم :-2-15-: تازه اگه موگوفتیم هم آجی موگوفت: بیا بریم ، گردو داره، حساسیت... :-2-28-: یا: بیا بریم ، میخوری کور میشی!!! :-2-28-:
وقت برگشتن هم پیاده رفتیم وسط شهر،باد میخورد به صورتمون، اشک تو چش و چالمون جمع شده بود، بیشتر خوابمان گرفته بود :-37-: انقدر خواب بودیم که یادمان رفت بوگوییم با تاکسی برویم :-2-37-: آهای آجی شوما شرا نگفتی؟ هان؟:-2-43-: آهان چون موخواستی تو راه سبزی بوگیری :-2-28-:
اول رفت شنبلیله گرفت :-2-28-: بعد رفت یه جا دیه سبزی سوپ و آش گرفت :-2-28-: بعد رفتیم یه جا دیه خرید :-2-28-: از عابر پول برداشت :-2-28-: به ما هم که رسید پول برداریم دستگاه قادر به انجام عملیات نبود :-2-31-: :-2-28-: رفتیم عکسمان را از عکاسی گرفتیم، با قبلی هوچچچچ فرقی نداشت :-2-28-: شرا فرق داشت تو این یکی لاغر شدیم :-2-39-: قبلا تپل تر بودیم :-2-15-:
بالاخره برگشتیم خونه :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
کلا تو این مدت 3 جمله هم حرف نزدیم :-2-35-:
سبزی پاک نومودیم ، اون هم 3 - 4 کیلو :-2-31-::-2-31-:
مادری هم هی گفت : برو اداره :-2-28-: برو پی کارت رو بگیر :-2-28-: تا نری دنبالش که کارت راه نمیافته :-2-28-: برو بپرس ببین چی شد؟ :-2-28-: ما هم اینطوری :-2-36-: ولی حال نداشتیم حرف بزنیم :-2-35-:
مادری گفت این شرا حرف نمیزنه؟ :-2-43-: هانی هم گفت امروز کلا اینجوریه، خوابه :-2-27-::-2-27-:
بعد از ناهار رفتیم لالا :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
با صدای زنگ تلفن از خواب پریدیم :-2-28-: ولی حال نداشتیم بلند بشویم :-2-35-: با صدای اس ام اس از دومس جانمان که در مورد مواد لازم و سبزیجات زیتون پرورده پرسید بلند شدیم تا از مادری پرسمان بنماییم :-2-37-: آخه یکی نیست بوگوید شوما سبزی معطر شمال رو کجای زنجان موخوای پیدا کنی؟! :-2-43-:
از ظهر تا حالا هم سوزن مادری روی اداره رفتن ما گیر نوموده :-2-28-:


این هم از گردش یک روز صبح ما در شمال :-2-27-: ( فرک نکنید دومستان ِ از سفر برگشته فخط شمال بودن، ما هم بلی :-2-06-: )

پ.ن: شادییییییییییییی :-2-09-: تو درباره تله کابین لاهیجان شی گفتی؟ :-2-43-: هان؟ :-119-: اون موقع که صف میکشن برا تله کابین دیدی؟ :-119-: گرچه ما خودمان عاششششخخخخ تله کابین رامسریم :-2-41-::-2-37-:
پ.ن: آجی هانی دیه ما رو تو خواف بلند نکن ببری خرید و اینا :-2-33-: فهمیدی؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
دیه پ.ن یادمون نومویاد :-2-37-:

همه دوستای گل خاطره نویسی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

بای بای :-2-25-:


1390/8/29

reyhane.s
29 آبا 1390, ساعت : 10:25 بعد از ظهر
سلام عزيزان من
خوبين؟
امروز روز خوبي نبود حداقل براي من.................
معلم رياضي كه كلي غر زد.زبان كه امتحان گرفت.بعدشم كلاس زبان حالمون رو بدتر كرد شدم46 از 60
ديگه جونم براتون بگه كه فردا هم 4 امتحان داريم ميشه گفت بدبختيم

اينم بگم كه اين ادوارد به نظرتون خوشگل و خوشتيپ نيست؟(تقليد از ياسي ص خواهر پرروي خودمه)
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

نمونه ي بارز يه خون آشامه باحاله.....................
كاش ميشد منم خون آشام بشم خيلي خوب بود ديگه نگران زمان نبودم خوب نمي شد؟
جدي ميگم زندگي جاودانه خوبه هااااااااااا
ايشالاه توي بهشت نصيب هممون بشه...................
دوستون دارم زياااااااااااااااد
خوش باشين
باي باي











فراموش كردم بگم:دعا كنيد بد نيس هاااااااااا
:-2-25-:

asal_cheshmak
29 آبا 1390, ساعت : 11:00 بعد از ظهر
سلام بر و بچ :-2-25-:
دیروز خاطرمو ننوشتم ... وقت نکردم یعنی :-2-27-:
دیروز در اقدامی کاملا جوگیرانه از صبح زود رفتم یونی برای کلاس بعداز ظهرم ... :-2-28-: اما ماشالا انقدر داغون بودم همه میگفتن تو دیوونه ای :-2-28-: منم گفتم خودم میدونم شما هی نزنید توی سرم :-2-28-:
ساعت اول نشستم سر کلاس دوستام ؛ چنان امتحانی ازشون گرفت که...:-2-31-:
بعد ما بهشان خندیدیم خودمان بعداز ظهر دچارش شدیم ... :-2-39-: امتحانی گرفت این استاد که ... :-2-42-: بیخیال ...
کاش زودتر یونی تموم بشه ... واقعا الان تنها آرزوم همینه...:-2-41-:
برگشتن هم با یه دوستام بقیه رو قال گذاشتیم و اومدیم تهران در کمال نامردی :-2-22-: حال داد بسی :-2-31-:
تا رسیدیم خانه ؛ مطلع شدیم مادر بزرگ جان منزل دایی هستن ! اما من گفتم بریم خونه خاله حوصلم سر رفته :-2-31-: که مامی زورش چربید ورفتیم منزل دایی جان که البته خاله جان هم آمدند آنجا ( هر سه خانواده تو یه شهرک کوچیک هستیم !):-2-09-:
امروز صبح زود هم باز رفتیم یونی ِ خراب شده :-2-36-: شانس آوردیم امروز دیگر امتحان نگرفت و گفت وقت نیست ... :-2-08-:
وحشتناک سرد بود ... رسیدم تهران ؛ هوا به نظرم 20درجه ای گرمتر بود :-2-36-:
بعد از ظهر هم در میان هیاهوی مرغ مینای لوسمان نیم ساعتی خوابیدیم !:-2-36-:
از خودم خوشم اومد امشب ... با یه موضوعی چنان عادی برخورد کردم که انگار هیچی نبوده :-2-39-: سخته نامردی بعضیا رو به رخشون نکشی ... :-2-39-: اما چاره ای نیست ... :-2-27-:
اما خودمو میشناسم ... بالاخره یه روزی حرفمو بهش میزنم تا بدونه من خر نبودم ! :-120-:
پ . ن : دلم تنگ شده همچنان ! :-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
پ . ن : یادم نیست اینجا گفتم یا نه ؛ اما به هر حال مسافرین گرامی خوش اومدین خیلی جاتون خالی بود :-2-36-: دیگه همه با هم نرید مسافرتا :-2-36-: فکر ما هم باشید :-120-:
پ . ن : اونایی که حال هیوا رو می پرسن ازم ، همچنان زنده و دنبال adsl :-2-07-::-2-12-:
یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت ... حالا یادم اومد ویرایش میکنم :-2-08-:
آها یادم افتاد ... یه گِله دارم از خیلیا ... حتی شما ! شاید امروز این کارو نکردی اما فرداها مراقب باش انجام ندی !! اصلا قشنگ نیست ... :-2-09-:
این چه رسمیه درخواست دوستی میدیم یا میدین ، اونوقت سر یه حرف کوچیک ، یه ناراحتی ، یه برخورد یا هر چیز ِ دیگه ای سریع لیستتونو ویرایش میکنین ؟!
من وقتی لیست دوستامو چک کردم مخم سوت کشید ... شاید بالای 20 نفر منو حذف دوستی کرده بودن ... اونم کسایی که فکرشم نمیکردم ! واقعا این یعنی چی ؟ :-2-15-: دوستیا همین قدر ارزش داره ؟ :-2-28-:
انقدر ناراحت شدم که خواستم 100% لیستمو حذف کنم اما دلم نیومد ! باز خواستم دیگه درخواست قبول نکنم گفتم نمیشه همه رو با یه چوب زد ! :-2-39-:
اما واقعا از نظر شخصی من اصلا کار قشنگی نیست ! حذف شدن برام مهم نیست ؛ مهم اینه که مسخره نباشم ! :-2-15-:

شباتون پرستاره :-2-10-:

قلبم کجاست
با من که نیست
هر جا که هست
یادش به خیر!

Archi
29 آبا 1390, ساعت : 11:27 بعد از ظهر
سلام!

بیا باران زمین خبری نی فقط تا زانو آبه!...

میگن سالی که نکوستو بیخیال چارشنبه سوریو بچسب!...به به ! امروز عجیب روز باحالی بود!

امروز صبحی که می خواستیم سوار ماشین شویم دیدیم اِ.... پنجره راننده بازه! گفتیم لابد ددی خودش مرحمت کرده دم صبحی ما رو از سرما بی نصیب نزاره!... نشستیم دیدیم به به رو صندلی هم که استخره!... دو زاری ناقابلمان زنگ زد گفت دیروز هوا سرد بیده پنجره بالا نرفته!... تصور کن دزد هم تو این سرما دست و دلش به کار نمیره!!!....همینجوری تو فرک بودیم ددی درو واکرد تا اومدم بگم با... دیگه تو استخر بود!... بیچاره یخ کرد خیلی بدجور پرید!... کلهم هرشی خوافمون میومد پرید!... رسیدیم از خنده بقول بکس دل مالش گرفته بودم هی راه می رفت می گفت خیلی معلومه!!!!

ما امروز ناهار جای همه گلدون! کباب داشتیم... ما روزهایی که کباب داریم از صبحی بوی چربی سوخته بلند میشه تا خود تایم ناهار!... انقدر هم ماشالا خوشمزه ست نود درصد خالص چربیه یه مقدار ناقابل هم گوشت اطرافشو گرفته که اونم میزارن حسابی جزغاله بشه نتیجتاً بخش خوردنیش باید رو همون نود درصده حساب واکنیم!!!....ما نیز تصمیم کبی صغی گرفته بودیم تایم ناهار را بپیچانیم!!!...

سر تایم ناهار این رییس ما کاپشن بتن ریزی رو پوشید و زد بیرون! ( رِییس جون ما یه کاپشن خوف داره دو سه سایز هنوز جا داره واسش که جا باز کنه! اینو که می پوشه ما میگیم داره میره سر ساختمون بتن ریزی دارن!... سرعملگی تیپ زده! )
ما هم خوکشال اومدیم بلند شیم دو نفر اومدن سر میز ما یه بحث فرعی!... حالا دوستان اون بیرون هی رژه میرن!چش غره... کلهم اموات اینا رو عافیت بخیر کردن رفت پی کارش!... حالا اینا حرف میزنن ما هی به ساعت نگاه می کنیم ... موبایل بر می داریم ... کیف!...یه نفس گرفتن بلند شدیم کاپشن هم پوشیدیم!... دوباره یکی دیگه شروع کرد!!!... دیدم اینجوری به شامم نمیرسم یهو داد زدم صب کن اومدم! یه ببخشید تو راه هم انداختم دررفتیم!...

خلاصه اومدیم دم در دیدیم برکت خدا امون نمیده همینجور یه ریز شیر آسمون بازه!... شایتم لوله ترکیده بود!... خلاصه ما گفتیم رفقا لاک پشتی برین تا ما بریم یه چتر جور کنیم! حالا ما چه ریختی دوباره بریم پیش اینا!!!!!! هنو فکمون مستقر نشده خدا رسوند! دیدیم یه چتر اومد تو صورتمون یکی از همکارا بود بیشاره مرام اومد چترشو داد به ما کلی هم سفارش اومد که بپاینش!...( ندید بدید! ). سید رو هم تو را دیدیم! شلک کیسه آب کشیده شده بود!...( یه دختره ست ما از عید غدیر بهش گیر دادیم میگیم سید! ) همین همکارمون پخش شد از خنده وقتی دید ما به کی میگیم سید!!!!

ولی خداییش ما تو کار این ملت موندیما!... شما فرک کن تو کوچه ما آب جمع شده بود تا سر زانو!... توی کوچه شیبدار!!!... بعد شما تصور کن رفتن یه ماشین آوردن با لوله آبو پمپ کردن از این تانکر سبزا پر میکنن ببره!!!!!...کوچه ادارات ما شده منبع تأمین فاضلاب تهران!!!!!!!!!!!!!!!


خدایا خودت یه صبری به این ملت بده... یه عقلیم به ما!





P.S. بعضی وقتها هست که آدم خیلی هوینجوری بیات نمی شود!

NILOUFAR
29 آبا 1390, ساعت : 11:40 بعد از ظهر
سلام عزيزان من
خوبين؟
امروز روز خوبي نبود حداقل براي من.................
معلم رياضي كه كلي غر زد.زبان كه امتحان گرفت.بعدشم كلاس زبان حالمون رو بدتر كرد شدم46 از 60
ديگه جونم براتون بگه كه فردا هم 4 امتحان داريم ميشه گفت بدبختيم

اينم بگم كه اين ادوارد به نظرتون خوشگل و خوشتيپ نيست؟(تقليد از ياسي ص خواهر پرروي خودمه)
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

نمونه ي بارز يه خون آشامه باحاله.....................
كاش ميشد منم خون آشام بشم خيلي خوب بود ديگه نگران زمان نبودم خوب نمي شد؟
جدي ميگم زندگي جاودانه خوبه هااااااااااا
ايشالاه توي بهشت نصيب هممون بشه...................
دوستون دارم زياااااااااااااااد
خوش باشين
باي باي


فراموش كردم بگم:دعا كنيد بد نيس هاااااااااا
:-2-25-:
سلام دوست عزیز لطفا تو این تاپیک عکس ها رو فقط به صورت لینک بذارید پستتون رو ویرایش کردم

Mina
29 آبا 1390, ساعت : 11:56 بعد از ظهر
اين حرفها، هيچ مخاطب خاصي نداره !
مخاطب عام هست!
و سر منشا هم سايت نيست!خيالتون جمع!


مـــتنفرم از اين دنياي ِمجازي، از دنيايي كه شده دغدغه ي ديگرمون، دنيايي كه شده خونه دومون...خونه اي كه ساكنينش، نه تنها خوب همو نميخوان،ميخوان همه رو به خاك بزنن!
بعضي هـا خـوب بـودن كـسي رو نمي بينند!
بعـضي ها موفقيت كسي رو نميخوان!
بعضي ها حسادت چشاشونو كور كرده و واقعيت رو نمي ببينند!
بعضي ها انقدر تو اين دنياي مجازي غرق شدند كه فقط منافع خودشونو ميخوان!

نميدونم!
نمي فهمم!
اين رفتارا رو كي ميخوايم تمومشون كنيم!
كي ميخوام بفهميم كه زندگي ِشخصي ديگران، به ما ربطي نداره!

اوايل دوست داشتم خاطره هامو يه جا ثبت كنم! ولي بعضي چيزها رو كه ديدم! متنفر شدم
گفتم بمونه رو دل...تو ذهنم ثبت بشه!بهتر از اينه كه يكسري آدم معلوم الحال بخونن و نفهميده و نسنحيده، اظهار نظر كنن!

هلن وبلاگشو بست!
ناراحت شدم
يك سال باهاش انس گرفته بودم!
خاطره هاشو يه جوري تعريف ميكرد انگار همون جا كنارش ايستاده بودو داشتي تماشا ميكردي!

يه سري آدم نفـهم!
خـودخـواه!
خودبيـن!
كه نميدونم چي به دستشون مي اومد از اذيت و آزار اين و اون!
دركش ميكنم!
نتونست تحمل كنه!
اولين بارشون نبود و آخرين بارشون هم نخواهد بود!
از اين آدما زيادن!

حيـــــف...
حيــــــــــف عمري كه صرف اين دنياي مجازي ميشه!

dDorsa
30 آبا 1390, ساعت : 12:13 قبل از ظهر
سلام
امروز طبق یه عملیات زیرکانه،وایمکس داییمو برای یه هفته پیچوندم
از ظهرم که این کارو کردم هرچی زنگ زد بهم جوابشو ندادم
خوب الان بد جوری عذاب وجدان گرفتم ...چون اون بیشتر کارای درسی انجام میده باهاش.حالا کاراش عقب میوفته
همش میترسم برم فردا بهش پس بدم نتونم یه هفته هم طاقت بیارم!:-2-35-:
اینم از دل نازکیه من!!!!!
بابام دوباره خونه نیس .شب کاره
منم که مثل سگ از اینکه شب تنها باشم میترسم!یاد خاطرات بدی میوفتم
مامان بزرگمم هرچی بهم اصرار کرد شب بمونم،خواستم ادای دخترای نترسو قویو در بیارم گفتم نه میرم خونه
حالا هم با اینکه فردا صبح باید برم دانشگاه مجبورم بیدار بمونم چون خوابم نمیاد!
.
.
.
امروز یه ادم بی معرف منو ناراحت کرد!
فقط برای اینکه باهاش یه ذره شوخی کردم تازه شوخیه من بدتر از شوخیای خودش نبود!
حالا الان دوباره این وجدان من بیدار شده نمیگیره بخوابه
همش میگه برو ازش معذرت خواهی کن ولی خوب غرورم بیشتر بیدار شده
چون تحت هیچ شرایطی بهم اجازه این کارو نمیده
نه مثله اینکه وجدانم پیروز شد
من برم معذرت خواهی
فعلا بای

M_Love_Z
30 آبا 1390, ساعت : 12:47 قبل از ظهر
درووود

نمیخوای در مورد اتفاقات دیشب و امروز حرف بزنم چون عذاب میکشم

میرم سراغ مدرسه

اول بگم...دقیقا یه روزه بارون میااااد
هولااااااااا
خیلی خوشحالم
خدا ممنووووووون

امروز زنگ اول فیزیک داشتیم که امتحان داشتیم
ولی معلم نیومد
مدیرمون اومده میگه اقای خدای ادعا امروز تشریف نمیارن
ما هم گفتی به جهنم
و کلی ذوق
ولی بعدش اومده میگه در عوض باید فردا تا ساعت چهار و نیم وایسید
اخه امروز دو زنگ داشتیم
خورد تو حالمون
از همون وقت شدیدا عصبی شدم
خدا وکیلی کاش میتونستم حالشا بگیرم
حیف که ازش نمره میخوام وگر نه جلوی همه بچه ها بهشد میگفتم یه من ماس چقد کره میده
به هر حال گذشت
زنگ دوم ریاضی داشتیم
که درس داد و بعدم گفت محمد بیا ژا تخته
رفتم و درس همن روزا پرسید که عالی بود و گفت افرین
زنگ دوم شیمی داشتیم
درس داد
سه شنبه میخواد امتحان بگیره
خدا به دادم برسه باید خیلی بخونم اخه این فصلا هیچ نفهمیدم
زنگ اخر خبر رسید که اقای خدای ادعا میاد
اومده میگه فردا باید بازم تا ساعت سه وایسید
میخواد بگم خیلی .... هستی
اخه مگه پول چقدر ارزش داره
صبح کلاس گرفته بوده با چند نفر
بعدا میگه امروز امتحان بگیرم یا فردا
همه میگن نه امروز نه فردا
چون قرارمون زنگ اول بوده
اخه میخواین فردا بگیرید
یه رای گیری هم کرده و میگه خوب همون یه شنبه میگیرم
بعدش در اومده میگه حالا ژس برگه ها را بذارید جلوتون
من یجوری که نفهمه کی گفته گفتم نمکدوووووووووووووووووووون
اون میخنده ما هم به خنده هاش میخندیم
به قول بچه ها خرگوشی میخنده
به هر حال اعصابمونا خورد کرد
تا زنگ خورد رفتم پیش ناظم اخه مدیر نیود
بهش میگم اجازه اقای خدای ادعا شورشا دراومده
میگه فردا هم باید بیاین
اخه مگه چقدر میکشیم
هر روز کلاس اضافه دلمون خوشه به دوشنبه ها که میریم خونه
میگه من درستش میکنم نگران نباشد
گفتم حتمی
گفت اره
کاش رو حرفش باشه
خیلی حال گیریه
اومدنه هم کلی زیر بارون بودم واقعا ارامش بخشه
کلی کیف داد
از عصر میگذرم چوون اعصابم دوباره خورد شد
شبم رفتم کلی خرت و ژرت خریدم
دوباره زیر بارون
تا الان هم درس میخوندم

امروز هم سرور تراوین که توش بازی میکردم تموم شد
حالم گرفته شد اخه تازه واسه خودم کسی شده بودم
موفق و پیروز باشید

بدروووود

خوابم میاد با اینکه عصری خوابیدم

eliiiiiiiiii69
30 آبا 1390, ساعت : 02:23 قبل از ظهر
منو میبینید پرو پرو اینجام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :-65-::-65-::-65-:فردا امتحان میان ترم دارم و هنوز سعادت اشنایی با نصف جزومو نداشتم:-7-::-7-::-7-::-7-::-7-:
ای خدااااااااااااااااااااااا ااااااااا کمک:-63-::-63-::-63-::-63-:

mina1989
30 آبا 1390, ساعت : 07:55 قبل از ظهر
سلام صبح همگی بخیر ایشاالله روز خوبی داشته باشید :-2-25-:

دیروز خیلی روز شلوغی بود برام ساعت 30/2 از شرکت اومدم بیرون رفتم بیمارستان ملاقات بابام که گفتن مرخصه ولی یه سرم باید ببرینش بیمارستان سینا دیگه قاطی کرده بودم:-2-36-: تا ساعت 30/8 شب بیرون بودیم بعدش رفتیم خونمون سرمو که رو بالش گذاشتم دیگه نفهمیدم کی صبح شد :-2-28-:

امروزم یکم دلم شور میزنه نمیدونم چرا ؟

برای همه روز خوبی رو آرزو می کنم

فعلا بای:-118-:

گنجشک
30 آبا 1390, ساعت : 09:38 قبل از ظهر
درود دوستان!:-2-25-:
ابتداش آرزوی شادکامی و نیک بختی و کامیابی برای تک تک دوستان غریبه و آشنا!!!:-2-40-:
سپسش هانی جون(jullub):-118-:مرسی عزیزم... ! دعا کن واسم... بد گره ای افتاده تو کارم!
دیروز ظهر رفتم مؤسسه! ناهار رو با هم خوردیم... . واسه بچه ها پیتزا سفارش داده بودم... . تا من برسم غذاها هم رسیده بود. وای که چه حالی داره با بچه ها غذا خوردن... .
خوابشون نمی اومد. یه ساعتی با هم دسته جمعی بازی کردیم... . یه مرغ دارم!!! یه کم توی زمینه انتخاب بازی همیشه ابلهانه تصمیم گیری می کنم!:-2-27-: اما راستش واسه حدود بیست تا پسر بچه وروجک در سنین مختلف چیز دیگه ای به ذهنم نرسید! :-2-35-::-2-37-:
بچه ها رفتن بخوابن... . اما پسرکم نرفت. گفت: مامان پرنی... ! من خوابم نمیاد! بشینم پیشت با هم حرف بزنیم؟! درد و دل دارم!!!:-6-:
الهی قربون حرف زدنش برم... !!! بچه ام درد و دل هم داره با این سنش!
گفتم: بشین مامانم... !!! چی شده که مرد من دلش درد گرفته؟!
با یه حالت خاص عاقل اندر سفیه نگام کرد: مامان؟! از اون دل دردا که نه!!!:-2-43-:
محکم بغلش کردم. گفتم: خب از کدوما؟!
عادت داره وقتی بغلش می کنم خودش رو بین دستام جمع می کنه... ! گفت: مامان پرنی باهوشم... ! :-2-35-:اگه گفتی خدا کجاست؟!
گفتم: خدا همه جاست مامانی... !
گفت: اونو که می دونم! می گم خونه اش کجاست؟!
دستش رو گذاشتم روی قلبش و گفتم: این جاست عشق من... !:-2-41-:
گفت: نه مامان! می گم من اگه بخوام با خدا فیس تو فیس حرف بزنم چی کار کنم!؟:-2-37-:
بسی شگفت زده گردیدم!!!:-2-19-: فیس تو فیس؟! :-2-19-:اینو دیگه از کجا یاد گرفته؟! گفتم: ایلنور؟! فیس تو فیس یعنی چی مامان؟! اصلاً معنی شو می دونی؟!
همچین پشت چشمی نازک کرد که بیا و ببین! گفت: بله که می دونم! یعنی رو در رو! خود عمو کامی بهم یاد داد... ! :-2-37-::-2-27-:
گفتم: نیازی نیست شما با خدا رو در رو حرف بزنی قربونش بدم... ! تو دلت هم که حرف بزنی خدا می شنوه!:-2-41-:
یهو گفت: چرا من وقتی تو دلم شما رو صدا می کنم که بیای پیشم نمی شنوی که بیای؟! اون وقت می گی خدا می شنوه؟!:-2-15-:
گفتم: مامانی، منم یه آدمم! مثل بقیه! اما خدا، خداست! بزرگه... شنواست، داناست! تواناست! خدا همه بنده هاشو می بینه! صداشون رو می شنوه! اگه این طوری نبود که خدا نبود مامانی... !!! حالا تو با خدا چی کار داری وروجک من؟!:-2-41-:
دوباره همون نگاه عاقل اندر سفیهش رو بهم انداخت. گفت: یه کار شخصی!!! :-2-22-:
محکم تر از همیشه بغلش کردم... . کار شخصی!!! از حرف های بزرگتر از سنش خنده ام می گیره!
نیم متر قد داره، تازه با خدا حرف شخصی هم داره!!! انقدر بوسش کردم که جیغش رفت هوا: نکن مامان!!!
دوباره بوسش کردم و رفتیم سراغ بحث های جدی! همیشه یه عالمه سؤال داره! شیلان بهش می گه علامت سؤال!!!:-2-27-:
بعد دیدم بچه ام خسته است. بردم خوابوندمش... . سپسش رفتم پیش مدیر مهربون... . واسش یه عالمه حرف زدم... . و اون مثل همیشه دلداری ام داد.... پیام محبت آمیز مامان رو براش خوندم... فقط گفت: پرنیا... دلتو با خدا صاف کن... . ایمان بیار که هر چی برات پیش میاد به صلاحته... . کینه نداشته باش پرنیا... قلبت که سیاه بشه، دیگه خدا توش جایی نداره... اهریمن میاد و اورمزد می ره... . قلبتو سالم نگه دار... .:-2-41-:
قلبمو سالم نگه دارم... به حرف آسونه! اما به عمل نه!!!:-2-43-:
کینه ندارم... از هیچ کس! :-2-15-:نه از مامان، نه از بقیه! حتی نه از آرشا! ممکنه به لفظ بگم ازش متنفرم! اما نیستم... . ولی دلگیرم... از همه دلگیرم... . و از همه بیشتر از مامان...:-2-15-:
مامانی که بعد از چند روز که من نرفتم خونه حتی زنگ هم نزد! اس داد!!! :-2-28-:توی سه جمله همه چی رو تموم کرد... . :-2-39-:
کی می فهمه چی می گم؟! :-2-15-:هیچ کس! :-2-39-:اون موقع ها حتی ایلنورم هم نمی فهمید من چی می گم!!! :-2-39-:چیزی که من از مفهوم مادر تجربه کردم رو هیچ کس تجربه نکرده... حداقل بین آشنایانم... !:-2-15-:
بچگی هام یه گردوی به تما معنا بودم!:-2-14-: از سه سالگی هم عینک زدم... . توی خیابون هرکی از بغلم رد می شد لپامو می کشید... . با عینک گرد و لپای تپل بچه بامزه ای بودم!!!! :-2-14-:
اون موقع ها با پرستارم می رفتم پارک!!! نه با مامانم!
توی همون عالم بچگی همیشه می گفتم چرا این غریبه ها منو دوست دارن! اما مامانم نه؟!
خیلی حرفه ها... یه بچه سه ساله دغدغه ذهنی اش این باشه که چرا مامانش هیچ وقت بغلش نمی کنه! :-2-15-:چرا بوسش نمی کنه؟! :-2-15-:چرا نمی بردش گردش؟! :-2-15-:چرا هیچ وقت لباس تنش نمی کنه و موهاشو درست نمی کنه؟!:-2-15-: چرا مامانش بهش غذا نمی ده؟!:-2-15-: چرا باهاش بازی نمی کنه؟!:-2-15-:
مامان رو من این طوری تجربه کردم! :-2-15-:غریبه ای که وارد اتاقم می شد، به پرستارم می گفت چی تنم کنه و موهامو چطور ببنده!!! بدون این که به من نگاه کنه حتی!!! و بعد هم می رفت!!! همین و تمام!:-2-15-:
اما با تمام اینا همیشه فکر می کردم یه روز خوب میاد!!!:-2-15-:
و هرگز اون روز خوب نرسید و پرونده غریبه ای به نام مادر بسته شد!!!:-2-15-:
شاد باشید دوستان:-2-40-:
بدرود:-2-40-:

believe me
30 آبا 1390, ساعت : 09:49 قبل از ظهر
به نام خدا

امروز 30 ابان....درسته؟ابان امسال هم تموم شد رفت:-2-41-:

سلام بچه ها

تازه نشستم خاطره ها رو خوندم دیروز وقت نشد

خاطرات شمالتون خیلی باحال بود:-2-06-:مخصوصا اونجایی که شبنم داشت حباب یاد میداد:-2-22-:خیلی باحالین

__________________________________________________ ____

دیروز یک روز معمولی....

خیلی یکنواخت بود..

بازم اتفاقای همیشگی..

بازم نتونستم حرفی بزنم و سوکوت...................

اخر شبم دعوام شد با بابام:-2-36-:حالا هی اعصاب ندارم..همه چی قاطی پاطی میشه

بابابیی ببخشید:-2-15-:

امروز از خواب بیدار شدم..دیدم بعلهههههههه گلوم خیلی درد میکنه..حوصله هم ندارم..از اون دنده بلی بلند شدم:-2-41-:

خدا امروز رو بخیر بگذرونه..کی میخاد اینهمه ساعت تو کلاس بشینه:-2-39-:

ما دیگه بریم سراغ زندگیمان:-2-38-:

همگی روز خوبی داشته باشین :-2-40-:

دوستتون دارم

بیوتک
30 آبا 1390, ساعت : 10:06 قبل از ظهر
سلام دوستان خوب 98یییییییییییییییییییییییی یییی امیدوارم در این روز های بارانی شاد و سلامت باشید 1.خاطره ی جمعه :رفتیم عروسی یکی از فامیلای دورمان بسی تا کمی به ما خوش گذشت این فامیل های ما بس که ما را کم میبینند وقتی میبینند انقدر بد جور به ادم زول میزنند که ادم از تو جمع بودن .................میشه و به غلط کردن می افتهاوصولا از مجالس به این شدت مختلط بدم میاااااااااااااااااااااد تنها نکته ی جالب این بود که خدمه ی سالن همه بلوز و شلوار مشکی با کروات سفید تنشون بود این عمه زاده ی بینوا نیز کت شلوار مشکی و کروات سفید تنش کرده بود نزدیک بود مامی این جانب با خدمه عوضی بگیرتش که به داد عمه زاده رسیده و از سر بد جنسی رو به ماممی وعمه گفتم فرشاد چه خوشتیب شدههههههههههههههههههههه مامی هم تا خونه به ذیزاین اون بیچاره دل سوزوند که چه با سلیقه لباس انتخاب کرده بوده اخییییییییییییییییییییی حیونکیییییییییییییییییییی ییی 2.خاطره شنبه:دانشگاه و درسای عتیقه اش که گفتن نداره 3.خاطره ی دیروز ساعت 4 از یونی اومدیو اومدیو خونه ناهار خوردیییییم تا 7 خوابیدم داشتم از خستگی می مردم من و چه به تحقیق به این خفنیییییییییییییییبس که با رایانه(چه زبان شناسانه)کار کرده بودم استخونام درد میکرداز خواب که بیدار شدم نیمه هوشیار بودم که لباس بر تن کرده به سمت خونه ی مامان جونم روانه شدیم 3 تا بستنی شیری هم خریدیم با مامی و برادری زیر بارون خوردیم بعد از رجعت به خانه گزارش کار میکروب را نوشته ولالا ااااااااااااااااااااا پ.ن.feedbackخان/اقا سعیدone night in milad tower &from east خیلی عالی بود تا به حال این سبک رو خیلی گوش نداده بودم حس سقوط رو یه جاهای بهم القا میکرد پ.ن.اقا بابک خاطرات زندان ادامه نداره؟ موضوع جذابی داره keep on please پ.ن.شبنم جان امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشیین مثل روزهای سفر

NILOUFAR
30 آبا 1390, ساعت : 11:05 قبل از ظهر
به نام خدای خوبم
آرامش مدام کسل کننده است. گاهي طوفان هم لازم است
30/آبان /1390 ساعت 11 روز دوشنبه


سلام .
دیروز الهام جای مسئول کتابخونه ایستاده بود.مسئولمون خودش رفته بود جایی کار داشت . منم رفته بودم بین کتاب ها واسه خودم صفا میکردم. الهام آموزش کار داشت ولی نمیتونست کتابخونه رو ول کنه بره. هر 10 دقیقه یه بار داد میزد نیلو بیا جای من برو کارم رو اموزش انجام بده . منم همش میگفتم الان میرم .داشتم دنبال رمان میگشتم بیشترشون رو که خونده بود اونایی هم که نخونده بودم زیاد قشنگ و جدید نبودن داستان های کوتاه هم که همه غمگین بودن داشتم بیخیال میشدم که برگردم که باز الهام با عصبانیت داد زد :نیلو
گفتم چیه ؟ دیدم الهام لحنش عوض شد : نیلوفر جان چه کتابی میخوای کمکت کنم آدرس بدم . منم به شوخی گفتم دنبال یه کتاب با کلاس و سطح بالا که به سلیقه من بخوره .حالا ادرس بده . همون لحظه هم داشتم میومدم بیرون یه کتاب با جلد خوشگل دیدم برش داشتم دیدم از اون کتابهاست که بچه بودم عاشقشون بودم. واسه مسابقه کتابخونی بود . منم چون خیلی خوشم میاد از حکایت ها برش داشتم . اومدم بیرون تازه فهمیدم چرا الهام مهربون شده بود میخواست کمکم کنه . چند تا از بچه های ترم اخر که من از زمان کاردانی میشناختمشون و باهاشون رودربایستی داشتم اونجا بودن .حالا من با کتاب تو دستم نمیدونستم چیکار کنم .وسایلم رو برداشتم که برم گفتم بعدا به الهام میگم وارد کنه اسم کتاب رو . الهام کتابهای اونا رو آورد اونا هم تعارف کردن اول کتاب این خانوم رو بنویسین ما عجله نداریم. هیچی الهام از اون ور میگه نیلو اسم و شماره کتاب رو بگو :دی منم مونده بودم چی بگم آخه این کتابی که به سلیقه من میخورد رو جلدش زده بودن قصه ما مثل شد مجموعه قصه برای نوجوانان .هیچی دیگه فکر کنم اونا منتظر بودن کافکایی کامویی ، نمایشنامه ای چیزی بردارم منم با لبخند اسم کتاب رو گفتم وبه الهام دادم وارد کنه بعد برش داشتم فرار کردم.
بعدشم فکر کردم حالا این کتاب هم خیلی هم قشنگه چرا خجالت بکشم تازه اومدم خونه خوندمش عاشقش شدم خیلی باحاله .
یه ضرب المثلی هم توش بود که زبان حال من بود و تا حالا نشنیده بودمش :
یه روز چند تا از جاهل های قدیم تصمیم میگیرن یه مسابقه بذارن . قرار میشه هر کی که نترس تر هست شب بره توی قبرستون و یه میخ به زمین غسالخونه بزنه و برگرده . یکی از اونا که به ظاهر از همه شجاعتره ، میگه من شب با خیال راحت میرم و میام .
شب که میشه طرف راه میفته میره تو قبرستون . همه جا هم تاریکه و تقریبا چیزی نمیبینه . به غسالخانه میرسه و میخ رو در میاره و به زمین میکوبه ولی اونقدر تاریکه که اشتباهی میخ رو گوشه دامنش (پایین لباسش میزنه ) پا میشه که برگرده میبینه کسی لباسش رو گرفته و نمیتونه بره .هرچی نگاه میکنه و با دستش اطراف رو میگرده کسی نیست اونقدر میترسه و داد میزنه که بیهوش میشه .
صبح دوستاش نگران میشن که چرا نیومد. مردم هم که شب یه صداهایی شنیدن میرن ببین قبرستون چه خبر بوده تو غسالخونه میبینن.دوستشون رو زمین افتاده و بیهوش شده میخوان بلندش کنن ببرن که میبینن لباسش گیر کرده .
یکی از دوستاش که خودش این شرط رو گذاشته بود میخنده و میگه : نگاه کنید رفیق ما چیکار کرده : میخ بالای دامن خود زده !!!

حالا این شده حکایت من. گاهی فکر میکنیم مشکلات و سختی هایی که داریم به خاطر دیگران یا چیزهایی دیگه است
نمیدونیم که خودمون میخ بالای دامنمون زدیم
فعلا .

پری 63
30 آبا 1390, ساعت : 11:38 قبل از ظهر
یگانه جون زنگ زده بهم.. کمی حرف زدیم..

پارسا گوشی رو گرفت تا باهاش حرف بزنه..

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


آروم و آهسته که من نشنوم می گفت:


خاله همین الان پاشو بیا خونه مون

یه سک سک هم برام بخر بیار..

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


یگانه: داره بارون میاد خاله نمیتونم بیام


[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

پارسا:کاری نداره که با چترت بیا....


[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

شبنم
30 آبا 1390, ساعت : 11:57 قبل از ظهر
دوشنبه 30 آبان ...

ادامه خاطرات سفر رو بعدا می نویسم الان تو مودش نیستم

صبح زود خیلی زود خواهر بزرگم زنگ زده که لیلا امروز صدقه بذاره کنار در موردش خواب بد دیدم. همچین بدخواب و کلافه شدم که نگو . داشتم از خونه در می اومدم مامان میگه صدقه یادت نره بابا میگه من رفتم نون بخرم انداختم. داشتم خداحافظی میکردم... خیلی فکرا اومد تو ذهنم... اینکه اون روزی که قراره برم هم وقت میکنم با عزیزام خداحافظی کنم ؟ یا اتفاقی میشه ؟ کاش آدما همیشه فرصت تموم کردن کاراشون رو ، ادای دیناشون رو داشته باشن!

مخاطب خاص :

در پس هر قانون ، اتهامی که به ما بخشودند
حق بی باوری ما بود ،
آه !
جرم سنگینی بود
که صبورانه تحمل کردیم ...

-
امروز قراره بعد مدتها افسانه رو ببینم یه ترجمه داشت فوری بود گفتم بیار انجام میدم عصری ، دلم براش تنگ شده ...

روز و روزگار همگی بخیر :-2-40-:

Babak
30 آبا 1390, ساعت : 12:22 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان



دوشنبه 30 آبان ماه سال 90





امروز صبح ساعت 5 بلند شدم و رفتم پارك ...يعني بيشتر از يك كيلومتر نتونستم بدوم :-2-43-:...هرچي قليون كشيده بوديم توي اين چند روز از جونمون زد بيرون...:-2-38-:



بعد هم يه دوش ..و بعد صبحانه ي يه نفره و حركت به سوي اداره..:-2-38-:





يادمه زمان سربازي ...يكي از بچه ها كه خدمتش تموم شده بود ..اومده بود واسه تسويه و خداحافظي..همه ميدونستيم كه توي زندان كاسبي ميكرد..



مواد جابه جا ميكرد ...جلوي در ايستاده بودم كه با يه پرشياي سفيد اومد جلوي در زندان(اون موقع پرشيا واسه خودش ماشيني بود)..



سلام عليكي كرديم ..در صندوق عقب را داد بالا ..ديدم حداقل 20 كيلاو شيريني اونجاست..



گفت واسه بچه ها اوردم..گفتم مبارك باشه..ماشينم كه خريدي...گفت: از راه كاسبي تو همينجا به دست آوردم!! تازه يه خونه هم تو همين كرج خريدم...!!



چيزي نگفتم...گفت بابك تو كه اينجا اينقدر دستت بازه چرا كاسبي نمي كني..خيلي بيشتر از من در مياري...(راست ميگفت ..آخر هاي خدمتم ديگه واسه خودم برو بيايي داشتم..)



خنديدم...گفتم... اينجور پولا به من نميسازه..پول حلالش به زور از گلومون پايين ميره..



خنديد و گفت : همين امثال تو هستن كه به هيچ جا نميرسن...



چيزي براي گفتن نداشتم...يعني وقتي يكي نخواد بفهمه ديگه نميفهمه...



روز هاي آخر خدمتم بود كه خبر آوردن با همون پرشيا رفته توي دره...



همون چيزي كه اين همه واسه به دست آوردنش ريسك كردو ناله و نفرين چند خانواده رو پشت سرش خريد ..قاتلش شد...



گاهي وقت ها تمام سعيتو ميكني تا به يه هدفي برسي...



اما وقتي موفق ميشي..ميبيني كه اون چيزي نبوده كه دلت ميخواد و حسرت تمام وجودتو پر ميكنه...



گاهي وقت ها براي بدست آوردن چيزي همه كار ميكني ..به همه خيانت ميكني..دورويي ميكني..



فكر ميكني همه بد هستن و تو خوبي..از اين به اون ميگي و برعكس..و به هدفت هم ميرسي...خلاصه همه رو كنار ميزني...كه برسي...



اما اون ته قلبت رضايت نداري...خوشحال نيستي...اينجا ست كه عقده ها سر باز ميكنه...



اينجاست كه دچار خود بزرگ بيني ميشي.. فكر ميكني همه بهت حسودي ميكنن...



وانوقته كه يواش يواش همه اونايي كه برات كف ميزدن و هورا ميكشيدن..خودشونو يه جوري كنار مي كشن...



.و تو ميموني و عقده هاي چركين ...و هيچ وقت هم نميفهمي كه به هدف رسيدن مهم نيست..از چه راهي به هدف رسيدن مهمه...



داستان آدم و حسرتش تا قيامت باقي ميمونه....






محرم هم داره يواش يواش مياد...حسين فاطمه...غريب تر از هميشه در انتظار ماست...



دوباره پرچم و بيرق...دوباره هول زدن واسه نذري ..كه خيلي هاش ميرن توي سطل زباله...



دوباره دسته هاي عزاداري كه 10 نفر توي دسته هستن... و 100 نفر پشت دسته... دست هاي همو گرفتن و جوك تعريف ميكنن...



دوباره محرم مد ميشه...توي هر ماشيني صداي گوبس گوبس مياد و يه حسيني هم از لابه لاش شنيده ميشه...



دوباره آرايش كردن دخترا و پسرا كه براي عروسيشون هم اينقدر آرايش نميكنن....



دوباره علامت كشي اون جووني كه زير علامت چشماش مثل فانوس دريايي ميچرخه... تا ببينه دوست دخترش نگاه ميكنه يا نه...



دوباره خوندن اون مداحي كه تا ديروز ليوان مشروب از دستش نمي افتاد و الان بايد ميكروفون رو از دستش با التماس بگيري...



دوباره طبل زدن اون جووني كه همين چند روز پيش تو تركيه جلوي محمد خرداديان ميرقصيد...





ديروز داشتم توي ماشين آهنگ به هيشكي نگفتم مسعود امامي رو گوش ميدادم..



.يه لحظه خودمم زدم زير اواز كه ديد ماشين بغليم كه چند تا جوون توش بودن دارن با تعجب نگام ميكنن...:-2-38-:



منم كم نياوردم تا آخرش رو باهاش خوندم...:-2-22-:




هوا كمي سرد شده ...ولي دوست دارم اين هوا رو ...زندگي هم همچنان در جريانه...خوب يا بد مي گذره...





سلامتيه همه اون دلايي كه هزار بار شكستن ...



ولي هنوزم بلد نيستن دلي رو بشكنن....





پ.ن : مرسي از لطف همه دوستان...:-53-::-53-:





بابك...

یگانه
30 آبا 1390, ساعت : 12:42 بعد از ظهر
یگانه جون زنگ زده بهم.. کمی حرف زدیم..
پارسا گوشی رو گرفت تا باهاش حرف بزنه..
آروم و آهسته که من نشنوم می گفت:
خاله همین الان پاشو بیا خونه مون
یه سک سک هم برام بخر بیار..
یگانه: داره بارون میاد خاله نمیتونم بیام
پارسا:کاری نداره که با چترت بیا....


نكته جالبش اينه كه من هي بهش ميگفتم خاله بلندتر بگو نميشنومم چي ميگي :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
وقتي گفت با چتر بيا منفجر شدم از خنده :-2-22-:


سلام عزيزان
خوبيد؟
من امروز صيح كله سحر بلند شدم دلم نيومد از تخت بيام پايين شروع كردم به خوندن ادامه رمان موژان ديگه غرق شدم تو رمان ساعتو نگاه كردم ديدم ده بلند شدم يه چايي خوردم يه زنگ به پري زدم نميدونم چقدر حرفيدم :-2-35-:بعدش اومدم پشت كامي مهمون اومدم سايت خاطره شمال بچه ها رو خوندم
حالا هم برم يه چرخ بزنم ببينم دنيا دست كيه:-2-37-:
روز خوش:-2-40-:

armin gerrard
30 آبا 1390, ساعت : 01:55 بعد از ظهر
سلام!
ها ها مرييييض شدم باز...
سرما خوردم از نوع بدش!سركارم نرفتم....
الحمد ل... اين رئيس ما از سفر يه هفته اي برگشت جونم در رفت بخدا تو اين هفته ولي فك كنم براي بار شونصدمش بود كه ميرفت كربلا ظهر بش زنگ زدم گفتم كبلايي ميخوايم بيايم خونتون...
_زوده الان هجوم نيارينا همه مون سرما خورده ايم....
_صحيح!
حال ميكنم رئيس بسي قاطع است بنده خدا صداش مث لوله بخاري كه چه عرض كنم لوله دودكش شده بود!(دودكش لوله داره؟نداره ه ه ه ؟واقعاااااا؟)
ديشب پسر داييم اومده بود خونمون بدون مامان باباش منو نيازو آرام فقط خونه بوديم بعد نميدونم چي شد اومد گف:آري!من پ.ي.پ.ي دارم!
_چيي........ي؟
_پ....
_نياز نياز بلند شو بلند شو كه بدبخت شديم....
_چي شده خونه آتيش گرفته؟
_ نه باااا امير علي كار داره...
_اوه اوه!
_با آرام سنگ كاغذ قيچي كنين يكيتون ببرينش ديه!
_نه بااااااااااااااا خسته نشي شما...

جالبه آخر سر خودم بردمش دستشويي بعد دوساعت منو اوسكول كرده ميگه ندارم رفت....
_كجا رف آخه؟
_خونشون!
_بعله...بعله!

جوك امروز:غضنفر داشته باتعجب به بلال نيگا ميكرده بعد به دوستش ميگه:ايلده گودرته خدا رو ميبيني همين بلال زمان پيامبر اذان ميگفته همين بلال!

pari_shaun
30 آبا 1390, ساعت : 03:16 بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-25-:

دیروز خدا به پدریمان رحم کرد نزدیک بود انگشتش قطع بشه :-2-02-:

بهم گفتن باید یه فیلم ترجمه کنم تا مشخص بشه زبانم در چه حده :-2-08-:

کار خیلی سختیه :-2-38-: حالا خوبه هنوز نرفتم مترجمی بخونم :-2-38-:

یکی از این مترجم ها بهم گفت تو که داری تافل میگیری چرا از دانشگاه انصراف دادی تا مترجمی بخونی :-2-31-:

چه کار کنم خب؟؟!! دوستش دارم :-2-15-: حالا مگه چیزی میشه کسی که زبان بلده بره دانشگاه مترجمی بخونه :-2-31-:

زدن تو ذوقم :-2-15-: حالا ببینیم چی میشه؟؟!! شاید زبان اسپانیایی خوندم :-2-31-:

هنوز یه فیلم انتخاب نکردم :-2-36-: باید سطحش آسون باشه که توش گیر نکنم :-2-31-:

ما برویم دنبال فیلم:-2-38-:

روزتون خوش :-2-40-:

Sokout_shab
30 آبا 1390, ساعت : 03:32 بعد از ظهر
سلامممممممممممممممممم چقدر دلم تنگ شدههههههههه خدا می دونههههههههههه
اینجاس که انقدر پر از حرفی نمی دونی چی بگی... فقط می خوام بگم دلم تنگههههه واسهههه همه ی دوستای خوبی که اینجا داشتم... عشقم، پگاهم، نمی دونم چی بگم...
حالم خوبه... نفس میاد و می ره... زندگیم و حتی این دوری رو دوست دارم... نمی دونم کی باز زمانش می رسه که بیام اینجا پست بدم... ولی همه تونو دوست دارم
زندگی خوبی داشته باشین...
تا روزی دیگر ... :-2-40-:

فاطیما+
30 آبا 1390, ساعت : 03:44 بعد از ظهر
به نام خدا
امروز 30 آبان سال یکهزارو سیصد و نود
سلام...بچه ها چقدر دلم شمال خواست...خوش به حالتون مثل اینکه سفر بهتون خوش گذشته...
تولد ادمین هم که بوده...تازه امروز فهمیدم ! ادمین خان تولدتون مبارکا باشه ایشالا...
خاطره ی خاصی ندارم والا...روزهام رو یه جوری پر میکنم تا جوابا بیاد...دارم واسه خودم پلیور میبافم...البته پیچهاش با کمک مامی...باز یه ساک دستی درست کردم.کمی میخوام صفحه آرایی کنم...همین....
همه ی خاطراتم شده نقطه چین.شاید فردا برم مدرسه یه سر به بچه ها بزنم.دلم براشون تنگ شده.
روزتون خوش.سهمیه ی امروزمون و پر کردیم...
:-2-25-:

ساحلی
30 آبا 1390, ساعت : 03:48 بعد از ظهر
به نام خدايي كه خيلي وقتا فراموشش ميكنيم

فقط ميدونم امروز شنبه س و تاريخ نميدونم:-2-15-:

صبح از خواب كه بيدار شدم دوتم همون موقع زنگيد
گفت : سلام عروس خانوم

و فهميدم كه مورد پسند داداشش واقع شدم.كلي حرف زديم در اين باره.از شرايط خانواده ش گفت.آخه ما دوست اينترنتي بوديم و بعد خيلـــــــــــي با هم صميمي شديم و شديم مثل خواهر
واسم دعا كنيد.2 تا مشكل سر راه اين قضيه هست
فكرم خيلي مشغوله:-2-36-:
يعني چي ميشه.خدايا كمكم كن
بچه ها شما هم برام دعا كنيد:-2-30-:الان همزمان دارم با يكي از دوستام هم ميچتم
حتي نتونستم به مامانم بگم.به قول خالم اول بايد خودم با خودم كنار بيام و سنگامو وا بكنم.فشارم بدجور پايينه:-2-14-:
دلشوره دارم:-2-39-:
امتحان فيزيك هم كه نگووووووووو.....
همه رو بلد بودم.خيلي خوبم بلد بودم.دوستام هركدوم يكي از دستامو گرفته بودن كه كنار اون بشينم.اما س جلسه گيج شدم و همه ش رو يادم رفت:-2-36-:
اگه دوستم نبود از 8، 4 هم نميگرفتم:-2-35-:
وااااااااااااااي من چقدر استرس دارم:-2-36-:
از استرس قلبم ميدرده:-2-30-:
من برم كه نميتونم ي جا بند باشم
بايد خيلي فكر كنم.خيلي...

واسم دعا كنيد

در پناه حق

nemesis
30 آبا 1390, ساعت : 04:15 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام به همگی :-2-40-:

این شعرو یادتونه؟

ننه ننه من گشنمه ......
صدا نکنین گرگ اومده .....

الان این وصف حال منه با کمی تغییر: ننه ننه من گشنمه ..... صدا نکنین شیوا نیومده ....

:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

شیوا ساعت 2 کلاس داشت. گفتیم 1 بریم ناهار. ولی گشنمون نبود.
گفتیم شیوا بره کلاس منم دیدم بقیه نیومدن گفتم منتظرت میمونم. کلاسش ساعت 3:30 تموم شده ولی هنوز نیومده :-2-30-::-2-30-:

دیروز این موقع اومدم گفتم دارم از خوردن زیاد می ترکم. امروزم دارم از گشنگی میمیرم. :-2-06-::-2-06-:

الان اس زده که دارم میام، عوض اینکه بنویسه ( تو اتوبوسم) نوشته ( رو اتوبوسم) :-2-06-: تو این سرما نشسته رو اتوبوس :-2-06-:

برم یه کم تو سایت بچرخم گذر زمان و نفهمم این شیوا جونی هم رو اتوبوس بیاد.

روز همگی بخیر :-2-40-:

یه چیزی، بابک خان راجع به محرم نوشته بودن. خواستم بگم آخ انقدر بدم میاد از اون جماعت تعقیب کن دسته عزاداری :-2-33-: ئاقعا که تعدادشونم بیشتر از نفرات داخله. واسه همین هیچوقت نمی رم نگاه کنم. تنها جایی که میریم یه هیئت قدیمی و بزرگه که تو یه خیابون دور میزنه و جایی نمیره. وایمیستیم اونو نگاه می کنیم.

حالا اونروز که رفته بودیم خونه فاطی اینا یه همسایه پیر دارن که اونجا بود میگه: محرمم داره میاد، جوونا برن تو دسته زن پیدا کنن. هر کی نتونه پیدا کنه موند تا محرم سال دیگه :-2-06-::-2-06-: ( یعنی این محرم ازدواج کردین کردین، اگه نه که موندین تا سال دیگه) :-2-06-::-2-06-:
یه چیزی هم بگم. تو دسته های ترکی( یه جمله خیلی قدیمی هست) هر از گاهی نوحه خونه میگه: شاه حسین
مردم جواب میدن : وای حسین
خوب.... حالا این، تو گفتن یه جوری میشه که انگار میگن shakh sey / vay sey (شاخ سی / واخ سی ) ( چی شد.... فهمیدین چی گفتم؟ :-2-08-:)
رو این حرفی که دختر پسرا میرن واسه خودشون کسی رو پیدا کنن ما میگیم. جوونا shakh sey نمی رن . همه میرن bakh soy ( باخ سوی) یعنی دارن میرن نگاه کنن و یکی رو بپسندن :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

شیوا هنوز نیومده. :-2-28-: ما رفتیم. :-2-25-:
می خواستم امروز روزه بگیرم. شیوا گفت تو کتابخونه سختت میشه. منم شیطون گولم زد و نگرفتم. الان اگه روزه بودم یه ساعت دیگه افطار میکردم. البته رو این حساب که چون تا الان ناهار نخوردم :-2-31-:

شبنم
30 آبا 1390, ساعت : 04:19 بعد از ظهر
از آن فاز در میاییم:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-37-:

=======

ادامه مارکوپولو :-2-38-:

چهارشنبه عصر شده بود . در ویلای جدید اسکان نمودیم . ما سریع پریدیم اتاقا جا گرفتیم :-2-22-: پسرا بازم مجبور شدن توی هال سکنی بگزینن :-2-22-:در این وسط بابک هم یه تکانی به خودش داشت و بخاریا رو روشن کرد :-2-37-: از اون ور محمد و یاسر ( شرمنده آقاش رو بذارین اولش دیه:-2-14-:) داشتن در مورد بورس و اینا حرف می زدن :-40-:ماشالاشون بشه یه سه چهار ساعتی همین جوری داشتن صحبت میکردن فکر کنم :-104-:ما هم در همین اثنا در حیاط داشتیم آتش روشن میکردیم برای سیب زمینی :-2-11-: کمی هم قلیان :-2-08-: اینا هم شبکه های ماهواره رو پیدا کرده بودن داشتن امریکن آیدل میدیدن :-2-08-:بعد همه تو حیاط جمع شدیم و زیر نم نم ریز بارون سیب زمینی های کبابی رو خوردیم . البته این وسط یک سوسیس کبابی هم بود که نصیب از ما بهتران شد :-2-03-:
بعد از خوردن سیب زمینا اومدیم تو خونه یه کم نشستیم به دیدن عکسهایی که انداخته بودیم . بعد گفتیم شام چی بوخوریم چی نخوریم ؟ :-2-39-: تصمیم گرفتیم سوسیس سرخ کرده بخوریم :-2-37-: آویسا اینا از تهران سوسیس گیاهی آورده بودن که زحمت سرخ کردنش هم خودشون کشیدن :-2-40-: همونجا یاسر به من لقب کاربر دون پایه بخش آشپزی رو داد :-2-36-:
اینجا داخل پرانتز اشاره میشه که این امیر هیچی نمیخوره :-2-43-: نه سوسیس نه بادمجون نه ماکارونی نه شیر داغ :-2-09-: البته در راستای اینکه گفت من رو مامانم همون وزنی که تحویلم داده قراره تحویلم بگیره ؛ یاسر اشاره کرد که ما روز آخر تو رو به آب می بندیم ناراحت نباش :-2-37-::-35-::-65-:
خب پرانتز رو میبندیم :-16-:

سر میز شام نشستیم ؛ دوباره آویسا سر سوسیس محمد که نخورده بود یه سوتی از همون سوتی های تاریخیش داد :-32-: که ما از خجالت یاسر نمی دونستیم بخندیم؟ :-2-06-: گریه کنیم ؟ :-2-06-: بمیریم ؟ :-2-06-: چه غلطی کنیم خب؟ وقتی همه صورت تو صورت هم نشستیم و نمیشه عکس العمل نشون داد :-2-35-:

بهد شام وشسته شدن ظرفها ( فکر کنم توسط محمد بود نه که خیلی هم تمیز می شست و دو ساعت لفتش داد :-2-22-:؟) اونایی که خسته بودن رفتن بخوابن من و امیر و ماهان نشستیم به بازی کردن :-2-22-: بابکم رو مبل بالاسرمون خوابیده بود .. دیگه ... دیگه :-2-27-:

صبح پنج شنبه :-2-38-:

ساعت 7 و نیم با صدای بارون از خواب پا شدم . بارون شدیدی میبارید که شدیدا وسوسه ام کرد برم پیاده روی :-2-39-: مینا رو بیدار کردم میگم مینا من برم صبحونه بگیرم ؟ میگه بگیر بخواب بابا سرده :-2-08-: ما هم گرفتیم خوابیدیم :-2-22-:ساعت 8 و نیم پا شدیم رفتیم بقیه رو بیدار کنیم :-2-35-: دیدیم بابک جلو ماهواره واستاده یواشکی داره با کنترل ور میره :-23-: یواشکی رفتیم جلو ببینیم نیت سویی نداشته باشه که مشخص شد دنبال یه آهنگ برای بیدار کردن بقیه اس :-71-: یه دفعه با صدای بلند " خانومی خاطرخواه داره یه صورت ماه داره :-2-22-:) بقیه نیم متر از چاشون پریدن :-2-21-: حالا هی مقاومت میکنن که پا نشن :-2-43-: محمد همیشه اول همه پا میشد فکر کنم از ترس اشغال شدن توالت :-2-08-:ماهانم که :-2-28-:هی پتوشو میکشید رو سرش :-2-09-:
دوباره بساط کی بره نون تازه بگیره برای صبحانه :-2-39-: دوباره یاسر و بابک رفتن :-2-22-: قرار بود کره عسل بگیرن که کره بدون عسل گرفتن :-2-37-: بعدش از بس سر و کله هاشون کثیف شده بود یکی یکی رفتن دوش بگیرن ریشاشونو بزن و از این کارا :-2-37-: کلی از وقتمون به اتو مو کشیدن آقایون گذشت :-2-43-: بو خدا :-2-22-:

یقیه شم می نویسم یه 24 ساعتی مونده فکر کنم :-2-38-:

.arsana.
30 آبا 1390, ساعت : 05:09 بعد از ظهر
سلاااااااااام:-2-25-:
:-2-16-::-2-16-:
قر قر قر قر:-2-16-::-2-16-:
دیف 86 زدم :-2-16-::-2-16-::-2-16-:دینی هم 80:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خوشحالم فقط وقتی به این فیزیک و عربی فکر میکنم کلا منهدم میشم:-2-37-:
مادرجان دیشب زنگ زد دار همسایه و سفارش دبیر فیزیک و عربی داد:-2-41-:
پدرجان هم دیشب با ناراحتی و اخم بهم مگفت:خنگی دیگه :-2-28-:
منم بسیار ناراحت شدم :-2-39-: و رفتم تو اتاق و از حرصم نشستم تمرینای فیزیکو حل کردم از اونورم آهنگ مازی جون رو گذاشته بودم گوش میدادم:-2-39-:
یواش گفتم دوستت دارم واسه اینه که نشنیدی
بلد نیستم که بد باشم نگو اینو نفهمیدی
بذار باشم کنار تو کنار عطر این احساس
بذار حبس ابد باشم تو عشقی که برام رویاس

آهنگ بعدیش هم طوقی بود ؛ وای من عاشق این تیکشم ، انگار بند بند وجود آدم میلرزه ،من که گریم میگیره


اگر که خواهر کوچیکم ، راه بره بازم بی عصا…

طوقی خوب و باوفا ، شاه همه پرنده ها ، قسم به عزت خدا ، میبرمت
امام رضا…



بعدش آهنگ هایده و عارف ؛نگاهم کن
بعدشم آهنگ هر عشقی می میرد از عارف

بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذاشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
...
هر عشقی میمیرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد

:-2-37-:

پریروز رفتیم با مادرجان ،پدرجان و هلنا برج میلاد:-2-22-:
هیچ چیز خاصی نداشت:-2-43-:(پارازیت: خب متأسفانه دوربین در دسترس نیست که از شاهکارم که حین تایپ کردن انجام دادم عکس بگیرم:-2-27-: هلنا خودکار آورد چسب رو ببرم آخه من دندونام به چسب نواری نمی گیره واسه همین با نوک خودکار می برم در حین عملیات نوک خودکار از لوله جوهرش جدا شد و انگشتای دستم و کلیدای لپ تاپ بنفش شدن:-2-27-:هیچ مشکلی نیست هلیا :-2-27-:خودتو اصلا ناراحت نکن:-2-27-:لپ تاپ بیچاره عادت داره به این خرابکاریای تو و خواهر گرامی ترت:-2-08-:)
آها رفتیم بالای برج و فقط شهر رو دید زدیم:-2-31-: منم دورش راه می رفتم و هنسفری تو گوشم بود آهنگای مازیار فلاحی رو گوش میدادم:-2-22-:
هلنا هم یک بار با کله از پله ها سر خورد اومد پایین:-2-28-:یه بار دیگه ام پاشو وسط دو تا پله برقی گذاشته بود این پله ها هم داشتن از هم جدا میشدن و خواهر ما نزدیک بود خودشو به کشتن بده که پدرجان به موقع گرفتش:-2-09-:
دیگه اینکه ما رو رستوران و گنبد آسمون(فکر کنم اسمش این بود!) نبردن:-2-42-:
ولی جدا از این چیزا خب اعتراف کنم جای باحالی بود:-2-27-:از این نظر که خب چون من فواره خیلی دوست دارم اونجام پر از فواره بود منم حس گرفته بودم و در حال آهنگ گوش دادن با آرامش راه می رفتم و چشمامو بسته بودم :-2-16-: و به هوای خوشگل پاییز رخصت دادم صورتمو نوازش کنه:-2-27-:
بعد دیگه رفتیم سوار ماشین شدیم برگردیم خونه بعد من و هلنام شاکی حوصله خونه نداشتیم :-2-38-:صدامون رو انداخته بودیم رو سرمون میگفتیم ذرت ذرت:-2-27-: آخرشم رفتیم صادقیه از اون ذرتای پر سس صادقیه نوش جان کردیم بعدشم به خونه برگشتیم:-2-31-:

دیگه اینکه اومدم چند تا آهنگ خوشگل دیگه از عارف دانلود کنم بعدشم برم عربی بخونم:-2-22-:

خدافظی:-2-37-:

+++++++++++++

یه ویرایش گل منگلی خوشگل:mrgreen:
:-2-16-::-2-16-:
وااااااااااااااای انقدر دوست داااااااااااااااااااااارم جییییییییییییییییغ بزنم:-2-16-::-2-16-:
داییم بالاخره بلیط کنسرت رضا صادقی رو گرفت واسه فردا شب 7 تا 11:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
انقدر پشت تلفن گفتم مرسی مرسی مرسی ........مرسی:-2-37-: آخرش خودش افتاد وسط گفت:باشه باشه کاری نداری خدافظ:-2-08-:
حالا یه کم سنتی قری البت فقط از جهت ریتم گوش میدیم:-2-05-:
همه چیم یار یار
قربون تو وای وای
غیر تفنگم
سرشو های های پیش توام
وای وای سحر به جنگم

*
اینم قشنگه:-2-16-::-2-41-:

گل گلخونه ی من
یکی یکدونه ی من
چراغ خونه ی من
اومدم باز اومدم باز
نمیخوام گریه کنم
واسه مرگ غنچه ها
تو به من هدیه نکن
پر پرواز پر پرواز

کاش الان عارفم بود و من میرفتم کنسرتش:-2-39-:

مختار
30 آبا 1390, ساعت : 05:42 بعد از ظهر
سلام ملیکم
ایشاله خوب باشین
یادتون هست که قبلا گفتم شنبه توی داشنگاه دعوا کردیم با دختره و دختره پسر داییشو اورده بود و این جور حرفا خاطره امروزو اول از دیروز شروع میکنم ،
دیروز بعداز ظهر کلاس بود رفتیم
تو این بیستو چهارساعت از شنبه تا دیروز یک شنبه پسر عمه دختره با دوستم شش شده بوده تا جایی که شماره هم هم داشتن ،رفتیم سرکلاس نشستم دیدم اون پسره هم اومده ....فک کن چی بشه اون کلاس...
سر گلاس بودیم پسره برگشت به دوستم گفت که تو با دختر داییم دوست بودی؟ اینم گفت. بعد دوباره ازش پرسید نمیخوای دوست بشی باهاش؟.....وای داشتیم شاخ درمیاوردیم.اخه پسر داییش میگفت که بیا با دختر عمه ام دوست شو..... بعد یه مدتی دیدم رفت بیرون پسره، پشت سرش دختره هم رفت بیرون
اخرای کلاس بود که دیدم پسره زنگ میزنه گوشی رو گرفتم گفت زود بیا بیرون کارت دارم
بعد کلاس رفتیم بیرون گفت که اون دختر داییم نیستو من دوستش بودمو و گفت که توی حیاط همین الان دعوا کردیمو و این که دختره به حراست گفته و من خودمو از نرده های دانشگاه انداختم بیرون انداختمو و کلا همه چیزو گفت
دم در دانشگاه بودیم که اینارو میگفت . دوستمم ناراحت شده بود عصبی رفت جلوی دختره رو گرفت و این که این چی میگه و تا تونست اون جا باهاش سر صدا کرد منم با این پسره اینطرف داشتیم از خنده میمردیم..:-2-06-:
دیگه هیچی راه افتادیم پیاده بریم خونه دوستمم افسردهشده بود ...همون موقع بارونم میبارید وعشقولانه شده بود ....فک کن ...
امروزم رفتم امتحان داشتم امتحان دادمو یه چیزیای تلاوت کردیم ..وای این ناظره گثافت از یه شهر دیگه بود این که نامردی در اورد که نگو..
بعد کلاسم به یکی که باباش استادم بود گفتم که برگه مو از باباش بگیره و یکم درستش کنه..
الانم درخدمت شما
خدا خدا میکنم که چهارشنبه بشه ..یه سفر خوشکل با بجه ها میخواییم بریم ...جای شما رو هم خالی میکنم توی کویر
فعلا بای...

دختربرف
30 آبا 1390, ساعت : 05:54 بعد از ظهر
سلام ...دوستای خوب همیشگی
امیدوارم حالتون خوب باشه ...
من که زیاد خوب نیستم ...:-2-15-::-2-15-:
دلم گرفته:-2-39-:نه ازدست اونایی که همیشه می گرفت این دفعه از دست خواهرم :-2-39-::-2-39-:
دیروز دعوامون شد :-2-09-:
اون هیچ وقت یه خواهر خوب برام نبود ...هیچ وقت :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
می دونین انگار اگه مهر تنهایی بخوره رو پیشونی یکی دیگه حتی
خواهرم براش نمی مونه ...:-2-15-:
خیلی بده که خواهرت یه شی رو بهت ترجیح بده خیلی بده
دیشب اینقدر حرص خورده بودم که قلبم درد می کرد
سابقه قلب درد دارم ...وای خیلی وحشتناکه دوسال پیش دچار یه قلب درد شدید شدم که هرچی دکتر می رفتم فایده نداشت
دیشب گفتم خدایا ...تو که خودت می دونی خیلی تنهام پس دوباره این قلب درد لعنتی رو ازم بردار
خداروشکر بهتر شدم اما همین می ترسم دوباره بگیره
خوبه اینجا هست که ادم می تونه حرف بزنه وخالی بشه :-2-39-::-2-39-:
التماس دعا دوستان من ...خوبان مهلبون
دوستتون دارم ....خداحافظ:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

pari_shaun
30 آبا 1390, ساعت : 06:42 بعد از ظهر
پست دوم:-2-38-:

نمیتونم صبر کنم تا فردا بگم :-2-16-::-2-16-:

نازنین حالش خوب شد:-2-16-::-2-16-:

درسته پاش تو گچه و چند تا عمل داره:-2-15-:

ولی مهم اینه که خطر رفع شد :-2-16-::-2-16-:

همه ی بچه ها این طوری بودیم :-2-16-::-2-16-:

امروز عالی بود...خدا رو شکر :-2-16-:

بدرود همگی :-118-:

mahana1
30 آبا 1390, ساعت : 06:47 بعد از ظهر
از آن فاز در میاییم:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-37-:

=======

ادامه مارکوپولو :-2-38-:

چهارشنبه عصر شده بود . در ویلای جدید اسکان نمودیم . ما سریع پریدیم اتاقا جا گرفتیم :-2-22-: پسرا بازم مجبور شدن توی هال سکنی بگزینن :-2-22-:
اخی دلم میسوزه براشون :-2-06-:در این وسط بابک هم یه تکانی به خودش داشت و بخاریا رو روشن کرد :-2-37-: از اون ور محمد و یاسر ( شرمنده آقاش رو بذارین اولش دیه:-2-14-:) داشتن در مورد بورس و اینا حرف می زدن :-40-:ماشالاشون بشه یه سه چهار ساعتی همین جوری داشتن صحبت میکردن فکر کنم :-104-:ما هم در همین اثنا در حیاط داشتیم آتش روشن میکردیم برای سیب زمینی :-2-11-: کمی هم قلیان
باور کنین فقط کمی:-2-43-:
اینا هم شبکه های ماهواره رو پیدا کرده بودن داشتن امریکن آیدل میدیدن :-2-08-:بعد همه تو حیاط جمع شدیم و زیر نم نم ریز بارون سیب زمینی های کبابی رو خوردیم . البته این وسط یک سوسیس کبابی هم بود که نصیب از ما بهتران شد :-2-03-:خب من فکر کردم دوز نداری..:-2-14-:
بعد از خوردن سیب زمینا اومدیم تو خونه یه کم نشستیم به دیدن عکسهایی که انداخته بودیم . بعد گفتیم شام چی بوخوریم چی نخوریم ؟ :-2-39-: تصمیم گرفتیم سوسیس سرخ کرده بخوریم :-2-37-: آویسا اینا از تهران سوسیس گیاهی آورده بودن که زحمت سرخ کردنش هم خودشون کشیدن :-2-40-: همونجا یاسر به من لقب کاربر دون پایه بخش آشپزی رو داد :-2-36-:
مدیونین اگه فکر کنین لیلا نتونست یه ذره سیب زمینی سرخ کنه ها...یکی دیگه بود سوزوندشون...
اینجا داخل پرانتز اشاره میشه که این امیر هیچی نمیخوره :-2-43-: نه سوسیس نه بادمجون نه ماکارونی نه شیر داغ :-2-09-: البته در راستای اینکه گفت من رو مامانم همون وزنی که تحویلم داده قراره تحویلم بگیره ؛ یاسر اشاره کرد که ما روز آخر تو رو به آب می بندیم ناراحت نباش :-2-37-::-35-::-65-:یاسر گفته:mrgreen: دمش گرم..نشناخته بودم یاسرو:-2-08-:
خب پرانتز رو میبندیم :-16-:

سر میز شام نشستیم ؛ دوباره آویسا سر سوسیس محمد که نخورده بود یه سوتی از همون سوتی های تاریخیش داد :-32-: که ما از خجالت یاسر نمی دونستیم بخندیم؟ :-2-06-: گریه کنیم ؟ :-2-06-: بمیریم ؟ :-2-06-: چه غلطی کنیم خب؟ وقتی همه صورت تو صورت هم نشستیم و نمیشه عکس العمل نشون داد :-2-35-:حالا خوبه روتون نمیشدو اونقده خندیدین..یاسر کلی منو دهوا کرد که چرا سوتی میدی:-2-15-:منم نگفتم سوتیش از قصد بوده:-2-37-:

بهد شام وشسته شدن ظرفها ( فکر کنم توسط محمد بود نه که خیلی هم تمیز می شست و دو ساعت لفتش داد :-2-22-:؟)محمد فرداش ظرفای صبحونه رو شستا...یادته یاسر گفت یا ظرف صبحونه بشور یا دوباره برامون ناهار بخر:-2-16-: اونایی که خسته بودن رفتن بخوابن من و امیر و ماهان نشستیم به بازی کردن :-2-22-: بابکم رو مبل بالاسرمون خوابیده بود .. دیگه ... دیگه :-2-27-:چرا ادامشو نمیگی...بگم..من بگم...خواب خرگوشو اینا:-2-35-:

صبح پنج شنبه :-2-38-:

ساعت 7 و نیم با صدای بارون از خواب پا شدم . بارون شدیدی میبارید که شدیدا وسوسه ام کرد برم پیاده روی :-2-39-: مینا رو بیدار کردم میگم مینا من برم صبحونه بگیرم ؟ میگه بگیر بخواب بابا سرده :-2-08-: ما هم گرفتیم خوابیدیم :-2-22-:ساعت 8 و نیم پا شدیم رفتیم بقیه رو بیدار کنیم :-2-35-: دیدیم بابک جلو ماهواره واستاده یواشکی داره با کنترل ور میره :-23-: یواشکی رفتیم جلو ببینیم نیت سویی نداشته باشه که مشخص شد دنبال یه آهنگ برای بیدار کردن بقیه اس :-71-: یه دفعه با صدای بلند " خانومی خاطرخواه داره یه صورت ماه داره :-2-22-:) بقیه نیم متر از چاشون پریدن :-2-21-: حالا هی مقاومت میکنن که پا نشن :-2-43-: محمد همیشه اول همه پا میشد فکر کنم از ترس اشغال شدن توالت :-2-08-:ماهانم که :-2-28-:هی پتوشو میکشید رو سرش :-2-09-: مدیونین اگه فکر کنین ماهان تنبله ها:mrgreen:
دوباره بساط کی بره نون تازه بگیره برای صبحانه :-2-39-: دوباره یاسر و بابک رفتن :-2-22-: قرار بود کره عسل بگیرن که کره بدون عسل گرفتن :-2-37-: بعدش از بس سر و کله هاشون کثیف شده بود یکی یکی رفتن دوش بگیرن ریشاشونو بزن و از این کارا :-2-37-: کلی از وقتمون به اتو مو کشیدن آقایون گذشت :-2-43-: بو خدا :-2-22-:

یقیه شم می نویسم یه 24 ساعتی مونده فکر کنم :-2-38-:

میرم سر وقت خاطره ی خودم...داشتم یه خواب بد میدیدم...یهو چشمامو باز کردم قلبم مثل گنجیشک میزد:-2-39-:
یهو ساعت زنگ زنگ زد..بعله چهارونیم صبح...هی روزگار...برا خودم یه شیر قهوه درست کردم که سرکلاس چرت نزنم...ولی افسوس...چشمام خودشون ناخوداگاه میرفتن روهم:-2-35-:
بعد از خوردن یه صبحونه ی تپل که سرکلاس بهمون میدن(دلتون بسوزه)اومدیم خونه..دیگه حس غذا پختنم نمیومد ولی چون خیلی خانومم قیمه درست نمودم..جاتون خالی چی شده بود:-2-16-:
دیگه کار خاصی ننمودم...یعنی حسش نی بنویسم
شاد باشین
اهان یادم رفت بگم کاربر فعال شدم:-2-16-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

eglantine-m96
30 آبا 1390, ساعت : 08:03 بعد از ظهر
سلام
امروز تا 4:30 مدرسه بودم
بعدش هم با دوستم رفتيم فرهنگسرا كه كنسل شده بود كلاس
قرار بود باباش ساعت 6 بياد دنبالمون
ما هم گفتيم ديگه زنگ نزنيم يه كم با هم باشيم بد نيس
آقا ما رفتيم بستني خورديم بعدش رفتيم پارك بقل فرهنگسرا
خلوت بود رفتم سوار تاب شدم
حالا خودم وقتي بچه بودم و ميديدم دختراي بزرگ سوار تاب شدن هميشه مسخره اشون ميكردم
الآن ديدم نه
خودم بدترم:-2-28-:
تا ما نشستيم بارون شروع كرد نم نم باريدن
منم عاشق بارون
هر لحظه تند تر ميشد ما هم سوار تاب. نميدونين چه حالي داد:-2-27-:
كه يهويي تگرگ اومد
منم مانتو مدرسه تنم بود(و يه تاپ زيرش) و سيوشرت نپوشيده بودم
سوييشرتمو انداختم رو سرم پريديم يه جا كه نزنه سرو صورتمون
بعدش تگرگ قطع شد ما دوتا ديوونه رفتيم زيرش:-2-08-:
يهني پرنده پر نميزد اونجا
بوي چمن.بوي خاك. كنده شدن برگاي زد و وزش باد. صداي بارون...:-2-39-:
يك ربه به 5 بود كه ما رفتيم تو تا يه كم خشك شيم
افتضاح خيس شده بودم آخرا بارونو حس نميكردم چون كتوني هم پام بود خيس خالي شده بود
بيرون اومدني يه نگا كردم
جايي كه ما نشسته بوديم انگاري يه پارچ بزرگ آب خالي كردن:-2-41-:
راه هم كه ميرفتماز كفشام آب ميزد بيرون!:-2-31-:
آب از نوك موهام ميچكيد
عين موش آبكشيده شدم

اين وسط ذوق هنريم هم گل كرد(نزنين تو ذوقم):-2-35-:
ابرهاي خيالم

آواره اند به دست باد

اين ابرها در آسمانند، كه اينگونه مي غرد....

feedback
30 آبا 1390, ساعت : 08:30 بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

فاز شادی :-2-06-: :
آقا امروز بسی بسیار زیاد خندیدم تو دانشگاه. نمیدونم از کجاش بگم ولی دسته بندی میکنم.
مورد اول کلاس صبح بود! :-2-06-:
هفته پیش من نرفتم و خونه موندم استاد اومد. این هفته رفتم استاد نیومد :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
کلاسمم طوریه که ساعت 10 تموم میشه و بعدیش ساعت 2ئه و هیچ چاره ای ندارم جز اینکه بمونم دانشگاه و نه راه پس داریم نه راه پیش!!! حالا ما امروز که رفتیم استاد نیومد :-119-: الاف شدم تو دانشگاه :-119-: فکر کن از ساعت 9 الاف بودم :-119-: ساعت 9 و نیم رفتم سایت دانشگاه که بیام نت دیدم بسته ست :-2-06-: رفتم بوفه یه چیزی خوردم و دوباره برگشتم دیدم هنوز بسته ست :-2-06-: پسره رفت از مسئولش پرسید گفت امروز سایت تعطیله!!!!!!!!!!! :-2-31-: آقا ما ضایع شدیم و رفتیم طرف سالن مطالعات که خیر سرمون درس بخونیم دیدیم زده امروز تا ساعت 13:15 تعطیله!!!!!!!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: گفتم چیکار کنم چیکار نکنم! از دانشگاه اومدم بیرون و گفتم خیلی ستمه برم خونه و به نیم ساعت نکشیده برگردم یونی و همه بهم میخندن :-2-06-: خلاصه رفتم یه کافی نت نزدیکای دانشگاه و اومدم نت و با بر و بکس مشغول صحبت شدیم و پست گذاشتی ام. :-2-06-: چه حالی دادا :-2-06-: بعد از 1 ساعت و نیم برگشتم یونی و رفتم نمازخونه و بعدش با علی و حسین رفتیم دانشکده علوم پایه که یه سر بزنیم دیدم سایت بازه :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: گفتم آقا مگه بسته نبود؟ مسئولش گفت نه بازه!!! :-2-06-: حالا نگو صبح اون پسره خالی بسته بود مسخره!!! :-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:
این از ضایع شدنم تو صبح :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
----- ----- ----- ----- ----- -----
از نمازخونه اومدم پایین یه پسره رو به دوستش گفت :
علی کی بریم ناهارخونه؟! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
من و پسره و رفیقش زدیم زیر خنده!!!!!!!!!!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پسره ناشناس بود و دید سوتی بدی داده خنده اش گرفت. نمازخونه و ناهار قاطی شد. فقط نکته اینجاست که ناهار بعدش چیزی نیست که قاطی شد با نماز خونه! معمولاً عبارت دو کلمه ای این جور وقتا با یه عبارت دو کلمه ای دیگه قاطی میشه!! این آقا یه کلمه رو با یه عبارت تلفیق کرد. شاهکار کرد کلاً :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
----- ----- ----- ----- -----
سر کلاس هیدرولیک بودیم. استاد گفت این چند برگ رو یکی بره کپی بگیره واسه بقیه. پولم 500 تومن جمع کنه که بعداً کسی مدیون نشه و این حرفا. پسره هم شروع کرد به جمع کردن پول و بعد از اون یکی وارد کلاس شد و پسره رفت جلوش و گفت : 500 تومن؟! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
قیافه اون بنده خدا هم این شکلی شد : :-2-19-:
استاد هم نامردی نکرد و گفت : تو که دیر میای کلاس 500 تومن باید بدی. اونم فکر کرد استاد جدی میگه 1000 تومن داد گفت اینم واسه هفته بعد!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
همینطور هرکی تا آخر کلاس می اومد میگفتیم 500 تومن 500 تومن!!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
سوژه ای بود امروز کلاس
----- ----- ----- ----- -----
آقا اومدنی از دانشگاه یه رگباری زد بی سابقه. کفمان بریدندندی. در عرض 5 دقیقه تا برسم به اتوبوس شدم عین موش آب کشیده. همه داشتن میخندیدن. نکته جالبش اینجا بود که یه دختر خانمی داشت می اومد سمت اتوبوس و راننده تا بوق زد ، این بنده خدا ترسید افتاد تو دریاجه ای که جلوی اتوبوس درست شده بود :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: حالا نخند کی بخند!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: یا حالا بخند کی نخند!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: یا اینم میشه : حالا بخند و بخند اصلاً نخند!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
===== ===== ===== ===== =====
چقدر بی ذوقید بیاید صندلی داغ دیگه! دهههههههههههه :-2-33-: شبنم و بابک و الی و مینا و امیرحسین و فرشید و سمان و پریسا و زهرا استار و آیلا و بهار و بقیه بچه ها از سجاد که دسترسی به نت نداره خجالت بکشین که اومده سؤال میکنه اونوقت شماها نمی پرسین؟! :-2-33-::-2-31-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ما الان قرار است بریم تفلد :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
هورا خوشحال می باشی ام. :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
امروز دل یه نفرو خیلی شاد کردم. :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
فعلنات بابای :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

سعید / 30 آبان 90 / 20:30

p_f_p
30 آبا 1390, ساعت : 08:35 بعد از ظهر
درود بر دوستان نودهشتی
امروز بازم اومدم خونه 3 رسیدم 3:45 رفتم کلاس فیزیک تا 6 بعدشم رفتم قلم چی یه معرفی نامه گرفتم جمعه میخوام تهران ازمون بدم

عروسی پسر عممه یوووهووووو چه حالی بده

فردا امتحان فیزیک دارم هیچی نخوندم .دی
امروز امتحان عربی دادم کلا به این نتیجه رسیدم من عمرا نابغه بشم البته قبلا رسیده بودماااااا:mrgreen:

فردا میرم خوابگاه تا 4 شنبه

خوب درس بخونید
فعلا
سایه:-118-:

م.ن
30 آبا 1390, ساعت : 08:44 بعد از ظهر
<< ... >>





( این یک اسپم نیست!،

نامه ای بود ، که هرگز تمامی نداشتی...! )










پ.ن: بعضی خاطره ها، هرگز از یاد نمیرن، و تنها در طی زمان ، تنها کاری که بلد هستند، لحظه هایی که گذشت رو یاد آوری میکنن.






حالا دیگه، به این جمله ایمان آوردم!


رفتني ها هميشه مي روند و ماندني ها مي ميرند . تنها تفاوت ميان ما ، حضور سبز عشق است.

سوداا
30 آبا 1390, ساعت : 09:17 بعد از ظهر
سلام . شبهای پاییزتون همه قشنگ :-2-40-::-2-40-:
صبح بعد از وارد شدن به دفتر مدرسه همون همکار گلم اومد که فلانی امروز بچه ها رو ببریم باغ وحش ؟ :-2-31-:
تا اومدم بگم هماهنگی نشده زودی گفت خودم میدونم هماهنگ نشده و با خنده رفت . :-2-31-:
پشت کامپیوتر بودم که مدیر جانم :-2-40-:از جلسه مدیران یواشکی بهم زنگ زد:mrgreen: که فلان مطلب رو زود بشکل بروشور آماده کن بده سرایدار سریعا به من تو جلسه برسونه . :-2-27-:
نشتیم تند تند مطلبهارو آماده کرده و بروشور رو زدم و دادم سریدار با آژانس ببره برامدیرم آدرسم نوشتم دادم دستش و پول آژانس رو هم تو یک پاکت دیگر . رفت و نیم ساعت بعد برگشت که منو تو جلسه راه ندادن :-2-36-:مدیر جان هم همزمان زنگ زد که بروشور رو فرستادی یا نه ؟
باز سرایدار رو با سلام و صلوات راهی کردیم . و با مدیر جانم هم هماهنگ کردیم که تا بیست دقیقه دیگه از سالن خارج شه و امانتیشو بگیره .
دوبار بعداز 20 دقیقه سریدار با پاکت بروشور برگشت:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:( ای منم تو اون لحظه )
------- چی شد ؟
--------راهم ندادند از اداره کل مهمون داشتند ؟
-------مطمئنی ؟ قراربود خانم مدیر خودش از جلسه بیاد بیرون این و ازت بگیره ؟:-2-31-:
------ زنگ زدم به مدیر که خانمی کجایی ؟
-----تقریبا نیم ساعت خارج از سالن منتظر آقای فلانیم .
-----ایشون که میگن اومدن راهش ندادن ؟ میگن از اداره کل مهمون دارن ؟
------ وا . من بیرون تو خیابون ایستادم کجا راهش ندادن . مهمون اداره کل کجا بود ؟:-2-15-:
وباز از نو . و بعداز بیست دقیقه دیگر . مدیر...........
----وباز بازگشت دست پر آقای سریدار؟:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
از سریدارمون که خیلی هم انصافا آقاست پرسیدم شما کجا رفتید؟
گفت خوب اداره آموزش و پرورش . گفتم خوب من که ادرس سالن رو براتون نوشته بودم .
خودم رفتم دم در مدرسه و آدرس رو به راننده گفتم و برگشتم .
حدود بیست دقیقه بعد سریدار برگشتن و اذعان نمودند که پاکت رو صحیح و سالم به مدیر جانمان تحویل دادن .در همین حین گوشیم زنگ خورد و همزمان راننده آژانس با یک پاکت وارد دفتر شد که ببخشید من از صبح علاف شما شدم حالا این پاکت چیه :-2-31-:
---- الو بفرمایید .
---- فلانی این پولها چیه واسه من فرستادی
جاننننننننننننننننننم ؟:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

یاشمین
30 آبا 1390, ساعت : 09:20 بعد از ظهر
سلام من از دست یه مزاحم دارم دیونه میشم یه سیریش هست که فقط رو اعصابم راه میره بهم میگه چه دختر بی احساسی هستی تو عمرم میخواستم یه کار خوب کنم که تو نمیذاری راستش من منظورش رو نفهمیدم
بعدشم فردا کنفرانس جلبک ها رو دارم بعدش هم که باید قالب فسیل تحویل استاد گرام بدیم دیشب بعد از ساعت ها تلاش و بی خوابی ها و اعصاب خورد کنی های شبانه تونستم درست کنم خدا کنه قبول کنه
بعدشم الان می خوام به دوس جون خوشگل و نازم پیام بدم
امروز هم مهمون خونه ی دایی مامانم بودیم عصر دیگه الانم برگشتیم و من پریدم پش کامی
چند روز دیگه هم حقوق میگیرم من عاشق آخر ماه هستم چون حقوق میگیرم
جمعه هم عقد رعنا بود دیشب هم یه جشن خودمونی گرفتن واسش
بی سر و صدا و یهویی پر شدش
دیگه بسه دیگه خاطره ام ته کشیدش

brain storm
30 آبا 1390, ساعت : 09:31 بعد از ظهر
روزهام میگذره...
من کجام؟
کجا می خواستم باشم؟
به آرزوهام شک کردم...
به رویاهام دیگه باور ندارم...
چی شد اصلا؟
نمی دونم...
انگار که اتفاقی نیوفتاده...
همه فقط میگن چی شده؟
یه ماسک بی خیالی و یه لبخند مسخره که گاهی اونم یادم میره...
کاش همه چی یه جور دیگه بود...خودم...بقیه...
انقدر با سرعت داره میگذره که نمی تونم سرم رو برگردونم و ببینم چی شد...
یه کلمه...یه جمله...یه نفر...

شاید اگه آدما میدونستن حرف هاشون چقدر ممکنه برای بقیه اهمیت داشته باشه بیشتر به حرف هاشون فکر می کردن...
حال مسخره ایه...
گیجم...گنگم...
می دونم میگذره...
از این بدترش هم گذشته...
ولی بعدش قراره بهتر از این بشه؟
...
خدا فقط خودت میتونی منو از این برهوت نجات بدی...
...

asal_cheshmak
30 آبا 1390, ساعت : 10:24 بعد از ظهر
سلام :-2-15-:
دوباره من قاطی کردما ... خیلی شدید ... :-2-15-:
خیلی بده آدم ندونه چی میخواد ! یعنی بدونه ها ، اما در دسترسش نباشه ... :-2-39-:
خیلی بده زندگی تکراری بگذره ...! :-2-36-:
بیخیال ... این نیز بگذرد ...! بدترشم هست ...!:-2-28-::-2-28-:
امروز سومین بلا سر ماشین نوی بابام اومد :-2-22-: دیگه طفلک از ناراحتی فقط میخندید ...! :-2-15-: دلم میسوزه براش ... تمام زندگیش تلاش کرده و بازم ... :-2-39-:
واقعا زندگی یعنی چی ... ؟! کاش میدونستم ... :-2-17-:
امروز همش یا خواب بودم یا روی تخت دراز کشیده بودم ...! دقیقا مثل جنازه ! البته توهین به جنازه نشه ها :-2-27-::-2-20-: صد رحمت به همون جنازه !!:-2-32-:
مامی اولش گیر داد ولی وقتی گفتم درد دارم هیچی نگفت ... دلم نمیخواد هی این موضوع را پیش بکشم که غم رو توی چشماشون ببینم اما خودشون باعث میشن !:-2-07-:
نمیدونم چی میخوام بنویسم ... خدایا چی بگم ؟! یعنی این بود تقدیر من ... ؟:-2-18-:
پلک بزنم اشکام ریخته :-2-03-: خیلی خستم ؛ خیلی .....................

پ . ن : نیلو خاطراتتو دوست دارم :-53-:

خسته ام از لبخند اجباری ...
و از حرفای تکراری ...
آنقـــــدر دلـــم را شکسته انـــد...
... ... ...
کـــه تمام راه هــای منتهی بـــه دل خــراب شـده است...
چندیست تــابـــلو زده ام...
کارگران مشغول کارنـــد آهسته بــرانید...
نـــه بـــرای دل شکسته ام....
برای شما...
بــــــرای شما کـه از زخـم دلـــم زخــم بـــر نــداریـــد:-118-:

ماه منیر
30 آبا 1390, ساعت : 10:26 بعد از ظهر
سلام شب سرد پاییزیتون بخیر:-2-25-:
ما که امسال پاییزو ندیدیم از تابستون یه هو وارد زمستون شدیم شما رو نمیدونم؟
جای شما خالی دیشب نامزدی یکی از دخترای فامیل دعوت بودیم همه میزدنو میرقصیدن اما نه با انرژی زیاد تا اینکه
اقایون برای دادن کادو اومدن تو سالن مجلس یک رونق دیگه گرفت همه بلند شدن به رقصیدن با شوهراشون .نامزداشون
خواهراشون و شون هاییییییییییییییییییییییی یییییییی دیگه :-2-06-:
عروس و داماد هم خیلی بهم می اومدنو ناز بودن خلاصه مردارو بزور بیرون کردن باز دوباره بساط رقص خانم ها بر قرار شد
البته شل و ول تر بعد که خوب قرای تو کمر تموم شد نوبت شام و شکم رسید که اونم بخوبی برگذار شد وقتی که خوب
شکم ها سیر شد همه رفتن تو فاز صحبت و غیبت بعدم چراغای سالن هی خاموش روشن میشد یعنی مرخص:-2-28-:
خلاصه شب خیلی خوبی بود شما هم همیشه به عروسی باشین
امروز از صبح شارژ بودم و دنبال کارای عقب افتاده که همه با خوبی انجام شدن حالام که پیش دوستان خوبم هستم
شب همتون بخیر و هر وقت خوابیدین خوابای خوب ببینین:-2-25-:

رز وحشی
30 آبا 1390, ساعت : 11:12 بعد از ظهر
چهار روز بود که یه بوت خوشگل دیده بودم اما بابا پول نمیداد بوت بخرم هی بهم میگفت تو این یه ماه دوتا بوت خریدی(هر جفتشون هم بوت مجلسی بودن اخه نمیشه که با بوت مجلسی بلندشی بری خیابون) دیروز بعد قضیه رضا دیگه حالش و نداشتم که از بابا پول بخوام شب هم با ناراحتی خوابیدم صبح بابا بیدارم کرد ، پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم بابا خوابم میاد نکن.بابایی گفت پاشو بهت بیست تومن پول بدم بقیه رو هم خودت بزار برو بوت بخر ، با بی حوصله گی گفتم بابا به بیست تومن دمپایی هم نمیدن چه برسه به بوت اصلا برو پولت و بزار جلو اینه زیاد شه.اصلا با دمپایی میرم مدرسه( مدیونید اگه فک کنید من کلی کفش و بوت و نیم بوت و کتانی و ... تو کمدم دارم :-2-43-:)
بابایی پتو رو از روم کشید و گفت حالا این و بیا بگیر،چشم رو وا کردم و دیدم وایی پول 20 تومن نیست 200 تومنه زود پریدم پول و گرفتم و بوسدمش.بابایی هم من و بوسید و رفت بیمارستان.
نشستم و یه نگاهی به اون پولا کردم و یه اه کشیدم و گرفتم خوابیدم.بعد از ظهر با میرزایی کلاس داشتم بابا خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم ماشین خودم هم دستم نبود ،(دلم برا ماشینم تنگ شده بود شدید نه برا دیدنش اخه تو پارکینگ همیشه میدیدمش برای روندنش هم دلم تنگ نشده اخه زیاد پشت رل نمیشینم دلم برا اینکه سوییچش رو تو دستم بگیرم تنگ شده بود:-2-30-: اون وقتا سوییچش هم همیشه یادم میرفت و میموند تو خونه اما الان نمیدونم چه مرگم بود)پام و که از خونه گذاشتم بیرون گوشیم زنگ زد و دیدم شماره رضاست خیلی جدی جوابش رو دادم و دیدم نخیر یه چیزی هم طلبکاره و میگه شماها چرا اینجوری میکنید:-2-28-:این پسره خودش هم نمیدونه چیکار کرده:-2-43-:اگه میدونست حتی اسممون رو هم نمی اورد چه برسه به اینکه، ...
با عصبانیت گفتم ببین من دارم میرم کلاس حوصله تو رو هم ندارم سر قضیه یگانه به اندازه کافی حوصله کردم،صداش و برام بلند کرد وگفت یعنی چی من میدونم هر چی اتیش از گور تو بلند میشه:-2-36-:دلم میخواست بزنم و بکشمش چندتا حرف حسلبی بارش کردم،اینجا نمیشه بگم(اگه بگم به جامعه ی اقایون توهین میشه و من میشم دشمن پسرای اقا و با مرام این سایت) گوشی رو که قطع کردم تو اون هوای سرد رفتم کلاس و میرزایی 20 دقیقه دیر اومد با عصبانیت گفتم این چه وضعشه از اون ور سر موقع میرید اما از این ور که میشه دیر میایید:-2-36-:عصبانی بودم خو:-2-28-:اونم رنگ به رنگ شد و گفت که امروز بیست دقیقه بیشتر میموتع،بماند ه سر کلاس چقدر بد خلقی کردم بعد کلاس گوشی رو برداشتم و دیدم بابایی 12 تماس ناموفق 3 تا خونه و 7تا هم از مامانی میس کال دارم.
اه اه اه این چه وضعشه نمیزارن ادم ده دقیقه ارامش خیال داشته باشه:-2-15-:خلاصه به بابا زنگ زدم و گفتم ترسیدید من گم بشم؟پس شماها چرا اینجوری میکنید؟دارم میام دیگه،بعدش هم گوشی رو قطع کردم هوا سرد بود و تاریک هم شده بود اما اونقدر عصبانی بودم که اصلا حوصله ترسیدن و احساس سرما کردن رو نداشتم.
رفتم خونه و از اونجا هم مستقیم رفتم و اتاقم و دیدم که سوییچ قشنگم روی لپتاپه،
اصلا خوشحال نشدم اونقدر اعصابم خورده که دیگه سوییچ و بوت و اصلا هیچی برام مهم نبود.

امروز صبح هم یکی از بچه ها از دنیای مجازی گلایه کرده بود از اینجا بهش میگم که عزیزم تو همین سایت هم بساط منفی دادن و چشم و همچشمی و زیر اب زدن و تو دردسر انداختن دوستان گرمه گرمه و شما بیخودی رفع و رجو نکن.
دنیامون همون دنیاست که چشم دیدن همدیگه رو نداریم همونجایی که جلو در خونه تعارف میزنیم و تو نونوایی به هم رحم نمیکنیم همونجایی که وسایل جدید دوستمون رو میبینیم و تو روش میخندیم و پشت سرش کلی حرف میزنیم.فقط اسمش عوض شده.

ببخشید که سرتون رو درد اوردم.
بهار 30 ابان90ساعت 11:12 شب.

یاسی ص
30 آبا 1390, ساعت : 11:19 بعد از ظهر
سلام
هيچ خبري نيست

فقط اومدم بگم تو رو خدا برام دعا كنين

فردا معلم فيزيك گفته
يه امتحان ازتون بگيرم
كه هيشكي نتونه يكيشو جواب بده

امتحان هاي سادش پدرمون رو در مياره
حالا كه خودش ميگه سخت ببينين چي ميشه

محتاجيممممممممممممممممممم مممم به دعايتان

هم اكنون نيازمند دعا هاي سبزتان هستيم


دوستون دارم زيااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااد

ياسمن

ابی دریا
30 آبا 1390, ساعت : 11:35 بعد از ظهر
به نام خدا
دوشنبه 30 ابان 1390
خاطره نويساي گل سلام
چه قدر زود دير ميشه واقعا.انگار همين ديروز بود كه داشتم مينوشتم 30 مهر 1390.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
امروز صبح به لطف زنگ تلفن ساعت 11 پاشدم.چند شبه بيخواب شدم.ديشب از 12 تا 2 و نيم غلت زدم فقط.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
بعدش يه اس به قدسي دادم.صبحونه خوردم و بعد رفتم درس خوندم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
ساعت 12 و نيم هم ددي منو رسوند مدرسه.واسه همون فوق شيمي.اين حميده بازم خطر كرد و نيومد.ديگه با اين نيومدنش خون خودشو حلال كرد.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
خلاصه بچه ها همه لي پوشيده بودن و يكي از سال دوما اومد كلاس و طي يك عمليات انتحاري رفت به معاونمون گفت.اونم اسم بچه ها رو نوشت.قرار شد فردا بچه ها بتركوننش.:-2-33-::-2-33-::-2-33-:
امروز مدرسه خيلي چسبيد.اونم به دو دليل.يكي اينكه فقط ا ساعت و نيم مدرسه بودم و دوم اينكه دبيرمون كلي ما رو خندوند.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خلاصه فوقم تموم شد و اومدم خونه.بعد ناهار زنگ زدم به ميس عباسي و كلاسو كنسل كردم.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
بعدشم يه 38 تا تست نصفه نيمه زدم و ولش كردم به امان خدا.اگه خدا بخواد الان دوباره ميزنم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
مامي اينا يه سر رفتن خونه زهرا عمه.ما مونديم خونه.اول نماز خوندم.بعد موزيك گذاشتم و صدا رو زياد كردم.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
بعد اونم اكادمي رو گذاشتم ديدم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
چقدر اون شعر دونفره ي مهران و اوا قشنگ بود.شعريم كه اوا تنهايي خوند معركه بود.هم صداش فوق العاده ست هم قيافه اش.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
يه جورايي تو چهره اش معصوميت موج ميزنه و هم چنين عاشق لبخنداي مليحشم.:-8-::-8-::-8-:
خلاصه مامي اينا اومدن.به همراه اجي ريحانه و نويد.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
اهان تازه بچه فاطمه هم ديروز دنيا اومد.:-2-12-::-2-12-::-2-12-:اقا امير طه كه تو شناسنامشه و اسم عاديش پارساست.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
ميگن شبيه فاطمه است.به نظرم بزرگ شد عين مامانش خوشگل ميشه.واي پسر شبيه فاطمه چه شود.يه معجون خوشگل و خوردني.:-2-13-::-2-13-::-2-13-:
خبر تولده كوچولو رو به مامي اينا و قدسي هم دادم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعد شام خورديم.سر شام ددي و نويد بحث 30 يا 30 راه انداخته بودن كه من متنفرم.بعدشم بحث شيرين ترياك و سيگار و قليان.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
هر وقت بابا سرحاله يه جوري ميشم.چي ميشد هميشه اينجوري بود.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
با ما بگه بخنده.نره تو اتاقش و تو تنهايي و تاريكي دراز بكشه.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
كاش هيچ وقت واسه كارت نميرفتي تهران بابا.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
كاش 10 سال اونجا نميموندي و اينطوري روح و روانتو داغون نميكردي.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
كاش ميشد يه شب بدون قرص اعصاب راحت بگيري بخوابي.
كاش بيخوابي هات تموم شه.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
من تا 3 سال پيش نمي دونستم نذر عاشوراي مامان چيه.فقط هر وقت عاشورا ميشد مي دونستم يه فسنجونه نذريه خوشمزه داريم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اين نذر واسه بابا بود كه مامان تو عاشوراي سالي كه بابا خيلي حالش بد بود ميكنه و از اما حسين حاجتشو ميگيره.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
نميدونم حكمت خوب نشدن بابا چيه.خيليها واسش دعا كردن.
مخصوصا مادرجون.كه ميگه يه نمازي هست كه تو كربلا تو يه جاي خاص بايد بخوني و حتما حاجتتو ميگيري و مادرجونم خوند واسه بابا.اما مادرجون حاجتشو نگرفت.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
بابا ميگه:شايد حكمتش اينه كه تا اخر عمر اين مريضي باهام بمونه.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
ببخشيد سرتونو درد اوردم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
داشتم ميگفتم.بعد شام هم رفتيم بستني خورديم.عشق منه.فقط فقطم شكلاتي.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعدشم رفتيم بنزين زديم و اومديم خونه.منم سريع اودم سايت.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
دوستون دارم يه دريا
فاطمه

M_Love_Z
30 آبا 1390, ساعت : 11:52 بعد از ظهر
دروووووود:-2-40-:

واقعا از خوندن خاطرات بچه ها حال میکنم
چقدر قشنگ مینویسن
به قول یکی از بچه های همین سایت که گفت توشون صداقت موج میزنه
از خوندن سفرنامه شمال دوستان که بسی حال کردیم
ما نیز دلمان شمال میخواد اونم با رفقا
امید وارم همیشه خوش حال باشید و هر کسی مشکلی هم داره برطرف بشه

خوب بریم سراغ امروز
زنگ اول زبان فارسی داشتیم
بگی نگی خونده بودم ولی ازم نپرسید
ولی در عوض هفته دیگه امتحان
زنگ دوم امتحان ادبیات داشتیم
بیست تا سوال یه نمره ای
اب خوردن بود
وحیدم که دیگه سنگ تموم برام گذاشت
فکر کنم هشت یا نه تا سوالا رسون
بعدش معلم گفت برگه ها را با بغل دستیمون عوض کنید
منم با وحید عوض کردم
جفتموون شدیم نوزده و نیم
کلی خوشحااااااااال
زنگ تفرین رفتیم پیش ناظم و گفتیم اخر امروز وایسیم کلاس فیزیک یا نه
گفت برید با مدیر بحرفید
رفتیم ولی همه میترسیدن
منم مثل همیشه انداختن جلو
قشنگ رفنم بهش گفتم
اقای....ما امروز کلاس اضافه را چیکار کنیم
بخدا خسته شدیم اخه هر روز که نمیشه وایسیم
دلمون به این یه روز خوشه
تازه فردا دو تا امتحان داریم
گفت وایسا وقتی همه رفتن سر کلاس زنگ میزنم به اقای خدای ادعا
بعد دیدم که ناظممون زنگ زد
داشت حرف میزد که گفت
اهان یعنی پنج شنبه بیان
منا بگو اتیش گرفتم
کنار وایساده بودم
وایسادم داد و بیدار
که این دیگه شورشا در اورده
ما چهار روز وایمیسیم همینجوری پدرمون در میاد
حالا پنج شنبه هم بیایم
راه افتادم و گفتم اه اه حالم از این ادم پر ادعا بهم میخوره
داد میزدم و میگفتم
بعد از تموم شد مکالمه
رفتم پیش ناظم گفتم الان کتکه را خوردم
ولی میخندید
گفت دیدم عصبانی شدی انداختمش واسه شنبه
بجای جغرافی
اخه من موندم چرا گیر داده به این یه زنگ که حتما برگذار
اخه پول اینقدر ارزش داره که اینقدر فحش بشنوه و لعنت بشه و نفرین
به هر حال شاد و خوشجال اومدن سر کلاس و وقتی گفتم
همه خووووووووووووووووش حال شدن
ولی این خوشحالی زود گذر بود
معلم هندسمون برگه های امتحان یه ماه پیشا امضا کرده بود
چهار نفر بالای ده اون چهار نفرم زیر چهارده
گفت توی بیس و شش سال سابقه کلاسی به کودنی شما نداشتم
به هر حال بد جوری حالمونا گرفت
اعصاب منا که شخصا خوووووووووووووورد کرد
برا اولین بار توی ده دوازده سال تحصیلم اولین تکم را گرفتم
شدم پنج و نیم
از همون وقت سرم تیر کشید هنوزم اذیت میکنه
بگذریم
اومدم خونه
یکم ژای نت
بعدش یه یه ساعت رفتم زیر پتو
نشد کامل بخوابم
خواب و بیدار بودم
یه دقیقه خواب یه دقه بیدار
بعدشم رفتم خشکشویی مانتوی مامانما گرفتم
بعدشم خونه عمو هام رفتم میخواستم واسه مامانم چند تا چیز بگیرم
بعدشم اومدم خونه تا الان هم درس میخوندم
امتحان شیمی و زبان داریم
از شب تا الان هم تنها بودم
مامامی و ددی رفتن عروسی
ولی من نرفتم اخه عروسی فامیل نبود
به هر حال کلی با تنهایی حال کردم

بسه دیگه
ممنون از کسایی که خاطرات منا میخوونند

دوستون دارم
دعا کنید واسم فردا بخیر بگذره

بدرود:-2-40-:

Mina
01 آذر 1390, ساعت : 12:00 قبل از ظهر
حالمون خوش نيست!
يه تصميمي گرفتيم، هرچند از اين تصميما زياد ميگيريم...تصميم كبري ست!
ولي عمليش ميكنيم اينبار!

تكليفمو با خودم هم نميدونم!
حافظ تنت تو گور بلرزه كه ما رو هم سر كار ميذاري!

به فاطي گفتم!
گفت بعدا مفصل با هم حرف ميزنيم!
ولي نميدونه كه من فقط يه بار جلوي اون به حرف ميام:-2-39-:
ديگه از اين به بعد محاله از من حرفي بشنوه!:-2-15-:

امتحان فردا و من .... كه هيچي نخوندم.
تمرين فردا و من...كه ننوشتمش!
به درك!
به جهـــنم!
استاده ميـخواد حـذف كـنه بـكنه!
انـگار از دمـاغ فـيل افتـــاده!
جوجه فكـلي تازه واسه م دم درآورده!
اولين بارشه اومده واسه تدريس!

حالم بهـم ميـخوره از ايـن جور آدما
كتابو كپي ميكنه رو وايتبرد و ميگه تـمرين بـنويسيد!

نه كـمتر!
نه بيـــشتر!


با الهـام بـودن، شـادم ميـكنه!!
سر كلاس مباني الترونيك،رديف دوم...چهار نفري انقدر خنديديم كه همه كلاس صداشون در اومد!

خـوشحـــالم كــه دوستــي دارم مثــل الــهام، افـــسانه، ســـحر، فـــاطمه!
وقتـي باهاشونـم هيــچي حـــس نميـكنم!


خـوبـم خـدا!
تـو فـرض كن خـوبم!
همـين بـسه واسه مـن!

خواجه
01 آذر 1390, ساعت : 02:40 قبل از ظهر
سلام
یادمه آخرین بار که اینجا بودم حدود صفحه 700 بود، چه زود گذشت!:-2-37-:
یادمه توی همین تاپیک یکجا فاطمه خانوم گفت: بچه ها قدر پدرهاتون رو بدونین. این حرف روی من یکی خیلی تاثیر داشت و اون لحظه و تو اون موقعیت یه جوری شدم:-2-39-: نمیدونم شاید ترسیدم یا شایدم نگران شدم ولی این باعث شد که قدرشون رو بیشتر بدونم و بابت همینکه سایشون بالا سرمه شاکر باشم:-2-39-:
شب تولد امام رضا بود که پدر و مادریمان از شهرستان آمده بودند و قرار بود فداش برگردن ولایت.
دیدم خوابن و منم گرسنه، حوصله اینکه چیزی درست کنم نداشتم و رفتم حاضری بگیرم و دیدم ملت همه شیرینی بدست و شاد و خندان، تصمیم گرفتم برم بهترین شیرینی و بهترین کباب رو بگیرم و دست جمعی باهم شام بخوریم:-1-:
از اون سر شهر رفتم کوبیده گرفتم و از جای دیگه شیرینی یزدی، سفره رو چیدم و برنج ظهر رو گرم کردم و بیدارشون کردم، خیلی خوشحال شدن:-1-: خلاصه حسابی تحویلشون گرفتم که پدرم میگه پسری یَم اگر پولی چیزی میخوایی بگو ها، نکنه زیاد میخوایی که اینقدر داری تحویل میگیری!:-2-28-:
مادرم اومد وسط که این چه حرفیه آخه، بعد مدتها این یک کاری کرد، عوض تشکره:-2-36-:منم طفلکی: :-2-39-::-2-28-:

بخش دیگه ای از خاطرات:
بامداد یکشنبه بود، و ساعت 1:10 دقیقه خسته بودم و میخواستم بخوابم که گفتم ایمیل هارو چک کنم، یکم طول کشید که اومدم سایت دیدم تاپیک تولد شبنم بود، خواستم آن بشم که تبریک بگم، اولین صدای انفجار اومد، گفتم حتما آبگرم کن همسایه منفجر شد! پریدم پایین که دومین صدای انفجار اومد! نمیدونم چرا رسیدم به در خونه شیرگاز رو بستم.
زدم بیرون که دیدم بله شعله های آتیش داره از مغازه مستاجرمون میزنه بیرون! مات و مبهوت یک لحظه خشکم زده بود! نمیدونم چرا یک لحظه به این فکر رفتم که یعنی این دیگه آخر راهه؟ یعنی اینجا قراره اتفاقی بیفته! که دیدم داداشم میگه برو زنگ بزن آتش نشانی!
اینقدر سریع اومده بودم بیرون که کفش نپوشیده بودم و زمین هم پر شیشه بود. همسایه ها همه ریخته بودن تو خیابون و از اونجایی که دیگه نمیشد برگشت تو خونه، به همسایه ها میگفتیم زنگ بزنن آتش نشانی!
مغازه لوازم آرایشی و بهداشتی بود و پر بود از اسپری، عطر و ادکلن و... و همینطور پشت سرهم اسپری ها منفجر میشدن! همسایه ها سریع ماشیناشون رو برمیداشتن و منم نمیدونم چرا سوئیچ ماشین تو دستم بود. منم ماشینو برداشتم ولی یکی از همسایه ها نتونست ماشینشو برداره که طفلک رنگ یک سمت از ماشینش رفت.
تو این حین داداشم، خانومش و بچش و خواهرم رو آورد بیرون. دیدیم آتش نشانی نمیاد با ماشین رفتم دنبالش (آخه نزدیک بود) رفتم میگه فرستادیم!
برگشتن رفتم دنبال دامادمون که ازش کلیدای مغازه رو بگیرم و بیارمش، بیدارش کردم میگم بدو بیا بریم مغازت آتیش گرفته، یک کپسول نیم کیلویی برداشته میگه مصطفی بیا با این خاموشش کنیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-: میگم بیا با صدتا مثل اینم نمیشه:-2-06-:
رسیدیم که آتش نشانی خاموشش کرده بود و از اونجایی که در و حفاظ و ... ذوب شده بود، نیازی به کلید نبود، با فرز بریدن و رفتن تو!
خدارو شکر که اتفاقی برای کسی نیافتاد، هر لحظه میتونست یک فاجعه باشه! اگر یکم انفجار قویتر بود ممکن بود دیوار بین مغازه و خونه پایین روی خواهرم بریزه یا اگر سیم های برق موقع ذوب شدن اتصالی نمیکردن و برق خیابون قطع نمیشد و همینطوری میافتاد رو سر خانوم دادشم، توی اون بارون و بدون کفش برق گرفتگی حتمی بود یا اگر فقط 1 دقیقه آتیش دیرتر خاموش میشد، طبقه دوم که اتاق منم دقیقاً بالای اون بود و همه مدارک، پروژه ها، سرمایه و... رفته بود یا اگر من نیومده بودم سایت و اونطوری خوابم نپریده بود، به موقع نمیتونستم برم پایین و....
خدارو شکر خدارو شکر، خدایا چیزی ازت نمیخوام فقط سلامتی رو از من و اطرافیانم نگیر، این مشکلات روزمره رو حلش میکنیم:-2-39-:

بخش دیگه ای از خاطرات:
میگماین روزها گرفتن روزه قضا میچسبه ها:-2-35-:
چند روز پیش بود ناهار نمیخوردم که مادم میگه چرا ناهار نمیخوری بشر:-2-36-: منم گفتم روزه ام:-2-36-:
مادری: روزه چی؟:-2-36-:
من: روزه قضا:-2-36-:حاجت :-2-35-: نظر [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] کاهش وزن :-2-39-: (آخه یکی چند وقته پیش بهم گفت شدی شبیه پدرم! :-2-36-:)مادری: الهی قربون پسرم برم :-8-: الهی هرچی میخوایی خدا بهت بده :-5-: الهی زیر 18 چرخ نری:-2-28-: و.... اگر چیزی میخوایی بگو که شاید موقع اذون نباشم:-2-37-:
منم دیدم اوضاع خوبه گفتم: حالا که من اینقدر خوبم میایی بریم خواستگاری؟ :-2-35-:
مادری: خاک تو سر بی عرضت کنن :-2-: پسر فرصت طلب:-2-28-: پاشو از جلو چشمام خفه شو:-2-39-:داداشت از تو کوچیک تر دست زنشو گرفت آورد خونه و گفت این همسرمه ولی تو بی عرضه هرکی رو گفتم گفتی نه :-2-28-: همه رفتن و تو موندی ور دل من، خاک تو سرت، خاک تو سرت ، خاک تو سرت:-2-: (سه بارشو مطمئن نیستم ولی دوبارش رو مطمئنم:-4-:)من: :-2-39-: :-2-15-:

بخش دیگه ای از خاطرات:
یادش بخیر سال پیش این موقع ها طالقان بودیم:-2-39-: هی روزگار:-2-39-: محمد نمیشد تولدت تو تابستون میشد؟:-119-::-2-36-:
خوشبحالتون بروبچ که رفتین شمال:-105-: یعنی اگر چندتا آدم پایه مثل شما اینجا بود من اینقدر جمعه ها مشکل نداشتم:-2-36-:
تا وقتی که هوا خوب بود جمعه ها با این چهارتا دالتون (دوستایی که از دوران دبیرستان باهمیم)میرفتیم بدمینتون و کوه و بعضی وقتها خارج از شهر، ییلاقات اطراف ولی از موقعی که هوا سرد شده این تنبلا هر دفعه یک بهانه درمیارن منم زدیم سیم آخر و رفتم اسمم رو تو یک هیات کوه نوردی نوشتم:-2-38-:چند هفته ای هست که دارم میرم، خیلی خیلی عالیه:-6-: جاهایی میریم که تاحالا نرفتم و چقدرم جالب و باصفاست:-2-36-:دورو برمون همچین جاهایی باشه و من بی خبر:-2-36-:واقعاً میارزه، مخصوصاً که موقع برگشت سرپرست رو میفرستیم تو اون یکی مینی بوس و ماهم میزنیم و.... :-2-35-:
خلاصه با کلی آدم باصفا و پرانرژی آشنا شدم که نقطه مشترکمون عشق طبیعتِ و یکروز دورهم تو طبیعت و بدور از همه دغدغه ها و مسائل و مشکلات روزمره:-66-: پیشنهاد میکنم شماهم ثبت نام کنین:-2-07-:بقول یکی این سوپاپ تخلیه لازمه:-120-: :-2-22-:اینم برنامه هاشه: [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
تازه فهمیدم باتون مال سوسولا نیست و برای کوهپیمایی و حتی کوهنوردی لازمه:-66-: و تازه امروز فرق بین کوهپیمایی و کوهنوردی رو متوجه شدم:-2-02-:
آغا ما بریم صبح شد:-2-37-:(آخرش من نفهمیدم چرا اینجا آقا رو اینجوری مینویسن!: آغا :-2-36-:البته شماها کتابخون ترین وحتماً حکمتی داره دیگه:-10-:)

پ . ن1: داش بابک خیلی باحالی:-8-::-2-40-:
پ . ن2: جناب نوین چرا اینقدر کم و خلاصه مینویسین؟:-2-36-:(نمیدونم چرا از کوچیکی دوست داشتم بیشنم پای صحبت های آدم های باتجربه و قدیمی:-105-: و به حرفاشون گوش کنم :-2-40-: ولی نمیدونم چرا اینجا بزرگای سایت کمرنگن:-2-36-:)

elahe70
01 آذر 1390, ساعت : 04:31 قبل از ظهر
:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-: خوابم میاد :-2-30-::-2-30-::-2-30-: ولی خوابم نمیبره :-2-35-: ساعت 9 کلاس دارم کی حسشو داره ؟؟؟؟؟؟!!!!! بی خیال نمیرم :-2-35-: تازگیا به زور دانشگاه میرم ، دست خودم نیست منتظر فرصتم تا کلاسام رو بپیچونم .حالا می پیچونم جایی نمیرما یه سره میام خونه ولی اصلاً حوصله کلاسو ندارم .مخصوصاً یه سری ها که یا استادا گیر نمیدن به حضور و غیاب یا لیست دست بچه هاس .
بعد میام خونه حوصله کاری رو ندارم می شینم یا تو سایت می چرخم یا رمان می خونم مامانم هم هی غر میزنه :-2-30-::-2-30-::-2-30-:حسابی تنبل شدم

چهارشنبه دختر عمو و پسر عموی مامانم از مکه میان ، تو فامیلای مادری با اینا از همه صمیمی تریم ، پنجشنبه ظهر سالن گرفتن . اونجا هم که قربونش برم سالن مد ، چند روزه دارم برنامه ریزی می کنم چی بپوشم ،موهامو چی کار کنم و........از الان عزا گرفتم روز تعطیلم رو باید زود بیدار شم بیفتم به جینگیلی مستون !!! از مهمونی ناهار بدم میااااااااااااااد :-2-36-:
امروز با مامی رفتیم بازار کلی خرید کردم ، یه وقتا خودم از این همه خرید کردنم خجالت می کشم .ولی بیشتر از اون ،کلی سر سایزم غصه خوردم .ای خدا میشه دوباره برگردم به دوران لاغریم:-2-30-:.
اومدیم خونه با اون ترافیک و هوای بارونی حدود 7:30 بود .داداشم میگه واسه من چی خریدین ؟؟ الهی بمیرم اینقدر دلم سوخت واسش خودم فردا میرم واسش یه چیزی می گیرم ،بچه م همچین با لحن مظلومی گفت مثل بچگی هاش (مدیونید فکر کنین الان 23 سالشه!!)
من چطوری صبح پاشم برم دانشگااااااه :-2-36-:
پ ن هام یادم نمیاااااااد :-2-36-:
نکنه پیر شدم؟؟؟ :-2-15-:

alonegirl
01 آذر 1390, ساعت : 07:10 قبل از ظهر
سلام. نيمه شبتون بخير :-2-37-:
وارد 1 آذر شديم. يادتون كه نرفته فردا چه روزيه؟!
سالگرد يه اتفاق قشنگ، كه باعث اينهمه صميميت شده! دلم ميخواد به مناسبت همين روز، 2آذر رو هم بعنوان روز خاطره نويسي اعلام كنيم... دلم براي نوشتن بعضيا تنگ شده:-2-15-: مثل فاطيما و اون ليلون بي مهرفت :-2-42-: بهي و مهدي ام كه روزه سكوت گرفتن:-2-43-: دوباره يه تلنگر لازم دارن همگي، از اونجايي ام كه حرف من برو بيايي نداره تو اين جمع، پس كار كاره خودته ليلوني:mrgreen::-2-27-: ميتوني دوباره همرو به يه لقب زيباتري نسبت بدي تا...:mrgreen: خلاصه ديه خودت اوسسايي تو اين امر!:-2-38-:

حالا ميرسيم به خودمون:-2-38-: دومين شبي ه كه خونه خواهري موندگار شدم. قرار بود ديشب برگردم كه وجدان خواهرانم اجازه نداد؛ :-2-38-:
هم اكنون با موبایل آن شده ايم و چقدرم مايه ي عذابه!:-2-36-:
از مسجد سركوچه صداي اذان مياد...
إ چرا آخرش يهو صدا قطع شد؟!!!

پ.ن ها:
مهسا راس ميگيا، بيشتر كه فك ميكنم ميبينم تله كابين سوار نشدن كلي ام كلاس داره! :-2-35-::-2-08-: آخه فقط اونايي كه پا ندارن سوار تله كابين ميشن؛ :-2-22-: ماها با بند بند وجودمون از طبيعتمون استفاده ميكنيم:-2-27-:
ميگم شبنم قرار نيس سوتي آويساخانومو لو بدي؟!:-2-35-:بسي مشتاقيم:-2-35-:
فاطمه شرقي ... يادم رف چي ميخواستم بت بگم:-2-37-:
اين گل براي حاج خانوم مهساي صداقشنگ:-2-40-::-2-27-:
هاني و سوني:-2-43-::-2-09-: من حرفمو پس نميگيرم:-2-42-: درسته منم گيلانيم ولي خب خودتونم قبول دارين كه در مقابل تله كابين رامسرونمك آبرود،تله كابين لاهيجان هيچه :-2-15-:
نيلو عاشق تفكر و نوشته هاتم!!:-53-:
نعيمه جان ايشالله كنكورتو قورت ميدي!:-2-38-:
بازم هاني و سوني: بابا ما همين با يه ميتينگ معمولي بچه هارو دور هم جمع كنيم شاهكار كردين:-2-43-: مسافرت يكي دو روزه پيشكش:-2-43-: بهدشم شوما 2تا تهنا تهنا دارين كجا تشريف ميبرين خوش گذروني؟!:-2-28-:
بقيه حرفام وسط چرت زدنم پريد:-2-33-: 2ساعت طول كشيد نوشتنم:-2-36-:
صداي عقربه هاي ساعت رو اعصابم پياده روي صبگاهي ميره:-2-33-: شيطونه ميگه باطريشو دربيارما :-2-37-:
برويم كه خواب بدجور
چشمانمان را فراگرفته
:-37-::-37-:
صبح باروني شوما بخير:-37-:

bella persiana
01 آذر 1390, ساعت : 07:16 قبل از ظهر
سلام:-2-40-::-2-40-:
امروز یک کلیپ صوتی شنیدم که بخشی از نامه یک ناآشنا بود به وطنش ! به ایران !
به قول گوینده اول کلیپ از همون نامه های که در دست هر پستچی هست و روزی هزار تاش از دریا عبور میکنه ..
خودم این کلیپو بارها و بارها گوش دادم ..متنشو براتون اینجا میزارم ::-2-40-:





من میآیم

در میون کارم ، اما میام

دیگر در اینجا قریب آزاری سخت است

دیگر نوارهایم از بس شنیده ام خش افتاده است

از بس حافظم را خواندم برگ برگ شده

از بس گوشم را به رادیو چسباندم تا صدای وطنم را از آن بشنوم ،زنگ میزند

دیگر زبانم نمیگردد که جز به فارسی به زبان دیگری سخن بگویم

من میآیم ! تا خاکت راای وطن ببویم

میآیم تا آرزوهای گم شده ام را ،در کوچه پس کوچه های محلمان ،فاصله خانه تا مدرسه ،پیدا کنم !

آرزوهای که لای چارقد مادربزرگم بسته بودمش ،که نبودام و رفت

راستی چارقدش را چه کردید ؟

میآیم تا از غم سرد غریبی حکایتها بگویم

راست است که نویسنده ای نوشته بود سرد است آنجا که وطن نیست

میخواهم از فرودگاه یک راست به خانه عمو جان بروم و ببینم رو قوطی سیگار همایش روزی که میرفتم چی نوشت ! وقتی به من گفت : (( پسر جان ایرانی بمان !! ))

میگویند آنجا کار نیست .

من میآیم تا در کوچه بخوابم !

رفتگر باشم و خاک وطنم را جارو کنم ! و این را به هزار پادشاهی دور از این خاک نمیدهم !

اینجا برایم شبها بسیار شام غریبان است اما من شام غریبان مسجد محلمان را دوست دارم

من میآیم . میآیم و یک راست به زیر زمین خانمان میروم .

میخواهم جای دستهای کوچکم را روی دیوار پیدا کنم و شیشه های شربت آلبالو را ببینم و صندوقهای مادر را !!

من میآیم و شب اول پشت بام خواهم خوابید ،بی پشه بند .! بگذر پشه هایتان مرا بزنند دلم برای آنها هم تنگ است !

میخواهم خنکی لذت آور دشک آقا جون را با ملافه های سفید امتحان کنم میخواهم خودم رختخوابش را به کول بکشم و به پشت بام ببرم

میخوام ستاره هارا از بشت بام کاهگلی که آب میدادیم و بوی تربت از آن بلند میشد بشمرم

من میآیم ،مثل اینکه هزار سال است موقع سال تحویل با شما نبودام و ترا مادر نبوسیدم .مثل اینکه پدر میلیونها سال است از لای قران عیدی تا نخورده مرا بیرون نیاورده است

اه من خودم را کجا پیدا کنم ؟

من میآیم اگر شده پیاده !!!

دلم برای ایران خیلی تنگ است ! شما نمیدانید سرد است جایی که وطن نیست !!



من میآیم !!

ملیحه عنبران
01 آذر 1390, ساعت : 08:33 قبل از ظهر
سلام صبح همگی عالی ومتعالی و...:-2-25-:
از شدت بیکاری رجوع کردم به نت از ساعت شیش دارم خاطره می خونم. به قول دوستان مدیونیداگر فکر کنید از شدت بیکاری خواب زده شدم ها...:-2-31-:
ای خدا هنوز 400صفحه دیگه مونده که باید صدتاش حذف شه.:-2-28-::-2-15-:
نمی دونم خدا اگر ما مادر رو خلق نمی کرد بچه ها چه جوری می خواستند گلیمشون رو از آب بیرون بکشن ؟؟؟؟هاااااااا:-40-:
دیروزصبح قتی وارد اتاق دخترا شدم یه لحظه احساس کردم بچه هام به پیشوازجنگ جهانی آینده رفتند (سوم یا چهارم جانان من؟؟؟):-13-::-13-::-13-::-13-:
گاهی فکر میکنم قدرت تخریب این دوتا از لودر وبلدوزر وگریدر که در دقیقه می تونند نصف یه ساختمون بیست طبقه رو بیارن پایین بیشتره. البته بازهم مدیونید فکر کنید استعداد دخترای من فقط در حد خونه خراب کنی اصلا دعوا نمی کنن. به سر وکله هم نمی زنن. این یکی دفتر خواهرش رو پاره نمی کنه.اون یکی بزنه پس کله اش. گلن ...ماه...:-65-::-65-::-65-:
فکر کن من تقریبا این طوریم:-102-::-17-::-102-::-17-:
یه چیز جالب یادم اومد.
یکی ازهمسایه های ما اواخر تابستون رفت محل (روستای زادگاهش ،که اینجا به محل نام می برند.)وقتی برگشت کمی میوه جنگلی برامون آورده بود. میوه ها ریز بودند.همسایه مون گفت: ((امسال زمستون سرد وپربارانی داریم.)) گفتم : ((چطور؟)) گفت: ((نگاه ...میوه های جنگلی زیادن وریز سالی که جنگل این جوری میوه بده زمستون سردی داریم.)) تعجب کردم.اما حرفشرو باور نکردم اما الان که دوماه ازپاییز می گذره که البته ام پی تری شده زمستون به حرفش رسیدم.
-----------------------------------------
و اما بعد:
داره محرم میاد ومن دلم مشهد رومی خواد...
این که اگر اونجا بود برای هرلحظه وهر دقیقه اش برنامه داشتم...
نمی خواست بشینم تو خونه به برنامه ونوحه های نصفه نیمه تلویزیون خیره بشم...
کاش حداقل یه چیز تازه ای بود همیشه همون برنامه های تکراری پونصد سال پیش رو می ذارن...
دلم برای حرم امام رضا تنگ شده...
اینکه برای رفتن به حرم باید نصف شب ازتو کوچه پس کوچه ها بری تا بتونی یه جای پارک پیدا کنی...
دلم برای تمام شلوغی های شهرم تنگ شده...
روزعاشوار توشهر ما تقریبا تاکسیها صلواتی مسافرا رو جابه جا می کنند.
می دونم خیلی چیزها هست که نگفتنش بهتر از گفتنشه. مثل تمام اون چیزای که آقا بابک نوشته ...
این که حاج آقاهای که سه بار حج واجب رفتن وشیش بار مستحب.اما تا کسی در خونه اشون رو بزنه چنان نگاهش می کنن و روزی شون رو حواله به خدا می دن.اون وقت برای جهاز دخترشون سه تا اتو می خرن،زغالی برای دکور.بخار،پرس وجالبه که دخترش یا لباساش اتو نیست یا می ده خوش شویی...
آره تمام اینا هست .اما خوب می تونیم چشم بر تمام زشتیها ببندیم و اونایی رو که خالصانه کاری می کنند وببینیم.
روزگار به کام.ایامتون خوش.

من ایرانیم
01 آذر 1390, ساعت : 08:40 قبل از ظهر
سلام دوستای عزیز
من که فعلا" تازه اومدم سر کار و دیشب سالاد الویه درست کردم و امروز با خودم آوردم سر کار تا با همکارام بخوریم جای شما خالی چون چاییمون هم داره دم میکشه و ما داریم یواش یواش آماده میشیم که به سالادمون حمله کنیم ....

charlie
01 آذر 1390, ساعت : 09:09 قبل از ظهر
دیروز هم روز خسته کننده ای بود ولی هرچی بود از روز قبلش بهتر بود.هوا ابری بود و الان داره بارون میاد.البته هوای شیراز اصلا معلوم نیست چجوریه!!!:-2-28-:
هرچی دیشب بازی کردم باختم:-2-36-:
شامم نخوردم البته نه به خاطر ناراحتی از باخت.گرسنه نبودم.:-2-35-:
راستی یکی از سخت ترین کارا بیدتر شدن صبح زود توی شیرازه. وای کاری که من هر روز باید انجام بدم.:-2-30-:
به این فکر می کردم که این همه از عمرم گذشت و انگار که هیچی:-2-31-:
چقد سخت شده ...................:-2-33-:

fatima_59
01 آذر 1390, ساعت : 12:09 بعد از ظهر
سلام

اهم اهم صدا میاد ؟ خوبید؟ منم خوبم شکر خدا ، صحیح و سالم و سرحال دارم دوباره مینویسم ،
اصولا بارون که میاد من خل میشم ...
میدونم فردا سالگرد تاپیک عزیزمونه ،با افتخار داره 1 ساله میشه ، و این 1 سالگی رو اول از همه مدیون شبنم گلم و بعد تک تک بچه های خوب اینجا هستیم ...
میخواستم فردا ریاضت رو تموم کنم ولی دیدم امروز هم سه شنبه س ، و اولین خاطره منم تو یک سه شنبه ثبت شده ... تقارن مبارکیست برایمان :-2-27-:
این مدت خیلی بهم سخت گذشت ،ولی لازم بود برام تا خیلی چیزها رو ییاد بگیرم ...
دلم برای حرف زدن با همه تون تنگیده حسابی ...
دیدی شادی اومدم ؟:-2-14-:

راستی در یک اقدام ضربتی اجازه گرفتم مماخ مبارکمان را عمل کنیم :-2-16-:
برمیگردم

ساحلی
01 آذر 1390, ساعت : 12:22 بعد از ظهر
به نام خدايي كه خيلي وقتا قدرشو نميدونيم

امروز 3 شنبه س و فكر كنم بايد 1 آذر باشه

اول از همه ي تبريك به همه ي كسايي كع امروز به دنيا اومدن:-2-40-:

همين جوري گفتيم ي تبريكي بگيم ديگه:mrgreen:

به علت كمبود وقت برم سر اصل مطلب:-2-38-:
امروز قاره دوستم بياد خونمون و كادو تولدمو امروز برام بياره:-2-16-: حالا تولدم كي بود 23 آبان:-2-27-: آخه وقت نميشد بياد
يا من دانشگاه بودم يا اون و خلاصه امروز جور شد بياد:-2-16-:

هنووووووووووووز مخم هنگه:-2-35-:
نميدونم چه جوابي بايد بدم.خداجونم كمكم كن
آخه حرف يكي دو روز نيس.حرف ي عمـــــــــــــــــــــر زندگيه:-2-41-:
بايد با دوستم كلي بحرفم و شرايطمو بگم:-2-15-:
خداجونم كمكم كن
امروز زدم تو خط آهنگاي قديمي و دارم ( يكي بهش زنگ بزنه تتلو طعمه رو گوش ميدم):-2-27-:
صادق نوراني هم ي آهنگ داره خيلي قشنگه.اسم آهنگشو نميدونم اما متنش اينجوريه
تنهاييامو،بغض صدامو ،ميبيني يا نه
يك ذره پاي،درد و دل من، ميشيني يا نه
شب گريه هامو،حال و هوامو ميبيني يا نه
يك ذره پاي درد و دل من، ميشيني يا نه

خلاصه خيلي قشنگه ديگه:-2-37-:
الان بايد اتاقمو جم و جور كنم كه دوستم مياد آبروم نره:mrgreen:
بچه ها واسم دعا كنيدا

خداجونم.چقدر دلتنشگم.........:-2-30-:

در پناه حق

چیکا
01 آذر 1390, ساعت : 12:53 بعد از ظهر
درود بر دوستان عزیزم

اول از همه فردا امتحان میان ترم دارم خودشم انگلیسی دیشب از ترس نتونستم بخوابم :-2-30-: برام دعا کنید اگر زنده موندم میام بازم خاطره می نویسم.

محرم چه زود داره از راه می رسه و مثل هر سال می رم محله ی کودکی اونم ده روز قبل.با این تفاوت که امسال خیلی چیزها تغییر کرده.دخترداییم با شوهرش میاد داییم هم با زنش و بچه ی تو راهیی:-2-06-:

از الان بی صبرانه منتظر هفته دیگه هستم البته اگر بعد از امتحان فردا زنده بمونم:-2-30-:

برام دعا کنید

f_javid
01 آذر 1390, ساعت : 02:33 بعد از ظهر
از صبح کار و زندگی رو ول کردم از این دادسرا به اون دادسرا از از کلانتری به پارکینگ آگاهی از اونجا به دادگاه. یعنی مملکت بی ... به این می گن. صبح یکی از هم دانشکده ای های دوره لیسانسم که هنوز هم با هم در ارتباطیم زنگ زده که آقا می تونی بیای یه سر کلانتری تهرانسر؟ یه مشکل برام پیش اومده.
خلاصه درد سرتون ندم. رفتیم کاشف به عمل اومد که 20 روز پیش با یه وانت یکی زده به یه موتوری و در رفته.موتوری هم مرده.حالا رفتن از یه شیرینی فروشی که همون دور و بر محل تصادف بوده و دوربین هم داشته فیلم اون روز رو گرفتن و خلاصه چ.ن این بنده خدا هم وانت داشته و همون محدوده زندگی می کنه پری روز اومدن ماشین این بدبخت رو بردن که تو زدی و این بیچاره هم دیشب تو آگاهی نگه داشتن. حالا تصور کنین که نه یه شماره پلاکی از وانته تو فیلم معلومه نه ماشین این بدبخت تصادفی داشته که نشونه خوردن به یه موتور اونم با آنچنان شدتی که بخواد طرف بمیره. حالا طرفو ببینی از بی دست و پاییش خندت می گیره ها. خلاصه که رو هوا بیچاره رو از کار و زندگی انداختن.حالا بماند که زنش دیشب چی کشیده. داشته باشین که خونواده طرفم از پری روز تا حا امروز که کارشناس بره ماشین رو ببینه 30 دفعه رفته بودن و اومده بودن پارکینگ که ما میخوایم ماشین رو ببینیم. اگه نگاه حقوقی داشته باشین این خودش یه شکه که تو اگه ریگی به کفشت نیست ماشین رو میخوای ببینی چیکار. خلاصه فعلا پرونده بره بالا بیاد پایین و گش و قوس رفتیم.
البته نتیجه رو از الان بهتون بگم که این بیچاره بی گناهیس محرزه و لی اینو گفتم که حواستون باشه من بعد که اگه تو خیابون رانندگی می کردین و تصادفی کردین یه موقع حتی اگه یه خط هم بیشتر بر نداشت ماشینتون صبر کنین پلیس بیاد و کروکی بکشه و یه آدرسی از کسی که باهاش تصادف کردین داشته باشین که فردا روزی اگه چش واکردینو اومدن که آقا تو زدی به یه نفر و این حرفا سند مدرکی برا اراده داشته باشین و یه چند وقت از کار و زندگی نیفتین. چون خودتون که میدونین ما تو چه مملکت گل و بلبلی زندگی مبی کنیم.

mehrsa_m
01 آذر 1390, ساعت : 02:44 بعد از ظهر
سلام به همه خاطره نويساي گل :-2-25-:

دومين رمانمم تموم شد . حيف شد انگار تازه داشتم به زندگي كردن باهاشون عادت ميكردم . بدجور وابستشون شده بودم ولي بالاخره هر شروعي يه پاياني داره !
دو روز پيش مدام دنبال عكس ميگشتم براي جلد رمانام . يه چيزايي پيدا كردم ولي زياد راضيم نكرد :-2-07-: ( مراجعه شود به امضاي اين جانب ميتونين عكساي انتخابي بنده رو ببينين :-2-11-: نظر يادتون نره اگه بده عوضش كنم :-2-14-:)
يه عالمه درس ريخته رو سرم كه بايد بخونمشون ولي اصلا حسش نيست :-2-17-: دو تا سوژه به ذهنم رسيده واسه رمان بعديم احتمالا دي يا بهمن سومي رو شروع ميكنم :-2-04-: الان بدجوري دلم ميخواد يه چيزي بنويسم ولي وقتي به فكر درسا ميفتم ناخودآگاه وحشت ميكنم :-2-02-:عجب رويي دارما ! :-2-19-:
از صبح تا حالا توي آشپزخونه بودم داشتم يه فكري به حال شكم گرسنه ي خودمون و خواهرمون ميكرديم :-2-07-: كتلت پزيدم عجب كتلتي شد :-2-27-: خيلي هم خوب باور كنين :-2-22-:
الان منتظرم يكي بياد گوشم و بپيچونه ببره سر درسام بشونتم :-2-22-:
ديگه حرفي نيست :-2-31-: روز خوبي داشته باشين همگي :-2-25-:
باي باي :-2-41-:

AsalBanu
01 آذر 1390, ساعت : 03:15 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام
امروز کلی خندیدیم ، گفتم بیام شما رو هم در شادی هام شریک کنم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
البته شاید اونقدری که برای من جالب بود ، برای شما خنده دار نباشه
چون من توی موقعیتش خندیدم ، و الانم که فک میکنم میبینم خیلی هم خنده دار نبود [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
در هر حال
امروز یه مهمون داشتیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
فامیل دور بود و یلی رودربایستی دار[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
حالا اد امروز هم بخت خنده من و مطی ( خواهر شوهرم ) باز شده بود [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
به قول معلممون به خط تو دیوار هم میخندیدیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
گفتم الان پیش خودش میگه بیچاره چه عروسی گیرشون اومده ؛ خل و چل [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
از در که اومدم سلام کنم ، زبونم گرفت [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] میخواستم بگم آقای فلانی خوبن انقدر رت و پرت گفتم خودش تند تند گفت خوبن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] فهمید چه زجری دارم میکشم تا اسم طرفو درست بگم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
مامان میخواست بگه میز رو بکش اونور سفره رو بنداز ، گفت میزو بچش اونور
دیگه من و مطی بنفش شدیم از خنده [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

حالا ما این سوتی ها نقل مجلسمونه
نمیدونم چرا سر این جلو مهمون غریبه انقدر خندیدیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
حالا آخرش گفت زنگ بزنید آزانس بیاد ، [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
زنگ زدیم ، بابا هی میره آیفونو روشن میکنه ببینه آزانس اومد یا نه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] دوباره من و مطی غش کردیم
گفتم الان زنه پیش خودش میگه اینا چقد منتظر بودن من برم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
حالا بابا بیچاره میخواست متوجه بشه ماشین اومده ولی خب ضایع بود [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
حالا منم سرما خوردم ، خانومه دارم باهام حرف میزنه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] مماخمان یادش افتاد ای دل غافل ما یادمان رفت نشتی داشتیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
حالا خانومه چشم تو چشم ما
اب مماخ ما در راه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
کلی التماسش کردیم ، و جون و ارواح هفت جد و ابادمان را پیش کشیدیم تا با نفس های عمیق پایین نیامد وگرنه همان یه ذره ابرو رو هم بیخی میشد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
به قول فامیلمان دقت کردی هر وقت با ادم غریبه تو خیابون روبرو میشی همچین این اب مماخ به ابشار نیاگارا میگه زکی
بعد هم دریغ از یه دستمال تو جیبت [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
این هم از امروز ما
خدا باقیش را بخیر کنه
دیروز هر چی گند و بد و اعصاب خوردی بود ، خدا عوضشو امروز بهمان داد
امیدوارم شوما هم بخندین و شاد باشید [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
یا علی
پ.ن : مهرسا جان ، دارم کتابتو میخونم ، تا اینجاش که خیلی قشنگه ، ممنون ، امیدوارم خوب و قشنگ هم تموم شه خانومی

H0NEY
01 آذر 1390, ساعت : 04:42 بعد از ظهر
به نام خدا

امروز 22 /11/ 2011 دوباره رند شده من میلادی زدنم اومده :-2-43-:امروز 4 روز بود هیچی ننوشتم:-2-38-: من که ارشام همیشه بهم میگفت معتاد روزی 1 ساعت در کل این جا نیستم :-2-39-:دلم واسه خیلیا تنگ شده :-2-15-:خونه قبلیمون که بودیم من پیش دبستانی بودم یه دوست داشتم اسمش ذهره بود همسن خودم بود اما نیمه اولی بود و اول دبستان خونه همدیگه میرفتیم با هم بازی میکردیم چقد خوب بود خونشونو فروختن رفتن یه شهر دیگه اما قرار بود زنگ بزنه بهم اما رفت که رفت ...:-2-39-:
چند سال بعد یه دوست داشتم اسمش اناهیتا بود :-2-15-:یه سال ازم کوچیک تر بود 3 سال تقریبا هر روزمون با هم گذشت چه خرابکاری هایی که تو خونشون نکردم:-2-27-: یه بار باباش می خواست جوهر بریزه تو پرینترش سرنگ پر جوهر مشکی رو میز بود برش داشتم دستم خورد به تهشو کل سقف سیاه شد:-2-35-: مامانش به در میگفت دیوار بشنوه هی اناهیتا رو دعوا میکرد من بفهمم مثلا:-2-35-: یادش بخیر اونم دو سه سال بعد رفت استرالیا اون روز که رفت کلی گریه کردم و از اون روز هم دیگه ندیدمش قرار بود واسمون نامه بنویسه اما اونم رفت که رفت ...:-2-39-:
بعد از اون سالا من دیگه با هیچکس خیلی صمیمی نشدم هیچکس همین دوستاییم هم که الان دارم شاید بهشون عادت کردم اما بهشون رازا و مشکلاتی که دارم رو نمیگم نمیدونم میترسم بازم ترکم کنن و برن و برن:-2-15-:
این سه روز هیچ اتفاقی نیفتاد بجز دیشب که بعد از تموم کردن کتاب شیرین (مودب پور) که خودش کلی فکر ادمو مشغول میکنه :-2-31-:یه فیلم جنایی وحشتناک از این روحی ها دیدم ساعت یازده من از فیلم نمیترسم اما واقعا میتونم بگم ترسیدم از فیلم جیغ نترسیدم اما از این چرا با اینکه چیز خیلی وحشتناکی هم نداشت:-2-31-:انقد که شب خواب وحشتناک میدیدم :-2-30-:هی میدیم یه اس واسه هممون اومده که یه تهدید بود فک کنم:-2-30-:بعد گوشی تو دستمه چشامو باز میکردم میدیدم تو دستم هیچی نی الکی دارم شماره میگیرم:-2-30-: کلی ترسیدم به کل:-2-35-:
امروزم دلم واسه داداش ارشام تنگ شده میترسم دیگه این ورا پیداش نشه و بشه مثل ذهره و اناهیتا:-2-39-:
پ.ن مسافرا خاطره هاتون خیلی باحاله مرسی:-118-: من 4 ساله شمال نرفتم اما با خوندن خاطره ها یا اخرین سفر خودمون با خالم اینا افتادم که با پسر خاله هامو داداشم و دختر خالم ساعت 1و 2 نصف شب میرفتیم دم دریا یادش بخیر:-2-39-:
پ.ن هانی جون به سلامت بری برگردی منتظریم:-2-40-::-2-41-:
بدرود دوستان:-2-25-:
هانی کو چو لو :-2-39-:
خونشون:-2-15-:

!kimi5
01 آذر 1390, ساعت : 04:44 بعد از ظهر
سلام دوووستام.

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
ديديم اصلا اينجا نيستيم كفتيم بيايم احوال برسى....:-2-40-:
اين جند روز حال خوشى نداشتم....دست خودم هم نبود....نميتونستم...:-2-39-:
تو اين مدت بعضى از خاطره هارو خوندم:-2-25-:
با خاطرات شمال كلى حال كرديم...مرسى از خاطراتتون خوشحالم ك كلى خوش كذشته ..تولد محمد جان هم مبارك باشه.:-2-40-::-2-40-::-2-40-:..حتما الان ميكين جقده دير ...:-2-43-:ما يه بار تو تابيك تفلد كفته بوديم...ديديم اينجا نكفتيم....
خاطره ها عين هميشه عالى بودن...
بعضى از خاطره ها خيلى روم تاثير ميزارن...حتى ديشب سر يكيش كريه هم كردم...:-2-30-:
كلى دوستون دارم
فردا امتحان اعلام و وا ژكان ادبيات داريم....بدمان مى آيد....:-2-36-:
امروز تو مدرسه يه خبر نا ﮓوار راجع به يكى از بجه هاى تجربى شنيديم ك كريه ام كرفت و اعصابم كلى ريخت بهم....
خدا بهش صبر بده ....
تو اين جند روز وقتى ميامديم سايت يا تو تابيك فراخوان بوديم و يا ميرفتيم ببينيم داداش سعيد feedback
جواب مارو در صندلي داغش داده يا نه...ك خلاصه امروز ك از مدرسه بركشتيم ب خانه ديديم ج داده...:-2-16-::-2-16-:
راستى خواستيم بكوييم ك در قسمت مسابقات سايت ما و دختريمان narg-s فراخوان نقاشى زديم....تا الان جون فكر ميكرديم شايد تبليغات باشه و خلاف قوانين نكفتيم اما nilo جان و ميناجان كفتند ك اشكال ندارد و ما نيز خوشحال شديم
ديروز بنا ب درخواست يه سرى از دوستان فراخوان تمديد شد به 4آذر....اكر كسى علاقه داره بياد كلى خوشحال ميشويم
ما كلى ذوق داريم...:-2-35-:
روز ها بد و خوبش داره ميكذره و امروز هم ك آذر تموم شد.:-2-38-:..جقدر اين دو ماه زود رفت....
دوست ندارم با حرفام ناراحتتون كنم ببخشيد
فقط جمعه 40ام مامانيه....
شايد باورتون نشه اما هنوز باورم نميشه....همش فكر ميكنم ك انكار يه مسافرت كوتاه رفته و قراره زود ...به زودى.. .بركرده اما انتظار فايده نداره...نمياد...ك نمياد....
تقريبا 40روز كذشت اما هنوز ب خوابم نيومد....نميدونم جرا؟شايد دوسم نداره...شايد دلخوره ازينكه آخرين جمعه نرفتم بهش سر بزنم:-2-39-::-2-39-:
دعا كنين بياد.....منتظرشم...:-2-15-:
ﭘ.ن ها................8:-2-41
-:-:
*داداش سعيد مرسى از آهنكات....خيلى خوبن موفق باشى:-2-16-:
*مامان سحر خووبى؟؟؟:-2-25-::-2-25-::-2-25-:
*ريحانه جان جات خاليه....كاش بياى خاطره بنويسى...:-2-40-:
* ﮓنجشك جان مثل هميشه خاطراتتون رو دوس دارم....خيلى تاثيركذارن رو من مرسى.:-2-41-::-2-41-:..موفق باشين و كارهاتون ب خوبى تو زندكيتون ﭘيش بره
*شبنم جون خاطراتو خيلى خوب تعريف كردى...كلى خنديدم...
*شخص محترم ك تو سايت نيستى...متاسفم.. من يه ﮓناه كارم...كاشكى منو ببخشى.. خوش بخت باشى در آينده و خودت رو از بين نبرى...:-2-39-:
**اينم تقديم به خاطره نويسان دوست داشتنى...قديمى و جديدم فرق نميكنه
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
*اميدوارم ناراحتتون نكرده باشم
*فعلااا....
مامانى از ته قلبم آرزو ميكنم روحت هميشه در آرامش باشه:-2-40-::-2-15-:

N@s!m
01 آذر 1390, ساعت : 05:15 بعد از ظهر
سلام
از هفته گذشته دقیقا" سه شنبه هفته پیش احوالات ما مثل هوای امروز شیراز درنوسان است
جدا" میترسم نیشمو تا بناگوش بازکنم یا دلم بگیره !!!!!
سرایکی ثانیه اوضاع و احوالم عوض میشه و یه اتفاقی میافته که مجبورم بگم این نیز بگذرد !
این روزها یه عادتی پیدا کردم بس عجیب رو آوردم به خاطرت گذشته ام و به خوندن وبلاگ و مطالب بچه ها
انگار اینجوری گذرزمان را فراموش میکنم و متوجه نمیشم وقتم چه مدلی میگذره !
این روزها زور هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی از این زمانه دلم سیر میشود گاهی بیشتر میچربه !
نمیدونم ........
یعنی میشه دوباره همه چیز راست و ریس بشه .....
انگار برام دوراز باوره ......
میشه دلتنگی نداشته باشم ....
میشه بابایی به سلامت بره اتاق عمل و برگرده ......
میشه تمام شه تمام سفارشاتش که اگه دورازجونش ........
بغض داشت خفه ام میکرد وقتی بهم گفت دکتر بهم گفته باید سریع تر عمل شه ...
ازدرون خون گریه میکردم وقتی داشت سفارش میکرد که اگه دورازجونش بهوش نیامد چی کار کنم !
حتی تصورش هم برام غیر قابل باوره .....
یاحسین به حرمت این روزها قسمت میدم خودت محافظ بابایی باش ..
یاحق

sara_n
01 آذر 1390, ساعت : 06:18 بعد از ظهر
ویرایش شد.....:-2-35-:




سر چهار راه گل می فروشد . گل های سرخ پیچیده در زنبق های براق . . .

ماشینها می گذرند از چهار راه . بوق می زنند ؛ حرف می زنند ؛ غر می زنند و می گذرند . بعد دندان می سایند و گلهای کوچک قرمزش را ندیده می گیرند .

خانم گل می خری ؟

آقا گل بدم ؟

- برو خدا امواتت و بیامرزه

این دسته گل فقط 2 هزار تومان است . این شاخه گل فقط ... آقا ... خانم ...

رد که می شوم از سر چهار راه صدای شکستن بغضش تکانم می دهد . گریه می کند دخترک گل فروش ، سر چهار راه ، گل برگ های سرخ می افتند از سر شانه اش و روی زمین تلی از بهار می سازند .

وای پاییز ... حالا گوشه ای از چهار راه رقیب جدی ات بهار پیدا شده است .





من سالهای سال مُردم تا اینکه یک دم زندگی کنم . تو میتوانی یک ذره ، یک مثقال ، مثل من بمیری؟

من سالهای سال زندگی نکردم ، تا یک دم توانستم . هرگز کسی نمی تواند جایی مثل من باشد








1 آذر 90

م.ن
01 آذر 1390, ساعت : 06:38 بعد از ظهر
اون روز ،با خودم اون قدر کلنجار رفتم تا بالاخره،دغدغه ی دوست داشتن ات رو با تمام وجود به خودم القاء کردم!.

اون موقع از هیچ چیزی خبر نداشتم، از آینده و برزخِ سکوتی که هر آن من رو در گرداب خودش فرو می بره.


اون روزها، من بودن ، یک عمرِ ( با تو ) می خواست. یک روزگارِ بیِن زمان و مکان. فارغ از انسان بودن:-2-39-:



اما،

خدایا، این ها رو بی خیال.

حالا، این من هستم که مقابل تو ایستادم .


بابا! به خودت قسم، من اون آدمی که فکر می کنی نیستم! سربه سرم نگذار، دیگه دوست ندارم اشتباهی از من سر بزنه

می خوام، تنها باشم! شاید اینطوری بهتره. شاید ، بهت نزدیک تر باشم:-2-39-:




پ.ن: حالا دیگه ، غم ها باید کنار برن، من بمون و تو .

خدایا ، برای یک بار هم که شده، دردهات رو به من بگو

شریک خوبی هستم!.:-2-37-:


پ.ن: به این خاطره ها یِ دو روزِ ، باید گفت! .توقف بی جا ، مانعِ فراموشی ست

Mina
01 آذر 1390, ساعت : 06:55 بعد از ظهر
در پي تصميمات ديشب
ميخوام به زندگيم سر و سامون بدم!
خيلي عقب افتادم!



* احساسات آسمانی ام را به نیل اشکهایم سپردم
فرعون شدی و آن را گرفتی
چه قصه تلخی!
فرعون بودنت را باور کنم یا
گرفتنت را
...

تاتیا
01 آذر 1390, ساعت : 07:07 بعد از ظهر
دیشب بالاخره بعد از مدتها برق خونمون به طور درست حسابی قطع شد..:-2-16-:حالا فکر نکنید اینجا اصلا برق قطع نمیشه ،قطع میشه امایا تو روز بوده یا مدتش کم بوده.
این دفعم چون سیما اتصالی پیدا کرده بود تعمیرش طول کشید.و زمان قطعی طولانی شد.
چرا خوشحالم؟آخه من حدود 12-13 سال پیش یه سنتی رو برای خودم قرار دادم وتصمیم گرفتم هر بار که برق قطع شد عملیش کنم.و اون این بود که هر بارکه برق میره هر خرابکاری که در گذشته کردمو پنهونش کردم رو اعتراف کنم.به همین خاطر شبای بدون برق ،شب اعترافات من بود و کم کم این سنت تو خونمون نهادینه شد.طوری که هر وقت برق میره همه منو صدا میکننو میگن بیا و اعتراف کن.یا میپرسن اعتراف جدیدی دارم یا نه.
اولاش طرف اعترافاتم مامانم بود.یعنی بیشتر خرابکاریای معمولی بود که ازش پنهون کرده بودم.مث شکستن یه لیوان ساده یا فلان ظرف.بعد یه کم به خرابکاریای جدیترم معترف میشدم”مامان اون دیس چینی که یادگار داداشت بود یادته؟اونو من شکستم اما از ترس تو یواشکی گذاشتمش تو کابینتو وانمود کردم که در اثر فشار ظرفای دیگه شکسته":-2-35-:
کم کم دامنه ی اعترافاتم گسترده تر شد.کارا و اشتباهاتی که در حق داداشام انجام داده بودم هم به لیست اضافه شدن."داداش یادته یه بار وقتی من 8 سالم بود یه دفتر شعر خوشگل آوردی و گفتی مال دوستته ومیخاستی شعراشو بنویسی؟یادته یه روز که از مدرسه برگشتی دیدی دفتر شعر نابود شده؟اونموقع همه فکر کردید کار دختر عمه س اما دراصل من موقع جابجا کردن کتاباحواسم نبودودستم بهش گیر کرد جر خوردو ویرون شد.بعد یه کار کردم همه فکر کنید کار دختر عمه س:-2-35-:"و اون وقت هم عذاب وجدانم رفع میشد هم فان بود.
خلاصه دیشب که برق رفت داداشم بهم گفت"تاتی وقتشه شروع کن؛میگم تاتیا تو از بچگی باهوشو زرنگ بودی عجب سنت باحالی رو برا خودت دست و پا کردیا یالا شروع کن"همون لحظه به طور کاملا ناخوداگاه یادچند تا از خرابکاریایی افتادم که واقعا با اینکه بزرگم شدم هنوز جرآت نداشتم بگم؛نه اینکه بترسما اما نمیدونم چرا نمیخاستم بگم .بهمین خاطر به داداشم گفتم امیدوارم بعد از شنیدن حرفام بازم همین عقیده رو داشته باشی!بالاخره دلو زدم به دریا و گفتم:
تقریبا 10-11 سالم بود.هوا تقریبا گرم بود.مامانم تصمیم گرفته بود شب آش درست کنه و تو بالکن خونه بخوریم.مامان در حال درست کردن نعنا داغ بودو داداشمم ظرفا رو میبرد.منم که داشتم نگاه میکردم از مامان خواستم اجازه بده نعنا داغ و من ببرم بالکن.اما مامان اجازه نمیداد و میگفت داغه دستت میسوزه و همشو میریزی زمین.خلاصه از من اصرار از مامان انکار.آخرش راضی شد و ظرفو داد دستمو خودشم ظرف آشو برداشت منم پشت سرش راه افتادم.اما همین که پامو گذاشتم تو بالکن نمیدونم از سقف یا از دیوار یا از کجا یه سوسک سیاه چاق پیداش شد و شترق افتاد تو ظرف نعنا داغ!:-2-20-::-2-34-::-2-19-:روغنم که داغ سوسکه عین پیراشکی توش برشته شد.ای داد ِبیداد!منو میگی؟از اونجایی که من از بچگی داستان پرداز بودم این اسب ِخیال ِمن اون لحظه شروع کرد به جولان دادن که اگر الان مامانت بفهمه دعوا میکنه و فردا از بازی محرومت میکنه و تازه دیگه نمیزاره تو کارا بهش کمک کنیو...در اون چند صدم ثانیه همینطور به خیالپردازی ادامه دادم.منه خنگ یه لحظم فکر نکردم خب اگر بفهمند میبینن تقصیر من نبوده و از سقف افتاده پس معلومه که دعوام نمیکنن!اما نه هر کار کردم دیدیم هیچ چاره ای ندارم جز پنهانکاری!:-2-30-:به سرعت برق و باد مسیر رفته رو برگشتم و طی یک عملیات انتحاری با کمک قاشق سوسک رو از درون مایعی که منجر به مرگ شومش شده بود درآوردم و داخل زباله دان تاریخ انداختم و با دستانی لرزان وصورتی برافروخته از ترس ظرفوبرداشتمو به بقیه پیوستم.:-42-:در حالیکه مامانم تو ظرف آش بقیه نعنا داغ میریخت چشای منم همراه با قاشق بالا پایین میشدو وجدانم در تلاش برای اقرار. :-25-:چند بار خاستم نزارم بریزه اما نتونستم.:-109-:همین که نوبت ظرف من شد گفتم مامان من نعنا داغ نمیخام فقط آش خالی بریز.همه متعجب شدن که چرا نمیخام،همه میگفتن چرا تو که دوست داشتی؟منم به روی خودم نیاوردم و ظرف آشمو از دست مامان قاپیدم و عین یه بزِآروم و بی سر صدا،شروع به خوردن کردم.در حالیکه بقیه داشتن با اشتها روغن سوسکی میخوردندمن خبیثانه سکوت کردم:-2-21-:"
از تو تاریکی میشد فهمید همه تو شوکند.اولش خیال کردن دارم سر به سرشون میزارم اما بعد فهمیدن شوخی در کار نیس و اینا همش راسته.داداشم با حرص گفت دختر کوچولوی مغز فندقی!:-14-:بهش گفتم داداشی دیدی حرفت عوض شد؟بعد قبل از اینکه شوکشون بخابه و حرفاشونو بشنوم یه اعتراف دیگه پشت بندش اومدم:
"عصر یه روزکه مامان خونه نبود،بابام ازم خواست براشون چایی دم کنم بخورن برند بیرون کار دارن.منم عین یه کدبانوی نمونه :-2-10-:آب پارچی که بقل سماور بودو ریختم تو سماور.بعد روشنش کردم.نیم ساعت بعد آب جوشیدچاییو دم کردم و استکانارم چیدم و قندونارم پر از قند کردم.چای که دم کشید یه قوری دیگه برداشتمو پر از آب جوش کردم که اگر چای پر رنگ بود آب بریزن روش.و برای اینکه کدبانوییم رو تکمیل کنم قبل از اینکه ببرم گفتم بزا سماورم آب کنم که میرم میشینم خیالم راحت باشه.همینکه در سماور وبرداشتم دیدم توش 1 مورچه و یه مگس افتاده.ای وای عجب شانسی دارم من.:-2-02-:این مورچه و مگس کجا بودن آخه؟کفرم بالا اومد .تنها حدسی که بذهنم رسید این بود که احتمالا مورچه داشته مگس مرده رو حمل میکرده حالا به هر دلیلی افتاده تو پارچ آب ، منم که بدون نگاه کردن آبو ریختم تو سماور.در همون اوصاف ناگهان یه صدا(یه صدای کلفت و خش دارو وحشتناک از اونا که تو فیلماستو یوهاهاها میکنه:-19-::-2-21-:)بهم گفت جریان هر چی که هس مسیله اینه که الان میخای چیکار کنی تاتیا خانم؟اگر بخای آب سماور و خالی کنیو دوباره بزاری بجوشه باز 40 دقه نیم ساعت طول میکشه اون وقت بابات ممکنه ناراحت شه.تازه اگر ناراحتم نشه کارش دیر میشه.اگرم بخاد بی چایی بره بعدا ممکنه سردرد بگیره.:-2-18-:همون لحظه بود که برا لحظه ای تصمیم شوممو گرفتمو بدون تردید چایی رو بردم گذاشتم جلوشون.:-2-20-:بابام چاییو ریختو همه کلی بخاطر رنگ و طعمش به به و چه چه کردن و من مث یه شیطون ِکوچولوی به ظاهر معصوم در برابر تعریفاشون سرخ میشدم از طرفیم دلم براشون میسوخت که دارم سرشون کلاه میزارم"
اینو که تعریف کردم داداشم کوبید به پیشونیشو گفت باورم نمیشه تو انقد بدجنس بوده باشی:-45-::-2-01-:.........این خاطره ادامه دارد:mrgreen:

دوستای گلم ادامه ی خاطره ی امشبو توی یه پست دیگه میزارم آخه زیادی طولانی میشه و چشمای مهربونتون خسته میشه.اگر دیدم علاقه مند به خوندن بقیش هستید حتما براتون ادامشم مینویسم
منم به این تاپیک علاقه مند شدم .درسته زیاد خاطره نمینویسم اما هر بار که میام تا جاییکه وقت کنم خاطرات قشنگتونو میخونم.
دوستتون دارم:-2-40-:

NILOUFAR
01 آذر 1390, ساعت : 07:33 بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
اگر می خواهی خوب باشی باید اول معتقد باشی که بد هستی
سه شنبه 1 / آذر / 1390 ساعت 06:45 دقیقه
سلام
خب من از اونجایی که روزهای سه شنبه و چهارشنبه کلاس ندارم .صبح تا ساعت 10 خوابیدم .بعد هم پا شدم بدون خوردن صبحونه (دست و صورتم رو شسته بودی ام ) کامپی رو روشن کردم که بیام سایت . دیدم خواهر گرام اومده میگه الا و بلا الان باید سریالمون رو ببینیم .منم گفتم به شرطی که برام صبحانه بیاری که اون چون خیلی این سریال بهش فشار اورده ( یه جای خیلی حساسی مونده بود ) با سر رفت برام چند تا لقمه سنگک :mrgreen: و چای شیرین اورد . هیچی دیگه نشستیم قسمت 13 سریالمون رو دیدیم بعد خواهری رو دک کردم اومدم سایت . تا ساعت 4:20 دقیقه بعد از ظهر بی وقفه تو سایت بودم :-2-23-:نهار رو هم پای کامپی میل کردم (نهار کوکو داشتیم :-2-35-:) بعد نگاهی به برنامه پربار درسی ام انداختم دیدم باید مشق های ریاضی ام رو بنویسم :-2-38-:یه تحقیق به جبران غیبت های کلاس تربیت بدنی درباره گوژپشتی:-2-19-: پیدا کنم تمرین های مدیریت مالی رو حل کنم و .... پس از سایت خارج شدم تا به علم و تحصیلم برسم (قبلش نمازم رو خوندم که خدا ناغفل به کمرم نزنه :-63-:)
بعد اینکه اها من میخوام شال ببافم واسه خودم . دوستام واسه خودشون شال بافتن تا قوزک پاشون :-29-:
مدیرا و همکارای محترم بخش اموزش ؛ بیاین طرح های مختلف بافت شال رو اموزش بدین خب :-119-: راستی الان ببافم کی تموم میشه ؟ یعنی میرسم تو زمستون ازش استفاده کنم یا نه ؟؟؟؟ خودم شال ساده رو بلدم ولی ساده دوست ندارم بعدشم دیگه اگه یاد گرفتم شاید برای دختر خاله ها و دختری ام هم ببافم :-2-11-: شادی جونمون هم شماله و یه برف ندیده بالفطره است براش نمی بافیم سرش بی کلاه ماند این وسط:-65-:
بعدشم اینکه این پای منه
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
و نشان دهنده میزان سردی هوای این دوروبراست (این جوراب ها سوغاته و ساخت کشور جیگرمان کره است:-2-32-: )
دیگه همینها
بعد ما بریم چای با باسلق بخوریم (الان دلتون خواست نه ؟ به ما چه :-2-28-:)


خب قبل رفتن یه مثل دیگه از سری مثل های اون کتاب با کلاسه براتون میذارم خیلی باحاله

یه پسری بود که کارش دزدی بود و مادرش هم به شدت از شغل بچه اش ناراحت بود . هرچی هم که پسرش رو نصیحت میکرد از دزدی دست برداره فایده نداشت
یه روز که مادر حالش خوب نبود و میدونست دیگه اخرای عمرشه پسرش رو صدا کرد و بهش گفت :
- من دارم میمیرم ولی قبل از مرگم یه درخواستی ازت دارم لطفا برو برای یه کفن بخر ولی نه از راه دزدی چون کفن باید با پول حلال باشه .
پسر سریع قبول کرد و گفت : اینکه کاری نداره الان میرم و برات کفن میارم
پسره رفت و کلی توی شهر گشت تا باخبر شد یه کاروانی که بارش پارچه است داره به شهر میاد این دزد قصه ی ما با عجله به مسیری که کاروان داشت میومد رفت و توی راه به کاروان شبیخون زد . سر کاروان که مرد زحمتکشی هم بود اونقدر ترسیده که گفت :
- هرچی میخوای بهت میدیم فقط به ما آسیب نرسون.
دزد هم با خوشحالی گفت : من فقط چند متر پارچه سفید برای کفن میخوام
سرکاروان با عجله از بین پارچه هاش اون چیزی رو که میخواست پیدا کرد و بهش داد . پسر قبل رفتن به مرده تاجر گفت :
- بگو از این که این پارچه رو به من دادی راضی هستی
مرد هم که خیلی ناراحت بود گفت : نه من اصلا راضی نیستم
هرچی دزد اصرار کرد که حلالش کنه قبول نمیکرد
عاقبت دزد ترکه اش رو در آورد و اونقدر طرف رو زد که تاجر بالاخره فریاد زد که حلالش کردم .
خلاصه پسر پارچه رو برداشت و به خونه اومد .
مادرش که کفن رو دست پسرش دیده بود کلی خوشحال شد و از پسرش پرسید :
- چطوری تونستی پارچه حلال گیر بیاری .
پسر هم با افتخار گفت : اونقدر صاحبش رو زدم تا حلال حلالش به آسمان رفت!!!


من خیلی فکر کردم به این ضرب المثل ؛ ما تو مسائل ریز و درشت اطرافمون از این مورد زیاد داریم نه ؟؟؟


جناب نوین حالا اشکال نداره که حذف کردین دوباره وبلاگ بزنین و قالب های خوشرنگ براش بذارین .همه ما وقتای عصبانیت یه چیزهایی رو حذف کردیم کاش همشون قابل جبران بودن

فکر کردم میفتم اول صفحه :-2-18-::-2-03-:نامردا :-20-:

فعلا .

SaMirA.Ha
01 آذر 1390, ساعت : 07:43 بعد از ظهر
امروز كه مثلا كلاس نداشتم خواستم جزوه بنويسم :-2-38-: كه دوستم زنگ زد وگفت بيا پيشم:-2-33-: منم بعد از خوردن صبحونه حاضر شدم برم جلوي در خونه شون كه رسيدم زنگ زدم در رو باز كرد رفتم بالا بعدش كلي با هم حرف زديم :-2-37-:مي خواست بره خريد كه منم باهاش رفتم:-2-28-: خلاصه من امروز همه كار مكردم به جز درس خوندن .......:-2-28-::-2-28-:

reyhane.s
01 آذر 1390, ساعت : 09:43 بعد از ظهر
سلام بچه ها حالم خيلي خرابه................
اول ديروز:
معلم فيزيك ميخواست امتحان بگيره منتها به وسيله ي يه سري بچه ها لو رفت.............
من و دوستم از نماز برگشتيم ديديم همه دارن راجع به امتحان حرف ميزنن
ما مثل بچه آدم رفتيم سر جامون نشستيم:-2-15-:
زنگ خورد معلم اومد توي كلاس و گفت:سلام به روي ماهتون(خيلي مهربون شده بود)
آرامش قبل از طوفان شنيدي؟همون بود.....................
دفترش رو باز كرد و نوشت:به دليل تقلب همه كلاس 0................................
ما همين جور مونده بوديم كه به ما چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خير سرمون داشتيم نماز مي خونديم 0 نصيبمون شد............................
خلاصه گفت كه فردا زنگ اول يه امتحان ازتون ميگيرم زار زار گريه كنيد....
از ظهر تا صبح هم بخونيد نتونيد جواب بدين.........
من همون لحظه گفتم فردا بدبختيم(البته يه لفظ ديگه به كار بردم خييلي بي ادبي بود نمي گم)
خلاصه كه رفتيم خونه....... ناهار كوفتمون شد و بعدش گرفتم تخت خوابيدم
باخودم گفتم من كه خودم رو بكشم نميتونم اون سوال ها رو حل كنم بنابراين خودمو راحت كردم
عصر هم رفتيم خونه مامان بزرگم
پسر خاله ي پرروم هم بود كلاس سومه ها ...................




و حالا امروووووووووووووووووووووو وووووووز:
بدبختي .بيچارگي و فلاكت و.......
زنگ اول دوباره اومد 6 تا سوال داد من خودم 4 تاش رو حل كردم بقيه رو چرت و پرت نوشتم...........
بعدش كه برگه ها رو داديم گفت نمره همه رو از 8 كم ميكنم
خيلي ازش خوشم ميومد ولي خيلي نامرديه..................:-2-33-:
خيلي زيااااااااااااااااااااااا ااد
راستي امروز ما رو يك ربع به يك تعطيل كردن ولي سرويس ها نيومده بودن كلي سر خيابون علاف شديم

بعدشم كه عصر كلاس زبان....................
بدك نبود ولي خدايي اين دو روز بسيار براي من بيخود بود

آخ دستم درد گرفت فكر كنم طولاني ترين خاطره ام بود
ميبخشيد ولي دلم خيلي پر بود
مرسي الان خيلي خالي شدم
:-118-::-118-:


و در آخر مرسي نيلو جون كه خاطره ي من رو ويرايش كردي:-118-:

sly-ocean
01 آذر 1390, ساعت : 09:45 بعد از ظهر
مامان : حاضر شو بریم
من : کجا ؟
مامان : مگه نمیخواستی موهاتو کوتاه کنی ؟!
من : :(
مامان : دوباره نریم بگی یه سانت بیشتر نشه ها ..
من : پس چقد ؟ !
مامان : حداقل 5 سانت میگی کوتاه منه
من : چه خبره !
مامان : [اخم]
.

خانوم ِ x : چقد کوتاه کنم ؟
مامان : حداقل پنچ سانت کوتاه شه ! ( من که میدونم چشمک زد که بیشتر هم شد عیب نداره !! )
x : چرا مدل ـ فلان (مثلا !) ـ نمیزنی ؟ خیلی بهت میاد !
مامان : تا کجا کوتاه میشه ؟
x : تا اینجا [دستشو میذاره رو گردنم]
مامان : نه خیلی کوتاه میشه
من : نه کوتاه نیست !
x : بزنم ینی ؟
مامان : خوبی ؟!
من : نه ، کوتاه تر ! کوتاه ِ کوتاه
x : باشه / ..
مامان : [میشینه از تو آینه زل میزنه به قیافه م]
من : (تو دلم) فقط یه سانت .. :(
.
x : مبارکه راحت شدی !
همکار خانوم x : موی کوتاهم بهت میاد ! مبارکه !
من : مامان بریم ..
.

خونه ؛
من
بارون ..
شونه رو میکشم تا کمرم ../..

+ همه ی ِ نگاه هایی که میاد سمتم ، انگار پر از فحش باشه .. پر از فریاد ِ بی رحمی ..

به مامان میگم کاش با خودم میاوردمشون
مامان میگه گل ِ سرتو ؟ من آوردمش
من : مگه جا گذاشته بودم ؟!
مامان : آره به موهات نمیخوره که دیگه ! چیو میگی تو ؟
من : موهامو ...
مامان : دیوانه
من : (ذوق مرگ میشم از شنیدن ِ این حرف !)
.
موهامو خرگوشی میبندم

مامان میگه نازی کوچولو !

بابا میگه دیگه حتما باید بری .. !:-2-28-:

رز وحشی
01 آذر 1390, ساعت : 09:58 بعد از ظهر
امروز هم دلم گرفته.دلم از خودم بیشتر از دیگرون گرفته.
بفیه نمیفهمن دردم چیه و رو زخمم نمک میریزن اما خودم که میدونم چه مرگمه اما خودم هم خودم و اذیت میکنم.همه دنیا فهمیدن که بهار ناراحت و گرفته است اما خودم نفهمیدم.
شایدم فهمیدم و خودم و زدم به اون راه.دیگه کارم از آه کشیدن هم گذشته.
راهم و گم کردم هدفم و گم کردم و انگیزه ام رو هم یه جایی اون دور دورا جا گذاشتم.
گیج میزنم و دور خودم میچرخم.هر روز مثل دیروز.
هر روز 24 ساعت دارم که دیروز برام عینا تکرار شده و فردا هم قراره تکرار بشه.
چمه من.هر کی ندونه فک کنه عاشق شدم یا شکست عشقی خوردم.اما امروز تصمیمم رو گرفتم میخوام منم به همون استقلالی برسم که نگار بهش رسیده.دیگه نمیخوام از ترم بعد برم هوشبری بخونم میشینم و تا خود کنکور درس میخونم و پزشکی قبول میشم.
دیگه خسته شدم.دیگه از این سوالا و از این نگاها خسته ام.
از دنیامون بدم اومده ، از دنیای مجازیمون ، از ادمای مجازیمون ،از کسایی که میان و برای رفتنشون دلایل بنی اسرارئیلی میارن،ادمایی که ازت خداحافظی میکنن و یواشکی ان میشن و میرن ،از دنیای واقعیمون هم بدم اومده ،از ادمای دنیای واقعیمون هم بدم اومده ،ادمایی که اشتباهاتشون رو قبول ندارن،ادمایی که خیانت میکنن و تو دلیل خیانتشون میگن ما هم خیانت دیدیم،حتی از خودم هم بدم اومده.بدترین بخش این دنیا خودمم ، یه ادم که تو خودش گم شده.کسی که خودش و گم کرده.
میخوام برم دنبال خودم.بازم میشم بی احساس بازم میشم شاد و بازم میشم دختر درس خون فامیل.
امروز مامانی به زور من و برد خرید.بابا و مامان ترسیدن بازم افسرده بشم.قربونشون برم که انقدر نگرانم هستن.چرا باید یه کاری کنم که نگران بشن؟
چه دختر بدی شدم.
شب که میشه ته دلم خالی میشه انگاری که دنیا داره تموم میشه.شبا غم عالم میریزه تو دلم.اما نمیدونم چرا.
بهار چته؟چه مرگته؟عاشق شدی؟شکست خوردی؟تموم شدی؟کم اوردی؟نه؟پس چته؟
حتی یه جواب ندارم که خودم و بهش دلخوش کنم.
میرم دنبال جواب و پیداش میکنم و دلم و بهش خوش میکنم.

ببخشید که خاطره ام تبدیل شد به درد و دل.
دوستون دارم.
شب خوش


1 اذر 1390

asal_cheshmak
01 آذر 1390, ساعت : 10:05 بعد از ظهر
سلام بر و بچز :-2-25-:
دیشب فوق قاطی بودم ... خیلی بد خوابم برد ... صبح هم زیاد نخوابیدم که امشب زودی خوابم ببره فردا میخوام برم یونی :-2-39-:
خیلی کلافم ... درد جسمی آدمو داغون میکنه :-2-36-:حس میکنم خیلی اضافی و سربارم ... میدونم خودمم مقصرم ، اما واقعا دیگه هیچ توان و روحیه ای ندارم ...:-2-28-:
مامان بزرگم اینجاست ... بابامم رفت بعد از ترخیص ماشینش دایی ِ مامانمو آورد که خواهر و برادر پیش هم باشن ! :-2-31-:
بعدش خاله ی خودمم زنگید که میخوان بیان :-2-37-: بسی دلشاد شدیم ... این خاله مان مثل مادرمان عزیز و گرامی است :-2-41-:
ولی با دیدن خالم حالم گرفته شد ... :-2-39-: کاش خدا شفاش میداد :-2-39-:
خلاصه خاله و داییمم که همسایمون بودن یه سر اومدن و مهمون بازاری شد :-2-31-:
بنده هم بعنوان متخصص امور کامپیوتر یه سوژه دادم دست ِ پسرخالم :-2-28-: سایت رو دید یهو منم اشتباهی گفتم مدیرم اینجا :-2-28-: یه لبخند مکارانه ای زد و میدونم حالا حالاها سوژه هستم اساسی :-2-28-: لعنت بر دهانی که ... :-2-39-:
عصری هم با مامی دعوام شد ... کلا خیلی علاقه داره در یک لحظه منو روانی کنه :-2-36-: ما نیز سکوت کردیم به احترام مادر ِ مادرمان ... اما از درون کلی حرص خوردیم :-2-09-:
برای سایت هم یه سری کارهایی انجام دادم :-2-38-:
بعد برای مشکل کتابچه به سازندش ایمیل زدم ... کلی خواست آمارم رو بگیره :-2-37-: به من گفت شما کتاب تولید میکنید ؟ :-2-37-:
یه فکرایی مثل خوره مخم رو بکار گرفته ... نمیدونم کی میخواد همه چیز یه سره بشه ! :-2-39-: تمام امیدم به خدا هست که زندم ... وگرنه قطعا سه سوته سکته رو زدم :-2-39-:

دیدمت وای چه دیداری:-2-39-:
این چه دیدار دلازاری بود:-2-39-:
بیگمان برده ای از یاد آن عهد:-2-39-:
که مرا با تو سرو کاری بود............:-2-39-:

فردا یونی دارم تا شب :-2-30-:
شب همگی خوش :-2-40-:

پ . ن : راستی فاطمه خوش اومدی :-2-40-:
پ . ن : آها یادم افتاد سالگرد تاسیس تاپیک مبارک :-2-40-:
پ . ن : خدا جونم ... :-2-39-:

pingo pingo
01 آذر 1390, ساعت : 10:36 بعد از ظهر
سلام ميخواستم يه سوتي براتون تعريف كنم .................. مامانم يه كسالتي داشت دكتر بهش گفته هر شب بايد قبل از خواب قرص ويتا مين e بخوره :-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-:خوب بچه ها جونم واستون بگه پريشب مامانم بهم گفت زهرا جون برو برام يه قرص بيار منم رفتم بيارم ............................ قرص رو از تو يخچال گرفتم اول يه ليوان از تو كابينت برداشتم از شير اب پر كردم :mrgreen:ديدم خودم تشنمه گفتم اول يه قلپ اب بخورم بعد قرص رو بدم مامانم كه چشتون روز بد نبينه خودم قرص رو انداختم بالا ..................:-2-27-: همين كه از گلوم پايين رفت يه دفه يادم اومد اي داد بي داد من قرص مامانم رو خوردم كه فريادم به هوا رفت حالا تصور كنيد مامانم داره من رو نگاه ميكنه كه براش قرص روببرم وقتي ديد بله من به جاش قرص رو خوردم از خنده روده بر شد:-21-::-21-::-21-::-21-::-21-::-21-::-21-::-2-27-::-2-27-::-2-35-:

moosio sezar
01 آذر 1390, ساعت : 10:59 بعد از ظهر
به نام خدا
این یک شروع دوباره است.....

سلام و سلام به همه،چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجا،برای خوبی هاش،برای محبتاش،برای دلگرمی هاش،برای...
می گن انسان تا یه نعمتی رو داره ناشکره،ولی تا از دست میده می فهمه چقدر مهم بوده براش؛همیشه هم همین بوده و خواهد بود،ولی بعضی موقع ها یه تلنگری باعث میشه ارزش چیزی رو که داری بفهمی،یه تلنگر مثل دوری....
همیشه شنیدم می گن دوری و دوستی،ولی برای من ثابت شد دوری یعنی دلتنگی ،یعنی تنهایی؛اونم نه تنهایی که خودت دوست داشته باشی،یه تنهایی اجباری!
حالا می تونه این دوری از خونوادت باشه،از خونه ات باشه،از دوستات یا حتی از محیطی که دوس داشتی،یا همشون با همدیگه؛
اون وقته که زندگی واقعیت میره زیر سایه خاطره هات،صبحونه صبحه تو به یاد نگرانی های مادرت از دیر رسیدن و عصبانیت پدرت از بی خیالیت می خوری،دانشگاه تو به یاد مادربزرگت و توصیه اش برای صلوات قبل از هر کار شروع می کنی،سلف رفتن فقط تو رو یاد کافی شاپ رفتن با بچه ها می اندازه و هر بار سعی می کنی یادت بمونه که هر کی سفارش چی رو می داد،ناهار یاد این می افتی که امروز بین تو و داداشت نوبت کی بود غذا درست کنه،ساعت 3 که میشه یادت می افته الان فلان سایت شروع می کنه خبر جدید گذاشتن و توباید بجنبی که خبر نسوزه،وقتی در خونتون میرسی یادت می افته همیشه داداشت خودشو به خواب می زد تا پدرت بغلش کن و ببره بالا،در و که باز می کنی یاد مادرت می افتی که همیشه با یه بغل محبت پشت در خونه وایساده،لباس تو که در میاری یاد این می افتی که اگه الان مادرت اینجا بود وایمیساد بالا سرت و تا جوراباتو گلوله نمیکردی از شام خبری نبود،وقتی کامپیوترت رو روشن می کنی یاد لب تاپت می افتی که بک گراندش یه عکس دست جمعی از16 اردیبهشت بود ولی الان عکس یه پیرمرد تنهاست که داره با غم ساز دهنی می زنه،اینترنتت رو قطع کردی ولی هر لحظه تو رویات تو پرو یه دوست می چرخی و خوش بش می کنی،اینجا رویا رو هم با گذشتت قاطی میکنی،میری پیش کسایی که شاید دیگه هرگز نبینیشون و اینجا با دل تنگی حسرت هم می خوری،حسرت روزهایی که با اشتباه احمقانه ات و پافشاری روش،چه چیز های ارزشمندی رو از دست دادی و حالا می فهمی به جای یه جسم یه روح رو کشتی،اعتماد یه دوست رو،خنده یه نزدیک تر از برادر رو،دوستی ها رو،لبخند ها رو،محبت های بی دلیل و مهربونی های بی دلیل تر؛همه رو کشتی و تو تمام لحظه هات امیدواری که شاید اورژانسی هم برای این مرگ باشه،طبیبی که برت گردونه،بیمارستانی که شاید هنوز توش امید به زنده موندن بود...
تو همین فکرایی که گوشیت زنگ می خوره و ایرانسل یکی از خدماتش رو بهت پیشنهاد می ده،ولی تو تو فکر اس ام اس هایی هستی که توش یه دلیل بود و یه مکان و یه زمان و عجله ای که مبادا دیر برسی....
شب که با دوستات جمع میشی یکی از دوستی میگه که براش مثل خانوادشه ولی تو یاد خانواده ای که توش 100 دوست نزدیک تر از خانواده داشتی و یاد شب زنده داری توی خانواده و یاد دوستات با هم دیگه آتیشت می زنه،یاد دوستی که یه بار تو خانواده خواهر نداشته ت بود و یه بار مادردومت ولی الان چند ماهی میشه که کاری به کاره هم ندارید و همش هم تقصیر تو،تو توی فکر خودتی و جمع مشغول خنده،با جمله حسن که به حسین میگه حلالت نمی کنم به خودت میای و یاد زوجی می افتی که چقدر مدیونشونی و تاوان حماقت های تو رو اونا دادن...
وقت خواب یاد چایی آخر شب پدرت می افتی و شب بخیر های خواب آلود مادرت و برادری که با این که دیگه نمیتونی بچه صداش کنی و با جنگ و دعواهاتون همه می شناسنتون ولی بدون اینکه بغلش دراز بکشی نمی خوابه و و تو هم بدتر از اونی ولی تو دارتر.
یاد حرف پدرت می افتی که یه هفته یعد از رفتنت گفت داداشت جدیدا فقط با دیازپام می خوابه ...
و تو همین رویاها خوابت می بره و تو خواب هم تا صبح رویای 355 روز پیش رو می بینی و یه حلقه که بین دو تا دستات جابه جا شد ...
و روزها و روزها پشت هم ردیف می شن و تو زندگیت و از پشت عینک گذشته ت میبینی...
با خودت قسم می خوری که راه رو به هر دلیلی هم که شده،چه آبرو،چه محبت،چه خستگی و هزار چه دیگه به بیراهه نکشونی و تو کاروان تنهایی سفر نکنی،همیشه دلت می خواسته برگردی و با همسفرهات راه بری،ولی همیشه یه صدا تو مغزت می گفته تو بیشتر از اونا می دونی،اونا موقعیت تو رو نمی دونستن،درکت نمی کنن،کمکت نمی کنن و...
با اینکه صدا هست ولی تو از دور می بینیشون و به پشتوانه همین صدا بر نمی گردی پیششون،تازه ازشون ناراحتم میشی که چرا با تو توی بی راهه نیومدن،ولی وقتی به دو راهی می رسی و بیراهه رو ادامه می دی ،وقتی دیگه حتی از دور هم نمی بینشون می فهمی چقدر دوستشون داشتی و چقدر دوستت داشتن،می فهمی تو بیشتر از دیگرون نمی فهمیدی فقط لجبازیت از همه بیشتر بوده،می فهمی موقعیت تو رو هم درک می کردن ولی تو حرفای اونا رو درک نکردی،می خواستن کمکت کنن ولی تو کمک نخواستی...
همیشه منتظر دو راهی بعدی که دوباره باهاشون همسفر شی، ولی وقتی تابلو دو راهی و همسفر هات رو از دور می بینی دوباره یه صدایی تو سرت می پیچه و می ترسی واقعیت باشه،صدایی که مدام تکرار می کنه :همسفرات دیگه نمی خوان توهم باهاشون راه بری،دیگه نمی خوان با یه آدم ضعیف که به خاطر یه ترس به بی راهه می زنه همسفر باشن و شروع می کنه مثال زدن از همسفر هایی که بعد بی راهه رفتنت دونه دونه نگاهاشون رو ازت دزدیدن و تو هر قدم که به دوراهی نزدیک تر می شی ترس و امیدواریت هم بیشتر میشن،ترس از اینکه صدای ذهنت راست گفته باشه و امیدواری دوباره همسفر شدن،و خاطراتی که هر لحظه بیشتر نزدیک دو راهیت می کنه....
امروز با برگشتنم به سایت به به دوراهی بزرگ رسیدم،یه جاییم که می خوام راهم رو با بقیه ادامه بدم ولی ترس اون صدا کشنده است،می ترسم دوستام تغییر کرده باشن،می ترسم اونایی که الگو بودن برام با یه نه حرمتشون شکسته شه و دیگه برام اونی که بودن نباشن،حتی همین فکر هم برام ترس داره،می ترسم رویایه خوبم بشه یه کابوس تلخ ولی باز خاطره ها...
من زودتر از اونا به دوراهی رسیدم و همه این حرفا رو رو یه سنگ یه گوشه حک می کنم،می دونم یکم دیگه به این سنگ می رسن و شاید بخوننش ولی نمی خوام اینجا باشم،می خوام یه جا پنهون شم و برای آرزوهام دعا کنم که شاید کسی اینو خوند و برام نوشت که دوباره به ما بیا،شاید تو این کاروان بزرگ 98ایا کسایی باشن که هنوز هر آدمی رو با اشتباهتش قبول کنن و بین خودشون بپذیرن که تا جایی که یادمه رسم همه بچه ها همین بوده ولی لعنت به این صدای دیوونه کننده...
از الان میرم و پشت یه تخت سنگ میشینم و منتظر می شم،می دونم تا فردا همه میان و رد می شن،فردا امیدوارم زیر این نوشته با ما بیا ببینم تا انقدر بدوم که به دوستام برسم ولی اگه چیزی هم نبود باکی نیست،برای همشون بهترین ها رو آرزو می کنم و تنهایی اجباریم رو ادامه میدم،بی ترس،با کلی خاطره ریز و درشت و بی امید به دوراهی بعدی...
تا فردا.

بعد نوشت:امروز خیلی شاد بودم و می خواستم فقط از خوشحالی هام بگم ولی هر چی فکر می کنم نمی دونم چرا انقدر زیاد و تلخ شد،معذرت می خوام از همه......

elahe70
02 آذر 1390, ساعت : 12:06 قبل از ظهر
سلااااااااااام :-2-31-:

امروز 3 بار خطر از بیخ گوشم گذشت .صبح پاشدم دیدم خوابم میاد بی خیال دانشگاه رفتن شدم . تا ظهر کمک مامان کردم بعد حاضر شدیم بریم خونه مامان بزرگم برای عاشورا برنج پاک کنیم .تمومی نداره کهههههههه تازه چند تا گونی بزرگ دیگه مونده :-2-39-:

خطر اول تازه راه افتاده بودیم ،من پشت فرمون نشسته بودم ،مامان داشت اس ام اس میزد یادش رفته بود با کدوم گزینه میره دفتر تلفن .اومدم یه دقه نشونش بدم یهو گرووووووووووووووووووووووو ومب !!!!! گفتم ددم وای نصف ماشین رفت . قدرت نداشتم پیاده شم ببینم اون یکی ماشینه چی شد .از توی آینه دیدم خدا رو شکر سالمه .مامانم پیاده شد دیدیم آینه ها فقط با هم بر خورد کردن که مال ما محکم بود هیپیش نشد فقط شیشه آینه اش افتاد ،مال اون قابش یه خورده ترک برداشت .آقاهه گفت من عجله دارم شماره کارت و موبایلش رو داد تا ببینه هزینه آینه اش چقدر میشه واسش بریزیم .

مکه ای هامون ساعت 7 :30 پروازشون می شست ، مامانم گفت میایی بریم فرودگاه ؟منم گفتم آره بریم پ.کلاً امروز از صبح خیلی تو فکرشون بودم ،چند بار هم به خانوم پسر عموی مامانم زنگ زدم که باهاش حرف بزنم موفق نشدم .آخر اس دادم که لحظه وداع وقتی دلت لرزید منو هم یاد کن .تا تو فرودگاه چشمش بهم افتاد گفت آی دختر نماز آخرم تو حرم پیغمبر مال تو بود ، می گفت از روز اول من و مامانم جلو چشمشون بودیم . اینقده اونجا گریه م گرفت .دختر عموی مامانم یهو یه انگشتر دستم کرد گفت این حسابی تبرکه ، اولین نفر دارم دست تو می کنم ، دلم یه جوری شد ، ایشالله قسمت همه بشه .
خطر دوم و سوم هم تو مسیر فرودگاه بود ،ترافیک خیلی شدید بود حدود 2 ساعت از ورودی فرودگاه تا پارکینگ حجاج طول کشید تا بریم ، منم خسته شدم از کلاج ترمز فکر کردم ماشین خّلاصه پامو از رو کلاج برداشتم نگو تو دنده بود ،زرتی پرید کوبوند به ماشین جلویی ، که اونم خدا رو شکر هیچی نشد ،سومی هم یه ماشینه پیچید جلوم یهو خودش به سپر مالید ،باز اونم به خیر گذشت ...... خدایا شکرت .

دیشب خواب دیدم خونه مادر بزرگم شیر گذاشتن روی گاز تا بجوشه ،خیلی هم زیاد بود ، یهو شیره سر رفت همه جا رو کثیف کرد، صبح پاشدم واسه مامانم تعریف کردم ، گفت نکنه ما نذر شیر داشته باشیم ؟؟ گفتم نمی دونم .کلی فکر کردیم دیدیم نداریم .مامان گفت پس نذر کن تو محرم اون روزی که شیر پخش می کنن ، واسه هیئتمون شیر ببریم .
اینم از سفر نامه امروزمون :-2-08-:

elnaz 90
02 آذر 1390, ساعت : 12:18 قبل از ظهر
سه شنبه ساعت 11.55 شب
سلام:-2-25-:
اول سالگرد تاسیس تایپیک موفارک:-2-16-:البته هنوز فردا نشده اما تا من اینو برفستم می شه دیگه:-2-41-: تازشم من اعتراف می کنم که یادم نبود اصلا"، فاطمه گفت یادمان اومد :-2-15-:
دلم شور می زنه وحشتناک، نمی دونم چرا، چمه آیا؟از بعدالظهر دلشوره دارم از بعد تلفن نیم ساعت پیش بدتر شد، تلفن زنگ زد مثل جت پریدم گوشیو برداشتم آخه سابقه نداره کسی این موقع شب زنگ بزنه، گفتم حتما" مادربزرگم چیزیش شده زنگ زدن. یعنی یه زنگشم نذاشتم کامل بشه پریدم برداشتم، دختره در نهایت ریلکسی می گه ببخشید اشتباه گرفتم:-2-28-: یعنی دم دستم بود کله شو می کندم:-2-43-:تا ده دقیقه قلبم مثل قلب گنجشک می زد، مامانم از خواب بیدار شده با هول و ولا می گه چی شده، گفتم اشتباه گرفته بود همچین با حرص گفت خاک بر سرش:-2-35-: بیشاره مامانم حالش بد بود امروز، نرفت بیمارستان ملاقات مادربزگم بهد زنگید حالشو از خالم پرسید گفت بدتر شده حال مامانمم بدتر شد. دیروز از بیمارستان زنگ زدن که مریضتون فوت کرده بیاین، کلا" همه بسیج شدن رفتن بیمارستان بهد دیدن فوت نکرده:-2-37-: درواقع یه ایست قلبی بوده که با شوک برگشته، حالا این ایست قلبی چقدر طول کشیده که اینا زنگ زدن خدا می دونه:-2-28-: نمی دونم حکمت زنده بودنه مامان بزرگم تو این شرایط چیه، اینکه بعد از یه ایست قلبیه طولانی برگرده در حالیکه هیچ امیدی به زنده بودنش نیست. اون روزای اول مامانم و خاله هام همش دعا می کرن خوب شه، اما حالا که بعد از 10 روز داره روز به روز بدتر می شه اما هنوز زنده س می گن خدایا فقط ازش راضی شو و ببرش، فقط خودشه که داره تو این شرایط عذاب می کشه، امروز خالم گفت رو چشماشم چسب زدن، یعنی به هوش اومدنی نیست. پرستاره که خیلی ریلکس به شوهر خالم گفته فکر کفن و دفنش باشید:-2-28-: یکی نبود بگه مگه تو خدایی که انقدر قاطع حرف می زنی:-2-28-:هی
چقدر این شبای زمستون مزخرف و طولانیه، امروز که من از صبح گوشیم دستم بود کتاب خوندم، کلی زبان واسه فردا داره که ول کردم به امون خدا، داستانارم هی نصفه نصفه خوندم ول کردم:-2-15-: شدیدا" بی حوصله ام:-2-36-: تلویزیون و ماه*واره ام که کلا" هیچی نداره:-2-43-: خوابمم نمیاد برم بخوابم حداقل، چه روزای مزخرفین این روزا:-2-28-:
امروز نشستم صندلیه داغه سعیدو خوندم، یه جک تعریف کرده بود دو ساعت داشتم می خندیدم:-2-27-: تازه بعد رفتم برای مامانم تعریف کردم دو ساعتم با اون خندیدم:-2-35-: خدا پدرتو بیامرزه سعید امروز شاد شدیم یکم:-2-41-:
مسنجرم باز نمیشه، بعد از یک سال تصمیم گرفتم امشب برم چت کنم سرم گرم شه از این دلشوره ی مزخرف خلاص شم که خدا رو شکر باز نکرد اصلا":-2-28-: حالا تو این یک سال هی زرت من وصل می شدم نت این باز می شدا یه امشب که لازمش داریم قاطیه:-2-28-: کلا" قرار نیست من امشب بتونم یه جوری سر خودمو گرم کنم
تقدیم به همه ی بچه های خاطره نویسی برای اولین سالگرد تایپیک:-118-:
فعلا"

Mina
02 آذر 1390, ساعت : 12:26 قبل از ظهر
هر وقت چيزي بيوفته به جونم، تا انجامش ندم، آروم نمي شينم!
5دقيقه پيش، يهو ياد يه چيزي افتادم!
پا شدم افتادم به جون آرشيو مسنجر!
خدا رو شكر بعد از عوض كردن ويندوز، يادم مونده بود كه آرشيوشو فعال كنم!
بين اونهمه مكالمه،بلاخره پيداش كردم!
خوندمش!
يه آه ِ خيلي عميق و ...
يه عكس ازش سيو كردم!

دلم ميخواد،هر وقت بي تفاوتي ها يادم مي افته،يه مدرك داشته باشم لااقل!

M_Love_Z
02 آذر 1390, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
ندرود بر دوستان گل

امروزم مث روزای دیگه تکرار و تکرار:-2-31-:....هر روز به این امید چشماما باز میکنم که یه روز متنفاوت داشته باشه یه کار خاص بکنم:-2-27-:...از زنگیم لذت ببرم:-2-27-:...اون کار هایی را که میخوام بکنم:-2-27-:....ولی نمیشه:-2-31-:...دنیا هم باهامون نمیسازه و همش بهم بدی میکنه:-2-31-:...ولی هنوزم عاشق زندگیم (:-2-27-:M_Love_Z)(محمد عاشق زندگیه:-2-27-:)فکر میکنم همه وقتی نام کاربریما میخونند فکر بد میکنند ولی نه بعد از یه اتفاقی این تصمیما گرفتم البته دلایل دیگه ای هم داره که بماند:-2-35-:
اتفاقاتی که باعث شد نگاهم به دنیا عوض بشه و یجور دیگه به دنیایی که همش باهام بد بوده نگاه کنم...خوب دیگه چاره ای هم ندارم جز سازش:-2-37-:...بخوام یا نخوام:-2-37-:...خوشم بیاد ازش یا نیاد :-2-37-:اون میره جلو حالا اگه باهاش کنار بیای که حال میکنی:-2-27-: ولی اگه کنار نیای جهنم میشه واست:-2-35-:
بگذریم...امروز اول اذر:-2-28-:....وقتی فکر میکنم که یه ماه دیگه باید برم بشینم سر جلسه امتحان بدنم میلرزه و چند روزه همش به این موضوع فکر میکنم:-2-09-:...امسال واقعا خراب کردم:-2-09-:....ولی خدایی چند روزه درسما میخونم ولی چه فایده دو ماها خراب کردم ولی نا امید نمیشم واسه امتحانا تموم تلاشما میکنم
روز بدی نبود ولی خسته کنند بود خییییییلی
زنگ اول زبان انگلیسی داشتیم که قرار بود امتحان بگیره ولی چون درسمون خیییلی عقب بود گفت امتحان باشه واسه جلسه بعدی....کاش همین امروز میگرفت اخه هفته بعدی قراره از درس جدیدم بگیره:-2-28-:...زنگ دوم ورزش داشتیم چون هفته قبل بهم دوازده داده بود منم گفتم این جلسه برم...رفتم و پینگ پنگ بازی کردم...خیییییلی حال داد...با رفیقم در طول بازی کلی حرفیدیم و خاطرات اول را بیاد اوردیم...یادش بخیر پارسال یه زنگ کلاس اضافه نرفتیم...ولی بعدش پدرمونا در اوردن..تعهد...اولیا اومدن....و....ولی کیف داد...نزدیک پنجا نفر بودیم نیومده بودیم...یادش بخیر...بهر حال امروز ورزشا شدم نوزده...زنگ سوم شیمی داشتیم...منم دیشب خرخونی کرده بودم در حد المپیک...ولی سخت بود در حد المپیک....فکر کنم هجده بشم....و اما زنگ اخر دین و زندگی داشتیم که طبق جلساتا گذشته الکی گذشت....
امروز اینقدر خندیدم:-2-16-:...من همیشه نون و پنیر میبرم مدرسه همیشه هم مسخرم میکنند:-2-31-:....ولی امروز یکی از رفقا گشنش بود من زیپ کیفما که باز کردم دیدم دو تا نون و پنیره یادم افتاد یکیش مال دیروز بوده...تا اوردمشون بیرون یکی دیگه از رفقا که تهشه اومده مسخره بازی و میخواست بگیره بخوره:-2-16-:...اصلا تعارفی نیست:-2-16-:....کلی بگیر بگیر بود تا اخرش اون نون و پنیر کهنه را کش رفت و دو تا لقمش کرد ولی در حین بکش بکش کلی از پنیر های نون و پنیر مالید به کاپشن بنده ولی به خنده میارزید:-2-16-:
وقتی هم اومدم خونه اومدم اینجا و بعدش هم تا شش لالا:-2-35-:
تا الان هم عربی میخوندم واااای فردا دوباره با هیتلر داریم:-2-30-::-2-06-:...خدا بخیر بگذروووونه...سر شب فقط رفتم یه دوش بگیرم که سر حال بشم که کلی کیف داد

شنبه هم محرم میاد....

اینم حرف دل من و خیلی از ما که از دوست عزیزمون بابک(رابین هود) نقل وقول میکنم البته بدون اجازه...امید وارم ببخشه چون بی نهایت زیبا نوشته بود

محرم هم داره يواش يواش مياد...حسين فاطمه...غريب تر از هميشه در انتظار ماست...

دوباره پرچم و بيرق...دوباره هول زدن واسه نذري ..كه خيلي هاش ميرن توي سطل زباله...



دوباره دسته هاي عزاداري كه 10 نفر توي دسته هستن... و 100 نفر پشت دسته... دست هاي همو گرفتن و جوك تعريف ميكنن...



دوباره محرم مد ميشه...توي هر ماشيني صداي گوبس گوبس مياد و يه حسيني هم از لابه لاش شنيده ميشه...



دوباره آرايش كردن دخترا و پسرا كه براي عروسيشون هم اينقدر آرايش نميكنن....



دوباره علامت كشي اون جووني كه زير علامت چشماش مثل فانوس دريايي ميچرخه... تا ببينه دوست دخترش نگاه ميكنه يا نه...



دوباره خوندن اون مداحي كه تا ديروز ليوان مشروب از دستش نمي افتاد و الان بايد ميكروفون رو از دستش با التماس بگيري...



دوباره طبل زدن اون جووني كه همين چند روز پيش تو تركيه جلوي محمد خرداديان ميرقصيد...




متن ترانه همدم صدای همیشه جاودان معین

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سر گرم کاری شم
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حاله منو داری میفهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
یه جورایی خود ازاری







به هر حال....

فردا بخیر بگذره:-2-31-:

دوستمون دارم
بریم لالا دیگه

بدرووود:-2-40-:

ابی دریا
02 آذر 1390, ساعت : 12:50 قبل از ظهر
به نام خدا
سه شنبه 1 اذر 1390
خاطره نويساي گل سلام
ديشب بازم 2 و نيم خوابيدم.البته چون داشتم تست ميخوندم انقدر دير شد.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
خلاصه اينكه صبح چشمم وا نميشد.بعدش به لطف خواب موندن مامي ساعت 7 بيدار شدم.اخه منو هنوز مامان بيدار ميكنه.:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
قدسي هميشه بهم ميخنده.ميگه خجالت نميكشي با اين سنت مامانت بيدارت ميكنه.:-2-43-::-2-43-::-2-43-:
راهي مدرسه شدم.وقتي رسيدم بچه ها داشتن جريمه ي ضرب خارجي مينوشتن.كه البته ميدونستم دبيرمون يادش ميره و من ننوشتم.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
خلاصه زنگ اول ديف داشتيم.مبحث امروز فوق العاده بود.چون راحت گرفتمش و رفت تو مخم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
زنگ دومم كه اول دبيرمون درس داد.بعدم به لطف شبنم كه خبر جريمه رو داد اونم اونارو گرفت ازمون.به جز من همه نوشته بودن.البته خيليا تو مدرسه نوشتن.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
اون لحظه دلم ميخواست شبنمو خفه كنم ولي چون از پارسال يه جورايي ازش خوشم مياد هيچ واكنشي نشون ندادم و برعكس بهش خنديدم.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
امتحان تستم بد نبود.يعني ميشد بهتر باشه. :-2-41-::-2-41-::-2-41-:
بازم از 20 تا 4 تا درست زدم و 2 تا غلط.قدسي هم به ريشم خنديد.اخه اون تست نخونده 4 تا درست زد.من كه خوندم 4 تا زدم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
بعدم كه زنگ خورد و اومديم خونه.تو تاكسي يه دختره داشت با يه پسره حرف ميزد كه صداي پسره كاملا ميومد از پشت تلفن.مثل اينكه دختره داشت بهم ميزد و ميگفت فكر نميكردم اينجوري باشي و در اخر وسط حرفاي پسره قطع كرد.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
دختره كنارم بود و ناخواسته حرفاشو شنيدم.:-2-35-::-2-35-::-2-35-:
كلا اين تاكسي نشستناي من ماجراها داره.هم تلخ هم شيرين.هم رسيدن هم جدايي و ....:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
منم تو اين 4 سال ديگه شدم كوله باري از تجربه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
وقتي پياده شدم چون خيلي گشنم بود يه چاكلز كچاپ و فلفلي خريدم و تو راه خوردم.البته همراه با نوازش هاي بارون عزيز كه تقريبا داشت شلاق بي صدا ميزد.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
وقتي رسيدم تا مامي منو ديد گفت باز بچه شدي..:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
اول نماز خوندم و بعد ناهار خوردم.بعدشم بيهوش شدم.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
باورم نميشد 4 ساعت خوابيده باشم.انقدرم خواباي رنگارنگ ديدم كه خدا ميدونه.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
خلاصه نيم ساعت بعد نماز خوندم.بعدشم رفتم سراغ زبان كه فردا امتحان داريم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
اونو خوندم و اومدم سايت.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اول رفتم صندلي داغ سعيد خان كه ديدم جواب سولامو داده.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعدشم رفتم خاطره نويسي.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
1 ساعت بعد شام خوردم و بعدش رفتيم اسكار خريد.اونجا يه كارت قرعه كشي هم دادن بهمون كه زمانش مال 21 بهمنه و قراره تو تالار برگزار شه مراسمش.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:يه ماشين عروسم ديديم كه كلي همراه باحال و شاد داشت.همه تا كمر ازماشيناشون اويزون شده بودن.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
بعدم رفتيم صابرين تا زينب بره دكتر.منو مامي تو ماشين مونديم و كلي گپ زديم.يه مزاحم سيريشم اين وسط ميرفت رو اعصابم.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
خلاصه زينب اينا اومدن و ما اومديم منزل.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
الانم اومدم خاطره نويسي.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
شادي:خيلي ممنون كه يادت رفت چي ميخواستي بگي.خو تو كه يادت ميره قبلش يه جا يادداشت كن ديگه من الان تو خماريم:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
منم به وسيله دوستان فهميدم فردا سالگرد اين تاپيك بي نهايت دوست داشتنيه.از همينجا تبريك خودمو ميگم:
خاطره نويسي 1 سالگيت مبارك.ايشالا 120 سالگيتو اينجا جشن بگيريم.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
دوستان عزيز خاطره نويسي به شما هم تبريك ميگم.ايشالا هميشه سرحال و سرپا باشين و بياين خاطره هاي قشنگتونو اينجا بنويسين.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
دوستون دارم يه دريا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

لیا
02 آذر 1390, ساعت : 01:30 قبل از ظهر
2آذر ماه 1390خورشیدی


سلام
خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید؟
خداروشکر
امروز داشتم به این فکر می کردم که چرا من همه کارام برعکسه ؟ وقتی که انتظار میره از خوشحالی ،به قول معروف بشکن بزنمو برقصم ، سِرّ یه گوشه می شینم و نگاه می کنم...
وزمانی که خیلی ناراحتم ، وقتی یه چیز عزیزی رو از دست دادم ، وقتی دیگران فکر می کنن بایدزانوی غم بغل بگیرم ...درست همون موقع، رفتارم طوریه که نه تنها اطرافیان ، که خودم هم نمی تونم سر در بیارم ... می گم ، می خندم ، راحت به کارام می رسم. انگار هیچ اتفاقی نیافتاده .انگار یه خلأ تو مغزمه.
ولی وای از شب موقع خواب... یه دنیا فکر و درد میاد تو جونم . دردی که باید تحملش کنم و از دست کسی هم کاری ساخته نیست.خوابیدن برام تبدیل به کابوس می شه. اونقدرتو رختخواب قلت می زنم و تصاویر دردناک از جلوی چشمام رژه میره تا بالاخره از پا در میام.
صبح که از خواب بلند می شم در کمال تعجب همون آدم دیروزیم...
این افتضاحه! اینجوری باید همه دردهامو خودم به تنهایی به دوش بگیرم. چون دیگران چیزی رو که می بینن باور دارن_ یه آدم آروم و خونسرد!!
همه وقتی به یه دردی مبتلا می شن ، حالا از هر نوعش، اول غصه می خورن ، گریه می کنن، داد می زنن،...بعد که از نظر روانی آروم شدن ، تازه فکرشون شروع می کنه به جستجو دنبال راه حل. ولی من...
درست از لحظه ای که دچار یه مشکل حاد می شم _در اوج ناباوریِ خودم _ ذهنم اتوماتیکوار شروع می کنه به فکر کردن به بعدش...این داغونم می کنه ... گاهی دلم می خواد گریه کنم ... حتی گاهی شروع می کنم به گریه. ولی وسط راه می بینم گریه یادم رفته و دارم به بعدش فکر می کنم... اینجور وقتا اونقدر خسته می شم که می خوام فرار کنم.از خودم ! از افکارم ! از اون کوه فکر و خیال که تو ذهنمه!
دلم می خواد برم یه جایی بِدوم. تند ...تند تند...اونقدر با سرعت که فکرهام ازم عقب بمونن و من بتونم حتی شده برای یه لحظه با ذهن خالی زندگی کنم.
ولی می دونم که اینا فقط یه رویاست، وخاصیت رویا اینه که تو ذهن آدمها می مونه و واقعیت پیدا نمی کنه.
با همه این حرفها من همچنان سرحالم و سرپام.


ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست


پ.ن


خیلی وقته خاطره هاتونو نخوندم ...ولی همین یکی دوصفحه که خوندم...بهم حس آرامش داد...مرسی
M_Love_Zعزیز"ندرود دوستان" تکیه کلامته ؟؟؟همینطور"دوستمون دارم"؟؟؟؟ :-2-35-:فکر نمی کنم غلط املایی باشه!!
Fatim59عزیزم نمی دونی چقدر خوشحال شدم که دیدم بازم می نویسی... منتظر نوشته های بعدیت هستیم.:-2-40-:
ببخشید ولی من یادم نمیاد تا به حال un-known رو دیده باشم ولی با توجه به همکار بودنشون باید تغییر نام کاربری داده باشن !!!!میشه اگه اطلاعاتی دارید بدید؟؟
Elahe70عزیزخاطرت یه حال خوشی داشت.منظورم قسمت مسافرای مکه است.:-2-40-:
از آرمین خبری نیست .داشتیم به جک هات عادت می کردیم. :-2-40-:
Reyhane.sجان قرار نیست که همیشه خوشی ها و شادیهامونو بیاریم اینجا...خاطره یعنی هر چی برما گذشته .چه خوب چه بدو دوست هم یعنی همراه تو خوبی و بدی.پس راحت باش.:-2-40-:


راستی سالگرد یک سالگی این تاپیک که مغز متفکرش هیوا جون و شبنم عزیزهم استارترش بودن مبارک.به سهم خودم از هر دو و همه شما دوستان متشکرم.



روزگارتون خوش.:-53-:

lucy
02 آذر 1390, ساعت : 08:12 قبل از ظهر
به نام خدا

یه سلام با عجله چون همین لحظه که دارم میتاپم پسری کنار دستمان ایستاده ومردسه اش دیر شده منم مادری ریلکس نشستم اینجا تا خاطره روز سالگرد در وکنم از خودم برای همین ببخشید اگه کوتاه اگه شد شب میام مینویسم

خاطره شمال خیلی باحاله خوبه شبنم طوری مینویسی که انگار ادم اونحاست خوشحالم بجه ها که به همه خوش گشته

خاطرات یه در میون خمونده شده تشکر ها واسه همین یه در میونه


این روزا زندگی رو دور تندش واسم افتاده از یه لحاظ خیلی خوبه که ادم بیکار نیست بشینه فکر وخیال الکی بکنه

جلسه ی چهارم کلاس کامپیوترمه تا حالا هر چی گفته بلد بودم :mrgreen:شاگرد اول کلاس جساب میشم :mrgreen:سوالی داشتید در خدمت م:mrgreen:

دیگه همین این پسر جان داره نق میزنه شر منده من برم

روز خوش ایام بکام سالگرد تایپیک مورد علاقه ام هم مبارک ممنون از همه مخصوصا شبنم به خاطر تایپیکش :-118-:

golnaghshetavous
02 آذر 1390, ساعت : 08:58 قبل از ظهر
سالگرد لحظه های ثبت شدی زندگی مبارک.
امیدوارم همگی خوب و خوش و موق باشید!
خیلی وقت بود سر نزده بودم!!!

فعلنات

bahooneh10
02 آذر 1390, ساعت : 09:37 قبل از ظهر
سلام...
دومین روز از آذرماه 1390

تاپیک جان تولدت مبارک...
کیک و شمع و تولد...:-2-40-:
خوشحالم اینجا هست برای حرف های نخونده و خونده ی دلم...









اما خاطره...
این خاطرات به شدت تلخند.. نخواستید نخونید.. حرف های نخونده هم باید داشته باشه این تاپیک یا نه؟!!!
امروز درست بیستمین روز فوت داییه...
فردا بیست و یکمین روز... مصادف با چهلمش...
باورش هنوزم برام تلخه... خیلی تلخ... امروز صبح مامانینا راهی شدند... تا لحظه ی رفتنشون خودم رو زدم به خواب و بیدار...
اما وقتی داشتند از در می رفتند بیرون نتونستم خودم رو نگه دارم و پریدم جلوی در...
یه بغضی داشت خفه می کرد اما بازم نشکست... به خاطر مامان مجبور بودم خودمو کنترل کنم... اما خیلی سخت بود...
تمام این بیست روز... هر بار به هر تلنگر و حرفی خواستند گوشی تلفن رو بدن دستم با دختر دایی م صحبت کنم اشک تو چشمام بود...
اصلا نمی خوام باور کنم...
خدایا... یعنی این جوریاست؟

مراسم رو خیلی خیلی زود دارند می گیرند... چه بهانه بزرگتر از اینکه داییم هیچ وقت دوست نداشت مردم مشکی بپوشند... دلش همیشه می گرفت...
همه متفق القول می گن که دو ماه محرم و صفر خیلی طولانیه... بزارید هرکی می خواد مشکی بپوشه... مشکی عزای امام حسین رو بپوشه...
برای همینم...
دلم با همه ی وجودم می خواد فردا اونجا باشم... دلم می خواد برم سر مزارش... سر مزارش که چسبیده به مزار مامان بزرگ و بابابزرگم...
اون روز مامانم خواب دیده بود یه گلدون بزرگ کنار قبر مادرش گذاشتند که اینقدر سرسبزه...
مامانم تعریف می کرد و منم پا به پاش گریه می کردم... الانم که دارم می نویسم اشک تو چشمامه....


قربون حکمتت خدا... قربون حکمتت...
اما این همه پریشونی... کی فکرش رو می کرد... انگار همه سرگردون شدیم.. انگار همه گیجیم...
انگار پشت همه خالی شده... دایی ها... دایی کوچیکم داشت خودش رو می کشت...
خدایا زود بود امیررضا هیچ تصویری از پدربزرگش تو خاطراتش رنگی ثبت نشه...
خیلی زود بود خدا... خیلی...

خیلی سرم داغه...

به حرف می گم می خندم... انقدر سرم رو گرم می کنم حواسم نره... اما تو تنهایی که می رم....
فقط می خوام داد بزنم...

اون روز صبح... صبح روز سومش... وقتی خانوادگی... خونواده ی ما و دایی نا... یه جوری بود انگار یه خونواده ایم...
خودی خودی ها.. پا شدیم رفتیم سر مزار... مامان و زن دایی و دختردایی م پهن قبر شدند... تو ماشین که می رفتیم انقدر حال پسردایی م بد شد که کم مونده بود تصادف کنیم...
انقدر سرد بود... روی خاکا برف سفید کم لایه ای نشسته بود...
خدا می دونه چی کشیدیم...
روزی که می خواستیم حرکت کنیم بیایم تهران... هر چی من گفتم و مامان و بقیه... زن دایی م نزاشت یه بار دیگه بریم سر مزار...
می گفت شگون نداره... مسافرید...
دلم لک زده برای اون قبرستون کوچیک قدیمی ... برای اون رودخونه ی کنار مزار ها... برای اون سکوت غریبانه.....


خدایا ... قربون حکمتت... کی فکر می کرد چند ماه پیش... پارسال همین موقع ها... وقتی دایی اومد تهران.. وقتی کلی خرید کرد.. وقتی...
کی فکرش رو میکرد...

خدایا.. خدایا...خدایا...
دارم می شکنم... دارم می شکنم... دارم می شکنم...

aili
02 آذر 1390, ساعت : 09:52 قبل از ظهر
بنام همون خداي چند ماه قبلم! كه دلمم برا اون خدام خيلي تنگ شده!
السلام عليكم
به به مي بينم كه سالگرد تاسيس تاپيك توسط سبزي ارشده:-2-38-:
اين تاپيك يه جورايي برام عزيزه هرچند بعضي از پست هامو حتي نمي خوام تواين تاپيك بخونم تا ياد اون روز و حس و حال اون روزمم نيفتم
ولي خب روزاي زيادي هم بوده كه اينجا با هم حرف زديم، درد و دل كرديم، مشورت كرديم، با هم زندگي كرديم، همديگه رو تو اين يه سال شناختيم...
دركل خيلي اين تاپيكو دوست دارم قبلا ها بيشتر دوسش داشتم ولي الان هنوزم دوسش دارم...

پ.ن ديشب يه نفر سر يه اس ام اسي كه براش فرستادم درجمع خانواده و فاميل پقي زده بود زير خنده، آبروش رفته بود:-2-38-:(نوشتم يادمون بمونه)منحرفا فكر بد نكنيدا اس ام اسش از اون اس ام اس هايي نيست كه شما فكر مي كنيدو برا هم مي فرستيد ولي خيلي خنده بود:-2-06-: با اين حال كه زيادي بي حياتي نيست ولي بازم نميشه تو تاپيك گفت:-2-37-:
پ.ن يه نفرو خيلي دوست دارم:-118-:
پ.ن ارام من چيكا ميخوام چيكار كنم آخه؟:-2-06-:(كاربر چيكاي عزيز منظورم از كلمه ي چيكا اصلا كاربري شما نيست، اين يه رمزه كه خودمون با دخترم اختراع كرديم:-2-08-:)
پ.ن يه ساعت ديگه پا ميشم ميرم آموزشگاه رانندگي بعد از اونجا ميرم دانشگاه و همچنان مشغول خرده كاريهاي تسويه حسابم:-2-42-:بعد مي شينم تو كتابخونه ي يوني درس ميخونم تا ساعت بشه 4بعدش با دوستم قرار دارم بريم كافي شاپ سپس ميخوايم پاساژارو بگرديم:-2-38-:خيلي وقته دوستمان را نديديم:-2-41-:
پ.ن فردا ميرويم كتابخانه تا ظهر

شبنم
02 آذر 1390, ساعت : 09:54 قبل از ظهر
چهارشنبه 2 آذر 90

یکساله شدیم . چشم رو هم گذاشتیم و یکسال گذشت . یکسال با هم خندیدیم؛ گریه کردیم ؛ رنجیدیم ؛ بخشیدیم ، کینه کردیم ، گذشتیم و گذشت ... یکسال دیگه از این ساعت شنی گذشت ...

خیلی برنامه ها داشتیم واسه امروز ولی خب الان اصلا حسش نیست شرایطش هم نیست

نادی خوشحال شدم دیدمت ... رنگت حتی بی رنگ ، آدم رو یاد خیلی چیزا میندازه . خوشحالم که هنوز هستی .

یه حسی دارم ... نمیدونم مثل ... نمیدونم وقتی مطمئن نیستم نگم بهتره کلا حس خوبی نیست .

از همه 649 نفری که از اول تا الان تو تاپیک پست دادن ، ما رو محرم حرفای دلشون دونستن ، اعتماد کردن و تو بدترین و بهترین شرایطشون ما رو فراموش نکردن ممنونم. امیدوارم یه موقعی که به خاطراتتون رجوع میکنین همه اش شادی و خوشی و موفقیت باشه

هیوا جات خالیه. دلمم برات تنگ شده . اون موقع که ایده شو دادی اصلا فکرشم نمیکردم بگیره ولی خب شد دیگه. همه دست به دست هم دادن و این شد . امیدوارم همیشه شاد باشین

برمیگردم بعدا

روز و روزگار همگی بخیر

باران نفس
02 آذر 1390, ساعت : 09:56 قبل از ظهر
2 آذر 90:

امروز بعد از چند روز غیبت اومدم
این چند روز هم قهر کرده بودم
هر جا مطلب یا چیزی میزارم یکی از کاربران محترم میاد و قفل میکنه
بدون اینکه توضیح بده و راهنمایی کنه که چرا اینجوری شد؟
بهشون پیام خصوصی هم دادم اما جوابی ندادن!
فقط قفل!!!!!
واسه همین کلا بی انگیزه شدم واسه اومدن :-2-30-:

الهه باران
02 آذر 1390, ساعت : 10:13 قبل از ظهر
اول همه سالگرد تاپیک رو تبریک میگم من اولین باره که اینجا مینویسم

امروز صبح ساعت9 بیدارشدم مامانیمم باز گیر دادو همون حرفای همیشگی رو شروع کرد که چرا درس نمیخونی و تا لنگ ظهر میخوابی و مگه امسالم میخوای نری و آبروت پیش همه میره و یه کم خجالت بکش و حالا پزشکی هیچی یه چی درست وحسابی قبول نمیشی و ...
منم سکووووووووووت کردم و تو دلم در حال انفجار بودم
بعدم خودمو زدم به بیخیالی و چون حالم خییییییلی گرفته بود یه سر اومدم اینجا حال و هوام عوض شه

فقط گفتم : من درسمو میخونم (بخدا راست گفتم)
مامانی: حالا خواهیم دید !!!!!!!!

N@s!m
02 آذر 1390, ساعت : 10:42 قبل از ظهر
درکوی نیکنامی مارا گذرندادند
گرتو نمی پسندی ،تغییرده قضا را .......
چه زود میگذرد گذر عمر
وچه آسان تلف میشودلحظه هایمان
فکرشو که می کنم می بینم باید خیلی هوای این تاپیک را داشته باشم چون این تاپیک بود که یادم آورد چه قلمی داشتم
قلمی که هروقت دست از دنیا می کشیدم بهش پناه می آوردم
الان اون کاغذم شده صفحه چهارگوش مانیتور و قلمم فشارهای انگشتانم به روی کیبورد
اما یه تفاوت بزر گ داره اینکه میدونم دست آخر خواننده اش فقط من نیستم !
اینکه مطمئنم تک تک این عزیزائی که دست به نوشتن زدند همگی تو دلاشون دنیایی از حرف دارن که بارها و بارها در لابه لای کلمات و وسعت دلتنگی هاشون پنهان می کنند .
بماند .....گاهی اینقدرازدرددل به خودپیچیدم که نفس هام به شماره می افتاد اما .......
بااین تاپیک فراموش کردم خودم را ..... وجودم را حتی غم و غصه هامو
و این که شکرگزار باشم چون شاید غم دیگری بیش از غم و غصه و اندوه من باشه و ایمان بیارم به اینکه در آن سوی دلتنگی ها خدایی هست که داشتنش می ارزد به داشتن همه نداشتن ها
استا کریم همچنان شاکریم و مخلص
یا حق

گنجشک
02 آذر 1390, ساعت : 10:49 قبل از ظهر
درود دوستان:-2-25-:
ابتداش امید به تندرستی و شادکامی همه و همه:-2-40-:
سپسش زاد روز تایپیک هم خجسته و فرخنده باد:-2-40-:
و سپس ترش خاطره... !!
ما دیروز از کله سحر مشغول بودیم!!! بالآخره بعد از روزها و روزها کتابخونه ام رو چیدم!!! انقدر خوشحالم الان... :-2-16-:یه کار مفید انجام دادم بالآخره:-2-35-:
بعدش پس از کلی تحقیق و پژوهش و نظرسنجی دیروز به این نتیجه رسیدم که یه حیوون خونگی کوچولو واسه خودم بگیرم!!!
سرانجام دیروز موفق شدم به خرید یک عدد طوطی!!! نژادش رو نمی دونم! از ایناست که توی تبلیغ تبرک بود:-2-27-:فکر کنم اسمشون طوطی عروس باشه:-2-27-:
سفیده و یه تاج خوشگل فسفری هم داره!!! حرف هم می زنه... سلام! جان؟! غذا!!! دو تا جمله هم بلده: به به آقا! مرسی خانوم!!!:-2-27-:اسمش تیمَر!!!
من و پارین که هنگ کردیم... به روی خودمون هم نیاوردیم البته!!! که اصلاً نمی دونیم تیمر یعنی چی؟!
اومدیم خونه پارین زود رفت از توی یه کتاب معنی اسم که نوشته خانم زنگنه است گشت معنی این اسم رو دربیاره!!! منم رفتم سراغ لغت نامه دهخدا!!!:-2-35-:
پارین زودتر از من به نتیجه رسید!!! تیمر اسم یه گیاه کوهی که سفیده و برگ های سبز داره!!!
این تیمر خان ما خیلی هم شکموئه!!! فروشنده می گفت همه چی دوست داره به جز گوشت، کدو، بادموجون،کلم!!! عاشق سیب زمینی سرخ شده است و به گوجه سبز و انار عشق می ورزه!!! از خوردن ماکارانی لذت می بره و دوست داره از کف دست یکی برنج بخوره!!!!:-2-22-:
همچینن سفارش کرد که روزی دو ساعت و شاید بیشتر بذارم این تیمر جان بابا واسه خودش توی خونه ول بگرده!!! خیالم هم راحت باشه! حیوان باشعوری نصیبم شده!!! خرابکاری نمی کنه!!! راست و دروغش پای خودش... !!!من که فکر نمی کنم بشه به یه پرنده آموزش داد کجا کارش رو بکنه!!!!:-2-35-::-2-27-:
پارین می گفت به یاد یه بنده خدایی اسم این جوجو رو عوض کنیم و بذاریم پرنگ!!! :-2-27-:
دیروز تا نصفه شب دوتایی درگیر بودیم و نتونستیم بهش یاد بدیم در مقابل اسم پرنگ واکنش نشون بده!!! بهش که می گیم پرنگ سوت می زنه، جیغ می کشه، قارقار می کنه، میو میو می کنه، اما واکنش دیگه ای نشون نمی ده!!! :-2-37-:تا بهش می گیم تیمر می گه جان؟!
من تا حالا هیچ وقت هیچ پرنده سخن گویی رو از نزدیک ندیده بودم... واسه اندکی نه زیاد! هیجان دارم... :-2-16-:
راستی عین خودم موسیقی رو هم خیلی دوست داره... . فروشنده گفت حتما براش آهنگ بذارم بچه افسردگی نگیره... . :-2-06-::-2-37-:
پارین می گه می گن جنس دست دوم نگیر دردسر داره، بیا!!! یکی دیگه اینو تربیت کرده ما باید راه اونو ادامه بدیم! این از اسمش، اون از رسمش!!!:-2-27-:
اما من دوستش دارم... حرکاتش جالبه... :-2-41-:دیشب موقع شام در قفس رو باز کردم اومد نشست رو پام از کف دستم برنج خورد... برخورد نوکش با کف دستم یه حسی داشت!!! مورمورم می شد... همش می ترسیدم گازم بگیره... چون شنیدم که طوطی گاز می گیره...
جالب بود! اصلاً غریبی نمی کرد... من که آدمم اگه یه جا برم که بار اولم باشه معذب می شم! این جانور اصلاً انگار نه انگار... انقدر صمیمانه برخورد کرد که به قول پارین ما خجالت کشیدیم از برخوردهامون:-2-27-:
و همین دیگه...
شاد شاد شاد باشید... :-2-40-:
بدرود

believe me
02 آذر 1390, ساعت : 11:02 قبل از ظهر
سلام به دوستان:-2-40-:

یکسالگیت مبارک تاپیک:-2-41-:خیلی ازش خوشم میاد....هر از چند گاهی توش حرفامو مینوشتم:-2-41-:

با غم و غصه بچه ها دلگیر میشدیم:-2-41-:و با شادیشون شاد:-2-41-:اخی........:-2-15-:

بازم تبریکات:-2-41-:

شبنم جون و هیوای نازنین ممنونم :-2-40-:

خاطره ای نبود...یعنی خاطره ای ندارم این روزا..:-2-41-:میگذره:-2-41-:

تصمیم دارم امروزمو شاد بگذرونم:-2-41-:
این جمله هم تقدیم به شما بچه های گل خاطره نویسی:

تنها تو میدانی بهترین در زندگانیت چگونه معنا میشود من ان بهترین را برایت ارزو میکنم:-2-40-::-2-40-::-2-40-:


دلاتون بی غصه...لباتون خندون:-2-40-:

2 اذرماه..یک روز معمولی:-2-38-:

REMIX
02 آذر 1390, ساعت : 11:17 قبل از ظهر
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز 2 آذر ماه 1390 [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


من.... این چند روز ... ؟؟؟؟: این چند روز که نبودم طبق معمولِ هر روز بود و فکر نمی کنم تکرار مکررات احتیاجی به نوشتن داشته باشه چون تا حدودی همتون باهاش آشنا هستید [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] البته غیر از روز یکشنبه که بارون میومد و اونروز چون لیا مرخصی گرفته بود:-2-41-: با ما اومد شرکت [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]جای همه خالی من و لیا و داداشی باهم رفتیم شرکت [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]و تو راه هم نمی دونم داداشی از کجا یه فلش پُر از آهنگای شاد جدید و قدیمی آورده بود :-2-28-:و کلی تو ماشین زدیم و رقصیدیم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] .به آهنگای قدیمیش که رسیدیم کلی جای بابک ( رابین هود ) رو خالی کردیم :-2-22-:. بعدشم که رفتیم تو شرکت و کلی با همکارا بگو و بخند و بحث های کاری و جالب داشتیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]و سر ناهار هم داداشی هممون رو به افتخار لیا[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ناهار مهمون کرد :-2-41-:.هوا هم که دیگه سنگ تموم گذاشته بود [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]، وقتی از اون بالا نگاه می کردی همه جا رو مه گرفته بود[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] و فکر می کردی اگه پنجره رو باز کنی ابرا میان تو[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] کلی عکس گرفتم که براتون بذارم ولی وقت نکردم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] اگه تونستم تو پستهای بعدی میذارم :-2-41-:.خلاصه ساعت 8 هم برگشتیم خونه و بازم توی ماشین کلی بزن و برقص و شیطونی کردیم با داداشی و کلی خوش گذشت [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
من ... الان ... احساسم :هوای حوصه ام ابریه مثل هوای لندن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]ولی در کل خوبم .[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


سالگرد یک سالگیه تاپیک رو به همتون تبریک می گم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] . ممنون به خاطر خاطره های قشنگتون [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]و ممنون به خاطر اعتمادی که به همه داشتین و خاطره نوشتین .[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


همه برو بچه های خاطره نویسی .[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
روز خوش و ایام به کام و همراه با خبرای خیلی خیلی خوب برای همتون.[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
عاشقتونم دختر و پسرم نداره .[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
الهام

meno
02 آذر 1390, ساعت : 01:09 بعد از ظهر
سلام به همه . :-2-25-:
میبینیم که سالگرد این تاپیکه :-2-16-:
واقعا ایده خیلی جالبی بوده و هست .امیدوارم همچنان با علاقه بچه ها بیان اینجا و از بودن با هم لذت ببریم هر چند غریبه ی غریبه ولی برای هم آشنای آشنا .
گنجشکک چه کار خوبی کردی که طوطی گرفتی یاد این افتادم که شوهر خاله امیر هم عاشق پرنده هاست .
آقا این یه طوطی داشت که فروختش و به جاش یه کاسکو ( یه نوع طوطی ) خرید حالا این شده بچه سومشون و خالش هم شده مادرش . این قدر با محبته که نگو . ولی هیز !!!! :-2-35-:
آخه نره و هروقت یه خانم رو میبینه کاری نداره که بار اوله یا نه مهربون بهش زل میزنه هاهاها :-2-06-:
بار اولی که من دیدمش رفتم جلو و سلام کردم آخه منم دوس دارم دیدم با محبت منو نگاه میکنه و زل زده به من منم خوشحال که چه خوب و کلی ازش تعریف کردم که فکر کنم ذوق زده شد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
ولی امان از وقتی که امیر دیدش و اونم امیر رو دید آن چنان خودش رو اینور اونور کوبیدو و کولی بازی دراورد ( امیر و کاسکو ) [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

که من و باورم نمیشد که همون کاسکو قبلیه . :-2-20-:
با حرف زن خاله کاشف به عمل اومد که با همه زن ها اون جور و با همه مردا ها هم این جور برخورد میکنه . امیر هم غیرتش گل کرد زنم رو دیگه نمی یارم این کاسکوتون وضعش خرابه :mrgreen::-2-01-:
آخ که امان از جنس خشن . [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

ولی خاله هم براش احساس مادرانه داره هر صبح برا صبحانه حساس تره که بهش غذا بده که یه وقت بهش بر نخوره که به بچه هاش ( میرن مدرسه ) توجه میکنه ولی به اون نه . [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند](14)/(1134).gif

وقتی هم خالش سر کار نیست و تنهان آنقدر حرف میزنه که میگه انگار بچت داره باهات حرف میزنه . گاهی هم ایقدر حرف میزنه که کلافش میکنه . [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
شاید قضیه تیمر تو هم همینه بابا عشق کرده 2 تا دختر طرفشن . ( حالا نمی دونم نر یا ماده ) [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند](14)/(472).gif

خاطرم چیزه دیگه ای بود ولی با حرف پرنیا یاد کاسکو خودمون افتادم . :-2-14-:
شاید بعد اومدم و خاطره دیروز رو گفتم .
نه این که دارید سرو دست میشکنید که بگم :-2-08-:( اعتماد به نفس کاذب ) :-2-27-:

موفق ، پایدار و پاینده باشید . [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند](14)/(1495).gif

Elnaz
02 آذر 1390, ساعت : 01:18 بعد از ظهر
سلام

2 آذر
چه زود یکسال از زدن تاپیک گذشت اینقدر اینجا خاطرات رقم خورد که اصلا فکر نمیکردم یکسال شده باشه
سالگرد تاپیک رو به همه دوستان تبریک میگم ممنون شری و هیوا برا تاپیک:-2-40-::-2-40-:
روزا مثل برق وباد میگذره چه خوب چه بد شکرت خدا
مدیر گرام با یکی از همکارا رفتن مسافرت خارجه شرکت رو دادن دست من اینقده خوبه هیشکی نیست بالاسرت هی ؤزه بره راحت راحت این تاسیساته هم فکر کنم فهمیده نیستن صبحا موتور خونه رو خاموش میکنه نمیگه سرده :-2-33-:به من چه پول برق خودشون بیشتر میاد بخاری برقیم که هست:-2-08-:قشنگ تنظیمش کردم رو خودم :-2-22-:
از مسافرت برگردن به احتمال نود درصد جابجایی داریم تو شرکت ولی اصلا دوز ندارم اگه جاشو عوض کنه میرم دقیقا نزدیک فروشگاه واین بده دیه میشه پاتوق بچه های فروشگاه :-2-28-:الان دوری ودوستی بهتره تا اینکه هر روز هی بیان سک سک کنن:-2-28-:
دم صبح تو خواب بیداری یه چندتا بیت تو ذهنم اومد تو خواب گفتم کاش مینوشتمشا از صصبح دارم فکر میکنم چی بود یادم نمیاد از اون طرف حس نقاشیم گرفته قبلا یه طرحای کوچیک نه در حد حرفه ای ولی نقاشیم بد نبود هی دلم میخواد الان یه جعبه مداد رنگی از همونایی که تو بچگیم داشتم چه قروقاطی شد
امروز دوباره زنگ زدم سارا دلم خیلی برا دیدنش تنگ شده ولی از شانس اونم درگیره کارای سفرشه پنج شنبه پرواز داره برا مصاحبه :-2-39-:
دلم برا پستای کم و پر از حرفت تنگ شده بود گل باقالی :-6-:

Babak
02 آذر 1390, ساعت : 01:38 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان



چهارشنبه 2 آذر ماه سال 90





كافه خاطره بازي...





اينجا...كافه شلوغي هست...





پر است از تنهايي هاي آدمها...





مي آيند..مي گويند...مي روند...





يكي از عشق ميگويد....و در پي شناختنش...





يكي از نفرت...و به دنال باز كردن اين قفس...





يكي زخمي روز هاي بي ستاره ست...اما هر شب به آسمان نگاه ميكند...





يكي خسته از تكرار بودن ها...اما مي خواهد كه باشد...حتي با تكرار...





يكي لبريز از غصه است...اما از شادي ميگويد...





هركس قصه اي دارد ..هر كس غصه اي دارد...





يكي از روز هاي پرنشاط و گاهي ملال اور مدرسه مي گويد...





يكي از زخم هاي عميق دل ميگويد...





يكي از هجران پدر...





يكي از بي وفايي دوست...





يك نفر ميخندد..يك نفر مي چرخد..





يك نفر هست...وهميشه يك نفر نيست...





اين كافه ..اين خاطره ها....





چيزي نيست كه با گذشت زمان از ياد من برود..




از خاطره ها به اكنون پيوستم...





دوستاني به زلالي آب پيدا كردم...





شاد شدم..خسته شدم ..خنديدم...باريدم...





اينجا كافه هست ديگر...




اين كافه گاهي به هم مي ريزد...





گاهي پر از سر و صدا ميشود...





گاهي سوت و كور مي ماند..





گاهي همه هستند و انگار هيچ كس نيست...





گاهي پر از بغض مي شود...





گاهي پر از شادي...





در اوج افسردگي ...





ناگهان يك نفر كودكانه داد ميزند...





هي!! بچه ها كجاييد؟؟ بياييد بخنديم...!!





به هر چه كه به ما چنين كرده است...





بياييد از شادي بگوييم...





دور هم باشيم ..اينطور خوش تر است...





هي !! فلاني تو اگر نيايي خري!! ((عمو چقدر سر اين حرفت خنديدم ..))





و همه ميخندند....و مي آيند...





اين كافه...حرف هاي زيادي را در خود نگه داشته است...





اينجا كافه خاطره بازي ست...





تا بدانيم... همه دنيا يه بازيه....و هيچ كس از بيهوده ماندن راضي نيست...





اينجا همه تو را دوست دارند...





فارغ سن و نژاد و دين و مذهب...فارغ از هرچه كه تو را از همنوعت دور ميكند...





و هميشه يك نفر تنهاست....





سالگرد تاپيك رو تبريك ميگم...اميدوارم كه همچنان باشيم و بمونيم.......:-53-::-53-::-53-:



خاطره خاصي ندارم...حرف كه زياده...اما...بي خيال..




سلامتيه اونايي كه درد و دل همه رو گوش ميكنن...



اما معلوم نيست خودشون كجا درد ودل ميكنند...




بابك...

~Melika~
02 آذر 1390, ساعت : 01:52 بعد از ظهر
سال پیش این تاپیک به دست شبنم عزیزم رقم خورد...
امروز همه ما با هم به اون رونق میدیم...
به امید اینده ای شبیه به امروز :-118-:
__________________________________________________ ______
امروز تولد این تاپیک هست تولد معلم شیمی ما هم بود...هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم به معلم به چشمی جز مایه ی جنگ بین من و مامانم نگاه کنم...اما امروز از صمیم قلبم ارزوی موفقیت معلمم را کردم...شاید چون قبل از این که یه معلم باشه نسبت به خیلی های دیگه انسان تر هست...قلب پاکی داره که وقتی میبینه شاگرد 15 ساله اش پدرش را از دست میده به گریه می افته....بیخیال اصلا...
سال اولی هست که توی مدرسه ما تدریس میکنه...البته سنی هم نداره امروز 32 سالش شد.با بچه ها میخواستیم براش تولد بگیریم...4 تا کیک متوسط گرفته بودند...شمع روش میذاشتیم...برف شادی گرفته بودیم....happy birthday رو تابلو مینوشتیم...نزدیگ به 20 تا بادکنک باد کردیم...شلوغ بازی زیاد در می اوردیم...با معاونمون هماهنگ بودیم یه ذره تو دفتر نگهش داره بچه ها اماده بشن...وای وقتی اومد داخل یکی از ایم بادکنک ها که توش اب هست را با سوزن زدند به جای صدای گوش خراش همیشگی مقل سوت زدن شده بود....جالب بود...وای داشت از خوشی بال در می اورد بعدا به بقیه معلم ها گقته بوده اصلا توقع همچین چیزی نداشته و به قول خودش بهترین هدیه عمرش بوده...نخ شادی زدیم بالای سرش که از شانس قشنگش به دیتا شو خورد و تخته...دستش را به اون گرفت و گفت نمیدونم مواد سازدنش چی بوده که به این صورت در اومده..ما در این حال بودیم :-2-28-::-2-42-::-2-06-:...امروز امتحاش شیمی از فصل 1 (اب برای زندگی) هم داشتیم ای جانم از بس ذوق کرده بود گفت چون دیروز از فلان کلاس امتحان گرفتم باید از شما هم بگیرم ما هم انتظار داشتیم با این همه کار دیگه بیخیال امتحان بشه جا خوردیم ...شروع کردیم به اعتراش و جیغ و این حرفا :-119-:خانوم نمیشه که ...قبول نیست این همه کار روز تولدتون شما به ما کادو بدید...اخرش یه لبخند ملیح زود و گفت ولی میتونید با هم حل بکنید و یا از کتاب کمک بگیرید من که شخصا داشتم از خوشی دق میکردم :-2-16-:...خلاصه یه امتحانی دادیم..21..خیلی باحال بود...ماشاالله خجالت را هم که بوسیده بودیم گذاشته بودیم کنار...آخرش خودش با خنده گفت نیاز هست برگه هاتون را جمع بکنم؟:-2-27-:
"نه خانوم برگه یکی ر که صحیح بکنید انگار برگه همه را صحیح کردید"
اخرش هم برگه ها را جمع کرد...

خیلی طولانی هست ادامه زیاد داره ولی خوب شما به اندازه کافی خسته شدید :-118-::-2-14-:

شبنم
02 آذر 1390, ساعت : 01:59 بعد از ظهر
بالاخره تموم شد :-2-16-: یعنی وقتی یه کار نیمه کاره دارم اعصابم به هم میرریزه ها . این ترجمه افسانه با اینکه همه اش 12 صفحه بود واقعا رستمو کشید :-2-39-: همین 5 دقیقه پیش تموم شد :-2-16-:

خب خاطراتی که تا الان تعریف کردم این عسکاشو ببینین تا بقیه شو تعریف کنم :-2-08-:

این جاده که داشتیم می رفتیم :-2-38-: ( البته عکسای قشنگتری هم بودا امیر اینا رو انتخاب کرده :-2-22-: مجبور بوودیم عکسایی رو بذاریم که حضرات توش نباشن :-2-28-:)

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

این فردا صبحش که رفتیم لب دریا و نودهشتیا بابک نوشت :-2-37-: ما تزئینش کردیم
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] تا جایی که یادمه منم گوشه این عکس بودما :-2-37-:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] چه اسم خودشو اول نوشته :-2-43-:

این درختای تو حیاط ویلا

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] عکس هنری ممد :-2-38-:

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

سورتمه که رفته بودیم عکسای هنری لیلا :-2-14-:

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] اینو فکر کنم بچه همسایه انداخته :-2-22-:

بازم امروز برمیگردم :-2-35-::-2-27-::-2-35-::-2-27-:

jeneral
02 آذر 1390, ساعت : 02:11 بعد از ظهر
یه ساله شدن این تاپیک رو تبریک می گم به همه خاطره نویسا:-2-40-: ممنون از لیلا و ایده ی هیوا که این زمین خاکی رو درست کردن تا بچه ها نویسنده ی حرفه ایی بشن!:-2-38-::-2-40-:

خب لیلا بهت گفتم اگر عکسی مدنظرت هست بگو من آپ کنم:-2-42-:
آقاهه اگه سلیقه مون بد بود به بزرگواری خودتون ببخشید دیه!:-2-31-:
در ضمن من بدبخت هویج بودم اونجا لیلا؟! تو کدوم رو تزئین کردی؟!:-2-33-: چرا اذهان عمومی رو تفشیش میک نی؟!:-2-33-: من و بابک بیچاره شدیم انقدر نوشته ها رو تزیین کردیم آخرشم دیدیم طول می کشه بیخیالش شدیم!:-2-38-:لیلا
هم مهندس ناظر ماجرا بود:-2-38-:

مراد از بچه های همسایه همون ژنرال بدبخت هستشا:-119-:

با ادامه ی خاطرات لیلا منم میام چون همش داره خبر کذب به اطلاعتون می رسونه:-2-38-:

.parniya.
02 آذر 1390, ساعت : 02:13 بعد از ظهر
سلام
من اولین بارهست که این تاپیک و می بینم
یک سال و یه کوچولو هستش که خارج از ایران زندگی می کنم وهمین جا هم با این سایت اشنا شدم بهش خیلی سر می زنم اما بی سرو صدا می اومدم و می رفتم.راستش الانم خیلی دلم سوخت که چرا تا الان این تاپیکو ندیده بودم چون تو این مدت حتما اینجا کلی خاطره می نوشتم. اشکال نداره به قول معروف ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست.به هر حال یک سالگی تاپیک رو تبریک می گم و چیزی که به عنوان خاطره از امروز میتونم بگم همین آشنایی با تاپیک بود و یه چیز دیگه که خیلی به خاطرش خوشحالم امروز بلیط گرفتم واسه 23 روز دیگه که بیام ایران و دیداری تازه کنم چون دلم واسه اونجا و وابستگی هام تو اونجا یه ذره شده.
فعلا

دخترک کولی
02 آذر 1390, ساعت : 02:26 بعد از ظهر
امروز پدرم در اومد اینقدر درس خوندم:-2-31-:
ای خداااااااااااااااااا:-2-36-::-2-30-:

.Monire.
02 آذر 1390, ساعت : 02:29 بعد از ظهر
سلام

اخرين باري كه اينجا خاطره نوشتم خيلي نگذشته ولي حس مي كنم گذشت:-2-15-:ه(خودمم نمي فهمم چي ميگم شما زياد جدي نگيريد!:-2-38-:)خيلي خيلي حرف براي گفتن دارم اما نمي دونم از كجا شروع كنم!اصلا بگم يا نگم؟هر روز كه بيدار ميشم تا اخر شب هر موقع كه بيكار ميشم ذهنم مياد اين سمتي.همه ي حرفايي كه مي خوام بگم رو تو ذهنم يه بار تكرار مي كنم اما نمي دونم چرا دستم به نوشتن نميره...:-2-28-:
جمعه جشن تولد راويل:-2-37-:...اين روزا درگير انجام كاراي جشنش هستيم.:-2-41-:..اعصابم خورده سرش.حوصله ندارم،يه اضطراب دارم،نمي دونم چرا نگرانم.:-2-15-:اين جشنه هم جزو اون جشناي تاريخي عمرم محسوب ميشه.:-2-36-:تا امروز كه چهارشنبه است هنوز به طور قطع مشخص نيست كه اليس ميرسه ايران يا نه!!!:-2-28-:خودم مي دونم خيلي باحاليم لازم نيست كسي تكرار كنه!:-2-43-:همش تقصير همين اقاي دايي هست.:-2-09-:خوب تو كه رفته بودي اونجا همون موقع كار شناسنامه و پاسپورتش رو درست مي كردي بعد تشريف مي اوردي اينجا!:-2-42-:خود اليس رفته سفارت شناسنامه بگيره چون اسمش ايراني نيست شناسنامه بهش ندادن.:-2-36-:زنگ زده گفته بايد بريد وزارت امور خارجه نامه بگيرين فكس كنين تا بهش شناسنامه بدن.:-2-28-:من كه اخرش نفهميدم چي شد!:-2-37-:فقط مي دونم امروز معلوم ميشه مياد يا نمياد.جالبش اينه كه اقا مهمون دعوت كرده،تالار گرفته بعد هنوز معلوم نيست اينا ميرسن اينجا يا نه!:-2-36-:دوشنبه نرفتم يوني با مونا و اون يكي زنداييم رفتيم تهران تا اين دوتا لباس بگيرن.8 صبح زديم بيرون 9 شب برگشتيم.:-2-39-:از خستگي ديگه جونم داشت در مي اومد.يعني دريغ از يه دونه لباس كه اين دو تا بپسندن:-2-33-:،ديگه اخرش دلم مي خواست بشينم زمين بزنم تو سر خودم.:-119-:اين همه تهران و گشتيم اخرش برگشتيم از همين كرج لباس گرفتيم.:-2-36-:
يه چندتايي هم پ.ن بدم برم سراغ كارام:
پ.ن خاص:نيلو خيلي خيلي خري!(با عرض معذرت از همه ي دوستان)حالا تو اين 4،5 سال بدون تو چيكار كنم.خيلي خيلي.....هستي كه يهو در عرض يه هفته تصميم گرفتي بري.خيلي خيلي....هستي كه همين جا عين ادم زندگي نكردي پاشدي رفتي بلاد كفر!خيلي خيلي...هستي كه زودتر به من نگفتي تا حداقل بيام ببينمت.خيلي خيلي...هستي اگر بعد اينكه رمزتو گرفتي اينجا نياي.خيلي خيلي....هستي اگه بعد از اينكه رمزتو گرفتي نياي اينجا خاطره بنويسي.خيلي خيلي،اين دفعه ديگه هيچي نيستي مي خواستم بگم خيلي خيلي دلم برات تنگ شده.همش ياد اون روزي ميفتم كه با هم رفتيم تولد ليلا.خيلي خوش گذشت.اون روز كه رفتم بيرون همش ياد تو بودم هر جا مي رفتم ياد تو مي افتادم.خيلي خيلي...هستي كه رفتي و هنوز يه خبر ندادي كه زنده اي يا مرده.نيلو خيلي بي شعوري دلم برات تنگ شده ديوونه!موفق باشي هر جا كه هستي.:-2-15-:

*30 ابان دو سالگيم تموم شد.:-2-38-:انقدر ذهنم مشغول بود كه فكر مي كردم امروز يا فردا تازه ميشه 30 ابان!نگو وارد اذر شديم و من هنوز تو ابان سير مي كنم!:-2-27-:خيلي خوشحالم كه اينجام،خيلي خوشحالم كه دوستاي خوبي اينجا دارم كه هر وقت كمك خواستم بودن و بهم كمك كردن.:-2-40-:
*سالگرد يك سالگي تاپيك هم مبارك.:-2-40-:مرسي هيوا به خاطره ايده اش و مرسي شبنم به خاطر زدن اين تاپيك.:-2-40-:اون روزي كه تاپيك زده شد رو خوب يادمه.اون روز هيچ وقت فكر نمي كردم روزي برسه كه منم بيام و چيزي بنويسم.ولي خوب....:-2-41-:
*خاطرات شمال رو هم خوندم.خوشحالم كه بهتون خوش گذشته.:-2-40-:

منيره،چهارشنبه،14:25،90/9/2

Mina
02 آذر 1390, ساعت : 02:31 بعد از ظهر
حال اينروزامون...مساوي است با اون جاهايي كه Bold كردم


یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست
از اون حرفای تلخی که مث شعر فروغ زیباست
از اون حرفها که یک عمره به گوش ما شده ممنوع
از اون حرفهای بی پرده شبیه شعری از شاملو
از اون حرفها که میترسیم از اون حرفها که باید زد
از اون درد دلای خوب از اون حرفهای خیلی بد
نگفتی و نمیگم ها حقیقت های پنهونی
از اون حرفها که میدونم از اون حرفها که میدونی
به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم
یه حرفهایی همیشه هست که از درد توی سینه ست
مثل فرياد نسلي كه پر از عشق و پر از کینه ست
پر از نا گفته هایی که خیال کردیم یکی دیگه
دلش طاقت نمیاره همه حرفامون و میگه
همیشه آخر حرفا پر از حرفای ناگفته ست
همیشه حال ما اینه همیشه دنیا آشفته ست
به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم

دانلود با صداي بابك سعيدي و گوگوش ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
دانلود با صداي خوانندگان آكادمي ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

مینا
02 آذر 1390, ساعت : 02:35 بعد از ظهر
سلام

یه سالگی تاپیک رو تبریک میگم . من از لیلا برای استارت تاپیک و از هیوا برای ایدۀ خوبش ممنونم . :-2-40-::-2-40-:


در مورد خاطرات سفر یه چند تا چیزی که تو ذهنم هایلایت شده رو تعریف میکنم .


آویسا خیلی دوست داره تو همۀ عکسا باشه . یعنی امکان نداشت بخوایم یه عکس بندازیم بدو بدو نیاد خودشو تو کادر جا نکنه . یه جا هم ماهان بیچاره رو همچین هول داد که اون سه تا پله رو یکی کرد و افتاد پائین:-2-06-: :-2-06-: بعد هم که بلند شد یه قیافۀ حق به جانبی گرفت و گفت : خیلی مسخره اید :-2-43-:

محمد میتونه قهرمان پرش ارتفاع بشه . تو چند تا از عکسا به ارتفاع یک متر پریده هوا و و مهارت بسیار زیادی در خراب کردن عکسهای تکی دیگران داره . خیلی هم زرنگه . برای اینکه فرد مورد نظر نفهمه که داره عکسشو خراب میکنه میره چند متر عقب تر بپر بپر میکنه تا در دسترس سوژۀ عکاسی نباشه , پرنده ها رو هم دوست داره :-2-35-: راستی یادمون رفت یه کادوی اسپیشال رو که خریده بودیم بهش بدیم :-2-22-:

بابک خیلی دوست داره با آدم عکس تکی بندازه . تو همۀ عکس تکیهائی که میندازی گردنش عین غاز ( به قول آویسا :-2-35-:) تو عکسه :-2-36-:یه عکس تاریخی داره که دندوناش توش معرکه افتاده :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

لیلا کلاً آدم بی اشتهائیه و هر چی در مورد شکموئیش گفتن شایعه ای بیش نیست :-2-31-:

امیر اگر از ایران بره آیندۀ درخشانی خواهد داشت با کلاسهای آموزش رقصش . حسرت به دل موندم منو به اسم صدا کنه بسکه میگفت : همکار محترم بخش خبر :-2-36-:
آقا یاسر که فکر کنم داشت یه بیزینس سری و جدید با محمد راه مینداخت و تا آخرش هم رو نکرد در چه مورد داشتند با هم مذاکره میکردن .

من شدیداً تکذیب مینم : ماهان اصلاً تنبل نیست فقط کلاً حال نداره ... اونم مثل بابک علاقۀ زیادی داره با آدم عکس تکی بندازه :-2-33-:

از همۀ بچه هائی که باعث شدند یه سفر خوب و روزای خوبی برامون رقم بخوره ممنونم .

بازم تولد تاپیک رو تبریک میگم . :-2-41-:

ساده .ش
02 آذر 1390, ساعت : 02:52 بعد از ظهر
اقتباس از کتاب گلپونه ها:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
:-2-30-:
سحرگاهان چون پنجره را گشودم تا نسیم سحرگاهی با زلفهای سرکش و جان ملتهبم بازی کند عطر گلپونه های وحشی مشام جانم را چنان سر شار ساخت
که بی اختیار بسالها قبل یعنی زمان کودکیم باز گشتم. همان دخترکی شدم که در کنار باریکه آبی بنام جوی که از نزدیک منزلشان می گذشت با سبزه های نورس وگلپونه ها ی وحشی درد دل می کرد
همان دخترک ساکت و آرامی که بازی های کودکانه نیز شادمانش نمی ساخت
سراسر وجودش غمی بود مر موز که هر روز غروب بهنگام بهاران او را بکنار پونه های سر سبز می کشید:
سلام گلپونه ها....سلام گلپونه ها.... امروز مامان با من قهر بود.... وصبح نمیدانم چرا اخمهای پدر باز نمی شد
حتی وقتی با دستهای کوچکم برای او چای می ریختم بروی من لبخند نزد در عوض برادرم را...گلپونه ها مهری دختر همسایه با من بازی نمی کند..چند روز است احساس می کنم اگر پسر دنیا می امدم بهتر بود...و گلپونه ها با چشمهای مهربانشان آرام بدردو دلهای من گوش می دادند و هر گز از پر گویی من نمی رنجیدند.....................
واکنون درین سحر گاهان روشن و دلپذیر بهاری با خود می اندیشم در خود می گریم و افسوس می خورم که چرا نمی توتنم چون آنروز های زودگذر و شیرین حتی به گلپونه ها نیز اعتماد کنم ....آه چه سخت است بدینگونه تنها ماندن که حتی نسیم سحری نیز همراز و محرم نیست

Babak
02 آذر 1390, ساعت : 03:00 بعد از ظهر
امير بيا من و تو يه تيم بشيم :-2-38-:...اين دو تا خواهر افتادن به هم و دارن پنبه ي ماها رو ميزنن...:-2-38-:
ما هم مي گوييم:-2-38-:
آقا ما تكذيب ميكنيم ....اينا خودشون هي مي گفتن بابك بيا افتخار بده يه عكس با ما بنداز...منم توي معذورات قرار ميگرفتم:-2-22-:
من نمي دونم فلسفه اين عكس تكي چيه....:-2-22-:
ماهان بايد بره دوره سقوط آزاد ياد بگيره.:-2-38-:..چون اين آويسا به هيشكي رحم نميكنه...حتي به خودش...اونروز كه رفته بوديم سورتمه
ازبس هول داشت كه عكسا رو خراب كنه توي يه صحنه خودشم خورد زمين:-2-22-:
اين ليلا هم اصلا" اشتها نداره ...جدي ميگم ..باور كنيد:-2-22-:
بعدشم من نفهميدم اين غاز كه گفتي الان فوش بود يا نه:-2-22-:
مينا يه فلسفه اي داره ...اگه سردش بشه ميره كنار بخاري...اگه خيلي سردش بشه ..بخاري رو بغل ميكنه... اگر از سرما بلرزه بخاري رو روشن ميكنه...:-2-22-: يعني تمام مدتي كه تو خونه بوديم اين بغل بخاري بود...:-2-22-:

شبنم
02 آذر 1390, ساعت : 03:06 بعد از ظهر
در ضمن من بدبخت هویج بودم اونجا لیلا؟! تو کدوم رو تزئین کردی؟!:-2-33-: چرا اذهان عمومی رو تفشیش میک نی؟!:-2-33-: من و بابک بیچاره شدیم انقدر نوشته ها رو تزیین کردیم آخرشم دیدیم طول می کشه بیخیالش شدیم!:-2-38-:لیلا

الان یه دونه عین همون که به بابک گفتم به تو هم می گما :-2-38-:

اون 98 شو من درست کردم بقیه شو شوماها :-2-36-: ماهانم شاهده :-2-42-: عکسشم وجوده :-2-43-: مردم چه رویی دارن به خدا :-2-43-: خجالتم نمیکشه :-2-43-: اصلا تو روت شد ؟ :-2-43-: نه میخوام ببینم جواب اون عرق جبینی که من ریختمو کی میده :-2-43-: به خدا :-2-43-: صاف صاف راه میری نتیجه کارتو می دزدن :-2-43-: آخر زمون شده :-2-43-:

:-2-37-: :-2-37-::-2-37-:

ادامه خاطرات یوگی و دوستان :-2-38-:

رسیده بودیم به مقوله ی ژل زدن و اتو مو کشیدن آقایون :-2-22-: این اتو اونو کش میرفت ، اون پشت مو اینو با ماشین صاف می کرد ، این موهای اونیکی رو سیخ میکرد و از این کارا :-2-22-: اسم ما دخترا بد در رفته. یعنی تصمیم که می گرفتیم بریم جایی اولین 4 نفری که حاضر میشدن و در خودروهای تعبیه شده جای می گرفتند من و مینا و یاسر و ماهانا بودیم :-2-14-: :-2-39-:

:-24-: 4 شنبه گفتیم کوج بریم کوج نریم ، بریم ناهار بخوریم ( یعنی مدیونین اگه فکر کنین تنها هدف ما از این مسافرت پرداختن به شکممون بود :-4-: ) رفتیم رستوران گیلانه :-2-39-: این قسمتشو دوز نداشتم :-20-: ماهی من خیلی بد مزه بود :-2-39-: چون دوزش نداشتم زود ازش میگذرم :-2-09-:

از اونجا که در اومدیم داشتیم یه برنامه می چیدیم که ممدشون رو بپیچونیم بریم کارای تولدشو انجام بدیم :-2-38-:

بابک فرموده بودن که از جایی که هستیم تا جاده 2000 همه اش 5 دقیقه راهه :-2-09-: نشون به اون نشون که نیم ساعت بیشتر راه رفتیم از جاده 1000 هم خبری نبود چه برسه به 2000 :-2-28-: آخرشم رفتیم جنگلای عباس آباد و وقتی رسیدیم که ظلمات محض بود و فقط چهره های نورانی خودمون تو اون تاریکی مشهود بود :-5-:

برگشتنی رفته بودیم تو فاز این آقا یاسر حرکات مارپیچ می رفت به تقلید از بابک :-2-20-:

بعدش برنامه چیدیم که امیر بگه حالم بده ( حالا بچه واقعا حالشم بد بودا :-2-12-:) بعد من برم بگم ما امیر رو میبریم داروخانه ، شوما ( بابک و محمدو ماهان) برین بازار نوشهر سبزی کوکو :-2-22-: بخرین واسه شام :-2-37-:کلکمون گرفت و ممدمون اصلا بو نبرد جریان چیه :-2-16-:

بهدش آمدیم در یک شیرینی فروشی به اسم لیلی :-38-: کیک خریدیم . از اون ورم بابک زنگ میزنه سبزی کوکو گیر نیاوردیم :-24-: یعنی اینا انقدر طبیعی نقش بازی میکنن آدم خودشم باورش میشه :-2-22-:
بهدش رفتیم فروشگاه امیرشون GAP ( دوزتان علاقه مند pm بدن آدرس بدم برن خرید :-16-:جنساشون اورجیناله و تخفیف خوبی میدن :-2-27-: پورسانت ما هم فراموش نشه :-2-08-:)آنجا بعد از کلی گشتن کالای مورد نظرمون رو پیدا کردیم :-2-16-: البته فروشگاهشون کمی گرون فروش بودن :-71-:
بعد اومدیم سوار ماشیم شیم که برگردیم سریع سمت ویلا ، هر چی گشتم دیدم گوشیم نیست این ور بگرد اون ور بگرد رفتیم دوباره با امیر تو فروشگاه رو گشتیم دیدیم نیست :-2-39-:آخرش فهمیدیم موقع پیاده شدن ازدستم افتاده تو خیابون آویسا اینا پیداش کردن :-2-16-:
بعد... رفتیم کاغذ کادو و چسب و اسمارتیز خریده و به ویلا برگشتیم :-2-16-: پسرا هم مثل اینکه سه تایی ررفته بودن لب ساحل. اینجاشو خودشون تعریف کنن :-2-37-:
بعد از برگشت به ویلا سریع کادوهای محمد رو که شامل یک عدد قلک :-2-22-: یه ست از این جوجه ها هست سوت میزنن میندازن تو وان بچه ها از اونا :-2-22-: و کادوی اصلیش رو خوشگل چیدیم رو میز میزم تزئین کردن انقدر خوشگل شدددددددد عکسشو میذارم شب :-2-16-: البته کادوی اصلی محمد که " کس نخارد پشت من " بودیه رو یادمون رفت بهش بدیم :-2-22-:
بعد منم میوه ها را شسته و در ظرف چیدم :-2-11-: و زنگ زدیم به به ها گفتیم پاشید بیاید ...

ادامه دارد :-2-38-:




آقا ما تكذيب ميكنيم ....اينا خودشون هي مي گفتن بابك بيا افتخار بده يه عكس با ما بنداز...منم توي معذورات قرار ميگرفتم:-2-22-:
من نمي دونم فلسفه اين عكس تكي چيه....:-2-22-:

تو که راست میگی :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

آخی منیر نیلو رفت ؟ :-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:

jeneral
02 آذر 1390, ساعت : 03:13 بعد از ظهر
آقا فکر کنم دوتا پست حلال بود :-2-38-:

بابک جان هستم باهات برو جلو هواتو دارم:-2-38-:(فقط مواظب باش عین قضیه ی برفا نشه قاطی کنی من مجبور شم کنترلت کنم:-2-06-:)

بابک اشانتیون دوربین محمد کی بود؟!:-2-08-:

بابک یادته یه قابلمه پر جوجه بود و یه نفر اصلآ میل نداشت و همه ش رو خورد و یه تیکه واسه من گذاشت؟!:-2-36-:
بابک چرا هرچی فکر می کنم می بینم که نمی تونم سوژه های این دوتا خواهر رو بنویسم؟!:-2-41-:(مدیونین فکر کنید اصلآ سوژه نداشتنا)



الان یه دونه عین همون که به بابک گفتم به تو هم می گما :-2-38-:

اون 98 شو من درست کردم بقیه شو شوماها :-2-36-: ماهانم شاهده :-2-42-: عکسشم وجوده :-2-43-: مردم چه رویی دارن به خدا :-2-43-: خجالتم نمیکشه :-2-43-: اصلا تو روت شد ؟ :-2-43-: نه میخوام ببینم جواب اون عرق جبینی که من ریختمو کی میده :-2-43-: به خدا :-2-43-: صاف صاف راه میری نتیجه کارتو می دزدن :-2-43-: آخر زمون شده :-2-43-:


بعدش برنامه چیدیم که امیر بگه حالم بده ( حالا بچه واقعا حالشم بد بودا :-2-12-:) بعد من برم بگم ما امیر رو میبریم داروخانه ، شوما ( بابک و محمدو ماهان) برین بازار نوشهر سبزی کوکو :-2-22-: بخرین واسه شام :-2-37-:کلکمون گرفت و ممدمون اصلا بو نبرد جریان چیه :-2-16-:



بعد اومدیم سوار ماشیم شیم که برگردیم سریع سمت ویلا ، هر چی گشتم دیدم گوشیم نیست این ور بگرد اون ور بگرد رفتیم دوباره با امیر تو فروشگاه رو گشتیم دیدیم نیست :-2-39-:آخرش فهمیدیم موقع پیاده شدن ازدستم افتاده تو خیابون آویسا اینا پیداش کردن :-2-16-:
بعد... رفتیم کاغذ کادو و چسب و اسمارتیز خریده و به ویلا برگشتیم :-2-16-: پسرا هم مثل اینکه سه تایی ررفته بودن لب ساحل. اینجاشو خودشون تعریف کنن :-2-37-:
بعد از برگشت به ویلا سریع کادوهای محمد رو که شامل یک عدد قلک :-2-22-: یه ست از این جوجه ها هست سوت میزنن میندازن تو وان بچه ها از اونا :-2-22-: و کادوی اصلیش رو خوشگل چیدیم رو میز میزم تزئین کردن انقدر خوشگل شدددددددد عکسشو میذارم شب :-2-16-: البته کادوی اصلی محمد که " کس نخارد پشت من " بودیه رو یادمون رفت بهش بدیم :-2-22-:
بعد منم میوه ها را شسته و در ظرف چیدم :-2-11-: و زنگ زدیم به به ها گفتیم پاشید بیاید ...




خووو باووو چه زود عصبی می شه:-2-38-:

آره تو راست می گی مثلا:-2-42-:


منه بیچاره صدام در نمی اومد آرزو به دل موندم یه آهنگ رو بتونم همنوایی کنم تازه می گی می خواستیم برنامه بچینیم؟!:-2-43-:
بابک با این اوضاع چطوری می تونیم سوتی بگیریم ازشون؟! خووو آخه ورق اون ما تورو فرستادیم ک اونو بپیچونی بعد می گی سبزی نبود ما اومدیم؟!:-2-06-:
البته محمدم که دیه آبرو واسه مون نزاشته!:-119-: آخه مهندس انقدر ساده ندیده بودم! به تابلو ترین شکل ممکن داشتیم می پیچوندیمش متوجه نشده
بود باور کنید اگه چاره داشت فکر می کرد تولده یکی دیه ست و میومد میشست تو جایگاه مهمونا:-119-:
راستی به معنیه این جمله هم دقت کنید!
جاده ی جنگل های 2000 کفی ست و خطرناک!
عمدتآ جاده ی کفی به راه مستقیم و مثل جاده ی تهران - قم و ... می گن ولی اینجا برداشت شاهینمون از جاده ی کفی جاده ی لیز هستش:-2-38-:
جاده ی کفی(با تاید و ریکا درست می شه از اونا) از اونایی که عین پوست هندونه میمونه:-2-30-: بخدا پوست موز بود توو محل ما!:-2-30-:
مدیونید فکر کنید که من لووو میدم کی این سوتیارو داده ها!:-2-27-:

در ضمن 2 نکته: 1. دقت کردید لیلا اوناج هایی که آی کیو بازی خدوش در آورده رو عین جت ازش میگذره؟!
2: لیلا پسرا رفتن لب ساحل ما دخترا هم رفتیم ویلا رو تمیز کردیم دیه؟!:-2-28-: از من خجالت نمی کشی از موهای سفید آقا یاسر خجالت بکش:-2-08-:

خداوکیلی رووو نیستش که طرفدار پرسپولیسه:-2-08-: من و همکار محترم بخش اخبار بیچاره شدیم اون کیک رو تزیین کردیم و روو میز رو چیدیم 4تا
میوه شست (اونم مجبور شدم من همش رو پوست بکنم و اناراش رو دون کنم) همه کارارو به اسم خودش زد! الان که فکر میک نم واقعآ ما توو این سفر بهت خیلی ظلم کردیم لیلا تو چقدر کار کردی:-2-28-:

armin gerrard
02 آذر 1390, ساعت : 03:41 بعد از ظهر
سلام برو بچس گل و گلاب خاطره نويسي!
به همه ي اونايي كه خاطره هاشونو موخونم و نميخونم ...يه سال گذشته انگار منكه جزو كاربراي عضو شده ي اسفندم ...
بچه ها امروز هواي منو داشته باشين رفتم تو خط لهجه ي مشدي بدجور....
شركت رئيس رشتي مون (مديرمونو نميگما)گف بيا ناهار بچه جون شبيه مرغانه شدي...
_ناهار چيه....؟
_اشپلو ماوووهي پولو!
_اشپل؟
_آره ديگه پوسر جان اشپل....
بعد فهميدم منظورش خاويار بوده اينجا ديگه كم آوردم تو لهجه!:-2-06-:
مصطفي از مشد اومده بود لهجه گرفته بود خفن شده بود مث دوران دانشجويي...
بش گفتم باز به هويتت پي بردي زدي به خط آبرو ريزيا!(وسط پارك با لهجه ي غلييييييظ)

پ.ن: عرضم به حضور شبنم خانوم كه عكساتون خيلي توپ بود مخصوصا اون معدود عكسايي كه از طبيعت گرفته شده بود(خفه ي همون تزيينتونم) اوني كه اسمارم نوشته بسي خوشخطه در ضمن سورتمه از اون قسمتاي هيجانيش عكس نگرفتين و همچنين عكس همسايه هم بد نبود ياد ميگيره ايشالا...عكس آق مديرم بسي هنري بود(اگه از جنبه شكمي ش و هوس انگيزيش بگذريم)

mahdieh67
02 آذر 1390, ساعت : 03:47 بعد از ظهر
:-2-25-::-2-25-:
دو اذر:-2-30-: روزا خیلی سریع می گذره مخصوصا که شش هوا تاریک می شه:-119-: هیچ کاری نمی شه انجام داد غیر صبحا :-2-28-:
الان که دارم خاطره می نویسم این من نیستم لی لی مینا هستم:-2-27-: بهبهان سیل اومد رعد و برق شده مودمش سوخته:-2-38-: هشت نفرم تو جاده سیل برده:-2-37-: این بود اخرین اخبار:-2-37-:
شادی روزه سکوت نگرفتم ولی حرفی هم ندارم خوب یعنی خاطره ندارم:-2-36-: روزهای بی خاطره ایست کلاً!
خوش بحالتون رفتین شمال:-2-30-: پارسال این موقع من شمال بودم :-2-38-:
فعلا:-2-25-:

reyhane.s
02 آذر 1390, ساعت : 03:53 بعد از ظهر
سلااااااااام سلاااااااااااام
امروز حالم بهتره...........
امتحان رياضي رو پيچونديم.فكر كنم امسال رياضي و فيزيك رو مي افتم............
كاش ميشد ترك تحصيل كرد.اگه ميشد من اين كارو ميكردم؟؟؟
نميدونم بشه ها دعا كنيد
راستي جمعه هم احتمالا نميايم چون زيرا براي اينكه همگي داريم ميريم باغ تازه قراره برف بيادش فكر كنم
دلم ميخواد بشينم راحت كتاب داستان بخونم و بيخيال درس شم
فعلا بچه هاااااااااااا
باي باي
مرسي از همتون

ريحانه جونم چرا ديگه نمياي؟دلمون واست تنگيده.................

فرودو
02 آذر 1390, ساعت : 04:13 بعد از ظهر
سلام بچه ها خوبین :-2-40-:

بلاخره ما هم برگشتیم :-2-41-:

همیشه اون طوری که دوست داری نیست ، زندگی دیگه نمی شه کاریش کرد

یکی دو روزی رفته بودم یه جای خاص ، نه سفر زیارتی بود و نه تفریحی و نه به قول دوستان کاری ، سفر بدی نبود ولی می تونست خیلی بهتر از این باشه که نشد !! سفر دل بود در راه رسیدن به دلدار :-2-31-:

شنبه صبح رسیدیم خونه او از اون طرف رفتم دانشگاه و تا حدود 7 کلاس داشتم ، خسته و کوفته اومدم خونه که بگیرم بخوام و یه جون دوباره بگیرم که دیدم ماشین پسر عموم دم خونه مون پارک کرده است ، منم کلا یه خصوصیتی دارم که هروقت وارد اتاق می شم با صدا بلند می گم من اومدم :-2-25-: حالا مهم نیست کی تو خونه باشه هرکسی که بود من باید اینو بگم ، کنار در که بودم همه برقا که باید روشن بود و صدای تلویزیون هم می اومد ، مطمئن شدم یه چند نفری هستن حداقل در و باز کردم و گفتم یو هو من اومدم ، ولی هیشکی نبود !!
گفتم خب حتما تو یه اتاق دیگه ان ، رفتم و گشتم و چیزی پیدا نکردم !!
نمی دونم چرا فکرم رفت پیش پدربزرگم ، آخه چند روزی بود به دیدنش نرفته و بودم و از بابا شنیده بودم که حالش چندان خوب نیست ، گوشی رو در آوردم و زنگ زدم برا بابا ، حدسم درست بود حالش بد شده بود و برده بودنش بیمارستان ، حالشو پرسیدم که گفت فعلا خوبه و بردنش بخش بستری کردن تا بعد دیگه !
گفتم کدوم بیمارستانید تا من بیام گفت بو علی ساری :-2-36-:
خلاصه راه افتادیم و رفتیم
تو راه گفتم که یه گلی شیرینی ای چیزی بگیرم که دست خالی نرفته باشم:-2-31-: که یه هو یه فکر شوم به ذهنم رسید ، رفتم و بعد کلی دردسر یه اتکلن خریدم که اون دختره فروشنده خودش یه رمان 1000 صفحه ای بود جون خودم :-2-31-:
خلاصه اصل نیت این بود که یه چی بگیریم هم یه خرده جو تغییر کنه هم بتونم خودم از چیزی که خریدم استفاده کنم :-2-22-:
وقتی رسیدم دیدم حدود چل پنجاه نفر بالاسرش واستاده ان :-2-28-: ( چطور اون موقع شب تونسته بودن برن اونجا خودش یکی از عجایب جهان سومه :-2-38-:) گفتم اه خدا بده برکت انشالله ما هم یه خرده از این نوه نتیجه های دلسوز داشته باشیم :-2-22-: برگشتن سمت من با اون قیافه های در هم حال بهم زن ، گفتم سلام کجاست این مریضمون :-2-41-: راه باز کردیم سمتشو گفتیم به به چیه باز اومدی اینجا دلت تنگ شده بود نه:-2-22-:
عمو پرسید این چیه تو دست ؟! گفتم آهان این :-2-22-: برا مریض آوردم ولی قبلش باید مژدگانی بده بهم :-2-31-: بابا بزرگ هم با تموم دردی که داشت گفت بگو ببینم چی می گی تو :-2-28-: ادکلونه رو در آوردم گفتم این هدیه دومادیته بلند شو ناز نکن که کیس مورد نظر ردیفه :-2-22-: همین فردا پس فردا می رم برات خواستگاری پاشو بریم خونه :-2-22-: اولش این شکلی نگاهم کرد :-2-28-: بعد زد زیر گریه :-2-15-: می دونستم برا چی گریه می کنه ها ولی بازم خودمو زدم به خریت و گفتم مرده گنده رو گریه نکن :-2-37-:بچه ها تو هم راضی می کنم بیان همرام ، همونیه که خودت می خواستی ها :-2-41-:
خلاصه جو یه خرده عوضش کردیم و دور هم خندیدیم که دیدم یه هو یکی یکی رفتن باز منو ساده فرض کردن گفتن تو شب اینجا بمون :-2-28-: الان هم تازه دیشب دکتر مرخصش کرد ما هم تازه صبح تونستیم بیایم خونه و بخوابیم :-2-36-:


پ.ن می بینیم که رفته بودین ، نه یعنی اومده بودین مسافرت :-2-22-: بعد می نشینیم خاطره هاتونو می خونیم این عکسا که خیلی باحال بود :-2-06-:

پ.ن : فرشاد جان :-2-28-: دلت تنگیده که تنگیده ، دل ما هم تنگیده ولی اسم ما رو چرا اشتباه می نویسی :-2-09-:

پ.ن : هانی معلمه آره با خودشم همون اون یکی ، سفر بی خطر :-2-40-:

پ.ن دیگه خاطره نخوندم هنوز :-2-22-:



فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب :mrgreen:
سرزمین میانه

masi69
02 آذر 1390, ساعت : 04:36 بعد از ظهر
سلام گل های 98 خوبید؟ حتما خوبید:-2-38-:
من دیگه نمی تونم مغزم نمیکشه در توانم نیست سخته به خدا :-2-30-:
کمکم کنیدددددددددددد 2تا اسم پیدا کنم:-118-::-118-:
دیشب با آقامون خیلی دوستانه:-2-09-: به تفاهم رسیدم که اسم هر دو دختر رو من انتخاب کنم اما گیرافتادم مغزم هنگ کرده نمی خوامم کم بیارم و بگم نمی تونم:-2-36-:
بعضی از سایت ها رو دیدم اما نشد اسم خوب پیدا کنم:-2-15-:
کمک کنید خب مثلا دوستیما:-2-43-:
گفتم دوست یادم افتاد امروز دوستام امده بودن دیدنم اینقدر گفتیم و خندیم که غذام ته گرفت:-2-39-:
صبح مامان رفته بود بازار دوتا عروسک خریده به چه ماهی دوتا اردک که پیراهن پوشیدن:-2-08-:
خیلی دلم میخواست این استراحت مطلق تموم شه برم خرید و لباسای گل گلی بخرم
باز هم میگم کمکم کنید اگه اسم خوب میدونید بهم پیام بدید
دوستتون دارم هوارتااااااااااااااااا:-118-:

roya jo0on
02 آذر 1390, ساعت : 04:57 بعد از ظهر
سلااااام ..
مام تبریک میگیم به نوبه ی خودمون یه سالگیه این محیط دوست داشتنی رو ..
خدا باعث و بانیه این موسسین رو خیر دنیا و آخرت مرحمت بفرماید ..
" آمین "

غرض فقط تبریک بود وگرنه خاطره ای نبود !

به قول داداشی ، رویا فقط تو برو مدرک جمع کن !!

امروز یه کلاس رایگان در مورد مالیات بر ارزش افزوده !! از طرف سازمان مدیریت مالی کشور گذاشته بودن 1 روزه مدرکشو هم صادر میکردن !!
مام واسه تکمیل مدارکمون شرکت کردیم در این کلاسا!!

4 ساعت فقط چرت زدیم !!

استادمون اوووووف !!!
خوشتیب ، خوشگل ، با کلاس، جوووووووووووون ، و مهمتر از همه سنگین !!
دخترا از بس چشم توو چشم این بنده خدا رفتن که چشاشوون قرمز شده بود!!
مام خوشال گفتیم ایوووول نخند بهشون تا از رووو برن !!

اتفاقآ همینجور نه خندید نه روو داد !!

یه خانوووم بود سن بالا میزد .. یه سوال پرسید.. استاده در جوابش گفت : بانوو مثلآ جوابش این میشه !!
یه بانوو گفت ، بچه ها برگشتن عقب نگاه کردن ببینن این افتخار بانو گفتن نصیب کی شده !!

یه دختر ِ جواب یه سوالی رو داد .. استاده گفتم عزیزم اشتباه گفتی !!
یه عزیزم گفت ، کاش نمیگفت !! دختر پهن شد دیگه !!

1 ساعت بعد ما یه تقلب کردیم از نت گوشیمون !! گفتم من بگم ؟؟ گفت بگوو خانومی !!!
گفتیم باووو کلاسو تعطیل کن ، میترسیم هر چی بگذره به یکی بگی جیگرم بگوو .. نفسم اشتباه گفتی .. عزیز دلم جوابت درست بود !!

چه خوش باور بودیم طرف سنگینو با وقاره !!
کلااسم که تموم شد ، واویلا بوووود !!

دیگه پدری و مادری ما رو تنها گذاشتن تا جمعه !! رفتن ددر دودور !!
ساعت 2 حرکتشون بوده !!
4 پدری زنگ زده که ما تازه داریم میپریم!!
نگوو توو هواپیماشون یکی اسلحه داشته پروازشون تاخیر خورده !!
ایشالا همه مسافرا سالمو سلامت برن و بیان !!
"آمین "

مامانی اجازه ی رفتن به صفا سیتیه فردا رو داد !! ولی حسش پرید دیگه نمیریم !!

دیگه چی بگم ؟؟؟ حس شکلک گذاشتنم نمیاد :))

بازم تبریک میگم سالگرد تاسیس خونمونو !

ارادتمندیم ..

~moonlight~
02 آذر 1390, ساعت : 05:09 بعد از ظهر
سلام :-2-25-:برای بار اوله که دارم خاطره مینویسم . اخه تازه عضو سایت شدم :-2-27-: امروز به سختی از خواب پا شدم ساعت 6 بود وقتی رفتم بیرون یادم اومد پلیورمو برنداشتم حوصله هم نداشتم برگردم خونه برش دارم خلاصه کلی قندیل بستم و خودمو دعوا کردم که چرا بر نگشتم :-119-:رسیدم مدرسه زنگ اول عربی داشتیم اه اه اه:-31-::-31-:از عربی متنفرم نفر اول منو صدا زد که برم تمرین حل کنم اینم از بد شانسیمه دیگه:-2-43-:ولی خدا خیر بده امداد های غیبی رو که هیچ وقت منو تنها نمیذاره :-2-27-::-2-27-: زنگ زیست هم رفتیم ازمایشگاه و من مثل همیشه دسته گل به اب دادم :-9-::-9-:خب من چیکار کنم که لامل هارو اینقدر نازک میسازن تا یه دست بهشون میزنی میشکنن:-2-33-:منم که اصلا به روی خودم نیاوردم که کار منه :-114-:با بچه های کلاس قرار گذاشتیم فردا بریم نمایشگاه کتاب 25 نفر زنگ اول گفتن میان زنگ دوم شدیم 15 نفر زنگ سوم 10 نفر من که میدونم فردا فقط خودم هستم:-2-43-::-2-43-:الانم کلی خوابم میاد:-28-: عصر بخیر همگی:-103-:

.arsana.
02 آذر 1390, ساعت : 05:19 بعد از ظهر
سلاااااااااام:-2-16-:
دیشب خیلی خیلی خیلی شب قشنگی بود:-2-16-:
کنسرت رضا صادقی بی نظیر بود خیلی قشنگ و پر از احساس:-2-41-:
البت قبل از کنسرت حالم بد شد چونی که خیلی هله هوله خورده بودم دیگه وقتی سرجامون نشستیم صدام وا شد در حد اعلا
انقدر دیشب جیغ زدم و آهنگا رو زیر لب خوندم که به مدت 1 ماه تخلیه شدم:-2-27-:
دستامم وحشتناک درد میکنه مخصوصا وسطای انگشتام انقدر دست زدم:-2-38-:
اصلا باورم نمیشد که مجوز بدن آهنگ سرت سلامت و اون آهنگ بندرعباسیه رو اجرا کنه:-2-27-:
اون بندر عباسیه هم وحشتناک قر دار دیگه دخترا هم ترکوندن:-2-22-:
یه دختره کنار من نشسته بود به تمام معنا داشت می رقصید بعد اون وسط یکی از برادران بسیجی اومد تذکر داد:-2-28-:
من که فقط دست میزدم حرکت دیگه ای نمیشد انجام داد وگرنه دیگه از کنترل خارج میشدم:-2-27-:
چقدر رضا خوبه :-2-41-:
راستیییی مازیار فلاحی هم بود:-2-16-::-2-16-:ردیف جلو نشسته بود:-2-16-::-2-16-:انقدر ذوق مرگ شدم دیشب:-2-16-::-2-16-:
دیگه رضا صادقی آهنگای آلبوم مشکی پوش رو اجرا کرد بعدشم وایسا دنیا :-2-16-: و وسطا هم یه آهنگ جدید که مال آلبوم آینده اش بود اجرا کرد:-2-16-:آهنگه خیلی قشنگ بود:-2-41-: من فقط عاشقتم عاشقتمش یادمه:-2-31-: ولی واقعا فوق العاده بود مخصوصا اولش خیلی قشنگ شروع شد:-2-37-: فیلمم نگرفتم بذارم :-2-35-:ولی زنداییم گرفت ازش میگیرم حالا:-2-37-:
بهنام ابطحی هم آخر کنسرت یک اجرای درامز فوق العاده داشت:-2-22-: :-2-16-:
رضا صادقی هم گفت که این آکادمی موسیقی که خبرش توی دنیای مجازی و خیلی جاهای دیگه پیچیده همش شایعه اس می گفت فقط تابستون به ما زنگ زدن گفتن همچین چیزی هست و ااون موقع هم فقط در حد یه حرف بود و اونم نه به اسم آکادمی موسیقی به اسم استعداد یابی و الانم همچین چیزی وجود نداره همچنین فکر نکنم اجازه ای هم به این کار داده بشه
خلاصه اینکه خیلی خیلی جاتون خالیییی بود:-2-41-:
خیلی شب قشنگی بود:-2-41-:
مردمم بعد از کنسرت خیلی دیگه ذوق زده شده بودن تا توی ماشیناشون نشستن آهنگ وایسا دنیا و سرت سلامت و اینا رو گذاشته بودن و تا ته بلند کرده بودن:-2-27-:
کاش الان وسط کنسرت دیشب بودم:-2-37-:
زود تموم شد آخه:-2-39-::-2-27-:

خدافظی:-2-37-:

!kimi5
02 آذر 1390, ساعت : 05:28 بعد از ظهر
سلام:-2-16-:
تولدش مبارك....كلى مبارك
مرسى از همه دوستان كه اينجارو درست كردن مخصوصا شبنم جون:-2-40-:
و الناز جون:-2-40-: شما فضاى خيلى خوبى رودرست كردين....جايي ك من ك خاطره اونطورى نمينوشتم الان ميام و مينويسم ...:-2-41-::-2-41-:خوشحالم...:-2-41-:بازم مررررسى...:-2-40-:
بعضى هارو خوندم
مرسى از عكساى شمال..ما نيز ميخواهيم:-2-37-:
امروز ....
شانس ك ندارم...:-2-22-: جون امتحان ادبيات داشتيم عربى نخوندم....دقيقا از من هم برسيد:-2-36-:
فقط صبح قواعد را نكاه كرديم:-2-35-:بعد داشت ميبرسيد از نفر سوم يهو احساس كردم بايد معنى تيكه بعد رو بخونم تند تند خوندم ك نفر 4ام منو صدا زد....:-2-28-::-2-28-:ميخواستيم بزنيم تو مخش:-2-22-::-2-22-:
بعد ديكر رفتيم اونجا:-2-43-:معنى رو خونديم...:-2-43-:من از اين درس بدم مياد:-2-37-: كلمه برسيد جندتا بلد نبوديم:-2-27-:جون نخونده بودم خو...:-2-28-:بعد شروع كرد قواعد :-2-31-:اولاش رو ج دادم بعد كفت از 24تا 7تاش رو بكو ما نيز اون موقع هم استرس داشتيم هم تو خواب خوانده بوديم اين شد ك 4تاش رو كفتيم...تجزيه و تركيب و اينها هم برسيد:-2-43-:
بعد ديكر آمديم سر جايمان يكى از بروبكس كفت خونده بودى؟كفتم نه:-2-22-:كفت بس آفرين خوب بود
ولى افتضاح بود:-2-22-:
ولى كلا كلى خنديديم
نميدانيم جرا موقعى ك داشت ميبرسيد نفر 3وم كريه ميكرد ريز ريز مثل اينكه حالش بد بود ولى فكر كنم واسه درس نبود( كلاحالش بد بود بعدشم زنك بعدش رفت خونه) بعد منمن داشتم ترجمه ميكردم يهو ترجمه رو قطع كردم بركشتم دختره رو نكاه كردم بعد از 3ثانيه ترجمه رو ادامه دادم...همه خنديدن حركت منو ديدن:-2-22-::-2-22-:
ديكه ...فردا كلى كار دارم....
جمعه هم ك افتضاح...امروزم بايد كلى بخوانيم:-2-36-:
قسمت 2خاطره:
ديروز مادريم برايم يه جيزى كفت كلى خوشمان آمد....
:-2-41-:اون روز داشت ميرفت مهمونى تولد خاله م:-2-41-:بعد بارون وحشتناكى كرفت....
تو ترافيك ك بودن ديده يه دخترى كه حدود 23-24 سالش بوده زير بارون بوده و اونجام ترافيك شده بوده داشته خيس ميشده:-2-41-:
بعد مادريم وقتى رسيده بهش كفته من تا اونجا ميرم ميخواين ببرمتون؟
يك لحظه دوتايي تو جشماى هم نكاه كردن و بعد دختره سوار شده....
وقتى رسيدن به مقصد دختره:-2-41-:دستشو آورده جلو و با مادريم دست داده كفته مرسى...خيلى لطف بزركى كردين:-2-40-:
بعد مادريم بركشته كفته فكر كنم اين جواب خوبى هاى خودتون بوده:-2-41-:
دختره لبخند زده كفتهآخه منم ديروز يكى رو سوار كردم:-2-14-:
من وقتى اين روشنيدم خيلى خوشم اومد....واقعا دنيا همينه...
هركارى كنى نتيجه اش رو ميبينى...:-2-16-:خيلى واقعا جالبه...:-2-41-:
اميدوارم هميشه كارهاى خوب انجام بديم و نتيجه اش رو هم ببينيم:-2-40-:


ما ديكه ميريم....[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
خداحافظ:-2-25-:
2آذر 1390
بازم تولد مباااااااااااااااارك:-2-16-:......:-2-16-:.....:-2-16-:

فیلسوف کوچولو
02 آذر 1390, ساعت : 05:45 بعد از ظهر
امروز بعد از چند روز بالاخره رفتم مدرسه....پشتم باد خورده بود اصلا حال نداشتم...مخصوصا اینکه دو زنگ المپیاد داشتیم...
زنگ اول و دومو نشستم سز کلاس...زنگ سوم که المپیاد شیمی داشتیم،بدون اینکه به احدی بگم،رفتم نشستم تو کتابخونه واسه خودم فیزیک خوندم...کلی مراقب بودم که استادمون که فوق العاده ازش بدم میاد منو نبینه....این یارو اصلا تعادل نداره..از کنار آدم رد می شه اصلا مراعات نمی کنه....خلاصه که دیدم خیلی گشنمه..رفتم تو حیاط ظرف غذامو بیارم،داشتم میومدم بالا که دیدم مثل عجل معلق جلوم واستاده....:-2-02-::-2-02-:انقدر خجالت کشیدم که نگووووووووووووووووووو...
خلاصه سلام کردم و اونم مثلا خودشو گرفته بود و جواب نداد...
مسئول المپیادمون گفت:شمیم چرا سر کلاس نرفتی؟؟؟؟
منم هول شدم (جلوی استاد شیمی) گفتم رفته بودم فیزیک بخونم...:-2-27-:دیگه نقطه جوشش رسیده بود به سقف!!:-2-22-:

منم دیدم اوضاع خیطه سریع خودمو به کتابخونه رسوندم....
خلاصه که زنگ تفریح خیلی اذیتم کردن..ولی بازم دست از پا دراز تر نرفتم سر کلاس:-2-35-:نشستم فیزیک خوندم..فکر کنم تا آخر عمرمم فیزیک بخونم بازم درصدامو پایین بزنم:-2-06-:

Mina
02 آذر 1390, ساعت : 05:47 بعد از ظهر
تو پــست قبلي، يادم رفت يك سالگي ِ تاپيك و تبريك بگم!
يعني راستشو بخواي،نه حواسم به تاريخ بود، نه حواسم به پستا بود!
اومدم يه پست دادم و رفتم! الان كه يه سر اومدم تاپيك، ديدم!
چه زور يه سال گذشت!
چه زود شد 2 آذر 1390!
يه سالي كه با تموم شادي ها و ناراحتي هاش گذشت!
يه زماني پاتوقم بود اين تاپيك!
الان حسي بهش ندارم!
نميدونم!
كلا حسي به هيچ چيزي ندارم!!

اميدوارم، سال ديگه هم..واسه تبريك دومين سالگردش، همگي دور هم باشين:-118-:


دلم قدر تمام تکیه های شهر غم دارد
دلم خاموش و آوار است، رنگ و بوی بم دارد
شبیه نی زن پیری... که آوای نفسگیری
میان سینه اش کز کرده... یک خروار غم دارد
صدای سنج و طبل از مرزهای دور میآید
دلم، بی سرصدا انگار بر دوش اش علم دارد
چه عاشورای بی پایان و تلخ و رقت انگیزی
غزلهایم هوای گریه های دم به دم دارد
نگو دیگر خراسان، خشک و خالی بود و بی باران
که چشمم قدرِ کل ابرهای رشت، نم دارد
شبیه لحظه های آخر عمرِ کسی هستم
که میخواهد بماند باز، اما وقت، کم دارد
طنابت را بکش بالا... بگو مقتول، شاعر بود
که یک شاعر تمام عمر، نقشِ متهم دارد

فاطمه شمس

دختربرف
02 آذر 1390, ساعت : 06:00 بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااام:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
اومدم یه خاطره ی خوف بگم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
دیروز رفتم لب آب ...خیلی باحال بود ...پرنده ها اومده بودن ...پرنده های زمستونی همیشگی
وای چقد پفک دوست دارن اینا:-2-08-: ..اینقدر پفک می خوردن:-2-35-: همه بهشون پفک می دادن :-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-:
خیلی دوستشون دارم ..خوشگلن وقتی میان حال وهوای اصفهان قشنگتر میشه
خیلی زاینده رود با صفا شده :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
وای شلوغ بود اینقذه که نگوووووووو
مردم ندیدبدید زاینده رود پرآب بودنددیگه :-2-41-:
من با مامانی رفته بودم ...حالا جالبه همه با دوست پسراشون اومده بودم به من تعجب زده نگاه می کردن:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
چه دوستی بهتر ازمادر:-2-40-::-2-40-:
من دلم می خواد همیشه با مامانم باشم تا با دوست پسر :-2-42-:
خیلی خوش گذشت به پرنده ها موز ونارنگیم دادم خوردن :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خیلی بامزه همه چیز می خورن ...
حال وهوای سی وسه پل دم غروب خیلی دوست داشتنی شده بود :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
خدا این نعمتها رو از ادم نگیره:-2-40-::-2-40-:
بچه های خاطره نویس وگل همتونو دوست دارم خیلیییییییییییییییییییییی :-2-14-:
خداحافظتون:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:

یاسی ص
02 آذر 1390, ساعت : 06:19 بعد از ظهر
سلامممممممممممممممممممم

تولد مبارك


امروز روز خيليييييييييييييييييييييي ي خوبيه چون فردا نبايد رفت مدرسه

امروز تو حيا ط مدرسه سرم گرفتم طرف خدا و هر چي خواستم بهش گفتم
انقدر حس خوبيه وقتي با خدا درد دل ميكني

امتحان كنين خيليييييي خوبه

كل حياط مدرسمون برگ درخت انقدر خوشگله كه نگو

دوستون دارم زيااااااااااااااااااااد

ياسي

mahsan
02 آذر 1390, ساعت : 06:21 بعد از ظهر
سلام به همه .

روز و روزگارتون خوش .

نمیدونم از وقتی که برگشتم چرا حس نوشتنم پریده . هر روزم خاطره داشتما ولی حس نوشتنش نبود :-2-41-:

وقتی لیورپول ببره اونم تیمی رو که من به دلایل شخصی و غیر شخصی و فوتبالی و غیر فوتبالی ازش متنفرم و من نیام احساساتمو تخلیه کنم یعنی دیگه واقعا حسش نیست :-2-41-:

مسافرت که بودم بزرگ ترین اعتماد زندگیم تا به امروز رو کردم و حالا که درست یه هفته است که برگشتم هر روز که میگذره میفهمم عجب اعتماد بزرگی کردم و عجب جواب بزرگ تر و قشنگ تری گرفتم .

امروز سرمون حسابی شلوغ بود . همکارمم نبود و من دست تنها , از اون طرف حالمم خوب نبود . یه نفر شدید رفته بود رو اعصاب و روانم

با خودم فک می کردم عمرا که امروز به خیری و خوشی بگذره و تا شب اعصاب و روانم سرجاش بر نمی گرده

ولی یکی دو ساعت بعد دوباره یه چی شد که من بیشتر به اعتمادی که کردم ایمان آوردم و یه جوری روح و روانم شاد شد که یادم رفت حالم بده و از صبح مثل ... کار کردم و یه ارباب رجوعی هم رو روانم پیاده روی کرده .

چقدر این روزا با وجود دلتنگی و گاها غمگینی خوشحالم و حس خوبی دارم . شاید به خاطر همون اعتماده. هر چی هس حس خوبی بهم میده !:-2-41-:

آها اینم اون شب تو خاطرات سفر تهرانم میخواستم بگم یادم رفت :-2-35-: با اجازتون تو سفر که بودیم من رو عینک یکی از دوستان نشستم :-2-35-::-2-22-: اینقدم بعدش خوشحال بودم و البته شاکی که چرا عینکتو بدجایی گذاشتی :-2-22-:خدا یه دو تا چشم بینا و حواس جمع به ما عطا کنه :-2-35-:

اعتراف می کنم که از وقتی برگشتم به جز دو سه تا خاطره هیچ خاطره ایی رو نخوندم :-2-35-: حس خاطره خونیمم در کنار حس خاطره نویسیم پریده . به زودی خوب می شویم :-2-35-:

ایشالله که همه بچه های خاطره نویسی خوب و خوش باشن :-53-:

یک سالگی تایپیک خاطره ها هم مبارک . خاطره های خوب و شادتون پابرجا . لحظه ها تون قشنگ :-53-:

آهنگ روز : وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم ؟

پریـــــــــــــــس : :-2-30-::-2-30-::-2-30-:

اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه
بی خیال بدبیاری زنده باد این عاشقانه...

:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

REAL LOVE
02 آذر 1390, ساعت : 06:28 بعد از ظهر
چقدر یه سال زود گذشت...با همه خوبیا و بدیاش...تولدت مبارک خاطره جان امیدوارم عمرت پربار باشه و دل همه همخونه هات خندون باشه:-118-:

طبق معمول ِ این چند وقته حرفی ندارم بگم که پیدام نیست... دیگه نزدیک امتحانا داره میشه و باید خودمو از الان اماده کنم واسه دو هفته ی پر از استرس:-2-28-:
چقدر دلم می گیره وقتی فکر میکنم این ترم تقریبا ترم آخرمه و دیگه دانشگاهو اونجور که الان می بینم ، نمی بینم...آخه ترم دیگه فرصت چندانی واسه دانشگاه رفتن نیست با نه تا واحد کوچولو:-2-41-: با همه ی دلزدگی هایی که داشتم ولی دلم براش تنگ میشه:-2-41-:
من ِنوعی انقدر لی لی به لالامون میذارن اونوقت چه کسایی دور و برمون هستن که با کمترین امکانات به کجاها که نمیرسن... دیروز طایفی می گفت یکی از استادای برجسته ی ادبیات نمی تونست مدرسه بره و صبحا واسه دلخوشی خودش کیفشو مینداخت پشتش و با بچه ها می رفت تا دم مدرسه و ظهرها هم از مدرسه برمی گشت خونه...کی بوده؟!!! شفیعی کدکنی!!! اونموقع چی بوده و الان به کجا رسیده...
یکی دیگه شبا میخواسته کتاب بخونه و چراغ نفتی رو خیلی کم روشن میذاشته تا بتونه تو اون نور کم بخونه و اونوقت باباش با پس گردنی میومده سراغش که قیمت نفت فلان قدره و تو نصفه شبی کتاب خوندنت گرفته؟!

چقدر تهران بارونی و گرفته رو دوس دارم... رضا یزدانی هم تازگیا شده رفیق گوشام...
اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه
بی خیال بدبیاری زنده باد این عاشقانه...

تیمارستانش خیلی قشنگه...بانوی من..سینما:-2-38-:
مامی اومد از تنهایی دراومدم:-2-16-:




گل قاصد کي فرستاده تو رو؟

کي به تو گفته ز من ياد کني؟

کي به تو گفته منو شاد کني؟

اون که از چشم سياهش دل من غم ميگيره؟

مگه تنها شده باز؟ مگه رسوا شده باز؟

مگه پروانه ميخواد؟ دل ديوانه ميخواد؟

چه ميدونم گل قاصد چي بگم؟

ديگه دل از همه سرده بخدا!

ميدونم بر نميگرده بخدا!

اي نسيم سحري...

اي سبک رقص پيام آور صبح...

زير گوشم چي ميگي؟

کي فرستاده تو رو؟

کي به تو گفته که از سر ببري خواب مرا؟

کي به تو گفته که از دل ببري تاب مرا؟

چي بگم با تو نسيم سحري؟

ديگه دل از همه سرده بخدا!

ميدونم بر نميگرده بخدا!

شما اي زنجره ها

چي ميگين با دل افسرده من؟

کي فرستاده شما رو دم اين پنجره ها؟

مگه اون اشکاي شورو نديدين؟

مگه اون قلب صبورو نديدين؟

دل من سنگ صبور، دل من جام بلور

ديگه افتاد و شکست...

ديگه من موندم و درد

ديگه من موندم و خاموشي سرد...

کي ميگه قصه بخونين همه تون؟

شما اي زنجره ها، اينو بدونين همه تون

ديگه دل از همه سرده بخدا!

ميدونم بر نميگرده بخدا!

موج دريا چي ميگي؟

با دل خسته تنها چي ميگي؟

از کي ميگي؟

کي به تو گفته که فرياد کني؟

کي به تو گفته منو ياد کني؟

اون که خون دلمو ريخته توي شيشه غم؟

به تو گفتم چي ميگفت؟

به تو گفتم که شبا خواب نداشت؟

دلش از دوري من تاب نداشت؟

من پر از او بودم... يا که جادو بودم...

ميدوني؟

اونچه که بود... قصه اي بيش نبود...

چي شد اون مهر و وفا؟

چي شد اون لطف و صفا؟

همه بود رنگ و ريا؟

به تو اي موج قشنگ

چي بگم از دل تنگ؟

برو تا ساحل دور... تا دل چشمه نور...

گر به او باز رسيدي بده پيغام مرا

که مبر نام مرا...

به سر سنگ فراموشي و درد

بشکن جام مرا...

که دل از همه سرده به خدا

پر درده به خدا

ميدونم بر نميگرده به خدا...


روزگارتون خوش...

Mahed
02 آذر 1390, ساعت : 07:05 بعد از ظهر
راستی میون اسما یه بنفشی دیدم به اسم از من بپرسید...این کدوم آدم خوش سلیقه ای بود که این اسم وروخودش گذاشت..منم میخوام تقلیدکنم واسم کاربریم وبذارم باما تماس بگیرید.دینگ دینگ..تا شما رو هم راهی خرید نخودسیاه کنم

:-2-39-::-2-39-:

هر چی خطاب به ما بوده، توی پست قبلی مان جواب دادیم(به جز بالایی). روال جدید است!
مدیونید اگه فکر کنید دارم به اون تبریک آقا بابک برا تولد این جیزقل گریه می کنم ها! کلا من گریه نمی کنم!:-2-39-:
یکی از دلایلی که من گریه نمی کنم اینه که بستنی می خورم! مدیونید اگه فکر کنید چند وقته بستنی نخوردم! :-2-43-: مدیونید اگه فکر کنید ما وقتی غصه داریم بستنی می خوریم، وقتی شادیم بستنی می خوریم؛ ما همیشه بستنی می خوریم...
خاطرات شمال! :-2-38-: اتفاقا داشتم آهنگ وای چه شبی داره شمال، وای چه تبی داره شمال رو گوش می کردم پست شبنم رو دیدم :-2-27-:
دقیقا به این حالت بودم: :-2-22-::-2-39-::-2-27-:
لینک امضایمان یکی از معدود جاهای دوستداشتنی ِ سایت ِ... حتما حمایتش کنیم نویسنده شو :-2-40-:

بچه های این دوره و زمونه زود بزرگ میشن! این تاپیک یکی از اوناس! زود بزرگ شد. خیلی درسها بهمون داد ولی. بهمون یاد داد: دلمون بزرگ باشه، با جا دادن این همه خاطره، غم، شادی، آدم تو خودش... هنوز داره استوار بدون یه ذره خم شدن به راهش ادامه میده!
تک تک آدمای این تاپیک دوست داشتنی ان! این آدمای دوستداشتنی و خاطره هاشون هستن که این تاپیک رو بزرگ کردن.
حسودیم میشه به این تاپیک که اینقدر آدم داره که هواشو دارن! سعی کنیم همیشه همین باشیم، این تاپیک خیلی هارو بزرگ کرد. به خیلی ها خیلی درس ها داد... سالها بعد وقتی یاد این سال ها بیوفتم...!
بدجوری جمله رو خفه کردم! خودم دلم براش سوخت.
ولی دلم گرفته، خیلی دلم گرفته...
فقط اومدم بهت بگم:
تولدت مبارک جیزقل! حق نداری ما رو رها کنی، درسته کوچولویی ولی دلت یه دریاست! یه دنیا حرف توشه... تو باید مواظب ما باشی. مواظب همه مون. دوست دارم هر سال تولدت با همون تعدادی که شبنم گفت برگزار بشه، نه کمتر! بیشتر که شد چه بهتر..
تولدت مبارک کوچولوی یک ساله! :-2-40-:
پ.ن: دلم برای اون HIV نوع A تنگ شده!

مــاهــی کــوچــولــو

سوداا
02 آذر 1390, ساعت : 07:12 بعد از ظهر
سلام . شبهاتون پرستاره .
مدیر جانم دیشب طی تماس تلفنی فرمودند که امروز جلسه دارند و مدرسه را به ما سپردند :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-: واز انجا که معاونین محترم هم کلاس ضمن خدمت داشتند . امروز روز ما بید . البت روز همکارانمان بید :mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgr een::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen:: mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgre en::mrgreen::mrgreen:
زنگ تفریح اول بایست ساعت 9 می خورد که یکی از دوستان صمیمیم فرمود فلانی 10 دقیقه زودتر زنگ می زنی تا من راحت صبحونه بخورم بعد برم دانشگاه ؟ وما اطاعت امر نمودیم :-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:
( علم فقط 10 دقیقه به خطر افتاد) :-2-38-::-2-38-::-2-38-:
زنگ تفریح دوم یکی از بچه ها آمد که خانم فلانی خانممون میگه میشه زنگ رو 5 دقیقه دیر تر بزنید . آخه داره امتحان میگره :-2-22-:باز هم اطاعت امر نمودیم ( دقت کردید 5 دقیقه به علم خدمت نمودیم :-2-27-::-2-27-::-2-27-:)
زنگ تفریح سوم تو حیاط یکی از بچه ها دوان دوان آمد که خانم فلانی من فلان دعا رو بخونم . ومنه مثبت باز هم اطاعت امر نمودم . :-2-40-::-2-40-:( امروز کلا تو فاز بذل و بخشش بودم )
درهمین حین مربی تربیتیمان یک کار پایپی داشت رفتیم آنرا انجام دهیم که قبل از رفتن به همکارانمان با اقتدار و پشت چشم نازک کردن و دست به کمر ایستادن . فرمودیم ( خیلی بی جنبه ام خودم میدانم ) زودتر برید کلاس من اون دفتر کاردارم . ( بقول بچه ها از نمره انضباطتان کم میشود . البته برای معلمان از نمره ارزشیابیشان کم میشود :-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:)
توی دفتر خودم مشغول تایپ بودم و ساعت 12 بود که صدای مدیر جانمان را شنیدم . :-2-25-:
دیدم بازی مدیر بازی دیگه تمام شد. کاش امروز کش میومد و تمام نمیشد چه کیفی داشت . دستوردادن راست راست راه رفتن و امر نهی کردن . از همه مهمتر چهار نوبت چایی خوردن و صبحانه نون کره ومربا و خرما خوردن و زنگ تفریح بچه ها هی میوه تعارف کردن و واییییییییییییییییییییییی یییییییییییی چه روزی بود .:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
آرزو برجوانا ن عیب نیست . ما همچنان امیدوار می مانیم . :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
شبهاتون همه قشنگ . :-2-40-:

nemesis
02 آذر 1390, ساعت : 07:34 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون.

سلام به همگی :-2-25-:

یعنی اگه امروزم نت کتابخونه درست نمی شد و من به تولد یه سالگی تاپیک نمی رسیدم پدر این مسئول رو در میاوردم :-2-09-:
الان خوشحالم :-2-16-:

منم این روز خجسته و فرخنه رو به همه دوست دارای تاپیک تبریک میگم :-2-40-: چه اونایی که خاطره می نویسن، چه اونایی که خاطرات و می خونن.
من خودم خیلی چیزا از بر و بچز اینجا یاد گرفتم. امیدوارم که همیشه با همین صمیمیت برقرار باشه :-2-16-:


دیروز دو تا سوتی باحال از این مسئولین کتابخونه گرفتیم کلی خندیدیم هی خواستم بیام اینجا بگم. مگه این نت وصل میشد. مام بی خیال شدیم. تا امروز. :-2-16-:

حالا دیروز چی شد.....

1) یکی از بچه ها به کلید کمدش مونده بود دست دوستش، زنگ زده بهش میگه کلید کمد و بیار، دوستشم گفته بود که خودم دیگه نمیام کتابخونه یکی از بچه ها داره میاد می دم اون برات بیاره. میده به نگهبان، برو ازش بگیر. :-2-31-:
حالا این دوست ما رفته به نگهبان میگه: آقا کلید ما رو دادن به شما میشه بدین؟ :-2-14-:
نگهبان: شماره کمد چنده؟ :-2-31-:
دوستم: 89 :-2-15-:
نگهبان: حالا من از کجا بدونم این کلید و کمد مال شماست ؟ :-2-35-:
دوستم: :-2-19-::-2-19-::-2-19-: دیگه من فقط در این حد می تونم کمک کنم که شماره رو بگم.

خلاصه هیچی دیگه نگهبان کلید و داده و گفته امیدوارم مال خودتون باشه بعدا مشکلی پیش نیاد . :-2-43-:

:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

2) یه اتاقی رو جلوش میر گذاشته بودن و یه نفر هم تو اتاق بود. پنجره رو به سالنم کرکره شو کشیده بودن و طرف رو به سالن نشسته بود. حالا ما فکر می کردیم ناظر گذاشتن :-2-08-::-2-08-:

داشتم از جلوی شیشه رد میشدم. دیدم روی میز یه سری وسایل چیدن و یه کاغذ گذاشتن نوشتن: اشیا مفقوده

:-2-19-::-2-19-::-2-19-: اصولا باید می نوشتن اشیا پیدا شده.

رفتم به بچه ها گفتم. حالا چند نفری وایستادیم انگار می خوایم خرید کنیم. وسایل پیدا شده رو می پسندن میگن بریم بگیم برا منه :-2-06-:

بعد چند تا از پسرا هم بعد از ما رد می شدن وایستادن به نگاه کردن. اونا رفتن دوستشون و آوردن که اشیا مفقوده رو بهش نشون بدن :-2-06-::-2-06-:


امروزم که درست حسابی درس نخوندم. تا ظهر اینجا بودم بعدم رفتم بازار با مامان. دوباره اومدم اینجا.

الان میرم خونه. حیف شد فلش و نیاوردم خاطرات این 10 ص آخر و میزدم می بردم خونه می خوندم :-2-34-::-2-34-: موند واسه فردا.


بازم تولد مبارک. :-2-40-:

شب همگی بخیر و خوشی :-2-40-:

NAVA22
02 آذر 1390, ساعت : 07:37 بعد از ظهر
سلام. :-2-25-:
خسته ام به توان بی نهایت . الان که دارم تایپ می کنم دستم از خستگی داره می لرزه کلی هم از کارام مونده.
این هفته خیلی بد و سخت گذشت اما گذشت! :-2-37-:
از امروز ثبت نام کنکور شروع شده. تازگیا می رم کتابخونه تا اونجا مجبور شم درس بخونم خدا خودش کمک کنه. :-2-41-:
سه روزه دارم با خودم چتر می برم بارون نمیاد!:-2-08-:
اوم... هیچی.:-2-38-:
یک سالگی تاپیک مبارک!:-2-16-:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
خوش باشین!:-2-37-:
شبتون قشنگ!:-118-:

asal
02 آذر 1390, ساعت : 07:48 بعد از ظهر
چهارشنبه 2 آذر 90
تولدش مبارکه. کار خوب شبنم با ایده هیوا:-2-39-:امروز یه ساله شد:-2-40-:
یه سری داشتم پستهام رو توی این تاپیک میخوندم،دیدم بیشترش خاطرات بد بوده. چه اخلاق بدی! فقط روزای بد رو ثبت کردم. هرچند که بعضی وقتا انقدر ناراحت بودم که حتی به نوشتنم نرسیده ...
بگذریم. یه مدتی تو این فکر بودم که یه برچسب بزنم تو پشیونیم سنمو بنویسم. چرا؟ چون خسته شدم بس که بهم مثل بچه ها نگاه کردن حالا قیافم بچگونه س یا به قول خودشون بیبی فیسم! که باشه. مهم سنمه که 28ه. خب یه کم جدی بگیرید! لجم میگیره دختره 7-8 سال از من کوچیکتره حالا چون هیکل درشتی داره همچین نصیحتم میکنه و ژست متفکرانه ای به خودش میگیره که انگار مامان بزرگمه! منکر این نمیشم که توی هیچ سنی کامل نیستیم و ممکنه اشتباهاتی ازمون سر بزنه ولی دیگه خوشم نمیاد از آدمایی که خودشون رو عقل کل میدونن و فکر میکنن از عالم و آدم بیشتر میفهمن.
کاش مشکل به همینجا ختم میشد. فقط بحث نصیحت کردن نیست . مسئله همون جدی نگرفتنه. بارها شده توی یه جمعی یه راهی پیشنهاد دادم یه حرف زدم،علیرغم خوب بودنش توجهی بهش نشده! چون حرف من بوده! بعدها شنیدم ا... فلانی گفتا ....
موضوع وقتی بدتر میشه که حتی توی مسائل کوچیک هم کسی به حرفت توجه نکنه. یه سری یه مسئله رو کلی زحمتش کشیده بودم واسش. داشتم با شوق و ذوق برای دو تا از دوستام توضیح میدادم. ریاضیم تعریفی نداره ولی سر این مسئله کلی وقت و مغز گذاشتم و واقعا خلاقانه حلش کردم. خوب که توضیح دادم و تموم شده میگن خب اینو علامت میزنیم از یکی بپرسیم!:-2-36-:
یا وقتی یه خبر رو نقل قول میکنم باناباوری میگن امیدواریم خبر اشتباه باشه. این دیگه خیلی تازه س. :-2-39-:
با خودم فکر میکنم خب مگه من چندبار شایعه پراکنی کردم و چند تا خبر نادرست به ملت رسوندم که کسی باور نمیکنه؟
ولی وقتی که ببینی توی دنیای مجازی هم همینطوره... جایی که کسی ترو ندیده که حالا بخواد از رو ظاهرت قضاوت کنه دیگه فاجعه تکمیل میشه. دیگه نه اعتماد به نفسی میمونه واست ، نه روحیه ای ...
با خودم میگم همه که مشکل ندارن، همه که اشتباه نمی کنن حتما یه جای کار خودم ایراد داره. خب طرف منو ریز میبینه یا اصلا نمی بینه . یوزرم هم که دیگه خیلی ریزتره. حتما حق دارن.
اینارو نگفتم که بخوام گله و شکایت کنم. اگه بخوام از کسی گله کنم هیواست که بی خبر گذاشته رفته:-2-30-: هرروز که میگذره میگم اگه تا آخر هفته نیومد .......! هفته و ماه تموم میشه و بازم......!!


براي تو . . . براي چشمهايت!

براي من . . . براي دردهايم!

براي مـــــا . . . براي اين همه تنهايي


اي كاش خدا كاري بكند. . .!!!

Ay Sona
02 آذر 1390, ساعت : 07:51 بعد از ظهر
سلام
خاطره يك سالگيت مبارك:-53-::-53-:از روزها قبل واسه امروز كلي تزيين و حرف و اينا داشتم ولي نه اي دي اس دارم كه اينكارا رو بكنم نه حسش رو:-2-37-:
اميدوارم كه تو سال خاطره اي پيش رو براي تك تكتون اتفاقاي خوب رقم بخوره وخاطره هاتون سرشار از خوشي ، سلامتي ، ارامش ، موفقيت و همه چيزهاي خوب باشه:-53-::-53-:
ما كه نتمان قطع شد و بعد هم كه كلا شركت تعويضيديم و نميدانيم كي اي دي اس المون وصل ميشه ... از شانس قشنگگگگگگگگگگگ من:-2-28-: فكر كنم فردا وصل شه :-2-27-:اخه فردا به مدت 10 روز شايدم بيشتر ميخوام برم خونه مادربزرگم و نت يُخدي:-2-38-:عزيزم مريضه و ما هم كه نوه ي بسي خوبي هستيم خير سرمان:-2-15-:
ما چون نت نداريم و همينطور وقت كافي از همين تاپيك از احوال دوستانمان با خبر ميشويم .. خيلي خوبي خاطره:-2-16-:
از مدرسه بگم كه در اين چند روز چه گذشت ... ما بر استادمان عاشق شديم:-2-14-:( استاداي ما همه خانومن:-2-38-:قربانشان برويم يكي از يكي ماه تر و دوست داشتني ترند:-2-14-:سطح 3 استاداشون بيشتر اقاس:-2-31-:)
خلاصه هر روز هم به بهانه اي جلوي استادمان سبز ميشويم :-2-31-: ديروز سرمان را برده بوديم داخل دفتر و اتفاقا با استاد ديگرمان كار داشتيم .. دوست ما هم نامرد همچين هُلمان داد داخل دفتر كه آبرويمان نزد استادمان رفت .. ما را كه ديد شروع كرد به خنديدن:-2-35-: خودمان هم باهاش خنديديم بس كه پررويم:-2-31-:
امروز با همين استادمان حفظ قران داشتيم ... قبلش يكي ديه از اساتيد از سفر حج برگشته بود رفته بوديم به سخنانش گوش جان دهيم كه هي گريه ميكرد و تعريف ميكرد ما نيز گريستيم و كلا حواسمان پرت شد سر كلاس حفظ مثل اين خنگا هوچي حاليمان نشد و استاد ميگفت بخوان ميگفتيم نوموشه:-2-30-:(انقدر سر كلاساي اين استادم نوموشه نوموشه گفتم كه رسوا شدم تو كلاس:-2-35-:)
صرف هم امروز استاد اومد و گفت قرار بود سه درس اخر رو بپرسم نه؟... ما هم مثل هميشه دهان مبارك را جلوتر از همه باز كرديم و گفتيم نه دو درس بود استاد:-2-08-:
استاد هم نامردي نكرد و گفت بيا پاي تخته:-2-08-: ما هم طلبكارانه گفتيم : من بيام پاي تخته كه چي بشه؟:-2-43-::-2-22-:ديه استاد و بقيه به اينطور حرف زدن ما خنديدن :-2-35-:و ما ديديم چه حركت زشتي كرديم :-2-35-:و كلا در كلاس نوبريم:-2-35-: برخاستيم وخيلي خجسته رفتيم پاي تخته و به سوالات كمي تا قسمتي درست و غلط قاطي پاسخ گفتيم:-2-38-: ولي استادمان گفت ما به تو افتخار مي كنيم:-2-08-: (الكي:-2-22-: ) ولي ازمان تعريف اينها كرد ... ميداند ما شاگرد خوبش هستيم:-2-37-: ( چه خودشيفته:-2-22-:)
تصميم كبري:-2-31-: مي خواهيم اين ماه اخري و فرجه شروع نشده شبي از هر درس يك مبحث بخوانيم كه هم درسمان را خوب فرابگيريم و هم نمره مان خوب شود:-2-38-: ( ببينيم ميتوانيم؟:-2-37-: چشممان اب نميخورد:-2-37-:به گروه خوني ما درس خواندن نميخورد:-2-37-:)
ميخواستيم خاطره مان بعد از مهسان و پريسا باشد ولي دير جنبيديم:-2-41-:
مي نويسم براي امروز ، فردا و فرداها : يادم نره اين كلام اميرالمومنين كه فرمودند:به سخنی که از کسی می شنوی گمان بد مبر در حالی که می توان آن سخن را به خیر و خوبی حمل کرد.
خدانگهدار:-2-25-:

moosio sezar
02 آذر 1390, ساعت : 08:47 بعد از ظهر
به نام تنها کسی که می ماند


مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

وارد تنهایی اجباری می شویم............

-نازلی-
02 آذر 1390, ساعت : 08:57 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام.
دیشب تا یک اینجا بودم. نمی دونم چرا فکر می کردم قراره توی اولین لحظات سالروز تاپیک اتفاق خاصی بیفته. الناز هم اومد پست زد و تبریک گفت و ما هم رفتیم خوابیدیم. حسش نبود در اون لحظه. از خیلی قبل یادم بود به این روز. نمی دونم چرا فکر می کردم 3 آذره. تا اینکه فاطی گفت تاریخ دقیقش رو.
و نمی دونم چرا خیلی دلم می خواست یه پست خاص تو این روز بذارم. مسخره است اما این کار رو نکردم چون به یقین ایمان دارم وقتی سعی کنی خاص و متفاونت باشی، مضحک ترین و عادی ترین فرد روی زمینی.
الان هم خیلی بی مزه است اگه بگم چقدر زود گذشت. من از اولش نبودم. اصلا هم یادم نیست چی شد که پام به اینجا باز شد. اما مطمئنم اینجا نبود الان این دوستام رو نداشتم. از بچه های توئیت تا اونایی که فقط خاطره هاشون رو خوندم و مستقیم هم حتی با هم حرف نزدیم.
حتی فکرش رو هم نمی کردم. دبیرستان بودم عمرا اهل این حرف ها نبودم. به زرو چند بار تو مسنجر می رفتم. برعکس دوستام که مدام پای یاهو بودن و چت می کردن و... . حالا که برمی گردم به عقب نمی تونم تشخیص بدم خوب رو از بد. آدم توی این دنیای مجازی یه چیز هایی رو به دست میاره و متعاقبا یه چیزهایی رو از دست می ده. حالا کدومش به اون یکی بچربه بستگی داره...بستگی به خیلی چیزا. من یکی با وجود همه بدیه قوه تشخیصم، خیلی خوب می تونم روزهای خوب اینجا بودنم رو تمیز بدم. اهل فروم های دیگه نیستم و همین اینجا رو هم به زرو میام و اول برای کتاب و بعد هم این تاپیک. بحث توییت و شب های ماه رمضون که کلا جداست.
حتما یه چیزی اینجا داشته که منو دلواپس می کنه و ناراحت و گریون و...هزار تا حس و حال دیگه. الان دارم تو ذهنم خوبیاش رو می شمارم...چقدر زیادن. راستش اصلا دلم نمی خواد به بدیاش فکر کنم. هر چند می دونم بی انصافیه که بگیم همه اش خوبی و صداقت. این جا هم مثل هر جمع دیگه ای حسرت و درد و اندوه و ناراحتی داره. بضی اوقات به یه چیزایی فکر نکردن خیلی می تونه شیرین تر از درگیر شدن باهاشون باشه.
اینا رو به خودم می گم. به خودی که داره چند روزه تغییر می کنه. بچه اوایل پاییز 90 نیست که دلش تاپ تاپ بزنه و حس می کنه داره خیلی بزرگ می شه. و مگه می شه این جا بی تاثیر بوده باشه حتی اگه روزی پنج دقیقه ام اختصاص داشته باشه بهش. که این طور نیست مسلما. اون هم برای من که عشق می کنم وقتی از علایقم با یه جمعی حرف می زنم یا راحت تر می تونم بروزشون بدم. توی جامعه ای که اگه کتاب غیر درسسی دستت باشه محکومی. و می دونم پشت همه اون لبخندا، وقتی بهت می گم خوش به حالت، یه پوزخند کت و کلفت خوابیده که شاید دارن برات طلب شفا می کنن و این تازه بهترین حالتشه.
برای من که بی شیله پیله از کتاب ها می گم بعد حس می کنم برداشت بد می شه از گفته های من(هر برداشتی)، خیلی مهیجه این جا بودن و از همه این حس های قشنگ گفتن. بی اینکه کسی خورده بگیره بهم.
حرف هایی هست که ممنوعه. مثل همون از کتاب ها گفتن(لااقل برای من). تو این تاپیک شاید تا حد خیلی زیادی برای خیلی از ما این منع برداشته شده و راحت، خیلی راحت با هم از چیزهایی می گیم که بی هم نمی شه.
هیچ وقت نمی تونم خوب حسم رو بیان کنم. مسلما نمی تونم تموم اضداد حس هام در این لحظه رو بریزم سر انگشتام و بزنم رو دکمه های کیبور. ولی دلم می خواست بودین کنارم و با هیاهو و تموم اون چیزی که مختص منه بهتون می رسوندم این جا بودن چه جوریه. گاهی دلواپسی ها و غم ها هم خیلی شیرینن. اصلا انگار پارادوکس همه جا جذابه.
من راستش پارادوکس های این جا رو خیلی دوست دارم. یه رروز شاد بودن و غمگین بودنش رو. و هزار تا چیز دیگه که اتفاق افتادن و شاید یادمون نیاد. این روزا این منِ بزرگ شده داره یاد می گیره واژه ها رو گسترش بده و فکر نکنه همیشه همه چیز یعنی همون چیزی که باید.
این همه الکی نوشتم و خودمو خالی کردم و فکر کنم نتونستم هنوز حسم رو بگم. مهم نیست دیگری چی میگه. این من داره یاد می گیره جور دیگه نگاه کردنو. چرا که نه، به فال نیک می گیرمش و نگهش می دارم این لحظه های قشنگ رو. این برای منه و یه حق خصوصی.
شاید امروز اون چیزی نشد که تو ذهن من بود. اما من یاد گرفتم روز تولد آدم هیچ وقت اون جوری نیست که دوست داری باشه و خیلی راحت صبحش شب می شه و می گذره و اطرافیانت هم می گذرن. روزهای تولدی برام خیلی شیرینن که خودم یه جور دیگه باشم. خودم، یه منه دیگه نسبت به سال قبل که همین دیروز بوده. شاید برای همینه امروز این تاپیک اینقدر به من چسبید. با وجود اینکه خاطره ها رو گذری نگاه کردم و رد شدم از روشون خیلی راحت. این راحتی حرفا داره ها...
باید برم..دارم زیاده زیاده روی می کنم. اما به این فکر می کنم که تا شست و شوی مغزیمون ندن، یا حافظه مون پاک نشه، محال ممکنه یادمون بره یه گوشه از این جا رو، ولو خیلی کوچیک. اینو رد مورد خودم که مطمئنم.
دلم می خواست بنویسم تا عمر دارم چیا گوشه خاطراتم می مونه. دیدم بی انصافیه. بی انصافیه یک نفر رو جا انداختن و شرمندگی بعدش. همه اینجا خاطره سازن. همه از این جا می رن تو ذهن هم دیگه و خوب نیس من این وسط ذهنم رو باز کنم و جار بزنم من حتی اگه این جا نباشه یا نباشم یادم می مونه که...
مرسی برای این یادها.
فعلا.

asal_cheshmak
02 آذر 1390, ساعت : 09:41 بعد از ظهر
سلام بچـــــــــــــــه هـــــــــــــــا ! :-2-10-:
اول از همه بازم تبریک میگم تولد تاپیک رو :-53-: گرچه خیلی دلم میخواست هیوا هم بود توی سایت :-2-03-: دلم براش یه ریزه شده :-2-15-: برای این شکلکش که همیشه استفاده میکرد ازش :-120-::-120-::-120-:
یک سال گذشت ...!
یک سال ِ دیگه پر از غم ، خوشحالی ، شادی ، ناراحتی ، تنهایی ، خاطره ها و هزار هزار مسئله ی دیگه !!:-2-28-:
اما اونی که می مونه یه روح ِ که هیچوقت تکلیف خودشو توی این زندگی هزار چهره نفهمید !:-2-39-:
امروز صبح زود رفتم یونی ؛ اما حالم خراب شد و فقط کلاس صبح رو اونم به زور موندم :-2-07-: بعد آمدیم منزل :-2-11-:
مامانمو خواب کردمو خودم اومدم سایت :-15-::-65-::-4-::-10-::-71-::-71-::-71-: بیدار که شد گفت استراحت کردی ؟:-70-: گفتم بلــــــــه :-44-:
بعد دیگه واقینی رفتم استراحت کردم کمی و اومدم سایت کمی خاطرات رو خوندم ... رفتم تمام پستای خودمو توی این تاپیک پیدا کردم و خوندم :-48-:
به من باید مدال خوشبختی و شاد بودن رو بَدِن ! :-16-: کلا باعث افتخارم با این روحیه ام ! :-29-:
چی شد که به اینجا رسیدم ؟! :-46-:
بیخیال ... کلا سال ِ بدی بود برام ! یه موضوعی فوق العاده زندگیمو تحت تاثیر قرار داد و احتمالا تا تابستون هم طول بکشه ! اما استرس و دردش منو میکشه ! :-40-:
بابا امروز با یه حرفش غافلگیرم کرد ! خودمو خوشحال نشون ندادم که حساس نشه ... اما واقعا حال کردم ! :-2-05-:
امیدوارم نزنه زیر حرفش ! :-2-20-:
خوشحالم که کم و بیش خاطراتم رو نوشتم ! درسته الان برام چیز خاصی بینشون نبود اما میدونم چندسال دیگه اگه زنده بودم و خوندمشون با اینکه غمگینن اما شاد میشم که ثبت شدن ! :-2-23-:
گرچه خیلی کم نوشتم ، اما از این به بعد حتما سعی میکنم بنویسم ! :-3-::-5-:
آخ جان .. بالاخره بعد از 4 ماه رمانام بدستم رسید همین الانننننننننن:-2-05-: چقدر بعضیا بیخیال و بی مسئولیت هستن :-45-::-47-:
خستم خیلی ، خوابمم میاد شدید :-37-: مخمم طبق معمول پر از خالی یا بهتره بگم حرفای تکراری و دلهره آور ! :-106-:
همتون رو خیلی دوست دارم و خیلی خوشحالم که هستین ! اگرچه با من دوست نباشین ! :-53-::-53-::-53-:
شب همگی ستاره بارون ! :-53-::-53-::-53-:


باﻳﺪ ﺑﺪﺟﻨﺲ ﺑﺎﺷﻲ ﺗﺎ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﺎﺷﻦ
ﺑﺎﻳﺪ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻛﻨﻲ ﺗﺎ ﺩﻳﻮﻭﻧﻪ ﺍﺕ ﺑﺎﺷﻦ
ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﻲ ﺗﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮ ﻓﻜﺮﺕ ﺑﺎﺷﻦ
ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻲ ﺭﻧﮓ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﻲ ﺗﺎ ﺩﻭﺳِﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ...


ﺍﮔﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻱ...
ﺍﮔﻪ ﺑﺎﻭﻓﺎﻳﻲ...
ﺍﮔﻪ ﻳﻚ ﺭﻧﮕﻲ...
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ... !!!

feedback
02 آذر 1390, ساعت : 10:03 بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

فاز شادی :-2-16-: :
امروز سالگرد تاپیک خاطره نویسیمونه هوراااااااااااااااا :-2-16-: به افتخار مامان شبنم گل یه دست بزنید :-2-16-: بسه حالا سوت بزنید :-2-16-: اینم بسه جیغ بکشید :-2-16-:دیگه جیغ نکشید مثل بچه آدم سر ِ جاتون بشینید :-2-22-: (وجدان : بی ادب :-2-01-:) (سعید : :-2-18-:)
خوب بعد از بحث با وجدان میریم سراغ تشکرات لازم از همه بچه هایی که تو این یک سال تو این تاپیک هم تو شادی هام بودن و هم تو غم و غصه هام. از همگی ممنونم. خوشحالم که چنین جوی ایجاد شده که خیلی راحت حرفامونو میزنیم. درد و دلامونو میکنیم و از اینکه دوستای خوب و زیادی اینجا پیدا کردم ، خوشحالم. شبنم عزیز ممنونم :-118-::-118-::-118-:
----- ----- ----- ----- -----
حالا از این بحث که بیایم بیرون ، میرسیم به سوژه امروز که فوق العاده خنده دار بود. :-2-06-:
بخوانید و بخندید :-2-38-: :
قسمت اول : صبح :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
کلاس اولم تشکیل نمیشد امروز و منم خوشحال گرفتم خوابیدم تا 7 و نیم و خواهرم بیدارم کرد و بعدش صبحانه خوردم و راهی دانشگاه شدم. این استاد کلاس دوم اهل پیچوندنه (وجدان : آدم با استادش اینطوری حرف میزنه؟ :-2-36-:) (سعید : آره پس چی؟ :-2-43-:) (وجدان : جدی اینطوری حرف میزنن با استاد؟ :-2-35-:) (سعید : نمیدونستی؟ :-2-37-:) (وجدان : نه والا. پس اینطوری حرف بزنم از این به بعد؟ :-2-37-:) (سعید : آره :-2-41-:) (وجدان : باشه :-2-38-:) (سعید : آورین :-2-38-:)
خلاصه منم تو شک بودم که برم یا نه و خلاصه رفتم و به رفیقم که کلاس اول یعنی 8 صبح داره با همون استاد ، اس ام اس دادم که اگه استاد نیومد بهم خبر بده. اونم گفت هنوز نرسیدم یونی!!! :-2-19-: تنبلی تا چه حد؟ :-2-02-: ببخشید نمیشد از واژه های دیگه ای استفاده کرد :-2-17-::-2-17-::-2-17-: خلاصه گفت که خبرت میکنم و منم تو مترو بودم و ایستگاه چیتگر بهم اس داد که تشکیل نمیشههههههههههههههههه :-2-32-::-2-32-::-2-32-: منو بگی تو مترو این شکلی شدم :-2-04-: ملت داشتن نیگام میکردن عجیب!!! :-2-02-::-2-02-::-2-02-: وجدانم داشت میرقصید :-2-02-::-2-02-: خاک بر سرم شد. میدونی چرا؟ چون وجدان بقیه داشتن چپ چپ نیگاش میکردن!!! :-2-01-: بدبخت عقده ای! با وجدانمم. چرا انقدر جلفی؟ آخه چیرا؟ چیرا؟ :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
----- ----- ----- ----- -----
قسمت دوم : قبل از میتینگ :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-: به توان n :-24-::-24-:
امروز من از دست یه نفری (هیچ کس نمیدونه منظورم کیه!!! :-24-:) کچل شدم به معنای واقعی! همه میدونن که قرار و برنامه واسه این کچل بود و از صبح منو کچل کرد. خلاصه ما به بچه ها گفتیم جمع شید بیاید کافی شاپ ِ ... و خلاصه به 10 نفری اس دادیم و چند تایی جواب اومد و مادر جانمان هم گفت که هماهنگ میکنه که بتونه بیاد. :-2-38-: تا اینجا اوضاع خوبه. اما از اینجا اوج میگیره :-2-06-: :
من به خودم گفتم که اس ام اسمو که دادم. قرارمم گذاشتم. پس میرم باشگاه و از اونجا هم میرم سر قرار تا بچه ها رو ببینم. (وجدان : اینا تصمیمات من بود نه این کله کدو!! :-2-43-:) (سعید : حالا هرچی! مهم اینه که گرفته شد اون تصمیم :-2-41-:)
خلاصه از خونه زدم بیرون و خوشحال خوشحال آهنگمو پلی کردم و دستمو گذاشتم تو جیبم و رفتم سمت باشگاه و به این زندگی و خیابونها و آدمهاش و خلقت خدا نگاه می کردم و خیلی زیبا دنیا رو تصور میکردم و فکر میکردم دنیا خیلی قشنگه!!! (وجدان : حالا میفهمی چرا؟! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:)
آقا ما رفتیم باشگاه. سلام کردیم به بچه ها. خیلی ریلکس نشستیم روی صندلی. با یکی دو تا از بچه ها راجع به قرار حرف زدیم و گفتیم همه چی اوکی هست و بند کفشانم رو درآوردمدندی و روانه رختکن شدمدی. :-2-41-::-2-41-: آخی آخی چه ریلکس!! ماشالا آورین آورین :-2-11-::-2-11-: خلاصه رفتن به رختکن همانا و خواندن اس ام اس ِ یه نفر همانا! :-2-02-: این عزیز ِ دل اس داد که آن کافی شاپ همینک بسته می باشیه و شما نرید اونجا بهتره چون به در ِ بسته میخورید. :-2-19-: ما هم هنگ شدیم :-2-17-: به لحظه ای نکشید که عزیز ِ دل دیگری زنگید و گفتم فلانی ، این چی میگه بسته ست؟ گفت آره بسته ست. منم میخواستم همینو بگم. :-2-29-::-2-29-::-2-29-: حالا من چیکار کنم؟ :-2-03-::-2-03-: به 10-12 نفر اس ام اسی و 5-6 نفر تو سایت خبر دادم و حالا میگی بسته ست؟! اونم ساعت 3؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا خر بیار باقالی بار کن :-2-30-::-2-30-::-2-30-: به همون عزیز دل گفتم فلان جا خوبه؟ اونم گفت آره اگه اوکیه به بقیه بگو. دوباره به همه فوروارد کردم که آقا جا عوض شد :-2-27-::-2-27-::-2-27-: بقیه هم گفتن آخه چیرا؟ :-2-06-::-2-06-: یه نفرم شاکی شد و زنگ زد و یه سوتی هم این وسط داد :-2-06-::-2-06-: خودش خوب میدونه. ما آبروشو نمی بریم. :-2-06-::-2-06-: خلاصه قرار شد همگی بریم جای جدید. عرق از سر و روم جاری شدا! ولی گفتم ریلکس باش. چیزی نشده. :-2-12-::-2-12-: ما ریلکس ماندیم و کُتِمان را در آوردیم و خواستیم لباس ورزشی مان را بپوشیم. قیافه خنده رویی به خود گرفتیم و دیدیم شلوار ورزشی را خانه جا گذاشتیم. :-2-03-::-2-03-::-2-03-: گاومان سه قلو زایید :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-: اینطوری شد که ما اومدیم تهران :-2-35-: نه ببخشید تصحیح میکنم. خلاصه رفتم به مسئول باشگاه گفتم شلوار نیاوردم :-2-18-:
سعید : من شلوار نیاوردم :-2-18-:
مسئول : نمیشه ورزش کنی :-2-18-:
سعید : چیرا؟ :-2-18-:
مسئول : چون که شلوارت سر ِ تمرین چیز میشه. چیز دیگه. چیز. همون. بلدین همتون :-2-06-::-2-06-: و هم وسایل چیز میشن. نه وسایل دیگه چیز نمیشن. چیز ِ وسایل ، یعنی ای بابا بذار بگم دیگه هی میخنده این بابکا!! دهههههههههه :-2-33-: یعنی همون روکش ِ وسایل چیز میشه. یعنی شلوارت که چیز شد باعث میشه اونا هم به بغل شلوارت گیر کنن چیز بشن. یعنی خراب بشن. (وجدان : هی چیز چیز میکنه واسه من!!! :-2-43-::-2-43-::-2-43-:) و این چنین شد که ریلکس به رختکن بازگشتیم و وسایل را برداشتیم و موقع خداحافظی گفتیم :
خداحافظ :-2-18-:
مسئول : به سلامت پسری یم :-2-18-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
----- ----- ----- ----- -----
قسمت سوم : میتینگ :-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
کسی سیب زمینی های ما را نخورد :-2-22-:
کسی دیر نیامد :-2-22-:
کسی وقتی ما رفتیم سمتش بوسه بارونمون نکرد :-2-22-:
کسی طوری امیرحسین رو بوس نکرد که به جای لُپِش ، چشمش داغون بشه :-2-22-:
همه واسه من از شمال سوغاتی آورده بودن :-2-22-:
کسی به من خاک گربه نداد :-2-22-:
من اصلاً خاک گربه رو با سوغاتی اشتباه نگرفتم :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
فرشید اصلاً سوتی نمیده :-2-22-:
اون آقاهه مسئوله اصلاً ما رو بیرون نکرد و چپ چپ نیگامون نکرد :-2-22-:
شبنم وقتی که یکی از دخترا دستاشو میندازه دور گردنش ، قیافه اش خنده دار نمیشه :-2-22-:
امیرحسین اصلاً بدخط نیست. :-2-22-:
بعضیا اصلاً تو چهار راه ولیعصر دیر نمیان و منو یه ساعت با گوشی ِ ضایعشون سر ِ کار نمیذارن :-2-22-:
امروز خیلی خوب بود. از صبح خندیدم تا شب که کلی خاطره برام شد. ممنون از همگی :-118-::-118-::-118-:
===== ===== ===== ===== =====
این هم کلی گل تقدیم به بچه های خاطره نویس این یک سال :
:-118-:
:-118-::-118-:
:-118-::-118-::-118-:
:-118-::-118-::-118-::-118-:
:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-:
:-118-::-118-::-118-::-118-:
:-118-::-118-::-118-:
:-118-::-118-:
:-118-:
:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-:
60 تا گل گذاشتم. دیگه نمیدونم چند تا بودین :-2-14-::-2-27-:

سعید / 2 آذر 90 / 22:09

ابی دریا
02 آذر 1390, ساعت : 10:17 بعد از ظهر
به نام خدا
چهارشنبه 2 اذر 1390
خاطره نويساي گل سلام
امروز صبح بازم سخت پاشدم.دليلشم مشخصه چون ديشب دير خوابم برد.بعد تكرار مكررات هم رفتم مدرسه.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
زنگ اول ديف داشتيم كه اخراش كسل كشنده شده بود.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:اين معلممون هم كلا انرژي منفيه و يه جورايي شبيه ناله ست.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:خيلي خانوم خوبيه ها خيليم دوسش دارم و عالي درس ميده.:-2-40-: اما هميشه از دنيا شاكي و گله داره.هر دفعه هم مياد ميگه:ما نميرسيم بايد سرعتمونو بيشتر كنيم.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
طبق اماري كه همه بچه ها گرفتن ما خيلي از مدارس ديگه جلوتريم.به قول دبيرمون ما الان 83 هستيم اما اونا 38.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
خوب پس اين ناله ها چيه دبير محترم و مكرمه؟؟؟:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
زنگ دومم زبان داشتيم كه اولش ريدينگ درس جديدو معني كرد و بعد امتحان گرفت.وقتي ورقه رو ديدم دلم ميخواست زار بزنم.:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
بازم با خط خودش نوشته و تكثير كرده بود.خوب ميدادي تايپ ديگه عزيز من.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
هم وقت كم بود و هم يه ريدينگه بلند بالا داده بود كه فقط نيم ساعت طول ميكشيد اونو معني كني.:-2-43-::-2-43-::-2-43-:
و جالب تر اين كه تايم امتحانم 25 مين بود.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
يه گند اساسي زدم.انتظار نمره ي خوبي هم ندارم.:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
وقتي ديدم وضع بيشتريا همينه يكم قوت قلب گرفتم.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
زنگ سومم شيمي داشتيم كه وسطاش قدسي رفت.:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
ميخوان برن قم.فردا عقد دخي خاله شه.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:خوش به حالش.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
زنگ بعدم فوق ديف داشتيم كه هر چي زور زديم كنسل شه نشد.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
بعدم اومدم خونه و بعد نماز و ناهار بيهوش شدم. :-2-41-::-2-41-::-2-41-:
ساعت 5 و خورده اي هم مطهره با اون ولوم خوشگلش از خواب بيدارم كرد.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
مادرجوني و منير خاله شام خونمون بودن.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خلاصه ددي رو هم زوركي فرستادم ارايشگاه.3 روزه ميگم برو نميره.مامي كه از ددي بي خيال تر.خوب ادم خارشش ميگيره اون ريش و سيبيله نا منظمو ميبينه.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
شوور خاله كه گفت:عجب كلانتري هستي تو.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
ددي كه اومد 670 درجه فرق كرده بود.مامي هم كلي ازم تشكر كرد.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بعدم شام خورديم كه دلمه ي خوشمزه مامي بود.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعدم من اومدم سايت خاطره نويسي.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
داشتم خاطره ها رو ميخوندم اين مطي هي ميرفت رو اعصابم.محض خاطر عزيز خاله نبود يه جيغ خوشگل و شيك سرش ميكشيدم.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
نميذاشت رو خاطره ها تمركز كنم.:-2-01-:
خلاصه خاله اينا رفتن و من ادامه خاطره ها رو خوندم با اعصابي ارام.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
مادري مرجان چند روزه نيستيا؟اين دعاي دم اذان چي بود عزيزم.واقعا از ته دل بود؟:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
مجددا خاطره نويسي تولدت مبارك.ايشالا صد ساله شي.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
منم از هيواي گل و شبنم عزيز به خاطر اين تاپيك تكشون تشكر ميكنم.:-2-40-:
دوستون دارم يه دريا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

pari_shaun
02 آذر 1390, ساعت : 10:55 بعد از ظهر
یک ساله شدن تایپیک خاطره مبارککککککککککککک :-2-16-::-2-16-:

دیشب اومدم خاطرمو نوشتم :-2-38-: با چه ذوقی هم نوشتم :-2-38-: این ارسال رو زدیم :-2-38-: ولی این نت دوباره قاطی کرد :-2-42-: صفحه سفید شد :-2-42-: خاطرم ارسال نشد :-2-18-:

الان دقیقا بچه ها دارن جشن تولد:-2-04-: تولد آقا عماده :-2-04-:داشتم با ترانه صحبت می کردم :-2-31-: بعد از چند دقیقه اومدم گفتم جشن میگیرید؟؟ :-2-04-: جواب اومد... سلام من عمادم :-2-31-: جشن؟؟
گفتم:سلام آقا عماد داشتم با ترانه صحبت می کردم باز بی خبر رفت :-119-: بازم منو خیت کرد :-119-:
گفتم: ایشالا 100 سال عمر با عزت داشته باشید :-2-11-: گفت چه خبره مگه من ومپایرم؟؟:-2-19-:
گفتم شاید بشید.:-2-06-::-2-06-: اگه جنسن نقش ومپایر بازی کنه شما هم ومپایر میشید :-2-06-::-2-06-: کلی خندیدم :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
منم دوست داشتم اونجا بودم.:-2-15-: ایشالا یه روزی میرم پیششون :-2-15-:
دیشب اون کسی که ما رو این همه مدت اذییت می کرد و بهمون فحش می داد ( بی فرهنگ :-2-33-:) اومده میگه من رو ببخشید من هیچ کسی رو نفرستادم تا بهتون فحش بده ... انگار ما.... تشریف دارم ( سانسور شد)
این آدم با نام کاربری بیتا اومد به همه فحش داده :-2-33-:هی ما اخراجش می کنیم هی بیتا1...بیتا2..بیتا3.. بیتا4 میسازه:-2-01-: تا دیشب با اسم خودش اومد :-2-42-: تایپیکش رو سریع حذف کردیم :-2-42-: گفتیم:...... خودتی!!(سانسور شد):-2-42-: از این بحث بیام بیرون که حالم ازش بهم میخوره :-31-:

یه جورایی حالم گرفته :-2-15-: هیچی نگم بهتره :-2-15-: ما میرویم سریال ببینیم :-2-35-:
شبتون خوش :-118-: بدرود :-118-:

~jOojoO.tAlA~
02 آذر 1390, ساعت : 11:15 بعد از ظهر
به نام خدایی که همین جاست . . .
سلام به همه دوستان گل نودهشتی
بعد از مدت ها من اومدم اینجا
خیلی وقت بود خاطره ای ننوشتم
گرچه خیلی حرفا دارم برای گفتن و خاطره هم زیاده هم خوب هم میانه هم بد :-2-31-:
ولی خب امشب که تولده ما بیخیال میشویم
دلم خواست یه پست بدم امشب
راستش تقریبا میومدم و میخوندم خاطره هاتونو
گاهی میخواستم بنویسم ولی حرفام نمیومد
توی ذهنم چرا ولی اینجا نه
نمیدونم
:-2-41-:
امشب خلاصه دل و زدیم به دریای اطلس و اومدیم پست و بدیم که بره :-2-22-:
تولد خاطره نویسی مبارک :-2-41-:
دلم شدید هوس یه چیزی کرده نیدونم چی ؟ فقط ترش باشه :-2-37-:
یکم عصبانی هستم
دوز دارم کمی و جیغ و داد کنم انرژی و عصبانیت درونم خالی بشه :-2-36-:
اگه تعدادی از آدمهای ِ دور و اطراف بذارن در آسایش به سر ببریم !
دوس دارم برم گندم زار
چه چیزایی نصفه شبی دلم خواست :-2-08-:
خب من برم رت کارم
دارم دری وری میگم :-2-28-:
شبتون زیبا
و
پر
ستاره
:-2-14-::-118-:

ParMoun
02 آذر 1390, ساعت : 11:18 بعد از ظهر
دینگ!!

تا حالا اینجوری به شعر رها اعتمادی اون اهنگ یه حرفهایی دقت نکرده بودم...
یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست
از اون حرفای تلخی که مثه شعر فروغ زیباست
امروز روز بدی نبود ولی آخرش بد تموم شد... نزدیک عصر کلاس داشتیم که گویا این دبیر محترمه مامانش مرده نمیاد
منم امروز باتری گوشیم کم بود و سعی میکردم مدارا کنم خاموش نشه تا برسم خونه
آموزشگاه زنگید که کلاس فرت
بعدش زن عموم زنگید که از آموزشگاه گفتن کلاس فرت
بعد هم به نوبت همکلاسی هام
آخرش هم باتریم تموم شد
فقط هم کار کردیم و دختر خوبی بودیم
راستش اومدم تولد تاپیک رو تبریک بگم
همین:-2-40-:
خاطره ها تولدتون مبارک:-2-37-:

NILOUFAR
02 آذر 1390, ساعت : 11:52 بعد از ظهر
به نام خدا

میدانم
حالا سال هاست که ديگر هيچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه ی نعنای نورسيده می آيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی دانستم!
دردت به جانِ بی قرارِ پُر گريه ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه سرم می گذاری ... ها؟
میدانم که می مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می آيد.

مگر می شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی نشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی کنی، ها!؟
باشد، گريه نمی کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می افتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می آيد، باران می آيد
هنوز هم میدانم هيچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانیست ...!

يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهواره ی بنفش
همين بوسه ی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ری را ...!
من به خانه برمی گردم،
هنوز هم يک ديدار ساده می تواند
سرآغازِ پرسه ای غريب در کوچهْ باغِ باران باشد.

2/آذر/1390

آرام.د
03 آذر 1390, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
بامداد 3 آذر 1390

سلام وقت به خیر
سالروز تولد این تاپیک خوب رو به دوستای خوبترم تبریک عرض می کنم و از تهِ تهِ قلبم برای همه شون سلامتی، نشاط و امید آرزو می کنم
می دونم دیر رسیدم اما مهم اینه که رسیدم این روزا کمی سرم شلوغه یه شنبه رو مرخصی گرفته بودم حالا مجبورم تاوان پس بدم آخه دو تا سه شنبه هم که تو همین مدرسه کار دارم به تعطیلی خورده و دارم دو ساعت دو ساعت جور می کنم که جبران عقب موندگی ها بشه
اما هستم و در هر فرصتی که دست بده دوست دارم بیام و به اینجا سر بزنم
شرمنده به خاطر خستگی نمی تونم پست مفصل بذارم اما قول می دم تو اولین فرصت جبران کنم
به همه تون ارادت دارم شما دوستای خوب منید و من تو این تاپیک درس های ارزشمندی ازتون یاد گرفتم
امیدوارم این تاپیک برقرار بمونه و سایه ی دوستی تون بر سرم مستدام
از شبنم نازنینم و هیوای گلم بابت همت و ایده ی خوب شون ممنونم

« دنیا که به آخر نرسیده
هنوز فرصتی هست برای دوست داشتن
هنوز
چراغ ستاره ها روشن اند
و ماه
دریغ نکرده از ما
مهربانی اش را
خورشید
هنوز همان خورشیدی ست
که سالیان سال بوده
و زمین هم
هنوز همان زمین
هر چند طاقتش فرسوده

مگر نمی بینی هنوز!
باران می بارد
برف می ریزد
باد می وزد...
در هر لحظه از شب
در هر لحظه از روز
در لابلای کلمات مان
جاری ست خدا هنوز
پس بی خودی چوب لای چرخ روزگار می گذاریم
بگذار بچرخد این چرخ
بر حول و حوش همان مدار
مثل همیشه بی گدار
مثل همیشه بی قرار... »

خدا پشت و پناه تون

Mina
03 آذر 1390, ساعت : 12:43 قبل از ظهر
وقتـــــی دلت شکــــست
تنهــــــــاو بی هـــــــــدف
شــــــب پرســـــه میزنـی
از هـــــــــر کــــدوم طرف
روزای خوبتو انکار میکــنی
این واقعیتو تکرار میــکنی
اطرافیانتو از دست میدیـو
افســــــرده میـــــشـــیو
از دســــــــت مــــــــيریو
دور خـــــودت هــــمــش
دیــــــوار میـــــــکــشـی
افــســـــوس مـی خوری
سیــــگـــار مـــــیکشــی
تـــــن خستــــه ای ولـی
خــــوابـــــت نمــــیبـــره
این حـــــــس لعنـــــتــی
از مـــــــرگـــــ بـــــدتـره
دل مـی کــــــــنی ازیــن
دل میــــــبــــــری ازاون
یــــــــــک اتفــــاق تلــخ
افــــــتــاده بینـــــــتـون
میبـــــــــری از هــــمه
ازهرکسی که هســـت
ایـن حالــــــو روزتــــــه
وقتــی دلت شکـــست

ملیحه عنبران
03 آذر 1390, ساعت : 01:06 قبل از ظهر
سلام :-2-25-:
اولین ساعت سوم آذرتون به شادی باشه.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
با اینکه دیر شد اما تولد یک سالگی خاطره وخاطره بازی رو تبریک میگم.:-2-35-:
این جا ،یه پاتوقه. یه پاتوق پر ازخاطره های رنگی...:-2-32-:
ازرنگهای مات و کدر گرفته تا رنگهای روشن وامید بخش...
وبه تواین اجازه رومی ده تا بیایی وبی هیچ حرفی بشنوی درد دل دیگران رو ...وبفهمی که تنها تو نیستی که گاهی تنها،سرخورده وحتی شادی...واینکه هستندکسانی که مانند تو زندگیشان شده تکرار مکررات وچه جالب که آنها هم مانند تو در این کلاف سردرگم می چرخند وحیرانند.:-2-11-:
باخواندن خاطرات دبیرستانی این مجال را به خود می دهی که تا دوباره شیاری بزنی به گذشته ات وهنگامی که دانشجویی از استادش می نالد وخواب شوم امتحانات میدترم را می بیند یا از رشته ای می گوید که هیچ با آن سنخیتی ندارد.
باخیال آسوده به پشتی صندلیت تکیه بزنی وبگی :((چه خوب کردم که انصراف دادم...)) :-65-::-65-:درحالیکه هنوز که هنوزاست سرزنش دیگران را می شنوی به خاطر کار که کردی اما چون به تصمیم ات ایان داری بالبخندبه حرفهای صدمن یه غازشان گوش می دهی.:-2-13-:
من این پاتوق واین باهم بودن را با تمام معایب ومحاسنش دوست دارم.:-8-:

خوب القصه....
امروز صبح با دیدن مه غلظی که نمی ذاشت شیش متر اون طرفترت رو ببینی کلی حرص خوردم .:-2-36-::-2-36-:
اما ساعتای هشت صبح بود که خورشید خانم بعد از اندو خرده ای ماه پشت ابرها بیرونسرک کشیدند ویه روز آفتابی رو برای ما به ارمغان اوردند. وای من یه چیزی تو این حالات بودم:-2-16-::-2-27-:
بعد ازیه حساب سرانگشتی فهمیدم که امروز یا همون دیروز چهارشنبه است وبساط بازار محلی داغ...
این شد که بعد از انجام کارها به همراه دخمل کوچیکه رفتیم چهارشنبه بازار که ازشانس عالی من فقط ده دقیقه تا خونه فاصله داره...طفلک دخملکم بادیدن بازار کلی ذوق زده شده بود. هرزگاهی که یه چیز جدید کشف می کرد با دست نشونش می داد ومی گفت:((مامان اینو ببین!!!)) :-13-::-13-::-13-::-13-:برایش جای تعجب داشت که می توانست به طور همزمان هم میوه فروشی ببیند هم انواع مرغ خروس...اون طرفتر یکی دیگه درحال فروختن عسل باشه...شش متر پایین تر انواع لباسها بر روی پیشخوان فروشنده هاپهن.کمی بالاتر یکی دادبزنه :((بدو آقا آزاد ماهی آوردم...ماهی سفید...آمل...)) :-43-::-43-:
بعد هم یه دنیا آدم رنگارنگ ...محلی های که از روستاهای اطراف آمده بودند تا مایحتاجشون رو خرید کنند. زنها پوشیده لباسهای محلی .باآن بلوزهای بلند وپیله خورده،دامن های پرچین که شاید بیشتر ازده متر پارچه برده اندو روسری های که دورسر پیچیده شده اند...زیبای بازارهای محلی در شهرهای کوچیک در این است که تو هر لحظه امکان دارد یکی را ببینی و بااو احوال پرسی کنی.:-76-::-76-::-76-:
حال شاید صاحب خانه چند سال پیشت باشدیا مادرپسرکی که دوران پیش دبستانی با دخترت همکلاس بوده...
ان وقت است که تمام اینها به تو یادآوری می کنند همین ادمها بودند که تو درکنارشان توانسته ای درد غربت را تحمل کنی و همین ها هستند که اگر دو روزی از تو بی خبرباشند به سراغت می آیند وجویای احوالت می شوند.:-113-:

امروز هم گذشت مانند تمام روزهای خدا با تمام شادیها وغصه هایش.
ایام به کام،روزگار خوش

sevgil$$$@
03 آذر 1390, ساعت : 01:12 قبل از ظهر
امروز 3روزه که آیدین اومده خونه و دوباره میخاد بره.
نمیدونم آخر مامانم عادت میکنه به این قضیه ما دیگه واقعا نیتونیم
بیخ تو خونه بشینیم و هیچ کار وشغلی نداشته باشیم یا بریم سراغ
زندگی خودمون و بتونیم خودمون درآمد داشته باشیم..
وای که دوباره رفتن آیدین واس خودش یه عزا و ماتم و بغض و گریه یه هفته ای
در پیش داره.......

یگانه
03 آذر 1390, ساعت : 02:23 قبل از ظهر
سلام عزيزان
خوبيد؟

اي واي من پست آماده كرده بودم كه قبل از ساعته 12 ارسال كنم و تولد تاپيك و تبريك بگم يادم رفت ارسال كنم:-2-35-: همه پريد:-2-14-:
حالا هم اشكال نداره تاپيك يه روزه شده:-2-37-: تولدت خاطره نويسي مبارك:-2-40-:

وقت بخير:-2-40-:

سمن ناز
03 آذر 1390, ساعت : 10:18 قبل از ظهر
سلام فقط اومدم تولد خاطره نویسی رو تبریک بگم
شب میام پستمو پر می کنم روز تون خوش

Sokout_shab
03 آذر 1390, ساعت : 10:32 قبل از ظهر
سلام!!! :-2-31-:
خوبم... خوشم... سلامتم... شما چطورین؟ :-2-38-:
آقا ما درس خون شدیم... چیه؟! به من نمیاد... :-2-42-:
از صبح تا شب درس می خونیم... نت خونه ام که قطع... نور علی نور... :-2-16-:
نبودیم که یک سالگی رو تبریک بگیم... :-2-37-: با تاخیر تبریک می گیم... :-2-37-: چه روزای خوبی و بدی رو تو این تاپیک گذروندم... :-2-37-: از کیا نگفتم... یادش بخیر.. :-2-37-: جوونی کجایی که یادت بخیر... نکه الان 100 ساله مونه...:-2-37-: امروز خیر سرمون اومدیم دانشگاه ولی از شانسمون ساعت 11 بود به جا 10... :-2-28-:
آقا می خوایم بریم کلاس کنگفو ... :-2-35-: فرضض کن... :-2-27-: منی که از ورزش فراری... :-2-27-: حالا می خوام برم کنگفو...:-2-27-: جاتون خالی این گدوستمون به ما معرفی کرد که کنگفو ال و بله... مام دیروز رفتیم دیدن کردیم... آقا چه قدر این ورزش باحال بود... خیلی خوشمان آمد... از فردا تو خونه دیگه هر کی بیاد جلومون یه تکنیکی می ریم... :-2-06-: آقا همینا دیگه... :-2-43-:
ما بریم...
فعلا ایامتون به کام... :-2-25-::-2-40-:

N@s!m
03 آذر 1390, ساعت : 10:37 قبل از ظهر
سلام
شده تاحالا تو اوج عصبانیت و ناراحتی بخای یک دقیقه ای بیخیال همه چی باشی و بگی به جهنم !!!!!:-2-37-:
از اوج عصبانیت و ناراحتی دارم منفجر میشم اما فقط دارم خودمو کنترل میکنم !:-2-37-:
می ترسم !:-2-37-:دندون سرجیگره له گذاشتنم سخته هااا خودمونیم :-2-37-:
از اینکه عواقب این عصبانیت هیچی نباشه و دودش به چشمان مبارک خودمان برود:-2-37-:
ازصبح شدم مثل موش آزمایشگاهی :-2-37-:
پاشدم رفتم آزمایش خون بابا از بس بهم تشر زد دیگه ازرو رفتم :-2-37-:
نگران این سردردهامه که گاهی اینقدر زیادمیشه و سرسام آورکه دلم میخواد سرمبارک را بزنم بردیوار:-2-37-:
جالب اینجاست معده هم میگه بگیر که آمدم وقتی سردرد میگیرم معده درد هم شروع میشه وقتی معده درد میگیرم سردرد هم میگه بنده را یادتون رفت !:-2-37-:
ساعت 11 قراره برم خیر امواتش یک دکتر فوق تخصص شاید متوجه شد ما چقدر دیگه عمرمون به دنیاست !:-2-37-:
گاهی اوقات میگم من نباشم تو این دنیای وارونه چی میشه ؟؟؟؟؟اتفاق خاصی میافته ؟؟؟؟:-2-37-:
نهایتا" یک مدت همه چیز بهت آوره شاید همونم نباشه بعد همه چیز عادی میشه :-2-37-:دیگه !دیگه :-2-37-:
خوبی اش به اینه که آدمی بنده ی عادته :-2-37-:
نسیم هم به خیلی چیزها باید عادت کنه دیگه :-2-37-:

«این شکلک صرفا" جهت خالی کردن عصبانیتمان است و هیچ ارزش دیگر ندارد »

:-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-:
یاحق :-2-40-:

Ay Sona
03 آذر 1390, ساعت : 11:46 قبل از ظهر
سلام
روزتون بخير دوستان
اي دي اس ال ما وصل شد:-2-22-: ولي همه ش قطع موشه :-2-22-: هي بايد مودم خاموش روشن كنم:-2-27-:(ما الان خونسرديم:-2-37-:)
از ساعت 8 كه بيدار شديم امديم پاي كامپيوتر و شروع كرديم به دانلود و تكميل تحقيق و آپديت انتي ويروس و هي هم ويروس مي كشيم :-2-37-:100 تايي شده تا حالا:-2-37-:ماشالله:-2-37-:خدا بده بركت:-2-37-:
ما از پريشب شروع كرديم به ديدن يك سريال كره اي (ميداس)... خوشمان امده ... مخصوصا از يكي از بازيگراش:-2-31-: خيلي وقت بود تو سريالا از بازيگري اينطوري خوشمان نيامده بود:-2-37-: همچين واله و شيدايش شديم:-2-37-:
پسره امسش نو مين وو بيد ..توي سريال يو ميونگ جون .. اولش از اون پسر بدا و عياشا بود...با اين حال ما دوستش داشتيم .. بعد بچه مان عاشق و بيمار شد و...:-2-30-: به علت ذيق وخت نتوانستيم همه ش را ببينيم رفتيم اخرش را ديديم و بسي گريستيم.. حال كه قسمت هاي قبلش را مي بينيم همه ش گريه مي كنيم:-2-41-:عجيب از اين بشر خوشمان امده:-2-41-: حيف كه حالا حالاها نمي توانيم كل سريال را ببينيم:-2-41-:
برويم به كارهايمان برسيم و رهسپار خانه مادربزرگمان شويم با همه كتاب هايمان و كلي لباس و وسايل ديگر:-2-37-:اين هفته سه امتحان داريم:-2-37-: خداوند ما را صبر دهاد:-2-37-:پير شديم بس كه امتحان داديم:-2-37-:
مي نويسم براي امروز ، فردا و فرداها: يادم بمونه اين سخن اميرالمومنان علي (ع) كه فرمودند : کسی که از سخن ناحقی که مردم درباره اش بگویند ناراحت گردد و از جای کنده شود عاقل نیست و آن کسی که از ستایش مردم درباره ی او خرسند و شاد گردد حکیم نیست
خدانگهدار:-2-25-:

armin gerrard
03 آذر 1390, ساعت : 12:06 بعد از ظهر
سلام!سلام!
سلامي بانشاط اينجا راديو جررارد....صداي مياد...الووو!
خوبين؟
خوب نيستين؟
واقعاااا...
امروز باز من تعطيلم شيرازي بازي در آوردم تو خونه خوابيدم تااااااااااااااا 10!(باباي بنده شيرازيه قيد ميكنم!)
خاطره اي نيس امروووو شايد بعدا آمديم تكميل كرديم...
فعلابايتان!

Mina
03 آذر 1390, ساعت : 12:11 بعد از ظهر
وقتي تو خودم بودم ،تو از كجا پيدات شد
كه نگام يهو درگير نگات شد
تو دلم هي خودتو جا كردي
كي خسته شدي منو رها كردي

بعد تو هيچي شنيدني نيست
حال و روز من خرابه ديدني نيست
به جز خيال تـو واسـه من
ديگه هيچي دوست داشتني نيست

تقـصير مـن بود شايد تو رو پر رنگ نوشتم
نميخواستم پاك شي از سرنوشتم
من فكر ميكردم كه تو از جنس خود مني
نمي دونستم راحت دل مي كني

بعد تو هيچي شنيدني نيست
حال و روز من خرابه ديدني نيست
به جز خيال تـو واسـه من
ديگه هيچي دوست داشتني نيست

mina1989
03 آذر 1390, ساعت : 12:54 بعد از ظهر
سلااااااااام به همه ی دوستان خوبید انشاالله؟ سلامتید؟:-2-25-::-2-16-:

چه خبرا ؟

من چند روزی نبودم از اینجا خبری نداشتم حالام خوشحالم که دوباره اومدم وشماهارو می بینم :-2-16-:

چشمتون روز بد نبینه دوشنبه عصری پهلو درد گرفتم چه پهلو دردی:-2-36-: رفتیم بیمارستان آزمایش دادم هیچی مشخص نبود :-2-28-:

فرستادنم بیمارستان جم اونجا سونوگرافی دادم بازم چیزی نبود:-2-28-: از دردم داشتم میمردم فرستادنم بیمارستان حضرت رسول که

اونجام مساوی با قصالخونه آدمه زنده مرده برمی گرده :-2-33-:دوباره فرستادنم آزمایش و سونوگرافی هیچی مشخص نبود ولی به

آپاندیس مشکوک بودن که اونم نبود تا 6 صبح نگهم داشتن فقط یه سرم بهم زدن بعدشم که دردم آروم شد مرخصم کردن.:-2-39-:

الانم می خوام برم دکتر که ببینم چیه بالاخره برام دعا کنید که چیزه خاصی نباشه :-2-15-:

اینم از خاطره ی من دوستتون دارم فعلا بای.:-118-:

شبنم
03 آذر 1390, ساعت : 01:07 بعد از ظهر
نجات دهنده

غنيمت است اين دور هم نشستن و
يک پياله کنار پياله ای ديگر ...!

همين که يادمان نمیرود هنوز
میشود از بعضی گريه های نابهنگام گذشت
و رفت
و هر چه داری ببَری برای باران و
طَبَقی ترانه و ريحان بياوری،
خودش خيلی است!
خيلی خوب است دانستنِ قدرِ همين چند دقيقه ی دور،
که روز نباشد، بود و نبود نباشد
چند و چرایِ اين وُ
حرف و حديثِ آن وُ
چه میدانم ... اصلا سکوت، سادگی، سلام!

تو بگو
واقعا چه کسی راست میگويد؟
برويم سَرِِ پياله ی اول!
عاقبتِ همه ی ميهمانانِ ناخوانده همين است
که نان از سفره ی ستاره میخورند و
مرثيه از شبِ ناماندگارِ گريه میگويند!

گفتن ندارد اين بديهه ی بیدرنگ،
که چقدر از ديدنِ شما و
خلوتِ اين آسمانِ برهنه ... بارانی ام،
باقیِ بيم و اميدِ آينه، بیخيالِ سنگ!

یادش بخیر ری را خونیامون :-2-39-: مرسی نیلویی

اینترنت خونه هی قطع میشه وصل میشه. اگه درست نشه تا شنبه اینترنت نداریم :-2-39-:

آخر هفته خوبی داشته باشین :-2-25-::-2-40-:

fatima_59
03 آذر 1390, ساعت : 01:09 بعد از ظهر
سلام

خوبید بچه ها ؟ منم سعی میکنم خوب باشم ، تغییر و تحولات جدیدی داره تو زندگیم اتفاق می افته که یه کم دلهره دارم بابتش .. اصولا زود با محیط جدید خو میگیرم ولی همیشه اولش برام چون ناشناخته س یه کم ترس داره ، امیدوارم سربلند از این یکی هم بیرون بیام ..
دیروز میخواستم بیام و دوباره 1 سالگیمون رو تبیریک بگم ولی دیدم زیاد رو فرم نیستم ترجیح دادم ساکت باشم ..
راستش دیروز حاصل زحمات بابا و خون دلهایی که براش خورد و باعث شد تو 49 سالگی سکته کنه ، به فروش رفت ، کارخونه ی بابا ..وقتی شنیدم بدجوری گریه م گرفت ،نمیدونم چرا ..شاید چون هزارتا خاطره ی شیرین و دوست داشتنی از اون محیط دارم ، شاید چون ذره ذره ساخته شدنش رو دیده بودم و حس کرده بودم زحمتی که بابا براش میکشه رو ..
ولی بعد که با آنی حرف زدم دیدم راست میگه ، وقتی وجود نازنین خود بابا نیست ، یه ساختمون و یه محیط قشنگ چه لطفی داره بودنش ؟
به هر حال سرنوشت اونجا هم این بوده ..
والیبال هم خدا رو شکر با همت بالا تونستن دهن لهستان رو سرویس کنن و حسابی ذوقیدیم .. ایول به همشون .. :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
صبح خوبی بود .. عصر هم قراره بریم مراسم سالگرد ازدواج رو به جا بیاریم ..البته با چند روز تاخیر .. چون اون طرف قضیه که علی باشه حدود 12 روز مریض بود و نمیتونست تکون بخوره از جاش .. :-2-22-:
ما هم 4 ساله شدیم به همراه سایت .. :-2-22-:
خوشم میاد خواهرم مشهد یه چکمه خرید 90 تومن ..من اینجا یکی خریدم فوق العاده شیک 24 تومن .. حالش گرفته شد :-2-27-: میگم شیراز کلا ارزونه باورش نمیشه .. :-2-27-:
الهام مرسی که اینقدر خوبی :-2-40-:

REAL LOVE
03 آذر 1390, ساعت : 01:16 بعد از ظهر
شارژ شارژم ریشه دارم:-2-16-: من درختی استوارم:-2-16-:

سلام

چرا شارژم؟! صبح بخاطر والیبال جان ِ جانانم از خواب ناز دل کندم:-2-38-: ست اول که باخت ولی نزدیک بود و قابل تحمل:-2-38-:ست دوم که برد و عالی بود:-2-32-:ست سوم ... وااااااااای که چه حالی داشتم:-2-02-:خوف بودااااااا... ولی خب لازم بود همچین باختی براشون:-2-28-:ست چهارم ایول به این بچه ها:-2-32-:ایول به فیاضی فسقلی:-2-32-: و ست پنجم که دیگه حرص لهستانیا دراومده بود و اگه توپ دستشون میومد همچین همه قدرتشونو خالی میکردن رو توپ که هیشکی جلودارشون نبود:-2-35-:ولی خب بچه های ما هم که تربچه نیستن که:-2-16-:با یه نتیجه ی عالی بردییییییییییم:-2-32-: دست و پنجه شون طلا:-2-32-:
فردا هم ساعت پنج و نیم صبح بیدار باشم که بازی با آرژانتین رو ببینم:-2-37-:

عصر وقت دکتر دارم برم یکم حال این دکی رو بگیرم و دق دلمو سرش خالی کنم:-2-38-:


فریادی و دیگر هیچ ...



چرا که امید آنچنان توانا نیست



که پا سر یاس بتواند نهاد!


بر بستر سبزه ها خفته ایم



با یقین سنگ



بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم



و با امیدی بی شکست



از بستر سبزه ها



با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم


اما یاس آنچنان تواناست



که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !



فریادی



و دیگر



هیچ !!!

"شاملو"

روز خوش

Babak
03 آذر 1390, ساعت : 01:16 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان


پنج شنبه 3 آذر ماه سال 90





اين آهنگ فرهاد رو خيلي دوست دارم...از ديشب هرچي گوش ميدم سير نميشم...





با صداي بي صدا....مثل يه كوه بلند...





مثل يه خواب ، كوتاه...يه مرد بود ..به مرد...





با دست هاي فقير...با چشماي محروم...





با پاهاي خسته...يه مرد بود،يه مرد....





شب ..با تابوت سياه...نشست توي چشماش...





خاموش شد ..ستاره...افتاد روي خاك...





سايه اش هم...نميموند...هرگز پشت سرش...





غمگين بود و خسته...تنهاي تنها....





با لب هاي تشنه...به عكس يه چشمه...





نرسيد تا ببينه...قطره ...قطره...قطره ي آب...


در شب بي تپش...اين طرف...اون طرف...





مي افتاد تا بشنوه...صدا...صدا..صداي پا....





دوست يه سكه ي ناياب...گلدون عتيقه...





يه شعر نگفته...رو لب بسته....





سوار موج نور...با حافظه اي سرد...





بي گذشته ...بي عشق....





تنهاي تنها....





در كنج يه قفس...بي نفس...بي هيچكس...





با حسرت...يه سحر...هوا...هوا...هواي پاك...





در شب بي خوابي...از چشم ستاره....





قطره قطره...مي چكه...رويا...رويا...بر سر ما....











وقتي نخواد بشه...وقتي قرار باشه چيزي بشه...وقتي كه قرار باشه....اتفاقي بيوفته...مي افته...حالا تو هي خودتو بكش..





مگه دست توئه...اوني كه اون بالاست برات انتخاب كرده....


هميشه...اون راهي رو كه بايد اول انتخاب كني ...آخر انتخاب ميكني...


حرف زدن دردي رو دوا نمي كنه...كاري رو از پيش نميبره...


خفه شدن بهتره...ساكت شدن بهتره......








سلامتيه اون بچه اي كه شيمي درماني كرده و به باباش ميگه: من الان شبيه رونالدو هستم يا روبرتو كارلوس؟؟


باباش ميگه: قربونت برم تو از همه اونا خوش تيپ تري....











بابك.....

مینا
03 آذر 1390, ساعت : 01:23 بعد از ظهر
سلام


چه جالب دیروز تولد یک سالگی تاپیک بود و امروز تولد 4 سالگی سایتمون , اول هفته هم که تولد ادمین سایت بود . چقدر تولدای باحال داشتیم ..


2 هفته دیگه باید برم ماموریت دیروز مسئول اداریمون گفت پاستو بیار برای بلیط رفتم دیدم تاریخ انقضاش گذشته . رفتم دنبال کاراش ولی فکر نکنم به موقع به دستم برسه :-2-36-:اونجا یه آقای مسنی بود که خیلی چهرۀ آرامش بخشی داشت . خیلی آروم و با حوصله کارا رو انجام میداد . تو اون شلوغی که همه داشتن تو سرو کلۀ هم میزدن و با هم دعوا میکردن تنها میزی که آروم بود و کارا رو هم خوب انجام میداد میز ایشون بود . داشتم فکر میکردم برای خوب بودن لازم نیست تو چشم باشی . همین که دلت از کاری که میکنی راضی باشه خودش کلی ارزش داره . از دیروز چهرۀ این آدم تو ذهنمه .

کاش مثل اون بودم :-2-39-:


آخر هفتۀ خوبی رو براتون آرزو میکنم . :-2-40-:

bahooneh10
03 آذر 1390, ساعت : 02:19 بعد از ظهر
دیروز صبحونه سوپ خوردم..
ناهار غذای مونده
عصرونه سیب زمینی!!!!!!!!!!!!!!
شام چیپس
و در اقدامی انتحاری امروز صبح ساندویچ...
ناهار غذای مونده و میوه..
شام رو خدا به خیر بگذرونه...
دارم کتابام رو ورق می زنم... در حد همین ورق زدن تا اعتماد به نفسم برگرده....
بدک نیستم..
فردا صبح تا ظهر...

یعنی راحت می شم؟؟؟؟
توکلت الی ا...
نبود مامانینا و به زور غذا خوروندنای من توسط بابا هم فیلمیه... دیروز به زور می خواست بهم صبحونه بخورونه.. موفقم شد... دو تا لقمه کرد تو دهنم گفت حرف نزن بخور...
کلا فکر کنم یکی از دلایل مهم خونه موندن بابا همین غذا خوردن منه....

دیروز روز خیلی خوبی رو شروع نکردم.. اما به لطف بچه ها خیلی خیلی خوب تموم شد.. تو اون ساعتی که در کنارشون بودم همه چی از یادم رفت...
مرسی بچه ها...
مینا دیروز جات خالی بود..
خواهران غریب:-118-: بر و بچ خاطره نویسی...:-118-:
تولد سایت رو تبریک می گم...:-118-:


از اینکه تو ذاتمه شلوغ بازی در بیارم و خودم باشم.. بی توجه به محیط پیرامونم واقعا کیف می کنم... هر وقت دلم می خواد غمگین می شم هر وقت دوست داشته باشم شاد می شم... دوست دارم این مدل عادت کردن به چیزهایی که شاید خیلی ها دارند می جنگند که مسیرش رو به خلاف تغییر بدن...دوست دارم به اینکه می تونم خودم باشم هنوز دست نزدم....
من این مدل جووونی کردن رو دوست دارم... فارغ از هر پیش زمینه ای... ازاد و رها... بدون هیچ ماقید و بند بی خودی والکی...
با المان هایی که تو رو ساختند و اندیشه ت شدند...
--------
دیروز یه صبح اروم و کسل کننده و دپی و عصر یه بعد دیگه از شخصیت و یه ادم شلوغ و بی خیال و ...
مرسی سجاد که دیروز بهانه شدی
--------

بیدار نشدی
ندیدی
می توانستم با اولین پیک
نام م را به همه ی جهان پست کنم...
..........

من به این حیای شرقی عادت کرده ام...
به این روبند خوشبختی
باور کن...
نشانه های پرچم صلح را...

این یه قسمت از شعر روز دوشنبه م بود.. وقتی برای دوستم خوندم... گفت... تو به این یکنواختی عادت کردی؟
پس اعتراضت چیه...واقعا دوست داری این جور زندگی کردن رو؟ تو این خلسه و ارامش رو؟
از این دو ور سکه بودن و رو بازی کردن هام .. از این شعر مزخرفم خودم بیشتر حال کردم:-2-06-: استاد جان هم یه نگاه عاقل اندر سفیه سویمان انداخت که...
مریم ریز ریز خندید و ...
فاطی گفت... تو جمعه امتحان داری دیگه؟!!!! اینجا چی کار می کنی؟:-2-15-:
دارم تو یه گرته ی تکراری می افتم که هیجان انگیزترین بخشش اینه که من از این تکرار لذت می برم...
کلا عجیب غریب شدم این روزا...
تبعات دارم می دم:-2-06-: این یه ماه اخر که ماه طلایی بود.. هیچ کاری نکردم... اونقدر حوادث تکان دهنده بود که نه اینکه نخوام.. نمی تونستم که بخوام تمرکز داشته باشم...
اما... شکر.. خوندنی هام تموم شده بود تقریبا و ...
توکلت الی ا... بقیه ش دست اوس کریمه....


روز همگی به خوشی و شادمانی...
هرکسی یادش بود... اگر بهم لطفی داشت برام دعا کنه...

یا حق



بهدا نوشت:
سایت در روز تولدش قاط زد....
در اقدامی عجیب پست ما شش بار سند شد و شش بار هم ثبت شد.. خودمان پنج تایش رو پاکیدیم...

rain bow
03 آذر 1390, ساعت : 02:29 بعد از ظهر
الان دقیقایه هفته از اون روز شوم میگذره....یه هفتست که فهمیدم دیگه بابابزرگ ندارم....
پنجشنبه بود...همیشه پنج شنبه ها تا دوازده ونیم مدرسه بودیم اما اونروز مجبور بودیم به خاطر امتحان تا 2 مدرسه بمونیم.نزذیکای 2 امتحان تموم شد.مامانم زنگ زد مدرسه به ناظم گفت که بهم بگه من برم خونه مامان بزرگم....یه لحظه ته دلم لرزید با خودم گفتم چه معنی میده الان مامان اونجا باشه؟من که کلید دارم چرا برم اونجا؟اما خیلی رو این قضیه فکر نکردم...
وقتی رسیدم خونه مامان بزرگم اینا خوش خوشان واسه خودم وارد حیاط شذم. دیدم مامانم پشت پنجره با مانتو مقنعه وایساده،یکم جلوتر که اومدم دیدم کفشا به نسبت زیادن فهمیدم یه اتفاقی باید افتاده باشه..پسر خالم طودتر از مامانم رسید رو ایوون پرسیدم چی شده؟لب خونی کرد:بابابزرگ....همون موقع که اینو گفت مامان هم اومد بیرون و گفت سارا بیا که دیگه بابازرگ ندارییی بیا عزیزم
احساس کردم دست و پاهام شل شد و قلبم ریخت پایین همین که اینو شنیذم بغضم گرفت و بلند بلند گریم گرفت چند دقه رو همون پله نشستم و کلی گریه کردم مامانم هم نمیتوست ارومم کنه خالم اومد برام اب اورد نخوردم رفتم بالا با هیچ کس هم حرف نزذم فقط گریه کردم.....اصلا باورم نمیشد اصلا...خیلی غیر منتظره بود...ابدا انتظار چنین چیزی رو نداشتیم...کلی به خودم بدو بیراه گفتم که چرا دوهفته نیومدم اینجا...دوهفته نرفتم ببینمش...دوهفته قبل از این اتفاق از بیمارستان برگشته بود من به خاطر ازمون گاج لعنتی نرفتم...عاشق پنج شنبه ها بود ماهم همش پنج شنبه ها میرفتیم اونجا اما اون هفته همه خانواده بودن فقط من نبودم....سه شنبه هم که عید غدیر بود مامانم اینا رفتن اونجا اما من به خاطر امتحان زیست و اینکه بیام نت نرفتم.عجب ادم مزخرفی ام من.الانم که به این موضوع فکر میکنم جیگرم اتیش میگیره....
همه گریه میکردیم باز مامان بزرگم اون موقع اروم تر بود و خیلی منطقی برخورد کرد اما الان خیلی بیتاب تر و کم حرف تر شده دلم براش میسوزه...بمیرم براش
وقتی تو غسال خونه بود رفتم دیدمش....جلو نتوستم برم....مامانم خاله هام دایی هام همه پیشش بودن اما من فقط از دور چهره ی نورانیش رو دیدم و گریم خیلی شدید تر شد طاقت نیاوردم اومدم بیرون.....
دیگه وارد جزئیات نمیشم....اخرین دیدارمون هم توی خونه ی جدیدش بود وقتی که به پهلو گذاشته بودنش دوباره کفن رو از صورتش برداشتن و دیدمش....الهی بمیرم برات بابا بزرگم......همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد همین که اذان تموم شد مراسم خاک سپاری هم تموم شد...همه چی در عرض چند ساعت....
هر کی میومد میگفت عجب مرگ راحتی داشت و چه خوش سعادت بود که شب جمعه موقع اذان به خونه ابدی رفت...یکی میگفت کسایی که شب جمعه دفن میشن شب اول قبرشون ترسناک نیست،شب اول با خود قبر واموراتش اشنا میشن وشب دوم ترسناک هست.مطمئنم بابازرگم میره بهشت.بسییار بسیار انسان خوب و مومن و خانواده دوستی بود.به هیچ کس مطمئنم بدی نکرد.خیلی مهربون بود خیلی.همه رو دوست داشت چه اشنا چه غریبه
بالاخره هممون رفتنی هستیم و همه ی ما میدنستیم که یه روز این اتفاق می افته اما بالاخره درد نبودنش خیلی بزرگه...
دیشب هفتم بود....مجلس به خوبی برگزار شد مطمئنم او هم از اوضاع راضی بوده...
سه شنبه ساعت نه و نیم شب داشتیم خرما درست میکردیم برای هفتم،من گفتم:هیچ کدوممون هفته ی پیش عید غدیر فکر میکردیم که هفتهی بعدش در حال درست کردن خرما برای هفتمبن روز نبودن بابابزرگ باشیم؟؟یا فکر میکردیم که در حال خوندن اعلامیه ی هفتمش باشیم؟؟
خدابیامرزتش...
لطفا ازم تشکر نکنین و امتیاز هم ندین دوست ندارم به خاطر فوت پدر بزرگم آمار تشکر ها و امتیازم بالا بره.فقط اگه میشه لطف کنین و برای شادی روحش یه صلوات بدین.یا فاتحه براش بخونین.از همتون ممنونم

گنجشک
03 آذر 1390, ساعت : 02:39 بعد از ظهر
درود دوستان:-2-25-:
در آغاز آذرگان خجسته و فرخنده باد:-2-40-:
سپسش آرزومند کامروایی و شادکامی دوستان:-2-40-:
سپس ترش menoعزیز، :-2-40-:تیمر من هم نره!!! اما بچه ام آقاست...
انقدر این روزها اندر باب شمال و خاطراتش گفته شد که دلم واقعاً خواست بیام شمال!!! و اومدم!!!!
دیشب ساعت دو و نیم رسیدم ویلا...
بعد از این مدت پر تنش سکوت و آرامش این جا واقعاً دوست داشتنیه برام...
کابوس قلعه هزار اردک اما تمامی نداره... تا من هستم و شوکا هست، من ارباب داگم و شوکا نانی...
واقعاً آزاردهنده است... جدا از این که شوا عین سایه همه باهام میاد این که با این سن و سالش به من می گه خانم و در برابرم خم و راست می شه واقعاً اعصابم رو بهم می ریزه...
امروز برای نمی دونم چندمین بار ازش خواهش کردم بهم نگه خانم جان!!! بازم برگشته می گه: چشم خانم جان!
یعنی این زبان من قاصر بود دیگه!!!
دیروز بابا خیلی دوست داشتنی بود! زنگ زدم بهش گفتم: دارم می رم شمال!
خیلی منطقی گفت: برو! مواظب باش! با احتیاط رانندگی کن! زنجیر چرخ فراموش نشه! لباس گرم بردار! توقف نداشته باش توی جاده! شب ساحل نرو! جنگل به هیچ وجه نرو! شنبه تهران باش!!!
بعد قطع کرد!!! لذت می برم از این که کارام و رفتارام از خیلی جهات شبیه باباست... همین که بی مقدمه تماس رو قطع می کنیم یه نمونه شه!
از ساعت شش رفتم ساحل... دریا رو دوست دارم... خیلی بیشتر از خیلی!
ایلنورم اما از دریا متنفر بود! خیلی بیشتر از خیلی!!!! ایلنورم کویر رو ترجیح می داد...
یه بار سر همین قضیه دعوامون شد... . من می گفتم می ریم شمال! اون می گفت می ریم یزد! تهش نه رفتیم شمال نه رفتیم یزد... رفتیم کرمانشاه...
چقدر بعدش سر این ماجرا خندیدیم... . شده بود سوژه بچه ها اون مسافرت ما...
برگشتم دیدم شوکا برام آش درست کرده... می گه سرده، می چسبه... . واسه تیمر هم سیب زمینی سرخ کرد. تیمر هم با خرسندی تمام از دست خود شوکا سیب زمینی ها رو خورد...
و دیگه همین دیگه...
آخر هفته شادی داشته باشید دوستان:-2-40-:
بدورد:-2-40-:

.:JASMiNe:.
03 آذر 1390, ساعت : 03:48 بعد از ظهر
سلام بچه ها:-2-25-:
من بعد از مدت ها اومدم از خودم یه خاطره در کنم...:-2-41-:
امروز 5شنبه 3 اذره....
قراره واسه شام هر دو تا داییام رو پاگشا کنیم...:-2-37-:
اخه میدونین چیه؟با دو تا خواهر عروسی کردن و عروسیشونم با هم بود..
یادش به خیر چقد با داییام دعوا میکردم و از سر و کولشون بالا میرفتم...:-2-41-:
ولی خب الان دیگه ایال وار شدن و نمیشه دیگه...:-2-14-:
یادمه وفتی بچه بودم یه بار که یکی شونو(محسن) اذیت کردم منو بلند کرد و از نرده ی پله های خونه اویزونم کرد...:-2-43-:
کلی جیغ زدم و گریه کردم که بعدشم مادر بزرگ عزیزم با لوله جارو برقی از خجالت داییم در اومد..:mrgreen:
ی بارم که با اون یکی داییم (احمد) رفته بودیم کوهنوردی من بدجوری خوردم زمین و اونم کلی سرم غرغر کرد و منم واسه این که حرصشو در بیارم هی میوه هایی که چیده بود(اون کوهه یه حالت باغ مانند داشت که مال پدر بزرگم بود هنوزم هستا! توی جاده شماله...روستای وانا) از تو سبد در میاوردم و میخوردم..:-2-22-:
حالا هم که ازدواج کردن هی واسه ما کلاس میذارن...!:-2-38-::-2-09-:
دایی جونیام دوستون دارم یه عاااااالمه....:-2-16-:
rain bow عزیز من وسطای خاطره ت بودم داشتم میخوندم که بهت امتیاز دادم..اخرشو نخونده بودم...
تشکر هم من اصولا خاطره هایی که بخونم و خوشم بیاد میتشکرم.... :-2-15-:
در ضمن به خاطر فوت پدر بزرگت هم تسلیت..:-2-39-:

brain storm
03 آذر 1390, ساعت : 04:25 بعد از ظهر
سلام...
امروز باید یه سر و سامونی به اتاقم بدم...
این چند روزه مثه خودم در هم برهم و آشفته شده...
تو جاهای شلوغ پلوغ بدتر احساس پریشونی میکنم...
ولی وقتی همه چی سر جاش باشه یه آرامش نسبی بهم دست میده...
این چند روز چند بار آهنگای گوشیمو پاک کردم و یه سری دیگه آهنگ ریختم...
یکی دو روز گوش دادم و دوباره یه سری دیگه...
از آهنگای داریوش گرفته تا Sting...

دیروز با مامان دوستم هماهنگ کردم و رفتم خونه شون ولی به دوستم نگفتم...می خواستم غافلگیرش کنم...
کادوی تولدش و با یه بادکنک!که روش رو نوشته بودم براش بردم...
اول از اینکه بهش نگفتم میرم شاکی بود... می گفت چرا نگفتی من یه ذره به سر و شکلم برسم لاقل...
بعدش گفت تلافی می کنم و یه بار که اتاقت به هم ریخته س میام خونه تون...

امروز سر کلاس داشتیم والیبال رو دنبال می کردیم....دوستان با گوشیاشون گوش میدادن و به ما هم نتیجه رو میگفتن...
امروز دو گروه باید پروژه هاشون رو ارائه میدادن... گروه ما دو هفته دیگه س...
دوس نداشتم سر پروژه های بچه ها بازی رو گوش کنم...همونجوری که دوس ندارم کسی هم سر گروه ما این کا رو بکنه...
بلاخره کلی زحمت کشیده بودن و در آخر هم یه قسمتی از نمره شون رو ما باید می دادیم...

امروز کلی سر بابام غر زدم فرستادمش دکتر...از پله ها سر خورده بود و یه دستش خیلی درد میکرد ولی میگفت چیزیش نیست...
میخواست منو ببره واسم چکمه بخره که گفتم نمیام ...باید بری دکتر...هفته ی دیگه میریم میخریم...هر چی هم گفت یا امروز یا دیگه نمیخرم برات گوش نکردم...

امروز دختر خالم از مشهد برمیگرده... امیدوارم با دوستاش بهش خوش گذشته باشه.... هی می گفت نکنه آهت بگیره و بهمون خوش نگذره.... طفلی از بس غر زده بودم که حسرت مسافرت با مدرسه رو دلم مونده می ترسید از اونجا تعریف کنه و من دلم بسوزه... مطمئنم اگه خواهر داشتم هم این اندازه دوسش نداشتم...خودش میدونه چقدر واسم عزیزه... شاید فردا بریم ببینمش...
امروز تولد یه دوست عزیز بود ولی وقتی بهش گفتم نمی تونم برم خیلی دلخور شد... گفت می بخشمت ولی فراموش نمی کنم... اصلا دوس نداشتم ناراحتش کنم ولی از طرفی هم شرایط تولد رفتن رو واقعا نداشتم...

سه روز دیگه محرمه... دلم واسه اون محرم هایی که همه ی نوه ها خونه ی مامان بزرگم جمع می شدیم و می رفتیم از پشت پنجره دسته نگاه می کردیم تنگ شده... خیلی ها رفتن...خیلی ها اومدن ولی اون جمع قبلی دیگه برنگشت... نمی دونم زندگی ها سخت شده...مردم درگیر شدن... صمیمیت ها کمتر شده... خودم هم سهمم از بقیه بیشتره... خیلی وقته به مامان بزرگم سر نزدم...

امیدوارم همگی آخر هفته ی خوبی داشته باشین...
خوش باشین دوستان...

moosio sezar
03 آذر 1390, ساعت : 04:31 بعد از ظهر
.....و اوست قادر مطلق

امروز خوبم،خدا کنه هر روز بهتر ازدیروزش باشه.....
می خواستم یه شعر از شاملو بذارم ولی می خوام شعرم متناقض با حالم نباشه،اینم به یاد گل آقا:
...کفش هایم کو؟!
دم در چیزی نیست.
لنگه ی کفش من این جاها بود!
زیر اندیشه ی این جا کفشی!
مادرم شاید این جا دیشب
کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن هیچ جا اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید
کفش من کفشی بود
کفشستان!
و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت...
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
شصت پای من از این غصه ورم خواهد کرد
شصت پایم به شکاف سر کفش، عادت داشت...!
نبض جیبم امروز
تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود .....
جیب من از غم فقدان هزار و صدو هشتاد و سه چوق
که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد
«خواب در چشم ترش می شکند.»
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
«یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود»
دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید!
کفش من می فهمید که کجا باید رفت
که کجا باید خندید.
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز
من در کله ی صبح، پی کفشم هستم
تا کنم پای در آن
که به آن «نانوایی» می گویند!
شاید آن جا بتوان،نان صبحانه ی فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم....اما نه!
کفش هایم نیست! کفش هایم...کو؟!

بعدنوشت:یه معلم دینی داشتم دوم دبیرستان که خیلی آدم با صفایی بود،انقدر با همه صمیمی و رفیق بود که هر کی هر جوریم بود خودشو به کلاس این بنده خدا می رسوند،یادمه اولین جلسه شماره موبایل تمام بچه ها رو ازشون گرفت و تا یه هفته هیج اتفاق خاصی نیافتاد ولی غروب یه پنجشنبه یه اس ام اس مشترک به همه ی ما رسید که این بود:
خدا در رحمتش همیشه بازه ولی خودش قسم خورده هیچ روزی به اندازه غروب های پنح شنبه منتظر این نیست که بنده اش اظهار وجود کنه،یادت نره بهش بگی من هنوز هستم.(نقل به مضمون)

birdana2
03 آذر 1390, ساعت : 04:52 بعد از ظهر
تبریک میگم سالگرد خاطره نویسی رو

parisa..
03 آذر 1390, ساعت : 05:31 بعد از ظهر
پنجشنبه سوم اذر
واما امروز........
مثل پنجشنبه هاي ديگه امروز هم تعطيلم نميدونم چرا ولي اين قانونو دوست ندارم به نظرم فقط بايد براي ابتداييا اجرا ميشد
ديشب رفته بودم دندون پزشكي تا دكتر طبق معمول دندوناي بنده رو بررسي كنه وببينه اين سيمهاي روي دندونم چقدر باعث جا به جايي دندونام شده دكتر گرامي اول يه بررسي كرد و بعد هم كش دو تا از براكتا رو برداشت تا به دندوناي عقبم فشار بيشتري وارد بشه و از همون لحظه هم دندونام به طرز وحشتناكي درد گرفتن طوري كه مجبور شدم براي اينكه بتونم بخوابم يه مسكن نوش جان كنم...
صبح كه بيدار شدم فكر كردم ديگه دردش ساكت شده ولي زهي خيال باطل همچنان ادامه داشت تا همين الان
حوصله ندارم نميدونم به خاطر اين درده يا بخاطر پاييز.........پاييزو دوست دارم ولي گاهي اوقات دم دماي غروب دلم ميگيره
دلم ميخواد برم پياده روي ولي حوصله ندارم اميدوارم فردا ديگه اين دردو نداشته باشم
روز خوبي داشته باشين دوستان

فاطیما+
03 آذر 1390, ساعت : 05:43 بعد از ظهر
به نام خدا
سوم آذر ماه سال نود
سلام.( یا به قول این باب راس تو خنده بازار Hi):-2-06-:خیلی بامزه اس های گفتنش...!
خوبین خوشین سلامتین؟ دیروز مثل این که تفلد این تاپیک بوده و امروز تفلد سایت. کلا تفلد همه مبارک
مامانم و خواهرم رفتن بیرون.حوصله ندارم برم بیرون.دیروز با دختر عمه ام کلی برنامه چیندیم که بریم فلان جا و بعدش کجا دیگه بریم و اینا اما کلا من صبح که از خواب بیدار شدم :-2-28-:بهش گفتم تو والیبال تو ببین منم یه ذره کتاب بخونم.کلا حسش نیست برم بیرون.
دیدید والیبال برد؟ کلا کیف میکنم بازیشونو میبینم . با اینکه یه ست عقب بودند اما باز هم روحیه داشتن و تونستند لهستان و ببرن.
خوشحال شدیم صبح...:-2-16-:!
دیروز هم رفته بودیم خونه ی عمه جونینا.هرچی خواستم به اصرارشون بمونم دیدم نمیشه.دیگه مثل اون موقعها کیف نمیده.
گفتم هفته ی دیگه اون بیاد...
امروز هم جاتون خالی یه فیلم دیدم. فانتزی و قشنگ بود. دوستش داشتیییم.
همین دیگه...
روز و روزگار بر همتون خوش!

reyhane.s
03 آذر 1390, ساعت : 06:02 بعد از ظهر
سلاااااااااااام بچه ها
امروز هيچ اتفاق خاصي نيفتاد
صبح با صداي دلنشين غر هاي مادر بيدار شديم و كمي درس خونديم
بعدش هم يكم تو خونه ول گشتيم
طبقه بالامون تولد بود صداي آهنگ تا خونه ما ميومد ما هم با آهنگ ها حال كرديم
الانم كه درخدمت شماييم
راستي آواتار جديدم هوبه؟؟؟؟؟؟؟
فعلا باي باي

mina_bala74
03 آذر 1390, ساعت : 06:18 بعد از ظهر
انا الله و انا الیه راجعون
بازگشت همه به سوی اوست

29/9/90
ساعت 19:15
رگبار بارون و رعد و برق، جاده های لغزنده و تاریکی شب و نبودن برق 10 نفر کشته رو به جا گذاشت
دیروز تشعیع جنازه اون ده نفر بود. هیچ کس فکرشو نمی کرد یه آرزوی دیرینه برای برای باریدن بارون به روز عزای عمومی تو بهبهان تبدیل بشه. هیچ خونواده ای فکرشون نمی کرد رحمت خدا بنیان خونواده رو نابود کنه
هفته ای که گذشت از یک شنبه خاطر بیشتر خونواده ها ناراحت بود.
خدایا شکرت! بارون نبارید وقتی بارید که زندگی 10 نفرو گرفت و بارون یه خاطره تلخ شد تو ذهن من و همشهریام
شکرت خدا
روحشان شاد و یاد و خاطره تمامشان گرامی باد

بازباران
03 آذر 1390, ساعت : 08:27 بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
میدونین چی شده ...اگه بهتون بگم دلتون میسوزه برام .....ساعت کاراداره دوباره برگشت به 4....حالا ازمن بدبخت تر کسی هست...یعنی بااین ترافیک من دیروز ساعت 6رسیدم به کاردوم.....باید قید کاردوم وبزنم...دارم مثل ماهی تو ماهی تابه جلزولزمیکنم
ای روزگارقداروقداره کش
فعلا بایتون باشه

REMIX
03 آذر 1390, ساعت : 08:59 بعد از ظهر
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز 3 آذرماه 1390[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


من ...؟؟؟....!!!!: روزای خوبی رو پشت سر نمیذارم :-2-15-:. اصلا حال و حوصلۀ هیچ چیز و هیچ کسی رو ندارم :-2-28-:. جالب اینه که خودمم دلیل این حال و هوامو نمی دونم و این بیشتر اذیتم می کنه:-2-28-: . فکرم از همه چیز و همه کس خالیه :-2-15-:. هیچ چیزی دلم نمیخواد :-2-36-:. هیچ جایی رو دوست ندارم:-2-36-: . حس خوبی ندارم:-2-39-: .انگار دنیای اطرافم متوقف شده:-2-15-: . تنها چیزی که می دونم اینه که این حال و هوا رو هم پشت سر میذارم و بهتر می شم:-2-41-: . البته امیدوارم .:-2-41-:


من ... جیجریه عمه .....دکتر: امروز بعد از ظهر هانی بلای عمه خورده زمین و فکش شکسته . [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]الآنم بردنش بیمارستان ببینن دکتر چی میگه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] احتمال زیاد تا چند هفته فقط باید سوپ بخوره[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] اینم از عصر پنجشنبه .:-2-28-:


من ... الان احساسم : هوای حوصله ام به شدت ابریه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ولی با این حال همیشه دوست دارم توی این قسمت بنویسم عالی عالی عالی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]چون خدا رو شکر همه چیز خوبه در حد عالی و همه خوبن در حد عالی البته به جز جیجری عمه ولی بازم شکر .:-2-41-:


***میگذره این دلخوریا میگذره ، عمر تو و من بخدا میگذره .***
فاطیمای نازنینم خودت خوبی که همه رو خوب می بینی عزیزم .[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
ناهور عزیزم .[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


عاشقتونم دختر و پسرم نداره .[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


تعطیلات خوبی رو براتون آرزو می کنم همراه با خبرای خیلی خیلی خوب برای همتون . [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
این گلها هم تقدیم به تک تکتون .




الهام[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

مختار
03 آذر 1390, ساعت : 09:37 بعد از ظهر
سلام علیکم
زندگی با روز شبش چطور میاد میره؟خدا کنه خوب بیاد بره
واسه من خوشی رو اینطوری میگم :
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
اول خاطره دیروزو مینوسیم چون نبودم بعدش دنبالش امروز
دیروز که جای همه تون واقعا خالی بود نزدیک ساعت 9مامانم زنگ زده به پسر داییم اونم زنگ زده به دوستم که منو پیدا کنن که زنگ زدن از اداره که که وسایلتو بردار و ساعت 1جای اداره باش که میخواییم بریم . گفتم که اخر هفته میریم کویر نوردی واسه همون وسایلو برداشتیمو رفتیم اونجا و تا نزدیک ساعت دو نیم بودیم تا بچه ها اومدنو اتوبوسا و اون وقت راه افتادیم ما هم واستادیم چند تا دیگه اومدنو اون وقت با یه اتوبوس کوچیک راه افتادیم
جونم براتون بگه خیلی کیف داد یه اتوبوس تقریبا شخصی شده بود که کیف کردیم.فک کن سیستمو با اهنگای منصور.....
دیگه هیچی رفتیمو ،رفتیمو رفتیم تا این که تقریبا غروب رسیدیم به روستای نزدیک اونجا که اماده کرده بودن ...رئیس اداره هم مال همون جا بود که همه چی رو اماده کرده بودوقتی که رسیدیم بعد چای شام اینا رفتیم بیرون روستا و اهالی هم اومده بودن با وسایل موسیقی(البته لهو لعب نبود)و موتور برقو روشن کردیمو چند جا هم اتیشو خلاصه مجلس بزن بکوب شروع شدو تا تونستیم خودمونو خالی کردیم..اخر شبم اومدیم چادر و تا اخرای شب مسخره بازی اونجا ...
شد امروز ،سحر بود که راه افتادیم همه جا ساکت ساکت بود انگار زندگی نبود،عین خودم بود کویر داخل پر اما بی سرو صدا،یه جاییه که به همه چی فک میکنی به گذشته اینده،به خودت به قسمتت به کارایی که اتفاق میفته به کاهایی که اشکاتو در میاره راستشو بگم امروز توی اون خلوت اشکمم دراومد تا جایی که از خدا خواستم خیلی زود منو ببره زیر کویر دیگه روش ساکته یعنی خیلی وقته ساکت شده،ای کاش .....ای کاش خیلی چیزا اتفاق می افتاد
تا دوازده ظهر فقط میرفتیمو جاتون خیلی خالی بود. ریگه ظهر که شدرسیدیم محلی که میخواستیم واستیم .که تقریبا 20کیلومتری افغانستان بود(نترسین اونقد ترسناک نبود که میگفتن) . هیچی دیگه یکی دوساعتی اونجا بودیمو رقصو و عکسو همراه مخلفات دیگه . بعدشم دوباره از یه طرف دیگه راه افتادیم که برگریدم که بعد از ظهر بتونیم برسیم جای ماشینا.. بعد اومدنو این کارا جاتون خالی نهارو که میشه گفت عصرونه بودو خوردیمو و دوباره راهی جاده شدیم و دوباره هم با همون ماشین نازو خوشکل که اینبار اهنگاش دلسوز تر بود
چاوشی مگه بهت نگفته بودیم بی تو روزگار من تیره تاره ،حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
علی مالکی:حیا کن حیا کن ،دستت توی دست اونه چشات تو چشای اونه الهی که صاحب اون دستا بمیره....(خودمونیم این علی مالکی ام خیلی دلش داغونه وای اخه چرا نفرینش میکنی؟؟)
بعدشم غروب رسیدیمو
اومدم خونه الانم گفتم بیام سری بزنم ببینم دنیا دست کیه
اخرم بگم جاتون خالی بود کاش بودین..همه تون
اخر تر از همه هم بگم اهای دخترا و پسرا اگه داستانمو میخونین تو رو خدا دعا کنین واسه من نه واسه خواهرم، فک کنم همین روزا میان خواستگاری یا هم اومدن (اگه میخوایین بد بهم بگین که چطور برادریم که خبر ندارم ول کنین،فقط بگم پیشم نیست ...)خواستگاری،خدا کنه خنده رو لبش باشه ،خودم که دلم روشنه این هفته که رفته خونه همه چی درست میشه ،درست که بشه وای احساسش رو نمیتونم بنویسم....
شب بخیر برم که دنیای زیر پتو عالمی داره واسه خودشششششششش....
بوس

asal_cheshmak
03 آذر 1390, ساعت : 09:55 بعد از ظهر
سلام :-2-17-: هی دارم فکر میکنم امروز چی شد چی نشد اصلا یادم نمیاد ...! :-2-17-::-2-29-:
حالا به این نتیجه رسیدم که هیچی نشد ! یه روز بود تکراری مثل همیشه :-2-02-:
از دو سه تا رمانام ، یه چند صفحه ای خوندم ! کلا مدل رمان خوندنام همینه ! از هرقسمتی که خوشم بیاد گاهی اوقات مرور میکنم :-2-08-: ( برای درسام این کارو میکردم الان یه چیزی تو مایه های ادیسون بودم :-120-:)
هیوا گفت شاید تا عید adsl نیاد منطقشون:-2-34-: ( خاک به سرم ؛ الان یادم افتاد یه کاری بهم سپرده بود :-2-02-:)
در کل یه حافظه داشتیم که اونم شکر خدا داره می پَره ! :-2-07-:
تو سایتم کارای زیرپوستی زیاد انجام دادم ... یه آهنگم گذاشتم هی میزنم از اول گوش میدم :-2-11-:
یه فلش 16 هم خریدم ...:-2-41-::-2-27-:
کلا روش زندگی خارج از آدمیزاد ...!:-2-41-:
دلم گرفته ...! جای یکی خالیه ... یکی که بفهمه معنی بعضی کلمات رو ... :-2-17-:
روز خوبی نبود ... :-2-39-::-2-03-:

پ . ن : خاطرات رو میخونما ... اما تشکر یادم میره ! :-2-35-:
پ . ن : اینو همه جا نوشته ، اما اعتقادی بهش ندارم ...!:-2-17-:
اگه نتونستی کسی رو فراموش کنی ، بدون هرگز از یادش نرفتی :-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:



فراموشی می آید…مثل همین پائیز
با ابرهای سهمگینش
دیروز برگ خشکی دیدم
که نمی دانست
از کدام شاخه جدا شده…



شبخوش:-53-:

~jOojoO.tAlA~
03 آذر 1390, ساعت : 11:08 بعد از ظهر
وقتی چترت خداست ، بگذار باران هر چقدر میخواهد ببارد . . .
سلام به همه:-2-25-:
هوا سرده ؟ :-2-37-: ( پـــ نه پـــ گرمه :-2-22-: ) خز شده دیگه! چقد میگن آخه اینو ایش :-2-28-:
خب بگذریم ما دوباره برگشتیم که هر شب یه خاطره ( هر چقدر هم چرت و پرت :-2-31-: ) بنویسیم
با خواندن نوشته های عبث ِ ما وقت خود را تلف نکنید :-2-14-:
خاطره نیست :-2-35-:
فقط اومدم بگم اهم اهم :-2-08-:ما نیز هستیم :-2-35-:
دیشب دلم خیلی چیزا خواسته بود امروز به یکیش رسیدم و اون هم لواشک و قره قوروت بود متاسفانه نه گندم زاری در کار بود که بریم ( آخه الان گندم زار کجا بود ؟:-2-43-: ) و نه دیگه چی دلم میخواست ؟:-2-37-: ها یادم نی
* * *
الان چند روزه دارم خودمو با عکس خفه میکنم کلا سیری ناپذیرم نمیدونم چه علاقه ی ای دارم به جمع آوری عکس
من کلکسیون دارما :mrgreen:
هر چقدرم عکس پیدا می کنم بازم سیر نمیشم....
کلا عکس و عکاسی رو خیلی دوست دارم:-2-38-:
خب ما زیاد حرف زدیم هوم ؟ :-2-14-: بریم رت کارمون ؟ :-2-35-:
* * *
این گل تقدیم به دوستای خوبم

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

شب پنج شنبه شبتون آروم و پر از ستاره های نقره ای باشه :-2-41-:

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

ابی دریا
03 آذر 1390, ساعت : 11:19 بعد از ظهر
به نام خدا
پنج شنبه 3 اذر 1390
خاطره نويساي گل سلااااااااام
الان كه دارم مينويسم همچنان داره بارون مياد و صداش از پشت پنجره به گوشم ميخوره.تازه بعدازظهري كه دل اسمون خيلي پر بود.با سر و صدا ميباريد.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
امروز صبح ساعت يه ربع به دوازده پاشدم.بعد صبحونه ديدم اين دفتر فيزيكم همي چشمك ميزنه!خلاصه رفتم بازش كردمو يه دور مبحث امتحانه شنبه رو نگاه كردم فقط فقط يه نگاه.به قول اندي:فقط يه نگاه_فقط يه نگاه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
اونم واسه اينكه طفلي دلش نسوزه و نگه من چه مالك بي وفايي هستم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بعدش اومدم سايت.خاطره ها رو خودنم.تازه كشف كردم اوج خاطره نويسي بچه ها موقع ظهره.خصوصا شاغلين.حالا چرا نميدونم؟؟؟:-2-35-::-2-35-::-2-35-:
بعدشم نماز خودنم و ناهار خوردم.دوباره اومدم سايت ديدم شايسته بانوي گل ادامه همسايه منو گذاشته.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اونم خودنم.بعد رفتم صندلي داغ فيد بك.بعدش 2 تا تاپيك گذاشتم.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
اهان يه اسم به قدسي نامرد دادم كه نجوابيد.خو بچه سرش شلوغ بود ديه.شايدم اون موقع زير دست ارايشگر بود.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
امروز عقد دخي خاله شه.ايشالا تا الان بهش خوش گذشته باشه.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خلاصه امروز من دو چيز بود:سايت و شكم.يعني هي وسطاش ميرفتم بيرون و هله هوله ميخوردم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
ها من ديشب يه دوس جون پيدا كردم.همون غزالي گوزن خودمونه.عاشقشم.يعني بودما ولي هي دودل بودم درخواست بدم يا نه كه ديشب اينكارو كردم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خوشم مياد از ادماي صميمي و غير رسمي كه راحت با ادم جور ميشن.غزالم دقيقا اينجوريه.خوشحالم كه يه دوست خوب ديگه پيدا كردم.تازه علاوه بر اون ويژگي ها همسن و هم رشته اي هم هستيم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اينجا ثبت كردم تا تاريخ دقيق دوستيمون يادم بمونه.:-2-08-:
داشتم ميگفتم.خلاصه من همچنان سايت بودم.سايت 7 ريحانه و نويد اومدن.كلي ذوق كردم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اخه دلم گرفته بود.اسمونم كه از من گرفته تر.به خاطر بارون زيادم نميشد رفت بيرون.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
بعدش نويد فلش مجتبي رو اورده بود تا عكساي اميرعلي رو ببينيم.مجتبي گفته بود يه عالمه عكسه اما فقط يه دونه بود.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد كه نويد بهش زنگيد:گفت خو تو گفته بودي اون عكسي كه داره ميخنده منم همونو ريختم.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
البته واسه من كه بد نشد.كلي اهنگ توش بود كه هموشو واسه خودم ريختم.هوررررا.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعدم شام ميل كرديم و نشستيم در جمع خانواده.كمي چيز ميز خورديم.ساعت شد 10 و نيم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
من داشتم با نويد شوخي ميكردم.:-2-41-:
يعني اول ريحانه گفت:به خدا من ميام اينجا اعصابم بهم ميريزه از دست شماها.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
منم گفتم:خو اجي من كه ميگم بمون خونه اونجا اعصابت راحتتره.منو ببين اعصاب ندارم اينجا.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
نويدم گفت:ما اگه ميايم فقط واسه خاطره مامانه و بس.فقط ميايم يه نيم ساعت مامانو ببينيم كه اونم خودش غنيمته. :-2-42-::-2-42-::-2-42-:
منم نامري نكردمو گفتم:والا شما كه تا اونجايي كه من يادمه از هفت اينجايين.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
يهو نويد پاشد كاپشنشو پوشيد گفت بريم.فكر كنم ناراحت شد.:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
اخه يه نمه دل نازكه.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
بعد ديديم شوخي كرده.خداييش فكر كرده بودم ناراحت شده.
خو شوخي شوخي مياره ديگه.صد دفعه ميگم انقدر زياده روي نكنم نميشه. :-2-01-::-2-01-::-2-01-:
خلاصه نويد اينا همراه مامي و ددي رفتن خونشون.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
منم اهنگ شاد گذاشتمو صدا رو تا ته زياد كردم.بعدم يه قري دادم.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
به دو دليل:اول اينكه خيلي وقته عروسي نداشتيم و من دلم عروسي ميخواد.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
دوم اينكه:از شنبه شب محرمه و ديگه نميشه اهنگ شاد گوش داد.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
اخي به قول الهام ريميكس:من الان احساسم:عالي عالي عالي.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
الانم مامي اينا اومدن و من دارم خاطره مينويسم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
ميبينم كه امروز تولد سايته عزيزمونه.تو تاپيكش گفتم دوباره ميگم:تولد تولد تولدش مبارك.ايشالا 100 ساله شه.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
الهام ريميكس:مر30 واسه گلاي قشنگت_من يه شاخه از اون رزاي خوشگلتو برداشتم.مگر اينكه تو بهم گل بدي.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:تو دنياي واقعي كه كسي واسم گل نميخره.:-2-30-::-2-30-::-2-30-:بعدشم شوما نگفتي اواتارت كيه ها؟خو من اسمشو ميخوام تا بقيه عكساي خوشگلشو دانلود كنم:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
دوستون دارم يه دريا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

.:BahaR:.
03 آذر 1390, ساعت : 11:43 بعد از ظهر
یه بنویسیم خالی شیم بعد بریم پِیِ کارمون:-2-42-:
از شنبه ای که واسمون رقم (رغم؟:-2-35-:)خورد فهمیدیم اصلا هفته ی خوبی ندارم....با مامان دعوا کردم...گوشیمو لطف کرد ازم گرفت کامپیوترم منعم کرد ...از خونه هم میرفت بیرون در اتاق کامپیوتر و میبست تا نیام پاش بشینم..میگفت درس نخونی تکلیفتو با بابات مشخص میکنم...منم از لجش میخواستم درس نخونم ولی دقیقا دعوامون هفته ای بود که پُر از امتحان بود هر روز یک یا دو تا امتحان رو داشتم :-2-28-:دیدیم نمیشه ما هم بند و بساطمونو جمع کردیم رفتیم طبقه ی پایین پیش عزیزمون و کلا با مامان و زهره هم حرف نمیزدم ...چون خیلی دعوا و داد و اینا تو چند روز اول اتفاق افتاد مامانم حالش واقعا بد بود الان که فکر میکنم از کارم شرمنده میشم ولی خب اون موقع منم دید ِ خودم رو داشتم اصلا بهشون محل نمیدادم حتی یه بار وسط دعوا گفتم من ترم اول معدلم از 19 به بالا بشه بهش مامان نمیگم ...حرفم خیلی زشت بود حتی حرفای بد تر و سوزونده ترم زدم که واقعا خجالت میکشم بنویسم دیگه به حدی رسیده بود که اون اخرا مامان بهم میگفت هی دلمو بشکون....کارام زشت بود قبول دارم اینم قبول دارم که اصلا درس نمیخوندم و این یه هفته به خودم اومدم و کم کم دارم شروع میکنم به خوندن....اره تو این یه هفته اون چند روزِ اول چون خیلی مامانو حرص داده بودم زهره بعد موقعی که باهاش اشتی کردم بهم میگفت مامان چه حرصی داشت از حرفام میخورد و وقتی با زهره پیاده روی رفته بودن مامان گریه داشت میکرد :-2-30-:الهی منم بمیرم این مامانم راحت شه....که فقط حرصش میدم اره خلاصه قبل اون چند روز یعنی همون اوایل دعوا میدیدم زهره خودشو خیلی واسه مامان لوس میکنه واسه همین بهش میگفتم گلوکز...ساکاروز انقدر از این القابی که بهش دادم حرص خورد که نگو ...کلا چند روز اول رو نروِ همه پیاده روی کردم....ولی خب دیگه به جای اینکه از مدرسه بیام پایِ کامپیوتر بشینم میرفتم تو اتاقِ دیگه درو میبستم و درس میخوندم و تا اینچا هم از خودم راضیم:-2-27-:
دیگه این که فهمیدم اصلا اون طور که اول خاطراتم نوشتم نبود ..اولِ هفته هیچ ربطی به اخرِ هفته نداره ....تو این دو روز انقدر بهم خوش گذشت که حد نداشت ....فقط تنها چیزی که رو نروم بود سوراخ سوراخ شدنم بود....ازمایش خون ازم گرفتن فکر کنم چکاپِ کامل بود تو یکی از ازمایشام قندی نبود اما تو اون یکی قندم لبِ مرز بود:-2-35-:دکتر میگفت این به احتمال زیاد یه چیزی خورده به تو نگفته ...منم میگفتم بخدا تنها موردی که میدونم هیچی نخوردم همینی بود که میگین قندم لبِ مرز...خلاصه تو اون دو تا که سه تا از این لوله درازا ازم خون گرفتن که الهی کوفتشون شه :-2-30-:امروزم که ازمایشه قند دادم واسه رفع ِ نگرانیه مادر....این مامانمون کلا من بگم اخ یه جام درد میکنه سریع ما رو به ضریحی به اسمِ دکتر میبنده :-2-36-:
دیگه این که مامان میگه بریم این میخچتم ور داریم....اخه چسب میخچه پیدا نمیکنه یعنی اون نوعی که میخوادو پیدا نمیکنه واسه همین میگه بریم پیشِ دُکی جون که اینو گفتم بذاره یه هفته مونده به عید بهونه ی این که درس دارم و وقت ندارم و اوردم ولی رو راست میگم شدید میترسم اخه میخچه هایی که پام زده دو تاش خیلی بزرگه ...سر راست پام 5 تا میخچه زده :-2-36-:هرچی بلائه سرِ منه بدبخت میاد:-2-28-:
امروزم که ازمایشرو دادیم یکی ناشتا یکی دو ساعت بعد صبحونه بعدش با بابام رفتیم بابامم ازمایش داشت اون از سرِ کار اومد و رفتیم بعدش سنوگرافی هم داشت انقدر بابامو دست انداختم بهش گفتم حالا نری جنسیت بچتو نفهمی مشکلی پیش نمیاد که سالم باشه هر کوفتی میخواد باشه :-2-22-:یا وقتی میخواست خنذر پنذری که خریده بودیمو ورداره گفتم نه تو رو خدا شما فشار به خودت نیار بچت اذیت میشه :-2-06-:انقدر مامانم خندید که نگو از اون ور بابام از خنده ی مامانم میگفت خانوم شما نخند وگرنه طلاقِت میدم تحویلِ الاغت میدم :-2-35-:کلا بابام رو فاز قافیه ساختنِ:-2-35-::-2-22-:حالا تو خیابون کل کل بین منو بابا ...یادم نمیاد بابا چه کار کرد که گفتم بابا مامانو اذیت نکن وگرنه طلاقت میده تحویلِ الاغت میده:-2-27-:حالا بابام میگه با اولی مشکلی ندارم دومیو نمیخوام....منم میگفتم نه اشانتیونشه بدون گزینه ی دوم عمرا :-2-22-:هیچی درگیری بینِ منو بابا با خنده و شوخی زیاد شد و هرکی از کنارمو رد میشد چشاش ده تا میشد ...مامانم میگفت من چه غلطی کردم با این دو تا اومدم بیرون ساکت باشین :-2-22-:

بعدشم اومدیم خونه خوابیدیم بعدش باز با بابا رفتیم بیرون واسه خرید....خرید به اسم ِ من بود به کامِ بابا شد :-2-22-:
اخر سرم هیچی واسه من نخریدن:-2-28-:فردا هم میخوان برن تهران:-2-37-:
روزِ خوبی بود...هفته ی جالبی بود....به جز اولاش و فاکتور از دعواهاش ....ولی نتیجه گیری که ازش کردم رو دوست دارم و سعیمو میکنم نمراتم از اینایی که میگیرم بالاتر بشه تا مامانم خوشحال تر بشه...:-2-38-:
یا حق:-2-40-:

feedback
04 آذر 1390, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

سلام :-118-:
دلم واسش تنگ شده. فاز غمو میگم :-2-15-: :
بعد از یک روز خوب و عالی ، درست همین دقایق بود که خورد تو پَرَم!!! تمام هستی رفت کنار و یه لحظه دلم هُری ریخت!!! کلی فکر الکی پلکی داره میاد تو ذهنم که دارم دیوونه میشم. دقیقاً حرارت سرم انقدر زیاده که دارم منفجر میشم. تو اتاقمم. همین لحظه. پشت کامپیوتر. اینجا داره آهنگ پخش میشه. آهنگ مورد علاقه ام. الان تو اوجم. تو خلسه ام. دارم میرم باهاش تو رویاهام. رفتم تو فضایی که باید برم. الان دارم داد میزنم. دلم داره فریاد میزنه. از اعماق وجودم دارم میسوزم. بقیه تو پذیرایی نشستن دارن حرف میزنن. منم و خودم و موزیکم و کامپیوترم و این 98ایایی که توش هزاران حرف ناگفته گفتم و گفتم و بازم میگم. بازم میگم. آره میگم. زیاد میگم. بگو. نترس. نترس. میگم نترس. دلتو سبک کن. خودتو خالی کن. حرف بزن. بزن. نترس. مرد باش. وایسا. جلوی همه چی وایسا. هر حرفی زده میشه ، نخند. انقدر نخند. انقدر نخند. میگم نخند. آره مرد باش. چرا میخندی؟ چرا ظاهر؟ تو دلت چی میگذره؟ بگو. بگو و نذار بگن!!! بگن که چی؟ که تو نگی؟ بگن که تو ساکت بمونی و به ریشت بخندن؟ تو ساده ای؟ تو ساده ای؟ تو و سادگی؟
بگو!!
میگم بگو. آره منم. من. من وجدان ِ آگاهتم. این بار باهات شوخی ندارم. حرف نزن سعید. بذار من حرف بزنم. بگو. بریز بیرون. کجا میخوای بری؟ میخوای بری بیرون داد بزنی؟ خوب برو. داد بزن ولی داد نزن! نذار داد زدن ِ تو رو بشنون. بذار داد زدن ِ دلتو بشنون. کدوم وجدانی اومد سراغت از در ِ رفاقت؟! اومد؟
آره اومد. تو راست میگی. ولی موند؟ نموند. اومد و رفت. اومد و رفت. بگو. نترس. پس اگه میاد نگهش دار. چرا پس میزنی؟ چرا میخندی؟ نخند! دیروز و پریروز و این یک ماه خوشحال بودی؟ خدا رو شکر که خوشحال بودی. میدونم که هستی هنوز. امروز انقدر در کنارت خندیدم که حرف نداشت. قابل وصف نبود. ولی الان چی شد؟ احساس کردی کمی خالی شدی؟ آره؟ خوب پس حالا که خالی شدی ، چی پُرِت میکنه؟ اینجا؟ بچه هاش؟ رفقات؟ خوبه خوبه. پس بنویس. پس بگو. سعی کن که بگی. سعی کن که باشی. جا نزن. حرف بزن.
جا زدن هنر نیست. حرف زدن از صد تا هنر بهتره.
حرف زدن خودش هنره. حرف دزدیدنه که هنر نیست.
بگو بگو. آهنگ داره پخش میشه میدونم. خوبم داره پخش میشه. روحت داره جلا پیدا میکنه؟ آره آره میدونم. قربون اون دلت برم. خندیدی امروز آره؟ خوبه خوبه. پس بازم بخند. میدونم این یه هفته مخصوصاً این یه هفته اصلاً منو نشکوندی. آره من وجدانتم. من این یه هفته آرامش کامل داشتم. امروز عالی بودم. سعید ازت ممنونم. اما سعید این 5 دقیقه بد بود. خیلی بد بود. چرا؟ فقط یه حرف؟ سعید همین یه حرف بود که منو شکوند. من خُرد شدم سعید. درک کن. درک میکنی؟ ممنون که میفهمی. رو تو خیلی حساب باز کردما. درسته درسته. آره میدونم. همون دو تا رفیق صمیمیتم گذاشتن رفتن. آره. دو سال تو رفاقت کردی در حقشون و اونا رفتن و گفتن بای بای. آره آره میدونم. یک سال و نیم با یکی از پسرا خیلی صمیمی بودی و بعد از این مدت سر ِ یک حرکت مسخره زد تو پَرِت؟ آره آره میدونم. چرا هنوز با اون دوست ِ پسرت تو دانشگاه که حالتو گرفت دوستی؟ چرا تو روش میخندی؟ چرا فکر نمیکنی من خُرد میشم؟ سعید بفهم. بفهم تو رو خدا. بفهم. الان خالی شدم. الان یه کم تخلیه شدم. مرسی که گذاشتی من به جات حرف بزنم. امشب خالی شدم و دوباره انرژی گرفتم. الان شادم. من گفتم و گفتم و الان احساس راحتی میکنم. ممنون که گذاشتی بگم. ممنون. دوباره دارم میخندم. لبخند اومد رو لبات؟ آره؟ خوبه. چون من راحتم اینطوری شدی. ادامه بده. به قول خارجیا continue کن. آره برو جلو. من هواتو دارم. ولی سعید بفهم کی خُرد میشم. ممنون میشم. :-2-40-:

سعید / دل نوشت وجودی / 4 آذر 90 / 00:30

sly-ocean
04 آذر 1390, ساعت : 01:04 قبل از ظهر
زندگی ِ دوباره
یعنی همین که تو راهی جز له شدن نداشته باشی
اما موتور سوار یادش بره که نباید پاشو رو ترمز بذاره ../..!

زندگی ِ دوباره یعنی همین دلشوره هایی ،
که گاهی می افتد به جان ِ مادرم
که صبحش به دلش افتاده باشد
که امروز را حتما صدقه باید داد ..

زندگی ِ دوباره !
یعنی مرگ ِ آنی ِ من
پیش از حضور ِ انگشتانم
روی ِ صفحه ی ِ کیبرد ..

زندگی ِ دوباره
یعنی همین .. مرگ ِ ناکام ِ من ../ ..



پ.ن: پای ِ راستم جز درد ؛ حرف ِ دیگری ندارد فعلا !:-2-39-:
پ.ن 1: فردا ، 4 آذر ، تولد ِ ... مبارک .. :-2-18-:
پ.ن 2 : برای ِ مادربزرگ هایی که تازه ، این جهان را بدرود گفتند .. گاهی اگر کمی فاتحه .. ممنون میشویم .. :-2-15-:

فرودو
04 آذر 1390, ساعت : 01:37 قبل از ظهر
هر تولدی یه مرگی هم داره نمی دونم چرا قبل این که با یه تولد خوشحال بشم اولش می ترسم ، از مرگش :-2-15-:

این روزا جملات قصارم کلا رو به فوران گذاشته:-2-31-:

خوب امروز هم خوب بود یعنی بگم بد نبود بهتره :-2-41-: صبحی این بچه های والیبالی رو دیدین چه کار کردن :-2-41-: کل خوابو از چشامون پروندن :-2-38-: نه خدایش غروبی این آبیا رو دیدین چکار کردن اونا که اصلا نذاشتن به خواب فکر کنیم :mrgreen:

آقا ما غروبی با این پسر دایی مون رفته بودیم این ... داییمون :mrgreen: وقت برگشتن شب شده بود بارون هم میزد ، این پسر دایی هم ادعای کشتی گیر بودنش گوش فلک بنده خدا رو هم کر کرده :-2-22-: گفت بیا کشتی ، منم دور از حونتون خر :-2-43-:گفتم باشه ، وسط حیاط تو اون بارون کاپشنارو در اوردیم و کشتی گرفتیم ، آخرش هم معلوم نشد کدوم زمین زدیم ، فقط لباسامون خیس شد به شدت . :-2-36-:
اینو ولش
ما مثل دو تا خرس گنده داشتیم کشتیمونو می گرفتیم اون وسط این داییمون هی می زنه تو کلمون می خواست جدامون کنه ، یکی هم نیست بگه تو برو اون کنار بشین به دیونگی مون بخند :-2-28-: چکار به کارمون داری آخه بنده خدا :-2-22-:
خلاصه این که گلومون دردیده فکر کنم دارم سرما می خورم دور از جونتون :-2-31-:

و پایان یک روز!!

پ.ن : تاپیک جونی ببخشید خوب نمی دونستم تولدته تولدت مبارک :-2-40-:
پ.ن : تولد تو هم مبارک سایت خان چرا حسودی می کنی عزیز دلش :-2-28-:
پ.ن : دیشب تو وبلاگا می گشتم هرچی چرخیدم یکیو ندیدم ، خیلی مطالبشو دوست داشتم به شدت دوست داشتم یه سری بهش بزنم ولی انگار نبودش :-2-15-:

بامداد خوبی براتون آرزومندم :-2-40-:

فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه :-2-40-:

شبنم
04 آذر 1390, ساعت : 02:04 قبل از ظهر
سارا عزیزم تسلیت میگم . امیدوارم روحشون قرین رحمت باشه و خدا بهتون صبر بده گلم :-2-40-:
=======

من بعضی وقتها که خسته ام با گوشیم میام سایت ، میام تاپیک خاطره نویسی خاطره هایی که عقب افتادمو بخونم. بعد یه وقتایی صفحه کوچیکه فقط متنا رو میرسم بخونم. یه چیز جالبی کشفیدم . اینکه دیگه حتی با دیدن متن خاطره ها میدونیم کی نوشته خاطره رو. حتی با دیدن سبک نوشتنش یا همون دو سه جمله ی اول. این سبک دار شدن رو دوست دارم .

======

امروز پشت سر پیام ستاره رفتم یه فرومی دیدم خیلی خوشگل تاپیک رو با پست اولش کپی کرده بود :-2-22-: خیلی جالب بود. از اون جالب تر این بود که وقتی تو گوگل سرچ کردم دیدم چند جا دیگه هم همین کار رو کردن. از همه قشنگتر این بود که اینجا حتی طرف زحمت نکشیده بود جمله ی " ایده ی تاپیک از هیوا بود " رو حذف کنه :-2-22-:یعنی هلاک ابتکار عملتونم. خب خواهر من دو تا جمله نوشتن از خودت مگه کاری داره ؟

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] !

======

نمیدونم چرا بعضی رفتارام باعث شده دیگران احساس کنن مغرورم :-2-37-: اینم روی همه ی خصوصیات بدم :-2-27-:
======

چیرا برخی فکر میکنند دیگران منگولند ؟ :-2-08-:
======

فردا در خدمت خانواده می باشیه کامل :-2-38-: جرات نافرمانی نداشتیم :-2-37-:
======
خیلی زشته که آمار می دید آمار میگیریدا :-2-43-: حتی شما دوست عزیز :-2-38-:
=======

ادامه خاطرات مارکوپولو :

حق با امیره امیر و آقا یاسر هم کار کردند :-2-37-: بعد از اماده شدن همه چیز زنگ زدیم به پسرا گفتیم پاشین بیاین ، بعد چراغا رو خاموش کردیم و همه مون یه گوشه نشستیم که محمد سورپرایز شه . اونم خیلی سورپرایز شد اصلا حدس نزده بود همچین خبری باشه :-2-16-: بعد هر کاری کردیم یه کم از خودش تحرکی ، ذوقی ، شوقی ، لبخندی ، کوفتی ... چیزی بروز بده انگار نه انگار :-2-39-: کلا این محمد از عواطف انسانی بویی نبرده :-2-39-: ما بیشتر ذوق داشتیم :-2-22-: بهدش کادوها رو باز کرد :-2-22-: آقا یاسر هی تاکید میکرد رو ارجینال بودن مارک جنس خریداری شده :-2-06-: به طور کاملا نامحسوس تبلیغ کالا میکرد :-2-22-:
بعد یکی از اون جوجه هایی که خریده بودیم سوت نمیزد :-2-06-: محمد گیر داده این تهش خرابه صدا نمیده :-2-06-::-2-06-:
قلکشم قرار شد پر سکه تمام بهار کنه تا میتینگ بعدی :-2-16-:
بعدش کیکش رو برید :-2-36-:یعنی خراب کرده :-2-43-: و با قهوه ای که آویسا درست کرده بود خوردیم :-2-16-:
بعد امیر داوطلب شد انار دونه کنه :-2-38-:
بعد بابک گفت من بلدم فال قهوه بگیرم که بلت نبود :-2-37-:
بعد .. آهان محمد گفت که فردا میخواد صبح زود برگرده :-2-39-: ما دوز نداشتیم زود برگرده حتی قرار گذاشتیم بگیم که جاده خرابه و مجبوره بلیطشو کنسل کنه ولی وقتی منطقی نگاه کردیم دیدیم بهتره زودتر بره :-2-36-: دلمون گرفت :-2-15-:
بعد پاشدیم رفتیم تو حیاط یه کم نشستیم . حرف زدیم کلی عکس انداختیم. بی نهایت شربازی در آوردیم . :-2-06-:
بعد بابک گفت چرا آقا یاسر انقدر تو خونه راه میره ؟ فهمیدیم حالشون خوب نیست و برای اینکه شب ما رو خراب نکنن نگفتن. دیگه اومدیم خونه و یه کم حرف و اینا زدیم . عکسا رو ریختیم رو لپتاب و دسته بندیشون کردیم. بعد هی ممد میگفت عکسای خودتونو از دوربینم پاک کنید من عکساتون رو نمیخوام :-2-09-::-2-42-: بی بصیرت :-2-28-:
دیگه خوابیدیم که صبح پاشیم صبحانه بخوریم و محمد راه بیفته ما هم ظهر راه بیفتیم

صبح مثل همیشه 8 و نیم اینا پا شدیم با بدبختی اینا رو بیدار کردیم :-2-36-: بازم یاسر و بابک رفتن صبحانه بگیرن این دفعه دیگه واقعا کره عسل گرفتن :-2-22-: بعد از خوردن صبحانه محمد پا شد که بره بابک و امیرم باهاش رفتن منم لحظه آخر خودم رو انداختم تو ماشین و با همون لباس تو خونه رفتم :-2-35-: البته لباس تو خونه مون مانتو بودا :-2-38-:
بعد پرسون پرسون تعاونی رو پیدا کردیم و محمد رفت سوار شه :-2-39-: بعد جدا شدن ازش هر سه تامون شدیدا حالمون گرفته بود. بابک گفت آدم دلش براش تنگ میشه ، امیر گفت کاش دیرتر می رفت . من گفتم این الان سوار ماشین نشده ما رو فراموش میکنه :-2-22-: همونم شد. ما برگشتیم از روبروش رد شدیم هر چی بوق زدیم حتی سرشم بلند نکرد نگاهمون کنه :-2-38-:بعد رفتیم بابک بنزین زد بعد برگشتیم ویلا دیدم اینا وسایلو جمع کردن :-2-37-: ما هم بقیه رو کمک کردیم و سوار ماشینا شدیم و گفتیم بریم یه چیز حاضری بگیریم :-2-22-: بریم سمت جاده 2000 بخوریم و حرکت کنیم سمت تهران :-2-38-: آقا یاسر گفت ما از گیلانه غذا سفارش میدیم. ما هم گفتیم نه ما همون غذای حاضری می خوریم :-2-35-: بعد رفتیم جلوی یه شعبه ی دیگه از رستورانه که صاحبش مادر رستوران قبلیه بود آقا یاسر دو تا سبزی پلو یی که سفارش داده بودن گرفتن :-2-37-: در عرض 5 دقیقه سبزی پلوی بیچاره با دستان خالی :-2-22-: در شکم چهار نفرمان - من مینا آویسا یاسر - جا گرفت :-2-22-: بعد گفتیم گور بابای غذای حاضری ما هم سبزی پلو میخوایم :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

بعد از گفتن غذاها رفتیم همون 2000 . یه جا بغل رودخانه ایستادیم ناهار خوردیم :-2-35-: امیر کماکان هیچی نمیخوره :-2-38-::-2-38-: کلی دوباره عکس انداخته و به سمت خروجی شهر راه افتادیم :-2-39-: بعد این وسط ما کار اضطراری برامون پیش اومد :-2-36-: به زور یه جا رو پیدا کردیم :-2-39-: انقدر کثیف بود :-2-30-: بعد ماهان پرید اول همه رفت :-2-42-:
بعدش رفتیم یه کم خرید کردیم و حرکت کردیم سمت تهران. توی جاده نزدیک کندوان برف خیلی سختی گرفت . خیلی ترسناک ولی زیبا بود. خدا رو شکر که سالم رسیدیم. البته توی کندوان هم توقف کردیم و آش و عدسی خوردیم.

بعدم دیگه اومدیم خونه دیگه.

جای دوستان خالی :-2-38-:

اینم یه کم دیگه عکس

این تو جاده که می رفتیم برفی بود :-2-22-:شرمنده چون عکس خالی نداشتیم چیزترینگ کردیم :-2-22-:

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

این جاده خالی

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

این کوچه ای که توش ویلامون بود

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

این حیاط ویلا هنر مندی ممد

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

این دریا و مرغابیا


[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

این نمک آبرود

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

این میز و کیک تولد

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

این همین جنگل 2000 اگه میبینین تو این عکسا کسی تکی ـه :-2-22-: واسه اینه که ما بابک رو دو دقیقه سرش رو به چای خوردن گرم کرده بودیم :-2-22-:

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

اگه گفتیم این چیه ؟ :-2-06-: حتما فکر میکنین هیچی ؟ اشتباه میکنین این لحظه ایه که یکی می خواست عکس
تکی بگیره :-2-06-: بقیه به همین سرعت می پریدن تو قاب :-2-06-: کلی عکس هنری اینجوری داریم

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

ببخشید طولانی شد ولی بالاخره تموم شد :-2-38-:

-نازلی-
04 آذر 1390, ساعت : 02:20 قبل از ظهر
به نام خدا.
سلام.

آدم بی مزه وقتی درس درس و پروژه داره می شینه پا انتی اونم این موقع شب. بهتره بگم تا این موقع شب. تازه صبح هم می خواد 5 بیدار شه بازی ایران رو ببینه. شیره. بعدش هم جاتون خالی حلیم عدس بخوره. اه پدر خان برن برامون بخرن و خوابشون نبره.:-2-28-:

رفتم بخوابم. یادم افتاد عکسای دو هفته پیش از زاینده رود رو نذاشتم. که شبنم گفت عکس بگیر و ما گرفتیم. بعد اومدم دیدم چه حسن تصادفی خود شبنم همین حالا پست داده.

:-2-06-: خیلی جالب بود. طرف خودش هم متن رو نخونده. یا شاید هم خونده خواسته از زحمات هیوا تشکر کرده باشه.
مردم چیزی به اسم ابتکار یا تشکر یا حق رایت بلد نیستن؟؟؟؟:-2-28-:

این هم عکس های ما: ببخشید اگه خوب نیست.

سی و س پل. از سمت شمال به جنوب:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

زاینده رود و پرندگان:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

پایین سی و سه پل مردم به امر شکم می پردازند:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

مردم ذوق آب رو داشتنم هجوم آوردن. اصولا تابستون اون پایین خیلی شلوغه.:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

مردم قایق سواری می کردند. خوش به حالشون.:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

قسمت جنوبی پل. مجسمه و نمای رودخونه:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

پیرمرد های اصفهانی این وقت صبح و عصرها توی پارک ها خیلی پیدا می شن. خصوصا پارک شهید رجایی و لب آب. من خیلی دوستشون دارم:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

این هم از سفرنامه ما.:-2-27-:
فعلا.


دقت کردم پستم خیلی مردمی شده ....:-2-27-:

* چرا یه سری هر حرفی رو می زنن؟ همین جور هر چی دلشون بخواد....آدم می مونه چی بگه...چه معنی می ده قضاوت در مورد آدم ها...

~moonlight~
04 آذر 1390, ساعت : 02:23 قبل از ظهر
سلام:-2-25-:امروز چیکارا کردم؟؟؟؟؟ اهان رفتم نمایشگاه کتاب اخه چرا اینقدر سالن میسازن :-119-:آی پاااااااااام:-2-30-:3تا کتاب گرفتم یکیش رمان شب های بی ستاره از مهسا طایع بود تا حالا 130 صفحه خوندم خییلی خواب اوره:-2-28-::-2-28-: شب هم مـــثلا می خواستم درس بخونم که هی نمیشد اول که مامانی گفت بیا شام :-2-37-:بعدم تلویزیون گفت بیا فیلم:-2-41-:بعدم سایت گفت بیا یه سری بزن:-2-27-:اخه چرا اینا نمیزارن من علم بیندوزم؟؟؟:-119-::-2-33-:اشکال نداره فردا جمعه هست .الانم بریم بمسواکیمو بعدم بریم لالا که ساعت 2 نصفه شب است و اگر مادر بیاید و ببیند بیدارم دیگررررررررررر پخ پخ میشویم .شب همگی خوش:-2-40-::-103-::-103-: خدافظی سخته سخته ولی چاره نداریم پس همه ی شمارو به خدا میسپاریم:-2-03-:

یگانه
04 آذر 1390, ساعت : 02:32 قبل از ظهر
[QUOTE=شبنم;3419097] :-2-40-:
=======

امروز پشت سر پیام ستاره رفتم یه فرومی دیدم خیلی خوشگل تاپیک رو با پست اولش کپی کرده بود :-2-22-: خیلی جالب بود. از اون جالب تر این بود که وقتی تو گوگل سرچ کردم دیدم چند جا دیگه هم همین کار رو کردن. از همه قشنگتر این بود که اینجا حتی طرف زحمت نکشیده بود جمله ی " ایده ی تاپیک از هیوا بود " رو حذف کنه :-2-22-:یعنی هلاک ابتکار عملتونم. خب خواهر من دو تا جمله نوشتن از خودت مگه کاری داره ؟


این تو جاده که می رفتیم برفی بود :-2-22-:شرمنده چون عکس خالی نداشتیم چیزترینگ کردیم :-2-22-:

:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
[SIZE="2"]اين خنده براي دو قسمت قرمز شده هستش:-2-37-:

مرسي شبنم جون از عكس هاي جالبت

من صبح بلند شدم ديدم يه اس از ستاره بهمم رسيده كه كمكم كن يه مشكلي دارم
من داشتم از خونه بيرون ميرفتم كه اس رو ديدم، جواب دادم، كه چي شده ؟
بعد گفتم ساعت اس رو ببينم ديدم مال ساعت 4 صبح ... من ديشب زود خوابيدم يعني 3 اونموقع هم خواب بودم هم گوشي سايلنت بوده

عزيزم همونجور كه بهت گفتم تو نت اين يه چيز عادي حداقل براي من كه اينطوره به سرعت نور ايده هاي خوب رو كپي ميكنن:-2-15-:
ناراحت نباش


كتاب افسانه به همت بچه هاي فراخوان تموم شد
ولي چيزي كه وقتمو خيلي گرفت اينكه دوستي كه استارت كتاب رو زده بود و چنديدن پست داده بود با كليدspase كيبورد بيگانه بود:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
سعي كردم تاجايي كه ميتونم ويرايش كنم:-2-37-:

شب خوش:-2-40-:

والا
04 آذر 1390, ساعت : 03:07 قبل از ظهر
وای من اینهمه تو سایت بودم متوجه اینجا نشدم پس منم بیام خاطرات روزانمو هر روز بنویسم

امروز که من دانشگاه نداشتم همش تو سایت98iaبودم خداییش این سایت ادمو معتاد میکنه نمی تونی یه روز تو سایت نیای و بهش سر نزنی خیلی چیزای جالبی داره

.parniya.
04 آذر 1390, ساعت : 03:08 قبل از ظهر
سلام :-2-25-:
امروز 3 آذر بودو24 نوامبر اینجا ساعت 12.10 دقیقه شبه با ایران 2ساعت و نیم اختلاف ساعت داریم و اونجا به احتمال زیاد اکثر مردم خوابن:-37-:.منم کارای امروزمو الان تموم کردم و دارم آهنک طاقت بیار فریدون و گوش میکنم تا یکم انرزیه مثبت بگیرم و طاقت بیارم تا 22 روز دیگه که بیام ایران.پیش خودمون بمونه دلم خیلی تنگ شده یه کوچولو .امروز اینجا هوا خیلی سرد نبود این خیلی خوب بود، شب که می خوابم منتظر اینم صبح که پا میشم برف اومده باشه اخه پارسال این موقع 40 سانت برف اومده بود. امروز کار خاصی نداشتم ونکردم رفتم دانشگاه و اومدم، اما تصمیم دارم فردا برم خرید کنم میخوام یکم سوغاتی بخرم واسه همین فکر میکنم باید کم کم شروع کنم تا روزی که می خوام بیام تموم بشه نمیتونم که هر روز وقت بذارم.
دیگه همین در ضمن تولد4 سالگی سایت هم مبارک:-36-:
راستی یه اعتراف این تاپیک رو هم خیلی دوست دارم:-118-:

ParMoun
04 آذر 1390, ساعت : 08:33 قبل از ظهر
دینگ!!
سلام به همه خوبین؟ صبح چهار آذر 1390 شما بخیر
دو روزه نیومدم اینجا ولی خاطره ها رو خوندم. دیشب دوباره عموم بابا شد اما هنوز قسمتم نشده برم نی نی رو ببینم... خدا به دادشون برسه اختلاف این یکی با اون دوتا دوقلوها یکسال و خرده ای میشه تقریبا پشت همن... فکر کنم عموم میخواد مهد بزنه اونها هنوز جون نگرفتن این یکی اومد. اسمش هم معلوم نیست چیه اینها دقیقه 90 اسم انتخاب میکنن
از کله سحر اومدم دفتر فکر کنم از من سحرخیز تر آدم نباشه صبح که زدم بیرون حتی نانوایی باز نبود ولی من داشتم میومدم سر کار!!
اقا این تاپیک رمانم قاط زده یکی به دادم برسه:-2-33-: رفتیم تو تاپیک مشکلات انجمن گفتیم منتظر جوابیم:-2-36-::-2-39-:

پ ن 1: شبنم جان چرا آدم های عکسا رو فاکتور گرفتی با کلی فضولی بازشون کرده بودما.... اما خوش به حالتون انشالله سال بعد دست جمعی میریم
پ ن 2: منم به سارای عزیز تسلیت میگم انشالله غم آخرت باشه


امروز پشت سر پیام ستاره رفتم یه فرومی دیدم خیلی خوشگل تاپیک رو با پست اولش کپی کرده بود
منم چند وقت پیش عضو یه فروم شدم دیدم گفتن بیا خاطره بنویس رفتم دیدم به به تاپیک خودمون رو کپی کردن واسه همین دیگه نرفتم

آلتینا
04 آذر 1390, ساعت : 09:36 قبل از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی
الان صبح جمعه است شهر در امن وامانه اهل بیت در خوابن ما هم یکی نیست سوزنش روی ما گیر کنه و مااومدیم اینجا:-2-04-::-2-04-:
ما این هفته رو با آژانس دانشگاه میرفتیم اونم تا لب پله های دانشکده اینقده حال میداد بعدم خیلی شیک پیاده میشدیم لنگان لنگان تا کلاس میرفتیم:-2-22-: اصلا پامونم خوب شه بازم میخوایم با آژانس بریم :-2-16-:
ما این هفته با عصا دانشگاه رفتیم و همه یه جوری نگاهمون میکردند انگار تا حالا عصا ندیدن :-2-28-:بعضیام حس ترحمشون بی موقع گل میکرد خفه مون میکردند :-2-28-:اوستا نقشه ام ما رو با عصا دیدا اما گفت باید گواهی بیاری برا غیبت هفته قبل :-2-28-:بی تلفیت خو حال و روز ما رو میبینی دیگه یعنی عصا رو تزئینی دستم گرفتم :-2-43-:
اوستای کارگاهم دیدم گفتم تا دو هفته دیگه نمیشه بیام اخه همش باید ایستاده کار کنی نوموشه
گفتم حاضریم یه تحقیق توپ ارائه بدیم جان مادریت نمره بده اونم اوکی داد ما ذوق مرگ شدیم:-2-16-::-2-16-:
اوستا دیگه مون هم گفت میخوام نود درصد کلاسو بندازم رکورد ثبت شه ما هم گفتیم عقده ای بودنت ثبت میشه بی ترفیت:-2-01-::-2-01-:
از نخ اوستاها بیایم برون و اما در این سر شهر چه خبر است:-2-37-:
یکی از پسرای ترم بالایی مون که تو یه کلاس با ما بود خیلیم بهش میخورد مثبت باشه به دوستمون پیشنهاد شماره برای ازدواج داد:-2-02-::-2-02-:
پسره بی ترفیت پر پرو اومده میگه من هدفم ازدواجه:-2-35-: شیطونه میگه یه بلایی سرش بیاریم حالا ولم نمیکنه:-2-28-:
راستی یه سالگی تاپیک و 4 سالگیه سایت مبااااااااااااااااارک ایشلا 120 سالگی جفتشون یعنی اونموقع اگه زنده باشیم باید بیایم از پادرد و کمر درد و دندون مصنوعیامون بحرفیم ننه:-26-:
شبنم جونی دستش طلا با این تاپیکش از نظر ما تاپیک زندگیه:-2-32-::-2-32-:
مادری سمن ناز:-2-40-:
chimeh :-2-40-:
نگین:-2-40-:
سکوت:-2-40-:

دیر اومدی ای رفته طعمت از دهن افتاد
:-2-15-:

H0NEY
04 آذر 1390, ساعت : 11:29 قبل از ظهر
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]به نام خدا [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
سهلام[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
امروز جمعس اما مثل بقیه جمعه ها یه روز معمولی وخسته کننده نیست [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]نمی دونم چرا از صبح که بلند شدم انرژی خاصی دارم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] یه چند روزی هست وقت نکردم خاطره بنویسم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] اما اتفاقات زیادی افتاده [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]گفته بودم چند وقت چشمام داره اذیت میکنه[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] 4 شنبه رفتم دکتر عینکی شدیم رفت[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] فک میکرم خیلی ترسناک بشم:-2-31-: اما الان اصلا دوس ندارم از رو چشام برش دارم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] قیافم تازه شده مثل یه دختر دبیرستانی[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] خیلی فرق کردم خیلی دوسش دارم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] بعد از اومدن اتفاقای خیلی بدی افتاد که هم باعث یه تحول توی من شد هم با عث شد ..[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]دوس ندارم در بارش فک کنم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] بی خیال[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] بعد دیروز رفتیم عینکمو گرفتیم رفتیم خونه دختر عموم همه فک کردن عینک داداشمو زدم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] اخه خیلی شکل همن عینکامون بعد یهو امیر هم با عینک اومد خیلی با حال بود اصلا به من شیطون نمیومد عینک بزنم انگار[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
خوب حس نوشتن نبود همرو خلا صه کردم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]اما از فردا سعی میکنم دوباره هر روز بنویسم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
اینو یادم رفت[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] شنبه که رفته بودیم پیش مشاور مدرسه گفت ضریب نمره مستمر 1 اما ضریب ترم اول 4 و ترم دوم هم 6 کلی ذوق کردم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] البته تصمیم گرفتم دیگه بشینم سر درسم از پیروز هم شروع کردم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]امید وارم موفق بشم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
هانی کوچولو[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
خونشون [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
یه روز بسی سرد[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

پ.ن شبنم جون عسکات این بار باز نمیشن ها:-2-15-:
پ.ن 4 سالگی سایت و یه سالگی تاپیک هم مبارک[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

گنجشک
04 آذر 1390, ساعت : 12:03 بعد از ظهر
درود دوستان:-2-25-:
خوب باشید امیدوارم:-2-40-:
دیشب برای اولین بار ایستادم پیش شوکا و خورش کرفس درست کردم... . :-2-14-:خودم دوست ندارم خیلی، اما به یاد ایلنورم که خیلی دوست داشت یاد گرفتم... :-2-15-:
شوکا خیلی بامزه است... ازیچگی هام دوستش داشتم... اما توی این چند سال که خودم تنهایی میام این جا و نگران برخوردهای مامان نیستم باهاش بیشتر گرم می گیرم... خیلی مهربونه... . اما خب اعصابم رو خرد می کنه دیگه... :-2-28-:خانم جان از دهان مبارکش نمیفته!
چه دنیای مسخره ای داریم... . :-2-36-:
به خاطر یه لقمه نون و یه سرپناه کوچولو جلوی هزار نفر خم و راست می شیم... ! بعد اون هزار نفر باد می کنن و فکر می کنن دیگه چه خبره! :-2-42-:با کلی تکبر و غرور روزی هزار بار می گن: من کسی ام که روزی هزار نفر جلوم تعظیم می کنن!!!:-2-42-:
و دیگه نمی دونن اگه پول نباشه اگه نفوذ نباشه تو صورتش کسی نگاهم نمی کنه چه برسه به این که بخواد در برابر کرنش هم بکنه... .
و من واقعاً آزرده می شم وقتی می بینم بدون این که بخوام در دسته اونا قرار گرفتم و شوکا با این سن و سالش به من که جای بچه اش هستم می گه خانم!!!:-2-36-:
متنفرم از این وضعیت... . هرچقدر هم با شوکا حرف می زنم انگار نه انگار... :-2-28-:
دیشب تیمر فاجعه به بار آورد... شام رو خورده بودم داشتم کتاب غوغای خموش آرمان آرین رو می خوندم که صدای فریاد شوکا بلند شد: یا قمر بی هاشم...
نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم به پذیرایی... . دیدم شوکا نشسته رو زمین داره گریه می کنه به وحشتناک ترین شکل ممکت، تیمر هم نشسته روی دسته مبل مخصوص مامان!!!:-2-42-:
تیمر خان ساعت ولگردی شون بود، داشتن تو خونه واسه خودشون پرواز می کردن! در حین پرواز ترواشات رنگینشون پاشیده بود روی فرش!!! اونم فرش ابریشمی مامان!!! فرشی که مامان سفارشی داد واسش بافتن... . :-2-02-::-2-02-::-2-02-:
شوکا حق داشت بشینه اون طوری گریه کنه... . مامان بی نهایت روی این مسائل حساسه... یه بار من شش سالم بود فکر کنم، زدم یکی از مجسمه های آنتیکش رو شکوندم! یک هفته توی اتاقم حبس بودم!!! پرستارم اجازه داشت فقط بهم غذا بده و ببرتم حمام!!!!:-2-22-:نه پارک، نه بازی، نه تلوزیون و نه هیچ تفریح دیگه ای... :-2-30-:
به شوکا آب قند دادم بخوره، تیمر رو به زور کردم تو قفسش! اندکی ناسزا بار اون فروشنده کردم که گفت حیوان با شعوری نصیبم شده!!!:-2-42-::-2-09-: بعدش به شوکا گفتم به هیچی دست نزنه! تماس بگیره با همون قالیشویی که میاد همیشه فرش ها رو می بره... .
نصفه شب قالیشویی بسته بود!!! صبح زنگ زدم!!! بهشون گفتم ماجرا چیه گفتم میان می برن!!! حالا منتظرم بیان فرش رو ببرن... :-2-15-:
فقط خدا به خیر بگذرونه...:-2-35-: اگه یه خال رو این فرش بیفته مامان من و شوکا و آقا رسول و تیمر و بابا رو به کلکسیون تاکسیدرمی هاش اضافه می کنه...:-2-27-:حالا باز من و تیمر و بابا هیچی... شوکا و آقا رسول رو بیچاره می کنه مامان... . :-2-15-:
امروز صبح نذاشتم تیمر بیاد بیرون... . فردا هم بعد از طلوع آفتاب راه میفتم برگردم تهران...
اینم از مسافرت!! هر جا می رم دردسر زودتر از من چمدانش رو باز کرده... :-2-36-:
شاد باشید دوستان:-2-40-:
بدورد

!tara
04 آذر 1390, ساعت : 12:47 بعد از ظهر
به نام خالقی که کاش مهربون تر بود

سلام :-2-40-:
خوبین؟:-2-40-:خوشین؟ :-2-40-:سلامتین؟:-2-40-:

ما که دیگه نمی کشیم، امروز قلمچی بود :-2-42-:به تمام معنا فاجعه دادیم!:-2-42-: حالا اون و بیخی:-2-42-:... داداشم بدبخت دیشب چقدر تلاش کرد من لانه کبوتری یاد بگیریم ولی افاقه نکرد! :-2-42-: اصلا حس قلم چی نبود فیزیک تا یک جایی فرمول برعکس می نوشتم دیگه عمق فاجعه را بسنجین بعد یادم افتاد وقت هم که زیاد، حالا الان شد نیم ساعت دیگه دوباره بر می گردیم..:-2-28-:

دو سه روز پیش بابای یکی از دوستام فوت کرد، اولش که یکی از دوستام می گفت چند دور ازش می پرسیدم واقعا باورم نمیشد، فکر می کردم اشتباه می شنوم قبل از حسابان گریه کردم، بعد دیگه جلوی خودم و گرفتم اومدم خونه گریه کردم.. آخه چرا تو این سن!! ظهر که داشت می رفت خونه داداشش و مامانش باهام اومده بودن دنبالش ولی اصلا مشخص نبود اتفاقی افتاده باشه. من که هنوز بهش زنگ نزدم، آخه احساس می کنم نمیتونم حرف بزنم.. نیوشا که باهاش صمیمی گفت وقتی باهاش حرف می زدم سعی می کرد به روش نیاره، واقعا از خدا می خوام بهش صبر بده:-2-15-: وقتی آدم بزرگتر باشه تحملش آسونتر، هیچ وقت همچین چیزی مشخصا آسون نیست، ولی تو این سن واقعا تحمل همچین چیزی غیر قابل باور:-2-15-: خدا هیچ وقت سلامتی خانواده را از کسی نگیره.:-2-15-:

حوصله فردا رو هم ندارم:-2-42-: ای خدا نمی دونم چرا معلم فیزیکمون فکر می کنه فیزیک من خوبه!!!!!!!!!!!!!!! نه فعالیتی داریم نه هیچی!!!! :-2-28-:حالا دیگه با این امتحان قبلی به طور کامل براش رفع ابهام میشه:-2-22-:

خبری نیست:-2-15-:
روز همگی خوش:-2-41-:

bahooneh10
04 آذر 1390, ساعت : 12:54 بعد از ظهر
یاااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااا
یاااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااا
یاااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا
تموم شد تموم شد تموم شد....


اینو الان برای مهدیه گلم که پرسیده بود چطور شد فرستادم


باور می کنی نمی دونم...
همین الان رسیدم...
همه ی بچه ها تو شوک بودند...بعضی درسا خیلی خوب و بعضی ها افتضاح.. مخصوصا از ارای وحدت رویه امسال داده بودند که اصلا کسی نخونده بود...
یه سری درسا ا.. بختکی زدم بس که نامردا از ایین نامه ها داده بودند.. یه سری ها رو هم خوب...
یه جوری بود هیچ کس نمی فهمید چطور می شه نتیجه ی امتحانش... همه روی شک و تردیدند... نمی دونم چرا هر سال یه برنامه باید داشته باشند...
برام دعا کن... خیلی می ترسم...


فقط می دونم یه سری درسا رو خوب زدم.. یه سری ها رو هم شاهکار.....


باورم نمی شه تموم شد...
دارم می رم سر وقت ناهار
خدا قبول کنه دارم ماکارانی می زارم...
برای شام هم می خوام قرمه سبزی بار بزارم.. البته اگر ددی رخصت بده..:-2-06-:
به قول اویسا مدیونید فکر کنید من دیروز صبحونه و شام دو تا ساندویج خوردم و دو تا دیگه تو یخچال چشمک می زنه...
دوباره برمی گردم کامل می کنم...


رفتم ماکارانی م رو دم کردم اومدم

اومدم تا بگم اون شعر معروف بهار رو در مدح کانون وکلا....

کانون وکلا گاوه منه.. خره من.. همون شعر معروف...

الهی ...

خیلی برام دعا کنید بچه ها... دیگه نمی دونم چی کار کردم...

feedback
04 آذر 1390, ساعت : 03:17 بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

سلام :-118-:
همیشه اتفاقایی میفته تو دقیقه 90 که فکرشو نمیتونیم بکنیم. یادمه همین جا گفتم که دایی مادرم تو کما رفته و حالش بده. امروز صبح به رحمت خدا رفت و امیدوارم روحش همواره قرین رحمت باشه و خدا بیامرزتش. مرد خوبی بود. تقریباً 70 سال سن داشت و من همیشه وقتی میرفتیم خونشون ، باهاش گرم احوالپرسی میکردم و کلی میخندیدیم وقتی کنارش بودیم. فقط برام عجیب اینه که چرا آدمای به این خوبی باید زودتر از بقیه ما رو ترک کنن!! دلیلش شاید خوب بودنشونه. نمیدونم. شکرت خدا. حالم گرفته شد وقتی پسرخاله ام بهم خبر داد. قرار بود امروز همه واسش دعای توسل بخونن. حالا ...
حیف شد که رفت ... حالا مشکل دقیقه 90 چیه؟ اینکه مامان بزرگ و خاله ام مکه ان و قراره فردا برگردن. مامان بزرگمم عاشق داداشش!! واویلا! کی میاد بهش خبر بده؟! فکر کنم فردا تو فرودگاه داستانی بشه تاریخی! فکر کن با کلی دعا واسه داداشت از مکه میای و آخرش بفهمی فوت کرده! ... اه چقدر بده ها. خدا پیشاپیش به همشون صبر بده. دلم واسه زندایی مامانم میسوزه. عاشق شوهرش بود. همیشه به همدیگه میگفتن نامزد. روزم بهم خورد. مثلاً داشتم درس میخوندم. حسش نیست دیگه. برم یه کم استراحت کنم از این بی حوصلگی دربیام. بیچاره مامان بزرگم. تو این دو سال شوهر خواهرش و دو تا داداشش و یه دامادش که بابام باشه ، فوت کردن. خدا بهش صبر بده. چقدر دلم واسش تنگ شده. کاش زودتر از مکه بیاد. 30-40 روزه ندیدمش.
یه بار میام خاطره خنده دار دیشب رو میگم. فعلاً یه کم حسش نیست. :-118-: شاید فردا پس فردا برم شهرستان واسه تدفین شاید نرم. نمیدونم. اینجور موقعا میزنم رو بیخیالی. خودمونیم تو این دو سال چقدر مرگ و میر داشتیم تو فامیل!! چند سال پیش هی میگفتیم چقدر عروسی!! پسرعوها پسرخاله ها حالا چقدر فوتی!! باز خوبه نامزدنگ خاله این وسط نقطه عطفش بود. ایشالا که خدا رنگ زندگی همه رو شاد کنه و هیچ وقت با غم و غصه نباشه و به زندایی مامانم صبر بده چون مرگ حقه. :-118-:

سعید / 4 آذر 90 / 15:20


بعداً نوشت : ناهور :-2-32-: خوشحالم که تموم شد و راحت شدی. امیدوارم نتیجه هم خوب باشه و خوشحال تر بشی دوست نازنینم. :-2-40-:

شب
04 آذر 1390, ساعت : 03:59 بعد از ظهر
خاطره ی این چندوقته ام اینه:
التماس دعا.
هم برای مامانم که مریضه و هم برای خودم.

رهگذر13
04 آذر 1390, ساعت : 06:23 بعد از ظهر
سلام سلام...

از دیروز حالم بدجوری گرفته....
سرکلاس بودم که اومدن گفتن مدیر گروه کارت داره...
رفتم پیشش،وقتی فهمیدم میخواد راجع به درخواست مهمانی و انتقالی ازم بپرسه باز تنم لرزید...
گفت:میدونستی باید دلیلت موجه باشه؟
گفتم:بله...
گفت خب دلیلتو واضح ننوشتی که...
نمیدونم 1دفه چی شد زدم زیر گریه...بیچاره شوکه شده بود...با صدای لرزون 1چیزایی بهش گفتم...
همونطوری وایساده بود نگام میکرد...
هرچی زور زدم آروم نشدم...
آخرش گفت بهش فکر نکن برو ساعت 2 بیا ....
از دست خودم عصبانی بودم،از اینکه نتونستم خودمو کنترل کنم...
دیگه سر کلاسم نرفتم ت ساعت 2...
رفتم گفتم استاد ببخشید که....حرفم تموم نشده بود گفت اشکالی نداره تا جایی که بتونم کمکت میکنم...



از دیروز تاحالا داغونم..
امروزم الاف و بیکار گیر دادم به لپ تاپ تو سایت میگردم...
عین دیوونه ها دور تختم پرده کشیدم یا خوابم،یا گریه میکنم ،یا تو نت....
از خودم خسته شدم....
کاش خواهرم پیشم بود،کلی حرف دارم واسه گفتن...
اما اینجا تنهای تنهام....


همه چی میگذره،همه چی خوب میشه...
خدا جونم امیدم به خودته...مثل همیشه....



داداش سعید منم تسلیت میگم...
آبجی ناهور کلی آرزوهای خوب واست میکنم..موفق باشی



نگار _ پاییز90

پائیز96
04 آذر 1390, ساعت : 06:52 بعد از ظهر
يه پنجره با يه قفس
يه هنجره بي هم نفس
سهم من از بودن تو
يه خاطره ست همين و بس
تو اين مثلث غريب
ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر مي رسم
از اون ور شب اومدم
يه شب كه مثل مرزيه
خيمه زده رو باورم
مي خوام تو اين سكوت محض
صدات و از ياد ببرم
بذار كه كوله بارم و
رو شونه شب بذارم
بايد كه از اينجا برم
فرصت موندن ندارم
من از تبار غربتم
از آرزو هاي محال
قصه ما تموم شده
با يه علامت سوال........:-2-15-::-2-39-:


برای داشتنت هرچه توانستم کردم چه کنم که او نمی خواهد........:-2-30-:

believe me
04 آذر 1390, ساعت : 07:12 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون:-2-41-:

اول از همه تولد سایتو بهش تبریک میگم و از همه مدیرایی که خیلی زحمت میکشن متشکرم:-2-41-::-2-40-:

سلام:-2-40-:

امروز دیگه یه جمعه دلگیر نبود..امروز حوصلم سر نرفت..امروز الکی بهونه نگرفتم..امروز اونی شد که میخواستم..

معادل یه همچین روزایی گاهی خیلی به ندرت پیش میاد..

باورم نمیشه محرم داره میاد...پارسال محرم یادم نمیره ..تاسوعا عاشورا بود..به دوستم گفتم.به نظرت سال دیگه کجاییم..اونم گفت توام با این سوالات:-2-15-:جدی پرسیده بودم اما جدی نگرفت

سعید تسلیت میگم:-2-15-:

ناهور جان همیشه موفق باشی:-2-41-:

خدانگهدار همتون

~moonlight~
04 آذر 1390, ساعت : 07:14 بعد از ظهر
سلام سلام سلام:-2-25-:

امروز به این پی بردم که چقدر جمعه ها روز مزخرفیه . از صبح که بلند میشم تا شب که میخوام بخوابم دارم خمیازه میکشم


:-2-28-::-2-28-: کاش دو تا پنج شنبه داشتیم ولی جمعه نداشتیم:-2-06-: من پیشنهاد ندم بهتره

صبح خاستم زود بلند شم که وقتی چشمان مبارک رو باز کردیم دیدم ساعت 1 ظهره ناهار ماهی داشتیم به به :-38-: بعضیا که


میگن ما ماهی دوست نداریم اصلا سلیقه ندارن:-2-43-:

بهدشم رفتیم سر درس و مخشمون:-2-38-: اخ جووووووون فردا شنبه هست :-2-05-:عاشق شنبه هام البته امسال فهمیدم

عاشق شدم از وقتی خاطره هامو اینجا مینویسم حوصله دفتر خاطراتمو ندارم :-2-41-:


کاش فردا بارون بیاد چه حالی میده چندروز پیش که بارون اومد با بچه ها رفتیم تو حیاط دسته همدیگرو گرفته بودیمو شعر


میخوندیمو زیر بارون میدویدیم:-2-04-: :-2-04-: ناظممون گفت خجالت بکشید همش فکر میکنم دارم تو دبستان کار

میکنم نه دبیرستان دلم میخواست بگیرم بزنمش:-2-33-::-2-09-::-2-42-:

دیگه دیگــــــــــــــــــــه هیچی دیگه فعلا بای بای همگی:-2-40-:

asal
04 آذر 1390, ساعت : 07:24 بعد از ظهر
جمعه 4 آذر 90
در مورد نیومدن هیوا یه فکری به ذهنم خطور کرده. به عاطفه گفتم کلی خندید به طرحم :-2-14-:ولی من میگه نکنه هیوا مزدوج شده که نمیاد؟ آخه تجربه و آمار اینو ثابت کرده.
به هرحال خیلی دلم براش تنگ شده. جای خالیش بدجوری به چشم میاد:-2-30-:یادش بخیر به من میگفت عسل قهوه ای (اونوقتا که رنگمون قهوه ای بود ) به یه بنده خدایی هم میگفت بلال حبشی. با همه خنده و شوخی داشت. :-2-39-:

امروزم سومین آزمون بود. یعنی هر آزمون بدتر از قبلی. نمی دونم چرا اینجوریه؟ هر چی بیشتر میخونم خرابتر میشه؟ :-2-30-:قبلا حفظیام خوب بود الان اونارو هم خراب میکنم. انقد اعصابم خرد شده. جوابارو نگاه میکنم و حیرون موندم که این سوالا رو از میارن؟ دیگه برای یه درس چند تا منبع باید بخونم که پوشش بده همه مطالب رو؟ :-2-39-:
باید یه برنامه جدید بریزم و یه فکر اساسی کنم به براش . اینجوری نمیشه:-2-39-:
خیلی چیزای دیگه هم نوشته بودم دیدم جوش مناسب نیست همه رو پاک کردم
تسلیت میگم سعید :-2-39-:
خیلی از دوستای منم امروز مثل ناهور آزمون وکالت داشتم امیدوارم همه موفق باشن:-2-39-:

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم
مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است
سهراب سپهری

REMIX
04 آذر 1390, ساعت : 08:26 بعد از ظهر
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز 5 آذرماه 1390[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


من ... جیجریه عمه ... جراحی : امروز صبحِ زود زنگ زدم به دکترِ خودم چون همه می گن به کارش اعتماد داریم و این حرفا . بیچاره دکتر با اینکه توی اتاق عمل سر جراحی بود بازم خیلی با حوصله جواب داد و گفت ساعت 2نهایتاً 3 جراحیم تموم میشه بیارید تا بچه رو ببینم . خلاصه ساعت 2:30رسیدیم ولی هنوز جراحی دکتر تموم نشده بود . جراحی های این دکتر کمه کم 6تا 7 ساعت طول می کشه یادمه سر جراحی منم مامان اینا 6:30پشت در اتاق عمل کلافه شده بودن .خلاصه ساعت 4بود که دکتر از بخش جراحی اومد پایین تا هانی بلای ما رو معاینه کنه . وقتی سی تی اسکن و بقیۀ عکساشو دید گفت فکش هم شکسته و هم در رفته و مطمئنا باید جراحی بشه . وقتی اینو گفت انگار تب کردم .حالا حسابشو بکنین بچه به این کوچیکی 2 ساعت باید توی اتاق عمل باشه و بیهوش باشه اصلا فکرشم عذاب آوره . قلبونش برم جیجریه عمه رو وقتی ازش می پرسیدم درد داری می گفت نه عمه اصلا درد نداره . وقتی هم که دکتر داشت معاینه اش می کرد خیلی خودشو کنترل کرد که گریه نکنه و آخ و اوخ نگه . آخرشم وقتی دید هیچ کس حواسش نیست راهشو کشید و از دراتاق معاینه رفت بیرون دکتر خندش گرفته بود.


من ... الان ...احساسم : هوای حوصله ام کاملا ابریه . اصلاً حال و حوصله ندارم .اومدم اینجا بنویسم شاید یه کم حوصلم سر جاش بیاد .:-2-41-:
دیگه دیگه .....
امیدوارم هفتۀ خوب و شادی داشته باشید همراه با خبرای خیلی خوب برای همتون .:-53-::-53-::-53-:
عاشقتونم دختر و پسرم نداره .[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
الهام



بعد از فاطمه (دختر شرقی)نوشت :-2-40-:: مرسی خانومی .لطف داری . خودت خوبی که همه رو خوب می بینی نازنینم :-6-::-8-::-11-:





تو شاهکار خالقی
تحقیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست
تقدیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود
نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن
تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید
آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو
زنجیر را باور نکن

ابی دریا
04 آذر 1390, ساعت : 08:43 بعد از ظهر
به نام خدا
جمعه 4 اذر 1390
خاطره نويساي گل سلااااااااااااااااااام
به دليل مسائل امنيتي ساعت 8 خاطره مينويسم.(الهام جون و غزالي)ميدونن چرا!:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
ديشب ساعت 2 و ربع بود كه يهو بارون شدت گرفت.شلاق ميزد به معني واقعي كلمه.اما يهو صداش قطع شد.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
منم چون داشتم ميخوابيدم نسبت به صدا حساس شدم و تعجب كردم از اينكه چرا يهو قطع شد.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
يكدفعه حس شيشم گفت:شايد داره برف مياد.:-2-35-::-2-35-::-2-35-:
اصولا من اين صدا رو خوب ميشناسم.يعني وقتي كه بارون مياد و يهو قطع ميشه بعدم برف بعدش.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
بعد با توجه به اينكه الان اوايل اذره و تو رشت تو بهمنش به زور برف مياد و اينكه هوا اونقدر سرد نشده گفتم توهمه.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
5 دقيقه غلت زدم ديدم نميشه.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
رفتم بيرون و ديدم حسم راس گفته.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
انقدر از ديدن اولين برف امسال ذوق كردم كه نگو.يعني دلم ميخواست اون موفع از قيافه مزحكم عكس بگيرم كه عين نديد بديدا دهنم وامونده بود.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
نميدونم چرا اما با ديدن برف حس خوبي بهم دست ميده و يهو جريان خون تو رگام عوض ميشه و حال خوشي پيدا ميكنم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
با يه حس خوب خوابيدم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
صبحم ساعت 8 پاشدم ديدم همچنان برف ميباره و همه جا سفيد پوش شده.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
زينبم بيدار كردم كه نزديك بود از ذوق سر و صدا كنه و همه رو بيدار كنه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بعدم خوابيدم دوباره.مامي كه بيدار شد وقتي گفتم برف داره مياد:شاخ دراورد.:-2-20-::-2-20-::-2-20-:
بعدشم يكي يكي زنگيديم به اقوام و اقوام به ما زنگيدن.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:خيلي ها برق و اب نداشتن.بحمدالله ما جفتشو داشتيم.:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
به مامي مرجان جوني هم اس دادم كه همون موقع زنگيد و باهم حرف زديم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خداييش من هر دفعه باهاش حرف ميزنم تازه ميفهمم خودم چقدر لهجه دارم.اخه من زياد لهجه ندارم و وقتي عصبي بشم لهجه ام درمياد و يه تيكه اي ميپرونم.اينه كه با شنيدن صداي مامي فهميدم لهجه نداشتن يعني اين.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خيلي كيف داد.يه ربعي حرف زديم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعدشم رفتيم برف رو ماشينو ريختيم پايين و يكم برف بازي كرديم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خلاصه ابجي ريحانه و نويد هم اومدن.ددي و نويد رفتن پشت بوم تا برفا رو پارو كنن.از اونجايي من هميشه حسرت پشت بومو داشتم دلم خواست برم ببينمش و برگردم.و با وجود ممانعت همه رفتم.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
بالا رفتن از نردبون خيلي اسون بود.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
تازه فهميدم پشت بوم چيز زياد جذابي نداره و اصرارم بيخود بوده.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
موقع پايين اومدن به پفك خوردن افتادم.:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
حالا ريحانه و زينب از اون پايين هر هر ميخندن.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
ريحانه كه يه كاره گفت:فاطي مواظب باشيا.بيفتي پخش زمين ميشي و كلا نابودي.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
با سلام و صلوات اومدم پايين.البته تمام لباسام خاكي و كثيف شد و مورد شماتت مامي قرار گرفتم.:-2-09-::-2-09-::-2-09-:
حلا اين زينب ماسكا منو گرفته بغل كرده ميگه:فاطي خوبي.قربونت برم نمردي كه.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بعدم بقيه هر هر ميخندن و اينم به مسخره بازيش ادامه ميده.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خلاصه ما از پايين نويد و ددي رو تقويت ميكرديم و واسشون ابپرتقال ميفرستاديم بالا.:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
بعد يك ساعت و اندي اومدن پايين.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
يكي رفت توي اتاق.اون يكي تو اون يكي اتاق.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
حالا با هم كل ناله انداخته بودن.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
نويد ميگفت.ددي تكرار ميكرد و ماهم ميخنديديم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:الانم بزور پيروكسيكام و كيسه اب گرم به حال اومدن.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
ددي كه هنوز تو رختخوابه.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
بعدشم تي وي زير نويس كرد كه فردا تعطيله.خودمون ميدونستيم تازه.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعدشم با قدسي اس بازي كردمو يه مختصر از وقايع ديروزو گفت.مفصله اش تو راهه و قراره فيس تو فيس يا پشت تلفن بگه.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعدشم شام خورديم و من اومم سايت.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
مادري مرجان جونم:عاشق حرفاتم.:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
غزالي:يه دونه اي.تك دلي.:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
الهام ريميكس:تو بي نظيري_خدا ديگه بهتر از تو نيافريده.:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
سعيد و ساراي عزيز تسليت ميگم بهتون:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
مرسي از عكساي خوشگل شمال.مخصوصا اون فيلترينگ هاش كه تو خماري مونديم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
دوستون دارم يه دريا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

mahsan
04 آذر 1390, ساعت : 08:49 بعد از ظهر
سلام به همه .

شبتون بخیر .

این روزا حس می کنم اصلا خودم نیستم . هیچ شباهتی به اون آدمی که باید باشم ندارم .

امشب جشن یکی از دوستای صمیمیم بود . باورم نمیشه نرفته باشم ولی واقعا نرفتم .

من . مهسان . کسی که همیشه سر و دست می شکنه برای بزن و بکوب و .... مهمونی یکی از نزدیک ترین دوستاشو نرفته .

تا پریشب قصد رفتن داشتم ولی هر کار کردم نشد . حس اینکه مو درست کنم و آماده بشم و برم مهمونی و .... واقعا نداشتم .

دلتنگم این روزا ...

بیشتر از همه هم دلتنگ خودم هستم ....

دلم میخواد خودم باشم . همونی آدمی که بودم .... نه اینی که این روزا هستم ...

همش حس می کنم فیلم بازی می کنم و خودم نیستم ....

درستم فکر می کنم .... این روزا خودم نیستم ....

کاش یکی بود بهم میگفت... راهنماییم می کرد که راهی که دارم می رم درسته یا اشتباه ؟؟

خودم که تو برزخم ... گاهی فکر می کنم درسته کارم گاهی فکر می کنم اشتباه

این روزا اصلا لذت نمی برم ... لذت نمی برم چون از چیزی که فکر می کنم حقمه خودمو محروم کردم .... می تونم داشته باشمش ولی از ترس آینده و روزایی که نیومدن خودمو ازش محروم کردم

واقعا نمیدونم کارم درسته یا نه ؟ خودم فکر می کنم درسته .... ولی بدم میاد از اینکه از لحظه هام استفاده نمی کنم و مثل ترسوها خودمو محروم می کنم از لحظه هایی که می تونم ازش لذت ببرم ...

کاش زودتر از سردرگمی در بیام ....

لحظه هاتون قشنگ :-53-:

آهنگ روز : خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده ... قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده .... بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست .... کوه غصه از دلم رفتنی نیست ....

.:BahaR:.
04 آذر 1390, ساعت : 09:17 بعد از ظهر
خب اهم اهم
الان دوست دارم چی کار کنم؟!!!! هیچی تا میتونم به خودم دری وری بگم حالا چرا؟!!!!چون که فقط بلدم حرف بزنم :-2-28-:مثلا ارواحِ اون شکمم میخواستم بچه درس خون بشم اما تو این چند روز هر کاری کردم جز درس خوندن :-2-28-:اصلا کلا با این واژه غریبم:-2-36-:نه البته غریبم نیستما اما همچین حسش نمیگیره ....که البته این جرقه ی حسه هم به مواقعی خاص مربوط میشه :-2-37-:بله بله عرضم به حضورِ مبارکم این مواقعِ خاص هم موقعی هستش که مامان اینا نیستن دیگه....مامان اینا هم نبودن ما هم کلا خیط کشیدیم این درس خوندنو:-2-35-:الانم مامانم که اومد گفتم همش داشتم درس میخوندم ....:-2-28-:مامانم باورش نشد ولی با قیافه ای که من گرفتم باورش شد :-2-28-:یعنی واقعا تو روحم ای به تو اون ملاجم...حالا این هیچ منِ فلان فلان شده میدونم یکی از بچه های کلاس باهام رقابت درسی داره و اینم میدونم شدید واسه امتحانِ فردا بزرگ خونی کرده اما حداقل واسه اینکه روشو کم کنم یه پاپاسی هم درس نخوندم :-2-28-:ولی واقعا یکی نیست بهش بگه چرا با من رقابت داره:-2-28-:هنوزم واسم یه سواله....:-2-28-:
ترمِ اول نیومده استرس امتحان دارما اما پشتِ گوش میندازم مرور کردنو :-2-28-:کلا یه خورده رو اعصابِ خودمم :-2-28-:دوس دارم خودمو با طناب به این پنکه سقفیا اویزون کنم پنکرو روشن کنم هی دور اتاق بچرخم و تا اگه از خفه شدن نمردم از سرگیجه بمیرم :-2-28-:یعنی من اگه نمراتم کم شه میام کامپیوترو رو هوا له میکنم:-2-28-:
وای خدا کی میشه عید بیاد ...دلم میخواد زود بیاد :-2-28-:دوس دارم مامانم همش تو خونه باشه ...یا دوس دارم بازم مامانم بیاد در اتاق کامپیوترو قفل کنه و گوشیمو ازم بگیره تا بگیرم از لج هم شده بدرسم :-2-28-:بخدا قدر ِ نعمتِ اطمینانو نمیدونم...اگه مامانم بهم اطمینان نمیکرد که منو از محدودیت در نمیورد که :-2-28-:حالا هم که اورد اینه جوابش :-2-28-:الان من میخوام درس بخونم یکی به من انگیزه بدهههههههههههههه :-2-36-:ندارم که ندارم دریغ از یک مثقال!!!!!:-2-28-:جواب ِ خودم به حرفای خودم((نفس جان عزیزم شما برو سرتو بکوبون به دیوار تا سرت کوبیده نشده به دیوار از بس بیخاصیتی :-2-28-:))
ایشاالله این استرسم به حدی برسه که از رو کتاب بلند نشم ولی من که میدونم نمیشه الانم که دارم مینویسم ته دلم یه حالتیهاز امتحانای ترمِ اولا :-2-28-:اما بازم نمیرم بدرسم :-2-28-:
وای خدا بیا و این امتحانای ترم اول خوب بگذره و منم بالای 19 بشم و عید شروع بشه من یه نفسِ راحت بکشم بعد تا واسه امتحانای ترمِ دوم دعا کنم :-2-30-:
ای خدا الهی فردا کامپیوتر خراب شه من دیگه وسوسه نشم :-2-30-:
ای خدا الهی گوشیم مثه گوشی قبلیم بره تو حلقِ چاهِ توالت تا من سمتش نرم :-2-30-:
ای خدا الهی یه شهاب سنگی چیزی بیاد از فلکِ نهم بخوره تو ملاجم منم مثه این فیلما یهو بچه بزرگ خون بشم انقدر اعتماد به نفس نداشته باشم و هی نگم من نخونده هم نمراتم بالاس:-2-30-:
بخدا اعتماد به نفسِ کاذبم دردیه واسه خودش :-2-28-:من از سالِ پیش دچارِ این اعتماد به نفسِ کاذب شدم :-2-28-:
برسیم به بقیه دعاهامون:-2-30-:
خدایا این مدارس رو از جهان وردار:-2-30-:
اقا من اصلا نمیخوام بهم بگن خانوم مهندس:-2-36-:میخوام بهم بگن مامان یا نن جون:-2-36-::-2-35-:
هرچی فکر میکنم میبینم تخلیه نشدم ولی اگه بخوام تخلیه بشم یه خورده زیادی چرت و پرت اینجا نوشته میشه واسه این که از چرت و پرت نوشتن جلوگیری کنم با قیچی کلومو چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟میبُریم :-2-28-:
یا حق:-2-40-::-2-28-:

asal_cheshmak
04 آذر 1390, ساعت : 09:24 بعد از ظهر
سلام:-2-41-:
امیدوارم همگی خوب باشید :-53-:
یعنی امروز این سایت اندازه ی 10 سال پیرم کرد :-2-36-: بدبختی کلی هم کار داشتم ؛ مگه سرعت میذاشت ؟! تازه اگرم سرعت داشتم انقدر ارور و پیام و خطا و ... که کلا قید سایت رو زدم :-66-::-29-:
یکی از کارای مهمی رو که داشتم انجامش دادم صبح زود ... مامی نبود گیر بده منم یک ساعته نشستم جمع و جور کردم :-26-: کلا این مامی جلوی پیشرفت منو توی سایت میگیره :-45-:
از بابت پیشنهاد بابا که گفت برم مسافرت خیلی خوشحال بودم ؛ هنوزم هستم با اینکه یکی حالمو گرفت :-47-: اما مهم نیست ... اینم میگذره ... :-2-28-:
خیلی کلافه و دلتنگ بودم ... انگار یه چیزی گم کرده بودم ... وقتی هم پیداش کردم دعا کردم کاش همون گم شده می موند !:-2-39-:
ظهر هم همه گرفتن خوابیدن منم دراز کشیدم خواستم نخوابم اما وقتی پاشدم دیدم دوساعت خوابیدم :-16-: حال داد بسی ...:-48-:
دوباره اومدم سایت ... شکر خدا یه کمی بهتر بود همه چیز ... :-2-16-: البته فقط یه کم هااااااا اونم منظورم نسبت به صبحه :-2-09-:
یه موضوعی به شدت آزارم میداد ... آخرم به مامی گفتم تا شاید راه حلی داشته باشه !:-2-15-: خیلی بده همش تحت تعقیب باشی و یه سری بخوان بدونن چکار میکنی و با کیا هستی و ... :-2-09-: بعد تازه اطلاعاتشون رو پخش هم کنند :-2-42-:
میدونم تو فیس بوک تحت نظرم اما مهم نیست ... من همینی هستم که هستم !!:-2-17-:
حتی اگر این خاطراتمم خونده بشه بازم مهم نیست ...! این به شعور اطرافیانم ربط داره ، وگرنه مطمئنا هرکسی یه زندگی و قسمت شخصی برای خودش داره ! :-29-: غیرممکنه کسی بگه نه من هیچی ندارم ... :-23-:
مامی هم گفت این بار تذکر بده به طرف ! بگو یه سری مسائل راجع به جوونا هست و نباید یه فامیل مطلع بشن !
بعد از حرف مامی من این ریختی بودم :-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-: خیلی روشنفکرانه برخورد کرد با فیس بوک و مدیریتم توی سایت ! بالاخره فهمیدم چندان با فعالیت من اینجا مخالف نیست ... چون بهم اطمینان داره ...
پس منم کاری میکنم خرابش نکنم این اطمینان رو ... ! :-120-::-2-11-:
حالا هرکسی میخواد با خیال راحت خاطراتمو بخونه ! حتی اگر ... بگذریم ... :-22-:

پ . ن : به جان خودم هیوا شوهر نکرده ! شایعه نکنید بابا :-10-::-4-:

محبتت را میگذارند پای احتیاجت،
صداقتت را میگذارند پای سادگیت،
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،
... و وفاداریت را پای بی کسیت،
و آنقدر تکرار میکنند که خودت
باورت میشود که تنهایی و بیکـس و محتاج . . .



شبخوش :-53-:

M_Love_Z
04 آذر 1390, ساعت : 11:10 بعد از ظهر
درووووود:-2-40-:

چیزی عذاب اور تر از این نیست که بشینی کلی خاطره بنویسی بعدا حواست نباشه همش بپره:-2-31-:...عصریه نشستم خاطرات این چند روزا نوشتم ولی یه دفعه نمیدونم چی شد که همش پرید:-2-30-: منم اعصاب ندارم دنیا هم همش رو اعصابه....بگذریم...:-2-27-::-2-37-:
الان فقط یه خلاصه ای از این چند روز مینویسم:-2-35-:...از چهارشنبه شروع میکنم:-2-27-:..چهارشنبه نظممون اومد تو کلاس و گفت فردا یعنی پنج شنبه همه بااااید بیان مصلی:-2-09-:....توی نمره امادگی دفاعی تاثیر داره:-119-:...بخدا یه روز نمیریم مدرسه...بجاش چهار روز میریم کلاس اضافه این دو روزا میخوایم استراحت نکنیم نمیذارن که:-2-33-:...منم اعصابم خط خطی رفتم پیش ناظممون و گفتم اقا...هر چی میشه میندازید گردن امادگی و ما را بزور میخواین:-2-37-:...اخه این چه وضعیه...اعصابش خورد شد...گفت انگار تو به هرچیزی گیر میدی(تو دلم گفتم میتووووونم:-2-35-:)...گفتم اصولا با کار و حرف زود نمیتونم کنار بیام:-2-06-:..گفت چند روز پیش اومدی میگی چرا فیزیک اینجوریه حالا اومدی میگی چرا این اینجوریه...نمیشه که همش ساز مخالف بزنی(بازم تو دلم گفتم میییتووووووووووونم:-2-06-:)...گفتم خوب حرف حقه دیگه:-2-37-:...معلم فیزیک نیومده به ما چه که میخواد اعصابمونا خورد کنه این فقط حرف منم نیست...میخواست بیاد:-2-06-:...میگه این از روی وجدانشه که میخواد جبران کنه:-2-31-:...گفتم وجدااااااااااان!!!؟؟؟:-2-09-:گفت اره هیچ معلمی این کارا نمیکنه....منم گفتم اقا....اگه معلم فیزیک اخلاق داشت همه با کلاه میومدن اخه اگه خوب درس میدادن همه میومدن ولی خوب نیست فقط اسمشون اینه که بهترین معلم های منطقه ان....گفتم همه ی بچه های کلاس از معلم فیزیک معلم هندسه و عربی ناراضی هستن:-2-30-:...ما نباید با ترس درس بخونیم که:-2-30-:...اینا سه روز هفته را به ما زهر کردن:-2-30-:..گفت واقعا؟؟گفتم پ نه پ:-2-37-:....گفت اگه اینجوریه رسیدگی میکنیم(میخواستم بگم اره جون خودتون)..بیخیال شدیم...همون روز جلسه اولیا بود و بابام اومده بود مدرسه بعدا ناظممون به بابام گفته بچتون زود جوش میاره منم به بابام گفتم امروز همین که دهنشا سرویس نکردم بره خدا راشکر کنه:-2-37-: و قضیه را واسشون گفتم.....راستی چهار شنبه زنگ اخر با هیتلر داشتیم:-2-31-:....صاف نفر اول از من پرسید شدم هجده
ادامه در پست بعدی

moosio sezar
04 آذر 1390, ساعت : 11:13 بعد از ظهر
به نام او...



چند وقتیه خیلی با خودم فکر می کنم،نمی دونم دلیلش چیه ولی از ازدیادش مطمئن ام،آخر هیچکدوم از فکرام هم نتیجه ی خاصی نداره ولی نفس فکرکردن برام جذاب شده،هر روزم یه سوژه جدید پیدا میشه،میدونم شاید نتیجه هاشم درست نباشه ولی فکرمن تا این جاش رو درک می کنه نه بیش تر ، مثلا نتیجه دیروزم یه هم چین چیزی بود:این که تعریف کردن از کسی به طور کلی کار بی موردیه،چون اگه طرف لایق باشه تعریف بی تحریف واقعیات خودش بهترین تمجیده،اگرم لایقش نباشه،خدا کردنش هم دردی رو دوا نمی کنه.



خلاصه امروز از همون روزا بود که فکرم خیلی مشغول شد،یکی از بچه های سابق سایت که خیلی وقته ازش خبر نداشتم رو بعد از مدتها تو یاهو آن دیدم،شروع کردم ازش گله گی کردن که بی معرفت شدی،نه زنگی،نه اسی،انگار نه انگار که یه رفیقی هم قبلا داشتیم،اونا دلایل خودشو آورد،ایناش مهم نبود،چیزی که فکرمو مشغول کرد این بود که بعد یه سری حرف معمولی شروع کرد نصیحت کردن من و نزدیک 40 دقیقه یه ضرب اینکه:



باید چند وقت پیش به جای اینکه با اون حرف می زدی به فلانی زنگ می زدی یا اگه اون کار می کردی از این یکی کارت بهتر و بود و از این بحث ها.



اون نصیحت می کرد و من مخالفت می کردم،یه جاش یادمه برگشتم بهش گفتم:



تو اصلا می فهمی من اون موقع چه حالی داشتم؟می دونی اونشب داشت چیا به سرم می اومد؟؟



وقتی جوابش منطقی نبود مخالفت های من شدت گرفت.



و اون باز ادامه داد......



وقتی داشتم خداحافظی می کردم گفت:



تو آدم بشو نیستی،آخرشم هر چی که حقته سرت میاد.



و بدون انتظار جواب من آف شد... .



انقدر بهم نزدیک هستیم که بدونم دفعه بعد که همو ببینیم اصلا ناراحتی های بین مون رو یادمون نمیاد(یا سعی می کنیم به یاد نیاریم)،ولی ذات نصیحت کردن مشغولم کرد... .



همیشه از نصیحت بدم میومده،چون از آدمی که فکر می کنه کامله بدم میاد،آدم ناصح رو همیشه آدمی می بینیم که چون خودش رو کامل می بینه به خودش این حق و می ده که در مورد زندگی دیگران هم تصمیم بگیره تا اونا هم با استفاده از دستور العملهای ایشون به سعادت برسن؛برای همین همیشه این آدما رو خود شیفته، مغرور و بی منطق می بینم.



امروز هم بعد بحث با این عزیز هم همین به ذهنم رسید،انقدر از زندگیش خبر دارم که بدونم اونم سر گذشتی شبیه من داره،حالا با درجه کمتر و بیش ترش مهم نیست،مهم اینه که داره از خرمایی که خودش خورده منو منع می کنه!



نمی گم حرفاش غلطه،حرفاش در خیلی موارد هم درسته،ولی به چند دلیل اونهمه باهاش مخالفت کردم:



1-اولیش این بود که منم مثل همه ابدا دوست ندارم یکی پیدا شه و اشتباهاتم و هی توی صورتم بزنه،برای خیلی ها این گوشزد لازمه تا بدونن کارشون غلطه و تذکر بشه ولی نه برای منی که خودم اشتباهاتم و مو به مو حفظم و همهشون رو هم بین خودمو و خدام حل کردم،تکرار مکرارت بی خودش ناراحتم می کرد.



2-هر کاری می کنم نمی تونم کلمه باید جمله هاش هضم کنم،هنوز آدمی رو ندیدم که انقدر کارش درست باشه که بشه باید هاش رو بی دلیل پذیرفت،شاید اگه به جای کلمه باید امری،اگر یا بهتر بود پیشنهادی رو می گفت انقدر برام قبول کردن حرفاش سخت نبود،با اینکه می دونم تمام باید هاش هم از روی خیر خواهی و دلسوزیشه.



3-من به تجربه اعتقاد دارم نه نصیحت،برای همین هم هست که کتاب می خونم،تو اینترنت و سایت هاش سرک می کشم یا فیلم و مستند می بینم؛همش برای اینه که از تجربه هایی که هیچ وقت فرصتش برام پیش نیومده چیزی یاد بگیرم،دوست من بعد جمله ای که تو بالا گفتم تو نظر من یه ناصح اومد،چون با جواب:((مگه آدم باید این چیزا رو حالیش باشه تا بدونه نباید این کار ها رو کرد؟))



نشون داد تجربه ای نداره که بخواد با اون کمکم کنه،((نباید این کار رو کردش)) رو من تو گذر زمان درست بودنش رو فهمیدم نه با منطق به تکامل نرسیده خودم ،ولی با جمله اون فهمیدم از سر تجربه حرفاش رو نمی گه،فقط می خواد با حرفش برتری خودش رو از نظری فکری ثابت کنه،نه کمکی به من،وگرنه اگه اون حال و هوای منو از سر گذرونده بود و تصمیمات منو نمی گرفت حرفش برای من سند می شد.



می دونم امکان داره دوستم یه روز این پست رو بخونه،شایدم به خاطر همین فکر ها ازمن ناراحت بشه،ولی دوست خوبم،از روی تجربه ام می گم:



نصیحت نکن!



خواهشا این حرفا رو هم با گارد باز بخون،نه با یه ذهنیت منفی!



پ.ن:سعید جان و سارا خانوم تسلیت می گم،انشالله که غم آخرتون باشه.



پ.ن:جایی خوندم که هر فردی یه شخصیت بیرونی یا کاریزما داره،حالا یکی به نظر غمگین می رسه ولی تا هم نشینش نشی نمی فهمی چه آدم سر زنده ایه،حالا یکی هم از دور مغرور میاد،ولی باید بشناسیش تا فروتنی ذاتیش رو بفهمی!



خیلی حرف زدم،شب خوش.

از بس که بلا سر دعا آمده است
از چارطرف سیل بلا آمده است

هر جا که نگاه می کنی شیطان است
انگار که قحطی خدا آمده است


جلیل صفربیگی

فرودو
04 آذر 1390, ساعت : 11:20 بعد از ظهر
دو تا کلمه بنویس ، حالا یه خرده استراحت ، دوباره دو تا دیگه بنویس ، حالا استراحت ، دو تا دیگه هم بنویس ، نفس بگیر ، حالا تا آخرش بنویس ، یه نفس ، هر چی هم شد ، شد به درک

درام چرت و پرت می گم ، می دونم خودم . ولی اونی رو که نمی دونمو نمی تونم بنویسم

یکی دو روز نیست که نمی تونم منظورمو از یه حرف و یه حرکت برسونم ، خیلی وقته به این درد دچارم

اگه خاکی باشی با یکی یه کاری می کنه که سر تا پات گلی بشه ، نمی فهمه یا شایدم خودشو به نفهمی می زنه

نمی دونم چه کار می کنم و چه کار نباید بکنم ولی هرچی که هست می دونم چه کار کنم ، خیلی خوب هم می دونم چه باید کرد تا نوشت تا آخرشو نوشت یه نفس و بدون وقفه

یه لحظه صبر کن ، بذار ببینم ،اصلا چی می شه وقفه داشته باشه هان ، نه چی می شه خب

فکر نکنم چیز خاصی بشه توقف همیشه یه راه خوب بوده نه؟!

یه راه حل مفید ، برای فرار

می خوام متوقفش کنم همین جا و همین لحظه و همین ثانیه

یه لحظه فقط یه لحظه کافیه که انجام بشه همین ، راحت و آسون

وای دیگه دارم خل و چل می شم از صبح pdf مقاومت مصالح رو باز کردم و مشغول خوندنش شدم یه پام این جا یه پام اونجا ولی خوبیش اینه که حداقل چهار تا مسئله حل می کنم اینطوری ، دیگه درس خوندن مون هم شکل آدما نیست


و باز هم نیمه نصفه تمومش می کنم بی هدف شروع می شه و بی هدف تموم !!

پ.ن خیلی سخته یه چیزی بگی و کسی نفهمه :-2-31-:


عاشقتونم دختر و پسر هم نداره :-2-22-::-2-06-::mrgreen:


فرودو بگینز
فراری تحت تعقیب
سرزمین میانه


بعد ها نوشت : سایت چه خوشکل داره رژه می ره امروز :-2-09-::-2-06-:

.parniya.
04 آذر 1390, ساعت : 11:25 بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
من از دیشب تصمیم گرفته بودم برم یکم خرید کنم. در اصل سوغاتی بخرم .نزدیک 5 ساعت تو مرکز خرید های اینجا چرخیدم برای چند نفر تونستم خرید کنم.ماشالا قیمت ها که بالا ما هم که دانشجو .اما خوب از خریدام راضیم .
راستی امروز بچه یکی از دوستام تو ایران به دنیا اومده :-2-16-:، میگن تپلی و نازه ، ای جونم من هم براش یه دست لباس ناز خریدم .
دیگه کار خاصی نکردم الانم پاهام داره ذوق ذوق میکنه میخوام برم یه شام بخورم ولالا...فردا و پس فردا هم که تعطیل خوش به حالمونه:-2-27-:
در ضمن آقا سعید تسلیت میگم،خداوند ایشون و پدرتون رو رحمت کنه و طول عمر به مادر و مادربزرگ محترمتون بده.
همینطور شما سارا جان امیدوارم آخر غمتون باشه .
فعلا

M_Love_Z
04 آذر 1390, ساعت : 11:37 بعد از ظهر
درووووود:-2-40-:
ادامه خاطرات پست قبل
:-2-16-:...ذوق مرگ شدیم:-2-16-:...شبش هم رفتیم خونه مادر مامانی...اخه پدر بزرگم از کربلا اومده بود بسی خندیدیم و خوش گذشت:-2-16-:
چهارشنبه بسه بریم پنج شنبه.....
عصریش رفتم واسه نیم پالتو...قول داده بود امروز بیاره...وقتی رفتیم چیزی چشمما نگرفت...گفت وایسید مغازه که خلوت شد واستون میارم اخه امروز واسم رسیده و هنوز بازشون نکردم....وقتی باز کرد یکی واسم اورد...بی نهایت زیبا بود:mrgreen:....خوشگل خوشگل شدم:-2-40-:.....خیلی بهم میومد:-2-27-:...خریدیدم و وامدیم خونه توی راه هم قرار شد هفته دیگه بریم یه دست لباس خوشگل بخلیییییم....هولااا:-2-16-:
و اما امروز....
خییییییییلی روز بدی نبود خوبم نبود فقط اعصابم شدییییید خورد شد:-2-30-:....چون فردا امتحان زیست داریم نشستم کلییی خودنم بعدا هم میخوام بازم بخونم.....:-2-37-:
اقا همه را برق میگیره ما را خواهر زاده ادیسون...امروز یکی پیام داده سلام عسیسم؟؟؟:-2-35-:گفتم با کی کار دارید؟؟:-2-35-:میگه محمد!!!:-2-35-:میگم شما؟؟؟:-2-35-:میگه شراره:-2-35-:...شمارتون را از دوستتون گرفتم:-2-35-:....میگم کدوم دوستم؟؟؟:-2-35-:میگه علی میگم علی کدوم خریه؟؟:-2-35-:میگه هم کلاسیته و شماره تو را ازش گرفتم:-2-35-:...اول فکر کردم یکی از رفقامه سر کارم گذاشته:-2-35-:....زنگ زدم دیدم نه دختره:-2-35-:...البته من حرف نزدمااااااا:-2-35-:...چون خوشم نمیاد:-2-35-:...به هر حال ول کن نبود:-2-35-:...میگه دوست دارم :-2-35-:....میگم اخه تو تا حالا منا ندیدید چطوری دوسم دارم:-2-35-:..میگه چند بار تو راه مدرسه دیدمتون:-2-35-:...لاغر و چشم مشکی و درشت دارید:-2-35-:....همیشه هم خوشتیپ هستید:-2-35-:....گفتم خوب اره درسته خودمم:-2-06-:
بعد میگه من خیلی خوشگلم :-2-35-:گفتم واسه شوهرتون خوبه به من چه:-2-35-:...میگه نه من خیلی دوست داره:-2-35-:....میگه فردا قرار ببذاریم:-2-35-:....حالم از این دخترا به هم میخوره:-2-35-:....میگم باشه :-2-35-:....برامون جای قرار هم میذاره:-2-35-:...بهش میگم نه اشتباه گرفتی:-2-35-:....من نه از این کارا خوشم میاد نه از کسی خوشم میاد که قبلا با پسر دیگه ای بوده:-2-35-:...میگه یکم روشن فکر باش:-2-35-:..قول میدم ببینیم خوشت بیاد:-2-35-:....میگم ولمون کن شوخی کردم گفتم باشه:-2-35-:....بعد گفتم دیگه اوسه من اس نده:-2-35-:....میگه پس احساس و علاقه من چی میشه؟؟؟:-2-35-:مهش میگم خواهر من برو درستا بخون که خربوزه ابه:-2-35-:...حالا چه ربطی داشته نمیدونم:-2-35-:....به هر حال گفتم دیگه اس نداده:-2-35-:...اونم میگه من منتظرم و فردا پیام میدم عسیسم:-2-35-:
خدا وکیلی اگه بفهمم کی شماره منا داده به این پدرشا در میارم....:-2-35-:
اعصابما خورد کرد هیچ شارژما هم تمووووم کرد:-2-35-:
بسه دیه خیییلی شود یعنی میخواستم خلاصه بنویسماااااااااااا
ولی خوب نمیییییشه

:-118-::-2-40-::-118-::-2-40-:دوستون دارم:-2-40-::-118-::-2-40-::-118-:

موفق و پیروز باشید:-2-40-:

تا خاطره ای دیه بدرود
:-118-::-2-40-:

.parniya.
04 آذر 1390, ساعت : 11:54 بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
امروز جمعه بود از دیشب تصمیم گرفته بودم برم خرید در اصل یکم سوغاتی بخرم .نزدیک 5 ساعت تو مرکز خریدهای اینجا چرخ زدم ماشالا انقدر قیمت ها هم بالاست.ما هم دانشجو :-2-34-:
یکم خرید کردم از خریدمم راضیم این خودش خیلی خوبه.دیگه اینکه امروز بچه یکی از دوستام تو ایران به دنیا اومد:-2-16-: که میگن یه پسر تپل و نازه، ای جانممممم من هم از اینجا واسش یه لباس ناز مثل خودش خریدم. فردا و پس فردا هم که اینجا آخر هفته هست و من کیف میکنم ، صبح دیرتر از خواب پا می شم.الان هم کم کم برم یه شام بخورم و لالا که پاهام داره از خستگی ذوق ذوق میکنه.
در ضمن سارا جان بهت تسلیت میگم .همنطور شما آقا سعید،امیدوارم خداوند ایشون و پدرتون رو رحمت کنه و طول عمر به مادر و مادر بزرگ محترمتون بده.
تا بعد

Archi
05 آذر 1390, ساعت : 12:20 قبل از ظهر
سلام!

تولد تاپیک با یه عالمه تأخیر!!!!! مبارک!

وقتهای ما هم عین خودمان کلی از زمان عقبند!...
از وقتی ساعتمان خوابیده خودمان هم خواب رفته ایم!....
زندگانی هم گویا آب رفته است!...
درختهای باغچه هم خلوت شده اند!...
حرفهایمان هم.... انگار بغض شده اند...
راهمان را کوتاه کرده ایم....
دلتنگیم...
اما،
باز هم...
نیامده وقت رفتن است!...



بقول قیصر:
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!



P.S.دیرگاهیست از بیات شدن گذشته ایم همه هستی مان بوی کهنگی گرفته است!

.arsana.
05 آذر 1390, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
به رسم همیشه
سلام
اول از همه: چی میشه همینجوری برف بباره برف بباره بازم بباره بعد فردا تعطیل شه؟:-105-:
یه واقعیت: یعنی خاک بر سرت با اون شانست همین الان برف قطع شد:-47-:تو اصلا حرف نزنی سنگین تری:-104-:

دوم از همه:امروز اولین جلسه خصوصی فیزیک بود:-26-:
نمیدونم اون موقع جو گرفته بودتم البت هنوزم تو جوم:-78-: گفتم هر چقدر میخواین تست بدین بالاخره که باید یاد بگیرم:-66-:
خب امشب باید دو ساعتی از خوابم بزنم فیزیک حل کنم:-37-:حرکت نوسانی:-2-27-:
آخر هفته هم گزینه دو دارم:-2-28-:یه سری چیزا یعنی درسا مونده هنوز مثل مثلثات که هنوز لاشو وا نکردم:-30-:ولی خب خوشبختانه این هفته بخاطر آزمون کل امتحانامون کنسل شده و من با فراغ بال درس میخونم:-2-41-:

دیگه اینکه همینا
مثل روال همیشه دارم زندگی میکنم ، نفس می کشم (جملات تکان دهنده ای بود:-2-22-:)
امروزم فیلم میلیونر زاغه نشین که 1 سال بود داشت ته کمدم خاک می خورد رو دیدم :-2-27-:
دیروزم فیلم ورود آقایان ممنوع رو دیدم:-2-37-:بسیار باحال بود هر وقت وقت کردم دوباره می بینم:-2-41-:
ولی به شدت دلم تنگه واسه ومپایر دایریز:-2-39-: میترسم فصل 3 رو بگیرم و دیگه واسه این 8 ،9 تا قسمتش قشنگ یکی دو روز رو از دست بدم :-2-35-: با خودم توافق کردم بعد از کنکور هم ومپایر دایریز رو می گیرم هم ناروتو رو :-2-27-: بعدش میرم انقلاب کلی رمان ایرانی و خارجی(مخصوصا آنشرلی) رو می گیرم بعد میارمش خونه دو سه روز فقط همینجوری نیگاشون می کنم بعد از دو سه روز مثل خوره میفتم به جونشون :-2-37-:بعدش هر وقت بعد از کنکور ،کنسرت مازیار فلاحی بود بلیط می گیرم میرم کنسرت :-2-27-: 21 شهریور هم میرم آموزش رانندگی ثبت نام می کنم :-2-37-: بعد همون روز خبر میاد که هلیا جان معماری شهید بهشتی یا تهران قبول شده :-2-27-:بعد من ذوق مرگ میشم یهو غش می کنم :-2-31-:نه نه غش نمیکنم میرم چند تا جعبه شیرینی می گیرم بعد میرم خونه داییم از شدت خوشحالی وسط هال میشینم سماورم میذارم کنارم یه شیرینی ناپلئونی میخورم یه قلپ چایی :-105-: روز اول مهر ماشین پدرجان رو کش میرم و میرم خیابون گردی دقیقا اول مهر میخوام بچه ها رو وقتی میرن مدرسه ببینم:-2-31-: حالا شاید هلنا رو هم رسوندم مدرسه اش:-4-:( خاک بر سرت کی 10 روزه گواهینامه گرفته؟:-2-02-:) خب هلنا رو با اتوبوس میبرم :-2-28-:اصلا به من چه؟هلنا خودش بره:-2-43-: خودم میرم پارک ورزش میکنم بعدشم میرم کلاس خطاطی ثبت نام میکنم:-2-27-: ....خوشی زده زیر دلت هلی:-2-22-:
پاشو پاشو برو درس بخون بیشتر از این چرت و پرت نگفتی:-2-37-:
رفتم
خدافظی

sly-ocean
05 آذر 1390, ساعت : 12:34 قبل از ظهر
امروزم خلاصه میشه تو دید ِ بدون ِ بازدید خونه ی ِ جدید ِ عمه م

و تلاش ِ کثیر ِ بنده برای ِ پخت این کیک :

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


تابلوئه خونگیه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

metropolis
05 آذر 1390, ساعت : 09:19 قبل از ظهر
میخواستم یکسالگی تافیکوهمون روزتفلدش تفریک بگم :-2-37-:
حسش نبود:-2-37-:{تریپ دپسردگی:حالم خوب نبود نبود:-2-22-:}
خوابم مویادددد:-37-:البته من همیشه خوابم میاد:-23-:واین موضوع ازهرترمولک به اون ترمولک دیه به ارث میرسه

:-105-:ما،همه ما،موقع دروس اختصاصی،عمومی ،سرصبح،دم غروب،توی سلف ،توهرجا،اینجا،او.نجا،همه جا،درخواب بسرمیبریم:-113-:
وهمگی به این نتجه رسده ایم که باید درلغت نامه دهخدا درجلوی کلمه دانشجواین موارداضافه شود::-120-:

موجودی که درس خواندن راعارمیداند:-2-22-:دروس امتحانی راابتدا کاهش داده سپس به طورکامل دودرمیکند:-2-37-:وهمواره خواب است:-2-27-:

***************************
خاطره هام زیادن،حرفام بیشترازاون ]ولی.....:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بایدبرم سرکلاس اخلاق:-2-38-:{بخوابم:-2-31-:}
شب نه ببخشیدروز خوش:-2-25-:
راستی سلام:-2-25-:

pari_shaun
05 آذر 1390, ساعت : 10:20 قبل از ظهر
سلام به دوستان عزیز :-2-25-:

دیشب اولین برف آمد :-2-16-: جاتون خالی شب خیلی قشنگی بود :-2-41-:

5شنبه که می خواستم برم کلاس زبان پدریمان نبود ما رو برسونه :-2-36-: هوس کردم پیدا برم... تو هوای تاریکی از کوچه و پس کوچه ها رفتم :-2-35-: برای اولین بار در عمرمان ترسیدم :-2-35-: به خودمان گفتیم تا تو باشی از کوچه ها نری:-2-37-:
کلا این روزها دلم شدید گرفته ست :-2-15-: دلم برای دوران مدرسه،مخصوصا سوم دبیرستان تنگ شده :-2-15-: برای دوست هام، برای معلم ادبیاتم :-118-: واااای چه دبیر نازنینی بود :-118-: باهاش در تماسم :-2-38-: ولی دوست دارم بازم سر کلاسش بشینم :-2-15-: دلم برای دوستم مهسا تنگ شده :-2-15-: الان دانشگاه شهرکرد داره درس میخونه :-2-38-: فردا اول محرمه :-2-41-: دیگه واقعا به این روزها نیاز داشتم :-2-15-: امیدوارم محرم امسال مثل سال های پیش خوب باشه :-2-15-:

خدایا! گفتی:
اگر کسی دو روزش مثل هم باشد، باخته است...
"من،" خیلی وقت است که زندگی را باختم...
حال، با این روزهای تکراری و پر از درد چه کنم...!

پریسا /5 آذر

NAVA22
05 آذر 1390, ساعت : 10:30 قبل از ظهر
خدایا!
تو دوست می داری که من تو را دوست دارم، با آنکه بی نیازی از من
پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری، با این همه احتیاج که به تو دارم...



سلام.
امروز اولین برف پاییزی اومد:-2-08-:. البته الان دیگه آب شده چیزی ازش نمونده. دو سه روز پیش اعلام کردن ثبت نام کنکور شروع شده امروز که رفتم دفترچه ش و بگیرم گفت هنوز نیومده. :-2-43-:
سایت تازگیا حسابی قاتی کرده یا ارور می ده یا می گه یوزرتون بسته اس. سرعتشم حسابی پایین اومده تو تاپیکا هم که پست می دیم تاپپیک بالا نمیاد و پستمون حساب نمیشه:-2-28-:.
فردا دو تا امتحان دارم برم سر درسم.:-2-38-:
هفته ی خوبی داشته باشین. :-2-40-:

تی.آمو
05 آذر 1390, ساعت : 11:27 قبل از ظهر
سلام سلام سلام................
منم اول حرفم از برف شروع ميكنم........عجب برفي اومد امروز......ووووي و چقدرم كه هوا سرده...
امروز مثل هميشه با كلي بيچارگي از خواب بيدار شدم تا بيام سره كار .........طفلي مامانم فكر كنم بايد يه دكتر حسابي بره از بس امروز فرياد كشيد حسام پاشو ديرت شد...:-2-06-:
خب به هر حال با هر فلاكتي بود بيدار شدم و آماده برايه يه روزه كاري......
اي خدا ....چي ميشد دزده اي كه موتورمو دزديه امروز اين هوا رو ميديد دلش به رحم مي اومد و موتورمو پس ميداد..:-2-39-:
هي بابا بي خيال......فقط بگم خداييش خيلي سخته اول صبحي تو اتوبوسايه شلوغ له و لورده بشي.....انگار نه انگار كه يه ساعت به خودمون رسيده بوديم....وقتي از اتوبوس اومدم بيرووون ....انگار از جنگل فرار كردم....:-2-06-:
الانم كه مگه مي زارن ما يه خاطره بنويسم........از دست اين ارباب رجوع:-2-06-:

bahooneh10
05 آذر 1390, ساعت : 11:51 قبل از ظهر
صبح دل انگیزم با یه استرس فرا مزخرف در مورد عدم قبولی م شروع شده که تا الانم ادامه داشته.. منتهی دارم بهش بی توجهی می کنم.. نمی خوام فکرم رو به خاطرش خراب کنم...


کلا روزهای برفی مرضی مزمن در ما بیدار می شود که برف بخوریم....

صبح پاشدم رفتم یه نموره.. دقیقا یه نموره برف بر دهان گذاشتم... که یه وقت ناکام از دنیا نرم.... الان گلوم به شدت می سوزه... بساط قوری و فنجون رو گذاشتم کنار دستم هرچی چای سر می کشم باز از سوزش گلوم کم نمی شه.. انگار که زخم شده باشه...
بابام غرغر کرد مگه تو این هوا و با این الودگی بچه برف می خورند...
یه نگاه مظلومی کردم بهش.. بقیه حرفش رو خورد....


مامانی مان...
هنوز خبری ازشان نیست... ما دلمان برای جوجویمان لک زده... نامرد فینگیل با منم پشت تلفن حرف نمی زنه.. تا صدای بابام رو می شنوه عکس العمل نشون می ده همچین بلبل زبون می شه بیا و ببین.... بس که با من پشت تلفن حرف نزده بچه پشت تلفن قبولمون نداره:-2-06-:

دیشب قصد قربت کردیم قرمه سبزی بزاریم دیدیم کرفس راه دست تره همونو بار گذاشتیم برای چند وعده ی اتی... :-2-06-: نه بابا برای امروز ناهار فقط مونده... باب مان به ما اموزش داد چطور برنج کته رو بزاریم نه زیاد شفته بشه نه نپزه...
اب پز راه:-2-06-:آب کش دستمان است... اما ددی می گوید کارت رو زیاد نکن....

خدایی خیلی خوشمزه شده بود خورشت مون... جاتون خالی...

اینقدم که فکر می کردم اشپزی م فاجعه نیست...
اویسا بیا برات یه دوره کلاس اشپزی بزارم...

برو بچ خاطره نویسی:-2-40-:
لامی... هوای حوصله ت رو ابری نبینم...:-2-40-:

باران نفس
05 آذر 1390, ساعت : 12:00 بعد از ظهر
سلام به همه دوستان خوب خودم:-2-25-:
خاطره منو از کردان میخونین :-2-06-:
چهارشنبه با جمعی از دوستان و اقوام بصورت مجردی اومدیم باغ دایی جان :mrgreen:
هوا تا دلتون بخواد سرد و البته ویلا مجهز به سونا و جکوزی و سیستم گرم کننده :mrgreen:
شب اول بعلت خستگی راه همه بیهوش شدیم
صبح فردا با یک لیوان آب توی صورت از خواب بیدار شدیم :-2-27-:
معمولا پسر خاله من محبت و عشقش رو خرکی نشون میده
بعد از گشت و گذار و برف بازی و گذروندن روز به شب
شب دوم تا صبح فردا بطری بازی کردیم :-2-06-:
پسر خاله خوش ذوق بنده حکم داد که خواهرش روی پنجره بشینه و مثل خروس قوقولی قوقو کنه :-2-06-:
نشستن همانا و پرت شدن روی برفها همانا :-2-06-:
فعلا اینجا هستیم تا آخر هفته
جای همتون خیلی خالیه :-2-25-:
5آذر 90

feedback
05 آذر 1390, ساعت : 12:34 بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

امروز خوبم. با روحیه از خواب پاشدم رفتم یه دوش گرفتم و بعدش یه املت مشتی زدم تو رگ. صبحانه مفصل خوردم. آخه دیروز از نامزد خاله جان برنامه غذایی گرفتم. دیشب هم 4 نفری رفتیم بیرون قدم زدیم تا یه کم حال خاله ام بهتر بشه. بچه ام دیروز از وقتی فهمید داییش فوت کرده حال و روز خوشی نداشت و خیلی گریه کرد. امروز یه کم سرم شلوغه. باید به کارام برسم و عصری هم باید بریم فرودگاه واسه مامان بزرگم که میاد. از صبح همه دارن به هم زنگ میزنن که چیکار کنیم تا مامان که برگشت ناراحت نشه. امیدوارم همه چی به خیر و خوشی بگذره. مامان بزرگم داره میاد :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
ما برویم به کارهای دیگرمان برسیم تا عصر بشه و بریم. خوشحالیم :-2-16-:
فیلنات ، شاید برگشتم. خدافظی :-2-25-:

سعید / 5 آذر 90 / 12:35

Elnaz
05 آذر 1390, ساعت : 12:51 بعد از ظهر
سلام
ظهر برفی همگی بخیر
چه کیفی میده زمستون رو تو پاییز داشته باشیا:-2-22-:
خیلی زمستون دوست داشتنی بود حالا پاییزم زمستونی شده:-2-22-:
پنج شنبه هوا قرمز بود هی میگفتم برف میاد داشی میگفت نه صبح هم پاشد باز میگفت بارون میاد دید برفه ضایع شد:-2-22-:تا از خواب پا شدم دیدم دوتا اس اومده که الی بیداری,اویسا مدیونی اگه فکر کنی تازه از خواب پاشده بودم:-2-22-:
دیه برنامه جور شد که ظر با اویسا واقا یاسر رفتیم ددر :-2-27-:رفتیم کاخ نیاوران موقع بلیط چون ووردی هر کاخ رو حدا کردن داشتیم میگفتیم همشو بریم بعد هر چی حساب کردیم دیدیم کتابخونش رو بریم چی کار نرفتیم کاربر سایت فرهنگی بودن رو ثابت کردیم علنا":-2-22-:تو موزه جهان نما اجازه عکس گرفتن نمیدادن برا یه عکس پیکاسو اقا یاسر اجازشو گرفت دیه مسئول اون قسمت موزه اومده تو یکی از اتاقق که داشتیم میدیدم هی با دست و بالا پایین پریدن خودشو کشته بعد که رفتیم ببینیم چی میگه برگشته میگه از هرکدوم که خواستین هم میتوننی عکس بگیرین فقط کسی نبینه ایکیو دوربین بالا سرشو نمیبینه یعنی خوبه مدیر موزه پشت مانیتور دوربینا بودا:-2-22-:
شب اومدم خونه مامی میگه شام با تو دلمون برا دستپختت تنگ شده منم که گوشام مخملی:-2-22-:رفتم شام درست کردم جهت تکمیل خانومیمی کیک هم درست کردم دیه منو گوش مخملی نکنن :-2-22-:
چه معنی میده داشی اینا دوروز تعطیل باشن بمونن خونه من خودم بیام صبح دیه کی رو بیدار کنم با عملیات شاقه:-2-27-:شانس اوردم دو روزه وگرنه کچلشون میکردم:-2-27-:
روز همگی بخیر وشادی:-2-25-:
دوستان تسلیت میگم غم اخرتون باشه

Babak
05 آذر 1390, ساعت : 12:59 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان



شنبه 5 آذرماه سال 90





مسافر مردد نيست...





آوار تلخ حقيقت ...مصمم تر از گذشته اش كرده است...





بايد رفت...





گاهي زخم هايي كه روزگار با بي رحمي بر پيكر مسافر وارد مي آورد....



قوي ترش مي كند...





باكي نيست....خدا با مسافر است...





هجوم سهمگين خاطرات ...





مسافر را دلتنگ مي كند....





ياد روزهاي خوب گذشته....





همچون نيشتري بر استخوان مسافر ...





خط مي كشد...





خط بطلان بر تمام آرزوهاي تحقق نيافته...





مسافلر دلتنگ...زخم خورده...اندو هگين ميرود...





و گاهي به پشت سر نگاه ميكند...





اما چه خيال باطلي...





هيچ چشمي به اميد بر گشتنش به جاده چشم نمي دوزد...





چه تنهايي غمگيني...



كه غير از او ...همه خوشبخت وعاشق...و صد البته خرسند...





گويي با رفتن اوست كه همه به آرامش مي رسند...





عمري با يك دروغ بزرگ زيستن...





مسافر را بهت زده كرده است...





بايد برود...بايد برود...





عجب برفي داره ميباره...هوا هم كه هواي دونفره...:-2-38-:



صبح دير رسيدم طبق معمول..هفت خوان رستم رو رد كرديم تا كسي متوجه نشه...:-2-31-:



امروز به حدي سرم شلوغه كه حد نداره...اما هواي خاطره نوشتن بدجوري به سرم افتاده بود...





سلامتيه ...همه ي اونايي كه بيكسن...ولي ناكس نيستند...





شاد باشيد...:-2-40-::-2-40-:




بابك....