PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 [37] 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147

سمن ناز
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۹ قبل از ظهر
سلام بر همه
تا شب بیام این پستوویرایش می کنم
رز جون چوب خدا واسه شوما هم صدا نداشته باشه گلی خدمتت بعدا میرسم عزیزم:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrg reen:
سوسن جون سلام عزیزم چرا ناراحتی خوش باش من همه ی غم های عالم به دلمه ولی بازم خوشم بی خیالش
چخده جوجوت نازه
:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:
لیلا جون کچل بشه اونی که گل مژه ایت کرده خوف بشی گلم:-2-38-::-2-38-:
من فهمیدم بالخره چرا علی منو آورد مدرسه اش
مدرسه قبلی ما آمادگیش تو منطقه اول شده بعدش بین مدیرا رقابت هم هست همسری ما از لج ولجبازی با مدیرمون منو آورده مدرسه اش
من مربی نمونه انتخاب شدم نامرد کلی هم تبلیغ کرده واسه کلاس من تبلیغم داره بچه مردم منه به این هیکل بزنه هی بهش بگم گلم نازم
کلا آدم احساس ...................
ولش بی خیالش
میگم پایین پست خاطره ها رو دیدین
مشابه ها من نمی دونم اینا چه ربطی به خاطره ها داره؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-06-::-2-06-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:


مجوز های ارسال و ویرایش انتخاب سریع یک انجمن


http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/collapse_tcat.gif (http://www.forum.98ia.com/t119094-910.html#top) موضوعات مشابه موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته سهميه بنزين آذر ماه بدون تغيير تمديد شد (http://www.forum.98ia.com/t117900.html) 2012 اقتصادی 1 ۳۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۲۷ بعد از ظهر اندوه شیرین عاشقی | رکسانا حسینی (تایپ) (http://www.forum.98ia.com/t98974.html) nasi & somi کتابهای کامل شده ایرانی 22 ۲۳ آبان ۱۳۸۹ ۱۰:۵۰ بعد از ظهر برزخ | رها شفق (http://www.forum.98ia.com/t76572.html) رها شفق جزیره متروکه کتاب 0 ۹ شهريور ۱۳۸۹ ۰۹:۱۱ بعد از ظهر عشق گمشده | علیرضا مجلوبی (http://www.forum.98ia.com/t53057.html) باقری داستان های کوتاه و حکایات 0 ۵ تير ۱۳۸۹ ۰۷:۱۴ بعد از ظهر قاصدک | مهسا طایع (تایپ) (http://www.forum.98ia.com/t14658.html) asma66 کتابهای کامل شده ایرانی 29 ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر




روزتون افتابی
مهتاب نامی

ღ ghazali ღ
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۱ قبل از ظهر
سلام !!
هی هی هی هی !!
چرا این کارارو با من میکنید ؟؟؟بابا یه سه شنبه تعطیلماااا !!!:-2-28-:
دیشب که نه صب خوابیدیم به امید اینکه امروز می خوابیم کسی کاری به کارمان ندارد !! :-2-36-:در خواب ناز بودیم ...!!!:-2-36-:
البته خواب همچین نازی هم نبود !! یعنی یه خوابایی بود !! :-2-39-:
راسته که میگن اگه مرده بیاد یکی رو ببره با خودش اون طرف میمیره ؟؟ (زبونم لال ) :-2-39-:
ما داریم دو روز پشت سر هم این خوابو یبینیم هی !! :-2-39-:
حالا این بماند نمیخوام ازش حرف بزنم !!:-2-15-: داشتم چی میگفتم ؟؟ آهان در خواب ناز بودیم !! یهو مادر صدامان کرد و مارو بلند کرد حالا اگه من میفهمیدم یک کلمه چی میگه !!:-2-09-: چشمام که بسته بود !! :-2-09-:ما رو بلند کرده برد تو پذیرایی یه چیزایی هم گفت و ما صدای بسته شدن درو شنیدیم !!:-2-09-: همونجا که بعدا فهمیدم مبل بود خوابیدیم باز !! ( ما کاملا میتوانیم خودمون رو به خرس قطبی تشبیه بنماییم )ن:-2-08-:میدونم چه قدر گذشت باز از اون دورا صدای جیغ و اد و هوار میومد !! :-2-36-:یکی انگاری داشت ما رو تکون میداد !! :-2-36-:
بعد از یه مدت طولانی که سطح هوشیاریم از 0 به 3 رسید:-2-35-: اینگونه فهمیدیم که مادر جان گفته بودن اتاقتو خالی کن که تخت و این چیز میزارو قراره بیارن !! ( آ]ه تو اسباب کشی من ایناو نیاودره بودیم حالا چراش دو سال طول میکشه بگم !! :-2-28-:بماند !! :-2-28-:ما خوابالو خوابالو هی میز بزار اینور میز بزار اونور !!:-2-41-: آخرم نشستیم زمین گفتیم ما میخوابیم فقط تصمیم یه خورده دیر اجرا شد چون دیه تقریبا تموم شده بود !!:-2-39-:
یعنی من خودمو میکشم اینقدر خرت و پرت دارماااا !!!ا:-2-36-:الان دلم میخواد همشو از پنجره بریزم پایین !! :-2-36-:کی حال داره بشینه اینا رو مرتب کنه آخه ؟؟؟:-2-30-:
همین الان هم آوردن !! :-2-35-:
خوبه خودشون میان بالا وگرنه کی میتونه اونارو تکون میده !!:-2-35-: مطمئنن منو مامانم نمتونستیم !!:-2-35-:
ایمانم که نیست !! :-2-30-:
از الان از برای خودمان کمر درد پیش بینی میکنیم !!:-2-30-:
اینم بگوییم ما از این کاگرا میترسیم !! :-2-35-:البته یکیشون یکیشونخیلی جوونه کلیم با شخصیت میزنه دلمان از برایش سوخت !! بیچاره میگه چرا اینقدر اینا سنگینه !!:-2-30-:مثل داداشم بوره مامانم وایساده داره غصه میخوره از بایشان خوب هی میاد میگه خوب من الان میشینم از برای اینا گیه میکنمااااااااااااا:-2-33-:نگوی خوب :-2-30-:
فهلا:-118-:

N@s!m
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۷ قبل از ظهر
سلام :-2-25-:
میگم یعنی واقعا" آقایون اینقدر ترسناکند؟؟؟؟؟:-2-08-:
انگار من هرروز صبح از خواب پامیشم باید یه میتینگ داشته باشم :-2-41-:
صبح از خواب بلند شدم و به همراه سردرد که هنوزم دارم دو دقیقه نگذشته بود که داشتم کارهامو میکردم که از خونه بزنم بیرون که گوشی ام زنگ زد
یه خانمی مثل اشک تمساح اشک میریخت :-2-35-:
یا قمــــــــــــر بنی هاشم خدا به فریاد برسه یکی دیگه طوریش شده !!!!!!:-2-37-:
میگه خانم ببخشید من چند ماه پیش آمدم پیش شما بیمه کردم وارفته گفتم خوب منتظر بودم یه ُشک دیگه بهم وارد بشه که گفت : بیمه نامه شوهرم افتاده تو ماشین لباسشویی کاملا" خیس شده :-2-06-:
خنده ام گرفته بود داشتم به زور خودمو کنترل میکردم و هی بهش میگفتم مشکلی نیست ناراحت نباشید :-2-31-:بیاریدش دفتر ببینم میشه خشکش کرد یانه :-2-22-:
هرچند بنده خدا حق داشت چون هیچ شرکتی بغیر از شرکت ما المثنی نمیده واسه بیمه نامه :-2-37-:
هنوز داشت گریه میکرد خانم آخه خیلی مهمه و اگه شوهرم بفهمه روزگارمو سیاه می کنه :-2-19-:
دههههههههههههه !!!!!!!!!بیخود می کنه :-2-42-:
دیگه مطمئنش کردم و قطع کرد :-2-11-:
مامان میگه نسیم کی بود داشتی دلداری اش میدادی قضیه را بهش گفتم با خنده گفت : آخی امان از دل خانم ها:-2-20-: بعدهم چه زن زرنگی بود هفت صبح پاشده لباسشویی روشن کرده واسه لباس شستن :-2-24-:
باباهم نگاه خنده داری به مامان کرد گفت : دستت درد نکنه خانـــــــــم :-2-06-:
حالا هم بنده خدا آمد و بیمه نامه اشو ما خشک کردیم و دادیم رفت بهش :-2-14-:
اما اینو یاد گرفتیم که اصولا" آقایون همیشه باید هواشونو داشته باشی که یا کلید گم نکنن ،یا بیمه نامه جا نذارن یا موبایل فراموش نکنن :-2-41-:
یا حق :-2-40-:

REMIX
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۳ بعد از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز 19 مهرماه 1390

چطورین یا خوبین ؟

خاطره بله ....خاطره نه : ما نیز خوب می باشیم . امروز که خاطره ای نداریم ولی از دیروز بگوییم که کلا زیر سقف به سر نبردیم و در سطح شهر پراکنده بودیم .:-2-28-:صبح که رفتیم به یه سری کاررسیدیم ،:-2-37-: بعد از ظهرم که رفتیم دنبال یه بندۀ خدایی:mrgreen: و بعدشم هم بالاخره موفق شدیم خودمان را به مطب دکترمان رساندیم که چند روز پیش حرفش را زده بودیم ولی به دلیلی تنبلی نرفته بودیم :-2-41-:. رفتیم توی مطب هی ما نشستیم هی یه سری با چسب می رفتن تو اتاق دکتر بدون چسب میومدن بیرون:-2-28-: ، هی ما نشستیم هی یکی با گچ می رفت تو با چسب میومد بیرون:-2-28-: خلاصه این مابین که هی ملت خدا میرفتن تو اتاق دکتر و با ورژن بالاتر میومدن بیرون:-2-20-: منشی دکتر اعلام نمود که دیگه وقت دیدار نزدیک است :-2-16-:. بعد از 5 دقیقه از این اعلام رسمی در اتاق دکتر خود را یافتیم :-2-28-:.با کلی سلام و احوالپرسی و اینا رسیدیم به اصل مطلب ،که بخاطرش رفتیم توی اتاق معاینه اول لیا نشست کلی با بینی اون ور رفت و بعدش به ما گفت بنشین که ما هم به امید کشیدن بخیه آخر نشستیم اما چه خیال باطلی .............. :-2-36-:گفت نه الان این بخیه رو نمی کشم :-2-36-:و ما دوباره در خماری حادی فرو رفتیم حالا هی این با این وسیله ها بینی ما را اینور و اونور می کند و ما هم زیر دستان هنرمندش پرو بال می زنیم :-2-30-:. پس از این ضد احوال:-2-35-: رفتیم تا جناب دکتر جانمان نسخه را با آن دستخط زیبا و خودکار طلاییش بنگارد :-2-38-:. حالا ا ینجا منو لیا منتظر اون جمله معروف بودیم که دکتر جانمان ما را با گفتنش سرافراز نماید اما دکتر هی داشت دارو می نگاشت (جمله رو دارید دیگه ) :-2-38-:تا اینکه درست در لحظه ای که ما امید مان را از دست داده بودیم دکتر جانمان با گفتن همان جمله ما را در پیش بینیمان سربلند نُمود:-2-20-: و-" دو تا خواهر با دو تا آناتومی کاملا متفاوت ، واقعا عجیبه !!!!" . نمی دانیم این خسته نمی شود بس که هر بار که ما را می بیند این جمله را تکرار می کند . دیگر دارد کم کم باورم می شود که جزو عجایبیم :-2-37-:حالا اینجا منو لیا از شدت خنده در شُرف انفجار بودیم :-24-:ولی نمی توانستیم به روی مبارک بیاوریم چون دکتر تمام جد و آباد ما را تا 7 پشت می شناسد:-2-28-: و اگر ما می خندیدیم با خود می گفت نسل اخیر این خاندان چه وقیح و سبک سر می باشن :-2-19-:و یا با خود می اندیشید که نکند در حین جراحی آسیبی به مغز ما وارد کرده باشد که بعد آن ما شیرین عقل شدیم . :-2-23-:
خلاصه بعد از نزدیک 45 دقیقه معاینه و کلی حرف از اینور و از اونور از مطب اومدیم بیرون و راه افتادیم و جایتان خالی نباشد در ترافیک جلال آل عمت ( عمه موجود عزیزی می باشد شوخی نفرمایید لطفا.:-2-33-: پایین توضیح می دهم:-119-: ) گیر نمودیم و در آخر ساعت 8:30دقیقه در خانمان جلوس نمودیم . :-2-16-:

من ... الان ... احساسم : ما همچنان موضع سرماخوردگی خود را حفظ نمودیم و این آبشار نیاگارا هم که در حال فوران می باشد:-2-34-: به شدتی که مجبورشدیم دستمال کاغذی بر روی بینی خود نصب کنیم:-2-03-: تا موقعیت فعلیمان را آب نبرد.:-2-39-:

من .... عمه کوچیکه : آقا ما یه عمه باحال و مامانی داریم کلی خوشگل ( جای مادر پسرای تاپیک )و خوش تیپ :-2-11-:از این حرفا دیگه کلی هم اهل دل جوری که الان مادام موسیو تشریف بردن هند :-2-27-:. دعا می کنیم که بهشان خوش بگذرد تا بتوانند برایمان سوغاتی های خشنگ خشنگ بیاورند :mrgreen:. این عمه ما یه نظریه دارد که می گوید کلمه عمه خیلی سنگین و ثقیل می باشی اد چرا؟ چون از ته حلق ادا می شود :-2-37-:. و گوشزد می نُماید که در ادا کردن نام عمه نهایت احترام به کار برده شود "عمممممممممه" :-2-28-:.ولی خاله کلمه سبک می باشد چرا چون می گویند خونه خاله:-2-28-: و همچنین،به هیچ وجه از ته حلق ادا نمی شود :-2-28-:. پس در گفتن عمه نهایت دقت خود را بکار ببرید :-2-41-:. ولی این عمه جان ما یه گِله ای نیز دارند که می گویند چرا مردم عادتشان است که بگویند جان عمت مگر جان عمه بادمجان است:-2-36-: .و ما هم از این تریبون از شما درخواست می کنیم انقدر این جمله را بکار نبرید :-2-43-:و موجبات ناراحتی عمه های عزیز را فراهم ننمایید :-2-43-:. حالا ماهم چون عمه شده ایم ولی خاله نشده ایم با گفته های عمه جانمان کاملا موافقیم .:mrgreen:

دیگه دیگه ............

Mahtab namiعزیز : ممنون که به یاد ما بودی:-53-: . ولی در مورد اینکه گفتین شبنم رو به کسی نمی دید باید بگم اون پست جوابیه خواستگاری رو اگه دوباره بخونید متوجه می شید که شبنم به طور زیر پوستی بله رو گفت :-120-:. کی می تونه از پسر فول آپشن من بگذره :mrgreen:. زن ذلیلی چیزی نیست که بشه همه جا پیدا کرد به اندازه مدیر کل امتیاز محسوب می شه .:mrgreen:

سعید feed back : ازدواج وجدانت رو تبریک می گم یه روزی باشه که قدم نورسیدشونو بهت تبریک بگیم ولی تجسم کن بچۀ دو تا وجدان چه با وجدان از آب در میاد :-2-20-:.انشالا یه روز برای خودت . :mrgreen:

لیلا (lucy) : لیلا جان اگر که گل مژه ات خوب نشد هیچ نگران نباش .کمالات زن برادر شوهر یا همون جاری رو با همون یه چشم هم می شه دید :-2-28-:. حالا بعد از عروسی دیگه برای دیدن خودش و هنراش چهار تا چشم لازم داری .پس بذار الان چشمت استراحت کنه . :-2-20-:

همه خاطرات رو خوندم برای همه هم بدون استثنا تشکر زدم نه گزینشی چون همین قدر که خاطرات خودشون اینجا می نویسن جای تشکر دارد حالا فرقی نمی کنه که ما طرف رو نشناسیم .

ناهور:-53-:، الناز:-53-: ، زهرا (stsr69):-53-:، شبنم:-53-: ، مینا :-53-:، لیلا لوسی:-53-: ، مهتاب نامی:-53-: ،بهار:-53-: ،بابک:-53-: ،امیر حسین :-53-:،غزاله :-53-:، فرشید:-53-: ، فاطیما:-53-: ، دختر شرقی:-53-:، محمد رضا (Andy Hug) :-53-:، زهرا مترو پلیس:-53-: و بقیه دوستا ن که الان حضور ذهن ندارم .:-53-::-53-::-53-:

روز خوش . :-53-:
الهام

roya jo0on
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۱ بعد از ظهر
اعصاب معصاب ندارم:-2-36-:

میخوام برم خفش کنم:-2-36-:

میخوام سرشو بکوبونم به دیوار:-2-36-:
اصلآ میخوام اسید بپاشم روووووش:-2-36-:
نفسسسسسسسسسسسس کششششششششششششششش:-2-36-::-2-36-:
خستم کردن:-2-30-:
دیووونم کردن:-2-30-:
شدم یه دیوونه ی جانی .. یه قاتل زنجیره ای:-2-30-::-2-30-:
میخوااام این بغلیمو که رفته توو سایت نمیدونم چی بزنمش به قول مهسا خوون بالا بیاره:-2-36-:
میخوااام اون دختره که داره خودشو توو آینه نگاه میکنه رو به دو قسمت مساوی تقسیم کنم:-2-36-:
کلآ هر کی دم دستم باشه هیچ غلطی نمیتونم بکنم:-2-36-::-2-36-:
ما اعصاب نداریممممممممممممممممممم:-2-36-:
ما را کمک کنید:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
مگسسسسسسسسسسسسسسسس:-2-36-:
حشرهههههههههههههههههههههه هه:-2-36-:
سوکسسسسسسسسس:-2-36-:
عنکبوووووووووووووت:-2-36-:
ملخخخخخخ:-2-36-:
پشمک:-2-36-:
:-2-36-:


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
الان ما خیلی خوبیم:-2-38-:
الان ما در آرامش کامل به سر میبریم:-2-38-:
الان ما دیگر آن رویا بالاهه نیستیم:-2-38-:
الان ما یه رویایی هستیم که ماشالا خونسرد بید:-2-38-:
ما الان با پریس جان حرف زدیم ، و خودشناسی کردیم دیدیم این رویا پایینه خشنگتره:-2-38-:
رویا وقتی دستش مداد و در حال تفکر است و با مدادش کلّه اش را نوازش میکند و لبخند ژوکوندی بر لبانش نقش میبیند :-2-38-:خیلی بهتر است از آن رویایی که رنگش زرد شده .. پاهایش یکی به شرق رفته و دیگری به غرب ، دستانش از شدت عصبانیت به مانند یه چوبی شده که 3 شاخه بیشتر ندارد و دهانش را تا بنا گووووش باز میکند:-2-36-::-2-06-:

گنجشک
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۸ بعد از ظهر
درود دوستان!:-2-25-:
امروز بعد از مدت ها دست دست کردن آخر سر رفتم چشم پزشک!!!
بهم مژده داد که چشمام بازم ضعیف تر شدند!!! :-2-39-:بی نمک بهم گفت با موش کور مسابقه گذاشتی!؟:-2-42-:
فکر کنم فکر می کنه خیلی شیرینه!!! می خواستم بگم هر روز یه کم آبلیمو بخور شکرک نزنی!!! اما ادب رو رعایت کردم نگفتم!!!!:-2-35-:
گفت دیگه می تونم برم تو کار لیزیک و این حرف ها!!!
منم خیلی جدی گفتم: عینک رو دوست دارم دکتر!!!
دکتره هم خیلی جدی گفت: دیوونه که شاخ و دم نداره!!!:-2-27-:
توهین نباشه ها! اما این قشر پزشکان نازنین خیلی زود با آدم احساس پسرخاله بودن می کنن!!!:-2-43-: این آقا دکتره دیگه نمی دونه که من چشم ندارم پسرخاله تنی ام رو ببینم! وای به ناتنی!!!:-2-42-:
اصلاً ازش بدم اومد!دیگه نمی رم پیشش!!!:-2-42-:
خب من عینکم رو دوست دارم!!! چی کار کنم؟!:-2-15-:
اصلاً دوست دارم چشمام رو پشت قاب شیشه ای پنهان کنم!!! به کسی چه؟!:-2-42-:
باید فرم عینکم رو هم عوض کنم! دیگه خیلی قدیمی شده!!! حدود چهار سال پیش ایلنورم برام انتخاب کرد.
هنوزم اون روز رو یادمه که با کلی خنده و مسخره بازی این فرم رو برام انتخاب کرد... . :-2-39-:
فردا شب تولد باباست!!!
مامان جان می خواد مهمانی بگیره... . چه خبر بشه فردا!!!:-2-30-:
هم توی خونه، هم تو شرکت... !
از همین الان شیرین بازی ها شروع شده!!!:-2-36-:
بدم میاد از بادمجون دور قاب چین ها!!:-2-36-:
خوبه که به آدم به خاطر فکرش احترام بذارم نه به خاطر جیبش!!!
شاد باشید دوستان!
بدرود!

boyegandom
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر
به نام نامی نامش که نامش نامی نام است

با سلام:-2-25-:
بسم الله ارحمن الرحیم هستم :-2-22-:میخواستم یه خاطره بگویم:-2-27-:(دِ نه دِ اگه میخواستم نظر بدم که میرفت تو تاپیکا)
امروز روز من بود چرا؟چون همه معلما به غیر از یه نفر ازم درس پرسیدند:-2-43-:(منم بچه درس خون همشو بلدبودم):-2-41-:
چرا اون یه معلم ازم درس نپرسید ؟چون معلم دینی بود!!!!!!!:mrgreen:بازم نفهمیدید؟:-2-28-:
خب ما هیچکدوممون درس نخونده بودیم میخواست عربی و دینی بپرسه :-2-17-:
دست در دست هم دادیم و کلاس خود را آباد ساختیم:-2-16-:(نکته انحرافی):-2-35-:
تصحیح شده:دست در دست هم دادیم و شروع کردیم از معلممون سوالات دینی پرسیدن:-2-38-::-2-21-:
از شیر مرغ بگیر تا جون ادمیزاد ازش پرسیدیم:mrgreen:
1ساعت و 15 دقیقه داشت به سوالات ما جواب میداد:-120-:
اولین سوال در مورد خوردن شراب بود انقدر سوال پرسیدیم،پرسیدیم تا....................رسیدیم به مرجع تقلید!!!!!!!:-2-19-:
بعد از مرجع تقلید در مورد ارتباط با نامحرمو موجوادت خبیث سوال پرسیدیم:-2-02-:
معلمه که دید داریم الکی سوال میپرسیم گفت شما میخواین درس جواب ندین(چه باهوشه!!!!):-2-20-:
ما هم تصدیق کردیم اینم شروع کرد به دعوا کرد:-2-06-:
بعد دوباره رفتیم سر ادامه سوالات در مورد موجودات خبیث(پسمل):-2-35-:
بعد دید انگار دیه وقت نداریم شروع کرد به درس دادن عربی یه ربع وقت داشتیم تا زنگ خونه:-2-04-:
اونم شروع کرد به تند تند جزوه گفتن ما هم یواش مینوشتیم که نتونه جزوه بده:-2-14-:(آخه جلسه بعد میپرسه):-2-42-:
خلاصه الان عذاب وجدان گرفتم که انقدر این معلم رو اذیت کردیم:-65-::-65-::-65-:(منم حســــــــــــاس):-2-18-::-65-::-65-::-65-::-65-:
خیلی امروز بهم خوش گذشت مخصوصا زنگ آخر:-2-05-:
خوش باشید :-2-10-:
به درود:-2-02-:

aasemoon
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۱۵ بعد از ظهر
سلامي چو بوي خوش ياس به همهي كاربران نودهشتي عزيز:-2-37-:

از ديروز بگم كه صبح پاشديم بريم دانشگاه:-2-35-:

ديروز با مامانم رفتيم دانشگاه در واقع من كلاس نداشتم و فقط بخاطر جشن تولد امام رضا رفتم
مامانم هم با خودم بردم تا اونم حال كنه:mrgreen:

خلاصه اين مژي رفيق شفيق ما صبح زنگ زد و گفت كه نمياد و منم با مامي رفتم از چند و چون جشن بگم كه خيلي با حال بود
جايزه هم داشت 8تا سفر مشهد و 8 تانرم افزار

چقدر اين اقاه رو اورده بودن با حال ميخوند يك مولوديه اي خوند كه اينقدر دست زدم كف دستم تاول زده:-2-06-:
سالن كه ازجمعيت قيامت بود و همه از ته وجود دست مي زدن و ستونا به لرزه ميومد
موقع قرعه كشي كه ديگه ته ..........

8 تا نرم افزار قرعه كشي شد و 8 تا مشهد موند
5 نفر هر چي شمارشو خوند همه داد ميزدن كيههههههههههههههههههههه..ك يهههههههههههههه:-2-36-:

خودتو نشون بده:-2-27-:
غوغاي بود خلاصه ديروز رو گذرونديم امروز صبح هم عمه جونم اومد خونمون مهموني راستي مامانم فردا ميره مشهد من و. باباييم 10روز تنهاييم:-2-30-:

shimash
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۲۶ بعد از ظهر
سلام

امروز فقط راه رفتم.. راه رفتمو راه رفتم و تنها به یک چیز فکر کردم؛

به اینکه دلم گریه می خواد,یه گریه طولانی و پرصدا که شاید یه ذره از باری

که روی قلبم سنگینی می کنه رو کم کنه..

بی تفاوتی چیز عجیبیه.. وقتی خوشحالی می خندی,وقتی غمگینی گریه

می کنی ولی وقتی امیدی به تغییر نداری,وقتی محدودیت ها و شکست ها رو

قبول می کنی و وقتی ضعف رو باور می کنی بی تفاوت می شی و اونوقته

که حتی اشکتم در نمیاد؛

آره بی تفاوتی چیز عجیبیه...

یا علی

+Lily
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۳۰ بعد از ظهر
اگه یه نفر بخواد بره حج بعد تو نتونی حلالش کنی ، اونوخ این مشکل تو میشه یا اون ؟
به شدت به قانون سوم نیوتن معتقدم که هر عملی یه عکس العملی داره
یعنی اگه الان من اون آدمو نبخشم ، فردا روز من هم بخشیده نمیشم ؟
بعد اگه حلال کنم اونوخ حس کنم به خودم ، شخصیتم ، خاطراتم و همه چیزم خیانت کردم تکلیف چیه ؟
اگه یه نفر رو که لیاقت بخشیدن نداره ، ببخشی ، جرم نیس ؟
( دارم قانونی برخورد می کنم نه شرعی :-2-33-: جرم ، نه گناه )
اگه یکی هیچوقت هیچوقت خوبی ازش ندیدی ( خوبی که چه عرض کنم ، همیشه مایه ی شر و ناراحتی بوده ) ، بعد به خاطر این که میخواد بره حج ، حلالش کنی یه جور توهین نیس ؟
تصمیم جدی گرفتم که حلالش نکنم
یا مولا غرقش کن ، ماهم روش :-2-35-:

یه دفعه دیگه کسی حرف غلط املایی بزنه ، وسط سایت حلق آویزش می کنم ( منظورم البته به اوناییه که بعد از شهریور 67 دنیا اومدن :-2-31-: ) من خاطره خیلی بدی از درس املا دارم ، یه بار « توانسته بودم » رو جا انداختم :-2-35-: فک کنم وسط املا مرده بودم ...

آغا ما نه دسترسی به فرهنگ لغت داریم نه این آن لاینا همچین به آدم کمک می کنن
دیروز می خواستم بنویسم « اسیر و عبیر » بعد انگار املای کلمه این نبود ، به خاطر خطرات بعدش مجبور شدم اسیر رو تنهایی استفاده کنم ، ولی حدس زدم شاید اسیر و عبید باشه ، نمی دونم :-2-33-:
آغا ما خاطره ها رو نمی خونیم ، همه اشو نمی خونیم ، وقت نداریم ، ولی یه جایی باید غر بزنیم دیگه
هی میایم می نویسیم ، دوس دارم ، مشکلی هست ؟ :-2-42-:

.arsana.
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۳۷ بعد از ظهر
:-2-37-:
دارم به خودم امیدوار میشم:-2-27-:
من میتونم:-2-27-:
تو میتونی:-2-27-:
هلنا میتونه:-2-27-:
همه میتونن:-2-27-:

دیروز طی یک دعوای انتحاری با مامی زدیم به تیپ و تاپ هم که دو تا نتیجه داشت:-2-22-:
1-بهم برخورده بود واس همین دیشب واسه اولین بار در عمرم لباسامو خودم شستم
2- سر لج و لجبازی رفتم با موهای خیس لباسارو روی طناب پهن کردم و امروز صبح با گلودرد از خواب پاشدم:-2-43-:

علت دعوای فی مابین:
مادرجان دیروز اعتقاد داشت من هنوز رشد عقلی قد سنم نداشتم :-2-31-: و هنوز کودکی بیش نیستم و واسم متأسفه و از این حرفا... اونم فقط واسه اینکه دیشب هلنا کارش داشت گفتم مامان پاشو ببین بچت چیکارت داره:-2-42-:

منم اعتقاد پیدا کردم که هلنا کلا جایگاه عزیزتری پیش مادرجان داره:-2-27-:

بعد خودمو کلی دعوا کردم که چقدر بچگانه فکر میکنی؟:-2-22-:

ولی بعد از کلی فکر کردن دوباره به همون نتیجه ی اول رسیدم:-2-27-:

شایدم مادرجان هلنا رو زیادی داره لوس بارمیاره:-2-37-:

اصلا به من چه؟:-2-43-:مادر و دخترن خودشون میدونن با خودشون:-2-28-:
دیروز هلنا جان دسته گلی به آب دادن که طبق معمول آتیشش یا خارش دامن من بدبخت فلک زده رو گرفت:-2-22-: اصلا حوصله تعریف کردنشو ندارم چون یکم عصبی ام امروز:-2-27-:ولی در همین حد بگم که دیروز راننده سرویسش منو با مادرجان اشتباه گرفته بود و وقتی گفتم خواهرشم باور نکرد و گفتم:چند سالتونه؟ :-2-22-: فکر کرده من باهاش شوخی دارم:-2-43-: منم شوکه شدم به مدت n صدم ثانیه سکوت کردم بعدش گفتم 18 سالمه بعدش یارو گفت:من عذر میخوام منظوری نداشتم:-2-28-:
نه اینکه صدای منو مادرجان پشت تلفن کپی همدیگه اس دیگه به بدبخت حق دادم قاطی کنه:-2-27-:
من فقط خواستم یه کوچولو بگم خیر سرم:-2-22-:

هلنا-چرا داری گریه میکنی؟
_من؟؟گریه می کنم؟
هلنا-پس چرا گریه ات داره میریزه:-2-06-:
_خواهر دلبندم سرماخوردم:-2-22-:
_باشه من میرم baby مو نگاه کنم

من واقعا در این ابراز احساسات و واکنش های احساسی غرق شدم :-2-38-: نمیدونم چجوری خودمو بیرون بکشم از این گرداب احساسات و دل نگرانی خواهر دلبندم:-2-22-:

امروز سر شیمی وااااااای مرده بودم از خنده:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
دبیرمون برگشت گفت:شما زبان مادریتونو که بلدید؟تو آزمایشی سنجش خوب میزنید
بعد یکی از بچه ها گفت:نه بلد نیستیم
دبیرمون با خنده_پس احتمالا ترکی حرف میزنید؟
یعنی در این لحظه کلاس به مرز انفجاااااااار رسید:-2-06-::-2-06-::-2-06-:آخه دقیقا زده بود به هدف و دختره ترک بود:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
حالا ما واسه چی زدیم زیر خنده آخه یکی از دیگه از دبیرا هم همشهری این همکلاسیمونه و هی بهش میگه:همشهری چرا 270 رو 720 میخونی؟:-2-06-::-2-06-:الحق که همشهری هستی:-2-06-::-2-06-:

شوخی بودا!!:-2-27-:کسی به دل نگیره که ماشالله دل گرفته هامون فت و فراوونه
امروز یکی از بچه ها حس شوخ بودن بهش دست داد یه تیکه بی مزه سر یه ماجرایی بهم پروند منم با خنده بهش گفتم:
_هر وقت گفتن خاک انداز خودتو وسط بینداز
اونم ناراحت شد:-2-22-:
جنبه شوخی هم ندارن یه سریا:-2-43-:
برگشته به من میگه:
_تو چقدر پایین تر از سنت صحبت میکنی

اِ توام که اینو میگی؟:-2-27-: مادرجان هم دیشب خیلی روی این نکات تکان دهنده تأکید کرد:-2-22-:
هلی جان کرم از خود درخته اصولا:-2-27-:

دیشب فال حافظ گرفتم این اومد خیلی خیلی خوشحاااال شدم:-2-16-:ولی اون یارشو نمیدونم کیه:-2-31-::-2-08-:

ماهم این هفته برون رفت و بچشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست
میچکد شیر هنوز از لب همچون شکرش
گرچه در شیوه گری هر مژه اش قتّالیست
ایکه انگشت نمایی به کرم در همه شهر
وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست
بعد از اینم نبود شایبه در جوهر فرد
که دهان تو درین نکته خوش استدلالیست
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
کوه اندوه فراقت بچه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست


گفته مژده ی خوبی بهم میرسه:-2-16-:و اگه راهمو دنبال کنم به توفیق و پیروزی میرسم:-2-16-:


خدافظی:-2-41-:

Cloud_Strife
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۵۹ بعد از ظهر
سلام!:-2-25-:

چون حال ندارم خاطره ی دیروزمو بنویسم:-2-28-:،خاطره ی امروزمو سکانس بندی میکنم::-2-38-:

سکانس اول:زنگ اول،آزمایشگاه:-2-06-:

تو آزمایشگاه نشستیم.هوای توش خیلی سردهhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_94.gif!معلممون خیلی حواسش پرته(به اصطلاح خودمون شوته:-2-35-:)ما باید با کولیس اندازه ی قطر های بشر رو درآریم:-2-43-:.از آن جا که جلسه ی قبل هیچی گوش ندادیم:-2-30-:،در حال حاضر هیچ یک از ما 7 نفر اندازه گیری بلد نیستیم:-2-22-:!خلاصه به هزار ترفند و با کلی خندیدن قالشو کندیم برگشتیم تو کلاس.اونقد خندیده بودیم که دل درد گرفته بودم.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:...


سکانس دوم:نگ دوم،هندسه:-2-28-:

مثه همیشه داریم سر هندسه با بهاره و شیدا و کیمیا نقاشی می کشیم:-2-38-:!آخه تقصیر ما چیه:-2-43-:...همه ی سوالای این معلمه مال پارساله که بهمون یاد دادن واسه همین ما حوصلمون سر میره:-2-28-:....
همینطور در حال خندیدن هستیم:-2-06-:(وقت آزاد آخر کلاسه:-2-22-:)که یهو بهاره گفت معلمه داره گریه میکنه:-2-30-:.ما هم دیدیم چشاش قرمز شده:-2-41-:...خیلی دلم سوخت:-2-15-:....و احساس عذاب وجدان کردم.:-2-30-:
معلم هندسمون خیلی مهربونه و موهای خیلی خوشگلی هم داره(ما یواشکی موهاشو دیدیم امروز).نمیدونم واسه چی گربه میکرد...

سکانس سوم:زنگ سوم و چهارم،ادبیات:-2-16-::-2-16-:

همین که معلم هندسه میره بیرون،خانوم سرتیپی(معلم ادبیات:-2-16-:)میاد.بینش زنگ تفریح نداریم:-2-43-:.من عاشق خانوم سرتیپیمhttp://www.moppo.net/anisigns/signer/heart/heart.gif.بهترین معلم ادبیاتیه که تو عمرم داشتم:-2-16-:.جذبه ی فراوون داره با لحن ادبی بسیار:-2-41-:.سر کلاسش حتی ما که اونقد شولوغیم هم جیکمون در نمیاد:-2-15-:.داستان رستم و اشکبوسو طوری تعریف میکنه که میری تو توهم.انقد که عالی تدریس میکنه.عاااااااااااشقشم واقعا:-2-14-:.امروز دو زنگ پشت سر هم ادبیات داشتیم.2 تا امتحان هم دادیم که من یکیشو 5 شدم(از 5 نمره)و اون یکیشم که تست بود همه رو درست زدم.ایوللللل:-2-16-:......

خلاصه 2 ساعت تمام فقط داشتیم مینوشتیم.دستمون شکست.سر سرتیپی همیشه باید تند بنویسی چون هی میگه وقتمون کمه!ولی من عاشق زنگای ادبیاتم.

سکانس چهارم:زنگ پنجم،پژوهش شیمی:-2-09-:

ما رو هم 10 نفر دوستیم که من با 5 تاشون صمیمی ام و همه با هم تو پژوهش شیمی هستیم.امروز با یکی از هم گروهی هام که ازش متنفرم،آخه از اول هم تو گروه دوستیمون نبود اومد خودشو چپوند،دعوام شد چون خیلی مغرور،بی نهایت خودخواه و از اون خرخوناس که هی پز درسشو میده:-2-43-:.داشت پز میداد که دیگه کفرم بالا اومد و گفتم ببین من خودم بچه زرنگ و درس بلد هستم یه بار دیگه بخای بچه پررو بازی در بیاری حقتو میذارم کف دستت.:-2-09-:
بعدش از کلاس زدم بیرون با چهره ای برافروخته.زنگ تفریح هم هر چند دوستان التماس کردند ولیکن ما به حیاط نرفتیم.آخه از دست اونا هم دلخور بودم که چرا کاری نکردن که با هم بیفتیم.فقط منه بدبخت...:-2-39-:

سکانس پنجم:زنگ آخر،ریاضی:-2-38-:

من معلم ریاضیمو خیلی دوست دارشتم ولی الآن ازش متنفرم به خاطر کاری که با ما 4 تا کرد...که بعدا حال داشتم میام میگم چه کاری.:-2-09-:
سر زنگ اونم همش امتحان دادیم.امتحان که تموم شد،سر یه سوال باهاش بحث کردم(من همیشه ی=سر سوالا باهاش بحثم میشه!)که آخرشم کنف شدم.چرا؟چون من بودم که تو محاسبات اشتباه کرده بودم!فک کن نوشته بودم:8=3-11!:-2-14-:

سکانس آخر:زنگ خونه،منت کشی دوستان،کنار سرویس:-2-22-:

خلاصه دوستان اومدن با منت کشی و در آغوش گرفتن قول دادن که همه چیو درست کنن.بعدشم اومدم خونه مادر مبارک گفت از هفته ی بعد کلاس زبانم شروع میشه!:-2-30-:


فیلناتتان باشد.:-2-25-:
بـــــــــــــــــــــــا ی!:-2-36-:

REAL LOVE
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۳۱ بعد از ظهر
شلام

من مهتاط شدم رفت... من خیلی شرم درد موکنه:-2-36-: یهنی تومور دارم؟؟؟؟:-2-30-: منکه هیشوقت شر درد نداشتم:-2-30-: چرا این روزا همه ش شرم داره منفجر میشه؟:-2-30-:خدااااااااااا بیا منو بخوووووور:-2-36-:

آقا اقا آقا یعنی ما امروز ته بی آبرویی بودیم( البته من جزوش نبودم ولی دوستان نام مارو هم خدشه دار کردن:-2-35-:)
یه برادر اصفهانی میاد سر کلاس نقد ادبی ما:-2-27-:ماشالا هزار ماشالا به چشم جوون مردمی چهره ی مقبولی هم داره:-2-27-: بعد ایشون لیسانس برق خوندن الان ارشد اومدن ادبیات بخونن:-2-37-:(بیکاره...قبلش باید میومد یه مشورت با ما میکرد:-2-28-:) امروز جلو نشسته بود و ما هم ردیف وسط و آخرای کلاس صدامونو انداخته بودیم رو سرمون:-2-35-: دوستان هوس موشک کرده بودن و یه موشک کاغذی درست کرده بودن و با اون بازی میکردن...سما جان ما اومد هدف بگیره که چشاش منحرف شد و باد نامرد هم کمکش کرد و موشک درست رفت بیخ گوش جناب مهندس:-2-06-: یوهو کلاس منفجر شدددد:-2-06-:همه رو میزا ولو بودن و داشتن میخندیدن:-2-06-: جناب مهندسم فکر کرده بود موشک واقعی بوده اومده رو سرش برگشته بود با چه ترسی نگاهمون میکرد:-2-35-:سما وسط خنده فقط بر و بر نگاش کرد و ما هم خودمونو زدیم به خندیدن:-2-06-:
بعد خم شد و موشک رو برداشت انداخت تو سطل آشغال:-2-22-: واااااای مارو میگی هرکی یه تیکه ای مینداخت...طرف فکر کرده بود نامه عشقولانه براش فرستادیم:-2-22-: همچین خودشو گرفته بود:-2-22-:
بعد از کلاس نیلوفرمون جرات به خرج داد و رفت آبرومونو خرید:-2-22-: رفته گفته آقای اربابی ببخشیدااا حمل بر بی ادبی نشه... ما هدفمون سطل آشغال بود و این چیزا:-2-35-: حالا خانوم یه سوتی هم اونجا داده طرف اسمش اربابی نبوده اصلا:-2-27-:اربابی یکی دیگه بوده:-2-27-:

ساعت بعدی کلیله داشتیم... استادمون خانمه که یه پسر 6-7 ساله داره:-2-37-: سر کلاس نشسته بودیم که یوهو در باز شد و پسرک اومد تو و کلا جو کلاس ر ریخت بهم:-2-06-: رفته بود رو برد نقاشی می کشید بعد وسط درس از ما میپرسید حدس بزنید اینا چین:-2-38-: نقاشیاش تابلو بود ها ولی درست جواب میدادیم انقدر تعجب میکرد:-2-43-::-2-22-:

تو راه برگشت اومد از تاکسی پیاده بشم در رو که باز کردم کوبیدم به ماشین بغلی:-2-22-:پررو پررو هم گفتم چیزی نشد نخورده:-2-22-:پسره دهنش باز مونده بود از پررویی من:-2-22-:


پرنیا گنجیشکی منم عینکمو خیلی دوست دارم:-2-14-: بیشتر از هرچیزی تو دنیا:-2-14-:چون بدون عینکم نفس کشیدن هم برام سخت میشه:-2-27-: به وقت عمل هم نرسیدم هنوز:-2-28-:

رفتم واس دوستم کادوو بخرم یه دئودورانت بورژوا هم خریدم واس خودم بوی گل محمدی میده... وای یه آرامشی دارههههه:-2-41-:
نادی سفر بخیر...چقدر اون چشمه هه خوشگل بود:-2-41-:

سما موخوای خاطره ننویسی شوما؟:-2-31-:
ها یادم رفته بود اینو بنویسم... نخیرم تمیم خودش گیجتر از منه:-2-43-: دو ساعت دارم میگم کمدی یه مایه های تلخی داره ولی طنز اینطور نیست هی میگه بله درسته دقیقا همینو میخوام بگید:-2-43-:
بعد که من ساکت شدم برگشته میگه همینکه این گفت: طنز ته مایه ی انتقادی و تلخ داره ولی کمدی خنده آوره:-2-06-:

GISOOM
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۵۴ بعد از ظهر
سلام بر همه دوستان:-2-25-:
ما نیز از امروز تصمیم گرفتیم که به جمع خاطره نویسان بپیوندیم (اگر تنبلی بذاره):-2-35-:
ولی پری زرنگ تر بود و گفتنیای امروزو گفت به جز سوتی خودشو آقا سر کلاس نقد ادبی بودیم یهو استاد پرسید که فرق بین طنز با کمدی چیه , پری خانمم با اعتماد به نفس کامل شروع کرد تعریف کردن و کاملا بر عکس گفت تعریف کمدی رو به جای طنز و طنز ... استادم برا اینکه تو روحیه بچه تاثیر نذاره به رو خودش نیورد و تاییدش کرددیگه چشمتون روز بد نبینه من و پری مثل همیشه نتو نستیم خودمونو کنترل کنیم و زدیم زیر خنده:-2-06-:
کلا امروز روز شادی بود خدا رو شکر:-2-06-:


باد را دیدم که پرپر کرد
آن گل نازی
که در اوج شکوفایی
ناز بر چمن می کرد و
بودن را
جاودانه
با همین زیبایی سرشار باور کرد

feedback
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

سلام به همگی از دم :-118-:

فاز شادی :-2-16-: :

انقدر امروز سوژه واسه این قسمت دارم که اصلاً فرصت غم و غصه هامو نکردم. :-2-32-: راه به راه امروز قضیه جالب واسم پیش اومد و خدا رو شکر روز خوبی رو سپری کردم. :-2-32-:

سوژه شماره 1 :-2-06-::-2-06-: :
کنار یکی از مجتمع تجاری های معروف تهران بودم که داشتم از پله های عابر پیاده میرفتم بالا و یه خانمی رو دیدم که بهم گفت :
-ببخشید آقا؟! :-2-14-:
-بله؟! :-2-35-:
اون خانمه :-2-22-: : من خوبم؟ :-2-14-:
چشمام از حدقه در اومد و گفتم : جان؟! :-2-19-:
اون خانمه :-2-22-: : قیافم؟! قیافم خوبه؟! :-2-14-:
یه لحظه آب دهانم رو قورت دادم و زیر لب گفتم :
-بار الهی یعنی فرشته نجات من رسید؟ :-63-: یعنی تموم شد این همه تنهایی؟ :-63-: آه پروردگارا من دیگر تنها نیستم؟ :-63-:
وجدان جدیدم خیلی سوژه خندست :-4-: و گیر نمیده. :-15-: بچه باحالیه. :-8-: در این حالت گفت :
-وای سعید داره ازت خواستگاری میکنه. :-36-: یه وقت ضایع بازی در نیاریا ... :-113-:
آقا منم همینطور مات و مبهوت گفتم :
-والا چی بگم؟! :-106-::-106-:
خانمه : منظورم حجابمه!! حجابم خوبه؟ :-2-14-:
یه نگاهی بهش انداختم و دوباره سرم رو یه کم پایین انداختم و کمی سرم رو تکون دادم و گفتم :
-بد نیست. خوبه :-5-::-5-::-5-:
وجدان : همه چی داره خوب پیش میره. :-2-38-: ایول ایول :-2-38-: مادرتم که از دختر محجبه و با ایمان خوشش میاد. :-2-38-: مبارکه :-2-38-:
خانمه : پس گ*ش*ت بهم گیر نمیده؟! :-2-35-::-2-35-::-2-35-:
قیافه سعید : :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
قیافه وجدان : :-2-36-::-2-36-::-2-36-:
کمی واضح تر که دیدمش ، احساس کردم موهاش از زیر شالش 57 متر دورتره و سعی داشته درستش کنه ولی بدتر ضایع کرده :-2-22-::-2-22-: بهش خیلی رُک گفتم :
-همین الان این پایین از شما با حجاب تر رو گرفت. دیگه شما رو فکر کنم گیر بده. :-2-37-:
بعد هم بی خداحافظی رفتم و چند قدم جلوتر گفتم :
-خدا به خیر بگذرونه براتون :-2-35-::-2-35-:
وجدان : بی خداحافظی؟! :-12-: نامرد :-12-: هیییییییی روزگار :-12-:
سعید به وجدان : مرتیکه هیز!!! اینطوری کنی میکشمت شماره 4 بیادا!!! :-2-43-::-2-43-::-2-33-:

سوژه شماره 2 :-2-06-::-2-06-: :
اومدم خونه و دیدم مامانم برام لباسا رو ردیف کرده و میگه بپوش ببینم!! :-2-43-:
منم اینطوری :-2-19-:
-بپوشم که چی؟! :-2-35-:
مامان : مثلاً نامزدی خالته ها!!! :-2-43-::-2-43-::-2-43-: فردا هم باید بری خرید با خواهرت :-2-43-::-2-43-:
اهههههههههههه چقدر بدم میاد از خرید :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
اول رفتم پیراهن سفیدم رو پوشیدم با کراوات و شلوار پارچه ای :-2-27-: اومدم تو پذیرایی مامانم تا منو دید گفت :
-به به شادوماد :-2-06-::-2-06-: یه کم چاق شو دیگه چقدر لاغری تو!!! شلوار داره تو بدنت زار میزنه!!! :-2-19-::-2-19-::-2-19-:
وجدان : نه به اون تعریف اول!!! :-2-02-: نه به این تحقیر آخر :-2-06-::-2-06-:
حالا مراسم لباس پوشیدن ما شروع شده بود. اینو با اون ست کن. اون و با این ست کن. خلاصه هی پشت سر هم ست کن ست کن :-2-35-::-2-37-::-2-37-::-2-28-:

سوژه شماره 3 :-2-16-: :
به خواهرم یه اس ام اس دادم در حد لالیگا!!! :-2-06-: خوشش اومده بود بچه ذوق کرده بود :-2-06-: تا اومد تو خونه دید پشت صندلی نشستم و همینطوری با هدفونی که تو گوشم بود منو کشوند طرف خودش هی صورتمو داشت می بوسید منم قیافم مثل اینایی که کُپ کرده باشن شبیه این ژاپنیا که چشماشون از تعجب به یه جا خیره شده ، شده بودم :-2-06-::-2-06-::-2-06-: بابا ولم کن :-2-43-: حالا از صندلی پاشدم دستمو گرفته داره تاب بازی میکنه :-2-06-::-2-06-: دختره گنده خجالتم نمیکشه :-2-43-::-2-43-::-2-22-:

پ.ن : پیروزی غرور آفرین ایران بر جماعت عرب شادباش :-2-40-::-2-40-: اونم نه یکی نه دو تا نه سه تا نه چهار تا نه پنج تا شیش تا!!! :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
به یاد 6 تایی های پرسپولیسی ها :-2-32-::-2-32-::-2-32-::-2-06-::-2-06-: (محض اطلاع امیر ژنرال :-65-::-65-::-65-:)
پ.ن : یگانه خانم یوزر ِ عالی متعالی :-4-::-4-::-53-:
پ.ن : ناهور و شبنم چی بگم؟! :-2-15-: بابا بسه دیگه انقدر مهربون نباشین شما دو تا!! باور کنید بعضی وقتا از مهربونیتون کم میارم و بغضم میگیره. :-118-::-118-: دوستان ِ حقیقی :-2-40-::-2-40-:
رمان " چگ ویت اسکیلت فرار می کند " از اندرو گیبسن رو دارم می تایپم. خیلی قشنگه حتماً بخونیدش. :-2-38-:
http://www.forum.98ia.com/t326365.html#post3110645

----- ----- ----- ----- -----

فاز غم :-2-15-: :

قدیم مدیما یادمه میگفتن :
گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی!! :-2-15-:
من صبر کردم. منتهی چیزی که شد این بود که :
-نه غوره واسم موند ، نه حلواهه ساخته شد!! :-8-::-8-:
این شکلک :-8-: از حرص برون آید همی ... :-8-:
به بازی روزگار عادت دارم. کارایی میکنه که توش میمونم. به موندن تو بازی روزگارم عادت دارم.
همیشه همینطوری شده.
با هرکی خوبم ، بد میشه برام.
فکر کن طرف یه کاری میکنه و اصلاً ککشم نمیگزه. بعداً میفهمه چیکار کرده. حالا میشه دایه عزیزتر از مادر و عین تمساح اشک میریزه. غافل از اینکه اون موقع چی؟! اون موقع یادت بود چه کردی؟
حالا تو اوج این اتفاقا ، تو میای و طرفو میبخشی...
بعدش این بار طرف واسه تو کلاس میذاره که اگه من گناهم انقدر زیاد بود تو چرا بخشیدی؟ خُب نمیبخشیدی!!! اینجاست که میگن ای لعنت بر من که تو رو بخشیدم!! خودم کردم که لعنت بر خودم باد...
کسی به دل نگیره. با بچه های این سایت نیستم. مخاطبم خارج از این سایته.

سعید / 19 مهر 90 / 21:56

بعد از مهتاب نامی نوشت : خیلی ناراحت شدم مرجان خانم. یعنی راهی نداره که شما به وسیله اون آرامش پیدا کنید؟! دوستی نزدیک یا دوستانی خوب که بتونن کمکتون کنن؟! این سایت دوستای خوبی داره که به من خیلی کمک کردن. امیدوارم برای شما هم همینطور باشه. منم شده که از خدا و کارایی که گاهی انجام میده که حرصم دربیاد ، کمی دلگیر بشم ولی امشب به بزرگ بودنش پی بردم. به اینکه همه کاراش با حکمته. جز یه کار که هنوز تو حکمت اون کار موندم و بالاخره باید بفهمم. فوت پدرم منظورم نیست. فوت پدرم توش حکمت بود و تازه میفهمم چه حکمتی داشت. ولی اون یکی قضیه حکمتش رو نمیفهمم!! امیدوارم برای شما هم حکمت این اتفاقات روشن بشه. فقط از خدا براتون آرامش و صبر میخوام. در هر حال آرامش روحی خودتون رو حفظ کنید. شما همیشه با من خوب بودین و هستین. ناراحتی شما ناراحتی ما هم هست. :-118-:

M_Love_Z
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۰ بعد از ظهر
سلام

دیشب تا صبح نخوابیدم:-2-31-:...تا صبح اشک ریختم:-2-30-:...اصلا نمیتونستم اروم بگیرم چون حرفایی شنیدم که هیچ وقت دوست نداشتم بشنوم:-2-30-:...در کل حالم خفن خراب بود:-2-33-:...تا صبح چشمم به گوشیام بود که شاید پیام بیاد ولی خبری نشد:-119-:
صبح وقتی از رخت خواب اومدم بیرون تازه متوجه حالم شدم:-2-31-:...سر درد شدییییید بدن درد شدید...و بیحااااااااال:-2-06-:
اصلا حال خودما نمیفهمیدم:-2-36-:...مامانمم وقتی حالما دید گفت نمیخواد بری مدرسه وایسا تا بعدا بریم دکتر:-2-16-:
ساعت نه و نیم بود که رفتیم دکتر طبق معمول گفت مال سینوزیته:-2-37-:...گفت تا اخر عمر باحاته:-2-30-:...
اومدم خونه استراحت کردم و نشستم پای تراوین:-2-27-:....تا عصری یادم افتاد فردا با هیتلر:-2-30-:(معلم عربیمون)داریم:-2-30-:....بدنم لرزییییییییید:-2-30-:
یه ذره خوب شده بود ولی وقتی یادم افتاااد حالم خراب تررررر از قبل شد:-2-30-:
اعصابم به کل ریخت بهم:-2-28-:
شدیدا استرس گرفتم:-2-36-:
اخه من نمیدونم این عربی را بخونم تا چی بشه:-2-36-:
واقعا عصبیم میکنه:-2-36-:
در این مواقع میخواد بزنم یکیا لت و پار کنم ولی حیف کسی نیست:-2-33-:
اخه بگو من یه زبون چرتا واسه چی یاد بگیرم:-2-36-:
هر چی هم میخونم هیچی حالیم نمیشه:-2-36-:
تا الان همش داشتم میخوووندم ولی هیچی هیچی نفهمیدم...:-2-30-:
سرم داره میترکه:-2-31-:
نمیدونم غیر از فحش دادن چیکار کنم:-2-06-:
خسته شدم دیگه:-2-30-:
دعا کنید فردا از من درس نپرسه:-118-:

ببخشید همش خاطرات چرت مینویسم همشم منفی ولی چیکار کنیم که زندگیمون اینجوریه
روزگار باهامون لج افتاده:-2-30-:

rosa
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۷ بعد از ظهر
/////////////////////

ღ ghazali ღ
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر
چرا اینجا اینقدر سرعتم پایینه ؟؟:-2-33-:
سلام !!:-2-41-:
خوبین ؟؟:-2-41-:
ما هم بسی خوبیم !!
امروز مادرمان شانس آورد جان سالام از زیر دست ما بدر برد !!:-2-35-:
صبح رو گفتم چی شد از بعد از اون در نقش کوزت بودیم !!:-2-41-:اشکمان در آمد اینقدر تخت و کمد اینور اونور کردیم !!!:-2-43-:همونجوری که پیش بینی کرده بودیم بسی هم کمر درد گرفتیم !!:-2-43-:
خوب سنگین بودم !!
خوب کی گفته تو این وسایلو بلند کنی خوب !!:-2-43-:
ما مادر رفتیم واسه مرتب کردم این بند و بساطا .... اولین سوئ قصد نسبت به جان مادر !! تخت من چند تیکه چوبه دوتاش جلو در کمد دیواری بود من نمیدونم چم شد یهو دره کمدو باز کردم مامانم اونجا وایساده بود !! :-2-35-:
بریخت روش !! حالا یکیشو من میان زمینو و هوا گرفتم یکیشم خودش گرفت ولی خوردن بهش !!:-2-35-:
یه جا یه تیکه از تختو انداختم رو پاش !!:-2-35-:الهی بگردم پاش داغون شده !!:-2-39-:عذاب وجدان گرفتیم !!:-2-39-:
و یه حرکت شاهار از ما که مامانم مرده بود از خنده:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یه جای کوچولو خیلی کوچیک بین تخت و دیوار هست !!ما رفتیم نشستیم اونجا !!:-2-06-::-2-06-:
گیر کده بودیم در نمیومدیم!!!:-2-06-::-2-06-: مردیم اونجا !! مامانم از بس میخندید نمیتونست کمکم کنه !!:-2-06-::-2-06-:یعنب صحنه ی وحشتناکی وبد !! باید بودینو میدیدن !!:-2-06-::-2-06-:آبروی مان میرفت !!:-2-06-::-2-06-:
ما دیوانه شدیم فت یه اتفاقی افتاد سرت البته ما نقش زمین بودیم از خنده !!:-2-06-::-2-06-:دقیقا همینگونه !!:-2-06-::-2-06-: بعد یهویی من نفهمیدم چی شد :-2-30-::-2-30-:اینگونه شدیم !! مامانمو و داداشم همینجوری نگام میکردن !!:-2-19-::-2-19-:ف میکردن از خنده داره اشکام میاد ولی واقعا داشتم گریه میکردم !!:-2-35-::-2-35-: دیوانه شدیم فت !!:-2-35-:
با یه دوست قدیمی کلی حرف زدیم !!:-2-06-::-2-06-:اینقد من از بدو صحبت سوتی دادم ه حد نداره !! صداش میکردم غزال !!:-2-35-:اصلا اینقدر داغون حرف زدمااا بچه مونده بود همینجوری !! ولی رفع دلتنگی شد !!:-2-16-::-2-16-:
به این نتیجه هم رسیدم من عمرا یه خرده هم کار فنی بلد نیستم !!:-2-08-:با مامانم نزدیک دو ساعت داشتیم سعی میکردیم تخت منو وصل کنیم !! 200 بار هی پیچو میبستیم هی باز میکردیم حالا بماند که همون پیچ بستن خودش کلی بود !!:-2-28-:
ولی ناز داداشمون رو کشیدیم اومد واسمون اینار بست :-2-28-:البته خوب خسته بود حق هم داشت:-2-43-:

توی فامیلمون یه فرد عزیز دارم یکی که خیلی برام عزیزه ..... نمیتونم براتون مهم بودن این شخص رو برای خودم توصیف کنم !! اینقدر برام زخمت کشیده که تا آرخر عمرم مدیونشم !! ولی چرا ؟؟ چرا دنیا گاهی اوقات یه کارایی میکنه که ... ؟؟ چرا ما آدما بعضی وقتا .... ؟؟؟ اش دست از دنیا پستی بر داریم !! کاش بفهمیم تمام کارای الانمون نتیجه کا های دیروزمونه !! ماش اون میفهمید !!
خیل خیلی خیلی خیلی خیلی سخته یه عزیزت جلوت خورد و له بشه !! خورد شد و تموم شد ... میخواستم فراموش کنم ولی چقدر دلم واسه حتی صداش که امروز زنگ زده بود تنگه ...!! هنوزم بی اندازه به فکرمه و این داغونم میکنه !! چقدر دلم میخواست منم باهاش حرف بزنم مامانم گفت ولی نمیتونم !! همه وجودش جلو یخته زمین !!
بی کی باید شکایت کرد ؟؟ به دنیا ؟؟
تو جزو بزرگ ترین شخصیت ها و خاطرات کودکیه من بودی ... چرا همه چیزو خراب کردی ؟؟ میدونم تو نمیخواستی هیشکی نمیخواست ؟؟
به دنیا شکایت کنم ؟؟
یاد شهر لیلا فروهر (درست نوشتم ؟؟) افتاده که میگه ...

خیلی سخته
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی
خیلی سخته
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برف ها
می سوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرف ها
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه ی اون شب چشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره

بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره
خیلی سخته که ببینیش توی یک قصر طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری


خوب باز خیلی حرف زدم !! ببخشید :-2-35-::-2-35-:
فهلا !!:-2-40-::-2-40-:

مهتاب نامی عزیز !! من شما رو نمیشناسم ولی مطمئنم اینجوریا هم نیست !! مشغولیت خیلی چیزارواز آدما میگیره !! من کسی نیستم که بخوام نظر بدم فقط امیدوارم به آرامش برسین !!:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

سوداا
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ بعد از ظهر
همکار م داشت برام تعریف می کرد که :آره بعد از گذشت 20 روازشروع سال تحصیلی جدید امروز فهمیدیم که علی بابایی اشتباهی بجای کلاس اول 2 تو کلاس اول یک نشسته . به همراه مدیر رفتیم تا این دانش آموز رو بیاریم کلاس خودم . از پله هاپایین رفتیم و وارد کلاس اول 1 شدیم . جریان رو گفتیم . معلم دانش آموز رو صدا کرد وگفت پسرم وسایلتو جمع کن باید بری کلاس 2 . علی در حالیکه وسایلشو جمع می کرد شروع کرد به اشک ریختن . با خودم فکر کردم حتما به کلاس و معلم و دوستاش وابسته شده که اینجوری اشک میریزه . به سمتم اومد و در حالیکه اب بینیش رو بالا می کشید با چشمها گریونش به من نگاه کرد و گفت : خانم اجازه ما هنوز چیزی یاد نگرفتیم که می خواهید مارو ببرید کلاس دوم . صدای شلیک خنده که بلندشد دیدم یک سرویس داشتند این مطلب رو می شنیدن . حالا از خنده منفجر شده بودند . عالم کلاس اولیها خیلی شیرینه .
باز هم از این خاطرها براتون در شبهای بعد میزارم . شبتون خوش .:-2-40-:

سمن ناز
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۱ بعد از ظهر
بابت حرف هایی که یک ساعت پیش نوشتم معذرت می خوام
دست خودم نیست این روزا انقدر بارونی احوالم که با کوچکترین تلنگر از طرف کسی بهم می ریزم
خدا رو شکر می کنم که تواینجا دوستای گلی دارم که به یادم هستن و منو به خاطر خودم دوست دارن


تقدیم به تو دوست خوب و مهربانم:-2-40-:

http://1.xm.comuf.com/images/ce34b6aef091.jpg http://www.up.alamto.com/img/2010/i-love-you.gif
می خواهم سخن بگویم!
از بی رحمی تقدیر...
از اشکهای بی صدا...
از معصومیت زیبای خفته ام...
از سر گردانی ها و دلتنگی های دلم.
میخواهم از پرسه زدن در کوچه های بی انتهای انتظار بگویم
از ان ارزو های پاک که بر دلها مانده است.......
از بازی سرنوشت ادمی...
از قصه ی اشفتگی زندگی...
می خواهم انقدر بگویم تا گوشی شنوا برای دلتنگی هایم پیدا شود !
به راستی چه کسی سنگینی کلامم را به دوش خواهد کشید؟!!!
نه هرگز!..نخواهی توانست! نهایتت در این است که نیمه راه
خسته میشوی و تن به بازگشت می دهی.....
خودم ؟...!!!
نه هرگز !..در تنهایی هایم بسیار برای خود از دلتنگی هایم نجوا کردم و
بهره ای نبردم جز اشک......
اما....
من انکسی را که سنگینی کلامم را به دوش میکشد و هر لحظه برایش از
تلخی روزگاری که برایمان پیش امده میگویم و اشک می ریزم و او
گوش میدهد بی انکه سر زنشم کند را میشناسم...
او را میشناسم و مطمعنم او نیز حرفهایم را هر چند تکراری باشد را
باز خوب گوش میدهد.........
اری او را میشناسم .....
او کسی نیست جز خدا و تو دوست خوبم

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSIdj5xdpuEpz7ahyTCyLoHvGg8B4c2n 455mTkUZO6PHH1bp6f_ilTpOwg



بعدا نوشت:
سعید جان یه دنیا ممنون از لطفت حکمت این اتفاق ها تو اینه که من دوست و دشنم رو خوب بشناسم
اینهایی که گفتم مال یکساله یک ساله که دارم تحمل می کنم و صدام در نمیاد بی خیالش:-2-40-::-2-15-:


ghazali_ gavazn (http://www.forum.98ia.com/member27382.html) ممنون عزیزم امیدوارم که همه به آرامش برسن:-2-40-:
از زهرا عیدی هم که تا خنده رو به لبم نیورد ولم نکرد ممنونم:-2-40-:
از پرنیا جون هم ممنونم که خیلی ماهه:-2-40-:
رزی من سنگینم فک نکنم تو بتونی منو تحمل کنی:-2-06-:
فاطمه جون کتک نزده هزار تا هزار تا بارمان می کنند که بچه هاشونو درک نمی کنیم
ولی اگه بچه من بود درستش می کردم:-2-38-:

Mahoo
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۵ بعد از ظهر
سللللام:-2-27-:
امروز فرصت کردم بیام اینجا یه ذره اظهار ووجوود کنم:-2-25-:
این مدرسه ی جدید خیلی یه جوریه . 750 نفریم تا (زنگ تفریحا)بریم پایین تو حیاط زنگ میخوره باید برگردیم بالا:-2-06-:
ولی کتابخونه داره هاااا خوراک منه :-38-:
تو این مدرسه هه از هرکی بدم میومد یه کپی برابر اصلش هست بخشکی شانس
این بغل دستی مریم مسبره:-5-: (پارتی دارم در حد چی) خدایی خیلی مسبر با معرفتیه یه گشت تو کلاس میزنه با هر میز 10 دیقه صحبت میکنه:-69-:
امروز ناظمه دو باره به کیلیپسم گیر کرد ببخشید یعنی گیر داد. تو این 3 هفته پنجمین بارشه :-102-:مدیرمان هم خیلی عتیقست ولی معلم ریاضیمان فقط یه دونه ازین النگوها کم دارد بالای سرش:-25-:که ماام وقتی پشت میکند برایش میگذاریم:-2-41-:
این مامی منو یکی بیاد ارشاد کنه از صب تا شب غر میزنه اصلا من نمیدونم این همه آتو از کجای من درمیاره:-106-::
مهدیس درستو خوندی؟ مهدیس لباسارو رو از ماشین در اوردی مهدیس لباسات چرا هنوز پخشن مهدیس مهدیس منم که تو هپروت:-65-::-76-:
وای که چقد خوندنی دارم:-26-:

Mina
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
خـوابـم ميـاد!خـوابـم نميـبره ولي!
اين روزا،خيلي خسته م!
كلاسهاي ِدانشگاه فشرده ست و مـن تقريبـا جـنازه م ميـرسه خـونه!
سخت ميگذره!
بعـضي وقتـا بـه سرم ميـذره تو همين كارداني بـمونم!
بعضي وقتـا به سـرم ميـزنه،واسه كنـكور ِهنر بخونم!
بـعضي وقتا هم هـمين درسو و بـخونم!
تكليفم با خودم معلوم نيست!

ذهـنم خيلي بهـم ريخته ست!
خيلي خيلي زياد!

مسـافرت ميـخوام!
ذهـنم خالي شـه از هـرچي كه بهش مشغـوله!

يـه مسـافرت مگـه چيز ِزياديه!

خـيلي خسـته م..
خيـــ ــلي

سرتق
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
سلام بر همه :-2-15-:
ما که نمیدانیم حالمان خوب هست یا نه :-2-15-: امیدواریم شما حالتان خوب باشد:-2-40-:
سونیا کمر درد:-2-39-:
سونیا پا درد :-2-15-:
سونیا خسته :-2-39-:
سونیا کوفته :-2-15-:
سونیا بیچاره :-2-39-:
دیگر چیزی به ذهنمان نمیرسد :-2-43-:
آهان:
سونیا پر از وجدان کاری :-2-14-:
ما 6.5 صبح بیدار شدیم و رفتیم به سوی کار :-2-31-: دو زنگ اول با یکی از اولها درس داشتیم و زنگ سوم با آن یکی اول :-2-27-: خدا نصیب هوچچچکس نکند دانش آموز بی تربیت :-2-43-::-2-42-::-2-09-: ما که یکیش را داریم داریم دیوانه میشویم:-2-31-: اصلا بدترین کلاسمان همین کلاس است و بدترین شاگردمان همان بچه پررو :-2-42-: :-2-01-: ما را عصبانی نومود خیلی :-2-36-:بعد از کلاس کاشف به عمل آمد که همه از دستش شاکی هستند و همه را عصبانی نوموده است :-2-36-: حتی معاون با جذبه ی مدرسه هم از پسش برنیامده :-2-19-:
ساعت 1 رفتیم خانه و ناهار خوردیم و 2.5 دبیرستان بزرگسالان (شبانه) بودیم :-2-36-: 4 ساعت صدایمان را انداختیم روی سرمان و با انرژی مثل صبح علی الطلوع شیمی سال اول درس دادیم. 1 ثانیه هم ننشستیم :-2-38-: حالا اگر حدس زدید چند نفر سر کلاس بودند؟!!!!!!!!!:-2-28-:
فقط 3نفر :-2-28-: به این میگویند وجدان کاری :-2-14-: صبح و ظهر و عصر هم برایمان ندارد، تعداد هم مهم نیست :-2-35-: 4ساعت درس دادیم، از هفته بعد میشود 6 ساعت :-2-36-:
رسیدیم خانه از 6 هم گذشته بود :-2-07-: کلی کار داشتیم، مهمان هم داشتیم و حسابی کوزت شدیم :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
ما خوابمان می آید ولی برای فردا درس جدید را مرور نکرده ایم :-2-15-::-2-15-:
میخواهیم بیخیال وجدان کاریمان بشویم که هر چه میکشیم از دست آن میکشیم:-2-36-::-2-09-:
دلمان خوش است به اینکه فردا آخرین روز کاری هفته است :-2-35-:
مثل آن وقتها شدیم که خودمان مدرسه ای بودیم و دلمان ضعف میرفت برای ظهر پنجشنبه (ما همیشه شیفت صبح بودیم) :-2-35-::-2-27-:


یک سونیای خسته و کوفته :-2-15-:
1390/7/19

ابی دریا
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
به نام خدا
سه شنبه 19 مهر 1390
سلام و درود و بدرود به همه ي خاطره نويساي گل
امروز با يه حال بدي از خواب پاشدم و تا 2 ساعت به خودم پيچيدم.دچار حالت تهوع شده بودم گلاب به روتون.خلاصه اگه واس خاطر هندسه تحليلي و ديفرانسيل نبود نميرفتم مدرسه.:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
چون دبير گرام هندسه فرمودند حتي با وجود تب هم بايد سر كلاس حاضر باشين.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
ساعت 7 و نيم ددي منو رسوند مدرسه.خير سرم ديرتر رفتم كه به صف نرسم ولي دقيقا موقعي كه رسيدم تازه صف ها بسته شده بود.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
اين دو زنگ هم با كلي بدبختي گذشت و راهي خونه شدم.چون از صبح هيچي نخورده بودم اول صبحونه خوردم و بعدم گرفتم خوابيدم.
ساعت 1 و ربع بود كه مامي بيدارم كرد و قرار شد بريم اداره ي پست تا دفرچه ثبت نام ازموناي سنجشو بگيرم و ثبت نام كنم.
اول رفتيم پست و بعدشم رفتيم فروشگاه تا مامي خريد كنه.
يه اهنگ خيلي ملايم و مذخرف و رو به غمگينم اونجا داشت پخش ميشد كه نزديك بود گريم بگيره.:-2-30-:حداقل اگه ميخوان موزيك بزارن يه درست و حسابيشو بزارن.:-2-28-:اين همه اهنگاي ملايم و قشنگ!:-2-41-:
بعد اومديم خونه و پس از 2 ساعت رفتيم خونه مادرجوني.بليا مادر جوني بعد از يك هفته و اندي از مشهد برگشتن:-2-16-::-2-16-::-2-16-:اخيش دلمون واسه مادرجوني و خونش تنگوليده بود:-2-16-:خاله ها و قدسي اينا هم اونجا بودن.نميدونم چرا ولي انگار داره بوي زن گرفتن دايي جون مجردم مياد.:-2-16-:
اخ كه چه قدر نقشه دارم واسه عروسيش.از وقتي اين بوها به مشامم رسيده به قدسي هم اطلاع دادم.:-2-16-:
به همراه قدسي و ابجي كوچيكه و مطهره يه بزم كوچيك گرفتيم.كلي هم مسخره بازي در اورديم و خنديديم.:-2-06-:
مثلا وقتي داشتيم بازي ميكرديم.(اون بازي 20 سوالي هست كه يه هدبند داره و روش يه عكس ميزاريم طرف بايد حدس بزنه چيه)مطهره رو تو چند دور حذف ميكرديم و اونم ميرفت خاله رو صدا ميكرد:-2-06-:اخه بازي واسه اون بود!
بعدشم شام ماكاروني رو كه دستپخت ابجي كوچيكه بود و بسي خوشمزه ميل نموديم.
انقدر ذوق كرده بود از اين كه ماكاروني درست كرده.اخه همهش 15 سالشه!
موقع خداحافظي مهدي(پسردايي)انگشتر جديدمو ديده و ميگه:اين زلم زيمبو ها چيه ميندازي دستت؟:-2-06-:اخه انگشترم يه گل ابي تقريبا بزرگه! :-2-22-:
چه كنيم كه ما دخترا عاشق اين زلم زيمبوها هستيم.
اومديم منزل و سقوط ازادو ديديم.چقدر اين حامد بهداد اينجا بامزه ست.ما كه همش ميخنديم.چه لهجه ي با حالي هم داره!:-2-06-:
بعدشم اومدم سايتو اول خاطره ها رو خوندم.
اين بود امروز من.
راستي فكر ميكنم ديروز عنصر خودخواهي وجودم بدجوري زده بود بالا.اخر اين عنصر كار دستم ميده.تو يه تست روانشناسي هم اين خودخواهي و خودراييم ثابت شده.به ابجاييامم خيلي زور ميگم.گاهي وقتا خودمم دلم ميسوزه!
ايشالا هر چه زوتر اين عنصر از بين بره!
مادر مهتابي عزيزم:نميدونم از چي ناراحت بودي ولي اميدوارم ناراحتتيت برطرف شده باشه!راستي شما خيلي صبوريا!من بودم اون بچه رو تيكه تيكه ميكردم:-2-36-::-2-09-::-2-36-:
به قول يكي از دوستان دوست دارم قد ستاره هاي اسمون و گلاي زمين:-2-40-:
الهام ريميكس: ممنون كه به يادم بودي:-2-40-:
اين گلم تقديم به خاطره نويساي گل:-2-40-:

roya jo0on
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
20 مهر 89 !!!!
وقتی عضو سایت شدم ، هیچ وقت فک نمیکردم 1 سال تووش موندگار بشم! فک میکردم مثل خیلی چیزای دیگه زود به باد فراموشی بسپرمشون ..
هیچ وقت حتی توو ذهنمم خطور نمیکرد که 98 ایا بشه برام جزئی از زندگیم ، جزئی از خاطره هام .
هیچ وقت فک نمیکردم دوستشم با بچه های دنیای مجازی طوری که آرزوی دیدنشونو کنم و حتی تلاش کنم واسه دیدار ..
ولی حقیقت همینه که الان هست ، دارم به مرز 1 سالگی میرسم توو این خونه ..
چقد زود گذشت ، انگار تازه همین دیروز بود که عضو شدم ولی خاطراتم قدّ یه عمره ..

روزی که عضو شدم ، بچه ها رو میدیم که تاریخ عضویتشون 88 یا 87 !! با خودم میگفتم .. ااا چه باحال !! مگه میشه !! میگفتم من خیلی دووم بیارم 2 یا 3 ماه !! ولی الان داره میشه 1 سال!

الان دوباره همون حرفا ، همون فکرا داره بازی بازی میکنه ، یعنی من 20 مهر 91 ام اینجا هستم یا نه !!
دوست دارم باشم ...
خاطرات 20 مهر الان داره جلو چشام رژه میره ..
بلد نبودم درخواست دوستیه فهیمو امیرو قبول کنم:-2-08-:یادش بخیر:-2-41-:
چه روزایی بود:-2-41-:

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
امروز فهمیدم و به چشم دیدم همون مثال قدیمی رو " نمک خوردنو نمکدون شکستن ":-2-41-:
کاش انقد ساده و صادقانه با هر کسی برخورد نکنم:-2-41-:
پریس حرفای صندلی داغتو باید طلا بگیرم:-2-41-:
میخوام خودمو تغییر بدم ، لااقل با بعضیااا که حد و مرز دوستی رو بردن زیر سوال :-2-39-:
چی میشه که آدما خیلی چیزا رو یادشون میره .. خصوصآ مهربونیای همدیگرو:-2-39-:
دوستون دارم اهالیه 98ایا:-2-41-:

....
يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.

پروانه!
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۸ قبل از ظهر
سلام بچه ها
خوبین؟
چه خبرا؟
خاطره ها رو نخوندم... وقت ندارم... راستش زیاد حوصله هم ندارم
دیگه خوبین؟
دیگه چه خبر؟
دیگه...

آیا اندوه در دل من
به آرزویش نرسیده است؟
او تا به کی خم شده و
در ژرفاهایم
با خاموشی مفرط من
درگیر است؟
تا به کی بازجویی می کند
از حنجره ام؟

دلم گرفته... مثل همیشه... نمی دونم چی کار کنم!واقعا نمی دونم... از کجا باید بدونم؟خیلی خیلی خیلی دارم... از اینهمه... از دست خدا شاکی ام شدید... ولی می دونم مقصر خودمم...
همه چی درست میشه... میدونم... دعام کنید :-2-39-:
ماه دیگه 2 تا عروسی داریم :-2-16-:عروسی پسرخالم و خواهر دوستم.از الان هر شب خواب عروسی و لباس و آرایشگاه و اینا می بینم...
ایشالا ماه بعدش هم عروسی خودم باشه :-2-27-:
درس و دانشگاه هم براهه... دوز دارم
عددی مزاحم تلفنی دارم که ادعا می کنه مزاحم نیست و قصدش امر خیره:-2-22-:اگه همسری بفهمه:-2-22-::-2-30-:
چند روزیه کلافه ام کرده :-2-28-: جوابشو نمی دم ولی از رو نمیره:-2-31-:
اهم اخبار رو به اطلاعتون رسوندم
حرفم نمیاد:-2-28-:
شب خوش:-118-:

alonegirl
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
به نام خدای مهربون
سلام. خوبین؟
گرممه! دارم خفه میشم از گرما!:-2-36-: موهامو بستم ولی بازم گرمه:-2-36-:
معجزه قرن صورت گرفت!:-2-43-: به سلامتی با 3-4 هفته سرگردانی، شنبه (16 مهر) انتخاب واحد کردم!:-2-28-: معجزه بعدی هم فردا صورت می گیره! آخه از فردا کلاسام برگزار میشه!! با این همه تاخیر تو انتخاب واحد فک می کردم کلاسامم تازه از یه ماه دیه شروع بشه ولی پیشرفت کردن :-2-43-:
بله اینقــــدر پیشرفت کردن که زحمت کشیدن ماهارو فرستادن واحد جدید دانشگاه:-2-42-:. خیلی خیلی جای سپاس داره ترم آخری مارو شوت کردن جاده فومن:-2-09-:. والا ما که هنوز نرفتیم اونجا ولی میگن نیم ساعت فاصله داره از شهر رشت:-2-28-:. باز شانس آوردم فقط چهارشنبه و پنجشنبه کلاس دارم. خیر سرشون سرویس هم گذاشتن برامون ولی فقط یه روز می تونم با سرویس برم و بیام. فردا تازه عین باید بریم ساختمون جدیدو رویت کنیم:-2-28-:. مسخره س، ترم 5 باشی و حس یه ترم اولی رو داشته باشی. :-2-36-: (جمله م شبیه جمله نیلو و بهار شد ولی با این فرق که من هنوز تو کاردانی ام:-2-36-:)
مجبور شدم کارآفرینیو با بچه های تعمیرات مکانیک بردارم... ایمنی و بهداشتمم با بچه های ماشین افزار برداشتم... نمی دونم با چه آدمایی باید سر کلاس بشینم:-2-37-: بازم خوبه کارآفرینی سحر باهامه، ولی ایمنی رو تنهام فک کنم... خدا کنه یه آشنا باشه تو کلاس، حتی حاضرم اون آشنا یه پسر باشه:-2-39-:
واااای بازم فیشار کم خوابی!!! پنجشنبه ها از ساعت 8 صبح کلاس دارم تا 6 غروب! سرویس 7:30 حرکت میکنه. یه ربع وقت تا سرویس، نیم ساعت تا یک ساعت آماده شدن، یه ربع بیداری... یعنی باید 6 بیدار شم. :-2-36-: بلکه هم زودتر:-2-30-:


منم به تقلید از سعید برای این قسمت خاطره م فازخاص انتخاب کردم:-2-15-:
فاز تکان دهنده!
برای من، واقعا تکان دهنده بود!
دیروز تا حالا هروقت بهش فکر می کنم داغ می کنم! دلم نمی خواد بهش فکر کنم ولی نمیشه... فعلا نمیشه...
با 2 تا از دوستام رفتم بیرون. حرفامون کشیده شد به دوست قدیمی مون. همونی که چند وقت پیش اینجا ازش حرف زدم، که چند سالیه کیش زندگی میکنه... که حالا عوض شده... که... دیروز از زبون دوستم یه چیزی درموردش شنیدم که مخم سوت کشید. هیچ وقت فکرشو نمی کردم... اون 2 تا فهمیده بودن ولی من... نمی دونم... شایدم می دونستم و خودمو به گیجی می زدم... الان که فکرشو می کنم میبینم شک کرده بودم ولی نمی خواستم بهش فکر کنم و باورش کنم... شاید چون زیادی دیدم مثبت بود و دلم نمی خواست اونجوری باشه... شاید! حالم ازش بهم خورد. دیگه دلم نمی خواد بهش فکر کنم. چه ساده دل بودم من! چه افتخاری می کردم به اون دوستم... هه... ولی حالا... عارم میاد بگم فلانی یه زمانی دوستم بوده! یه شبه تمام خاطرات خوبی که باهاش داشتم از ذهنم پاک شد! نه فقط برای من، برای هر سه تامون پاک شد! واقعا برات متاسفم... قدر زندگیتو ندونستی... قدر آزادی تو ندونستی... قدر اعتماد پدر و مادرتو ندونستی... خدایا... نمی خوام دهنمو بیشتر از این باز کنم... آدما چه زود خودشونو گم می کنن! وقتی یادِ اون جمله میفتم آتیش می گیرم! به جرأت می تونم بگم ازش م ت ن ف ر شدم!!
خدایا شکرت که همچین زندگی ای دارم. شکرت که همچین خانواده ای بهم دادی.
ادامه ندم بهتره...

***
خاطره ها در دست خوندن می باشدیه و فقط چن تایی پ.ن دارم:
نیلوی عزیزم خیلی خوشحال شدم خاطره تو خوندم.:-2-16-: دلم حسابی تنگ شده بود برات. از نظر دلتنگی دقیقا درکت می کنم دوستم. فک کن اون دو ماهی که ازتون دور بودم چی بهم گذشت... روز و شب تو ذهنم با شماها حرف می زدم و خودمو آروم می کردم.
مینا جون بازم تبریک میگم همکار شدنتو:-2-40-: منم مثِ تو گاهی از این فکرا به سرم می زنه که تو همین کاردانی بمونم... یا اینکه تغییر رشته بدم... ولی بعد پشیمون می شم و می خوام که تمام تلاشمو بکنم. توام خسته نشو و ادامه بده. ایشالله که به جاهای خوبی می رسی!
لیلون جونی:-2-08-: شبی جونی:-2-08-:بهی گلی:-2-08-:فاطی:-2-08-: سونی:-2-08-: هانی:-2-08-: دختر شرقی :-2-08-: ماهی جونم:-2-08-: هلیا گلی:-2-08-: و بقیه....:-2-08-:

حسنا72
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
سلام به بچه های خوب خاطره نویسی.....:-2-25-:
اولین بارمه که دارم یه خاطره مینویسم که همه دوستام میخونن.
جای همتون خالی مشهد بودم و صبح رسیدمواقعا میتونم بگم چهار روزه که نخوابیدم از سر دردم دارم میمیرم......:-2-34-::-2-34-:
جای همتون خالی نشستم دارم تست دیفرانسیل میزنم از 500تا فقط250تاشو زدم.ای خدا چیکار کنم.......:-2-35-::-2-30-::-2-30-:

سوداا
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
دلم نیومد این خاطره رو هم امشب براتون نزارم .
یکی از همکارهای پایه ای اولمون عکسی بهم نشون دادو گفت :نظرت در مورد عکس چیه و چه فکری می کنی؟:-2-37-:
عکس از کلاسش بود ولی چند تا از دانش آموزان یاد داشتند گریه می کردند و یا اینکه از تو کیفهاشون دستمال در میاوردند.


گفتم :نمی دونم شاید داشتی براشون داستان سوزناک می گفتی و یا دعواشون می کردی
:-2-30-: .؟
گفت نه عزیزم هر وقت بخوام تو کلاسم سرمشق تازه بدم . فوری یک عده دستمالشون برای گریه آماده می کنند و بعضی ها از شدت غصه بدون دستمال می زنند زیر گریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-30-:

تاتیا
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ قبل از ظهر
من یه با ردیگه اومدم بگم ای ول به این همه حوصله!
خدایی بیشتریتون دبیرستانی هستین یا زیر 20!همتونم انگاریاعاشقید یا عاشق بودید و به هم خورده!
:mrgreen:جالبه!واقعا برام جالبه حوصلم بکشه همشو میخونم.علی الخصوص اونکه برا خودش فازای مختلف و وجدان اینا داره خاطراتو طرز تعریف کردنش خیلی باحاله.این گل براش:-118-:

فرودو
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
ها سلام
ها اینو سریع بنویسم و تا این شارژ مون تموم نشده بفرستیمو بریم
چی می خواستم بگم اصلا :-2-31-:
چرا هیشی یادم نیست الان خو :-2-43-:
خدا بگم چه کارت نکنه رویا خاطره هام همه پرید :-119-::-2-09-:
اصلا یادم نیست چی می خواستم بگم
حالا اگه یادم اومد و شارژ این بنده خدا هنوز بر قرار بود میام ویرایش می کنم :-2-38-:

فعلا فرودو بودم
20 مهر نود
مازندران :-2-16-:

آهان یه چی یادم اومد فردا مرحله آخر کشتی سنتی اینجاست
حتما عکس میگیرم و اگه جالب بود برا تون میزارم
یه چی تو مایه های کشتی های اون قدیماست :-2-16-:
کلی دوسش دارم :-2-16-:

Star-crossed
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۱ قبل از ظهر
The neme of god:-2-35-:

سلام.....یه چند وقتی بود نیومده بودیم خاطره نویسی......:-2-38-:
اخه نتمان خراب بود با dial-up می اومدم اونم صبحا و زود می رفتم.....:-2-31-:
الان دیه خوف شدش....! اخه تازه فهمیدم چی شده....!:-2-35-:
امان از دست این خدمات پارس انلاین....خسته ام کرده......!:-2-43-:
اولش که گفتن پهنای بانده و نت قطعه.....بعدش برا همه کانکت شد برای ما نشد....!:-2-39-:
هر بار کردم نشد ارور می داد....!:-2-30-:
بعدش زد به سرم disable کردم دیگه enabling نکزدم/////:-2-08-::-2-06-:
بخدا یادم رفت....داداشم اومد کمک دیه یادم رفت باید اینابلینگ کنم/////!:-2-14-:
برای همین سه روز نتم قطع بود....!!!!!!!!!!:-2-36-:
بعد سه روز تازه یادم اومد:-2-33-:.....پدر خدمات پارس انلاین رو در اوردم انقدر رفتم و اومدم و زنگ زدم....:-2-02-:
دیه صدام رو می نیدن می خواستن جیغ بکشن.....!:-2-02-::-2-34-:
رفتم مودم رو سه بار کانفیکس کردم....کابل لن رو عوض کردم یوزر و پسوورد رو عوض کردم فرقی نکرد....:-2-18-:
دیه اخرش پی بردم خودم کردم....بچیاره اون مرده الان ذوخ کرده من زنگ نمی زنم بگم اقا نت ما هنوز قطعه....!:-2-11-:
هیچی دیه همین .....امروزم همه خانواده خونه تشریف دارن....کمی برایمان عجیب بید...البته خواهری مان رفت مدرسه ولی نمی دونم چرا مامانم نرفته سر کار خونه اس.....!:-2-07-:
اه یه امروز که همه باید می رفتن موندن!!!:-23-:
دیروز تو دانشگاه داشتم تند تند از در میامدم بیرون پله رو ندیدم نزدیک بود بیافتم رو پسره!!:-2-35-:
پسره هم پر رو میگه خب میامدی بغلم....!:-2-28-:
دلم میخواست با مشت بزنم تو مماخش ولی نزدم:-14-:....نمی دونم چرا نزدم؟؟؟:-2-37-:
الان خیلی پشیمونم....! :-2-42-:با اون دماخ مملیش....منظورم عملی بود....!:-2-22-:
بعدش با زهره رفتم بستی خوردم....دندونام به هم میخورد ولی چسبید.....!:-2-31-:
تو راه هم زهره خواهرش رو دید دو ساعت داشتن با هم حرف می زدند....:-2-37-:
انگار صد ساله همدیگه رو ندیدند....!:-2-43-:
بعدش هم رفتیم عطر فروشی دنبال یه عطر بودیم که اسمش رو نمی دونستم فقط شیشه تموم شده اش رو داشتیم...!:-2-06-:
شاید باورتون نشه ولی به همه عطر فروشی های رامسر سر زدیم:-2-19-:....اخرشم رفتیم دیور:-2-27-:....اونجا یه دو تا پسمله کار می کردن که یکی شون خیلی دهنش بو میداد....!:-31-::-31-::-31-:
با بدبختی و هزار تا قسم مرده راضی مون کرد این عطر همون کلکشنه....!:-2-32-:
ما هم قبول کردیم....انقدر هم پر رو بود....هی قسم میخورد دوستم هم رو این چیزا حساســــــه:-2-39-:.....بهش می گفت انقدر اسم خدا رو نیار.....! پسره هم میگه نه بابا من و خدا با هم رفیقم....!!!!:-2-42-:
نمی دونم انگاری یه چیزیش می شد:-2-43-:....تازه یه چیز دیگه ام گفت روم نمیشه بگم.....!:-2-30-:
نمیگم اصرار نکنید:-2-35-:.....نمی گم دیه:-2-37-:....حس فضولیتون گل کرد خصوصی بدید بگم بهتون....!:-2-35-:
این هم از دیروز و امروز....:-2-38-:
الان خیلی حسش میاد اهنگ نوازش رو گوش کنم ولی ندارمش.....!:-2-30-::-2-30-:
پ ن....Miss.mini عزیز همکار شدنت مبارک مینا جون....واقعا خیلی زحمت می کشیدی و حقت بود....! موفق باشی:-2-40-:


http://biinam7.persiangig.com/r9jby1e03cwbtks7q3e.jpg

وقــتـے تـو نیستـے چقـدـ دلتنگـ میشمـ

گاهے خیلے زیادـ و ایـטּ دلتنگــے میبردـمـ تا ترس

یــــﮧ ترس دائمـے کـﮧ نکــنـﮧ ایـטּ دلتنگــــے ها همیشگے بشـﮧ ..:-2-30-:

sue.sun
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۰ قبل از ظهر
ایندفعه سلام :-2-39-:
سوسنی هنوز ناناحن:-2-39-:
سوسنی هنوز خسته:-2-39-:
سوسنی هنوز تهنا:-2-39-:
سوسنی هنوز دل شکسته:-2-39-:
سوسنی هنوز دل خسته:-2-39-:
سوسنی هنوز بغض تو گلو:-2-39-:
سوسنی هنوز اشک تو چشم:-2-39-:
سوسنی هنوز بارونی:-2-39-:
سوسنی هنوز گناه داره:-2-39-: همچنان به سکوتم ادامه میدم:-2-39-: چقدر سکوت خوبه آدم آرامش میگیره :-2-39-:
سوسنی دلش هوس جوجه کباب زعفرونی کرده:-2-39-: ولی حوصله نداره درست کنه:-2-39-:
********
امروز میخوام برم بیرون سفارش یه ادکلن دادم به دوستم که مغازه لوازم آرایشی داده کشته منو هنوز نیاورده
بعد از دو ماه پیام داده که عصر بیا برات آوردم. ولی اصلاً حوصله ندارم:-2-39-:
دلم میخواد برم زیارت. کاش فردا بتونم برم همین امامزاده اینجا و یه دل سیر گریه کنم:-2-39-:
دلم میخواد برم سر مزار مامانم اونجا هم یه دل سیر دیگه گریه کنم:-2-39-:



سوسن خسته و ناناحن
بیستم مهر ماه سال یکهزار و سیصد و نود خورشیدی
محل کار پشت میز رایانه

Babak
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۲ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
چهار شنبه 20 مهر ماه سال 90
ما آمديم با چند تجربه جديد كه در اين چند روز برايمان اتفاق افتاده است.:-2-31-:.. كه اميدواريم راه گشا باشد عزيزان.:-2-38-:
1-هيچگاه به كسي كه با شما نان و نمك خورده است و ادعاي دوستي اش عالمگير است اعتماد نكنيد..زيرا بعيد نيست
همانگونه كه با تو ميگويد و ميخندد..پنهاني مشغول زدن زيرآب شما پيش ديگر دوستانتان باشد!!:-2-38-:
2- هيچگاه به كسي كه از شما مخفيانه حمايت مي كند دلخوش نكنيد ..چون بعيد نيست كه همين طور مخفيانه به طرف مقابل شما نيز همين ها را بگويد و در زمره ياران طرف مقابل قرار گيرد!!!:-2-38-:
3-هيچگاه به چشم هايتان نيز اعتماد نكنيد..چشم ها قابليت عجيبي در كور شدن در يك لحظه خاص را دارا هستند!!!
4- هميشه جنبه طرف مقابلتان را بسنجيد تا خداي ناكرده اسباب ناراحتي او را فراهم نكنيد.:-2-38-:
5-بدانيد و آگاه باشيد كه هيچ چيزي در اين دنيا به اندازه پست و مقام ارزش ندارد! حتي اگر قدرت دست دشمن خوني تان هم بود با او رفيق شويد..:-2-38-:
6- به اين نكته توجه كنيد كه خاله خرسه هم ميخواست يك دوست واقعي باشد:-2-38-:
7- از بزرگي پرسيدن برادر بهتر است يا دوست...(البته الان يادم نيست كه ايشان چه گفت ولي يه چيزي بود توي همين مايه ها)
ايشون فرمودند كه برادر از قبل براي ما انتخاب شده است ولي دوست... برادري ست كه ما خودمان انتخاب ميكنيم(اين موضوع در مورد خواهران هم صدق پيدا ميكند:-2-31-:)
8- بابا من چند بار بگم ...اين جمله بندي رو رعايت كنيد.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
9- سعي كنيد در ميان كساني كه براي زندگي ميدوند و له له ميزنند ..آرام قدم برداريد...(گفتيم آرام ...ياد آرام خواهر بزرگمان افتاديم .:-2-40-:)
10- ما كلي تجربه داشتيم كه از خنده ريسه برويد اما چه كنيم كه همش سانسوري خفن است :-2-06-:...واسلام دست و بالمان را بسته است..:-2-38-:
همه ي دوستاي عزيز...:-2-40-:
راستي سعيد نبينم بدخواه داشته باشي.:-2-33-:
خداحافظ ...همين حالا..

بعد از لي لي نيكزاد نوشت: يعني ما هر چه فكر مي كنيم نميشود...:-2-31-: باور بفرماييد... خيلي خفن تر از اين حرف ها ست:-2-38-:

گنجشک
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۷ بعد از ظهر
درود دوستان!:-2-25-:
امروز انقدر لبخند زدم که حس می کنم تمام عضلات صورتم کش اومده!!!:-2-27-:
آخه تولد باباست امروز و این جا واسه خودش دنیاییه الان! :-2-27-:
من با بی شعوری خاص خودم از صبح دارم به این فکر می کنم که چه سیرکی راه افتاده این جا!!!:-2-27-:
دسته گل می ره، سبد گل میاد! شیرینی ناپلئونی می ره، کیک میاد!!!:-2-27-:
امروز یاد اون طنز مهران مدیری افتادم! پاورچین... ! اون قسمتی که تولد رئیس بود!!! حتی اون دوتا برره ای هم نمی تونن اندازه اینایی که من دارم امروز می بینم پاچه خوار باشن!!!:-2-36-:
باز خوبه مرام گذاشتن پلاکارد نصب نکردن! اونو دیگه کجای دلم می خواستم بذارم؟!:-2-22-:
کاش بابا رو به خاطر خودش می خواستن... به خاطر فکرش، عقیده اش، اخلاقش... اما... !!!:-2-39-:
تازه برنامه اصلی امشب تو خونه است... !!! صبر ایوب می خوام واسه تحملش!!! :-2-36-:
امروز کله سحر با مامان هم یه کنتاک کوچولو داشتیم!:-2-36-: مثل همیشه! طبق عادت! مامان گفت و گفت و گفت!:-2-31-: و من سکوت کردم! باز هم سکوت کردم! و دوباره سکوت کردم!:-2-28-:
نه این که نتونم، نمی خوام که جواب بدم!!! ترجیح می دم سنگرم رو حفظ کنم همچنان!!! :-2-15-:
فعلاً زوده! تمام توانم رو دارم ذخیره می کنم واسه اون روزی که می خوام برم جنگشون واسه زندگی مستقل!!!:-2-15-:
بگذریم... ! مامان توقع داره من واسه بابا یه هدیه آنچنانی بگیرم!!! منم که...
ایلنورم همیشه می گفت به فکری که پشت یه هدیه خوابیده فکر کن، نه به قیمتش!!! می گفت به کسی که دوستش داری چیزی رو هدیه بده که می دونی دوست داره... !:-2-39-:
منم سال هاست همین کار رو می کنم! برای معدود آدم هایی که دوستشون دارم، هدایایی تهیه می کنم که می دونم دوست دارن! بدون توجه به قیمت... !
واسه بابا یه کتاب نفیس گرفتم... یه نسخه از کتاب ارزشمند شاهنامه فردوسی... . بابا فردوسی و شاهنامه رو بی نهایت دوست داره... . :-2-16-:
و چیزی که باعث شد امروز مامان پاره پاره ام کنه این بود که موقع صبحانه دوتا کادوی ویژه هم به بابا دادم!!!:-2-27-:
یه بسته پفک نمکی و یه عالمه آدامس قلقلی... !!! :-2-27-:آخه بابا هم پفک نمکی خیلی دوست داره، هم آدامس قلقلی!:-2-27-: می گه یاد بچگی های من میفته!!!
بابا خیلی خندید... . منم بهش لبخند زدم... . هرچند که من اونا رو نگرفته بودم بابا بخنده... ! می خواستم بهش بگم با این که خیلی وقته که خیلی از هم دوریم، اما هنوزم می دونم چی دوست داره!!! می خواستم بفهمه با این که خیلی وقته بهش نگفتم دوستش دارم، اما هنوزم با تمام اتفاق هایی که توی این چندساله افتاده دوستش دارم! نمی دونم فهمید یا نه... . بابا فقط خندید... !:-2-39-:
مامان اما خیلی بهش برخورد! دون شأن بود هدایای من!!!:-2-43-: منم دیگه نگفتم اینا فقط یه جور ابراز علاقه است به شیوه خودم و شب هدیه اصلی بابا رو می دم!!!
البته من مشکلی نداشتم با این که شب جلوی همه اونا رو تقدیم بابا کنم!:-2-41-: مهم این جاست که خودم می دونم برای چی وقت گذاشتم تا پفک نمکی و آدامس قلقلی پیدا کنم... . :-2-35-:مهم این جاست که بابا حتی اگه نفهمید، اما خندید! مهم این جاست که به کسی که دوستش دارم چیزی رو هدیه دادم که دوست داره! مهم فکریه که پشت هدیه خوابیده، نه قیمتش... !:-2-39-:
من و بابا زیاد با هم حرف نمی زنیم! یعنی حرف همدیگه رو خیلی نمی فهمیم! همدیگه رو هم خیلی قبول نداریم! دنیاهامون هم خیلی با هم فرق داره! تقریباً همیشه هم عقاید همدیگه رو می بریم زیر سؤال!!!! اما با تمام این ها همدیگه رو خیلی دوست داریم... . و خیلی خوشحالم که بابا هست که گاهی بهش تکیه کنم!!! همون گاهی برام کافیه... . دیشب یه سری حرف با یه دوست مطرح شد و من فهمیدم که بودن بابا حتی همین قدر کم رنگ یه لطف از طرف اهورامزداست... .
بی خیال!!! امشب چه شبی بشه... !!! :-2-27-:سوژه چند وقت تفکر نمودن در احوال دور و بریام جور شد!!!:-2-27-:
یعنی اهورا مزدای مهربونم منو می بخشه؟! :-2-15-:خیلی بد شدم!!!:-2-15-: اما جدی می گم، قصد تمسخر ندارم!!! فقط برام جالبن! همین و نه بیشتر... .
شاد باشید دوستان
بدرود!

.Monire.
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ بعد از ظهر
*كم طاقتي عادت ان روزهايت بود.اين روزها براي گرفتن خبري از من عجيب صبور شده اي!!!!!


*نفس مي كشم تا به جاي مرده ها خاكم نكنند.اين گونه است حال من!!!ديگر چيزي نپرس!:-2-39-:

chimeh
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۷ بعد از ظهر
به نام نامی الله
سلام .:-2-25-: خوب هستین ؟ امیدوارم همه چی بر وفق مرادتون باشه اگرم نیست نا شکری نکنین . منم از این به بعد می خوام دیگه ناشکر نباشم. :-2-41-:
دیروز کلاس داشتم باید میرفتم یونی .امان از کفش بندی:-2-36-: کلی طول میکشه ببندیش منم دم در با یه وضعی داشتم کفش می پوشیدم :-2-35-:یه دفعه برادر همسایه روبرویی اومدن بیرون ما هم خودمان را جمع کردیم ویه سلام بهشان پرتابیدیم :-2-27-:ایشان هم جواب دادن و دوباره در رو بستن من نفهمیدم کلا قصدش چی بود ؟در رو باز کرد دوباره بست:-2-28-:.فکر کنم میخواست درشونو امتحان کنه :-2-22-:.یاد چند وقت پیش افتادم، تابستون ، گربه اومده بود تو ساختمون هی صدا میداد منم خواب بودم دیگه اعصاب نذاشته بود برامون :-2-36-:. من و مامی فقط خونه بودیم. منم با اعصاب داخون چادر کشیدم رو سرم و رفتم این گربه رو شوتش کنم بیرون .:-2-21-: مامان که تا من رفتم بیرون درو قفل کرد:-2-20-: میگم چرا درو قفل میکنی ؟میگه میترسم گربه بیاد تو:-2-19-: بنده خدا حسابی گرخیده بود:-2-22-: ما اول با ملایمت از پیشی خواستیم که تشریف ببرن :-5-:پیشی زبون نفهم به ما نگاه میکرد :-2-28-:خلاصه یه 10 دقیقه ای با گربهه چشم تو چشم بودم :-2-37-:گربهه خیلی چشم سفید بود همچنان نشسته بود :-2-43-:منم با عرض پوزش با پا یه ضربه کوچکی به پیشو زدم:-2-42-: فایده نداشت :-2-18-:دیگه گفتم گناه داره شوتش کنم اومدم بلندش کنم ببرم پایین که دیدم برادر همسایه چشاش داره درمیاد:-2-20-: منم این چادر ول شده بود روسریم که سرم نبود دستمم بند بود با پیشی بدیو بدیو اومدم پایین :-2-02-:کلی خجالت کشیدیم دیگه از اون روز به بعد روم نمیشه تو چشاش نگاه کنم :-2-15-: خو تقصیر خودش بود دیگه :-2-15-:دیروز دیگه رفتیم یونی و 4:30برگشتیم دیدیم مادرمان فعال شده هی میدو اینو میدو اونور:-2-37-: که همون لحظه خودشون شفاف سازی کردن که مهمون داریم :-2-41-:دیگه ما هم به کمکشان شتافتیم :-6-:مهمونا برای شام زحمت رو کم نکردن و تا پاسی از شب پلاس بودن:-2-28-: و در اخر هم ما رو با کلی کار تنها گذاشتن:-2-36-:
این بود انشای من:-2-38-:
دوستون دارم:-2-40-:
در پناه حق

nairika
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۴۶ بعد از ظهر
سلام هول هولكي:-2-38-: خوبين ديگه:-2-40-:
عجله دارم بايد برم:-2-38-: تا يه ساعت ديگه كلاسم شروع ميشه:-2-38-: كجا؟ گوهردشت من كجام؟ چهار راه مصباح
تازه سر راه بايد يه بسته هم پست كنم:-2-38-: تازه نهار هم نخوردم و خيلي هم خسته ام و خوابم مياد:-2-38-:
آخه همش يه روز نبودم چه خبره اينهمه خاطره:-2-38-:
هم وقت تنگ بود هم خاطره چوخ:-2-38-: و هم كار فت و فراوون:-2-38-: پس نتونستم تو خاطراتتون بسهمم:-2-38-: شايد تا شنبه برسم بخونمشون:-2-38-:
ديگه اينكه ديروز انقدر تو سازمان ماليات معطل شدم كه نه تنها نتونستم برم خريد يه نيم ساعتي هم به كلاس دير رسيدم :-2-38-:ولي بعد كلاس رفتم باشگاه ثبت نام كردم اونم واليبال آخ جووووووووووووون:-2-38-:
خوب تا ديرم نشده برم:-2-38-:
خوش و خرم باشين با يه آخر هفته معركه:-2-38-:
فعلنات:-2-40-:
به دليل ذيق وقت از گذاشتن شكلكهاي متنوع معذوريم:-2-06-:خودتون هرچي دوست داشتين جاي اين :-2-38-:ببينيد:-2-06-:

jeneral
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۲ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
اینجانب امیر حسین هستم یه ساله از خونمون:-2-08-:
20 مهر 89 اومدم اینجا یادش بخیر اون اوایل پروفایل ترکونی داشتیم هر شب یه تاپیک
بخش ورزشی رو منفجر می کردیم بیشتر تاپیک مربوط به استقلال و پرسولیس بود جوون بودیم جهالت کردیم
قول می دیم دیه تکرار نکنیم:-2-39-:
منتظر یه مناسبت می شدیم تا پروفایل همدیه رو منفجر کنیم کلآ خیلی خوب بود خیلی خیلی خوب بود و دیه
اون روزا خیلی سخت برمی گرده:-2-41-:
تو این یه سال خیلی ها از دستم ناراحن شدن که می خوام منو ببخشن اگر ناراحنشون کردم یه تعدادی هم
شاید خاطره ی خوشی دارن ازم که نوش جونشون(فقط بعدآ بیان باهام حساب کنن:-2-35-:) اونایی هم که هیچ
خاطره ایی از من ندارن خودشون ضرر کردن دیه من مقصرش نیستم:-2-37-:(شماها هم اگر نوشابه می خوایید بگیدا هست:-2-27-:)

خاطره ها رو خیلی تک و توک خوندم پ.ن یادم نمیاد داشته باشم, اگر داشتم که حیف شد از دستم در رفت
اگر نداشتمم که این رسمش نیستا که من پ.ن ندارم:-2-28-:

یه آهنگ جوونیام خوندم براتون می زارم من عاشق این موزیکشم یه شوق و ذوق کودکانه ایی که می پره
از روی جوی داره و متناسب با حالت کوکانه ی الانمه:-2-38-:اگر بد بود ببشید دیه علی تکتا ریمیکسش کرده اینطوری دراومده:-2-43-:

دانلود موزیک جوونیام (http://s2.picofile.com/file/7157347090/Ali_takta_Bia_berim.mp3.html)


یه شعر هم از قیصر امین پور متناسب با حال الانم می زارم که دیه ادبیاتمم کامل کرده باشم

بنی آدم اعضای یک دیگرند .... که در آفرینش ز یک پیکرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار .... دگر عضوها را نماند قرار

جنبه ی مزاجیش رو هم در نظر بگیریدا اونقدراهم دیه آی کیو نیستم!:-2-38-:

یه پ.ن هم بدم
پ.ن: تقدیم به همه دوستای گلم و خاطره نویسای عزیز:-53-: :-53-:

امیر حسین ژنرال 1ساله از اینجا:-2-40-:

rosa
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ بعد از ظهر
////////////////////

کاسه ایی از گل
مهری پر از احساس
آشیانه ایی پر از صمیمیت
دلی پر از وفاداری

واست آرزو میکنم ...

Admin
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۸ بعد از ظهر
سلام
دوستان لطفا پست اول تاپیک و عنوان رو بخونید .
نوشته خاطره نویسی .
بعضی ها اینجا رو با دفتر شعر ، نصایح ، متلک ، جملات قصار و ... اشتباه گرفتن .
لطفا فقط خاطراتتون رو بنویسید .
در صورتیکه کاربری خلاف تاپیک پست بده ، پستش پاک میشه .

یگانه
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۲۴ بعد از ظهر
سلام

خوبيد؟
خاطره اي در كار نيست

فقط اومدم بگم


امیر حسین ژنرال 1ساله از اینجا:-2-40-:



امير ژنرال يك سالگيت مبارك ديگه راه افتادي به سلامتي:-2-40-:

سوشیانت
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۲۴ بعد از ظهر
سلام منم می خوام از این ببعد به جمع شما بپیوندم
امروز خواهر دوقلوم برای مدت دو ماه از پیش ما رفت ساعت یک حرکت داشت برای تهران از اونجا می رفت زنجان و بعد راهی پابوس امام رضا میشه دلم از همین الان گرفته کاش نمی رفت :-2-39-:
بابام هی اصرار کرد که منم برم تهران ولی قبول نکردم وحالا پشیمونم ولی خیلی دیر شده :-2-39-:
وقتی بهترین دوستم برای مدت شیش ماه از یشم رفت خوشحال بودم حداقل خواهرم هست ولی اونم نموند
وای از الان به فکر اخر هفتم که میخواد برام خواستگار بیاد نمی دونم چی کار کنم یکم ترسیدم :-2-35-:

mehrsa_m
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۷ بعد از ظهر
سلام و اين حرفا
به قول خوانندهه كه ميگه
يه حالي دارم اين روزا نه آرومم نه آشوبم :-2-31-:
كلا نميدونم يه مدته مودم چيه كلا قرو قاطي ميزنم :-2-37-: ما دو سه روز قرار شد رمانمون و ننويسيم كه جمع بنديش كنيم خير سرمون حالا تو اين دو سه روز 1 خط كه ننوشتم هيچ جمع بندي كه ديگه بخوره تو سرم :-2-22-: همه هم منتظر قسمت جديد و اينا :-2-14-: ما يه چيزي نوشتيم و ارسال كرديم ولي حقيقتا 1 قسمت ديگه براي ارسال بيشتر نداريم :-2-14-:مغزمان ياريمان نميكند براي نوشتن :-2-14-: شديم شرمنده ي روي گل بچه ها :-2-27-: البته كلا كم نميارما مينويسم بازم :-2-22-: ولي احتمال داره كم كم به سمت هجو بره :-2-22-: كسي نيست با ما هم فكري كنه ؟ ما صميمانه ازش سپاسگذار و اينا ميشيما :-2-27-:تا حالا ديده بودين يكي بياد انقدر شفاف اعتراف كنه خداييش ؟ :-2-22-:
خلاصه اينكه اين دو سه روز يه خطم كه ننوشتيم هيچ همش هم پي تفريح و اينا بوديم . :-2-22-: ولي ما الان نادميم باور كنيد :-2-14-:
يهو ديدين از زور خجالت رفتم متواري شدم :-2-22-: باور كنين ازم بعيد نيست هر كاري از من بر مياد :-2-22-:
ديشب ما خسته و اينا بوديم به خودمان قول داديم زود بخوابيم . بالاخره ساعت 12 شب رفتيم تو تختمون . خلاصه وسط شب يه كابوس ديديم وحشتناك :-2-35-: ده متر از جامون پريديم و اينا بعد حالا مگه ديگه خوابمون ميبرد . زنگ زديم يه بنده خدايي رو هم از خواب پرونديم :-2-22-: البته بر اين نظر هستيم كه بايد بيدار ميشد يعني وظيفش بود :-2-22-: خلاصه نصف شب يكم اس ام اس زديم و وسط اس خوابمون برد :-2-22-: ولي صبح كلي سرحال بوديم :-2-41-:اين بود خاطره ي ما :-2-22-: ولي جدي كسي هم فكري داشت در مورد رمانم ما با آغوش باز پذيراييم :-2-22-::-2-16-:

ماه منیر
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۰۹ بعد از ظهر
سلام
امروز صبح با خودم قرار گداشته بودم برم خرید جای شما خالی چند روزه دیگه عروسی یکی از نزدیکاس همه چی
خریدم فقط کفش مونده کارامو کردم که برم ولی کلید در حیاطو گم کرده بودم بعد از کلی معطلی و ضد حال پیدا
شد راه افتادم ویکساعتی تو راه بودم تا رسیدم به مغازه های کفاشی از این مغازه به اون مغازه دنبال کفش سفید
بودم اخه پیراهنم سفید و صورتیه ولی کفشها یا اندازه پام نبودن یا پاشنه شون زیادی بلند بود که ترسیدم تو عروسی یه وقتی
موقع رقصیدن خدای نکرده زمین بخورم با وجودیکه قد بلند نیستم ولی دنبال پاشنه خیلی بلندم نیستم تا ساعت دو
بعد از ظهر تو خیابونا علاف بودم اگه شما کفش خریدین منم خریدم ولی در عوض چیزای دیگه خریدم که لازمشون
هم نداشتم وخیلی هم ذوق کردم حالا قراره فردا همین برنامه رو دوباره تکرار کنم دعا کنین فردا دست خالی بر نگردم

armin gerrard
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۴۵ بعد از ظهر
يالاه يالاه!كسي نيس؟خانوماي گرامي حجاب كنين!(چقدم گوش دادن جون آرمين با ديفال صحبت ميكردم سنگين تر بود!)
خاطره بگيم از امرو صبح ....آقا اومديم خواخر گرامو سوار ماشين كنيم ميگم بفرمائين خانومه محترم!اونطرف خيابون ماموره وايساده ميگه ....نسبتتون؟خواهرتونه؟مگه م پ نه پ نن جونمه اومدم اون خونه سالمندونه اون رو به رو ميبينين دلم واسش سوخت اومدم ببرمش(بد شانسي اين ابجيه شباهت مباهتم به ما نداره آق پوليسه عارض شدن كهههه... كارت شناسايي! آقا من اين جيبو گشتم نبود اون جيبو گشتم نبود ....ديگه نزديك بود تو جورابمم بگردم كه احساس كردم دستم خورد به يه كارت در اوردم ديدم كارت پسر عمه ي گراميه!(نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!يني باز سوييشرته آرينو تنم كردم؟ اين پسره كه هواس نداره لباساشو ميزنه به چوب رختي مردم....
كارترو دوباره گذاشتم تو جيبم گفتم سنگين تره درش نيارم اصا!
آق پليسه گف چي شد؟گفتم آقا اجازه يه چيزي بگيم ما تو خونه جا گذاشتيم!خوب بعدشم كه معلومه رفتيم ...كجا!آباريكلا!حالا جيغ جيغ كردن نياز كه من كلاس زبانم دير شده و چرا اينجا نگه داشتيو اينا به كنار تعهد دادن باباهه رو بچسبين...!
يني تا دم در خونه به فوش منو بست:پسره ي خنگه مشنگه آي كيوي....(كلا هرچي فوش در مورد ضريب هوشي بود نثار ما كرد!)
ظهر سر سفره ناهار باز گند زدم اومدم سبزيو بردارم دستم خورد به ظرف دوغ ،دوغ خورد به ضرف ترشي ،كاسه ترشي افتاد رو زمين....هه هه!(اصا من اگه سبزي نخوردم سنگين تره)
يني آدم زمينو گاز بزنه ولي ضايع نشه....
خوب ديگه كاري ندارين خدافظ خدافظشوما خدافظظظ ميگما (من با ديوار بودما يه وخ فك نكنين با شمائم! .....)




امیر حسین ژنرال 1ساله از اینجا:-2-40-:


ايولاااااهااااا!يه ساله جونه داداش شاگرد شوفر شدي يني چيز شدي چي ميگن آبدارچي؟هان همكار مدير شدي!:mrgreen:
مفاللللك باشد!

سالا
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۴۹ بعد از ظهر
یه مدت دفترچه خاطراتم همه اش دستم بود یا شعر مینویسم یا خاطره .هرجا میشستم بعد ازنوشتن همون جا میذاشتمش بابام هم بهم تذکر داده بود اماکو گوش شنوا؟
امروز که از مدرسه برگشتم بابا نبود جو خونه هم آروم بود ...وقتی رفتم اتاق متوجه شدم دستگیره کشو باباشکسته اهمیت ندادم اومدم که برم دفتر جلد پارمو روی زمین دیدم هنوز دوزاریم نیفتاده بود رفتم که یه دعوای حسابی بکنم....
باحرص از مامان پرسیدم:مامان !کی به کمدم دست زده؟کی دفترمو پاره کرده؟ یعنی چی چرا میذاری ریحانه(آجی کوچیکم)دست به وسایلم بزنه؟
مامان هم نه گذاشت نه برداشت با حرص وبلند گفت:توچرا دفترتو میذاری این وراون ور بابات دفترتو خوند بیشعور هر چی چرت وپرت نوشته بودی رو خوند
انگاردنیا روسرم خراب شد تازه یادم افتاد دفترو رومیز کامپیوتر گذاشته بودم............دیگه دیوونه شده بودم وفقط بلند بلند گریه میکردم آخه چرا .....چرا؟؟؟ حالا همه چیزو درمورد افکارم وکارهایی که تومدرسه انجام دادمو میدونن............البته کار بدی نکرده بودم ولی بالاخره...
بلافاصله بلند شدم دفتر لعنتیو پارا کردم ریختم دور.دیگه نمیخوام تودفتر خاطره بنویسم ...هیچوقت........هیچوقت..........

!kimi5
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۰۲ بعد از ظهر
خسته شدم...خسته:-2-39-:
يه ربع ديكم بايد برم درس
از حدود يه هفته بيش ك اس ام اس زد ريختم بهم....:-2-15-:
يعنى الان بد نيستما ولى اون موقع خيلي حالم بد بوود
دوباره اس ام اس زد دوباره....داشتم ديوونه ميشدم...ديوونه...
كفت ك ميخواد منو به عنوان بهترين دوستش باشم نه دوست معمولى
ولى بهش كفتم ك اون موقع ك اون اتفاقا افتاد بعد ك همه جى تموم شد خودت كفتى ك حتى نميخواى دوست معمولى هم باشيم
خودت كفتى خودت....من نميفهمم جرا آدما هر دفعه ي جيزى ميكن...
اى روزكاررر....:-2-28-:

ولى بركشت كفت ك آدما عوض ميشن...من مكه اشكال داره هر جندوقت ي بار حالتو ببرسم؟؟
كفتم نه ولى جه فايده اى واسه تو داره آخه...؟؟؟
كفت اينطورى كمتر دلم تنك ميشه...:-2-28-:همش دروغه..دروغه...اه ه ه:-2-42-:
من نميتونم ديه حرفارو باور كنم نميتونم نه نميتونم....
ديه نميدونم...
داشتم فراموشش ميكردم:-2-36-:
الان ازش بدم مياد جون داغوونم ميكنه...
تقديم ب بجه هاى نود و هشتيا:-2-14-:
تمام.....

http://avazak.ir/gallery/displayimage.php?pid=4374&fullsize=1

سوداا
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۱۳ بعد از ظهر
سلام . عصرتون بخیر :-2-40-: در ادامه داستانهای همکارم :
امروز توکلاس داشتم سر مشق حرف ( ر) را می دادم . خیلی برای بچه ها سخت بود :-2-30-::-2-30-::-2-30-:( این حالت کلاسمه موقع سرمش دادن ) دیشب که براتون تعریف کردم :-2-37-:
خلاصه بچه ها با دقت و نق نق و با تعجب به سرمشقشون نگاه می کردند. ( حتما با خودشون فکر می کنند که سخت ترین کار دنیا ست نوشتن حرف ر) :-2-35-::-2-35-:
خلاصه برای تک تکشون سرمشق تو دفتر ها شون دادم . :-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-:

مدتی گذشت . بعضی از بچه ها با دقت شروع کردند به نوشتن . عده ای هم با فین فین و اشک مشقشون نمی نوشتن . :-2-31-:
خلاصه برای تشویقشون از کمد جوایزم تعدادی برچسب موتور و ماشین رو که پسرها عاشقشونند در آوردم .:-2-40-:
هر کسی 5 خط سرمشقش و مرتب و تمیز می نوشت . براش یک برچسب میزدم . :-2-16-:
صدای حمید بلند شد . همراه با کشیدن آب بینیش به بالا می گفت : خانم اجازه . خانم اجازه ..........
اون بزرگرو واسه ما نگه دارید.
خوشحال شدم . که نه بابا حمید کند ترین و نق نقو ترین شاگرد کلاسم به خاطر تشویق راه افتاده .:-2-25-:
با خوشحالی بالا سرش رفتم و ..........................:-2-15-:
بله هنوز از سرمشق من حتی یک دون هم ننوشته بود . دستشو گذاشته بود روی خط و با گریه مدادش رو روی کاغذ فشار می داد می گفت : خانم بکشم پایین یا بالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-14-:

شیمانا
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۱۹ بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا اام.:-2-40-:

حالتان خوب است ایا؟:-2-31-:سلامت هستید ایا.:-2-31-:

ما اصلا حالمان خوب نیست:-2-39-::-2-12-:,هنوز ناهار نخورده ایم:-2-:.شکممان چسبیده به کمرمان:-2-28-::-2-28-:.رو به موت هستیم الان.:-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-42-:
:-2-42-::-2-42-::-2-42-:
من غذا میخوام.:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

اینجا: سایت دانشگا ه:-2-43-:.خوب یعنی چی الا ن که همه این پسرا رفتن جای خواهرا نشستن خوب:-2-43-::-2-42-:,خداییش وجدان ندارن اینا:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:.دوسیم میگفت برو یکیشونو بلند کن:mrgreen:,حالا یکیشونو بلند کردیم:-2-08-:,با سلام و صلوات نشستیم اونوقت باید صد تا چشم و تحمل کنی که مث ... زل زدن به صفحت:-2-20-::-2-20-::-2-20-:.خیلی بدجنسن اینا.:mrgreen:
:-2-33-:
مکافتی داریم ما اینجا.:-119-::-2-01-::-2-01-:

حالا قسمتی هم که دخترا نشستن:-2-28-:,انگار میخشون کردن به صندلی:-2-28-:,هرکدومشون نشستن بلند کردنشون کار حضرت فیله :-2-28-::-2-28-::-2-28-:



واای خدا جمعه امتحان داریم:-2-30-:.اونم امتحان میانترم:-2-30-:.خدا به خیر کنه.دیگه نمیدونم چی بخونم.یعنی سوالاشو چجوری میاره؟؟:-2-37-::-2-37-:

بغلیم که کنارم نشسه همچین زل زده بود رو صفحه من:-2-28-: ,برگشتم یه چشم غره ای بهش رفتم که یعنی نیگا نکن:-2-43-:,یهو گفت خانوم این 98یا چیه؟؟:-2-19-:,من:-2-20-:: اون::-2-17-: .الان دارم مراحل ثبت نامو بهش توضیح میدم:-2-38-:.دوسیمم داره کمکمش میکنه:-2-38-:.این دوسیم بابای منو داره در میاره:-2-38-::-2-23-::-2-23-::-2-17-:,هی میگه شیما سریع باش کارتو انجام بده من کار دارم.:-2-43-:

خب فعلا من برم....نمیشه اینجا با خیال راحت خاطره نوشت

فعلا

lucy
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۱۵ بعد از ظهر
به نام خدای بزرگی هااا


سلام

خدا.....خیلی کلمه ی بزرگیه خیلی .... نمیدونم راستش واسه من همیشه سوال بود که چجور میشه خدا هم رحمن باشه هم جبار هم رحیم باشه هم قهار ولی وقتی رفتم بودم مکه حس کردم هر دو صفت رو توی خدا به چشم دیدم وبا تمام وجود حسش کردم ....اما بزرگی خدا چیزی نیشست که برای درکش لازم باشه تا مکه بری یه نگاه سر سری هم به دور برت بندازی میبینی .. فقط من میمونم خدا که انقده بزرگه از روح خودشم توی ما دمیده چرا ما ادما ذره ای از بزرگی خدا رو نداریم ...از هر چیزی فقط اسمش رو داریم حتی اسم کاربریمون !

اینا خاطره است هاا


دیروز از مدت هاا یاد یه دوست خیلی خیلی قدیمیم افتادم یادش بخیر اسمش شیماست الان داره پزشکی دانشگاه شهید بهشتی میخونه از مدت ها بهش زنگ زدم نتونست حرف بزنه چون توی اورژانس بود ولی خوب همون یه لحظه هم خیلی بهم فاز داد ...دلم تنگ شده برای اون روزام !

دلم تنگه وگرفته خیلی خیلی .. این ازمایش هر ماهه قراره من رو ذره ذره اب کنه ...دلم ...بییخیال ..

الان احساس میکنم فضای پستم خاکستریه دیشب توی تایپیک خاطره ها بودم داشتم پست های اون اول اولا رو میخونم دیدم دلم برای پست های سه نفر خیلی تنگه مینا مینی بهی ومهدیه ... مهدیه یه بار یه پست خیلی طولانی داده بود خیلی خوب بود پست های سحر بهنوش خیلی خوب بود .. من رو برد به روزای خوب ... مینا هم که ...

نمیدونم دله دیگه دست خودش نیست اخطار وتذکر و چیزی حالیش نمیشه

پست های خودمم خوندم دیدم چه همه ی شجره ناممو گذاشتم رو سایت !..دیدن بعضی از خاطره ودوباره خوندنشون نشونم داد چه قدر ادما توی یه زمان کوتاه براساس خیلی چیزا تغییر پذیرن ...دیدم حضور بعضی ها چقدر برای بقای این تایپیک لازمه !!

نمیدونم شاید پستم قابل گزارش باشه ولی خوب این خاطره دیروز منه خوندن 400 صفحه از این تایپیک !!

ولی الان دقیقا به نقطه ای رسیدم ک فکر میکنم دیگه نمیخوام ونمیتونم تو این تایپیک بنویسم خوشحال شدید ؟!!
نمیدوم به هر حال گاهی یه سر میزنم به تایپیک اگه پستی رو خوندم انقدر ارزش قائل هستم که تشکر بزنم ...

امیدوارم خوش باشید وخرم از بودن با همدیگه وبه اشتراک گذاشتن خاطرات و ایجاد خاطرات لذت ببرید وقدر بدونید ....

اگه گاهی پستی دادم حرفی زدم کسی رنجیده شرمنده حلال کنید !

روز خوش ایام بکام


خداحافظ

golnaghshetavous
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۴۶ بعد از ظهر
تقویم رومیزی ِ میگه امروز ۲۰ -۷-۹۰!!!!

چند روز پیش عمه داشت رانندگی میکرد یهو داد زدم گفتم :

دیدی چی شد!!!!!!!!!!!!!

کم بود بره تو ماشین جلویی:-2-27-:!فقط میخواستم بگم چه زود این سال لعنتی داره تموم میشه!!!

هر سال بدتر از سال دیگر:-2-27-:

هر سال شکستی جدیدتر:-2-27-:

هر سال دردی پیچیده تر:-2-27-:

هر سال ..........:-2-27-:

میرویم سر سفرنامه:-2-41-:

راستی ماه دیگه سالگرده!یادت نره

کجایی سفر بودم اهان ایتالیا-رم!بعد از رم رفتیم به سوی ونیز !!!!!!!به قول خودشون شهر رویایی:-2-27-:
با اتوبوس رفتیم در نتیجه اول از فلورانس گذشتیم بعد رفتیم ونیز!
جای همگی گلدان شمعدانی پیتزاهاش خیلی بامزه بود!
راستی توصیه به خانومهای متاهل :-2-27-:البته ببخشید منظورم بچه های اینجا نیست!!!
اهان توصیم میخواستم بگم هیچ وقت شوهرانتان رو تنهایی کشور غربت نفرستید بیبچاره ها چند صد کیلو کم میکنند از دوریتان!!!:-2-08-:خدا اخر و عاقبت هیچ کسی رو مثل تور ما نکنه:-2-27-:
من که نمیبخشمشون با اون کارهاشون!:-2-39-:کوفت بگیرید!!!!!!!!:-2-33-:
خب رفتیم فلورانس پیتزا خوردیم .نون لواش خودمون بود یکم کلفتره با گوجه لهیده و مخلفات:-2-27-:
صدف طعم ماهی میده:-2-27-:
اونجا زیاد نموندیم!راهی ونیز شدیم:-2-41-:
این راه ورود به شهر ابی شون:-2-27-:

http://s2.picofile.com/file/7157523224/DSC_3187.jpg

http://s2.picofile.com/file/7157524187/DSC_3189.jpg

http://s2.picofile.com/file/7157524729/DSC_3191.jpg

وقتی از اسکله خارج میشی اولین چیزی که چشمت بهش میخوره یه ادم با لباسهای بالماسکه است که باهاش عکس بندازی:-2-27-: ما هم انداختیم ببخشید که نمیشه نشون داد:-2-27-:

خب بعدش میریم به سوی بزرگترین میدون ونیز که دقیقا وسط میدون دوتا برجه که قبلا جایی اعدام ادمها بوده و میگن چون خون خیلی ها اونجا ریخته شده از وسط برجا رد نشید:-2-28-::-2-27-:

اهان اینم بگم ونیز قبلا یه تبعیدگاه بوده برای زندانیها و دزدهای دریایی و اونا این شهر رو ساختن چون قبلا باتلاق بوده!چند سال پیش هم اونجا سیل اومده بوده و خیلی از خونه ها تا نصف تو اب بودن ولی امسال به خاطر سد زیر دریاییشون این مشکل رو هم حل کردن:-2-27-:اونجا هیچ ماشینی وجود نداره البته شهر دریایشون ها یعنی راه ها همه اب هستن و برای عبور مرور از قایق استفاده میکنند ،قایق تاکسی هم دارن:-2-27-:انقده سر این قایق تاکسیشون خندیدم:-2-27-:فکر کن خواهره بخواد بره خونه اون یکی خواهره زنگ میزنه قایق تاکسی!!!:-2-27-:

اون دوتا برج فقط فیلمش هست شرمنده:-2-27-:

اینم یه سری عکس از اونجا!راستی برجی که مارکوپولو اخرین رصدش رو انجام داده اونجاست !

انسانهای درون عکس هیچ نسبتی با اینجانب ندارن:-2-27-:

این پشت اونجایی که اون دوتا برج هستن!

http://s2.picofile.com/file/7157535157/DSC_3234.jpg

اینم کوچه پشتیهاشونه!وحشتناک جایی دنج و ارومیه!انگار هیچ ادمی توی این خونه نیست!

http://s2.picofile.com/file/7157536127/DSC_3254.jpg

اینم راه ابی که مابین خونه ها است .
با قایق یه صفایی داره باحال!

http://s2.picofile.com/file/7157536876/DSC_3296.jpg

هدف تبلیغ نیست جان خودم/!اینم بزرگترین کانال ابیشون در مجموع ۶تا کانال دارن که این بزرگتر از بقیه است

http://s2.picofile.com/file/7157537953/DSC_3325.jpg

اینم عکس تو راهی:-2-27-:

http://s2.picofile.com/file/7157539565/DSC_3415.jpg

قابل توجه بعضیا اونجا هیچی جز یه لباس مشکی اونم به خاطر نیاز نخریدم:-2-28-:بی ذوقیم در خرید:-2-27-:

خب اینم از ونیز ما:-2-27-:
بعدش سوار هواپیما شدیم رفتیم ایتالیا - بارسلون:-2-27-:دقیقا همون شب هم بازی بارسلون و نمیدونم کی بود و اونجا نصف شب غوغا بود از شادی!گمونم برده بودن:-2-27-: جشنواره موسیقی هم بود دقیقا بغل گوش بنده:-2-27-:جشنواره گاو بازی شون هم تازه تموم شده بود و دیگه این بازی ممنوع میشد تا سال بعد!جشنواره اتیش بازی هم داشتن که خیلی خیلی قشنگ بود انگار وسط جنگ نورهای رنگی هستی:-2-27-:
هدف از سفر نمایشگاه بود همین:-2-27-:یه نمایشگاهیی بود دیگه!:-2-08-:

بعدش پیش به سوی خانه خودمان:-2-27-:کمی شیطانی کردیم انجا و عواقبش را هم دیدیم:-2-27-:
عاشقه مک هستم!:-2-27-:

فعلا:-2-39-:

کاتی
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۴۷ بعد از ظهر
سلام، امروز یه روز معمولیه معمولی بود، خب خدارو شکر که بد نبود، هنوز سرماخوردگیم خوب نشده و....
یه عالم حرف داشتم اما خوندن خاطرات بچه ها باعث شد برگردم به سال هایی که دفتر منم خونده بودن و وقتیکه « ر» سرمشق می دادم البته با قلم نی و سایت دانشگاه و پسراش که بودنشون مصیبت بود و نبودنشون هم... خلاصه دلتنگ شدم و با اینکه فقط چند سال گذشته حس می کنم این خاطرات مال صد سال پیشه

ilyaiii
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۴۷ بعد از ظهر
دیشب خودو کشتم...................:-119-:

الان چند روزی میشه هر چی زنگ میزنم اقا داداش گوشیش خاموشه ......:-2-39-:

میگم نکنه باز اتفاقی افتاده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-36-:

اصلا با این حال خرابم که تو روستا گرفتار شدم و دارم از مریضی میمیرم و بدترش اینکه خبری ازش ندارم:-2-15-:

تا اینکه بالاخره دیشب گوشیش روشن بود و من فهمیدم اوضاع بدجور قمر در عقربه...............:-2-30-:

اینجا میگم اقاداداش اون هزینه تلفن پای من بود و این کارت درست نیست که تو بخوای بدی و باید به من میگفتی...............:-2-30-:

بعدشم اینکه اصلا من نفهمیدم که تو مسموم شدی ....:-2-34-:

اصلا خودت بگو این چطور رابطه خواهر برادریه تو داری با زبون بی زبونی به من میگی برو ........:-2-18-::-2-18-::-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-:


منم چشم برا همیشه میرم اما دعام باهاته................:-2-18-:


دلم برات تنگ شده.........:-20-::-20-::-20-:

:-2-39-:


امروز بعد از یک هفته اومدم خونه



دلم تنگه داره میترکه



ایکاش میشد برم مشهد................

gypsy
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۰۶ بعد از ظهر
آنانچه می بینی
و آنانچه می شنوی
و آنانچه دست می کشی
و آنانچه درک می کنی،
بن بست می شود.

حفره ها تو را پیش می برند ...


مدتی ننوشتم .... چون که نمی دونستم چی بنویسم، الان هم نمی دونم... خاطرات روزمره که تکرار می شوند! یک کم خسته ام ، یک کم سر در گمم .... همیشه میگم خدا رو باید شاکر بود! وقتی اطرافم و اطرافیانم رو می بینم خدا رو شکر می کنم .... ولی خسته شدم از این خفقان! کی میشه یه نفس عمیق بکشی و آزادی رو استشمام کنی!؟ ... یک رنگی رو استشمام کنی !؟... فکر کنم خیلی دوره این ها خیلی دور .... دلم می خواست برای یه دهه دیگه بودم یه زمان دیگه نه این زمان که هیچ چیزی ارزش نداره هیچ چیز ....

REAL LOVE
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۱۲ بعد از ظهر
سلام

امروز روز خوبی بود خدا رو شکر:-2-41-:
صبح تا ظهر که دانشگاه بودم و خبری نبود... دوستام قرار سینما گذاشتن و قرار شد عصر بریم سینما اونم فیلم " یه حبه قند" :-2-38-: داشتم میومدم خونه که مامی زنگ زد که نون بگیر بیار سر راهت:-2-09-:برای اولین بار رفتم تو صف نونوایی و نون خریدم(احساس خانوم بودن بهم دست داد:-2-27-:) تا برسم خونه ساعت شد یک و ربع:-2-28-:
ساعت دو از خونه زدم بیرون که قرار بودو واسه سانس ساعت سه بریم آزادی:-2-38-: بدو بدو رفتم به دوستان پیوستم و راه افتادیم سمت سینما... دو و نیم اونجا بودیم و تا سه مردمو آنالیز کردیم:-2-27-:
وای فیلمش محشرررررر بود:-2-20-: خیلی بازی هنرمندانه ای داشتن بازیگراش... از کوچیک گرفته تا بزرگ:-2-37-: توصیه می کنم این فیلمو از دست ندین و حتما ببینیدش:-41-::-41-::-41-: هر قسمت از فیلم یه راهنمایی داشت واسه سکانس بعدی:-2-37-:واقعا حق داشته فیلم تحسین شده باشه:-41-:
ناهارم که نخورده بودم و بعد از فیلم رفتیم یه دلی از عزا در آوردم:-2-27-:
ساعت هفت و نیم بالاخره رسیدم خونه...خیلی روز خوبی بود...سما جونم جات خالی:-6-:
آها از سینما که اومدیم بیرون جلو در پر بود از مامورای گ...ت :-2-35-:نفهمیدیم چطور باحجاب شدیم و راهمونو کج کردیم:-2-27-: البته ما متوجهشون نشدیم اول سرمون پایین بود...خدا پدر پسرا رو بیامرزه که گفتن نرین اونور خطریه:-3-:


رویا حرفامو طلا گرفتی بزن سر در سازمان ملل:-15-:
رویا و امیرحسین واقعا یاد روزای اولتون بخیر:-2-15-:
فاطمه خانوم شرقی حرفای فربد منو کش میری؟:-65-:

بوهای خوبی به مشامم نمیرسه اینجا:-2-07-:

دوستان ِ جان ایامتون به کام:-118-:

shimash
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۵ بعد از ظهر
درود و دو صد بدرود

بعد یه روز دپرسی,امروز یه خبر خوب شنیدم:-2-25-:

از این قرار که خواهری و آقای شوهر بلاخره سر عقل اومدن و آشتی کردن.والا

من که سر از کار این زن و شوهرا در نمیارم نه قهرشون قهره نه آشتیشون

آشتی...:-2-15-:

دیشب مامانم رفت خونشون یه گوشمالی حسابی بهشون داد... خداییش

مامانم جذبه داره در حد تیم ملی (تیم ملی قدیم نه ها تیم ملی دیشب که

بحرینو شیش تایی کرد...:-2-16-:)

ظهر مادرجونم (مادر پدرم) اومد خونمون؛

این مادرجون ما با همه ادعای کلاسو افکار مدرنش تنها در یک زمینه سنتی

فکر می کنه اونم شوهر دادن منه ..!!!:-2-28-:

از وقتی هم که فهمیده نه تنها همه کارامو تنها انجام میدم بلکه تنهایی خریدم

میرم (از اون جایی که بینهایت به خرید کردن اهمیت میده) وحی برش نازل

شده که یه بیماری جدی دارم, هرجا میشینه میگه خبر دارین شیما افسردگی

گرفته؟؟!!...

بماند که چقدر حرص خوردم و بماند چه آدمای آنتیکیو واسم لقمه می گیره:-2-30-:

خلاصه امروز به قدری نصیحت در باب فضیلت شوهر شنیدم که تا یک سال

دلم نمی خوام اسم هیچ مردی رو جلوم بیارن

هر چی هم بهش می گم آخه مادرجون عزیز من, آدم برای فرار از تنهایی به

جای رفتن تو دهن شیر!!! هزار و یک راه حل دیگه داره حتمأ خودم راضیم , ولی

کو گوش شنوا !!

خب دیگه غرولند بسه برم پای درسم تا به آکادمی گوگوش برسم..:-2-27-:

بای بای...

*9092*شادی
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۶ بعد از ظهر
چهارشنبه 20 مهر 90
امروز بازهم صبح کله ی سحر بیدار شدم :-37-:.یه مدرسه ی پسرونه نزدیک خونمون هست مدیرشون ساعت 7:30 داشت توی بلندگو نعره میزد که بیاین وایسین سر صف :-2-28-:من هم با صدای ایشون بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد .....با بدبختی از رختخواب گرم و نرم دل کندم و از جام بلند شدم :-2-15-:بعد یه نگاه به گوشیم و .....مثل همیشه ......:-2-39-:هیچکی یادی از ما نمیکنه :-2-39-: اصلا به درک ......
خلاصه بیدار شدم صبحونه خوردم و لباس پوشیدم و پیش به سوی دانشگاه http://www.taknaz.ir/upload/13/0.287319001290811067_hiker.gif...سوار اتوبوس شدم و سر جای همیشگی نشستم ...ولی آقای راننده انگار داشت عروس میبرد بس که یواش میرفت :-2-36-:.دلم میخواست بزنم لهش کنم http://www.taknaz.ir/upload/13/0.399014001290811065_vahidrk.gif...رسیدم دانشگاه و دوستم رو دیدم و کلی بهش تبریک گفتم و ماچش کردم http://www.taknaz.ir/upload/13/0.140295001290811067_kiss.gifآخه امروز تولدش بود :-2-16-:...
ساعت 11 هم کلاس شروع شد و رفتیم سر کلاس ...:-119-:آخه من نمیدونم کسی که رشته اش کامپیوتره چرا باید مبانی الکترونیک بخونه ؟؟؟؟؟؟ http://www.taknaz.ir/upload/13/0.954919001290811077_2247658l5mrpt5wm7.gifسر کلاس استاده هر چی میگفت ما اینجوری بودیم :-2-19-: چون هیچی از الکترونیک نمیفهمیدیم :-2-33-:ولی به هر بدبختی که بود کلاس تموم شد و ما زدیم بیرون .....حالا کلاس بعدی چیه؟؟؟؟؟فیزیک :-2-30-::-2-36-::-2-42-:...از فیزیک متنفرم :-31-::-31-:...یه استاد داریم شبیه مداده بس که لاغره ...ابروهاش رو هم شیطونی برداشته که سوژه ی خنده اس http://www.taknaz.ir/upload/13/0.513723001290811079_loudlaff.gif..خلاصـــ ـــــه رفتیم سر کلاس فیزیک و استاد گفت صدا میزنم بیاید پای تابلو ..:-2-31-:...فقط خدا خدا میکردم من رو صدا نزنه :-63-::-63-:....که نزد :-2-16-:این کلاس هم به خوبی و خوشی تموم شد و ما برگشتیم خونه http://www.taknaz.ir/upload/13/0.043605001290811072_kurby2.gif....
فردا هم قراره با بچه ها بریم نمایشگاه ...خدا کنه همشون بیان ..زیاد که باشیم خیلی خوش میگذره ..همش میخندیم :-2-06-:....
این بود امروز ما...
فردا هم خدا کریمه :-2-41-:

شبنم
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۲ بعد از ظهر
چهارشنبه 20 مهر .

خاطره ی امروز من خاطره ی لیلاست. موافقم باهات لیلا. من بدون خوندن همه اون پستها به حرفات رسیدم. رسیده بودم. آدما بارها از یه سوراخ گزیده میشن و باز هم اشتباهشون رو تکرار میکنن

دوست داشتم لا اقل تا موقع استارت تاپیک یعنی آذر باشم ولی امروز به این نتیجه رسیدم جایی تو این تاپیک و شاید .. ندارم.

همه تون رو دوست دارم ؛ چه اونایی که تازه به جمعمون اضافه شدن و چه دوستایی که از اول بودن و هستن.
تمام خاطراتی که داشتیم ، شبایی که تا صبح توی تاپیک بیدار بودیم با خوشی هم خندیدیم و با غم هم گریه. همه منبر رفتنا ... همه شون رو . دوست دارم توی همین تاپیک ازتون باخبر باشم و فقط خبرای خوب ازتون بشنوم ، دوست ندارم حاشیه وارد تاپیک شه و این جو دوست داشتنی به هم بریزه . حرمت پستا و خاطرات خودمون رو نگه داریم.

من پیام خصوصی و کاربریم رو به دلیل کاملا شخصی ( خواهش میکنم برای من حاشیه درست نکنید ) بستم . اگر کار خیلی واجبی داشتید تو وبلاگم کامنت بذارین وقت داشتم میخونم .

امیدوارم کام بعضیا انقدر شیرین شه که دست از زهر کردن کام بقیه بردارن

روز و روزگارتون بخیر. :-2-40-:

alonegirl
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۷ بعد از ظهر
سلام
پست لیلا کم بود شبنم هم اضافه شد...
نبودن بهی و مهدیه و مهسا و مینا و فاطی و زهرا و عسلی و هیوا و ... یه سری دیگه از همین بچه های دوست داشتنی کم بود و...
منم چند وقتیه یه جو سنگینی رو تو این تاپیک حس می کنم... تورو خدا اینجوری حرف نزنین... آدم دلش میگیره و دیگه دلش نمی خواد بیاد اینجا حرف بزنه...
نمی دونم چی شده... نمی دونم کی باعثش شده... نمی دونم کِی از دست این مزاحمتا راحت میشیم... نمی دونم نمی دونم فقط دلم نمی خواد این جو ادامه داشته باشه... من اینجا یه آرامشی داشتم که هیچ جای دیگه پیداش نمی کردم و نمی کنم... فقط امیدوارم خیلی زود دوباره مثل قبل بشه... دوباره دور هم جمع شیم و مثل سابق بهم روحیه بدیم...

* بازم یکی پستشو پاک کرده...

هانی سخته به خدا! سخته یکی یه زمانی دوست صمیمیت باشه، چند سالی یه تفکر دیگه ازش داشتی، بعد یهو یه چیزایی بشنوی که از اون دوستی پشیمون بشی... دوستیه 4 نفره مون از هم پاشید! خیلی وقت بود پاشیده بود ولی خبر نداشتیم... سخته بعد از 4-5 سال تازه بفهمی همون موقع که فکر می کردی خیلی باهاش صمیمیت داری خیلی چیزارو ازت پنهون می کرد و... حرصم میگیره وقتی حرف خودش یادم میاد... "از وقتی رفتم کیش تازه دوستای واقعی مو شناختم، اینجا نمیشه به کسی اعتماد کرد، همه از پشت بهت خنجر می زنن" اینو فهمید ولی هیچ اقدامی برای نگه داشتن دوستای واقعیش نکرد و بدتر با رفتارش و آخرشم با اعترافش... به کل دوستای واقعیشو از دست داد. فقط امیدوارم دوستای جدیدش از این خراب ترش نکنن...
اصلا بی خیال دیگه نمی خوام بهش فکر کنم. اون برای من و دوستام مُرد! حذف شد از قلب و ذهنمون!

نادی چه صفایی کردی اونجا!! می دونم تا وقتی خودم ونیزو از نزدیک نبینم باورم نمیشه واقعی باشه! واقعا رویاییه!!

حوصله ندارم خاطره امروزو بگم. فقط روز به روز با دیدن چیزای جدید، بیشتر از دانشگاهم متنفر میشم و دلم می خواد زودتر از اونجا برم و دیگه اسمشم نیارم.

به امید دیدن روحیات شادتون!:-118-:

ابی دریا
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۱ بعد از ظهر
به نام خدا
چهارشنبه 20 مهر 1390
خاطره نويساي عزيز سلام
امروز صبح ساعت 6 و نيم بيدار شدم و بازم بعد كاراي تكراري رفتم سمت خونه ي دومم(همون مدرسه جان).:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
زنگ اول ديفرانسيل داشتيم كه بعضي جاهاشو نفهميدم.زنگ دومد زبان شيرين انگليسي.اين مادربزرگ تا اخر زنگ كچلمون كرد.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
زنگ سومم شيمي داشتيم.نميدونم چرا چند وقته نميتونم حواسمو به درس متمركز كنم.سر كلاس به همه چي فكر ميكنم جز درس!عجيبه كه دبيرمون مثل هميشه مچمو نمگيره و نميگه كجايي؟شايدم ازم نا اميد شده.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
هر وقت ميگفت ميگفتم چرا ميگه!حالا كه تذكر نميده خمارم!:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
ساعت 1 و 5 دقيقه رسيدم منزل و ديدم مامي جان فسنجون پخته.:-2-16-:
اخه ميخواد واسه بابابزرگ خيرات بده.چند شب پيش خواب ديده بود كه بابابزرگ غذا ميخواد.و ميگن اگه مرده غذا بخواد يعني به خيرات احتياج داره.خدابيامرزتش.خيلي دوسش داشتم.مخصوصا كوبيده هاشو كه هنوزم كه هنوزه طعمشو به ياد دارم.تو صندلي داغ پريسا وقتي به يكي گفت بالام جان بازم ياد بابابزرگ افتادم.اخه بيشتر وقتا نوه هاشو اينجوري صدا ميكرد.يادت به خير بابازرگ:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
اين عنصر خودخواهي كه ديروزط بهش اشاره كردم بازم اومد سراغم.بعد از ظهر كه ميخواستم بخوام بزور زينبو از اتاق بيرون كردم.به دليل اين خصلت مذخرفم با كوچكترين صدايي از خواب پاميشم و بايد در سكوت مطلق بخسبم!:-2-28-:
3 ساعت خوابيدم.خاله ام هم تو اين مدت اومد و رفت.بيدار كه شدم بازم فسنجون خوردم(اخه ناهارم خورده بودم).
بعد يكم خونه رو تميز كردم و با كلي اصرار مامي چهار تا تيكه ظرفو شستم:-2-27-:
بعدشم يكم ديفرانسيل خوندم و بعدش اومدم سايت.
ساعت 8 ابجي و نويد اومدن.
ابجي هاي محترم به همراه نويد جو عروسي گرفته بودن و به من ميگفتن اهنگ بزار.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خيلي دلم عروسي ميخواد!
ايشالا هر چه زودتر عروسي داي جانم.:-2-16-:
بعدشم ساعت 9 و نيم شام خورديم.بازم فسنجون!:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
بعدشم اومدم سايت تا خاطره ي امروزو ثبت كنم.
پريسا ريل لاو:جمله هاي خشنگو بايد تو هوا زد.:mrgreen:حالا شما هم راضي باش.:-2-41-:اين فربد جان كي هستن؟:-2-35-:
شادي جونم مرسي گلي كه به يادمي:-2-40-:
مادر مهتابي مرجاني بيا خاطره بنويس ديگه دلمون تنگ شده.دختريت هواي مادريش رو كرده.ايشالا هر جا هستي و در هر حال خوش باشي ماماني نازم:-2-40-:

feedback
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

سلامی چو بوی خوش 98ایا :-2-38-:

آقا ما امشب خیلی خوشحالیم :-2-38-: دلیل هم داریم :-2-38-: الکی هم خوش نیستیم :-2-38-: دلمان از اعماق وجودش خوش است :-2-38-: خدا رو شاکریم :-2-38-: امروز یکی از بهترین روزای من بعد از این یک سال بود :-2-38-: یک روز کنار خانواده سه نفری مان :-2-38-: از خنده مردیم هزار بار :-2-38-: امروز شادی هایم را فقط و فقط با خانواده عزیزم تقسیم کردم :-2-38-:

فاز شادی :-2-16-: :

سوژه شماره 1 : من و آباجی :-2-06-:

مامانم گیر داد که حاضر شو میخوایم بریم خرید :-2-33-: منم رفته بودم تو کار کِرم ریختن و همش آهنگ میذاشتم اونم با صدای بلند :-2-38-: هی خواهرم میگفت کمش کن اون لامصبو!! :-2-06-: ولی من بیشتر میکردم و مامانم فقط به حرکاتم میخندید :-2-38-: خواهر منم داشت اس ام اس کاری میفرستاد و حواسش به کارش بود :-2-38-: هی قیافش اینطوری میشد :-2-43-: هی من اینطوری میشدم :mrgreen: هی اون اینطوری تر میشد :-119-: هی من اونطوری تر میشدم :-2-08-: خلاصه اینکه با هر آهنگ می اومدم جلوش و رژه میرفتم و مثل خواننده میخوندم و اونم حرص میدادم عجیب!! :-2-06-: آخر سر گفت :
- بترکی بچه! :-2-43-:
منم با لهجه خاص خودم که فقط به خواهرم اینو میگم ، گفتم :
-آبجججججججججججججججججی (تأکید خاصی رو " ج " دارم :-2-06-:)
اونم یه کم قیافه اش نرم شد و چیزی نگفت. :-2-38-: بعدش زور زدم و غلیظ تر گفتم :
-آبججججججججججججججججججججججج جججججججی :-2-38-::-2-38-: اگه گفتی این صدا چطوری ازم تراوش کرد؟! :-2-22-: اونم زد زیر خنده و گفت :
-حیف که مامان اینجاست!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

سوژه شماره 2 : شهروند :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

بعد از اینکه خریدامونو کردیم ، مامانم گفت یه سر بریم شهروند میخواد دو تا دونه خرید کنه :-2-06-: حالا میفهمید چرا میخندم!! :-2-06-: رفتیم شهروند و خلاصه مامانم دو تا دونه خریدشو کرد :-2-06-: بعدش دید یه چی دیگه هم میخواد :-2-06-: اونم خرید :-2-06-: دست هر سه تامونم وسیله بود بخاطر خریدای قبل و این چیزای جدیدم تو دستمون جا نمیشد :-2-41-: خلاصه اینکه هی سنگین شد و دو تا دونه شد سه تا دونه شد چهار تا دونه و همینطور زیاد شد تا خواهرم یه سبد گیر آورد و چپوندیمشون اون تو :-2-41-: منم رفتم جلوی صندوق که منتظرشون باشم و بیان تا بریم :-2-41-: 10 دقیقه طول کشید و نوبتم شد که به خواهرم زنگیدم کجایی؟! اونم گفت تو وایسا ما اومدیم. منم رفتم یه کم اونورتر تا بقیه رد بشن و حساب کنن :-2-06-: حالا جا کم بود :-2-06-: یه آقایی هم یه خروار خرید کرده بود :-2-06-: این هی میخواست رد بشه با اون شیکمش نتونست زد سبد ما رو ریخت :-2-06-: منم اومدم کنار که وسایل رو جمع کنم زدم سبد یکی دیگه رو انداختم :-2-06-: اومدم برگردم درستش کنم که کله ام خورد به سبد یکی دیگه :-2-06-: اون یکی هم وسایلش با یکی دیگه قاطی شد :-2-06-: صندوق دار داشت اینا رو درست میکرد و همه از من شاکی که خواهرم زنگید سعید بیا وسایل رو از اینجا ببر دست ما پر شد بازم خرید کردیم :-2-06-: خدا این شانس رو بهم داد :-2-06-: (وجدان : شانس دوباره ی زندگی :-2-41-::-2-06-:) منم به سرعت جیم شدم و رفتم دیدم مامانم یه سبد بزرگ با خودش آورده و گفت که وسایل رو بذارین این تو راحت تره :-2-06-::-2-06-: من ریسه رفتم :-2-06-: گفتم بابا همش دو تا دونه بود که :-2-06-: آقا همه شهروند رو بار زدیم :-2-06-::-2-06-: آخرشم اومدیم سمت خونه :-2-38-:

سوژه شماره 3 : در منزل :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

این اساسی خنده داره :-2-06-: اومدم خونه و لباسی که برای نامزدی خالم گرفتم رو پوشیدم و به محض اینکه لباس نو رو پوشیدم و اومدم تو پذیرایی :-2-06-::-2-06-: خواهرم با دیدن ِ من افتاد زمین و از قصد خودش رو انداخت و مثل اینایی که صرع دارن و غشی ان هی میگفت :
وای سعید من از عشق تو مُردم :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد اومده جلوی من و میگه : شماره بدم؟!!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
من و مامانم مردیم از خنده :-2-06-: داستانی بود. بعدش تموم که نکرد ولکنم نبود :-2-06-: رفته پاستیل آورده و درش رو باز کرده و میگه :
بیا برات پاستیل خریدم :-2-06-: از اعماق وجودم تقدیم به تو :-2-06-: کاغذ و قلم بیارم امضا بدی؟! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
باور کنید الانم که یادم میاد دارم میمیرم از خنده :-2-06-:
بعدش نمیدونم چی شد که مامانم گفت :
خدا به شما جوونا یه کم عقل بده!!!
خواهرمم گفت : آره ایشالا عقل پیدا کنه بیاد منو بگیره :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
البته همیشه اینطوری نیستیم با هم ولی گهگاهی که اوج میگیره طوفانی میشه در حد سونامی :-2-06-::-2-06-:
امروز خاطره خیلی شیرینی شد برام :-2-38-:
موقعی که اومدیم خونه ، آقا نازمد خاله را دیدیم که برایمان بوق زد :-2-41-: منم بوقی براش زدم و ایشان نیز در خانه مادربزرگمان (یه کوچه بالاتره) تشریف داشته بودی اند. :-2-38-:
پ.ن : امیرحسین یک سالگی مجازیت مبارک کچل :-2-42-::-2-40-: دلت بسوزه من از تو با سابقه ترم :-2-43-::-2-41-:
مهتاب نامی گل :-118-: شبنم مامی عزیز :-118-: مامی الی گل :-118-: لیلا لوسی مهربون :-118-: ناهور فوق العاده فهمیده و منطقی :-118-: بقیه بچه های خاطره نویسی :-118-:

----- ----- ----- ----- -----

فاز غم :

کاش میفهمیدی!!! (مخاطب خاص :-2-39-:)

سعید / 20 مهر 90 / 22:35

م.ن
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ بعد از ظهر
دوست داشتم،

وقتی کنار خودم حس بودنت رو جشن می گیرم

صدای تو رو از تموم درخت ها،دره ها؛ دشت ها،و حتی اون گیاه پژمرده بشنوم

دوست داشتم،

وقتی آینه ی تمام قد من شدی

بعد از هر دفعه قهر، کنارت مثل گذشته می نشستم ، و راز دلم رو می شکفتم

و تو بعد از تمام حرف هام

میگفتی

جوابی ندارم!


اما این ها رو

فقط دوست داشتم،

دوست داشتم کنارم می بودی
و

مثل دوباره، ...


کاش می شد

کنار اسکناس های همیشه گی؛ حتی مثل همیشه نبودنت، تورو احساس کرد

کنار دود ماشین هایی که با سرعت زیاد از کنارم رد میشن و بلند داد میزنن

( قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین )!


و من این بار دچار آلزایمری شدم که تنها لب هام جرات گفتن واژه ها رو نداره !!!!

گفتن ِ تا کی...؟!

birdana2
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۹ بعد از ظهر
دیروز عصری برام یه اتفاق افتاد که یکم از دست دوستم ناراحت شدم تو یه سایتی که عضو بودم به شوخی بهم یه چیزی گفت که بهم برخورد و یکم دلم گرفت گذشت و شد امروز امروز که صبحی از خواب پا شدم دیدم یکی از دوستام اومده به دوستای دیگه سر زده دریغ از یه سلام کردن به من که خیلی خاطرشو میخواستم و برام یه جورایی عزیز بود بهم خیلی برخورد که الان که الانه ناراحتم که یهو یاد متنی که چند وقت پیش تو یه وبلاگی افتادم که چنین نوشته بود

با دیگران
خوب که باشی
همیشه که در دسترس باشی
مهربون که باشی
حواست که بهشون باشه
... ... مدام که خوشحالشون کنی
نه که نگی
اعتراض که نکنی
تموم تلاشتو که بکنی حالشون رو خوب کنی
از خودت که کم بذاری بدی به اونا
هیچی!!
فقط راه رو برای اینکه راحت تر ترکت کنن هموار کردی



که دیدم واقعا حقیقت میگه

ღ ghazali ღ
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
سلام !!:-2-15-:
خوبین ؟؟:-2-15-:
چرااینجا یه جوری شده ؟؟:-2-15-:ما اشتباه میکنیم ؟؟؟:-2-15-:
خوب خاطره ی امروز !!
اولا اینکه به جای کمر درد که تازه خوب شده بود دست چپمان از کار افتاده منواقعا نمیفهمم چرا اینقدر هی هر روز یه جام درد میکنه !!:-2-15-:
ما باز کلی علوم نوین به ریاضیات اضافه نمودیم !! معلمم نگران این ضرب و تقسیم ما شده !! من نمیدونم باید چی کارش کنم !؟؟؟:-2-15-:
کاملا شبیه این شکلکه هستیم الان در حال حاضر کاملا تا اینجا ناخدا گاه اینو گذاشتم !!:-2-15-:
حرفی نیست !! هست حسش نیست بگم !!:-2-15-:
موفق باشین دوستان !!:-118-:
رزا آهنگ امشبتو بسی دوست دارم !!!:-2-40-:
ببخشید دوستان !!من کسی نیستم که بخوام نظر بدم ... هیچیم نمیدونم ولی اینو فقط میدونم اینجا بدونه شماها هیچ لطفی نداره !! نه فقط شخص خاص همه !!:-2-15-:
ولی تموم اون خاطرات غمگینهم زیباست و هم درس بزرگی بای هر کسی که میخونه !!:-2-15-:
ببخشید که نظر دادم !!:-2-15-:

fatima_59
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۶ بعد از ظهر
سلام

نمیدونم لیلا و شبنم از چی ناراحتن ..ولی حتما دلیلیشون اینقدر براشون مهم بوده که اینها رو گفتن.. اونم دقیقا شبی که منم میخواستم بیام بگم ..
به این نتیجه رسیدم وقتی حرفی ندارم ..وقتی فقط غصه هام رو میتونم دنبال خودم بکشونم و بریزم اینجا .. وقتی از حالت نرمال زندگیم خارج شدم و هیچ جوره تعادل ندارم .. چرا این کار رو بکنم ؟ چرا لحظه های بقیه رو خراب کنم ؟
اینجا رو دوست دارم .. ولی به این نتیجه رسیدم هر چیزی تو دنیای مجازی عمری داره و نباید بیشتر از توانش ازش خواست .. وگرنه برای همیشه لذت و قشنگیش رو از دست میده .. اینجا هم مستنثنی نیست ...
میام مثل همیشه خاطره ها رو میخونم .. دوست دارم از احوال همتون با خبر باشم ..
شاید یه روزی که تونستم به روال عادی زندگی برگردم دوباره نوشتم .. هر چند خیلی هم اهمیت نداره ..
حلالم کنید همگی ..
شب خوش ..

مرسی هر کی اومد در جا منفی داد ...

!kimi5
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۵ بعد از ظهر
الان ساعت ؟؟ هان؟ساعت 11ست
اول ﭘ .ن::
سعيد بابا سعيد خدا بكم جى كارت نكنه با اين خاطره هات عالين....بسى ميخنديم....
ولى فاز غم و سانسوريش نكن....بريزش بيرون...خو...
و
امير حسين jeneral باو تو هم ك 1سالت شد ...مباركتم باوشه...تولد كي؟تشريف بياوريم با بروبكس نود هشتيا خدمتتون...
داشتيم آكادمى منوتو رو ميديم با خانواده محترميم....
با خواهرم دعوامون شد...5سال كوجكتره..هه ولى زورش بهم ميرسه همجين زد منو..:-2-09-:.كيمى بيجاره...دماغم درد كرفت...بعد فحش داديم
مامان بابامونم فقط ميديدن ميخنديدن....
الانم ميخوام زبانمو بخونم فردا زبان داريم....:-2-08-:
ولى...
جمعه قلم جى...هى...مشاوره كلى كار داده...اى بابا....فردا بايد بشينم كاراشو انجام بدم...
فردا هم مدرسه 2زنك جبر با ي معلم مرد داريم ك خيلي سو ژست...ولى از اون تيزهوشاست...
16سالكى رفته دانشكاه...هه فكر كن ما با اين هوشى ك داريم هيج موقع نميتونيم همجين كاريو كنيم
1زنكم فيزيك داريم
واى نكنه امتحانارو بده...
بجهههعع ها مرسىىى
از همتووون كلىىى مرسى ك اين جو خوب رو اينجا درست كردين...
فعلا....بدرووديه....:-118-:

فیلسوف کوچولو
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
سلام
امروز با مامانم رفته بودیم همایش حافظ...بدک نبود...تنها حُسنی که داشت این بود که مامانم با مامان دوستم آشنا شد:-2-08-:خانوم خیلی خوبی بود..:-2-16-:
معلم ادبیات سوم راهنماییمو دیدم...:-2-16-:بهم می گه "یاسمن خوبی؟":-2-22-::-2-06-:گفتم:"شمیم بودم":-2-08-:دیگه بنده خدا انقدر عذرخواهی کرد.ولی خب من ناراحت نشده بودم...:-2-37-:نمی دونم چرا انقدر عذرخواهی کرد:-2-41-:من اصلا توقع نداشتم منو بشناسه:-2-38-:
خلاصه که اومدم خونه...امروز مثل مرغ سرکنده شدم:-2-43-:خیلی کلافه م...این کلافگی به مغزم زد و رفتم که مثلا چای بریزم،سه تا قاشق شکلات صبحانه ریختم توش و حسابی هم زدم،خوردمش خیلی بدمزه شده بود:-2-37-::-2-22-:منم دیدم حیف می شه بریزمش دور..توی همون لیوان نسکافه درست کردم و بیشتر از همیشه قهوه ریختم توش:-2-31-:وقتی خوردمش یه لحظه شوک بهم وارد شد:-2-27-:مزه ی همه چی می داد....مزه گل گاوزبون هم می داد:-2-22-:جاتون خالی خیلی بدمزه بود:-2-08-:دادم مامانم بخوره،صورتش کبود شد:-2-06-:اومدم اسراف نکنم ولی صدبرابر اسراف شد:-2-09-:

Mina
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
دلـم واسه روزاي ِبچگي تنگ شده!
روزايي كه هيچي نمي فهميديم!
دنيامون رنگي بود!
ارزوهامون رنگي بود!
زود قهر ميكرديم و زود آشتي ميكرديم!
هيچي چيزي واسه مو مهم نبود!

هرچند اشتباه ميكرديم،ولي زود هم، هم و ميبخشيديم!
با يه ابنبات، يا يه آدامس،يا يه پفك كوچولو، همه چي حل ميشد!

يكي بغض ميكرد،همه مون بغض ميكرديم!
يكي ميخنديد،همه مون ميخنديديم!

گذشت اون روزا،اونروزايي كه ازش فقط يه خاطره مونده!
يه خاطره ي ِگنگ!
آره گنگ!
هرچقدرم گنگ باشه، بازم وقتي يادت مي افته،يه لبخند ميشنه گوشه لبت!

يادمون باشه،اين روزا هم ميگذره!
ما ميمونيم و خاطره هاش!
ما ميمونيم و حسرت ِبرگشت به اين روزا!
ما ميمونم و دلتنگي واسه اين روزا!


خيلي وقت بود از اين تاپيك دل كنده بودم! حرفام رو دلم تلنبار ميشد،ولي دم نميزدم!هيچ جا ارومم نميكرد!
ولي ديگه ياد گرفتم،بمونه رودلم و دم نزنم!
دلم سنگين ميشه،ولي باز ....


بـقول ِامضاي ِسمن:
نيــــستيم،دل كـسي برايمان تـنگ نميشود،بـــــدرك

روز و روزگارتون خوش

elahe70
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۱ بعد از ظهر
یه بغض تو گلومه که هر کار می کنم نمی شکنه .راست میگن لحظه های خوش دووم نداره .بعد از ظهر چه شاد بودم .با دوستام تو دانشگاه می گفتیم و می خندیدیم .با فاطی اس ام اس بازی کردم .با بچه ها کلی جوک خوندیم و خندیدیم . مامانم از این طرف رفته بود جواب آنژیوی بابام رو بگیره . دیدم اس ام اس زد من اومدم دکتر فلانی (که از دوستای پدر بزرگمه و جراح قلب) مطبش بالای دانشگاه من بود .گفت کلاست تموم شد بیا اینجا .اول گفتم هیچی نیست لابد دکتر خودش نبوده نتیجه رو برده پیش این.رفتم دکتر دیدم پدر بزرگم هم هست .مامانم با چشم گریون نشسته . ای خدا نذار این چشما گریون بمونن ... دکترا گفتن باید سریع عمل شه ،10 درصدم ممکنه بالون . همه مون روحیه مون رو باختیم ... از درون دارم خورد میشم ... خدا کنه با بالون حل شه .
خدایا همه مریضا رو شفا بده ،بابای منم شفا بده ...

پ ن : مینا جان همکار شدنت مبارک خانومی .ایشالله موفق باشی :-2-40-:
پ ن : به قول پریسا بوهای خوبی به مشام نمی رسه .
من از همه شرمنده ام که تلخ نوشتم . ولی از بچگی هر چی دفتر خاطرات داشتم بعد از چند وقت پاره می کردم .اینجا تنها دفتر خاطراتیه که پاره نمیشه ...

SunDaughter☼
۲۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
منم خاطره مینویسم.:-2-40-:
امروز از نه صبح با صدای انکر الاصوات(ندونم درسته یا نه) یه وانتی هندونه فروش خاب ناز و خوشگلم ناقص موند.:-119-:
اومدم نت هیکشی نبود... زنگیدم به دوستم و کلی غیبت سایت 98یا و یه سایت دیه رو کردیم.:-2-31-:
بعدشم راجع به قصه ها گفتیم.... بعدش قطع کرد و منم زنگیدم به یه خانم دکتر در تبریز که الهی گور به گور بشه که نمیاد ولایت خودمون....رفته اونجا معلوم نی چی میکنه.:-2-33-:
بعد طبق معمول دوساعت که برای من و اون یک امر کاملا طبیعیه.... بابا اومد منزل....:-2-38-: چون مامانم دیشب نهار درس نکرده بود. باباهم گفت: تو دختر خونه هیچی درست نکردی؟:-2-15-:
من گفتم:نه ... باباییییییییییییییییییییی ....:mrgreen:
بعدش بابام هم یه سر تکون داد وگفت: املت میخوریم...:mrgreen:
منم گفتم: پس من رفتم نت....:-2-06-:
گفت:باز نری 98یا.....:-2-43-:
گفتم: نه... ولی خوب اومدم... 98یا...:-2-06-:
بابایی هم یه سرک تو اتاق کشید وگفت: باز 98یا.... وبا صدای بلندی به سوال تکراری و کلیشه ای و همیشگی اخه این سایت چی داره؟:-2-41-:ختم شد. و از اتاق ما خارج گشت:-2-36-:
گفتم : هیچی فقط رمانه..... (حالا بماند که چیا داره)!!!:-2-16-:
بعدشم که فمیدم میس مینا ویجه شدی کلی ذوق مرگ شدم. نه اینو صب فمیدم:-2-41-::-2-25-:
بعد صرف املت لذیذ مامانم اومد خونه و گفت: بریم ولیعصر من میخام کفش بخرم... منم گفتم اکی....:-2-41-:
ولی هنوز در حال فکر به ارش مهاجر بودم که در شبکه ی ایرانیان با رشید پور مصاحبه کرده بود.چقدر جذاب بود. و ما یک دل نه صد دل شیفته ی منش و لحن صحبت و چشمان نافذش گشیتیم.:-2-15-:
خداوند یکی از اینها را نصیب کند الهی امین.:-2-16-:
بعدش با مامان که کارت کفش مغازه ی چرمین در ولیعصر وداشت رفتیم کفش بخریم...اما سر راه.... من یه مغازه ی خوجل دیدم و به مامی گفتم: اون چه خوشگله
مامی با تاکید گفت: نمیخری.ش....:-2-15-:
من بی توجه به تذکر مامی دخول کردم به مغازه.. کفش را به مرد جوان که دست کمی از ارش مهاجر نداشت نشان دادم وگفتم: سایز 39 و مرحمت کنید.:-2-16-:
پسر جوان هم مرحمت کرد وکلی تعریف و تمجید.چقدر به پاتون میاد.... چه خوشگله....:-2-16-:...زبون مخصوص فروشنده ها که ادمو مبهوت میکنه.... و تو خر میشی و میخری...:-2-22-:
به مامی گفتم: خوبه... مامی گفت: بدک نیست.... و از اونجایی که تحت تاثیر حرفهای پسرک جوان که شبیه ارش مهاجر بود شده بود... پول را تقبل کرد.:-2-22-:البته با چک و چانه. ارزو به دل ما ماند که یکبارم بی چک و چانه لارج بازی دراوریم و پول را اورت در صورت فروشنده پرتا ب نماییم:-2-28-::-2-35-::-2-27-:
ما هم خوش و خرم از مغازه خارج گشتیم.:-2-27-:
مامان هم مغازه ی مورد نظر را یابید اما به جای کفش کیف خریداری نمود.:-2-16-:
خلاصه هیچی دیه....... به کام من شد همه چی.:-2-25-:
کفشم خوجله دومسش دالم..... باز هم به ان فروشنده سری میزنیم و کفش خریداری میکنیم...لازم به ذکره که این قبیل خرید ها خودش یک نمونه ی کامل و بارز سوژه برای رمان است.:-2-38-::-2-06-:
حینی که به خانه باز میگشتیم.... یک اسنک خریداری کرده و به خانه رسیدیم....بعد ازتماشای عشق ممنوعه پشت کامپیوتریم....:-2-40-:
این بود خاطره ی ما.:-2-06-:

mahsan
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۰ قبل از ظهر
سلام به همه :-2-38-:

نمیدونم چرا خاطرم نمیاد :-2-41-:

خاطره خاصی هم نیست این روزا , روزای بی خاطره ( یاد سیاوش قمیشی و آهنگش افتادم :-2-41-:)

پست الهه رو که دیدم رفتم پروفایلش که بگم اگه قابل باشم برای سلامتی پدرش دعا می کنم , صفحش بسته بود

منم که تنبل در رفتن به خصوصی !! گفتم بیام اینجا !!!

ایشالله که خدا همه مریضا رو شفا بده , پدر الهه جانم در کنارش !!

رنگی شدن مینا هم مبارک :-53-:

حس خوبی ندارم , قبلنا خیلی موقع ها میومدم اینجا برای درد و دل کردن , اصلنم برام مهم نبود که کسی میخونه یا نه , همین که می نوشتم آروم میشدم !

ولی الان هر چی میخوام بنویسم فک می کنم شاید متلک باشه یا چه می دونم تیکه , یا کنایه , یا کلمه قصار و این جور چیزا , از اینا هم که به سلامتی منع شدیم :-2-39-:

صفحه خاطراتمون مرز بندی شده , دیگه باید برای خاطراتمونم حد و مرز قائل بشیم !! چقــــد بـــــــــد :-2-15-:

شبتون خوش !!:-2-41-:

آهنگ روز :

وﻗﺘﻲ ﺷﺐ ﭘﺎﺷﻮ ﺗﻮ ﺑﺎﻏﻬﺎ ﻣﻴﺬاره

‫ﻧﻔﺲ ﮔﻠﻬﺎ ﻣﻴﮕﻴﺮه

‫وﻗﺘﻲ ﺗﺎرﻳﻜﻲ از آﺳﻤﻮن ﻣﻲﺑﺎره

‫دل ﻏﻨﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﻴﻤﻴﺮه

‫وﻗﺘﻲ ﻇﻠﻤﺖ ﻧﻔﺲ ﮔﻠﻬﺎ رو ﺑﺴﺘﻪ

‫ﮔﻞ ﻣﺤﺒـﻮﺑﻪي ﺷﺐ ﺑﻴﺪار ﻧﺸﺴﺘﻪ

‫دل ﺑﻪ ﺗﺎرﻳﻜﻲ و ﻇﻠﻢ ﺷﺐ ﻧـﻤﻴﺪه

‫اون ﻛﻪ ﻋﻄﺮش ﺗﺎ ﺗﻪ ﺑﺎﻏﻬﺎ رﺳﻴﺪه

‫اﮔﻪ ﻣﺤﺒـﻮﺑﻪ رو ﺗﻮ ﮔـﻠﺪون ﺑﺬارن

‫ﻫﻤﻪ اﻃﺮاﻓﺸﻮ ﺧﺎر و ﺧﺲ ﺑـﻜﺎرن

‫اﮔﻪ دﻳﻮار ﺑﻜﺸﻦ دور وﺟـﻮدش

‫اﮔﻪ ﺗﻬﻤﺖ ﺑﺰﻧﻦ ﺑﻪ ﺗﺎر و ﭘﻮدش

‫ﻋﻄﺮ ﻣﺤﺒﻮﺑﻪي ﺷﺐ ﭘﺸﺖ ﻫﺮ دﻳﻮار ﺳﻨﮕﻲ راه داره

‫ﮔﻞ ﻣﺤﺒـﻮﺑـﻪي ﺷﺐ ﺗﻮي ﻗﻠﺐ ﻏﻨﭽـﻪﻫﺎ ﭘـﻨﺎه داره

elahe70
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر
مهسان جان مرسی از لطفت .:-2-40-:

موگم ادی آواتور قبلیش خیلی خوجل تر بودا :-2-31-:

p_f_p
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۱ قبل از ظهر
سلام
الان کلی نوشتم همش پرید:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:
امروز ساعت 4 بود رسیدم خونه مادریمان تا پایین اومد کمک کرد ساکمو برد بالا اوففففففففففففف سنگین بوداااا
دفعه دیه نمی برم
دیروز خیلی سرم درد میکرد از طرفی کلی درس داشتیم و اصلا حوصله نداشتم
ساعت 10 بود به فاطی گفتم رفتیم تو حیاط درس بخونیم
عکس گرفتم براتون میذارم
خلاصه تا 11 شیمی خوندم:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
کلی اهنگ دانلود کردم:-2-04-::-2-04-:
بعد یه سری از بچه ها اومدن برای استراحت دورررررر حیاط دو دو چی چی کردیم
هر کی پشت مانتو اون یکی رو میگرفت دودو چی چی
خیر سرم باید درس بخونم نه اینجوری:-2-24-::-2-24-::-2-23-:
اومدیم تو خوابگاه فاطی رفت بالا منم نشستم به غیبت کردن
جای شومام سبز
بعد چراغارو خاموش کردیم مگه از شوق رفتن به خونه خوابمون می برد هی حرف میزدیم حرف از جن-روح-شیطان شد
منو مریم هم ترسوووووو پتو هروووو برداشتیم سریع از ان مکان 18- فرار کردیم:-2-18-::-2-03-:
صبح هم به یه بدبختی بیدارش شدیم پیش به سوی تحصیل
با سرویسم اومدم میدان امام و بعدش تاک30 دربست گرفتم
اینم از عکس ها :
عکس شماره 3 هست شبا ک تاریک میشه منو و فاطی میریم واسه خودمون می رقصیم اخه بعضی از اینام افکار املی دارن
1
http://s2.picofile.com/file/7157769137/20101009015.jpg
2
http://s2.picofile.com/file/7157769672/20101009017.jpg
http://s2.picofile.com/file/7157770642/20101009018.jpg

http://s2.picofile.com/file/7157771719/20101009019.jpg

http://s2.picofile.com/file/7157772789/20101009021.jpg

سوداا
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۴ قبل از ظهر
سلام . شبتون بخیر .
انروز سوار سرویس که شدم روی همون صندلی جلو پشت راننده نشستم . همکارام یکی یکی سوار می شدند . چهره های همشون اونروز یجوری بود .
ماتو مدرسه هر ماه مبلغی پول به عنوان وام جمع می کنیم و طی قرعه کشی بینمون تقسیم میشه . درحدود یک میلیون و دویست هزار تومان . اانروز تو قرعه کشی اسم خانم احدی در آمد.
خانم براتی کمی اخمهاش رفت تو هم . بعد از قرعه کشی هم قبل از رفتن به کلاس توی راهرو داشت باخانم احدی صحبت می کرد .
زنگ تفریح بعد تا خانم احدی وارد دفتر شد خانم براتی با عصبانیت کیفش وبرداشت و رفت بیرون . عده ای از همکارم توی ابدارخونه مدرسه در حال خوردن صبحانه بودند. ووووووو
وحالا همگی سوار سرویسیم و داریم به سمت میدان ------ حرکت می کنیم تا بریم خونه هامون .
صدای پچ پچ همکارمو از پشب سرم میشنوم . یکی میگه : وا خوب چی میشد این پولو امروز احدی میداد به براتی ؟
یکی دیگه : خوب شاید خودش احتیاج داره .؟
----آره حتما بخاطر اون پسر معتادش ؟
----مگه پسرش معتاده ؟
---- نیمدونم ؟ منم شنیدم
-------نه بابا میخواد بره طلا بخره
-----مستاجرو این حرفا
-----مگه مستاجرند؟
------آره خانم حیاتی میگفت ؟
-----شاید پول کرایه خونش عقب افتاده ؟
-----نه بابا من اینجور آدمها میشناسم . حتما یجاخونه دارند . الکی یخونه رهن کردن که مثلا ما مستاجریم .
صدای خانم میری از اون طرف کمی بلندتره . برام جالب شده حالا حرفها اون شنیدنی بود .
------خانم براتی چه رویی داره . خوب نوبت احدی بود . اونم پو لشو احتیاج داشت .
خانم کبیری در جواب اون : براتی مثل یک کویر تشنه س . هر چی بیشتر پول در میاره بیشترم می خواد.
-----حتما می خوان ماشنشون عوض کنند؟
----یاشایدم دخترش تو کلاس گیتار ثبت نام کنه تا از جاریش عقب نمونه.
-----
-----
از تو آینه دنبال ا حدی می گردم . صورتش خندانه . واصلا توجهی به این گوشه کناره ها نداره .
فقط من و مدیر مدرسمون میدونیم که احدی و شوهرش چون بچه دار نمیشن و 3 تا بچه کمیته امدادرو تحت پوشش دارندو یکی از اونها تودانشگاه ازاد سمنان قبول شده وشدیدا به این پول احتیاج داشتند قبول نکرده این پول به براتی که هم پایه هم هستند ودوست دوران دانشگاش بده .
با خودم فکر می کنم ظرفیت ما آدمها چقدر کمه . ماها چقدرراحت درمورد دیگران قضاوت می کنیم . انگار یادمون رفته ما هم آدمیم و جایز الخطا .
دنبال عیبهای هم میگردیم . پشت سر هم صفحه میزاریم. درمورد هم بد وحتی خیلی بد قضاوت می کنیم. تا حالادل چند نفرو شکستیم . چقدراشک دیگران رو در آوردیم. نفرین چند نفر پشت سرمونه. آه چندنفر نذاشته دعاهامون حتی تو شب قدر برآورده بشه. ماحتی به خودمون اجازه میدیم در مرد خواهر برادرامون هم غیبت کنیم .
وقتی دور هم هستیم بجای گل گفتن و گل شنیدن غیبت می کنیم و تهمت و افترا می بندیم.
نه ؟بیشتر فکر کنیم . سرنماز از خدا میخوایم مارو به راه راست هدایت کنه ؟ این یعنی چه .؟
نه اینکه مسلمونیم پیرو سنت رسول اکرم . همونیکه رحمت للعالمینه .

بیشتر فکر کنیم .خدا خیلی خیلی خیلی بهمون نزدیگه . سرتون بگیرن بالا حتما می بنیدش. تا مادامیکه سرتون پائینه جز خاک و خاشاک هیچی نمی بیند.

Cloud_Strife
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۸ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:

خوبین؟:-2-40-:

چرا اینجا همه ناراحتن؟:-2-39-:

من که خوشحالم:-2-16-:

آخه بابام رفته مامان بزرگ بابابزرگمو از ساوه بیاره خونه ما.1 ماهی هس ندیدمشون:-2-39-:

واسه همین خوشحالم:-2-16-:

راستی یه خبر واسه خوره های همشهری جوان::-2-38-:

برین به این آدرس::-2-38-:
http://hamshahrimags.ir/NSite/FullStory/News/?Id=9537

و سوالاتونو از ایمان جلیلی(دبیر تحریریه) بپرسید تا جواب بده.:-2-38-:

چند وقته دیگه خاطره ها رو نمیخونم همه رو چون واقعا وقت ندارم:-2-28-:.همش درس و مدرسه:-2-43-:...بعضیا رو میخونم،ولی همه رو نه:-2-14-::-2-41-:....

امیدوارم کسی باشه که خاطره های منو بخونه!:-2-14-::-2-39-:

راستی طرفدارای توآیلایت به وب من که تو امضام هس سر بزنین و کامنت بذارین:-2-38-:

خوشحال میشم:-2-40-:

اگه کسی هس که بتونه تو وب با من همکاری کنه و نویسنده بشه بهم پی ام بده چون واقعا به یکی نیازمندم!:-2-38-:

خب دوستان:-2-15-:

آخر هفته ی خوبی داشته باشید:-2-40-:

روزتان خوش و خوش تر باد:-2-40-:

تورال
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۴ قبل از ظهر
سلام خوبين ؟:-2-39-: روزي كه مهسا اين تايپكو بهم معرفي كرد گفت خيلي جالبه با يه جو خيلي صميمي :-2-39-:اما انگار قدم من نيوفتاد:-2-15-: اينجا چرا اينجوريه ؟ :-2-39-:همه ناراحتن:-2-39-: دارن مي رن :-2-39-:راستش آدم احساس راحتي نمي كنه وقتي مياد خاطره بنويسه با خوندن پستاي بچه ها خاطره خودشم يادش مي ره :-2-15-:

nemesis
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۵ قبل از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی.

اینجا چه خبر شده بازم. :-2-36-:

من می رم میام می بینم اینجا بمب منفجر شده. تازه سری قبل چند صفحه خوندم و خاطره بهی رو دیدم از برگشتنش کلی خوشحال شدم ولی حالا.....

به قول لی لی من الان تو یه جزیزه تنها افتادم که نمی دونم کی شاده کی ناراحته و ... کلا چه اوضاعیه. امیدورام تا وقتی بر می گردم البته اگه برگشتم همه چی بهر وال سابق برگرده.:-2-15-:

دلم برا همه بچه ها و خاطره ها و حرفاشون تنگ شده.:-2-39-::-2-39-:

به امید برگشتن روزای خوب این تاپیک.

کوثر نمی دونم جواب سری قبلمو دادی یا نه ولی بازم می پرسم: نامه ام رسید :-2-27-:

بعدم فاطی جونی حالا با جوراب من سپر ماشین می بندی :-2-09-::-2-09-:

دوستتون دارم :-2-40-:

تابعد :-2-40-:

سوشیانت
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۲ قبل از ظهر
سلام امروز خیلی خیلی خوشحالم اخه دیشب مامانم زنگ زد برای تحقیق در باره این پسره که قرار بود بیاد خواستگاریم گفتن پسره خوبی هست ولی نماز نمی خونه و از این تیپ امروزیاست ماهم که خیلی دین طرف برامون مهمه ردش کردیم
خیالم راحت شد دیگه نگران نیستم
منم از خدا خواسته گفتم همین الان بگو نیان :-2-43-:

پروانه!
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۸ بعد از ظهر
سلام
خوبین؟
می دونم خوب نیستین زیاد
ایشالا خوب بشین

ویرایش کردیم :-2-28-:

مهدی حالا که فکر می کنم می بینم دوستتون دارم:-2-40-:

mahdieh67
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۹ بعد از ظهر
خوب چرا هیچ کس تاریخ ننوشته:-2-31-: 21 یا 22 ؟
سلام. خوبین بچه ها:-2-37-: ما هم خوبیم شکر خدا:-2-37-: درس می خوانیم:-2-37-: خیلی سخته:-2-36-:نمی فهمیم می پریم:-2-35-:
لیلا خاطره منو دوست داشتی:-2-41-: زودتر می گفتی یه طومار دیگه می نوشتم من:-2-37-: just for lucy :-2-37-:
دیروز روز قشنگی بود:-2-37-: بعد از مدت ها دو تا رمان خوندم در نتیجه درس نخوندم:-2-35-: اینقدر که تو اتاقم، از ترس اینکه شاکی نشن با موبایل می خوندم:-2-22-:
بعد شبش با بهنوش صحبت کردیم یهو قطع شد:-2-37-: چون یک ساعت تموم شد:-2-35-: بعد دوباره حرف زدیم:-2-36-: این سری یک ساعت نشده قطع کردیم:-2-06-: دوباره تو سایت اومدیم حرف زدیم:-2-35-:
امروز قرار بود درس بخونم که یه ذره خوندم هنگ کردم:-2-28-:
الان مشخصه می خوام کش بدم:-2-35-::-2-27-:

زهرا متروپلیس رفت زاهدان چی شد:-2-35-:
پروانه ما دوست داریم:-2-40-: از وقتی دیدیمت بیشتر:-2-25-:

بخندین بچه ها:-2-25-: ما می رویم:-2-25-:

ماه منیر
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ بعد از ظهر
سلام 21 مهر
خیلی خوشحال و خندان امدم خاطره پارک رفتنو و پیاده رویمو تعریف کنم که چه هوای عالیی بود چقدر انرژی گرفتم
و خلاصه چقدر خوش گذشت اما قبلش گفتم بیام اول خاطره هایی که از دیروز نخوندم ر و بخونم بعد خودم بنویسم
که دیدم اوضاع خیلی قاراش میشه همه از هم بدشون امده و ناراحتن و میگن دیگه خاطره نمینویسیم و از این حرفا
منم که توی این سایت هیچکی رو نمیشناسم وبا کسی هم دوست نیستم نفهمیدم چرا بهم متلک گفتن و از چی
بیشتری ها ناراحتن برای همینم خوشحالیم که از بین رفت بماند خاطره ام هم یادم رفت و از هیجان هم افتادم خدا
بگم چکارتون کنه

elnaz 90
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۴ بعد از ظهر
پنجشنبه ساعت 1.40 ظهر
سلام علیکم خوبید؟ خوشید؟:-2-25-:
باید بشمارم چند روزه اینجا ننوشتم، الانم از بیکاری اومدم خاطره بنویسم :-2-37-:
برقامون قطع شده اعصاب ندارم:-2-36-: آخا مسخره م نکنیدا اما الان دلم جومونگ می خواد؛ خو اون سری که تلویزیون نشون می داد من آخراشو دیدم خوشم اومد حالا ماه،واره می ده دوس دارم از اولشو ببینم شانسه من قشنگ وقتی می خواست شروع شه برقامون رفت:-2-36-:این همه نشستم تند تند درسامون خوندم خیر سرم
می خوام واسه نرگس pm بدم یه ساعت نمی ره هی ارسال می کنم صفحه شو رفرش می کنم می بینم نرفته :-2-36-: نه که خیلی اعصاب دارم اینم قاطی کرده
آقا من با لپ تاپ سختمه بتایپم کامپیوترمو می خوام:-2-36-: چرا برقا نمیاد خو
دیشب بعد از مدتها 2 3 ساعتی تو سایت بودم هر دفعه میومدم انقدر هیچ خبری نبود بعد از یه ربع می رفتم بیرون دیشب بعد از مدتها همه ی خاطره هارو خوندم کلیم تو تایپ کتابا گشتم
الان خیلی واضحه که من حرف ندارم دارم چرت و پرت می گم نه؟:-2-35-: خو حوصلم سر رفته
می خوام برم حموم می ترسم برم برقا بیاد مثل علافا نشستم اینجا تا دقیقه آخر جومونگ می گم شاید برقا اومد
ما این روزا شبیه اون حیوون دراز گوش درس موخونیم این ترم pet داشته بیدیم با اینترویوش یهنی این ترمو رد کنم دیگه میفتیم رو بیکاری ترما از ترم دیگه دو درس دو درس می خونیم فقط:-2-41-:
آقا پریروز دم مترو یه دخمره رو گرفتنش انقده دلم سوخت بیچاره انقدر ساده بود همه چیزش فقط یکم مانتوش کوتاه بود بعد یه آدمایی با یه ریخت و قیافه های عجیب غریبی از جلوشون رد میشن اصلا" نمی گیرنشون مرض دارن :-2-28-:
دیشب به بابام گفتم یوهو دیدی منم گرفتنا گفت گرفتنت من نمیام درت بیارم همونجا بمون:-2-35-: گفتم دست شوما درد نکنه:-2-28-:
شقده حرف الکی زدم نه؟
دیگه تموم شد خسته نباشه هر کی خوند چرت و پرتامو
برقامون الان اومد:-2-16-: ما رفتیم آخر جومونگ و ببینیم
فهلا"

آرام.د
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۴۵ بعد از ظهر
21 مهر 1390

سلام روزتون به خیر :-53-::-53-:

امر جناب مدیر محترم سایت مطاع؛ بی مقدمه می رم سراغ خاطراتم :-2-38-::

ـ این روزا کارای مدرسه دیگه افتاده رو غلتک و برنامه ی روزانه ام نظم خودشو پیدا کرده ، از شاگردای امسالم خیلی راضیم

ـ هفته ای که گذشت همه ی اهل خونواده دچار سرماخوردگی شده بودن به جز خودم :-2-37-: و کارم شده بود پختن غذاهای پرهیزی مثل سوپ و آب پز و ... اما الان خدا رو شکر بهبود پیدا کردن

ـ بالاخره امروز بخت باز می شه و من می رم که تو باغ مون سبزی رو بکارم:-2-38-:

ـ این روزا تو اینترنت پی مدل لباس می گردم برای خودم، ماه آینده جشن عقد برادر همسرم برگزار می شه و طبق معمول من به خاطر وسواسم تو انتخاب لباس بخصوص رنگش تا دقیقه ی نود خستگی ناپذیر مشغول جست و جوی مدل هستم :-2-37-:

ـ با آیلی که صحبت می کردم می گفت احتمالاً به زودی فعالیت شو تو سایت شروع می کنه، خیلی محکمه؛ به معنای واقعی کلمه. خیلی چیزا تو این مدت ازش یاد گرفتم :-2-41-:

ـ خان داداش دست به قلمم !:-2-40-: نوشته هاتونو دوست دارم درضمن ممنونم که به یادم آوردید منم از وقتی باهاتون آشنا شدم هر وقت که کارتون رابین هود رو می بینم یادتون می افتم علاقه ی عجیبی به این کارتون دارم یادمه اون اوایل که عضو سایت شده بودید علت انتخاب اسم کاربری تون رو علاقه به این شخصیت کارتونی ذکر کرده بودید و این که دلتون می خواد مثل اون از دیگران احقاق حق کنید همینطوره؟ امیدوارم موفق باشید

ـ دلم خیلی برای سهیلای عزیزم تنگ شده یعنی هیچ کس ازش خبر نداره؟ غیبتش خیلی طولانی شده ها کاش باز بارون بیاد :-2-39-:

ـ دلم هوای پست های بهنوش رو هم کرده باید کی رو ببینم؟ :-2-15-:

ـ کاش می شد تو سالگرد این تاپیک همه ی دوستان اهل خاطره سنگ تموم بذارن و بیان اینجا پست بذارن :-2-41-:

ـ نیلوفر عزیزم ( brain storm ) :-2-40-: تشکرت پای پست ها هست اما از نوشته هات خبری نیست
ـ نیلوفر عزیزم :-2-40-:
ـ معصومه حاجی بلای نازنینم خیلی برام عزیزی :-2-40-:

ـ تا وقتی این تاپیک برقراره دوست دارم اینجا بنویسم حتی اگه سرم خیلی شلوغ باشه و نتونم زیاد به سایت سر بزنم برای نوشتن خاطره حتما خواهم اومد اما بیشتر از اون دلم حضور پر رنگ دوستای خوبمو می خواد :-2-15-:

وصف حال این روزای من:

« هنوز
از عشق چیزی نمی دانم
و نمی توانم آن را هجی کنم
هنوز
از تو چیزی نمی دانم
ای " همه " ی عشق »

و کیه که بتونه این "همه ی عشق" رو هجی کنه؟ چقدر دستِ دل مون کوتاهه از درک عمیق این مفهوم :-2-39-:

دلتون سرشار از عشق :-2-40-:

armin gerrard
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۵۹ بعد از ظهر
5 شنبه 21 مهر(فك كنم اولين بارمه كه تاريخ دقيق زدم تو تاپيك):-2-38-:
امرو سوژه ندارم ولي ديشب سرشار از سوژه بود!:-2-35-:ساعت 9 خسته و كوفته اومدم خونه مامانم هنو از در نرفته م تو سطل آشغالو داد دستم!:-14-:گفت ببر دم در بو ميگيره دو روزه نبردي آشغالا رو !:-76-:(حالا هي از ننه اسرار از من انكار از ننه اسرار از من انكار آخرش گفت:آرمين، جون نيازاگه آشغالا رو نبري يه جيغ بنفش ميكشم:-2-33-: كه اوتومات خود به خود بري آشغالا رو بذاري دم در:-42-: (حالا نياز از اون ور داد ميزنه:بگو مرگ آرمين چرا از جونه من مايه ميذارين:-2-43-:؟) منم اين آشغالا رو تا دم در آسانسور كشوندم وارد آسانسور كه شدم دكمه جيو ميزدم نميرفت باز زدم نرفت باز هي هي هي زددددم نرفت:-47-: آخرش مجبور شدم از پله ببرم آشغالا رو يكي دوتا پله هم كه نيس 87 تا پله س ..........:-104-:(حالا سوژه ماجرا)طبقه سوميا مهمون داشتن حدودا 200 فقره......همينطوري تو پله ها كه رد ميشديم منو ميدين پوس خند ميزدن سلام ميكردن آخرش منم نزديك چهار صد بار سلام كردم ....بعد پسر سوسوله همسايه مون رد شد آهنگ آشغاليو زد لولولولولولولولولولو لولولولو لولولولو لولو...:-65-:.بش گفتم بدو بدو پسرم سرويست پشت دره كارت داره بدو تا ديرت نشده!:-24-:اونم برگشت رفت طفلي ضايه شده بود.....يني آدم از آفتابه آب انار بخوره ولي ضايع نشه!

امروز ميخواهيم توبه نامه رم به خاطراتمون اضافه كنيم(يني از اين به بعد همينگونه ميباشديه:
:-77-:الهي به درگاه ايثار ما غلط كردمه گفتيم رئيس شركتمون دبليو آي آي داره چخان بستيم به ناف بچه. خدايا ببخش مرا....غلط كردم گفتم آبجي نياز غرغروئه (چاخان نبستم).خدايا ينجه خوردم اصا زياد خوردم!

.arsana.
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۲۲ بعد از ظهر
دلم میخواد همه بغضمو خالی کنم
یه جوری
هر بار دو روز که از قضیه میگذره فراموش میکنم
هی فراموش میکنم
ولی دو روز بعد دوباره تکرار میشه
خیلی بده
در اتاقمو میبندم
آهنگ میذارم و تا ته بلندش میکنم که صدای پچ پچ نشنونم
روی اعصابمه
هر بار میخوام گریه کنم ولی جلوی خودمو میگیرم
خیلی سخته که خیلی چیزا رو ببینی و بشنوی ولی نتونی عکس العملی نشون بدی
بترسی از آخرش
یه بارم تا تهش رفت و قشنگ منو به مرز جنون کشوند
ولی یهو معجزه شد
همه چی به روال قبلش برگشت و من خوشحال شدم گفتم تموم شد
ولی نه ...
کاری جز سکوت از دستم برنمیاد . فقط میرم و پتو رو میپیچم دور خودمو بالشت رو محکم روی گوشام فشار بدم
نمیخوام بشنوم
که اعصابم به هم بریزه
که دیوونه بشم
که نتونم کاری انجام بدم
امیدوارم امیدوارم و بازم امیدوارم همه این تصوراتم غلط باشه
فقط غلط باشه
فقط همینو میخوام



مرغ سحر ناله سر كن
داغ مرا تازه تر كن
ز اه شرر بار اين قفس را
بر شكن و زير و زبر كن
بلبل پر بسته ز كنج قفس درا
نغمه ازادي نوع بشر سرا
وز نفسي عرصه اين خاك توده را پر شرر كن
ظلم ظالم جور صياد اشيانم داده بر باد
اي خدا اي فلك اي طبيعت
شام تاريك ما را سحر كن
نو بهار است گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فكن در قفس اي اه اتشين
دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل ازين بيشتر كن
مرغ بيدل شرح هجران مختصر كن
عمر حقيقت بسر شد
عهد و وفا بي سپر شد
ناله عاشق ناز معشوق
هر دو دروغ و بي اثر شد
راستي و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگي از ميان شد
از پي دزدي وطن و دين بهانه شد
ديده تر شد
ظلم مالك جور ارباب
زارع از غم گشته بي تاب
ساغر اغنيا پر مي ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
اي دل تنگ ناله سر كن
از قوي دستان حذر كن
از مساوات صرف نظر كن
ساقي گلچهره بده اب اتشين
پرده دلكش بزن اي يار دلنشين
ناله بر ار از قفس اي بلبل حزين
كز غم تو سينه من پر شرر شد

رفته بودیم تو حس خیر سرمون:-2-06-: یهو آهنگ بعدی rain over me از pitbull اومد:-2-22-:
این اولین بار بود من از استاد شجریان گوش میدادم :-2-37-:خوشم اومد:-2-39-: قشنگ میخونه:-2-41-:
میرم الان آهنگای قشنگشو دانلود میکنم:-2-27-:
آروم شدم یه جورایی

+
سرما خوردم
فعلا آبریزشه به قول یکی از بچه های خاطره نویسی که اسمشم یادم نیس(:-2-14-:) آبشار نیاگارا
حس و حال درس در وجودم وجود نداره
یه سوال ساده رو هم نگاه میکنم دود از سرم بلند میشه
دلم لیموشیرین میخواد
اومده ؟نیومده؟
نیدونم

خدافظی

+یه جا پیدا کردم پر از آهنگای قشنگ:http://www.nastooh.com/music_a_download.html
گفتم شاید شمام بخواین دانلود کنین

گنجشک
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۰۱ بعد از ظهر
درود!!!:-2-25-:
یه روزی ایلنورم بهم گفت وقتی داری از چیزی فرار می کنی، نه تنها ازش دور نمی شی، بلکه سریع تر به استقبالش می ری! :-2-39-:و برای این که من درست بفهمم منظورش چیه، از حضرت علی یه حدیث گفت!:-2-15-:
و از دیروز فهمیدم که باز هم مثل همیشه حق با ایلنورم بوده!!!:-2-39-:
از خیلی چیزا فرار کردم و اومدم توی این تایپیک به پناه جویی! و حالا تمام اون چیزایی که ازشون فرار می کردم به شکل دیگری وارد این محیط مجازی هم شدند! :-2-39-:
بگذریم!!!
دیشب تولد بابا به بهترین نحو ممکن برگزار شد!:-2-41-:
من فقط یک ساعت اول رو پایین بودم جهت خوش آمد گویی به کسانی که نه دوستشون دارم و نه دوستم دارن! :-2-42-:
بعد با پارین رفتیم بالا! بی توجه به سر و صدای پایین نشستیم به دیدن فیلم خاطره انگیز کلاه قرمزی و پسرخاله... ! :-2-27-:
رسیده بودیم به جایی که کلاه قرمزی داشت واسه آقای راننده آهنگ می خوند که در باز شد و پسر عموی همیشه خارج از صخنه ام خودش رو پرت کرد تو!!!:-2-28-:
و من دیشب فهمیدم اینم توی خانواده ما ارثیه!!! همه عادت داریم بدون در زدن وارد جایی بشیم!:-2-28-:
پرشان هم نشست پیش ما به کلاه قرمزی دیدن! :-2-28-:
و من دیشب باز هم به این نتیجه رسیدم که دیگه باید فکر یه اسم دیگه باشم واسه پرشان! پسرعموی همیشه خارج از صحنه دیگه واسش کاربرد نداره!!! تازگی ها شده زبل خان! همه جا هست!!!:-2-27-:
فیلم رو دیدیم رفتیم شام خوردیم و کیک و کادو و بعد هم مهمانان لطف کردن سرود نخود نخود رو خوندن و رفتن به خانه خود!!!:-2-16-:
منم دیگه صبر نکردم مامان دوباره بخواد سعی کنه بنده رو پاره پاره کنه!!!
عین قرقی از پله ها رفتم بالا! واسه جلوگیری از هر گونه تک و پاتک و شبیخون هم در رو قفل کردم!!! صدای اسپیکر رو هم فول کردم!!! و صدای ملکوتی داریوش شد لالایی واسه خوابم!!!:-2-12-:
صبح دو ساعت دیر رفتم شرکت! :-2-35-:بابا خیلی منطقی نگام کرد! بعد گفت: کسر کار می خوری پرنیا!!! زود برو به کارات برس! آهنگ گوش نمی کنی، هنر نمایی نمی کنی، با آرشاویر کل کل نمی کنی، سر وقتم میای ناهار می خوری! به خاطر هدیه ات هم سپاس!!! دوستش داشتم!
منم شونه بالا انداختم! رفتم تو اتاقم! آهنگ گذاشتم! :-2-27-:اما سعی کردم باهاش نخونم! ناهار هم نخوردم!:-2-27-: گرسته نبودم!!!
بعدشم ساعت یک برگشتم خونه!!! زبان بابا قاصر بود دیگه!!!
- مگه آدم حتما باید خاطراتش رو و حال و هواش رو توی قالب جملات بیان کنه؟! نمی شه با جملات قصار و شعر از حال و هواش حرف بزنه؟!
- کاش می شد همیشه همه چیز مثل همیشه باشه! اما ...:-2-39-:
امیدوارم همه شاد باشن و تندرست... :-2-40-:
بدرود!

مهراساجون
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۲۹ بعد از ظهر
سلام بچه های عزیز...خوبید؟!:-2-40-:
اصلا خاطره ای ندارم تا بگم..همینجوری اومدم اینجا...دلم میخواد بنویسم.از یکی ...از یه چی اما نمیدونم اصلا چی بگم!
خاطره ی خاصی اصلا نی....
امروزم مثه بقیه روزا تو مدرسه گذشت..الانم که اومدم خونه..برا شنبه کلی درس دارم....
هوف..خسته شدم دیگه.معلمام تا حوصلشون سر میره هی ازمون امتحان میگیرن...
اینجا هم که میام...دوستام نیستن..خیلی دلم میخواد با بعضیا حرف بزنم اما....:-2-39-:یا نیستن...یا جوابمو نمیدن!دلم میخواد باهمه قهر کنم...:-2-15-:
الانم دوباره تو سایت تنهای تنهام و الکی واسه خودم دارم دور میزنم و انجمن ها رو میگردم:-2-15-:از اینجا هم خسته شدم..قبلا ها چون خسته بودم و برای سرگرمی به اینجا میمومدم الان دیگه حتی حوصله ی اینجا رو هم ندارم...
خیلی سایت این روزا مذخرف شده به نظرم....شایدم از نظر من اینطور باشه...نمیدونم!

فقط یه چیز میخوام...این روزام تموم شه.....یه روزای جدید و با....شروع کنم..اونطوری خیلی بهتره...کاش مث قبل میشد..
کاش همه چی مث قبل بود..کاش من مهراسای قبل بود...دلم برای مهراسای قبلی تنگ شده.
دلم برای روزای قبلی تنگ شده..دلم برای ادمای قبلی تنگ شده.دلم تنگ شده...تنگ...!:-2-39-:
خداجونم..خواهش میکنم:-2-15-:(خودت میدونی دیه چی میخوام!)




+دیگه حالم داره از بعضی ها واقعا بهم میخوره!(این دفعه مخاطبم خاص نبود!)
روز خوش.اخر هفتتون به شادی بگذره:-118-:
دلتون شادولبتون خندون:-2-40-:
فهلا
فک کنم 21 مهر 90 باید باشه!:-2-41-:

talayeh
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۴۴ بعد از ظهر
اگه بگم با بچه ها تو مدرسه دو ساعت به معلممون التماس میکردیم که 100 تا تست هندسه بزنیم حتما به عقلمون شک میکنین:-2-28-:
و واقعا پی میبرین به این که اونجا تیزهوشان نیست تیزگوشانه:-2-41-:
ماجرا از اونجا شروع شد که معلم هندسمون (خانوم قطبی نژاد) که خیلی معلم باحالیه اومد و گفت فلان کتاب هندسه رو بخرین و 100 تا تست اولشو بزنین:-2-41-:
یهویی همه بچه ها صداشون در اومد که خانوم 100 تا تست خیلی زیاده!!
ایشونم مثه این که منتظر بود ما اینو بگیم
گفت خوب اصن نمیخواد کتاب بگیرین از این به بعد در حد کتاب وازرتی کار میکنیم
اینو گفت مام همینجوری متعجب نگاش کردیم:-2-31-:
جلسه بعد اومد هی وسط درس دادنش میگفت نمیخواد کتاب تست بگیرین
ما هم که هممون گرفته بودیم لجمون در اومد گفتیم ما گرفتیم میخوایم کار کنیم:-2-28-:
اونم میگفت نه من تو سه جلسه کل کتابو درس میدم بعد تا اخر سال سر کلاس سوت میزنیم:-2-22-:
خلاصه این که نزدیک دو ساعت ما داشتیم راضیش میکردیم که قبول کنه ما صد تا تستو بزنین (جوگیری در این حد!!):-2-28-:
به معنی دیگه به غلط کردن افتاده بودیم:-2-28-:
اینقد گفتیم تا قبول کردن که ما صد تا تستو واسه هفته بعد بزنیم بعد قولم گرفتتن ازمون که تا اخر سال حق نداریم بگیم تمرینی زیادده:-2-36-:
اون روزم کلی سوال بهمون داد تا حل کنیم ما نمیتونستیم جیک بزنیم:-2-28-:
تازه خوشحال هم بود می گفت خوشم میاد هیچی نمیتونین بگین:-2-35-:
حالا هم موندیم توش 100 تا تستو چطوری بزنیم تازه اونم با راه حل!!!:-2-28-:
دیوونگی به تمام معنا:-2-28-:

!tara
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۰۰ بعد از ظهر
به نام خالق هستی:-2-41-:

سلام :-2-40-:
خوبین؟:-2-40-:
من الان فکر کنم 7-8 دقیقه است هی میرم صفحه های قبل میبینم تشکر نزدم:-2-15-: مگه من کی خاطره نوشتم!:-2-22-: خنگ شدیم رفت! :-2-22-:جیره فسفر سوزوندنمون به روزی 10 تا نزول پیدا کرد:-2-22-:
صبح که از خواب بلند شدیم، دنبال اتودمان بودیم، پیدا نمی شد:-2-42-: رفتیم اتاق داداشمان در و باز کردیم..شترق!:-2-02-:...دیدیم سطل آشغال دم دره، پام خورد بهش :-2-02-: داداشم: سلام تارا:-37-::-37-: ..فکر کنم در درونش داشت بهمان فحش میداد!:-2-22-:.....اِ بیداری؟:-2-22-:...بیدار شدیم! :-37-::-37-:
امروز جبر داشتیم، باور کنین من دیگه فشار هوا ی این کلاس و نمیتونم تحمل کنم:-2-22-: نمک از ایشون، یخ زدن ما! :-2-35-:آقا خوب فکر سلامتی ما هم باش، دیگه با لباس اسکی که نمی تونم پاشم بیام!:-2-14-:
امروز صبح بچه های کلاسمون گفتند بریم حیاط صبحونه بخوریم:-2-26-: خل شدیم دیه! ولی بس بسیار حال داد:-2-26-: جای شما خالی! دوستمان فلاسک چای اورده بود، دیدیم اهالی حیاط بد نگاهمان می کنند! :-2-35-:خوب ما هم بایددر این جهان n ام (البته n بزرگتر مساوی 3!) که زندگی می کنیم یک جوری بگذرونیم.:-2-37-:
اومدیم خونه 3 ساعت خوابیدیم. با کمبود خواب مواجه شدیم.:-2-15-:
امروز تولد مامانم بود:-8-: :-2-41-:
آهان سوژه جدید کتاب حسابان و یادمان رفت بگم:-2-22-: بسط نیوتون و تغییر دادن به غیاث الدین جمشیدی( اگه اشتباه نکنم!) جای اینکه کلا بشینن این وضع آموزش و پرورش ودرست کنن، کلی تفکر فرمودند، تغییر اسم دادن.... احسنت!:-2-28-: احسنت!:-2-28-:
ما می خوایم روح نیوتن و احضار کنیم:-2-19-: یعنی چه شما نشستین اثبات کردین، ما باید بخونیم!!ما اعتراض داریم!:-2-23-:
دیگه خاطره ای نیست، شهر در امن و امان است.:-2-38-:
شب همگی خوش!:-2-40-:

feedback
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۱۷ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

سلام علیکم جمیعاً :-2-41-:

فاز شادی :-2-32-: :

اول از همه میخوام یه گل بدم به شبنم. حرفیه؟! :-2-28-: (وجدان : ولش کن بده من :mrgreen:) (سعید در قبال وجدان : :-2-01-:)
اینم یه گل :-53-:
خوب بعد از این گل میخوام یه کار دیگه کنم.
میخوام یه گلم بدم به لیلا لوسی. حرفیه؟! :-2-28-: (وجدان : ولش کن بده من :mrgreen:) (سعید در قبال وجدان : :-2-01-:)
اینم یه گل :-53-:
یه گل هم میخوام بدم به بچه های خاطره نویسی. حرفیه؟! :-2-28-: (وجدان : ولش کن بده من :mrgreen:) (سعید در قبال وجدان : :-2-01-:)
اینم یه گل :-53-:
یه پسردایی داریم شاه نداره ، زبونی داره ماه نداره :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
امروز یعنی همین الان که من دارم خاطره مینویسم ، تو خونه با خواهرم ، پسر داییم و دختر داییم هستم و بزرگترا هم مجلس شیرینی خوران منزل مامان بزرگم هستن و دارن حرفای نهایی و قرار مدار و مهریه و این چیزا رو تعیین میکنن. ایشالا هم همه چی جور بشه :-2-40-: و پول من واسه لباسایی که خریدم هدر نره!!! :-2-06-::-2-06-: (وجدان : ای خاک بر آن سر ِ خسیست کنن!! :-2-43-:) (سعید در قبال وجدان : شوخی کردم ابله :-2-36-:) (وجدان : تو غلط کردی شوخی کردی!! :-2-09-:) (این داستان ادامه دارد ...)
حالا قضیه در دو حالت بسیار خنده دار است. اول اونی که کمتر خنده داره رو میگم.
پسر داییم 4 سالشه و همراه دختر داییم اومدن خونمون که مثلاً جای بچه ها (حتی منی که 21 سالمه و حتی خواهرم که ازم بزرگتره) اونجا نباشه و خلاصه ماها جلو جمع بزرگا نباشیم. :-2-43-::-2-43-: آقا اینم که فوق العاده شرررررررررررر :-2-36-: آتیش پاره ایه که دومی نداره!!!!!!! :-2-36-: به محض اومدن به خونه ، اومد تو اتاق و سریع رفت سراغ کیبورد و کامپیوترم و با دو تا دگمه زد کل مودم و پوکوند و از سایت پرت شدم بیرون :-2-36-: بعدش خواهرم میگه بیاین دارت بازی کنیم. یه دارت هم به اتاق آویزونه و هر شب من و خواهرم نشونه گیری می کنیم. :-2-22-::-2-22-: بعد این دختره خُل و چل (خواهرمو میگم :-2-22-::-2-22-:) برای اینکه پسر داییم ذوق زده بشه گفت :
-هرکی لباس بیرون تَنِشه ، نمیتونه بازی کنه. :-2-41-: (وجدان : خدایی این چه حرفی بود!!! :-2-43-:) هر سه تایی لباسمون ، لباس خونه بود و پسر داییم شلوار جین پاش بود. آقا به محض اینکه خواهرم اینو گفت ، بچه 4 ساله آخه چه میفهمه :-2-22-::-2-22-::-2-22-: شلوارش رو جلو ما در آورد و پرید رو تخت و گفت :
-من حاضرم!!!!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
هر سه تا ترکیدیم از خنده :-2-06-:
دومین سوژه :
چند دقیقه بعد یکی به خونه زنگ زد و من دیدم شماره عمه ام از شهرستان افتاده. :-2-36-: با صدای بلند به خواهرم که تو پذیرایی بود گفتم :
-اهههههه بازم عمه ست. :-2-28-::-2-28-:
بعد پسرداییم گفت :
-عمته؟
منم با حالت کلافه به خواهرم گفتم :
-برندار تلفن رو. بذار مامان بیاد خودش بهش زنگ میزنه.
بعدش رومو کردم طرف پسرداییم و گفتم :
-عمه من و آبجیمه. همون عمه ام که پیره. دست و پاگیره. :-2-22-::-2-22-:
منم چمیدونستم این بچه انقدر ابلهه :-2-06-::-2-06-: حواسم بهش نبود. فوری تلفن که داشت زنگ میخورد رو برداشت و گفت :
-سلام عمه پیره!!!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
هم ترسیدم هم خندم گرفت. به جای اینکه گوشی رو ازش بگیرم و احوالپرسی کنم و عذرخواهی کنم ، گوشی رو سریعاً گرفتم و گذاشتم سر ِ جاش!!!!! :-2-06-::-2-06-: بعد دوباره گوشی رو پسرداییم گرفت و گفت :
-چرا جواب نمیدی عمه پیره؟!!!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خواهرم با عجله اومد تو اتاق و در حالیکه هر 3 تا داشتیم میترکیدیم از خنده ، مشغول سلام و احوالپرسی شد.
بعد از چند ثانیه که گفت مامان خونه نیست ، قطع کرد و به محض اینکه گوشی رو گذاشت هم از دست پسرداییم عصبانی بود و هم داشت میخندید. لحظه وصف ناپذیری بود... :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
دیگه یواش یواش بریم خونه مامان بزرگه که ببینیم اوضاع چطوریاس :-2-41-::-2-41-:

----- ----- ----- ----- -----

فاز غم :-2-15-: :

اگر میدانستی برای چه این گونه رفتار میکنم ، به جای آن همه دلخوری ، از شوق ِ کارم به آسمان پرواز میکردی و به من احسنت میگفتی. مشکل اینجاست که اگر میدانستی ... فقط اگر ... ای کاش میشد که بدانی ...


سعید / 21 مهر 90 / 20:16

پری 63
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۵ بعد از ظهر
خواهرم: پری داری میری پایین مواظب باش.. یه ملخ گنده چسبیده پشت در.. خیلی گنده ست!!!!:-2-03-:
من:( توی دلم!!) چقدر این خواهری من ترسوئه..تا من بخوام برم پایین ملخه رفته!!!:-2-42-::mrgreen::-2-11-:

.
.
.
برای انجام کاری لازم بود امروز حتما برم بیرون...
ملخ و مار و عقرب هم مانعم نمی شد!!
پارسا هم اصرار کرد که منو ببر..
طفلی از وقتی من رفتم بیمارستان،
فکر می کنه اگه یه دقیقه هم از من دور باشه
دیگه تا چند روز منو نمی بینه!!!:-2-30-::-2-30-:
با شجاعت تموم رفتم پایین و دیدم یه ملخ قد یه هواپیما چسبیده لای قفل در ورودی...
گفتم در رو از بالا با آیفون باز کردن...( هههههههههه نبوغو دارین؟؟؟) :mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen:

رفتیم بیرون.. بعد یکی دو ساعت برگشتیم خونه...
زنگ زدم..درو باز کردن...
یواشکی پشت درو نگاه کردم...بهههله هواپیما هنوز پشت در چسبیده بود...
درو هل دادم وااااااااااااااااااای خدایا... دو لنگه ی در روی هم رفت اما کاملا بسته نشد:-2-28-::-2-28-::-2-28-:

.
.
.
من که میمیرم از ترس اگه ملخ بپره روم...پس چیکار می کردم؟؟؟

..
خدا یا منو ببخش اما شیطانی تر از این فکر به ذهنم نرسید!!!
خدایا منو ببخش و بیامرز!!!:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:

.
.

من: پارسا ..مامانی درو دوباره باز کن و ببند..خوب بسته نشده...

خدایا منو بخش..تورو خدا منو ببخش!!! :-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
آخه بچه ای که تا حالا ملخ ندیده از کجا می فهمه که باید ازش بترسه؟؟؟ حتما نمیترسه دیگه!!!:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
.
.
پارسا با معصومیت بی مانندی رفت سمت در...
تا درو باز کرد هواپیما یادش افتاد از صبح تا حالا پرواز نکرده....
لعنتی الان وقتش بود که خودنمایی کنه و بالهای غول آساشو نشونمون بده....:-2-43-::-2-43-:
صدای پر پر بالهای ملخ که بلند شد....
نه...نه....
جیغای بنفش پارسا گوشمو پر کرد...:-2-35-::-2-35-:

- مامااااااااااااااان..ماماا اااااااااان...
(ای بمیره مامانت که اینقدر.....):-2-14-::-2-12-:
.
.
.
پارسا رو بغل کردم و آوردم توی راه پله..
یه دمپایی هم دستم گرفتم تا اگه ملخ بیاد سمتمون
مثل توپ پینگ پونگ بزنمش...( آره.. جون خودم!!):-2-07-:
.
. دو تایی فرار کردیم و رفتیم بالا...:-2-19-:
بالا ازمون پرسیدن جیغای پارسا برای چی بود؟؟؟
من هم همه چیزو اعتراف کردم...
هنوز همه چپ چپ نگاهم می کنن!!!!:-2-10-::-2-10-:
.
.

پی نوشت:

-امشب هردومون خواب ملخ خواهیم دید... :-2-18-:

- مامانم بالغ بر چهل حکایت از شجاعت مادرایی تعریف کرد برام
که بچه هاشونو در موقعیت های خیلی خطرناک تنها نذاشتن و نجاتشون دادن.. سی و نه تاش خاطرات خودش و ماها ( بچه هاش ) بود!!!!!!:-2-12-::-2-12-::-2-12-:

- اگه پارسا از اون بچه هایی باشه که خاطرات کودکی توی ذهنش پاک نمیشن... در مورد من چی فکر خواهد کرد؟؟؟؟ :-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:

- بازم بگم؟؟؟؟
چه رویی دارین ها...
کم خودمو محاکمه کردم؟؟؟؟؟:-2-01-::-2-01-:

*9092*شادی
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۶ بعد از ظهر
پنج شنبه 21 مهر 90
امروز برعکس هر روز که با صداهای جور واجور از خواب بیدار میشم ،،،یه عالمه خوابیدم :-2-16-:مثل آدم بیدار شدم ،مثل آدم لباس پوشیدم ،مثل آدم هم رفتم دانشگاه http://www.taknaz.ir/upload/13/0.287319001290811067_hiker.gif..کلاس ریاضی داشتیم :-2-31-:با اینکه از ریاضی بدم میاد ولی این خوب بود :-2-41-: استادمون هم یه دانشجو تقریبا هم سن و سال خودمونه و خیلی باحاله ...هنوز دو ساعت هم نشده بود که گفت پاشید برید خونه:-2-16-:..خودش عجله داشت ..ما رو هم زودتر تعطیل کرد ..ما هم که از خدا خواسته سریع از دانشگاه پریدیم بیرون و منتظر دوستم وایسادیم تا کلاسش تموم شه و بیاد با هم بریم ...میخواستیم بریم نمایشگاه ....خلاصه اون هم اومد و 5 تایی رفتیم ناهار خوردیم...یعنی ناهار خریدیم بعد رفتیم توی پارکی که همونجا بود غذا خوردیم....بعدش هم مثل کوچولوها سوار تاب شدیم http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/01/Laie_23.gifو عکس گرفتیم بعد هم سوار تاکسی شدیم و رفتیم نمایشگاه http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif...بس که توی تاکسی خندیدیم و خوش گذشت وقتی رسیدیم پیرمرده ازمون کرایه نگرفت (آخه از خنده ی ما اون هم شاد شده بود http://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gif)...بعد با هم رفتیم داخل....نمایشگاه جهیزیه و وسایل خونه و این چیزا بود خیلی هم باحال بود ما خوشمان آمد http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_60A.gif....توی نمایشگاه هم یه عالمه خندیدیم :-2-22-:....بعد از نمایشگاه هم سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم خونه .....
خلاصه ی همش اینکه امروز خیـــــــــلی خوش گذشت http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/01/4fvfcja.gif

ღ ghazali ღ
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۵ بعد از ظهر
اووم !!
سلام
بازم پر از حرفم و حرفم نمیاد !! هر وقت حرفای خالی تره بیشتر انگاری حرف میزنم !!
فردا امتحان دارم قلم چی خیلی مهمه !! خیلییی !! واسم دعا کنید اون که میخوام بشه !!
حس میکنم اینجا کسایی ازم ناراحتن !! تورو خدا اگه هست بهم بگین !! من از ندونستن و دوگانگی متنفرم !!
برای یه مضطر ( دست نوشتم ؟؟) دعا کنید !!
یه خاطره دارم امروز که مهمه !! میخوام بگم !! با اینکه الان حرف زدن سخته ولی میگم ...
امروز یه جایی یه مادرو دخترو دیدم ...!! دختره میخواست کادو بخره نمیدونم واسه کی مادره داشت واسش توضیح میداد الان شرایتشو نداره !!دختره هم بغ کرد !!
دلم میخواست بمیرم .. چقدر دلم واسه مادره سوخت ....!! اینقد که کم مونده همونجا بزنم زی گریه !!
خیلی بده ندونی چه کاری از دستت بر میاد ؟؟ اصلا بر میاد ؟؟
الان که میگم اشک تو چشام جمع شده !! داشتم و دارم دیونه میشم !!
حالم از ناشکری های خودم بهم میخوره !! نگاه دختره اینقدر غمگین بودکه حد نداشت ... و مادره .....
مادر ... حتم دارم تا آخر عمرم اون نگاه تو عمق وجودم حک میشه !!
فعلا !!

Admin
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ بعد از ظهر
در مورد پستی که روز گذشته ارسال کردم ، نیاز به مقداری توضیح هست که فکر نکنم بد باشه اینجا بیان کنم .

من نه توی این تاپیک پستی داشتم و نه تا به حال پستی خوندم مگر اینکه کسی لینکش رو برام فرستاده باشه یا گزارش کرده باشه و با نحوه ی فعالیت این تاپیک به اون صورت آشنایی نداشتم و پست اول رو خوندم و به نظرم یک سری پستها نباید باشن .
دیروز هم گزارشی به من شد که پست های نامربوطی زده میشه و من هم بعضی از پستها رو خوندم و به نظرم اومد که ربطی به این تاپیک نباید داشته باشه ، مثلا یک بیت شعر به تنهایی و در یک پست و بابت همین مطلب اون اخطار رو دادم .
اما با توضیحاتی که دیروز مدیران و همکاران دادند متوجه شدم که روال خاطره نویسی به همین صورت بوده و احیانا بعضی ها بد برداشت کردند که من گفتم توی خاطره شون نباید شعر بنویسند و یا نمی دونم نصیحتی بنویسند .
نه برای بال و پر دادن به خاطره تون می تونید ، شعر بذارید ، عکس بذارید ، آهنگ بذارید و ...

rosa
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ بعد از ظهر
//////////////////

NAVA22
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۲ بعد از ظهر
ما دوس داریم جای این باشیمhttp://www.freesmile.ir/smiles/254220_viannen_84.gif اما برگها هنوز اینقدر نریخته اند. هوا بسی عالیه از لحاظ دما نمی دونم چرا همه کاپشن و پالتو می پوشن؟! من با همون تیریپ تابستون می رم بیرون. امروز6 ساعت کلاس دینی داشتم داغون شدمhttp://www.freesmile.ir/smiles/311220_wacko3.gif
خیلی وقته عروسک نخریدم باید برم یکی بگیرم روحم شاد شه. دلم مسافرت می خواد دلم دریا می خواد دلم چند دقیقه بی خیالی می خواد. چقدر دلم می خواد مثه این http://www.freesmile.ir/smiles/883919_sweeetdreams.gif پرواز کنم چه حس خوبیه حس رهایی و بی وزنی چند سال پیش خواب دیدم دارم پرواز می کنم اون قدر خوابش شیرین بود که مزه اش هنوز زیر دندونمه.
دوس دارم برم وسط یه جنگل چادر بزنم مثه اینhttp://www.freesmile.ir/smiles/792319_smileytent1.gif تا حالا تو چادر نخوابیدم.
می گن شما باید قدر این امکانتتون رو بدونین زمان ما این چیزا نبود اما مامان میگه کاش هیچکدوم از این پیشرفتا نبود ولی مردم همون مردم زمان قدیم بودن وقتی میشینه خاطره های بچگیشو برام تعریف می کنه بهش حسرت می خورم:-2-15-: چه روزای خوبی داشته روزایی که من تجربه شون نکردمو نخواهم کرد:-2-39-:.
من الان به این وضعمhttp://www.freesmile.ir/smiles/353919_putertired.gif برم بخوابم http://www.freesmile.ir/smiles/288919_offtobed.gifصبح زود باید بیدار شم درس بخونم.
خیلی دوس دارم حسی که این داره رو تجربه کنمhttp://www.freesmile.ir/smiles/232219_parssmile_v29.gif ولی نمیشه!

شبتون قشنگ.http://www.freesmile.ir/smiles/627719_balloons.gif

.:BahaR:.
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
وای که امروز خیلی شنگولم:-2-22-:دوس میداریم هرکی از راه میرسد را بوس کنیم :-2-22-:
هم اکنون که این خاطررو مینویسم در کنار دو تا دختر خاله هامم:-2-22-:
هی ازم سوال میپرسن منم هی میگم اره :-2-22-:
صبح که خانواده هیشکی تبریک نگفت:-2-28-:
به خاطر همین فاز دپ برمان داشت :-2-28-:
الانم همچین تغییر نکرده ها :-2-28-:
ولی خب بهتر شد :-2-28-:
الان بداریم کیک تولد میخوریم:mrgreen:قشنگ سوز به دلتون شد دیگه :-2-27-:البته خامه هاش سوراح سوراخ شد :-2-35-:
مهم اصل مطلبه که خوبه :-2-28-:
کادو هم که فاتحش خوندس با این اوضا:-2-28-:
صب مادر راس راس میگوید مگه بچه ای انتظار داری بغلت کنم بوست کنم :-2-36-:بیا همرو برق میگیره ما رو چراغ نفتی:-2-28-:این از ابراز علاقه ی صبح مادر که تمام صبحمان را خراب کرد:-2-28-:
البته جبران کردا اما به درد ما نمیخورد :-2-42-:
خاطره یمان همچین خاص نیست :-2-28-:
امروز خاله اخریمان بهمان گفت کسی اونجا نیس ما بیایم گفتیم نه دقیقا همون موقع که خالم اومد یه سه تا خانواده هوار شدن اینجا :-2-08-:
فعلا تا اینجاش الان که این مخربا هی دارن بهم غر میزنن که پای کامپی ام :-2-27-:
تازه امروز با مادر دعوا هم کردم :-2-36-:میگفت درس بخون اینطوری پیش بری حمال میشی:-2-15-:ما نیز گفتیم دوس داریم حمال شویم :-2-28-:هیچی دیگه دعوا بالا گرفت تا اونچایی که نمیشه گفت :-2-28-:تا همین چند دقیقه پیش که سرم درد میکرد استامینوفن و ژلوفن و سرماخوردگی خوردم :-2-37-:بیچاره معدم واسه یه سردرد چقدر قرص رفت توش:-2-27-:امروز پدر هم خانه نمیاد کشیکه :-2-35-:تا خوده صبح رو کامپیوتر تلپم:-2-22-:
فعلا
ما بریم با بچه ها :-2-38-:

فیلسوف کوچولو
۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
اگه بگم با بچه ها تو مدرسه دو ساعت به معلممون التماس میکردیم که 100 تا تست هندسه بزنیم حتما به عقلمون شک میکنین:-2-28-:
و واقعا پی میبرین به این که اونجا تیزهوشان نیست تیزگوشانه:-2-41-:
ماجرا از اونجا شروع شد که معلم هندسمون (خانوم قطبی نژاد) که خیلی معلم باحالیه اومد و گفت فلان کتاب هندسه رو بخرین و 100 تا تست اولشو بزنین:-2-41-:
یهویی همه بچه ها صداشون در اومد که خانوم 100 تا تست خیلی زیاده!!
ایشونم مثه این که منتظر بود ما اینو بگیم
گفت خوب اصن نمیخواد کتاب بگیرین از این به بعد در حد کتاب وازرتی کار میکنیم
اینو گفت مام همینجوری متعجب نگاش کردیم:-2-31-:
جلسه بعد اومد هی وسط درس دادنش میگفت نمیخواد کتاب تست بگیرین
ما هم که هممون گرفته بودیم لجمون در اومد گفتیم ما گرفتیم میخوایم کار کنیم:-2-28-:
اونم میگفت نه من تو سه جلسه کل کتابو درس میدم بعد تا اخر سال سر کلاس سوت میزنیم:-2-22-:
خلاصه این که نزدیک دو ساعت ما داشتیم راضیش میکردیم که قبول کنه ما صد تا تستو بزنین (جوگیری در این حد!!):-2-28-:
به معنی دیگه به غلط کردن افتاده بودیم:-2-28-:
اینقد گفتیم تا قبول کردن که ما صد تا تستو واسه هفته بعد بزنیم بعد قولم گرفتتن ازمون که تا اخر سال حق نداریم بگیم تمرینی زیادده:-2-36-:
اون روزم کلی سوال بهمون داد تا حل کنیم ما نمیتونستیم جیک بزنیم:-2-28-:
تازه خوشحال هم بود می گفت خوشم میاد هیچی نمیتونین بگین:-2-35-:
حالا هم موندیم توش 100 تا تستو چطوری بزنیم تازه اونم با راه حل!!!:-2-28-:
دیوونگی به تمام معنا:-2-28-:


قربون خانوم قطبی برم که ماهه...یعنی عاشقشمممممم.....هم معلم ریاضی 2بود هم هندسه 1و2....ما هم چنین برنامه ای واسه امتحان داشتیم...اولش که اومد بچه ها شروع کردن غر زدن که امتحان نگیر...اونم با خونسردی گفت دیگه تا آخر سال امتحان نمی گیرم...همینطوری درس می دیم می ریم جلو.....بچه ها پشیمون شدن و گفتن:نه خانوم بگیرید...گفت نه دیگه نمی گیرم...در حین اینکه بچه ها داشتن التماس می کردن رفته بود پای تخته داشت تمرین حل می کرد و واسه خودش می گفت و می رفت:-2-22-:دیگه بچه ها ساکت شدن و اخر کلاس افتادن به دست و پا و جلسه بعدش ازمون امتحان گرفت:-2-27-:و من احمق با کمبود وقت مواجه شدم:-2-28-:همه رو فوت آب بودم :-2-39-:با امتحان اون جلسه هم مشکلی نداشتم...من کلا با قطبی جونم مشکلی ندارم:-2-22-:چون دیوانه وار دوسش دارم و عاشقشم:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

ابی دریا
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۰ قبل از ظهر
به نام خدا
پنج شنبه 21 مهر 1390
يه سلام خيلي باحال به بچه هاي باحال خاطره نويسي
امروز يكي از قشنگترين روزاي خدا بود.همه شون قشنگنا ولي بعضي روزا يه جور ديگه ست.:-2-25-::-2-25-::-2-25-:
صبح با صداي زنگ موبايلم از خواب پاشدم.دوست گرام بودن كه فرمودن مياي بريم فلان همايش كوفتي؟اه اه اه حالم از اين همايشاي مذخرف بهم ميخوره كه راجع به كنكوره و توش فقط از چيزايي ميگن كه فقط تو رويا به واقعيت ميپوينده.ادم حالش بد ميشه ميره اونجا.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
بعدش صبحانه خوردم و رفتم فيزيك و دين و زندگي خوندم.
حالا هم وقت ناهار شده بود.اونم ميل كردم و اومدم نودهشتيا.:-2-16-:
راستي ديشب كتاب گويا رو هم دانلود كردم.:-2-27-:
چندتا اهنگ هم دانلود كردم.:-2-27-:
اعتراف ميكنم كه صداي بهنوش عزيز خيلي قشنگ بود و ميتونه گوينده راديو بشه.:-2-40-:
صداي شبنم جون هم دوست دارم چون يه اهنگ و لحن خاصي داره.:-2-40-:
پريسا ريل لاو هم بعد بهنوش از همه قشنگتر ميخوند.:-2-40-:
صداي نيلوي عزيز و عسل خانم و اقا ماهان و مينا جون و ناهور گل هم قشنگ بود.:-2-40-:
اون اهنگي كه سعيد فيد بك تو ماهنامه گذاشته بود و شيش و هشت بود خيلي باحال بود.اگه با كلام بود خيلي توپ ميشد.بسي شاد شديم با ين اهنگ:-2-16-:
بعد از ظهر رفتيم خونه ي مادرجون(مامي ددي) و شام مونديم.:-2-41-:
عمه جون بزرگه هم اونجا بود.وقتي فهميد اي دي اس ال گرفتم به مامي گفت نبايد واسش ميخريدي چون امسال كنكور داره.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:اخه پسرشم ميخواست كه به خاطر كنكور واسش نگرفت.البته پسرعمه گرام الان دانشجو هستن.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
موقع خداحافظي عمه دوباره بهم تذكر داد از اينترت دوري كن و به درست بچسب.منم گفتم چشم.درس را در راستاي نودهشتيا ميخوانيم.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
بعدش رفتيم خونه ي خاله جوني كه عاشقشم.:-2-16-:
امير علي كوچلو هم اونجا بود. اون يكي پسرخاله هم به همراه همسرشون تشريف داشتن.
انقدر گفتيم و خنديديم كه حد نداشت.خداييش صميميتي كه تو خونواده ي ماهست رو هيچ جاي ديگه اي نديدم.هيچ وقت نشده خواهر با برادر قهر كنه.دعوايي بشه و يا اختلافي.و حتي دعواي ما بچه ها هم هيچ وقت به روابطشون لطمه نميزنه.:mrgreen:
مامانم ميگه اخرش تو مارو چشم ميزني.:mrgreen:
2 تا از عكساي امير علي رو از مادرش گرفتم.
ميخوام براتون بزارم ولي نميدنم چطوري؟ميشه يكي لطف كنه توضيح بده؟:-2-41-::-2-37-::-2-41-:
موقع برگشتن ديديم واحد بغلي خاله اينا جشن گرفتن و دارن يكصدا اهنگ طنازو ميخونن.:-2-22-:ما هم كلي فيض برديم.خاله گفت اينا تازه عروس دامادن.احتمالا يا تولد دختره ست يا پسره.به خاله گفتم تا صبح حالشو ببرين!:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعدش پسر خاله و همسرشون رو رسونديم منزل.البته تو ماشين ام پي تيري نشستيم.و اونقدر منو زينب خنديديم كه حد نداشت.
تازه زينب يه سوتي هم داد.به جاي اينكه بگه رفتم تو دنده گفت رفتم تو گاز!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:اخه بچه جان گاز كه زير پاي دديه!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خلاصه ساعت 12 رسيديم منزل و يه راست اومديم خاطره نويسي.:-2-25-:
چقدر اينجا باحاله اخه.:-2-16-:
خيلي دوستون بچه هاي نودهشتي.اين گلم تقديم به روي ماهتون:-2-40-:
مادر مرجاني عزيز تر از جان كجايي؟چرا پيش ما نمي ايي؟
دلمون واست قد نخود شده!بيا ديگه ماماني ناسم:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

کابوک
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۳ قبل از ظهر
سلامی به گرمی آفتاب

این ترم هم دانشگاهم شروع شده و هفته ای چهار روز دانشگاه می رم

امروز هم غروب نامزدی یکی از دوستان خانوادگیمان بود من و مامانم غروب رفتیم خوب بود خوش گذشت ،

راستی دلم می خواد دوباره این تایپیک به روزهای خوبش برگرده

لیلاجون وشبنم جون دلم برای خاطراتتان وحرفهای قشنگتون تنگ می شه ،امیدوارم هرچه زودتر خاطره ای ازتون توی این تایپیک بخوانم

Cloud_Strife
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۴ قبل از ظهر
فاز دل شکسته + بی خیالی::-2-15-:

چطوری میشه:-2-28-:

آخه چطوری میشه که دیروز من اومدم اینجا خاطره ی شاد نوشتم و سرحال بودم:-2-16-:....

بعد در عرض جیک ثانیه ناراحت و داغون شدم:-2-30-::-2-39-:....

به این نتیجه رسیدم که من خیلی احمقم:-2-36-:...

خیلی احمقم چون همیشه میبخشم و هر وقت دوباره تکرار شد بازم می بخشمشون:-2-36-:....

آره:-2-41-:...

واسه همین احمقم.:-2-09-:

دیگه رعایت نمیکنم از این به بعد:-2-15-:

دیگه نمیذارم هیچ حرف در ظاهر قشنگی واسم مهم باشه:-2-15-:

مهم نبس دیگه:-2-15-:

بذار ناراحت شن:-2-31-:....یا اگه خواستن دیگه دوستم نباشن:-2-15-:...

دیگه خسته شدم.:-2-30-:

آخه تا چه حد حماقت و اعتماد:-2-30-:...

چند بار دیگه باید این دل واموندم بشکنه و اشکم سرازیر شه:-2-30-:....

میخام بزنم به قید بی خیالی:-2-09-:

اگه منو دوس داشته باشن خودشون میان سراغم:-2-15-:

اگرم نداشته باشن که برن به درک:-2-43-:

خسته شدم:-2-36-:

چقد دیگه باید من بکشم؟:-2-36-:

چقد باید مراعات کنم؟:-2-36-:

خب بذار ناراحت بشن:-2-43-:

تنها راهش همینه:-2-41-:

از امروز میزنم به دنده ی بی خیالی!:-2-16-:



راستی در حین سرچ کردن این وبو پیدا کردم مطالب زیبایی داره بهش سر بزنید::-2-38-:[/URL]

[URL]http://daryaeehsas1.blogfa.com/9001.aspx (http://daryaeehsas1.blogfa.com/9001.aspx)


خب دیگه:-2-41-:

واسم دعا کنید تو بی خیالی موفق بشم!:-2-22-:

فیلناتتان باشد:-2-25-:

جمعه تان خوش و خوش تر باد.:-118-:

چیکا
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
صبح همه زیبا و قشنگ

من واقعا نمی دونم صبح جمعه اگه این پدر مادر من بیشتر می خوابیدن بد نبود :-2-28-: صبح ساعت هشت و نیم بلند شدن دارن راجع به مهمونی دیشب بحث می کنن من هم که اگه کنار گوشم مورچه راه بره از خواب می پرم بد خواب می شم :-2-36-: صدای تلویزیون هم که قربونش برم روی 30 :-2-36-::-2-36-:
با کلی بدبختی بیدار شدم کیک و چای خوردم مثلا قرار بود امروز بریم خونه خالم ولی پدر گرامی دوباره خوابید حالا کی ما قراره بریم خدا داند:-2-28-:

آلتینا
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۰ بعد از ظهر
سلام به همگی
باز ما جمعه اومدیم اینجا پست بدیم البته امروز تا اینجا حالمون خوبه خداروشکر هنوز دچار دپسردگی نشدیم:-2-16-:
این هفته خیلی خوب بود چون چشم نخوریم همه درسارو سر کلاس فهمیدیم تو نقشه کشیم که کلا درک سه بعدیمون فعال نشده بود این هفته فعال شد 20 تا نقشه کشیدیم و 4 نمره پایانی رو از استاد قاپیدیم:-2-16-: کارگاهم که قرار بدو در نوشابه بازکن بسازیم این هفته تمومش کردیم ولی هنوز تو کف اینیم که مهندسی شیمی چه ربطی به درنوشابه باز کن داره اخه ما فکر میکردیم باید بریم همش تو ازمایشگاها موادرو با هم مخلوط کنیم اما اصلا ازمایشگاه نداریم که هیچ باید بریم کارگاه با مته و سوهانو و اره کار کنیم :-2-36-:
آقا ما هنوز 3هفته دانشگاه نرفتیم فهمیدیم یکی از دخترای کلاس کشته و دلسپرده یکی از پسلامون شده همیشه باهم تو یه سرویسند البته پسره بدبخت روحشم خبر نداره چه کنیم که دختره عقده ایه و بعد سه هفته مجنون شده بعد چهار سالشو خدا بخیر بگذرونه:-2-28-:
دیروز هم کلی از خودمان خجالتیدیم یکی از پسرای کلاس که بسی خرخوان ببخشید کوشاست و همیشه صندلی اول نزدیک آقای استاد میشینه رو مسخره میکردیم بعد دیروز فهمیدیم طفلی گوشاش سنگینه :-2-30-:یعنی ما الان از خودمان عصبانی هستیم:-2-33-:
فردا هم تولد کی از بروبچ غریب دانشگاس میخوایم خوابگاهو بترکونیم البت خرجش بالا زد ولی چه کنیم دومسش داریم طفلی خیلی هم غریبی میکنه مام حساس:-2-41-:
امروزم کلی درس داریم و طبق معمول باید الطاف مادری را هم قبول کنیم ایندفعه کل آشپزخانه را به واگذار کرده:-2-30-: بعلاوه پختن ناهار چون مادری با برو بچ مدرسه رفتند اردو ما باید جور بقیه اعضای محترم خونواده رو بکشیم البته تا الان اینجا بودیم هنوز هوچ کار نکردیم:-2-35-: الان باید بریم شفته پلو بپزیم....
تا بعد:-2-38-:...

!kimi5
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۰ بعد از ظهر
سلام سلام..:-2-37-:
همه خوبين؟؟
بروبكس خاطره نويس....:-2-40-:
خب
امروز صبح تو خواب ناز بودم يهو مامانم كفت كيميا ساعت نذاشتى؟:-26-:
هنوز خواب بودم كفتم واقعا؟؟؟اصلا يادم نميومد ك ساعت كذاشتم يا نه
2دقيقه بعد ساعت زنك خورد:-2-28-:
حالا كلى وسايلمو جمع كردم و كارامو كردم...رفتم قلم جى....الان خوابم مياد ولى خوابم نميبره...:-2-39-:
خلاصه از دفعه قبل ديده بودم ك يكى از بجه هامون يكى از بجه هايي ك سه سال اول دبستان همكلاسيم بوده
اصلا يه ذره هم تغيير نكرده بو هم.مياد قلم جىميده....هنوز همون شكل سابق بوود
خلاصه بعد از آزمون رفتيم بيشش:-2-14-:
رفتم كفتم: "مهررنااز.....منو يادته؟؟؟؟:-2-31-:؟؟؟؟"....دوساعت خيره شد بهم.:-2-19-::-2-19-::-2-19-:..كلى تفكر كرد بعد كفت:-2-20-:
""كيمممميااااااا :-2-20-::-2-20-::-2-19-::-2-20-::-2-20-: .. !!!!!! "" بعد كفت ك اصلاا نشناختمت خيلييي تغيير كردى.. :mrgreen:
منم كفتم آخه تو اصلا تغيير نكردى از اول شناختمت....:mrgreen:
كفت تو خيليىىى فرق كردى...فقط يه ته جهره اى از قبل دارى...:-2-35-:
بعد كفتم آره خوبى..؟ و از اين حال احوالا كرديم از مدرسه هامون كفتيم و كفتيم هنوز كدوم بجه هارو ميبينيم و اينا
ديه خدافظى كرديم و اينا....
خلاصه....همين ديه:-2-27-:
خستتتتتتتتتتم..... خسته.......:-2-29-::-2-29-::-2-29-:

بروبكس....:-2-02-: بدروووديه.......:-2-02-::-2-02-::-2-02-::-2-02-: ....!!..!

:*****:-11-::-11-:

!tara
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۰ بعد از ظهر
به نام خالق هستی:-2-41-:
سلام :-2-40-:
خوبین؟:-2-40-:خوشین؟ :-2-40-:سلامتین؟:-2-40-:
صبح بلند شدیم رفتیم به سوی علم و دانش:-2-38-:
اندراحوالات قلم چی ما!:-2-22-:
ادبیات: درس ما عقب بود! بلد نبودیم، حالمان از قرابت معنایی بهم می خورد! :-2-42-:در اون دنیا هم از ایشون نمی گذریم، سر پل صراط خرشان را می گیریم.:-2-28-:
دینی: بعد از عمری نشستیم دینی،آیه هاش و خوندیم، دیدیم تو برنامه صفحه هار را کامل ننوشته بودن، بیشتر بود! در نتیجه کلا دینی نخوانیم سنگین تریم!:-2-28-:
زبان: reading های قلمچی دو حالت داره: آسون ولی سوال هاش ربطی بهش نداره، جهت قشنگی هستند:-2-28-:یا سخت، یک کسایی مثل من نمی فهمند، باید سماق بمکیم!:-2-28-: جاتون خالی، خیلی هم خوشمزه بود!:-2-28-:
حسابان: یک جوری سر کردیم!:-2-08-:
هندسه: مثل بالا!:-2-08-:
فیزیک: این دفعه بد نبود:-2-26-: ولی خیلی وقت ها تلاش با نتیجه رابطه عکس دارد!:-2-22-:
شیمی: باز هم جای شکرش باقی است!:-2-08-:
از درس ها بگذریم، رفتیم که برویم بنشینیم!:-2-35-: روی صندلی، من در آرزوی نشستن در صندلی چپ دست، فکر کنم بمونم! :-2-39-:یهو دیدم ای وای ما، صندلی جلوییمان چپ دست، من این همه خوشبختی محاله!:-2-16-: محاله!:-2-16-: اون راست دست پاشد تا ما بیایم دیگه یکی از همکلاسی هامون اومد نشد چیزی بگیم، باز هم همون آش و همون کاسه همیشگی...:-2-39-:
هی دستم و اونور می گرفتم می دیدیم نمیشه، هر چندوقت گردنم و می بردم عقب، آرتروز گردن گرفتم! :-2-28-:در آخر وقت هم سوال ها رو گذاشتم رو پا!! :-2-28-: حتی تو شکل هم تبعیض:-2-22-:---------> :-2-38-:

از قلمچی اومدیم بیرون، رفتیم با دوستمان بستنی زدیم تو رگ! :-2-26-: برای داداشمان هم آوردیم تو خونه، بزنه تو رگ:-2-26-:
دیگه همین، خاطره ای نیست:-2-38-:
روز همگی خوش!:-2-40-:

-bahareh-
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۳۳ بعد از ظهر
سلام عرض میکنیم
چه اینجا غمگین شده .
آدم یاد بدهکاریاش میوفته !
ما که نفهمیدیم چرا بعضیا از اینجا هجرت کردن !
ولی هر چی هست که اینجا بدجور بوی غم گرفته:-2-15-:
فکر کنم یه 3 هفته ای میشه که این ورا نیومدم .
دلم تنگ شده بود:-2-30-:
امروز رفتیم برنج خریدیم واسه یه سالمون :-2-37-: 120 کیلو برنج !
دیشبم رفتم چند تا از کتابای دانشگاهو خریدم .
همه میگن باید از سال بالایی ها کتاب بگیری ولی من سال بالایی آخه از کجا پیدا کنم این وسط!:-2-28-:
دیروز صبح باشگاه بودم . ملت داشتن ایروبیک کار میکردن با آهنگ بری باخ منصور ! منم قرم گرفته بود نمیتونستم صاف وایسم !:-2-22-:
آلتینا جون گفتی هنوز سه هفته نشده رفتیم دانشگاه داغ دل منو تازه کردی.
ما کلاس زبانمون با برقیا مشترکه حالا همون جلسه ی اول یه پسره گیر داد به دوست من . اونقدر هم آتیشش تنده رفته به همه پسرای کلاس خودمون و کلاس خودشون گفته این دوست دختر منه !
دوست بیچاره ی من پریروز اگه کارد میزدی خونش در نمیومد .
پسره یعنی از اول کلاس تا آخرش دست شو گذاشته زیر چونه ش زل زده به این دوست ما .
تازه پریروز همه ی تلاششم میکرد که شماره بده !:-2-09-:
خلاصه که بعضیا آخر بی جنبه گین ! حداقل بذارین جای قدماتون رو آسفالت دانشگاه خشک بشه بعد به فکر این چیزا بیفتین ! والله !:-2-42-:

خدا کنه این هفته ، هفته خوب و شادی باشه :-2-14-:
به امید برگشته این تاپیک به روزای خوبش:-2-41-:

chimeh
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۰۳ بعد از ظهر
به نام نامی الله
سلام علیکم اهالی 98ی.:-2-25-: حال شما ؟ خوش میگذره؟ خوب با اجازه ما دست به تایپ می شویم.:-2-38-: دیروز یاسمن دوست یونی بهم گفت دوباره دعواشون شده :-2-09-:ای خدا از دست این دو تا من آخر سر به بیابون میذارم :-2-36-:جزییاتشو نرسید تعریف کنه.دیگه ما میمونیم تو خماریش تا فردا :-2-37-:بعد یونیم رفتیم خونه مامان بزرگ گلمان و مشغول سر و کله زدن با پسردایی شدم :-2-01-:کلا من از خونه مامان بزرگ فقط درس و مشق های علی رو میفهمم دیگه اینم از دیشب ما
امروز از صبح که پاشدم بیوشیمی هارپر گرفتم دستم دارم میخونم هر صفحه ای نیم ساعت طول میکشه بفهمم:-2-30-: البته نذارین به حساب خنگی من بذارین پای استاد گل ترم پیش که انقدرعالی درس دادن این ترم استاد بیوشیمی بالینی از دست ما شاکیه:-2-36-: من هم از صبح برای استاد ترم پیش دارم باقیات صالحات میفرستم :-2-27-:خدا منو ببخشه :-2-03-:
صبح همین طور که سرم توکتاب بود:-26-: دیدم مامانم داره از تو گوشیم یه چیزایی با صدای بلند میخونه :بهش گفتم شماره دوستم رو نمیدم و اگر اجازه داد ایمیلشو میدم. من:-2-20-: مامانم :-2-19-:دیگه پریدم گوشی رو گرفتم :-2-35-:تازه میگه اس ام اس اومده برات داشتم میخوندم:-2-27-: منم خیلی ریلکس با گوشی رفتم تو اتاق تازه فهمیدم یاسی اس داده که بعد از دعوامون فرشاد اصرار داره با تو حرف بزنه :-2-36-: خوب شد مامانم نخوند بقیشو وگرنه منو از پنجره شوت میکرد :-2-35-:. خودم بدبختی کم دارم باید گند بقیه رو هم جمع کنم :-2-41-:ای خدا به ما صبر بده :-20-:حالا من نمیدونم این شازده چی می خواد به من بگه:-39-:
خوب من دیگه بیش از مزاحم نمیشم :-2-15-:
همتونو دوست دارم:-53-:
در پناه حق

مرضیه جهان آرا
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۲۸ بعد از ظهر
سلام به همه ی دوستای خوبم.

دلم برای همه تون و خاطره های قشنگتون تنگ شده بود.
بعضی اوقات تو زندگی آدم یه مشکلاتی به وجود میاد که حتی فکرشو هم نمی کنه.
این مدت که کم میام سایت نذارید به پای سردی رفتار،بگذارید به پای مشغله های زندگی.
تقریبا در عرض یک ماه پدر ومادر عزیزم پاشون به بیمارستان باز شد.
مامان جراحی سختی داشتن و بابا هم سکته خفیف مغزی کردن.
امروز اومدم از همه ی دوستای گلم بخوام که برای شفای تمام مریض ها دعا کنن و پدر و مادر منو هم از دعای خیرشون بهرمند کنن.
همیشه دوستتون دارم.حتی اگه جایی در دلهای مهربونتون نداشته باشم.:-118-:

armin gerrard
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۰۲ بعد از ظهر
سلام بروبكس احوال شوما؟خوبيد!:-2-40-:
امروز....چندمه بذار نيگا كنمممم.....آها...22 مهر نود.درسته؟:-2-38-:
نميدونم چرا تازگيا انقد سوژه پيش مياد تو خاطرات جنابالي؟!:-2-37-:
امروز صبح با دوستم مصطفي داشتيم پياده روي ميكرديم تو پارك گفتگو:-2-08-: در حالي كه در پارك قدم برميداشتيم مصي گف من حوصله م سر رفته يه شي بوگو دلمون وا شه:-2-07-:....منم گفتم باشه!ولي اگه بخندي ديگه صب جمعه بات نميام پياده روي:-119-:.....حالا بپرسيد فكر جنابعالي چي بود؟:-2-06-:گفتم مصي همينطوري كه داريم راه ميريم به هركي ميرسيم من باش سلام عليك روبوسي :-2-06-:ميكنم واي به حالت اگه بخندي :-2-09-:....آقا ما هم همينطوري رد ميشديم اولين نفري كه سلام بش كردم يه پير مردي بود بنده خدا هاج و واج مونده بود :-2-19-:(مصيم خودشو خيلي نگه داشته بود طفلي صورتش رنگ لبو شد:-35-:)همينوري سلامو احوال پرسيو مردمه بيچاره ام كه هاج واج بعد رسيديم به يه رفتگر بنده خدا...مصي گف آمين اگه مردي اينو بغل كن منم مث اين خلا رفتم جلو بغلو روبوسيو:-6-: احوال پرسيو اينا رفتگره برگشت گفت بروووووووووووووو گم شو :-2-01-:(يني ضايع شدم در حد بنز:-2-14-: )مصطفي م از خنده داش رودل ميكرد افتاده بود زمين :-24-:منم در تلاش بودم كه لاشه ي مصطفي رو بردارم:-14-:(مصي مصي زشته جان من بلند شو مرگ آرمين اين تن بميره تو رو خدا همه دارن نيگا مون ميكنن!:-2-35-:)بعد تو راه برگشت به يه دختر خانومه سانتي مانتال رسيديم :-5-:اين مصطفيه خلم بلند ميگم آرمين حالا اگه مردي برو جلو......:-24-:


توبه نامه:آرمين جرراد تازگيا نمازشو سر وخت نوموخونه خدايا كمكش كن بوخونه:-2-30-:آرمين جررارد چاخان موكونه تازگيا بگو دوروغ نگه خوب.....:-2-43-:و در ضمن اون رفتگره م امروز آرمين جرراردو ضايه كرد...خدايا ضايه ش كن بچه پرررو رو!:-24-:(اينو بايدرفتگره موگوفت ما از قول اون بگفتيم....)

ParMoun
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۱۴ بعد از ظهر
دالی منم اومدم
فکر کنم سه چهار روزی میشه که خاطره ننوشتم.... سه شنبه هفته پیش رفتم آموزشگاه برنامه کلاسامو بگیرم که دیدم شوتیدن ما رو درون کلاس...از شانس خوب من دیفرانسیل بود با کلی دشواری... خلاصه نزدیک به سه زنگ سر دیفرانسیل نشستیم بعدش اومدم خونه و فرداش بازم کلاس....
جاتون خالی این هندسه تحلیلی هی درس داده و تا دیشب داشتم خودمو به کلاس میرسوندم و باید دو صفحه تمرین حل کنم... استاد شیمی ما یه مرد 35 ساله تپلی که منو یاد مدیر سایتمون میندازه...98 نه یه جا دیگه
استاد فیزیک هم میگن هم جوونه هم خوشگله باید فردا بریم دیدش بزنیم ببینیم راست میگن یا نه
بقیه درس ها هم ای میگذره
دیروز هم به بازی و خواب گذروندم و امروزم از صبح تو نت ول میچرخم....
دوستتون دارم بابای:-2-40-:

~*SaHaR*~
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۳۶ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
حس خیلی بدیه که کلی خاطره رو نخونده باشی و بیای اینجا خاطره بنویسی:-2-37-:
الان حس کسی رو دارم که بدون دعوت شدن رفته مهمونی:-2-37-:
انگاری سایت از دانشگاه درست شده بود... یعنی بدون قند شکن اومدم سایت ولی فقط روز آخر آخه بقیه ی روزا سایت در دست تعمیر بود:-2-42-::-119-::-2-09-::-2-42-:
رفتیم پیش مسئول اینترنت دانشگاه و می گیم پس کی وایرلس خوابگاه دخترا رو وصل می کنید؟؟:-2-42-: برگشته می گه وصل نمی کنیم چون پهنای باند دانشگاه پایینه و خودمون نمی تونیم استفاده کنیم:-119-: می بینید؟ :-119-:خودشون مهم ترن یا دانشجوها؟:-119-: چرا خوابگاه پسرا باید داشته باشه ولی خوابگاه ما که توی دانشگاهه نه؟ :-2-42-::-119-::-2-42-::-119-::-2-42-::-119-::-2-42-:
این یه هفته که مزخرف بود به جز همون آزمایشگاه زیست پس خاطرات امروزم رو می گم:-2-31-:
دیروز یه چیزی پروندم و گفتم جمعه صبح زود بریم کوه:-2-41-:حالا یا درکه یا دربند:-2-08-: هنوز از دهنم در نیومده بود که حرفم گرفته شد و یکی گفت من که میام، اون یکی گفت نماز خوندیم راه بیفتیم و... آقایون جمع که تعطیل رسمی بودن و گفتن نمی یان و آخر موندیم من و مامان و دو تا از دخترخاله هام و قرار شد من و مامانم ساعت 5 دم خونه شون باشیم:-2-37-: نشون به اون نشونی که من تازه ساعت 5 از خواب بیدار شدم:-2-14-: آخه تا 2 بیدار بودم و خوابم نمی برد:-2-37-: گوشیمم داشت زنگ می خورد که متوجه نشدم و اون دو تا هم فکر کردن ما خواب موندیم و از خدا خواسته می خواستن برن بخوابن:-2-28-: دیگه 5:30 دم در خونشون بودیم:-2-08-: حالا مونده بودیم بریم درکه یا دربند:-2-31-: من می گفتم دربند این 3 تا می گفتن درکه:-2-42-: درکه دوست نداریم:-2-15-: کلی سر بالایی داره:-119-: به جاش دربند همش صخره است و به نظر من راحت تره:-2-41-: آخرم رفتم درکه دیگه:-2-36-: کلی هم خاکی شدیم:-2-28-: ولی تاحالا هر دفعه که رفته بودم از ساعت 7 زودتر اونجا نبودم:-2-37-: اصلا صبح زود یه چیز دیگه است:-2-41-: برگشتنی سارا شد راهنما و از توی کوچه پس کوچه ها رفتیم که پرنده هم پر نمی زد:-2-37-: تا رسیدیم به یه خونه ی کاه گلیه خیلی خیلی خوشگل که کلی کوزه و اینا از دیوارش آویزون بود با یه دونه از این درای چوبی دو لنگه قدیمیه ناز:-2-14-: انگاری نمایشگاه بود ولی ساعت 9 بود و هنوز بسته بود:-2-43-: سارا هم دستگیرش رو زد و زد ولی باز نشد:-2-37-: دیگه داشتیم می رفتیم که یه آقاهه اومد و باز کرد:-2-37-:معلوم بود از خواب بیدارش کردیم:-2-14-: خیلی خونه ی نازی بود:-2-41-: کلیم عکس گرفتم ولی الان تو گوشیه و طبق معمول حسش نیست:-2-27-: تو نمایشگاهش سنگ ماه هم می فروختن و آقاهه منو 25تومن پیاده کرد:-2-42-:
تا ساعت 4 خواب بودم و بعدم ناهار خوردم و تا الانم که اینجام:-2-41-:
پ.ن ندارم فقط احساس می کنم وقتی خاطره ها رو نمی خونم از حال خیلی ها خبر ندارم و یه چیزی او تَه تَه های دلم تکون تکون می خوره:-2-39-:

:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

ilyaiii
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۴۲ بعد از ظهر
فردا بازم من بیچاره باید برم روستا ..................................

دلم مبترکه اونجا اونا همشون ترکن و من ترکی نمیفهمم...................................

از طرفی داداشم تو دردسر افتاده و دستم بهش نمیرسه ............................

بخدا خیلی سخته وقتی بهشون احتیاج داریو نیستن..........................

وای خدا بازم اون شاگردام که دوتاش اعصاب برا ادم نمیزارند.................................. ........

خودت کمکم کن بتونم از عهده این مسئولیت بربیام و مدیون بچه های مردم نشم....................

*mahsa70*
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
امروز خیلیییییییی خوب بود!آخه مامان جونم خونمون بود!
هرچند که خیلی کار داشتم ولی بازم کلی با هم نشستیم و گل گفتیم و گل شنفتیم!:-2-40-:
حالا هم باید بعد از اینجا برم درس بخونم!:-2-38-:
ولی بازم خوشحالم!

p_f_p
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۴۸ بعد از ظهر
نمیخوام .................
فردا باز باید برگردم نکا مثل زندونی ها
ای کاش خوابگاه ما هم مثل خوابگاه دانشجویی بود هر وقت میخواستیم میومدیم بیرون
خب دیه من رفتم تا 2 شنبه ک میخوام برم دندون پزشکی من موندم این ارتودن30 چرا باید اینقدر طول بکشه:-119-:
خب من یه پست تو وبلاگم بذارمو برم ریاضی بخونم خیر سرم امتحان دارم
صبح قلم چی ازمون دادم جوابش نیومده هنوز
گند زدم وتموم شدووووورفت
اینم وبلاگم

http://www.forum.98ia.com/blogs/56908-p_f_p.html
خوش باشین
سایه:-118-:

Star_69
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۵۵ بعد از ظهر
سلام.

شرمنده ی دوستانی هستم که پیگیر خاطره هام بودن و با عرض معذرت مدتی خبری ازم نبود.
این هفته زندگیم رو دور تند بود.
شنبه صبح بابا رو بردیم بیمارستان و بستری شد.تا شب خونه تنها بودم اما دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت جای خالی بابا و مامان بدجوری اذیتم میکرد مثل شبح همش تو خونه راه می رفتم و منتظر بودم بیان ... برام خیلی سخته خونه رو بدون اونا تصور کنم ... خدایا تازه فهمیدم بدون مامان و بابا زندگی رو نمی خوام ....
یک شنبه صبح زمان عمل ددی بود.مامان گفت صبح نرم که ظهر با آبجی بزرگه برم که راه رو بلد نبود مشکلی پیش نیاد.منم موندم و 11 با آبجی رفتیم بیمارستان تازه عمل تموم شده بود و ددی رو برده بودن اتاقش چون بیهوشی موضعی بود به هوش بود و مشکلی نداشت.به زور نگهبان رو راضی کردیم و نوبتی رفتیم پیشش همین که دیدمش آروم شدم انگار گمشده ام رو پیدا کردم...
با آبجی عصر برگشتیم خونه و شب هم مامان اینا برگشتن دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه روزا دانشگاه بودم و شبا از دانشگاه می رفتم بیمارستان سخت بود ، مامی و ددی هم میگفتن نیا اذیت میشی ولی نمی تونستم دلم تنگ میشد زودی :-2-15-:
چهارشنبه هم قبل از اینکه برم بیمارستان رفتیم نمایشگاه رسانه و دیجیتال که ماشالا افتضاح بود!بیشتر نمایشگاه حجاب و روحانیت بود تا نرم افزار!!!!
5 شنبه رفتم ظهیر الدوله اما خسته بودم دیگه بیمارستان نرفتیم.
امروز صبح هم رفتم کوه و بعدشم باز ظهیر الدوله
وقت ملاقات داشتم می رفتم بیمارستان که شکول اس داد ددی مرخص شده کلی خوشحال شدم انگار دنیا رو بهم دادن :-2-16-:

پ.ن:همیشه توی سختیهام دیگران تنهام گذاشتن!نمی دونم چرا نمی تونم توی سختی ها دیگران رو تنها بزارم ...
پ.ای کاش وقتی ادعای دوستی میکردیم واقعا بهش عمل هم میکردیم!

همین!

*9092*شادی
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۰۴ بعد از ظهر
جمعه 22 مهر 90
امروز جمعه اس....مثل همه ی جمعه های دیگه ....دلگیر و خسته کننده :-2-39-:عقربه های ساعت کند حرکت میکنن :-2-15-: چرا زودتر جمعه تموم نمیشه ؟؟؟؟ :-2-36-: حوصله ام بدجوری سررفته :-2-30-: تلویزیون هم که ماشاا... قربونش برم هیچی نداره ....همش داره چرت و پرت نشون میده :-2-35-: از بی حوصلگی هی میگیرم میخوابم :-28-: خدا کنه شب خوابم ببره......
کی فردا میاد که بریم دانشگاه؟؟؟؟؟؟حوصـــــــــ ـلـــــــه ام سر رفته ....گرسنه هم هستم ...باز هم خوابم میاد :-37-:...تازه دلم هم برای یه نفر تنگیده :-2-37-:.....کاش امروز زودتر تموم میشد.....

ابی دریا
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۵ بعد از ظهر
به نام خدا
جمعه 22 مهر 1390
يه سلام باروني به همه بچه هاي خاطره نويسي
گفتم باروني چون الان اينجا داره بارون مياد نه اينكه دل من باروني باشه.:-2-41-:
امروز صبح ساعت 11 پاشدم.اول دين و زندگي خوندم كه فردا امتحان داريم و بعدم اومدم سايت.:-2-25-:
الانم مامي داره صدا ميكنه بيا شام.:-119-:
طبق معمول باز سفره پهنه و من نيستم.:-2-39-:
خوب بريم سرغ ادامه خاطرات امروز.:-2-38-:
من يه سوتي تو سايت دادم.تو قسمت درخواست اهنگ به جاي اينكه بنويسم مهرشاد نوشتم شادمهر.:-2-08-:
يه بنده خدايي هم گفت من سرچ كردم اما شعر مال مهرشاد بود.:-2-35-:
تازه دوزاريم جا افتاد كه چه گندي زدم.:-2-06-:بعدم كلي عذرخواهي كردم و ايشونم اهنگو گذاشتن.دستشم دردنكنه چون مدت ها دنبال اين اهنگ بودم.:-2-16-:
ناهار خورشت كرفس داشتيم كه من نخوردم.:-2-43-:
بعد بعد از ظهر ريحانه اينا اومدن.بلاخره نويد سوغاتي مارو داد.هموني كه ميخواستم:شالللل.سه تا رنگ بود كه من سبز فسفريشو برداشتم.انقده خوشگله.خوبه كه نويد سليقه اش تو اين چيزا خوبه.همون موقع هم كردم سرم.ابجيا هم همينطور.اخه داشتيم ميرفتيم بيرون.:-2-16-:
اول رفتيم خونه مادرجوني و بعد خونه ي خاله ام.
نميدونم چرا افتاده بودم رو دنده ي خوشمزگي.اونم كي:من.مني كه هميشه تو ماشين چيزي جز غر به زبون نميارم.انقدر مزه پروندم كه نگو.مامي هعم تعجب كرده بود:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
خلاصه اينكه من خيلي شاد بودم.مخصوصا با شال خوشملم كه نويد جوني گرفته و عاشقشم.اما طولي نكشيد كه اين خوشي زايل شد.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
نويد سر كوچه نگه داشت تا خيارشور بخره.اين زينب به خاطر يه مسئله اي رو مخ مامي راه ميرفت.يهو تا نويد پياده شد سيل حرفاي مامي رو من سرازير شد.اخه اون موقع هم داشتم مزه ميپروندم.يه دفعه دعوا بالا گرفت و من از ماشين پياده شدم و اومدم خونه.:-2-09-::-2-09-::-2-09-:
انقدر عصباني بودم كه حد نداشت.:-2-36-:
يه خورده بعدم مامي اين رسيدن.داشتم نماز ميخوندم كه ديدم مامي صدام ميكنه:-2-16-:انقده دوست دالم منت كشي.اونم از نوع مادري از دختري.:-2-16-:
بعد نماز رفتم تو اشپز خونه.مامي گفت ازم عذر خواهي كن.صدات كردم تا معذرت بخواي.منم لپمو بردم جلو با پررويي گفتم:اجازه ميدم ماچم كني.من كه ميدونم صدام كردي واسه منت كشي.خلاصه انقدر منت گفتم و اون گفت كه اخر سر من رفتم مامي رو ماچ كردم و اونم متقابلا منو.دست دست اشتي كنونه:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بعدشم اومدم سايت و يه راست تو خاطره نويسي.
واي انقدر شالم خوشگل و خوشرنگه كه حد نداره.نويد داداشي عاچقتم:-2-16-:
اميدوارم هفته ي خوبي رو پيشه رو داشته باشين دوستاي گلم:-2-40-:

ღ ghazali ღ
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۲ بعد از ظهر
سلام !!:-2-22-:
اندازه ی تمام دنیا خستم ولی خستگی ای شیرین و تلخ !! :-2-43-:
امروز !!:mrgreen:
یه دوست 7 ساله دارم که بسی دلم براش تنگ شده بود ...:-2-39-:
خوب ... :-2-15-:
صبح آزمون قلم چی راس ساعت 6 از خواب بلند شدم ....!!:-2-36-: حالا کی خوابیدم ؟؟:-2-28-: 4 .....!!:-2-30-:
خوابالو خوابالو رفتیم !! :-2-28-:هیچ امیدی نداشتم به امتحان از بس خسته بودم حوصله ی فک کردن به سوالاتو نداشتم حالا سوالا و فک کردن پیش کش توان خوندنشونم نداشتم !!:-2-28-:
خلاصه 20 min رو خوابیدم ... وقت عربی و زبان !!:-2-35-:اگه این وسیله های دوسم نمیافتاد زمین احتمالا تا آخر آزمون خواب بودیم !!:-2-35-:
تا ساعت 11 و نیم باید سر جلسه میموندیم :-2-28-:ولی منو 4 تا دیگه از دوستام از ساعت 11 میخواستیم بریم بیرون !! :-2-08-:نمیزاشتن ...:-2-28-:
اونا تموم کرده بودند ولی من دیگه توان حل کردن نداشتم حوصلشم نداشتم !!:-2-35-:
فردا معلمان ریز ریزم میکنند !!:-2-35-:
با این همه بد اومدنم از ادبیات 70٪ ادبیات زدم !!!:-2-35-:
کلا بر عکسم حالا فیزیکم اگه منفی نشد !!!:-2-43-::-2-35-:
بعدش قرار بود بریم بیرون و من گفتم نمیام ... :-2-43-:که نازی :-2-25-:(همون دوست 7 ساله که دلتنگش بودم )اومد مدرسه !:-2-16-:! از ذوق دیدنشان کلی خوش حالیدیم و مارا به زو با لباس مدرسه بردن بیرون !!:-2-08-:
مسئله حاد و مهم ! کجا بریم ؟؟:-2-28-:
ما گفتیم بریم همین بالا سینما پردیسان رستوران اینا هم داره اونورشم که پارکه ....:-2-43-:
رفتیم ... !:-2-42-:! ولی ویر رستوران سنتی بچه ها را گرفته بود !!:-2-28-: هوا هم گرم !! :-2-28-:
خلاصه از اینور به اونور از ساعت 12 تا 2 ما هی تو اون اطراف گشتیم :-2-28-:همچینم اطراف نبود البته !!:-2-28-:آخرم رفتیم پونک اونجا یه باغ رستوران بود خوب بود !! :-2-15-:
ناهار خوردیم ..:-2-37-:
دو عدد سوتی هم دادیم :-2-06-::-2-06-:خیلی بد بود البته یکیش چون خودمم نمیفهمیدم چی گفتم !! ولی یکیش این بود قبل از اینکه غذا هامونو بیارن ماست و نون این چیزا آردن اینا شروع کردن نون و ماست خوردن ما هم خیلی جدی گفتیم نخورین ماست و پنیر سیر میشین خوب !! :-2-35-:
بچه ها اینگونه :-2-31-:( چی میگه ؟؟) بعد هم کمی خندیدن البته بیشتر خندشون واسه اون دومی بود ... که خودمان کم در کف خودمان موندیم !! آهان یه جا هم و به رو رو گفتم روش به روش !!!:-2-35-:
مامان زنگ زد کجایی؟؟ :-2-43-:بیا خونه ..:-2-43-:
گفتیم باشد آمدیم ....:-2-35-:
حالا مگه ایا میان ...؟؟ :-2-43-:با کتک بلندشون کردیم آوردیمشون ...:-2-43-:
حالا این وسط من پیاده روی اینارو نمیفهمم تو آفتاب مستقیم !! :-2-36-:
خلاصه آوردیمشون دیه و با کلی بد بختی اومدیم خونه !!:-2-28-:
موبایلمان نمیدانیم از کجا چگونه مسدود شده !!:-2-43-: حالا فردا باید بریم درستش کنیم !!:-2-43-:
عصر خخالم اومد خونمون !!:-2-16-: با دختر خاله و یه عدد از پسر خاله ها ...:-2-25-:
دلم مان از برایشان تنگیده بود ...:-2-39-:
به شدت خستم !! :-2-42-:خوابم میاد !:-2-42-:! واسه فردا هم کلی کار دارم !!:-2-42-:
یه سریال بهم دادن ( من پیشم :-2-35-:) گفتن ببین !!:-2-35-: الان حس اونم نیست ...!!:-2-28-:
کلا و هوا نوشتم ...!!:-2-35-:
این بود امروز ما خوش گذشت ولی آزمونمو خوب ندادم !!!!:-2-28-: غصه میخوریم !!:-2-39-:
جای خالیتان حس میشد ...:-2-40-:
شب خوش !!:-2-40-:
فهلا !!:-2-40-:

شیمانا
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۱ بعد از ظهر
منمو تنهاییو یه حس غریب!!!:-2-14-:

اینو نوشتم چون الان تنهام:-2-39-: ,دوستان گرام لطفا برداشت منفی نفرمایید,:-2-31-:و من الله توفیق:-2-22-::-2-22-::-2-22-:

امروز,5_7 شب امتحان داشتم:-2-38-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:,اخه یکی نیس بگه استاد عزیزتر از جان,چرا جمعه ها امتحان میزاری اخه:-119-:,جمعه هامونو به گند میکشونی قربونت برم:-2-33-:.مامانینا با کل فامیل رفتن بیرون,فقطم من موندم,هر چی هم که خاله ها اصرار کردن,نقبولیدم.ایقده خوابم میاد.:-2-17-::-2-17-::-2-17-:

خیلی نامردیه خوب!!!:-2-43-::-2-43-::-2-43-:یه سوال داده,جان خودم 3 صفحه برگه آچار جوابش بود خوب!!!:-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-28-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-28-:کلا 4 تا سوال بود با 2 ساعت وقت:-2-37-::-2-37-::-2-37-:,یه سوالیشو مطمین هستم کمتر از ده درصد کلاس نتونستن درس حل کنن.:-2-36-:.خدا کنه بد نشه امتحانه.خدایا کمکم کن.:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
این روزا حال روحی چندان مساعدی ندارم.:-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-:


دارم رمان گندم رو میخونم:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:,یه جاهاییش میشد که احساس میکردم ادامه دادنش از ظرفیت من خارجه:-2-39-:,کم میوردم:-2-39-::-2-39-::-2-39-:.هیچ وقت با این دید به جامعه دوروبرم نگاه نکرده بودم:-2-15-::-2-15-:.هیچ وقت فکر نمیکردم توی جامعه افرادی باشن که به جای گوشت گوسفند,گوشت الاغ بخورن:-2-30-::-2-30-::-2-30-:,یا حتی گوشت گربه:-2-30-::-2-30-::-2-30-:.ببعضی جاهاش احساس میکردم نمیتونم راحت نفس بکشم:-2-30-::-2-30-:,این بغض تو گلوم راه نفسمو میبست.:-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-:


مدتیه احساس عذاب وجدان به خاطر کار اشتباهی که چند مدت پیش کردم,اومده دوباره سراغم...خیلی دلم میخواد کار اشتباهمو جبران کنم ولی خوب نمیشه.:-2-18-::-2-18-::-2-18-:

الان شیطون رفت تو جلدم:-2-31-::-2-31-::-2-31-: ,یهویی تصمیم گرفتم فردا دانشگاه نرم:-2-37-:,اکشال نداره که:-2-22-:,یه روز,هزار روز نمیشه:-2-31-::-2-31-::-2-31-:یوهاهاهاها.وجدانم میگه برو سر کلاس ولی شیطونه میگه نمخواد بری,حضور غیاب که نمیکنه,بشین خونه حالشو ببر:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

بد فکریم نیستاااااااااااااا:-2-41-::mrgreen::mrgreen:

خسته مان هست شدید.دلم یه اهنگ غمگین زیبا میخواد الان.:-2-15-::-2-15-::-2-15-:

شاید فراموشت شدم

شاید دلت تنگه برام

شاید بیداری مثل من

به فکر اون خاطره ها

شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها

بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله
********************************
نمیتونم دورت کنم

لحظه ای از تو رویاهام

تو مثل خالکوبی شدی

تو تک تک خاطره هام

.................................

esfand-45
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۶ بعد از ظهر
دیروز رفیتم نمایشگاه کتاب تو ماشین راننده تاکسی داشت راجب چینی ها حرف میزد ماهم مقداری جوابشو دادیم سر یه فلکه سرداران یه ماشین مشکی شاسی بلند رد شد رفت بنده خدا با لحن تعجب امیزی گفت:
حاج خانوم اینا که این ماشینا رو سوار میشن به نظرت ادمن؟؟؟
خندم گرفت http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gifدخترم گفت ای اقا کجای کاری !
یه ماشین هست لامبورگینی درووبر 750میلیون تومن به شوخی از مامان خواستم برام بگیره !
مامانم گفت :
بچه این که چیزی نیست ماشین شاهزاده عربستان بوگاتی 6 میلیارد تومنه

http://alborznews.net/files/fa/news/1390/7/17/33304_597.jpg
http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif گفتم هان http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gifhttp://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif چی میگی ؟
گفت همینکه شنیدی .
بنده خدا راننده تاکسیه هنگ کرد دیگه چیزی راجب ماشین نگفت .

با عمه خانوم قرار داشتیم ولی خان عمو رو دیدیم که برای مدرسه کتاب خریده بود خلاصه عمه خانوم تشریف اوردن و رفتیم تو کمی گشت زدیم رفتیم بن گرفتیم ولی اگه میدونستیم با خان عمو میرفتیم هر چی باشه استاد دانشگاس مبلغ بنش از همه بیشتر بود خب دیگه اومدیم چند جلد کتاب خریدم ناقابل 60هزار تومان

Mahoo
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۳ بعد از ظهر
سلام پروردگارا:-2-34-:
حال شوما؟؟
امروز یه دوزاریم تو کوزه ی ما ننداختیا!؟:-2-18-:
اون از صبح که اس دادم به دو تا از دوستان فردا دینی میپرسه یا نه یکی گفته آره یکی گفته نه اونم از چند لحظه ی پیش که یه تایپیک زدم رفته، بعد برگشتم نگا کردم دیدم ساعت 5 امروز یکی همون تایپیکو زده. حالا بماند که رفتم به شبنم گفتم بعد پیام اومده یک همکار محترم دیگه رفته سراغ تایپیک نازنینم:-14-:
اینم بماند که امروز مامان منو ممنوع الکامم کرده بود الان این چند نفسی که در خدمتم در گرو نیم ساعت کسر کار با کامپیوتر فرداست و من حدس میزنم همه این آتیشا از زیر زبون بریده شده ی خواهر گرام بلند میشه چرا؟؟؟ به این دلیل که دیروز قاچاقی رفتیم کامپیوتر و فقط این اعجوبه میدونست من دارم چه میکنم:-14-:
حالا اینم بماند که دیروز هرچی تایپیک زدم انگار یکی هی پشت سرم میومد پاکشون میکرد:-14-:
آخیییییییییش سبک شدما
فردا میتونی جبران کنی دو تا امتحان داریم و یه پرسش که سرجمع نصف اینا رو از کارنامه ی اعمالت پاک میکنه:-4-:
نفسا دارن قطع و وصل میشن مامان دیگه داره عصبی میشه:-2-35-:
با اجازه:-2-10-:

سوداا
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۸ بعد از ظهر
سلام شب بخیر .
یک توپ دارم قلقلیه . سرخ و سفید و آبیه -----------------------------------:-2-43-:
خوب چیه . تعجب نکنید .:-2-39-:
امروز رفته بودم یجا مهمونی .:-2-16-::-2-16-::-2-16-: واسه کلاس گذاشتن برای بعضی ها ؛من جمله قوم شوووووووووووورعزیز مجله معروفی که پسر آنها می خونه و خواننده ای محبوبش هم عکسش توش بود؛از خونه مامان جونم اینا برده بودم بهشون نشون بدم که بعلللللللللللللله ما اینیم مثل شما از این مجله ها ی در پیتی که نمی خونیم ؟؟؟؟؟:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
اما حقیقتش یچیز دیگه هم بود. تو همون مجله ی با کلاس ( که به نظر من با کلاس ترین مجله مملکته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) ( الان میگم چرا اینقدر فضیلت داره :-2-31-:) شعر ی از خواهر بزرگوار بنده چاپ شده بود ( ما اینیم دیه :-2-40-::-2-40-::-2-40-::mrgreen:)
خلاصه نهار صرف شدوبعداز ناهار جاری مکرمه بنده خطاب به پسر گلشون فرمودند . عزیزم نمی خوای برامون آهنگ جدیدت رو بخونی |؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-36-::-2-36-:)
من و مهربان همسر نگاهی با تعجب به انداختیم ( این که گفت یعنی شه ) ؟ :-2-15-:
بله کاشف به عمل آمد که (این موشک جواب موشکه جاری بنده س که ما ایننننننننننننننننننننننن م ؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
حالا از شما چه پنهان تصمیم گرفتم یخورده شعر تمرین بنمایم که برای دفعه بعد آمادگی پاتک قوم شوووووووووووووررا داشته باشم و از آنجا که قریحه شعر گفتن ندارم تصمیم برآن شد که لااقل شعر های کودکیم را درست بخوانم <:-2-30-::-2-30-:

roya jo0on
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۲۰ بعد از ظهر
سیلووووووووووووووووووم:-2-40-:

اول از همه درسته که نیستین ولی مهر سبزو آبیو بنفشو مشکیتون توو تشکرا مایه ی دلگرمیه:-2-38-:
از دیروز بگم !! طی قرار گذاشته شده ساعت 12 با فاطیما قرار داشتم:-2-38-:
ورووجکشو هم اورده بود:-2-08-: ماشالا ایشالاش باشه:-2-08-: ماشالا بچه مون انقده مستقل بود که ما میرفتیم باکش نبود:-2-08-:
خدا حفظش کنه ، ولی ماشالا اصلآ بهت نمیاد فاطمه مامان باشی:-2-41-:
دیروز فهمیدیم مژگان دوست دختر خاله مونه:-2-41-: دنیا میگن کوچیکه همینه !!:-2-41-:
دور همی کلی واسه هم اس خوندیم البت از نوع با ادبیش .. بخدا راست میگماااااااااااااا:-2-35-:
بعدشم جاتوون خالی یه چیزایی سفارش دادیم که البت دوباره بازگشت خورد:-2-22-:
بعدشم رهسپار شدیم به منازلمان:-2-41-:
دیشب مامانم گفت امروز بریم امام زاده یحیی !! فک کنم یه 7 سالی میشد نرفته باشیم اونجا !! مامانم میگه من هنوز به دنیا نیومده بودم یه نذری میکنه .. میگه مربوط به من میشه ولی دقیقآ تعریف نمیکنه جریانش چیه:-2-37-: بعد یه هفته نشده نذرش اجابت میشه:-2-41-:
7سال پیشم دوباره یه نذری میکنه باز اجابت میشه:-2-37-:
باز 1 سال پیش نذر میکنه داداشم دونشگاه قبول شه باز اجابت میشه:-2-37-:
میگم خب واسه مام یه نذری بکنی جای دوری نمیره هااااااااااا:-2-37-:
فک کنم بهش خیلی خوش گذشته دوباره میخواست بره نذر کنه:-2-06-:
قرار گذاشتیم صب 8 !!!:-2-35-: بیدار شم که منو بابا مامان بریم!!:-2-37-:
حالا 8 صب شده مگه من بیدار میشم:-2-27-:
تا بلند شدم دیدم اونا رفتن:-2-39-:
آخه منم نذر داشتم:-2-39-:
آخه اوجا انقده ظرف و چیزای قدیمی داره .. میخواستم برم گلیم بخرم واسه وسط اتاقم:-2-39-:
باز تا کی بریم .. من نذر دارم:-2-15-:
جالب تر اینجا که ناهار نداشتیم:-2-37-:
این برارا هم هی زووور میکن به آدم:-2-36-:
مام گفتیم گشنه میمونیم ولی عمرآ واسه شوما چیزی درست کنیم:-2-08-:
فک کردن خوشی میکنیم ولی زهی خیال باطل:-2-08-:
تا ساعت3 دیدن خبری نشد ، رفتن کباب گرفتن:mrgreen:
حالا جالب اینجاست که:-2-28-: نشستم سر میز !! تخس کوچیکه میگه اااا مگه تو با مامان نرفتی ، من واسه تو غذا نگرفتم:-2-36-: منم در حالت سگی سگی قرار داشتم:-2-36-:
خیلی نامردن:-2-39-: نشستن خوردن دوتاشون انگار نه انگار رویایی هست:-2-39-: هی رویا مظلووم:-2-39-:
داشتم میرفتم بالا توو اتاقم به حالت غمگینی:-2-39-: ، دیدم روو راه پله ها یه نایلونه که تووش کبابه:-2-39-:
آخه کرم ازین بیشتر:-2-36-::-2-36-:
بعدشم واسه 100 مین دفعه نشستم سن پترزبوگ رو نگاه کردیمو کلی خندیدیم:-2-06-::-2-06-:
ما امروز در سایت شاهده اسکول شدنه خود بودیم:-2-06-:
یگانه جوووووووووووووووووووووووو ووون:-2-06-::-2-06-:
ما از چیزشکن استفاده میکنیم .. یه تاپیک زدیم عسک گلشیفته بود:-2-06-: بعد چوون خیلیا با چیزشکن نمیان توو نمیتونستن عسکو ببینن .. هی میومدن میگفتن عسک دیده نمیشه:-2-39-: مام کلآ توو زمینه ی تاپیک زدن استرسی:-2-39-: انقد که سرم درد گرفت:-2-39-: با استرس از یگانه جوونی کمک خواستم .. یا گفتم برو قفل کن تاپیکو:-2-39-:
یگانه جوونی یه راهنمایی کردن که برم عسکو آپ کنم:-2-38-: مام کلی ذوقیدیم:-2-16-::-2-16-:
انقده خوشحااال شدیم که ضایع نشدیم جلو بچه ها:-2-16-: من ویرایش کردم عسکا دیده شد:-2-16-:
دیدم یگانه جوونی با حالت:-2-30-: اینجوری واسم زده که تاپیکت تکراریه:-2-35-::-2-06-: یعنی رویا باید میرفت بالای درخت سوت بلبلی میزد:-2-06-: ولی تلاشمو سپاس گفتم:-2-38-:
بعدشم رفتیم فوتبال دیدیم:-2-41-: استقلال یه دونه باشی:-2-41-:
همینا دیگه:-2-08-:
,اونایی که نیستن و اونایی که هستن و اونایی که دارن میان یا توو راهن ما دوستدارشون هستیم:-118-:

ما همه پیر میشویم

مثل فنجان چای و دیوار اتاق

ولی من تندتر نفس میکشم

و تندتر پیر میشوم !!!

bianazaninam
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۲۹ بعد از ظهر
امروز جمعه بود خیر سرمون دیشب گفتیم صبح بریم کوه حالو حوامون عوض بشه روحیه بگیریم :-2-10-: صبح زود 4 پاشدیم اینم بگم که 3 خوابیدیم صبح هم باچشای پف کرده به زور پاشدیم :-2-17-: منم که سرماخوردم :-2-03-: خلاصه اول رفتیم دربند خیلی تاریک بود راستش ترسیدیم :-2-35-:برگشتیم رفتیم توچال همه با تجهیزات کوهنوردی بودن لباس کوله کفش چوبدستی ما انگار اومده بودیم پلوخوری :-2-27-:
اول راه هنوز یکم نرفته بودیم هنوز به بام نرسیده بودیم چشتون روز بد نبینه اول کاری یه جنازه دیدیم وسط راه افتاده بود:-2-31-: رو زمین یه پارچه رو سرش پلیس هم کنارش ما اول فکر کردیم یکی اونجا خوابه:-2-36-: رفتیم بالا روحیه من که خراب شد اصلا دیگه حسو حالم رفت رفتیم بالا یه دور زدیم خیلی خوابالود بودیم:-2-03-: به همین خاطر زود برگشتیم خیلیم خوش نگذشت بعد چند ساعت که اومدیم پایین جنازه همونجا بود رو زمین :-2-01-: یکی نبود جمعش کنه اخه یعنی کسیو نداشت ؟ دلم واسش سوخت اخه اون کی بود لباس مناسب هم تنش نبود بیچاره
اخه نمیگن مردم میان اینو میبینن روحیشون خراب میشه :-2-36-: وقتی هم اومدیم خونه تا عصر خوابیدم خیلی روز بدی بووووووووووووود:-2-07-:

foro0ghi
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
سلام دوستای گلم:-2-25-:. منم بعضی اوقات به این تاپیک سر می زنم. http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/yes-happy-smiley.gif دوستون دارم بچه های گل نودوهشتی.http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282678%29.gif
خلاصه اومدم بگم با کلی درس و ترچمه و پایان نامه بد جور معتاد به این سایت شدم. http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282235%29.gif
وسط ترجمه :-2-38-: http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/computer2.gif یهو میپرم تو سایت . هی وول میچرخم http://s17.rimg.info/04cdbf3a0885fbed81bca470b576cf9e.gif . مامانم هم بنده خدا چون میدونه رشتم کامپیوتره و همشم ماقبل از این تو کام بودم فکر میکنه همش دارم درس میخونم.:-2-27-:
بعد دیگه فکر کنید کلی کار رو سرم ریخته http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/j0/leseratte.gif . عشق تایپ دارم. http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/computer2.gif میام می تایپم. http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/j0/type.gif بچه های تایپ هم خیلی دوس دارم. http://freesmile.ir/smiles/78116_thanku.gif و با وجود مشغله زیاد به درخواست هیچ کدوم تا جایی که بتونم جواب نمیدم.
خلاصه اومدم بگم. بچه های گل خاطراتتون رو هر از چند گاهی میخونم. http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/zard/1.gif امیدوارم همیشه زندگی بر وفق مرادتون باشه. :-63-: :-63-:
بازم میام.:-2-27-:
http://s17.rimg.info/4e50c26c7c8acd43efc79e2db277e525.gif

http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2826%29/%2869%29.gif http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2826%29/%2869%29.gif http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2826%29/%2869%29.gif
http://i6.tagstat.com/image06/2/c167/00vv001wI5D.gif

rain bow
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ بعد از ظهر
سلام سلام سلام...............:-2-25-:من بالاخره اومدم بعد از یک هفته....به افتخارم:-2-16-:
چه قده این هفته طولانی شدا از شنبه در انتظار 5 شنبه بودم.اما بالاخره رسید...اصلا از خودم انتظار نداشتم که بتونم این یه هفته جلو خودم رو بگیرم و نیام اینجا!.به ارادم امیدوار شدم:-2-27-:
دیروز سه ساعت اینجا بودم و داشتم خاطره ها رو میخوندم اما همه رو نتونستم:-2-35-: همین که خواستم خودم بنویسم...صدای مامانم در اومد که تو سه ساعت داری چی کار میکنی؟؟ بیا پایین دیگه(اخه من بالا اتاق بابام بودم)بسه دیگه پدر چشمتو در اوردی و چه و چه وچه...
دیگه منم تسلیم شدمو اومدم پایین تا شب هم دیگه نشد بیام..اما خداییش چشام بدجوری درد میکنه:-2-30-:
امروز هم این نت مسخره مشکل داشت اما حالا دیگه خوبه..ادم شده
راستش واسه امروز حرف خاصی ندارم بزنم و خاطرهم هم خیلی خسته کننده شده میدونم.یه عالمه حرف داشتما نمیدونم چی شد؟
خب دیگه اومدم که بگم هستم......دیگه هیچی
اها راستی میخواستم یگم پرنیا جون نوشته هاتو خیلی دوس دارم:-2-40-: همینطور شما اقا سعید خیلی قشنگ و روون مینویسین.:-2-40-:
بای بای فعلا:-2-25-:

feedback
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

پ.ن : زهرا استار عزیز ، خوشحالم که پدرت به سلامت از عمل گذشت و از بیمارستان مرخص شد. ایشالا همیشه خانواده محترمت در سلامت باشند. :-2-40-:

عدد فعالیتم شده 100% :-2-16-:

سلامی به گرمی عقدکنان :-2-16-::-2-06-:

فاز شادی :-2-16-: :

ما از زمانیکه دیشب گذشت ، کمی رو به راه تر شده ایم و حالمان خوش است. امروز دوباره کمی کسل گشتیم ولی از سر شب باز هم به جو ِ شادمان برگشتیم. :-2-16-: دیشب خونه مادربزرگم یک شب رویایی داشتیم و هرگز یادم نمیره. :-2-32-:
انقدر زدیم رقصیدیم که خدا میدونه. به محض ورود ، رفتم سمت خالم و بوسه بارونش کردم و همش میرقصیدم :-2-06-::-2-06-: هی این وسطاش مامان بزرگم میگفت ایشالا نوبت ِ سعید جان :-2-14-: ما هی این شکلی می شدیم :-2-14-:
مامان بزرگ : به سلامتی ایشالا تو این هفته که بیاد هم عقدکنانه ، ایشالا قسمت نوه هام بشه. ایشالا سعید جان و خواهرش
سعید : :-2-14-:
مامان بزرگ : عزیزم (رو به خالم) برو حلقه رو بیار بقیه ببینن. ایشالا قسمت نوه هام. ایشالا عروسی سعید
سعید : :-2-14-:
مامان بزرگ : ببین (رو به مامانم) سلیقه خوبی داره ها. حلقه قشنگه. ایشالا به سلامتی. قسمت سعید بشه ایشالا
سعید : :-2-14-:
حالا بماند که سر ِ شام انقدر چرت و پرت گفتم که داییم با وجود اینکه همیشه خودشو کنترل میکنه ، داشت میترکید از خنده :-2-06-::-2-06-:
بعدش یه موضوعی پیش اومد و زنداییم گفت که چرا به خانواده نباید چیزی گفت؟! (با این قیافه جدی :-2-43-:)
منم که در مضیقه (درسته؟ :-2-35-:) بودم ، گفتم :
-آدم چرا نباید به خانواده اش بگه؟! ...
دستم رو هوا موند و دوباره گفتم :
-آدم چرا نباید به خانواده اش بگه؟! ... همین دیگه ادامه نداره ... آدم چرا نباید به خانواده اش بگه؟! ...
خلاصه همین حرفم که نیمه کاره موند ، باعث شد تا داداشم بگه :
-واقعاً آدم چرا نباید به خانواده اش بگه؟!
منم گفتم :
-آره آدم چرا نباید به خانواده اش بگه؟!
زنداییم هم دنبال حرف ما رو گرفت و گفت :
-منم میگم که آدم چرا نباید به خانواده اش بگه؟!
منم گفتم :
-آره واقعاً ، اصلاً آدم چرا نباید به خانواده اش بگه؟!
همه از تکرار این عبارت زدن زیر خنده :-2-06-: و داداشم با خنده گفت :
-راستی چرا آدم نباید به خانواده اش بگه؟! :-2-06-::-2-06-:
من : مگه میشه آدم به خانواده اش نگه؟! :-2-06-::-2-06-:
مامانم : چی رو؟ :-2-35-:
زنداییم : پس به نظرتون آدم نباید به خانواده اش بگه؟! :-2-06-::-2-06-:
خواهرم : به نظرم که آدم باید به خانواده اش بگه. :-2-06-::-2-06-:
مامانم : چی رو؟ :-2-35-:
خالم : نگید که آدم نباید به خانواده اش نگه. :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
من : ولی به نظرم آدم باید به خانواده اش بگه. :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
مامانم و داییم : چی رو؟ :-2-35-:
من : اصولاً آدم باید به خانواده اش بگه. :-2-06-::-2-06-:
دیگه بقیه فقط داشتن میخندیدن و فرصتی برای گفتن جمله نبود چون نمیتونستن جلوی خندشونو بگیرن و من دور برداشته بودم این وسط :-2-06-::-2-06-:
من : همون بهتر که آدم به خانواده اش بگه. :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
مامانم و داییم و مامان بزرگم که نمیدونستن واسه چی میخندیم : چی رو؟ :-2-35-:
من : پس نتیجه می گیریم که آدم باید به خانواده اش بگه. چون دلیلی نداره که به خانواده اش نگه. :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
همه ریسه رفته بودن :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
من : به خدا من اگه باشم به خانواده ام میگم. :-2-06-::-2-06-:
من : اصلاً شما باشین به خانوادتون میگین؟ :-2-06-:
من : اصلاً چرا آدم نباید به خانواده اش بگه؟ :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خنده هامون تموم شد و مامانم گفت : من که نفهمیدم شما چی میگین!!! :-2-35-:
:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آخر سر هم نفهمیدیم که چرا آدم نباید به خانواده اش بگه؟! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد از همه این حرفا ، زنداییم با لحن شکرآمیزی گفت :
-خدایا هیچ وقت شادی رو از ما نگیر :-53-:
آمین :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
امروز هم خیلی خوب بود. روز خوبی رو داشتم. فقط یه کم تا عصر کسل بودم و بعدش دیگه زدم تو کار آهنگ شاد و کلی سر ذوق اومدم. :-2-32-::-2-32-::-2-32-:
شب خالم بهم اس داد که به خاطر تو که دوشنبه مشکل داری و دیر میرسی ، عقد رو انداختیم 4 شنبه :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
منم در جواب گفتم : آی لاو یو :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

----- ----- ----- ----- -----

فاز غم :-2-15-: :

داشتی لو میرفتی! :-2-15-: نباید بذارم بشناسنت :-2-15-: این نیست اون چیزی که میخوام. :-2-15-: میذارم پنهون بمونه. :-2-15-: حتی تا آخرین لحظه زندگیم :-2-15-:
کاش کوچ نمیکردی!!!!! :-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:
(مخاطب حرفهای بالا ، خارج از سایته و قضیه اصلاً به سایت مربوط نمیشه. ممنون میشم سؤالی نپرسید. :-118-:)

بالاخره گندم رو تموم کردم. دلم برای کامیار سوخت ... :-2-30-:

سعید / 22 مهر 90 / 23:48

rosa
۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر
امروز جمعــه 22 مهر ماه 90 ! :-2-38-:

//////////////////////

من ، مثل یه پروانه.... همش دور و برت بودم

مثل سایه ت توی تنهایت ، همش پشت سرت بودم

به اتیش میکشم هر جا ، که می بینم ازم دوری

هنوز پشت سرت هستم...مثل سابق...همون جوری

از این دنیای بی احساس ، یه روز حقتو میگیرم

چه فایده وقتی میدونم یه روز از یاد تو میرم

هنوزم و مثل اون روزا هواتو دارم

بازم امیدی که بهت دارم...به این زودی نمی بازم ....

دانلود آهنگ (http://dl.ariadownload.net/files/Music/Mohsen%20Yeganeh%20-%20Omidi%20Ke%20Nemibazam.mp3)

شبتون شوجولاتــــــــــــــی :-2-13-:

ماه منیر
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۴ قبل از ظهر
سلام 23 مهر
چند روز پیش تو خاطراتم گفتم که عروسی داریم و همه بدنبال خرید هستن منم فقط کفشم مونده بود که اونم
خریدم دیشب رفته بودم خانه خواهر گرام دیدم همه بدنبال کارای شخصیشونن کارتهای عروسی همبنجور ولو یک
گوشه ای افتاده منم گفتم تا کارتا پخش نشه که عروسی در کار نیست انگار نه انگار فکر کنین با دیوار حرف زدم
چون هر کی جواب میداد میترسید بگن تو کارتارو ببر بالاخره وقتی دیدن من عصبانی شدم هر کسی یه جوری شانه
خالی کرد انقدر کار براای خودشون ردیف کردن که من خجالت کشیدم بهشون پیشنهاد دادم و به این نتیجه رسیدم
که من از همه بیکار ترم اخه بقیه خیلی کارای مهم داشتن یکی دنبال وقت سلمونی بود یکی دنبال خرید لوازم ارایش
یکی هنوز نتونسته بود کیفو کفششو ست کنه اما منکه باید برم سرکار و بچه هم دارم وقت اضافیم زیاد بود سرتونو
درد نیارم کارتارو برداشتمو امدم از صبح زود دنبال پخش کردنم الان که دارم خاطراتو مینویسم خسته و هلاک رسیدم
خونه راستی ماشینم نداشتم گفتم اول یه سری به سایت بزنم بعد برم دنبال غذا پختن و بقیه کارها بعدم برم مدرسه

believe me
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام بچه ها:-2-40-:

سه روزی نتونستم بیام سایت..دلم به معنای واقعی تنگ شده بود..
تا هوا تغییر حالت داد این سیستم دفاعی بدنمان هم جو گرفت از ار افتاد حالا نه یه بار نه دوبار سه بار سرما خوردم:-2-06-::-2-06-:
خواستم بگم ایندفعه بیخیال باشم خودش خوب میشه دیدم داره بدتر میشه..پا شدم رفتمن دکتر با کلی خواهش و التماس خواستم از ش بهم امپول نده:-2-31-:از من اصرار از اون انکار:-119-:دست اخرم برگشت گفت باشه سرم میدم همه امپولا رو بریزن تو ی سرمت:-2-16-:ما هم شاد شدیم..و گفتیم مرسی اقای دکتر:-2-16-:

اقا من غلط کردم....موقعی که تابستون بود همش میگفتم کی مهر میاد بریم دانشگاه اما الان پشیمونم:-2-28-:کاش تابستون بود:-2-22-:

دیروز یه اتفاق مزخرفی افتاد....یاد اون جمله افتادم که میگه اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند..ولی مهربان باش:-2-39-:

تازه رفتم سراغ خاطره های روزای قبل...خیلی ناراحت شدم بعضی از خاطره ها رو خوندم دلم گرفت:-2-39-::-2-39-:
شبنم جون ..لیلا جون جاتون خیلی خالیه خیلی:-2-15-:

زهرا استار عزیز امیدوارم همیشه پدر گرامیتون سالم و سلامت باشن..:-2-40-:
سعید منم موافقم ادم همه چی رو باید به خانوادش بگه:-2-06-:خیلی باحال بود..همیشه شاد باشی:-2-40-:

روز و روزگارتون خوش....:-2-40-:


22 مهرماه سال 1390..............

گیتی*
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ قبل از ظهر
سلام.امروز فقط ساعت 4 تا 6کلاس دارم فردا هم فقط ساعت4تا6 !!!!! اخه یکی نیس به اینا بگه این چه طرز برنامه گذاشتنه!! این سپهری هم اومده سر کلاس میگه این برنامه ی ترم اولتونو من واستون چیدم! همونجا میخواستم پاشم خفش کنم!!! ولش کن !گناه داره جوونه ارزو داره! به جاش یه حالی میده سه شنبه بعد از ظهرها تا جمعه بیکارم!! دوستام میگن دانشجوی کارشناسی و اینقدر خوش شانس:-2-27-:

REMIX
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۵ بعد از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز 23 مهر ماه 1390(روز عصای سفید )

خوبین ؟ خوشین ؟

من ... کمبود ساعات روز : فکر نمی کنم اگه روز 36ساعتم بود باز به این همه کار می رسیدم .:-2-28-: یه جورایی هر طرفشو می گیرم یه طرف دیگه اش هنوز مونده ولی کاریش نمی شه کرد و باید یه جوری با همش کنار اومد یا به عبارت دیگه باید انجامشون داد:-2-37-:.هر چقدر هم که عقب بندازمشون بازم باید تمومشون کنم :-2-28-:. باز خدا رو شکر یکی از کارا امروز به نیمه رسیده :-2-16-:.ولی مهم ترین کارمو هنوز شروعم نکرده چه برسه به این که یه قسمتیش انجام شده باشه .:-2-36-:چرا روزا انقدر سرعت گرفته ؟؟؟؟:-2-36-:

من .... الان .... احساسم : چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی خوبم :-2-16-:. خدا رو شکر . فقط فکرم مشغوله که اونم به مورد بالا برمی گرده ولی هر چی باشه پر کاری از بیکاری بهتره .:-2-41-:

خاطره ای نیست جز همین چیزا که بالا گفتم .

***زهرا(star69): خوشحالم که حال پدرت خوبه عزیزم .:-2-40-:

***می بینم که آهنگ بعضیا تو شبکه های اونطرفم پخش میشه:-2-40-: . باعث خوشحالی و مباهات ما .:-2-16-: تبریک می گوییم :-2-41-:

دیگه دیگه ........
روز خوبی داشته باشید:-53-::-53-::-53-:
الهام

nairika
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ بعد از ظهر
بازم سلام هول هولي:-2-25-: خوبين كه:-2-40-:
خوب چكار كنم تا همين حالا داشتم خاطره هاتون رو ميخوندم:-2-38-: و همين حالا كه خواستم ساعت بزنم يادم اومد كه بايد زودي برم كه ساعت 3 كلاسم شروع ميشه:-2-35-: حالا كلاس كجاست و من كجا كه قبلا گفته بودم:-2-27-:
راستي ديشب جشن نام گذاري new folder بود:-2-16-: بالاخره اين پدر و مادر گرام واسه بچه اسم گذاشتن و شناسنامه اشو گرفتن:-2-16-: اونم چه شناسنامه اي:-2-35-:
چه شناسنامه هاي جديد جلب شدن:-2-28-: درست شكل پاسپورت شدن:-2-28-: نه مثل واسه ما كه هيـــــــــــــــــــــــ ــــــــــي:-2-42-:
آهان راستي اسمش شد سدنا:-2-43-: البت قبلا قرار بود بذارن حنا كه پشيمون شدن و گذاشتن سدنا:-2-43-: البت به نظر من حنا بيشتر بهش ميومد آخه پوست گندميه و مو خرمايي:-2-27-:
اميدوارم كه به قول مادربزرگا آخر و عاقبت به خير بشه:-2-41-:
ديگه اينكه خدا رو شكر كه حال مريضاتون خوب شده و انشاءالله هميشه همه سالم و سلامت باشن:-2-41-:
خوب برم تا بيشتر ديرم نشده خوش و خرم باشين:-2-40-:
فعلنات:-2-22-:

AsalBanu
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۵۸ بعد از ظهر
به نام خدا
امروز شنبه است
حساب روزها از دستم در رفته
سه شنبه بود که تلفن شوم زنگ زد
محمد تلفنو قطع کرد و دوید طرف در
پرسیدم چی شده ؟
گفت : آقاجون تموم کرد
دست و پاهام میلرزید ؛ میترسیدم که برم خونه آقاجون ؛ رفتم پایین سر بزنم ؛ خواهرش زنگ زد خونه آقا جون ؛ مامان حالش بد بود ...
لباس پوشیدم و دویدم طرف خونه آقاجون
دیدم آقاجون رنگش داره سفید و سفید تر میشه
مامان به خودش میزنه و حالش بده
آمبولانس اومد و شروع کرد به نفس دادن و شک زدن
خاله اومد
انقدر حالش بد بود
انقدر به خودش میزد ؛ دستاشو میگرفتم ؛ اما اون حالش خیلی بد بود ؛ دور از جونش مثل دیوونه ها منو نگاه میکرد
میگفت ولم کن برم ببینمش ؛ به خودم نمیزنم ؛ مثل بچه ها لجبازی میکرد
میگفتم آقاجون خوبه ؛ دکترا دارن بهش نفس میدن حالش خوب میشه
اما مامان با گریه نگاه میکرد و خودش رو میزد و میگفت تموم شد
دوباره حال خاله بد میشد
خاله رو میگرفتم مامان حالش بد میشد
از بس گرفتمشون تا به خودشون نزنن و بلندشون کردم از رو زمین دست و کمرم تا الان درد میکنه
خاله انقدر حالش بد بود که سرش رو زد تو صورتم ....
بعد اون یکی خاله اومد
وقتی آوردمش توی خونه تمام بدنش میلرزید
چه وضعی بود اون شب
تا صبح گریه و زاری و فغان
آخر شب بردنش
فردا رفتیم بهشت معصومه تا غسل کردنش رو ببینیم
همه از پشت شیشه با گریه براش قرآن میخوندن
وقتی خاکش کردن ؛ خاله دوباره حالش بد شد ؛ آخه اون بیشتر از همه به آقاجون وابسته بود
سخت بود
این چند روز بهم سخت گذشت
خودمم آقاجون رو خیلی دوست داشتم ، همیشه بهم میگفت تو دختر چهارممی ...
از یه طرف خودم غصه دار بودم ؛ از طرفی باید خاله و مامان رو آروم میکردم ؛ خدا رو شکر خاله بزرگه بهتر برخورد میکرد و مقاوم تر بود .
خواهر شوهرم که حامله است و هیچ اری ازش نمیاد
این چند روز اکثر کارها رو دوشم بود
سخت بود
دیروز سوم بود ؛ خدا رو شکر به خوبی برگزار شد ، با اینکه خیلی خسته شدیم هممون ؛ اما تموم شد .
حالا روز هفت در پیشه و من تنها تر
امیدوارم اون هم به خوبی تموم بشه
باید برم
کلی کار دارم که باید انجام بدم ، بعدم باید برم خونه آقاجون ، شاید مهمون بیاد .
اگر دوست داشتید برای آقاجون یه فاتحه بخونید .
خیلی دوست داشتنی بود
خدا بیامرزدش
روحش شاد

Cloud_Strife
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۴۱ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:

انگار زمونه جوریه که من قراره یه روز شاد باشم و یه روز ناراحت:-2-36-:

و امروز دور دور شادیه:-2-16-:

روز خوبی داشتم:-2-41-:.با اونی که میخاستم صمیمی تر شدم:-2-38-:.از موهام خیلی خوشش اومده:-2-22-:.سر کلاس هی مقنعه مو میکشه پایین:-2-22-:!خب،خدا رو شکر:-2-41-:...یکم باهم دوست شدیم.:-2-22-:

اون دوستمم که باعث شده بود اون روز حالم بد شه و اشکم در بیاد هم از دلم در آورد با اون زبونش:-2-22-:....یه معصومه س و یه زبونش:-2-06-:...!هی میگه شاگرد شوماییم:-2-22-:!ولی والا زبون من انقد چرب و نرم نیس:-2-22-:.اون با زبونش مار رو هم از سوراخش میکشه بیرون!:-2-09-:

در حال حاضر منتظر یه ضدحال دیگه هستم از سوی دوستان.:-2-15-:

خدا فردا رو به خیر بگذرونه.:-2-36-:

خب،سخن دیگه ای نیس،اینم پ.ن ها ::-2-39-:

پ.ن:عمه عسل عزیزم تسلیت میگم:-118-:.ایشالا آخر غمت باشه:-118-:.یه فاتحه هم نثار روح اون بزرگوار کردم.:-2-15-:

پ.ن:مامان بزرگ زهرا استار خوشحالم که حال ددیت خوبه.:-2-40-::-2-16-:

بایتان باشد.:-2-25-:

روز خوش.:-2-40-:

H0NEY
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۴۵ بعد از ظهر
به نام خدا

تنهــــــــــــــــایی وقتی که فکر میکنی ممکنه در صورت تغییر شرایط از بین بره کمتر به ادم فشار میاره تا وقتی که مطمئن بشی دیگه هیچ امیدی نیس:-2-39-:
امروز 22/7/90 خیلی وقت بود ننوشته بودم چون چند وقتیه حالم خوش نیست تو خونه که هیچکی فکرم نمیکنه که واسه هانی کوچولو ناراحتی پیش اومده یا پیش بیاد اما این جا رو دیگه شرمنده این جا دیگه نمیتونم همیشه جوری باشم که نیستم:-2-15-:
هر روز انگار تمام اتفاقات دست به دست هم میدن تا به من بفهمونن هیچ کسی دوست نداره هیچکس ازت خوشش نمیاد با اینکه هیچکی نمیاد بگه چرا البته منظورم از خونوادم نیست هیچوقت نشده تو خونه احساس تنهایی کنم اما خوب همه چی دیگه مثل قبل مربوط به خونه نیست و شاید تاثیرات بیرون حتی بیشتر هم باشه :-2-15-:
امروز اتفاقی افتاد که بهم ثابت کرد اونایی که خیلی دم از دوستی و شناخت من میزنن هیچ ارزشی واسه بودن یا نبودنم قائل نیستن پس من هم از این به بعد کاری میکنم که حتی دیگه نتونن خودشونو دوس خطاب کنن:-2-39-:
تنهام تنهای تنهام هر روز به خودم میگم این تنهایی ابدی نیست اما هر روز بهم ثابت میشه که ابدی بودنش هم محال نیست:-2-39-:
هانیه :-2-15-: (http://www.forum.98ia.com/member39579.html)
هفته چهارم مهر
تهران
پ.نfeedback (http://www.forum.98ia.com/member39579.html) امروز با خوندن خاطرتون یکم از کسلی دراومدم مرسی منم امید وارم همیشه شاد باشید و ایشاله بدی نوبت شما:-2-15-::-2-40-:
(http://www.forum.98ia.com/member39579.html)

N@s!m
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۳۵ بعد از ظهر
سلام
یاد نمیـــــــــدم هیچ وقت پشت این شخصیت مغرور و پرنشاط که همیشه سعی میکنه همچیزو بریزه تو خودش شکسته شده باشه
اما امــــــــروز شکستم اشکام گوله گوله از زیر عینک آفتابی سرازیر میشد دلم میخواست ماشین همچنان میرفت و میرفت و هیچ ایستی نداشته باشه
با کارشناس دعـوا کردم !!!!!!!!
کم کسی نبود اما حرفمو زدم چنان حرفی زد که نتونستم بدون جواب از کنارش رد شــــــــم
با افتخار به صداقتی که داشتم که ای کاش هیچ وقت نداشتم کاش صداقت را نمی فهمیدم و دائما" واسه خودم هجی نمیکردم
کاش واسه دو قرون پول طیب و طاهر اینقدر سگ دو نمیزدم
ظرفیت ما آدم ها چقدره؟؟؟؟
چی رو میخواهیم بدست بیاریم و فتح کنیم از این دنیای کوفتی ؟!
چه مدال نوبلی بهمون میدن !!!!چرا ؟؟؟؟
خدایا تو بهم جواب بده !!!!
جواب بده تا من نخوام به یه از خدا بی خبر بگم این میزه از قدیم وفا نداشته واسه شما هم وفا نمیکنه پس باد به غبغب ندازید و افتخار نکنید که خبریه !
نفسام به شماره افتاده بود و مامان نگران دم در منتظر !!!!!!!
بیچاره این روزها چی میکشه و به روی خودش نمی یاره
من که میدونم غم خاله خودش دنیایی صبر لازم داره تا نشون بدی سرخوشیو هیچ غمی نداری !!!
فردا همچی مشخص میشه !
التماس دعـا
یاحق

armin gerrard
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۰۱ بعد از ظهر
..............................اهم اهم يالاه يالاه!ببخشيد دير كرديما تو راه ترافيك بود....سلام خوبيد؟مامان بابا خواهر؟داداش؟....:-2-40-:
امروز (مرگ آرمين يادمه امروز كيه!)23 مهر 1390!!!!زدي به خال آرمين جون دمت گرم تازه از گرمم يه شي اونور تر!:-2-32-::-110-:
امروز آرمين جون ميخواد يه خاطره ي مردونه بنويسه....(مرگ من؟):-2-07-:
خوب امروز تولد آبجي آرام بود تولتش مفالك.....بوس بوس :-6-::-11-:آبجي جونم!اااااااا؟راستي گفتم تولد برم كيكو بگيرمااااا:-109-: ساعت چنده؟نه تا 7و نيم مونده هنو!:-110-:(درگيرم با خودم)
خوب اگه گذاشتين بگم امروز صبح از خواب بلند شدم بازم ذكر ميكنم به كمك جيغ هاي آبجي گرامي سركار خانوم نياز خانوم :-2-33-:راس ساعت هفت صبح دقيق دقيق!اول زنگ زدم به شركت گفتم اسماعيل آقا من دارم ميام بي زحمت در اون دفتر ما رو باز كن چاكرتم!:-2-25-:
بعد بابام گفت زود باش زود باش تا دو ديقه ي ديگه آماده نشي بايد با اوتوبوس بري(ماشالا اين لگن جنابعاليم كه هميشه تعمير گاهه):-2-28-:رفتيم سوار ماشين شديم گفتم بابا مرگ من دم در شركت نگه ندار:-63-: باز اين نگهبانه يه تيكه به ما ميندازه نميتونيم جواب بديم آقا دقيقا رفت دم در شركت كه چه عرض كنم رف قشنگ تو محوطه. پياده كه شدم نگهبانه ميگه به به آقاي سجادي مدرسه تون دير نشه....آخي آخي بابايي اومده...سلامه منو بش برسون....وارد شركت كه شدم خانوم منشيه ميگه خسته نباشيد آقاي سجادي!برگشتم گفتم:دختره ي پرو وختي بايد بگه خسته نباشد نميگه خسته نباشيدا دم صبي حال ما رو ميگره.....(البت تو دلم گفتما)ساعت 11 باز خانوم منشي اومدن با يه مشت پرونده...ميگم خانوم اينا چيه؟ميگه جناب مدير دادن!زنگ زدم ميگم:مهندس چيست اينها ميگه آهان دست گلت درد نكنه اين پرونده مربوط ميشه اشتباهات قبوض پرداختي يني به عبارتي با اين كار ميتونيم حدودا دويست ميليارد به وزارت برق ضرر برسونيم!(نكه الان همه چي به اسم شوما در نمياد ما اين وسط سيب زميني خطاب ميشيم برا همين....)گفتم اوكيه مهندس رديفه آقا منم حساب كردم از دويست ميليارد خيلي بيشتر بود چيزي حدود444 ميلياردو اينا ....(گفتم آرمين مرگ من بيخيال شو اون سه هزار ميلياردي كه چاپيدن كم ني اين 400 ميلياردم بش اضافه كنيم؟)


توبه نامه امروز:هاها امروز كلي خسارت زديم به وزارت گرامي وزير برق كي بود؟؟؟؟به ما چه كي بود اصا ....خدايا مثلا كار گناهي كرديم ببخش اين بنده حقير را!صب آبجي آرامو سركار گذاشتيم كه فردا تولدشه الان بچه قاط زده ببخش مارو...الهي آمين....خدافظ شوما يا علي مدد!

سوداا
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۰۳ بعد از ظهر
سلام شب قشنگتون بخیر :-2-40-:
امروز خواب موندم . تا پاشدم تندی حاضر شدم و رفتم ایستگاه . توی سالهای گذشته ساعت پنج دقیقه به 7 سرویسمون حرکت می کرد ولی امسال یراننده سرویس داریم توپ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-06-:( آخی یاد داستان راننده سرویس افتادم )
خلاصه یک آقای میانسال, افتاده و مظلوم .:-2-39-:( یچیزی تو این مایه ها ) :-2-39-:
آقا بازم دیر تشریف آوردند . ساعت 0 7/1 بود که رسید به ایستگاه من . همیشه من آخرین نفرم که سوار سرویس میشم .
( :-2-43-:نه اینکه باز مدرسم دیر شه و ایناو اینا )
سوار شدم و باهزار مکافات نشستم روی یک صندلی با قیمت و با منت ( چرا که پیدا کردن جای خالی تو این سرویس نوبره )
هنو.ز جابجا نشده بودم که دیدم ؛ وا آقای راننده سرویس محترم یک خانم و با بچه ش سوار کرد . از اونجا که کلا من پطروسم پا شدم و جامودادم با این خانم . یکی از آقایون مودب و با کلاس سرویس هم پاشدواصرار که شما خانم ..........بشنید جای ما .
از اون اصرار از ما انکار ولی دعا دعا می کردم کوتاه بیاد وکلاسش و حفظ کنه تا من یخانم محترم بشنیم جاش که همینطورم شد .:mrgreen:اون آقای محترم هم رفت کنار راننده؛ رو صندلی کمکیش نشست که خیلی هم جاش ناجوره و بد. تا اومد بشینه پاش گرفت به آهن صندلیه و یکم شلوار با کلاسش پاره شد.:mrgreen::-2-36-:
بازم هنوز جابجا نشده بودم که دیدم وا باز یخانم محجبه سوار شد. ( کلا من یدفعه پطروس میشم فکر کنم اون آقا هم همینطور .)
جلوتر باز یخانم سوار شد . :-2-06-:
به همکار ا نگاه کردم و پرسیدم . اینها هم همکارای جدیدند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همگی گفتند : نه فکر کنیم .20روز از اول سال تحصیلی گذشته . اینارو تا حالا ندیدیم .
خلاصه یک مسیری که طی شد . آقای راننده سرویس خواست بپیچه که صدای یکی از این خانموما در آمد که آقا مگر مستقیم
نمی ری؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-43-:
----- نه خانم مسیر سرویس اینوره .
------ یعنی چی مسیر اینوره . من میخوام برم میدان ..........
اون یکی خانم و بچه ش هم به صدا دراومدن که نه ما میخوایم بریم خیابون ----------
ما گفتیم . این سرویس و ما رو می بره . فلان جا . :-2-38-:
صدای سه تاشون در آومد که وای نه نگه دارید ماباید پیاده شیم . :-2-09-:
خلاصه پیاده شدن و غر غر کردن و ......
از راننده پرسیدیم : مگه اینا همکاربودن و شما می شناختینشون که سوارشون کردید؟
------ نه والا دیدم تیپشون مثل معلم هاس منم سوار شون کردم . :-119-:
همکارا شروع کردن به خندیدن . من بخت برگشته فداکار تا اومدم بخندم .:-2-16-: همون همکار آقای با کلاسمون با عصبانیت ینگاه چپ به ما کرد که ( دفعه دیگه از سقف ماشینم آویزون بشی از جا تنگی . رو بنده حساب نکن ):-2-30-::-2-39-:

.arsana.
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۲۱ بعد از ظهر
کادوی تولدمو بعد از یه مااااااااه از دایی کوچیکم گرفتمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/cakegirl1.gif
انقده خوشگله و نانازهhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/blissysmile.gif
البت دماغش یه ذره کجه ولی مشکلی نی من قبولش دارم همه جوره:-2-37-:
http://up98.org/upload/server1/01/u/5hn7r133ugrc7dtq89eh.jpg

خوشگله؟http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/coloreyes.gifنه؟:-2-16-:
من که عاشقشمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/flirtyeyess3.gif

با وبکم عکس گرفتم دوربینمون به فنا رفته:-2-22-:
دیشب دایی عزیز و گل و تکم اومد خونه و من از توی راهرو صدای پلاستیک رو تشخیص دادم:-2-27-: و حدس زدم خرسه رو واسم خریده:-2-31-: بعد که خرسه رو دیدم :-2-16-:کلی آرزوهای خوشگل خوشگل تحویل دایی جان دادم و رفتم که با خرسم سلام احوالپرسی کنم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/hitheresmiley.gifیهو دیدم هلنا از دستم قاپیدش:-2-22-: من گریه که خرسمو گرفته:-2-30-:هلنا گریه که چرا واسه من خرس بزرگ نگرفتی:-2-30-: دایی جان واسه هلنا خرس کوچولو گرفته بود و هلنا هم دلش به اون خرسه رضا نمیداد:-2-22-:دیگه آخرش بابا باهاش حرف زد هلنا خرسمو بهم برگردوند:-2-41-: و من به همراه خرسیییی جونییییی وارد مکان اقامت تازه و خوشگلش شدم:-2-27-: گذاشتمش روی پاتختی :-2-38-:و بعد رفتم بدنبال جستجوی یه اسم خوشگل واسشhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/flirtysmile3.gif
و اسمش شد سایناhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/gargleblasterf.gif
دیگه کلی باهاش حرف زدم و آخر شبی بغلش کردم و شب بخیر گفتم و ازش خواستم واسه امتحانم دعا کنه:-2-22-:
:-2-16-:و امرووووووز با دعای ساینا سد هندسه تحلیلی رو شکستم و 55 درصد زدم:-2-16-:
البت کمه:-2-27-:ولی خب فعلا خوبه:-2-08-:

امروز زنگ آخر امتحانو که دادیم حدود نیم ساعت تا زنگ مونده بود و ماااام کلا علاااافhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/hastasmile.gif

ژستای همه معلمامونو می گرفتیم و کرکر خنده بود خصوصا شیمی:-2-06-: :-2-06-::-2-06-::-2-06-:یه حالتای خاصی داره که کلا از خنده روده بر میشی:-2-06-::-2-06-:بچه هام که ماشالله بازیگری شون در حد اعلا:-2-22-::-2-06-:

+هلنا جانمونم در راستای تقلید از خواهر عزیزش اسم خرسشو سیندرلا گذاشت:-2-37-::-2-06-:
کلا تکه این هلنا:-2-06-: خیلی باحاله:-2-06-:

نمیدونم قبلا گفتم یا نه؟ :-2-37-:ولی یه روز نوک پنج دهمم تموم شده بود رفتم سراغ هلنا ازش نوک بگیرم یه دونه دقت کنین فقط یک عدد نوک باریک به من داد :-2-27-:گفتم هلنا کلشو بده برگشت بهم گفت: پول بده بهت بدم :-2-31-: ما نیز یه 200 تومنی بهش دادیم تا نوکو داد:-2-43-:
خالم میگه بچه فکرش اقتصادیه :-2-22-:
و من هنوز به دنبال کشف این استعدادهای نایافته و تا حالا پیدا نشده ی هلنا هستم:-2-22-:
که نمیدونم چرا پیدا نمیشه:-2-27-:

http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/goldstar.gif


+عسل تسلیت میگم ... خدا به خودت و خانواده ات صبر بده:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

حسنا72
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۴۴ بعد از ظهر
سلام بچه های گل خاطره نویسی............
چند روز پیش تو راه مشهد بودیم که بابام حالش بد شد(تموم کرد)داشتم سکته میکردم وقتی بهم گفتن.....:-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:
از اون روز تاحالا همش مراقبشم که دوباره حالش بد نشه ولی چیکار کنم بابامه دیگه...با این که دکتر گفته چیزیش نیست ولی دائم دلم شور میزنه............الآنم مامانم دوباره بابامو برده دکتر....:-2-18-::-2-18-:
خبر مرگم کنکور دارم انگار نه انکار دارم خل میشم از اونور دلم شور بابامو میزنه از اونور درسم....ای خدااااااااااا چکار کنم.......فقط دلخوشیم شده شماها که یه ذره باهاتون حرف بزنم......... :-2-41-::-2-41-::-2-41-:

ابی دریا
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۲۵ بعد از ظهر
به نام خدا
شنبه 23 مهر 1390
سلام به همه ي دوستان گرامي خاطره نويسي
امروز صبح با كوله باري از دين و زندگي راهي مدرسه شديم و امتحانمونو خوب داديم.زنگ بعدش فيزيك داشتيم و بعدشم ادبيات:-2-41-:.دوباره يه تگ زنگ فيزيك.:-2-28-:مخم هنگيده بود.اين دبير گرامي هم زوم كرده رو ما.چرا؟چون يه لحظه مخم هنگيده بود و يه فرمول پارسالو نگفتم.:-2-36-:
بعدم اومدم خونه و ناهار خوردم.:-2-16-:
اول شيمي خوندم.اخه امتحان داريم.:-2-43-:
بعدش يكم زبان.
بعد فيلم ديدم و بعد اونم فيزيك.اخه قراره فردا دوتا سوال بده از درس امروز.:-2-33-:ببخشيدا ما انقدر بعدا بعدا ميكنيم:-2-22-:
دلم به شدت عروسي ميخواد.اونم از نوع نزديكش.:-2-16-:
ما و قدسيه اينا شنبه يه عروسي مشترك دعوتيم:-2-16-:
اينقدره خوبه_اخه فاميل دوره ولي چون قدسي اينا هستن ديگه حوصله ام سر نميره:-2-16-:
به قدسيه گفتم اسم عروس و داماد خيلي قشنگه فاطمه و فرهاد بهم ميان نه؟گفت نه!منم از غيض گفتم خيليم قشنگه مثلا اسم تو و شوور اينده ات اين باشه خيلي بهم مياين:قدسيه و قاسم:-2-22-::-2-22-::-2-22-:اينو گفتم گفت خيلي نامرد و بي....انقدره سر به سرش گذاشتم.كلي حال كردم.گير داده دوشنبه كه تعطيليم بريم ازمايش بديم ببينيم قندمون چنده؟
اخه تو خونواده ي ما از اين موارد زياده البته نه از نوع خيلي زيادشا!
و همچنين ما بسيار به بستني علاقه منديم و صبحانه به وفور در چاي خود شكر ميريزيم كه چند روزه داريم كمش ميكنيم.حالا از اون اصرا از من انكار.ولي من كه در هر صورت نميرم:-2-27-:
الانم گسسته امو دادم ابجي جونم بنويسه تا خودم بيام خاطره نويسي.قلبونش برم سر كيف بود سريع قبول كرد:-2-22-:
بيچاره الان پيشمه و هر چند دقيقه يه نفس عميق ميكشه.فكر نميكرد اينقدر زياد باشه:-2-22-:
ايشالا تو عروسيش واسش جبران ميكنم و با ابكش ميرقصم:-2-22-:نه نه ببخشيد با ابكش اب ميبرم.اينم اثرات ديدن شمس العماره.از پس اين پري خانوم ضرب المثلا رو اشتباه ميگه منم اينجوري شدم:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
دوباره كتاب گويا رو گوش دادم.اخ كه چقدر صداي شبنم قشنگه و ارامش بخش:-2-16-:مخصوصا اون تيكه كه ميگه:حالا بخواب.راحت بخواب.
خوب ديگه حرفمون نمياد.
عسل خانوم بهتون تسليت ميگم.ايشالا ديگه تو زندگيتون غم نبينين.
هميشه شاد باشين و شاد بمونين:-2-40-:

feedback
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۳۳ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

سلام سلام صد تا سلام :-2-16-:

فاز شادی :-2-16-: :

چقدر سخته ضایع بشی نه؟! :-2-37-: امروز خالم همینطوری تو پذیرایی داشت مثلاً استراحت میکرد و با خواهرم مشغول حرف زدن بود. حواسش هم به پشت سرش نبود. :-2-38-: منم دیدم گوشیش پشت سرش رو زمینه :-2-38-: خیلی راحت و در کمال خونسردی بدون اینکه متوجه بشه :-2-38-: رفتم گوشی رو برداشتم و گذاشتم تو جیبم :-2-38-: بعدش وضو گرفتم و مهر رو گذاشتم جلو و خواستم نماز بخونم که دیدم داره یه جوری منو نیگا میکنه :-2-38-: منم یه کم خندیدیم و واسه اینکه تابلو نکنم گفتم چیه؟! چرا نیگا میکنی؟! :-2-38-: اونم گفت یه کاری کردی ولی نمیدونم چه کاری!! بالاخره کشف میکنم چیکار کردی! :-2-06-: خلاصه منم گفتم کاری نکردم و خواهرم که فهمیده بود ، یه اشاره به گوشی خودش که کنارش بود ، کرد و منم فهمیدم که فهمیده و فقط خالم خبر نداره :-2-38-: خلاصه با اشاره خواهرم ، خالم فهمید و بلند شد و داشت دور و برش دنبال گوشیش میگشت :-2-38-: منم نماز رو شروع کردم و کاملاً جدی و بی اعتنا به حرکت خالم داشتم کار خودمو میکردم :-2-38-: یه دفعه ای خالم گفت :
-الان میرم از گوشی تو به گوشیم زنگ میزنم ببینم کجاست!! :-2-38-:
تا اینو گفت ؛ من عین آدمایی که برق گرفته باشتم ، هول شدم و نمیتونستم نماز رو قطع کنم. :-2-19-::-2-19-:
خواهرم که متوجه حرکاتم شد ، گفت :
-الان سعید سکته میکنه. اس ام اسا و شماره آدمایی که تو گوشیشه رو بخونی آبروش میره :-2-02-::-2-02-::-2-02-:
منم کفم بریده بود و هیچ کاری نمیتونستم بکنم. :-2-35-::-2-35-:
در این لحظات بود که وجدان اومد وسط :-2-30-::-2-30-: یار همیشگی :-2-30-::-2-30-:
وجدان : خاک تو سرت!!! :-2-01-:
سعید : چرا؟ :-2-17-:
وجدان : اگه الان اس ام اساتو بخونه چی؟ اگه کل گوشیت رو چک کنه چی؟ واسه چی اومدی موبایلش رو برداشتی که اینم این کارو کنه؟! ای خاک بر سرت!! :-2-33-::-2-33-:
سعید : :-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-03-::-2-03-::-2-03-:
سعید : بابا من که چیز شک برانگیزی در گوشیم ندارم آخه!! :-2-19-:
وجدان : :-2-43-::-2-43-:
تا گوشی رو آورد. داشت اس ام اس سجاد سجاد سجاد رو میخوند :-2-06-::-2-06-::-2-06-: تازه انگار اس داده بود و خالم گفت :
-این کیه؟! سجاد علی ممدی؟! :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
من مرده بودم از خنده سر ِ نماز ، فامیلی سجاد رو اشتباهی خوند بس که هول بود منو بندازه تو هول و ولا!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خالم : این ممد عاشقه؟ چه اس ام اسی هم داده!! :-2-43-::-2-43-: الهی آتش عشقم چیه بابا؟! :-2-43-::-2-43-: حالم بد شد :-2-42-:
منو میگی اینطوری :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خالم رو به خواهرم با شیطنت گفت : بذار تا سعید حواسش به نمازشه. برم شماره های ثبت شده تو گوشیش رو بخونم. :-2-08-::-2-08-:
سعید و وجدان با هم : :-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-03-::-2-03-::-2-03-:
خواهرمم که مشتاق شده بود ، اومد کنار خالم نشست و گفت : آره فکر خوبیه :-2-20-::-2-20-:
خواهرم از قصد گفت : هویییی چته؟ چرا انقدر تند تند تشهد رو میخونی؟ :-2-01-:
سعید : :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
وجدان : :-109-::-109-::-109-:
آقا هنوز تو لیست پیام و چیزای دیگه نرفته بود که فوراً گوشی رو ازش گرفتم و دیدم فقط اس ام اس سجاد رو خونده. :-18-::-18-::-18-::-18-::-18-: حالا تو کل گوشیم فقط چند تا از بچه های دانشگاه که واجبن و باید شماره هاشونو داشت به اضافه تعدادی از رفیقای نزدیکم شمارشونو دارم. اگه اینا هم اسمشون رو میدیدن ، حالا فکر میکردن انگار طرف کیه!!! :-2-43-::-2-43-: هرچی هیچی نمیگم. آخه مگه فضولید که میرید سر وقت گوشیم!!! :-2-43-::-2-43-:
وجدان : حقته عزیزم. میخواستی گوشی خالتو ندزدی :-2-41-::-2-41-::-2-41-:
البته ناگفته نماند که به محض اینکه اینا ، این کارو کردن ، منم فوری گوشی خالمو از تو جیبم پرت کردم زمین تا دست برداره ولی دیدم دست بردار نیست و بعد از نماز سریع رفتم گوشی رو ازش قاپیدم. :-2-38-::-2-38-::-2-38-:
اینم به هرحال خاطره ای شد بسی شاد و ترسناک :-2-22-::-2-22-::-2-22-:

----- ----- ----- ----- -----

فاز غم :-2-15-: :

قدم میزنم ...
راه میروم ...
در پی ِ راه رفتن ، تو را میبینم ...
در کف ِ زمین ، در شیشه مغازه ها ، در تیتر روزنامه ها ، در پرده سینماها ...
در همه جا ؛
تو هستی!! ...
یادت با من هست ...
این دنیا ...
این دنیای بزرگ ...
با همه زیبایی هایی که دارد ...
برای من کم است ...
کوچک است ...
دلیلش چیست؟!
میدانی دلیلش چیست؟!
زیرا هیچ کس از دلم خبر ندارد ...
فقط تویی که میدانی ...
حالا تو هم نیستی و فقط عکست با من حرف میزند ...
فقط عکست!!
میدانی امروز به فروشنده چه گفتم؟!
گفتم که شما خوشنویسی میکنید؟
پرسید برای کجا؟!
گفتم برای ماشین ... صندلی عقب ... خوشنویسی برای شیشه ماشین ...
گفت هر خط حساب میکنیم داداش ...
گفتم باشه هر خط ... بعداً خدمت میرسم.
گفت بعداً که اومدی ، چی باید بنویسم؟
گفتم بنویس :
به یاد پدرم ...


سعید / 23 مهر 90 / 21:38

Star_69
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۲ بعد از ظهر
سلام :-2-16-:

مرسی از دوستانی که پیام زدن و حال ددیم رو پرسیدن و مرسی از دوستانی که اصلا یادشون نیست دوستی به اسم زهرا داشتن!

پ.ن:وقتی یه دوست میشه دشمن ... تا ابد زخمش روی دل آدم می مونه ... واقعا ما می دونیم حرفامون گاهی از نوک خنجر هم تیزتر و برنده تره؟!

امروز مثل یه دختر خوب خونه بودم و هی پای ددی رو ماساژ دادم و هی براش پاشو جابه جا کردم ( ددی من یکم لوسه ... میشنه میگه من میچرخم تو پامو باهام بچرخون!قدیما فقط بهش میگفتم چشم چه برسه حالا که پاش هم اوف شده :-2-36-: انقدر هم از پا بدم میاد که ... به پای خودم دست نمیزنم اما هی پای ددی رو ماساژ میدم ... به من میگن دختر فداکار .... سالها بعد داستانم رو در کنار دهقان فداکار میخونید.)

صندلی داغ خورشید برام جالبه ... کلا شخصیت خورشید برام جالبه دوسش دارم ... همین طور نوشته هاش رو ...
هنوز درگیر خوندن داستان سعید هستم یکم هم که وقت اضافه میارم سریع می شینم به بافت دستبند ببینم میتونم این سفارش ها رو تا قبل از حل مسئله تحویل بدم یا نه ؟

روزای اول گفته بودم یهو آدما برام تموم میشن ، حالا دارن خیلی از آدما برام تموم میشن ... انقدر تموم که دیگه دل تنگشون نمیشم یا اگر بشم هم داد میزنم که من دلتنگ نیستم ...

بودن یا نبودن مسئله این است!!!

همین :-118-:

!kimi5
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۴ بعد از ظهر
امروز با.تمام كارايي ك داشتم اومدم يه تابيك تو بخش عكس نقاشى با كلىىى ذوق زدم
هيج اصلا استقبال نشد...
كلى ناراحت و عصبانى هستيم....

الانم ميخوام برم بخوابم خواابمان مياد بدجوووور

rosa
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۵ بعد از ظهر
/////////////////////////

ღ ghazali ღ
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
اوووووم !!
سلام !!
ما به قول مامانمام شدی از این ابو دردا !! باز من امروز دتر بودیم !! خدا خیرش بده دکتو !! داشتیم میمیردیم !!
خوب خاطره امروز از برای همون بیماری نرفتیم مدرسه !! جواب های آزمون اومده نمیدونم چه جوریه ولی میدونم که گند زدم !!
جمعه از یک نفر یه دفترچه کادو گرفتم !! نمیدونم چرا اینقدر دوسش دارم میخوام توش بنویسم !! با این که ازت دلخورم ولی میسی واسه کادوت ( مخاطب دوسم که اینو بهم کادو داد )
و یه حرف یه جمله واسه یه نفر ...
( تو سایت نیست ولی خیلی دلم میخواد بهش بگم )
هیچ وقت خوب نبودیم و نیستیم ...!! من بدم برات تو هم بدی برام .. ولی چرا بعضی وقتا ؟؟
چرا شرمندم میکنی ؟؟
چرا باعث میشی فک کنم دوست دارم و برام مهمی ؟؟
چرا نمیزاری همون آدم بده تو زندگیم بمونی ؟؟
چرا کاری میکنی ته دلم بگم ول کن ... ببخشش !! چرا ؟؟ چرا ؟؟
و تو ... تو که اینقدر خوبی ... چرا تحملم میکنی ؟؟ چرا نمیزاری بری ؟؟
خوبه میدونین بی وفام !!
و من شرمندتم شرمنده ی تو ... هیچ وقت برات خوب نبودم !! میخوام تنها بیام پیشت و ازت بخوام ببخشیم !! 15 سال گذشته ... نه هنوز چند روز مونده ولی الا تازه چند وقته که شاید گاهی بهت فک کنم !!
. بقیش سکوته !!
خیلی بدم که بلد نیستم بیام پیشت نه ؟؟
( حرفای بالا 3 تا نخاطب داشت ببخشید اگه چرت و پرته و نمیفهمین )

عسل جان امیدوارم خدا به شما و خانوادتون صبر بده !! خدار فتتون ببخشه و بیامرزه !!

samane7
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۲ قبل از ظهر
..............................اهم اهم يالاه يالاه!ببخشيد دير كرديما تو راه ترافيك بود....سلام خوبيد؟مامان بابا خواهر؟داداش؟....:-2-40-:
امروز (مرگ آرمين يادمه امروز كيه!)23 مهر 1390!!!!زدي به خال آرمين جون دمت گرم تازه از گرمم يه شي اونور تر!:-2-32-::-110-:
امروز آرمين جون ميخواد يه خاطره ي مردونه بنويسه....(مرگ من؟):-2-07-:
خوب امروز تولد آبجي آرام بود تولتش مفالك.....بوس بوس :-6-::-11-:آبجي جونم!اااااااا؟راستي گفتم تولد برم كيكو بگيرمااااا:-109-: ساعت چنده؟نه تا 7و نيم مونده هنو!:-110-:(درگيرم با خودم)
خوب اگه گذاشتين بگم امروز صبح از خواب بلند شدم بازم ذكر ميكنم به كمك جيغ هاي آبجي گرامي سركار خانوم نياز خانوم :-2-33-:راس ساعت هفت صبح دقيق دقيق!اول زنگ زدم به شركت گفتم اسماعيل آقا من دارم ميام بي زحمت در اون دفتر ما رو باز كن چاكرتم!:-2-25-:
بعد بابام گفت زود باش زود باش تا دو ديقه ي ديگه آماده نشي بايد با اوتوبوس بري(ماشالا اين لگن جنابعاليم كه هميشه تعمير گاهه):-2-28-:رفتيم سوار ماشين شديم گفتم بابا مرگ من دم در شركت نگه ندار:-63-: باز اين نگهبانه يه تيكه به ما ميندازه نميتونيم جواب بديم آقا دقيقا رفت دم در شركت كه چه عرض كنم رف قشنگ تو محوطه. پياده كه شدم نگهبانه ميگه به به آقاي سجادي مدرسه تون دير نشه....آخي آخي بابايي اومده...سلامه منو بش برسون....وارد شركت كه شدم خانوم منشيه ميگه خسته نباشيد آقاي سجادي!برگشتم گفتم:دختره ي پرو وختي بايد بگه خسته نباشد نميگه خسته نباشيدا دم صبي حال ما رو ميگره.....(البت تو دلم گفتما)ساعت 11 باز خانوم منشي اومدن با يه مشت پرونده...ميگم خانوم اينا چيه؟ميگه جناب مدير دادن!زنگ زدم ميگم:مهندس چيست اينها ميگه آهان دست گلت درد نكنه اين پرونده مربوط ميشه اشتباهات قبوض پرداختي يني به عبارتي با اين كار ميتونيم حدودا دويست ميليارد به وزارت برق ضرر برسونيم!(نكه الان همه چي به اسم شوما در نمياد ما اين وسط سيب زميني خطاب ميشيم برا همين....)گفتم اوكيه مهندس رديفه آقا منم حساب كردم از دويست ميليارد خيلي بيشتر بود چيزي حدود444 ميلياردو اينا ....(گفتم آرمين مرگ من بيخيال شو اون سه هزار ميلياردي كه چاپيدن كم ني اين 400 ميلياردم بش اضافه كنيم؟)


توبه نامه امروز:هاها امروز كلي خسارت زديم به وزارت گرامي وزير برق كي بود؟؟؟؟به ما چه كي بود اصا ....خدايا مثلا كار گناهي كرديم ببخش اين بنده حقير را!صب آبجي آرامو سركار گذاشتيم كه فردا تولدشه الان بچه قاط زده ببخش مارو...الهي آمين....خدافظ شوما يا علي مدد!

پستاتون ویرایش میشه.
لطفا به قومیت ها توهین نکنین.
در صورت تکرار اخطار میگیرین.

bianazaninam
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۲ قبل از ظهر
وای که نصف شبی بیخوابی زده به سرم اخه چیکار کنم :-2-10-: جز اینکه اینجا بیام سرمو گرم کنم :-2-04-:
چند روزی بود گوشیم خراب شده بود چه مکافاتی تا درشو باز میکردم خاموش میشد:-2-34-: یه جابردم گفت 30 تومن خرج داره :-2-01-: کرکو پرم ریخت :-2-27-: چه خبره بابا ندادم بهش :-2-42-: 30 تومن بدم درستش کنه خوب میرم یکی دیگه میخرم :-2-40-: امروز دیگه نتونستم طاقت بیارم رفتم سرکوچمون نشونش دادم یارو گفت 10 تومن میشه باید فلت کنمش:-2-43-: من که اینجوری شدم :-2-36-: اخع 30 کجا 10 کجاااااااااااا
دادم بهش بنده خدا درستش کرد ولی من 8 تا بیشتر ندام چه خبره بابا:-2-35-: خلاصه که فعلا خوب کار میکنه :-2-04-:

+Lily
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۵۹ قبل از ظهر
سلام :-2-25-:
الان 4 و 11 دقیقه ی بامداد یکشنبه اس که فکر کنم 24 مهر باشه
ما یه ساعته داریم تلاش می کنیم بخوابیم ، از اونجایی که چند روزه تو حیاط می خوابیم ، تازه فهمیدیم به تعداد آدمهای محله ، خروس پر سر و صدا این اطراف زندگی می کنه ، نمی دونم چه سری هس که صدای خروس میاد بعد سگ جوابش رو میده ، سعی کردیم ستاره ها رو بشماریم که زیاد نبودن ، به خیلی چیزا فکر کردیم ، از آواتار جدید آدمین گرفته تا حرفی که یه ساعت پیشش یکی بهم زده بود

آغا ، ما وقتی بچه بودیم خیلی دوس داشتیم یکی برامون قصه جن و پری بگه ! منظورم همون سیندرلا و سفیدبرفی و ماه پیشونی و بقیه اراذله که جوونای مردم رو از راه به در می کردن
ولی هیشکی دور و برمون برامون قصه نمی گفت ، بابا که :-2-31-: مامان هم که اگه می رسید روزانه 6 ساعت بخوابه واقعا معجزه شده بود چه برسه به اینکه بخواد برای من قصه بگه
ماهم آویزون مادر بزرگه میشدیم ( همونی که معرف حضورتون هست ) مادربزرگه هم یه قصه بیشتر بلد نبود ، که برای تمام بچه های خانواده در این لحظه های مخاطره آمیز تعریف می کرد ، قصه ی سوسک سیاهی که زاییده بود و یه عالمه بچه آورده بود ، انقدر زیاد که وقتی یکیشون پشت در جا موند متوجهش نشد ... همیشه قبل از پایان داستان خوابم می برد و راستش زیاد به سرنوشت سوسک مذکور اهمیت نمی دادم
خلاصه به این نتیجه رسیدم که روی پای خودم بایستم ، خودم شروع کردم به شر و ور بافتن ... خودکفا شدم !
همه چیز از یه اسم شروع شد ... مجله ی کیهان بچه های سال 68 یا سال69 ، بچه ها یه نامه می نوشتن برای مجله و از خودشون و خانواده و مدرسه اشون می گفتن تا همدیگه رو بشناسن
یکیشونو یادمه اسمش مهرناز بود ، پدر و مادرش معلم بودن ، سه تا گربه داشت و یه خواهر کوچولو ... اسم خواهر کوچولوئه وسوسه ام کرد که ازش یه داستان بسازم ، از همون موقع هم به شدت به سنت پیامبر اهمیت میدادم و فکرم درگیرش بود :-2-27-:
خلاصه تو 11 سالگی داستان خانواده ای رو نوشتم که دو تا بچه دارن و پیرزنی که براشون کار می کنه یهو میفته و میره و اینا سرپرستی نوه ی یتیم اون رو قبول می کنن ... کات ! تا همین جا بود !
بعدش تحت تأثیر فیلم ( استار گیت ) و ( شهر 10 متری ) خانم کلهر ، داستان دختری رو نوشتم که با برادراش میره خونه ی مادربزرگش ، اونجا یه گردنبند قدیمی پیدا می کنه و وقتی برای بازی میرن تو زیرزمین ، اون بی هوا پرت میشه به یه دنیای دیگه ، شهری رو می بینه که نشون روی دروازه اش درست شبیه مدال اونه ، قرار بود اون دختر اون شهرو نجات بده که دختر خاله هام فضولی کردن و خوندنش و من از حرصم پاره اش کردم و ادامه اش ندادم ...
بعدش یه کارتون ایتالیایی می دیدم :-2-35-: به اسم رکسانا ! خدا میدونه با توجه به اینکه زبونشون رو نمی فهمیدم با چه علاقه ای دنبالش می کردم ! خدا نگذره از این کافرا که ذهن یه بره ی معصوم 12 ساله رو منحرف کردن :-2-39-: بعدش یه داستان دیگه نوشتم درباره ی دختری که از خونه فرار میکنه و ...
چقدر من شبا قصه می بافتم و شخصیتامو درگیر اسفبارترین و مهلک ترین موقعیتا می کردم ...
دو قلوها از همه خنده دارتر بودن که مجبور شدن برن با عمه ی پیرشون و نوه ی لوسش زندگی کنن ، خدا ! چقدر خنده دار بودم ، تمام داستان پر بود از شعرهای سهراب ، آخه اون موقع عشقم سهراب بود ، داستانام پر از توهم بود ، از حلقه های رنگی گرفته که اونا رو میبرد به دنیای دیگه تا فجیع ترین مرگ و میرا ... همه با هم عروسی می کردن ، تو زندگی همه یه رازی بود و همه مشکوک بودن به همدیگه ...

هیچکس اون داستانا رو نخونده بود ، چند بار آویزون همین انیس شدم بیا بخونش ، گوش نداد ... اول دبیرستان ، دبیر ریاضیم دفترمو دید ، مضحکمه ام کرد منم همه اشو پاره کردم
بعدش دیگه مثل اونا رو ننوشتم :-2-39-:هنوز دلم از اون قصه ها میخواد ، هنوز دلم میخواد یه فانتزی خودمونی بخونم
ولی می ترسم به کسی بگم آغا منی که قد لاک پشت سن دارم ، هنوز دوس دارم از اون داستانا بخونم که توش دخترا با موهای بلند و لباسای گل منگلی نشستن تا یه شاهزاده ( واقعی نه مثل این پرنس ویلیام ) بیاد و مهمونی بگیریم و شاهزاده منت کشی کنه و اینا ... آغا ما صد سالمون هم که بشه حسرت این چیزا رو می خوریم
آغا ما روز پنج شنبه یک داستانی خوندیم که همه چیش خوب بود ولی اینقدر واقعی بود که حالمون رو گرفت ، بعد از ظهرش همه اش گریه کردم ، آغا ما احساس می کنیم زیادی بزرگ شدیم ، بقیه که سنشون از ما کمتره از ما خیلی بزرگترن
آغا اینا همه اش داستان تلخ اجتماعی می نویسن ما جرئت نداریم داستانای خودمون رو بنویسیم
آغا هیشکس ( امروز چلچله ی من ... ) رو نخونده ؟ توش یه پسر اسمش آسمانه ، یه دختر اسمش گلابیه ، یه دوقلو توش هس ، پرستو و چلچله ، یه آغای مخترع داره ، یه شهردار داره که شهرو دو تیکه میکنه ، کثیفا یه طرف ، تمیزا یه طرف ، دو قلوها هم از هم جدا میشن ؟ بعد آسمان ، چلچله رو دوس داره و خیلی بهش محبت اینا می کنه ، کمکش میکنه تا دوباره شهرو یکی کنن ؟
آغا شما ها خیلی بزرگ شدین ، من بهتون نمیرسم
امیدوارم ظهر که پا میشم ، این پست به خاطر اینکه با حرفای آدمین مخالفت داره پاک شده باشه
ولی می فرستمش ، خدا رو چه دیدی ، شاید تو خواب مردم ، بزار دم مرگ حرفمو زده باشم ...

خیلی جدی نگیرین باو ، یعنی جدی بگیرین ها ولی زیادی درگیرش نشین

samane7
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۱۰ قبل از ظهر
5شنبه رفیتم نمایشگاه کتاب
تو ماشین راننده تاکسی داشت راجب چینی ها حرف میزد ماهم مقداری جوابشو دادیم سر فلکه سرداران یه ماشین مشکی شاسی بلند رد شد رفت بنده خدا راننده تاکسی پیکان با لحن تعجب امیزی گفت:
حاج خانوم اینا که این ماشینا رو سوار میشن به نظرت ادمن؟؟؟
خندم گرفت http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gifموندم معطل چی بگم
دخترم گفت: ای اقا کجای کاری !
یه ماشین هست لامبورگینی درووبر 750میلیون تومن به شوخی از مامان خواستم برام بگیره !
مامانم گفت :
بچه این که چیزی نیست ماشین شاهزاده عربستان بوگاتی 6 میلیارد تومنه

http://alborznews.net/files/fa/news/1390/7/17/33304_597.jpg


http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif گفتم هان http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gifhttp://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif چی میگی ؟
گفت : همینکه شنیدی .
بنده خدا راننده تاکسیه هنگ کرد دیگه چیزی راجب ماشین نگفت .

پست تکراری:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-:(تا الان پست تکراری ندیده بودم:-2-02-:

حذف:-2-38-:

Be Noma
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۲۰ بعد از ظهر
24 مهر 1390 تاوقتی بیکاری هی هی غرغر که آخه اینم شد زندگی هر روز بدتر دیروز ولی امون از اون روزی که چندتا از کارات باهم تصادف میکنن من تاچند وقت پیش بیکار بیکار بودم اما حالا از یه طرف باید درس بخونم برای آزمون استخدامی ازیه طرف دیگه باید درس بخونم برای ارشد کارای روزانه هم که دست بردار نیستن مثل چی؟؟ همین سرزدن به این سایت نودوهشتیاراستی بر وبچ نودوهشتیا من همین امروز عضو سایت شدم

REMIX
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۲۶ بعد از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز 24 مهرماه 1390(روز پیوند اولیا و مربیان .اولیای محترم به مربیان بپیوندید :-2-22-:)

مرگ خوبه برای همسایه ؟؟؟؟؟؟ : انقدر بدم میاد از کسایی که دیگران رو از یه کاری منع می کنن بعد چون دیدن به نفعشونه خودشون با کمال پررویی همون کارو انجام میدن:-2-36-:. موقعی که بهشون یادآوری می کنی:-2-43-: میگن:" نه اون موقع که من بهت گفتم فرق می کرد الان اوضاع یه جور دیگه اس:-2-35-: ." یا هزار دلیل بیخود برای آدم میارن که "چون من دیدم فلانه این کارو کردم یا دیدم بهتره بی خیالش بشم:-2-35-: " خلاصه اوضاع رو همیشه اون طوری که خودشون می خوان و به نفعشون برمی گردونن تا خدایی نکرده امتیازی رو از دست ندن:-2-28-: .اینا از اون دسته آدمان که همیشه اوضاع رو مطابق موقعیت و نفع خودشون تغییر می کنن :-2-36-:.(مخاطب من اینجا نیست :-2-43-:)

من .... الان .....احساسم : از نظرجسمی خوبم :-2-16-:غیر از اینکه صدام گرفته که اونم مشکلی نیست کنسرتای این هفته رو کنسل می کنم تا صدام کاملا باز بشه و طرفدارام زیاد نگران نشن :-2-22-: .از نظر روحی ام یه کم بی حوصله ام :-2-39-:.

عسل بانو عزیز : تسلیت می گم . خدا رحمتشون کنه و روحشون شاد .:-53-:


بقیه بچه های خاطره نویس .:-53-::-53-::-53-:
امیدوارم روز شاد و خوبی داشته باشید .
الهام

Ay Sona
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۳۳ بعد از ظهر
منم ميخوام خاطره بنويسم:-2-31-:
سلام:-2-38-:
هي روزگار:-2-39-:(به به چطور هم شروع كردم:-2-22-:) صبح انقده خوابم مي اومد ولي از رو ناچاري ساعت يك ربع به 7بيدار شدم كه برم مدرسه:-2-08-:
امروز هم منطق مي پرسيد كه طبق معمول درس نخونده بودم:-2-28-:.. ديروز فوتبال هم داشت ديگر:-2-37-: نميشد درس خواند اصلا و ابدا:-2-37-:هر چند يه باخت داشتيم و يك تساوي:-2-41-:
تو ماشين خوندم و امروز ازم نپرسيد:-2-16-: ولي هفته ديه امتحان داريم ...7 تا درس:-2-30-::-2-42-:
بعد حفظ قران داشتيم كه استاد گفت باشه از هفته ديه:-2-38-:
زنگ مباحثه هم كه با بچه ها كلي خوراكي زديم به بدن:-2-31-:سالاد ماكاروني اورده بودن جاتون خالي:-2-31-: چقدر هم كه مباحثه كرديم:-2-22-:يك ساعت مباحثه داريم بچه هاي گروه ما كلا نيم ساعتش رو مشغول خوردنن :-2-37-:
بعدش هم صرف داشتيم كه درس نداد و رفع اشكال كرد... حوصله مون سر اومده بود:-2-42-:... نه كه خيلي بلديم به همين خاطر:-2-35-: 4 شنبه هم صرف 14 درس امتحان داريم:-2-38-:
امروز هم بايد كلي درس بخونم... احكام مي پرسه:-2-39-: تاريخ هم...:-2-39-:اخلاق امتحون داريم:-2-39-:هي روزگار غدار:-2-39-:

پريسا جانمان هنوز وايمكسش مشكل داره آيا؟:-2-41-:
سما جانمان تو كوجا رفتي... بيا خاطره بتعريف ديگر:-2-31-:

بهار جوني همكار شدنت مبارك_ (http://www.forum.98ia.com/member20500.html):-2-40-:

زهرا خودت رو عشقه... بيخيال بقيه (http://www.forum.98ia.com/member20500.html):-2-38-:

رويا ما عيد غدير ميايم پيشت اگر خدا بخواد:-2-16-:واي كي شود 13 ابان شود؟:-2-30-:

منير كوجايي؟؟:-2-15-:جايت بسي خالي ست:-2-15-:

بقيه دوستان شرمنده كه وقت نداريم احوالتون رو بپرسيم:-2-41-:
زهرا جونم:-118-:عارفه جوني:-118-:يگانه جوني:-118-:غزلي:-118-:(تو چرا خاطره نمينويسي؟ تقديرمان را مي گوييم:-2-37-:)
مينا ميس ميني مان:-118-:درخواست دوستي ما را قبول كن:-2-09-:
آسيه جانمان:-118-:دنيا جونيم كه الان خوابگاس:-118-:
عسل بانو خدا رحمت كنه اقاجون رو ... خدا بهتون صبر بده.. روحشون شاد

meno
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۳۴ بعد از ظهر
فردا نتیجه ازمایش رو می دن ، وقتی بهش فکر می کنم از استرس نمی دونم چکار کنم . :-2-18-: ای خدا منم عجول نمی تونم تا فردا صبر کنم . :-45-:
امروز هم می خوام برا آجیم یه لباس شب بگیرم سایزش یکم با من متفاوته همش فکر می کنم نکنه وقتی بهش می دم اندازش نباشه وایییییییییی .
وای خواهر نگو نمیشه که ببرمش باید سوپرایز بشه ( اینجا هم نیست )

"لعیا"
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۰۶ بعد از ظهر
امروز 24 مهر
امروز 6ساعت تمام ادبیات داشتیم پشت سرهم:-2-19-:
دیگه مخ هیچکدوم از بچه های کلاس نمیکشید ..اخر کلاس قیافه همه بچه ها شده بود اینجوری:-102-:بیچاره معلمون دهنش کف کرده بود هی سوالارو اشتباهی میداد....
الانم باید برم ادبیات بخونم.....چون فردا امتحان ادبیات داریم:-43-:
به حالم دعا کنید.....:-63-:

vampire spy
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۰۳ بعد از ظهر
سلام.امروز 24 مهر
امروز دو زنگ پشت سر هم فیزیک داشتیم با نوری یه معلم جوون و فوق العاده گند دماغ.
دیگه واقعا حالمون داشت به هم میخورد.
هر قسمتی رو که درس میداد ازش امتحان میگرفت همون موقع.:-2-30-:
از اون طرف پسرای ساختمون جلوییمون هی سنگ پرتاپ میکردن.
آخر سر شیشه کلاسمون ترک خورد:-2-06-:
کلی خندیدیم

SaMirA.Ha
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۰۳ بعد از ظهر
امروز 23 مهر
من امروز صبح زود ساعت (5) از خواب بيدار شدم:-2-30-:
كه برم دانشگاه
وقتي رسيدم دانشگاه رفتم سر كلاس آخه كلاسم ساعت 8 شروع ميشه :-2-37-:
بعد يكي از دوستام امد گفت كتاب گرفتي؟ گفتم نه! باهم رفتيم انتشارات دانشگاه كه كتاب رو بگيري كتاب رو گرفتيم وبعد وارد كلاسمون شديم :-2-15-:
بعد ورود استاد درس دادنش استاد كه قبلا گفته بود بچه ها من به شما تحقيق نميدم دوباره حرفش عوض شد يكي نبود بگه استادچرا حرف تو هي عوض ميكني :-2-33-:؟ استاد بعد از كمي فك كردن تازه فهميده بود كه لازم به اراِيه تحقيق لازم نيست اينم از اول صبح ما

lois
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۵۰ بعد از ظهر
امروز بذار...24 مهر
بعد ...بذار...تیر-مرداد-شهریور...بعد 4 ماه رفتم کلاس ویلن!استاد کم مونده بود ارشه رو ورداره بیافته دنبالم!یه بسته شکلات براش بردم داد میزنه میگه این چیه؟میخندم میگم استاد رشوه!!!1:-118-:
کلی سرم داد و بیداد زد گفت که به منشیش سپرده بوده بهم کلاس نده اما چون منشیش :-118-: داد!!
اخرشم یه نت بیژن داد بهم گفت 4شنبه یادبگیر!هر روز به امید شب میشینم و هر شب به امید صبحی تازه تا صبح غلت میزنم و برنامه میریزم و امید اما باز صبح....اره...این عمر منه که داره هدر میره..داره میسوزه..داره تو سکوت میسوزه!!!ایستادم و نگاه میکنم..تمام روزم کتابه..کتابای بی هدف..کتابایی که هیچ خواننده ای سراغش نمیره!درونم فریاده!فریاد از ادم!!!درد یه ملت تو سینه!دارم حس میکنمش...روز به روز پررنگتر!!!

Cloud_Strife
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۰۲ بعد از ظهر
بنام خدا:-2-40-:

سلام:-2-25-:

امروز به شدت خسته شدم:-2-15-:

3 زنگ پشت سر هم فیزیک:-2-36-:

بعدش هم 1 زنگ ریاضی پشت بندش:-2-36-:

بعدش زبان فارسی(که کلی سرش خندیدیم:-2-22-:)

بعدش هم برنامه نویسی کامپیوتر گذاشته بودن واسه مخ ها:-2-43-:(یعنی ما و چند نفر دیگه:-2-15-:)

دارم میمیرم:-2-30-:

تازه سر روزهای کلاس المپیاد ریاضیمون هم با 13 نفر بحثم شد:-2-09-:

مخ بودن هم خیلی دردسر داره خداییش:-2-36-:(تعریف از خود نباشه:-2-35-:)

بچه ها عقلشون کمه:-2-36-:

میگن ما 5 شنبه که تعطیلیم حاضریم بعد از ظهر واسه کلاس بیایم:-2-36-: ولی نمیتونیم چهارشنبه 4 تا 6 بمونیم:-2-43-::-2-28-::-2-36-:

عقلشون کمه به خدا:-2-36-::-2-36-::-2-43-::-2-28-:

هی بهشون میگم روزتونو خراب نکنین بیاین یه روز بعد مدرسه بمونیم تموم شه:-2-38-:

همه ریختن سرم کم مونده بود بگیرن بزنن منو:-2-09-:

میگن از خستگی میمیریم اونوقت:-2-43-::-2-28-:

ولی خب بهتر از اینه که روز تعطیلمون خراب شه:-2-36-:



آخر سر که رای گرفتیم نصف بچه ها با حرف من موافق بودن و بقیه مخالف:-2-28-::-2-15-::-2-37-::-2-09-::-2-43-:

حالا قرار شد سه شنبه تصمیم نهایی بگیریم:-2-43-:

اگه 5 شنبه باشه که من انصراف میدم و نمیرم:-2-09-::-2-36-:

مگه مرض دارم آخه؟!:-2-36-:

خلاصه امروز کلی با همه سروکله زدم:-2-36-::-2-09-:

خسته ی خسته م!:-2-15-:

فردا امتحان عربی دارم.:-2-08-:

خب:-2-08-:

سخنی نیس:-2-41-:

پ.ن:آرسانا منم یه خرس کپی خرسی که داییت خریده دارم!خیلی ملوسه:-2-16-:

پ.ن:آیا کسی خاطره های ما را میخاند؟:-2-39-:

پ.ن:من اینجا در سرزمین فراموش شدگان افتادم مثه اینکه:-2-30-:


شبتان خوش و خوش تر باد:-2-40-:

فیلنات:-2-40-:

parisa.5085
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۲۱ بعد از ظهر
خوشحالم که مثل دوتای بالایی نیستم وازدرس فارغ شده ام:mrgreen:
امروز ساعت ده رفتم استخر با خواهر شوهرم بعداستخر هم رفتیم پیتزا:-2-37-: بعد رفتیم گردش:-2-10-:الان رسیدم خیلی خسته ام ولی از نود وهشتیا نمیشه گذشت:mrgreen:

ماه منیر
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۴۴ بعد از ظهر
24 مهر سلام
امروز باکلی خوشحالی از خواب بیدار شدم . چرا؟
خوب واسه اینکه یه مسافر عزیز داشتم .
کی بود؟
اینو شرمنده نمیتونم جواب بدم فقط همینکه بدونین برام خیلی اهمیت داشت کافیه
صبحانه رو خوردمو مشغول کارام شدم همه جارو تمیز کردم حیاطو دوبار اب پاشی کردم به درختا اب دادم تا با طراوت
بشن برای نهار هم پلو قیمه با سالاد کاهو درست کردم
ساعت 12 مهمونم امد بعد کلی ماچ ابدار یه چایی دبش بهش دادم و از هر طرف صحبت کردیم تا برنجم دم کشید
و جای شما خالی نوش جان کردیم چون با قطارای اتوبوسی امده بود به علت اینکه تهران مشهد و بالعکس هیچوقت
بلیط پیدا نمیشه همیشه شلوعه خیلی خسته بود و رفت خوابید حالا که من دارم خاطره مینویسم هنوز خوابه
منم چای دم کردم و منتظرم بیدار شه
همه تونو به خدا میسپارم بعدم میخواهیم بریم حرم براتون دعا میکنم

ashoka
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۱۵ بعد از ظهر
یعنی مثلا من امسال کنکور دارم.....ماشالا چش نخورم چقدر درس میخونم...:-2-06-:
تلوزیون که پایه ثابت برناممه...از نت هم که به هیچ طریقی نمیشه گذشت...ای خدا من کی آدم میشم:-2-28-:

امروز 2ساعت با دیفرانسیل داشتیم که فقط خندیدیم..:-2-16-:.خداییش دبیرمون خیلی باحاله..خیلی هم خوب درس میده بزنم به تخته...

فقط امیدوارم امسال هرچی زودتر تموم بشه...کنکوری بودن خیلی بده:-119-:

armin gerrard
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۲۷ بعد از ظهر
پستاتون ویرایش میشه.
لطفا به قومیت ها توهین نکنین.
در صورت تکرار اخطار میگیرین.
ما خودمان اصالتا تركيم يه مدتم لرستان زيستيم :-2-41-:ولي در هر صورت ممنون از اينكه گفتيد!:-2-38-:(اشتباه نشه كه ما به اجدادمون توهين ميكنيمااااا:mrgreen:ما اينطوري ميگيم كه پس فردا نيان بگن تركا بي جنبه ن!)

امروز 24 مهر نود!!!!!
خاطره اي به اون صورت نداريم!فقط امروز سركار نرفتم زيرا كه دكي ساعت 7 زنگ زد گف بيا تا ظهر كارت دارم(ما رو كرده موش آزمايشگاهيي:-2-43-:)كلي معاينه فنيو بحث و گفتگوئو اينا و صحبت درمورد ناحيه درد در گذشته تازه فهميدن اشكال از دهليز چپ نبوده:-2-28-: (ماشلاه)به هر حال تعويضش كرديم اين قلبه رو فرقي نميكنه......

جك امروز:.......(سانسور شده):mrgreen:اگه مردي بوخون.....
باشه حالا كه اصرار ميورزيد يه جك ميگردم پيدا ميكنم بذذذذار.....معتاده وايساده بوده كناره خيابون ميگه تاكشي تاكشي آخرش يه تاكسي دو متر اونورتر نگه ميداره معتاده ميگه اي بابا اون جايي كه تو نگه داشتي مقشدم بود!(همون مقصد،احتمالا اينكه ديگه توهين نباشششه انشالاه!)

توبه نامه امروزززز:عجب غلطي كرديم رفتيم پيش اين دكتره....تموم خلاص!

eglantine-m96
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۲۰ بعد از ظهر
سلام
بازم اومدم
------------------------------
يه كم خنده:
ديشب گوشيم گم شده بود
هرچي گشتم پيداش نكردم
خاموش هم بود نميشد پيداش كرد
به خودم گفتم شايد خواهر زادم بر داشتتش
بي خيالش شدم:-2-27-:
***
امروز زنگ تفريح سوم كه خورد يهوويي دوستم پريد تو كلاس گفت مصي بپر بيا هيچي نپس فقط بيا:-2-19-:
همينجوي كه دست منو گرفته بود و كشون كشون ميبرد حياط برام توضيح داد كه گوشيه من تو كيف اونه
حالا چه جوري؟؟؟؟؟؟
نگو ديروز كه اومده بود خونه ما درس بخونيم كيفش رو گذاشته بود پايين ميز نگو منم وقتي داشتم ميوه اينا مياوردم دستم خورده اين افتاده تو كيفش وقتي ميخواس خوراكي شو برداره ديدش:-2-35-:
از اونجايي كه مدرسه ما حكومت نظامي شديده پريدم يه جا كه كسي نباشه جاسازش(!!!!) كردم:-2-35-:
بعدش هم كه بچه ها رسيدن پايين شلوغ شد
***
زنگ خورد من پاشدم همينطوري كه راه ميرفتم حس كردم يه چيزي افتاد
دو قدم كه رفتم يهو ديدم بچه ها يه جوري شدن:-2-17-:
نگا كردم ديدم بعلهههههه
گوشي جلوي كلي بچه(مدرسه مون حدود 1200 تا شاگرد داره ) افتاده رو زمين سه چهار متريم:-2-29-:
عين جت پريدم برش داشتم پريدم تو اتاق ورزش دادم دوستم جاسازش كرد
موندم چيكار كنم چيكار نكنم:-106-:(خودتون كه ميدونين ميترسيدم يكي از شيرين عسل ها ديده باشه) پريدم اتاق مشاوره به مشاور گفتم برگش بهم گفت يه جا قايمش كن اگه هم پيدا كردن من خودم ميگم تو اومدي بدي به من ولي من گفتم پيش خودت بمونه:-2-32-:
بعدش دوستم كه باهام اومده بود روشو برگردوند گفت ببخشيد خانم....(بقيه اش رو خودتون حدس بزنيد):-2-20-:
داد به من منم تو يه جاي سري اختراع خودم گذاشتمش:-2-21-:
بيچاره مشاوره يه نگا به محل خفا ميكرد يه نگا به من :-65-:

اگه خنده دار ني حداقل يه لبخند بزنين ضايع نشم:-2-26-:
-------------------------------------------------------------------------------
آمپر:
اينروزا آدما خيلي عوض شدن
دوستيا فقط به خاطر منفعته
كم پيدا ميشه رفاقت هاي قديم
دنيايي كه داره نابود ميشه
تمام درك و فهم شده چشم
چشم ها چيزهايي رو ميببن نبايد
و هر چيز مهم ديدنن گاهي يهوويي نا مرئي ميشه
و زيبايي ها نابود شدن
هركي هر چيزي رو كه ميبينه زودي تنهايي قضاوت ميكنه و خيلي زودتر حكم ميده و خلاص
-----------------------------------------------------------------------
اينروزا كمتر وقت ميكنم بيام نت:-2-03-:
يه پنج شنبه تعطيل كردن دارن ميكشنمون:-2-43-:
يكشنبه
20:20
معصومه



بعد نوشت: يه كم(بيشتر از يه كم) از موضوع گوشي سانسور شده:-2-35-:


بعد نوشت 2: اينو خوندم خوشم اومد:گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس شه ، نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه

FaTeMeH 70
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۳۶ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
امروز بعد از 1 ماه و خورده ای اومدم سایت.دلم برای سایت و بچه هاش خیلی تنگ شده بود.
جای همه دوستان خالی یه سفر 10 روزه رفتم کربلا و نجف.کاشکی الان اونجا بودم.
نمیدونم چند درصد از شما ها به این جمله که میگه فاصله شادی تا غم خیلی کمه اعتقاد دارید.من که خیلی معتقدم.باور نمیشه از صبح تا حالا کلی شاد بودم کلی با دوستام خوش گذروندم اما الان یه خبر بد داره داغونم میکنه.حال مامان بزرگم بده دلشوره امونم رو بریده میخوام زار بزنم گریه کنم میخوام هیچ اتفاقی نیوفتاده باشه.دعا کنید الان خیلی به دعا نیاز دارم.

مهنازجون
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ بعد از ظهر
سلام اینقدر مریضم که نمیدونم امروز چن شنبه است جاتون خالی دیروز یه سرمای وحشتناک خوردم دو تا آمپول پن هم نوش جان کردم اینقدر حرصم میگیره هنوز هواسرد نشده سرماخوردم که خدامیدونه :-119-:رفقا برای شفای عاجل این بنده حقیر صلوات

SaMirA.Ha
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۲ بعد از ظهر
امروز كه داشتم از دانشگاه ميامدم سر خيابون وايستادم تا مثلا ماشين بگيرم وراحتتر برسم :-2-43-:خونه ماشيني جلوي ام بوق زد منم مسيرم رو گفتم بعد از اينكه منو به مسير مورد نظرم رسوند ازش پرسيدم ببخشيد آقا شما مسر تون سمت پل ميخوره اولش با شك بهم خير شد:-2-31-: بعد ازكلي فك كردن گفت ميرسونمت :-2-31-:خلاصه كه منو رسوند تا مسيرم موقع كرايه دادن كه رسيد هي ميگفت خانوم يه دويستي بده منم يه د500توماني ميدم :-2-33-:حالا من هر چي ميگفتم :-2-42-:خورد نارم شرمنده تو گوشش نرفت كه نرفت:-2-33-: آخر سر هم موقع پياده شدن مثل آدماي كه طلبكار گفت خانوم بيا بگير اينم يه 500 توماني:-119-: تو دلم گفتم الانه كه منو بزنه سريع از ماشنش پياده شدم ورفتم ولي نگاه سنگين شو احساس ميكردم ولي منم كه پرو اصلا هم به روي خودم نياوردم :-2-06-:

ابی دریا
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۹ بعد از ظهر
به نام خدا
يكشنبه 24 مهر 1390
خاطره نويساي عزيز سلام
امروز يه روز جالب بود با دوتا سوژه.:-2-08-:
صبخح طبق معمول هميشه پاشدم و بعد از كاراي هميشگي رفتم مدرسه.:-2-38-:
زنگ اول گسسته داشتيم و منم كه جزوهفته پيشو نگاهم نكرده بودم.خلاصه از استرس اينكه صدام كنه داشتم ميمردم.
ولي بخير گذشت و برخلاف هميشه شانس با ما يار بود.:-2-08-:
زنگ دوم شيمي داشتيم كه امتحان گرفت.به خاطر يه گيج بازي كوچولو امتحان به اون مذخرفي رو كامل نميشم.
اخرش بايد يه منها انجام ميدادم تا جواب اصلي به دست ميومد كه در كمال شوتي اونكارو نكردم.:-2-36-:
زنگ اخرم زبان داشتيم با مادربزرگ گرام.زنه 70 سالشه از اين مانتوهاي استين كوتاه ميپوشه و نصف دستشو ميندازه بيرون.حالا خوبه اينجا يه مكان اموزشي و مثلا مقدسه.:-2-28-:
دوباره يه تك زنگ فيزيك داشتيم كه ديگه داشت مخم سوت ميكشيد.:-2-37-:
وقتي زنگ خورد انگار بهترين صداي دنيارو شنيدم.:-2-04-:
خوب بريم سراغ سوژه شماره 1:
رفتم تو تاكسي بشينم كه از شانس گندم بايد كنار يك جوان كه ديگه خيلي اغراق كنم 18 ساله بود و موهايش در جهت وزش بادهاي منجيلي قرار گرفته بود نشستم.:-2-06-:
خيلي عادي نشستم و طوري كه فكر نكنه ناراحتم.ولي بيچاره انقدر خودشو جمع كرده بود كه ترسيدم از در پرت شه بيرون.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعدم زنگ زد به جي اف عزيزش.
پسره ي خال بند تو فرهنگ بوديم به دختره ميگه:طرفاي فلسطينم الان ميرسم.:-2-43-:
اخه يكي نيست بگه از كجا حساب كردي كه رسيدي به فلسطين.(همشهريهاي رشتي عزيز متوجه عمق قضيه خواهند شد):mrgreen:
خلاصه از تاكسي پياده شدم.
من پل عراق بياده ميشم و بايد يه كوچولو پياده بيام تا برسم خونه.
تو راه كه داشتم ميرفتم يه دختر با يه حالت عصبي و مغرورانه از سوپر ماركت اومد بيرون.
اه اه اه گفتم اينم كه با خودش درگيره چرا اينقدر بد نگاه ميكنه!:-2-01-:
نميدونم دختره يا همسنم بود يا از من كوچيكتر.هر چي بود دبيرستاني بود.
بعد كه جلوتر رفتم ديدم بعله يك اقا پسر 16_17 ساله ي علاف كه جز ارازلين محله ميباشند به دنبال اين دختر راه افتاده و دليل نگاه غضبناك ان دختر هم همين پسره بود.:-2-31-:
تا يه جايي ديدم داره دنبالش ميره.بعدم دختره ي خنگ ساعت 2 بعد ازظهر با وجود خيابون و كوچه هاي خلوت وارد يه كوچه شد كه اونم به نا كجا اباد ختم ميشه و پسره هم همينطور دنبالش..
اخه يكي نيست بگه خنگول جان چرا ميري تو كوچه؟ادم در صورتي اينكارو ميكنه كه دان 4 جودو دادشته باشه(مثل كيم نانا تو شكارچي شهر).بعدم مسير من جدا شد و ادامه ماجرا رو نفهميدم.:-2-39-::-2-37-::-2-28-::-2-35-:
فقط اميوارم بخير گذشته باشه.:-2-41-:
رسيديم منزل و بعدم به مانند خرس قطبي خوابيديم.
2و نيم ساعت بعد با صداي مذخرف تلفن و در حالي كه قلبم 180 بار در دقيقه ميزد از خواب پاشدم.:-2-20-::-2-20-::-2-20-:
انقدر هول بودم كه همش به دختر دايي مامي كه پشت خط بود چرت و و پرت گفتم.تازه اولش با خالم اشتباه گرفتمش.:-21-:
بعدشم ديديم مامي و ددي منزل نيستن و اومديم نودهشتيا.
نوتريكا رو دانلود كردم تا بخونم.
بعدشم يكم تو سايت چرخيدم تا ساعت 8.
بعدشم چي فهميدم؟يه چيز مهم كه خيلي از ارديبهشتيا اين جان(تو خاطره نويسي) و من نميدونستم:-2-13-:.بگو چرا من اينقدر خاطره نويسي رو دوست دارم:-2-04-:
اصولا ارديبهشتا هر جايي باشن اونجا رو گلستون ميكنن:-2-32-::-2-05-::-2-04-:
بعدشم مامي اينا هم اومدن و گفتن اخر هفته ناهار و شام مهمونيم كه من گفتم نميام چون امتحان فيزيك دارم.
مني كه قبلا ميگفتم دنياي مجازي اونقدر ارزشمند نيست حالا با تمام وجود ميگم اشتباه كردم و اينجا شده بخش مهمي از زندگيم كه خيلي جاهاي قشنگ و رنگارنگ داره و ديوانه وار دوسش دارم و معتادش شدم:-2-04-:.و نميدونم چطوري بايد اين وابستگي رو كمش كنم.:-2-37-:
بعدش دوباره اومدم سايت و يه راس خاطره نويسي.
يه جمله قشنگو چند روز پيش شنيدم كه خيلي روم تاثير گذاشت.اين بود:گاهي وقتا خوشبختي اونقدر بهت نزديكه كه حسش نميكني.
روز و روزگارتون خوش.:-2-40-::-118-::-53-:

شیمانا
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۱ بعد از ظهر
سلام.:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:

امروز رو هم گذروندیم,.....چقدر زود میگذره,خیلی زود داره دیر میشه.:-2-41-::-2-41-:


از صبح شروع مینماییم:-2-27-:

دیشب با یه دوش سبک به استقبال خواب گرام رفتیم :-2-25-:ولی این خواب دوباره بدقولی کردو تا 2 به سراغمان نیامد که نیامد:-2-09-::-2-09-::-2-09-:.گفتم ساعتو میزارم رو 6.:-2-32-::-2-32-:و زودی از خواب بلند میشم با خیال راحت شرو میکنم اماده میشم به دور از عجلهو و هول شدن:mrgreen::mrgreen::mrgreen:.نشون به اون نشون که تا ساعت 6:50 در رختخواب خواب های رنگی میدیدم:-2-04-::-2-19-::-2-43-::-2-41-::-2-37-::-2-21-::-2-05-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-:.بلند که شدم اول یه لبخند ژکوند:-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-: زدم که یعنی هاهاها ما میتوانیم:-2-32-::-2-32-::-2-32-::-2-32-: ولی چشممان که به گوشی افتاد ,4 عدد چشم دراوردیم که هان!!ا:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-02-::-2-02-::-2-02-::-2-02-:لان باید ساعت 6 باشه که!!:-2-19-:.فقط نکته جلبش اینجاس که الان فکر میکنم میبینم که گویا ما از ساعت 6 با معادله های بحث تعادل در خواب ساعت رو محاسبه میکردیمو:-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-22-::-2-22-::-2-22-: اگر یهویی بلند نمیشدیم به معنای واقعی بدبخت میشدیم.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:

بگذریم...:-2-14-:همچین سریع اماده شدم که به موقع برسم یونی:-2-31-::-2-31-: ,فقط خداخدا میکردم که تاکسی منو تا دانشگاه ببره و ادا در نیاره:-119-:.اخه جدیدا تاکسی در راستای باکلاس شدن :-2-35-::-2-35-:اسم سه راه دانشگاه که میاد انگاری میگویی جهنم اقا!!:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-43-::-2-43-::-2-43-:

در راه حسابی خودمان را از حرفای ناسزا سیراب کردیم:-2-15-::-2-15-: که چرا زود بلند نشدیم:-2-15-: اخه نه اینکه ماشالله برو بچه های حراست خیلی جدیدا نسبت به دانشجوها اظهار لطف میکنن:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:,دوس دارن مرتب بچه هارو به صرف شیرینی و شام
تو باغ حراست دعوت کنن:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-43-::-2-43-:.ولی دیدیم نه باو همچین بدشانسم نیستیم :-2-16-::-2-16-:,امروز یه نیمچه شانس بهمون رو کردهو میوه و برنجشون !!!!!:-2-35-::-2-35-::-2-35-:تموم شدهو و نمیخواد کارت دانشجویی نشون بدی و بری باغ زیبای حراست فیض ببری:-2-16-::-2-16-::mrgreen::-2-08-::-2-22-::-2-16-:.معماری که رسیدم دیدم دوسمان با همچین حالتی:-2-33-:به چشمامان زل زده ,شک کردیم خدایا کار ناشایستی ازمان سرزده ایا؟؟:-2-19-::-2-19-::-2-19-:یکهو مغز یاری رساند که شیماااا زود از تیررس دوز شو که بهش قول داده بودی امروز با اتوبوس بریم و تو اتوبوس رفع اشکال کنیم.:-2-28-::-2-28-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:



دیری نپایید که استاد گرام:-2-35-:,استاد عزیزتر از جان :-2-35-:تشریف مبارکشونو اوردن و در جهت کم نمودن فسفرهای مغز ما تلاش فراوانی نمودن :-2-42-:,کلاس بعدیم برنامه نویسی بود ,چهار جلسه داره حضور غیاب میکنه هر دفعه به فامیل من میرسه باید بلند فامیلمو بگم:-2-42-: ,چن بار خواسم بهش بگم خوب قربونت برم علامت گذاری کن تا بتونی بخونی ولی پشیمون شدمو گفتم بیخیل:-2-08-:,ضایع میشه ,گناه داره.:-2-22-::-2-22-::-2-22-:

ماشالله استاد که نیس,یه پا خوابالویه واسه خودش:-2-22-:,خدایی من میترسم تو صورتش نیگا کنم:mrgreen:,اخه میدونم نگاه کردن همانا و خواب رفتن من همانا:-2-22-::-2-22-::-2-22-:.انگار از رختخواب مستقیم اومده داره برنامه درس میده:-2-22-::-2-22-:اصن چشماش جادوی خواب داره:-2-22-::-2-22-::-2-22-:

کلاس بعدیم حلتمرین بود,حل تمرینا هم جدیدا واسه ما شاخ شدن:-2-43-:.خلاصه این که تا ساعت 7 دانشگاه بودم و.کلاس داشتم.:-2-39-::-2-39-::-2-39-:

خستم نیست ولی احساس میکنم دیگه کشش اینرو ندارم که درس بخونم امشب:-2-39-:,کلی کارای نقشه برداری هم رو دستم مونده :-2-30-:.چقدر فردا گناه دارم.تو این گرماااااااااااا باید بریم زمین متر کنیم:-2-28-::-2-28-::-2-28-:

اینم شد کاررر؟؟:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
*************************

چرا بعضی موقع ها بعضیا بدون اینکه حرفشون رو مزه مزه کنن,یه چیزی میگن که فقط یه حرفی زده باشن ولی خبر ندارن که با حرفشون چه بر سر طرف مقابلشون میارن؟؟:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

چرا؟چرا دوستای امروز تا وقتی تو رو میخوان که بتونی بهشون سود برسونی؟؟؟!!!!:-2-30-::-2-30-:

چرا ملاک خیلی چیزا تو این دوره زمونه عوض شده؟؟؟!!!!

وسیع باش ، تنها و سر به زیر و سخت


اینو از تو خاطره یکی از دوستان گل دیدم.خیلی خوشم اومد ,با کسب اجازه از اون دوست عزیز,تو خاطره خودم میزارمش.:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:


خدانگهدار:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

ღ ghazali ღ
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۲ بعد از ظهر
سلام !!:-2-31-:
ما همچنان مریضیم !! :-2-28-:همچنانم خوب نمیشیم !! :-2-28-:
همچنانم گند میزنیم !!:-2-28-: من تو کار درس خوندنه خودم موندم !!:-2-43-: امتحان فیزیکای مدرسه و 70 - 80 میزنم بعد تو قلم چی ؟؟:-2-43-:
و همچنان ما هی هی به علوم ریاضی جهانی اضافه میکنیم !!:-2-28-:
فردا سه زنگ هندسه گسسته دارم !! :-2-28-:استاد محترمه میکشتم !!:-2-28-: کلا تعداد زیادی کمر به قتل من بستن !!:-2-28-:
قسمت 5 سیزن 3 خاطرات یک خوناشامو خیلی میدوستیدم !!:-2-25-:
مامانم مریض شده حسابی !!:-2-39-: و حسابی خونمون لنگه !! :-2-39-:اصلا یه خورده که مریض میشه ها هرچیم منو ایمان بدوییم بازم خونه لنگه !! :-2-39-:حالا باز خودشو میکشه ها هر جوری که شده :-2-39-:!!
امتحانم داریم فردا !!:-2-15-:
دلمان از برای چند نفر اینجا تنگ شده !!:-2-08-:
بهی :-2-40-:آهو:-2-40-:محی:-2-40-:زهرا:-2-40-:
دیه حرفم نمیاد !! دعا کنید این مریضی تموم شه من که دیوونه شدم !!:-2-31-:
فهلا:-2-25-:

فرودو
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
نمی دونم چم شده سرم داره منفجر می شه نمی دونم از چی هست شاید به خاطر این باشه که عینکمو نزدم ولی اصلا حوصله ندارم پا شم و برم بیارمش
این روزا اصلا حوصله خودمو هم ندارم چه برسه به حوصله دور و اطرافیا چه برسه به حوصله دوستای دیونه ام حتی دیگه حوصله نود هشتیا رو هم ندارم ولی به قول خورشید اینم شده مثل یه عادت که ترک کردنش مشکل شده برام
نمی دونم اصلا دارم چه کار می کنم فقط می گردم و می چرخم مثل یه روح مثل یه زامبی چه می دونم شدم عین یه خلوچل که هیچی نمی فهمه ، هیچی
می خوام خودمو تو درسام غرق کنم ولی دیگه بدم اومده از هرچی فرمول بی استفاده ی مزخرفه
کلی فرمول حفظ کن کلی استدلال و روش حل مسئله یاد بگیر که چی؟ آخرش چی ؟

می خواهم زمانی را به یاد آری که دل زده از همه بودی
و دل خسته از هرکس
زمانی که درد دلهایت را برای من می گفتی و بس
نمی دانم که چه شد ؟
که چه کسی آمد ؟
که دل زده از من شدی
نمی دانم ....

پ.ن: نمی دونم وقتی یه نفر از حضورت سیر می شه باید چه کار کنی :-2-15-: (انحراف ممنوع :-2-28-:)
پ.ن : مامان بزرگ:-2-28-: اگه یه بار دیگه اون طفل معصوما رو اذیت کنی با خودم طرفی :-2-09-: مخصوصا اون پسر تپله رو :-2-43-:
پ.ن : هانی توشولو :-2-31-: غم و غصه رو بی خیال تنهایی رو بی خی :-2-08-:به فکر آینده باش :-2-22-:


فرودو بیگنز
دیوانه ای روانی از همین حوالی
24 مهر نود :-2-38-:

elnaz 90
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
یکشنبه ساعت 11.35 شب
سلام علیکم:-2-25-:خوبید؟ خوشید؟
از الان می دونم تا این خاطره تموم شه یه نیم ساعتی طول می کشه هی وسطش می رم اینور اونور:-2-35-:
آقا من جدیدا" کمبود وقت میارم به هیچ کارم نمی رسم امروز داستانمو بردم تو بی آر تی بخونم ایراداشو درست کنم :-2-35-: فکر کنم سه هفته ای می شه اصلا" وقت نمی کردم بخونمش همینجوری می نوشتم بعدم تایپ می کردم می ذاشتم تو سایت بهد امروز داشتم می خوندمش دو دقیقه بعد دیدم یه خانومه که وایستاده بود می گه ببخشید خانوم بعده 30 بار معذرت خواهی که ببخشید فضولی کردم گفت چشمم خورد به دفترتون خوندمش داستان می نویسید؟ گفتم بله گفت چه جالب منم می نویسم می خواید چاپش کنید گفتم نوچ اون گفت من دنبال کارای چاپشم بهد کلی در مورد داستان نوشتن حرفیدیم بهد من آدرس سایتو دادم بهش چخدم کلاس گذاشتم برا سایتمون کلی تعریف که خیلی از بچه هاش نویسنده های خیلی خوبین و دوبار بیای معتاد سایت میشی و این حرفا دیه انقدر تعریف کردم فکر کنم تا رسید خونه پرید عضو سایت شد:-2-22-:
آقا من نیدونم کی اومده گفته دارن اینورا ماه، واره هارو جمع می کنن بابای من گیر داده فردا بره دیشارو جمع کن من الان غصه م شده هرچی بهش می گم یه جارو جمع می کنن کل شهرکو جمع نمی کنن که دیگه اینوری نمیان گوش نمی ده:-2-28-: حالا من آکادمیو چی کار کنم؟:-2-30-: جومونگ:-2-30-:ای خدا کلی حرص خوردم از سر شبی
بشه ها ایت فراخوان مسابقه ی بهترین پست هایی که در انجمن خوانده امو دیدین؟
خیلی خوبه فقط حیف که من حافظه ندارم از دیشب هرچی فکر کردم یادم نیومد چه پست خوبی خوندم تو این یک سال:-2-37-:
هنوز تا نیم ساعت 5 دقیقه وقت دارم اما حرف نداریم دیه:-2-35-:
فهلا"

H0NEY
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۰ قبل از ظهر
به نام خدا

امروز روز خیلی خوبی بود با راهنمایی یه دوست خیلی از مشکلاتم حل شدم البته بعضیاش که فک کنم هیچوقت حل نشه:-2-15-:
صبح با هزار بد بختی پاشدیم اخه این برادر گرام مثلا اومده بود خوبی کنه دیشب مارو بیدار نکرده بریم سر جامون لالا کنیم تا صبح رو مبل خوابیده بودم کمرم بی صاحاب شد یا به عبارتی صاحابش بی کمر شد :-2-36-:بهدم رفتیم مردسه خدا رو شکر به موقع رسیدیم و الا میشد اخطار سوم :-2-31-:زنگ اول که فیزیک داشتیم انقد خوابم میومدم چند تا صورت سوالو اشتباه نوشتم به کل هنگ کرده بودم:-2-31-: بعدم بدون زنگ تفریح دینی اومد که سر اون عموما لالا بودم :-2-42-:بعدم که زنگ خورد شانس اوردم گوشیمو نبرده بودم والا گوشی هانی پخ پخ:-2-42-: اخه پشت مدرسه رفته بودیم با بچه ها بحرفیم در راه برگش تو حیاط کیفمان را خالی کردن که چیز مشکوکی نداشته باشیم که ضایع شدندی :-2-09-:این دوستمام که هی از بی افاش می صحبت نمیدونم شاید نمیدونه من از این حرفا چندشمان میشود رومم نمیشه بهش بگه سکوت اختیار کن اینم هی واسه ما داستان تعریف میکنم:-2-28-: خلاصه زنگ خورد و ما تشریف فرما شدیم منزل ساعت شیشم خیر سرمون اومدیم رزم سهراب حفظ کنیم خوابیدم پا شدم همش یا دم رفته بود:-2-30-: ای خدا اصلا به درک نمیخوام دیگه:-2-43-: اینم از یکشنبه ی ما:-2-27-:
پ.ن+داداشی اخه چرا انقد ناراحتیاتو تو خودت میریزی پسر بد اگه دیگه باهات حرف زدم تازشم اگه بزاری بی هوا بری دیگه هیچوقت نمی بخشمت هیچ وقت:-2-39-:

~katrin~
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۱ قبل از ظهر
سلامـــــــــ
ساعت هم اکنون 12:40 بامداد می باشد وما هنوز در نود هشتیا به سر میبیریم:-2-35-:

تکلیف دارم ولی نخوندم ... اخر مگر این سایت اجازه درس خوندن به من می دهد؟؟؟؟؟:-2-30-:
هرشب باخود عهد میبندیم که امشب شب آخره ... زود میخوابی ... زود میخونی .... ولی افسوس ..........:-2-35-:

امروز، روز نسبتا خوبی بود. انشالا روز هامون هرکدوم بهتر از روز دیگری باشه... آمیـــــن

خب
برویــــــــــم...
فعلااااااا:-2-40-:

rosa
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۲ قبل از ظهر
////////////////////

any body
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۹ قبل از ظهر
سلاااااااام
امروز ما زنگ اول علوم داشتیم و آزمایش.....رفتیم آزمایشگاه و کل زنگ رو با اسید ها گذروندیم.....زنگ بعد ریاضی و منم که عاشقش....دبیر محترم چندتا سوال داد که حل کنیم....ولی چشمتون روز بد نبینه....با دوستم نتونستیم هیچ کدوم از اونا رو حل کنیم....اصلا مثل اینکه این بوی اسید رو مغز ما اثر گذاشته بود.....کلا امروز همش سوتی میدادیم...وای خیلی وحتناک بود...معلما اینجوری:-2-28-:نگامون میکردن......سر کلاس ریاضیم بنده نشستم بیسکویت خوردن.....معلمه هم که انگار نه انگار
خب خاطره ی امروزمان تمام بشد.....باز میگردیم

meno
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۸ قبل از ظهر
امروز خوب نبود چون لباس برا آجیم پیدا نکردممممممممممممممممممم :-2-39-: تا 10 شب بیرون بودم ولی آخر سر دست از پا درازتر برگشتم . دریغ از یه لباس ساده ، باکلاس و مجلسی . چشمتون روز بد نبینه من نمیدونم این لباس های عربی شلوغ پلوغ چیه که مد شدن اه اه اه .
البته عربی خوشکل هم هستا ولی من ندیدم . جالبیه قضیه این بود که یه لباس بنظرم بد نبود ولی مگه آقامون می ذاشت !!!! گفت نه که نه این باکلاس نیست ، این چیه انگار سلیقت نم کشیده . واه واه واه خدا بدور مردم مردای قدیم . :-2-22-: ما هم به خودمون شک کردیم و گفتیم نه ، خوب نیست .
ولی خدایی چند ماه پیش واسه خودم خریدم ، ماه ،هر که می دید انگشت به دهن می شد که از کجا خریدم . ولی انگار آجیم شانس نداره . نیست که نیست . حالا بازم میرم ببینم چی میشه . وای خواهر اگه بدونی چقدر سخته .
همه مشکل دارن اینم شده مشکل من ها ها ها . ( البته باعث شده به خیلی جیزا فکر نکنم )
ما زنا برا چه چیزایی که حرص نمی خوریم .

لیا
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۹ قبل از ظهر
دوشنبه 25 مهر ماه 1390خورشیدی




سلام:-2-25-:
صبح بخیر
هیچ چیز تو زندگی منو دیونه نمی کنه الا آدمای خودخواه و از خود راضی و متاسفانه این روزا چقدرم تعدادشون زیادشده. از بد شانسی دور و ور منم زیادن.:-2-36-:
این جورآدما مرکز دنیای خودشونن. فکر می کنن دنیا درست شده تا درخدمت اونا باشه و اصلاً هم به ذهنشون خطور نمی کنه که دیگران هم دارن زندگی می کن و حقوقی دارن .
تا دیروز ناراحت بودن که چرا فلان کار به اونا محول نشده و به عهده شما گذاشتنش .هر وقت هم یه اعتراضی می کردی ، می گفتن : خوب تقصیر خودته چرا قبول کردی ؟ منو ندیدی؟ وقتی فلان داشت حرف می زد اصلاً به روی خودم نیا وردم. تو هم به روی خودت نمیاوردی.
بعد که فشار کاریت زیاد می شه و از کوره در می ری و می ری می گی که این کار خیلی وقت گیره و با مشغله های زیاد من جور در نمیاد.
کارو می دن به طرف و می گن؛راست میگه این بیچاره ، شما که کارت کم تر و کم استرس تره اونو انجام بده ..... دیگه می شی دشمن خونیشون.
آقا بیا و ببین چه اخمی ، چه تَخمی . چرا که تو رفتی اعتراض کردی و کارو انداختی رو دوش من.من بچه دارم و سرم شلوغه و ...
یکی نیست بگه ؛آخه آدم!...گنده !...بشر!... اونموقع که طرف اومد کارمطرح کرد و منظورشم تو بودی به روی خودت نیاوردی و از سر تنبلی خودتو زدی به اون راه .بعد که من از سر ناچاری قبولش کردم ، ناراحت شدی(بالا خره یکی باید این کارو انجام می داد یا نه؟!).حالا هم که من گفتم این کارنمی کنم بازم ناراحتی .اصلاً معلوم هست چته . آدم اینقدرخود خواه و از خود راضی؟؟؟
نمی خواستی انجامش بدی ، می گفتی نمی کنم . مگه برای من کُری نمی خوندی؟ پس چی شد ؟ چراوقت حرف همه اوستایید ولی موقع عمل میشه مثل... تو گل می مونید؟ مگه اون وقتی که من گرفتار بودم و علاوه بر کار خودم از سر ناچاری کار شما روهم انجام می دادم به روی خودتون آوردید که حالا من فکر گرفتاریای شما باشم ؟ اصلاً! راحت نشستید نگاه کردید که من چطور یکی تو سر خودم می زنم یکی تو سر کار.در ثانی مگه بچه رو برای من آوردی؟ منم گرفتاریا و مشغله های خودمو دارم! با اینهمه هر چقدر که دستم برسه کمکت می کنم و خودتم می دونی. ولی مثل اینکه داری یواش یواش پرو می شی.
« راست می گن لطف مکرر، میشه حق مسلم »
اصلاً این چه منطق حِماری که تو فکر می کنی من باید یه باری رو که در توانم نیست به دوش بکشم، که چیه اگر بذارمش زمین میدنش به تو ؟ من زیر فشار بمونم چیه؟ که به تو فشار وارد نشه ؟ بعداً تو چکار کنی؟ پاتو بندازی رو پاتو بشینی و منو نگاه کنی.
این حرفا رو ول کن بگو من چند بار باید از یه سوراخ گزیده بشم تا درسم بشه؟ این جور وقتا اینقدر دلم می خواد یکی پیدا بشه یه شکم سیر منو بزنه تا درسم بشه و دیگه از این کارا نکنم!!!! چون می دونم همینجوری عوض بشو نیستم.
خیلی غر غر کردم نه؟ عذر می خوام ولی یه موقع هایی آدم به حد انفجار می رسه و نمی تونه هم به دیگران چیزی بگه. خوب چاره ای نمی مونه جز اینجا غر غر کردن.

پ.ن:
عسل بانو جان تسلیت می گم . خدا رحمتشون کنه.ببخشید که دیر شد.
ایول سعید :-2-40-: ایول الهام :-2-40-: ایول دختر شرقی :-2-40-: ایول فرودو :-2-40-:ایول پشتکار:-2-38-:
زهرا جان خوشحالم که حال پدر عزیزت بهتره. ما همیشه به فکرت هستیم . :-2-40-:
بچه های جدید که شکر خدا تعدادشون خیلیم زیاده خیلی خوش اومدید.:-2-40-:(تریپ صاحب خونه بازی و بزرگتری بودا ! :mrgreen:داشتید؟:-2-06-:)


روز خوش :-2-40-:
روزگارتون خالی از آدم های بی منطق و خودخواه

sismir
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۱ قبل از ظهر
خاطره ای تلخ یا شیرین
وقتی تلفن وقطع کردم سریع آماده شدم تا برم برای مصاحبه ، دیگه نباید این کارو از دست میدادم.ظرف ده دقیقه از خونه خارج شدم وبه سمت آدرسی که منشی شرکت داده بود رفتم. بعداز کلی پرس وجو و دوندگی با کمی تاخیر شرکت وپیدا کردم رفتم تو،باید اول یه فرم که پر از سوالات بی سرو ته بود پر میکردم منتظر نشستم تا اجازه ورود داده شد وقتی فرم وبه آقای رئیس دادم سرمو پایین انداختم تااون فرصت مطالعه داشته باشه توی اون سکوت نگاه سنگینی رواحساس میکردم،سرم و بالا آوردم دیدم رئیس شرکت با چشمانی گرد شده وازحدقه دراومدش داره متعجب منو نگاه میکنه،پرسید چند سالتونه ..!؟ گفتم سی شش سال البته توی فرم نوشتم،خواستم بفهمه سوالش تکرار مکرراته وبیهوده. گفت لطفا شناسنامه تون وبدید فکر کردم جزء روال عادی استخدامشونه که همان جلسه اول مدارک و چک کنند ،وقتی شناسنامه رو دید گفت ماله خودتونه ..دیگه عصبی شده بودم با لبخندی از سر ناراحتی گفتم: بله مطمئنا پیداش نکردم. لبخندی زد وگفت:از حاضر جوابیت خوشم اومد،اما همه خانوماهمیشه از سرو تهه سنشون میزنن تا جوونتر به نظر بیان ولی شما نیازی به این کار ندارید فقط باید از سن شناسنامه ای تون حداقل یه ده سالی کم کنید تا به چهرتون بخوره.بعد اضافه کرد متاسفانه ما استخدام بالای سی و پنج سال نداریم،البته اگه دست من بود شما رو استخدام میکردم ولی این دست هیئت مدیره ست وقانون... با ناامیدی از شرکت بیرون اومدم ولی خدا رو شکر کردم که توی تقسیم روزی بنده هاش بجای تمام نداشته هام چهره ای جوان وشاد قسمتم کرده ....بازم خدا رو شکر. :-2-38-:

تی.آمو
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۵ قبل از ظهر
سلامممممممممممممممممممممم ممممممممممم
امروزم مثل هرروز شروع شد...........................ومنو يه كوچه خالي........................
امروز وقتي از جلويه دبستان بچگي هام رد مي شد كلي دلم گرفت يادش بخير...............چه آتيشي ميسوزونديم....
تو اداره از وقتي اومدم تا الان كلي سرم شلوغ بوده.............حتي وقت سر خاروندنم نكردم.............
راستي ديشب فهميدم دارم هم عمو ميشم هم دوباره دايي.....وقتي به امير(همكارم) گفتم، كلي بهم خنديد مي گفت خوش به حالت ، در ضمن پدرتم دراومد.........و كلي هم رو خرج افتادي........:-2-27-:

ParMoun
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ قبل از ظهر
دینگ!
جدیدا سحر خیز شدم.... صبحها که بیدار میشم فکر میکنم تا اخر روز چقدر میتونم کار داشته باشم ولی نمیدونم چرا به هیچ کدوم نمیرسم.... دیروز سر کلاس فیزیک داشتم چرت میزدم از شدت خستگی....

نمیدونم چرا میگن روزهای بچه ها کنکوری پر از هیجان و استرس در صورتی که روزهای من و همکلاسی هام پر از یاس شده... نمیدونم چرا وقتی میشنویم که یه پیرزن که نزدیک 80 سالشه با چه اشتیاقی درس خونده تا روانشناس بشه و دانشگاه قبول شده به خودمون ایمان نمیاریم....بدتر میترسیم که نمیتونیم ...نمیشه.... روزهامون پشت سر هم داره میاد و میره و دل هامون بیشتر میگیره.... نمیدونم چرا مادربزرگهامون تو سن ما یه گوله آتیش بودن و ما تو این سن یه کوه یخ زده شدیم... چرا به همه از پشت شیشه یخ زده چشامون نگاه میکنیم....
چند روز پیش دیدم دوتا از دوستای سابقم با هم دعواشون شده و قهرن ...حسابی برام سوال شد که چرا دنیا و شهره اینجوری شدن... پرس و جو کردم دیدم بله ...پای یک پسر در میان است!
اینم شده زندگی ما بشینیم تو حسرت نداشته هامون بسوزیم و سر مسخره ترین مسائل داشته هامون رو از دست بدیم....
نمیدونم تو زندگی بقیه اینطوریه یا فقط اطرافیان من این ویروس رو گرفتن.... دلم واسه روزهای خوش کودکی هامون تنگ شده وقتی تنها سرگرمی ها این بود بشینیم کارتون دوقلو های افسانه ای ببینیم و نهایت خیالمون این بود دستهامون رو روی هم بذاریم تا نیروی افسانه ای ما دشمن هامون رو نابود کنه.... ولی الان با هم دشمن میشیم و نیروی افسانه ای ما خودمون رو نابود میکنه... وقتی بچه بودیم یه دونه بیست که میگرفتیم برامون قدر تمام ستاره های آسمون ارزش داشت ولی الان با هزار تا ستاره اندازه یه دونه از اون بیست ها شاد نمیشیم....

REMIX
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ قبل از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز 25 مهرماه 1390:-2-40-:

من .... روزگارمثل باد گذشت : دیروز داشتم کارت دعوت تولد برادرزادمو می نوشتم .:-2-38-: کلی هم هی وسواس به خرج می داد که عمه برای این دوستم قشنگتر بنویس و چی و چی http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_dance.gif. جالب اینه که وقتی مامانش بهش گفت نیایش اسم دوستاتو بگو تا عمه بنویسه متوجه شد:-2-19-: که اون دوستایی رو که زیاد دل خوشی ازشون نداره رو اصلا نمی گهhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Viannen_moi-girl.gif . هی مامانش بهش تذکر میداد که کار درستی نیست دوستاتن باید دعوتشون کنی:-2-43-: ولی کو گوش شنوا http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif. خوشم میاد بچه به این سن یه مرز بندیایی برای خودش داره که هیچ کسی نمی تونه واردش بشهhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/parting2.gif . آخرشم دیدم خودکارو از من گرفت و گفت می خوام کارت دوست صمیمی خودمو خودم بنویسم http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_in_love.gifرفت توی اون یکی اتاق ولی دیگه دنبالشو نرفتم ببینم چی شد نوشت یا نه:-2-27-: . آخر شب که اومد همه رو بوس کردhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/kiss.gif و شب بخیر گفت و رفت دیدیم یه کارت روی میز جا مونده وقتی باز کردیم و خوندیم دیدم با خط خودش نوشته برای مامانی و بابایی و عمه های عزیزمhttp://www.kolobok.us/smiles/user/Vala_13.gif .یعنی فهم و شعور این بچه آدمو متعجب می کنه تنها کلمه ای که براش می تونم بکار ببرم اینه که فوق العاده با شخصیته ،نه این که برادرزادمه و دوستش دارم نه ،چون همیشه توی موقعیت های مختلف نشون داده که چقدر درک و فهمش بالاست . :-2-41-:
برمی گردم جایی که داشتم کارت دعوتا رو می نوشتم:-2-38-: همینطوری که نیایش و مامانش کنارم واستاده بودن یه دفعه یادم افتاد انگار همین چند روز پیش بود که داشتم کارت عروسی امیر رو می نوشتم http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_115.gif. چقدر زود گذشت ! کِی زمان انقدر جلو رفت که حالا دارم برای تولد بچشون کارت می نویسم ؟http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_parents-boy.gif کجا بودم این مدت ؟ نمی دونم!!! داشتم نگاه می کردم که ببینم از اون زمان تا حالا چقدر تغییر کردم :-2-28-:.درسته خیلی سال نیست ولی وقتی بزرگ شدن نیایش رو می بینم تازه می فهمم که بالاخره یه دوره اس که تموم شده و دوره جدیدی شروع شده . خدایا شکرت ...............:-2-41-:

تحَقُق یک خرافات : آقا شنیدین که میگن عطر و ادکلن برای هم نخرید جدایی میارهhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_threaten.gif من اینو به چشم دیدم :-2-22-:. یکی از این اطرافیان ما برای شوهرش ادکلن خریده بود و اصرار داشت که خیلی خوشبوئه (خدایی هم خوشبو بود ):-2-41-:ولی شوهر انکار انکار که نه من اصلا از این بو خوشم نمیاد http://www.kolobok.us/smiles/user/lex_10.gif. دوباره زنه می گفت بابا این همونیه که تو همیشه می گیریhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_70A.gif ولی باز شوهره انکار انکار که من تا حالا از این نگرفتم اگه گرفتم باید رفتیم خونه نشونش بدی http://www.kolobok.us/smiles/user/lex_10.gifکه زنه گفت تموش کردی منم انداختمش آشغالی ،دیگه نیست :-2-14-:. خلاصه بساطی داشتیم اونا جرو بحث می کردن http://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gifملت خدا هم می خندیدن:-2-06-: .وقتی بهشون گفتم دیدین میگن عطرو ادکلن جدایی میاره خندشون گرفته بود:-2-22-: .خلاصه به هر ترفندی بود ادکلن رو غالب شوهره کردیم و دل همسری رو شاد نمودیم . :-2-27-:

من ... الان ... احساسم : خوبم ،:-2-16-: پر انرژی در ضمن این روزا خیلی خیلی مفید شدم (چشمم نزنین )http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_78.gif

همه برو بچه های خاطره نویس دوستتون دارم دخترو پسرم نداره:-53-::-53-::-53-::-53-:

به قول لیا ایول پشتکار همهhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_28.gif

بچه های جدید خیلی خیلی خوش اومدین:-53-: با اومدنتون جو تاپیک جدید و نو شده :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
روز خوش ایام به کام :-53-::-53-:
الهام

any body
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۴ قبل از ظهر
سلام
و اما نوبت ماست.....امروز با هزار بدبختی از رختخواب بلند شدم و رفتم مدرسه.....زنگ اول هنر.....بعد ورزش و عربی و بعد بیکاری.....اول بگم که معلم ورزشمون نیومد.....دوم بگم که امسال من و یکی دیگه از دوستام از گروه 6 نفریمون جدا شدیم و افتادیم تو یه کلاس دیگه....خب میرسیم به اونجا که معلم ورزش نیومد.....اون یکی کلاس که شامل بقیه دوستای ما میشد(همون 6 نفر) اون زنگ رو عربی داشتن.....البته اینم بگم که دلقک گروهمون افتاد تو اون کلاس.....معلم اومد و گفت 2تا کلاس رو باهم قاطی میکنیم.....ما نیز به خاطر همکلاس شدن دوباره با سارا جان(همون دلقکه)اینجوری شدیم:-2-16-:اونا اومدن و خلاصه چشمتون روز بد نبینه اینقد حرفای خنداه دار اشک در آور زد که همه مردیم از خنده و هر 6تامون یه منفی خوشگل گرفتیم...
واااااای مردم....چقد زیاد بود....ببخشید.....فهلا بااااااااااااای

nairika
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۴۱ بعد از ظهر
سلام همگاني خوبين كه
الان كه داشتم خاطره الهام عزيز( REMIX ) رو ميخوندم يادم افتاد كه فردا تولد برادري مرسي عزيزم واسه يادآوريت
واقعا ايمان دارم به اين شعر"بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين" انگار همين ديروز بود كه من يه دختر بچه 10 ساله بودم و همه فكر و ذكرم اين بود كه يه برادر كوچولويه عزيز داره به جمع خانوادگيمون اضافه ميشه يادمه انقدر خاطرش براي من و خواهري عزيز بود كه واسه گذاشتن عكساش تو آلبوم شخصي خودمون جر و بحث ميكرديم و مامان مجبور بود از خيلي از عكساي ني ني كوچولوي جديدالورود دو بار چاپ بگيره و تازه آلبوم خودش بازم خالي از عكساش بود حالا اون ني ني كوچولو داره خودش رو آماده ميكنه واسه كنكور
در واقع وقتي ميفهمي بزرگ شدي كه ميبيني نوزادي كه تولدش رو به ياد داري چقدر بزرگ شده
داداش كوچولوي من بزرگ شده و من هنوز به قول لي لي عزيز منتظر شاهزاده سوار بر اسبم يا غول تو چراغ جادو
يادمه بچه تر كه بودم هروقت به چيزي كه ميخواستم نمي رسيدم تو روياهام هزار تا راه مختلف واسه رسيدن به اون پيدا ميكردم كه تو دراز مدت بهش برسم و انقدر اين مدت طول ميكشيد كه اصلا از اصل موضوع غافل ميشدم و نميدونستم چي بود كه مي خواستمش و بهش نرسيدم
و متاسفانه يا خوشبختانه هنوز هم همينطورم مثلا اگه تو محيط كاري آرزوي داشتن يه مهارت خاص رو داشته باشم به جاي اينكه غصه نداشتنش رو بخورم يا برم دنبال يادگرفتنش رويا ميبافم كه تو سالهاي آينده به راحتي آب خوردن اين كارو انجام ميدم و انقدر با اين رويا خوشم كه نه دنبال حرفه ميرم تا يادش بگيرم و نه غصه ندونستنش رو ميخورم
اي بابا بيخيال گذشته
تازگي ها يه مشكل جديد پيدا كردم اونم اينكه نميتونم كه نبخشم و به راحتي فراموش ميكنم و اين چقدر بده
مثلا يه نفر در حقم بدترين ظلم ممكنه رو ميكنه و من تنها كاري كه ميكنم فراموش كردن خود طرفه نميگم كه كينه اي بودن خوبه ولي اينقدرم بي كينه بودن بده آخه طرف مقابل طلبكارتم ميشه كه چي؟ كه كارم اونقدرم بد نبوده كه بخواي ببخشي يا نبخشي نميدونم شايدم اون مشكل داره نه من! خدا بهتر داند
آخ كه چقدر حرف زدم و اين شاخه اون شاخه كردم بازم طبق معمول خاطره قابل عرضي نيست و زندگي روال تكراري و مزخرف خودش رو طي ميكنه
عسل بانو جان تسليت ميگم غم آخرت باشه
حوصله شكلك يوخده
خوش و خرم باشين و پر از روياهايي كه به حقيقت بپيونده
فعلنات

.:JASMiNe:.
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۳۳ بعد از ظهر
دوشنبه 25 مهر
نمیدونم چرا؟ ولی امروز حالم خیلی گرفتس!:-2-15-:
توی مدرسه (دبیرستان)خیلی تنهام!اخه منو از همه ی دوستام جداکردن....:-2-36-:
همه افتادن پیش هما..فقط من پرت شدم تو یه کلاس 22 نفری!!در صورتی که همه ی کلاسا 45 نفری ان...این تنها مزیت کلاسمونه:-2-28-: فک کنم هر چی دانش اموز اضافه اومده از اون کلاسا ناظممون ریختشون تو این کلاس!!
بچه های این کلاسم همه باهم دوستن حتی بعضی ها از راهنمایی با همن!! اینم شانس منه دیگه چه میشه کرد؟:-2-30-:
با این که این همه روز هم گذشته ولی بازم......
البته از پارسال که خیلی بهتره!!پارسال افسردگی مزمن گرفته بودم از تنهایی!!:-2-37-:خیلی ناراحت کننده بود..ولی میارزید چون بعد از مدتی با زهرا که الانم با هم دوستیم دوش شدم...اما امسال کلاسمون جدا شد....:-2-41-:
بچه های کلاسمون بی بخارن...:-2-39-:
البته بعضیاشونو دوس دارم..زنگای تقریحم با دوستای خودمم...
در کل میگذره اما نه اونجوری که میخوام....میدونین بچه ها؟همه ی امیدم اینه که یه دانشگاه خوب قبول شم و برم دانشگاه...:-2-14-:
من همه ی ارزوهامو اونجا میبینم نمیدونم چرا؟؟؟؟:-2-15-:
اما چیزی که همیشه ازش میترسم بازم باهامه...!:-2-09-:
اینده...


یاسمین:-2-40-:

Cloud_Strife
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۰۷ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:

بدون مقدمه میریم سراغ خاطره ی امروز::-2-38-:

آقا امروز عجب رو شانس بودم من واقعا:-2-08-:

زنگ اول ازم زبان پرسید:-2-28-:

زنگ دوم ازم شیمی پرسید:-2-43-:

زنگ سوم ازم جغرافی پرسید:-2-28-:

زنگ آخر هم عربی امتحان داشتیم:-2-43-:

شانس آوردم همه رو خونده بودم همه رو عالی جواب دادم:-2-38-:

آقا این معلم زبانه بسی از من خوشش آمده است:-2-22-:

هی سر کلاس میگفت شکرایی تو بخون...شکرایی فلان کن...شکرایی بهمان کن...:-2-09-:

من نمیدونم چه چیزی تو وجود من هس که هر سال همه ی معلم زبانا از من خوششون میاد و میشیم عزیز دردونه:-2-22-:

سر زنگ ریاضی داشتم حرف میزدم که یهو معلم ریاضیم(خانوم علیزاده:-2-15-:)گفت:شکرایی پاشو بیا اینجا.:-2-31-:

منم گفتم:چرااااااااااا:-2-30-:؟؟؟دیگه حرف نمیزنم ببخشید:-2-30-:(جذبه رو داشته باشید تو رو خدا:-2-06-:)

بعد گفت حالا پاشو بیا اینجا پیش من باش:-2-38-:(اصولا معلم ریاضی ما خیلی شوخ طبعه:-2-22-:)

پاشدم که برم که گفت:دفترتم بیار:-2-31-:

بعد من همچین گفتم:برای چی:-2-30-:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(با یه لحن ترسان و لرزان:-2-31-:)که همه زدن زیر خنده:-2-06-:

گفتش پاشو بیا میخام تمرین حل کنی بابا جون.:-2-38-::-2-06-:

خلاصه یه نفس راحت کشیدم و پا شدم رفتم.:-2-38-:

دوباره گفت:مثه اینکه دوره ی مظلومیتت سر اومد دوباره:-2-43-:(اونایی که همه ی خاطره هامو خونده باشن جک این قسمتو گرفتن حتما:-2-06-:)

منم یه لبخند گنده تحویلش دادم!:-2-27-:

زنگ آخر دم سرویس داشتم با کیمیا حرف میزدم که معلم آمارمو دیدم.:-2-16-:

عاشقشم.محشره.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

دستمو کشید گفت مرضیه جون بیا بریم الآن سرویس میره:-2-15-:(آخه تو سرویس ماس:-2-38-:)

بعد گفتم کجا بریم خانوم سرویس که اینجاس!:-2-06-:

داشتم از خنده میمردم آخه خیلی معلم باحال و شوخ طبعیه:-2-16-::-2-22-:

بعد با لحن خاص خودش گفت:آهان خب بیا بریم دیگه.:-2-06-:

خلاصه رفتیم.:-2-09-:

بعد گفتش مرضیه فردا امتحان آمار دارید صداشو در نیار یه رازه میخام همه سورپریز شن.:-2-22-:

من از خنده مرده بودم.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

خلاصه خیلی دوسش دارم این معلم آمارمو.:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-14-:




خب دیه:-2-08-:

همین الآن باید برم کلاس ویلن و گرنه دیرم میشه.:-2-28-:

بایتان باشد!:-2-25-:

روزتان خوش و خوش تر باد.:-2-40-:

NAVA22
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۳۵ بعد از ظهر
سلام. :-103-:
آقا ما امروز شکست عاطفی خودیم:-2-03-:. بعد عمری می خواستیم بریم کنسرت یه تنوعی باشه زنگ زدیم گفت بلیطا تموم شده:-2-34-:.
از اون ور گشنه اومدم خونه دیدم غذا ماهی داریم:-31-::-31-::-31-:. هی :-17-:می گن آدم گشنه اش باشه هرچی بذارن جلوش می خوره راست گفتن:-37-:
امتحان گسسته داشتم همچین گل و بلبل:-24-::-24-::-24-:
این معلم دیفرانسیلمون شوت تشریف دارن:-65-: هیشکی از درس دادنش چیزی نمی فهمه فقط نیگاش می کنیم.:-37-::-29-: همون اول سال گفتیم اینو نمی خوایم فایده نداشت:-2-17-: کل کلاس می خوایم بریم با یه معلم دیگه بیرون مدرسه. مثلا مدرسه غیرانتفاعیه:-2-28-:
قضیه ی افغانیا بود جلوی مدرسه. الان برای خونه مون اتفاق افتاده:-2-43-: دارن جلوی خونه یه ساختمون می سازن صبح تا شب باید پرده کشیده باشه. کافی یه لحظه پرده بره کنار هرچی دستشونه می ندازن زمین میخ خونه میشن.:-2-01-:
نمی رسم خازطره ها رو بخونم.:-2-30-: دیشب یکم خوابیدم ساعت1 شروع کردم به درس خوندن دیگه نخوابیدم.:-2-18-:
شانس ما امسال پیش دانشگاهی سالی واحدی شده. :-2-24-:
انقدر واسه تابستون سال دیگه برنامه ریزی کردمو نقشه کشیدم که نگو:-2-11-:. اول از همه می خوام برم آموزشگاه رانندگی اسم بنویسم:-15-:.
الان مشخصه من واسه فردا زیاد درس ندارم دارم بیخودی می نویسم.:-21-:
مامان:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
همه ی خاطره نویسای گل:-2-40-:
جدیدای تاپیک:-118-:

!kimi5
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۵۵ بعد از ظهر
ﻣﺎﻣﺎن ﺑﯿﺰرﮔﺎم ﻣﺎﻣﺎن ﺑﺰرﮔﻢ
:-2-30-::-2-30-:
رﻓﺖ...ﺗﻨﻬﺎﻣﻮن ﮔﺬﺷﺖ

ﺧﺪا آﺧﻪ ﭼﺮا؟

درﺳﺘﻪ راﺣﺘﺶ ﮐﺮدی وﻟﯽ ﻣﺎ دارﯾﻢ داﻏﻮن ﻣﯿﺸﯿﻢ

ﮐﻞ ﺑﺪﻧﻢ ﻣﯿﻠﺮزﻩ

ﻣﺎﻣﺎﻧﺒﺰرگ

ﻣﻨﻮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ؟؟

ﺧﯿﻠﯽ دوﺳﺖ دارم

ﺧﯿﻠﯽ....اﻻن راﺣﺖ ﺷﺪی؟؟

ﻣﺎﻣانﯽ:-2-30-:

ﻣﺎﻣانﯽ

ﮐﺎش اﯾﻦ ﺟﻤعهﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ اﯾﻨﺎ ﻣﯽوﻣﺪم ﺑﺮای آﺧﺮﯾﻦ ﺑﺮارﻣﯽدﯾﺪﻣﺖ

آﺧﻪ ﭼﺮا ﺑﺪون ﺧﺪاﻓﻈﯽ؟

ﮐﺎش ﺑﺎزم ﻣﯿﺪﯾﺪﯾﺪﻣﺖ ﮐﺎش ﺑﺎزم ﻣﯿﺸﺪ ﻗﺮﺑﻮن ﺻﺪﻗﻢ ﺑﺮی ﺑﺎزم .ﺑﮕﯽ ﺑﻬﻢ ﺟﯿﮕﺮ

ﻣاماﻨى مامانى دلم ﺑﺮات ﺗﻨﮓ ﻣﯽﺷﻪ ﺧﯿﻠﯽ...

:-2-30-::-2-30-::-2-30-:ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ زﻧﮓ زد دو ﺗﺎﯾﯽ زديﻢ زﯾﺮ ﮔﺮﯾﻪ

ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ صحبتﮐﻨﻪ

ﮔﻮﺷﯿﻮ داد عمه م
عمه م زار ﻣﯿﺰد اﻟﻬﯽ ﺑﻤﯿﺮم واﺳﺶ

اﻟﻬﯽ ﺑﻤﯿﺮم واﺳﻪ ﺑﺎﺑﺎم اﯾﻨﺎ ﮐﻪ دﯾﮕﻪ ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ دارن ﻧﻪ ﻣﺎﻣﺎن

دارم دﯾﻮﻧﻪ ﻣﯿﺸﻢ

ﮔﺮﯾﻢ ﺗﻤﻮﻣﯽ ﻧﺪارﻩ

ﻗﯿﺎﻓﻢ اﻓﺘﻀﺎح ﺷﺪﻩ
:-2-30-:
ﺳﺮم دارﻩ ﻣﯽﺗﺮﮐﻪ

ﻫﻤﻪ زﻧﮓ ﻣﯽزﻧﻦ دﻟﺪارﯾﻢ ﻣﯿﺪان

وﻟﯽ دارم ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﻢ آروم ﺑﺎﺷﻪ

ﻧﯿﮑﯽ ﺧﻮاﻫﺮم ﮐﻪ ۵ ﺳﺎل ﮐﻮﭼﯿﮑﺘﺮ ﻫﻢ ﺗﻮی ﺧﻮﻧﺴﺖ وﻟﯽ ﻧﻤﯿﺪوﻧﻪ

ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪﻫﺎی ﻣﻦ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ ﭼﺠﻮری ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﻢ
:-2-30-:
اوﻣﺪم ﺗﻮی اﺗﺎق در رو ﺑﺴﺘﻢ

ﺣﺘﻤﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪ

ﭼﯽ ﮐﺎر ﮐﻨﻢ؟:-2-30-:

ﺑﺎورم ﻧﻤﯽﺷﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﻢ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﻢ اﯾﻨﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ دﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﻤﺶ

ﺧﺪاﯾﺎ ﺑﻬﻢ ﻗﺪرت ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮ ﺑﺪﻩ

زﻧﮓ زدم ﺑﺎ دوﺳﺘﻢ ﺣﺮف زدم ﺑﻠﮑﻪ آروم ﺷﻢ

وﻟﯽ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﺒﻮد

ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯿﺎم اﯾﻨﺠﺎ ﻫﻢ ﺑﮕﻢ ﯾﻪ ذرﻩ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺸﻢ

ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺑﭽﻬﺎ اﮔﻪ ﻧﺎراﺣﺘﺘﻮن ﮐﺮدم ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ

دﺳﺖ ﺧﻮدم ﻧﯿﺴﺖ:-2-30-:

ﻓﻌﻼ:-2-30-:

-نازلی-
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۲۶ بعد از ظهر
سلام.

این روزام همه اش خلاصه شده تو درس و دانشگاه و پروژه و تمرین و...گاه گاهی هم شاید کتابی و نوشتنی و....
خوب همیشه همه چیز اون چیزی نیست که ما دوست داریم.
دیروز به این حرف توی رمان ها اعتقاد پیدا کردم. نفس کشیدن توی هوایی که محبوب هست.
خیلی دو دلم این روزا. آیا واقعا من می تونم از پس یه زندگی بر بیام؟ یا ظلم می کنم به طرف مقابلم. وایسم مثل تو قصه ها شاهزاده هه پیداش بشه یا بشینم تو خونه مثل بقیه دخترا؟ نمی دونم چقدر سخته...
یاد یه پست افتادم که همین جا نوشته بودم...الان دوباره حال و هوام اون پسته. با این تفاوت که این بار قضیه کمی جدیه...
کی می تونه سرنوشت رو بخونه...کی می تونه تعیین کنه چی درسته...بادی از کجا فهمید یکی دوستت داره یا نه..وای که چه سوالای سختی...گاهی چقدر احمقانه...
این روزا من پرم از سوالای سخت و احمقانه...
و حس می کنم خیلی دارم ازش دور می شم و می دونم که اشتباه از منه...اونم صبرش حتما حدی داره...اینقدر یه بنده اش بد باشه و اون ببینه و دم نزنه...نه..فکر کنم دلش می خواد بزنه پس کله ام...ولی کاش نزنه...لطفا باهام راه بیاد و این روزا رو زیر سبیلی رد کنه...خدایی..دارم یه فکرایی می کنم برا خودم...کاش یکی آدم بودن و یادم می داد...خدایی، دارم سعی می کنم....تو هم صبر کن....لطفا...
یه تواناهایی گاه به آدم خیلی ضربه می زنه...و فکر کنم ضربه اش رو یا خوردم یا دارم می خورم...به هر حال هر چیزی تاوانی داره دیگه....کاش می شد با کسی حرف زد...
چه جوریه که یه سری اینجا خیل با هم صمیمی ان؟ هیچ وقت نمی تونم بفهمم...و یقینا مشکل از منه...حس می کردم با یه نفر توی این دنیای مجازی می تونم راحت باشم و بعضی چیزا رو بگم...که بی خیال...اونم نمی شه...کلا یا نمی رسیم یا دیر می رسیم....حالا من مصداق جفتشم...
اوپسسسسسسسسسسسس....(اینو از تو رمان خوب تر از اون که واقعیت داشته باشه..یاد گرفتم) خیلی کاربردیه...خصوصا برای حالای من...
لحظاتی که حرف برای گفتن داری و نمیاد، خیلیه...

alizee
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۳۵ بعد از ظهر
سلام و بازهم بعد از مدت ها اومدم خاطره بنویسم

5 شنبه جشن فارغ التحصیلیمون بود و آخرین پیوندمون با مدرسه و دبیرستان هم تموم شد :-2-39-: خیلی خوب بود و خوش گذشت ولی خوب تازه آدم می فهمه که چقدر دلش واسه این جو و فضا تنگ می شه البته من یکی به شخصه حاضر نیستم برگردم تا دوباره اون

همه درس بخونم !! چون واقعا" سخت بود ولی خوب خیلی بهمون خوش میگذشت کاشکی بازم همه باهم بودیم !

ولی خوب مدرسه ام خدایشش نعمتی بود با سرویس می رفتیمو برمی گشتیم . حالا که می ریم دانشگاه می میریم تا بریم و

برگردیم . اتوبوس و مترو های شلوغ که واقعا" نمی شه توش نفس کشید !!!! یکی لای در می مونه ! یکی میوفته رو اون یکی !!!

یکی داد می زنه اقا نگه دار !!! اون یکی سر بغلیش داد می زنه هووووووووووی کوری ؟!!! واقعا" وقتی اینجور صحنه ها رو می بینم

متاسف می شم یعنی یک زن شخصیت خودش رو در حد عربده کشی می دونه ؟! چرا انقدر آدما نسبت به هم بد شدن ؟!!

چی شد که به اینجا رسیدیم ؟!!!! دیگه هیچ کس اعصابه خودشو نداره چه برسه به بقیه رو !! جدیدا" انفدر با این صحنه ها روبه رو

می شم که کم کم داره واسم عادی می شه !!! خوب خانوم یا آقا یه ریزه گذشت داشته باشین ازت کم می شه ؟؟ باور کن اینجوری

واسه خودتم بهتره حداقل صبحت رو با دعوا و یه اعصاب داغون شروع نمی کنی !!!! خلاصه توی این 4 هفته ای که میگذره از

دانشجو شدن خیلی چیزا دیدیم !!! تا آخرش چه شود خدا می دونه

واسه فردا کلی کار دارم ولی از بس خستم حوصله هیچ کاری ندارم هر روز تصمیم می گیرم درس بخونم ولی نمی شه !! دوباره

تصمیم گرفتم به همون شیوه دبیرستان درس بخونم ، کتابخونه !!!!


پ .ن : KIMI 5 بهت تسلیت می گم دوست عزیز . ایشالا که غم آخرتون باشه

Sara 73
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
امروز با یکی دردودل کردم،یعنی ازش کمک خواستم،دعا کنید کمکم کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:-2-15-:

سوداا
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۱۴ بعد از ظهر
واما امروز
یادتون چند شب پیش در مورد راننده سرویسمون براتون گفتم ؟ همون که آقاست و کم حرف و یکمی طفلکی گیج و :-2-39-:یه چیزی تو این مایه ها . دیررسیدن ماو ازیان حرفا . :-2-43-:
دیروز کلی زحمت کشیدم برای آقا توضیح دادم که بله: مسیر شما اینجوری و اینجوری و چه ساعتی بیاو ایستگاه اول کجاست و ازاین حرفا .
امروز ده دقیقه به 7 از خونه بیرون اومدم وخودم و رسوندم به ایستگاه که : دیگه از این به بعد زود می رسیم مدرسه و دیگه علم در خطر نمی افته . فردا همه میشن دکتر و مهندسو ازاین حرفای فیلسوفانه . ما هم عاقبت بخیر میشیم.:-2-40-:
ساعت 7 ----صدای تلفن : خانم فلانی سرویس رد شده ؟ما جا موندیم ؟ :-119-:
من : نه . من ده دقیقه است اینجام و سرویسی ندیدم :-119-:
ساعت7/5------صدای تلفن . خانم سرویس رفته ؟:-119-:
من : نه . من یکربع اینجام و سرویسی ندیدم .:-2-15-:
ساعت 7/10------صدای تلفن .خانم چرا سرویس نیموده ؟:-2-36-:
من : نمی دونم . من بیست دقیقه اینجام و سرویس ندیدم:-2-39-:
ساعت 7/15------
من :
ساعت
من:
خلاصه ساعت 7/25دقیقه بود که سر و کله سرویس از دور پیدا شد و گل لبخند بر چهره ما نشست که >>>>>>>>>>>>:-2-36-:
تا سوار شدم . آقای راننده کم حرف و مظلوم به صدا در اومد که . من امروز بخاطر آدرس دادن شما گم شدم ؟:-2-33-:
هاج و واج با تعجب به اون و همکارام نگاه کردم که صدای شلیک خنده همکارام بلند شد:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
واشاره به من که هیچی نگو و عذر خواهی کن و ازاین حرفا :-2-40-:
تعجب من او خنده همکارام ازاین جهت بود که کلا . مسیر سرویس این مظلوم فقط دو تا خیابون راسته . که یکیش رفت و یکیش برگشت . :-2-06-:
دیگه فکر کنم آه و نفرین بچه های مدرسه من و نگیره . دعای خیرشون پشت پناه این رانندس که امروز هم ما دیر می رسیم وبله ......:-2-09-:
این بود خاطره من . شبتون بخیر
--------------------------------------------------------
کیمیا عزیزم . بهت تسلیت میگم . خدابه تو خانواده ی گلت صبربده و اون مرحومه را هم درجوار خانم فاطمه زهرا (س) قراربده.

nima.reno
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۴۳ بعد از ظهر
زندگي سخت ساده است!خطر کن!وارد بازي شو!چه چيزي از دست مي دهي؟با دستهاي تهي آمده ايم،و با دستهاي تهي خواهيم رفت.نه ، چيزي نيست که از دست بدهيم، فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند، تا سرزنده باشيم،تا ترانه اي زيبا بخوانيم،و فرصت به پايان خواهد رسيد. آري، اين گونه است که هر لحظه غنيمتي است
کلاغ پـَر...؟؟ نه کلاغ را بگذاریم برای آخر ... نگاهت پـَر ...... ... ... خاطراتت هم پـَر صدایت ؛ پـَـــر کلاغ پـَر..!؟؟ نه ؛ کلاغ را بگذاریم برای آخـــر ... جوانی ام پـَر خاطراتم پــَر من هم ... پــَـــــر حالا تو مانده ای و کلاغ ؛ که هیــــــــــــچ وقت به خانه ش نرسید
من ...ازبازي... كلاغ پر ميترسم.... ميترسم بگويم " تـــــــــــو"و آرام بگويي پـَـــــــــــــــــــر

bani*
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ بعد از ظهر
چه تلخ است قصه ی عادت!!!
دوشنبه 25 مهر 90 :-2-38-:
یه چندروزی هست دارم با خودم خلوت میکنم
به قول آجولیم رفتم تو غار تنهایی و دارم با خودم دو دو تا چهارتا میکنم ببینم کجای این زندگی ام
تا الان که به این نتیجه رسیدم حق با بقیه س
باید یه دستی واسه خودم بالا بزنم و یه سروسامونی به زندگی متوقف شدم بدم
باید به همه کسایی که علی رغم اینکه توانایی هامو باور دارن ثابت کنم که من هنوزم همون بنی ام
همون بنی موفق و با اراده که اگه تصمیم به یه کاری بگیره عملیش میکنه
نباید اجازه بدم بقیه به این بنی عادت کن به این بنی که تو این یه سال و خورده ای عوض شده و گاهی خودمم باهاش احساس غریبگی میکنم
انگار یه نفر دیگه س........

feedback
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۲ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

مثلاً سلام :-2-43-::mrgreen:

فاز شادی :
ما اومدیم :-2-08-: به همین زودی دلتون برام تنگ شد؟! :-2-35-: جدی دلتون برام تنگ شد؟! :-2-41-: تو رو خدا؟! :-2-11-: وایییییییی من چقدر طرفدار دارم :-2-04-: تو رو خدا شرمندم نکنید :-9-::-9-::-9-: خوب من دیشب خسته بودم ساعت 9 تازه رسیدم خونه و کلی هم کار داشتم و امروز صبح هم کلاس داشتم نشد خاطره بنویسم دیگه دههههههههههه :-2-33-::-2-33-:
(وجدان : برو سر وقت سوژه ماورایی امروزت :-2-06-::-2-06-::-2-06-:)
وجدانم راست میگه. :-2-41-::-2-22-:
آقا من امروز سر کلاس بودم و طبق معمول با دیدن محسن خندم گرفت. :-2-06-: اصلاً این بچه سوژه خنده ایه واسه خودش :-2-06-:
ترم پیش هیدرولیک رو افتاده و من همش مسخره اش میکنم. من بار اولمه هیدرولیک برمیدارم و واسه همین همش مسخره اش میکنم :-2-08-::-2-08-::-2-08-: داشتم هی میگفتم که چطور جرئت میکنی کنار من بشینی؟ :-2-06-: بدبخت ِ افتاده :-2-06-:
تو همین حال و هوا بودیم که محمدرضا وارد شد. :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: الان دلیل خندیدنمو میفهمید :-2-06-::-2-06-:
سعید : میبینی داش محمدرضا؟ :-2-43-:
محمدرضا : چی رو؟ :-2-35-:
سعید : همین زندگی رو دیگه :-2-43-:
محمدرضا : چطور؟ :-2-35-:
سعید : من از دست محسن چه ها که نمیکشم. خجالتم نمیکشه :-2-43-:
محسن : مگه من چیکارت کردم؟ :-119-:
سعید : بگو چیکار نکردی!!! :-2-43-: روت میشه بیای این کلاس بشینی؟ روت میشه؟ نه واقعاً چطور روت میشه کنار ِ شاگرد زرنگا بشینی؟ :-2-43-::-2-43-::-2-06-::-2-06-:
قیافه محسن : :-45-::-45-:
محمدرضا : مگه چیکار کرده؟ :-2-35-:
سعید : آبروی ما رو برده دیگه!!! :-2-43-:
محمدرضا : چیکار کردی محسن؟ :-2-35-:
محسن : بابا این سعید داره بیخود میگه. من کاری نکردم که!!! :-45-::-45-:
سعید : برو برو :-47-: آبروی ما رو بردی. یه بار اینو افتادی دوباره اومدی کنار ماها نشستی. داری آبرومونو میبری. بچه تنبل :-2-43-::-2-43-::-2-43-: خجالتم نمیکشه!! نه محمدرضا؟! :-2-41-:
محمدرضا : خوب منم ترم پیش اینو افتادم. الان ترم دومیه که اینو برمیدارم. :-2-35-::-2-35-:
قیافه سعید : :-2-19-::-2-19-::-2-19-:
قیافه وجدان : :-2-29-::-2-29-::-2-29-:
آبروم رفت. تا من باشم کسی رو دست نندازم. حاضر بودم اونجا زمین دهن باز میکرد میرفتم تو زمین :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعدش همش ماست مالیش کردم که بیشتر از این ضایع نشم. محسن هم تا آخر کلاس بهم میخندید و زیر لب میگفت :
-آدم تو شیلنگ شنا کنه ، اینطوری ضایع نشه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
-آدم تو زیر زمین بادکنک هوا کنه ، اینطوری ضایع نشه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
-آدم سه سال تو یخچال بخوابه ، اینطوری ضایع نشه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
-آدم 10 بار نوار خالی گوش بده ، اینطوری ضایع نشه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
سعی کنید مثل من ضایع نشید!!! :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
شعر روز :
این آهنگ کوروس منو به وجد میاره و در عین حالی که ملودیش غمگینه ، ولی فضای شادی داره.
تاپ تاپ صدای قلبمه
انگار یارم داره میاد
به جونم آتیش میزنه
ناز میکنه خیلی زیاد
خدایا ایشالا مشکلی پیش نیاد ، چهارشنبه عقدکنان ، دارم لحظه شماری میکنم. :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

----- ----- ----- ----- -----

فاز غم :

چراغا رو خاموش کن
هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی
چشمی که گریه کرده
چراغا رو خاموش کن
سرگرم گریه باشم
میخوام به روم نیارن
باید ازت جدا شم
فکر نبودن تو
دنیامو میسوزونه
چراغا رو خاموش کن
چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن
نشون نده که سردی
حالا وقت دروغه
بگو که بر می گردی
از شرم اشکای من
رفتی چرا یه گوشه
ازم خجالت نکش
چراغا که خاموشه
اگه دلت هنوزم
باهام یه کم رفیقه
یه خورده دیرتر برو
فقط یه چند دقیقه
فکر نبودن تو
دنیامو میسوزونه
چراغا رو خاموش کن
چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن
نشون نده که سردی
حالا وقت دروغه
بگو که بر می گردی


سعید / 25 مهر 90 / 21:08

بعداً نوشت :
آخ جون تشکر مامی الی و مامی شبنم پای پستهای خاطره نویسیه :-2-16-::-2-16-::-2-16-:

.:AMIR:.
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۵ بعد از ظهر
به نام خدا
امروز طبق هرروز از خواب بیدار شدم(پَــــ نَــــ پَـــــ میخای بیدار نشی :-2-43-:) بعد از خوردن صبحونه راهیه مدرسه شدم .تو مدرسه قبل از شروع صبحگاه شیمی خوندم آخه دیشب عروسی بودم و نتونسته بودم شیمی بخونم:-2-04-::-2-05-:.سرِ صبحگاه مشاورمون راجع به هفته ی سلامت نیم ساعتی حرف زد:-2-26-:.امروز چون جلسه ی دبیرا بود زودتر تعطیل شدیم به همین خاطر زنگا یه ساعتی شدن:-2-32-:.شیمی زنگ اول نپرسید:-2-32-:.تاریخ هم قرار بود امتحان بگیره که نگرفت:-2-32-:.زنگ سوم هم 2باره شیمی داشتیم که معلمون 45 دقیقه نصیحتمون کرد که درس بخونید و از این حرفا:-2-06-:.
خلاصه الآنم از دندون پزشکی اومدم و فردا هم امتحان ادبیات دارم :-2-27-:

mahsan
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۷ بعد از ظهر
هشدار : این خاطره خیلی فوتبالی شده است :-2-35-:

سلوم به همه :-2-38-:

آقا ما یه چند روز گیر و گرفتار بودیم:-2-41-:

شنبه یه بازی مهم تو لیگ برتر انگلیس با شیطونکا داشتیم :-31-:

جمعه که کلهم درگیر خبرای قبل بازی بودیم و همه جوره ترکوندیم:-2-11-:

خبری بود که میزاشتیم و تجزیه , تحلیلی بود که انجام میدادی:-2-38-:

تراژدی شروع میشود :-2-15-:

شنبه بدی بود هنوزم بعد دو روز تو شوک اتفاقات شنبه ام :-2-15-:

از هفته پیش مشخص شده بود که بازیو نمیخوان پخش کنن :-2-43-:اینقد بینانیه و درخواست و اس ام اس و ... به مسئولین شبکه سه دادن بچه های لیورپولی و اون یکیا تا بالاخره چهارشنبه شب رو سایت شبکه سه اومد که بازی پخش میشه !:-2-28-:

یه ملت شاد و خوشحال که قراره بازی پخش بشه :-2-42-:.شنبه ساعت یه ربع به سه رسیدم خونه ( بازی ساعت 3:15 بود )

زودی رفتم فروم لیورپولیا :-2-31-: ببینم بروبچ در چه حالن و ترکیب تیم چیه برای بازی :-2-31-:

چشمم به اولین پستی که خورد این بود : ای تو روحت شبکه سه :-2-38-:

بهله و اینگونه بود که مشخص شد یه ملت رفتن سر کار و قرار نیست بازی پخش بشه :-2-43-::-2-42-::-2-28-:

منم همگان با لیورپولیای سراسر ایران فُش های خفنی نثار .... کردم :-2-42-::-2-35-: و این فش ها تا انتها و بعد بازی و حتی همین امروزم ادامه داره :-2-43-:

و بعد در حرکتی انتحاری پریدم اتاق بُرار مربوطه و پتو رو از سرش کشیدم و یه جیغ بنفش و دوباره چند تا فش به.... و :-2-42-: گفتم بزن ماهواره که بازی رو پخش نمی کنن :-2-43-:( البته همه این صحبتا در حالتی عصب زده و خشن صورت گرفت :-2-38-:)

واقعا نامردی بود . حالا بزارین دلیل پخش نکردن بازی رو بگم :-2-28-:

شنبه ساعت 16:50 از سری مسابقات جذاب و نفس گیر لیگ برتر ایران بازی مس با پرسپولیس بود :-2-42-:

و از اونجایی که ملت ما شدیدا ملی پرور هستن و دلشون میخواست یه بازی ایرانی رو ببینن و یه ربع اخر بازی منچستر و لیورپولم تداخل پیدا می کرد با این بازی جذاب کلا مسئولین تصمیم به پخش نکردن بازی گرفتن :-2-28-:
همه این اتفاقات در حالی افتاد که بازیای لیگ ایران یا 17 یا 18 یا 16 یا هر کوفت و زهر مار دیگه اییه ولی 16:50 نداشتیم ولی اون روز داشتیم چرا ؟؟ به خاطر اینکه بین دو نیمه بازی اذان مغرب پخش بشه:-2-36-:
8 تا شبکه داریم که هر 8 تا هم اذان رو پخش می کنن حالا اگه یه روز شبکه سه به جای پخش اذان زیرنویس می نوشت که اذان مغرب به افق تهران یعنی ملت نماز نمیخوندن :-2-28-:

کاش می فهمیدن با این کارشون چقدر جوونا رو زده می کنن از دین , چند نفرو مثال بزنم که اون روز هر چی از دهنشون در اومد به همه دادن و به صغیر و کبیرم رحم نکردن !

اونوقت میگن چرا ارزش ها ضد اررزش شده !!!

چرا فک نمی کنن و دنبال جواب این سوال بین مردم هستن , کاش یکم به خودشونم رجوع می کردن تو این جور موارد .

از مسائل حاشیه ایی که بگذریم می رسیم به بازی:-2-15-:

مساوی تلخ تر از باخت:-2-39-: تو شرایطی که همه چیز با ما بود و اجازه نفس کشیدن به تیم پرمدعای جزیزه ندادیم بازی مساوی شد :-2-39-:

از اون بدتر کار من بود :-2-15-::-2-35-:

هنوزم باورم نمیشه دقیقه 81 بازی وقتی گل مساوی رو خوردیم با یکی از دوستام چه جوری حرف زدم:-2-39-:

اخه من کی میخوام آدم بشم:-2-15-:

این من بودم که بهش گفتم دست از سرم بردار , حوصلتو ندارم , ولم کن , دلم نمیخواد باهات حرف بزنم اونم با بدترین لحن ممکن:-2-15-:

بازی مساوی شد همه لیورپولیا هم ناراحت بودن و این نشون میده که تیممون چقد بزرگه که تو هر شرایطی فقط برد میخواد براشم فرقی نمی کنه که با کی بازی داره !:-2-38-:

وقتی چهره بازیکنای دو تیم رو بعد از بازی میدیدم و ناراحتی لیورپولیا و ذوق مرگ شدن منچستریا یه بار دیگه به تیمم افتخار کردم !:-8-:

به اینکه اینقد بزرگیم که فقط و فقط برد میخوایم از منچستر نه مثل اونا که مربیشون از ترسش با دفاعی ترین ترکیب ممکن بازیو شروع کرد و همه مهاجماش رو نشونده بود رو نیمکت و انتهای بازی هم از شدت ذوق نمی دوستن چیکار کنن !:-2-22-:

خلاصه که بازی تموم شد , دنیا هم به آخر نرسید فقط نمی دونم چرا من یه لحظه وحشی شدم و پریدم به دوستم !:-2-41-:

هنوزم بعد از دو روز خجالت می کشم هر چند اون با بزرگواری به روم نیاورده که چقد وحشی شدم اون لحظه ولی ...:-9-:

ای خدا ما رو هم آدم کن موقع فوتبال نگاه کردن !:-63-:

زیادی حرف زدم مثل همیشه هم فوتبالی شد حرفام . :-2-31-:
ها قبل رفتن یه چی دیگه هم بگم :-2-08-:

پریروز یه ربع نیم ساعت بعد بازی رفتم وبلاگ و در مورد بازی پست دادم , تو پستمم نوشتم که به نظرم بهترین بازیکنای زمین مارتین کلی و استیون جرارد بودن :-2-38-:

امروز رفتم سایت اسکای اسپورت ببینم تو تیم منتخب هفته از نگاه اسکای اسپورت کیا بودن ( یکی از معتبرترین هاست اسکای اسپورت :-2-38-:)

تو تیم منتخب هفته مارتین کلی و استیون جرارد از لیورپول بودن :-2-29-::-2-20-:

آقا ما کفمون ناجور برید , یعنی ما اینقد حرفه ایی شدیم که بتونیم بین 22 بازیکن زمین بهترین ها رو انتخاب کنیم :-2-38-: دم خودمان جــــــــــیز :-2-08-::-2-22-:

شبتون خوش خوشان :-53-:

آهنگ روز : من از لب تو منتظر یه حرف تازه ام تا قشنگ ترین قصه عالم رو بسازم

عسل بانو و کیمیا جان تسلیت میگم . روحشون شاد !!

H0NEY
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۳ بعد از ظهر
http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gifبه نام افریننده دوستی هاhttp://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif
امروز 25/7/90 یا دوشنبه بود http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif


یه اتفاق شگف انگیزم افتاد دیروز نصف رزم رستم و سهراب رو حفظ کرده بودم ظهر خوابیدم پاشدم همش یادم رفته بود صبح از خواب که پاشدم دوباره همش یادم بود:-2-31-:
وای امروز تو خواب و بیداری نزدیک بود با مامانم دعوام بشه http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/hysteric.gifبابا نمیخوام برم مدرسه خوابم میاد مگه زورهhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray2.gif
به هر مکافات تشریف فرما شدیم حالا چی هم داشتیم ادبیات ورزش زبان فارسیhttp://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_nea.gif منکه همش چرت میزدم تو کلاس شانسی جلوییم خیلی هیکلیه من از پشتش پیدا نیستمhttp://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/knfq713fzidcnqlxz6i0.gifاومدیم خونه به هر مکافاتی بود جلوی خویش را گرفته تا پایه نت نیامhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_70A.gif خیر سرم قهر کرده بودمhttp://www.pic4ever.com/images/2020.gif که دیگه تو عصر بدنمان درد گرفت فهمیدم خیلی معتاد شدم دیگه خودم خبر ندارمhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/parting2.gif
در زمان حکومت نظامی هم هیچ درس نخواندی اخه فلدا بیشتر بیکاریم خدارو شکر و حال هم که این جایینhttp://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif
نمیدونم شاید فردا با مشاور مردسه یه صحبتی بکنم خودم مهم نیستم نمی خوام باعث ناراحتی کس دیگه ای بشم http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girlsmelly.gif
خدایا یه کاری کن که وابستگیم ازش کم بشه چون این جوری هم من هم خودش خیلی ضربه میخوریم به خصوص منhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray.gif

هانیهhttp://www.millan.net/minimations/smileys/hippie8.gif
هفته اخر مهر ماهhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_babyboo.gif
تهرانhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_pull-pigtails.gif

ابی دریا
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۷ بعد از ظهر
به نام خدا
دوشنبه 25 مهر 1390
بچه هاي خاطره نويسي سلام
امروز من ميشه 17 سال و پنج ماهم_ماه گرد تولدمو به خودم تبريك ميگم.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
ساعت 10 از خواب پا شدم و بعد خوردن صبحونه ديفرانسيل خوندم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
فردا امتحان داريم.كه اميدوارم نگيره!:-2-39-:
وقتي خوندنم تموم شد نماز خوندم و ناهار خوردم.بعدشم نشستم تا ادامه ي نوتريكا رو بخونم.فقط ميتونم بگم كه خورشيد عزيز ذهن خيلي خلاقي داري و زبون نوشتنتو دوست دارم.:-2-40-:انقدر غرقش شدم كه نفهميدم كي شد 4 ونيم و همين لحظه مريم بهم تك داد.اخه گفته بودم 4 ميرم خونشون.
كه زنگ زدم گفتم 5 ميام.:-2-41-:
نوتريكا رو تموم كردم و بعدش يكم گيج بودم چون نفميدم اخرش طوطيا به هوش اومد يا نه ولي به نظرم خوب شد.:-2-41-:
رفتم خونه مريم اينا.خلاصه چندتا عكس و شعر و فيلم واسم ريخت تا ببينم.اين شعر تركي محسن يگانه چقدر قشنگه و چقدرم زيبا ميخونه.انگار يه ترك اصيله.:-2-16-:
بعد كليپ كنسرت مازيار فلاحي رو بهم نشون داد.داشت شعر همه ميگن كه تو رفتي رو ميخوند كه از شدت گريه نتونسته بود بخونه و مردم داشتن ميخوندن.
خيلي ناراحت بود انگار يه شكست عشقي خورده.چون اكثر اهنگاش اين حال و هوا رو داره.:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
خلاصه يه 1 ساعتي اونجا موندم و برگشتم.تو راه يه پسر بچه ي نازو ديدم و تا برگشت بهش لبخن زدم.:-2-22-:
دوباره برگشت بازم بهش خنديدم.:-2-22-:
بار سوم كه برگشت واسش بوس فرستادم كه خنديد.اي جان خيلي ناز بود.هميشه دلم ميخواد كه بچه ي ريحانه پسر باشه.اخه پسر دوست دارم خيلي زياد.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اومدم خونه اول تمريناي اين هندسه ي تحليلي يا به قول دوستان تحميلي رو نوشتم.وقتي تموم شد اشك شوق تو چشام جمع شد.:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
بعدشم قسمت اخر سقوط ازادو گذاشتم ديدم.اخه نديده بودم و چون مريم ضبط كرده بود ازش گرفتم.
اين حامد بهداد تو اين فيلم اخر خنده اس:-2-06-::-2-06-::-2-06-:.به نظرم فيلمش زيادي تخيلي بود خصوصا اون قسمت گروگان گيري مردم.:-2-06-:
ولي من كه فقط به خاطر حامد بهداد ميديدمش.:-2-22-:
بعدشم اومديم سايتو خاطره خونديم.
خداييش انگار نه انگار كه كنكور دارم.به هيچ وجه حس درس خوندنم نمياد.ولي انگار در و ديوارو كوچه و خيابون.مامان و بابا و ابجيا و همه و همه دارن ميگن كنكور.چه سال مذخرفيه امسال.فكر نميكردم اينقدر عذاب اور باشه.چشم و اميدم به ازموناي سنجشه كه ميگن خيلي خوبه.:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
واسه ثبت نامم كه گند زدم و معدل كتبيمو اشتباه وارد كردم.يعني به جاي اون معدل كلمو نوشتم كه فكر كنم يه مقدار رو رتبه ام تاثير ميزاره و ممكنه اشتباه بشه.مثل اينكه درستشم نميشه كرد.:-2-33-::-2-33-::-2-33-:
ديگه حرفم نمياد.:-2-28-:
ليا جون:ايول به خوت عزيزم.:-2-04-:اينقدر حرص نخور.:-2-22-:زندگي همين گنديه كه هست.:-2-40-:
kimi5:بهت تسليت ميگم عزيزم.ايشالا ديگه تو زندگيت غم نبيني.

!kimi5
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۹ بعد از ظهر
بجه ها مرسى از تسليتا. .... واقعا مرسى:-2-40-:
ولى واقعا هنوز باورم نميشه....
مثل اينكه خيلي راحت اين دنيارو ترك كرده
مثل اينكه خوابيده بيدار نشده...
كاش ميشد فقط يه بار فقط يه بار ديكه ببينمش....:-2-39-:
خيلى ناز بود....
مامان بزرك....مامانى....:-2-30-:
با بابام حرف زدم الهى بميرم كريه كرد كلى....
هنوز نيومدن خونه ....
نميدونم فردا برم تشييع يا نه از يه طرفى خيلى ناراحت كنندست
از يه طرفى هم اكه نرم خيلى نامرديه:-2-18-:
فردا مدرسه هم نميتونم برم...
جشمام اينقدر درد ميكنه كه دلم ميخواد درشون بيارم
خدايا طلب صبر ميكنم
آمين. ... .
:-2-34-:

!tara
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
به نام خالق هستی

از صبح که خاطره ای نیست، رفتیم مدرسهاومدم خونه، خسته بودم، تا ساعت 7 خوابیدم، پاشدم تا الان هم تقریبا کاری نکردم، حوصله ندارم، اصلا حسش نیست.:-2-15-:
بعد کیمیا بهم زنگ زد، گفت مامان بزرگش فوت کرده، کیمیا هیچ وقت تو این 11 سالی که باهات دوستم انقدر ناراحت ندیده بودمت دوست هم ندارم هیچ وقت انقدر ناراحت باشی. :-2-15-:
کیمیا، اون هم اینجا بود مریض بود، خیالت تخت که اونور راحتِ راحتِ..
هیچ کاری از دستم برنمیاد، فقط می تونم بهت تسلیت می گم،ایشاالله غم آخرت باشه با اینکه غم که آخر نداره.
ما برویم، ببخشید دیگه خاطره مان نیمد.:-2-15-:
شب همگی خوش!

سرتق
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۸ بعد از ظهر
سلاااااام بر همه:-2-25-:
خوبین؟ ما نیز بد نیستیم، فخط خیلی خسته ایم :-2-15-:
مثل هر هفته شنبه 12.30 شب ترمینال بودم ، اتوبوس 12.45 راه افتاد. آخا ما اصلا شانس نداریم، اقبال سوخته به ما میگویند :-2-36-: پشت سرمان دوتا آقا نشسته بودند که لحظه ای سکوت نکردند :-2-42-::-2-42-: باز هم بگن که خانوما خیلی حرف میزنن!!!:-2-43-: تازه فهمیدیم که یکی از آقایون که جوون بود فامیلمان بود :-2-37-: از حرفهایشان فهمیدیم :-2-27-: البته فامیل دور، قبلا ندیده بودیمش:-2-37-:
آخا ما هر وقت میخواهیم برویم تهران و شب بیداری داریم از عصر به چرت می افتیم:-2-31-: حالا این هفته هم باید تا منجیل بیدار میماندیم تا دومس جانمان سوار شود:-2-31-: یهنی تا 3.30:-2-30-:
6.30 رسیدیم ، تو مترو مثل همیشه کمپوت شدیم:-2-31-: ساعت 8 دانشگاه بودیم:-2-38-: دیدیم در اتاق مدیر گروه بازه سه تایی در یک حرکت هماهنگ شبیخون زدیم بهش :-2-06-: هنگ کرد بنده خدا :-2-06-: در حال جابجایی به اون یکی ساختمون هم بود:-2-22-: خلاصه بعد از هفته ها موضوع سمینار گرفتم:-2-16-: کلی هم استرس ایجاد نومود که عجله کن برای موضوع پایان نامه داره دیر میشه :-2-43-:
کلاس 8 صبح هم 9 تشکیل شد تا 10.30 :-2-38-:کلاس بعدی هم استاد هنوز از خارجه برنگشته :-2-09-: در نتیجه تا 1 بیکار بودیم سایت هم که هزار ماشالا هر روز از تعداد سیستم هاش کم میشه!!! جا نبود :-2-28-: حالا ما هم دربه در دنبال مقاله، تا هفته بعد باید یه چیزایی تحویل بدم :-2-15-: سراغ هر استادی هم رفتیم برای پایان نامه پرس و جو کنیم نبودن :-2-33-:بعد از ناهار هم رفتیم سر کلاس نفت، استاد هم اومد باز مسابقه اجرا کرد و بازار بورس راه انداخت :-2-06-: کلی هم ما رو ضایع نومود:-119-: البته تقصیر دومس جون بود :-2-42-: خودش هم ضایع شد به من چه؟!:-2-09-::-2-09-: آخر کلاس هم گروه بندی شدیم برای پروژه :-2-36-:
بعد با بچه ها رفتیم تهران شمال بر و بچ به کاراشون برسن که دست از پا درازتر برگشتن :-2-27-:
منم رفتم ترمینال و با اتوبوس 5.30 برگشتم. از اونجایی که بیشتر از 24ساعت بیدار بودم، خوابیدم حسابی:-2-27-:
11.30 هم رسیدم خونه و شام خوردم و خوابیدم :-2-16-::-2-16-:
امروز صبح هم بامصیبت بیدار شدم و رفتم مدرسه:-2-36-: از وسایل و مواد شیمیایی آزمایشگاه مدرسه لیست برداشتم:-2-38-: و چیزایی رو که لازم بود رو هم نوشتم که بگیرن:-2-38-: کل قفسه های مواد شیمیایی رو هم مرتب کردم، انقدر زیاد بووووووووود:-2-43-: کلی هم فاسد شده بودن:-2-43-:
بعد از ظهر هم فقط تونستم 1 ساعت بخوابم:-2-36-:
فردا قراره از 2تا کلاس اول امتحان بگیرم:-2-38-: :mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen:
برم اگه خدا قبول کنه یه کم درس بوخونم:-2-36-::-2-15-:

پ.ن: feedback :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن: lilinikzad عزیز ما نیز از همون داستانا دومس میداریم :-2-27-: برای داستانای تلخ هم گریه موکونیم:-2-15-:
پ.ن: AsalBanu و kimi5! تسلیت میگم . خدا رحمتشون کنه، غم آخرتون باشه




بای تا بعد :-2-25-:

1390/7/25

-Farimah-
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۰ بعد از ظهر
سلام !:-2-16-:
اول بگم من کلاً از بچگی خاطره نویسیم افتضاح بوده:-2-35-: ! برای مثال یکی از ناب هاش رو که الان پیدا کردم ، اینجا میارم ( بگم اینجا تازه می خواستم برم سوم دبستان:-2-14-: ! مسخره م نکنین :-2-35-::-2-22-:! ) :


صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم مامان و بابا با هم صحبت می کنند.
من صبح به خیر گفتم و بعد رفتم و دست و صورتم را شستم.
مامان صبحانه را آورد که شامل املت، پنیر بدمزه و چای و نان بود.
صبحانه ام را خوردم و بعد با برادر کوچکم رفتیم و کامپیوتر بازی کردیم.
ولی ناگهان برادر بزرگم ( چقدر آدم بدی است ) آمد و ما را از اتاقش بیرون کرد.
پس من رفتم تلویزیون دیدم. بعد تمام روز گذشت و حال من می خواهم بروم بخوابم .


اینجا درواقع جوگیر شده بودم ! روز قبلش مامانم برام یه دفترچه خاطرات خرید و منم تصمیم گرفتم بشینم هر روز خاطره بنویسم ! انشام که 20 ! یه هزار ماشالله تروخدا بگین !!!:-2-08-:
بگذریم از بحث خاطرات شیرین گذشته ! :-2-38-:
امروز صبح ( درواقع شب ساعت 3 ) یهو موبایلم شروع کرد به زنگ زدن ! منم که خواب بودم فکر میکردم آهنگ زمینه خوابمه:-2-27-: ! ( درواقع خوابم رمان های مختلفی که از بچگی خونده بودم قاطی شده بودند ! مثلاً رت باتلر اومده بود پیش جودی ابوت ازش می خواست با هم برن به جنگ دیو ، از اون ور کوزت رفته بود پیش عمو تام و بعد این دو گروه با هم دیگه در یک تقاطع زمانی برخورد می کنن ! آخه روز قبلش داشتم یه جایی درباره داستان هایی که در ذهن می ماند می خوندم بعد اینا هم بود . منم داشتم بهشون فکر می کردم ! چه خوابی ! خوابامون هم مثل آدم نیست ! ) داشت خوابم به قسمت های هیجانی می رسید که زنگش قطع شد :-2-28-:! منم از خواب پریدم:-2-10-: ! دیدم بله ! 10 تا تماس ناموفق دارم:-2-29-: ! از کی ؟ والا نمیدونم ! آخه نصفه شبی کی پا میشه 10 بار الکی به یکی زنگ بزنه :-2-17-:؟! خلاصه منم تو اون حال و هوا فکر کردم آلارم هم خورده ... خلاصه بلند شدیم رفتیم دست و صورتمون رو آب زدیم و نشستیم پای درس ( آخه من معمولاً صبحا ساعت 5 اینا درس میخونم! ) یعد چشمم افتاد به ساعت که 3:30 رو نشون میداد و با شور و شوق رفتم دوباره خوابیدم:-2-16-: ! ( خدا پدر اون کسی که بهم زنگ زده بود رو بیامرزه ! انقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم باز وقت دارم بخوابم !:-2-22-: )
خدا این خواب های شیرین صبحگاهی رو از ما نگیره ! :-2-35-:


فریماه :-2-27-:

ღ ghazali ღ
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۹ بعد از ظهر
سلام !!
اه فریماه خوش اومدی !!!:-2-16-:
خوب از امروز ... مدرسرو فاکتور بگیریم !! :-2-43-:باز ما شدیم کوزت !! :-2-42-:ما یه خورده آشپزی بلدیم !!!:-2-31-: این دوستان ما هم خودشو خودشونو دعوت کردن خونمون و ما بسی خوج حالیم ..... !!:-2-16-: عذاهای در خواستی !!:-2-22-: قرمه سبزی و لازانیا و سوپ !!:-2-37-:
یادمه مامان بزرگم که مهمون داشت از روز قبلش هی میگفت این چی شد اون چی شد :-2-37-: و باید همه کاراشو انجام میداد:-2-37-: شدم مثل اون !!:-2-22-: این خانوم بزرگا هستن ... کلا کر خنده بود !! :-2-06-:کلی به خودمان خندیدم !! :-2-06-:
از مدرسه اومدم از خستگی رو به مت:-2-43-: با همون لباس مدرسه مامانم دستمو گرفته برده خرید !!:-2-43-: تو خیابون در حین راه رفتن خوابیدم ( ما به خرس قطبی شباهت زیادیداریم !!) :-2-35-:
اومدیم خونه مایع لازانیا و قرمه سبزیونو درست کردیم بقیشم فردا صبح ... همه چیزای دیگه رو هم آماده کردم !!:mrgreen: ژله درست کردم !!:-2-16-: سالاد کلم هم حتی حاضره !! :-2-08-:خلاصه کدبانویی بودم امروز ما !!:-2-06-:
الانم بسی خسته ایم !!:-2-31-:یکی نمیگه مگه مجبوری جنازه بشینی اینجا ؟؟:-2-31-:
من هنوز خوب نشدم .. بچه ها جدی دعا کنید خسته شدم !!:-2-15-:
کیمیا جان به شما هم تسلیت میگم !!:-2-40-:
میگماا ین تسلیت واقعا طرفو آروم میکنه ؟؟ من فک نکنم همچین غمی رو بشه با یه جمله کم کرد !! :-2-15-:شایدم بشه !! :-2-15-:ولی دلم میخواست در این مواقع واقعا یه مرحم بودم ...:-2-15-:
شب خوش !!:-2-40-::-2-40-:
زهرا جان ایشا ا.. پدرتون همیشه سلامت باشن !!:-2-40-:

Star_69
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۰ بعد از ظهر
سلام ...

روزهایی که با هم می خندیدیم خیلی دور نیست ...
چه شده که امروز بی هم به هم می خندیم؟

امروز کلاس عصر تشکیل نشد با بچه ها تا بی ار تی اومدیم ، تو راه هم من کلی اذیتشون کردم زهره دیگه دلش می خواست خفه ام کنه:-2-31-:
حوصله ی خونه رفتن نداشتم با مرضی و فاطمه هماهنگ کردیم رفتیم خرید بالاخره برای عروسی لباس خریدم ... خیلی خوشگله و خیلی متفاوته با لباسهایی که تا حالا می پوشیدم وقتی اومدیم ندا خونه ی ما بود وقتی لباس رو دید بچه ام شوکه شد:-2-41-:
اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده...
پ.ن:عسل جان تسلیت میگم گلم

شب خوش و ایام به کام.

همین!

rosa
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۵ بعد از ظهر
////////////////

+Lily
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
ترم پیش هیدرولیک رو افتاده و من همش مسخره اش میکنم. من بار اولمه هیدرولیک برمیدارم و واسه همین همش مسخره اش میکنم :-2-08-::-2-08-::-2-08-: داشتم هی میگفتم که چطور جرئت میکنی کنار من بشینی؟ :-2-06-: بدبخت ِ افتاده :-2-06-:
سعید : بگو چیکار نکردی!!! :-2-43-: روت میشه بیای این کلاس بشینی؟ روت میشه؟ نه واقعاً چطور روت میشه کنار ِ شاگرد زرنگا بشینی؟ :-2-43-::-2-43-::-2-06-::-2-06-:
قیافه محسن : :-45-::-45-:
محمدرضا : مگه چیکار کرده؟ :-2-35-:
سعید : برو برو :-47-: آبروی ما رو بردی. یه بار اینو افتادی دوباره اومدی کنار ماها نشستی. داری آبرومونو میبری. بچه تنبل :-2-43-:



:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
:-2-43-::-2-43-::-2-43-::-2-43-:
:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
:-2-39-::-2-39-:
:-2-42-:

هدف فقط خجالت دادن سعید هستش !
خُب منم هیدرولیک افتادم :-2-30-: ما یه درس تو عمرمون افتادیم اونم همین درس مزخرف بود ، 8 شدم لامصب :-2-30-: منم ترم پیشش با معدل 17 شاگرد اول کلاس شده بودم اون ترم افتادم :-2-30-:

خاطره نداریم ، کلا هیچ حرفی نداریم
صب پا میشم ، میشینم پشت میز ، کتابو باز می کنم ، فکرم همه جا هست به جز صفحه ی رو به روییم
قراره فردا برادری مان از اصفهان بیاد ، با کتاباش
کاش دو تا کتاب خوب توش پیدا بشه ، حال من جا بیاد
جمعه می خواستم « تام پین » رو بخونم ، حال نداد
پس فردا میریم دیلم ، پنج شنبه هم خونه داییم ختم انعام دارن ، الان همه دارن به بزرگترین معضل بشر در تمام اعصار فکر می کنن : « من چی بپوشم ؟ »

شبتون خوش

کابوک
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۴ قبل از ظهر
سلام
من همچنان مریض می باشم و گلویم درد می کنه دو روز پیش دکتر هم رفتم
امروز صبح یه کلاس داشتم رفتم دانشگاه وآمدم خانه ،هوا دوباره گرم شده، الانم پدر و برادرم دارند برنامه ی نود می بینند ،

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
وربند سرزلف نگاری بوده است
این دسته که برگردن او می بینی
دستی است که برگردن یاری بوده است


شبتون خوش ،امیدوارم دلتون همیشه شاد باشه و به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید

ni ni
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر
دوستان گل سلام
امروز هم مثل روزای قبل فقط با کمی تفاوت:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
صبح خروس خون( ساعت 10) بیدار شدمو هوس کردم که تغییر دکوراسیون اتاق بدم. آخه یکی نبود بهم بگه نونت کمه ابت کمه تغییر دکور دادت چیه؟؟ خلاصه بلانسبت شما مثل چی در عمل انجام شده قرار گرفتیم:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
بلاخره هر طوری بود تموم شد. امروز تولد برادر زاده گرام هم بو ( همگی دستتت:mrgreen:) خلاصه رفتیم منزل برادر یه کمکی از نظر مالی پیاده شدیم جاتوووون خالی دلتون نخوادکیک میل کردیمو باقی ماجرا که از نظر شرعی نمیشه گفت:mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-14-: الانم در خدمت شما
دوستان گلم شبتون قشنگ خاطراتتون پراز شادی:-2-40-::-2-25-:

its2pm
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۱ قبل از ظهر
امروز اصلا روز خوبی نبود! رفتم کلاس زبان و نشستم بغل دوستم که دیدم دوتا از دندوناشو کشیده و همش از دهنش خون میومد و از حال میرفت ! و منم حالم بد میشد! بعد بهم گفتن که یکی از دوستام که غایب بود رفته بیمارستان چون باید فردا کمرشو عمل کنه! از اون موقع تا حالا حالم گرفتست و سر درد دارم ! حالا هم از کیما جون اینطور شنیدم ! به کیمیا تسلیت میگم !

asal_cheshmak
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۰۸ قبل از ظهر
توجه : این خاطره غمگین است :-2-08-:

هرچی فکر کردم یادم نیومد چندمه ! :-2-39-:

روزای خیلی وحشتناکی رو میگذرونم ... اما میدونم از این بدترم در انتظارمه ... همون لحظاتی که از کودکی ازش متنفر بودم ... :-2-15-:
ولی کِی ؟ خدا میدونه ! :-2-39-:
نمیخوام ناشکری کنم اما به قول مامانم ، خدایا این زندگی ...:-2-15-:

بیخیال ... احساس میکنم گفتنشم ناشکریه ...!:-2-15-:
ماشین نوی بابام که تازه دوماهه با وام گرفتدش امروز در یک تصادف پوکید ...:-2-15-: خبر ندارم خودش چطوره :-2-30-:... فقط میدونم بد نیست ... :-2-30-:مسافرشم زخمی شده :-2-39-:
همون ماشینی که خواست به خاطر من بفروشدش !!! کاش فروخته بود که الان داغون نمیشد !
خودمم که از تمام دنیا داغون ترم ...! :-2-36-:
نمیدونم چی بگم ... اما خدایا فقط یهذره به منم نگاه کن ... تحمل این همه درد از عهده ی من خارجه ... خارج نیستا ... خارج شده ... مگه من همش چندسال عمر کردم ؟! چندسال میخوام عمر کنممممممممم !!!!!!:-2-30-:
خدایا تو میدونی با این درد ِ لعنتی ، نه دانشگاه راحتم نه توی خونه ... خسته شدم از بس استراحت کردم و نالیدم :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
خیلی خیلی کمکم کن ...

پ . ن : شرمنده غمگین بود اما من دارم منفجر میشم :-2-03-:

فرودو
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۱۱ قبل از ظهر
سلام اینجا خاطره نویسی روزانه :-2-38-: و بنده جناب فرودو :-2-31-:
ففکر کنم اولین باره دارم این موقع صبح چیز می نویسم :-2-08-:آها خاطره :-2-38-:
خب آخه این موقع صبح چیزی وجود نداره من چی بگم :-2-31-:
ها این که بنده الان باید برم در پی اوامر بابا :-2-37-: و اگه الان نرم بیچاره ام می کنه :-2-35-: یعنی منفجرم می کنه :-2-38-: اومدیم نت که یه کاری انجام بدیم گفتیم یه سر به اینجا هم بزنیم :-2-38-:
فعلا که همه چی امن امان است :-2-38-:
وای نه انگار داره نا امن می شه :-2-35-: من برم دیگه :-2-35-:
پ.ن : هدف فقط بی خواب کردن تاپیک بود و بس :-2-38-:


فرودو بیگنز بچه ی خوب بابا
مازندران سرای شیران :-2-37-:
مهر نود

بعد از مدیر عسل چشمک عزیز نوشت : بهبه قبل پست دادن با خودم گفتم چه خنده دار می شه یکی دیگه قبل من تاپیکو بیدار کرده باشه :-2-06-::-2-06-: من کلا باید برم پیش گو بشم :-2-06-:

believe me
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ قبل از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی:-2-40-:

از دیروز تا حالا تو فکرم....نمیدونم ناراحتم...اعصابم خورده..

دیروز ساعت 8 بود...سوار تاکسی شده بودم..خسته و کوفته...تا نشستم..خوردیم به این ترافیک..
حالا بقیه مسافرام مرد بودن شروع کردن به حرف زدن باز میگن زنها زیاد حرف میزنن..
یکیشون برگشت گفت..میگن دختر نعمته اما وقتی میاد تو خونه نمیدونم چرا هر چی بلا با خودش میاره..
اون یکی برگشت گت..ما چند سال بچه نداشتیم خیلی دلم میخاست بچم پسر شه اما دختر شد..
انقذ این جمله رو یه طوری گفت..
هیچ کدومشونم خجالت نکشیدن انگار نه انگار من یه دخترم:-2-39-:
این افکاره مردم ما دارن..هنوزم؟؟؟
دلم میخاست بهشون بگم میشه شمایی که الن دختر داری بهم بگی فرقش چی بود اگه یه پسر داشتی..پ
نمیشد حرف زد...تنها بودم..نمیشد:-2-39-:
بعضی افکارا هنوزم برای عهد بوقه..
______________________________

ظهر کلاس دارم....حسش نیست..حوصله ندارم دوباره برم درس های تکراری گوش بدم..اگه یه نمره بیشتر نوشته بودم اون ترم قبول شده بودم این درس و الانم مجبور نبودم برم سر کلاسش..


عسل جون این روزا میگذره فقط یه کم کند:-2-39-:امیدوارم همه چی خوب شه


همیشه خوش باشین:-118-:

nairika
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ قبل از ظهر
سلام همگاني:-2-25-: خوبين كه:-2-22-:
واي كه چقدر همه چي گرون شده:-2-42-: به قولي اجناس بس ناجوانمردانه گرانند:-2-43-:
ديروز رفتم خريد هم واسه خودم هم واسه داداشي(كادو تولدش) مثلا ميخواستم يه كفش و شلوار واسه خودم بگيرم اونم جنس خوب و راحت آخه هر روز حداقل 12 ساعت بايد ازشون استفاده كنم:-2-39-: ولي مگه ميشه چيزي خريد لامصب همچين قيمت 90 تومن رو واسه يه كفش فكسني تلفظ ميكنن كه به شنوايي خوت شك ميكني:-2-42-: كه شايد مثلا گفته 30تومن:-2-28-: بابا 90 تومن همچينم كم نيست انصافتون رو شكر:-2-09-::-2-36-::-2-09-:
خلاصه هرچي پول خودم داشتم و هرچي مامان داشت گذاشتيم رو هم و با ياري عابر بانكامون تونستيم يه خريد مختصر مفيد كنيم:-2-28-: اگه قرار باشه اوضاع همينطور پيش بره خدا به فرياد نسل هاي بدي برسه:-2-30-:
همين 10 سال پيش مانتو ميگرفتم نهايتا 20 تومن ولي حالا...
امروز استارت تابلو وان يكاد مامان رو ميزنم:-2-16-: خدا كنه هم زود تموم بشه و هم خوب در بياد :-2-41-:اگه خوب شد عكسشو براتون ميذارم:-2-35-:
ديگه همين ديگه فقط چند تايي پ ن بزنيم و بريم رد كارمان:-2-27-:
kimi5 نوشت: تسليت ميگم عزيزم غم آخرت باشه:-2-40-:
asalcheshmak نوشت:عزيزم برات آرزوي سلامتي ميكنم و اميدوارم همه مشكلاتت به زودي حل بشه:-2-40-:
سلامت باشين و خاطراتتون سبز باشه:-2-38-:
فعلنات:-2-22-:

raha_sweet
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۴ قبل از ظهر
به نام خدا ...
خیلی وقتی میشه که خاطره ننوشتم ...اصلا انگار با نوشتن بیگانه شدم ...دیگه حتی ادامه ی رمانم را هم نمی نویسم ..نمی دونم چرا ....
معلم زیستمون اقای عمارلو قهر کرده رفته گفته دیگه هم بر نمی گرده ...چون یک سری از بچه ها درس نمی خوندند ...حالا من دارم دق می کنم که چرا سال کنکور باید بهترین معلم قهر کنه بره ....
اصلا دیگه دلم به درس خوندن نمی ره....
هفته پیش با دوستم رفته بودیم تجریش ....یه دست فروشی بود که کفش های فانتزی می فروخت خیلی خیلی خیلی خوشگل !ولی چون دست فروش بود و کفش های معمولی بود با دوستم از کنارش گذشتیم ...ولی فردای همون روز هر دومون به این نتیجه رسیدم که دلمون پیش اون کفش فانتزی ها گیر کرده و بهتره بریم یک جفت بخریم ...

یه دختره را بعضی روزها تو کتابخونه می بینم که تیپ خیلی جالبی داره ...خیلی هم خوشگل ولی خودش را عجیب درست می کنه ...شلوار طوسی راه راه می پوشه که پایینش کش داره و یه جوریه که ادم احساس می کنه شلوارش را کرده تو جورابش....با کتونی ها ی زرد و مانتوی قرمز گل دار....موهاش را هم یک سانتی کوتاه کرده !!!کلا تیپ عجیب و جالبی داره .

شدیدا هم هوس شمال کردم ولی خب نمیشه ...از کلاسام عقب می مونم .اون اقای دکتری را هم که تو مالزی دیدمش ( تو خاطره قبلیم تعریف کردم ) می خواد پاشه بیاد ایران ....گفت یا تو بیا مالزی یا من میام . حالا نمی دونم چی کارش کنم ....واقعا گیر کردم ...

تلوزیون گفته تهران داره رتبه اول را تو سرطان میاره ...بس که الوده است ....اگه این جوریه پیش بره نصف مردم سرطان ریه و ...از این جور چیز ها می گیرن ...

التماس دعا ...برام دعا کنید ...برای همه دعا کنید ...ما ها به دعای هم دیگه خیلی نیاز داریم .:-2-40-:

Elnaz
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۴ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:
امروز 26امه؟:-2-35-:
بر عکس هفته پیش که خیلی زود گذشت این هفته انگار اصلا نمیگذره چرا:-2-37-:
به قول خواهران غریب جونیا:-2-14-:
من امروز احساسم: نخ کلاف بد گره خورده:-2-37-: تا یه گره باز میشه یه گره کور تر پیدا میشه:-2-37-:میشه همشو قیچی کرد و خلاص؟:-2-37-:
نمیدونم چرا این روزا همش تو این حسم که بعضی ادما دوست دارن دروغ بشنون راستشو میگی ناراحت میشن باید با دروغ سرشون رو گول مالید:-2-37-:
با اویسا صحبت کردم به همه بچه های خاطره نویسی سلام رسوند:-2-37-:
قبض موبایلم باز 91000 هزار جی پی ار اس خورده نود تخفیف دادن ازار دارن ایا؟:-2-37-:
کلی حرف میخواستم بگم ولی نمیدونم چرا همش پرید:-2-37-:
روزتون پر از ارامش:-2-37-:
بعدا نوشت:سوسن قبض اینترنتش اینقد اومده بقیه موارد نرماله :-2-38-:

sue.sun
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۰ بعد از ظهر
سلام
ما بالاخره سکوتمان را شکستیم:-2-14-:
سکوت همچین زیاد هم خوب نیست ها:-2-27-:
هی میخوای به یه نفر یک چیزی بگویی ولی چون سکوت کرده ای در معذورات قرار میگیری:-2-08-:
آقا ما دلمان یک پول قلمبه میخواهد :-2-15-:
خو یعنی چی:-2-36-:
ما دلمان یک چیزی میخواهد که زورمان می آید اینقدر پول برایش بدهیم:-2-09-:
چند روز پیش گفتیم دلمان هوس جوجه زعفرانی کرده بالاخره طلسم را شکستیم و دیشب جوجه زعفرانی طبخ نومودیم:-2-16-:

ما در سیستم بانکداری ثبت نام نوموده ایم و خودش از حسابمان قبض موبایلمان را برداشت میکند:-2-08-: میخواهیم سری بعد حسابمان را تا ته خالی بنومائیم ببینیم از کجا میخواهد برداشت بنوماید :-2-21-::-2-27-:



الی چه خبره اینقدر قبض موبایلت اومده؟:mrgreen: مشکوک میزنی ها:mrgreen:

شفنمی؟:-2-06-:


بعد از الی نوشت:
خوبه خوبه آفرین آفرین احسنت احسنت باریکلا باریکلا
الی زود تند سریع بوگو توی اینتر نت چیکار میکردی؟:mrgreen:

بعد از REMIX نوشت:
ما الان دلمان خواست برویم و این بازار را ببینیم :-2-41-: آنهم با دید بنای تاریخی:-2-14-: ما بنای تاریخی دوست میداریم
این دفعه که آمدیم تهران همسری را مجبور میکنیم ما را به آنجا ببرد آنهم با مترو نه با ماشین که جای پارک گیرمان نیاید:-2-27-:

vampire spy
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۵ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:

امروز 26 مهرهhttp://www.getsmileyface.com/love_2/3.gif

امروز ساعت 12:30 تعطیل شدیم خوشبختانه.http://www.getsmileyface.com/love/2.gif

وقتی بر میگردم به دیروز میبینم خیلی بدبختی کشیدم.http://www.getsmileyface.com/love/6.gif

چون امروز هر سه زنگو امتحانای خفن داشتیم.http://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/11.gif


آخ جون فردا چیز خاصی ندارم.میتونم دوستمو دعوت کنم خونمون یا برم ادامه ی رمان مهر و مهتاب رو بخونمhttp://www.getsmileyface.com/love/8.gif

REMIX
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۵ بعد از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:

امروز26 مهر ماه 1390(روز تربیت بدنی و ورزش .آفرین برو بچه های خاطره نویسی پاشید یه تکونی به خودتون بدید و بخاطر روز تربیت بدنی هم که شده یه امروز رو ورزش کنید .بشمارید 1،2،3http://www.pic4ever.com/images/5020.gifhttp://www.pic4ever.com/images/kar.gifhttp://www.pic4ever.com/images/train.gif http://www.pic4ever.com/images/boxing.gifhttp://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_3.gif)

من .... بازار تهران :آقا من هر جای تهران و ایران که برم وحتی شیک ترین جاها و به قولی باکلاس ترین جاها برم، بازم هیچ جا مثل بازار بزرگ بهم خوش نمی گذره:-2-16-: چه کنم اینم یه جور علا قه مندیه دیگه:-2-41-: . بذارید بگم برای چی وقتی حوصله ام دیگه خیلی سر میره یه گریز به بازار می زنم :-2-38-:. اول اینکه باید با مترو بری و دیگه نباید هی دنبال جای پارک و این چیزا باشی :-2-36-:.وقتی ایستگاه پانزده خرداد پیاده میشی می بینی یه دنیا جمعیت دارن از پله ها بالا میرن :-2-29-:. تو هم دنبالشون میری. همین که بالا اومدی و روشنی بیرون رو می بینی تازه به وجد میای چون از همون پایین پله های مترو مغازه و خرید شروع میشه :mrgreen:. یه کم که جلوتر میری و همین طور که مشغول نگاه کردن مغازه ها و مردم در حال خرید هستی (دقت داشته باشید که تا اینجا من هنوز هیچ خریدی نکردم:mrgreen: ) یه صدای خوشایند و گوشنواز رو می شنوی که یه جورایی صدای خیلی خیلی قدیمه :-2-41-:. طرف منبع صدا که برمی گردی می بینی صدای سُم اسباست که روی سنگ فرش میخورهhttp://www.millan.net/minimations/smileys/cowboysmile.gif بعدشم صدای چرخ کالسکه ای که چند نفر توش نشستن http://www.pic4ever.com/images/2gwb921.gifبا هر حرکت اسب اونا هم تکون میخورن ولی احساس لذت رو تو صورتشون می بینی :-2-16-:اینجا تو هم هوس می کنی که بری سوار بشی ولی بعد می بینی تو که هنوز هیچ چیزی نخریدی :-2-27-:. خلاصه به راهت ادامه میدی و میری جلوتر می بینی به به یه جا هست داره خاکشیر خنک می فروشه هوس می کنی اولین ولخرجی رو انجام بدی ولی پول دادن برای شکم که ولخرجی محسوب نمی شه:-2-35-: .لیوان خاکشیر خنک رو تو دستت می گیری دوباره به راهت ادامه میدی اینجا می رسی به سبزه میدان (بنای اولیه سبزه میدون مربوط به اوایل دوره صفویه است که در دوره قاجار به دستور امیر کبیر کاملتر شده و خیلی تغیر کرده )که دیگه ازش هیچ میدونی باقی نمونده و به جاش پاساژ طلا زدن جلوتر که بری به یه ورودی اصلی میرسی که بهش به اصطلاح میگن بازار کفاشا که ته تهش که میری ومیرسی به بازار بزازا و بازار امیر، یه امامزاده اس(امامزاده زید ) البته تا حالا نرفتم توش ولی از جلوش رد شدم مهم تر اینکه مقبره لطفعلی خان زند هم توی ایوان همین امامزاده هست :-2-41-:. فکر می کردین آرامگاه زیباترین شاه زندیه انقدر بهمون نزدیک باشه ؟:-2-16-: در مورد بازار امیر هم باید بگم که از یه جورایی مربوط به امیرکبیر میشه که دقیقا نمی دونم چجوری !!! :-2-27-:
بگذریم بازار امیرو بازار کفاشا از ساخته های دوره ناصرالدین شاه قاجاره :-2-41-:.داشتم می گفتم ، این ورودی بازار کفاشا رو نمیریم تو و سبزه میدون رو دور میزنیم و میریم جلو :-2-37-:. همینطور که به راهمون ادامه میدیم ورودی های خیلی زیادی از جمله بازار طلافروشا و چی چی ....:-2-14-: ولی جلوتر که میری یه ورودی با یه در بزرگ می بینی که از پله هاش که بری پایین یه حوض بزرگه که از دو طرفش راه رفت و آمد هست از این جا هم رد میشی و میری جلوتر میرسی به یه راهرو یا به قول قدیمیا دالان که البته یه خانوم محجبه:-2-10-: هم اغلب اونجاست :-2-36-:که میگه خانوما حجابتونو رعایت کنین:-2-36-: وقتی هم که شکایت می کنی که بابا وسط بازار بزرگم دست از سر مابرنمی دارین :-2-33-:میگه خانوم ناسلامتی داری وارد مسجد میشی:-2-10-:. تو هم بی خیالش میشی:-2-08-: و میری جلو وارد یه حیاط خیلی بزرگ میشی و بعد تازه متوجه میشی که حیاط مسجده و خانومه بیچاره حق داشته این مسجد که قبلنا بهش میگفتن مسجد شاه یا مسجد سلطانی (از بناهای دوره قاجارو بانی آن فتحعلی شاه )و الان میگن مسجد امام .خلاصه خستتون نکنم میریم جلوتر و می رسیم به بازار بین الحرمین که فعالترین قسمت بازاره که اونم از ساخته های دوره محمدشاه قاجاره.و لوازم التحریر و کاغذ می فروشن که البته میتونی لوازم آرایش هم بخری اونم از بزرگترین واردکننده لوازم آرایش ایران فقط کافیه اسمشو بدونی (ببخشید به خاطر جلوگیری از تبلیغ از آوردن هر گونه نامی معذوریم:mrgreen: )و همینطور اسباب بازیو وسایل فانتزی مثل تزیینات تولد و چی وچی :-2-15-:.

راستی یادم رفت بگم:-2-38-: از سرازیری بازار کفاشا که بری پایین سمت چپ نوشته تیمچه حاجب الدوله که از اونطرفش دوباره میخوره به مسجد شاه یا امام که بیشتریا برای پیدا کردن بعضی از چینی هایی که شکسته و قدیمیه و سخت میشه مثل گل اونو پیدا کرد ، میرن تیمچه :-2-41-:خوب البته چینی فروشا و کریستال فروشا و اینا هم اونجا هستن .تیمچه حاجب الدوله از بناهای دوره ناصرالدین شاه قاجاره و از باارزشترین بناهای بازار تهران محسوب میشه که واقعا نباید دیدنه اونو از دست بدین .:-2-16-:
از قسمت های معروف دیگه بازار تهرانم که چهارسوق بزرگ هستش از دوره زند-قاجار و یا صفویه اینو شک دارم که البته به عنوان آثار ملی ایران ثبت شده .چهارسوق کوچیک ، پله های نوروزخان ،کوچه مروی که دیگه خدای هر چی ادکلن و اسپری و لوازم آرایشه ،بازار چهل تن که میگن در عرض یه شب سر چهل تن از امامزاده ها رو بریدن و ریختن توی چاه (دروغ و راستش پای اونایی که می گن .من که باور نمی کنم :-2-37-:)وبازارها و تیمچه های دیگه .:-2-41-:
خدایی دیدن این بناها با این قدمت و با این زیبایی لذت بخش نیست :-2-41-:. جدی جدی بهتون پیشنهاد می کنم اگه تا حالا نرفتین بازار بزرگ حتما یه سری بزنین و اگرم رفتین دوباره برین ولی اینبار به قصد دیدن بنای تاریخی .:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

خوب اینم خاطرۀ تهران گردیhttp://www.pic4ever.com/images/hiker.gif از REMIX امیدوارم خوشتون اومده باشه .http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_84.gif
روز خوش و ایام به کام .:-2-40-:
الهام
http://www.pic4ever.com/images/connie_mini_bump.gif

rahsepar
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۲۵ بعد از ظهر
اینم از اولین خاطرِ من : :-2-38-:
دیشب نشسته بودم یه فکری به ذهنم رسید بلند شدم انجام بدم یهو شتلق خوردم به درِ نیمه باز:-2-42-: منم دستمو میگیرم جای که درد میکنه میرم گوشه اتاق شروع میکنم چیریک چیریک اشک ریختن :-2-30-:همین جور دارم اشک میریزم و با دردش کنار میام دستام تر میشه فکر میکنم اشکِ ولی نخیر خونِ (خونش خیلی روشن بود) بله بالای چشمم اندازه یه بند انگشت پاره میشه شب سردرد میگیرم نمی تونم درس بخونم :-2-35-:.......
صبح هم با یه چسبِ زخم گوشه چشمم میرم مدرسه دوستان هم که منو می بینند شروع میکنند
-آخی بهار چی شده (ناقص شدم رفت)
- چرا نصف ابروت رفته (عزیزم جای نرفته زیر چسبِ زخمه)
- آخی کی زده تو رو (جانم!)
-چه قیافه خالف کاری (با من بودی) :-2-01-:
- ناظم :فلانی چشت چی شده (هیچی خانوم)
و.........
منم شرح وقایع میدم بماند مظلوم بازی در میارم دبیر تست نمیگیره:-2-16-:
حالا هم تو این فکرم یعنی چیکار میخواستم انجام بدم که این جوری شد؟:-2-15-::-2-15-:

armin gerrard
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۳۴ بعد از ظهر
خوب امروز!امررررروز؟هان 26 مممهر!(ديدين گفيتم!)
امروز من دير از خواب بلند شدم بابام منو نرسوند با نياز رفتيم سوار اتوبوس شديم نياز اومد بشينه افتاد رو پير زنه.....پيره زنه م به فوش بستش طفلي رو بعد به ايستگاه كه رسيد ميخواس پياده شه بلند شد اتوبوس ترمز گرفت باز ولوووو شد!باز از اونجا ميخواستيم سوار مترو شيم همينطوري كه تو راهرو داشتيم راه ميرفتيم نياز با مغز خورد زيمين!منم به جاي اينكه بچه رو. كمك كنم دلمو گرفته بودم ميخنديدم.....نيازم قيافهش اينطوري!:-14-:يني ماست از نياز امروز كم اورده بود مرگ آرمين!:-2-06-:
ميخواستم برم شركت مث يوز پلنگ دويييدم تا رسيدم دم در شركت نفسم بريده بووود!امدم تو نفس نفس رئيسمون همينطور كه داشتم از پله ها ميدوييدم جلوم سبز شدم سرم رفت تو شيكمش! :-2-06-:
اوه اوه آقاي رئيس يه ربع ديگه مياد اينجا!

جوك امروز:بچه ها تو كلاس داشتن سر و صدا ميكردن ناظمه مياد ميگه:اينجا طويله س؟يكي از بچه ها ميگه:نه آقا اشتباه اومدين!

توبه نامه:توبه ندارم امروز روزه م ......!

nemesis
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۵۴ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی

مهسا با تمام پررویی وارد می شود.:-2-14-:

آقا گفته بودم میام کتابخونه مرکزی دانشگاه واسه درس خوندن. خوووووووووووووب
اینجا سایت داره ولی همون اوایل من از یکی از کامپی ها استفاده کردم ولی 98ایا نیومد. منم کلی تو روحشون صلوات فرستادم که خیلی نامردین و از این حرفا..... :-2-43-:
بعد امروز با فاطی حرف زدم بدجور دلم سایت خواست. گفتم بیام یه بار دیگه امتحان کنم. البته ناگفته نماند که تصمیم داشتم فردا لپ تاب بیارم و فیلم دان کنم :-2-27-: و سایت بیام به کوری چشم مسئولین. :-2-42-:
حالا اومدم شانسی یه کامپی و روشن کردم و در اوج ناامیدی سایت و زدم و یهو دیدم وارد شد :-2-16-: یعنی من الان این حالتم :-2-16-:
ولی خوب چون امروز وقت تلفی زیاد داتم نمی تونم زیاد بمونم ولی از فردا یه ساعتی و در نظر میگیرم و یه سری میزنم.
الانم زدم سوپرنچرال دان بشه ولی سرعت خیلی پایینه داره جون میده. فردا میام استادش می کنم :-2-08-:

حیف وقت نمی کنم برگردم عقبا رو بخونم ولی با اینحال امیدوارم شاد بوده باشین.

روز خوبی داشته باشین. :-118-:

فعلنات :-2-37-:

*9092*شادی
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۱۱ بعد از ظهر
سه شنبه 26 مهر 90
امروز گفتم یه خرده منظم بشم و زودتر از همیشه برم دانشگاه :-2-15-: زود از خواب بیدار شدم ..زود لباسهام رو پوشیدم ...زودتر از همیشه هم از خونه رفتم بیرون http://www.taknaz.ir/upload/13/0.287319001290811067_hiker.gif ....با هزار فلاکت توی اون شلوغی و ترافیک خودم رو رسوندم دانشگاه ...وقتی رفتم میگن کلاس تشکیل نمیشه :-2-36-: و چون باعث زحمت بود دوباره برگشتم خونه که توی راه یکی از دوستام رو دیدم و با هم رفتیم خرید چون 5 شنبه تولد خواهرمه ..5 سالشه ..براش یه سگ بزرگ خریدم انقدر خوشگله :-2-41-: قراره بعد از تولد ازش بگیرم واسه خودم :mrgreen: مامانم میگه رفتی واسه خودت خریدی :-2-08-:.....یه چیز دیگه هم خریدیم که قراره بوسیله ی اون کلی شاد شیم و بخندیم.....سوسک پلاستیکی خریدم ...با طبیعیش مو نمیزنه ....قراره فردا بچه های دانشگاه رو اذیت کنیم و کلی بخندیم :-2-16-: ..اولین نفر مامانم رو امتحان کردم ....سوسکه رو انداختم روش :-2-06-: یه جیغ زد بعد پرتش کرد اونطرف ...من و بابام ترکیده بودیم از خنده :-2-06-:...حیف شد ازش فیلم نگرفتم :-2-22-:....حالا هم سوسکه رو گذاشتم توی کمد که وقتی خواهرم از مدرسه میاد ببینه و .....:-2-35-: ...آخه خیلی از سوسک میترسه :-2-06-:...کاش زودتر فردا بیاد میخوام برم دانشگاه سادیسمم رو نشون بدم و دور هم بخندیم ....وقتی فکرش رو هم میکنم که وقتی سوسکه رو میندازم رو دوستام چه عکس العملی نشون میدن ،از خنده منفجر میشم http://up.98ia.com/images/jnqfg7ria0ktv4uyrxna.gif.....

رز وحشی
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۲۰ بعد از ظهر
سلام من بهار هستم از امروز میخوام ماطراتم رو بنویسم.
بزارید از شب بگم که ساعت 3 رو هم گذشته بود رفتم تو تخت که بخوابم تازه چشمای گرامی گرم شده بود که دیدم یکی صدام میکنه فک کردم دارم خواب میبینم پتو رو پیچیدم دورم و به خواب نازم ادامه دادم که یه دفعه پتوم از روم رفت کنار بابایی گفت بهار پاشو کلاست دیر شد
نه بابا پتو رو بده.
میگم پاشو ساعت هفته تا صبحونه بخوری و اماده بشی میشه هفت و نیم بعدش هم باید بری کلاس.
بزار یه دقیقه بخوابم بعد میام.
بابا بزور من و نشوند رو تختم.اخه من خوابم میاد هیشکی من و درک نمیکنه هیشکی.
بعدش صبحونه خوردم و رفتم کلاس پریسا اومده بود و منتظر بود همینکه من و دید گفت وای چشات چرا ورم کرده.
شب تو نوهشتیا بودم.
خاک تو اون سرت
این کلمات چیه استفاده میکنی اول صبحی نه خیری نه ثوابی حرف بدم میزنی.
بالاخره میرضایی اومد سلام کردیم و نشستیم گفتم ببخشید اقای میرزایی من....
نزاشت حرف بزنم زود گفت دکتر میرزایی
:-2-06-::-2-06-:اینم من و کشته با این دکتر بودنش توی همه ی جزوه هاش هم نوشته دکتر میرزایی.
خلاصه سوالم و خوردم گفتم خب درس و ادامه بدید من عجله دارم باید برم اندوسکوپی
خدا بد نده چرا؟
راستش اقای میرزایی... خودم حرفم و خوردم بابا زورم میاد بگم دکتر درسته دکترا شیمی داره اما دکتر بابامه نه اون.اه اه اه.
بعدش میرزایی یه نگا به دستش کرد و گفت کسی کاغذ نداره من این شیرینی رو بزارم روش یکی از بچه ها به زور بهم داد.
یه کاغذ دادیم شیرینیش رو گذاشت روش و شروع کرد به درس دادن به من و پریسا درس که تموم شد یه نگاهی با حسرت به شیرینیش کرد و خجالت کشید برش داره و بدون شیرینی رفت:-2-06-:
صدا کردم اقای میرزایی شیرینیتون.با ذوق و شوق اومد برداره که پریسا گفت شیمیی که مال اقای میرزایی نیست مال منه:-2-06-:پریسا فک کرده بود من میگم شیمی مال اقای میرزاییه.
دست میرزایی جلوی شیرینی خشک شد و گفت پریسا شیرینی رو میخوایی بخوری؟؟؟؟:-2-06-:
پریسا گفت وای نه من فک کردم بهار کتاب شیمی رو میگه.
میرزایی پرسید بهار تو میخوریش؟
نه من اندوسکوپی دارم باید ناشتا باشم.
میرزایی با خوشحالی شیرینیش رو برداشت و د برو که رفتی:-2-06-:اخه مجبوری انقدر کلاس بزاری و بگی من شیرینی نمیخورم؟؟؟

بابا اومد دنبالم تا با هم بریم اندوسکوپی همینکه اون اندوسکوپ رو دیدم پرسیدم این و تا حالا تو دهن چند نفر کردیدش؟؟؟
بابام و دکتر زدن زیر خنده.
بابا گفت کاریت نباشه تو اونجا بشین و تکون نخور.
کار انوسکوپی بالاخره تموم شد بماند که چقدر کولی بازی در اوردم و اینا.
نیم ساعت پیش هم رویا زنگ زده بیا بریم بیرون برا المیرا کادو بخریم ( اخه از دانشگاه در اومده بچه ام میخواییم براش کادو بخریم)نه رویا بمونه فردا بخریم.
اخه میدونی مامان بزرگ مامانم حالش خوب نیست همین امروز فردا میمیره باید بریم شهرستان دیر میشه بعدش( خاک تو اون سر بی احساست کنن.)باشه بیا بریم.
الان قراره حاضر بشم بریم.
وای ساعت و ببین الان 10 دقیقه دیگه رویا میرسه منم دارم خاطره مینویسم.
تا شب هر چی شد میام میگم.فعلا بای.

SaMirA.Ha
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۲۴ بعد از ظهر
امروز با دوستم رفته بوديم بيرون كه خريد كنيم در راه خواستيم بريم يه cdآهنگ بگيريم :-2-27-:كه گرفتيم خلاصه با گئش دادن به اين آهنگ ها كه به اصطلاح همشون هم شاد بودن:-2-31-: ياد تمامي گرفتاري هام بدهكاري هام .... افتادم :-2-33-:

pari_shaun
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۳۳ بعد از ظهر
چی میتونم بگم :-2-43-: دوباره کنکوری شدم :-2-43-: ولی اصلا درس نمیخونم :-2-43-: من اصلا آدم نمیشم :-2-43-: خو حسش نیست چه کار کنم :-2-43-: یا همش اینجام یا انجمن خودمون :-2-43-: یا کتاپ تایپ میکنم یا لینک سریال میزارم :-2-43-: کی این 1 سال تموم میشه :-2-43-: من امروز به این شکلک گیر دادم :-2-43-: خسته شدم :-2-43-: اعصاب ضعیف :-2-43-:
زندگی چند روز من اینطوری گذشته:-2-43-:

اینو هم میگم :


پروردگارا

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است

meno
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۳۶ بعد از ظهر
اومدن به نت با اعمال شاقه . تا چند وقت قبل نت 512 داشتم که بعدش با تغییر مکان اینجا دیگه نمی دن خلافه !!! حالا راضی شدم به 128 ، با کلی غر که چه وضعشه ، نا شکری کردم . جالبیش اینه که مشکل پیدا کرده و امروز با dial up وصل شدم واییییییییی دارم دیوانه می شم . کلافم ،خدا باید بهمون صبر بده من با این سرعت می خوام سر به بیابون بذارم . :-2-33-:
واقعا باید به کسایی که همیشه اینجوری می آن هزاران بار ایول بگم . دچار یه علامت سوال بزرگ شدم که چطور من قبلا اینجوری سر می کردم ؟ البته باید بگم مثل همه خلق . با کمبود همه چی سر می کردیم و سر می کنیم .
فردا تا آخر شب تنهای تنهام . با این وضع چکار کنم . البته به این نتیجه رسیدم که همیشه باید تو ایران به چیزی که داری راضی باشی و روزی صدبار خدارو شکر کنیم که بدتر نیست چون " هر دم از این باغ بری می رسد " . مگه نه ؟؟؟؟

!tara
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۴۰ بعد از ظهر
به نام خالق هستی:-2-41-:

سلام :-2-38-:
خوبین؟:-2-40-:
والا از دیشب که کارام مونده بود، ساعت 3 کوک کردم:-2-19-: صبح که بلند شدم من نمی دونم کی بلند شدم این و خاموش کردم گرفتم خوابیدم:-2-28-: اصلا همچین صحنه ای یادم نمیاد:-2-28-: چشم باز کردیم دیدیم 4:30 بدیو بدیو، شیمی را باز کردیم با ماشین حساب حل می کردیم،یک ان فکر کردیم تو بازار بورسیم!:-2-35-: بعد داشتیم حسابانم می نوشتیم که دیگه خوابیدم ما بقی در مدرسه در واقع کل بقی!:-2-28-:
بعد 6 شد اومدیم حاضر شیم، برادر گرام هم دیدیم داره حاضر میشه، داشت صبحونه میخورد و تفکر می کرد:-2-35-:
یهو گفت: تولد 27 بود یا 29؟:-2-08-:
من: تو چی فکر می کنی؟:-2-29-::-2-29-::-2-29-:
داداشم: 29!:-2-26-:
من:واقعا؟:-2-28-:
داداشم: آهان 27 ام بودی!:-2-22-:
یعنی من یک ته مایه احساسی دارم از داداشم بپرسن خواهر داری؟ حواسش نباشه بگه من تکم!:-2-35-:
بعد برفتیم مدرسه، کیمیا نیمده بود، جات کیمیا خیلی خیلی خیلی خیلی خالی بود:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
بعد از کپ زدن های همگانی! برفتیم سر کلاس!:-2-28-:
سه زنگ حسابان داشتیم مخمان سوت کشید!:-2-28-: یک زنگ هم شیمی داشتیم جهت تنوع!:-2-28-:
من می خوام به مدیرمان پیشنهاد طرح ترافیک زوج و فرد بزاره برای زنگ های تفریح، انقدر زیاد شدیم.:-2-28-:
الان داداشم آمده میگه از صبح فقط یک کلاس داشتیم:-2-22-: استاد تشریف برده بودن عسلویه!:-2-35-:
دیگه خبری نیست!
روزتون خوش!:-2-40-:
پ.ن: کیمیا بازم بهت تسلیت می گم:-2-15-: کاش می تونستم برات کاری کنم انقدر ناراحت نباشی.:-2-15-:
عسل بانو، به شما هم تسلیت می گم، غم آخرتون باشه.:-2-40-:

!kimi5
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۱۲ بعد از ظهر
ﺳﻼم ﺑﭽه ﻬﺎ

ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎورﺗﻮن ﻧﺸﻪ وﻟﯽ

اﻣﺮوز ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ روز زﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻮد واﻗﻌﺎ ﺑﺪ ﺑﻮد

ﻣﻦ ﮐﻪ زﯾﺎد ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺗﻮی ﻋﻤﺮم اﯾﻨﻘﺪر ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﺮدﻩ ﺑﻮدم

اﻓﺘﻀﺎح ﺑﻮد

....رﻓﺘﯿﻢ ﺑﺎﻻ ﺳﺮش ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ دﺳﺘﻤﻮﻧﻮ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ روش زار زدم زار زار

ﻫﻨﻮز ﻫﻨﻮزﻩ ﻫﻢ ﺑﺎورم ﻧﻤﯽﺷﻪ

ﺧﺎﻟﻪ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ رﺳﯿﺪن ﺑﻐﻠﻢ ﻣﯿﮑﺮدن ﻣﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﺮدم

اﻣﺎم ﻫﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮد

ﺑﺎﺑﺎم ... ﺗاحالا اينﺠﻮری ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮدﻣﺶ

ﺑﻘﯿﻪٔ ﺧﺎﻃﺮاﺗﻢ از اﻣﺮوز اﺻﻼ در ﻫﺎدی ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺑﺪم

اﺻﻼ ﻧﻤﯽﺷﻪ

ﻣﯿﮕﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ روز ﺑﻮد ﭘﺲ ﺑﻬﺘﺮﻩ اﺻﻼ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﻢ ﻧﮑﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﻘﯿﻪ رو ﻫﻢ ﻧﺎراﺣﺖ ﺑﮑﻨﻢ

ﻓﻘﻂ اﻻن ﺧﻮن ﻣﺎدر ﺑﺰرﮔﻤﻢ و ﻫﻤﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ اﻻن ﻣﺎﻣﻨﯽ ﺗﻮی اﺗﺎق و دارﻩ اﺳﺘﺮاﺣﺖ ﻣﯽﮐﻨﻪ

ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ دﯾﮕﻪ ﻧﯿﺴﺖ و دﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﻤﺶ

ﺧﺪاﯾﺎ ﯾﻪ ﮐﺎری ﮐﻦ اﻣﺸﺐ ﺑﻬﺶ ﺧﻮب ﺑﮕﺬرﻩ اﻣﺸﺐ ﺷﺐ اوﻟﺸﻪ

ﻣﺎﻣانﯽ ﮐﺎش اﻣﺸﺐ ﺑﯿﺎی ﺑﻪ ﺧﻮاﺑﻤﻮ ﺑﮕﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮب

ﻟﻄﻔﺎ ﻟﻄﻔﺎ

ﺑﯿﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺗﻢ اﻣﺸﺐ

!!!ﺑﻪ اﺣﺘﻤﺎل زﯾﺎد ﻓﺮدا ﻣﯿﺮم ﻣﺪرﺳﻪ وﻟﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺨﻮﻧﺪم ﯾﻌﻨﯽ اﺻﻼ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﻢ

ﺑﭽﻬﺎ

واﻗﻌﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ

از ﻫﻤﺪردﯾﺘﻮن

ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﺘﺮم ﻣﯽﮐﻨﻪ

ﯾﻪ ذرﻩ اﺣﺴﺎس آراﻣﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ وﻟﯽ ﺑﺎزم ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﻮب ﺧﻮب ﻧﻤﯽﺷﻪ

ﺧﻮاﺑﻢ ﻣﯿﺎد اﻧﻘﺪر ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮدم ﭼﺸﻤﻢ درد ﻣﯽﮐﻨﻪ

ﺗﺎرا ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮم ﻣﻦ ﻣﺮﺳﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻼ ﺗﻤﺎم دوﺳﺘﻢ ﻋﺸﻘﻦ ﻋﺸﻖ واﻗﻌﯿﯽ

ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﻦ ﺗﻮی اﯾﻦ ۱روز ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻮاﻣﻮ داﺷﺘﻦ ﻫﻤﺶ ﺣﺎﻟﻢ رو ﻣﯿﭙﺮﺳﯿﺪن

از ﯾﻮاودوﺳﺘﻢ اﺑﮕﺬرﯾﻢ دوﺳﺘﺎی ۸۹ﯾﺎ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﻠﯿالين...
ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﯿﻦ ﻫﻤﺘﻮن ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻤﺪرد ﺑﻮدﯾﻦ

وﻗﺘﯽ ﻣﯿﺎم ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺗﻮی ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎ اﺳﻤﻢ ﻫﺴﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎل ﻣﯿﺸﻢ ﮐﻪ همجيﻦ دوﺳﺘﺎﯾﯽ دارم

ﻣﺮﺳﯽ

! ﺑﭽﻬﺎ اﻟﺘﻤﺎس دﻋﺎ ﺑﺮای ﺷﺐ اول ﻣﺎﻣانﯽ

ﻓﻌﻼ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻆ

nima.reno
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۳۹ بعد از ظهر
من زخمــــــــهای بی نظیری به تن دارم،اما تو مهربان ترینشان بودی…
عمیق ترینشان، عزیز ترینشان...
بعد از تو آدمها تنها خراشـــــهای کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان، به پای تو نرسیدند...
به قلبم نرسیدند...
هر روز صبح که از خواب بیدار میشم با هزار ترس و لرز به صورتت نگاه میکنم. به چشمای معصومت نگاه میکنم . چشمایی که دیگه ابرو هشتی خوشگل نداره . صدات میکنم . . .
میمیرم و زنده میشم تا صدات رو میشنوم .خدایا خوب میدونی چقدر دوستش دارم . خودت خوبش کن !
تقدیم به همه کسایی که همه زندگیشون به سرطان مبتلاست

N@s!m
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۵۰ بعد از ظهر
سلام
خدایا دربست مخلصـــــــــــم .خیلی دوست دارم
دوست دارم به خاطر اینکه امروزم بهتر از دیروز بود .
دوست دارم به خاطر اینکه امروز از ته دل احساس کردم چه روز متفاوتی را داشتم .
دوست دارم بخاطر اینکه خاله را بسلامتی به جمعمون برگردوندی
از تصور حرف خاله که به دکتر ش گفته یا مرگ یا سلامتی ام سرم سوت میکشه !ترس از فلج شدن به آدم عادی هم شوک وارد میکنه
خاله حالش مساعده الحمـــــــد اله
بماند عملش چند ساعت طول کشیــــــــــد
بماند چقدر زجه زدیم و نماز خوندیم و گریه کردیم
بماند از اینکه گفته بودن اگه دو تا عصب درگیر شده باشه مجبور به قطع عصب هستیم و این مساوی با فلج شدن
بیچاره دکترش !از شب تا صبح شش بار زنگ زد تا دست و پاهاشو آروم آروم تکون بدیم
هزینه عمل کمر شکنه اما فدای سرش
امروز مامان یه حرف قشنگی زد سلامتی چه نعمت بزرگی هست و ما اینقدر ناشکریم !
انگار یادم رفته بود من چه نعمت بزرگی را از خدا دارم و باز هم ناشکری می کنم
آرامش ........ اینم داشتنش دنیایی ارزش داره و یک دل خوش چاشنی اش بشه دیگه حرف نداره .
پس لرزه های بعدی هم داره میاد اما باکی نیست
به قول خودم این نیز بگذرد
هرچی دادی نعمته و هر چی ندادی حکمـته
دوستان قدر داشته هاتون را بدونید

Mahed
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۰۱ بعد از ظهر
http://up.98ia.com/images/kaun0toa4kctykgmime_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=kaun0toa4kctykgmime.jpg)
http://up.98ia.com/images/ag9gsjr30lj7l41q7g8h_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=ag9gsjr30lj7l41q7g8h.jpg)
http://up.98ia.com/images/13vcx567fv1mf9xhkxi_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=13vcx567fv1mf9xhkxi.jpg)


توضیحات: ما از این به بعد، به این سبک خاطره می نویسیم :-2-41-: بالا 3 تا عکس ِ!

یه سری حرف که بالا جاش نبود:
این که الناز لیست دوستاشو یه خونه تکونی ِ اساسی کرده اذیتم نکرد! ولی این که هنوز توی لیست دوستای نیلو هستم یکم سنگین ِ برام! من از این کارای سخت بلد نیستم! مطمئنا الناز اصلا توقعی از من نداشته که دیگه توی لیستش نیستم، ولی نیلو هنوز منو دوست خودش می دونه و من خیلی باید هواشو داشته باشم :-2-15-: دوستان، لطفا درخواست نفرستید! بالا توضیح دادم توی خاطراتم... اونایی هم که دیگه توی لیستم نیستن بدونن مشکل منم! :-2-39-:

نیلو... :-2-15-:

NAVA22
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۴۷ بعد از ظهر
عصر که اومدم خونه دیدم مامان نیست همیشه بیرون که می ره من نباشم برام یادداشت می ذاره. زنگ زدم بش گفت خون ی مامان بزرگه(مامان بابام) گفتم طوری شده؟ گفت نه همینجوری اومدم بش سر بزنم. باز شک کردم چون مسخره بازیامو تحویل نگرفتو زود قطع کرد. گفتم شاید حوصله نداشته. گذشت تا همین یه ربعه پیش داداشی اومد خونه. بش گفتم فلان کارو کردی؟ گفت نه مامان بزرگ که فوت شده نشد. یه لحظه شکه شدم بعد دید اینطوریم گفت نه مریضه حالش خوب نیست. خر که نیستم فهمیدم. مامانم چند دقیقه پیش باز زنگ زد صداش بغض داشت فهمیدم راسته اما بازم بم چیزی نگفت. داداشی لباساشو عوض کرد رفت خونه شون منو نبرد.
بابابزرگ آخرای اسفند همین امسال فوت شد. هنوز یه سال نگذشته اون وقت...
نمی دونم چی بگم. اما هیچ وقت خودمو نمی بخشم. پریروز مامان اینا رفته بودن خونه شون هی سراغ منو می گرفتاه. از خودم بدم میاد مگه چه انتظار داشت جز اینکه برم یه سر ببینتم؟ چی ازم کم می شد؟ چقدر من بدم.
بغض تو گلوم گیر کرده اما گریه م نمیاد.

مهراساجون
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۵۵ بعد از ظهر
سلام بچه های خوب..
امیدوارم حال هموتن خوب باشه:-2-40-:خیلی خیلی خیلی خوب!
چند روزی نبودم و کمرنگ بودم...گفتم بیام اینجا دو کلوم بحرفیم بریم!:-2-41-:
امروز ....
راستش اصلا حوصله تعریف کردن خاطره ندارم:-2-39-:
فقط اینکه از اداره دستور اومد معلمای مرد های تخصیمونم بردارن:-2-15-:دیگه معلم خوب نداریم...اخه زن ها بیانشون تو درسای تخصصی ضعیفه:-2-15-:
نمیدونم چرا تا نوبت ما میشه همه قانونا تازه تصویب میشه...
این از کنکور که تو سال ما قراره حذف شه..اینم از معلمای مرد که قراره بر داشته شه...!
خدا بخیر بگذرونه تا سالی که ما میخوایم کنکور بدیم:-2-15-:
الانم که دارم مینویسم اصلا نه حالم خوبه نه حوصله ی چیزیو دارم..
بچه ها تورو خدا انقد بم گیر ندید...چرا پروتو بستی؟چرا حالت بده؟چرا اینجوری؟چرا اونجوری؟چرا فلانی؟چرا...؟
ناراحتم..اعصابم خورده..حوصله ندارم..بخاطر چیزی که خودم نمیدونم!نمیخوامم بدونم..نمیخوام بهش فک کنم!




روز همگی خوش:-2-40-:
روزا و شباتون قشنگ:-2-40-:
نمیدونم چندمه...ولی مهر90...!:-2-38-:

م.ن
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۰۱ بعد از ظهر
آهای فلانی

من اینجا هستم! صدام را نمی بینی؟ خیلی دور شدی ،دیشب بارون که می بارید چیز های غریبی می گفت... .


_شکستی بدتر از تو نبود،انگار از پا افتادم ؛ تا هنوز شروع نشده . !

خب ، مشکلی نیست دست هام رو تکیه گاه میذارم



آهای صدام را می شنوی؟ کسی بیرون از این جا هست؟ تاریکی سوی چشم هام رو داره میگیره .خواهشا برای این بار صدام رو

کسی بفهمه!



_نه ! مثل اینکه کلید رو گم کرده و یا اصلا... باور کن تقصیر من نبود! همیشه فکر می کردم که تورو باید از خودت خواست تا تو پیدا

شی و راه رو به من نشون بدی.اصلا

هرگز متوجه نشدم که تنها نیستم و باید گوشه ای از درون خودم رو برای تو ، و بقیه رو برای همه کنار بگذارم.



هی ! می شنوی؟

باشه ، این بار تو بردی ولی بگذار دوباره چشم هام با تو پیدا بشه .میخوام پاشم .اتاقی که حبسم کردی هم نموره، هم سردِ ، هم

دیواراش خیلی دور.

پنجره هاش هم ،همه قفل شده



_ولی مثل ان که گم اش کردم! و باید تا همیشه منتظر بمونم




هی فلانی .بهت احتیاج دارم،خواهش میکنم صدام رو بشنو.تنها این بار.حدالمکان راه باز گشت ات بگو چطور جشن بگیرم!

سال هات میخوام با تو یکی باشم ،اما هر بار یا تو من رو فراموش میکنی و یا من.انگار میونه ی خوبی با هم نداریم،اما گذشته ها رو بگذار

برای گذشته تنها مهم، پیدا شدن از توست!




_باید بلند شم و دوباره شروع کنم.هی فلانی!

بالای کلبه یکی هست،یکی که تنها بی خاطر اش، روز ها رو دزدیدم،اما اون تنها به فکرم، نشسته!

یکی که ته قلبم، برای اون خونه ای ساختم و ،الان شده کلبه ای برای حبس

میشنوی؟

آره ، فکر کنم الان می شنوی!:-2-39-:





پ.ن: هی فلانی ، برگشتی؟:-2-15-:



پ.ن: خیلس سخت میشه وقتی خودت رو گم کنی.راهی برای بازگشت به فکرم نمیرسه.

کسی صدام رو میشنوه؟

-نازلی-
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
سلام...

حالم به شدت بده...تمام اعضای بدنم مریض هستن...هر کدوم یه جوری....
تکرار می کنم...کلی درس و پروژه و...رو سرمون ریخته...

امروز تو کتابخونه دانشگاه داشتم یه داستان کوتاه می نوشتم، اول صفحه یه چیزی بود که توش دوست داشتن بود، حالا کلا داستانه عشقی نیستا..خلاصه این دوستای ما دیدن و برامون دست گرفتن...من کلا چند وقته تو یونی خیلی ضایع هستم....نومودونم چرا...

لی لی نیکزاد عزیز:
عبیر: خوش بو (معین)
* ابیر: از اتباع، بمعنی اسیر بکار رود. (دهخدا)

*** کیمی و بهار عزیز تسلیت می گم.
خدا بهتون صبر بده و به اون رفتگان هم آرامش.


همه بچه های خاطره نویسی شاد و خوش و سلامت باشید.
درس هاتون رو هم بخونید....
آخر ترم خیلی زود دیر می شود...

بعد:
ماهد دست خطتت خیلی خوبه...خوشمله...خوش به حالت...

* گنجشک(پرنیا هستی دیگه؟):-2-40-:

گنجشک
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۵۸ بعد از ظهر
درود دوستان!:-2-25-:
امیدوارم همه خوب باشن و شاد و تندرست... !
چه اونایی که هستند و چه اونایی که در عین بودن، نیستند!!!:-2-15-:
امروز هم مثل همه روزهای زندگی ام بود! روزهای بدون ایلنورم... . :-2-39-: یکنواخت و سرشار از تکرار!
دیشب باز هم با بابا حرف زدم... . باز هم مخالفت کرد... . ا:-2-36-:اما هرطور که شده رضایتش رو می گیرم... دیگه واقعاً نمی تونم با مامان و بابا زندگی کنم... . :-2-39-:هم من دارم آزارشون می دم و هم اونا منو... ! حالا بابا نه خداییش! اما مامان... ! تازگی ها دیگه واقعاً خارج از تحملم شده برخورداش!!!:-2-36-:
هر طوری که شده تا قبل از شب یلدا موافقت بابا رو برای زندگی مستقل جلب می کنم!!!:-2-43-:
این طوری برای همه بهتره... . :-2-39-:
امروز رفتم مؤسسه... . دیدم حال بچه ها گرفته است! چشم گردوندم دیدم محمدرضای وروجک نیست! فهمیدم که محمدرضای کوچولو رو یه زوج جوان به فرزندی قبول کردند! واسه همین بچه ها انقدر بی حوصله هستند! وقتی یکی از بچه ها مؤسسه رو ترک می کنه بقیه به دو دلیل ناراحت می شن! اول این که دوستشون رو از دست دادن به نوعی و دوم این که چرا اونا انتخاب نشدن و دیگری انتخاب شد؟!
دلم خیلی می گیره وقتی بچه ها رو این طوری می بینم... . :-2-39-:
طبق معمول بااین که خودم حال و حوصله نداشتم یه عالمه باهاشون سروکله زدم تا یه ذره حال و احوالشون جا بیاد!:-2-15-:
خوشم میاد از مرد کوچکم!!! امروز بهش می گم ایلنورجونم، تو ناراحت نیستی از نبودن محمدرضا؟!
یه لبخند زد! از اون لبخندهای کودکانه بی ریا که من دلم ضعف می ره واسش! گفت: دلم که نتگ هست! اما اون خوشحال بود!!!
چقدر دوست دارم حرف زدنش رو... . چهارسالشه همه اش! اما خیلی عاقله... !:-2-41-:
امروز با پارین هم یه کنتاک داشتم! راه افتاده بره کردستان!!! بهش گفتم خیر سرت دانشجوی ارشدی! ترم دیگه باید پایان نامه ارائه بدی، اون وقت دست از این خداحافظی کردن با آثار باستانی برنمی داری هنوز؟!:-2-09-:
بهم گفت: تو اندازه سوراخ جوراب مورچه احساس نداری! من دارم!!!
و من در مقابل این جمله سکوت کردم... ! محکومم به بی احساسی و دفاعی هم ندارم جهت رفع اتهام!!!:-2-15-::-2-39-:
راستی امروز با یه آموزشگاه هم صحبت کردم جهت یادگیری هنر آشپزی!:-2-27-:واسه زندگی مستقل به درد می خوره! شاید توی نیمه دوم بیست سالگی ام بتونم غذای خونگی بخورم سرانجام!!!!:-2-27-:

-دیر شد! با این حال وظیفه است! کیمیای نازنین :-2-40-:تسلیت می گم!:-2-39-:
- نازلی عزیز! من پرنیام گلم:-2-40-:

ابی دریا
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۲ بعد از ظهر
به نام خدا
سه شنبه 26 مهر 1390
سلام بچه هاي خاطره نويسي
امروز صبح ساعت 6 پاشدم و بازم بعد كاراي تكراري رفتم مدرسه.:-2-38-:
اقا امروز من و قدسي سقه مون سياه بود(نميدونم سقو درست نوشتم يا نه).اول صف مونديم و بعد رفتيم بالا.خلاصه يه ده دقيقه شد ديدم خانم م (دبير ديفرانسيلمون)نيومد.اخه امتحان داشتيم.به قدسي و زهرا گفتم فكر كنتم خانم م داره سوالا رو ميده چاپ واسه همين دير كرده!:-2-15-:
اما اونا در كمال ارامش گفتن كه خانم م هميشه خودش سوالا رو ميگه ما مينويسيم.:-2-15-:
بعدش دو دقيقه نشد كه خانم م با يه دسته ورقه اومد.:-2-22-:
قيافه زهرا و قدسي ديدني بود.:-2-20-::-2-20-:
مدام ميگفتن:زبونتو مار بزنه.:-119-::-119-::-119-:
خلاصه امتحانو نسبتا خوب داديمو گذشت و خدارو شاكريم كه گند نزديم.:-2-26-:
زنگ دوم هندسه تحليلي داشتيم و اين دبيرمون از اونايي كه كل مدرسه از مدير تا غيره...ازش حساب ميبرن و اگه صدات كنه بلد نباشي فاتحه ات خونده ست.:-2-27-:
قدسي زنگ تفريح گفت بچه ها من خواب ديدم منو صدا ميكنه.كه من گفتم خواب زن چپه.:-2-27-:
خلاصه دبيرمون اومد و دومين نفري كه صدا كرد قدسي بود.از خنده رو به انفجار بودم و بزور خودمو كنترل كردم تا نخندم.:-2-16-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد كه اومد بهش گفتم تو ديگه نميخواد خواب ببيني و واسه ما تعريف كني.:-2-06-:
كلاس هندسه هم تموم شد و اومديم خونه.:-2-04-:
ديديم كسي نيست موزيك گذاشتيم و صداشو تا ته زياد كرديم.:-2-04-:
بعد يه نيم ساعت مامي اينا اومدن البته به همراه ريحانه ابجي.
به مامي گفتم بعد از ظهر بريم خونه قدسي اينا اخه زندايي ديسك كمرش اد كرده و استراحت مطلق شده.
بعدم به خاله ها زنگ زدم و هماهنگ كردم كه كي بريم.
زبانمو خوندم شد 4.بعدشم پيش به سوي خونه زندايي.
تا رسيريم دم در اينقدر شلوغ بازي دراورديم كه نگو.بعدم چون زنگشون خراب بود قدسي اومد پايين تا درو باز كنه.در همين حين ريحانه يه حرف نا مربوطي زد كه قدسي نبايد ميشنيد و واسه همين تا اون درو باز كرد با پاشنه ي كفشم كوبيدم به ساق پاي ريحانه.:-2-33-:
بخدا نميخواستم اونجوري بزنم كه از درد خم شه.ولي شد ديگه.:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
تازه قد يه فندقم جاش باد كرد كرد و كبود شد.تا دو دقيقه باهام حرف نزد بعد رفتم منت كشي.:-2-30-:
قدسي هم يكم ومپايرو نشونم داد كه كلي دلم اب شد.:-2-34-:
اخه قراره يكي تر و تميزشو بياره تا يه جا 5 قسمتو ببينم.
خلاصه 2 ساعتي اونجا بوديم و بعد برگشتيم.
تو راه بابا يه جا داشت اروم ميومد و بهمه هم راه ميداد.يهو يه ماشين اومد جلومون و يه زنه كه پشت نشسته بود گفت:هوووي مگه داري عروس ميبري؟:-119-:
اخه ادمم انقدر بي شخصيت.اگه راننده حرف زطده بود اينقدر عصباني نشده بودم.منو ريحانه تا خونه از عصبانيت منفجر شديم.:-2-36-::-2-36-::-2-36-:ولي بابا انگار نه انگار.كلا ادم خونسرديه و به اين چيزا اهميت نميده.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
شامم اون يكي ابجي درست كرد.
ريحانه هم ژله و دسر ميوه درست كرد كه خيلي خوشگل شده بود.ميگم خوشگل چون هنوز نخوردمشون.ژلش اينقده خوشرنگه.مثله اقيانوسه رنگش.منم كه عاشق اينجور رنگا.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خلاصه نويد جان هم اومد و ريحانه هم چوقولي مارو كرد.
اما داماد گرام فقط خنديدن.چقدر اين پسر اقاست.خوشم اومد هيچي نگفت.:-2-22-:
بعد صرف شام هم اومديم نودهشتيا يه راست خاطره نويسي.
تنها كاري كه باهاش به ارامش ميرسم.
خوب اينم خاطره امروز ما.
بهاره عزيز تسليت ميگم.اميدوارم ديگه غم نبيني عزيزم.
بچه هاي خاطره نويسي دوستون دارم:-2-40-:

mehrsa_m
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۲ بعد از ظهر
ظهر جاتون خالي هي نوشتم هي نوشتم هي نوشتم بعد كه اومدم دكمه ي ارسال و بزنم نتم دچار مشكل شد و هر چي نوشته بودم دود شد رفت هوا ! انقدر حرص خودم كه اصلا حال اينكه دوباره بنويسم و نداشتم . ولي الان دوباره دلم هواي نوشتن كرد . حالا همه ي كائنات دست به دست هم بدن كه من ننويسم ! ولي من كه آخرش مينويسم . . .
امروز روز خوبي بود . چند روزيه كه دارم روي موضوع جديد رمانم كار ميكنم . ميخوام اين يكي متفاوت تر و بهتر از قبلي باشه . حس خوبي به رمان جديدم و شخصيتاش دارم . يه جورايي به دل خودم كه نشسته اميدوارم به دل بقيه هم بشينه وقتي ميذارمش تو سايت .
حالا الان ميان ميگن مگه رمان اولت خيلي خوب بود كه استارت دومي رو هم زدي :-2-31-: ولي خوب گناه دارم ذوقم و كور نكنيد و بخونيد نوشته هام و كلي براشون زحمت ميكشم و وقت ميذارم ميدونم شما ها خيلي مهربونيد :-2-40-:
ديگه اينكه امروز از ساعت 3 - 4 تا الان يه دلشوره ي بدي افتاده به جونم خدا آخر و عاقبتم و به خير كنين . برام دعا كنين چيزي نباشه وقتي دلشوره ميگيرم هميشه يه اتفاق بد ميفته !
دوستون دارم . دلم بدجوري گرفته ! :-2-39-:

feedback
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۵ بعد از ظهر
:-2-40-: به نام حق :-2-40-:

سلام :-118-:

رمان دومم در حال تایپ هست. خوشحال میشم بخونید و مثل رمان قبلی نظر بدید و نقد کنید. :-118-:
http://www.forum.98ia.com/t332905.html

فاز شادی :-2-16-: :
گوش دادن به موزیک های شاد در این چند روز جزئی از زندگیم شده :-2-22-: خوشحالم که فضای روحیم کمی تغییر کرده و از این بابت خدا رو شاکرم. :-2-40-: واقعاً از لحاظ روحی خیلی وضعیت خوبی دارم و امیدوارم تداوم داشته باشه :-2-38-:
پ.ن : لیلی خانم من اون هیدرولیک رو شوخی کردم. :-2-35-: از اولشم گفتم که شوخی کردم با دوستم. :-2-35-: شما هم عمران خوندی؟ ایول :-2-16-: البته بچه های مکانیک هم هیدرولیک دارن. :-2-35-: در هر صورت شرمنده قصد بدی نداشتم. فقط میخواستم شوخی خودم با بر و بچ رو بگم. وگرنه منم نمره پایین داشتم :-2-30-: حالا نفرینم که نکردی؟ :-2-30-:
پ.ن : هانیه خانم بابا من که گفتم شوخیه :-2-30-: تو رو خدا از این نفرینا نکن وجدان درد میگیرما :-2-30-: (وجدان : من ککمم نمیگزه :-2-08-:) (سعید : بیخود کردی ککت نمیگزه!! بابا این ترم میفتم هیدرولیکوها :-119-:) (وجدان : خوب بیفت!! دندت نرم مهرت حلال :-2-08-:) (سعید : اینم از وجدان ِ آدم :-2-30-::-2-30-::-2-30-:)
پ.ن : آبجی سایه :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
پ.ن : شبنم عجب تاپیک ماندگاری زدی. کلی خاطره هامو تو این سایت زنده کرد. دستت طلا :-118-:
http://www.forum.98ia.com/t330804-11.html

----- ----- ----- ----- -----

فاز غم :-2-15-: :
پ.ن : کیمیا و عسل عزیز به هر دوتون تسلیت میگم. ببخشید که دیر تسلیت میگم. یادم رفته بود. شرمنده :-118-::-118-:
پ.ن : دست اون عزیزی که دیشب خودش میدونه چیکار کرد ، درد نکنه!! انتظار نداشتم. واقعاً که!!

سعید / 26 مهر 90 / 21:07

بعداً نوشت : نیما من تک تک ِ حالات و روحیات یک آدم سرطانی رو درک میکنم. اینکه در ظاهر چه چهره ای داشته و حالا چه چهره ای داره!! اما باید فقط به او امید داد ولا غیر. خدا کنه هیچ کس بیمار سرطانی نداشته باشه. هیچ کس سرطان نگیره. چون در خانواده ام اینطور بود و ... :-2-15-:

سوداا
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر
سلام . شب قشنگتون بخیر .
امروز بعداز ظهر کلی کارداشتم . :-2-30-:کارهای مدرسه ؛ کارهای خونه , خرید (یه پا شدم کوزت یا حنا یا شایدم اوشین ):-2-30-::-2-30-:
خلاصه : تند تند کارهام کردم و نشستم پا کامپیوتر :-2-27-:
چند تا داستان را که دنبال کردم . دیدم ای دل غافل شام ندارم .:-2-28-:
نمازم خوندم و کمی کوکو هم برای شام آماده کردم . ( بس که من خانم و کدبانوم) :-2-27-:
هر شب باید کمی از نهار فردا آماده کنم و بقیه ش که مثلا برنج دم کردن میزارم برای صبح زود . ( الان که خوب فکر می کنم می بینم ؛ نه بابا واقعا کدبانوم) :-118-:
خلاصه بعد از شام باز مشغول گشتن تو سایت شدم . در همین حین تصمیم گرفتم برای نهار فردا مرغ درست کنم . :-2-40-::-2-40-:
غذا رو گذاشتم و باز نشستم سر کامپیوتر .:mrgreen:
نمی دونم چقدر گذشت که دیدم به نظرم صفحه مانیتور رو خوب نمی بینم . کمی عقب وجلو نشستم . وقتی خوب دقت کردم . دیدم وای :-2-30-::-2-30-:
دود خونه رو برداشته . دودیم سمت آشپزخانه . د رقابلمه رو که براشتم . دیدم عین فیلمهای کارتونی از مرغ عزیز و لذیذ و هویج های نارنجی خوشگل و پیاز ها و جز تلی ذغال باقی نمونده :-2-30-:
واز آوجا که بنده تبحر خاصی دراین جور مواقع دارم تا آمدن مهربان همسر (از کاردوم ) فوری غذا را سربه نیست کرده تا توانستم اسپند دود نموده تا آثار خرابکاریم را از بین ببرم . :-2-35-::-2-35-:
وتازه چقدر تقدیر و تشکر ازجانب همسر که دستت درد نکنه اسپند دود کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-118-:
ولی خودمونیم فکر کنم فهمیده بازم من دسته گل به آب دادم :-2-14-:
شبتون خوش

-Farimah-
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۵ بعد از ظهر
سلام !:-2-25-:

خیلی این تاپیک خاطره نویسی به دلم نشسته ... همه بچه ها یه جوری هم بستگی و نزدیکی به هم دارن ...
اینجا که میام و خاطره ها رو میخونم انگار با یه دنیا پر از دوست و آشنا رو به رو میشم . بچه ها درد دل می کنن ، ناراحتی هاشون رو میگن ، اوقات خوشی ... خلاصه هرچیزی . هر کدوم از این پست ها زندگی ما رو نشون میدن. خیلی به دلم نشست ...

امروز یه اتفاق خنده دار برام افتاد ولی الان یه آهنگ گوش دادم و خاطره های ناراحت کننده خیلی وقت پیش بچه ها رو خوندم ... یه جورایی حال نوشتنش رو ندارم .
فقط امروز که می رفتم کلاس، به تک تک آدم هایی که از کنارم رد می شدن نگاه می کردم. می دونین حس اینکه چه تعداد آدم دور و برمون هست عجیبه. چند نفر تو این دنیا هستن که ما نمی شناسیمشون ؟ چند نفر رو می شناسیم ؟
چند نفر از این آدمها یه تأثیر مثبت توی دنیا گذاشتن ؟ چند نفر تأثیر منفی ؟ مقایسه این دو تا گروه همه رو ناراحت می کنه . من جزو چه گروهی میشم ؟
می خوام شروع کنم به تلاش برای عضو اون گروهی شدن که بتونم به خودم بگم : افتخار کن ...


* به کیمیا عزیز و عسل جان تسلیت میگم. امیدوارم بتونیم ذره ای از غمتون کم کنیم.

ღ ghazali ღ
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۱ بعد از ظهر
سلام !!
روز خیلی خوبی بود !!
از ساعت 11 بود که دوستان اومدن !! آخرین نفرشونم 9 شب رفت !!
اینقدر خندیدم که من وقعا داشت اشکم در میومد !! حتی به ترک روی دیوارم میخندیدیم ! دسته جمعی چت شده بودیم !! اینقدر حرف زدیم که فکامون درد گرفته بود !! یه دل سیر هم درد و دل کردیم و غر زدیم !!
جزو روزای عالی زندگیم بود و یه غم بزرگ توش ... !! که 1 سال کمتر وقت داریم ... دلم واسه این 7 سال که باهم بودیم و فقط خوش گذروندیم تنگ میشه !! واقعا لحظات با هم بودنمون بی غمه !!
مامانم میگه روی هم رفته خانوم شدین همیتون !! یعنی خانوم تر شدیم !! دیگه در و دیوار بالا نمیریم .....
مامانم خیلی خسته شد ما زد صبح حالمان بد شد همش افتاد گردن مامان !!
الان اس دادن تازه که واسه فردا تکلیف اینا هم داریم که من به شدت خوابم و میاد و هیچ کدومم انجام ندادم !!هم خیلی خش گذشت هم خیلی خسته شدم !!
فک میکنم جمله هام خیلی قاطی پاتی شده ... !! ولی نمیتونم بخونمش بشدت خوابم میاد !!
فعلا دوسان !!:-2-40-:

مهستی
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۸ بعد از ظهر
سلام
.
.
.
تازگیا خیلی آروم شدم اینو خودم احساس میکنم ،اصن دیگه آدم بی خیال سابق نیستم که با ترک دیوارم میخندید.
انگار توی یه جور خلسه ام ؛این خلسه رو دوست دارم بهم آرامش می ده ،یه آرامش عمیق!
.
.
.
دلم برا دریا تنگ شده،یه هفته هست که نرفتم لب دریا ،تازگیا شبا هوا خیلی ملس شده.
شبتون قشنگ و پرخاطره.

پ.ن:ببخشید که بلد نیستم بنویسم.

ParMoun
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ بعد از ظهر
دینگ!
امروز از صبح کله سحر تو سایت میچرخیدم... ظهر همزمان با خوندن رمان های بچه ها قیمه درست کردم...خیلی خوشمزه شده بود... ظهر یکی دوساعتی خوابیدم و الانم جای درس خوندن دارم رمان مینویسم دعا کنید زودتر یه سرانجامی براش گیر بیارم

روزنوشته:
بگذار برای تو بنویسم.

نوشتن اذن تو را می خواهد.

غرقم در واژه ها.

بگذار واژه هایم ردیف شوند و خط به خط نور سازند.



بگذار آفتاب واژه هایت

بتابد بر صفحه ی تاریک دلم.

دلم در کسوف مانده

در سایه ی گناهان زمینی ام.

شیطان دلم را قلقلک می دهد.

بگذار با نور کلمات تو تیرش زنم.



اجازه بده این واژه های درهم ریخته

این گرداب بی پایان کلمات

جمله جمله تو را سازند.

نور بپاشند

رنگ شوند



روزگار بی تو بودنم خاموش می گذرد.

بگذار امروز روز مبادای من باشد

روز خورشید

روز طلوع واژه های آفتابی ات در تک تک حروف در هم ریخته ام.



بگذار امروز روز من باشد

روز آفتابگردان.

حسنا72
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۹ بعد از ظهر
سلام دسه جمعی:-2-25-:
امروز اصلا حوصله ندارو کعنهو سگ پاچه میگیرم اساسی....
توی زندگی از شانس گند ما رسیدیم به جاهای سختش ولی واقعا نمیدونم چیکارکنم.........صبحی توی سایت نوشتم باید توی این مواقع شجاع باشیو بری جلوولی حالا خودم مثه خر گیر کردم تو گل....خودم به همه پیشنهاد میدم نوبت خودم که میرسه نمیدونم چه خاکی تو سرم کنم.....آآی دلم میخواد داد بزنم گریه کنم و بگم ای خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااا:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

rosa
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
//////////////////

~Good Boy~
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
سلام...
بعد مدت ها میخوام خاطره بنویسم، شایدم بهتره بگم درد و دل:-2-39-:

( توصیه میکنم اصلا نخونینش چون خیلی حرفای بیخودی نوشتم! )

امروز ساعتای 10 از خواب بیدار شدم، آخه دیشب بعد مدت ها تا ساعت 3:30 بیدار بودم :mrgreen:
داشتم تو تخت غلت میزدم که گوشیم زنگ زد، گفتم باز خودش :-2-43-:پاشدم رفتم دیدم بله
علو سلام...
سلام...
شما کجایین؟ این چه وضعه کار کردن؟! پاشو بیا که کارت داریم...
گفتم باشه :-2-28-:
تا حاضر شدم و رفتم یک ساعتی طول کشید، اونجا هم کار کار تا ساعت حدودا 3 :-2-43-:
دیگه میخواستم بیام خونه، که باز گفت کوجا میری؟ واستا میخوام ناهار بگیرم
بمون عصر کار داریم هنوز :-2-28-:
تا ساعتای 7:30 باز همش کار کار :-2-15-:
تو راه خونه احساس کردم نفسم دیگه بالا نمیاد:-2-39-:
احساس میکنم دلم داره میپوسه دیگه، خسته شدم دیگه

بی حوصله شدم شدید، امروز همه بهم میگفتن چرا عصبانی؟ چرا ناراحتی؟ :-2-15-:
احتیاج دارم برم سفر چند روز، میخوام از این محیط خودمو جدا کنم
دیگه نمی تونم تحمل کنم، احساس میکنم دارم له میشم
خسته شدم از این همه زخم بون، از این همه نگاه
خستم از این عشقای دو روزه و الکی، خستم از درس
خستم از اینکه هیچی درست نیست، یک دلخوشی هم ندارم تو زندگیم :-2-39-:
ای خدا دلگیرم ازت، ای زندگی سیرم ازت :-2-18-:

امروز بعد مدت ها دارم شجریان گوش میکنم، احساس میکنم الان بهترین چیز برام همین، ارومم میکنه
تا حالا هیچوقت این حس رو به این حد و اندازه نداشتم
دلم داره میپوسه...

دلی که تا الان باهاش دلسوزی کردم، محبت کردم دیگه داره میپوسه، داره سنگ میشه
دیگه هیچی واسم رنگی نداره، جذابیت نداره...

خداوندا به فریاد دلم رس
کس بی کس تویی من مانده بی کس :-2-39-:

میدونم خیلی پراکنده نوشتم و چرت و پرت
اما حال الانم از این بهتر نیست، ببخشید :-29-: