PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 [34] 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148

~*SaHaR*~
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۳۵ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
دیشب تا ساعت 3 داشتم رمان می خوندم... بارون میومد:-2-41-:... انقذه دوست دارم ساعت 2 و 3 نصفه شب برم توی خیابون و قدم بزنم:-2-41-:... مخصوصا اگه نم نم بارون بیاد:-2-41-:... به نظرم هیچ چیزی آرامش شب رو نداره:-2-41-:... ترجیحا هم دوست دارم کنار خیابون باشه که کمی روشن هم باشه... وقتی هیچ ماشینی رد نمی شه، وقتی هیچ صدای بوقی نمی یاد و وقتی هیچ ترافیکی نیست... چی می شد اگه می شد:-2-39-:... اونم تنها... خودت و خداتو فکرت:-2-37-:
امروز داشت فیلم جن گیر رو نشون می داد... اون قدیمیه... هی نشستم ببینم آخرش به کجا می رسه... دختره بدبخت آزاد می شه یا نه... تا تونستن کشش داده بودن... عاشق فیلم ترسناکم ولی بعضی فیلما به جای این که ترسناک باشن با روان آدم بازی می کنن:-2-42-::-2-42-::-2-42-:... مثلا سری فیلمای ارره (تشدید نداریم)... حال به هم زنیه...
الان نمی دونم چرا ولی دلم شدیدا سالاد شیرازی می خواد با آبغوره ی زیاد:-2-37-:
منم دوران دبستانم رو دوست دارم ولی الان عمرا نمی خوام برگردم به اون روزا:-2-15-:... شاید بعدا چرا...
توی یه سایت یه سری عکس دیدم که عنوانش این بود: شما یادتون نمیاد:-2-15-:... این عکساشه... ای جانمممممم
http://up.98ia.com/images/qu58o4og1jp1m5dtg4fo.jpg (http://www.up.98ia.com/images/cqz35np5vyuppb3s4d5f.jpg)
http://up.98ia.com/images/60ufwer4unqp936y9c5d.jpg (http://www.up.98ia.com/images/qa2lhmqqjtgzz4sq6smw.jpg)http://up.98ia.com/images/eaux5be1fwnd4pcrvb3o.jpg (http://www.up.98ia.com/images/f7goerqikaylzlpje.jpg)http://up.98ia.com/images/a57jgvcf7tj68nzhdlh.jpg (http://www.up.98ia.com/images/29uilweg1befopuvcpv.jpg)http://up.98ia.com/images/2uwqs3z3i6xdazd98hvh.jpg (http://www.up.98ia.com/images/txc05jmirsky6xo9qvr3.jpg)http://up.98ia.com/images/5fgybg8x6ipcheu20mhf.jpg (http://www.up.98ia.com/images/fup7pdxjue5d9fwj1130.jpg)


امروز پست برای اولین بار برای من یه بسته آورد که خیلی خیلی منتظرش بودم... انقد حرف پست زدین در خونه ی ما هم اومدن:-2-22-:
جاتون خالی دارم آش رشته می خورم.
دوشت بابام آورد. من عاشق آش رشته ام، خصوصا وقتی بی خبر باشه.
+ نازلی ما فقط در پی سوتی گرفتنیم... مواظب باش... معتاد شدی رفت:-2-06-::-2-06-:
شماره بدم نازلی؟:-2-27-:
+ کوثر از این به بعد عنوان خاطره هاتو بنویس ماجراهای من و یاسی:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
+ مرسی آقا سعید:-2-40-:... یه داداش دارم هم اسم شوما... بسی مزخرف است :-2-42-::-2-42-::-2-42-:(بلانسبت)... البته نه همیشه ها:-2-28-:... موقع هایی که دعوا می کنیم:-2-22-:
+ مهسان جان از این چیزا نخواه که ما خوابگاهیا ازش فراری ایم مخصوصا اگه اتاق و هم اتاقیات بد باشن:-2-37-:
+ پروانه را یادمان رفت... تبریک عزیزم بابت اسمت:-2-40-:

بعد از مهسا نوشت: نمی دونم مهسا:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

nemesis
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۴۴ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی :-2-25-:

امروز 8:30 ساعت درس خوندم تو کتابخونه :-2-16-::-2-16-: این یه رکورده :-2-32-:
خوب تو کتابخونه که اتفاقی نمی یوفته که آدم خاطره اش کنه.
فقط یکی از دوستان قدیمی مون و بعد چند وقتی دیدم.
نامه کوثرم نوشتم. حالا یا فردا یا یکشنبه پستش می کنم :-2-38-:

اومدم خونه دیدم کسی خونه نیست. از گشنگی هم هلاک. اومدم سایت. یه کم دیگه مامان اومد و بعدشم بابا.
بابا یه پاکت شیرینی گرفته بود یه سه تایی خوردیم بلکه گشنگی بره. مامان اومد دید از اون شیرینی هاس که دوست نداره. حاضر شدن الان رفتن شیرینی دلخواه مامان بخرن :-2-22-::-2-22-:

عوضش من الان باید شام درست کنم :-2-28-::-2-28-:

بریم به شاممون برسیم.


پ ن های ما:

+ پروانه جون اسم جدید مبارک. :-2-40-: یه جماعتی رو از اشتباه درآوردی و خودت و خلاص کردی. مهسا بودی دیگه؟ :-2-27-:

+ عسل من می خواستم بگم کوفته می خوااااااااااااااام یادم رفت واسه همون اونام وا رفتن :-2-22-:
مامان من وقتی می خواد کوفته درست کنه میده من می کوبمش اونوقت وا نمی ره :-2-26-:
+ منم دلم برا نیلو جون تنگ شده. انشاا... به سلامت برگرده.

+ کوثر منم اون شعر و از مستر جیمی کش رفته بودم تو تاپیک تلخ نویسا. :-2-08-:

+ رها جون سفر بی خطر عزیزم. :-2-40-:

+ سحر چه عکسای باحالی . دفترای ما هم از اینا بود :-2-39-: راستی چرا هنوز اسم تو عوض نشده ؟ :-2-41-:
شب همگی بخیر. :-118-:

+Lily
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
آغا ما خنده امون گرفته ، اصلا خنده دار نیستا ولی ما خنده امون گرفته
الان که اومدم سایت بعد 1 روز می بینم یکی از پیامام مال مهنامه اس واسه اعتراض به اینکه رمانای بچه ها رو به یه اسم دیگه میزارن
اولش نفهمیدم قضیه چیه ، بعد فهمیدم داستان « راننده سرویس » رو به یه اسم دیگه گذاشتم تو نت
حالا بگم چرا خنده ام می گیره ؟ اینو تو توئیت به بچه ها گفتم
آخه یه رمانی رو به اسم من تو نت گذاشته بودن که روحم هم ازش بی خبر بود :-2-22-:
رفته بودم نمی دونم دنبال چی ، دیدم تو یه سایتی اسم « بغض » رو آورده ، بعد از کتابهای ! دیگه ی نویسنده :-2-22-: هم اومده بود یکی دیگه رو معرفی کرده بود ... منم خواستم اعاده حیثیت کنم نشد ، نمیشد کامنت گذاشت ، حالا هم یادم نمیاد کدوم سایت بود :-2-22-: دست ملت درد نکنه که اینقدر راحت زحمت یکی دیگه رو زیر پا میزارن
یکی مثل خورشید اگه می خواست استفاده ای از دااستانش ببره که نمیزاشتش رو نت ولی قرار نیس اینجوری در حقش اجحاف بشه

آغا ما احساس می کنیم برادری مان نویسنده ای ، شاعری چیزی هست خودش خبر ندارد :-2-28-:
در عرض سه هفته 600 هزار تومن داده کتاب خریده ، حالا بی پول شده ، میخوان از خوابگاه هم بندازنش بیرون
دیدین نویسنده ها همیشه تو فیلما نون و کتاب میخورن ، همیشه بی پولن ؟
آغا ما دیشب بش گیر دادیم کتاب چی خریدی ؟ گفت فقط کمدی الهی شده 150 تومن :-2-28-:
تازه با افتخار میگه امیر دو سال پیش تو تهران خریده 250 تومن :-2-37-:
نازلی یه سر به این جمعه بازار بزن ، خووووووووووووووب چیزایی توش هست
منم جلو محسن گفتم این کتابا مثل طلا هستن ، هروقت بخوای بفروشی مشتری داره ( آخه کمدی الهی بعد اتقلاب چاپ نشده تو ایران ) اونم خیلی عاقل اندر سفیه به من نگاه کرد ، کلا به نظر محسن کتاب خوندن بیهوده اس ، فقط دانستنیها می خونه و کتاب سیاسی :-2-37-: خاطرات مهندس مهدی بازرگان کتاب مورد علاقه اشه :-2-31-:
دیشب نصفه شبی ندا اس زده که سامان هم ارشد قبول شده :-2-37-: سامان ؟ :-2-36-::-2-36-:
یعنی رسما ارشد از چشم ما افتاد ، این سامان جغله ای بود همکلاس ما که کلا به مقاصد دیگری می اومد دانشگاه
آخریا هم فک می کرد شبیه شادمهره ، هی مثه اون تیپ میزد :-2-22-: مورچه چیه که کله پاچش چی باشه ؟ :-2-37-:
الان ما داریم در مورد ارشد تجدید نظر می کنیم :-2-38-:

پریسا دلت میاد ؟ سمندون که خیلی شیرین بود
بازیگرش چن سال پیش فوت شد ، خدا بیامرزتش
تخم مرغ می دزدید می خورد ، من خیلی دوسش داشتم :-2-41-:
پریسا :-2-39-:

چوپان
بره ی گم شده اش را
در یخچال فریزر پیدا می کند
می زند زیر گریه
شهری ها
او را به همدیگر نشان می دهند و
می خندند...

یاد اون پسره تو سووشون افتادم ، پسره چوپونه
اسمش چی بود ؟ که آخرم عموی اون مثلا یوسف رو با تیر زد :-2-39-:
ما خاطراتتون رو خوندیم ، قسم می خورم که از 4 صفحه فقط 2 تا رو نخوندم :-2-35-:
خانواده ی من کلی نقشه کشیده بودن از من عکس بگیرن ، آرش پشت در منتظر بود من برسم که عسک بگیره ، سوسکشون کردم ، از دم مدرسه مانتو و مقنعه امو در آوردم
یعنی رسیدم خونه با بلوز شلوار بودم ، زبونمم تو عکس در آوردم
خیلی هم موجود چرکویی بودم ، مریم می گفت تو آخر کلاس میری خودتو می مالونی به تخته که قشنگ گچی بشی :-2-43-:
امروز دیدم پروفایل دو تا از بچه ها بازه ، خیلی ذوق کردم :-2-41-:

REAL LOVE
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۰۳ بعد از ظهر
:-2-02-::-2-02-::-2-02-::-2-02-:
من انقده از این http://up.98ia.com/images/eaux5be1fwnd4pcrvb3o.jpg (http://www.up.98ia.com/images/f7goerqikaylzlpje.jpg) میترسیدم که نگووووووو:-2-02-:اسمش سمندون بود؟:-2-02-: با ترس و لرز می نشستم نگاش میکردم و شبا هم از ترسم خوابم نمیبرد:-2-02-:همه اش میومد جلو چشمم:-2-34-:

دختر چرا منو یاد ِ این انداختی دوباره:-2-34-:

شبنم:-2-34-:آخه چَرا؟؟؟؟؟؟:-2-34-:

خونه ما تشریف بیارید بازار شامیه واسه خودش:-2-07-: فرشا رو جمع کردیم که فردا بیان ببرن شستشو:-2-17-: خودمونم الان گم شدیم بین وسائل:-2-17-:
فردا موخوام برم صدرا خان ِ نوظهور رو ببینم :-2-20-:

فـــــــــــــــــروغ:-2-34-:

الی دومیش بودااااااااا:-2-34-:

H0NEY
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۱۸ بعد از ظهر
به نام آفریننده تمام زیبایی ها
امروز چهارشنبه اخرای تابستونه دقیقا نمیدونم چندم:-2-35-:امروز بعد از ده روز که پامو از در خونه بیرون نزاشته بودم رفتم بیرون :-2-35-:چیزیم نبود حس بیرون رفتن نداشتم کاری هم برای انجام دادن نداشتم :-2-15-:
اخ جونچند روز دیگه میریم مدرسه دلم واسه دوستام به شدت تنگ شده :-2-16-:اما گاهی وقات فکر میکنم دوستامم همین قدر دلشون واسه من تنگ شده:-2-39-:
همیشه واسه درس خوندن شوق خاصی داشتم اما امسال بر عکس سالای پیش هیچ شوقی واسه درس خوندن ندارم احساس میکنم درسا خیلی با دوره راهنمایی فرق داره اصلا حوصله ی درس خوندن ندارم http://kay.smiley.free.fr/images/7091.gifاما خوب چه میشه کرد باید سوخت و ساختhttp://s19.rimg.info/a37e17276c324fe3f6dc5f8deb9277b6.gif
8 روز دیگه تولدمه http://www.pic4ever.com/images/dancegirl2.gifخودم باورم نمیشه داره 15 سالم تموم میشهhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zd6.gif بچه که بودم احساس میکردم بزرگتراییم که میرن دبیرستان خیلی بزرگنhttp://s19.rimg.info/2be60f6d56d089bfc1a9084ba335fb00.gif اما الان این احساسو نسبت به خودم ندارم احساس میکنم هنوز خیلی مونده که بزرگ بشم http://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_32.gif
دیروز بعد از 5 ماه دفتر خاطراتمو از تو کمد در اوردم و شروع کردم توش نوشتمhttp://kay.smiley.free.fr/images/7122.gif اکثر اواقات وقتی ناراحتم اونجا مینویسمhttp://gallerykasra.com/fa/images/smilies/farzanehsmily/furious.gif احساس میکنم دارم بایکی درد و دل میکنمhttp://s19.rimg.info/a062cc7ce3331196c99a22f0fd4a6689.gif احساسم بعد از نوشتن کاملا عوض میشهhttp://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard40.gif
خب دیگه 10 روز تو خونه بودن که خاطره ای نداره تا درودی دیگر بابایhttp://s15.rimg.info/e7abc4f6b86b521bc68664b1d9ec268f.gif
پ.ن http://up.98ia.com/images/qu58o4og1jp1m5dtg4fo.jpgمن عاشق این بستنی ها بودم خیلی کوچیک بودک از اینا بود من بازم میخوام (http://www.up.98ia.com/images/cqz35np5vyuppb3s4d5f.jpg)http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray.gif (http://www.up.98ia.com/images/cqz35np5vyuppb3s4d5f.jpg)
هانیه - چهار شنبه - پایتختhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif

gypsy
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۳۱ بعد از ظهر
درود به دوستان عزیزم

بالاخره من بعد از چند روز یه وقتی پیدا کردم تا به سایت درست و حسابی سر بزنم ا، آخه چون تعطیلی بود چند روز، 2 تا از کلاسام هم شنبه بود دیگه من هم از این موقعیت استفاده کردم برگشتم خونه:-2-27-: دلم تنگ شده بود برای خونه!
تو این چند روز که مشهد رفتم از بس درگیر کارهای دانشگاه شدم که کار دیگه ای جز دانشگاه رفتن ، کارهای ثبت نام و کلاس انجام ندادم، ثبت نامش در کل 30 دقیقه هم طول نکشید! ولی کارتم فعال نمیشد همه اش میزد شما دانشجوی راکد هستید :-2-28-: دیگه اینقدر بین دانشکده مدیریت و فنی و آموزش کل پاس کاری شدم خسته شده بودم ،آخرشم که مشکل سیستم دانشجوییم حل شد نتونستم فعال کنم دستگاه فعال کننده ی کارتشون خراب شده بود:-2-36-: دیگه گذاشتم هر وقت برگشتم فعال کنم...
بعد رسید به کلاس ها، خوشبختانه بهمون پیش نیاز نخورده بود، که حالا یه ترممون هم سر پیش نیاز بگذره، ولی سر کلاس ها که رفتیم، استادان گرامی لیست پروژه های ترم دادن، امیدوارم این ترم با این پروژه ها به خیر بگذره:-2-27-: البته من علاقه به انجام پروژه دارم ولی بعضی استادها اینقدر گیر هستند که احساس می کنی هرچی تلاش هم بکنی فایده نداره:-2-37-: با این حال خیلی خوشحالم که بعد از یه مدت کم دوری از درس و دانشگاه دوباره شروع کردم به درس خوندن، چون یه جورایی احساس می کردم منفعل شده بودم و هر تلاشی دیگه ای هم می کردم این احساس از من دور نمی کرد، شاید چون دوستان نزدیکم همه مشغول تحصیل بودن و این احساس بیشتر به منتقل می شد، ولی دیگه الان اون احساس ندارم، هر چند که راه سختی در پیشه...
امیدوارم که همه ی دوستانی که تو راه علم چه زود چه دیر قدمی گذاشتند موفق باشند! :-2-38-:

پ.ن : دوستان عزیز خاطره نویسی و توئیتی :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

AsalBanu
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
به نام خدا
( غم نوشته است ؛ معذرت میخوام ؛ اما اگر میخوایید ناراحت نشید نخونید )
دلم شدید گرفته
دلم میخواد گریه کنم
به من ربطی نداره ؛ وای به حال خانواده اش
اون جمله آخر برادرم آتیشم زد
بذار از اول بگم
امروز عصر خیلی خوب بود ؛ به خاطر میتینگ ؛ اما الان از بس حالم بده نمیتونم شادی اون موقع رو توصیف کنم
خاطرات میتینگ باشه برای زمانی که حالم بهتر شد
غروب رفتم خونه مادرم
گفت که دوست برادرم فوت کرده ؛ شکه شدم
پرسیدم چرا ؟
گفت از ترن هوایی پارک 72 تن پرتاب شده و فوت کرده
گفت که از تشییع میاد
گفت و گفت
گفت که خانواده اش چقدر داغدار بودن
گفت که عروس عقد کرده داشته
دلم بیشتر آتیش گرفت
و بیشتر وقتی برادرم اومد
وقتی که گفت پدرش موقع مرگ دست و پاش رو بسته ؛ گفته که من دست و پای هزاران شهید رو بستم ؛ برای بچه خودم هم میبندم
خواهرم گفت : عروسش رو با لباس سفید آورده بودن
برادرم گفت : پدرش خودش رفت توی قبر تا جسم بی جان پسرش رو بذاره توی قبر
با اینکه توانش رو نداشت
این جمله آخر داغونم کرد
زمانی که مصطفی از ترن پرت شده بود ؛ وقتی رفته بودن بالای سرش گفته : جون مادرت نگه دار میخوام پیاده شم
هنوز نفهمیده بود که پرت شده
الان که دارم مینویسم بغض کردم
من اون پسر رو دیده بودم
کارش نصب پرده بود ؛ پرده مادرم رو اون نصب کرد
جوون خوب و سر به راهی بود
کاری و با ادب
شوهرم همیشه میگفت این بهترین دوست داداشته ؛ به خاطر ادب و کمالش
وای چقدر حالم بده

لعنت به باعث و بانیش
لعنت به کسایی که دست و دهنم رو بستن و نمیتونم بهشون لعنت بفرستم
از بالا تا پایینشون
لعنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتت

nemesis
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۰۳ بعد از ظهر
خدااااااااااااااااااای من عسل :-2-30-::-2-30-:

این جمله آخر منم داغون کرد. داداشمم داغون کرد. :-2-30-: داشتم بلند می خوندمش. یه لحظه شوکه شد.

مرگ جوون خیلی سخته خیلی سخت. الان منم بغض دارم با اینکه حتی این پسر و نمی شناسم.
از خدا می خوام به خانواده اش صبر بده. و رحمتش کنه.

اینطور که تو میگی پسر خوبی بوده واسه همون رفتنشم زود بود. خوبه که خودشم نفهمیده بود.

اینم از شهر بازیمون. دیگه سوار ترن نمی شم.

نمی خواستم دو پسته بشم ولی نتونستم تحمل کنم.

خدا رحمتش کنه.

الان اخبارم نشون داد ولی چه فایده ......

KaVo
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۱۵ بعد از ظهر
عسل اخبار وکه ديدم ياد شهربازي افتادم...به اندازه موهاي سرم از جلوش رد شدم دلم واسه اون که به رحمت خدا رفته بود خيلي سوخت بغضم گرفته بود فک کردم حتما به نيت شادي و خنده رفته بوده و...
الان که پستت و خوندم شوکه شدم...
خدا بيامرزدش و به خانوادش صبر بده
ببخشيد که منم دو پسته شدم چون از وقتي اخبار و ديدم فکرم مشغولش بود تا الان که پست عسلبانو رو ديدم شکه ام کرد

عیدی
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۱۸ بعد از ظهر
دیشب ساعت 2 نیمه شب خالم اینا رسیدن خونه:-2-38-:
همه خواب بودنا:-2-22-:من رفتم در و باز کردم سر و صدا شد بابام فکر کرد دزد اومده:-2-22-:
دیه اومدن نصفه شبی کلی حرف زدیم:-2-16-:
جمعه هفته دیه عقده ابجیمه..خالم اومده کمک دست ما:-2-16-:
امروز رفتن ازمایش دادن و برا ابجیم برا تولد شناسنامه ایش کادو خریده بود:-2-08-:مردم شوهر دارن:-2-08-:
بعد ظهر ندا با خالم رفت واسه لباس عقد ..البته ما خودمون دیروز رفتیم انتخاب کردیم:-2-22-:امروز دیه با خالم رفت قطعیش کرد
من هنو لباس نخریدم:-2-28-:
امروز من و سارا دختر و پسرخالم رفتیم بازار بزرگ:-2-31-:
میخواستم کیف بخرم حالا هی میرفتیم نمیرسیدیم:-119-:وقتی هم رسیدیم دیر وقت بود همه داشتن میبستن:-2-33-:
یه نیم ساعت فروشنده رو علاف کردیم اخر هیچی نخریدم:-2-31-:
داشتم نا امید میشدم که لحظه اخر از اخرین مغازه یکی خریدم:-2-16-:
دیه تو مترو کتلت شدیم:-2-36-:موقع رفتن دو تا دوتا شدیم من و پسرخالم رفتیم واگن مردا اون دو تا رفتن واگن زنا
من اون وسط داشتم له میشدم:-2-30-:یه مرده خیر ببینه جاشو با من عوض کرد من رفتم گوشه وایستادم پسر خالم جلوم:-2-37-:
موقع پیاده شدن چقده خندیدم:-2-22-:مرده به پسر خالم میگه اقا تو برو جا نمونی تا خانوم هم بیاد:-2-22-:
از اون ور یکی دیه میگه برین کنار زن و بچه داره رد میشه:-2-06-:من ترکیدم از خنده:-2-06-:
موقع برگشتنم تو مترو یه دختره کنار من واستاده بود یه پسره اومد بش شماره داد سریع پیاده شد:-2-22-:هی پسره دستش رو از بین دو تا مرده رد میکرد شماره بده هی مرده بش میگفت اقا چی کار میکنی:-2-22-:
کلا امروز سوژه ای بود واسه خودش:-2-22-:خیلی خوش گذشت:-2-16-:

********
عسل شدید ناراحت شدم:-2-15-:خدا بیامرزدش:-2-15-:
همه دوستان عزیزم:-2-40-:
مخاطبان خاص:خیلی نامردین!

Andy Hug
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
*به نام آن کسی که باران رحمتش را بر ما نازل کرد*
( سی ام شهریور ماه - تابستان 1390 - شروع پاییز )
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
سلام دوستان عزیز خاطره نویسی ...!!!
خوبید ؟ سلامتید ؟ خوش هستید ؟ دوستانی که تهران هستند قشنگ از این هوای بسیار با نشاط لذت ببرند .... !!!
واقعا جون میده برای یه پیاده رویه باحال با دوستان به صورت دسته جمعی ...!!!
خیلی از خاطرات و میخونم دلم میگیره نمیدونم , چرا؟ با اینکه شاید خیلی از دوستان رو نشناسم ولی یه خورده تو خودم میریزم .
از همینجا از ته دلم برای اونایی که مشکلات دارند و خیلی سختی میکشند دعا میکنم که رفع بشه .
میگن وقتی بارون میاد دعایی کنی ... بر آورده میشه .... خوب من هم دعام این بود ...!!!
خوش حالی شما دوستان گلم ...!!!
خاطره ی خاصی ندارم ولی فکر کنم جالب باشه امروز و دیروز خودم را شرح بدم <<>>
خوب دیروز که بنده صبح از خواب بلند شدم و رفتم صبحانه میل کردم بعدش نشستم پشت کام داخل این سایت تا بعد از ظهر که پاشدم رفتم پارک برای دویدن و تمرین .
اومدم خونه دیدم عموم از آمریکا زنگ زد و گفت : یه کلیپ بخون صدات و برام بفرست .
منم مونده بودم چی بگم ...!!!
با هزار بدبختی یه شعر خوندم و براش فرستادم ...!!!
داخل وبلاگم گذاشتم آهنگی که روش خوندم ... بد نشده بود .... خدا کنه قبول بشم...!!!
هیچی دیگه اینطوریا بود...!!!
خیلی از بچه ها گوش کردند هی میگفتند : صدا خودته ؟؟؟ میگفتم آره به خدا ... :-2-15-:
هیچی دیگه حالا اگر بد خوندیم و خوب خوندیم نوش جونمون ... هرچی شد دیگه!!!
تجهیزات نداشتم .... تقصیری پس ندارم ...!!!:-2-27-:
از امروز هم بگم ... خوب طبق معمول نشستم زبان انگلیش کار کردم یه ذره یادم رفته خلاصه دپرس شدم احساس خنگی شدید بهم دست داده ... جلوی بعضی از دوستانم کم آوردم دارم خفه میشم از حسودی. :-2-39-::-2-06-:
ساعت 5 بود این دوستم محمدرضا زنگ زد گفت پیا باهم بریم لپ تاپ قیمت کنیم که باهاش رفتم ولیعصر ... اینقدر هم شلوغه که آدم توبه کار میشه بعد از ظهر راه بیفته !!!
خلاصه رسیدیم و لپ تاپ ها رو هم قیمت کردیم آخر آقا اچ پی پسندید که بره بخره ...!!!
امیدوارم که خوب باشه ... من که خودم بیشتر تو کار مهندسی و اینطور مسائل دل رو ترجیح میدم چون واقعااااااااا دل ل ل ل ه :mrgreen:
ساعت 8 شد که دیگه رسیدم خونه و اومدم الان دارم خاطره مینویسم یادی از ما در این تاپیک بشه .
خلاصه همین دیگه ...:mrgreen::mrgreen:
پیونشت ها :
پ.ن : سعید رمانت خوبه ... دارم روش فکر میکنم . خیلی کلک شدی بچه تو :mrgreen:
پ.ن : کلا این روز ها یه سر رفتم به توئیت دیدم این آبجی نرگس آبروی من و برده ... اگر دستم بهش نرسه .:-2-28-:
پ.ن : خلاصه همگی امیدوارم موفق باشید ... آبجی الهام - مدیر شبنم - زهرا 70 -69 -زهرا مترو - فاطیما خانوم - آنیتا خانوم - سعید - محمدتندر- امیر حسین جنرال - سجاد که یادش همیشه در قلبمه - الناز خانوم - ناهور خانوم - آبجی فسقلی - مامان هانی -سمن خانوم - رعنا 021 - داداش خواجه - محمود جان - بابک جان - آقا سیامک عزیز - مجتبی جان داداشم - و دیگران که زیاد هستند خودشون 2 تا تاپیک میشن ... یه تریلی اسمه .. همینا و همونا برام عزیز هستند . . . !!!
برای همگی شما عزیزان بهترین آرزو رو دارم و امیدوارم که همیشه موفق و پیروز باشید .
همچنین کسانی که از اول مهر دیگه نمیان و میچسبند به درس و دانشگاه .... !!!
پیروز و سربلند باشید ... اگر تعطیل شدید سر بزنید به سایت ... حدالقل یه کتاب بخونید ...!!

خداحافظ تا خاطره ای دیگر .... (م.ا):-2-40-:

asal_cheshmak
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر
..................:-2-39-:

خیلی خیلی دلم گرفته !:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
امروزم روز خیلی بدی بود ، اما تفاوتش اینه تلخیش شاید تا مدتها سایه بندازه روی زندگیم ... شاید که نه ؛ حتما ...:-2-39-:
از اون چیزی که میترسیدم سرم اومد اونم با شرایطی بد ... :-2-15-: خونوادم امیدوارن اما من دیگه نه ... نمیشه گفت ناامیدم اما خستم ... :-2-09-:
خسته از تکرار روزایی که ازشون فراریم !:-2-42-:
بعد 23 سال بازم برگشتم سر جای اول ... :-2-15-: خیلی بده ... :-2-15-:
یه چیزی تو وجودم خالیه ... میدونم چیه اما بهش فکر نمیکنم ... :-2-30-:
امروز خیلی فکر کردم ... چقدر تفاوته بین آدما ... یکی شاد و یکی غمگین ... :-2-15-:
اما من حتی دیگه غمگینم نیستم ... فقط بُریدم ... کامل بُریدم ... :-2-30-:
از هفته ی دیگه باید برم دانشگاه ... بدم میاد خیلی زیاد اونم با این شرایط ... :-2-39-: کاش زودتر کابوس لعنتی تموم بشه ، تنها فایدش اینه شاید یه ترمی مرخصی بگیرم و نرم یونی ...
امروز فهمیدم همه چیز برام بی تفاوته ... اونی که تمام ِ نیازمه رو رد کردم ! به همین سادگی ...!
خستم ... خستم ... خسته ... :-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
خدایا کمکم کن ...:-2-10-::-118-:

پ . ن : طبق معمول وقت دلتنگیام اومدم اینجا ... ببخشید اگر پستم تلخه ؛ اما همینه که هست ! حقیقت ِ من !!!
کاش اون روی خوش ِ زندگی رو هم میدیدم ... حتی اگر کوتاه باشه ...! تا روزای تلخ با خاطراتشون سرگرم باشم ...:-2-15-:

feedback
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
به نام حق :-105-:
سلام :-105-: خوبید؟ :-105-: خوشید؟ :-105-: موشید؟ :-105-: کیلید کردم رو این شکلکه :-105-: عین این خنگاست :-105-: مشنگ میزنه یه ذره :-105-: امروز اولین روز مدرسه بودا :-105-: دلم مدرسه خواست خوب :-105-: الان عصبیم نگاه کن :-105-: الان خوشحالم بازم نگاه کن :-105-: الان هیچ حسی ندارم :-105-: الان روانیم :-105-::-105-:
سه خط اول کلاً دری وری بود شما به بزرگی خودتون حتماً میبخشین :-105-:
از صبح تا ظهر نتم مشکل داره :-105-:
از ظهر تا عصر بد نیست :-105-:
شبا که میشه موقعی که آقا پلیسه بیداره نتم خوبه :-105-:
کاشکی همیشه آقا پلیسه بیدار باشه :-105-:
چون اون موقع نتم درسته :-105-:
پروین برگشت پرسپولیس :-105-:
استیلی هم ابقا شد :-105-:
رسماً رفتیم دسته یک :-105-:
یه وقت نگین سعید خله ها :-105-:
موس کیلید کرده رو این شکلک :-105-:
بچه ها رمان رو دارم ویرایش میکنم :-105-:
داستان و گفتگوها عوض نشده :-105-:
فقط تو ویرگول ، نقطه ، دو نقطه ، سه نقطه ، هزار و سیصد و شصت و هفت نقطه و الی ماشالا تغییرات حاصل گشته است :-105-:
هرکی این خاطره رو بخونه و فوشم بده من میدونم و اون :-105-:
امروز تو باشگاه یه پسره رو دیدم غول :-105-:
وقتی راه میرفت زمین میلرزید :-105-:
وقتی هم راه نمیرفت زمین نمیلرزید :-105-:
وقتی داشت راه میرفت زمین داشت میلرزید :-105-:
ولی وقتی نمیخواست راه بره زمین ترجیح داد نلرزه :-105-:
خاطره ها رو تک و توک خوندم شرمنده وقت نشد :-105-:
نظرتون راجع به این شکلک چیه؟ :-105-:
حوصله دانشگاه ندارم :-105-:
وجدان : خوب حوصله نداری چرا این شکلک رو میزنی؟ :-105-:
سعید : همینطوری محض خنده :-105-:
وجدان : بی مزه :-105-:
سعید : حالا تو چرا شکلک اخمو نمیزنی؟ :-105-:
وجدان : چون دستم گیر کرده وگرنه الان خیلی هم جدی ام و عصبانی :-105-:
چه خوبه آدم موقع عصبانیت هم بلبخنده (یعنی لبخند بزنه) عین این :-105-:
یه پ.ن از دو روز پیش از پرنیا :
کلاً حواست جمع نیست نه؟ :-105-: هر دفعه یه چی میخوای به من بگی ولی یادت میره :-105-:
پ.ن : محمدرضا دست عالی متعالی :-105-: ولی هنوزم میگم این کاره نیستی :-105-:
حالا حدس بزنید در جملات فوق این شکلک :-105-: در پایان هر جمله چه معنایی دارد. :-105-:
شب خوش
روز خوش
وقت خوش
زمان خوش
همه چی خوش
خاطرات خوش تر
سعید / 30 شهریور شد دههههه / ساعت 22:44

Zanessa
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۳۴ بعد از ظهر
روی شب راهه ی پاییز
لب فنجون چایــی لبریز
خش خش ِ برگــای تازه
بخارش چه دل نـــــوازه
ســردی هوای بیــــرون
با یه پالتــو توی ایوون
خاطـــره چه مونــدگاره
فاصلــــه حرفــی نداره
میگذره،اما به سختـی
رفتی،موندی،برنگشتی
وقت برگشت نرسیده
رسم عاشقی همینه

+ امروز عجب روزی بود ! صبح که بلند شدم یه شعر بگفتم بعد از قرن ها!تا همین دقیقه پیشم دوتا متن نوشتم.کلا امروز فقط نوشتم ! خیلی وقت بود از این حال و هواها نداشتم برای نوشتن.خیلی خوبه که برگشته.
+ فردا این موقع خونه مونم.آخ جوووون ! بالاخره خونه :D به قول یکی Home Sweet Home : ))
+ باز هم بوی ماه مدرسه K خوشبحال اونایی که دیگه نمیرن مدرسه :D .البته امسال میخوام به استارت بهتر بزنم.یعنی بذار یه بار از باز شدن مدرسه و دیدن قیافه ی نحس بعضیا رو دعوا و حال گیریه بعضیای دیگه خوشحال باشم : )) تا ببینیم با این بهار خوب سالمون نکو میشه یا نه !
+ خواهرم آلوین و سنحاب های 2 رو گرفته که به لطف موسسه ی دوبله ش همه ی آهنگاش به ملکوت ِ سانسور پیوسته K خوب شد زبان اصلیشو دیده بودیم K
+کتابای جلد نکرده،چادر اتو نکرده،وسایل حاضر نکرده،اتاق به هم ریخته...ای خدا چقدر کار دارم : ((
+ پریروز رفتیم بازار . هم یه کلاسور گرفتم واسه 4 تا دفتر زبان هم کیف ! بعد از 3 سال بالاخره یه کیف گرفتم.از دوم راهنمایی دارم این کیفرو استفاده میکنم الان نگاش میکنی فکر میکنی نو ـه!!! خسته شدم گذاشتمش برای استخر : )) الان درشو باز میکنی بوی خوش کلر میده : ))
+ یعنی برم استخر رسما مائده جان حلق آویزم میکنه !!! به نیلوفر گفته بود سمن چرا پروانه رو میپیچونه نمیاد؟؟؟ :-S
+ من قهوه میخوام : (( مشکلیه ؟؟؟ :D
+ همه چی آرومه ... من چقدر خوشحالــــــــــــــــــم !Yesssss ! Thank God! Everything is OK…
+چه برنامه ها که نداشتیم برای این تابستون...چقدر زود گذشت....
+ کیبوردم کیبوردای قدیم.که فارسی داشت.رو هوا مینویسم الان : ))
+ The end of the story …:P

سمن
سی ام شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود
ساعت 4:18 بعد از ظهر



پ.ن:دارم خاطره ها رو میخونم.

rosa
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ بعد از ظهر
///////////////////////////

پـــ . ن . عسل بانوی عسیسم . واقعا ناراحت شدم . متاسفــم !
پـــ . ن . 2 . سعید ! از نوشتنت خوشم میاد !
پـــ . ن . 3 . منم سمندون رو یادمه !
http://up.98ia.com/images/eaux5be1fwnd4pcrvb3o.jpg

فهلا شب خوش :-2-13-:

arnavaz
۳۰ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
تمام سال من بي تو پر از سوز زمستونه
صداي خنده رو هيچکس نمی شنوه از اين خونه
تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره
یکی انگار توی سینم گل یاس داره می کاره
بی تو قلب جهنم هم مثل خونه واسم سرده
با اون حالی که تو رفتی محاله بازی برگرده
دارم یخ می زنم بی تو تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایی نمیشه حفظ ظاهر کرد
جای خالی تو داره همه دنیامو میگیره
بی تو آسون ترین کارا واسم سخت و نفس گیره
بی تو هم صحبت شبهام همین چاردونه دیواره
بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دلتنگی می باره

گیج و منگم! هیچی نمی فهمم! گریه نمیکنم... فریاد نمی کشم... جیغ نمیزنم... گیج... تهی... واقعا چیزی نمی فهمم!
مگه میشه رفته باشی؟ مگه میشه دیگه نبینمت؟ میشه؟ جای خالی ت دیوونه م میکنه...
همه میگن خدا دوستت داشت که تو رو برد پیش خودش... راست میگن؟ همه میگم راحت شدی که رفتی... راست میگن؟
تو رو خدا تو راستشو بگو... سردت نیست؟ از تنهایی نمی ترسی؟.. دیگه..... ؟؟

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حالم خوب نیست... چرت و پرت میگم...
دیشب... مزخرف ترین شب زندگیم بود... چرا انقدر دیر رسیدم که برای بار آخر نبینمت؟ چرا وقتی همه چی تموم شد بهمون زنگ زدن و گفتن که تو...
گفتن که بعد از چهل روز راحت شدی... رفتی پیش خدات...همون خدایی که تا آخرین لحظه ذکرش رو لبت بود...
مادری بعد تو کی میخوادتا رسیدم خونه ی قدیمیتون تو دستام گلاب بریزه؟ کی موقع رفتن پشت سرمون آب بریزه... بعد تو دستای کیو ببوسم و از ته دلم دعا کنم که حالش خوب شه:-2-30-::-2-30-:
این تسلیت های خشک و رسمی و از روی وظیقه دردی از من دوا نمیکنه... من تو رو میخام و خنده های قشنگت...:-2-30-:

yase sefid
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
چهارشنبه-30 شهریور-سال 90- ساعت 11 و ربع


عزیزم سلام!
عجیب آرومم! نمی دونم چرا؟ اما بعد از این روز خیلی سختی که هممون داشتیم ، آرومم!
شاید چون تونستیم بعد از این همه مشکل امروز رو هم به سر برسونیم و تموم کنیم! شاید چون امید داریم که فردا های بهتری قراره بیاد. و خودمونو واسه اون فرداها آماده می کنیم ، به خودمون اجازه می دیم واسه همون فرداها آروم آروم تغییر کنیم و اینجوری می شه که دچار رشد می شیم و در واقع زندگی می کنیم!
بله ، زندگی همینه! هر روزش هرچقدرم سخت یا کسل کننده باشه متفاوته با روز قبل ، چون همون روز خودمونو واسه یه فردای بهتری آماده می کنیم! چون ما داریم تغییر می کنیم ، چون ما داریم رشد می کنیم و چون ما داریم زندگی می کنیم!
باید سعی کنیم که زندگی کنیم ، نه منظورم زنده موندن نیست ! بلکه زندگی کردنه! زندگی....

امروز بر اساس دعوای دیشب بین مامان و مامان بزرگ و بابا خونه خیلی سرد بود ! و درک این قضیه واسه من زیاد جالب نیست! چند روزی می شده که روال خونه همینطوره و خب ظرفیت همه داره به انتها می رسه!
اما خوشحالم هنوز بابای خوبم در تلاشه که خودشو نگه داره! واقعا صبرش برای من قابل ستایشه! خدایا..خیلی پدرمو دوست دارم! هیچ وقت اونو ازم نگیر....
اما دیگه موقع غروب بود که ظرفیت منم به انتها رسید و در حین ظرف شستن زدم زیر گریه! خدایا من چقدر لوس و زود رنج شدم!
شرایطی که امسال برامون به وجود اومده به علاوه شرایط این چند هفته به علاوه ی بیماری خود مامان منو حساس کرده!
وقتی ظرفا رو تموم کردم خواستم از آشپزخونه خارج شم. بابا جلوی راهمو گرفت و بغلم کرد. هر چی باگریه دست و پا زدم که از بغلش بیام بیرون ، هر چی داد می زدم ولم کن ولم کن ! بابا منو محکم تر به خودش می فشرد تا تسکین پیدا کنم.
اما سخت بود! نمی شد! آخرشم از آغوش بابا اومم بیرون و دویدم سمت اتاق. و شروع کردم به بلند گریه کردن.
هرچی مامان در می زد درو وا نمی کردم. آخرش دلم سوخت و درو وا کردم. همون موقع هم مامان منو محکم بغل کرد و آروم آروم تکونم داد.
چقدر احتیاج داشتم به این کار!
بعد از اینکه کمی آروم شدم مامان تصمیم گرفت منو ببره بیرون دور بده ! بدون مامان بزرگ!
محید برادرم هم از یه جا به بعد به ما پیوست! خدایای این برادر بزرگم چقدر منو دوست داره! می دونستم مامان واسش تعریف کرده که گریه کردم ، اما وقتی مجید آروم شونه مو گرفت و ازم پرسید چی شده بدون اینکه نگاش کنم گفتم :هیچی! هر چی هم سوال می پرسید سرمو به نشونه ی منفی تکون می دادم!
می تونستم بفهمم برادرم چقدر نگرانمه! انقدر مسخره بازی در می آورد تا می می خندیدم! با مجید روزمون خیلی خوب شد. وقتی برش گردوندیم خونه ی دوستش مامان با لبخند گفت : همه ی این کولی بازی ها و دیوونه گی هاش به عشق توئه!!!
خندیدم و چیزی نگفتم!
همن موقع یکی از دوستامون زنگ زد به مامان که همگی بریم خونه ی ییلاقشون که همش کوهستان بود!
آخ که چقدر الآن دلم کوه می خواست! مامانم نظرش این بود که با توجه به روحیه ی من کوه خیلی خوبه!
اما طبق معمول! مامان بزرگ گفت نمی خوام و نمیاااام! و ماهم مجبور شدیم که نریم.
مامان داشت از عصبانیت به حد انفجار می رسید . وقتی پای من در میون میفتاد دیگه کنترل نداشت.
وقتی رسیدیم خونه بابا تو حیاط بود داشت با همسایمون صحبت می کرد.
مامان هم رفت بالا و زنگ درو زد.
مامان بزرگ درو باز کرد. مامان سلام کرد و سلامی خیلی سرد هم جوابش بود. مامان به روی خودش نیاورد. اما چند دقیقه بعد پرسید :«واسه چی نمی خواین بیاین کوه؟»
-دوست ندارم! نمی خوام!
-مگه قبل از اینکه از پیش دخترتون بیاین با ما شمال، من بهتون نگفتم ما هرروز یه جا دعوتیم و همه جا هم قراره بریم؟ شما هم گفتی مشکلی نداری و میای! پس چی شد؟
-من چه می دونستم حرفات جدیه!!!
مامان با حرص نگاش کرد :«من قبلش همه چیو به شما گفته بودم اما الآن...؟»
مامان بزرگ هم داد و بیداد کرد:«حالا داری منت سر من می ذاری؟ تو باید ممنون من باشی که اومدم خونه تون دیگه مهمونی نمیاد خونه تون و راحت شدین!»
خلاصه نمی خوام وقتتونو بذارین سر خوندن این حرفای خاله زنکی...اما دوباره دعوا شدید شد. آخرش از مامان خواهش کردم آروم باشه و رو کردم به مامان بزرگ:«مامان بزرگ؟!»
مامان بزرگ با تندی نگام کرد:«بله؟؟؟؟»
چند لحظه به چشماش خیره شدم و بعد خیلی آروم و شمرده گفتم :« من نوه تونم! عروستون نیستم که با من اینجوری صحبت می کنین! دختر پسرتونم!!!»
مامان بزرگ به یکباره خیلی آروم شد و گفت :«جانم عزیزم؟»
خودم هم موندم !!!
دوباره سعی کردم با آرامش بگم:«شما مادر بزرگ من هستید! مادر پدرم! پدری که عزیزترین کس منه! شما هم تاج سر مایی! وجودتون تو خونه ما برکت و رحمت میاره! ما افتخار می کنیم شما رو کنار خودمون نگه داریم....اما...اما یه دلیل منطقی بیارین که چرا نباید بریم؟ من مدرسم یه ماهه که شروع شده و به طور جدی دارم می رم! الآنم فقط 5 روز مرخصی گرفتم تا قبل از مهر ماه همه ی خستگیمو برطرف کنم و با تمام وجودم درس بخونم! من دوست دارم یه خاطره داشته باشم و با وجود شما این خاطره عزیزتره....»
مامان بزرگ خیلی آروم شده بود! مامان هم که دید چقدر موثره گفت:«آخه مادر من! تو هم مثه مادرمی من دوستت دارم!»
اما مامان بزرگ محلش نذاشت! مامان به من اشاره کرد:«این دخترو می بینی؟ اینو من تربیت کردم! همینی که انقدر بهتون احترام می ذاره ! چرا باید باهاتون دشمنی کنم؟»
همون موقع بابا اومد و بحث تموم شد. مامان هم تصمیم گرفت دیگه چیزی نگه. شب موقع دادن قرص ها به مامان بزرگم ، مامان بزرگ یک فحش ناموسی خیلی خیلی کثیف به مامان گفت!
هنوزم که بهش فکر می کنم باورم نمی شه.
بیچاره مامان چقدر دلش شکست!!!!
من به شخصه دیگه نمی تونم به مامان بزرگ احترام گذشته رو بذارم....اون مادرم بود....اون مهم ترین آدم زندگیمه و بعد مامان بزرگ می گه....!!! خدایا! خودت به من و مامان صبر بده!
تصمیم دارم فردا تنهایی با بابا صحبت کنم و بهش بگم هر چی زودتر بهتره مامان بزرگو ببره پیش عمه آذر! اینجوری همه چی سنگین تره....در ضمن بهتره بگم که دیشب چی شد!
نمی دونم....امیدوارم تصمیمم درست باشه!
خدایا خودت کمکم کن!!!
پ.ن : خیلی خوشحالم که یه دوست فوق العاده مثل نگار دارم! نگار عزیزم! از اینکه همیشه و همیشه به یادمی و مدام بهم اس ام اس میدی با اینکه می دونی خیلی ها رو جواب نخواهم داد، بی نهایت ممنونم! از اینکه صمیمانه از لحظه لحظه ی زندگیت و کارات منو باخبر می کنی فقط واسه اینکه بفهمونی من بهترین دوستتم و بهم اعتماد داری ممنونم! از اینکه انقدر دوست خوبی هستی با وجود اینکه من بدترین دوستم بازم ممنون!!! بی نهایت دوستت دارم نگار! حرف زدن امروز با تو خیلی شادم کرد!
پ.ن : خدایا مرسی که امروز صدای دلمو شنیدی و بارونو آوردی! من اینو نشونه ای می دونم که یعنی همیشه کنارم هستی! خدایا عاشقتم!
زهرا : عزیزم مرسی! و خوشحالم که درکم می کنی! هر کس به نوبه ی خودش فوق العاده است! تو هم یکی از اون بهتریناش:-2-40-:
مهسا::-2-14-::-2-27-::-2-41-:
دنی: دنی دلم واست تنگ شده بی معرفت:-2-28-:هر دو تا اسمی که تو هم داری واقعا بهت میان:-2-41-:

همگی شرمنده انقدر حرف می زنم:-2-08-:تمام حرفم این بود که به امید فردای بهتر آروم می شم و زندگی می کنم!
یاس سفید

alonegirl
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۵۳ قبل از ظهر
نمی دونم چرا هر کاری می کنم زود خاطره بنویسم بازم آخر شبی میرسم به اینجا...!!
اول پ.ن ها تا یادم نرفته
* عسلی(بانو)... چه تلخ... خدا رحمتش کنه اون جوون رو... ایشالله خدا به خونواده و تازه عروسشونم صبر بده... بیشتر از این چه میشه گفت؟...
* مهسا خوبه گفتم عذاب وجدان نگیرتت... اصن نباید اعتراف می کردم... اون حالم به خودم ربط داشت... کسی هم مقصر نبود... خودم راضی بودم... خالی شدم اونجوری...
بازم مرسی عزیزم، مهربونی از خودته گلی :-53-:
* زهرا متروپلیس: خدا نکشتت دختر!! تو چطور با جوراب شلواری رفتی مدرسه؟!!

* بچه های خیلی قدیمی(قبل از زمستون 88) آواتور Black Sun (http://www.forum.98ia.com/member125668.html) شما رو یاد کسی نمیندازه؟




http://www.forum.98ia.com/avatars/u125668.html?dateline=1316516657 (http://www.forum.98ia.com/member125668.html)






* شبنمی سرماخوردگیت رفع شد؟ :-2-15-:
* دنی مهربونم مهربونی از خودته گلی:-53-:
* پری گفتی منم از سمندون هم می ترسیدم مث چی:-42-: هم بدم میومد!! یکی این یکی خونه مادربزرگه. خیلی برام ترسناک بودن...
* لیا پستت چه شیرین بود. خاطره های شیرین اولین روز مدرسه مونو یادمون انداخت. واقعا مرسی:-53-:
داشتم آهنگای taylor swift رو گوش میدادم، از اونورم این آهنگ شروع سال تحصیلی لیا رو باز کردم. همون لحظه آهنگ تیلور تموم شد و رفت بعدی... حواسم نبود یهو با تعجب گفتم واااا مگه تیلورم از آهنگای سنتی ایرانی استفاده کرده؟؟!!! :-2-19-: بعد با یکم کند و کاو متوجه شدم آهنگ سنتی واسه همون شروع سال تحصیلیه که دو تا باهم قاطی شده بود:-9-::-10-:
* آنیتا جون ایشالله که خیره. :-53-:
* منم از اون بستنی توپیا خیلی دوس می داشتم:-2-15-:
* فاطیما :-53-::-53-:
* arnavaz عزیز... نمی دونم من گیجم و بد خوندم... دقیق نمی دونم... فقط فهمیدم بازم یه اتفاق بده... متاسفم عزیزم... خدا برای هیچ کس غم ناراحتی نخواد... براتون آرامش آرزو می کنم گلی...
* عسلی(چشمک) خیل دلم برات تنگ شده بود... امیدوارم روزای خوب در انتظارت باشه دوستم:-53-: ایشالله ایندفه که اینورا آفتابی شدی از شادی هات بنویسی!
* بهنوش جونم خوشحال میشم این اطراف می بینمت. امیدوارم روز به روز آروم تر بشی همزاد خوبم.
* فاطمه شرقی چرا پیدات نیست؟؟!! همیشه بودی اینورا...
* سعید عزیز خیلی خوبه موقع عصبانیت لبخند بزنیم! حتی شده لبخند مجازی!! خودش باعث تسکین عصبانیت میشه. توکه تجربه کردی اینطور نبود برات؟!!
* برو بچز هم استانی! دلم میتینگ می خواد...:-2-15-:


حرفای خودم:
منم دلم برای دوران ابتداییم تنگ شده... اون دورانی که فقط و فقط به بازی و سربه هواییم فکر می کردم... کلاس اول... دلم برای خانوم معلمام تنگ شده... هنوزم اسماشونو یادمه... خانوم رحیمی(اول)، خانوم صفا(دوم)، خانوم کنارسری(سوم)، خانوم صادقی(چهارم)، خانوم ... (پنجم)... چرا این یکی یادم رفته...؟!! دلم برای مدرسه استقلال(ابتدایی) تنگ شده... دلم برای مدرسه فجر(راهنمایی) تنگ شده... دلم برای دبیرستان 17 شهریور (که الان دیگه خرابش کردن:-2-39-:) تنگ شده... دلم برای هنرستان سمیه تنگ شده... دلم برای خانوم بهشت لوی مهربونمون (ناظم هنرستانمون) با اون لهجۀ شیرین رشتیش(که چقدر اذیتش می کردیم) تنگ شده... دلم برای کلاسامون تنگ شده... دلم برای دوستای تمام دوران مدرسه که دیگه نمی بینمشون تنگ شده... هی روزگار... آخرین روز مدرسه هیچوقت یادم نیمره... همه همدیگه رو بغل می کردن و گریه می کردن... حال هوای مدرسه داغون بود... همه دپرس و گریون درحال خداحافظی... یادمه با دوستم (نازی) قهر بودم... یهو دلمون طاقت نیاورد و با گریه رفتیم تو بغل هم و آشتی کردیم... خداروشکر هنوزم باهم دوستیم. اون روزا تما م شوق و ذوقمون رفتن از مدرسه بود... حس می کردیم اینکه دیگه محصل نباشیم یعنی آزادی... یعنی احساس بزرگی!! اصلا هم به حرف دیگران که می گفتن قدر این روزا رو بدونین، یه روز دلتون تنگ همین روزا میشه، توجه نمی کردیم... ولی حالا درک می کنم حرف اونا رو... میگنا هرکسی تا خودش تجربه نکنه هیچیو قبول نمیکنه همینه دیگه! (چی گفتم؟! خودم نفهمیدم)
اینقدر حرف دلتنگی از مدرسه این چیزا چیش اومد یادم رفت حرفامو... اینجا هوا خیلی سرد شده... بارون یهو شدید میشه... یهو بند میاد... یهو رعدوبرق میزنه...
یه تیکه از صدای بارونو با رعد و برق ضبط کردم. زیاد واضح نیست ولی خب... فقطم 10 ثانیه س...
http://s2.picofile.com/file/7143599458/Recording_1_.amr.html

خاک به سرم امروز نصفِ قطره های چشممو یادم رفت بریزم!!
دیگه واقعا چیزی یادم نمیاد....


بعد نوشت:
چهارشنبه-30 خرداد-سال 90- ساعت 11 و ربع یاسی جون توام مثل لیا، تقویم خونتون خواب مونده عزیز:-2-31-: درستش کن 30 شهریور!
این گلم تقدیم تو گلی:-53-:

روزای خوبی رو براتون آرزو می کنم. پر از آرامش:-53-:
شب همگی خوش


دلم محبت می خواد... محبت واقعی پدرانه... باید محبت دید تا محبت کرد مگه نه؟!


بعده فاطی نوشت: دقیق مثِ من!! اولش یه لحظه فک کردم خودشه با یوزر جدید! ولی بعد با خوندن خاطره ش فهمیدم که نه... تازه شم محیا دیگه اینورا پیداش نمیشه:-2-39-:
راستی من شماره شو دارم ولی چند ماهه دیگه جوابمو نمیده... خودش می گفت من دوره ایَم، یهو دیدن از اینجا گذاشتم رفتم ودیگه پیدام نشد... مثل حالا که کلا مارو فراموش کرده...:-2-39-:

بعده غزال نوشت: نه غزال تو دیوونه نشدی!! منم آروزی تورو دارم...

نصفه شبی زده به سرم... نشستم خاطرات قبل از عیدتون رو می خونم... مث اینکه همگی ناراحت بودین که یهو بهی سر می رسه و به همه میگه بخندین بچه ها! هیچ ارزش ناراحت شدنو نداره، بخندین! با همون چند خط نوشتنش مطمئنم لبخند روی لب همه آورد... نمیگم ناراحتیه الانش معنی نداره فقط خواستم یادآور روحیه ش بشم... خدایا این روحیۀ شاد و مهربون رو بهش برگردون...!

tarane67
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۵۶ قبل از ظهر
بنام خدا.
اینم از اولین خاطره نویسی عمرم.
امروز کمی حالم بدتر از این چند روزه ی اخیر شده بود.نتونستم از خونه بیرون بیام.گاهی فکر می کنم دیدن چند نفر که دارن باهم حرف می زنن و یا با هدف یا بی هدف پا به خیابون می ذارن می تونه چه تأثیر مثبتی داشته باشه؟خوب جوابی هم نمی تونم پیدا کنم.اما خوب.انگار واقعا می تونه مؤثر باشه.حتی نتونستم فصل بعدی یکی از کتابهای ارشدم رو بخونم.می دونی؟
کلا زیاد جالب نبود.اما بهرجال یه روز بود.شاید کمی متفاوت.چه فرقی می کنه کمی مثبت تر یا کمی منفی تر.بهرحال گاهی یکی باید باشه تا دیگری نمود پیدا کنه.و بازهم منتظر موندم و منتظر موندم تا شاید بتونم بهتر شم و از رختخوابم بیرون بیام.خوب.بی فایده بنظر می رسید.بهتر دیدم برم سراغ نوت بوک و سری به نت بزنم.کمی سرچ علمی.و بعدهم چک کردن میلها و چندتا سایت و فروم.کمی سر حوصله اومده بودم .خصوصا با مشاعره.خوب بهم انرژی میده.و بعد هم ارسال قسمتی از رمانم برای 98یا.این عقربه ها گاهی خیلی سریع حرکت می کنن.خصوصا وقتی که به جای خوب و حساس داستان می رسی.و گاهی که محتاج گذر فقط یک ثانیه هستی ،انقدر سرجاشون غلت می خورن که از همه چیز ماجرا خسته می شی.
بالاخره حالم بهتر شد و تونستم برای عصرونه پام رو از اتاقم بیرون بذارم:mrgreen:.خب.انگار حالا موقع دنبال بازی عقربه ها بود.یکی از دوستای قدیمیم رأس ساعت 8 اومد و حسابی غافل گیر شدم.تا خواستیم کمی از قدیما یاد کنیم و از اوضاع هم بپرسیم وقت رفتنش شد و مجبور به بدرقش شدم.کاش کمی بیشتر می موند.بهرحال.می دونی؟گاهی واقعا می تونه تنها چیزی که دلخوشت کنه ،دیدن حرکت چند نفر در امتداد یه خیابون باشه.زیادم بد نیست.هرچند کار مفیدی بنظر نمی رسه.اما قرار نیست همیشه مفید واقع بشی.احتمالا امشب هم نتونم تا صبح بخوابم.شب و روزهای ممتد و بهم چسبیده.اما می دونم که فردا روز خوبی رو شروع می کنم.بهتره تو هم همین امید رو داشته باشی.
ممنون بابت فرصت برای نوشتن امروزم.بنظرم کمی بهترم.خوب.همیشه نقاط مثبتی هستن که از انجامشون ،احساس خوبی رو بدست بیاری.اینم یکیشون.همگی شب خوبی داشته باشید.خصوصا تو.:-2-16-::-2-25-::-2-40-:
بریم که روز جدید و بهتری رو استارت بزنیم.

fatima_59
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۰۶ قبل از ظهر
سلام
به قول بچه ها ادم اینجا سر ذوق میاد حرف بزنه ..
6 ماه از اون شبی که تو این تاپیک دقیقه شماری میکردیم و لحظه ای امار میدادیم که کی بیداره کی خوابه میگذره .. روزهای قبل عید .. حالت افسردگی جمعیش .. خنده هاش .. انتظار پایان سال .. اخرین پست سال و اولین پست سال 90 .. چقدر سریع گذشته .. به یه چشم بهم زدن دیگه دوباره اگه خدا بخواد و عمری باشه دور هم جمع میشیم تا سال 90 هم تموم بشه .. چقدر سریع عمر ادم میگذره ..
دلم برای بهنوش و حرفهاش تنگه .. امیدوارم بتونه با دردش کنار بیاد و سرش رو بالا بگیره ..
چرا همه ی دوستهای خوب من ازم دورن ؟ بهترین دوستام اینجا نیستن .. البته بجز شیما و معصومه که واقعا وجودشون نعمتیه برای من ..
امشب با زهرا مترو 51 دقیقه حرف زدم .. دقیق تر بگم 6 دقیقه پیش حرفهامون تموم شد .. خیلی خوب بود .. حس خوبی داشت .. فقط یه مشکل خیلی بدی پیدا کردم .. هر وقت دارم با یکی حرف میزنم یه دفعه بغض میکنم .. و اگه جلوی خودم رو نگیرم اشکم سرازیر شده .. امیدوارم زهرا متوجه این موضوع نشده باشه ...
داشتم تو فیلم هام میگشتم ..فیلم های خانوادگی .. یه فیلم پیدا کردم مال وقتی 6 ماهه حامله بودم .. با علی رفته بودیم مشهد .. یک روز مادرشوهر زهرا همه مون رو دعوت کرد باغ .. منم دوربین به دست سراغ همه میرفتم و ازشون فیلم میگرفتم .. اولین نفر بابا بود ... اولین جمله ش این بود : های ادمهای خوشبخت .. منو نگاه کنید .. پیر شدم .. بعد هم تلخ میخنده .. بعد میگم بابا واسه نی نی مون دعا کنید .. بابا هم برای سلامتی و سرافرازی اخرین نوه ای که دید دعا میکنه ... آخ خدا .. دلم رو اروم کن ..


بابا جلوی راهمو گرفت و بغلم کرد. هر چی باگریه دست و پا زدم که از بغلش بیام بیرون ، هر چی داد می زدم ولم کن ولم کن ! بابا منو محکم تر به خودش می فشرد تا تسکین پیدا کنم.


دوست عزیزم .. هیچ وقت با بابات این کار رو نکن .. اون لحظه اون هم احتیاج داشته تو رو بغل کنه ..تا هم محبتش رو بهت نشون بده و هم خودش اروم بشه .. دخترها تکیه گاه های محکم باباشون هستن ... قدر بابای خوبت رو بدون ..


بچه های خیلی قدیمی(قبل از زمستون 88) آواتور Black Sun (http://www.forum.98ia.com/member125668.html) شما رو یاد کسی نمیندازه؟



شادی دقیقا وقتی دیدمش یاد محیا افتادم .. دلم یه جوری شد :-2-39-::-2-15-:

ღ ghazali ღ
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۲۵ قبل از ظهر
سلم
کسی هست من امروز از اینجا بیرون کنه ؟؟
نمیدونم چا نمیرم دنبال زندگیمو همش چسبیدم به اینجا !
یاسی نمیدونم حرفمو باور میکنی یا نه یا چه تعبیری از حرفم میشه ولی وقتی خاطرتو خوندم آرزو کردم جای تو بودم !! گاهی این مشکلاتم شیرینه شاید دیوونگی که آرزو دارم اینجوری باشه !! این که بشم پر بغضو بابام بخواد آرومم کنه !!!
یا اینکه داداشم بزگتم بخواد نازمو بکشه !!
نمیدونم دیوونه شدم بی خی !!
روزه مفیدی نبود !!
خیلی دلم میخواست درس بخونم ولی !!
داررم کم کم کم قید دانشگاهو میزنم !!
اونم از الان !!!
نمیدونم والا چی میشه !!
فقط پوچیه !!
ولی بازم خداروشکر
ممنون خدام !!
هرچند من خیلی بی وفام ولی بازم ممنونشم !!
فعلا

saghii
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۲۷ قبل از ظهر
به نام او
سلام
دیروز خاطره ننوشتم زیاد حالم خوب نبود:-2-39-: برا همین امروز ماله دیروزم می نویسم:-2-38-:
دیروز صبح بزور ساعت یه ربع به 10 بیدار شدم:-2-36-: شبش ساعت 5 خوابیده بودم باید می رفتم اداره پست زود کارامو کردم رفتم اداره پست اقاهه یه فرمو دو تاپاکت داد بهم مونده بودم چی بنویسم:-2-35-: یه راهنمایی یه کمکی چیزی ای بابا:-2-36-: رو پاکتا نوشته بود فرستنده گیرنده حالا چی بنویسم جایه اینا من فرستندم؟:-2-31-:کی گیرندس؟:-2-31-:فرستنده ها رو خودم نوشتم فرمرم یکمی پر کردم که فهمیدم سوتی دادم:-2-35-: یه چرخ زدم اومدم این وره میز دیدم رو این میزه یه نمونه از هر دو تا پاکت زدن :-2-37-:ای بابا خوب اون ورم می زدید دیگه:-2-43-: فهمیدم فرستنده اموزش پرورشه نه من:-2-22-: رفتم به مسئولش گفتم من اشتباه پر کردم:-2-14-: گفت اشکال نداره دوباره بهت می دم:-2-37-: مرده بودم از تعجب گفتم الان کلی سرم غر غر می کنه :-119-:که خدا رو شکر اقاهه خیلی خوش اخلاق بود:-2-41-: رفتم رو اون میزه که نمونه پاکتا بود شروع کردم به فرم پر کردم:-2-38-: فقط جالبیش به این بود هر کی میومد تاییدیه تحصیلی بگیره اگه به اشکال بر می خورد از من می پرسید:-2-31-: حالا منم دیشب درست نخوابیدم شیشو هشت می زنم:-2-31-: شدید نمی دونم قیافم شبیه کارکنانه پست بود:-2-37-:یا خیلی حرفه ای داشتم فرم پرم می کردم :-2-22-:که از من می پرسیدن بعده کلی گیج بازی پر کردمو فرستادم:-2-16-: دویدم اومدم خونه رفتم برا ثبته نام:-2-38-: ثبته ناممو که کردم خیالم راحت شد داشتم تو سایت دور می زدم که مامانم اومد گفت دستبندت پیدا نشد؟:-119-:دستبندم:-2-31-:؟وای یادم اومد:-2-35-: وقتی راهنمایی بودم خریدمش:-2-41-: با این که برا دستم بزرگ بود:-2-14-: ولی ازش خوشم اومده بود:-2-27-: پولامو خیلی وقت بود جمع کرده بودم دادمو خریدمش :-2-16-:مامیم گفته بود باید مواظبش باشم چون گرون خریدمش:-119-: خیلی مواظبش بودم فقط تو مهمونیا دستم می کردم بهش زنگوله قلب توپ اویزون بود:-2-41-: در کل زیاد ازش استفاده نکردم چون برام بزرگ بود تا بعده کنکورم مامیم اومد گفت بیا دستت کن حالا که دیگه مدرسه نمی ری چیه گذوشتی تو قوطیش:-119-: با این که چند وقت بود می خواستم بفروشمش:-2-31-: ولی دستم کردم تازه اندازه دستم شده بود دوباره ازش خوشم اومد :-2-41-:تا اون شب دقیقا نمی دونم چه شبی بود ولی نزدیکای شبه قدر بود درش اوردمو بعده اون ندیدمش:-2-30-: دود شده رفت هوا:-2-15-: کمدامو پشته کتابخونه رو زیره میزمو تمامه اتاقمو نگاه کرده بودم ولی نبود:-2-39-: ذهنمم که تعطیل بود:-2-36-: چیزی یادم نمیومد فقط یادمه قرار بود زیره تختمو ببینم که نشد باید زیره تختو بگردم شاید اون جاست:-2-16-:بلند شدم زیره تختم هر چی کتابه کنکور تست جزوه بود ریختم بیرون اتاقم شد بازار شام گم می شدی توش نبود :-2-39-::-2-39-:وای خدایا کجاس :-2-15-:منو بی حواسو بگو چند وقت بود کلا فراموشش کردم:-2-36-: تا شب هی تو خونه راه رفتمو فکر کردم:-2-15-: نیست خدا نیست چیزه به اون گرونی الانم که طلا گرون تر شده:-2-30-: خدایااااااااااااااااااااا :-2-15-: حالم بد گرفته بود :-2-39-:دوباره اومدم تو سایت شاید یکی کمکم کنه مینا دوستم بود کلی باهاش حرف زدم کاری نتونست بکنه:-2-15-: ولی خوبیش به این بود کلی براش غر غر کردمو سبک شدم :-2-15-:یعنی برا همیشه رفت؟:-2-39-:مینا گفت پیدا می شه اخه کجاس؟:-2-15-:از این احساسه سردر گمیم که وقتی چیزیو گم میکنم دارم متنفرم:-2-36-:مثله این گیجا می شم مغزم قفل می کنه شدید فقط دوره خودم می چرخم:-2-28-: مامیم هی می گفت گمش کردی خدا می دونه الان چند شده بود :-2-43-:حالا من خودم اعصابم خط خطی:-2-15-: مامیمم نمک می پاشید کیلو کیلو:-2-39-: شاید چون قیافم نشون نمی داد فکر می کرد بی خیالم ولی اعصابم بد خورد بود:-2-15-: تو اون اعصاب خوردیم یه سوئ تفاهم پیش اومده بود که باید حلش می کردم شب 5 خوابیدم.
صبح ساعت 9 مامیم با کلی دعوا بیدارم کرد:-2-33-: گفت پاشو امروز مگه امروز با دوستات قرار نداری:-2-31-:؟وای امروزه قرار بودهمدیگرو یه دو ساعت تو خونه یکی از بچه هاببینیم زودی رفتم جلو کمدم چی بپوشم :-2-37-:یه بلیزه صورتی با شلواره خاکستری برداشتم پریدم تو حموم تا به خودم جنبیدم ساعت 10 بود اژانس جلو دره خونه :-2-31-:
وقتی رسیدم بیشتریا اومدم کلی حرف زدیم تقریبا دیگه یادم رفته بود با این که هنوز حالم گرفته بود سعی کردم نشون ندم:-2-15-:یا پیدا می شه یا....:-2-39-:.خدایا نذر کردم برا پیدا شدنش:-2-15-:
ساعت 1 اومدم خونه ابجیم رفته بود مدرسه مانتو بگیره سر راهش با دوستاش رفته بودن ناهار خورده بودن برا منم نصفه ساندویچشو اورده بود:-2-31-: بازم به معرفتش قبلا تنها می خورد میومد برام تعریف می کرد:-119-: ساندویچ ژامبون تنوری ویژه سودا:-2-16-: عجب کوفتی بود:-2-37-: خیلی خوشمزه بود با این که قبلا خورده بودم ولی چسبید :-2-27-:
وارده اتاقم که شدم کف کردم:-2-31-: اخ من دیروز جم نکردم زیره تختو:-2-14-: ابجیمم شروع کرد به غر غر یالا جمع کن من چه گناهی کردم با تو هم اتاقم کشی منو با این کتاب تستات نکنه این همه کتابو می خوای یاددگاری نگه داری:-2-43-: وایییییییییی:-119-: ماشالا به جونش این دیگه کیه؟ابجیه تو غربیه نیست :-2-31-:باید جمعو جورش کنم سایتم که اصلا باز نمی کرد پس بهترین موقع بود:-2-08-:تقریبا دو سه ساعت:-2-37-: طول کشید تا اتاقم به وضعیت عادی رسید بعد اومد سایت چرخ چرخ زدم ساعت هشت بود مامیم گفت بسه کور شدی:-2-33-:پاشدم علی داداشم شاکی اومده دادو بیداد که منم ساندویچ می خوام:-119-: من: ساندویچ یادم نمیات:-2-31-: علی دروغ نگو کاغذش اوناها:-2-28-: اوخ لو رفتم:-2-35-: گفت من ساندبیچ می خوام :-2-22-:گفتم اول درست بگو بعد بیا:-2-06-: اون وسط ابجی خانوممون اومد قضیه رو درست کنه گفت تو چرا سور قبولی ندادی ؟اصلا امشب مهمون توییم اونم ساندبیچ:-2-31-:چی؟ من ؟یه کمی فکر کردم دیدم خوب به نفعه من:-2-27-: اینا زیاد گرون نیست:mrgreen:گفتم باشه می دم بعده کلی گشتن تو اینترتو 118 محترم پیدا نشد شمارش :-2-28-:قرار شد بابام بگیره اول کلی بابام غرغر کرد چرا کالباس:-2-43-: اخر گرفتو تو جمعه گرمه خانوواده خوردیمش :-2-27-:وای چه قد گنده بود:-2-37-: هنوز که هنوزه حالم بده:-2-31-:سنگینم شدید یکی بگه مجبور بودی:-2-43-: اره مجبور بودم سوره خودم بود :-2-31-:کلی نوشابه خوردم ولی همچنان احساسه سنگینی بر ما غلبه کرده رفتم :-2-31-: رفتم سراغه سایته دانشگام دنباله بقیه کارام ابجیمم دنباله فوتبال:-2-43-: اخه اونم تیمه تو دوست داری:-2-08-: تیم فقط بارسا :-2-41-:بابامم حاله ابجیمو گرفت دقیقه 70 زد اخبار:-2-22-: ابجیمم کلی خود زنی کرد:-2-31-: ولی بابام همچنان کاره خودشو می کرد نشست تادقیقه 10بازی بارسا که صدای من در اومد:-119-: فوتبال دیدم البته نصفه تا دقیقا70 ولی در کل بازی خوبی بود :-2-41-:دو روز بیشتر به مدارس نمونده دانشگاه هام که بعضیاشون باز شدن بعضیام 3مهر کلا روزای بیکاری خواب تمومه :-2-27-:خدا کنه که یه سال تحصیلی خوبی باشه برا همه:-2-40-:
شبتون خوش:-118-:
راستی ببخشید من اول پستمو نصفه فرستادم دستم خورد:-2-14-:
اینم بعدا نوشتم الان که دارم فکر می کنم می بینم دستبندم در مقابل بعضی چیزا یا افراد زندگیم هیچه خدایا اونا رو ازم نگیر دستبندمو بگیر اون در مقابلشون هیچه:-2-15-:

سمن ناز
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ قبل از ظهر
سلام بر همه:-2-25-:
من دارم میرم کاشان بالخره طلسمش شکست دلم برای بابام تنگ شده :-2-16-:
فاطیما چطوری صبر میکنی که بری سر خاک بابات من که اوایلش مرغ پرکنده بال بال می زدم برم اونجا اون موقع سال 81 مجرد بودم یادمه یک روز امتحانمو که دادم ترم یک بود فصل پاییز از دم دانشگاهمون دربست گرفتم رفتم ترمینال به مامانم زنگ زدم من رفتم و واقعا هم رفتم بماند که مامان بیچاره ام سکته زد تامن رسیدم کاشان:-2-30-:
یکسره رفتم سر خاک بابام تا پدربزرگم اومد دنبالمو رفتم خونه اشون :-2-30-:
یادش بخیر ولی حالا به خاطر مشغله های زندگی هر 3 ماه یا 6 ماه میرم پیشش ولی تو قلبمه دوستش دارم:-2-30-:
نوشته ها ت داغ دلموتازه می کنه :-2-30-:
عسلبانو جیگرم آتیش گرفت چقدر سخته خدا به مادرش طاقت بده :-2-30-::-2-39-:
عروس خوبه دیونه نشده باشه چه پدر صبوری :-2-39-::-2-15-:
خدا بهشون صبر بده خدابیامرزدتش:-2-39-:
وای خدای من بهتره یکم ازاین ناراحتی ها بیایم بیرون:-2-41-:
امروز رفتم مرحله 2 آیین نامه رو امتحان دادم قبول شدم فقط مونده شهریش:-2-28-:
کلی کار کردم تایپی های مدیرمون تموم شد فرستادم براش:-2-36-:
خونه پدر شوهرم رفته بودیم محمد حسن عجول من از 6 تا پله خورد زمین دلم آتیش گرفت ولی واسه اینکه نترسه حسابی جدی گرفتم باهاشو گفتم چیزیت نیست برو دستو روت رو بشور:-2-39-:
ولی از دست باباش که شوراندازه چکار کرد انقدر اخ و اوخ و ناله کرد که بچه رو حسابی ترسوند هر چی میگم علی نکن بچه اس اذیت می شه مگه تو سرش میره :-2-36-:
حالام جفتشون خوابن من هم بیدارو تو سایتم :-2-35-::-2-22-:
حمام رفتم لباسام رو شستم جمع کردم خونه رو برق انداختم ووووو
این کار خونه ی من تمومی نداره:-2-31-::-2-31-::-119-:
که فردا بی بهونه برم کاشان سر خاک بابام :-2-39-::-2-39-:
رزا جون دارم برات :mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:
عسل بانو خیلی ماهی:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
امیر حسین داداشی الانه وقت ندارم با دست پر می رسم خدمتت برادر گلم
:-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-:
آقا سعید و وجدان متن تنون فوق العاده بود :-2-08-:
شبنم جون امیدوارم که خوب شده باشی:-2-40-:
پروانه جان نام کاربری جدید ات مبارک باشه:-2-40-:
لیلا لوسی خیلی ماهی:mrgreen::mrgreen:
الناز ناز خودم :-2-25-::-2-25-:
اون خوشگله که نفهمید باهاشم (تو میتینگ) خیلی مهربونی جونم:-2-08-::-2-08-:
سکوت گلم خیلی نازنینی :-2-22-::-2-22-::-2-25-:
یاس سفید قدر لحظه لحظه زندگی با پدرو مادرت رو بدون
هیچ می دونستی که تو با یک ابر قهرمان زندگی می کنی :-2-40-:
دستاشو از جانب من ببوس :-2-16-::-2-41-:
من مخلص تمام بچه های جبهه ام دست همه شونو می بوسم اگه دلاوری امثال پدر شما وبقیه اشون نبودکه الان معلوم نبود که ما چه بدبختی داشتیم:-2-14-:
بعدشم از قدیم گفتن زنو شوهر دعوا کنن.........(ببخشید سانسور ادبی شد ) باور کنن:-2-22-::-2-22-:
معصومه حاجی بلا قربونت برم گل نازم:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
زهرای متروپلیس گلم ببخش که پروترو رسما داغون کردم هر چی شکل دندون بودبرات کشیدم انقدر بلا ملا سرت میارم که فرار کنی بری زاهدان :-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-:
ولی خیلی نازی دخملیم بری زاهدان از دست من آسایش نخواهی داشت خیالت راحت:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-28-::-2-27-::-2-35-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-06-::-2-06-:
نیلو جون خیای وقته چیزی ننوشتی :-2-40-:

دوستتون دارم همگی تون رو
نصفه شبتون خوش ایام به کامتان :-2-40-:
مهتاب مرجان نامی

yasam
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۲۵ قبل از ظهر
به نام خدا!
سلاام!
31.شهریور.1390

این روزا سرم شدید شلوغه هی باید برم مهمونی پشت مهمونی! چند روزه بهی اومده تا شنبه هم هست اما من هیچ فرصتی پیدا نکردم درست حسابی ببینمش این بار نمیتونیم بریم قرارگاهمون! شاید چون آیدا نیست! همیشه باید 3 نفر کامل بشیم تا بریم. انشالله عید قربان که اومدن میریم ویه دلی از عزا درمیاریم!
این روزا کوزتی هم حال وهوای دیگه ای داره، دوست دارم این کارو که کمک کنم! بهم میگه که اونقدرام بی مصرف و اضافی نیستم! دیشب بعد مهمونی دخترای فامیل دورهم جمع شدیم جای همه ی خانوما خالی! کلی خوش گذشت! بعدم رفتیم خونه ی عمو کمک! امروزم باید بریم کارا هنوز تموم نشده! لباس من هنوزم کامل نیست!(خدا کنه قشنگ دربیاد ولی میدونم اونی که میخوام نیست!)
این روزا برای نت هم وقت ندارم! دیروز میخواستم بیام برای خداحافظی نشد!
دیگه مهر هم اومد و پشت بندش مکتب ها هم بازمیشن و مارو شوت میکن توش !
منم دیگه کم کم باید برم ازتون میخوام حلالم کنید اگه حرفی حدیثی بوده اگه خواسته یا ناخواسته ناراحتتون کردم یا هرچی..!
اگه ناراحتی ازم دارین که نمیتونین ببخشین همینجوری ازتون خواهش میکنم که بیان تو خصوصی تا سعی مو بکنم که حل شه!
خب دیگه من برم دیپلم بگیرم و برگردم!(من اینقد که نگران دیپلمم هستم نگران کنکورنیستم!)
التماس دعا!


چه روزایی داشتیم با کتابای نو و آماده ی جلد گرفتن... وقتی اصرار می کردیم که بزرگ شدیم و خودمون باید دفتر کتابامونو جلد بگیریم ولی آخر ِ کار با جلدای کج و کوله روبرو می شدیم:-2-15-:
من که همیشه میدادم آبجیم جلد کنه! الان چند ساله مجبورم خودم اینکاروبکنم! نمیدونم چرا امسال اینقد خوب جلد میشن کتابا!:-2-41-:

*مهسی منم الان تو خوابم کلی خیس شده بودم زیر بارون اما تو بیداریم فقط رفتم تماشاش کردم خیلی قشنگه وخیلی سرد دارم یخ میزنم!

حیف که این عینکه دست و پا گیر بود :-2-28-:
من چند ماه بود باز فراموش کرده بودم تو عینکی هستی!:-2-41-:
نمیدونم یهو چی شد که وقتی دخترارو میدم که دارن میرن تو خوابگاه هوس دانشگاه به سرم زد اونم دانشگاه تو یه شهر دور که برم خوابگاه :-2-41-:
هامن 3 سال سابقه ی خوابگاه دارم! بستگی داره به خودت و محیطت میتونه هم بهترین مکاان باشه برات و هم بدترین! چند روزه خیلی دلم هوای هم خوابگاهیامو کرده!

امروز ظهر تو تاکسی یه دختر بچه رو دیدم کلاس اول بود(فقط نمیدونم چرا اینقده زود می رفت مدرسه )
جشن شکوفه ها! هیییی من روز اول مو نرفته بودم مکتب!:-2-39-:

آخرین روز تابستان 90!
پایان .

آنیتا
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۴۲ قبل از ظهر
سلام و علیکم
صبح آخرین روزتابستونیتون توی ایران بخیر:-2-40-::-2-40-:
اول بگم که خدا رو شکر فعلا همه چی آرومه دیروز بعد اینکه یه عالمه با خودم سروکله زدم زنگ زدم خونه مامانم کسی گوشی رو برنداشت داشتم سکته میکردم بعد با ترس و لرز به موبایل مامانم زنگ زدم فقط دعا میکردم صدای مامانمو بشنوم نه کسی دیگه:-2-15-: نفسم حبس شده بود و داشتم خفه میشدم تا اینکه مامان خوشگلم گوشی رو برداشت بعد نفسمو دادم بیرون گریه میکردم حالا مامانم نگران شده بود گفت چرا داری گریه میکنی من خون به جیگر شدم دختر ،گفتم مامانی دلم برات تنگ شده بود و نگران بودم کجایی ؟گفت که خاله ات چشمشو عمل کرده و رفتم پیش اون بعدم بهم گفت دختره گنده خجالت نمیکشی :-2-15-:؟گفتم دلتنگی و نگرانی برای شما منو خجالت زده نمیکنه قربونت برم:-2-15-: وبعد بازم به این نتیجه رسیدم که آدم اگه خودش هم مادر باشه و حتی اگه سنش زیادم باشه بازم نیاز به مادر داره :-2-39-::-2-39-:
ماجراهای ما و این پارسا جانمان تمامی ندارد که:-2-28-::-2-28-:
بچه امان تا آخرین لقمه صبحانه از گلوش میره پائین میگه ناهار چی بخوریم:-2-36-::-2-36-:دیروز ماهم حالمان چندان خوب نبود گفتیم میریم بیرون، گفتن باشه بریم ما هم توی دل آشوبی خودمان بودیم یکدفعه دیدیم گفتن باید ناهار درست کنین:-2-28-:گفتیم سوسیس تمام شد:-2-22-::-2-22-:گفتن ما سوسیس نمیخواهیم:-2-36-::-2-36-:ما هم گفتیم خیل خوب بابا رفتیم و در ایکی ثانیه برایشان مرغ گذاشتیم گفتیم پسر جان غذا درست کردن برای ما کاری ندارد که میدانی:-2-22-::-2-22-: اما بفهم که حوصله نداریم یعنی چی:-119-::-119-: که این باعث شد پارسا جانمان ظرفهای ظهر را که شستند هیچ ظرفای شام رو هم شستند:-2-22-::-2-22-:
چند روزه میگیم بچه جان بیا بریم دفتر اتو بخر:-2-37-:میگویند مادری با دوستمان میرویم ما میگوئیم بچه جان خوب کی پس میخواهی بروی؟میگویند ما اول میریم مدرسه بعد میریم دفتر میخریم:-2-28-::-2-28-:باید بدانیم چه دفترهایی لازم داریم نمیدانیم بچه امان ذوق مدرسه رفتنش همین حده چرا امابعد دیدیم خوب راست میگه دیگه الان از پارسالش یه عالمه دفتر داره که استفاده ای نداشته فکر کنیم بچه امان اقتصاد دان بشه براش بد نباشه:-2-22-::-2-22-: البت ما رو که هی به بهانه های مختلف تیغ میزنه:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
دیروز سر ناهار پارسا جانمان حرص ما رو در آوردن :-2-36-:ما هم گفتیم تا حالا از ما کتک خوردی؟:-2-28-::-2-28-:گفتن نه،گفتیم خوب الان میخوری:-2-01-:بعد خندیدن گفتن شما همیشه میخواستین ما رو تنبیه کنید ما رو توی اتاقمون حبس میکردین و در اتاقو قفل:-2-15-: ما هم گفتیم اتفاقا ما هیچوقت در اتاقو قفل نمیکردیم :-2-22-::-2-22-: گفت اااااااااا پس چرا ما بیرون نمی آمدیم گفتیم خوب جرئت نداشتین:-2-22-::-2-22-:
یاد اولین روز مدرسه رفتن پسرامان افتادیم:-2-30-::-2-30-::-2-30-:هرسال باهاشون روز اول مدرسه میرفتم تا اینکه پوریا جانمان سال اول دبیرستان بود ما هم ذوق زده از اینکه پسرمان دبیرستانیه :-2-16-:حاضر شدیم ببریمش مدرسه:-2-37-: ییهو گفت مامان جان فکر نمیکنید ما داریم میریم دبیرستان :-2-27-:شما بیائید به ما میگویند بچه ننه:-2-28-:دیدیم راست میگوین بعد شوهر عمه کوچیکش گفتن ما می بریمش:-2-31-: و ما دیگه نرفتیم:-2-39-:
پارسا جانمان هم الان دوساله باهاش نرفتیم روز اول مدرسه باهاشان:-2-39-:
روز اول مدرسه امو هم که خاطرشو براتون گفتم دیگه:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
از امروز هم که رسما 4.30 ساعت از ایران جلوتریم :-2-15-::-2-15-: اختلاف ساعت دوست نداریم:-2-39-::-2-39-:
بچه هایی که مدرسه میرین اولین روزمهر رو بهتون تبریک میگم باشه که این سال تحصیلی جدید رو پربار شروع کنیدو موفقیت :-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:قدر لجظه هاتونو بدونیدکه یک روز حسرت همین روزا رو میخورید:-2-15-:
عسلبانوی عزیزم برای خانواده اون پسر جوون آرزوی آرامش میکنم و امیدوارم که روح جوونشون در جوار حق آمرزیده باشه زندگی همینه آدم از حتی یک ثانیه بعد خودش خبر نداره پس قدر دان لحظه ها باشیم
فاطی عزیزم برات خوشحالم که داری با خودت کنار میایی:-53-::-53-::-53-::-53-:هرچند که تا آخر عمر خلاء عزیز ار دست رفته ات با هیچی پر نمیشه
پری پوریا جانمان هم از سمندون خیلی میترسید:-2-22-::-2-22-:یه مغازه دارهمسایه داشتیم بنده خدا آقاهه صداش شبیه همین سمندون بود :-2-15-: پوریا جانمان همیشه میگفت مامان از جلوی مغازه این آقاهه سمندون رد نشیم:-2-37-:
ما رفتیم
تا شاید وقتی دیگر:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
بعدا نوشت :عسلچشمک عزیز دلم همه آدما یه وقتایی خیلی خسته ان اونقدر که کم میارن توی مبارزه با این زندگی ،اما زندگی میگذره این همه اتفاقات باید بیفته که آدم قدر دان باشه غم مکمل شادیه،اگه غم نباشه آدم قدر شادی رو نمیدونه اشک مکمل خنده
به خودت سخت نگیر عزیزم :-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

metropolis
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۵۱ قبل از ظهر
اول پ.ن::-2-38-:
یاس سپیدگلم تواینقدرپاک هستی و بی ریاکه همه روخوب میبینی:-118-:ازاینکه به جای غرغر سعی میکنی اوضاع اطرافتو بهترکنی بهت افتخارمیکنم :-2-14-:
مامان عسلی ژونم:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:فقطمیتونم فاتحه بخونم براش:-2-34-::-2-34-::-20-::-20-::-20-::-20-::-20-::-20-::-20-::-20-::-20-::-20-::-20-::-20-::-20-:
مهسان گلی ممنونتم خیلی زیاد باشه حتما مزاحمت میشم:-2-40-:ببخشیدفقط تلفنتو ندارم:-2-14-:ببخشیدشرمنده ازپر روئیم میشه درمورد خوابگاه وپانسون ازشون بپرسی؟:-2-14-:اخه میخوام بدونم ازکجامیتونم برم پانسونای دانشگاه:-2-14-:ازخوابگاه خیلی بهتره :-2-14-:خوابگاه فعلاشده بزرگترین دغدغه ام:-2-14-:بازم ممنونم:-118-:
alonegirlجان به همین سادگی هی همین خوشمزگی:-2-37-:تازه عسک هم گرفتم باهمون جوراب شلواری:-2-22-:درژست های متفاوت:-2-22-:
فاطیما بینوا اون اشرارکه بخوان منو بدزدن:-2-22-:
عسل چشمک ژونی:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

سایه مهربونم:-2-39-:مادربزرگ من توخونمون فوت کرد:-2-39-:من فقط 15 دقیقه دیر رسیدم:-2-39-:اونم تواوج درس خوندنم واسه کنکور:-2-39-:ازپارسال اینقدرعزیز ازدست دادم که ...
تنهاکاری که میتونم بکنم تا برام قابل پذیرش باشه خندیدن بهشه:-2-39-:یگانه یادته گفتی چقدربامزه درمورد رفتگان فامیل حرف میزنم:-2-39-:ایکاش میتونستم بگم خندهام زهرخنده:-2-39-:اونم وقتی ناراحتی عزیزانتوببینی:-2-39-:
سایه عزیزم بهت تسلیت میگم امیدوارم غم اخرت باشه:-2-40-:

سحراس اسی:-2-37-:منم عشخ اون بستنیابودم:-2-37-:الاسکاهم دومس داشتم:-2-37-:یادمه برای امتحان ثلث سومم همه کتاب فارسی سال اولمو حفظ کردم:-2-22-:استرس داشتم:-2-22-:کارنامه ندیده بودم:-2-22-:ابرنگ 6تایی دومس داشتم:-2-37-:همیشه تو دبستان سرکلاسا خوابم میگرفت:-2-37-:یادمه معلم سال اولمون گفت شلغم چیزخوبیه :-2-37-:سه تاپسرمنم همیشه میخورن که مریض نشن:-2-37-:یادمه دفترام پرعکس برگردون بود:-2-37-:خودمم کناردفترام نقاشی میکشیدم:-2-37-:سال دومم هم به معلمم میگفتم کنار ناخونم ریشه کرده تکلیف نمینوشتم:-2-37-:ازاین تراشا که شبیه ساعت شنی بود دومس داشتم:-2-37-:دوستم ازم دزدید:-2-37-:منم فهمیدم بهشم فهموندم که فهمیدم ولی به روی مبارک نیاوردم:-2-37-:میزاخرمیشستم:-2-37-:یه بارسرکلاس قران چون بالای سرم پرکاپشن بودخوابم گرفت وبه راحتی لالا نمودم:-2-37-:وقتی اون گلای روی کتاب فارسی زیادمیشد ذوق مینمودیم:-2-37-:سال دوم موقع خط کشی دفترام تاوسط صفحه میومدم جلو:-2-37-:یعنی تو خط موازی به عنوان خط دوطرف دفتر میکشیدم امابه جای چسبوندنش به اخرصفحه سه مترمیاوردم جلو:-2-37-:بابام سال اول دبستان یه چیزی واسم اورد ازمکه واسه دوران کنکورم مناسب بود:-2-37-:یه دلقک بود نمیدونم توش چی بود قدش تاگردنم بود:-2-37-:یه جورایی کیسه بکس بچگونه بود:-2-37-:هرچی میزدی بهش دوباره میومدبالا:-2-37-:توسال اول دبستان یه زنگ داشتیم عروسک میبردیم،منم عروسک لباس ابیموکه موهای قهوه ای داشت وبابام تازه ازمکه اورده بودمیبوردم:-2-37-:
***********
بزرگ شدیما:-2-37-:
*************
میگم فاطی من فهمیدم بغض کردی:-2-15-:....مخصوصا اخراش:-2-15-:حرف زدن باتومثل اینه که انگار یه موج پرازارامش ومهربونی توهمه وجودت جاری میشه:-2-41-:حرفات برام خیلی خوب بود:-2-14-:ممنونم که مثل خواهرنداشتم نگرانمی مهربونم:-2-14-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
راستی اگرم نفهمیده بودم تواینجااطلاع رسانی کردی:-2-22-:
مامان مرجان سورپرایزت فوق العاده بود واقعا ممنونم:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
رزا:-2-08-::-2-08-:میبینم که بهم حمله ورمیشین:-2-22-:
راستی جماعت اگه گالری عکس مجانی میخواین یه سربیاین پروفم :-2-22-:به خاطرترکانده شدن پرعکسه:-2-22-:
**********


دیروزیه بارررون خیلی خوشمل میومد:-2-37-:
دیشب خوابم نمیبرد:-2-31-:تا5صبح بیداربودم:-2-35-:یه کم کتاب خوندم قران خوندم خوابم برد:-28-::-28-:
بچه ها اهنگ last devil وکی گذاشت؟؟؟دستش حسابی مرسی:-2-14-:خیلی دومسش دالم:-8-:

برای شنبه بلیت گیراوردیم:-2-41-:بچه هابرام دعا کنین:-63-:امروزصبح برادرام برگشتن میگن زهرا جات خیلی خالی میشه دلمون خیلی واست تنگ میشه:-2-14-::-2-14-:
دیروز هرکاری کردم نتونستم واسه خودم ساک بذارم:-2-36-:خب نمیدونم چی بردارم:-2-36-:بجاش رمان خوندم:-2-08-:

راستی سهلاااااام:-2-25-:
یاداورینوشت:اقامن عاشخ سمندون بودم شراهمه میترسن ازش:-2-22-:

Fed Up
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۵۸ قبل از ظهر
سلام بچه ها تو رو خدا هر کی اینو میخونه واسم دعا کنه......... یه مشکلی برام پیش اومده.......:-2-30-:

SaRa
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۵۸ قبل از ظهر
سلاممممم بر همگی
من خیلی ناراحتمممم از ناراحتم یه چیزی اونورتر، امروز استعفامو نوشتم از شنبه دیگه نمیرم سرکار یعنی حالم از هر چی دانشگاه بی برنامه است بهم میخوره ... آخه یعنی چی کلاسای آخر هفته رو انداختن وسط هفته من دردمو به کی بگم؟؟؟؟ منم مجبور شدم استعفا بدم چون با کار نیمه وقتم موافقت نشد ....
حالا اینا به کنار از فردا که خونم به مدت 20 روز اینترنت هم ندارممممم تازه نمیدونم این سرویس جدید که سفارش دادم درست کار میکنه برام یا نه .... یعنی من به مدت 20 روز اینجا نمیام اگه هم بیام چون با دایال میام زودی میرم و وقت نمیکنم تو این تاپیک بیام و خاطراتتون رو بخونم، واقعا خیلی بده انگار به خوندن خاطرات بچه ها معتاد شدم ... چند وقته حرفای گنجشک رو میخونم خیلی خوشم اومده از طرز نگارشش واقعا جالبه برام !!!
امروز هم تا ساعت 1 سرکارم بعدش میرم بیرون ، شام هم خونه خالم / خواهرم دعوتیم حالا واقعا من نمیدونم خونه خالم باید برم یا خونه خواهرم، به مامانم سپردم که بهم خبر بده که کجا برم نهایتش هم نفهمیدم میرم خونه استراحت میکنم ....
مامانم بهم میگه لات شدم، میگه اصلا خونه پیدام نمیشه ، میگه این هفته همش بیرون بودم با دوستام ... هردوشون ناراحتن میگن منو اصلا نمیبینن دلم براشون واقعا سوخت برنامه جمعه که میخواستم برم ابیانه ( املاش درسته؟؟؟؟ ) رو بهم زدم قراره با خاندانمون ( مامانم و بابام و خواهرم و خاله و دختر خاله و پسر خاله و دایی و زن دایی و مشتقاتشون و ... ) بریم ددر دودور !!! فکر کنم خوش بگذره ولی خیلی دلم میخواست با دوستام برم مسافرت ولی حیف که دلم سوخت ، چقدر من دل رحمم !!!!!!
دیگه هیچ حرفی ندارم اگه این 20 روز نتونستم بیام سایت به یاد من باشید یه sms یه mis بندازید خبرارو بهم برسونید، دلم برای همتون تنگ میشه فعلنیات !!

bahooneh10
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۰۹ قبل از ظهر
فردا تولد دو عزیز بزرگ، حسین منزوی و شجریانه....



کسی از آنسوی ظلمت مرا صدا می کرد
که بادبادک خورشید را هوا می کرد
به شکل کودکی من کسی که با یک برگ
به قدر صد چمن غرق گل صفا می کرد
کسی – سبک تر از اندیشه ای – که چون می رفت
به جای گام زدن در هوا شنا می کرد
کسی که دفتر عمر مرا به هم می ریخت
و برگهای پلاسیده را جدا می کرد
طلوعهای مرا و غروبهای مرا
در اینسوی آنسوی تقویم جابجا می کرد
**
دلم به وسوسه اش رفته بود و تجربه ام
در آستانه تردید پابه پا می کرد
مگر نه کودکی ام راهکوب پیری بود
که از ابتدای سفر مشق انتها می کرد
کسی نگفت نسیم از تبار توفاانست
وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا می کرد
بهار نیز که با خون گل وضو می ساخت
هم از نخست به پائیز اقتدا می کرد
**
«که می گرفت»؟رها کن صفای صلح کسی
که آهوان گرفتار را رها می کرد
ترا به کینه چه دینی است؟کاش می آمد
کسی که دین جهان را به عشق ادا می کرد
عصا که مار شد اعجاز بود کاش اما
کسی به معجزه ای ما را عصا می کرد
حسین منزوی – از کهربا و کافور-غزل 256


من و این روزهایم با شعر عجینیم... با شعر جان می گیریم.. با شعر عاشق می شویم.. این روزهای پر حس باران...

elia64
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۲۵ قبل از ظهر
سلاااااام اين بار اولمه که دارم تو اين قسمت مينويسم اکثر موقع ها خاطره هاتونو روزانه ميخونم و با بيشتر پا ثابت هاي اين قسمت کم و بيش اشنا هستم اما تنبليم مي اومد خودم بنويسم تا اين که امروز ديدم کوثر کلي راجع به دخملم نوشته ياسي خانومو ميگم گفتم چرا خودم ننويسم تازه گفتني هاي زياد ديگه هم دارم ايشالا به زودي شروع ميکنم :-2-40-: فعلا که اين چند روزه شوهر جان با مقاديري از اين رفيقاي مجردشون دارن تشريف ميبرن سفر :-119-:و من و ياسي خانوم هم هيچ برنامه اي واسه اين دوسه روز بيکاري نداريم:-2-39-: البته يکي دوتا پيشنهاد از جانب دوستان شده که اين چند روز رو با اونها بگذرونيم:mrgreen:حالا بايد ديد چي پيش ميادبايد ببينم حال دارم نقش يه مادر مهربون رو واسه ياسي خانوم بازي کنم ببرمش گردش:-2-12-:يا يا فقط ميگيرم عين تنبلا ميخابم:-2-22-:

Elnaz
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۵۴ قبل از ظهر
سلام
چقدر خوبه روزتو با هوای خنکی که بعد یه بارون دلچسب بوده و خاطرات خوب شروع کنی:-6-:
صبح که پاشدم دیدم داشی یه نامه داده دستم میگه بخون گفتم نکنه نامه زمان جاهلیامه :-2-22-:نمیگرفتم گفت بگیر بخون بازش که کردم مردم از خنده یعنی اخرش بودا :-24-:11 سال پیش دقیقا27/7/79 برداشتم یه نامه نوشتم که داشی تو اون به من ضمانت داده که ماهیانه یه مبلغ به من بده که براش چایی ببرم اونم روزی یه دونه:-24-::-24-:برا وظیفه های خواهرانه هم پول میگرفتم یه کلماتی نوشته بودم که عمرا یکیشو الان یادم میومد بخوام همچین نامه ای بنویسم:-24-::-24-:تازه دیشب پرو پرو برگشتم میگم بپر دوتا چایی بریز دور همیم بخوریم:-24-:نقطع ضعفش چاییه ای حال میده سر چایی باج بگیری ازش:-24-::-24-:
داشی بزرگه هم نامه های که موقع خدمت براش فرستادم رو نگه داشته چه خلی بودم برا خودم:-24-::-24-:
مثل همیشه بعد از اینکه از داشی ها جدا شدم اومدم سوار بی ار تی ها شدم هندزفریمم که طبق معمول تو گوشم روشن یه کتابم تو گوشیم باز کردم شروع کدرم اونو خوندن تا برسم یهو سرمو اوردم بالا دیدم از ایستگاه که باید پیاده شم رد شدمو اتوبوس راه افتاد دوباره پیاده شدم برگشتم:-24-:
کلا امروز رو دور سوتیم به خیر بگذره امروز:-24-::-24-::-24-:
بهار هنوز معرفی نکردی ادمکها رو:-65-:
بر میگردیم باز ایا؟

Mahoo
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۰۲ قبل از ظهر
اولش میخواستم تاریخ بزنم اعصابم حسابی خورد شد.:-14-: امروز تولد نیکیه اصلا حوصله ندارم زنگ بزنم بهش تبریک بگم:-2-39-: بعد اونم یه ساعت فک بزنه هر دو ساعت و نیم یه بار بپرسه مهدیس هستی؟:-2-43-: بعد منم یه آه از سر بی چارگی بکشم(:-2-36-::-2-07-:) بگم آره عزیزم بگو گوش می کنم:-2-28-:(آره جون عمت!). :-2-10-:اَه....اَاَاَه سرما خوردم صدامم حسابی تغییر ماهیت داده دیروز زنگ زدم مریم و سرکار بزارم فهمید:-2-18-::-14-:تو این هفته ی فوق مزخرف فقط یرقان مونده که نگرفتم:-2-33-:
حال نداشتم برم واسه کیف گرفتن حالا مامی رفته با سلیقه ی خودش بخره. منم اینجا نشسته م ببینم میخواد سرمو چطوری گل مالی کنه:-2-28-:مدرسمونم داره شورو(!) میشه کتابا رو نیگا کردم دلم گرفته :-2-39-: ولی میکم آموزش و پرورش پیشرفت چشمگیری داشته! تا پارسال کتابا رو با طناب جعبه شیرینی بسته بندی(!) میکرد، امسال کتابامون پلمپ شده بودن:-5-:
بدبختی باید برم رویا ی باغ سپید و تایپ کنم، حسش نیست:-2-15-:
آهان راستی امروز 31 شهریور 1390 صبح مایل به ظهر:-2-27-:
اینجونب:«lala97i»
از دور که نگاه میکنم خاطره ام شده مثل داستانای تو مجله ی کودکان!

yase sefid
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۳ قبل از ظهر
5شنبه-31 شهریور-ساعت 10 صبح
عزیزدلم سلام !
امروز تصمیم گرفتم شاد تر از همیشه بلند شم ! اگرچه دیشب واقعا داشتم از عصبانیت منفجر می شدم اما خب همونطور که قبلا هم گفتم زندگی همینه! باید سعی کنیم گذشته ها رو رها کنیم و پیش بریم جلو! اون گذشته حتی اگه یه ثانیه پیش هم باشه گذشته ! تنها کاری که از دستمون بر میاد اینه که سعی کنیم دفعه ی بعد بهتر عمل کنیم ! پس باید تغییر کنیم! و منم تغییر می کنم...

چشمامو که باز کردم لبخند زدم و از رو تخت بلند شدم.
اتاقم رو به روی اتاق مامان بزرگ بود. در اتاق باز بود. دیدمش که روی تخت دراز کشیده بود و داشت نگاهم می کرد! حرف دیشبش که به مامان زد تو گوشم زنگ می زد. با این حال سعی کردم نفس عمیقی بکشم و تمومش کنم!
وقتی رفتم توی هال مامان و بابا رو دیدم که مهربونانه کنار هم نشسته بودن و مامان داشت پاچه شلوار بابا رو می دوخت . با خوشحالی گفتم : سلام !!!
مامان و بابا هم لبخند زدن و سلام کردن. بابا گفت :« فاطمه جان برو واسه خودت و مامانت صبحونه آماده کن !»
لبخندی زدم :«چشم!»
تا اومدم برم آشپزخونه صدای مامان رو شنیدم :«فاطمه؟!»
برگشتم :«جانم؟»
-بیا این جا بشین من و تو و بابا می خوایم باهم یه صحبتی داشته باشیم!
با تعجب هر دوشونو نگاه کردم ! بعد از چند لحظه مکث به سمتشون رفتم و روبروشون نشستم !
می دونستم بابا بالاخره فهمیده که مامان بزرگ دیشب چه توهین بزرگی به مامان کرده! بابا سرش پایین بود و به ما نگاه نمی کرد !
اما مامان تو چشمای من خیره شد :« با وجود همه ی اتفاقاتی که اخیرا پیش اومده ، اما ....ممکنه مامان بزرگ واسه همیشه بیاد خونه ی تهران با ما زندگی کنه! »
چشمام گرد شدند! توقع داشتم بابا بعد از اینکه فهمیده چی شده مامان بزرگو ببره پیش عمه آذر ...اما ...الآن؟
-گوش کن فاطمه....
سعی کردم حواسمو بدم به مامان ، مامان ادامه داد :« ببین می دونم داره سخت می گذره...هممون الآن تحت فشاریم...اما بابات از همه بیشتر! ما باید سعی کنیم بخاطر بابات همه چیو به جون بخریم!»
-ولی...
-ببین ! الآن چهار تا عمه ات مامان بزرگو ول کردن ! زن عموت هم که اصلا نمی تونه با مامان بزرگ کنار بیاد. بابات بزرگ ترین پسر خونوادست! الآن همه از اون توقع دارن! بابا نمی گه ما باید قبول کنیم...اما اون وقت مجبور می شه همش شمال باشه با مامان بزرگ تنها!
یخ کردم!
-واسه همین....باید بخاطر بابات هم که شده قبول کنیم...
-اما...من مشکلی ندارم...ولی اونم باید سعی کنه خودشو تغییر بده! خودشو با شرایط وقف بده! کدوم مادر بزرگی رو دیدین که انقدر نسبت به نوه هاش...اونم نوه ی اولین پسر بعد از چهار تا دختر که معمولا باید عزیزتر باشه...انقدر....انقدر بی محبت و عاطفه باشه!
-فکر کن اون اصلا مامان بزرگت نیست! فکر کن یه غریبه است که فقط برای رضای خدا و پدرت می خوایم کمکش کنیم ! باشه؟
-یعنی از این به بعد مامان بزرگ واسه همیشه می خواد با ما زندگی کنه؟
-نه....اما ما داریم بدترین شرایطو در نظر می گیریم! می خوایم واسه همه چی آماده باشیم! هوووم؟
من قبلا با مامان بزرگ مشکلی نداشتم....اما همیشه واسم عجیب بود که چطور یه مادربزرگ می تونه با نوه اش اینطوری باشه؟
و از وقتی که دیشب اون کلمه ی خیلی زشتو به مامانم گفت....واقعا دیگه ....
کی می تونه تحمل کنه که کسی به مادرش اون قدر زیاد توهین کنه و همچین چیزی بگه؟ مطمئنم هیشکی نمی تونه!!! هیشکی!!!
وقتی به بابا نگاه کردم دلم واسش خیلی سوخت....اون چه گناهی کرده؟
گفتم قبول می کنم...فقط و فقط بخاطر بابا! چون اون...اون پدر منه! قهرمان همه ی قصه هام ...و من...عاشق اونم!!!!

امروز می خوام شاد باشم ! می خوام خوب باشم...امروز می خوام همش لبخند بزنم!

پ.ن :
alone girl : حق با توئه عزیزم:-2-06-:مرسی که گفتی خانومی! اصلا حواسم نبود:-2-40-:
فاطیما : می دونم چی می گی عزیزم! اینکه الآن پدر من کنارمه خودش یه معجزه ی خیلی خیلی بزرگه! باید قدرشو بدونم ! و مرسی که بهم گفتی ! من بازم بابت پدرت متاسفم عزیزم. می دونم هرچقدرم از زمانش بگذره بازم دردش همونه! اما بازم کسایی هستن که همیشه کنارتن ! میدونم قدرشونو می دونی پس من دیگه چیزی نمی گم:-2-40-:
غزال : غزال آبجی گلم ! می فهمم! هممون وقتی یه چیزو داریم قدرشو نمی دونیم! مطمئنم تو هم چیزای خیلی خوبی داری که مثه من متوجه نیستی پس غصه نخور خواهر گلم! تو هم اونجا و هم اینجا دو تا خانواده داری که خیلی دوست دارن:-2-41-:
مهتاب نامی : مرسی عزیزم! اوهوم اون قهرمان منه:-2-16-:
زهرا : خیلی خوشحالم که می بینم سعی می کنی شاد باشی و سختی ها رو به روی خودت نیاری ! این مایه ی افتخاره! دوست دارم گلی:-2-14-:
عسل بانو : تازه خوندم ! واقعا متاسفم! تنها چیزی که می تونم بگم همینه....انگار هر چی بیشتر می گذره مرگ ها هم دردناک تر می شه:-2-15-:
سایه :چی می تونم بگم؟ فقط دوست دارم بدونی که واقعا ناراحت شدم! تسلیت فراوون می گم گلم....:-2-39-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:
black sun: امیدوارم هر مشکلی دارین خیلی سریع حل بشه:-2-15-:
سارا : متاسفم بابت کارت! اما معمولا وقتی یه چیزو از دست می دی شاید بعدا به یه چیز والا تر برسی ! حتما حکمتی داشته ! امیدوارم توی مراحل درست همیشه موفق باشی، کاشکی زودتر بیای:-118-:
ناهور : مرسی بابت اطلاعی که دادی:-2-40-:باعث افتخاره که همچین اشخاصی تو سرزمینمون متولد شدن!:-2-41-:
الناز : این خاطرات خیلی شیرینن ! منم یه سری نامه دارم که برای مادرم نوشتم ! هر وقت برادرم می خواست اذیتم کنه و مادرم بیرون بود ، توی کاغذ همه چیو می نوشتم که : مامان جان مجید به من گفت خر...مجید این کار را کرد ...مجید آن کار را کرد:-2-06-:الآن که گفتی یاد اون افتادم:-2-22-:




مهر داره میاد! ماه مهربونی....خیلی خوشحالم:-2-16-:

KaVo
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ قبل از ظهر
به نام خدا
به به ميبينم که زن داداش جانمان هم که اينجاستhttp://www.millan.net/minimations/smileys/flirtyeyess.gif
من اينجا خيلي ذکرِ خير ِ ياسي عزيز عمه رو کردم:-2-35-:اين elia64 مادرِ گرام همون شيرين عسلِ عمه هستن:-2-35-:
اتفاقا ميخواستم بهت بگم يه سر بياي اينجا خاطره از خودت در کني يادم رفت بهت بگم:-2-37-:
بزار برادر گرام بره ماهم ميريم عشق و حال:-2-35-:غمت نباشه آبجي:mrgreen:
بريم سراغ خاطره که هيچ خاطره اي نيست:-2-41-:
امروز عزيزِ عمه(:-2-35-:)با الهام رفته سرکارhttp://www.millan.net/minimations/smileys/teddysmiley2.gif
خحر راست گفتي بايد اسم خاطراتم و بزارم ماجراهاي من و ياسي آخه امروز که نبود فهميدم هيچ خاطره خاصي ندارم تازه حوصله ام هم سر رفتهhttp://www.pic4ever.com/images/www_MyEmoticons_com__fishing.gif
حالا خوبه عزيزِ خاله متين اومده بازم يه سرگرمي اي هستhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_38.gifالبته اين فسقلي اذيت نداره بچه همش خوابهhttp://www.millan.net/minimations/smileys/babysmiley1f.gif
من موندم اگه تک بچه بودم چيکار ميکردم؟!؟http://www.pic4ever.com/images/kaffeetrinker_2.gifاحتمالا دق ميکردم،هرچند الانم که همه مزدوج شدن فقط من تهنا تو خونه ام ولي بازم همين که همش اينجان صبح تا شوم خودش نعمتيه:-2-28-:(الهام جان با شما نيستم اصلاها:-2-27-:)
امروز مادر گرام داره ترشي ميندازه از بوي سرکه که تو خونه ميپيچه ميره رو مغز آدم متنفرمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/evilsmile.gifالبته نميدونم امروز چرا نپيچيدhttp://www.pic4ever.com/images/297.gifفک کنم هنوز به مرحله سرکه نرسيده:-2-31-:
چرا ديگه خاطره اي ندارم؟!؟http://www.pic4ever.com/images/297.gifهميشه پاي ياسي درميان است!http://www.pic4ever.com/images/gun.gif
يا علي...


سايه عزيز:اميدوارم خدا روحشون رو قرين رحمت کنه ،به شما هم صبر بده...
خحر:منم ازون بستني توپي زي زي گولوييها خيلي دوس داشتمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/beersmiley1.gif
مترو:اتفاقا آلاسکاهم خيلي دوس داشتم ازونا که آْلبالويي بود:-2-37-:راستي حالا که دُکي دندون شدي ميري زاهدان بپا شنگير نشي بي مترو بشيم:-2-08-:
ناهور جان:شعرهايي که ميزاري و خيلي دوس دارم:-2-41-:
خودم:حوصله شيش صبح بيدار شدن ندارم خدا:-2-36-:


دوست داشتنت

هوس نیست

که باشد و نباشد...

نفس است،

تا باشم، تا باشی، باشد/.

شبنم
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۵۳ قبل از ظهر
آخرین روز تابستان 90

نصف سال 90 گذشت ... شاید نصف عمر ما ... خدا عاقبتمونو به خیر کنه

از هیچی به اندازه اینکه صدای فین فینم تو شرکت اکو شه بدم نمیاد :-2-30-: ای بدم میاد بدم میاد :-2-30-:

صبحی به برکت عقب و جلو کشیدن ساعت بعد مدتها به موقع رسیدم شرکت :-2-27-: یه پشت چشمی هم برای اونایی که بعد من اومدن نازک کردم که نگو :-2-22-: البته یه نابغه تر از من از ساعت 7 و نیم اومده بود و چون کلید نداشت پشت در مونده بود :-2-31-:

دیشب عروسی بودیم :-2-38-:

دیروز سر تاپیک خورشید خیلی ناراحت شدم سوتی بدی بود. دیگه واقععا دارم به خودم شک میکنم ! من اون کتاب رو چندین بار دانلود کردم چون خواهرم میگفت فایلش خرابه و تو تموم اون باز کردنا نفهمیدم اسم رو اشتباه نوشتم. خیلی ناراحت شدم

امروزم میریم یه جای خوب

بهار خوش به حالت منم شمال میخوام :-2-33-: بهار بیا اون معرفیتم انجام بده قبل رفتنت

دیشب بعد عروسی یه ساعتی با خانم منجزی حرف زدیم بعدش نگاه ساعت کردم حدود 1 بود :-2-14-:خودم خجالت کشیدم

روز و روزگارتون خوش :-118-:

اینم عکسای اون روزه اگه ندیدید برید ببینید

http://www.forum.98ia.com/t308812.html

شبنم بپا یه وقت رنگ چشات رنگ لاکای آواتارت نشه

اههههههههه حالمو بد کردی :-2-36-:

ابی دریا
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ بعد از ظهر
به نام خداپنج شنبه 31 شهريور 1390يه سلام پر از دلتنگي به همه خاطره نويساتعجب نكنين كه چرا اين رنگي دارم مينويسم چون اينترنتم مشكل پيدا كرده.الانم اومدم امضامو عوض كنم و برم.انقدر دلم واستون تنگ شده كه خدا ميدونه.حتي نميتونم زير خاطره ها تشكر بزنم.فقط وفقط خوشحالم كه الان اينجام.درست يك هفته ست كه نتونستم بيام سايت يعني اومده بودما ولي نتونستم فعاليت كنم و سريع اومدم بيرون.تموم اين مدت انگار يه چيزي گم كرده بودم.يه چيز جالبم ديدم.تو مسابقه زيباترين چشم حدس من در مورد چشماي جوجو طلا درست بود!باورم نميشه كه حسم بهم راست گفته!خاطراته اين يه هفته ام هم خلاصه ميكنم: اوليش كه از همه مهمتره تا 2 هفته ديگه اي دي اس الم وصل ميشه و از اين سرعت مذخرف خلاص ميشم .دوميش اينه كه سه شنبه واسه امير علي كوچولو جشن گرفته بودن و خيلي خوش گذشت و اونجا كلي عكس گرفتيم.سوميش اينه كه زمزمه هاي كربلا رفتن مامي و ددي رو ميشنوم.چهارميش اينه كه يكشنبه بايد بريم مدرسه و من براي اولين بار حس بدي ندارم و خوشحالم.شايدم چون سال اخري هستش كه ميرم مدرسه.پنجميش اينه كه يكي از اشناها ميگه بيا بريم كلاس يوگا و من به شدت به اين ورزش علاقه دارم و خيلي خيلي دلم ميخواد برم ولي با وجود مدرسه نميشه!ششميش اينه كه فيلم عروسي نيلوفر(خواهر شوهر خواهرم)رو ديديم و خيلي قشنگ بود.ما هم يكم تو فيلم بوديم.اولش كه سوا بود رقصنده هاي طرف مردونه خيلي بيشتر از زنونه بود و ما به خاطر اين موضوع كلي خنديديم.بعد ديدن فيلم خيلي دلم هواي عروسي كرد.هم چنان بعضي شبا خواباي عجيب ميبينم و هر كدومشون چند قسمتين.امروز هم قراره بريم تئاتر به همراه خاله هاي محترمه.شايد نرفتم چون خوشم نمياد.ومپايرو هنوز نديدم و تو خماريم.اخر هفته خوبي داشته باشين. فاطمه

bahar1313
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ بعد از ظهر
پنجشنبه 31 شهریور 90

سلام خوبین؟

یه سری اتفاقات ، یه پیام خصوصی که خیلی خیلی ناراحتم کرد باعث شد که دیشب بشینم به خودم فکر کنم. فکر کنم و خودمو نقد کنم و ببینم توی آستانه 21 سالگی کجای دنیا وایسادم. اصلا چقدر اخلاقای خوب یا گند دارم.

من آدم صبوریم. اینو آدمایی که زیاد باهاشون سروکار داشتم گفتن. اگه یه کاری رو صد بار بزنم و خراب بشه برای بار صد و یکمم با لبخند انجامش می دم. در برابر شنیدن خیلی چیزا و خیلی سختیا دم بر نمی یارم مگر اینکه حس کنم واقعا بهم توهین شده. خیلی سخت طوفانی می شم که از این لحاظ فکر می کنم یه مهری تمام عیار باشم اما وقتی که عصبی بشم، وقتی که حس کنم کسی منو احمق فرض کرده ، حس کنم کسی به موجدیتم توهین کرده واقعا غیر قابل تحمل و کنترل می شم.

من رو بازی می کنم. حرفی که می زنم حرف دلمه. عادت ندارم ظاهر سازی و فریب کاری کنم.اگه از کسی ناراحتم صاف می رم تو روش می گم. اگه از کسی خوشم نیاد اینقدر راحت از چشام و حرفام معلوم می شه که طرف فی الفور می فهمه هر چند که خودم خیلی ناراحت می شم . دوست ندارم هیچ کسی توی دنیا ازم ناراحت باشه. خیلی دیر کینه ای به دل می گیرم ولی وقتی کینه به دل بگیرم هیچوقت یادم نی ره. شاید ببخشم ولی فراموش نمی کنم.

این منم. زندگی من اینه . من اینجا تو آستانه ی 21 سالگی که نمی دونم کجای زندگیم محسوب می شه. اولش یا آخرش.سعی می کنم خوب درس بخونم .کاری که دوستش دارمو انجام می دم .عاشق بوی کتاب و شکلات تلخم و بوی نوزادام. هنوزم از خورن شیرکاکائو خیلی بیشتر از هر نوشیدنی دیگه ای لذت می برم. هنوزم برام لذت بخشه که گاه گاهی تو صورت یه عابر نگاه کنم .و الکی لبخند بزنم. هنوزم از رستورانای کوچیک و معمولی خیلی بیشتر از رستورانای لوکس زرگ دوست دارم. عاشق جمع دوستامم. هنوزم خیلی قدرت نه گفتن ندارم و هنوزم رو یه صندلی ننوی بزرگترین تفریح دنیا برام یه کتاب و یه لیوان چایی پررنگ و یه ظرف باقلوا یه صندلی ننویی و یه پنجره ی بزرگه. هنوز عاشق نشدم و حالا تو آاستانه ی 21 سالگی فکر می کنم من خوشبختم .

این بالاییا صرفا جهت ثبت شدن بود و هیچ ارزش دیگری ندارد. بریم سروقت خاطره

امشب دارم با دوستام می رم رشت. 4 روزه. حالا نه اینکه فکر کنید مامان بابای من اینقدر ریلکسن که همینجوری بنده رو بفرستن مسافرت مجردی ها... خیر. ما باید بریم دانشگاه قبلی جهت گرفتن مدارک و بردن برای دانشگاه جدید جهت ثبت نام. آهان راستی من علامه دهخدا قزوین قبول شدم. خلاصه اینکه امشب هم عروسی یکی از دوستان قدیمیست و خانوادهی محترم لطف کردن جهت در اومدن خستگی این چند وقت و رفتن به عروسی این دوست جان انجام مراحل اداری ما تشریف ببریم رشت. از الان می دونم سفر خیلی شیرینی می شه اما از طرفیم تلخه چون معلوم نیست که کی دوباره بتونیم با هم بریم رشت.
آهان راستی اینو گفتم؟ من با همه ی همخونه ایای سابقم توی یه دانشگاه قبول شدیم. به دوستم می گم ما دسته جمعی می ریم دهخدا ، دهخدا کجا می ره اونوقت؟

فعلا قرار شده کارمم ادامه بدم. یعنی رییس جان ازم خواست که بمونم. این خیلی برام ارزش داره یعنی اینکه این مدت کارم اینقد خوب بوده که نخواد بذاره برم.

دیگه دیگه اینکه دیروز من خیلی حرص خوردم از دست بعضیا تو سایت که فهمیدم بچه ها چی می گن وقتی ز مدیر شدن گله می کنن . من بدبخت که هیچکاره ام اینجوریه در مورد اونا چقدر اذیت و ازار هست.

دیشب داشتم لواشک می خوردم یاد بهنوش افتادم. اینقدر دلم گرفت. درد از دست دادن یه دوست واقعی خیلی زیاده خیلی.

می بینم که ساعتا رم عوض کردن و امروز ملت همه گیج ویجه گرفته بودن.:-2-22-:

حرف دیگه ای نیست تا سه شنبه.

ضمن اینکه در پست بعدیم معرفی نامه رو قرار می دم.

پ.ن:
یعنی نعیمه عاشقتم.
الی نظرت چیه کنار معرفی نامه سوتیارم بذارم؟
من مچلی ندارم سوتی من خوبش بود:-2-06-:
در خصوص اون حرکت بعدیتون که متاسفانه بنده سعادت دیدنشو نداشتم چی؟ در مورد اون حرفی نداری؟:-2-06-:
در مورد اون شرمسارم هنوز عمرا بزارم بگی:-2-06-:
سارا غیبت صغری رو آغاز می کنی؟ نگران نباش ما حتما تو رو در جریان امور می ذاریم
لی لی قصه ها خاطره هاتو دوست دارم
مینا مینی جای خاطره هات هر چند تلخ خالیه
شبنم بپا یه وقت رنگ چشات رنگ لاکای آواتارت نشه
پرنیا مگه فقط گربه ها ملوسن؟ توام ملوسی
پروانه خدا صد در دنیا هزار در آخرت بهت بده که این کاربریتو عوض کردی

من می خوام برم لوازم تحریر فانتزی بخرم
:-2-16-:

bahar1313
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ بعد از ظهر
به جان خودم هر کی این پستو من ادغام کنه ... است. من دوست دارم این تک باشه. روزی دوتام حلاله. تازه من تا 3 شنبه دیگه پست نمی دم.

بفرمایید این شما و اینم معرفی نامه نودوهشتیا



بهار منو فرشید وجا به جا معرفی کردی فرشید خودش خودشو کشید:-2-33-:

سیبیل رابینو:-2-06-:
از سبیلاش خون میچکه


تصحیح شد:-2-38-:

شری مداد سبز نداشتی چشاتو سبز کنی؟:-2-22-:
9داره از یه روش دیگه استفاده میکنه الی. هی دماغشو میکشه بالا تا سبز شه. :-2-06-:الی با مادری من؟؟؟؟(کوفته ٰمنظورم شوخی بود)

امیر خود خودتی. حتی لحظای شک به دلت راه نده. همونموقست که مینا ازت فتوشاتای پی در پی میگرفت. ما فکر کردیم این مدل مو بیشتر بهتمیاد از این بع بعد اینجوری درست کن. چه چشای شهلاییم داری ماشالاٰاون غذای تو نبود غذای من بود:-2-33-:
http://up1.iranblog.com/images/ptwrug0q1oc8nzll71n.jpg (http://up1.iranblog.com/)

jeneral
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ بعد از ظهر
سلام خاطره بازا:-2-25-:
:-2-06-::-2-06-:
آقاهه یه چیزی من بابام موهاش رو فرق باز می کرد یا داداشم که موهای منو فرق باز کردید؟!:-2-43-:

تازه شم اون ابروهایی که کشیدی واسه امیرحسین خانومه نه امیرحسین ژنرال که:-2-43-: من از نقاشش شکایت دارم:-2-43-:

تازه شم چرا غذای منو خط زدید؟!:-2-33-:

sydney
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۵۹ بعد از ظهر
سلام به همه دوستای عزیز

خب ببخشید اینجا دارم میگم ...مخاطب سایه جوونه ...

سایه عزیزم خیلی ناراحت شدم واسه مامان بزرگت... خدا روحشونو شاد کنه ... خیلی متأسف شدم... چیزی ندارم بگم ...
فقط چون خصوصیتم بسته بود اینجا گفتم... اگه خوندی ... امیدوارم منو ببخشی زودتر متوجه نشدم...
مامان بزرگا مثل جواهرن وقتی میرن اونوقته متوجه میشی ... چقدر بهشون نیاز داری ... چقدر به محبتاشون .. به عشقی که بهت بدون هیچ چشمداشتی میدن ... نمیدونم ... ولی به نظرم مامان بزرگا مهربونترین موجودات روی زمینن حتی مهربونتر از مامانا ... وقتی هم میرن یه تیکه از قلبتو با خودشون میبرن...
نمیدونم ... به نظر من اینجوریه...
امیدوارم خدا بهت صبر بده...تا بتونی تحمل کنی... من خودم هنوز منتظرم از در بیاد تو بگن نمرده...هر خانوم مسنی رو میبینم حس میکنم مامان بزرگمه... همیشه نادره رو خیلی دوست داشتم ... چون جفت مامان بزرگم بود... وقتی میدیدمش فک میکردم مامان بزرگمه...






برای اینکه خاطره نویسیه...دردسرای انتخاب واحدمو میگم که برای یه انتخاب واحد 10دقیقه ای 5روز دنبالش بودم....

پنجشنبه ای که انتخاب واحد داشتم ... 10 که سایت برام باز شد... نرفتم.... 1 که رفتم ... نتونستم وارد شم... خطا میداد...میخواستم برم دانشگاه هم که .. دیگه همه شون رفته بودن خونه شون...فرداشم که جمعه بود شنبه رفتم رمزمو عوض کردم ... بازم خطا داد ... که دوباره رو بعد رفتم که گفتن باید بری کافی نت تو خونه نمیشه... یعنی خاک تو سرشون با این سیستم گلستانشون.... دیگه رفتم کافی نت که زمان انتخاب واحدم تموم شده بود.... بعد از 1 ساعت معطلی حالا که نوبت من شده بود میگه زمانت تموم شده ..... یکشنبه رفتم زمانمو تمدید کردم... دیگه حس انتخاب واحدو نداشتم نرفتم ... یعنی اگه لنگ این 20 واحد نبودم ... قید انتخاب واحده رو میزدم... دوشنبه هم دیگه رفتم انتخاب واحدو کردم ... ولی فقط 17 واحد تونستم بگیرم... پروژه هم که نگرفتم باشه برای ترم بعد .. .. دیگه میمونه 17 مهر که حذف و اضافه اسو 3 تا دیگه بگیرم... 20 تام جور بشه.... تا ترم بعد فقط پروژه و یه درس 2 واحدی داشته باشم...


ببخشید ....
و امیدوارم دوستایی که نمیخونن تشکر هم ندن وقتی تشکر میشه حس میکنی طرف خونده.. پس دوستایی که نمی خونن تشکر ندن... همینجوری هویجی سره راه تشکر ندین... رد شین

روز خوش

راستی زهرا متروپلیس خیلی خوبه خانوادت درک بالایی دارن.. و برات سخت گیری نمیکنن... خیلی خوبه... (یعنی حسودیم شد)
انشاا... موفق بشی و همینطور باعث سربلندی خانوادت بشی.... منم اگه بهم اجازه میدادن برم زاهدان میرفتم باستان شناسی میخوندم.... خیلی خوبه که مانع پیشرفتت نمیشن... موفق باشی عزیزم:-2-40-:

raha6956
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۱۸ بعد از ظهر
به نام خدا
اعصابم داغونه,دلیل دقیقش رو نمیدونم,شاید دلیلش قهر یه ماهه مامان باشه,عید فطر که مامان اینا رفتن یزد اونجا یه اتفاقای بدی میوفته و با بابا دعواشون میشه و بعد از اینکه رفت تهران اعلام کرده که دیگه برنمیگرده,بابا هم عین خیالش نیست,دارم دیوونه میشم,اوضاع خونه خیلی افتضاحه,نمیدونم مامان تا کی میخواد لجبازی کنه و بابا تا. کی میخواد لجبازی کنه
دیسب زنگ زدم به مامان که بیاد,اما هیچی....خواهری رفته یزد سالگرد مادر شوهرشه,قراره بعدش بره تهران,دنبال مامان
خدا کنه برگرده,دلم براش خیلی تنگ شده

خانومی
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۱۷ بعد از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

سلاملکم

31 شهریور 90

چند روزه میام خاطره بنویسم ولی نمیدونم از کجا بگم ایا ؟:-2-41-:
گفتنی ها زیاده
اون دوست ده ساله بنده یادتون هست ؟ که من مرخصی بودم و نتونستم برای مدیرش کاری انجام بدم و ایشونهم به دوستیمون خاتمه داد ؟ راستش چون برای تغییر شیوه تنها فرصت همین ترم بود اونم قبل از انتخاب واحد همش دل دل میکردم که ایا بهش اطلاع بدم یا نه؟ اگه اطلاع میدادم یه جور قدم گذاشتن به جلو بود برای اشتی درصورتی که من اشتباهی نکرده بودم اگر بهش نمیگفتم فرصت از دست میرفت و نامردی میشد درحقش :-2-39-: دلو زدم به دریا و به یکی دیگه از دوستهام زنگ زدم و گفتم لطفا بهش بگو همچین جریانی هست بره کارهاشو انجام بده چون اخرین فرصته.گفت چرا خودت بهش نمیگی ؟:-2-41-:گفتم نپرس دیگه ولی چیز مهمی نیست اما خواهش میکنم ازت اسم منو نبر :-2-41-:بگو از یکی از همکارات شنیدی (اینجوری میخواستم این رفیق شفیق ده ساله رو امتحان کنم ببینم اگه اون خبردار بشه میاد بهم میگه یا نه ) اونم قبول کرد ولی متاسفانه وقتی با اصرار های دوستم روبرو میشه اسم منو میبره :-2-36-:بعد ایشون کلی ناراحت میشه که چرا به خودم نگفت ؟:-2-28-:کلی هم ازم طلبکار میشه و هر جریانی که بین ما بوده بهش میگه :-2-41-:درصورتی که من در جدایی هم حرمت ها رو جفظ کردم گرچه ما سه تا دوران دانشجوییمون مث سه تفنگدار بودیم ولی دلیل نمیدیدم که این چیزها رو بیان کنم :-2-28-: من انتظار تشکر ازش نداشتم به هیچ وجه:-2-41-: فقط دلم نمیخواست در حقش نامردی بشه ولی از اون طرف متاسفانه فقط گله و شکایت بود و بعدشم هیچ :-2-41-:
البته من دیگه برام مهم نبود چون گذاشته بودمش کنار اما فکر نمیکردم اینجوری برخود کنه
دلمو شکونده بود ولی گذشتم ازش :-2-35-:
تا اینکه یه روز یه اتفاق وحشتناک افتاد و یه ضرر مالی بزرگ پیش اومد برام و مسببش هم شوهر همین رفیق شفیق ده ساله بود :-2-41-: ایشون زنگ زد خونه ما و از طرف شوهرش عذر خواهی کرد از پدرم. درصورتی که زیان کننده من بودم :-2-41-:بعدشم گوشی رو قطع کرد و حتی با من حرف نزد :-2-35-: منم هیچی نگفتم ولی روز بعدش برام مسج زد و عذر خواهی کرد و منم بخشیدمش:-2-35-:
گرچه این اتفاقها هیچ چیز رو بینمون تغییر نمیده و اون برای همیشه توی دل من مُرد اما تو حکمت خدا موندم که چه دنیای کوچیکی داریم :-2-41-:
نمیدونم والا زندیگم شده پر از نشانه :-2-41-:حتما حکمت خدا بوده .شاید من باید اینجوری ضرر میکردم که اون به اشتباهش پی ببره :-2-35-:
خدایا شکرت خواست خودت بوده ما که گله ای نداریم راضیم به رضای خودت :-2-40-:

*خانمدکتر سایتمون متروپولیس عزیز : دانشگاه فنی مهندسی وعلوم انسانی زاهدان دومین دانشگاه ریبای کشور هست البته نمیدونم دانشکده علوم پزشکیش چطوره اما عکسهای فضای دانشگاهش رو دیدم و روی سایت هم گذاشتم رفتم برات پیدا کنم بزارم دیدم اپلودشون تاریخ مصرف داشته و نیاز به ویرایش داره چون دیده نمیشه اگه پیدا کردم برات میذارم :-2-41-:
*ارام جان من دو تا دندون عقل رو کشیدم اونم باعمل نمیخوام بترسونمت ولی وسط جراحی شنیدم که دکتر ه منشیش رو صدا کرد گفت بیا اینو ببین :-2-28-:استخونه فکه !:-2-06-:بعدشم صدای چکش و اینها ....:-2-22-:خلاصه زنده موندیم :-2-06-:


روز و روزگارتون خوش :-2-40-:

ارادتمند ،خانومی

!kimi5
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۲۵ بعد از ظهر
ﺳﻼم ﺑﻪ ﻫﻤﻪ دوﺳﺘﺎنِ ﺧﻮﺑﻢ
****************
ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻪ او

ﺣﺎﻟﻢ ﺑﺪﻩ
:-2-33-:
ﺣﺲ ﻣﯽﮐﻨﻢ زﻧﺪاﻧﯿﻢ

ﺑﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﯾﺴﺮی از آزادی ﻫﺎرو ﻫﻢ دارم

وﻟﯽ ﺑﺎزم ﺣﺲ زﻧﺪاﻧﯽ دارم:-2-43-:

ازﺷﻮن ﻣﺘﻨﻔﺮم

از اﻓﮑﺎرﺷﻮن ﻣﺘﻨﻔﺮم
[/B]
از رﻓﺘﺎرﺷﻮن ﻣﺘﻨﻔﺮم

از ﺗﺴﻠطى ﮐﻪ رو ﻣﻦ دارن ﻣﺘﻨﻔﺮم

دوس دارم آزاد ﺑﺎﺷﻢ

ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﻗﻊﻫﺎ دوﺳﺖ دارم اﺻﻼ ﮐﺎری ﺑﻪ ﮐﺎرم ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ:-2-36-:

وﻟﯽ از ﯾﮏ ﻃﺮف ﻫﻢ دوﺳﺸﻮن دارم

....دوﺳﺖ دارم ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﺷﻦ و ﺳﻼﻣﺖ
:-2-35-::-2-41-:
وﻟﯽ از اﯾﻦ رﻓﺘﺎرﻫﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪم

ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﻗﻊﻫﺎ روزﻫﺎ ﺑﺮام ﮐﺴﻞ ﮐﻨﻨﺪﻩﺳﺖ و اﺻﻼ دوس ﻧﺪارم زﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ

ﻣﺲ اﻣﺮووز.....اﻣﺮوز ﺣﺎﻟﻢ از زﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺨﻮرﻩ و ﻫﻤﺶ ﺑﻐﻀﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ

وﻟﯽ ﻧﻤﯿﺪﻣﺶ ﺑﯿﺮون

ﻫﻤﻪرو ﺗﻮ ﺧﻮدم ﻣﯿﺮﯾﺰم

دﯾﮕﻪ داﻏﻮﻧﻢ
:-2-28-:
دارم ﻣﯿﺸﮑﻨﻢ

وﻟﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﻗﻌﻬﺎ ﯾﻌﻨﯽ ﺟﻠﻮ دﯾﮕﺮان ﺑﻪ روی ﺧﻮدم ﻧﻤﯿﺎرم

ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ

اﻣﯿﺪوارم زودﺗﺮ ﺧلاﺺ ﺷﻢ

راﺣﺖ ﺷﻢ

آزاد ﺷﻢ ﻣﺲ ﭘﺮﻧﺪﻩای ک از ﻗﻔﺲ آزاد ﻣﯽﺷﻪ

ﻫﻤﺶ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻢ وﻟﯽ ﯾﻪ زﻣﺎﻧﯽ ﺑﻪ اﯾﻨﺠﺎم ﻣﯿﺮﺳﻪ اﻟﺒﺘﻪ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯿﻦ

وﻟﯽ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯿﺸﻢ
:-2-31-:
....ﺑﻪ اﻣﯿﺪ روزی ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯿﻢ

ﻓﻌﻼ:-2-40-:

nemesis
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۴۶ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی :-2-25-:

تا حالا دیدین شکلات کاکائو بسته بندی شده توش کرم باشه؟ :-2-19-::-2-19-:
بابای ما یه تعداد محدودی انواع شکلات کاکائویی مغز دار اینا خریده بود. بعد اینا تو 10 روز تموم شدن فقط دو تاش مونده بود که من بردم کتابخونه خیر سرم.
یه شکلات با کارامل توت فرنگی باز کردم و گذاشتم تو دهنم. همینطوری که داشتم لذتش و می بردم دیدم یه کرم کوچولوئه سفید داره تو زرورقش راه میره :-31-::-31-: خیلی کوچولو بودا. منم همینطوری شکلات و قورت دادم :-2-06-::-2-06-:

یه کمی بعد یه مدل دیگه شکلات بود اونو باز کردم و خوردم. گفتم بذار ببینم این کرمی چیز نداره. که نداشت. یه جور پودر مانند تو زرورقش بود. گرفتم نزدیکتر نگاهش کردم دیدم اینا هم شبیه تخم و اینا کرمه. همونطوری که تو انجیر میشه مثلا :-2-34-::-2-34-: البته اینم خورده بودم تموم شده بود.
حالا یه کم بعد انقدر تلقین کردم به خودم که دل درد گرفتم :-2-06-::-2-06-:

بعضی آدما چقدر بی شخصیت میشن. یکی از دوستای من اومده از استادش منابع ارشد و بگیره، استادم برداشته شماره یه پسره رو داده که ارشد دانشگاه تهران قبول شده، دوستمم زنگ زده و رفته ازش منابع و گرفته، حالا این پسره سریش شده ول نمی کنه.
دوستم هنوز جواب اس ام اس و زنگش و نمیده طرف عزیزم، جونم راه انداخته.
هیچ جورم ول کن نیست.
ما هم امروز شماره رو دادیم به داداشم برداشت به پسره زنگ زد حالش و کردیم تو قوطی :mrgreen::mrgreen::-2-16-::-2-16-:
انقده خوش گذشت.

چند تا هم پ ن بدهیم:

+ اتفاقا شادی منم تا دیدم یاد محیا افتادم. :-2-37-: می گم رفتم اون گروهم از سایت ماجرایی داشتا. خوبه که دوباره تکرار نشد. :-2-41-:

+ معرفی نامه رو ببین :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
مدیر سبزک چرا به صلیب کشیده شده :-2-22-:
جناب خواجه هم که انگار دارن به خودشون شلیک می کنن. عکس از پشته دیگه؟ چون چهره اینا مشخص نیست :-2-35-:
الی خاله بینشون تو گردن کلفتیا :-2-22-:
امیرحسین عکست انقده خوش تیپه دلت میاد ایراد بگیری. موها به این خشنگی :-2-20-:
شما نمی خوای نتایج پیش بینی مسابقات و بذاری اونوقت؟

جناب رابین هود سیبیل دارن اونوقت؟ :-2-31-: ( اینجا یه شهری هست همه مردا سبیلاشون این قدر زیاده)

+ مرسی شبنم جون که تاپیک عکسا رو دادی. خیلی باحال بود. :-118-:
من چقدر آی کیو ام، یادته میتینگ قبلی می گفتم حیف شد از خانم منجزی یادگاری نگرفتیم. اینبارم کلا یادم رفت. کاش یه تعداد اضافی امضا می گرفتین پخش می کردین :-2-08-::-2-08-:


بریم شام بپزیم. مامان اینا خودشون رفتن مهمونی ما موندیم.

شب همگی بخیر. :-118-:

mahdieh67
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۴۹ بعد از ظهر
سلام.
امروز عجب اوضاعی بود:-2-31-:
ساعتا رو کشیدن عقب، صبح ساعت هشت خواهرم با داداشم اماده شدن برن سرکار:-2-06-: فکر کردن ساعت هفته:-2-06-: تازه خواهرم منتظر سرویسم بود:-2-06-:
امروز صبح قرار بود بریم سینما با دوستان. رفتیم فیلم مردان مریخی زنان ونوسی یا شایدم برعکس:-2-27-: سینما سانسش با ساعت قدیم کار می کرد:-2-22-: ساعت 11 رفتیم داخل سالن، سانس ساعت 10:45 شروع می شد، تازه نشسته بودیم فیلم تموم شد:-2-22-:
دوباره نشستیم از اول فیلم رو دیدیم سانس بعدی:-2-41-: چرت بود:-2-27-:
بعد سینما رفتیم دنبال نخ کوپلن:-2-37-: هیچ جا نداشت. تازه کلی هم تعجب می کردن که الان کوپلن نیست اصلا:-2-22-: ولی در نهایت پیدا کردیم ولی رنگ بندیشون کامل نبود:-2-37-:
بعد که وقت نهار شد یه نفر دیگه به جمع مون اضافه شد رفتیم نهار کباب ترک همون دنر (بهنوش جات رو خالی کردم) خوردیم:-2-16-: صورت حسابم افتاد گردن همون شخص:-2-08-:بعد برگشتیم خونه مون:-2-37-:
من از سمندون متنفرم بودم:-2-33-: از صداش:-2-33-: از تخم مرغ خوردنش:-2-33-:
انی جون ، شما که از پارسا می گین من همش یاد داداش خودم می افتم. :-2-27-: کپ همن.
دیشب با تبسم صحبت کردیم شدیداً مشغول کاره:-2-40-:

مهسا تو باز داری اشپزی می کنی:-119-::-2-14-:

bahooneh10
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
تولدي ديگر (فروغ فرخ زاد)

همه ي هستي من آيه ي تاريكي است

كه تو را در خود تكراركنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه تو را آه كشيدم ، آه

من در اين آيه تو را

به درخت و آب و آتش پيوند زدم


زندگي شايد

يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسماني است كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه برمي گردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله ي رخوتناك دو هماغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد

كه كلاه از سر برمي دارد

و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد «صبح بخير»

زندگي شايد آن لحظه ي مسدودي است

كه نگاه من، در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهايي است

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه ها ي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي

و به آواز قناري ها

كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه...

سهم من اين است

سهم من اين است

سهم من،

آسماني است كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله ي متروك است

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد:

«دستهايت را

دوست مي دارم»

دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهد شد، مي دانم، مي دانم، مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم

كوچه اي هست كه در آنجا

پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر

به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را

باد با خود برد

كوچه اي هست كه قلب من آن را

از محله هاي كودكيم دزديده است

سفر حجمي در خط زمان

و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن

حجمي از تصويري آگاه

كه ز مهماني يك آينه بر مي گردد

و بدين سان است

كه كسي مي ميرد

و كسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد

مرواريدي صيد نخواهد كرد.

من پري كوچك غمگيني را

مي شناسم كه در اعماق اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را در يك ني لبك چوبين

مي نوازد، آرام، آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.



بعدا نوشت به خاطر گل روی مهدیه عزیزم....
امروز عصری ظهیرالدوله بودیم... روز فوق العاده خوبی بود... خیلی خوب... یه چرخ کامل تونستم تو قبرستون بزنم و اهل قبوری رو که تا حالا ندیده بودم رو هم ببینم... قبر اهنگساز بزرگ خالقی... قمرالملوک وزیری... محجوبی... ملک الشعرای بهار... ایرج میرزا... رهی معیری... و خیلی های دیگه که گل سر سبدشون فروغ فرخ زاد بود... چقدر شعر خوندیم.. چقدر بعضی ها فرهنگی بودند:-2-31-:
ظهیرالدوله امروز انگار نه فقط در و دیوارش باهات حرف می زنند بلکه شاخ و برگ درختاشم قصه ها داره با خودش...
یادمه سال 85 بود که رفته بودم ظهیرالدوله...
برف باریده بود و سالروز فوت فروغ بود... یه خانومی اومده بود و تو گوشی ش صدای فروغ رو داشت...می گفت روز قبل کامیار هم اومده بوده... خیلی دلم می خواست یه روزی کامیار شاپور رو از نزدیک ببینم.. شنیدم که می گفتند تا قبل از فوت پرویز شاپور، اون هم همراهی ش می کرده.. و بعد از شاپور یار غار و جدانشدنی ش عمران صلاحی... که خدایشان همه بیامرزد....
اون سال و تو فضای قشنگ... روی سنگ قبر پر بود از نرگس هایی که پخش شده بود... بالای سنگ شمع ها رو روشن کرده بودند و بالای سر قبر هم فانوس ها روشن بودند.. یه زمستون سرد... مثل زمستونی که فروغ رفت.. فضای بسیار شاعرانه ای بود... چقدر شعر خوندیم... خودم یکی از نامه های بلند فروغ رو شروع کردم به خوندن...
فضای خالص و نابی بود...
یادش بخیر... یه پسر ایتالیایی هم بود که تو ایران ادبیات فارسی می خوند... با یه لهجه قشنگی وایستاده بود پای سنگ و داشت در مورد فوغ و شعرش حرف می زد... انقدر حرفاش قشنگ بود که از خودم خجالت کشیدم... من ایرانی ام و فروغ شاعر سرزمین منه... اما اون بیشتر از من می دونست و فروغ رو فهمیده بود....

فروغ زن بزرگی بود... بزرگ هم زندگی کرد... پای همه چیز زندگیش هم وایستاد... امروز تو سکوت و خلوت گورستان به این فکر می کردم که نیکی به این نیست که تابو بشکنی یا نشکنی... فروغ تابو شکست و امروز بیش از بقیه ی قبور ادم ها به یاد فروغ و بر بستر ابدی ش جمع شده بودند...
حرف های فروغ شنیدنی تر از این بود که در قالب فرمش بمونی و اسیر کلماتش بشی... باید بفهمی... فروغ لفافه بود... زورقی که برای شعر امروز من خودش رو فدا کرد....

روحش شاد و یادش گرامی.....:-2-40-:

NAVA22
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۱۶ بعد از ظهر
بخاطر رسیدن به نقطه ش
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن
روع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...



همچنان با دایل اپ به حیات خود ادامه می دهیم.:-2-30-:
داشتم کاکتوسمو قلمه می زدم الان دستم پر تیغ شده ریز هم هستن نمیشه درشون اورد :-2-28-:می سوزه.:-2-30-:
تا ساعت 4صبح بیدار بودم خوابیدم تا 8. امشبم کلی کار دارم باید تا5 و 6 بیدار بمونم :-2-28-:بعدم اگه دوستم اومد بریم جمعه بازار:-2-38-:.
تو تابستون کشوندنمون مدرسه که پایه رو دوره کنن پیش بهمون درس دادن:-2-36-:. یک شنبه امتحان شیمی دارم:-2-30-: روز بعدشم امتحان فیزیک:-2-30-: دو روز بعدشم امتحان ادبیات :-2-30-:این انصافه؟:-2-15-: کی هفته ی اول مدرسه 3 تا امتحان پشت سر هم می ده؟ :-2-39-:
هیچ نشونه ای از پاییز نیست حتی برگای درختا هم سبزِسبزِ بارونم که هیچی فقط شبا یه باد خنک میاد:-2-39-:. خدایا شکرت:-2-41-:.
مرسی سحر:-2-40-:.
پاییزتون مبارک!
http://up.98ia.com/images/gt1hellu30qxwj4yn1fb.jpg

tarane67
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۲۸ بعد از ظهر
با سلام.

خوب خدا خواست امشبم زنده باشم و بتونم دومین خاطره رو بنویسم و اینجا بذارم.راستش واقعا جالبه.خوندن خاطرات بچه ها یه حس جالبی بهم میده.راستی قبل از هرچیز به عسل بانوی عزیز و خانواده ی اون آقایی که به رحمت الهی پیوستن از عمق وجودم تسلیت میگم.هرچند که می دونم هیچ چیز مؤثرتر از این نیست که از خدا براشون طلب صبر و برای اون مرحوم هم طلب مغفرت و آمرزش کنم.روحشون قرین رحمت.
و اما از امروز:
خوب باید بگم حداقل خوبی که داشت حالم بهتر شده بود و نیاز به عملیات ضریدری نشد:mrgreen:.از صبح دوتا از کتابهای ارشد رو تا حدی پیش بردم و تونستم تستا رو بزنم و خلاصه درکل از این لحاظ هم جالب بود.نزدیک به ظهر که شد خواستم برم سر مزار مادر که اجازه صادر نشد، بخاطر اوضاع دیشب:-2-39-:.البته انتظارش رو هم داشتم دیگه.بعد از کلی گذران وقت بیهوده ،حدودا یک ساعت،مشغول به نوشتن رمان شدم.فوری کانکت شدم و بعدم طبق روال معمول چندتا سرچ درمورد تحقیقات و اخبار جدید علمی و بعدهم چک میل باکس و سایتها و فرومها.مشاعره با دوستان .کمی بیشتر سر ذوق اومدم و چندتا شعر گفتم.عصر که شد منتظر اومدن یکی از دوستان بودم و نیومد.یکم دلگیر شدم اما خب:-2-15-:.حتما دلیل خاصی باید داشته باشه.تماس هم گرفتم و نتیجه ای حاصل نشد.بعد از کمی انتظار و سردرگمی،پیشنهاد شد که بریم بیرون تا یکم روحیم بهتر شه.البته من که خوبم.شاید سبب من نبودم.:-2-35-:بهرحال بعد از کمی گپ و قدم زدن و خرید چند قلم جنس،باز برگشتم به همین اتاق که شب و روزم توش سپری میشه.راستش روز پر دغدغه یا متشنجی نبود.میشد گفت روزی آروم و کمی سرد.بهرحال گاهی انقدر فراز و نشیب دارم که سرگیجه می گیرم و گاهی هم انقدر سکون که آدم رو به یاد رودهای آروم و کوچک میندازه.نمی دونم قراره چی پیش بیاد.اما می دونم قراره به زودی بالاخره به شغلی که سالها منتظرش بودم برسم.برنامه نویسی:-2-16-::-2-27-:.و اینکه شاید بخاطر وضعیتم نتونم خیلی موفق باشم.اونطور که از خودم انتظار دارم.اما می دونم هرچی که بشه تمام سعیم رو می کنم.فکر و هدف توی سرم زیاده اما باید دید تا کجا این کلاف عمرم قطع میده که محققشون کنم.
و در آخر اینکه خدا به همه توفیق بده.من که تازه واردم و با دوستان آشنا نیستم تا پی نوشت یا چیزی بذارم.:-2-27-:اما همینقدر که خاطراتشون رو می خونم براشون آرزومندم که تمامی مشکلاتشون به خوبی حل بشن و به موقعش جاشون رو به زیباییها بدن.هرچند که این مشکلات هم به نوبه خودشون زیبا هستن.کمی گذر زمان نیازه و صبر و ایمان.
اگر پرحرفی کردم به لطف خودتون و قلم خوبتون ببخشید.:-2-35-:
در پناه حق.
می رویم در جاده و این راه،نسیب هرکس است
ما به قسمت قانعیم،زیرا مقسم واسع است

feedback
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۳۵ بعد از ظهر
به نام حق :-2-38-:
سلامی به گرمی آخرین روز تابستان :-2-40-:
به نظرم تابستون بدی نبود. :-2-41-: یه خاطره ازش دارم و اونم کلاسای تابستونه که تو گرما و ماه رمضون میرفتم دانشگاه :-2-41-::-2-41-: و الان 6 واحد جلو افتادم :-2-41-: و دو تا ترم 14 واحدی دارم. :-2-38-:
از حال و هوای آهنگ آروم بیرون نیومدم و چند روزه دارم مدام آهنگ لایت میگوشم :-2-27-:
امروز بهشت زهرا خیلی جالب بود. :-2-06-: وقتی رفتیم دوباره گیر دادن که کارت بدید واسه ورود به قطعه شهدا :-2-43-: و منم طبق معمول رفتم جلو و گفتم داداش :-2-43-: ، بابای من تو همین قطعه فوت شده :-2-43-: و هنوز یه سال نشده. :-2-43-: اونوقت من از کجا کارت شهید بیارم؟ :-2-43-: من چیکار کنم که حالا ایشون تو قطعه شهداست ولی شهید نیست؟ :-2-43-: 30 سال پیش مادر ِ پدرم اینجا فوت کرده و الان هم ایشون رو اونجا خوابوندیم. حالا کارت شهید نداریم چیکار کنیم؟ :-2-43-: از کجا کارت بیارم واست؟ :-2-43-: با شنیدن این جملات ، سرباز ماشین رو داخل فرستاد. :-2-38-: گفتگوی من و سرباز بعد از اینکه قرار شد بریم داخل.:-2-06-:
سرباز : برو بشین تو ماشین :-2-43-:
سعید : خواهرم رانندگی میکنه. من پیاده میام :-2-38-:
سرباز : برو بشین تو ماشین :-2-43-:
سعید : ای آقا من پیاده میام دیگه :-2-38-:
سرباز : برو بشین تو ماشین :-2-43-:
سعید : حتماً باید برم دیگه؟ :-2-43-:
سرباز : برو بشین تو ماشین :-2-43-:
موقع رفتن به داخل بهش گفتم : برو بشین تو ماشین :mrgreen:
پشت سرش رو نگاه کرد فکر کرده بود واقعاً پشتش ماشینه. رکب خورد :-2-06-:
رفتیم داخل قطعه دیدم دارن گل و گلاب میدن. جمعیت 30-40 هزار نفری جمع بود. قبر طالقانی دیده نمیشد بس که شلوغ بود. رفتم جلو گفتم حاجی دو شاخه مریم و یه گلاب بده. مجانی بود چه حالی میداد. :-2-06-: :-2-06-: یکی اومد قلدر بود دستش رو دراز کرد 1 سبد گل برداشت :-2-06-: مسئولش گفت آقا چه خبرته؟ مرده برگشت گفت : امری بود؟ :-2-06-: بنده خدا مسئوله گفت : عرضی نیست. :-2-06-: ملت منتظرن یه چی مفت باشه :-2-06-: ایلی میریزن سرش :-2-06-: ظرف 1 دقیقه تموم شد گل و گلاب :-2-06-:
من که همون دو تا شاخه رو روی یه سنگ دیگه گذاشتم دیدم رو سنگ شهید بذارم بهتره :-2-41-: گلاب رو یه کم رو سنگ بابا ریختم و بعدش پاشیدم رو سنگای دیگه :-2-41-:
یه خانمی اومد از جلوی ما رد شد. وای عجب سوژه ای شد. :-2-06-:
ظرف سیب رو که خیرات بود بردم تعارف کنم.
سعید : بفرمایید حاج خانم :-2-41-:
حاج خانم در حالیکه چشمانش به سنگ قبر دوخته شده بود گفت : ممنون
دیدم همینطور داره نیگا میکنه گفتم حتماً شیرینی هم میخواد. شیرینی رو بردم جلوش.
سعید : بفرمایید حاج خانم :-2-41-:
حاج خانم در حالیکه چشمانش به سنگ قبر دوخته شده بود گفت : ممنون
بازم چشم بر نداشت و خواهرم موضوع رو فهمیده بود و یه لبخند زد. :-2-27-: منم گفتم لابد انگور هم میخواد. ظرف انگور رو بردم جلوش.
سعید : بفرمایید حاج خانم :-2-41-:
حاج خانم در حالیکه چشمانش به سنگ قبر دوخته شده بود گفت : ممنون
:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یه چند لحظه که گذشت. دیدم داره همینطور خیره نیگا میکنه. ای بابا فایده ای نداشت. دیدم دیگه چیزی نداریم خیراتی بهش بدم. نشستم رو صندلی. بعدش یه فاتحه خوند و رفت. اومد جلوم و البته در حالیکه چشمانش به سنگ قبر ندوخته شده بود گفت :
ممنون :-2-35-:
فاتحه رو اون خوندا :-2-35-:
من باید میگفتم ممنون :-2-35-:
جلل خالق :-2-35-:
همه بچه های گل خاطره نویسی از دم :-2-40-:
ببخشید اگه تشکر نمیزنم. هر کدومو بخونم میزنم. واقعاً وقت خاطره خوندن ندارم فکرم مشغوله :-2-15-:
پ.ن ویژه : آبجی سایه :-2-15-: تسلیت میگم عزیزم :-2-15-: امیدوارم هرچی خاک اون مرحومه بقای عمر بازمانده هاش باشه :-2-15-::-2-15-:دوست دارم دوباره آبجی شاد و شنگولم با همون حال خوبش برگرده که همیشه با حرف زدن باهاش روحیه ام دو چندان میشه :-2-40-:
پ.ن : کسانیکه دوست دارند یادشان کنم ولی خودشان از من یادی نمی کنند ، امیدوارم بدانید در یادتان هستم. خودش میدونه :-3-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 31 شهریور ماه این تابستان به ظاهر تابستان / ساعت 21:35

ღ ghazali ღ
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۴۴ بعد از ظهر
سلام !!
امیدوارم حال همتون خوب باشه !!
ما نیز اگه این کام÷یوترمان بزاه خوبیم !!
چت زده اساسی !! رو هر چی کلیک میکنی یه برنامه خاص باز میشه !!
اینقدرم افتضاح شده که نمیدانیم چه گونه شد بیایم نت اصلا !!
این چند روزه همش تولد بوده !!
کل این هفترو هم من مبیرون بودم هرشب به منایبت های مختلف از یک شنبه میتینگ گرفته تا امروز دیگه حالمان از مهمانی بهم میخورد تازه فدا هم باید بریم !!
هر چی میگم من نمیام خودتون بین کو گوش شنوا !! دخی خاله زنگ زده تاکیید ن÷یچیااا !!
ما هم نمیتوانیم بهانه درس بیاریم چون تو این دو هفته هیچ کاری نکدیم ÷س از این به بعدششم همش 2 - 3 روز مونده چن هیچی نمیشه مورد قبول نیست !!
دیروز تولد مامانم بود و بازم بی انصافی کردم و یادم رفت !! امروز بهش گفتم !!
ولی امروز تولد ییه که الان 15 سالی میشه نیست !!
اگه مامان بزرگم بود حتما ز صبح داشت آه میکشید !!
مامانم یادم انداخت !! وگرنه اینم باز یادم میرفت !!
سعید از بهشت زهرا گفت شدیدا دلم میخواد ولی نمیشه تنهایی برم !! دلم تنهایی میخواد الان فک کنم بیشتر از 1 ساله که ÷امو نزاشتم اونجا دلم واسه همشنو تنگ شده !! هچند برم بیام تا چند روز بعد مریضم ولی ارزششو داره !!
بازم نمیریم و از اینجا که یادشون نمیکنیم و ...
خدا عاقبت بخیرمون کنه !!
دلم واسه بهی تنگیده همین ÷ریشبا باهاش حرفیدما ولی تنگیده !!
دلم باز برای گه همایی سهتایی خودم و محی و غزال تنگیده !! جدیدنا دیگه دوتاشون تا 6-7 صب بیدار نیستن !!
به جای درس خوندن همش کتاب های مختلف دیگه دستمه !! رمانم نه هاا !! اینقدر کتاب و فیلم های جوواجور دام ودلم میخواد ببینم که حد نداره !! هر چی تو این هفته وقت داشتم به این چیزا گذشته !!
نمیدونم از اول مهر بخونم بازم امیدی هست یا نه !!! ما که ناامید شدیم !!
3 شنبه دربند بودم دخی خاله گفت اینجا دانشگاه تهان شماله و ما هم تصمیم گرفتیم بیایم اینجا درس بخونیم کلی حال میده اونوقت !!این خیابونای دربندم کندن همینجوری مونده !! هر چی اونشب فوش خاله ی مکرمه بلد بود با شهداری کرد !!
دیگه اینکه جدیدا یهو عصبانی میشم به قول ها÷و بعد دومین بعدش خوب میشم ولی تو همون دو مین یه آبرو یزی میشه !!
دیگه اینکه ایندفعه خیلی حف زدم !!
خدا رفتگان همرو بیامزه مخصوصا اشتباه نکنم دختر هاله یکی از بچه ها بودن !! روحشون شاد !!
و همچنسن از دست فته ی خودم که امروز تولدشه !! اگه بود الان خیلی خوب بود !!
شب خوش !!

fatima_59
۳۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
اخرین دقیقه های نیمه ی سال .. حیف بود این پست رو از دست بدم ..
حرف خاصی نیست .. فقط خوشحالم .. به زودی خیلی زود میتونم برم پیش بابا ..
مرجان امروز بهت حسودی کردم .. گفتی داری میری بابات رو ببینی .. دلم خواست منم میتونستم کنارش باشم نه اینقدر دور .. و حالا ارزوی ته دلم براورده شده .. ممنونم خدا ..
و ممنونم علی .. که دیدی و درک کردی و صبورانه تحمل میکنی .. و حالا هم این مسافرت غیرمنتظره .. برام بهترین خبر بود تو این اشفته بازار فکری ..
بابای خوبم ... منتظرم باش .. بی نهایت دلتنگتم ..
نمیخوام هیچی به مامان بگم .. میدونم با یه دفعه دیدنمون بی اندازه خوشحال میشه ..و حاضرم هر چی دارم بدم که مامان از ته دل خوشحال بشه ..
فقط 18 دقیقه ی دیگه .. پاییز شروع میشه .. دوستش دارم .. با این که طولانی ترین فصل سال هست ولی عجیب دوست داشتنیه ..
الان شد 9 دقیقه .. خداحافظ تابستون 90 ... خداحافظ تابستون تلخ ...
خدایا خودت به بهترین شکل دلهامون رو اروم کن ..
خدایا هرچی صلاح هست رو برامون رقم بزن ..
خدایا ... باز هم ممنونم برای داشتن علی ..
6 دقیقه ...
خداحافظ ...

خانم فسقلی
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
امروز از ساعت 11 اينا اومدم سايت
يه كاربر جديد اومد پيام داد رفتم پروفش رو تركوندم 100 تا پيام دادم بهش
بعد رفتم پروف بقيه رو به ترتيب تركوندم
حالا آرشام اومده پروف منو داره مي تركونه وووووووووووي مهر اومد
بوي ماه مهر
بوي گند درس
صداي ويز ويز معلما و اساتيد
من فعلا برم دوباره ميام ويرايش مي كنم
آرشام اگه اومدي اين ور نوشتي خاطره تو
عيبي نداره بنويس ولي منتظر باش براي تركيدن اساسيت گرداليه ابجي:-2-22-:
اوه الان از تو خيابون صداي جيغ و بوق اومد فرك كنم عروسي بود خوش به حالشون
كلا امروز توي سايت فقط فضولي كردم
خيلي دوستون دارم دوست جونيام:-2-16-:

باز من سلام يادم رفت!!!

سلام

سايه ي عزيزم بهت تسليت مي گم واقعا متأسف شدم...

اوهوووووووووو گردالي جونم مي بينم كه اومدي از پستم تشكر كردي :-2-06-: اعتراف داري مي كني به كم آوردن ديگه آره؟
جرأت داري اينجا تعريف كن :mrgreen: ماهي هيچوقت هيچوقت كم نمياره :-2-16-:
با اون همه آدم نتونستين كاري بكنين من يه تنه اومدم جنگيدم ها:-2-22-:


آرشام چشمات گرد تر بشه پياماي منو نخون اي ظالم گردالي:-2-09-:

اي بابا نيوشا باز اومدش اينا مارو رسما مي خوان نفله كنن ولي كور خوندين ماهي كم نمياره جلوي شوماها
امروز به 1300 نفر ديگه ام پيام دادم كه رها داره ميره از سايت
يعني ركورد زدم ها
تو كل اين يه سالي كه سايت بودم انقده پيام نداده بودم كه امروز ....
خداياhttp://www.smileycodes.info/emo/bobinini/135.gif


بچه ها اینا دیگه هنگیدن
اینو ببینین :-2-06-: تو برو توپ بازي تو بكن بچه جون http://www.smileycodes.info/emo/bobinini/129.gif اين مقاومت مارو نشون ميده از صبح پاي كامي بوديم شما تازه اومدين خوش و خرم سايت هه ههhttp://www.smileycodes.info/emo/bobinini/12.gif


الهي من بگردم براي دوستاي بيچاره ام ميان توي پروفم پيام ميدن گم ميشه پياماشون http://www.smileycodes.info/emo/bobinini/9.gif



نيوشا تو مياي اونور ديگه!!! حسابتو ميرسم عزيزم:-2-22-: آرشام باو سرمام خوردي برو بخواب ديگه بچه مگه خواب نداري تو
خوشم مياد از ابجي سرتق دمت جيز

ابجي كجا رفتي عزيزم؟

نتم قطع شده بود:-2-31-:
فداي تو بشم اينقده گلي كه مياي تا حال اين آرشام دماغوي فين فينو رو بگيريم با هم آهاي آرشام مماختو اونجا خالي نكني ها :-2-16-: آرشام تو خوابت مياد برو بخواب :-2-28-:


منم مثه آرشام سرما خوردم به فین فین افتادم تبم که:-2-30-:ولی تو پروی تو خالی نمیکنیم نترس:-2-27-: خيلي ممنون ابجي الهي بگردم كه با وجود مماخ درد ميايد تا منو به خيال خامتون بتركونيد :-2-22-:
آرشام تسليم شو ديگه بگو كم آوردي!!!!


فراموش نکنیم پدر فاطمه ی عزیز رو , مادر نگین , خواهر آنیتا , پدر مهرانه عزیز که حسش خیلی قشنگ بود برام , خواهر بابک , پدر سعید , نمیدونم آشنای سعید بود یا سجاد ( آلزایمر گرفتم ) فقط یادمه اسمش میثم بود و ....http://www.smileycodes.info/emo/bobinini/13.gif الهي بگردم....


واي مينا باز يادش افتادم گفتي خورشيد....
چه روزي بودش چقدر حرف خوردم .....:-2-37-:

فقط به خاطر محمد و دوستان خوبتون بی خیال می شم تا همه به کارا مون برسیم :-2-40-:
خدا حافظ بچه ها شبتون خوش
این اولین پرو ترکونی با رهبری من بود
خوش به سعادتت فسقلی :-2-40-:

يعني من تو كف اين اعتماد به سقفتم آرشامي

واي ننه خشكيدم پاي كامي
عجب كلي انداختيم ها 4 ساعتي ميشه فرك كنم
خب آتش بس اعلام شد اينم خاطره ي امروز و جالب من و دوستام
بازم ميگم دوستون دارم هوار تا....
تاريخ الان: 1 مهر 1390

خانم فسقلى
http://th09.deviantart.com/fs45/300W/i/2009/110/8/1/Where_are_you__by_glitterscene.jpg

واران
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۱ قبل از ظهر
جمعه اول مهر 1390
هوراااااااااا بازم پاییز شد:-2-16-::-2-16-:
هیچ فصلی هرچقدر هم که خوش بگذره مثل پاییز دلنشین نمیشه:-2-41-:
صبح وقتی فکر کردم که اخرین روز تابستونه واسه اولین بار به ذهنم رسید که چقد تابستون زود گذشته.
اخه همیشه تابستون جون منو بالا میاورد تا تموم بشه:-2-43-:
کلی کار ریخته بود سرم و وقت کافی واسه همه شون نداشتم.
که ترجیح دادم اونایی رو حوصله شونو دارم انجام بدم و بی خیال بقیه شم:-2-41-:
در نتیجه فقط مهمونی و خرید رفتم و کارای نتم رو انجام دادم:-2-14-:
گزینه خیلی لذت بخش امروز این بود که پاییز داره میرسه
و حدودا من الان دلم میخواد از خوشحالی بلند بلند حرف بزنم:-2-14-: حیف که همه خوابن:-2-41-:

پاییز خوبی داشته باشین:-2-40-:

mahsan
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۵ قبل از ظهر
سلام به همه !

چه لذتی داره یه بارون خوب و پاییزی بیاد , اول جرات نکنی و فقط پنجره قدی اتاقت رو باز کنی و به صدای بارون گوش بدی , بعد یه سیاوش بزاری و توی آرامش باهاش همراه بشی " شب , شب که میشه تو کوچه غم اشک من میشه ستاره , من چشمامو به ابرا میدم آسمون بارون می باره میخونـــم ...." بعد بری یه چای بریزی و یه پولیور کهنه و رنگ و رو رفته قدیمی رو بندازی رو دوشت و بری تو تراس زیر بارون و پاییز رو با تموم وجودت حس کنی و بو بکشی و چای بخوری و لذت ببری و لذت ببری و لذت ببری ......


امروز پنجشنبه بود و مثل خیلی از پنجشنبه های دیگه یاد عزیزای که بینمون نیستن باهام بود , این خاصیت پنجشبه هاست حداقل برای من ...


امشبم به یاد بهنوشم , بهنوشی که به غیر از خوندن و همراه شدن با خاطره هاش هیچ وقت هیچ برخورد و مراوده ایی باهاش نداشتم ازمون خواسته بود برای آرامش ری را دعا کنیم , فراموشش نکنین .


فراموش نکنیم پدر فاطمه ی عزیز رو , مادر نگین , خواهر آنیتا , پدر مهرانه عزیز که حسش خیلی قشنگ بود برام , خواهر بابک , پدر سعید , نمیدونم آشنای سعید بود یا سجاد ( آلزایمر گرفتم ) فقط یادمه اسمش میثم بود و ....

پاییزتون طلایی :-53-:

+Lily
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۷ قبل از ظهر
سلام :-2-25-:
باز مهر شد که :-2-36-:
مگه شهریور چش بود :-2-28-:
دومین سالیه که نه مدرسه میرم نه دانشگاه ، مهر 85 هم تو خونه بودم ،( چون ورودی بهمن بودم ) ولی اون موقع خودمو غرق کردم تو کتاب خوندن ، 10 جلد سه تفنگدار رو فقط به خاطر وسوسه های انیس خوندم که یک کلمه اشم یادم نیس :-2-27-:
ولی الان میخوام درس بخونم !:-2-39-: من الان دارم درس میخونم :-2-31-:
اگه من شانس داشتم که این حال و روزم نبود :-2-28-: منو شیر کردن که دنبال رتبه امو بگیرم شاید بدون کنکور رفتم ارشد
بعد فهمییم که فرمودن باید تا ترم 7 نفر اول تا سوم باشی( معدل بالای 16 ) ، بنده تا ترم 7 مشترکا با پروانه 4 بودیم :-2-27-: از ترم 8 بود که ما سوم شدیم ، نمیدونم واقعا این قانون ترم 7 هست یا سر ما رو شیره مالیدن :-2-28-: به هر حال عطاشو به لقاش بخشیدم :-2-27-: من خاطره ندارم ، فقط اومدم بگم خوبی بدی دیدین حلال کنین ، من فعلا شارژ دارم ولی 10 مهر که شارژم تموم شد دیگه شارژ نمی کنم :-2-38-: مامانم اینا بلیت گرفتن واسه 22 بعدش یا آرش میاد یا ما میریم اصفهان :-2-16-: خب منم باید درس بخونم دیگه ! :-2-38-:میخوایم خر بزنیم :-2-32-:
آغا ما تازه فهمیدیم سوئد هم جای قشنگی هست ، البته تابستان هایش :-2-37-: من وصیت می کنم جنازه امو تو لندن دفن کنن :-2-39-: ( این دیالوگ مال فیلم ارتفاع پسته ، یارو به جای لندن گفت لس آنجلس )
این 31 شهریوری که گذشت ، سالروز حمله ی برادر صدام حسین کافر به ایران هست
ما که از صدام نمی گذریم ، خدام ازش نگذره ایشالله
بقیه ی دیکتاتورا ( به جز یکی ) خیلی به من مربوط نیستن ولی صدام رو من شاکی خصوصیش هستم :-2-39-:
همون دیشب که پست عسلبانو رو خوندم ، برادرم اومد دنبالمون بریم خونه اشون ، گفت تو پمپ بنزین دعوا شده ، این مامور پمپ رو تو دعوا کشتن :-2-39-: میگن یه زنی با کفش کوبونده تو سرش یا یه مردی با لوله :-2-30-:آغا ما امنیت نداریم بعد بازیکنای تیم والیبال ( ملی ؟ ) رو واسه اینکه با داور قرقیزستانی ( زن ) دست دادن دارن جریمه می کنن ! دسشون درد نکنه ! که امنیت کشور به این خوبی داره حفظ میشه !
مهر دوس داریم به هر حال
پاییز دوس داریم ، عاشق بارونم ( به شرطی که مجبور نباشم برم زیرش ) کاش امسال بارون زیاد بزنه :-63-:
بهاره اون شعری رو که گذاشتی من خیلی دوس دارم ، تعبیرش قشنگه
بهار جونم منم خیلی دوست دارم
کسی نموند ؟ آغا ما رو حلال کنید
آخی من امروز فهمیدم ، اون موضوع داستان خورشید سوءتفاهم شده ، طفلک چه تاپیک پرسوز و گدازی هم زده بود
روز و روزگارتون خوش

# سایه جونم ! تسلیت !
# آغا من میخوام بزنم تو دهن این یارو اندرو تو این داستان ترجمه هه
مرتیکه ی خر عوضی بیشعور کثافت احمق ....

saghii
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۸ قبل از ظهر
به نام او
سلام
جاتون خالی دیشب مرده بودم از خنده:-2-22-: خواهر خنگ داشتنم نعمتیه به خدا دلت شاد می شه:-2-22-: همون جوری که تو خاطره دیشبم گفتم من دقیقا 70 بازی بارسا بلند شدم اومدم خاطره بنویسم بعده خاطره نوشتن رفتم تو حال ببینم ابجیم چه می کنه یه دفه یه سوسک از جلو پاهام رد شد رفت سمته ابجیم:-2-31-: منم غیرتم زد بالا:-2-35-: زود دویدم طرفه ابجیم تا نجاتش بدم:-2-27-: تا تکونش دادم گفتم پاشو سوسک عین میمون از گردنه ما اویزون شد :-2-37-:دخمله خرس گنده:-2-28-: گردنمو داشت از جا می کند حالا هی می گم گردنمو ول کن شیکست هی می گه مامان من می ترسم:-2-28-: می گم اشکول من مامان نیستم که می گه من می ترسم مامان:-2-36-: دستاشو باز کردم از دوره گردنم و خودمو نجات دادم رفتم تو اتاق یه کمی گذشت دیدم نیومد گفتم نکنه سکته کرده باشه از ترس ولی نه صدا اب میومد از دستشویی یه نیم ساعت گذشت دیدم نخیر خبری نیست هم چنان :-2-37-:صدا اب همچنان میات گفتم نکنه رفته حموم؟ولی اخه حموم این وقته شب:-2-31-: ساعت نزدیکه 3 دیدم اومد اونم با چی؟یه قالب یخ :-2-31-:شروع کرد به غر زد:اه این علی می میره برا ادم کار کنه:-2-43-: گفتم این ادامسو بگیر بنداز ببین چی شد؟ادامس تو دستم مونده خوابم برده تمامه بالشو فرشو کمرو شیکمو بازوم موهام پره ادامس شده:-2-37-: مجبور شدم یه کمی از موهامو ببرم :-2-06-:مرده بودم از خنده:-2-06-: یه ادامسه کوچولو گند زده بود به کلی چیز بلیزشم خیس بود ادم که تنبل باشه همینه:-119-: دیگه اومد افتاد به جون رو بالشتی کلی یخ اب کرد تا پاک شد بدم پروژه عظیمه فرش پاک کنی:-2-37-: که اگه مامیم می دید شهیدش می کرد:-2-08-:تا ساعت 4 طول کشید تا خانوم پاک سازیشونو انجام دادن من با خیال راحت داشتم به شب نشینیم با یکی از بچه های سایت می رسیدم می خندیدم :-2-22-:
خدایی این تنبلی خیلی بده:-2-36-: ولی بعضی وقتام عجیب حال می ده :-2-14-:من خودم شدید تنبلم :-2-27-:مخصوصا زمستونا که هوا سرد می شه کلا من می شم عین خرسا:-2-08-: تنبلو خوابالو:-2-35-: عاشقه خوابم :-2-41-:به نظرم یه مسکن وحشتناک قویه برا اروم کردنت برا بی خبری برا فکر نکردن برا ارامش :-2-15-: داشتم می گفتم تنبلم برعکس مامیم تو این تابستون که هی بنده خدا رفتو اومد گفت کمدات کشو اتاقت:-119-: هی موارده مختلفو گفت تا جمع کنم:-2-31-: اخرشم غیره کمدم هیچ کدومو جمع نکردم :-2-27-:تازه یکی از طبقای کمدمم مجبور شد خودش مرتب کنه :-2-35-:منم خودمو زده بودم به موش مردگی اون لحظه این قد حال داد:-2-16-::-2-14-:
ساعت 6 بود خوابیدم عصر ساعت 4 بیدار شدم :-2-31-:خوابم عجیب زیاد شده 10 ساعت می دونم اینم به خاطر بد خوابیدنمه که باید درستش کنم رفتم مثلا ناهارو خوردم اومدم پای سایت یکی از بچه ها(سانتین)که یکی از دوستای خوبم این جا بود داشت خداحافظی می کرد :-2-39-:که دیگه نمیات چون کنکوریه اخی تموم شد:-2-15-: تابستون با تمامه علافیامون با تمام نت متر کردنامون با تمامه بی خیالیامون با تمام شب بیداریامون با تمامه تا ظهر خوابیدنامون با تمام ................:-2-15-: کلی خاطره داشتیم تو این تابستون با هم ولی دیگه چه می شه کرد رسمه دنیاست :-2-39-:که نمی شه همیشه با یکی باشی اخرش باید ازش دلم بکنی :-2-39-:دلم براش تنگ می شه خودمم تو مهر خیلی کم میام ولی دلم می خوات حتما بیامو خاطره بنویسم:-2-41-: این تاپیک خیلی جایه ارامش بخشیه هر چی دلت بخوات می تونی بنویسی از شادی یا غمت :-2-14-:خوندنه خاطره های دیگرانم خیلی حسه خوبو عجیبی داره خیلی چیزام یاد می گیری کاش بتونم تو مهر این جا بیام:-2-15-:
بعده کلی حرف زدن خدافظی کردو رفت شاید خداحافظیش برا یه مدت بود شاید برا همیشه کسی از اینده خبر نداره :-2-15-:تقریبا ساعت 8 بود که رفتم جلو تی وی هیچ خبری نبود مثله همیشه:-2-42-:ظرف شستم کلی فکر کردم با ابجیم حرف زدم همیشه از این که ابجی دارم خوشحالم:-2-41-:با اینکه گاهی خیلی با هم بد می شیمو میات رو نروم:-2-42-: ولی یه خواهر هم اتاق داشتن که فقط سه سال ازت کوچیک تره خیلی حال می ده :-2-16-:اونم ابجیه چهار پایه ای مثل ابجیه ما:mrgreen:(می دونم خاطرمو می خونی زیاد به خودت نگیر گفتم ابروتو حفظ کنم بده خراب کاریت:-2-22-:)
خوب دیگه چیزی یادم نمیات در کل روزه معمولیی بود ولی با این حال بازم خدارو شکر:-2-41-:
سایه جون تسلیت می گم گلم خدا بهت صبر بده:-2-15-:
امیدوارم پاییزه خوبی داشته باشین پره اتفاقای خوب:-2-40-:
شب خوش

rosa
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۱ قبل از ظهر
///////////////////////////

30 شهریور !:-2-27-: تولد مشیری عزیز بود :-2-16-: من فرامو کردم تبریک بگم ! :-2-41-: . . . تبریک به همه ی دوستدارانش ! :-2-04-:
مهتابِ عسیسم ! :-2-43-:. . . به خیالت رسیده که پروف منو ترکوندی ؟ :-2-43-: . . . این که چیزی نبود گُلم ! :-2-42-:

اینم یه آهنگ خارجیِ قشنگ ! :-2-11-: از طرفِ یکی از دوستانه !:-2-07-: من که دوستش دارم :-2-23-:
http://www.4shared.com/audio/8BeIyE1F/Arad_AriaThe_Great_Mission.htm

شب خوش ! :-2-13-:

یگانه
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۲ قبل از ظهر
سلام دوستان
شب پاييزيتون بخير
خوب بعضي روزها به يه چيزهايي گير ميدم پنج شنيه از عصر به كتاب صوتي كه بچه ها تو اخرين شماره ماهنامه گذاشته بودم گير دادم و تا حالا چندين بار گوش دادم، دلم هواي خاطره هاي بهنوشو كرد....
چهارشنبه رفته بودم خونه خواهرم خواهرزادم گيرداد به صفحه ف/ي/س/ب/وك/م و به سليقه خودش تنظيم كرد :-2-35-:
همه چي رو محدود كرد من كه كلا ف/ي/س/ب/و/ك خيلي كم ميرم ...گفتم هركار دوست داري انجام بده، ازم سوال مي پرسيد در مورد علاقه مندي هام و من جواب ميدادم، بعد تموم شدن سوالهاش درمورد كتاب وفيلم وآهنگ و تيم فوتبال موردعلاقه ... گفتش خاله تو چقدر فرهنگي وباكلاس بودي من نيمدونستم:-2-06-:
من هنوز راز خونه خواهرم رو نفهميدم ميرم خونه شون ساعت ده شب خواب خوابم... اما خونه خودمون زودتر از 3 نيمه شب خواب به چشمم نمياد
مدرسه ها از يك شنبه باز ميشه... چقدر روزهاي خوبيه روزهاي مدرسه ... يادش بخير تازه الان حرف معلم هامون رو ميفهمم كه مي گفت قدر اين روزها رو بدونين ...:-2-39-:


پاییز
از چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ، ای سرود خیال انگیز
پاییز ، ای ترانه محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار

دیوان اسیرـ فروغ فروخزاد

شب خوش:-2-40-:

.arsana.
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۳۰ قبل از ظهر
من از این فاصله ها بیزارم
من تو و عشق تو رو کم دارم
من دلم میخواد کنارم باشی
میتونی همیشه یارم باشی

میتونی فاصله رو برداری
یا منو تو حسرتت میذاری
تو که هم صحبت این شب هامی
آخرین دلخوشی دنیامی

به تو وابسته شدم این روزا
تو رو هر شب می بینم تو رویا
بگو درکم میکنی میفهمی
یا که بی تفاوتی بی رحمی

کاش بتونم، ببینم چشماتو
کاش بتونم ،بگیرم دستاتو
آرزومه ،یه شب بارونی
تو گوشم بگی
پیشم پیشم می مونی
کاش بتونم با تو هم رویا شم
کاش اجازه بدی عاشق باشم
من از این فاصله ها بیزارم
من، تو و عشق تو رو
من ،تو رو کم دارم/ دانلود (http://www.4shared.com/audio/aTkvrwdD/Gheysar_-_Be_To_Vabaste_Shodam.htm)

امشب دلم بد هوای بچگی رو کرده

یادش بخیر بچگیا
اتاق اسباب بازیا
منو تو با عروسکا
مدرسه با همبازیا

چه زود گذشت
چه زود گذشت بچگیا

یه سال تابستون سه ماهشو موندم خونه مادرجونم و تو این سه ماه نه از دوری مامان بابا گریه کردم و نه بیشتر از سه بار بهشون زنگ زدم
اون تابستون همه تو کار من مونده بودن میگفتن تو چقدر بی عاطفه ای
نمیگفتن من بچه ننه نیستم!
البت تا حدودی قبول دارم :-2-22-:من از مامان بابا که دور میشم کلا تا موقعی که برگردم باهاشون صحبت نمیکنم
همیشه هم سر این قضیه عذاب وجدون دارم
ولی این هلنا ،یه روز باهاش صحبت نکنما دلم میگیره
انقدر صداش پشت تلفن بامزه میشه دلم میخواد بخورمش

برمیگردم به دوران دبستانم ، روزایی که تا میومدیم اینجا،با خاله کوچیکم میپریدیم بغل هم و بعد از کلی کولی بازی و زار زار گریه میرفتیم خاله بازی
خاله بازیمون چطوری بود؟
هوچ
میرفتیم تو اتاقی که رخت خوابا توش بود و از بغل رختخوابا که یه کمد بود چادر برمیداشتیم و یه طرف چادر رو وصل میکردیم به لولای در کمد و اون طرفشم به لوله آب دیواری روبروش و واس
خودمون خونه میساختیم
بعد یه ربع بازی دعوا میکردیم با هم
خالم میرفت یه طرف میگفت: من دیگه باهات حرف نمیزنم
منم میرفتم یه طرف: قهر قهر قهر تا روز قیامت
بعد دو تاییمون میزدیم زیر گریه و بعد از دو ساعت و پادرمیونی مامی و مادرجون با هم آشتی میکردیم و دوباره روز از نو ،روزی از نو
من عاشق بازی بانک بودم
میشستم رو زمین و یه ورق دفتر رو که چند قسمت تقسیم می کردم و روش مینوشتم هزار تومن ،صد تومن،دویست تومن
جعبه شکلاتارو برمیداشتم و پولای ساختگی مو میریختم توش و بعد دوباره بازی ماا شروع میشد

یه بازی مورد علاقه ی دیگم راه رفتن تو یه خیابون خیالی بود و تصادف با یه ماشین خیالی و یه مرگ خیالی
همیشه دوست داشتم یه ماشین بهم بزنه من بمیرم بعد خالم بیاد بالاسرم گریه کنه و جمم کنه
یا منو برسونه بیمارستان
به نظرم هیجانی بود

از این بازیا که خسته میشدیم می رفتیم سراغ فشن و مد
نفری یه چادر برمیداشتیم و به خودمون میپیچوندیمو باهاش لباسای مثلا خوشگل و دنباله دار درست میکردیم
و بعد مثل این مدلا با ناز راه میرفتیم و ادا در میاوردیم

ای چه روزایی بود!

یه روز توهمون تابستونی که از مامان بابا دور بودم عمم اومد دنبالم منو ببره پیش خودش
منم ازش بدم میومد
رفتم خودمو تو حموم قایم کردم
و تا وقتیکه از رو رفت و شرشو کم کرد از حموم بیرون نیومدم

عیدش عمم اومد عید دیدنی و منم اون موقع گارسون مادرجون پدرجون بودم و همش در حال پذیرایی / جلوی عمم رسیدم و کارد رو گرفتم جلوش که یهو نمیدونم چی شد 4 تا کارد با هم افتاد روی پام و یکیشم انگشت دستمو برید /یهو خون فوران زد/ گریه کردم اومدم پایین و دست و پامو تو حوض گاراژ شستم/ اونموقع مادرجون واس اینکه انقدر گریه نکنم بهم گفت زگلدر :-2-22-:
بعدها به این معتقد شدم که عمم چشمم زده بود

اون روزی که داشتم با مادرجون و پدرجون و خاله هام میرفتم تهران و چون با داییم قهر بودم واسه این که لجشو دربیارم میگفتم:
در خدافظ
دیوار جونم خدافظ
پنجره دلم واست تنگ میشه
حموم طاقت ندیدنتو ندارم
دستشویی عزیزم خدافظ
موش تو گاراژ خدافظ عزیزم
آشپزخونه خوشگلم خدافظ
تلویزیون عزیزم خدافظ
لامپ مهتابی دلم برات یه ذره میشه
مگس کش خدافظ
جاروی خوشگلم خدافظ
تلفن عزیزم دلم برات تنگ میشه
کابینت ، رخت خواب، ضبط ، بالشت، پتو، در دستشویی ، گاراژ، کمد و...
خلاصه با هم خدافظی کردم بجز داییم:-2-22-:

اون گریه هایی که میکردیم منو خالم وقتی من و مامان بابا میخواستیم برگردیم تهران
تا یه هفته هیشکی جرأت نداشت بهمون بگه بالا چشت ابروئه که صدای گریه مون میرفت هفت تا آسمون اونورتر

اون روزی که خالم وحشتناک تب کرد
بردنش دکتر ،دکتر گفت تب مالت گرفته و تا چند ماه یا هفته دیگه تموم میکنه
بعد فهمیدیم دکتر احمق هیچی حالیش نبوده
و خاله ی بدبخت من کلیه هاش عفونت کرده بود
البته ناراحتی کلیه هم همچین خوب نیستا ولی از اون مالت خیلی بهتره
هنوزم ناراحتی کلیه داره
ولی دیوونه دکتر نمیره
میگه میترسم

کاش بتونم با توهم رویا شم
کاش اجازه بدی عاشق باشم
من از این فاصله ها بیزارم
من تو و عشق تو رو
من تو رو کم دارم

کاش بتونم ببینم چشماتو
کاش بتونم بگیرم دستاتو
آرزومه یه شب بارونی
تو گوشم بگی
پیشم پیشم می مونی


خاله جونی دلم واست قد یه ارزن تنگ میشه
به جون خودم!
فقط تو رو جون مادرت یه روز درمیون حموم برو که خونه بوی گند نگیره
خب؟
خدافظی

*mari*
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۴ قبل از ظهر
امروز همه ی کتابامو جلد کردمو مانتو و مقنعه مو اتو کردم
کلا کارایی که برای مدرسه رفتن لازم بودو کردم
دیگه چیزی نمونده متاسفانه
یه اتفاق خیلی خیلی خوبم برام افتاد که خصوصیه و نمیتونم بگم!!
در کل روز خوبی بود

javoone
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۲۶ قبل از ظهر
نمی دونم چرا همش احساس دلتنگی دارم. بی حوصله ام .:-2-28-:
دلم می خواد بشینم تا صبح گریه کنم... نکه الان بعد از ظهره!!:-2-30-:
دلم واسه همه ی دوستام تنگ شده... از مهد کودک تا الان... هر شب خواب یکیو میبینم...و چون بهش دسترسی ندارم دلم می گیره...
امروز باید یه خرید برم... دفتر می خوام...
دیشب فرزاد ( دائییم ) اومد خونمون یه سری بهمون بزنه... بابامم کم نذاشت و یه سری خرید داد دستش گفت بره بخره با یه سری دارو ... کم مونده بود بگه برو خیابونارو بشور بیا!:-2-06-:
باز دلم هوای قدیمو کرد... به یاد قدیم آهنگ ای پرنده ی مهاجر رو گذاشتم... یه دونه ازین فیلم های ویدئویی قدیم رو گذاشتم. من ویدئومونو نگه داشتم که اگه یه روزی مثله دیرووز دلم هوای قدیمو کرد بتونم اون فیلم هارو بذارم...
فیلم تولدم رو گذاشتم. خیلی دوست داشتم دوباره همون نوزادیی بشم که همه خودشونو واسه یه خنده اون می کشتن...
زمان واقعا چه قدر زود می گذره...انگار همین دیروز بود که وقتی 6 سالم بود توی مدرسه ... روز اول مدرسه بستی روی یونیفرمم ریخت و من یه عالمه گریه کردم... کلاس دوم کسی منو توی بازی هامون راه نمی داد... کلاس سوم برای نشستن پیش من و گذروندن زنگ تفریح ها دعوا می کردن... کلاس چهارم هیچ کس توی 5 تا کلاس نبود که منو دوست نداشته باشه... کلاس پنجم همش بچه بازی و مسخره بازی... اول راهنمائی محیط جدید دوستای متفاوت... دوم راهنمائی تنهایی تنهایی ... کلاس سوم راهنمائی تازه داری بزرگ میشی... داری عاقل میشی... آخ که کاش هیچ وقت وارد این مرحله نمی شدم... کاش به سمت عقل نمی رفتم.... کاش...:-2-15-:
بقیشو نمی خوام بگم... :-2-43-:همش عذاب...

ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامت اما...
به کجا میری عزیزم قفسه تموم دنیا...

روی شاخ های دوری چه خوشی داره صبوری...
وقتی خورشیدی نباشه تو همیشه سوت و کوری...

میگذره روز های عمرت توی جاده های خلوت....
تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت...

اخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبه ...
تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه...

آنیتا
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۰ قبل از ظهر
سلام
امروز اولین روز پائیزه
جمعه است 4ماه تموم جمعه ها میرفتم پیش بهارم باهاش دردودل میکردم ،ازش گلایه میکردم ،باهاش دعوا میکردم،براش از یک هفته ای که گذشت میگفتم و آخرش یه نسکافه و حافظ مهمون هم میشدیم و من بر میگشتم خونه
یکماهه که جمعه ها صبح وقتی از خواب بیدار میشم بی اراده میخوام آماده بشم برم پیش بهار اما..............
مرجان،فاطی خوش به حالتون که دارین میرین سر بزنین به عزیزاتون
یکماه دیگه اولین سال گرد پدر همسرمه رفتن اونو هم باور ندارم
آخرین باری که بهارمو دیدم همون موقع بود که ایران بودم
انگار همین دیروز بود که بهار اولین اس ام اس رو وقتی از هواپیما پیاده شدم برام زد که کجایی؟هنوز هست اون اس ام اسو همه اس ام اسهاش توی اون تاریخ که ایران بودم زد
انگار همین دیروز بود که بدون اینکه مامان و بابام بفهمن اومد درو باز کردو یهو مامانم دوتائیمونو غافلگیر کرد که فکرکرد که بهار 4.30 صبح داره با کی پچ پچ میکنه و ما چه ریز ریز خندیدیم و مامانم با دیدن من چشاش گرد شد
انگار همین دیروز بود.........
آخ که چه همه دلتنگم

Cloud_Strife
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۱ قبل از ظهر
سلام!:-2-25-:
خیلی وقته چیزی ننوشتم،آخه رفته بودم سفر!:-2-16-:
جای همتون خالی بود:-2-41-:...صحنه های اعجاب انگیز زیادی دیدم که سر فرصت میام هم خاطره ی سفر بسیار محشرمو می نویسم هم عکس های بسیار زیبایی از طبیعت رو که گرفتم واستون میذارم:-2-38-:.
الآن زیاد وقت ندارم.فقط اومدم یه سری بزنم و چند خطی بنویسم.:-2-41-:

:-2-16-:سعی کن همیشه از مسیر سفر لذت ببری و به فکر مقصد نباشی!:-2-16-:

اولین روز پاییز 90 :-2-38-:

جمعه:-2-38-:

مرضیه:-2-41-:

تنها تو خونه:-2-15-:

پای کامپیوتر:-2-37-:

با یه روحیه ی عالی:-2-16-:

-نازلی-
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ قبل از ظهر
سلام

امروز اولین روز پاییزه. زیاد دوستش ندارم. خوب هیچیزمستون نمی شه.
اما پاییز اینجا خیلی قشنگه. اما خوب کلا پاییز خیلی غم داره.

نرسیدم خاطره ها رو بخونم، فقط چندتا.
دیروز از صبح بیرون بودیم و کلا امشب هم مهمونیم و...
قرار بود برم جمعه بازار، شد هفته دیگه.
آخه دیروز کتاب مورد نظر رو از پاساژ شکری(شیکری) خریدم.
قرار هم بود یه دوست عزیز رو ببینم، اما نشد.(راستش یه تجربه نو بود.)

منم باید برم درس بخونم. دیگه هیچ چیزی شوخی بردار نیست.

دیدید بدقول شدم؟
به دختره گفته بودم ایلیا رو تا آخر هفته دو فصلش رو می ذارم. نشد. (انگار کار سفارشیه:-2-31-:)
شاید امروز نوشتم.
نمی دونم.
ولی اوضاعم خیلی بدجوره. گاهی حس می کنم تا مرز...پیش می رم.
نمی خوام به کسی هم بگم. می خوام خودم حلش کنم. اما سخته. خیلی سخت.

واقعا دیگه هیچ حرفی برای گفتن ندارم...

* سحر برو از خودت سوتی بگیر...:-2-28-:

* بهاره منم دلم جمعه بازار می خواد. بیشتر به خاطر کتاب های قدیمی که ممکنه بتونم اونجا پیدا کنم.

* دیروز دارم برای مامانم نشونه های داماد ایده آلش رو می دم، یعنی اون نشونه می داد، من تصحیحش می کردم. فکر کنم مشترک بودیم تا حدودی.

* همشهری داستان دیشب نیومده بود. وای یعنی باید تا یک شنبه صبر کنم.:-2-36-:

* یکی از کاربرا داستان جدید شروع کرده. اتفاقی دیدم اسم شخصیت اولش ایلیا ست.
خودخواه شدم انگاری. یه آن فکر کردم ایلیا فقط مال منه، مال خودم. به نظر بقیه مسخره است، اما نه برای من که باهاشون زندگی می کنم.
کسی می فهمه زندگی کردن با این همه آدم چه جوریه؟
همین جوریه که نیمه خودخواه وجودت می خواد مالکشون باشه. و...

* ناهور من خیلی دلم میخواد ظهیرالدوله رو ببینم.
مخصوصا از وقتی که کاست مهدی سهیلی رو شنیدم. واقعا جالب بود.

* عکس نویسنده ها رو دیدم. خیلی با تصور من فرق می کرد. از خانم فرخی خیلی خوشم اومد.

* خیلی دارم گسسته حرف می زنم و چرت و پرت می گم. می دونم.
اما من همیشه برای تسکینم احتیاج دارم چرت و پرت بگم.

فعلا.

armin gerrard
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ قبل از ظهر
هيييييييي!:-2-39-:امروز 1 مهر از يكشنبه اينجانب ميرم سر كار جديدم!:-2-28-:
دلمان گرفته خواهرمون رو فرستاديم اصفاهان آپانديسش پوكيد اونجااااااااا!!!!!:-2-30-:
الان مامانو بابائو همه اونجان من تنها موندم اينجا:-2-35-:!!!!كلي كار رو سرم ريختهههههههه....:-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-:
بابامم كه نيس ماهم بايد مثل... كار كنيم از يه طرف نگران ابجي نيازم از يه طرفم نگران كاراي عقب افتاده شركتتتتتتت......
خيليييييييي وقت بود كه من خاطره ننوشته بودم شايد حدود دو ماهي ميشد حالام كه دارم مينويسم بايد غمناك باشه؟؟؟؟؟؟!!!!!!چرا آخه؟من ديگه نميذام خواهرم تنهايي بره مسافرت اونم جاي به اين دوووووووري!يك دختر 20 ساله!آخه من چقد گاگولم!:-119-:
بگذريم ........
امروز كه روز جمعه س هيش كس جز من تو شركت نيس موقعي ميخواستم بيام تو نگهبان شركت تو اتاقكش ولو شده بود رفتم محكم كوبيدم تو شيشه طفلي از خواب پرييييييد:-2-06-: فك كرد امروز شنبه س گف:آقا به خدا منت دو ديقه س خوابم برده هاااااااا !!!!!:-2-35-:
منم به رو نيوردم كه امروز جمعه س گفتم بش كه:؟اره جوووون خودت يه لشكر كارمندو پشت در گذاشتي خودت گرفتي خوابيدي؟؟؟؟؟؟؟؟رنگش پريده بود طفلي!:-2-14-:بعد بش گفتم شوخي كردم بابا امرو جمعه س زود باش دور باز كن ماشينو بيارم تو .....
حالا اين شركت ما كه يكي دو تا در نداره كه هر دري يه قفلي داره اين يارو نگهبانه هم دسته كليدو داد به من خودش رف خوابيد.....:-2-28-:
حالا منم مث اين مشنگا هي هر كليديو امتحان ميكردم كه در باز بشه ....باز خوبه كليد در اتاق خودمو داشتم ....الانم كه در اتاق تك و تنها علاوه بر خركاري فراوان دارم خوش و خرم خاطره مينويسم...:-2-38-:

عیدی
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۲ قبل از ظهر
تابستون تموم شد http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(350).gif
شروع پاییز مبارک http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/1023.gif
وای چقده دوست دارم خش خش برگها رو زیر پام http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(1157).gif
از یه شنبه باید برم دانشگاه http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(273).gif
صبح زود بیدار شدن ساعت 4.30 سخته http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(2513).gif
ولی خب عادت میکنم http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(470).gif
من دلم مسافرت میخواد
تو کل تابستون هیچ جا نرفتیم قرار بود این روزای اخر رو بریم که بهم خورد:-2-15-:
خدا جونم ممنونتم http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(1157).gif
+سایه جون عزیزم تسلیت میگم:-2-15-:
+بچه های خاطره نویسی http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(1071).gif
+صندلی داغمم امشب تموم میشه http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(2154).gif
+زهرا مترو خوش بگذره دانشگاه http://www.qalamro.com/upload/smilie/(14)/(2742).gif
اقا میگم وقتی من خاطره مینوسیم تا یه مدت بعدش خبری از خاطره نیست:-2-22-:چه خوش قدمم:-2-22-:

حاجی بلا
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ بعد از ظهر
به نام او
سلام دوست جونی ها امیدوارم که خوب باشین

هفته ای که گذشت یکی از بهترین هفتته ها بود برام دوستای گلمو دیدم شیمای مهربون - آزاده جون و خانواده محترمشون نویدی و یاسرشون به قول ما نویدی و سردردش- ویک عزیز رو -یعنی : فاطی عزیزم رو دیدم دختر مشهدی مهربون و خانوم- یه خانوم عزیز و دوستداشتنی اینقدر از دیدن فاطی ذوق داشتم که آدرسا رو قاطی کرده بودم وایی خیلی عزیز بود دختر مشهدی گل - نمیدونم یه مهربونی خاصی داشت از اونایی که دوستداری همیشه همراش باشی و پایت باشه برا شیطونی - نمیدونم خیلی دوسشدارم دوستداشتم بغلش کنم ولی روم نمیشدیعنی خوب خودمو کنترل کردم تو خیابون نپرم بغلش کنم.....خلاصه امیدوارم که خداوند بهش صبر بده و همه مشکلاتش با کمک خدای بزرگ حل بشه .....

**** فرشته کوچلوم...یادته اون شب اخر اس هام نمیرسید - فرشته کوچولوم تو میگفتی خدافظ و اشکای من بدرقه ات میکرد -اون شب ارزو میکردم کاش پیشت بودم -فرشته کوچولوم هر شب میرم تو اکانکت گوشیم اسمتو شمارتو میبینم و گریه میکنم - اینقدر دلم برات تنگ شده که حد نداره فقط دعا میکنم هر جا هستی خوب خوب و در ارامش و سلامتی باشی ....خیلی خیلی ذوستدارم...

***
دیشب عروسی زهرا بود دوست خوب دوران بچگیم دوستی که با هم بزرگ شدیم 12سال با هم رفتیم مدرسه تو ارایشگا همه فک میکردن من خواهر شوهرشم زهرا میگفت نه بابا دوسمه از خواهر بهم نزدیکتره...دیروز اینقدر تو آتیلیه زهرا و امین رو اذیت کردم و سر به سرشون گذاشتم ....خلاصه بعذم اومدیم دوستای دوران مدرسه دور هم جمع بودیم من سارا زن اسحاق -لیدا - فروغ-درنا-فاطی خیلی خوش گدشت همه نگامون میکردن ایقد با لیدا شیطونی کردیم -به لیدا گفتم دیدی زهرا و سارا عروس شدن اخه بیشتر مواقع من و زهرا لیدا و سارا با هم بودیم -یهویی سارا گفت لیدا هم نامزد کرد-یعنی ایقد دست زدیم و جیغ زدیم کلی با هم عکس انداختیم ....خلاصه خیلی دیشب خوش گذشت --ایشالا خوشبخت بشه....دیشب وقتی دوتایی میرقصیدن نگام میکرد وقتی گلشو ازش گرفتم گفتم حالا بدون گلت برقص عزیزم ایقد ناز برا امین رقصید اخرش بهش گفتم زرو یه فحشم بهش دادم اخه ما اینطوری حرف میزنیم گفتم زرو چه اخرشو ناز و اشوه اومدی عالی بود-خیلی خوشحال بودم براش همیشه زهرا برام مثل بچم بود با اینکه از نظر هیکل ازم بزرگتر بود-بگدریم اینم از دوست جونی ها که یکی یکی عروس میشن ایشالا خوشبخت بشن همشون....

****
خیلی پست شدم-خیلی از خودم متنفر شدم این روزا فقط یه نقاب زشت زدم به چهره ام 1هفته است که خودم رو نمیشناسم- یه هفته اس که---خدایا چرا من اینطوری شدم خدایی جونم تو این امتحانت شدم نمره صفر-مهربونم اینقدر شرمنده اتم این روزا- اینقدر از خودم متنفرم - من عهد شکستم - من توبه شکستم- یعنی اگه بازم بیام میپذریم؟؟من الان آمادگی اومدن ندارم آمادگی توبه کردم....مهربونم عزیزکم ...میخام با امادگی بیام سراغت مهربونم از این روزای زندگیم حالم بد میشه عقم میگیره - میشه بازم مثل قبل کمک کنی...مهربونم 1هفته است رهام کردی به حال خودم - این حال روزا رو نمیخوام - این دوری رو نمیخام چرا رچرا نمیتونم حست کنم - اره میفهمم غرق شدم - غرق گناه و بیهودگی و پوچی شدم - غرق پستی شدم - خیلی بده آدم از خودش متنفر بشه--....خدا جونم بیا میخام حست کنم بغلت کنم....خدایی جونم مهربونم به کرمت به ببخششت قسمت میدم ببخشم ...کمکم کن یا الله - به بزرگیت قسمت میدم.....
***
نمیدونم چرا جدیدا خیلی مزاحم پیدا کرده خطم یعنی یک ماهه اینطور شده - میخام یه مدت خطمو خاموش کنم به مامان اینا هم گفتم صدیقه ک پیشمه دیگه زنگ بزنین به گوشی صدیقه-
***
فردا عصر عموامراله(بابای صدیقه)بهش میگم عمو شوهر عمه اس دیه- قراره من و صدیقه رو ببره گچساران - یعنی دیه مهر شده و باید بریم سر کلاس - دانشگاه - خدایا کمکم کن این ترم موفق بشم و نمراتم مثل ترم قبل خوب باشه.....

خدایا...


پاییز رو هم دوستدارم هم دوستندارم -

امروز اولین روز پاییز1390
حاجی بلا یک عدد دختر بد- بد

SaMirA.Ha
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۶ بعد از ظهر
تابستون چقدر زود گذشت اي كاش دوباره برميگشت اون روزها ولي پاييز خيلي دوست دارم جاتون خالي يادم نميره روز اول دانشگا ه رو مثل اين آدم هاي آواره ازاين طرف به اون طرف ميرفتيم:-2-36-: ولي خيلي باحال بود چقدر اين پسرها رو مسخره ميكرديم :-2-06-:واقعا بعضي هاشون سوژه خنده بودن :mrgreen:ولي در هر صورت دانشگه جاي درس خوندنه اين كاراها يعني چي:-2-33-:

fatima_59
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۴۱ بعد از ظهر
سلام
حالا که پاییز شده ناخواگاه حس و هوای پائیزی هم میگیری .. دوست دارم ..
رفتم انجمن میتینگ ها .. نمیدونم کی این تاپیک رو اورده بوده بالا :-2-06-:
http://www.forum.98ia.com/t6644.html

هی یادش بخیر .. فقط حرفها رو بخونید و الان بخندید .. مثلا اولین حرف الی رو داشته باشید


منم قبلا" دوست داشتم بیام ولی نشستم دیدم مثلا" ما اومدیم همو دیدیم آخرش چی میشه؟
منم دوست دارم ذهنیتی که از بچه ها دارم همین جوری بمونه


الی ؟!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-: حاضری دوستهایی که الان داری رو با چیزی عوض کنی؟
علی ایس ایس گیر داده بود این قرار جور بشه و دخترها حتما برن .. نادی هم بهش گفت حالا تو چرا سنگشون رو به سینه میزنی ؟ جواب علی خیلی بامزه بود :-2-08-:


حاجی حالا درک یا درکه زیاد فرقی نداره فقط اینا یه روز از این سایت برند


در اخر هم قرار برگزار شد و من خودم نتونستم برم :-2-39-: چقدر دلم سوخت .. هر چند 2 ماه بعدش رفتم تهران و اولین بار الی و شبنم و فاطمه میشول رو دیدم .. چقدر زود گذشته ..
پاییز برای من ماه قرار با بچه ها بوده .. امیدوارم امسال دوباره یه دور هم جمع شدن خوب پیش بیاد :-2-15-:

نمیدونم چرا رفتم تاپیک تور طالقان رو دوباره خوندم .. هی روزگار .. چقدر حرفها بامزه بودن .. چه روزهایی بود .. تا همیشه خاطراتش برام میمونه با عکسهای خاطره انگیزش .. روز فوق العاده ای بود ..
سارا یادته تو راه چه بلایی سر پای من اوردی؟
سوتی ها رو روی یه کاغذ مینوشتم یادمون نره .. عجب سوتی هایی هم بودن .. خنده هاش همه از ته دل بود ..
امیدوارم این سایت و اعضای خوبش و دوستی هاش همیشه پابرجا باشه ...
یه اعتراف هم بکنم ..یوزر قبلی من که استارتر اون تاپیک قرار هست بعد 2 هفته بن شد :-2-22-: چون تو خانواده فینگلیش مینوشتم .. چه میدونستم قانون و مقررات چیه .. این یوزر رو همونجا ساختم و رفتم تو خانواده گفتم بچه ها یوزرم بسته شده .. الی و نادی هم گفتن برو به ادمین یا هستیم بگو ..
منم هستیم رو تو تاپیک مشاعره پیدا کردم و وسط مشاعره شون رفتم نوشتم هستیم یوزر من چرا بسته شده ؟ :-2-06-::-2-06-: یا خدا الان یه نفر همچین کاری بکنه چه بلایی سرش میاد؟ :-2-22-:
چقدر به نظرم سریع گذشته ..
رفتنم به مشهد فقط برای 5 روزه ولی همونم غنیمته .. 5 روز پیش مامان بودن و 5 روز دیدن بابا ..
دارم دنبال بلیط میگردم .. نمیفهمم این وقت سال کی میره مسافرت که همه جا پر شده ؟
معصومه جان .. خودت از بس مهربونی همه رو خوب میبینی دختر شیرازی :-2-41-:
دوست دارم بازم ببینمت .. حس خوبی بود با تو بودن .. کنار یه منبع انرژی راه رفتن و حرف زدن لذت بخشه .. :-2-41-:
حرفی نیست ..
فقط : دانشجو های گل ورودی 90 .. برای همتون موفقیت و پیشرفت ارزو میکنم .. ورودتون به مرحله جدید زندگی مبارک :-2-40-:
زهرا جان خیلی مواظب خودت باش .. حرفهام یادت نره .. به دوری و دلتنگی فکر نکن .. به بزرگ شدن فکر کن .. :-2-40-:
خنده داره ولی حس مادری رو دارم که داره بچه هاش رو میفرسته کلاس اول .. دلشوره ی همه تون رو دارم .. منتظر خوندن خاطراتتون از اولین روز دانشگاه هستم .. :-118-:

mehrsa_m
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۱ بعد از ظهر
سلام اين روزا يه حس خاص خوبي دارم نميدونم چي باعثش شده ولي اينو ميدونم كه خيلي داره بهم كمك ميكنه كه روزام و ثانيه ها و ساعت هام و خيلي خوب و پرانرژي بگذرونم :-2-16-:
اگه خاطره هاي قبليم و خونده باشين بايد يادتون بياد كه گفته بودم دلم ميخواد رمان بنويسم و بذارم توي سايت :-2-41-: خوب بالاخره اين كار و كردم دوست دارم ببينم نظرتون چيه در موردش . دو شبه دارم روش كار ميكنم كه قسمتاي اولش خيلي خوب باشه تا بذارمش تو سايت و امروز بالاخره تاپيكش و استارت كردم :-2-16-: خيلي خوشحالم :-2-16-: قسمت اولشم گذاشتم :-2-16-:
وقتي او آمد | mehrsa_m كاربر انجمن (http://www.forum.98ia.com/t309995.html) اينم لينكشه :-2-16-:
خوشحال ميشم بياين بخونين و نظر بدين :-2-41-: الان كه اين تاپيك و استارت كردم يه ذوق و شوق خاصي دارم :-2-16-:
اميدوارم تا تهش با پشتيباني بچه ها همينجوري پر ذوق و شوق ادامه بدم :-2-16-:

دوباره ميام فهلا :-2-41-:

ابی دریا
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۸ بعد از ظهر
به نام خدا_جمعه 1 مهر 1390_سلام دوستان_به خاطر مشكل اينترنت مجبورم ايبنجوري بنويسم نميتونم رنگ و سايز فونتمو تغيير بدم_اولين روز پاييزه و اول مهر_چقدر خوبه كه اول مهر تعطيله!يه چيز جالب بگم:ديشب تو خواب شبنم رو ديدم.انقدر باحال بود_گفتم چه خوبه كه ادم بچه هارو بيرون سايت ببينه!حالا نميدونم اوني كه تو خواب ديدم واقعا شبنم بود يا نه!به هر حال هر چي بود غنيمت بود.چون در واقعيت كه فكر نكنم اين اتفاق به وقوع بپيونده_ديشب امير علي جون اومده بود خونمون همراه خاله هاي گرامي.خيلي هم خوش گذشت_يه عكس اميرعلي رو از ماممانش گرفتم.بيشتر از 100 تا عكس از اون بچه داشت.همه شم خوشگل.ولي چون حجم عكسا زياد بود حوصله نداشتم همه شو بلوتوث كنم.الانم منتظر نويد(شوهرخواهرم)هستيم تا بياد و ناهار ميل كنيم.از ديشب دارم شكارچي شهرو ميبينم.لي مين هو اينجا خيلي عوض شده.فيلم جالبيه.رمان ناباورانه ي سعيد فيد بكم دارم ميخونم.به نظرم تا اينجاش جذاب بود و ميخوام بقيه شو بخونم.بيشتر چون واقغيته دوست دارم بخونمش.سايه عزيز با تاخير زياد بهتون تسليت ميگم ايشالا ديگه تو زندگيت غم نبيني_دوستاي گل خاطره نويسي اميدوارم پاييز خوب و خوش و همراه با اتفاقات خوبي داشته باشين.فاطمه

NAVA22
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۱۷ بعد از ظهر
از صبح بغض کردم نمی دونم چمه انگار خوشی زده زیر دلم
از صبح تا حالا تنهام همه رفتن باغ صبح زود به خیال اینکه من می رم جمعه بازار بهم اصرار نکردن. بعد رفتنشون دوستم اس داد نمیاد. منم نرفتم تنهایی فایده نداشت.
خونه تاریکه تاریکه مامان صبحی پرده ها رو کشیده بود که افتاب تو خونه نیفته منم هنوز کنار نکشیدمشون. چراغا هم همه خاموشه. نمی خوام روشنشون کنم می دونم مامان که بیاد غر می زنه چرا تو تاریکی موندی.
کلاغا کجان؟ چند وقتیه نمی بینمشون. اون دسته های بزرگ و سیاه هماهنگشونو.
دسته دسته کلاغ ها می رن به سمت باغ ها
تینر روزنامه:نگرانی از کاهش جمعیت کلاغ ها!
چرا همه از کلاغ بدشون میاد؟
چرا اکثرا اعتقاد دارن کلاغ شومه؟
چرا صدای غار غارشون انقدر ازار دهنده و رو اعصابه؟
چرا فقط از ظاهرای سیاه بدمون میاد؟
چرا سخته قبول اینکه گاهی سفیدترین ها سیاه ترینن؟
چرا دنیا پر شده از سفید های سیاه؟
چرا جمعه ها انقدر دلگیره؟
چرا غروب جمعه گریه ات می گیره؟
خدایا بارونت کو؟ تو هم می گی سیل هم نمی تونه این همه سیاهی رو پاک کنه؟

+بفرما بستنی با طعم بغض می چسبه.
+الان دیدم نیلو آنه خوش حال شدم به سلامت برگشته

KaVo
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۲۷ بعد از ظهر
به نامِ تصويرگرِ پاييز

عصر اولين روزِ پاييزي دوستاي خاطره نويسي به خير باشه http://yoursmiles.org/tsmile/autumn/t120006.gif
امروز روز بسيار کسل کننده اي بودhttp://www.millan.net/minimations/smileys/mornincoffee.gif
پدرِ گرام که از صبح رفتن قم،هرچي از صبح به جانِ مادرِ گرام غر زديم که حوصلمون سر رفته اين روزاي آخر تعطيلات مارو يه جا ببر،به روي مبارکشون نيووردنhttp://www.kolobok.us/smiles/standart/smoke.gif
ماهم از صبح پاي کامپي هستيم ودر شرف ابتلا به زخم بسترhttp://www.pic4ever.com/images/putertired.gif
امروز کتاباي زبان و اوورديم که بخونيم بريم تعيين سطح دوباره از سرِ نو شروع کنيمhttp://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/writing.gif
يک سال پيش به خاطر مدرسه کلاسم و ول کردم الان مثل چيز پشيمونم دوباره ميخوام شروع کنم اگه الان ادامه داده بودم حدود يه سال بيشتر نمونده بود تا تموم بشه زبانمhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/cryingbig.gif
ديگه پدرم در مياد هرروز تا سه مدرسه بعدشم دو ساعت کلاس زبان تازه پنج شنبه هام تعطيل نيستيم،اگه سالم بمونم شانس اووردمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/imoksmiley.gif
تازه آواتارمم بعد از يک سال و اندي يعني از اول عضويتم،عوض کردمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/veiledsmile2.gifبفرماييد سيب:-2-27-:
اون پيرزن بدجنسَس تو سفيد برفي:-2-41-:
يکم نچسبه ولي واسه تنوع خوبهhttp://yoursmiles.org/msmile/fun/m0126.gif
بينِ اينا شک داشتم:http://pic4ever.com/images/acigar.gif

http://www.up.98ia.com/images/9109mw7t926yfcm3p0dz_thumb.jpg (http://www.up.98ia.com/viewer.php?file=9109mw7t926yfcm3p0dz.jpg)
http://www.up.98ia.com/images/hv8f3ttip57nl3r0sls_thumb.jpg (http://www.up.98ia.com/viewer.php?file=hv8f3ttip57nl3r0sls.jpg)
اينا خيلي بانمکن انگار گروه سرودن يا ميخوان عکس دسته جمعي بندازن:-2-27-:

http://www.up.98ia.com/images/3y68d39e9axmsjtunvcp_thumb.jpg (http://www.up.98ia.com/viewer.php?file=3y68d39e9axmsjtunvcp.jpg)
اين يکي و عاشقشم فقط ترسيدم بنم کنن نذاشتمhttp://yoursmiles.org/tsmile/fear/t3609.gif

ديگه خاطره اي نيست!http://yoursmiles.org/csmile/goodbye/c0219.gif

من عاشق پاييزمhttp://yoursmiles.org/tsmile/autumn/t120005.gif
پاييزتون مبارک!http://www.millan.net/minimations/smileys/hostlov2.gif


اين عکس من و ياد جاده شمال ميندازه!

http://up.98ia.com/images/qhod4j9e05882oep6op9.jpg
يا علي...
مهسا:کرم عالي متعالي،پروتئين واسه بدن لازمه،گواراي وجود!http://www.mihanupload.com/images/aaago4uvihibl0z14j5e.gifدومي رو چرا خوردي آخه؟!؟http://www.millan.net/minimations/smileys/blue.gif
فيني:چرا من و تو اين موقعيت قرار ميدي؟!؟http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray.gifhttp://yoursmiles.org/tsmile/tears/t2357.gifهرجا هستي موفق باشي:-2-40-:(:-2-42-:)

بعدا نوشت:تاپيکه خيلي جالبه،من امتحان کردم درست بود!:-2-37-:
شماره موبایل بنویس ـ نوع گوشی تحویل بگیر !!! ( فقط ایرانسل ) (http://www.forum.98ia.com/t310247.html#post2993278)


چكه
چكه
ابري از برگ
ميبارد
تا كي درخت
دل سَبُك كُنَد
و به خواب رَوَد
در امتدادي از زمستان...

girlstreet
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۱۳ بعد از ظهر
بنامش و به یادش

شاید خاطره طولانی بشه چون چنتا از دوستام گفتن کارای دست خالمو بذارم
اول ازهمه مترو :-2-40-:
مترو جونم:
فراموش شد.به قولی که بهت دادم مطمئن باش که عمل میکنم.سخته ولی.....:-2-15-:
فتم دفترخریدم.انقدخوجملن.من نمیدونم بابا به چیه من میگه ولخرج....:-2-36-:
من قبل خرید به مامی گفتم دفترگرون شدها...:-2-27-:
فرداش رفتیم خرید.از ذوق داشتم میمردم.هی به اقای کلانتری این و بدین نه اونو بدین:-2-35-:
40 تومن خرج کردم:-2-37-::-2-28-:
مجبورشدم پول زبانمو بدم:-2-43-:
پشتیبانم زنگ زده هی میگه شماکه ریاضی میخونی...!
اخرش گفتم بابا من تجربیم:-2-33-:

حالا عکسای خونه خاله سارا:

اینارو میخواست بغله پردش وصل کنه ولی ب پرده نیومده.(اگه خواستین بگین تا روش کاروبگم):

http://www.up.98ia.com/images/s0wxiw5hwomv8ldopxvt.jpg

این پرده رو با کنف درست کرده:

http://www.up.98ia.com/images/4qvw22cv5j7w4f2von3f.jpg

این گلیمم کار مادرجون و خانوم و اقای خونس:(طرز درست کردنشو خواستین بگین)

http://www.up.98ia.com/images/n0nxibuo2hx6njjm65.jpg

اینم باز کاردست خانوم و اقای خونس:(طرز درست کردنشو خواستین بگین)

http://www.up.98ia.com/images/prh81hb5cx8idrmqdagn.jpg

اینم خالم درست کرده:
http://www.up.98ia.com/images/dhe9r0k9taxlx1nsjgn2.jpg

اینم دیگه مشخصه کی درست کرده:
http://www.up.98ia.com/images/l0s30ap4n83jovb6ue.jpg

اینم کادوهایی که واسه اقای داماد گرفتن و بسته هاشو خالم درست کرده:-2-36-:
http://www.up.98ia.com/images/yp69utw2ttb6uug0wmij.jpg

اینم هانیتای کچل بیشور:-2-42-:خیلی وحشی شدی هانیتا.حالمو بهم میزنی.با اون جیغ زدنت. یاده بچم میدم با برس گردی که زدی تو سرم بزنه تو سرت!!!:-2-33-::
http://www.up.98ia.com/images/vyp64mmvkq0payqhkx5j.jpg


دایی علی من دلم برات یه ذره شده.یادش بخیر نشسته بودی پیش خانومت هی میخوندی مبارک باشه این شب عروسی .... باید ....رو ببوسی!!!:-2-27-::-2-02-:

REAL LOVE
۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۳۲ بعد از ظهر
سلام
اولین شب پاییزیتون بخیر:-2-16-:
مامان خانوم مارو گرفته به کار مثل چی:-2-36-: خدا رو شکر که تا آقایون هستن دیوار پاک کردن به من نمیرسه:-2-08-: ولی کارای دیگه سختتره ها:-2-36-:هی خرده فرمایش های مختلف:-2-36-:
صبح با صدای تیلیویز که بسکتبال گزارش میکرد از خواب بیدار شدم:-2-39-:بعد دیدم قارداش جان صداشو برده بالا که بدین وسیله منو از خواب بیدار کنه:-2-39-:بعد دیدم بازی رو پخش زنده نمی کنن و این صدا از اخباره:-2-42-: نشستیم هی از این کانال به اون کانال تا بالاخره پیدا کردیم و بازی رو به صورت مستقیم نظاره کردیم:-2-39-: تا پایان کوآرتر سوم با امید و خوشحالی فراوان میخکوب ِ تیلیویز بودیم:-2-39-:چون ایران جلو بود اونم قشنگگگ:-2-39-: ولی با شروع کوآرتر چهارم ورق برگشت:-2-39-: اردنیا به مدد بازیکنای آمریکایی و پرتابای سه امتیازیشون جلو افتادن:-2-39-: ایران ما هم که همیشه از پرتابای سه امتیازی محرومه:-2-36-: حتی ارسلان هم نمی تونست کاری از پیش ببره:-2-39-: خدا قوت بده حامد آفاق رو که بازم بیشتر از همه امتیاز آورد:-118-: آخرش حامد حدادی یه خطای غیر ورزشی مرتکب شد که به کل روحیه ی خودش و تیمو گرفت:-2-42-: دیگه بعدشم باختن با نتیجه ی 88 بر 84 :-2-39-:اگه سه امتیازی بلد بودن خیلی راحت با دو تا پرتاب میشد مساوی کرد و پیروز شد:-2-39-: دلمان گرفت که تیم ملی بسکتبالمون نتونست به جمع چهار تیم راه پیدا کنه و برای چندمین بار پیاپی به استقبال قهرمانی بره:-2-39-:

عوضش والیبالمون هر روز داره میبره:-2-16-: خدا به دستاشون قوت چندین برابر بده تا یه قهرمانی ِ شیرین بدست بیارن و جبران ِ اون شکست از ایتالیا بشه:-2-41-: چقدر شب باختشون از ایتالیا گریه کردم:-2-15-:حقشون نبود ببازن:-2-15-:
من هی به این آقا داداش میگم منو ببر آزادی بازیا رو از نزدیک ببینم هی میخنده بهم نامرد:-2-09-:

دیشب با اینکه از سر ِ شب خوابم میومد نشستم تا ساعت یک رادیو هفت دیدم...فوق العاده بود:-2-41-: حیف که یه ماه نیستن:-2-41-: داستان امیرعلی خیلی بامزه بود:-2-22-:پاینده باد روز ِ اول مهری که جمعه اس:-2-22-:
این آهنگم دیشب شنیدم خیلی به دلم نشست...
بارون می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام بارون
وای از این گذر دورون

بارون میاره برام یادت رو
گرمیه خاطراتت رو بارون
وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت
برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

من پشت شیشه با چشم های بارونی
منتظر می مونم ، تنها تو می دونی
خونه بی تو شده زندون خاطره
یاد تو می باره از پشت پنجره

ای تو بهار من ، ای تو دلدار من
بی تو خزون شده آخره کار من
طی شده عمر من پشت این پنجره
بغض ابر های دل ، ریخته تو هنجره

بارون - ایلیا منفرد (http://www.4shared.com/audio/UWk8i-iH/EilyaMonfared-Baroon.html)


پاییزتون بارونی:-2-41-:

ღ ghazali ღ
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۴ بعد از ظهر
یبچه هااااااا !!
دارم مینویسم و گریه میکنم !!
گند زدم به همه ی زندگیم اونم سر چی سر لج و لجبازی با اونم با کی ؟؟؟
آخه یکی نمیگه دختره ی امق مگه چند سالته لج میکنی و انتخاب ؟؟اونم کی ؟؟
همون که بدت میاد ؟؟
دام وانی میشم ؟؟
نمیدونم به کی ددمو بگم ؟؟؟
دام میمیرم
بچه ها تو و خدا واسن دعا کنید !!
خواهش میکننم
اگه درست نشه همه ی زندگیم تموم میشه !!
ه چی امید و آرزو دام
باور کنید همه یبدنم داره میلرزه !!!
تو رو خدا دعام کنید تموم شه !!
که خوابمو و بیدار شم بینم من هیچ کدوم از این کااو نکردم
خواهش میکنممممممممممممممممممممم مممممممممم
خدایا نوکرتم بد جایی تنهام گذاشتی

bahooneh10
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ بعد از ظهر
اعتراف می کنم اونقدر تو استرس روزام گم شدم که با ورق خوردن هر روز دست و دلم بیشتر می لرزه....
خدایا حواست به همه و به من باشه...
من رو یه لحظه به حال خودم واگذار نکن که خودم می دونم گند می زنم به همه زندگی ادم گونه ام...
خدایا هوام رو داشته باش که تو حال و هوات غرقم... شاید به وقت درد و تنگنا بیشتر....

به یاد ایام مدرسه....
روزهای صبح بیدار شدن ها و استرس امتحان ها... چقدر زود گذشت و چقدر دلتنگی خدایا...



باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها
ایستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی

یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان:

کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده

آسمان آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من
روز روشن

بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی

سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا

رودخانه
با دوصد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی

http://img.tebyan.net/big/1387/08/134230102487830171892093191178847188208.jpg


با دوپای کودکانه
می پریدم همچو آهو
می دویدم از سر جو
دور می گشتم زخانه

می پراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله

می کشانیدم به پایین
شاخه های بیدمشکی
دست من می گشت رنگین
از تمشک سرخ و وحشی
می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی

هرچه می دیدم در آنجا
بود دلکش ، بود زیبا
شاد بودم
می سرودم :

" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
این درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !

روز ! ای روز دلارا !
گر دلارایی ست ، از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا
هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره
آسمان گردیده تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ، ریخت باران
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا

برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می زد ابرها را

روی برکه مرغ آبی
از میانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره

گیسوی سیمین مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پریشان

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا

بس دلارا بود جنگل
به ! چه زیبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

" بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا ! "

بعدا نوشت هام...
- زیارت قبول کربلایی نیلو گلم...
- بهی نمی خوای روزه ی سکوتت رو بشکنی؟ گاهی برای فریاد کشیدن باید دست دوستی رو بگیری... من نه... هرکی که اعتماد می کنی تا رو سرشونه هاش سرت رو بکوبی و داد بزنی... خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااا
- لیلا لوسی... کوجایی؟ چرا نیستی؟ صفحه ت رو بستی... زدی حالت خوش نیست؟ حرف بزن.. بیا برام حرف بزن که دلتنگ همه ی حرفاتم...
- خیلی حرف دارم ... برای خیلی ها... اما فعلا یک مهر برای چند روز شاید استجابت یک دعا باشد...:-2-40-:

شبنم
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ بعد از ظهر
جمعه ...

نعیمه انقدر پریشون نبینمت دختر

خاطره خاصی ندارم هدف فقط عرضه اندام بود !

غزل چی شده دختر؟ تو که همه مونو نگران کردی با خاطره ات ؟ توکل به خدا دختر خوب ایشالا که درست میشه .

نیلو خوش برگشتی کربلایی ...

بی خبرم از بقیه همین پستهای آخر رو تونستم بخونم. امیدوارم روز و روزگار همگی بخیر باشه

هفته خوبی داشته باشید .

شهادت امام صادق رو هم تسلیت میگم

Mina
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
نیلویی جونم، خوش اومدی گلی! زیارت قبول!
پاییزتون مبارک!

*بـهـی با اینـکه ازت بـیخبرم! ولی همیـن که اسمـتو زیر ِ پست ِبالایی دیدم، دلم قـرص شـد که هسـتی!دوست دارم!

چیکا
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
جمعه 1 مهر 1390

خدا رو شکر این تابستون هم به خیر و خوشی تموم شد .نمی دونم چرا فکر می کردم این تابستون هیچ وقت قرار نیست تموم بشه ولی شد و پائیز اومد.عاشق پائیزم با یه بارونی و چتر توی بارون قدم زدن .خدا شکرت همیشه شکر گذارتم .چقدر خوب شد بار دیگه تونستم کنکور قبول بشم و برم دانشگاه .شب ها می شینم و هم برای خودم هم برای دوستام و جوون ها دعا می کنم که عاقبت بخیر بشن.

این روزها یه چیزهایی می بینم و می شنوم که روزی صد هزار مرتبه خدا رو شکر می کنم.فردا هم قراره با دختر خالم اینا بریم امام زاده داوود وای چقدر خوش بگذره خیلی وقت بود دلم یه گردش حسابی می خواست .


خیلی وقته یه چیزی دیدم که پیش خودم می گم یعنی بعضی ها چقدر پرو می شن آخه .خجالتم خوب چیزیه آخه.فکرشو که می کنم خنده ام می گیره. کسی که مثلا یه روز قرار بود با من باشه حالا منو به مجلس نامزدیش دعوت می کنه خدا جون آخه تا چه حد.....

این حرف تو دلم بود اگه اینجا نمی زدم می ترکیدم.گرچه من دیگه خیلی وقته هیچ احساسی ندارم خودمم هم این روزها ترسیدم وقتی نگاش می کردم هیچ احساسی جز تنفر نداشتم نامزدشو هم دیدم اما.....

گاهی وقت ها پیش خودم فکر می کنم شاید واقعا عشق مال توی کتاب هاست مال شیرین و فرهاد مال لیلی و مجنون.

خدایا شکرت برای زندگی که الان دارم بیخیال و آزاد خداجون مهربون اگه گاهی یادت نکردم تو به یادم باش

s@@@z
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۱ بعد از ظهر
به نام ارام دلها
سلام !
این اولین بار که میخوام خاطره بنویسم و اول پاییز چه جالب فصلی که خیلی دوسش دارم .
از دیروز زیاد حالم خوب نیست ینی یه جورایی دارم تو خواب و بیداری زندگی میکنم و دارم دیوونه میشم ولی به روی خودم نمیارم دارم سکوت میکنم ببینم اخرش چه میشه ...............
امروز می خواستم برم بهشت زهرا ولی نشد چون بابام زودتر رفت منم میخواستم تنها برم واسه همین نرفتم و موندم خونه و رفتم تو عالم خودم ولی هر چی فکر کردم به نتیجه ی خاصی نرسیدم همش پوچ بود .....................
خلاصه بازم سکوت حالا از شماها میخوام که دعام کنید چون خیلی ...............:-2-30-:
دردهای من جامه نیستند

تا زتن دراورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن دراورم
نعره نیستند تا ز نای جان براورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
دردمردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی استینشان
مردمی که نامهایشان
جلدکهنه ی شناسنامه هایشان
دردمیکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های سرودنم
دردمیکند
انحنای روح من
شاخه های خسته ی غرورمن
تکیه گاه بی پناهی
دلم شکست
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب پافشاری شگفت
دردهاست
دردهای اشنا
دردهای بومی و غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم حرف حرف درد را
دردلم نوشته است
باگلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت
ناگریزخویش را رهاکنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را
زبرگهای توبه توی ان جداکنم؟
دفترمرا دست درد ورق میزند
شعرتازه ی مرا
دردگفته است
دردهم شنفته است
پس دراین میانه من
ازچه حرف میزنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگرمن است
من چگونه خویش راصدابزنم؟

آلتینا
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
سلام به همگی
امروز اولین روزپاییز و مهر و من چقدر غصه خوردم که امسال اولین سالیه که دیگه مدرسه نمیرم:-2-39-:....
دیروز دختر عموم اینا واسه همیشه رفتن مشهد منو اون از بچگی با هم بزرگ شدیم و مثل خواهر نداشته واسه هم و از اون موقعی که عموم فوت کرد شدم غمخوار و سنگ صبورش جهار سال دبیرستانم با هم بودیم بغل دست هم و چقدر موقع جواب دادن به دبیرا و امتحانا همو کمک میکردیم :-2-35-:کلا هوای همو خیلی داشتیم وبا یه دوست دیگم که اونم رفته میشدیم سه تفنگدار حالا اون دو تا رفتن ومن چقدر دلتنگشون و چقدر تنها:-2-30-:...
امروز کلا ضد حال بود عصر رفتیم پارک که غروب بود اونم غروب جمعه دلتنگیام بیشتر شد بعدم یه جایی دعوت بودیم کنار مدرسمون پیاده میرفتیم دوباره خاطرات زنده شد ویه بغض بد جور تو گلوم :-2-15-:کلا مهمونی زهر شد برام ...
نمیدونم بعضی وقتا ما آدما چرا اینقدر وابسته میشیم که وقتی از هم جدا میشیم اینقدر سختی میکشیم با این که میدونیم یه روز از هم جدا میشیم....
ناهور عزیز:-118-: این آخر شعرت خیلی به دلم نشست ( زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا هست زیبا)
فعلا تا بعد

mahdieh67
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۹ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
فردا یک مهره:-2-22-: سال تحصیلی که اولش تعطیل باشه مشخصه تا اخرش چطور می شه:-2-41-:
خوبین بچه ها؟:-2-38-: منم خوبم.
من اعتراف می کنم نمی دونستم نیلوفر رفته کربلا:-2-35-: فکر کردم رفته مشهد زیارت:-2-35-: چرا به من نگفته بودی نیلوفر:-2-33-:
نعیمه استرس چی رو داری:-2-28-: یه استادی داشتیم می گفت وقتی همه تلاشت رو کردی، دیگه نگرانش نباش. بسپار..... ایشالا وکالت قبولی:-2-41-:
و اما اخرین روز تابستون چگونه گذشت:-2-22-: یاد انشاهای ابتدایی افتادم." تابستان را چگونه گذراندید":-2-22-: چقدر کلاسای انشا سخت می گذشت:-2-35-:
امروز از صبح ما بچه ها اعتراض کردیم که ما این جمعه باغ بیا نیستیم:-2-36-: یعنی چی هر هفته می ریم باغ:-2-36-: با اینکه بد نمی گذره و همیشه من لب تاب و تخته:-2-35-: رو می برم ولی خوب این هفته دلمان تنوع می خواست:-2-37-:
بعد نهار در خواب و بیداری بودم که بابا اومد گفت وقتی بیدار شدی برام یه کلید تبادل بانک بگیر:-2-30-: یعنی چی وقتی بیدار شدی:-2-30-: شما که الان بیدارم کردی:-2-30-: خودشون رفتن باغ برای عیادت مریض:-2-36-:
تا عصر تنها بودیم که اومدن و سه تایی با مامان و بابا رفتیم نمایشگاه:-2-41-:
و این طور شد که روز اخر تابستون هم تموم شد:-2-38-: انشای ما تموم شد:-2-38-:
راستی مریم نام دگر نازلی، یادته اون گز اصفهانی از نوع اردی:-2-22-: امروز گرفتیم، ولی پدر دندونم رو دراوردن:-2-30-:

-نازلی-
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۲ بعد از ظهر
سلام.

دلم خواست پست بدم.
دو تا حلاله.
(بخشید بی ادبی نباشه ها، یعنی خیلی آدم سر ذوق میاد:-2-35-:)

* نیلو خوش اومدی. زیارت قبول.:-2-25-:

*بهنوش خیلی باحالی. چون هستی و گاهی یه تشکرت زیر یه پست فقط دیده می شه.:-2-40-:

* به به...مینا خودمون...:-118-:

* هیچی دیه...حالم زیاد خوب نیست...

* هیچی دیه....دلم تنگه...
پستای ناهور این چند روز خیلی برام زنده است...
کاش می شد با کسی حرف زد...
هی...

* یه دوست عزیز هم نشد که ببینمش...:-2-39-:

* اصلا حال تایپ کردن همین چند خط رو هم ندارم..

* همه تون موفق باشید و سالم...
سالم...
سلامتی خیلی نعمت بزرگیه...ایشالا همیشه در کنار خانواده از این نعمت بهره مند باشید و قدرش رو بدونید.

فعلا.

بعد: مهدیه من عاشق کلاس انشا بودم. هنوزم دلم براش تنگ میشه...
آره یادمه...باورت میشه دیگه گز از گلوم پایین نمی ره...همش یاد توام...خوش حالم که خوردی...مونده بوده حتما..وگرنه گز تازه اش نرمه...

* سمن نمی دونم می خونی یا نه...
ولی حال و هوای همه دخترا...خصوصا تو یه همچین سنی همین طوریه....منم گاه این جوری می شم و می شدم...باور کن بزرگ شی به همش می خندی و گاهی گریه می کنی...
نصیحت نمی کنما...دوستانه است...یعنی نمی شناسمت..ولی خوب...هیچ وقت لعنت نکن...کلا گاهی باید سوخت دیگه...بی خیال...:-2-27-:

ابی دریا
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
به نام خدا
جمعه 1 مهر 1390
سلام به همه ي دوستاي گلم
.نميدنم ميتونم روزي دوتا پست بدم يا نه!ولي در هر صورت اميدواريم مديران ما را ببخشايند.
خدا جون عاشقتم.نوكرتم.مثل اينكه مشكلم حل شد و الان بي نهايت خوشحالم.نيلو جوووووونم خوش اومدي.اميدوارم سفر خوش گذشته باشه كه قطعا همين طوره.
حالا كه مشكلم حل شد خاطره ي امروزو دقيق مينويسم:صبح مامي به ابجي زنگ زد و گفت ناهار بيان اينجا.منم نشستم بقيه شكارچي شهرو ديدم.خيلي قشنگه حتما ببينيد.ناهارو خورديم و قرار شد بعد از ظهر اول بريم بهشت زهرا و بعد فروشگاه كه خريد كنيم.
ساعت 4 رفتم بقيه شكارچي شهرو از دوستم مريم گرفتم و بعدش اماده شديم كه بريم.وقتي رسيديم من تو ماشين موندم و هرچي بقيه گفتن بيا پايين بريم سر خاك گفتم نه و از همينجا فاتحه ميخونم واسه همين نويد(خواهر شوهرم) بهم گفت من مردم سر خاكم مياي ديگه؟كه من گفتم خدا نكنه.
خلاصه بعد از فاتحه خوندن ديدم زندايي هم اومده و گفت كه دخي دايي جونم مثل من تو ماشينه و من رفتم پيشش.كلي با هم حرف زديم و گفتيم كه باز امد بوي گند مدرسه!
بعد يه ساعت مامي اينا اومدن و رفتيم فروشگاه خريد كرديم.قبل رفتن ابجي به من گفت داريم ميايم بستني ميخوريم ولي مامي گفت دير شده و يه وقت ديگه ميريم.
در اون لحظه عين بچه هاي 5 ساله لج گرفتم و گفتم بستني ميخوام و همونطور كه نق ميزدم برگشتيم خونه.
الان ميفهمم كه هنوز بچه ام و درست و حسابي بزرگ نشدم و به خاطر اون لجبازيام به خاطر بستني جلوي نويد كلي خجالت كشيدم.
گرچه ايشون قبلا با روحيه ي لجباز و بچه گونه ما اشنا شده بودن.
خلاصه شامو خورديم و ابجي و نويد داشتن ميرفتن كه با اصرار زياد من و اون يكي ابجيم قرار شد بريم بستني بخوريم.بله ما به بستنيمان رسيديم و عين كوچولوها ذوق كرديم.
خلاصه امشب نيز گذشت و الان قراره برم شكارچي شهرو ببينم.راستي مانتو و شلوارمو اتو كردم تا واسه پس فردا اماده باشه.
ديگه حرف خاصي نيست.
اين گلا هم به مناسبت ورود نيلوي عزيز و هم چنين تقديم به همه ي بچه هاي خاطره نويسي:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

شبنم
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
چه همه تو قیافه ان :-2-22-:

خجالت بکشید بابا این فاز منفی چیه همه رفتین توش ؟؟؟؟؟؟؟

عاشق فصل پاییزم ، من تو پاییز به دنیا اومدم ؛ تو پاییز عاشق شدم و تو پاییز فارغ !! بهونه از این بهتر ؟ عاشق صدای خش خش برگهام زیر پای عابرای خیابون ؛ عاشق بوی خاک بارون خورده ام .. عاشق صدای رعد و برقم. عاشق همه چیز پاییزم هر سال پاییز که میشه حس میکنم دوباره متولد شدم ، حس میکنم دوباره عاشقم ...

جمعش کنین این جو منفی رو تا جمعتون نکردم :-2-37-: یکی مثل بهنوش این خاطرات رو میخونه و نیاز داره ازمون انرژی مثبت بگیره. بهنوش قوی تر از من و شماست و نیاز به دلسوزی نداره بهش کمک کنیم دوباره برگرده به جمعمون .

دیروز با بچه ها دوباره رفتیم ظهیرالدوله . ازش تعریف نمیکنم که کسی هوایی نشه ولی انقدر کلافه و پکر بودم که فکر کنم حسابی روز همه رو خراب کردم. شرمنده بچه ها دست خودم نبود

امروز یه اتاق تکونی اساسی با مینا داشتیم

چه خوبه که فردا تعطیله

چه خوبه که اینجا هست

چه خوبه که دور همیم

دوسال پیش فردا روزی من اولین پستم رو تو انجمن دادم. فکرشم نمیکردم یه روز همه تو اینجوری یه قسمت از زندگیم بشین. پایینده باشین و شاد . زندگی فراز و نشیب زیاد داره. بعضی وقتها به یه جایی می رسی که احساس میکنی ته خطه و از اون بدتر نمیشه ، بعد یه چند وقت بعدش آرزوی همون روزی که گذشته رو میکنی. ناشکری نکنین .

سمن با توام. آدم باش :-2-38-:

پست دوم خودم بود دوست داشتم الان بفرستم :-2-08-:

شب خوش

نازلی باز من و تو همزمان سر ذوق اومدیم خدا به خیر بگذرونه :-2-06-:

bahooneh10
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
به جان خودم من یکی نمی خواستم دو پسته بشم الی...
ولی همه ش تقصیره این شبنم س.. اینه.. این...
( در پرانتز عرض می کنیم که این به اشیا تلفی می شود اما از وقتی دیروز ماست را دیدیم.. یعنی بعضی ها را دیدیم می شود به این بعضی ها این هم گفت...:-2-06-:)
( پرانتز دوم- می ریم که بن بشیم... بسم ا..)
در راستای تایید پست این... یعنی همون ماست جان که بسیار فین فینی بودند به شهادت شهود حاضر در جمع...صدا هم نداشتند و چشم هاشان هم خمار بود و ... :mrgreen::-2-06-: ما الان الهی بگردم هستیم...:-2-38-:(ضد بن عمل می کند)
ما هم می اییم که جوی بعوضیم و ... بهله...
ما هم لامصب این اسم کاربری گرفته.. اسم شعری گرفته.. هرچی که فکرش رو کنی رو از این پاییزجانمان داریم...
این عشق و عاشقی ها هم نصیب فخط بر و بچ پاییزه نه فخط این... توجه شما را به واژه ی این بیشتر معطوف می داریم...
این است که رفتیم در رسای این دلتنگی ها یَک شعر خفن دلتنگی با حضور شخصیت ها یافتیم که....
اول شعر و بهدش رسیدگی به نظرات این... همون ماست:-2-06-:

تقدیم به این روزهای خوب ِ دلتنگی :



تو و این پرسه های یک نفره
تو و این کوچه های تکراری
شعرهایی برای ننوشتن
خوابگاهی برای بیداری


تو و این دوستان ِ نامردت
تو و این شعرهای بی شاعر
تو و این کافه های تنهایی
تو و این ... خاک بر سرت یاسر !


کاش می مُردی و نمی دیدی
کاش چشم همه بصیرت داشت
کاش افسانه های کودکی ات
مثل حـــنانه ات حــقیقت داشت !


کاش دنیا همان دو روزی بود
که تو در رشت گریه می کردی
هیچ فرقی نداشت دلتنگی
رفت و برگشت گریه می کردی...


زندگی کفـٌــه های اجبار است
یک ترازوی مست و دیوانه
یک طرف ، نفرت ِ تو از دنیا
یک طرف ، عشق ِ تو به حنانه


زندگی روی موج تکرار است
باز هم گریه ، باز هم شانه
باز هم نفرت تو از دنیا
باز هم عشق تو به حنانه


صبر کن ! تازه اول راه است
بـُــرد ِ تو از شکست می آید
یعنی آسان ز دست خواهد رفت
هر چه آسان بدست می آید !


صبر کن ! شب تمام خواهد شد
بعد از این روزهای بی تابی
می روی توی غـــار مـــردمـــکــــش
مثل اصحاب کهف می خوابی !


کوه باش و بریز توی خودت
عشق باید به کوه تکیه کند
مرد باش و به درد عادت کن
چه کسی دیده مرد گریه کند !؟


قصه ی عشق از زمین که گذشت
از هوایی شدن هراسی نیست
پیش بینی نکن چه خواهد شد
عشق مثل هواشناسی نیست


قصه ی عشق و زندگی این است :
پرسه در کوچه های تکراری
شعرهایی برای ننوشتن
خوابگاهی برای بیداری !

در جهت جلوگیری از دزدی فرهنگی پست دهنده ویرایش را کوبیدیم که بزنیم... بهله شعر از یاسر خان قنبرلو می باشی ید...


به نظر شوما نقش کلیدی یاسر در این شعر چیست؟
حنانه واقعی است یا نه؟؟؟
این شوما اول بیا نظرت رو بده بینم....

بچه ها... زندگی همه سختی رو داره... زندگی اونقدر سخته که تو این سن باید بفهمیم سخته... برای همه هم هست...منی که ناله می کنم تا شمایی که می ای از غصه هات می گی... خوشحالم اینجا هست که بخوایم توش حرفامون رو بزنیم و داد و فریادامون رو بکنیم...
گاهی اجبارهای زندگی مجالی برای نشون دادن خود واقعی مون نمی زاره...
خدایا برای همه چیزهایی که بهمون دادی و حواسمون نیست که چقدر ارزشمندند... ممنونتم... خدایا مرسی... خیلی چاکریم...:-2-40-:

NILOUFAR
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
به نام خدا ی مهربونم
یکم مهر هزار و سیصد و نود
.......
بچه ها بعدا میام خاطره میگم خاطره ها رو کامل نخوندم
جای همتون خیلی خالی بود خیلی . من دوست نداشتم برم ولی وقتی از در حرم حضرت عباس رفتم تو همه چی یادم رفت
همش میگفتم من چه جوری رسیدم به اینجا کنار ضریح ...
برای همتون خیلی خیلی دعا کردم و به یادتون بودم
بهنوش عزیزم خیلی به فکرت بودم بیشتر از این چیزی نمیگم
ما خونمون خیلی مهمون هست یه کم سرم خلوت بشه میام تک به تک پیام هام رو جواب میدم
خیلی دوستون دارم وقتی اومدم سایت فکر کردم واقعا به خونه رسیدم تو این شلوغی سریع اومدم نمیتونستم وایستام خلوت بشه
فعلا

fatima_59
۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
سلام
فکر کنم فردا که الی بیاد قانون دو پستی رو برداره :-2-22-:
نیلو خوشگلم خوش اومدی زیارت قبول کربلایی نولو :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
ناهوری گلم تو همه تلاش خودت رو کردی .. اروم باش عزیزم .. مطمئنا بی جواب نمیمونه .. نذار روزهای پارسال دوباره برات تکرار بشه .. :-2-15-:
بهی همین که گه گاهی تشکراتت دیده میشه یه قوت قلبه که هنوز هم اینجا رو قبول داری و تنهامون نمیذاری .. :-118-:

یه وبلاگ جدیدا کشف کردم به اسم نسوان مطلقه معلقه .. چند تا دوست با هم مینویسن .. خیلی جالبه نوشته هاشون .. ولی شولتره متاسفانه :-2-43-:
اسم انشا بردید .. اولین زنگ انشا کلاس سوم ابتدایی طبق معمول همه ی مدرسه ها موضوعش درباره پائیز بود .. منم کلی ذوق کردم و تقریبا یه داستان کوتاه در مورد پائیز نوشتم .. ولی سر کلاس وقتی چند نفر رفتن پای تخته و انشاهاشون رو خوندن و دیدم همه نوشتن پائیز فصل باز شدن مدرسه هاست و ما به مدرسه میرویم درس بخوانیم و این چرت و پرت ها ، از ترس این که معلم و بقیه مسخره م نکنن ،وقتی نوبتم شد شبیه انشاهای بقیه سر هم کردم و بلند بلند مثلا از رو دفترم خوندم .. هنوز بعد این همه سال میتونم اون حس بد سرخوردگی رو احساس کنم .. ذوق نوشتنم رو کور کردن :-2-39-:
به این نتیجه رسیدم خیلی از این رمان های نوشته کاربرها رو خیلی از سن پائین ها بخونن اثر بدی تو ذهنیتشون نسبت به جنس مخالف ایجاد میشه .. و نسبت به مردها کاملا بی اعتماد میشن .. :-2-28-: نگران نسل اینده شدم :-2-27-:
علی از ظهر رفته جایی و هنوز برنگشته .. منم همچنان تو دلم سیر و سرکه میجوشه و به روی خودم نمیارم که نگرانم .. میام اینجا هی صفحه رفرش میکنم خاطره بچه ها رو بخونم حواسم از ساعت پرت بشه ..
شبنم هیچ اوتوری به اندازه همون جوجه اردک اولیت بهت نمیاد :-2-15-: تو ذهن من با همون ثبت شده یوزرت ...
برای همه همینطوریه .. خیلی وقتها که دارم پستی میخونم از رو اواتورش میفهمم کیه .. البته اونهایی که مدت زمان طولانی یه عکس دارن ..
دیگه حرف ندارم .. ساعت چند شد ؟ :-2-39-:
میخوام اناکارنینا رو شروع کنم به خوندن .. امیدوارم خوب باشه ..
شب همگی خوب و خوش و پر از ارامش ..

همش 4 دقیقه طول کشید پست نوشتنم .. چرا همه سر ذوق اومدن دو پسته بشن ؟ :-2-22-:

همین الان نوشت : علی اومد :-2-16-::-2-16-::-2-16-:

patrin
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
حمله حمله...:-2-22-:
چه کردید یهو با خاطره نویسی:-2-22-:
مشالا سرعت... مشالا همت... مشالا غیرت...مشالا شرکت...:-2-31-:
تا اومدم خاطره ها رو بخونم و تشکر بزنم زیر هر خاطره تشکر بارون شده بود:-2-38-:

من نیز به عنوان یه پاییزی خوشحالی خود رو از شروع پاییز اعلام می کنم...:-2-16-:
هر چند همیشه به خاطر شروع درس از اول مهر نالون بودم ولی عاشق پاییز... عاشق قدم زدن تو هوای پاییزی... بارونای پاییزی... زردی پاییزی:-2-04-:
خاطره ای ندارم ولی دلم پست دادن می خواست

پ.ن هام مم مال ده قرن پیشه به من هیچ ربطی نداره:-2-27-:
اگه می تونید مثل امشب منو مجبور کنید پست بدم که پ.ن ها نمونه:-2-22-:

پ.ن: سایه جان تسلیت میگم عزیزم.
پ.ن: پروانه خدا خیر دنیا و آخرت بهت بده با این تغییر نام کاربیت. مبارکه:-2-25-:
پ.ن: تو تمام زندگیم عاشق دو تا از شعرای کتابای دبستان بودم یکی ای روستایی... یکی ام باز باران...انقدر که با این حافظه داغونم هنوزم از حفظم شون. مرسی نعیمه:-2-16-:

پ.ن: نیلو زیارت قبول خانومی:-118-:
پ.ن: بهنوش خیلی خوشحالم که هستی:-2-41-:

دیگه یادم نمی یاد:-2-37-: برمی گردم اگه یادم اومد:-2-27-:

اول مهرماه 1390

شبنم
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
خدا شاهده که امروز فرداس :-2-38-: الانم سهمیه شنبه مونه :-2-38-:

الی برو سبیلاتو بزن عوض اینکه بشینی تعداد پستای ما رو بشماری عزیزم :-2-38-:

نعیمه من ایشالا شما رو می بینم دیگه :-2-38-: یه ماست و این ـی نشونت بدم حالت جا بیاد عزیزم :-2-38-: تو مگه خودت خواهر مادر نداری به درجه خماری چشم دختر مردم زل میزنی بی حیات :-2-14-: خوبه حالا من با حداکثر فاصله ممکن با شوماها نشسته بودم :-2-28-:آدم وسط شماها امنیت ناموسی نداره :-2-22-:

شعرت خیلی بی ادبی بود :-2-09-: چرا خاک بر سر یاسر ؟؟؟؟؟؟ ماهانااااااااااا :-2-37-: بیا ببین چی میگههههه

بعد چرا در رشت گریه کرده ؟ :-2-35-:

خیلی پیچیده بود در حد ذهن ما نبود ولی این دو بیتشو خیلی دوست داشتم

کوه باش و بریز توی خودت


عشق باید به کوه تکیه کند


مرد باش و به درد عادت کن


چه کسی دیده مرد گریه کند !؟

میخوام ببینم کی فردا ریپورت منو به الی میده ها :-2-28-:

فاطی اومدم بگم نگران نباش که یاسرتون خودش اومد دیگه :-2-38-:

بعدا نوشت(از ترس الی:-2-36-:) : آره نازلی از همون واقعیاش بود فکر کنم نمیدونم ولی خب بود دیگه اون موقع که فکر میکردم بود :-2-22-: ناراحت نشدم دختر تو چرا انقدر حساس شدی؟ حال و هواش 50 % حس خریت :-2-38-: 20 % حس زیبا بینی که حس میکنی همه چی خیلی قشنگ و ایده آله 20 % حس فداکاری که همه چی رو واسه یکی دیگه میخوای 10 % حس رضایت ... شوخی میکنم خواستی بیا خصوصی برات بشکافمش :-2-38-:

-نازلی-
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
دوباره سلام...

خاطره روز شنبه....:-2-22-:

اولا شهادت امام صادق تسلیت...

دوما شبنم....:-2-41-: واقعا همین دلتنگیا هم آدمو سر ذوق میاره...وولی امون از اون موقع که اینجا سوت و کوره...

سوم فاطیما علی آقا رفته ددر:-2-22-:...برگشت از ددر ما رو هم خبر کن...بیشتر بخندیم...:-2-22-:

چهارم ما دلمون باز است.......

* واقعا فاطیما راست می گه...این نسل آینده قراره چی بشه؟؟؟؟
ما این شدیم....اونا چی؟؟؟؟؟؟؟

* تاکید می کنیم عاشق زنگ انشاییم...اصلا زنگ انشا منو این کرد که حالا هستم(چه شخصیتی:-2-31-:)
* امروز دختر خاله ام یه کارت پستال آورده مال سال84..که من براش پست کردم به شیراز...
اینقدر این نوشته و انشاش بچه گانه و صادقانه بود...در کمال سادگی بهش گفته بودم دوستت دارم...چقدر بچگیا خوب بود...البته حالا هم خوبه...کلی با دختر خاله ام یاد دفتر خاطراتمون و نامه هامون و...رو کردیم...یادش بخیر...

* شبنم عشق چه جوریه؟؟؟ عاشق شدی؟ از اینا که واقعیه؟؟؟
من با اینکه گاهی شخصیت هام عاشق می شن و خیلی حس ها رو درک می کنن..اما خودم می مونم توش...و نمی دونم واقعا چیه؟؟

* من عاشق زمستونم...ولی با تعریف شبنم از پاییز...دومسش پیدا کردم...

* تا حالا توی پاییز تو چهارباغ اصفهان قدم زدین؟؟؟؟؟(این تیکه تبلیغه....:-2-27-:)
محشره...برگای پاییزی....از اون درختای قدیمی...نم نم بارون...مخصوصا رودخونه پر آب باشه...یعنی یه حس فوق العاده....
من عاشقشم....(این حس رو در این قسمت درک می کنم البته:-2-27-:) ..گاهی از فکر جداییش می ترسم...

*پیش خودم فکر می کنم آیا اولین نفر از نودهشتیا رو که ببینم چه جوریه....آیا اصلا می بینمش؟؟؟
ببینم بهتره..یا نبینم؟؟؟؟

فعلا..
(امیدورام ذوقمون بخوابه....:-2-37-:)

*بعد: من نمی دونستم چه جوری به فاطیما بگم دلواپسی نداره ...نگران نباش...الان پیداشون میشه...اون جمله های مسخره بالا رو نوشتم...ببخشید دیه...:-2-14-:

مهم مهم: شبنم خواهشا اینو می خونی منو خبر کن..حتما..دلم آروم نمی گیره...
من منظورم این بود که عشق حال و هواش چه جوریه؟؟؟ نه این که بخوام تو از عاشق شدنت و ..بگی ..که کاملا خصوصیه...فقط منظورم حال و هواش بود...این که آدم از کجا باید بفهمه...امیدورام سوءتفاهم نشه...خواهشا خوندی خبرم کن......پلیز.........

نه حساس نشدم(بودم:-2-31-:) ...آخه طرز سوال پرسیدنم خیلی بد بود..مدل این فضولا...از اینا که میگن..اوا شبنم جون شما هم؟؟؟؟(چشماشونم یه جوری می چرخونن...)
اینا که گفتی با من نخوند...:-2-39-:..فکر کنم عاشق نشدم...مرسی..هر وقت وقت داشتی میام خصوصی.....:-118-:

واران
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
سلام به همگی:-2-40-:
امروز چقد خوب بود...
وسطش چندتا موج منفی اومد ولی خب بی محل کردیم رفتش:-2-41-:
چی میشه هروقت ادم نیاز داره یه روز خوب و ساده...خیلی خیلی ساده ... داشته باشه که بفهمه زندگی خیلی قشنگ تر از اینیه که هر روز می بینه و بی تفاوت روزش رو تموم میکنه...

دلم یه چیزی میخواد ولی هرچی فکر میکنم نمیدونم چیه:-2-15-:
غروب که از کوه برگشتم خوابم میومد
حتی شام هم نخوردم که زود بخوابم ولی همین که اومدم تو اتاق و کامپیوترو روشن کردم...:-2-37-:
قرار بود زود بخوابم اخه فردا قراره دوتا شهید گمنام واسمون بیارن:-2-39-::-2-39-:منم میخوام برم.

خوش به حالت نیلوی عزیز که رفتی کربلا...زیارت قبول:-2-40-:

شب همگی خوش:-118-:

tarane67
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
و بازهم سلام و سلام و سلام.:-2-40-:
این شد سومیش.بدم نیستا.:-2-14-:دو شبانه روز میشه که نخوابیدم:-2-27-::-2-36-:.داشتم به این فکر می کردم که حالا امشب چیزی ننویسم .اما راستش دلم تاب نیاورد و کلا الان دوتا چوب کبریت زیر پلکامن.:-2-06-:خب بریم سراغ امروز.گویا پاییز اومده.اینطور میگن.خوبه و تبریک.منکه دیوونشم.صبح با اینکه شب قبل نخوابیده بودم دیدم از بیکاری بهتره.پریدم تو ماشین که یکم گشت بزنم و یکی از وسایلای دوستم رو که مدتهاست جا گذاشته بود بهش برسونم.:-2-43-:خلاصه اینکه تا چشمام پشت فرمون گرم می شدن یکی بوقی چیزی می زد و من هم یک متر می پریدیم هوا:-2-43-::-2-36-:بعد از اینکه رسیدم نزدیک خونشون ،زنگ زدم و اومد تا وسیلشو بگیره مفتی مفتی خودش رو دعوت کرد و با من برگشت خونه .حالا مگه می زاره بخوابم.:-2-36-:منم خواستم کمتر حرف بزنه لپ تاب رو روشن کردمو رفتم نت.ماشال... اعتماد به نفسشم که زیاد.خلاصه خدا رو شکر خوابش برد.من هم گفتم تا خوابه یکم استراحت کنم که وقت ناهار شد و مجبور شدم بیدارش کنم باز:-2-30-:خلاصه.یکم باز صحبت و تعریف کرد که پناه بردم به اتاقم.یکم که گذشت گفتم بذار یکم درس بخونم.اما واقعا این چشما یارای درس خوندن نبودن.کلا از من اصرار و از این چشمها انکار که پارچه ی سفید به دست باز رفتم تو نت.جناب دوست آمدن داخل و باز مکالمات ما شروع شد.:-2-09-:کلی گفتیم و خندیدیم و عصر شد.متعجب از این بودم که چطور غروب جمعست و من دلگیر که نیستم هیچ حال جالبی هم دارم.شاید سومین جمعه عمرم بود که به این منوال می گذشت.خلاصه سرتون رو درد نیارم.نمی دونم چی شد که به فکر این افتادم رمان قدیمیم رو که مدتها بود نیمه کاره رها کرده بودم دوباره ادامه دادم.خلاصه با کلی دعا و توسل به خدا و پیغمبر رفتم سرش.:mrgreen:چند صفحه ای ننوشته بودم که رفتم تو فاز هپروت.بیرون بیا هم نبودم که.تو حس چاپ شدن رمانم و برنامه نویسی و ارشد بودم که پیج شدم:-2-43-:خلاصه به زور ما رو بردن درکه و جاتون خالی.پشت یه ترافیک آدم خفه کن گیر کردیم و بعد دوساعت برگشتیم.خلاصه شب شد دیگه.به خونه که رسیدم باز دوست نازنین پیش دستی کرد و قبل اینکه عذرش رو بخوام تو اتاقم پناهنده شد.من هم که دیگه درحال غش بودم،با لباس بیرون روی تخت پرتاب شدم.تو بیهوشی بودم که دیدم سروصدا میاد.چشمام باز شدن و چشمتون روز بئ نبینه.دیدم دوتا چشم همینجوری زل زده به من:-2-09-:دیگه منم لجم گرفت و به دست و صورتم آبی زدم و نشستم روبروش.همینطوری بهش خیره شده بودم که یکم اعصابش خط خطی شه.اونم ماشال... اعصاب پولادی.من که از رو رفتمو گفتم بذار حداقل خاطره این روزم رو بنویسم.ولی بین خودمون باشه روز خوبی بود درکل.:-2-41-::-2-22-:
چقدر حرف زدم.شرمنده دیگه.خانومی که از کربلا اومدی،نیلوفر جان.رسیدن به خیر.دوستانی که غمگینن و عرق مشکل:همگی کامشون شیرین و ایام به کام.خدا بزرگه بی مرز.خلاصه همگی رو با بهترین آرزوها به خدا میسپارم.برم ببینم می تونم بعد 2 روز یواشکی از جناب دوست بخوابم یا بازم بالای سرم ظاهر میشه دور از جون اجل معلق:-2-35-:

bahooneh10
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر
یعنی فردا نفری یه اخطار من و تو گرفتیم شبی ها...ببین کی گفتم...:-2-38-:
ما امدیم بگیم...
از دیدن شوما خرسند می شویم بسیار...اما اگر ما را یافتی...سلاممان را به خودمان برسان....:-2-27-:
تقصیر ما نبود که... چشمان خومار شوما از چند فرسخی داد می زدند که ما رو ببین که این ساکت نشسته نگو چرا ارومه....:-2-22-:
بهدش هم ... شعرمون بی ادبی نبود که.. یاسره تازه دوزاری ش افتاده بود...
یاسره قبلنا خونه شون قزوین بود... تا جایی که ما ازش خونده بودیم:-2-35-:بهدش فکر کنم حنانه شون رشت بوده... هی می رفته و هی می اومده...هی این حنانه( ماهانا بیا برو ببین حنانه کیه) اشک ش رو در می اورده... حالا اومده تهران...می گه نه رشتی نه قزوینی فقط تهران...مرز امن و حاشیه دلتنگی ... نشسته شعر نوشته بچه برای خودش...
ماهانا بودو بیا ببین این حنانه کی بید که تو شعر یاسر بید...سعید تو هم بیا از این حنانه رمز گشایی کن...
ماشااله... 16 نفر عضو و دو نفر مهمان در حال حاضر خواننده تاپیک هستند.. ماهان برار ... بدو خاطره بنویس بینم...لیا تو هم همین طور.. پروانه... و بقیه که از نظر غایبید...
دیگه ... دیگه... دیگه...
فاطی گلم مرسی... خدا رو شکر که تو هم از نگرانی در اومدی....

می ریم که فردا اخطار دوم رو دریافت نموده باشیم و ... بهله:-2-38-:

اوهوی نعیمه :-2-09-: این امضاتو ویرایش کن :-2-33-:
انگار سوار شبنم ها شدی و
بالا رفتی


مگه شبنم بالونه :-2-42-::-2-42-::-2-42-:

saghii
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
به نام او
سلام خوبید؟
من قاطیم:-2-31-: یعنی احساسام باهم قاطی شده اصلا نمی فهمم خوشحالم ناراحتم پشیمونم استرس دارم بی خیالم چه حسی دارم:-2-15-: یه جور خلا جای احساسم انگار این حالته من بدنم هیچی نداره خالیه واقعا نمی دونم حالتم چیه؟گاهی عجیب پشیمونم در حدی که اشکم در میات گاهی نه خوشحالمو بی خیال کلا زده بهم سیمام نمی دونم چه جوریه از اون روزاست که دلم می خوات فقط حرف بزنم تا به چیزی فکر نکنم یکی از اشکالات وحشتناک بدم همینه وقتی می دونم یه جایی یه مشکلی هست ازش فرار می کنم تا بهش فکر کنم وقتی می بینم یه جایی یه ضعفی دارم ازش فرار می کنم تا قویش کنم
قضیه درس خوندنم از اول گفتم فلان فصل زیست دوم سخته نه برا امتحان کلاسی خوندم امتحاناشم غیبت کردم :-2-35-:نه اخر سال دوم خوندم تا این که کنکور مجبور شدم بخونمش چون از اون فصلای مهم بود دفه اول که خوندم کلی غر زدمو طول کشید:-2-36-: دفعه دوم خوشم اومد:-2-41-: دفعه سوم بیشتر فهمیدمش :-2-37-:دفه چهارم دیگه از تستاش ترسی نداشتم:-2-16-: تو کنکورم راحت تستشو زدم وای که چه قد من عاشق زیست بودم مخصوصا معلمه پیشم :-2-41-:خیلی ماه بود واقعا معلم تو علاقمند بچه ها به درس واقعا مهمه(دوتا واقعا برا تاکید بیشتره:-2-22-:) یادمه سال دوم معلم فیزیکمون خیلی بد بود :-2-42-:از این معلمایی که عرضه کلاس جمع کردنو نداشتن اونم چی کلاس 12 نفری تجربیو سر کلاسش ما اسم فامیل گل یا پوچ دست بازی می کردیم تازه اهنگو رمانم یادم رفت رومانا رو هم دو نفری می خوندیم:-2-31-: اون وقت این خانوم وقتی صدای استووپ مارو سره بازی می شنید به جای ساکت کردنمون می گفت اروم تر بازی کنید:-2-37-: من اویل فکر می کردم شوخی می کنه بعد دیدم نه جدی جدی اصلا دلش برا شاگرداش نمی سوزه:-2-37-: وجدانم خوب چیزیه خوب قبول که ما شیطون بودیم ولی چه طور بقیه معلما جمعمون می کردم معلم ریاضیمون اون قدر ابهت داشت که صدا از دیوار در نمیومد سر کلاسش:-2-31-: اونم کدوم کلاس دوم تجربی که به خراب کارا معروف بودن :-2-14-:هر چی به مشاورمون گفتیم انگار نه انگار مشاوره:-2-28-: بعدم اخر سال نتیجه بی تفاوتیاشونو دیدن:-2-27-: به جاش معلم زیسته امسالم وجدانه کاری داشت لازم بود برا تک تکه کلاسم توضیح می داد هی می پرسید همه فهمیدن کسی نمی خوات برای من توضیح بده من اشکالشو بگیرم من از قبل زیستو دوست داشتم ولی ساله اخر عاشقش شدم:-2-41-: هیچ درسیو اندازه زیست نه خوندم نه تست زدم بر عکسه فیزیک که تا تونستم ازش در رفتم اخرم نتیجشو دیدم :-2-15-:
انگار خیلی وقته از اون موقه می گذره نمی دونم چرا این حسو دارم نمی دونم چرا یاده این چیزا افتادم گفتم که ذهنم ریخته بهم از این شاخه به اون شاخی هی میخوام............اصلا بی خیال:-2-15-:
امروز ساعت 12 بیدارشدمو کل خانوادمو شرمنده کردم با این کارم مامانم داشت از تعجب شاخ در میورد:-2-35-: یه چیزی خوردم افتادم به اس بازی یکی از بچه هامون برام یه هم دانشگاهی تو دوستاش پیدا کرده بود خوب خدا رو شکر یه اشنا پیدا کردیم ساعت سه نهار خوردیم اونم بادمجون من عاشقه بامجونم :-2-16-:بر عکس فسنجون از فسنجون متنفرم:-2-27-: نمی دون چرا ولی از بچگی اصلا بهش لب نمی زدم بعد ناهار یه کمی تو سایت چرخ زدم چهار رفتم حموم اخه خونه ی یکی از فامیلامون روضه بود به مناسبت شهادت امام صادق تا کارامو کردم ساعت شد 5 خورده ای مامانم کلی منو ابجیمو دعوا کرد که همیشه دیر می کنین دمه اخر کاراتونو می کنین دخترایه مردمو ببینین از این تیکه دخترای مردمو ببینین متنفرم:-2-36-: صد دفه گفتم ولی مامیم دوست داره استفاده کنه:-2-28-: باشه خیالی نیست:-2-39-:
رفتم روضه برام خیلی خوب بود یه جور مسکن بود اروم شدم دیگه اشفته قاطی پاتی نبودم الان حالت من اروم و در حال تفکر ساعت 8 اومدم خونه تو سایت چرخیدم یه کمی بازی کردم(برا داداشم بازی ریختم رو کام ولی خودم بازی می کنم:-2-14-:)اس بازی کردم الانم این جام دارم خاطره می نویسم
پ.ن:نیلوفر خانوم زیارت قبول:-118-: اگه بدونی من چه قدر دوست دارم دوباره برم:-2-15-:
روزای پاییزیتون قشنگ :-118-:
شب خوش:-118-:

rosa
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
////////////////

fatima_59
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
سلام
دقت کنید اون یکی بالاییه 11 و 52 دقیقه س .. الان شنبه س .. :-2-27-:

اره نازی به قول خودش پیش زن سومش بوده :-2-22-: حالا بیا با هم بخندیم :-2-06-:
به قول شبنم چقدر حساسی ناراحت نشدم گلم :-2-22-: کلی هم خندیدم دلم شاد شد :-2-35-:
یه سوال فنی : یعنی واقعا این شخصیت های دختر رمان ها که هی قهر و ناز میکنن و مثلا دور از دسترس هستن جذابن ؟ یا مثلا عمرا نمیتونن با داشتن شوهر و زندگی زناشویی کنار بیان ؟
یا مغز من معیوبه و نمیتونه اینها رو قبول کنه ؟ :-2-37-:
نه به صبح تا عصر که این تاپیک خاک میخورد نه به الان که داره میپوکه .. :-2-36-: برید بگیرید بخوابید دیگه خوابم میاد :-119-:
الی تو امروز هم تعطیلی؟ :-2-27-:
دیگه واقعا شب بخیر :-2-22-:

REAL LOVE
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
انگار سوار شبنم ها شدی و
بالا رفتی
آنقدر که ابر ها تو را حس کردند و
با اولین باد
تو را به آسمان شهرمان آوردند
حالا باران که میزند
تمام شهر بوی تو را میدهد

چه امضایی:-2-22-: کدام شبنم منظوره؟:-2-22-:

فردا الی که بیاد همه تونو لو میدم(فردا که تعطیله):-2-08-:
شبنم و نازلی خصوصیتونو اینجا رو کنید تا سوتی ِ شبنم لو نرفته:-2-08-:
این همه لشکر اومده فقط به عشق... اومده؟! خو بیاید دو کلمه خاطره در کنید از خودتون دیگه:-2-36-:فقط دو کلمه هااااا:-2-28-:

لیا بار آخرمان بود آبرو بردیم:-2-35-:عفو بفرمایید:-2-14-: .... ای آواتارت چه گلیه؟:-2-37-:

اینم محتوای پستمون:-2-08-:
بي اسم حتي مي شه عاشق شد
بي هيچ ردي از خدا رو خاك
من سال ها عاشق شدم بي او
يك حس بي تفسير وحشتناك

من عاشق رفتار هاي تو
اين ترس بي اندازه از دينم
تو عاشق چيزي كه پنهونه
من عاشق چيزي كه مي بينم

بي اسم حتي مي شه عاشق شد
جادوي اين دلدادگي كم نيست
تا سيب هاي كال بي تابند
حواي من تقصير آدم نيست

دور از تو افتادم ولي هر شب
حس مي كنم بسيار نزديكي
خاموش شد فانوس من اي كاش
عادت نمي كردم به تاريكي

بي اسم حتي مي شه عاشق شد
بي هيچ نامي از تو يا از من
بيدار كن اين ترس پنهونُ
اين عادت هر روزه رو بشكن

لیا
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
شنبه دوم مهر 1390
میلادی و قمریشم خودتون حساب کنید . (به من چه ؟ بابام گوشت کیلویی خدا تومن نمی ده به من که بیام اینجا روز وماه و سال حساب کنم.)


سلام ! سلام سلام!:-2-25-:
بالاخره ما تونستیم در این ساعت بیایم نت و پست بدیم . :-2-16-:
خوب زیاد اظهار خوشحالی نکنید از دیدنم. تا الهامه طاقباز افتاده تو رختخواب و کتاب مطالعه می کنه و به هوش نیومده و نِتو قبضه نکرده :-2-33-: بذارید حرفامو بزنم .
ما هم از اهالی پاییز برگریز هستیم .:-2-38-:
راست میگن دچار یعنی عاشق..:-2-41-:
من که تو پاییز هرروز و هر ساعت دچارم !
اونقدر انرژی دارم که نمی دونم چکار کنم. بوی بارون ... نسیم خنک ... عطر شبو ها...برگای زرد... حسرت مدرسه ... هوای ابری ... نداشتن همیشگی چتر...:-2-06-:
من که منتظرم...تمام سال رو برای اومدنش منتظرم



:mrgreen::mrgreen::mrgreen:خوب می بینم که 15 نفر تو تاپیکن و فقط 6-5 تا شون قابل رویتن...
می بینم که خیلی هستن در حالی من خیال می کردم نیستن...
آقا (قابل توجه دوستانی که آقارو با غین می نویسن...) یه جوری بیاین که ما هم بفهمیم ...همه که چشم بصیرت ندارم...(شوخی بود)



پ.ن
سایه جان تسلیت عرض می کنم
ناهورعزیزم نزدیکی همه جورش
نیلو جان وقتی از حضرت ابولفضل حرف می زنن من دیوونه می شم . وقتی گفتی کنار حرمشون بودی نمی دونی باهام چه کردی

فاطیما جان دلم برات تنگ شده
پریسا جان شوما آبروی مارو نبر

به به درد مشترک عزیز،از مینا جان چه خبر
می خوام از همین تریبون سلام الهام رو که حالا دیگه به هوش اومده و داره دخل پسته هارو میاره ، به همه عزیزان برسونم


شب خوش پاییزیتون پر خاطره



آخ آخ یادمان رفت
آقا از آواتارمان خوشتان می آید ؟؟؟آیا؟؟؟
خواهریمان برایمان انتخاب کرد وگرنه ما که اگر دست خودمان بود هوچ وقت عوضش نمی کردیم.

farshid23
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۹ قبل از ظهر
سلام به همه دوستاي عزيز كه اينجا خاطره مينوسند اين گل تقديم به همتون :-118-:
ما امروزمون يعني همين جمعمون الان كه رفتيم تو شنبه ديگه هيچي روز خيلي خيلي بدي بود ترجيحا روزپنج شنبمونو مينويسيم كه اينجا رو هم انرژيشو منفي نكنيم بعضي وقتا مي شينم پستاتونو ميخونم انقدر بعضياش پر انرژيه كه قشنگ ادم انرژي مثبت ميگيره ازشون.
پنج شنبه .

صبح زودي بيدار شديم چشتون روز بد نبينه ما هم كه تو خونه كسي تلويزيون نگاه نمي كنه خلاصه كه بي اطلاع از اينكه ساعتارو يه ساعت كشيدن عقب قشنگ بيدار شديم و راه افتاديم تو راه مي گفتم خدايا معجزه شده نه ترافيكي نه ماشيني فقط خودمم خودم تو خيايبون چه خبره بعد به خودم گفتم حتما همه رفتند مسافرت ديگه همه جا خلوت شده خلاصه ساعت 7 اينا رسيديم ونك يعني ساعت 6 صبح ديگه به ساعت جديد ميشه نگاه كردم ديديم خدايا تو خيايبون ملاصدرا هيچ جنبنده اي نيست مغازه ها بستست خيلي عجيب بود برام . اون ترافيكو شلوغي خلاصه رسيديم شركت ديديم هيشكي نيست در اهني شركت قفله رفتيم كليدو گرفتيم درو باز كرديم نشستيم تو شركت نشستيم پاي نت و تازه اونجا بود فهميديم ساعتارو يه ساعت كشيدند عقب :-2-06-: به قول بچه ها گفتني مملكته داريم .
خلاصه نزديكاي ساعت 8 بود كه بچه ها يكي يكي مي اومدند و منو ميديدند هر كدوم يه تيكه ميانداختند مي خنديدند . خلاصه كه روي موج fm ايستگاه ما را گرفته بودند همكاران عزيز و ميخنديدند :-2-06-: . يه روز پر انرژي كاريه ديگرو شروع كرديم نزديكاي 1 بود كه لپتاپ يكي از دوستان رو داشتيم led شو تعويض مي كرديم كه جواب نداد و مجبور شديم ببريمش تست سخت افزاري بشه و خودمونم پا شديم زديم بيرون از شركت ظهرم با دوستان به ظهير الدوله رفتيم از سال 86 نرفته بودم شعر در استانه شاملو رو خوندند و واقعا چقدر مزه داد .خيلي اونجا رو دوست دارم يه جورايي انگار اصلا قبرستان نيست همه چي زندست اونجا كه ميرم هميشه خاطرات سالهاي قبلي كه اونجا رفتم زنده ميشه سال 81 رفته بوديم يه پيرزني خدابيامرز نگهبانش بود و در رو باز نمي كرد ساعت 7 شب بود گفتيم خانم ما از شهرستان اومديم و ميخواييم برگرديم درو باز كن ما زود بر ميگرديم يه 2 تومني هم بهش داديم در رو برمون باز كرد اخه به غير از 5 شنبه جمعه ها اونم تا ساعت 4 در اونجا رو باز نمي كنند .خلاصه كه برگشتيم و رفتم پيش مادربزرگ كه تنها بود و برش داشتم دوباره اوردمش . چقدرم من تونستم تنهاييشو پر كنم تا رسيدم سرماخوردگي تب اينا امون نداد بهم نزديكاي ساعت 11 از بيحالي به خواب رفتم :-2-06-: فردا صبحش مامان بزرگم كه بيدارم كهرد خودشم ميخنديد مي گفت مثلا اومدي من امشب تنها نباشم واقعا مرسي . بعد گفت دوستت زنگ زده بود گوشي برداشتي يه چيزاييه نامفهومي بهش مي گفتي :-2-06-: .مثلا رفته بودم تنهايي اونو پر كنم:-2-41-:
نتيجه گيري روزانه ندارم اصلا :-2-39-:

ღ ghazali ღ
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۹ قبل از ظهر
اوووووم
رومم
مرسی از همون چندتا از بچه ها (خودشون میدونن )
هیچ چیزی تغییر نکرده !!
امروز تو این سال ه بدترین روز زندگیم بود
مرگ پدر مادبزرگا پدربزگا اینقدر خمم نکد که امروز این او کزد دلم میخواست با یه انرژی بم واد پاییز بشم و درس بخونم واسه کنور ولی ....؟؟؟!
مشکل جایی که همه ی آرزو هام !! هدف!آرمان ! همه جیزمو تو زندگی از دست دادم
نمیدونم چی باعث شده آروم باشم
این وقت شب جایی جز اینجا نداشتم !!
زهرا مرسی بخلاف همه سزنشم نکردی پدیده یه دنیا مننون !!
دوتا دوست عزیزم محی و غزال شما ها هم منون !! هر کی فهمید !! ممنون
برای اولین بار توزندگیم کم آوردم و ددمو داد زدم !!
مهم نبود جلوم کیه !!فقط دلم میخواست داد بزنم !!
از تو ماشین دلم میخواست بیام اینجا و بگم !!
روم نمیشه بگم چی شد !! یعنی شاید خصوصی باشه واسم !! یعنی نمیدونم !!
شبنم جون ممنون !!
نه من چیزیم نیست فقط همه جیزمو سذ یه عصبانیت د باب یه آدمی که ارزشت نداشت از دست دادم
زها میگه مبازه کن پدید هر دوم میگن مبازه کن ولی اینم بگم جریفم دشمنم نیست !!
برام دعا کنید هنوزم خواب باشه !!
نمیدومنم این آرامش واقعیه یا قبل از طوفان !!
حالم از هز چی طوفان و عصبانی بهم میخوره !!
از ساعت 10 منتظر بودم ساعت 12 بشه و حداقل خیالم راحت شه تموم شد !!
اون لحظات بین از دست دادن و داشتن خیلی بد بود !!
میگن اینجوری نیست ولی جای من نیستین !!
نا امید نیستم اصلا آدم نا امیدی نیستم !!هیچ وقت نبودم !! ولی خالا ؟؟
نا امیدم و همه چیزو تموم شده میدونم !!
به کی شکایت نم ؟؟
هدا بد جایی ولم کردی ؟؟
بهم ثابت شد که نمیتونم واسه زندگیم تصمیم بگیرم با اشاه میونی لهم کنی
حالا له شدم !!
چه قدر بده به ضعفم اعتراف کنم
خیلی بد !!
برام دعا کنید
بچه ها خواهش میکنم برام دعا کنید

!kimi5
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۴ قبل از ظهر
ﺑﻪ ﻧﻢِ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰرگ

۸۹ﯾﺎٔ ﺳﻼم

ﺧﻮﺑﯿﻦ؟

وای ﻓﺮدا اﯾﻦ ﺧﻮﺷﯿﺎ دﯾﮕﻪ ﺗﻤﻮم ﻣﯿﺸﻦ
:-2-42-:
ﺑﭽﻬﺎ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﯾﻪ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻈﯽ از ﻫﻤﺘﻮن ﺑﮑﻨﻢ
:-2-30-::-2-39-:
ﺧﯿﻠﯽ اﯾﻨﺠﺎ ﺣاﻞ ﮐﺮدم و ﺧﻮش ﮔﺬﺷﺖ اﻣﺎ از ۱ﺷﻨﺒﻪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻧﻤﯽآم ﻓﻘﻂ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ وﻗﺖ ﯾﻪ ﺑﺮ ﯾﻪ ﺳﺮ ﺑﺰﻧﻢ

ﭼﻮن دﻟﻢ واﺳﻪ ﻫﻤﺘﻮن ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽﺷﻪ:-2-39-::-2-39-:

واﻗﻌﺎ ﺷﺮاﯾﻂ ﺳﺨﺘﯽ وﻟﯽ واﻗﻌﺎ ﻣﯽﺧﻮام ﺑﺨﻮﻧﻢ،ﺑﻪ اﻣﯿﺪِ اﯾﻨﮑﻪ ﺳﺮاﺳﺮی ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻗﺒﻮل ﺷﻢ

ﺑﺮام دﻋﺎ ﮐﻨﯿﻦ:-2-25-:

اﻣﺸﺐ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﺑﻮدﯾﻢ

از اﯾﻦ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽﻫﺎی دوره دوﺳﺘﺎن

ﺟﺎﺗﻮن ﺧﺎﻟﯽ ﺧﻮش ﮔﺬروﻧﺪﯾﻢ

ﮐﻠﯽ ﺣﺮف زادﯾﻢ ﮐﻠﯽ ﻋﮑﺲ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ و از اﯾﻦ ﮐﺎرا:-2-16-:

آﺧﺮﺷﻢ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ از دوﺳﺘﺎی ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﯾﻪ ﻣﺸﺎورﻩ ﯾﻪ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﮐﺮدم آﺧﻪ اﺳﺘﺎد ....داﻧﺸﮕﺎﻩ آزادﻩ ﺗﻬﺮان ﺟﻨﻮب

ﺑﻌﺪ ﺗﺎزﻩ ﭘﺴﺮش اﻣﺴﺎل ازون ﮐﻨﮑﻮری ۰۹ﻫﺎ ﺑﻮد و اﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ دﻗﯿﻘﺎ رﺷﺘﻪای ﮐﻪ دوﺳﺖ دارم ﻗﺒﻮل ﺷﺪﻩ

ﺧﻼﺻﻪ ﮐﻠﯽ ﺣﺮف زديﻢ

ﺑﻌﺪ ﺑﻬﻢ اﻣﯿﺪواری دادن ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﻧﻢ ﺳﺮاﺳﺮی ﻫﻢ ﻗﺒﻮل ﺷﻢ وﻟﯽ ﺧﻮب ﺑﺎﯾﺪ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﺨﻮﻧﻢ

ﺑﻪ اﻣﯿﺪ روزﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺸﻢ داﻧﺸﺠﻮ ﻣﻬﻨﺪﺳﯽ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ

اﯾﺸﻠﻠﻼ

وﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ
:-2-36-::-2-36-:
....ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﻧﺘﻮﻧﻢ....وای ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪا ﻣﯽﺷﻪ؟ﭘﻠﯿﺰ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻦ

اوﻻی ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﻫﻢ ﯾﮑﯽ از دوﺳﺘﻢ از ﻫﺎﻣﻮن ﻓﻼﻧﯽ:-2-28-: ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺧﻼﺻﻪ ﭼﯽ ﺷﺪ و اﯾﻨﺎ

ﮐﻠﯽ از دﺳﺖ ﯾﻮن ﯾﮑﯽ دوﺳﺘﻢ ﺳﺮ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ

وﻟﯽ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﮐﺎر درﺳﺖ رو ﮐﺮدم
:-2-15-:
اﻣﯿﺪوارم

ﻓﻌﻼ ﻧﻤﯽﺧﻮام ﺑﻪ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮعﻫﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ۲ﺳﺎل ﺗﺎ ﯾﻮن ﻣﻮﻗﻊ دﯾﮕﻪ ﻫﺮكارىﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﺑﮑﻨﻢ

ﺑﭽﻬﺎاااا

دﻟﻢ واﺳﻪ ﻫﻤﺘﻮن ﺗﻨﮓ ﻣﯽﺷﻪ
:-2-15-::-2-35-:
واﺳﻪ ﻫﺮﮐﯽ ﮐﻪ دوﺳﺘﻢ ﺑﺎﻫﺎش ﯾﺎ از دورادور ﺑﺎﻫﺎش آﺷﻨﺎم ﯾﺎ ﻫﺮﮐﺲ دﯾﮕﯿﯽ ﭼﻮن اﯾﻦ ﺷﻤﺎ ﻫﯿﯿﻦ ﮐﻪ اﯾﻦ ﺟﻮ رو درﺳﺖ ﮐﺮدﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻤﻮن ﺧﻮش ﺑﮕﺬرﻩ:-2-27-:

فعلا شبتون خوش
البته فردا هم هستما ولى
Byeeeee:-2-30-:

+Lily
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۲۳ قبل از ظهر
وقتی که مرگ من فرا می رسد
هنوز کتاب های زیادی در گنجه ی من خواهند بود که می خواستم آنها را بخوانم
بعدها ، شاید در روزهای بهتری ، وقتی که مرگ من فرا می رسد
هنوز داستان های زیادی خواهند بود که من می خواستم آنها را بنویسم
من هیچوقت به آنها نرسیدم
تابستان های تازه خواهند آمد ، و همه چیز ادامه خواهد یافت
صبح و عصر ، هفته و ماه و سالهای سال ... این چه ارزش دارد ؟
بعد دیگر در دنیا هیچکس نخواهد بود که من زمانی دوست داشتم
هیچکس که من با او جامم را به شادی خالی می کردم
دیگران به جای ما همین بازی را تکرار خواهند کرد
کلمات پر از لطف و اعمال مملو از نفرت را در میان یکدیگر رد و بدل خواهند شد
دیگرانی که من نخواهم شناخت اما من می ترسم چهره ای مانند ما داشته باشند
مردان رشید ، زنان دوست داشته شده و پسران کتک خورده و بی رنگ
وقتی که مرگ من فرا می رسد ، هنوز خیلی چیزها باقی خواهند بود که
من می خواستم ببینم و بشناسم
دریاها ، منظره ها ، دیوارهای تنها و... خودم
زیرا در اطراف زندگی من آینه های زیادی وجود نداشتند
وقتی که مرگ من فرا می رسد ، تصویری که در مغز من
رسم شده بود نابود می شود ، دنیای من ...
خواننده وقتی تو این را می خونی ، بعدها ، سالهای بعد
و شاید در آن تابستان که من دیگر ندیدم ، به من فکر کن
من این را در نیمه ی اول قرن بیستم می نویسم
در یک عصر پاییز ، در حدود ساعت 10 ، از شراب طلاییorvieto نوشیده ام
که برای شب و آرامش مفید است
منزلی داشتم که در بالای آن ستاره ها می سوختند
و روی هم رفته انسانی بودم مثل تو

اوسیپ کالنتر - ترجمه فروغ فرخزاد



جمعه اول مهر 90 بود ...
نیمه ی اول سال 90 هم گذشت ،یه جورایی امشب دلم گرفته
همین الان ، همین لحظه
من خودمو می شناسم ، عادت کردم که یه برنامه برام بچینند و مطابق اون کار کنم ، 12 سال رفتم مدرسه ، برنامه ی تحصیلی داشتم ، هیچ جای انتخابی نداشتم ، فقط سال انتخاب رشته که فقط به عشق معماری ، ریاضی رو انتخاب کردم و سال کنکورم که فقط به خاطر اینکه مجبور بودم و فقط به این خاطر که مرغم یه پا داشت انتخاب رشته کردم
ولی حالا احساس می کنم جایی ایستادم که 100 تا انتخاب دارم
درس خوندنو دوس ندارم ، ولی همیشه بدون اینکه کسی بهم بگه می دونستم اگه یه روزی دیگه درس نخونم هیچ کاری برای انجام دادن ندارم
حالا برای هر انتخابم ضمانت می خوام ، نمی خوام اشتباه کنم و این غیرممکنه ، انتخاب دیگه ای ندارم ولی از نتیجه اش مطمئن نیستم

آقای من !
خواندمت ، پاسخم گفتی
از تو خواستم ، عطایم کردی
به سوی تو آمدم ، آغوش رحمت گشودی
به تو تکیه کردم ، نجاتم دادی
به تو پناه آوردم ، کفایتم کردی
... خدای من !
تو چقدر به من نزدیکی
با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام

بخشی از مناجات امام حسین در روز عرفه

یگانه
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۳۷ قبل از ظهر
بارخدايا اگر گناهان دست هاي ما را از كشيدن به سويت بخواهش باز مي دارد و مداومت بر گناهان ما را از كرنش و خواهش نگه مي دارد پس اميدواري ما را به سئوال اي ذوالجلال وادار مي كند اگر آقا بر بنده اش مهرباني نكند پس از كجا نعمت بگيرد پس دست هاي متضرع ما را جز به رسيدن آرزوها رد نكن.

مناجات امام صادق (ع)

نيمه شب پاييزيتون بخير:-2-40-:

فرودو
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۶ قبل از ظهر
سلام خاطره بازا
حیفم اومد تو روز اول پاییز هیچی اینجا ننویسم. تو خونه خودم !
خاطره ی خاصی ندارم
یعنی اگه داشتم می نوشتم خب از کسی که خجالت نمی کشم اون وقت
امروز تا 11 و نیم خواب بودم بیدار شدم نهار خوردم دینامیکو برداشتمو با نیت این که این ترم پاس بشه و جرات سر جلسه رفتنو داشته باشم شروع کردم به خوندن بعدش خوابیدم و حدود ساعت 6 رفتیم فوتبالو بعدش هم اومدیم در خدمت دوستان بودیم
فردا هم قرار روز شهادت و تعطیل بریم سر کار بازم :-2-28-:
دیگه چیزی برای نوشتن به مغز نخودیم نمی رسه
الان هم ساعت سه شده دیگه فقط دارم خدا خدا می کنم فردا بتونم بیدار بشم از جام
پ.ن: سایه جان می دونم چه حسی داری منم همیشه از این می کشم که وقتی بابام گفت برم دیدن مادر بزرگم گذاشتم برا بعد که وقتی تو لحظه آخر به جای این که بخواد بچه ها شو ببینه اسم منو صدا زدو کنارش نبودم
مادر بزرگم بود ولی از مادرم بهم نزدیک تر بود
امیدوارم روح عزیزت شاد باشه خواهر گلم
پ.ن : ماهرخ؟!؟!؟! تو رسوای عامو خاصمون نمی کردی نمی شد نه :-2-28-:
پ.ن : ببخشید انگار همون نمی نوشتم بهتر بود نمی خواستم اینجوری بشه
پ.ن : این جمعه هم گذشت
تموم شدو نیومد
جمعه ی بعد چی یعنی بازم نمی خواد بیاد. خدا جونم :-2-15-:

*ARAM*
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۱۳ قبل از ظهر
یادم نیست آخرین بار کی اینجا خاطره نوشتم!
فکر کنم فقط یکبار نوشتم!
به هر حال......

ساعت 9 با دوستم قرار داشتم:-2-33-:......منم که خیلی خوابم میومد دیدم گوشیم زنگ خورد.....حالا اون ویبره میره منم اعصاب خراب دنبالش میگردم!!!آخر زیر تخت پیداش کردم دیدم دوستمه!....نگاه ساعت کردم دیدم 10!(نمیدونستم ساعتارو کشیدن عقب)برداشتم گفت چرا نمیای؟:-2-06-:....منم نگاه ساعت اتاق کردم دیدم ده!!!...گفتم دختره خنگ کوری؟:mrgreen:.....ساعت 10.....من دیگه نمیام.....میدونی من 9 اومدم چقدر منتظر شدم؟....(حالا خواب بودما!)....گوشیو کوبیدمو قطع کردم!!!
هیچی دیگه اونم باهام قهر کرد و گفت خودت کوری!!!:-2-09-:....گفت از تمدن به دوری!!....ساعتارو کشیدن عقب!!:-2-36-:

پاشدم رفتم کلاس نقاشی!.....یه ذره رو تابلوم کار کردم.....کار که چه عرض کنم!......بعدم با این هانیه خره(دوستمو میگم)تا خونه اومدم.....اونم تا اونجا که تونست تیکه انداختو و به قول بر و بچ زر زد!!!:-2-08-:
میخواستم دندوناشو خورد کنم تو دهنش که رسیدیم!.....دختره حال بهم زن!!!:-2-28-:

بعد از اونم وراجی با تلفن!!....دوستای منم خنگن!...خودش زنگ زده تعریف میکنه و میخنده!!:-2-27-:

لباس فرم مدرسم هنوز حاضر نیست!!....بدبخت شدم اساسی....دعا کنین فردا حاضر باشه!!......:-2-30-:
عصرم رفتیم خونه مامان بزرگم.....فامیل جمع بودن کلی عشق و حال و صفا کردیم!!....منم با غبطه نگاه دانشجوهای فامیل میکردم!!...

من عزا گرفتم برم مدرسه اونا عزا گرفتن برن دانشگاه!:-2-37-:

الانم خوابم نمیبره گفتم بیام یکم خاطره در وکنم!!!:-2-14-:

نتیجه:با آدمای احمق(مثل هانیه)دوست نشین.....با آدمای وراج(مثل سمانه)دوست نشین!!
خوب درس بخونین تا حسرت دانشجو شدن رو دلتون نمونه!!

نکته:اینا درس زندگیه....یاد بگیرین!!:-2-14-:

metropolis
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۷ قبل از ظهر
سهلام.دیه دانشجوی مملکت بایدابتدابوگویدسهلام.:-2-35-:من نوموتم برم سرخط:-2-43-:میبینم همه سرذوقین ماهم باگوشی امدیم:-2-08-:الان زاهدانم.ازپریشب داریم ساک میچینیم:-2-27-:دیروزهم به فخ فخ افتادم:-2-08-:اخه چیلرو زیاد کرده بودم خاموشش نکردم.دیشو رفتیم حرم.حس خیلی خوبی داشتم،حس سبکی،ارامش:-2-41-:دیشب حرم خیلی نورانی ترازهمیشه بود.واسه همتون دعاکردم،اگرقابل باشم.ازاونجارفتیم چادرلبنانی جدیدمان را ازخیاط تحویل گرفتیم:-2-16-:بهد رفتیم دوره فامیلی خدافیظی نومودیم.بهدم رفتم لالا.اهتمادبه نفسم های میباشدچون ‏2نفصه شب خوابیدم5:45‏ پرواز داشتیم.کله سحرامدیم هاشمی نژاد.توهواپیما یه صحنه کیف گوشیم گم شد،گفتم بیخیال:-2-31-:ولی خوابم برد گوشیمم گم شد:-2-43-:خودم گم نشدم:-2-08-:بهد ازفرودگاه تاهتل که یکی ازدوستان رو دیدیم،همه طبق تحقیقات مارا از پانسیون وخانه ترساندند:-2-43-:الان8‏ هم گشنمه هم خوابم مویاد:-2-43-:میگم نعیمه یهنی مامان شفنم تصویر بی صدا بوود؟:mrgreen:خوش اومدی کبلایی نیلو:-2-41-:فاطی ساعت ‏12‏ شب به بعدمیشده شنبه نه11:52:mrgreen:بهنوشی همین تشکر زدنات دلمونو گرم میکنه:-2-41-:وخطاب به همه ‏:دوز جونیا نبینم غم وغصه از100کیلومتری تون رد بشه:-2-41-:راستی من عاشخ پاییزوزمستونم:-2-41-:مامان شفنم تفلدشریف شوما در سایت را تفریک عرض مینوماییم:-2-16-::-2-16-:شهادت امام صادق رو به همه تسلیت میگم:-2-39-:

s_donia323
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۹ قبل از ظهر
سلام بر همگی:-2-25-:

شهادت امام صادق به همتون تسلیت میگم.

بلاخره ماه مهر اومد وپاییز شد ولی حالا مونده تا قشنگیا پاییز بیاد!
هنوزم وقتی بارون میاد حتی نم نم من ذوق مرگ میشم از خیسی کف دستام که به سمت آسمونه و هوای بعدش و بوی خاک بارون خورده!

می زنی بر دف زمین
گامهای شفاف خویش را
می خرامی آرام
با دامن رنگ رنگت، با ترنم ِ الوانت
در کوچه سارهای
خزان
و زنبوران باد به کندوی گیسوانت
لانه می کنند
شهزادهء باران ساز
بانوی پاییز!

از پاییز که بگذریم میرسیم به خودمون::-2-38-:
خب چند روزه نبودم رفته بودیم خاله بازی با خونواده:-2-28-:خاله بازی یعنی اینکه بری خونه عمو :-2-31-:بعد با عمو اینا پاشین برین خونه عمه :-2-41-:وبعد دوباره همگی پاشین برین بازم خونه عمو:-2-28-:
برای همین این چند روز تعطیلی به همین منوال طی شد:-2-27-:
ولی خب پارک رفتن می ارزید به همه چیز:-2-32-:اونجا با جوونا فوتبال زدیم:-2-02-:و من نقش فرهاد مجیدی رو ایفا میکردم ولی با این تفاوت که توپام همش میزدم زیرطاق دروازه:-2-14-:
راستی این محله عمو اینا انقذه پاستوریزه بودن :-2-17-:رفتیم پارک بازی کنیم دیدیم برقا خاموشه:-2-43-:
به نگهبانی گفتم آقا برقا رو روشن کن میگه خانوم از بالایی ها دستو رسیده که خاموش باشه:-2-31-:
منم چشام چهارتا شد و زدم به سیم آخر البته فکر میکردم نگهبانه رفته تو بلند گفتم یعنی که چی؟!!:-119-:هنوز تازه ساعت 11جوونا پارکم بازی نکنن پس پنج شنبه و جمعه کجا برن؟:-119-:بعد دیدم یکی از پشت گفت خانوم چرا به من میگی:-2-42-:
میگم همه اعتراض کردن وبالایی ها دستور دادن خاموش باشه:-2-43-:
ما هم دیدیم هوا پسه به همون نور کم قانع شدیم و حرفی نزدیم:-2-09-:ولی میخواستم به نگهبانه بگم ما خودمون از بچه های بالاییم:-2-22-::-2-22-:ولی حیف که قیافه هامون ضایع است:-2-22-::-2-22-:
بچه های بالا حالا تو پارکم نمیذارید بازی کنیم:-2-28-::-2-28-:بازم معرفت بچه های پایین:-8-::-8-:

الانم دارم جمع وجور میکنم برای رفتن به خوابگاه:-18-:کمی ترس دارم چون برام ناشناخته اس:-65-:
بچه های خوابگاهی بیان یکم بهم روحیه بدن وبگن که انقدرا هم بد نیست خوابگاهی شدن:-2-:
از فردا کلاسام شروع میشه به یاری خدا:-5-:و تا چهارشنبه تو خوابگاه اسکان دارم :-10-:برای همین این روزا نیستم که بیام پیشتون:-17-:دلم براتون تنگ میشه ولی خب در راه کسب علم ودانش این کم ترین هزینه اس:-77-:
ولی پنج شنبه و جمعه و شنبه هستم درخدمتون:-36-:
ایشالله همه بچه ها درسخون98ایایی موفق باشن و درس نخونا هم متحول بشن وبخونن:-35-:

روز وروزگار بر همگی خوش:-53-:

پ ن :یاسی من بی معرفت نیستم به جون خودم ،فقط این روزا سرم شلوغه :-40-:میدونم بازم توجیه ولی امیدوارم اگه کوتاهی کردم به بزرگی خودت ببخشی:-8-:
پ ن:شادی میدوستمت مهربون:-10-:
پ ن:کربلایی نیلوفر زیارت قبول:-15-:(بچه ها یه پلاکارد زیارت قبول بزنین خو:-4-:منظور همون تاپیکه:-4-:)

قربان شوما/s_donia:-35-::-43-:

90/7/2

mahsan
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ قبل از ظهر
سلام به همه :-2-38-:

ماشالله دیشب تایپیک رو ترکوندین :-2-28-: یه رحمی هم به کسایی که نبودن و بعدن میخواستن بخونن می کردین :-2-28-:

چه زود تابستون تموم شد :-2-41-:

بُرار رفت شهرستان :-2-15-:

دوباره تنها شدم :-2-15-:

حالا وقتیم که بود خیلی موقع ها اون تو اتاق خودش بود من تو اتاق خودم یا حتی بیرون ولی بود حداقل :-2-15-:

گاهگداری من می رفتم تو اتاقش اون میومد تو اتاقم . یه لیورپول میگفت واینجوری میشد :-71-:

بعد من یه بارسا میگفتم واینجوری میشدم :-24-:

بعدش دوتایی اینجوری :-2-09-:

آخرشم اینجوری :-6-:

تازه علاوه بر بُرار دخترکمانم رفت پی درس و کارش :-2-39-: من آسی میخوام :-2-39-: حالا دیگه تو دهن کی بزنم خون بالا بیاره :-2-39-:

دیروز ظهر خونه خاله جان دعوت بودیم . ناهارو زدیم تو رگ یه نمه کوزت شدیم بعدشم رفتیم لالا :-2-08-:

از بیرون سر و صدا میومد در حد لیورپول , جیغ و داد :-2-43-: تو سرو کله هم میزدن :-2-43-:ولی من مهسانی نبودم که با این سرو صداها کم بیارم و نخوابم :-2-43-:تخت خوابیدم تا ساعت 5 :-2-35-: تازه ساعت پنجم گوشیم زنگید :-2-27-:

بعد ازظهری مامی میخواست بره خونه سالمندان :-2-41-: گفت میای منم گفتم میام :-2-41-:

چقد پیرزن , پیرمرداش تنها بودن :-2-39-:عصر جمعه بودا ولی هیچ کس بهشون سر نمیزد :-2-39-:

یه پیرزنی بود یکم اختلال حواس داشت به من میگفت طاهره خانم :-2-22-: مامی که میگفت اتفاقا بهت میاد :-2-22-: :-2-43-:

دیشب از ته دلم آرزو کردم هیچ وقت به اون سن و سال و شرایط نرسم !!!

امروز بروبچ میتینگ گذاشتن :-2-28-:ساعت چند ؟ :-2-28-: 5 :-2-28-: من نمیدونم اینا کی میخوان بفهمن که قبل میتینگ گذاشتن باید یه سری به سایت فوتبال برتر بزنن و ببینن آیا لیورپول بازی داره یا نه :-2-28-: من که نمی رم :-2-28-: میتینگ همیشه هست ولی این بازی فقط یه بار تکرار میشه :-2-28-:شرایطم حساسه :-2-28-:تازه کاپیتانمونم شاید بعد از ماه ها بازی کنه :-2-28-::-2-20-::-8-:

ها راستی پنجشنبه رفتم کتاب فروشی , هوس شهریار زده بود به سرم , دیوان شهریار خریدم :-2-41-:

یه رمانم خریدم :-2-31-: یه هفتاد هشتاد صفحه ایی ازش مونده , باید ببینم آخرش چی میشه تا بتونم نظر بدم در موردش :-2-31-:

ها برویم پی کارمون :-2-28-:

روز و روزگارتون خوش خوشان :-53-:

پ.ن داشتما ولی هیچ یادم نیست الان :-2-28-:

آها یکی یادم اومد . نیلویی زیارتا قبول :-53-:

آهنگ روز : رفتی و بی تو دلم پر درده / پاییز قلبم ساکت و سرده / دل که میگفتم محرمه با من / کاش میدیدی بی تو چه کرده /

گنجشک
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ بعد از ظهر
درود دوستان!:-2-25-:
پیش از هر سخنی شادباش جهت فرا رسیدن فصل زیبای پاییز...:-2-40-:
این دو سه روز اتفاق خاصی نیفتاد جز به باد فنا رفتن اعصاب نداشته من!
پارین یه طوری میانگین دو ساعت یه بار زنگ می زد به قول خودش گزارش کار بده!
تازه این مال زمانی بود که هنوز در آذرآبادگان باختری به سر می بردند! وقتی رسیدند به آذرآبادگان خاوری دیگه کنترل از دستش در رفت! یک ساعت یه بار می زنگید! هر شب هم کلی عکس برام فرستاد که به قول خودش من غم نخورم! چقدر خوبه که پارین هست... . پارین با تمام شیطنت هاش... مهربونی هاش... خنده هاش... و حتی با تمام مردم آزاری هاش... اگه هیچ کسی رو ندارم حداقل پارین رو دارم... . از بچگی هم پارین جای همه نداشته هام بود... . با چیستا هم صمیمی بودم اما پارین همیشه یه جور دیگه ای بود برام...
گاهی با خود می گم چقدر خوبه پارین این همه شکیباست... . این همه بزرگواره... خیلی وقت ها شده که با نیش زبانش من رو آزرده، اما بعدش با مهربونی هاش دوباره از دلم درمیاره... منم از دستش نمی رنجم... حرف هاش و کنایه هاش حتی زخم زبون هاش از روی دوست داشتنه... برعکس بقیه که صرفاً به خاطر آزردن من هر کاری می کنن... .
دیشب ساعت سه نصفه شب رسیدند تهران! از خواب بیدارم کرد گفت بیا در رو باز کن دارم میام خونه تون!
آخه این بشر عقل داره آیا؟!:-2-42-:
رفم پایین آیفون رو قبل از هر چیزی قطع کردم! می دونستم بیاد از سر مامان من آزاری هم که شده دستش رو می ذاره رو زنگ! سپسش رفتم تو حیاطمون پشت در منتظر موندم! کلی درود حواله روح بابام کردم که یادش رفته تازی رو باز کنه! تازی پارین رو که می بینه از خود بیخود می شه! انقدر از سر خوشحالی واق واق می کنه و زوزه می کشه که همه اهل می فهمن پارین خانم نزول اجلال کردن!
در رو که براش باز کردم همچین خودش رو انداخت تو بغلم که با خودم فکر کردم ستون فقراتم افتاد روی سنگ فرش از شدت ضربه!
عقل به خرج داده بود وسایلش رو داده بود خاله زادگانش با خودشون ببرن! وگرنه نصفه شبی بارکشی هم می افتاد گردنم... .
تا ساعت پنج صبح یه بند حرف زد... بعدش جفتمون خوابیدیم... . اما ساعت 7 طبق عادت دیرینه جفتمون از خواب بیدار شدیم... . سر میز صبحانه مامان با دیدن پارین چشماش شد اندزه توپ بیس بال!:-2-19-:خیلی تعجب کرد. :-13-: پارین هم بسی لذت برد از این موضوع! کلاً از بچگی هاش دوست داشت مامان رو یه جوری اذیت کنه! آخه این مامان بنده صابونش به تن همه خورده!
بعد از صبحانه پارین برگشت خونه شون! منم دوباره برگشتم بالا! اما هر کاری کردم خوابم نبرد...
شب باید بریم خونه عموم اینا! این که می گم باید به خاطر باباست! عموم قبلش رو عمل کرده و بابا هر شب می ره دیدنش! امروز سر صبحانه از من و مامان هم خواست باهاش بریم...
دوست ندارم با بابا کل کل کنم! وقتی اون با من راه میاد، بیمار نیستم که اذیتش کنم و این نیمچه متحدم رو از دست بدم... . چون بابا همیشه در مقابل مامان و بقیه هوامو داره...
به قول ایلنورم گاهی باید خیلی چیزها رو فدای عزیزان کرد. مثل آسایش و راحتی و حتی عقیده رو!
شاد باشید دوستان...
بدرود

آرام.د
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۱ بعد از ظهر
2 مهر 1390

سلام دوستای خوبم! روزتون به خیر :-2-40-:

آرزو می کنم حال تون خوش باشه که قادر باشید زیبایی های فصل پاییز و حس های گنگ اما قشنگی که همراهشه رو با تمام وجود درک کنید

ما دیشب از اراک برگشتیم خدا رو شکر همه چی به خیر و خوشی به انجام رسید و برادر همسرم بعد 6 سال به مراد خودش رسید و عشق چندین ساله اش به ثمر رسید هر چند معتقدم این تازه اول راهه اما خب این عشق چند ساله و وفاداری که پشتش بوده می تونه پشتوانه ی محکمی برای این زندگی تازه پا گرفته باشه ایشالا که همین طور خواهد بود یه چیزی بگم شاید براتون جالب باشه ازدواج برادر شوهرم درست نقطه ی مقابل ازدواج خودمه من و همسرم قبل از ازدواج در مجموع بیشتر از دو سه ساعت همدیگه رو ندیدم و آشنا نشدیم اما خدا رو شکر الان که فکر می کنم می بینم هیچ کس مثل ایشون نمی تونست منو خوشبخت کنه یعنی این که همه چی نسبیه و نمی شه یه قاعده و قانون خاصی برای تضمین خوشبختی آدما تدوین و اجرا کرد و امیدوار بود که جواب بده
دیشب با این که خسته بودم یه سر به این تاپیک زدم که ببینم دوستای خوبم در چه حالی بودن این تاپیک مرجع خوبیه که از طریق اون تا حدی از حال و روز دوستان باخبر بشیم
تشکر ِ بهنوش عزیزم رو پای پست ها دیدم خیلی خوشحال شدم بهنوش جان! پست وبلاگتو خوندم خیلی زیبا نوشتی استنباطم اینه که خواستی ملاحظه کنی و فراتر از حریم شخصی وبلاگت، درد و غمت رو به بخش های دیگه منتقل نکنی اما عزیز دلم! همون نوشته ات هم درسای قشنگی داره حداقل برای من اینطور بوده و خونه ی مادر بزرگت و درخت انجیر باغشون خاطرات زیبا و عزیزی از دوران کودکی رو برام تداعی کرد ممنونم، می خوام بگم نوشته هات همیشه حس های خیلی خوبی بهم القا می کنه که پررنگ ترینش تازگی و امیده دستن درد نکنه:-2-40-:
نعیمه عزیزم! :-2-40-: نظر لطفته، پیام امروزت محرک اصلی برای نوشتن این پست بوده اما خانومی! نوشته های ناب و ادبی تو کجا و نوشته های ساده و خالی از آرایه های ادبی من کجا! من فقط می نویسم که ادای منظور بکنم اما نوشته های ادبی تو و خیلی از دوستای خوب اینجا با روح آدم بازی می کنه
نیلو جونم برگشته مقدمش گلبارون و زیارتش قبول و مؤثر :-2-40-:
امروز خیلی کار دارم : رتق و فتق امور خونه، مرتب کردن وسایل سفر، خرید خرده ریزی که باید انجام شه، دوخت مقنعه مدرسه ام که به خاطر سفرهام عقب افتاد و خیلی کارای دیگه که تو یه لیست نوشتم و باید حتما انجام شه تو این گیر و دار یکی از بستگان برامون قارچ آورده که باید پاک کنم و بشورم و بسته بندی کنم؛ این قارچ، بومی ِ بعضی از مناطق استان ماست که تو گویش مازندرانی بهش می گن « زَرد کیجا » یعنی دختر ِ زرد چون برخلاف قارچ های خوراکی دیگه سفید نیست زرد رنگه خوراکش خیلی خوشمزه و پر از خاصیته و معمولاً تو این فصل چند روز بعد از بارندگی ها تو جنگل پای درخت ها به طور خودرو رشد می کنه
خلاصه این که کلی کار دارم و اینجا پای کامپیوتر نشستم و دارم اینا رو می نویسم خودم می دونم پوستم خیلی کلفته :-2-22-:
تازه کجاشو دیدید وسط این شلوغی تو ذهنم دارم یه مفهومی در مورد ریزش برگ درختان رو هم مزه مزه می کنم :-2-38-:( فقط این اصطلاح رو برای بیان منظورم پیدا کردم ) می گم چقدر جای شکر داره که از آخر و عاقبت این تراژدی طبیعت باخبریم و می دونیم که بالاخره بهار میاد و درختا رو دوباره زنده می کنه وگرنه پاییز بدون این امیدی که در بطنش داره، چقدر غمگین و ناامید کننده می بود یه چیز دیگه بگم هر چی که سنم بالاتر می ره برای کشف رازهایی که تو طبیعت وجود داره حریصتر می شم و بیشتر از اون برای شگفتی های کشف نشده ی وجود آدما، این طوری فکر می کنم اونقدر کتاب نخونده پیش روی ما آدماست که تا آخر عمر هم مجالی برای نا امید شدن و غمگین شدن نخواهیم داشت:-2-41-:
زیبایی هایی رو که شاید به خاطر ناملایمات اجتناب ناپذیر زندگی زبونمون بهش اقرار نکنه اما دلمون هیچ وقت نمی تونه انکارش کنه و اگه هوشیار نباشیم تو این زمان محدود عمرمون به بهایی مفت از دست خواهیم داد ( حرفم از جنس رو منبری نبودا فقط احساس خودمو گفتم تمام سعیم اینه که به اون قولم مقید باشم:-2-38-:)

قسمتی از یه مناجات زیبا :
« ... سکوت ملتهبم را نسیم می شکند
تو روی بال خفته ی مرغانی
تو روی برگ شقایق...
و سنگ بستر نهر
صدای آمدنت را مدام می شنود
بمیرد آن که نمی بیند

تو روی بال نسیمی
تو پشت پلک منی
بمیرد آن که تو را روز و شب نمی شنود
و گوش با غزل ها نمی سپرد
بمیرد آن که زبانش
به همزبانی چشم و دلش نمی چرخد... »

چشم و دل تون به دیدن زیبایی ها روشن :-2-40-:

-MARYAM-
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۸ بعد از ظهر
امروز خیلی عادی مثل همیشه نشستم پای نت همین که یوز پسوردو وارد کردم وارد سایت شدم یک راست رفتم سراغ اپلود کتاب وگذاشتنش تو بخش کتاب فرصت نمی کردم جای دیگه ای رو نگاه کنم یه دفعه چشم رفت به پیش اسمم
دیدم ای بابا مارو باش کاربر فعال بخش شدیم وخبر نداریم....
ممنون از ماهرخ که توی وبلاگش برام جشن گرفته
توی این موقعیت هاست که ادم به فکر میوافته باید دوست داشته باشه
عسلی نیومده اون خیلی دوست داشت برام جشن بگیره:-2-39-:
ممنون از هرکی که وقت گذاشت اینا رو بخونه
شعر امروز:همه سال من بی تو پراز سوز زمستونه|صدای خنده رو هیچکس نمی شنوه از این خونه
تو رفتی یو نگاه من یه دریا درد وغم داره|یکی انگار توی سینه ام گل یاس داره میکاره

خانم فسقلی
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ بعد از ظهر
سيلامممممممممم برو بچ
اين پستم ويرايش ميشه ها شكلكم ميذارم بعدش

http://www.forum.98ia.com/avatars/u66084.html?dateline=1314225399 ممد رضا باز به من گفتي فسقلي؟؟؟؟؟؟:-2-33-:باو من بزرگ شدم همين چند روز پيش 29 شهريور رفتم توي يه سال(تو سايت):-119-:
http://www.forum.98ia.com/avatars/u83554.html?dateline=1314874254 نظرتون چيه اين گرداليه قلقلي رو بريم بتركونيمش؟:-2-37-: حالا خوبه تو همه ي پرو تكونيا هميشه آرشام همه رو مياره وسط

پ.ن : ماهرخ؟!؟!؟! تو رسوای عامو خاصمون نمی کردی نمی شد نه :-2-28-: آخه خيلي كيف ميده :-2-37-: راس ميگي ها!!!
اينجا چقدر رنگ و وارنگ از همه رنگه؟ شهر فرنگه؟
چقدر مدير اينجا مي بينم:-2-22-:
دقت كردي براي تو آرشام با قرمز نوشتم؟ كلا نوشته هامو براي تو امير (جنرال) از اين به بعد با اين رنگ قشنگ مي خوام بنويسم:-2-22-:
مديران عزيز دوستون داريم هوارتا :-2-16-: پاچه خواري رو داشتي آرشام ديه دفامون نمي كنن:-2-27-:

_______________
باز اين سايت هنگ كرد:-2-33-: اهههههههههههه:-2-24-:

ليا جونم ديدي اومدم خاطره نوشتم اينجا ابجي؟ آيلافيو خيلي :-2-16-: برم پروفم بازم ميام اينجا ولي من هرچي گشتم خاطره قبلي كل كل من+آرشام رو پيدا نكردم ماشالله چقدرم حرف مي زنيد اينجا شوماها؟؟؟؟؟؟:-2-28-:
واي ننه باز كلي پيام دادن برم بخونم ميام ادامه ي خاطره مو مي نويسم:-2-08-:

اي واي الان يادم اومدش واس چي اومدم خاطره بنويسم امروز مريم فعال شده:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
جريان از اين قرار بودش:
مريم بهم خصوصي زد
حالا منم دارم هي كل كل ميكنم و با بچه ها فك ميزنيم:-2-35-:
رفتم خصوصي ديدم يوهوووووووووووووووووو:-2-25-:
اين جغله فعال شده :-2-37-:
بهدش برفتم توي وبلاگم بنوشتمش همه ام اومدن تفريك بگفتن به ابجيم
هركي الان نره بهش تبريك نگه خودم خفه اش مي كنم بعدا با آرشام ميريم پروفش رو مي تركونيم:-2-37-:
!kate (http://www.forum.98ia.com/member45516.html)
کاربر فعال تایپ کتاب
http://www.forum.98ia.com/images/ranks/faal-bakhsh.png

http://www.forum.98ia.com/avatars/u45516.html?dateline=1316763557 (http://www.forum.98ia.com/member45516.html)


راستي ممدرضا اول خاطره تو خوندم نوشته بودي اول پاييز.....هي واي ننه دلم گرفت:-2-30-: باو يكم شاد باشيد ديه :-2-16-:



زهرا عيدي خيلي آدم با فرهنگ و جيگري هستي كه اولين تشكر رو از خاطره ي من كردي عاچختم دل بعضياتون بسوزه ابجيا
برم ديگه مونا اينا دارن پروفايلمو مي تركونن واقعا :-2-31-:

http://www.forum.98ia.com/avatars/u108921.html?dateline=1312664657 ماهرخ تو این شکلکو خیلی دوست داری نه؟ http://www.millan.net/minimations/smileys/flirtysmile2.gifآره مونا خيلي نازه چشماش http://www.millan.net/minimations/smileys/flirtysmile2.gif

مونا دماغتو توي پروفم خالي نكن:-2-33-:

اوهو الان ديدم اينا اومدن پروف تركونيه من :-2-33-:


نفس بریم پروف ماهرخ؟
:-2-33-:
http://www.forum.98ia.com/avatars/u77734.html?dateline=1313186164

جون من مونا؟:mrgreen:
بريم پروفش رو بتركونيم؟؟؟:-2-16-: :-2-06-: الان ميام خفتتون ميكنم طفلكيا

اين دخمله شبيه ماهرخ.....فقط چشاش رو در نظر نگير.....!:-2-06-:

http://s2.picofile.com/file/7144558381/08267711446228543185.jpg
:-2-36-:



http://www.forum.98ia.com/avatars/u40280.html?dateline=1293442843

نصف شب میایی منو زابرا موکنی نفله جغله تیفی:-2-33-:
آره خوووhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_threaten.gif

_______________________________________________

تو نيستى كه ببينى دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رها كرده ست!


رهاى قشنگم ديروز جشن خداحافظيت بود ولي دختر خوبي نبودم و نتونستم خوب پذيرايي كنم از مهمونات...
آخه اين داش خلو چل مام همون ديروز هي ميومد ميگفت ماهي مي خوام انتخاب واحد كنم
من: الهي كچلي بگيري پسره ي خر نفهم حالا وقت اين قرتي بازياست (تو دلم)
من:باشه گلم فقط زود باش دوستان منتظر تركيدن هستن جشن داريم توي سايت
داداشيم:خاك بر سرت ماهي آدم نميشي اينم كاره مي كني تو آخه؟بشين درس بخون
من:ببند دهنتو زود باش :-2-28-:



توی این موقعیت هاست که ادم به فکر میوافته باید دوست داشته باشه
عسلی نیومده اون خیلی دوست داشت برام جشن بگیره:-2-39-: :-2-33-:تو باز حس حسادت منو نسبت به عسل تحريك كردي مربا؟؟؟؟
مريم دستم بهت برسه.....:-119-:



http://www.forum.98ia.com/avatars/u86776.html?dateline=1314012087


شما چشات درد نگرفت اینقد به مانیتور زول زدی ؟ :-2-28-::-2-20-::-26-:
نه باو شرا درد بگيره http://www.millan.net/minimations/smileys/flirtysmile2.gif

http://www.forum.98ia.com/avatars/u39051.html?dateline=1311761632


پريا بيا اين پروفايل.....بزنيم بتركونيمش.....!!!:-2-06-:

http://www.forum.98ia.com/member49123.html
آمـــدیــــــــــــــــــ م:-2-32-: خوش اومدي عزيزم توأم وارد ليست سياه شدي:-2-06-:

نفسسسسسسسسسسسسسسسسسسس؟؟؟:-119-:

قيافه ي من بعد از تركوندناي روزانه

http://up.98ia.com/images/yx3pe5xaueihfchuq3m.jpg


راستي يه خبر خوب امشب تولد بهار بيد همين الانم تاپيك تولدش رو زدم اينجام ميگم بهت بهار جانم تولد مبارك انشالله به هر چيزي ميخواي برسي در ضمن بهار اولين نفريه كه تاپيك تولدش رو من زدم:mrgreen:
دوست دارم بهار

آقا پدريه ما برايمان غذا از بيرون گرفته خودشونم تشريف بردن ددر!!!
اين سس خاك بر سرش باز نميشه دو ساعت دارم عين گداها به پيتزائه نگاه ميكنم :-2-33-:
ادامه خاطره ي ديشب
ما رفتيم آخرش پروفايل سياوش
تا شروع كرديم يهو نت من قطع شد بروبچ به تنهايي جور مارم كشيدن
حالا يه كاربر جديد اومده بود نگو داداش سياوش خان بوده:-2-33-:مام خوش و خرم رفتيم بهش گفتيم بيا بريم اين پروفايل رو بتركونيم نگو طرف داداشش بوده:-2-06-:
راستي من خواب ديدم رفتيم پروف جيم جيم رو هم تركونديم ولي حيف كه خوابي بيش نبود و هيچوقتم عملي نميشه :-2-22-:

هوچي به بشه ها گفته بوده الان مي خوايد برم سيارو بيدار كنم اينام خوشحال گفتن آره بعد ديدن خود سياوش اومد سايت:-2-27-:
ضايع شدن بد درديه عزيزانم:-2-37-:
خب اينم تموم اتفاقات ديشب بود.
(ديگه نبينم به خاطره نوشتن من ايراد بگيره كسي :-2-28-: خيلي ام قشنگ مي نويسم چشماى هركى كه بگه زشته اينا چيه مى نويسى چپول بشه:-2-37-:)
سايت دوباره گنديده يا سرعت من؟
خب ديگه كمتر چرت و پرت مي گم
باي باي
تاريخ ديروز:
2 مهر،خانم فسقلى

http://files.myopera.com/best-persia2/albums/1295891/Best-Persia.Org_Love_4.jpg

feedback
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۰ بعد از ظهر
به نام حق

روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانک نوش شاد خواران یاد باد

گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد

گرچه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا راز داران یاد باد

دو روز پیش سالگرد پدر بزرگم بود و من بعد از گذشت دو روز تازه دارم یادش میکنم. دو روز پیش تو حال و هوام زیاد نبود ولی الان بدجوری یادش افتادم.

خاطره ها رو نخوندم. شرمنده فرصت ندارم. ولی بدونید به یادتونم. همگی از دم :-2-40-:

Star_69
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۲ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:

خوب نیستم شما خوبید؟ :-118-:
سرما خوردم از نوع حاد ... صدام داره کم کم میگیره ... مدام سردرد دارم و بی حوصله ام ... واشر بینیم هم که خراب شده دستمال کاغذی لازم ِ مدام شدم :-2-22-::-2-08-:

از 5شنبه که رفتیم ظهیر الدوله مدام دارم شعر دخترای ننه دریای شاملو رو با صدای خودش گوش میدم ...

جمعه روز اول مهر بود و حس نوستالژیک ما هم زد بالا :-2-22-:
جمعه صبح اول رفتیم مراسم ختم پدر همکار شکول بعد از اونجا با هم رفتیم خرید .
برای اولین بار معجزه رخ داد و من به قصد خرید با شکول رفتم بیرون و من خرید کردم شکول هیچی نخرید :-2-16-:باید این روز رو تو تاریخ بشریت ثبت کرد :-2-06-:
خلاصه داشتیم برمیگشتیم که دیدم کوله پشتیا دارن بهم چشمک میزنن رفتم یه کوله هم خریدم سر خریدش که شکول کلی غر زدن وقتی هم اومدم خونه مامانم پوستم رو کند ولی خوشحالم که خریدمش ...
حس اول مهر و مدرسه رفتن رو دوباره تو وجودم زنده کرد :-2-16-:
جمعه غروب نشستم به چیدن وسایلم تو کیف.
دفتر نو ، جامدادی نو ، خودکارای نو ، کیف نو ...
مدرسه خودش یه موهبته ... حیف تا وقتی مدرسه میریم قدرش رو نمی دونیم!
دلم لک زده برای مدرسه رفتن ... برای سر صف ایستادن ، ورزش صبحگاهی ، دعوا سر اینکه کی سر کدوم نیمکت بشینه ... بحث با بغل دستی سر اینکه مراقب باشه وسایلش از وسط میز این ور تر نیاد ... دزدکی از پنجره دید زدن حیاط وقتی خانم معلم داره درس میده ... شنیدن صدای زنگ تفریح و آزادی ... دویدن تا بوفه و خریدن آب میوه ... روی زمین نشستن و خوراکی خوردن ... زنگ زدن و فرار کردن تو راه خونه ...
وای خدا کاش میشد دوباره بچه بشیم ... کاش میشد دوباره بچگی کنیم ...
دلم حتی برای امتحان دادن توی مدرسه هم تنگ شده ...
وقتی مدرسه میرفتم آرزوم این بود که برم دانشگاه اما حالا حسرت یک لحظه ی اون روزا رو دارم ...

یادمه سال آخر راهنمایی که بودیم تو اکیپ دوستیمون قرار گذاشتم 9 / 9 / 90 همه مون دوباره بریم جلوی مدرسه ی راهنماییمون ... دلم براشون تنگ شده اما نمی دونم اونا هم مثل من این قرار رو یادشون هست یا نه ... حتی مطمئن نیستم که اون روز یادم باشه و خودم برم سر قرار ... اما دلتنگم ... برای لحظه لحظه ی اون روزا دلتنگم ...

خودم رو با بافت مدلای جدید دستبند سرگرم کردم ... دلم میخواد داستانم که روی سایت هست رو ادامه بدم و زودتر تمومشون کنم ... از بدقولی متنفرم اما دست و دلم به نوشتن نمیره !

یادمه دبستان که می رفتیم یه کوچه مونده به مدرسه یه مغازه بود شانسی میفروخت . یه پاکتای کوچیک نامه بود توشون کارت بود از این کارتا که عکس ورزشکارا روش هست ... اون وقتا شکول از بین کارتای من و رضا فقط و فقط عکسای دیوید بکام رو جدا میکرد برمیداشت برای خودش ...
هر روز که میرفتم مدرسه قبل از رسیدن به مدرسه می رفتیم شانسی میخریدیم ... گاهی وقتا توی پاکتای شانسی به جز کارت و شکلات پول هم بود ... اگر شانسمون خوب بود و پول در می یومد سریع می دوییدیم می رفتیم یه شانسی دیگه هم می خریدیم!
دیشب هم امین گیر داده بود براش شانسی بخریم!
امید رفت براش خرید یه سیب قرمز بود که از وسط باز میشد ... توی شانسی امین آدامس بود و یه ماشینک و یه دراژه ...
چقدر بچگیهای ما با بچگیهای الان فرق داره!شایدم فرقش زیاد نیست فقط بچگی از نوع پیشرفته اش باشه
ما بچه بودیم اوج خوشحالیمون منچ بازی کردن و لی لی بازی و خاله بازی بود ... می رفتیم با دختر همسایه یا یکی از بچه های فامیل بازی میکردیم اما الان بچه ها همبازیشون شده کامپیوتر و موبایل و پلی استیشن و ...
دوره ی ما سگا بود و میکرو ... قارچ خور بازی میکردیم حس میکردیم خیلی خوشبختیم!اما بچه های الان تمام بازیهاشون جنگیه و پر از تنش!
شاید دوره ی ما هم بود ولی خوب ما بازی آروماشو دوست داشتیم!برخلاف بچه های الان!!!!!!!!!!!!!!

زندگی بی اونکه از ما اجازه بگیره داره پیش میره ... مراقب باشیم از غافله ی زندگی جا نمونیم!

یه آهنگ شهرام شکوهی داره که من چند روزه دارم گوش میدم (البته از خواننده اش مطمئن نیستم ولی خوب زده شهرام شکوهی!) دلم میخواست براتون بزارمش ولی متاسفانه سرعتم کمه آپلود نمیشه ...
پس منم براتون تایپش میکنم ...
خیلی این آهنگ رو دوست دارم ...

قصه ی عشقی که میگم
عشق لیلای ِ مجنون ِ
با یه روایت ِ دیگه
لیلی جای مجنون ِ
مجنون سر عقل اومده
شده آقای این خونه
تعصب و یه دندگیش
کرده لیلی رو دیوونه
اما لیلی بی مجنونش
دق میکنه می میره
با یه اخم کوچیک اون
دلش ماتم میگیره
میگه باید بسازه و
این مثل یه دستوره
همین یه راه مونده براش
چون عاشقه مجبوره
زوره ، عشق تو زوره
احساس همیشه کوره
هرجا خودخواهی باشه
انصاف از اونجا دوره

عاقبت ِ لیلی ما
مثل گلهای گلخونه
تو قاب سرد شیشه ای
پژمرده و دلخونه
حکایت عشق اونا
مثل برف زمستونه
اومدنش خیلی قشنگ
آب کردنش آسونه
قلب تو خالی از عشقو
بی نورِ ِ سوت و کوره
عاشق کشی مرامتو
نگاهت سرده و بی روحه
عشقو ببین توی نگاش
از کینه ی تو دوره
یه کاری کن تو هم براش
شب عاشقیت هم زوره
زوره ، عشق تو زوره
احساس همیشه کوره
هرجا خودخواهی باشه
انصاف از اونجا دوره

ببخشید خاطره ی امروزم خیلی طولانی بود:-118-:

همین!

AsalBanu
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۱۲ بعد از ظهر
سلام ما اومدیم http://msnsmileys.net/t/smileys/Tlen/Smiech.gif
خوب خاله خانوم اومده بود نمیشد بیاییم http://www.postsmile.com/img/autumn/111.gif
همش خونه پدر بزرگ محمد بودیم http://www.postsmile.com/img/autumn/103.gif
وقتی خاله خانوم میاد ؛ اونجا میشه پاتوق ؛ البته وقتی دخترا بیان ؛ خیلی خوبه ؛ به قول محمد یه حرف بزن اینا تا صبح میخندن
به قول معلممون به خط تو دیوار هم میخندیم http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em42.gif
خوش گذشت جاتون خالی http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em34.gif
بذار از روز میتینگ بگم
عصری اومدم با فاطمه یه ذره صحبت کردم که چرا نمیاد ؛ گفت مشکلی داره که نمیشه بیاد http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em32.gif
واسه همین حرکت کردم به سمت بوستان نرگس http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em45.gif
از چند نفر پرسیدم ؛ دو تا پسر بچه دبستانی هم بودن که ازشون پرسیدم ؛ بهتر از بقیه جواب دادن
هیچی دیه ؛ رسیدیم و رفتیم داخل پارک
کنار پارک بادی هر چی به نیلو زنگ میزدم میگفت مشغوله ؛ یه ذره اطرافو نگاه کردم دیدم دو نفر دارن یه جوری نگام میکنن و تلفن در گوش یکیشونه ؛ اشاره کردم بهشون شمایید ؟؟ http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em30.gif
اونام گفتن بله
رفتم طرفشون و سلام و علیک کردیم ؛ نیلو بلو و تاتا بودن http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em26.gif
منتظر شدیم تا نفس بیاد ؛ یه ذره پارک و گز کردیم تا خانوم تشریف اوردن با دوستشون http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em49.gif
دوستش عضو بود اما خیلی نمیومد سایت
اسمشم یادم نیست
بعد به پیشنهاد تاتا رفتیم کافی شاپ ؛ هر کسی یه سفارشی داد و منتظر شدیم تا سفارشها رو بیاره
نیلو هم همش حرف میزد
یعنی اگه اون نبود همه ساکت به هم نگاه میکردیم ؛ چقد حرف زد
تازه سوتی هم داد ؛ http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em41.gif باید رشوه بده تا سوتیشو نگم :-2-22-:
بعد نلو نفس عکس گرفتن
ما هم از بستنی هامون عکس گرفتیم تا بذاریم تو خاطره ها
ولی الان حسش نی که اپلود کنم
عصرش رو هم که براتون گفتم http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em35.gif
شب هم رفتیم خونه اقاجون و با بچه ها رفتیم بیرون
پنج شنبه شبم رفتیم رنگین کمان ؛ خیلی خوش گذشت ؛ کلی بازی کردیم
بعد شام خوردیم و نزدیک ساعت 2 بود که برگشتیم خونه
فعلا بای
یا علی
شهادت امام جعفر صادق ( علیه السلام ) بر همه شیعیان تسلیت باد

Zanessa
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۲۵ بعد از ظهر
این مال ِ دیشب که سایت قاطی کرده بود پست نمیتونستم بدم :-2-09-:

پ.ن دوست داریم.:-2-31-:
مهسان:آهنگ فرنگیسه؟:-2-38-:
رزا:به نظر من خوندن یا نخوندن اون کتاب تاثیر زیادی نداره.بهتر نوشتن با تمرین به دست میاد نه کتاب.من یه راهنمای داستان نویسی گرفتم از کتابخونه.40 صفحه ی اولشو خوندم انداختمش کنار.
شبنم:الان من چمه که آدم بشم؟:-2-37-:دختر به این خوبی :-2-37-:نیلوفر: هی زیارتت قبول:-2-41-: درمورد شعر میشه ما نیز نظر بدهیم آیا ؟ :-2-14-:از بند اول برمیاد که شاعر یک شکست خورده ی بیکار ِ که شبا ول میگرده تو کوچه ها .حالا چرا ؟ توی بند دوم مشخص میشه که به دلیل دوستان ناباب بوده.دقت بفرمایین خواننندگان محترم:
تو و این دوستان ِ نامردتبعد متوجه میشیم که شاعر خود درگیری داره نه نه نه شاعر احتمالا با ماهانا مشکل خاصی داره بعد چون سنتی هم هست به خودش فحش نمیده به شوورش فحش میده :-2-08-:
خاک بر سرت یاسر !اندکی بعد متوجه میشیم که شاعر عشق فراموش شده ای داشته به اسم حنانه.ماهانا ماهیتابه آماده س؟ :mrgreen:از ابیات بعدی برمیاد که شاعر و حنانه در جاده ی رشت تو یه نگاه عاشق شدن :-2-43-:
که تو در رشت گریه می کردیبعدش شاعر دلداری میده خودشو به این ترتیب:
یعنی آسان ز دست خواهد رفت
هر چه آسان بدست می آید !و در پایان به این نکته میرسیم که شاعر از هواپیما میترسیده ولی ترسش به خاطر همین حنانه خانم میریزه:-2-36-:
قصه ی عشق از زمین که گذشت
از هوایی شدن هراسی نیست سمن : دخترم خوب فیلم بازی میکنی.خوبه بیشتر وانمود کن به خوب بودن ! هه .. هه ...!:-2-22-:

alizee
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۳۹ بعد از ظهر
سلام به همه دوستان

یه چند روزی می شه نمیومدم اینجا و چیزی ننوشتم :-2-38-:حسش نبود می دونم خیلی تنبلم :-2-15-:

دوشنبه رفتیم دانشگاه وقتی رفتیم عظمتش دودستی مارو گرفت ! بسم ا... گفتم از سر در دانشگاه تهران رد شدم

و رفتم تو . وااای نمی دونید چه حسه خوبیه که میون اون همه دختر و پسر که احساس غریبی می کنی یهو یه آشنا

ببینی اونم کی؟؟؟؟ دوست صمیمیه دوران راهنمایی ! واااای نمی دونید چقدر جفتمون خوشحال شدیم مخصوصا"

وقتی که فهمیدیم هم رشته ای هم هستیم :-2-16-:خلاصه بعد از اینکه دانشگاه رو بهمون نشون دادن رفتیم تو یه
سالن برای شروع جشن . دمشون گرم جشنشون خیلی باحال بود تازهههه نفر اول کنکورم دیدیم !:-2-19-: خلاصه شبشم بردنمون اردوگاه شهید باهنر . تازه اونجا بود که دلم واسه دوستام پر کشید :-2-18-: چقدر جاشون خالی بود همش فکر می کردم اگه اونا پیشم بودن چقدر بهمون خوش می گذشت :-2-39-: فردا صبحشم رفتیم دانشکده
روانشناسی :-2-16-:خیلیییی خوشمان آمد از دانشکدمون البته ناگفته نماند که ترم بالایا مسخرمون کردنو
بهمون گفتن ترمولک ! :-2-30-: یکی نیست بگه خوبه خودتونم یه زمانی ترم اولی بودیناااااااااااااا :-2-42-::-119-:
خلاصه مام به روی خودمون نیاوردیمو رفتیم کله دانشکده رو گشتیم . روزه خوبی بود ولی واقعا" خسته شدیم

وقتی که رسیدم خونه نای حرف زدن نداشتم :-2-36-:
دوروزه آخره هفته واقعا" خسته کننده بود :-2-28-: خیلیییییییییییییی حوصلم سرید ! دیگه از سر بیکاری چه کارا

که نکردم !!!! من همیشه نقاشی کردنو دوز داشتم ولی خوب هیچ وقت استعدادشو نداشتم امروز از سر بیکاری

نقاشی کشیدم !:-2-35-: مامانم می گفت حالا که می خوای بری دانشگاه تازه یادت افتاد از این کارا بکنی :-2-43-:

همه خندیدن ولی شماها نخندین :-2-42-:
"http://up.98ia.com/images/le7id21rahvrpnn7ced_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=le7id21rahvrpnn7ced.jpg):-2-06-::-2-06-::-2-06-: عسل 2 ساله از تهران :-2-37-:

فردا باید بریم دانشگاه دلم برای مدرسمون خیلی تنگ شده واسه شیطنیتا . رو میز زدنا و رقصیدنا . خندیدنای الکی

حتی تا شب مدرسه موندن و درس خوندن :-2-18-: با اینکه هنوز نرفتم دانشگاه ولی فک می کنم مثه مدرسه بهم

خوش نمی گذره . من دلم دوستای خودمو می خوااااااااااااااااااااااا اااااااااااااد :-2-30-::-2-30-:

بعد از قرن ها آواتور و امضامو عوض کردم ! توی این 2 سال این سومین آواتورمه :-2-37-:

دیگه چیزی یادم نمیاد که بگم

خوش گذشت :-2-27-:

فعلا" :-2-25-:


پ . ن : کوزی :-2-42-: پ ن پ خودم با خلاقیت خودم کشیدم !!! تابلو طرحاش ! همش ماله مادوتائه :-2-43-:

آنیتا
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۴۴ بعد از ظهر
سلام و علیکم
از الان عزا گرفتیم برای مدرسه رفتن پارساجانمان:-2-30-::-2-30-: چه کنیم خوب این بچه آخریا همیشه عزیزن دیگه :-2-39-:(حالا انگار شیش هفت تا بچه داریم ها)
بعد تازه بچه اول رو هم آدم یه جور دیگه دوست داره:-2-39-: اما در کل ما دوتائیشونو یه اندازه دوست داریم:-8-::-8-::-8-:
دیروز کلا رو مود نبودیم جمعه ها کلا برامون روز خوبی نبوده هیچوقت حال که خوب...........:-2-39-::-2-39-:
دیشب آقای همسر تشریف آوردن ساعت 9 منزل ما اینجوری :-2-20-::-2-20-: همیشه ساعت 11 شب میان خوب:-2-11-: بعد پارسا جانمان کامپیوترشان را تقدیم آقای پدر کردن و خودشون روی مبل روبه روی ما زل زدن بهمون :-2-17-:ما هم بی خیال داشتیم نابرده رنج میدیدم:-2-37-::-2-37-: (کلا میذاریم سریالا تموم بشن بعد ببینیمشون به جز ستایش که هفتگی دنبال میکنیم) خلاصه دیدیم نخیر ایشون همچنان زل زدن به ما حال ما فیلمو نگه داشتیم و با ترس ولرز دنبال جک و جونور میگشتیم:-2-31-::-2-31-: بالای سقف،روی دیوار،کف زمین ،روی پرده زیر مبل خوب خدارو شکری ما که چیزی ندیدیم بعدسرمان را تکان دادیم که یعنی چیه:-2-43-:؟گفتن هیچی داریم نگاتان میکنیم به می میکای صورتتون که چه جالب بالا و پائین میره:-2-31-: خیلی همیشه برامان جالبه که حالتاتان توی صورتونه ها :-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:ماهم که کلا جای حساس فیلم بودیم لب تاپو پرت کردیم اونورو فهمیدیم که پسرمان حوصله اش سر رفته شروع کردیم سربه سر گذاشتن پارسا جان :-2-09-::-2-09-:خیلی فاز میده حتی بیشتر از فهمیدن لحظه حساس فیلم که چی به چیه:-2-12-::-2-12-:
آقای همسر هم که اصولا وارد خانه میشوند تازه یادشون میاد که مریضی هاشون هم باید وارد بشن:-2-28-: خوب نیست که یکدونه پسر خانواده بودن کمی .......
بعدتازه جدیدا هم یاد گرفتن شبا موقع خواب به پارسا جانمان میگویند بیا مارا بخوابان :-2-12-::-2-12-:فکر کنیم دلشان برای مادرشان تنگه :-2-18-:ماه دیگه احتمالا بروند ایران پیش مادرشان ما برایشان خیلی خیلی خوشحالیم مادرشان را بعد یکسال می بینن:-8-::-8-:
دوروزه خیلی به خودمان زحمت میدیم و ناهار درست میکنیم :-2-39-::-2-39-: دیروز پارسا جانمان از فوتبال برگشتن و دیدین ناهار ماکارونی داریم کلی ذوق زده شدند :-2-16-::-2-16-:
اینجا یه نفر پیدا شده که اسید می پاشه روی صورت خانوما:-2-39-: حدود سه ماهی میشود دیروز ما رفتیم بیرون کار داشتیم موقع برگشت به یک موتور سوار مشکوک برخورد کردیم هی میرفت دور میزد و میامد ماهم در کل اینجور وقتا پررو میشیم:-2-31-: کمی نایلون هایمان را گذشتیم زمین و ایستادیم ببینیم این چه کار دارد :-2-28-::-2-28-:دستمان را هم بردیم طرف لنگه کفشمان هرچند که بی پاشنه بود اما خوب تنها وسیله دفاعیمان بود:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:خلاصه اینکه همانموقع هم یه چند نفری وارد خیابانمان شدند و موتوریه رفت البت ما همیشه پول و موبایلمان در داخل جیبمان است حتی ایران بودیم هم همینکاررا میکردیم وقتی برای پارسا جانمان گفتیم از ما مشخصات خواستن چون مثل اینکه عکس این یارو رو در تلویزیون نشان دادن ما گفتیم چه میدانیم چه شلکی بود تازه ما که این یارو رو ندیدیم در تی وی میدیدیم هم توفیری نمیکرد:-2-42-: اینجا آخه به نظر ما همه شکل هم هستن :-2-31-::-2-31-::-2-31-:
مهدیه جان پس شما کامل درک میکنید ما با پارسا جانمان چه ماجراها داریم:-69-:
ما برویم تا
شاید وقتی خیلی دیگر
چند وقتی پیشتان نیستیم اما به یادتان هستیم:-2-25-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
یا حق:-53-:

KaVo
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۱۳ بعد از ظهر
به نام خدا

سلامhttp://www.pic4ever.com/images/grouphug.gif
عصر آخرين روز تعطيلات تابستونيتون به خير باشهhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray.gif
ميبينم که ديشب تاپيک ترکونون بودهhttp://yoursmiles.org/msmile/compgame/m0307.gif
خدا قوتhttp://www.millan.net/minimations/smileys/hi5.gif
من به مرز کپک زدگي رسيدمhttp://pic4ever.com/images/padded.gif
آخرين روز تعطيلات هم به بيکاري گذشتhttp://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gif
از صبح يکم زبان خوندم بعدم باز پاي کامپيhttp://www.millan.net/minimations/smileys/lousyputer.gif
يه اتفاقات بدي هم افتاد که اعصابم و به کل داغون کردhttp://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash1.gif
ديگه خاطره اي ندارم مِثکهhttp://www.pic4ever.com/images/89.gif
شهادت امام صادق (ع) رو تسليت ميگم...
ياعلي...

عسل احسنت!گل کاشتي با اين نقاشيات:-2-06-:اينايي که کشيدي هم که تقليدي ان ماشالا!:-2-37-:
ميخواي عکساش و رو کنم؟!؟:mrgreen:
مدارکش موجوده ها!:mrgreen:بگم؟!؟:-2-35-:
نيلو جان زيارتت قبول ياشه:-2-40-:
بهنوش عزيز خوشحالم اسمت و زير خاطره ها ميبينم:-118-:هميشه خاطره هات و دوس داشتم:-118-:


حس میکنم تو را...
نفس میکشمت
لمس میکنمت
آن قدر برایم هستی
که به بودنِ خودم شک کردم!/.

s.love
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۲۲ بعد از ظهر
من یه بار نوشتم همش پرید!:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
خشک شدم من!!!:-2-31-:
از ص 832 رو تاااااااااااااااااااااااا 844 نشستم خوندم! ببخشید اگه یه چندتایی اون وسطا جا موند!:-2-08-:
مامانم از چند وقت پیش هشدار داده سعیده امسال درس بخون!:-2-22-:
چقده زود می گذره روزا!:-2-14-:
نفمیدم تابستونم چی شد؟!:-2-14-:
امروز دوم مهر یعنـــــــــــی فردا باید بریم مدرسه!
خدا کنه پنج شنبه ها رو تعطیل کنه مدیرمون !! :-2-41-:ولی اونی که من می شناسم!:-2-08-:
من به یه چیزی اعتراف کنم تا حالا نشده هیچ درسی رو سر کلاس گوش کنم تو هیچ کدوم از این سال ها! اگه ساکت باشم که دارم به یه چیزی فکر می کنم اگه نه هم که...:-2-22-:
خیلی عادت بدیه می خوام سعی کنم ترک کنم چون قطعا دچار مشکل میشم!:-2-41-:
ترک عادت موجب مررررررض است!:-2-30-:
دوستون دارم!:-2-36-: ببخشید اشتباه شد انگاری دوستون دارم:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
نه فقط بچه های خاطره نویسی همه ی بچه های انجمن رو با تموم خاطره های خوب و بدش!:-2-16-:
یه روزم از ذهنم دور نمیشن حتی اگه بخوام!:-2-14-:
آخه دارم باهاشون زندگی می کنم!:-2-14-:


پ.ن: عسل بانو و سایه جون تسلیت میگم جز این کار دیگه ای نمی تونم بکنم!:-2-15-:
پ.ن: نیلوفر عزیزم زیارتت قبول خانومی:-2-40-:

armin gerrard
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۵۸ بعد از ظهر
بلهههههههههه!هااااا امروز روز آخري بود كه در كارخانه پدر جان مشغول كار كردنيم بليييييييي!:-2-41-:داريم با اين فضا وداع ميكنيم خداحافظ اي در هاي بسته اي كه روز هاي جمعه آخر ماه يك سال طول ميكشيد تا بازتان كنم!:-2-25-:خداحافظ اي منشي مشنگ الافي كه بلد نيس چايي بريزه!:-2-25-:خداحافظ اي نگهباني كه صباي جمعه سر به سرت ميزاشتم از خواب هفت پادشاه بيدارت ميكردم :-2-25-:خداحافظ اي آشپزخونه اي كه توش قلبم از كار افتاد:-2-25-:،خداحافظ اي نگهبان انبار كه در ماه 29 روزشو مسافرت بودي من بدبخت مجبور بودم شب تو كارخونه بخوابم :-2-25-:،خداحافظ اي دفتر كارم كه يك كوه كاغذ پاره اون گوشه ت ريخته كه هميشه مانع ميشه درتو باز كنم :-2-25-:،خداحافظ اي راهرو اي كه سنگاش انقد ليزه كه هميشه ممكنه با كله بخورم زمين :-2-25-:،خداحافظ اي كامپيوتري كه همش هنگ ميكني،خداحافظ اي قهوه هاي آماده اي كه خودم درس ميكنم و خداحافظ بابا كه تازگيا مظلوم شدي به خاطر كليه ت:-2-25-::-2-30-: انقد بت گفتم كه اين چايي سبزا رو بخور خاصيت داره به جاي اينهمه شيريني خوردنننننن با اون قهوه هاي پر از شيكر:-2-43-:!خدافظ ابجي نياز كه هميشه كمكم بودي حالا مجبوري همه كارا رو خودت تهنايي انجام بدي :-2-25-::-2-38-:شايدم آرام بياد كمكت البته وختي دانشجو شد،خداحافظ اي تلفن اتاقم كه باعث ميشدي با مامانم ارتباط برقرار كنم......:-2-25-:
خلاصه خدافظ شركت بابايييييييييييي!:-2-25-::-2-08-:
آه ه ه ه ه ه بگذريم.......
امروز همه بام خدافظي ميكردن از مدير مالي شركت گرفته تا نگهبانو خانوم منشي كه ميخواس گريه كنه:-2-30-: چون همه كاراشو من انجام ميدادم:-2-28-:!ولي خبر ندارن كه من خيليييييي خوشالم چون پنجشنبه ها تعطيلمممممممممممم!ووووواو وو بازم نصف شبا ميرم تو فيس بوك و نودهشتيا!:-2-16-:
خوب ما بريم ديه كاري باري ندارين؟؟؟؟خدافظ!:-2-25-:

~TuLiPa~
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۱۵ بعد از ظهر
بسکتبالمون دیروز باخت امروز هم از چین تایپه بردیم و اگه فردا از لبنان ببریم پنجم می شیم.دلم میخواست همه رو بشکم.چرا آخه این اتفاق افتاد ها؟

چرا حامد عصبی بود؟چرا ارسلان خوش اخلاق اصلا نمیخندید و دایم به برد امتیازا نگاه می کرد؟صمد که حالش خوب بود چرا از کوارتر اول بازی نکرد؟صدا و سیما انگار میدونست قراره ببازیم که بازی رو پخش نکرد!!این بود حامد حدادی ما که تو NBA بازی میکنه؟؟اشکال از کجاست؟ما پرتوقع بودیم یا بچهها خوب بازی نکردند؟میشه یکی جواب سوالهای من رو بده؟؟
چرااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااا؟

امروز از دیروز ناراخت ترم جون عمق فاجعه رو تازه امروز درک کردم.هیچ چیز به اندازه دیدن یه بازی بسکتبال اونم مسابقات تیم ملی خوشحالم نمی کنه.
ولی باید اینو هم اضافه کنم که هیچی به اندازه باخت تیم ملی هم ناراختم نمی کنه.
امروز تو یه پیج حمایت از تیم ملی اینو گذاشتم:
خب الان باید چی بگیم؟
بگیم:تیمی که همه انتطار قهرمانی ازش داشتن از اردن باخت؟
بگیم قهرمان 2 دوره متوالی تو یک چهارم نهایی حذف شد؟
بگیم:تیممون با اون همه ستاره از راهیابی به المپیک باز موند؟
یا بگیم:تیمی که صدر جدل گروه خودش بود با پیروزی مقتدرانه در هر 6 بازی کذشته اش از تیمی باخت که فقط سه تا بازی برده بود؟
... این چطوره:تیم دوم برتر آسیا حتی به فینال هم نرسید؟
این از همه بهتره:از تیمی باختیم که به قول گزارشگر مسابقه لیگ برترش پوکیده.اونم مایی که فینال لیگمون به بازی 5م کشید و بازی 5م هم به وقت اضافه؟
از کی گله کنیم:
از صدا و سیما که همیشه همه مسابقات رو دست کم می گیره و فقط به فوتبال می جسبه؟
از سرمربی با اون تعویض های مسخره؟
از بچه ها که چرا بهتر بازی نکردن؟چرا اختلاف رو تو کوارتر اول حفط نکردن؟
یا از محمود مشحون که چرا بچه ها اردوهای تدارکاتی نداشتن؟
یا از فدراسیون بسکتبال که چرا یه استادیوم درست و حسابی نداریم؟
بهترین گزینه:دو تا از بازیکن هامون بی اجازه و بدون برنامه قبلی مصدوم شدن و دست ما رو تو پوست گردو گذاشتن؟
چه دفاعی بکنیم:
بگیم:دو تا بازیکن مصدوم داشتیم؟
بگیم:موقعیت نداشتیم؟
بگیم:امکانات نداشتیم؟
بگیم:حریف از ما برتر بود؟
بگیم:تجربه نداشتیم؟
بگیم:حریفو دست کم گرفته بودیم؟فکر می کردیم تیم خوبی نیستن؟
بهترینش اینه:با بازی اردن آشنایی نداشتیم و زیاد باهاشون بازی نکرده بودیم یا اگر هم کرده بودیم هر دفعه با اقتدار برده بودیم؟
این انصافه:
که کاپیتانمون درست تو بازی قبل پاش پیچ بخوره و فقط اگه کار به جاهای باریک کشید،ان موقع اجازه بازی داشته باشه؟
که تا لحظه آخر ندونیم یکی از بازیکنانمون تیم ملی رو همراهی می کنه یا نه؟یعنی ما حق نداشتیم بدونیم ارسلان به تیم میرسه یا نه؟
که حامد آفاق پس از مصدومیت نتونه به دوران طلایی شوت های سه امتیازیش برگرده؟
که یه بازیکن فوتبال به تنهایی 1 میلیارد بگیره و کل فدراسیون بسکتبال 600 میلیون؟
که ارسلان کاظمی بازیکنی که جایزهthe Most Courageous Award رو در NCAAدریافت کرده به عنوان بازیکن ذخیره تو بازی با اردن رو نیمکت بشینه؟
که تیمی که همه بازیکناش یه عالمه مدال های رنگارنگ دارن،فینال مسابقات رو از تلویزیون یا جایگاه تماشاچی ها نگاه کنن و خودشون تو زمین نباشن؟
این درسته که:
سرمربی ارسلان رو که تو کوارتر دوم گل کاشت و 11 امتیاز گرفت تو کوارتر سوم رو نیمکت بشونه؟
زمانی که حامد آفاق شروع به پرتاب های سه امتیازی کرد و در عرض دو دقیقه 3 تا پرتاب موفق داشت دقیقا بعد از آخرین چرتاب خودش تعویض بشه؟یعنی ماتیچ باید آفاق رو دقیقا زمانی از بازی خارج کنه که سه تا پرتاب سه امتیازی موفق داشت؟
مهراد آتشی تو این 7 تا مسابقه اولین بازیش این باشه و ارسلان که تو NCAA بازی می کنه و و تو 6 تا مسابقه قبلی گل کاشت تو تا کوارتر رو نیمکت بشینه؟
آخه چرا تیمی که حتی ذخیره هاشم خوب بازی می کنن باید با اختلاف 4 تا ببازه؟
یه چرا که از همه مهمتره:
مگه همه عالم و آدم نمی دونن که ما تو این جند سال اخیر با اردن به مشکل برخوردیم؟ولی به نظر وسلین ماتیچ نمی دونست جون اگه می دونست،پس چرا با حامد حدادی،سعید داور پناه،حامد آفاق،مهراد آتشی،اوشین ساهاکیان رو در ابتدای بازی به زمین فرستاد؟چرا صمد نیکخواه و ارسلان کاظمی رو نیمکت ذخیره ها نشستن؟
خودتون قصاوت کنید و بگید کدوما درسته و مشکل تیم ملیمون چی بود که جام رو از دست دادیم؟
همین الان دیدم که پاکش کرد مکه من از تیم ملی بد گفته بودم.مگه تقصیر من بود تیم ملی باخت،من فقط سئوال پرسیدم که دلیل باختمون چی بود.
اصلا خوصله ندارم هر کی رو می بینم می پرسم چرا؟جرا ماتیچ ارشلانو کشید بیرون؟ و چرا های دیگه.
مامانم میگه پولشو اونها میگیرن حرصشو ما می خوریم.ولی من قبول ندارم مگه اون بنده خدا ها جه قدر می گیرن.مگه خودشون کم حرص می خورن؟
از صبخ تا خالا درام دور خودم می چرخم و فکرم مشغوله.مثلا فردا سال تخصیلی شروع میشه ولی من حتی شلوارم رو اندازه نکردم.
از دست این ورزش که با اعصاب روان یه ملت بازی می کنه.:-2-39-:
2 مهر 1390 ساعت 5:15

~*SaHaR*~
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۱۲ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
می تونم بگم دیروز یکی از روزای خوبم بود:-2-41-: یه تجربه ی جدید:-2-41-:
دیروز ناهار خونه ی خالم دعوت بودیم... حالا بماند که ما شامم موندیم... دیگه آخراش خودمون این شعررو هی می خوندیم:

مهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس
خـفـــقـان آرد اگـــر آیـــد و بـیـــرون نـــرود
:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
انقدر از این آدمایی که حق به جانب حرف می زنن و خودشونو عقل کل می دونن و فکر می کنن از همه سرترن بدم میاد که حد نداره... حالا می خواد اون شخص فامیل باشه:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
بعدازظهرش رفتیم پارک آبشار تهران:-2-08-:... جای قشنگی بود:-2-41-:... مخصوصا اگه درختاش بزرگ شه و پارک یه خورده رنگ بگیره:-2-37-:
دیشب خواب دیدم دارم با خانم فرخی دعوا می کنم:-2-27-: هی وای من:-2-31-: حالا یه بارم که دیدمشون اینجوری:-2-31-:
صبح امروزم کلاغا نذاشتن بخوابم که:-2-36-: نمی دونم داشتن چی رو خبر می دادن:-2-28-: هی غار غار غار غار... یکی از این ور یکی از اون ور اون یکی ام از یه ور دیگه:-2-28-: توهم زده بودم شاید می خواد زلزله بیاد که اینا دارن خبر می دن:-2-27-: بعدم یادم اومد که حیوونا چند دقیقه زودتر مطلع می شن که می خواد زلزله بیاد ولی اینا نیم ساعته دارن غار غار می کنن:-2-09-:
کاشکی جای پاییز و تابستون عوض می شد:-2-14-: یعنی پاییز تعطیل بود و تابستونا می رفتیم سر کلاس:-2-14-: که وقتی می ری پیاده روی فارغ از هر فکر اذیت کننده ای مربوط به درس نخونده و استرس تحقیق و... فقط به صدای خش خش برگا گوش کنی و یا صدای آرام بخش بارون و خیس شدن زیرش و شایدم یه خورده به سرماخوردنه بعدش:-:-2-41-:

بعضی از این خواننده هایی که رپ می خونن، شعراشون واقعا محشره... یعنی به معنیش که گوش می کنی گریت می گیره از وضعیت جامعه ای که داری توش زندگی می کنی... به حال خودت و مردمت:-2-30-:
پریشب نماینده ی مردم بروجرد داشت می گفت: توی ایران متکدی و نیازمند وجود نداره:-2-28-: این بچه هاییم که دستفروشی یا گدایی می کنن دست نشانده ی کشورای دیگن برای خراب کردن وجهه ی کشور!!!!:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
اون وقت یعنی چشمای اشتباه می بینه دیگه؟؟؟؟:-2-28-::-2-28-: چی باید گفت آخه؟؟؟؟:-2-43-:

آخرین ساعتایی که اینجام البته اگه دوباره آخر هفته ها رفت و آمد نکنم:-2-41-: دیگه حالم داره از جاده ی هراز به هم می خوره... فردا صبح باید ساعت 4 راه بیفتیم که به کلاس ساعت 8 برسم:-2-15-: هرچی می گم امروز بعدازظهر می رفتیم قبول نکردن... حالا صبح باید اون موقع بیدار شم:-2-36-:

اگه 4هفته ی پیش بود دلم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی(!!!) برای اینجا تنگ می شد ولی این چند وقت اعتیادمو کم کردم و فک کنم زیاد اذیت نشم:-2-38-: به جاش هی می رم ومپایر می بینم... قسمت دومش هم که اومده:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

+ s_donia323:خود فرهاد مجیدیم هی می زنه به تیر... نقشش رو درست بازی کردی:-2-06-::-2-06-::-2-06-:...... خوابگاهم بستگی داره به خوابگاهش... می گن اگه اتاقت و هم اتاقیات خوب باشن خیلی خوش می گذره ولی به من که تاحالا خوش نگذشته... امیدوارم موفق باشی:-2-40-::-2-40-:

عسل دو ساله از تهران(:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:): نقاشیت اگه کپی نباشه بسی زیباست:-2-41-: چرا روانشناسی؟ توی نقاشی هم سررشته داشتیا:-2-27-:....... این قضیه ی ترم اولیا هم معضلیه توی این دانشگاها:-2-22-::-2-22-::-2-22-:

الان هم گردنم هم چشمم هم دستم درد می کنه... شما که این همه خاطره می نویسین فکر ما هم باشید که می خوایم بخونیم:-2-36-::-2-27-:
راستی نیلوجان قبول باشه:-118-:
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

REMIX
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۲۶ بعد از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-:
امروز دومین روز پاییز 1390

حال و هوای مهر بدجوری خودشو نشون میده : خیلی دلم هوای روزای دانشجوییمو کرده . دوست داشتم الان دانشجوی ترم اول باشم و از فردا برم سر کلاس :-2-38-:.دوست داشتم وقتی میرم تو کلاس با چشم دنبال دوستای جدید بگردم :-2-41-:. یادش بخیر ترم اول ، روز اول که وارد کلاس شدم یه نگاه به کل کلاس انداختم که یه دفعه لبخند یکی از بچه ها جذبم کرد:-5-: بعدش گفت بیا کنار من بشین :-6-:. بعداز کلاسم با هم برگشتیم خونه . از همون جا" ریحانه" شد اولین همپای چهارسالم . بعدشم به تعداد این دوستا اضافه می شد و با هر بار زیاد شدن تعداد دوستا انگار یکی از دریچه های دنیای اطرافم برام باز می شد . همشون مهربون و دوست داشتنی .:-8-: یادم میاد که آخرین امتحان ترم آخر از صبح تا ساعت 2 توی تریا دانشگاه نشسته بودیمو داشتیم آزمون سازی می خوندیم:-2-38-: . هر چی به ساعتای آخر با هم بودن توی دانشگاه نزدیک می شد بیشتر احساس دلتنگی می کردیم :-2-39-:طوریکه سر امتحان برای مراقبا خیلی تعجب آور بود:-2-15-: که چرا بچه ها اینقدر بی سرو صدا و آروم میرن سر جاشون می شینن:-2-15-: . اصلا برام باور پذیر نبود که چهارسال به این زودی گذشت ،هنوزم نیست :-2-41-:. انگار یه خواب شیرین بود که با امتحان آزمون سازی تموم شد .:-2-39-:
خوش به حال کسایی که ترم اول دانشگاه هستن . قدر لحظه به لحظه این روزا رو بدونین .

شروعی دوباره : راستش این حال و هوا خیلی روم تاثیر گذاشته اونم از نوع مثبتش :-2-22-:. می خوام شروع کنم برای ارشد بخونم :-2-38-:. البته احتمال نمی دم امسال قبول شم :-2-36-:. ولی باز امید بخدا .:-2-41-:

من .... الان ....احساسم : خوب ، پر انرژی:-2-16-: . طوریکه دوست دارم کلاسای جدید و کارای جدید رو تجربه کنم :-2-16-:. در کل همیشه مهر ماه اینطوریه . آدم دوست داره همش سرش شلوغ باشه با کار و درس و کلاس .:-2-16-:.

هوس کردم دوباره با دیکشنری سرو کله بزنم . بعدم سرمو بلند کنم ببینم 2ساعته باهاش مشغولم و به جای پیدا کردن کلمه ای که می خواستم دارم مثل رمان می خونمش


:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
******پاییز فصل عاشق شدنه .حس فوق العاده ایه ............................... ******
:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:


2 روز دیر شده ولی اینم یه جورشه : پاییزتون مبارککککککککککککککککککک:-2-40-: امیدوارم فصل خوب و شادی برای همتون باشه و پر از خبرای خوشششششششش باشه برای همه.

اصلا پ. ن یادم نمیاد.

دوستتون دارم :-2-40-:
الهام

ابی دریا
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۴۸ بعد از ظهر
به نام خدا
شنبه 2 مهر 1390
سلام به محصلين و دانشجويان و اونايي كه قبلا دانشجو و محصل بودن
امروز صبح رفتيم دنبال دخي دايي تا بياد منزل ما و از اخرين ساعات تعطيلي نهايت استفاده رو ببريم.
خلاصه رفتيم و وقتي اومديم مامي گفت بريم چادر ملي من و ابجيمو از خياطي تحويل بگيريم.
چشمتون روز بد نبينه رفتيم ديديم چادرامون تا زانومونه:-2-16-::-2-16-::-2-16-:قيافه من و ابجي و دخي دايي ديدني بود.من كه فقط خنده ام گرفته بود.
وقتي رفتيم خونه مامي هم كلي عصبي شد چون چادراي قبليمونو داده بوديم تا از روش بدوزه.
بعد از ظهر مامي و خاله اينا ميخواستن برن دهات خاله شون و هر چي به ما اصرار كردن بياين ما قبول نكرديم و در منزل مانديم.
انقدر شكلات و بيسكوييتاي مختلف خورديم كه همه مون اين شكلي بوديم:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
بعدش هم ابجي كوچيكه رفت تخمه 3 مغزه ي مزمز گرفت و خورديم.ديگه در حال انفجار بوديم.
بعد شكارچي شهرو گذاشتم ببينيم و قسمت 4 و 5 رو ديديم.
مامي اينا 5 و نيم اومدن و گفتن جمعه عروسي دختر خاله ماميه و قراره همگي بريم.
انقدر با دخي دايي از فردا گفتيم كه حد نداشت.كليم مسخره بازي دراورديم وخنديديم.:-2-16-:
تازه ميخواست كليپسي كه 5 شنبه خريده بودم و هنوز سرم نكرده بودمو كش بره كه با كلي زور و بازو و اينكه قول دادم عين همينو واسش بگيرم پسش داد.:-2-28-:
از اين كليپسايي كه ميزنيم كله مون ميشه اندازه قابلمه.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:اونو ميگم:-2-08-:
دخي دايي ساعت 6 و نيم رفت و ما هم رفتيم دوش گرفتيم تا فردا خوشگل باشيم:-2-16-:
نميدونم چرا انگار هنوز تابستونه و قرار نيست فردا برم مدرسه.عين خيالم نيست.
الانم قراره برم بقيه شكارچي شهرو ببينم.
ببخشيد خاطره ام طولاني شد.
راستي محصلين و معلمين و دانشجويان و اساتيد نودهشتي اغاز سال تحصيلي جديد مبارك:-2-40-:
فاطمه

mahsan
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر
سلوم :-2-31-:

آقا ما چیز کیف بودیم گفتیم بیایم یه پست بدیم :-2-38-:

دو پسته هم که از شیر مادر حلال تره :-2-38-:

آقا بالاخره بردیم :-2-20-:

البته بردش دلچسب نبود ولی خب مهم سه امتیاز بود :-2-24-:

ولی تیم خوب بازی نکرد, مخصوصا خط هافبک و دفاع :-2-28-:

ولی نکته خوب بازی حضور کاپیتان تیم بعد از مدت ها رو نیمکت بود :-2-04-:

اینقده حال میداد , از دقیقه 30 کنار زمین گرم میکرد و دوربینم هی روش زوم میکرد :-8-:

ما هم هی دوس داشتیم بازی رو نشون نده و به جاش گرم کردن استیوی رو نشون بده :-9-::-2-26-:

دقیقه 80 بازی هم بالاخره استیوی لباسا رو کند و لخت :-2-35-::-2-02-:نه لخت نشد :-2-35-:گرم کن رو در آورد و اومد تو زمین :-2-29-:

حاضر شدن و اومدن استیوی به کنار زمین همانا و جیغ بنفش من همانا :-111-: و فُش رکیک مامی همانا :-2-28-:

اصلا هیجانات منو درک نمی کنه که :-2-28-:

ها این رقبای ما هم همش می برن :-2-28-: خاک برسرشون :-2-28-:اینا چرا نمی فهمن که باخت هم نتیجه ایست در فوتبال :-2-28-: ایـــــــــش همش می برن بی شخصیت ها :-2-28-:

خب ما برویم بقیه هیجانمون رو یه جای دیگه خالی کنیم :-2-37-:

شبتون فوتبالی :-2-22-:

آها راستی سمن درست گفتی فرنگیس بود :-2-38-:

nilu blue
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۰ بعد از ظهر
سلام ما اومدیم http://msnsmileys.net/t/smileys/Tlen/Smiech.gif
خوب خاله خانوم اومده بود نمیشد بیاییم http://www.postsmile.com/img/autumn/111.gif
همش خونه پدر بزرگ محمد بودیم http://www.postsmile.com/img/autumn/103.gif
وقتی خاله خانوم میاد ؛ اونجا میشه پاتوق ؛ البته وقتی دخترا بیان ؛ خیلی خوبه ؛ به قول محمد یه حرف بزن اینا تا صبح میخندن
به قول معلممون به خط تو دیوار هم میخندیم http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em42.gif
خوش گذشت جاتون خالی http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em34.gif
بذار از روز میتینگ بگم
عصری اومدم با فاطمه یه ذره صحبت کردم که چرا نمیاد ؛ گفت مشکلی داره که نمیشه بیاد http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em32.gif
واسه همین حرکت کردم به سمت بوستان نرگس http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em45.gif
از چند نفر پرسیدم ؛ دو تا پسر بچه دبستانی هم بودن که ازشون پرسیدم ؛ بهتر از بقیه جواب دادن
هیچی دیه ؛ رسیدیم و رفتیم داخل پارک
کنار پارک بادی هر چی به نیلو زنگ میزدم میگفت مشغوله ؛ یه ذره اطرافو نگاه کردم دیدم دو نفر دارن یه جوری نگام میکنن و تلفن در گوش یکیشونه ؛ اشاره کردم بهشون شمایید ؟؟ http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em30.gif
اونام گفتن بله
رفتم طرفشون و سلام و علیک کردیم ؛ نیلو بلو و تاتا بودن http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em26.gif
منتظر شدیم تا نفس بیاد ؛ یه ذره پارک و گز کردیم تا خانوم تشریف اوردن با دوستشون http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em49.gif
دوستش عضو بود اما خیلی نمیومد سایت
اسمشم یادم نیست
بعد به پیشنهاد تاتا رفتیم کافی شاپ ؛ هر کسی یه سفارشی داد و منتظر شدیم تا سفارشها رو بیاره
نیلو هم همش حرف میزد
یعنی اگه اون نبود همه ساکت به هم نگاه میکردیم ؛ چقد حرف زد
تازه سوتی هم داد ؛ http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em41.gif باید رشوه بده تا سوتیشو نگم :-2-22-:
بعد نلو نفس عکس گرفتن
ما هم از بستنی هامون عکس گرفتیم تا بذاریم تو خاطره ها
ولی الان حسش نی که اپلود کنم
عصرش رو هم که براتون گفتم http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em35.gif
شب هم رفتیم خونه اقاجون و با بچه ها رفتیم بیرون
پنج شنبه شبم رفتیم رنگین کمان ؛ خیلی خوش گذشت ؛ کلی بازی کردیم
بعد شام خوردیم و نزدیک ساعت 2 بود که برگشتیم خونه
فعلا بای
یا علی
شهادت امام جعفر صادق ( علیه السلام ) بر همه شیعیان تسلیت باد


وااااااااای...نکن از این کارا با من...من قلبم ضعیفه...از دهنم در رفت به خدا....خداییش زیاد حرف زدم؟عوضش کلی خندیدیم..من نبودم که شماها صاف صاف همو نگاه میکردید تازه اون خانومه که بستنی اورد برامون سرتو کلاه میذاشت میگفت تو ظرفشونو شکستی.....ولی بی شوخی خیلییی خوش گذشت با اینکه کوچیکترین میتینگ بودیم از نظر تعداد ولی خیلی خندیدیم..................:-2-40-::-2-40-:

Zanessa
۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۵ بعد از ظهر
شعر اول چون طولانیه آخر میذارم :-2-38-:


صبح که نه همون لنگ ظهر حدود 7 بار ملت بیدارم کردن :-2-43-:اول لیلا SMS داد تبریک پاییز :-2-31-: بعد نیلوفر داد که استخر میای؟:-2-31-:بعد هلیا داد سایت هستی ؟ :-2-31-: بعد رعنا داد تبریک پاییز:-2-31-: بعد نیلوفر زنگ زد :-2-31-: بعد فری زنگ زد:-2-31-:بعد باز فری زنگ زد :-2-31-: منم SMS رو جواب ندادم چون شارژ نداشتم ، زنگارم جواب ندادم چون حال نداشتم :-2-27-: بعد گرفتم خوابیدم :-2-08-:
بعدشم مامی جان را فرستادیم خونه ی بخت نه نه نه چشمم روشن:-23-: فرستادیم تهران :-4-:
در ادامه هم پای کامپیوتر بودیم تا اینکه گرسنگی فشار آورد :-2-17-: 4 تا گزینه موجود بود:
1.ماکارانی
2.عدس پلو
3.لوبیا پلو
4. خونه ی عمه :-2-14-:
که ما به پیشنهاد آلوچه پا شدیم رفتیم تلپ شیم خونه ی عمه که نشد :-2-28-: آخه عمه جان رفته بودن بیرون فقط نیما خونه بود :-2-28-: بعد زن اون یکی پسر عمه م زنگ زد گفت پاشین بیاین خونه ی ما بلال بخورین :-2-37-: ما هم بچه ها رو فرستادیم طبقه بالا که بلال بخورن خودمون فلش به جیب رفتیم طبقه ی پایین که آهنگ گوش کنیم :mrgreen:
نیما:چی برات بریزم؟
من:چی داری؟ :-2-31-:
نیما:همه چی دارم.:mrgreen:Perfect Circle بریزم؟
من: نه قبلا ریخته م خودم :-2-14-:
نیما : :-2-19-:
آهنگ Inidirock میخوای برات بریزم؟
من : بذار ببینم چی داری :-2-37-:
5 دقیقه بعد
من : این چی بود بابا :-37-:
نیما : Anathema دیگه خوبه واسه تو ، خوشت میاد:-16-:
من : فول آلبوماشو دارم زحمت نکش.زیاد فاز نمیده :-4-:
نیما : امممم:-39-: خب آخه چی بذارم که به درد تو بخوره ؟ :-39-:
من: متال ِ درست حسابی میخوام .نداری برم!:-119-:
نیما : بیا بابا واسه تو باید سگ متال گذاشت.آدم نمیشی:-2-43-:
چند ثانیه بعد !
من: بریز اینا رو ببینمممممم :-38-:
نیما : میخوای دایی از خونه بندازتم بیرون؟:-2-31-: برو بچه من زندگیمو دوست دارم.:-2-31-:
آخر سر هم Korn و Audioslave ریخت واسم :-4-:
ترک Everything I've Known ـ Korn شاهکــــــــــــــاره :-8-:
Everything I've Known | Korn (http://tempfile.ru/download/b4200850f045158f0ea9add3b8419ca8)

فردا باید بریم مدرسه :-19-: برنامه رو عشق : ادبیات ، ورزش ، فیزیک، دفاعی ، قرآن :-2-31-: باز اینا فیزیکو گذاشتن بعد از ورزش که بگن چرا سر کلاس فیزیک میخوابین:-2-43-:
کتاب دفاعی ندارم دیوان حافظ ببرم یا فروغ ؟ :-2-31-:
حس عجیب غریبی دارم :-2-15-: حس و حال ِ غریب پاییز :-2-15-:
+زهرا از نوع استار منم ظهیرالدوله میخوام :-2-42-: آخ بسوزونمت هنگام نقد :mrgreen:
نقد همکاران6(زهرا ستار) (http://www.forum.98ia.com/t310837.html)
من نیستم دارم منحرف می کنما ! :-2-37-:
+عسل خوبه اعتماد به نَفَس داشته باشی در سن 528 سالگی یه پا داوینچی میشی واسه خودت :-2-31-:
+کوثر من عاشق آواتارتــــــــــم :-2-06-:
+ مهسان نصف بیشتر مغز نداشتمو گذاشتم فکر کردم تا یادم اومد اسم آهنگو :-2-08-:
+ فاطیما من ترجمه رو میذارم به جان ِ خودم :-2-35-:

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!


سمن
دوم مهرماه یک هزار و سیصد و نود خورشیدی
ساعت بیست و یک و پنجاه و دو دقیقه

شبنم
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۹ بعد از ظهر
شنبه 2 مهر ...

انقدر بدم میاد ساعتا که جابه جا میشه هوا زود تاریک میشه ! تا میای به خودت بجنبی شب شده ! تابستون خیلی خوبه تا هشت و نیم نه هوا روشنه .

از کیه شبه تازه ساعت 10 شده :-2-28-:

روزمو با شنیدن خبر فوت یکی از بستگان یکی از بهترین دوستان اینجام شروع کردم ! خیلی حالم گرفته شد و مثل همیشه از این ناراحت شدم که کاری جز تسلیت گفتن و ارزوی صبر کردن از دستم بر نمی اومد. در مورد این شخص تسلی دادن هم از دستم بر نمی اومد... گاهی دنیای بیخودیه دنیای مجازی !

بعد دو روز و نصفی تعطیلی سر کار رفتنم سخته ها. شروع یه هفته دیگه ، یه فصل دیگه ... امیدوارم نیمه دوم سال نیمه ی خوبی باشه برای همه ..

مرسی همه ی عزیزانی که حالمو پرسیدن، من بهترم شکر. زهرا ایشالا تو هم به زودی بهتر شی. اون روز فکر کنم من و تو و فرشید هر چی ویروس بود تو فضای بینمون پخش کردیم .

بچه های مدرسه ای مخصوصا دبیرستانی قدر روزاتون رو بدونید. بهترین دوران تحصیل آدم دوران دبیرستانشه. یه موقعی مثل ما دلتنگ همون روزایی که الان فکر میکنین مسخره و تکراریه میشین .
بچه های کنکوری ایشالا 9 ماه پیش رو براتون پر از موفقیت باشه و سال دیگه این موقع شما هم به دسته ی دانشجوهای سایت پیوسته باشین . الان که نگاه میکنم ما هم کم دانشجو تحویل جامعه ندادیمااااا تو این دو ساله :-2-41-:

این تبلیغ ماهان من رو سر ذوق آورد بعد از دو سه سال واسه ارشد بخونم ! همیشه ذوقش میاد خودش نمیاد :-2-27-:

روز و روزگار همگی بخیر :-118-:

Andy Hug
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۱ بعد از ظهر
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
:-2-40-::-2-40-:
:-2-40-:
کیست شاه این خلایق
سر مستیه هرچه لایق
کیست طاووس شهر عشق
خفته در مشق های عشق
:-2-38-:بله بگید دیگه .... نمیدونید:-2-38-:
فقط خدا --- سرور و سالار فقط خدا --- عشق و راستی فقط خدا
در یک واژه نوکرتم سر مست فقط خدا(قربون اسمت)
(دوم مهرماه - پاییز 1390 - خاطره ای دیگر به شما عزیزان)
:-2-40-:
:-2-40-::-2-40-:
:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

سلام بچه های خاطره نویسی ... حالتون خوبه عزیزان ؟ چه خبرا ؟ امیدوارم که خوب باشید و سلامت همچنین پیروز و موفق ... خبر هم که میدونم بعضی ها درگیر ثبت نام و این ماه مهر زیبا هستند (زنگ
مدرسه ها به زودی ا زده میشه) :mrgreen:
خوب راستش من بودم ولی خاطره ننوشتم چون دوست ندارم وقتی حالم گرفتست بیام اینجا از غمم بگم تا حال کسی و بگیرم .
دیگه غیبت من سر همین قضایاست وگرنه من هر روزم خاطره دارم ... شاید بیشتر از این پست ها باشه ولی خوب دوست دارم حداقل خوباش و اینجا بنویسم . (چون احساستون برام ارزش داره و احترام گذاشتن به اون یک پرستش بعد از خدای من هست)
خوب زیادی حرف زدم به جزء اینکه خاطره بگم ... :-2-06-::-2-38-:
خوب بذار یه ذره حرف بزنم دلم باز بشه به خدا پوسیدم .... :-2-31-:
آخر پست خاطره نویسیم 3 تا متن آهنگ میذارم که امیدوارم لذت ببرید ( برای من خیلی قشنگ و با ارزش بود ) عاشق نیستما ولی بعضی وقتا میشم نمیدونم عاشق کی هستم .(دیوونه نشدما :-2-43-:) :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خاطره ی خاصی ندارم ولی یه چند بیت حرف دلم و میذارم , شاعر نیستم و ادعایی ندارم ولی خوب برای دل خودم شاعر حرفه ای هستم . :-2-41-:
*******
شعر خاطرات
*******
خاطراتم یک غزل بود از همین سودای جان
فصل عشق و راستی در این زمان
خاطراتم نغمه بود در بزم خویش
خواستن و بودن در این پیمانه خویش
خاطراتم مُهر خامی بر نداشت
رفتن و خواندن چه نامی بر نداشت
خواهش از خاطر نماندن عیب نیست
گویی از مهرت به خاطر جام نداشت
خاطراتم گوشه ای از عشقم است
خاطراتی سوخته ای از اسمم است
خاطره تنهاست و جایی بر نداشت
ماند و آرامی به سر حدی شتافت
(پایان) م.ا

(>♥<)آقاجان تابستان هم پایان یافت ... شب های روزه داری پایان یافت ... شب های قدر پایان یافت ... عید فطر هم پایان یافت ... عمر ما هم گذشت ... ماه تابستانی هم پایان یافت ... پس کجایی ای تو سرو آشنا ... پس کجایی ای همیشه تنها ... پس کجایی دردم از آتش شکست ... بوستان غم به ظلمت ها برفت ... پس کجایی آقاجون .... من بدم عیبی نداره به خاطر خوب ها بیا ... فقط بیا که دلم تنگه از این جدایی ها ... پس کجایی تا چقدر قهر میکنی ... سنگ بودن ما آدما رو رنگ میکنی :-2-30-:


شعر اول :

نمیدونم تورو نفرین کنم یا این دلم
نمیدونم تو حل مشکلی یا مشکلم
با تو آشنا نبودم پس چرا حسرت یه روز عشق مونده به دلم
با تو شاهنامه بودم نه یک عزل
با تو یک رودخونه بودم نه یک قنات
یه روزی من و تو بودیم حالا من و تنهایی
یک عمر خاطرات
تو رفتی و سهم ما سفر شد
دل آروم ما دربه در شد
نگو اسمم چون مرغ عشقم
در عاشق عشقم بی بال و پر شد



شعر دوم :
اگر یه روز بری سفر
بری ز پیشم بی خبر
اسیر رویاها میشم
دوباره باز تنها میشم
به شب میگم پیشم بمونه
به باد میگم تا صبح بخونه
بخونه از دیار گریون
چرا میری تنهام میذاری
اگر فراموشم کنی
ترک آغوشم کنی
پرنده ی دریا میشم
تو چنگ موج رها میشم
به دل میگم خاموش بمونه
میرم که هر کسی بدونه
میرم به سوی اون دیاری که
توش من و تنها میذاری



شعر سوم :

نه از تو بی گلایه تر
نه از تو بی صداترم
خوابشو هرشب می بینم
اسمشو هر روز می برم
خدا همین نزدیکیاس
تو عطر گلدونای یاس
تو ساعتای ناگزیر
تو لحظه های ناشناس
خدا رو طعم خندهاست
تو سفره های صبح زود
رنگ همین پرنده هاست
رو سقف گنبد کبود
یه روز تازه مثل تو
یه صبح دیگه خداست
فاصله ها رو خط بزن
خدا همین نزدیکاست
نه از تو بی گلایه تر
نه از تو بی صداترم
خوابشو هرشب می بینم
اسمشو هر روز می برم

اولین شعر برای رضا صادقی و دومی از فرامز اصلانی - داربوش و سومی هم از رضا صادقی ...
اولین شعر خیلی روی من تاثیر گذاره و خیلی قشنگه ... امیدوارم که خوشتون بیاد ... آهنگش و نذاشتم فکر کنم دارید .
کلا همین بود خاطره ی من دیگه ... انشاءالله همیشه موفق و پیروز باشید ... خدانگهدا:-2-40-:

پایان

fatima_59
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۱ بعد از ظهر
سلام

اول بگم شبنم دیشب اون چی بود نوشتی تو پست ناهور ؟:-2-06-::-2-06-::-2-06-: علی بدبخت از خستگی خوابش برده بود .. منم هم چشمم بهش افتاد پقی زدم زیر خنده علی از جا پرید :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ناهور عوضش نکن خیلی باحاله شعرش :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
زهرا منظورم این بود که پست قبلی دیشب بوده ..این یکی شنبه محسوب میشه :-2-22-:
دلم برای الی میسوزه :-2-35-:
میبینم که کلی ادم دارن تاپیک رو دید میزنن .. :-2-37-:
حرف ندارم از سر بیکاری اومدم .. اها یه چیزی تو تاپیک تور طالقان کشف کردم پوکیدم از خنده .. یه بنده خدایی اومده یه جمله ای بنویسه نیت خیر داشته ولی چنان جمله ای شده من هنوز میخونمش خنده م میگیره :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
داشتم فکر میکردم من 2 سال دیگه مثلا برم دانشگاه ، سال اخری های اون موقع 4 سال از من کوچیکترن :-2-37-: دعا کنید بچه ها برام .. میخوام از الان شروع کنم به خوندن .. اول باید از خواهرم هام و داداشم یه کم مشاوره بگیرم برای نوع خوندن دروس و تست زدن ..
جدیدا زدم رو خط عکس دیدن تو گوگل .. چیزهای جالی پیدا میشه .. :-2-22-: و تازه میفهمم چقدر بین سرچ فارسی و انگلیسی تفاوت هست .. به فارسی سرچ میکنی گربه .. 1 عکس گربه پیدا میکنه 200 تا عکس بی ربط .. حالا برعکسش کنید هزار تا گربه برات میاره با کلی موضوعات مشابه ..اون قبلا ها که تاپیک اموزش ارایش میذاشتم خیلی ها میگفتن از جایی کپی میکنی .. اینقدر دلم میسوخت .. کلی نت رو زیر و رو میکردم عکس هایی که میخوام رو پیدا کنم بعد بهت بگن کپی کردی :-2-42-:
چقدر چرت و پرت بی ربط گفتم .. شب خوش همگی

رهگذر13
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۲ بعد از ظهر
سلام سلام
من اولین پستیه که تو این تاپیک میدم...
صبح (ساعت 10) یکی زنگید به گوشیم منم که ندیده عین وزغ (دور از جونم) پریدم رو گوشی...:mrgreen:
1بچه هه گفت خاله من دارم میرم خونه امیر به مامانم بگو نگران نشه...:-2-08-::-2-06-:
منم خوابو بیدار گفتم باشه خاله جون ...(بیچاره مامانش...):-2-15-:
بعد اومدم باز بخوابم که دیه خواهرم نذاشت...
از اون موقع الاف و بیکار...:-2-15-:
رفتم پای تی.وی ...دیدم هی وای من فیلمای قرون باستانو گذاشته ...نه 1 شبکه نه 2 شبکه....(طبق معمول همیشه تو این ایام از کرخه تا ذاین و آژانس شیشه ایو....میاد رو):-2-09-:
خلاصه از شدت بیکاری رفتم بخوابم باز که.....:-2-14-:
گفتم نکنه فردا برو بچ برن دانشگاه سر کلاس (ما هم که ترم اولی...)
اس دادم به چند نفر دیدم بهلههههههههه همه حاضرن جز من...:-2-15-:
منم که به اهل خونه گفتم کلاسا از 3شنبه شروع میشه تازه اولش کسی نمیره پس من از شنبه میرم...کلی ضایع شدم اما به روی خودم نیووردم...:-2-27-:
شبم که الان باشه باز حوصلم سریده...:-2-28-:

REAL LOVE
۲ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
و علیکومات:-2-31-:

یعنی باور کنم آخرین روز ِ تعطیلات بود؟:-2-37-:یعنی فردا ساعت پنج و نیم بیدار باش؟:-2-28-: خداحافظ ای خواب ِ شیرین ِ بی دغدغه:-2-30-:
فردا سما کلاس نداره ، هی به این دختره نیلوفر گفتم بیا کلاس اول رو بپیچیم:-2-43-:(شروع نشده به فکر پیچاندنیم:-2-27-:) ولی مرغش یه پا داشت... سال ِ آخری منظبط شده خانوم:-2-43-: منم که کلا خراب ِ رفیق:-2-31-: گفتم چه کنم؟ مجبورم باهات بیام دیگه:-2-08-:

هه رئالمان 6 بر 2 برد مهسان خانوم جان:-2-31-:زیاد به برد ِ لیورپولت نناز:-2-31-:

هه هه بفرمایید شام دیدید؟:-2-22-: ماشالا به این پسر:-2-37-:فقط 18 سالش بود مهمونی راه انداخته بود:-2-37-: برادرمان امشب کلی سرکوفت شنید که یه نیمرو درست کردن بلت نیس:-2-28-: البته الان واسه ما بلد نیستا:-2-28-: دو روز دیگه واسه شاهزاده خانومش قرمه سبزی هم درست می کنه:-2-43-:


این تبلیغ ماهان من رو سر ذوق آورد بعد از دو سه سال واسه ارشد بخونم !


آقا من اعتراض دارم:-2-36-: چرا تبلیغ ِ این ماهان ُ کردین؟:-2-09-: به جاش سیب زمینی ِ پریس تبلیغ کنید خو:-2-36-::-2-22-: ( یعنی من بی رگم؟!:-2-28-: خودمو نگفتم ها ... گفتم که روح ِ این پریس هیلتون شاد بشه:-2-08-:)

هه شدم عین بچه مدرسه ایا:-2-22-: مقنعه مو اتو نکردم هنوز:-2-30-:


- برایم دعا کن
چشمانت گل آفتابگردانند
به هر کجا که نگاه کنی
خدا آن جاست!

tarane67
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
سلام به خاطره خوانها،خاطره نویسان و کلا هرچی مرتبط به خاطراته و سلام به پاییز.:-2-40-:
کلا امروز نه حرفی دارم نه خاطره ی خاصی.باورا که امشب انقدر خوابم میاد که هیچ تاپیک و پستی رو هم چک نکردم جز این یکی.همه نمک گیر جایی . فردی می شن ما پستگیر اینجا.فقط خواستم پستی داده باشم و عرض ادبی و سلامی دیگه.
خوب دیگه.من برم ببینم می تونم بخوابم یا نه.آخه هنوزم دوستم اینجاست:-2-36-::-2-09-::-2-30-::-2-01-::-2-03-:
خلاصه اینکه همه ی ناراحتیها بی رنگ.تمامی زیباییها و خوشیهاتون مضاعف و لبخند خالق روزیتون.
شبتون زیبا و پرفروغ.در پناه حق.

~jOojoO.tAlA~
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
به نام زیبایی ها . . .
سلام به همه دوستان
خاطره هارو بعضیا رو خوندم بعضیارو هم سرسری....بهدا درست حسابی میخونم...ماشالا این تاپیک پربیننده ترین و پر پست ترین تاپیکه سایته :-2-41-:
الان تقریبا خیلی وقت بود که نیومده بودم خاطره نویسی
هم یکم سرم شلوغ بود...
هم یکم بی حوصله بودم
3 روزی هم نبودم
:-2-15-:
امروز خلاصه گفتیم بیایم 2-3 کلمه ای بنویسم
اول از همه به نیلوی عزیز خوش آمد میگم...زیارتت حسابی قبول باشه...:-2-41-: http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif
بهی عزیزم که دوباره برگشته...ایشالا روز به روز بهتر باشی http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif
خاطره زیاده ولی زیاد جالب نیست که براتون تعریف کنم....
من خوبم....و سعی می کنم زیاد سخت نگیرم
امیدوارم همه تون خوب باشید
http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%2882%29.gif http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%2882%29.gif http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%2882%29.gif
http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif باز هم پاییز ، http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif
http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif اندکی از مهر پیداست ، http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif
http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif حتی در این دوران بی مهری ، http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif
http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif باز هم پاییز زیباست . . . http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif
http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif مهرتون قشنگ ، http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif
http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif پاییزتون مبارک . http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2825%29/%28243%29.gif

saghii
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر
(درگیریه منه با خودم........... وقت تلف کردنه خوندنش)
به نام او
امروز....امروز چه روزی بود از اولش خوب بود ولی یه دفه همه چی بهم ریخت نمی دونم شایدم من دارم الکی بزرگش می کنم
تا حالا شده تو اوج نا امیدی یه امید مثله ستاره بدرخشه کلی خوشحال بشینو امیدوار بعد بفهمی سراب بوده بفهمی الکی بوده اون موقه از قبل نا امید تر می شی بعضیا اون موقه شاکی میشن کفر می گن بعضیا هم نه ساکت می مونن چون می دونن اگه این ستارهه سراب بود حتما یه واقعیشو پیدا می کنن.............
امروز یه ستاره پیدا کردم در اوج نا امیدی پیدا کردنه دستبندم ساعت 11 رفتیم خونه یکی از همکارای بابام به مناسبت شهادت ناهار می دادن پیاده رفتیم چون دو تا کوچه پایین تر بود ظهر وقتی داشتیم بر می گشتیم رو شیشه یکی از بنگاها زده بود یه دستبند پیدا شده من ندیدم مامان دید زود دستمو کشید گفت ببین...نگا کردم همون یه جمله کلی امید اوورد تو دلم کلی امیدوار شدم گفتم شاید از دستم افتاده نفهمیدم این جا به خونه خیلی نزدیکه احتمال داره رفتم تو اقاهه شماره یه خانومی رو داد گفت اون دستبندو پیدا کرده رسیدم خونه زود زنگ زدم یه پسری برداشت گفت خونه نیست 7 زنگ بزن خوشحال بودم نمی دونم چرا فکر می کردم حتما خودشه دوستم زنگید یک ساعت با اون حرف زدم تو سایت چرخیدم تا 6 .
از 6 تا 7 رفتم تو توهم که کاش نمی رفتم کلی به این موضوع فکر کردم تو دلم کیلو کیلو نه تن تن قند اب می کردن هفت شد زنگ زدم دوباره پسره برداشتو داد به اون خانومه تا اومدم مشخصات دستبدو بدم گفت گلم دستبنده طلا نیست من اون شب فکر کردم طلاس بعدن فهمیدم نیست هی گفت گفت ولی من لال شدم خالی شدم نزدیک بود بزنم زیره گریه اون همه امیدم پررررررر خودمو جمع کردم تا تلفونو قطع کنم خانومه کلی دلداریم داد بعدم قطع کرد در گیری من با خودم شروع شد..........
_چرا خدایا چرا پیدا نشد؟
_جمع کن خودتو دختره گنده یه دستبنده بود تو گمش کردی به خدا چی کار داری؟
_خوب دوسش داشتم ........
_داشتی که داشتی باید یاد بگیری از هرچی دوست داری دل بکنی مگه همه چی ابدیه؟ مگه این همه ادم دوره برت نیستن که عزیزاشونو از دست دادن ؟اون بنده خداها مجبورن از پدرشون مادرشون خواهرشون عزیزشون دل بکنن اون وقت تو برا یه دستبند عزا گرفتی؟
_خاطره بود......
_باشه خاطره هارو هم یه وقتی چال باید کنی خوبو بدشونو
_من..........
_تو چی؟جمع کن خودتو لوسه ننر باید فراموشش کنی فهمیدی ؟
_ولی اخه خدایا..
_خدا چی؟روت می شه بگی خدا من اگه جایه خدا بودم.......
_گرون بود اخه
_بود که بود عمرت گرون تره که داری حرومش می کنی
_یعنی رفت؟
_اره همه چی می ره دلت برا مهماش بسوزه نه این
الان ارومم یعنی کلی دلم می خوات جیغ بزنمو گریه کنم ولی به غیره یه کمی که اونم نتونستم جلوشو بگیرم اجازه نمی دم به خودم گریه کنم خودمو ساکت نگه داشتم خودمو اروم دارم می کنم مثلا من ارومم ارومم ارومم ..........
وای از دست تو دختر کوچولو بزرگ شو..... بزرگ شو...... دستبند که چیزی نیست تو می دونی چیا رو حروم کردی؟اره می دونی؟ می دونی چیارو گم کردی؟ حتی یه لحظه هم بهشون فکر نکردی حالا برا یه دستبند عزا گرفتی جمع کن خودتو جمع کن
ادمای اطرافتو ببین یه کمی بزرگ شو..........
نمی دونم چرا این حرفارو این جا زدم ولی باید می گفتم تاخفه نشم باید می گفتم تا فراموش کنم باید می گفتم تا سبک بشم به کسی نگفتم حتی اونی که اومد گفت کسلی؟ نگفتم مگه اون چه گناهی کرده بود که این چرتو پرتارو گوش بده؟
دلم الان می خوات برم زیره بارون راه برم تا شاید بارون این بچگیامو بشوره شاید بارون فکرشو دور کنه شاید بارون ...........حالا کو بارون؟
خدایا ممنون برا همه چی حتی گم شدنه دستبندم ممنون

ღ ghazali ღ
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
فروغ بود میخوند ؟؟
این منی زنی در آستانه ی فصلی سرد .....
چرا بقیش یادم نمیاد ؟؟
این قد داغونم کردن که .....
فردا قراره برم مدرسه
بعد از این زندگی چی میشه
زهرا کجایی؟؟
تا بودی خوب بودم !! ولی الان !!
کیمیا تولدته ! تو بهترینم تو کل زندگی ولی حتی قدت تتبری گفتن به تورم ندارم
هیچی از شادیم نمونده
من همش 3 ماهه خدا رو ترک کردم ولی حتی الانم نماز سادم نمیاد
کلی بهش فک کردم
خدا همه چیزمو تو این دو روز ازم گرفتیی
حالا هم خودت
به کجا باید بم ؟؟
نمیدونم

کابوک
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
سلام به همه ی دوستان


امیدوارم هر جا هستید سالم باشید ولبخند بر روی لبانتان باشید


منم یه مدتی خیلی کم می آیم تایپیک خاطره نویسی و خاطره ها را می خوانم


تابستان هم تمام شد هفته ی بعد کلاسهای دانشگاهم شروع می شه


امروز هم همراه عمه ام به شهر بابلسر رفتیم خوب بود خوش گذشت



نیلوجان زیارتت قبول ،امیدوارم به هر آرزویی که در آن مکان مقدس کردی برسی

H0NEY
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
به نام آفریننده دوستی ها

امروز سوم مهر 1390 ه.ش که میشه یکشنبه
دیشب یه عالمه مهمون داشتیم از صبح سس درست کن ظرف جور کن سالاد درست خلاصه خسته و کوفته شدم:-2-36-: شبم که یه کم از اون بازی های بد که امسش حکم کردیمو کلی سر هم داد زدیم :-2-35-:خلاصه شب خوبی بود اما امروز جزو مردود روزایی بود که من خیلی بیحوصله بودم :-2-15-:اخه صبح زنگ زدم به دوستم که فردا یه جا با هم به قراریم که بریم مدرسه که گفت دارن از این خونه میرنو مدرسشو عوض کرده کلی نشستم گریه کردم:-2-30-: اخه من دوست زیاد دارم اما دوست صمیمی نه این جزو بهترین دوستام بود و تمام تابستونو منتظر فردا بودیم که دوباره همو ببینیم که فکر نمیکنم هیچوقت دیگه اون روز بیاد:-2-39-:
امروز فهمیدم که بعد از 14 سالو 11 ما ه که از خدا عمر گرفتم هنوز هنگ میکنم که چی خوبه چی بد:-2-36-: بعضی از کارارو همه میگن خوب نیستو کار زشتیه خوب منم همیشه طبق اون تربیتی که داشتم همیشه گفتم کار بدیه اما تو این چند ماه فهمیدم این مثل که میگه خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو بدون شک درسته :-2-15-:تو چند وقته همیشه کار های همسنو سالای خودمو بد میدونستم اما هرچی بیشتر به این باور رسیدم از دوستامو آشناهام دور شدم حالا من موندم که به اون کاری که همه میگن بده تن بدم و ترد نشم یا به تربیت خونوادگیم نگاه کنمو ترد شدنو قبول کن :-2-36-:واقعا موندم اما فکر کنم راه دومو انتخواب کنم :-2-39-:
چند روز پیش از خدا خواسته بودم که یا یه دوست خوب بهم بده یا کاری کنه که به هیچ دوستی احتیاج نداشته باشم اما الان میخوام فقط دعای دومو بکن با اینکه میدونم نشده:-2-39-:
خب فردا هم باید شیش صبح پاشم برم مدرسه دیگه وقت خوابه :-2-15-:
هانیه:-2-39-:
75/7/3
پایتخت

-bahareh-
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۶ قبل از ظهر
باز من اومدم خاطرات ماهانه بنویسم!!
الان یعنی واقعا شده 3 مهر ؟ نه غیر ممکنه؟!!!:-2-28-: نصف سال رفت ! به همین زودی یعنی؟!!:-2-37-:
من که فردا تعطیلم خدا رو شکر . ولی پس فردا تا 7 شب کلاس دارم:-2-30-:
تا قبل کنکور حتی تا همین چند روز پیش خوش حال بودم از اینکه قرار نیست واسه دانشگاه برم یه شهر دیگه. ولی الان چند روزه که فکر میکنم شاید یکم استقلال هم خوب باشه توی 18 سالگی!
نمیدونم واقعا؟ اکثر دوستام شهرای دیگه قبول شدن .
مامانم همش میگه تو باید یه شهر دیگه قبول میشدی تا شاید یکم بتونی مستقل بشی. بتونی از پس کارات به تنهایی بر بیای و یکم آشپزی یاد بگیری لا اقل!:-2-35-:

امشب قرار بود مهمون بیاد خونه مون ولی یه جا دیگه رفتن مهمونی:-2-28-: !
این داداشه هم که امروز خیلی مشکوک میزد همش در مورد من داشت انعطاف به خرج میداد!:-2-08-:

تبریک به همه ی اونایی که با اومدن فصل جدیدطبیعت زندگیشون هم وارد فصل جدید شده:-118-:
تبریک به همه ی سال اولیا یکیشم خودم!:-2-40-: ( نوشابه باز میکنیم)
بچه هایی که دارین میرین یه شهر دیگه ، دور از خانواده امیدوارم بهتون سخت نگذره:-2-41-:

!kimi5
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۶ قبل از ظهر
واااى
تابستونمون...روزاى خوشمون تموم شد
ى98ايا دلم واستون تنك ميشه
سعى ميكنم سر بزنم....
****
همه كارامو كردم....همه جيزو آماده كذاشتم
دارم ديوونه ميشم.....:(((
حسابانم رو كامل حل نكردم....واقعا حالش نبوود:((
اميدوارم هر كدةمتون تو هر مرحله زندكيتون موفق و سلامت باشين
ب اميد روزى ك ديكه دبيرستان تموم شه
مسابقه امضاى برترم ك شروع شده...كاش بتونم بيام نتايج رو ببينم
من ديكه برم بخوابم
فكر كنم فرددا نتونم بلند شم:-2-08-:
همتوووون رو كلىىىى دووووس دارم
باباى بروبكس....

واران
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
سلام به همگی:-2-41-:
امروزم رفت و تمــــــــــوم شد تعطیلات:-2-15-:
از صبح تا ظهر مراسم تشییع شهدای گمنام بودم...
راستش اولش خیلی ذوق و شوق نداشتم و همین جوری رفتم:-2-15-:
ولی همینکه افتادیم تو جمعیت و ماشین حامل پیکر شهدا رو دیدم یه جوری شدم:-2-39-:
اینکه الان معلوم نیست خانواده این شهیدا کجان...چقد دیگه باید منتظر بچه شون باشن؟؟؟
20 و 21 سالشون بود:-2-39-:
موقع تدفین هم اسم نداشتن که تلقین رو به اسمشون بگن... خوش به حالشون...
کسی نمیشناسه شون که فردا سرشون منت بذاره که اسم فلان خیابون به نام این شهید شد...

ظهر که برگشتم اومدم سایت و نفس انداخت منو تو پروی ماهرخ...اونجام نهارم رفت تا ساعت دو و نیم!:-2-37-:
غروب هم که همش درگیر جمع کردن مدارک و وسایلم بودم واسه دانشگاه:-2-37-:
فردا باید یه سر برم دانشگاه چون خوابگامو عوض کردم:-2-41-:
ولی نمی مونم اونجا:mrgreen:برمیگردم جمعه میرم:-2-41-:
بالاخره 4-5 روز هم نعمتیه واسه خودش:-2-27-:

برم بخوابم دیگه صبح باید شبیخون بزنم:-2-28-:
شب خوش:-118-:

rosa
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۴ قبل از ظهر
/////////////////

N@s!m
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۸ قبل از ظهر
سلام :-2-25-:
این دوروز تعطیلی بس که مهمون داشتیم حالم از هرچی مهمونه بهم میخوره :-2-33-:
یعنی میخواستم تا لنگ ظهر بخوابم این دوروز نشـــــد که نشد !:-2-36-:
دست آخر دیروز عصر فلنگ و بستم و رفتم حرم شاهچراغ موندم تا 9 شب :-2-27-:
ساعت هام که تغییر کرده همه برنامه ریزی آدمیزاد میریزه به هم بانک رفتن - سرکاررفتن شعبه رفتن
اون هفته دل و زدم به دریا و کمی تغییر روحیه دادیم و حالا نمیدونم خل بازی یا هرچیز دیگه ای بود یا نبود نمیدونم !:-2-37-:رفتم بعد 4 سال که از زندگانی گوشی نوکیا E65 می گذشت یک N8 برداشتم :-2-37-:
جالب اینجاست شب خریدم گذاشتم 8 ساعت شارژشه همون صبح کله سحر رییس شرکت زنگ زد بهم حالا من نمی تونستم جواب بدم با این ماسماسک :-2-06-:هرچند تو دنیای امروزی گارانتی معنایی نداره اما خوب با گارانتی خریدم گوشی رو :-2-43-:
چمی دونم والا حکایت منم شده مثل همون دروازه و سوزنه :-2-42-:
کار می کنیم زحمت می کشیم بعد یهویی دود می کنیم :-2-08-:
دوروز دیگه هم صاحبخانه میاد دوباره دندون واسمون تیز میکنه آه نداریم با ناله سق بزنیم :-2-31-:
این هفته قرار گذاشتم بچه خوبی باشم و فقط بچسبم به کار :-2-38-:
خوب نه اینکه زندگی خرج داره منم عیال وار :-2-06-:
فعلا" برم چون شدیدا" حس می کنم قرص هامو نشسته خوردم:-2-42-:شیرین میزنم اساسی :-2-14-:
یاحــــــــق

aili
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۹ قبل از ظهر
سلام


پ.ن بهنوش جان تسليت مي گم، هركاري كردم نتونستم زنگ بزنم بهت! خيلي دلنازك شدم ، زنگ ميزدم حالتو بدتر مي كردم...

bahooneh10
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۹ قبل از ظهر
امروز از صبح که پاشدیم خر کیفیم...

خوبم خیلی خوب...

گاهی یه اتفاق ساده... چند جمله ی معمولی و گاهی هم یه مکالمه طولانی... تو دلش یه عالمه حرف برای گفتن

داره...

خدایا

حول حالنا الی احسن الحال

خدایا بازم شکرت...

فردا قراره مامانمینا برن مسافرت... عملا زنجیر خونه می شیم... البته با اجولمون کلی برنامه ریختیم حالا که اجول

کوچیکمونه می ره یونی چه کارا کنیم و چطور روزامون رو بگذرونیم...

بد نمی گذره... کلی ایده های خرابکارانه داریم:mrgreen:

دیشب که نه.. همون دم دمای صبح لی لی یه پست گذاشت که کلی حرف توش بود.. نمی دونم چرا پاکش کرد...

طعم حرفش رو دوست داشتم... با خودش دنیایی بود که بخواد بهت تلنگر بزنه...

شبی.. قبلا هم گفتم که.. عاشق امضامم... خیلی محتواش سنگینه:mrgreen::-2-06-:

الی ... نمی خوای به شبی اخطار بدی؟

بهار گلم...تولدت مبارک عزیز دلم... انشااله که همیشه سرخوش زندگی کنی گل مهربونم:-2-40-:

بهی بی هیچ حرف پیش :-2-40-: خیلی مخلصیم...

فاطی:-2-40-:مهدی:-2-40-: لیلا لوسی که سایه ت سنگین شده:-2-40-: اوا.. دوباره داشتم می زدم مهدی

:-2-06-: فرشید:-2-40-: برار رابین هود که جیم شده... نمی دونم چطور الان این پایین تشکر خورده

:-2-40-: خواهران قریب خودم:-2-40-: مینایی:-2-40-: اون دو تا مینایی دیگه:-2-40-: دنیا:-2-40-: غزلی گوزن...

می خواستم بهت خصوصی بزنم عزیزم اما هم درگاه پروت و هم درگاه خصوصی ت بسته بود:-2-40-: نیلوی

مهربونم... قشنگم... عزیز دلم:-2-40-: الی فشفشه:-2-40-: محمدرضا:-2-40-:سعید:-2-40-:یگانه ی قشنگم

:-2-40-: و بقیه بر و بچ که اسمتون یادم رفت.. ترانه.. بهاره...برین استرم... راما... و ....الی اخر:-2-40-:

وای ارام جانم رو فراموش کردم.. مرسی عزیز دلم... ممنون که برامون نوشتید:-2-40-:

خدایااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااا

مرسی برای حال خوبم.. مرسی مرسی مرسی....

خیلی بهش احتیاج داشتم.. خیلی.....

مرسی خدا که حواست بهم هست.....

پاییز فصل عاشقاست....
دوست دارم تو این فصل فقط عاشقی کنم....

خیلی دوست داشتم این ترانه رو بزارم تو امضام... اما خوب نمی شه... می گه حجمش زیاده...
اما اینجا که می شه گذاشت...ترانه ی معینه...این روزا بیشتر از هرکسی معین گوش می کنم... اونم اهنگ قدیمی هاش... خیلی مزه می ده...پراز احساس بودنه.. ازشور... شوق...

ای خالق هر قصه من این منو این تو
بر ساز دلم زخمه بزن این منو این تو
هر لحظه جدا از تو برام ماهی و سالی
با هر نفسم داد میزنم جای تو خالی
منم عاشق ناز تو كشیدنبخاطر تو از همه بریدن تنها تو رو دیدن
منم عاشق انتظار كشیدن
صدای پا تو از كوچه شنیدن تنها تو رو دیدن
تو اون ابر بلندی كه دستات شفای شوره زاره
تو اون ساحل نوری كه هر موج به تو سجدهمیاره
تو فصل سبز عشقی كه هرگل بهارو از تو داره
اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره
تو آخرین كلامی كه شاعر تو هر غزل میاره
بدون تو خدا هم تو شعراش دیگه غزل نداره
بمون كه شوكت عشق بمونه كه قصه گوی عشقی
نگو كه حرمت عشق شكسته تو آبروی عشقی

شبی نوشت: عمرا.. خیلی با مفهمومه.. دوستش دارم یه عالمه... هرچی بگم بازم کمه:-2-06-:

اهای الی... بیا خاطره بنویس بینم... زود تند سریع...

-bahareh-
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۶ بعد از ظهر
نمیدونم الان چرا ییهو دلم خواست بیام پست بدم !
چه روز کسل کننده ای واقعا ! حالمان بهم خورد:-2-36-:
تو کوچه ما همه دارن ساختمون سازی میکنن ، مغزم ترکید از این همه سر و صدا :-2-09-:
دیشب یه پشه در اتاقمان وول میخورد و با اینکه به روش های مختلف متوسل شدیم نتوانستیم بیرونش کنیم!:-119-:
آقا ما این شعر و خیلی دوس داریم ! بیامرزد خدا شاعرش را :-2-41-:


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش

باغ بي برگي

روز و شب تنهاست

با سكوت پاك غمناكش

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولاي عرياني ست

ور جز اينش جامه اي بايد

بافته بس شعله ي زر تار پودش باد

گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجاكه خواهد

يا نمي خواهد

باغبانو رهگذاري نيست

باغ نوميدان

چشم در راه بهاري نيست

گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد

ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد

باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟

داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت

پست خاك مي گويد

باغ بي برگي

خنده اش خوني ست اشك آميز

جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن

پادشاه فصلها ، پايــيز


:-2-27-:

شبنم
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۰ بعد از ظهر
هوا بس ناجوانمرردانه خوب است
یکشنبه 3/7/90

باد خیلی باحالی در حال وزیدنه . از صبح صدای بسته شدن محکم در و پنجره ، زوزه ی باد ، افتادن تابلو ها و تقویما از رو دیوار و عطسه های من که نمیدونم چرا امروز انقدر صداشون بلنده :-2-06-: پشت سر هم به گوش میرسه. این تابلو اتاق رییسمون که افتاد زمین ، به مسخره گفتم ماشالا همه چی اینجا به تف بنده :-2-22-: مدیرمون اومد جواب بده که یهو تابلو کوچولوی خودمم از دیوار افتاد ، اونم خندید و گفت برو فعلا تف مالی خودت رو جمع کن :-2-06-: ( خیلی دوست دارم این مدیرمونو :-2-16-: بر خلاف اون یکی)

الی میدونی کدوم تابلو رو میگم ؟ اینو . یادته ؟

http://s2.picofile.com/file/7145964187/Vabb1146.jpg


خلاصه اینکه از صبح با این سر و صداها و افتادنا جریان داریم. یه عکس آقا هم روبرو ماست از صبح چش دوختیم بهش ببینیم این کی می افته :-2-38-:

کی بود پرسیده بود نعیمه کیه ؟ نعیمه همون ناهور می باشیه

نعیمه اون امضاتو ویرایش کن :-2-28-:

سپی :-118-:

بهار نیستی ولی تولدت مبارک :-6-::-11-::-11-:

روز همگی بخیر و شادی :-2-40-:

مخاطب خاص (انقدر خوشم میاد از این جلف بازیا :-2-22-:) : ممنون به خاطر همه چی

Bahar Cheshmak
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۴ بعد از ظهر
ما هم این دو سه روز مهمون داشتیم اما من تا ظهر خونه بودم و بعدش ددر و دودور که خلی خوش گذشت جای همه خالی

armin gerrard
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۱ بعد از ظهر
هييييييي!امروز مثلا قرار بود بريم سركار جديدمون نرفتيم كه!زنگ زدنم بم گفتمن هفته ي ديگه بيا!البت از جهتي بهتر شد چون من هنو آمادگيشو نداشتم يك هفته استراحت برام لازم بود ولي ديگه كاراي شركتم تموم شده لازم نيس برم ...

خواهرم رفت مدرسه امرووووووو!ديه كنكوري شده امسال...

mina1366120
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
همین الان بود که فخمیدم خانوم شجاعی هم تو جلسه یکشنبه هفته پیش حضور داشتن
ای خدا کرمت رو شکر ... سفرم عالی بود اما کاش یه هفته قبل از این جلسه میشد
من همونی که هی میگفت میام میام .... دیدین آخرشم نیومدم
:-2-30-:

elia64
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۹ بعد از ظهر
سلااااااام به همه خوبين خوشين بالاخره اين دو سه روز تعطيلي هم گذشت براي من که پر از اتفاقات جورواجور بود با وجود اون همه اتفاق به نظرم خيلي هم زود گذشت ما هم سعي کرديم طي اين دو سه روز تغييرات اساسي در زندگيمان ايجاد کنيم که فکر کنم خدا رو شکر توانستيم البته سخت بود اما شدني بود قسمت مهمش هم اين بود که سعي کردم يه کاري کنم به شوهر جان در اين سفر مجردي خيلي خوش بگذرد:mrgreen:تا ديگر هوس نکند تنهايي برود:-2-26-:البته نه اينکه خدايي نکرده فکر کنيد باهاش بد اخلاقي کرديم نه اتفاقاخيلي هم خوش اخلاق بوديم:-2-40-:منتها هر کي روشهاي خودش را دارد ديگر و به لطف خدا فکر کنم ديگر هوس نکند مارا بگذارد و سالي چندين سفر با دوستانش برود:-2-32-:
از بس اين دو سه روز شوخي شوخي و گاهي هم يه کمک جدي از اين دوست عزيزم که حتي دلم نمياد بهش بگم نامرد کتک خوردم انگاري از روم کاميون رد شده ما شوخي ميکرديم همو ميزديم البته اون منو ميزد:-2-01-:چون من دلم نمي اومد اين ياسي بچم خيال ميکرد جديه ميزد زير گريه که مامانمو نزن:-119-:حالا بيا حالي اين کن شوخيه....:-2-31-:
ديگه اين که امروز عصر قرار بريم دنبال خونه بگرديم انگار قرار ه خونه بخريم:-2-19-: يني باور کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فعلا همين
همتونو دوست دارم:-118-:

Babak
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۹ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
يكشنبه 3 مهرماه سال 1390


سراب ردي پاي تو ...
كجاي جاده پيداشد...
كجا دستاتو گم كردم ...
كه پايان من همينجا شد...

راستي واقعا" مشكل از كجا بود؟ ..من...تو...ديگران.. كجا همديگه رو گم كرديم...يا بهتر بگم خودمون رو گم كرديم؟
يعني واقعا" اين پايان راهه؟؟ يا كه اصلا" راهي نبوده كه بخواد به پايان برسه؟؟ يعني اصلا" پاياني هست؟؟
فقط نگو كه سراب بوده...نگو...

كجاي قصه خوابيدي ...
كه من تو گريه بيدارم....
كه هرشب هرم دستا تو ...
به آغوشم بدهكارم...

دوست ندارم يادم بياد ..
دوست دارم تو فراموشي باشم...دوست دارم غفلت كنم... اينجوري از هجوم بي رحمانه واقعيت راحت ميتونم پنهان بشم... بي خيال اون شب ها...بي خيال...
من خواب بودم ..ولي تو... فقط چشماتو بسته بودي...لعنتي!

تو با دلتنگي هاي من...
تو با اين جاده همدستي....
تظاهر كن ازم دوري ...
تظاهر ميكنم هستي....

آره خوب ...تو بردي...بازي بود ديگه...برنده و بازنده داره...من هيچ وقت بازيگر خوبي نبودم... حرف دلم روي زبونم بود...
خوب اينا همه براي تو راهي بود براي برنده شدن...يه پوئن مثبت... اما كاش به منم ميگفتي كه بازيه...شوخيه...و من الكي جدي نميگرفتمش... همه عمر تظاهر كرديم ...
دروغ گفتيم و خودمون هم باور كرديم...بازم بي خيال...

تو آهنگ سكوت تو...
به دنبال يه تسكينم...
صدايي تو جهانم نيست...
فقط تصوير مي بينم...

واقعا" چه حسي داشت...
چرا ساكت شدي...خوب بگو ديگه .... برنده شدي...مباركت باشه...اما من فقط تو چشم هاي تو يه مجسمه ديدم... يه مجسمه گچي!!
كه اگه بشكنه...صدبار هم كه درستش كني باز مثل اولش نميشه...
خدا كنه هيچ وقت نشكني... تسكين كه نه...به دنبال جوابم ...يه جواب كه از قبل معلومه چيه...
اما با خوش باوري ارزو ميكنم كه هرچيزي باشه به جز اين جواب...

يه حسي از تو در من هست...
كه ميدونم تو رو دارم...
واسه برگشتنت هر شب ...
در ها رو باز ميزارم...

نه ديگه اينجا رو اشتباه كردي شاعر عزيز.... حسي هست اما فقط حس نفرت.... در ها رو هم باز ميزارم ...شايد اين بوي تعفن ..از اين خانه برود...

گنجشک
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۳ بعد از ظهر
درود دوستان:-2-25-:
یه روز دیگه هم گذشت. امروزم مثل همیشه یه خط روی روزشمارم کشیدم... شد سه سال و هشت ماه و یازده روز... .:-2-39-: روزای اول هنوز عادت نکرده بودم به نبودنش... . همش از اورمزد مهربونم می خواستم یه کاری کنه که منم برم پیش ایلنورم... . همه اش شکوه می کردم از این دیگه نیست پیشم. اما الان نه... الان دیگه عادت کردم به نبودنش... به ندیدنش... به لمس نکردنش... عات کردم توی خواب ببینمش و توی بیداری حسش کنم... . عادت کردم توی خیالم باهاش حرف بزنم و جواب بگیرم... عادت کردم چون آدمی زاد بنده عادته... .
دیشب خونه عموم شیرین کاشتم اساسی... !:-2-35-: وقتی رفتیم فقط عمو بود و خانومش! دخترعموم تازه نامزد کرده با نازنین نامزدش زده بود به دل دربند! زن عموی دل بندم هم حواسش به مامانم بود و نیم ست جدید جواهرش! پسرعموی همیشه خارج از صحنه ام هم رفته بود خونه دوستش! عموم هم از فرصت استفاده کرد و کلی بنده سراپا تقصیر رو مورد عتاب و خطاب قرار داد. منم با یه لبخند سرد و احمقانه نگاهش کردم و هیچی نگفتم! :-2-28-:عموجان هم کم نیاورد و هی گفت!
ولی کو گوش شنوا؟! تهش فقط بی شعوری خاص خودم بلند شدم و رفتم لباسام رو پوشیدم و گفتم من می خوام برگردم خونه! کسی میاد یا با آژانس برم؟! :-2-43-:
وقتی رسیدیم هم بی حرف رفتم تو اتاق تا خود امروز صبح توی خواب با ایلنورم بود! انقدر شیرین کاشته بودم که ایلنور اومد به خوابم! :-119-:ایلنورم با همون اخم های مهربونش و سرزنش های دوست داشتنی اش به خاطر رفتار بدم! اولش اخم داشت... اما بعد دوباره مهربون شد... مثل همیشه! باز من بودم و ایلنورم و حرف های قشنگش و لبخندهای بی نظیرش... .
اون دنیا هم من رو ول نمی کنه! چقدر شیرینه این حس! و چه انرژی بخشه این فکر که هنوزم من رو دوست داره و هنوز هم براش مهمم! چقدر خوبه که دنیای خواب رو دارم... . شاید باور کردنی نباشه... اما من دارم این باور نکردنی زیبا رو تجربه می کنم! وقتی به دنیای خواب فکر می کنم همش می گم کاش می شد همیشه بخوابم... کاش می شد برای همیشه بخوابم... اون وقت تا ابد پیشش بودم... :-2-39-:
یه روزایی با خودم می گم هر روز شیرین بکارم بلکه هرشب ایلنورم بیاد به خوابم! اما بعدش وقتی یاد نگاه رنجیده اش می افتم پشیمون می شم... . :-2-35-:
صبح خواب موندم و با نیم ساعت تأخیر رسیدم شرکت! کسر کار خوردم! بابا روی ساعت ورود و خروج خیلی حساسه. واسه هیچ کس استثنا قائل نمی شه. حتی من که دخترشم... . می گه باید یاد بگیری منظم باشی... . به خاطر همین الگوی تربیتی بابا من هرماه بیشتر از یک سوم از حقوقم رو دریافت نمی کنم... . چون یا صبح دیر می رسم یا عصر زودتر از ساعت قانونی می رم یا اصلا نمی رم!
طبق معمول یک ربع بعد از رسیدن من آرشاویر از راه رسید... . منم در سکوت بهش خیره شدم. منتظر بودم! و اون هی گفت... تیکه و کنایه و طعنه! نیش کلامش از زهر هر ماری بدتره! اما من دیگه واکسینه شدم. عمری در میان قبیله مارها زندگی کردم! آرشا هم مثل همه می مونه! همه از حرف زدن نیش زدن رو یاد گرفتن. تنها تفاوتشون توی دز زهر کلامشونه! یکی دزش بیشتره و یکی کمتر! :-2-28-:
سپسش بلند شدم و طی یک اقدام انتحاری از پیش برنامه ریزی شده یه آبنبات چوبی پرتقالی دادم دستش!:-2-42-: گفتم: عزیزم، شما به جای این که توی کارهایی دخالت کنی که بهت ربطی نداره برو این آبنبات رو انقدر لیس بزن تا برسی به آدامسش!بعدشم با هربار ترکوندن آدامست با خودت تکرار کن حرف اضافه موقوف!:-2-42-:
آرشا کپ کرد! مات و مبهوت موند! یعنی حقم داشت... . من از بچگی هم آدمی نبودم که بخوام جواب بدم. همون موقع ها که به قول بابام نیم متر قد داشتم هم وقتی یکی باهام دعوا می کرد فقط نگاهش می کردم.... .
وقتی دیدم آرشا کپ نموده و از پاهای مبارکش رمق حرکت رفته، پررو شدم و ادامه دادم!:-119-: اونم با صدایی که هر لحظه اوج می گرفت. گفتم: از آدمی که در تمام طول زندگی اش هیچ وقت سعی نکرده یه قدم اون طرف تر از نوک دماغش رو ببینه اصلاً بعید نیست که این حرف ها رو بزنه... . سی ساله شدی اما هنوز اندازه یه بچه پنج ساله نمی فهمی... . یه ذره از اندوخته شعورت خرج کن! وسعت دید داشته باش! به قول خودت جهانت رو از یه زاویه دیگه نگاه کن آرشا! تمام عمرت هر لحظه تکرار کردی پندار نیک، کردار نیک، گفتار نیک! این همه نیکی کجای زندگی تو جا داشتن آرشا؟! اگه هر شب به این فکر کنی که فردا به من چی بگی که من رو بسوزونی پندار نیکه!؟ وقتی داری با رفتارات کاری می کنی که من رو آزار بدی داری به کردار نیک عمل می کنی؟! این که هر روز بیای این جا من رو نیش بزنی از گفتار نیک به شمار میاد؟! بس کن دیگه آرشا... بزرگ شو!
آرشا دیگه نایستاد تا بقیه نطق غرای من رو گوش کنه! رفت بیرون! من هم زنگیدم به پارین و همه سخنرانی ام رو براش ایراد کردم! پارین پشت خط از خنده ضعف کرد!:-2-06-: گفت دیشب تا کی بیدار بودی؟! نشستی این حرفا رو از روی کتاب حفظ کردی پرنیا؟! یا نشستی همه حرفایی که مونده بود سر دلت رو روی کاغذ نوشتی و از روش حفظ کردی تا امروز تحویل آرشا بدی؟! تو آدمی نیستی که در لحظه جواب بدی!
پارین راست می گفت! امروز از زمانی که از خواب بیدار شدم داشتم دیالوگ ها رو برای خودم تکرار می کردم یادم نره! همیشه وقتی ناخواسته با یکی درگیر بشم در اون لحظه واقعاً مغزم کم میاره... قفل می کنه و به معنای واقعی لال شدن رو تجربه می کنم! بعد وقتی دارم توی ذهنم اون حادثه رو مرور می کنم خودم با خودم و توی ذهن خودم به طرفم جواب می دم!
خیلی ساله که آرشا این کار رو انجام می ده! درست از اولین روزی که ایلنورم وارد زندگی ام شد و تمام زندگی ام زیر رو رو شد! از همون روزا که به قول خودشون رفتارای من شأن خانواده رو برد زیر سؤال آرشا وظیفه خودش دونست نقش کاسه داغ تر از آش رو بازی کنه... . ایلنور همیشه می گفت: سکوت کن پرنیا... . به زور نمی شه چشم کسی رو باز کرد! بذار بفهمه که حرف هاش انقدر برات اهمیت نداره که بخوای جوابش رو بدی... .
اما دیشب توی خواب بهم گفت: همیشه سکوت کردن بهترین جواب برای ابلهان نیست! گاهی باید حقیقت رو کوبید توی صورتشون!
منم از حرف های ایلنورم شیر شدم و امروز تریپ برداشتم! اما دروغ چرا؟! اساسی پشیمونم! می ترسم جواب دادن امروزم بیشتر باعث گستاخی اون شده باشه! که در اون صورت به قول یکی از دوستام بوی الرحمن بنده از همین الان بلند شده!!!
باید از پارین بخوام جدیدترین متدهای کل کل رو بهم یاد بده! شاید بتونم حریف زبان دراز آرشاویر بشم! :-2-39-:
مگه اهورا مزدای مهربونم دلش به حال من بسوزه و آرشا دیگه ادامه نده... وگرنه... !
شاد باشید دوستان
بدرود

-نازلی-
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۱ بعد از ظهر
سلام.

دانشگاه هستم.
مهلت ای دی اس ال تموم شده. نرسیدم هیچ خاطره ای رو بخونم.
اومدم بگم هستم.(چه مهمه:-2-31-:)

*ببخشید الی جوابت رو هم هول هولی دادم.

همه بچه ها سلامت باشید.
فعلا.

H0NEY
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۸ بعد از ظهر
به نام خدایی که خیلی دوسش دارم
خب امروز سوم مهر بود:-2-41-: الان حدود یک ساعت و نیمه که از مدرسه اومدم نمیدونم امسال ممکنه چه جوری باشه و چه اتفاقایی بیوفته اما تا الانش که خیلی بد نبوده :-2-31-: صبح که رفتم وقتی به بچه ها گفتم زهرا از این جا رفته همه کلی ناراحت شدن :-2-30-:اما بعد از گریه و ناراحتی دوباره کلی گفتیم خندیدیم :-2-27-:بعد زنگ خورد تو صف وایساده بودیم تا کلاس بندی هامونو بخونن که من تقریبا تنها شدم :-2-15-:تو یه کلاس که همه بچه شرا اونجا از یه طرف کلاسمو دوس دارم چون با بچه ها میگیم میخندیم از یه طرفم دوستام میگن بیا پیش ما حالا موندم چه بکن:-2-43-:
بعد از این که کلاس بندی شدیک ناظمه کلی صحبت کرد که سرم انقد تو افتاب بودیم درد گرفت(نمیدونم این همه حرف از کجا شون میارن اینا:-2-43-:)بعدم مدیرو اینارو معرفی کردنو بالاخره رفتیم سر کلاس:-2-28-: زنگ اول دبیر زبان اومدم حاضر غایب کرد من خو امسمو نشدیم بعد که بچه ها گفتن که بگو حاضر همه زدن زیر خنده :-2-43-:معلمه هم انقدبد اخلاق بود گفت اینجا چی خنده داره بگید ما هم بخندیم :-2-42-:بچه هام واسه اینکه حرسشو در بیارن هرچی میگفت میخندیدن:-2-22-: اخر دیگه عصبانی شد:-2-35-:
خلاصه کلی حرف زد و رفت زنگ تفریحم با بچه ها کلی یاد سالای پیشو معلمامونو کردیمو خندیدیم:-2-35-: که یهو معلم ریاضی اومد(ایش این معلمای دبیرستانم یکی از یکی بد اخلاق تر)اونم کلی سخن وری کرد تا زنگ خورد تشریفمان را آوردیم به منزل خوب این بود روز اول مدرسه ها ما:-2-14-:
پ.ن بهاره خانوم تولدتون مبارک امیدوارم صد تا پاییز دیگه هم ببینید:-2-40-:
هانیه:-2-35-:
روز اول مردسه ها
پایتخت

Star_69
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:

مریضم هنوز با شدت بیشتر از لحظات قبل! :-2-30-:
مماخم به یک رودخونه تبدیل شده :-2-06-:

شری واقعا اون روز اطراف ما ویروس بود که جولون میدادا :-2-06-::-2-06-:همینه خوب نشدیم دیگه!:-2-08-:

خاطره ی خاصی ندارم فقط تمام برنامه هام ریخته به هم :-119-:

با کلی شوق و ذوق یه دستبند برای خودم بافتم اونم نصیب شکول شد!
راست میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره :-2-06-:

بابک وجودت رو با حس نفرت آلوده نکن!نفرت قبل از اینکه فرد مقابلت رو آگاه کنه خودت رو نابود میکنه :-118-:

سپی دلم برات خیلی تنگه خیلی خیلی زیاد ... خیلی حرف دارم برای گفتن ... زودی برگرد :-118-:

بهار گلی تولدت مبارک :-118-:

همین!

*ARAM*
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۴۲ بعد از ظهر
سلام

مامانم بفهمه من الان اومدم نت!!.....میکشتم!!!:-2-22-::-2-22-:

روز قبلش رفتم لباس فرم مدرسمو گرفتمو بدون این که بپوشم گذاشتم تو کمد شبم زود خوابیدم!:-2-41-:....خیر سرم قرار بود برم مدرسه!:-2-35-:
صبح پاشدم.....چشمتون روز بد نبینه!.....مانتو شلوارم بی شباهت به گونی نبود!.....خیلی زشت :-2-36-:بود!.....خیلی!....بلند....گشاد!... .نشستم گریه!...:-2-30-:
مامانمم اومد گفت حقته میگم بپوش میگی نه!....حالا باید با همین بری.....منم بیشتر گریه کردم:-2-30-:(همه از زیرقر آن رد میشن با خیال راحت میرن مدرسه من نشستم گریه.....سالی که نکوست از بهارش پیداست).....آخرشم برای حفظ آبرو چادرمو از ته کمد پیدا کردم پوشیدم که وحشتناک چروک بود!.... به قدر کافی دیر بود...به برنامه صبح گاهم نرسیدم!!:-2-14-:....مستقیم رفتم سر کلاس....:-2-14-:

رفتم مدرسه با حالی خراب و دبرس!.......برناممونم از همه بدتر بود!:-2-37-:....نامردا از روز قبل اطلاع رسانی کرده بودن با اس ام اس ....روز اولم نشستیم درس خوندن!....:-2-36-:

برنامرو حال کنین:
هندسه جبر هندسه!!:-2-08-:
جالب اینجاس دبیر دوتا درس یه نفر بود!....تمام روز یه نفرو تحمل کردیم!....آخرشم تست گذاشت!:-2-15-:
من دیگه داشتم رو صندلی سفت میمردم!.....بعد از سه ماه استراحت عادت نداشتم خو!!:-2-08-:

بعدم زنگ خوردو از مدرسه اومدم بیرون!!.....باد میمود منم که بلد نیستم چادر بپوشم....همش باد میبردم!....دوستای مدرسه قبلیممم تو راه میدیدم!.....دیگه بدتر همه میگفتن تو که چادر نمیپوشیدی!:-2-39-:
هزار بار توضیح دادم که من چادری نیستم!!و نشدم!:-2-43-:

بدترین روز عمرم بود!!!:-2-31-:......تازه چون من غیر انتفاعی میرم پنجشنبه ها هم تعطیل نیستیم(ای مرض!!)......


الانم باید برم یه نیم ساعتی بخوابم....پاشم هندسه به کمرم بزنم!
بعدشم با مادر گرامی بریم واسه تنگ کردن مانتو و کوتاه کردن مقنعه!:-119-:

نتیجه:این هم بگذرد!....یه روزی مدرسه تموم میشه بعد خودم میرم تمام مدرسه هارو ویران میکنم!!:-2-06-:
همیشه از یه کاری مطمئن بشین!!....تا به روز من نیفتین!:-2-42-:


یک آرزوی کوتاه!
خدایا!!!
تمام شدن مدرسه را به ما عنایت بفرما!!

rain bow
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۲ بعد از ظهر
سلاااام من اولین باره که تو این تاپیک پست میزارم.به افتخار اولین روز مدرسه
خب صبح که ساعت 7.20 مدرسه بودم.
وای چه حال و هوایی داشت بماند.در مدرسه رو طوری رنگ زده بودن که فکر میکردی وارد مهد کودک شدی:-2-35-:
خلاصه که صف رو بستیم و منتظر سخنرانی خانم ناظممون شدیم.هی یه کمکی حرف زد فکر کردیم خوب الان تموم میشه میریم سر کلاسمون اما ای دل غافل که قرار بود مسئولین شهر تشریف بیارن کلهم مدرسه ما!!!!
فکر کنم یه بیست نفری بودن!!!ابته با اون همه برادران چشم پاک عکاس و فیلم بردار فکر کنم یه 30 نفری میشدن!!!!
اول از همه یکی از دانشجویان چاپلوس مدرسه یه چند عدد شعر در باب روز اول مدرسه خوند و بعد از تموم شدن شعر ها گفت که برای سلامتی این مسئولین محترم یه کف مرتب ا ببخشید یه صلوات محمدی ختم کنیم!!!! ما هم ختم کردیم
بعد مدیر محترم صحبت فرمودند و در اخر تقاضا کردند که برای صلوات مسئولین محترم صلوات ختم کنیم!!!!ما هم ختم کردیم
بعد از اون دبیر پرورشی حرف زد که در اخر اون هم گفت یه صلوات دیگه به خاطر سلامتی مسئولین ختم کنیم منم که دیگه نزدیک بود جوش بیارم برم همه رو شل و پل کنم. ای بابا اینا دیگه کین بودن اعصاب واسه ادم نیمزارن همشون چاپلوسن همه.ای بابا یکی نیومد نگفت واسه سلامتی خودتون یه صلوات بدین....
خلاصه که بعد از اون اقای ایثار گر تشریف اوردن یکم از دوران دفاع مقدسش گفت و گفت و گفت یه کلمه نگفت شما اینده سا زاین مملکتین و یکم از اینده حرف نزد همشو از عهد دقیانوس گفت.
حرف ایشونم تموم شد اما باز هم مثل اینکه اینا کار داشتن اما اصلا فکر اینکه ما دارم کم کم برنزه میشیم نبودن و یکم سخن رو کوتاه نکردن بازم خدا حفط کنه دفتر دار مدرسه که به کمکمون شتافتو مارو از شر افتاب سوران نجات داد.
بگذریم...اقای فرماندار هم لطف کردن زنگ مقاومت رو نواختند و 5 دقیقه صحبت کردند و سخنرانی تمام شد.وما فکر کردیم میتونیم بریم کلاسامون و باهم فک بزنیم(حرف بزنیم)اما ای دل غافل که باید منتطر می موندیم اقایان به اصطلاح مسئول بعد خوردن چایو شیرینی تشریف ببرن بعد ما بریم تو!!!!!!!میبینی تو رو خدا؟؟؟؟؟؟
دیگه زنگ تفریح هم تموم شده بود اخه و باید یه کله میرفتیم کلاس حالا اونم چه درسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
درس تلخ عربی:-2-30-: :-2-30-: به به میگنا سالی که نکوست از بهارش پیداست؟:-2-28-:
جونم بگه براتون که این اقا معلم ماهم که تمام عربی رو از همون اول راهنمایی تا دوم دبیرستان رو تخته اورد جلو چشمون و حالمونو گرفت.من که نردیک بود همونجا بخوابم:-2-41-:
زنگ بعد هم به به معلم پر چونه دینی مون اومد البته من دوسش دارما.اما خوب دیگه اونم کلی نشست حرف زد و ما ساعت یک بعد از کلی جویدگی مغز راهی خونمون شدیم و ناهاری زدیم تو رگ و الان در خدمت شما هستم.
وای بچه ها فردا یک عالم درس سنگین دارم فیزیک شیمی ریاضی دینی تا 2.30 . :-2-36-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-03-::-102-::-102-:

REMIX
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۱۳ بعد از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز 3 مهرماه سال 1390

چطورید یا نه ؟:-2-22-:

اولین روز کاری فصل پاییزِ من : روز پر کار و شلوغی برای من بود و در ضمن تا اینجاش که خوب بوده . خدا کنه برای همتون خوب بوده باشه .:-2-16-:

من ...الان ...احساسم : خوب، کمی خسته از کار زیاد امروز ولی یه خستگیه خوشایند الانم می خوام برم دنبال بقیه کارام .:-2-38-:

حرفهای خط قرمزی : به به می بینم که همه یا توی این فصل عاشق شدن ، یا می خوان عاشق بشن :-5-:. اونایی که عاشق شدن که هیچ ،می دونن چقدر حس قشنگیه. چه تو این فصل چه تو فصلهای دیگه :-2-41-:.ولی....ولی اونایی هنوز عاشق نشدن :-2-11-:بهشون پیشنهاد میدم یکبار امتحان کنن حتما مشتری میشن :mrgreen:. چون حس فوق العاده ای داره (ستاد منحرف کردن بچه های مردم :-2-06-:).

حالا حتما نگفتم برین عاشق پسرا یا دخترای مردم بشید که:-2-33-: .عشق عشقه . میشه عاشق کتاب و فصل پاییزو خیلی چیزای خوب دیگه شد:mrgreen: (ستاد ماست مالی کردن ):-2-35-:

اینم یه آهنگ قشنگ و قدیمی از ابی .به یکبار گوش کردنش می ارزه :
http://www.4shared.com/get/XTwSihXU/Ebi_-_Ghorbat.html (http://www.4shared.com/get/XTwSihXU/Ebi_-_Ghorbat.html)


روز خوبی رو براتون آرزو می کنم :-53-:
الهام

metropolis
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۲۴ بعد از ظهر
چراپستم نمیاد؟؟؟؟؟دوبار ارسالش کردم:-2-33-:لعنت به اینتی هتل:-2-36-:

اومد:mrgreen: اینم بارسوم:-2-33-:زاهدانیاخیلی مهلبونن:-2-41-:
من امروز بینوا وبدبخت وخسته شدم توفرایندثبت نام:-2-36-:ولی الان دانشجوام باشماره دانشجویی9011 باقیشو نوموگم خصوصیه:-2-08-:
زهرا توروحت اخه من ازدست تو سربه بیابونم گذاشتم ادم باید مدارکشویادش بره از مدرسه ش بگیره:-2-42-:

دیشب رفتیم واسه خوابگاه وخرید:mrgreen:کلی چیزی خریدیم:mrgreen:خوابگاهشم خیلی خوب بود به نظرم:-2-41-:تازه سرویس رفت وبرگشت وسرویس برای کلاسای غیردرسی هم دارن:-2-16-:

برم واسه کارای دیه راستی نعیمه توامضات اینم بنویس:شبنم =نردبان ترقی:-2-22-:
من دارم ازخستگی میمیرم:-2-30-: ولی هنوکلی کاردارم:-2-36-: فهلا سهللللااااااام:-2-25-:

تورال
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۴۱ بعد از ظهر
سلاااااام بر همگي :-2-40-:
خوبين بچه ها ؟
آقا من قبول ندارم :-2-39-:از صبح ساعت 7 يه كله دارم مثل يه حيوان چهار پاي گوش دراز كار مي كنم :-2-42-:يعني چي ؟:-2-36-:
هيچ كدوم از خاطراتم نتونستم فعلا بخونم:-2-39-:
ديروز رفته بوديم گردش و مثلا خريد :-2-43-:موقع پارك ماشين همسر گرامي اينقدر واسه پيدا كردن جا پارك جلو و عقب رفت كه بالاخره كوبيد به يه وانت و سپر عقب دهنش كجيد:-2-28-:( حالا اگه من بودم زودي مي گفت دست فرمون خانما:-2-28-: ) خلاصه بعد اينكه موفق شديم به پارك كردن زنگ زدم مهسا جووووونم هم اومد:-2-16-: داشتم كفش مي خريدم جوراب پام نبود:-2-35-: طفلي مهسا مجبور شد جوراباشو بده به من :-2-35-:بماند كه يادم رفت پسش بدم :-2-41-:اما چه خوب كه ندادم :-2-27-:آخه موقع برگشت همسرجان ديد سپر دهن كج داره ميوفته :-2-31-:اگه كاري نكنه بي سپر مي رسيم خونه :-2-28-:( حرف درگوشي: مهسا جونم بعد خوندنش لطفا منو نكششششششششششششش:-63-: :-63-::-63-:) از من جوراب خواست من هم لطف كرده جوراب مهسارو دادم:-2-35-: تا سپر ماشينو باهاش ببنده :-2-35-:خلاصه بالاخره با ماشين سپردار رسيديم خونه :-2-28-:
چقدر حرف زدم :-2-14-:برم به بقيه كارام برسم تا مدير پروژه نيومد :-2-30-:
فعلا تا بعد :-2-25-:

Bahar Cheshmak
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۴۸ بعد از ظهر
سلام
امروز 3 مهر 1390
ساعت 15:45 عصر
محل کارم هستم و از صبح که کامپوترم رو روشن کردم تو این سایتم امروز خیلی بیکار بودم مدیرم نبود و هیچ کاری هم نداشتم نمیدونم امروز چرا دلم گرفته یه جورایی هم شور میزنه امیدوارم زود زود زود خوب بشم تا فردا خدافظ

سمن ناز
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۰۶ بعد از ظهر
در تماشاگه پاییز

برگریزان همه خوبیهاست.
میبریم از همه پیوند قدیم
میگریزیم از هم
سبک و سوخته، برگی شدهایم
در کف باد هوا چرخنده.
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروی نیست
وز گل یخ حتی
اثری در بغل سنگی نیست.
اینهمه بیبرگی؟
اینهمه عریانی؟
چه کسی باور داشت!؟...
دل غافل! اینک
تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
در تماشاگه پاییز که میریزد برگ.
سیاوش کسرایی


به نام خدای دنیای رنگارنگ
درود و صد درود بر همه عزیزان نودو هشتی پاییزتون رنگارنگ :-2-38-:
حال همگی تون خوبه خوشحالم که خوبین و پا برجا
دلمان تنگیده بود برای اینجا
چقدر ادبی حرفیدم:-2-38-:
من از کاشان امدم از کویر زیبامون از کناردرختای رنگارنگ و اززیر شاخه ای درختان تنومند از کنار جوی اب های روان و از کنار مزار پدرم امدم :-2-39-:
امدم ولی دلم آنجا ماند امدم ولی با چشمان گریان مانند همیشه
جای همگی تون خالی خیلی بهم خوش گذشت :-2-30-:
کلی کار کردم گردو غلاف (پوست کندم) برگ جارو کردم زمین رو زیر و رو کردم رمانم رو نوشتم:-2-08-:
وووووو
فامیل های عزیزمو دیدم کلی غیبت شنیدم و غیبت کردم ( عجب باحاله ها این کار غیبت کلی از احوال فک و فامیل و دوست و آشنا خبردار شدیم):mrgreen::-2-35-:
بابا بزرگ عزیزمو دیدم (پدر بابام) رفتم خونش واسش غذا درست کردم درست مثل بابامه دلم می خوادبازم برم:-2-15-:
پتو شستم لحافا رو ملحفه کردم گردو چیدم لواشک درس کردم ترشی پیاز درس کردم مربا درس کردم رب انار درس کردم خلاصه به تمام معنا کدبانوی حرفه ای شده بودیم وووووو:-2-22-:
با دل خوشی هر روز سر خاک بابایم بودم:-2-39-:
به تمام خشت خشت دیوار های خونه مون رو که با دستاش ساخته بود بوسه زدم :-2-30-:
عرق نعنا و گلاب خریدم کلی هم گرد گل سرخ به حلقم کردن کلی هم گلاب ریختن سرم:-2-36-:
واه واه چشمتون روز بد نبینه کل مردای فامیل از محارم مثلا عموی مادربزرگم دایی پدربزرگم که بهم محرم بودن ما را پدرانه بوسیدند از نوع تفیش:-2-42-:
اه اه حالمان بد شد حالا کی جرئت داره شوهر ما رو نگاه کنه من خودم هم حالم داشت بهم می خورد رومم نمی شد بگم دوس ندارم ولی مگه ول کن هستن دیه از خونه هاشون که اومدیم رگ های گردن همسریمان زده بود بیرون دلمان براش سوخید رفتیم خانه کلی سر و صورتمان را شستیدیم و عطر زدیم من کلا حالم بد می شه با کسی روبوسی کنم:-2-08-:
هیشی دیه مسافرت خوبی بود ور دل مامانم عشق کردم و مخم تحلیل رفت از بس بهم امر و نهی کرد:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خلاصه و در کل خیلی عالی بود مستفیذ شدیم بعدا چند تا عکس می گذارم :-2-41-:
دستام سیاه شده به خاطر رنگ پوست گردو:-2-08-:
راستی خوشحال باشین که مدرسه باز شده من نمی خوام برم سر کار به من چه که برم
اصلن حقتونه می رین مدرسه درس می خونین من دلم نمی خواد برم مردسه:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
رزی جون مادر فدات بشه خیلی عالی بود پرو ترکونی ات:-2-25-:
بشه ام زهرا رفت زاهدان مادر فداش شه موفق باشه :-2-39-::-2-15-:
شبنم جون نمی دونم چرا تو کاشان جلو چشمم بودی مخصوصا موقع انار چینی و خوردن انار :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
حاجی بلای خودم قربونت برم ناامید نباش چرا ناراحتی توکلت به خدا باشه :-2-40-:
وووووو
اینم یه عکس از پاییز شاد باشید و پیروز مهتاب نامی
http://www.2daylink.com/files/daylink/autumn_in_michigan_890917/autumn-in-michigan-20.jpg

NAVA22
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۰۷ بعد از ظهر
تازه یه ربعه از مدرسه برگشتم مردم مدیر دارن ما هم مدیر داریم هنوز برنامه مونو تنظیم نکرده. گشنه ام از دیشب تا حالا فقط یه دونه سیب خوردم امتحان امروزم نمی دونم چی شد انقدر خسته بودم مغزم کار نمی کرد فردا هم امتحان فیزیک . مثلا قراره فقط پنج شنبه ها بیام!
نیلو زیارت قبول
بهار تولدت مبارک

آلتینا
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۴۶ بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-25-:
امروز یه تجربه ی جدید در زندگیمان بود... رفتیم دانشگاه و بالاخره دانشجو شدیم و یک حس شیرین در خودمان یافتیم....
صبح همین که وارد سرویس دانشگاه شدیم از یکی از ترم بالایی ها پرسیدیم شما هم میرید دانشگاه؟ میخواست بگه پ نه پ ولی روش نشداین اولین سوتیمان.... بعد که رسیدیم با یک مکان بسی شلوغ مواجهیدیم و بسی ترس برمان غالبید یکی از دخترای برق ترم بالایی ها گفت بیا بابا میدونم ترمکی بیا ببرمت دانشکده تون رشته مان را پرسید ماهم خدا خواسته راه اوفتادیم فک کردیم فرش قرمز جلو پامان پهن کردن حالا ان پیش کش از یه راه بسی خاکی رسیدیم دانشکده نفت و پتروشیمی :-2-27-:کنارش هم دانشکده برق بود که خیلی بزرگ بید و دانشکده ما در برابرش مثل فنچ:-2-28-:....
خلاصه بسی حواسمان را جمعیدیم که سه نباشیم و از ترم بالایی ها مخصوصا پسرها سوال نپرسیم که به ترم اولی بودن محکوم نشویم اولین کلاسمان آشنایی با م شیمی بود و دومی هم زبان مام که فول هیچ نفهمیدیم استاد زبانمان بسی خشک و رسمی بود و گفت جلسه دیگه درس میپرسد:-2-28-: اخه تو دانشگام درس مپیرسند مگه:-2-30-:
خلاصه رفتیم تو صف کارت غذا و له گشتیم و بعد هم دوستان دیگرمان را در دانشکده های دیگر پیدا نومودیم و کلی سوتی دادیم و برگشتیم اینقده کیفور میشدیم که اتوبوسای دانشگاه بلیطی نبود:-2-16-:آخه ما همیشه معضل بلیط گم کردن داریم
همکلاسی هامان هم که از شهر های دیگر بودند بسی ناراحت و دلتنگ خانوادشان :-2-30-: نزدیک بود اشکمان سرازیر شود بسی دلداریشان دادیم واز شهرمان تعریف نموده و ادرس پارک ها و بازار ها را دادیم تا بگردند و حالشان بهتر شود
در کل روز اول در مدرسه قشنگ تر از دانشگاه است و ما دلمان مدرسه میخواهد:-2-27-:
تا بعد خدانگهدار....

Cloud_Strife
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۵۳ بعد از ظهر
روز اول مدرسه ما رو ترکوندن!:-2-33-::-2-31-::-119-::-2-43-::-2-09-::-2-42-::-2-30-::-2-28-::-2-01-::-2-34-::-2-03-::-2-18-::-2-29-:

6 تا زنگ داریم!:-2-33-::-119-::-2-31-:

امروز 3 زنگ فیزیک داشتیم 1 زنگ ریاضی 1 زنگ زبان فارسی زنگ آخرم المپیاد ریاضی:-2-30-::-2-18-::-2-03-::-2-34-:

زنگ آخر معلمه نیومد یه استراحتی کردیم:-2-28-:

خیر نبینن الهی!:-2-33-::-119-::-2-31-:

تا 3:30 مدرسه ایم!:-2-33-:

4 رسیدم خونه!:-2-34-:

پدرم در اومد!!:-2-34-:

به شدت خسته م!:-2-18-:

عوضش 5 شنبه ها تعطیلیم!!:-2-05-::-2-07-::-2-04-::-2-32-::-2-27-::-2-16-::-2-37-:

امروز خیلی خوش گذشت!!:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

کلی بازیگوشی کردیم تو حیاط مدرسه با بروبچ:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

ما بزرگترین حلقه رو تو حیاط داریم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

از همه هم باحالتریم!!:-2-04-::-2-04-::-2-04-:

راستی سلام!!:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:

چطورین؟:-2-22-:

چه خبر؟:-2-08-:

روز اول مدرسه یا دانشگاهتون چطور بود؟؟:-120-:

مامانی دانشگاه خوش گذشت؟!:-2-07-:

عیدی
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۳۵ بعد از ظهر
مامانی دانشگاه خوش گذشت؟!:-2-07-:



بوخون خاطره زیر را:-2-31-:
سکانس اول
صبح زود ساعت 5
سر ساعت 5 بیدار شدم داشتم اماده میشدم هی میرفتم بالا هی میرفتم پایین دنبال وسایلم:-2-35-:اخر سر صبحونه نخورده زدیم بیرون بدیو بدیو رفتیم سمت مترو تا رسیدیم مترو اول رفت:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:حالا من هی غز میزنم که نمیرسیم نمیرسیم:-2-30-::-2-30-:مامانمم میگه نترس میرسی
دیه مترو بعدی اومد و سوار شدیم ازادی پیاده شدیم:-2-37-:رفتیم اتوبوسای حصارک حالا مگه میره:-2-33-:هی مگه باید پر شه:-2-33-:خون به جیگرم کرد:-2-33-:
دیه ساعت 6:30 رسیدم اونجا:-2-08-:بدیو بدیو سوار سرویس شدم:-2-31-:
حالا رفتم که بشینم دیدم همش پره:-2-31-:اون عقب فقز خالیه که اونم هر یه صندلی یه پسر نشسته بود:-2-31-:حالا من چی کار کنم؟:-2-31-:دوباره برگشتم جلو دیدم ااا دو تا صندلی خالی:-2-16-::-2-16-:نشستم یه دخمره هم اومد نشست کنارم دیه کلی حرف زدیم..اون برق قبول شده بود:-2-39-:حیف شدا خیلی جور شدیم:-2-39-:
سکانس دوم
ساعت8:05
رسیدم دانشگاه دیه حالا علاف بودیم:-2-31-:هی بگرد دنبال کلاسا:-2-43-:اخر سر ساعت 8:40 دقیقه کلاس اول یافت شد:-2-22-:رفتیم سر کلاس دیه استاد اومد 10 دقیقه حرف زد و رفت:-2-38-:
با بچه ها اکیپ شدیم رفتیم سر درس ادبیات:-2-38-:اونجا هم حضور زدیم:-2-38-:
سکانس سوم
کلاس ادبیات
شش نفری نشسته بودیم ته کلاسیهو دیدم اول کلاس همه بلند شدن و جیغ میزنن:-2-31-:پسره که ردیف بغل نشسته بود میگه اا چی شد چی شد به منم بگین:-2-31-:بهد فهمیدیم سال بالایی تو کلاس موش انداخته بودن:-2-06-::-2-06-::-2-06-:ما خیلی ریلکس ته کلاس اینا رو نگاه میکردیم میخندیدم:-2-06-::-2-06-:استاده که غیب شد:-2-06-:زن بود:-2-06-:موشه رفته بود تو کیف یکی از بچه ها:-2-06-::-2-06-:حالا نمیدونم راس گفتن یا نه:-2-06-:اینم 10 دقیقه ای تموم شد رفتیم کلاس زبان:-2-06-:اونم یکم حرف زد بازم سریع ما پیچوندیم:-2-31-:فقط مونده بود ریاضی عمومی که استادش تازه 1:30 پیداش میشه:-2-33-:حالا ساعت چند بود؟11:-2-33-:
سکانس بعدی
علافی:-2-08-:
ساعت 11 بود رفتیم 3 نفری بیرون:-2-08-:واسه خودمون میرفتیم ساختمان شماره 5 میومدیم مسافتی بود بین دو تا ساختمونها:-2-33-:کلی مسخره بازی در اودریم
در عرض دو ساعت با هم صمیمی شدیم هر کی ما رو میدید کفش میبرید که ما سال اولی هستیم:-2-33-:من حالم یکم بد شد نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم راجب عمران و معماری یه دفعه پسره که کنار ما نشتسه بود گفت عمران چی؟:-2-31-:
دوستامم واسش توضیح دادن واسش:-2-31-:یکم زر زد:-2-31-:بعد نصیحت کرد درس بخونیم:-2-31-:اگه بیوفتیم بدبخت میشیم:-2-31-:بعد گت شما سال اولی هستید؟
-بله:-2-31-:
-قبلا با هم دوست بودین؟
-نه:-2-31-:
-پس شما چرا انقد زود با هم صمیمی شدین:-2-31-:فکر کردم که چند ساله همو میشناسین:-2-31-:
ما کلا زود صمیمی میشیم:-2-22-:کلی خندیدم:-2-22-:دانشگاه رو پوکوندیم:-2-22-:به هم نگاه میکردیم میمردیم از خنده:-2-06-:
دیه حوصله ندارم کامل بگم:-2-31-:اصلا ناهارم نخوردم:-2-31-:فقط یه شیر کاکائوخوردم:-2-31-:نمازم نخوندم:-2-15-:اخه فکر کردیم استاده ولمون میکنه زود میایم
استاده نامرد درس داد بمون:-2-15-:
دیه ساعت4 سوار سرویس شدیم تو اتوبوسم کلی خندیدم و حرف زدیم:-2-06-:
کلا امروز با اینکه علافی و خستته کننده بود ولی خیلی خوش گذشت:-2-16-:
یه روز به یاد ماندنی با اتفاقات بیشتر از اینی که اینجا گفتم ولی حوصلم نمیشکه بگم و مطمئنا همینشم براتون خسته کننده بود:-2-15-:
معذرت:-2-40-:
زهرا
سوم مهر ماه هزار و سیصد و نود
ساعت19:35

پ.ن بعد از خوندن خاطره ها
نیلویی زیارت قبول:-2-40-:
رها:-2-15-:
زهرای و شبنم امیدوارم زود خوب شین:-2-40-:
غزال:-2-15-:عذاب وجدان گرفتم:-2-15-:کاش دیشب نمیرفتم:-2-15-:
داداش بابک:-2-15-:تنفر اصلا حس خوبی نیست:-2-15-:تموم زندگی ادمو خراب میکنه:-2-39-:
همه بچه ها:-118-:
راستی اقا این صندلی کلاسا خراب بود
این پشتشونو دیدین پلاستیکیه؟اون هی در میمود برا بچه ها:-2-06-:
هر کی تولدشه مبارک:-2-40-:
الان دارم ناهار میخورم:-2-31-:
اقا من یه چیز دیه یادم اومد
رسیدم دم خونه کلیدم نداشتم دیدم همه چراغا خاموشه:-2-30-:زنگ میزنم مامان کجایی؟میگه بازار:-2-30-:جیغ من رفت هوا:-2-30-:اخر سر رفتم خونه دوستم تا ابجیم اومد:-2-30-:
بعد لی لی نوشت:
اره لیلی اینجوری گفتن:-2-06-:حالا نمیدونم راست بود یا نه ما که ندیدم:-2-06-:وای عجب صحنه ای بوده ها:-2-06-:

KaVo
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۴۶ بعد از ظهر
به نام خدا
بلاخره اولين روز مدرسه هم گذشت...:-2-07-:
انقد خسته ام حالِ شکلک گذاشتن ندارم:-37-:
خيلي خوب بود امروز طبق معمول با بدبختي بيدار شدم و پيش به سوي دبيرستان:-2-16-:
اولش که از در وارد شدم همه سر صف بودن کلي اظهار لطف کردن دوستان جيغ و کف و هورا:-2-04-:
بعد يه دوساعتي تو نماز خونه چندتا سخنران اينا اوورده بودن که ما هيچ کدوم و گوش نکرديم:-2-35-:
بعدم عکساي پارسال و رو سيستم پخش کردن کلي با دوستان به ياد خاطرات پارسال اظهار جيغ کرديم:-2-27-:
يه زنگ آزمايشگاه داشتيم رفتيم تو آزمايشگاه ازين انبر گنده ها و قطره چکون و اين چيزا رو ميزمون بود:-2-21-:
انبر عين موچين بود فقط در ابعاد خيلي بزرگتر من اين و برداشته بودم نصف ابروي کل کلاس و باهاش کندم:-2-27-:
يه دختره هست خيلي مظلوم و ساکته رفتم سراغش گفتم:عزيزم ميخواي ابروهات و بردارم؟!:-5-:همينجوري نگام کرد هيچي نگفت:-105-:
منم انبر و بردم طرف صورتش نصف ابروش و باهم کندم،بنده خدا اين شکلي شده بود:-2-19-:
هيچي هم بهم نگفت:-71-:
يکي ديگه هم تا ابروهاش و کندم از درد جيغ زد نزديک بود از پشت صندلي چپه شه:-2-06-:
اين مرحله که جذابيتش و از دست داد رفتم سراغ قطره چکون:-19-:
قطره چکونه رو پر از آب ميکردم عين فواره با فشار ميپاشيدم تو صورت دوستان اطرافم:-78-:
هي هم اين مسئول آزمايشگاهه چشم غره نثارم ميکرد:-2-28-:
خب به من چه کلاس که جذاب نباشه همين ميشه:-2-43-:تازه امروز روز اول بود خجالت ميکشيدم دست به کاراي خطرناک تر بزنم:-2-35-:
بعدم سوم تجربي و انساني باهم رفتن باشگاه ما سوم رياضي ها تهنا مونديم:-2-03-:آخه پارسال باهم بوديم همه:-2-18-:
همين ديگه...خدارو شکر امروزش که خوب بود ايشالا هميشه خوب باشه:-2-13-:
يا حق...

پ.ن:
سمن جون آواتارمم عاشق توئه:-2-27-:خودش به من گفت:-2-08-:
بعدا از لي لي نوشت:
فيني خجالت نميکشي انقد با احساسات لطيف ما بازي کردي؟؟!؟!نميکشي؟؟؟:-2-03-::-2-03-:


از اینجایی که من هستم تموم ِ شهر معلومه

کنارم خیلیـا هستن ... دلم پیش ِ تــو آرومه

REAL LOVE
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۴۹ بعد از ظهر
سلام:-37-:
خوابم میاد:-37-: چشام درد می کنه از صبح تا حالا:-43-: دلم میخواد انگشت بندازم از حدقه درشون بیارم:-37-: از ساعت چهار و نیم تا هفت خوابیدم ولی بدتر خسته و کوفته شدم:-37-:
صبح تو اتوبان...نرسیده به میلاد اتوبوسمون خراب شد:-2-22-: پیاده شدیم با اتوباسای دیگه رفتیم:-2-22-:انقدر خنده دار شده بود:-2-22-:
به امید ِ حیاتی جانمان رفتیم سرکلاس... چشمتون روز ِ بد نبینه... از پشت شیشه دیدیم استاده که مرده:-39-: پ َ حیاتی کو؟؟:-39-: خلاصه نیم ساعت از کلاس گذشته رفتیم تو..
بدم میاد از این جوجه استادا:-2-28-: سی سالش هم نمیشد:-2-28-:
خاقانی که بدتر از اون... یکی از یکی جوجه تر:-2-28-: مشکلشونم اینه که خیلی خودشونو دست بالا میگیرن و تازه دارن متدهای مختلف آموزشی شونُ رو ما امتحان می کنن:-2-28-:
شش ترم با استادای بزرگ و نامی بگذرون حالا ترم آخری با جوجه ها سر و کله بزن:-2-28-:

جاتون خالی دانشگاه خرج ِ زیادی کرده:-65-: تمامی راهروها و سوراخ سنبه های ساختمون مجهز به دوربین مدار بسته و میکروفون شده:-65-: زندان ِ کامل:-65-: خواهرم که صبح دم ِ اتاقکش یه لشکر دختر نگه داشته بود تا بازرسی کنه:-65-: البته بیچاره ترم اولیا بودن که به ساز اون رقصیدن .. ما که پیچ زدیم از ورودی پسرا رفتیم:-41-:

آی چشمااااااااااااااام:-20-:
بهار جونم تولدت مبالک:-8-:

مهراساجون
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۰۵ بعد از ظهر
سلام سلام سلام بچه ها جونم..خوبید؟:-2-16-:
امیدوارم همتون خوبه خوبه خوبه خوب باشید..:-2-16-:
وای خدا..نمیدونید چقد امشبخوشحالم.....پر انرژی ام.:-2-16-:..برای اولین بار تو عمرم دارم به جای درد نویسی اینجا خوشحال نویسی مینویسم!!(چه چرت!!:-2-06-:)
با اینکه امروز شاید زیاد حالم خوب نبوده و حتی از مدرسه رفتن م خوشم نمیومده و شور و ذوق نداشم اما الان توپه توپم!!یووووووووووووووووووو ووووووووووووهوووووووووووو وووووووووووووووووووو:-2-16-::-2-16-:

چقد خوبه ادم اینجوری باشه...بی دلیل!!شبیه دیوونه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:-2-06-::-2-16-:
الانم به غیر خواهر جونم که عشقمه کسی خونه نیست...
اهنگ گذاشتم...صدارو بردم تا تهههههههههههههههههه:-2-16-:دارم حالشو میبرم!!
وای خدا خونه رو گذاشتم رو سرم!!:-2-16-:تا حالا انق جو نداشتم!:-2-06-:
امیدوارم اونم خوب شه که بهتر شم!:-2-16-:وای خدا جونم شکرت..الهی فدات بشم!:-2-16-:

شبتون قشنگ و پرستاره:-2-16-:خوابای قشنگ ببینید:-2-16-:
3 مهر 90...................:-2-16-:

+Lily
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۳۳ بعد از ظهر
هی ... هی ... :-2-39-: هی ... هی ...
ما یه هفته اس ناله و فغان سر دادیم که دیگه نمیایم ، که میخوایم با دنیای مجازی خدافظی کنیم ، خودمونو لوس کردیم
ولی امروز رفته بودیم از این موسسه ها :-2-35-: فهمیدیم چن تا آزمونش اینترنتیه :-2-28-:
آغا :-2-37-: به یارو میگیم قرار بوده تا 5 مهرماه تخفیف داشته باشین میگه واسه شهرستانا نیس :-2-28-:
تو رو خدا ما دو تا طفلکانی با بدبختی از خواب صبمون زدیم که قبل از 5 مهر بریم این خراب شده
آخه یه هفته بود هی با این بشر قرار میزاشتیم بریم ، هی بهونه می آوردم ، حالا هم که زیرش زدن نامردا :-2-33-:
ناهور ! من دیشب دو تا پست نوشتم و پاک کردم :-2-27-: یکیش خیلی خوشحال بود که سرشب نوشتم ولی اونی که تو خوندی ( تازه مخفی هم بودی نمی دونستم کی هستی ) حسابی تلخ بود ، داشتم منفجر می شدم اینجا اولین جایی بود که اومد دستم :-2-39-:
دلم خیلی می خواست گریه کنم ولی از وقتی مامان بابام نیستن گریه نمی کنم چون مامانم همیشه می گفت وقتی مسافر داریم نباید گریه کنی ، شکر خدا هم که همیشه یکی دانشگاه بود:-2-30-: ما جرئت زر زدن نداشتیم
وقتی بچه بودم (:-2-35-: ) خیلی عاشق رسم و رسوم قدیمی بودم ، مامانم یه بار بهم گفته بود وقتی مسافر میره 7 تا قلوه سنگ بر می داری نگه می داری تا وقتی مسافر برگرده ، من هیچوقت این کارو نکردم ، اگه مسافرم بر نمی گشت چی ؟ اونوقت این سنگا نمیشدن داغ ؟ نمیشدن 7 تا زخم عمیق ؟
اول مهر تنها نقطه ی دلنشین سال تحصیلیه ، روز اول چقدر از دیدن همدیگه ذوق می کردیم ، کی چاق شده کی لاغر شده ، کی شوهر کرده :-2-35-: استادا خوبن ؟ سالمن ؟ بلایی سرشون نیومده ؟
میگن یکی گروهی از بچه ها رو جمع کرده بوده ، برن واسه دعای باران ، یه مردی می بینتشون میگه اگه دعای بچه ها می گرفت که هیچ معلمی زنده نمی موند :-2-06-: خوشم میاد از هر امتحانی که برمیگشتیم واسه استاده خط و نشون می کشیدیم و واگذارش می کردیم به خدا که سر و تهش کنه ، آخرشم سر و مر گنده سر کلاس بود
یادش بخیر با یه مشت داغونتر از خودم سر کلاس استادی که ترم قبلش لت و پارمون کرده بود نشسته بودیم به جای اینکه به درس دل بدیم ، داشتیم درباره ی قیمت ساعت دکتر بحث می کردیم :-2-31-: اونم دید ما سه نفر که ردیف اولم نشسته بودیم چقدر بش توجه می کنیم به وجد اومده بود ، هی مارو نگاه می کرد با اون چشمای عسلی مزخرفش ، منم جرئت نمی کردم بخندم ، اومد تو یقه امون دیگه ، هی میگه توجه می کنین ؟ مام عین مرغ سرمونو تکون می دادیم ، بعد که فاصله گرفت ندا گفت عطرشم خوبه لامصب
بعدا ته و توشو درآوردیم فهمیدیم همه چیزاشو خانمش میخره :-2-28-: همون دیگه پشت سر هر مرد موفق یه زن ایستاده :-2-38-:

آخر شب بر می گردیم ویرایش می کنیم :-2-38-:
# زهرا تو گفتی موش انداخته بودن سر کلاستون ؟
سر کلاس ما هم این همکلاسیای لوس خنک عوضیمون ( دختر ) یه قورباغه انداختن
اینم با چشمای ورقلمبیده اش صاف پرید دم پای من ، منم جیغ زدم از جام پریدم موبایلم پرت شد کف کلاس ، دل و روده اش ریخت بیرون ، قُر شد


@ناهور : ببخشید نتونستم برات پیام بزارم
وقتی دوباره خوندمش ، از بیرون که نگاه کردم به قضیه فکر کردم ممکنه یکی که منو نشناسه ، نمی دونه کجایی هستم ، برداشت اشتباه کنه
ممکن بود فکر نکنه من دارم درد خودمو میگم ، یه چیزی بود که ترسیدم ازش
ترسیدم باب قضاوت نا به جا بشه
درست نبود من اون چیزا رو جایی بگم که هر سنی ، و هر شخصیتی با هر طرز تفکری می بیندش

Zanessa
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۳ بعد از ظهر
آخا ما خاطره نداریم:-2-24-:
خب چه کنیم خاطره نداریم.:-2-17-:
روز اول مدرسه روز خزعبلی بود به طرز خفن کاملی :-19-:
تا اینجا که با معلم ادبیات ِ حال کردم.معلم ورزش که فامیل خودمونه ولش . معلم فیزیکم که خزعبل محض بود.دفاعیم که من به جای کتابش دیوان فروغ برده بودم :-29-:
بعدم رفتیم با معلم کامپیوتر ِ هماهنگ کردیم یه هفته درمیون بریم سرکلاسش حال کنیم:-19-:
دیگه این که ... روز خزعبلی بود.:-19-:
بابام رفته بود کسری کتبا رو بگیره.یارو پرسیده بود اوله؟بابام گفت نه دومه.بعدم کتابای سومو داده بود.:-2-17-:عصر با آذین رفتیم کتابا رو درست کردیم.یارو هی گیج میزد انقدر اعصابم خورد شده بود
.با عصبانیت گفتم آقا کیسه دارین؟
فروشنده هم گفت نه ولی گونی داریم.:-4-:
من : :-22-:
روز خزعبلی بود:-2-06-:
راهنمایی ها ، دبیرسانی ها ، پیش دانشگاهی ها و دانشگاهیها شروع خزعبل بار مدرسه ها رو تبریک میگم.:-2-22-:
امشب من خزعبل شدم در حد ِ چی:-4-:
بروبچ:-53-:
+ اونی که کتاب ِ داستان نویسی خریده بودی(اسمتو یادم نیست:-4-:) : من نگفتم کتاب نخون.بله یه نویسنده ی خوب در درجه ی اول یه خواننده ی خوبه.من روی صحبتم اختصاصی با کتابای داستان نویسی و اینا بود.

سمن
سومین روز خزعبل مهرماه یک هزار و سیصد و نود
ساعت بیست و پنجاه و چهار دقیقه

rosa
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۸ بعد از ظهر
/////////////////////////

fatima_59
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۵ بعد از ظهر
سلام
صبح نزدیک به ظهر اومدم خاطره بنویسم ولی یه خبری شنیدم خیلی حالم گرفته شد ... هی روزگار چه میکنی ...
فردا باید برم مدرسه برای تکمیل پرونده و این که ببینم چی به چیه .. حس خوبی دارم ..
زهرا منم مثل تو عشق کوله پشتی دارم .. هر جا کوله خوشگل ببینم نمیتونم مقاومت کنم نخرم ..
صبح رفتم عکس بگیرم برای فردا ...بعد خیلی قشنگ رفتم خودم رو تحویل بگیرم و یه ادکلن Hugo Boss بخرم که شانس خوشگلم تموم کرده بود .. میمیرم واسه بوش .. خیلی مست کننده س اینم عکسش
http://hugobossorange.net/wp-content/uploads/2011/08/hugobossorangej.jpg

ولی شانس خوبم تموم کرده بود .. منم در کمال مهربونی یه ادکلن ck خیلی خوشبو واسه علی خریدم :-2-27-: همسر نمونه :-2-22-:
الهام راست میگی ها ..الان که فکر میکنم میبینم منم تو پاییز با علی اشنا شدم و تو پاییز هم دیدم عاشخش شدم :-2-14-: البته به قول الهام این همه چیز که میشه عاشقش شد .. مثلا همون کتاب و فیلم :-2-38-:
لیا جان منم خیلی دلم میخواد دوباره ببینمت و پیشت باشم .. فرصتی باشه حتما میام تهران .. شبنم نظرت چیه 28 ابان بیام ؟ :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
لی لی سریال نغمه یخ و اتش رو گرفتی؟ من 10 قسمتش رو دان کردم خوب ساختن ، به داستانش خیلی نزدیکه :-2-35-:
دیگه این که وسوسه شیطانی داره بهم غلبه میکنه برم اسنک درست کنم :-2-31-: بعضی وقتها این شیطان وجودی موجود خوبیه :-2-22-:
ما بریم به بقیه کتابمون برسیم و لذت ببریم از خوندن شعرهاش :-2-40-:

http://www.forum.98ia.com/t306030.html

فعلا شب همگی خوش اروم ..
راتس بچه مدرسه ای ها .. اینقدر غر نزنید .. چند سال دیگه چنان با حسرت از این روزها یاد میکنید ...
دانشجوهای گل هم موفق باشید ..
زهرا خوشحالم که فکر درستی کردی .. امیدوارم تو خوابگاه بهت خوش بگذره :-2-40-:

lucy
۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۳۲ بعد از ظهر
به نام خدا


سلام

امشب با هزار ترس اسم خدا رو بالای پستم نوشتم

دلم شکسته امشب شب قدر منه ... امشب شب ارزوهای منه امشب شب منه امشب قراره تا صبح بیدار باشم فقط خدا رو صدا کنم .. نمیدوم اگه مدرسه ای نبودید ازتون میخواستم امشب به خاطر من به خاطر بهی بیاین یه کار دسته جمعی انجام بدیم همه بیدار باشیم تا خود صبح فقط بگیم خدااااا

میدونی توی یه زندگی خیلی سوال واسه ادما پیش میاد .... از سوالای معمولی بگیر تا سوالای سخت سخت وچه خوبه که بتونیی جواب سوالاتو بدی

- مامان امرز غذا چی داریم ؟

- مامان من کی برم مدرسه ؟

- ببخشید ساعت چنده ؟

.
.
.

ولی وای به روزی که نتونی جواب سوالی رو بدی اونوقت کارت میشه از صبح تا شب پرسیدن اون سوال از خودت وگاهی همراه شدن ترس تو لحظه های زندگیت بخاطر بعضی از ج.ابا که ذهنت میگذره ..

از سوالای بی جواب متنفرم

ببخشید خاطره ا رو کامل نخوندم از هر خاطره یه خط
ببخشید بچه ها اگه این چند وقت خصوصی ها رو جواب ندادم واقعا نمیتونم ... از فردا خوب میشم میدونم که میشم
نعیمه گلم وست دارم ببخشید ..

فاطمه توهم همینطور ..

نیلو خوش اومدید

ببخشید اگه دوستی رو اذیت کردم یا ناجور این چند وقت جواب دادم

تا فردا
شب خوش

سرتق
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۷ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
ما نیز آمدیم به جمع خاطره نویس ها :-2-16-:
البته اولین خاطره م اعصاب خرد کنه :-2-28-:
دیشب یک ربع به 12 (شب) رفتم ترمینال که برم تهران،متاسفانه 8صبح کلاس داشتم :-2-31-: گلاب به روی همگی هفته اول رو غیبت فرمودیم این هفته مجبور بودیم تشریف ببریم :-2-35-:
اتوبوس 12 شب که کیپ تا کیپ نشسته بودن، منم برای 12.30 دوتا صندلی گرفتم که دوستم هم رشت سوار بشه، اونم صندلی 1 و 2 :mrgreen: عجیب این صندلی جلو رو دومس دارم :-2-35-:
تا 1.10اتوبوس پیداش نشد:-2-28-: وقتی هم اومد کلی دعوا راه انداخت و 1.45 راه افتاد بالاخره :-2-28-:
رفت رشت که مسافر سوار کنه بازم:-2-36-: دوستم هم اومد. انقدر میدون رو دور زد که ملت شاکی شدن.
:-2-35-: دعوا شد :-2-09-::-2-09-::-2-09-: ما هم که جلو نشسته بودیم کلی ترسیدیم :-2-35-: :-2-31-:
3.30 از رشت راه افتاد :-2-28-:
یه اقایی خواب بود بیدار شد گفت: ا، هنوز میدون گیل هستیم؟ من فکر کردم قزوین رو رد کردیم!!!:-2-06-::-2-06-: حالا ملت تو اوج عصبانیت منفجر شدن از خنده :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اون همه دعوا و سرو صدا شد خواب بود!!!:-2-06-:
7.30 صبح آزادی بودیم. از اونجایی که اولین روز مدارس و دانشگاهها بود به این نتیجه رسیدیم که مترو برابر است با کمپوت شدن:-2-37-: پس با تاکسی رفتیم تجریش بعد هم با اتوبوس تا دانشگاه،9.30 رسیدیم، این یعنی کلاس اول پر :-2-27-: البته بچه ها تو کلاس بودن ولی آخرش بود ما نرفتیم:-2-14-: به جاش رفتیم سایت و به 98یا سر زدیم:-2-27-:(معتاد شدم عجییییییییییب:-2-35-:) آجی ماهرخ و متین جون سایت بودن :-2-27-:
بعدش رفتم تکلیف سمینار رو مشخص کردم و قرار شد هفته بعد با استاد موضوع رو مشخص کنیم:-2-37-:
11 هم کلاس روش تحقیق داشتیم که خیلی خسته کننده و مسخره بود :-2-36-: حالا منم که از بیخوابی داشتم منهدم میشدم استاد هم گیر داده بود همش سوال میپرسید نمیشد یه چرت زد :-2-35-::-2-35-:
کلاس نفت هم تشکیل نشد:-2-28-::-2-28-:
با اون مصیبت رفتیم تهران اونوقت فقط به یه کلاس رسیدیم که نه به درد میخورد نه حضور غیاب کرد که دلمون نسوزه :-2-28-::-2-28-::-2-28-:
البته دلم برای بعضی از دومستام خیییییلییییی تنگیده بود :-2-15-: اصلا هم دلم نمیخواست چند تا دیگه رو ببینم :-2-43-: ایشششش چقدر بدم میاد از خود راضین :-2-42-:
بعدش هم دومستم که خونه ش کرجه شوهرش اومد دنبالش منم رسوندن ترمینال کرج و از اونجا اومدم خونه :-2-16-::-2-16-:
داشتم وا میرفتم از خستگی اما از 98یا که نمیشه گذشت :-2-27-::-2-37-:
فردا صبح اولین جلسه تدریسمه :-2-31-::-2-31-: انقدر استرس دارم که حد نداره :-2-30-: برام دعا کنین:-2-40-:
خاطرات مدرسه رو هم مینویسم :-2-14-:
بای تا خاطره بعدی:-2-40-:

metropolis
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۶ بعد از ظهر
اول پ.ن:
مامان مهتابی ژونم:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-: مثل مهتاب توشب تاریک میدرخشی:-2-14-:
فاطیمانمیدونم اس ام رسیدیانه ولی واست قشنگ شزایطوتوضیح دادم خیلی ممنونم ازاین همه مهربونیت:-2-14-:باورکن حس کردم خواهرمی مهلبونم:-2-14-::-2-40-:

لیلالوسی جونم خانومی این سوالای بیجواب مقدمه ای هستن برای رستگاری،به خودت افتخارکن که خداتورولایق پرسیدن سوالای بیجواب کرده:-2-41-:
اینم بگم وبرم:بچه ها مردم اینجا فوق العاده ان ازاین به بعد تلاش میکنم بیشتربشناسیدشون تابا شنیدن اسم زاهدان یادترسامون نیفتیم:-2-41-:

فدای همتون بشم فعلا بای بای:-2-25-:

pari_shaun
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-25-:
اولین بار تو عمرم دارم خاطره مینویسم :-2-06-:
خب منم مثل همه امروز روز اول دانشگام بود :-2-14-: ساعت 6 از خواب بیدار شدم و 2 لیوان آب صبحونه خوردم :-2-06-:
ساعت 6:30 از خونه زدم بیرون ساعت 7 با دوستم قرار گذاشته بودیم که همدیگه رو ببینیم حالا از خونه تا محل قرار 10 دقیقه راه بود :-2-22-: منم لاکپشتی راه میرفتم تا وقت بگذاره.:-2-43-:
بلاخره دوستمو دیدم حالا دنبال سرویس دانشگاه بودیم :-2-15-: مگه گذاشت بگردیم هی میگفت ولش کن خودمون بریم :-2-43-:
منم حرفشو گوش کردم خودمون رفتیم دانشگاه.http://www.pic4ever.com/images/bighug.gif
ساعت 8 رسیدیم..یه ملتی اونجا بود..شلوغ در حد المپیک :-2-27-:
با بدبختی کلاسمونو پیدا کردیم.وقت اول ایمنی بهداشت داشتیم.نفهمیدیم اسم استاد چی بود از بس آروم حرف میزد:-2-28-:
خداروشکری درسی نداد ما که از خدا خواسته:-2-16-: زودی حرفاشو زد و رفت :-2-41-:
نرفته استاد بعدی اومد تو :-2-36-: استاد بیولوژی بود :-2-08-:باحال بود خوب حرف میزد :-2-27-:
همش از رشتمون تعریف میکرد.کلی حال کردم http://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif
اینم بعد از سخنرانیش بای بای کرد و رفت http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
ساعت 10 شده بود..رفتیم با بچه ها دانشگاهو یه دوری زدیم..جاتون خالی یه چیزی هم خوردیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/10.gif
دیگه داشت وقتمون تموم میشد برگشتیم کلاس..روز به این خوبی ضد حال شد http://www.9movie.co/forum/images/smilies/sad.gif
استاد ریاضی اومد.عجب مهربون بود.تو عمرم هیچ وقت معلم یا استاد ریاضی نداشتم که مهربون باشه..همشون با آدم درگیری داشتن :-2-09-: یه خورده حرف زد :-2-43-: سریع رفت سراغ درس..:-2-43-: روز اول درس داد اونم چی ریاضی :-119-:
من که از حرفاش هیچی نفهمیدم :-2-27-: همش داشتم با دوستم(نسیم جونم) اس بازی میکردم :-2-27-:
اون دانشگاه شیراز قبول شده بود داشت از کلاساش میگفت http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/bman-group-smiley.gif
کل وقت کلاسو اس بازی کردم :-2-27-:
بلاخره کلاس تموم شد و تونستیم بریم خونه:-2-16-:
ساعت 2 رسیدم خونه...از بس خوابم میومد که نمیتونستم بخوابم :-2-28-:
یه ساعت اومدم نودهشتیا گشتم :-2-16-: دیگه سرد درد گرفته بودم :-2-36-:
رفتم خوابیدم ...ولی چه خوابی کلاس زبانمو از دست دادم :-2-35-:
بیدار شدم اومدم نت تا حالا http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/loveshower.gif

خب اینم از اولین خاطره عمرمان http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/pillowfight.gif

پریسا 1390 http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/jumpearth.gif

ღ ghazali ღ
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۹ بعد از ظهر
اممم
سلام
خوبین بچه ها ؟؟
خاطرات همرو خوندم !! تو این دو سه روز نمیدونم چرا اینقد این قسمت 98ia برام عزیز شده !! عزیز بود و عزیزتر شده !!
بهش حس خیلی خوبید دارم !!
با اینکه واسه فردا یه عالمه درس و یه عالمه چیزای مختلف که بشینم بهشون ف کنم باشون غصه بخورم ولی به عشق همین یه تاپیک و بچه های سایت میام !!
وحیه ی مان به خاطرا تمام دلداری دادن های بچه ها بهتره !! حداقل قابل تحملم !!
زهرا مرسی !! اینقدر ممنونتم که نمیدونم باید چی کار کنم !! مرسی که این چند وز باهام بودی حیفات خیلی آرومم کرده حداقل بهم امی اینو داده که شاید درست شه !!!
بهی !! خواهری !! اینقد دلم برات تنگ شده که حد نداره .. این چند شب خیلی تو فکرت بودم خیلییییییی!!
غزالی میسی محی ممنونم (همیشه حرفات باعث میشه اینقدر بهم روحیه بده که هیچی تو اون مدت غصه تو دلم نباشه ) ( پرو نشیاااا )
ناهور جان من خصوصیم بازه خصوصی شما باز نیست برای من من سعی کردم بهتون خصوصی بدم ولی نشد عزیزم !!
اووم و اا جالم هیچی تغییر نکرده جز من !!احساس میکنم تغییر کردم و راحت تر میتونم با همه چیز کنار بیام با این که قبلا هم اصلا به خودم سخت نمیگیرم ولی خوب !!
هنوزم نمیتنم باور کن من چنین کاری کردم
قول دادم دیگه عصبانی نشم که بخوام تصمیم بگیرم !!
دیروز میخواستم آخر اون پیغامم بنویسم دیگه واسم دعا نکنید ولی دلم نیمود ولی حالا میخوام بگم واسم دعا کنید بچه ها !!
دلم واسه خدا تنگ شده !!
سوپر من خانوم من شرمندتم از همین جا ازت معذرت میخوام بهی !!
بچه ها هانی تو رو هم ناراحت کدم
خیلیا دیگه هم شاید و نفهمیدم گیج تر از این حرفام این چند وقت اگه ناراحت شدین من معذرت میخوام !!
خیلی حرف زدم !!
شبتون خوش برای یه وجود خسته و خالی و د معرض پرتاب از کوه دعا کنید

mrm71
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
تنهاییم را با هیچکس قسمت نمیکنم چون یکبار قسمت کردم چندین برابر شد..

roya jo0on
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
سیولااااام:-2-38-:
هی روزگـــــــــــــــــــــ ــــــــار:-2-30-:
برقا رو خاموش کنید میخوام روضه ی مصیبت رویاجانه رو بخونم:-2-30-:
هی امان امان:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
عژب رسمیه ، :-2-30-: رسمه دانشگاه:-2-30-: چرا من باید:-2-30-: همه کلاسام :-2-30-:افتاده 8 ،:-2-30-: آخه چجوری من اون موقع برم دانشگاه:-2-30-:
هی وااااای حالا با هم از ته دل :-2-30-::-2-30-: عژب رسمیه:-2-30-: رسم دانشگاه:-2-30-::-2-30-:
اون خانومی که اونه ته نشستی
- منو میگید ؟؟:-2-37-:
- نه اون کناریتون که داره میخنده:-2-28-: یه لیوان آبجوش بیاری برامون ممنون میشیم اهووووووم:-2-22-:

هی واای من !!
امروز 8 کلاس داشتم:-2-37-: 10 داشتم:-2-37-:2 داشتم:-2-37-:4 ام داشتم:-2-37-: همشم تخصصی:-2-37-:
اجرکم ال... خیرا نصیبا:-2-35-:

جاتوون خالی امروز توو دانشگاه اسکول بازی راه انداختیم با جمیع بچه های شیرینمون:-2-06-:

- رویا مگه ترم پیش تموم نکردی درستو ؟ (9.30 صبح)
- چرا عزیزم:-2-08-:
- اینجا چکار میکنی پس ؟
- دیوونه مگه خبر نداری ارشد قبول شدم ، رتبه م شده 3:-2-16-:
- واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااای:-2-16-::-2-16-::-2-16-:


ماشالا به دانشگاهمون:-2-28-: سلف بسته:-2-28-: تریا بسته:-2-28-: اتوبوس دانشگاه پولی:-2-28-: کتابخونه از 2 به بعد بسته:-2-28-: سایت از 2 به بعد بسته:-2-28-: برقا خاموش:-2-28-: اخلاقا پاچه گیری:-2-28-: موندم این ورودیای جدید به چه امیدی وارد این فردوسی خراب شده میشن .. آغا نیاین بزارید بعد اون اختبابات دیگه بیایید بیترتان بید والا:-2-35-:



کلاس ساعت 2:
استاد در کلاس قدم میزند!
- خانوووم بوق اینا چیه ؟؟:-2-37-:
- چی چیه استاد ؟:-2-37-:
- اینایی که کنار دستته ؟؟:-2-37-:
- اینا رو میگید استاد؟:-2-14-: ماژیکای رنگیمه 12 رنگ داره استاد قشنگه نه:-2-14-:
- من آبیشو بر داشتم:-2-28-::-2-28-:
- استاد من آبیشو خودم لازم دارم:-2-28-:
- حرف نزن که بهت منفی میدم:-2-37-::-2-37-:


ساعت 3.50
- رویا رویا:-2-16-::-2-16-:
- ها چیه مشنگ :-2-37-:
- رویا ازدواج کردی ؟:-2-16-::-2-16-:
-:-2-37-::-2-37-: نه بلی:-2-35-:
- واااااای کیه ؟ اسمش چیه ؟ چکارس؟چجوری باهم اشنا شدین؟ باهم دوس بودین یا غریبه بود؟کی جواب دادی بهش؟ کی میری خونه ی خودت ؟ مهر چندتا گفتی ؟ وااای حلقه ت چقد نازه ؟ مامانش خوبه ؟ اذیتت نمیکنه؟ واااای رویا اصلن باورم نمیشه:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
- :-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-: من اگه میدونستم با ازدواجه من این همه به وجد میای یه کاری واسه خودم میکردم ، بعید میدونم حالا حالاها به ارزوت برسی:-2-06-::-2-06-:


کلاس ساعت4:
- ا رویا اینجا چکار میکنی ؟؟:-2-37-:
- من من :-2-35-::-2-35-:
- اینجا که کلاس ارشدا نیس:-2-37-::-2-37-:
-:-2-35-::-2-35-:
- رویاااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااا:-2-36-::-2-36-:
-:-2-35-::-2-35-: ترم 9 بیدم :-2-35-::-2-35-: این درسم 2 بار گذرونده بیدم:-2-35-::-2-35-:این بار سومم بید میخوام بگذرونم:-2-35-::-2-35-: نیفتاده بیدماااا ، حذف کرده بیدم هی:-2-35-::-2-35-:


مخلص بچه های 98 ای :-2-35-:

شبنم
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۶ بعد از ظهر
شب یکشنبه

آروم باش لیلای عزیزم و توکل کن . فردا بهترین روز زندگیت میشه با یه خبر خوب توکل به خدا... نگران نباش عزیزم همه ما دعا میکنیم. همه مون بیداریم باهات . تنها نیستی. آروم باش عزیزم :-11-:

امشب یکی از بیخود ترین و مزخرف ترین شبای زندگی من بود. نمیخوام ازش حرف بزنم نوشتم که یادم بمونه :-102-:

feedback
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ بعد از ظهر
به نام حق

سلام :-2-40-:

آخی خاطره نویسی توییییییییییی؟ اینجا چیکار میکنی؟ :-2-31-:
امیرحسین یادم باشه راجع به مسابقه چشم و ابرو بعداً باهات زیاد حرف دارما :-24-::-24-:
28 خط سانسور شد ... از غم نوشتن خوشم نمیاد. چون دوست ندارم دوستانم دلگیر بشن :-3-:
سایه عزیزم :-2-40-: روحیه فوق العاده تو به من درس بزرگی میده :-2-40-: یکی از بهترین هایی :-2-40-:
به این نسبت دقت کنید : زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام (:-24-:) زنگ زده خونمون. منم تلفن رو برداشتم و این حرفا دقیقاً مکالمه من و ایشونه :
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : سلام احوال شما؟
سعید : سلام ... شما؟ :-24-:
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : والا من همون ... زن ِ پسر دایی ِ ... :-24-:
سعید : آها فهمیدم :-24-: خوبید شما؟ :-24-:
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : ممنون شما خوبید؟ سلامتید؟ :-24-:
سعید : سلامت باشید ... شما خوبید؟ :-24-:
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : سلامت باشید :-24-: ، مامان خوبن؟
سعید : ممنون سلامتن :-24-:
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : سلامت باشن :-24-: ، همه خوبن؟
سعید : سلامت باشید :-24-: ، هستن دعاگو
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : سلامت باشید :-24-:
سعید : ممنون سلامت باشید :-24-:
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : شما هم سلامت باشید :-24-: مامان خونه نیستن؟
سعید : نه والا بیرونن کاری هست بهشون میگم!!
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : نه سلامت باشید ... میخواستم احوالپرسی کنم
سعید : ممنون لطف دارید ... سلامت باشید :-24-:
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : خواهش میکنم شما هم سلامت باشید :-24-:
سعید : به آقا سید سلام برسونید
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : سلامت باشید شما هم سلام به همه برسونید
سعید : سلامت باشید :-24-:
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : امری ندارید؟
سعید : نه سلامتی شما :-24-:
زن ِ پسر دایی ِ پسر خاله بابام :-24-: : سلامت باشید :-24-: ، با اجازه
سعید : خواهش میکنم. سلامت باشید :-24-:
گوشی رو گذاشتم و یه ربع خندیدم :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
به هر حال سوژه ایم دیگه :-2-14-::-2-27-:
این آهنگ چه وصف حال خوبی از منه :-2-30-: :
http://s2.picofile.com/file/7146365799/09_Mitelerede.mp3.html
آهنگسازش شیلره ها .............. از دستش ندین :-2-41-:
لیلا خانم گل کلاً ما خیلی مخلصیما :-2-40-: درد و دلی باشه گوش فرا میدیم عجیب!!! :-2-40-: ما رو قابل بدونید :-2-40-: امیدوارم حالتون همیشه عالی باشه و روحتون سبک و آروم :-2-40-:
مامان شبنم :-119-: چرا هیچی نمیگی؟ دههههههههههههههه :-2-33-: صد دفعه گفتم وقتی دلت میگیره من هستما :-2-33-: چه بچه ایه !!! :-2-33-: یه مامی شبنم که بیشتر ندارم :-2-33-: حالت زودتر خوب میشه ها گفته باشم. :-2-38-::-2-43-:
شبنم :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 3 مهرماه 1390 خورشیدی / ساعت 23:24

بعداً نوشت :
از من سؤال کردن نظرت راجع به کسی که قبلاً دوستش داشتی و بهش نرسیدی ولی الان دیدیش و کنارته چیه؟
من فقط گفتم :
نگاهم با نگاهت کرد برخورد
خیلی بی معرفتی حالم به هم خورد
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

Behnoush
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
کبلایی لیلا اون پ خ لامصبم که زدی گل گرفتی:-2-36-: ما نمی دانیم چی شده اما خیلی دوست داریم بدانیم:-2-33-: خو چی شده خو:-2-39-: لیلا جانمان بوگو چی شده کمک فکری کنیم ما:-2-43-: تو نمی دانی ما دکترای روانشناختی اینهایی داریم؟:-2-37-: اصلا تو نمی دانی ما فوضولیم بی تربیت؟:-2-33-:لیلا جانمان ما دم گود اینها نشستیم حرف بزنیم:-2-31-: از همین وسط گود به شما می گوییم هر چیزی چاره دارد حتی مرگ:-2-37-: مواظب خودت باش کبلایی جانمان:-2-27-: این روزها مامان بزرگ شدیم هی به همه می گوییم مواظب خودت باش:-2-27-:
خاطره نداریم خواستیم با لیلا حرف بزنیم اما کلیه ی راههای ارتباطی مسدود اینها بود جان شوما:-2-37-:
خو حالا که تا اینجا امدیم همه خوبین؟:-2-27-: فاطی فاطی می خوای کنکور بدی؟تو می تونی قهرمان:-2-32-: ما دلمان لوازم تحریر می خواهد:-2-37-: نعیمه خیلی دوس داریمت به خدا:-2-37-: به خدا:-2-38-: راستی نولو هم کبلایی نولو شد دیگر قربانش برویم:-2-38-: زهرا ماشین پلیسی جانمان رفتی زاهدان مواظب باش:-2-35-: ان ورا چیز های هپروتی اینهایی خیلی ارزان اینهاست گویا مثل نقل و نبات اینها:-2-35-: آرام جانمان از طرف ما تفریک بوگو به اخای داماد:-2-37-: شبی لیلا ، شادی تفلدمان نزدیک است:-2-27-:راستی تفلد شناستامه ایمان گذشت تبریک نگفتین بی تربیتا:-2-43-: آفجی مینا جانمان امروز اس ام اس داد ما سوتی دادیم :-2-35-: ما همینجور امس همه را بگوییم که خو نمی شود:-2-43-: پری چقد پزِ استاد با کلاسی معروف اینهایت را می دهی:-2-30-:
چقد هوا خوبه نه؟:-2-38-: ما هر فصلی تازه می آید می گوییم عاشق این فصلیم :-2-35-: کلا ثبات سلیقه ای نداریم جان شوما:-2-31-: چند وقتست فیلم ندیده ایم عاشق اینها نشده ایم:-2-37-:
مینا لی لی جانمان ما اون پست که پاک کردی را خواندیم :-2-37-: بعد امدیم دیدیم غیب شد فک کردیم ما خواب دیدیم باز:-2-27-: خوب شد نعیمه گفت ما بیدار بودیم پس:-2-37-: مینا لی لی مرسی برای حرفای قشنگی که به ما گفتی قربانت برویم :-2-27-:
خاطره نداریم:-2-37-:
تا حالا شده دو شب پشت هم خواب عین هم ببینین؟:-2-31-: ما خرافاتی نیستیم ها :-2-31-: ما فکر کردیم فقط تو فیلمها اینجوری می شود جان شوما:-2-37-: دیشب و پریشب خواب شبیه هم دیدیم ما:-2-37-: دلتان جیز ما را ببرند تیلویز حوادث باورنکردنی اینها:-2-37-: چه خواب خوبی دیدیم، مثل بیداری بود بیشتر...مخدرش قوی بود لامصب:-2-31-: ببریم زاهدان خرید و فروش کنیم:-2-37-:
آقا ما بریم...مواظب خودتان باشید فرزندانم:-2-37-: از خیابان که رد می شوید اول به چپ بعد به راست بعد به چپ اینها نگاه کن :-2-37-: اگه ماشین نیومد از خیابون گذر کن :-2-35-: همچین چیزهایی:-2-35-:
لیلا ما تا صبح بیداریم چون غروبی امدیم خونه خوابیدیم الان خوابمان نمی اید:-2-38-: جهت هر گونه همکاری اماده ایم:-2-27-: خدااا را با چه لحنی صدا بزنیم ؟ شاکی، تشکر اینها، خواهش، همه ی موارد؟:-2-38-:تو به ما بگو شاکی هستی الان قربانت برویم؟:-2-39-: ما می ریم انقد آشفته نباش کبلایی جانمان..
فعلنات...

بعدنوشت> راستی رزا جانمان بود کی بود می گفت یه پسره تو یاهو بود چی بود عاشق اینهایش شده خو جانم با جزییات تر می گفتی:-2-33-:تو نمی دانی ما فضولیم:-2-31-: راستی تولد استاد شجریان جانمان تبریکات:-2-38-:

elnaz 90
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۹ بعد از ظهر
یکشنبه ساعت 11.10 شب
سلام :-2-25-:
من اعتراف می کنم که امروز حسودیم شد. به همه ی بچه مدرسه ایا و به همه ی دانشجوها:-2-30-: من دلم واسه مدرسه و دانشگاه تنگ شده:-2-30-:من مثل چی پشیمونم که شاهرود نرفتم:-2-30-: من دیگه حوصله ندارم واسه کنکور بخونم:-2-30-: اصلا" دلم دانشگاهمو می خواد هرچند که همیشه ترم تابستونی داشتمو روز اول مهر چیز چندان جدیدی نبود:-2-30-:چرا امروز همه خاطرات روز اولشونو گفتن که من از حسودی بترکم:-2-33-:من حوصله کلاس زبانو ندارم:-2-30-: خو خسته شدم از اینکه هر روز اینهمه راهو بر مو بیام:-2-30-:
الان این شکلکه دقیقا" شرح حاله منه:-2-33-: دیوونه شدیم رفت.
خو بسه گریه زاری اما جدی من شدیدا" دلم واسه دانشگاه تنگ شده:-2-15-: چرا من هیچی واسه خاطره نوشتن ندارم؟ هیچ اتفاقی نمیفته چرا؟ فقط اینکه سه شبه پشت سر هم سردرد دارم نمی دونم چم شده :-2-28-: بهد یه چیز جالب تره این چند روزه وقتی شبا 8 9 ساعت می خوابم فرداش کلا" کسل و بی حالم هی می خوام بخوابم اما وقتی 5 6 ساعت می خوابم کلی حالم خوبه:-2-35-: غیر آدمیزادم نه؟
کلا" این چند روز کارم شده بود خواب،درس، سایت نه جایی رفتیم نه کسی اومد خونمون نه هوچ خبره دیگه ای بود از فردام که این کلاسای مزخرف شروع می شه:-2-28-: خو خسته شدم
حرف که نداشتم هدف فقط اظهار وجود بود که حاصل شد
راستی رویا امس نامزدتو لو بدم؟:-2-35-:
فعلا"

بعد از بهنوش نوشت: بهنوش جون خیلی خوشحالم که خاطرتو دیدم:-2-41-: الان امستو اون پایین دیدم می خواستم بگم خو بیا بنویس بهد گفتم به تو چه بچه فضولی نکن دیگه هوچی نگفتم

رهگذر13
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۹ بعد از ظهر
سلام سلام...:-2-25-:

امروز کلی خاطره داشتم...:-2-38-:
صبح رفتم گوشیمو دادم فارسی ساز روش بنصبن...بعد از 30 مین کارش تمومید...:-2-28-:
خلاصه 1شارژرو 1کیفم واسش گرفتم (هر2 رو تو 2روز مختلف گم کرده بودم...)...:-2-27-:
پسره هم هی تیکه مینداخت انتظار داشت منم عین خودش نیشمو باز کنم اما....
گفتم چقد بتقدیمم گفت 27ت میشه اما چون شما خانوم خوشگلی هستید (پروند 1چی) 20ت...:-2-37-:
دلم میخواست خفش کنم..اما خو راستش گفتم 7تومنم 7تومنه...:-2-14-:
پولو دادم 1دفتر گذاشته میگه امضا کنید شمارتونم بنویسید اگه مشکلی پیش اومد بهتون بزنگم...شانس اوردم یکی اومد تو مغازش منم پیچوندم اومدم بیرون سریع...:-2-37-:
تو دلم بهش فحش دادم تا رسیدم خونه دیه یادم رفت ادامه بدم...:-2-33-:

ظهرم که الاف و بیکار اومدم 1چرخی زدم سایتو بعد خافیدم ...

بعد اس دادم ببینم بچه ها نرفته باشن یونی...
دیدم همه رفتن...:-2-33-:
حال کردم فقط قضیه توجیهی بوده همه ضایع برگشتن...:-2-42-:



دخی داییم ز زد گفت بریم خرید...
شانس ما امروز گشت ارشادا ریخته بودن تو خ...1 دخترو پسرو گرفتن...دخیه رو با 2تا فاطی نشوندن عقب...:-2-09-:
ملتم انگار اومدن نمایشگاه با بلیط رایگان...بیچاره آب شده بود از خجالت...
پسره هم نشوندن جلو ... انگار نه انگار ... میخندید و هی ابراز وجود میکرد...:-2-06-::-2-06-:
کلی گشتیم آخرم هیچی به هیچی...برگشتیم خونه...

ولی کل حالش شب بود...
اخبار 20:30 داشتیم میدیدیم کهاین بخش _سرزده_ رفته بودن بیمارستان میلاد...
ییهو دیدم با خاله خانوممون مصاحبید...:-2-08-:
منم انگار حالا خاله جان رفته هالیوود فیلم بازی کرده..عین کانگورو بالا پایین میپریدم...:-2-06-::-2-16-:
انقده باحال بود...:-2-16-:


چقده خاطره داشتم امروز من...:-2-38-:
قربوس همتون ...:-2-40-:
بای بای...:-2-25-:


یکشنبه...3مهر...

tarane67
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۱ بعد از ظهر
و امشب.شد چهارمی اگر اشتباه نکنم.خوب دیشب هم نخوابیدم.کلا وضع خواب که زیر خط فقر:-2-36-:
خاطره که یکسر رفتم دانشکده ببینم این مدرک من آماده نشد بعد از یه سال و اندی .با خودشون نمی گن شاید این وسط یکی خواست قاب بگیره بذاره برای دکور:-2-43-:خلاصه انگار یه چیزیم بدهکار اساتید شدیم و برگشت خوردیم منزل.موندم با این وضع درس خوندن ارشد هم قراره قبول شم؟:-2-06-:کلا خاطره ای که درکار نبود.خواستم یکم دور هم یه دیالوگی گفته باشم.من برم بخوابم واقعا دیگه چوب کبریتم افاقه نمی کنه.صبح با ماشین داشتم می رفتم تو در دانشکده.:-2-06-::-2-08-:طفلی حراست رنگ از رخسارشون پرید.داشتن چای می خوردن که جست تو گلوشون.:mrgreen::-2-06-:
درکل خدا مشکلات همه رو حل کنه و خوشیهاشون رو مستدام.در کنارش یه آرامشی هم نسیب من کنه بلکه بتونم یکی دو ساعت هر شب بخوابم.:-2-15-::-2-39-:
دوستان خاطره نویس و خاطره خوان عزیز تا فردا شب:-2-25-:در پناه حق.
یاد آن روزها خوش
که در آن باغچه هم
رسم شمعدانیها
دیدن یاس و میخک
با لب خندان بود
و تماشای نگاه غمناک اقاقیا
بر سر یک دل پر از حسرت ها
از برای ماندن با یاس بود
یاد آن روزها بخیر

raScal
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۳ بعد از ظهر
آخ که چقد دلم واسه اینجا تنگ شده بود یادش بخیر هر شب گزارش میدام اینجا با خاطره ی بچه ها میخندیدم و غصه میخوردم دیگه حس نوشتم نیست شاید انگیزه ای نیست.....:-2-15-:
امروز خاطره ای است برای فردا ها....:-2-41-:
۰۳ مهر ۱۳۹۰....:-2-38-:
خاطره ای نیست فقط خواستم بیام اینجا دلم تنگ شده بود...:-2-14-:
اول صبح واسه اولین بار در طول 18 سالم بابام منو برد دانشگاه چه حس خوبی بود....:-2-08-:
از ماشین که پیاده شدم دیدم یه دخمله ترم اولی انگاری داشت گریش میگرفت جلو در وایساده خندم گرفت اومد جلو و آشنا شدیم بردمش دانشگاه رو بهش نشون دادم....:-2-22-:

به یاد قدیما....:-2-04-::-2-04-::-2-04-: __________________________________
شاد و پر انرژی باشید.....http://www.pic4ever.com/images/Just_Cuz_13.gif
التماس دعا....http://www.pic4ever.com/images/coffeebath.gif
یاعلی...http://www.pic4ever.com/images/toyou.gif

بهاری 3/7/90...http://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif

patrin
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۳ بعد از ظهر
امروز زدم از خونه بیرون که اول برم دانشگاه و بعدشم به یک سری از کارا برسم. رسیدم دانشگاه رفتیم با بچه ها تو ساختمون کلاسا که کلاسمون رو پیدا کنیم همینطوری همه بچه ها جمع بودند و داشتند سر و صدا می کردند :-2-16-:راس ساعت 9:30 که کلاسا باید شروع شه یکی از اساتید عزیز سرش رو از کلاس اورده بیرون میگه: " دانشجویان گرامی کلاس شروع شده بفرمایید سر کلاساتون. سکوت رو رعایت کنید" :-2-43-:
بالاخره رفتم سر کلاس 5 دقیقه که گذشت یکی از بچه ها اومد گفت استاد گفته من تازه دیشب رسیدم ایران امروز حوصله ندارم بیام سر کلاس:-2-27-:
تفاوت را احساس کنید:-2-22-:
مام خوشحال و شاد زدیم بیرون و برا خودمون نشستیم دور هم و به مسخره بازی تا کلاس بعدی:-2-16-:. دوباره رفتیم سر کلاس بعد از 20 دقیقه استاد نیومدن.:-2-22-:
یعنی عاشق گروه همون و استاداشم. یکی از یکی....:-2-22-:

یکی از دوستانم که قرار بود امروز بهمون شیرینی بده... یعنی کشتمون از صبح که رفتیم دانشگاه هر یه ربع گفت پ من برم بخرم؟ ما می گفتیم برو دیگه می گفت ا فلانی که نیست:-2-09-: آخرشم بهمون شیرینی نداد:-2-33-:

دیگه از دانشگاه اومدم بیرون رفتم بیمه ، بیمه ماشین و تمدید کنم و پشت سرشم یه سر زدم شرکت ببینم برنامه مم برا طول سال چه جوریه، می تونم رو پروژه ها همکاری داشته باشم یا نه و بعدش اومدم خونه...:-2-37-:
رسیدم خونه مامان میگه کاش همیشه اول سال باشه تو رو تو خونه بشه دید:-2-35-:
همیشه این تغییر برنامه ها عصبیم می کنه...:-2-31-: تا بیاد و برنامه جدیدم و اینکه چی کار باید بکنم چی کار نه برام جا بیفته کلی انرژی از دست می دم...:-2-31-:

خدا فردای ما و دانشگاه رو به خیر بگذرون...:-2-22-:

پ.ن: لیلا جونم قول تا صبح بیدار بودنو نمی تونم بدم ولی حتما قبل از اینکه بخوابم قرآن و دعا یادم نمی ره... نگران نباش عزیزم فردا همه چی خوب میشه

پ.ن: همه ورودیای جدید دانشگاه...روز اول دانشگاتون مبارک:-2-40-:

پ.ن: سعید اینو نمی گفتم خفه میشدم : زن پسر دایی پسر خاله بابات میشه زن پسر دایی بابات:-2-22-:

پ.ن: الهام منم تو پاییز عاشق شدم ...عاشق خود پاییزا:-2-22-:

دیگه؟

بعد نوشت: چه خبره؟ تا اومدم بنویسم 6 نفر پست دادن:-2-31-:
بهنوشی خیر مقدم دوباره. رسیدن بخیر:-2-40-:

نیمه شب سوم مهرماه 90

alonegirl
۳ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
بهی بهی بهی:-6-: الهی فدات بشم دوست گلــــــــــــــــــــم.:-6-: الهی فدای اون قلمت بشم. الهی فدای اون انگشتات بشم:-11-: الهی فدای اون چشات بشم:-8-: غیر از این چیزی نمی تونم بگم...:-9-: چرا چرا حرف اومد تو ذهنم:-2-38-: بهلی از تولدمان فقط و فقط 1 ماه و 6 روز مانده:-10-: البت تا چند مین دیگر تبدیل می شود به 1 ماه و 5 روز:-4-: لیدیز اند جنتلمن کادوهاتو آماده کردین؟:-2-31-: البت ما سه تا خیلی خیلی کم توقعیم:-65-: یه شیز دیه که شبی و بهی دلتون چییییز! تولد واقعی و شناسنامه ایه من یه روزه:-15-: و من دچار دوگانگی تولد نشده ام:-15-: خو حالا واسه نشکستن دلت تولد شناسنامه ایت مبارک:-2-38-: ها به شبی هم تولد شناسنامه ایشو تبریک نگفتم. پس شبی توام با تاخیر تبریک:-2-38-: (شبی ناراحت نبینمت!!!:-2-43-:)

لیلا لوسی جون ... نمی دونم چت شده... فقط اون یه شب تا صبح بیداری رو منم پایه م، اگه همه پایه ان اجراش کنیم، فک میکنم خیلی خوب باشه... من عاشق اینجور بی داری هام! امیدوارم آروم بشی زودِ زود! :-53-:

چقدر قبل نوشت داشتیم:-2-37-:

و هم اکنون یکشنبه 3 مهر :-2-28-:
پاییز و مهر از راه رسیدن... بچه های محصل مدرسه رفتنتون مبارک:-2-08-: بروبچز تازه دانشجو و امروز دانشگاه رفته روز اولشون مبارک(چی گفتم اصن!!):-2-22-: والا ما که چیزی از اول مهر حالیمون نشده:-2-28-:. وای از دست این دانشگاه!! :-2-36-: ای خراب بشه راحت شیم از دستش:-2-36-:
دیشب دوستم بهم زنگید گفت فردا ساعت 10 همه بچه ها دانشگاه جمعن، شمام بیاین. مام گفتیم چشم. ساعت 10:15 رسیدیم، چن تا از بچه ها بودن ولی خبری از اون دوستم که مارو خبر کرد نبود. 5-6 نفری رفتیم بالا تا ببینیم بلاخره تکلیف این انتخاب واحد ما چی میشه... آخه مسئولین و رئیس رؤسای دانشگاه کمپلت عوض شدن و همه چی بهم ریخته! اون قدیمیا هم فقط برای یه سری کارا هستن و به زودی به کل میرن واحدِ جدید. (تازه امروز فهمیدیم بین جدیدا و قدیمیا اختلافه و دانشگاه با سروسامون ِ ما، با سروسامون تر از قبل شده!!)
خلاصه هیچی بازم بهمون گفتن: هنوز لیست بچه های شیمی رسیدگی نشده، شما همون پنجم-ششم بیاین.
یعنی دلم می خواست اون دوستم (همونکه دیشب خبرمون کرد بیایم دانشگاه) رو بگیرم خفه کنم که الکی مارو کشوند دانشگاه!:-2-36-: قابل توجه که ساعت نزدیکِ 11 بود و خانوم خودش هنوز پیداش نشده بود.:-2-42-: بهش زنگ زدیم که گفت خواب مونده و تو راهه. همه منتظر بودن برسه تا حالشو بگیریم. ولی هرچی موندیم نیومد و آخرشم وقتی فهمید امروز کارمونو راه نمیندازن، زنگید پررو پررو گفت که دیگه نمیاد.:-2-43-: هه! خیلی پرروئه به خدا! مارو الاف(علاف؟!) کرد، خودش پیچوند و در رفت!! دخترۀ بیخود!! بماند که چقدر فحش بارش کردیم... :-2-28-:
گفتم حالا که اینجام حداقل برم کارنامه ترم قبلمو درست کنم. داشته باشین فقط! من کارآموزیمو تازه این ترم باید بردارم، اونوقت اون احمقا تو کارنامه ترم پیش، نمره کارآموزیمو برام رد کردن!!:-2-31-: اونم چه نمره ای!!:-2-35-: 20 !:-2-35-: به جاش 2 واحدمو کم کردن و تو کارنامه م نزدن! :-2-42-:هیچی دیگه بازم از این اتاق به اون اتاق شوتمون کردن که کارنامه های بچه های شیمی دستِ خانوم فلانیه... رفتیم پیش خانوم فلانی، گفت کسی چیزی به من نداده، برین پیش خانوم بیساری... رفتیم پیش اون یکی، گفت من خبر ندارم، از خانوم ... بپرسین(همون خانوم اولی!!!):-2-36-: یهو اعصابم زد بالا و بلند گفتم: همین الان خانوم... خودش به ما گفت بیاین پیش شما...!! :-2-43-:
بازم خودمو کنترل کردم:-2-43-: و واسه اطمینان هر اتاقی رو دو-سه بار سر زدیم و سوال کردیم ولی انگار نه انگار!! همینجور از خانوم... به آقای... پاس می دادنمون...:-2-36-: هیچکس مسئولیت کارنامه ها رو قبول نمی کرد... طوری رفتار می کردن که انگار بچه های شیمی اضافه های دانشگاهن... اصلا بچه های شیمی سر بذارن بمیرن و از دست این دانشگاه عتیــــــــــــــــقه راحت شن!!:-2-36-: دیگه داغ کردم و بلند بلند غر می زدم و متلک بارشون می کردم: بعله دیگه دستشون خورد نمراتمون از سیستم پاک شد!:-2-43-: آره ریختن تو فلش، فلش افتاد زیر پا، گم شد!:-2-43-: مارو گیر آوردن، هی برو این اتاق برو اون اتاق!!:-2-43-: خودشون با خودشون مشکل دارن!:-2-42-: و...
بیشتر حرفامونو می شنیدن ولی بازم... :-2-28-:
خلاصه اینقدر داد و بیداد کردیم و غر زدیم تا خودِ جنابِ رئیس جدیدِ دانشگاه حاضر شد حرفامونو گوش کنه و قرار شد رسیدگی بشه.
دیدم کار ِ کارنامه هم طول می کشه، دیگه اعصابم نداشتم بازم منتظر بمونم، وقتی قرار بود دو روز دیگه برم، چه فایده داشت موندنم... این ترم تموم شه راحت شم. بعدش باید یه خاکی تو سرم کنم واسه کارشناسی... واااای هروقت بهش فکر می کنم هنگ می کنم... کجا برم؟ کدوم دانشگاه؟ کدوم شهر؟ اطراف خودمون که رشته منو ندارن... نزدیکترین شهر تهرانه... یعنی واسه تهران بخونم؟ اصن 1% گیریم قبول شدم، یعنی من راه دور دووم میارم؟! اصن مامان اینا می ذارن من برم؟ هی خدا...:-2-39-: از یه طرف میگم تغییر رشته بدم و همینجا رشت یا اطرافش، یه رشته هنری بخونم... یا اینکه اگه شد معماری بخونم... ولی آخه من رشته مو دوس دارم... آخه چی می شد دانشگاه فنی کارشناسی شیمی هم داشت این اطراف...:-2-15-: خلاصه اینکه خودمم تو کار خودم موندم به خدا...
خب... داشتم می گفتم امروز تو راه برگشت یه سر به تازه آباد زدم. رفتم سر خاک بابابزرگ. فاتحه خوندمو سنگ قبرشو براش تمیز کردم. حس کردم دلم براش تنگ شده... دلم برای اون قیافۀ جدیش تنگ شده... دلتنگ اون شوخی هاشم که نمی دونستیم شوخیه یا داره دعوامون می کنه، بعد وقتی به صورتش نگاه می کردیم و لبخندشو می دیدیم می فهمیدیم شوخیه... خدا رحمتت کنه بابابزرگ :-118-:
بین قبرا قدم می زدم و به قبرای آشنا که می رسیدم یه فاتحه ای می خوندم...
سر خاک آقای امیری هم رفتم. توی عکس ِ رو سنگ قبرش ژستِ خیلی قشنگی داره. لبخند قشنگی رو لباشه! ایشالله روحش همیشه شاد باشه!
دوران ابتدایی یه ناظمی داشتیم، دخترش سرطان داشت... اسمش عسل بود... یادمه گاهی میومد مدرسه، همیشه ماست رو صورتش بود... خیلی مهربون بود... فک کنم کلاس سوم بودم که عسل فوت شد... مادرش چقدر افسرده شده بود... تمام مدرسه عاشق ِ عسل بودن. افسوس که پرپر شد... تا الان همش فکر می کردم 17-18 سالی داشت... ولی امروز وقتی رفتم سر خاکش، دیدم فقط و فقط 14 سال داشت!! 64 تا 78... یادمه چند سال پیش که با شقایق به قبرش سر زده بودیم یه کارت کنار عکسش بود. متن کارت یادم نیست ولی زیرش نوشته بود «از طرف عسل کوچولو به خاله عسل»! خدا رحمتش کنه...:-118-:

راسی بچه ها کلیپِ "ساده بگم" کسری رو دیدین؟:-2-08-: وااای من عاشق آهنگشم!! هرکی گوش نداده این آهنگشه. حجمش فقط 1.79 مگابیته. :-2-38-:
http://s2.picofile.com/file/7146157197/Kasra_Ahmadi_Sadeh_Begam.ogg.html
متن "ساده بگم – کسری"

عادت یا عشق نمی دونم نمی تونم نبینمت
نمی تونم حتی یه شب به تنهایی بسپرمت
عادت یا عشق فقط بدون مثل نفس دوست دارم
خودم اگه از یاد برم تو رو به خاطر میارم
هر اسمی که می خوای بذار رو من و احساسم به تو
عادت، هوس، عشق یا هوایه اسم یا یه واژۀ نو
اما بدون هزار دفعه اگه بازم دنیا بیام
دوباره عاشقت می شم همیشه دنبالت میااااام

ساده بگم ساده بگم سادگیاتو دوست دارم
ساده نمی گذرم ازت تو رو تو شعرام میارم
ساده بگم ساده بگم می خوام تو رو
عادت دارم با تو باشم یه وقت نگی بهم برو

دوست ندارم سختش کنم احساسمو نسبت به تو
می خوام بهت ساده بگم فقط تو هم ساده بشو
حرفامو گوش بده می خوام حال دلم رو بدونی
شاید اثر کرد حرفامو بشه کنارم بمونی
شاید بشه رویای من به سادگی دنیا بیاد
حس بدِ خدافظی دیگه سراغمون نیاد

ساده بگم ساده بگم سادگیاتو دوست دارم
ساده نمی گذرم ازت تو رو تو شعرام میارم
ساده بگم عاشقتم ساده بگم می خوام تو رو
عادت دارم با تو باشم یه وقت نگی بهم برو


قابل توجه اونایی که نمی دونن: شاعرش امید ه!!:-2-31-: :-2-37-:(همون طغرل خودمون)

سری جدید آکادمی هم دیدین دیگه؟! دوز دارم.
واااای ولی همه هیچی فقط از اون دختره ورپریده -شیما- متنفرم.:-2-42-: منو یاد یکی می ندازه که...:-31-: ایشششش چه تابلو که دعواشون می شه!!:-2-43-: یه حسی بهم میگه همه چی زیر سر همین شیماس!

یه چیزی یادم اومد! هفته پیش خاله اینا از تهران اومده بودن اینجا. داشتم واسه آرزو(دخترخالم) از نودهشتیا حرف می زدم که یهو گفت: آدرس این سایتو برام بنویس. کم کم داره خوشم میاد ازش! منم نامردی نکردم و زودی براش نوشتم و بازم تعریف کردم.:mrgreen: بلاخره تونستم بعد از 2 سال مخشو بزنم.:-2-32-: ممکنه همین روزا سر و کله ش پیدا بشه! خودم حس می کنم خیلی به درد این انجمن می خوره. خیلی بااستعداده و تخیل خیلی قوی ای داره!:-2-41-: چند تا داستان هم نوشته. دخترخالم به من نرفته و نویسنده ایه واسه خودش! :-2-38-:
ها راستی این پسرخاله رشتی ِ ما داره کاسه کوزۀ مارو میشکنه.:-2-09-: از الان لنگرشو واسه بهمن ماه انداخت خونۀ خاله تهرانی...:-2-43-: آخه نمی دونم اون بشر می خواد بره تهران چیکار؟!:-2-36-: اونا که پسر ندارن تو خونشون، با چه رویی خودشو دعوت کرد خونۀ خاله؟! اه اه... :-2-43-:

پ.ن ویژه: نولو خانوم کبلایی:-2-25-: بازم زیارت قبول دوزجونی. جات خیلی خالی بود... دلم حسابی تنگت شده بود.:-2-14-:
بهاااااار یعنی تو الان اومدی رشت؟!!!:-2-20-: اونجوری که حساب کردم هم اکنون باید رشت باشی:-2-38-:ایشالله خوش بگذره و بازم بتونی با دوستات بیای اینوری.:-2-41-: ها دوباره تفلدتم مبارک باشه خانومی:-2-38-: اصن چرا زودتر نگفتی تا یه میتینگ تولد برات راه بندازیم؟:-119-: ترسیدی ازت شیرنی میرینی بخوایم؟:-119-: خسیس:-2-42-: خب به جاش کلی کادو به کادوهات اضافه میشد:mrgreen: چیه افسوس می خوری؟ دیه کار از کار گذشته و پشیمونی سودی نداره :mrgreen:
آیلی (سپیده جوووون) امیدوارم دوباره آروم شی عزیزم.:-118-: دلم برات تنگ شده بود گلی... کاش منم مثِ بعضیای دیگه شماره تو داشتم... :-2-39-:
ناهور این تیکه تو دوست داشتم
پاییز فصل عاشقاست....
دوست دارم تو این فصل فقط عاشقی کنم....منم دلم می خواد تو فصل پاییز عاشق بشم...
شبی این مدیرتون مذکر تشریف ندارن؟!:-2-35-::-2-31-: بگو تا برات بریم خواستگاری:-2-38-: آخ جانمان(به قول بهی خودمون) یه عروسی افتادیم:-2-16-:
معرفی نامه چه ناب بود!!:-2-31-: خانومای بی حیات (الی و شبی) چرا بی حجاب بودین؟!:-2-31-:
یه پ.ن دیه هم مشترک برا شبی و یه نمه هم ناهور: :-2-27-:
بعد چرا در رشت گریه کرده ؟ :-2-35-:
چون جناب یاسر خان عشق واقعی شو تو رشت پیدا کرده و...
( ماهانا بیا برو ببین حنانه کیه)
و منظور از حنانه اینجانبیه می باشی ید:-2-11-::-2-27-: آخا مارا به ماهانا نشان ندهید:-2-35-:
آخر ما گناه داریم:-2-30-: ما هنوز دو هفته از آخرین شکست عشخی که از یاسری دیگر خوردیم نمی گذرد:-2-30-: از پشت خنجر خوردیم:-2-30-: نامرد، خنجر از طرف صمیمی ترین دوستمان بود:-2-30-:
آخه می دانید ما یه همکلاسی ای داشتیم که امسش یاسر بود. یهنی هنوزم هس:-2-31-:. ترم 2 بود که به امس ِ زیبا و تو دل بروش پی بردیم و آن را به عنوان عخش خود به دوستان همکلاسی معرفی کردیم:-2-27-: :-2-22-::-2-35-: انقدر از خوبی ها و عشخ و عاشخی مون پیش دوز جانمان حرف زدیم و زدیم که چندی پیش به راز ی بزرگی پی بردیم و فهمیدیم که ای دل قافل:-2-02-: باز هم از سوی یاسر نامی شکست عخشی خوردیم:-2-03-:
پچ پچ هایی از گوشه و کنار شنیدیم که همین جناب یاسر خان همکلاسی(:-2-03-:) از دوستِ صمیمی مان خوشش میاید:-2-34-: دیدین بدبخ شدم؟! دیدین بازم بی یاسر شدم:-2-30-: می دونم آخرشم هیش یاسری قسمتم نیمیشه:-2-34-: الان من با این داغ چه کنم؟! حالا اگه بازم دلتون نسوخت باشه، ماهانا رو باهام روبه رو کنین و این یکی یاسرم ازم بگیرین:-2-30-: ولی بدونین خیلی نامردین:-2-30-:

پ.ن عمومی: آقا ما همه خاطره ها رو نخواندمان کردیم. یعنی فهلا گلچین خواندمان کردیم:-2-07-:

اینقد حرف زدم که یه پ.ن جا موند...
سونیا جون(سرتق) ورودت به خاطره نویسی رو تبریک می گم گلی:-2-38-:

elnaz 90
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
برای اولین بار می خوام دو پسته بشم

بهنوش اومد چه جو شاد شدا:-2-41-:
بچه ها این مسابقه ی چشمای آقایون خیلی باحاله یهنیا یه درصدم با مال دخترا قابل مقایسه نیستن:-2-35-:

+لی لی یه سوال ازت می خواستم بپرسم نیدونم چرا یادم رفت
+ اینم یادم رفت بالا بگم بشه های توئیت دلم کلی واستون تنگ شده دیگه اصلا" یادم میره یه سر بیام توئیت ببینم چو خبره
لی لی:-2-40-: نرگس:-2-40-:نازلی:-2-40-:مهدی:-2-40-:کوزر:-2-40-:عسل:-2-40-: اون یکی عسل:-2-40-: اوووووووووم دیگه کی بودآهان سحر:-2-40-: سایه:-2-40-: اوه داشت یادم می رفتا پروانه:-2-40-::-2-40-: مهسا:-2-40-: شهرزاد:-2-40-:

بچه های خاطر نویسی:-2-40-:

خیلی وقت بود ابراز محبت نکرده بودیم دز ابراز محبت خونم اومده بود پایین:-2-41-:

بعدا" نوشت: خو من دیه بیش تر نیتونم پست بدم برا همین اینو ویرایش موکونیم
رویا امتیاز می گیرم دهنمو بسته نگه می دارم:-2-35-: اگه ندی لو می دما

عیدی
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۴ قبل از ظهر
اقا من اومدم بگم که تولد شناسنامه ای منم 31 شهریور بود:-2-15-:
بهی..شری تفلدتون مبارک:-2-40-:
اقا الناز راس میگه خیلی تاپیکه باحالیه:-2-06-:
غزال:-2-40-:

GhOsT GiRl
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
سلام سلام به همه خاطره نويساي نودهشتي:-2-25-:

اول پاييز و به همه تبريك ميگم و اميدوارم اونجور كه ميگن پاييز براي كسي غمگين نباشه

و نهايت عشق و حالو از پاييز ببريد:-2-14-:

بريم سر جريانات امروز كه از هفت صبح تا 5 بعداز ظهر رنگ خونه به چشم نديدم:-2-30-:

صبح با صداي زنگ هشدار گوشي گرام از خواب ناز صحرگاهي بيدار شدم:-2-08-: حالا چي؟

يه چشمم خواب يه چشمم باز كه جلومو ببينم نخورم زمينرفتيم و آب يخ به صورتمان پاشيديم

كلا حالموان جا امد:-2-31-:

باز به اتاق يا همون جنگل امازون برگشتيم كه يك دفع خواهر زاده گرام درش گم شده بود:-2-22-:

در كمد را باز كرديم و عين اين خل و چلا زل زديم بش كه مثلا چيكار كنيم؟

تازه يادم اومد بايد فرم بپوشم..اخه من كمك دبير مهد شودم:-2-16-: بايد فرم بپوشم

كه عين فرماي خلباناست....... فقط يه كلاه كم داشت:-2-08-: پوشيديم اسپري گرام بدبخت

را روي خود خالي كرديم و سه ساعت باموهايمان ور رفتيم و گوشي را در كيف نهاديم و برو كه

رفتيم:-2-41-:

رفتم پايين و سلامي دادم و يه ليوان شير بزور بازو بخوردم و همراه باباي عشقم زدم بيرون

كه پري عين روح جلو در ظاهر شد و رفتنم با باباي كنسل شد كه اعصابم خط خطي بيد:-2-42-:

آخه دلم براش تنگ شوده بود يك روز نديده بودمش:-2-30-:

هيشي ديگه راه افتاديم به سمت مهد.....در راه كلي تيكه بارمان كردند با اين فرماي خلباني:-2-15-:

بالاخره رسيديم ديديم نفيس و فاطي و آنشلي باموهاي قرمز:-2-22-: و رضي و خلاصه بشه هاي

كمك مربي رسيده بودن اخا ما تو اون خورده بشه ها شل.غي كرديم كه نفيس گفت دست

كمي از اين بشه ها نداريم..... رفتيم با بشه ها آشنا شديم و خوشبختانه من با نفيس شديم كمك

مربي كلاس گلهاي خندان:-2-14-:

با بشه ها سروكله زديم و عشق و حال.من بشه هارو دوز دالم شديد ولي شيطون بودن اين پسملا

هي اذيت ميكردن.

گوشي گرام صداي اس مِسش بلند شد ديديم خواهر گرام اس داده امروز برو باجه كار دارم من...

از همون موخه عزا گرفتم من:-2-42-::-2-42-::-2-43-:

خلاصه ساعت دوازده هم رفتم باجه و با يه مشت آدم....سروكله زدم و خسته شدم.....

آقا من موندم ميگم بليط نيست اين ديگه چيه قيل و قال راه ميندازه عمدا به من بليط نميده؟:-2-36-:

مگه من با ايم جماعت دشمني دارم؟خب وقتي بليط نيست نيست ديگه

يه جا ناراحتم شدم چون يه مادر يه مشخصات دخترشو داد و گفت فرار كرده اگه اومد براي بليط با

اين شماره تماس بگير.....عكسشم داد..دوختر زيبايي بود ولي نميدونم چرا فرار كرده؟

چه دليلي داشت..:-2-15-:

آقاي همتي را خر بكرديم و مشخصات را داديم كه بدهد به پليس راه اهن و اينكار را كرد و ماهم

100 تا صلوات نذز كرديم پيداش كنند...

هيشي ساعت 5 به خانه آمديم عينهو جنازه افتادم تو جنگل خودم..اصن بيهوش شدم

شام خورديم و رفتيم خونه خاله كه از خستگي باز اونجام شام خوردم:-2-14-:

خب خسته بودم گرسنم شوده بود....

هيشي كمر درد گرفته بودم از خستگي كه خاله پنجه طلا برام جاش انداخت از اول بهتر امديم

خانه و يكسره بپر بالا و بيا نت

تمام بيد بشه ها

بازم پاييزتون مبارك باشه موفق باشيد:-2-40-::-2-16-:

fatima_59
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
از ذوق دیدن پست بهی اشکم در اومد .. کلا این روزها اشکم دم مشکمه .. با هر حرفی سرازیر میشه ... خیلی خوشحالم که نوشتی .. نمیتونی تصور کنی چقدر دلم برای این لحن نوشته هات تنگ بود ..
لیلا میدونی این چند وقته منو تا سرحد نگرانی بردی؟ چرا جواب نمیدی؟
میدونید چیه .. میام اینجا حرف میزنم و میخندم تا یادم بره چی به چیه .. ولی فاصله همون خنده های ظاهری با گریه واقعی فقط یک ثانیه س ..
بهم میگن قاعده زندگیت بهم خورده .. رفتارهات عجیبه .. تعادلت رو از دست دادی .. همش هم راسته .. ولی نمیدونم چرا ..
تا روز هست خودم رو حفظ میکنم و نشون نمیدم چی داره بهم میگذره ..ولی وای به شبها .. تو خلوت و تاریکی اطاق زیر پتو بغضم میترکه و زار میزنم .. نمیدونم چقدر دیگه زمان لازمه تا درک کنم و بفهمم که بابا رفته .. قتی مغز من اینقدر کوچیکه که نمیتونه اینو درش جا بده تقصیر من چیه ؟ وقتی دل من هنوز دختر ته تغاری باباست و نیاز به محبت و لوس کردنش دارم .. یعنی باید باور کنم که برم مشهد دیگه کسی نیست بغلم کنه و غرق بوی خوب ادکلن همیشگیش بشم ؟
از شبها متنفرم ..
میدونم حوصله تون سر میره از خوندن این حرفها .. مینویسم تا یه ذره دلم اروم بشه .. شرمنده ی روی همتون هستم .. جای دیگه ای ندارم حرف بزنم تا سبک بشم ..

roya jo0on
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
حالا که الناز 2 پسته میشه راه رو واسه بقیه باز کرد دیگه:-2-06-:
آغا ما امروز تو دانشگاه یه چیزی فهمیدیم از دوست صمیمیمون که هنوز که هنوزه توو حالت شاخ به سر میبیریم:-2-37-:
بعدشم امروز تصمیم گرفتم برم کلاسای زبان فرانسه:-2-35-: مغسی:-2-35-: همینو بلدم خو:-2-14-:
الان یه چیزی مامانم تعریف کرد فک کنم یه شاخه دیگه هم در اوردم:-2-37-:
- یکی از فامیلای شوهر دختر خالم 3 شنبه مراسم عروسیشونه ! پسره23 سالشه ، دختره16 سالش:-2-35-:
ولی خداییش دختره یه تیکه ماهه .. انجلینا جولی رو گذاشته توو جیبه راستش:-2-27-:
اینا با هم خوش و خرم بودن حتی 1 ماه پیش میرن با هم مسافرت .. کلی صفا و سیتی !
دخترخاله ی منم که میشه زن داییه دوماد خودشو به کشتن میده واسه یه لباس خریدن:-2-37-:
دیروز مامان پسر و دختر با عروس و دوماد میرن خرید !! یهو توو خیابون مامان دختره شروع میکنه بدونه مقدم به فحش کشیدن مامان دوماد:-2-37-: حالا همه شاخ دار که قضیه چیه که این داره هی فحش میده با صدای بلند:-2-37-: مامان دوماد همینجور مات و مبهوت میره سمت مامان دختره که آرومش کنه ببینه چی شده !! یهو مامان دختره هولش میده مامان پسره میفته سرش میخوره به جدول کنار خیابون:-2-37-: حمله میکنه سمتش هی میزنش بدون دلیل:-2-37-: پسرم هی میره بگیرتش مگه حریفش میشه:-2-37-: میگن یه اوضاعی بوده که نگو:-2-37-: مامان پسر رو میبرن بیمارستان الان توو کماست:-2-39-: بخاطر ضربه ای که به سرش خورده:-2-39-: بهد کاشف به عمل اوردن مامان دختر بیماریه روانی داره ، بعضی اوقات تیکه ش میگیره ، ولی به اینا نگفتن که این بیماری رو داره:-2-41-:
عروسیشون که بهم خورد که هیچ !! پسره مونده که با این دختره چیکار کنه ! بین دو راهی مونده .. آخی:-2-39-:
النــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــاز:-2-35-: مدارک هم که موجوده ولی نشون نده:-2-22-:

* تهدید موکونی؟:-2-06-: خو بگو تا منم مدارکمو روو کنم:-2-06-: آغا ذهنه این بشه ها رو نپیچون دیگه:-2-38-:

saadegi.n
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
سلام

این روزها حال و هوام یه جوریه. پاییز و دوس ندارم چون برام یاد آور مدرسه و اسارته. همیشه از مدرسه متنفر بودم و هستم. توی مدرسه خیلی اذیت شدم. یادمه کلاس دوم بودم که به خاطر اینکه تو کیفم کتاب بوف کور صادق هدایت پیدا کرده بودن کلی تفتیش عقاید شدم :-2-28-: از یه طرفم افسردگی فصلی.
روز 5شنبه هم یکی زنگ زد یه چیز گفت که حالم از خودم به هم خورد. گفتم ببین به کجا رسیدی و اوضاعت چقدر خراب شده.
شرکت که هنوز معلقه دانشگاه هم که کلی اذیت شدم برا ثبت نام آخر سرم قسمت مربوط به اطلاعات اعضای خانواده و سفرهای خارجی رو پر نکردم. فرمشون خیلی بو دار بود. به او نا چه:-2-42-:
امروز یکی از بچه ها پیام داده بود یعنی انقد حالت خرابه که احتیاج به خدمات بعد از خلقت داری؟ گفتم کجاشو دیدی.
یه موزیک ویدئو هست از سیامک به اسم ترانه با تو (http://www.forum.98ia.com/t311835.html) که روی اوایل انیمیشن up میکس شده. امروز 2 ساعت گریه کردم بعد از تماشاش.
حدود 10 روزی هست چیزی ننوشتم.همیشه عادت کردم مثل سایه باشم بی اثر که حد اقل تاثیر بد نزارم. راستش چیزی ام برای نوشتن ندارم. حرف زیاده اما حرف هایی برای نگفتن:-2-39-:چیزایی که حتی اگه بخوام هم نمی تونم بگم.اگه حالمو درک می کردن شاید اوضاع فرق می کرد اما .......

بهنوش خوشحالم نوشته تو خوندم

پ.ن ندارم.

REAL LOVE
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۳ قبل از ظهر
یه شیز جالب یادم اومد خواستم بگم شاد بشید:-2-38-:
این جناب نظامی خان سه تا زن داشته که هر سه تاشون دق مرگ شدن از دستش:-2-22-:اونم چطور؟ تو پایان هر کتابش یکی از زناش دق کرده:-2-22-: خسرو و شیرین رو تموم کرده زن اولش مرده:-2-22-: لیلی و مجنون رو تموم کرده زن دومش مرده:-2-22-:زن سومش یاد نیست سر کدوم کتاب مرده:-2-22-:
ماا امروز به این نتیجه رسیدیم که انقدر تو کتاباش موارد منکراتی می نوشته که زنه بدبخت باورش نمیشده اینا ساخته ی ذهنشه و از فکر هوو دق میکرده:-2-22-:
تازه خاقانی هم سه زنه بوده:-2-22-: زن اولش آفاق که می میره چه قصائدی که در رسای طرف نمیگه:-2-22-: بعد دم مرگش زنه بهش گفته که آره بعد از من قول بده تنها نمونی و ازدواج کنی... خاقانی خان برگشته گفته عمرا قسم میخورم تا آخر عمرم تنها زن زندگیم تو باشی:-2-22-: زنه رو با این توهم خاکش کرده و خدا میدونه چهلمش گذشته بوده زن دوم رو گرفته یا نه؟:-2-28-:
امروز انقدر سر کلاس خندیدیم به این دو تا اعجوبه:-2-22-:

آقا من خوابم میاد ولی خوابم نمیبره:-2-35-:(گرفتین؟) سر درد گرفتم:-2-36-:


سعید فکر نمی کنی پسردایی پسر خاله ی پدرتون پسر دایی باباتون هم بشه

:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: سعید تا حالا به این جنبه از فامیلیت فکر نکرده بودی؟:-2-06-:

بهنوش خانوم من کی پز استادامو دادم؟:-2-43-:آخه غیر از یکی دو نفرشون بقیه پز دادن دارن؟:-2-36-:

شادی جونم مرسی بابت آهنگ کسری:-118-: کلیپش خیلی قشنگه:-2-37-: دلم اسب خواست:-2-37-: آفرین امیدددددددد:-2-37-:چه هنرا داره:-2-37-: امشب خیلی بامزه بود تو بفرمایید شام..تیکه های باحالی میندازه:-2-27-:

لیلا و شبنم و فاطیما نبینم ناراحت باشید:-2-15-: ایشالا که هرچی غصه اس از دلتون پر بکشه:-2-41-:

الی ناز چرا حرف نمیزنه:-2-43-:
تبسم هم نیست چند وقته:-2-37-:

پنجره ها کلافه اند از سنگینی نگاه منتظرم
اگر نمی آیی
اینقدر پنجره ها را زجر ندهم؛
چشمانم به جهـــــــــنم!

فیلسوف کوچولو
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر
سلام بر دوستان نودهشتی
تصمیم گرفتم خاطرات مزخرفمو بنویسم:-2-31-::-2-22-:
امروز،اولین روز مدرسه ها بود...دیشب خواب نداشتم...اصلا خوابم نبرد و انقدر به خودم پیچیدم که حالم داشت بهم می خورد...آخرشم بلند شدم واسه اولین بار تو عمرم یه سگی داشتم(عروسکی) گرفتم بغلم و خوابیدم:-2-35-::-2-27-:به خدا من از این عادتا نداشتم...اصلا از بچگیم بدم میومد ولی نمی دونم چی شده بود که اینطوری شده بود:-2-06-:
صبح دیگه دلم نمی خواست بیدار شم...ساعت 6مامانم بیدارم کرد:-2-31-:همیشه مامانم بیدارم می کنه:-2-35-:
خلاصه که بلند شدم مقنعه ی محترمه رو اتو کشیدم و آژانس گرفتم و تشریف بردم مدرسه:-2-37-:
یکی از بچه ها رو دیدم که اشک تو چشماش گوله شده:-2-22-:گفتم چی شده؟ می گه ناظم می گه نمی ذارم بری سر کلاس...
گفتم آخه چرا؟؟؟؟؟
می گه زیرابروهامو برداشتم
من یه لحظه هنگ کردم.:-2-22-:گفتم خب خنگه خدا تو نمی دونی دم مدرسه ها نباید این کارا رو بکنی؟:-2-28-:
می گه گفتم شاید حالا گیر ندادن..یه هفته که بگذره شروع کنن گیر دادن که اونم دیگه درست می شه
من دیگه هیچی نگفتم...:-2-22-:
بعدش یکی از بچه ها رو دیدم که واقعا خوشحال شدم...همچین بغلم کرد که نفسم یه لحظه بند اومد:-2-31-:
وضع روحیش افتضاح بود ولی خدا رو شکر امروز خیلی خیلی بهتر بود...با یکی از دوستاشم بهم زده بود...(البته دوست از نوع دختر:-2-08-:) دیگه اساسی بهم ریخته بود ولی امروز واقعا خوشحال شدم که دوباره شاداب دیدمش...
دوست قدیمی خودمم دیدم:-2-15-:ولی کاش می شد دیگه نبینمش...:-2-28-:
حالا فهمیدم که هیچ وقت یه دوست واقعی واسم نبود...چون تو بدترین و سخت ترین شرایط منو تنها گذاشت.تو بحرانی ترین وضعیت زندگی من، که حوصله خودمو هم نداشتم،منو تنهام گذاشت و تازه بیشتر با کاراش اذیتم می کرد...واقعا انصاف نبود...من هیچوقت رفیق نیمه راه نمی شم..همیشه تا تهش هستم ولی ....واقعا حقم نبود...
امروز به شدت جای خالی عسل(MoD!r) حس می شد...خیلی دلم براش تنگ شده...خیلی وقته ندیدمش...اون بود که توی بدترین وضعیت منو تنهام نذاشت...واقعا ازش ممنونم...منم تا جایی که از دستم بر اومده سعی کردم جبران کنم:-2-16-:

ZeYnAb KhAnOoM
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ قبل از ظهر
آخي چقدر خوبه اينجا خاطره دارم ولي الان خوابم مياد بعداً ميام ميگم:-2-40-:

زاپــاتــا
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۴ قبل از ظهر
دیدگاه شما (http://www.asheghaneha.ir/806.html#respond)

با شکستنت شکستم
عاشقم عاشقو خستم
پای تو موندمو ساختم
دل به هیچکسی نبستم

نه به عشق (http://www.asheghaneha.ir/tag/%d8%b9%d8%b4%d9%82)ت نه به عشقم
قسم دروغ (http://www.asheghaneha.ir/tag/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%ba) نخوردم
بازی بردرو باختم
به تو باختم و نبردم

وقت گریه (http://www.asheghaneha.ir/tag/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87) هات دلم رو
به شب و شعله کشیدم
حقمو دادی و رفتی
من به هیچی نرسیدم

خیلی سخته دل بریدن
خیلی سادست دل شکستن
سخته عاشقونه موندن
دل به هیچکسی نبستن

چه عذابی که امروز
تورو دارم و ندارم
موندی تا ابد تو قلب (http://www.asheghaneha.ir/tag/%D9%82%D9%84%D8%A8)م
اما رفتی از کنارم

Star-crossed
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۶ قبل از ظهر
1390/7/4:-120-:
سلام...!!:-2-37-:
امروز اولين روز دانشگام بود ولي نرفتم:-2-27-:.....قراره از هفته ديه برم ....!:-2-27-:
خب امروز كلا روز مزخرفي بود مثل ديروز و روز قبل ترش....!:-2-02-:
صبح ننه مان مارا از خواب ناز بيدار نمود و پول داد دستم گفت برو پست بانك قبض تلفن رو پرداخت كن....!!!!:-2-34-:
اخه منو چه به اين كارا....!:-2-18-:
دو ساعت تموم گشتم توي اين شهرمون دنبال پست بانك:-2-17-:! اخه بلد نبودم:-2-30-:....از هركي هم مي پرسيدم مي گفت صد متر جلوتره!!:-2-28-:
هيچي ديگه رفتيم بالاخره پيدايش نموديم.:-2-16-: انقدر شلوغ بود بچه هاي فني اومده بودند تازه جواب كنكورشون رو بگيرن:-2-37-:....ما هم به هزار زور و زحمت پول قبض رو داديم:-2-10-: ....زنه بايد پنج هزار تومن بهم بر مي گردوند رفته بود همين جور رو صندلي نشسته بود:-2-36-: انگار نه انگار من اينجام:-2-37-:....منم عين اين پر رو ها دستم رو گذاشتم زير چونه ام روي پيشخون همين جوري مات شدم بهش....:-2-11-:
بعد خودش دوزاريش افتاد رفت پولم رو اورد...!!:-2-14-:
بهدش رفتم خونه داشتم مي مردم از گرما....انقدر هوا گرم بود كه ديه نفسم بالا نميومد.:-2-15-:
دوباره مامانمان زنگ زد براي ناهار غذا درست كن:-2-09-: نيلو مياد گناهي داره! اخه خودش جلسه داشت نميومد خونه!:-2-42-:
عجب غلطي كردم نرفتم دانشگاه!:-2-43-: هيچي ديه غذا هم بپختيم تا خواهرمان از مدرسه بياد نوش ميل كنه!:-2-22-:
بعدش اومدم نت تا ساعت سه بود فكر كنم:-2-41-:....بعدش نيلو غرغرو گفت بريم بيرون منم حوصله نداشتم نرفتم باهاش:-2-07-:....اونم با دوستش رفت ددر....!:-2-05-:
يادش بخير ما هم همسن اينا بوديم واسه بيرون رفتن تنهايي ، و تنها بودن با دوستامون چه جو زده مي شديم....!:-2-35-::-2-02-:
هي جووني كجايي كه يادت بخير....:-2-35-:
بعدش خوابيدم تا الان:-2-19-:
دلم براي بابام تنگوليدش نامرد امروز برام زنگ نزد:-2-18-::-2-03-:
ديگه همينا بود....:-2-42-:
كلا روز كسل كننده اي داشتم:-2-39-:
نمي دونم چرا چند وقته همه ي روزام برام تكراري شده....!:-2-34-:
شبتون ستاره بارون.....!:-8-:

ni ni
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۷ قبل از ظهر
سلام
با اینکه هنوز 4 مهر شروع نشده و هنوز به قول بعضیا تازه اولین ساعاتشو میگذرونیم اما من حالم خیلی بده. :-2-30-:چون 4 مهر پارسال اتفاقات زیادی برام افتاد که اصلا فکرشو نمی کردم سال بعدش اینقدر حالم خرابو داغون باشه.:-2-30-: گاهی میگم چرا خاطره مینویسم که بعدش که بهش رجوع میکنم حالم اینطور گرفته بشه؟؟؟:-2-30-: چرا با گذشت یه سال نتمونستم باهاش کنار بیام. یه سالی که هر کاری کردم که فراموش کنم نشد که نشد فقط خودم داغون شدم.:-2-30-:

فرودو
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۰ قبل از ظهر
ها سلام
من زیاد اهل عنوان زدن نیستم ولی عنوان زدم که زیاد خودتونو درگیر متنش نکنید :-2-09-:
ساعت هشت و نیم شب بود داشت به نه نزدیک می شد و ما منظر نه بودیم و نشسته بودیمو الکی با خود حرف می زدیم تا ساعت نه شود :-2-42-:
همین که ساعت نه شد ، سیستم روشن شدو ما اومدیم نت که دیدم گوشی مبارک زنگید :-2-38-: اولش این جوری شدیم :-2-36-: ولی بعدش این جوری شدیم :-2-16-: آخه ناصر یه جا یه مراسم کشتی لوچو پیدا کرده بود :-2-16-: زنگ زد که بریم دیدن کنیم :-2-16-: منم دیگه نمی دونستم داشتم چه کار می کردم از خوشحالی :-2-16-: بعد حدود دو سال بود که داشتم میرفتم از اون طرفا :-2-16-:
خیلی با حال بود یاد و خاطره ی چه شبایی رو که زنده نمی کرد :-2-16-: همین جور نشسته بودیم کنار میدون که یه هو چش مهرداد افتاد به من :-2-35-: با خودم گفتم یا خدا این اینجا چه می کنه دیگه :-2-30-: حدسم درست بود مستقیم اومد سمت من گفت می خوای کشتی بگیری؟ :-2-28-: گفتم کی من :-2-42-: گفت آره تو دیگه :-2-28-: گفتم نه بابا من الان دو ساله اصلا تمرین نمی کنم :-2-27-:گفت بیا دیگه :-2-43-:گفتم برو بابا سیریش نشو یه شب اومدیم خوش باشیم :-2-43-: حالا می تونی زهرش کنی :-119-:
ولی ول کن که نبود :-2-28-: همین جور داشتم بحث می کردم که یه هو دیدم احمد ( این پسر عمه ام) با اون هیکل اش داره تو تاریکی می چرخه :-2-16-: گفتم ای جان پهلونت پیداشد مهرداد خان :-2-16-:
گفت کو گفتم آها احمد جان :-2-16-:
بالا خره احمدو فرستادیم تو یه کشتی خوب هم گرفت و برنده شدو روح امواتشو شاد کرد :-2-16-:
اوه یه چی دیگه هم دیدم که نمی دونم چی بود :-2-35-:
یه آقاهه بود حدود سی و چهار پنج هم سنش بود :-2-37-: لباسشو عوض کرد می خواست بره تو میدون ولی نمی دونم چرا ملت همه مسخره اش می کردن :-2-37-: هی اسمشو صدا میزدن و می خندیدن :-2-37-: ناصر که می گفت حتما یه مشکلی داره که می خندن :-2-37-: ولی ما که نمی دیدم :-2-37-: آخرش نوبتش شد و رفت تو :-2-37-: که یه هو چه اونا که تاحالا می دیدنش و چه اونا که نمی دیدنش زدن زیر خنده :-2-37-: شورت ورزشیش پاره بود و یه جاهاییش معلوم :-2-37-::-2-35-: بنده خدا آب شد و رفت زیر زمین بعد که تغییر لباس داد اومد تو میدون مثل یه شیر یه جون 23 یا 24 ساله رو برد رو سرش ملت همه دهنشون وا موند :-2-37-: بعد که از مهرداد جویا شدم دیدم یه آدم فقیره که حتی یه موتور نداشت بیاد اینجا و از یه راه دور با پای پیاده و فقط به عشق کشتی هر شب میاد از این طرفا :-2-37-: یعنی همیشه می بینم و شنیدم که مردم چه کارایی واسه این کشتی نمی کنن:-2-16-: ( البت مردم مازندارنو می گم بقیه رو نمی دونم :-2-35-:)
خب اینم از خاطره امشب :-2-08-:
پ.ن فسقلی امیرو نمی دونم ولی من خوشحال میشم اگه برا من فقط از اون رنگ استفاده کنی چون منو یاد یه چیزای خیلی شیرین میندازه :-2-16-:

alonegirl
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۶ قبل از ظهر
دو پسته نیستیماااا:-2-35-: به جان خودم الان دیه فرداست:-2-27-:
فقط اومدیم اینو بگیم
فاطی بنویس تا می تونی بنویس و خودتو خالی کن... کجا از اینجا بهتر؟! راحت باش. راحتِ راحت!
پری تی قربان:-2-27-: قابلی نداشت. دیگه اسبو کوتاه بیا:-2-37-:
بفرمایید شام ِ امشب، بفرمایید شام بود یا بفرمایید رقص؟!!!:-2-19-: :-2-22-: چه دل خوشی دارن این ایرانی های مقیم استکهلم:-2-22-:
بازم گل برای بهنوش گلممممممم:-118-: ایشالله ته دلتم مثل قلمت شاد باشه همزاد جونم:-11-:. :-118-:
راستی زهرا عیدی:-118-:
GhOsT GiRl (http://www.forum.98ia.com/member84705.html) جون:-118-:
مریم نی نی به جمع خاطره نویسا خوش اومدی دوستم:-2-25-::-118-: ولی نبینم غمگین و گرفته باشی مریمی؟!!!
همین.
ما رفتیم :-2-10-:
شبتون قشنگ و مهتابی:-118-:
روزاتون شیرین و آفتابی:-118-:
دلاتون باصفا:-1-:

saghii
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۷ قبل از ظهر
به نام او
سلام خوبید؟
من از دیشب تصمیم گرفتم از فاز منفیم بیام بیرون زندگی همچنان ادمه داره چه پیدا بشه چه نشه پس زندگی می کنیم:-2-31-:
خوب امروز از اون روزایی بود که وقته سر خاروندن نداشتم دیشب ساعت 4 خوابیدم:-2-35-: من می خواستم 1 بخوابم ها ولی یه بنده خدایی پی ام داد دلم نیومد بگم من دارم می میرم از خواب:-2-35-: اخه دیشبش اون به خاطر من بیدار مونده بود نزدیک چهارم خوابم برد ابجیم دیشب که داشت مانتو مدرسشو اتو می کرد گفت صبح بیدارت می کنم:-119-:یعنی چی من بیدار شم تو تا ظهر بخوابی:-2-43-:دانشجو هم این قد بیکار :-2-42-:ولی مثل این که صبح نتونسته بود بیدارم کنه:-2-22-::-2-08-:
ساعت نزدیک 11 مامیم بیدارم کرد گفت پشو برو دنباله کارای دانشگات چهارشنبه ثبته نامه دو شنبه هم که داری می ری مهمونی پاشو:-119-:ما به زور بیدار شدیم:-2-36-: زدیم بیرون باید می رفتم بانکه تجارت :-2-31-:کلی چرخ خوردم تا تجارتو پیدا کردم جالبه من نزدیکه یک سال این مسیرو برا مدرسم می رفتمو میومدم بانک به این گندگیو ندیده بودم:-2-27-: واقعا ما ادما گاهی چه قد بی تفاوتیم این بی تفاوتیامون هم گاهی فقط برا اشیاء و مکان نیست برا ادمام هست :-2-15-:گاهی چه قد بی تفاوت از کنار بعضیا رد می شیم شاید همون ادم قبلا عزیزترین کسمون بوده.......
بی خیال داشتم می گفتم شیشه های بانک ریفلکس بود برا همین توش معلوم نبود همین که رفتم تو:-2-37-: از دانشگاه رفتن منصرف شدم:-2-27-:بانک پره ادم بود:-2-37-: اکسیژن کم میوردی :-2-31-:نوبت که گرفتم 70 نفر جلوم بودن مامان :-2-30-:نمی خوام :-2-36-:اول نشستم ادمارو نگاه کردن:-2-37-: بیشترشون پیرمرد بودن:-2-37-: اومده بودن حقوق بازنشستگیاشونو بگیرن:-2-38-: خدایا تو چه قد مخلوق داری:-2-37-: اونم هر کدوم با یه قیافه و یه سرنوشت خاص :-2-37-:گاهی قدرته خدارو خیلی خوب حس می کنی الانم از اون موقعه ها بود:-2-15-: ادمای مختلف با غما یا شادی های مختلف با تفکرات مختلف خیلی جالبه :-2-37-:
دقیقا 50 دقیقه به خاطره یه کاره 3 دقیقه ای معطل شدم:-2-28-: دانشگاه جان نمی شد اون 5 تومنو دستی می گرفتی اخه :-2-42-:از بانک رفتم مدرسه دلم می خواست قدم بزنم هوا زیاد خنک نبود ولی دلم می خواست راه برم دلم برف می خواست که پاهامو بزارم توش حالا کو برف :-2-15-:از کناره مدرسه ها که رد شدم کلی حسه عجیبو با هم تجربه کردم:-2-15-: غم شادی خوشی نا خوشی داشتم می رفتم مدرسم ولی نه به عنوانه یه شاگرد به قیافم تو شیشه یه ماشین نگاه کردم بزرگ شده بودم؟نمی دونم خانوم کوچولو تو ابنباتتو بخور:-2-37-:قیافمم شبیه بچه مدرسه ای نبود روسری سرم بود جایه مقنعه جای کوله هم کیف دستی داشتم:-2-27-: رفتم تو مدرسه جالب بود :-2-37-:من امسالم از زیره قران مدرسمون رد شدم :-2-22-:کلی تو دلم خندیدم گفتم اگه روزه اولی دانشگاه نرفتم مدرسه که اومدم:-2-31-: یکی از مدارکم ناقص بود حالا بماند که هنوز دیپلمامونو اموزش پرورش نداده:-2-28-: دیده حیفه دیپلمو این نابغه ها رو یادگاری نگه نداره:-2-22-:
تو مدرسه کلی با دوستام که ساله پیش بودن حرف زدم دلداریشون دادم :-2-31-:مشاورمو دیدم با اونم کلی غیبته اینو اونو کردیم :-2-14-:ساعت 1 نیم چون باید می رفتن سره کلاس گذوشتن من برم :-2-28-:اومدم خونه یه کمی ناهار خوردم مامیم گفت بریم خونه خالت دخی خالت از کیش:-اومده :-2-16-:پریدم تو حوم دوش گرفتم اومدم بیرون اروم اروم داشتم کارامو می کردم:-2-08-:لباس انتخاب کردم:-2-08-: دنباله کلیپسه همرنگه لباسم گشتم :-2-27-:دنباله گردبنده همرنگ بلیزم بودم که پیدا نکردم :-2-36-:به یه رنگه دیگه قناعت کردیم:-2-27-: حالا هی مامیمو داداشم داد می زدن بیا :-2-33-:من وایسادم دارم عطر می زنم :-2-08-:بلاخره بعده کلی طول دادن رفتیم خونه خالم:-2-08-:
تو مترو که بودیم انگار جدیدا دو تا واگن اخرو برا بانوان کردن یه پسر جوون که نمی دونست اومد به دختر رو به رویه من گفت خانوم می شه بری اون ور منم بشینم :-2-37-:دختره چادری بود دیدم اول چشاش گرد شد:-2-37-: بعد دو تا پلک زد به پسره گفت بله؟؟؟؟:-2-31-: گفت می خوام بشینم این جا که بانوان نیست که:-2-43-:.هم زمان با این حرفش این ورو اون ورو نگاه کرد دید تمام واگن زنن:-2-22-: دارن نگاش می کنن لبخند می زنن:mrgreen: که یعنی بانوان نیست دیگه؟؟؟:mrgreen:پسرم تا این صحنه رو دید دمشو گذوشت رو کولش دویید رفت واگن بغلی:-2-06-: من اگه جاش بودم از قطار پیاده می شدم ادم تف کنه توش شنا کنه این جوری ضایع نشه:-2-35-:
رسیدیم هفته تیر اوه اوه هفته تیر چه قدر شلوغ بود:-2-31-:خدایا توبه من نمی خواستم بیام:-2-30-: پناه بردیم خونه ی خالم:-2-27-: کلی با دخی خاله ها خندیدیمو حرف زدیم ابجیمم ازمدرسه اومد اون جا ماشالا اونم که اومد دیگه صدا به صدا نمی رسید:-2-37-: 5 تا دختر بودیم با مامانو خالم با علیو پسر دخی خالم:-2-35-::-2-27-:
ساعت 8 اومدیم خونه ابجیم گفت فیلم گرفتم از بچه ها بیا ببینیم ماشالا سرعت عمل:-2-31-: روزه اوله هنوز :-2-28-:اینا بهروزه اولم رحم نمی کنن :-2-31-:روزه اولم تبادله فیلمو رمانو اهنگو عکس دارن:-2-43-: بچه های این زمونن خواهر:-2-42-:
یه کمی فیلمو دیدیم حوصلمون سر رفت ابجیم رفت بخوابه منم نشستم بحث کردن با بابام که چه جوری برم دانشگاه :-2-14-:بنده خدا بابام کلی برام مسیرای مختلف پیدا کرده بود که چه جوریی برم اذییت نشم:-2-14-: عاشقه این نگرانیاشم:-2-41-: برا هر دوتا دخترش نگرانه که اذییت نشن نگرانه که کسی اذییتشون نکنه نگرانه که..........:-2-15-:خدا همه باباهارو حفظ کنه خدا باباهای رفته رو هم بیامرزه همه باباها قهرمانای دختراشونن همهشون........:-2-15-:
روزای پاییزیتون قشنگ :-118-:
شب خوش

پروانه!
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۴ قبل از ظهر
سلام :-2-25-:
خوبین؟
ما خیلی خوبیم گویا :-2-27-:
خیلی زیاد
شما هم خوب باشید لطفاً :-2-37-:
بگم چرا خوبم؟
دیروز خیلی فکرم مشغول بود... یه جور عجیبی شده بودم... راه میرفتم،حرف میزدم، می خندیدم ولی رو هوا بودم... عجیب ذهنم درگیر بود ولی نمی دونم کجا:-2-28-:
داشتم از خیابونی که ماشینا با سرعت عبور می کردن رد می شدم یه لحظه وسط خیابون به خودم اومدم دیدم دارم شالمو درست می کنم و اصلا حواسم نبود وسط خیابونم:-2-28-:
سوار تاکسی شدم،می خواستم پیاده بشم 500 دادم آقای راننده که گیج و ویج نگاهم کرد و منم منتظر بقیه پولم بودم.گفت خانم این 500 تومنه.گفتم بله. گفت کرایه 1000 تومنه:-2-28-:می دونستم کرایه اش 1000 تومنه ولی نمی دونم چرا 500 دادم :-2-28-:
دوباره سوار تاکسی شدم و وقتی پیاده شدم احساس کردم موبایلم افتاد.به آقای راننده گفتم بنده خدا زیر صندلی دنبال گوشیم می گشت و منم تو کیفم!گفت شمارتو بگو بگیرم.منم از ترس مزاحمت شماره ندادم و خودم زیر صندلی رو نگاه کردم.آقای راننده گفت اون چیه تو دستت؟:-2-28-:نگاه کردم دیدم موبایلمه:-2-28-:
امروز برای مامانم تعریف کردم.گریه کرد گفت اگه وسط خیابون ماشین میزدتت چی کار می کردی؟
یعنی مامانیه من عالمی داره ها!اگه میزد!حالا که نزد!نمی دونم چرا گریه می کرد:-2-28-:


* مرسی دوستانی که تبریک گفتین :-2-40-:
مرسی دوستانی که ارادت داشتید به کاربری قبلیم! :-2-28-:

* نیلویی زیارت قبول،خوش برگشتی :-2-40-:

خاطره ها رو فهلا نخوندم:-2-37-:

بعدا نوشت:
آقا من یادم رفت اصلا چرا اومدم
اومدم عسک جوجو رو بزارم ببینید با بینی نازنینش چه کرده!از پله های خونه ما قل خورد رفت پایین
البته اولین بار نیستا!ولی این بار جراحاتش بیشتر از دفعه های قبل بود :-2-39-:
ملاحظه بفرمایین:
http://www.up.98ia.com/images/n8wphwstol8a3pqgio08.jpg

پروانه!
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۹ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
ظهرتون بخیر
چرا سوت و کور شده از دیشب تا حالا اینجا؟
احتمالا سهمیه همگی تموم شده :-2-22-:
لوسی خوشحالیم که خوشحالی
خدارو شکر که حل شد :-118-:
بهی خوشحال شدم پستت رو خوندم
همیشه شاد باشی :-118-:
چقدر من امروز خوشحال شدما! :-2-27-:
راستی چرا بعضیا آقا رو می نویسن آغا؟اشاره به شخص خاصی نکردما! :-2-27-:
ناهار آبگوشت داریم... دوست ندارم:-2-30-:
دنبال آدرس نمایندگی مجاز فروش محصولات ایرانسل حوالی خیابون جمهوری بودم یافت می نشد:-2-36-:
همه خاطره نویسا و خونا:-2-40-:

سرتق
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۱ بعد از ظهر
سلام برهمه:-2-25-:
ما تشریف آوردیم با خاطره امروز :-2-27-:
آخا ما دیشب با کلی آه و افسوس :-2-39-: آلارم گوشیمان را روی 6.45 تنظیم نمودیم :-2-39-:تا صبح تشریف ببریم اولین روز تدریسمان را شروع بنماییم:-2-38-:
:-2-30-::-2-30-: خیلی زوده برای بیدار شدن :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
گوش شیطون کر زود خوابیدم، البته من هی خواب میرفتم هی این آجی خانوم هرهر میخندید :-2-28-: خونه میلرزید منم از خواب میپریدم:-2-36-:گوش تیز نمودیم دیدیم بهله آجی خانوم با آجی ماهرخ جانم تیلیفونی میحرفن:-2-28-::-2-28-: قطع که کردن من خوافم برد :-2-27-:
(ماهرخی زود تند سریع بگو چی میگفتین؟ :-2-28-:)
صبح در عالم خواب یه صداهایی میشنیدم!!! مامان خانوم انقدر گفت پاشو دیرت شد که خوابم پرید!:-2-37-::-2-36-::-2-30-: بهله فهمیدم صدای بارونه،بارون که چه عرض کنم، سیل داشت همه جا رو میبرد!:-2-28-::-2-28-:
3سوته آماده شدم و زنگیدم آژانس روبروی خونه،میدونستم تو این وضعیت که آسمون انگار پاره پاره شده ماشین پیدا نمیکنم:-2-28-: نیم ساعت منتظر موندم و 2بار دیگه هم زنگ زدم،آدرس مقصد رو راننده میشنید میگفت ترافیکه نمیشه رفت (مدرسه خارج شهره یهنی روستاست) یا گاز ندارم تا اونجا برم:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
تلاش نکردم به آژانسای دیگه بزنگم چون تجربه ثابت کرده هیچکدوم ماشین ندارن! حالا آب چنان خیابون رو برداشته که نمیتونم برم اون طرف و بگم بابا جان من همسایه تونم به دادم برسین دیرم شده:-2-36-::-2-28-:

خدا خیرش بده یکی از راننده ها فهمید من همسایه م و میشناختمون اومد :-2-40-: اوففففف چقدر هم شلوخ بود خیابونا، همه جا رو هم آب برداشته بود حتی پیاده رو ها رو!:-2-36-:
حالا دومستان (خصوصا دومستای تهرانیم) هی بهم بگین بی ذوخ! چرا بارون دومس نداری؟!!!!:-2-43-::-2-28-::-2-28-::-2-14-:
خو منم بارون نم نم و رمانتیک و عشخولانه دومس میدارم. ولی اینجا که اونطوری بارون نمیاد، اینطوری میاد! :-2-28-::-2-28-:

جلوی در مدرسه یکی از همکارا رو که دبیر فیزیکه و من میشناختم از قبل رو دیدم و کلی ذوخ کردم(مثه کسایی که میرن مدرسه جدید و یه آشنا میبینن شده بودم :-2-27-:)
رفتیم دفتر و برنامه گرفتیم و یه تک زنگ من داشتم یه تک زنگ همون همکارم، من فخط همین یه تک زنگ رو داشتم :-2-28-::-2-28-::-2-36-: با اونهمه مصیبت برو سر کار بهد بهت بگن فخط 45 دخیخه کلاس داری!!!:-2-31-::-2-28-:
همکارم گفت 2 ساعت رو این هفته تو کامل برو هفته بعد من میرم، شد یه هفته در میون:-2-37-: لیست رو گرفتم و پیش به سوی کلاس اول ج:-2-38-:
خدا رو شکر فخط 21نفرن و امروز 5-6نفر غایب بودن.
خودمان را معرفی نمودیم:-2-14-: حضور و غیوب(غیاب:-2-35-:) نمودیم و قوانین وضع فرمودیم :mrgreen::-2-27-: خط و نشان کشیدیم :mrgreen::-2-27-: اولتیماتوم هم دادیم :mrgreen::-2-27-:بعد هم 10صفحه درس دادیم:-2-27-::-2-27-:
اون دو نفر ته کلاس یه گرد و خاک اساسی لازم دارن انگار :-2-09-::-2-09-: روز اول کتاب که نیاوردن هیچ :-2-33-::-2-33-::-2-33-: همش حرف هم میزدن :-2-33-::-2-33-::-2-33-:منم هی : هیسسسسسسس:-2-28-::-2-28-:
جانمان درامد تا زنگ خورد :-2-37-: وقت رفتن هم جذبه نشان دادیم و فرمودیم: قبل از من سر کلاس باشین، بعد از من بیاین راه نمیدم، باید برید دفتر:mrgreen::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:
توی دفتر هم چای و شیرینی و ...:-2-27-:(خو صبونه نخوردم،خوشحال شدم دیه :-2-35-::-2-14-:)
تا برم اونطرف خیابون که تاکسی بگیرم و برگردم خونه خیس آب شدم(با وجود چتر!):-2-36-: کفشام که پر از آب بود و شلپ شلوپ صدا میداد!:-2-36-:با بدبختی برگشتم خونه،تاکسی کجا بود؟! سواریا هم نگه نمیدارن روزای بارونی؟!:-2-31-:

پ. ن : استرس کار خود را کرد و ما هول شدیم و سال تحصیلی جدید را به بچه ها تبریک نگفتیم:-2-14-:
آبجی خانوم میفرمایند: فدای سرت بقیه تبریک گفتن، تو متفاوت باش:-2-27-:


فاطیمای عزیزم
حرفات حوصله منو سر نبرد که هیچ،چند بار هم خوندمش:-2-40-:
امیدوارم خدا بهت صبر بده که با این غم بزرگ کنار بیای. میدونم و درک میکنم که فراموش کردن غم از دست دادن عزیزی که هرگز هرگز هرگز یاد وخاطراتش توی ذهن آدم کمرنگ هم نمیشه غیر ممکنه، اما باید باهاش کنار اومد و به زندگی ادامه داد:-2-39-:(امیدوارم هیچکس دیگه درکش نکنه:-2-15-:)
به این فکر کن که چه روزای خوبی رو با بابات گذروندی و چه خاطرات خوبی داری، و به این فکر کن که چند نفر هستن که اونقدر زود بابای عزیزشون رو از دست دادن که هیچ خاطره مشخصی ازش تو ذهنشون نیست؟:-2-39-::-2-15-: و وقتی یکی میگه بابا بغض میکنن:-2-39-:
خدا رحمت کنه بابای نازنینت رو ،اولین بار که عکسشون رو توی امضات دیدم بغض کردم و امروز با خوندن خاطره ت اشک ریختم:-2-39-: لبخند و نگاه مهربونشون منو به یاد شوهرخاله نازنینم میندازه که یه دنیا دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت و یه تکیه گاه محکم بود برام اما متاسفانه چند سال پیش از دست دادمش:-2-39-:
مطمئنا بابای مهربونت از بیقراری ته تغاریشون ناراحت میشن، و مطمئن باش جاشون بهتر از روی زمینه:-2-40-: فراموش نمیکنی ولی میتونی باهاش کنار بیای ، هرچند خیلی سخت، اگه خدا دعاهامو قبول کنه دعا میکنم هرچه زودتر با این غم بزرگ کنار بیای:-2-40-:

:-2-40-:با آرزوی سلامتی و زندگی برای همه باباها و مامانا:-2-40-:


1390/7/4

*ARAM*
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۹ بعد از ظهر
سلام:-2-40-:

مامانم مانتو شلوارمو نبرد بده تنگ کنن!....بازم با چادر رفتم!.....راه ده دقیقه رو تو 25 دقیقه رفتم!....دیر رسیدم!:-2-33-:
بعد از اونم زنگ اول معارف داشتیم....این معلمه اینقدر نکته گفت دستام داشت میشکست!...یاد حرف مامانم افتادم!....همش میگه کم به این خطت قر و فر بده!:-2-39-:...همینجوری بنویس بره دانشگاه بری اینطور نیستا!:-2-36-:....خلاصه دستم شکست!:-2-30-:

بعدم رفتیم زنگ تفریح....تا بلند شدم دیدم بله!...یه آدامس چسبیده به شلوارم..یه جیغ بلند زدم همه برگشتن سمتم!...بلند داد زدم لعنت به اون بی شعوری که آدیروز آدامسشو چسبونده اینجا!...مثلا مدرسه غیر انتفاعی هیچکدومتون یه ذره شعور ندارین!...همچین نگاه میکردم که هیچکس هیچی نگفت!:-2-06-:....تمام اون زنگو آدامس پاک کردم!:-2-42-:....

بعد از اونم دبیر شیمی مون اومد که مرد بود!......اینقدر آروم حرف میزد که من گفتم یه سمعک بخرم!:-2-42-:...هر میگم آقا بلند حرف بزن میگه من بلند حرف بزنم شما شلوغ میکنین!...عجب آدمیه!:-2-06-:

زنگ خورد! دیدم ای دل غافل کیف پول نیاوردم!(از زمینو زمان میباره برام!):-2-35-:....از ان جایی که خیلی مرتبم!...کیفم خالی کردم وسط کلاس و از تهش پول پیدا کردم رفتم خوراکی خریدم!....:-2-37-:

یه چیز مسخره!!....یه دختره اومد جلوم گفت ااا تویی؟.... منم فقط نگاش کردم!..حرفش آخر مسخرگی بود!....گفت من تورو میشناسم تو راهنمایی خیلی عزیز گرامی مدیر و معلما بودی!:-2-15-:....میخواستم یکی بکوبم تو فرق سرش!:-2-36-:....دختره احمق سال اولی واسه من شاخ شده!....جوابشو ندادمو رفتم!....:-2-08-:


بعدم کامپیوتر!....با دوستام کتاب عملیو باز کردیمو تا اونجا که میشد مسخره کردیم!....باید اینارو به کلاس اولیا یاد بدن!....:-119-:

از مدرسه هم با صورتی غمگین و اون چادر بلند!...اومد بیرون یهو دیدم یکی بوق زد!...دیدم آخ ژون :-2-16-:مامانیه!....کلی خشحال شدم!...منو رسوند خونه رفت سر کار!:-2-25-:

الانم برم لالا کنم بعدشم پاشم از بابایی یه پول گنده بگیرم برم کتاب تستی بخرم!....خدا لعنت کنه کنکور و نوادگانش را!:-2-36-:

نتیجه:....جواب ابلهان خاموشیست!......درس هر روزو همون روز بخونین!....:-2-15-:

یک دعا:خدایا من تست هندسه دارم یه جوری خودت کنسلش کن!....مرسی!:-2-31-:

sue.sun
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۴۲ بعد از ظهر
سلام
دلم میخواد بنویسم ولی نه اینجا و نه توی دفتر خاطراتم
کاش میتونستم توی دفتر خاطرات ذهنم هم پاکشون کنم

اون موقع ها هر خاطره ای رو که نمیخواستم نگه دارم ولی احتیاج داشتم که بنویسمش روی یه تیکه کاغذ مینوشتم و توی یه پاکت نامه میذاشتم و درش رو مهر میکردم که چشمم نیوفته بهش و سعی می کردم که فراموشش کنم
ولی الان حتی دیگه نمیتونم بنویسمش هرکاری هم میکنم که از دفتر خاطرات ذهنم پاک بشه نمیشه
انگار هرچی بیشتر تلاش میکنم برای فراموش کردنش بیشتر جاش رو محکم میکنه و ثبت میشه
خدایا الان 5 ساله که منتظرم یعنی این 5 سال کافی نیست؟ خدایا خودت میدونی که چی میخوام هرچی صلاح خودته
خدایا اگه خیری توش هست درستش کن اگر هم نیست یه کاری کن که دیگه این اطرافیان بهم گوشزد نکنن دیگه خسته شدم
دیگه نمیتونم جواب سر سری بدم. یهو صبرم لبریز میشه و آمپر میچسبونم
خودت که میدونی وقتی صبرم لبریز بشه دیگه هیچی حالیم نیست چشمام رو میبندم و دهنم رو باز میکنم
خدایا خودت کاسه ی صبرم رو بزرگ درست کردی که به این زودیا سر نره .. بزرگ ترش کن و توانش رو هم بهم بده
خدایا...

http://up.98ia.com/images/ky0gb0j0t2ci3rn80kw.jpg

نمیدونم چرا پائیز که میشه دلم میگیره این حساسیت لعنتی هم بهش اضافه میشه
خسته شدم از بس عطسه کردم و آب بینیم راه افتاد
فکر کنم حراست دم در که تقریباً دویست متر با اتاق من فاصله داره هم صدای عطسه هام رو میشنون و شمارش میکنن که بعد از ظهر موقع رفتن بهم اعلام کنن چندتا عطسه کردم
موقع رفتن خونه وقتی میرم توی اتاق حراست که انگشت بزنم همچین زیر چشمی نگاه میکنن که انگاری میخوان بگن فلانی ما شنیدیم از صبح چند تا عطسه کردی و چندبار برگ دستمال کاغذی کشیدی و فین کردی...:-2-38-:
این یه هفته ای که تهران و قم بودم دریغ از یه دونه عطسه ی ناقابل ولی به محظ اینکه وارد ای استان ... (فحش بی ادبی بود سانسور شد) شدم عطسه های منم شروع شد.

***************
دیروز رفتم بیرون یه مقدار خرید داشتم این مغازه های لوازم التحریری رو دیدم که هنوز هم چقدر شلوغن دلم خواست منم برم یه چند تا لوازم التحریر بخرم ...
نمیدونم چرا هر وقت میرم خرید اینقدر پول خرج میکنم با صد و سی هزار تومن رفتم بیرون با سه هزار تومن برگشتم:-2-31-: تازه برگشتنی کرایه ندادم و با همسری اومدم خونه:-2-08-:همسری میگه اگه به تو باشه روزی یه میلیون هم کمته :-2-28-: خو چکار کنم :-2-14-:ولخرجی دوست دارم:-2-27-:
**********************
بفرمائید ناهار:-2-37-:

آقا ما پست اولی صفحه 855 شدیم:-2-16-: هرکس پستش رو پاک کنه که من برم ته صفحه ی قبل خره گاو منه:-2-08-:(البته ببخشید قصد توهین و جسارت ندارم فقط جنبه ی شوخی داشت):-2-25-:

metropolis
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۴۶ بعد از ظهر
اقاخواهشا تا من پستموکامل ویرایش نکردم نخونین سرعت اینتی هتل افتضاحه میوفتم بیرون:-2-42-:
الهی چهارچرخ ماشین پلیسم بترکه که هوچ وقت بهنوش جووونمان غوصه دار نباشه یووووهوووووو بهنوشم برگشت:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
میگم بهنوش ماجاه های فرهنگی شهرمیباشیم ازقبیل دستشویی فرهنگی سلف فرهنگی اتاق فرهنگی خوابگاه فرهنگی:-2-27-:
درضمن به ماگوفته اندکه میتوانیم درس های تشریحمان رابه صورت زنده درخوابگاه انجام بدهیم:-2-27-:
زیرا حیواناتی ازقبیل موش :mrgreen:سوسک:-2-27-:ومارمولک:-2-27-:یافت میشودانجا:-2-22-:

ازگرفتاریهایمان نوموگوییم وهمچنین ازبغضی که عینهوکنه چسبیده اس به گلویمان:-2-37-:کنده هم نمیشودلامصب جاخوش نموده درهمان گلومبارک:-2-27-:ایکاش مادری ما اینقدمهربان نبود :-2-37-:لااقل دوری اش اسانترمینمود:-2-37-:خوب است که شما ها هستید:-2-41-:
میگم بهنوش خداکنه برعکس باشه یهنی ابنبات وشوکولات راعین این موادهای هپروتی بریزند دردامن ما:-2-37-:ولی اونطوریا هم نیست مردم مهلبونین:-2-41-:

میگم کبلایی لیلا من موخواستم به لهجه خراسانی بگم:او یره وا کن{ken}او در ره:-2-08-:مو موخوایم تلپ بشیم درخصوصیت:-2-08-:

باز احسان ژونی اومد دل لیلا از دوری مجنونش طاقت نیاورده بوووو :-2-22-:هم اینک شادشد:-2-22-:
مامان شفنمی ژونم نبینم غوصه بوخوری:-2-41-:

bahooneh10
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۲ بعد از ظهر
یه شب مهتاب، ماه می آد تو خواب
منو میبره ، کوچه به کوچه

باغ انگوری ، باغ آلوچه



دره به دره ، صحرا به صحرا

اون­جا که شبا ، پشت بیشهها

یه پری میآد ، ترسون و لرزون

پاشو میذاره ، تو آب چشمه ، شونه میکنه ، موی پریشون


یه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب


منو میبره، ته اون دره
اونجا که شبا، یکه و تنها
تک درخت بید، شاد و پرامید
میکنه به ناز، دستشو دراز
که یه ستاره ، بچکه مثل ، یه چیکه بارون

یه جای میوش ، سر یه شاخش ، بشه آویزون



یه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب
منو میبره از توی زندون

مثل شبپره با خودش بیرون
میبره اونجا، که شب سیا
تا دم سحر، شهیدای شهر
با فانوس خون، جار میکشن
تو خیابونا، سر میدونا
عمو یادگار ، مرد کینه دار

مستی یا هوشیار ، خوابی یا بیدار
مستیم و هوشیار ، شهیدای شهر
خوابیم و بیدار ، شهیدای شهر

آخرش یه شب ، ماه میآد بیرون

از سر اون کوه ، بالای دره ، روی این میدون ، رد میشه خندون





برای دانلود ترانه اینجا (http://www.mediafire.com/?smqr171rfddebne)کلیک کنید.



می بینم که اپیدمی پاییز فراگیر شده...


می دونستید هوای ابری سندرم افسردگی با خودش به همراه داره؟
این روزا دوست دارم... دوست دارم...
دوست دارم یه خیابون باشه دراز... یه دیوار باشه بلند.. یه خونه باشه از خشت و گل... یه ایوون و چند فانوس کوچیک و یه حیاط نم نم بارون خورده و بوی خاکش بلند شده... وای چه هیجان انگیزه...
دوست دارم هندزفری م رو بزارم تو گوشم و یه اهنگ از اهنگای مورد علاقمم تو گوشم و بیفتم تو پیاده رویی که بدونم اخرش به تو می رسه...
فقط قدم بزنم زیر هوای ابری ای که گاهی نم نم بارونی هم بزنه و تب بکنم از این همه مهربونی خدا.....

خیلی هیجان انگیزه.. البته اگر همراه ما سویی شرتی .. کاپشن پاییزه ای هم باشه... ما نود درصد عمرمون در حال یخ زدنیم....

چند روز پیشا که یهویی هوا سرد شد به مامانم می گفتم لباس پاییزه هام رو در بیاره همچین نگاه کرد پشیمون شدم... خوب بابا سردمه:-2-31-: چی کار کنم؟:-2-38-:

بهی: خوشحالم.. لیلا خوشحالم.. خوشحالیم رو به هیچ شکلی نمی تونم نشون بدم..به هیچ شکلی...فقط دوست داشتم کنارم بودین و ....
مثل اون حس قشنگی که روزی که نیلو برگشت داشتم... دوست داشتم کنارش باشم و ... یه عالمه هیجان...
اینجا یکی از بهترین جاهای دنیاس... می تونی تو حس صبح قشنگت همه رو شریک کنی... تو شکایتت از دنیا دسته جمعی گروه برای تظاهرات علیه خدا تشکیل بدی... می تونی گریه کنی...سرت رو به دیوار بکنی... هیجان زده بشی..اروم بشی... همه حس هایی که می تونه دریغت باشه اینجا پیدا کنی...
شبنم:-2-40-: دوست داشتم پستت می موند..دوست دارم از باری که روی سرشونه هات سنگینی می کنه به اندازه دو مشت.. اندازه همین سرانگشتا بردارم ...:-2-40-:
غزلی گوزن... این ارتباط حاصل نشد.. می خواستم بگم... گاهی باید صبر کنی تا خدا خودش و نشونه هاش رو نشونت بده... صبور باش عزیزم...
مهدی بیا خاطره بنویس.. الی تو هم... می بینیم که نوه مان سعید جان هم خاطره نوشته اما باز مثل سابق خاطره نمی خونه....
مینا اجول.. تو هم بیا خاطره بنویس دیگه...
لیلا یه حلالیتم از تو می خوام... از مینا بپرس وقتی حالت خوب شد...بهت می گه چرا... :-2-40-:
تازگیا زیاد فضول شدم.. جالبه ها... یه شرایطی پیش می اد همه جا سرک می کشم...
امروز کوزتینگ بودیم..اعتراف می کنیم از صبح تا حالا اصلا سروقت دفتر دستکمان نرفته ایم.. ما وقتی مضطربیم بیشتر حرف می زنیم... شما خواستید نخونید...
مامانمان با بابامان می رود مسافرتی دو سه روزه ما عین این بچه ننه ها غصه مان گرفته.. خواهر کوچیکه هم امروز صبح راهی یونی شد.. رفت شمال .. زنگ زده می گه یه بارونی می باره بیا و ببین...دوست داشتم الان لب دریا بودم..
خروش دریا رو دوست دارم.. داد می زنه.. داد می زنه .. داد می زنه...
اینه که ما تهناییم و مام مان امر نموده که باید خونه اجول مان برویم... اینا هم سخت گیر.. امانت بازی در میارن سر ما... بساطی می شه.. ولی خوب خوش می گذره.. کلی از الان برای تایم های خالی مون نقشه کشیدیم...:mrgreen:
فاطی حس ت رو درک می کنم..حس می کنی همه دنیا بهت هجوم می اره...
چقدر حرف زدم.. برم.. عصرم کلاس دارم واویلام امشب...
من امشب کشته می شم..:-2-06-:

خدایا بابت همه مهربونی هات مرسی.. خیلی چاکریم...:-2-40-:

Babak
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۱ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
دوشنبه 4 مهر ماه سال 90

پاييز هم رسيد...فصل خزون...غروب هاي سرد... تنهايي هاي مداوم... دلتنگي هايي براي هيچ كس... انگار همين ديروز بود....پاييز پارسال...
از سركار كه مي اومدم خونه..يه خورده استراحت ميكردم تا هوا كاملا" تاريك ميشد... بعدش...كاپشن ورزشي مي پوشيدم ...هدفون توي گوشم....
هر چي موزيك به قول امروزي ها ، جك و جوات بود رو ميريختم توي گوشيم... مسعود فردمنش با شهره ! شهرام شب پره با ناهيد! جهان! هوشمند عقيلي...
از همه مهمتر خواننده محبوب و مردمي ايران جواد يساري!! و صدالبته داريوش!! و...و جفا ميشه اگه اسمي از حميرا نياريم!!...هايده هم كه....
هيچ ربطي به هم نداشتن ميدونم...اما آهنگاشون رو گلچين كرده بودم... آهنگ هايي كه ازش خاطره داشتم...راه مي افتادم تو خيابونا...يه دفعه از فاطمي تا ميدون ونك پياده رفتم...
آنقدر بهم كيف ميداد...جلوي سينما افريقا...ملت دو ساعت مي ايستادن كه برن يه فيلم در پيت ببينن..و آخرش وقتي ميان بيرون به اونايي كه تو صف ايستادن بگن فيلمش عالي بود!!
حتما" ببينين!! وبعد توي دل خودشون به ريش طرف .. بخندند .. يا مثلا" جلوي پارك ملت عزيزان مرشد بر وزن ارشاد..بيان يه گشتي بزنن...
بعد از بغل هاي پارك دختر و پسر بود كه قايمكي ميومدن بيرون... با كه نه گاهي آنقدر توي فكر خودم غرق ميشدم كه چراغ قرمز رو رد ميكردم و با صداي دري وري راننده ..
.تازه ميفهميدم جريان چيه... يا كه گاهي شيطنتم گل ميكرد و يه بنده خدايي كه بدجوري داشت به خودش مپيچيد و آدرس w.cرو از من مي پرسيد رو گمراه ميكردم...
يا وقتي جهان رو گوش ميكردم...كه مي خوند: تو چشم تو ..يه حادثه است كه از ستاره سر تره... نجابتي تو چشماته...كه آبروم رو ميخره...واسه چشمات پر شعرم...تو پري قصه هامي... دلم مي خواست باهاش داد ميزدم و ميخوندم...
يا همين جواد يساري: خسته ام من ...خسته ام من ..مثل مرغ بال و پر شكسته ام من...سالها كنج قفس نشسته ام من...(آقا من اين جواد رو خيلي دوست دارم..يه قوه خونه داره سر پل جواديه..نميدونم هنوزم هست يا نه...ولي مينشست روي تخت و با جوونا خوشو بش ميكرد..خيلي خنده رو و بامزه است...آدم دست به خيري هم هست...)
هوشمند عقيلي: بعد از جدايي ها..آن بي وفايي ها...فردا تو مي ايي...(اينم يه شعريه تو مايه هاي الهه ناز، هيچ وقت كهنه نميشه)
شهرام شب پره: الفبا...(اين ناهيد ميزاشتش سركار..كيف ميداد...كلا" خواننده شاديه ...اگه از چرت و پرتاش كم كنه)
مسعود فردمنش: به يك درياي طوفاني ...دل ما رفته مهماني...(دوران دبيرستان ما هركي ميخواست واسه دوست دختر يا دوست پسرش نامه بنويسه اين شعر رو ابتداي نامه يا انتهايش مينوشت و ميگفت با اشكهايم اين نامه را آبياري كرده ام!!)
هايده: بگو يارب ...چه بد كردم...( يعني من ديوانه ي اين آهنگشم...خدارحمتش كنه)
همين حميرا : ميخوام برم دريا كنار...(بچه كه بودم..واقعا" دوست داشتم برم دريا كنار رو ببينم كه اينجوري اين ازش تعريف ميكنه)
داريوش: ياور هميشه مومن( بدون شرح)...
سياوش قميشي: قصه ي امير...كاست معركه اي بود...خيلي اين آلبومشو دوست دارم...
خلاصه الكي با خودم خوش بودم... اما الان ...پاييز همون پاييزه... پياده رو همون پياده رو.... آهنگ ها همون اهنگ ها.... دنيا همون دنيا... اما تنها...اين دل ما دل نيست....
همگي دوستان در پناه حق...

REMIX
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۲۲ بعد از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
4 مهر ماهه1390

من........ATM........ اخراج از زمین : امروز برای پرداخت قبض برق یه بنده خدایی که سرش شلوغ بود رفتم عابر بانک:-2-28-: نزدیک 15نفر جلوی من بودن :-2-15-:خلاصه بعد از 25 تا 30دقیقه ای نوبتم شد،:-2-16-: منم رفتم جلو کارمو انجام بدم که دستگاه محترم لطف کرد از کارتم ایراد گرفت :-2-42-:و خدا روشکر قورتش نداد و پسش داد:-2-27-: .اومدم اون یکی کارتو امتحان کنم که دیدم باید برم از تو ماشین بیارمش،:-2-28-: مردمم که صبر نمی کنن تا من برم بیارمش منو قورت میدن :-2-35-:.رفتم کارتمو آوردم جاتون خالی دوباره واستادم پشت یه دیوار انسانی که این بار از 20نفر تشکیل شده بود منم دلو زدم به دریا و واستادم :-2-15-:حالا هی برمی گشتم پشت سرم و اونور خیابونو نگاه می کردم :-2-13-:. یه آقه هم هی منو مشکوف نگاه می کرد :-2-17-:هی ما برمی گشتیم هی این مارو مشکوف نگاه می کرد :-2-17-:و سر تکون میداد . یه جوری نگاه می کرد که انگار مطمئنه من دارم دنبال یاسرو و ناصرو عامر و عامر و .....(ما به این اسم علاقه مندیم دوست داشتیم دوبار بنویسیم .حرفیه ؟:mrgreen:) اینا میگردم بیچاره نمی دونست بد جایی پارک کردم دارم نگا می کنم که یه وقت جریمه نکنن خلاصه بعد از این که لازم شدو منم بدیو بدیو رفتم ماشینو جابجا کردم :-2-36-:و برگشتم مثل اینکه این آقای محترم متوجه اشتباهش شد :-1-:و فهمید دنبال کسی نمی گردم اینجوری نگام می کرد.:-2-27-:( فضول!!!!!!)منم اینجوری شده بودم :-2-28-:. قسمت شدو رفتم جلو و کارمو انجام دادم این بار کارت مشکلی نداشت و عابر بانک با گرفتن دو کارت ما رو از زمین اخراج کرد:-2-22-:(دنیا برعکس شده ).

من ....... الان ......احساسم :خوب ،خوب ، خوب ، خوب ، خوب ،خوب:-2-41-::-2-41-::-2-41-:

:-53-::-53-::-53-:صرفاً جهت اطلاع:-53-::-53-::-53-:


دخترا سیب گلابن:-5-: ....مثل برفن:-5-: ....مثل آبن :-5-:: دختر خانومای گل نودوهشتی فکر کنم بد نباشه به اطلاعتون برسونم که 5 شنبه روز دختره و می تونین هر چقدر که دلتون میخواد بتازونید :mrgreen:(آره حتماً). 5شنبه دنیامال دخترای گله :-2-41-:. اینم یه آهنگ در مورد سیب گلابای نازنین پیداش کردم گفتم بد نیست شما هم گوش بدید . شعرش که خیلی قشنگه.:-2-41-:

http://www.4shared.com/get/EABdUVa5/Sibe-Golab.html

روزتون خوش:-53-::-53-::-53-::-53-:
الهام


بابک نازنین :-2-40-:: خوش بحال شما ها که با خیال راحت می تونید وقتی هوا تاریک شده پیاده از فاطمی تا ونک برید . اینجور جاها دلم می خواد منم پسر باشم و احساس امنیت بکنم و وقتی همه جا تاریکه و خیابونا خلوته برم بیرون پیاده روی .

گنجشک
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۴۳ بعد از ظهر
:-2-39-:درود دوستان!:-2-25-:
نمی دونم چرا امسال اصلاً حال و هوای پاییز رو حس نکردم... .:-2-15-: نمی دونم چرا امسال زرد شدن درختا رو ندیدم :-2-15-:و نمی دونم چرا اصلا نفهمیدم که هوا سرد شده...:-2-15-:
یعنی این همه اتفاق افتاده و من نفهمیدم؟!
چقدر بد شد حالم... . چرا این طوری شد امسال؟!
پاییز برای من مقدسه... اما امسال یادم رفت برم پیشوازش... . یادم رفت بهش خوش آمد بگم... یادم رفت بهش بگم چقدر خوشحال شدم که یه بار دیگه هم دیدمش! :-2-39-:
پارین امروز بهم گفت انقدر خودت پاییزی شدی که دیگه این چیزا رو حس نمی کنی!
امروز صبح دو تا دختر بچه اول دبستانی رو دیدم که داشتن می دویدن سوار سرویسشون بشن! چقدر کوچولو بودند... یعنی ما هم بچه بودیم انقدر ریز بودیم؟! کوله دخترک هم قد خودش بود! خنده ام گرفته بود! به خاطر این که شیک باشه چقدر سختی تحمل می کنه!
دلم واسه روزای مدرسه تنگ شد یه لحظه... واسه سر و صدای بچه ها... واسه قرارهای دوستانه... واسه شوخی های راه مدرسه... واسه استرس امتحان ها... واسه همه اون روزایی که گذشتن و مثل تمام روزای گذشته دیگه تکرار نمی شن... .:-2-39-:
امروز از دست آرشا فشارم پشت سرم سینه خیز میومد! انقدر که برگشتم خونه! آخه یکی نیست بهم بگه تو که این کاره نیستی مجبوری که تو روی آرشا وایسی؟!:-2-43-:
باهام حرف نزد اما نگاهش... واااااااااااای! فشارم اومده بود روی هفت!
پارین بهم گفت تو خودت خودت رو آزار می دی! جو می دی به ماجرا! مازوخیسم حاد داری! :-2-36-:
دوست دارم برم شمال... دلم خیلی گرفته... خیلی زیاد... :-2-39-:
کاش بابا بذاره... !
راستی دیشب فهمیدم که نباید خیلی احساس غربت داشته باشم! روانی تر از من هم هست! پسرعموی همیشه خارج از صحنه ام جناب پرشان بهم زنگید ازم تشکر کرد که مامان و باباش رو رسوندم به نقطه جوش!!! :-2-42-:
من نمی دونم ما چرا خانوادگی این همه مورد روانی داریم؟! فکر کنم یه مشکل ژنتیکی داریم! هی بگن ازدواج فامیلی اشتباهه و خانواده من گوش نکنن! نتیجه اش می شه بچه هایی مثل ما دیگه... . :-2-35-:
شاد باشید دوستان...
بدرود!

armin gerrard
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۵۹ بعد از ظهر
سلام خوبين خوبم!
ميبين تو رو خدا پروفايلم شده شبيه پرو ي منفيا:-2-30-:
واااااي امروز خيلي الافم خيلي حوصله م پوكيده كاش حداقل رفته بودم شركت خودمون بابا!!!!:-2-38-:همش دارم تو نت ول ميگردم مامانم زنگ زده خونه ميگه داري چيكار ميكني ميگم تو نت وب گردي ميكنم....!ميگه مگه كار و زندگي نداري بچه جان تو كه همش ولگردي ميكني:-2-06-:
ناهارمم خودم درس كردم يك چيز اجق وجقي شد كه نگو......مثلا قرار بود بشه قرمه سبزي شد آبزيپو:-2-22-:بعد برنجمم كه سوخت زنگ زدم برام پيتزا بياره پيتزارو خوردم الان گلاب به روتون دل درد گرفتم سر ظهري و حساسيت شديدم به فلفل دلمه اي :-2-28-:......
چه كنيم ديگر زندگيه ميگذره....!بلكه ايشالا سال ديگه اين پسر خاله هه بياد مارو ورداره با خودش ببره ديوونه مون كردن اينااااااااا:-2-39-:
تازه تو اين شرايط مامانم ميخواد زن بستونه برام!ميگه يه دختره هس از انترمام خيلي دختره خوبيه بياو بگيرش مارم راحت كن....!:-119-:
آخه شما بگين آخه با عقل جور در مياد دختر دكتر با پسر ليسانسه ازدواج كنه؟ميشه آخه؟:-2-33-:
بعدشم من الان هنوز به سنش نرسيدم كه.... حداقل 30 سالم بشه بعد اول جوووني خودمو بدبخت كنم كه شي بشه آخه هااااان؟
بگذريم از زنو زندگي كه اين حرفا زوده واسه ما واسه خودمون الكي كابوس درس كنيم بيخودي.....
يكي تكليف ما رو تو اين الافيا مشخص كنه....من چي كار كنم ؟:-2-36-:

Bahar Cheshmak
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۰۸ بعد از ظهر
سلام امروز 4 مهرماه
ساعت 16:10
ساعت کاری داره به پایان میرسه امروز روز خوبی بود یعنی بهتر از دیروز بود
نصف بیشتر وقتمو با همکارم بحث و گفتگو میکردیم امروزم گذشت امید فردایی خوب

+Lily
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۱۰ بعد از ظهر
بيرون
مسعود فردمنش: به يك درياي طوفاني ...دل ما رفته مهماني...(دوران دبيرستان ما هركي ميخواست واسه دوست دختر يا دوست پسرش نامه بنويسه اين شعر رو ابتداي نامه يا انتهايش مينوشت و ميگفت با اشكهايم اين نامه را آبياري كرده ام!!)


آی خدا ... :-2-06-:
آقا بابک ببخشید که دارم به احساسات پاک شما لطمه میزنم ولی باور کنید همین صحنه هاس که اشکو تو چشای آدم جمع می کنه ... از خنده :-2-35-:
پس چرا اطرافیان ما شعر کوچه ی مشیری رو می نوشتن ؟ :-2-17-:
یا نهایتش تو قهراشون اون « عروسکی بودم برات ... »
چه دوران خوبی بودا ... ما زیاد عشقولنس دور و برمون نبود متأسفانه ! یکی بود دنبال دوستم بود بش میگفتیم عبدُل ! :-2-08-:نهایت قهرمان بازیش این بود بچه خواهرشو بغل می کرد می اومد سر کوچه دوست منو نشون بچه میداد میگف زن دایی :-2-22-:
ما الان داشتیم سریال وضعیت سفیدو می دیدیم ، جالب بود ، شما هم حوصله داشتین ببینین
یا خدا ، اون آخرش که چراغ گردسوز دست امیر بود ، تو صورت دختره بردش بالا ، دختره خیلی خنده دار بود طفلک
ابروهاش :mrgreen:
یعنی خدا آویزون کنه از پل صراط اون آدمیه رو که ساعت 7 صب اشتباه زنگ می زنه خونه ی کسی :-2-30-:
مادربزرگمم یه ریز ما رو صدا میزد که تلفنو برداریم ، منم با عصبانیت بلند شدم ، گوشی رو برداشتم ،: الو :-2-33-: دیگه نمی دونم واقعا اشتباه گرفته بود یا از غرش من ترسید :-2-27-:
عسل کش ما رو یادته ؟ همون که خواب دیدم و اینا ! نمایشگاه کاریکاتور گذاشته
آغا :-2-27-: مام با این نقطه چین:-2-35-: رفتیم ، این بشر اینقدر خندید ، هی من گفتم ساکت باش ، دو تا دخترم اونجا بودن ، هی زر میزدن با کش :-2-33-:چه معنی داره دو تا دختر با یه پسر ؟ :-2-43-:تازه هیشکیم غیر از اون سه تا و ما تو سالن نبود ، قباحت داره آغا :-2-33-:داشتم به انیس می گفتم اینقدر نخند که یهو کش بغل دستم ظاهر شد ، قلبم افتاد تو کفشم ، :-2-33-: « خانما اگه سوالی دارین در خدمتتونم » منم خواستم بپرسم با اون دخترا چی می گفتین ؟ ها ؟ ها ؟ ولی ما خجالتی :-2-41-: فقط گفتیم مرسی :-2-41-: ولی اگه یه بار دیگه رفتم بش میگم احساس میکنم چن تاش تکراری بود :-39-:

من دارم درس میخونم :-2-38-: نمی دونم چرا از رو نمیرم :-2-36-::-2-28-:

nairika
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۱۳ بعد از ظهر
سلام همگاني خوبين كه
يادش بخير يه استاد داشتيم خيلي جالب حرف ميزد و ميگفت اگه تمام دانش دنيا رو يه دايره فرض كنيم با شعاع 1000 متر و دانايي خودمون رو فرض كنيم دايره اي به شعاع يك سانت حالا دانش ما مساحت دايره به شعاع يك سانت هست ولي مرز ندانسته هامون هم نسبت به دانش جهان اندازه طول خط همون دايره است
حالا خودمون رو ميكشيم درس ميخونيم تحقيق ميكنيم و سطح علممون رو بالا ميبريم و دايره دانش ما به شعاع 1 متر ميرسه و خوشحال از اين افزايش مساحت دانايي هستيم ولي دريغ از اينكه حالا ندانسته هامون هم به ميزان طول خط همون دايره افزايش پيدا كرده حالا بايد خوشحال بود يا غمگين؟!
ديروز به طور كامل ترور شخصيتي شدم چرا چون اون آقاي محترمي كه پشت ميز نشسته و داره مثلا ملت رو راهنمايي ميكنه واسه گرفتن حقشون با خانوم جماعت مشكل داره و به راحتي به خودش اجازه ميده با كوبيدن شخصيت طرف مقابلش خودش رو بزرگ نشون بده كه چي بشه(احتمالا يادش رفته كه وقتي از مردم ماليات ميگيرن تا خدمات رساني كنن كاري به زن يا مرد بودنش ندارن)
ميدونستم سكوت من رو تعبير ميكنه به ضعيف بودن و نادون بودنم ولي همين براي من كافيه كه همكارش به جاي اون ازم عذر خواهي كنه چون يه شخصي كه شعور داشته فهميده كار كي اشتباه بوده
فكر كنم دارم زيادي آسمون ريسمون ميبافم خاطره اي نبود تو اين چند روز
نيلو نوشت: زيارتت قبول :-2-40-:
يگانه نوشت: ارتقاء درجه ات مبارك عزيزم:-2-40-:
آهاي تو كه پشت اون ميز يادت رفته چي بودي و چي شدي منم از همون خاكيم كه تو ازش به وجود اومدي پس لطفا ظرفيت سمتت رو داشته باش(فكر كنم ديگه داره عقده ام خالي ميشه)

بازباران
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۵۸ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
خدمتتون عرض کنم که من واین خاتون (ماشینم اینا)ماجراها می بینیم .که نمیدونم قشنگه ،زشته ،وقیحه ،خیال انگیزه ووووالبته شاید وهم ناکه که من زیادنمیترسم ولی خاتون گریپاژمیکنه
دلش میگیره ..من میخندم ومیگم اینقدر حساس نباش ...
من وخاتون لازم بود دراین چنرروزه دوجا استوپ کنیم...ودوصحنه اجتماعی ببینیم که شبیه هم با کمی تفاوت هستن
صحنه اول:شهرک غرب دورمیدون...
دختری بی نهایت خوش لباس ولی با صورتی مملو از آرایش(فکرمیکنم سرش وکرده بود تو لوازم آرایش ودر آورده بود)واستاده بود لاین دوم اتوبان..5تا ماشین که خرابش زانتیا بود ..صف کشیده بودن ...خنده ایی کردکه دندونای نامرتبش معلوم شد ...سری تکون دادو رفت سراغ ماشین دوم ..دوتا مرد حدود 45 تا 50 خط اوی لباسشون هندونه نصف میکرد..از تمیزی صورتشون برق میزد که البته با اومدن دختر کنارماشین ...دیگه دیگه ژنراتور انگاری روشن کردن(کی گفته فقط قدیسین صورتشون میدرخشه)
دختره خندید انقدر کرم داشت که هفت هشتا گسل زلزله خیز تو چهره اش نمایان شد
وای خدا چه دستبندی ..عجب کفش وه روسریشو...وای پوش موهاش وکه نگو
سوارشد(تو دلم فقط بخاطر زحمت فردی که اون پیراهن وشسته وبا اون دقت اطوزده کلی خندیدم)
خاتون به تته پته افتاد
صحنه دوم :پل مدیریت
دختری هراسون از لابلای درختا پرید وسط اتوبان ..نگاهیم به عقب کرد ...فقط جهت اطمینان
دستی به مانتوی رنگ ورفته اش کشید ...صاف واستاد
خدای من ملکه زیبایی ...بی نهایت دختر زیبایی بودوسن کم شاد به 15 نرسیده بود ...چشمای درشت وسیاه...(البته ابروی دست نخورده وپر)روسریش کهنه که بعدار دورگردنش عقب بسته بود...لبای صورتی..پوست بدون لک والبته برنزه(تیپش به جنوبیا میخورد)
کفشش ازجلوش بازشده بود .معلوم بود تو راه رفتن کلی هر هر میخنده
واستاد
منتظر تاکسی نبود...دونه دونه ماشینارو چک میکرد...که دوتا پسر جون با پژو206چشش وگرفت ..پسرا زود زدن کنار دختره رفت جلو ...پسرا یه نگاهی به سرتاپاش کردن و پا گذاشتن روگاز
دختره مدمغ روش وبرگردوند ودوباره چک کردن ماشینارو ازسرگرفت
این ومیگن تبعیض طبقاتی...ولی در هرصورت در جامعه ما زنه نه...وتولیدکننده البته ...مصرف کننده هامونم معلومه دیگه
راستی میدونین میون حیوونات بی مصرف ترین حیوون شیر نره..وزندگیش وحیوون ماده میگردونه...
خوب دیگه رابطه تولیدکننده ها ومصرف کننده هارو بفهمین
والبته دردناکترین واحمقترین تولید کننده البته از نظر من زن اطوکشه...:-2-06-:
شبنم :-2-40-:
لیلی:-2-40-:
بهی:-2-40-:
ندا:-2-40-:
فعلا بایتون باشه

حاجی بلا
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۰۸ بعد از ظهر
به نام او
+ بهی جون خیلی خوشحالم که برگشتی ...خیلی خوشحالم----

+- لیلیونم خوشحالم که خوبی

_+فاطی جونم تو خوبی تو میتونی -میتونی ایشالا یه روزی همین جا قبولیت تو رشته مورد علاقتو بهت تبریک میگم

++ چقدر خوشحالم که خاطره دوستامو اینجا میخونم -وچقدر ناراحتم که حضور بعضی دوستان اینقدر کمرنگ شده...

+ میدونین دانشجو شدن - مدرسه رفتن یه شوق و ذوق داره که با همه خوبی ها و بدیش نمیشه انکارش کرد....خوش به حال اونایی که میتونن با خودشون لپ تاپ ببرن خوابگاشون -خوابگاه ما نمیزارن -یعنی دیگه در حد جام جهانی دارن گیرای الکی میدن...


+= کربلایی نیلوفر زیارتت قبول

++ بچه ها ترو خدابرام دعا کنین ...

+= خاطره اخوی بابک رو که خوندم یاد دعوایی که تو خوابگاه بین منو بچه ها اتفاق افتاد البته به شوخی و خنده بود سر همین اهنگا اخه من مموری گوشیم پر از این اهنگای خواننده های قدیمی خلاصه بچه ها به ما گفتن اهنگ بزار ما هر چی میزاشتیم میگتن وای ما خودمون دپرسیم بدترمون کردی خلاصه اصلا این خواننده های قدیمی عزیزمون یه جور دیگه صداشون و ترانه هاشون به دل میشنن خلاصه ما بشدت دنبال این جور اهنگاهسیم کسی داشت برامون بزاره خیر میبینه--- اخه طی یک عمل ناشیانه همش پاک شده از تو سیستم از جایی که من و زلزله خیلی با هم دعوا میکنیم من اهنگای اجق وجق اونو پاک کردم اونم من که نبودم اهنگای من و پاک کرده – اخ بمیرم یه فولدر پر از اهنگای داریوش یه فولدر پر اهنگای مرحوم هایده و مهستی-قمیشی هام -کلی اون روز زدم تو سر خودم—


+- سهیلا جون عجب خاطره ای....


_+= ناهور جون آی گل گفتی ادم دلش میخاد تو یه جاده پر از درخت وپر از برگ های آتشین پاییزی قدم بزنه همراه با موسیقی طبیعی برگهای پاییزی ...



++ خلاصه جونم براتون بگه ماشنبه عصر رفتیم گچساران دیشبم برگشتیم اخه گفتن تا بعد از حذف اضافه کلاس نیست...اخه ما ترم قبلی اومدیم چند روز بعد از حذف اضافه رفتیم دیدیم ای دل غافل یه هفته است کلاسا شروع شده ....خلاصه دیه میخایم 10به بعد بریم چون گفتن 10تا 15کلاسا شروع میشه...
-+_ امروز صبح رفته بودم پیش زهرا جونم بعد کلی زدیم تو سرکله همدیگه به یاد دوران قبل از ازدواج زهرا کلی صفا کردیم ازاون جایی که دیه امین ساعت 1میومد هر چی زهرا گفت نرو گفتم نه این روزا دیه تکرار نمیشن خلاصه زهرا رو یه ارایش صورتی خوشمل کردم یه لباس خوشملم پوشید البته این کارا رو به زور وفحش انجام داد اخه زهرا از اون بی حال و حوصله های روزگاره –منم دیه بساطمو جمع کردم برگشتم خونه-


++++ روزای پاییزی امسال اصلا به دلم نمیشینه...اصلا پاییزو حس نکردم ...این روزا ایقد دلم میخاد بارون میخواد که نگو-هیچ وقت تو بارون چتر نداشتم هیچ وقت چترو دوستنداشتم دوستداشتم همیشه خیس بشم تا حسش کنم.....



***دلم برا آغوش خدایی جونم خیلی تنگ شده- میدونین حس خیلی بدیه این که از خدا دور باشی نتونی لمسش کنی-حس میکنم خدا دیه دوستمنداره و تحویلم نمیگیره البته بهش کاملا حق میدم....کاش دوباره آغشتو برام بازکنی ...کاش بشه دوباره سرمو بزارم روشونه هات..کاش دوباره مثل قبل دستامو بگیری بزاری حست کنم...مهربونم خدایی جونم دوری ازت بدترین درده وحشتناک ترین درده---خدایی من شرمنده ام –میشه من و بببخشی خدایی جونم عزیزکم دورت بگردم اخه---میدونم میدونم میدونی یه ترسی داره نمیزاره بهت نزدیک بشم ترس پس زدنت میترسم نخوای من و میدونی چیه نمیخام بترسم شبا که سرمو میزارم رو بالشت حست میکنم که نگاهم میکنی اما خودمو گم میکنم قایم میکنم تو تاریکی شب – میدونی چیه ازت شرم دارم...میدونی خدایی جونم دوری و فاصله همیشه برامبد بوده همیشه...من از این فاصله میترسم...نمیدونم چرا...دوستدارم یه جورایی مثل لباس سفیدی که میشورن و تمیز میشه روحمو بشورم و تازه کنم – اما هر کاری میکنم باز هم یه لایه هایی ازسیاهی رو دلم مونده...نمیخوام من این دوریو نمیخام – من که بهت گفتم از این امتحانت صفر شدم مردود شدم-میشه یه فرصت دیگه بهم بدی –تو خیلی خوبی عشق من....همیشه من و شرمنده ام میکنی این یه بارم ببخش من و ببخش خواهش میکنم...راسی میشه فرشته هاتو برام بفرستی پیش یه نفر تا به خونش دعوتم کنه....من اونجا رو خیلی دوستدارم به اونجا نیاز دارم.....هی خدایی جونم چقدر شرمنده اتم...چقدر من بدم...خدایی جونم مهربونم...نذار اینقدر ازت دور بشم خواهش میکنم التماست میکنم.....خدای خوبم...


)+( فرشته کوچولوم دلم برات تنگ شده شبها با یادت بغض میکنم الان 6روز ازت بی خبرم نمیدونم کجایی و در چه حالی..فرشته کوچولوم هر روز شمارتو میگیرم –میدونی از صدای اون زن بدم میاد ولی هر روز روز زنگ میزنم تا یه روز دیگه صدای اون زن رو نشنوم-فرشته کوچولوم یادته بهت گفتم –گفتم بی ریا دوستدارم-هنوزم بی ریا دوستدارم-همیشه دوستداشتم اینقدر باهات راحت بودم تا یه حرفاییم که تو دلم خاک میشن رو بهت میگم اما به یاد دل کوچولوت که میافتادم با اون همه....روم نمیشد بهت بگم....فرشته کوچولوم خیلی دوستدارم نبودنت سخته برام---خدا کنه که هر جا باشی دستات توی دستی خدای مهربونم باشه...



یکم شادیم خوبه اه این که شد غم نامه
خوب من خاطره شادی نداشتم که بگم بخندین براتون چنتا جَک گذاشتم....
(اِ بخند دیه - آفرین لبخند-آفرین بیشتر بخند- قه قهه بزن افرین تو میتونی بخن و شاد باش)


@@ یک بار سارق مسلح میره خونه غضنفر دزدی . اول رو می کنه بهبرادر غضنفر میگه اسمت چیه میگه رحیم
دزده میکشتش رو به زن غضنفر میکنه میگه اسمتچیه
میگه فاطی دزده میگه چون اسم زنم فاطی هست کاری باهات ندارم
رو میکنه بهغضنفر میگه اسمت چیه
غضنفر میگه والا اسمم غضنفر هست ولی تو خونه صدام میکننفاطی


&&&& غضنفر میره خونه میبینه بوی گاز میاد به زن و بچه هاش میگهبرق رو روشن نکنید من کبریت آوردم





يارو هواپيما مي دزده . ميره به خلبان مي گه برو لندن مي گه نمي رم. مي گه خب برو دبي مي گه نمي رم. يارو مي گه پس برو تهران خلبان مي گه نميرم. يارو مي گه بابا پس حداقل بده يه بوق بزنيم...
.

غضنفر رفت مشهد حاجت بگیره . نشست تو حرم گریه و زاری و نذر و

نیاز و التماس که یا امام رضا یه کاری کن این الگانس و من برنده بشم

چند وقت اونجا نشست و گریه و زاری کرد . بعد یه شب امام رضا اومد

به خوابش و گفت : بابا ، اول برو تو بانک یه حساب واکن بعد بیا ...



**یه بنده خدایی صد هزار تا صلوات نذر میكنه ، برای ادای نذرش میره وسطه ورزشگاه آزادی داد میزنه : محمد یاش صلوات



حاجی بلا-یک عدد دختربد-بد
چهارمین روز پاییزی سال1390
17:58عصر

pari_shaun
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۳۶ بعد از ظهر
درود به همگی:-2-25-:.این تایپیک چه قدر باحاله.کاش زودتر باهاش آشنا شده بودم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/flirtysmile3.gif

خیل خستمه نیتونم تا شب بیدار بمونم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/bigbed.gif برای همین الان خاطره ی امروزمو میگم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/bubblesmiley.gif

روز دوم دانشگاه خیلی خیلی خسته کننده بود http://www.9movie.co/forum/images/smilies/sad.gif

تا بعدازظهر همش با یه استاد کلاس داشتیم اونم شیمی..:-2-43-:
فقط 1 ساعت اصول کار در آزمایشگاه داشتیم اونم همون استاد بود http://www.pic4ever.com/images/shame.gif

حسابی پوکیدم همش میگفت کتاب نمیخواد :-2-43-: جزوه بنویسید :-2-43-: دستم داغون شد :-2-43-:
تند تند میگفت..نامرد:-119-:
پرتوه ی IR رو میگفت زیر سرخ http://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gif بهش کلمه ی فروسرخ رو یاد نداده بودند http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif

خلاصه اینم از استاد شیمیمون http://www.9movie.co/forum/images/smilies/sad.gif

ساعت 6 رسیدم خونه..جنازم برگشت.http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28732%29.gif

خداروشکر تا شنبه دیه کلاس ندارم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/loveshower.gif

پ.ن: دوستم (نسیم) که دانشگاه شیراز قبولیده بهم اس داده گفته پری رفتم سوپری فروشنده شبیه آلایژا بودhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/droolsmiley.gif
بازیگر خاطرات یک خون آشام رو میگم. عاشقشه.منم همینطور.میگه همش اونجا تلپ میشم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/flirtysmile2.gif
همهمون خون آشامی شدیم رفت :-2-08-:
خیلی حرف زدم :-2-35-:
همتونو دوست میدارم :-2-16-:
بدرود همگی http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/svyr4qxrzzcrp72adat.gif

فیلسوف کوچولو
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۴۸ بعد از ظهر
سلام
امروز روز خوبی بود...خدا رو شکر....هرچند که یه شوک بهم وارد شد...ولی اونی که بهم شوک وارد کرد نمی دونه که چه خبره...که اون"بودن" مهم نیست...مهم صرف فعل "به یاد بودن"هـــ
بی خیال...
امروز فهمیدم دوستم نامزد داشته و نامزدش ترکش کرده...چقدر بد!!!یه دختر 17ساله....چه پسرای بدی پیدا می شن:-2-31-::-2-43-:
جالب اینجاس که تمام این مدت که تو دوره تابستون می رفتم مدرسه،نامزدش میومده دنبالش ولی من فکر می کردم داییشه...یعنی خودش گفته بود داییمه...:-2-06-:
می گفتم آخه چه دایی مهربونی داره:-2-06-:ولی حالا فهمیدم که نامزدش بوده...خیلی دوسش داشت.خیلی!
از درون پکید...وقتی می دیدمش تمام غصه هام میومد سراغم...ولی گفتم که روحیه شو بدست آورده...چون دوستِ نامزدش زنگ زده و گفته که علی فقط تو رو واسه پول بابات می خواسته...دختره هم خیالش راحت می شه که تقصیر خودش نبوده...واسه همینم انقدر روحیه ش خوب شده بود...الهییییی...چقدر خوشحالم که دوباره سرحال می بینمش..
یه لحظه حس کردم یه بغض عجیبی دارم..رفتم پشت بوم...به محض اینکه زدم زیر گریه اذان گفت...
خیلی بهم حال داد...واقعا گریه م بهم چسبید....:-2-08-:
هنوزم دلم می خواد گریه کنم...:-2-16-:انگار یه باری از روی شونه هام خالی می شه..نمی دونم چی می شه ولی خیلی بهم می چسبه:-2-41-:
اهاییییییی !!!
پ.ن:خواستم فراموشت کنم ولی دلم به یادم گفت زکی!
این جمله رو پشت بوم که بودم اومد تو ذهنم:-2-22-:

KaVo
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۰۴ بعد از ظهر
به نام خدا
واينک دومين روز مدرسه ها!:-2-20-:
امروز هم شکرِ خدا روزِ خوبي بود:-2-41-:
زنگِ آخر حوصلم سر رفته بود نهار هم نخورده بودم گفتم يه چيزي بزنيم به بدن:-2-35-:
پلاستيک ميوه و خوراکيارو از تو کيفم درووردم سرِ زنگِ حسابان هم بوديم با يه معلم بسياااااااااار سخت گير:-2-31-:
هلو انجيري و شليل و که با کلي حيله و ترفند فرو داديم رفتيم سراغ خيار که دوستان و اطرافيان همه گفتن اين يکي و ديگه بيخيال شو جونِ ما:-2-02-:
خيار بو داره اين معلمه هم تيزه يهو ميفهمه ها:-2-02-:تازه کلاس هم ساکته صداي خرپ خرپش و ميشنوه :-2-02-:
ماهم گفتيم بيخيالِ معلم خيار بزن روشن شي:-2-08-:
خيار و هم با بدبختي زديم به بدن ديديم هنوز گشنه ايم مثکه:-2-19-:
يادِ چيپس افتاديم:mrgreen:بسته ي چيپسم فرو داديم چون ديگه چيزي در دسترس نبود آروم گرفتيم بلاخره:-2-23-:تازه به دوستان هم تعارف ميکرديم:-2-22-:يعني اگه معلمه ميفهميد مسواکمون ميکرد:-2-29-:
يادش به خير پارسال سر کلاس سالاد کلم ميخورديم با غذا:-2-22-:بعدم به عنوان دسر پرتقال ميزديم پوستاش و تيکه تيکه ميکرديم شوتينگ ميکرديم به بچه هاي اون طرف کلاس:-2-37-:فک معلمه نميفهميد!!:-2-19-:
البته يکيشون انقد از من و بقل دستيه گرام سرِ کلاس خوراکي گرفت تا آخر سال وايميستاد بالا سرِ ميز ما تازه با اون حالم يه جوري نارنگي ميخورديم نميفهميد:-2-06-:
اصلا انگار خوراکي خوردن يواشکي سرکلاس يه حال ديگه اي داره:-39-:
حالا قرار شده از فردا ازين تخمه آفتابگردون مزمزا ببرم سرکلاس بخوريم:-2-24-:
ديروز گوشه ي تخته روزشمار گذاشته بوديم بزرگ نوشته بوديم:"177 روز مانده تا پايان سال تحصيلي":-2-27-:
امروز کرديمش 176 روز معلمه اومد سرکلاس اين و ديده بود به مرز سکته رسيده بود گفت اين که نوشتين از فحش بدتره ولي ايول دارين:-2-42-:
بعدم اومديم خونه دوستان مادرجان رو پذيرايي کرديم تا الان:-2-07-:
فردا امتحان شيمي داريم از درساي پارسال ولي نه حال خوندن داريم نه قصد خوندن:-2-38-:
فعلا همين!
يا حق...

بهنوش جون خوشحالم قلم قشنگت و دوباره تو اين تاپيک ميبينم:-2-40-:



تو مغروری ... نمی ذاری بفهمم

که احساست به من تغییر کرده

دلت از آخرین باری که دیدی م

توی آغوش ِ سردم گیر کرده !

ParMoun
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۲۰ بعد از ظهر
سلام
صبح که نبود ظهر بیدار شدم http://www.pic4ever.com/images/kaffeetrinker_2.gif بازم حسین نگرانم بود انقدر خسته و کوفته بودمhttp://www.pic4ever.com/images/bad_boys_20.gif حس نداشتم از جام بلند شم بیام نت بعدش با کلی خستگی بلند شدم اومدم نت http://www.pic4ever.com/images/putertired.gifاس ام اس دادم حسین بیاد نت گفت رفتم ددرhttp://www.pic4ever.com/images/no.gif اعصابم خرد شد بعدش سر اپلود کردن این موزیک ویدئو آرش حسابی کفری شدمhttp://www.pic4ever.com/images/budo.gif گفتم بیخیال اول اهنگ میذارم بعدش میرسم به اونhttp://www.pic4ever.com/images/stretcher.gif عین ی مدیر نمونه سایت اپ کردم بعدش با تمام قوا رفتم جنگ این ملودیhttp://www.pic4ever.com/images/snoozer_08.gif
و بالاخره پیروز شدم البته در این بین هی این کبوتر نامه رسون گوشیم وول وول میخورد وhttp://www.pic4ever.com/images/Laie_13.gif تازه ساعت نزدیک 7 نهار خوردم http://www.pic4ever.com/images/91.gifاعصابم خیلی خرده و با همه سرجنگ دارمhttp://www.pic4ever.com/images/5.gifhttp://www.pic4ever.com/images/bore.gif
همین دیگه تا اخرشب خدا به خیر کنهhttp://www.pic4ever.com/images/connie_24.gif

H0NEY
۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
به نام افریننده بهترین ها

خب امروز روز خوبی بود به جز یه مورد که آخر سر می گم :-2-15-:
زنگ اول که بی کار بودیم :-2-16-:یه حسن کچل کشیدم رو تخته بچه ها یه زره معلم بازی کزدن(به خدا اول دبیرستانم ها ):-2-35-:بعد رفتیم حیاط بچه ها رفتن پشت حیاط که واسه مهد کودکه تاب بازی کردن که من تو این مورد همراهیشون نکردم:-2-28-: بعدم که دیگه زنگ خورد اومدیم حیاط :-2-43-:
زنگ دوم مثلا قرار بود فیزیک داشته باشیم :-2-43-:یه معلمه اومد کلی حرف زد و گفت من هر چلسه از اول تا اونجایی که خوندیم میپرسم ما هم تو کف که چه کنیم :-2-19-:مگه میشه هر جلسه انقد فیزیک خوند مخ بچه ها هنگ می کنه که اخرش معلمه گفت من دبیر زبان فارسیم بچه ها یه نفس راحت کشیدنو از این حالت در اومدن :-2-19-:خلاصه کلی درس دادو بازم حرف زدو اینا بالاخره تشریفشو برد:-2-42-:
زنگ سوم بالاخره معلم فیزیکه اومد و اینم دوباره کلی درس دادو حرف زدو اینا و تشریفشو برد:-2-43-: ما هم مثل زندونیای آزاد شده از کلاس اومدیم بیرون تا زنگ خورد و اومدیم منزل:-2-27-:
تنها بدیش اینجا بود که همون دوستم که گفتم جزو دوستای خوبهم مثلا به خاطر اینکه رفته کلی گریه کردم :-2-30-:فهمیدم بهم دروغ گفته اساسی خونشون که عوض نشده هیچ مدرسشم مدرسه بقلیه خودمون :-2-43-:فقط من موندم دلیل اینکه اینجوری خالی بسته بود چیه:-2-43-: تازه بازم خودش هنوز منو ندیده و فکر میکنه من نمیدونم بهم دروغ گفته:-2-43-:وبازهم به این نتیجه رسیدم که همون بهتره که ادم با هیچکی دوس نباشه:-2-39-:

feedback
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۹ بعد از ظهر
به نام حق
سلام :-2-40-:
دیش دی ری دی دیم
دیش دی ری دی دیم
برزو ارجمند وارد می شود :-2-38-:
نه نه ببخشید سعید فیدبکه اشتپ شد :-2-33-:
عرض کنم خدمت همه دوستان که من دیشب یه خواب دیدم ماورایی :-2-06-:
یعنی خوابم مال صبح بود و به امروز مربوط میشه نه دیشب :-119-:
خواب 98ایا رو دیدم و تو خوابم شبنم نقش اول رو بازی میکرد. تعریف میکنم براتون و واقعاً خنده دار بود :-2-06-:
خواب دیدم تو سایت وارد شدم و رفتم حساب کاربری خودم رو چک کنم که دیدم عنوانم رو زده : همکار بخش فرهنگ و هنر :-2-31-:
بعد دیدم 11 تا خصوصی و 24 تا پیام پروفایل دارم که بهم تبریک گفتن :-2-06-:
تاپیک برام زده بودن که مبارکه و این حرفا :-2-06-: منم اومدم تو تاپیک تا از همه تشکر کنم که دیدم مامان شبنم تاپیک زده و عنوانش رو بالا زده : کاربر حرفه ای :-2-06-::-2-06-::-2-06-: سبزیش پریده بود :-2-06-: بعد اومدم پایین دیدم مینا هم تبریک گفته و عنوانش مدیر بخش اخباره و آبی شده :-2-31-: فرشید شده بود کاربر متوسط :-2-06-: آخه چطور ممکنه؟ اقلاً مدیرم نباشی ، میشی کاربر حرفه ای :-2-06-: نه متوسط :-2-06-: ترکیده بودم از خنده :-2-06-: محمد تندر بن شده بود :-2-06-::-2-06-: رفتم تو پروفایلش دیدم زده banned :-2-06-: بعدش اومدم به بقیه سر زدم دیدم دو تا ادمین داریم :-2-06-::-2-06-: پرنیا شده بود مدیر ارشد :-2-06-: زهرا عیدی هم شده بود معاونت کل انجمن :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: فاطیما هم اومده بود به من تبریک بگه که پایین اسمش زده بود کاربر کوچولو موچولو :-2-06-::-2-06-::-2-06-: نمیدونم چرا اینو زده بود!!! و تعجب کردم! آخه همچین عنوانی نداریم تو انجمن :-2-06-::-2-06-: همه قسمتای خواب رو یادمه ، رفتم برای سمن پیام بذارم که دیدم زده : کاربر فسقلی :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: امیر ژنرال هم عنوانش شده بود : منحرف دهنده ترین فرد سایت :-2-06-::-2-06-: رنگش هم نارنجی بود. یه سری رنگ جدید اضافه شده بود. آنیتا خانم رنگش شده بود زرد و یه کاربر زرد رنگ بیشتر نداشتیم. عنوانش هم مدیر بخش عکس و کتاب با هم بود. رفتم تو فهرست پایین برای اعضای آنلاین که دیدم 3750 نفر آنلاین هستن :-2-31-: و تعداد کاربران 320 هزار تایی بود :-2-31-: بعدش خواستم برم تو حساب کاربریم که مامانم صدام زد سعید نماز نمیخونی؟ :-2-33-: گفتم چرا بیدارم کردی؟ :-2-33-: جای حساس فیلم رسیده بود :-2-33-:
پ.ن : بچه ها من برای خنده دار کردن موضوع ، تو خاطره دیشب گفتم زن پسر دایی پسر خاله بابام که کش دار بشه و بخندیم :-2-31-::-2-08-::-2-14-:
پ.ن : پرنیا برو حال کن جای شبنمو گرفتی تو خواب :-2-22-: چه خواب باحالی بود خدایی ، از همه جالب تر عنوان فاطیما ، سمن و امیر ژنرال بود :-2-22-:
پ.ن : مامی شبنم و مامی الی با این خوابی که من دیدم ، رسماً بدونید پسرتون داره دیوونه میشه. مجنون شدم رفت :-2-22-: برید برام زن بگیرید از دست میرما :-2-22-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 4 مهرماه 1390 تموم داره میشه / ساعت 22:20

mahsan
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
سلام به همه !!

آقا تقصیر بابکه , آخه اون آهنگا چی بود که نوشته بود , منم از بعد ازظهر دلم هوس آهنگای قدیمی رو داشت .:-2-43-::-2-41-:

آهنگایی که شاید الان خیلی ضایع و به قولی جواد به نظر برسن ولی توشون کلی خاطره ست !!

منم هوس اون جمعه به جمعه شهره رو داشتم ولی نداشتم :-2-15-:

به دوستم گفتم دو سوته آهنگه رو بهم داد :-8-:

و منم از اون موقع ده بار گوش دادمش :-2-41-:

اون رو آسمون من رو زمینم , میگه عاشقتم من نمی بینم , اون سواره و من پیاده , اینم از من و عشق آتشینم , اون جمعه به جمعه سرو گوشش می جنبه !!!

اینم لینک آهنگش برای کسایی که مثل من باهاش خاطره دارن !!

http://www.4shared.com/audio/9mvtGE5M/shohre-jome_be_jome.html (http://www.4shared.com/audio/9mvtGE5M/shohre-jome_be_jome.html)

چقد خاطره ست توی این آهنگای قدیمی :-2-41-:

این روزای کلا حال و هوای غریبی دارم !!

طرف صبح و توی دفتر که همون آدم همیشگی , در حال شلوغ کاری و خنده و مسخره بازی و شیطنت , این روزا که دیگه پیش روی زیادی هم داشتیم قبلا از این دوربینای لامصب:-2-36-: یه حسابی می بردم و سعی می کردم حرکات موزونمو جلوی دوربین انجام ندم ولی چند روزه که بهله .....:-2-08-::-2-22-:

ولی برعکس هر چقدر طرف صبح سرحال و سرخوشم بعد ازظهرا کسل میشم :-2-41-:

امروز که خیلی بدم از خواب بیدار شدم

خواب بود سرمم زیر پتو یه لحظه از خواب پریدم پتو رو از رو سرم برداشتم دیدم خونه تاریکه تاریک و در سکوت :-2-39-:

هیچیکی خونه نبود اولین کاری که کردم گوشیمو برداشتم و زنگ زدم و یکم آه و ناله و... کردم تا حالم یکم بهتر شد :-2-39-:

ولی هنوزم کسلم , کلا فک کنم باید برای بعدازظهرام یه فکری بردارم , اینجوری نمیشه . الان فقط یه روز در هفته حس خوب و انگیزه دارم اونم روزی که لیورپول بازی داشته باشه بقیه روزامو دوس ندارم :-2-41-:

تازه موقعی که مریض میشم بقیه رو اذیت می کنم:-2-15-: اینقده دیشب عذاب وجدان گرفتم :-2-15-:یکی نیست بهم بگه وقتی حالت خوب نیست بتمرگ سرجات بخواب چیکار داری بیای نت مردمو آزار بدی :-2-15-:

آقا باز من دارم چرت و پرت میگم . برم پی کارم .

پ.ن : از شادی و روحیه خوب بچه های خاطره نویس مخصوصا برگشتن لیلا لوسی و بهنوش خوشحالم :-53-:

آهنگ روز : کاشکی می شد تو زنده گی ما خودمون باشیمُ و بس/ تنها برای یک نگاه ، حتی برای یک نفس / تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه؟ / تا کی سکوتُ رَج زدن ، نقش ِ نمایش ِ منه؟؟؟؟؟


بعدا نوشت : من تازه الان فهمیدم یگانه همکار شده . تبریکات فراوان همراه با آرزوی موفقیت خدمت یگانه عزیز :-2-40-:

!kimi5
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر
اين مسابقه ها مارو كشت....
سعى داريم تا ﭘيك رو بالا نكه داريم...هى روزكار
هفته اول سبك تره سر ميزنم هى
از دست اين تا ﭘيكاى مساااابقه....!اصلا نميان...!!:((((

-bahareh-
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۹ بعد از ظهر
زنی تنها در آستانه فصلی سرد!!!

چهار روز از مهر گذشت .
امروز تولد مامانم بود ولی هیچکی یادش نبود حتی من که همیشه تولد همه یادمه !
یک ساعت پیش تقویم و برام باز کرد و گفت :ببین امروز چندمه؟
احساس کردم قلبم از بی توجهیم نسبت بهش شکسته !
وقتی حال من این بود خودش پس چه حالی داشت؟!:-2-15-:
فردا حتما واسش کیک میخرم .
هرچند دیره ولی شاید هنوز راهی واسه خوش حال کردنش باشه!
.
.
امروز روز اولی بود که رفتم دانشگاه .
هیچ چیز جالب نبود .
هیچ چی!
صبح ساعت 8 رفتم 7 شب برگشتم.
خسته ام خیلی خسته.
دلم میخواد یکی بیاد ماساژم بده!
دستم درد میکنه .
.
.
امشب شنیدم یکی به خاطر قند انگشتای پاش رو قطع کردن .
مور مور شدم!
چه جوری میتونه بدون انگشت زندگی کنه!
خدایا مگه خودت نبخشیدی ، مگه خودت ندادی که حالا این جوری پس میگیری!


و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی



زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت



در کوچه باد میآمد
در کوچه باد میآمد
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
-سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها میاندیشم



در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور ،
سنگین ،
سرگردان .
فرمان ایست داد .
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت
زنده نبوده است.



در کوچه باد میاید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد.



آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پالگد خواهد کرد؟



ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند


انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .



در کوچه ها باد میامد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد
باد میآمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه
آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد.




من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟




من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند .
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق .
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .



سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند




سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد




چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،
و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود




و من در آینه میدیدش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم . . .


.انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت میدانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به ان زن کوچک بر خوردم
که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت
گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر میبرد



آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "



انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :
صبور ،
سنگین ،
سرگردان . . .



در ساعت چهار
در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش ان هجای خونین را
تکرارمی کند
سلام
سلام



آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشد




من از کجا میآیم ؟
من از کجا میآیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......



چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی
و چلچراغها را
از ساق های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست



و آن ستاره ها مقوایی
به گرد لایتناهی میچرخیدند .
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست



سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست .
زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار .
زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد .



این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
بسوی لحظه توحید میرود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمیداند
آغز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .



پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید .
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .



و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند ...



جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک
در ایستگاه های وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
شهرت خرید میوه های فاسد بیهودگی و ....
آه ،
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
واین صدای سوت های توقف
در لحظه ای که باید ، باید ، باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....
من از کجا میآیم؟



به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."



سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنیم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.



ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی .
نگاه کن که چه برفی میبارد....



شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار



ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

ღ ghazali ღ
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۸ بعد از ظهر
امم
سلام !!
ما اگه این چند شب دست از سر اینجا برداشتیم !!
کاری به کار حالمان نداریم بذار باشه همینجوری واسه خودش !!
برای اولین بار خوش حالم پیشم اینقدر درس هست که چند ساعتی منو به خودش مشغول کنه کاملا !!
میخواهیم خاطره روزانه بگیم !!
دیشب 1 از سایت رفتیم با اینکه قبلشم مثل چی هی هی درس خونده بودیم با حدود 200 تا تست دیگر مواجه شدیم !!( هر چند از قبل میدونستیم )
عمرا حال حل کردنش نبود تا ساعت 3 و نیم فقط کپ زدنش طول کشید !!
اونم رفتیم مدرسه این دوتا معلم هم دریغ از یه اشاره که ما این همه بهتون تکلیف دادیم اصلا حل کردین ؟؟
بعدشم با دوستان کلی به خودمان بد و بیراه فتیم که واسه چی کپ زدیم اون همرو خوب مینشستی چندتاشو حل میکردی حالا باید واسه این هم وقت بزاریم دوباره !!
امتحانامونم امروز کنسل شد !!( کلا من دیروز با خیال راحت تا هر وقت میخواستم اینجا میموندم حرفی نبود تازه ساعت 5 و نیم هم از خواب بیدار شدیم زفتیم مدرسه !! بشدت خوابمان می آمد وقتی اومدیم !! اومدیم دیدم سایت گفته میتینگ !! خوش حال شدیم روحیه گرفتیم دوز داریم هم بچه ها رو دوباره ببینیم هم نویسنده ها رو !!
دیه اینکه مشغولیت و کار زیاد عالیه !! مخصوصا مسئله حل کردن !! حرکت فیزیک !گراف های گسسته !! بردار هندسه تحلیل !!(اینا کار های دیشب ما بود )
به تمرکز ذهن احتیاج داره !!
ولی باز هم بودند در پس زمینه های ذهنمان !!
زندگیم رو به راه است رو به راهه که رفته و رو به راهی که مانده ام ( تحریف شد )
جزو بهترین تفریحات این دو سه روز ما خاطره خوندنه اینجا !! بسی دوست داریم !!
ناهور جان من صبورم به ظرط اینکه دنیا زمان صبر بهم بده نه که همه چیزو یه جا و در یه حکت داغون کنه ( هرچند خودمان کردیم ):-2-40-:
زهرا :-2-40-:
خواهری بهی:-2-40-:
لیلا خانوم دیشب حرف شب قدر زدین و من چقد دلتنگ اون شب !! دیشب بیدار بودم خدا رو صدا نزدم ولی یادتون بودم خیلی !! حس خوبی بود انگار چون روش اون اسم گذاشته شده بود واقعا شب قدر بود و ما حس امنیت میکدیم احساسا اینکه بازم خدا به اندازه اون شب د های رحمتش بازه !!ایدوام همه خوب باشین !!:-2-40-:
کلا امروز روز مگی کامل بود !!
فهلا:-2-40-:

p_f_p
۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
سلام به همگی
وای دلم برای سایت تنگ شده بود
در محدودیت هستیم
یعنی ....
در مدارس به جز جمعه ها دیه نمی ذارن من بیام کلا نت
خیلی سخت بود توی این 5 روزه
تا اسم نت می اومد گریه ام میگرفت
واقعا معتادم
روز اول مدرسه هم خوب بود خوب ک نه عالی ک اینو مدیون نودهشتیا هستم چرا؟؟؟؟
چون
یکی از بچه ها بود خیلی نازه و بچه باحالیه
ازش پرسیدم ک رمان میخونی ؟؟گفت شدید
گفتم از کجا دانلود میکنی؟؟؟
گفت :نودهشتیا
اقااااااا منو میگی جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ ایول ایول
اسم کاربریش رو دیده بودم اونم همین دیه اینجوری شد ک با هم اشنا شدیم اخ جونمی
الانم رفیق فابریکیم تو یاهو و 98ایا
راستی
مامانم توی نکا افتاد منم باهاش رفتم نکا کلا 20 مین فاصله است ولی می ارزه با مامانت بری مدرسه
من تا 12 وقت دارم خیلی دیه نمی نویسم
فقط امیدوارم حال همتون خو باشه
اهان کانون قلم چی هم ثبت نام کردم امروزم جلسه اتمام حجت داشتم
خوش بگذره
سایه بچه محصل

AsalBanu
۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
یه چیزی بگم برم
بهی از برگشتنت خوشحالم
اما حرف اصلیم به فاطیمای عزیزمه
دفعه اخرت باشه این حرفو میزنی :-2-33-:
حوصله مون سر نمیره ؛ قرار نیست فقط خاطره های شاد اینجا باشه
قراره که دلتنگیامون با هم قسمت کنیم
قراره بدوینم وقتی دلتنگیم و غصه دار یکی دیگه غیر خدا به فکرمونه
با خنده هامون میخنده
با غصه هامون غمگین میشه
این یعنی دوستی
( نمیدونم ؛ حسم بهم میگه چند نفری تو سایت ازم دلخورن ؛ برای چی ؟؟؟؟؟ نمیدونم !!!!!!!!!! اما دوست دارم حرفاشون رو ؛ رو در رو بشنوم ؛ دوست دارم اگر ایرادی دارم برطرف کنم ؛ منتظرم )

لیا
۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر
سه شنبه 5مهرماه 1390 خورشیدی
27 سپتامبر 2011 میلادی
28 شوال1432 قمری

شب بخیر:-2-25-:
چراهمیشه فصل پاییز زمان تصمیم گیری های سخت و شروع کارهای بزرگه؟؟؟
برای من که همیشه اینطور بوده و با اینکه تا این سن( جرأت داری بپرس چه سنی!! :-2-01-: ) کم و بیش تصمیم های زیادی رو هم با کمک و بی کمک گرفتم اما بازهم وقتی زمان تصمیم گیری می رسه چهار ستون بدنم می لرزه .
همش فکر می کنم تصمیمی که می خوام بگیرم درسته ؟ همه جوانب کارو در نظر گرفتم ؟ از پسش بر میام ؟ به نتیجه می رسه ؟ برنامه کسی رو بهم نمی زنه ؟ کسی رو دلخور نمی کنه ؟ حرفی توش در نمیاد ؟ خلاصه اونقدر اما و اگر توش پیدا می کنم که آخرشم عطاشو به لقاش می بخشم و رهاش می کنم .
این سبک سنگین کردنا اونقدر فکرمو درگیرمی کنه که تقریباً نمی فهمم زمان چطور می گذره و این درگیر بودن اونقدر زیاده که همه رو نا خداآگاه متوجه وضعم می کنه.پرتی حواس ، کند بودن و اشتباه بودن عکس العمل ، خیره شدن ، نشنیدن حرف بقیه وهزارتا نشونه دیگه که خودم رو هم مستاصل می کنه .
به قول مرجان جون ما بچه های نسلی هستیم که حرفامونو صد بار تو دهنمون مزه مزه می کنیم و می زنیم چه برسه به تصمیمی که می خواهیم بگیریم.
امروز که دیگه فکرم به جایی قد نمی داد و مثل همیشه می خواستم از خدا کمک بگیرم تا دهن باز کردم بگم خدایا ...یاد لیلالوسی عزیز افتادم . راستی با چه جرأتی میخوام صداش بزنم ؟؟منی که فقط موقع گرفتاری به یادش می افتم ... نه اینکه باقی مواقع فراموشش کنم !نه ! ولی به یاد داشتن از روی عادت چه فایده ای داره غیر شرمندگی؟؟؟ ولی عجیب اینه که خدای من همینش رو هم قبول داره و هیچ وقت دست رد به سینه ام نزده .
این معنیش این نیست که همیشه به چیزی که خواستم رسیدم . نه! ولی اگر نرسیدم هم بعداً فهمیدم به صلاحم نبوده . یادم نمیاد از کی و کجا شنیدم که می گفت : خدا هیچ ربنایی رو بی جواب نمی گذاره، اون موقع هایی که ما فکر می کنیم جواب نگرفتیم ،جواب «نه» بوده.واگر فکر کنیم می فهمیم که این "نه" به نفعمون بوده.
دارم فکر می کنم شاید خدا برای همین به بنده هاش اینهم غم و سختی میده ؛ چون فقط اینطور وقتا واقعاً به سمت خدا می رن و بهش نزدیک می شن.
مقصودم از گفتم این حرفااین نبود که جو تاپیکو متشنج کنم ، بلکه می خواستم یکی از تجربه هامو به شما بگم. من یه کلید دارم که همه درای بسته رو باز می کنه و امشب که به فکرم رسید که ازش استفاده کنم ، یادم افتاد که به شما هم بدمش . خدا می دونه که موثره .چون تجربش کردم.
بسم الـ...الرحمن الرحیم
به همین سادگی .نمی خوام کلاس معارف راه بیندازم ، ولی دلم نیومد به شما نگم. این ذکر معجزه می کنه. یقین کن و تجربش کن. می بینی که دروغ نگفتم.منم یکبار دیگه تجربش می کنم و مطمئنم که تنهام نمی ذاره و راه درستو نشونم می ده.


خوب بریم سر وقت پ.ن ها:


بهنوش عزیز اگر چه آشنایی زیادی باهات ندارم ولی خیلی خوشحالم که سر پا شدی.
بابک عزیز من هم به پیاده روی علاقه زیادی دارم ولی برعکس تو ، وقتایی که فکرم درگیره ، ناراحتم و غمگینم بیشتر هوای پیاده روی به سرم می زنه. دوست دارم تو یه جاده که انتها نداره اونقدربرم که ....
زهرا Starحق ویزیتمو بده
زهرا مترو خدا پشت و پناه تو بقیه بچه ها که راه دور هستن باشه
یه تعدادی از خاطره هارو هم هنوزنخوندم.



یه بغل عطر خوش شب بو، هدیه به شب مَلَسِ پاییزیتون:-2-40-:
خدا لحظه به لحظه همراهتون


بعداً نوشت:

چقدر نوشته باز باران رو دوست داشتم . موافقم عزیزم بیچاره اونی که اتو کرده!!!
فاطیما جان ما همه به فکرت هستیم ، لطفاً تو هم بیشتر به فکر خودت باش

saghii
۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۶ قبل از ظهر
به نام او
سلام خوبید؟:-2-41-:
ما ترم اولیا چه گناهی داریم ؟:-2-34-::-2-34-::-2-34-:برنامه دادن در حد لالیگارد نمی دونی چی کارش باید بکنم:-2-43-:بزارم رو سرم حلوا حلواش کنم یا بزنم به دیوار جایه تابلو ای:-2-28-: یه روز 4 ساعت کلاسه اونم چه جوری:-2-42-: یکی 8 تا 10 یکی 3 تا 5 :-2-28-:اخه من چی بگم؟:-2-39-:من چی کار کنم این همه ساعت خالیه وسطشو:-2-15-: خونم که نمی تونم بر گردم برم دانشگاهو متر کنم؟:-2-28-:روزای اولم که درس ندارم که بخوام درس بخونم قرار شده کلی رمان بریزم تو گوشیم سرگرم باشم :-2-27-:تازه خدا خیر بده این نیلو(همکلاسیمه) رو که برای من یه هم دانشگاهی پیدا کرد:-2-16-: وگرنه عملا باید دانشگاه جارو می کردم از بیکاری:-2-27-: البته زیاد برنامه هامون شبیه نیست ولی هی بعضی از بیکاریاشو با همیم:-2-32-: قراره فردا هم دیگرو ببینیم :-2-23-:صداش که فوق العاده ناز بود مثل صدای این دختر بچه ها بود ظریف :-2-41-:اول که برداشت شک کردم گفتم شاید خواهر کوچیکشه:-2-37-: (البته نمی دونم خواهر داره یا نه:-2-22-:)
ازشنبه هم قراره ما هم بریم تو زمره دانش پژوهان بدبخت:-2-22-: کلا هفته اولو تعطیلیم :-2-16-: فردام که قراره بریم بیرون سارارو ببینم فکر کنم قراره کله تهرانو متر کنیم:-2-19-: هی گفت بریم این پاساژ اون پاساژ خدا رحم کنه:-2-18-: ساعته 9 قرارمون:-2-20-: هی گفتم زوده:-2-36-: گفت نه خوش می گذره :-2-05-:هی گفتم من می خوام بخوابم اخره تعطیلاته:-2-35-: گفت نه بیا خوش می گذره:-2-04-: من گول خوردم گفتم باشه:-2-02-: من می خوام بخوابم:-2-03-:حالام پشیمانی هیچ سودی ندارد:-2-24-:
اخوب امروز چی کارا کردم؟اها امروز 1بیدار شدم:-2-35-: دیشب تو خصوصیم صندلی داغ گذوشته بودم:-2-38-: سوزوندم بنده خدارو :-2-32-:اول گفتم یه سوال بپرسم بعد یه سوالم نزدیک 50 سوال شد:-2-22-: هی بنده خدام می گفت بپرس اشکال نداره ما هم که عاشقه شخم زدنه زندگیه اینو اون:-2-27-: تمومه زندگیشو شخم زدیم:-2-26-: کود دادیم:-2-21-: تازه می خواستیم دانه هم بکاریم که قسمت نشد:-2-18-: با این که به شدت خوابم میومد ولی تا اخرین لحظه مقاومت کردم:-2-24-: ولی ساعت 4 مغلوب خواب شدم دیگه به دونه کاشتن نرسیدم
ساعت یک با اس سارا پاشدم رفته بود دانشگاه برا ثبته نام حضوری بنده خدا هی اس می زد می گفت من گیجم سره برنامه نمی دونم چی کار کنم گفتم تا بعداز ظهر باید صبر کنی تا واحدامو بگن منم همون موقع رفتم رو سایت دیدم برنامه رو گذوشتم اس زدم گفتم برگرد خونه گذوشتنت سره کار :-2-43-:برنامه رو سایته بماند که چقدر به برنامه غر زدم ولی دیگه چه می شه کرد چهار شنبه هم باید برم ثبته نام :-2-38-:این جوری که سارا می گفت کلی دنگو فنگ داره می گفت دکتر معاینت می کنه:-2-37-: چه غلطا:-2-43-: یه دانشگاه می خوایم یه کاری می کنن ادم منصرف شه:-2-31-: ناهار خوردم یه کمی تو سایت چرخیدم با این برنامه جالبم فک کنم باید هر هفته بیام سایت 4 روز تو هفته اونم تا ساعت 4 یا 5 تا برسم خونه هلاکم ای خدا من می خوام برم مدرسه نمی خوام:-2-34-:
یه کمی که تو سایت چرخ زدم با سارا حرفیدم بعدم اماده شدم برم مهمونی:-2-04-: خونه دوستم تو راهم کلی با سارا اس بازی کردم در مورده قراره فردا مهمونیم خوب بود خوش گذشت کلی خندیدیم شاد شدیم:-2-05-: اومدم خونه
تشریف اوردم سایت یه کمی صندلی داغ گذوشتم ولی دیگه ذهنمان یاری نکرد برا سوال در اوردن:-2-14-: تازه طرف برگشته می گه نوبته تو منم گفتم باشه:mrgreen: حتما:-2-21-: فقط وقته مناسبو پیدا کن من امادم:mrgreen: تازه مجبور شدیم برا این که دله یکیو نشکونیم از مخفی بیام بیرون اخه چیه این http://www.forum.98ia.com/cb/statusicon/user_online.gif :-2-36-:مثل چلچراغه دوسش ندارم:-2-35-: ولی خوب ادم مجبوره گاهی برا این که دله بعضی ادمارو نشکنه یه کارایی بکنه :-2-15-:گناه داشت طرف:-2-41-: حالا ببینم می تونم باهاش بسازم یا نه :-2-08-:خوب دیگه زیاد چرتو پرت گفتم :-2-27-:خیلیم پراکنده شد:-2-14-:
شب خوش:-118-::-118-::-118-:

ni ni
۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۶ قبل از ظهر
سلام
میخوام از 4 مهر بگم. امروز رشت بارون شدیدی بود در حد اب گرفتگی. فکر کنم همه خبرشو شنیدن. امروز کلی با شادی alonegirl حرف زدم که باعث شد کلی حالم بهتر بشه. شادی جووووونم خیلی دوست دارم دوز جونم:-2-40-::-2-25-:میخوام که فراموشش کنم اما نمیزاره.:-2-30-: همین حالا کلی حالم گرفت. :-2-30-:به حر حال امروز هم به دفتر خاطراتم اضافه شد امیدوارم که شما دوستای خوبم خاطرات خوش رو ثبت کنین

فرودو
۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۲۳ قبل از ظهر
به نام جان آفرین
خب سلام عرض می شه خدمت همه ی دوستان :-2-40-:
خاطره امروزمان وانگهی رقم می خورد این گونه :-2-38-:
صبح کله ی سحر خانم، دوستمان زنگ زد که بیدار باش بریم دانشگاه :-2-28-: من امروز حذفو اضافه دارم و باید برم آموزش و یه چند تا کار مزخرف دیگه :-2-28-: گفتم خب به من چه من چه کاره ام این وسط :-2-28-: گفت شما همراه منی :-2-36-:( مزخرفِ بی معنی :-2-36-:)
خلاصه راه افتادیم سمت دانشگاه و رفتیم اون تو و این جناب کارشو انجام دادو :-2-43-: اومدیم تو کافی نت نشستیم که انتخاب واحد کنیم مثلا :-2-28-:
سرعت سایت از چیز هم کمتر بود :-2-28-: هی ارور می و هی بازو بسته می شد :-2-28-: همش دو هزار نفر بودن توش :-2-28-: نشستیم با اون یارو کافینت داره رو هم ریختیمو یه برنامه ترور برای نیاز ( رئیس دانشگاه) کشیدیم که وقتی این همه پول داره از ملت می گیره بره بده پهنای باندشو زیاد کنه تا از این بدبختیا نداشته باشیم سر انتخاب واحد :-2-28-:
حالا اینا چرتو پرت بود که ولش :-2-27-:
داشتیم از رو پل رد می شدیم که چشمم افتاد به چند تا ترم اولی :-2-35-: از اون باحالا بودنا :-2-27-: گفتم عکسشو براتون بگیرم که شما هم حال کنید :-2-27-:
اینم لینکش:-2-35-: http://s2.picofile.com/file/7147045264/Image_1485.jpg (http://s2.picofile.com/file/7147045264/Image_1485.jpg)
خب از دانشگاه سر خرو کج کردیم و اومدیم خونه :-2-27-:
خوابیدیمو نون نگرفتیم و کتک خودیمو اومدیم نتو اومدیم بیرونو باز اومدیم نتو باز اومدیم بیرون تا بلاخره واحدای مورد نظر اخذ شد :-2-16-:
بعد اومدیم تو نودو هشتیا که یه هو دیدم یه کابر رنگی تو پروم پیدا شده اول گفتم ها :-2-31-: بعد گفتم هاااااااا:-2-31-: بعد دیدم آهاااااا:-2-31-: این محمدِ خودمونه :-2-16-::-2-16-:
خیلی براش شادی در کردیمو 500 تا هم از کف دادیمو ( بعدا ازش می گیریمو :-2-27-:) که حامد زنگ زد بچه میای بریم عروسی دختر خاله یا نه :-2-16-: منم گفتم باشه بیا بریم :-2-16-:
وسط فوتبال بود که رسیدیم تموم ملت جمع شده بودن تو خونه عروس داشتن بازی نگاه می کردن ماهم جمع کردیم رفتیم تو شون و همونجا شام خوردیم ( قابل ذکره که عروسی به دلیل عزا دار بودن خانواده ها کاملا در سکوت و به دور از اوباش برگزار می شد و بیشتر به یه مهمونی خانوادگی شباهت داشت :-2-30-:)
اهم همین طور نشسته بودیم که دیدیم یکی زده شبکه گلستان :-2-06-: یه سرداری اومده بود داشت تو گفت گو ویژه شرکت می کرد انقد این ملت مسخره اش کردن که اشکمون دیگه در اومده بود :-2-06-:
و دیگه تموم :-2-39-:
آخی دلم هم خیلی برا دختر خاله سوخت :-2-15-:
الان هم که دیگه تموم شدو اومدیم در جوارتون :-2-27-:
این عکس هم بدم بهتون ندم بهتون ولی میدم بهتون ببخشید دیگه دوربینش مورد داشت و خوب نشد :-2-43-:http://s2.picofile.com/file/7147070000/Image_1480.jpg (http://s2.picofile.com/file/7147070000/Image_1480.jpg)
پ.ن : یگانه خانم همکار شدنتون مبارک :-2-40-:
پ.ن: محمد بازم تبریک داداش:-2-40-:
پ.ن : هانی می دونم چی می گی ولی این که می گی کلا دوست شدن خوب نیست یه خرده تصمیم عجولانه است دوستاتو باید با شناخت انتخاب کنی خواهر گلم :-2-40-:

آرشام
مازندران
:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-39-::-2-36-::-2-39-::-2-36-::-2-39-::-2-36-:

یاس نبی
۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۸ قبل از ظهر
3شنبه پنجم مهرماه 90

به یاد یه دوست که هر چی می کشم از دست اوست

صبح زود شادو سرحال رفتم سرکار!تاجوون داشتم وخدا یاری کرده به مراجعین سرویس دادم واطلاع رسانی کردم..کلی خوش

وبش .عصر شد. دوساعت اضافه کاری.خونه که رسیدم اومدم 98ایا. چرخی زدم...

این چرخ زدن 4 ساعت طول کشید.بعدش شام خوردم .گفتم امشب رو زود بخوابم .یه ساعتی خوابیدم. مثل جن زده ها باز

اومدم98ایا. یه ساعتی گذشت.پ.خ یکی از دوستان به دستم رسید. ازاینجا دیه درد دلم شروع میشه. .بزارید از اول اول بگم تا

حداقل فکرم ازاد بشه.دوتا دوستیم.اما ازاول دوستیمون همش کل میزدیم.همدیگرو دوست داریما.اما نمیتونیم باهم بسازیم.

میگن عشق وعلاقه که زیاد بشه کار به کتک کاری میرسه. فکر کنم مصداق بارزش ماباشیم. خلاصه کنم.نوشته حالی ازما

نپرسیا اتلاف وقت میشه .دلیل براش اوردم بعد چندتا تو خاکی رفتن میگه فکر کن من نیستم با دوستات خوش باش. منم

نوشتم :باشه.یکی نیست بگه عقل هم خوب چیزیه !من که اول پیام نزدم .خودش اومد ورفت....حالا من موندم چیکار کنم؟ غرور

الکی داره دوستیمون رو به بی تفاوتی اونهم ازنوع دروغیش میرسونه .اخه میدونم بیتفاوت نیست...اما خودم تو کار خودم

موندم .یعنی قطع دوستی کنم. ؟ باید روش فکر کنم. اما حالا نه فردا...خدا رو چه دیدی شاید الان یه پیام گذاشته .برم ببینم..

کاش اونم بیاد خاطره روزانه اش روبنویسه.....

Star-crossed
۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۵۴ قبل از ظهر
1390/7/؟:-120-:
من يادم رفت امروز چندمه؟:-2-27-:
بيخيال....سلام خوشگلاي خاطره نويسي.....!!!:-2-13-:
من ديروز به دلايلي نشد بيام سايت الان اومدم تا همون از خاطره ديروز بنويسم.....!:-2-07-:
ديروز از صبح كه كلا خبر و اتفاق مهم نيافتاد و منم تو سايت بودم....!:-2-11-:
خسته شدم دلم مي خواد برم دانشگاه ببينم چه جوريه....!:-2-17-:
خو منم دل دارم.....!:-2-34-:
يعني كي هفته ديگه ميرسه منم برم دانشگاه بيام از اولين روزش براتون بنويسم.....!:mrgreen:
بعدش ساعت 4 دوستم گفت برم خونشون ميخواد با خواهرش لباس از تو ژورنال انتخاب كنن ولي نمي تونن من كمكشون كنم....:-2-41-:
ماهم رفتيم ولي چه رفتني :-2-19-:. اگه بدونيد چقدر به خودم فحش دادم.....!!!:-2-02-:
موقع برگشتن اخه بارون گرفته بود شديد ناك منم هيچي همراه خودم نبردم....!:-2-28-:
فاصله خونمون فقط يه كوچه بود ولي همون رو كه گذروندم يه موش كامل اب كشيده بودم....!!:-2-20-:
دريا هم همچين طوفاني بود داشتم سكته مي كردم....!:-2-29-:
بارون ميامد اندازه يه نلبكي:-2-14-:....مي خورد تو صورتم....چيز خوبي بود دوست داشتم ولي تو اون موقعيت فقط تو فكر ريملم بودم كه پخش شده و شدم شبيه دراكولا.....!!:-2-21-:
تا رسيدم خونه رفتم شوفاژ ها ر زدم خودمو چسبوندم بهش:-2-12-:.. اين اوليم بارون پاييز بود...!...يه دقيقه گذشت داداشم اومدش و پشتش هم خاله ام اومد....!:-2-08-:
من اين خالم رو خيلي دوست دارم.....چون اختلاف سني ما خيلي كمه با هم راحتيم....مخصوصا كه خيلي خوش سر و زبونه ادم رو به طرف خودش جذب مي كنه....!:-8-::-8-::-8-:
با اقاجونم دعواش شد اومد خونه ما خودش مي گفت ديگه نميرم تا يه خونه بگيرم...!:-2-43-:
اونم سر چي دعواشون شد....سر شوهر كردن.....!:-2-06-:
اقا اين دختره يه خورده شل مغز ميزنه....!!:-2-26-: ميگه من كه كار دارم پول كه در ميارم حسابي بهم خوش ميگذره محتاج كسي هم نيستم واسه چي برم خودم رو بدبخت كنم عاقبتم بشه مثل شماها:-120-:.....! (يه سوال فني مگه ادم واسه پول شوهر ميكنه؟:-2-35-:)
هيچي ديگه گيج ميزنه شب هم مامانم اومدش حسابي باهاش دعوا كرد....اونم قهر كرد رفت.....اينم خاله قهرقهرو داريم ما.....!:-2-35-:
همون موقع هم عذاب وجدان گرفت رفتش سريع دنبالش ولي پيداش نكرد.....الان هم صبح زود رفته محل كارش تا باهاش مادرانه صحبت كنه و نصيحتش كنه.....!:-2-11-:
ولي من تا جاهايي حق رو ميدم به خاله ام....! اخه اين روزا ادم نمي تونه به هيچكسي اعتماد كنه . اگه پاتون رو بزاريد توي داداگاه تازه متوجه مي شيد دنيا دست كيه!!:-2-36-:
من كه يه بار رفتم واسه هفتاد و هفت پشتم بس بود.....! اميدوارم هيچكس هيچكس كارش به دادگاه نكشه....اين رو از ته دل ميگم...چون واقعا تاسف برانگيزه.....!:-2-15-:
بعدشم بابام زنگ زد . دلم براي صداش پر مي كشيد....وقتي بهش گفتم چرا زنگ نزده ميگه خو يه بارم شما براي من زنگ بزنيد....! بيچاره فكر كردش مامان اجازه نميده....! اخه مامان ما يه ذره ديكتاتور تشريف داره....!ماهرخ ميدونه....!:-2-22-:
هيچي ديگه اينم از خاطره نيلو صبح زود رفت مدرسه داداشم هم رفته خونه اقاجونم كه باهاشون حرف بزنه منم اينجا نشستم دارم خاطره مي نويسم.....!!!!!
دوستتون دارم خوشگلا:-8-: .....اباباي تا يه خاطره ديگه......!:-10-::-4-:

sue.sun
۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۰ قبل از ظهر
سلام
( نمیدونم ؛ حسم بهم میگه چند نفری تو سایت ازم دلخورن ؛ برای چی ؟؟؟؟؟ نمیدونم !!!!!!!!!! اما دوست دارم حرفاشون رو ؛ رو در رو بشنوم ؛ دوست دارم اگر ایرادی دارم برطرف کنم ؛ منتظرم )این متن رو توی خاطره ی عسل بانو جون دیدم
منم یه مدتیه که همین حس رو توی سایت دارم و احساس میکنم دیگه اون ارزش قبلی رو براشون ندارم
منم منتظرم
***********************

اه دیگه خسته شدم از دست این عطسه های لعنتی
امروز همکارم اومده میگه چقدر عطسه میکنی پشت سر هم ( همون آمارگیری که دیروز گفتم شد)
منم گفتم خو چیکار کنم خو حساسیت پائیزه دارم:-119-: دلم نمیخواد هی از این قرص های نمیدونم چی چی بریزم توی این معده بیچاره:-2-33-:معده بدبختم چه گناهی کرده که باید جور دماغ (ببخشید بینی) لا مذهبم رو بکشه:-2-09-:
دیروز که همسری اومد دنبالم که بریم خونه لطف کرده بود و برام کولر ماشین رو روشن کرده بود هی این بادش میخورد تو چشم و دماغم، منم که حساسیتی فوری این آب بینی راه افتاد
صبح بلند شدم میبینم این چشم بیچاره ام سرما خورده توی راه به همسری میگم دیروز باد کولر خورده تو چشمم سرما خورده
میگه منو باش که بهت لطف کردم برات کولر زدم گرمت نشه
بابا ما لطف نمیخواهیم ... آقا چشمممممممممممممممممممم :-2-30-:
حالا با این آبریزش بینی آبریزش چشمم هم اضافه شد :-2-42-:یه قیافه ای شدم برای خودم:-2-31-: باید بدم سرمو ایزوگام کنن شاید دیگه چیکه نکنه:-2-08-:

شبنمی این جوجوئه خوشمله واسه تو:-2-40-:
فقط نخوریش ها:-2-08-:

http://up.98ia.com/images/mdlxfnggngvp4vcspfm9.jpg


خانومی چطوری خوبی عزیزم
خیلی وقته که احوالی ازت نگرفتم ببخشید
تی فدا :-2-40-:

بعد از سوسن نوشت : شما خوب باشی سوسن جون منم خوبم :-118-:
تی جان قربان :-2-06-:

بعدنوشت
اااااااااا چرا عکس جوجوئم غیب شد:-2-31-: شبنمی تو خوردیش؟:-2-43-: زود تند سریع هرکی جوجوئم رو خورده بیاد پسش بده:-2-36-:
شبنم من جوجومو میخوام:-2-30-:

بعدتر نوشت:
هه ههه :-2-27-: جوجوم برگشت:-2-14-:شفنمی :-2-14-:

من نخوردمش :-2-39-:
جوجوم پیدا شد:-2-08-:فکر کنم رفته بود پیش فنچولای الی:-2-08-:

anderomeda2
۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۶ قبل از ظهر
سلام.از صبح تا حالا که با خط واحد اومدم دانشگاه سر کلاس نورو آناتومي چرت زدم و چرت زدم و چرت زدمو.... الانم که اينجام.بقيه روز رو هم جلو جلو ميدونم.قراره سر کلاس فيزيولوژي چرت بزنم و چرت بزنم و....بعدم برم خونه و بخوابم و بخوابم و....اينه زندگي ديگه.....

خانومی
۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۸ قبل از ظهر
به نام او که هرچه دارم از اوست

5 مهر 90

سلاملکم

چند روزیه که فکر مشکلات دیگران بد جوری ذهنم رو به خودش مشغول کرده :-2-15-:
ادم وقتی پای درد دل یه مادر و چند تا بچه کوچیک مینشینه و میشنوه که شوهرش زن پا به ماهش رو زیر مشت و لگد کرده مشکلات خودش فراموشش میشه .یعنی واقعا همچین ادمهایی وجود دارن ؟ که ماشین خودشون رو ببرن تو ی خونه همسایه بزارن و بعد از چاقو کشیدن به روی فرزندان و جگر گوشه های خودش درو به روشون قفل کنه و ساعت دوو نیم نصفه شب بره درخونه همسایه رو از پاشنه در بیاره که میخوام ماشینمو بیارم بیرون ؟
اصلا باورم نمیشه .چطور میتونن نیمه شبی اسایش رو از مردم سلب کنن اونم به خاطر دیوونه بازی های خودشون ؟ یعنی یه مرد باید برای زن و بچه بی دفاعش شمشیر بکشه ؟و زن بیچاره هم به خاطر بچه ها این زندگی فلاکت بارو تحمل کنه ؟:-2-36-:
مغزم داره سوت میکشه . چطور میتونن زندگی چند نفر رو بهم بریزن ؟ الان چند شبه که خواب و خوراک رو از مردم و همسایه ها و فامیل گرفتن .خیلی ها رو در گیر این مسائلشون کردند خب دیگران چه گناهی کردن ؟ مردم میخوان صبح زود برن سر کار .بچه هاشون رو ببرن مدرسه نباید شب اسایش داشته باشن ؟:-2-28-:
زندگی همه مختل شده متاسفانه .ترکشهاش رو منی که هیچ نسبتی هم ندارم باهاشون دارم احساس میکنم و هیچ کاری هم ازم بر نمیاد. فقط ا زخدا میخوام همچین افرادی که زندگی رو به کام خانواده تلخ میکنن توی همین دنیا مجازات کنه .خدا نیاره واقعا نیاره
روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که با این چیزها منو امتحان نکرده :-2-39-:


ببخشید خاطراتتون رو یکی در میون خوندم فرصت نشد :-2-35-:



*عسلبانو و سو سن عزیز : شما هیچ ایرادی ندارید تنها مشکلتون اینه که خیلی خوبین و ا زکاربران با ارزش و قدیمی ما هستین دلم نمیخواد دیگه غمگین ببینمتون و یادتون باشه که قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری :-2-41-:

روزتون خوش
ارادتمند ،خانومی :-2-40-:

-نازلی-
۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۸ قبل از ظهر
سلام.

احساس می کنم اندازه یه دنیا ازتون دور شدم.گذری به خاطره ها نگاه کردم. انگار من از اول نبودم. هیچ وقت شما ها رو نمی شناختم و حرف هاتون رو نمی فهمیدم. فکر نمی کردم چند روز دور بودن، این جوری باشه.:-2-39-:
قبلا هم دور بودما، اما این بار نمی دونم چرا اینجوریه. اصلا نتونستم خاطره هاتون رو هضم کنم.
هنوز اینتی مون خرابه. هنوز از تو دانشگاه میام اینجا. و نمی دونم چرا برای وصل شدن اینتی تلاشی نمی کنم...
فردا حذف و اضافه است. و فردا تازه معلوم می شه این ترم قراره چه کلاسایی رو بگیرم. دعا کنید هر چی خیره پیش بیاد.
ایلیا رو ننوشتم هنو. وقت نشده. و کلی شرمنده ام. خیلی زیاد.
دیروز رفتم کلی نخ دمسه و کوبلن گرفتم...خل شده ام... یکی نیست بگه توی بی هنر و چه به این حرف ها.
هیچ وقت هیچی ثابت نمی مونه. تغییر توی خون ما آدماست، و گاهی خیلی سخته. دارم کم کم به این تغییر عادت می کنم. اون هم من! روال زندگیم مثل قبل نیست. و همین یه بغض گنده برام آورده. یه بغض که الان خودشو نشون داد. اونم توی سایت دانشگاه. میون این همه دانشجو.
اونقدر ازتون عقبم که پی نوشتی هم ندارم.
ایشالا همیشه دلاتون شاد و رنگی باشه. و همیشه سالم باشید. :-2-25-:
فعلا.
:-2-28-:(دلم براش تنگ شده بود....ای جانم...عاشق این ژستشم....)

(اگه غلط املایی بود ببخشید...مال این کیبورد یونیه...حال ویرایش هم ندارم...)

metropolis
۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۹ قبل از ظهر
سهلام جماعت،دیروز که من کلاس نداشتم:mrgreen:فخط زبان پیش بودکه درصدکنکورم خوب بود حذفش کردن ولی من به عنوان مهمان رفتم تاباجو اشنابشم.دیشب رفتیم خرید :-2-16-:واسه رفع دلتنگیام میخوام بابچه ها ازاین به بعد بریم خرید خیلی کیف میده:-2-35-:امروز صبح زود زود بیدارشدیم بابچه ها رفتیم سوار سرویس شدیم چون ‏4ساعت بافت شناسی داشتیم ولی استادمحترم سرکارمون گذاشتن:-2-43-:ناهمرد نالوتی:-2-42-:حیف لپ تاپ نیاوردم خوابگاهش وایرلس داره:-2-27-:الانم داشتم حسابی کزتی تواتاقم میکردم:-2-31-:ببخشیداگه خاطره هام کوتاه وبی ارزشه فرصتم کمه هنوزکلی کارای چیندنم مونده:-2-15-:راستی دیشب رفتم چشم پزشکی عینکمم ‏سفارش دادم:-2-16-:فقط اینم بگم:اینجامردم فوق العاده ای داره.:-2-41-:مامانم اینابعدازظهرمیرن مشهد:-2-39-:من میتونم شادباشم ودرسمو خوب بخونم،میتونمم به دلتنگیام فکرکنم،من راه اولو انتخاب میکنم:-2-41-:همراه بادرد وبغض بزرگ میشم اما غم به دلم راه نمیدم سعی میکنم شادباشم وشادی رو به دوستام هدیه کنم:-2-16-::-2-16-:

SaRa
۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ قبل از ظهر
سلاممممممممممم خوبید؟؟؟
میدونی یه فکری به ذهنم رسیده من تو یکی از دهات محروم ایران هم زندگی کنم بازم یه جوری خودم رو به سایت میرسونممممم مثلا خیر سرم قرار بود 20 روز اینورا پیدام نشه ولی خوب چه میشه کرد :-2-08-:
دیروز ساعت 5:30 با دوستان عزیز قرار داشتیم ... اگه گفتید کجا؟؟؟ اونش مهم نیست مهمش اینه که دقیقا ساعت 7:30 همه جمع شدن جاتون خالی رفتیم بلال خوردیم یه خرده دود استنشاق (درسته؟؟؟)کردیم کلی خندیدیمممم حرکات موزون یه سریا انجام دادن و یه سریا متلک گفتن بعدش یه سریا که اون اول یه سری حرکات انجام داده بودن به اون یه سری که متلک گفتن متلک جانانه تر گفتن :-2-22-: ( قضیه از هر دست بدی از همون دست میگیری بود ) وای دیشب واقعا خوش گذشت حالا اون وسط هی بابا و مامان من زنگ میزنن منم نگران شدم خدایا اینا چرا هی زنگ میزنن جواب که دادم بابام میگه سارا خیابونا ترافیکه موقع برگشت برو خیابون بهار پیش مامانت با اون بیا خونه حالا فکر میکنید ساعت چنده؟؟؟ 9 شب آخه دیگه ترافیک کجا بود آها حین حرف زدن داشتم میخوردم زمین که فقط امیر حسین فکر کنم دید اگه زمین میخوردم ناجور میشد خداییش ... راستی شبنم خاله هفته ای یه بار از این برنامه های متلک پرونی در هوای آزاد بذاریم من حس میکنم بدن درد گرفتم :mrgreen::mrgreen::mrgreen:
آها داشتم میگفتم موقع برگشت نصف شدیم نصف با یه ماشین نصف با یه ماشین دیگه راهمونو جدا کردیم من مترو قیطریه از ماشین پیاده شدم رفتم دروازه دولت بعد رفتم سر خیابون بهار تازه اول رفتم سر خیابون شریعتی چون خیابون تاریک بود تابلو ها رو نمیدیدم یه آقاهه بهم گفت خیابون بهار رو رد کردم حالا من دوباره اون راهو برگشتم مامانم بهم میگه ما کنار پارکینگ وایستادیم من رسیدم به پارکینگ میبینم هیچ موجود زنده ای اصلا تو خیابون نیست خداییش یه جورایی ترسناک بود آخه یه چند تا معتاد هم بودن خیابونش هم تمام مغازه ها بسته بودن یه دونه چراغ روشن هم نداشت منم به هوای اینکه بازم پارکینگ هست رفتم پایین رسیدم تقاطع بهار و طالقانی حالا هر چی زنگ میزنم به مامانم گوشیش خاموشه آخر سر به بابام زنگ زدم گفتم من پیداشون نکردم به موبایل خاله ام زنگ بزنه بهشون بگه خودم برمیگردم خونه حالا ساعت چنده؟؟؟؟ 10:17 شب منم یه دختر تنها تو یه خیابون بی در و پیکر که تا حالا نرفته بودم آخر سر پرسون پرسون خودم رسوندم به خیابون انقلاب یه شخصی سوار شدم رفتم آزادی از آزادیم باز سوار ماشین شدم رفتم خونه دقیق 11:03 خونه بودم اولین بارم بود تنها این ساعت رسیدم خونه ... فکرشو میکنم اگه ما ساعتا رو 1 ساعت نمیکشیدیم عقب این میشد 12:03 کلا تجربه خوبی بود که من باشم به حرف بابام که بهم میگه به مامانت بپیوند گوش نکنم انگار من چلاقم که منتظر باشم بابام بیاد آزادی دنبالم خوب خودم میرفتم خونه :-2-37-:
این بود قصه یه روز دودی

Elnaz
۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۸ قبل از ظهر
سلام
5مهر ماه
5 روز از شروع ماه گذشت چقدر این روزا زود میگذره و چقدر خوبه که اینقدر زود میگذره :-2-41-:
با شروع این ماه باز ترافیک شروع شد دیروز قرار بود جایی باشم کلی دیر رسیدم تازه اونم با کلی ببختی:-2-43-:ظاهرا یه واگن به مترو بانوان اضافه شده ولی این اقایون باز چشم ندارن ببین خانما راحت باشن دیروز هی میومدن تو اون واگن که اضافه شده تازه پرو پرو میگن چرا اضافه شده همیشه شما میومدین قسمت مردونه یه بارم ما مییایم:-2-43-:
حس خیلی بدیه که سعی کنی بعضی چیزا رو یه خط پررنگ بکشیو کم کم با پاکن پاکش کنی و تازه به اخر کار رسیده باشیو چیز زیادی نمونده باشه پاک کنی یهو با یه اتفاق که اصلا انتظارشو نداری ببینی هرچی که رشته بودی پنبه شده و فقط فکر میکردی پاک شده و تو حال کسی رو داری که ببینه فقط داشته وانمود میکرده داره شنا میکنه و دستو پایی بیشتر نبوده
بازم منتظر نبودم و یه خبر نمیدونم شایدم الکی دارم سعی میکنم ونباید اینکار رو کنم ...

رابین سیبیل :واقعا پیاده رفتن اونم تو خیابون ولیعصر کیفی داره مخصوصا از بالای خیابون بهشتی به بالا یادش بخیر چقدر این راه رو تا ونک پیاده میرفتم عصرا:-2-41-:
سوسنی اونی که اون روز گفتی اصلا این تاپیک رو نمیخونه به خودش پیام بزنی که بهتره خاله:-2-41-:
سعید چشم اون یکی مامانت روشن :-2-28-:
فندقی:-2-25-:
بهار گلی تولدت مبارک:-118-:
یگانه جان تبریک خانومی:-118-:

nairika
۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۲ قبل از ظهر
سلام همگاني :-2-25-:خوبين كه:-2-27-:
ديشب يه خواب جالب ديدم :-2-35-:خواب ديدم ساعت 3 بعد از ظهره و من خونه عمه خانم رفتم مهموني بعدش تازه يادم افتاد كه من امروز بايد ميرفتم سركار و ساعت 3 هم كلاسم شروع ميشه:-2-35-: حالا سرگيجه گرفتم كه برم سركار يا دانشگاه يا به مهمونيم برسم:-2-28-: ديگه با كلي فكر داشتم تصميم ميگرفتم كه از خواب پريدم و ديدم كه بعله ساعت 8:30 و من همچنان خوابم و واقعا امروز ساعت 3-5 كلاس دارم :-2-28-:خلاصه هول هولكي حاضر شدم و با 1:30 تاخير رسيدم دفتر:-2-35-: و بايد از اونطرف بيشتر از ساعت 2 بمونم تا جبران شه:-2-30-: حالا چطور به كلاس برسم خدا عالمه:-2-30-: اينم يه جور خواب صداقه ديگه:-2-35-:
راستي امروز تايپيك نشست فرهنگي نشر علي رو ديدم و بدو بدو با خواهري هماهنگ كردم و چون چشم شيطون كر(يه تير و دونشون:mrgreen:) با هيچ كدوم از برنامه هامون تداخل نداشت ما هم اعلام آمادگي كرديم واسه رفتن:-2-16-: فقط خدا كنه تا اون روز نه زلزله بياد نه سيل و نه عمر دنيا به انتها برسه:-2-27-:
خوب همين ديگه ميريم كه داشته باشيم چندتايي پ ن:-2-38-:
NaFaS_Lovly نوشت: خانومي بازديد كننده ات بسته بود نخواستم تو خصوصي مزاحمت بشم فقط خواستم بگم اينم يه جور تفاهمه ديگه:-2-27-: تازه فكر كنم كمي هم اختلاف داشته باشن با هم:-2-31-: بهرحال اگه واقعا ناراحتت ميكنه باشه عوضش ميكنم:-2-38-:
metropolis نوشت: اينم يه تجربه است و مطمئنا برات پر از خاطرات خوش ميشه و چقدر خوبه كه نميخواي شرايطتت و واسه خودت سخت تر كني و باهاش مدارا ميكني واقعا روحيه ات قابل تقديره:-2-40-:
شبنم نوشت: بازم مرسي از لطفت عزيزم:-2-40-:
فعلنات:-2-27-: