PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 [31] 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158

jeneral
1390،06،08, ساعت : 07:56 بعد از ظهر
به نام خدا


سلام:-2-25-:


خاطره ی خاصی ندارم فقط چه شانسی آوردم این روز آخر ماه رمضون
گلوم شروع کرد به درد گرفتن:-2-16-:از صبح بیچاره م کرده:-2-39-:

بچه های کنکوری همه تون ایشالا موفق باشید اونایی که قبول شدن
که نوش جونشون ایشالا دکتری شون رو جشن بگیریم حداقل بگیم دوتا
رفیق دکترم داریم:mrgreen: اونایی که قبول نشدن پسرا خواهشآ همین فردا
برن به ادارات معتبر پست و دفترچه ی خدمت خودشون رو پست کنن فکر کنم
شتر دیه جلو در خونشون خوابیده دختراهم که هیچی بشینن پیش
مامان و بابا و منزل و واسه سال بعد بخونن ایشالا قبول می شن:-2-40-:


پ.ن: سارا و بهار به دستورتون عمل شد و نتایج رو زدم:-2-08-:
پ.ن: فاطیما اگه مانتو تو کوتاه بود و سارا و بهار پیرهن تنشون بود پس ما
پسرایی که آستین کوتاه تنمون بود تکلیفمون چیه؟!:-2-14-: یعنی انقدر پر رووو
شدیم که لخت اومدیم بیرون؟!:-2-28-: سعید و ماهان شماها خجالت نمی کشید؟!:-2-42-:
اون چه وضع لباس پوشیدنه؟!:-2-15-:
پ.ن: پرنیا حیف مسئله پدر و فرزندیه و نمی تونم بهت بگم و دخترم نشون داد
که هنوز تهدیدای ددی ش کار سازه و ضایعمون نکرد:-2-08-: ولی راجع به سهمت
شما هفته ی بعد خواهشآ تشریف بیارید پارک ملت به ماهانا زنگ می زنیم می گیم
بیاد اونجا سهمتون رو بده!:-2-08-:
پ.ن: ماهانا :-2-36-: روووووت می شه بگی کادو دادی به من؟:-2-09-: اگه راست
می گی داد بزن بگو چی کادو دادی و چه بلایی سرش درآوردید:-2-43-: بگوووو دیه:-2-28-:


پ.ن: محمدرضا تو وجدان داری؟:-2-43-: من به این مظلومی تو باز می گی شیطون؟!:-2-15-:
باوووو من دیه چیکار کنم تو باور کنی مظلومم؟!:-2-30-:



ایشالا همه اون کسایی که روزه گرفتن روزه شون قبول باشه و اون کسایی هم
که نتونستن بگیرن ایشالا سال بعد بیان بشینن سر این سفره :-2-16-:
عید سعید روز فطر و اتمام ماه زولبیا و بامیه مبارک:-2-40-:

alonegirl
1390،06،08, ساعت : 08:04 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون
8 شهریور
و آخرین روز ماه رمضون :-2-15-:
عید همگی مبارک http://s17.rimg.info/f1c54c1406078a7c413c2e01a85741d9.gif
ولی کاش فردا تعطیل نمی شد، کار ِ حیاطی داشتم.:-2-36-: حالا اینجوری دو هفته عقب میفته کارم :-2-28-:
چند ماهه زیر چشمم یه چیزی شبیه غده پیدا شده و هی بزرگ میشه...http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/blackeye3.gif امروز رفتم چشم پزشکی، دکتر گفت یه غدۀ چربیه(:-2-02-:)، باید با عمل سرپایی درش بیاریم. گفت فقط یه بعدازظهر چشـِت بسته می مونه، دردسر خاصی نداره ولی به اندازۀ جراحی ِ دندون درد داره!!! :-17-:
منو می بینی...:-43-: وحشت کردم...:-2-29-: استرس گرفت منو که یعنی چقدر درد داره؟؟!!:-2-18-: شقی بهم گفت: اگه به اندازه درد دندون باشه باید 2-3 روز درد بکشی!:-2-37-:
2-3 روز درد؟!!:-2-29-: اونم از ناحیۀ چشم؟!!!:-2-30-: اونم واسه منی که مهتادِ چشمامم...:-2-34-: یعنی به چشام نیاز دارم...:-2-30-: بدون چشم چطور بیام 98یا..؟!:-2-34-: چطور خاطره بخونم و بنویسم؟!:-2-34-: چطور کتاب بخونم؟!:-2-34-: اگه مثل دزدای دریایی اینجوری(http://s19.rimg.info/2be60f6d56d089bfc1a9084ba335fb00.gif)یه چشم شدم چی؟؟!:-2-37-: اگه کور شدم چی؟؟؟!!:-2-03-: بهد دیگه نمی تونم این کارای مذکور رو انجام بدم...:-2-34-: (یعنی تمام مشکلات من با چشمم فقط تو همین مسائل می چرخه هااااا:-2-35-: نه چیز ِ دیه:-2-31-:)
ولی کلا یه جوری ام، آخه تا حالا درد جدی ای نکشیدم...:-2-15-: نه عملی، نه دست و پا شکستگی ای، نه دندون دردی، نه گوش دردی و... (حالا از فردا همۀ این مریضیا سرم نازل میشن:-2-43-:، یادم باشه یه اسپند دود بدم واسه خودم:-2-43-:) تمام مریضیام واسه دوران نوزادی و نونهالیمه. مثلا یکیش اینکه 6 ماهه بودم و تو بغل مامی، کتری آب جوش برمی گرده رو ما... اینقده سوختـــــمhttp://www.free-smiley.info/sad/sad-smileys-emoticons125.gif (خودم یادمه به جان اقدس:-2-31-:)(این اقدس که گفتم همینجوریه ها،یه اصطلاحه:-2-43-:) ولی خب خداروشکر روی پوستم هیچ علامتی از سوختگی نمونده.
خلاصه فک کنم تا هفتۀ بعد یه چشم بشم:-2-28-:
بهلی همونجور که فاطمه (دختر شرقی) جانمان (چقدر فاطمه داریم تو سایت و تو این تاپیک:-2-38-:) فرمودند هوامون یه شبه تغییر کرد و از بارون شدید تبدیل شد به آفتاب شدید... نه به اون دیروز صبح که وقتی از خواب بیدار شدم داشتم یخ می زدم و رفتم سویی شرت پوشیدم و تو خونه گشتم نه به این آفتاب ِ امروز! چشمو می زد!:-2-37-:
- شبی دوز دارم دلتونو آب کنم.:-2-26-: تازه یه سری دیه عسک از تالاب داشتم که دستم نبود وگرنه اونارو هم میذاشتم.:-2-26-: بهدشم خو توام با رفیق رفقا میری خوش خوشان می کنی و دل مارو آب می کنی. :-2-43-:
- مینی 71، التماس دعا عزیزم. دعای خاصی نداریم، فقط برای همه مریضا دعا کن خانومی، مخصوصا ری را. :-118-:
- لیدیز اند جنتلمن کسی خبر نداره این بهی جانمان کی از مشهد برمی گرده؟ دلمون از نبودش پوسید. :-2-14-:
- نولو خانوم شنیدیم قصد سفر به کربلا رو داری، هان هان؟! :-2-38-:
- ماهد چقده قشنگ می نویسی.:-2-41-: منم اعتراف می کنم: به نوشته هات و خودت حسودیم میشه... :-2-14-:
- فاطمه (نخل خرما:-2-31-:) چه بامزه تو خونه نخل خرما دارین!! راسی تو و زی زی زینب فامیلین؟!!:-2-37-: (نخندین، من خبر نداشتم خب:-2-35-:)
- بازم واسه نولو: شقده درخت دارین تو حیاطتون!! زدرآلو،آلبالو، گردو!!:-2-20-: ما از دار دنیا فقط یه انبه برامون مونده...:-2-39-: تا دو سال پیش درخت انجیر هم داشتیم که به علت پیری(:-2-43-:) بابا قطعش کرد.:-2-42-: ولی هیکدوممون راضی نبودیم قطع بشه... :-2-39-:یادمه اینقدر از دست بابا ناراحت شدم:-2-43-: آخه پدر جان اون درخت بیچاره چیکارت داشت که از ته زدیش؟!!:-2-09-: هروقت یاد انجیرمون میفتم افسوس می خورم:-2-39-: آخه خدایی طعم و نوعش تک بود! هیچ کجا ندیدم مثل اونو. انجیر ِ خوشکل ِ خوشمزۀ بادمجونی رنگ... :-2-03-:
- هلی روزات با هلنا خیلی قشنگه!:-2-31-: اگه خونده باشی یه بار گفته بودم شما دو تا منو یاد دخترخاله هام می ندازین. :-2-16-:
- مهسا جون تبریک میگم تموم شدن کارآموزیتو. :-2-38-:
- این عسل بانو کجاست؟!!:-2-37-: چرا مثل سابق خاطره نمی نویسه؟ دلم براش تنگیده... برای لیلا لوسی هم همینطور... واسه تبسم هم همینطور... واسه سهیلا بازباران هم همینطور... و واسه خیلی های دیگه... :-2-39-:
- مهدیه جون تبریک خانوم دکتر آینده:-2-11-: همچنین تبریک به همۀ بچه هایی که ارشد قبولیدن:-41-:

بقیه پ.ن هام یادم نمیاد...
پس فهلا
اذان مغرب به افق رشت(در حال پخش)


بهد نوشت:
- ندا جون به توام تبریک میگم:-2-38-: (داشتم می نوشتم تولدت مبارک!!:-2-31-::-2-22-:)
- مهسا شمام خوب درخت داشتینااا! من تا حالا درخت حنا ندیدم:-2-15-: از اون عسلا خوردین، زنبورا دنبالتون نکردن؟:-2-31-:
- مینا میس مینی ناراحت نباش، ایشالله که خدا راضی باشه ازمون:-2-15-:
- الهــــــــــی کوثر چه خواهر زاده گوگول مگولی ای داری:-2-27-: ایشالله قدمش براتون بسازه:-2-41-:

Andy Hug
1390،06،08, ساعت : 08:41 بعد از ظهر
هو الملک
(سه شنبه شب - 8 شهریور ماه 1390 )


خسته ام نالان از شوق ماندن ها...
از واژه های نبودن ها و بازستاندن دیدن ها ...
شکسته شدن چینی شاهنامه ی لیلی که مجنون خبر از آن نداشت ...
خسته از زود گذر بودن زمان و رفتن دوستان از دنیای زمان ها ...
خاطره از شوق ماندن ها روی دیواره ی چوبی خانه ی آرزوها ...
پنجره ای که به روی صبح آزاد بودن بی فراغ باز است و تنها ...
مودب ترین واژه ی گریان کننده خداحافظی بود که به شکل بدرود خلاصه شد...
ای نام تو بهترین سر آغاز ...
بی نام تو عشق کی کنم باز ...
ای نام تو مونس و روانم ...
جزء نام تو نیست بر زبانم ...

بدرووووووود ............:-2-40-:

nemesis
1390،06،08, ساعت : 08:50 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون


سلام به همگی :-2-25-:

خوب ماه رمضون امسال هم تموم شد. امیدوارم که همه ما دست پر از سر این سفره بلند شده باشیم. :-63-:
خاطره ندارم. فقط اومدم عید و به همه تبریک بگم.

عیدتون مبارک. صد سال به این سال ها :-2-40-:

مهدیه جان بهت تبریک می گم. موفق باشی. تو که دیگه از رو پل رد شدی ما رم پشت سرت صدا کن. :-118-:

شادی جان مرسی از لطفت :-2-40-:

کوثر قدم نو رسیده مبارک :-118-:


آهان اینم بگم، ما هم بندرعباس بودنی جلو خونمون درخت خرما داشتیم، قدشم زیاد بلند نبود وقتی خرما میداد می تونستی دستتو دراز کنی و ازش بچینی.:-2-41-:
درخت کنار و درخت توت و درخت حنا هم داشتیم.:-2-39-:
دور خونمونم مثل خارجی ها مورد (moord، همون شمشاد) داشت. خیلی قشنگ بود. لای اونا هم زنبورای عسل کندو گذاشته بودن. یه بارم عسلشونو برداشتیم و خوردیم. :-2-08-:

همین دیگه..... دوباره عیدتون مبارک. :-118-:

کاش 5شنبه تعطیل نبود. دلم می خواست برم یه نفر و ببینم. :-2-30-:

پروانه!
1390،06،08, ساعت : 09:10 بعد از ظهر
سلام

عیدتون مبارک :-2-40-:
ایشالا روزای پر از خیر و شادی پیش روتون باشه:-2-41-:
خدا همین نزدیکی هاست... التماس دعای خیر دارم:-118-:

NILOUFAR
1390،06،08, ساعت : 09:13 بعد از ظهر
سلام به همگی
خوبین؟
خوش می گذره؟؟
از دیروز شروع میکنم
ساعت 3 راه افتادیم سمت راه اهن
راستی قطارمون سیمرغ بود نه غزال فک کنم اشتباه زده بودم
بابا 2 تا ازانس گرفت البته قبلش مهرداد اومد قرار بود با هامون همسفر بشه اهان راستی این برادر غزل
منو و کیارشو<8 سالشه> و غزل نشستیم عقب ماشین
مهرداد پسر عمم <20 سالشه >اون نشست جلو
مامانمو و بابام و خواهرم یه ماشین دیگه گرفتن
حوصلمون سر رفت گفتیم یه موزیکی بذاره حالا کی میخواست بگه؟؟؟؟!!!!!!
بیچاره مهرداد .بهش گفتیم ک به راننده بگو موزیکی چیزی بذاره
مهرداد گفت :اقا یه اهنگی بذار
راننده:اهنگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! مگه بچه حزب اللهی ها اهنگ
گوش میدن ؟؟ما فقط مجاز گوش میدیم .
حالا ما::-2-31-:بعد 2 ثانیه:-2-22-:
مهرداد هم ک داشت قاطی میکرد گفت:به این مجازا ک نمیشه گفت اهنگ ؟؟؟!!!!!ما ک فقط زد بازی . تتلو 25 باندو........گوش میدیم .
راننده:این مستحجنا چیه ک گوش میدی؟؟؟؟!!!!!
بعدشم اهنگ کما3 حمید عسگری رو گذاشت .
ما 3 تا ک از خنده مرده بودیم
حالا رفتیم مهرداد جلوی همچین اقایی با این خصوصیات گفت :راستی سایه اون شلوار لی ک از تایلند خریدیمو اوردی؟
من::-2-35-:اره
دیگه داشت پیادمون میکرد چنان نگام میکرد ک نیاز به دبلیو 30 داشتم.
بچه ها لپیم شارژ نداره
پیشاپیش عیدتون مبارک
هتلش wileress داره خوبیش اینه
بازم میام فعلا اینو برم بالا به شارژ بزنم
همتون و دعا کردم
بازم فردا شب میریم حرم
ایام به کام و شادمانی

سایه_مشهد 1390


سلام ما که پستتون رو ویرایش نکردیم :-2-22-: خودتون وقتی کلی علامت سوال میذارین بدون اسپیس قاطی میکنه کل پست تو صفحه نمیفته . الان ویرایش کرد م براتون نقل قول هم کردم که بچه ها کامل بخونن .:-2-38-:
حالا این مهردادتون هم تریپ کلاس اومده ها :-2-06-::-2-06-:
عید همگی مبارک
بچه هایی که قبول شدن تبریک :-2-40-: شادی ما کلی درخت داریم ولی همشون میوه نیستن :-2-16-:
مهسا خیلی باحاله بود هخونتون وقتی تصورش میکنم :-2-16-:

girlstreet
1390،06،08, ساعت : 09:29 بعد از ظهر
سلام
خاطره ای بیش نیس
عیدتون مبارک
فردا راهیه کرمانشاهیم تا سه روز بابای
برام دعاکنید ازشرمهدی راحت شم

sydney
1390،06،08, ساعت : 09:34 بعد از ظهر
سلام :-2-25-:

عیدتون مبارک :-2-40-:
انشاا... خدا از همه مون قبول کنه...
آخی چه ماهه خوبی بود کاشکی تموم نمی شد.... :-2-08-:
هنو حالا رفته بودیم تو حس می خواستیم دیگه همه سالو روزه بشیم....
حیف نذاشتن...

دیگه هم که هوچی ندارم بنویسم...



پاک می نماییم میخواستیم معنوی کار کنیم که دیدیم تکراریه پاک کردیم:-2-08-:
شب خوش
بای



یادم رفته بود..... مهدیه جان قبولیتو بهت تبریک میگم:-2-40-:

آقا من بیچاره چقد ویرایش دادم...

saadegi.n.....قبولی تو ارشدو بهت تبریک میگم:-2-40-:

Andy Hug
1390،06،08, ساعت : 09:37 بعد از ظهر
هو القادر
استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان

و صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

عید فطر، روز چیدن میوه های شاداب استجابت مبارک باد

مبارک باشه


http://www.beytoote.com/images/stories/fun/fu487.jpg

saadegi.n
1390،06،08, ساعت : 09:41 بعد از ظهر
سلام.

بالاخره بخشی از بلا تکلیفی م حل شد و خیالم راحت شد. ارشد قبول شدممممممممممممممممممممممم م:-2-16-:
خیلی فکرم مشغول بود به هر حال اگه قبول نمی شدم باید زودتر شروع می کردم به خوندن که اصلا حسشم نبود :-2-27-:
البته صادقانه بگم من فقط سه ماه کلاس کنکور رفتم و از مهر به اونور یه کلمه درس نخوندم:-2-35-:استادام الان فکر می کنن که من رتبه یه رقمی اوردم:-2-39-:. اما خوب من کلا خیلی خوب امتحان نمی دم تستو فوبیا دارم و آدم درس خوندن هم نیستم کنکورم صبح امتحان یه ورقی زدو کتابا رو :-2-38-: آدمم نمی شما :-2-43-:مثل آدم درس بخونم. منتها من مثل خرگوشم. دوس دارم زود به نتیجه برسم. ولی به نظرم باید لاکپشت وار عمل کرد:-2-14-:. چی کار کنم من سرعتی ام نه استقامتی حوصله کنکور ندارم خو :-2-42-: کلا سیستم آموزشی مملکت هر گونه شوق و شور و علاقه و استعداد برای ادامه تحصیل و از بین می بره.
خدا ازشون نگذره
خلاصه که تصمیم داشتم برم تو کار مقاله و فاند بگیرم برم که الان فرصت بهتری گیرم اومد. خوشبختانه قبل از سمنان و بو علی همدان من پیام نور مرکز و انتخاب کرده بودم که نزدیک محل کارمه:-2-22-: اصلا حسش نی هر هفته راه بیوفتی بری یه شهر دیگه برا درس. خداییش انقدام عشق درس نیستم. نمی گم که دوس نداشتم ارشد بگیرم چون برای کارم خیلی خوبه اما الان خوشحالم بیشتر برای اینکه تهران می مونم و برای مامان بابام خوشحال تر از خودمم. احساس می کردم اینو بهشون بدهکارم. کاری براشون نکردم حد اقل می تونم اینجوری شادشون کنم. خوشحالی اونا خیلی برام ارزش داره:-2-41-:البته اقرار می کنم تمام تلاشمو نکردم اما خوب :-2-14-:

خلاصه ددی یه 100دلاری کادو داد:-2-35-:. کادوی مامی رم میگیرم.:-2-22-: کادوی تولدمم که ایران نبودمم ازشون میگیرم :-2-27-:

فقط :-2-39-: کاش انقد ناراحت نبودم به خاطر دوستم. کاشکی که شیرینی این خبر و با اون شریک می شدم. می دونم خوشحال می شد برام. کاشکی می فهمید چقد ناراحت و پشیمونم و چقد برام مهمه:-2-39-:.کاش یه جوری می شد بهش بگم کاش می شد زمانو به عقب بر گردوند.:-2-15-: کاشکی منو می بخشید. ضربه ی بدی خوردم از این اتفااق.


عید همه تون خیللی مبارک.

پ.ن: خیلی گله دار از هماهنگ کننده ی میتینگ اگه بدونم کی بوده حتما بهش پیام می دم و ازش گله مند می شم.

از اون دوستای عزیزی که برام دعا کردن و بهم تبریک گفتن خیلی ممنونم امیدوارم که تو شادی ها شون شریک باشم.:-118-:
شب عیده از خدا می خوام بهترین اتفاقا براتون بیوفته و دلشاد باشین:-2-40-:

بازم یه فال حافظ گرفتم. امیدوارم که همونجور بشه که حافظ گفته.


http://www.forum.98ia.com/hafez/images/fals/023.gif

believe me
1390،06،08, ساعت : 09:53 بعد از ظهر
:-118-:به نام خدای مهربون:-2-16-:

بالاخره ماه دیده شد:-2-22-:
بچه ها عید همهتون مبارک دوستای گلم:-2-16-::-2-16-:

دی دی دیدیدیددیدددددددددددددددد دددددددد:-2-16-::-2-16-:(با احساس خوانده شد):-2-28-:

تازه عادت کردم به اینکه نماز صبح رو قضا نخونم..:-2-28-:

خاطره خاصی نبود که بگم فقط خواستم عید رو تبریک بگم:-2-16-:

مهدیه جون خیلی بهت تبریک میگم:-118-:

ندا جون تبریکات:-118-:

بچه هایی که رفتین میتینگ بارها خاطره هاتونو خوندم..چقد دلم خواست منم تهران بودم:-2-30-:امیدوارم همیشه بهتون خوش بگذره:-118-:

فردا و عید خوبی داشته باشین.....



رمضان رفت و مقدمش بوسیدم...در رهگذرش طبق طبق گل چیدم

من با چه زبان شکر بگویم که به چشم...یکباره دیگر ماه خدا را دیدم..

بچه های خاطره نویسی این گل هام برای شمااااااااااااااااااااااا


:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-:
:-118-::-118-::-118-::-118-:
:-118-::-118-::-118-:
:-118-::-118-:
:-118-:


خداحافظ:-2-25-:
8شهریور ماهه سال 1390

حاجی بلا
1390،06،08, ساعت : 09:59 بعد از ظهر
به نام مهربان ترین دوست و همراه تریت همراه اولم...به نام عزیز دلم خدای مهربونم








داستانهای حاجی بلا و خونه

سلامی به گرمی گرمای دلای مهربون همه دوستا نم

ایشالا که نماز روزتون قبول باشه و عیدتونم مبارک باشه

منم بعد از مدتها هوس کردم بنویسم...پس از همین الان عذر خواهی میکنم اگه زیادروی کردم و دری وری گفتم و خستتون کردم....

خوب متاسفانه نشد روزه بگیرم امسال و و از این نعمت بی بهره موندم وخیلی خیلی ناراحتم...و شرمنده ام تو روی خدا...سال دیگه اگه بمیرمم هم روزه میگیرم...ما این مدت که کلاسامون تموم شد اومدیم خونه چون فقط دوتا کتاب 2واحدی داشتم و کاراموزی بود از صبح خر میزدیم تا ظهر –ظهر تا شب البته در این فواصل نت میومدیم و زلزله همان خواهرجان فاطیمان را هم ادیت میکردیم..و کل کل میکردیم ...بعد این مامان بابایمان را هم اذیت میکردیم یعنی من و فاطی به دعوا انداختیمشان ان هم از نوع مسخره اش بعد صدایشان را ضبط کردیم و کلی خندیدیم بعد با خودشون صداشون رو گوش دادیم که مامانم گفت نگا این دوتا ما رو مسخره خودشون کردن...خلاصه خواهری ها هم که در ان یکی منزل بودتدو من و فاطی تنهابودیم وامروز که زهرا جانمان صدا را گوش داد گفت دلتان می اید اذیتشون میکنین...البته بابا هم خودش میدونس نشقه شوم است....بعد هم امروز به خواهر جانمان زهرایی گفتیم دلمان تنگولیده برات بیا بعد با هم اساسی بحرفیم ....سارا هم اومده عصری کلی بوس و بغل به راه بود-بد جنسا تهران بودن زهرا و سارا دیشب اومدن قرار بود منم باهاشون بیام که نشد ولی سارا گفت ایشالا دوباره که رفتیم این سری با هم میریم به خاطر این امتحانای لعنتی نشد ...فردا میخواهیم برویم در ایالات متحده کهگلویه و بویر احمد(همان یاسوج)عید را بگدرونیم...نشقه ریختن مجردی بریم ددر..فاطی رو فرستادیم مخ بابا رو بزنه میگه بابا بین من حوصله ناز کشیدن و ماچ کردنتو ندارم این کارا میمونه برا وقتی خاستمو قبول کردی خوشم میاد پرو در حد المپیک.....-خلاصه این چند روز منزل بسی خوش گذ شت ماه عسل میدیدم –امیرحسین میدیدم(بابای ما عاشق فیلم امیر حسین- چقد حرص خورد بنده خدا سر این فیلم اخرشم قسمت اخر و ندید)-من که اصلا تی وی نمیدیدم...خلاصه واقعا در جمع خانواده بودن بسی خوب است.خبرای جدیدم اینه که کلی عروسی داریم...



یک روز با ماهک

هفته گذشته تو نت بودم دیدم یکی پشت سرم میگه پیخ واییی ماهکم بود نفس عمش بود بعد سه هفته دیدمش باورتون میشه 2مین نگا هم میکردیم بعد محکم همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم وایی یه لباسایی پوشیده بود از بس خندیدم میگم عمه اینا رو در بیار میگه دوسشون دارم ژست گرفت منم ازش عکس گرفتم...میگه عمه میدونی عروسی عمو اسحاق منم رفتم لباس خوشگل خریدم کفش خریدم کلی با هم حرف زدیم....و خلاصه دیگه خسته که شد گفت میخام برم خونه مامان جون...
http://up.98ia.com/images/g1dxrm8yh15iqm4l5wdh.jpg



گفتگو با خدا



..بعد میگم این ماه رمضون چقدر خوب است چقدر دوستداشتنی است.....واقعا خدارو شاکرم....شکرت مهربونم...همیشه مدیونتم من و ببخش عزیزکم که قدر تو نمیدونم من و ببخش که گاهی بد میشم...من و ببخشش که گاهی قهر میکنم گاهی ناشکری میکنم به جون خودم اونا همش برا همون لحطه اس. همیشه من و شرمنده خودت میکنی این همه محبت و کی باید جبران کنم خودت میدونی بس یعنی اصن میتونم جبرانش کنم...خدایی جونم عشقم خیلی خوبی خیلی ماهی ...دوستدارم بوس...





داستانهای من و دانشگاه و خوابگاه

خوب میریم سراغ تیتر بالا همون طور که میدونید1اشتباه بزرگ تو زندگیم کردم اونم انتخاب شهرستان گچساران و دانشگاه گچساران بود...ولی با همه اینها چون عاشق رشته امم و دیوونه وار برا موفقیت تو رشتم تلاش میکنم مجبورم با اینا بسازم...تو خاطرات قبلم گفتم هم اتاقیای جدیدم و...خلاصه واقعا بچه های باحالی بودن هم خوشون هم دوساشون ((برا دوستاییم که هیچ وقت از اینجا رد نمیشن- پری دوستدارم - دمت گرم الحق که ابادانی هستی ولک-ایشالا اول مهر شیرنی عقد خودت و محمد و بخورم ----شکوفه گلم ایشالا با شوورت خوشبخت بشی...روژین ساده ام...ایشالاه بهترین ها برسی...سپیده همشهری و دوست دوران مدرسه ام 1ترم با تو بودن خیلی خوب بود حس میکردم بچمی...))

خلاصه چه شب زنده داری هایی کردیم چه خوش گذروندیم چقدر خوش گذشت روزایی که....چقدر خوب بود شبی که برق رفت..چقدر روزی که نشسیم و هراستیای ....خوش گذشت...شبی که کلی جیغ زدیم و رقصیدیم.. بعد گفتیم دختر اهوازی هسن...پِرتـَک و مورَک اسم جدیدی که رقیه برا -ار--وشیم—گذاشته.......این روزا نمیتونی نفس بکشی تو دانشگا فکر کنم این هراستیای دانشگاه ما بالا دست هر چی برادر و خواهر ارشاد بلند شدن از قماش منکراتیای شیراز و تهران و...بدترن....الهی خدا لعنتشون کنه ...پری فحش میداد میگفت به من گیر دادن وقتی بهش گفتم به من گیر دادن دیگه بنده خدا هیچی نگفت – اون حا---زشت ---نتونست به من چیزی بگه ولی اون جلا---چیز به من میگه خانوم میری خونه چادر باید بزنی –خانوم چرا ساق دست پوشیدی-خانوم رنگ رژت پر رنگه خو---رنگ رژ من ماته رژ میزنم تا چشت دربیاد بهش گفت من اگه حجاب میزنم به خاطر اینه دوستدارم وهزار دلیل دیگه نه این که 1مث تو بهم گیر نده...ای دوسداشتم همشون رو بکوبم تو دیوار به اوناش گیر نمیدن به من گیر میدن....خوشم میاد فرداش تیپ زدم چادرم که همیشه خدا دنبالمه چون نمیتونم بگیرمش یهو میبینی همش جمع تو بغلم یا دنبالمه یه بارم که تو سرویس یونی افتادم با چادرایقدفحششون دادم....جزوم خیس اب شد بارون میومد اون روز یادش نه به خیر-خلاصه ارایشم کرده شیک عینک افتابیم زدم رفتم جلوکولر نشستم تا سرویس بیاد ای حرص میخورد نگام میکردو نمیتونست چیزی پیدا کنه که گیر بده بهش...امروز من و خاطره با داداش خاطره اومدیم خونه(خاطره دوستمه)تو دفتر نگهبانی خوابگاه میز گذاشتن نشستن خوب بعد این زنیکه پرومیدید چقدر اسباب و کیف همراهمونه ها اصن جا نداشت دستا و شونه هامون میگفت باید چادر بزنین بعد برین حالا از 2تا پله که میرفتیم پایین سوار ماشین میشدیم همینش زورداره...مثل این که قاتل گرفته باشه ها دستاشو باز کرده بود جلو دروایساده بود اگه فقط1دقیقه دیگه مونده بودیم مطمئنم اساسی دعوا راه مینداختم..بخدا با یه قاتلم اون برخورد زشتو نمیکنن...خدا ازتون نگذره....از اونجایی که ما در ایالت متحده لٌرهای اصیل (گچسارن)به سر میبریم و از اون جایی هم که ما خودمان دختر لُر هستیم صد البته لُر استان فارس و کاملا لهجمون با بقیه لر ها و بختیاری ها و لُرای دیگه استان فار س و لرای استان یاسوج و جاهای دیگه کاملا متفاوت و خیلی هم بهتر و زیبا تره...بعد خلاصه ما 1کلاس اموزشی برای بچه ها راه انداخته بودیم و به دخترا اموزش میدادیم و صداشونو ضبط میکردم آی ازشون میخندیدم – هی شبای خوبی بودن....این ترم تابستونیم قرص 16خورده بودیم هر دوکتابم رو 16شدم جز کاراموزی...خلاصه از اینکه باید 4سال این ادمای مزخرف این مسئولای مزخرف ترو تحمل کنم خدا کمکم کند ...1ترم رفتم اینجا اما اینقدر سختی کشیدم که نگو....برا من سخته نخوام فعالیت کنم برام سخته حرف نزدن بی فعالیت بودن و اروم بودن به قول مامانم دختر بابامم..بدم میاد از همشون...یعنی ادم باید حتما مثل خودشون باشه تا بتونه بره تو جمعشون من جمعشون رو دوستندارم...من اصلا دلم نمیخاد برم تو جمعی فعالیت کنم که....خیلی سخته ...حالا این ترم میخام برم شورا بشم اوه به قول پری اخرش پرونده اخراجیت به ترم3 نرسیده تو بغلته...اخ که ....خلاصه حالا اومدیم خونه تا ایشالا اول مهر وشروع کلاسا....



از این جا از اونجا از همه جا



تو نودهشتیا میومدم اینجا رو میومدم همه خاطرات و میخوندم...با شادیتون شاد شدم با ناراحتیتون غصه خوردم...مثل همیشه به یاد همتون بودم

چقدر خوشحالم که بعضی بچه ها که نبودن اومدن خاطره میگن...این تایپیک رو خیلی دوستدارم....برام مثل یه شونه است....

همه دوستان گلم رو دوستدارم همتون رو و برای همتون 1دنیا ارزوهای خوب خوب و زیبا رو دارم....






حاجی بلا 1عدد دخترمغزدل یوانه ی بد-خوب-

21:17 شب

امروز اخرین روز از ماه رمضون 1390



عیدتون مبارک
التماس دعا

~jOojoO.tAlA~
1390،06،08, ساعت : 10:16 بعد از ظهر
http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_49.gif سلام سلام به همه دوستان عیدتون مبارک http://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gif
http://www.pic4ever.com/images/626gdau.gif خاطره نداشتم اومدم عید رو تبریک بگم فقط http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_goody.gif


سلام.
عیدتون مبارک:-2-40-:
منم دانشگاه مشهد / هوش مصنوعی قبول شدم، تصمیمی نگرفتم برم فعلا یا نه . نمی دونم. کسی از اشناهاش غیرانتفاعی مجازی قبول شده؟! چه شکلیه؟!
مهــــــــــــــــــــدی :-2-16-:
تبریک میگم http://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gif

eliiiiiiiiii69
1390،06،08, ساعت : 10:20 بعد از ظهر
سلام
میخوام از دانشگاه انصراف بدم نمیدونم چه جوری به مامانم بگم اوه اوه اوه بابام رو چی جوری راضی کنم اینا همه کنار دختر عمم که علم و صنعت میخونه رو کجای دلم بزارم
ای خدااااااااااااااااااااااا ااااا چرا به هرچی میخواستم وقتی رسیدم که دیگه نمیخواستمش
دنیای این روزهای من چقدر تاریک وتنگه حتی واسه خودم هم جا نداره

mahsan
1390،06،08, ساعت : 10:57 بعد از ظهر
سلام !!!

عیدتون مبارک :-53-:

چه زود این یه ماهم تموم شد , انگار همین دیروز بود که شب اول ماه بود و خاطره نوشتم !!!

امیدوارم همه اون استفاده ایی که میخواستن رو از این ماه برده باشن :-2-41-:

این روزا باز به مشکلات خوردم :-2-28-:مطمئن هستم من به مشکلات خوردم نه مشکلات به من :-2-35-:

آدمی که الکی خودش واسه خودش غم درست کنه مشکل داره دیگه :-2-41-:

اردیبهشت واسه نمایشگاه میخواستم بیام تهران , مرخصی هم گرفتم , ولی روز آخر زد به سرم و پشیمون شدم , الانم اصلا پشیمون نیستم از اینکه پشیمون شدم !!

ولی این بارم دارم شک می کنم :-2-28-:اگه دفعه قبل , دو روز قبل اومدن شک کردم , این بار از 20 روز قبل از اومدن دارم شک می کنم , هنوز مرخصی هم نگرفتم :-2-28-:خدا آخر و عاقبت این تهران اومدن منو بخیر کنه :-2-28-:

قرار بود فردا ناهار دعوت باشیم ولی خدا رو شکر بهم خورد :-2-27-:

مردم تو خونه خودشون کوزتی می کنن , وقتی می رن بیرون پادشاهی می کنن ولی من تو خونه خودمون و خونه مردم کوزتم :-2-42-:

اونشب که رفته بودیم خونه خاله جان واقعا یه لحظه بدجور حس کردم شبیه کوزتم :-2-39-:

دو تا عروسای خاله داشتن سر ظرف شستن بحث می کردن با دختر خاله ی گرام , یهو دیدم دختر خاله جان وسط جر و بحث فرمودن شیما تو دستکش ها رو در بیار بده به مهسان :-2-39-::-2-41-::-2-28-::-2-30-: آخه یعنی من اینقد شبیه کوزتم ؟؟

آقا ما تو محل کار با همکارا زیاد می ریم تو , توهم :-2-14-:به هر حال باید یه جوری روز بگذره دیگه :-2-08-:

یادتونه چند روز پیشا گفتم یه گندی زدیم که دیگه از کویت بودن خبری نبود و صبح تا ظهر داشتیم مثل .... گند کاریمون رو درست می کردیم :-2-28-:

امروز قرار بود جواب اون گند کاریمون رو ببینیم , از صبح با همکارم رفته بودیم تو , توهم که طرف که اومد هر چی گفت میگیم دوس داشتیم اصلا به تو ربطی نداره :-2-22-:( یه سری حرفای دیگه هم میگفتیم که دیگه حالا زشته بگم :-2-35-: )

ظهر همون آخریا بود که سوژه وارد شد :-2-35-:

تااومد همکارم که کلا ناپدید شد :-2-28-: من موندم و طرف :-2-35-: منم که کلا موشی بیش نبودم اون لحظه :-2-35-:

هر چی میگفت میگفتم بله حق با شماست :-2-22-: حالا تو اون لحظات یاد توهماتون افتاده بودم و نیشم تا بناگوش باز شده بود :-2-22-: آخرِ صحنه بود:-2-22-: طرف فک می کرد با یه آدم فضایی داره حرف می زنه :-2-22-:

چقد خوبه وقتی بی حوصله ایی , وقتی حسای بی خود ومسخره داری یهو یه دوست بهت زنگ بزنه و کلی انرژی مثبت بهت بده :-8-:

راستی این آهنگای پیشوازم خودش سوژه ایی هستا :-2-06-:منو که یکی دو ساعت پیش خیلی سرحال کرد :-24-:

باز من امشب از این شاخه به اون شاخه پریدم , دلم خواست , دوز داشتم :-2-27-:

پ.ن : مهدیه تبریکات :-53-:

پریس :-8-: دلم خواست ابرار احساسات کنم , بازم دوز داشتم :-2-43-:

آهنگ روز : امشب و امروز تنها و تنها هایده !!!

وقتیکه مثل شراب مست مستم میکنی
عاشق عشق میشم می پرستم میکنی
وقتیکه به من میگی جون من بسته به جونت منو آروم میکنه اون صدای مهربونت

نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشی خراب و ویرونه میشی
بتی که داغونه میشم ابری که گریونه میشم وای
نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشی دوباره دیوونه میشم
دوباره دیوونه میشی دوباره دیوونه میشم دل غمگین منو باز تو آروم میکنی میشکنه طلسم غم آخه جادوم میکنی آخه جادوم میکنی
دل غمگین منو باز تو آروم میکنی میشکنه طلسم غم آخه جادوم میکنی آخه جادوم میکنی

وقتیکه تو بد میشی باز می بینم
دنیا رو سرم خرابه
می بینم که باز دارم دق میکنم
همه چیم نقش بر آبه
اما تامیخوام برم گریه کنون سر به دیوارا بکوبم
باز به دادم میرسی به من میگی عشقمی تو خوب خوبم
باز میگم عزیز من پا رو قلبم نمیذاره
مهربونه با منو اشکمو در نمیاره

شبتون خوش :-53-:

feedback
1390،06،08, ساعت : 10:57 بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
شهر الرمضان / سکانس آخر : زندگی چه زیباست. :-2-16-:
سلام بچه ها امروز خیلی شارژم حسابی :-2-16-:
به چند دلیل :
1. امتحانام تموم شد و دور دوم تابستون شروع شد برام. :-2-32-:
2. فردا عید فطر شد و روزه گرفتن تمومید. :-2-07-:
3. یه سورپرایز تا ساعاتی دیگر براتون دارم. :-2-16-:
اما از یه جهت دلم برای ماه رمضون تنگ میشه. تازه عادت کرده بودم به روزه گرفتن. :-2-37-:
هرچند من این سه روز واقعاً مردم و زنده شدم. خیلی بد بود خیلی. از من به شما نصیحت ترم تابستون برندارید مخصوصاً تو ماه رمضون. چون سطح امتحان استاد خیلی فرق نمیکنه و امتحانش با همون سؤالات و مباحثه و خیلی مباحث زیادی حذف نمیکنن. مگه اینکه نمره خوب بدن که فعلاً نمره ای نیومده :-2-41-:
عید همتون یه عالمه خیلی زیاد مبارک :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
این سه روز توی خاطره نویسی نیومدم زیاد واسه همین خاطره ها رو نخوندم ولی فکر کنم مهدیه قبول شده مبارکه مهدیه :-2-40-:
خاطره زهرا استار و فاطیما هم خوندم خیلی بامزه بود مخصوصاً یاسری که برای زهرا پیدا شده بود. :-2-06-::-2-06-:
شبنم عاشق امضاتم :-2-40-: و البته آواتارت چند ثانیه ای منو دچار خنده از ته دل کرد. :-2-06-::-2-06-: در ضمن سوپی که درست کردی خیلی خوشمزه بود. بازم میخوام خوب :-2-15-::-2-15-:
فدای کامپیوتر رفتن سعید :
سه روز کامپیوترم به مدت نیم ساعت روشن بود. :-2-30-: آخی کامپیوترم :-2-30-: عزیز دلم :-2-30-: جیگرم :-2-30-: قربون اون صفحه تخت نازنین سامسونگم برم من الهی الهی :-2-30-: نه نه گلیه نکن گلیه نکن این درسها بده بد بد!! چرا نذاشتن تو روشن بمونی؟! نه نه گلیه نکن عزیزم خودم پاره میکنم جزوه هامو الهی :-2-30-::-2-30-::-2-06-::-2-06-:
فردا بریم یه تفعلی به نماز عید فطر بزنیم البته اگه صبح خواب نمونم با مادر گرامی و مادربزرگ عالی و خواهر متعالی و خاله مکرمه و برادر معظمه و زن برادر مقدسه و شاید اون یکی خاله عزیز به همراه شوهر خاله محترم برویم به سوی نماز گزاردن. :-2-37-::-2-37-:
شماره هرکسی از بچه های سایت رو داشتم براش امشب اس ام اس تبریک عید فطر فرستادم. اگه نیومد باور کنید تقصیر من نیست. تقصیر این مخابرات و ترافیک امشبشه. :-2-43-: آخ آخ گفتم ترافیک یاد امتحان درس ترافیک امروز افتادم. :-2-34-:
بگذریم :
این بود انشای من (آقا چرا میزنی؟ اینا رو بابام نوشته من که نمیگم بابام میگه!! :-2-06-::-2-06-: این پسره تو خنده بازار که انشا میگه باحاله. امشب داشت در مورد سقف شیروانی میگفت یهویی عین اون پسره روستاییه گفت شیب!!!!!! یاد محمد ادمین افتادم تو یکی از میتینگ های گذشته. خیلی باحال بود. :-2-06-::-2-06-:)
عید عالی متعالی
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 8 مردادماه 90 خورشیدی / ساعت 22:59

raha_sweet
1390،06،08, ساعت : 11:19 بعد از ظهر
امروز به سه تا کتاب فروشی سر زدم تا بتونم کتاب اقای کاردان نشاطی را بخرم ولی هیچ کدوم نداشتند.
کلی هم خسته شدم ....اخرش هم تاکسی گرفتم اومدم خونه.
کلاس های فردا هم تعطیل شده . انشا الله هم می ریم نماز عید فطر می خونیم !!
امیدوارم بتونم این کتاب اقای کاردان نشاطی را پیدا کنم. تازه چاپ هم هست و تو سایت نیست .
هنوز ارشاد بهم جواب نداده و من هنوز منتظرم .

ابی دریا
1390،06،08, ساعت : 11:33 بعد از ظهر
به نام خدا
سه شنبه 8 شهريور 1390
سلام به همه ي نودهشتياي خاطره نويس
امروز اتفاق خاصي نيفتاد و جايي هم نرفتم ولي هوا خيلي خوب بود طوري كه دلم هوسه دريا كرد!مامي زنگ زد به خاله جوني و گفت كه فردا و پس فردا بريم ددر.خاله ي گرام هم قرارشد به ما خبر بده كه هنوز نداده!اخه اين خاله ي ما يكمي اسلوموشونه.امروز دلم گرفته اخه اخر ماه رمضونه و هميشه با اين كه فرداييش عيده اما من يه كوچولو ناراحتم!و يه چيز ديگه كه ناراحتيمو دوچندان ميكنه تموم شدن ماه عسله!ديگه اينو چطوري هضمش كنم؟؟؟اختتاميه شم هيچ وقت دوست ندارم چون دلم ميگيره.
اين سقوط يك فرشته هم كه ديگه ايول الله داره!فقط كل اين يه ماهمو با اعصابمون بازي كرد.ديگه حرفي نيست.
_مجددا عيد فطر را به همه تبريك گفته و اميدوارم به همه ي ارزوهاي قشنگتون برسين و ساليان سال سالم و تندرست هراه با ارامش و اسايش در كنار خانواده گراميتان زندگي كنين.
_راستي به همه ي اونايي كه ارشد قبول شدن تبريك ميگم و اميدوارم در تمامي مراحل زندگيشون موفق باشن.
عضو كوچك نودهشتيا:فاطمه

yasi 90
1390،06،08, ساعت : 11:33 بعد از ظهر
سلاااااام
خاطره ام کجابودبابا دو روزه نه من ازخونه اومدم بیرون نه کسی اومده خونمون!!:-119-:
اومدم فقط عید روتبریک بگم

:-2-40-: عیدهمتون مبارک:-2-40-:

@nazanin@
1390،06،08, ساعت : 11:52 بعد از ظهر
امروز سه شنبه 8/6/1390 از ساعت 4بعد از ظهر دیروز تا ساعت 7 صبح امروز بیدار بودم ساعت 30/4 به خوردن سحری پرداختم تا برای اخرین روز روضه بگیرم بعد نمازمو خوندم و دوباره به پای رایانه برگشتم و به این سایت اومدم تا ساعت 7 که مادرم میخاست به سره کار بره اینجا بودم و بعد خوابیدم تا ساعت 6بعد از ظهر اخه چون دروضه بودم نمیخاستم ضعف کنم بیدار شدم و نمازمو خوندم و بعد منتظر اذان شدم امروز هم من و هم مادرم دلمون گرفته بود اخه فردا اولین عید دختر داییم پس از فوتشه و باید بریم اونجا خلاصه من بعدش ساعت نه ونیم فیلم مورد علاقمو gerys anatomy رو که 2 ساعت بود دیدم و بعد دوباره به پایه رایانه برگشتم و الان که این خاطره رو مینویسم ساعت52/23 دقیقس ولی کلن امروز روز بیخودی بود

فرودو
1390،06،09, ساعت : 01:05 قبل از ظهر
سلام :-2-33-:( جو دادیم جدی نگیرین:-119-:)
با عرض و طول پوزش امروز دو پسته می شم آخه این دوست ما خاطره های اصلی رو نذاشت بنویسم :-2-38-:
ها چی بود کلا فرموش اینا کردم رفت :-2-38-:
آهان قضیه از اونجا شروع شد به خاطر مراسم کل فامیل اینا ریختن خونه بابا بزرگم اونا:-2-43-:منم چون دیدم امتحان اینا دارم اومدم خونه مون اونا :-2-28-: تا درس بخونم مثلا اینا :-2-28-: ولی هیچی نخوندم :-2-16-::-2-30-::-2-16-::-2-30-::-2-16-::-2-30-:
آهان دیشب اینا بود که بعد کلی سرو کله زدن با فرمول اونا :-2-36-: گرفتیم خوابیدیم :-2-28-: نمی دونم ساعت چند بود که دیدم یکی داره می زنه به پهلوم:-2-28-: ( حلا گناش به پا خودش ولی فکر کنم با لگد بود :-2-36-:) خلاصه به هر جون کندنی بود بلند شدیم و دست و صورت اینا رو شستیم و رفتیم سر سفره اونا که دیدم نشستن دارن نون و خرما اینا می خورن :-2-06-: گفتم به به جا حضرت علی خالی واقعا :-2-35-: مامان گفت غر نزن بیا بشین که وقت تنگه الان اذانو می گن :-2-37-: منم نشستم به خودن نون و خرما :-2-27-: گفتم حالا چی شده قناعت اینا پیشه اونا کردین :-2-35-: مامان گفت هیچی پسرم خواستم یه شب که تو اینجایی برات سنگ تموم بذارم :-2-28-:( خوشم میاد که تیکهه رو همیشه آماده به کار داره :-2-28-:) خلاصه خوردیم و نوشیدیمو گرفیتم درسو خوندیم و رفتیم سر جلسه اینا:-2-16-: ( یه چی خوشم میومد که جزوه ام کامل کامل بود ارواح عمه ام اینا :-2-28-:)
علاوه بر اون برگه که تو جیبم برا احتیاط اینا گذاشته بودم یکی هم زوم شده شو تو یه برگه آچار فرانسه نوشتم برا سهولت کار :-2-16-:جزوه کنار دستم بود منم تو شلوغی سالن نکته هایی رو که یادم رفته بود به خودم یادآوری میکردم :-2-08-: ( خدا بگم این شیطونو چه کارش نکنه :-2-28-:) خلاصه همین جور داشتیم مرور درس می کردیم که دیم هی هو یه خانمه اومد ( همچین ترسناک هم بود :-2-35-:) زد جزوه هامو گرفت گفت اینا چیه :-2-28-: گفتم جزوه ایناست خب :-2-35-: گفت اینجا چه کار می کنه :-2-28-: گفتم خب کجا میذاشتم :-2-35-: گفت الان بهت می گم :-2-28-:
خلاصه برگشتو جزوهامو برد :-2-30-:منم نشستم یه چیزایی نوشتم اومدم خونه اینا :-2-30-:
هان دیگه چی مونده که نگفتم اینا :-2-38-:
آهان دو روز پیش اینا عارف اونا اومده بود محل اینا با هم رفته بودیم یه جا که آخر صفا بود یه روستا تو همین حوالی کلی حال داد :-2-16-: چند تا عکس هم گرفتم که فکر کنم از شانستون اینا آپ نمی شه امروز اونا :-2-35-:

شاید بعدا گذاشتم شون کمه ها فقط سه تا ایناست ولی نمی دونم چرا آپ نمی شه اونا :-2-15-:
اوه اوه الان که این تایپش تموم شد اینترنتم قطع شد اینا و این تیکه آخر کاملا آف نوشته شد اینا :-2-27-: فقط شانس بیارم که وصل بشه اینا :-2-35-:
اگه نشد هی چی دیگه حتما از شانس من بود اونا :-2-35-:

آرشام
شهریور همین سالی که توش هستیم
مازندرون :-2-27-:

بعد خاطره فرستاده شد اینا:-2-38-:
بلاخره بعد نیم ساعت اونا وصل شد نتم اینا:-119-:

metropolis
1390،06،09, ساعت : 01:59 قبل از ظهر
شرمنده باگوشی مینگارم شلکک ندارم ‏ مافردا
عازم ‏ تبریزیم گوشی تازه خریدم کلی اتاق تمیز کردم الانم لالادارم امروز هواعالی بودراستی من فیس تو فیس بایه مریض امریکایی مامانم حرفیدم.عیدتون حسابی تفریک.فاطیمامن شوکولات داخ موخوام.نداومهدی تفریک.کیمی خوش بوگذره.هلی ماجراهای تووخواهری عشخ منه.مهساامیدوارم همیشه موفق باشی.اقاسعیدخوشحالم راحت شدین.جناب مسترارشام تقلب کار بچه های بدبده.خواستین بیاین مشهدهواعالیه.ماکه همیشه ازشلوغی ا در میریم اخه روزای زواری یو خته زندگی سخت موشه اما قدماتون روچشم ماجاداره مهمونای اقا.راستی سیلوم.عیدتونم تفریک

پروانه!
1390،06،09, ساعت : 02:04 قبل از ظهر
سلام
خوبین؟
دوباره عیدتون مبارک :-118-:
ماه رمضون تمومید... روزای اول ماه رمضون خیلی سختم بود و فکر می کردم این روزا تموم شدنی نیست. ولی می بینیم که تموم شد مثل همه روزا
موقع آخرین سحر و افطار دلم گرفته بود... این ماه اومد و رفت بدون اینکه ذره ای رشد کنم و قدمی به سوی کمال برداشته باشم ... حیف :-2-39-:
خدایا کی به دادم می رسی؟این روزا هم نرسیدی به فریادما... یادت باشه:-2-39-:
دیگه چه خبرا؟
پنجره اتاق بازه... میز کامپی هم کنار پنجره است... یه باد خنکی میاد... چه هواییه... شهریور و همچین خنکی ای؟به خواب هم نمی دیدم!خیلی هوا خوشگله... آدم دلش می خواد عاشق بشه:-2-35-:
چند شبه بارون میاد... باد و رعد و برق... یه کمی از سر و صدای باد و رعد میترسم ولی صدای قطره های بارون آرومم می کنه
امروز بالاخره فرصت کردم خاطره ها رو کامل خوندم
خاطره بهی و سعیدو خاطره بچه ها.عقبم دیگه!کلا من همیشه عقبم.شما به دل نگیرین

پ.ن:

* بهنوش ری را حالش چطوره؟چه اسم قشنگی داره
ایشالا هر چه زودتر سلامتیش رو به دست بیاره
چه همدلی نابی... تو هیچ گوشه این کره خاکی همچین همدلی واقعی-مجازی پیدا نمیشه،میشه؟

* آقای سعید خدا پدرتون رو بیامرزه... مایه افتخارش باشید :-118-:

* فاطیما خدا پدرتو بیامرزه و روحش همیشه شاد باشه... ایشالا صبر و آرامشت بیشتر و بیشتر بشه :-118-:

* آقا یکی دو نفر گفتن سرما خوردیم گفتم توصیه های ایمنی اراآت بدیم::-2-38-:
سرما خوردگیهاتون رو خیلی جدی بگیرید.حتما آنتی بیوتیک استفاده کنید (خانم دکترم!:-2-10-:)
یکی از اقوام نزدیک، سر یه سرما خوردگی خیلی ساده ولی کهنه حدود 10 ماه بیمارستان بستری بود و بیشتر از 1 ساله که زمینگیره و نخاعش آسیب دیده
یکی دیگه از اقوام سر سرماخوردگیهای ساده ولی کهنه دو ساله تو بیمارستانا اسیره و حنجره نداره
البته نه اینکه فقط سرماخوردگی علت باشه ها ولی شروعش با همون سرماخوردگیاس که درمون نمی کنیم چون از آمپول می ترسیم و یا تنبلیم...

* شبنم دو ساله و چند روزگیت مبارک... مرسی که انقدر برای سایت زحمت می کشی:-118-:

*ناهور بهاره ( یا ابوالفضل )چند وقتیه نیست.نمی دونم چرا!

* نیلو :-118-:بهار :-118-:الی:-118-: تبریک

* مهدی :-118-: ندا :-118-:تبریک

* هر کی اول خاطرش می نویسه نخونین،نمی خونم :-120-:

* شبنم:-2-30-:امضات :-2-30-:

* بچه ها ی ماهنامه خسته نباشید :-118-:
فهلا 1 صفحه رو خوندم

* مینا 71 ما رو هم بدعا :-118-:


* خانومی کجایی نیستی!؟
این آهنگو شنیدی؟قدیمیه

خانومی شاخه نباته
خانومی یه حبه قند
خانومی خدا باهاته
ایشالا بختت بلند
...

*دیدین جیم جیم دیگه نمی نویسه؟ :-2-39-:

*لوسی شما هم کم پیدایی:-2-39-:

* بچه های گل خاطره نویسی:-118-:

* اصلاً از حیوونا خوشم نمیاد... دوسشون ندارم... مخصوصاً از گربه ها به شدت متنفرم... چند ساله یه کابوسی میبینم... میبینم که گربه بهم حمله می کنه و گازم میگیره و هر کاری می کنم ولم نمی کنه... همون لحظه هم از خواب بیدار میشم و خدارو شکر می کنم که خواب بوده
برای چند نفر تعریف کردم میگن گربه حضور مرد چشم ناپاکه :-2-33-:

* عید 84 رفته بودیم اندیمشک-دزفول.اونجا بختیاری و چادر نشین زیاده... دیدین تو خیابونای ما پر از گربه است؟تو خیابوناشون پر از گاومیشه... خیلی جالبناکه. رفته بودیم خونه یکی از اقوام... رفتیم از این بختیاریا شیر و ماست بگیریم ... باهاشون کلی عسک انداختیم. داخل چادراشون رفتیم و سرک کشیدیم.سادگی و فقر از زندگیشون میبارید.خیلی جالب بود واسم دیدن زندگیشون از نزدیک.یه ببعی رو بخل کردم و عسک انداختم. دوست نداشتم برم خونه. می خواستم باهاشون زندگی کنم.کاش اون فامیلامون چادر نشین بودن.خیلی دوس دارم چادر نشینی رو البته یه دوره کوتاه... خودمو میشناسم نمی تونم زیاد دووم بیارم :-2-31-:

خاطرات همینجوری:


فامیلمون بود که گفتم از ناحیه نخاع آسیب دیده.چند هفته ای میشه که رفته مشهد.دکترا جوابش کردن. دکتر خودش معرفیش کرده به پرفسوری که تو یکی از بیمارستانای مشهدِ.در حال بررسیه اگه بشه عملش کنن.دعاش کنید
دیروز کتی اینا رفتن مشهد با خاله کوچیکم.هم زیارت هم ملاقات.دوست داشتم منم برم... جوجو طلاییم هم رفت.دیروز ظهر رفتم خونشون،کتی چمدوناشونو بسته بود و جوجو چمدونا رو ول نمی کرد به جای ماشینش برده بود تو اتاقش و بازی می کرد.آوردمش پیش خودم که تا وقتی می خوان برن پیشم باشه.اومد دلبری کرد و نامرد گذاشت رفت.موقع رفتن هم انقدر ذوق قطار سوار شدن داشت حسابم نکرد و یه بوس هول هولکی داد و رفت:-2-28-:انقده دیروز باهاش مهلبون شده بودم،جوجو هم تا تونست از سوء، استفاده کرد.دیگه فرض کنین جوجو بره مشهد،مشهد کجا باید بره!چند تا عکس ازش گرفتم که این روزا که نیست نگاهش کنم و در فراقش بگریم
هی از خودش تعریف می کرد.بهش میگم خیلی خوشتیپ شدی،میگه ممدون.به ممنون و ممنوع میگه ممدون.اولا میگفت ممدو الان پیشرفتیده

خاطرات نوستالوژیکی :

جمعه شب خونه کتی اینا افطار دعوت بودیم که سحری هم دعوتوندیم خودمونو.خاله ها و دختر خاله ها و پسر خاله ها... تا سحر نشستیم و یاد ایام قدیم کردیم... یاد مادربزرگ خدا بیامرزم که چه جوری هر سال بچه هاشو دور خودش جمع می کرد و قشنگ ترین و شادترین روزا رو برامون می ساخت...
پدربزگم،تاکستان باغ انگور داره.کنار باغش هم مزرعه آفتابگردون و زمین کشاورزی داره که معمولاً خیار و گوجه می کارن.هر سال تابستون،اوایل شهریور که می شد بار و بنه رو جمع می کردیم و می رفتیم ولایت تا شروع مدارس.یکی از خاله ها با مامان بزرگم زودترمی رفتن که خونه رو برای قوم تاتار آماده کنن.جمعیتمون ماشالا زیاد... همه هم شلوغ و پر سر و صدا... خونه پدربزرگم گلیه و سقفش چوبی.بافت کاملاً قدیمی داره که عاشقشم.خیلی بزرگ نیست و اونموقع ها جا برای خوابیدن پیدا نمی کردیم.پسرا تو حیاط می خوابیدن.به ما دخترا اجازه نمی دادن تو حیاط بخوابیم و ستاره ها رو بشماریم.انقدر آسمون پرستاره بود انقدر پر ستاره بود که نگو.هیچ جا همچین آسمونی ندیدم.البته الان دیگه هوای اونجا هم کمی آلوده شده و دیگه آسمونش به اون قشنگی نیست.دیگه همه برای رفت و آمدشون به باغ از موتورسیکلت و وانت بار استفاده می کنن به جای حیوون چهارپا
انقدر اون روزامون قشنگ بود که حد و حصر نداره.صبحا می رفتیم باغ و انگور چینی تا عصر.عصر هم میومدیم خونه و دور هم جدول حل می کردیم و پاستور و شوخی و خنده و بزن بزنو .............
میرفتیم خیار و گوجه میچیدیم... آفتابگردون... مامانینا خیار شور درست می کردن... خیلی قدیما رب هم میپختن...
تو هر باغ 1 آلونک هست که جلوش هم یه تنوره.اهالی توی تنور برای کارگرا هر روز ظهر آبگوشت بار میزارن ولی ما چون کارگرای پر رویی بودیم آبگوشت نمی خوردیم و انگار که سیزده بدرمون باشه... به خودمون خیلی خوش می گذروندیم.چند تا عاشق معشوق هم تو جمعمون داشتیم که دو تاشون به هم نرسیدن.
می دونین با چی می رفتیم باغ؟با الاغ!هر روز صبح دعوا بود که کی سوار الاغ بشه.پدربزرگم دام نداشت.از پسر عموش قرض می گرفت واسمون.بیچاره حیوونرو دیوونه می کردن تو این 1 ماه.پسر خاله هام خیلی شیطون بودن... انقدر حیوونرو اذیت می کردن... حیوونه می دیدشون عرعرشو شروع می کرد. دیگه گریه می کرد بیچاره
خیلی قبل تر خانم ها تو روستا با دمپایی و چادر رنگی تردد داشتن.ما هم که می رفتیم اونجا می شدیم یکی از اونا... چادر رنگی و دمپایی... خیلی خنده دار میشدیم...
انگورا رو که میچینن تو یه قسمتی که اسمش بارگاهِ میزارن رو به آفتاب تا کشمش بشه بعضیا هم تیزاب میزنن که کشمش سبز میشه و زودتر خشک میشه.
تو هر باغ نهر کوچیکی هست برای آبیاری.تو این نهر کوچیک چقد شنا می کردیم.شنا که البته نه!آب بازی
الان دیگه هممون ازدواج کردیم و جمعمون از هم پاشیده.بچه ها اون شب می گفتن بیاین برای تجدید خاطرات امسال بریم.الان هم میریما ولی در حد یکی دو تا خانواده.مادربزرگ خدا بیامرزم نیست که دیگه دور هم جمعمون کنه.چند سالی میشه برای انگور چینی نرفتم.رفتنمون در حد یکی دو روز ِ
سر زمین خیار که میری از بوی خوبش مست میشی... مزرعه آفتابگردون انقد خوشگله... جون میده برای عکسای تکی و دو نفره
متأسفانه عکسایی که انداختم طوری نیست که بزارم ببینید.ایشالا اگه امسال رفتیم میندازم ببینید
خلاصه اینکه اون روزای خوبمون رفتن و شدن قشنگ ترین بخش از خاطرات دوران کودکی و نوجوونی:-2-41-:

خاطرات مهمونی:

دیشب خونه خالم افطار دعوت بودیم.
خوش گذشت.آخرین مهمونی بود خدا رو شکر.تو این ماه رمضون انقد مهمونی رفتیم و مهمون اومد که خسته شدم:-2-36-:
2 تا از دختر خاله هام مجردن.دیشب با هم روضه گرفته بودن و ما رو روده بر کردن از خنده.یکیشون نشسته بود رو صندلی و روضه می خوند.بک یا شوهر... با گریه و لحن زار میگفت بک یا شوهر... اونیکی خودشو می زد خدایا دامنمونو سبز کن تا سال دیگه یه شوهر بنداز تو دامنمون
ترکا به شوهر میگن عر
این دو تا نشسته بودن و می گفتن 10 مرتبه بلند بگو عر عر عر عر
بلا نسبت شما به سان همون موجود چهارپا بودن.قدر لحظه ها و روزای مجردیشون رو نمی دونن.
دور هم نشسته بودیم تو اتاق دختر خالم و خوش بودیم.همسری دختر خالم اومد صداش کرد رفت.دلش طاقت نیاورد دوباره برگشت.مرده انقد صداش کرد بیچاره با دلخوری بلند شد رفت نشست ور دل همسریش. بعدش هم همسری من اومد که قربونش برم صدا هم نمی کنه.خودم باید تکلیفمو بدونم و برم پیشش. دونه دونه همسریا اومدن و جمعمون پاشید... به همین راحتی.از مضراته همسر داشتنه دیگه :-2-43-:حالا هی اون دو تا خل و چل بشینن بگن عرعر

خاطرات خرچنگی:

* ظهر دوستم زنگ زده بود.حرف از انتخاب واحد شد که گفت اکثر کلاسا رو تفکیک کردن و دخترا و پسرا جدان:-2-28-:ما هم این آهنگو 20 بار گوشیدیم:

در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای اینهمه نا باور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده میفتن
به پای هرز علف های باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که چو زند حق نیست
کمال دار را برای منه کمال پرست
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خالیست
به تنگ چشمیه نا مردم زوال پرست

REAL LOVE
1390،06،09, ساعت : 02:14 قبل از ظهر
سلام نامردای بی معرفت:-2-39-:

خواب از سرم پرید کلی خسته بودما ولی الان...

امروز پایان یه هفته اشتغالم بود... حقوقم دادن بهم:-2-27-:فکر کن واسه یه هفته بری سر کار و حقوقم بگیری:-2-27-::-2-22-:
آخ از همون عصر دلم برا محیطش و بچه ها تنگ شده...کاش درسم نبود و میموندم همونجا:-2-15-:

امروز خانم مسئول فروشگاه نیومده بود ، یعنی ترکوندیم اونجا رو... انقدر به مشتریا حال دادیم:-2-27-: روز آخری خیلی به یاد ماندنی بود برام...
دلم واسه دستورای خوهران محمودی تنگ میشه:-2-39-:دلم برا خانم شیرزاد بازیای بِنیتا تنگ میشه:-2-39-:دلم واسه صدای خروسک گرفته ی ( از نوع سرماخوردگی) زهرا تنگ میشه:-2-39-: دلم واسه مشنگ بازیای محراب ژاپنی تنگ میشه:-2-39-: دلم واسه سوسول بازیای امیرحسین تنگ میشه:-2-39-:حتی دلم واسه موهای پریشون آقا افشار هم تنگ میشه:-2-39-: حتی حتی واسه ارسلانی که در آینده ای بسی نزدیک دخترکش خواهد شد تنگ میشه:-2-39-:
خود خانم خاوری هم که هیچی دیگه:-2-39-:

هر روز موقع افطار پسرا طبقه بالا بودن ما طبقه پایین... امروز رفتن پنیر خریدن و اومدن سهم مارو دادن و رفتن بالا:-2-38-: رفتم واسه شون نون ببرم دیدم واسه خودشون خامه شکلاتی گرفتن نامردا:-2-09-: اومدن پایین لوشون دادم:mrgreen: حلیمی که گرفته بودن هم پیش ما بود. زود قایمش کردیم و گفتیم تا واسه ما هم خامه شکلاتی نیارین خبری از حلیم نیست... محراب بدبخت نزدیک سی چهل بار پله ها رو اومد پایین و دست خالی برگشت:-2-22-: انقدر مسخره بازی درآورده بود که دوسه تا مشتری که داشتیم هم خرید کردن یادشون رفته بود و وایساده بودن به اون می خندیدن:-2-22-:تصور کنید یه پسر هفده هیجده ساله که صداش اصلا به خودش و سنش نمیخوره... صدا داره در حد دوبلور مارلون براندو:-2-37-:یعنی معرکه س تن صدای این بچه:-2-37-:

خلاصه که امروز هم هیچوقت از صفحه خاطرم پاک نخواهد شد...

هی می گفتن بازم بیا پیشمون انگار تا حالا منو ندیده بودن که مشتریشون بودم... گفتم از این به بعد کتابای با تخفیف ویژه میدین بهم تا بیام:-2-27-:

آقا آلبوم رمانتیک ِ شهاب رمضان رو شنیدین؟:-2-37-:محشرههههههههههه:-2-37-:
بیشتر از این روی دوست داشتن تو حساب میکردم
میون دنیا و عشقت تورو انتخاب میکردم
از تو انتظار نداشتم که شبیه همه باشی
که بتونی خیلی راحت بدتر از غریبه باشی...

http://www.mediafire.com/?582ev2pi7b92ks4 (http://www.mediafire.com/?582ev2pi7b92ks4) حتما گوش کنید آلبومشو...ضرر نمی کنید:-2-38-:
http://www.forum.98ia.com/t21097-340.html (http://www.forum.98ia.com/t21097-340.html) آهنگاش جدا جدا اینجاست:-2-38-:

چشم گیرترین یادگار من از شهر کتاب تو این یه هفته کتاب شعر گروس و سرماخوردگی شدید(تقصیر محراب بود همه مونو مریض کرد:-2-09-:یه هفته س دارم از گلو درد عذاب می کشم و روزای آخر روزه مو نگرفتم:-2-09-:) و همین آلبوم شهاب رمضانه:-2-41-:


عید همگی مبارک:-118-:
دوستان ِ جان:-118-:
مهسان:-118-:دلمان برایت تنگ شده بانو:-2-41-:

تعطیلات خوش بگذره:-2-16-:

اینو یادم رفت بگم:
مقبولین کنکورای مختلف تبریک:-118-:
واااااااااااااااو چقده این سریال سقوط فرشته قشنگ بود امشب...خیلی حال کردم باهاش:-2-37-: خیلی حرفه ای بود...کاش همین آخرین قسمتش میشد:-2-37-:

Mina
1390،06،09, ساعت : 02:31 قبل از ظهر
خوابم میاد..ولی دلم نمیخواد بخوابم!
از عصر تاحالا خیلی تلاش کردم که بغض تو گلوم نشکنه و
تا مقداری هم موفق بودم و زدم به تیپ ِبیخیالی که نباید واکنش نشون بدم!!

خیلی دلم میخواست فردا عید نباشه و من ضایع شدن یکی دو نفر رو ببینم و بخندم!
خیلی دلم میخواست بخوره تو جرکشون!
به نظرت بدجنسی میاد!
ولی من خیلی دلم میخواست و خیلی وقتا بدجنس میشم!
ولی خدا نخواست که بنده ش ضایع بشه!

به دوست داران ِسقوط یک فرشته برنخوره..ولی بیش از اندازه سریال ِ مزخرفیه....
صدا و سیما عوض ِاینکه پیشرفت بکنه
سال به سال داره پسرفت میکنه!
و این سوژه دیگه قدیمی شده!
امیر حسینم بدتر از این بود
سی ام روزرو هم ندیدم که نظر بدم!

هوا سرده
خیلی هم سرده!
زمستون ِاینجا شروع شد دیگه!


شعر ترکی ِامضام و خیلی دوستدارم:

Hey taksi saxla
Düz deyirsənsə
Məni cənnətə götür

هی تاکسی..نگه دار
اگر راست میگویی
مرا به بهشت ببر

سمن ناز
1390،06،09, ساعت : 02:55 قبل از ظهر
:-2-16-:** عیــــــــد سعيد فطر مبارك **:-2-16-:



سلام بر همه طاعاتتون قبول حق باشه
دوستاني كه دانشگاه قبول شدن مبارك مهديه جون علي الخصوص:-2-40-:
روزه هاتون هم مقبول حق باشه:-2-37-:و ديگر هيچ اگر دوست داشتين مخفي ها رو بخونين جالبه :-2-27-:

جلوه ء عيد به حســـن مهء نو دیــــدم دوش
مرغ شب را همه شب تا به سحربود خروش
مطرب شهر نوای همه گانی بنــــــوا خـــت
شادی و هلهلهء عيد رسيد گو ش به گــوش
مومنان را ز فيوض رمضـــــــان و طــا عـــــت
مژده ء لطف خــداداد بــه هر گوش ســـروش
مو منان هرسو بياراست درو خانه ء خو یــش
دشمن و دوست نـــگر در مسجد دو شادوش
عيد از قـــــلـــــب مسلمـــان بزدا یــــد کينــه
آتش دشمنی و کين بسازد خـــــــــــامــــوش
کودکان جامه ء نو کرده بتن شــــــــاد و خـــرم
بکفش بسته حنا دختـــــــريکه زربف پـــــــوش
عيد بشکسته دلان دیـــــــده ( عزيزه ) ای و ا
نه لباسی نو و نی خوردنی و نی پا پــــــــوش


عید فطر (http://montrealpersians.blogspot.com/2005/11/blog-post.html)

نغمه ریزید غیاب مه نو آخر شد
باده خرم عید است که در ساغر شد

روز عید است, سوی میکده آیید به شکر
که ببخشند هر آنکس که در این دفتر شد

ساقی از میمنت عید دهد باده صاف
جرعه گیرید چو معشوق به خم رهبر شد

مطربا نغمه عیدانه زن و دست فراز
که ز هر پرده نغزت هله ای دیگر شد

صد کنم شکر بر این عید که از عرش رسید
صد کشم رشک که ایام صیام آخر شد

فرصتی بود که این تیرۀ ِ دل صاف شود
نعمتی بود که بر تشنه لبان کوثر شد

آتشی بود که در سردی سوزان وجود
دم گرمی شد و در مجمر دل اخگر شد

وای بر ما که از این جام نگیریم لبی
حیف زان آتش اگر سوخت و خاکستر شد

حالیا عید شد و رونق می افزون گشت
مستی افزون کند این باده چو پر شکر شد

محمد طاهرزاده


مقاله درباره عيد فطر

فطر، عید مهربانی و بنده نوازی«مقاله»

عيد فطر يكى از دو عيد بزرگ در اسلام است كه درباره آن احاديث وروايات بي شماری وارد شده است.



مسلمانان روزه دار كه ماه رمضان را با روزه دارى به پا داشته و از خوردن و آشاميدن و بسيارى از كارهاى مباح ديگر امتناع ورزيده اند، اكنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستين روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مى‏طلبند، اجر و پاداشى كه خود خداوند به آنان وعده داده است.

به علاوه با شرکت در اجتماع بزرگ نماز عید، خدای بزرگ را به خاطر توانایی دادن به آنان برای روزه و عبادت این ماه می ستایند و با هم پیروزی بر شیطان را جشن می گیرند ودر پایان از حق تقاضای بخشش و غفران می کنند.و خدا به آنان جوابی نیکو می دهد:

اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در يكى از اعياد فطر خطبه اى خوانده‏ اند و در آن مؤمنان را بشارت داده ‏اند:

اى بندگان خدا، كمترين چيزى كه به زنان و مردان روزه ‏دار داده مى‏شود اين است كه فرشته‏اى در آخرين روز ماه رمضان به آنان ندا مى‏دهد و مى‏گويد:

«هان! بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشته‏ تان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد.» (1)

عارف وارسته ملكى تبريزى درباره عيد فطر آورده است: «عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها بر گزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در اين روز نزد حضرت او گرد آيند و بر خوان كرم او بنشينند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند و از خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند ونيز آنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، بر آوره و بيش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشند و از مهربانى و بنده‏ نوازى، بخشايش و كارسازى در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمى‏برند.» (2)

روز اول ماه شوال را به اين سبب عيد فطر خوانده ‏اند كه در اين روز، امر امساك و صوم از خوردن و آشاميدن برداشته شده و اجازه داده شده تا مؤمنان در روز افطار كنند و روزه خود را بشكنند . فطر و فطور به معناى خوردن و آشاميدن است و نيز گفته شده است كه به معناى آغاز خوردن و آشاميدن است پس از مدتى از نخوردن و نياشاميدن. از اين رو است كه پس از اتمام روز و هنگامى كه مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مى‏شود انسان افطار مى‏كند يعنى اجازه خوردن پس از امساك از خوردن به او داده مى‏شود.(3)

عيد فطر داراى اعمال و عباداتى است كه در روايات معصومين(ع) به آنها پرداخته شده و ادعيه خاصى نيز در این روز وارد شده است.

از سخنان معصومين(ع) چنين مستفاد مى‏شود كه روز عيد فطر، روز گرفتن مزد است. و لذا در اين روز مستحب است كه انسان بسيار دعا كند و به ياد خدا باشد و روز خود را به بطالت و تنبلى نگذراند و خير دنيا و آخرت را بطلبد.(4)

و در قنوت نماز عيد مى‏خوانيم:

بارالها! به حق اين روزى كه آن را براى مسلمانان عيد و براى محمد(ص) ذخيره و شرافت و كرامت و فضيلت قرار دادى از تو مى‏خواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خيرى وارد كنى كه محمد و آل محمد را در آن وارد كردى و از هر سوء و بدى خارج سازى كه محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو مى‏طلبم آنچه بندگان شايسته ‏ات از تو خواستند و به تو پناه مى‏برم از آنچه بندگان خالصت‏ به تو پناه بردند.



در صحيفه سجاديه نيز دعايى از امام سجاد (ع) به مناسبت وداع ماه مبارك رمضان و استقبال عيد سعيد فطر وارد شده است:



«پروردگارا! بر محمد و آل محمد درود فرست و مصيبت ما را در اين ماه جبران كن و روز فطر را بر ما عيدى مبارك و خجسته بگردان و آن را از بهترين روزهايى قرار ده كه بر ما گذشته است كه در اين روز بيشتر ما را مورد عفو قرار دهى و گناهانمان را بشوئى و خداوندا بر ما ببخشايى آنچه در پنهان و آشكارا گناه گردانيم ...»(5)



اندکی ازمفهوم عيد در فرهنگ اسلامى(6)



واژه عيد در اصل از فعل عاد (عود) يعود اشتقاق يافته است. معانى مختلفى براى آن ذكر كرده‏ اند، از جمله: «خوى گرفته‏»، «هر چه باز آيد از اندوه و بيمارى و غم و انديشه و مانند آن‏»، «روز فراهم آمدن قوم‏»، «هر روز كه در آن، انجمن يا تذكار فضيلت مند يا حادثه بزرگى باشد».

ابن منظور در لسان العرب گفته است كه برخى بر آن هستند كه اصل واژه عيد از «عادة‏» است، زيرا آنان (قوم)، بر جمع آمدن در آن روز، عادت كرده ‏اند.

به گفته ازهرى: عيد در نزد عرب، زمانى است كه در آن شادى‏ها و يا اندوه‏ها، باز مى‏گردد و تكرار مى‏شود. ابن اعرابى آن را منحصر به شادى‏ها دانسته است.

واژه عيد تنها يك بار در قرآن به كار رفته است:

اللهم انزل علينا مائدة من السماء تكنون لنا عيدا لاولنا و آخرنا و آية منك (سورة مائده / آيه 114) در تفسير نمونه ذيل اين آيه گفته شده است: «عيد در لغت از ماده عود به معنى بازگشت است، و لذا به روزهايى كه مشكلات از قوم و جمعيتى بر طرف مى‏شود و بازگشت‏به پيروزيها و راحتى‏هاى نخستين مى‏كند عيد گفته مى‏شود.

در اعياد اسلامى به مناسبت اينكه در پرتو اطاعت‏يك ماه مبارك رمضان و يا انجام فريضه بزرگ حج، صفا و پاكى فطرى نخستين به روح و جان باز مى‏گردد، و آلودگى‏ها كه بر خلاف فطرت است، از ميان مى‏رود، عيد گفته شده است

شاید بتوان گفت از آنجا كه روز نزول مائده روز بازگشت‏به پيروزى و پاكى و ايمان به خدا بوده است‏ حضرت مسيح (ع) آن را عيد ناميده، و همانطور كه در روايات وارد شده نزول مائده در روز يكشنبه بود.



شايد يكى از علل احترام روز يكشنبه در نظر مسيحيان نيز همين بوده است، و اگر در روايتى كه از على(ع) نقل شده مى‏خوانيم «و كل يوم لا يعصى الله فيه فهو يوم عيد» هر روز كه در آن معصيت ‏خدا نشود روز عيد است‏» نيز اشاره به همين موضوع است، زيرا روز ترك گناه، روز پيروزى و پاكى و بازگشت‏به فطرت نخستين است.» (7)



در روايات معصومين (ع) نيز بارها به اين موضوع اشاره شده است، همچنانكه گذشت امير المومنين على(ع) هر روزى كه در آن معصيت و گناه نشود، روز عيد خوانده است.







شب عید فطر:



یکی از شب های مبارک سال است که احیاء و عبادت در آن مستحب است و کمتر از شب قدر نیست.(8)

در روایت است که علی (ع) در سه شب نمی خوابید:

شب نیمه شعبان، شب بیست و سوم ماه رمضان و شب عید فطر(9)

در این شب بر كسى كه موقع غروب شب عيد فطر بالغ و عاقل و هوشيار است و فقير و بنده كس ديگر نيست، واجب است براى خودش و كسانى كه نان خور او هستند فطریه دهد

این فطریه برای هر نفر يك صاع ( تقريبا سه كيلو ) گندم يا جو يا خرما يا كشمش يا برنج‏يا ذرت و مانند اينها است و اگر پول يكى از اينها را هم بدهد،كافى است. بدیهی است که باید روایات تفصیلی را در کتب توضیح المسائل جستجو کرد.



شیوه های بروز شادی در عید فطر:

شیوه های این شادی و سرور متاثر از فلسفه این شادی است . اگر این خوشحالی و سرور برای ادای تکلیف است شیوه های آن نیز باید این گونه باشد اما چند شیوه پیشنهادی و البته معتبر:

الف: شاد کردن:

در این روز شاد کردن دلهای دیگران کاری نیکو و پسندیده است . برای تایید این حرف باید گفت که امامان

ما برده های خود را در

این روز آزاد می کردند(10)

تا شادی را در قلب آنان وارد کنند این مصداقی نیکو برای عمل به شاد کردن دل دیگران است

ب: تکبیر :

رسول حق می فرمود : دو عید فطر و قربان را با تهلیل ( لا اله الا الله ) تکبیر ( الله اکبر ) و تحمید ( الحمدلله ) و تقدیس (سبحان الله) زینت دهید .(11)

ج: نظافت کردن :

امر به این کار نیکو در روایات معصومین در روز عید فطر دیده می شود . مثلا امامک صادق می فرمود : کسی که روز عید نمی تواند در جماعت شرکت کند پس غسل کند و خود را به آنچه یافت خوشبو کند...(12)

د: کمک به بینوایان :

رفتار پیامبر گرامی در این روز از جمع آور کمک برای مستمندان علاوه بر افطار حکایت دارد.(13)

ه: زیارت:

در این روز زیارت امام حسین (ع) سفارش شده است . (14)

امید آنکه با بهره گیری صحیح از این روز و شادی های متناسب، رحمت حق را پس از ماه حق جلب نماییم و درهای بهشت رضوان را به روی خود باز. آمین
<;B>

پی نوشت ها:



1- میزان الحکمه ، محمدی ری شهری ، ج 40 ، انتشارات اسوه ، 1378 ،ص326

2- المراقبات ،آقا جواد آقا ملکی تبریزی ، انشارت کمال 1380، ص25

3- المفردات ، راغب اصفهانی، چاپ بیروت 1406 ه.ق ذیل عبارت.

4- مفاتیح الجنان ، شیخ عباس قمی ، انتشارات صبا، 1379 در ذیل مبحث مربوط .« برای مباحث تکمیلی به این کتاب مراجعه شود.»

5- دعای چهل و پنج ، از صحیفه سجادیه ، نشر اسوه ،1369

6-: http://www.irib.ir/occasions/Ramadhan/Eide%20Fetr/Eide%20Fetr-%20fa.htm /

7-تفسیر نمونه، جمعی از دانشمندان ، دار الکتب الاسلامیه ،1379زیر آیه مورد بحث

8- بحارالانوار، تهران، المطبعة الاسلامية، 1393 ه'.ق ج 97- ص86

9- همان -ص88

10-همان – ج98-ص188

11-کنز العمال – به نقل از عطر رمضان ، محمود اکبری ، انتشارات پیام دبیر، 1381، ص133

12- وسایل الشیعه - ج5، ص115 به نقل از همان.

13- جامع االصول ابن اثیر، ج7،ص 89، به نقل از همان

14- بحارالانوار، تهران، المطبعة الاسلامية، 1393 ه'.ق ،ج 101




يا حق :-2-41-:

شبنم
1390،06،09, ساعت : 03:10 قبل از ظهر
بامداد چهارشنبه نهم شهریور عید فطر

شبای عید وقتی تلویزیون اعلام میکنه حلول ماه شوال رو ، یه غم عجیبی میاد تو دل آدم. مامانم عادت داره یه دعایی به ترکی می خونه که یه جاش میگه " خدایا این ماه رمضون رو آخرین ماه رمضون عمرمون نذار " دلم میگیره هر وقت این جمله رو می شنوم ...

صبح عید رو عوضش خیلی دوست دارم. چادر سفیدتو که می زنی زیر بغلت راه می افتی وسط یه عالمه آدم لبیک میگی و راه میری تا جای نماز... خیلی می چسبه. تنها نماز جماعتیه توی سال که اگه بتونم حتما شرکت میکنم. حس خیلی خوبیه توی اون نسیم صبحگاهی تو فضای باز ایستادن و قنوت گرفتن...

نماز و روزه ها و عبادات همه تون قبول. امیدوارم به زودی به هر چیزی که توی این ماه و شبای قدر از خدا خواستین برسین. امیدوارم یه عالمه آرامش توشه ی یه سالتون ذخیره کرده باشین

شهرزاد و مهدیه و ندا تبریک میگم. ایشالا قبولی دکتراتون دخترا :-118-:

دارم کتاب آماده میکنم بذارم مردم این چند روز تعطیلی بخونن . حالا حالا ها بیدارم. داستان خودمم که دیگه شورشو در آوردم از بس عقب افتاده. به این سه روز تعطیلی حسابی نیاز داشتم. خدایا خانه ی ما را از تبدیل شدن به مهمان سرا در این سه روز در امان دار :-2-39-:

مینا خلاصه ی اون عقاب تنها رو داری؟ همون داستانیه که در مورد پسر دانیل استیله ؟

شب همگی بخیر و آرامش:-118-:

پروانه عزیزم مرسیییییییی. خوشحالم که دوباره خاطره طولانی نوشتی

اعتراف میکنم خاطره ها رو وقت نکردم بخونم. میخونم اگه پ.ن داشتم می زنم :-2-38-:

خانم فسقلی
1390،06،09, ساعت : 03:36 قبل از ظهر
سلام به همه ی دوستای خوبم...
سلام به همه ی خواهر و برادرای نازنینم...
خیلی وقته که نیومدم اینجا خاطره بنویسم...
امشب خیلی احساس سبکی می کنم،خیلی احساس خوبی دارم....
این اولین ماه رمضون من،بین شماها،توی سایت خوبمون،کنار این همه دوست مهربون و عزیز بود...
اعتراف می کنم که از دست دو نفر ناراحت شدم این مدت...ولی می دونم خیلی حساس شده بودم اون موقع...کسایی که مثل خواهر برام بودن و خیلی بهشون احترام میذارم...
(امضامو که یادتونه)
خب هر روز که می گذره آدم پخته تر میشه...
چیزای بیشتری یاد می گیره...شاید منم اون لحظه قضاوت نادرستی کردم...شاید به خاطره خستگیه زیاد از دستشون دلگیر شدم...شاید اونا به خاطره خستگیه زیاد یه حرفی رو بی منظور زدن...
مهم اینه که دوباره می خوام باهاشون دوست باشم...:-2-14-:
آرزو میکنم به همه ی آرزوهاتون برسید...
داداش ممد رضا انشالله که کارشناسی قبول بشی...
همه تونو دوست دارم...(الان خیلی رفتم تو اوج احساس)
خیلی خوشحالم که کنارتونم و امیدوارم عمری باشه و بازم کنارتون باشم....
دوستون دارم یه دنیا...
بای تا های دیگه ای و خاطره ای دیگه...

کابوک
1390،06،09, ساعت : 04:19 قبل از ظهر
سلام
عید فطربر همگی مبارک

نماز و روزه و عبادات همتون قبول، امیدوارم به هر آرزویی دارید برسید



در ماه رمضان موقع افطار صدای ربنا را خیلی دوست دارم احساس خوبی بهم دست می ده وقتی می شنوم ،


امروز بابام بعد از ده روز از خارج از کشور بر می گرده تا بیاد غروب می شه خوشحالم که امروزمیبینمش

Mahed
1390،06،09, ساعت : 06:50 قبل از ظهر
مگه من تقویم گویام که مدام اعلام زمان کنم؟! یه شوماره داره 192 اگه نمی دونید چندومه و چند شنبه س بزنگین مطلع شین! اوقات شرعی هم داره تازه..! شمسی قمری میلادی و از این قرتی بازیا!

زیاد حال و حوصله ی نقاشی و رنگ و رنگ بازی ندارم.. خوابم میاد!
عید همگی مبارک..:-2-40-:

ديگران
ماه را که ديدند
روی هم را بوسيدند
من

ماه را بوسيدم

داستان کرده مارو این عدد پنج! آقا خاطرات ما پنج بخش داره، چون ما 5 اسفند 75 متولد رفتیم! بعد خیلی این پنج رو دوست داریم.. بعدش این که 5 دندونه دار فارسی رو که بچرخونید میشه قلب. :دی همین دیگه!
دوسزتان به جان خودم من 15 سالمه! اینقد گیر ندید که سن مارو بالا ببرید! دهه!

همینجا اگه کسی ازم دلخوری داره و رفع نکردم بهم پیغام بده با هم کنار بیایم.. این رمضون هم رفت معلوم نیست که سال دیگه دور هم جمع باشیم! همین جمع و همین جا باشیم. ( عمر دست خداست! دور از جون همتون.. منظورم خودم بود! )

خواهشا انقدر از من التماس دعا نداشته باشید! به خدا من دعا کردن بلد نیستم..
این که هر دفعه سر سفره ی افطار بهم بگن التماس دعا، و من نگام به خوراکی های روی میز باشه..
این که شب های قدر بگن التماس دعا، و من اصلا ندونم دعا کردن چه جوریه..
و خیلی این که های دیگه، من دعا کردن بلد نیستم و این شکنجه س که هر کی به پُستم میخوره یه لبخند می زنه میگه التماس دعا!

طبق آخرین سرشماری رسمی.. ما 18 خال و نصفی داشتیم :دی
یادش بخیر بچگی ها عزیز دونه دونه دست می ذاشت روی خال هام برام شعر می خوند! هر که دارد خال شست.. هر که دارد خال دست.. هر که دارد خال صورت..
واقعا شعر هاش یادم نیست ولی هی مارو به سفر های زیارتی نسبت می داد!
ما که یه قم و جمکران و مشهد و مکه بیشتر نرفتیم :دی ( ربط زیادی به خال ها داره! )
کلا من آدم سوژه ای ام! اصلیت پدرم اینا برمی گرده به کاشان و اون طرفا، مادرم تهرانی ِ ولی به ترک ها بر می گرده. خودمم شهر ری متولد شدم.
مامانم میگه به دنیا که اومده بودم یه شب توی بیمارستان تنفس م قطع میشه و مامانم کلی نذر و نیاز می کنه که خوب شم :) از همون اول هم ما سازگاری نداشتیم با این دنیا!
فکر کنم اثرات همون قطع شدنه تنفس ِ که جای اختلالات دیگه نویسنده شدم :)))
حکایت اون یاروه که میگفت ما 4 نفر بودیم، بقیه معتاد شدن! من عاشق..

حرف زیاد داشتم ولی واقعا خوب نیستم :( نوشته ی بعدیم که میوفته واس بعد ِسفر یا گزارش سفرمه یا چیز دیگه :دی


ـ ماهی خیلی از مردها پدرهای خوبی هستن ولی همسرهای خوبی نیستن
دارم فکر می کنم اولین کسی که هم اسم من بود کی بود و چه سرنوشتی داشت....
خب دیگه خواهرم مشکل اون بیشوران! (افتاده تو دهنم نا فُرم!) مشکل من و اون نوشته نیستیم، هوم؟ خیلی هم یه جورایی بی انصافی ِ!
من که نفهمیدم! ما یه سوره ایم تو قرآن! ماهد هم که یکی از اسم های خُداس. ولی مهم اون اولین نفره س!

ـ ماهد چقده قشنگ می نویسی. منم اعتراف می کنم: به نوشته هات و خودت حسودیم میشه...
صرفا جهت رفع حسودی این پست رو نوشتم که بدونید من اونقدر ها هم تعریفی نیستم ( خجالت ِ مو بافته! )

نازلی به خدا بی من بری ولایتمون خوندن ِ نوشته هامو حلالت نمی کنم :( این مهدی ِ بدجنس اونجاس.. منم که نبردن! الان دارم می میرم!

هــیـــس!
این رنگی ها، نوشته های دیگران ِ
ولی این رنگی ها خط خطی های ِ خودم ِ!
این رنگی ها هم خطاب به ما نوشت ها می باشد!

پ.ن: بنفش ِامضام خطاب به رفقای بی معرفتمه!!

پ.ن1: فقط جهت خنده عکس فرمودیم

http://up.98ia.com/images/it7dht0afhwvs9zq0phb.jpg


مـاهـی کـوچـولـو!

hannaneh_se
1390،06،09, ساعت : 07:18 قبل از ظهر
سلام!
من اولین بار که تو این سایت چیزی مینویسم:)
الان ساعت ۷:۲۰ دقیقس و من داره چشمم میسوزه از شدت بی خوابی ولی حسّ رفتن به رخت خوابو هم ندارم!نمیدونم چه کار کنم!!!

+Lily
1390،06،09, ساعت : 09:36 قبل از ظهر
سلام
عیدتون مبارک

اگه تا چند روز بعد از این خبری از من نشد بدونین افتادم تو زندان اونم به جرم قتل مادربزرگم:-2-30-: :-2-36-::-2-30-::-2-33-::-2-30-::-2-39-:
حسابی روانمو پاک کرده ... هیشکی کتاب مادربزرگو خونده ؟ که یه زن و شوهر و پسرشن تمام زندگیشونو میزارن تا از مادربزرگشون فرار کنن سر بزنگاه پیداش میشه ؟ :-2-30-:
مادربزرگ عین پلیس می مونه با این تفاوت که شبا که ما می خوابیم آغا پلیسه بیداره ... ولی هر وقت که ما می خوابیم مادربزرگ بیداره :-2-36-:
کله سحر پا شده رفته مسجد ، حالا که اومده انگشتشو گذاشته رو زنگ :-2-30-:
من به مامانم میگم برگشتنی بیاد همدان دنبالم ، 100 % آخرش منو تحویل آسایشگاه روانی میدن ...
هر بنی بشری بیاد خونه ی ما باید از بازرسی مادربزرگم رد بشه ، چشاش اشعه ایکس داره ، هر چیز نامربوطی رو تشخیص میده :-2-30-: آمار همه چیزمونو می گیره ، با کی میرم با کی میام ، کجا میرم :-2-30-:

الانم یه ریز صدا میزنه بیا صبونه بخور ! آغا هر لقمه ی منو می شماره ، کم خوردی زیاد خوردی
دارم کم کم فکر می کنم برم خونه ی محسن تمام روز فقط بی بی سی نگاه کنم بهتر از این باشه :-2-30-:
من میترسم صبحونه بخورم ، پارسال آخر ماه رمضون نزدیک 48 ساعت هیچی نخوردم شب عید عقد دختر خاله ام بود ، بعد از عقد ساعت 2 :-2-35-: سالاد الویه خوردم ، بعدش بستنی ، بعدش کیک عقد ...
فردا صب مردم و زنده شدم :-2-30-:
داییم اینا هم این دو روز خیلی داره خوش به حالشون میشه خونه نیستن که مادربزرگه رو چند ساعت قرض بگیرن :-2-31-: دیروز که اون یکی عروسشون ارشد قبول شد امروزم اون یکی رو سزارین کردن
پیشی بیا منو بخور :-2-30-: دیروز می خواستم رومیزی رو بندازم ، چون یه سمتش چسبیده به دیوار پدرم در اومد تا درسش کردم ، مجبور شدم برم زیر میز ، حضرت مادربزرگم زل زده بود به من ، انقدر منو گرف زیر ذره بین که آخرش سرمو کوبیدم به میز :-2-30-: ولی خیلی موقعیت پ نه پ برامون جور می کنه حیف که اعصابش نیس
ساعت 7 صب میاد پتو رو میزنه کنار : میناااااااااااااااا خوابی ؟ :-2-36-:
پرواز مامان اینا ساعت 9 بوده الان زنگ زده میگه هنوز بلند نشدن
هواپیماهامون هم عین اتوبوسن ... دلم شور میزنه ... دیشب که زنگ زده بود گریه می کرد ... از مامان بعیده گریه کنه ... از شنبه که رفته بودن باش حرف نزده بودم ، الان مجبور شدم تلفنو جواب بدم ... قراره از اون ور که برسن ، دایی با تینا و دانیال و دانوش برن دنبالشون ، با این وضعیت احتمالا فقط جا دارن وسایل رو ببرن ، واسه مامان و بابا تاکسی می گیرن :-2-22-:

# اگه هنوز هم از این برنامه های ترانه های درخواستی بود زنگ میزدم می خواستم ترانه ی « بهترینی » کاهو رو واسه مادربزرگ عزیزم پخش کنن :-2-30-:
# دیشب مریم زنگ زده به آرش فطریه چقدره ؟ دهوامون کرد :-2-39-: تا ساعت 10 تو اتاق عمل بودن هنوز افطارم نکرده بود ، فکر کرده مشکلی داشتیم زنگ زدیم :-2-39-:

bahooneh10
1390،06،09, ساعت : 11:14 قبل از ظهر
خیلی خوبه یه دوست داشته باشی...
یه دوست خوب....
وقتی سوتی می دی و می خوای ماس مالی کنی... می گی خوابم می اد و سرما هم خوردم انتظار بیشتر نداشته باش
- چیه تا هوا سرد شد چاییدی؟
- اوهوم. سرد شده خوب، دیروزم بیرون بودم حسابی یخییدم
- خیلی مواظب باش سرما نخوری...دو هفته عقب می افتی.
- می دونم خصوصا یه باد که بهم می خوره بدو بدو باید قرص سرماخوردگی بخورم
- خوب غذا بخور و لباس مناسب هم بپوش
- سعی می کنم، مرسی

حس خوبی می ده به ادم... خیلی خوب... خدا یا شکرت که از دوست نصیب های بی نظیری به من عطا کردی...

ماه رمضون هم تموم شد... تموم... چقدر زود... خدایا شکرت... عمره که داره می ره ...

عیدتون مبارک... امیدوارم از این ماه عزیز توشه تون رو برداشته باشید...:-2-40-:

بر و بچی هم که ارشد قبول شد بهتون تبریک می گم...مهدیه و ندا و فکر کنم شهرزاد... مبارکتون باشه بچه ها... انشااله موفقیت های بیشتر ....:-2-40-:
دیگه اینکه: بهی کوجایی؟ چرا جواب اس ام اس نمی دی؟ یعنی هنوز نیومدی؟
ماهد:-2-40-:

m.gabryel
1390،06،09, ساعت : 12:09 بعد از ظهر
وووویییییییییی اعصابم خوردههههههههههه:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
من میدونم وقتی یه روز صبح پاشم زیادی خوشحال باشم بالاخره یه نفر یا یه چیز کوچولو تمام ذهنمو میریزه به همممممممممممم:-2-36-::-2-36-:
دیروز افطار دعوت بودیم امروزم خونه مامان بزرگم....ولی سرچیزای مسخره اونقدر ناراحتم که روبه انفجارم.....مثلا با دیدن شته های کاهو یا خرابی خیار حس کردم حالم داره به هم میخوره....مامانم سرخواهرم داد میزنه من جوش میارم:-2-33-:.....خونه نامرتبه رو اعصابمه:-2-36-:....از بس این چیزا ریختن به هم منو سرم خارش گرفته:-2-35-:....حالا نه فک کنید حموم نرفتما:-2-31-: همین دیروز حمام بودم:-2-22-:

خب به اندازه کافی نق زدم:-2-22-:

دیشب دوساعت بیشتر نخوابیدم:-2-31-: الان دیگه باتریم داره تموم میشه:-37-: خوابم گرفته ولی باس بعد ناهار خوابید:-46-:
مهشاد رفت شمال:-17-: تا جمعه نمیاد و من نمیدونم شبا رو بدون مهشاد چطوری صبح کنم؟:-106-: بد جوری عادت کردیم تو این ماه:-2-24-: عجب خدافظیه به یاد ماندنی هم کردیماااا،انگار میخواست بره سفر قندهار:-2-31-:
بالاخره برترسم غلبه کردم و از تونل وحشت حیاط عبور کردم:-2-16-::-2-16-:ولی خب از عصبانیت بود،هیچیو حس نمیکردم اونموقع:-2-24-:.....فک کردم کار شاقی کردم تا دیشب که چراغ اتاق خاموش بود:-2-35-: بعد یهو دیدم یه چی پرید رو دستم:-2-29-: بعد پرید رو لباسم:-2-35-:....بعد منم داد زدم:وووییی....زهرااااااااا... ..چراغو روشن کن:-2-34-:
چراغو روشن کردیم ولی چیزی پیدا نشد:-2-41-: از ترس اینکه دوباره نیاد روم رفتم زیر پتو،داشتم خفه میشدم:-2-31-:
داداشم اینا دارن برمیگردن به دیار خودمون و خودشون:-2-39-: تنها میشویییییمممممم:-2-41-: دیگه کسی نیس سربه سرش بذارم:-2-22-:
امروز رفتم نماز عید:-2-31-: عجب هوای مسخره ای بود:-2-22-:شرجـــــــــی:-2-35-: در حال خفه شدن بودیم:-2-24-: ولی خب چسبیییییید حسابی چون اخرین بار فک کنم 9 سالم بود رفتم:-2-27-:
اینجا عید فطر در حکم عید نوروزه،بازارا حسااااااااابی شلوغ میشه:-2-37-: اجیل و لباس و عیدی و....:-2-38-: بعد هی پسربچه ها میان میگن گرگیشون:-2-22-:-نیازی به ترجمه هس؟!:-2-31-:- مردیم از بس گرگیشون دادیم:-2-22-:
یه عالمه حرف داشتما،یادم رف:-2-41-:

لی لی نیکزاد اینطوری نگو در مورد مادربزرگت:-2-31-: مادر بزرگ منم تقریبا کپی مال شوما بود بعد دوسال پیش که فوت کرد دلم براش سوخت:-2-39-: البته ایشالله صدوبیست سال مادربزرگ شوما سایه شون بالاسرت باشه:-2-38-:

شادی الون گرل،اره باهم نسبت داریم اگه خدا قبول کنه:-2-22-:ولی بین خودمون بمونه ها:-2-24-:

فعلا دارم میرم خونه مامان بزرگم:-2-22-:....ایشالله امروز به همتون خوش بگذره....عیدتون مبارک :-2-22-:

gypsy
1390،06،09, ساعت : 03:33 بعد از ظهر
ای شروع لطیف جای الفاظ مجذوب خالی ....

من برای اولین بار در این تاپیک می نویسم و امیدوارم که آخرین بارم نباشه، همیشه در این تاپیک یک رهگذر بودم که با خاطرات بچه ها گاهی شاد بودم و می خندیدم و گاهی غمگین بودم و از غمشون ناراحت....فعلا خاطره ای نیست که تعریف کنم جز اینکه پس از مدت ها که یک احساس یکنواختی بر من حاکم شده بود و حس بدی رو در من ایجاد کرده احساس آرامش خاطر می کنم! امیدوارم این حس تداوم داشته باشـــه! :-2-15-:
پ.ن : عید همگی مبارک:-118-:
پ.ن1 : به بچه هایی که ارشد قبول شدند تبریک عرض می کنم! امیدوارم که در همه مراحل موفق باشند:-2-38-:

پ. ن2 : همچنین ممنونم از دوستانی که تبریک گفتند:-2-40-:

patrin
1390،06،09, ساعت : 04:12 بعد از ظهر
چهارشنبه 9 شهریور 90 عید سعید فطر

همیشه حالم تو عید فطر دو چیز کاملا متفاوت بوده یه غم غریب که با شادی توام شده..

منم با شنیدن اهنگا و تبریکاتی که تلویزیون اعلام می کنه احساس ناراحتی می کنم.. حس می کنم بازم وقت از دست رفت..

نماز عید ولی برام از شیرین ترین اتفاقاست انقدر که براش ذوق دارم برای هیچ چی ذوق نمی کنم... تکبیرش، دعای قنوتش.. هماهنگی مردم و یکصدا شدنشون.. همش یه حس خیلی خوبی بهم میده..

چند ساله که نماز و تو مسجد محل می خونم ولی کوچکتر که بودم یکی دوبار برای نماز رفتم مصلا... هیچی برام قشنگتر ازاین نبود که وارد که می شدم یه اتحاد زیبایی بین اون جماعت خیلی زیاد می دیدم.. پیر یا جوون.. چادری یا کم حجاب.. با قیافه ها و تیپای مختلف.. دنیای رنگارنگی همه جمع می شدند و چیزی که شکل می گرفت نهایت زیبایی بود...


:-2-40-:عید همگی مبارک:-2-40-:
نماز روزه ها قبول


تعطیلات خوش بگذره:-2-41-:

پ.ن: همه کسایی که ارشد قبول شدند تبریک. مهدیه، ندا ، شهرزاد و هر کس دیگه ای که خبردار نشدم از قبولیش:-2-40-:

.arsana.
1390،06،09, ساعت : 04:18 بعد از ظهر
......
:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
هلیا خالی میشود:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
یک ساعت پیش یه پست تو خاطره نویسی فرستادم یعنی دکمه ارسالشو زدم بعد رفتم کتابامو جمش کنم و وقتی اومدم دیدم هلنا خانم گند زده به پستمون و بعدشم تا اومدم صفحه رو بست :-2-27-:یعنی کل چیزایی که نوشتم پرید:-2-22-:به همین راحتی به همین خوشمزگی پودر دردسر هلنا :-2-43-:
تازه خانم حالتمو کرده بود عاشق

http://www.forum.98ia.com/vmoods/images/Ashegh.gif

:-2-09-:من غلط کنم عاشق بشم :-2-42-: تهمت میزنه به آدم :-2-09-::-2-36-:
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آخه خودت بگو هلنا من به تو چی بگم؟ها؟:-2-06-::-2-42-::-2-06-:
زهرا تازه واسه توام یه ترانه معرفی کرده بودم یار شیرازی از شهرام شبپره :-2-37-:الان دوباره معرفی کردم:-2-08-:
کلی نشسته بودم در مورد آهنگا و خواننده های مورد علاقم حرف زده بودم :-2-30-:
هلنا خفه نشی الهی :-119-: شستت نره تو چشت:-2-42-: لنگات نره رو هوا:-2-09-:بترکی :-2-43-:
حوصله هم ندارم:-2-28-:
فقط زودتر برم تو ماشین و یه گوشه بشینم آهنگ گوش بدم:-2-43-:
دیشبم نرفتیم چون باباخان خوابش برد:-2-43-:
الان قراره بریم:-2-28-:
چه خوش رفتنی :-2-43-:

ایشالله هر کی امروز با اعصاب شما بازی کرد شب کابوس اژدهای هفت سر ببینه:-2-42-:
نه ایشالله یه بچه کوچولو کل صورتشو رژ قرمز بزنه تو خواب:-2-43-:
زده به سرم چرت و پرت میگم:-2-22-:
من رفتم:-2-39-:

smart girl
1390،06،09, ساعت : 04:22 بعد از ظهر
سلام:-2-15-:
اتو رو صبح مامانم پیداش کرد:-2-30-:...من سرکه نتونستم بخرم...سوپری سرکه سیب داشت رنگی بود ترسیدم بیشتر خراب بشه :-2-28-:...منم هرچند روز یه بار تو اتو اب میریختم میذاشتم ابش همش بخار بشه:-2-15-: ...ولی یه بو بدی میداد:-2-36-:...
.
.حوصله ام سر رفته :-2-15-:
.
.
دیشب تا وقت اذان بیدار بودم...مامانم بیدار شد برا نماز ..گفتم بیاد تو اتاق من نماز بخونه....بعدش مامانم اومد رو تختم نشست به قران خوندن (من گفتم که تو اتاقم بمونه)بالا سر من...به مامانم میگفتم یه وقت خدا فک نکنه من واقعنی مردم ...صبح از خواب بیدار نشم!!!!!!!!!:-2-15-:
.
.
شب باید بریم دیدن مادرجونم ،خونه عموم:-2-28-:،....ایشششششششششششش :-2-15-:...اصلا حس رفتن ندارم:-2-28-:...چیه بری پا بندازی رو پات ..واسه همدیگه کلاس بذاری..از الان میتونم صحبتایی که قراره همه اون ادما باهم بکنن ...حدس بزنم.:-2-43-:..تو این جمعای اینجوری از دیوار صدا درمیاد ولی از من نه.:-2-15-:...خب حرفم نمیاد دیگه ،کلا تو اینجور مواقع رو سایلنتم:-2-15-:...جواب همه ادما رو تو دلم میدم ،خیللی حرفا تو دلم برا خودم میزنم :-2-35-:...
.
.
حوصله ام سر رفته ........:-2-15-:
هرکسی درگیر زندگی خودشه ...منم درگیر خودم...:-2-15-:
فاطمه من شرمنده م.....خیلی کارا دلم میخواد انجام بدم ولی نمــــــیشه ...نمــــــیذارن.:-2-39-:
.
.دیروز دیدم الهه اس زده برا کادو تولدش تشکر کرده..خوب اون از کجا باید میفهمیده که من گوشیم دست خودم نیس
منم خیلی از دستش ناراحت بودم ولی حالا همش خودم سرزنش میکنم:-2-15-:
.
.لی لی :-2-27-:.... این ترک بهترینی به قول لی لی کاهو خیلی قشنگه..و حسودی .من اگه نباشم.مال تو:-2-37-:
.
.
حوصله ام سریده :-2-39-:
.
.
عیدتون مبارک
همین:-2-15-:
مهدیه :-2-40-:؛ندا :-2-40-:و شهرزاد :-2-40-:خیلی تبریک :-2-40-:

زی زی گولو
1390،06،09, ساعت : 07:50 بعد از ظهر
صبح از بابا شنیدم که نوه ی عمو سرطان گرفته ... خدایا به بزرگی خودت قسم شفاش بده ... خسته شدم بس که هرجا رفتم کوچیکو بزرگ سرطان گرفتن...:-2-39-:چرا ؟ آخه چرا ؟ :-2-39-:
دوستم عمل کرد ... گفتن غده ش سرطانیه ...
خدایا ! من چرا انقدر ضعیفم...چرا اینقدر تند تند بغض می کنم ...
از این که اسمم اینه متنفر شدم ... هیچوقت قوی نبودم...هیچوقت مفید نبودم....

از خودم...از این همه ضعفم خسته شدم ... خدایا !! من شب قدر ازت چی خواستم ؟ یادته ؟ منم یادم نرفته ... هروقت می خوام کاری بکنم یاد اون حرفام می افتم که فقط خودت شنیدی... خدا !! من می خوام اون مقامو به دست بیارم...می دونم برای دیگران این دیگرانی که اطرفم هستن چیز مسخره اییه ... ولی خدا خودت خوب می دونی کم چیزی نخواستم...
خدایا... کمکم کن ! همین ! چقدر ضعف ؟ چقدر نادونی ؟
من از اینی که هستم متنفرم !
خدایا این اراده ی ضعیف منو قوی کن تا بشم اونی که می تونم باشم...تا از تمام ظرفتیم برای مردمت استفاده کنم...
خسته شدم !
خسته....

yasam
1390،06،09, ساعت : 08:29 بعد از ظهر
9. شهریور.1390

چند روزی ازاولین خاطره م تواین تاپیک میگذره. تو این چند روز اینقده کاربود که فرصت نداشتم بیام نت در ثانی یه مدتش روهم تلفن قطع بود!
بگذریم لپ مطلب این بود که تو این چند روز درحال ز نده کردن یادوواره ی مرحومه کوزت بودیم!:-2-28-:

دیشبم تاحدودای 2 قاچاقی تو سایت بودم که آخرشم لو رفتم،صبح هم تا 8 خواب تفریش داشتیم و د رحال تجربه ی فیلم"مورچه های آدم خوار"بودیم بعد ییهو وسط خواب یادم اومد که امروز روزه نیستیم ومیتونم صبحانه بخورم. پس بیدارباش دادم به خودم.:-2-08-:
همین که بیدارشدم برادرگرام جلوچشام ظهور کرد. اون موقع صدای الله اکبر مسجد فارس ها(منظورم شیعه یان هستش)شنیده میشد،پس دچار تعجب شدیم که چرا مهدی هنوزتو خونه است. که با هجوم لباساش به خودمان آمدیم و فهمیدیم هنوز وقت هست تا اقامه ی نماز عید ما(سنی ها)، و نسشتیم پای اتو کردن لباسا!:-2-41-:
تواین بین چندتاازبچه هاهم اومدن عیدوتبریک گفتن!:-2-07-:(رسمه که وقتی ازمسجدبرگشتن برن عیددیدنی)

بعد صبحونه هم همینجور مشغول کاربودیم تااین که ساعت 10:30 بابام و مهدی از مسجد برگشتن وقسمت قشنگ عیدی گرفتن رسید.:-2-31-:
بالاخره ظهر کارا تموم شد تقریباً.واسه ساعت 2:30 بابچه ها قرار گذاشتیم وطبق معمول خونه ی گلی اینا جمع شدیم.
12 نفری شروع کردیم به عیددیدنی تا الان که ساعت 8 شده.وای خدا هرجارفتیم چای دادن باکلی کیک وشیرینی! مثل سالای قبل خونه ی پسرعموم همه خودمونو وزن کردیم تو این چند ماه 2 کیلو اضافه کرده بودم متاسفانه!:-2-43-:
خلاصه ش این که جاتون خالی خیلی خوش گذشت. واسه فردا شب هم خونه ی ما قرارگذاشتیم تا دورهم جمع شیم دوباره!:-2-23-:

به قول جلال الدین محمد::-2-38-:

گر عید بیاید و رود عید تو ماند ابد


آهان راستی امسال آیدا نبود بینمون،جاش خیلی خالی بود :-118-:

metropolis
1390،06،09, ساعت : 08:54 بعد از ظهر
سفرنامه متروپلیسی همگام باگوشی:دوساعت تادامغان داریم..جالب توجه میباشداین مسجد بین راهی.ادم باید درصف توالت های بوگندو وتمیز باستد..تضادجالبی وباشد.ورودی مسجد مختلط وزن ومردی وباشد استغفرالله.جای برادران وخواهران گشت ارشاد خالی.فخط یو سوال شرا من هر ورماشین میشینم خورشید میچرخه همانور نامرد.شلکک ندارم.راستی غروب خیلی دل انگیزی بود.فهلا ‏

feedback
1390،06،09, ساعت : 09:09 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام :-118-:
امیدوارم روز خوبی رو پشت سر گذاشته باشید بچه ها. :-2-25-:
برای من که تا اینجاش خوب بوده خدا رو شکر. صبح ساعت 7 و نیم بیدار شدم دیگه خوابم نمیومد ولی اصلاً حس نماز عید فطر نبود. مامانم چند بار گفت سعید میای؟ دیدم حسش نیست نرفتم ولی عوضش قنوت نماز رو تو خونه همش تکرار میکردم قنوتش رو حفظم خیلی قشنگه :-2-38-:
ساعت 8 و نیم رفتم سر کوچه کله پزی یه دست کله پاچه گرفتم صبحانه بخوریم. داداشمم بود و 4 نفری نشستیم صبحانه خوردیم. خیلی حال داد یه مدتی میشد کله پاچه نخورده بودم. :-2-37-: بعدش هم ساعت 9 و نیم گرفتم خوابیدم. نمیدونم چرا اول صبح خوابم نمیومد ولی اون موقع خوابم میومد. عجیبه ها :-2-31-: ناهار هم رفتیم خونه مادربزرگه هزار تا قصه داره در کنار اهل فامیل :-2-16-:
بعد از ناهار خاله ام یه فیلم گذاشت از 14 سال پیش که یکی از بچه های فامیل گرفته بود. نشستیم اونو داشتیم میدیدیم مردم از خنده :-2-06-: قیافه ها همگی داغون :-2-06-: جوون بچه پسر خاله ام که فنچ بود الان شده یه خیکی :-2-06-: خیلی باحال بود. قیافه آدمایی که الان ظاهرشون فرق کرده ولی 14 سال پیش چه ظاهری داشتن. برام خیلی جالب بود. مادر بزرگ مادرم هم تو اون فیلم بود. سال 76 بود و اونجا 92 سالش بود. سال 80 فوت کرد تو 96 سالگی. ماشالا چقدر عمر کرد :-2-27-: شوهر خاله و دایی مادرم هم تو اون فیلم بودند که الان دیگه در قید حیات نیستند. عمه مادرم هم تو اون فیلم بود که چند سال بعدش فوت کرده بود و دیگه نیست. :-2-31-: بعضیا مجرد بودند مثل دختر خاله ام که الان بچه هم داره. زمانی که مجرد بوده با الان که شوهر داره جالب بوده قیافش. :-2-06-: یکی دیگه از دخترای فامیل که همیشه من و پسرخاله هام مسخره اش میکنیم :-2-06-: اونجا بچه سن بوده سوژه ای بود واسه خنده :-2-06-: خیلی حال داد. :-2-06-:
راستی بچه ها این هم لینک سی دی دوم آلبوم " ممنوعیت مطلق " کاری از من و دوستان آهنگسازم :-2-40-: :
http://www.forum.98ia.com/t283110-4.html
تو همون تاپیک قبلی گذاشتم لینک سی دی دوم رو
این هم ترک لیست :
08.iranian_producers-album_-_bruno_mars-just_the_way_you_are(dj_trane_remix)-disk2
09.iranian_producers-album_-_mombasa-plastic_perfection(dj_masoud_summer_style_remix)-part1-disk2
10.iranian_producers-album_-_mombasa-plastic_perfection(dj_masoud_summer_style_remix)-part2-disk2
11.iranian_producers-album_-_masoud_feat.laurie-blinded(original_mix)-disk2
12.iranian_producers-album_-_mostafa_yousefzade_feat.raymond-in_a_dream(radio_mix)-disk2
13.iranian_producers-album_-_david_guetta_feat.kid_cudi-memories(dj_trane_remix)-disk2
14.iranian_producers-album_-_blake_reary-nowhere_near(feedback_remix)-disk2
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 9 مردادماه 90 خورشیدی / ساعت 21:10

redbull
1390،06،09, ساعت : 09:59 بعد از ظهر
خب اینم از چهاااااااااارمین خاطره امممممممممممم

اول عیده همتوووووووون مفااااااارک دووووووووستای خووووووفم:-2-40-:
خب بریم سراغ امروز : از اول بگم ماله ایندفعه بسی طولانیه هاااا:-2-38-:

والا من دیشب فک کردم دیگه فردا مثه بقیه سالا عید فطر خونه مامان بزرگم اینا خبری نیس ...چون مامانم هیچ حرفی نزد شاید فک میکرد الاااان دوباره میخوام بلندش کنم بریم لباس بخریم:-2-06-:
خب منم نخواستم زیادی کنجکاوی کنم به همین خیال تا 6 صبح بیدار بووودم و اینجاااا تشریف داشتم تا اینکه دیدم صبح هی مامانم سرو صدا میکنه داشتم روااانیی میشدم آخه من بدیم اینه رو خوابم بسی حساسم کسی از خواب بلندم کنه فک کنم انقده فشار عصبی برم مستولی میشه شروووع میکنم چرت و پرت گفتن چرت و پرتاااااااا یعنی وقتی صبح بلند میشم مامانم میگه اومدم فلان چیو بهت بگم چیا گفتی من هم اینجوری:-2-19-: میشم هم اینجوری :-2-35-:
خلاصه خواهرم اومد بهم گفت پاشو پاشو دیرموووون شده میخوایم بریم خونه مامانی :-2-43-:
اومدم گفتم مامان جان آخه نمیشد از دیشب به من بگی الااان حاضر نشستی جولو من میگی دیرموووون شده همه منتظرن ؟!!!:-2-28-:
دیدم بیخیال این حرفا شمو برم حاضر شم بهتره پرسیدم کیا هستن ؟!!
و ........:-2-38-:
خب ما رفتیم و دیدیم عمومو زن عمومو و پسر عمومو مامان بزرگمو پدربزرگمو عمه بزرگمو عمو کوچیکمو اون یکی عممو شوهرشو و پسرشششششش ...خب ما نشستیم این پسر عمه ی مام نشسته بوووود یهو دیدم گوشیم نیس حالا هی اینورو ببین اونورو ببین میگن چوبو ورداری گربه دزده حسابه کار میاد دستشا:-2-06-: منم یهو تا دید دارم دنبالش میگردم گفت شیما خانوووم میتونم گوشیتونو بردارم ؟!!
من همینجوری بودم :-2-19-:(میخواستم بگم یعنی الان میخوای بگی برنداشتی ؟!!:-2-19-:)
گفت میخوام بازی کنم
(تو دلم گفتم خرسه گنده ازووون قدش خجالت نمیکشه بعد من هی میگم این خواهرم به کی رفته...:-2-06-:)
بعد گفتم بفرمااااااایید...!!!:-2-28-:
یه یه ساعتی دستش بود بعد همیمجوری من داشتم کمک بقیه تو آشپرخونه میکردم گفت گوشیتون شارژ داره !؟! گفتم بله شارژر آوردم گفت آهان
بعد دوباره رفت
/اقا ما ناهارمونو خوردیم من دوباره داشتم کمک میکردم دیدم یکی هواااااار زد شیما:-2-19-::-2-19-:واقعا من موووووندم تو این 3 4 ساعت چه اتفاقه خاصی رخ میده که اولش همیشه به من میگه خااااانوم بعد خانومشو برمیداره :-2-33-:
ایندفعه میخواستم بزنم لهو پهش کنم منم اصن نیومدم بگم شما آدمیییییییییییییییییییییی یییییییی :-2-14-:از همونجا گفتم بله ؟!! گفت گوشیتو بردارم میخواستم ایندفعه زااااااااار بزنم :-2-30-:بگم بابا تو که 4 ساعته دستته چرا هردفعه میذاریش رو میز از من اجازه میگیری:-2-30-::-119-:
ولی گفتم بـــــــــــله بــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــله بفرماااااااایید
بعد همه نشستیم یهو به مامانه من گفت زن دایی این مرحلشو دیدی ؟!!
مامانه منم تهه اعتماد به نفس گفت آره آره :-2-06-:
گفت نه زن دایی هاا من مرحله 23 ام
بعد مامانم گفت وا تو که یه ربعه دستته ...جان
بعد من پقی زدم زیره خنده گفتم نه بابا مامان از اول صبح دستشه :-2-06-:
بعد دیدم مثه جن زده ها سریع برگشت با یه حالته تعجبیم نیگا میکرد مرده بوودم ار خنده ولی خداییش قصدم ضایع کردنش نبووود یهویی شد...:-2-22-:
گفت دسته شما درد نکنه بیا اینم گوشیت :-2-43-:
منم فقط خندیدم هیچ کاره دیگه از دستم ساخته نبووووووووووود آخه:-2-06-::-2-14-:
خلاصه تهش یه کدورت پیش اومد دیههه:-2-30-:

ابی دریا
1390،06،09, ساعت : 10:17 بعد از ظهر
به نام خدا
چهارشنبه 9 شهريور 1390
سلام و سيصدتا سلام به همه نودهشتياي گل
امروز صبح ساعت يه ربع به هفت با صداي موذن مسجد بيدار شدم كه داشت تكبير نماز عيدفطرو ميگفت.يك ساعت پست سرهم اين بنده خدا اينو تكرار كرد.به حنجرش افرين ميگم.هرچقدر هم كه پتو رو كشيدم سرم فايده نداشت(اخه اينروزا شمال خنك شده كه البته از ظهر هوا دوباره گرم شد).تا ساعت 10 و نيم خوابيدم و بعد بلند شدم صبحونه خوردم اونم با نون تازه اونم چي:بربري.بعد يه ماه صبحونه نخوردن و مني كه عاشق صبحونه ام امروز واقعا واقعا عيد بود.
ديگه از جزييات ميگذرم و ميرم سر اصل مطلب:ساعت يه ربع به چهار از خونه راه افتاديم و رفتيم خونه مادرجون كه از اونجا باهمديگه بريم انزلي.(البته يه حالگيري شد اونم اينكه ددي جون گفت كمر و زانوم درد ميكنه ونميام واسه همين داماد گرام پشت فرمون نشستن).خلاصه ما رفتيم و ديديم امير علي جون كه من عاشقشم هم قراره بياد و تا اومدن همه پريدن سر بچه!يهو زن پسرخاله ام گفت من س هستم مادر امير علي كه يهو همه زدن زير خنده و گفتن س جان سلام خوبي؟تازه فهميديم كه ما مادر بچه رو نديديم!
نميدونم چرا ولي اين تنها بچه اي كه همه رو عاشق خودش كرده مخصوصا داييم كه قبل اون اصلا به نوزادا نگاه نميكرد.خلاصه اينكه اونقدر واسمون دلبري كرد و خنديد كه دلمونو اب كرد.
اها يادم رفت بگم ما رفتيم دريا و خيليم خوش گذشت و جاي همگي خالي بود.يه اتفاق جالب هم اونجا افتاد كه ديديم يك زوج خوشبخت دارن 2 نفري شنا ميكنن!همه كسايي كه اونجا بودن ميخ اين زن و شوهر شده بودن و خانومه كه كشف حجاب كرده بود و روسري نداشت!يه اقايي هم كه نميدونم كي بود بهشون تذكر داد و يه كوچولو دعواشون كرد.
موقع برگشت وقتي رسيديم رشت از اونجايي كه من عاشق بستنيم گفتم بستني ميخوام و مامي هم گفت باشه!
ما تا به حال هر جا بستني ايتاليايي خورديم اسكوپ هاش خيلي كوچيك بود و هم اينكه كم ميذاشتن.اما اينجايي كه ايندفعه رفتيم اينقدر زياد گذاشته بود كه قيافه منو ابجيم اينطوري بود::-2-35-::-2-35-:
اينقدر هم به چشم برادري اين اقاي فروشنده مودب و باشخصيت بود كه دلمون نميومد بيايم بيرون.واقعا بصضي فروشنده ها چقدر خوش برخودن و ادم كيف ميكنه!
الانم ابجي جوني به همرا شوورش منزل ماست تا فرداهم باهم بريم بيرون.
اميدوارم تعطيلات به همه خوش بگذره و مجددا عيدتون مبارك.
فاطمه

raha_sweet
1390،06،09, ساعت : 11:57 بعد از ظهر
خیلی خستم و کلی خوابم میاد .
امروز رفتیم الماس ایران تا خرید کنیم ...ولی قیمت بعضی مغازه هاش واقعا الکی گرون بود . کفشی را که خواهر همون شکل و مارک و رنگ را خریده بود چهل هزار تومان . یه مغازه می داد 240 هزار تومان !!! مغزمان سوت کشید !!!:-2-31-:
کلاس هام هم تا 25 شهریور ادامه داره :-2-28-:
بعدش هم انشا الله شاید بخواهیم برای مسافرت بریم مالزی . من تا حالا مالزی نرفتم و هیچی راجع به اون جا نمی دونم !
عمه ام هم انگار قرار فردا از شیراز بیاند خونه ما . دختر عمه ام دیگه داره بال در میاره همش پشت سر هم داره بهم اس میده .
( بچه هشت ساله چه اس ام اس بازی می کنه !!):-2-43-:

خوشحالم که می خواند بیاند .

امروز صبح مامانم اینا برا نماز بیدارم نکردند . ساعت هم هر چی زنگ زد بیدار نشدم ....این قدر غصه خوردم که نگو ....خو منم دلم نماز عید فطر می خواست :-2-39-:

عید همه مبارک .:-2-40-:

Mina
1390،06،10, ساعت : 12:07 قبل از ظهر
قاطیم!
خیلی خیلی!
شبکه یک واقعا رکورد پیام بازرگانی بین ِسریال رو زد!

هر سال میرفتم نماز...امسال نرفتم...خیلی خیلی هم ناراحتم که چرا نرفتم:-2-39-:
حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم...

امروز واسه اولین بار ناهار پزیدم:-2-39-:اونم فقط برنجش که اونم خوب دم نکشیده بود:-2-39-:
مامان قرمه ش رو گذاشته بود و رفته بود...
یه ذره ازش غافل شدم...ته دیگ گذاشته بودم مثلا واسه ش...جزغاله شده بود:-2-39-:نشستم تو اتاق...میگم چه بوی ِتن ِ ماهی می آد....از خواهرم پرسیدم..میگه تن ِ ماهی نیست..بوی ِ برنجه..:-2-39-:
یکی زدم تو سرمو پریدم تو آشپزخونه..:-2-39-:
ولی خوب شده بود:-2-39-:

سه چهار روزه دنبال ِ کتابای ِکاردانی به کارشناسی ِ رشته نرم افزار ِپارسه هستم!
که از یه فرومی فروشش رو پیدا کردم....55تومن میشه:-2-36-:..البته خوبه..خود ِموئسسه کتاباش و جزواتشو 250تومن میده:-2-36-:منتظرم بابام سهم یارانه موبده:-2-39-:برم بریزم به حسابش بفرسته بیاد:-2-39-:

دیگه خواب تعطیل شد:-2-39-:بمیرم هم دیگه نمیذارن بیشتر از ساعت 2.30 بیدار باشم:-2-39-:از اونور هم از ساعت ِ9 بیدار باش میدن:-2-39-:

با خواهرم تصمیم گرفتیم یه تی وی بگیریم:-2-39-:بابام از شب تا صبح ، از صبح تا شب اخبار میبینه فقط:-2-39-:یه برنامه رو درست و حسابی نمیبینیم:-2-39-:

یکی گفت تیتراژ ِماه عسل رو شنیدی؟ خیلی خوبه..
گفتم نه، ولی اگه بخوای میتونم ریتم ِ تیتراژ ِ اخبار رو واسه ت همه جوره اجراش کنم:-2-39-:

تموم ِ شهر و زیر ِ پا گذاشتم...نخ کوبلن پیدا نکردم:-2-39-:
یه جوری میگم تمومشو....انگار صدها کیلومتر ِ....دوتا خیابونه فقط:-2-39-:..من آخر سر از اینجا سر به بیابون میذارم:-2-39-:
دختر ِ قذافی بین ِ مرز ِ لیبی و نمیدونم کجا تو بیابون زایمان کرده:-2-22-:
نوشته مخفی رو جنس مذکر نخونه:-2-08-:
اگه میخواستم بخونید روشن مینوشتم:-2-39-:
شنیدین کسی بخواد از بدنیا اومدن ِ بچه ش فیلم برداری کنه؟:-2-35-:داداش ِ دوست ِ خواهرم، 2میلیون داده بود...رفته بود بالا سر ِ زنش، فیلم برداری کرده بود...اونم چی:-2-35-:هی وای ِ من:-2-35-:زایمان طبیعی:-2-37-:


دوستام نوشته مو ویرایش کنم:-2-42-:
امروز هی مهمون اومد:-2-39-:اعصابم ریخت بهم...چای ببر..میوه ببر:-2-39-:
خدا چی میشد 12ماه ِسال ماه رمضون میشد:-2-39-:
آخه اصلا چرا تموم شد...
یه کار کن دوباره شروع شه:-2-39-:
حوصله مهمون داری ندارم من:-2-39-:...
الان پشیمونم چرا ماه عسل رو ندیدم....اون آقایی که باآدامس فروشی میلیاردر شده بود آورده بودند....
میگم حاج آقا رمز موفقیتت رو بگو..حاج آقا هرچی گفت غیر این:-2-39-:میشه منم میلیاردر بشم؟:-2-39-:آرزو بر جوانان عیب نیست:-2-39-:

زی زی گولو
1390،06،10, ساعت : 01:10 قبل از ظهر
دو پست حلاله من می دونممم !
آقا من یا زده به سرم یا واقعا زده به سرم. مینی جان این پست شما صفحه ی قبلی نبود آیا ؟ :-2-35-:بعد مینی جان شما چرا هی تغییر رنگ می دی ؟ :-2-37-:
خل شدیم رفت . همین یکیو نبودیم که به سلامتی شدیم .
نماز عید فطرم نرفتیم. برای دومین بار...دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار.امسال همون یه نخودی هم که ماه رمضونو می فهمیدم نفهمیدم ..:-2-15-:
چقدر تایپ تو تاریکی سخته جانم !!
یه چیز دیگه هم می خواستم بگم یادم رفت .
من فکر می کردم من خیلی اهل خرج کردنم .امشب وقتی با مامانم اینا نرفتم بازار برام سه تا شلور جین خریدن..!! :-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-29-:
سایز یکیشونو دیدم پس افتادم !! 50 !! :-2-02-::-2-02-::-2-14-:
یهنی داشتم سکته می زنم به اندازه ش نمیومد 50 باشه...:-2-19-:
به مامانم می گم من دیگه باهاتون بازار نمیام ! اینطوری خیلی بهتره .
اوه این مغازه هه یه جای خیلی شلوغه ... خوب شد نرفتم واقعا والا خل می شدم ! :-2-28-:(همزاد : نه که نیستی !! )
همین
عید همگی مبارک
شب بخیر.

brain storm
1390،06،10, ساعت : 01:35 قبل از ظهر
سلام...
دلم تنگ شده بود...
من این برنامه ی اینجا شب نیست رادیو رو خیلی دوست دارم...امشب اولین چهارشنبه ای بود که داشتم گوش میدادم...تمام مدت این شکلی بودم:-2-27-:یکی منو میدید میگفت دختره خل شده نصف شبی نیشش بازه هی!!!!
امروز صبح خواب موندیم نرفتیم نماز...:-2-39-:
الآن پدر گرامی از صدای پسر این همسایه پایینی از خواب پرید و در طی یک عملیات انتحاری(انتهاری؟؟) رفت در خونه شون رو زد گفت ساکت شن لطفا !!
امروز به دختر خالم داشتم اسم یکی از کتابای پائولو کوئیلو رو می گفتم:خاطرات یک مغ...دختر خالم گفت چی؟؟خاطرات یک مرغ؟!:-2-06-:
امشب یک سوتی هم دادیم...اومدیم واسه این برنامه ی اینجا شب نیست اس ام اس بزنیم بعد که فرستادیم دیدیم شماره ی آخرش رو اشتباه وارد کرده بودیم و از شانس ما هم خیلی سریع رسید:-2-28-:حالا خوبه فقط اسمم رو نوشته بودم...فامیلی نداش...:-2-35-:
دلم واسه ماه رمضون تنگ شده از همین روز اول....امروز همش خیال میکردم روزه م چیزی نمی خوردم....
عید همگی مبارک:-2-40-:
شب همگی خوش و پرستاره:-2-40-:

! M@h!la !
1390،06،10, ساعت : 01:43 قبل از ظهر
به نام حق
9/6/90چهار شنبه
سلام...شب عالی متعالی...
اول بگم که این ماجرای دیروزه...
خدا گرگ بیابونم گرفتار دندون درد نکنه.....چه دردیه....یعنی حاضر میشی چند سال از عمرتو کم کنن تا دیگه تجربش نکنی....:-2-36-:موضوع اینه که من نزدیک به یک سال میشد که یکی از دندونام(یا دقیق تر بگم...اسیای کوچک نیم ارواره ی چپ بالا...حالا دکتر نشده جو منو گرفت...:-2-08-:)حساس شده بود....به همه چیز ..اب گرم...سرد...بستنی...و این اخرا دیگه نمیتونستم چیزی بخورم...هی مامانه گفت بیا بریم دکتر هی من به خاطر کنکور عقب انداختمش...بهونمم این بود که دردش چند روز طول میکشه و اون موقع کی جواب شمر رو میده..(شمر استعاره از مشاورمون بود:-2-35-:)...دیگه مامی دید بعد از کنکور باید با کتک منو ببره و همین کارم کرد...همش میگه تو شهر غریب کی میخواد به دادت برسه...خلاصه کله سحر منو بیدار کرد و رفتیم مطب...حالا به قدری شلوغ بود که انگار روکش طلا میگرفت دندونارو...:-2-28-:اخرین نفر من بودم....بعد از عکس انداختن گفت 2تاش عصب کشی میخواد...و هر4تا دندون عقلاش در اومده و باید بره واسه جراحی...منم که شجاع...:-2-31-:حدود یک ساعت طول کشید تا هر دو تا رو عصب کشی کرد...منم که کل صورتم بی حس بود و خوشحال و خندون...موقع خداحافظی دکتره گفت یه چند تا مسکن قوی نوشتم واست...همین الان دو تاشو بخور...اگرم دردت تموم نشد یه امپولم نوشتم....منم که سرخوشانه گفتم من که فعلا" درد ندارم بیخیل مسکن....:-2-16-:چشمتون روز بد نبینه هنوز پله هارو پایین نرفته بودیم که کارم به نعره کشیدن افتاد....اصلا" نمیفهمیدم چقدر صدام بلنده ولی از قیافه ی ادمایی که کنارم بودن و از صورت سرخ مامانم که از خجالت داشت اب میشد یه چیزایی میشد فهمید...:-2-14-:امپولم نوش ماهیچه کردیم و به سمت خونه راه افتادیم...سر خیابونمون بودیم که احساس کردم دارم رو هوا راه میرم...با جیغ مامی فهمیدم یه جورایی بیهوش شدم...حالا ننه جون منو وسط خیابون گذاشته رفته رانی بخره...:-2-43-:چقدرم که نگاهای مردم بوی ترحم نمیده...:-2-09-:با هر جون کندنی بود اویزونه مامی شدم و داشتم خودمو میکشیدم که یکی از دوستای خانوادگیمون که خونشون تو همون خیابون بود زنگید گفت تو داری مهی رو میکشی یا اون تو رو؟؟بعد با کلی اصرار رفتیم خونشون...یه پسر داره که اول دبیرستانه...خیلی خجالتیه...اصلا" ادمو نگاهم نمیکنه...کلا" یه مدلیه...حالا رویا(دوستمون)بدون اینکه از من چیزی بپرسه شروع کرد به دراوردن مانتو و شال...منم که نا نداشتم اعتراض کنم...دیدم اقا محسن(شوهر رویا) و ارمین(پسرش)به راحتی دارن منو نظاره میکنن...:-2-42-:اقا محسن پا شد رفت تو اتاقش..ولی این ارمین خجالتی داشت با چشماش منو قورت میداد...رویا داشت به زور اب میوه میریخت تو حلقم تا اومدم اعتراض کنم ارمین با یه صدای باورنکردنی ای داد زد گفت حالت بده بخور دیگه...که البته به ثانیه نکشید که با نگاه های متعجب همه رو به رو شد...:-2-31-:بازم شد همون ارمین خجالتی...منم با یه قرصی که نفهمیدم چی بود خوابیدم بعد از اینکه بیدار شدم دیدم هیشکی نیست به جز ارمین...بیشور همچین میخندید که انگار داشت فیلم کمدی میدید ...:-119-:بعد فهمیدم موهام رو هواست...بعد از چند دقیقه که با سر به سر گذاشتن ارمین گذشت رویا و مامی اومدن...دیگه داشتیم میرفتیم که ارمین عینک افتابیمو زد به چشمش گفت این مال کیه...اینقدر بهش میومد که میخواستم بپرم بغلش کنم:-2-16-:(البته باید میپریدم هوا چون یه سر و گردن از من بلندتره...).بعد همین جور زل زده بودم بهش که بیچاره فکر کرد چون بدون اجازه برداشته من این جوری زل زدم بهش...بعد سریع در اورد و گفت ببخشید...حالا من قربون صدقه ی این میرفتم و این چشماش هی گشاد تر میشد...:-2-27-:تا یهو گفتم قربون داداش گلم برم چه بهش میاد...انگار برق 3 فاز بهش وصل کردن...:-2-36-:عینکو انداخت رو میز و رفت تو اتاقش...حالا منم هی قسم میخورم که به خدا من چیزی بهش نگفتم...دیگه قهقه های رویا و اقا محسن دیدنی بود...منم خودمو زدم کوچه علی چپ...:mrgreen:موقع رفتن با کلی تعارف رویا بالاخره قبول کرد عینکو از طرف من بده به ارمین.البته تا خونه مامانم غرغر میکرد که اینو همین یه هفته پیش خریدی ..کلی پول ازم چاپیدی و ...ولی من اصلا" پشیمون نیستم...:-2-15-:چون یه لحظه گذاشتمش جای برادر نداشته ام...اگه یه داداش داشتم کلی واسش خرج میکردم...:-2-39-:حالا موندم با این ارمین چه برخوردی بکنم...اخه خیلی رفت و امد داریم...ولی تا یه ماه دیگه من میرم و همه فراموشم میکنن!!!:-2-30-:
ببخشید زیاد شد و حوصلتون سر رفت...به همه ی بچه هایی که قبول شدنم تبریک میگم...:-2-40-:
امضای شبنم جون که دیگه داره اشکمو درمیاره...:-2-30-:
خوابای رنگی ببینید...
به امید فرداهایی روشن

Andy Hug
1390،06،10, ساعت : 02:16 قبل از ظهر
هوالرزاق
(پنج شنبه - 10 شهریور ماه 1390 - ساعت 2 بامداد)
♥به نام پروردگار راستین و ایزد پناه جهان و جهانیان♥
در پناه تو ای خدای من سر تعظیم فرود می آورم که شاید از من بینوا آنچنان بگذری که خود از رحمتت بی خبر باشم.
غم روی پنجره ی امیدم نشسته است و هیچ پرستویی روی آن لانه ی آشیان خود را نمیسازد ...
صبح میشود و در خواب مانده ام هنوز هم در خواب می مانم و نیست زمانی که به چه فهمی از خواب برخیزم...
نمای ساختمانیه این همای احساس مثل شیشه ی قلیانی است که آنقدر بر آن دود و دم سینه را خارج کرده اند کدر و تیره گشته...
شام آخر به نفع من تمام نشد همانند رسمی که به گذشتگان بسته نشد...
فدای آن کسانی که در دلشان رنجی است و آن را با خنده بیان می کنند...
فدای آن دوستانی که رسم های آریایی را سر لوحه ی زندگی خود کرده اند ...
به راستی بر تکه ی گمشده ی منشور بشریه کورش بزرگ چه حرفی حک شده است ؟
آیا معنای زندگی درست و یاری از مظلوم را نشان نمی دهد ؟
آیا زندگی کردن با عشق بدون هوس و گناه را نشان نمی دهد ؟
فقط یاد داریم که آری در گذشتگانمان کورش نامی بود نیمی از جهان را فتح کرد ...
حال اگر آن نیمه را هم نداریم ... اعمالشان را هم نمی دانیم و نکردیم و نداریم...
بر چه مینازیم ... بر چه شرطی میگوییم ایرانی هستیم اما فضیلت ایرانی بودنمان را به دین گناه فروخته ایم ...
نمیدانم شمع درونم چقدر سوزانده است که اینگونه به فیتیله ای رسیده ام و هم اکنون میسوزم از درد این دنیا...
مگر تا به کی و تا به چه صلحی ... آرامشان برپاست
خانه نشینی ماتمی دارد در این دنیا چه بسا اینکه بدانی دوستانت میزنند بر زخم این تنها ...
تنها میمانی و تنها هستی ... غم دوستدار و عزیزت منشاء درد تو ست اما آن کسی که باید بفهمش را نمی خواهد داشته ای از آن بخواهد...
حرف هایم برایم کافی است ... تومار من بیش از خطی است که نام آن را دل نوشته می گذارم ... تومار من عشقی است که به افتخار ایرانی بودن میزند و به یاری و کمک به دوست میتازد و به دشمنی با خلاف و معصیت ضربه میزند ...
دیگر حرفی برای گفتن نیست چون دیگر توانی نیست ...
بدرود و پاینده باشید ... نقطه سر خط زندگی امم
(ایرانم را آرزویی است کنم آباد ) بر دلم باشد عیب نیست ... ایران گناهی ندارد آدمیان داخلش میزنند ایرانی بودنما را ....
خداحافظ -شبتان پر ستاره

فرودو
1390،06،10, ساعت : 02:30 قبل از ظهر
سلام خاطره ای های گوگولی مگولیه خوبین؟ :-2-09-:
طولانی می شه اگه همه رو بنویسم اینا ولی سعی می کنم کمش کنم :-2-35-:

دیشب تا چهار نشسته بودیم پا نود و هشتیا و نخوابیدم :-2-35-: دلیلش هم همین آواتار خوشمله است :-2-35-:
خلاصه صبح ساعت هفت ونیم مامان اینا بیدارم کردن که بریم نماز اونا :-2-35-: ای خدا این آخونده چرا اولش انقد فک می زد سرم رفت :-2-35-:
نمازکه شروع شد یه پسره چهار ده پونزده ساله کنارم واستاده بودو داشت نماز می خوند که تو رکعت دوم ، سر شروع قنوت چهارم خیلی واضح وسط نماز گفت " ای بابا ای بمونسه مگه؟:-2-06-:( ترجمه یعنی ای بابا بازم هست مگه:-2-06-:) وسط نماز بودا :-2-06-: نمی دونستم جلو خنده ام اینا رو بگیرم :-2-35-:
نمازو که خودنیم به رسم خودمون اینا رفتیم سر مزار آشنا ها اینا :-2-39-: بعد این که کارمون تموم شد اومدیم جلو خونه بابا بزرگ اینا نشستیم " گفتم هی چه کار کنیم تا غروب اینا :-2-35-:" یه هو نمی دونم ناصر دچار جو چی شد که گفت بیا زنگ برا احمد اگه پلاژشون اینا خالیه بریم اونجا من شیرینی مجوزِ شرکت اینا رو بدم:-2-35-: اونم ناصر خان :-2-35-:
خلاصه زنگیدیم و رفتیمو رفتیم تا رسیدیم :-2-35-: من که از بی خوابی گرفتم خوابیدم:-2-35-: بقیه هم نسشتن به بازی :-2-35-:( کی گفته بازی های حرام اسلام می کردن :-2-35-:حکم اینا که حرام نیست:-2-28-:)
بیدار شدیم و رفتیم سراغ شکم اینا و یه دل سیر خوردیم و اینبار ما نسشتیم پا بازی:-2-35-: و تا ساعت چهار بازی کردیم :-2-35-: که تازه یادمون افتاد اومدیم دریا اینا برا شنا اونا :-2-35-: خلاصه رفتیم کنار ساحل دیدم که یه پسره 6 تومن می گیره با قایق می برتمون تو آب یه دوری می زنه :-2-35-: خر شدیم دور از جونتون و رفتیم تو آب:-2-35-: که ای کاش نمی رفتیم تموم ناهارمون .......... شد:-2-35-:عکس هم گرفتم از اون تو توها براتون ولی این کابل یو اس بی دی سی جی معلوم نیست الان کجاست:-2-28-:
اومدیم بیرون و رفتیم آب تنی :-2-35-: یه جا خلوت پیدا کردیمو لخت اینا شدیمو:-2-35-: رفتیم تو آب:-2-35-: یه خرده که گذشت حوصله ام اینا سر رفت یه خرده ماسه برداشتم زدم پشت ناصر اینا:-2-35-: این یه ذره ماسه یه طرفو یه جنگ اساسی در گرفتن یه طرف :-2-35-: جنگ ماسه ها :-2-35-: منو ساسانو احمد تو یه جناه بودیم ناصر و حسین طرف دشمن :-2-35-: هی ماسه بود که به سر روی هم زده می شد بلا خره جنگ به بیرون آب اینا کشیدو به دنبال هم کردنا :-2-35-:( البته بگما اینا که ما بودیم کسی نبود تقریبا وگرنه انقد دیگه بچه پرو نیستیم :-2-35-:) بعد چند دقیقه ساسان که دیگه نمی تونست راه بره یه گوشه نشست و گفت من موپالمو هستم و براتون مهمات می سازم شما برید تو دل دشمن :-2-35-:
خلاصه انقد خندیدم که دیگه نگو اینا:-2-35-:
اخرش هم رفتیم یه خرده تمشک اینا خوردیم جاتون خالی اونا یه دعوایی هم با یکی افتادم که نمی گم برا چی بود:-2-35-: خاک تو سرش :-2-28-:
آخرش هم اومدیم خسته و کوفته بریم خونه هامون که دیدم وحید اینا زنگ زدن که آقا بیان فوتبال اونا:-2-35-: ما هم خول راه افتادیم سمت زمین فوتبال اونا:-2-35-: بعد سال ها به مقام دروازه بانی نائل گشتم :-2-35-:
هی یادش به خیر اون موقع بهم می گفتن اشمایکل اینا چه واکنش اونایی می رفتم :-2-35-: ولی الان دیگه هرچی توپ اینا اومد گل خوردم:-2-28-:اوه جاتون خالی یه توپی هم خورد تو صورتم تا ده دیقه همین جور گیج بودم :-2-35-:
بلاخره ساعت 10 اینا اومدیم خونه اونا :-2-35-: یه سر هم مثل این ناشه ها تو نت سر در آوردیم:-2-35-: دیگه چی بگم :-2-35-:
هیچی دیگه :-2-35-:

آرشام اینا
مازندران اونا
شهریور ماه نودیا :-2-35-:

شکلک روز این بید :-2-35-:

بلوط
1390،06،10, ساعت : 02:54 قبل از ظهر
سلام
عید فطر مبارک به همگی...
خیلی وقته نتونستم سر بزنم ...واسه همین از خیلی از بچه ها بی خبرم...
بعد از تبریک عید به همه بچه هایی که ارشد قبول شدن تبریک میگم امیدوارم همیشه موفق باشند هر روز بیشتر از روز قبل...
این روزا منم منتظر نتیجه ام هستم واسه منم دعا کنید...:-2-40-:

sydney
1390،06،10, ساعت : 03:25 بعد از ظهر
سلام
انشاا... همه تون خوبینو روزای خوبی رو سپری می کنین
منم خوبم... شکر
عید شده اینجا خلوت شده ... زیاد بچه ها نمیان خاطره نویسی... معلومه خیلی گرفتار شدن
این روزا خیلی بیکار شدمو منتظر ثبت نام ...
بعدم دنبال خریدن کتاب و وسایل حداقل چند روزی گرفتارت می کنه...
خیلی دلم میخواد برم اینجا...

http://www.up.98ia.com/images/crbtspf05p15z7d65hnl.jpg
http://www.up.98ia.com/images/0aojqf0pxo475xa2mp5.jpg
http://www.up.98ia.com/images/qyug7sqevl4d0x7saaam.jpg

ولی گفتن نمیریم...هواش خیلی خنک و خوبه.... تو بهار پُره شکوفه اس...
اون سری با داداشم رفتیم که از کوه بریم بالا ولی ترسیدیم:-2-22-:... آخه خیلی ناجور بود سنگاش هی از زیر پات در میره... بعداً اومدیم پایینو رفتیم دنبال کارمون یهو دیدیم یه دختر بچه حدوداً 10ساله رفته بالا ... نشستیم به خودمون خندیدیم با این هیکل ترسیده بودیم اون وقت اون رفته بود بالا...:-2-22-:

چون بیکار بودم عکسای ددر با داشگاهو هم گذاشتم با دانشگاه زیاد جایی نرفتم...
http://www.up.98ia.com/images/1loy6g3uoibgj8wj20n.jpg
http://www.up.98ia.com/images/rqnfk7i601i65mh1d9.jpg
http://www.up.98ia.com/images/jvegjglrf3d4fii6kiqu.jpg

کیفیت پایینه ببخشید با گوشیم گرفتم...

هر سال تابستون که داره تموم می شه یاد کلاس تابستونیای بچگیم میافتم
از کلاس اول تا پنجم هر سال اول تا آخر تابستونو تو کانون فکری بودم کلی با مربیا فامیل شده بودم ...
روز اول که رفتم خانم تقوی مدیرش که مربی قصه گوییشم بود سره یه مسئله ای شماره عضویتمو گذاشت 20 دیگه همینجور هی سر به سر ما میذاشتنو حرصمونو در می آوردن ...
یادش به خیر خیلی خوش می گذشت...
یه بار که از کلاس برگشتم... یه کاری بهمون یاد داده بودن با تیکه های پارچه و کاموا انجام بدیم... منم به جای دفتر رفتم روی دیوار اتاقم انجام دادم خداییش دیوار بزرگتره .... انقد خوشگل شده بود ... بعداً که مامانم اومد تمام استعدادای ما رو حروم کردو دیوارو تمیز کردو بعدم داد رنگ کنن ... دیگه هیچی از اثرش باقی نذاشت.... بماند که چقد با ما دعوا کردو زنگ زد به مربیمو گفت دیگه از این چیزا یادش نده... فک کنم از اون به بعد بود من بی استعداد شدم .... اگه اون روز منو تشویق کرده بود الان دانشگاه هنر بودم... :-2-22-:
سفالگریشم خوب بود ما کلاً عاشق گل بازی و آب بازی بعدشیم....

هی روزگار الان از هیچکدومشون خبری ندارم... کانونو جمش کردن ... بردن یه جای دیگه...

آغا مغزمون شرطی شده هی داریم دنبال saveمی گردیم تا اینایی رو که نوشتیم نپره...

خب دیگه ما هم بریم دنبال کارو زندگیمون...
روز خوش
بای
پنجشنبه10شهریور 1390

واران
1390،06،10, ساعت : 03:43 بعد از ظهر
سلام
من امروز روز جالبی نداشتم:-2-39-:
اون از سر صبح که تلفن مون اینقد زنگ خورد اعصاب واسم نذاشت اینم از هوای گرم الان:-2-36-:
تازه پسر عموم هم دبیرستانیه قراره روزنامه دیواری درست کنه همه شو انداخته گردن من:-2-43-:(راستی این وسط تابستون واسه کی روزنامه دیواری میخواد؟)
همه وجودم پر شده از ماژیک و آبرنگ و روان نویس:-2-28-:
تازه واسه ترم جدید هم دنبال 2 نفر آدم درست درمون میگردیم که باهاشون هم اتاقی شیم(من و دوستم):-2-41-:
دعا کنین دوتا هم اتاقی خوب واسمون پیدا بشه:-2-15-::-2-40-:

سمن ناز
1390،06،10, ساعت : 04:45 بعد از ظهر
سلامو درود بر همه نودو هشتياي عزيز:-2-25-:
عصر تون بخير و شادي:-2-16-:
من راننده ي حرفه اي شدم تموم شد رفت رانندگي مي كنم بدون كمك مربي:mrgreen:
تواتوبان دور ميدون آزادي تو كوچه تو خيابون:-2-16-:
با علي رفتيم مهموني كلي از رانندگي اش ايراد گرفتم و حرصش رو دراوردم :-2-27-:
خيلي عاليه فقط مونده ايين نامه كه اونم بخونم دوباره و امتحان بدهم :-2-42-:
من يك نرم افزار آيين نامه دانلود كردم آزمون داره هر بار كه ازمون دادم زد مردود 24 تا غلط و 6 تا غلط نگو اين خرابه و فقط اين نمره رو نشون ميده :-2-36-:
خلاصه اينكه خيلي مزه مي دهد :-2-16-::-2-16-:
اگه تا حالا نرفتين برين خيلي عاليه:-2-41-:
از تمام دوستاني كه در اين محفل دوستانه و فرهنگي تبريك عيد گفتند تشكر مي كنم:-2-40-:
تو مسابقه آشپزي خوشمزه شركت كردم موندم تو انتخاب نوع سالاد البته به شوخي گفتم يا شيرازي درست مي كنم يا سالاد كاهو :-2-38-:
دوست دارم ايراني اصيل باشه و باب مذاق همه و از همه مهم تر اينكه دراين مسابقه خانم مريم رياحي نويسنده كتاب هموخنه هم تشريف خواهندآورد و من از اين بابت خيلي خوشحالم:-2-16-::-2-35-::-2-14-:
تازه مي خوام واسه زهرا هم درست كنم ببرم زهرا هم عوضش از كار من فقط تحريف كنه و عسك بگيره البته زهرا چيزي نگفته نمي دونم قفول موكنه يا نه :mrgreen::mrgreen::-2-08-::-2-08-:
شبنم جون كجايي خبري نيست ازت وقتي شبنم نيست اين تايپيك هم واسه من خيلي سوت كوره:-2-28-::-2-27-::-2-30-:
قصد جسارت به ساير دوستان رو ندارم :-2-15-:
شبنم بيا من يه خورده شيطوني كنم برم:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-: شبنم شبنم شبنم اگه اومدي جواب بده ديه
من شبنمو از خواهرام بيشتر دوست دارم نمي دونم چي تو وجوده اين عزيز هست كه انقدر دوست داشتنيه و هر كس كه ديدتشون اين حرف رو زده شبنم بيا خودت بگو ديه :-2-37-::-2-37-:
روزاي شيطنت هاي من داره به پايان مي رسه :-2-39-:
آرامش ها اسايش ها اگه به خاطر سابقه كارييم نبود اصلا نميرفتم خيلي نامردن 400 پايه حقوقمونه به ما 150 ميدن همه رو هاپولي مي كنن ميره سال پيش كه حقوق بهمن و اسفند رو ندادن گفتن ماه هاي قبل خيلي بهتون داديم:-2-36-::-119-::-2-33-:
دوباره دارم ميشم همون خانم مربي جدي بي حوصله و شق و رق ها
لباس هام داره عوض ميشه از شال و روسري و كفش راحتي و پاشنه دار خبري نيست داره ميشه چادر مقنعه و كفش اسپرت :-2-43-:
من اين همه محدوديت بيزارم كلا از هر چيزي كه جلويي راحتيمو بگيره بدم مياد از محدوديت ها از بايد ها و نبايد ها :-2-42-:
مي دونم كه همه اينها لازمه زندگي اجتماعي هست ولي دلم اصلا نمي خوادو دوست ندارم:-2-15-::-2-39-::-2-36-::-2-09-::-119-::-2-31-::-2-33-:
بايد مدرسه برم محمد حسنم امسال شايدببرمش م درسه خودم و در پيش دبستاني مدرسه خودم ثبت نامش كنم:-2-28-::-2-28-:
از صبح تنبيه بوده اجاز ي ديدن كارتون نداشت چون ديشب تو مهموني دو بار صداش كردم يا جواب نداد و يا اومد شنيد انجامش نداد:-2-09-:
دلم براش مي سوزه آرامش و آسايشي كه ما ها براي بازي داشتيم اين نداره تا تكون مي خوره بشين نكن دست نزن اين كار بكن اونكارو نكن:-2-43-:
دلم مي خواست تويزيون رو براش روشن كنم ولي باباش گفت نه بگذار ياد بگيره كه گوش به حرف بده :-2-28-:
ياد خودمون اقتادم كه هر وقت اذيت مي كرديم اونم هم در حد بالا اون موقع بود كه دعوامون مي كردن نهايتش يه پس گرمي بود ديگه ولي اينها مدام بكن نكن نبود:-2-36-:
هيچ كس به من نمي گفت بكن نكن بشين صدانكن حرف نزن ميگذاشتن بچه تخليه كنه خودشو بعد خود به خود آروم مي شديم ولي بچه ها ي الان چون خونه ها كوچكه و آپارتماني و كسي هم حوصله نداره مجبورن آروم تر باشن
بعد يك ساعت خودم تلويزيون رو روشن كردم براش زدم كانال ايتاليا يي كارتون
البته ازش قول گرفتم كه گوش كنه به حرفم ولي فكر نمي كنم عمل كنه بچه است ديگه:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
خوب من دارم آهنگ گوش مي كنم :-2-16-::-2-16-:
آهنگ هاي ناهيد خواننده لس آنجلسي و مال دوره 70 هست ومن خيلي دوستشون دارم منو ياد گذشته ها مي اندازه عروسي داداشم:-2-39-::-2-15-:

تايپي هام تقريبا انجام دادم فقط مونده يه بيست صفحه كه اونم تا شب بنويسم بگذارم :-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-:
يه سايت پيدا كردم كه ادعا كرده بزرگترين سايت شعر پارسي است :-2-37-:
آدرسش اينه
www.parset.com (http://www..parset.com)
شعري از بابا طاهر عريان رو ازش انتخاب كردم مي گذارم اميدوارم خوشتون بيادش
روزتون خوش ايام به كامتون خدانگهدارتون:-2-41-::-2-41-:

بعدا نوشت : آقا سجاد سلام عيد شما هم مبارك شما لطف دارين اميدوارم كه سال آينده با موفقيت بر گردين پيش دوستان
دلا در عشق تو صد دفترستم / که صد دفتر ز کونين ازبرست
منم آن بلبل گل ناشکفته / که آذر در ته خاکسترستم
دلم سوجه ز غصه وربريجه / جفاي دوست را خواهان ترستم
مو آن عودم ميان آتشستان / که اين نه آسمانها مجمرستم
شد از نيل غم و ماتم دلم خون / بچهره خوشتر از نيلوفرستم
درين آلاله در کويش چو گلخن / بداغ دل چو سوزان اخگرستم
نه زورستم که با دشمن ستيزم / نه بهر دوستان سيم و زرستم
ز دوران گرچه پر بي جام عيشم / ولي بي دوست خونين ساغرستم
چرم دايم درين مرز و درين کشت / که مرغ خوگر باغ و برستم
منم طاهر که از عشق نکويان / دلي لبريز خون اندر برستم

tyler darden
1390،06،10, ساعت : 08:19 بعد از ظهر
سلام دوستان خوبید؟؟؟
قرار بود دیگه تا یه سال تو سایت پست ندم ولی دیدم بی ادبیه که عید بشه و ما عید را تبریک نگیم خلاصه با یه روز تاخیر عیدتون مبارک.:-2-40-:
این چند وقت زیاد سایت نیومدم موقعی هم که اومدم کلا 2-3 دقیقه بودم و فقط پیغام ها را میخوندم حالا که دارم پست میدم بزارید یه تشکری هم از دوستایی که بهم لطف داشتند بکنم.
مهسا،سعید،مهراسا،امیرحسین ،محمد تندر،محمدرضا،شبنم،الناز،م هتاب خانم،شیدا،و همه و همه کسایی که بهم لطف دارند و داشتند از همتون ممنونم و امیدوارم موفق باشید.
در پناه حق.
خدا نگهدار.:-2-40-:

feedback
1390،06،10, ساعت : 10:24 بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام
خوشحال و خسته ام هر دو تاش
خوشحال از امروز که عالی بود به معنای واقعی کلمه :-2-32-: یک روز فوق العاده در کنار خانواده که بی نهایت خوش گذشت :-2-11-: (وجدان : این شکلک مال دختراست بچه لوس :-2-43-:)
امروز ساعت حدود 10-11 صبح رفتیم جاده چالوس به اتفاق خانواده خالم. جاتون خالی یه ساعتی رو تا بعد از میدان امیر کبیر کرج الاف شدیم از بس که ترافیک بود :-2-36-: یعنی یه چیز میگم یه چیز میشنویا افتضاح ترافیک بود. :-2-09-: اما یه کم که تو جاده جلوتر رفتیم خلوت تر شد و رفتیم تو کار سیستم صوتی و حالشو بردیم. :-2-16-: حالا بخش به بخش میگم :
بخش اول : سد کرج
خیلی حال داد. پسرخالم گازشو گرفته بود رفته بود اون جلو نیم ساعتی طول کشید که بهش رسیدیم. اول بحث سر این بود که چته؟ چرا انقدر تند میری؟ مگه حلوا خیرات کردن برات؟ :-119-: اونم میگفت که شما دیر راه افتادین :-2-08-: خلاصه یه چند تا عکس انداختیم و حرکت کردیم ...
بخش دوم : باغ
یه باغ شخصی بود کنار رودخانه که قبلاً هم اونجا رفته بودیم ولی این بار خیلی شلوغ بود و به محض ورود دیدیم که جوانان خونگرم اهل لرستان در حال رقصیدن و بزن بکوب هستن. :-2-35-: ما هم گفتیم حوصله این شلوغی رو نداریم که بخوایم دم گوشمان از این سر و صداها بنوازند. :-2-28-: اینطور شد که اونطور شد و رفتیم جلوتر تو یه باغ مشت و ردیف خلوت و عالی دور از سر و صدا :-2-16-: بساط رو اونجا انداختیم و رفتیم تو کار جوجه :-2-32-: ...
بخش سوم : برگشت
بعد از چند ساعتی که اونجا بودیم برگشتنی به جای اینکه چالوس رو برگردیم رفتیم تا دیزین و از جاده لشکرک برگشتیم. چه آب و هوایی بود. چه باد ملایمی بود. عجب کیفی داد. ویولن شادمهر با صدای زیاد تو جاده خلوت با باد ملایم چه کیفی داد جاتون خالی :-2-10-:
الان هم عین جنازه ام و رسیدیم خونه و حس هیچی نیست جز خواب :-37-::-37-::-37-:
تا ببینیم فردا بر و بچ برنامشون چیه کجا میرن که ما هم بریم. :mrgreen: ولی خوبه ها هر از گاهی که خالمینا از شهرستون :-2-22-: میان یه چند روزی فقط میریم گردش :-2-20-:
خاطره ها رو دو سه روزه وقت نمیکنم بخونم :-2-34-:
هرکی که قبول شده جایی مبارکه :-2-40-:
هرکی که به هدفش رسیده مبارکه :-2-40-:
هرکی که غصه داره امیدوارم زود حل بشه :-2-40-:
هرکی که در مورد من پ.ن زده دو حالت داره :
1. اگه خوب نوشته دمش گرم :-111-:
2. اگه بد نوشته دمش سرد :-45-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 10 شهریور ماه 90 خورشیدی / ساعت 22:25
راستی خوش اومدی سجاد سجاد سجاد :-2-06-:

Mina
1390،06،10, ساعت : 10:37 بعد از ظهر
طبق معمول بی حوصلگی و بی حالی و این چند روز یه اتفاقاتی هم افتاده که بدتر ذهنم قفل شده!
هیچ کاری نمیتونم بکنم!
عصری داشتم میرفتم بیرون..از بس حواسم پرت بود....مانتو رو صندلی بود و من یه ساعت تو کمد داشتم دنبالش میگشتم:-2-15-:
برگشتم مقنعه م رو بردارم..دیدم افتاده رو صندلی:-2-15-:
سه بار مانتو عوض کردم:-2-15-:
کیف پولم یادم رفته بود:-2-15-:
هیچی ...
قفل ِ قفل!
واسه همین نه تایپی کردم..نه اسکنی...فقط نشستم 4قسمت ِ اول تو زیبایی رو دیدم!
خوابیدم!
اس بازی کردم و
مرغ های ِ مهاجم رو هم 8مرحله رفتم جلو از اول:-2-15-:
ولی ذهنم باز مشغول بود!
نشستم پا نت...
ولی سایت هم نمیدونم چرا اینروزا هیچی نداره!

دلم مسافرت میخواد...
خاله داره میره مشهدو من خیلی بهش حسودی میکنم:-2-15-:
خاطرات و نخوندم!

داره طلا و مس میده..دلمون خیلی شاد بود...اینم روش:(

mahsan
1390،06،10, ساعت : 10:41 بعد از ظهر
سلام به همه !!!

خوب هستین ؟؟

هر کی حوصله نداره نخونه , قرار نیست حرف خاصی بزنم , عصبانیم , حوصله ندارم فقط دوست دارم بنویسم بلکه یکم حال و هوام عوض بشه !!!

بازم ثانیه های آخر نقل و انتقالات رو دست خوردیم !!

بازم از یه اسپانیایی زبان رو دست خوردیم !!

کم کم داره عادتمون میشه که ساعت های آخر نقل و انتقالات رو به بدترین شکل ممکن تموم کنیم !!

ماسکرانو , تورس و دیشب هم رائول میرلس !!!

باز خدا پدر همون تورس نامرد رو بیامرزه که حداقل یکی دو روز قبل از پاایان مهلت نقل و انتقالات زر زرشو شروع کرد و گفت میخوام برم , باشگاه هم تونست توی اون دو روز یه گِلی به سرش بگیره !!!

ولی این یارو که از اونم نامرد تر بود !!!

مهلت نقل و انتقالات به وقت ایران تا دو و نیم بامداد دیشب بود . دقیقا ساعت دو بود که خبر اومد رو سایت اصلی باشگاه که مردک درخواست خروج داده و گفته میخوام برم !!!

این یعنی تموم !!!

چلسی حتی درخواست تعویض بازیکن رو هم نداد چون میدونست لیورپول توی نیم ساعت کاری نمی تونه بکنه , هدف تضعیف بود که به کوری چشم دشمنان عمرا بشه , باید تو خواب ببینن !!

دو سه روز پیش تو دفتر داشتم طبق معمول همیشه صفحه ورزشی روزنامه رو میخوندم ! حالم بد شد !!

همه دعواها سر پول بود , دعوای فتح الله و کاشانی به خاطر انتقال نصرتی , دعوای تراکتور و استقلال سر انتقال اون یارو باریکن خارجی که الان مغزم نمی کشه و اسمش یادم نیست !!

بحث پولی که رحمتی گرفته و بر کناری سه تا از مدیرای دولتی که خب مشخصه اختلاس کردن آقایون و پول ملت رو بالا کشیدن و عشق و حال صفا و سیتی و .....

با خودم گفتم عجب فوتبال گندی داریم , اول و آخر همه صحبتا و دعواهاشون به پول ختم میشه , ولی انگار این قضیه ربطی به ایران و خارج نداره !!

همه جا همین گندی که هست , حالا یه جای حرفه ایی تر و باکلاس تر یه جا مثل ایران مسخره و حال بهم زن !!!

چسلی پول داره , فک می کنه با پولش می تونه هر کاری بکنه , ولی نمی دونه پول داره ولی یه ذره شخصیت تیمی و سابقه و تاریخچه و اصالت نداره !!!

چقدر دلم خنک شد که رفت بدون اینکه باشگاه حتی آرزوی موفقیت براش بکنه !!!

حالا دیشب تو اون وضعیت عصب زده من باید بقیه بچه ها رو آروم می کردم , وضعیتی بودا , خودم داغون به بقیه دلداری میدادم !!!

از من ِ عصب زده که به قول آسی وقتی عصبانیم هیچکی رو نمی شناسم واقعا بعید بود !!!

خیلی دلم میخواست پاچه کسی رو توی اون لحظات بگیرم بلکه یکم آروم بشم ولی متاسفانه پاچه دم دستم نبود :-2-28-:

یه نفر بود که اتفاقا کِیس مناسبی هم برای پاچه گرفتن بود چون دست بر قضا هوادار چلسی بود ولی هر کاری کردم پا نداد :-2-28-:

***********

این روزها تنها حسی که دارم حس تنهاییه !!!

اوضاع هیچ فرقی نکرده , همه دوستام دور و برم هستن , مثل همیشه , ولی من تنهاترم از همیشه !!!

هستم و انگار نیستم !!!

چقد من بدم !!

چقد خودخواهم !!

چرا وقتی ناراحتم , بقیه رو هم ناراحت می کنم !!

من حق نداشتم واسه موهومات ذهن خودم , واسه ناراحتی که خودمم می دونم الکیه و بیخودی دارم خودمو اذیت می کنم یکی دیگه رو هم آزار بدم !!!

همه موقع غمگین بودن اینقد خودخواه میشن یا فقط من این قدر بدم ؟؟

امروز بعد ازظهر بعد مدت ها حرف زدم , حرفایی که خیلی کم می زنم , خیلی سخت می زنم !!

هنوزم باورم نمیشه گفتم ولی گفتم شاید کلا یه جمله هفت , هشت ده کلمه ایی بود ولی خودش خیلی بود , اونم برای منی که معمولا نمی گم !!!

امیدوارم کسی خاطرمو نخونده باشه , چون اصلا خاطره نبود , شاید بیشتر خالی کردن ذهن خودم بود !!!

شبتون خوش :-53-:

آهنگ روز : چه دردیست در میان جمع بودن / ولی در گوشه ایی تنها نشستن / برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن / برای هر لبی شعری سرودن / ولی لبهای خود آرام همواره بستن /

+Lily
1390،06،10, ساعت : 11:27 بعد از ظهر
سلام
عیدکم مبارک :-2-22-:
ما داریم از اعتیادمان به سایت کم می کنیم چسبیدیم به فیس :-2-27-:
باز دیتابیس بازی درآوردم رفتم گشتم ببینم کی چی قبول شده :-2-27-: آمار برو بچز رو در آوردم :-2-27-:
از وقتی والدینمان رفته اند ددر زن داداشمان شب می آمد خانه ی ما تا تهنا نباشیم :-2-39-:
دیشب برادری مان هم کشیک نبود ، آمد ... با یک عالم چیپس :-2-16-:
تا ساعت 11 سرش را با آناتومی گرم کردیم ، بعدش دیدیم هی نگاه های شیطانی می کند
هی ما گفتیم برادرمان است خوب نیس بش شک کنیم
ولی دس بردار نبود که ، انقدر نق زد به جانمان که رفتیم ورقها را براش آوردیم گفتیم خودت با خودت بازی کن :-2-22-:
افتاد دنبالمان که باید بازی کنیم ، وسوسه ی شیطان پیروز شد و ما نشستیم به حکم بازی کردن
ما هم دفعه ی اولمان بید :-2-08-: من و طیبه تو یه گروه ، محسن و مریمم تو یه گروه
من شهریوری محتاط ، زن داداش هم آذری عجول
من هر چی ورق برنده داشتم نگه می داشتم آخر رو کنم طیبه زود می انداخت
7 به 1 باختیم :-2-22-: البت برادری مان هم خیلی کلاه سرمان گذاش بی وجدان :-2-43-:
من هم هر سری تک ( آس ) دستم بود دهنشونو صاف می کردم:-2-38-:
نی نی دایی هم دیروز دنیا اومد ما نرفتیم ببینیم ،
نفصه شبی آرش اس داده اسمشو گذاشتن مستانه :-2-31-:
برای رمان عشقولانه خوب بید این اسم ولی برای یک جوجه ی یه روزه مناسب نبید به نظر ما
حالا ما چی صداش کنیم ؟ :-2-42-:
امروز هم برادرش که زنش ارشد قبول شده آمد خانه ی ما ، ریش پروفسوری گذاشته بود خیلی خنده دار شده بید :-2-35-:
مام بش تبریک نگفتیم ... خودمان را زدیم به اون راه که ما در باغ نیستیم :-2-37-:
خیلی بد است که ما یک دایی داریم با یک خانه وسط خانه ی ما و آنها ولی از روز شنبه که ما تهناییم نپرسیده زنده اید یا مرده
اف اف ما خراب است با اینکه برقکار است نیامد درستش کند تا همسایه مان درستش کرد :-2-42-:

ما سعی می کنیم به چیزهای خوب فکر کنیم
الان دلم می خواد تو یه خونه زندگی کنم که دیواراش قفسه های کتاب باشه
کتاب های کاهی و قدیمی
ما خیلی چیزها از خدا می خواهیم ولی به خدا اعتماد داریم و دلمان را خوش کرده ایم که به وقتش می دهد :-2-41-:

GhOsT GiRl
1390،06،11, ساعت : 12:00 قبل از ظهر
سهلام سهلام به همتون و يه دونيا بوس

خيلي وقت بود خاطه ننوشته بوده بيديم و حسابي خاطره داريم كه تخديمتون كنيم

يادم مياد سوم راهنمايي بوديم و اون موقع از الان شر و شيطون تر و حسابي از ديوار راست بالارو بوديم

من و يكي از دوست جون جونيام كه خيلي باهم جور بوديم و شيطون تر و بي باك تر از بقيه يه نقشه كشيديم آخه اون روز

با معلم ادبيات كلاس داشتيم و اون باما لج و ما با اون لج به قول خودشونا خر تو خري بود حسابي

هيشي باهم قبل از مدرسه رفتيم يه نتاب بزرگ و زرد با يه چسب و گرفتيم و رفتيم مدرسه.

معموراي دم درهم خودموني بودن همينجوري بدون اينكه تفتيش بشيم رفتيم داخل و زنگ اول باكلي مسخره بازي و

شيطوني گذشت تا شد زنگ دوم. هي واويلا.

زنگ تفريح درو قفل كرديم و سر تناب و بستيم به دسته در و با چسبم محكمش كرديم كه شد حكايت

"كار از محكم كاري عيب نمي كنه"

زنگ تفريحم تموم شد و همه مونديم ته كلاس و منو فاطمه اول همه و اون سر تناب دستمون

موقعي كه اومد در زد كه ما دوتا تناب و كشيديم و درباز شد و بچه ها جيغ و داد و سوت و دست براي افتتاحيه

آيفون جديد دو مخترع نوجوان به نام هاي فاطمه ففل ريزه و بهاره دانجر(اين بهاره دانجر خودمما)

خانم منصوري يه نگاه به در و يه نگاه به ما كرد.ماهم ديديم اوضا خيتيله رفتيم نشستيم كه رفت بيرون و با برج زهرمار

بهلولي عجل معلقه اومد قلبها در سينه به تپش اوفتاده بود والا.

ولي بالاغيرتا من و فاطي ككمونم نگزيد و نگاش كرديم عين بز

با اون مماخ شمشيريش از پس مماخش نگامون كرد و باصداي جيغ جيغوش گفت

كار كي بوده؟

هيچكس نگفت كه دوباره پرسيد و من بلند شدم و گفتم من بودم

يه نگاه بهم كرد كه پريا هم بلند شد و گفت من بودم كه بهلولي باز از پس مماخش نگاش كرد و گفت

بشين جغله تو مال اين حرفا نيستي و گفت باز كي بوده كه كم كم همه بچه ها بلند شدن و گدن گرفتيم30نفرمون

اونم پررو پررو براي همه از دم انضباط 8 گذاشت و ريلكس يه فيس كرد و رفت.

سمانه نشست به زر زر كردن و منصوريم نصيحت كردن كه فكر ميكنيد اينجوري به دوستاتون كمك مي كنيد؟

مام به احترام قد فسقليش جوابشو نداديم و گذشت

توي راه مدرسه رفتيم ترشي گرفتيم من دستمو گرفتم اونور كه پولشو بدم برگشتم اما امان از اين پسراي شر

يه پسر پررو مونده بود و داشت با انگشت ترشي عزيز منو كوفت مي كرد اخم كردم و كوبيدم رودستش و

ترشي رو خالي كردم جلو پاش و گفتم بفرما الان بيشتر مزه ميده و بعدشم ديجه رفتيم خونه.

===============

چطول بود؟جرات و داشتين بالاغيرتا؟

ديجه بي خودي نبود ميگفتن بهاره دانجر

اينم تخديمتون عسيساي من:-2-41-:

alonegirl
1390،06،11, ساعت : 12:43 قبل از ظهر
آقا ما از همین اول یه اعتراف خفن کنیم:-2-35-:
امروز یاد گرفتم صداقت بهترین چیزه:-2-35-:
بلی ما خاطرات دیروز تا امروز رو نخوندم:-2-35-:
فقط فقط چشمم به یه چیز خورد و اونو باز کردم و خوندم:-2-35-: اونم نوشتۀ مخفی ِ خاطرۀ دیروز ِ مینا مینی بود:-2-35-: برای امنیت مام تو نوشته مخفی جواب می دهیم:-2-35-:

بلی ما هم شنیدیم قضیه فیلم برداری از زایمان را:-2-35-: دختر عمۀ منم 2-3 سال پیش اینکارو کرده:-2-35-: تو یکی از بیمارستانای تهران:-2-35-: فقط اون طبیعی نبود:-2-35-:
تازه وقتی ما رفتیم خونشون بچه شو ببینیم، با اعتماد به نفس بالا (:-2-35-:) می گفت بذارین فیلم رو براتون بذارم ببینین چه جوریه:-2-35-: فک کن جلوی بابام، داداشام و خیلی آقایون دیگه:-2-35-: فیلم رو هم گذاشت ولی فقط تا وقتی رفت تو اتاق عمل دیدیمش:-2-35-: دیگه نمی دونم چی شد، کی چی گفت که قطعش کردن:-2-35-:

وسلام:-2-35-:
شبتون خوش:-2-38-:

paeez123
1390،06،11, ساعت : 01:08 قبل از ظهر
سلام به همه

بعد از حدود یک ماه استراحت کلاس های ترم جدید امروز شروع شد:-2-28-: ما که از این تعطیلات هیچی نفهمیدیم. انگار همین دیروز ترم تابستون تموم شد:-2-43-::-2-39-: به قول دختر عمه ام من فقط امیدم به ماه دسامبره که ترم پاییز تموم بشه:mrgreen: کی حوصله درسهای خسته کننده ای مثل تاریخ هنر و ریاضی و از اینجور چیزا داره:-2-15-: اصلا اسم ریاضی و هندسه و حساب و کتاب که میادا حالم خراب میشه:-2-35-::-2-36-:
دیروز سالگرد فوت مادربزرگم بود:-2-39-: هنوز باورم نمیشه 7 ساله که ندیدمش:-2-18-: امشب همه قراره خونه عمه جمع بشن و یادی کنن ازش...خدا رحمتش کنه. تمام خاطرات کودکی من بر میگرده به روزهایی که باهاش زندگی کردم. توی خونه قدیمی و باصفای مادربزگم. چقدر برام خاطره و قصه می گفت شب هایی که خوابم نمی برد:-2-39-: چقدر با هم 20 سوالی بازی می کردیم. چقدر پشت دیوار قایم می شدم و می ترسوندمش:-2-15-: انگشت اشاره اش رو به نشانه تهدید تکون میداد و با لحن مهربانی می گفت که یه روز تلافی می کنه. اما هیچ وقت تلافی نکرد....
هیچ زنی رو به قدرتمندی و صبوری مادربزرگم ندیدم. بسیار زیبا بود, بسیااااار!

دلم گرفت....:-2-18-:

SOHA1368
1390،06،11, ساعت : 02:55 قبل از ظهر
هوهو امروز جشن عقد افسانه دختر خالم بود و طبق معمول من عكاس:-2-25-:منم كه اخر سليقه نذاشتم برن اتليه خودم براشون ژشساي معركه ميساختم مجيد(دومادو ميگم)كيف ميكرد و ميگفت دمت گرم سها همين خوبه ولي افسانه چشو ابرو ميومد كه بي خيال شدي كه شدي نشدي واستا بعد جشن كارت دارم منم كه ميزدم به كوچه علي كچلهههههههههههه:-2-06-:
حالا همه مدلام تموم شده هفته ديگه هم جشن عقد سامي داداش افسانه با شيدا دختر خاله ديگمه منم بي مدللللللللللللللللللل شدم اگه كسي مدل رمانتيك خوكشل داره برام بفرسته اجرش با سامي:-2-22-:
منتظر عكساي زيباتون هستم فقط يه هفته فرصت دارم به دادم برسيد:-118-:

AsalBanu
1390،06،11, ساعت : 04:46 قبل از ظهر
به نام خدای عزیز و مهربان
سلام
این خاطره رو مینویسم به خاطر شادی عزیزم و همه دوستام که به من لطف دارن
یه خاطره داشتم ولی چون توی مسابقه خاطره نویسی شرکت کردم نمیشه بگم چون لو میره http://s16.rimg.info/5908e5042ba6737b93fc717d2f4aabd4.gif
امشب رفتیم خونه مامی
خونه تکونی داشت طبق معمول http://kay.smiley.free.fr/images/8075.gif http://kay.smiley.free.fr/images/4680.gif http://kay.smiley.free.fr/images/7785.gif و طبق معمول بنده در خدمت http://kay.smiley.free.fr/images/7477.gif
از صبح کارگر داشت
منم غروب رفتم خونشون
داشتم ویترینو تمیز میکردم یاد جوونیام کردم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/301.gif گفتم مامی اگر مجرد بودم توی این گیره ها چایی میریختم و کلاس میذاشتم جلو خواستگارا http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/acigar.gif تو هم مارو زود راهی کردی خونه بخت ها http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/bollywood1.gif
مامی هم زبان به اعتراف گشود که بلیا http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/val.gifهول شدیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/guiltsmileyf.gif
گفتیم اشکال نداره مامی تو این زمونه بی شووری خوب کردی http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/loudlaff.gif البت اینا تو دلمان بود http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/2lbkos0.gifما که خدا رو شکر از زندگانی مان راضی هستیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/dreamyeyesf.gif دعوا هم که نمک در نمکدان شوری ندارده http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/loudlaff.gif
شب هم که بازگشتیم در بین راه شاهد دعوایی بودیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/3ztzsjm.gif http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/muscular.gifوقتی اومدیم خونه از بس حرص خورده بودیم دستمون میلرزید از این رو شوور خان را راهی کردیم که شام بریم بیرون http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/3120.gif
رفتیم یه جای باصفا جاتون خالی
رستوران جدیدی بود که فضای قشنگی داشت
تازه توش پر پرنده های قشنگ بود http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/p8.gif
شوم خوردیم و رفتیم دور خیابون دور زدیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/122fs329172.gif
که هوس کردیم یکی دو روزی بریم شمال http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_in_love.gifاز آنجایی که ما تصمیم زیاد میگیریم ولی عمل نچ http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/gigglesmile.gif تا چه پیش آید http://s17.rimg.info/d90b2a9a6979ff6a89b7dbedf3166d55.gif
شب هم اومدیم رفتیم فیلم هری پاتر رو دیدیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_3/hexer.gif چقده من این دنیای جادوگری رو دوزدارم
نخ سوزن وقتی دامبلدور دست میزنه و میزشون پر غذا میشه http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/bullarsmile.gifآی ما هوس میکنیم
غذاهاشون خیلی خوشمله
تازه اونجاییش که ظرفا دارن خودشون شسته میشن http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/tantrumsmiley.gifمن جادوگر میخوام بشم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/blue.gif
چرا واسه من نامه نیومد
فک کنم نامه ها رو شوورم مثل خاله هری پاره میکنه من نرم هاگوارتز http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/itwashim.gif میبینی چجور استعداد ها ی آدمو نشکفته ول میکنن http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/puppetsmiley.gifمن اگه فرار مغزها نشدم
این چند دفعه بود گوشزد کردم
شوما هی نشنفته بگیرین http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/nonosmiley.gif
خوب این هم از خاطره ما
هر کس خبری از بهنوش دارد مرا در جریان بگذارد
سخت نگرانیم
از یابنده تقاضا میشود به پروفایل من مراجعه نمایند
مژدگانی فراموش نشود http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/coloreyes.gif
امضا http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/kvasthexa.gifعسل فرار مغز ها

metropolis
1390،06،11, ساعت : 09:51 قبل از ظهر
سفرنامه متروپلیسی همگام باگوشی قسمت ‏2:اول زهراعیدی شرمنده نومودونم شرانوموشه پ.خ بخونم شرمنده افجی جونم.خلاصه ماپریشو دردامغان خسبیدیم.انقده دیررسیدیم که هتل شامش تمومیده بو.صبح کله سحر بامامی رفتیم
پیاده روی دریغ از یه موجود زنده در شهر.بهدم راه افتادیم به سمت تهرون.من عاشخ بیابونم.بینهایت.فخط بازهم افتاب رومن بیچاره بو.رسیدیم تهرون.بمیرم واسه تهرونیا.خفه نشدین تواین هوا؟؟واقعاالوده س.ماکه بعد دوثانیه نفسمون گرفت وپنجره هاروبالادادیم ایرکاندیشنر روشن نومودیم سوخید واستون.خلاصه بایه نقشه تهرون افتادیم دنبال محل موردنظر.بغدازاستراحت دیه غروب بود.رفتیم کل تهرونو دنباگ بوف گشتیم چون خانوادگی یوخته سوسول تشریف داریم جای ناشناس غذا نمی لوبمانیم.‏↳‏
شلمنده شلکک ندارم باگوشی مینگارم.راستی دیروز تهرون خلوت بودا.امروزم رفتم پیاده روی.برادرم شهیدبهشتی کلاس داشت بعدزنگید گفت کنسلیده ماهم جمع کردیم بریم تبریز ولی دوفاره زنگید ‏گفت برگزارمیشود.خیلی وقته تعدادپستام ثابته چون فقط میام اینجا.اینجا ادم حس میکنه زندگی درجریانه.اینجاتهران است صدا وسیمای متروپلیسی.راستی سیلاام

ابی دریا
1390،06،11, ساعت : 12:20 بعد از ظهر
به نام خدا
جمعه 11 شهريور 1390
سلام به همه
ديروز از شدت خستگي نتونستم بيام سايت و خاطره بنويسم.ديگه خودتون فكرشو كنين كه خستگيم در چه حد بوده كه از اومدنم به سايت جلوگيري كرده!
خب ميخوام از ديروز بگم:صبح با بوي سيب زميني در حال سرخ شدن از خواب بيدار شدم اخه قرار بود ناهار زرشك پلو ببريم كه منم به مامي گفتم بايد سيب زميني هم باشه!البته من هرچي سعي كردم ديروز خالمو راضي كنم كه منقل ببريم اونجا جوجه كباب درست كنيم گفت نه و گفت بزار ايندفعه تنوع بشه.اخه من بسي جوجه كباب دوست دارم.
خلاصه طبق معمول رفتيم خونه مادرجوني و از اونجا با خاله و اميرعلي جوووني راه افتاديم.قرار شد 2 تا از خاله ها ديرتر بيان و باما نيومدن!
رفتيم تو يه مجتمع تفريحي نزديكاي انزلي كه خيلي زيبا و جادار و مطمئن بود و از همه مهمتر يه ميني پاركم داشت واسه بازي.خلاصه رفتيم تو يه الاچيق رو به دريا نشستيم.
منو 2 تا ابجيم اول رفتيم تو پارك و كلي بازي كرديم.منم كه عاشق تاب سواري!نهايت استفاده رو بردم!دوباره رفتيم تو الاچيق و ديديم نميشه بيكار نشست پسته رو ورداشتيمو دسته جمعي خورديم.اها قبلش اقايون گفتن ما ميريم شنا و ما هم گفتيم باشه شما برين كه ما خانوماي محترم بعد ناهار بريم.يه خورده نشستيم بعد با ابجيا رفتيم لب دريا و عكس گرفتيم و بعد اون رفتيم رو پلي كه از تو دريا رد ميشد و خيلي قشنگ بود و اونجاهم چندتا عكس گرفتيم.داشتيم برميگشتيم كه من گفتم بازم بريم پارك و دوباره رفتيم بازي كنيم.بعد نيم ساعت برگشتيم تو الاچيق و ديديم اون 2 تا خاله به همراه زلزله ي معروفشون مطهره تشريف اوردن.تا نشستم خالم گفت بچه رو ببر بازي كنه!گفتم چي؟من الان گشنمه و خودم 2 بار رفتم بازي حالا واسه سومين بار اين عطيقه رو ببرم بازي كنه؟:-2-28-::-2-28-::-2-28-:خلاصه ديگه در مقابل اصرار خاله نتونستم حرفي بزنم و با مطهره راه افتادم.اين سرسره جديدا هست واسه بچه ها كه توش سرسره پيچ پيچيم داره با مطهره اونو سوار ميشدم.نميدونين چه حالي ميده!از اين سرسره بزرگا خيلي باحالتره.بعد بازي دوباره رفتيم پيش بقيه و بعد نماز ناهار خورديم.نميدونم چرا ولي خيلي خوردم و هرچي ميخوردم احساس سيري به من دست نميداد!
حالا يه چيز جالب براتون بگم و بخندين:-2-16-::
اونجايي كه ما نشستيم با طرح شناي خانوما خيلي فاصله داشت و بايد با ماشين ميرفتيم.ما يعني خانواده ي ما و خاله ها (به جز 2 نفر)به همراه راننده كه باباي اميرعلي و پسرخالم بود. 9 نفري تو ال نود نشستيم:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
يكي راننده_2 نفر جلو و 6 نفر پشت!واقعا خنده داره كه با وجود 4 تا ماشين همه با هم تو يه ماشين نشستيم.من كه جلو بودم و جام راحت بود ولي عقبيا 2 طبقه نشسته بودن و ابجي بيچاره من كه كل هيكلش بيرون پنجره بود!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
با هر بدبختي بود رسيديم!من تو اب رفتم ولي نصفه چون هميشه از خيسي بعد دريا بدم مياد.اونجا يه بچه ي عقب افتاده ديدم و كلي ناراحت شدم.تو همونجا من 2 بار زخمي شدم:يكي اينكه موقعي كه داشتم از اب ميومدم بيرون يه چيزي رفت تو پام به شدت درد گرفت!دوميش اينكه دستم گير كرد به يه ميله و يه خراش بدي برداشت و الانم كلي درد ميكنه!
ساعت 5 از اونجا برگشتيم البته ايندفعه پسرخالم مارو تو 2 سري اورد كه راحت بشينيم.
چشمتون روز بد نبينه وقتي برگشتيم تو الاچيق ديديم اين اقايون نامرد به صغير و كبير رحم نكردن و هر چي خوردني داشتيم نوش جان كردن و وقتي رسيديم با كلي اشغال مواجه شديم و مايي كه همه بعد اب تني گرسنه بوديم قيافه مون اينجوري بود:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
شوهر خاله گرام لطف كردن و رفتن واسه مون تخمه خريدن تا يكم مشغول شيم و هموجا هم برنامه ريختيم تا اين هفته بريم خلخال.
ساعت هفت ونيم بود كه از اونجا برگشتيم و امديم خونه.
شب وسط خواب بلند شدم اب بخورم كه فهميدم وقتي راه ميرم كف پام درد ميگيره.اون چيزي كه رفته بود تو پام تازه وجودشو اعلام كرد و اون زمان چون گرم بودم نفهميدم.الانم لنگان لنگان راه ميرم شدم تيمور لنگ! امروز هم تا به حالا بيكاريم.
اميدوارم اين چندروز به همه خوش گذشته باشه.
فاطمه

Mina
1390،06،11, ساعت : 12:51 بعد از ظهر
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…


از دیروز تا حالا..هزار بار گوش دادم: دانلود (http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://minis.persiangig.com/Amin%20Rostami%20-%20Inghad%20Toro%20Doos%20Daram.mp3)

پشـت ِ سـرم حـرف بـود،
حـدیـث شـُد...
میـترسم آیه شـود!
سوره اش کنندبه جعل!
بعد تکفیرم کنند این جماعت نا اصل!

و مــتن ِ امـضام..که میتـونم بگم عاشق ِ نویسنده اشم! چ بانوی ِ گلم....خیلی وقته ازش خبری ندارم:(


مرسی از brain storm (http://www.forum.98ia.com/member27537.html) (نیلوفر:-2-40-: عزیز ) و لی لی:-2-40-: و زهرا:-2-40-: که پروفایلشونو اجازه دادن گند بزنم توش:-2-40-:

ماهی کوچولو...عاشق ِامضاتم :

ای آنهایی که سراغی از ما نمی گیرید! حداقل هر 39 روز یک بار سری بهمان بزنید که اگر مُرده بودیم، به مراسم چهلم مان برسید...

KaVo
1390،06،11, ساعت : 01:05 بعد از ظهر
به نام خدا
اين خاطره ديروزه:-2-43-:
صبح پاشديم از صبح اين مادربزرگ گرام تيکه انداختن و شروع کرد:-2-28-:اعصاب واسه من نذاشتن ايشون،البته از حق نگزريم بعضي وقتا مهر و محبتشون شکوفا ميشه ها :-2-28-:
ولش کن حالا اين الهام زن داداشم اومد پيشنهاد کرد بريم استخر روباز منم که عاشق استخر روباز گفتم بريم ولي يهو يادم اومد با بر و بچ بريم بيشتر خوش ميگزره بر و بچ هم علاقه ي چنداني به سوخدونده شدن يعني سوختن ندارن مجبوري رفتيم استخر رو بسته:-2-36-:
ياسمين خانم دوساله رو هم باخودمون برديم...اين بچه که در حالت عادي من و با اين هيبت درسته قورت ميده رفته بوديم تو اب يه قيافه اي گرفته بود عين اين بره هاي معصوم که تاحالا آزارشون به يه مورچه هم نرسيده:-2-28-:
از اول تا آخر عين کوالا از گردن الهام بدبخت آويزون شده بود اونم نتونست شنا کنه:-2-43-:
به جاش من و دوتا اراذل ديگه تا تونستيم شنا کرديم....من عاشق حوضچه آب سردم اين دفعه دوبار واسه چند ثانيه بيشتر توش نبودم ولي از وقتي اومدم پادرد و کمردردو بدن دردي گرفتم که نميتونم راه برم:-2-30-:
طبق معمول که با دوستان تا ميتونيم به ملت کرم ميريزيم اين دفعه هم کم نزاشتيم...يه جا يه راهرو طولاني بود تمامش ازين حوضاي کلر بود که بايد پاتو بکني توش دوستام و الهام اينا داشتن غر ميزدن اه اين حوضا چيه منکه جلوتر از همه ميرفتم يه لگد زدم تو آب از کلراي تو حوضه پاشيد به سرتاپاشون کلي بد و بيراه نثارم کردن منم در رفتم:-2-22-:خيلي حال داد:mrgreen:
در کل خيلي خوب بود خوش گذشت نصف وقتمونم تو بوفه گزرونديم سه برابر هميشه آت و آشغال خورديم:-2-27-:
شام هم خونه داداش محمد دعوت بوديم تولد زن داداشم بود....کيک و کادو دست و اينا:-2-08-:
يا علي...
التماس دعا...
عسلبانو:عزيزم تو اگه ميرفتي هاگوارتز يه چيزي ميشدي....اينجوري حيف شدي:-2-30-:

اومدم شعر بزارم ديدم ويندوز عوض کردم همه شعرام پريده:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

nemesis
1390،06،11, ساعت : 01:36 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سلام به همگی :-2-25-:

اول از همه بگم که عسل با دیدن خاطره ات خیلی خوشحال شدم. :-2-16-:خیلی نامردی که دیر به دیر می نویسی :-2-09-:

دیروز از صبح هی اومدم سایت و توییت دیدم خبری نیست. حوصله مان سر رفت :-2-15-: گفتیم بشینیم سریال ببینیم. فرینج و نگاه کردم، خیلی قشنگ بود حیف شد زودتر شروع نکردم دیدنش و از هفته آینده مثلا می خوام درس بخونم حالا باید تو کفش بمونم. :-2-36-:

عصرم داییم اینا زنگ زدن پاشیم سالاد الویه درست کنیم شام بریم بیرون. :-2-16-: کلی جا عوض کردیم آخرشم تصمیم گرفتیم بریم همون ائل گلی. رفتیم اونجا . شام و زود خوردیم و من و محمدرضا و آیسا (دخترداییم) رفتیم دور بزنیم.
نمی دونم تا حالا اونجا رفتین یا نه، عکساشم نمی دونم دیدن یا نه. کناره های پیاده رو دور استخر پر از درخت چنار و تبریزی و سپیداره. خودشم پر از کلاغ. اینام که هی از بالا خرابکاری می کنن، یهو می بینی برات درجه گذاشتن :-2-22-:

یه دور با موفقیت چرخیده بویدم و دور دوم و سه چهارمش و رفته بودیم که من گفتم، صدای این کلاغا نمیاد انگاری خوابیدن. :-2-08-:هنوز 2 دیقه از رو حرفم رد نشده بود که آیسا گفت اه نگاه کن روم ..... کردن ، ما هم :-2-22-::-2-22-: دستمال کاغذی می دادم بهش که یهو دستم خورد به یه جایی و خیس شد. :-2-31-::-2-36-::-2-36-: حالا من نمی دونم دستم چه جوری بهش خورده بود که زیر ناخنامم رفته بود :-31-::-31-:
نگاه کردم دیدم ای دل غافل نصفشم ریخته رو من رفتیم دستشویی دستامونو شستیم و مسیرمون و عوض کردیم.
بعدش رفتیم پیش بقیه، هنوز نشسته بودیم که مامان اینا گفتن پا شین بریم دور بزنیم. یه مسیر دیگه هم با مامان اینا رفتیم.

در کل خیلی خوش گذشت. وسطشم من تریپ دپرسی برداشتم و کلی آهنگ غمگین گوش دادیم و محمدرضا و آیسا هر کاری کردن از زیر زبونم حرف بکشن نتونستن :-2-39-::-2-39-:

ساعت 12 اینام برگشتیم خونه.

شبم یه خواب بد دیدم که نصف شب بیدارم کرد. پا شدم صدقه گذاشتم. تا یه ساعت نتونستم دوباره بخوابم.

دوشنبه هم تولد آیساست. از الان دارم فکر می کنم براش چی بگیرم. :-2-41-::-2-41-:

دو روز بعد اونم تولد باباست. :-2-41-:

امروزم که هیچی فعلا ول می گردیم.

فردام از صبح ساعت 9 تا 1 ظهر میریم استخر. طرف اشناست گفته هر چقدر دوست دارین بمونین. :-2-16-::-2-16-::-2-16-:

دیگه ممممممممممم چیزی نموند.


روزتون بخیر :-118-:


خیلی بعدا نوشت :

کی اینجا چشمش مونده بود دنبال استخری که ما می خواستیم بریم؟ :-2-33-:
الان خاله ام زنگ زده که اون یکی خاله ام زنگ زده که دارن میان تبریز، همه مون ( ما، خاله ام اینا و داییم اینا) آماده بشیم فردا بریم آب گرم بستان آباد :-2-31-: در نتیجه ما هم فردا استخر نمی ریم. :-2-36-: من از آب گرما خوشم نمیاد. خیلی کثافت کاری می شه. الان من چیکار کنم؟ :-2-30-:
اگه داییم اینا نرفتن منم فردا اینا رو می پیچونم میرم نازی رو می بینم.:mrgreen:

فعلنات :-2-40-:

brain storm
1390،06،11, ساعت : 04:08 بعد از ظهر
سلام...
امروز شد ششمین سال...ششمین سال تولدی که تو نیستی...
وقتی تو نیستی انگار هیچکس نیس...حتی تبریک بابام روی تقویم روی میز فقط واسه چند ثانیه دلم رو آروم کرد.......کادوهای بقیه...تلفناشون...تبریکاشون.. .سخته بخندی و شاد باشی وقتی یه بغض گنده تو گلوته...
وقتی تو نیستی دیگه کیک تولدی هم نیس..عکسی هم نیس...نمی خوام باشه وقتی جای تو توش خالیه...
دلم قد تموم دنیا تنگ شده...واسه دستای مهربونت...
وقتی تو نیستی امروز با روزای دیگه واسم فرقی نداره...شاید حتی بدتر هم باشه آخه جای خالیت بیشتر رو قلبم فشار میاره...
کاش بودی...
دلم واسه ی عکسای سه نفرمون تنگ شده...
..........
پ.ن: مینای عزیز من نیلوفرم:-2-40-:
روز خوش:-2-40-:

feedback
1390،06،11, ساعت : 04:53 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام
حس خاصی ندارم. خاطره خاصی هم ندارم. جز اینکه امروز نشستم پای تنظیم آخرین کارم که ببینم به کجا میرسه تا بفرستم اونور تا ببینم چی میگن.
خاطره ها رو اگر وقت کنم میخونم.
روز خوبی داشته باشین بچه ها
ایشالا تیم ملی امشب ببره
ساعت 10 شب بازی ایران - اندونزی در مقدماتی جام جهانیه
به امید آنکه در گروه آخر نشویم :-2-22-:
فعلاً خدافظی :-2-10-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 11 شهریور ماه 90 خورشیدی / ساعت 16:55

Mina
1390،06،11, ساعت : 07:44 بعد از ظهر
کلا حال خوبیست سه صبح یکی زنگ بزند که بگوید که نتوانسته تا صبح صبر کند که نتوانسته صدایت را نشنود که نتوانسته نگوید دوستت دارد که نتوانسته نگوید که دلتنگ تست که نتوانسته بخوابد تا با تو حرف نزند...یک جور خوبی قند توی دلت آب می شود که یک ساعت با موبایل حرف بزند هرچی بگویی بگذار من بگیرم نگذارد و هرچه قطع کنی و بگیری جواب ندهد و خودش بگیرد و حرف بزند و به حرفت بیاورد و اشک و خنده هایت قاطی شود و زمین و زمان را به هم ببافد که باور کنی خوبی که باور کنی حسودی نکرده ای که باور کنی یک احساس پیچیده انسانیست که مادر هم به فرزندش دارد و تو شاخت در بیاید و ببینی راست می گوید و کلی ذوقمرگ شوی و دلت خالی شود از درد و آخرش بگویی که چقدر دوستش داری و او ذوق کند و قرار شود فکرهای خوب کنی و ازین مثبت اندیشیهای مزخرف که آن لحظه عجیب شگفت انگیز است و بالاخره با اکراه خداحافظی کند و تو با وجود مهمان فردا بلند شوی و بی خیال خواب چای دم کنی و نت بیایی و دلت غنج بزند که "تو"یی داری البته نه از آن "تو" های چشمک دار...حال خوبیست کلا...


* دوتا پست حلاله...درکم کنید:-2-39-:
* دستـ بـه صـورتم نـزن ... میـترسم بیـفتند نقاب خـندانی که بر چـهره دارم ،و بعد سیل اشـکهایم تو را با خود ببرد و باز من بمانم و تنـهایی

feedback
1390،06،11, ساعت : 10:42 بعد از ظهر
سیلوم :-2-08-:
چیه؟ چرا اینطوری نگاهم میکنین؟ :-2-30-: اینطوری نگام نکن با نگات صدام نکن اینطوری نزن به شیشه دلم میشکنه :-2-30-: کوفته فرنگی و میشکنه :-2-31-:
آقا انجمن واسه مامان الی خودمه دوست دارم دو تا پست بدم :-2-42-::-2-43-::-2-06-:
دو تا پست حلاله تازه صواب اخروی هم داره میری بهشت :mrgreen:
ما دو پست بالاتر حس و حال نداشتیم عین این بودیم :-2-39-:
اما دو پست پایین تر از دو پست بالاتر حس و حالمان کمی بهتر شد شدیم این :-2-15-:
احتمالاً تا فردا این می شویم :-2-27-:
میخواستم بگم که خداییش اتفاقی نیفتاده همه چی روان و بر وفق مراده :-2-08-: فقط یه کم حوصله جناب عالی سریده بود :-2-15-: از اینکه دوستان عزیز گمراه شدید و بازی ایران ساعت 8 بود پوزش می طلبیم :-2-06-: مخصوصاً زهرا استار :-2-14-:
یه گربه ناناز امروز تو پارک دیدم یاد کتی شبنم افتادم :-2-06-:
بهش ژامبون میدادم مثل گاو میخورد ولی نون میدادیم نمی خورد :-2-08-: گربه تربیت شده بود :-2-22-:
آخر سر هم دیدیم گربه ها دوره مان کردند و ما نیز پا به فرار گذاشتیم الفرار افرار :-2-37-:
ایران چند چند کرد؟ اصلاً ندیدم بازی رو :-2-06-: آخه یکی نیست بگه تو که بازی رو نمی بینی و ساعتش رو هم نمیدونی چرا اعلام میکنی ساعت چنده؟ که تازه ساعتت هم غلط از آب در بیاد؟ :-2-06-::-2-06-:
میدونم الان قیافه زهرا دقیقاً این شکلیه :-2-33-:
:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
برگشتنی تو اتوبان دیدم یه BMW X6 با سرعت ماورایی داره میاد پشت سرش یه الگانس پلیس اومد 200 متر جلوتر دیدم کنار نگهش داشته اعمال قانونش کرده :-2-06-: یاد سیاوش مفیدی تو خنده بازار افتادم که میگه : مدارک کارت ماشین سِویچ لطفاً :-2-06-::-2-06-:
عجب سریالیه خدایی. دیشب هم تو 90% پروین اومده بود میگفت سروین :-2-06-:
فعلنات زت زیات :-2-38-:
خوش باشید جمیعاً :-2-40-:

Zanessa
1390،06،11, ساعت : 11:17 بعد از ظهر
در سکوت تنها یک معنا میتوان یافت : فراموشی !

اینم از امروز ِ من ! یه روز کاملا چرت در کنار فامیل ! پیش آدمایی که یا هم سن ِ پدربزرگ بنده ن یا سن ِ نوه ی خواهر کوچیکمو دارن !:-2-28-:
چقدر خوش میگذرد اجبار ِ نشستن برای فریاد احترام !
ولی دو روز ِ عجیب تبدیل شدم به دخمل ِ خوف ِمامانی :-2-06-: بعد از فکر کنم 2 ماه موهامو شونه کردم ! اونجوری نگام نکنین من از شونه و سشوار در حد مرگ بدم میاد :-4-:
فردا باید مشرف بشیم به مدرسه جهت ثبت نام و کوفت و زهر مار.یه ماه و نیم ا تبستونو که تو مدرسه گذروندیم تموم نشده باز باید بریم :-2-42-:
پ .ن : هنوز CD 2 آلبوم سعیدو گوش نکردم :-22-:
پ.ن : مینا موافقم باهات امضای اسکویید جان حرف نداره :-2-07-:
سمن
سازدهم شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود
ساعت 11:15

saadegi.n
1390،06،11, ساعت : 11:30 بعد از ظهر
:-2-27-:خاطره ی یه روز خوب

همیشه که نباید خاطره بی اعصابی بنویسم که:-2-08-::-2-09-:

خیلی مختصر می گم :-2-38-:
با دوستان رفتیم ددر. خیلی خوش گذشت. کلی از مناطق صعب العبور گذر و اینها کردیم. و به آب زدیم. خلاصه که بعد از این همه تنش و گرفتاری و اعصاب خوردی که به قوت خودش باقیه هنوزم گذروندن همچین اوقاتی واقعا مثل آب رو آتیش بود. خیلی خندیدیم.گاهی خنده های بی دلیل بیشتر دل آدم و شاد می کنن، غما رو کمرنگ تر می کنن. خلاصه که دوستام خیلی زحمت کشیدن. بعضیا رو نمی شناختم اولش ولی تو همون یه ساعت اول حس کردم دوست دارم بیشتر ببینمشون.گاهی آدما خوب با هم بر می خورن و این خیلی خوبه با کسایی همراه باشی که از بودن باهاشون لذت می بری کسایی که مهم نیس چند وقته می شناسیشون ولی برات آشنان. خلاصه ما فکر می کردیم دیگه ساعت 1 خونه ایم ولی نمی دونستیم که ناهارم هس. خلاصه که برو بکس ناهار آماده کردن. بمیرم الهی چه دست ها یی که نسوخت و چه زحمتایی که کشیده نشد.:-2-40-:
خلاصه که برگشتنی کمرم قفل کرد :-2-35-: ولی پرو پرو ادامه دادم زحمت رسوندنمون هم یکی از بچه ها کشید :-2-40-: توی اون ترافیک. ازش خیلی ممنونم.
از همه شون ممنونم به خاطر اوقات خوش :-118-:
امروزم که رییس گرام تشریف اورده بودن منزل ما :-2-08-:دیروز هم خونه کوزت پارتی بوده که من پیچونده بودم :mrgreen: دیروز با همه خستگی خلقم سر جاش بود آخه نه که بنده همچین از نظر اخلاقی با سگ سانان یه قرابتی دارم، خانواده گرامی با احتیاط بر خورد می کردن نکنه مجبور شن شلوار های جدید بخرن :-2-27-:بعد دیگه دیدن من بیهوش شدم خیالشون راحت شد.


آقا من معتادم به کلاس رفتن. تا بود که مدرسه تا ساعت و کلاس نقاشی و انواع اقسام کلاس زبان و سه تار و بعدم که کنکور و اینا بعدشم که دانشگاه و سر کار و دوباره هم کلاس کنکور و ترجمه و سرکار الانم مونده بودم اگه ارشد قبول نشم 3-4 تا کلاس و گیر و گرفت برا خودم جور کنم. کلاس که نمی رم حس می کنم بیهوده ام:-2-27-:
حالا که فلا باید برم یونی مدارکمو جمع کنم واسه ثبت نام بعدشم کلاس فرانسه ثبت نام کنم :-2-14-: تو همون خیابون دانشگاه.
با بعضیام همسایه می شیم :-2-22-:
اصلا من فکر می کنم اگه این خیابون کریمخان نبود من چی کار می کردم. نصف عمرم تو این خیابون یا گذشته یا مسیرم بوده.

:-118-::-118-::-118-::-118-: برای همه ی دوستام

:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-: برای اونایی که کنکور قبول شدن
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-: برای اونایی که امسال قیبول نشدن ولی سال دیگه قبول می شن


یه تشکر مخصوص از تمام کسایی که بهم تبریک گفتن و من امیدوارم پیشرفت همه شونو ببینم. امیدوارم که صلاحم در این باشه

حیف که کنار همه ی این خوشیا غمم به دلم نیش می زنه :-2-39-:


یک شب بعد از شبنم نوشت:

من نپیچوندیده بودیم :-2-08-: بنده در کمین بودم:-2-43-:بله عسیسیم. جریان از این قراره یه برادری اونور نشسته بود در یک منطقه وسیع و مسطح:-2-09-: تک و تهنا تخمه و هندونه و ناهار و اینا می خورد توی اون همه جا:-2-36-:. مام هی وسط زیر اندازو تمیز می کردیم میرفتیم رو سنگلاخ و اینا :-2-30-: خلاصه این جناب شده بود خار چشم این جانب :-2-28-: خلاصه این که تصمیم گرفتیم این نابرابری رو تحمل نکنیم :-119-:چه معنی داره که ما 12-13 نفری یه گُله جا بیشینیم مثل کنسرو:-2-28-: اونوقت اون آقا هه تک و تهنا از طبیعت لذت ببره :-2-33-: دیگه این بی عدالتی را برنتافتیم :-2-42-:و تا دیدیم طرف هندونه شو خورد رفتیم گفتیم که تشریف می برین دیگه:mrgreen:( در این اثنا زیر اندازه رو با خود همراه داشتیم:-2-27-:) ایشونم تو معذور جمع کردن وسایلشونو بنده هم که وایساده بودم بالا سر بنده خدا که یه وقت هوس نکنه دوباره بشینه:-2-22-: خلاصه که اسبابا رو بردیم اونور و سفره ای چیدیم و اینها و از حضور مداوم زنبور ها در اطراف بسیار بهره مند و این ها شدیم مخصوصا محمد:-2-27-:
کلا بسیار عالی بود

p_f_p
1390،06،12, ساعت : 12:21 قبل از ظهر
سلام به همگی
امروز ساعت 8 رسیدیم تهران
بابای غزل و مهرداد اوم دنبالمون و البته جا نشدیم یه ماشین دیه گرفتیم
سفر خوبی بود خیلی خوش گذشت براتون دعا کردم البته 3 بار رفتم حرم
اخیش دیگه سحر بیدار نمی شیم البته منکه تا صبح بیدارم هیچ فرقی نداره
هنوز مدرسه ثبت نام نکردم
اه اه هیچی هم نخریدم
ساجی از هایپراستار خرید من خوشم نیومد
هنوز هم ویزای مامانیم اینا نیومده
راستی امروز یه دعوای باحالی داشتیم و مثل همیشه باز م قلبم تیر کشید و دستام سرد شدو لرزید و بازم نفس کم اوردم
مامانم و بابام به این نتیجه رسیدن ک هر2 خوبن ولی خانواد ها اصلا بهم نمیان
حالا خوبه ک باباهاشون سال ها با هم دوست بودن
یه ازدواج نادرست باعث شد ک منو و ساجی رنگ ارامش و اسایش نبینیم
هی بیخیال اعصابم خورد میشه
فقط اروزی مرگشو دارم فقط همین همین همین
خیلی اذیت میکنه
برام دعا کنید البته مامانم گفته ک صبر میکنه تا ما سروسامون بگیریم ای خدااااااااااااااااااااااا ااا یعنی چی میشه؟؟؟
فعلا تا پست بعدی
12 -6-90
سایه

Andy Hug
1390،06،12, ساعت : 01:17 قبل از ظهر
هو الرحیم
(شنبه - 11 شهریور ماه - 1390)

خوب اول سلام میکنم به دوستان عزیز خاطره نویسی ... راستش من یه عذر خواهیم بکنم به این خاطر که نمیدونستم داخل این تاپیک باید روزی 1 خاطره نوشت نه 2 تا .
به همین خاطر از همه ی بچه ها گل و دوست داشتنی پوزش میطلبم .
خوب خاطره که زیاد برام پیش اومد , نمیدونم کدومش و بگم ... من دیشب ساعت 5 نماز خوندم و خوابیدم . ساعت 1 بود مادرم داد و بیداد کرد گفت : محمددددددددددددددددددددد :-2-33-: .... منم اینطوری شده بودم :-2-31-:
هیچی دیگه هی داد و بیداد که گفتم چی شده ؟ گفت بیا کمک پدرت این وسایل و خالی کن . پدرم با داییم رفته بودن سنندج یه سری چیز میز آورده بودن ما خرکش کردیم همه رو آوردیم بالا . هیچی دیگه با پدر و دایی جان روبوسی کردیم با یه لحن خاصی گفتم رفتید قاز چروندید اومدید که داییم گفت ای بی ادب , ناراحت شدم به روی خودم نیاوردم اومدم پشت کام نشستم تا الان دیگه .
از این نت بخوام بگم که یه داستان جداست اصلا ... راستش از خیلی دوستانم فاصله گرفتم مخصوصا مونث هاش که واقعا مثل یه دوست هستند برام اما بعضی ها خیلی پشت سرم حرف زدن بماند که واگذارشون میکنم به اون بالا سری . کلا این چند روزه هفته رو که ماه رمضون تموم شد خیلی کسلم و خسته , نمیدونم چرا اینطوری شدم ولی بالاخره یه جوری آدم باز بخواد راه بیفته یه ذره طول میکشه .
داخل نت تو ف*یس بو*ک میچرخیدم برای خودم که داخل یه گروپ یکی شروع کرد به کل کل کردن , منم که تو این چیزا کسی پا رو دمبم نزاره کاریش ندارم اما دیگه این یکی گذاشت و منم شروع کردم به کل کل .
اینقدر کل کل کردیم که خسته شد رفت گفت تو زورو و فلان منم در جواب گفتم : کم آوردی سوت که هیچی شیپور بزن :-2-06-: خلاصه در همین راستا بودیم که اومدم داخل سایت گفتم بذار چند تا تاپیک و پست بدم حد اقل بشم کاربر نیمه حرفه ای رفتیم میتینگ آبرومون نره . :mrgreen::mrgreen:
تاپیک و پست گذاشتم که امروز با هر زوری بود شدم کاربر نیمه حرفه ای ... کارم تموم شد رفتم باز تو ف*یس ب*ک این وی پی انمم که هی واسه خودش ناز میومد هیچی دیگه قشنگ روی نرو من رفت .
داخل پیج های فیس بوک میگشتم چشمم به مباحث آموزشی در باره مسایل خاصی برخورد کرد , راستش من داخل اونجا شروع به بحث و گفت گو کردم .
خیلی دلم گرفت از آدمای این دنیا که یه سری باورهای کشور های غرب و پذیرفتن , طوری که میگن مشکلی نیست و همچنین نظر شخصی خودت و میگی محکومت می کنن . نمیدونم چرا بحث من سر این بود که یه شخص مونث که یه سری اصول دینی و انسانی را بد نمیدونه چطور به نظر من احترام نمیذاره .
اگر دین اسلام و قبول ندارید و ادعای ایرانی بودن میکنید برید حرف های کورش کبیر و بخونید ببینید چی نوشته نه اینکه بیایید بگید اگر من با پسری باشم چیزی هم شد مشکلی نداره . بله تو آمریکا یا هر جای دیگه دختر بودن طرف و تو سرش میزنن و میگن مشکل داری اما باید بگم درسته بعضی ها بر اثر حادثه و گذشته ای تلخ به این مشکل تن دادن اما اینکه با میل بوده باشه و خودشون رو خوب بدونن برای من ناراحت کننده بود .
کلا نمیدونم چرا روی این مسایل وقتی نظرم و میگم به من لقب خشکی مقدس میدن ... من دینم اسلامه آره و به یه سری کاراش عمل نمیکنم اما اینکه همسرم رو از چه نوعی برام باشه فرقی نداشته باشه کاملا مخالفم .
بعضی ها این و یه مشکل مینامند .
نمیدونم دیگه چی بگم کلا بحثم خیلی طول کشید و دیگه ادامه ندادم اومدم بیرون ... وباز اومدم تو سایت با یکی از بچه ها تو پروفایلم گپ زدم که تا بهش گفتم لووس لووس به شوخی ... بهش برخورد .
من نمیدونم چرا جنبه ی من بالاس همه هر جور شوخی میکنن اما تا یه چیزی من میگم ناراحت میشن ...
کلا ختم کلام من باشه ... از این دنیا و بعضی از آدمایی که داخلش زندگی می کنند اینقدر دلم میگیره که دوست دارم گریه کنم .
فقط میگم ای کاش به دنیا نمیومدم ........ ای کااااااااااااااااااش:-2-40-:

در زندگی
سه چيز باز نميگردد:
زمان،كلمات و موقعيتها
سه چيز نبايد از دست برود:
آرامش،اميد و صداقت
سه چيز قطعي نيست:
رؤياها،موفقيت و شانس
و سه چيز از با ارزش ترينهاست:
عشق،اعتماد به نفس و دوستان واقعي


پایان - خاطره نه خوب نه بد - ساعت 16 : 1 - شنبه 12 شهریور

شبنم
1390،06،12, ساعت : 10:46 قبل از ظهر
میبینم که باز کسی خاطره 5 شنبه را ننوشته :-2-38-:به خاطر گل روی الی جانمان که غایب بزرگ بود ما مینگاریم :-2-38-:

ما و 3 روز تعطیلی :-2-16-:

ما آخرین روزی که اینجا خاطره نوشتیم از خدا خواستیم خانه ما را از شر مهمان در امان دارد ولی در امان نداشت :-2-15-: روز عید فطر نزدیک ظهر خواهرمان زنگ زد ما ناهار میایم اونجا گفتیم باشه ، بعد پسر داییمان از تبریز آمده بود اوشون هم آمدن گفتیم باشه ، بعد اون یکی خواهرمان ما هم که باز گفتیم باشه:-2-37-: تا دوستان کم کم برن خونه و دیارشون شد ساعت4 اینا شد. بعد من و مینا نشسته بودیم داشتیم به دو روز ِ پیش رو فکر میکردیم که فکری شیطانی به ذهن مینا خطور کرد : :-2-21-: بچه ها رو ببین اگه پایه ان بریم ددر :-2-37-: ما هی سبک سنگین کردیم ارزیابی کردیم گفتیم فکر نکنم کسی پایه باشه اونم وقتی انقدردیر خبر میدیم :-2-39-: اول به الی گفتیم اون مشکل داشت و گفت نمیتونه بیاد. ولی خب ما عزممون رو جزم کرده بودیم از خونه بزنیم بیرون :-2-22-: گوشوی مبارک را برداشته به همه اس ام اس زدیم که آیا میایید ددر :-2-37-: دوزتان هم از دم شرمنده فرموندن غیر از یکی دو نفر و جواب مثبت دادن :-6-:(این واسه دخترا بودیه ) بعد تازه جریان شروع شد :-2-22-: خب کجا بریم چی ببریم چی کار کنیم کی بریم چه جوری بریم :-2-08-:خلاصه اش اینکه 5000 تومن شارژ فقط صرف هماهنگی شدبعد دیگه با مینا رفتیم هایپر خرید و همزمان هماهنگی میکردیم :-2-38-::-2-27-: بعد کلی هماهنگی بعضیا خواب موندن ولی خودشونو رسوندن :-2-22-: بعضیا هم خواب موندن و خودشونو نرسوندن :-2-22-: بعضیا هم پیام دادن که میان و گوشیشونو خاموش کردن گرفتن خوابیدن بی اینکه بپرسن جای قرار کجاست :-2-22-: (آیلا من از ته اعماق وجودم عاشقتم :-2-22-: )
دیگه قرار شد ماهان بیاد دنبال ما ، بعد از اون ور رویا دوست مینا هم گفت که من میام دنبالتون :-2-37-: ما موندیم و دو دلبر :-2-08-: که بعد کلی تفکرات قرار شد من با ماهان برم مینا با رویا :-2-25-:صبحی ماهان پیام داد که فکر میکرد با پیامش ما را از خواب بیدار کرده :-2-43-: ولی ما خودمان نیم ساعت پیشش بیدار بودیم. رویا و ماهان که اومدن سر کوچه مون در خودروهای مربوطه جا گرفتیم و به سمت مقصد حرکت فرمودیم :-105-:

در طول مسیر کچل زنگ زد که گفتیم کاهو بخره. بعد ما رسیدیم سر قرار . یه کم منتظر موندیم نعیمه و زهرا و ندا و خاله ی عزیزشون :-2-40-:برسن که با رویت پلیسها یه دور دور میدون چرخیدیم. بعد این محمد انیشتین هم دنبال ما می چرخید :-2-22-:
دیگه خانوما که اومدن سوار شدن و رفتیم سمت الهام و لیا که دیدیم الهام غیورانه داره از حق مسلمش دفاع میکنه :-36-: در این حین آیلا زنگ زد که شبنم قرار کجاست من الان گوشیمو روشن کردم :-45-: قرار شد منتظر بمونه محمد اینا برن دنبالش. ما هم هی به بابک بن شری و امیر زنگ می زدیم دریغ از پاسخ :-2-39-: گفتیم ما میریم دیگه بقیه خودشون میان پیدامون میکنن دیگه

ما افتادیم جلو :-2-22-: بعد هی ماهان یواش می رفت یکی که بلده بیفته جلو، همه سرعتشونو کم میکردن که جلو نیفتن :-24-: دیگه رسیدیم پای کوه و کمی خرید کردیم :-2-38-: این زهرا هی میگفت من آدامس میخوام :-102-:بعد بابک تماس گرفت که من خواب موندم :-2-22-: قرار شد خودش بیاد ما رو پیدا کنه. امیر هم یه ساعت بعدش تو دل کوه که بودیم پیام داد من خواب موندم چون زیاد حال نداشت دیگه نیومد :-2-37-:
دیگه جریاناتی داشتیم سر جای پارک پیدا کردن و جا گرفتن ندا و پارک کردن محمد :-2-22-::-4-::-4-:
بعد گشت ارشاد به چادر ماهان :-2-10-: (این چادر نه ها از اونیکی ها) گیر داد و برگردوند گذاشتش تو ماشین. اصولا برادران پاشون به هرجا باز میشه آبادش میکنن :-62-:
بعد به یاری شکلاتای ندا راه افتادیم از راه میانبر زدیم به دل کوه . آقا ما اینا رو از یه راه ساده بردیم ، اینا انقدر غر زدن انقدر غر زدن :-2-43-: 5 دقیقه 5 دقیقه یکیشون تو روح پرفتوح بنده صلوات می فرستاد :-2-28-:

بعد کلی خیس شدن رسیدیم به جای مناسب برای نشستن :-2-38-: سه بار جامونو عوض کردیم تا اینکه آخرش یه خانوم و آقایی که فکر کنم از تسلط ما به عمق رابطه شون در تعذب بودن ، بلند شدن و جاشونو دو دستی به ما تقدیم کردن :-2-16-: نشستیم و کمی خوراکی خوردیم . کمی بیشتر از کمی البته :-2-38-: / بعد پسرا چایی درست کردن خوردیم :-2-16-: بعد پسری یم آمد با گوجه و خیار و زیر انداز :-2-37-: بعد یه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما کرد و گفت : شوما به فکر اذیت نشدن فرشید بودی نه :-2-28-: (بچه هم بچه های قدیـم:-2-43-:)
دیگه من و زهرا رو فرستادن لب چشمه خیار و گوجه و کاهو ها رو بشوریم :-2-39-: ما همیشه مظلوم تاریخیم :-2-30-:
لب چشمه کمی با زهرا حرف زدیم و خانه داری خودمان را ثابت کرده و به جمع دوستان پیوستیم :-2-37-: بعد نشستیم کمی قلیان کشیدیم و بعدش هم گفتیم دیره پاشید بساط غذا رو راه بندازیم. بساطی داشتیم با آتیش روشن کردن و منقل درست و درمون به پا کردن و اینا :-2-36-: بچه ها همگی دستتون درد نکنه :-2-40-:
ما در آنجا بود که فهمیدیم فرشید گزینه ی مناسبی برای مدیریت بخش آموزش نیست :-2-28-: هی این سنگای بغل آتیش رو برمیداشت بندازه اونور هی دستش میسوخت . میگفتیم چرا دست میزنی خب ؟ میگفت من چه میدونستم داغه :-2-28-: دست ماهان و مینا و بابک هم کمی سوخت فکر کنم /

در این حین نعیمه و آیلا و الهام رفته بودن خوش نشین نشسته بودن بحث حقوقی میکردن :-33-::-23-: محمد دنبال یه چیکه آنتن بود با یاسرشون حرف بزنه :-2-37-: زهرا کار میکرد. :-2-16-:لیلا خیلی کار میکرد.:-8-: ندا پیچونده بود :-2-22-: ما هم که خیلی کارکردیم همه شاهدن :-2-25-:
دیگه ساعت 4 ناهارمون آماده شد :-2-37-: ناهار رو با چاشنی سوتی های درخشان دوزتان خوردیم :-2-35-: که از گفتنشان معذوریم :-2-27-:بعد بحث زیبای دماغ :-44-:پیش آمد و محمد اومد اظهار نظر کنه که طفلکی به در بسته خورد :-71-: دیگه دیر شده بود و اه افتادیم که برگردیم. در همین حین پسرا باز هم قلیون کشیدن تک خورا :-2-33-:
اینا گفتن ما از بالا میریم من گفتم من از مسیری که اومدیم میام :-2-15-: خاطره خوبی از اون مسیر بالا نداشتی یم :-2-36-:
دیگه بابک و ماهان و نعیمه و من از پایین برگشتیم اونا از بالا. ما حدود نیم ساعت زودتر رسیدیم که دوزتان گفتن توقف داشتن :-2-25-:بعدشم اومدیم سمت ماشینا و تقسیم شدیم و نخود نخود هر که رود خانه ی خود
روز خوبی بود مرسی همگی که اومدید . جای الی خیلی خالی بود :-2-42-:
همینطور ماهانا و آقا یاسر و سمان و هانی و سارا .
ایشالا فرصتای بعدی :-2-40-:

دیروز هم که در جوار خانواده بودیم شب هم رفتیم منزل برادر مهمانی .دیشبم تا صبح سر جمع نیم ساعت نخوابیدم خواب ازچشمام فراری بود :-2-39-:
یکی ازمدیرامون این هفته رو رفته مسافرت و سپرده که من زودتر از اون یکی مدیرمون بیام تا به ایمیلاش جواب بدم و اون جواب نده :-2-43-: فیلم دارم کلا این هفته. امروز بعد مدتها با یه ربع تاخیر اومدم سرکار :-2-27-:فردا باید زودترم بیام :-2-43-:
چقدر حرف زدممممممم روز همگی بخیر و شادی اول هفته تون بخیر . امیدوارم هفتهی خوب و شادی داشته باشی

زهرا متروپولیس عاشق اس ام اساتم :-2-22-:

آقا ما دیگه این پسریامون رو دوز نداریم مادریشون رو اذیت میکنن عنقریب به مزایده میذاریمشون :-2-38-:

فیلنات :-2-40-:

Cloud_Strife
1390،06،12, ساعت : 12:00 بعد از ظهر
سلام سلام!:-2-25-:
خوبین؟خوشین؟سیلامتین؟:-2-16-::-2-16-:
ما برگشتیم!:-2-38-::-2-38-:
خوش گذشت بهتون؟تو این چند روز که فقط از مای بدبخت کار کشیدن!همه ی بدنم خشک شده!:-2-28-:امروز صب رسیدم تهران:-2-37-:

بفرمایید!واستون سوغاتی آوردم!گردوی تازه!:-2-22-:
http://up.98ia.com/images/c5z7dv28kgb1me2ffizu.jpg


ولی کلی سر این گردو ریختن و جم کردنش خندیدیم!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
حیف که دخترعمه م نبود و من تنها شده بودم:-2-39-:.آخه تو فامیل فقط من و اونیم که هم سن و سالیم.البته مژگان(دخترعمه م)2 سال از من بزرگتره.ولی با این حال خیلی با هم جوربم:-2-14-:
البته همچین تنها هم نبودم!پسر عموم مهدی که یه سال ازم کوچیکتره همش دنبالم راه میفتاد!منم هی سر بیچاره غر زدم و کارا رو انداختم گردنش.:-2-43-::-2-43-::-2-43-:

عموم که دندونش درد میکرد،انقدر غز میزد و دادو بیداد میکرد که نگو!یه بارم سر مهدی بیچاره داد زد.بیچاره دلم براش سوخت.عموم کلا اینجوریه.همیشه عصبیه.:-2-33-::-2-33-::-2-33-:

پ.ن:ببخشید خاطره م انقد کم و جم و جوره.آخه چند روز تو سایت نبودم کلی کار دارم.:-2-14-:

raha6956
1390،06،12, ساعت : 12:10 بعد از ظهر
به نام خدا
سه شنبه 12 شهریور

این چند روز تعطیلات اصلا خوب نبود و خوش نگذشت که تقصیر خودم بود،سه شنبه مامان و بابا و داداش و خواهریم و خلاصه همه دیگه پاشدن رفتن یزد،منم که رو دنده ی لج بودم گفتم من میمونم
هی بهم گفتن بچه جان تک و تنها میخوای بمونی چیکار؟بیا بریم حال و احوالت عوض میشه همه یزد دور هم جمع هستن
هی من ابرو بالا می انداختم میگم نمیام
هی گفتن بچه جون شب تنها میترسی
منم گفتم نمی ترسم
دیگه خلاصه من نرفتم و تنها موندم خونه که همون شب اول از ترس نزدیک بود سکته کنم و به غلط کردن افتادم اما بچه غد وقتی مامانم زنگ زد گفتم نمیترسم.ساعت 2 رفتم که بخوابم قبل از خواب یه عالمه صلوات فرستادم و بعد چهار پنج تا فش نثار خودم کردم:-2-42-: داشت خوابم میبرد که شک کردم که در خونه رو قفل کردم یا نه؟پاشدم رفتم دیدم قفل کردم:-2-43-:
باز اومدم بخوابم که گفتم نکنه مامان اینا اونیکی در رو باز گذاشته باشن(خونمون دو تا در ورودی داره) که اونم بسته بود
باز اومدم بخوابم که دو تا گربه بد بی ادب پشت پنجره اتاقم.........:-2-33-:هیچی با ترس و لرز رفتم تو حیاط و لنگه کفش پرت کردم طرفشون و مثه جت اومدم داخل(آخه من از تاریکی خیلی میترسم)بعدشم حفاظت خونمون رو هم قفل کردم و رفتم خوابیدم،روز بعد ساعت 12 از خواب بیدار شدم،حوصله ناهار درست کردن نداشتم دو تا تخم مرغ درست کردم که دیدم ای داد نون نداریم:-2-28-:خودم رو با بیسکوئیت سیر کردم اونم با ترد:-2-30-:(اصلا ترد دوس ندارم اما گرسنه ام بود دیگه،اینجا هم دو تا فش نثار خودم کردم و با یاد غذاهای مامان دو تا آه کشیدم که جیگر خودم خون شد)
اون روز رو هی ول تو خونه گشتم نه زیادم ول نبودم یه عالمه دنبال لاک پشتم گشتم که پیداش نکردم(فکر کنم اون بیچاره ام فهمیده بود که مامان نیستش و به من امیدی نیست.خودش رفته بود دنبال آب و نون)
البته دیروز صبح لاکی رو پیدا کردم ،بچه ام گرسنگی بهش فشار اورده بود و خودش اومده بود جلوی در هال و منتظر من بود.
بهش کاهو دادم و رفتم مسواک بزنم و برم واسه خودم نون بگیر که صبحونه بخورم،خمیر دندون رو که برداشتم دیدم قیافه اش تغییر کرده اما محل ندادم و زدم رو مسواک که دیدم رنگش کدر هست و یه جوریه،بازم محل ندادم ،شروع کردم به مسواک زدن،خمیر دندون اصلا یه جوریه،دهنم تلخ شده بود وزبون بیچاره ام میسوخت
خمیر دندون رو برداشتم که تاریخش رو ببینم که دیدم ای داد به جای خمیر دندون خمیر ریش زدم رو مسواک:-2-27-:نمیره این داداش ما هی بهش میگم این خمیر ریشت رو نذار تو جامسواکی،نفهم دیگه این چیزا رو نمیفهمه
زبون بیچاره ام سفید شده بود و بعضی جاهاش خیلی قرمز بود،دو ساعت روش یخ گذاشتم که سوزشش تموم شد،پنج شیش تا شکلات با چای شیرین خوردم تا مزه بد دهنم از بین رفت،الانم دو تا دونه بزرگ رو زبونم هست،زبون بسته شدم رفت،زبان درد بد دردیه انشالله هیشکی بهش دچار نشه:-2-30-:
این این اتفاق ها چند تا نتیجه گرفتم
1. دیگه هیچ وقت مسواک نمیزنم ،شاید باز دچار اشتباه شدم،دیگه تحمل زبون درد ندارم
2. دفعه بعد که مامان خواست بره مسافرت،اول ازش میخوام که یخچال رو پر کنه بعد لجبازی میکنم و نمیرم
3.لاکی رو هم باهاشون میفرستم،بچه ام دلش پوسید از بس تو خونه مونده:-2-35-:
همین دیگه،راستی مامانم تا آخر هفته نمیاد اما داداشم رو فرستادن تا من تنها نباشم:-2-16-:نمیدونم چرا فکر میکنم من میترسم؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-35-:

فرودو
1390،06،12, ساعت : 12:19 بعد از ظهر
سلام خوب هستین:-2-38-:
روزگار تون شاده :-2-38-:
اوضاع به کامه:-2-38-:
خاطره ی زیادی ندارم :-2-38-: دارم ولی کی می خواد همه رو بنویسه :-2-38-: حسش اینا نیست دیگه :-2-38-:
فقط اینو بگم و برم :-2-38-: یعنی می خوام خلاصه بنویسم :-2-38-:
چند روز پیش که اومدمو گفتم امتحان اینا تموم شده همون غروبش به همراه بابا رفتیم خونه بابا بزرگ :-2-38-: بابا اینا که برا مراسم جلسه داشتن منم که خونه زندگیم اونجاست:-2-38-: هنوز وارد نشده بودیم که این زنمو کوچیکه همون اول تیکهه رو انداخت و گفت به به جناب داد ماست چه خبر از این ورا :-2-38-::-2-28-:
خلاصه این شد که ما شدیم داد ماست :-2-38-:
حالا این و داشته باشین برم به شب مراسم برسم :-2-38-: منو چند تا از پسز عمو ها مامور پذیرایی اینا تو مسجد بودیم :-2-38-: داشتم استکانا رو جمع می کردم که دیدیم یکی اومد زیر گوشم گفت چه خبر جناب داد ماست کم پیدایی :-2-38-::-2-43-: منو می گی شدم این :-2-38-::-2-19-: گفتم یعنی چی؟ این کی بود دیگه :-2-38-:سرمو بلند کردم ببینم کیه :-2-38-:دیدم ایمان داره از اون طرف رد می شه :-2-38-:( پسر عموم:-2-38-:) یه دفعه خنده ام گرفت و پخی زدم زیر خنده :-2-38-: که بازم همینجور یه دفعه یادم اومد که بین یه جمعیت عظیم و عزا دار دارم می خندم :-2-38-: همچین سرخ شدمو استکانا رو گرفتم و کلی فحش به پسر عمو دادمو اومدم بیرون :-2-38-: و دیگه تا آخرش تو نرفتم :-2-38-:
دیگه همین دیگه:-2-38-:
آهان باز این بهرام خان ( اینم پسرعموی ماست:-2-38-:) گیر داده که بیا سر کار حالا از فردا شاید برم :-2-38-::-2-35-:

راستی این آهنگِ اندی رو گوش دادین :-2-06-:
http://www.forum.98ia.com/t290916.html (http://www.forum.98ia.com/t290916.html)
این آهنگِ سیاوش هم هست :-2-38-:
http://www.forum.98ia.com/t289464.html (http://www.forum.98ia.com/t289464.html)
البته این آهنگِ مجید یحیایی هم خیلی باحاله:-2-38-::-2-42-:
http://www.forum.98ia.com/t289150.html (http://www.forum.98ia.com/t289150.html)

دیگه همینا دیگه:-2-38-:
ولی اون آهنگ اندی رو حتما گوش کنید:-2-06-:

آرشام
شهریور ماه 90
مازندران سرای شیران :-2-27-:

شکلک روز:-2-42-:

believe me
1390،06،12, ساعت : 12:59 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

بعد 3 روز قطع بودن نت تازه فهمیدیم چقد به سایت معتاد هستیم:-2-08-:(نه اینکه تا حالا نمیدونستم):-2-22-:

دلم برای دوستام یه کوچولو شده بود....(.)اینم تصویری از دلمان:-2-39-:

خاطره هام خیلی وقته نخوندم..

دیروز با بابام رفتم بیرون دور دور:-2-22-:زیر افتاب سوختم..خدایی برنزه بودیم برنزه تر شدیم:-2-22-::-2-22-:

بعد عرضم به حضورتان رفتم پیش دوستم فهمیدم تو سایت درسای این ترمو ارائه دادن:-2-28-:

کلی داریم برای این ترم برنامه ریزی میکنیم..اخه اینم شد برنامه...همش تداخل و تو در تو واقعا پیش خودشون چی فکر کردن..الله و اعلم:-2-28-:

خوب شد عید فطر شد...:-2-06-:همه تو خیابون دستشون پفک و چیپس و بستنی:-2-16-::-2-16-:

تازه یکی دیروز دستش تخمه هم بود:-2-16-:سینما شد برا خودش این خیابونا:-2-22-:

لوس میشویم:-2-22-:..حالا سنگین میشویم:-2-41-:

خاطره دیگه ای نیست..اگر هم بود یادم نیست:-2-22-:

دیگه بریم سراغ زندگیمون..ببخشید سرتان را درد اوردیم:-2-37-:

هفته خوب و قشنگی داشته باشین:-118-:
خدا به همراتون:-118-:

شنبه اولین روز هفته...12 شهریور ماهه سال 1390
:-118-:

m.gabryel
1390،06،12, ساعت : 01:32 بعد از ظهر
سلام:-2-25-:

فعلا تمام اعضا و جوارح بدنم در حال جون دادنه،درد کانه مار از این ور به اون ور میره تو بدن ما:-2-22-: از سر بگیر تا نوک انگشتان پا:-2-22-: نمیدونم چشه اصن!:-2-22-:
باز دز شجاعتمون زد بالا،تصمیم گرفتیم سوسک بکشیم:-2-31-: جلوی خونه مامان بزرگم،پره سوسکه:-2-08-: یعنی در یک دقیقه چند تا فرود و صعود سوسکی داریم:-2-22-: خو پروازم میکنن بعضیاشون،همشون که زمینی نیستن:-2-31-: البته زمینیاشون از ناحیه پا دچار بلندی پا -چی شد!:-2-31-:- هستن، و از ناحیه شکم دچار لاغریhttp://www.forumup.nl/images/smiles/slider_vomit.gif....
داشتیم میگفتیم!:-2-38-: تصمیم گرفتیم سوسک بکشیم.به پسرخاله گفتیم بیا باهم سوسک بکشیمhttp://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/3120.gif خب تنهایی دل و جراتشو نداریم کهhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/sad.gifبعد اون هی میرفت طرف سوسکا شوتشون میکرد طرف من تا بکشم:-2-37-: ولی من جا خالی میدادم:-2-35-: خب میترسم هنوز:-2-43-: بعد گفتم: بسه بابا!بیخیال!:-2-08-:
بیخیال نمی شد که:-119-:یکی دوتا دیگه فرستاد،دوباره بش گفتم بسه و بیخیال شد:-2-41-: البته باز تصمیم گرفتم همونجا حتما یکی بکشم،تا خواستم برم دنبالش مامانم گفت حالا میخوای جلو ملت راه بیفتی دنبال سوسک تا بکشیش؟!:-2-43-:
دیدیم خب داره راست میگه!:-2-22-: چه کاریه!میریم تو حیاط:-2-22-: که دیگه اومدن در رو باز کردن:-2-31-:....همه اینا در طول چند دقیقه ای که منتظر بودیم بیان در خونه رو باز کنن اتفاق افتاد:-2-22-:
از روزی که مهشاد رفته،تو نت بیکاریم:-2-28-: دیروز هم اون یکی رفیقم رفت مشهد،دیگه بیکاریم بیشتر شد:-2-28-: قرار بود دیروز مهشاد بیادش،ولی نمیدونم چرا نیومد:-2-30-:.....یه اهنگی هم روز اخر داد دانلود کنیم،دانلود کردیم:-2-37-:ولی مهشاد نبودش که در موردش صحبت کنیم که چه حس باحالی میده به ادم:-2-08-: فعلا داریم تمام هیجانمونو کنترل میکنیم تا به کسی در مورد این حس قشنگ چیزی نگیم:-2-38-:....گوشم درد گرفته از بس هندزفری تو گوشم بود و گوش دادم اینو:-2-28-:
دیشب منو زی زی تصمیم گرفتیم بریم بیرون ولگردی:-2-08-:ولی خب از اونجا که مامان ما بسی سخت گیره،نذاشت تنها بریم:-2-28-:کلا باید برای بیرون رفتن من اویزون یه پسر بشم بعد برم:-2-42-: داداش که فعلا اینجا نداریم،دایی هم که داشت فوتبال میدید:-2-42-: پسرخاله گندهه که اصن طرفش نمیرم من:-2-22-: -برمم نمیاد بامون اصن:-2-31-:- اون یخده کوچیک تره گزینه مورد نظر ما بود که خوابیده بود:-2-28-: هر چی زی زی اصرارش کرد بیدار نشد،ما هم دپرس رفتیم تو اتاق:-2-39-: حوصلمون سررفته بود خو:-2-39-: هی به این و اون بدوبیراه گفتیم:-119-:
یه نیم ساعتی گذشت،یه نفر پیغام رسوند که فرد موردنظر از خواب ناز بیدار شده:-2-43-: جرقه های امید در ذهن منو زی زی زده شد و بعد داداش کوچیکتره زی زی رو فرستادیم پیغاممون رو برسونه بهش:-2-22-:کی حوصله داشت از اتاق بره بیرون!؟:-2-22-:
خلاصه بعد کلی ماجرا،ساعت 10 زدیم بیرون:-2-22-: اون مغازه های مورد نظر ما که بسته بود،ولی خب ضایع می شدیم که برگردیم خونه بعد اون همه حرف زدن و نق زدن:-2-27-: رفتیم پاساژهای دیگر،که یکی از یکی مزخرف تر!:-2-22-:
یه لباس فروشی دیدیم به نام پوشاک سید حمید:-2-37-: خب اسمش مشکل خاصی نداشت،تابلو بود یارو عربه:-2-08-: ولی لباساش:-2-06-: از بس خوشگل!!!!! بودن به پسر خاله م گفتم: ببین من اون لباسه رو برای عروسی تو میپوشم:-2-22-:
اونم یه تیکه پروند که خوبیت نداره بگیم:-2-31-: بعد زی زی که خندش گرفته بود گفت منم اونو میپوشم،مامان اونو و خلاصه کلا هر کدوم یکی از اون لباسا رو انتخاب کردیم:-2-16-: بعد کلی چرت و پرت گفتن زدیم بیرون:-2-08-:
ولی چیزی نخریده بودیم:-2-27-: بعد به زی زی گفتم بریم داروخانه:-2-31-: هر طور شده بود،نباید دست خالی برمیگشتم:-2-38-: رفتیم اونجا و یک عدد وسیله خریدیم و برگشتیم خونه:-2-31-:
وقتی رفتیم تو مامانم گفت حالا چی خریدی!؟:-2-43-:
من ژست گرفتمو گفتم: یه چیزی:-2-08-:
کلی رفتن تو فکر که من چی خریدم که نمیگم:-2-22-:

دیشب داداشم تو نت بود،بعدش چون پسره و اندر یک خانه تنها داشت از گرسنگی میمرد:-2-41-: البته تقصیر خودش بود،موقع ناهار خوابیده بود:-2-28-: بعد از من می پرسید چی بخورم به نظرت!؟؟:-2-37-: منم که از دستش سریه قضیه ای ناراحت بودم،گفتم زهرمار:-2-31-:
اول فکر کرد شوخی میکنم،ولی وقتی دید همه جوابام : به من چه،به درک،کوفت،مرض و... با لحن جدی و بدون اسمایله بم گفت: چرکو کوفت!:-2-31-:
خیلی لطف داره به من:-2-22-: و بعد اف شد:-2-22-: بعد منم به مامانم گفتم پسرت گرسنه ستو از این حرفا:-2-38-: مامانمم چون میدونست تقصیر خودشه با لحن کشداری گفت:به جهــــــــــنم!:-2-27-:
چقدر چسبید بم اون لحظه که بهش زنگ زد و کلی دعواش کرد:-2-06-:

اخبار کوتاه:
1. اینقدر دیشب خوشحال شدم النا تو کتاب سوم مخش سرجاش برگشت و رفت طرف استفان:-2-16-::-2-16-: با اینکه دیمن رو دوست دارم،ولی دوست دارم النا پیش استفان باشه:-2-41-:
2. قراار شده بود تو این چند روزی که منو مهشاد با هم نیستیم یه داستان مثه همون تخیلی های قبلیمون بنویسیم،من ننوشتم هنوز!:-2-41-:
3. قرار بود بریم شیراز،ولی نمیریم:-2-36-:
4. دلم برای ایچ تنگ شده:-2-30-:
5. مامانم مریض شده،براش دعا بفرمایید:-2-40-:
6. امشب یحتمل تور ابادان پسرخاله گنده هس!:-2-22-: 15هزار میگیره نفری،که ببره چند تا از بازارای خوبو+عسل بستنی+شام:-2-08-:....اگه مجانیش کرد میرم،نکرد نمیرم:-2-22-:....میخوام فلش بگیرم،برم ابادان پول نمیمونه برام:-2-08-:


پ.ن: اون قمست فرود و صعود سوسکا خالی بندی بود،اصن سوسک پرنده نداریم اونجا:-2-22-:

دوستان بارسایی هم به این عکس توجه فرمایند!!http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/on_the_quiet.gif

http://realmadrid7.com/attachment.php?attachmentid=1316&d=1313753629

خوش باشید دوستان خاطره نویسhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/hi.gif

+Lily
1390،06،12, ساعت : 02:01 بعد از ظهر
سلام
امروز قرار بود من نهار درست کنم ... خُب ... بعد ساعت 12 از خواب بیدار شدم :-2-35-:
مریم هم می خواست منو تنبیه کنه اصلا به روی خودش نیاورده بود
دیگه مام تا بیدار شدیم عین بنز مشغول پخت و پز شدیم ... :-2-41-:
ارباب حلقه ها رو دیدین ؟ که یه چشم بزرگ توش هست همه چیز و همه جا رو می بینه ؟ اون چشم مادربزرگ منه :-2-31-:
تمام یک ساعتی که من داشتم یکی می زدم تو سر خودم یکی تو سر ظرفا ، اونم منو زیر نظر گرفته بود :-2-28-:
دیروز مادری مان زنگ زد ما هم کلی از خانواده اش گله و شکایت کردیم :-2-42-: :-2-43-: بعدش دیدیم مادری مان ناراحت شده تا شب غصه خوردیم :-2-39-:
اینجا که دور از جون همه انگار خاک مرده پاشیده بودن ، مام رفتیم یه گشتی تو فیس بزنیم ، برادری مان آنجا مچمان را گرفت ، دم تکنو گرم ، ما حوصله زنگ زدن اینها نداریم ولی چت را پایه ایم ... به برادریمان گفتیم کوکو پختیم خیلی بد مزه بوده آرش هم گفت نهار موز و رطب خورده :-2-30-: ما دلمان کباب شد برای برادری مان ... بعد گف رفته نزدیک 300 تومن کتاب خریده ، دیگر دلمان نسوخت :-2-36-: فهمیدیم این رفته باز تو کتابفروشی ها گم شده شکمش را یادش رفته :-2-36-: قرار شده ما این را پیش خودمان راز نگه داریم :-2-37-: ما هم گفتیم اول کتاب هایش را ببینیم اگر خوشمان آمد به کسی لو نمی دهیم :-2-35-: خواهری مان تصمیم گرفت حیاط را بشورد ، مام لپ تاپمان را بردیم تو حیاط آهنگ های شش و هشت گذاشتیم تا حالی برده باشیم ، مثل اینکه صدایش خیلی بلند بوده :-2-37-: بعد رفتیم بیرون ، جوری نشسته بودیم که حکم بازی کنیم وسط ، یَک آقای مشکوکی از کنارمان رد شد ، آلت جرم را پنهان کردیم ، زن داداشم نور موبایلو میزنه تو چشم من ، میگه ما داریم نور بازی می کنیم :-2-06-:آخه نشستنمون خیلی ضایع بود ، بعدم اومدیم خونه بازی کردیم من و طیبه 7-1 بردیم :-2-05-:
الان رفتم دیدم زیر قابلمه خاموش شده ، خدااااااااااااااا ... گرسنمه ! :-2-30-::-2-30-:

@ کوزر :-2-42-:
این مال همون خاطره هس که خیلی به من لطف کرده بودی :-2-38-:
خواستم حتما جبران کنم

Babak
1390،06،12, ساعت : 02:10 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
شنبه 12 شهريور ماه سال 90
سلام ....
ما چند وقتي بود كه نبوديم ...
يعني بوديم و خاطره ها ميخوانديم...ولي نمي نوشتيم...
از همه دوستان به خاطر اينكه به يادمان بودند.متشكريم..:-2-40-: و همه كسايي كه پ.ن زدندو ما متاسفانه جوابشون رو ندادم عذرخواهي ميكنيم..:-2-40-:
واز آن چند نفري كه از نبودنمان خوشحال شده بودند وبه عناوين مختلف ما مورد لطف خودشون قرار دادند ..هم متشكريم:-2-31-: ...و همين اول كار دعايي ميكنيم در حق همه دوستان :
خدايا هركس به يادم هست ..تو به يادش باش..
اگر كنارم نيست ...تو كنارش باش...
اگر تنهاست ...تو پناهش باش...
واگر غم دارد ...تو غمخوارش باش...
و اگر درمانده است...تو چاره اش باش..
به همه دوستاني كه دانشگاه قبول شدند نيز تبريك ميگوييم ...انشاءالله موفقيت هاي بيشتري بدست بياوريد..:-2-40-:
راستي با تاخير عيد تان هم مبارك...:-2-40-:
و اما خاطره...:-2-38-:
روز عيد بود و خوب طبق معمول خانه ما هم مهمون در رفت وآمد بود ...بعد حدود ساعت 6 بعد از ظهر يكسري ديگه مهمون اومد و كنگر و لنگر را با هم اوردن!!...ما هم اين وسط خيلي طفلكي شده بوديم...:-2-30-:
مثل كوزت كه نه ...آخه اون دختره ...مثل سباستين هم كه نه..اون با سگش بل بود...پسر شجاع هم كه نه!
هاچ هم كه داشت دنبال مادرش ميگشت...لولك و بولك هم كه نه!..چوبين هم كه نه!! پرين هم كه دختر بود...
اها اوليور تويست شده بوديم همش كار ميكرديم ميريختيم توي شكم اينا!!:-2-31-: اينام همش به ما تيكه ميانداختن كه بابك وقتشه برات استين بالا بزنيم و موقع چاي تعارف كردن مي گفتن يه نظر حلاله و....:-2-14-:
خلاصه همزمان با نشستن اين مهمونا يه قشون ديگه اومدن...كه نه من چشم دارم اونارو ببينم نه اونا چشم دارن منو ببين...خلاصه همه دور هم گل ميگفتن و گل ميشنفتن و ما مثل ...كار مي كرديم...:-2-33-:
كم مونده بود بچه هاشون رو هم ما ببريم دست به آب!!:-2-28-:
خلاصه ما داشتيم يواش يواش قاط مي زديم ..كه يه دفعه برايمان از مادري مان اس ام اسي امد مبني بر اينكه ايا فردا ميتوانيم برويم ميتينگ يا خير...:-2-37-:
ما هم كه از دست اين قوم ياجوج و ماجوج قاط زده بوديم..و دنبال راه فرار ميگشتيم گفتيم چرا كه نه؟:-2-16-:
بعد مادري چند تا گزينه برايمان گذاشت در بند..دركه...پرديسان ..طالقاني..دار آباد...بعد گفت به نظر من چون فرشيد يه مقداري پاش درد ميكنه بهتره مراعاتشو بكنيم و يه جاي راحت بريم...ما هم گفتيم آره خوب ...راستش خودمان چون تازه سرما خوردگي مان خوب شده بود ..راضي بوديم كه جايي مثل طالقاني برويم..
...البته نشان به ان نشان كه اين مهمانان بعضي هايشان آنجا شب را به صبح رساندند ...حالا خانه شان تا خانه ما 3 تا كوچه فاصله است ها!!:-2-33-:
و ما تا ساعت 4 صبح با پسر عمه مان ورق بازي كرديم و هر چه سعي كرديم گولش بزنيم و به يه بهانه اي به تلافي گذشته چند تا قرص بيزاكوديل به خوردش بدهيم نامرد گول نخورد!!:-2-38-:
خلاصه نفهميديم كي خوابمان برد...صبحي يكي از همون مهمونا ما رو از خواب بيدار كرد و گفت بابا اين گوشيت نميزاره ما بخوابيم ...جواب بده ديگه!!:-119-: ما نگاه كرديم ديديم 5 تا ميس كال داريم از بچه ها!!:-2-31-:
اولش گفتيم چه خبر شده ؟...من كي ام؟؟ اينجا كجاست؟؟ :-2-31-:
بعد يادمان افتاد بايد مي رفتيم ميتينگ ...بعد از تماس با مادري فهميديم كه به خاطر پاي فرشيد رفتند دار آباد:-2-06-:...خلاصه ما هم براه افتاديم كه بياييم دور ميدان فاطمي ديديم كه پنچر شده ايم...حالا روز نيمه تعطيل هم بود ..خلاصه رفتيم دم يه پنچر گيري كه ديدم تعطيله...مغازه بغلي گفت كه تا نيم ساعت ديگه مياد..ما هم منتظر شديم...بعد طرف امد و پنچري ما كه نه! پنچري لاستيك ما را گرفت و ما براه افتاديم...:-2-38-:
راستش ما تا حالا دار اباد نرفته بوديم چون خيلي دور مي باشد...رفتيم توي اتوبان همت و بعد اتوبان امام علي و ميدان دار اباد... كلي راه اومديم تا برسيم به منطقه كوهستاني...
در همين بين هم مادري زنگ زدو گفت اينجايي كه ما هستيم موبايل انتن نميده ..خودت بايد راست رودخانه رو بگيري و بيايي...آنقدر بياي تا به ما برسي...ما تا امديم بگوييم پاي فرشيد...ارتباط قطع شد...:-2-31-:
خلاصه رسيدم به پاركينگ ولي جاي خالي نبود ..كلي دور خودمان گشتيم تا يه جا پارك كرديم و به راه افتاديم...محمد تندر هم زنگ زد و گفت كه از بغل رودخونه بيا...ولي بايد خيلي بيايي!!
عرضم به حضورتون كه ما انگار رفته بوديم اين جنگل هاي آمازون همش از اينور رودخونه بايد ميرفتيم اونور...يعني پدر مان درآمد...حالا تازه من باري با خودم نداشتم دلم واسه اونايي سوخت كه حرف يه بنده خدايي رو گوش دادن و از اين مسير با اون همه بار رفتن.. يه جا ديگه واقعا" كم آورده بودم...ديدم يه خونواده نشستن يه طرف رود خونه و يه اقايي هم كه معلوم با اونها بود با كت و شلوار!:-2-22-: اومده بود وسط رودخونه و داشت ديس جوجه كباب رو ميبرد اون طرف رودخونه كه اجاقشون اونجا بود...من وقتي طرف رو با اين سر و وضع ديدم خنده ام گرفت و اومدم سريع از كنارش رد بشم به همين خاطر پرش بلندي كردم و لي ظاهرا بايد در فرود هام تجديد نظر كنم چون مستقيم تو اجاق اون بنده هاي خدا فرود امدم!!:-2-31-: آتيش درست كردن اونجا مكافاتي هست ها ميگين نه ازمينا بپرسين... اون بنده هاي خدا هم همهشون از ته دل يه اه كشيدن كه دلم براشون سوخت!!:mrgreen:
بعد از طي مسافتي به يه بلندي رسيدم و از اونجا ديدم اين محمد تندر هم داره آتيش درست ميكنه...
خدا رو شكر كردم كه رسيدم...:-2-25-:
تصور كنين دارين بلال گاز مي زنين ..بعد احساس ميكنين كه يه چيزي رفته زير دندونتون...اولش فكر ميكنين كه يه سنگ يا ريگه...ولي وقتي ميرين زير آب ميشورينش ميبينين كه يه الماسه...چه خوشحالي اي به آدم دست ميده؟؟؟ منم همين خوشحالي رو از داشتن يه همچين دوستاني دارم... خنده هاي از ته دل...انسانهاي مسئوليت پذير...و ساده و بي پيرايه...واقعا" توي اون چند ساعتي كه بادوستان بوديم حداقل من ديگه به گرفتاري و مشكلات فكر نمي كردم... شايد خيلي ها رو هم نميشناختم يا اصلا" با هم حرف هم نزديم ولي انقدر انرژي مثبت دور و برمون بود كه واقعا فكر كنم به هممون خوش گذشت...:-2-40-:
يه بنده خدايي نميگم كه كي بود...همش با هندزفري عين اين مامور مخفي ها كه با بي سيم هستند دنبال انتن ميگشت و ....امير حسين جات خالي بود...:-2-22-:
يه بساطي هم ما داشتيم سر اتيش درست كردن براي جوجه كباب ها ...كه خودش يه فيلم كمدي بود...:-2-38-:
اولا"مقداري از زغال ها رو براي درست كردن چايي به باد داديم ...ولي انصافا" چاييش چسبيد ...محمد دمت گرم..:-2-40-:
بعد هم كه سر منقل درست كردن كلي آهنگ پت و مت زديم ...هر چند دقيقه يك بار يا من ميگفتم اي ي
يا فرشيد...يا مينا ...يا ماهان...مادري هم اون وسط ....:-2-38-:
نشون به اون نشون كه روبه رويي ما كه چند تا پسر بودند...زغالشون رو اماده كردن كبابشون رو درست كردن....قيلونشون رو كشيدند...
20 دست هم ورق بازي كردن و ما همچنان داشتيم منقل درست مي كرديم...:-2-30-:
خلاصه با يه مكافاتي منقل رو درست كرديم چند تا سيخ كباب كرديم و متوجه شديم كه زغالمون تموم شد!!:-2-30-:
دوباره دست به دامان محمد شديم كه برو زغال بخر...
ساعت 1 شروع به كار كرديم و ساعت فكر كنم چهار بود كه كباب ها اماده شد..
البته ما هم اين وسط بيكار نبوديم و از قليون فيض ميبرديم...ماهان جان دستت درد نكنه...راستش ما با خودمان ميخواستيم قليون بياوريم ولي از انجايي كه گفتيم شايد جمع ورزشكاري باشد ما نياورديم ولي با ديدن قليان چنان ذوقي كرديم كه نگو....
مينا خانم هم بنده خدا انقدر دود اجاق خورد كه چشماش قرمز قرمز شده بود...دستش هم چند باري سوخت...
ولي براي درست كردن ناهار خيلي زحمت كشيد...:-2-40-:
ليا خانم هم فكر ميكنم به همراه رويا خانم زحمت به سيخ كشيدن كباب ها افتاده بود گردنشون...بنده خدا وقتي ميخواست از جاش بلند شه پاهاش ياري نمي كرد...رويا خانم هم كه به غذا نرسيد و مجبور شد كه بره...:-2-40-:
زهرا استار هم همش در حال رفت و امد بود...هي اين وسايل غذا رو ميبرد سر سفره ..يا همش ميرفت بالاي كوه ...از اونجا به ما نظارت داشته باشه...تنها كسي هم كه گوشيش اونجا زنگ مي خورد..زهرا بود..:-2-38-:
عرضم به حضورتون كه بله غذا رو صرف كرديم و اخرين قليون رو هم كشيديم كه به بعضي ها نرسيد...:-2-38-:
ندا خانم هم كه با خاله محترمشون خلوت كرده بودن:-2-31-:...ناهور و چند تا از دوستان هم كه داشتن وكالت ميخوندند و به طور كلي پيچونده بودند...:-2-31-:
بعد هم كه موقع برگشت همونطور كه ما دري گفت ما از پايين اومديم و بقيه از بالا...:-2-38-:
به اين نتيجه رسيدم كه ناهور بايد بره مسابقات قايقراني در آب هاي خروشان...مطمئنا" اول ميشه...:-2-38-:
منم به اين نتيجه رسيدم كه از سري بعد اگه ميتينگ ها كوه بود حتما" پوتين بپوشم و طناب ايمني هم بيارم..چون احتمالا" دفعه بعدي سر از كوه دماوند در بياريم...:-2-31-:.
بقيه اش را هم نمي نويسيم چون دوست داريم سالم بمانيم و از ويلچر بدمان مي آيد:-2-38-:

ما يه سوتي هم برگشتني داديم با چند تا از دوستان بر گشتيم اومديم مثلا" يه مسير خلوت پيدا كنيم كه برگرديم ولي خورديم به ترافيك:-2-38-: ...ما را عفو بفرماييد...:-2-40-:
بچه ها از همتون ممنونم كه روز خوبي رو برام رقم زديد:-2-40-::-2-40-:
الي جات خالي بود:-2-40-:
امير حسين جان :-2-40-:
ب.ن :فرهاد ديدمت:-2-38-: بيا خاطره بنويس داداش:-2-40-:
مي بيني مادرمون مي خواد ما رو بفروشه...ما كودكان كار مي شيم:-2-38-:
از بس جفتتون بچه های خوب و سر به راهی هستین میخوام بذارمتون سر راه !:-2-28-: کسی که نمی خردتون :-2-22-:حالا فرهاد خوب شد یه کم تو موندی که باید خودتو اصلاح کنی :-2-28-:
فرهاد هر ماه ميره سلموني خودشو اصلاح ميكنه:-2-31-:بعدشم مگه ما اسقاطي هستيم كه ميخواي بزاريمون مزايده:-2-33-:
زهرا براي قلبت خوب نيست ها حالا كي پشت خط بود؟:-2-38-:ماهان كجايي؟:-2-22-:

Star_69
1390،06،12, ساعت : 02:45 بعد از ظهر
دفاعیه نوشت :-119-:
حیف که باید برم جایی وگرنه خودم همین الان این مستر رابین هود رو ویلچر نشین میکردم :-119-::-119-:
برگردم خاطره می نویسم همه تون رو لو میدم خائنا :-2-09-:
اصلا اون مامور مخفیه دوز داشت هی با هندزفیری راه بره:-119-:
اصلا خودتون خوبید که سرراهی بودید؟ :-119-:
اصلا گوشیم دوز داشت انتن داشته باشه :-2-09-:
من بدبخت رو بردن وسط یه دنیا ترک میگن بشین از روز زیبات لذت ببر مگه میشد اخه :-119-:
آخ قلبم! :-2-30-:
برمیگردم :-2-33-:

دلتم بخواد بهت اجازه ی بالیدن در اون محفل مملو از فرهنگ و ادب دادیم :-2-27-:

bahooneh10
1390،06،12, ساعت : 03:02 بعد از ظهر
اهه اهه
ما اومدیم اعاده حیثیت بکنیم...
می بینی شبی یه دوروزم نخوام خاطره بنویسم ادم رو می اندازی تو رودربایسی ها... اخا منم خاطره...:-2-06-:
خوب از اولش منم می گم که خاطره ست ها...
خوب ما همین طوری نشسته بودیم در خانه مان که یهویی گفتیم بزار بینم این گوشی مان کسی نزنگیده نه اسیده؟ نه اینکه همه ش روی سایلنته ... برای همین...خلاصه نگاهیدیم دیدیم از شبی شبی یه اس دریافتیم...بسیار جای تعجب داشت...خیلی خیلی خیلی ... اخه شبی و اس ام اس؟:mrgreen:
خلاصه باز کردیم دیدیم پیک نیک پارتی دعوتیم... گفتیم بزار اول با مامی بمشورتیم... خودمون هم یه نموره حال ندار بودیم... این سرما خوردگیه به شکل نهفته در جان ما رخنه کرده... من می دونم من می دونم من می دونم...به زودی یه جور خوشگلی خودش رو نشون می ده... خلاصه... یه رخصت نصفه و نیمه از مامی گرفتیم و پریدیم به شبی اس دادیم هستیم بهلهههههه.. حالا کوجا می ریم؟ چی بیارم؟
یه لیست بلند بالا از شبی دریافت کردیم که اینا رو هرکدومش رو دوست داشتی بردار بیار... نخواستی هم که نیار...(یعنی من کشته مرده این همه مرامتم شبی) خلاصه قرار شد من قند و نوشابه ببرم... محض احتیاط و چون از واجباته سر سفره هم هست نمک و چاقو و قاشق چنگال اضافی هم برداشتم...
صبح گفتم نوشابه رو می گیرم کنارش یه بار مصرفم چند تا می گیرم محض احتیاط... نشون به اون نشون چشم گردوندیم به زحمت تونستیم یه سوپری باز گیر بیاریم... حالا به شبی زنگ می زنیم...تعداد نفرات چند تان؟ چند تا نوشابه بگیرم...مگه جواب می ده.. خلاصه گفتم ما که خودمون ماشین نداریم... دو تا می گیریم...دیدیم تعداد زیاد شد اون جا بالاخره تا ما برسیم دو تا مغازه باز می کنه دیجه...
حالا نه اینکه دیر هم راه افتاده باشیما... قرارمون نه بود.. اما خوب...به قول بابک بن شری...روز نیمه تعطیل بود...
خلاصه صبح رفتیم و رسیدیم به میدون که دیدیم ندا و خاله خانومشون هم تو میدونند و با استفاده از پل عابر پیاده از خیابون رد شدیم و بعد از دو بار زنگ زدن به شبی به این جا رسیدیم که شبی نا اونور خیابون وایستادند.. ما رو می گی؟ این سری از خیابون رد شدیم ....
خلاصه حرکت کردیم سمت داراباد... اولش من و زهرا و شبی تو ماشین ماهان بودیم... زهرا خواست یه کمی نسبت به ترکا... دید بین سه تا ترک نشسته خطریه...
رفتیم جبروت الهام ریمیکسم دیدیم و یه ربع صبر کردیم به حالت عادی برگشت و .... رسیدیم پایین داراباد به یه مغازه سوپری...
یه هفت هشت نفر رفتیم تو اون مغازه سه در چهار و شروع کردیم هرچی دستمون اومد انداختن رو ویترین که صاحابش بزاره تو کیسه برامون... بعد همه هم یه کیف به دست اومده بودند تو...خیلی جالب بود... اون وسط هم زهرا یک درمیون می اومد می گفت...شبنم من ادامس می خوام...شبنم یه نگاه بهش می انداخت و مثل مامانا می گفت تو کیفم دارم... برو الان میام می دم بهت... اون لحظه ما ها همه به یاد این وردنه تو بخش شکلکا افتادیم..:-2-06-:
خلاصه با زحمات فراوان ندا و رانندگی فرمول یک محمد تندر و خروج فرشید از سمت راننده ماشین محمد جمع شدیم که بریم سمت بالا...
من و الهام که ورزشکار بودیم از همه جلو می افتادیم... خوب روحیه ورزشکاری...هیکل میزوون و قوت بازو وپا هم زیاد... اینا هی فس و فس می کردند و ما به این نتیجه رسیدیم اینا اصلا اهل کوه نیستند...:-2-06-:
خودمان چند وقت پیش به شبی شبی گفته بودیم قرار کوه بزاره ها:-2-06-:
خلاصه...بعد از گذر از یه مسیر صعب العبور کوهستانی... بالاخره به یه جایی رسیدیم که باید می نشستیم... سه بار هم نه چهاربار جا عوض کردیم و تا تونستیم یه جا که بشه ناهار بخوری پیدا کنیم...ولی اخرش هم من و مینا هی داشتیم سر می خوریدم...خوبه حالا اولین نفرات رفته بودیم نشسته بودیما... مینا سر بخور من سر بخور...بساطی بود... :-2-06-:
ما یه بحث سنگین و تخصصی رو هم اون بالا قسمت انتن داشتیم که بسیار به جا و با نتایج جالبی بود... حیف که برای عموم ازاد نیست... وگرنه جالب بود...
هی هی هی ...روزگار می بینی... بابک، شبی شبی اون سالادا که ریز خرد شده بودا... اونا کار من بود.. ندا همه ش به اسم تو خرد می بینی هی روزگار؟؟؟ ما هم کار کردیم... نپیچوندیم.. :-2-06-:
ما همه ش استرس اینو داشتیم شبنم بالای جوجه ها وایستاده بهشون کاری نداشته باشه و کار پخت رو به بقیه واگذار کنه و فقط نظارت کنه که شکر خدا همین هم شده ظاهرا... اما خوب مینا جانما هی دود دمیده بود و انرژی اش پای اجاق رفته بود...
فرشید هم دستشون سوزوند و اومد یه چند دقه ای تو اب گرفت.. اینا نشون می دن تو خونه چقدر اهل کارند ها...
دیگه اینکه رویا جون هم زود رفت و ما هم یه کمی شیطنت کردیم امدیم سر به سر دوباره ی شبی بزاریم و به خیارهایی که شسته بودند و گل رویش مانده بود اعتراض کنیم...زهرا استار جانمان با یه قیافه ی خاص و جدی و در عین حال منطقی مجابمان کرد ایراد نگیریم اب فشارش کم بود هنر شده بود ان ها شسته برگشته بود... عین این مظلوم ها اه کشیدیم و از تیکه مان برگشتیم:-2-39-::-2-06-:
ما اسم یاسر محمد اینا رو کشف کردیم... ولی یاسر فرشیدینا این سری زیاد تو گروه نوایی نداشت...فکر کنم انتن نداشت....
دیگه...بزار ببینم چی موند دیجه...یادم نمی اد...
برگشتنی هم این شری گیر داد از پایین بریم من بالا بیا نیستم که نیستم...
ما هم خراب رفیق...گفتیم پایه ایم بریم... دیدیم پشت سرمان ماهان و بابک هم راه افتادند که ما هم میایم...از ما اصرار برگردید از اینا انکار نهی نهی نهی...
راه افتادیم اومدیم... دیدیم اب که خرده به پاهامون ما هم که اب از سرمون گذشته چه یه وجب چه یه استخر...
زدیم به اب و قدم زدیم وسط رودخونه....شب ش هم که اومدیم خونه اصلا پادرد نگرفتیم بابک:-2-06-:اما خوب کار یه بار می شود... ما هم از بس به ما هشدار دادی از ترس مان به رختخواب یک عدد کیسه اب گرم بردیم که صرفا جهت دست و گردن درد مان مصرف شد... بس که کوله من سنگین بود...هیشکی باور نمی کرد... اخرش این محمد دستش گرفت گفت نه بابا سنگینه... ما هم سوسول...
اها قصه جورابا داشت یادم می رفت... جورابای همه خیس شده بود...کشفا هم از قلق افتاد...ما به این نتیجه رسیدیم که جنس کشف هامان خوب است وخودمان نمی دانستیم.. این همه در اب قدم رو رفتیم و هیچ از شکل و قیافه نیفتاد...
دیگر اینکه به این نتیجه رسیدیم وقتی شری می گوید دربند یعنی داراباد و مجهز بیا...قراره این سری هم به پیشنهاد بابک از این قایق ها تهیه کنم...لازم می شه...
این ماهان هم حکم اخراجش از ماهنامه همون روز غروب به دستان مبارک خودم و مینا امضا شد...:-2-06-:
امیرحسینم که از دیروز معلقه...:-2-06-:
ما از بقیه ملت که از مسیر بالا اومدند زودتر رسیدیم و نیم ساعتی معطل شدیم عوضش کفشامون خشک شد... اینا که اومدند اومدیم پایین و نخود نخود شدیم و زحمت رسوندن من هم تا یه مسیری با خواهران غریب بود که اوردنم و من هم بدیو بدیو پریدم ایستگاه که تاسکی و پیش به سوی خانه...ددی مان خانه بود و کلی با هم کل کردیم تا مامی و بقیه هم از راه برسند....
روز بسیار خوب و فوق العاده ای بود...
اونایی که نیومدید ... سعید امیرحسین هانی الی فشفشه جاتون حسابی خالی بود....
اون روز خیلی چیزا یاد گرفتم...مخصوصا از بخش بحث مون.. خیلی خوب بود...مرسی الهام...مرسی ایلا...
و مرسی همه تون که این روز فوق العاده رو رقم زدید.... و این فرصت رو ایجاد کردید...:-2-40-:

REAL LOVE
1390،06،12, ساعت : 03:43 بعد از ظهر
ظهر گرمتان بخیر:-2-25-:

این سه روز همه ش ددر بودما ولی چون با شماها نیومدم داشتم می سوختم:-2-28-:ولی حالا که دیدم الی و امیرحسین و سعید و سارا و ... هم نبودن کمی از سوزشم کم شد:-2-27-:
خو چهارشنبه لنگ ظهر صبحانه خوردیم و گفتیم چه کنیم چه نکنیم؟! داییم اینا هم خونه ما بودن... تصمیم بر این شد که بریم آب و آتش و ناهار و عصرونه رو اونجا بزنیم به بدن:-2-28-:بعد که به خاله ها خبر دادیم نامردا زورشون به ما چربید و رفتیم سمت لواسون و لشگرک و ...:-2-28-: خو خوشم نمیاد دیگهههههههه:-2-42-: اونجا لب آب نشستن کرده بودیم که شبنم بانو اسیدن و منم غرای نیومدنم با بچه ها رو به جون خانواده محترمه زدم:-2-36-: تا ساعت دو شب اونجا بودیم:-2-36-: همه رو فرستادیم خونه و بعد خودمون جل و پلاسمون رو جمع کردیم:-2-08-: فقط مسابقه تاب سواریش حال داد:-2-16-:خودم برنده شدم با هرکی مسابقه دادم:-2-16-:
پنجشنبه صبح تا شب به خرید و مهمونی گذشت:-2-16-:رفتم پارسیان کلی خرید کردم...تازه اصلا به قصد خرید نرفته بودم:-2-08-:
شبش بعد از شام گفتیم چه کنیم چه نکنیم مهدی گفت بریم جمشیدیه:-2-16-: نصف جمعیت گفتن دیروقته و ما خوابمون میاد و ... نیومدن:-2-08-: با دوتا ماشین راه افتادیم به سمت جمشیدیه:-2-16-: تازه نیاوران رو رد کرده بودیم که از اون یکی اتاق فرمان خبر رسید که ما ماشینمون ایراد پیدا کرده کرده برگردید:-2-36-: حالا ما هم کلی جلوتر از اونا بودیم و تو اون شلوغی که هر ده دقیقه یه چند سانتی حرکت می کردیم...به زور یه دور برگردون پیدا کردیم و برگشتیم:-2-42-: رفتیم باز تا ساعت دو نشستیم پارک نیاوران و یکم با خاله گو----گوش:-2-22-: درد دل کردیم و اومدیم خونه:-2-08-:
جمعه هم بعد از ناهار رفتیم ساعی و اونجا رو گز کردیم و حالا من افتادم تو خط فنچ:-2-30-:گیر دادم به بابام که فنچ بخر برام مامانم نمیذاره:-2-30-: من فنچ موخوام:-2-30-:تازه از اون طوطی کوتوله هام میخوام:-2-30-:
آق مهدی خونه دخترخاله ی ما رو کرده قهوه خونه:-2-22-:انقدر دیشب با این تیکه از خونه شون حال کردیم ... همه تو خط قلیون و چای ذغالی بودن:-2-27-:

http://s2.picofile.com/file/7130565585/20110611079.jpg (http://s2.picofile.com/file/7130565585/20110611079.jpg)

اینم فربدم:-2-31-:بچه تازه جکی جانو شناخته بهش می گفتیم وایسا عکس بگیریم ژست جکی جانی می گرفت مثلا:-2-22-:
http://s2.picofile.com/file/7130567632/20110610042.jpg (http://s2.picofile.com/file/7130567632/20110610042.jpg)


شماها کجا رفتید؟ همون دارآبادی که گفتی؟:-2-37-:

nairika
1390،06،12, ساعت : 03:49 بعد از ظهر
سلام همگاني :-2-25-:خوبين كه:-2-40-:
يعني اين سرعت نت كشته منو:-2-33-::-2-09-::-2-43-::-2-28-::-119-:
از صبح مثلا تو سايتم:-2-28-: ولي هوچي به هوچي :-2-28-:نه ميتونم صفحه اي باز كنم :-2-28-:نه چيزي بفرستم:-2-28-:نه اصلا استفاده اي ببرم:-2-28-:
حتي نميتونستم خارج شم:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
يعني خدا اين نت رو به راه راست هدايت كنه:-2-09-::-2-43-::-2-09-:
قرض از مزاحمت اينكه به بروبچز قبولي تو ارشد تبريك بگيم و واسه شون آرزوي موفقيت بنماييم:-2-40-:
خاطره دارم ولي از نوع بدش:-2-39-: نميگم كه هم من يادم بره :-2-43-:و هم شما حالتون گرفته نشه:-2-43-: البت يه خاطره خوب هم دارم كه بگم:-2-35-: روز عيدي جاتون خالي رفتيم ددر ددور:-2-16-: و حسابي خوش گذرونديم:-2-27-: با فك و فاميل راه افتاديم رفتيم برغان و حسابي اكسيژن زديم به بدن :mrgreen:تو برغان يه درخت هست كه توش كاملا خالي شده و نزديك يه امامزاده است و يه جورايي ملت به اين درخت اعتقاد دارن :-2-38-:و بهش دخيل ميبندن دوست داشتم ازش عكس مينداختم و براتون ميذاشتم ولي نشد چون گوشيم همچيني پوكيده بود:-2-36-: تازه يه اتفاق جالب ديگه هم افتاد خاله گرام همچيني چپه شدن رو قابلمه كه بدبخت تغيير ماهيت داد و به ماهيتابه تبديل شد :-2-06-::-2-06-::-2-06-:بازم از انداختن عكس معذور بودم :-2-30-:ديگه همين ديگه
خوش و خرم باشين
فعلنات

metropolis
1390،06،12, ساعت : 04:22 بعد از ظهر
سفرنامه متروپلیسی همگام باگوشی قسمت ‏3:
شوما چه جاهای خطرناکی میرین میتینگ.ننه شفنم خواهشا میتینگ استقبالی مارا دور وبر داخل تهران ونزدیک هتلمان بذارلفطا.
ما اصلا پر رو نبیدیم فخط سنگ پای قزوین تشریف داریم.زهرا استار اتفاقاما الان اومدیم بین ترک ها،زنجان.چه شهرتمیزو سرسبزی،ازاین ور و اونورپارک ریخته توشهر.
این داشی ما واسه ارشد میاد زنجان.نامرد امارهرسوراخ موش شهرو داره البت اشناییش با رستوران ها و فست فود ها کلی به کارمان امد.
صبح ازتهران راه افتادیم.جادشودومس داشتم.دیشوهم رفتیم خونه دایی جونم که همشونوبی نهایت دومس دالم.
چخده میدان ازادی وخیابان انقلابوخوشمل کرده بودند.من تاحالاجمعیت هوادارفوتبال این همه ندیده بودم،که شکرخدا ارزوبه دل نموندم.من شلکک ندارم.
دکمه اینترندارم.راستی مامانی منم عاشخ مهربونی شمام.درضمن جزغالاندن شارژو به بچتم ارث دادی.
درضمن اقامحمد شما خشک مذهب نیستین بعضیافکرمیکنن بافرهنگ بودن یعنی غرب زدگی.همه چیزای اموزنده اونارو ول میکنن میچسبن به چیزایی که واسه اوناهم معضله وگرنه شمادرست فکر میکنی.
بروبچزراستی سلام

farhad_0
1390،06،12, ساعت : 04:30 بعد از ظهر
بسم الله رحمن رحيم

سلام


ديشب بلاخره تونستم چند صفحه ي از كتاب عطش رو بخونم .....خيلي وقت بود مي خواستم بخونمش نمي شد

واقعا قشنگه

بعضي وقت هاي جمله هاي رو مي شنوي كه دلت مي خواد كلمه به كلمه ش تو ذهنت ثبت كني

يه حس خوبي بهت مي ده گاهي انقد شادت مي كنه كه لبخند مياد به لبت و گاهي هم نم اشك مي شينه كنج چشات

كتاب عطش هم همينطوره .

وقتي كتاب رو مي خوني همش تو ذهنت اين جمله مياد : تو زندگيت چطور مي گذروني اونها چطور مي گذرونن
تو زمانت كجا صرف مي كني و اونها كجا صرف مي كنن

اونوقت پر از حسرت مي شي كه چرا من نمي تونم مثل اونها باشم .......اونها اين راه رفتند و من هنوز ...

دلا ! تا کی در این زندان ، فریب این و آن بینی ؟


یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی


.............

*** داداش بابك ......فقط بخاطر تو نوشتماااااا:-2-40-: خودت ميدوني كه چقد هوادار داريم ما رو بذارن سر راه كه تو هوا مي برنمون بهتر شايد گير يه ادم پولدار افتاديم ... خدا رو چه ديدي

*** مادر جان اره ما رو بفروش ......كم شما رفتين پي مديريت و ما مونديم تو خونه غذا درست كرديم ديگ سابيديم رخت شستيم ...... همه كارو مي سپردي به ما همش مي گفتيد دخترام بايد درس بخونن پسرام رخت بشورن و خونه داري كنن ....اره ما رو بفروش .
كم تو خونه زحمت كشيديم ......... ما رو بفروش :-2-39-:

*** جاي مادر الي ....يكم از خاطرات عمو جان واسه ملت بگيم شاد بشن ....... عجيب خاطرات عمو رو دلمون سنگينه مي كنه ها

شری این پسرتو زودتر بفروش :-2-28-:اعتماد به نفسشم خوبه رو هوا میبرنشون :-2-22-:
خاطرات منو عموت رو چیکار داری:-2-28-: :-2-06-:
مبارکه دایی شدنت پسری:-2-16-:
*** و خبر خوش كه ما دايي شديم ..... بلاخره يه نوه دختري هم به جمع ما اضافه شد ..

feedback
1390،06،12, ساعت : 06:26 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام :-119-: آقا من اعتراض دارم شدید :-119-:
هیچ کدومتون جز ناهور تو خاطره نویسی از من یادی نکردین :-2-30-:
خیلی نامردین همش یه بار نیومدما :-2-33-:
دیگه دوستون ندارم :-2-15-:
منم میخواستم بیام خو :-119-:
امروز خونه مامان بزرگم بودم همش با پسرخاله هام چرت و پرت گفتیم خندیدیم. شب هم قراره بریم پارک ادامه چرت و پرتارو بگیم. انقدر امروز خندیدم که اشکم در اومد. عالی بود عالی :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن : بعضیا :-2-27-: سعی کنن زین پس زودتر هماهنگ کنن واسه میتینگ :-2-27-: که منم بتونم بیام. ساعت 5 اس ام اس میده (یه نفری :-2-08-:) که فردا میریم فلان جا :-2-31-: آخه اینم شد هماهنگی؟ :-2-28-: :-2-27-:
پ.ن : بابک شیطون شدیا :-2-06-:
پ.ن : امیرحسین خوشم اومد نرفتی. اصلاً من و تو همیشه باید با هم باشیم. قسمت نیست تنها باشیم. :-2-06-:
پ.ن : خوشم میاد مامان الی بهتون رکب زد نیومد :-2-42-::-2-06-:
جدا از شوخی خوشحالم که خوش گذشته بچه ها :-118-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 12 شهریور ماه 90 خورشیدی / ساعت 18:28

Elnaz
1390،06،12, ساعت : 07:27 بعد از ظهر
سلام سلام:-2-16-:
عصر نزدیک به شب شنبتون بخیر:-2-16-::-2-16-:
خوشحالم که بهتون خوش گذشته:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اقا ما یه اعترافی بکنیم وجدانمون عذاب داره من پنج شنبه به شری قول داده بودم یه تک پا هم شده بیام ولی یه کار فوری پیش اومد مجبور شدم رفتم بیرون و زود برگشتم زهرا هم همون موقع که بیرون بودم زنگ زد:-2-37-: ولی چون کفش تق تقیام رو پوشیده بودم دیگه نیومدم:-2-14-:
داراباد رفتین خرچنگ گرفتین یا نه:-2-22-:یه بار از اونجا خرچنگ گرفتیم اوردیم خونه شب خرچنگه دلش مامانشو خواسته بود از اکواریوم اومده بود بیرون رفته بود بغل مامانم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:حالا چجوری بیرون اومده بود نیدونم:-2-22-:
امیر طفلک داداشیم یه روز زود پاشده بود بیاد ددر ها صبح به من زنگ زد جا خوردم امیر صبح بیداره نگو شوماها بیدارش کردین:-2-22-:
اقا ما امار یه بنده خدا رو میخواییم از صبح در به در دنبالشم همش به در بسته میخورم:-2-36-:
فرهاد از این به بعد با عموت گشتی نگشتیا:-2-43-:
ناهور ترقه:-2-22-:
غرغروها این همه گفتین کوه یه دارابادشو نتونستین برین:-2-43-::-2-22-:
چه جمعیتی رو من خوشحال کردم نرفتم:-2-22-:
سعید جات پنج شنبه خالی بود:-2-27-:
دوستان با تاخیر قبولیتون مبارک:-2-40-:
ممنون از دوستان که به یاد بودن:-2-40-:
رها خمیر ریش رو زدی و کامل مسواک زدی؟:-2-37-::-2-37-:
زهرا از نوع متروپلیس کدوم هتلین:-2-27-:
این اهنگم تونستین دانلود کنین :-2-41-:
دانلود اهنگ بازی | سیاوش قمیشی (http://www.forum.98ia.com/t289464.html)

alizee
1390،06،12, ساعت : 07:59 بعد از ظهر
سلوم :-2-25-:

دلم تنگیده بود واسه اینجا . این چند روزه شمال بودیمو نت از دسترسمون خارج !:-2-15-:



بلی داشتم می گفتم هوای شمال بسیار خوب بود و روز اول که شب رسیدیم ولی فرداش رفتیم دریا ولی از آنجا که ما شانس بسیار قشنگی داریم تا داشتیم می رفتیم یک سگ گنده سفید از دور داشت میومد منم ترسووووووو جیغی عجیب زدیمو به روی پله ها رفتیم ! ولی هیچکس هواسش به من نبود همشون رفتن و منو تنها گذاشتن :-2-30-:بعد از چند صد دقیقه برادر گرامی یاد بنده افتادن و امدن دونبالم حالا رفتیم لبه ساحل دیدم سگه نشسته اونجا :-2-28-:ای خدااااااااااا :-2-36-: هی حالا همه می گن بیا بشین کاریت نداره ولی خوب من می ترسیدم خلاصه بعد از ساعت ها آقا سگه راهشو کشیدو رفت! همه رفتن تو آب با قایق و منو کتابم تهنا موندیم :-2-39-:خلاصه بعد از کلی علافی برگشتیم ! فرداش اینا دوباره خواستن برن دریاااااااااااااااااااااا ما سعی کردیم دختر عمه جان رو از سگ بترسونیم که اون نره با هم بمونیم تو خونه ولی قبول نکرد و ما دوباره راهی شدیم ولی سگه نبود !

خلاصه ما دوباره کتاب جانمان رو باز کردیم و مشغول خوندن شدیم! ولی نگو یه عده در فکره دسیسه چینی بودن منه از همه جا بی خبر رفتم لبه آب اونام نامردی نکردن هولم دادن تو

آب :-2-30-: دیگه خیس شدن ما همانا و خندیدن بقیه همانا :-2-43-:ولی عوضش بعدش رفتیم خریدو کلی خرید کردیمو حسابی خوش گذشت :-2-16-:

دیروزم به سمت تهران حرکت کردیم و راه 3ونیمرو 7 ساعت تو راه بودیم :-2-36-: ولی خوب خیلی خوش گذشت با این حرفا جا شما خالی :-2-41-:

~*SaHaR*~
1390،06،12, ساعت : 08:03 بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
دقیقا از آخرین شب قدر دیگه اینجا پست ندادم، حالا اگه این طولانی شد ببخشید:-2-08-:
تا جایی که میشه خلاصه میکنم
شب 23 رفتیم مسجد:-2-15-:... دعا خوندنش خوب بود ولی روضش نه، همه اش امام زمان رو قسم میداد که بیا اینجا ببین ما داریم چی می گیم:-2-43-:... اخرشم قسم داد به پهلوی شکسته ی مادرش:-2-28-:... خلاصه تن اون بنده خدا رو حسابی لرزوند:-2-28-: اسم بیشتریا هم جلوی چشمم بود اگه لایق بوده باشم:-2-38-:

دیگه حوصله ی بقیه رو ندارم... بخوام بگم خیلی میشه...
عیدتون با تاخیر مبارک:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
پنجشنبه صبح زود با دو تا از خاله هام رفتیم ساوه، خونه ی مادر شوهر خالم:-2-08-:... نمی خواستم برم... زوری بردنم...:-2-09-: ولی خوب بود...:-2-37-:
یه سری هم سوتی دادم:-2-31-:...رفتنی توی اتوبان بابا خوابش می اومد گفت بیا بشین منم که خواب بودم گفتم نمی خواد دیگه دیدم خیلی اصرار می کنه رفتم نشستم... دنده یک...دو... اومدم برم سه که به جاش رفتم 5:-2-35-: دیدم ماشین داره صدا می ده... یه نیگا از گوشه چشم به بابا... دیدم داره اینطوری:-2-28-:نیگام می کنه...منم شروع کردم به توضیح دادن... خو این فرق می کنه با اونی که من باهاش آموزش دبدم:-2-27-: ولی هوچی نگفت
حالا تا 5 رفتم رسیدیم به پلیس راه... می گم دونه دونه معکوس بکشم؟؟:-2-22-: بابام دوباره اینطوری:-2-28-: میگم خو تا حالا تا 5 نرفتم:-2-39-: می گن تا سه نشه بازی نشه... اونجا که رسیدیم، تو حیاطشون یه درخت شاتوت داشتن... بابام رفته بود بالا که شاتوت بچینه... می خواستن ماشینا رو جا به جا کنن و بابا هم که نمی خواست بیاد پایین به من گفت ببر بیرون...:-2-22-: به سلامتی بردم بیرون ولی وقتی آوردمش تو یه خط سبز افتاد سمت راستش... حالا من اینطوری:-2-22-: بابام از بالای درخت اینطوری:-2-28-::-2-28-: بقیه هم اینطوری:-65-: اینم از سومیش:-2-35-:
این خالم یه پسر داره، تخص... عاشق جک و جونور... رفته بودیم لب رودخونه، دو تا غورباقه و یه خرچنگ گرفت:-2-28-: البته یکی از این غورباقه ها رو با زور داد دست من...:-2-37-: اینم که خنگ، از رو دست من پرید پایین... خیلی کوچولو بود.. وقتی پرید بی حال شد و یواش یواش جون داد:-2-30-: منم الان عذاب وجدان داره خفم می کنه:-2-27-:
برگشتنی نزدیکای بهشت زهرا یه جایی بود گوشه ی اتوبان از این سگ جیبیا می فروختن...:-2-16-: هر کاری کردیم پدری وای نساد... گفت ترمز زدن مساویه با خریدن یه سگ:-2-30-: من سگ می خوام:-2-30-:
امروز داشتم دستبند می بافتم... بعد با خودم گفتم که چی این همه می بافی؟؟ می خوای چی کار؟ تو که استفاده نمی کنی... بعد با خودم فکر کردم اگه رفتم مسابقه آشپزی بدم به سماجون که بده به نفرات اول و دوم و سوم... البته اگه اونا هم بخوانش...
عکس دو تاشون هم می ذارم
http://www.up.98ia.com/images/j5h1at8jid5q78bzzg45.jpg
http://www.up.98ia.com/images/3hx9dn1zwn88ekzzbx9.jpg

سیاوش آهنگ جدید خونده:-2-16-:... خیلی قشنگه:-2-40-:
پ.ن: لی لی چرا منفی خورده بود آخرین پستت؟:-2-22-::-2-22-::-2-22-: البته الان درسته ها...:-2-27-:
تلاش کردم پستم آخر صفحه نیفته:-2-41-:
منم کوه می خوام:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

بعدا نوشت: یعنی هی وای من:-2-02-::-2-02-::-2-02-:... من یه غلطی کردم عید سه تا جوجو گرفتم الان دو تاشون بزرگ شدن یکیشون که خروسه و تازه افتاده به قوقولی قوقو... اون مرغه هم که خنگه خنگ... هی میره خونه ی همسایه ها:-2-14-::-2-14-: الان همسایه بغلیمون زنگ زد که بیاید بگیریدش:-2-02-: منم گفتم بی زحمت بذارینش تو درم ببندین... با چه رویی می رفتم از آقاهه می گرفتمش خو:-2-27-::-2-27-:

.arsana.
1390،06،12, ساعت : 08:48 بعد از ظهر
:-2-22-:
از خانه مادرجون(بزرگ) صحبت میکنم:-2-22-:با دایال آپ:-2-22-:(:-2-30-:)
با کمال پررویی شکلک هم میذارم:-2-22-:
من که تا حالا سالی یه سوتی میدادم دیشب و امروز دو تا سوتی دادم:-2-43-::-2-14-:
سوتی اول)
دیشب رفتیم نامزدی نوه ی عموی مامانم:-2-22-: بعد من منتظر آهنگ فارسی بودم که پاشم کمی حرکات موزون انجام بدم:-2-27-: که بالاخره اومد:-2-41-: و من خوشحال از جام پاشدم که یهو یه خانمه گفت بشینین عروس دوماد میخوان برقصن:-2-43-::-2-42-: منم که ضایع شده بودم عقب عقب رفتم و خودمو کنار خالم پرت کردم :-2-08-: بعد فکر کردم مادرجون کنارم نشسته :-2-37-:واس همین با بیخیالی به شونه کناری تکیه دادم و بعد صورتمو بردم جلوش و گفتم عجب ضایع شدم :-2-31-: یوهویی خانمه یه نیگا به من کرد و خندید :-2-37-: همون لحظه یک احساس ضایع شدن و سوتی دادن اساسی به من دست داد :-2-08-: حالا خداروشکر خانمه زن عموی مامانم بود وگرنه :-2-02-:
سوتی دوم)
همین یه ساعت پیش پدرجان و مادرجان به خونه مادرجون برگشتن :-2-27-:
منم از دیشب بابا مامانمو ندیده بودم پریدم تو کوچه گفتم:سلّااااااااااام :-2-14-:(با تشدید و بلند بخونید:-2-27-:)
بعد یهو چشمم خورد به پسرعمه ی گرام:-31-:بعد من هنگ کردم:-2-22-:حالا منم با شلوارک و تی شرت بودم و موهاممم جنگلی رو هوا (از حموم اومده بودم هنوز موهامو برس نکشیده بودم) :-2-14-::-2-09-::-2-43-:
یعنی خاک بر سرت هلی:-2-42-:

بعد دیدم مادرجان یه چشم غره رفت منم تازه متوجه موقعیتم شدم پریدم تو خونه درم بستم:-2-43-:


آها راستی اینو بگم از خنده دلتونو میگیرین:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
دیشب هلنا موهاشو درست کرده بود و تافت زده بود:-2-27-: بعد وسط مراسم برگشته به من میگه: هلیا تُفم رفته؟ :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
بعد منم همونطور که دلمو گرفته بودم برگشتم گفتم :نه تُفت نرفته:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

حالا تا آخر شبم هلنا رو دست مینداختم هلنا تف موهات رفته یا نه؟:-2-06-::-2-22-:

خب ما بریم پول تلفن پدرجون زیاد نیاد مارو بکشه:-2-37-:
شاد باشین خوابای رنگی رنگی ببینین امشبی:-2-27-:
:-2-37-:

NAVA22
1390،06،12, ساعت : 08:51 بعد از ظهر
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دورویی و جفای ساکنان خاک
کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک



دیشب واسه اولین بار تو عمرم از مامان خجالت کشیدم. نشسته بودم پای تیوی که مامان گفت بهاره از این تابستون واسه درست استفاده بردی؟
موندم چی جوابشو بدم مثه همیشه گفتم حواسم هست
مامانمو خیلی دوست دارم کمتر خاطره ای هست که اسمشو نیاورده باشم. از بچگی سعی کردم کاری نکنم که باعث شرمندگی و سرافکندگیش بشم و موفق هم بودم خدا اون روزو نیاره که نتونم تو چشماش نگاه کنم:-2-15-:. ازم خواسته ای نداره جز درس خوندن اونم واسه خودم. از اول تابستون تا حالا صد بار به خودم گفتم از امروز شروع می کنم از امروز شروع می کنم. می کنم میشینم تمام درسا و فصلایی که باید بخونمو می نویسم که هر روز چقدر باید بخونم ولی تا می رم سر کتاب... ده صفحه که می خونم می رم تو فکر حالا چه فکری خودمم نمی دونم :-2-08-:. همه می گن اگه قبول نشدی هم نشدی نهایتش می ری آزاد ولی این واسه وقتیه که سعی خودمو کرده باشمو بی نتیجه مونده باشه:-2-41-:. قبلا درس که می خوندم لذت می بردم از مهمونیا و تفریحام می زدم تا درس بخونم نه بخاطر رتبه و نمره درسا رو دوست داشتم. اما الآن از سر اجبار درس می خونم هیچ ذوقو شوقی واسه درس خوندن ندارم کتابا رو دوست ندارم. :-2-39-:
پیش دانشگاهی که اسمش چهارم شده بود دوباره شد پیش دانشگاهی. سالی واحدی هم شده. دیروزم یکی از فامیلا که تو اموزش پرورشه گفت می خوان عربی و ورزش هم براتون بذارن اون موقع می خواستم جیغ بکشم:-2-36-:. هر سال به ما می رسه همه چیزو عوض می کننو سال بعد برمی گرده به همون روال قبل ما شدیم موش آزمایشگاهی:-2-36-:. بعضی وقتا که غر می زنم داداشم می گه واسه همه همینطوره فقط که تو نیستی راست می گه شایدم من بی خودی دنبال بهونه م. خیلی وقتا حسرت اخلاق داداشمو می خورم رتبه ی کنکورش شد پونصدو خرده ای دیگه کمِ کمش باید دانشگاه صنعتی با این رتبه قبول می شد یه رشته ی خوب ولی همون سال بود که معلوم نشد چی به چیه :-2-35-:رتبه های چهار پنج رقمی دانشگاه های خوب قبول شدنو داداش من واسه انتخاب رشته افتاد دانشگاه کرمان:-2-30-:. یادم نمی ره اون روز منو مامان چقدر براش گریه کردیم هنوزم که یادم میوفته دلم می سوزه :-2-30-:ولی داداشم انگار نه انگار گفت طوری نیست می رم. ولی مامان بابا قبول نکردن چندین ماه درگیر کارای انتقالی و این چیزا بودن تا تونستن تو دانشگاه آزاد تو اصفهان ثبت نامش کنن اخه کنکور ازاد نداده بودو کارو بدتر می کرد. نمی دونم من اگه جای داداشم بودم اون موقع چی کار می کردم :-2-33-:. واسه ارشد دانشگاه صنعتی قبول شد خوشحال شدم گفتم به حقش رسید. نمی دونم فرق امثال داداش من با اونایی که بی زحمت با پول هر رشته و دانشگاهی بخوان می رن چیه؟:-119-:
ماه رمضون تموم شدو تا یه ماه عوارض داره سردرد، سرگیجه ، افت فشار بازم امسال بهتر پارسالم پارسال اونقدر وضعم خراب بود که نصف بیشتر روزه هامو نتونستم بگیرم.
بعضی وقتا خودت که از کارت راضی باشی همه ی دنیا هم که بزنه تو سر اون کار واست مهم نیست. تو مسابقه ی داستان نویسی فکر کنم یکی مونده به اخر شدم واسم مهم نبود وقت زیادی براش نذاشتم سرِ یه ربع نوشتمش با این وجود دوسش داشتم.:-2-08-:
یه کتابه دارم می تایپم به زحمت پای هر پستش دو تا تشکر هست می دونم کسی نمی خوندشو دوستش نداره خودمم دوستش نداشتم نمی دونم واسه چی گذاشتمش.:-2-22-:
می دونم از الانم که شروع کنم دیر نیست سرعت درس خوندنم بالاست مهم حسشه . فردا نتایج دانشگاه آزادو اعلام می کنن ببینم نخونده چند شدم می تونم امیدوار باشم یا نه!:-2-28-:
من می تونم.:-2-41-::-2-41-:

p_f_p
1390،06،12, ساعت : 08:53 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون که شاهد همه ی بدی هاست

الان ساری هستم همین 10 مین پیش ر30دیم

جاده خیلی شلوغ بود خیلی

باید برم حموم ولی حوصله ندارم

سریع اومدم نت یاهو رو باز کردم دیدم یه افلاین دارم اسمشم برام اشنا نیست پرسیدم شما؟ک مثل اینکه ان بود جواب دادم

یکی از دوستای خوبم بود

درس خوبی بهم داد ک هیچ وقت نباید ارزوی مرگ کسی رو داشته باشم

مامانم و بابام هم کلی نصیحتم کردن حالا باید روی اخلاقم کار کردم یا اپدیتش کنم

شام نداریم:-2-28-:

2 شنبه هم وقت دندون پزشکی دارم

دیگه خاطره ای ندارم

فقط خوشحالم که دوستای خوبی تو سایت دارم ک خیلی مهربونن
:-118-:

سایه

Mina
1390،06،12, ساعت : 09:22 بعد از ظهر
بیخیال ِ خاطره
همون روزمرگی های ِهمیشگی
جز اینکه امروز به جای ِتو زیبایی ، 3قسمت از صمیم قلب دیدم..
آقا ما باز عاشق شدیم:-2-30-:
این شخصیت:
http://fc02.deviantart.net/fs71/f/2011/191/6/4/chang_ui_gif_1_by_edythart-d3lmewo.gif

خوشتیپه:-2-30-:
لباساش خیلی خوشگله:-2-30-:
آقا ما فردا میریم کره خواستگاری:-2-30-:
البته خواستگاری ِلباساش:-2-30-:

* خیلی نامردین که تعریف میکنین دل میسوزونین:-2-15-:فکر ماهم نیستین:-2-15-:البته خوب...قرار نیست واسه دو سه نفر که روزای ِ خوشتونو ثبت نکنین:-118-:

* خدایا، میـوه کـدامین درخت را گـاز بـزنم، تا از زمیـن هم رانده شوم؟!

* رها..اونم اصلیه..ولی این زاپاسه:-2-31-::-2-22-:
آماده کردی محموله رو؟:-2-22-:

~jOojoO.tAlA~
1390،06،12, ساعت : 09:39 بعد از ظهر
سیلام....
گشنمه..شام نداریم.....:-2-15-::-2-09-:
آواتارو دارین دوستان :-2-22-:
دلمان آدامس خواست اینجوری بترکونیم...آخه امروز یکی و دیدم هویجولی آدامس باد می کرد...:-2-08-:
بی خاطره ایم...:-2-15-:
حال و حوصله نداریم..
دلم یه چیز میخواد نیدونم چیه....:-2-15-:
مینا گریه نکن :-2-35-:
با هم میریم خواستگاری...:-2-25-:
مینا قرار بود به یکی وفادار بمونیا..دیشب یادت رفت ؟:-2-28-::-2-37-::-2-22-:
دلم پیتزا قارچ میخواد با چیزبرگر دوبل با قارچ سوخاری با دوغ سارا :-2-37-:

Star_69
1390،06،12, ساعت : 10:05 بعد از ظهر
دو پست حلاله دیگه؟ :-2-08-:

پ.ن:بابک خان شوکولم پشت خط بود :-119-:من مگه علقم کم شده جلوی شماها برم با یاسرم حرف بزنم؟ :-2-36-:
پ.ن:آره شری فضا پر از ادب و فرهنگ ترکی بود :-2-06-::-2-06-:
پ.ن:یه قسمت رو فراموش کردن تعریف کنن :-2-22-:
وقتی دیگه رسیدیم به مکان مورد نظر و مستقر شدیم همه جوراباشون رو درآوردن و به لطف لیا گذاشتن تو کیسه تا بقیه خفه نشن :-2-06-:بعضیا هم کنار آب جوراب شستن :-2-06-:ندا هم باحال بود با چند جفت جوراب در دست :-2-06-:(ندا اون همه جوراب از کجا اوردی؟ :-2-06-:)
پ.ن:بابک خان چرا ماهان رو صدا میزنید؟ :-119-:فعلا بزارید جواب شما رو بدم تا نوبت ماهان بشه :-2-33-:

فعلا :-2-08-:

s.love
1390،06،12, ساعت : 10:09 بعد از ظهر
سرم داره گیج میره!:-2-28-:
احساس غریبگی می کنم چند وقته اینجا نیومدم!:-2-36-:
نمی دونم تو سایت چی می گذره !
همینجا بودما جایی نرفتم فقط سرمو عین کبک کردم تو برف که هیچی رو نبینم!:-2-27-:
فاطی داره میره اصفهان:-2-30-: میره کلا اعصابم بهم میریزه بااینکه الآن پیش هم نیستیم ولی از الآن دارم به اون چند روزی فکر می کنم که فاطی نیست.:-2-09-:
میره مگه حالا بر می گرده:-2-33-: کم کمش یه هفته می مونه....:-2-33-:
چرا متل قو انقدر شلوغه!:-2-30-:
مامانم تعطیلات که میشه نمی ذاره من برم بیرون تنهایی :-2-30-:
هیچ کاری نکردم تو این چند روزه که تعطیل بوده :-2-36-:نه خرید رفتم نه تونستم با دوستام برم بیرون نه می تونم برم امتحانمو بدم چرا چون شلوغه :-2-08-:امروز کلاس زبان رفتیم این آتی انقد غر زد به جونم که کلافه شدم:-2-28-:
فقط مهمون اومد و تلفن زنگ خورد همیــــــــــــــــــــن:-2-28-:
آخه نی نی داریم خونه ی مادرجونم. آتی آجی شده:-2-16-: یه دخمل خوشگل و ناز:-2-16-:
زنگ می زنن خونه ی مادر جونم بعد سلام علیک و اینا طرف میگه آتنا جون تویی خوبی؟
حالا اونی که پشت تلفنه منما. منم خودمو جای اون جا می زنم کسی نمی فهمه بعدش انقد می خندیم:-2-06-:
یه بار یکی زنگ زده بود می گفت بچه چطوره خوشگله؟
آتنا گوشی رو برداشته بود ولی گفته بود من سعیده ام. بعد بر می گرده میگه آره خوبه انقدر خوشگله بچه شبیه آتناست!:-2-42-:
خودشو جای من جا میزنه:-2-09-:
چه دل پری داشتم من حالا خوبه چیزی نمی خواستم بنویسم:-2-36-:
دوس ندارم فاطی بره:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
امروز چندمه چند شنبه س
شنبه س چون رفتیم کلاس. غروبم من پای نت بودم آتی زنگ زده با جیغ و داد چرا یادت نبود غروب کلاس داشتیم؟:-2-28-::-2-33-:
من دق می کنم تا آخر تابستون از دست این جماعت:-2-30-:
بعدتر
پ.ن: رها گلم دیگه چی واست سفارش بدم؟ فقط همین؟:-2-38-::-2-30-:

yasam
1390،06،12, ساعت : 10:21 بعد از ظهر
12 . شهریور .1390

چند هفته ای میگذره از روزی که فهمیدم به خاطرحماقتم توگذشته باید دور خیلی از رویاهامو خط بکشم. میدونی، سختش اینجاست که قبلاً امیدی به تحققشون نداشتم اما وقتی فهمیدم میتونم برآورده شون کنم که فرصتشو ازدست دادم. یعنی شرایطشو نابود کرده بودم!
این چند روز یه امید دیگه پیدا کرده بودم ،یه انگیزه ی جدید، یه رویا ی هیجان انگیز. رویایی که همیشه ته ذهنم بود اما میترسیدم که بهش فکرکنم و اینم ازبین بره. تو این چند روز یه جراتی پیدا کرده بودم . ذهنم جون گرفته بود!
اما ...
میدونین من یه خصیصه ی بدی که دارم اینه که وقتی یه قسمتی خراب شد میخوام تا حداکثر اونو خراب کنم. خراب ِخراب .طوری که برگردوندنش اگه ممکن باشه خیلی سخت باشه. دوست دارم تا نهایتشون برم حتی اگه نهایتش بد باشه!
و وقتی خراب خرابش کردم میخوام ولش کنم برم سراغ یه چیز دیگه.ازش فرارکنم چون آزارم میده.چون یه قسمتش خراب شده بود..
الان هم اینجوره خرابش کرده بودم.اما اینبارنمیخواستم فرارکنم. میخواستم یه جای دیگه شروع کنم یه جورایی ادامه شو درست برم. برام سخته که همون جای قبلی ادامه شو بدم. اما..
من دوست داشتم بهم یه فرصت دیگه بدن یه امکان دیگه.. من اگه تا نهایت بدش رفتم.قبلاً تا نهایت خوبش هم رفته بودم.میتونستم..فقط میخواستم بهم اطمینان کنید..
یه تلخی افتاده بود تو چشام تو حیاط 2 ساعتی زار زدم.. الان گلوم سخت شده..فقط دلم باز و بسته میشه!

گاهی نمیدونیم که چیکارکردیم؛ و گاهی میمونیم که چیکارکردیم...
کاش فکرمونو کش میدادیم تا یه آینده ی وسیع...

به قول دوستان،مخاطب خاصی که نمیدونم میخونی یا نه:
قول داده بودی کمک کنی، مگرنه هرکسی میتونست مطرحش کنه! معذرت میخوام انتظارم بیشتربود.حداقل بیشتراز یک دقیقه!

امشب برخلاف قبل اول خاطره مو تو دفترم نوشتم. اما اینجا وسعتم بیشتره ظاهراً. این خاطره با اون خیلی فرق داره. شاید کمی منصف تره!

.:BahaR:.
1390،06،12, ساعت : 10:26 بعد از ظهر
مامان اینا لطف کردن رفتن پیش عزیز ترهان :-2-28-:انگار نه انگار یه بچه هم دارن :-2-28-:
دیشب دختر همسایمون اومده بود پیشم :-2-42-:اومد مثلا به من لطف کنه و منو از تنهایی در بیاره :-2-43-:بعدش خانوم هوس اشپزی کرد :-2-09-:اشپزخونرو تا اون روز مثه دسته ی گل نگه داشته بودماااااااااا خانوم اومد رسما دیگه اشپزخونه ای نموند که همهچی درهم برهم شد :-2-43-:یه غذایی درست کرد چشمتون روز بد نبینه :-2-30-:با هزار زحمت جلوش به به و چه چه کردم وقتی که رفت تا خود بعداز ظهر امروز حالت تهوع داشتم :-31-:لامصب معدمم لج کرده بود تخلیه نمیکرد که :-31-:مامان امروز بیست بار بهم زنگ زد :-102-:یه دو روز رفتنا تو این دو روز صد و هیجده کلافه شد از دست مامانم انقدر این زنگ زد :-2-28-:اخه این رسمشه نصف شب زنگ بزنن بگن نفس حالت خوبه؟:-2-28-:منم یهویی یاد یه فیلم جنی بیفتم تا خود صبح گوشه اتاقم کز کنم؟:-2-28-::-2-30-:کامپیوترم که نصف شب سرعت نتم نصف میشه البته از نصفم کمتر :-2-37-:واسه همین حوصله اعصاب خوردی نداشتیم همینطور با موبایلمان رمان خوندیم یه چشمان به موبایل بود یه چشمان به در اتاق که اگه اقا روحه اومد واسه عرض ادب از جام بلند شم از این تریپای خوشکل غش کنم :-2-35-:اره دیگه امشبم زهره خانم از ددر دودور اومد :-2-36-:من هروقت خاطره مینویسم این زهره یا ددر دودوره یا از ددر دودور اومده اخه اینم زندگیه هیشکی سرجاش دو لحظه نمیشینه :-2-36-:تنها عضو ثابت خونه خودمم :-2-36-:بعدشم که خانوم نمیدونم اعصابش باز جهش پیدا کرده بود پای کام نشست و خلاصه همه نوع کاری کرد مخصوصا رو نِرو من رفتن :-2-28-:بعدشم لطف کردن رفتن خونه ی همسایه بغل دستیمون:-2-28-:هنوزم تشریف نیوردن :-2-28-:اره دیگه بعدشم که من رفتن تو قسمت مسابقات فراخوان مسابقه ی چشم رو دیدم :-2-22-:منم که این چند وقته حوصلم سر رفته بود :-2-22-:گفتیم به شرکتیم :-2-22-:عکسرو اپلود کردما اما ددودلم بدم یا نه :-2-22-:حالا بعدا فکرامو میکنم :-2-27-:
اقا گشنمههههههههههههههههههههه ههههههه :-2-30-:نای زنگ زدن به کش لقمه فروشی هم ندارم :-2-28-:الان من کلا رو اون فازم که نای هیچ کاری رو ندارم :-2-41-:ای کاش خدا از اسمون قُلپی پیتزا برفسته :-2-41-:بخدا قول میدم نای جویدنش رو داشته باشم :-2-28-:اره دیگه اینم از امروز ما :-2-28-:کلا مزخرف بود :-2-37-:خدا فردا رو بخیر کنه با این زهرک تعطیل اعصاب:-2-37-:
ها راستی از سر بیکاری سلیقه ی شخصی رو یه بار دیگه دیدم :-71-:الان میخوام مثه اون خانومه اخر خاطرم اینم اضافه کنم:-25-:
پیشبینی هوای فردا :-71-:
هیچی دیگه اسمون ابیه مثه همیشه :-33-:حداقل یه ساعقه هم نمیزنه دلمون خوش شه :-33-:

-bahareh-
1390،06،12, ساعت : 11:18 بعد از ظهر
پست یازدهم
یعنی فکر کنم بهتر باشه من بیام خاطرات سالانه بنویسم با این وضع اومدن!:-2-43-:
من هنوز دپرسم . هیچکی هم نمیاد رفع و رجوش کنه!:-2-30-:
مسافرتم که به تعبیری یُخ! :-2-36-:
دوستمان هم اس ام اس زده بیا فردا بریم باشگاه ،ما هم به ترفندی پیچاندیمش که نفهمه چی شده!:-2-35-::-2-32-:
دختر خاله جواب اس ام اس مان را نداد ما هم هم اکنون در قهر با وی به سر میبریم :-2-10-: حتی نمیدونم از مسافرت برگشته یا نه ؟!:-2-11-:
پدرجان ولی قول داده بعد از اعلام نتایج اگر دانشگاه سراسری قبول شدیم برایمان لب تاپ بخرد .:-2-20-: و ما بس نشسته ایم و دستانمان را به سوی پروردگار بلند کرده ایم و دعا میخوانیم برای تحقق آرزویمان:-5-:
و دیگر اینکه حوصله یمان هم سر رفته و شکممان نیز خالی ست و ایضا مادرمان هم چیزی درست نمیکند که ما بریزیم در این خندق!:-45-:
امروز هم هیچ کار مفیدی جز شستن میوه های خریداری شده انجام ندادیم :-2-14-: و تازه کلی هم اعصاب نداریم . :-2-33-:
پریشب داشتیم با عمه جان اختلاط میکردیم و عمه جان یکهو پرسید : پس جواب انتخاب رشته کی میاد ؟؟؟:-2-21-:
و ما نمیدانیم اگر قبول نشویم جواب این یکی را چی بدهیم!:-2-29-:
من الان هوس کیک خامه ای کردم ، چه کار کنم نصفه شبی ؟!:-102-:
تازه بفرمایید شام هم داشتم نیگاه میکردم همینجوری بیشتر گشنه م شد :-2-30-::-2-03-:
اگر عمری بود باز هم می آییم این طرف ها . فعلا :-2-13-:
راستی متن این ترانه خیلی خشنگه :-2-41-:

سزاواري اگه با تو / توي اين قصه بد کردم
چقد خوشحالم از اينکه / گل عشقو لگد کردم

تو از اون لحظه ی اول / فقط فکر خطا بودي
هميشه اشتبا کردي / هميشه بي وفا بودي

دروغايي که مي گفتي / تن دنيارو مي لرزوند
فقط آيينه بود هر شب / تو چشمام قصه رو مي خوند

دل زود باور عاشق / نبايد از تو بت مي ساخت
نبايد باورت مي کرد / نبايد عمرشو مي باخت

سزاواري اگه امروز / تو غمگيني و من شادم
حالا تو بنده ی عشقي / ولي من ديگه آزادم

از آلبوم : هفته ي عاشقي

ترانه سرا : مريم اسدي
خواننده و آهنگساز: روزبه نعمت اللهي

ابی دریا
1390،06،13, ساعت : 12:11 قبل از ظهر
به نام خدا
شنبه 12 شهريور 1390
سلووووم به همه نودهشتيجات
امروز خيلي خوشحالم چون وليمه دهي امير علي_يعني خالم كه ميشه مادربزرگش داره به مناسبت قدم گذاشتنش در اين دنياي نامرد و بي رحم وليمه ميده.خيلي خيلي خوشحالم كه امشب دوباره عشقمو ميبينم.الان شده 18 روزش.
خاله گرام به دلايلي ناهار اومد منزل ما كه ما تا ساعت 12 نميدونستيم كه قراره بياد و اون يكي خاله گرام به ما اطلاع رساني كردند.
خلاصه خاله اومد و بعد يك ساعت رفت.
قرار شد اول بريم خونه ابجي و از اونجا باهم بريم چون خونه شون به رستوران نزديكتره.
تا رسيديم خونه ابجي اول رفتيم سراغ يخچال و ميوه برداشتيم.مامي گفت:مگه شما از قحطي اومدين؟
ميوه رو خورديم بعد رفتيم تلويزيون ديديم.ساعت 7 داماد گرام تشريف اوردن و بعد ساعت 8 و نيم حركت كرديم بريم.
وقتي رسيديم اول دايي گرام رو ديديم و بعد يكي يكي همه اومدن.من همش ميرفتم سراغ عشقم امير علي!همه اش اين بچه رو عين توپ فوتبال از اين بغل به اون بغل شوت ميكردن كه من به ماميش گفتم:چرا همسرمو هي اين دست اون دست ميكني كه ايشون بسي خنديدن و ذوق كردن.اخه من قراره برم تو فريزر تا امير علي بزرگ شه باهم ازدواج كنيم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بلاخره غذا رو خورديم و ساعت 10 و خورده اي تصميم گرفتيم بريم.منم موقع برگشت به امير علي گفتم پسر خوبي باش و مامي رو اذيت نكن.چشماش خيلي خوشگله و تو رستوران همش بيدار بود.مامي من به مامي اون گفت كه رفت خونه واسش اسفند دود كنه.اخه خيلي بچه نازيه و دل همه رو برده!
يه چيز جالبم واسم اتفاق افتاد:مامي عزيزم مانتوي كرم رنگ منو كه به سفيد ميزنه همراه شال صورتيم انداخت تو ماشين لباس شويي و مانتوي خوشگلم به رنگ صورتي مات دراومد.نميدونين وقتي مانتومو ديدم چه حالي شدم تقريبا اينجوري بودم:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
تازه خاله كه امد خونه مون بهم ميگه اين همون مانتويي كه ميگفتي از مطهري خريدي؟بيچاره فكر كرده بود مانتوم جديده!:-2-16-:
نيم ساعت پيش با دخي دايي عسيسم حرفيدم و تمام وقايعي كه تو رستران اتفاق افتادو واسش شرح دادم.اخه اونا مشهد بودن و واسه همين نيومدن.
ديگه اتفاق خاصي نيفتاد.
اين بود امروز من
فاطمه

patrin
1390،06،13, ساعت : 12:43 قبل از ظهر
شنبه 12 شهریور ماه 90

سلام سلام :-2-25-:

منم اومدم از خاطرات سفر بگم..

پنج شنبه صبح با برنامه قبلی از خونه زدم بیرون و رفتم سر قرار میدون ونک. :-2-37-: وقتی رسیدم طبق معمول فقط یکی از دوستان که خونه اشون تو خود ونکه رسیده بود و هماهنگ کننده و لیدر اصلی برنامه :-2-25-:. بقیه ام هنوز در راه یا خانه یا حتی خواب تشریف داشتند. :-2-28-:حتی هنوز اتوبوس هم نیومده بود.:-2-43-:
بعد از الافی به میزان کافی دوستان یک یکی سر رسیدند و سوار شدیم پیش به سوی جنگل های سیسنگان..:-2-16-:
سوتی ها و مسخره بازیای تو راه که گفتن نداره فقط همین قدر که از بدو ورود تا بعد از خروج به صورت مداوم خندیدیم..:-2-06-:

البته آقای راننده هم در این شادی کم سهیم نبودن... با آهنگایی که می ذاشتند دل ملتی رو شاد کردند... :-2-27-:

بعد از رسیدن به مقصد به همراه دوستان راه افتادم در دل جنگل پیش رفتن که به لطف باران و زمین مزطوب بسی گل مالی شدیم :-2-31-:و البته دوستان عزیز هم در این بین همچین نقش کمی رو ایفا نکردند. مثل اینکه سوژه این بار من بودم:-2-36-:

بالاخره رسیدیم اونجایی که قرار بود مستقر بشیم و برادران عزیز مشغول برپا کردن چادر شدند.. :-2-28-: و طبق معمول چادر بزرگه رو به نام خودشون زدند:-2-28-: البته مام نامردی نکردیم و از حسابی ازشون تو چادر پذیرایی کردیم:-2-27-:

آهان از جوجه خورون بگم...برادران و فرستادیم دنبال چوب و هیزم و خودمون نشستیم به جوجه سیخ کردن :-2-09-:...دیگه هیزما که رسید یه چند نفری مسئول درست کردن آتیش و کباب کردن جوجه ها شدند و بقیه هم رفتیم بازی تا زمان سرو حالا اگه گفتین کدوم گروه برنده شد؟ شک نکنید گروه ما:-2-16-:
و اما جایزه برنده... قرار این شد که گروه بازنده به گروه برنده ناهار بده و خودش بشینه نگا کنه تا وقتی گروه برنده کاملا سیر بشه بعدش اگه چیزی موند بازندگان بخوردند:-2-22-: + نصف بار گروه برنده هم از حرکت تا توقف بعدی توسط بازندگان حمل شه:-2-22-:
جوجه به حدی چسبید که اصلا قابل گفتن نیست. ما نشسته بودیم و در واقع لم داده بودیم و دوستان عزیز برامون ساندیچ درست می کردند می دادند بخوریم:-2-22-: دیگه خیلی بهشون لطف کردیم و با اینکه با فجاعت باخته بودند براشون غذا به مقدار کافی گذاشتیم تا سیر شند:-2-22-:

از شبم نگم که تو چادر خوابیده بودیم که یدفعه یک صدای جیغ از بیرون چادر به گوش رسید و بعد از تحقیقات لازم و کافی فهمیدیم یک عدد جانور زیبا رو صورت یکی از دوستان قدم رو زده :-2-22-: خوب وقتی بیرون چادر رو زمین ولو میشی :-2-22-:

و اما در آخر قرار بود جمعه شب برگردیم که شنبه صب زود تهران باشیم ولی دوستان از ترس ترافیک جاده و اینکه نکنه دیر برسند تصمیم گرفتند زودتر برگردند نتیجه اینکه ما در آفتاب آب پز شدیم و به میزان بی نهایت در ترافیک موندیم :-2-28-:

پ.ن: به علت جلوگیری از فحش خوران و کوتاه شدن خاطره داستان به میزان فراوانی خلاصه و سانسور شد :-2-38-:
پ.ن: اگه من می فهمیدم چرا هر موقع من یه برنامه با بچه ها می ریزیم شمام میرین تفریحات دیگه مشکلی نداشتم :-2-39-:
پ.ن: سعید باز دلت خوش باشه یکی گفت جای تو خالی بوده منو که هیشکی دوز نداره :-2-30-:

REMIX
1390،06،13, ساعت : 01:19 قبل از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
آقا ما از خود 5 شنبه که از اون ددر برگشتیم تا همین الان گرفتار ددرهای دیگه و این حرفا بودیم:-2-27-: به خاطر همین با تاخیر خاطره می نگاریم:-2-41-:


داراباد از نگاهی دیگر :


4شنبه بعد ازظهر داشتیم من و لیا (خواهران غریب ) هم فکری می کردیم که چه کنیم برای تعطیلات باقی مونده و کجا بریم :-2-37-:که دیدیم یه اس ام اس اومد از شبنم که پایه اید بریم ددر :-2-16-:و اونجا فهمیدیم که خواهران آشنا (شبنم و مینا ) هم داشتن به موضوع مشابه خواهران غریب می اندیشیدند:-2-41-: ولی اونها زودتر به نتیجه رسیده بودند حالا چرا نمی دونم ؟:-2-28-:


خلاصه طرفای ساعت 9 بود که دیگه 100% برنامه okشد که بریم:-2-08-: .صبح ساعت 9 دقیق منو لیا میدون قدس بودیم منتظر بقیه :-2-15-:. که البته این مابین هم از حق مسلَّم خودمون داشتیم دفاع می کردیم:-2-01-: که دیدیم یه عینک داره میاد طرفمون:-16-:.نگاه کردیم دیدیم محمده که بعدش رفتیم طرف بچه ها بعدم راه افتادیم طرف داراباد:-2-07-:. ما دیدیم هی یواش میرن گفتیم شاید خرید دارن و ما هم پشت بند اونا یواش می رفتیم،:-2-19-: نگو هیچ کس راه رو بلد نیست:-2-17-:. خلاصه رسیدیم و پارک کردیم اومدیم بالاتر دیدیم شوماخر داره پارک می کنه و یه ملتی هم وایستادن دارن تشویق می کنن :-41-::-41-::-41-: .


یه گروه آدمای ورزشکار:mrgreen: راه افتادیم بریم بالا که یه بنده خدایی یه راه پیشنهاد داد و گفت نزدیکتره ما هم ساده قبول کردیم:-2-41-: . هی رفتیم جلو دیدیم صعب العبور تر میشه:-18-: و دیگه آخرش دیدیم نیاز به شنا در عمق کم داره که همه با سربلندی این مرحله رو هم پشت سر گذاشتیم :-2-22-:.


خلا صه کنم چهار بار جای نشستن عوض کردیم :-2-35-:که در این راه چند نفرو بی خانمان کردیم و مجبورشون کردیم زودتر برن خونشون.:-2-22-: موقع ناهار هم دیگه بچه ها خیلی زحمت کشیدن .:-2-41-: البته گفتنیه که من و ناهور و آیلا رفته بودیم بالا و از بالاترین جا بر کار گروه تدارکات نظارت می کردیم:mrgreen: و در همین بین بحث های حقوقی فوق العاده جالب کردیم که از گفتنش معذوریم (18+) .:mrgreen:بعدم ناهار خوردیم و راه افتادیم یه سری برای اینکه شناشون قوی بشه دوباره تن به آب زدن:-2-22-: . یه سری هم از بالا رفتیم .بین راه یه مورد اورژانسی پیش اومد:-43-: که گروه امداد از پسش براومد .:-113-:


****راستی موقع برگشت چون یکی (از آوردن هر گونه اسمی معذوریم:-2-22-: ) مانتوش کوتاه بود قرار شد همه اونو استتار کنن :-2-28-:تا از جلوی ماشین گشت رد بشه:-2-28-: . یهو طرف به خودش اومد،:-2-29-: دید اینو انداختن طرف ماشین خودشون دارن پشت این راه میان که دیده نشن :-2-36-:. از فداکاری این دوست عزیز که خودش رو طعمه قرار داد و نذاشت گشت ارشاد به بچه ها گیر بده کمال تشکر رو داریم :-2-28-:.
بعدشم که نخود نخود اومدیم خونه :-2-37-:.


شبنم عزیزم :-8-:بابت هماهنگی برنامه ممنون :-11-:.:-53-:
مینای نازنینم :-8-:بودن در کنارت واقعا برام لذت بخشه .:-53-:
ناهور گلم:-8-: ممنون از حرفات و بحثای قشنگت توی اوج کوهنوردی و از بالاترین نقطه:-53-:
زهرا جیجرم:-8-: وقتی می بینمت یه انرژیه خاصی می گیرم و حس می کنم خیلی وقته می شناسمت .:-53-:(موقعیت رومنسه ، کم نیاری .:-2-22-:)
آیلا عزیزم :-8-:از تو هم به خاطر حرفا ت ممنونم و خیلی خوشحالم باهات آشنا شدم .:-53-:
ندا عزیزم:-8-: لحظاتی که در کنارت بودم رو دوست داشتم. اصلا حس غریبی نسبت به تو و خاله نازنینت نداشتم .:-53-:
ماهان عزیز :-53-: ،فرشید نازنین :-53-:، بابک عزیز :-53-:،محمد بلا :-53-:


از همتون بخاطر روز قشنگی که برام ساختید ممنون :-2-41-:. همه چیز عالی بود :-113-:.


الناز جیجری خیلی جات خالی بود خانومی :-8-:


من .... احساسم : همه چیز خوب بود ولی چرا همه جا دنبال تو می گشتم؟؟؟شاید چون می دونستم به کوهنوردی علاقه داری . امروز بازم تو هوای تو قدم زدم ولی ........... :-2-39-:

Eyes Wide Shut
1390،06،13, ساعت : 01:49 قبل از ظهر
هیچ به فردا نیندیش، فردا اندیشه ای برای خود دارد، رنج هر روز برای آن روز کافیست ... مسیح (ع)
90.6.13
سلام!
به کوثر قول داده بودم بیام اینجا یه خاطره از شیطنتای دوران مدرسه ام بگم ولی الآن اصلا حسشو ندارم(ببخش کوثری)
یه ربعی میشه که از بیرون اومدم، اتفاقای بیرون افسرده ام کرد ... :-2-39-:
رفته بودم مثلا پیاده روی! اولش که خانوم سرایه دارو دیدم که ناراحت روی سکو غمگین نشسته بود، منم حساسسسسسسسس ... غمم گرفت! :-2-18-: بعدم که تو پارک به یه دختر، واسه خاطر سگش گیر داده بودنو بعدشم که دعوا! واسم مهم نیست که چرا بهش گیر دادن یا چرا سگ آورده بیرون که بهش گیر بدن، قضاوتی که در موردش میکردن خیلی اذیتم کرد! نمی دونم چرا هر کی یه کاری میکنه که بقیه باهاش مخالفن، سزاوار قضاوتای نا به جا میشه؟! :-2-39-:
نمی تونم بیشتر بگم ...

سمن ناز
1390،06،13, ساعت : 02:16 قبل از ظهر
سلام بر همه:-2-25-:
اگه مي خواين از ته دل بخندين بياين اينو بخونين:-2-22-::-2-22-:
من خودم مدت ها بود از ته دل نخنديده بودم منتها اين بار در خفا و يواشكي مي خندم:mrgreen:
خونه ي من شده خنده بازار اساسي:-2-22-:
پدر شوهر (ددي جان شوهري)من سنش بالاست واسه همين بعد فوت خانمش بيشتر خونه ي بچه هاست:-2-39-:
اين هفته هم اومده خونه ي ما:-2-15-:
ايشون ستوان ارتشي بازنشسته دوران شاهنشاهي است حالا حساب كنيد ديگه چه اخلاق هايي داره ديه:-2-06-:
فقط همين قدر بگم كه ساعت 8 شب شام خورده خاموشي مي زنه كه البته همه اجراش مي كن الا بنده كه تا 4 صبح بيدارم:-2-09-:
هر غذايي رو نمي خوره تمام غذاهاش سنتي هست من هم كه يا برنج خورشتم براه يا ساندويچ و پيتزا يا غذاي نوني مثل كتلت كلا غذاهاي امروزي
و تلويزيون خاموش مهتابي لوستر آباژور خاموش :-2-31-:
آبگوشت قيمه ريزه كال جو ش همگي ممنوعه من بلد نيستم محمد حسن دوستنداره علي هم حساسيت داره:-2-08-:
ظرف هابعد غذا شسته شود ناهار در دهان شامت حاضر باشه:-2-43-:

حنما بايد بهش بگن آقاجون واي كه من چقدر از اين كلمه بدم مياد :-2-38-::-119-:
خيلي معذرت مي خوام +18:-2-14-::-2-14-:
چه فرزند دخترش و چه فرزند پسرش تا زماني كه ايشون منزلش هستن حق ندارن پيش همسرشون باشنو اونو ببوسن بهش محبت كنن خانم ها از جمله عروسشون حق ندارن لباس خوشل بپوشه و روسري سرش باشه و پيش همسرشون غذا بخورن و تو آشپزخونه غذا بخورن و صد البته شب ها هم پيش ددي جونشون بخوابن ( انقدر بخوابن تا از جيگرشون در اد اينو جاري ام مي گه ):-119-::-119-::-2-33-::-2-33-:

و............ مع الذلك از انجايي كه بنده عروس خوبي هستم تمامي اين موارد رو جز گزينه ي آخر اجرا نمي كنم به من ربطي نداره مشكل خودش و پسرشه:-2-22-::mrgreen::-2-27-::-2-06-:
من و همسرم حتي زماني كه با هم قهر هستيم ...................... بچه از اين جا ها رد ميشه:-2-08-::-2-35-::-2-28-:
البته بهش بي احترامي نمي كنم و فقط مي گم شرمنده پدر جون من نمي تونم خلاصه با بهانه هاي بسيار مي پيچونمش و .......:-2-37-:
من نمي تونم تميز نباشم لباس هام همه آستين كوتاه تازه احترام مي گذارم وگرنه گردنمو بزنن تو تابستون فقط تاپ و شلوارك مي زنم البته بعد از ازدواج :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
حالا احتراما با يه تي شرت و شلوار مي گردم تا حد عرش بردمش بالا :-2-31-:
شرمنده روي برادران آرايش هم مي كنم و حتما پيش همسرم غذا مي خورم طبق حديثي از پيامبر ( ص) ناخن هامو هميشه بلنده و كوتاهشون نمي كنم و حتي ناخن هاي پامو :-2-27-::-2-22-:
تلويزيون باصداي بلند مي بينم فقط اخبار و اهنگ هاي خوشل رو :-2-38-:
محمد حسن هم كه جاي خود داره حق ندارن نازك تر از گل بهش بگن اين پسر چموش شر و شيطون پر حرف و ماماني رو:-119-::-119-:
علي ميگه تو چطوري جرات مي كني پيش باباي من اين كارو بكني مي گم تازه گير يكي لنگه خودش افتاده :mrgreen::-2-15-::-2-08-:
با وجوداينكه باباش از كار افتاده مثل موش از پدرش مي ترسه آخه تو بچگي حسابي تنبيهش مي كرده :-2-30-:
نمي دونم پست هاي قبلي مو خوندين يا نه اشاره كرده بودم كه من بعضي كارام مثل مرداست اينم يه نمونه اشه مثل مردا حرفم يكيه و پاش تا آخرشم وايستادم لجبازي هام هم مردونه است ( مثل بعضي خانم ها دور از جون شوما دوست عزيز ) اهل ناز كردن و ناز كشيدن نيستم فقط واسه محمدم نازشو مي كشم جيگرمه:-2-16-::-2-16-::-2-35-:
غذايي كه تو خونه سرو ميشه ميارم سر سفره هر كس خورد نوش جونش نخورد گرسنه بمونه تا وقت بعدي كه يا ميان وعده است يا وعده اصلي ناز كشيدن كار من نيست:mrgreen::-2-42-:
حرف م هم يكيه و ختم كلام كلا مخالف محدوديت هاي بي منطق و مزخرف هستم :-2-40-:
البته بگم ها كه فكر نكنين كه من خيلي مستبد و زورگو هستم نه اگه اين كارو نكنم كه دق مرگ مي شوم :-2-39-::-2-36-:
علي كه وقتي باباش مياد و يا ماميريم خونه فاميلاش 180 درجه عوض ميشه كه البته اوايل خيلي مشكل بود براي من هضم اين موضوع كه در مجلس طوري با همسرشون برخورد مي كنن كه انگار با دشمنشون حرف مي زنن :-2-09-::-2-36-:
من 2 ماه طاقت اوردم ماه سوم ازدواجمون مجلس رو ريختم بهم به من چه مقصر خودشونن با اين عقايد عصر قجريشون:-119-::-2-43-::-2-36-::-2-28-:
حالا پدرشون يه سني ازش گذشته ولي اون مابقي چي يكم عقلشون رو بايد به كار بندازن و خودشون رو آپديت كنن و به روز شن:-2-43-::-2-42-:
حالا اين طرف قضيه رو داشته باشين:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
مامان من هم دقيقا عين پدرشوهرمه دو تا قطب مخالف و با عقايد كاملا شبيه هم يعني اون واسه داماد هاش اين طوريه:-2-22-::-2-35-:
صبح زن دادشم زنگيد به ما كه مرجان بيا كه خبر خوش دارم برات اساسي گفتم ها شيه دوباره كم كردي گفت نه:-2-31-:
گفتم په شيه گفت بيا سوپرايزت كنم گوشي رو داد به يه نفر و گفت سلام مامان وا رفتم يا خدا ماماي جان از كاشان اومده تهران گفتم نه مامان تويي گفت آره مامانم خوبي خوشي و........... صداشو در نياورديم كه پدر علي اينجاست محمد حسن اينجا شد واسه من بچه راستگو گوشي رو گرفت نگذاشت نه برداشت گفت سلام مادر بزرگ آقاجون اينجاست:-2-06-:
واي مامانمو مي گي ديه حسابي داغ كرد و شروع شد سوژه خنده بازار ما كلي خط و نشون واسه علي بيچاره كشيد كلي هم به فك و فاميلش بد و بيراه گفت اخرشم گفت شب مياد خونمون تكليفمو روشن كنه:-2-09-::-2-36-:
ما هم گفتيم باشه بفرماييد شام :-2-42-:
با همراه يواشكي زنگيديم به زن داداش كه دستم به دامنت پدر علي اينجاست اينا كارد و پنيرن ببرينش خونه فاطي فردامن اونو بفرستم ايشون بياد:-2-38-:
ولي از اونجايي كه مرغ مامان من همون يه پا رو هم نداره شب اومد خونه ما :-2-39-::-2-37-::-2-22-:
دقيقا راس ساعت 8:30 :-2-22-::-2-22-: طبق خاموشي ددي جان 8 خوابن :-2-27-::-2-35-:
حالا خونه ما چراغا خاموش فقط تو اتاق خواب لامپ ها روشنه:-2-43-:
اف اف رو زدن صداي ماماانم رو از پشت پنجره شنيدم كه مي گفت چرا اتاق خوابشون چراغاش روشنه ولي پذيرايي خاموشه:-119-::-119-::-119-:
تو پشت اف اف هم به علي همينو گفته بود:-2-33-::-2-31-:
من هم با خيال راحت نشستته بودم آيين نامه رانندگي مي خوندم:-2-28-::-2-22-:
يه دفعه در اتاق خواب باز شد و علي در حالي كه تو سر خودش مي زد گفت مرجان پاشو كه گاومون زاييد اونم دوقلو مامانت اومد ( عصر بهش گفتم مامان زنگ زد برات اماده باش ):-2-22-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-35-:
علي:پاشو بيا اينا رو جمع كن من رفتم ميوه بيارم چايي درست كنم:-2-36-:
گفتم زياد جوش نزن خونسرد و ريلكس باش عزيزم و اعتماد به نفسشو برديم بالا كه من پشتتم خيالت راحت:-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-15-:
شايد باوورتون نشه ولي رنگش شده بود زرد دست و پاهاش مي لرزيد:-2-22-:
خلاصه رفتيم بيرون من لباسمو عوض كردم و آستين بلند پوشيدم آخه من از داداشام رو دربايستي دارم و از بچگي به خاطر اينكه هم زمان با دو برادر و 2 نوه پسري بزرگ شدم لباسام همه بلند و پوشيده بود با ازدواجم خودمو راحت كردمو وزياد حوصله كاراي قديم رو ندارم:-2-14-::-2-14-::-2-14-:
بماند :-2-08-::-2-41-:
من سريع رفتم مامانو بغل كردم بوسيدم و مثل خانم ها نشستم علي جون از مامان پذيرايي كرد چايي ميوه آورد ومامان جان هم در بين چپ چپ به ددي جان شوهري نگاه مي كرد و ازاينكه خانه ي دخملش را به غصب كرده است خونش را حلال مي دانست:-2-06-::-2-06-:
من هم يه لبخند ژكوند رو لب هام پاشدم و رفتم تو آشپزخونه كمك علي بيچاره:-2-27-:
ددي جان شوهري تا ديد كه من سنگر مامايم را خالي كردم بادي در غبغب سينه اش انداخت و گفتمرجان خانوم يه ليوان آب برام بيار گلوم خشك شده علي خواست ببره نگذاشتم :-2-38-:
خودم بردم خورد جلوي مامانم جا تشكر هميشگي اش گفت چقدر ابش گرمه از تو يخچال نياوردي خونسردانه گفتم چرا ولي واسه شما اب ولرم خوبه نه سرد تگري معده اتون رو اذيت مي كنه:-2-09-::-2-43-::-2-42-:
ماماي جان با اين حرف ما يه ابرو انداخت بالا و به يه لبخند پيروزمندانه كه يعني شوما باختي ما يه گل جلوتريم :-2-06-::-2-16-::-2-22-:
شروع كرد واسه ددي جان شوهري در وصف آب ولرم و معده پيرمردها و ..... صحبت كردن :-2-06-::-2-06-:
اين ذو تا شروع كردن در لفافه و زير پوستي جنگيدن و خونه ما شد ميدان جنگ الفاظ ( زير پوستيهاش داخل پرانتزه معذرت بابت الفاظ عاميانه عهد قجري اش ):-2-22-::-2-22-::-2-37-:
علي هم كه كمي ميدون روواسه ابراز وجود اماده ديد در دفاع از ددي اش شروع به صحبت كرد كه معده ي پدرم سالمه و ..............:-2-37-:
كه در همان لحظات اول ناك اوت شد با حرف مامي جان و........:-2-08-::-2-06-:
اون گفت من مريضم احتياج به بچه هام دارم (يعني وظيفه ي دخترتوئه كه حمالي منو بكنه چشمش كور دنده اش نرم وقتي شوهر مي كرد بايد اينا رو مي ديد پسر بزرگ كردم واسه اين روزا):-2-38-::-2-31-:
مامي جان با سرفه اي گلو صاف كرد و گفت : نه حاج آقا هيچ كس مثل دختر آدم نميشه دختر واسه پدرش يه چيز ديگه است ( پاشو خبرت جمع كن و برو خونه دخترت خونه دخترمن بساطت رو جمع كن مگه دختر دسنه گلمو از سرراه اوردم بدمش به پسر پيزوري تو كه نوكري تو امثال تو رو بكنه ):-119-::-2-33-::-2-43-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
بعدشم دارو هاشون رو به رخ هم كشيدن ميوه هاشون با حرص خوردن:-2-06-:
بدتر از همه وقتي ددي جان شوهري رفت دستشويي مامان پاشد اومد تو اتاق خواب گفت اين يه ذره ادب نداره هيچ تميزم نيست برو به شوهرت بگو بره دستشويي رو تميز بشوره و آب بكشه مي خوام برم طهارت و وضو بگيرم:-2-37-:
علي نگفته رفت شست و اومد و باباش هم كلي چپ چپ نگاهش كرد :-2-43-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
مامانم كلي واسه محمد حسن چيزي اورده بود كه بهش داد حالا اينم گير داده انقدر واسه بچه چيزي نيارين لوس ميشه و بد عادت ميشه:-2-42-::-2-43-:
مامانم فوري جواب داد نه كي گفته ماشااله نوه ام با كمالاته يه پاچه آقاست البته اين از صدقه سري مامانو باباشه ( نوه ي منه مادرش اونو پرورونده و گرنه پسرت كه ازاين كارا بلد نيس به شما هم ارتباطي نداره كه من واسه نوه ام چي ميارم خودت خسيسي بسه ديگه واسه من تعيين تكليف نكن):-2-42-::-2-42-::-2-42-:
خلاصه اين كه يكي اين بگي يكي اون جواب بده و من وعلي هاج و واج نگاهشون مي كرديم :-2-39-::-2-15-::-2-39-::-2-15-:
جنگ الفاظ شديدا گرم بود و هر كدوم ديگه داشتن بچه ي دسته گل ملوس پاكو مطهر و گل سر سبد فاميل رو به رخ هم مي كشيدن يه كم نگاهشون كردم و عميق به صورت هاشون خيره شدم با خودم گفتم اين دو تا هر دومون رودوست دارن و سعي دارن كه اينو به واسطه ي به رخ كشيدن خوبي هاي بچه اشون به ديگري بفهمونن كه چقدر دوستش دارن
حسابي مشغول بودنو و من هم مشغول فكر به علي اينو كه گفتم بلند زد زير خنده:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-38-::mrgreen::-2-22-::-2-22-:
جفتشون پريدن گفتن چيه چيشده چي خنده داره:-2-22-::-2-27-:
علي گفت هيچي و فكرمو واسشون گفت جفتشون ساكت شدن من تو ادامه ي حرف علي گفتم : قربون جفتتون برم مي خواين بگيم ما رو دوست دارين بله دوست دارين چون ما پاره وجود شماييم ما از خونو گوشت شماييم شماهاما رو باخون دل بزرگ كردين بله دستتون درد نكنه الان وظيفه ي ماست كه اين كارو بكنيم به ديده ي منت :-2-39-::-2-43-::-119-::-2-33-:
ولي همين كارو ما واسه محمد حسن مي كنيم و هيچ وقت هم ازش توقع نداريم كه تلافي كنه:-2-41-:
مي خواين بگين پسرتون عاليه شكي توش نيست مرد نازنينيه:-2-40-:
ميخواين بگين دخترتون يه پارچه جواهره 1000 % اين طوره خانمه تكه :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خلاصه بهشونگفتم عزيزاي من جاياين عقايد قديمي به عروس و دامادتون مثلفرزند واقعي خودتون احترام بگذاريد و بهش نگاه كنيد نه به عنوان دشمن و يه آدم تو سري خور اضافه:-2-43-::-2-43-::-2-09-:
خلاصهانقدر گفتم كه جفتشون به گريه افتادنو وهي از هم معذرت خواهي كردنو ........:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
مع الذلك كه اين حرفاي ما تا 1 ساعت اثر داشت و دقيقا از زماني كه من شروع كردم به نوشتن خاطره دوباره جنگ زير پوستي شروع شده منتها با تعريف از نفر مقابل مامانم از علي ددي جانشوهري از من:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
(و داخل پرانتز يعني در خواب اين طوريه طرف):-2-35-::-2-35-::-2-35-:
صداي علي كردمو نشونش دادم و گفتم بي اين دوتا رو نگاه كن دوباره شروع كردن گفتولشون كن مهم اينه كه منو تو با هم تفاهم داريم و انقدر عاقليم كه زندگيمونو دست اين عزيزان نمي دهيم ولشون كن:-2-08-::-2-08-::-2-08-:
تو اين فكرم كه اينهاهم تقصيري ندارن در دوره ايكه مامان منو پدر علي بزرگ شدن اين مسايل و اين گونه فكر كردنو رفتار كردن مرسوم بوده و از همان زمان ملكه ذهنشون شده و باقي مونده:-2-39-::-2-15-::-2-15-::-2-39-:
بي خيال من كه رفتم آيين نامه ام رو بخونم
راستي بچه ها مامانم كلي واسم لواشك آلبالو گوجه سبز برگه هلو و زرد آلو گلابي و سيب گلابي توليد باغ مون گردو سبز باغمون كشك قره قوروت و............. آورده جا همتون مي خورم:-2-06-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-37-:
در شهر ما كاشان به مادر زن و پدر شوهر خَصرو مي گويند كه همان خصم روبرو = دشمن روبرو مي باشد:-2-35-::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-31-:
شبتون خوش خدا به داد من برسه فردا :-2-43-::-2-43-::-2-38-::-2-31-::mrgreen::-2-16-::-2-36-::-2-37-::-2-14-::-2-35-::-2-27-:

+Lily
1390،06،13, ساعت : 02:17 قبل از ظهر
شب ... شب ... شب ...
چرا من با مامانم حرف میزنم گریه ام نمی گیره تا میام با بابام حرف بزنم بغض گلومو می گیره ؟
خیلی بابایی هسم یعنی ؟ سری پیش هم مامان دو ماه نبود هوچی گریه نکردم :-2-43-:
تازه همون روز که مامان رسیده بود ، محسن جلد سوم محفل ققنوس رو واسه من خریده بود ، همه خونه ما بودن منم چپیدم تو اتاق درو هم قفول کردم نشستم به کتاب خوندن ، آخرشم که سیریوس مرد هار هار گریه کردم :-2-30-::-2-30-:خوب هر روزبا مامانم حرف میزدم دلتنگی نداشت ، کلا مامان من ، ما رو عاطفی بار نیاورده ، حتی اون روزم که داشتن میرفتن بابا بی خدافظی نشست تو ماشین ، انگار ما هویج بودیم :-2-22-: تازه امروز میگه کاش مارم برده بودن ، مثلا خواستیم بفرسیمشون ماه عسل :-2-22-: بعد یه قرن ...
الان چه مرگمه ؟ :-2-39-:
تو یه گروه تو فیس عضو شدم رمانا رو معرفی می کنه
الان خانم حمزه لو اومده بود پیام گذاشته بود که کتابا رو دانلود نکنین :-2-31-:
نمی دونم حق با کیه ؟ :-2-28-: یکی مثل من که اگه این دانلودا نبود تا آخر عمرم چشمم به رمانای ایرانی نمی خورد
تازه جایی مثل شهر من هیشکی رمان نمی خره همه میرن کتابخونه می گیرن
در ضمن کتابخونه هم خیریه اس ، حتی حق عضویت هم نداره
دو ماه پیش که رفتم پرنده توش پر نمی زد :-2-28-:

این حرفو قبلا هم زدم
کاش زندگیم به شیرینی داستانا بود ...
هرکی دلش با خدا صاف بود واسه مام دعا کنه ... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ...

یاد یه نفر به خیر که دیگه ما رو لایق حتی یه خبرم نمی دونه
بردن اسمشم دردی رو دوا نمی کنه
چون دیگه این ورا نمیاد :-2-39-:
حداقل همیشه یه حرفی میزد که ما لبمون به خنده واشه

p_f_p
1390،06،13, ساعت : 09:05 قبل از ظهر
سلام
امروز خیلی زود بیدار شدم عجیب است:-2-27-:
دیشب تا ثانیه اخر 2 سایت بودم
بابام ک از صبح رفته مامانمم باهاش رفت ک دنبال این کارای اداریش باشه ابلاغو و سازمان دهی و کوفت و زهرمار:-2-35-::-2-35-::-2-02-:
:-2-30-::-2-30-::-2-03-::-2-03-:
با صدای تلی بیدار شدم اخرشم نفهمیدم کی بود؟؟؟!!!!
دلم برای عمو امیرم تنگیده ای کاش نمی رفت ژاپن و تهران بود :-2-03-::-2-03-:
خاطراتو خوندم خیلی باحال بود مخصوصا برای مرجان از خنده مرده بودم:-2-32-:
اخ جون ماه رمضون تموم شد الانم با خیال راحت دارم اب البالو می خورم :-2-26-:
فیییییییییییییییییییییییی ییییییییلن

Cloud_Strife
1390،06،13, ساعت : 10:22 قبل از ظهر
سلام سلام:-2-25-:
چطوریایین؟من که خیلی خوبم.:-2-16-:

خاطره ی خاصی ندارم...امروز صب ساعت 9 صب از خواب نازم زدم پاشدم رفتم کلاس ویلون...این معلمه هر دفه یه کاری میکنه از خجالت سرخ شم:-2-14-: از بس که ازم تعریف میکنه!(جدی گفتما!):-2-38-:

دیشب شبکه 5 یه فیلمی داد به اسم بیگانه در مقابل شکارچی:-2-38-:.کی دیدش؟؟خیلی باحال بود!!!!و البته کمی تهوع آور:-2-35-:!!!!خلاصه با پدر محترم نشستیم دیدیمش مادر محترم هم سرش درد میکرد خواب بود خواهر محترمه هم که انقد ورجه وورجه کرده بود رو پای بابام خوابش برده بود طفلی.:-2-22-:

دیشب یه خواب عجیب غریبم دیدم:-2-08-:!کلا 5 شبه دارم خوابای عجیب غریب میبیینم!اون شب خواب یه فیلمو دیدم!البته فیلم واقعی نه ها!ولی کاملا یه فیلم سینمایی بود!بازیگراشم بازیگرای هری پاتر بودن:-2-06-:!اسم فیلمم پدیده بود:-2-06-:!!!تیتراژم داشت تازه قشنگ یادمه گفتش با درخشش اما واتسون در فیلم پدیده:-2-06-::-2-06-::-2-06-:!!!!!یه خواب چرتی بود صب پاشدم مردم از خنده:-2-06-:!خودمم توش بودم البته!:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

خب دیه،خاطره ی خاصی مد نظر مبارک نمیباشد...چیز خاصی شد می آییم اضاف میکنیم!:-2-08-:

فیلنات!:-2-25-::-2-25-::-2-25-:

پ.ن:کی دیشب بیگانه در مقابل شکارچی 1 رو دید؟؟:-2-38-:
پ.ن:مهتاب خانوم خاطره تونو خوندم مردم از خنده:-2-06-:!خدا بهتون صبر بده!:-2-06-:
پ.ن:چی شده مهرآسا جون...اول صبی ما رو هم به گریه انداختی:-2-30-:!ایشالا که مشکلت حل شه.:-2-39-:

مهراساجون
1390،06،13, ساعت : 10:25 قبل از ظهر
سلام بچه ها..خوبید؟
امیدوارم همتون وب باشید..
امیدوارم صبح خوب و قشنگی و اغاز کره باشی..نه مثل من که با هزار شوق و شوق پا شدم...اما....:-2-15-:اما اول صبحی حالم بهم ریخت..
میخواستم دنیا رو سرم خراب شه...
گوشی زنگ خورد..برش داشتم...یه حرفایی بم زد که تحملشو نداشتم....کاش بم نمیگفت...اصلا نمیونست اون حرفا رو از زبون اون تحمل کنم...خیلی برام عزیز بود..من میخواستم خوشحالش نم اما.اما همه چی خراب تر شد..تقصیر من نبودا...:-2-15-:
هه...اول صبحی ادمو به چه روزی اندازنا....یه مدت نمیام اینجا.شاید بهتر شه.شاید بهتر شم..شاید همه چی خوب شه...
امشب اخرین بار میام..بعد تا ......(زودی بر میگردم:-2-39-:...دلم میخوا پ.خ ها و پیام بازدیدکنده هامو ببندم...حوصله ی هیشکی و ندارم...:-2-30-:حوصله ی خودمم ندارم....!کاش زنگ بزنه و بگه اشتباه شد..کاش:-2-30-:)
دلم میخواست همون موقع بزنم زیر گریه..اما مگه اون بغض لعنتی بیرون میومدم:-2-30-:هر کاری کردم نیومد که نیومد:-2-15-:
صبحمون و با یه اتفاق بد شروع کردیم..ببین تا شب چی میشه...ه..خدا به داد برســــــــــــــــــه...
خسته شدم دیه..خیلی خسته شدم...دیه تحمل ندارم خداجونم...نبــــــــــــــ ـــاید اونا رو میگفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت :-2-30-:



پ.ن: Cloud_Strife .......اگه میشه برام دعا کن...زودی حل شه.فراموش کنه...یا بگه اشتباه بوده....
ببخشید اول صبحی حال شما رو گرفت..:-118-:معذرت..فقط خواستم سبک شم:-2-15-:
پ.ن:girl street....اتفاقا طرف خیلی خیلی بهم نزدیک بود...


امیدوارم روز شما حداقل خوش باشه:-118-:
شهریور90

brain storm
1390،06،13, ساعت : 10:41 قبل از ظهر
سلام...
ما الآن در اوج سردردیم...دیشب ساعت 3:30 خوابیدم...صبح با صدای پدر گرامی که رو پیغامگیر شماره داوطلبی ازم می پرسید خواب از کله مون پرید...
بیدار شدیم شماره داوطلبیه آزاد رو به پدرمون دادیم رفتیم خوابیدیم ...تا چشممون رو گذاشتیم رو هم دوباره صدای زیبای تلفن در سر ما پیچید...
باز هم پدر گرامی بود...نمره و درصدامون رو واسه مون خوند...شکر خدا آزادمون بخیر گذشت...تا ببینم دیگه سراسری چی میشه...
خب ما الآن خیلی خوشحالیم....
روز همگی خوش دوستان:-2-40-:

Babak
1390،06،13, ساعت : 11:29 قبل از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
يكشنبه 13 شهريور ماه سال 90
تو اين مدت كه كم مي نوشتم ... خاطره هر روزم رو مينوشتم ....برام يه عادت شده ...عادتي كه بعد از چند سال دوباره برگشت.. حس خوبي ندارم...هميشه از دلتنگي هاي بعد از خوشي مي ترسم...يه حس غريب...
در طول روز سرم رو با هر چيزي كه بتونه فكرم رو منحرف كنه گرم ميكنم ولي امان ازموقع خواب...
بزرگترين آرزوم اين شده كه 10 روز ..فقط 10 روز ...سرم رو بدون افكار آزار دهنده بزارم روي بالش ...
وهمين كه چشم ها مو بستم خوابم ببره...خوابي عميق و پر از آرامش...
امروز يكي از بچه هاي اداره بهم گفت احتمالا" ماه اينده ثبت نام ميكنن واسه مشهد...دلم خيلي تنگ شده برا امام رضا...
تغييراتي در زندگي روزمره ام ايجاد كردم...ميگم مي خندم...شيطوني ميكنم ...سربه سر دوستام ميزارم ..
اما اين اون چيزي نيست كه بتونه بهم آرامش بده...
باورم كن خيلي تنهام...
باورم كن خيلي خسته ام...
كاشكي از چشمام بخوني...
كه خيلي وقته دل بريدم...
اگه مي شنوي صدام رو ...
بين اين همه فرياد....
كمكم كن كه رها شم...
برم از بين اين همه بيداد...
باورم كن... خيلي دلتنگم...
دلتنگ .....
فرهاد داداش:زود به زود بنويس برادر ..دلمون واست تنگ ميشه:-2-40-:
سعيد جان: ما هميشه به ياد شما هستيم :-2-40-:
الهام خانم::-2-40-:
بچه هاي ميتينگ:يه چيزي رو ما يادمون رفت بگيم :-2-31-:...اين جوجه ها كه خوردين خوب؟؟ :-2-38-:داستان ها داشت ها!!
الان كه خوردين ميگم :-2-35-:...يه بنده خدايي بود كه هندزفيري تو گوشش بود؟؟:-2-22-: خيلي هم باهاش كار مي كرد خوب؟
يه لحظه اين هندزفيري گم شد:-2-31-: ...بعد ما از توي جوجه ها درش آورديم:-2-37-:...خدا كنه كسي مريض نشده باشه...:-2-39-:
راستي زهرا يكم فكر كن :-2-38-:...اونجا گفتي شوكول نبودا...يكي ديگه بود...:-2-27-:
بعد ها نوشت: 5 شنبه خط مان يك طرفه شد ..رفتيم درست كرديم ..امروز دوباره يك طرفه شده نميدونم آه كي پشت سر ماست:-2-36-:

لیا
1390،06،13, ساعت : 12:02 بعد از ظهر
یکشنبه 13شهریور 1390 خورشیدی
4شوال1432 قمری
3 سپتامبر 2011 میلادی

سلام . تقریباً ظهرتون بخیر:-2-25-: عرض کنم خدمتتون که زیاد وقتتونو نمی گیرم چون خاطره خاصی نیست و هر چی هم گفتنی (از میتینگ پنج شنبه) بود بقیه گفتن.فقط می خوام از همه تشکر کنم .هوای خوب، جو خوب و از همه مهمتر دوستای خوب باعث شدن که روز خوبی داشته باشم.امید وارم حضورم مفید :-2-35-:که نه ،حداقل قابل تحمل بوده باشه. جای اونایی که نبودن هم خیلی خالی بود.
از اینکه تلگرافی خاطره می نویسم و تشکر می کنم معذرت می خوام چون حالم اصلاً خوب نیست . از اون سرماهایی که ناهور نویدشو می داد:-2-28-: خوردم. قیافم تابلو شده :-2-:، چشمام سرخ سرخه :-43-:، تب هم دارم:-40-: . بدترین قسمتش یه کوه کاریه که رو میزم ریخته و باید انجامشون بدم و یه بند هم که آدمو صدا می کنن. :-2-28-:
حیف که کسی رو نشنیدم از سرما خوردگی مرده باشه وگرنه ننه من قریبم در می آوردم.:-2-36-:

آقا ما رفتیم .
آخه دلم نمیاد اسم نبرم
شبنم جان :-2-40-: مینای عزیزم :-2-40-: ناهورمهربونم :-2-40-:زهرای عزیزم :-2-40-: ندا جان :-2-40-: آیلا جان :-2-40-:مژگان جون:-2-40-:
فرشید جان :-2-40-: محمد عزیز :-2-40-:ماهان عزیز :-2-40-:بابک جان:-2-40-: از همتون ممنونم

الی جان ، سعیدجان ، امیر حسین عزیز جاتون خیلی خالی بود.:-2-40-:


روز خوش
تنتان به ناز طبیبان نیازمند مباد :-63-:

sara.6887
1390،06،13, ساعت : 12:14 بعد از ظهر
سلوم عرض شد :-2-40-:
بچه ها دیشب نمی دونید چی به من گذشت:-2-30-:
بگم؟:-2-35-:
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دخترنازی بود که بنده بودم:mrgreen:دیشب ساعت 12 بود که دختر عمه محترم smsداد که بیا خونه مامان جون خونه مامان جونم هم طبقه اول خونه ماست من هم با لباس تو خونه ای رفتم :-2-28-:خلاصه یکم که نشستیم عمه گرامی گفت اون یکی عمم ازکرج با عروس و داماد و نوه و بچه دارن میان سریع بلند شدم برم بالا یه لباس ابرومند تنم کنم چشتون روز بد نبینه هرچی در زدم کسی درو به روی من فلک زده باز نکرد حالا تازه ساعت 1 بودا مامی و ددی محترم خوابیده بودن:-2-36-:منم برگشتم:-2-28-:همون موقع مهمونا هم رسیدن منم با اون لباسا ابروم رفت.
اخه بگو 1 نصفه شب موقع اومدن:-2-22-:

bahar1313
1390،06،13, ساعت : 01:07 بعد از ظهر
یکشنبه 13 شهریور 90

سلام.

ما برگشتیم. دلم برای خاطره خیلی تنگ شده بود.

آقا مشهد غلغله بود، یعنی غلغله ها. سوزن می نداختی زمین نمی یومد. رستورانا تا 3 شب مشغول غذا پختن بودن. من همیشه می گم طفلک مشهدیا چه می کشن با این زوار بازار همیشگی. کلی برا همگیتون دعا کردم. جدی می گم . خیلیاتون خیلی دم نظرم بودید. تا میومدم واسه خودم دعا کنم زرتی می پریدید جلو نمی ذاشتید .

آقا ما هی از دم این قصر طلایی رد می شدیم ، هی بیشتر و بیشتر شیفته معماریش می شدیم. هی این عربای انا مایه دار اونجا جولون می دادن. هی ما حرص می خوریدم. من چادر عربی سر کرده بودم. یه دونه از این دشداشه پوشا فک کرده بود من بحرینی ام. اومده بود هی عربی بلغور می کرد. رشته ی مادر جانمان زبان عربی بوده ایشون توجیهش کرد که ما مال همین خاک پاک ایران خودمونیم. کلا امسال خیلی مسافر عرب تو مشهد زیاد بود. هیشوقت به این کثرت نبود جمعیتشون.

جاتون خالی شب عید فطر هوام خنک بود ، تو حیاط حرم جامعه کبیره خوندن یک حالی داد ، مصفا شدیم کلی. یه آقاهه م مولودی خوند. خیلی خشنگ خوند. هی ما حسودیمون شد به اونایی که مشهدن تن تن می رن حرم. راستی پریس واسه توام خیلی دعا کردم. دعا کردم زود زود بری دیدن اما رضا .

دیگه اینکه کمی هم سیاحت کردیم. رفتیم شبهای عنبران که من خیلی دوزتش دارم. کوهستان پارکم رفتیم. واسه اولین بار یه تونل وحشت واقعا وحشتناک سوار شدم. یعنی من تا 5 دقیقه بعد جیغ می زدم. خیلی ترسناک بود جدی می گم. یه سر رفتیم قدمگاه. خیلی عجیب بود ولی کلا خوشم نیومد. از اینکه ما ایرانیا واسه ی هرچیزی یه ضریح مطلا درست می کنیم اصلاا خوشم نمی یاد.
جالبه یه بار یکی از اقوام که تازه مسلمون شده بود و از سوئد اومده بود رو بردیم حرم امام رضا. تعبیر خیلی جالبی کرد که شاید تا حالا هیچکدوم دقت نکرده باشیم. می گفت چرا فقط درایی که طلایین اینقد شلوغن. اگه دقت کنید می بینید که کسی به اون صورت درای چوبی رو نمی بوسه. به نظر من همه جای حرم مقدسه. اصلا فرقی نمی کنه دم ضریح باشی یا توی حیاط ، ولی بعضیا وارد حرم که می شن همچین می رن سمت ضریح که انگار میدون جنگه. درسته به خاطر علاقه ی زیادشونه ولی به نظرم اصلا وجهه خوبی نداره. همینجوریشم خیلیا دنبال خراب کردن وجهه شیعه ان. دیگه بهونه ندیم بهشون.


عجله دارم که شهریور زودتر تموم شه. اصلا هیچوقت تو شهریور دلم آروم و قرار نمی گیره. احساس آرامش ندارم توش. انگار توی نیمه ی سال حس سردرگمی می خواد خفم کنه.

دارم یه کلیپ تبلیغاتی طراحی می کنم برای شرکت. دوست دارم اینکارو. اینکه با بالا پاییین شدن آهنگ عکسارو بالا پایین می کنم ، کار جالبیه. خیلی جالب.

می بینم که نم بینم که. رفتین میتینگ و جای مام اصلا خالی مالی نبوده. خوشحالم که به همگی تون خوش گذشته.

دل نگران بهنوشم. بی خبری هیچوقت بوی خوبی نمی ده.

لیلا لوسی هنوز دس دردت خوب نشده

فاطی:-2-25-:
شادی:-2-40-:

تونستید یه سر به این تاپیک بزنید. خیلی برام جالبه که مسابقات فرهنگی توی همچین فرومی اینقدر کم طرفداره:
http://www.forum.98ia.com/t291403.html (http://www.forum.98ia.com/t291403.html)


روزتون به شادی و شادکامی

.arsana.
1390،06،13, ساعت : 01:08 بعد از ظهر
:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
آزاد قبول نشدم:-2-30-::-2-30-::-2-36-::-2-36-:
البته آزمایشی بودااااااا:-2-37-:
ولی ناامید شدم:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
البت کف کردم اساسی :-2-22-: ادبیات 53 درصد:-2-27-::-2-37-:
این بالاترین درصدم بود:-2-31-::-2-30-::-2-30-:
ترازمم 5442:-2-36-::-2-09-:یعنی گند :-2-42-:
بچه ها گفتن انقدر اعتماد به نفس نداشته باش آزمایشی 6000 عمرا ولی من...:-2-42-::-2-09-:
یه انتخابم زدم اونم معماری تهران مرکز:-2-43-:
آخه خنگ خدا :-2-09-:
انقدر پشیمونم :-2-30-: اگه فیزیک علوم تحقیقات زده بودم قبول میشدم:-2-42-:
احمق نفهم مزخرف قاطی دیوونه ی...:-119-::-2-33-:با خودم بودم:-2-22-:
ولی فکم افتاد ادبیات انقدر زدم:-2-37-::-2-16-:عربی و دینی هم 40 :-2-14-:اختصاصیا فیزیک بهترینش بود 20 درصد:-2-06-: :-119-: واسه همین گند زدم دیگه:-2-43-:
چرا ناامید هلی؟:-2-27-:
این آزمایشی بود.سال دیگه دولتی شو قبولی:-2-41-:(چه جسارتا:-2-35-:)

ما برویم نهارخوران:-2-37-:
:-2-14-::-2-43-:

شبنم
1390،06،13, ساعت : 01:14 بعد از ظهر
گردنم درد میکنه

کتفم هم همین طور

از صبح تا حالا اندازه یه ماه کار کردم

نمیخوام

دوست ندارم

نمیخوام

دوست ندارم

نمیخواممممممممممممممم :-2-33-:

خاطره ها رو هم همین جوری نیگا کردم نخوندم وقت ندارم :-2-30-:

nairika
1390،06،13, ساعت : 01:47 بعد از ظهر
بد شانسي يعني::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
به هواي عابر بانكت تا قرون آخر پولت رو خرج كني اونوقت هر بانكي كه ميري بعد كلي صف وايسادن يا بهت پول نميده يا از انجام عمليات معذوره و مجبورت ميكنه كل شهر رو پياده گز كني تا يه بانكه ديگه پيدا كني:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
به هواي خير خواهي سوار ماشين كه شدي به يه خانوم كه با كلي بار و نوزاد نشسته پهلوت پيشنهاد كمك ميدي اونوقت اون ازت ميخواد بچه اش رو تا انتهاي مسير بغلت كني و يادش ميره كه بگه بچه اش پوشك نيست و بچه هم يادش ميره كه بغل مامانش نيست و كار خرابي ميكنه:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
به هواي اينكه امروز تو شركت تهنايي يه حال اساسي به خودت ميدي و يه نهار مفصل سفارش ميدي و همكارت قبل از پيك رستوران ميرسه و همچين تپل ميزنه تو گوش نهارت و گشنه ميموني:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
به هواي مرخصي واسه امتحان سه شنبه و پنج شنبه ات از قبل چيزي نميخوني و همين امروز ميفهمي كه از مرخصي خبري نيست و بايد چم چاره بگيري واسه درسايي كه نخوندي اونم چي مهندسي نرم افزار 2 با طراحي و پياده سازي زبانها كه هوچي ازشون نميدوني:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
يعني بازم نياز هست تا بگم من چقدر خوش شانسم يا كافيه:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
جالبيش اينه كه همه اين اتفاقا از ديروز تا امروز رخ داده يعني فكر كنم من خداي شانسم:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
خوب همين ديگه:-2-28-: راستي منبعد به هواي هيچي هيچ كاري نميكنم:-2-43-: (نتيجه اخلاقي:-2-35-:)
فعلنات:-2-38-:
احتمالا رفتم تا هفته بعد يعني الان شديد محتاجم به دعا:-2-39-:
همين الان نوشت:
به هواي كتاب دوستت دنبال كتاب نري بعد همين الان بفهمي كتابي در كار نيست آخه من كتاب از كوووووووووووووجاااااااااا ااااا گير بيارم حاااااااااااااااالااااااا ااااااااا:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

bahooneh10
1390،06،13, ساعت : 01:50 بعد از ظهر
شبنم ریلکس ریلکس ریلکس...
لیا آرامش آرامش آرامش...


ما هستیم... بی کار .. کاری از دستمون بر میاد کمک حالتون باشه بفرماین که دریغ نمی کنیم....
یه چهار روز ناقابل بند 62 تا ماده کوفتی بودم...یعنی نفسم رو بریدا... هنوزم بعضی نکاتش مونده که سرک می کشم بهش... یه قانون محشا بود که باید 62 تا ماده اول رو از این می خوندم... هر ماده 6، 7 صفحه جان خودم دست کم توضیح محشا اش بود..یعنی نفسم رو بریدا... دیگه نمی تونستم تکون بخورم...عوضش پریشب که رفتم روی ماده 63 و از این قانون جیبی ها یه نفس راحت کشیدم... یه کله تا ماده 205 پیش رفتم...انقده حال داد...خیلی حس خوبی بود....
صبح با یه من عسل هم خورده نشدم.. با اخلاق سگی مبارکم یه چند تا پاچه از اعضای محترم خانواده گرفتم که بعدش خجالت کشیدم و در پی ماس مالی خرابکاری م در خدمات ناهار کمک کردم... واقعا اخلاق ندارما... خودمم می دونم....
دیروز رفتم یه برنامه افیس بگم برام بزنند گفتم بزار بگم یه دی وی دی از اپدیت همه برنامه ها بده بهم...
دی وی دیه ها... مینی کینگ و جی تولزم اینقده باحال نبود که این هست... خیلی به دردم خورد....خیلی...افیس هم داشت... کیف کردم...
یه نرم افزارم داره که کیبورد میوزیک هستش...خیلی باحاله می تونی روی نت ها تنظیم کنی و با هر سازی خواستی اهنگ بزنی....
سرمون گرمه ها...
این هفته یه مسافر عزیز از راه می رسه... از الان دست و دلم داره برای چهارشنبه می لرزه... خیلی ذوق دارم...خیلی هیجان زده ام...امیدوارم سفرش بی خطر باشه...
دیگه:
برو بچ خاطره بنویسید ما می خواهیم خاطره بخوانیم...چیرا نمی نویسید....
بهی.. امیدوارم دلیل نبودت یه بهانه خوب و شاد باشه....
برو بچ:-2-40-:

NAVA22
1390،06،13, ساعت : 02:19 بعد از ظهر
ما بسی خوشحال می باشیم اولویت اولمان قبول شدیم مهندسی صنایع :-2-32-:اصلا" نمی دانیم چه هست اون روز همینجوری این رشته رو زدیم :-2-22-::-24-:اولویت دوممان هم کامپیوتره به خودمان امیدورار شدیم. :-2-16-:

feedback
1390،06،13, ساعت : 02:49 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام به همه از دم :-2-06-:
انقدر حس خنده دارم که نگو. دلیلش این نوشته هست :-2-06-: :

" قابل توجه دانشجویان استاد بائی:

ایمیل ایشان هک شده ، هرگونه دریافت ایمیل خارج از مسئولیت ایشان می باشد. "
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
این استاده گویا تو دانشگاه ما درس میده چون داشتم تو سایت دانشگاه برد روی اتاق اساتید دانشکده فنی رو چک میکردم دیدم اینو زده. مردم از خنده :-2-06-:
ایمیل استاد رو هک کردن چه حالی میده ها. موقع تحویل پروژه بوده گویا :-2-06-: خیلی باحال بود. :-2-06-:
کلاً سوژه بازاره دانشگاه ما ، سوتی هم زیاد پیدا میشه توش یادم باشه از این به بعد سوتیای دانشگاه رو اینجا بنویسم فیض ببرید. :-2-06-:
بر و بچ کی آزاد قبول شده؟ بگید یالا ببینم. :-2-08-: اونایی که قبول شدن مبارکشون باشه :-118-:
تو تاپیک زیر اعلام کنید قبولیاتون رو یا ترازتون رو که دوستان دیگه هم مطلع بشن مخصوصاً اونایی که امسال کنکور دارن. مرسی :-118-:
http://www.forum.98ia.com/t236054-18.html#post2819921
امروز 3 تا از کارامو فرستادم به 26 تا لیبل دنیا :-2-20-:
منتظر جوابشون باید باشم. البته به لیبل سطح 1 هم دادم که نمیدونم چی جواب میده. یکی دو هفته ای باید معطل بمونم. :-2-36-:
پ.ن : دوستانی که اسم بنده را بردند :-2-22-: ممنانیم :-2-40-: ما خودمان هم میدانیم زیاد طرفدار داریم خجالتمان بدهید :-2-06-::-2-06-: (وجدان : بچم خیلی عقده ای شده :-2-15-:) :-2-06-:
پ.ن : مامان شبنم :-2-30-::-2-30-: کم تو خونه کار میکنی کهنه های ماهارو میشوری؟ حالا شرکت هم باید کار کنی کهنه هاشونو بشوری؟ :-2-14-: (نه ببخشید کارای اداری انجام بدی؟) :-2-30-: یه عالمه خسته نباشی مامان شری :-2-16-::-2-32-:
این گل هم فقط مخصوص مامان شبنم خودمه دلتون بسوزه :-2-26-: :
http://s2.picofile.com/file/7131199565/free_wallpaper_44.jpg
پ.ن : بچه هایی که قبول شدند مبارکشون باشه :-118-:
پ.ن : بهنوش (behiii319) کجایی؟ چرا پس خاطره نمینویسی؟ از طرف ما هم نائب الزیاره باش. :-2-15-::-2-15-:
پ.ن : آنیتا خانم شما هم خاطره ها رو میخونید؟ :-2-37-::-2-41-:
راستی معدل ترم تابستونم شد : 17:33 :-2-16-: دو تا رو شدم 17.5 یکی هم 17 :-2-16-: مهسا پل شدم 17 :-2-16-:
جمعه هم انتخاب واحد دارم. وای چه زود میرسه ترم پاییز :-2-30-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 13 شهریورماه 90 خورشیدی / ساعت 14:50

Zanessa
1390،06،13, ساعت : 02:54 بعد از ظهر
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

به زور ساعت 3:30 دیشب خوابیدم صبح ساعت 7 بلند شدم .این دو ساعت و نیمو انقدر بد خوابیدم که فکر میکردم بیدارم :-22-:بالاخره ساعت 9:15 رفتیم استخر...حالا نشستیم اونجا مگه این مدیران ِ محترم نشریف میارن :-29-: ساعت یه ربع به 9 پیداشون شد تا بالاخره ساعت 10 ما موفق شدیم بریم تو.:-2-43-:
بعد از یه ماه بالاخره استخـــــــــــر ... حق ندارین بخندین :-2-09-: ولی شیرجه که زدم حس کردم یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد :-4-:جایتان خالی با مماخ ِ گرفته تمرین ِ امروزو به پایان رساندیم و آمدیم خونه.آخه مامانه دستور داده بود 1 سانس بیشتر نمیمونی میخوایم بریم مانتو بگیریم .( اینجانب نه کتابامو گرفتم نه مانتومو نه هنوز ثبت نام کردم :-65-:)
+عصرم میخوایم بریم مانتو بگیریم چون صبح که آمدم نرفتیم بگیریم.:-2-17-:
+دیشب ساعت 1 رعنا رسید تهران نیامده کشیدمش یاهو :-4-:
+سرم درد میکنه ....
+تخت من دو طبقه س بعد یه بینگولکی اون بالاس در نقش ِ نرده که من نیفتم پایین نصف شب :-2-07-:بعد دو روز پیش خواهرم و دوستاش لطف کردن اینو از جا در آوردن :-2-28-: مهرگان ( دختر پسر عمه م ) دیده میگه : سمن شب نیفتی کله پاچه شی ؟ :-2-14-:
+اینم از چرتو پتای امروز...مال ِ بقیه رم به علت سر درد نخوندم هنوز...

پ.ن: ناهور من یه نرم افزار دیدم شبیه اینی که میگی اما باهاش پیانو میشد زد.بسی باحال بود.تایپ که میکرید صدای پیانو بلند میشد :-2-06-:
سمن
سیزدهم شهریور ماه ک هزار و سیصد و نود
2:52 بعد از ظهر

Star_69
1390،06،13, ساعت : 03:01 بعد از ظهر
سیلام :-2-08-:

پ.ن:جوجه با طعم هندزفیری عالی میشه(بچه ها پنج شنبه تجربه اش کردن دیگه :-2-06-:)
نه بابا از اول گفتم شوکول :-2-22-:
جهت آشنایی بیشتر به پروفایلش تو سایت مراجعه کنید مستر بابک :mrgreen: همین شکول میشه ولی خارجستونیش :-2-08-:

خاطره ی خاصی ندارم مثل همیشه منم و یه دنیا کار و سرعت پایین!
این درخواست ای دی اس الم رو هم هنوز جواب ندادم شدیدا قاطی هستم :-2-36-:

پ.ن:الهام گلی بابا منو تو شرایط رمنس قرار نده برا قلبم خوب نی :-2-22-:
پ.ن:لیا :-118-:

همین!

Elnaz
1390،06،13, ساعت : 03:09 بعد از ظهر
سلام
امروز چندمه؟:-2-37-:
دیروز با گل باقالی حرف زدم دلم برا صدای ...تنگ شده بود(از پر کردن جای خالی معذورم):-65-:چرا جمعه ها من نمیتونم برم این بشر رو ببینم یه جمعه خالی میخوام بدون مهمون و مهمون بازی:-2-09-:
امروز دیر رسیدم اومدم بیام تو دیدم مودور از ماشین اومد پایین خوش شانسی به این میگن:-2-02-::-2-29-:
دیروز هی میرفتم سر یخچال شرکت قحطی زده شده بود صبح بارو بنه جمع کردم اوردم گشنه نمونم یه وقت:-2-02-:
از صبح کتاب باز کردم بشینم تایپ کنم هنوز وقت نکردم :-2-22-:
دارم باز برمیگردم به حسی که دوماه پیش داشتم متفرم از اون حس نمیخوام برگردم:-2-30-:
سعید کهنه کجا بود مای بی بی مای بی بی بود کمر عاطی نصف شد اینا رو خرید:-2-09-:اون مامان بشو برات نیستا ببین دوتا پسراشو به مزایده گذاشته:-2-22-::-120-:هیشکیم نمیخرشون:-2-22-:
این عکسم جهت باز کردن چشم خریدار احتمالی
http://www.pic4ever.com/images/laugh.gifhttp://www.pic4ever.com/images/926.gifhttp://www.pic4ever.com/images/shocked.gif
خودتو با بچه های من چی کار داری؟ :-2-33-:
بچه هات با من کار دارنن:-2-22-:صبح که میای بیرون در وببند روشون:-2-22-:
نیازبه معرفی نداره دیگه:-2-11-:
بهار زیارت قبول:-118-:
بهی ایشالهه مثل همیشه بی خبری خوش خبریه:-118-:
الهام جونم مرسی:-118-:
لیا جونم ایشالهه زود زود بهتر شی خانومی:-118-:
مبارک گارفیلد قبول شد:-2-16-:
منیر مشکوک میزنه کجاس:-2-41-:

شبنم
1390،06،13, ساعت : 03:11 بعد از ظهر
تموم شد :-2-16-::-2-16-::-2-16-:

مینا دیگه دوستت ندارم یادم میمونه نصفه صفحه ترجمه مو کمک نکردی :-2-42-:

امروز حکایتی بود این کار کردن ما :-2-09-: از سر صبح این یارو :-2-43-: 10 صفحه کاتالوگ تخصصی آورده میگه ترجمه کن .نشستم سر اون ، بعد مسئول مالیمون اومده چند تا نامه رسیدگی به شکایت بزن سریع برم دارایی . اونو زدم گفت مهر و امضا :-2-27-: یادم افتاد به دلیل تعویض کیفهایم مهر شرکت و کلیدام مونده تو اون یکی کیفم توخونه :-2-39-: گفتم مهر لا موجود . باید زنگ بزنم بیارن. گفت من میرم اگه قبول نکردن میگم با مهرشو سریع برام بفرستی.
دیگه زنگ زدم خونه بعد کلی آدرس دادن مهر پیدا شده را با آژانس فرستادن . سر جمع تا الان 13 تومن پول آژانس دادم :-2-28-: با برگشتنی که نمیتونم با این گردنم با اتوبوس برم میشه 20 تومن :-2-36-:از اون ور هی ایمیل میاد مثل زبل خان می پرم تا یارو جواب نداده جواب بدم می بینم اونم از اون ور جواب میده :-2-43-: الان مشتریامون میگن اینا خل شدن به سلامتی

خدا رو شکر حالا تموم شد همه اش. یه چند تایی از کلمه هاشم نمیدونستم انگلیسیشو نوشتم حاجی خودش حدس بزنه مثلا فرنگ بزرگ شده :-2-22-:
خوشحالممممممم :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

بچه ام سمان رشته ای که میخواست آزاد تهران قبول شده . :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
پر رو زنگ زده میگه باید به همه ناهار بدی من کاری ندارم :-2-37-: روزشم واسه خودش تعیین کرده دوشنبه یا سه شنبه :-2-28-: از همین الان واسه اساتید این وروجک طلب صبر جمیل دارم :-2-30-:

منیرم قبول شده که نمیره :-2-09-:

زهرا تو چه کردی؟

سعید :-2-43-::-2-43-: حالمو به هم زدی با اون جمله ات :-2-09-: ولی گلاتو دوز داشتم :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

پسریای دیگه ام که از این کارا بلد نیستن جز تهدید مادرشون :-2-36-:
لیا بیا در آغوش خودم ننه من غریبم بازی رو پایه ام :-2-30-:

داداش محترم ساعت 3 اومده از من ناهارم میخواد :-2-09-:
مینا دوزت ندارم :-2-42-:




شبنم:-2-33-: تا شمال میای و به من نمیگی؟:-2-43-:اونم سیسنگان:-2-43-:


الی من اینو بعدا پاک میکنم

من اومم سیسنگان:-2-19-::-2-19-::-2-19-: تو حلقومم گیر کنه اگه اومده باشم :-2-22-:
ما پارسال عید اومدیم اون ورا از اون به بعد از کمربندی تهرانم خارج نشدیم حتی به قصد قم :-2-22-: مشهدمونم هوایی بود

چیرا بهتون میزنی هان :-2-36-:
معرفی میکنم بچه هامو :-2-22-:
http://www.pic4ever.com/images/laugh.gifhttp://www.pic4ever.com/images/926.gifhttp://www.pic4ever.com/images/shocked.gif
اولی http://www.pic4ever.com/images/laugh.gif بین سعید و سمان دو به شکیم :-2-22-:
دومی http://www.pic4ever.com/images/926.gif فرهاد میباشیه :-2-28-:
سومی http://www.pic4ever.com/images/shocked.gifبابک میباشیه :-2-22-:
بیا سعید ببین این مامانته حتی بچگیاتم یادش نیست که تو بودی یا سمان:-2-06-:

s.love
1390،06،13, ساعت : 03:24 بعد از ظهر
من که هیچ وقت خاطره نمی خوندم بگو امروزم نمی خوندی دیگه بچه:-2-28-:
آخه چرا دل آدمو آب می کنید؟:-2-30-:
شبنم:-2-33-: تا شمال میای و به من نمیگی؟:-2-43-:اونم سیسنگان:-2-43-:
خوشحالم که بتون خوش گذشته:-2-16-:
قبل اینکه بیام اینجا تا دلتون بخواد کوزتی کردم :-2-30-:
صبح بلند شدم رفتم خونه ی مادرجون دیدم نی نی بیداره بغلش کردم:-2-16-: شیرش و بالا آورد رو آستینم:-2-31-:
نی نی رو دادیم مامانش اومدیم خونه کوزتی کردیم:-2-31-:
امروز دوستم می خواد بیاد پیشم خیلی وقته همو ندیدیم:-2-16-:
قراره نقاشی هاشم بیاره :-2-38-:
یادم باشه امروز به فاطی زنگ بزنم بگم فردا بیاد پیشم ولی فردا غروب کلاس دارم ایییی:-2-09-:
برم تا زهرا نیومده به تایپام برسم:-2-08-:
بعدتر نوشت:
:-2-06-::-2-06-:
شبنم چرا میزنی؟
لیا اسمتو تو پستش آورد فکر کردم توام بودی:-2-35-:

مینا
1390،06،13, ساعت : 03:32 بعد از ظهر
سلام

لیلا اصلاً روت شد این حرفو بزنی ؟ نیم صفحه چیه که منم تو ترجمش کمکت کنم ؟ :-2-28-:در ضمن من اینکارو کردم تا تو ترجمت پیشرفت کنه :-2-41-:


در ضمن یه هفته وقت داری کارای ...رو درست کنی وگرنه ... :-2-28-:




شدیداً دلم میخواد یه مدت طولانی برم که یه جائی که هیچ کیو نشناسم و به هیچ چی هم فکر نکنم . :-2-36-:

از همۀ بچه هائی که 5 شنبه اومدن و یه خاطرۀ خوب ساختن ممنون :-118-:

الی و بهار و بقیه (ببخشید الان مغزم یاری نمیکنه ) جاتون حسابی خالی بود . :-118-:


ما هم منتظر یه مهمون عزیز هستیم که خیلی برای دیدنش هیجان زده ایم :-2-27-:

SaRa
1390،06،13, ساعت : 03:33 بعد از ظهر
سلاممممممممم به همگی خوبید؟؟؟
من که دارم از خستگی می میرم الان هم سرکار هستم ولی دیدم نتش مفته گفتم یه سر بیام سایت براتون از این چند روز تعطیلات بگم ... جونم براتون بگه چهارشنبه با خانواده به سمت شمال حرکت کردیم کلی تو ترافیک جاده موندیم که مسیر 3-4 ساعته رو 7 ساعته رفتیم ...
جمعه عروسی دختر عمه ام بود، عروسی که چه عرض کنممممم؛ بگو مجلس گناه بگو مجلس ....
افتضاح بود، ساعت 9 فامیلای نزدیک برای عقد کنون رفته بودیم ولی ساعت 12 مجلس رسمی شروع شد من که از سردرد دیگه چشمام باز نمیشد، ساعت 5 هم بلیط اتوبوس داشتم که برگردم سمت تهران تا به محل کارم برسم، ساعت 3:30 بود که یه دفعه دیدیم اماکن ریختش تو باغ که آقا این چه بساطیه جمعش کنید و این حرفا آخه بساط فسق و فجور هم پهن بود دیگه کلی اذیت کردن ولی کلا به شخص خاصی گیر ندادن دیگه بابام منو میخواست برسونه به ترمینال دیگه نفهمیدم بقیه مراسم چی شد ما از مجلس خارج شدیم ....
خداییش آخر نامردی نیست ؟؟؟ بابام ماشین داشته باشه بعد دخترش با اتوبوس برگرده با اون همه خستگی؟؟ آقا فقط به خاطر مادر اینجانبات یه هفته مرخصی رد کرده و موندن شمال برای تفریح، منه بدبخت اومدم پی یه لقمه نون !!!
دیگه اینکه تو راه برگشت کوه ریزش کرده بود و تصادف شده بود من 4ساعت پشت ترافیک موندم و نتونستم سرکار برم و برام غیبت رد شد ( یکی بگه غیبت با مرخصی چه فرقی داره؟؟ من که نفهمیدممم ) دیروز تا رسیدم تهران رفتم کلاس زبان ... امروز هم خیلی خستم دیشب نتونستم خوب بخوابمممم ...
این بود شرحی از وقایع این چند روز ... از سر بیکاری گفتم بیام بنویسم

s.love
1390،06،13, ساعت : 03:43 بعد از ظهر
شبنم پاک کن پستمو


آقا ما رفتیم .
آخه دلم نمیاد اسم نبرم
شبنم جان :-2-40-: مینای عزیزم :-2-40-: ناهورمهربونم :-2-40-:زهرای عزیزم :-2-40-: ندا جان :-2-40-: آیلا جان :-2-40-:مژگان جون:-2-40-:
فرشید جان :-2-40-: محمد عزیز :-2-40-:ماهان عزیز :-2-40-:بابک جان:-2-40-: از همتون ممنونم


الی جان ، سعیدجان ، امیر حسین عزیز جاتون خیلی خالی بود.:-2-40-:



اینو مگه لیا ننوشته؟:-2-14-:


عزیزمی :-2-06-::-2-06-: لیا با ما اومده بود کوه دارآباد. اونیکه با دوستاش پیچونده بود رفته بود جنگل سیسنگان پرنیا patrin بود :-2-22-:

:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
شبنم:-24-::-24-:
باشه تو بی من جایی م خواستی برو:-24-:
پرنیا:-2-06-:
این سوتی آخرتم دیدمااااااااااااااااااااا اااااااااا :-2-06-: ناهار چی خوردی دختر :-2-06-:

گلم فقط تو دیدی دیگه کسی ندید که:-2-06-:هیس باشه:-2-06-:
امروز حس ناهار خوردن نبود غذا رو دوس نداشتم:-2-42-: یه لقمه نون و پنیر خوردم:-2-30-:
من رفتم تا دیگه سوتی ندادم:-2-06-:
همش تقصیر توئه ها شبنم:-2-22-:

تو شیش و هشت میزنی به من چه دختر :-2-22-: اینا نشونه های خوبی نیست :-2-28-: مامانت کیه ؟ :-2-28-:

نشونه گفتنت منو کشته شبنم:-2-30-:
مامان مهشاد:-2-30-:
دلم واسش تنگ شده :-2-41-:

zohrewon
1390،06،13, ساعت : 03:49 بعد از ظهر
سلام!
امروز روز خوبیه!
کلی درسامو مرور کردم!
3 ساعت تو اینترنت چرخیدم!
الانم میخوام برم بازی کنم!
شبم میریم شهربازی!!!:-2-27-:

nemesis
1390،06،13, ساعت : 04:43 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی :-2-25-:

من دارم از پا درد و سر درد می میرم. :-2-39-:
برنامه دیروزمون که کلا بهم ریخت. :-2-28-: استخر نرفتیم :-2-28-: آب گرم نرفتیم :-2-28-: عوضش صبح رفتیم واسه من از دکتر پوست وقت گرفتیم بعد از اونجا رفتیم دندونپزشکی مامان دندون بکشه. تا ساعت 1:30 اونجا الاف بودیم :-2-15-: بعد تا بیایم برسیم خونه ساعت شد 3 :-2-15-: اونم به خاطر کمبود خط واحد :-2-36-: هر چقدر به مامان گفتم بیا با تاکسی بریم قبول نکرد. لج کرده بود که ببینیم این خط لامصب کی میاد :-2-41-: حالا اومده چقدرم شلوغ.
رسیدیم خونه و سه سوته یه ناهار دست و پا کردیم و ساعت 5 دوباره رفتیم دکتر، اینبار دکتر پوست. سه طبقه تو کلینیک با بدبختی رفتیم بالا ( نمی دونم چرا این کلینیکا پله هاشون استاندارد نیست :-2-33-:) . رفتیم گفت باید برین پایین پرونده بگیرین. مامان گفت بشین من میرم. رفت پایین و اومد بالا دیدیم قبض و جا گذاشته :-2-28-::-2-28-: دوباره رفت پایین و برگشت. :-2-22-: آخی طفلکی :-6-:
حالا دکتره آدرس یه دکتر دیگه رو هم داد. گفتیم برگشتنی هم بریم اونجا. ( کل رفت و برگشت و مامان هوای پیاده روی داشت. درست سر جمع 10 تا ایستگاه پیاده رفتیم.) :-43-::-43-: اونم اون یکی و پیدا نکردیم و قرار شد بریم بیمارستان.
ساعت 8 رسیدیم خونه. مامان گفت بریم شام بیرون. :-2-16-: بچه ها شام مهمونمون کردن ائل گلی. خیلی خوش گذشت.
فقط اعصابمون یه کم خط خطی شد. بعد شام هوس جیگر کردن... یه جیگر آوردنشون 40 دیقه طول کشید. محمدرضا و وحید (پسرخاله ام) هی رفتن و اومدن، آ[ر معلوم شد عوض جیگر قرار بوده برا ما 5 تا کوبیده و 1 جوجه بیارن که اینقدر طول کشیده :-2-22-::-2-22-:
حالا من صبح انقدر پیاده رفتم برداشتم شبم پاشنه بلند پوشیدم. بعد شام و اینام رفتیم دور استخر بچرخیم. پدر پاهام در اومد.:-2-30-::-2-30-:
ساعت 1 همچین سرم و گذاشتم زمین خوابیدم.

امروزم رفتیم بیمارستان واسه اون یکی دکتر که دیروز پیدا نکردیم. باز مامان منو پیاده اینور اونور برد. آخرشم دیر رسیدیم دکتر رفته بود. قرار شد پس فردا بریم :-2-35-:
پاهام می درده شدید.

فردا هم با مهین میریم هلال احمر واسه این دوره تکمیلی. :-2-16-:

نکته مهم اینکه قرار بود از اول هفته درس بخونم هنوز یه صفحه هم نخوندم :-2-02-::-2-02-:

بچه های میتینگی از خوندن خاطره هاتون لذت بردم. همیشه خوش باشین :-2-40-:

بچه هایی که آزاد قبول شدن مبارکشون باشه. :-2-40-:

روز همگی خوش :-118-:

girlstreet
1390،06،13, ساعت : 05:06 بعد از ظهر
یه نامش و به یادش

سه روز رفتیم کرمانشاه و برگشتیم.توی یه اردوگاه سوییت داشتیم جای بدی نبود.ولی کثیف بود که ازهمون اول بابا اینا شروع کردن به تمیز کردن.شب اول رفتیم طاق بستان اصلا ب قشنگی دربندارومیه نبود. رفتیم کباب دنده رضایی که کباب بخوریم خیلی شلوغ بود.هانیتا سفره رو میکشید به همه چی حمله میکرد. اخرش دوتا نون اوردن که لااقل بچها سیرشن. ای غذا بودا پر گوشت
هم این کردا ازاین غذاها میخورن که انقد قوین دیگه
شبشم جاتون خالی بستنی خوردیم. غذا شده بود 115 تومن من به شوخی گفتم تا یه ماه دیگه اب نمیخورم...!!
جامون واسه خواب خیلی بد بود. فرداش رفتیم بازار من یه کیف کولی مارک خریدم. خواهرم انقد اونجا دیوونه بازی دراورد
بعدش رفتیم پارک شاهد.اونجا داشتم با هانیتا بازی میکردم و جریق ویریق میکردم اقاهه اومد گفت خانوم یکم سکوت کنید داریم فیلم میگیریم. منم گفتم ولی صدا باشه طبیعی ترها....
با بچه ها رفتیم سره وسایل بازی بچه گونه ها

هانیتا:
http://www.up.98ia.com/images/popjuc1gdyyqmhl629f.jpg

صبا:
http://www.up.98ia.com/images/tofok520tdkw6847wch.jpg

با این دوتا خل و چلا رفته بودیم بازی.پدرمو دراوردن.هانیتا رو بغل میکردم صبا اویزون مانتوم میشد.ازهمه بدتر داداش صبا.خیلی چندشه.بچه انگارکه نه انگار 5 سال ازم کوچیکتره:-2-42-::-2-33-::-119-:
از بازی که برگشتیم دیدم هنوز فیلم گرفتنشون تموم نشده مامان گفت ازبابا خواستن تواین فیلم بازی کنه!!:-2-43-::-2-06-::-2-02-:
از ماشینمون هم استفاده کرن!!

اینم عکساش:(اول از بازی بچهاس بعد فیلمه)
http://www.up.98ia.com/images/772b4otkczp7vhlbftaw.jpg


http://www.up.98ia.com/images/cccuv355e9pks6vih5o.jpg

http://www.up.98ia.com/images/nq1gxcqwwigswvm555vc.jpg

http://www.up.98ia.com/images/z83hjdqmyt6ay4hb9pd.jpg

بابام مثلا مامور مخفی بود این اقا زشته رو میخواست بگیره وقتی میخواستن بکننش تو ماشین جون کردی میکند بابامم پاشو میذاره پشت پای پسره و این بلا رو سره مردک میاره:

http://www.up.98ia.com/images/oyg8iln82s7dinefz.jpg

دوباره با بچه ها رفتیم بازی ولی اینبار با وسایل بزرگونه.با این هیکلم سوار سرسره شدم.صبا هی میگفت میترسم میترسم اونم دنبال خودم ازاینوربه اونورمیکشیدم.از سرسره لوله ایه اومدیم قطاری بیایم پایین اول رضا نشست بعد هانیه و بعدشم من و صبا.
یهو تو اون تونل تنگ و تاریک گیر کردیم هانیه لیز نمیخورد نفسم گرفته بود داشتم خفه میشدم. رویه سرسره بلندم با هانیه رفتیم من لیز خوردم اومدم پایین ولی هانیه بالای سرسره مونده بود لیز نمیتونست بخوره:-2-27-:
موقه برگشت هم رفتیم سراب تو شهرصحنه جای قشنگی بود ولی خیلی شلوغ بود.اونجا سوارقایق شدیم
اینم عکسش:
http://www.up.98ia.com/images/es522sc0o35hudd6ylj1.jpg

وسطای راه نگه داشتن هانیتارو اوردم تو ماشینمون کولر براش زدم حالش جا اومد از گرمای هوا کلافه شده بود.
لاله جین همدان هم رفتیم.سمیرا از یه سرویس ابی فیروزه ای خوشش اومد

سمیرا(خواهرم) تو ماشین میگفت: برام که کیف نخریدین تو لاله جین که برام سفال نخریدین برسیم اراک آدمتون میکنم!!:-2-22-::-2-37-:

پ.ن1: شبنم جون دلم برات خیلی تنگ شده بود:-118-:
پ.ن2: زهرا متروپلیس جون:-118-:عزیزم نگران من نباش من به این شرایط عادت کردم:-2-15-:
پ.ن3:مهتاب نامی خوشحالم که خندیدی:-118-:
پ.ن4: ارسانا جون اشکال نداره دنیا که به اخرنرسیده:-2-41-:
پ.ن5:نائریکا جون منم مث تو شانسم جلوترازخودم میدوئه:-2-30-:
پ.ن6:مهراسا جون عزیز همیشه زخم و از یه اشنا میخوری:-2-39-:
پ.ن(مخاطب خاص):بلاخره یه روزی بهم میرسیم.کوه به کوه نمیرسه ولی ادم به ادم میرسه:-2-15-:

yasi 90
1390،06،13, ساعت : 05:28 بعد از ظهر
سلاام
چندروزه نیومدم اینورا اما الان حوصله ندارم خاطرات این چند روز روبگم شاید یه روزدیکه!!!:-2-28-:
الان عصبانیم وحشتناک:-2-31-:
بابا دادمیزنه بیا درحالو ببندمنم ازهمه جابیخبر همینجوری رفتم یهودیدم یه تعمیرکارتوراهروخونه وایساده سریع دروبستم اماخوب فکرکنم یه نظرمنودید:-2-30-:
وایییی حالانمیدونم چکارکنم:-2-15-:
آخه یکی نیست بگه پدرمن یه ندابده یه نره غول توخونه است!!!!:-119-:
میگه خودمم فکرمیکردم دم در وایساده نمیدونستم اومده تو!!:-2-28-::-2-31-:
خلاصه که بدجورعصبیم بابای بیچاره کلی نازموکشیدامامن هنوزناراحتم اونم فعلا طرفای من آفتابی نمیشه:-2-27-:(خودمونیم عجب جذبه ای دارما!:-2-35-:)
دوباره نگام به لباسم افتادداغ دلم تازه شد:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

.Monire.
1390،06،13, ساعت : 06:27 بعد از ظهر
کم تو خونه کار میکنی کهنه های ماهارو میشوری؟ حالا شرکت هم باید کار کنی کهنه هاشونو بشوری؟
اخي واقعا دلم سوخت برات مادري ام چقدرم كه تو خونه كار مي كنه :-2-22-:


منیر مشکوک میزنه کجاسمن مشكوك نمي زنم:-2-43-:خودت مشكوكي...همينجا هستم ولي به چشم نميام:-2-36-:



منیرم قبول شده که نمیرهبلي ما قبول شديم ولي نمي ريم دوزش نداريم رشتشو...شايد كلا امسال رو بي خيال شديم و سال بعد رفتيم ولي هنوز هوچي معلوم نيست.

چيز خاصي براي تعريف كردن ندارم يعني دارم ولي نمي دونم چرا ديگه حوصله ي نوشتنش(يعني همون تايپش)رو ندارم!جمعه حنابندون بود خيلي خوش گذشت هر چند حالم بد بود ولي من كه از رو نمي رفتم:-2-22-:به مامانم مي گفتم حالم بده دارم مي ميرم يه دقيقه بعد كه روشو مي كرد اونور من وسط بودم :-2-22-:مامانم اينجوري:-2-28-::-2-28-:من اينجوري:-2-27-:
خوشحاليم كه بهتون خوش گذشته :-2-40-:
راستي خوشحاليم كه اجولي مان قبول شده ما نيز مثل مادري از خداوند منان طلب صبر براي اساتيدش داريم.
ديگه اينكه هر كي هر چي شده كلا هر اتفاقي افتاده تبريك مي گيم به همشون:-2-40-:
اهان شبنم برادران رو به مزايده گذاشتي چرا؟!!!خوب بودن كه :-2-31-:

منيره،يك شنبه،90/6/13،18:25

ابی دریا
1390،06،13, ساعت : 06:35 بعد از ظهر
به نام خدا
يكشنبه 13 شهريور1390
سلام و درود بر همه ي نودهشتيا
امروز صبح با صداي ظرف و ظروف از خواب پاشدم.انقدر بدم مياد با سرو صدا از خواب پاشم.هميشه دلم ميخواد خودم با سكوت مطلق از خواب پاشم.
امروز مادرجون و عمه ام خبر دادن كه از تبريز اومدن و منم هي به ددي ميگم بريم خونه شون سوغاتي بگيريم ولي ميگه امروز نه!
ديگه تابستون داره كم كم تموم ميشه و بوي گند و نامطلوب مدرسه از راه ميرسه!خدايا كي ميشه اين سال چهارم يا همون پيش دانشگاهي تموم شه و اين معقوله مدرسه كلا بسته شه!به اميد ان روز باشكوه.
از بيكاري رو اوردم به رمان!دوست ندارم بخونم ولي مجبورم.هميشه واسه اينكه فكرو خيال نكنم و براي اينكه از دنياي واقعي دور بشم ميرم رمان بخونم!خودمونيما اين نويسنده ها چه ذهن خلاقي دارن.ولي از اينكه بيشتر رمانا روياييه و يه چيزي شبيه غير ممكن بدم مياد.
راستي امروز نتيجه ي كنكور ازاد ازمايشيم اومد.مهندسي برق_كنترل لاهيجان قبول شدم.خواستم واسه دخي داييمو كه مشهده نگاه كنم اما نشد.قرار شد داداشيش واسش نگاه كنه.
يه خبر خوب:امروز احسان اومده بود سينما گلخانه و من كلي ذوق كردم.همچنين اون كليپي كه عيد فطر پخش شد من نديده بودم رو پخش كردن.ديگه حرف خاصي نيست.
فعلا باي تا هاي.
فاطمه

آنیتا
1390،06،13, ساعت : 06:46 بعد از ظهر
سلام امیدوارم همگی خوب باشین
اول بگم آره خاطره ها رو میخونم بعضیاشو البته نه همه رو ،چون وقت ندارم و مشغول مرتب کردن بخش هستم:-2-38-:
خاطرهام این روزا دیگه رنگی نیست ،یه سری خاطره ها رو هم بخاطر عوض شدن آدما باور نمیکنم ،میزارم همون تصور خوبی که ازشون داشتم توی ذهنم بمونه،
بنابراین گذاشتم حالم خوب خوب که شد بیام ،از اینکه بیام و همش از حال بد اینروزا بگم و دلهاتونو غصه دار کنم چه سود؟ همگی به اندازه خودتون غصه تو دلاتون هست
سمان همینجا بهت تبریک میگم عزیزم با اینکه شبای کنکورت رو درس نخوندی:mrgreen:اما نشون دادی که باهوش و با استعدادی:-2-40-: امیدوارم همیشه خبر موفقیتهاتو بشنوم:-2-40-:
به همه اونایی هم که قبول شدن تبریک میگم و براشون آرزوی بهترینها رو دارم:-2-40-:
بهی عزیزم دلم برات تنگ شده:-2-39-:
آرام جونم از شما هم ممنونم که یادم کردی:-2-40-:البته ببخشید با کمی تاخیر:-2-14-:
شب خوش
یا حق

GhOsT GiRl
1390،06،13, ساعت : 07:57 بعد از ظهر
سهلا...سهلام..بازم اومديم و يه خاطره ديجه يني همون اتفاقات امروز كه هرروزش ميگذره و ميشه خاطره

(چي گفتم من؟!!!!)

خب صبح با صداي جيغ هديه بيدار شديم ديديم داره زر زر موكونه هيشي ولش كرديم مادر گرامي بهش برسه و دوباره گرفتم خوابيدم حالا بيچاره هي منو صدا ميزد باره(همون بهاره)منم محلش ندادم و پتورو كشيدم رو سرم كه بخوام كه مامي گفت بلند شو بيا هديه رو بگير سرم درد كرد حالا چي ساعت چند بود؟ ده و نيم و اين براي من خوابالو گرون تموم شد آقا تخت و ولم كردم و رفتم سراغ هديه خواستم بزنمش كه اشكاشو ديدم دلم نيومد گرفتمش بغل و بوسش كردم آوردمش توي اتاقم و هرچي عروسك داشتم ريختم وسط كه شلختگي اتاقم تكميل بشه.ديدن داشت هديه بيون اون همه خرت و پرت پيدا نبود منم يه لحظه گمش كردم
آقا كرفتمش تا ساعت 12 و نيم كه مادرش خواهر گرامي بنده از سركار برگشت و ماماني ماماني گذاشت هي ميگفت:
_مامان قربونت بره دخترم كوجاي؟؟بيا مردم برات؟

مام گفتيم بابا مگه اين نيست ما داريم بزرگش ميكنيم اين مامانيت چيه؟
هديه هم آبروي مارو خريد و گفت ميم(همون مريم) و بابام اومد و به بابام گفت ماني(مامان)
يه نگاه به مريم كردم و برگشتم بخوابم كه بوي سوختگي بلند شد سريع رفتم پايين ديدم همه توي حياطن و دارن ميوه از درختا ميكنن من رفتن آشپزخونه چشمتون روز بد نبينه مرغي كه گذاشته بود مامي سوخته بود جزغاله شده بود ريختمش و مرغاي سالمو درآوردم رفتم بخوابم كه ديدم برادر زاده پدري همراه همسر گراميش اومد خونه آقا قسمت نبود بخوابم خودمو مرتب كردم و رفتم سلام عليك كه نزديك بود از همون جا پا به فرار بزارم تو دلم گفتم:
_اي خاك برسرت حسن اينم زنه تو گرفتي؟
باهاش روبوسي كردم و ديدم برخلاف ظاهرش دختر خوبيه و خانوم مهندسه بهم گفت اگه بيايي خرم آباد بهت كار ميدم تو شركتم كه منم خواستم بگم باشه با كله ميام كه مامي گفت دخترم ميخواد درس بخونه اقا ناهار كه نخورديم اومدم اتاق بيام نت كه ديدم پدرگرامي ديشب ويروس كش نصب كرده روي مودم تاثير گذاشته و خراب شده از اونور مخابراتم صفرا قطع شده اونم كه همش زير سر دوماد گرامي بود كه قطعش كرده بود من نيام نت چون يكي از خطاشونو ورداشته بودم و كار مخابرات سنگين شده بود با 4 تا خط.باباي و مجبور كردم بره وصلش كنه و طول كشيد.با لب تاب اومدم ديدم نه فايده نداره بابا از ديزلم بدتره اومدم بيرون تا خط و مودم درست شد و اومدم نت و الانم خدمت شومام.

هيشي همين بود بخاطر نت بازار امروزو از دست داديم.

فعلا عذت زياد

اينجا همه تبريك ميگن منم بي مناسبت به همه تبريك ميگم حالا بگردين يه مناسبتي پيدا كنيد.

بچه ها تبريك ميگم:-2-22-:

-نازلی-
1390،06،13, ساعت : 08:14 بعد از ظهر
سلام

از سفر برگشتیم و هنوز ساکم رو باز نکردم.

ماهد جات خیلی خالی بود. دوست داشتم بودی و من یه جوری می دیدمت. خیلی خوش گذشت.

فقط خاطره های دو نفر رو خوندم. فقط دونفر، چون خاطره هاشون برام خیلی ارزش داره دوستشون دارم.

امشب تو دفتر خاطراتم این چند روز رو می نویسم. گفتنش اینجا لطفی نداره.

انتخاب واحد نزدیکه....

لی لی.:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

فعلا.

mahsan
1390،06،13, ساعت : 09:43 بعد از ظهر
سلام به همه :-2-38-:

خوب هستین آیا ؟؟ :-2-41-:

آقا من نمی خوام برم تهران :-2-39-: لاغر شدم :-2-39-: زشت شدم :-2-39-: بعد دو سال دوستام میخوان منو ببینن :-2-39-:نمیگن برا چی این شکلی شدی :-2-39-:

جمعه خونه پسرخاله جان دعوت بودیم , شلوارو پام کردم , در آستانه افتادن از پام بود :-2-28-:

باورم نمیشد اینقد لاغر شده باشم :-2-28-: نهههههههههه این قرارمون نبودددددددددد :-2-37-:

با خودم گفتم حتما به خاطر اینه که شلوارم کهنه شده زیاد پام کردم گشاد شده :-2-35-: البته نیت فقط گول زدن خودم بود :-2-41-:

دیروز عمه و دوستان میخواستن بیان خونمون :-2-36-:

این عمه جان ما مشهد زندگی نمی کنه , دو سه شب پیش اومدن مشهد ولی رفتن خونه عموم که خالیه , دیروزم میخواستن بیان یه سری بهمون بزنن :-2-28-:

خلاصه که اومدم یه شلوار دیگه پوشیدم , دیدم بَه این که از اون قبلیه هم داغون تره , تازه این یکی نو هم بود , شاید کلا سه چهار بار پوشیده باشمش :-2-28-:

عمه و دوستان که اومدن که همون اول گفتم اِ وا تو چرا اینقد لاغر شدی :-2-15-:

تازه اون موقع که چیزی نگفتن ولی وقتی داشتن عکسای یه ماه پیشم رو که شمال گرفتم می دیدن گفتن نگاه اینجا چاق بودی چه خوشگل بودی :-2-03-: این حرف یعنی الان زشت شدم :-2-03-:

تا حالا شدی برین دوش بگیرین گوشی رو با خودتون ببرین :-2-22-:اونوقت شده ضایع هم بشین :-2-22-:

بهله من دیشب شدم :-2-02-:

میخواستم برم دوش بگیرم , منتظر یه اِس بودم که از نگرانی در بیام برای همون گوشیمو با خودم بردم :-2-35-:

مشغول بودم که اِس اومد برام , گفتم آخ جون , رفتم گوشیو نیگا کردم , ایرانسل بود :-2-28-:

دوباره مشغول شدم که باز اِس اومد , خونسردی خودمو حفظ کردم و رفتم دید زدم , بُرارم بود :-2-28-:

دوباره همین عملیات تکرار شد :-2-28-:

دوش گرفتیم؛ عمه و دوستان اومدن و رفتن , رفتیم پای کامپی , اِسی که میخواستیم نرسید :-2-28-:

عمو و دوستان زنگ زدن که میان :-2-36-:

اومدن منم گوشیو گذاشتم تو جیب شلوارم :-2-35-: همچنان منتظر اِس بودم :-2-15-:

در حال پذیرایی بودم که رفتم رو ویبره :-2-22-: یعنی خدای سوتیم من :-2-22-: قرارمون اِس بود نه زنگ :-2-22-: من از کجا خبر داشتم :-2-22-:اون وسط یه قِری هم دادم با ویبره ایی که دچارش شدم :-2-22-:

امروز تو دفترم کوزت شدم :-2-28-:

یه بار گند زدم به اندازه همه دفعاتی که همکارام گند زدن دردسر داشت :-2-28-:

قرار بود بچه ها امروز بمونن و شماره هایی که من درست کردم رو اون ها تو دفتراشون درست کنن :-2-28-:

منم که مظلوم داشتم همش ازشون پذیرایی می کردم :-2-28-:

البته وادارم کردن به زور :-2-28-:

تازه هنوز ناهارم میخوان ازم بگیرن :-2-28-:

ولی وقتی دیدن خیلی بدبختم و وضعیت مالی این روزا زیر خط ِفقره , گفتن باشه وقتی رفتی تهران و برگشتی :-2-28-:

کلا فعالیت مفیدم امروز خلاصه شده بود در کوزت بازی و تلفن بازی :-2-31-:

خدا این آبدارخونه رو از من نگیره :-2-31-:

دقیقا هر نیم ساعت تو آبدارخونه بودم و می حرفیدم :-2-38-:

اینقد امروز اب و چایی خوردم که به اندازه یه هفته ذخیره دارم , هر دفعه تلفنم زنگ می خورد فنجونم رو بر میداشتم و رو به سوی آبدارخونه :-2-08-:

بعد نیم ساعت با یه چای بر می گشتم :-2-22-:اگه میخواستم چای درست کنم اونقدر طول نمی کشید :-2-22-:

واقعا این وجدان کاریم منو اسیر خودش کرده :-2-27-:

من شک دارم , می دونم کاری که میخوام انجام بدم اشتباهه ولی میخوام انجام بدم :-2-41-:

من می دونم گاهی اخلاقم گند میشه ولی بازم خودمو درست نمی کنم :-2-41-:

من میدونم که باید برادر گرامی رو راهنمایی بکنم ولی نمی کنم :-2-41-:

من میدونم که بی معرفتم و حالی از یه دوستی باید بگیرم و نمی گیرم :-2-41-:

من می دونم که زودتر باید یه فکری به حال لباس 5 شنبه بکنم ولی فکری نمی کنم :-2-41-:

امشب دیگه از این شاخه به اون شاخه نپریدم , از درختی به درخت دیگه ایی پریدم , دلم خواست , فکرم متمرکز نبود رو یه چیزی برای همون این شکلی شد :-2-37-:

کنکوریایی که سد رو شکستن تبریک :-53-: هر چند دانشگاه اصلا آش دهن سوزی نیست !!!

آهنگ روز : یک بوم دو هوا , خستم به خدا , نمیخوام و میخوام بشم از تو جدا , رویای عزیز , تردید و گریز بی عشق نمی تونم به خدا

شبتون خوش :-53-:

راستی اینم برای دوستی که میدونم خاطرمو میخونه و قرار بود ازش اسم ببرم ولی اینقد حرفام پراکنده بود که نشد که بشه :-53-:

REAL LOVE
1390،06،13, ساعت : 09:49 بعد از ظهر
سلام دوستان ِ جان:-2-25-:

ما امروز به قصد فیلم " زندگی با چشمان بسته " رفتیم سینما آزادی با سما جانم... ولی طبق معمول به فیلمی که میخواستیم نرسیدیم و رفتیم " اینجا بدون من ":-2-37-:قشنگ بود:-2-37-: مخصوصا بازی صابر ابر :-2-37-:
سری پیش که رفتیم به قصد اینجا بدون من... به آقا یوسف رسیدیم:-2-22-:
نامردا یه هات چاکلت تلخی آوردن برام که هنوز تلخی ش زیر زبونمه:-2-09-: نکردن یه شکر بیارن پیشش:-2-42-:

خسته م:-2-36-:

پس فردا انتخاب واحد دارم خدا کنه شبش کارمون با سایت تموم بشه و احتیاجی به رفتن به دانشکده نداشته باشیم:-2-36-: وگرنه اگه برم دانشکده ساختمونو رو سر وفایی و مستعلی خراب موکنم:-2-42-:

مهدیه خبری از اوضاع شهرتون داری؟ میخوام بیام سراغت... شبکه های خبری که خدا بخواد قطع شدن دوباره:-2-37-:فقط اس ام اس هایی که میرسه هست... امیدوارم اوضاع زیاد خراب نباشه:-2-37-:

قبول شده ها مبارکا باشه...موفق باشید:-118-: سمان نساجی قبول شده؟:-2-37-:

اگه پس فردا شب انتخاب واحدم تموم بشه صبح چهارشنبه مسافرتمون شروع میشه:-2-08-:

بهار ممنون که به یادم بودی:-118-:

مهمون داریم:-2-36-:

درست مثل فنجان قهوه
که ته می کشد
پنجره
کم کم از تصویر تو
تهی می شود

حالا
من مانده ام و
پنجره ای خالی و
فنجان قهوه ای
که از حرف های نگفته
پشیمان است...




یعنی مهسان تو نیا تهران دیگه:-2-33-:خودم پا میشم میام مشهد شهیدت می کنم:-2-33-:
راستی شنیدم آخرشهریور میتینگ خانم منجزیه... امیدوارم تا اونموقع برگشته باشم از سفر:-2-36-:

sydney
1390،06،13, ساعت : 10:07 بعد از ظهر
به نام خدا

می نگاریم...:-2-38-:
دوست داشتم اولش اینجوری بنویسم....:-2-06-:

شروع می کنیم

سلام
خوبین؟.......مام خوبیم...:-2-15-:

آغا ما الان تو حالت دپ بعد از حالگیریه بعد از امیدهای به دست آمده از ننه من غریبم بازی هستیم...(چه چیز چرتی...)
موضوع اینه که ما انقد صابون مالیده بودیم به دلمون .... که نمیدونین.... همینجور کف کرده بود ... آبم خوب بود کف زیاد درست می شد... هیچی دیگه ما منتظر ددر بودیم قرار بود جمهه بریم ددر که مهمانی برپا شد گفتن بهدازظهر میرویم ... مام چشمون به بعدازظهر خشک شد ولی ددر نرسید .... آغا ما خیلی بخ بختیم .... ما رو هوچ جایی نبردن فقط گفتن یه شب میبرنمون ددر شام بزنیم... چه فایده .... آغا حال گیری بیشتر امید داشته باشی از صب تا شب ددر باشی ... بهد بگن بهدازظهر ... بهدم... بشه شب...تُف تُف...

الان افکار شیطانی تو سرمون رشد کرده بریم فرار کنیم ... دختر فراری بشیم ... دیگه همش ددر باشیم....:-2-22-:

به ما گفتن اسکیزو فرنی داریم ... فرنی خوردین خیلی چیز بدمزه ای ما یه بار یه قاشق خوردیم اُق زدیم...

روزای آرومو خوبیه ...
باید با منصوری یه قرار بذارم خودم برم ددر یکم هم وراجی کنیم.... (همون غیبت خودمان).... تو این ماه پر برکت اصلاً نتونستیم غیبت کنیم .... غیبت خونمان پایین اومده....

خاطره زیاده حس تعریف نی....:-2-08-:

آمدیم این جا خودمان را خالی کنیم....اینو هر وقت به مامانمان موگوییم میگه برای اینکه خالی بشی برو یه جایی ... این همیشه تو ذهنمانه ... الان آگاه شدیم چیزای زیاد خوبی در ذهنمان موجود نیست....:-2-22-:

ما مسافرت موخواهیم:-2-30-:



خوش به حالتون میتینگیا.....انشاا... همیشه شاد باشین.

مینا این آهنگه خیلی خوف بود خیلی خوشمان آمد .... خانواده را دیوانه کردیم بس که گوش دادیم...مرسی..




همه خنديدن و رفتن ، تنهايي خيلی بده

هوای گذشته ها دوباره به سَرَم زده

دو سه ساعت بيخيالی گاهی ميچسبه بهت

وقتی مهمونا ميرن ، ميرسی جای اولت



شب خوش...

بای

13شهریور90



آغا بی خیالی به ما نیومده الان یه بی شعوری به ما اس داد به کل حالمونو گرفت:-2-36-:

!tara
1390،06،13, ساعت : 10:32 بعد از ظهر
به نام خالقی که هرچه دارم ازوست:-2-41-:

سلام :-2-40-:
ایشاالله همه سلامت باشین، اوضاع بر وفق مراد باشه!:-2-40-:

اندر احوالات من و داداشم!:-2-31-:
امروز تولد داداشم بود، هنوز هم کادو نداشت!:-2-39-: گفتیم کادو تولد که نداره حداقل فضای تولد و براش محیا کنیم! :-2-16-:بادکنک خریدیم!:-2-16-: یکی از بادکنک ها در راستای باد شدن دار فانی را وداع گفت!:-2-39-:
یک ربع بعد! شترق!!!! اِ.. یکی دیگه هم ترکید، جای شکرش باقیِ که هنوز سه تا مونده! :-2-22-:
در تدارکات کادو بودیم، بالاخره یک بازی پلی استیشن خریدیم، یک گوسفند هم من براش گرفتم!:-2-35-::-2-35-: بدبخت سکته کرد! :-2-35-:به حسن انتخابم احسنت گفت، خیلی گوسفند جیگولیِ!:-2-22-:
کیک و آوردیم داداشم شاد و خرم اومد، گوسفند و دید! :-2-22-: من::-4-::-4-::-4-: داداشم: :-2-20-::-2-20-::-2-20-:
بگذریم تولد هم تموم شد، خیلی مجلل بود!:-2-31-:
اومدم اینجا دیدم جواب دانشگاه آزاد اومده، به داداشم گفتم اگه خواست بره رویت کنه! :-2-37-:
وقتی نتایج و دید من در پوست خود نمی گنجیدیم!:-2-29-::-2-29-: رتبه داوطلب: 25 ! :-2-02-:من داشتم تو خونه بال می زدم! :-25-:تو و این همه خوشبختی محاله، محاله!!:-2-04-:داداشم هم، هر هر می خندید! :-2-22-:
یعنی همچین داداشی داشتیم و نمی دونستیم! :-2-31-:فکر آبرو ما رو هم نکرد، ما هم کنکور می دیم مورد مضحکه خاص و عام قرار می گیریم!:-2-22-: میگن اون چی بود، این چی شد!:-2-22-:
ایشاالله دست راستشو بکشه رو سر ما، :-2-31-:بلکه ما هم چیزی شدیم! :-2-38-:
دیگه خبر خاصی نیست، با آروزی موفقیت برای همه:-2-40-:
شب همگی خوش!:-2-40-:

yasam
1390،06،13, ساعت : 10:46 بعد از ظهر
13.شهریور.1390
بیدار که شدم ساعت حدودای 10 بود. کمی قدم زدیم تو نت تا این که مامی جان فرمودن غذا میپزی یا بپزم؟ ماهم گفتیم خودمان میپزیم شوما راحت باش.نیم ساعت بعد با صدای مامی دیگررسماً پاشدیم رفتیم سر پخت و پزمان!
ظهر مامان غذا رو خورده نخورده رفت خونه ی خاله م.امروز پسر خاله مان " حامد" وارد دنیا شدند. تولدشان مبارک باشد!
کمی بعد دختر ِ خاله م اومده بود عید دیدنی با بچه هاش با چند روز تاخیر! ما زیاد باهم رفت وآمد نداشتیم یعنی تو عروسی ها وایناکم وبیش میدیدیم.
عصر هم که همه رفتن پی کاروزندگیشان و من موندم ویه خونه ی خالی با یه کامی و نت! همینجور نشستیم پای نت تا ساعت حدودای6 که صدای مامانمو ازتو حیاط شنیدم و فوری شیرجه زدیم سمت بالش و خودمان را به خواب زدیم برای این که خواهرمان به اهداف شومش نرسد روسری کشیدم به صورتم که خنده م نگیره و لو نرم.
یه نیم ساعت بعد پاشدم رفتم بالا. کلی کتاب ریخته بود که نامرتب شده بود باز. نشستم دسته دسته ش کردم. خواهر خانوممان هم کمی زبان ریخت برایمان در مورد موضوعی که درگیرش بودیم. قرار شد فردا با مامانم بریم درست حسابی مرتب کنیم اون اتاق بالارو.
بعدشم که هیچی نشد به طور خاص .کمی ازرسانه ی ملی بهره بردیم و باز پرش کردیم به سوی کامی! تا الان که درخدمت شما میباشیم.
امروز بابام ازصبح رفته بود گرگان الان اومد!
در کل روز خاصی نبود جز اون عصرکه رفتم کتابا رو مرتب کردم. کم کم باید شروع کنم به طور جدی. امسال تلف میشم زیرباراین همه درس!



باورم نمیشد اینقد لاغر شده باشم :-2-28-: نهههههههههه این قرارمون نبودددددددددد :-2-37-:واقعاً که خجالت داره! :-2-43-:من اینجا دارم اضافه میکنم اونوقت تو اونجا داری کم میکنی!:-2-30-:
مهسی تو راز لاغری تو بگو منم راز چاقیمو میگم!:-2-38-:(البته نرخ من رفته بالا چون مجبورم به خواهرمم مشاوره بدم سرم شلوخ شده:-2-31-:)



یعنی مهسان تو نیا تهران دیگه:-2-33-:خودم پا میشم میام مشهد شهیدت می کنم:-2-33-:پری راحت باش، من اجازه شو صادرمیکنم! زنده اش که به درد نخورد شاید از شهادتش یه چی بهم برسه!:-2-37-:

saadegi.n
1390،06،13, ساعت : 11:13 بعد از ظهر
سلام و شب بخیر :-2-25-:

امروز خواهری داشت می رفت کلاس ثبت نام کنه یه دستبند هم بافته بود برای دوستش. داد به من کامل کنم جفتی رفتن ثبت نام. 3-4 ساعت بعد که بر گشت کی همراهش بود؟ عضو جدید خانواده که خیلی کوشولو ی نیناسه و تازه به دنیا اومده بوده :-2-27-:
اینم عکسش

http://www.up.98ia.com/images/rcu8ubpvt54zz76bc9ig.jpg

http://www.up.98ia.com/images/9u6nt2dte9hmadulxi7z.jpg


http://www.up.98ia.com/images/jt63rt59uwnovhlnwwj.jpg

اینم جاش



http://www.up.98ia.com/images/15e4aoglez0jm3zv1e9x.jpg

http://www.up.98ia.com/images/0dj2qtarzu2ft88yxyg.jpg


هنوز اسباب بازی شو نخریدیم. سه برابر قیمت خودشه :-2-28-:خیلی نازو دوس داشتنی یه:-2-41-:. همه اشم می خوابه و ناله می کنه. خرو پف هم می کنه:-2-41-:براش تنه درختم گذاشتیم:-2-16-:بازی موکونه

آقا اینا هی دارن ما رو سر می گردونن برای ثبت نام:-2-36-:. حالا باید یه روزم برم یونی مدرک مو بگیرم:-2-43-:. باید کلاس هم ثبت نام کنم و از همه بدتر :-2-30-:باید برم سراغ تمدید گواهینامه :-119-: این عزیزان خدمتگذار هم همه اش ما مردم و شکل کیسه پول می بینن :-2-09-: یه تمدید گواهی نامه حدود 30 تومن خرجشه و کلی دنگ و فنگ داره :-2-36-: معاینه چشمو بگو :-2-42-:
الان تو گوشیم عکس دوستمو دیدم:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:I want to be forgiven


راستی 5شنبه جورابای خیس شده رو ممل گفت می شوره پول می گیره:-2-22-:
جوراب یه نفری رو شست گذاشت کیسه فریزر :-2-06-: حق الزحمه اش رو دادین؟

زهرا جوراب خودمو و خاله و شبنم بود :-2-22-:
شبنم جان خواهرم جوراب و من این همه زحمت کشیدم خشک کردم رفتی تو آب :-2-39-:
آقا بابک مرسی :-2-40-: حسابی زحمتتون دادیم:-2-14-:
با ناهور که سالاد درست می کردیم من درشت خرد می کردم ناهور ریز فک کنم بچه ها دچار دوگانگی شدن :-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:

بعد بچه ها ظرف سالادو خواستن مجبور شدیم بریزیم شون تو دو تا پلاستیک فریزر:-2-37-: بعد سر سفره اون پلاستیک کوچیکه رو نیوورده بودیم یعنی ندیده بودیم:-2-35-: بعد موقع جمع کردن دیدیم مچاله شده:-2-35-::-2-27-:

رسیدیم خونه مادر گرام فرمودند که: " گشت ارشاد نگرفتت مانتوت انقد کوتاه بود؟":-2-28-: یعنی ببینین چقد به ما اعتماد به نفس می دن :-2-43-:

نتیجه گیری:
من کلا فهمیدم که در جا گرفتن و معذب کردن مردم استداد شگرفی دارم :-2-22-::mrgreen:

آنیتا جوون:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

بهنوش:-2-37-::-2-38-::-2-40-:

سهیلا جونم :-2-40-::-2-40-:
لیلا و الهام :-2-41-::-2-40-::-2-40-:

آیلی دلم برات یه ریزه شده:-2-40-::-2-40-:

شبنم جان مادر خو ترجمه داری نمی رسی یه خبر بده می ریزم سرش گاز انبری:-2-14-:

در راستای تقویت زبان عربی و ترکی استانبولی سریال دختر گل فروش را می بینیم با دوبله عربی و گریز آناتومی. کلا یاد گرفتیم که انگلیسی را به عربی و عربی را به انگلیسی دیلماجی کنیم. یعنی عبارات عربی رو نمی توانیم به فارسی معنی کنیم ولی به انگلیسی چرا:-2-22-::-2-35-: اینم یه جورشه. دچار دوگانگی اینها شدیم:-2-27-:

آقا برا این همستر ما اسم پیشنهاد کنین پ.خ کنین بهمون. اسم نداره بچه:-2-35-: راستش ما تا حالا حیوون خونگی نداشتیم:-2-35-::-2-27-:. خودمون یکی و می خوایم فول تایم آدابمونو به جا بیاره و مواظبمون باشه:-2-31-: حالا مواظب این باش. وت ببر و اینا:-2-14-: مسئولیت سنگینی یه:-2-22-:
بعد زی زی گولو نوشت:

همسترمون دخمله:-2-14-:

.:BahaR:.
1390،06،13, ساعت : 11:50 بعد از ظهر
امروز یک روز کاملا یکنواخت ومسخره زهره لطف کرد صبح زود منو از خواب بیدار کرد گفت نفس بلند شو پست کلی بهش فوش دادم که خودت هیکلو تکون بده برو دمه در من ده بار ابروم جلوی این یارو پستیه رفته :-2-36-:هیچی دیگه به امید اینکه فیلمای سفارشی رو اورده تا یه خورده دیگه فیلم جنی ببینیم رفتم جلو دمه در دیدم دو تا پاکت زرد دستشه :-2-17-:اومد جلو گفت اینجا رو امضا کنید هدیه ایرانسل واستون اومده منو بگو هرچی فک میکردم یادم نمیومد چچه خط جدیدی هم گرفتم که دوتا دوتا واسش جایزه میاد :-2-19-:هردوشم به اسم خودمان بود :-2-19-:حالا اینها رو هیچ یارو دفتر به دست خودکارو جلوم تکون میداد تا بگیرم اخر سر بگفتیم شما که میدونید امضا بلد نیستم :-2-28-:یارو خودمانی شد یک قدم نزدیک امد منم که چشام گیج خواب دوتا میدیدمش :-37-:گفتش ما که شما رو میشناسیم شما هم که ما رو میشناسید نترسید امضاتون اینجا امنه :-2-06-:یارو فک کرده امضا بلدم اما عین این ده باری که اومده هر ده بارشم من اومدم درو باز کردم امضا بلد بودم و نکردم :-2-22-:گفتم بخدا امضا بلد نیستم ولی خودکارو بدید نوشتن که بلدم اسممو مینویسم یارو از سر اجبار گفت باشه :-2-27-:حالا دفتر رو هوا معلق دست ما هم که سست با یه خطی نوشتم که شا نداشت :-2-27-:الانم سیم کارتا هردو رو به رومه :-2-37-:عین بمب میمونن واسم نمیدونم چی کارشون کنم :-2-37-:
بعدشم که زهره خانوم لطف کرد حاضر شد بره خونه ی دوستاش:-2-28-:کلا این بشر یک بشر مزخرفیه همش اینور و اونوره :-2-28-:ما موندیم با یک عالمه بادمجان :-2-30-:اول بیومدیم سایت یه خورده تو سایت علاف گشتیم بعدش جلو کامپی بادمجون پوست کندیم :-2-35-:بعدشم که تو خانواده رفتیم :-2-35-:دیگه تازه چند ساعته از سرخ کردن بادمجونا راحت شدم :-2-14-:وای که چقدر من دختر کاریی هستم قربون خودم بشم :-2-22-:بعدش دختر همسایه امد خونه مان :-2-35-:سی دی که ویپی ان توش بود گم شده بود اونم واسم ویپی ان اورد و خلاصه رفتیم فیس بوک :-2-36-:من نمیدونم کجای پیشونیه من زده بود صاحاب کاربریم نیستم که یه عالمه چیز امنیتی ازم میخواست منم هیچیشو نفهمید لطف کردم با مشت کوبوندم رو کیبورد :-2-28-:بعدشم که زهره اومد حالا دختر همسایه و زهره انقدر مسخره بازی کردن :-2-28-:یکی ام نبود بهشون بگه قباحت داره بشینین سرجاتون :-2-28-:بعدشم ما برفتیم یاهو :-2-36-:بعدشم به تحریک زهره و دختر همسایه (رخسارا :-2-28-:خسته شدم از بس نوشتم دختر همسایه عقل تازه یاری کرد اسمشو بنویسم:-2-35-: )رفتیم چت رووم :-17-:خدایا توبه :-77-:هیچی اون دوتا یه عالمه با ایدی منه بدبخت مسخره بازی دراوردن :-2-36-:دیگه اگه من نبودم کار به جاهای باریک میکشید که نکشید :-2-41-:یععنی نذاشتم بکشه :-2-41-:
بعدشم که بازم اومدم تو خانواده بعدش یه رمان که خونده بودم و واسه زهره تعریف کردم (بعد از رفتن رخسارا)گلوم خشکید از بس زر زدم واسش :-2-28-:اره دیگه حالا هم هیچ بشری کنارم نیس :-2-37-:خودمم و دو تا خط مشکوک:-2-22-:
دیگه هیچی دیگه تموم شد اینم از امروز ما :-2-28-:عین کزت فقط کار کردم اونوقت این زهرا میگه بیکاری :-2-28-:ن والا چه بیکاری الانم بچم رو گازه شوورم تو فره بو سوختنشون در اومد :-2-28-:
عزت زیاد:-4-:


راستی بچه ها یه چیز خیلی جالبببببب یادم افتاد. تا حالا Ctrl + w رو زدید؟اگه نزدید بزنید خیلی باحاله :-2-38-:

M mehrane
1390،06،14, ساعت : 12:02 قبل از ظهر
دارم می میرم واسه خواب اما از اونجا که امشب انتخاب واحد دارم باید تا یک بیدار بمونم اونم فقط به خاطر این تربیت بدنی کوفتی:-119-:
نمی دونم این دو واحد تربیت بدنی میخواد از ما دانشجوهای مفلوک ( مخصوصا خودم ) قهرمان المپیک بسازه:-2-34-:
اسون ترینش تنیس روی میزه که همینو بر میدارم :-2-27-:
از اونجا که ما سال اخری هستیم اولین گروهیم که انتخاب واحد میکنیم ( دق به تمام سال پایینی ها ):-2-26-:
خدا دانشگاه هم داره تموم میشه :-2-39-: حالا من چیکار کنم :-2-39-: برای ارشد هم که نمی خونم :-2-39-:
هییییییییییییی زندگی:-2-15-:
امروز رفته بودم دکتر واسه گوشم . درد میکنه دکتر قبلی گفت عفونت داره ، این یکی گفت سالمه ؛یا از دندون عقله یا اعصاب نداری :-2-28-: این دکترا هم تکلیف خودشونو نمی دونن :-2-28-:
***********
هر چی می خواستم بنویسم یادم رفت. داداشم تا حالا نیومده خونه هر چی هم زنگ می زنیم یا جواب نمیده یا ریجکت میکنه .... بعد میگن چرا اعصاب نداری

سمن ناز
1390،06،14, ساعت : 12:18 قبل از ظهر
چقدر خوش گذشت امروز
ناهار قرمه سبزي درس كردم محشر شده بود
عزيزان دلم رفتن هر دوشون هم ماماي و هم ددي جان شوهري
حال ندارم ادامه بدم حرفاشون
فقط بگم اخرش صلح شد و دوستانه محفل ما رو ترك كردن
چقدر لذت بخشه كه با مامانم رفتم امامزاده زيارت كردم نماز خوندم سه چهار سالي مي شد كه با هم نرفته بوديم زيارتگاه
بهم ارامش ميده شكر ت اي خدا ولي چرا مابنده هات از هم جداييم

فقط اين وسط آزمون ما مانده يكي بياد جاي من بخونه من حال ندارم تايپ كنم خوابم مياد
اونايي كه سر سري مي خونن اينو دوباره بخونن

http://www.forum.98ia.com/post2816564-7678.html

اونهايي هم كه سركارند دست مريزاد خسته نباشن
فردا از مشهد برام مهمون مياد از دست اين فاميل شور اخه شهريورم شد وقت كه پا ميشين ميايين
هيشي ديه
شب تون خوش
دوستاني كه قبول شدن افرين تبريك زياد
اون عزيزاني هم كه قبول نشدن بي خيال
عيب نداره دوباره تلاش كن ناراحتي نداره اين دانشگاه لياقت نداشته دسته گلي مثل شما رو بپروره
باباي

زی زی گولو
1390،06،14, ساعت : 12:23 قبل از ظهر
سلامن علیکم !
مردم میرن میتینگ ماها میریم دکتر ! :-2-36-: تازه میان تند تند توضیحات مبسوط مدن !! :-2-36-:می خواین دل ماها رو جیز کنین ؟ ماها جیز شده ی خدایی هستیم شما دیگه چرا ؟ :-2-30-:
واقعا عقده ای شدیم رفت !
ندا جان چقدر این عضو جدید نازه ! عزیز دلم . وای حتما خیلیم نرمالوئه ! :-2-41-: قدمش مبارک !! :-2-22-: اسمم نبدانم . دختره یا پسر ؟ خبر داری آیا ؟ :-2-27-: اسمشوبذار حنا !! :-2-31-:
این پسرخالمون نرم آفزار اپرا نصبیده دارم خل می شم . همه شم تقصیره خان دادشمه !! :-2-36-:
چطور می شه 5 گیگ تو کمتر یک ماه تموم بشه ؟ یکی بیاد به من بگه چطوری می شه آخههههههههههه ؟ :-2-36-:
مادربزرگمون داره رو اعصابمون اسکی می کنه !!
شامپو رفته تو چشمش نمیره دکتر . الانم که بردیمش دکتر نرفته تو . من یعنی اینجا جلز و ولز می کنم که این آخرش کور می شه . دِ آخه آدم بره تا دم چشمه تشنه برگرده ؟ :-2-36-:
می گه ترسیدم که معطل بشین نرفتم . هی به این مامانم می گم دست و پاشونو ببندین ببرین دکتر می گن نگو زشته ! دِ آخه وقتی خودشون به فکر نیستن شماها به فکر باشید .
دیگه کلی مارو دعوا کردن . الانم که همه بیدارباشن . :-2-28-:
چقدر من دلم برای دوستام تنگ شده .:-2-36-:
چقدر زندگی سخته ! :-2-35-:
دلم یه داستان شاد و پر از خنده میخواد . از همینا که همه بهم می رسن . یکی یه دونه معرفی کنه تا من نفله نشدم !! :-2-36-:
مامان لی لی خیلی چاکریم ! :-2-31-:(چقده داشی شد یهو لحنم !! )
نفس می !! ای خدا بگم چیکارت کنه ! زندگیم پرید که ! با این دگمه یاد دادنت !! :-2-33-:)

شب همگی بخیر !
خوب بخوابین
زی زی 12:23 دوشنبه

فرودو
1390،06،14, ساعت : 12:24 قبل از ظهر
عنوانو بی خیال متنو بچسب :-2-38-:
سلام خوبین
امروز فکر کنم هیجان انگیز ترین روز زندگیم بود :-2-35-:
چه حالی داد جون خودم :-2-35-:
دیشب بود گفته بودم دارم می رم سرکار بازم :-2-35-: خب خودمم دقیق نمی دونم کی بود:-2-35-: ولی گفتم:-2-28-: :-2-35-:
بلاخره امروز صبح ساعت 7.5 از خواب بیدار شدمو رفتم سر کار :-2-30-:
وقتی رسیدم سر ساختمونی که آدرسشو پسر عموم داده بود :-2-35-: دیدم چهار تا گردن کلفت و لاتو الوات اونجا واستاده ان کس دیگه ای هم نیست :-2-16-: ساختمون هم یه واحد بیشتر نبود :-2-35-: با ترسو لرز رفتم جلو و سلام اینا کردیم :-2-25-::-2-22-:
که مشخص شد بله پسر عمو جان همه رو فرستاده تعطیلات ده روزه ی تابستونی :-2-28-: فقط این دیوا و استاشونو نگه داشته برا کار همین خونه که یارو عجله داشته :-2-28-:
حالا چرا به ما گفته بریم خدا داند :-2-28-:
اینا رو ولش بقیه رو بچسب :-2-35-:
دیدم همین جور که دارن با هم حرف می زنن یکی گفته پس چرا این حاجی قمه زاده ی قمه نسب نمیاد :-2-35-: ما رو می گی شدیم این :-2-19-:
گفتم ببخشید جسارته ولی این حاجی قمه زاده ی قمه نسب کی هست :-2-35-: یکی خندیدو گفت خب استامونه دیگه :-2-22-:
با خودم گفتم ای داد بیداد استا شون که اینه دیگه واویلا بدبخت شدیم امروز رفتیم :-2-35-:
ده دقیقه که گذشت دیدم یه پسره ی 27 یا 28 ساله سوار بر یه موتور هوندای ایرانی یا ژاپنی ( دقت نکردم :-2-28-:) اومده :-2-35-:
یواش گفتم حاجی قمه اینه :-2-35-: پسره گفت آره خودشه :-2-35-: وحشتناک نبود اصلا :-2-35-: ولی خب ابهتی داشت واسه خودش :-2-35-:
البته بعدا فهمیدم که این حاجی خیلی هم بچه با مرامیه :-2-16-: فقط یه بار برحسب شوخی رو یکی قمه کشیده که به شخصیتِ آرومش نمی خورده به خاطر همین بهش می گن قمه زاده ی قمه نسب :-2-35-:
اینا رو ولش بریم جلو تر :-2-28-:
ساعت حدودای ده شده بود که میله گردا رو بردن بالا و نشستن به بستن با انبر مخصوص :-2-08-: البته من هم کمکشون می کردم کمو بیش :-2-35-: ( آخه کار یه خرده نیاز به تخصص اینا داشت که من نداشتم :-2-28-:)
خلاصه وقتی شروع کردن به سیم بستن من یه هو جو زده شدم گفتم حاجی من بیام بالا :-2-27-: که دیدم همه برگشتن با یه حالت خاص نگاهم کردن :-2-35-: استا گفت جان :-2-28-: گفتم بیام بالا شنارژ( مهندس عمران باید باشی تا بدونی چی می گم :-2-43-:) کار کنم :-2-27-: گفت آهان از اون لحاظ بیا :-2-28-: خلاصه با ترسو لرز رفتم بالا :-2-35-: ارتفاع فکر کنم یه چیزی در حدود 10 متر می شد :-2-35-: هی چی هم نبود فقط رو چند تا شمع فلزی ( یه اصطلاح ساختمونیِ معنی خاصی نداره :-2-43-:) زیر پا مون بود :-2-35-: بعد چند لحظه که ترسم ریخت گفتم می خوام کار کنم :-2-27-:
دیگه مرده بودن از خنده :-2-28-: یکی از همون غول بیابونی ها گفت تو هم بلدی مگه :-2-28-: گفتم از تو بیشتر بلدم :-2-28-:
خلاصه آخرش اجازه کار کردن صادر شد :-2-27-:
یعنی همه همینطور انگشت به دهن مونده بودن :-2-16-: گفتن تا حالا کار کرده بودی :-2-28-: گفتم پ نه از تو شکم مادرم یاد گرفتم :-2-28-:
خلاصه گذشتو گذشت تا این که ساعت شد یک و اومدیم برا ناهار :-2-28-: یعنی سرتاسر بدنم زنگی شده بود :-2-28-: ( شاید براتون سوال شده باشه لباس از کجا آوردی :-2-35-: خب به قول پسر عموم قانون اول ترمو دینامیک می گه وقتی میری سر کار اونم کار ساختمون هیچوقت لباس نو و اتو کرده نپوش چون کارگر با اون لباسش که تو رو ببینه یه حس غیر قابل بیانی پیدا می کنه :-2-35-: حالا شاید قانون دوم رو بعدا براتون گفتم :-2-27-:)
خلاصه یه ارازلی بودن برا خودشون یکی که اصلا سیگار از رو لبش برداشته نمی شد :-2-35-:
اوه اوه بذارید اینو بگم داشتن برا هم خاطره تعریف می کردن اونم چه خاطره ای :-2-35-:
یکی می گفت یادته فلانی چهار لیتر عرق سگی رو با هم خورد :-2-35-: چه حالی داد اون روز :-2-35-:
یه هو من دیونه پریدم وسط حرفشونو گفتم :-2-28-: می دونید اسلام این چیزا رو حرام می دونه:-2-35-:
نامردا یه جوری نگاهم کردن که نزدیک بود خودمو خیس کنم :-2-30-: گفتم بابا اصلا این آخوندا یه چی خوردن به ما چه :-2-35-: داشتین می گفتین کی چهار لیتر عرق خورده؟ :-2-35-: گفتن خب ساقی مون :-2-35-: گفتم آهان پس اگه پا داشت می تونست بیشتر هم بخوره :-2-27-:( چه بلدم نه:-2-35-: همه رو از تو این رمانا یاد گرفتم :-2-27-:)
یکی از پسرا گفت اره پس که چی اون می تونه حتی 10 لیتر هم بخوره :-2-28-::-2-28-::-2-28-: گفتم خل گیر آوردین دارین اسکلم می کنین دیگه :-2-28-: مگه بشکه است :-2-28-:
آخی بمیرم برا خودم ده روز باید اینا رو تحمل کنم و معتاد نشم :-2-30-:( البته اینو اولش می گفتم :-2-28-:)
بعد که کارشون ( نه کارمون :-2-28-:) تموم شد زنگ زدم برا بهرام که آقا اینا کی ان که منو فرستادی پیششون معتاد می شم میرما :-2-35-:
گفت از الواتی هاشون برات گفتن :-2-36-: گفتم آره دیگه :-2-28-: گفت خب بی خیال داشتن خاطره 5 سال پیشو تعریف می کردن الان من با اینا یه کاری می کنم که شب از خستگی نمی تونن بخوابن چه برسه به مشروب خوری :-2-35-: اینا هم فقط داشتن می ترسوندنت :-2-28-:
( نمی دونم کار پسرعمو درسته یا نه ولی تموم کارو بار اینا رو زیر نظر داره و نمی ذاره از راه راست ، به قول عربا صراط مستقیم منحرف بشن :-2-35-: اینا رو هم خودش که می گه فقط به این خاطر نفرستاده تعطیلات که نرن دنبال ولگردی :-2-28-:)

چقد من امروز فک زدم :-2-28-: ببخشید تو رو خدا :-2-38-:
هی چقد خاطره هاتون خوشمله :-2-16-:

پ.ن الان انگشتام داره جدا می شه از هم این سایت دانشگاه هم که باز نمی شه ما انتخاب واحدمونو انجام بدیم بریم پی کارمون :-2-09-::-2-36-:

آرشام
14 تیر هزارو سیصدو نود
مازندران
خونه خودشون اینا :-2-28-:

شکلک روز :-2-35-:



بعدا نوشت:-2-39-:
چرا استاد آهنگر انقد طرف دار داره سایت باز نشده پر شد کلاساش حتی یه دونه هم به من نرسید :-2-30-: این ترم هم بد بخت شدم رفت پی کارش :-2-30-:

غریبه - تنها
1390،06،14, ساعت : 05:10 قبل از ظهر
سلام




سلام بهونه

اگه ورق پاره های این دل مقابل حرف دل کم نیاره مینویسم با رنگ خون

یه شب رویایی میام به دیدنت با یه شاخه گل رز

به احترام چشمای نازت که نمیخوام بارونی بشه ، مرگ این دلو قبول میکنم

گل خاطره رو میذارم جلوی خونه دلت و میرم



..........................................

لیاقتت رو ندارم منو ببخش

همین دیگه ، چی بگم من که لیاقت ندارم

منو تو شهر دلتون تنها گذاشتی

گفتی برو تو بدون من خوشبختی

شبهای من بارونی شد همینو میخواستی

رویای این تنها دلو به آخرش رسوندی

همینو میخواستی فرشته سکوت

لیاقتم همین بود

همین که تنها بمونم

حسرت رویای دلو

تحمل کنم و بمیرم

شاید که قسمت همینه

لیاقت فرشته ، خوب بیشتر از اینه



ادامه دارد ...

Mahed
1390،06،14, ساعت : 06:58 قبل از ظهر
اوم، فک کنم یه روز بعد از 13وم باشه! شواهد اینطور میگه..
دیروز بعد از کلی مدت! رفتم یه صفایی به میل هام دادم. جالب ترین میل برام میلی بود که مال 1 سال پیش بود! دقیق دقیق 1 سال پیش... بدون ذره ای ثانیه این ور و اون ور! 13 شهریور 89 همون ساعتی که من داشتم میل چک می کردم! متنش مهم نبود اصلا.. تاریخش جالب بود.

بـخـش اول:

دنبال یکی می گردم

توی بهار که زنگ بزنم
بدون هیچ دلیل
بگم: میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟
در جوابم فقط بگه: نیم ساعت دیگه کجا باشم

توی تابستون که زنگ بزنم
بدون هیچ دلیل
بگم: میای بریم خیابون ولیعصر از ونک تا هر جا شد قدم بزنیم؟
در جوابم فقط بگه: ناهار اونجایی که من میگم

توی پاییز زنگ بزنم
بدون هیچ دلیل
بگم: میای صدای ناله ی برگای سعدآباد رو در بیاریم خش خش صدا بدن؟
در جوابم فقط بگه: دوربینتم بیار

توی زمستون زنگ بزنم
بی هیچ دلیل
بگم چنارای ولیعصر منتظرن با یه عالمه برف، بعد با تردید بپرسم: میای که؟
در جوابم بدون مکث بگه: یه جفت دستکش میارم فقط. یه لنگه من یه لنگه تو
سر جای دستای گره شدمون بهم توی جیب من یا تو بعدا تصمیم می گیریم!
بـخـش دوم:
پاییز
دارد می آید
و دست هایم
دارد می رود؛
از دست هایت
در جیب هایم..‏
هیچ کاری برای مدرسه م نکردم! در حدی بی خیال بودم که داشتیم بحث ترک تحصیل می کردیم..!
تنها کاری که کردم ثبت نام و گرفتن ِ لباس فـُرم(!) بود.
رفتیم تو مغازه مانتو مدرسه رو دارم پرو می کنم. هنوز نرفتم تو پسره گیر 3 پیچ داده "اجازه بدین من ببینم!"
یه نگاه به قیافه م انداختم ببینم با کدوم بازیگر ِ هالیوودی شباهت دارم این یارو گیر ما شده!؟
شانس آوردم مادری مان مث شیر ژیان جلو در پرو ایستاده بود، وگرنه پسره خودش میومد برام پرو کنه!! کم مونده بود مانتو رو بگیرم سمتش بگم "شما بپوش اصلا! من چک می کنم ببینم خوبه بت میاد یا نه!" بچه پرٌو.. (دوسز داریم فحش تشدید دار بدهیم!)
طبق معمول توی اتاق پرو اولین کاری که کردم این بود که انگشتمو گذاشتم رو آینه و چک کردم که دوربینی چیزی توش نباشه! بعد با خیال راحت برای خودمان کمی شکلک در آوردیم و یواشکی خندیدیم! (♥♥,)
پوشیدیم به نظر خودمان خوب بود! بالاخره گفتیم دلش نشکنه بچه(!) اومدم بیرون ایشونم پسندیدن(!) می خواستم هدیه کنم بهش.. منم به فهم و شعورش(!) آوَرین گفتم. آخه خدایی مانتو پارسالی به قول بچه ها لباس بارداری بود (◑‿◐)
انقدرم بلند بود که شهرداری اومده بود استخداممون کنه! مسیر دم مدرسه تا خونه هامون انقذه تمیز بود.. یادش بخیر می خواستیم مسغره(!) بازی در بیاریم 3 تایی میرفتیم توی یه مانتو(¬‿¬)
هی جوونی!

.★/(,")\♥♥(".)★★
..★/♥\★★/█\★★
.★_| |_★._| |_ ★

بـخـش سـوم:

من تنهایم بی تو
هیچ کاری نمی توانم بکنم
دیگر شعر هم نمی توانم بنویسم
و این تنهایی تلخ است
تلخ مثل نگاه نوازنده ای که
با دست های بریده به پیانو می نگرد!
-رسول یونان -



روزگار عجیبیست نازنین! ( این بی نتی ِ ما! )
ددی میشینه پای کامپی : spider solitaire بازی می کنه!
منا: solitaire
من هم free cell! اصلا از بدو خلقت xp مهرش به دل من افتاده بود این بازی (✿◠‿◠)
فقط محمد کلاسش بالاست بیلیارد می زنه!
سلامتی 3 کَس! xp و vista و بی کس!
سلامتی vista نه به خاطر خوشگلیش! به خاطر مرامش که تو سخت ترین شرایط هم تنهات نمی ذاره و یواشکی بهت تقلب می رسونه..
(توی vista گزینه ی HINT وجود داره برای بازی هاش ولی xp نداره!)
بـخـش چـهـارم:

آنقدر این روزها مردم از روح درد می میرند که وقتی کسی می گوید جسمم درد می کند، نگران حالش نمی شویم!
دلم بالا پشت بوم خونه ی نن جون اینا رو می خواد.
همون که هی بابا جون با این که چشاش نمی بینه ولی تا صدای پاتو توی پاگردش می شنوه داد میزنه: نرو اون بالا! ایزوگامش خراب میشه..
همون که هر شهریور یه تشک می انداختم روی ایزوگام های عزیز کرده ی بابا جون(!) و از سرمای هوا زیر لحاف مچاله می شدم. زل می زدم به آسمون پر ستاره ی جوشقان که را به را ستاره ی دنباله دار رد میشه ازش و تا می خوام آرزو کنم ستاره هه رفته! آرزومو هی با خودم تکرار می کنم که یادم نره و با تمام وجود منتظر ستاره ی بعدی میشم، ولی باز تا آرزومو بخوام بگم ستاره رد شده!
انقدر ستاره می شمرم تا خوابم ببره..
صدای زوزه ی گرگ و واق واق سگ که میاد از ترس و سرما بلرزم و بگم:
مامان! می ترسم..
و مامانم که تازه خوابش برده با صدای خواب آلودش بگه:
بگیر بخواب!
با صدای ناله های گاو همسایه که نوید تولد گاوساله(!) شه حدس بزنم بچه ش دختره یا پسر..!
و حسرت بخورم که چرا کمبود حشره س این بالا! چرا یه مورچه پیدا نمیشه که زل بزنم و بهش بگم:
هی موچٌه کوشولو کوجا میری؟
و بالاخره انقدر پشت بوم همسایه رو بپام تا صبح بشه و نور خورشید که می خوره تو صورتم رخت خوابم و جمع کنم و برم پایین، تازه وقت ِ خواب ِ!
بـخـش پـنـجـم:
تن خسته ای ولی
خوابت نمی بره
این حس لعنتی
از مرگ بدتره
دوست دارم این آهنگ رو با بلند ترین صدای ممکن بذارم، به حدی که همه ی دنیا بشنون! بعد داد بزنم بگم:
خفه شید لعنتی ها! به اندازه ی 3 دقیقه و 14 ثانیه از این دنیای عوضی دست بکشید و به این آهنگ گوش کنید!
ولی چون محاله، play می کنمش-با بلند ترین صدای ممکن- هندزفری رو می چپونم توی گوشم و توی تخت مچاله میشم.
اشکمو در آوردی سیامک! ویدئوش به عنوان برترین ویدئوی ایرانی از ابتدای سال 90 انتخاب شده. محشره این لعنتی!
وقتی دلت شکست - سیامک عباسی (http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1315240553.mp3)
ویدئو و آهنگش توی سایت هست. حتما دانلودش کنید!
هــیـــس!
این رنگی ها، نوشته های دیگران ِ
ولی این رنگی ها خط خطی های ِ خودم ِ!
این رنگی ها هم خطاب به ما نوشت ها می باشد!


✿عکس ِ خاطره ای✿

http://up.98ia.com/images/rnc1uyvw97wwksf8m4n_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=rnc1uyvw97wwksf8m4n.jpg)
*برای دیدن عکس در اندازه ی اصلی روی آن کلیک کنید*
زیر نویس: من آرزو می کنم که دوباره بچه بودم چون پوست ِ زانو زودتر از قلب شکسته خوب میشه (درست میشه)

من هر جور دلم بخواد ترجمه می کنم!




✿کتاب ِ خاطره ای✿


بچه که بودم خیال می کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت ها، اسب ها، کالسکه ها و حتا آن گنجشک ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگ هام جاری بود که می گفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم می ماند برای بعد، به کجای دنیا بر می خورد؟

❀سال بلوا، عباس معروفی


✎دیالوگ خاطره ای✐
رضا ( خسرو شکیبایی ): ببین دلخوری، باش. عصبانی هستی، باش. قهری، باش. هر چی می خوای باشی باش
ولی حق نداری با من حرف نزنی. فــَمیــدی؟

خانه ی سبز

حق نداری جواب اس های منو ندی! اوکی ِ؟







از لا به لای خاطره ها!
نازلی: ماهد جات خیلی خالی بود. دوست داشتم بودی و من یه جوری می دیدمت. خیلی خوش گذشت.
خوش حالم که بهت خوش گذشته عزیزم. ما که مسافرتمون علی الحساب پیچیده! ولی من دلم اونجا رو می خواد... ๏̯͡๏

پ.ن: ای میتینگی های تنها دودکن! نامردا! خب من دلم قُل قُل(قلیون) خواست. حالا چه تنباکویی دود کردین؟!

پ.ن 1: پایین این برنامه کودک ها می نویسن " کوچولوهای عزیز پیامک های شما به ما رسید" حالا ما می خوایم بگیم اصرار نکنید بهمون نمیرسه! چون سیمکارتمون در محبس مادری است و هیچ جوره نمی دهد. (حالا نه که خیلی مهمه! من خیلی وقته درگیر خط عوض کردنم!) خواستم بگم اگه احیانا یه سیم کارت دیدید در خیابون(بنا به اظهارات مادر!) مال ماس! اصرار نکنید PIN داره نمی تونید باهاش کار کنید.

پ.ن 2: این پیانو که سمن گفت رو می تونید از اینجا دانلود کنید، خیلی باحاله!
پیانو (http://www.forum.98ia.com/post1652538-14.html)


مـاهـی کـوچـولـو!

lucy
1390،06،14, ساعت : 09:21 قبل از ظهر
به نام خدا

سلام

بله بالاخره ما امدیم با کوله باری از تجربیات..

تا حالا شده تو زندگی با دوست اشنا بشید نه اینکه تازه ببینیدش نه یعنی بفهمیدش وبعد ببینید چقدر میتونستید از اون شخص چیز یاد بگیرید تا حالا غافل بودید ؟!

من این چند روز با این شخص اشنا شدم که باعث خیلی تغییرات تو من شد...یکی از چیز هایی که ازش یاد گرفتم این بود ..
خوب گوش بدم ودرست قضاوت کنم ..

امیدوارم بتونم درس هایی که این چند روز یاد گرفتم رو همیشه تو زندگیم به یاد داشته باشم .

پ.ن : نیلو گلم یه طرفه است خطم نبر گلی گیر میدن !

پ.ن1:خوشحالم میتینگ خوش گذشته شبنمی بحث دماغغغغغ چی بوده ایا ؟

پ.ن 2: دلم واسه دوزتام تنگ شده ؟؟ چرا خبری از بهی وفاطی نبوده ؟ کسی خبری داره ازشون ؟؟

پ.ن3: انی جونم که خاطره نوشته دلم تنگ شده بود *

پ.ن 4 : اصلا یادم نمیاد اومد میگم

دیگه بعد رمضونی بیشتر میام هوراااا !!

یا حق

روز خوش

-نازلی-
1390،06،14, ساعت : 11:47 قبل از ظهر
دوشنبه. 14 شهریور 90

سلام.

ضجه درسته....به معنای فریاد.
زجه یعنی زنی که زایمان کرده.
http://farsilookup.com/
این لینک یه فرهنگ لغت هست. خواهشا هر وقت حس ادبیاتیمون گل می کنه، یه سری به همچین جاهایی بزنیم.

:-2-41-:مسابقه داستان نویسی بودا... اصلا الان کاری به برنده بازنده ندارم. مهم نیست عمرا.
اما من آقای نوین بهم رای داد. خیلی برام با ارزش بود. بعد اگه اشتباه نکنم، رایش حساب نشد. مال قبل از اون حادثه هه بود.
می گم رای ها مهم نیست. این که یه سری نقدش می کنند خیلی جالبه.
خودم هنو حال پیدا نکردم برم سری دومی رو بخونم و رای بدم.

فردا باید برم یونی. برای انتخاب واحد با دوستامون هماهنگ کنیم.
تابستون هم داره نفس های آخرش رو می کشه.:-2-39-:

من دلم برای ملیکا تنگ شده.

جزئی از خاطرات سفر:
هوا عالی بود. شب اول سردم هم شد.
خونه های تاریخی، قمصر، بام شهر، باغ فین و بازار رفتیم.
دلم می خواست تپه های سیلک رو ببینم که نشد.
عکس هم کلی گرفتیم.
خیلی خوش گذشت.
خصوصا وقتی با سه تا پسرا رفتم سوار کشتی شدم.
پسرا از ما دخترا ترسو ترند. این نتیجه گیری من بود.
یعنی برای دلداری من دو طرفم نشستند. خودشون بدتر غش کردن.
خدا رو شکر یکی از بهترین سفرهایی بود که رفتم.
....
دیگه حال تعریف کردن بقیه اش رو ندارم.


دیشب موقع خواب خیلی بد بود. کلی گریه کردم و ناخودآگاه اسم یه نفر رو بردم.
خدا به خیر بگذرونه.

چقدر توبه واقعی کردن سخته. هنوز نتونستم کامل آدم بشم.
تو دعاهاتون منو هم لطفا یادتون باشه.

دلم میتینگ فرهنگی می خواد. اما فکر نکنم بتونم وسط هفته برم تهران.

ملیکا به داداش کوچیکه می گه نیما.
اول فکر کردیم نیما افشار.
سراغ ماشینش رو گرفت. کاشف به عمل اومد نیما تو سقوط یک فرشته مد نظرشه.
بعد همه متفق القول تایید کردند.
منم قبلا به خودش گفته بودم شبیه اونی. خودش قبول نداره.
چند وقت پیش هم دختر خاله ام می گه داداش کوچیکه خیلی جذابه من قبول نداشتم.

* من می دونم که این دوست داشتن، واقعی نیست. عشق نیست. در حقیقت تعریف من از عشق فرق داره با این.
از یه طرف اون خواب کذایی. از یه ور ندیدن ظاهرش.
یه دلم هم می گه اینا حقه های شیطانه.
لعنت به عشق های معیاری.
و این ذهن آشفته من که مدام در پروازه.
جدا خدا به خیر بگذرونه. باید قبل از شروع کلاس هام شیطان درونم رو سرکوبش کنم.
نمی دونم چه طوری...
کسی نمی دونه؟
هیچ جوری ممکن نیست. حساب کردم و نمی شه.
من همه چیز رو با هم می خوام. پس اصلا نمی شه. تا حالا به شدنش فکر هم نکردم.
اما قلبم رو که نمی تونم خالی کنم.

من پشیمونم.
صدام رو می شنوی؟
منو می بینی؟
آدم های نادم چی کار می کنن؟
از کدوم طرف باید برم؟
درکم کن.
از درجه و شدتش که کنم شده. قبول نیست؟
مجازاتم نکنم، خواهش.
من تحملش رو ندارم.
ازم قول بگیر. باهام راه بیا.

:-2-39-::-2-15-:

m.gabryel
1390،06،14, ساعت : 12:06 بعد از ظهر
سلااام:-2-26-:-این اسمایله رو گذاشتم یاد نازی نامبر افتادم:-2-22-:-
از پریشب بگم که رفتیم خونه مامان بزرگ:-2-31-:چون مهشاد خبری ازش نبود و مام نگران شده بودیم،اونجا اخمو نشسته بودیم:-62-: زی زی هم هی به پروپای ما میپیچید که چته تو؟!:-119-:
چیزی نگفتیم،هی خاله و زی زی از مامانم میپرسیدن چشه این؟!:-2-41-:
مامانمم فکر میکرد من به دلیل مسخره ای که یادم نیس،ناراحتم:-2-22-:
ما نرفتیم آبادان-بهتر:-2-22-:- به دلیل اینکه ماشین مورد نظر پراید بود و سه نفر بیشتر عقب جا نمیشن:-2-22-: البته مام خرید خاااااصی نداشتیمااا:-2-24-:فقط دلمون پوسیده بود:-2-34-:
خلاصه اینا رفتن و منو مامان بزرگمو پسرخاله سایز اسمال و سایز ×××لارژ موندیم:-2-28-:
مامان بزرگم اولش دعا میخوند،اون دوتا هم داشتن پلی استیشن بازی میکردن:-2-37-: منم بیکار داشتم نگاه میکردم:-2-41-: کتاب اورده بودم،ولی حسش نبود:-2-37-:
بعد مامی بزرگم به پسرخاله سایز اسمال گفت بیشین با فاطمه منچ بازی کن:-2-22-:
منم که حسش نبود با بچه بازی کنم گفتم نه نمیخواد:-2-22-: بعد مامان بزرگم گفت خب منم میام:-4-:
نشستیم سه تایی منچ بازی کردن:-2-24-: مامان بزرگم که یا یکی جلو میرفت زیادی یا یکی عقب:-2-08-: مام برای احترام چیزی نمیگفتیم که:-2-31-:
بعد خدا رو شکر پسرخاله از ولایتمان زنگ زد و مامان بزرگ مشغول شد و بازی پریییید:-2-16-: -اصن حس بازی نبود:-2-41-:-
بعد سایز×××لارژ بیخیال پلی استیشن شد گفت فاطمه بیا لاخ کِشِت کنم:mrgreen:
مام رفتیم نشستیم،کلا وقتی با این بازی میکنیم چون یه کوچولو فاصله سنیمونه و من بزرگترم دائما فحشش میدم:-2-24-: بعضی وقتا هم شرط بندی میکنیم که هرکی باخت چیکار کنه:-2-22-: ولی من که هیچوقت چیزی ندادم بش:-2-22-:
خلاصه بگم دفعه اول باختیم،خب چیکار کنم؟!:-2-43-: همش اون 6 می آورد:-2-43-:
بعد مامان بزرگم گفت بچه بیا اینجا تا من لاخ کشت کنم:-120-:
رفتیم و چهارنفری نشستیم به بازی کردن،که من از همون اول 6 آوردم و رفتم جلو:-2-16-: ولی خب این ×××لارژ نمیذاره من از بازی لذت ببرم،هر طور هست 6 میاره و میفته دنبالم:-2-28-:....نتیجه بازی،باز ×××لارژ برد:-2-34-::-2-34-: البته منم 3تا مهرم تو خونه بود،چهارمی رو هی تاس مینداختم نمیرفت:-2-36-:
بعد داییمون اومد و باز نشستن پلی استیشن بازی کردن،وسطش هی به من میگفت فاطمه چطوری؟:mrgreen:
آها!اول نشستیم مشاعره نیگا کردیم:-2-31-: چقدر بامزه بود اون پسر بچه هه:-2-06-:
بعدش پسردایی ×لارژ تشریف فرما شدن و ما ساکت شدیم:-22-: چون به حد مرگــــــ ازش متنفرم:-2-42-:
تا موقع شام داییم صدبار گفت فاطمه چطوری؟!:mrgreen: بعد اون اسم مخصوص ما رو میاورد:-2-35-: منم هی خندم میگرفت:-2-06-:-اصن غم و غصه یادم رفته بود:-2-31-:-
بعد یه بار دیگه گفت فاطمه چطوری؟!:mrgreen: -درگیره باخودش:-2-28-:- بعد مامان بزرگم عصبانی شد گفت یه بار دیگه بگیا این کفگیرو پرت میکنم طرفت:-2-33-:
منو داییم:-4-:
بعد دوباره گفت،مامان بزرگم حواسش نبود:-2-08-: بعد گفتم دایی بیخیال شو حال ندارم:-2-39-:
گفت چی شده؟:-2-22-:
گفتم رفیقم رفته شمال برنگشته:-2-39-:
بعد گفت مشکلی نیس! منو توام فردا میریم شمال:-2-22-:
گفتم نخیر اون قرار بوده برگرده،هنوز برنگشته:-119-:
گفت آها!پس نگرانی:-2-22-:
گفت دقیقاااااااا:-2-24-: مهشاااد:-2-39-:
بعد گفت انالله و انا الیه راجعون:-2-22-:
بعدش چارتا چیز دیگه گفت که مهشاد توش بود،بعد یهو مامان بزرگم گفت: محشاد -با همین غلظت:-4-: کیه؟!:-2-19-:
بعد اون موجود منفووور گفت: من لا عرف مهشاد....:-2-22-:

بعد دیگه شب همینطوریا بود که تموم شد و ما برگشتیم خونه دیدیم مهشاد اومده:-2-16-::-2-04-::-2-04-::-2-04-:

اخبار کوتاه:
1. دیروز دوتا قسمت اول خاطرات یک خون آشام رو دانلود کردم،بعد افسردگی حاد گرفتم که چرا اینقدر زندگی من بدون هیجانه؟!:-2-39-:....بعد رفتیم حمام تو فکر بودیم،یهو یه سوسک اومد:-2-34-:....عجب هیجانی بمون منتقل کرداااا:-2-22-: بعد دیگه تو دلمون گفتیم نخواستیم هیجااااااااان:-2-36-:
2. گرسنه هستیممم ناجووور:-2-34-: دیروز ناهار نخوردم،جاش خوابیدم:-2-24-: بعد شب هم فقط دوتا سمبوسه خوردم و خوابیدم:-2-39-:
3. دیشب شروع کردم آکادمی خون آشام خوندن،چه باحاله:-2-31-:
4. از دیشب لپ تاپمو روشن گذاشتم تا تبلت مسخره خواهرم که باتری خالی کرده شارژ شه ولی هنوز روشن نشده:-2-36-::-2-36-:
5. قرار شد بریم شیراز:-2-07-:نظرات عوض میشه تند به تند در حد لالیگا:-2-22-:
6. مامان بزرگم اینا برگشتن ولایت خودمان:-2-34-:دوباره تنهایی:-2-30-:
7. اصلا حس و حال مدرسه نیست!:-2-28-:
8. نمیدونم بلاگفا چشه؟:-2-28-: اون کده نمیاد نمیشه کامنت گذاشت:-119-:
اون سایز بندی از لحاظ هیکلی بودااا:-2-27-:

:-2-40-:

*parvaz*
1390،06،14, ساعت : 12:19 بعد از ظهر
سلام .
اين خاطره مال چند سال پيش هست مال دوره ي دبيرستانم .يه رو امتحان داشتيم هيچي هم نخونده بودم:-2-15-:
يكي از برو بچه هايي كه توي تقلب كردن آخر متقلب ها بود گفت:-2-31-:
بيا و بچه مثبت بودن و كنار بزار و بيا اين درسو تقلب كن. چاره نبود ديگه!!!گفتم باشه و حالا چيكار كنم؟؟؟گفت مطالب مهم و بنويس اول يكي از كتابات و بزار زير دستت:-2-38-:
همون كار كردم و همين كه امتحان شروع شد. چشمتون روز بد نبينه :-2-30-:
معلممون شروع كرد كتابا رو ديدن و منم كه هميشه صندلي بغل دست معلم واويلا.:-2-30-:
ديد و و بدون اينكه چيزي بگه كتاب و گذاشت رو ميزش فقط يه نگاهي بهم كرد كه يعني از تو بعيده وقتي نمره اش اومد شدم 16. از اون روز تا حالا ديگه نه تقلب مي كنم نه جرئتش رو دارم .:-2-14-:

p_f_p
1390،06،14, ساعت : 12:55 بعد از ظهر
سلام
امروز شدیدا قاطی هستم با صدای تلفن مامان بیدار شدم دقیقا این بودم:-2-36-: ولی وقتی اسم خودمو شنیدم خفه شدم
من یه مدرسه غیر انتفاعی دبیرستان ثبت نام کرده بودم
بعد مرداد ماه یه مدرسه ک خیلی خوبه ازمون داده بودم قبول نشدم
از همون مدرسه زنگ زدن ک دخترتون جز ذخیره هاست و میتونه ثبت نام کنه چون یک کلاس اضافه کردیم
مامانم گفت من اینو جای دیگه ثبت نام کردم حتی روپوشم دادم به خیاط
حالا موندم کجا برم
از یه طرفی هم دلم میخواد برم نمونه دولتی به احتمال قوی باید جزو ذخیره هاشون باشم چون بیشتری ها به علت دوری از خانواده نمیرن
منم ک عادت دارم دور باشم
فاطی زنگ زد کلی با هم حرف زدیم
دیشب یاد تو قطار افتادم با مهرداد و غزل مسخره بازی درمی اوردیم و عکس می انداختیم
دندان هامونو با شکلات سیاه میکردیم و............
ناهار نداریم من گشنمه:-2-33-:

.arsana.
1390،06،14, ساعت : 01:22 بعد از ظهر
:-2-16-:
فونت فارسی نداشتم درستش کردم:-2-16-:
موبایل خاله جان رو گرفتم واس فوضولی :-2-22-:از وقتش گذشته ها ولی اس ام اسه رو میذارم :-2-06-:
ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست
یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
سالروز تولد یگانه منجی عالم مستی اختر تابناک عیش و نوش و عشق و حال حضرت ذکریای رازی کاشف مظلوم الکل بر همه الکل دوستان 43% به بالا مبارکباد:-2-22-::-2-06-:


از دیروز بگم:-2-39-:
من و 2 خاله و مادرجون رفتیم بیرون :-2-27-:برگشتنی من و یه خاله با هم جلو جلو اومدیم خونه که سر کوچه یک گروه لات آسمون جل ... (سه نقطه:-2-43-:) بهمون متلک انداختن.یه چیزی گفتن که من و خالم اعصابمون بهم ریخت . بعد اومدیم خونه و مادرجون که رسید خالم بهش گفت . همون لحظه مامانم اومد تو خونه شنید. مامانمم که واسه خودش یه پا مرده:-2-35-: خالمو صدا کرد و رفتن دعواا :-2-35-: مامانم یه دادی میزد من کپ کرده بودم حتی یه لحظه گفتم نیان مامانو بزنن پریدم با یه چوب تو کوچه که دیدم خالم مامانمو عقب میکشه :-2-35-: بعد اون الواتا سوار موتور شدن و همونجوری داد میزدن .منم عصبانی میخواستم داد بزنم یه چیزی بگم حالا هرچی فکر می کردم 4 تا فحشم بلد نبودم بگم:-2-43-: ولی خالم تعریف می کرد تا مامانت اومد جلو اونا شلوارشو خیس کردن:-2-31-: یه بلبشویی بودا از اونور همسایه های دیگه ریختن سر اون پسرا :-2-37-: کلا مثل اینکه خونواده ی خرابی ان:-2-35-: ولی از دیروز صدای موتور که به گوشم میخوره از ترس سکته میکنم :-2-15-: همش فکر میکنم نکنه ما بریم تهران اینا مزاحم خاله هاام بشن:-2-39-:
بعد این دعواها بابا زنگ زد و گفت وسایلو جمع کنیم که تو خونه ی باغ بخوابیم :-2-37-:مام وسایل جم و جور کردیم و رفتیم به سمت آسمون پرستاره بیرون شهر:-2-41-:
قشنگ مثل این قدیما :-2-08-: روی پیکنیک املت درست کردیم و تو تراس نشستیم و با خاله و بابا و مامان و هلنا غذا رو زدیم به رگ:-2-22-: منم آخرش افتادم به جون ته تابه:-2-38-:
نه برق داشتیم نه آب .خونه که با 3 تا فانوس روشن کردیم :-2-41-:
آخر شبم میخواستیم با خاله جانمون بریم بالا پشت بوم اختلاط کنیم که هلنای مزاحم جاوبَل اومد جاوبلی :-2-22-: (ترجمه:چش سفید)
تا صبحم با خاله جان تو خونه اختلاط کردیم کلی :-2-37-: گریه کردیم آهنگ گوش دادیم و ....:-2-22-:

حالام خدافظی :-2-22-:
ما بریم نهارخوران:-2-31-:
+کیمیا ممنون که امید میدی:-2-37-: اینجا در خانه همه به من میگن خنگ دیوونه تنبل و....:-2-22-:منم کلی انرژی مضاعف میگیرم واسه کنکور:-2-22-:

sydney
1390،06،14, ساعت : 02:16 بعد از ظهر
آغا عروسیه عروسیه:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
واقعاً عروسیه ... دختر همسایمون عروسیشه....

ولی در اصل چیزی که باعث شنگولیه ما شده اینه که .... آغا ما رفتیم منشی شدیم.... قراره بعداظهری برم:-2-16-:
آغا دارم مستقل می شم ... نیم ساعت پیش دوستم زنگ زد که این روانپزشکه منشی روانشناس می خواد مام ... سریع قضیه رو چسبیدیم خودمان تصمیم گرفتیم .... از هیشکی هم نظر خواهی و اجازه مجازه نگرفتیم....زنگ زدیم به طرف طرفم منتظر بود ندیده قفول کرد....خودمان هم ندیده قفول کردیم..... مامان مام میگه ما دیگه اینجا چغندر بودیم.....ولی در کل من میخواستم پس باید انجام بدم:-2-16-:... آخ جون ...:-2-16-:

الانم دارن روحیه ما رو خراب میکنن... موگن منشی ... ولی ما اصلاً اهمیت نمیدیم...:-2-16-::-2-16-:

ما رفتیم .....:-2-16-::-2-16-:

آغا تاریخو پاک می کنیم..........:-2-15-:

الان دیگه واقعاً روحیمون خراف شد...:-2-30-:
طرف زنگ زده موگه ... دکتره گفته دو سه روز دیگه خبر میده...:-2-30-:
تُف تو این شانس ....:-2-30-:
داداشمون میگه پیچوندنمون:-2-30-:

آغا ما موخایم................:-2-30-:
تو نیم ساعت رفتیم سره کارو اخراج شدیم.....:-2-30-:
تُف تُف....
الان اینجاها خیس شده.....

Andy Hug
1390،06،14, ساعت : 02:27 بعد از ظهر
هو الرحمن
(14 شهریور - 1390 - قبولی کارشناسی)

سلام دوستان عزیز و گل خاطره نویسی ;
خوب راستش و بخواهید من اینقدر استرس این جواب کارشناسیم بودم که واقعا سکته نکردم خوبه ... دیروز صبح زود بلند شدم با هزار تا صلوات ببینم کجااااااااا قبول شدم رفتم دیدم هنوز من و داخل لیستشون قرار ندادن . اصلا یه اوضاعی بود دیروز ...
کلا بعد از مدت ها خون دل خوردن و حرف حدیث شنیدن کارشناسی قبول شدیم رفت ... امروز سایت و نگاه کردم دیدم رتبه ام خیلی خوب شده ... کلا خوش حالم و شیرینیش و زمان میتینگ به بر و بپ میدم . :mrgreen::-2-38-:
خوب دوران سختیه برای کسی که اگر قبول نشه ببرنش سربازی و هزارتا مشکل دیگه که ازش بی خبریم .
خوش حالم که امروز خیلی از دوستانم به درجات بالا رسیدن و ما هم کم کم داریم بهشون میرسیم و این باعث خوش حالیه منه .
امیدوارم همتون موفق و پیروز باشید بچه ها ....... دوستون دارم .
خاطره ی دیگه نداشتم اما یه چندتا شعر میگم امیدوارم که از حرف ها و شعر های من خسته نشید میدونم زیاد قافیه و نظم خاصی نداره ها اما دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید . :-2-08-:


به نام آن دوست
که هر چه دارم از اوست

***

خاطرات خیالیم در گندمزار قصه هایم دیگر گنجایش نوشتن را از من دریغ کرده است
سیمای قصه خان مجنون در نیستان بی نوایان طبل سستی میزنند و سرو راستی
شمع را به پروانه نسبت می دهند و عشق را به هوس و بازی
سوختن این شمع به نوع عشقش میرسد که عشق های تازگی همگی اشان خاموش است و پروانه ای ندارد
اگر هم بسوزد بی مصرف و بی دلیل میسوزد
واقعا چه کار باید کرد و چه چیز باید دید

و حرفی دیگر

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
... ... آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!

پایان خاطره 14 شهریور - روز خوش - ساعت 26 : 2

شبنم
1390،06،14, ساعت : 04:09 بعد از ظهر
دوشنبه 14 / شهریور

اومدم یه جمله بنویسم یاد شعر صالحی افتادم :
حالا هر که از راه می رسد ، بی تعارف صدایش می زنیم : بفرما ... امروز مسافر ما هم به خانه بر میگردد...
یادش بخیر چه حالی بود موقع روخونی این نامه های ری را !
مسافر ما هم داره میاد به سلامتی .سفرش به سلامتی ...

من که مدرسه نمیخوام برم ولی نمیدونم چرا این روزا همه چیزم افتاده روی دور تند و وقت کم میارم.
بچه ها کسی از هستی (Aphrodite) خبر نداره ؟
بهنوش دیگه داری نگرانمون میکنی...

روز همگی بخیر و شادی :-118-:

پ. ن. :-2-43-::-2-43-::-2-43-:

Elnaz
1390،06،14, ساعت : 04:28 بعد از ظهر
برای من نوشته
گذشته ها گذشته
تمام قصه هام هوس بود
برای او نوشتم
برای تو هوس بود
ولی برای من نفس بود

کاشکی خبر نداشتی
دیونه نگاتم
یه مشت خاک ناچیز
افتاده ای به زیر پاتم
کاشکی صدای قلبت
نبود صدای قلبم
کاشکی نگفته بودم
تا وقت جون دادان باهاتم

نوشته هرچه بود تموم شد
نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته ای زیادم
نوشتم شمع رو به بادم
نوشته در دلم هوس مرد
نوشتم دل توی قفس مرد

کاشکی نبسته بودم
زندگیمو به چشمات
کاشکی نخورده بودم
به سادگی فریب حرفات

لعنت به من که آسون
به یک نگات شکستم
به این دل دیونه
راه گریز و ساده بستم
سلام
شده یه انگو اینقدر گوش بدی که ملکه ذهن بشه الان این این اهنگ معین رو اینقدر گوش دادم بازم خسته نمیشم
دیشب یه شب خوب شد جدا از غر غرایی که به مامی زدم چرا مهمون دعوت کرده کلی سر سوتیای داشیها ومابقی دوستان خندیدم
عوضش ظهر با خبر مادر گرام در اومد
به قول یه بنده خدا یه جایی لازم دارم اینجوری داد بزنم:-2-36-:
خدایا شکرت
روزای تابستونی همه به خوشی:-2-40-:

brain storm
1390،06،14, ساعت : 04:44 بعد از ظهر
سلام...
دیشب چند ساعتی رادیو گوش دادیم....اینجا شب نیست و بعدشم کافه رادیو...
فیلم هام ته کشیده....سریال کره ای هام تموم شده...از دوستم یه فیلم گرفتم"پیانیست"که تو کامپیوترمون اجراش نکرد و ما در خماری موندیم...
از دیروز نشسته م عکس های تو کامپیوترم رو نگاه می کنم و از تو کتابام یه متن واسش پیدا می کنم...بیکاریه دیگه...
دلم مسافرت می خواد....
امروز هم که یه کمی تایپ کردیم و آهنگ گوش دادیم...
چقدر زود میگذره روزهای خوب...

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها،رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند
http://www.up.98ia.com/images/ajym1i44gcg4vkp08n6q.jpg



خوش باشین دوستان....:-2-40-:

roya-s
1390،06،14, ساعت : 05:07 بعد از ظهر
امروز ساعت 6 صبح از شمال راه فتادیم و سریع خوابمان رفت همین که چشم به جهان گشودیم خود را در تهران یافتیم:-2-43-:
تا الان نیز یه چند بار صدای شکستن چیزی به گوشمان میرسد ولی نمیدانیم چیست فکر میکنیم دعوایی چیزی شده است ولی به ما چه مربوط:-2-43-:

زی زی گولو
1390،06،14, ساعت : 09:24 بعد از ظهر
سلام ! شبتون بخیر !
امیدوارم حال همگی خوب باشه . ما که آلرژی دست از سر کله کچل ما برنداشته ! و این بینی ما به لوله کشی شهر وصله . یه روزه یه جعبه دستمال کاغذی تموم شد و بینی ما قلمی شد ! :-2-31-:
این کابوس ها هم که دست از سر ما برنمیدارن !
داشتم خاطره ی آقای نوین رو می خوندم (جای بهی خالی با آخای نوین گفتنش ) دیدم انگاری همه این روزا استرس دارن . کلا زندگی یه جوری شده که اگه استرس نداشته باشی عجیبه ! :-2-28-:
چقدر اینجا خلوت شده .
چقدر من دلم برای دوستام تنگ شده . مخصوصا هیوا ! :-2-36-: هی ! یکی دیگه از بچه ها هم رفته کربلا ... خدا قسمت همه مون بکنه ... ! واقعا خوش به سعادتش ! :-2-30-: منم می خوام !
یکی از بچه ها هم که سرش یه جای دیگه گرمه .:-2-42-:
یکی از دوستامم سرش به جوجوهاش گرمه . الهی خاله قربونشون بره ! :-11-::-11-: نازی خدا ! برم خونشون این دوتا رو فقط بغلشون کنم ! عزیزم .
یکی دیگه از دوستامونم که داره مزدوج می شه با پسرعموش ! هی خدا ... آخه همسن منه ... ولی انقده عاقله که من فک نکنم تا 5 سال دیگه هم به این عقل برسم ! :-120-::-2-22-:
یه دخترخاله دارم که خیلی دوستش دارم ولی خوب خیلیم دلمو شکونده ... ولی نمی دونم چرا این همه دوستش دارم...انقدر زیاد که دوست ندارم ازدواج کنه ... :-2-39-:
چقدر من خودخواهم !! :-2-35-:
تا حالا شده کسی رو بی دلیل دوست داشته باشید ؟ من خیلیا رو بی دلیل دوست دارم...خیلیم دوستشون دارم . نمونه ش همین دخترخاله م . خیلی ناراحتم کرده ولی وقتی می بینمش دوباره دلم صاف می شه .
شایدم من زیادی خوشحالم . :-2-31-:
چقدر حرفای الکی نوشتم .
ظهر دل همتون جیز کلپچ خوردیم ! با خاله لیلای عزیزم و دخترخاله ی جان ...خاله لیلامو خیلی دوست دارم چون هروقت که لازم باشه می تونم جیغشو در بیارم ! :mrgreen: چه دوستی واقعا
بعدشم که اینا همه خوابیدن من رفتم دوبار چایی درست کردم بهشون چایی دارچین دادم تا نمردن .
الانم گرسنه م شده . دقیقا 8 ساعته هیچی نخوردم . بریم یه چیزی بخوریم تا غش نرفته ایم .
برادر و مادر جانمان هوس پیاده روی کردند رفتند بیرون . خوش به حالشون .
همچنان اصفهانیم .باید زودتر برگردیم وسایلمونو جمع کنیم بفرستیم . آخی...از مهر دیگه باید خونه داریم بکنم . کاش داداشم همخونه ی خوبی باشه والا پدرم در میاد . از الان برنامه ریختم هر هرهفته بریم بیرون . خونمون نزدیک میدون امامه . ای جانم . چقدر خوش بگذره ! :-2-16-:
حالا خوبه از اول مهر بیام اینجا غر بزنم .
فروشگاه اکو حراج زده بود رفتیم برای مامان کفش بخریم دوست دانشگامو دیدم . ماشالله . چقدر بیرون دانشگاه متفاوته . این دختر لنز از چشاش بیرون نمیاد . من نمی دونم چطور تحمل می کنه . ولی خیلی خوشگل شده بود . چه می کنه این آرایششششششش ! :-2-22-:
همین ! چقدر فک زدیم .

زی زی
9:24
دوشنبه 14 شهریور 90

KaVo
1390،06،14, ساعت : 10:40 بعد از ظهر
به نام خدا
دوس دارم خاطره بنويسم ولي نه حال نوشتن دارم نه هيچ خاطره ي قابل ذکري...همش روزمرگي:-2-39-:
فقط امروز ديدمش باهم رفتيم عکس متين و چاپ کنيم که واسه روز مهمونيش بزاريم تو اتاقش يارو عکاسيه هيچي بلد نبود ميخواستم مانيتور و کيس و پرينتر و بکوبم تو مخش:-2-33-:بعد نيم ساعت سر و کله زدن دوتا دونه عکس واسه ما چاپ کرد:-2-43-:
همين ديگه آقا متين و خواهرم همچنان تو خونه ي ما به سر ميبرن تخت نازنينم و اشغال کردن:-2-28-:شاقولوس گردن گرفتم رو زمين،بابام يه قولايي راجع به کرايه اين چند شب تختم بهم داده ولي منکه چشمم آب نميخوره:-2-28-:گفته مثلا صد تومن بهت ميدم:-2-43-:حالا خوبه به اتاقم کاري نداشتن وگرنه دق ميکردم تخت و بردن تو يه اتاق ديگه:-2-36-:
ديروزم من و به زور فرستادن با مامانم متين و ببريم خون ازش بگيرن،دلدارتر از من پيدا نکردن:-2-28-:طفل معصوم و يه سوزن زدن به پاشنه ي پاش جيغش درومد:-2-30-:پرستاره ميگفت ماشالا چه نوزاد خوشگليه مثل عروسکه يا اين بچه ها که عکسشون و ميندازن رو پوسترا:-2-41-:راس ميگه ماشالا از خوشگلي شبيهه دختراس:-2-38-:اينام هيچيش و پيدا نکردن گير دادن که دستاش و ناخوناي کشيده اش به خاله اش رفته يعني به من:-2-28-:
امروز رفتم پيش استاد نقاشيم قاب بگيرم بعد از دوسال کلاس رفتن من و نشناخت:-2-43-:هرچند اون پسرشم که ميشناسه انگار از دماغ فيل افتاده بيريخت:-2-42-:
هيچي همين ديگه....
يا علي....
التماس دعا....

پ.ن:
مثلا قرار بود بعد از ماه رمضون نريم حاجي حاجي مکه...نه؟!؟:-2-28-:
ماهد:
آهنگي که گذاشتي فوق العاده بود...
با اون دنبال يکي ميگردم...خيلي دوسش داشتم،خيلي....
رنگ نوشته هات داره عوض ميشه ماهد،حال و هواشون و ميگم....
شاد باشي گلي...



روزی مجنون از روی سجاده شخصی که در حال نماز بود عبور کرد مرد نمازش را شکست و گفت:مردک من در حال رازو نیاز با خدای خویش بودم!
مجنون با لبخند گفت:من عاشق دختری هستم و تورا ندیدم ...!!!تو عاشق خدایی و مرا دیدی...!!/.

believe me
1390،06،14, ساعت : 11:05 بعد از ظهر
به نام خدای خوبی ها

امروز یه دختر کوچولویی بهم گفت.. دیروز فرشته مهربون برام یه پیراهن خرید بهش قول دادم دیگه از تاریکی نترسم.....خدا کنه ایندفعه که داره میاد برام یه عروسک بخره:-2-41-:

یاد کوچیکی هام افتادم وقتی یه کار خوب میکردم مامانم میرفت برام کادر میخرید و میگفت فرشته مهربون:-2-41-:
و من چقد با اون کادوی فرشته مهربون خوشحال میشدم:-2-41-:
بارها اون کادو رو میدیدم شبا باهاش میخوابیدم..چقدر با احساس بودم..

کاشکی الانم فرشته مهربون بیاد پیشم:-2-39-:بیاد پیشم و درگوشش بگم کادو نمیخوام فقط اون ذوق و شادی های بی دلیل کودکانه رو برام هدیه بیار:-2-41-:

خیلی بی احساس شدم..دیگه ذوق نمیکنم..خوشحال نمیشم..یادمه پارسال مامانم هدیه ای رو بهم داد روز تولدم که خیلی دوست داشتم فقط لبخند زدم گفتم مرسی:-2-15-:

این یه جمله کودک چه ها با ذهن و افکارمان نکرد:-2-41-:

امروزم مثه هرروز..تکرار دیروز:-2-22-:چقد باحال شد..یهویی نوشتم خوشمان امد:-2-22-:
یه ساعت دیگه انتخاب واحد دارم..
خدا کنه سایت یونی عین بچه ادم کار کنه..هر وقت موقع انتخاب واحد یا حذف و اضافه میشه هنگ میکنه:-2-09-:
استرس دارم تا تموم شه..


شب همگی بخیر:-2-41-:فردای خوبی داشته باشین بچه ها:-118-:

14/شهریور/1390...................

bahooneh10
1390،06،14, ساعت : 11:16 بعد از ظهر
مسافر عزیزمون دیگه داره کم کم راه می افته...
راستش من هم همراهش دست و دلم داره می لرزه..انگاری هیجان سفر من رو هم گرفته...انشااله که سفرش بی خطر باشه... اما تا فردا شب و شنیدن صداش فکر کنم لحظه ها خیلی برام کش بیاد....
به شدت منتظرم...منتظر منتظر منتظر

انقده نرفتم کلاس اخرش امروز که بعد از تقریبا یک ماه ونیم رفتم کلاس کم مونده بود جلو پام قربونی ببرن... انقده استادجان تحویلم گرفت الی... انقده تحویلم گرفت... تلافی بارهای قبل رو (!!!) در اومد...
پاقدممنون هم سبک بود...جلسه مون پر از ادم های جدید بود....
امروز یه چیز جالبی شنیدم... مسئول کتابخونه مون بهم گفت خودت رو تقویت کن... چیه اینقده لاغر شدی...ما رو می گی؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
امسال ظرفیت دوبرابر شده... امیدوارم.. امیدوارم...امیدوارم....تا خدا چی بخواد.... ما تلاشمون رو می کنیم....

دیگه خاطره یخده جز یه عالمه سردرد وحشتناک ناشی از سینوزیت... یعنی من این سینوس هام رو باید برم گل بگیرم... چند روز بود بهونه می گرفتنا...رو نمی دادم بهشون... امروز یه کوچولو باد خورد به کله مبارک .. دیگه چشمامم داره در میاد.... قرص خوردیم ... بهتر می شویم حتما... می دانیم....

- بهنوش... ما همیشه با نوشته هات خندیدیم.... حالا هم دوست داریم بهونه ی نبودنت یه قصه ی شاد باشه...
از اتفاق غافل نشو... زندگی یعتی اتفاق دوستم...

بر و بچ....:-2-40-:
لیلا لوسی:-2-40-:خوشحالم اومدی... امروز می خواستم یه سر بهت بزنم یه دل سیر درددل کنیم وقت نشد... دلم برات تنگ شده بود...
این فاطی کوجا غیبش زد... سه چهار روز پیش بهم اس دادا... این ورا پیداش نیست...
شبنم الی بابت همه چیز ممنونم:-2-40-:

feedback
1390،06،15, ساعت : 12:00 قبل از ظهر
به نام خدا
سلام سلام
خیلی شلوغم باید برم.
اومدم خاطره بنویسم و برم.
تو این دو روز همش یا مهمونی بودیم یا مهمون داشتیم.
امروز یکی از بهترین روزای عمرم بود چون با پسرخالم نشستیم ملودی نوشتیم. یه ملودی فوق العاده زیبا نوشتیم الان هم تنظیمش اوکی شده و فرستادم اونور. فوق العاده قشنگ شد.
عاشق موسیقی ام :-2-16-:
عاشق ترنسم :-2-16-:
عاشق پسرخالمم :-2-16-:
فردا خیلی زیاد سرم شلوغه شدید :-2-30-:
رفتم تو کار میکس چند تا کار جدید نمیتونم سرمو بخارونم 24 ساعته تو home studio دارم کار میکنم.
وقت هیچی رو ندارم.
تازه آخر هفته هم انتخاب واحد دارم باید بسپارم یکی انجامش بده :-2-22-:
خاطره ها رو نخوندم شرمنده وقت نداشتم ولی دیروز رو خوندم :-2-06-: خاطره الناز و شبنم عالی بود. منظورم پ.ن خاطره هاشون از من بود. سه تا شکلکی که الناز گذاشت فوق العاده بود مردم از خنده :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اون شکلکه که شبنم بین من و سمان دو به شک بود خیلی باحال بود :-2-06-:
آنیتا خانم مرسی که جواب سؤالمو دادین. خوشحالم دوستی مثل شما دارم. :-2-40-:
دعا کنید این کارمو بگیرن. یعنی عالی میشه میرم لیبل بالا :-2-41-:
شب همگی بخیر
سعید / 15 شهریور ماه 90 خورشیدی / ساعت 23:58

REAL LOVE
1390،06،15, ساعت : 12:30 قبل از ظهر
گلنـــــــــــــار کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار:-2-30-:
چه دیدی از من حبیبم گلنـــــــــــــار
که دادی آخر فریبم گلنـــــــــار:-2-30-:
دلم میخواد صداشو بلند کنم مردم از خواب بیدار بشن... الان که وقت خواب نیست:-2-28-:


آقا قرار بود فردا شب اینموقع من انتخاب واحدمو انجام بدم و صبحش با دایی و خاله اینا راه بیفتیم به سمت ولایت:-2-28-: نامردا( خاله اینا) زدن رو دور لجبازی که نه ما باید فردا راه بیفتیم:-2-28-:
بعد منم که از ترم پیش که شب فقط نه تا واحد تونستیم بگیریم و فرداش رفتیم دانشگاه ، چشمم ترسیده... گفتم نه آقا شما هم پاشید با اونا برید به امید من نشینید:-2-28-:بعد اگه من فردا شب کارم تموم نشد و موندنی شدم کاسه کوزه هاتونو سر من نشکونید:-2-28-:
آخـــــــــــیـــــــــــ ــــش فردا مهمونا رفت رحمت می کنن:-2-35-:( بخدا من تبریزی ام ها:-2-27-:)

الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی،
و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟

یعنی من اگه برم واسه بیست و هفتم برمیگردم؟:-2-30-:من دلم میتینگ فرهنگی:-2-35-:میخواد:-2-30-: نرفته باید شروع کنم به مخ زنی:-2-27-:

دعا کنید فردا بتونم بیست تا واحد رو بردارم وگرنه باید به فکر ترم نه و ده باشم:-2-39-:خدایا هفت ترمه که نشد بذار هشت تایی تموم کنیم و کار به جاهای باریک نکشه:-2-39-:خدایا من جوونم رحم کن:-2-39-:




چه جاي ماه ،
كه حتي شعاع فانوسي
درين سياهي جاويد كورسو نزند
به جز قدمهاي عابران ملول
صداي پاي كسي
سكوت مرتعش شهر را نمي شكند
***
به هيچ كوي و گذر
صداي خنده مستانه اي نمي پيچد
***
كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟
چرا ميكده آفتاب خاموش است !

elnaz 90
1390،06،15, ساعت : 12:36 قبل از ظهر
سه شنبه ساعت 0.15 بامداد
سلام همگی:-2-25-:
اوه چقدر وقت بود اینجا نیومده بودما نمی دونم آخرین خاطرم ماله یه هفته پیش بود یا بیشتر:-2-28-: ولی تقریبا" همه ی خاطره هارو می خوندم
سرم درد می کنه وحشتناک نمی دونم چه مرگشه الکی درد گرفته:-2-43-: فکر کنم همش از این ترافیکه مسخرس امروز راه 1.15 حدود 2 ساعت طول کشید به قول بابام قم می رفتم زودتر می رسیدم:-2-35-: خداییش اعصاب می خواد تو این ترافیک بدالظهر آدم خل میشه اونم دقیقا" مرکز شهر، امروز تو ولیعصر فقط 20 دقیقه وایستاده بودم منتظر بی آر تی :-2-28-:رکورده به جان خودم بی آر تی که 2 3 تایی پشت هم میانا انقدر شلوغ بود و تو صفاش آدم وایستاده بود تا سوار شدم قشنگ 20 دقیقه طول کشید دیگه آخراش داشتم خل می شدم:-2-37-:
امروز رفتیم درخواست کلاسای 3 روز در هفته دادیم کاش تشکیل بدن:-63-: والا اعصابمون لهیده شد این همه راه هی هر روز هلک هلک برم بیام تو اوج گرما از خونه می رم بیرون اوج ترافیکم بر میگردم
جمعه عروسی دعوتیم عروسی دختر عموم جالبه که دختر عمومه ها اما ما تا پریروز خبر نداشتیم این هفتس عروسیش:-2-27-: فکر می کردیم اصلا" نمی خوان عروسی بگیرن، بعد یهوییم به آدم خبر می دن تا شنیدم نشستم می گم مامان من چی بپوشم:-2-37-: اون سریاله بود اسمش یادم نیست الان( پیری دیگه مادر) آناهیتا همتی بود هی هرچی می شد آویزون مامانه می شد می گفت حالا من چی بپوشم من دقیقا" شدم مثل اون تا اسم مهمونی میاد می گم مامان حالا من چی بپوشم پریروز یه ساعت بحث کردم که من لباس ندارم اینا چرا زودتر خبر نمی دن بعد دیشب مامانم اومده سر کمدم همینجوری لباس ریخته بیرون میگه پس اینا چیه:-2-35-: جلو فامیلای بابام هیچ کدوم شو نپوشیده بودم یکیشو که خودم اصلا" یادم نبود دارم واسه این عروسی که هیچی واسه عروسی سال دیگه ی پسرخالمم لباس پیدا کرده مامانم:-2-27-:
آقا این میتینگ 27 من می خوام برم خوب مامانم نمی ذاره:-2-18-: سر یه جریانی که واسه 1 ماه پیشه مامانم افتده رو دنده لج می بینه این میتینگه رو دوست دارم برم میگه نه آی حرص می ده، یعنی من هیچ وقت کلاسامو دلم نمیاد بپیچونم برا همین هیچ وقت نمی رسیدم میتینگارو برم حالا اون قبلیارو مامانم می گفت برو اینی که خانوم منجزی می خواد بیادو انقدر برام مهمه که برم لج کرده میگه نرو :-2-28-: حالا هر روز داستان مخ زنی داریم تو خونه ببینم موفق می شم یا نه:-2-35-:
آقا دلم واسه یه ذره بیکار بودن لک زده ماه رمضون چه خوب بودا کلا" همه وقتام آزاد بود الان از صبح که پامیشم تا ساعت 11 یک سره کار دارم همش دستم به یه کاری بنده تازه 11 وقت می کنم بیام سایت:-2-37-:
راستی سایت از بعد از ماه رمضون یه جوری نشده به نظرتون؟:-2-41-: من تو ماه رمضون از ساعت 12 که میومدم تا دم سحر کلا" تو سایت و توئیت وقتم پر بود بعضی وقتا اصلا" وقت نمی کردن خاطره هارو بخونم الان میام سایت کلا" 1 ساعت می گردم دیگه بیکار می شم توئیتم که خاک می خوره فقط بدرده ماه رمضون می خوره
چخده حرف زدم برم دیه:-2-37-:
فعلا"

سمن ناز
1390،06،15, ساعت : 01:17 قبل از ظهر
سلام بر همه
تا حالا بر خورد 4 بعدي با دو عدد حيوان خوشل داشته ايد يا نه؟:-2-06-:
امروز رفتم خونه ددي جان شوهري مهمن مي آمد برايشان جهت ارائه خدمات :-2-28-::-2-28-::-2-43-::-2-42-::-2-39-::-2-15-::-2-35-::-2-36-:
دست كردم داخل كيسه برنج تا برنج بردارم جهت پخت
يعني خدا به دور يه لحظه احساس كردم دستم بر خورد كرد با يك چيز نرم و گردي :-2-06-:
واي خداي من داخل كيسه را نگاه كردم ديدم دو تا مارمولك به چه بزرگي داخلشه و دست من سر يكيشون رو لمس كرده :-2-09-::-2-09-:
حالم بد شد من با اين جثه و سن كوپ كردم و پس افتادم انقدر جيغ زدم اونم از ته دل :-2-36-::-2-36-:
كه ددي جان شوهري بدو بدو اومد تو آشپزخونه و مار مولك ها رو كشت :-2-22-:
بماند ديگر تا ظهر حالم جا نيومد بعد از ظهر هم اومدم بخوابم جوجه محمد حسن اومد كنارمو و راحت واسه ي خودش نشسته و لم داده بغل گوشم جيك جيك مي كنه چشمم رو باز كردم ديدم كه كنارمه را حت نشسته و نگام مي كنه هر چي بهش مي گم كيش گوش نمي كنه راحت جيك جيك مي كنه از اون خروس شيطون هاست:-2-22-:
اينم يه جور ديگه زهرمو آب كرد:-2-06-:
آخر شب مي خواستيم بر گرديم خونه ديدم لاستيك موتور علي باد نداره محمد حسن خان پيچ و بست روي لاستيك رو باز كرده بود و بادش كم شده بود با تلمبه باد زديم اومديم
الان هر جا رو نگاه مي كنم مارمولك مي بينم :-2-22-::-2-22-::-2-30-:
شبتون خوش:-2-27-:
پ.ن دلم مامانمو مي خواد رفت ش دوباره :-2-30-:

Zanessa
1390،06،15, ساعت : 01:51 قبل از ظهر
و گر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است !

(مگه دروغ میگم؟! )
سالی که نکوست از بهارش پیداست روزی که نکوسش از صبحگاهش پیداست :| روزی که با سردرد شروع بشه شبشو خدا بخیر کنه !( که کرد!..هه..!)روز ِ چرتی بود.هی مامان میگفت از پای اون کوفتی پاشو برو کاراتو بکن منم که ... :|
ناهارو صبحانم یکی شد...سردرد...سایت.... سردرد. ..مسنجر. ..سردرد.....غرغرای مامان...سردرد. ...دعوا با بابا....سردرد... تا همین لحظه ای که دارم مینویسم سرم درد میکنه...لعنت !
+ نمیرم دکتر چون باید به مامان بگم و نمیخوام بهش بگم چون همه چی آوار میشه سر ِ اون دلیل مسخره ای که تو ذهنش داره !
+ هیچ حسی ندارم...نسبت به هیچ کس...هیچ چیز...
+ به دَ رَ ک !
+ یاهو هم باز نمیشه....هلی بیچاره اونور منتظره :|
+ میگم شکلک پوزخند نداریم میگه همین کافیه ! هه ! :|
+فردا میریم همدان...خب چی کار کنم؟! :|
+یعنی بی نهایت منتظر این دیدارم :))
+ناخون انگشت وسطیم شکست مجبور شدم همه رو بگیرم...اه...:|
+ چه خاطره ی قشنگی شد از امروز...ههه...!
+پر فروش ترین کتاب سال همه ی صفحه هایش سپید بود زیرا فریاد نویسنده سکوت بود ... !
+ تا شنبه مشرف نمیشویم :| ( کسیم دلش برامون تنگ نمیشه :)) )
+ نه تو نه تو نه تو ! هیچ کدوم !
+ دلم میخواد داد بزنم : گور ِ بابای زندگی ... :|

فکر کنم باید خفه شم که اگه یکی خوند اینو اعصابش خورد نشه ... :|

سمن
چهاردهم شهریور ماه یکهزار و سیصد و نود
ساعت 1:48 صبح

metropolis
1390،06،15, ساعت : 07:54 قبل از ظهر
سفرنامه متروپلیسی همگام باگوشی:قسمت چهار:
بنده شلکک ندارم نمیتونم برم سرخط اینترندارم.
مامانی نمیتونم فونت بعوضم بو جاش هوینجورشارژ میسوزانیم.

یکشنبه صبح من ومامی رفتیم پیاده روی درپارک ملت زنجان.بهدم طبق روال همیشه جلسه غیر رسمی کل کل تشکیل دادیم چون ما همیشه اول راه میوفتیم بهدیادمان میایدمقصد سفر راعوض بنوماییم.تبریزبرای ماطلسم شده بود.
بارهاتصمیم داشتیم بیایم نوموشد.ولی درنهایت امدیم به دیارمهسا.نامرد ‏!مهساشهرتون اینقدرخوشمل بو و لوندادی؟ما عاشخ تفریز شدیم جااان شوما.
فخط دریافتیم نباید ازاین عزیزان ادرس بپرسیم چون بلا استثناموگن برو مستقیم باقی رابپرس...وما به همین خوشملی گم میشویم.
کمی هم حس ششمان تقویت شدبرای یافتن ادرس ها.
نقشه هم خریدیم به دردمان نخورد. ابتدا کلی سوتی دادیم سرتلفظ ائل گلی بهدم هتل پارسش جانداشت رفتیم شهریار.
بهد دوش جانانه دشمن کورکننده ای برفتیم دور شهر دور زدیم.امدیم هتل.این نامرد داشی ما کولر را نفصه شب روشن نوموده بو بنده سرما را زدم تو رگ والان شدم زهرا فخ فخو.
دیروز هم عین این معتاداهمش چرت میزدم بخاطرقرص سرماخوردگی.دیروز رفتیم پارک ائل گلی چخده خوشمل بوو.
مهسابه یاد دندان دردت دوراستخر دور زدم.ناهارهمون رستوران وسط پارک خوردیم.بهدم رفتیم خرید.حیف وقت نداشتیم وشب برگشتیم زنجان که امروز بیایم تهرون.والا تبریز فوق العاده س.هم مردمش هم شهرش.اگه تفریزو ندیدین تمام عمرتون هدر رفته.
انتخاب واحد مت از12امشب شروع موشه
.لیلا لوسی تندتندبیا.
بهنوش کجاست؟
مرجان ماجرات خیلی طنزبازاربوو.
پری تو عشخ منی ایشالابه حق ‏5‏ تن به جای هشت ترم ‏12ترمی تموم کنی.
زهراسیدنی جوش نوزن کارهم پیداموچونی.شوور هم پیداموچونی.استقلال هم پیدا موچونی.
الی هووی مامانی هتل اسپیناسم توتهرون.
لفطابامامانی برای5شنبه یاجمعه یه جای نزدیک بیاب ‏.رو هم نوباشد سنگ پای قزوین وباشد.
راستی سیلووم

Babak
1390،06،15, ساعت : 09:44 قبل از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
سه شنبه 15 شهريور ماه سال 90
تو نيستي اما ....
خيالت تنهايم نگذاشته...
هنوز هم هيچ كس ...
هيج جا...مثل تو ...قلبم را...
چه شوري در اين زندگي ست؟
بيدارمي شويم ...كار ميكنيم ...
مي خوريم ...مي خوابيم....
از روزي كه تو رفتي..
.باراني شده ...
اين ذهن خسته ما...
دلم...از تو چه پنهان...
هنوزم انتظار مي كشد...
روزگار تاريكي ست....
من و اين انتظار ....
با هم داستان ها داريم....
تو بودي كه ميگفتي...
عاشق به جز عشق...
تمنايي ندارد؟؟
زهي خيال باطل....
پول....پول.....پول....لعنتي!
صداقت چيز خوبي ست...
مشروط بر اينكه به منافع ما لطمه نزند!!
تصورت از عشق...
چه نفرت انگيزه!!
اون از تو كه اونجوري...
اون از من كه اينجوري...
اون از آنها كه....
ميدوني چيه ...گاهي فكر ميكنم ...
.تقصير تو نيست....
ما... هممون... كرم هاي... يك لجن زاريم!

شبنم
1390،06،15, ساعت : 10:48 قبل از ظهر
ما خسبمان می آید :-2-38-:

زهرا از نوع متروپولیس اون جریان هتل و اینا رو جدی گفتی؟ :-2-27-: خب میایم لابی هتل مهمون تو :-2-37-: والا :-2-37-: تو هم سختت نمیشه راهت نزدیکه :-2-22-:امضاشو :-2-37-:

خاطره ای نیست :-2-35-:

پ. ن. :-2-28-::-2-28-:

سمان ایشالا امروز روز خوبی باشه براتون

Elnaz
1390،06،15, ساعت : 11:09 قبل از ظهر
سلام
بعد یه شب بد صبح متعادلی بوده تا الانش
خدایا شکرت
اخ جون امروز میرم دوز جونیم ببینم از اردیبهشت ندیدمش:-2-16-:
زهرا از نوع متروپلیس همین که شبنم گفت خِلاص:-2-27-:
ناهور مطمئن استاده تحویل گرفت ؟مثل اون روز نبود؟:-2-22-:
از دیشب با اون اس ات بد به فکر انداختیما مرحله اولش حل شه بقیش حله:-2-37-:
سعید همیشه لبت خندون باشه:-2-25-:
پسریاش:-2-28-:
شری قفل درتونو عوض کن تلیف و اینترنتم از خونه میای بیرون قطع کن:-2-28-:
هلی دلمان از این پیکنیک خانوادگی خواست:-2-41-:
سفر مسافرمون بی خطر:-2-40-:
روز همه گی پر از ارامش:-118-:

bahooneh10
1390،06،15, ساعت : 11:17 قبل از ظهر
نیگاه چه پشت بند هم پست می دن...
اخا ما یادمون رفته اینو بگیم...
ما یه چند روزی هست نخش بابابزرگ سعید پسری رو به عهده گرفتیم...اولش قرار بود بشیم مامی ش...دیدیم مامی زیاد داره مزه نمی ده.... دیدیدم ددی ش هم بشیم باز مزه نداره... جبروت ما بیشتر می طلبید...
قرار شد بشم بابابزرگش... از این بابابزرگای خونه های پدرسالاری و پنج دری.... از اونا که سیاه چال می انداختند بچه و شام بهش نمی دادند ... یا با تسمه و کمربند می افتادند به جونش....
دیدیم این هیجانش خیلی بیشتره و ما می تونیم خلاقانه تر عمل کنیم....
اینه که الان حواستون باشه که بنده بابابزرگ یه ملتم...:-2-06-: اینا رو قرار بود اون پسری بیاد بگه ها... سرو وگوشش دارم می جنبه از دنیا غافل شده... باید برم یه کم تو کار تادیبش

چیه شری؟؟؟ اتفاقا الان تو فکرش بودم انقده کار داری که از زندگی در سایت افتادی ها... امیدوارم برنامه ت سبک تر بشه.... فردا شوما را می بینیم...
الی... وای الی.........................(هیجان)
تو می تونی... خوان اول رو رد می کنیم... من همه جوره کنارتم و همراهی ت می کنم...
اره باو............فکر کن برای اولین بار دیر رسیده بود... نگو هی داره فرت و فرت زنگ می زنه به من.. می بینه من جواب نمی دم... تا اومد تو کلاس می گه تو چرا تلفنتت رو جواب نمی دی....
انقده ضایع شدم:-2-06-:
امشب منتظر یه تماس هیجان انگیزم... ما این چند روز زندگیمون رو دور هیجانه....
این مینا اجول هم کم پیدا شده...فکر کنم سرش به شدت شلوغ بیده...

بابک:-2-40-:
سعید:-2-40-:
پریسا:-2-40-:
الهام و لیا:-2-40-: لیا امیدوارم بهتر شده باشی....
سایر برو بچ:-2-40-:
پدربزرگ پدری شدی یا مادری؟نکته مهمی:-2-37-:
به نکته ی مهمی اشاره کردی....
فکر کنم مادری باشه به جبروتمان بی افزاید... سعید قراره سلاخی بشی دیگه:mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خوب بازم نمیشه مادری باشه که به عسل و مادر شری هم که مجهول الهویه بید میرسیم که در هر دو حالت خنثی میشی:-2-22-:
بریم بالاتر هم باز به نادی میرسی که اینم باز تعطیله:-2-22-:
پدری هم بری باز به سوسن میرسیم:-2-06-:
الی....
گیر دادی؟
من بابای همه ی اجداد بالا سرت هستم... خوب شد؟ جد بزرگ...:-2-06-:
خاطره س داره هی جور می شه ها....
اعضای خانواده ی گرام امر نمودند جهت تدارکات ناهار کمی تا قسمتی برای خرید از خانه خارج شویم...هی روزگار:-2-09-:
ها همین الان یه خاطره پیدا کردم...
ما دلمان اش می خواهد... هنوز سردرد این سینوس های کوفتی را داریم... با پررویی تمام هم بهشان بی توجهیم... اما خوب الان هیچی به این اندازه مهم نیست که دلمان آش می خواد،... آش رشته یا آش ماست (آش محلی) الان دلمان غنج می رود که آش بخوریم...:-2-41-:

REMIX
1390،06،15, ساعت : 11:36 قبل از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز 15 شهریور 1390
خاطره بله ....خاطره نه : خاطره ای نیست همه چیز خوب و آروم داره پیش میره . اما یه چیزی ته دلم بهم دلشوره میده ، اونم قبول مسئولیت جدید که دارم سه ماه عقبش میندازم :-2-35-:و سر میدوئونم که بره عقب تر :-2-27-:تا بتونم بهتر تصمیم بگیرم ولی مثل اینکه داره آوانس تموم میشه باید قورباغه رو قورت بدم:-31-: نمیدونم یه جوری از آینده می ترسم:-42-: ولی بازم هر چی خدا بخواد:-63-: هر چقدرم که بترسم باید باهاش روبرو بشم . حالا با اینهمه کار عقب افتاده چیکار کنم :-2-03-:. بهتره برم کم کم انجامشون بدم :-2-41-:. چون دیگه سرم شلوغ بشه وقتی ندارم برگردم عقب و اینا رو انجام بدم :-2-30-:.


من ... الان ... احساسم : خوب :-2-16-:همراه با کمی استرس :-42-:که برام عادی و طبیعیه :-113-:.دارم با روزای پر کار آخر شهریور یه جوری کنار میام :-3-:.نمی دونم همیشه آخر شهریور و اول مهر کارا بهم گره میخوره و لی دوباره بعدش همه چیز آروم میشه:-2-41-: .


ناهور عزیزم:-2-40-: ،الی نازنینم :-2-40-:، زهرا(star) عسلم:-2-40-: ، مینای نازنینم:-2-40-: ، شبنم عزیزم:-2-40-: ، ندا نازنینم :-2-40-:و بقیه بچه های خاطره نویس :-2-40-::-2-40-:.


راستی شبنم خانومی امضات خیلی قشنگه :-41-::-41-:

روز همگی خوش همراه با انرژی مثبت و خبرای خوب :-118-:



تو کجایی سهراب؟



آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند . . .



وای سهراب کجایی آخر ؟



صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...!


.


.

.

.
.
.
قایقت جـــــــــــــــا دارد؟

bahar1313
1390،06،15, ساعت : 11:39 قبل از ظهر
سه شنبه 15 شهریور 90

غرغرنامه
سرما خوردم ، دارم می میرم. دلم می خواست امروز تو خونه استراحت کنم ولی مجبور شدم بیام سر کار. چشام همه چیو 4 تا می بینه. :-2-30-:
سرم درد می کنه:-2-30-:
گلوم درد می کنه:-2-30-:
مامانمو می خوام. :-2-30-:

جمعه کنکور آزاد دارم. شاید نرم. حوصله شو ندارم اصلا.

روز همگی بدون سرماخوردگی

ای خدااااااااااااااااااااا

mina1366120
1390،06،15, ساعت : 11:43 قبل از ظهر
سلام
من که خاطره ندارم
یعنی خاطره جالب ندارم روزا افتادن تو یه تکرار که از قضا شاد هم نیستن
فقط میام خاطره می خونم و میرم
دست همه تون درد نکنه

roya jo0on
1390،06،15, ساعت : 12:37 بعد از ظهر
سلام دومستان
حالتون خوبه ؟!!
ما هم خوب هستیم:-2-41-:
اوووووووووووووووووووووووو ه از کی نیومدم نت ، یادم گرامی:-2-35-:
جاتون خالی رفتیم شمال ، رامسر مثل همیشه فوق العاده بود طبیعتش ...
هنوز توو عالمه بی نتی به سر میبریم :-2-37-:
شایدم تا اخر بی نت ماندیم:-2-22-:
ما که عادت کردیم:-2-37-:
خب خاطره ی خاصی نداشته بیدم جز اینکه دارم به زندگی سر و سامون میدم:-2-14-:
ایشالا مبارکم باد:-2-14-:
همتونو دوست دارم :-118-:
خدا نگهدارتون تا نمیدونم کی:-2-25-:
نیلوووووووووووووفر : رویا یعنی چی سر و سامون میدی :-2-16-:وای مفصل توضیح بده چرا تلگرافی نوشتی:-2-16-:

لیا
1390،06،15, ساعت : 01:04 بعد از ظهر
سه شنبه 15 شهریور 1390خورشیدی
7شوال 1432 قمری
6 سپتامبر 2011 میلادی

سلام. ظهر همگی خوش:-2-25-:
آقا ما اومدیم .چه آمدنی!!!
بعد از دو روز بیماری و تب و البته یک روز هم استراحت در منزل.....آمدیم.خدارو شکر حالا خوبم :-2-16-:از بچه هایی هم که به یادم بودن متشکرم.:-2-40-:

خوب اینجا چه خبره ؟؟؟؟ :-2-33-: چرا همه استرس دارن :-42-:؟؟؟؟ :-2-33-:بازم جو گیر شدید؟؟؟؟:-2-33-:
قبول شدن تو دانشگاه و انتخاب واحدو مشغله جدید که استرس نداره:-119-: (به خدا یادم نمیاد کدومش مال کی بود!!!:-2-35-:) همشون چون خیره ، پس بد به دلتون راه ندید و بسم الـ ... بگید:-63-:و برید جلو که حله.:-69-: شک نکنید کاری که با نام اون شروع بشه خرابی و ناتمامی و بدی توش نیست. اگر هم بود بدونید به صلاحتونه که بعداً حکمتشو درک می کنید. شما ها اونقدر بچه های ماهی هستید که مطمئنم خدا نمی خواد خار به پاتون بره چه برسه به اتفاق بد...

اونایی هم که مشغلشون زیاد شده که خدا رو شکر! همیشه کار زیاد مساوی با سرحال شدن و:-2-08-: روحیه گرفتن . چیه بابا تو ماه رمضان اونقدر بی کار بودیم داشتیم کپک می زدیم.:-2-02-: بعضیا که اگر یه هفته دیگه اینطور ادامه می دادن زخم بستر می گرفتن. :-2-06-:زندگی درچریانش خوبه، راکدش حال آدمو بهم می زنه. کی مخالفه ؟؟؟؟ :-2-33-:جرأت داره اعلام وجود کنه.:-66-:(بعد از مریضی دیدید آدم حس می کنه شکست ناپذیر شده ما الان اون حالو داریم.:-2-32-:)

پ.ن
ناهور و ندای عزیزم از هر دوتون متشکرم.:-2-40-:(آشختونم..)
ناهور و بهار(1313) . زینب (زی زی گولو) هرسه تاتون نسخه زیر رو بپیچونید معجزه می کنه::-2-14-:

"آب ولرم – آب لیموی تازه – عسل- با اینا یه شربت آبلیمو درست کنید و همونطوری ولرم بخورید و بعدم یه استراحت کوتاه بکنید ."


معجزشو که دیدید بهم ایمان میارید.:-2-08-:امید وارم زود خوب بشید.



فاطیما کجاست؟؟؟ :-39-:دلم براش تنگ شده :-2-18-:

الی الی الی به قول شبنم با ما چه کردی؟؟؟ :-2-03-:منم عاشق اون آهنگم . یادش بخیر کلید کرده بودم روش .آی جوونی....:-2-34-:
نوین عزیز در مورد نمازعید کوتاه نوشته بودی ولی اونقدر قشنگ بود که غرقش شدم. مرسی:-2-40-:
K.O.V.A عزیز که اسمتونو نمی دونم(بچه ها چرا آخر نوشته هاتون اسم نداره ؟؟) داستان مجنون رو شنیده بودم و لی خوندنش این موقع ظهر خیلی برام مفید بود.مرسی:-2-40-:
شبنمی دیدی بعضی موقع ها ننه من غریبم چقدر حال آدمو بهتر می کنه؟؟:-2-23-: بابا بی خود نیست که درد مشترک شدیم:-2-06-:


روز خوش
اوقاتتون بدون نارضایتی باد :-2-40-:

.:BahaR:.
1390،06،15, ساعت : 02:06 بعد از ظهر
دیشب یه خواب دیدم در حد تیم ملی:-2-06-:تو سایت بودیم :-2-06-:دیگه هرچی بود ته خنده بود :-2-06-:نمیگم:-2-27-:فقط میگم نیلوتوش از همه پررنگ تر بود :-2-06-::-2-31-:
امروز صبح با هزار زور ساعت 11 از خواب بیدار شدم :-2-39-:مثلا میخواستم خودمو عادت بدم صبحا زود بیدار شم :-2-43-:بعدش با زهره رفتیم یه سایت عکس عکسا رو بدیدیم :-2-35-:انقدرم مسخره بازی در اوردیم که حد نداشت دیگه رو صندلی ولو شده بودم :-2-22-:نکه با شیلتر شکن بودیم یه چنتا عکس حیییییییییییییین اون وسطا بود که دیگه شرمنده شدیم اومدیم بیرون :-2-35-:بعدش رفتیم یاهو با رخسارا حرفیدیم :-2-06-:انقدر بدبختو سرکار گذاشتیم که حد نداشت :-2-06-:یهویی دیدیم زنگ در زده شد رفتم دیدیم اقا پستیه بود :-2-37-:فیلمایی که سفارش داده بودم اورده بود:-2-37-:حالا دقیقا همون فیلمایی که من پیگیری کرده بودم زده انصرافی هم اورد :-2-28-:هیچی دیگه پول دادیم فیلمارو گرفتیم :-2-08-:گذاشتیم تو کام نامررررررررررررررد زیرنویس فارسی نداشت :-2-36-:به این در و اون در زدیم اخر سر اومدیم سایت از یکی بپرسیم از نیلو بپرسیدیم :-2-31-:اون هم بجوابید قربانش مشکلمان حل شد :-2-36-:در همین راستا که مشکل حل شد تلفن زنگ زد که ای کاش نمیزد :-2-09-:عموم بود یعنی زن عموم بود :-2-30-:ترهان بودن گفتن میخوان بیان خونمون بعداز ظهر:-2-36-:زهره رفت پایین به مادر که دیشب نصف شب قدم رنجه فرمودند امدند گفت :-2-36-:مامانم گفت با این وضع خونه که به شکل خودتون در اوردید مهمونم داریم :-2-36-:خلاصه سه نفری افتادیم به جون خونه :-2-08-:من زود رفتم گفتم من گردگیری میکنم :-2-27-:زهره گفت غلطکردی همش تو گردگیری میکنی من جارو تنبل من گردگیری میکنم حالا اون دنبال من بدو تا این چیزرو بگیره من فرار اخر سر منو تو حموم زندونی کرد :-2-37-:ما هم از حموم که اومدیم بیرون بهش دادیم با جاروبرقی افتادیم به جون خونه زهره هم گردگیری کرد:-2-27-:اخر سر هم که تمومید واسه اولین بار مامان به جارو کردن من گفت افرین خسته نباشی دخترم :-2-16-:اخه همیشه گیر میداد میگفت بلد نیستی جارو کنی:-2-22-:حالا هم اومدم دارم خاطره مینویسم زهره هم کنارممه یه چند مین پیش یه اس ام اس خوند خیلی قشنگ بود اینجا نیز میگذاریم(البته ماله یه اهنگه)
این ارزومه از خدا هر روز کنار تو باشم
این ارزومه از خدا هرروز با تو بیدار بشم
این ارزومه میدونم همیشه تو خیالتم
جواب هر سوالتو بدم که من عاشقتم
دست توی دستات بذارم نگاه ازت برندارم
حتی نذارم بین ما جدایی ها پا بزارن
دست توی دستات بزارم
بهت بگم دوست دارم
حتی یه لحظه نذارم حس کنی دوستت ندارم
این ارزومه از خدا تنهاییامو بگیری
ارامشی رو که میدی هیچوقت ازم پس نگیری
این ارزومه که تنم بوی تنت رو بگیره
اگه یه روز ندیدمت این دل تنگم بگیره
دست توی دستم بزاری یه حس تازه بیاری
یه حس تازه ای رو که به هیشکی جز من نداری
دست توی دستام بزاری بگی چه احساسی داری
جز این که با من بمونی هیچ ارزویی نداری

اقا خداییش میگم یه لحظه فکر کردم این شعررو امیر علی واسه زهره خونده تا من بفهمم وایییییییییی خدا نوشتنش چه سخت بود :-9-::-9-::-9-::-9-:

Persiana
1390،06،15, ساعت : 02:19 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

سه شنبه 90/6/15

سلام دوستای گلم...:-2-25-:
خاطره ی خاصی ندارم...نمی دونم چرا اینقدر احساس خوبی دارم امروز...خوشحالم...:-2-16-:
اومدم خوشحالیم رو با شما هم قسمت کنم...همینطور که اینجا محلی بوده برای گفتن دلتنگیام...:-2-41-:
امروز دقیقا یه هفته هست که اموزشگاه تعطیل بوده...چقدر زود گذشت...:-2-22-:
فردا و پس فردا هم تعطیلم با جمعه از شنبه باز کلاسا شروع میشه باید صبحا زود بیدار شم...:-2-28-:
دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود البته گاهی خاطره ها رو می خوندم اما الان تصمیم گرفتم بیام خودمم بنویسم...:-2-14-:
روز خوبی داشته باشید همگی...پر از شادی و سلامتی...:-118-:
تا بعد...:-2-40-:

ابی دریا
1390،06،15, ساعت : 02:28 بعد از ظهر
به نام خدا
سه شنبه 15 شهريور 1390
سلام به همه ي دوستان نودهشتي
ديروز به خاطر اين سيستم هنگم نتونستم بيام و خاطره بنويسم واسه همين كلي عصباني شدم و ناراحت.اما عيب نداره اين نيز بگذرد.خوب از ديروز ميگم.
صبح بلند شدم و پس ار تكرار مكررات داشتم رمان ميخوندم كه مامي صدام كرد:فاطي بيا داره شمس العماره ميده.منم كه عاشق اين سريال بودم و از اين كه دوباره دارن پخشش ميكنن كلي ذوق كردم و رفتم ديدم.
بلاخره پدرجان را راضي كردم كه بريم خونه ي مادرش كه تازه از تبريز برگشتن.خلاصه رفتيم اونجا و فهميديم خاله ي پدرم و عمه ام هم قراره بيان كه بعد يه نيم ساعت اومدن.بعد مدت ها خاله ي بابامو ديدم و ايشون هم بسي ذوق كردن از ديدار مجدد ما و كلي ازمون تعريف و تمجيد كردن و ما هم كلي خر كيف شديم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
مادرجونم گفت عمو كوچيكه ي پدرم كه تبريز هستن قراره بيان رشت.اخه زن عموي بابام عكس قلعه رودخان و تو اينترنت ديده و دل تو دلش نيست كه بياد اينجا تا بريم قلعه رودخان.من نميدونم كجاي اين قلعه رودخان قشنگه؟مثل بقيه جاها ميمونه ديگه!ولي خوب اونا نيست شمال نديدن يعني كم ميان شمال ذوق دارن.
موقعي كه داشتيم برميگشتيم من جلوي اينه داشتم حاضر ميشدم كه دوباره اين خاله ي ددي ازمون تعريف كرد و منم از ذوق زدگي دستم خورد به گلدون و چپه شد:-2-06-:عمه ام كلي واسم خنديد.فكر كرد من خيلي كيف كردم ولي خداييش يه ذره ذوقيدم:-2-16-:
داشتيم ميرفتيم خونه كه مامي گفت بريم خونه ي اون يكي مادرجون و ماهم گفتيم باشه.رفتيم ديديم اين مطهره زلزله هم اونجاست.قرار نبود شام بمونيم و خوب نتونستيم در برابر اصرار مادرجون مقاومت كنيم.ساعت 8 بود كه مادرجون گفت واسه يه كاري برم طبقه سوم كه خالم اينا اونجا زندگي ميكنن و منم اول ناز كردم ولي تا مادرجونم گفت اميرعلي اونجاست سريع پريدم و بشمار سه رفتم بالا.تا وارد شدم امير علي داشت شير ميخورد و ماميش گفت امير نگاه كن زنت امده(اخه قراره در اينده مزدوج شيم)منم كلي ذوق كردم.مامانش ميگفت از شب وليمه دهي يكسره گريه ميكنه و ديشبم نخوابيده.گفتم حتما چشمش زدن اخه تمام مدت ساكت بود.البته منم جز چشم زدگان بودم ولي اون لحظه چيزي نگفتم:-2-35-:
بعد از كمي صحبت دوباره برگشتم پايين و بعد از خودن شام و چايي برگشتيم سمت خونه.قرار بود سر راه بريم يه فروشگاهي و يه چيزي بخريم كه بسته بود.اما تو راه ديدم اين فروشگاه سفير كه مانتو مدرسه داره بازه.به مامي گفتم الان بره واسه ابجيم مانتو بخره.خيلي باحال بود ساعت 11 شب رفتيم مانتو خريديم.البته به خاطر اين پيشنهاد خوب من مامي از يه دور بازار رفتن خلاص شد و همچنين شلوغي اون مغازه.چون روزا خيلي شلوغه و هميشه اتاقاي پروش پره.
ها يه خبر هيجان انگيز:من شدم فاطي درايور كوچولو.ددي تو راه يه چيزايي بهم ياد داد و تو فرصتي كه مامي اينا رفتن مانتو بخرن من داشتم تعليم رانندگي ميديم.تازه دنده هارم ياد گرفتم و خيلي چيزاي ديگه.همچنين من بلدم استارت بزنم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:(چه كار سختي)البته همه ي اينا رو فشرده ياد گرفتم.
من عاشق رانندگيم و منتظرم زودتر 25 ارديبهشت 1391 برسه تا برم كلاس رانندگي.
امروز هم يه روز تكراري بود مثل بقيه روزا.راننده سرويسو خوندمو تمومش كردم امروز.واقعا قشنگ بود و كلي خنديدم.دست نويسندش درد نكنه.
ديگه حرفي نيست.
فاطمه

-نازلی-
1390،06،15, ساعت : 02:35 بعد از ظهر
به نام خدا
سه شنبه. 15/6/1390

سلام.

امروز دانشگاه بودم. باز هم مرور خاطرات. این بار دانشگاه با یک طعم جدید.
طعمی که چند وقتی بیشتر نیست زیر زبونم حسش می کنم. که علاوه بر اعتماد به نفس، من رو می ترسونه. و گاه از خودم خجالت می کشم.
هنوزم نمی دونم کدومشون درستن؛ و من باید به ندای کی گوش بدم.

از کتابخونه مرکزی خاطرات یک گیشا رو گرفتم.
من رمان های عاشقونه رو فقط با موبایل دوست دارم بخونم.
اما بعضی کتاب ها برام خود وجودشون، کاغذاشون هستن که ارزش دارن.
سنگینیشون وقتی دست می گیرم، اینکه باید نشسته بخونم و نمی تونم بخوابم و دستم بگیرم، انگار این جوری حرمتشون برام حفظ می شه.

دارم به هفته دیگه فکر می کنم. نمی تونم مثل حالا بیام اینجا.
ولی موبایلم هست که خاطره ها رو بخونم و به تایپ کتاب سر بزنم. خداروشکر.

دلم خیلی میتینگ فرهنگی می خواد. اونم حالا که دارم یه کتاب اینجا می ذارم. یه داستان منظورمه.
اما یکشنبه است و من از روز قبلش کلاس هام شروع شده. نمی تونم بیام.

دارم ایلیا رو یه ویرایش سردستی می کنم. هدف اصلیم اینه که مرور کلی بکنم، شاید چیزی یادم رفته یا از قلم افتاده.

لی لی:-2-28-::-2-06-:
من این چند روزه هر جا می رم، "زجه" می بینم. دیشب هم تو یکی از کتاب های کاربرا بود. قصد خاصی نداشتم. خدای ناکرده مثلا استهزا یا خود برتر بینی.
منم مثل بقیه اینجام تا چیز یاد بگیرم. خوبه که ایرادامون رو به هم بگیم.
من این راه به نظرم رسید.
یه روزی هم یکی دیگه غلط املایی از من می گیره.
اما کلا استفاده از فرهنگ لغت خیلی خوبه. دانش آدم رو بالا می بره.

یه سوال چند روزی هست که تو ذهنمه؛
چیزی رو که همه می پسندند خوبه؟
یا چیز خوب رو همه می پسندند؟

امروز تو کتابخونه یه پسری حادثه یک نگاه از نسرین سیفی رو پس آورده بود، بعد پر پرواز رو گرفت. خواستم ازش راجع به رمان خوندن بپرسم. یا انگیزش. نشد. آخه برادرمون کمی اوا خواهری بود. شما که نمی شناسین. اما خوب دوستم گفت بهش میاد روحیه اش حساس باشه. مخلص کلام اینکه ما باب صحبت رو باز نکردیم.
اما کلا من برام قابل هضم نیست که یه پسر رمان عاشقانه بخونه.
منشاش رو نمی دونم.

* مهدیه دلم برات تنگ شده.:-2-27-:
خواستم بیام پروفایلت. حالا یادم افتاد اینجا گفتم.

امروز رفتیم اتاق کارشناس گروهمون.
بهش می گم لیست دروس اختیاری رو می خوام.
دو بار پرسیده گروه خودمون؟
دو بار جواب دادم بله، گروه خودمون دیگه.
دفعه سوم که پرسید، یهویی گفتم: پ نه پ
خدایا توبه...
آبروم رفت... البته تقصیر خودش بود، هی می پرسید...
ولی جای نگرانی نیست، چون نشنید.
مطمئنا نشنید، چون ماشاا... این آقا خیلی خاله خوش اختلاط هستن، اگه شنیده بود حتما یه عکس العملی نشون می داد. حواسش نبود خدا رو شکر.

دو دلم که توی امضام ایلیا رو بذارم یا نه؟
نمی دونم بذارم تموم بشه یا نه.

* پریسا شادیت به من هم سرایت کرد.
چقدر حس ها زود و خوب منتقل می شه، از ورای این کابل ها و تکنولوژی.

من دو روزه تاریخ می زنم. امروز هم به نام خدا نوشتم.
اما... همیشه سلام یادم می مونه.

می دونستید کاشونیا به پ نه پ می گن هه پ نه...
یعنی ها پس نه...
؟؟؟
این از نتایج سفرمان بود.

سفر چه چیز خوبیه. پر از خاطره و تجربه.
انگار ابزار زندگی.

دلم می خواد یه چیز قشنگ تو امضام بذارم.
یه حرفی...جمله ای...

برم کمی کتاب بخونم. تابستون داره نفس های آخرش رو می کشه.

فعلا.

mahdieh67
1390،06،15, ساعت : 03:07 بعد از ظهر
سرم درد می کنه از حرف زدن:-2-30-: سه واحدم رو تایید نمی کردن:-2-33-: چقدر حرف زدم من امروز:-2-28-:
قرار بود ظهر راه بیفتیم که دیر شد نرفتیم:-2-28-: فردا صبح راه می افتیم:-2-33-:
مریم:-2-40-:
سرم درد می کنه:-2-30-:
مسافرتون دیرتر می رسه تهران:-2-35-: مسافر عزیزتون منم دیگه:-2-35-: :-2-22-:

زی زی گولو
1390،06،15, ساعت : 03:29 بعد از ظهر
سلام.
ظهرتون بخیر !
یک روز بسیار دل انگیز با مشکلات تنفسی ! :-2-36-:
مامان آدم هی داد بزنه از تو آشپزخونه بگه : زی زیییییییییییی ! بیا کمک ! :-2-36-:
لیا کار از کار گذشت ! من دیگه باید بهم تنفس مصنوعی بدن ! :-2-31-:
مامان لی لی این آواتورت خیلی بهت میاد . الان بیشتر به مامانا می خوری ! :-2-37-: الهی قربان این مادر نتیمان برویم ! :-2-40-::-2-37-:
هی زندگی .

نیلوفر جانمان چه شده از پروفایل ما سردرآورده اید ؟ :-2-35-: کلی فکر کردیم به نتیجه ای هم نرسیدیم ! :-2-31-: بیایید یک خانواده ای را از نگرانی در بیاورید ! :-2-27-:

من برای یکی از دوستام خیلی نگرانم ! بچه ها یه مشکل بزرگ توی زندگیش افتاده براش خیلی خیلی دعا کنید . واقعا دختر قوی هستش . هرکی دیگه بود تا الان بریده بود . برای دعا کنید به زندگی معمولی که همه ی ماها داریم برگرده ... :-2-39-:

همین !
من نمی دونم چرا میام تو این تاپیک انرژی می گیرم !! :-2-31-: با اینکه دوستان اکثرا غمگین نویسن ! :-2-27-:

یه نفر یه داستان خوشگل معرفی کنه ! پلییییییز ! :-2-36-:
منم میتینگ می خوام ! :-2-36-: اصفهان میتینگ دوست ندارم ! کاش بشه یه میتینگ تهرانو بیام ! :-2-36-:

روزتون آلبالویی
زی زی 3:29
اصفهان.

بعدا نوشت
واو ! سه تا هفت ؟ من و این همه خوشبختی محاله ! :-2-22-:

شبنم
1390،06،15, ساعت : 04:00 بعد از ظهر
خاطره فوری

دوزتان آشنایان کاربران همکاران مدیران :-2-38-:

پنج شنبه برای زهرا متروپلیس مسافر مشهدیمون که چند روزی در تهران اقامت داره میتینگ فوری داریم. ببینین من الان فهمیدم همین الانم اعلام کردم یعنی میخوام یکی بیاد بعدا بگه دیر گفتی :-2-09-: به من نگفتی :-2-09-: من میتونستم بیام جاش بد بود :-2-09-: ساعتش بد بود :-2-09-:و ... من میدانم و کاربری مربوطه :-2-38-:
ساعتش و جاش متعاقبا اعلام میشه . به احتمال 99 % پارک لاله که به هتل اسپیناس نزدیک باشه زهرا مشکل نداشته باشه :-2-38-:( دقت داشته باشین که اون مهمونه :-2-43-:)

از پذیرفتن دوستانی که با خیالات واهی - یافتن دوست دختر و دوست پسر- به میتینگ میان جدا معذوریم تعارف هم با کسی نداریم :-2-27-:شما را به خیر و ما را به سلامت :-2-25-:


بچه هایی که تهران نیستن هیچ ناراحن نباشین شما هم بیاین حتما دور هم جمع میشیم اگه عمری بود :-118-:

مهدی برنامه تو جور کن لا اقل یه روز ببینیمت :-2-39-:

+Lily
1390،06،15, ساعت : 04:55 بعد از ظهر
از پذیرفتن دوستانی که با خیالات واهی - یافتن دوست دختر و دوست پسر- به میتینگ میان جدا معذوریم تعارف هم با کسی نداریم :-2-27-:شما را به خیر و ما را به سلامت :-2-25-:





:-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-:
انقد بدم میاد میخوای یه کاری بکنی هی ازت کد امنیتی و شماره تلفن میخواد
حالا مگه میخوام آپولو هوا کنم که اینقدر کد بزنم :-2-42-:
وقتی من بچه بودم ، خیلی با محسن مچ بودم برای اذیت کردن بقیه ، مریم هم از مارمولک به شدت بدش می اومد ، حالت تهوع بش دست می داد ، هر وقت بیچاره می نشست غذا بخوره من و محسن می نشستیم پیشش از خاطرات مارمولکیمون می گفتیم ، مدام اسمشو می آوردیم اون بیچاره هم هرچی داد و فریاد می کرد فایده نداشت
حالا همه چی برعسک شده ، من از مارمولک متنفرم ، از دیدنش حالت تهوع بم دست میده ، امروز که اصلا وحشت کردم ، اندازه فیل بود یارو :-2-36-:
ما از دیشب ساعت 12 تا خود الان داریم حرص می خوریم
طبق معمول دارم خودزنی میکنیم ، یا پشت سر هم می خوریم یا اینکه هر چی به چششمون خورد دانلود می کنیم
اومدم این داستانه رو که تو سایت دارن ترجمه می کنن به زبان اصلی بخونم سخت بود :-2-39-: کف نمودیم :-2-39-:
یک شکست عاطفی خوردیم ، این کتابی که من 100 ساله دنبالش می گردم تو سایت هست ولی به انگلیسی :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
فردا امتحان دارم ولی نمی تونم بشینم بخونم ، به همه هم گفتم امتحان دارم بم دس نزنین که گازتون می گیرم

مهدیه به اعصاب خوت مسلط باش :-2-41-:
زیزی عزیزم :-2-41-: عسک خودمه دیگه :-2-35-: کی به کیه ؟
مژگان :-2-40-:

کوزر :-2-42-: عسلبانو :-2-40-: نرگس :-2-40-: پروانه :-2-40-: الناز90 :-2-40-: سحر :-2-40-: نازلی :-2-40-: مینا :-2-40-: عسل :-2-40-: شهرزاد :-2-40-: شیرین ( رها ) :-2-40-: کوزر :-2-42-:
کسی جا نموند ؟
محض اطمینان ؛ کوزر :-2-42-:

lucy
1390،06،15, ساعت : 06:19 بعد از ظهر
از پذیرفتن دوستانی که با خیالات واهی - یافتن دوست دختر و دوست پسر-[/SIZE]]

به نام خدا
سلام

شبنمی جان اگر با خیالات دیگری در میتینگ حضور بهم برسانیم انشاالله به حول وقوه ی الهی مشکل شرعی که نداره ؟:-2-22-:

نه عزیزم اون حلال حلاله :-2-38-::-2-22-:

بی چنبه ان دیگه نوموشه کاری کرد
اخا ما شدید درگیر کاریم ... جدیدا رفتم تو مود سر کاررفتن تا ببینم خدا چی میخواد

بچه ها نمیدونم چی شده ولی چند روزه هزار ویکی در خواست دوستی در یافت کردم تازه بیشتر از کاربر هایی که دو روزه عضو شدن منم یه اخلاق دارم روم نمیشه رد کنم یعنی با خودم میگم میگن چه خودشو میگیره ولی چون یه خاطره ی بد دارم از این قبولیدن در خواست هام بدون محدودیت نمیدونم چیکار کنم :-2-28-:

ها خوچیه دوز دارم :-2-08-:


روز خوش

Star_69
1390،06،15, ساعت : 06:54 بعد از ظهر
سلام :-2-09-:

یک هفته جز زدم هی به اینا میگم این 5 شنبه میتینگ نزارید آخر سر هم گذاشتن ... خیلی نامردید به خدا :-2-30-:

همین:-2-30-:

p_f_p
1390،06،15, ساعت : 07:15 بعد از ظهر
سلام
دهنم درد میکنه:-2-31-: منظورم دندونمه
دیروز رفتم دندون پزشکی 2 ساعت معطل شدم:-2-36-:
نمی ذارن همراه داشته باشی میری توی یه سالن جدا
یادمه برای بار اول ک رفتم دیدم :-2-19-::-2-19-::-2-19-: :-2-20-::-2-20-:کلی دختر و پسر نشستن جا برام نبود ماشالله اینقدر هم تو فکر بودن خانمه صداشون میزد نمی فهمیدن:-2-22-:
حالا دیروز یه دختره کنارم نشسته بود می رفت 1 راهنمایی
هی زل می زد به من منم:-2-28-: دقیقا همین لبخند رو هم میزد:-2-27-: البته بدون اون دندون ها
اقا مامانم گیر داده بیا گردگیری کن من برم سریع میام

M mehrane
1390،06،15, ساعت : 07:39 بعد از ظهر
همین الان با صدای در از خواب پریدم. صدای در که چه عرض کنم داشتن درو می شکوندن منم با سرعت جت اپریدم وسط هال:-119-:
ای تو دلم فحش دادم ای فحش داده ( حقش بود ) :-119-:تا ده دقیقه همین طور گیج میزدم:-2-31-:
مامانم میگه اخه الان چه وقته خوابه ؟:-2-12-:
گفتم بگو چه طرز در زدنه ؟ تو کاخ کاخ سفید زندگی نمی کنیم که صداشو نشنویم
الانم مامانم خانم گیر داده بود بیا برو بالای چارپایه سیب بچین:-2-28-:
حالا خوبه همه می دونن در حد مرگ از بالا رفتن از چارپایه میترسم:-2-28-:
به صدتا نذ رو دعا رفتم بالا :-2-28-::-2-28-:
به یکیش که دست زدم بقیه سیب ها ریختن سرم ، بی جنبه ها :-2-28-:
چشم و چارم در اومد :-2-42-:
دیروز یه اتفاق بامزه برام افتاد:-2-06-:
تو مطب دکتر نشسته بودیم با مامان ، خیلی هم شلوغ بود ( به خدا من بیرون رفتنم از خونه محدود میشه به این دکتر ، اون دکتر رفتن . صبح تا شب کارم اینه ):-2-43-:
حالا هی برام اس ام اس می اومد .:mrgreen:
خواهرم هم ول کن نبود. هر جا بخوای بری ، باید اطلاعات کامل بدی ( اس ام اس می فرسته : الا ن کجایی؟ داری چی کار میکنی؟ مامان داره چی کار میکنه؟ چی خوردین ؟ کسی انگشتشو تو ممخاش کرده) :-2-08-:
منم هی تند تند جواب اون و دوستامو که یا در مورد شوهر بود یا انتخاب واحد جواب میدادم.:-2-38-:
یه خانم حدودا 50 ساله نشسته بود روبه روی من.:-2-31-:
سر هر اس ام اس سرشو 180 درجه به نشانه افسوس تکون میداد.. دیگه نمیدونم زیر لب چی میگفت
اخرش برگشت به کناریش گفت همه این کارا ، کار اسرائیله . جوونامون از دست رفتن. نگاه کن تو رو خدا . :-2-43-:
با چشم منو نشون داد. منم بر و بر داشتم نگاش میکردم. :-2-20-:
از دست رفتیم. :-2-28-:کسی قدرمونو ندونست:-2-22-:
از دیروز به گوشیم میگم نفوذی اسرائیل:-2-22-:
***********
خالم و دختر خالم جمعه میان همدان.......هورااااااااااااا اااااااااااااااا:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

بقیه روزتون خوش دوستان:-2-25-::-2-25-:

alizee
1390،06،15, ساعت : 08:21 بعد از ظهر
سلوووووووم

دیروز یکی از بهترین روزا بود واسه من . بعد از دو سال اولین دوست زندگیمو دیدم ! وقتی من 9 ماهم بود اون 1 ماهش بود . خلاصه با هم بزرگ شدیم . همسایمون بودن ولی بعدش شدیم دوست صمیمی . تمام کارامون و حرفامون همه مثه هم بود . مثه دوتا خواهر .
دیروز که رفتیم خونشون فقط نشستیم از بچگیمون حرف زدیمو کلی عکس دیدیم . وااااای تو همه عکساشون من بودم :-2-06-: کنه ای بودم واسه خودم فک کنم انقد که خونه اونا بودم خونه خودمون نبودم :-2-27-: هووووووووم ولی واقعا" خوش میگذشت اون موقع ها
یادش بخیر :-105-:

منم دلم موخواد بییاااااااااااااااااااااا ااااااااام :-2-34-:ولی کسی مارو نمیاره :-2-18-: خودم می رم رانندگی یاد می گیرم سال دیگه میتینگ گذاشتین میام :-2-20-: خوش بذگره

*NaFaS*
1390،06،15, ساعت : 08:26 بعد از ظهر
سه شنبه 15 شهریور 1390

امروز ساعت 7:50 تو سایت نودهشتیا عضو شدم :-2-16-:و از همه جالب تر اینکه اینکه امروز تولدمه:-118-: و تاریخ عضویتم با روز تولدم یکیه....امروز روز خوبی بود:mrgreen: ...امیدوارم با عضو شدن تو این سایت بتونم مفید باشم:-2-14-:

REAL LOVE
1390،06،15, ساعت : 09:03 بعد از ظهر
اهم و علیکم:-2-31-:

مهدیه امضاتو قربون:-2-39-: دقت کردین شکل دریاچه شبیه یه اژدهاس که سر پا وایساده؟:-2-37-:
آخا جمعه شب این شبکه ئه هست: من تو او ما شما ایشان:-2-35-: یه مستند درباره ی دریاچه ارومیه داره تونستین حتما ببینید:-2-38-:

من دو هفته پیش مریض شده بودم رفتم دکتر خب؟ دکتره آمپول نداد بهم منم خوب نشدم هنوز:-2-43-:سرفه داشتم در حد تنفس مصنوعی:-2-39-:امروز دوباره رفتم دکتر...سه تا آمپول داد بهم:-2-36-: دوتا شو نوش جان کردم یکیش موند فردا:-2-36-:

زهرا به قول اینا از نوع متروپلیسیش:-2-09-:این چه دعاییه موکنی دختر:-2-09-:یعنی چی به ترم دوازده برسم:-2-09-:پنجشنبه اگه دیدمت ترورت موکنم:-2-09-:

هه هه هه رویا اومد یه نصف خاطره گفت همه رو منحرف کرد:-2-06-: بچه ها امیدوار نباشید سر و سامونش از نوع بادا بادا مبارک بادا نیست:-2-06-: ای دون الان باهاش حرف زدم:-2-16-: تو حرم بود:-2-39-:

نازلی من چه شادی ای منتقل کردم؟:-2-35-:پریسا دیگه ای هم داریم اینجا آیا؟:-2-35-:

لی لی ام بی سی های ما رفته من دو هفته س که گریز آناتومی رو ندیدم:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

بچه ها دعا یادتون نره ها... من شب اگه یه واحد نرسه بهم شدم نه ترمه ها:-2-30-:خداااااااااااااااااااااا ا:-2-30-:استرس دارم:-2-30-:


شبنم خیالات واهی مخصوص چه افرادی است؟:-2-35-: منکه نمیشناسم نه؟؟؟؟؟؟:-2-37-:


تا سیرترت بینم یک لحظه مدارائی!!!................. دوستان ِ جان:-118-:

feedback
1390،06،15, ساعت : 09:17 بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام بچه ها خوبید خوشید سلامتید؟ :-118-:
آخیش خیالم راحت شد. دو تا کارم تموم شد. یکی از آهنگامم پسرخالم برام ریمیکس زد. ته انرژی وای که خونه ترکید :-2-16-: گوشام دقیقاً دو روز دیگه کر میشه باور کنید. بس که تو این مدت آهنگ پلی کردم با هدفون. :-2-14-::-2-22-:
همچنان مشغول هستم ولی خوب یه کم بهتر شد وضعیت و از حالت اورژانسی در اومد. هرچند که باید بشینم واسه انتخاب واحدم برنامه بچینم. ای خدا دو ترم دیگه تمومه!! آخه چرا؟ من درس دوس دارم خو :-2-42-: همه دوس دارن درسشون تموم شه ولی من دوس ندارم خو :-2-43-: واقعاً جالبه برای همه. خیلیا بهم گفتن تو چطوری هم به موسیقی علاقه داری هم عمران؟! علاقه دوگانه دارم :-2-22-:
راستی دموی دو تا کارمو گذاشتم براتون گوش بدین. فکر کنم هر کدوم 30 ثانیه باشه. فقط صداشو کم کنید چون صداهای بلند واسه گوش ضرر داره (البته من از این قاعده مستثنا هستم :-2-06-:) یکی نیست بگه تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیگیره؟ :-2-43-:
http://s2.picofile.com/file/7132635264/demo_1.mp3.html
http://s2.picofile.com/file/7132635585/demo_2.mp3.html
پ.ن : شبنم!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدا بگم چیکارت نکنه بچه :-119-: پنج شنبه چرا؟! :-2-30-: اگه تا شب میتینگ ادامه داره من دیرتر میام چون انتخاب واحده یه نفره واجب هم هست باید براش انجام بدم. :-2-38-: ولی مثل همیشه سعی میکنم بیام. چون جمع میتینگی که ما داریم بی نظیره هر سری آدم بیشتر دلش میخواد بیاد. :-2-40-:
زهرا متروپولیس عزیز خیلی خوشحال میشم از نزدیک ببینمت دوست خوبم :-2-40-:
پ.ن : نفس عزیز به 98ایا خوش اومدی :-118-:
پ.ن : هلیا من نمیام مسابقه :-2-06-: (قضیه تولدم شده که همش زهرا عیدی ، سایه و سمن میگفتن تولدت مبارک :-2-06-:)
پ.ن : ناهور من اگر بشه دوست دارم دیدار با خانم منجزی رو بیام. خبرت میکنم :-2-38-:
پ.ن : الناز جان من همیشه دوست دارم شاد باشم (چه باطنی چه ظاهری) و سعی میکنم اینطوری هم باشم ولی بعضی مسائل در بعضی مواقع به همراه آدماش اجازه شادی رو میگیره :-2-15-: (خوشم نمیاد از حرف ناراحت کننده بیخیال :-2-41-:)
پ.ن : مهدیه امضات جالب بود بسی :-2-37-:
لیا خانم گل و الهام عزیز :-2-40-: مهتاب نامی عزیز :-2-40-: زهرا استار باهات موافقم واسه میتینگ :-2-30-: لیلا لوسی خانم گل :-118-: لیلی نیکزاد عزیز :-118-: همه بچه های گل خاطره نویس :-2-40-:
شبنم و الی مادران گرامی :-2-42-::-2-08-::-2-06-::-2-40-::-2-35-::-2-33-: (اگه فهمیدید یعنی چی دمتون گرمه :-2-06-:)
نیکا دوست خوبم :-2-40-:
بهترین عنوان قرن : خاطره فوری :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 15 شهریور ماه 90 خورشیدی / ساعت 21:17

s.love
1390،06،15, ساعت : 09:27 بعد از ظهر
امروز صبح ساعت 9 نشده مامان جان زنگ زد منو از خواب بیدار کرد سعیده پاشو بیا پایین صبحونه بخوریم:-2-28-:
بدبختی کار ینجاس که باید سمانه رو بیدار می کردم:-2-28-:
ای خداااااا. دیوونه می کنه آدمو این بچه :-2-28-:
تشریف بردیم پایین بعد صبحونه به مامی یادآور شدیم ما امروز باید بریم لباس بخریم:-2-22-:
برای جشن دینا کوچولومون:-2-16-:
آتی هم با هم اومد بریم لباس بخریم قرار شد از اون طرفم بریم دفتر کتاب مدرسمو بخرم:-2-16-:
از اون جایی که قرار گذاشته بودم با دوستم برم زنگ زدم اونم سر صبح کشوندم مغازه:-2-22-:
رفتیم یه بوتیک دو بوتیک سه بوتیک بالاخره انتخاب کردم بین دو تاش مونده بودم
دوست جان اومد گفت این مشکی سفید رو بردار خوشجله!:-2-41-:
بعدش رفتیم عین این بچه های کلاس اولی دفتر و خودکار این جور چیزا خریدم:-2-16-:
همه اینا به کنار کی می خواس اون همه بار و با خودش بکشه بیاره!:-2-30-:
رفتیم کلوپ بعدش. آقا یعنی چی که هنوز توآیلایت 4 نیومده؟:-2-36-:
اعصاب ندارما من:-2-30-:
غروب هم دوباره رفتیم خرید پیاده رفتیم پیاده اومدیم :-2-36-:
الآنم داره مهمون میاد آتی هم جیغش در میاد که چرا هنوز شال نبردم بدم بش.
فعلا

lucy
1390،06،15, ساعت : 09:41 بعد از ظهر
به نام خداا

سلام

انقده اعصابم خورده که حد نداره ... دور بر من کسی بیاد جیز میشه هاااا:-2-33-:

ها میخواین بدونید الان میگم امشب رفته بودیم بیرون خیر سرمون احسان میخواست پارچه بخره برای کت و شلوار از مغازه که اومدم بیرون برم دنبال علی یه دختره بود داشت توی پیاده رو راه میرفت خیلی چلو تر از ما بود دو تا پسره هم سوار موتور بودن دنبال این دختره هی شالشو میکشیدن من و میگی میخواستم کلشونو بکنم احسانم نبود بگم میاد حال اینا رو بکنه تو قوطی :-2-33-:اونوقت هی بیان دختر های مردم وبگیرن بابا این لات ها رو تو خیابون جمع کنید نصف مشکلات حله :-2-33-:کو گوش شنوا :-2-28-:

پ.ن زهرا مترو پلیس و ناهور مرسی جیجری ها منم دلم تنگیده بود :-118-:

پ.ن سعید اقا :-118-:

پ.ن مهسا گلی nemesis (http://www.forum.98ia.com/member7975.html) کجاست کم پیدا شده خاطره بدون مهسا خاطره نیست هاا:-118-:

الی مادر به اعصابت مثلث باش :-2-27-:

شبنم خو پس بچه ها با خیالات زیر 18 سال در میتینگ حضور بهم برسانید والا :-2-22-:

بابا فرهاد تشکر خالی :-2-28-:

بر و بچ خاطره هاا :-118-:

.Monire.
1390،06،15, ساعت : 09:47 بعد از ظهر
سلام

امروز بابام مي خواست بره براي يه امتحاني تو سايتي ثبت نام كنه ما رو فرستاد براي ثبت نام همه ي مراحل رو رفتم تا رسيد به اون قسمت تكميل فرم همه رو پر كردم اين تاريخ تولد رو هر چي ميزدم ارور مي داد حالا ما هي اينو ميزنيم مطابق مثالش هي اخطار ميده ديگه اخراش داشتم ديوونه مي شدم بعد كه يه كم نگاه كردم فهميدم اشكال از كجاست.تازه اونجا فهميدم كه چقدر خنگ شدم:-2-43-:براي ماه تولد يك رقمي قبلش بايد صفر بذاري من نمي ذاشتم همينطوري مي زدم حالا خوبه مثالش اون زير بودا ولي من از بس حواسم پرت بوده نيم ساعت شايدم بيشتر همين طوري درگير بودم كه اينو چكار كنم كه درست بشه تا اينكه ديدم مثالش رو.فكر كنم حدود 20 بار اون مثالو خونده بودم ولي خب به اون صفره توجه نكرده بودم:-2-09-:هوچي ديگه بعد از يه ساعت يه ثبت نام 10 دقيقه اي رو انجام دادم.يعني من خسته نباشم واقعا!!!:-2-09-:
ديگه اينكه..........خب بذاريد يه كم فكر كنم يادم بياد....خب چيزي يادم نيومد.اصولا من هر وقت فكر مي كنم تا چيزي يادم بياد بدتر يادم ميره:-2-28-:

منيره،سه شنبه،21:43،90/5/15

p_f_p
1390،06،15, ساعت : 10:04 بعد از ظهر
سلام
دهنم درد میکنه:-2-31-: منظورم دندونمه
دیروز رفتم دندون پزشکی 2 ساعت معطل شدم:-2-36-:
نمی ذارن همراه داشته باشی میری توی یه سالن جدا
یادمه برای بار اول ک رفتم دیدم :-2-19-::-2-19-::-2-19-: :-2-20-::-2-20-:کلی دختر و پسر نشستن جا برام نبود ماشالله اینقدر هم تو فکر بودن خانمه صداشون میزد نمی فهمیدن:-2-22-:
حالا دیروز یه دختره کنارم نشسته بود می رفت 1 راهنمایی
هی زل می زد به من منم:-2-28-: دقیقا همین لبخند رو هم میزد:-2-27-: البته بدون اون دندون ها
اقا مامانم گیر داده بیا گردگیری کن من برم سریع میام

اهان
دوباره سلام
گردگیری کردم دوست مامان زنگ زد ک دکتر برات وقت گرفتم برو سریع
بابام هنوز نیومده من باهاش رفتم
ساجده هم فرستادیم بالا
خیلی بد بود
دکتر مغز و اعصاب بود <متخصص>
یه پسره 13 سالش بود اصلا نمی تونست رو پاش بیاسته
خداکنه شفا پیدا کنه:-63-:
دکتر به مامانم گفت میگرن داری حالا از کدوم نوعش معلوم نیست باید بریم ام ار ای و ازمایش
تمام مدت میترسیدم بغضم بترکه خیلی بد بود اخه هیلی به مامانم وابسته ام
خدا کنه ک چیزی نباشه وگرنه میدونم این میگرن به خاطر چیه و بهتر بگم به خاطر کیِه

دیروزم تا 9 مطب دکتر تو بابل بودم
خیلی درد داشت یه سیم گذاشت لای 4 تا دندون بالام و پیچوند:-2-15-::-2-15-::-64-::-2-17-:
الان رفتم بالا از ساجده کلید بگیرم
غزل گفت بیا تو الکی بهونه اوردم ک باید کتاب تایپ کنم نمیتوننم نمیتونم رفتارشو نا دیده بگیرم
شبنم جون شما گفتی ک خودش می فهمه میاد عذر خواهی
ولی فهمید تازه بدتر ه کرد ولی مامانم میگه اون نفهمیده بذار چند سال بگذره می فهمه چه لطفی در حقش کردی
نمیدونم شاید
راستی فردا شب عرو30 دعوتیم همکار مامانمه اخ جونمی بزن بکوبه سایه می زنه میکوبه :-2-19-:
تا فردا

nemesis
1390،06،15, ساعت : 10:53 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی :-2-25-:

یعنی من الان دیدم لیلا لوسی جانمان اسم ما را برده ذوق مرگ شدم :-2-16-:. لیلا جان :-118-: چقدر خوبه که خودتم برگشتی و زیاد خاطره می نویسی.

لی لی جان خیلی بدی چرا اسم منو نبردی :-2-09-: یعنی من تو توییت اینقدر ریز بودم منو یادت رفت :-2-42-:

دیگه مممممممممممم زهرا از نوع متروپلیس ( اینجوری صدا کردنم باحاله ها) خیلی خوشحالم که تبریز بهت خوش گذشته. :-2-40-: بازم بیا. والا آدرس دادن و نمی دونم چرا اینطوری شده ولی ما درست آدرس میدیما :-2-27-:

خاطره خاصی ندارم جز اینکه کماکان با مامان داریم دکترارو می گردیم. :-2-28-: طبق معمولم پیاده.
امروزم تو بیمارستان انقدر انترن و رزیدنت دیدم که بازم کلی به خودم فحش دادم که چرا درست درس نخوندم و به آرزوم نرسیدم :-2-30-:

فکر کنم منشی های بیمارستان و از تیمارستان آورده بودن. سر صبح ساعت 9 هیچکدوم اخلاق نداشتن. زنجیر پاره کرده بودن.
یکیش که خیلی بی تربیت بود تازه فحشم می داد.

آقا یه در بود که مریضا از اونجا می رفتن داخل. نگو داخل اونجا یه محیطی هستش که سه تا اتاق دیگه هم هست. یعنی سه تا دکتر اونجا بودن.
ما نشستیم تو نوبت می بینیم این منشی هی آدم صدا می کنه میرن تو. هر کی از بیرون میاد مستقیم یه چیزی بهش میگه میره تو. مامانم رفت گفت: ما تو نوبت نشستیم شما چرا هر کی میاد می فرستی داخل؟ :-2-43-:
خانمه: اونجا سه تا دکتر هست خانوم. اینبار که رفتی مطب .واسه سه ماه دیگه وقت گرفتی و 10- 15 تومن پیاده شدی اونوقت هیچی نمی گی :-2-33-:

ما: جااااااااااااااان :-2-09-: بی تربیت.

خلاصه اخلاق تعطیل بود. می تونست عین آدم جواب بده دیگه.

جالب اینجاست که هر روز بعد از پیاده روی های صبحگاهی ما بعد از ظهرم یه کاری پیش میاد که دوباره میریم بیرون. یعنی من دیگه پا برام نمونده :-2-15-:

دیشب تولد آیسا بود خیلی خوش گذشت. :-2-16-: کیکش عکس یه آهو بود. خیلی بامزه بود.

من براش یه گوشواره خریده بودم که همونجا انداخت تو گوشش.
ما دیشب انقدر همدیگر و به بهانه های مختلف می بوسیدیم :-11-:که زنداییم آخر برگشت گفت: اه بابا حالم بهم خورد چیه هی همو بوس می کنین :-2-28-:

بعد ما دیشب فهمیدیم که سر و گوش آیسا هم می جنبد. :mrgreen:

بچه ها میتینگ بهتون خوش بگذره.:-2-40-:

راستی این سریال فرینج و دیدین؟ خیلی توپه ما که شدید مهتاد شدیم. فصل یک و تموم کردم باید از فردا برم تو خط فصل 2. من یعنی دارم درس می خونم دیگه. :-2-06-:

فکر کنم پراکنده نوشتم نه؟ نمی دونم....

آهان داشت یادم می رفت: ماهی کوچولو عاشق نوشته هاتم.

شعر دنبال یکی می گردمت و تو توییت گذاشتم کلی بحث کارشناسی کردیم راجع بهش و کلی هم .... :-2-30-: عقده ای شدیم.

فردا پس فردا نویسنده شدی یادت باشه رو کتابات بنویسی ماهی کوچولو که ما بشناسیمت و بخونیمت. :-118-: موفق باشی

شب همگی بخیر. :-118-:
دوستتون دارم . شب بخیر

KaVo
1390،06،15, ساعت : 10:56 بعد از ظهر
به نام خدا/امروز هيچ کار خاصي نکرديم فقط با فاطيما رفتيم پشت بوم افتاب گرفتيم:)) /////// فقط اومدم پشت اين تريبون آزاد بگم مينا:-d (حيف که سايت دوباره واسم خرابه نميتونم شکلک بزارم)مينا:-d مينا:-d مينا:-d مينا:-d مينا:-d يا علي... التماس دعا....///////بعدا نوشت:مهساجونم تو گل سرسبد توئيتي عزيييييييزم3>

sydney
1390،06،16, ساعت : 12:13 قبل از ظهر
سلام

الان که استاد کاکاوند فال حافظ گرفت...خیلی به دلم نشست...همچینی میگه برای این نیتی که داری با دلت جلو برو...

منم از همون اول با دلم پیش رفتم چون از لحاظ مادی هیچ ارزشی نداره از نظر خانوادمم احمقانه اس گفتن نرو برات تو شرکت کار جور میکنیم... ولی من دوست دارم برم تا هم از این فضایی که دارم ..از این تنبلیم دور بشم ...و هم زندگیم یه ریتمی پیدا کنه ...

از محیط کار هم خوشم میاد حالا دیگه خدا چی بخواد.. هنو دکتره داره تصمیم میگیره دیروز که اون یکی دکتره باهام تماس گرفت گفت مشورت میکنه ببینه چون هنوز مدرک نگرفتم مشکلی داره یا نه.. بعد خبرم میکنه... یه جورایی نا امیدم.... ولی چه میشه کرد انشاا.. مسئول کلینیک قبول میکنه.... فک کنم منتظرن یکی دیگه اگه جوابش منفی بود منو خبر کنن... دیگه نمیدونم... من از انتظار بدم میاد اگه بگن نیا راحت ترم تا منتظرم بذارن...

دیروز که دایی مُری رو دیدم بهش نگفتم ... ترسیدم منتفی بشه... دیگه ضایع بازی بشه... وگرنه حتماً خوشش میومد... این داییم خیلی باحاله همیشه آدمو پروبال میده...حمایت می کنه...
با اینکه اصلاً تو فکر کار کردن نبودم حالا که یهو پیش اومده برام مهمه که برم... :-2-39-:

آغا واسمون دعا کنین بشه........

شب خوش
بای

alonegirl
1390،06،16, ساعت : 12:23 قبل از ظهر
ماجرای من و وسوسه م :-2-37-:
باز اینا میتینگ گذاشتن:-2-28-:
امیدوارم خوش بگذره بهتون بچه ها:-2-41-:
زهرا متروپلیس امیدوارم حسابی خوش بگذرونی:-2-40-: از طرف من نفری یه گاز بگیر از بچه ها! (منظورم خانماستااااا:-2-35-:)
این وسوسۀ ما چند روزه بدجوری گلومونو گرفته و ول نمی کنه:-2-28-: هی میگم ولم کن بی خیال! میگه نه همینکه من میگم:-2-43-: چه خودخواهه!!:-2-37-: تازه امروز با شنیدن اون موضوع شدت گرفت:-2-37-:
همین یکی دو ساعت پیش به شنبم گفتم و اونم حرف وسوسه رو تأیید کرد:-2-37-:
وسوسه میگه:شادی خانم پاشو بهمن ماه برو تهران، یه یه هفته خونۀ خاله خانوم اطراق(درسته؟؟!!) کن و یه میتینگ الفوری با بر و بچز تهرونی بزن تو رگ:-2-35-:
راستیتش بدجوری تو خونم نفوذ کرده این وسوسه... پس همونطوری که به شبی گفتم اگه جو مناسب بود حتما حتما میام و ...:-2-16-:
شبی اونی که گفتمو جدی بگیر:-2-31-: اون قضیه درگیری و ایناااا:-2-22-:
جاتون خالی دارم اخته تَر می خورم:-2-31-:
چه فرز شدم من! تقریبا خاطراتِ دیروز پریروزو خوندم:-2-31-:


خــــــب:-2-38-: این روزها همه عروسی دارند! شما چطور؟!:-2-31-:
خاله خانوم اینا(اون خاله خانوم که تهرانه نه هااا این خاله خانوم رشتیه) امشب دارن میرن شیراز عروسی. خوش به حالشون هم میرن عروسی هم مسافرت:-2-15-: اونم کجا؟ شیرااااز:-2-39-: منم مسافرت می خوام:-2-39-:
دایی جان اینا امروز حرکت کردن سمتِ تهران، واسه عروسیه پنجشنبه. به منم گفتن بیا باهامون... ولی من تو اون عروسی و با آدماش راحت نیستم، می رفتم چیکار؟!:-2-37-::-2-39-: (این فکر الان به ذهنم رسید!! میومدم بعد عروسی نمی رفتم و با شما میومدم میتینگ:mrgreen::-2-35-: حیف دیر فهمیدم پنجشنبه میتینگ دارین:-2-22-:)
اون خاله و دایی جان ما فک کردن فقط خودشون عروسی دارن:-2-43-: بهلی ما نیز عروسی داریم:-2-38-:همین یکشنبه 20 ام:-2-38-: چه خوشی بگذره:-2-38-: البت جای شوما خالی:-2-38-:
یه عروسیه مهمتر هم داریم:-2-38-: بلی دختر عمو جان خلاصه دارن عروس ِ واقعی می شوند:-2-38-: چه ماهِ قشنگی رو هم انتخاب کرده واسه عروسیش:-2-38-:آبان!!:-2-16-: خوش سلیقه س دیه! آخه خودشم آبانیه:-2-27-: واسه عروسیش مدل لباسمو از لباسای ایلی صعب انتخاب کردم:-2-38-: و پارچه شم با کلی دردسر پیدا کردم و خریدم:-2-16-: ولی این چن روز حالم از هرچی بازار و پارچه فروشی و پارچه فروشه بهم خورد:-2-36-: ماشالله اصلنم که شهر شلوغ نشده بود:-2-43-:مسافر پشت مسافر:-2-43-: ترافیک پشت ترافیک:-2-43-: هر طرف برمیگشتی یه زبون جدید می شنیدی:-2-37-:
اون قضیۀ دزد دریایی شدنم موند واسه سه شنبۀ آینده:-2-39-: نمی دونم بعد از اون تا چند روز بای بای نودهشتیا... بای بای مطالعه... بای بای تایپ... واسه همینه که تایپ جدید نگرفتم از بچه ها:-2-39-:

ماجرای من ولوبیا پلو هم دارم ولی بعدا میام می تعریفم. الان وقت نی:-2-27-::-2-35-::-2-22-::-2-31-::-2-38-:
جاتون خالی اخته هه تموم شد:-2-31-:

این بهنوش هنوز مشهده؟؟!!
پ.ن: لیلا لوسی جون:-2-40-:
پ.ن: مهسا گلی عخده ای نشو بیا من یه عالمه اسمتو می برم. مهسا مهسا مهسا مهسا مهسا:-2-27-:
پ.ن: لی لی به نظر منم این آواتور خیلی بـِشِت میاد:-2-38-:
پ.ن: زهرا ستار بس نیس هرچی خندیدیم؟!:-2-22-:

فوری نوشت:
اینو یادم رفت بگم. دو ساعت پیش صدای بارون بازم ما رو غافلگیر کرد !!:-2-37-: خیلی لطیف و دلچسب داره می باره:-2-41-: خوشمان آمد ازش!
فاطمه(دخترشرقی) اینبار تونستم ازت جلو بزنم و زودتر خبر بارونو بدم:-2-22-:

brain storm
1390،06،16, ساعت : 12:43 قبل از ظهر
سلام...
الآن داریم رادیو نمایش گوش می دیم...وسطای داستانشه ولی به نظر می رسه داستانش پلیسی جناییه انگار:-2-35-:
امروز از بیکاری نشستیم کتاب اول ICDL رو کمی تا قسمتی خوندیم...مفاهیم اولیه ی IT :-2-38-:
بعدا میگن چرا بازی های تیم ملی رو نیگا نمی کنین...2 ساعت وقتمون رو گذاشتیم آخرشم مساوی...:-2-28-:
دیشب داشتیم نود میدیدم همچین رفته بودیم در عمق برنامه که احساس کردیم پدر گرامی الآن از خواب بیدار شه عمق رو به معنای واقعی می بینیم:-2-27-: دیگه بی خیال شدیم اومدیم کمی رمان خوندیم و برنامه ی فرزاد حسنی رو گوش دادیم....
برنامه ش نقد یه فیلم بود"ّFair Game" اگه درست یادم باشه...یاد فیلم remember me" افتادم که اوج داستان 10 دقیقه ی آخرش بود که توی 11 سپتامبر اتفاق افتاده بود....
ما عاشق این فیلماییم که کل داستان آخرش رو میشه....یعنی به مقدار فراوونی کف میکنی....آخرین فیلمی که این مدت دیدم هم همین طوری بود"وکیل مدافع شیطان" جدا که عالی بود آخرش...
امروز یه سریال کره ای دیگه یافتیم...کلی ذوق کردیم وقتی دیدیم بازیگر مورد علاقه مون توشه...سریال"هونگ گیل دونگ"...جانگ گیون سوک ما هم توشه...:-2-14-:
خاطره م شبیه معرفی فیلم و سریال شد انگاری ....:-2-37-:
پ.ن: ما که نمی تونیم از این میتینگ ها بیایم...دوستانی که میرن امیدواریم خوش بگذره بهشون....:-2-40-:
شب همگی خوش دوستان:-2-40-:

REAL LOVE
1390،06،16, ساعت : 01:16 قبل از ظهر
:-2-16-::-2-09-::-2-16-::-2-09-::-2-16-::-2-09-::-2-16-::-2-09-::-2-16-::-2-09-::-2-16-:
اینا:-2-16-:بخاطر اینکه بالاخره بعد از یک ساعت پنگول کشیدن تونستم بیست واحدمو کامل بردارم:-2-16-:
اینا:-2-09-:واس خاطر سایت درپیتشون که یه ربع بیست دقیقه ی اول جون به لبمون کرد تا صفحه بالا بیاره:-2-09-:


چون خیلی ذوق دارم میخوام لیست درسام موندگار بشه:-2-38-::
ادبیات معاصر نثر:-6-:کلیله و دمنه 2 :-6-: خاقانی:-65-:نظامی:-6-::-65-:(توجه داشته باشید که با این همه اثر فقط دو واحد نظامی میدن:-23-:) حدیقه ی سنائی:-6-: بوستان سعدی:-6-: مثنوی 2 :-6-:نقد ادبی:-6-:قرائت عربی 5 :-47-:( مقایسه شود با نظامی و امثالهم:-45-:... تازه 8 واحد هم قوائد عربی گذروندیم:-45-:مدیونید اگه فکر کنید ما داریم ادبیات فارسی میخونیم:-65-:) مسعود سعد سلمان:-65-:

بیاید عروسی بگیریم الان:-41-::-2-05-::-2-13-::-2-11-::-2-04-:


دوست داشتن تو
دریا را
به قاب پنجره ام می کشاند
و نان روزانه ام را
برشته می کند بر سنگ ظهر
پروردگارا!
از تو تشکر می کنم
دوست داشتن تو
خانه ی امن من است
با پرده هایی پر از ستاره:-118-:

زی زی گولو
1390،06،16, ساعت : 01:33 قبل از ظهر
خ
از پذیرفتن دوستانی که با خیالات واهی - یافتن دوست دختر و دوست پسر- به میتینگ میان جدا معذوریم تعارف هم با کسی نداریم :-2-27-:شما را به خیر و ما را به سلامت :-2-25-:



:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
اینا خنده های تلخه !! باور بفرمایید ! ما یه میتینگ رفتیم برا هفت پشتمون بسه ! :-2-36-::-2-36-::-2-36-:
گفتیم شاید بشه های تهران با جنبه تر باشن. :-2-31-: البته هستن :-2-35-: برای همین می خوایم بیایم . اگه کارامون درست بود با دخی خاله میومدیم ! :-2-36-:
شانسمون کپک زده :-2-36-:

مامان بزرگم داشت تو خواب بلند بلند حرف می زد . رفتم بیدارش کردم . :-2-22-: می گم چه خوابی دیدی ؟ :-2-31-: می گه خواب دیدم دزد اومده و دارم دنبالش می کنم :-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-: آی خدا مردم از خنده !
خوش به حال مامانجون . خوابای اکشن پلیسی می بینه . :-2-22-:

این در کمد این اتاقی که من هستم یه ساعت خاصی صدا می ده . :-2-22-:
خونه ی مامان بزرگم مشکوک به جن زدگیه ! :-2-35-::-2-22-:

دیشب با مرمر تا دو بیدار بودیم خاطرات بچگی می تعریفیدیم . :-2-22-: از اینکه مامانم منو وادار کرده بود شبا پاشم برم دستشویی :-2-22-: یه شب مجکم خوردم تو دیوار :-2-22-:مامانم بی خیال شده :-2-22-:
خدا رو شکر اینا ماله دوران مهدمون بود . :-2-43-: ولی خوب تو روحیه بچه تاثیرات بد گذاشته :-2-30-: :-2-14-:
چه من شجاع شدم دارم این چیزا رو تعریف می کنم :-2-31-:

این که با داداشم رفتیم زنبور بگیریم زنبوره نیشم زده . :-2-36-: موقع خواب مامانمون می رفتیم پلکاشو پایینو بالا می کردیم :-2-22-:
چقدر ماها خرابکار بودیم ... واقعا مامانم خیلی حوصله داشته هاااا :-2-35-:

دخترخاله م یادش بود که پسرخاله بزرگمون سوسک دار کرده به در زیرزمین ! :-2-31-::-2-22-: من یادم نبود . :-2-22-:
آخه محل بازیای ماها زیرزمین بود . :-2-22-:

دیشب این اتاق پرو لباس بود . :-2-37-:
هی مردم میومدن لباس خوشگل خوشگل مهمونی پرو می کردن :-2-30-: منم عروسی می خوام :-2-30-: مامان :-2-30-:

خاله ؟ :-119-:

-نازلی-
1390،06،16, ساعت : 02:11 قبل از ظهر
به نام خدا
چهارشنبه(نمی خوام بدونم چندمه...)

سلام.

انتخاب واحد به اندازه یک ترم امتحان سخت، اونم با هومی پدرمون رو درمیاره...
نمی دونم چی بردارم...

پریسا اون دفعه با تو نبودم، اما حالا با تو ام،
خوش به حالتون، چه راحت بیست واحد می گیرید.
من عاشق ادبیاتم، دلم خواست...

حسرت های گذشته همیشه با آدم می مونند. حتی اگه تو بزرگ بشی یا اونا کوچیک...
لی لی یادته گفتی حسرت نمی شه، چون بهترش گیرم میاد(ایشالا)...
اما هر چیزی به جای خودش.
امروز فهمیدم که اونم حسرت می شه.

شبنم با اجازه
اینجا زمین است ...

سرزمین واژه های وارونه
جایی که گنج ، جنگ می شود
داد ، بیداد میکند
درمان ، نامرد می شود
قهقهه ، هق هق می شود

اما درد از هر طرف درد است ...

هی داد بیداد...
الان این تغییر کوچولو، هیچ ربطی به عرق(درست نوشتم؟:-2-35-:) این ها نداره...
ولی گاهی دلم برای کسی که حدود یازده ساعت با من اختلاف داره می سوزه.
برای این که از هر طرف بره درده و به روی خودش نمیاره...

الان رفتم تو خانواده، اون جا هم برا خودش عالمیه ها..
یاد شب های ماه رمضون به خیر...
خانم های توئیت:-2-40-:
دلم براتون تنگولیده...

الان به یه حسی نیاز دارم، فوری...
اعصاب برامون نذاشته این یونی که...

یادتونه می گفتم خاطره هام رو نخونید، نتیجه عکس داد؟؟؟
حالا می گم بخونید(ایشالا نتیجه معکوس داشته باشه)

مهسا من هی می خوام به خاطر تو سفرنامه بگم...
هی هیچی نمیاد...

یادمه بچگیم خیلی با شخصیت های فیلم ها هم ذات پنداری می کردم...
خدا رو شکر که در زمان مامهدی سلوکی تو کوچه های... خاک بازی می کرده...

خوابم میاد...
خدایا انتخاب واحد ما هم به خیر و خوشی بگذره..
هر جور صلاح می دونی رقمش بزن.
چون من یکی واقعا موندم.

فعلا.

بعد: من تا همین چند وقت پیش فکر می کردم همزاد پنداری درسته...
نخندین خوب.
ندانستن عیب نیست...

آلتینا
1390،06،16, ساعت : 02:17 قبل از ظهر
سلام ما تازه این تاپیکو دیدیم اومدیم خاطره امروزمان را در کنیم:-2-35-:
امروز صبح تا 11.5 خواب بودیم بعد که پا شدیم رفتیم فنجانی چایی میل کردیم و بعد رمان ایلگار را تمام کردیم بعد سری به سایت جانمان 98یا زدیم و پرو فایلمان را چکیدیم و بعد هم گشتیم دنبال رمان غزال و چون سایت جانمان نداشت :-2-28-: کلی در نت گشتیم و بالاخره غزال را دانلودیدیم:-2-16-:
بعد هم عصر با مامی مان به بازار رفتم و برای دانشگاهمان کلی خرید کردیم و نو نوار گشتیم و ذوق مرگ گردیدیم:-2-16-:
بعد هم بعد از 8 ماه انتظار قسمت های جدید قلب یخی را خریدیم و به خانه بازگشتیم و بعد هم نشستیم سر فوتبال ایران و قطرو 90 دقیقه زول زدیم به آن در و در اخر هم ضایع گشتیم و عصبانی:-2-33-: این همه خرج این بازیکن ها میکنند آخر هم عرضه برنده شدن هم ندارند:-2-28-:
و در آخر هم شاممان را نوش جان کردیم و نشستیم پای سایت جانمان و الان هم که داریم از خودمان خاطره می نویسیم:-2-38-:....تا بعد...

فرودو
1390،06،16, ساعت : 02:22 قبل از ظهر
سلام بچه ها خوبین :-2-38-:
خاطره خاصی ندارم فقط دلم خواست یه چی بنویسم :-2-38-:
ولی حالا که دارم می نویسم بذارید یه چیزو براتون بگم ولی خدایش قول بدین مسخره ام نکنین :-2-30-:
دو روز پیش که سر کار بودم یه هو یادم افتاد من باید امروز به حساب دانشگاه پول واریز می کردم تا شب انتخاب واحد کنم :-2-36-:
حس خونه رفتن اینا نبود :-2-28-: زنگ زدم برا عرفان گفتم داداشی پول فلان جاست شماره حساب دانشگاه هم اونجاست این پولو بگیر بریز تو شکم اینا :-2-28-: بعد یه ساعت خرش کردم که کارمو انجام بده :-2-16-: یکی دو ساعت که گذشت دیدم زنگ زده که واریز شد :-2-16-: منم کلی ذوق کردم :-2-16-::-2-30-:
غروب که اومدم خونه فیش و برداشتم نگاه کنم :-2-08-: دیدم دیونه ریخته به حساب سلف :-2-36-:
اون شب که یه خرده پول تو کارت داشتم چند تا واحد مهم رو می تونستم بگیرم :-2-15-: و گرفتم :-2-43-:
امروز رفتم دانشگاه که پولو بگیرم :-2-35-: همه از دم مسخره ام می کردن :-2-30-: یارو تو قسمت امور مالی می گفت چه آدم خیری هستی برا همه بچه های دانشگاه غذا رزرو کردی :-2-28-: گفتم آره چرا ازمن قدر دانی نمی کنین هان :-2-28-:
آخرش هم بعد دو ساعت چونه زدن با مدیر مالی کوفت بهم ندادن :-2-09-: می گه یه ماه دیگه بهت می دیم :-2-30-: می گم می خوام انتخاب واحد کنم :-2-28-: می گه از دست من کاری بر نمیاد :-2-28-:
یعنی من می خوام همه شونو بکشم احمقا رو:-2-36-: :-2-35-:
خاطره همین بود دیگه مگه چیز دیگه ای هم می خواست باشه :-2-28-:

پ.ن زی زی گلو ی عزیز خاطره تون خیلی زیبا بود :-2-40-::-2-38-:
این پدر بزرگ ما که همش خواب مرگو میر می بینه :-2-28-: هر روز یکی از نوه ها و یکی از بچه ها شو می فرسته اون دنیا :-2-28-::-2-39-:

فرودو
16 شهریور 90
مازندران
همون جا :-2-35-:

raha6956
1390،06،16, ساعت : 08:44 قبل از ظهر
به نام خدا
چهارشنبه 16 شهریور
دیروز با خواهری و شیدا جون رفتیم لب دریا،جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت،شیدا اونجا یه کشف بزرگ هم انجام داد که همه مات و مبهوت مونده بودن
دیروز دریا طوفانی بود به قول شیدا موجاش وحشی شده بودن،یه موج زد شیدا هم که دهنش باز بود آب خورد،یه دفعه سرش رو اورد بالا و به من و خواهری گفت:وای اب دریا شیرین نیستااااااااااا
منم خندیدم گفتم :چه مزه ای میده؟؟؟؟؟
یه خورده فکر کرد :شور مزه هستش:-2-22-:
خواهری اولش با من طی کرد که تو آب نمیریا،منم گفتم ای به چشم(آخه دفعه ی قبل که با هم رفتیم لب دریا،من با شیدا رفتم تو آب و موقع برگشت خیس خیس نشستم تو ماشینش :-2-27-:)
خلاصه من تو ساحل وایساده بودم و با حسرت به شیدا نگاه میکردم که داشت آب بازی میکرد،خواهری هم کنارش وایساده بود و مواظبش بود،منم دیدم کسی حواسش به من که نیست یه خورده رفتم تو آب که شیدا من رو دید و التماس کرد که برم کنارش(والله من خودم اصلا دوس نداشتم که برم تو آب:-2-35-:)خواهری هم دلش واسم سوخت و گفت عیب نداره بیا، که خواهرم رفت بیرون و شیدا رو سپرد دست من،آب تا زانوم بودا اما یه دفعه به خودم اومدم دیدم،شیدا آویزون من هست و آب تا رو شونه هام هست،صدای جیغ و داد خواهرم هم میاد که فکر کنم داشت من رو تشویق میکرد که بریم جلوتر:-2-27-:
منم چون بچه ی حرف گوش کنی هستم به حرفش گوش دادم و میرفتم جلو؛خواهرم هم بیشتر داد میزد،شیدا هم که ذوق کرده بود و هی التماس که بریم جلوتر،موج محکم بهمون میخورد شوتمون میکرد جلو،دیگه دیدم داره خطرناک میشه از آب اومدم بیرون که خواهری گفت:اگه من دیگه با تو اومدم لب دریا
منم بهش خندیدم که بیشتر حرصی شد و گفت:وقتی پای پیاده اومدی خونه خنده یادت میره
شیدایی که الهی خاله اش قربونش بره هم گفت:مامانی تو خیلی کسل کننده ای:-2-40-:
خواهری هم لبخند مهربونی زد و گفت:شوخی کردم باهاتون:-2-31-:(آره جون خودش:-2-09-:)بعدشم غر غر کنون ما رو سوار ماشین کرد و رفتیم خونه
دیشب پسر دایی ام اس ام اس داد که زبونت خوب شد بعدشم یه عالمه بهم خندید و مسخره ام کرد:-2-36-:(خب به من چه؛تقصیر داداشم بود که خمیر ریشش رو گذاشته بود کنار خمیر دندون والله من حواسم جمع هست)
الناز جون:کامل که مسواک نزدم زود فهمیدم:-2-35-:

gypsy
1390،06،16, ساعت : 11:27 قبل از ظهر
واژه شد آغاز
آغاز گشت راز
و راز باز شد و باز راز شد

سلام

هی چند روز اومدم این ورا که خاطره بنویسم ولی نتونستم شاید چون خاطره ای نبود جز دوندگی ها و خستگی های بعدش! یه جور هم احساس خوبی دارم از اینکه دوباره دارم میرم دانشگاه چون دلم تنگ شده بود و از یه طرف اصلا آمادگی ندارم شاید چون احساس می کنم از تابستونم خوب استفاده نکردم و همه اش به استرس و نگرانی گذشت :-2-39-: امیدوارم که روزهای خوبی در پیش باشه !!! :-2-15-:


خانم های توئیت
دلم براتون تنگولیده...

ما هم دلمون برات تنگ شده :-118-:



خدایا انتخاب واحد ما هم به خیر و خوشی بگذره..
هر جور صلاح می دونی رقمش بزن.
چون من یکی واقعا موندم.




نازلی جون انشاا... همه چی به خیر و خوشی تموم میشه، یه زمانی میرسه که به این که چقدر برای انتخاب واحد نگرانی داشتی میخندی!!! پس هیچ نگرانی به خودت راه نده :-2-31-:

پ.ن : دوستان عزیز توئیت :-2-40-:
پ.ن 1 : پنج شنبه هم که میتینگه امیدوارم که جور بشه بتونم بیام خیلی دوست دارم دوستان عزیز نودهشتی رو دوباره ببینم!:-2-35-:

saadegi.n
1390،06،16, ساعت : 11:48 قبل از ظهر
سلام خوبین؟ خبری نیس. حتی امن و امان هم نیست.
این همستر ما هنوز اسم نداره فقط 2تا پیشنهاد دادینا. اینقدم آداب داره برخورد باهاش:-2-28-:
آی وقتی خوابه سر و صدا نباشه به زور بغلش نکنین. خودش می ره سر جاش کارشو می کنه سر جاش می خوابه. غذاش و تازه تازه بدین. روحش حساسه:-2-28-:
کلی هم وسیله بازی داره. سرسره و توپ و تاب و تونل:-2-28-:من به عمرم سوار این همه وسیله بازی نشدم :-2-33-:
آقا یه پیرهن همستر اندازه اش 5در 5 هستش 3000 تومن:-2-43-: ساک حملش 20 تومن:-2-09-:
حالا تازه قفساش تا 70-80 هزار تومنم هست.
دیروز با آژان و آژان کشی مامان گرامو فرستادیم آرایشگاه :-2-28-:ساعت 4 رفتن با خواهر گرام و دوستشون ساعت 10 هم تشریف اوردن:-2-33-:. تو این فاصله بنده کوزت بودم:-2-30-:
اولش نشستیم با دل سیر گریه کردیم. این چند روزه که نمی شد. تنها نبودیم.
بعدم دیگه یه کم با همستره ور رفتیم
بعد رفتیم آشپزخانه:-2-30-:
کلی ظرف جابجا کردیم و اینا ظرف کثیفا رم گذاشتیم تو ماشین.
بعدم گفتیم چی کار کنیم برا شام به این نتیجه که کتلت بپزیم
موادشو آماده کردیم دیدیم پدر جانمان اومدن مامان اینا نه.:-2-31-: دیگه یه چایی به ددی دادیم بعد دست به کار شدیم تا به حال هم کتلت نپخته بودیم تنهایی. آقا یه عالمه شد :-2-30-: تک و تنها یه عالمه کتلت پختیم:-2-39-:. یه کوچولو ام شل شده بود ولی وانرفت:-2-27-:خیلی ام خوشمزه شد. (البته به گفته مامان جانمان) تازه این همه کتلت پختن به کنار کلی ام سالاد درست کردیم، سیب زمینی برای سرخ کردن آماده کردیم، گوجه خرد کردیم سس سالاد و اینا آماده کردیم همه اش هم یه تنه:-2-36-:
فردا هم دختر عمو مون اسباب کشی دارن چون کار شوور جونشون نزدیک اینجاست دارن خونه شونو می آر اینور
خونه هم پیدا نمی شد . بنده و خواهری کمکشون کردیم کلی پیدا شد. دومین جایی رو که بردیمش پسندید:-2-27-:
از 2-3 هفته پیش هم سپردن که به کوزت پارتی دعوتیم :-2-30-:می خواستیم بیایم میتینگ:-2-30-:
تازه پس فردا هم عم جانمان سفره دارن :-2-30-:دلمون می خواد نریم ولی اگه نریم اینا تا 3 سال پشت سرمون حرف ها دارن برا گفتن :-2-28-:که آی این دانشگاه قبول شده غرور برش داشته این از اولش قُد بود و اینا:-2-28-: ما رو تحویل نمی گیره و اینا :-119-:پس علی رغم میل باطنی مجبوریم مجبور:-2-31-:

می ریم که داشته باشیم کوزت پارتی رو

برو بچس لیا، شبنم ، الهام ، الی ، زهرا، بابک، ناهور, آیلا، و همگی:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-:

Babak
1390،06،16, ساعت : 12:16 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
چهارشنبه 16 شهريور ماه سال 90
اينك مرگ امد و راه نفس را گرفت..
واين جهان هر چه به من داده بود... باز پس گرفت...
حال آيا خداوند مهربان است وحكيم است و بخشنده؟؟
(دكتر شريعتي)!!
-سلام خوبي ؟ چه خبرا؟ ميشه لطف كني كتابي كه دكتر اين متن رو نوشته و تو واسم فرستادي روبه من معرفي كني؟
-سلام بابك....(حال واحوال) من نميدونم اسم كتابش چيه ؟ ولي خداييش حال كردي...موهاي تنم سيخ شد!!
-آره موهاي تن منم سيخ شد ...آخه دكتر مسلمون بود ..اين نوشته كه كفر محضه!!
-بيخي بابا اين يه جور گلايه شاعرانه است!! تو هم همش دنبال سوژه اي ها...مگه اون متن رو نخوندي كه ميگه خداوندا اگر از عرش خود به زير آيي.....
-چرا خوندمش ولي اون مطلب كنايه بود ...گله بود...موجوديت خدا رو كه زير سوال نبرده بود...در مهرباني خدا شك ايجاد نكرده بود...در اخر هم خودش اعتراف ميكنه كه به عنوان انسان در برابر خدا ناتوانه...و قدرت درك حكمت خدا رو نداره...ولي اينجا غير مستقيم داره به خدا توهين ميكنه استغفرالله...
- نميدونم چي بگم ..تو هم بيكاري ها...دارن دنيا رو مي چاپن ..اونوقت تو به چه چيزهايي گير ميدي!!
-خوب اينم يه جور چاپيدنه ديگه....
-بابك رئيسم صدام ميكنه ...بعد بهت زنگ ميزنم...
اينم از يه نفر روشنفكر و اهل تحقيق و مطالعه ...بقيشو به اون نتونستم بگم حداقل اينجا ميگم كه يه خورده خيالم راحت بشه و عقده نشه برام....:-2-15-:
تازگي ها يه موجي راه افتاده كه هركس ميخواد بگه من اهل تحقيق و مطالعه ام يه مثال از دكتر شريعتي مياره...خوب اين بد نيست ...شريعتي پرچمدار و سمبل يك
ازادي خواه و انساني ست كه در مسير كمال قدم بر ميداره....يك متفكر ازاد انديش كه قالب هاي سنتي و غير واقعي مذهب رو شكست ...و با افكار پوچ و عوامفريبانه با قاطعيت به مبارزه پرداخت و از درد هاي واقعي مردمش سخن گفت بدور از هر گونه شعارزدگي و ژست گرفتن...نتيجه انكه بهترين سالهاي عمر خودش رو در زندان گذراند...ولي حتي يك لحظه از عقايدش عقب نشيني نكرد...حتي به قيمت جانش...
اگر شريعتي مطالب گلايه اميز داره ...در باره فقر ...تفكر ...و....هيچ گاه واقعيت و ويژگي هاي خداوند رو زير سوال نبرده...از خدا ايراد نگرفته كه تو اين ويژگي رو نداري...
به جرات ميتونم بگم 99 درصد اين افراد كتاب فاطمه فاطمه است رو نخوندن...پدر مادر ما متهميم رو نخوندن...هبوط رو نخوندن...چون اگر اين طور بود ديگه هر چرت و پرتي رو كه يه مشت احمق و كافر به به اسم دكتر شريعتي به خوردشون مي دن رو قبول نمي كردند....

پ.ن :مادري مگه تو ميتينگ هاي قبلي از اين برنامه ها هم بوده ما خبر نداشتيم؟؟ چشممان روشن!!:-2-31-:
پ.ن:هووي مادري:-2-40-:
پ.ن:دوستاني كه ميرن ميتينگ حتما" پوتين...لباس گرم...و سه وعده غذا با خودشون ببرن...احتمالا" لازم ميشه...كيسه خواب...زغال(اين زغال خيلي مهمه) منقل....هم جهت اطمينان ببريد...:-2-37-:
پ.ن: ميدوني ...
يه روزي ميان كيف و دفتر هاي كهنه....
به دنبال زمانهاي قديم و دور ميگشتم....
به دنيايي كه از مهر و محبت... عشق...حرف ميزد...
گذشتي از كنارم...بي تفاوت...تا ببيني...
كه من در عشق و رسوايي...به دنبال چه ميگشتم....
نگاه ساده ام تا بي نهايت رفت...اما...
ميان قصه هاي كودكانه...به دنبال تو مي گشتم...
زمان را ...يك لحظه من برداشتم...تا دل...
ببيند ...فاصله بين ما....از زمين تا اسمان هاست...
من از ناباوري...خود را پشيمان ديده ام ...امروز...
برايم... چاره كردي...اما...
...حرف دل از ...رخساره ام پيداست...
خيانت ....رسم عشق ورزي نبود...اما
زخم دل ...از زير پوست.... هم پيداست...
بعد نوشت:الان ديديم تمامي مسير هاي منتهي به كوچه پشتي بسته است :-2-38-:

.arsana.
1390،06،16, ساعت : 01:03 بعد از ظهر
مدل درس خوندنو نیگا:-2-22-:
خاله_نفس آدمي که از چشمانش خارج ميشود در مقابل سينه اش ابري تيره مي شود
هلی_نفس آدمي که از چشمانش خارج ميشود؟
خاله_کوفت:-2-42-:

خاله_مسيحا لقب عيسي ع ، مسيحا لقب عيسي ع،مسیحا لقب عیسی ع،مسیحان لقب عیسی ع، عیسی ع لقب مسیحا ،نه مسیحا لقب عیسی ع
به من چه خب؟:-2-43-:
هلی_این حفظ کردنیه خاله جان؟:-2-28-:
خاله-خفه:-2-09-:
منم من ميهمان هر شبت
لولي وش مغموم
پس ميگه منم من سنگ لگد خورده ي دردمند
منم دشنام پست آفرينش نغمه ي ناجور
هلی-چقدر به خودش فوش میده:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

امروز خاله مان امتحان داشت :-2-31-: الان داره آهنگ گوش میده:-2-37-:
آهو خانم از مارتیک:-2-16-:عقش منه:-2-16-:
رفتم دروس ارائه شده مادرجان رو واسه ترم جدیدش بنویسم :-2-36-:ماشالله کمم که نی هر درسی یه خروار کلاس داره:-2-43-:بعد کلاساشو اینجوری نوشته ش کلاس 103 زر:-2-22-:
ما که نفهمیدیم یعنی چه؟:-2-28-:
شاید ش شمسی جونه زر هم زریه :-2-35-:

حال شما؟:-2-37-:
ماخوبیم:-2-35-:3 روزی ست درس نخواندیم عذاب وجدان دست از سرماان برنمیدارد کچلمان کرده در حد اعلا:-2-27-:

امشبم دوباره عروسی :-2-35-:فردا هم خستگی عروسی :-2-37-:پس فردا دوره ی اتفاقات عروسی:-2-31-:پسین فردا هم غیبت عروسی:-2-22-: فردای پسین فردا هم دلتنگ عروسی :-2-27-: پس فردای پسین فردا تولد:-2-14-: فردای تولد
میون پرده:ای بترکی هلنا :-2-09-::-2-09-::-2-09-: پنجره ی سایت مامان بسته شد :-2-42-::-2-42-:
اومد تراششو با همه ی آشغالاش پرت کرده روی لپ تاپ منم حواسم نبود زدم پنجره بسته شد:-2-31-:

داشتم میگفتم فردای تولد دوباره نگاه کردن کادوها :-2-38-: پس فردایش دوره ی اتفاقات تولد:-2-14-: پسین فردا دلتنگ تولد :-2-35-: فردای پسین فردا خودکشی به علت بالا رفتن سن:-2-30-:
پس فردا مراسم خرما و حلواخورون:-2-41-:

اینام همش چرت و پرت :-2-43-:چون عشقم کشید :-2-35-: چون حسش بود:-2-37-: چون حس کوه نمک و دریاچه ی نمک به من دست داد:-2-22-: چون که چون:-2-43-:

دیشب این خاله مون دوباره نشست گریه کنون:-2-28-: میگه سر اون متلک که سر و صدا کردیم از فردا مردم واسمون حرف درمیارن :-2-42-:
یعنی دلم میخواس گردنشو بگیرم انقدر فشار بدم که گریه کردن از یادش بره:-2-37-:
اگه ما قرار بود با حرف مردم زندگی کنیم که زندگی میشد جهنم:-2-43-:اصلا هر فکری دلش خواست بکنه ما واسش متأسفیم دیگه اونی که باید بفهمه میفهمه:-2-35-:

خاله ی مام حساس در حد مرگ:-2-43-:اشکش دم مشکش:-2-28-:و بچه ننه:-2-22-:
من یادمه یه سال 3 ماه تابستونو اومدم پیش مادرجونم اصلا سراغی از پدر و مادر نگرفتم:-2-08-:( :-2-14-:)بعد خالمو سال بعدش در حد 10 روز بردیم خونمون یه کولی بازی ای درآورد یه گریه ای که نگووووو:-2-36-:
الان خاله جان واسه مادرجون یه آهنگ گذاشته مادرجونمم حال کرده حسابی میگه:
ایشالله خوشبخت بشی:-2-06-:
این آهنگ سرژیک هست میگه:ما 4 تا برادر ،همراه 2 خواهر-هی دورش میگردیم به دور گل مادر- هر شب دونه دونه میاریمش به خونه-هی دورش می گردیم میشیم مست و دیوون-تو جون منی مادر - تو عمر منی مادر-بی تو گل زردم-تو روح منی مادر- تو عشق منی مادر-بذار دورت بگردم
:-2-22-:
هر وقت خواستید مادرها و مادرجون ها خوشحال بشن این آهنگه رو بذارین انقده حال میکنن باهاش:-2-37-:
خاله ی ما کی قراره بپره بری قاطی مرغا؟:-2-15-: من عروسی خاله میخوام :-2-39-:
البت بهش گفتم اگه یوهویی خواستی امسال عروسی کنی میندازیش بعد کنکور که من یه صفایی به خودم بدم:mrgreen:
اونم گفت من قصد ازدواج ندارم:-2-43-:
غلط کردی :-2-09-:مگه دست توئه:-2-42-:
این خاله مام امروز زده به سرش:-2-37-: کلا شده پاچه خوار:-2-27-:الان این آهنگه رو گذاشته:
پدرم پدرم
نمی دونی که چقدر دوست دارم
اسمتو با افتخار پیش همه میبرم
پدر برکت خونه
پدر مرد نمونه
:-2-14-:
مام پدرمان را یه هفته ایست ندیدیم :-2-39-: این آهنگه رو شنیدیم بدجور دلتنگش شدیم:-2-15-:
برویم نهارخوران :-2-22-:
نمیدونم چرا هر دفعه بعد از خاطره نویسی میرم نهارخوران یعنی مادرجون سفره رو پهن میکنه:-2-27-:

مواظب خودتان باشید 4 چشمی:-2-37-:
همینجوری گفتم:-2-22-:
خدافظی:-2-25-:

+شبنم حالا که من مسافرتم میتینگ افتاده پارک لاله:-2-30-::-2-30-:شانسو نیگا :-2-39-::-2-30-:

golnaghshetavous
1390،06،16, ساعت : 02:34 بعد از ظهر
۱۶-۶-۹۰
تغییر مسیرم شد ۴ سال!دقیقا سال ۸۶ تو همین ماه!

عضویت َ م سه سال و دو ماه!

تجربیاتم ۱۰۰ ٪ افزایش

تفکیک: شیرینی ۴۰ ٪ -تلخی ۶۰ ٪
--------------------------------------------
نمیدونم فضای این تاپیک چه جوریه ،خیلی وقته دیگه گذرم به اینجا نیفتاده الانم فقط دستام وادارم کردن وگرنه بازم میگذشتم به قول دوستان محبوبم زبونم تَلخهِ !

اونقدر بزرگ شدم که بفَهمم بالاخره کجای کارم .این ماه یکی از عجیب ترین ماهای زندگیم بود تو لاین منفی!

حسهای مختلفی یاد گرفتم،حس بی اعتمادی بدترین حس - حس ِ جدایی دل کندن از چیزایی که یه زمانی بت خوشبختیت بودن- حس اینکه حتی به نزدیکترین فرد تو زندگیت تکیه نکنی - من مستقل شدم از هر نظر یه جورایی یاد گرفتم روی پا خودم با یستم اما بازم ترس باهامه.

صبح داشتم میرفتم سر کار دیدمش حس نفرتَم به اوج رسید .کاش قدرت این رو داشتم که داغونش کنم.

دوتا امتحان دارم جمعه یعنی نادی برو بمیر!!! دعا کنید قبول شم.

یاد گرفتم از دوستام انتظار نداشته باشم اما همیشه یه کسایی خیلی ویژه ان توی دیگاهت ذهنیتت یه جور دوست داری اونا جدایی از بقیه برات باشن اونجاست که وقتی ببینی اونا هم مثل بقین سرد میشی تلخ میشی .

اینا رو نگفتم باز کسی بعد از من نصیحت و پند راه بندازه ،منظورم بزرگان جمع نیست.

دیدی بعضی ادمها چه بخوان چه نخوان همه چی بهشون وصل میشه حتی اگه روحشونم بی خبر باشه اون موقعست که طعم بد شانسی رو میفهمی.

یه زمانی بهترین دوستام تو اوج غم هم تنهام نمیذاشتن ولی الان خوشحالم که شدم بازم همون ادم تنها .ادم تنها باشه خیلی بهتره خیلی حتی اگه بغض و گریه و غم هم داشته باشه میدونه که خودشه و خدایی خودش.

بعضی وقتا حتی تو حس درک ادمها میمونم.ماها یاد گرفتیم حفظ ظاهر کنیم!

-----------------------------------
* میتینگ خوش بگذره!

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گِلی ست


* یکی هست که دوست دارم از نزدیک ببینمش بر خلاف بقیه که ابراز خوشحالی میکنند من اونقدر میزنمش که درد رو حس نکنه اونقدر میزنمش که نفهمه کجای زندگیشه .....
کی؟:-2-35-:

farhad_0
1390،06،16, ساعت : 02:35 بعد از ظهر
سلام
يكي از نام هاي خداوند سلامه ......پس به نام او آغاز كردم
خيلي وقت پيش از توي يه سايت يه كليپ دانلود كردم از استاد نقويان ... شايد گوش داده باشيد
يه حس عجيبي نصبت بهش دارم هر چقد گوش مي دم سير نمي شم .
متنش اينه
داستان ما داستان كساني است كه 2000000 نفر از ما آدما در كويري تو فصل تابستون هستيم ...كه بسيار گرم ، شنزار و طوفان خيزه
در ضمن شب هم هست
به شما يك گل بنفشه دادن و يك ليوان آب
حاج اقا حاج خانوم اين گل رو يواشكي اينجا بكار ... و تا صبح مرتب بهش آب بده
تا صبح نگهش داري كافيه
صبح باغبون اصلي خودش انشالله مياد و بهش رسيدگي ميكنه
خب شب و تاريكي كسي كسي نمي بينه ....
خيلي هم تشنمون شده ... با خودمون مي گيم حالا اگه من اين آب بخورم كي مي فهمه .. بابا 2000000 نفر اينجاست من آب بخورم كه اتفاقي نمي افته بقيه هستند جاي من گل مي كارند اصلي مهم نيست
آب رو مي خوريم
گل رو پر پر مي كنيم ......مي ريزيم
دم دماي صبح هم جامون عوض مي كنيم كسي نفهمه ما گلمون نكاشتيم .....كسي نمي فهمه وقتي آقا هم تشريف آوردن فرياد مي زنيم ( ما همه سرباز تواييم مهدي جان )
اما صبح كه سپيده مي زنه ...مي بينيم يكي يكي سرها داره مياد پايين
همه آدم ها بي انصافانه همين فكر كرده بودند
و فقط يه تك و توكي ادم هست كه گل رو كاشته
يكي دو هزار متر اون طرف تر كاشته ......كوير هم همون كويره هيچ فرقي نمي كنه
از خجالت نمي دونيم چي كار بكنيم
.........

چرا اين دفتر پر از خط خطيه

- پاكش كن
- پاك نميشه
- مي گم پاكش كن
- چطوري پاكش كنم
- پاكن ور دار پاكش كن نمي فهمي .......مي گم پاكش كن
پاكش كردم .... اما پاك نشد ......ردش هست ....دفترم پر از رد هاي سياه مداد سياهم شده .
دلم همون دفتر پاك خودم مي خواست .
اما خودم خط خطيش كردم

NAVA22
1390،06،16, ساعت : 02:40 بعد از ظهر
خاطره ندارم خسته م دستام درد می کنه تا فردا باید حدود 70صفحه تایپ کنم کی می ره این همه راهو.:-2-15-:
میتینگ خوش بگذره :-118-:خوش به حالتون امروز فکر کنم اصفهان هم میتینگ باشه اما میتینگ اصفهان دوست ندارم:-2-31-:

شبنم
1390،06،16, ساعت : 02:43 بعد از ظهر
پست ما کجا افتاد :-2-30-:

خدایا توبه :-2-30-:

پست قبلیمو پاک کردم دوست داشتم :-2-27-:
اوووو شری پست پاک میکنی جاشم کپی کن دوساعت ادرس نوشته بودم:-2-33-:
در ورودی تقاطع بلوار کشاورزو خ کارگر وایسیم دیگه :-2-38-:

اوووو خودتی :-2-33-:همین جا که الی گفت وامیستیم :-2-33-:
چماختو بیار پایین بینیم باووووhttp://kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_70.gif


میتینگ فردا افتاد ساعت 2 و نیم بچه ها تا ساعت 6 هم اونجاییم. هر کی میاد شماره ماها رو نداره -دخترا- به من خصوصی بدن شماره مو بدم. پسر جدیدم که نداریم شکر خدا به هر کی به تاپیک سر نمیزنه هم یه یادآوری کنید اگه دسترسی داشتید مرسی

روزخوش :-118-:

الی به نظرت نادیه جمله آخر خاطره شو با کی بود ؟ :-2-35-:
الان که اسمشو با ت تانیث زدی تو رو میگه:-2-06-:
خشن شده :-2-35-:
نادی من تورو دیگه نمیام ببینم خطری شدی:-2-37-:

Babak
1390،06،16, ساعت : 02:49 بعد از ظهر
پست ما کجا افتاد :-2-30-:

خدایا توبه :-2-30-:

پست قبلیمو پاک کردم دوست داشتم :-2-27-:



به هر کی به تاپیک سر نمیزنه هم یه یادآوری کنید اگه دسترسی داشتید مرسی

روزخوش :-118-:
خدايا مارا به درجه اي برسان كه بتوانيم پست هايمان را پاك كنيم...:-2-38-:
خدايا اين فرزندان فرهيخته را از مادرشان نگير:-2-38-:

فرزند نا خلف :-2-33-:
چون دعا كرديم شديم ناخلف:-2-38-:
نخیر چون واسه خودتون نوشابه باز میکنین :-2-33-:
نوشابه گذشته هایپ باز میکنن:-2-43-:
دو تا برادر به اين خوبي ...فرهيختگي...چرا نميتونيد ببينيد آخه...:-2-38-:
شما سه تا پست دادي ...حالا چون يكيشو حذف كردي كه نمي شه دو تا...حرفت رو توي اون پست زدي:-2-38-:
شیرخشک قوطی خدا تومن خریدم دادم خوردی اینجوری برا مامانت بلبل زبونی کنی نا خلف :-2-33-:
يعني همش ميگفتي شيرمو حلالت نمي كنم منظورت همون شير خشك بود؟:-2-38-:
بابك تو راست گفتي من به عنوان يه عضو فرهيخته تو و فرهاد رو قبول دارم:-2-40-:

په نه په !:-2-37-: الی اون جمله آخر رو تو نوشتی؟ :-2-33-:
ميبيني مادري ...اين هووت داره بين تو فرزندانت اختلاف ايجاد ميكنه:-2-38-:
الي باورم نميشه اين حرف رو تو زده باشي...ولي ممنونم ازت:-2-37-:
امشب که تو خونه فلکت کردم یاد میگیری به مامانت دروغ نگی :-2-38-:
:-2-38-:الان تنبيه ها فرق كرده مادري منو فلك كن ..منو سياه و كبود كن ...ولي گيتار شماعي زاده رو با خودت نبر ...پلي استيشنم رو هم ازم نگير:-2-38-:

بچه هم بچه های قدیم :-2-15-: من از دست تو و فرهاد یه موی سفید تو سرم نمونده :-2-30-:
يعني همون يه موي سياه روي سرت نمونده ديگه:-2-37-:دوره دوره فرزند سالاريه مادري :-2-38-:

همون :-2-33-: عمرا تو خونه ما مادر سالاریه وگرنه مزایده :-2-33-:
شري بابك به اين خوبي چرا همش عصباني ميشي حرف بدي نمي زنه كه:-2-43-:
الی الان خودتی یا خودشه ؟ :-2-33-:
خودشه من نیستم:-2-38-:

شبنم
1390،06،16, ساعت : 03:02 بعد از ظهر
نادیه تو رو حضرت ابوالفضل منو نخور :-2-30-:

دو پست حلاله دوست داشتم پست دومم این باشه :-2-27-:

golnaghshetavous
1390،06،16, ساعت : 03:07 بعد از ظهر
نمیخوام اون پستمو خراب کنم!


کی؟میدونی فضولی کاره بدیه!

بعضی موقع ها خیلی خوبه:-2-38-:


کلا کاره بدیه!
الی به نظرت نادیه جمله آخر خاطره شو با کی بود ؟
الان که اسمشو با ت تانیث زدی تو رو میگه
خشن شده
نادی من تورو دیگه نمیام ببینم خطری شدیبرای شما دوتا همیشه کبریت بی خطر بودم.هستم!
نه شری بی خطر شد زد تو خط شعر ببین ارومه نادی ببینم دندوناتو
http://www.kolobok.us/smiles/icq/scratch_one-s_head.gif

من که همیشه اروم بودم و هستم!!!
تاریکی از دهان من

بیرون میریزد

در کوچه های خالی ده

و به سمت دره ها میخزد.

بر پشت دردناک کوه ها

پنجه فرو میکند

و خود را بالا میکشد

تا مانند خورشیدی

جلوه کند

در آسمان سرد

گلبهار
1390،06،16, ساعت : 03:09 بعد از ظهر
امروز روز بی حوصلیگه منه:-2-28-:
تو رو خدا فکر نکنین رواانیم(شایدم باشم از من فرار کنین:-2-22-:)
ولی از صبح نشستم اینجا و هم این سایت و هم چندتا دیگه چرخ زدم نه ناهار خوردم نه صبحونه:-2-35-::-2-35-::-2-35-:
دیروزم سرما خوردم :-2-28-:
یکشنبه ام امتحان دارم آی سی دی ال سطح 2 هیچی نخوندم حوصلشم ندارم:-2-36-:
الانم مامانم صدام میکنه فکر کنم بنده خدا فکر میکنه من این پشت مردم:-2-22-:
ما تا کارمون به جای باریک نکشیده بریم مرکز ترک اعتیاد سایت بستری بشیم:-2-22-:

مهراساجون
1390،06،16, ساعت : 03:10 بعد از ظهر
سلام بچه ها...خوبید؟

خاطره ای نیست..یهنی هست.اما حوصلشو ندارم که بگم...یکم بدحالم:-2-15-:
یکیو ناناحتش کردم...:-2-15-:
از اینجا خسته شدم:-2-39-:از خودم خسته شدم!


روز خوش:-118-:

Elnaz
1390،06،16, ساعت : 03:14 بعد از ظهر
یعنی به روح اعتقاد دارین :-2-28-:
چرا من هر چی مینویسم میپرونین:-2-33-::-2-33-::-2-33-:
من نبودم اونو نوشتم من غلط بکنم به این دووتا بگم فرهیخته فکر کنننننننننن:-2-22-:
فرهیخته فقط یه نفره وبسhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif

ميبيني مادري ...اين هووت داره بين تو فرزندانت اختلاف ايجاد ميكنه:-2-38-:
الي باورم نميشه اين حرف رو تو زده باشي...ولي ممنونم ازت:-2-37-:هروقت سیبلو شدی شاید الان عمرا تعریف کنم :-2-38-:
خودت برا خودت نوشابه باز نکن سرباز شناس قلابی:-2-22-:

راستی سلام:-2-27-:
جهت جلوگیری از استفاده سوئ پسرش

همون :-2-33-: عمرا تو خونه ما مادر سالاریه وگرنه مزایده :-2-33-:
شري بابك به اين خوبي چرا همش عصباني ميشي حرف بدي نمي زنه كه:-2-43-:
الی الان خودتی یا خودشه ؟ :-2-33-:
خودشه من نیستم:-2-38-:
خوب کمی تا قسمتی خاطره
من دیگه قبل از اینکه از چیزی مطمئن نشدم اینجا هیچی نمیگم نه اینجا ها کلا هر حرفی رو قبلش زدم انجام نشده:-2-28-:
دیروز قرار بود دوستمو ببینم وسط راه اس داده که کجایی اگه نیومدی نیا کار پیش اومده نمیام:-2-36-:ادم اینقدر ش.ذ:-2-09-:
امروز به این نتیجه رسیدم چقدر خوبه ادم تو بعضی جاها پارتی داشته باشه ها کی میگه پارتی بازی بده:-2-37-:
مسافرمون خدار وشکر به سلامت رسید:-2-16-:
خواهران غریب:-2-25-:
لوسی من مثلثم که:-2-37-:
ارام جونم کجاس؟:-2-35-:
نیلو :-2-35-:
همه دوزجونیای خاطره نویسی:-2-40-:

*9092*شادی
1390،06،16, ساعت : 03:24 بعد از ظهر
سه شنبه 15 شهریور 90
امروز امتحان کارآفرینی داشتیم .صبح کله ی سحر بیدار شدم و رفتم دانشگاه تا آخرین امتحان رو هم بدیم و خلاص شیم .وقتی رسیدیم دانشگاه مثل همیشه یک ساعت الاف نشستیم و به جای درس خوندن دور هم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم :-2-06-:.همونجور که ما داشتیم میخندیدم مسئول کلاسها اومد گفت:مگه شما امتحان ندارید؟؟؟:-2-43-:ما همه گفتیم چراااا...
اون هم گفت خب امتحان شروع شده :-2-28-:.ما همه بدو بدو رفتیم سر جلسه و تازه یادمون افتاد که درس بخونیم.من هم به بچه ها گفتم اگه امتحانم رو خیلی خوب دادم همه آب هویج بستنی مهمون من ... خلاصه امتحان شروع شد و :-2-38-:...
نیم ساعت بعد همه برگه ها رو دادیم و با قیافه ای عصبانی اومدیم بیرون آخه امتحان خیلی سخت بود :-119-:.یکی از دوستام که همینجور به استاد فحش میداد و بد و بیراه میگفت :-2-33-:.ما هم هی بهش میگفتیم حالا خودت رو عصبانی نکن ...از دانشگاه اومدیم بیرون و همه سوار اتوبوس شدیم و نخود نخود هر که رفت خانه ی خود .
وقتی رسیدیم خونه هم به هم زنگ زدیم و با هم قرار گذاشتیم که بریم نمایشگاه بین المللی :-2-27-:
عصر ساعت 5 بود که من و خواهرم و دختر خالم از خونه اومدیم بیرون و با دو تا از دوستام رفتیم نمایشگاه ... اینقدر چیزای باحال توی نمایشگاه بود که آدم اینجوری میشد :-2-19-::-2-20-::-13-: آخه نمایشگاه کامپیوتر بود و همه چی هم تکنولوژِی های جدید....
دیگه هوا تاریک شده بود که از نمایشگاه اومدیم بیرون و رفتیم خونه ... تازه کلی هم بهمون خوش گذشت :-2-16-:

مختار
1390،06،16, ساعت : 04:45 بعد از ظهر
این موضوع فک کنم مال روز شنبه 12/6/90بود
سلام علیکم(مثل حاجی عندالمومنین توی رادیو پس فردا باید عینشو درست و غلیظ تلاوت کنین)

خوب این خاطره برمیگرده به چند روز قبل چون به خاطر همین موضوع نتونستم زود تر بیام نت

راستش ماداریم از شهرمون کوچ میکنیم(یه روزی یکی بهم گفت رفتن از شهر شما یه جور بی احترامیه یا یه کار خوب نیست،فک کنم حرفش درست بود چون این بلا سرم اومد) واسه همون اودیم و برا اخرین بار کوچه ها و خیابوناشو ورانداز کردیم و خاطرات خوب بدشو ،جاهایی که تیکه انداخته بودیم، جاهایی که مسخره بازی دراورده بودم کلا همه جاشو داشتیم با یکی از بچه ها میگشتیم، با موتور یکی از دوستان داشتیم و یراژ میرفتیم بین ماشینا اخر شب که تقریبا باید میفتیم سر کار زندگی مون یه جایی دور یه میدون که ورودی محلمونه داشتیم سریع میرفتیم که از یه ماشین سبقت گرفتیم
از خدا میخوام واسه چشمای هیچ پسری اون هایی که من دیدم رو تجسم نکنه چه برسه به واقعیت...
بگذریم داشتیم سریع وارد میدون میشدیم که دیدم چهار تا موجود که اسشونو هر چی میشه گذاشت ما اینجا اسب میگذاریم چون میدونم اسب ها این رفتارو دارن(سرشونو میندازن پایین و راه میفتن میرن)این اسبا داشتن توی لاین سبقت میدون میرفتن حالا بگو کیا هستن ؟مشناسمشون ،یکیشون رو که توی محله بهش میگیم "خواهر باشگاه" ،واسه این اضافه وزنش یا باشگاه هستش یا پیاده روی یا هم از این مسخره بازی ها...بگذریم اقا تا دیدمشون که گفتم اگه راهمو برم که پس فردا دیه ادمو هم میخوان اون وقت از کجا بیام ثابت کنم که این ها ادم نیست!واسه همون انداختم برون میدونو تا انداختم برون که چشمتون روز بد نبینه این موتو نازمون زمینو بوس کرد و ما هم به دنبال این موتور یه هفت هشت متری رو، زمین رو لمس کردیم تا وقتی واستادیم
اقا، جونم واستون بگه این دوستم که بلند شده و داره از خنده میمیرخ نا از زمین خوردن ما،منو که نگو بلند شدم ،تا بلند شدیم شلواز نازمو که اگه میبینین تو اواتارم ور دیدم که یه ده سانتی پاره شده که دیگه خون جلو چشامو گرفت،
کلا از 2خرهاهم بدم میاد واسه همون کنترلمو از دست دادم رفتم به طرفشون ،وقتی خنده دوستمو دیده بودن خیالشون راحت بود واسه همون نیششون باز بود ولی تا منو دیدن سرشونو انداختن پایین منم نزدیکش شدم ،اگه اونجا کسی نبود خوب میکشتمش ،تصور کن صورتمو بردم نزدیک گوشش بهش گفتم :"افسارتو خودم درست میکنم تا دوباره از علف زارت بیرون نیای بیرون."
اینو گفتمو بیخیال شدم چون اونجا ادم بود
اونا هم بهترین کارو کردن و سرشونو انداختن و رفتن توی علفزاری که مالشون بود
منم برگشتم دیدم این دوستم که داره هنوز از شکم درد به خودش میپیچه،چند تا حرف بهش گفتم که نباس(نباید)میخندید و رفتم اون طرف و داشتم غصه شلوارمو میخوردم که یکی گفت شلوارتو بده بالا،اقا دادم بالا شلوارمو دیدم نصف پام به درک شده ولی من دردی نداشتم
گفت بهتره برین بیمارستان
ما هم بلند شدیم سوار موتور شدیم و رفتیم بیمارستان

خوب حالا بیمارستان:
رفتیم تو بیمارستان پرستاره بازم زن بود(بیچاره پای نازم که میخواد با دستای این بیمار تر بشه)
دیگه پامم دردش زیادشده بود واسه همون اعصابم داغون تر بود
گفت باس(باید)برین و قبض و این جور مسخره بازی ها روبگیرین
منم گفتم نیگا خانوم من شلوارنازم به خاطر یه 2خر خراب شده دیگه حوصله درد کشیدن پامو ندارم
زوتر ببندش تا ...
اینم باز برداش گفت باید دکتر معاینه کنه
منم گفتم مگه چه مرگشه خوب پوشتش رفته بیا پانسمانش کن
گفت من حق ندارم تو همین کل کل کردن باهام بودم که خلوت شد منم دیدم الکی دارم باهاش حرف میزنم واسه همون رفتم پیش دکی
نیگا کرد و اونم باز گفت باس(باید)عکس بگیری
منم دیگه امپر پرونده بودم و ..... دیگه بقیش بیخیال
دیگه بعد عکس گرفتنو و نشون دکی دادن ،این مسخره بازی ها همون پری(منصوره)(بعدا فهمیدم اسمشه) جون اومد و گفت برین بشیننن بیام پانسمانش کنم
رفتم نشستم اونم اومد با هم شروع کردیم به اختلات از اون اسب که ول شده بود تو خیابون تا رشتش و عصبی شدن منو و این جور حرفا که دیدم هنوز بچه ست از این به بعد میخواد بره پرستاری بخونه و این حرفا
یه کم با ه تلاوت کردیم و تازه داشت کرکره مخشو میداد بالا که این بزقاله دوستم از دور وقتی دیده بود باهاش گرم گرفتم از دور گفت مخی واست اتیش روشن کنم اروم شی؟
چشمتون اگه تا حالا دیده که یکی رو زنبور نیش بزنه چشاش چقد از حدقه میزنه بیرون ،خوب این پری(منصوره) هم اون طوری شد ،دیدم داره خراب میشه واسه همون گفتم داره منو خراب میکنه و از این جور چرت ها تا اوضاع خراب تر نشده بود اون مزاحمو ردش کردم و این پری هم کارش تموم شد
قبلشم بگم ساعت یازده شده بود دیدم مامانم زنگ میزنه که کجایی مگه نمیخواستی بیای شام بخوی بری فرودگاه دنبال بابا بزرگ که موهام تیغ شد و گفتم حق این2خرست که برم خرخرشو بجوم (باشگاه) بعد چند تا حرف چرت دیگه بعدم دیگه خدا حافظی کرد و رفت.
بعد یه روز رفتم واسه عوض کردن پانسمان دیدم یکی دیه اونجا شیفته !
گفتم حتما این امار میده
شروع کردم رو مخش راه رفتن که دیدم نه این از اون اخلاقی فاشیستی داره و کرکره بالا داده نمیشه وقتی هم انگشترو تو دست چپش دیدم و اون ابروهای که شبیه ریش مرحوم هیتلر بود، زیاد پیله نشدم تا این که اخر گفتم اگه نمیخواین بدیم امارشو میرم از روی تابلو اعلانات نیگا میکنم (مشکل تابلو این بود که داخل اتاق مخصوص پرستارا بود واسه اون وگرنه من دیونه ام با یه هیتلرتقلبی حرف بزنم)دیدم چشاشو یه طوی کرد با اون ابروهای سبیل هیتلریش و گفت اقا اگه این کارو بکنین ....و چیزی نگفت . منم بیخیال شدم اومدم بیرون.
روز بعدش دوباره رفتم دیدم خود منصوره شیفته ولی هیتلر هم اونجاست و تا منو دیدین دیدم هیتلر شروع کرد تو گوشش به چرت گفتن و پشت سرم تلاوت کردنو دیدم دارن به من اشارم میکنن با چشاشون
بعد یه مدتی و رفتن هیتلر وفتنم پیشش وگفتم میخوام پانسمان پامو عوض کنم ،حالا رفتارشو نیگا : خودشو یه طوی گرفته که مثلا منو نمیشناسه(حالا ده دقیقه پیش کلا همه چی رو واسش گفت هیتلر) ،دیدم گفت برین جای اقای محمدی تا عوض کنه(محمدی همکارش بود)با ناراحتی رفتم پیشش و اونم شروع کرد به عوض کردن و همون موقع منم مزه دهنشو گرفتم دیدم این سوژه خوبیه، واسه هون قضیه رو بهش گفتم و امار منصوره و هیتلرو کلا واسم گفت.
منم بهش گفتم که همکاراتون از رشته شما خوششون نمیاد و این که منصوره میخواد چه رشته ای رو بره و هزار چرت دیگه که چرت نبود تا بتونم اینو دودی کنم تا تلافی مو سر هیتلر دربیاره
همین طورم شد و گفت به وقتش حالشون میگیرم
مشغول همین کارا بود که من سرمو بردم بیرون دیدم منصوره خانوم که بیمارای اورژانسو ول کرده و فال گوش واستاده
الا این صحنه: تا منو دید عین همه 2خرها زودی دستشو برد دو طرف صورتش انگشناشو کرد تو مقنه سفیدش و مثلا موهاشو درست کرد اما چشاش هنوز رو زمین بود
ما هم داشتیم نیا میکردیم
باز واسه کمتر شدن غلظت ضایع شدنش گفت :من میرم نماز اقای محمدی شما مواظب باشین.
منم زود گفتم منصوره خانوم اون چشای ....باز کنین و این بیمارا رو ببینین اون وقت میخواین برین دعا کنین یه مرد ایه ال پیدا شه؟
اینو گفتم که دیدم محمدی زد زیر خنده و رفت پشت پرده تخت
منم تو چشاش نیگا میکردم،تریپ امر به معروف
دیدم 2خره با یه قافیه امپر پرونه بدون حرف زدن کلشو انداخت پایین مثل همون "خواهر باشکاه" رفت سر کارش
حالا ما که اون پشت انگار خونه عروسه،این قد خندیدیم که نگو انواع و اقسام حرکاتو در اوردیم بعلاوه چند تا اخ و اوف از درد پا
از اخرم گفتم از طرف ما خدا حافظی کن با پری (منصوره)و اومدیم بیرون.

roya jo0on
1390،06،16, ساعت : 04:50 بعد از ظهر
یوهوووووووووووووووووووووو ووووووووو:-2-16-::-2-16-:
پریسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس سسسسسس:-2-36-::-2-36-:
چرا زدی توو انحراف فکریم:-2-36-:
نخیرم از نوع بادا بادا مبارک باداست چه فک کردی:-2-35-:
ما هم شنبه می آییم اگه خدا بخواهد تهران:-2-35-: البته ما کمی کلّه عر عر تفریش داریم ، شاید کنسلش کردیم:-2-41-: البته 1 روزه تفریش میاوریم ، بعد میرویم شهرمان و دوباره بار و بندیل میبندیم و می اییم حدود چند ماهی در تهران اتراق میکنیم:-2-35-:
ما نتمان وصل شد ولی آمدیم کافی نت باز:-2-22-: اخه صاب نتیه دلش واسم میتنگه ، خدا رو خوش نمیاد:-2-22-:
خاطره ای نیس جز این روزها سرم شلوغه اساسی ... یه عالمه کار دارم واسه آینده ... اوووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووف چقده کار دارم:-2-41-:
برفتیم فهلناتتان:-2-25-:

alonegirl
1390،06،16, ساعت : 05:16 بعد از ظهر
اینجا رشت است... هوا به شدت بارونیست... اعصاب من به شدت داغوووون!! مغزم درگیر... ذهنم آشفته... خودم داغون...
فقط منتظر یه تنلگر بودم... بهمم ریخت... دلم می خواست سرش داد بزنم دهنتو ببند عوضی!! ازت بدم میاد!! چرا دست از سر ما بر نمی داری!!! اه... خودخواه!! هیچوقت چشماتو باز نکردی تا درکمون کنی!! هیچکدومو بهش نگفتم... فقط یه جمله گفتم فقط یه جمله!
بعدشم که یه چیز مهم رو یادم رفت و جا گذاشتم... حالا نویت این یکی بود که بهم گیر بده... خیلی کم اعصابم بهم ریخته بود اینم اضافه شد!!! کلی بحث کردیم تو خیابون. بعدشم که رفتیم جایی که باید می رفتیم دیدیم طرف این هفته هم نیومده!! یه فحش نثارش کردم و اعصاب خردمو سر اون خالی کردم! بارونم که می اومد و ماشینا هم انگار نه انگار یه آدمی داره از کنارشون رد میشه..!! تا دلم خواست بهشون فحش دادم و خودمو خالی کردم... دیگه تنها شده بودم... تنهایی تو حاجی آباد و مطهری قدم زدم... زیر بارون شدید... خیس ِ آب شدم... از چتر بدم میاد... خیس شدن رو ترجیح میدم به چتر دست گرفتن! خلوت بود خیابون... فک کنم هر رهگذری از کنارم رد می شد با خودش اینو تکرار می کرد"دیوونه س!" هر چی دلشون می خواد فکر کنن، ولی من اینجوری خیلی راحتم! با خودم فکر می کردم که چی کار کنم... چرا اینقدر بی خودم... خاک بر سرت شادی...
مغازه ای که اونجا کار داشتم بسته بود... اومدم کافی نت تا باز بشه... فک کنم دیگه باز شده... من برم... برم یکم دیگه زیر بارون راه برم شاید آروم شدم... ولی دیگه خیابونا خلوت نیست...

metropolis
1390،06،16, ساعت : 05:20 بعد از ظهر
سیللللللللللللللللللللللل لللللللللوم :-2-25-:ما الان انقده خوشحالیم که یادمان رفته باید درانتها سیلام مینمودیم:-2-16-:شلکک دالم یوهوووووووووووووووووووو:-2-16-:فونت میعوضم یوهووووو:-2-16-:اخه ما اندراحوالات روانی بازی متروپلیسی مان:-2-08-:

تصمیم گرفتیم از اعتیادخود به لپ تاپ کاسته درسفردست برداریم از کورنمودن خودبه وسیله ی ال سی دی:-2-22-:اما ازانجا که

متروپلیس وباشیم کارلپ تاپ را باگوشی انجام دادیممم:-2-22-::-2-08-:الان هم ازاینتی کافی نت هتل استفاد نوموده عقده خودرا خالی مینوماییم:-2-35-:

کیف میده کسی به ادم گیر نده چخده پای نت میباشی:-2-37-:

فهلا در کافی نتش کنگرخورده ایم:-2-37-:

دوراز جانمان انقده درمحیطای عمومی مودب میشویم که خودمان درتعجب میباشیم:-2-27-:

زهرا استارییی بیااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااا من خیلی دوز ذالم ببینمت:-2-14-:

اقا سعید باعث خوشحالی وافتخار منه ببینمتون:-2-40-:شایدمعروف شدین رفتین خارجه بعدا بهمون امضابدبن:-2-40-:البته شتر درخواب بیند پنبه دانه:-2-06-:

الون گرل جان دورازجانت مگرما هاپوییم گاز بگیریم؟؟؟:-2-22-:ما ازنژاد گربه سگ وباشیم:-2-22-:ممنون از لطفت.

راستی پری هوچ کس نوموتونه مرا ترور بنوماید:mrgreen:خشن:-2-43-::-2-42-:
بچه ها بیاین ببینمتون.خیلی دوس دارم از نزدیک ببینمتون .بینهایت هیجان زده ام:-2-16-:

مامان شفنمی واقعا خیلی مهربونی مامانی خوبم:-118-:{پسرای مامانم کمی ابراز محبت یادبگیرین تا به حراج نذارنتو

بهداز الون گرل جونی نوشت:میزنم از وسط نفص میکنم هرکی نگاه چپ به دوستای من بوکونه ها:-2-33-::-2-42-:

الی مهمونت کی بود؟:-2-35-:

ابی دریا
1390،06،16, ساعت : 05:23 بعد از ظهر
به نام خدا
چهارشنبه 16 شهريور 1390
سلوووم به همه
امروز صبح سر صبحانه با مامي دعوامون شد.منم كه وقتي عصبي ميشم نميفهمم كي جلوم نشسته(البته اونقدرام بد نيستما يعني فحش تو كارم نيست)خلاصه حرفايي رو زدم كه نبايد ميزدم.البته مامي من كه از اون دسته مرداديايي هست كه دلش درياست بدون عذرخواهي منو بخشيد.واقعا مادراي ايروني تكن!
خاله امروز نهار خونمون بود اخه ادارشون واسه شون كلاس گذاشته واسه همين شنبه و چهارشنبه ها نهار خونه ماست.بهش گفتم خاله نيگا كن تا ما لفظ خلخالو ميزنيم هر چي سنگ از اسمون و زمينه ميفته جلو راهمون.اخه ما يكساله قصد داريم بريم خلخال كه به دلايل مشخصي هر دفعه لغو ميشه.اينم مشخصه ي افراد خوش شانسي مثله منه.
يه چيزي رو از ديشب بگم:رفته بوديم مانتو بخريم.منو 2 تا ابجيامو مامي.يه لحظه رفتم بيرون تا مانتوي مورد نظرو به فروشنده نشون بدم برام بياره.تا برگشتم ديدم صداي دعوا مياد.خانومه با صداي بلند ميگفت:شما دارين به من توهين ميكنين و از اين حرفا كه پس از مشاجره ي نسبتا كوتاهي كه اخرش به فحش اونم توسط اون خانومه بود يه چيزايي دستگيرمون شد.البته قاضي عادل فقط خداست ولي اونطور كه ما شنيديم خانومه داشت تو اتاق پرو مانتويي رو تو پلاستيك ميذاشت كه ببره. يكي از فروشنده ها فهميد و مشاجره شروع شد.حالا بازم فقط خدا ميدونه حق با كي بود.ولي اخه يه مانتو ارزششو داره؟؟؟
تازه اونجا يه صحنه ي جالبم ديدم:يه خانومه همراه پسر كوچولوش اومده بود مانتو انتخاب كنه و از قضا جلوي اون مانتوها يكي از فروشنده هاي مرد وايساده بود.تا نزديكشون شدم فكر كردم زن و شوهرن اخه خيلي ريلكس و صميمي داشتن با هم حرف ميزدن.نميدونم فروشنده چي گفت كه خانومه يه خنده ي مسخره كرد و گفت:خوب ادم بعد از حاملگي سايزش تغيير ميكنه ديگه.تا اين و گفت من سريع از انجا دور شدم تا چيز بيشتري نشنوم.واقعا بعضيا چرا اينقدر راحت با مرداي ديگه و همكاراشون برخورد ميكنه.اصلا به حريمي كه بينشونه توجهي ندارن.كلي اعصابم خورد شد.
حالا ديگه بگذريم.ابجيه ي 14 سالم واسه مون كيك درست كرد و جاتون خالي خورديم.خيلي خوشمزه.اين ابجيه ما برعكس من هنر اشپزيش خيلي عاليه.
البته منم اشپزي بلدما اونم فقط اينارو:ماكاروني_لازانيا_پي زا و انواع كوكو و كتلت.ولي چه كنم كه از اشپزي خوشم نمياد.
راستي اميدوارم ميتينگ تهرانيا بهشون خوش بگذره.:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
ديگه حرفي ندارم.
فاطمه

-MARYAM-
1390،06،16, ساعت : 05:46 بعد از ظهر
سلام مثل اینکه اینجا بازار خاطره داغه
خو من اعصاب برام نمونده اول اینکه نمی دونم چیه انگار رقابت جام حذفیه لالیگاست اخه سوپر کاپه چیه ها هزارتا درخواست دوستی میدن :-2-36-:
خوب لیست دوستامو ویرایش کردم چون هیچکدومو شاید حتی اسمشونم نمی دونستم.
حواسم نبود تیک فرشید وممد کچل ونیلو روهم برداشته بودم که یادمان افتاد.:-2-28-:
خوب امروز یه گروه ساختم که به طرفداری از شبکه محبوبمه:-2-37-:
اها نهایت احساساتم امروزه که استرسی شدم اخه فردا رعنایی الوچ میاد مسابقه طراحی جلد اریکارو میزنه خیلی واسه طرح زحمت کشیدم:-2-30-:
خسته هم هستم ولی تا توی سایتم حسش نمی کنم.
امروز هم که امدیم کلی پست ازمون کم شده بود زیرا تاپیک امار کتابهای درجریان سایت را ویرایششش کردن:-2-08-:
الانم درحال دلشوره هستیم زیرا به علت اینکه عسلی دوروزه به سایت سر نزده وفکرکنم که نتش قطعه:-2-14-:
وتا مدارس وشروع ترک اعتیادم در نودهشتیا14 یام 15 روز دیگر فرصت دارم:-2-30-:
خوب خسته نباشید همه خاطر نویسا جمیعـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــا:-118-:
من خاطره هام تو دفترمم گزارشه:-2-27-::-2-22-:میخوام یادم نره:-2-35-:

-نازلی-
1390،06،16, ساعت : 06:15 بعد از ظهر
سلام.
در راستای خاطره دیشبم.
من با یه مشکل بزرگ مواجه شدم.
گوگل هم به دادمان نرسید، زیاد.
کسی می تونه کمک کنه آیا؟؟؟

ر.ا.: انتخاب واحد هنوز هم پا در هواست.
امروز یه سه واحد سامانه بهم داد، بدون پیش نیاز.:-2-27-:

سحر بازم تبریک.
شهرزاد.:-2-40-:
نرگس.:-2-40-:
مینا.:-2-40-:
بقیه تون.:-2-40-:


مشکل بزرگ:

همزاد پنداری:
همدلی کردن - همدردی کردن با کسی یا چیزی - خود را جای کسی گذاشتن و نسبت به وی احساس همدردی کردن.

این تو لغت نامه دهخدا بود. سایتش.
در حالی که مقابل کلمه همذات پنداری چیزی نوشته نشده بود.
کی می دونه درستش چیه؟
یا کدوم درست تره؟

NILOUFAR
1390،06،16, ساعت : 06:24 بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
زندگی !؟
مرده هامان اينجا و زنده هامان جايی دور ...
چاره ای نيست
16/شهریور/1390 ساعت 5:55 دقیقه بعد از ظهر چهارشنبه
سلام
چهارشنبه هفته دیگه کربلایم.
بچه ها اگه عریضه (نامه ) دارین که میخواین بندازین تو حرم (البته نمیدونم میشه اینکار رو کرد یا نه ) میتونین برام بفرستین چاپ میکنم بسته بندیش میکنم خودم هم نمیخونمش قول میدم .
من ماه مهر رو زیاد دوست ندارم نه به خاطر باز شدن مدرسه ها کلا دوسش ندارم چند روز اول مهر رو . ولی پاییز رو دوست دارم مخصوصا ماه ابان رو .
یه چیز دیگه بگم جواب کارشناسی ارشد که اومد باعث شد یه نفر کاملا از زندگیم بره . اون یه ذره امید به داشتنشم رفت .
فقط میتونم براش دعا کنم که موفقتر از اینی که هست بشه ...
دلم واسه یه چیزایی تنگه که نمیدونم امروز اهنگ نقره داغ سعید شهروز و بوی بارون عصار رو دانلود کردم نوارشون رو اونقدر عقب جلو کردم خسته شدم . امروز رفتم دان کردم . چه حس خوبی از روزهایی که گذشته بهم میده .باید برم سی دی آلبوم هاشون رو بخرم نمیدونم تو بازار باشه یا نه
اهنگها بهترین چیزایی هستن که میتونی باهاش خاطراتت رو به یاد بیاری

نقره داغ :
نميخوام چشمامو رو هم بزارم ، فرصت نگاه تو خيلي کمه
عمر من به خواستنت نميرسه ، همين امشب وقت از تو گفتنه
دردامو حوصله کن غزل غزل ، واسه موندن مرگمو بهونه کن
وقتي شعرامو به آتيش ميکشي ، خون بهاي اين دل ديوونه کن
نميخوام چشمامو رو هم بزارم ، نکنه اسم تو رو کم بيارم
آخه نقره داغ روزگارمي ، من پاپتي فقط تو رو دارم
کي مثل تو منو باور ميکنه؟ با منو هق هق دل سر ميکنه؟
واسه جشن همه گريه هاي من ،گل تنهاييشو پرپر ميکنه
کي مثل تو منو باور ميکنه؟ با من چله نشين سر ميکنه؟
کي مثل تو پاي حرفام ميشينه؟ شعر ديوونگي از بر ميکنه
نميخوام زخمامو مرحم بزارم نکنه پيش چشات کم بيارم
من يه عمره با غمت زار ميزنم ، من که از عاشقي ترسي ندارم
نميخوام چشمامو رو هم بزارم ، فرصت نگاه تو خيلي کمه
کاشکي دستات به سراغم ميومد ، آخه امشب وقت بي تو مردنه

کلی پ.ن دارم ....
اول از همه بهنوش. دلم خیلی برات تنگ شده سریال هام رو که نگاه میکنم دلم میخواد بیام پروفایلت کل با هم از عاشقی هامون بگیم بخندیم حیف نیستی.کاش یه خبر میدادی کی میای ....
پری : الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی،
و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟
چه قشنگ بود ....
خدارو شکر موفق شدی 20 واحدت رو برداری
سمن : و گر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است !
سمن زمستان نیست و اینجوریه وسط تابستونیم ... چرا من دلم برات تنگ میشه تو که خاطره های منو نمیخونی بفهمی تو دلم چی میگذره .
آقا بابک : صداقت چيز خوبي ست...
مشروط بر اينكه به منافع ما لطمه نزند!!
ممنون بابت متن قشنگتون عالی بود ... آقا بابک من فاطمه فاطمه است و هبوط رو خوندم .خواستم رفع اتهام کنم از خودم :دی
باور کنید منم به بعضیاش جدیدا شک کردم .
کتاب هبوط تا وسطاش آدم فکر میکنه دکتر کاملا با خدا هیچ میونه ای نداره و ناراضی ازش ولی آخر کتاب .... عالیه
نفس :کاش خوابت رو تعریف میکردی من تله پاتی دارم با بروبچ ....اواتارشوووووووو
دختر شرقی : منم قلعه رودخان رو خیلی دوست دارم ببینم اخه عکسهاش خیلی خوشگله .فکر کنم شما از بس تو اون فضای قشنگ بودی برات عادی شده.
نازلی :
چیزی رو که همه می پسندند خوبه؟
یا چیز خوب رو همه می پسندند؟
لزوما چیز خوب رو همه نمی پسندن . خیلی چیزا خوبن ولی هیچکس قبولش نداره .ببین منو هم درگیر جمله ات کردی همش دارم بهش فکر میکنم .ته فکر کرد ن بهش غم انگیز میشه .
زینب جان منظورتون من بودم ؟ یادم نیست چرا اومدم :دی
لی لی : چرا من جا موندم ...جواب دل شکستمه رو چی میدی؟
مهسا :دلم برات تنگ شده
شادی : چه حالی میده همش بارون میاد اونجا خیلی عاشق میشین نه ؟
ندا : میتونی اسم همسترت رو بذاری بانی من این اسم رو خیلی دوست دارم
هلن : عاشقتم با این خاطره تعریف کردنات .چه خوبه خاله ات فاصله سنی ات باهاش زیاد نیست من دختر خاله هام هم ازم بزرگترن
الناز : چه خوبه شماها یه مسافر دارین ...
رویا : من اعصاب قاطیم میام میزنمت ها بیا تعریف کن چی شده

شهرزاد عزیزم ، آرام جان ، شبنم ... :-2-40-:

وقتی قراره میتینگ باشه حال و هوای تاپیک عوض میشه چند روز قبل میتینگ که همه حرف از رفتن و نرفتن میزنن بعد میتینگ هم که کلا خاطره هاست و پر از پ.ن ها برای بچه هایی که رفتن ...
خوش بگذره بچه ها .

metropolis
1390،06،16, ساعت : 08:25 بعد از ظهر
الی بوجان خودت دوپست حلاله:-2-38-:

بالا تو تالار هتل دارن عروسی برگزارمیکنن:-2-16-:اخ جونننننم:-2-16-:دلم هوایی شداخه خیلی وقته نرفتم عروسی منیره بترکی من موخواستم به جای تو برم عروسی:-2-16-:اقا بابک من خودم خیلی زود وتو نوجوانی شروع کردم بخوندن کتابای فلسفی .دروغ چرا حقیقت اینه که تا الان ازدکترشریعتی چیزی نخوندم.چون میترسیدم هنوز نتونسته باشم امادگی خوندن مطالب

ایشونو پیداکنم.ولی فکرمیکنم موقع خوندن مطلبی باید اول از دیدگاه نویسنده به موضوع نگاه کنیم بعدشم باتوجه به عقایدمون

نظرات نویشنده رو تحلیل کنیم:-2-38-:
نولو دعا یادت نره
راستی امروز یه چند تا پست دادم زشته پستام این همه مدت ثابت بمونه.راستی بچه ها نمیاین توئیت؟ :-2-15-:

سلام قبلا کرده بودم،نه؟؟:-2-08-:
{مخصوص مامان شفنمی ::-8-::-11-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:}

درضمن موزیکشون زنده اس اون بالاااا!!برم؟پر روئما!!:-2-27-:میرما:-2-27-:

بهنوشی کوجایی تو اخه:-2-30-:

feedback
1390،06،16, ساعت : 08:39 بعد از ظهر
بعداً نوشت :
به نام خدا
سلام :-2-40-:
بچه هایی که خوندین خاطرمو ببخشید نباید می نوشتم اینجا چون خودتون به اندازه کافی مشکلات دارید. شرمنده :-118-:
پ.ن : من اگه فرصت کنم حتماً میتینگ رو میام. امیدوارم بشه بیام. چه عجب یه بار پارک لاله قرار گذاشتین ملت نشد. :-2-22-:

M mehrane
1390،06،16, ساعت : 08:44 بعد از ظهر
این روزا دارم سعی میکنم اعتیادم به نت کم بشه ، اخه همش 15 روز دیگه خونه ام و اینجوری بیکار، هی میام نت .:-2-31-:
مثل پارسال که یه مدت بعد رفتن به خوابگاه ، تو ترک بودم و تمام بدنم درد میکرد . البته اونجا اینقدر چیزهای خوب هست که دیگه نیازی به این دنیای مجازی نیست.:mrgreen: .
یه خورده دختر خوبه مامان بودم. :-2-40-:
اما الان یه گندی زدم که نگو.:-2-28-:
مامان داشت میرفت بیرون . منم داشتم اهنگ گوش میدادم. یه چیزایی گفت منم گفتم باشه.:-2-27-:
حالا یادم نمیاد چی؟:-2-14-:
انگاری شام رو سپرده دست من .:-2-14-:
حالا غذا ته گرفته . من چیکار کنم؟ :-2-30-:
بیاد منو میکشه .:-2-01-:
دفعه اولم که نیست ( نمیدونم این مادری به چه انگیزه ای غذاهاشو می سپره دست من ):-2-02-:
مخ داداش را زدیم برایمان گوشی بخرد ؛ یعنی عوض کند:-2-04-: ( خرجش دو تا از همان نگاه های داداش خر کنی بود :-2-14-:؛ خدایا منو ببخش:-2-35-:)
ما برویم دو خط درس بخوانیم . :-2-38-:
طرح روزشماری اخرین روزهای تعطیلات شروع شد. به این صورت که هر روز که از خواب بیدار میشم ، میگم فقط فلان روز دیگه خونه ام. ( ستاد زهرمار سازی باقی تعطیلات ) :-2-34-::-2-34-::-2-34-:

+Lily
1390،06،16, ساعت : 09:10 بعد از ظهر
لی لی جان خیلی بدی چرا اسم منو نبردی :-2-09-: یعنی من تو توییت اینقدر ریز بودم منو یادت رفت :-2-42-:




به جان خودم غلط کردم ... یه چیز دیگه هم میگن که چون محیط اینجا فرهنگی هست نیتونم بگم :-2-35-:
آخه با شما از قبل دوست بودم ... تو و مهدیه و بهنوش رو اصلا یدم نبود ... :-2-31-:
مهســــــــــــــــــــــ ـا جان : منو ببخش ... منو ببخش
بیا به من کمک کن
نزار که بی تو باشم
تو این دنیا رها شم

قبلش یه بار نوشتم و فرستادم ، خودمم داشتم خاطره هایی این سه صفحه رو که عقب موندم می خوندم ولی یهو فهمیدم خاطرهه که نوشتم پریده
حس گفتن دوباره از درد نیست ، فقط دیشب شب بدی بود ... ولی خدا رو شکر فقط از نظر جسمی ... داشتم می مردم از درد ... به همین سادگی ... به همین خوشمزگی ... ولی الان زنده ام :-2-37-:
نوستالژی مردم چیه ، نوستالژی ما چی ؟ ای خدا ... همیشه بوی قلیون وتنباکو منو یاد بچگیام می ندازه ... یاد گذشته ... حتی اشکمو در میاره ...
مادربزرگم و مادرم قلیون می کشن ....مادرم می کشید ... از سن پایین هم ... عکساشو هنوز دارم ... بر عکس خیلیا مامان من هر وقت قلیون می کشه یعنی غصه داره یعنی غمگینه ... از وقتی که یادم میاد مامانم قلیون می کشیده و هیچ وقت به نظرم چیز بدی نبود ... اون دودی رو که ازش بلند میشد دوس داشتم ، ذغالا رو دوس داشتم بوی تنباکوی خیسو دوس داشتم ، صدای قل قل آب رو دوس داشتم ولی الان هروقت مامانم قلیون می کشه منم یه جا می شینم و گریه می کنم ، چون همیشه یه دردی پشتش هست ، یه غمی ...
الان که مادربزرگم داره قلیونشو آماده میکنه بوش که اومد یاد مامانم افتادم ...
وقتی بچه بودم زن عموی نوید سیگار می کشید ... به نظرم یه زن بد می اومد ...خوب همیشه همچین تصویری برای من داشت ، زنی که همیشه سیاه می پوشید ، چادر نمی پوشید ، در بند حجاب نبود و همیشه هم سیگار دستش بود ، بعدا که عقلم رسید دیدم بازم یه غمی پشتشه ... پسرش تو یه تصادف مرده بود ... رامین مست بود که با ماشین زده بود به تیر برق و تیر هم افتاده بود رو ماشینش ... درجا کشته شد ... 20 سالش بود ...
امروز مادربزرگم یه حرفای زد که باز یاد بچگیم افتادم ، یاد چیزایی که فراموششون کرده بودم ... هیچوقت یادشون نمی افتم ... مامانم از خونه ی خودمون متنفر بود ... از در و دیوار اون خونه متنفر بود ... مام مجبور بودیم تو یه خونه ی قدیمی و کوچیک که تو کوچه ی مادربزرگم بود زندگی کنیم تا خونه ی الانمون ساخته بشه ... چون مامانم سر کار می رفت ... بچه ها هم مدرسه من همیشه پیش مادربزرگم بودم ... اونم منو میزاش دم در ، اونجا بافت قدیمی شهر بود ، خیلی قدیمی ، همیشه فکر می کردم اگه بگردم توش گنج پیدا می کنم ...
یه پیرزن کور بود بش می گفتن بی بی جان ، همیشه نشسته بود دم در ، منم می نشستم پیش اون بام حرف میزد و مواظبم بود ولی هیچی ازش یادم نیس ، از اون خونه که توش حوض شش گوش داشت و یه زیرزمین تاریک هیچی یادم نیس ... از زیرزمین مادربزرگم که همیشه فکر می کردم توش یه دری هست که منو میبره به یه سرزمین جادویی هیچی یادم نیس ... 8 ساله که تو اون خونه نرفتم ... از وقتی که مادربزرگم درست روز تولد من مُرد ...
بی خیال ... دلم گرفته ... بی دلیل ...
نمی دونم چرا هیچ وقت همه چی آروم نیس ؟


:-2-22-::-2-22-: پست قبلیم سند شده ... پس چرا من ندیدم ... برای حفظ آبرو پاکوندمش
اونایی که دیدن یه وقت فک نکنن توهم زدنا :-2-27-: باور کنید چک کردم نبود ...
دماغم سوخت حالا ...

بهت نگفتم تا حالا ...اینکه چقدر دوست دارم
اینکه چقدر آرزومه ...پیش چشات کم نیارم
نیلوفر :لی لی :-2-09-::-2-43-::-2-42-::-2-33-:
چه خشن :-2-37-: خیلی خوش اومدین صفا آوردین
خجالتمون دادین ، لازم نبود اینهمه زحمت بکشین همون اولی کافی بید :-2-41-:

الان داشتم با آرش حرف میزدم ، صدای بچه می اومد گفتم کجایی مگه ؟
گفت بیمارستان ! گفتم مگه تو بیمارستان هم بچه هست ؟ :-2-39-:
امروز تو آناتومی یه پسر دبیرستانی آوردن ، یه مداد رفته بود تو چشمش ، اتوبوس مدرسه تصادف کرده بود ، اینم داشته نقاشی می کرده ، مداد رفته بود تو چشمش
وقتی عملش کردن ، مدادو درآوردن سرخرگش پاره شد ، مغزش از چشاش ریخت بیرون
قدر زندگی رو بدونین ، با یه مداد میشه زندگی یه نفرو گرفت :-2-39-:

لی لی اون از خاطره قبلیت که منو یادت رفت :-2-09-:اینم از امروز:-2-43-: چه جوری واسه مهسا رو جواب دادی منو یادت رفت :-119-:چرا بین خاطره ی منو مهسا تبعیض قائل میشی:-2-33-:
http://www.up.98ia.com/images/q45e7vunnl911wlj8fo.gif آخه مهسا خیلی واضح منو زیر سوال برد تو خیلی با ملایمت سرزنشم کردی :-2-33-: اصلا همه ی بچه های توئیت + وی وی( که خیلی ذکر خیرش می رفت ) + عشق کوزر ( مستر منفی )
تو عشق منی نیلوفر :-2-41-: اصلا اون شعر بالایی رو برای تو نوشتم
خدایا انیس از این ورا رد نشه :-63-:

مهسا :-2-36-: منظورم این بود :
بهت نگفتم تا حالا ...اینکه چقدر دوست دارم
اینکه چقدر آرزومه ...پیش چشات کم نیارم
اون برای تو ، این برای نیلو ...

من این همه شعر برای شما گذاشتم یکیم واسه من شعر بزاره
این پریسا همیشه برای من شعر میزاره قربونش برم :-2-41-:
راستی پریسا درساتون منو یاد یه چیزی انداخت ( مثنوی2 ) :-2-22-:
تو یونی ما کلاس 2 همیشه درسای گروه عمران توش بود ، برو بچز جای برنامه کلاسی یه برگه زده بودن پشت در : فولاد1 ، فولاد 2 ، فرغون 1 ، فرغون 2

بازباران
1390،06،16, ساعت : 09:19 بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
القصه ...ماشین تعمیرگاه ومام از اداره سوارشدیم اومدیم انتهای غرب تهران بزرگ وتاریک بود ...تا میدون پیاده شدیم واومدیم .در کیف وبازکردیم یادمون اومد که کیف پول وگذاشتیم توکشوی میزو که دزد نزنه..ای دل غافل 200 تومنم پول خورد نداشتم ...
با خجالت وشرمندگی سرم وبالا کردم که آقا ببخشید کیف پولم جامونده ...مرد جوونی بود وگفت ...فدای سرت ..بعدم لبخندی مهمونم کردو من یه ریزه حالیم شدولی خجالت بیشترحالیم شد ای بدبخت پول نداری
گفتم میشه فردا بیان همونجا که سوارم کردین وهم کرایه این راه وهم کرایه اون راه وبدم
نیشش بیشتر باز شد ...گفت ما مخلصیم ..کرایه چیه ؟الانم جایی میرین ببرمتون
تازه دوزاریم افتاد که چه گندی زدم ...قرار...ووووییی
گفتم نه بخدا آقا ..من نمیخوام مدیون باشم...فرذا فقط بیایین همونجا ...خندیدوگفت:نه من شماره میدم هروقت وقت داشتین زنگ بزنین...دیگه واویلا ...بی پولی چی کاره مون میکنه...اخمام کردم تو هم وگفتم نه این آدرس اداره من وجه دوسرویس رو
میدم به حراست اداره شما اگه زحمت نیست بیاین وجه رو از بچه های حراست بگیرین...وسریع تو میدون پیاده شدم و...البته درم کوبیدم ...راستش وبخواین به خودم بیشتر فحش دادم .از میدون تا خونه ام پیاده اومدم
فردا صبحش اولین کار کشوم بازکردم و10 تومن به بچه های حراست دادم و...بادقت هرچه تمام کیفم وگذاشتم تو کیفم
عصری دوباره سوارون شدم وتا درکیف باز کردم دیدم ای دل غافل تراول دارم ...دوباره سرخ وسفید ..تو میدون گفتم آقا پیاده میشم ...تراول ودادم بهش ونگاش کردم ...آقاهه گفت:این چیه ؟..گفتم ببخشید خوردندارم ...آقاهه گفت:آبجی بسلامت
من که از جریان دیروز تو فکربودم گفتم :نه آقا این چه حرفیه .محبتتون میرسون
اون گفت:برو آبجی خورد ندارم ..واومد را هبیفته ...گفتم ...اصلا وابدا ..این اصلا درست نیست .هرچی مونده بدین
گفت خانم من 49هزاروچهارصدتومن چه جوری وسط میدون جورکنم
گفتم :نمیشه آقا شما بگردین ..جورمیشه انشاا..:-2-37-:
همون موقع پلیس اومد وشروع کرد سوت سوت سوت
مردم پول پرت کرد بیرون وپاش وگذاشت روگاز


مطمئنم برگشته گفته چه خلیه این؟...ولی شما حتما درکم میکنید نه؟............:-2-27-:
فعلا بایتون باشه

nemesis
1390،06،16, ساعت : 10:11 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی :-2-40-:

نیلو دلم برا نوشته هات تنگ شده بود. :-6-: انشاا... سفرتم بی خطر. از الان التماس دعا. به آقا بگو خیلی دختر بدیه، به حرفایی که زده بود عمل نکرد ولی شما ..... :-2-14-:

لی لی:
به جان خودم غلط کردم ... یه چیز دیگه هم میگن که چون محیط اینجا فرهنگی هست نیتونم بگم :-2-35-:
آخه با شما از قبل دوست بودم ... تو و مهدیه و بهنوش رو اصلا یدم نبود ... :-2-31-:
مهســــــــــــــــــــــ ـا جان : منو ببخش ... منو ببخش
بیا به من کمک کن
نزار که بی تو باشم
تو این دنیا رها شم خوب می بخشمت. دیگه تکرار نشه :-2-26-::-2-26-:
فکر می کردم فقط منو یادت رفته نگو لحظه ای آلزایمر گرفته بودی :-2-22-:

خاطره ندارم.
امروز دوباره رفتیم دندون پزشکی. هم صبح هم بعد از ظهر. مامانم دندون میکشه. :-2-35-:
من از دندونپزشکی انقذه می ترسم. آخه یه بار کلاس سوم یا چهارم بودم رفتم انقدر آمپولش درد داشت که چشمم ترسیده . خدا رو شکر تا حالام دیگه نرفتم. :-2-16-:

لی لی گفتی مغز پسره اومد از چشمش بیرون. تو یه قسمت از فرینج هم یه آدم روانی یه سری تصاویر و صدا رو طوری کنار هم قرار داده بود که توی اینترنت یهو به یه نفر سنتد میشد طرفم که گزینه شو می زد شروع به دانلود میشد. نگاش که می کردن یه جور هیپنوتیزم مانند میشد و طرف حتی نمی تونست پلک بزنه.
انقدر زل می زدن به مانیتور و اون تصاویر و صداها تو مغزشون تکرار میشد که مغزشون مثل مایع از دهن و دماغ و گوش می ریخت بیرون.( مثل مایع) :-31-::-31-:

باز جو گیر شدم. تبلیغ کنم. سریال قشنگیه هر کی اهل سرایلای علمی تخیلی اینا هست از دستش نده. :-2-32-:
ندا: ما هم یه همستر داشتیم اسمش جری بود. انقدر بانمک بود. عکساشو دارم بعدا میذارم.
مامانم انقدر بهش گیر داد که عید فروختیمش . :-2-15-: کلا حیوون خوبیه واسه نگه داشتن. دردسر نداره. بیماری خاصی هم نداره مخصوصا بیماری مشترک با انسان. شلوغم که هست آدم کلی باهاش حال میکنه. :-2-16-: خیلی هم باهوشن یه چیزی رو روشون زیاد تکرار کنی سریع یاد می گیرن.
خیلی شلوغ میشن. همه چیرم می جوان. این جری ما یه چرخ و فلکش و از بغل جویید آخرش دیگه به زور می چرخید. بعد میرفت روش می خواست از آکواریوم بیاد بیرون. ی
ما گذاشته بودیمش روی اپن. همینوطری اومد بیرون رفته بود پشت سرخ کن داشت سیمشو می جویید. :-2-22-:

همین دیگه. فعلنات.

شب همگی بخیر :-2-37-:


لی لی اون از خاطره قبلیت که منو یادت رفت :-2-09-:اینم از امروز:-2-43-: چه جوری واسه مهسا رو جواب دادی منو یادت رفت :-119-:چرا بین خاطره ی منو مهسا تبعیض قائل میشی:-2-33-:نمردیم یه بار به نفع ما تبعیض شد :-2-06-:


تو عشق منی نیلوفر :-2-41-: اصلا اون شعر بالایی رو برای تو نوشتم خیلی بدی :-2-30-: با یه دونه وردنه دست گرفتنه نیلو شعر منو به اون دادی :-2-30-:

m.gabryel
1390،06،16, ساعت : 10:43 بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
پس فردا برمیگردیم ولایت خودموووون:-2-16-:چقدر خوشحالم من:-2-16-: میرم ثبت نام مییکننم مدرسه،بعدشم وسایلشو میگیرم:-2-16-: آخ جووووون مدرسه:-2-16-:از بیکاری درمیایـــــــم:-2-16-:
دیشب خالم اینا بعلاوه دوتا دایی و یه پسرخاله از اون یکی خاله اومدن شام خونمون:-2-41-: داییم اومده پای پی سی یه کاری با نت انجام بده،میگه چه سرعتتون پایینه:-2-36-:
بش میگم دست خودت درد نکنه با این سیستمت:-2-33-:
بعد چند مین دوباره میگه نه خدایی سرعتتون بد پایینه ها!!!:-2-37-:
من::-2-28-:
بعد یهو دیدم از زیر کولر یه چیز کوچولویی تند رفت پشت کمد:-2-35-: مــــــوش بود:-2-29-:بعد منو زی زی جیـــغ کشیدیم و بدبخت از همون راهی که اومده بود برگشت و هیچکس نتونست بکشش:-2-28-:...ازش نمیترسیدما،تحت تاثیر جو فقط جیغ کشیدم:-2-22-:
بعد گفتم حالا من با این موشه چطوری شب سرکنم؟!:-2-30-:
بعد داییم گفت فاطمه من که بت گفتم بیا پیش خودم بخواب:-2-31-:
من: :-2-28-:
زی زی هم یه عالمه تیکه پروند که چرا الان که ماا اینجاییم همش تو نت هستی:-2-43-: بش گفتم تلافی کار خودته،هر وقت میومدیم خونه مامان بزرگ پلاس بودی و هر چی هم بهت میگفتیم گوش نمیدادی:-2-42-:
بعد شام هم سریع اومدم نت،حوصله چرت و پرتای زهرا و زینبو نداشتم:-2-41-: بعدشم یه کار فــــــوری داشتم که تا تموم نمی شد یه چیزی هی تو دلم موج مکزیکی میرفت:-2-24-:
داییم گفت فاطمه بد معتادیه ها:-13-:
این چند روزه خوابای مسخره ای میبینم...همین امروز عصر داشتم خواب میدیدم عروسی داداشمه و من دارم با سارافون و موهای معمولی میرم:-2-34-:...چقدر اعصابم خورد شد،هی به زهرا میگفتم بیا یه کاری بکن،گوش نمیکرد:-2-18-:...بعد خوشبختانه توسط هانی که زنگ زد از اون خواب مسخره بیدار شدم:-40-:
پریشب هم خواب دیدم پشت بوم خونمون به برنابئو راه داره:-38-:....بعدش من،ریکاردو رو از نزدیک میشناسم:-38-:
با خودم میبرمش از اون راهه،بعد اون چیزایی رو که دیدم رو نشونش میدم:-2-:
یه مجسمه هایی مومی ای بود از بچه های رئال،چون به درد نخورده بودن گذاشته بودنشون اونجا:-2-35-: زنده بودنا ولی نمیتونستن تکون بخورن:-2-:....بعد یهو ریکاردو خودشم اونجا دید:-2-34-: اون لحظه بود من دیوونه شدم:-2-34-:... چقدر حالش بد شد! بعد مارسلو اومدش و یه چیزی به ریکاردو گفت:-2-37-: ریکاردو گفت اینا چیه؟! :-2-17-:
بعد من گفتم ریکاردو ول کن بیا بریم،میترسیدم بلایی سرش بیارن:-2-34-:....بعدش ریکاردو رو میبرن دفتر مدرسه مون:-2-31-: بعدش منم فرار میکنم:-2-28-:....عجب خواب درهم و برهمی بود:-2-36-:

شورت مموریز:-35-:
1.مسترلاومون بسی ناراحت شده،مام از ناراحتیش دپ شدیم:-2-39-:
2.فاطمه اس داده که فردا میخوایم بریم شیراز:-2-38-: جاهای دیدنی غیرمعروفشو بگو:-2-08-:....منم حوصله اس دادن نداشتم،بش زنگ زدم:-2-24-:....بعد منم یه چند تا جا از مامانم پرسیدم ولی رفتم ویکی پدیا سرچ کردم:-2-27-:....فاطمه میگفت حالا خودت رفتی اینجاها؟قشنگه؟:-2-22-:
گفتم نه:-2-27-:
گفت پس تو میری اینهمه شیراز چیکار،گفتم نمیدونم والا:-2-37-:
3.نمیریم شیراز:-2-31-:
4.چقدر بدم میاد تی وی هی مستند و گزارش و اینجور چیزا از مضرات فیس نشون میده:-2-33-: خب یعنی چی؟:-2-43-: مامان بابای من که زیاد از نت سردر نمیارن،بدگمان میشن خو:-2-33-: منی که هیچ کاری نکردم بیخودی میرم زیرذره بین:-2-33-:...چرا نمیفهمن؟:-2-33-:
5.شام آش داریم،کسی میخوره؟!:-2-08-:
6.دیشب خالم اینا برگشتن ولایتمان:-2-28-:تنـــــــــــهای واقعی:-2-41-:-حالا نه که 24 ساعت پیش هم بودیم:-2-22-:-

اینو الان تو گودر خوندم،باحال بود به نظرم:-2-08-:

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان را داشت، در راه کودکی را دید که به مکتب میرفت. از او پرسید: پسر جان چه میخوانی؟
پسر گفت: قرآن.
نادر پرسید : از کجای قرآن؟
پسرک گفت: انا فتحنا….
نادر که از پاسخ پسر، بسیار خرسند شده بود، از شنیدن آیه فتح، فال پیروزی زد و حال خوشی یافت و یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
پسرک گفت: مادرم مرا میزند و میگوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمیکند. میگوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول میداد یک سکه نمیداد. زیاد میداد.
حرف او بر دل نادر نشست. دست کرد و یک مشت سکه زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه در تاریخ مشهور است در آن سفر بر حریف خویش، محمد شاه گورکانی پیروز شد!

:-2-40-::-2-40-:

~*SaHaR*~
1390،06،16, ساعت : 11:04 بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
اینو نخونین:-2-39-:
صرفا جهت تخلیه ی روحی و ذهنی و :-2-08-:... بود... نتونستم بنویسم و پاک نکنم:-2-15-:... ضمیر ناخودآگاهم در اون صورت تخلیه رو قبول نداشت!!:-2-37-:

تا یه چیزی میشه راه می ری و می گی: خدایا مگه من به درگاهت چی کار کردم که اینجوری شد؟
من نمی گم کاری کردی ولی فک می کنی اگه دل کسی رو بشکونی اشکال داره و اگه اون دل، دل بچت باشه، به خاطر اینکه بچه ته و مثلا بزرگش کردی و براش زحمت کشیدی اصلا اشکالی نداره؟ هر تهمتی، هر چیزی دلت می خواد بهش بگی و اصلا هم یه ذره، یه کوچولو هم اون ته تها فکر نکنی که ممکنه با این حرفات بشکنیش؟؟؟؟؟
میگن پدره، حق داره گردنت، به دل نگیر، لحنش بده... من اصلا به لحنش کاری ندارم به اون چیزی که میگه... به اون چیزی که می گه و اصلا روش فکر نمی کنه و نمی فهمه که شاید با حرفاش طرفش رو خورد کنه کار دارم، وگرنه داد بزنه، فحش بده...
بی خیال... مگه غصه خوردن چیزی رو حل می کنه جز اینکه باعث سردرد میشه... بسه... دیگه عادت کردم... اصلا مهم نیست... پدر خوب و مهربون و دوست با بچه هاش و آغوش گرمش برای من فقط در حد فیلم و رماناست...


بعد از تخلیه ی بالایی الان خوبم...:-2-37-:
آواتارم خوشگله؟:-2-27-: یکی از بچه ها گفت بیا عوض کن اینو! نمی خوام... دوستش دارم... نازه خب:-2-27-:...
لپ تاپ دخترخالم رو آوردم نودش رو آپدیت کنم، دیوونم کرد:-2-36-:... مگه آپدیت میشد:-2-36-:... تا اینکه رها یه سایت داد:-2-40-:... رهاجونم مرسی با اینکه شاید از اینجاها رد نشی ولی بازم مرسی:-2-40-:
خاطره می نویسیم::-2-38-:
ساعت 11 نشستم پای نت و داشتم توی سایت می چرخیدم که دوستم اس ام اس داد که ساعت 2 شاید همراه نداشته باشه برای رانندگی:-2-37-:... گفت اگه می تونم باهاش برم... قبول کردم و قرار شد تا 12:30 خبر بده که اون حتما میاد یا نمیاد... خلاصه قرار شد من باهاش برم... همین طور که داشتم توی سایت می گشتم ییهو احساس گشنگی کردم:-2-37-:... اومدم برم ناهار بخورم که اونجا دیر نشه... ساعتو دیدم و چشام 4تا شد:-2-35-:.. ساعت 1:30 بود و من قرار بود 1:30 دم در خونشون باشم:-2-39-:... یعنی تو عمرم به این سرعت حاضر نشده بودم!!!:-2-16-: دیگه ساعت 1:50 دم در خونشون بودم:-2-42-:...
انقد آقاهه از خودش تعریف کرد که داشت حالم به هم می خورد:-2-09-:... رفتیم توی یه سربالایی خفن که نیم کلاج یاد بده:-2-42-:... خلاصه پختم تو اون گرما تازه ناهارم نخورده بودم گشنم بود:-2-42-:... همینطوری که داشت نیم کلاج تمرین می کرد، آقاهه یه نیگا به من کرد و گفت: شما گواهینامه داری؟ :-2-35-:گفتم: 5،6 روز دیگه میاد... :-2-31-:سوالاش شروع شد: کجا رفتی؟ چند جلسه رفتی؟ امتحانت دفعه ی اول قبول شدی؟:-2-28-:
گفتم: نه یه بار رد شدم... یه پوزخندی زد، :-2-28-:آخ من حرصم گرفته بود:-2-36-:... گفت حالا یه تست ازت می گیرم ببینم کارت چطوره؟:mrgreen: یه قسمت که خیلی شیبش تند بود نگه داشت و گفت بیا سوار شو:-2-27-:... یه جوری موذیانه نیگا می کرد:-2-27-:... می خواس ضایع کنه:-2-37-:... منم با اعتماد به نفس تمام نشستم و رفتم:-2-27-:... هی می گفت ایست بده:-2-28-:... خدا رو شکر یه بارم خاموش نشد:-2-16-:... خداییش ماشینش نو بود و در مقابل اون که من اموزش دیده بودم باهاش، شاه بود:-2-41-:... یه کله تکون داد و گفت بد نبود... پیاده شو... عجب:-2-28-:... بد نبود؟؟؟:-2-28-: تو این سربالایی خفن فقط بد نبود؟؟؟:-2-28-:
ساعت 5 اومدم خونه و ناهار خوردم و بعد یه حالگیری و الانم که اینجام...:-2-16-:
پ.ن: مهسا اگه می خواستی پزشکی قبول شی برات خوشحالم که قبول نشدی... یکی از دخترخاله هام از اون خرخوناس و الان داره تخصص زنان می گیره ولی دیگه کم کم داره کارش به تیمارستان می کشه از دست درس و شب کاریو و... و... و...:-2-39-:
لی لی:-2-40-:
پ.ن: feedback : من تو موسیقی سر رشته ای ندارم ولی در حد همین که گوش می کنم واقعا عالی بود.... تبریک می گم:-2-40-:... موفق باشید:-2-40-:
نازلی چرا نمیای خو؟ ما چند وقت به چند وقت سر می زنیم دیشبم کلی حرف زدیم عینهو ماه رمضون:-2-41-:
التینا جان خوش اومدی:-2-40-:
سادگی جان: اسمت رو نمیدونم... من یه دو جین همستر داشتم تا حالا ولی بی نام بودن جز یکیشون که اونم مامانبزرگ مامانم(خدابیامرز) گفت اسمش رو بذارین بلبل... چشماش نمی دید:-2-22-:
دوباره نازلی مرسی عزیزم:-2-40-::-2-40-:
نازلی من تا الان فکر می کردم همزاد پنداریه نه هم ذات، آخه زاد از زاده شدن میاد دیگه پس میشه دو نفر که مثل هم زاده شدن... نیدونم... فهمیدی به منم بگو...:-2-37-:
زهرا متروپلیس ما هی تو توئیت پلاسیم شماها نیستین:-2-08-:
لی لی خدا بده از این استادا.:-2-37-: خدا بد نده.:-2-31-: خاطره ی قبلیت رو خوندم:-2-27-:

مهرانه جان خدا بده از این داداشا که با یه نیگا چیز می شن:-2-30-::-2-22-::-2-30-:
مگر این نیلوجان در توئیت هست ایا؟:-2-08-:
سهیلا:-2-22-::-2-22-:
نیلوجان خوش بگذره ما رو هم دعا کن:-2-25-:
میتینگیای خوش بگذره مثل همیشه:-2-40-::-2-40-:احتمال 90درصد نتونم بیام:-2-43-::-2-42-::-2-28-:

H0NEY
1390،06،16, ساعت : 11:10 بعد از ظهر
به نام آفریننده ی بهترین ها

وای ده روز نبودم چه قد اتفاق افتاده این جا چه قد دلم واسه همه تنگیده بودا خدا رو شکر برگشیم:-2-41-:
خب امروز 16 /شهریور/90 اخ جون بیست و یک روز دیگه 15 سالم تموم میشه :-2-16-:
تو این ده روز اتفاقات زیادی نیافتاد :-2-39-:من همیشه بعد از مسافرت تو دفترم خاطره می نوشتم اما دیگه حوصله دفتر ندارم و این جارو ترجیح میدم .:-2-38-:
روز اول که وقتی رفتیم اول از همه رفتم رو کامپیوتر خونه مامان بزرگم اینا pdfنسب کردم تا بتونم کتاب بخونمhttp://s14.rimg.info/647101770a0823c06236e21ae710d0fd.gif روز های بعدم همش یا کتاب می خوندم یا خونه ی خاله هام بودیم که اون جا هم هیچکی نبود که باهاش بصحبت و طبق معمول حوصلم سر میرفت و اون جا هم کسل بار تر از جا های دیگهhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_sad.gif تازه کلی هم دلم شیکست اخه تو زاینده رود یه چکه ابم نبود خود من از وسط زاینده رو پیاده رد شد http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_032.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray.gif
تو این چند روز یه روزش خیلی خوب ود چون رفتیم باغ پرندگان منم از وقتی بچه بودم دیگه اون جا نرفته بودم واقعا قشنگ بود به خصوص پلیکانا و طوطی هاhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_sigh.gif
اما خب یه خبر خوبم اونم این که سی و سه پل ترک نخورده بود و شایعه بودhttp://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes.gif
خب دیگه اینم از مسافرت تکراریه ما کاشکی وقت بشه قبل از مدرسه ها یه سر بریم شمال انقد دلم واسه دریا تنگ شده http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif
خب تا فردا بایhttp://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_016.gif