PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 [30] 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148

شبنم
۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۲۲ بعد از ظهر
چقدر آهنگش تلخ بود نیلو . حالا می فهممم دیروز چرا انقدر گرفته بودی

نمیدونم من اصلا فلسفه ی این چیزا رو نمی فهمم و نه حتی راست و اشتباهش رو. فکر میکنم یه سری چیزا قرار دادیه . اینجوری که ما فکر میکنیم درست نیست. صرف خوب بودن ما مساوی بد بودن دیگران نیست. یا بر عکس. نمی دونم . شاید اگه دوباره جنگ بشه بتونم درکش کنم ! امیدارم هیچ وقت اون روزا برنگرده. تو خاطرات گنگم کلی خاطره تلخ از اون دوران تو ذهنمه !

فرهاد تو که ما رو نصفه جون کردی با این خاطره نوشتنت !

التماس دعا همگی. شب خوب و پر برکتی داشته باشید. برای ما هم اگه یادتون موند دعا کنید :-118-:

ابی دریا
۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۳۴ بعد از ظهر
به نام خدا
سه شنبه 1 شهريور 1390
سلام به همه ي نودهشتيا
امروز تولد ددي جون بود.كادوشو داديمو و بهش تبريك گفتيم.ولي چون شب قدر بود به جاي كيك بستني خريديم.
اتفاق خاصي نيفتاد.ولي چون تصميم گرفتم ديگه هرروز بنويسم ميام و مينويسم.
امشب اخرين شب قدر.واقعا زود گذشت.
چقدر زود به شب بيست و سوم رسيديم!عمره مونه كه داره مثل برق و باد ميگذره.
اميدوارم بهترن سرنوشت واسه همه رقم بخوره.
دعا يادتون نره.
فاطمه

redbull
۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر
امشب آخرین شبه قدره ...:-2-39-:
ماه رمضونم که روووزایه آخرشه...:-2-39-:
امروووز دیگه دلم داره از دوروووییه بعضی آدما میترکهههههههههههههههههههه هههههههه...
امیدوارم امشب بتونم انقدر گریه کنم که اینا که مثه یه کووووووووه نه بابا کوووهم واسش کمه از رو دلم برداشته شه دارم خفه میشم آدم باید یه دله خوش داشته باشه تا بتونه دیگرانو شااااد کنه یا نه !؟!!
امیدوارم بعضی از ما آدما حداقل بتونیم این شبا حسااااااااااااادتمونو دوروییمونو دروغاااامونو دل شکستنامونو دل سوزووووندمانو دووووووور بریزیم همش چند شب که بیشتر نیس ...حداقل به خاطره امااااام زمان حاضرو ناظرمون که این شبا دلش به اندازه کافی گرفته اس ما بیشترش نکنیم...!!!

p_f_p
۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۳۸ بعد از ظهر
سلام

دیروز تا 5 خوابیدم یعنی از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر:-2-08-:

بعد رفتیم مسجد 40 پدر بزرگ دوستم _یعنی پدر دوستمون فوت کرده و ما هم الان 14 ساله با هم دوستیم و فابریک
نیلو چه اهنگ قشنگیه
دیشب با فاطمه و دختر دایی اش و یکی از بچه ها نشستیم به حرف زدن و البتده غیبت کردن ک روی شاخمون بود
بعد از افطاری مامان اینا بلند شدن برن مثل همیشه من موندم و نرفتم البته خونه ما ساری است و فاطی اینا بهشهرن
خلاصه کلی با فاطی و سارا وزهرا و یه فاطمه دیگه حرف زدیم و یخمک خوردیم:-2-27-:
بعد فاطی به باباش گفت موتور دوستشو گرفت رفتیم با موتور بچرخیم
وای خیلی وحشتناک بود حداقل برای من ک تو عمرم یه بارم سوار موتور نشدم :-2-37-:
3 تایی نشسته بودیم منم روی قسمت بار حالا هی می ترسیدم کفشام از پام در بیاد یه دردسری بود
چند باری نزدیک بود پرت شم پایین :-2-22-:
فاطی بهم می خندید و مسخرم میکرد
منم::-119-:
چند لحظه بعد هم::-2-09-:
بعد م نشستیم با لپی فاطی فیلم پسران برتر از گل رو دیدیم سی دی 3و 4 خیلی باحاله
تا صبح بیدار بودیم ساعت 7و نیم با عمو اومدم ساری
کلا خوش گذشت جاتون خالی
:-118-:

Star_69
۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۳۹ بعد از ظهر
دوتا پست حلاله دیگه؟؟؟ :-2-15-:

نیلو :-2-15-: آهنگ رو دانلود کردم ... اونا حق بودن ... پای عقیده شون رفتن ... پای عقیده شون ایستادن ... پای عقیده شون مردن ...

سعید :-118-: همیشه قرار نیست شادیهامون رو با هم تقسیم کنیم گاهی وقتا لازمه کوله بار غصه هامون رو هم با هم قسمت کنیم تا تو سر بالایی زندگی کم نیاریم ...

امشب هرکی احیا گرفت برای منم دعا کنه اگر یادش بود شدیدا محتاج دعا هستم ...

من دیشب احیا گرفتم تنهایی ، برای همه با این روی سیاهم پیش خدا دعا کردم ...

..........................

پروانه!
۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر
90-6-1-سه شنبه-23:43

سلام
امشب آخرین شبه...
می خوام برم...
رفت تا سال دیگه...
دلم امشب هم گرفته اس... می خوام ببارم...
التماس دعا
خیلی دعام کنید

paradise
۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
بعد از مدت ها دارم اینجا پست میدم
مارم دعا کنین این شبا کم پیش میاد پستاتون رو که میخونم می بینم از خیلی چیزا دور شدم و اصلا یادم رفته کی بودم و کی شدم؟دنبال چیم؟فهیمدم از خیلی نظرها با خیلی ها فرق دارم.حرف پز دادنو اینا نیست از جنبه خوب و بد با هم دارم میگم نمی دونم ایا افکار من درسته یا افکار اطرافیانم؟چیزی که من اعتقاد بهش دارم درسته یا چیزی که بقیه؟واقعا نمی دونم ولی از این همه شک و فکر کردن توی این یه ساله خسته شدم!دیگه واقعا نمی دونم چیکار کنم از یه طرف میگم ولش کنم بعد می بینم چیز الکی تو زندگی نیست!واقعا نمی دونم!
التماس دعا:-2-40-:

Zanessa
۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
+اجازه؟
ــ من میخوام داد بزنم !
+ مگه کسی جلوتو گرفته ؟
ــ آره...غریبه ها
+ مگه نمیگی غریبه ن ...
ــ آره اما نمیتونم ...

من میخوام داد بزنم...بلند...بلند ِ بلند ِ بلند ! ... میخوام داد بزنم اما نمیتونم...دیگه هیچ جا نمیتونم داد بزنم...نه توی خونه نه تو تاریکی نه وبلاگم ... نه حتی کاغذا...نمیتونم داد بزنم چون میدونم که یکی که نباید بشنوه صدامو میشنوه...نمیخوام...!فقط یه نفره که جلوش راحت داد میزنم اما ...مگه چقدر ظرفیت داره ؟... بار خودش کم نیست که منم اضافه کنم بهش ....بسه دیگه ! آهای مردم ! من میخوام داد بزنم !

هه ... یکیم تو ذهنم داد میزنه F*/?ck the universe...با همون ریتم خود Eminem....اما صدای اونم خفه س... اونم توی سکوت داد میزنه...فریاد ِ سکوت=بغض...یه بغض لعنتی که نمیشکنه...چند روزه عجیب گلومو گرفته...از اول هفته .... هه...

میخندم...خوشحالم....مشکلی ندارم .... آره من خوب ِ خوبم...

+ سمن تا کی میخوای نقش بازی کنی ؟!
ــ چی کار کنم ؟ برم جلوی همه زار بزنم که من حالم بده ؟
+ لازم نیست وانمود کنی خوبی !
ــ نمیخوام همه ببینن به خاطر یه "شاید"، یه "اگر" یه "ممکنه" اینقدر بهم ریختم ...همین یه نفی که میبینه کافیه !


هی میگردم دنبال آرامش اما میبینم تنها آرامشم نا آرومه ...
هی میگردم دنبال یکی که آرومش کنه اما میبینم فقط من بودم که گاهی اجازه داشتم آرومش کنم...
هی میگردم دنبال یه حلقه ی دیگه اما میبینم یه زنجیر بلندیم..من...اون...من...اون..من. ..اون....

بالاخره بعد از 4 روز به خودم میگم پپاشو جمع کن خودتو دختر ! خجالت بکش ... محکم باش..دهه...
اما همه ش حرفه...کو عمل ؟!

پ.ن: اینجا که داد میزنم بازم کسی که نباید بشنوه میشنوه ؟
پ.ن : ل..ممنون...ممنون که هستی...
پ.ن :ر ... بهم قول دادی ! قول !
پ.ن : اولین پستم بود اینجا ... چه شروع قشنگی !...هه !


سمن
اول شهریور ماه یک هزار وسیصد و نود
ساعت 11:53

REAL LOVE
۱ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
سلام
شبتون خوش

با اینکه از شهریور هیچوقت خوشم نیومده ولی امروز اولین روز شهریور سال نود تقریبا بهترین روز عمرم و یه روز سرنوشت ساز بود برام... روز اول اشتغالم:-2-38-:
انقده خوشحالم که حد نداره:-2-27-:

صبح بعد از دو ماه حدودا ، ساعت 8 صبح از خواب بیدار شدم سرحال و شاداب آماده شدم و رفتم سر کارم:-2-37-:
رفتم اونجا و معرفی و آشنایی با اینور اونور و ... تا ظهر الکی گشتیم و ظهر برگشتیم خونه:-2-37-:
بعداز ظهر که رفتیم دیگه وقت بیکاری نبود ...چون دم مهره باید لوازم تحریری رو آماده میکردیم... طبقه اول کتابه و طبقه پایین که زیرزمینه لوازم تحریر:-2-38-:چون قسمت کتاب کاری نداره پسرا اونجا اطراق کردن و ما باید پایین مشتری راه بندازیم:-2-28-: حالا منم از فرصت استفاده میکردم وکلی بین کتابا وول می خوردم:-2-27-:
دیگه کم کم سرمون شلوغ شد و قیمت زدیم و اینا تا نفهمیدیم کی اذان شد:-2-37-: خدا بخواد غیر از من و یکی از پسرا کسی روزه نبود ولی موقع افطار گشنه تر از ما جمع شدن سر میز:-2-28-:
سختیش فقط قسمت بازی فکریاس که یاد بگیرم کدوم چیه و به چه درد می خوره:-2-36-:من همیشه از اینجور بازیا فراری بودم و الان هی دختره می گفت اینو بلد نیستی؟:-2-19-:می گفتم نه:-2-27-:اونم شاخ درمیاورد:-2-19-:
خلاصه که خیلی خوب بود و از فردا خیلی سنگینتر میشه... دعا کنید برام تا موندنی بشم و این مدت آزمایشی مورد قبول باشم:-2-07-:

آخ سه تا آذری اومده بودن اونجا...یه زن و شوهر جوون بودن با خواهر آقاهه:-2-37-:چقدر اینا خوشگل بودن مخصوصا دختره :-2-30-:ماشالا:-2-30-:اگه پسر بودم همونجا دست دختره رو می گرفتم میبردم محضر:-2-30-: داشتن ترکی حرف می زدن و هی تیکه می پروندن به وسایل و می خندیدن:-2-31-:یهو حرف قیمت یه جنسی شد و تا اومدن به فارسی بپرسن من زود جوابشونو دادم و دیدن ترکم رنگشون پرید:-2-22-: فکر کردن فقط خودشون ترکن:-2-22-:

چقدر دلم واسه تاپیک ترکی و دور هم جمع شدنامون تنگ شده:-2-39-: آیلی:-2-39-:

نیلوفر دستت درد نکنه خیلی قشنگه آهنگه:-2-03-:من دیروز مهمون داشتیم از ماه عسل فقط تصویر بدون صدا دیدم:-2-39-:
تنها غمم الان اینه که ماه عسل رو نمی بینم:-2-39-:باید بیام بشینم دانلود کنم قسمتاشو:-2-15-:

بهنوش:-2-27-:نوش جونت...تو بیا خاطره بنویس حتی واسه جز زدن من:-2-27-:

امشبم که به نوعی شب اصلی قدره ولی نشد که بریم جایی...امیدوارم خدا قصورمونو ببخشه:-2-15-:

ناراحتم از دست کسی... اون حرفایی که زده بودم رو به خودش هم گفته بودم، پس نباید بگه توقع نداشت ازم اینجور...من همه حرفمو به خودشم گفتم ولی حاضر نشد جواب بده و توجیهم کنه... منم فکر نمی کردم اون ، اون آدمی باشه که من شناختم... همینطور که اون از منو اینطور نشناخته بود... بازم سر حرفم هستم ؛ کسی ما رو مجبور به کاری نکرده که الان انتظاری از کسی داشته باشیم!


شبتون خوش...التماس دعا:-2-41-:

lucy
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی،
ندادی،
دادی پس گرفتی،
ندادی بعدا دادی،
ندادی بعدا می خوای بدی،
دادی بعدا می خوای پس بگیری،
داده بودی و پس گرفته بودی،
اگه بدی پس می گیری،
پس گرفتی دادی،
پس گرفتی بعدا می خوای بدی،
اگه می دادی پس می گرفتی،
نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی،

خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر
الهی! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جن هم شرمنده ام حتی از روی شیطان هم شرمنده ام که همه در راه خود استوارنند و این سست عهد ناپایدار

به نام خدا

سلام

التماس دعااا

پ.ن نیلو فر شعرش خیلی غمگین بود ولی غمگین تر از شعرش خیلی حرفا وچیزای دیگه است .

پ.ن بهنوش امروز با برنامه ماه عسل فقط یاد تو وریرا بودم تو دعاهامون مریضا فراموش نشن .

tono
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر
سلام امروز 1 شهريور سال 90
اميدوارم همتون خوب باشين و نماز روزهاتون قبول..........:-118-:

سريع چشم گذاشتيم روهم دوماه مثه برقو باد رفت و شهريور اومد.........اينارو ولش.........امروز يني امشب ميخاستيم بريم مسجد قالمون گذشتن رفت:-119-:من دلم مسجد ميخاست.....:-2-39-:تو خونه اصلا به دلم نشست..........اولش كه ميخاستيم بريم هيچكدومشون حال نداشتن برن من زنگ زدم همرو راه انداختم اونوقت ماشين جا نداشت من نرفتم:-2-30-:من فداكاري كردم به دخمل عمم گفتم تو برو.........:-2-30-:همين الان دعا تموم شد.........يه حسي داشتم يه حس گنگ كه چند وقته باهامه...........چند وقته يجوري َشدم ..........شايد مسخره كنيد ولي حس مرگ ميكنم فك ميكنم لحظه مرگم نزديكه...........رو خودم خيلي حساس شدم..........مامانم ديگه قاتي كرده رفتيم دكتر دكتر گفت چون تحريك پذيري هرچيزي ميتونه اين حسو بوجود بياره................مراسم برنامه چيزاييي كه اينجورين.........ماه عسل خيلي روم تاثير داشت........مخصوصا برنامه هايه اخيرش..........چند وقته سعي ميكنم نبينمش.........دكتر ميگفت ادم با باورش ميتونه خودشو زندگيشو درست كنه...........تو با باورايه مثبتت ميتوني خودتو سالم كني و با باورايه غلطط ميتوني خودتو مريض كني............فلن يه ذره اروم شدم ولي حسه هنوز باهامه.............نميدونم چرا فكر ميكردم شب قدر ميتونم خيلي اروم شم ولي به اون ارامشي كه ميخام نرسيدم...............خستم خيلي خسته.:-2-39-:.............خب ديگه الان ساعت 2:40 دقيقه بوقته گرينويچه تهرانه اين صدايه ايران است:-2-06-:گفتم يذره فضا عوض شه............تصميم گرفتم ازين به بعد شاد باشم شادي كنم.............ميخام طرف غم نرم............ادم دو روز زندست پس بياد اون دوروزم شاد باشه.............ايشالا كه هميشه لبخند رو لبه هممون باشه هيچوقت نره و هيچكي غم نبينه............همه شاد باشن.........:-2-25-:
اميدوارم همه دعاهاتون قبول باشه تو اين شب.........كه ديگه تموم شد..............ايشالا خدا همه ارزو...... حاجت .........دعا........هرچي هرچي كه تو اين شبا خاستينو براورده كنه........:-118-:
امين............:-63-:

+Lily
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۱۲ قبل از ظهر
نزار امشبم با یه بغض سر بشه
بزن زیر گریه چشات تر بشه
بزار چشماتو خیلی آروم رو هم
بزن زیر گریه سبک شی یه کم
یه امشب غرورو بزارش کنار
اگه ابری هستی با لذت ببار

بقیه اش عشق و عاشقیه ، خوب نیس من بخونم ...
امشب خوب بود ، خدا رو شکر ...
نماز صبحو که خوندم ، از خدا خواستم شب حالم عوض بشه ...
گفتم دلم واسه گریه تنگ شده ...
با اینکه ساعت 10.5 اومدم خونه ، تا نماز خوندم و افطار کردم 11 شد
خیلی هول بودم ، چایی رو با پفک می خوردم
هوا هم اینجا هم وحشتناک بود ... خود جهنم ...
حالا که رفتیم هنوز داشتند قرآن می خوندن
فقط تو راهرو جا بود ... مریم رفت و اومد گفت تو آشپزخونه جا هست
من تو آشپزخونه بودم و امینا ... می دیدمش هم خنده ام می گرفت هم گریه ام ...
علتشو بی خیال ... نمی دونم تو من چی دیده بود که بم می گفت خاله ...:-2-37-:
منم که کلا سر درد همیشه همرامه ، گل سرمو باز کردم گذاشتم کنار ، دختر صابخونه دیده میگه این مال توئه ؟ موهاتو می گیره ؟ جالبه ...
طفلک منظورش این بود که موهای من خیلی پرتره ، ولی تا بازش کردم بزنم به موهام تو دستم شکست ...
طفلک امینا هم رفت وضو گرفت ، دوستش بم میگه خاله مگه اول دست راست نیس بعد چپ ؟
میگم چرا ... فورا داد میزنه امینا اشتباه وضو گرفتی ...
بچه ناراحت شد گفت چرا ضایعم می کنی ؟:-2-36-:
حالا من میخوام جمعش کنم میگم اشکال نداره کلاس سوم بتون یاد می دن ...
دوستش میگه امینا میره کلاس پنجم ...:-2-38-:
آخی ... سوسک شد بچه ...:-2-22-:
تا چراغارو خاموش کردن اشک من سرازیر شد ...
همینکه خاله مرضیه شروع کرد : اباصالح التماس دعا ... باز من گریه کردم
کم مونده بود جیغ بکشم ... دلم می خواست صدامو برسونم به اون بالا ...
باید می شنید ... باید می فهمید ...
نمی دونم ... شاید اینم یه جور دیوونگیه ... یه جور جنون ...
از اونجا که اومدم ، سیستمو که روشن کردم یکی از نوحه ها اومد بالا ...
همینجوری اشکم دراومد ... اینجا دیگه تنهام بودم بلند بلند گریه کردم
حالا هم نشستم طلا و مس ببینم ... به من میگن مازوخیست ؟ فقط معنای خودآزاریشو در نظر بگیرین ( بقیه اش به من مربوط نیس ) :-2-43-:
شوهر یکی از دوستام به باجناقش گفته بود : آرمان من و تو مازوخیستیم که اومدیم دخترای این خونواده رو گرفتیم :-2-22-:
حال ما خوب است ... خیلی خوب ... بشنو و باور نکن ...

M_Love_Z
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۰۹ قبل از ظهر
امروز تازه معنای بد شانسی را فهمیدم
واقعا یکی از بد ترین روز های عمرم بود
دیگه خسته شدم
سرم داره میترکه این مسکن های لعنتی را هم پیدا نمیکنم
تا ساعت یک که توی مدرسه بودم اخه من نمیدونم این کلاس تابستونی ها چه فایده ای دار بازدهش که صفره
دیگه زنگ اخر داشتم دیووونه میشدم
تا تعطیل شدم اتفاقی افتاد تا حالا چهار بار باهاش روبه رو شدم چهار بارشم حالما خراب کرده جوری که هزار بار ارزوی مرگ میکنم
بعدش خطم خراب شد نمیتونم بگم چطوری بود و چطوری شد
ولی هر کدوم از شما ها هم خطتون مثل من بود و بعدشم به حالت عادی بر میگشت مثل من دیووونه میشدید
حالا اینا به کنار
عصری داداشم هاردشا اورد گفت هر چی میخوای بریز رو لب تاپت منم هاردما زدم و نزدیک دویست گیگ فیلم بود واسه خودم ریختم
بعدم واسه حل کردن مشکل اولم با تک رفیقم رفتم که خوشبختانه تونستم حلش بکنم بعد با هم رفتیم پارک و کلی خندیدیم خیلی خوش گذشت
وقتی اومدم خونه هاردما که وصل کردم دیدم لب تاپ نمیشناسه
چند بار قطع و وصلش کردم ولی فایده ای نداشت
بعد روی لب تاپ داداشم امتحان کردم دیدم فایده نداره
خداوکیلی زور نمیگه هارد یه ترا خریدم هنوز سه هفته هم نمیشه پر پرش کردم نزدیک هشتصد گیگش پر بود بعدش خراب بشه
دلم واسه اطلاعاتم میسووووووزه
دعا کنید که بشه درستش کرد اگه نشه باید کلی تعویض بشه و یعنی اطلاعاتم پرررررر
اینم به کنار......
یه فیلم گذاشته بودم واسه دانلود
چهار تا قسمت صد و پنجاه مگابایتی بود
سه تاش کامل شده بود بعدا قسمت چهارم توی نود و نه و نود و نه صدم درصد گیر کرد و هر کار کردم درست نشد
لینک اصلی را هم پیدا کردم ولی خرابه
بعدش اومدم بخوابم تا شاید این روز گند تموم بشه
تازه چشمام گرم شده بود که دیدم یکی داره زنگ میزنه جواب دادم هیچی نمیگفت
بعد پیام داده میگه چقدر اهنگ پیشوازت قشنگه ول کنم نبود
ولی فردا بیچارش میکنم صبح اول وقت شمارشا میدم به تموووووووم رفقام اونا هم بدن به تمووووووم رفقاشون
بعدا یه حالی ازش بگیرم تا دیگه مزاحم نشه مزاحمم میشه زبون درازی نکنه
فعلا که خوابم نمیبره
هزار تا فکر و خیال دارم دیووونه میشم

حالا تازه میفهمم بد شانسی یعنی چی

خدا فراموشم کردی
تازه شب بیست و یکم بود چقدر التماست کردم چیزی پیش نیاد(همون اتفاق اولیه)
ولی درست دو روز بعدش الکی الکی بدون هیچ دلیلی بدون هیچ کاری اون اتفاق افتاد
خداااااااا کمکم کن اروم بشم

بای

Andy Hug
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۳۸ قبل از ظهر
♥به نام خداوند بخشنده و مهربان♥

غریبی سخت مرا دلگیر داره
فلک بر گردنم زنجیر داره

فلک از گردنم زنجیر بردار
که غربت خاک عالم گیر داره

سرم بالین تنم بستر نداره
به جز شور غمت در سر نداره

نهد دور از تو هرکس سر به بالین
الهی سر زبالین برنداره

خاطره شب احیاء - 1389/06/01 ( شب سوم توبه)
در خانه ی تنهاییم نشسته بودم که صدایی از جعبه ی ترسناکی آمد با خود گفتم ای بابا اینبار کیست که امشب هم دست از سر ما بر نمی دارد . شماره را به دقت نگاه کردم و به شک فرو رفتم که یه حسی به من گفت به این پاسخ دهم .
در این هنگام که به الو گفتن مشغول بودم یک دفعه در دلم احساس خوشنودی کردم , فهمیدم به به داداش سجاد خودمونه که زنگ زده با خوشحالی هر چه تمام تر خوش و بش کردم و طبق رسومات خودمون به شوخ طبعی, کنایه هایی به هم گفتیم .
داداش گلم خواسته از من داشت که من خیلی خوشحال شدم و آن هم دیدن ما و رفتن به شب احیاء بود که سریع تر قرار گذاشتیم ساعت 30 : 12 همدیگر و ملاقات کنیم .
خیلی خوش حال و با عجله حاضر شدم و با سرعت هر چه تمام تر پیش به سوی قرار رفتم . سوار ماشینی شدم که راننده خیلی محتاجی داشت و جزء دعا مزد دیگری نخواست .
خلاصه کلام من این شد که یکدیگر و ملاقات کردیم و در آغوش گرفتیم . بوسه هایی که لبریز از مهر و محبت دوستی بود , خوش حال بودیم و باهم به گفت و گو پرداختیم . درباره ی همه چیز و هم کسی حرف میزدیم که بیشترین اصل مطالب موضوع ما بحث های نشاّت گرفته از سایت 98 یا بود .
خلاصه با تیکه انداختن من شروع شد و گفتم شریف قبول میشی و خلاصه مطلب از این حرفا ... رسیدیم به پارکی که اسمش دقیقا در ذهنم نیست اما کلی خاطرات برایم تعریف شد درباره اون مکان و زمان .
نشستیم و به حرف زدن ادامه دادیم تا اینکه خیلی بحث های ما به غیبت میرسید که یه دوستی بینمان بود ما را از بحث دور می کرد . سجاد یه سری حرف به من زد خیلی زیبا بود که همیشه تو ذهن من خواهد ماند که اونم این بود کس نخوارد پشت من جزء ناخن انگشت من ... خیلی خنده دار و جالب بود .
درباره همه ی اعضایی که تو میتینگ میشناختیم صحبت کردیم و نقد کردیم . از مدیر سبزک خودمون گرفته تا امیر حسین و سعید جون ن ن ن .
خیلی خوش گذشت و برای ما یه خاطره شد . 2 تا عکس هم گرفتیم که به خاطر اصرار زیاد سجاد من مجبود میشم بزارم که البته خودمم هستم ولی دیگه اصرار کرد به رسم رفاقت میزارم .
اولین عکس و میزارم که خودمم هستم و دومین عکس و گفت مخصوص سارا خانوم بزارم که میگن بسیار خودشیفتم تا قشنگ و درست حسابی مشاهده کنند .
خیلی خاطره ی زیبایی بود امشب برای من و دیگر حرف ها و خاطره هایی که گفتنش در دل بهتر است تا نوشتنش در دنیایی پر از فراز و نشیب ها .
یا حق .... پیروز و موفق باشید

Tyler Darden (سجاد)& Andy Hug (محمدرضا)


عکس اول : ( خود شیفتگی برای سارا خانوم )
http://www.up.98ia.com/images/jma4363kexbe60xq5m.jpg


عکس دوم : ( 2 تایی)
http://www.up.98ia.com/images/cgv3zro7eda14qn4ijrz.jpg

lucy
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۰۳ قبل از ظهر
ی مالک!

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،
فردا به آن چشم نگاهش مکن
شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی



به نام خدا

سلام


خوب دیشب شبی بود واسه خودش ... من چون علیرضا بیدار نمیشد مجبو شدم تو خونه بمونم احسان رفت بیرون زدم فکر کنم شبکه ی یک واسه قران سر گذاشتن که از مشهد بود اخه بهنوش کار ههای گروهی خیلی دوز داره گفتم اینم یه کار گروهی با هم با یه روضه قران به سر بگیریم میشه از این کار های گروهی البته برای روضه های قبلش هی کانال ها رو عوض کردم خیلی خوب بود برنامه هاشون وسخنراناش بعضی از شبکه هااا ..بعد هم احسان اومد تا سحری خوردیم ونماز وخواب ..........

تنها امیدم بعد دیشب اینه که امروز یه روز مثل بقیه روزا نباشه ، منم لیلای قبل شب قدر نباشم

روز خوش

مهم نوشت

گاهی یه متن یا یه جمله یا یه داستانک ببینم اینجا میزارم ولی دلیل تایید وتکذیب اون مطلب نیست فقط میزارم شما هم روش فکر کنید لطفا قضاوتم نکنید !!


خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد... من دوستش دارم...شاید توبه کرد...


و این نه تنها در نماز در جای جای زندگی ما هر روز تکرار می شود ... و خدا.... باز هم امیدوار است...

saadegi.n
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۴۶ قبل از ظهر
این خاطره اعصاب خورد کنه. به خاطر خودتون نخونید

رو دست خوردم. از کسی که فکرشو نمی کردم.دارم می ترکم. دارم منفجر می شم. چرا آخه؟ چرا همون موقع که فهمید تمومش نکرد؟ چرا ادامه داد؟ یه خاطره بد برا هر دومون شد.خیلی بد. دیگه هیچکدوممون نمی تونیم مثل قبل باشیم. دیگه نمی تونیم اطمینان کنیم
دارم دیوونه می شم. دیشب تا صبح فقط گریه کردم. دیشب از حرص زانو هام می لرزید. سخته. خیلی سخته اونی که همه حرفتو باهاش می زنی یه همچین کاری باهات بکنه. نمی دونم تقصیر منه یا اون.
خیلی بده که اونی که اونقد بهش اعتماد می کنی بیاد بگه که داره 2-3ماهی مانیتورت می کنه. نمی دونم چرا اما خیلی بدم اومد.چرا ما مردم همه اش می خوایم تو کار صمیمی ترین آدما هم فضولی کنیم؟ شایدم حق داشته شاید منم تو این موقعیت این کارو می کردم
چرا آدما تلاش می کنن چیزایی رو بدونن که بعدا باعث عذاب وجدانشون می شه؟ چرا؟
دیگه بدم میاد از این دنیا و آدماش. دیگه متنفر شدم.آخه آدم به کی اطمینان کنه؟؟؟؟؟؟
دیشب نخوابیدم. انقد که گریه کردم از حال رفتم. دوباره تپش قلب و لرزش دست و پا. از حرص دارم آتیش می گیرم. از خودم بدم میاد. اگه امروز سکته نکنم خیلی پوست کلفتم.

bahooneh10
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۲۹ قبل از ظهر
خوب انشااله که عبادات تون تو این شبای عزیز مورد قبول واقع شده باشه...

با اجازه مودیر و روسا می ریم که جو تاپیک رو تغییر بدیم....
الی ایجازه؟؟؟

دیروز دم ظهری داشتیم یه کمی با دوستان تو سایت اختلاط می کردیم که یهویی دیدیم اجولمون صدامون کرد.. گفتیم چیستا؟؟؟(به یاد شبنم:-2-06-:)
شبنم به یاد رو خوب اومدم؟؟؟:-2-06-:

خلاصه... گفتم جانم چی شده؟ گفت بدو بیا فلانی زنگ زده دارند اون بشقاب مشقابای بالا پشت بوما رو جمع می کنند....:-2-06-:ما رو می گی... نه اینکه امادگی نداشته باشیم... نه... قبلا خودمون به اهالی خونه در این مورد روجیه می دادیم:-2-06-:
اما خوب هول کردیم.. از اغضای ذکور خانواده هم کسی خانه نبود جز یه مورد بچه نیمه دوساله:-2-06-: پریدیم بدون چادر چاقچور کردن بالاپشت بوم... حالا این دو بخشاب رو چطور بلند کردیم بماند... پیر پام در اومد... همچین اجر رو کوبیدم روی ساق پام یه دایره به وتر 7 سانت رو پام جا خوش کرده...دستامم زخم و زیلی کردم... :-2-06-:بدبختی بخشاب خودمون رو بابا پاش کلی کچ و سیمان ریخته بود... مگه کنده می شد... سه تا کوچه بالاتر بودند... تا من بکنم و ببرم تو انباری و استتار کنم یه یه ربعی وقت برد:-2-06-:کلی برنامه داشتیم...هرچی کارتون هم تو انباری بود انداختیم روشون همچین که دیده نشه... بعد بابا که اومد جاهاشون رو کلا تغییر داد:-2-06-:روز هیجان انگیزمون با تلفن های مختلف از دوستان و اشنایان داشت شکل می گرفت... اخه اولین باره این منطقه می ان برای جمع اوری... تا حالا این اتفاق نیفتاده بود.. اما باز به ما نرسیدند...حالا شاید امروز بیان... کل محل خبر دار شدند...دیگه چیزی نمونده که بخوان ببرند:-2-06-:
عصری به داشی می گم حالا کی تموم می شه کارشون دوباره بگیم بیان نصبشون کنند؟:-2-06-:
داشی یه نگاه این جوری کرد بهم:-2-31-:
ولی ما همچنان:-2-06-:
خدایی حرصم گرفتا.. نه اینکه نیگاه کنیم خیلی.. آما.. این در جستجوی پدر رو ما باز نفهمیدیم اخرش چی شد... اون سری که ف ا ر س ی و ا ن:-2-06-:(با این اوضاعی که داریم پیش می ریم..قراره سنسور های مخابرات نسبت به هرچی که مرداخ مربوطه حساسیت شون رو افزایش بدن:-2-06-:) قطع شد این سری هم اینا... هی هی هی ...:-2-33-:

خلاصه روزمون این جوری به عصر رسید... برنامه ماه عسل رو امسال به ترتیب ندیدم... اما... کسانی که اوردند واقعا دنیایی حرف برای خودشون داشتند... دیروز پدر سامی رو که دیدم واقعا تکون خوردم... حرف داشت این شخصیت برای خودش ها... حرف داشت...
دیگه اینکه...

- بهی خوشحالم هستی و .. هستی...
- سعید و بقیه بچه هایی که نسبت به ماهنامه لطف داشتید... ممنونم:-2-40-:
- همه بچه های گل خاطره نویسی:-2-40-:
- بیاین دست تو دست هم جو تاپیک رو بترکونیم و.... یعنی تغییر بدیم...بسم ا..

و حرف هایی هست برای نگفتن...

نماز و روزها تون قبول درگاه حق....

یا علی...

lucy
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۳۵ قبل از ظهر
اپیلاسیوننننننننننننننننن ن خیلی پشم وپیلی شده تایپیک نیاز داره خو به اپیلاسیون :-2-31-:


برای عوض شدن جو تایپیک به امضای اینجانبات مراجعه کنید :-2-08-:

این خاطره تا ده شماره دیگر بوم

الی اخطارتو بنویس لازمت میشه چون داداشششششششششششششش:-2-36-:
اخطار نمیدم پیف پاف کشونت میکنم:-2-22-:

:-2-33-:بعد میگن چرا جوونا رفتن معتاد شدن !!!! دلت میاد پیف پاف انقده واسه پوست مضرره :mrgreen:

جدیدترین متد درمان دیوانگی مجازی :

با یک پروفایل ناشناس وارد فروم شوید ، و با تمام توان خودتان را تخلیه نمایید و به اعضا فحاشی کنید ، پانزده دقیقه بعد کلیه آثار روانی شما توسط مدیران فروم پاک می شود و شما به صورت مقطعی درمان شده اید
با تکرار هر 3 ماه یکبار چنین کاری ، امید است شفای عاجل پیدا کنیدhttp://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/praying.gif



بعدا نوشت راست موگویی شبنمی ؟/

تبلیغ کار خلاف وایناست ؟؟ ایا ؟ جدی عوض کنمش !!:-2-31-:

من ازت دلگیرم عزیز:mrgreen:
ما موشکلمونو با شوما حل میکنیم عزیز :-2-22-:
جفتتون به روح اعتقاد دارین؟:-2-33-:

شوما مشکل ما رو با لباس کار واینا حل کن ما دلمون صاف میشه :-2-22-:

این قضیه داره کم کم بغرنج میشه هاا
کمک

الی جونیم برم تو بحث وگفتگو یه تایپیک کمک بزنم برای لباس کار !!:-2-35-:

ها ؟ روح چیست دیگر ؟:-2-27-:
روح چیز خوبیست شبیه به همین لیسک:-2-37-:کلا اعتقاد داشته باشی بد نیس:-2-22-:

ها پ روح روح که میگن این است :-38-:

پس چرا این اشباح واراوح به سراغ ما نمیایند:-2-22-:

کلا گروهی دوست داریم ارواح رو ما !:-2-22-:

شبنم
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۴۹ قبل از ظهر
اوهوی نعیمه مگه من - دور از جونم روم به دیوار خدای نکرده - مُردم که میگی به یاد شبنم :-2-33-:

با تغییر جو موافقیم هر چند خاطره شادی نداریم :-2-38-: چرا داریم داشتیم البته

آقا ما یه گربه داریم که اندازه خواهرانمان دوستش داریم ( :-2-35-: ) بعد این چند روز پیش از خونه رفته بود بیرون و شبش برنگشت :-2-28-: سه روز خانوم خانوما برنگشت . ما انقدر غصه خوردیم :-2-15-: همه اش فکر میکردیم مُرده چون عادت نداره غذای بیرون بخوره - آره خب گربه مون سوسوله حرفیه :-2-43-:- حتی شب احیای دوم برای برگشتنش دعا خواندیم. اومدیم اینجا هم خاطره نوشتیم با مضمون " برگرد دلم برات تنگ شده " و اینا که دوستان فکر کردن تریپ عاشقیه حذفش کردیم :-2-22-: خلاصه اینکه خیلی ناراحن بودیم تا اینکه روز سوم خودش برگشت. بی ادب صداشو انداخته بود تو سرش یه جیغ و دادی میکرد انگار ما انداختیمش بیرون :-2-28-:.همچین سیاه شده که الان دو روزه داره خودشو لیس میزنه تمیز نمیشه :-2-37-:این خاطره شاد ما بود گفتیم شما رو هم در آن شریک کنیم :-2-27-:

ما دیشب بالاخره رفتیم امامزاده خیلی خوب بود . دوست نداریم در موردش حرف بزنیم مال خودمان بود تجربه اش :-2-14-: تا ساعت 4 اونجا بودیم و بعد برگشتیم. جای همگی خالی عالی بود . بعد هی می اومدیم واسه خودمون دعا کنیم تاپیک خاطره نویسی میاومد جلو چشممون :-2-28-: خلاصه اینکه خوب بود

آخرش که مراسم تموم شد یه گوشه حیاط همین جوری واسه خودم نشسته بودم چند تا خانوم مسن کنارم بودن سفره انداختن سحری بخورن :-2-39-: نامردا یه چیزایی پخته بودن آورده بودن :-2-36-: این قسمت تلخ ماجرا بود :-2-39-:
من قبلش نگفتم چون معتقد نیستم که کسی اگر از کسی رنجشی به دل داشته باشه با یه حرف ببخشه . ولی خب دیشب به این نتیجه رسیدم گاهی میشه بی بهونه بخشید . اگر کسی تو این مدت از من رنجیده امیدوارم ببخشه. اگرم نمیتونه ببخشه خب مطرح کنه حلش کنیم :-2-37-: البته اونایی که خارج از بحث مدیریتیه. هر چی مربوط به شخص خودمه حتما خصوصی بهم بگید چون دوست ندارم یه دنیای مجازی برام دشمن پنهان درست کنه .


روز همگی بخیر. امیدوارم تو این شبا اگه چیزی از خدا خواستین و به نفعتونه حتما بهتون بده. به خانواده هاتون سلامتی و طول عمر بده و به خودتون آرامش. :-118-:

لیلون امضات خلاف قوانین انجمنه :-2-22-:

bahar1313
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۴ بعد از ظهر
2 شهریور 1390

سلام.
خب اینجانب فقط اینجام برای گفتن چند جمله ی تاریخی همراه با جیغ و داد و فریاد.

سازمان سنجش خره:-2-33-:
گاو منه:-2-33-:
سوارش می شم :-2-33-:
رام می بره:-2-33-:

از دیروز تا حالا ملت معطل کردن چار تا دون جواب بذارن رو سایتو شیطونه می گه چادر ببندم کمرم برم دم در اونجا چند تا فوش چارواداری بارشون کنماااااااااااااا.

از صبح دارم این شماره ی درد کوفتیشونو می گیرم فقط واسه اینکه بپرسم به روح اعتقاد دارن یا نه.

لی لی تفلدت مبارک

فکر نمیکنم به روح اعتقاد داشته باشن. روح ندارن کلا :-2-38-: خوش به حالت چه خری داری رات میبره :-2-39-:خر ما فقط جفتک میندازه :-2-22-:
راست میگه من شاهدم دیروز تازه از بیمارستان اوردمش:-2-06-:

شبنم
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۸ بعد از ظهر
آقا ما اینم بگیم گفتیم ته خاطره مون اضافه کنیم میسوزه :-2-22-:

می بینم برادران اعتماد به نفس باز عکسشونو گذاشتن:-2-02-:

فیگور سجادو :-24-::-24-::-24-::-24-: خودم بهش اس میزنم میگم غیبتشو کردم دوزتان زحمت نکشن :-45-:

الی دوز داری به ما اخطار بدی؟ :-5-:
من که هیچی منیر وستاره رو هم بزار تو لیست علاقه مند به اخطارات :-2-09-:

چیرااااااا من دختر به این خوبی :-5-::-5-::-5-:

Darya_secret
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۱۸ بعد از ظهر
سلام به همه ی بچه های خاطره نویس! :-2-31-:
من اولین باره که دارم اینجا خاطره مینویسم اما قبلا خیلی از خاطره ها رو خوندم! :-2-38-:
از این تاپیک خیلی خوشم میاد، حالت خاصی داره! :-2-41-:

بلی حالا خاطره ی ما هم شروع می شود:

ما در اعماق ذهنمان هم نمی گنجید که امتحان شیمی اینطور برگزار شود! :-2-27-: در کمال حال! :-2-08-:
آخر کلاس کنکور هم امتحان دارد؟ :-2-43-: جان خودتان شوما هم وقتی کلاس خصوصی میرید امتحان میگیرند ازتان؟ :-2-28-:
به هر حال ما صبح رفتیم سر کلاس حالا این استاد اگر تا سر ظهر هم می رسید خودش شاهکار بود! :-2-22-:
مدالی سر می بریدیم، گوسفندی تقدیم می کردیم... :-2-41-: در کمال تعجب متوجه شدیم این استاد ما دم در ایستاده و منتظر بود ما برویم سر جلسه! :-2-36-: استاد جان با ما پدرکشتگی داری؟ :-2-09-: از تمام طول سال امروز باید زود برسی سر کلاس؟ :-2-39-:
لبخندی زدیم انگار نه انگار که در حد همین دو میدانی های مدرسه درس خوانده ایم! :-2-38-:
منشی گفت: امتحان خیلی طول میکشه؟ :-2-35-: آخه حدود نیم ساعت دیگه یه کلاس دیگه تون برگزار میشه استاد! :-2-08-:
استاد: بستگی به مهارت شاگردا داره، شاید ده دقیقه ای تموم کنند امتحان و! :-2-40-: ( چه جلافتا! :-2-06-:)
منظور استاد از شاگردا من و شیبا و شکوفه و مرضیه و سارا بود. :-2-31-: یه گروه پنج نفره از افراد برتر کنکور (!) که برای نکته های تستی درس شیمی کلاس خصوصی میریم. :-2-25-:
بالاخره رفتیم سر کلاس، اینقدر این صندلی ها صمیمی پیش هم نشسته بودن که دلمون نیومد دلشون و بشکنیم! :-2-16-:
من کنار شیبا نشستم، بقیه هم همینطوری صمیمی پیش هم جلوس فرمودند. :-2-27-: استاد هم از اونجایی که خودش جوونیاش ابدا تقلب نکرده به ما به اندازه ی نور چشمش اعتماد داره! :-2-14-:البته میگن اعتماد که از حد گذشت چه جلافتا که پیش نمیاد! :-2-35-::-2-22-:
رفت بیرون یه جزوه آورد که مرتبشون کنه! :-2-41-: شب قبل پسر کوچولوش بسی خرابکاری کرده بود رو جزوه ها! :-2-08-:
اون سرگرم شد و ما هم نخواستیم اخلاقیات و زیر پا بذاریم! :-2-38-:همراه و همگام با یاران با مشورت سیاه کردیم ورقه رو! :-2-31-:
ولی حقیقتش سوالا خیلی آسون بود، تست بود اما اونقدر سر کلاس خوب درس داده بود که با وجود اینکه جزوه رو نخونده بودیم راحت می تونستیم حل کنیم مسائل و! :mrgreen: از این جهت به استاد عزیزمون تبریک میگوییم... نه تشکر میکنیم! :-2-40-:
در همین حال و احوال بودیم یهو مشاهده فرمودیم که شاگردای اون یکی کلاس تشریف فرما شدند! :-2-16-:
_ استاد ما که نمیتونیم تو شلوغی بقیه ی مسائل و حل کنیم! :-119-: ( نه که ما خیلی انیشتین هستیم! :-2-08-: )
_ خب اگه میدونید تموم نشده میتونید برگه ها رو ببرید خونه حل کنید و برام بیارید! :-2-20-:
ما را میگویی؟ :-2-11-:انگار خداوند در رحمت را برایمان باز کرده این هوا! :-2-13-:
مگر میشد این بالهایی که درآورده بودیم را مخفی کرد؟ :-2-04-: به جان خودتان داشتیم از خوشی سکته میکردیم! :-2-02-:
فقط نزدیک بود خودمان را پرت کنیم تو بغل استاد که اگر جمهوریمان اسلامی نبود حتما این قلم را هم انجام میدادیم! :-2-19-:
خو سن بابایمان را داشت چرا چپ چپ نگاه میکنید؟ :-2-42-:
این بود که کلا مسئله ی امتحان کنسل شد، بسی خوشون گذشت جایتان خالی!:-2-26-: چقدر زدیم تو سر همدیگه! :-120-:
البته جانماند ( نمیدانیم چه میگویند این مواقع خو! :-2-24-: ما فارسیمان ضعیف است! :-2-10-:) این مرضیه ی وامانده که همه ی سوالات را جواب داده بود، برگه اش را به استاد داد اصلاح کند و ما بسی او را مورد شوخ طبعی خود قرار داده چه متلک ها که بهش نگفتیم! :-2-21-::-2-27-:
ادامه ی روز هم چندان خالی از لطف نبود! :-2-37-:منتها الان انگشتهایمان درد گرفته است میگذاریم برای یک وقت دیگر! :-2-41-:


پ.ن : لی لی تولدت مبارکا باشی اد! :-2-16-:

bahooneh10
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۴۱ بعد از ظهر
الی دو پست حلاله...دومس دارم الان بدم پست دومم رو...

ا... شبی تو زنده ای؟ پس عحشت به گربهه ببخشید همون گربه ت الکی بود؟
کی بود می گفت من بی اون طاقت ندارم... می میرم....:-2-30-:کی اه و فغانش رو به اسمون بود:-2-27-:

چشم مینا روشن... بقیه رو حالا ولش.. اما چشم مینا روشن که با گربه هه یکی شده...:-2-31-::-2-31-::-2-31-:مینا بیا یه اعاده حیثیت بکن از این اجولت:-2-22-:
حالا یه خبر ازش بده دقیق...دست کسی رو هم گرفته بود بیاره خونه یا نه؟:-2-06-:
تنبونش...وای نه ببخشید دامنش دو تا نشده؟:-2-06-:
نگفت دوشبی رو که نبوده...نه ببخشید سه شب رو کجا خوابیده؟:-2-06-:

ها دیگه اینکه... ما هم هم صدا با بهار....
سازمان سنجش...
خره منه.. گاو منه.. سوارش می دم.. رام می بره.. حالا یک دو سه...:-2-06-:
ناشناس : حالا قرش بده لا مصبو :-2-04-::-2-05-:
یعنی چون موضوع قر داشت ناشناس شدی ناشناس جان؟؟؟:-2-06-:
به خاطر ناشناس جان قرشم میدیم :-2-05-:
یعنی من کشته ی این تغییر رنگ ت هستما...
بزن به افتخار ناشناس جان که از وسط نمی اد کنار... خدا قوت پهلوووون...

دریا گلم خوش اومدی...:-2-40-:
الی دومس می دارم...با اخطار بی اخطار:-2-06-::-2-40-:
سوالای خوبی رو گفتی از جنبه حقوقی هم میپرسیدی حکمش چیه سه شب بیرون بوده:-2-06-:
به قول زهرا فضا عشقولانه میشه من کم میارم:-2-14-:
فقط به خاطر الی:-2-06-:: این گربه هه با لیس هاش خودش رو گربه شور کرده یعنی؟؟؟
الی برو ربط حقوقی اش رو حالا پیدا کن:-2-06-:
بعدا نوشت: لی لی تفلدت مبارک:-2-40-:
این n باره که می خوام این پست رو ویرایش کنم
بعدا نوشت 2:
چی چی رو خاطره بود سعید؟ زدم پام رو ناقص کردم... اما عملیات انتحاری هیجان انگیزی بود... کوفتی ها هنوز نرسیدند...فکر کنم کلا سر کار رفتیم...:-2-06-:

.Monire.
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۳۳ بعد از ظهر
من که هیچی منیر وستاره رو هم بزار تو لیست علاقه مند به اخطارات:-2-09-:به من چه خو....من اينجا چيكارم :-119-:چرا غيبت مي كنيد.:-2-33-:مـــــــــــــامــــــــ ـــــ ــان :-2-30-::-2-30-:


سلام به همگي

ما خاطره نداريم هوچي هوچي....شبهاي قدر را هم با خوبي و خوشي و با حال خوب و بد گذرانديم.به يادت همتون هم بودم...
منیر یه تک پا بیا کوچه پشتی:-2-28-::-2-28-::-2-09-:میخوام ازش حق العمل بگیرم:-2-22-:

از كي؟!:-2-14-:ما الان يه كم گيج و منگيم:-2-14-:
از مامانت:-2-16-: تازه از خواب پاشدی؟خوشبحالت:-2-39-:


حق العمل چي اون وقت؟!خو سواله ديگه پيش مياد.نپرسيدن عيب نيست ندانستن عيب است.:-2-35-:
بله تازه البته 12:30 بيدار شدم...خو من تا 7:30 اينجا بودم بعد خوابيدم:-2-27-:


بعدا نوشت:

شب عالی متعالی (اینطوری بخونید : shabe aali moteaali) روز عالی متعالی خاطره عالی متعالی وقت عالی متعالی سایت عالی متعالی ارسال پاسخ سریع عالی متعالی تشکر عالی متعالی بالا رفتن امتیاز عالی متعالی از کاربر جدید به کاربر فعال رسیدن عالی متعالی ادمین عالی متعالی بسه چقدر حرف میزنیه عالی متعالی


اينو ديدم يادم يه چي افتادم...مونا به يكي از دوستاش اخر شبي اس داده بود كه شب عالي پرتقالي.فينگيليش هم نوشته بود،اينم شاكي برگشته بود گفته بود علي پرتقالي ديگه كيه؟منو مسخره ميكني!!!انقدر بهش خنديديم...رفته بوديم باهاش بيرون انقدر پررو بود ميگفت نه اون علي پرتقالي بوده شما منو مسخره كرده بودين..مي خواستم بهش بگم تو خنگي نمي فهمي گناه ما چيه؟ولي خو از اونجايي كه ما مودب و اينها هستيم هيچ نگفتيم فقط يه نيشخند بهش زديم كه خودش فهميد:-2-22-:

feedback
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۴۵ بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلامی به گرمی سجاد :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
شهر الرمضان / سکانس بیست و سوم : مرحله غش کردن :-2-06-:
آقا من یه نیم ساعتی مردم از خنده :-2-06-: ، آخه این چه عکسیه گرفتی سجاد؟ فراتر از یه خودشیفتگیه :-2-06-: دیوانه :-2-06-:
پس بگو دیشب چیکارم داشتی زنگ زدی. من دیشب گوشی رو در حالت سایلنت قرار داده بودی ام :-2-08-: بعدش رفتم پذیرایی پیش خالم نشستم مثل این آدمای الاف هی اسم میبردیم این و اونو مسخره میکردیم شب قدر :-2-31-: خجالتم نمیکشه :-119-: ولی آخه دلم واسه غیبت تنگ شده بود. یه کم خندیدیم حال داد ولی بعدش یه ذره دعا خوندم اقلاً یه ثوابی هم برده باشم پیش خدا بیش از این روسیاه نباشم. :-2-15-:
بعدش اومدم تو اتاق دیدم 2 تا میس کال از 2 تا شماره سجاد (آخه من یه 7-8 10 تایی ازش شماره دارم :-2-06-:) افتاده رو گوشیم. دیگه گفتم دیر وقته زنگ نزدم. نگو با محمدرضا رفتن شب گردی. :-2-06-: با اون عکساشون :-2-06-::-2-06-: خوب شد نرفتما چون اگه میرفتم سجاد مجبورم میکرد عکس بگیر حالا بیا و تماشا کن :-2-06-: چه ضایع بازاری میشد :-2-06-:
امروز شاید بازم اتفاق بیفته ها من قول نمیدم دو پسته نشم. :-2-08-:
الی تازه یادت که هست من از قدیم ندیما یه پست طلب داشتم ولی ادا نکردم (مگه نذره که ادا نکردی؟ :-2-06-:)
تا باشه از این عکسها و خاطرات میتینگ محمدرضا که من یه ساعتی بخندم. دمتون گرم دل چند تا آدمو شاد کردین. :-2-06-:
من دیگه میتینگ نمیام چون با خوندن این مطلب توسط محمدرضا یا سجاد سری های بعدی نصف میشم از وسط :-2-06-:
پس شبنم یه لطفی بکن اگه میتینگ بود و مطمئن شدی سجاد یا محمدرضا میان به من بگو نیام و بالعکس :-2-08-: :-2-27-:
از صبح دارم درس میخونم. دو ماه کلاس رفتم هیچی نخوندم. از یک شنبه هم امتحانام شروع میشه. :-119-: شاید کم رنگ شدم این یه هفته :-2-15-:
سجاد به قول دوستان آذری زبان الرین آقروماسین :-2-06-: دلمو شاد کردی دمت گرم :-2-06-:
پ.ن : لیلا خانم (lucy) اول خاطره دیشبت که با خدا میحرفیدی جالب بود. مطلب خدا و بنده هم جالب بود. مرسی :-118-:
پ.ن : شبنم تا ساعت 4 امامزاده چیکار میکردی؟ چه دلیلی داره مامان من بره تا 4 صبح بیرون؟ دههههههه :-119-:
پ.ن : الی روز خوبی رو برای خودت و خودمون آرزو میکنم با این همه انحراف :-2-06-:
پ.ن : ناهور آخر خاطره بود اون بشقابا :-2-06-:
پ.ن : حس خنده خوب حسیه که من نمیدونم چرا الان اینطوری شدم. یه روز داغون یه روز خنده یه روز متوسط یه روز روانی یه روز مجنون یه روز آینده نگر یه روز تخریب کننده :-2-06-:
پ.ن : مهسا شد دختر خالم هورااااااا :-2-16-:
پ.ن : شبنم منم گربه میخوام خوب!!! :-2-15-:
یه شبنم بود یه گربه داشت
گربشو خیلی دوست میداشت
گوشت میخرید طاقچه میذاشت
گربهه گوشتارو خورد
شبنمه گربه رو کشت
رو سنگ قبرشم نوشت
یه شبنم بود یه گربه داشت
گربشو خیلی دوست میداشت
........ و این داستان ادامه دارد :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
لیلی خانم تفلدت مفارک :-2-40-:
زهرا ویژه شدنت مبارک :-2-06-:
بخند تا دنیا به روت بخنده :-2-06-:
شب عالی متعالی (اینطوری بخونید : shabe aali moteaali) روز عالی متعالی خاطره عالی متعالی وقت عالی متعالی سایت عالی متعالی ارسال پاسخ سریع عالی متعالی تشکر عالی متعالی بالا رفتن امتیاز عالی متعالی از کاربر جدید به کاربر فعال رسیدن عالی متعالی ادمین عالی متعالی بسه چقدر حرف میزنیه عالی متعالی :-2-06-::-2-06-:
سعید / 2 شهریورماه 90 خورشیدی / ساعتش رو یادم نمیاد خداییش مال دو ساعت پیش بود :-2-41-::-2-28-::-2-35-:
بعداً نوشت : زهرا استار :-2-25-::-2-16-::-2-40-::-2-25-::-2-16-::-2-40-:

عیدی
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۵۸ بعد از ظهر
**به نام خدا**
((نکته:خوشت نمیاد نخون:-2-08-:))

قسمت اول
((شبهای قدر))
این شبا رو دوست دارم
تمام ماه رمضون منتظر این شبام
یه ارامش خاصی بم میده
تو این سه شب رفتم حسینیه
خیلی دعا کردم خیلی منی که همیشه فقط برا خودم دعا میکردم
امسال دعا واسه خودم رو یادم رفته بود
تمام مدت چند تا از دوستایی که مریض بودن جلو چشمم بودن
از بچه های اینجا هم این مینا و شبنم و ناهور:-2-36-:جا خوش کرده بودن تو فکر من:-2-28-:
حالا مینا دوست صمیمیمه شبنمم که ننمه عشخمه:-2-14-: ولی ناهور رو فقط یه بار در عرض دو دقیقه �و میتینگ نمایشگاه باش حرف زدم:-2-22-:طفلکی هم شانس نیاورد اومد تو فکر من:-2-22-:یه جا بهتر میرفتی:-2-22-:حالا ما برا همه دعا کردیم شما هم دعا کنید د�اهای ما بگیره:-2-37-:
این اخرا هم برا خودم دعا کردم:-2-39-:دعا کردم اروم شم:-2-39-:و یه سری دیه:-2-39-:
قسمت دوم
((ارامش))
بعد از شب اول خیلی اروم شدم..خیلی
قابل وصف نیست
دیگه غصه ها به فکرم راه نیافت:-2-16-:
این سه تا تا تونستم گره کردم..چند وقت بود دوست داشتم گریه کنم ولی جلوی خودمو میگرفتم..الان چشام باد داره شدید:-2-22-:چشام باز نمیشه:-2-22-:
قسمت سوم
((بخشش))
تو زندگیم یه نفر بود که فکر میکردم هیچ وقت نمیبخشمش
اون بم نفرت رو یاد داد..کینه رو..با تمام وجود ازش متنفر بودم
ولی دیشب..
کلا این شبا تو حال خ�دم نبودم:-2-22-:
بخشیدمش..فراموش کردم که چی کار کرده..گفتم اون بالاخره تقاص کارش رو پس میده پس بزار حداقل من خودمو سبک کنم
دیشب داشتم بش فک میکردم
برام جالب بود
فقط خاطات خوبی که ازش داشتم یادم بود..خیلی خوشحالم خیلی:-2-16-::-2-16-:
فقط یه نفر اینجا معنی حرفمو میفهمه:-2-35-:اون میدونه من چی میگم:-2-08-:
تا دیروز غیبتشو میکردیم:-2-22-:اخ چه حالی میده:-2-22-:
قسمت چهارم
((خدافظی))
الان خوبم خیلی خوبم..البته از لحاظ روحی
از لحاظ جسمی داغونم از درد دارم میمیرم..امروز وقت دکتر داشتم ولی کنسلش کردم نمیتونم برم بیرون:-2-39-:
**
چند وقت پیش که خاطره نوشتم یکی اومد بم گفت چقد بد مینویسی:-2-28-:
خب من میدونم تو چرا به روی خودت میاری:-2-28-:هیچی بش نگفتم خب نخون:-2-28-:
اهان بعد اون مدت زیادی ننوشتم خیلی زیاد
تا چند شب پیش:-2-08-:گفتم یه وقت منو یادتون نره:-2-08-:
الانم تا یه مدت خاطره نمینویسم:-2-08-:
برام دعا کنید
دعا کنید که با خبر خوش برگردم وگرنه دیگه برنمیگردم:-2-39-:
قسمت اخر
((پ.ن))
+شبنم منم گریه داشتم 5 تا بچه گریه ناز:-2-15-:همشونو خودم بزرگ کردم:-2-15-:از اون 5 تا فقط یکیشون برام موند:-2-15-:ولی اونم وقتی رفته بود بیرون تصادف کرد:-2-15-:
باورتون نمیشه موقعی که این گربه ها رو داشتم ما جوشکاری داشتیم تو خو�مون اینا هم ترسیدن در رفتن همشون برگشتن به جز یکیشون..چند شب بعد که بابام رفته بود مسجد گربه بابامو دیده بود و راه افتاده بود دنبال و به اغوش گرم خانواده بازگشت:-2-16-::-2-22-:ولی خب عمرش زیاد به دنیا نبود:-2-39-:
+لیلی تولدت مبارک گلم:-2-40-:
+ممنون از تمام دوستانی که تبریک گفتن:-2-40-:ایشالله قسمت خودشون بشه:-2-08-:
+بهنوش:-2-40-:
+مینا:-2-31-::-2-40-:
+ناهور:-2-40-:شبنم:-2-40-:الی:-2-40-:تبسم:-2-40-:سعید:-2-40-:نیلوفر:-2-40-:مهراسا:-2-40-:کبلایی لیلا:-2-40-:بهی:-2-40-:زهرا(مادر شوهر):-2-40-: بابک داداش:-2-40-:فرهاد داداش:-2-40-:منیر ابجی:-2-40-:زهرا ابجی:-2-40-:پریسا گلی:-2-40-:ازاده بالاخره نوشتی:-2-22-::-2-40-:ساره:-2-40-:مهسان:-2-40-:ماهی:-2-40-:مرضیه:-2-40-:و همه بچه های دیگه خاطره نویس:-2-40-:
+بچه ها اواتارم چطوره؟:-2-22-::-2-22-:
+خاله الی یه خاطره بنویس خب:-2-28-:
+راستی چند روز پیش دیداری تازه کردیم با عسک با بچه ها:-2-22-:بسی ذوق کردیم:-2-22-:شبنم که تعجب کرده بود من کجا دیدمش:-2-22-:
+بچه ها ماهنامه:-2-40-:تازه میخواستم بیام عضو شم اااا:-2-22-:شانس ما رو ببین:-2-22-:
+دعا یادتون نره:-2-40-:
التماس دعا:-2-40-:
فهیم دلم برات تنگ شده:-2-30-:
امیدوارم چیزی یادم نرفته باشه:-2-40-:
بعدا نوشت
فردا سالگرد اولین فعالیتم تو سایته
اولین پست رو سال پیش مثل فردایی دادم
اینم پستمه
http://www.forum.98ia.com/t73475.html#post1037464 (http://www.forum.98ia.com/t73475.html#post1037464)
یادش بخیر چه روزایی بود..:-2-38-:
مهدیه:-2-40-:
مینا من ندارمش بزار:-2-31-:
خوشحال باش خوبه:-2-22-:
مینا بیشعور الان اسکن میزارم جای تایپ:-119-:تازشم مرض ندارم که به عسلم گفتم نمیتونم تایپ کنم:-119-:دلیل دارم:-119-:
یه تشکر بزن پای پستا بشعور:-119-:

Mina
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۳۷ بعد از ظهر
زندگی شاید همیشه اون چیزی نیست که ما میخوایم!حالا تو شاید بگی، شاید ، نه...حتما!
ولی من میگم شاید!
چون به یه اصلی به اسم ِانرژی ِ مثبت اعتقاد دارم!.و همچنین انرژیِ منفی...
یکی میفگت به فال خیلی اعتقاد داره و اونی که یه بار یکی بهش گفته...کم کم داره اتفاق می افته!
گفتم این از گفته ی ِ اون نیست..تو ازبس به گفته هاش فکر کردی و انرژی ِ مثبت به خودت دادی، واسه همینه داره واسه ت اتفاق می افته!

نمیدونم کتاب 4اثر از فلورانس اسکاول شین رو خوندین یا نه!
منم نخوندم...
ولی خواهرم خونده و منم تحت ِ تاثیر ِاون به این انرژی ِ مثبت اعتقاد دارم!

نمیدونم گوش درد رو تجربه کردین یا نه!
من گوشم به طرز فجیعی..حدااقل سالی یه بار درد میکنه...
ولی یه ساله...از وقتی این کتاب رو خوندن و بهم گفتم..
هر وقت درد بکنه، میگم ...خدا را به پاس سلامتی م شکر میگویم!
فقط کافیه 5بار اینو بگم!
دیگه از گوش دردم خبری نیست!

فک کنم یکی از بهترین کتابها باشه!
امروز نشستم عبارتهای ِ تاکیدیشو خوندم!
خیلی خیلی به آدم انرژی می بخشه
و همین انرژی مثبتاست که زندگی رو شاد میکنه! رنگ می بخشه بهش!

سعی میکنم از این به بعد به اینا عمل کنم!
خوندشو بهت توصیه میکنم..حتما!


* زهرا، خوشحالم که بخشیدیش:-2-40-:

در ذهن الهی، از دست دادن حافظه وجود ندارد. از این رو، هرچه را که باید به یاد بیاورم به یاد می آورم و هرچه را که به خیر و صلاحم نیست فراموش میکنم

کسی کتابشو نداره، بگه بذارمش رو سایت..دو بار خواستم بذارم..ولی خیلی کم رنگ بود و نمیشد! ولی اگه خواستین..میتونم یه طوری بذارم واسه تون

یادم رفت... لی لی تولدت مبارک

زهرا مرض گرفته...قبلا باز بچه خوبی بودی یه کتاب تایپی میذاشتی رو سایت:-119-:الان چی:-119-:

nafas_z
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۵۸ بعد از ظهر
دیشب تا دیروقت بیدار بودم خیلی تنهام دوست دارم یکم از تنهایی در بیام ولی دارم اشتباه میکنم
سر کار گذاشتن دیگران اصلا خوب نیست دارم از عذاب وجدان می گیرم خدا به دادم برسه
برام دعا کنید

KaVo
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۴۲ بعد از ظهر
به نام خدا/من دوباره سایت واسم خراب شده:-(...الان خیلی ذوق دارم که بلاخره دستبند بافتن و یاد گرفتم داشتم ناامید میشدم از خودم ولی یهو لجم درومد با خودم گفتم تو حتما باید بتونی کلی کمرو گردنم و گذاشتم تا تونستم تازه بعدش فهمیدم همچین سختم نبود یکم دقت میخواست......عکساش و میزارم آخر پست:-))...دیشب هم رفتیم مسجد حال خوبی بود ولی بازم شب بیست و یکم خیلی بهتر بود....قرآن باز کردم که امسال چه تقدیری دارم داستان حضرت موسی بود که خداوند بهش امر میکنه پیش فرعون بره و اون و به خداپرستی دعوت کنه ولی حضرت موسی عرض میکنه که من میترسم من رو به قتل برسونن به جای من هارون برادرم رو بفرستید ولی خداوند میفرماید هر دو باهم برید و فرعون رو به خداپرستی دعوت کنید که به اذن من شما به هلاکت نمیرسید،یعنی کل موضوعش همین بود که الان گفتم،خیلی جالب بود منم الان تو یه شرایطی دست و پا میزنم و تردید دارم که مثل حضرت موسی باید با یه کسی حرف بزنم ولی میترسم و میخوام ازش فرار کنم و یه نفر دیگه رو به جای خودم بفرستم،دلم گرم شد وقتی اینارو خوندم.....خدایا به حق شبای عزیزی که گذشت تقدیر امسال همه رو خیر رقم بزن و حاجت همه رو اگر مصلحته برآورده کن....دیشب خیلی از آدما اومدن جلوی نظرم،تک تک دوستای توئیتی رو یاد کردم میناها،رها،نرگس،عسل ها،تبسم،پروانه،سحر،نازلی، مهسا،مهدیه و... و خواستم خدا به لطف و کرمش هر حاجتی دارن براشون برآورده کنه....یا علی/التماس دعا............./پ.ن:آبی و مشکیه اولین کارمه،اینم عکس هنرمندی های اینجانب:-)) http://www.up.98ia.com/images/bp00peh50t4ju6mcr4t.jpg http://up6.iranblog.com/uploads/13140092661.jpgلی لی نیکزاد:مینا جونم تولدت مبارک گلی.....

-نازلی-
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۰۸ بعد از ظهر
سلام.

خیلی بخوام روراست باشم اینه که چن روزه فقط خاطره دو سه نفر رو کامل خوندم. مال بقیه فقط التماس دعا های ته اش میومد پیش چشمم.

دارم جایی نرو از امین حبیبی رو گوش می دم.

دستتم و گردنم داره می کنه. ولی یه بچه ها پیام داد چرا ایلیا رو نمی ذاری. من منتظرم. و من هم بچه حرف گوش کن. رفتم تایپ کردم و گذاشتم.
حق آدم ناشکر همینه. وقتی فقط دو سه نفر نظر دادن و تشکر کردن. هی غر زدم. حالا تا یه پیام میاد. می گم وای نکنه یه بنده خدایی بگه زودتر بذار. حقمه.

دیروز نذر داشتیم. کتاب خونه هم رفتم. خیلی خوب بود. باز هم کتاب....
نذر ما یه کم فرق فوکولد. ولی بهم چسبید.

گاهی توی تمام بدبختی و مصیبت ها، یه روزنه کوچیک پیدا می شه.
همیشه غم و غصه بد نیست. خوبیاشو پیدا کنید.
ماه عسل دیروز، سام به من هم درس بزرگی داد.

نمی دونستم خاطره های طولانی اینقدر طرفدار داره. از یه چیزی منعتون می کنن، همونو انجام می دین؟؟؟
خوب منم هر دفعه یه طوریم دیه...

امروز افطاری یه جایی می تونستم برم. می شد شاید دیدش.
ولی از خودم بدم اومد. از اینکه تا اسم افطاری اومد، من فکر کردم اونم میاد...
عشق ها هم با هم فرق دارند. درجه دارند.
نه، من اون خوب خوبش رو می خوام.
* لطفا تا اسم عشق میاد، فکرمون نره طرف عشقای زمینی. اونایی که تو نباشی، من نباشم و این خزعبلات...کمی دیدمون رو تغییر بدیم. به قول معلم هندسه تحلیلیمون، بازتر و وسیع تر نگاه کنید.
از این که یه سری همه چیز رو توی چارچوبای دوست دختر پسری ببینند، بدم میاد...
اینکه عشق اینقدر کوچیک و حقیر شده که توی دست و پای ما، مثل یه ظرف یه بار مصرف داره می شکنه.

دلم بی نهایت حرم امام رضا رو می خواد.

خیلی بده که اگه یه دختر جوون داره شب قدر گریه می کنه یا یه حاجتی داره، فکر می کنیم یا می خواد دانشگاه قبول شه، یا شوهر می خواد(با عرض معذرت البته).
بعد قبولی دانشگاهم،نذر آش داشتن همسایه هامون، منم رفتم هم بزنم. یکی از خانم ها می گه: شما که دانشگاه قبول شدی دیگه برا چی آش رشته هم می زنی؟؟؟
پ نه پ داریم با خدا سر نمره های دانشگاه و معدل لیسانس چونه می زنیم.
بعضی حرفا و افکار درد دارند واقعا...

از چشم هایش بزرگ علوی: با دیپلم، با پول، با شوهر، با این چیزها آدم خوشبخت نمیشود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی بآدم چشمک بزند.

...
گاهی خیلی حرفا رو نباید گفت.

فعلا.:-2-40-:
دلاتون رنگی رنگی...
این دنیا ارزش خیلی چیزا رو ندار...غم و غصه که جای خود...

.arsana.
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۵۲ بعد از ظهر
سلام:-2-37-:
امروز روز خسته کننده ایه :-2-38-:
یعنی اینکه من حوصله ی درس خوندن ندارم:-2-22-:
اومدم واسه مادرجان تحقیق کنم :-2-31-: 2 تا موضوعم هست: رفتار پیامبر با همسرانش ، میزان تأدیب کودک و موارد تأدیب کودک در روایات:-2-28-:
این آخری رو که خودمم نفهمیدم یعنی چی :-2-22-:شاید از ادب میاد:-2-38-:
هر کدومم 10 صفحه حداقلش:-2-43-:
هفته ی دیگه به احتمال خیلی خیلی زیاد قراره بریم سمت مشهد :-2-27-: خونه ی مادرجونممم:-2-16-: ولی خب من زیاد خوشحال نیستم :-2-39-: اول اینکه خیر سرم میخوام از این یه ماه آخر حداکثر استفاده رو ببرم دوم اینکه اصلا خوشم نمیاد پامو اونجا بذارم با اینکه عاشق مادرجونمم ولی از اون عمه ی مزخرفم متنفرم و نمیخوام ریخت مسخره شو ببینم و الانم دارم به هر دری میزنم که با مامان و بابا و هلنا نرم و بپیچونم برم خونه ی داییم:-2-22-:
و سوم :-2-14-: سوم اینکه :-2-30-: 16 و 18 شهریور کنسرت مازیار فلاحی ـه:-2-30-: من خیلی دوست دارم برم :-2-30-: اگه بشه برم این دومین کنسرتیه که در طول عمرم میرم:-2-41-:
اولیش مال مجتبی کبیری بود با داییم و زنداییم رفتم :-2-16-: البته تا حالا یکی از آهنگاشم گوش ندادم:-2-08-:

اونموقع یادمه صداش بدجور شبیه سیاوش قمیشی بود :-2-38-:

این دایی و زن دایی هم نعمتیه ها :-2-06-:
از همون موقع که با هم نامزد کردن همیشه منو شریک تفریحاتشون میکنن :-2-16-: جیگرکی ،بام تهران، سینما ، پارک، کنسرت و...:-2-27-::-2-14-:پارسال تابستون و امسال اردیبهشت یه ماهی خونه شون بودم :-2-37-: دستپخت زندایی جونم انقدر خوشمزه :-2-08-: حسابی حال کردم :mrgreen:

زنداییم که نقاشه :-2-27-: از الان اتمام حجت کردم سال دیگه کنکور قبول شدم یه تابلوی خوشگل موشگل میخوام :-2-22-: به خاله هامم سفارش رمان دادم :-2-08-: مامانم قراره موبایل بخره :-2-38-: بابا هم یه هدیه ی خیلی بزرگ که نیازمند گواهینامه اس :-2-16-: و دایی بزرگه یه سبد مستطیلی بزرگ پر از میوه های جور واجور :-2-38-:

حالا بیاد و قبول نشم :-2-06-: کلی چیزای خوب خوب رو از دست دادم :-2-30-::-2-27-:

امیدوارم پسته ارسال بشه :-2-42-:
این پیام خصوصیا که ارسال نمیشه انقدر سرعت گنده :-2-36-:
راستی زهرا مبارکه رنگ بنفش خیلی بهت میاد :-2-32-::-36-:
خداحافظی:-2-37-:
خواهش خواهش یه راستی دیگه:-2-22-:
آواتورم خوشگله؟:-2-31-: پارسال تابستون به مدت یه هفته اینو گذاشتم .دوباره هوس کردم بذارمش:-2-38-:
خیلی باحاله :-2-41-:انقده دوسش دارم:-2-14-:
بچه شرک خودمه:-2-27-:دلتون سوز :-2-08-:

nemesis
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۴۹ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی

به به می بینم که جو تاپیک را متحول کرده اید. :-2-16-:

اول اینو بگم که از دیدن خاطره بهنوش جانمان بسیار خرسند شدیم. :-2-16-:
امروز رفتم یه ساعت خریدم. انقذه خوشگله :-8-::-8-: فقط پدرم در اومد انقد اینور و اونور و گشتیم. آخرشم رفتیم از همون مغازه اولی که دیده بودیم خریدیم :-2-22-::-2-22-:

خاطره خاصی نداریم. :-39-::-39-: آهان از گربه حرف زده بودین، یه زمانی ما هم یه گربه ای اومد تو بالکنمون زایمان کرد، اونموقع من کلاس سوم اینا بودم، بعدشم بچه ها رو گذاشت رفت. ما بچه های بلوک هم برداشتیم و برا این گربه مادری کردیم :-2-22-::-2-22-: اسم یکیشو گذاشته بودیم چشم آبی، اسم یکیشونم پشمالو بود. این دو تا بچه اصلا مثل هم نبودن، پشمالو موهاش بلند بود و چشم آبی کوتاه و راه راه. اینا رو بزرگ کردیم تا اینکه یه چند روزی پشمالو گم و گور شد. :-2-18-:
بعد از چند روز شبنم مثل گربه شما برگشت ولی برو برا گربه تون اسفند دود کن سالم برگشته، پشمالو ما با گردن کج شده برگشت. :-2-03-: نمی دونم تصادف کرده بود یا چه بلایی سرش اومده بود که اون شکلی شده بود. انقدر براش گریه کردیم. خلاصه بابا و خودم با دستمون بهش غذا میدادیم.
هی اصرار کردیم بابا اونو ببرتش دامپزشک . یه روزم بابام گربه رو برداشت رفت ، گفت می بره دکتر.:-2-16-: ولی دیگه ما ندیدیمش. :-2-03-: اصلا نمی دونم چیکارش کرده ولی اونموقع چقدر خوشحال بودیم که بردنش دکتر. :-2-39-::-2-39-:

الان یعنی من در راستای تاپیک حرکت کردم؟ :-2-19-::-2-19-:

دیگه ممممممممم امروز انقدر تو آزمایشگاه سوتی دادم. :-2-22-:
نمونه گوشت و مرغ از وارداتی که از برزیل میشه داشتیم. باید برا انجام آزمایش اینا رو روشون و کباب می کردیم و 25 گرم برمی داشتیم. وای یه بوی کباب و جوجه کبابی راه افتاده بود که نگو :-38-::-38-: یکی دیگه از دکترا اومده میگه چه خبره. کباب بدین ما هم بخوریم.
حالا من چیکار کردیم. بعد از کباب کردن گوشت به جای اینکه قسمتای کبابی رو بندازم دور اونا رم وزن کرده بودم. :-2-22-: اصلا حواسم نبود. :-2-14-: مجبوری ریختیم بیرون دوباره وزن کردیم.

دوم اینکه دکتر گفت لوله آزمایش بذارم تو رک. منم گفتم چندتا؟ گفت: 6 تا 6 تا! منم فکر کردم میگه 6 تا ردیف 6 تایی :-2-27-: آقا شما هم این فکر و نکردین؟
هیچی دیگه ما لوله ها رو چیدیم. بعدش گفت منظورم این بود که دو تا 6 تایی بچینی :-2-28-::-2-28-:

سوم اینکه اومدم ترازو رو بخونم. وزن و نگاه کردم گفتم بسه دیگه شد 25 گرم. :-2-32-:
بعد مهین اومد که تیکه آخر مرغ و بندازه گفت: اینکه هنوز 23 هستش :-2-28-::-2-28-:
باور کنین 25 بود خودم دیدم :-2-36-:

بعد گفتم برا جلوگیری از سوتی های بعدی برم بیرون یه دوری بزنم. ولی بهم خندیدن منم دیگه نرفتم :-2-35-:

زیاد حرف زدم خوبه چیزی نمی خواستم بگم :-2-38-:

چند تا هم پ ن بدهیم برویم رت کارمان:

1: لیلا لوسی از دیدنت خیلی خوشحال شدم. خوش برگشتی :-2-40-:
2: لی لی جونی تولدت مبارک :-2-40-: انشاا... امسال به همه آرزوهای قشنگت برسی.
3: پ.ن : مهسا شد دختر خالم هورااااااا :-2-16-:

سعید کدوم مهسا؟ :-2-08-:

4: بچه های تازه وارد خیلی خوش اومدین. این آخری دریا جان بود. :-118-:
5: زهرا بنفش شدی روحیه ات خشن شده ها!!!! :-2-37-: (آواتورتو وگویم)

دیگه یادم نمیاد.

دوستتون دارم. :-118-:

شبتون خوش :-2-40-:

محمد
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام به همه ی بچه ها:-2-25-:
امروزو کلی ذوق کردم....:-2-16-:
به خاطر این فیلم 5 کیلومتر که داره به جاهای هیجانی و خوبش میرسه....:-2-16-:
امروز هم مثل روزهای قبل منتظر جوابهای انتخاب رشته :-2-43-:....تا این جوابها بیااد من سکته کردم:-2-31-::-2-22-:
بعدش فکر کنم ساعت هفت بعد ظهر بود تو شلوغی خیابون منم وسط خیابون بنزین ماشین تموم کردم بیا و ببین:-2-35-::-2-06-::-2-06-:
صدای بوق پشت سر هم .....کلا همه چی بهم ریخته بود به زور تونستم خودمو به پمپ بنزین برسونم با کلی هل دادن ماشین:-2-31-::-2-16-::-2-22-:
دیگه چیزی به فکرم نمیاد :-2-31-:
فعلا

alizee
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر
سلوم دوستان:-2-13-:

دلم تنگ شده بود برا اینجا خیلی وقت بود نیومده بودم حرف زیاد داشتم ولی خوب بعضی حرفا رو نمی شه گفت و باید همیشه تو دل آدم بمونه :-2-15-:

هییییییییییییییی 20 روز دیگه جواب انتخاب رشته ها میاد دوباره من استرس گرفتم :-17-:

راستی نماز روزه و دعاهاتون قبول باشه :-2-41-:

مام دیشب با دوستامون رفتیم احیا !!! ولی مثکه آدم اینجور موقع ها آدم نبایدبا دوستاش بره بیرون این شیطون میاد می شینه کنار دسته آدم دیگه آدم به ترک دیوارم می خنده :-2-15-: دست خود آدمم نیست والا ! حالا ایشالا خدا از خنده هامون فاکتور بگیره بقیه رو حساب کنه :-2-14-:

چلههههههههههههه تابستون و ما سرما خوردیم گلوم خیلی می درده :-2-39-:

راستی به نظر شماها ماه رمضون امسال خیلی زود تموم نشد ؟ همش یه هفته دیگه مونده . انگار که همین دیروز بود که می خواستیم پیشواز روزه بگیریمو حالا یه ماه گذشته ...

امشب تفلد پدر جانمان است . :-2-16-:باید بریم خوشگل شیم واسه تفلد :-2-11-:


شب همگی خوووووووووووووووووووووش :-2-25-:

rosa
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۳۵ بعد از ظهر
/////////////////

.:BahaR:.
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
علیکمات:-2-38-:
یک عالمه خاطره داشتیم از اینا ها همش پرید:-2-37-:یک چند هفته نتمان قطع بود :-2-37-:انقدر پدر را ماچ کردیم و از این قولای ابدوخیاری دادیم تا قبول کرد بره تمدید کنه:-2-37-:ولی قبل از رفتنش یاداوری کردیم که کامپیوترو بچلونی ازش ویروس میچکه بره ویندوز بتعویضه:-2-37-: ولی انقدر خوش گذشت :-2-37-:
از اونجا که من همیشه پای کامپیوتر بودم و مادر گرام بیرون حتی چراغای خونمون رو تا شب روشن نمیکردیم :-2-37-:البته بعضی موقع ها اینطوری بود :-2-35-:ولی این دفعه که نت قطع شد به قول مامانم تازه دنیای واقعی هم دیدم :-2-14-:زهره که همون اولای هفته باز رفت ددر دودور :-2-36-:من موندم و مامان و بابا :-2-22-:البته بابا هم شبا میومد :-2-37-:من و مامانم تا خود شب میترکوندیم :-2-16-:انقدر خوش گذشت :-2-22-:هرنوع بازی که بلد بودیم کردیم :-2-22-:سر گل بازی (بابا محض سرگرم کردن گل سفالگری خریده واسم :-2-35-:)مامان یه استوانه دراز با دوتا استوانه کوچیک به عنوان دست و دو تا دیگه به جای پا و یه کردی گنده به عنوان سر درست کرده :-2-28-:میگه نفس ببین چقدر شبیته:-2-36-:دیگه اینکه مادر که میگرفت میخوابید با دوستم میرفتیم بیرون دهن روزه جنازمون پست میشد در خونه :-2-08-:انقدر حال کردیم :-2-08-:فقط یه چیزی هی رو اعصاب من بود:-14-:دوست ساده ی من حرفای یه پسر اسمون جولو باور کرده :-14-:بخدا خیلی حرص میخورم از دستش :-2-30-:تازه چند روز پیش راست راست تو چشام نگاه کرد بهم گفت تو به من حسودی میکنی...با این که قاطی کردم اما میدونم اگه پیشش نباشم دست به کاری میزنه که هم خودش توش سرشکسته میشه هم خانوادش میشکنن واسه همین میذارم هرچی میخواد بهم بگه ....ولی واقعا الانم بهش فک میکنم قاطی میکنم مثلا دو سال ازم بزرگتره شبیه بچه ها میمونه با زهره درموردش صحبت کردم چون بازم عقل من زیاد قد نمیده زهره هم عین من هی حرص میخوره هی میگی ولش نکنیا :-2-36-:شدم دله ی یه ادم بزرگ هی اینور و اونور که میره باید باهاش برم تا خریتی نکنه :-2-36-:شبا ها که بعد افطار میرفتیم پیاده روی :-2-08-:انقدر حال میدههههه:-2-37-:البته یه دو روزه دیگه نمیریم :-2-28-:بعضی موقع ها هم میریم پارک :-2-16-:اینم بگم :-2-06-:
اقا ما بعد پیاده روی رفتیم پارک تا من برم تاب سواری هوس شدید تاب سواری کرده بودم :-2-16-:رفتیم حالا من رو تاب بودم دیدم دو تا پسر رو نیمکت روبرو هستن یه گیتار دستشونه یارو داره گیتارو در میاره که بزنه :-2-16-:منم عشق گیتاررررررررر زل زده بودم و گوشامو تیز کرده بودم ببینم چی میزنن :-2-08-:اقا ما 5 دقیقه به اینا نگاه کردیم دو تا پاچه تنگ مو سیخ سیخی فقط بلد بودن ژست بگیرن از دیوار صدا در میومد از گیتار صدا در نمیومد اخر سرش اون دراز تره گیتارو گرفت یه ژست جدی گرفت دستشو رو این سیما کشید :-2-36-:که ای کاش نمیکشید پرده ی گوشمان پاره شد انگار با قاشق به قابلمه میکوبید :-2-43-:ولی خیلی از دستشون خندیدیم :-2-08-:
اره دیگه عرضم به حضورتون گذشت تا این که زهره ی بزغاله ی ما تشریف فرما شد :-2-42-:که میخواستم صد سال سیاه نشه :-2-42-:اومده منو بغل میکنه میگه عکس اول دبستانتو ورداشته بودم این روزای اخر در فراغت اشک میریختم :-2-09-:ما هم گفتیم معلوم بود چقدر به ما زنگ میزدی که صد و هیجده هم شکایت کرد به خاطر خط همیشه مشغولمون :-2-09-:اونم گفت نفس بمیر لیاقت نداری واست احساسات خرج کنم :-2-28-:
سر سفره ی افطار :-2-30-:ما تا سر بالا میکردیم مادر و پدر همش به زهره میگفتم زهره چیزی کم نداری:-2-30-:اخر سر من که اینور بودم و شکر اونور و دستم بهش نمیرسید و حوصله بلند شدن هم نداشتم گفتم :-2-30-:منم برم واسه چند هفته گم و گور شم تا اینطوری با منم باشید خوب همش زهره زهره میکنید ما حسودیمان شد :-2-37-:
البته روزی که بعد از ظهر زهره اومد ما صبحش نتمان وصل شد اما موسمان به خاطر درگیری که باهاش پیدا کرده بودم تلف شده بود بدبخت سیمش اتصالی پیدا کرده بود :-2-27-:حالا من و دوستم مکانیک بازیمون سر ظهری گل کرده بود با پیچ گوشتی به جانش افتادیم قشنگ بازش کردیم سیمشو قطع کردیم و سیمای توشو لخت کردیم و اون قسمت که اتصالی داشتو کندیم و این دو سر و به هم وصل کردیم وقتی عملیات جراحی تموم شد و وصلش کردیم هیچی به هیچی اصلا موس پکید ما هم از سر بیکاری دو تا سیم را به هم زدیم یک جرقه ای زد که به چیز خوردن افتادیم :-2-35-:بعدش هم با انبر دست موس رو گرفتم از اتاق اومدم بیرون بابایمان هم بود حالا یادم نمیاد جمعه بود یا روز تعطیل یا بابام خودش تعطیل کرده بود :-2-37-:خلاصه پدر ما را با ان وضع دید زد زیر خنده :-2-42-:یک عالمه با مامان دستمان انداختن :-2-37-:خلاصه ما هم کم نیاوردیم گفتیم مریضتون قلبش زیر عمل دووم نیورد وگرنه عمل داشت خوب پیش میرفت :-2-35-:
بعدشم که سایت میومدم بدون موس میومدم رسما کچل شدم :-2-36-:هی با گزینه ی تب از هرچی که روش میشد کلیک کرد میذشتم و یه عالمه حرص میخوردم اخر سرم زدم از سایت بیرون تا پدر موس بخره که همین دیشب خرید :-2-28-:ولی دقیقا عین اون موس خدابیامرز هم خرید :-2-22-:ما هم هی نگاش میکنیم عذاب وجدان میگیریم اخه هم اتصالی پیدا کردنش هم مردنش تقصیر خودمان بود :-2-22-:قرار شده با این یکی اختلاط کنیم به اون خدا بیامرز بگه شبا تو خوابم نیاد عذاب وجدانم بیشتر نشه و ما رو عفو کنه :-2-22-:
ها یه چند روز پیشم یکی از همکلاسیهایمان بهم اس داد گفت نفس اگه واست یه خواستگار خوب بیاد قبول میکنی؟:-2-22-:منم چون میدونستم این دوستمان یه خورده عین خودم مشکل فنی داره گفتم اره چرا قبول نکنم با سرم قبول میکنم فقط قبل از این که من بفهمم مامان اینا اثرشو بی اثر کردن :-2-22-:
اون هم ج داد جدی باش:-2-37-:جدی شدیم...گفتیم چطور؟:-2-37-:گفت از خواستگار داریم خانواده قبولش دارن و یه عالمه حرف دیگه که حوصله گفتنشو ندارم :-2-37-:منو بگو رفتم پیش خدا و برگشتم :-2-19-:باورم نمیشد اخه دختر 17 ساله خانوادش تمایل داشته باشن دخترشونو تو این سن شوهر بدن :-2-37-:یه عالمه نصیحتش کردم اخر سرم گفتم خاک بر سر هی بگو شرایطش خوبه...خوبه که خوبه مگه شوهر قحطه :-2-36-:بازم بهم گفت شرایطش خوبه :-2-36-:با این کلمه دهنمو سرویس کرد :-2-36-:اینو که گفت گفتم ایشالله دو جین بچه بیارید اصلا تو که میخوای چرا هی زر میزنی؟:-2-43-:مامان من که فهمیده بود قضیرو گوشیو ازم گرفت یک صحبت علمونانه ای با دوستم کرد که دهنم وا موند اخر سرم قرار شد دوست جانمان بیایند خونه یمان کنفرانس شوهر بزاریم :-2-22-:
ها دیگه عرضم به حضورتون که این چند وقته هم که همراه اول شماره ما رو به عنوان جایزه مثه اینکه به خریدارانش میده :-2-28-:هر نوع همراه اولی به ما زنگ میزنه ما هم امروز خطمان را میدهیم به پدر تا با پدر اختلاط عشقولانه کنن:-2-22-:
یه تلخ نوشته هم دارم:
ما الان طبقه ی دوم عزیز زندگی میکنیم بخاطر خود عزیز چون سخته تنها زندگی کنه :-2-15-:دیروز دیدم صدای داد و بیداد از پایین میاد پی گیر نشدم چون میترسیدم بگن برو بچه :-2-15-:بعدش زهره گفت که عزیز حالش بده :-2-15-:خونریزی داره و نمیدونم رحمش چی شده :-2-15-:میگفتن اتفاقی افتاده که تو سن 75 سالگی نباید بیفته :-2-15-:حالا که حال عزیز بده همه اومدن اینجا ...از تهران بکوب بکوب دکتر میخواستن بیارن که ماشین دکتر خراب شده و به یه عالمه دکتر دیگه هم زنگ زده بودن که وقت نداشتن :-2-15-:دیروز عزیزو سنوگرافی بردن..مثه اینکه یه چیزی تو رحمشه :-2-15-:امروز میخواستن نمیدونم نمونه برداری بکنن ..اما خب عزیز سنش بالاست کمرشم درد میکنه اگه بیهوشش بکنن یه عالمه اتفاق بد ممکنه بیفته ....دیشب که رفتم احیا همش چشای خوشگل عزیز جلو چشم بود و واسه هیشکی حتی خودمم دعا نکردم و فقط عزیزمو از خدا میخواستم اخه وقتی مامان داشت تلفنی میصحبتید به خالم گفت منصوره دعا کن بدخیم نباشه اینو که گفت من و زهره فقط گریه کردیم :-2-15-:پیش عزیز نمیرم چون میترسم برم پیشش اشکم دربیاد و همون مَثَل قبل از مرگش واسش عزا بگیرن رو در بیارم :-2-15-:
ولی خب از دیشب که احیا بودم تا حالا ارومم شاید دلم نوید خوب شدن میده نمیدونم....سعی میکنم سر به سر مامانم بذارم اخه مامانم خودشو مقصر میدونه...
اره دیگه...هان بزار رنگ چشم عزیزمو بگم یکم سوز به دلتون بشه :-2-08-:
من که خودم عاشق رنگ چشم عزیزم از شانس ما هم هیچ کدوم از بچه های عزیز به خودش نرفتن وگرنه زیبایی معرکه ای میتونستن داشته باشن :-2-36-:چشاش طوسیه اما داخلش سبز لجنیه دوره کل چششم یه خط قهوه ای هستش :-2-16-:خلاصه من که عاشقشم :-2-16-:همیشه هم بهش میگم جوون که بوده حسابی اقاجونمو از راه به در کرده :-2-22-:عکس از جوونیشم نداره که ولی به گفته ی خاله ی مامانم یا خواهر عزیز موهای عزیز طلایی بوده :-2-16-:آآآآی که من فداش شم :-2-37-:
خب دیگه این از کل زندگیمون تا امشب :-2-28-:هان البته امشب هم زهره رفته بود ددر دودور افطاری خونه ی دوستش :-2-28-:
راستی دو تا تیکه کلام جدید یاد گرفتم :-2-22-:
1.پاچه تنگه مو سیخ سیخی :-2-22-:
2.نیم کیلو باش ولی آدم باش :-2-22-:
پ.ن:به زهرا هم که تبریک خصوصی گفتم ولی اینجا هم میگم بچم خوشحال شه :-2-22-:تبریک خانومی پوست انداختی خوشگل شدی:-2-22-:
واییییی چقدر طولانی شد من معذرت میخوام :-2-35-:
فعلا یا حق:-118-:

بازباران
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۵ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
ما به تمام معنا زده به سرمون
ااا بهی سلام
دیدی برگشتی با خوشحالی
ما منتظره منتظره خاطره هستیم
ندا عزیزم ...باز بگو هیچی نیست ...فقط دلمون وکباب کردی
الا این شعر کمره شل که شادمهرخونده رو دانلودکردم.هم شعرو به کردی نوشتم .هم سعی کردم ترجمه اش وبنویسم
کردای محترم (مخصوصا نیلو خاتم)لطفا خرابکاریام واینجا اصلاح کنید.ممنون میشم
رشا ریحانه (ریحانه سیا ه کجاست )
کمره شل
خوومی په رش کم (تا خودم وباهش سیاه کنم.)
له دووای بالکت (از دوری قدوبالای تو)
ای هوار
دل به که خوش که م (دلم وبه کی خوش کنم)
کمره شل کمره شل
بودینه م شل مه
کوره شل شل پیوسه(درست ببندش شالت و)
دی با خواص بتوینم(بذارقشنگ نکات کنم)
....
شوان .شونالان(شبا .شب نالان)
کمره شل
روژان. رورو مات(روزها.روز مات )
یک جار پاژاره ی
کمره شل
دوریا کی تو ماگ
کمره شل کمره شل
بوی دینم شلونه م
کوره شل شل پیوسه
دی تا خواص بتوینم
قسه م به او مانگه(قسم به اون ماه)
کمره شل
خرمن ا ی دالان
تشنه میری تو
ای هوار
با کس نه دالان(با کسی ناله نکن)
کمره شل کمره شل
بوی دینم شلونه م
کوره شل شل پیوسه
دی تا خواص بتوینم
وجالبه بدونین در پشت این آهنگ داستان قشنگی هست
مادری 7پسرداشت.که پسرکوچکش ازدواج نکرده بود.ولی عاشق دخترخاله خودش بود.شب عروسیشون خبر جنگ میاد که 7پسر مجبورمیشن سواراسبشون بشن وبرن به جنگ .مادر این 7پسر نذر میکنه که اگه 7تا پسرم از جنک به سلامت برگردن .
قربونی نه از حیوان بلکه جون یکی از عزیزاش و بده...بعداز مدتی جنگ تموم میشه وخبر سلامتی 7پسر به مادر داده میشه ومیکن درحال برگشتن.
مادر مجبور به ادای دین میشه .میگرده مابین خانوادهاش می بینه همه عروساش بچه دارن ..به غیراز عروس آخرش که عزیزش هم بود...شب به عروس نذرش ومیگه ...عروس که دل مهربون وعاشقی داشت قبول میکنه ...
وقربونی میشه
وقتی 7برادر برمیگردن ..زن همه پسرا میان به استقبال همسرانشون..پسر کوچکتر هرچقدر منتظر میشه خبری از زنش نمیشه ...وقتی جریان ومیفهمه از ناکامی عشقش مجنون میشه ودر کوه وکمر این آهنگ رو میخونه
که ادامه اش البته شادمهر نخونده اینه
دایکی هفت کوربی کمره شل(مادی که 7پسرداشت؟)
داپم له ماته (ولی همیشه در ماتم باقی موند)
کمره شل کمره شل
آهمه ظلما فقط به این دخترای بیچاره بایدبشه..اه اه اه اه اه ..فقط نمیدونم چطور شادمهر این شعرو خوند
آخ که چقدر این شعر وداستانش آدم ودپرس میکنه..الان یه عالمه دستمال کاغذی نیازدارم..
فعلا بایتون باشه
نیلو نوشت : سهیلا جان متاسفانه زبان من کردیه گروسیه و و متوجه نمیشم دقیقا چی نوشتین :-2-40-: من اهنگی رو هم که شاهین خونده بود هم کلی گشتم ترجمه اش رو پیدا کردم ظاهرا کردی عراقی بود و من نمیفهمیدم معنیش چیه
در هر صورت ممنون.من آهنگ شاهین ونشنیدم ..ولی اگه زحمت نیست بذار برام تا بدم مقداری برات ترجمه کنن

REAL LOVE
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
این دفعه دیگه واقعا همه با هم :
پری خسته پری تنها پری آغلیئیر گئده یاتا:-2-30-:

خسته مممممممم من غلط کردم کار خواستم(دروخ نگو خودت غلط کردی):-2-30-: انقده کار کردیم( اصلش حمالی بیده) که الان قشنگ جنازه م( این روحمه داره می نویسه)

احتمالا موندگار بشم بعد از یه هفته:-2-16-: اونم اگه باشم فقط بعد از ظهرا:-2-16-:چقده خوب میشه اینجوری:-2-16-:خدایا شکرت:-2-16-:

حرفم نمیاد...

از صبحم انقده جز زدم تا با گوشی بیام نت یه آب و هوایی عوض کنم ، آنتن که خدا بخواد نبود، اینتیشم که اصلا وصل نمی شد کد مد می خواد واسه من:-2-43-:

خوابم میاددددددددددد:-37-::-37-::-37-:
ووی ووی ووی یه عروسکای خوجگلی هست که تا بهش دست میزنه شروع موکنه یه آهنگ لایت لالایی آور برات میزنه( مثل این جعبه موزیکالاست آهنگش)...الن از اونا موخوام دخملم بشه بخلش کنم بخوابم:-28-:باید یکی واسه خودم بخرم:-28-:

شب بخیر ... مامانم کشت منو انقدر گفت پاشو:-37-:

آها یه مجموعه شعر از گروس هم خریدم:-37-: رنگ های رفته ی دنیا:-37-:انقده قشنگه:-37-:

ابی دریا
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
به نام خدا
چهارشنبه 2 شهريور 1390
يه سلام پرتقالي به تو كه خيلي باحالي
يه سلام توت فرنگي به تو كه خيلي قشنگي
امروز طبق معمول ساعت 1 از خواب بيدار شديم و تا 4 تلويژن ديديم.
بعد نماز خونديم و دوش گرفتيم.بعدشم 3 قسمت اخر فصل دوم ومپايرو دوباره گذاشتم ببينم.
بعدم رمانيو كه نصفه خونده بودم ادامه شو خوندم كه از بس چرت و تكراري بود دوباره ولش كردم.
راستي ديروز كه ماه عسل ثمره رو اورد خيلي خوشحال شدم.دوست داشتم دوباره ببينمش(البته نميدونم ثمره رو درست نوشتم يا نه).
خلاصه تا افطار بيكار بوديم اخه من ماه رمضونا به جز مهموني اصلا از خونه بيرون نميرم چون وقتي ميرم ميام تقريبا ضعف ميكنم.
ديگه همين ديگه اين بود امروز ما.
يه متن خوشگلم واسه خانوما ميذارم كه حال كنن(البته اونو از وبلاگ ناظم (داداش محمد طه ورداشتم)
اينم از متن:
دست خودت نیست ، زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی
دست ِ خودت نیست ، زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را..شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش
لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد !
دست خودت نیست ، زن که باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست ِخودت نیست ، زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی
من زنـــــــــم
نگاه به صـــــــدا و بدن ظریفــــم نکن
اگــــــــــر بخواهم
تمـــــــام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشــــــــــــید ...

زی زی گولو
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
3 شهریور 90

امروز متوجه شدم اون سوکسه زشت چندش آور می تونه چقدر خنده دار باشه . ده دقیقه من و مامانم و مامانجون خندیدیم .
انقده خندیدم که دلم درد گرفته بود و نفسم بالا نمیومد . یاد حرف احسان افتادم با اون لبخند کش تنبونیش که می گفت در تابستان مراقب سوکس های پروازی باشید . :-2-27-:
آخی...دلم هوای اون چرت و پرت گوییاشو کرده . :-2-36-:
اینقدر حرفای فلسفی توی مغزم هست که نمی دونم به کدومشون برسم . کاش یهویی همه ی اون حرفا رو نمی خوندم ! :-2-31-::-2-36-:
دلم برای دوستام تنگ شده اما خیلی خسته تر از اونم که جواب کسیو بدم ...:-2-15-:

دلم برای همزاد از همه بیشتر تنگ شده . با اینکه یه شب رو کامل با هم بودیم ولی بازم کمه ! کاش همیشه کنار هم بودیم ! :-2-39-:

12:06
اصفهان

paeez123
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۴۱ قبل از ظهر
August 24,2011

سلام


خیلی وقت بود به سایت سر نزده بودم. مگه این درس لعنتی اجازه میداد؟:-2-39-: خلاصه اینکه امروز بعد از مدتها یاد 98ia افتادم و گفتم بهترین فرصته یه سر بهش بزنم. آخه این روزها حوصلم بدجور سر میره. نیست که تعطیلاته اینجا...خودمم تکلیفم با خودم روشن نیست. وقتی کلاسها شروع میشه خدا خدا می کنم که روز آخر برسه. وقتی هم که کلاسها تموم میشه اینجوری حوصله ام سر میره:-2-15-:
اگه ایران بودم کلی جا بود که می تونستم برم. می رفتم خرید, پیش دوستام, خونه خاله جونم, از همه مهم تر سینما یا تئاتر:-2-30-: آخ گفتم سینما...یاد پارسال که ایران رفته بودم افتادم. آخی یادش بخیر...چقدر فیلم دیدم تو سینما. هفت دقیقه تا پاییز:-2-41-:وای خدا جون هنوزم باوردم نمیشه حامد بهداد رو دیدم. وای اون روز تو سینما آفریقا چه خبر بود! یعنی من بین اون جمعیت داشتم خفه میشدم. وای وای وای باورم نمیشه با هزار بدبختی از پله ها رفتم بالا و کنار حامد ایستادم تا باهاش عکس بگیرم. ولی دوربینم که دست خاله بود خاموش شد و ...وای که چقدر عصبانی شدم و حرص خوردم:-2-36-:خداییش شانسه داریم؟
بعد هم که رفتم تئاتر ایرانشهر و نمایش "کالیگولا" رو دیدم. وای صابر ابر بی نظیر بود!
ای کاش ایران بودم...

چند روز دیگه تولدمه. هنوز باورم نمیشه که داره 23 سالم میشه. دوستان صمیمیم همشون ازدواج کردن. چقدر زود می گذره...

اه اه! هفته دیگه هم ترم جدید شروع میشه. زندگیه داریم؟:-2-36-:

+Lily
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۰۳ قبل از ظهر
August 24,2011


اگه ایران بودم کلی جا بود که می تونستم برم.
ای کاش ایران بودم...

چند روز دیگه تولدمه. هنوز باورم نمیشه که داره 23 سالم میشه. دوستان صمیمیم همشون ازدواج کردن. چقدر زود می گذره...
اه اه! هفته دیگه هم ترم جدید شروع میشه. زندگیه داریم؟:-2-36-:

:-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-:
ما هم نشستیم میگیم کاش اونجا بودیم
به این نتیجه می رسیم که هر جا هستیم سفت بشینیم سر جامون و خدا رو شکر کنیم
هیچ معلوم نیس اونجایی که آرزوشو داریم زندگیمون بهتر از الان باشه

منم 23 سالم شد :-2-39-::-2-30-:
همیشه فک می کردم 23 سالم بشه عمه ، خاله ، زن دایی چیزی شدم :-2-35-: حالا زن دایی به جهنم :-2-08-: عمه هم نشدم :-2-30-: :-2-30-:
هیشکس تولد ما یادش نبود ، :-2-36-: انیس که قربونش برم امسال نمی دونم چه برنامه ریزی کرده بود یادش بمونه
چون پارسال 20 شهریور من مسافرت بودم اس زده تولدتو بت تبریک گفتم یا نه :-2-22-:
معصومه ی داغون هم امسال یادش مونده بود ، چرا ؟ چون روز تولد من و شوهرش یکیه :-2-28-:
ولی جالبه ها بچه هایی که چن وقت بود خبری ازشون نداشتم دیشب بم اس دادن با اینکه نمی دونستن تولدمه ولی یاد من افتاده بودن :-2-41-:
البته از رو شوخی میگم ها ، کلا من زیاد روز تولدمو دوس ندارم :-2-35-:
با پسر عموم یه روز به دنیا اومدیم من از پسر عموم بدم میاد ، حتی به خاطر اون از اسم سیاوشم بدم میاد :-2-37-: خیلی خنگ بود :-2-36-: همیشه هم به من زور می گفت :-2-36-:
آغا ما امروز یاد بچگیمون افتادیم که خیلی شر بودیم ، بابام می گفت اگه مینا پسر بود باید شبم دم کلانتری می خوابیدم :-2-22-: ولی چند بلای اساسی که سرم اومد آدم شدم / مخصوصا شکستن دندونام که باعث شد من 10 سال تموم تو انواع و اقسام دندونپزشکیا رفت و آمد کنم ، دو بار ارتودنسی ، دو تا ایمپلنت ، جراحی فک :-2-39-:
ما الان دختر خوبی شده ایم :-2-41-:
همه می دونند ... همه می دونند ... والله :-2-37-:

# مرسی از همه که تولدمو تبریک گفتند
خیلی خوش اومدند ... قدم رنجه کردند ... ایشالله تو عروسیاتون جبران می کنم ... :-2-05-:
#2 از وقتی که این طرح شکایت از ISP مطرح شده ، این نت من افتضاح شده :-2-33-:

#3 آهنگ شادمهر قشنگ بید ؟ من خواستم دان کنم گفتم من که کردی نمیفهمم :-2-15-:
تازه چون گفته بود کمرا شله ، فکر کردم واسه عروسیه :-2-22-:

#4 من میخوام به حقوق بشر اعتراض کنم :-119-:
خانواده منو با خروس اشتباه گرفتن ، بدون اینکه ساعت بزارن می خوابن میگن تو ما رو بیدار کن :-2-09-:

yasi 90
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۰۷ قبل از ظهر
ازصبح حالم خوب نبوداصلاحوصله نداشتم!حالت تهوع امانم روبریده بود
ازکلاس که برگشتم یه راست رفتم تورختخواب وشروع کردم به خوندن رمان آخه این کارآرومم میکنه (البته اگه کتابش چرت نباشه!)
خوندمد خوندم تا تموم شد سربلندکردم دیدم اووووه 7ساعته یه کله دارم میخونم!!!2000 صفحه رو یه دفعه خوندم!
فکرکنم زیاده روی کردم چشمام شده یه کاسه خون!!!
مامان باهام سرسنگین بودآخه امروزاصلا کمکش نکردم!بهش قول دادم فرداهمه کارا روخودم بکنم تا راضی شد!!!
هنوزحالم بده سرم داره میترکه حالت تهوع دارم اما بیخوابی زده به سرم
اه نمیدونم چمه......

smart girl
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۴۸ قبل از ظهر
سلام...ساعت 1.01
اول از همه لی لی تولدت مبارک... ایشالله جشن تولدت 90 سالگی تو بهت تبریک بگم....
.
.
.امروز یه روز معمولی
سر سفره افطار و سحری من و داداشام همش غر میزنیم که کی ماه رمضون تموم میشه
مامان منم که روز شمار
از اول ماه همش میگفت ببین امروز روزه گرفتین چه راحت بقیه شم زود تموم میشه ...از روز دهم به اینورم میگفتن 20 روز دیگه مونده...چیزی نیست که....همش 15 روز مونده چیزی نیست که
من که دیشب ماه دیدم بهش میخورد که 4-5 روز دیگه تموم میشه ...همش یه ریزه دیگه ازش مونده:-2-43-:
.
.
واااای من از هرگونه حیووونی میترسم :-2-35-:....هرچی میخواد باشه:-2-35-:
وقتی راهنمایی بودم ...تو تراس اتاقم یه گربه ههه زایید ...من تا یک هفته پامو تو اتاقم نمیذاشتم:-2-42-:...تا بالاخره سرایدارمدرسه بغلی مون اومد بچه گربه ها رو گرفت شون بردشون تو کوچه پشتیمون ولشون کرد....تا یک ماه بعد هر روز مامان گربه ها میومد پشت در تراس اتاق من میـــــو مــــیو میکرد....:-2-36-::-2-36-:
.
.خونه قبلیمون اپارتمان بود با یه پارکینگ بزرگ...من دبستانی بودم ....همسایه طبقه اول یه دونه از این سگ پشمالوها داشت:-2-35-:
من و یکی از دخترای همسایمون-عاطفه- میرفتیم تو پارکینگ دوچرخه بازی....تا در خونه این همسایه سگ دارمون باز میشد ..سگ میپرید بیرون....ما دوچرخه ها ول میکردیم ...در میرفتیم...:-2-31-:
یه بار این سگ افتاد دنبال من :-2-22-:....من بدو:-2-18-: ...سگه بدو:-2-22-:....من بدو:-2-18-: ...سگ بود:-2-22-:...من جیغ میزدم:-2-29-:....سگ واق واق میکرد:-2-22-: ...من بدو:-2-18-:...
مامانم صدای جیغ من میشنوه:-2-28-: ....چهار تا طبقه جیرینگی میاد پایین ببینه چی شده که من جیغ و داد میکنم......مامانم بدو:-2-27-: ...سگ بدو بدو:-2-22-: ....سگ من ول کرد :-2-08-:...میدووویید سمت مامانم :-2-06-:....مامانم میره تو کوچه :-119-:....سگ میره تو کوچه:-2-22-:.....مامانم انچنان جیغی میکشید کل محل اومده بودن بیرون ....خلاصه مامانم تا سر کوچه(فک کنین از اخر کوچه تا سرکوچه مممکن چقـــــد راه باشه) یه نفس میدددوه...سگه م دنبال مامان من:-2-22-:...یه پسره هم دنبال سگه که بگیرتش:-2-06-:....خلاصه میرن تو خیابون اصلی یه پسره دیگه سگه رو میگیره..همسایمون به خاطر ما سگ شو میفروشه:-2-33-:
.
.یه بار دیگم یه دونه سگ نگهبان پای بابام گاز میگیره:-2-22-:....بیمارستان:-2-37-:...امپول هاری:-2-37-:....بخیه و دنگ و فنگ...
.
یه بارم دو سال پیش.. رفته بودیم تهران !!:-2-41-:
رفتیم این جاده هه که میره پیست دیزین ه چیه ...نمیدونم اسمش یادم نیس:-2-28-:
یه جاده هه بود فرعی میرفت به سمت از این هتل جهانگردیا(فک کنم:-2-28-:)
تو راه این جادهه من یه جا پیاده شدم عکس بگیرم ..دستکشم افتاد:-2-36-: ....هرچی گشتم پیداش نکردم.:-2-42-:..
من و فرض کنین کنار این درختاhttp://up.98ia.com/images/fexghnzdwlumlhtnpk2.jpg :-2-38-:
بعد یه ساعت اینا داشتیم برمیگشتیم...من و مامانم پیاده:-2-43-: ...بابام جلوتر از ما با ماشین رفت:-2-31-:...
مامانم جلوتر از من
http://up.98ia.com/images/lqgmojed4wnnih1vyhk.jpg
بعد اون پیچه :-2-39-:...مامانم بدیو بدیو سمت من :-2-35-:....مامانم گفت یه سگ داره میاد با صاحبش نترسیا:-2-35-:(کی به کی میگفت؟!:-2-22-:)...
منم اروم اروم:-2-35-: میرفتم...عجب سگی بود از این سیاها:-2-28-: ...خیلی بزرگ:-2-35-: ...زبونش از این قرمزا:-2-35-:...
مامانم به صاحبش گفت ما میترسیم:-2-22-: ...نیارش این طرف جاده...مامانم ازش رد شد:-2-39-:...
من میخواستم رد شم از کنارش این سگ هی میومد سمت من.:-2-33-:..هی این صاحبش میکشیدش طرف خودش ..باز سگه میومد سمت من :-2-22-:...منم جیغ جیغو:-2-28-: ...(مامانم انگار نه انگار منم ادمم رفته بود:-2-39-:...)به اقاهه گفتم چرا نمیذاره من رد بشم:-2-09-: ...باز این سگ میومد سمت من:-2-22-:...منم برگشتم عقب:-2-39-: ...سگه میومد جلو:-2-22-:...بعد اقاهه گفت اها!این دستکش شماست لای دندونش:-2-18-: ...برا همین بوتو حس کرده:-2-43-: ..خودشو میکشه سمت شما.:-2-30-:..اقاهه ول کنم نبود میگفت بیا بگیر ازش دستکشتو:-2-37-:.....منم اینقد جیغ ویغ کردم..تا اقاهه سگ رو بغلش کرد( سگ به اون بزرگی)تا من رد شدم :-2-31-::-2-22-:...
.
.
.از ادمای حسود بدم میاد ....یه دوستی دارم اینقد قشنگ خودش حسادتش نشون میده...ولی خوب چی میتونم بهش بگم....
از ادمای دروغگو بدم میاد....!
1.48

p_f_p
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۳۰ قبل از ظهر
سلام صبح بخیر
امروز باید برم ثبت نام برای مدرسه و روپوش و این چیزا
حالا باید ساعت 9 مامانمو بیدار کنم
بچه ها من قراره عید فطر برم مشهد
مثل هرسال
مثل هر سال سفری مزخرف اخه حوصلم خیلی سر میره
فکر نکنین ک یه وقت ما از اون ادمای خیلی مذهبی هستیم ک هی میرن سفر زیارتی نه اصلا فقط به خاطر نذر بابام میریم
اخ جونم حالا امسال قراره دختر عمم هم بیاد
امسال گفتیم به جای هواپیما با قطار بریم حالا یک شنبه باید بریم ایستگاه راه اهن
فردا میخواهیم بریم تهران چون قطار ساری مشهد افتضاحه و اینجا سیمرغ نداره برای همین مجبوریم بریم تهران و البته دختر عمم هم تهرانه دنبال اونم باید بریم
وای خیلی زود گذشت خیلی 2 ماه تموم شد وای نه
سعی میکنم با نت داییم یا عموم بیام
ایام به شادی

ستاره ملک
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۴۶ قبل از ظهر
تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.
همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود.
مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد.
لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.
تنها می رفتم , می شنوی ؟ تنها .
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم.
آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند ,
در ها عبور غمناک مرا می جستند .
و من می رفتم , می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم .
ناگهان , تو از بیراهه ی لحظه ها , میان دو تاریکی , به من پیوستی.
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت :
همه ی تپش هایم از آن تو باد , چهره ی به شب پیوسته ! همه ی تپش هایم.
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گم شده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم ,
زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید .
خوشه ی فضا را فشردم ,
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.



میان ما سرگردانی بیابان هاست.
بی چراغی شب ها , بستر خاکی غربت ها , فراموشی آتش هاست.
میان ما (( هزار و یک شب )) جستجوهاست.


سلام.
دهوام نکنین اما خاطره ام همین شعر سهرابه.:-2-39-:
دیروز بلاخره با هم آشتی کردیم...من و دنیای غریب و لطیف شعرای سهراب...دیروز بعد مدتها با این شعر منو به خلوت سپید ذهن خودش برد...از دیروز تا الان چند بار این شعر رو خوندم؟نمی دونم!مثل یک ریاضی دانی که به یک جواب جدید رسیده...یا محققی که کشفی تازه کرده...هزار بار مرورش کردم...انگار می ترسیدم گم بشه...توی این مه غلیظی که دو سال بود روحم رو گرفته بود انگار..انگار واقعا داره اسمون صاف میشه...کم کم دیگه وقتش بود.داشتم خودم رو فراموش می کردم.
سلام!:-2-25-:

بعد نوشت:خوش به حالتون شبنم جون. :-2-39-: منم پیشی می خوام:-2-39-:...من کلا عاشق حیوونای ملوسم:-2-39-:...چندین تجربه نه چندان موفق هم در نگهداریشون داشتم.:-2-39-:برای همینم بعد اون مرگ وحشتناک لاک پشتم :-2-30-::-2-30-::-2-30-:به خودم قول دادم دیگه هیچ موجود زنده ای رو نیارم توی خونه!:-2-15-:بد حسیه.:-2-15-:خب آدم عذاب وجدان می گیره:-2-15-:....مسئولی پای اون حیوونی که از طبیعت گرفتیش آوردیش تو خونه:-2-15-:...یه زمانی دوتا جوجه فنچ برام آوردن با یه کبوتر.:-2-12-:نابغه ها کبوتر و اون فنچای کوشولو رو تو یه قفس گذاشته بودن!:-2-28-::-2-43-::-2-09-:نتیجه:وقتی خودم رسیدم خونه فقط یه جوجه فنچ کوشولوی یتیم تنها مونده گرسنه که نه بلد بود غذا بخوره و نه حتی بلد بود بهم فحش بده که اصلا چرا باید دور از ننه باباش تو قفس باشه رو تحویل گرفتم.:-2-15-:هنوزم غم چشمای کوچیکش که یادم میاد :-2-18-:...ولی بعدش زندگی شیرین شد!:-2-05-:بابام رفت یک جفت فنچ دیگه خرید.اونوقت آقا فنچه محترم این فنچه رو نون و آب داد و بزرگش کرد و بعدم باهاش عروسی کرد! :-2-20-:سلام گرگ:-2-02-::-2-02-::-2-02-::-2-22-:....آخی! :-2-06-:باورتون نمی شه اگه بگم بعد یه مدتی اونا یه فنچ کوچولو آوردن که بزرگ شد آقا از کار دراومد وشد آقای اون یکی فنچه که فکر می کردیم سرش بی کلاه مونده!:-2-19-::-2-06-:خوب عدالتی داره این مادر طبیعت ها!:mrgreen:ما که تو کفش موندیم!:-2-22-:بعد یه مدتی هم شیش تا دیگه که سه تا سه تا با هم عروسی کردن و ما هم براشون لونه ی مهر زدیم گوشه و کنارای قفس و رفتن سر خونه زندگی خودشون!:-2-04-::-2-32-:همه چیز خوب بود که یه روز یکی از این آقایون تازه داماد بی وفا از آب در اومد و تو یک فرصت مناسب زد به چاک!:-2-43-::-2-01-::-2-36-:یکی دو شبی عیال غمگینش گوشه قفس دپرس بود:-2-39-:...بعد...ای خدا!:-2-02-::-2-02-::-2-02-::-2-36-: دیدیم بعله!:-2-43-:کم کم داره جو قفس یه جورایی میشه!:-2-09-: بعضی از آقایون بی خبر شب رو نمی رن خونه خودشون!:-2-33-:هی خواستیم به روی خودمون نیاریم و ظن بد نبریم:-2-17-:...این چش سفیدا مگه گذاشتن!:-119-:کم کم زدن به تیپ و تار هم:-2-28-:!اونم روز روشن!:-119-:وای نمی دونین سر این یه خانم اضافی چه آشوب و دعوایی به پا شده بود!:-2-06-::-2-06-::-2-06-: (خوبه این شایعه:-2-42-: که دخترا زیادترن بر عکس نیستا:-2-28-:!) دیگه جدی جدی کار داشت از خیانت و طلاق به قتل می کشید!:-120-::-2-35-::-2-06-:بی بی فنچه بیچاره هم (همون جوجه فنچ تیره بخت که بزرگ شد و این ایل و تبار رو راه انداخت:-2-39-:) کاری جز گوشه قفس غصه خوردن نداشت.:-2-39-:انگاری با زبون بی زبونی بهم میگفت دیدی زندگیمو چشم زدن؟:-2-39-:دیدی آرامشم بر باد رفت؟:-2-39-:
هیچی دیگه...پر و پر زدنای اینا کم کم صدای آلرژی من رو هم دراورد.:-2-15-:مجبوری ردشون کردم.:-2-15-:دلم برای بی بی فنچه تنگ شده....:-2-03-::-2-03-::-2-03-:


بعدتر نوشت:
ها به جان خودش چقدرم خاطره ام فقط همون شعر سهراب شد :-2-22-:

mina1366120
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۱۸ قبل از ظهر
سلام صبح بخیر:-2-25-:
چه روز ابریه خوبی من عاشق هوای ابری و بارونیم ، دوست دارم برم بیرون قدم بزنم و با خدا جونم خلوت کنم یا با دوستم در مورد ارزو هام حرف بزنم
من 24سال و 5ماه شد:mrgreen:!!! بر خلاف دوستانی که فکر می کنن 23 سالگی سن ازدواجه باید بگم که محض رضای خدا از بین خیل عظیم دوستام فقط 2تاشون امسال ازدواج کردن که یکی 24 سالش شده بود و اون یکی 25!!!!!!!!!! پس غصه نخورین که اتفاقی نیوفتاده ، خودمونو عشق است:-2-16-:
دو شبه پشت هم خواب عروسی مامان بزرگمو می بینم میگن خواب عروسی بد میشه
حالا من دلم شور میزنه دعا میکنم طوریش نباشه :-2-30-:

Elnaz
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ قبل از ظهر
سلام:-2-04-::-2-25-::-2-04-:

خوبین خوشین:-15-:
میزند باران بَ شیشه:-2-04-::-65-::-2-04-:
بعد اون بارون دیشب کلی شارژ شدم بعد یه مدت درگیری فکری و کار و بیمارستان و بهشت زهراو اینا اینقده چسبید دیشب بارون اومد :-2-05-:
پنجره اتاق رو بعد سحر باز کردم چه هوایی شده خنک ولی نامرد ساعته نذاشت از این هواو خواب لذت ببرم خروس بی محل زنگ زد که یحنی بسه پاشو برو دم خونتون بازی کن:-2-42-:
پنج شنبه ها رو دوز دارممممم:-2-05-:ولی امشب رو دوز ندارم یعنی چی سریال عشق ممنوعه به جاهای خوب خوبش رسیده پنج شنبه باید بشه دیگه پخش نشه بره تا شنبه:-2-33-:من عخش ممنوعه میخوام:-2-36-:
عوضش میشینم منتالیستمو نگاه میکنم دلش بسوزه:-2-04-:
بهار ونیلو چی شد جوابا نیومد؟:-2-37-:
فرهاد:-2-36-:
سعید بلاخره مامانتو مشخص کن که چی هر روز مامی عوض میکنی:-70-:باباتم خیلی خوش اخلاقه:-9-:
پری تو هم زدی تو خط گروس:-113-:
احیا همه رو دعا کردم :-2-27-:
همه بچه های خاطره نویسی:-2-40-::-118-::-2-40-:
الهام ولیا خاطره هاتونو دوز دارم خواهران غریب:-2-14-:
پنج شنبه همگی بخیر و شادی:-36-:

bahooneh10
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ قبل از ظهر
به به چه عجب الی فشفشه خاطره در وکردی از خودت:-2-31-:

ما امروز اولین روز از سه سالگی مان را در نودوهشتی ها را جشن می گیریم...
در سکون و خلوت خودمان...:-2-09-:
به این جنگولک بازی ها عادت نداریم:-2-06-:
الان می خواین من رو ترور کنید؟؟؟:-2-06-:
درس می خوانیم مثل این بچه خرخون ها... اصلا تو مخ مان نمی رود... حالمان از هرچی مطلب تکراری است بهم می خورد...
حس یه بچه رفوزه رو داریم:-2-06-: ولی باز می خوانیم
- بهی کوفته نگرفته... بیا جواب اس ها رو بده... موگورم می کوشمتا...درصد خشانتم بالا رفته ها:-2-06-:
- پریس به خودت سخت نگیر... کم کم بدنت عادت می کنه به خستگی...خسته نباشی پهلوووون...
- نولو من نمی دونم چی شد که عاشقت شدم....
- شبی شبی تو هم بیا یه خاطره در وکن ببینم امروز جیره ت رو نرفتی...
- سعید:-2-40-:
- عاطفه گلم:-2-40-:
بقیه برو بچ خاطره نویس:-2-40-:

راستی زی زی گولو جون برای مامانت شب احیا ویژه دعا کردم...برای بقیه هم تا جایی که یادم بود دعا کردم... به قول لیلای خودمون... تا اومدم دعا کنم این تاپیک و بچه های سایت اومدند پیش چشمم...
انشااله که خدا هرچی رو که به صلاحمونه پیش رومون بزاره... با دعا بی دعا...
ها اما خاطره...قسمت شخصی خاطره:-2-40-:
امروز تولد جوجوئه...اماده باش نظامی تو خونه است... داریم همه کارا رو می کنیم که شب بترکونیم...
خودش می گه تولد اخ جوووووووووووونه
قلبونش بله خاله... جیجرمه:-2-40-:
بهدا نوشت:
الی چه مهنی می ده پای من چلاخ شده تو اسم عخش ممنوعه رو اینجا می اری...نمی گی منم مثل پریسا اغلاده گده یاته می شم:-2-30-:رنگارنگ می شود این پست:-2-06-:
تصور کن حتی تصور کردنش سخته تو رفتی جمع کردی :-2-06-:ای جان گریه نکن برات سی دیشو میخره ددیت:-2-27-:
الی حیا کن... حیا کن از این فیلما که صور قبیحه داره نبین... ببین چند بار دارم می گم بداموزی داره ها...:-2-06-:
الی عاشختم... یه عخش ممنوعه...سی دی می دی رو ولش:-2-06-:
کوفتتتتتتتتته:-2-06-:


هی وای من مامان:-2-29-:
:-24-:نعیمه اون روز این صدا گویاهه هست تو ماهنامه دادم مامی گوش کرده به تو رسید گفت این نعیمس:-24-:

یعنی تو من رو دوست نداری؟ واقعا؟؟؟ یعنی تو می تونی منو دوس نداشته باشی؟؟؟
ای جان:-2-20-:... مامانت رو هم عشخه:-2-04-:
الی الان این شکلی شدی نه؟؟؟:-2-19-::-2-02-::-2-06-:
می بینی مامانت هم استعداد من رو کشف کرده.. دیدی بین اون همه صدا چقدر صدای من روان بود؟؟؟:-120-::-4-:
عاطی که اینجا رو نمیخونه راحت باشم:-2-27-:
چرا منم دوسمت میدارم :-2-14-:
دقیقاااا:-2-06-:صابون نزن لیلاو مینا رو هم تشخیص داد:-2-06-:
اما یه عاطی دیگه اینجا رو می خونه ما هم به همین جهت بیشتر شیطونی می کنیم:-2-06-:
وای الی... عشخ ممنوعه ی من:mrgreen:
ها یعنی ما باید الان کارمون از حموم هم گذشته باشه...
ایول داره مامی ت ها... ماشااله...:-2-40-:

Zanessa
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۲۵ بعد از ظهر
دیروز برفتم مدرسه...روز آخر کلاس بود...هر دو تا کلاسو باهم میکس کرده بودن :-2-08-:اما....چشمتان روز بد نبیند که در بدو ورود به کلاس یک موجود خوشگل مامانی به اسم ملخ به جمع مان اضافه شده بودن :-2-28-: البته اینجانب کلا مشکی با هیچ گونه موجود زنده (البته آدمیزاد جزو استثناهاست ) از نوع درنده ، جهنده ، خزنده،خورنده ، خواننده و غیره ندارم آذین (دوستمان هستند.آذین نودهشتیا ، نودهشتیا آذین :-2-22-:) نیز مکشل خاصی ندارد با هیچی جز مللللخخخخ :-2-35-: خلاصه اینکه در تمام طول کلاس آذین دست منو گرفته بود این شکلی بود هی هم این معلم قند و عسل چشم غره میرفت میگفت با بغل دستیاتون صحبت نکنین :-109-::-42-: ما هم که عین خیالمون نبود :-4-:
بعد از کلاس گفتیم خوب با اتوبوس بریم زودتر برسیم رفتیم ایستگاه دیدیم بعله کل منطقه رو دانش آموزان گرانقدر فرزانگان ساپورت میکنن :-2-17-: نتیجه ش این بود که باید با چادر سوار اتوبوس میشدیم :-2-29-: ما 54تام که در حالت عادی راه میریم میخوریم زمین حالا حساب کنین چادرم سرمون بود... دیگه کار به جایی رسید که یه خانومه از پشت سر گفت بلد نیستین سرتون نکنین دیگه:-2-36-: میخواستم بگم چشم میایم پیش شما یاد میگیرم بعد دیدم زشته من آبرو دارم جلوی در و دیوار اتوبوس :-2-14-:
بالاخره با بدبختی رسیدیم خونه سحر زنگ زد:
ــ الووو
+ سلام.سمن آذین گفت ساعت 2 بریم خونشون .
ــ هان؟
+ خداحافظ
خب من یه چرت بخوابم 1 ساعت حمامم باید برم1 ساعت طول میکشه بعد نیم ساعتم لباس بپوشم آهان آهنگا رو بریزم واسه آذین بعد دفترمو بردارم بدم به مهدیه همین بسه دیگه.. حالا ساعت چنده؟12:30:-2-28-:
تا به جای 1 ساعت نیم ساعت تا 12:45 خوابیدم بعد رفتم حمام شد ساعت 1 بعدش لباس پوشیدم شد 1:20 بعد نشستم پای کامیپوتر تا 2:10:-2-11-:نه آهنگ ریختم نه فیلم بردم نه دفتر:-65-:
رفتیم اونجا پروژه اجرا کردیم که مهدیه که جایگزینی قبول شه چه بلایی سر محتویات زبان بیاره بعد مهدیه برفت خونشون ساعت 7:30 بود دیگه من و آذین ولو شدیم پفک خوردیم ، آلو خوردیم ، نوشابه خوردیم ، اب خوردیم و Long Weekend دیدیم:-65-:اگه یکی دیده به روی خودش نیاره :-4-:
خلاصه ساعت 9 زنگ زدیم باباهه آمد نبالمون قرار شد آذین فردا بیاد خونه ی ما :-21-: که اونم ساعت 7:30 SMSداد عصر باید بریم لباس ببینیم واسه ی بله برون دختر خاله م ضد حال میشه :-22-:
بعد از یه هفته یه خاطره ی درست نوشتم :-2-37-:
+ نمیخوام فکر کنم...به تو...به خودم...به گذشته..به خاطره ها...اصلا نمیخوام فکر کنم... واسه همینه که فرار میکنم...فَــ ــــر ااا ررر !
دیگه هیچ حسی ندارم...نه به خودم نه به تو نه بودنت نه به رفتنت نه به گذشته نه به آینده حتی دیگه نگرانتم نیستم...کلا کارو کاسبی احساسی که ربط خاصی به جنابعالی رو داشته باشه تخته کردم !
+ افسانه بگفت برو با وحید بحرف اینا رو بگو میگم خوب چرا خودت نمیگی میگه چون منصرفم میکنه منم گفتم هی خاک بر سرت !:-29-:
+ Ms.L ... فکر کنم سکوت کنم بهتره ...
+Ms.R ...هممم دیروز اصلا باهاش حرف نزدم...
+ قبض تلفنو ندادم صبح مامانه دعوا که یه ماهه بهت گفتم بده چرا ندادی دو دقیقه میخوای 4 تا عدد وارد کنی تو اون کامپیوتر کوفتی ... منم این شکلی :-22-: خب یادم رفت .... :-22-:
+باز این دختره فکر قرص به سرش زد ! دیگه نمیدونم چه جوری منصرفش کنم...اه !دیگه توانشو ندارم ...
+ Just f/*ck the universe...
+ باید وانمود کنم خوبم....
+ سمنو مرگ !
+ "همه چی آرومه و خوب داره پیش میره " خب من که جزو همه چی نیستم من هیچیم!
+ خسته شدم از این نگاهات ... چرا انقدر مشکوکی هان ؟
+ لعنت به من ! به تو ! به زندگی ! لعنت به همه چی !
+ از اول نباید میذاشتم اینقدر وابسته بشم...درست مثل خودت که به هیچی وابسته نمیشی...
سمن
نمیدونم چندم شهریور هزار سیصد و نود
ساعت 12:23

nemesis
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۵۹ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی:-2-25-: ( این شکلکه واسه سلام دست تکون میده یا خداحافظ؟ هر دو؟ هیچکدام؟ )

امروز اداره رو دو در کردم و موندم تو خونه. دوستمم اومد پیشم و بسیار بسیار خوش گذشت. :-2-16-:
خاطره نداشتم ولی مال سمن و که خوندم یاد خاطرات کودکی افتادم.

وقتی من کلاس دوم سوم اینا بودم. بغل بلوکامون یه فضای خاکی بزرگی بود که ر از انواع گل های وحشی و علف های هرز بود.
یه بازی که می کردیم این بود که می رفتیم و ملخ جمع می کردیم. :-2-08-: در اندازه و رنگ های مختلف.
انقدر حال می داد وقتی یه ملخ و نشون می کردی و دنبالش می دویدی بعد وقتی می نشست دستت و می انداختی روش و می گرفتیش. :-2-16-: من فقط از ملخ سیگاری می ترسیدم. همون ملخ ها که دراز و سفید می شن. ( نمی دونم شما بهشون چی می گین.) اینا رو می گرفتیم بعد یه چوب می دادیم دستش اینم قشنگ چوب و میذاشت تو دهنش. واسه همین می گفتیم سیگاری :-2-22-:
بعد من از این آخوندک ها هم فجیع می ترسم. http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/2/22/Praying_mantis_india.jpg/250px-Praying_mantis_india.jpg

حالا از ملخ می گفتم. این ملخ ها رو از روی رنگ بالهاشون می گرفتیم. بالهای آبی و قرمز و زرد و اینا داشتن ما هم می گفتیم مثلا همه بال آبی بگیرن. می ریختیم بین علف ها دنبال ملخ :-2-22-: یادش بخیر :-2-41-:

چند روز پیش اتفاقا یه ملخ روی مبل دیدم. نمی دونم طبقه چهار اونم توی آپارتمان چیکار می کرد.
مامان گفت بیا برو بگیرش ماهم یاد کودکی کردیم و گرفتیمش. بعد بردم لبه بالکن. خودش پرید . دیدم بالهاش قرمز بود. :-2-31-:

خاطره مون چقد ملخی شد :-2-22-: بچگی مون خیلی باحال بود. برخلاف بچه های الان.

روز همگی خوش :-2-40-:

.arsana.
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۲۴ بعد از ظهر
میزان تأدیب کودک و موارد تأدیب کودک در روایات:-2-38-:
ما همچنان داریم در نت تحقیق میکنیم:-78-::-4-:
مامان ببخشید تحقیقت انقدر طولانی شده:-2-22-:
امروز قراره بریم شمال:-2-16-: دو ماهه از خونه بیرون نیومدم. الان انقده خوشحالم میخوام جیغ بزنم :-2-16-::-2-05-::-34-::-36-::-25-::-105-::-5-:
کنکور نامرد نالوتی ته قوطی :-62-:

جدیدا موهای آبجی کوچول رو برس می کشم و می بندم یا میبافم.:-2-41-:انقده حال میده :-2-31-:واسه تلافی اذیتاش هم همچینی موهاشو میکشم جیغش درمیاد:-16-:

شارژر لپ تاپو هر وقت میخوام وصل کنم یاد دو سال پیش می افتم .قشنگ این سیم روش آب شده بود داشت جرقه میزد اونم روی تختم. یعنی خدا بهم رحم کرد بلافاصله از دو شاخ کشیدمش .البت تا چندین ثانیه هنگیده بودم :-2-37-:


آخ جونممممم شهریور اومد:-2-16-::-2-16-:تا امروز حسش نکرده بودم :-120-:
لی لی تو هم شهریوری هستی؟:-2-32-: تولدت مبارک :-2-05-::-36-::-53-::-34-::-41-::-6-::-2-04-:
خدایی دقت کنین من فقط یه جنبه ی شهریور رو میگم:-2-38-:اسمشو ببینین چقدر بین ماه های دیگه قشنگه
شـهــریور :-5-:
یعنی شهی جون بیا دم ریور :-2-22-: جان خودم:-2-38-:

چیز جالب انگیز اینه که من و مامانم متولد یه روزیم از یه ماه با اختلاف 20 سال :-2-31-:

بابام و هلنا هم متولد یه ماه دیگه ان از دو روز مختلف یکیشون 6 و اون یکی هم 28 :-2-27-:

یعنی بابای من هر سال شهریور ورشکست میشه :-10-::-24-:آخی بابایی:-2-06-:

چالوس منتظرم باش :-19-: الان میام به دیدنت میخوام بازم ببینمت:-64-: چند روزه که ندیدمت چند روزه که ندیدمت :-105-:کی خونده بود؟:-39-: فکر کنم فتانه :-23-:

روزتون آفتابی ایشالا یه بارونم بزنه بشه رنگین کمونی:-26-::-4-:

:-2-10-:

miss.no1.2004
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۵۸ بعد از ظهر
این خاطره مال دوشنبه همین هفته ساعت هشت ربع کم صبحه :

تا حالا صدای مردن کسی رو شنیدین ؟! من شنیدم !!
صبح اول وقت بود و طبق معمول من بیکار نشسته بودم پای اینترنت و تو سایت داشتم مطالب رو چک میکردم ساعت هشت ربع کم بود . سمت چپ خونمون به فاصله یه در که در راه پله است در بعدی در یه مغازه تعمیر ماشینه . دم سحر از بیرون اومدم . حدودا ساعت 5 صبح بود . تعمیرگاه باز بود و صاحب اون مشغول کار .
مدتی بود شبها تا صبح در تعمیرگاه باز بود و صاحب اون شب تا صبح کار میکرد . نمیدونم از گرمای هوای روز بود ؟ به خاطر رطوبت این روزای شرجی بود یا به خاطر ماه رمضون که شبها تا صبح میموند سر کار . قیافه اش با اینکه همسایه بود ، ولی چون من دقت نمیکردم یادم نمونده . ولی چراغ روشن تعمیرگاهش تو نظرمه .میگن خیلی جوون بود و چند تا بچه قد و نیم قد داره . نشسته بودم پای اینترنت تو سایت که اتفاقا همون موقع مطلبی از بچه ها درمورد کمک به هم نوع و مردم سومالی رو داشتم میخوندم و حرصم میگرفت که ما دور و اطراف خودمون به راحتی میگذریم و چرا تو فکر هم وطنای فقیر خودمون و اونای که دست کمک بهمون دراز میکنن محل نمیذاریم ولی حالا با عکس یه زن از سومالی اشکمون در میاد . همون موقع سه یا چهار ضربه شدید تو دیوار خورد . دقیقا مثل ضربه پتک به دیوار . خیلی عصبانی شدم ، ساعت رو نگاه کردم و تو دلم چند تا لیچار بار کردم که آدم درست حسابی اگه کار ساختمونی داری یا تعمیر ماشین بذار واسه یه ساعت دیگه نه الان که اکثرا خوابن بعد بی تفاوت به ادامه کارم مشغول شدم . ساعت ده و نیم بود که شوهرم اومد خونه . گفت میدونی چی شده ؟ گفتم چی ؟ گفت این همسایه که تعمیر گاه داشته صبح شاگردش اومده دیده مرده و جنازه اشو با داداشات از تو تعمیرگاه کشیدن بیرون . دلم سوخت واسه اش .
شوهرم رفت بیرون و من تنها نشسته بودم . رفتم تو فکر نکنه این سه چهار ضربه ای که خورد تو دیوار از طرف اون بوده ؟ نکنه داشته جون میداده و تنها راه نجاتش این بوده که از کسی کمک بخواد و چون میدونسته دیوار مغازه اش به دیوار خونه وصله فکر کرده شاید کسی بیاد کمکش ؟ عذاب وجدان گرفتم و خیلی تو فکر رفتم . شوهرم که برگشت خونه ازش پرس و جو کردم . گفت نه بابا فکر نکنم تازه بین ما یه در دیگه هست . گفتم نه اون دره فقط یه راه پله است دیوارش با ما مشاعه . بعد از ظهر که داداشم اومد ازش سوال کردم . گفت تا ساعت هفت و نیم پیش من بود و سالم . جنازه اش که بر اثر برق گرفتگی تو مغازه اش پیدا شده کنار همون دیوار ته مغازه افتاده بود . و من فهمیدم این صدای مرگ بوده که درست دیوار به دیوار خونه من ضربه هاشو میشنیدم و بیخیال نشسته بودم پای کامپیوتر . شاید اگه من بهش میرسیدم بازم میمرد چون برق گرفتگی اونو محکم به دیوار میکوبوند ولی بازم وجدانم معذبه اگه من به این صدا واکنش نشون میدادم شاید نمیمرد .
ما باید بشینیم و برای کمک به مردم غزه و فلسطین و سومالی گریه کنیم درحالیکه صدای مرگ مرد جوون و زن و بچه دار دیوار به دیوار خونت شنیده میشه و تو هنوز بیخیال نشستی پای کامپیوتر

Mina
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۴۰ بعد از ظهر
ماه رمضونا، من اصلا حوصله حموم رفتن ندارم...شبا که نمیتونم برم..روزا هم که زبون ِ روزه ...حوصله شو ندارم...ولی خوب باید میرفتم:-2-30-:چون اصولا حوصله لباس سرچ کردن رو هم ندارم...یه تی شرتی که تازه گرفته بودم و گوشه اتاق بود...به دستم خورد..اونو برداشتم و تو کمداولین چیزی که به چشمم خورد و دستم رفت روش...شوار جین ِ مشکی:-2-27-:...و 5مین طول نکشید که اومدم بیرون..آب که بخار میکنه ...انگار خفه میشم!

مامان اونوقت خونه نبود...20مین بعد اومده....تا منو با شلوار جین دید! دادش رفت هوا....
میناااااااااااا شلوار دیگه نداری؟
مامان بخدا حال نداشتم اصلا دنبال ِ لباس بگیرم!
خیلی دور بود؟!
آره...

یه پوووفی کشید و رفت...
و منم نشستم پا پی سی تا خود ِافطار:-2-27-:
افطارم..داداش اینا مهمون بودن...:-2-37-:...مامان کلی تدارک دیده بود..انگار غریبه ن:-2-28-:...زن داداش از 6اومده بود وتا افطار 2قسمت از قلب یخی رو دیدیم...
آی بدم میاد از این فیلم
تا میام یه چیزیشو پیدا کنم و بفهمم....باز میریزن به هم همه چیزو:-2-36-:...مامان سوپ گذاشته بود..
منم اصولا تو سوپ مرغ باشه، اصلا باهاش میونه ای ندارم! از دو روز پیش آش دوغ مونده بود...منم که عاشقش:-2-35-:....یخ ِیخ از یخچال در آوردم آوردم گذاشتم جلوم....
مامان یه نیگا به من انداخت..یه نیگا به کاسه....
منم که انگار نه انگار:-2-37-:
مینا؟
هان؟:-2-37-:
گرمش کردی؟

موندم با زبون ِروزه چی بگم....راستش رو..:-2-37-:
نه مامان!
خاک تو سرت...معده ات پدرش در میاد...
خو مامان چیکارکنم...دلم میخواد:-2-30-:

خواس یه حرفی بزنه که ملاحضه بابا و داداشوکرد...ولی من که فهمیدم:-2-06-:

خوردم و سردیش انقدر چسبید:-2-39-:الانم دلم موخواد:-2-39-:

5کیلومتر تا بهشت تموم شد..اومدم نشستم سر ِ مرغهای ِمهاجم....زن داداشم اومد..دو مرحله اون لازی میکرد دو مرحله من:-2-06-:آخر سرم نتونستیم از مرحله 8بیاییم بیرون:-2-43-:
تیک عصبی گرفتم سر ِاین بازی:-2-43-:
ولی آی حال میده..صداشو که میدم بالا و هی بمب میندازم:-2-06-:

بعدشم کوثر اومد... اعصاب تیلیت کرد فقط!:-2-43-:

تا سحرم پای ِ پی سی بودم..
اصلا کار ِ خاصی نکردم...

سحرم مامان شلوار و تنم دید آمپرش زد بالا:-2-06-:
نماز خوندیم..خواستیم بریم بخوابیم..دادش رفت هوا..مینا با اون شلوار نمی خوابیا:-2-33-:
منم مظلوم: چشم مامان:-2-06-:
پریدم تو اتاق، اولین چیزی که به چشمم خورد برداشتم:-2-06-:شلوارک لی آبی :-2-06-:
عوضش کردم..کافی بود مامان بببینه:-2-06-:زودی رفتم زیر ِ لحاف...
تا 10 خوب خواب بودم...10.30 با صدا یِ کوثر و مامانش بیدار شدم که داشتن تو اتاق دنبال ِ نمیدونم چی میگشتن:-2-28-:...رفتن بیرون..خوابم برد تا 1.20 که هی لفتش دادم که شد 2:-2-08-:

الانم شدید گشنه مه:-2-39-:



یادتونه اون مجسمه ی ِپسر و دختر موتوری؟:-2-08-:کوثر دیده تش..برداشته...میگه مال کیه..میگم مال ِدوستم...امروز میاد میگیره..بیچاره بغض کرد گذاشت سر ِجاش:-2-35-:....دو سه روز بعدش اومده..بازم دیده...میگه دوستت نیومد؟:-2-37-:خودش داده بهت؟:-2-37-:میاد میبرتش؟:-2-37-:گفتم آره فردا میاد... دیشب که اومد پاشدم قایمش کردم:-2-08-:چند روز پیشم محسن اومده بود...بد سرش وول میزد:-2-28-:گفتم واسه خودم نیست..واسه دوستمه:-2-28-:راشو کشید و رفت:-2-28-:
دیدین شیطان رو تو سقوط یک فرشته؟:-2-22-:چه بد شکل بود:-2-22-:صداش ولی خیلی باحاله:-2-14-:ما دوستش داریم صداش رو:-2-14-:گاهی وقتا هم که ترسناک میشه..واقعا ترسناک میشه:-2-35-:
یه چیزی:-2-37-:؟ مگه شیطان فرشته نبود؟:-2-37-:پس حتما خوشگله دیگه؟:-2-35-::-2-28-::-2-27-:نه؟:-2-08-:کی میدونه؟:-2-08-:



بعدا نوشت:

یکی خصوصی زده سپیده دوست شماست؟اونموقع 14یا 15سالش بود..الان ماشالا واسه خودش خانم شده 19سالشه:-2-39-:من داستان و از تو وبلاگش خوندم:-2-39-:
منظورش اون داستان ِافسونگر که در مورد ِ اریان بود ، بود ، یاد ِ سپیده افتادم:-2-39-:دلم خیلی براش تنگ شده:-2-15-:خیلی وقته ازش خبری ندارم....مسنجر هم آن نمیشه:-2-39-:

من این عکس علی رو اصلش و میخوام خوب:-2-30-:
http://s2.picofile.com/file/7123952254/270726_251114861570900_100000171658373_1234361_141 5240_n.jpg

اینو دنیا درست کرد ِ واسه علی...اند ِخنده ست:-2-22-:
http://s2.picofile.com/file/7123952468/284828_1695091516631_1818122016_1081916_6598759_n. jpg

alizee
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۱۲ بعد از ظهر
سللووم :-37-:

امروز خیلی زود پاشودم :-37-: 12.30 :-37-: اصلا" بهم نچسبید . :-37-: هنوزم خوابم میاد :-37-: ولی هرکاری کردم خوابم نبرد :-37-:

نمی دونم امروز چرا انقد گشنم شده :-17-: تازه ساعت 3 حالا کوووووووووووووووووووووووو و تا افطــــــــــــــــــــــ ـار :-17-:

دیروز گلوم درد می کرد امروز رسیده به گوشم :-2-34-:

حوصلم سریده :-2-36-:ولی حوصله هیچ کاری رو ندارم :-2-36-:دیشب انقده حرف کتاب زدیم دلم کتاب خواست :-2-39-:خواستم برم شهر کتاب ، کتاب بخرم ولی با کودوم حال :-2-15-: از دیشب دوتا دست بند بافتم ولی دیگه گردنمان به کل سرویس شد ! نخمم تموم شد می خواستم برم نخم بخرم ولی خوب با کودوم حال :-2-15-:

دیشب تفلد بود . ولی من کیک نخوردم :-2-34-:خیلیم خوشمزه به نظر می رسید ! مامانم فک می کرد من چون رژیمم نمی خورم :-2-35-: مام اعتراضی نکردیم به این نظریه گفتیم بزاریم دلشون خوش باشه من سفت و سخت رژیم رعایت می کنم :-2-32-:ولی آدم خودشو که نمی تونه گول بزنه ! گلوم درد می کرد وگرنه حتما" می خوردم :-2-37-:
دلم بازی جدید می خواد . خواستم برم بخرم . دلم برای مغازه داره تنگیده خیلی وقته نرفتم چیزی بخرم . جا برادری خیلی ...:-2-35-:
ولی اینا مهم نیست مهم اینکه که حال ندارم تا اونجام برم :-2-15-:
خسته شدم از بس sims بازی کردم . به قول مامانم بی هدف ترین بازی !:-2-28-:واقعا" آخرش چی می شه ؟ :-2-28-: فهمیدید به منم بگین :-2-28-:

خیلی چرت و پرت گفتم می دونم :-2-27-: دیگه اینا همش اثرات بی کاریه ! :-2-43-:

من برم بخوابم فک کنم تنها کاریه که حال انجام دادنشو دارم

فعلا" :-2-13-:

REMIX
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۲۳ بعد از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
امروز 65 تیر ماه برابر با 3 شهریور 1390:-2-22-:

ای حافظ شیرازی ...لطف کن و نگو رازی :-2-41-:: دیروز حالمان بسی خوب و بهاری بود :-69-:در حد سواحل آرام مدیترانه:-48-:.در کل هوای حوصلمان آفتابی بود:-16-: . همه چی به چشممون خوب میومد:-113-: ، دنیا یه رنگ قشنگی داشت که نگو:-36-: . یهو زد به سرم که در مورد حال خوشم از این جناب حافظ یه سوالی بکنم :-77-:. پایین همین صفحه هست این فال حافظ رفتم و نیت کردمو فال گرفتم .آقا نمی دونم حافظ ازدنده اتومات از خواب بلند شده بود :-37-:، با زنش دعواش شده بود :-2-36-:،چی بود که خلاصه یه جوابی بهمون داد :-62-:و به عبارت دیگه با جوابش یه جورایی مثل شهاب سنگ درست اومد وسط حال خوشمون :-2-36-:و ما رو از سواحل مدیترانه:-16-: برد توی کویر لوت:-18-: .معنیه فال بطور کلی این میشد که پاشو کاسه کوزه رو جمع کن و فکر نون باش که خربزه آبه:-2-42-: در یه لحظه هوای حوصلمان ابری شد :-2-34-:. .بعد از اون به این نتیجه رسیدم که هر وقت حافظ احوالات روانیش زیاد جالب نیست:-45-: سعی کنم کارمو حتی الامکان با یه شاعر دیگه و در صورت نبود شاعرِ قابل اطمینان با همون مجموعه شعرهای کودکانه راه بندازم :-2-41-:.

من ...الان ...احساسم : الان دچار احساسات ضد و نقیض شدم یعنی یه دقیقه همه چی آرومه من چقدر ......:-2-16-:بعد که یاد فال حافظ میفتم :-2-29-:حالم عوض میشه، حرف تو که باشه ......:-2-03-:تا من باشم دیگه سراغ فال حافظ و فال کبریت سوخته و فال تفاله چایی .....نرم :-2-28-:.

آموزش یک اصطلاح :

همش میزنن یه جا (18+): این اصطلاح کاربرد زیادی داره گفتم براتون بذارم شاید به کارتون بیاد . اول براتون میگم که از کجا اومده. فکر کنم اغلبتون سری فیلمای صمد رو که قبل از انقلاب ساخته شده دیدید. تو یکی از فیلما یه معتادی بود:-37-: که هر وقت مردم دعوا می کردن و کتکاری میکردن:-2-09-: اینم کتک میخورد ولی هر کسی می خواست اینو بزنه(با عرض معذرت از برادرای خاطره نویس:-9-: ) با لقد یا همون لگد میزد یه جای این ننه مرده:-2-19-: (کجاش بماند:-2-01-: ) اینم که کتک خورش مَلَس بود و فقط هم از یه ناحیه مورد عنایت دیگران قرار می گرفت :-2-30-:وقتی حالش یه کم جا میومد و می خواست زحمت بخودش بده و اعتراض کنه تهِ تهِ اعتراضش این بود که می گفت : همش میزنن یه جا (لطفا با لحن یک معتاد خوانده شود پیشا پیش از همکاریتون کمال تشکر را دارم :-9-:) واین شد یه اصطلاح برای کل فامیل ، حالا هر کسی کار تکراری می کنه یا حرف تکراری میزنه میگن فلانی همش میزنه یه جا .

برای درک بهتر اصطلاح یک مثال میزنیم : دیشب در پی بالا و پایین رفتن از پله های سایت:-2-27-: به یه تاپیک برخوردم که فکر کنم از اول تابستون تا حالا این مطلبو چهار بار از چهار نفر دیدم:-2-43-: و این دقیقا مصداق همین اصطلاح هست :-2-28-:. حالا مدیر محترم اون بخش میتونه وارد تاپیک شده و محترمانه بنویسه که کاربر محترم شما همش میزنی یه جا . قفل /حذف:-2-36-: .

**یعنی الان هیچ جای خاطرم به هیچ جای دیگه اش ربط نداشت از کره شمالی شروع کردم و توی آمریکای جنوبی فرود اومدم :-2-22-:. دیگه اینبار واقعا امیدوارم سر درآورده باشید.:-2-22-:

الناز عسیسم : ممنون از لطفت خوشمل خانوم :-2-40-:. اصطلاح خواهران غریبت خیلی برام جالب بود :-2-06-:.دلم برات تنگ شده بودخانومی .. خوشحالم که امروز خاطره نوشتی :-2-16-:. می بوسمت هزارتا،:-11-: دوستت دارم یه دنیا:-8-: .

بقیه خاطره نویسا عزیز :-53-::-53-::-53-:.
آخر هفتۀ خوبی داشته باشید .:-53-::-53-:
روز خوش :-53-:
الهام .

مهراساجون
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۴۹ بعد از ظهر
سلام بچه ها جووووووونم....:-2-25-:چطورید؟!..امیدوارم حالتون عالی باشه!!:-2-40-:

فک کنم یه دو روزی خاطره ننوشتم!:-2-38-:

خب از کجا بگم؟!
.
.
.
اهان...از امروز صبح که گند شروعید!!:-2-27-::-2-28-:
امروز امتحان فیزیک داشتم...(هنوز هم به مدرسه میروم..چقدر واقعا عمق بدبختیه من واضخه!!)یعنی نمیدونم چطوری بگم..تا حدی که امکان داشت گند زدم!:-2-30-::-2-22-:(خودم موندم بخندم یا گریه کنم!!:-2-15-:...اخه کجاش خنده داره؟!:-2-36-::-2-43-::-2-09-:)
امروز صبح که برا سحر بیدار شدم..موقع نماز..از بس بغض داشتم گلوم درد میومد...موقع نماز اشکام همینطوری میریختن...دیگه عینکم تار شده بود...نمیتونستم ببینم!:-2-15-:الان دلیلشو بهتون بگم میگین چقد.......!!
میدونین چرا؟!....اخه تو تابستونم ولمون میکنن:-2-30-:این الان دهمین دفعست که دارم میگم..فک نکنین غر غرو هستما:-2-35-:اما باور کنین وقتی میبینم همسنای ودم تو خونشون نشستن..اونوقت ما باید سه ساعت راه بیفتیم بریم مدرسه..درس بخونیم....بشینیم عینهو خر بدرسیمو امتحان بدیم..حرصم در میاد:-2-30-:اخه چرا..چرا دست از سرمون بر نمیدارن!:-2-30-:
بعدشم رفتم یه یک ربع فیزیک خوندم!
سر جلسه امتحان وقتی به سوال اخر رسیدم...دیه حوصله نداشتم به سوالایی که حلشون نکردم نیگا کنم..اعصابم داشت خورد میشد در حد لالیگا:-2-36-:
2 نمره ننوشتم..یه چند نمرم شاید غلط باشه...کلا فک کنم یه 14 ...15 بشم!:-2-35-::-2-15-::-2-30-:

بعدشم که امدیم خونه...
اومدم نت.....بعدش مامی گرامی صدایمان زد و رفتیم به کمک او....و دوباره به ایجا برگشتیم..
میدونین چیه؟!:-2-28-:بعضی وقتا دلم میخواد یوزرمو ببندم..از دست بعی از این بچه ها...واقعا دیه دارن کلافم میکنن...اه:-2-42-:این چه وضعشه...هی هرچی هیچی نمیگم!!
همه دارن بهم بد میکن...خسته شد از اینجا..از خودم..از درس...از مدرسه..از همه چیییییییی:-2-36-::-2-30-:
اخه مگه تحمل ادم تا چه حده؟!:-2-30-:
بازم با این حال بخاطر بعضی از دوستای گلم میام اینجا:-2-39-::-2-40-:

دوستون دارم بچ ها..
مواظب خودون باشید...
روزه هاتونم قبول درگاه حق:-2-40-:
روز خوش.....
90/6/3........................

saadegi.n
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۲۰ بعد از ظهر
my heart is broken and i can't stop crying. every body asks what's wrong with me but no one can understand i did wrong to myself and it was so bad. I even cannot talk about it to anyone. hard to say, no impossible to say. I just wish not to do that again, feel so bad so wrong so guilty so depressed so humiliated, no one can understand what happeed to me, it has so hard hearing that person saying those word, i felt trapped i felt being set up. So, awful . my soul is crashd badly, it is wounded. i wish i wouldn't have done that. it was my bad. i wish to be forgiven. I am tired of all these, tired of being stupid, being bone head. Lord please help me.

با تمام این احساسای بدی که دارم نمی دونم چرا انقد بی خیالم. با اینکه از خودم بدم میاد با اینکه می دونم کاری که کردم خیلی بد بود و اونجوری که بهم گفت خیلی بد بود و بهم بر خورد اما بی حسم حس غصه خوردن هم ندارم سعی می کنم گریه
نکنم اما نمی شه. فال حافظ گرفتم نمی دونم چی می شه .

http://www.forum.98ia.com/hafez/images/fals/133.gif

elnaz 90
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۲۲ بعد از ظهر
امروز چندشنبه س؟ آهان پنجشنبه ساعت 16.15
سلام:-2-25-:
مغزم هنگ کرده خوابم میاد امروز 3 ساعت خوابیدم همش:-37-: چقدر مزخرفه آدم شب نخوابه ها این خوابه روز اصلا" مزه نمیده:-2-43-:ماه رمضون تموم شه ما دوباره ساعت خوابمون برگرده سرجاش:-37-:
بعد از سحر نشستم نوتوریکارو خوندم اول گفتم یکم بخونم تا خوابم بگیره اما دیه دلم نیومد ولش کنم تا 11 خوندم تموم شد بعدش تازه داشت خوابم می برد داییم زنگ زد:-2-43-: یعنیا اون لحظه تا تونستم به خودم و تلفونو عالم آدم فحش دادم چشمام باز نمیشد:-2-09-: باز تا خوبم ببره شد 12 ساعت یه رب به 3 پاشدم این 3ریال شبکه 1 ببینم حیفه خوابم اون یه ذررو خوب نمی دیدم:-2-36-:الان اصلا" چشمام باز نمیشه کلیم کار دارم همه کارای این 2 3 روز تلنبار شده رو هم از وقتی کلاسام شروع شده به هیچ کاری نمی رسم تا ظهر که خوابم بعدم پامیشم می رم کلاس تا دم افطار می رسم خونه بعد افطارم که دیگه آدم حوصله هیچ کاریو نداره:-2-15-:
نزدیک خونمون کیش دوباره یه شعبه زده یکم بالاتر از اون قبلیه از ترم دیگه می خوام برم اونجا اگه بشه:-2-41-: چون تازه تاسیسه بیشتره لولارو نداره:-119-: اینجایی که میرم همش تو راهم پدرم در اومد:-2-43-: این ترمو اصلا" دوست ندارم استادش خوب نیست ساعتش بده کلاسش بده تعدادمونم زیاده فقط دعا می کنم زود تموم شه :-2-28-:

راستی چرا جوابای کنکور نمیاد خو:-2-43-:پارسال این موقع اومده بود
خوابم میادددددددد:-2-33-:
فعلا"

mrym_98
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۳۲ بعد از ظهر
ين روزا خيلي کسل و بي حالم.مني که يه مين از پشت پي سي بلند نميشدم ديگه سراغي ازش نميگيرم!نميدونم چم شده،مشکل خاصي هم ندارم که بگم به اون مربوطه(نه عشقي،نه شکستي،نه چيز ديگه اي..)سر يه دو راهي بد گير افتادم،دو راهي اي که سرنوشتمو رقم ميزنه(ازدواج و اين چيزا نه منحرفا:) )خواهش ميکنم سر نمازاتون يا موقع افطار فراموشم نکنين،اميدوارم بتونم تصميم درستي بگيرم!!

راستي يادم رفت بگم دارم اون داستان کوتاه رو واسه مسابقه اي که گذاشته شده(در رابطه با اون عکس)مينويسم!اولين کارمه و واسه آزمايش خودم بد نيست..بالاخره يه تجربه ميشه واسم که اميدوارم خوب باشه!!

SaRa
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
هورااااااااااااااااااا
بالاخره بعد چند روز تونستم درست حسابی بیام نت
خیلی خوشحالمممممم یعنی خوشحالیم حدی نداره خیلی خیلی زیاده
بالاخره کار پیدا کردمممم اونم حسابدار یه شرکت، واقعا باورم نمیشد آخه منی که 2 ترم بیشتر حسابداری نخوندم تازه یه ترم هم مشروط شده بودممم، واقعا باورش برام سخت بود ....
از ساعت 9 تا 5:30 ساعت کاریمونه ولی من مجبورم 7 راه بیفتم که یه وقت دیر نرسمممم ... جالبیش اینجاست که دیگه ساعت خوابیم هم درست شده یعنی من تا میرسم خونه افطار میخورم و میخوابمممم روزای زوج هم ساعت 10 میرسممم که پام نرسیده به اتاق من خوابم برده .... این خستگی باعث شادابیم شده دیگه کسل نیستم دیگه صبح تا شب، شب تا صبح پای کامپیوتر نیستم تازه معنی زندگی و میفهمم چیه ... در کل خیـــــــــــــــــــــــ ــــلی خوشحالممممممممم
یه رییس باحال هم داریم کلی میخندیم باهم به قول خودش 1 روح هستیم در 2بدن اخلاقامون کپ همه .... البته بد برداشت نشه هااا زن داره ... :-2-06-: ( مرغ از قفس پریده 1ماه زودتر میرفتم این شرکت زن نداشت ) !!!!!!!!!!!!!!!
این در مورد کارمممم و اما ....

امروز برای افطار کلی مهمون داریم من امسال قبل ماه رمضون به مامیم گفته بودم مهمونی نگیره اگه هم گرفت من به هیچ عنوان کمکش نمیکنم، برای همین مامانم مهمونی رو تو یه رستوران برگذار میکنه ولی بعد افطار بعضی از مهمونا میان خونمون به صرف میوه و چای اضافه !!!
ولی بنده خدا مامانم خیلی خسته شد دلم خیلی سوخت و عذاب وجدان گرفتم ... البته بدون قصد نتونستم کمکش کنم تا همین 20 دقیقه پیش خونه نبودمممم خیر سرم خانم شاغل هستمممم ....
بابام کلی بهش کمک کرده ولی خوب مامانم دهان روزه تو این گرمااا خیلی سخته از صبح کله سحر خونه رو تمیز کردن و مخلفات رو آماده کردن .... شانس ما کولرمون سوخته خونمون شده کوره آجر پزی :-2-31-:
خیلی حرف زدمممم فعلنیات

Sokout_shab
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۰۵ بعد از ظهر
3 شهريور

سلاممم :-2-25-:
چطورين شما؟ :-2-25-:
خاطره ها رو مي خونم يكي در ميون... :-2-37-:
آقا ما بدنمون كوفته اس... يعني له له... :-2-28-::-2-28-::-2-36-::-2-36-:
نمي دونم چه كنم؟ نه بد خوابيدم... نه ورزش كردم... نه چيزي... :-2-36-::-2-36-:
نمي دونم والا چرا اين طوري شده؟ :-2-30-::-2-30-:
ديروز روز بسي خوبييي بود... يكي اومد خونه امون... كه خيلي وقتا انتظار ديدنشو مي كشيدم... :-2-16-::-2-16-:
آي حالي داد... ديدن ما و ايشان... :-2-16-::-2-16-:
امروز دعوا گرفتيم... :-2-22-::-2-22-:
ماشاءاللهه به من... :-2-22-:
كي دوران آدميتم عالي ميشود... الله و علم...:-2-22-::-2-22-:
بعدازظهري اسي جانمان رفت صفا سيتي...:-2-08-:
درنتيجه از صبح تا شب را اين پشت مي گذرانيم... :-2-38-:
فقط خدا كنه اين كوفتگيمون خوب بشه... :-2-36-:
امروز محل كار خواهري من و مادرجان دعوتيم... :-2-31-:
از صبح كه سر كار رفت هنوز كه هنوز نيامده... :-2-39-:
ساعت 7:30 خود را به همراه مادر جانمان به آنجا مي رسانيم... :-2-37-:
ايام به كام... :-2-40-::-2-40-:

عادت كرده ايم آخر نوشته هايمان شعر بگذاريم... حرفيه؟ :-2-43-:

تو ای بال و پر من
رفیق سفر من
میمیرم اگه سایت نباشه رو سر من
تو ای خود خود عشق
که بی تو نفسم نیست
کجا تو خونه داری که هرجا میرسم نیست

اهل کدوم دیاری
کجا تو خونه داری
که قبله گاهم اونجاست
هر جا که پا میزاری

اهل کدوم دیاری
گل کدوم بهاری
که حتی فصل پائیز باغ ترانه داری

آی دلبرم آی دلبر
ای از همه عزیزتر
ای تو مرا همه کس داشتن تو مرا بس

تو دوره ی شبابم تو اومدی به خوابم
گفتی نیاز من باش ترانه ساز من باش
یه روزی راستی راستی همون شدم که خواستی
شدی تو سرنوشتم برای تو نوشتم
خسته ی دین و دنیا ملحد کافر هستم
توئی تو مذهب من
من تو رو میپرستم

آی دلبرم آی دلبر
ای از همه عزیزتر
ای تو مرا همه کس داشتن تو مرا بس

با همه ی وجودم برای تو سرودم
در طلب تو هستم در طلب تو بودم
صدامو از تو دارم
شعرامو از تو دارم
اما تو رو ندارم
وای به روزگارم

تو ای بال و پر من
رفیق سفر من
میمیرم اگه سایت نباشه رو سر من
تو ای خود خود عشق
که بی تو نفسم نیست
کجا تو خونه داری که هرجا میرسم نیست

اهل کدوم دیاری
کجا تو خونه داری
که قبله گاهم اونجاست
هر جا که پا میزاری

اهل کدوم دیاری
گل کدوم بهاری
که حتی فصل پائیز باغ ترانه داری

آی دلبرم آی دلبر
ای از همه عزیزتر
ای تو مرا همه کس داشتن تو مرا بس

آرام.د
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۴۰ بعد از ظهر
3 شهریور 1390

سلام روزتون به خیر :-2-40-:

امیدوارم تن تون سلامت باشه و نشاط روح ی فراهم، که بتونید حق مسلم خودتون رو از این دنیای سخت بگیرید و لذت ها و زیبایی هاش رو هم با وجود تلخی های ناگزیرش درک کنید
منم خدا رو شکر حالم خوبه کتفم خیلی بهتر شده کشف کردم که هر وقت پشت کامپیوتر می شینم دردش تشدید می شه فکر کنم به خاطر وضعیت نشستنم باشه متأسفانه درست نشستن رو چندان رعایت نمی کنم
کلاس تابستونه تموم شده ، سازماندهی هم انجام شد ؛ از مدارسی که بهم افتاده راضیم 12 ساعتش تو همون مدرسه ای تدریس گرفتم که قبلاً تو خاطره بهش اشاره کرده بودم شما مجازید هر نوع قضاوتی در موردم بکنید در مورد سست بودن اراده ام و یا این که زود تحت تأثیر جو قرار می گیرم :-2-41-:
شبای قدر هم خوب بود خدا رو شکر حس خوبی داشتم هر چند معتقدم چیزی که اصالت داره این حس های زودگذر نیست بلکه اون عملی ـه که قراره بعدش اتفاق بیفته و مراقبتی که باید صورت بگیره تا باعث تغییری موندگار در زندگی مون بشه دعای صد بند و قرآن به سر گرفتن فقط آدابیه که بستر رو آماده می کنه که یه تفکر و یه تغییر، مجال ظهور و بعد اگه خدا بخواد مجال اِعمال پیدا کنه
این حرف رو از این جهت گفتم که دیدم خیلی از دوستای خوبم تو این تاپیک افسرده و مشوش و شاید شرمنده بودن که نتونستن آداب این شب ها رو بجا بیارن، به نظرم شیوه ی بجا آوردن اعمال یکسانه اما این تفکر هست که شب قدر هر انسانی رو نسبت به بقیه متمایز می کنه، اصلاً مگه امکان داره که آدمایی که این همه نسبت به هم متفاوتند یه نسخه برای درمان روح شون و تأمین آرامش وجود شون پیچید؟ و یا مگه می شه انسانی که لحظه به لحظه در حال تغییر و تحوله هر سال یه راه رفته رو بره و به نتیجه ی مطلوب برسه؟

می بینم که خاطرات اخیر دوستان حول محور حیوونای خونگی می چرخه ؛ اجازه بدید منم یه خاطره ی حیوونی بگم:-2-38-:: من و خواهرا و برادرم هم وقتی بچه بودیم از این موجودات خونگی زیاد پرورش دادیم البته فقط از نوع جوجه رنگی ، از بقیه انواعش خوشمون نمی اومد اوج هنرنمایی مون در این زمینه پرورش یه جوجه رنگی بود که تا پیرش نکردیم دست از سر فلک زده ش بر نداشتیم :-2-39-:براش جفتی هم نیاوردیم که باعث دردسرای ناشی از جوجه کشی و عشق و عاشقی و خیانت و اینا بشیم ( قابل توجه ستاره عزیز:-2-40-: ) می دونم ظلم بزرگی در حق حیوون بیچاره مرتکب شدیم :-2-15-:
خیلی تربیت شده بود با این که داخل خونه ازش نگهداری می کردیم ولی هیچ وقت خونه رو کثیف نمی کرد طوری شرطی شده بود که می رفت تو حیاط تو یه مکان مشخص کارش رو می کرد و بر می گشت چقدر از این که تو حیاط حمومش می کردیم کیف می کردیم بیچاره مثل موش آب کشیده می شد و دم نمی زد غذاش رو هم خودش نمی خورد متأسفانه، باید تو دهنش می ذاشتی البته ما می ترسیدم که نوک بزنه بهمون بابام این کار رو می کرد برای همین علاقه ی خاصی به بابام داشت بیشتر وقتا رو تخت بابام می نشست و از جاش تکون نمی خورد
اما به مهمونای غریبه حساسیت خاصی داشت همچین می پرید بهشون که طفلکیا خیلی می ترسیدن یادمه خواهر بزرگم اون موقع تهران دانشجو بود هر وقت می اومد تا چند روزی هی دنبالش می کرد و نوکش می زد
وقتی خیلی پیر شد مامانم دادش به همسایه مون که مرغ و خروسای زیادی داشت می ترسید ما مرگش رو ببینیم و افسرده شیم طاقتشو هم نداشتیم که مثل شبنم فسنجونش رو بخوریم:-2-37-:
یادش به خیر هنوز عکسش تو آلبوم خونوادگی مون هست چه روزایی بود... :-2-41-:

ـ آنیتای عزیزم! مقدمت گلبارون خوش برگشتی جات خیلی خالی بود :-2-40-:
ـ لی لی عزیزم! تولدت مبارک باشه ایشالا هزار سال عمر کنی همراه با آرامش:-2-40-:
ـ شبنم نازنیم! خاطره ی گربه ت رو خیلی بامزه تعریف کردی این پ.ن بهانه بود که بگم خیلی دوستت دارم:-2-40-:
ـ سهیلای عزیز! خسته نباشی از درس خوندن :-2-40-:
ـ خیلی پ.ن دارم که بگم یادم نرفته ها فقط نمی خوام بگم... ( دیدم این باب شده گفتم منم از این رسم مرسوم این تاپیک تبعیت کنم البته... :-2-41-: )
ـ ناهور عزیز! خسته نباشی خانومی! :-2-40-: همه ی دوستان دست اندرکار ماهنامه خسته نباشن راستشو بخواین من هیچ وقت نخواستم نقدش کنم به دلایلی: یه دلیل مهمش اینه که واقعاً از نظر فنی تخصصش رو ندارم که نوشته های قشنگ دوستان رو محک بزنم و اما دلیل دیگه ش که شاید از نظر دوستان بهانه محسوب بشه اما برای خودم واقعاً مهمه اینه که این کار خیلی ارزشمنده و خیلی هم پر زحمت منی که خارج از گود نشستم و از دید یه مصرف کننده ی صرف بهش نگاه می کنم هیچ وقت نمی تونم ارزش واقعی زحمتی رو که پاش کشیده شده درک کنم و شاید ناخواسته نظری بدم که باعث دلسردی دوستان بشه در صورتی که این دوستان با این کار خودجوشی که دارن انجام می دن بیشتر به دلگرمی ما نیاز دارن
دست همه ی این عزیزان درد نکنه :-2-40-:



« هر چه غم ژرف تر وجود شما را می کاود، گنجایشی فراخ تر برای شادی خواهید داشت
.
.
.
... و همانا که تو چون دو کفه ی ترازو میان شادی و غم آویخته ای.
و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی ، دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی خزانه دار هستی تو را بر می دارد تا زر و نقره ی خویش را بسنجد،
در آن هنگام به ناچار دو کفه ی غم و شادیِ تو بالا و پایین خواهد رفت. »

فکر کنم این نوشته می خواد اینو به ما بفهمونه که غم و شادی تو ذات دنیاست و مگه می شه لوازم ذات یه چیز رو ازش تفکیک کرد؟ مگر این که بزنیم از اصل خرابش کنیم
این چند شب قدر متمرکز شده بودم رو این فکر : مادامی که من این اصل رو نپذیرم که مشکلات، جزو طبیعت این دنیا محسوب می شه رنگ آرامش واقعی رو نخواهم دید
اعتراف: اما خودمونیم هضمش خیلی سخته هنوز نتونستم به این یقین برسم :-2-41-:


روز خوش

alonegirl
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۲۶ بعد از ظهر
3 شهریور
سلام دوستام:-2-15-:
چند روزیه نیومدم اینجا بنویسم... سرم شلوغ شده...:-2-15-: یه عالمه تایپ ریخته سرم:-2-15-: یه عالمه قول و قرار ریخته سرم که باید بهشون برسم:-2-15-: یه عالمه کادو خریدنی دارم که باید بخرم و برم خونه هاشون بهشون بدم :-2-15-:
دلم برای دوستام تنگ شده... دوستای دانشگام :-2-15-: از بعد از امتحانا فقط یکی دو بار تلفنی با 2تاشون حرف زدم:-2-15-: خیلی بی معرفتم نه...؟!!!:-2-15-: البته بجز سحر که همش باهاش در ارتباطم:-2-15-:
اینورا هم میومدم و هیچی نمی گفتم... حرفم نمیومد...:-2-15-: خاطره شما رو هم فقط چند تا رو اتفاقی خوندم... نمی دونم چرا اینجوری شدم... :-2-15-:
دلم برای بهنوش خیلی خیلی تنگ شده...:-2-15-: چند شب پیش وسط شبای احیا بود(شب احیا نبود:-2-15-:) از ته دل دعا کردم کاش من جای ریرا بودم، تا بهی الان شاد و خوشحال مثل سابق اینجا بود...:-2-15-: حس می کنم بهی حرفم رو به حساب دلسوزی گذاشته... ولی به جون خودم اینطور نبود... شاید بلد نیستم حرف بزنم... بلد نیستم به یکی دلداری بدم...:-2-15-: ولی واقعا احساس می کنم ریرا دخترخاله خودمه... یه جورایی حس میکنم احساسم به بهنوش خیلی نزدیکه... مثل همون حسی که به شبنم دارم... شاید شبنم درک کنه چی میگم...:-2-15-: واسه همیناس که خیلی ناراحتم بهی گرفته س... این جور مواقع یه چیزی ته دلم سنگینی می کنه... :-2-15-:
ولی با همه اینا من مطمئنم ریرا هم مثل خیلی های دیگه که تونستن با بیماریشون مبارزه کنن یا به گفته ی یه نفر: با بیماریشون دوست باشن، سلامتیشو بدست میاره و دوباره با بهی خوش می گذرونن. بهنوش جونم من و همۀ دوستات امید داریم به خدا. :-2-41-:

یکی از دوستای دوران دبیرستانم که الان کیش زندگی می کنه اومده رشت، دیروز باهم خونه دوست مشترکمون جمع شده بودیم. نزدیکه دو سال بود ندیده بودمش، عوض شده بود...:-2-15-: مثل قدیما نبود... هم از نظر قیافه عوض شده بود، هم اخلاق، هم طرز فکر...:-2-15-: من دلم همون سمانه قدیمی رو می خواد... همون سمانه بی شیله پیلۀ خودمون...:-2-15-: همونی که همیشه تو سر و کله هم می زدیم... خیلی از هم دور شدیم...:-2-15-: تا منو دید گفت: واااای شادی چقدر لاغر شدی!!! چه زود فهمید... آخه فکر نمی کردم متوجه تغییرم بشه...:-2-15-: اینجارو بهش معرفی کردم شاید اینطوری یکم از هم خبر داشت باشیم ولی چشمم آب نمی خوره پیداش بشه... حالا فعلا قرار شد تو اف بی همدیگه رو اد کنیم. :-2-15-:

پ.ن: هلی جونم چالوس بهت خوش بگذره عزیزم :-118-:

fatima_59
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۳۱ بعد از ظهر
سلام

چهل روز گذشت ، نمیدونم سریع یا اروم .. فقط تلخ و سرد و دردناک ...
لحظه های این چهل روز جلو چشمم میاد ... ناباوری واحساس مرگ شب اول .. گیجی و تلخی زهر مانند ثانیه ها ... 24 ساعت وحشتناک تو شیراز ... ترس از سوار شدن به هواپیما .. تهوع و درد .. ترس از بالا رفتن از پله های خونه ای که 2 هفته قبلش با خنده و شوخی ترکش کرده بودی .. ترس از روبرو شدن با مامان و بقیه و ترس از باز کردن در و دیدن یک جالی خالی که مثل احمقانه ترین اتفاق دنیا تو چشم میزنه ... استرس و بغض و ناباوری و ناباوری و ناباوری ... این بابای منه که اینطور اروم خوابیده ؟ این بابای مهربون منه که دارن میبرنش؟
دست کشیدن رو وسایلش .. بو کردن لباس ها و خیره شدن به عکسش که هر جا بری نگاهش مستقیم تو نگاهته ..لب خندون و چشم پر اشک ..
میگذره و میگذره و میگذره ... شاید زمان بتونه به من ثابت کنه که فاطمه دیگه بابایی نیست ،باور کن .. زشت ترین حقیقت زمینه ...
و حالا ... کمتر از 48 ساعت دیگه اینجام ... باید برم و میدونم که نیمی از روحم رو جا میذارم .. پیش اون سنگ سرد و سیاه که همه ی امنیت و عشق و حس بودن رو از من گرفته ...


دوستهای گل مشهدی ، بی نهایت از همتون ممنونم برای همه چی ... مخصوصا زهرا نازنینم که حرفهاش اب رو اتیش بود همیشه ...

زهرا عیدی عزیزم ، ویژه شدنت با تاخیر مبارک ...
لی لی گلم ،تولدت مبارک .. برات بهترین ها رو آرزو میکنم ...
لیلونم ... خیلی خوبی .. همین ...

یه ریکاوری و تنهایی 3 روزه .. امیدوارم اونطور که انتظار داریم جواب بده و با روحیه قوی تری برگردم شیراز ...

وقتی پسر خاله م برای مراسم اومد مشهد یه CD داد به داداشم گفت فعلا نگاه نکنید هیج کدوم .. با عکسها و تیکه فیلمهایی که از بابا در طی سالها داشته یه کلیپ ساخته بود و یه اهنگ فوق العاده گذاشه بود روش .. حق داشت بگه نگاه نکنید ... دیوونه شدم دیشب دیدم ... اولش از یه فیلم خانوادگی سال 73 شروع میشد ..
بهترین بابای دنیا .. الحق که بهترین ... کاش حلام کنه .. خیلی بد کردم ...
سر خوندن کتاب شاه ماهی با هم بحث میکردیم .. هم بابا میرفت بخوابه من برش میداشتم ..من میرفتم بیرون بابا بر میداشت بخونه ... چرا اینقدر به نظرم دور میاد؟
پریشب علی اومد رو برنامه skype مهدی رو اورد که مامان اینا ببیننش ، مهدی هم یکی یکی سراغ بقیه رو میگرفت .. فلانی کجاست؟ اون یکی بیاد .. اخر از همه گفت عمو بزرگه کو ؟همه فکر کردن منظورش شوهر خواهر بزرگمه .. فقط من یادم بود منظورش چیه ... چون اسم عموی خودش هم محمد هست به بابای منم میگفت عمو محمد ، هی بابا میخندید میگفت عمو چیه بچه بگو بابا محمد ، باز میگفت عمو بزرگه ... اون شب طفلک هی میخواست منظورش رو برسونه که کی رو میخواد .. همون که اتیش داره .. همون که فندک داشت ، کاش قیافه مامان رو اون لحظه نمیدیدم .. تازه فهمیدن مهدی کی رو میگه ..
خدایا صبر و تحملی به من بده که طاقت بیارم .. که نشکنم از این باور تلخ ...

ببخشید بچه ها .. میدونم جو تاپیک رو خراب کردم .. حلال کنید به بزرگی خودتون ...

!tara
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۱۵ بعد از ظهر
به نام خالقی که هرچه دارم ازوست:-2-41-:

سلام :-118-:
امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشین!:-2-40-:
واقعا الان خستم، چشام خیلی درد می کنه، نمی دونم فکر کنم از 6 بیدارم در این جور مواقع آدم به نعمت خواب پی میبره! :-2-22-:
صبح که امتحان داشتم، بعد هم کلاس بودم ساعت 1 اینا بود که با مامانم رفتیم خونه بابا بزرگم، خیلی وقت بود ندیده بودمش، دلم براش تنگیده بود! :-2-41-: واقعا خودم احساس می کنم بی معرفت شدم، هم با دوستام، همه، حتی خدا! فکر نکنم اونم زیاد سراغم و بگیره با این اوصاف ( (وصف ها!)جمع مکسر عربی!:-2-31-: من به این لغات عربی حساسم،:-4-::-4-: با این که نصف! فارسی عربیِِ:-2-31-:) تنها دلخوشیم این تو این دنیا حداقل بنده ای ازم دلخور نباشه! واقعا دل شکستن هنر نیست! شاید دل خیلی ها را شکسته باشم، ولی آدم تو اون شرایط نمی فهمه، شایدم نمی خواد بفهمه.نمیدونم والا! ( یکی از عوامل خواب گفتن هذیان است:-2-35-:)
دیگه کار خاصی نکردم، یکم تایپیدم! :-2-38-:رفتم پا تلوزیون داشت خوابم میبرد،برادر گرام تشریف آوردند، انگار حموم رفته بود!:-2-22-: کلهم (معادل فارسی زشت میشه!:-4-:) خیس بود! :-2-22-: یک شامپو هم داشت تکمیل می شد!:-2-22-: بعد هم مامانم اومد، اونم کلهم! خیس بود!:-2-22-: چقدر خشکی خوبه!:-2-22-:
خوب دیگه، نماز و روزه هاتون قبول باشه:-2-40-: بیشتر از هر چیزی برای مریض ها دعا کنیم، برای کسایی که از نعمت هایی محروم اند:-2-15-: به امید روزی که هیچ محروم و فقیر و مریضی نباشه، فکر نکنم همچین روزی باشه، ولی تصورش هم قشنگه!:-2-41-:
شب همگی خوش!:-2-40-:
پ.ن: فاطیما عزیز روح پدرتون شاد:-2-40-:

NAVA22
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۲۷ بعد از ظهر
سلام ديروزم اومدم اما نتونستم بنويسم الان هتلم شب 23از همتون اسم بردم خدا بخواد فردا شب خونه ايم_
لي لي تولدت مبارك
بميري ايرانسل

paradise
۳ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۹ بعد از ظهر
سیلام:-2-25-:
خاطره خاصی نیست فقط داشتم خاطرات رو می خوندم دیدم به گربه ها اشاره کردین یاد یه خاطره افتادم.
اول بگم من از گربه ها وحشتناک می ترسم مخصوصا که سیاه وحنایی باشه:-2-35-:اقا ما یه گربه حنایی از این خپلا تو مدرسمون داشتیم بعد هر دفعه هایی می دیدیم از توی راه پله ها صدای جیغ و ویغ بچه ها میاد می فهمیدیم این گربهه باز اومده تو سالن خو سرد بود بدبخت سردش میشد میومد اونجا.کلاس مام برخلاف کلاسای دیگه طبقه اول بود.یه روز که ورزشم داشتیم دیدیدیم یهو یکی از رفقا جیغ میکشه گربه گربه اول فکر کردیم که چاخان میکنه اخه واقعا بعضی وقتام برای جو دادن یه حرفهایی می پروند.بعد من که میز روبروییش بودم هی زیر میز رو نیگاه کردم دیدم نه بابا چیزی نیست بعد یک دفعه نگاهمان افتاد به جا میز بعد دیدیم بله یک عدد خپل حنایی اونجا جا خوش کرده دیگه مام فقط دوییدیم بیرون از کلاس و شروع به جیغ زدن!حالا این وسط بعضی بچه ها شروع کردن به ناز کردن این خپل:-2-42-:حالا جالب اینجاس که چون اون روز ورزش داشتیم واز قضا این میز رفیق ما میز اخر بود بچه ها میرفتن اونجا شلوار عوض می کردن بعد از دو زنگ هیشکی نفهمیده بود گربه اونجاست.دوستم میگفت اول دست کرده زیر میز فکر کرده پالتوهه بعد دیده نه صدا میو میده:-2-06-:خلاصه دیگه با زرب و زور بابای مدرسه گربهه رفت بیرون اون میزم دیگه کسی نشست سرش هرکیم میخواست بشینه می گفتن نشین میز گربه ایه!:-2-06-:
فاطیما گلی ایشالا غم اخرت باشه:-2-40-:

paeez123
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
August 25, 2011

امروز خیلی دیر از خواب بیدار شدم. دلیلش هم اینه که دیشب خیلی دیر خوابیدم. مامان و داداشم که رفتن بخوابن, من و بابام نشستیم تا دیروقت یکی از قسمتهای سریال "شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد" رو دیدیم. از همون اول اول اولش می دونستم آخرش چی میشه. از کجا می دونستم؟ آخه کپی رمان خرده جنایتهای زن و شوهری بود:mrgreen:
سریال که تموم شد رفتم تو اتاقم و یکم موزیک گوش دادم, بعدم رفتم لالا:-28-:

الانم نشستم پشت کامپیوترم و با اجازتون دارم قهوه می نوشم:mrgreen: البته قهوه شیرین! :-2-14-: راستی چرا میگن قهوه نوشیدنی غربی هستش؟ یا حداقل من اینجوری شنیدم:-2-15-:در حالی که قهوه 1000 سال بعد از تولد مسیح از عربستان سر درآورد:-39-: خوب حالا که چی؟ به من چه اصلا:-2-28-:

تو این فکرم که امروز چی کار کنم؟ برم خرید؟ نه بابا, نمی خوام پولم رو الکی خرج کنم. می خوام پولام رو جمع کنم بعد برم یه عالمه لباس پاییزی بخرم واسه خودم:-2-27-:شیرینی درست کنم؟ نه بابا, چاق میشم. تازشم رو صورتم دو تا جوش زده:-2-36-:نقاشی بکشم؟ نه بابا, کی حال نقاشی داره آخه؟ به قول اینوریا باید تو مودش باشی:-2-28-:تازشم آخرین باری که نقاشی کشیدم رو یادم نرفته هنوز. همه زندگی رنگ روغنی شد:-2-30-:دیگم پاک نمیشه:-2-39-:
پس چیکار کنم امروز؟ رمان بخونم؟ خیلی وقته چندتا رمان از فئودور داستایوسکی دانلود کردم اما حالشو نداشتم بخونم. شایدم امروز خوندمشون:-2-28-:وااااااای فردا رو بگو که باید برم سر کار:-2-36-:جای شادی خالی بهم بگه چقدر غر میزنی:-2-14-:خوب آخه پس فردا تولدمه و من اون روز هم باید کار کنم. نامردیه دیگه, آدم روز تولدش بره سر کار:-2-30-::-2-27-:

دیشب که می خواستم بخوابم یاد بچگی هام و اینکه ازمون می پرسیدن دوست دارید در آینده چیکاره بشید افتادم:-2-41-:من بچه که بودم تکلیفم با خودم روشن نبود. اول می خواستم پلیس بشم. فکر کن!:-2-27-:آخه یادمه اون موقع یه سریال خارجی میدیدم که نقش اولش یه خانم پلیس بود. منم جوگیر شده بودم دلم می خواست پلیس بشم:-2-16-:بعدها می خواستم شاعر بشم:-2-40-: مامان بهم می گفت عزیزم شاعری که شغل نیست!:-2-14-: بعد نظرم عوض شد و خواستم معلم کلاس اول بشم. بعد دوباره نظرم عوض شد و خواستم که مجری برنامه کودک بشم:-2-16-:آخه عاشق برنامه کودک بودم:mrgreen: یکم بزرگتر که شدم بازم نظرم عوض شد و دلم می خواست که نویسنده بشم. عاشق کتاب بودم! حتی داستانهای کوتاه هم می نوشتم تو سن 10 سالگی. بعد که از ایران رفتیم برای آخرین بار نظرم عوض شد:-2-14-:دلم می خواست کارگردان بشم. البته نویسندگی رو هم در کنارش دوست داشتم و هنوز هم دارم. بعد به این فکر کردم که چه خوبه رشته ای که دوست دارم رو می خونم. البته بعد از کلی بدبختی سر راضی کردن پدر و مادرم:-2-39-:واقعا خودمم موندم چطور تونستم راضیشون کنم:mrgreen:
به هر حال خدا رو شکر می کنم که موفق شدم:-2-16-:

elahe70
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
سلام

مامانم جدیداً این امر بهش مشتبه شده که تو این خونه تلف شده و من همه ش می خورم و می خوابم !!!! الان ساعتو نیگا کنین .نه جان من نگاه کنین !!! میگه پاشو برو پیرهنای باباتو شهرام (داداشم)رو اتو کن !!! میگم مامان خوشت اومده ها امروز 15 تا پیرهن اتو کردم،حالا یه چند روز اینا رو بپوشن تا بعد ! میگه پس برو ظرفا رو بشور .انگار صبحو ازش گرفتن !!!! اگه تو آپارتمان نبودیم و همسایه نداشتیم می گفت پاشو الان جارو بکش !!!!
اگه خدا بخواد شنبه با خانواده عمه ام اینا عازم مشهدیم .اگه لایق باشم و خدا دعای من رو سیاه رو قبول کنه به یادتون هستم .
اولین باره با خانواده عمه اینام میریم سفر .کلی ذوق دارم و می دونم خوش می گذره .با دختر عمه هام حسابی برنامه ریزی کردیم .خدا کنه بابام و شوهر عمه ام نزنن تو حالمون .

پ ن :فاطمه گلم روح پدرت شاد . انشالله که بعد از اون 3 روز به آرامشی که خودت دوست داری و می دونم که لایقش هستی برسی و با روحیه عالی به شیراز برگردی .
قسمت نبود همدیگه رو ببینیم .ایشالله که فرصت دیگه ای باز پیش بیاد .

ابی دریا
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۱۷ قبل از ظهر
به نام خدا
پنج شنبه 3 شهريور 1390
سلام به همه ي دوستان
امروز طبق معمول هميشه تا 1 تقريبا خوابيديم و ميوه ممنوعه ديديم و بعد ديديم صداي در مياد.يعني كي ميتونه باشه اين موقع ظهر؟؟؟:-2-37-:
بله ديديم كه خاله ي گرام همراه فرزند 4 ساله شون كه به مانند زلزله ميباشد تشريف اوردن.فقط ميتونم بگم كه خيلي اعصابمو و خودمو كنترل كردم تا چيزي نگم!:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
اخه ما خاله مان را خيلي دوست داريم و به خاطر گل رويش فرزندش را تحمل ميكنيم و دوست نداريم از ما دلخور شود مخصوصا كه روي تكدانه دخترش بسي حساس است.:-2-40-:
امروز به اندازه تمام خاله بازي هايي كه تو بچگي نكردم_خاله بازي كردم.من برعكس همه دخترا از خاله بازي بدم مياد و همچين عروسك البته به جز حيوونا مثل خرس پشمالو.:-2-22-:
امروز به ياد دختر دايي جان بوديم كه همانند دوست صميمي و رفيق جون جوني ماست كه يهو ديدم زنگ زد!تله پاتي رو حال كردين؟:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
وسط حرفامون هم مطهره(همان زلزله معروف) هي ميامد و تلفن را قطع ميكرد كه نزديك بود يك نرو ماده حواله اش كنيم كه نكرديم.:-2-33-::-2-33-::-2-33-:
ايشون بين حرفاش به ما گفت كه مامي گراميش به خانه مادرجون زنگ زده ولي انها گوشي را جواب ندادند.ما هم فكر كرديم به طبقه سوم رفتن(منزل خاله جان اخه خاله و مادرجون تو يه اپارتمان زندگي ميكنن.همون خالم كه نوه اش امير علي جونه كه من عاشقشم):-2-16-::-2-16-::-2-16-:
خلاصه ما هم جدي نگرفتيم و به همراه اين خاله رفتيم خونه مادرجون كه ديديم در را باز نميكنند.بعد زنگ طبقه 3 را زديم و ديديم كه انها هم منزل نيستند.بعد كاشف به عمل امد كه به يك جاي مشترك دعوت شده اند.:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
خلاصه تصميم گرفتيم به همراه خاله و خانواده به اسكار برويم تا خريد كنيم.ساعت 10 به منزل رسيديم.:-2-27-:
ساعت 12 بود كه ابجيه متاهله ي ما به همراه شوورشاان امدند تا سحريشان راببرند(اخه اين ابجي ما كمي تنبل تشريف دارن)
بعد سيمين روز را ديديم و الانم در خدمت شما هستيم.:-2-40-:
اين بود امروز ما.:-2-40-:
فاطمه:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

زی زی گولو
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۱۹ قبل از ظهر
توجه ! این خاطره آشیسم می باشد ... به خودتان زحمت خواندن ندهید !

چه روزی بود که من الکی هدرش دادم .
گاهی به خاطر این کارام از خودم بدم میاد ولی بعدش دوباره یادم میره . اگه می تونستم حال خودمو می گرفتم ... اما خوب بلد نیستم .
دلم واسه ی خیلیا تنگ شده . ولی حوصله حرف زدن ندارم .
امشب مهمون داشتیم . برام همکلام شدن با یه دختر کوچولوی ناز که مثه خودم اهل کتاب بود لذت بخش تر از این بود که بشینم پای حرفای بیخود بعضیا .
امروز عصر بی ادب شدم . انقده خجالت کشیدم که حد نداره . برگشتم گفتم اینا شعورشو ندارن مطمئن باش من این کارو جلوشون انجام نمی دم . فقط مامانم گفت هییییییییین ! شنیدن .
البته نشنیده بودن ولی از خودم بدم اومد .
من نمی دونم چرا می نویسم . خاطره به نظرت نوشتنم علتی داره ؟
آخر شب خودمو برای مامانم لوس کردم . گفتم به مامانجون بگه من خوشگل ترین دختر فامیلم . ولی از حق نگذریم نیستم . ولی امشب دلم خواست مامانم بهم بگه . اونم کم لطفی نکرد و گفت یه تیکه ماهم .

چقدر مشهد خوش گذشت . مخصوصا اون شبی که رفتیم بیرون . کاش ما هم همیشه می رفتیم بیرون .
تنها چیزی که سفرو به دهنم زهر کرد غیبتای یه دوست عزیز بود که دیوانه م کرد . به معنای واقعی دیوانه شدم . فقط رفتم بیرون تا یه کاری دست خودم و خودش ندادم .

بچه که بودم و همیشه ماهی یه بار کل فامیل خونه آقاجون جمع می شدن و صبحانه کله پاچه می خوردن من عادت داشتم که فقط مغز و زبون بخورم . یادمه داییم همیشه داد می زد بهش زبون ندین . این زبون درازه فامیله . اما حالا فقط کم میارم .

گاهی دلم می خواد حرفامو با فریاد بهشون بگم . اما بعدش پشیمون می شم . این کارام هیچ نتیجه ای نداره !

مشهد که بودم هیچی به امام رضا نگفتم . فقط آدما رو نیگا می کردم که اشک می ریختن . انگاری هیچ مشکلی نداشتم . انقدر فضای خوبی داره که آدم دلش می خواد فقط بخوابه . کاش یه جایی رو درست می کردم بریم توش بخوابیم . انقده کیف می ده !
برای همه ی نودوهشتیا دعا کردم . خیلی برام سخت بود دعا کنم . انگاری یکی مخمو قفل کرده بود ! بنابراین بی خیالش شدم و فقط شب 19 برای خودم یه چیز سخت خواستم . نمی دونم لایقش هستم یا نه . اما خیلی دلم می خواد لایقش باشم .

یه وقتایی که از آدمای خوب خدا دور می شم خدا رو یادم میره . نمی دونم چرا اما هروقت اون معلم عزیزمو می بینم انگاری توی صورتش نوری از خدا ساطع می شه و یادم میاره که خدایی هم هست . کاش می شد هرروز ببینمش .


همین !
زی زی 1:18 بامداد .
4 شهریور 90

Zanessa
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۲۰ قبل از ظهر
دوتا پست حلاله.میدونم:-4-:
+راحت باش اصلا مهم نیست که عادت کردم که جواب نداده ی بعضی از SMSهام میفته گردن deliver !
+خدایا..بهترینش این بود ؟ مطمئنی ؟ بهت گفتم بهترینشو بهش بده...بهترین !
+من طاقت شکستنشو ندارم...
+من پشتتم...نترس...هرچی بشه تا آخرش هستم...
+ یه دفعه چشمم خورد به استارتر این تاپیک.دلم میخواست برم زیر میز قایم بشم:http://www.forum.98ia.com/t63080-4.html
کلا امروز روز زیر میز رفتنه منه ! اون از بی توجهی به کاور فیلم که شد اون و عاطفه ی بیچاره 7،8 تا شاخ در آورده بود که سمن این عکس چیه آخه تو گذاشتی ؟؟؟ اینم از این تاپیک که فکر کنم جزو اولین تاپیکام بوده :-2-06-:
+ سرم تیر میکشه ، گردنم درد میکنه ، سینه مم گاهی ابراز وجود میکنه...هه..من خوبمممم !!!
+ خم شدم اما نشکستم...صنم ممنون...باید بلند شم !
+ افسانه...! دیوونه ! این دختر یک اپسیلون عقل تو سرش نیست که میگه این منو دوست نداره ! پسره کم کم داشت سرم داد میزد به خدا دوستش دارم از بس سوال میکردم ازش :-2-35-:
+ رفتارت خیلی بچه گانه س دختر !
+چرا همه به طرز عجیبی سن منو میپرسن آخه؟؟؟خب 14 سالمه دیه:-2-28-:
+ اصلا میدونی چیه ؟ بــِـــ دَ رَ ک !
+ خیلی ممنون انقدر آسون منو داغون کردی...
پ.ن : چرا من باز با دفترم قهر کردم ؟!


سمن
سوم شهریور ماه هزار و سیصد و نود
ساعت 1:19 دقیقه ی صبح

m.gabryel
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۴۷ قبل از ظهر
پنج شنبه 5،6 یا 7 شهریور
کلا تاریخ اندر ذهن من نمیمونه! :-2-08-:بعد از اینکه ابتدایی رو تموم کردم،از تاریخ بی خبر شدم.ابتدایی هم فقط به خاطر اینکه معلممون تو دفتر مشق تاریخ میزد. :-2-38-:وگرنه ما رو چه به تاریخ!:-2-35-:الانم فقط اگه چیز مهمی باشه یادم میمونه.:-2-31-:.....الان تاریخمو با بچه ها چک کردم،سه روز رفتم جلو که!:-2-06-:
از شب 19 ماه رمضان اینترنت پوکید ! :-2-36-:3 گیگ رو در عرض 20 روز پوکوندم. :-2-22-:خب همش در حال عکس دیدن بودم.البت اینم دلیل داشت:-2-08-:....دیگه حالم از سرچ کردن به هم میخوره!:-2-36-:
ساعت 8:46 دقیقه صبحه. :-2-35-:خواب هنوز چشمان گراممان را نبرده است با خود به دوردست:-2-28-:...دیروز زیاد هم نخوابیدما،کلا 5 ساعت یا 6 ساعت...با توجه به اینکه شبا اصن نمیخوابم...خب الان به مرز گریه رسیدم.:-2-30-: خوابم نمیبره. هی اینوری شو:-2-08-:،اونوری شو،:-2-24-:سروته شو:-2-23-:...نمی بره!:-2-28-:...شاید به خاطر این افکار مزاحمه. به مرز انفجار رسیده:-2-08-:...از بس درهمه...چندوقت پیش خواستم دسته بندیش کنم.:-2-37-: هر فکریو بذارم تو یه کمد خاص،ولی بعد از اینکه مرتبش کردم هیچی یادم نموند! :-2-22-:بعد دوباره کشوها رو ریختم بیرونو روز از نو روزی از نو:-2-41-:...از کی تا حالا سه تا موضوع مسخــــــــــره فکرمو مشغول کرده.:-2-30-:البت این یکی از اون شونصدتا فکرمه.... هی خاطرات خنگول بازیا و سوتی هایی که دادم میاد تو ذهنم،بعد دوس دارم جیــــــــغ بکشم!:-2-36-:...مثلا دیروز...البت سوتی نیشه بش گفت ولی خب اعصابمو ریخته به هم:-2-28-:...زنگیدم به پشتیبانی شرکت ای دی اس ال،میگم میشه وصل کنید به خانم فلان،پشتیبانی؟:-2-28-:....از دیروز تا حالا هی میاد تو ذهنم،هی میریزم به هم:-2-41-:...خب ریختن به هم من الکی نیس،معمولا دستمو میکوبم به دیوار:-102-:...کلا ناخوش احوالیم:-2-15-:....ولی خوشحالیم کلا!:-2-16-::-2-16-:....یک عالمه احساسات ضدونقیض در ما جولان میکند:-2-22-:...خب باز اعصاب به هم میریزه:-2-35-:...اُه! چقدر اعصاب به هم ریختن بود....میریم سراغ خوشیا:-2-16-:...
شبا همش با مهشاد رفیقم تا صبح تو نت پلاسیم:-2-24-:...بعد هی داستان می سراییم:-2-38-:...نه حالا فک کنید داریم جنگ و صلح می نویسیم:-2-22-:...نه باو....هی تخیلات لحظه ایمونو به زبان حال مینویسیم،هیجان بش اضاف میکنیم و اندکی نمکــــ:-2-11-:....چیز باحالی میشه:-2-32-:...خیلی خوش میگذره...اخیرا که خوشحالی به حد خودش رسیده:-2-04-:-خدا شوکرَت!:-2-14-:- و هی به مرحله ذوق مرگ میرسیمو برمیگردیم:-2-20-:...
مدرسه هنوز ثبت نام نکردیم:-2-41-:..چون ما در شهر خودمان نیستیم،خواهر خانومی رو فرستادیم:-2-08-:....اصولا چون مدیر آشنا بود،گفتش که اشکال نداره. 2هفته دیگه وقت هست:-2-37-:...با خودش بیاید برا ثبت نام:-2-43-:...کوفتــــ! :-2-28-:دارم میمیرمو زنده میشم!:-2-36-:هر سال همینه..پارسال که 31 شهریور بود رفتم برا ثبت نام!:-2-22-:
مانتومون نوک مدادیه،با سر جیبو استین هم چارخونه میشه:-31-:...گویا خیلی وحشتناکه! :-2-35-:من خودم دوس دارم سرمه ای باشه،خیلی باحالـــــه! :-2-38-:یه چیز دیگه هم تو مدرسه مون خیلی وحشتناکه:-2-37-:....کلا خود مدرسه...یه خونه گنده بوده مال عصریخبندان. بعد شده مدرسه.:-2-31-:...خب معلومه چی میشه دیگه!...خدا به دادمون برسه....اون یکی اجیمم میگفت نمازخوونه ش همیشه بو گند –پوزش می طلبم!- جوراب میاد توش:-2-08-:...بعدشم کلاس کمه،بعضی از کلاسا تو نماز خونه برگزار میشه:-2-28-:...امکانات بیداد میکند!:-2-22-:...البته هر چی باشه بهتر از مدرسه قبلیه،کانه زنــــــــدان بود! :-2-43-:
چند وقتیه که میخوام ترسمو بذارم کنار:-2-31-:....این خونه ما تو حیاطش یه باغچه تقریبا بزرگ هست...بعد بین باغچه و دیوار یه راهرویی ایجاد شده است،که با وجود درختا فضا مخوف شده است:-2-35-:...خب خیلی ترسناک است! :-2-35-:تا حالا چند بار شده چراغ قوه دستم گرفتم،که برم از اون تونل وحشت رد شم:-2-22-:...ولی خب هر دفه که چراغو طرف باغچه گرفتم انواع و اقسام سایه موجودات کریه المنظر مشاهده می شوند که ما را از انجام باز میدارند:-2-35-:...خب این ترس از حیاط بود:-2-08-:...ترس از سوسک و مارمولی بماند:-2-22-:...یه دفه خونه خاله م با دختر خالم تنها بودیم...بعد یه سوسک پیدا شد:-2-28-:...اون که تو ترسویی دست ما رو از پشت بسته.:-2-43-: مام جو گرفتمون،رفتیم دمپایی برداشتیم و به یه متری سوسکه رفتیم. :-2-31-:خب اصولا شیطون خیلی فعاله در همه زمینه ها. :-2-43-:اون لحظه هم تصور کردم وقتی کشتمش،صدای له شدن اعضا و جوارحش چقدر وحشتناکه! :-31-:–پوزش دوباره!- بعد گفتیم نمیشه که سوسکو نکشت:-2-43-:...در حین پرت کردن! دمپایی به سمت سوسک جیــــــــــــــغ کشیدیم و دویدیم بیرون از اشپزخونه:-4-:...خب معلومه چی شد!:-2-43-:با صدای جیغ من و پرت کردن دمپایی لاک پشتم بود صدبار فرار میکرد!:-2-43-:...تا الان که قسمت نشده سوسک بکشیم،ولی ایشالله هر وقت کشتیم یه عکس ازش میگیریم. اگه زنده بودیم میذاریم ببینید!:-2-22-:
چقدر حراف شدیمااا!..ساعت9:10 دقیقه:-2-08-:...مثلا اومدیم فکرو خیالو بفرستیم بیرون از ذهن تا خوابمون ببره:-2-22-:...چشمامون از همیشه بیشتر باز شد!:-2-19-:...هیچ کاری هم نیست که انجام بدیم.حس فیلم دیدنم نیس!
خب بپردازیم به موخره....
1.دو روز نت نبودیم،منزلمان رنگ به رنگ شد! :-2-43-:و مهندس عسل هم قراره پوستمونو بکنه! :-2-43-:چون نبودیم تبریک بگیم تو تاپیکش:-2-43-:...خب اینجا میگیم:-2-43-:...اشکال داره؟:-2-43-:....منزل،تبــــریک!:-2-42-:
2.این به اصطلاح خاطره پرداخته شد به افکارمان:-2-37-:...خب اینم یه نوع خاطره س دیگه.کل روزمون با اینا میره.:-2-37-:
3.امروز یه عالمه مهمون داریم.کی حوصله شونو داره!؟ها؟!:-2-28-:
4.سالی یه بار میایم این تاپیکه.ولی خب دوسش داریم:-2-16-:...خاطره ها رو هم دوس داریم:-2-16-:...خب این الان یعنی چی؟ :-2-41-:به خاطر خاطره هاس که تاپیکه قشنگه دیگه،چرا دوباره گفتیم؟ :-2-22-:نمیدوونم!:-2-08-:
5.ماه رمضان به پایان خود می رسد. تابستان نیز! :-2-31-:و ما کلا 10 -11 تا تست بیشتر نزدیم. :-2-06-:یک درس هم بیشتر نخواندیم.:-2-06-: اونم روز دوم ماه رمضان بود،به نیت رتبه دو کنکور کتابو باز کردم:-2-22-:...ناامید نیستیم...میشیم دیگه!:-2-32-:
6.نمیدونم کی اینو میذارم...پس شاید اندکی اضاف شد.خدایی خیلی حرفیدمااا! وراج!:-2-43-:
7.شاد و موفق و پیروز و تندرست و خوش اخلاق و مهربون و ... باشید:-2-40-:


الان نوشـت:-2-37-:
مهمونا رفتن. از فرط خستگی دارم میمیرم....:-2-38-:

Mina
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۵۳ قبل از ظهر
از وقتی از خواب بیدار شدم..در به در دنبال ِ آلبوم ِ بنیامین میگشتم!
گم ش کرده بودم...هم کاورشو..هم سی دی شو! آخر سر از بین ِ کتابا پیدا شد!
ولی کاورش رو پیدانکردم...
با هر آهنگش خاطره دارم....رو هر ترک، یکی از جلو چشمم رژه میرفت! و من یه پوزخند داشتم گوشه لبم!
خودمو کشتم تا همه ش از ذهنم بره بیرون!!!
ولی چه رفتنی!!

سردرد باز اومد!
زبون ِ روزه...وقتی از زور ِ سردرد نه چشمات باز میشه! نه توان ِ خوابیدن داری! بلاجبار سرمو گرم ِ اسکن کردم که به هیچی فک نکنم!

بعد ِ دو سه روز گوشیمو روشن کردم!
هیچ خبری نبود!
بدتر یه پوزخند دیگه!


صدای ِ رعد و برق میاد!
از اون وقتی که هوا گرفته..دیگه دو سه روز یه بار خورشید میبینیم!
خوشحالم...
هوا مه آلوده...
چشم چشم و نمی بینه!
مثل ِ آخرای ِ پاییز!

دوسش دارم..خیلی....یه آرامش ِ خیلی خیلی خوب بهم میده!

madnes
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۱۶ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:
امروز زود بیدار شدم با آبجیم حرف زدم و از همه گفتیم صحبت خواهرونه خیلی خوبه:mrgreen:ولی حس کردم این آبجی امروز مشکوک میزنه اما چیزی نگفتم خلاصه دیدم که خوابم میاد گفتم من بخوابم گفت بخواب. یه چند ساعتی خوابیدم با زنگ تلفن بیدار شدم و جواب دادم دیگه نخوابیدم بعد آبجیم گفت فاطمه یه چیز بگم گفتم دوتا بگو گفت بیخیال اما من اصرار کردم کاش اصرار نکرده بودم گفت همه تولدم تبریک گفتن جز تو منو میگی:-2-14-:گفتم مگه تولدت شده من فک کردم چند روز دیگس و عذر خواستم اما چه فایده که این خواهر کوچیکه به دل گرفت ولی خودمم خیلی ناراحت شدم:-2-15-:امروز داییم بعد مدتی امد خونمون کلی با هم حرف زدیم چقد دوسش دارم:-8-:بعد تشریف آوردم نت و گشت زدم تا شب شد و باز این آبجی منو خجالت داد!!!فردا باید یه جوری از دلش در بیارمhttp://www.pic4ever.com/images/inlove2.gifالبته کلی خاطره ما سانسور کردم:-2-27-:
حرف اخر:همیشه خوش باشید و سلامت:-2-40-:

یگانه
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۰۸ قبل از ظهر
زندگی با همه ی وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند
روز خوش:-2-40-:

p_f_p
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۱۴ بعد از ظهر
سلام
دیشب خیلی بد خوابیدم فقط 2 ساعت از 5 تا 7
قراره بعد از اذان حرکت کنیم
امشب خونه عموممم میام نت
دیگه چیزی ندارم بگم جز اینکه گشنمه

feedback
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۵۰ بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام بچه ها :-118-:
اندر احوالات دو روز گذشته من :-2-14-:
بخش اول :
شهر الرمضان / سکانس بیست و چهارم : زندگی خیلی شلوغ پلوغ شده :-2-28-:
روز پنج شنبه روزی سراسر شلوغی بود برام. اون از صبحش که نشستم کلی درس خوندم. اونم از ظهرش که بیکار بودم. بعدش عصر که رفتم خرید و یه کم تو سایت بودم. بعد از اون دم دمای افطار که شد طوفانی زد که نگو :-2-31-: همه کُپ کردن :-2-35-: خلاصه افطاری رو در کنار جمع خانواده خوردیم و بعدش همگی تو اتاق من جمع شده بودن با کامپیوتر کار داشتند. یکی دو نفر نیستن که. زن داداشم میگه چرا سیستمت انقدر کنده!! داداشم میگه بده خروس قندی بخر! خالم میگه ای بابا داغونه سیستمت. خواهرم میگه اونوقت هی به سیستم من بگو خراب و داغون. خلاصه یه ربع نشستن پای این سیستم به جای دو ساعت داشتن فقط ایراد میگرفتن. اعصابم خورد شد. شماها که فقط ادعا دارین حتی بلد نیستین قسمت یاهو وای میل رو درست کنید. یه قسمتی از یاهو تو ایمیل زن داداشم زده بود که ورژن جدید رو اجرا کنید اونم فکر کرده بود یاهوش خرابه هی میگفت خرابه. در حالیکه یه کلیک اون پایین باعث میشه بری تو ورژن قبلی که متأسفانه صبر و حوصله ندارن اینا. :-2-33-:
اما بعد از این قضایا میریم سراغ تفلد :-2-16-:
دیروز تفلد خواهرم بود. :-2-16-: ایناها اینم کیکش :
http://s2.picofile.com/file/7124590428/DSC00001.jpg
الان هم پشت سیستم دیده کیکش رو آپلود کردم عین این دو ساله ها میگه : ااااااا کیکممممممم :-2-06-:
دیشب تا ساعت 3:10 بیدار بودم داشتم پیام میدادم به بچه ها راجع به آلبومی که با دوستام ساختیم. دوستان عزیز سی دی اول آلبوم من و دوستانم رو میتونید از طریق لینک زیر دانلود کنید :
http://www.forum.98ia.com/t283110.html#post2739807
این هم ترک لیستش :
kaveh_afagh-the_ways_bonbast(farhad_mahdavi_remix)
siavash_ghomeishi-hedieh(masoud_fooladi_remix)
arash_feat.helena-broken_angel(rya_remix)
nikaeen-bonbaste_bi_enteha(farhad_mahdavi_remix)
dj_mamsi-kashki_doostam_dashti(dj_trane_feat.raysa_remix)
siavash_ghomeishi_feat.masoud_fooladi-kheyli_mamnon(masoud_fooladi_mix)
feedback-98ia(feedback_radio_mix)
این هم کاور آلبوم :
http://s2.picofile.com/file/7124319458/2011_iranian_producers_the_absolute_prohibition.jp g
شهر الرمضان / سکانس بیست و پنجم : هنوز خبر خاصی نبید :-2-08-:
امروز ساعت 12:10 بیدار شدم. تازه 45 دقیقه هست که بیدار شدم و دارم اینا رو تایپ میکنیم و بعدش میخوام بشینم پای درس خوندن که دو روز دیگه امتحان دارم :-2-30-:
پ.ن : الی من یه پست طلب دارم :-2-06-: (الی : کشتی خودتو با این طلب پستت چقدر میشه بگو حساب کنم بابا :-119-::-2-06-:)
پ.ن : الی هم تو مامانمی هم شبنم. :-2-42-: قضیه همون بین من و دو دلبریه که تو پروفایل شبنم نوشتما :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن : ادمین باز هم شرمنده بابت پیام خصوصی های زیادی که ارسال کردم. :-118-:
پ.ن : فاطیما :-2-40-: چهلمین روز درگذشت پدر بزرگوارتون رو تسلیت میگم. :-2-40-: دو ماه دیگه هم سالگرد پدر منه :-2-15-:
پ.ن : امیرهلپکس باز هم دستت درد نکنه بابت کاور آلبوم :-118-:
پ.ن : ناهور یه دنیا ممنون بابت لطفی که کردی و اجازه پخش رو دادی. :-118-:
پ.ن : رفقای عزیز شرمنده که جوابتون رو تو خصوصی ندادم چون حجم ارسالم زیاد بود. :-118-:
پ.ن : دعاهای همگی قبول باشه. امیدوارم که به خواسته های خوب دلتون برسید. :-118-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 4 شهریورماه 90 خورشیدی / ساعت 12:52

NILOUFAR
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۲۱ بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
بدست آوردن آنچه را که ما آرزو داریم موفقیت است اما چیزی را که برای بدست آوردنش تلاش نمیکنیم ، خوشبختی است
جمعه 4 / شهریور /1390 ساعت 02:16 دقیقه بعد از ظهر

سلام
امروز کلی تو سی دی هام گشتم تا اهنگ قدیمی پیدا کنم . بالاخره آلبوم تنها ماندم اصفهانی رو پیدا کردم .متاسفانه تا چند سال پیش من فقط نوار کاست میخریدم واسه همین سی دی آهنگ های قدیمی رو ندارم . مشکل نوار هم اینه که برای گوش دادن چند باره یه اهنگ باید هی بزنیمش عقب که هم زمان میبره هم خراب میشه .
البته یه سی دی mp3 پیدا کردم کلی اهنگ قدیمی مجاز و غیر مجاز توش بود مثل اهنگ های قدیمی منصور و سیاوش و امید دو تا البوم اول گروه آریان هم توش بود .
زدم گوش دادیم با ندا . گروه آریان رو وقتی 13/14 ساله بودم دوست داشتم الان شاید فکر کنم آهنگهاش خیلی سطح بالا و حرفه ای نیست ولی خدا رو شکر تو اون مقطع من چنین چیزایی گوش میدادم اهنگهاش شاد و پر از امید بود واسه اون سن واقعا خوب بود . بعدها که بزرگ شدم تو اون موقعیت حساس دبیرستان (بالاخره یه دختر 16/17 ساله خیلی تو سن حساسی هست یا همش خوشحاله یا افسرده ) یادمه اهنگ های امثال حامد هاکان اومد .الان که فکر میکنم میبینم اون چند سال اون اهنگها همه مردم رو افسرده کرد .ماهان بهرام خان تو یه اهنگی یه دختر رو کشته بود .چاوشی داشت خودکشی میکرد یه پسره هم اسمش یادم نمیاد هرچی فحش عالم رو بلد بود به رفیقش میداد (زمین گرمم کمته ،کمته اتیش خدا ... تو همین مایه ها بود ) خب خودمون هم دلمون میگرفت عصبانی میشیدم از کسی ، ولی خودکشی و فحش دادن و نفرین کردن رو خوب نیست آدم داد بزنه .محسن یگانه سال کبیسه به دنیا اومده بود و شگون نداشت کلا اونجوری که میخوند ادم میگفت بدبخت ترین ادم دنیاست و ... خیلی اهنگ های دیگه که تو ذهنم نمونده
چقدر حالمون رو بد میکرد قشنگ بود نمیگم نبود شاید الانمم گوش بدم زیاد بد نباشه ولی اون حسی که به ما ها تو اون سن میداد خیلی بد بود
بعد هم که دور افتاد دست رپر ها ... به قول شبنم : وای که چقدر جذابی ، میخوام ببرمت قصابی
تو اهنگاشون میگن قیمتت خانوم چنده ؟ مثل بنزین کارتی هستی ؟ تموم میشی یا شارژت میکنن ؟
البته بی انصافی هست اگه بگم به خانم ها قدرت انتخاب نمیدن چون به دختره میگه علیش و میخوای یا کیوان ... کلا دست دختره بازه واسه انتخاب
دختری که حرف نمیزنه کرو لاله اون که نمیرقصه دست و پاش شکسته و ...
من موسیقی شناس نیستم من گاهی وقتا حتی پاپ و جاز رو تشخصی نمیدم . من عاشق خواننده های حرفه ای نیستم چون اصلا حرفه ای ها رو تشخیص نمیدم نمیگم فقط موسیقی بی کلام گوش میدم اهنگ های بتهوون واهنگساز های معروف رو جز چند تا نشنیدم. من چند تا خواننده ساده و خودمونی رو دوست دارم مثل سعید شهروز ، عصار ، ناصر عبدالهی ، حامی ، اصفهانی ... که شاید الان مطرح نباشن
من شعرهای ساده دوست دارم ...
میگم کاش وقتی بچه ی منم به سن و سال اهنگ گوش دادن و عشق و عاشقی رسیدن موسیقی ما این دوره رو رد کرده باشه . زندگی ماشینی به اندازه کافی بچه ام رو افسرده میکنه ....خسته میکنه
کاش چیزی باشه که بهش آرامش بده مثل همین خواننده های قدیمی و از مد افتاده نسل ما
+من بینهایت از حیون ها خاطره دارم البته نمیگمشون دیگه. ولی خیلی باحال بود مخصوصا ارام جون که نذاشتن جوجه شون شکست عشقی بخوره ...:-2-06-:
+فاطمیای عزیزم خیلی دوست دارم ببخشید بچه ها اگه اس هاتو ن رو جواب نمیدم گوشیم داغون شد هنوز گوشی ندارم گوشی قدیمم دستمه که کیبردش زیاد درست درمون نیست .
+سعید ممنون بابت اهنگ ...
+ ابابت تاپیک سوژه های طنز نودهشتیا اعصابم یه کم خرد شد . حالا هر کس میاد تو این سایت بره اون تاپیک رو بخونه فکر میکنه ما فرهنگ حرف زدنمون اینجوریه اخه تا حالا کی تو این تاپیک گفته نِنّم وانّت نّنّگ نُده عّجیجم ؟؟ واقعا متاسف شدم الان....
+ دوستای گلم اگه امکانش هست تو یه خط خاطره نگین اگه خاطره هاتون کم هستن میتونین بذارین چند روز جمع بشه بعد تو یه روز همه خاطراتتون رو بگین . البته حق هر کاربری هست که خاطره اون روزش رو بگه . یه کم مفصل تر خاطره تون رو تعریف کنید ما هم خوشحال میشیم بخونیم

raha_sweet
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۳۹ بعد از ظهر
چند روزی میشه خاطره ننوشتم .

کتابم رفته ارشاد. و ارشاد باید تا هفته ی اینده انشا الله بهمون جواب بده .
دعا کنید موافقت کنه .

دیشب یه بارون محشر و باد تندی وزید !!! شدید !!!
اون قدر باد و بارون شدید بود که صندوق صدقات از تو پیاده رو افتاده بود تو جوب !! برای همه خیلی عجیب بود.
چند تا درخت هم شکسته بودند و اب از توی جوب ها سرازیر بود ...انگار فاضلاب زده بود بالا .... برق یک خیابون هم قطع شده بود ( دیگه چیکار میشه کرد ، ؟؟ تهران بارون ندیدست . یه بارون کوچولو هم که میاد زود جوگیر می شه !!)

جدا از این ها ، هوا محشر شده بود ....خدا را شکر یکم تمیز شد . داشتیم تو تهران خفه می شدیم .
ما هم سریع با خانواده زدیم بیرون . رفتیم پیتزا خریدیم و تو ماشین خوردیم !! خیلی چسبید . جای همه خالی !

Mina
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۵۴ بعد از ظهر
ساعت 11 بود با صدای آیفن پاشدم
کسی خونه نبود
دختر خاله م بود..
خواب آلود همه جای خونه رو گشتم
مامان نبود
رفتم بالا از خواهرم بپرسم که از پله اومدنی پایین حواسم نبود و سه پله اخر و با سر اومدم زمین:-2-30-:
دست چپم موند زیرمو و الان تکون نمیخوره:-2-30-:
با دست راست به زور تایپ میکنم:-2-30-:
نشکسته..ولی فک کنم این چون دوران بچگی یه بار شکسته، ضرب بهش وارد شد و....:-2-30-:
تایپام بمونه من میترکم خوب:-2-30-:
مامان هنوز نیومده:-2-39-:

+Lily
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۰۳ بعد از ظهر
پرودگارا ! به من آرامش ده ... تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده ... تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده ... تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده ... تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند
« جبران خلیل جبران »

کاش زندگی هم مثل کتابا بود ...
خیلیا وقتی داستانو می خونن فکر می کنن شاید زندگی خود نویسنده هم همینطور باشه ، هیچ فک کردن که شاید نویسنده دلش می خواسته زندگیش اینطور باشه ...
حرفی برای گفتن ندارم ... ( اینجور وقتا یعنی من خیلی حرف دارم ولی نمی تونم بزنم )
دردهایی در زندگی هست که مثل خوره روح رادر انزوا می جود ...
شاید اگه حرف بزنم خنده دار باشه ، یا کسی برداشت اشتباه بکنه ... شایدم تف سربالا باشه ...
کاش می تونستم رو زبونم فیلتر بزارم ، کاش ...
ای روزا خونه خیلی جو متشنجی :-2-31-: داره کاش می تونستم بخوابم و پنج شنبه بیدار بشم ...
دیروز 4 تا 6 کلاس داشتم ولی چون مامان خیلی عصبیمون کرده بود ، به شوخی گفتم من 8 میام خونه :-2-39-:
تا 6.5 سر کلاس بودیم ، بعد پریا می خواست بره جایی ، منم می خواستم مجله بخرم ، دیگه از این پاساژ به اون پاساژ ، پریا هم که دل گنده ، ما رو همه جا کشوند ...
خواهرش زنگ زد که من فلان جا منتظرم ، بیا ، من متوجه نشدم
رفتیم سیتی استار تو شال فروشی ، من می بینم یکی بام سلام علیک می کنه ، دست میده هی فکر می کنم این کیه ، تازه بعدش فهمیدم خواهر پریاس :-2-37-:
هزار و یکی شالو امتحان کردند ، منم زل زده بودم به مردم و روسریا ، دختره اومده تو میگه خانم یه شال اجق وجق می خوام ...
بعد یه مدت که مثه تیر برق اونجا وایساده بودم ، شکمم قار و قور کرد ، یادم اومد نیم ساعت مونده به اذون ، برگشتم خونه ...
حالا که رسیدم ، مامانم نبود ، رفته بودن بیرون
ساعت 8 و 5 دقیقه تلفن خونه زنگ خورد ، من برداشتم بابام تا فهمید منم ، دعوام کرد ، گفت ما اومدیم دم آموزشگاه ، تو خونه ای ؟ 100 بار زنگ زدیم رو گوشیت ...:-2-33-:
یه ربع بعد اومدن جفتشون عصبانی ، نگو اون مسیر که همیشه شلوغه ، تصادف هم شده ، نیم ساعت معطل شدن :-2-39-: مامان به من میگه تو نباید خبر بدی با دوستت میری بیرون ؟:-2-01-:
منم گفتم خوب تا 6.5 که کلاس بودم ، 7 خونه بودم دیگه :-2-02-:مامان هم جوش آورد : چرا دروغ میگی ؟ ما 7 و ربع از خونه رفتیم بیرون ...
منم به جای اینکه خجالت بکشم کلی هم طلبکار شدم که کی خواسته بود بیاین دنبالم :-2-43-:من کی گفتم کلاس زبان دارم ( تو روح آدم دروغگو ) تو تا حالا کی نگران من شدی و اینا ... :-2-39-:
حالا طفلک مامانم هنوز افطار نکرده بود ، مثلا خواسته بودن من با تاکسی نیام خونه ، منم اینطوری جواب دادم ...:-2-39-:
اینا همه اش چرت و پرت بود ... دلم می خواد بخوابم و دیگه هیچوقت بیدار نشم ...
خدایا میشه این دو ماه به خیر و خوشی بگذره ؟ ... نمی خوام اتفاق بدی بیفته ...

# یادم رفت از بچه هایی که بم تبریک گفتن تشکر کنم ، همه لطف داشتن بهم ، تنکس :-2-40-:
# الان حالم بهتره ، به همین خاطر تیکه ی آخرشو حذف کردم :-2-38-:
فاطیما می خواستم بگم که اون خاطره ی آخرت باعث شد من امروز جلوی خودمو بگیرم و تو یه جریانی چیزی نگم ، :-2-31-: اینکه حس کنی هر لحظه ممکنه آخرین لحظه باشه ... به آدم قدرت بخشیدن و کنترل نفس میده ....
# دم بچه های توئیت و آدمین که این امکانو فراهم کرده ... گرم
باعث شدن از اون حال و هوای سگی در بیام ... :-2-40-:

foro0ghi
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۱۵ بعد از ظهر
سلام بچه ها بزار منم بگم. امروز تولدمه .
از دیروز خیلی دلم گرفت. انتظار داشتم یکی از بچه های سایت واسم تاپیک بزنه .
راستش من تازه عضو شدم.
ولی هر تاپیک تولد رو با کلی استقبال میرم و پست میدم. دیروز تو تاپیک تولد وحید بود رفتم و پست دادم و بهش تولدشو تبریک گفتم. بعد غلط به کارم شد گفتم تولد من فرداست یعنی همین امروز ولی فکر نکنم کسی بدونه. اونم سریع واسم تاپیک زد که بچه ها تولد فروغی است و بیان بهش تبریک بگین و بترکونین. ب
چه ها هم اومدن و هی تبریک گفتم. قربون تمام بچه های سایت برم. خیلی دوستون دارم. بخاطر همین که یک ماه هم نگذشته خیلی بهتون عادت کردم. خلاصه می گفتم. واسم تایپک زد اگه دوست داشتید برید نگاه کنید. خیلی غریبانه بود بیشتر گریه کردم. بیشتر بغضم گرفت .
گفتم خدایا چرا من گفتم. بعد اینجوری بخوان بیان و بهم تبریک بگن:-2-30-::-2-03-::-2-03-::-2-03-:
دلم گرفت. تا بعد یکی از بچه های سایت که تولیست دوستام بود به نام ساقی گفت فروغی من از همون موقع که باهات دوست شده بودم تاریخ تولدتو دیدم گفتم وای خودم واسش تاپیک میزنم.
گفت یکی منو دوست داشت . یکی به یادم بود. ای کاش نگفته بودم .
نمیدونم بچه ها متوجه منظورم میشید. وقتی خودش کاری رو از سر ذوق انجام میده وبدون اینکه شما بدونی
خیلی بهت مزه میده.
کلا من زیاد احساس تنهایی می کنم . مخصوصا امروز که تولدمه . ولی یکی از دوستای صمیمیم از 12 شب که رد کرد کلی بهم اس زد و تبریک گفت. خیلی خوشحال شدم . چون خیلی دوسش دارم.
و همیشه هم خودش پیش قدم میشه. ولی سرنوشت باعث شد . اون بره جای دیگه سر کار. و منم برم ادامه تحصیل بدم.
دوستان سو تفاهم نشه. دوستم دختره . همکلاسیمه از اول دبیرستان تا زمانی که کارشناسی گرفتیم با هم بودیم
شریک تمام لحظات هم ولی.......چه میشه کرد:-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-:
خلاصه دلم خیلی گرفته بودو گرفته. بچه ها ببخشید اومدم اینجوری خاطره نوشتم. ولی اینجا حالا کلی دوست دارمم از همه سن و دوستون دارم:-2-34-::-2-34-::-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-:

bahooneh10
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۲۲ بعد از ظهر
دیروز...
تفلد جوجو بود خوب...
تا عصری در حال جمع و جور کردن و کمک دست اجول بودیم تا شب که شد...
عصری هم زمان مهمون هم داشتیم... اینا که خواستند برن داشی اینا اومدند و کم کم راهی خونه ی اجول شدیم... انقده جوجو ذوق داشت... همه ش می گفت تفلدِ اخ جووووووووووووونه
خودش رو اسمش رو گذاشته بود اخ جوووون... انقده هم ذوق کرد که نگو.. خودش رو با عروسکاش کشت...
انقده هم ریخت و پاش شد انگار نه انگار که مهمونی خودمونیه...
دیشب تا دیروقت خونه اجولوینا بودیم... بعد هم که اومدم یه سر الکی زدم سایت و بعدش هم لالا...
الان سرعت ندارم ولی پست بعدی حتما یه چند تا عکس می زارم ازش...
- سعید عسک گذاشتی حسودی م شد:-2-22-:
خواهش می کنم... بابت کار قشنگت بهت تبریک می گم:-2-40-:

امروز...
از صبح که یه سر دوباره الکی زدم سایت پریدم جلوی تی وی و دستگاه رو روشن کردم بلکه این سریال رویای بزرگ داشته باش رو بتونم تموم کنم... روی دو قسمت اول کلید کرده بودم چند روز بود... اما امروز... سه قسمت دیدم تا اینجا...
پسره همون که قراره باباش تو انتخابات شرکت کنه ... انقده فکر کردم کجا دیدمش... تازه یادم افتاد تو سریال یوهی افسونگر بازی کرده بود.. همون پسره که دوست داشت اشپز بشه... بازی ش رو خیلی دوست دارم...
کلا تم داستانش داره قشنگ پیش می ره...
هرچند ما کلا عادت داریم فیلم و سریال روی دور تند ببینیم اما خوب یه چند صفحه درس یه نیم ساعت انتراک شدیم...:-2-06-: عصر باید وقت بیشتری بزارم...
- فاطی از خدا می خوام هرچه زودتر ارامش رو به خودت و خانواده ت برگردونه...
- لیلون چرا خاطره نمی نویسی؟
- مدیر فرشید جان شوما هم... از عید به این ور انگشت شمار شده خاطره هات ها...
- شبی شبی تو هم همین طور...
- نولو... ما تا دلت بخواد از این سی می دی قدیمی ها تو خونه مون یافت می شه...مذکر و مونث... این داشی ما از این اجق وجق های روز زیاد خوشش نمی اد... روی دوره اوایل انقلاب گیر کرده.. ما خودمون هم تازگی ها مودمون رفته اونوری... مگه یه سری کار از ابی جانمان... سیاوش.. معین ... داریوش..
این جنگولک بازی های امروزی ها به دمی بندند... واقعا اهنگ هایی هستند که به دو روز نکشیده می اندازیشون کنار...یکبار مضرف بد نیستند اما ماندگارنهی نهی نهی...


یکشنبه تفلد داشیه... این ماه سه تا تفلد داریم... خانوم داشی می گه طرح افطار تا سحر می خواد راه بندازه... من که گفتم عمرا از افطار پاشم بیام بسط بشینم خونه ی شوما اونم تا سحر:-2-06-: انقده خوش خوشانه شون می شه... هی من این حیوانات نیمه نجیب یه کیف باخودم دفتر دستک بار بزنم برم خونه شون... هی هم تیکه بارم می کنند... ای خدا... :-2-36-: اما خوش می گذره خیلی خوش می گذره... مخصوصا داشی فول داده نیمه شبی ببردمون دردر... اخ جوووووووووون...:-2-16-:
تازه قراره یکشنبه یه عصر دلپذیریم داشته باشیم... فاطی:-2-40-:
کلا این ماه شهریور ماه هیجان انگیزیه...
نولو و بهار از سایت سنجش و شعر جاودانی که براش خوندیم چه خبر؟
الهام ریمیکس:-2-40-: لیا:-2-40-:ماهانا چرا دیگه نمیاد؟:-2-40-: بقیه تون:-2-40-:

وقت همگی بخیر...
ما برفتیم..

alizee
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۲۴ بعد از ظهر
سلووم دوستان

دیروز بالاخره بعد از کلی کلنجار با خودم پاشدم برم بیرون که کتاب بخرم . ولی از شانس قشنگ بنده شهر کتاب به کل ملغا شده بود !!!

خلاصه این در و اون در رفتم یه کتاب فروشی دیگه کتابی که می خواستم نداشت ولی خوب اگه نمی خریدم سرخورده می شدم و

دیگه بعد از کلی کلنجار و نظر فروشنده سهم من رو خریدم ! همچین یه ریزه دارو رو نروم راه می ره . دلم به حاله دختره می سوزه . شیطون گولم زد صفه آخرش رو خوندمممممممممممممم :-2-36-:پشیمونممممممم کاشکی نخونده بودم :-2-15-:

دیروز بعد از مدت ها رفتیم بام تهران ولی به خاطره همون شانس قشنگه بارون اومد بارون که چه عرض کنم !!!! به قول دوستان

هواشناس رگبار موسمی ولی من موندم چرا این رگبار موسمی قطع نمی شد . این ملتم که دنباله یه فرصت دیگه بزن و بکوبی راه

انداخته بودن . خوب البته حق دارن بارون ندیده ایم دیگه تهران بارونش کجا بود !! خلاصه تا رسیدیم پایین مووووووووشه آب کشیده

شده بودیم . سرما خوردگیم با این بارون تکمیله تکمیل شد !!!! آدم چله تابستون سردش بشه ! جل الخالق !!

خلاصه تا رسیدیم خونه سرما رفته بود تو جونم !! ساعت 3 سحری خوردم و گرفتم خوابیدممممممممممم تـــــــــــــــــا الان

ولی بدنم شدید درد می کنه بارونه حسابی حالمو جا اورد ! :-2-30-:

حوصلم شدید سریده برم کتابرو بخونم ببینم به کجا می رسه

فعلا"

smart girl
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۳۳ بعد از ظهر
سلام
ساعت 3.02
دیروز صبح من از دیروز ظهرش ساعت 12 نخوابیده بودم_فهمیدین چی شد!!!!_
دیروز صبح هم هلک هلک با زهرا رفتیم دانشگاه برای واریز پول ...دیدیم اطلاعیه زده این پنج شنبه تعطیله
نمیدونم چرا اونقد راه طولانی شده بود...هرچی میرفتیم نمیرسیدم...
بعدش با زهرا رفتیم تا احمداباد من دو جا کار داشتم....کلیم چرت و پرت با زهرا حفرفیدیم.....
یه جا میخواستیم پارک کنیم خیلی شلوغ بود ...دوبل پارک کردیم ...کارمون شاید 1مین طول کشید....7000تومن جریمه شدم.....
رفتم کادو تولد الهه رو دادم در خونه شون... پدربزرگش بود خونه...به الهه هم با گوشی مامانم اس دادم که امانتیت پیشه باباییته ....ولی نه زنگید نه جواب اس داد...
ساعت 2 ظهر خوابیدم تا7
بعد افطار چشام باز نمیشد ...یک ساعت خوابیدم ...
بعد سر همین قضیه خوابم ...با مامانم دعوام شد....
والبته کلی مسائل دیگه ....
تو اشپز خونه بودیم ...داداش کوچیکم نشسته بود....
من نمیدونم مامانم چی گفت ...منم گفتم میدونین چیه من بلد نیستم جواب کسی رو بدم؛ همیشه لال مونی میگیرم....و از اونجا بود که مامانم از دستم عصبانی شد...
یه چیزی بگم از اینکه مامانم حتی برا یه ساعت با من قهر کنه ....من دیووونه میشم ...اصلا تحمل ندارم....
منم زدم زیر گریه ....منم که مثه احمقا!!!! ... مامانم حرف میزد من گریه میکردم....داداشم اون وسط پارازیت میومد ...وسط گریه میخندیدم ...
یه ربع تمام که مامانم حرف زد و من گریه کردم ....اخرش پاشدم رفتم تو دستشویی بقیه گریه ها مو کردم...
.
.
خوش به حال قصه ها...داستانا ....
بعضی رمانا رو که میخونم دوس ندارم تموم بشه...
کاش ....
.
.
امروز افطار مهمنون داریم....
.
.
.همین
3.32

yasi 90
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۱۲ بعد از ظهر
سلام
هنوزحالم بده:-2-30-:
ازصبح اتفاق خاصی نیوفتاده!
امشب افطاری دعوتیم اصلا حوصله ندارم برم امامیدونم به زورمیبرنم اینجورمواقع حریفشون نمیشم!!:-2-28-:
فعلا

-نازلی-
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۱۱ بعد از ظهر
سلام.

دیروز 3 شهریور من خیلی غیر منتظره رفتم یه وبلاگ ساختم.
خوشم اومد منم یه وبلاگ داشته باشم خوب...

دیشب رفتیم مهمونی.
این دستبندا خداییش خیلی باحالن...من ست کردم با لباسم خیلی قشنگ شد..
عسل بعد برا تو عکسشو می ذارم.

امروز بعد از ظهر خواب یونی رو دیدم...
اول مهر بود و شلوغ...
کلی هم بچه های دبیرستان و دبستان و دیدم اونجا...
کلا خوابام بعضی اوقات خیلی بی ربطن...

شروع کردم پیرمرد و دریا رو بخونم...
بربادرفته و جین ایر رو هم از کتابخونه گرفتم..
آخه بربادرفته رو فیلمشو دیدم..
اسکارلت رو هم، هم فیلم هم کتاب...
کلی کتاب هم ریختم رو موبایلم...

نیلو منم عاشق عصار و اصفهانی ام...ناصر عبدالهی رو هم خیلی می دوستم...
یه آهنگ گرفتم از امین حبیبی هی می گه می خوام بمیرم...مردک..خو منم ناخوآگاه باهاش همراهی می کنم دیه...یکی نیست بگه خوب بمیر..چرا اینقدر میگی...البته آهنگش خیلی قشنگه ها..سوءتعبیر نشه...
تو خونه ما آهنگای قدیمی خیلی طرفدار داره..مونثاش هم هست...کلا ما خیلی آهنگ سنتی می دوستیم...داداش بزرگه گوشیش پر از معین و ه ا ی د ه...
داداش کوچیکه..کامران ....هومن....و این جینگولکیا...فریدون و یاس و...البته منم دوست دارما...
بابام هم یه بار تقدیر از شاد..مهر...رو گوش داد..خیلی خوشش اومد...
ولی کلا همه تو کار بنان و گل ها و صد سال موسیقی ان...
الان خودم دارم بهترینی رو گوش می دم..از کامی و هومی...
یادمه پیش بودم..این ساسی مد شده بود...
ما هم گوش می دادیم..یه بار با افتخار به پشتیبانم گفتم صبحا ساسی می ذارم..خواب از سرم می پره..تازه داشتم تجویز می کردم برا یکی از دوستام...
خلاصه پشتیبانمون هم ما رو شست و رفت و...می گفت اینا آشغالن..
خو راست می گفت..ولی شما دقت کن که صبح خوابت میاد...ولی باید درس بخونی...واقعا شاد بود آهنگاش...کلی هم انرژی می داد...
راسی من پرنده مانی رهنما رو هم دوست دارم..

من هیچ وقت حیوون نداشتم..بدمم میاد..اما کلی عروسک دارم...همه شون اسم دارن...تازه براشوت لباس هم می دوختم...

*****فروغی عزیز تولدت مبارک. با کلی آرزوهای خوب برات.*****

دلم یه چیزی رو می خواد که نمی دونم..شاید هم یه کسی رو...
فقط می دونم بی نهایت دل تنگم...

*فاطیما از خدا براتون صبر می خوام. باز هم تسلیت می گم.*

می خوام یه کار بزرگی بکنم..نمی دونم تو توانم هست یا نه...کاش پشتم باشه و بهم کمک کنه..
مثل همیشه باهام راه بیا خدا جون...

حرفم دیه نمیاد..

نماز روزه ها قبول....التماس دعا...
مریضا رو لطفا فراموش نکنید.

zenaid
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۳۵ بعد از ظهر
28/5/1390

امروز یه جورایی می دونستم انگار قراره به هرچی که دارم گند بزنم اون اول صبح که سر لجبازی با ندا دفتر خاطراتمو پاره کردم و بعدم سوزوندمش اونم از دعوا سر کوفته قل قلی های افطاری.شاهکار کردم دیگه.شبم که با نازیلا رفتم بیرون و بعد از چند تا تیکه انداختن و شوخی مسخره بهش برخورد و رفت خونه!
شاید تمام امروز و گند زده باشم اما فردا هم هست و می دونم که باید از یه ملتی عذرخواهی کنم پس فعلا بی خیال.
ترجیح می دم بستنی کاکائویی بخورمو واسه فرداهایی که ممکنه پیش نیاد برنامه بریزم!

ابی دریا
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۳۶ بعد از ظهر
به نام خدا
جمعه 4 شهريور 1390
سلام و درود به همه ي خاطره نويساي عزيز
امروز باز خوابيده بودم كه ديدم زنگ ميزنن ساعت يه ربع به يك بود.مامي رفت درو باز كرد.خالم بود. اومده بود كفشمو پس بده.اخه طي يك موقعيت اضطراري اومد كفش مارو گرفت و رفت.
بهمون گفت راهپيمايي نرفتين؟؟؟ماهم گفتيم نه!اخه ما عرق ملي نداريم:-2-22-:
افرين به اونايي كه رفتن راهپيمايي!ما كه نرفتيم.ميوه ممنوعه رو ديدم بعد مامي گفت ما(يعني ددي و مامي)ميخوايم بريم بهشت زهرا از اونورم خونه ي مادر جون.شما نمياين؟؟؟ما هم گفتيم نه(يعني من و 2 تا ابجيام).
بعد اميرحسينو نگاه كردم اخه ديشب نديده بودم.مثل اينكه هشتاد درصد فيلم مشخص شد.بعدشم سي و خورده اي دقيقه اي تلفني با دخي دايي جون حرفيدم.
امشب افطار خونه ي اون يكي عمه جان دعوتيم.
امروز 25 ماه رمضونه!خيلي زود گذشت.
من عاشق صبحونه ام واسه همينم بيصبرانه منتظر عيد فطرم.ايشالا 4 شنبه عيد باشه نه 5 شنبه.اي ماه گرامي توروخدا ناز نكن و زودتر بيرون بيا!
نميدونم چرا اينجارو خيلي دوست دارم!شايد واسه اينكه همه راحت حرف دلشونو ميگن!اينجا دومين انگيزه ي من واسه اومدن به نودهشتياست.
ديشب يه تست انجام دادم_خيلي باحال بود.
اينم يه شعر خوشگل تقديم به همه:
کاش میدانستم

به چه می اندیشی؟

که نگاه تو چنین سر و صقیل به سراپای وجودم دلسرد

خنده ات از سر زور

و کلامت همه با فکر دلم بیگانه

به چه می اندیشی؟

از تمنای دلم بی خبری؟

من و احساس دلم دشمن سختت هستیم؟

یا تقاصیست که باید به دلت پس بدهم

بابت عاشق شدنم؟

Zanessa
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۵۱ بعد از ظهر
خب امروز یه روز چرت به تمام معنا بود .:-2-28-:
تا ساعت 10 که خواب بودم بعدش Ms.L اس داد سمن پاشو بیا یاهو حوصله م پوکید.5ثانیه بعدم Ms.Rآمد برفتیم کنفرانس ... به مدت 5 ثانیه بعد هم ضدحال افسانه PM داد سمن دیروز چی گفتی با وحید ؟ :-2-17-:منم حوصله ی تعریف کردن نداشتم هی میگفتم یادم نمیاد.این دختره خله به خدا :-22-:بعدم که همه هی میچرخیدیم دور خودمون از بیکاری آخر سر به این نتیجه رسیدم بشینم سوپرنچرال ببینم که اونم دی وی دیشو پیدا نکردم:-2-09-: در نتیجه نشستیم با بابا دکستر دیدیم.:-2-22-:بعدم ولو شدیم جلوی تلویزیون Gray's Anatomy بدیدیم :-2-07-: دلم عجیب How I Meet UR Mother میخواد :-4-:
حوصله ی کتاب خوندنم ندارم...حوصله ی عملیات احیا سازیم ندارم...کلا حوصله ی هیچی ندارم...ای خدا ... :-29-:
افطارم اختصاصی ما صرف میشوید : خورشت قارچ :-2-14-:صبح بلند شدم شدید هوس قارچ مارچ کرده بودم عمع حان بیامد گفت افطار خونه ی ما :-2-24-: حالا بگذریم که روزه مون پوکیده :-2-17-:
+ دیشب از دست آهنگای سعید مامانم داشت از خونه مینداختم بیرون :-2-06-:
+ شدیم مثله دو تا نقطه روی یه دایره ...گاهی من جلو گاهی من عقب...گاهی کنار هم حرکت میکردیم تا اینکه یه نقطه ی دیگه آمد بینمون ترسیدیم و فرار کردیم ...حالا دوتایی داریم میدوییم.گاهی به هم نگاه میکنیم...خدا میدونه که کی توی یه نقطه به هم میرسیم...
+ بسه دیگه...حوصله ی بد بودنو ندارم...!
+ شیطونه میگه How I Meet UR Mother و Friends رو کامل سفارش بدم بقیه شو دانلود نکنم اما مامانه کشتتم :-2-18-:

من تهی از بودن
سرشار از فهمیدن
لبریز از خندیدن
گام بر میدارم
پی در پی هم
زیر رنگین کمان
زیر بام برفی آسمان

من پر از رنگم
پر از سرخم
پر از سبزم
پر از بی رنگ ِ بی رنگم

من همه عطر گل یاسم
نمیبینم
نمیبویم
فقط غمگینی عاشق را
ز قعر خاک میجویم

بخند ای گل
بخند بلبل
بخند های گل سنبل
بخند دنیا که خندیدن
لب طاووس هم بجنباند


پ.ن : اول فکر کردم من پر از بی رنگ ِ بی رنگمو از خودم در آوردم اما چند شب پیش که با Ms.R داشتیم زمستان اخوانو میخوندیم فهمیدم مال اون بوده تو ذهنم مونده :-2-06-:کلی خورد تو ذوقم :-2-34-:

سمن
چهارم شهریور هزار و سیصد و نود
(چهارم یا سوم ؟ )

believe me
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۳۶ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون:-2-40-:

سلام بچه های گل:-2-40-:

امروز مثه بقیه جمعه ها خیلی کسل کننده بود...

کلا بیکار تو خونه چرخیدم..یه کم با دوستم تلفنی حرف زدم...کار خاصی نکردم..:-2-43-:مفت مفت امروزم رفت...رفت و به تاریخ پیوست:-2-30-:

دارم از گشنگی جون میدم:-2-35-:هوا خنک تر شد تشنگی برطرف شد گشنگی اومد وسط:-2-28-:

هوای اینجا بارونیه..پریشب یک رعد و برق های ترسناکی میزد..ای خدا قربونت برم توروخدا صدای این رعد ها رو کم کن روح از تن ادم میپره:-2-35-:

امروزم بارون اومد نم نم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:هوای دلمان را هم بارانی کرد:-2-15-:

پ.ن:

فاطیمای گلم تسلیت میگم چهلمین روز درگذشت پدر گرامیتونو..

فروغی :-2-40-::-2-40-:

سعید اهنگ ها حرف نداشتن.....دستت خیلی درد نکنه..خسته نباشی :-2-40-::-118-:تفلده خواهرت مبارک:-2-16-:

نماز و روزه هاتون مقبول درگاه حق:-2-40-:

فردا شنبس:-2-16-:هفته جدید:-2-16-:(انگار نمیگفتم هیشکی نمیدونست فردا شنبس:-2-43-::-2-22-:)

خدا پشت و پناهتون:-118-:

4/شهریور/90

mohssen aabiete
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۴۸ بعد از ظهر
سلام دوستای گل.......امیدوارم روبراه باشین.........

تا اینجای کار که روز بدی نبوده.........اول صبح واسه سحری که پاشدم رفتم یکم توساعت رایگان دانلود کنم دیدم زهی خیال باطل نت قطعه.......هرچی فحش بود به شرکت خدمات دهنده دادم بعدش یادم افتاد ای بابا ناسلامتی روزه ام..........یکم استغفارکردم........نشستم هری پاتر ویادگاران مرگ رو مقداریش رو دیدم زیاد خوشم نیومد........رفتم خوابیدم.........


آخ چه حالی میده روزه باشی تا 12 وخورده ای بخوابی...........رفتم با یکی ازدوستای اینترنتیم آشتی کردم.......بیچاره اون معذرت خواهی کرد...........


بعدش اومدیم اخبارورزشی رودیدیم که حالمون خوش شد.....آخه4 به یک فولاد رو بردیم......یکم کری خوندیم واسه قرمزا باداداشم.........

بعدش رفتم قرآن بخونم که خوندم......دیگه خبر خاصی نیست جز اینکه حالا که دم افطاره احضارم کردن برودوغ بخر.......راستی با خواهرم هم بحث کردیم چرا همش تو تلویزیون نشون میدن اهوازیا عربن؟.....کلی حرصم درمیاد وقتی نشون میده ما عربیم یعنی چی این همه قومیت داریم .........دزفولی شوشتری بختیاری لر و............


خداییش ماه رمضون خوبی بوده زیاد تشنم نشده زیادم گشنم نشده.....زودهم گذشت....ایشالا هیشکی اذیت نشده باشه....مخصوصا جنوبیا که هوامون واقعا بده....بچه ها التماس دعا.........

NAVA22
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۳۵ بعد از ظهر
به خانه سلامی دوباره خواهم کرد!:-2-25-:
هربار که می رم مسافرت به این نتیجه می رسم که هیج جا اصفهان نمی شه!:-2-04-::-2-32-: پنج دقیقه است رسیدم خونه جاتون خالی خیلی خوش گذشت همه چی عالی بود به جز هتل. الآن عالیم بجز کهیر و کمردرد و آفت و اُفت فشار و سردرد و پا درد مشکل دیگه ای ندارم.:-2-19-:
از اونجایی که قدمان کمی تا قسمتی بلند است و به تناسب ان دستمان نیز دراز می باشد با وجود شلوغی با اندکی چلیدگی دستمان به ضریح رسید.:-2-04-: حدود هفتاد نفری می شدید اما شب بیست و سوم از همتون اسم بردم دیگه بقیه ش با خدا و امام رضاست.:-120-:
فعلا" سرم در حد المپیک درد می کنه. فردا هم امتحان دارمو هیچی نخوندم یکم تو سایت می چرخم یه دوش می گیرم و اگه خوابم ببره می خوابم تا 2و3 که به درسم برسم.:-2-28-:
چند نکته:
واقعا" شهر کثیفی بود تنها جای تمیزش حرم و الماس شرق بود درسته جای بزرگیه و مسافر زیاد میاد ولی تا این حد نباید کثیف باشه.:-2-41-:
مانکنای مردش ریش و سبیل داشتن:-2-06-:
بلوار رو بولوار نوشته بودن:-2-31-:

saadegi.n
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۳۲ بعد از ظهر
تو امضای مینا میس مینی وصف حال خودمو دیدم

وقتی دلت شکست / تنهاو بی هدف / شب پرسه میزنی / از هر کدوم طرف
روزای خوبتو انکار میکنی / این واقعیتو تکرار میکنی
اطرافیانتو / از دست میدیو / افسرده میشیو / از دست میریو
دور خودت همش / دیوار میکشی / افسوس می خوری /سیگار میکشی
تن خسته ای ولی / خوابت نمیبره / این حس لعنتی / از مرگ بدتر
دل می کنی ازین / دل میبری ازون / یک اتفاق تلخ / افتاده بینتون
میبری از همه / از هر کسی که هست / این حالو روزته /وقتی دلت شکست

این یه جورایی وصف حال و روزمه. به کسی ام نمی تونم بگم چمه، چی شد ، چرا و چجوری به اینجا رسید. چون می دونم همه در موردم قضاوت می کنن حتی اگه بگن نمی کنن. دنبال مقصر م نمی گردم چون مقصرش 100% خودم ام.می دونم. دارم بال بال می زنم خودمم می کوبونم به درو دیوار واسه چیزی که می دونم دیگه به دستش نمی آرم. با کاری که کردم خوب معلومه. بازی کردم و خیلی بد بازی خوردم. همچین خوردم زمین که صدای شکسته شدن دونه دونه استخونامو شنیدم. روحمم شده چینی بند زده ای که بار ها خرد و خاکشیر شده باز با بدبختی سر همش کردم اما مگه چقد می شه ادامه داد؟ مگه چقد می شه با بغض تو گلو و اشک چشم سر کرد و یواشکی زیر لحاف اشک ریخت دیگه آدم چقد پوست کلفت باشه و این همه بکشه و دم نزنه. خیلی بده که چیزی و از دست بدی، آسیب ببینی و حتی نتونی ناراحتی تو نشون بدی یا به خاطرش گریه کنی. سخته.دردناکه.
اما خوب من پوست کلفتم. هرچی می شکنم و خم می شم دوباره قد راست می کنم و به دنیا می گم من هنوز هستم ولی تا کی میشه دووم اورد؟
اما فعلا کاری نمی تونم بکنم. کاری ازم بر نمی اد. فردا دارم می رم پیش دوستم یه کم باهم درس بخونیم و سهند و ببینم. مامانش می گه چهار دست و پا رفتن یاد گرفته.

فک کنم این هفته جوابای ارشد میاد. امیدوارم که خبرای خوبی بشنوم یه کم دلم گرم بشه. بچه ها دعام کنین.

* پ.ن:
فاطمه خدا پدرت و بیامرزه و روحش رو شاد کنه. امیدوارم حال خودتم بهتر شده باشه. امیدوارم بعد از اون صحبتمون تونسته باشی خودتو خالی کنی
سهیلا نگران نباش من پوست کلفتم. بادمجون بم آفت نداره. مرسی به فکری عزیزم
بهی مرسی سعی می کنی حالمو بهتر کنی عزیزم.

!tara
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
به نام خالقی که هرچه دارم ازوست:-2-41-:
سلام:-2-40-: ایشاالله همگی خوش و سلامت باشین!:-2-40-:
امروز ساعت 1 ظهر از خواب بلند شدم! :-2-22-:خیلی خوب بود! یادم نمیاد خواب دیده باشم! یادم هم بیاد خودمم هم زیاد جریان خوابمو نمی فهمم!:-2-31-:
داشتم انیمه دفترچه مرگ و می دیدیم قرار شد با خانواده بریم بیرون!:-2-26-: فقط قسمت آخرش مونده بود!:-2-35-: بگذریم، رفتیم باشگاه انقلاب دوستان هم اونجا بودند، رفتیم بولینگ! جلل الخالق بولینگ مردونه زنونه بود! :-2-20-:فکر کنم تو آینده به نسل بعد باید بگم ما تو پیاده رو مختلط بودیم! :-2-20-:رفتیم بولینگ زنونه !!!!:-2-35-: ما هم تو بولینگ کلی استعداد داریم، سه بار بازی کردیم، امتیاز ها 17، 18 ، 0 بود!:-2-28-: نمی دونم 0 کی بود! :-2-35-:هرکی بود اصلا استعداد نداشت! :-2-28-:آخر بازی امتیاز ها 41، 39، 12! :-2-28-:مهم نیت بولینگ بازی کردن، امتیاز فقط حاشیه اس!!! :-2-28-:ما با جزئیات زیاد سر و کار نداریم! :-2-35-:تازه، 6 امتیاز هم دوستم زحمت زدنش و کشیده بود!! :-2-28-::-2-28-:
رفتیم خونه، شاد و خرم بریم قسمت آخر را ببینیم!:-2-22-:اِ...شخصیت اول داستان که مرد!:-2-22-:به نظرم آخرش و فقط خواستم سر هم بیارن! بعضی جاهاش هم غیر منطقی بود!:-2-35-:
دیگه همین، شب همگی خوش!:-2-40-:

فرودو
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
سلام دوستان امیدوارم حال همه تون خوب باشه :-2-40-:
منم خوبم شکر خدا
روزای خوب و بدی داشتم
ولی بازم شکرش خوباش بیشتر بود
چند روز پیش بالا خره ناصر تونست بعد 6 ماه دوندگی مجوز کار رو بگیره خیلی خوشحال هست و امیدوارم زودی بتونه کارشو شروع کنه
دیگه خبر و اتفاق خاصی برا گفتن نیفتاده

* خانم نیکزاد :-2-40-:
* سعید جان :-2-40-:
*فاطیمای عزیز:-2-40-:
*فروغی عزیز:-2-40-:

شب همگی خوش
طاعات هم قبول


آرشام
مرداد سال یک هزار و سیصدو نود
مازندران

Mina
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۲۲ بعد از ظهر
مرغهای مهاجم هم تموم شد..دیگه موندم با چی سرموگرم کنم!
این دست ِ هم امروز واسه خودش یه دردسری شد!
به زور دو صفحه تایپ کردم گذاشتمش رو سایت..
100صفحه با دست ِ راست اسکن کردم..
بدبخت دست ِ راست..امروز عذاب دید در چه حد
مامان یکم پماد زده که شاید دردش بخوابه
که خدا رو شکر افاقه کرده!

ماه رمضون هم داره کم کم تموم میشه
چقدر دلم محرم میخواد!
دلم تنگ شده!

مموری ِ گوشیم گم شد!
زده بودم رو گوشی ِ بابا! که البته این مموری ِباباست که من به اسم ِخودم زدم...
چون گوشیم به کامی وصل نمیشه...میزنم روگوشی ِ بابا که اون به راحتی از یو اس بی میتونه وصل شه!
دیشبم داشتم از گوشیش در میآورد که فنرش زیادی فشرده شد...پرید بالا ودیگه نفهمیدم کجا افتاد!
دنبالشم نگشتم!


* به نظر ِشما، یه پسر ِ 11ساله، گوشی میخواد چیکار؟!
من دوروز سر ِ این بحث داشتم با خواهرم! که گفت سیم کارتتو بده..منم هزار جور بهونه آوردم....که آخرشم ندادم!
فرداش هم سر ِ گوشیم داشتن معامله میکردن که گفتم هر دوشون هم لازممه!
امروز دیدم واسه ش هم گوشی گرفته..هم سیم کارت!

* خواهرم میگه 19م کلاسای ِ آزاد شروع میشه..واقعا؟ من هنوز نمیدونم انتخاب واحدمون کِی هست..کی اینجا آزاده؟

* شهریورم داره کم کم میره .... چی کار کردیم تو این سه ماه؟ اینهمه منتظرش بودیم..اومد..گذشت..چی شد؟!

* مهدیه..خدا خفه ت نکنه...یه ربع سر ِاون اس ام اس ت فقط خندیدم:-2-06-:خیلی خُلی:-2-06-:

* هیچی دیگه....45مین طول کشیده اینو با دست ِراست تایپ کردم

* ندا ،من کُلی عاشق ِ امضام شدم!

بعدا یاد اومد:

http://s2.picofile.com/file/7125078381/untitled21321.jpg
یکی نیست بگه من کی تو این وبلاگ(+ (http://miss-0098.blogfa.com/)) شاد بودم که این بار ِ دومم باشه که غمگینم!

کُل ِ چت ِ منو و زهرا رو بخونی ، یه کلمه محبت آمیز پیدا نمیکنی:-2-06-:زهرا گذشته از اون حرفهای ِدپرسی ِدیشب...وقتی باهات میچتم..کلی خنده میاد رو لبام...ممنونتم عجیجم:-2-40-:

نیلو اون تاپیکی که گفتی...طنر نود و هشتیا..من ندیدمش...:-2-41-:

mahsan
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ بعد از ظهر
سلام به همه :-2-38-:

خوب هستین آیا ؟؟ :-2-41-:

باز من یه چند روزی صغری شدم :-2-41-:

خبری هم در واقع نبود این روزا :-2-41-:

رئیس جان که رفتن مسافرت و ما فک کردیم کویت میشه اونجا :-2-28-:ولی همون روز اول یه گندی زدم که تا همین دیروز مشغول درست کردن گندم بودم :-2-28-:

این روزا شدید فکرم مشغوله !!

چند روزه دارم با خودم فک می کنم چرا ما تو مدرسه یا راهنمایی و دبیرستان یا حتی دانشگاه یه درسی به نام آدم شناسی نداریم ؟؟

واقعا چرا ؟

همش فک می کنم تو شناخت آدما اشتباه می کنم !

چرا هیچ کس خودش نیست ؟؟؟

حتما باید یه جریانی هر چند ساده اتفاق بیفته تا یه نفر خودِ واقعیش رو نشون بده !!!

واقعا برای خودم متاسف شدم , متاسف شدم از اینکه یه عده رو سالها به اندازه خودم قبول داشتم و الان فهمیدم که نه از این خبرا هم نیست , همیشه همه آدم ها ستودنی و قابل احترام نیستن !!!

امروز عصر داشتم با بانو مامی گَپ می زدم یهو مامی فرمودن پاشو برو تهران دیگه :-2-19-:

حالا من در درون اینجوری :-2-05-:بودم ولی ظاهرمو حفظ کردم و خیلی ریلکس گفتم , فعلا که حسش نیست :-16-:حالا یه تعطیلی که به تورم خورد شاید رفتم :-16-:

یادم نیست دیشب شروع کل کل بود یا همین امروز , تو یه سایت دیگه یکی از هوادارای چلسی اومد مثلا کل بندازه با من :-2-22-:

منم که مدت ها بود با کسی نکلیده بودم پا دادم بهش :-2-27-:

آخه هیچکی نه , هوادار چلسی :-2-22-:

کاش حداقل هوادار یه تیمی میومد که حرفی واسه گفتن داشته باشه :-2-22-: ولی حال داد ؛ یه مدت بود خون کل کلم کم شده بود :-2-28-:

دو سه شب پیش خاله و خانواده اومده بودن خونمون , بحث افتاد سر غذا و منم گفتم هوس قیمه کردم و خاله فرمودن حالا تو هفته دیگه یه شب دعوتتون می کنم و برات درست می کنم :-2-28-:

تا گفت دعوتتون می کنم , ضعف کردم :-2-28-: آخه من که می دونم خاله جان دقیقا روزایی ما رو دعوت می کنه که فوتبال داره :-2-28-:

با خودم گفتم بیا سی روز ماه رمضونه اَد میاد روزی ما رو دعوت می کنه که لیورپول بازی داره :-2-28-:

ولی این بار پیش دستی کردم و گفتم لطفا شنبه نباشه :-2-35-: خاله هم فرمودن اتفاقا شنبه میخواستم بگم :-2-28-:ولی خب با پافشاری من قرار به یکشنبه افتاد :-2-26-:

واقعا من اگه می فهمیدم که این خاله ما چه پدرکشتگی با من و فوتبالهای مورد علاقم داره خیلی خوب میشد :-2-28-:این دفعه رو که شانس اوردم ولی همیشه هم اینقد خوش شانس نیستم :-2-28-:

ظهر این بُرار ما رفته بود فیس بوک , یه تستی بود , باید به یه سری سوال جواب میدادیم تا اسم کودک درونمون مشخص میشد :-2-37-:

اسم کودک درون بُرار که شد ماندانا :-2-22-: کودک درون من سوسن :-2-22-: کودک درون مامی مازیار :-24-:

برای فروغی : اول از همه تولدت مبارک :-53-: بهترین و قشنگ ترین آرزوها رو برات دارم :-53-: دوم اینکه عزیزم تو هم چه توقعاتی داری :-2-28-: منو ببین , خوب توجه کن به من و نام کاربری و تاریخ عضویتم توی این سایت :-2-28-:یه ماه دیگه می رم تو سه سالگی حضورم در نود و هشتیا . توی این دو سالی که گذشته خوشبختانه برای منم کسی تایپیک تولد نزده :-2-28-: ولی برام مهم نبوده و حتی خوشحالم شدم :-2-28-: خیلی چیزای مهم تر از اینم تو زندگی هست :-2-28-:حالا اینکه یه عده که شاید اصلا نشناسنت بیان بهت تبریک بگن یا نه اونقدر مهم نیست که به خاطرش روز تولدتو خراب کنی :-2-28-:

خو ما دیگه برویم :-2-37-:

شبتون خوش :-53-:

آهنگ روز : مثل یه نور کوچولو اومدی ستاره شدی و / مثل یه قطره بارون اومدی و سیل شدی و /

KaVo
۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
به نام خدا/من دارم میمیرم از خاطره ننوشتن:-(چرا این سایت واسه من درست نمیشه خدااااااااااااااااااااااا ااااااا

rosa
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
/////////////////

tanrıça
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
سلام
اخی خیلی وقته اینجا نمینویسم
خیلی وقته دیگه هیچ جا نمینویسم
یه دل گرفته نمیتونه بنویسه
امروز بیش از اندازه دلم گرفته......کاش میمردم و راحت میشدم..........از این همه درد و از این همه رنج..........
اگه بعضیا اینو ببینن منو میکشن
اما انگار کسی که منو بشناسه اینجا نیست تا دلمو اروم کنه
اینجا برای خاطرس
اما من دارم دلمو خالی میکنم
روز نسبتا ارومی داشتم
اما با تفکراتم بازم روزمو خراب کردمو بازم من موندم و این دل گرفتم
اخه چیکار باید بکنم
خدایا کمکم کن ...من تحملشو ندارم
منو از این تفکرات نجات بده
.................................................. .................................................. .................
یه سکوت ممتد و طولانی به تر از حرف زدنه...حداقل به یاد چیزی نمیفتی تا هی بخوای اشک بریزی
غصه اینو نمیخوری که داری برای یه چیزی اشک میریزی که بی معنیه.........
خداحافظ.
.سکوت ممتد.......................................... .................................................. ...........................................

girlstreet
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۱۵ قبل از ظهر
بنامش و به یادش

این خاطره نیس دردودل .اگه دوست داری بخون

تا حالا شده بعده چندسال از همه جا ببری و بشی بی یارو یاور؟؟ من الان دراین حال به سرمیبرم.ینی از بس هی به گذشته فکرکردم که من بیشترمقصرم یا خونوادم یا هردو دیگه چل شدم. تو دفترم مینویسم ولی کسی نمیخونشو نظری نمیده.
من توی خانواده خیلی معمولی بزرگ شدم.یه خواهر دارم. مادرم مدیر یه مدرسه دولتی راهنمایی بوده.پدرمم فرهنگیه ولی شغلشو نمیگم. فقط اینو بدونید که سری تو سرا داره. من از بچگیم چیزی یادم نمیاد.اصلا.نه مث بقیه کارتون موردعلاقه بچگی دارم نه خاطره قشنگی هیچی.مادرم خواهرم بوده.
حالا با خوبی و بدی زندگی ساختیم تا زمانی که من پا به راهنمایی گذاشتم.من محبت پدرانه ای ندیدم.وقتی پدرم برام نذاشته.از مادرمم متنفرم.
من اشتباه داشتم نمیگم نداشتم.اعتماد مادروپدرم ازم سلب شده.تا یه پسر پیدا شد سریع نشناخته بهش پا دادم
دی ماه جواب یه مزاحمی رو جلو پسر داییم دادم.اسفند رفت به مامانم گفت بخاطرهمین موضوع مامانم منو با سیم جاروبرقی کتک زد. کاره بدی نکرده بودم.........
مامانم به هرزوری بود خواست منو ادم کنه ولی کار اونروزش همه چیروبهم ریخت.
بابا که ارتقا شغلی پیدا کرددیگه کلا زندگیمون ریخت بهم.من نمیگم دختره بی قید و بندیم.نه اصلا. ولی نمیتونم درست چادربپوشم.ب زور چادریم کردن. با این موضوع کناراومدم. بابا که دیگه همه فقطش یا جلسه بود یا ماموریت من و خواهرم میموندیم تو خونه با مامان خل و چلم
انگارمن جونمو از سر راه اوردم. همه خونه رو جارو میزنم تموم میشه نمیذاره دودقیقه بگذره بلندمیشه دوباره جارو میزنه. یا سرامیکارو با بخارشو تمیز دارم میکنم میبینم با دستمال افتاده پشت سرمن...!!
نمیشه بگی وسواسه چون کارای دیگش این موضوع رو خنثی میکنه.
همه میگن میخوای بفهمی دختره چ جوریه برو ننشو ببین
مامان ما بجا اینکه به ما اموزشای درست و حسابی بده....!!
بابام که خوابه جیبشو میگرده ... با زبون روزه دروغ میگه....فیس و جوس الکی میاد....بابامم کم مقصرنیس...
یه زبونی داره که بیاو ببین.....نیش میزنه ای نیش میزنه....
یه حرفی درباره خانواده پدری میزنیم میگه جون به جونشون کنی دهاتین انگارخودش از لوس انجلس اومده.... یکی نیس بگه توام دهاتی....تازه دهات بابام اینا روستای توریستیه...!!!
بلای به سرمون اورده که خالم خیلی راحت برگشت درجواب اینکه چرا نمیاین خونمون؟؟گفت: بچها دوست ندارن بیان خونتون...!!!
هرحرفی میزنی برمیگرده میگه خداوند عالمین.....!!!
راز و نیاز با خدا عیب نیس ولی مامان با صدای بلند اینکارو میکنه وقتی داره باهات حرف میزنه چشاشو تا جایی ک میتونه گردمیکنه....
خونه فامیلاش ب دلایلی کم میریم ب خواهرم میگه اگه من ازخواهرو برادرام ببرم دیگه کسی و ندارم...!!
بعد هی به مامیگه میرین خونه عمو/عمه بلند نشین فلان نکنین
و خیلی چیزای دیگه که واقعا صبرمو تموم کرده.....
بعدتراز همه چای و هورت میکشه هرجوری باهاش حرف میزنی میگه این چ طرز حرف زدنه؟؟!!
از وقتی بازنشست شده بیشترم شده...
دقیق روز بازنشستگیش مساوی بود با روزمصاحبه بابا واسه ارتقا شغلیش

نمیذاره من با یه دوست برم بیام....تا میگم فلانی اینو گفت میگه دروغ گفت......به دوستات چیزی تو مدرسه نگی میرن خبرمیدن....چرا گوشیت انقدر دستته....میبینی یه لباس و خودش خریدها ولی بعد گیر میده این چیه پوشیدی؟؟!!

16 سالمه ی دوست صمیمی ندارم
میگم میخوام خطمو عوض کنم میگه نه.... چرا؟؟ نمیشه خط مال ادارس گفتن بایدروشن باشه....انگار من قاتل زنجیره ایم

ادمیم نیستم که همش پی مد و خرید و چی و چچی باشم
عید دوتا مانتو خریدم هنوز که هنوزه چیزی نخریدم


واقعا صبرم تموم شده............................................ .....................................
:-2-31-::-119-::-2-33-::-2-42-::-2-43-::-2-09-::-2-39-::-2-36-::-2-15-::-2-28-::-2-01-::-2-34-::-2-03-::-2-18-:

feedback
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
دوباره سلام من اومدم :mrgreen:
ادامه سکانس 25 - برداشت دوم : توچال
وای که چه سوژه بازاری بود امروز وای وای :-2-06-::-2-06-:
بعد از ظهر مامانم به داداشم زنگ زد که افطاری بریم سمت توچال. وسایل رو میذاریم تو کوله و میریم بالا اونجا افطار میکنیم. اونا هم حدود ساعت 6 اومدن و خلاصه یه ماشین شدیم رفتیم سمت ولنجک. قضیه در حال رفت خوب بود یعنی مسیر رفت رو خیلی خوب رفتیم و بالا هم رسیدیم و منتظر اذان شدیم و افطار کردیم. روی این تخت های زیبای بام تهران رو به شهر تهران نشستیم و خلاصه خیلی حال داد جای همه دوستان خالی :-2-25-:
در حین افطاری یه چند قطره ای هم بارون اومد ولی خوب به خیر گذشت و گفتیم که یواش یواش جمع کنیم بریم پایینی به سمت در ورودی. از ایستگاه اول اومدیم پایین و همینطوری که داشتیم میرفتیم نم نم بارون شروع شد. یه دفعه ای نمیدونم چی شد که چنان رگباری زد که خدا میدونه. :-2-17-: کُپ کردم واقعاً. مونده بودم اصلاً این سیل از کجا اومد یهو :-109-: رفتیم کنار یه کافی شاپ زیر سقفش وایسادیم که بارون بند بیاد. مگه حالا بند میومد؟! :-2-01-: یه دو تا اتوبوس هم رد شدن انگار نه انگار بی توجه از ما گذشتن و رفتن :-2-01-: هر چی داداشم دست تکون داد نگه نداشتن :-2-01-: مامانم چادرش رو گرفته بود سمت ماها که بارون تو صورتمون نخوره وای که چه بد موقعیتی بود. یهویی وسط راه بدون هیچ گونه امکاناتی مثل این کسایی که تو راه گیر میکنن و راه چاره ای ندارن شده بودیم. :-2-36-: خلاصه یه اتوبوس دیگه اومد و من رفتم سمتش و عین اینایی که تو بیابون قحطی زده ان (حالا ما اینجا بارون زده بودیم) دستامو تکون میدادم میگفتم حاجی تو رو خدا وایسا :-2-06-::-2-06-: جو گرفته بود منو :-2-06-: کل محوطه توچال خالی بود و ملت اون گوشه کنارا زیر درختی سقفی جایی خودشونو پنهان کرده بودن از بارون :-2-06-: خلاصه نگه داشت و سوارش شدیم و اومدیم پایینی. حالا برگشتنی به سمت خونه رفتیم دنبال شام. هر جا وایسادیم که شام بگیریم همه تموم کرده بودن :-2-06-: بدشانسی در حد لالیگا :-2-06-: هنوز پامو از ماشین بیرون نذاشته بودم می دیدم رستوران چیزی نداره باز میومدم بیرون. واقعاٌ این ماه رمضون که میشه بعد از افطار همه جا قحطی میاد :-2-35-::-2-22-: اگه تا نیم ساعت بعد از افطار رسیدی که رسیدی وگرنه نرسیدی دیگه واویلا تموم شده غذاها :-2-22-: دم پیتزایی محلمون گرم. آخر سر هم متوصل به اون شدیم. :-2-22-: رفتم پیتزا گرفتم جاتون خالی زدیم تو رگ :-2-08-:
پ.ن : مهتاب خانم عکس سجاد واقعاً خنده دار بود در حد تیم ملی ولی من و سجاد از این شوخیا زیاد داریم مشکلی نیست. :-2-22-::-2-40-:
پ.ن : بچه هایی که راجع به آلبوم نظر دادید بی نهایت ممنون :-2-40-:
ناهور :-2-40-: امیر هلپکس :-2-40-: زهرا استار :-2-40-: زهرا عیدی :-2-40-:
پ.ن : مینا میس مینی مشکل دانلودت حل شد؟ :-2-41-::-2-37-:
این هم لینک مستقیم از آلبوم :
kaveh_afagh-the_ways_bonbast(farhad_mahdavi_remix) (http://ps15r1.parsaspace.com/files/1675114884/v36E706F69546E35325044416570414942684B2F5545693678 7274647754486E62676E747634372B5138495A4F59784C7264 7667666E513D3D/?c=913)
siavash_ghomeishi-hedieh(masoud_fooladi_remix) (http://ps15r2.parsaspace.com/files/3375114884/v36E706F69546E353250444479384849493973595478593651 643942467375396730384F526F6C7439396348446E46596946 366C7245513D3D/?c=913)
arash_feat.helena-broken_angel(rya_remix) (http://ps15r0.parsaspace.com/files/2175114884/v36E706F69546E35325044444E37425846476D4E684F557045 6759516C2F6137796567746F38412B464C694E454954516763 77743849673D3D/?c=913)
nikaeen-bonbaste_bi_enteha(farhad_mahdavi_remix) (http://ps15r0.parsaspace.com/files/6275114884/v36E706F69546E353250444366766459464C6B485942364B55 53696966534657427A4A36636247484C6A4D3335756F584B4B 416B7830773D3D/?c=913)
dj_mamsi-kashki_doostam_dashti(dj_trane_feat.raysa_remix) (http://ps15r2.parsaspace.com/files/1575114884/v36E706F69546E3532504443716948326A656A4F716E4C7A6D 456171546A345857784B42394A7771753247716C77722B6262 4B463773413D3D/?c=913)
siavash_ghomeishi_feat.masoud_fooladi-kheyli_mamnon(masoud_fooladi_mix) (http://ps15r2.parsaspace.com/files/8785114884/v336694C344D6D684264575247726D332F663261704A4E6971 57643432693570536A46736742752F6863774371326C6C6F7A 30472B47773D3D/?c=913)
feedback-98ia(feedback_radio_mix) (http://ps15r2.parsaspace.com/files/7885114884/v336694C344D6D6842645751676D6B694D444D567338684367 6853577354716A6B64446D2B516B47684D46336B6166347A74 3731412B513D3D/?c=913)

تا سحر بیدارم چون مجبورم. آخه دو روز دیگه امتحان دارم. دعا کنید برام هیچی نخوندم. :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

H0NEY
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
به نام خدا
امروز جمعه بود ، بر عکس روزای دیگه ماه رمضون تونستم زود زود یعنی ساعت 12 از خواب پاشم اما دیروز خیلی بهتر بود چون تا 4:30 خواب بودم حالا که فکر میکنم داداشم حق داره بهم بگه خانوم خرسه:-2-06-:
امروز هم روز خوب هم بدی بودخوبیش به این خاطر که مهمون داشتیم با این که من زیاد از شلوغی خوشم نمیاد اما بد نبود :-2-41-:و بدی به این خاطر که داشتم از گشنگی می مردم بوی غذا همه جا پیچیده بود زولبیا بامیه داشتم تو ظرفا میچیم وای که چه قدر دلم خواس:-2-30-: و از همه بد تر همش سکسکه میکردم که داشت دیگه حالم بد میشد :-31-:اما خوب یه روزه دیگه اما گذشت چیزی دیگه به بازشدن مدرسه ها نمونده:-105-: من برعکس اکثر بچه ها عاشق مدرسه ام:-8-: چون دیگه حوصلم تو خونه سر نمیره و می تونم با دوستام و هم سن و سالای خودم باشم :-2-07-:وای خدا من تو مدرسه ها چیکار کنم بد جوریبه نت معتاد شدم :-2-15-:و می ترسم نتونم به درسام نرسم:-120-: باید کم کم کمش کنم اما واقعا سخته یه روز کامل نیومدم حوصله هیچ کاری رو نداشتم حتی کتاب خوندن:-2-38-:،کاشکی زودتر این روزای یه نواخت بگذره روز های پر از تنوع رو دوباره تجربه کنیم خب فعلا تا فردا بـــــــــــــــــــــای:-2-25-:

redbull
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ قبل از ظهر
خیلی جالبه برام من اصلا همچین ادمی نیستم که اهله خاطره نوشتن باشم اصلا ازین کار بدم میومد همش میگفتم خاطرته من تو دلمه ولی واقعا این دفعه سومه که بازم وسوسه شدم بیام خاطراتمو اینجا ثبت کنم البته هر دفعه اون صفحه رو برا خودمم سیو میکنم:-2-16-:

خب اینم از امروووووووووووووووووز ما:
عموم اینا از مسافرت برگشتن قبل ازینکه برن من به زن عموووم گفته بودم ببین زن عمو من ابدا راضی نیستم برام سوغاتی بیارینا خودتون که میدونید:-2-06-::-2-22-:
همه خونشون دعوت بودن برا افطار که هرکی واسه خودش یه عذری داشت فقط من روزه بوودم منم روم نمیشد تنها بشینم افطار کنم که کم مونده بود گریم بگیره هی میگفتم بابا منم مثه شما شام میخورم هی میگفتن نه نمیشه بالاخره راضی شدن به چایی و شیرینی
خلاصه رفتیم تو اتاق منو مامانمو زن عموم تو اتاق بودیم که زن عموم گفت برا همتون آوردم الا ایشون (منو نشون داد) که خیلی اصرار داشتن براشون چیزی نیارم:-2-28-:
بعد برا مامانمو داد ماله خواهرمم داد بعد یه نیگا به من کرد بعد شروع کرد هر هر خندیدن :-2-28-:
گفتم خوبی زن عمو جون !؟!
گفتم از همه گروووون تر واسه تو شدا :-2-33-:
گفتم دستتون درد نکنه حالا چرا اینجوری میگی میخوای پولشو بگیری ؟!!:-2-06-:
حالا مگه ول میکرد منم آخر مجبور شدم جولو همه بگم اجره کارتو پایمال کردی بابا (همه شروع کردن خندیدن :-2-06-:)آخه این بنده خدا عادتشه از همه چی انقده تعریف میکنه تا طرف توبه کار شه :-2-22-:هی راه میرفت میگفت ده بار رفتم اومدم واسه ایشون که دیگه نتونه حرف بزنه :-2-43-:
گفتم دسته شما درد نکنه واقعا من کی چیزی گفتم ؟:-119-:
میگفت نه من تو رو میشناسم:-2-30-:
حالا خوبه این حرفاشو قبل از اومدنه عمم اینا میزد وگرنه حیثیتم بر بااااااااد بووود:-2-30-:
ولی خب در هر صورت کلی خندیدیم از حق نگذریم منم کم اذیتش نمیکنم :-2-16-:
ولی خب به نفعشه دیگه سعی میکنه کمتر جولو من سوتی بده که منم دست نگیرم براش:-2-14-:

paeez123
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۰۶ قبل از ظهر
August 26,2011

سلام

فردا تولد 23 سالگیمه. امروز فقط یک اتفاق هیجان انگیز برام افتاد اونم دریافت یک پیام تبریک از طرف یک دوست بود که بدجور خوشحالم کرد. پیغامش فقط یک کلمه "تبریک" بود ولی انقدر خوشحالم کرد که نگووووووووووووو:-2-16-:آخه از چند ماه پیش تو این فکر بودم که روز تولدم رو بهم تبریک میگه یا نه:-2-41-:برام خیلی جالب بود که این دوست اولین نفری بود که تولدم رو تبریک میگه. کلی قند تو دلم آب شد:-2-32-::-2-04-:
بعد به این فکر کردم که گاهی شنیدن یک کلمه از زبان یک شخصی چقدر می تونه آدم رو خوشحال, ناراحت, یا کلا دگرگون کنه:-2-41-: خلاصه اینکه این پیام تبریک روز من رو ساخت! حالا با انرژي خیلی خوب میرم سر کار:-2-16-:

m.gabryel
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۱۰ قبل از ظهر
جمعه 4 شهریور:-2-37-:
امروز بازم مهمون داشتیم. :-2-43-:ظرفای شب قبل یه خوردش باقی مونده بود،ساعت3 ظهر پاشدم مثه کوزت ها شستمشون! :-2-43-:اصلا جون نداشتم. :-2-39-:بعدشم مشغول درست کردن سالاد شدیم. :-2-08-:منم که دوتا از انگشتام بریده،در نتیجه کاری بس دشوار بود:-2-41-:...سحر شب قبل هم میخواستم لیمو بریزم روی سالاد،با این انگشتای مرحوم شده مون پدرم در اومد.:-2-36-:اینقدر بد سوخت! :-2-22-:
مهمونا که اومدن، من نرفتم پیششون.:-2-08-:اصن حوصله نداشتم:-2-37-:...آخه دوست بودن،نه فامیل:-2-43-:...منم حوصله غریبه ها رو ندارم:-2-31-:...ولی خب بعد از افطار ضایع شدیم:-2-22-:....دوسه تاشون اومدن تو اشپزخونه کمک،بعد منم دیدن.:-2-08-: اونجا یه سلامی کردیم و بهونه های چرت و پرت اوردیم که چرا نیومدیم:-2-22-: مسخره ها:-2-42-:....هنوز چیز خاصی نخوردم،دوس دارم وقتی مهمونا میرن بخورم.:-2-08-:اینجوری با خیال راحــــــــت میخوری:-2-37-:....بعدشم که سری بعدیشون اومدن...چون از یه شهر دیگه اومده بودن....هنوزم نرفتن....خیلی خوابم میاد. اصلا درست نخوابیدم...:-2-30-:
هی میخوام به دوستام زنگ بزنم،نه حسش میاد نه وقت مناسبش...:-2-31-:
قرآن هم عقب موندم. بسی ناراحت هستیم...:-2-39-:
ایچ –نی نی داداشم،اینطوری صداش میکنم- خیلی نــــــــــاز شده.:-2-16-: عاشقــــــشم.:-2-31-:
دلم میخواد بلیچ نگاه کنم.:-2-41-: ولی قسمتای جدیدش زیرنویس فارسی نداره.:-2-43-: پارسال چقدر تابستونش خوش بود. همش در حال بلیچ دیدن بودیم:-2-22-:....
دیشب بچه داداشم اومده بود تو اتاق پیشم،میگفت سونیک بذار بازی کنیم:-2-41-: منم که حوصله شو نداشتم،گفتم برو بچه حوصله تو ندارم:-2-43-: ولی خب بچه ست و گیر سه پیچ:-2-22-: هی اصرار:-2-08-: منم گفتم بـــــــــرو:-2-33-: بعدش از رو نرفت که،میگفت برو مای کامپیوتر،بعد رفتیم درایو مورد نظر:-2-08-: بعد فولدر فیلما:-2-37-: میگفتش یه کارتون بده ببینم:-2-37-: بش گفتم هر چی من کارتون دارم،خودتم داری:-2-38-: گفتش خب برو پایین:-2-08-: سرشو انداخت پایین و ما همینطور رفتیم پایین:-2-37-: بعد یهو گفت بسه:-2-31-: میخواست ببینه شانسش چی در میاد:-2-22-: بعد گفت اینو بده:-2-08-: هری پاتر بود:-2-37-: گفت بدش،گفتم برو بچــــــــــه مارو اسکل کردی:-2-43-:این به درد تو نمیخوره:-2-43-: باز دوباره بحث کرد که دیگه مجبور شدیم به زور بازو متوسل بشیم و شوتش کنیم بیرون:-2-22-: از رو نمیره که:-2-42-:...امشبم جو گرفته بودش جلو مهمونا،جلوی دختر بچه شون هی کلاس میذاشت:-2-22-: هی میگفت اره من قبلنا میرفتم مهدکودک بهاران:-2-08-: الانم میخوام برم فلان جا،بعد 7سالم که شد میرم مدرسه:-2-38-:....ادم از بچگی اینطور باشه،وای به حال وقتی بزرگ شد:-2-22-:...چند مین پیش باز اومده بود هی میگفت بذار سونیک بازی کنیم،پسره پررو:-2-42-:

:-2-40-:

smart girl
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۱۴ قبل از ظهر
سلام
2.45
امروز جمعه:-2-28-:
.
.ارسانا (هلی) ....عاشق خاطره هات و اون خواهر کوچولوتم.....ایشاالله کنکورتو خوب بدی...:-2-40-:
رزا... منم لحظه های مازیار فلاحی رو خیلی میدوستم....:-2-38-:
چقد خوبه بعضی بچه ها لینک اهنگ ای مورد علاقه شون میذارن......:-2-41-:
رویا چرا نیست؟....رویا خوبی ؟ کوجایی؟؟؟
.
هنوز بوی پاییز نیومده :-1-:...من بوی فصلا رو میفهمم....:-65-:
هوا اینجا بدک نیست ...یه بادی ..نسیمی میاد و میره...:-2-28-:
من هیچ وقت به کسی ...چیزی توهین نمیکنم ومسخره هم نمیکنم:-2-43-:...شاید عرضه شو ندارم:-2-42-:....
.
.امروز از صبح با مامی مشغول گردگیری .تمیز کاری . جابجایی وسایل بودیم :-2-37-:
افطار که کردیم با غزال و ماهی جیم زدیم اومدیم بالا تا یازده و نیم حرف زدیم :-2-31-:...
من بیشتر گوش میدادم ...یعنی مهتاب و ماهی فرصت نمیدادن:-119-: ...
غزال قربونش برم خوش صحبت!!!:-2-37-: با همین خوش صحبتی و صمیمی وگرم بودنش تو دل همه جا باز کرده.:-2-05-:..بر عکس من!!!:-2-27-:
بعضی ادما مهره مار دارن :-2-35-:...شبی ام همینجوریه ...نمیشه کسی شبی رو نبینه ...ازش تعریف نکنه ....نگه چقد این دختر جذابـــــه:-2-37-:
.
.اخی !!!مادر جونم امشب میگفت که سالگرد ازدواجمه ...شه جالب !! یادش بود...:-8-:
.
مستند اریوال (دجال) ...دیدین،ایا؟...فرمانسوری ....
خیلی جالب بود برام ...بعضی جاهاش قابل تامل بود....کلا دنیای اطرافمون اب کشید گذاشت کنار....:-2-43-:
نکته های باور نکردنی زیاد داشت توش....باور کردم....
ولی قسمت یکی مونده به اخر یا اخریش ..همه ی اون چیزایی که تو ذهنم بهش رسیده بودم ،داغون کرد (کلا کاسه و کوزه رو ریخت بهم:-2-36-:)....یک یا دو سه جمله گفت باعث شد من به کل فیلمش شک کنم...:-2-28-:..
..
.من و ماهی همیشه با هم قرار میذاریم فلان کار رو بکنیم ...فلان جا بریم ....ولی هیچ وقت به خاطر روابط فامیلی این قول و قرارمون به سرانجام نمیرسه:-2-28-:
حالا فردا دوباره با هم قرار گذاشتیم بریم ول گردی (؟)...قراره ماهی بعد کلاس زبانش بیاد خونه ی ما ...افطار...بعدش بریم یه فری بخویم تو خیابونا .....نمیدونم میشه ...نمیشه...یعنی میشه...نه نمیشه...شاید این طلسم بشکست:-2-42-:
.
.همین
هفته پیش روتون به شادی و سلامتی...
3.13
.
.اینم عکس دستبندی که من بافتم...هنوز کامل نشده
http://up.98ia.com/images/it27mwrv5qxwbzovt864.jpg

metropolis
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۴۳ قبل از ظهر
شرمنده طولانیه خسته میشین نخونین
انقده حرف دارم واسه گفتن نمیدونم کدومشو بگم:-2-31-:.اول اینکه میخوایم گوش عزرائیل کرچند روزی بریم مسافرت .ازاین جهت گفتم گوش عزرائیل کر که چند وقته خداوند متعال دقیقا هروقت مامیریم سفر یا تصمیم داریم بریم مسافرت این فرشته عزیز عزرائیلو میفرسته دم در یکی از اقوام ما:-2-42-:.مسافرت شیرازپارسال،شمال پارسال،شمال امسال ومسافرت شروع نشده چند وقت پیشمون فقط یه نمونه شه:-2-43-:.خلاصه اگرخدابخواد قراره چندوقتی بریم تبریز وزنجان وبعد بیایم تهران:-2-16-: .ازتهران به بعد احتمالا فقط من ومامانم هستیم چون مامانم واسه کارش یه هفته باید تهرون این تهرونیا باشه منم پیشش ام. :-2-16-:


نمیدونم قفولم یا نه:-2-15-:.نمیدونم اگه قفولم کجامی افتم:-2-15-:.کاملا بین زمین واسمان خدا اویزان تشریف دارم:-2-08-:.اولاش این بیخبری وندونستن خیلی اذیتم میکرد:-2-36-:.تنها چیزی که واقعا تو دنیا ازارم میده سردرگمیه:-2-36-:.اما من نمیخوام ونمیذارم بد بگذره:-2-32-:.چون مطمئنم خدا هرچی صلاحم باشه بهترینشو برام انتخاب میکنه.دیگه نگران نیستم وبرای اینکه فکرم مشغول بشه سعی دارم بیشتر کمک مامانم بکنم:-2-12-:.اخه من یه مدتی بعد کنکورم وتو همین ماه رمضون مثل سبک وسیاق قبل کنکورم زیاد احساس مسئولیت نمیکردم:-2-02-:.اماالان دوست دارم واقعاسعی کنم یه کم تو کارا کمک کنم.چون هم مامانم خیلی درگیر کاریه که تو تهران داره هم اینکه من میخوام وقتم مفید بگذره .:-120-:



یه چیزی هست که چندروز بود بهش فکرمیکردم.اگه من میخوام واقعا یه 20 ساله بزرگ باشم باید سعی کنم رفتارم هم تغییرکنه.شاد بودن خوبه اما پرحرفی نه.حساس بودن خوبه اما نسبت به ناراحتی های دیگران نه خودم.حسرت کودکیمو ندارم چون دوس ندارم حسرت گذشته رو بخورم.درسته خیلی وقتا یاد خاطراتم میفتم اما اززیادی فکرکردن به گذشته چیزی عاید ادم نمیشه جزازدست دادن الانی که میتونه خاطره ساز باشه واسه اینده. :-2-07-:


امروز کمی اومدم سایت،ولی حوصله ام زودسر رفت:-2-28-:،اشپزخونه جمع کردم،دیشبم سحری امروزو رو حاضر کردم،کارشاقی نکردم کباب تابه ای یه که تو درست کردنش خبره شدم.دارم به کمک مامانم قرمه سبزی خوب درست کردنو یاد میگیرم:-2-35-:.جای تعجبه مامانم با وجود شاغل بودنش بینهایت دست پزش ازخاله های خونه دارم بهتره:-2-26-:.همیشه میگم مامان ازسه کیلومتری غذا رد بشه غذا خوشمزه میشه.:-2-22-:



دیروز برای افطاری دعوت بودیم اما نه یه جای عادی.یکی ازهمکارای خیرمامانم20 بچه از بهزیستی گرفته هرماه کلی خرجشون میکنه یه جای قشنگ واسشون گرفته:-2-41-: .همه روز این چند تا بچه کاملا برنامه ریزی شده ومنظمه.فقط اینو بگم که هر6-5تاشون مربی جدادارن.اونقدربرنامه های متنوع وجالبشون واسه بچه هازیاده که نمیتونم اسم ببرم.یکیش این بود که امروز چندتا ازخانواده های اشنارودعوت کردن تا بچه ها یاد بگیرن افطاری رفتنو.به هرخانواده چندتا بچه دادن :-2-14-:.من قبلا یه بار بامربیارفتیم بچه هاروبردیم پارک.زمستون بود.هنوز این بچه ها منو یادشون بود:-2-14-:!!!اون وقت من احمق فقط تو دنیای خودم سرگرمم:-2-30-::-2-36-:.نهایت تلاشم واسه رژیم گرفتنه.منی که ادعام فلکو پرکرده که نمیخوام فقط به فکرخودم باشم.:-2-36-::-2-42-:


بگذریم.:-2-39-:


اونقدرشاد شدم وروحیه ام عوض شد که خودمم باورم نمیشه:-2-16-:.جاتون خالی بینهایت شیطنت کردن:-2-27-:. رسما اهتراف نمودم کم اوردم:-2-35-: .پدرم گفت باید بری پیششون لاغرت میکنن سر چند ثانیه!:-2-26-:!تانرفتیم مسافرت میخوام دوباره برم سر بزنم:-2-41-:.دلم خیلی تنگ شده بود:-2-41-: ،ازخیلی وقت پیش دلم هواشونو کرده بود ولی خودم خبرنداشتم.اینجوروقتا ضمیرناخوداگاهم زرنگتر ازخودمه. :-2-40-:



یه چیز دیگه ،چرا همه ذوق کردن مبارک روانداختن توقفس؟:-2-43-:اقای انصاری تو شبای احیا میگفت حضرت علی سفارش کردن به امام حسن که به ابن ملجم همون خوراک وپوشاکی روبدن که خودشون استفاده کردن.اونوقت ما خوشحالیم؟؟؟ظالم بوده قبول، نفرت انگیز بوده قبول اما داره قانونی محاکمه میشه.تازه جالبه پدرم میگفت این قانونه درمصر که محکومین با قفس بیان.میشه پس همه به من بگن ازچی این موضوع خوشحالن؟ :-2-42-:


خدایا صبرمابنده هات خیلی کمتراز توئه.پس چرا این امام ظهورنمیکنه تا اینقدرظلم وفساد حال ادمو بهم نزنه.میدونم مشکل ازماست اما خدا توکه خیلی مهربونی کوتاهی وغفلت ماروببخش.به خودت قسم دیگه خسته شدم ازاین که هرروزاخبارجنگو تو دنیا میشنوم.دلم یه صلح واقعی وپایدار میخواد...


:-2-41-:


نمیدونم شاید من زیادی حساسم... :-2-36-:


دارم کتابای کنکورمو جمع میکنم.یه احساس خاصی دارم انگار یه مرحله از زندگیم تموم شده.:-2-15-:


پ.ن:


نیلو منم هنوزکه هنوزه صدای محمد اصفهانی رودوس دارم ؛ودربه دردنبال اولین البومای گروه ارینم.الانم دربیشتراوقات صدای استادنوری رو گوش میدم. :-8-:


شرمنده طولانی شد.نطقم بازشد یهو. :-2-24-:


راستی سیلوووووم:-2-10-:


مرجان نوشت:مرجان عزیز دلم اینقدرخودتواذیت نکن.همیشه خداگلشو انتخاب میکنه.چیکارکنیم باادمایی که درکمون نمیکنن بجزاینکه سرمونو برگردونیم.من که مجبورم خیلی وقتا خودمو به کری وکوری بزنم تانشنوم ونبینم نزدیکانم چطور دنیای منو نمیفهمن.غصه نخور خانومی گل.همه چی زود درست میشه.مطمئنم:-118-:شعرت هم بینهایت قشنگ بود

mina1366120
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۲۰ قبل از ظهر
سلام و دوصد سلام:-2-25-:
اول از همه پاییز جان تولدت مبارک:-2-40-:
بالاخره خوابایی که دیدم تعبیر شد دیشب عموم هم به مناسبت خونه جدیدی که خریده و هم به مناسبت افطاری ما رو یعنی خواهر و برادر خودش رو که بشیم ما و عمه ام به همراه مامان بزرگمینا دعوت کرد
یادتونه گفتم خواب عروسی مامان بزرگمو می بینم:-2-39-: دیشب حالش خیلی بد بود طوری که دیدیم اگه حرکتش بدیم بدتر میشه شب خونه عموم موند تا صبح که بهتر شد ببریمش بیمارستان
اخه هر چی دارو داشت و در این مواقع استفاده میکرد اثری نداشت:-2-30-:
خلاصه به دلیل نبود دکتر و هم چنین اینکه اورژانس هم سابقه نشون داده که عملا بی فایده است منتظر امروز صبح نشستیم
الان زنگ زدم از بابا بزرگم حالش پرسیدم میگه بهتره
خلاصه من همچنان دلم شور میزنه:-2-30-:

fatima_59
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۳۲ قبل از ظهر
سلام

آخرین ساعت های مشهد بودن رو میگذرونم با کلی کار انجام نشده .. نمیدونم چرا همیشه دقیقه نود یادم میاد وای فلان چیز رو نخریدم وای فلاان کار رو نکردم ..
هفته اینده هم تولد 3 سالگی مهدی هست .. به هیچ وجه باورم نمیشه اینقدر سریع گذشته .. واقعا مثل یه چشم بهم زدن بود ..
این دوست عزیز که مشهد بوده چرا اینقدر نسبت به اینجا لطف داره ؟ من هیچ وقت نسبت به شهرم تعصب نداشتم ولی اینجوری که گفته بود وای چقدر کثیف بود یه کم غیر قابل درک بود برام .. حتی مناطق پایین شهر هم در این حد توصیف نیست ... شاید اصفهان نیویورک شده و من بی خبرم ...
مژگان گلم احتمالا هنوز گوشی نداری .. خوبی بدی دیدی حلالم کن .. ممنون برای یه روز خوبی که برام ساختی ... خاطره ش هیچ وقت یادم نمیره ...
مهسان عزیزم ، تو هم ببخشی این مدت اذیتت کردم .. مواظب خودت خیلی باش
رویا خوشگلم ،میخوای کسی رو سر کار بذاری اخه اینقدر تابلو ؟ :-2-22-: خیلی واسم عزیزی ، منتظر اون خواستگاره باش :-2-06-:
زهرا نازنینم که هر چی از خوبی و لطفش بگم کمه .. خوش به حال مامانت برای داشتن چنین دختری .. بی نهایت برای همه چی ممنونم ..امیدوارم بتونم جبران کنم ..
مریم که اینجا رو نمیخونه ولی دستش درد نکنه خیلی هوام رو داشت این مدت ...
لعیا ، یاسی شما هم خوبی بدی دیدید حلال کنید ...
آقا پسرهای گل شما هم همگی موفق باشید ...

دلم پیش مامانمه ، به همه سپردم تنهاش نذارید ،هواش رو داشته باشید،نذارید تو خونه تنها بشینه فکر و خیال کنه .. به قول زینب عادت کردیم به اینجا بودنت ، مامان یه دفعه تنها میشه ...
دعا میکنم خدا خودش بهش صبرو تحمل بالایی بده تا بتونه دلش رو اروم کنه ...
ندا جان خانومی عزیزم ؛ شکر خدا خیلی بهترم .. روز چهلم تونستم بدون خجالت از بقیه کنار بابا یه دل سیر گریه کنم ... امیدوارم حال و هوای تو هم بزودی خیلی زود افتابی بشه ...
حرف دیگه ای نیست ... برم به کارهام برسم .. ممنون از همتون که این مدت تحملم کردید و با حرفهای خوبتون تنهام نذاشتید ...
خودم رو چشم زدم گفتم سایت واسه من درسته ... چرا هیج جا باز نمیشه ؟
فعلا تا وقتی که نمیدونم کی میرسه بای بای همگی ...

بچه هایی که نت با سرعت دارید این رو دان کنید و فقط ببینید .. فوق العاده س :-2-39-:

http://www.forum.98ia.com/t278023.html

کیانرخ
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۳۸ قبل از ظهر
سلام
خوبین
ببخشیدا من تازه اومدم اینجا دقیقا باید چیگار کنیم؟:-2-28-:

bahar1313
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۴۱ قبل از ظهر
شنبه 5 شهریور 90 کوفتی لعنتی

سلام. روزه نمازتون قبول.

الی من امروز بیشتر از یه دونه پست می دم:-2-43-:، اصلا 10 تا پست می دم:-2-43-: 100 تا پست می دم :-2-43-:من اعصابم خیلی داغونهههههههههه.:-2-36-:

نعیمه کماکان سازمان سنجش خره. گاوه منه. سوارش می شم رام می بره.:-2-42-:

الان یه هفتس بچه های ملتو گذاشتن سر کار. آخرشم که لطف کردن خبر رسمی دادن که امروز جوابا میاد هیچ خبری نیست. حالم داره از این رنگ صورتی مضحک مزخرف سایت سازمان سنجش بهم می خوره. :-2-42-::-2-33-:

دارم از معده درد می میرم. مامانننننننننننننننننننن:-2-30-:

دیگه دلم نمی خواد بیام سر کار و ریخت همکارامو ببینم. خصوصا بعضیا که الان کله شون تو مونیتور منه. :-2-42-::-2-09-:

هر وقت از این استرس لعنتی خلاص شم میام خاطره می گم.
بعد از شبنم نوشت:
گلاب به روتون روم به دیوار ، از پایین و بالا . شانس آوردم امروز شرکت خلوته جان خودم .
قبول نمی شم که استرس دارم دیگه. قبول می شدم که نو پرابلم بود

لیا
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۴۹ قبل از ظهر
شنبه 5 شهریور 1390 خورشیدی
26رمضان 1432 قمری
27 آگست 2011 میلادی

یک روز شاهنامه ای

خوان اول : اندر احوالات برخواستن از خواب
صبح که به سلامتی 10 دقیقه دیر از خواب بیدار شدم (آخه کل آماده شدن و بیرون رفتنم 15دقیقه بیشتر نیست. البت تو ماه رمضان...:-2-35-:) تا خود ایستگاه اتوبوس مثل چی....:-2-01-: دویدم.حالا تجسم کنید منو درحال دویدن با کفش پاشنه بلند، چه کمدی کلاسیکی برای اهالی محل ایجاد کرده بودم. (خدا خیرم بده که فکر شادی مردمم.) فقط خوبیش این بود که اون موقع صبح خیابون ما خلوته و هر کی رو هم می بینی داره نصف کارایی رو که برای آماده شدن لازمه رو، تو خیابون انجام می ده .از بستن زیپ شلوار بگیر تا اتمام مراحل تکمیلی میکاپ.
القصه اتوبوس که اومد، تو قسمت خانوما خودم بودم و خودم.اولش کلی خوشحال شدم که ؛_ایول ، ببین چه خلوته میتونم با خودم صندلی بازی کنم . اما چند ثانیه بعد قسمت غرغرمغزم شروع کرد :_ ای بیچاره صبح های ماه رمضان همه دیر میرن سرکار بعداً تو که زود میری از پیدا کردن جا برای نشستن خوشحالی ؟:-2-21-: ما باهاش دم گرفتیم که ای بیچاره ببین کسی تو خیابونم نیست ،که رسیدیم مترو دیدیم ﺇ... همه رفتن اونجا منتظر ما هستند .:-6-:خوب حالا نمی دونستیم از اقبال بد و شلوغی بنالیم یا از اینکه اینهمه هم درد داریم خوشحال باشیم!!!

خوان دوم: اندر احوالات سوار شدن به مترو
مثل یه لیدی وایسادم تا یکی دوتا ترن رفت وجلو صف رسیدم ...آقا تا در ترن باز شد مثل این فیلمای مستند که نشون میده سد شکسته یا سیل اومده یه دری، چیزی روی هوا بلند میشه ، یه دفعه دیدم هیچکدوم از دوتا پاهام رو زمین نیست . مام ترسو !!!:-109-: توی این هاگیر واگیر ، یکیم کیفمو گرفته بود ؛_منو کفن کردی من باید زودتر برم تو .خلاصه به هر بیچارگی بود اومدم پایین و یه جا نشستم.آخه خیر سرم جلوی صف بودم واگر لاک پشتم بودم باید می تونستم بشینم.

اَبرخوان سوم: اندر احوالات جویدن آلامس
تا این مرحله که خوب بود هم مثل هر روز ورزش صبحگاهی کرده بودم و هم استقامت بدنیمو محک زده بودم و داشتم به خودم آفرین می گفتم که یه صدایی به گوشم رسید ؛ تق...تق...تق... صدا آشنا بود و بنابر عادت می دونستم چیه ولی دنبال منبعش می گشتم تا تحقیقات جامعه شناسیمو کامل کنم .آها...پیداش کردم ؛ یه خانمی داشت آدامس می جوید و این صدای آشنا هم آوای دلنشین هنر نمایی ایشون بود . این صحنه رو زیاد دیده بودم ولی نه از یه خانم چادری 55-50 ساله اونم تو ماه رمضان.:-2-19-: بگذریم خوان سوم بود و باید میگذروندمش . هی سعی کردم نشنوم ، هی خودمو زدم به اون راه_ کدوم راه ،هموم راهی که آهو...- ﺇه... بذار ببینم_ نخیر! نمی شد.:-107-:جالب اینکه یه لشکر آدم نگاش می کردن و اون هم بی توجه این نگاه های مشتاق مشغول هنر نمایی بود و به زمین و زمانم چشم غره می رفت. خوب که اعصاب همه رو صیقلی کرد، پیاده شد.باید اعتراف کنم که این مرحله بود که منو به فکر – زنده کردن عجم بدین پارسی_ انداخت.

خوان چهارم : زن آن باشد که درکشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد.
بعد از یه مسافتی خانم کناریم پیاده شد و منم که مشغول تماشای همهمه پیاده شدن مسافرا بودم ناغافل سنگ زیرین آسیا شدم.:-2-29-: یه کوه گوشتی یهو نشست روم .( یاد اون قسمت پاورچین افتادم که مادر بزرگ فرهاد برره داشت ماجرای مردن پدر بزرگشونو تعریف می کرد ، می گفت از هولم باباتونو _هشتم تنور، نشتم روش_).
خلاصه یکم که به خودمون اومدیم عزممو جَزم کردم که از این آزمایش هم سربلند بیرون بیاییم .این بود که باکاردَک جسم نیمه جونمونو جمع کردیمو به هر زحمتی بود از زیر بار وزن اون خانم _که خیلی هم کم نبود_ بیرون اومدیم . درحین انجام این عملیات نجات ، همش تو این فکر بودم این خانم منو ندید یا حس نکرد که نشسته روم. ولی هیچکدوم با عقل جور در نمیومد. نه من اونقدر ظریف مَریفم که دیده نشم ، نه اون خیلی خیلی درشت بود . خلاصه به این نتیجه رسیدم که به قول مربی رانندگیم_گوشش صدا کنه_ تو نقطه کور بودم و طرف دید نداشه .نتیجتاً زیرَم کرده .

خوان پنجم: من آنم که رستم بود پهلوان
به ایستگاهی رسیدم که باید پیاده می شدم . خیلی خانم رفتم جلوی در و آروم ایستادم تا درباز شد ،ولی روبروم یه دیوار گوشتی بود که هیچ منفذی برای رسوخ نداشت. منم که هنوز ترس زیر شدن ،تو تنم بود از وحشت اینکه زیر دستو پاشون بمونم ، خانم بودنو تا کردم تو کیفم گذاشتمو و با یکی از پهلونای روبروم شاخ به شاخ شدم .:-45-:خوب البته به مدد خواهرایی پشتیبانی و کمک های غیبی ...پیروز هم شدم.

خوان ششم: شکست ضحاک توسط فریدون
بعد از یه توفق نچندان کوتاه سوار ترن بعدی شدم و چون باید اولین ایستگاه پیاده می شدم ، دوباره خانم شدم و وایسادم تا همه سوار شن ومن آخر سر سوار شدم . درست لحظه ای که داشت در بسته می شد یکی یهو منو هل داد سمت در.اگه یه لحظه دیرتر تغییر لباس داده بودم، دماغم مونده بود لای در_لامی....:-2-27-:_ به سرعت طی یه عملیات انتحاری با آرنج کسی رو که داشت هولم می داد فشار دادم عقب و تو این خوان هم پیروز شدم .حالا بگذریم که تارسیدن به ایسگاه بعدی 9-8 به طرف چشم غره رفتم و روزشو ساختم.

خان هفتم: پریدن سیاوش از آتش و نگاه کردن رودابه
پیاده شدم و (از زیر زمین) اومدم روی زمین شروع کردم به پیاده روی .همون طورم با خودم تکرار می کردم که خوانهای قبلی اصلاً خستم نکرده و من نیروی یک روز کامل کار کردن رو دارم که ییهو دیدم یه چیزی تو هوا داره میاد طرفم .اول فکر کردم تو جنگ با شمشیر شائولین ها گیر اوفتادم، ولی خیلی زود فهمیدم که چیزی که داره به سمتم میاد یه میله آهنیه 5-4 متریه که روی شونه یه برادرعمله(از این جهت که اصلاً فکر نمی کرد غیر خودش کس دیگه ای هم تو پیاده رو هست .) درحال چرخیدن و آمدن به سمت من بود که خدارو شکر به مدد لگد هایی که باید روزانه از برادر زاده هام_ تو بازی_ دفع کنم ، سرمو دزدیدم و(واونقدر دفعه ای این کارو کردم که دورو وریام با تعجب نگام کردن):-2-19-: بعد که رفتم جلو می خواست یه چیزی بهش بگم که فکر کردم نزدیک شرکتم بهتر لباس تشخصمو تنم کنم .
خوب حالا هم مثل یه خانم زنگ و می زنم و می رم تو ...
- واقعاً این آدمایی که با هر مشقتی شده خودشونو سر کار می رسونن چقدر گناهین ! طفلکیا! کاش می شد یه جوری کمکشون کمک. وقتی فکر می کنم که چطوربا الگانس پاپام میام شرکت از خودم بیزار میشم. چه میشه کرد هر کی یه جوری زندگی می کنه دیگه .:-65-::-5-:
ناهور مهربونم:-2-40-:
الی جان:-2-40-:
زهراstar عزیز:-2-40-:
شبنم جان ! یه جمعه نت نداشتیما ! تو پروفایل ما شب نشینی گذاشته بودید؟؟؟:-2-43-:شوخی بود:-2-40-:
همه بچه های خوب خاطره نویسی:-2-40-:


روز خوش و شادی رو داشته باشد :-118-:

شبنم
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ قبل از ظهر
سلام صبح اولین روز اولین هفته ی آخرین ماه دومین فصل سالتون بخیر:-2-25-:

هوا که اینجوری میشه منم پر از انرژی ام :-2-16-: خیلی قشنگه. قربونت خدا با این همه زیبایی که آفریدی .حال ما خوبه و شاکر میباشیم :-77-::-6-:

ما دلمان شمال میخواهد آن هم از نوع مجردی ولی میسر نمیباشد :-2-37-: ما با نداشته هامان چه کنیم ؟ :-2-39-:

دو روزی که گذشت مهمونی بودیم و مهمون داشتیم .دیشب سری آخر مهمونی دعوتیامون اومدن حالا مونده دعوت پس دادن :-2-31-: انقدر خوشم میاد در عرض دو هفته یه عالمه قیافه رو هی می بینی :-2-22-: قربون شکل ماهشون (این مال خواهر برادرام بودا نه عروسا و دامادا :-2-28-:، به ما چه خواهر برادراشون قربون صدقه شون برن ) :-2-37-:

بهار حالا شوما که قبولم نمیشین چرا استرس دارین ؟ :-2-37-: شل روی نداری؟ خب همیشه این دو تا با همن :-2-37-: اگه نداری پس استرست استرس نیست فیلم نیا :-2-43-:

فاطی صبحکم ا.. بالعافیه :-2-22-:

مژگان اون شبی رو با من بود که خیلی جذابه ؟ :-5-::-9-::-5-:

انقدر خوشم میاد این خواهرم اینا که میان خونه مون خواهرزاده هام کار میکنن :-4-:یه حس خیلی خوب و نوستالژیکی به آدم دست میده :-24-: دیشب فائزه دکمه دیفالتش رو ظرف شستن تنظیم شده بود :-69-:

چقدر از این ور اون ور حرف زدیم :-2-08-:

روز وروزگار همه تون خوش. روزای آخر روزه داریتون قبول. :-53-:هر کی تولدش بوده مبارک :-2-40-: هر کی تازه به تاپیک اومده خوش اومده :-118-:

دیروز کیا رفتن راهپیمایی ؟ :-71-:

لیا :-2-06-::-2-06-: یعنی ترکیدم از خنده با خوندن خاطره ات :-2-06-::-2-06-:

بعد از شبنم نوشت:
گلاب به روتون روم به دیوار ، از پایین و بالا . شانس آوردم امروز شرکت خلوته جان خودم .
قبول نمی شم که استرس دارم دیگه. قبول می شدم که نو پرابلم بود

خاک وچوکم :-2-02-:مواظب دیوارای صوتی باش :-2-29-:

~jOojoO.tAlA~
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ قبل از ظهر
من خدا را دارم . . .
سلام
یه چند وقتی بود خاطره ننوشتم....
سرم درد می کنه و همینطور چشم راستم
دیشب تا سحر بیدار بودم...
یعنی از اول ماه رمضون هر شب تا سحر بیدار بودم....
بعد سحری هم میخوابیدم تا 2
امروز نخوابیدم...
ساعت 5:30 خوابیدم تا 7:30
بعدش دیگه خوابم نبرد....
الان سردرد بدی گرفتم .....
ولی خب در کل حالم خوبه از نظر روحی :-2-38-:
الانم خاطره ی لیا رو خوندم کلی خندیدم :-2-06-: خیلی باحال بود لیا ....دلم خواست گل بدم بهت :-2-40-: الهی بگردم با چه مشقتی رسیدی سر کار :-2-22-:
بیشتر خاطره ها رو خوندم...
یه چند وقتی بود خاطره ها رو نخونده بودم....
امیدوارم همه سالم و سرحال باشید
هوا خوب و لذت بخشه
همین
5شهریور 90 - رهـا:-118-:

nima.reno
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۴۰ قبل از ظهر
امروز اصلا حوصله ندارم ....

از صبح که بیدار شدم برج زهرمارم ....

فکر کردم اینجا میام پست میکنم فکرم مشغول میشه اروم میشم ....

اما نشد !!

خسته شدم ...

روشنکmj
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۱۰ بعد از ظهر
امروز اصلا حوصله ندارم ....

از صبح که بیدار شدم برج زهرمارم ....

فکر کردم اینجا میام پست میکنم فکرم مشغول میشه اروم میشم ....

اما نشد !!

خسته شدم ...
واسه چی؟ روز به این خوبییی ... همین الان اخمت رو باز کن- به زورم که شده 1 لبخند بزن- شونه هاتو بده عقب و فیگور آدمای سر حالو بگیر- بلند شو یه آب سرد به صورتت بزن- بعد 1آهنگ از 1خواننده ای که همیشه دوسش داری رو گوش بده. حالا میبینی چقد حالت بهتره

NILOUFAR
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ بعد از ظهر
شنبه 5 شهریور 90 کوفتی لعنتی

سلام. روزه نمازتون قبول.

الی من امروز بیشتر از یه دونه پست می دم:-2-43-:، اصلا 10 تا پست می دم:-2-43-: 100 تا پست می دم :-2-43-:من اعصابم خیلی داغونهههههههههه.:-2-36-:

نعیمه کماکان سازمان سنجش خره. گاوه منه. سوارش می شم رام می بره.:-2-42-:

الان یه هفتس بچه های ملتو گذاشتن سر کار. آخرشم که لطف کردن خبر رسمی دادن که امروز جوابا میاد هیچ خبری نیست. حالم داره از این رنگ صورتی مضحک مزخرف سایت سازمان سنجش بهم می خوره. :-2-42-::-2-33-:



:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:

منم همینا که بهار گفت :-2-39-: حالا پستم اسپم و انحراف شد اشکال نداره :-2-39-:فوقش از اینجا هم بن میشم میشینم خونه :-2-30-:
ناهور اون الی نبود من بودم :-119-::-2-33-::-2-42-: بیای بوسم کنی هم آشتی نمیکنم :-2-09-:

راستی مینا گلی دستت خوبه؟

bahooneh10
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۲۳ بعد از ظهر
سلام..
دیگه الان ظهرتون بخیر...
خوبید؟ خوشید؟ الان با بهار و نیلو نبودم...
ای خدا بگم چی کار کنه این سین سین رو ( جهت عدم تهییج حال بهار از اوردن اسمش خودداری می کنیم)
بی خیال بچه ها... هرچی شده باشه که شما نمی تونید تغییرش بدید...پس خوددتون رو عذاب ندید...اینام بالاخره مجبورند امروز و فردا نتایج رو بزنند.. خودتون رو اذیت نکنید....
اندر احوالات خاطره:
دیروز جدی جدی خودم رو خفه کردم... یه کله تقریبا نه قسمت از یه سریال 16 قسمتی رو دیدم... یعنی از جام که بلند می شدم حالت تهوع گرفته بودما... حالا تو این هاگیر واگیر درسم می خوندم...با چه جدیتی.... خیلی خنده دار شده بودم..:-2-06-:
انگار دیگه تو زندگی کار ندارم درسم رو زمین مونده و این سریاله..:-2-06-:نه اینکه خیلی هم موضوعش جذابه:-2-43-:بند کردم تمومش کنم:-2-09-:
بهی سکسکه بگیری یه خاطره بوگو مادر...
شبی شبی... اسم اهنگیه که جوجو عاشقشه... من اسم شبنم رو این گذاشتم...
اینم یه قصه داره... رفتیم نمایشگاه کتاب تا تونستیم برای جوجو خرید کردیم...یه سی دی تصویری توش بود... که نمی دونم زیبای خفته ست سیندرلاست سفید برفیه... کدومه... من این صحنه رو یادم نمیاد تو کدوم یکی از این فیلما دیدم...خلاصه این شخصیته افتاده داره با یه جغد و دو سه تا حیوون دیگه که با لباس های مبدل رفتند تو هیبت یه ادم می رقصه... شاهزاده جان هم از پشت درخت با اسبش میاد و این رو می بینه ... این خانوم خشگله هم که چشماش رو بسته و تو توهم داره می چرخه و می رقصه متوجه نمی شه جای حیوانات محترمه اقای شاهزاده گرام می اد و با اون داره می رقصه....خلاصه وقتی متوجه می شه یه کم ناز می کنه ولی باز اخرش می رقصند..
حالا شعرش چیه؟؟؟برای بچه مفیده خوب...
عروسکم لالاش می اد...
شب که می شه باباش می اد
سوار اسب سم طلا
میاد میاد از اون بالا
براش قاقا می اره
طوق طلا می اره
طوق طلا به گردنش
می افته روی پیرهنش
جیرینگ جیرینگ می کنه براش
چقدر دوسش داره باباش...
یعنی تطبیق فرهنگی تمام ها...
ما عمیقا فکر می کنیم کارش بدجور درسته.. خیلی درسته...
حالا غرض از روده درازی این بود که جوجو این اهنگه رو خیلی دوست داره و اسمش رو گذاشته اهنگ شبی شبی...:mrgreen:
شبنم اعتراض داری؟:-2-09-:
یه اهنگ دیگه هم هست اسمش اهنگ بز بز قندیه اما جوجو بهش می گه اهنگ بع بع ... :-2-06-:
دیروز الهه یه اس جالب بهم زده بود... گوشی م چند روزه مشکل داره... یعنی زنگ بهش نمی خوره... مخصوصا صبح ها...
الهه اس داده بود: با گوشیت چی کار کردی؟ هر چی زنگ می زنم می گه مشترک مورد نظر خشگله بوسیدنش مشکله:-2-06-:
فکر کردم شوخی جدیه... :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اینم عکسایی از تفلد جوجو که دیروز در موردش گفته بودم...
ای خدا این سرعت نت را خوار و ذلیل بنما... مگر ما چه گناهی مرتکب شده ایم که زاده ی ...
بی خیال...کفر نگیم...
اما فعلا که فقط عکس کیک ش داره به زور اپ می شه...

حجمش زیاد است...اصلا ان هایی که مثل خودمان دایال جان هستند چی گناهی کردند صفحه براشان باز نشود؟
لینک می گذاریم...
http://s2.picofile.com/file/7125469672/%D8%B9%DA%A9%D8%B3%DB%B0%DB%B1%DB%B6%DB%B6.jpg

مهتاب نامی عزیز:-2-40-:فاطی:-2-40-:الهام و لیلا:-2-40-: الی فشفشه بزرگ:-2-40-: لیلا لوسی:-2-40-: سعید فیدبک:-2-40-: بقیه تون:-2-40-:
ببخشید الی جمله ات پاک شد...
خدا ببخشه جمله گهربارمو کشیدی بالا:-2-22-:
نه خیلی هم بهت می اد... یهویی جرقه می زنی:mrgreen::-2-06-:

شبنم
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۰۶ بعد از ظهر
قابل توجه داوطلبان آزمون کاردانی به کارشناسی ناپیوسته سال 1390, نتایج نهایی آزمون از ساعت 17 امروز 1390/6/5 در سایت سازمان سنجش قابل مشاهده خواهد بود سوز به دل نولو و بهار :-2-38-:

نعیمه ما با شوما کوچه پشتی حرف میزنیم :-2-38-:

:-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-:شبنم :-29-:
ناهور رو من زدم کشتم نگین چرا :-2-03-:

حالا دو ساعت و نیم مونده دیگه :-2-38-:من نمیدونم شما دو تا که قبول نمیشین چه عجله ای در شنیدن خبر ردیتون دارین :-2-38-:
چیرا اذیتت کرده ؟:-2-12-: میکشمت ناهور :-70-:

شبنم من دو ساعت تو پستش شعر نوشتم زد پوکوند حرفام رو :-2-18-: تازه به همه گل میده جز من :-2-18-: من رفتم شاهرگم رو زدن نگین چرا :-2-18-:
پست منم پوکوند بیا با هم بریم بکوشیمش:-2-18-:

پست من کو الی سیبیلو :-2-09-:
کشیدمش بالا:-2-22-:

sydney
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ بعد از ظهر
سلام به همه خوجملای من(با دخترام)
من خوب بیدم... شما خوب بیدین؟
بله دیگه موگن از دست تو راحت بشیم خوب نباشیم.
آقا ما چارج نداریم الانم با گوشویگمون اومدیم.فرک کنم فردا به وضعیت عادی برگردم.

خب فقط اومدم تولد سایه جونمو تبریک بگمو برم.
سایه جونی تولدتو تبریک میگم. انشاا... به همه آرزوهای خوشملت برسی....(الان این شلکک دختره هست دست میزاره زیره چونه اش .اونو تصور کن با اون گل به دسته.)
دیگه هم که هوچی بای.(^-^).

Mina
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۲۷ بعد از ظهر
ماه رمضون هم تموم بشه این خواب ِ با اررامش من تموم میشه...
بیدار شدم گوشی رو روشن کردم
خواستم جواب بدم
طبق معمول لعنتی شارژ نداشت...
انداختم یه گوشه یه آبی به سر و صورت زدم
وضو گرفتم
اومدم نشستم پا پی سی....

هنوزم که هنوزه دارم خمیازه میکشم!

مرسی نیلو...بد نیست!!زیادم خوب نیست!

بچه های ِ منتظر جواب..ایشالا که همه تون قبولید:-2-40-:

FaTeMeH 70
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۳۹ بعد از ظهر
سلام به همه نودهشتیایه گل:-2-40-:
ماه رمضون امسالم داره یواش یواش کوله بارش رو جمع میکنه و میره :-2-18-:خوش به سعادت اون کسایی که توی این ماه رمضون خدا گناهاشون رو بخشیده و تونستن بنده خوبی برای خدا باشن.:-41-:
امروز از اون روزایی بود که خیلی دوسش داشتم.:-118-: از صبح که بیدار شدم همش شادم.:-2-16-: حال کسی رو دارم که قراره بهترین اتفاق عمرش بیوفته و کلی ذوق داره.:-2-04-:
تصمیم گرفتم از فردا یه زندگی جدید شروع کنم. میخوام همه ناراحتیا و غم هایی که توی دلم بوده رو پاک کنم میخوام اگه از دسته کسی ناراحت بودم ناراحتی رو فراموش کنم میخوام تلاش کنم که دوباره همه مردم رو دوست داشته باشم. بشم یه فاطمه دیگه فقط امیدوارم بتونم موفق باشم.
یه مدت نیومدم سایت خیلی خیلی دلم برای سایت و بچه هاش تنگ شده ولی حیف که امروز آخرین روزیه که میام. یه مدت نمیام سایت چون قراره برم یه سفر یه سفر عشقولانه.یه بار یه چنین سفری سال 88 رفتم ولی اون خیلی عشقولانه تر بود اما خب اینم عشقولانس. اومدم از همه دوستایه عزیز حلالیت بطلبم.اگه دوستی از دستم دلخور بوده و ناراحتش کردم و دلش رو شکستم امیدوارم حلالم کنه.انشالله قسمت همتون بشه که یه چنین سفری برید.
اگه لایق بودم و خدا از این بنده رو سیاه قبول کرد خیلی خیلی همتون رو دعا میکنم.
پیشاپیش عید سعید فطر رو به همه روزه داران عزیز تبریک میگم. :-118-::-2-05-::-2-04-:
خدانگهدار:-2-10-:

REMIX
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۴۱ بعد از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-:
امروز 160امین روز از فروردین برابر با 5 شهریور 1390:-2-22-:

ای خالق هر قصه من اين منو اين تو
بر ساز دلم زخمه بزن اين منو اين تو
هر لحظه جدا از تو برام ماهی و سالی
با هر نفسم داد ميزنم جای تو خالی
منم عاشق ناز تو كشيدن
بخاطر تو از همه بريدن تنها تو رو ديدن
منم عاشق انتظار كشيدن
صدای پا تو از كوچه شنيدن تنها تو رو ديدن
تو اون ابر بلندی كه دستات شفای شوره زاره
تو اون ساحل نوری كه هر موج به تو سجده مياره
تو فصل سبز عشقی كه هرگل بهارو از تو داره
اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره
تو آخرين كلامی كه شاعر تو هر غزل مياره
بدون تو خدا هم تو شعراش ديگه غزل نداره
بمون كه شوكت عشق بمونه كه قصه گوی عشقی
نگو كه حرمت عشق شكسته تو آبروی عشقی
****این شعر یکی از آهنگای مُعینه که فکر کنم اول قرن دوم خونده بود:-2-22-: . امروز بعد از سالها گوش دادم گفتم بذارم، خالی از لطف نیست که آدم یاد دوران کودکیه پدر جدش بیفته:-2-37-:. آهنگه جون میده برای حرکات موزون کشدار :-2-04-:. ازین رقصا هست که دستتو دم درِ پذیرایی باز میکنی سر انگشتت باید برسه به دیوار ته پذیرایی از اونا . :-2-06-:

به به چشمم شفاف : می بینم اینجا نشستید برای خودتون خاطرات تلخ و شیرین تعریف می کنید :-2-43-:. خو پاشید برید تا پیک مسابقه خاطره نویسی اعلام موجودی کنید دیگه :-2-33-:، حالا نه خودم اعلام کردم .:-2-35-:
به به چشمم شفاف تر : می بینم خواهریه ما رو یا به قول الی یه قُل خواهران غریب رو امروز تو مترو اذیت کردن :-2-34-:. فردا من میرم حقتو می گیرم لیا جون :-119-:.مگه همین جوریه ما فخط یه خواهر داریم :-119-:. ولی از شوخی گذشته اون طور که تو تعریف کردی فقط یه صحنه اومدجلوی چشمم اونم اینه که انگار یه گله کرگدن از روی یه بچه آهو:-5-: رد شدن :-2-06-:. (خدایی اصطلاح بچه آهو رو داشتید :-2-41-:. سفارشی بود . )لیاجان بدو به خاطراین اصطلاح لطیف پورسانتَمنو بده :-2-14-:.آخ لیا دماغت :-2-30-:

آموزش یه اصطلاح (2):( جلسه پیش صفحه 737)

عزیز بی جهت : اینو موقعی بکار میبرن که طرف بی دلیل خودشو به سوژه نزدیک کنه :-2-28-:و کلمات جلف و بیخود بکار می بره:-2-37-: که مثلا عزیز دل بشه که در 90 درصد مواردم نتیجه عکس داده:-2-37-: و نه که عزیز دل نمی شه بلکه میشه حمام تشنج اعصاب اون بیچاره :-2-36-:.

برای درک بیشتر اصطلاح ، یک مثال می زنیم :مثالم نمی زنیم عوضش این جلسه تمرین می دهیم :mrgreen:. کاربران محترم میروید این تاپیک که فیلمنامه نابرده رنجو می نویسن و تمام افرادِ عزیز بی جهت را شناسایی می کنیدو نامشان را در صندوقچه اسرار دلتان حفظ می کنید :-2-35-:اصطلاحات مشابه هم دارد مثل "چایی نخورده فامیل شدن ":-2-23-: ویا " زود پسر خاله شدن " :-2-24-:.

****راستی دیشب ساعت 3 چه بارونی اومد جای کسایی که خواب بودن خالی . همون موقع همتونو دعا کردم . میگن موقع اومدن بارون دعا کنید.

شب زنده داران عزیز : کم خوابی باعث چاق شدن می شود . اینو دکترِ خونۀ ما اعلام فرمودن .:-2-41-:

ناهور گلم:-53-: ، الناز جیجرم:-53-: ، زهرا (star69) عزیز دلم :-53-:، شبنم نازنینم :-53-:، مینا جون :-53-:(که فکر نمی کنم خاطراتو بخونن .پس از عوامل در خواست می کنم عرض ارادت بنده رو به این عزیز برسونن ) و عضو مصدوم تاپیک لیا نازنیم:-53-: و همه بچه های گل خاطره نویس :-53-::-53-::-53-:.

دیگه دیگه .........
روز خوش همراه با خبرای خوش تر :-2-41-:.
الهام

bahar1313
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۴۲ بعد از ظهر
سوز به دل نولو و بهار :-2-38-:
حالا دو ساعت و نیم مونده دیگه :-2-38-:من نمیدونم شما دو تا که قبول نمیشین چه عجله ای در شنیدن خبر ردیتون دارین :-2-38-:



می گم شبنم کاش تو ادمین سازمان سنجش بودی هویجوری من و نیلو رو رتبه 1 اعلام می کردی. چی می شد.:-2-39-:

این سازمان سنجش یا خودش اسگله یا ما رو اسگل فرض کرده یا اینکه اسگل نیست و لی اسگل ها را دوست دارد.:-2-33-:
جان خودم صبح تا حالا 3 بار ساعت عوض کرده. حیف که به کار بردن برخی الفاظ مغایر با قوانین سایت و شئونات اسلامی و عرف جامعه ست. والا یه سری الفاظ خانوادگی استادیومی جاش اینجا بود الان.:-2-09-:

در راستای دیوارای صوتی من در اتاقمو بستم گرفتم یه ساعت تخت خوابیدم بلکه این دستشوی بدبختم از قرق در بیاد. خیلی حال داد. رفرش شدم. همچین احساس زیبای خفته بودن بهم دست داد.

راستی می دونی شیرازیا به زیبای خفته چی می گن؟ می گن کپیده قشنگو:-2-06-: (روحیه م تحسین برانگیزه می دونم)

نیلو این وسطا بازم سر بزن اینا دروغ میگنا یه وخت این وسط مسطا می ذارن نتایجو. می خوان بگن مام آره:-2-43-:

ای جونم این چشای اواتارم چه دلبری می کنه.:-2-31-:

مامانی معدمممممممممممممممممممممم داره سوراخ می شه :-2-30-:

.arsana.
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۴۷ بعد از ظهر
های اوری بادی:-2-37-:
خوبید؟خوشید؟:-2-22-:
من اصلا خوب نیستم:-2-27-:هلاک شدم :-2-42-:دو ساعت زیر آفتاب بدو بدو از خیابون برو بالا بیا پایین:-2-43-:

اولش با خیال خوش ساعت 10 صبح نزدیک به ظهر از خواب بیدار شدم و اومدم درس خوندنو شروع کنم که یهو مامان گفت:
هلیـاااااااا(:-109-:)
سرمو بلند کردم و با بدبختی ای که از تو صدام کاملا مشخص بود داد زدم:چیه مامان ؟:-2-36-:
_باید بری قسطا رو پرداخت کنی( :-2-30-:)
منم سرمو کوبیدم رو میز و سعی کردم یه کم به خودم مسلط بشم:-2-22-: دوباره داد زدم:مادرجان من تا حالا قسط پرداخت نکردم:-2-27-:
مامانمونم از انور داد زد:بهت میگم چه جوری پرداخت کنی(:-2-02-:)
داد زدم:مااااااماااااان:-119-:
داد زد : کوفت ! تا 10 صبح خوابیدی میخوای یه کار واسه من انجام بدی :-2-09-:
منم دیگه خفه شدم :-2-43-:بعد دو دیقه مامانم دوباره داد زد:
_تحقیقمم پرینت بگیر( :-2-27-:)
یادتونه من چند روز پیش داشتم در مورد یه موضوعی تحقیق می کردم ولی تا امروز آماده نشده بود:-2-14-:
منم دو دستی زدم تو سرم گفتم الانه که لو برم:-2-22-:کاسه چه کنم چه کنم گرفته بودم تو دستم آخرش نشستم پای نت تند تند متنا رو کپی می کردم تو وُرد:-2-37-: یه بسم الله الرحم الرحیم خوشگلم با نستعلیق نوشتم و همه رو ریختم تو سی دی :-2-31-:حالا همه ی این کارا رو هم یه ربع شد :-2-08-: بعد من از سه روز پیش مشغول بودم:-65-:بعد پاشدم برم اتاقم آماده بشم دیدم نه مانتوی اتو شده دارم نه شال اتو شده:-41-:(:-14-:) نشستم در عرض 5 دقیقه مانتو و شالم رو اتو کردم و دویدم که کلا آماده بشم :-2-27-:اون لحظه ساعت 20 دیقه به 1 بود و 20 دیقه مونده بود بانک تعطیل بشه :-30-:دویدم تا سر کوچه و بعد رفتم از دستگاه پول بگیرم :-67-: آقا رفتم تو صف وایستادم نوبت رسید به من دستگاه پول نداشت :-2-42-: بدو بدو رفتم انور خیابون بانک ملی ،دوباره اونجا هم پول نداشت :-2-43-:رفتم بالاترش بانک مسکن دوباره پول نداشت:-102-: رفتم پایین ترش کشاورزی و فکر میکنید چی شد؟:-2-28-: دوباره پولی نداشت:-47-: چشمم خورد به بانک صادرات اونور خیابون :-63-: کلی امید دادم به خودم که این یکی پول داره:-64-: دوباره دویدم اونور خیابون و تو صف وایستادم تا نوبتم شد و این یکی پول داشت:-2-16-: خوشحال پریدم برم تجارت .یه نیگا به ساعت انداختم دیدم 5 دیقه به یکه :-110-: با سرعت جت راه افتادم پایین امیرآباد یهو یکی از همکلاسی های دوران راهنمایی رو تو پیاده رو دیدم :-2-27-:در عرض یک ثانیه فکر کردم اگه وایستم سلام احوالپرسی به بانک نمیرسم :-2-41-:واسه همین اول یه لحظه زل زدم بهش بعد فوری سرمو انداختم پایین بدو بدو دور شدم :-2-14-: همکلاسی من را ببخش:-2-31-::-2-38-:
بعد پریدم تو تجارت و نوبت گرفتم :-103-:یه 5 دیقه نشسته بودم که یهو یه فکری افتاد تو ذهنم:هلی مادرجان گفت صادرات یا تجارت ؟ :-2-27-: از جام بلند شدم کاغذ نوبت رو مچاله کردم اومدم بیرون :-2-37-:در آستانه ی انداختن اون کاغذ بودم که زنگ زدم به مامان و مامان گفت: تجارت:-2-22-:به خنگی خودم درود فرستادم و دوباره پریدم تو تجارت و اون کاغذ مچاله شده رو باز کردم :-78-: عین یه بچه خوب نشستم سرجام و مشغول رمان خوندن تو موبایل مادرجان شدم :mrgreen: داشتم رمان خاطرات نیکولاس اسپارکس رو میخوندم:-2-14-: که شماره مو اعلام کرد خودم پرت کردم روی صندلی جلوی باجه و یه کم نفس تازه کردم و بعد دیگه کارم انجام شد و اومدم بیرون که مادرجان زنگ زد بهم:-2-37-: که چی ؟ که واسه هلنا خانم یه عروسک باربی بخرم که یه بچه کوچولوی باربی هم داشته باشه:-2-43-:اول پریدم اونور خیابون تحقیق مادرجان رو پرینت گرفتم و دوباره پریدم اینور برم قصر شادی واسش عروسک بخرم که تعطیل بود :-2-37-:منم میگی از خوشحالی میخواستم اون وسط بشکن بزنم و برقصم:-2-16-: که یهو به ذهنم اومد الان برم خونه هلنا جان از دم خفم میکنه :-2-43-:دوباره اخم کردم و رفتم سی دی فروشی بالاتر و واسش شنل قرمزی 2 رو گرفتم:-2-38-:
بعد اومدم سر کوچه یادم اومد مادرجان گوجه خیارم میخواستن دیگه رفتم میوه فروشی اونارم خریدم :-2-43-: و رسیدم خونه و هلاک شدم و الانم اینجام :-48-:

این آهنگه رو هم توصیه میکنم دان کنین :-2-32-:
320:Asir.mp3 (http://01.01.01.1.bm20.in/Albums/1389/Azar/Alireza%20Ghomeishi%20-%20Asir/Alireza%20Ghomayshi%20-%20Asir%20%5B320%5D/07%20-%20Asir.mp3)
Asir.mp3: (http://01.01.01.1.bm20.in/Albums/1389/Azar/Alireza%20Ghomeishi%20-%20Asir/Alireza%20Ghomayshi%20-%20Asir%20%5B128%5D/07%20-%20Asir.mp3)128
Asir.ogg (http://01.01.01.1.bm20.in/Albums/1389/Azar/Alireza%20Ghomeishi%20-%20Asir/Alireza%20Ghomayshi%20-%20Asir%20%5Bogg%5D/07%20-%20Asir.ogg):OGG 64
Asir.wma (http://01.01.01.1.bm20.in/Albums/1389/Azar/Alireza%20Ghomeishi%20-%20Asir/Alireza%20Ghomayshi%20-%20Asir%20%5Bwma%5D/07%20-%20Asir.wma):WMA 20

بسیار آرامش بخشه:-3-:

این من چون اسیری گم کرده راهم
هر دم درد دوری کرده تباهم
ای که راهت جدا گشته ز راهم
دیگه مرده نگاهم
من امیدی ندارم
که تو باشی کنارم، در کنارم
بیادت از چشم غمینم
می ریزه روی دامن خاک
اشک شور و غمناک
اشک شور و غمناک
این تو آرمیده در خواب نور
تنها پر کشیده تا عرش دور
ای که راهت جدا گشته ز راهم
دیگه مرده نگاهم
من امیدی ندارم
که تو باشی کنارم، در کنارم
بیادت از چشم غمینم
می ریزه روی دامن خاک
اشک شور و غمناک
اشک شور و غمناک

شادی:-2-40-:
لیا الهی :-2-38-: امروز چه روزی بود واست:-2-37-:
واسه همتون:-118-:...:-118-:
نیلو بهار ایشالله قبولید:-36-::-2-32-:

M mehrane
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۵۶ بعد از ظهر
بعضی وقتا ادم میاد ثواب کنه ، کباب میشه حکایت منه..:-2-43-:
دیشب دوستم گفت داری برام شارژ بفرستی ؛ منم که با مرام گفتم چرا نمیشه؟ دو تا عدد رو جا به جا زدم و شارژه رفتت واسه یکی دیگه.... اون که از جیب من رفت خیلی مهم نیست ؛ بدبختی اینجاست که طرف پسره ، شونصد بار از دیشب زنگ زده . منم دیگه گوشی رو گذاشتم رو سایلنت . بچه پر رو میگه بازم ازاینکارا بکن...منم که این روزا کلا قاطی ام تو دلم تحسین اش کردم...:-2-33-:
این روزا واسه من یکی که تکراری تکراریه . انگار هیچ اتفاق هیجان انگیزی تو دنیا وجود نداره:-2-36-:.
بدبختی اینجاست که احساس میکنم سرما خوردم. دیشب هوا خیلی سرد بود. واسه سحری که بیدار شدم دندونام به هم میخورد. بعدشم با دو تا پتو خوابیدم اما کاری که نباید میشد ، شد دیگه . :-2-34-:
کمتر از یه ماه دیگه خونم. برم شاید از این یک نواختی راحت بشم. ترم اخر ، بهش فکر نمی کنم ( چقدر زود گذشت این 4 سال):-2-03-::-2-03-:
عکس عشقمو از دایی ام کش رفته ام تو امضا مه ببینید چه نازه:-2-40-:

bahooneh10
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۲۹ بعد از ظهر
ببخشید الی جمله ات پاک شد...
خدا ببخشه جمله گهربارمو کشیدی بالا:-2-22-:
نه خیلی هم بهت می اد... یهویی جرقه می زنی:mrgreen::-2-06-:

جانم؟!!! نولو تو از کی با رنگ ابی سخن می زنی پی ما؟؟؟:-2-31-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

سوز به دل نولو و بهار :-2-38-:

نعیمه ما با شوما کوچه پشتی حرف میزنیم :-2-38-:

:-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-:شبنم :-29-:
ناهور رو من زدم کشتم نگین چرا :-2-03-:

حالا دو ساعت و نیم مونده دیگه :-2-38-:من نمیدونم شما دو تا که قبول نمیشین چه عجله ای در شنیدن خبر ردیتون دارین :-2-38-:
چیرا اذیتت کرده ؟:-2-12-: میکشمت ناهور :-70-:

شبنم من دو ساعت تو پستش شعر نوشتم زد پوکوند حرفام رو :-2-18-: تازه به همه گل میده جز من :-2-18-: من رفتم شاهرگم رو زدن نگین چرا :-2-18-:
پست منم پوکوند بیا با هم بریم بکوشیمش:-2-18-:

پست من کو الی سیبیلو :-2-09-:
کشیدمش بالا:-2-22-:

الی به من گفته با تو کوچه پشتی نیام...خطری هستی:-2-06-:
نولو؟؟؟ من بی گناه.. من ناناس... من :-2-41-:
جانم لولو... ببخشید یعنی نولو؟:-2-31-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ما خودمون همه فن حریفیم... :mrgreen::-2-06-:
ها خاطره ماطره یخده.. البت امروز یه خبر شوک برانگیز شنیدیم که انتظارش رو نداشتیم اما خوب باید بهش عادت کنیم... خبر جالبی بود...
لحظه شماره تا یک ساعت و نیم دیگه...:-2-38-:
بهار و لولو ( نولو سابق) انقده حرص نخورید:-2-38-:

الی :-2-33-: دروغ میگه بیا من کوچه پشتیام انقدر خوبه :-2-38-:
انقده باحاله سوتی مدیر ارشد رو بیای بگیری بزنی رو ویرایش ببینی مدیر ارشد فی الفور رفع السوتی کرده...:-2-06-:انقده باحاله...:-2-06-:
به الی چی کار داری؟:mrgreen:
سریع جمعش کردم تو دیدی ؟ :-2-22-:
ما گاهی پیش می اید که تند و تیز عمل کنیم جانم:-2-06-: فقط حیف که عسکش رو نگرفتیم..:-2-06-:
شبنمممممممممممممممم اینــــــــــو ببین :-2-33-::-2-33-::-119-:
چیه لولو ... همون نولو سابق... با شبی شبی چی کار داری؟:-2-06-: رفت خونه شون.. ماه رمضونی مهمون بازی می کنند... زیاد وقت نداره.. کاری داری به من بوگو...:-2-09-:
انقدرم با فونت درشت و بلد ننویس...خلاف قوانینه:mrgreen::-2-06-:

*9092*شادی
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۵۲ بعد از ظهر
چهارشنبه 2 شهریور 90
امروز چون شب قبلش شب قدر بود ما باید ساعت 10 میرفتیم دانشگاه :-2-27-: یعنی ساعت 10 کلاسمون شروع میشد ولی من و دوستم تازه ساعت 10 سوار اتوبوس شدیم .وقتی میخواستیم سوار شیم به راننده گفتم که ما خیلی دیرمون شده میشه تند تر بری؟؟؟؟اون هم گفت آره :mrgreen: خلاصه مسیر نیم ساعته رو یه ربع طی کرد و سریع رسیدیم دانشگاه.موقع پیاده شدن هم ازش تشکر کردیم :-2-40-: .ما بدو بدو رفتیم دانشگاه و تا در کلاس رو باز کردیم دیدیم استاد ریاضی داره میگه امروز جلسه آخره، دیگه بهتون درس نمیدم و تا همونجایی که درس دادم امتحانه .ما هم خیلی خوشحال شدیم :-2-16-:ولی این خوشحالی خیلی طول نکشید که گفت صندلی هاتون رو به صورت امتحانی بچینید میخوام امتحان بگیرم :-2-28-: .ما هر چی اصرار کردیم که امتحان نگیر گفت نه....امروز روز آخره و حتما باید امتحان بگیرم(البته حق هم داشت چون ما سه هفته بود که امتحان رو لغو میکردیم و می انداختیم هفته ی بعد):-2-37-: .دیگه همه مجبور شدیم امتحان بدیم :-2-38-:و بعد از امتحان یه نگاه به برگه هامون انداخت و گفت اگه قرار باشه اینجوری امتحان بدید همتون می افتید :-2-31-: . بعد گفت حالا پاشید برید .ما هم گفتیم خسته نباشید و خداحافظ....
همه وسایلامون رو جمع کردیم و من و دوستام که 4 تا بودیم رفتیم سر کوچه که اتوبوس بیاد و بریم خونه که دوستم گفت بریم یه چیزی بخریم بخوریم ما هم از خدا خواسته قبول کردیم (آخه هیچکدوممون روزه نبودیم).با هم رفتیم توی سوپری و چند تا بستنی یخی خریدیم و رفتیم توی پارکی که همونجا بود و زیر یکی از درختها نشستیم خوردیم .خیلی هم بهمون چسبید .:-2-32-:بعدش رفتیم توی ایستگاه اتوبوس و همون موقع،همون اتوبوسی که صبح باهاش اومده بودیم اومد و ما هم رفتیم سوار شدیم و دیدیم زنونه پره پره و جای ما نیست :-2-43-:.ما هم طبق معمول رفتیم توی مردونه نشستیم :-2-35-: .یه خرده که رفتیم دیدیم مثل اینکه هیچ مردی نمیخواد سوار شه چون هیچکس توی مردونه نبود .ما هم رفتیم روی اولین صندلی توی مردونه نشستیم .اینقدر کیف داد مخصوصا اینکه راننده هم بعضی جاها تند میرفت و ما هم که عشق سرعت،بیشتر کیف میکردیم :-2-06-:.خلاصه اینکه اونروز خیلی خوش گذشت مخصوصا توی اتوبوس چون اول اول نشسته بودیم و از شیشه ی جلو کاملا بیرون رو میدیدم ولی هر مردی که سوار میشد چپ چپ بهمون نگاه میکرد :-2-28-:ما هم که اصلا به روی خودمون نمی آوردیم :mrgreen:.تازه چند تا عکس هم گرفتیم که بعدا خاطره شه:-2-39-: من همیشه دلم میخواست اونجا بشینم که بالاخره هم نشستم :-2-16-: .
البته این اولین بار بود ولی آخرین بار نبود چون دیگه فهمیدیم که چه کیفی داره....(متاسفانه فقط هم توی همون اتوبوس میتونیم اونجا بشینیم چون راننده اش یه پسر جوونه و چیزی بهمون نمیگه تازه از خداش هم هست ولی بقیه راننده ها سنشون بیشتره و خیلی بد اخلاقن و مطمئنیم اجازه نمیدن :-2-09-:.ما که اجازه نمیگیریم ولی خب شاید دعوا کنن دیگه :-2-15-:)

nemesis
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۱۸ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی

می بینم که این دو صفحه رو ترکوندین. :-2-22-:
نیلو و بهار انشاا... قبول می شین، داداشای منم انشاا... قبول می شن. :-63-::-63-:
حالا شما این چند روز دارین به خاطر نتایج کاردانی به کارشناسی سنجش و فحش می دین منم فکر می کنم نتایج کنکور سراسری که نمیاد :-2-06-::-2-06-:
الان از اداره اومدم محمدرضا میگه ساعت 5:30 نتایج کنکور میاد. منم می گم: برو بابا هنوز نتایج سراسری نیومده چه جوری برا شما میاد :-2-43-: میگه: تو سایت نوشته. میگم:خوب بچه های ما چند روز می گن نتایج کنکور قراره بیاد نمیاد ( شما رو میگما، نیلو و بهار) اونوقت مال شما تا اعلام شد میاد :-2-31-:

الان تازه فهمیدم شما هم دارین کاردانی به کارشناسی رو میگین. :-2-06-::-2-06-::-2-06-: یه اسفند واسه خودم دود کنم. :-2-06-::-2-06-:

حالا از این بگذریم امروز نتایج آزمایشاتمون که 4شنبه انجام داده بودیم برعکس دراومده بود. عوض اینکه تو پلیت های 2 و 3 که غلظت باکتریشون (اگه باشه) بیشتره کلونی رشد کنه . تو پلیت ها 6 و 7 که غلظت خیلی پایینه رشد کرده بود. :-2-19-::-2-19-: جالبه ها. امروز مجبور شدیم همه آزمایشا رو دوباره انجام بدیم.

شنیده بودین دیشب قرار بود مریخ به نزدیکترین فاصله اش به زمین برسه و طوری دیده بشه که انگار دو تا ماه تو آسمون هست؟:-2-31-:
خوب ما هم طی جو گیری که داشتیم از ساعت 12:30 تا 1 شب تو بیرون الاف بودیم بلکه این واقعه ای رو که هر 1200 سال اتفاق میوفته ببینیم که انگاری سر کار بودیم. :-2-28-::-2-28-:فقط خوبیش این بود که یه چند نفری هم بودن که اومده بودن تو بالکناشون و اسمون و رصد می کردن. حداقل تنها ضایع نشدیم. :-2-22-::-2-22-:

لیا خاطره ات خیلی باحال بود. :-2-40-:

روز همگی خوش :-2-40-:

feedback
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۵۴ بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام بچه ها :-2-30-:
شهر الرمضان / سکانس بیست و ششم : درسسسسسسسسسسسسسس :-2-36-:
هرچی میخونم تموم نمیشه :-119-: اعصابمو خورد کرده این درسا. دیشب خیر سرم تا 2 و نیم بیدار بودم داشتم میخوندم بعدش دیدم چشمام آلبالو گیلاس میبینه دیگه رفتم خوابیدم. امروز دوباره پاشدم بشینم بخونم ، میبینم با وجود اینکه چند روزه دارم میخونم تمومی نداره. :-119-: گفتگوی امروز من و وجدان هم در نوع خودش جالب بود بسیییییییییی :-2-22-:
وجدان : خاک تو سرت کنن
سعید : چرا؟
وجدان : چرا نداره که. بیچاره کردی منو تو
سعید : مرتیکه من به تو چیکار دارم؟ تو کار خودتو بکن
وجدان : من چطوری کار خودمو بکنم وقتی تو کار خودتو نمیکنی؟
سعید : عجب من تو منیه ها :-2-31-: من نشستم دارم میخونم به تو چیکار دارم؟! :-119-:
وجدان : همین دیگه. نمیبینی روزه ام؟ :-2-33-:
سعید : روزه ای که روزه ای. من باید سه روز پشت سر هم امتحان بدم. مجبوری تحمل کنی. :-2-09-:
وجدان : نوموخوام. :-2-08-: تحملش سخته :-2-09-:
سعید : همینی که هست. اون موقع که اول تابستونه بهت میگم برندار ترم تابستون فکر الانشم باید میکردی. :-2-28-:
وجدان : به من چه!! من این وسط واسطه ام. تقصیر کار با روحته. هی قوه خیالت میومد پیشم باهام حرف میزد. ایناها اینم حرفاش :
خیال : یادت نره ها مادر. حتماً ترم تابستون رو برداری. :-2-12-:
وجدان : مادر جان این ترم تابستون سنگین میشه ها. من روزه هم میگیرم یه وقت سخت نشه برام؟ :-2-11-:
خیال : نه مادر جان. اینطوری منم راحت میشم سعید میگه خیالم راحت شد. بچه ام که این حرفو بزنه من راحتم همیشه. دیگه نیازی هم به خونه سالمندان نیست مادر. چون میگه من راحتم (هی میگه خیالم راحته خیالم راحته) منم خود به خود و اتوماتیک راحت میشم. :-2-12-:
وجدان : باشه پس من میرم خوره میشم بهش که برداره. از توهم هم کمک میگیرم که بیاد تو ذهنش من دچار عذاب بشم تا باعث بشه برداره درس ها رو. :-2-21-: (یه جورایی دارم فیلم Inception رو پیش میبرم. نولان کجایی که سناریوی شماره 2 رو ساختم :-2-06-::-2-06-:)
وجدان : حالا دیدی بهت میگم خیال باعث شد میگی نه؟!
سعید : آره راست میگی. مهم اینه که اون راحت باشه. آخه خونه سالمندان خیلی خرج داره. فکر اینجاشو نکرده بودم. :-2-41-: (من دیوانه ای بیش نیستم. خدا شفام بده :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:)
وجدان : اگه قبولیت نیست ، حرفای خودم و توهم هم میگم که بترسی امشب هم بیدار بمونی درس بخونی.
توهم : هووووووو هوووووووو من اومدم بترسونمششششششش هوووووووو هووووووووو :-19-::-19-::-19-:
وجدان : :-2-29-::-2-29-::-2-29-: شما کی هستی؟
توهم : هووووووو هوووووووو من توهم سعیدم. میخوام تو رو عذاب بدم که سعید عذاب وجدان بگیره درسهای ترم تابستون رو برداره هوووووو هووووووو :-2-21-::-2-21-::-19-:
وجدان : :-17-::-17-::-17-: (وجدان مثلاً داره عذاب میکشه :-2-06-::-2-06-:)
نکته : عاقبت روزه گرفتن و درس خوندن در حالت روزه همینه همینه پرسپولیس زلزله همینه همینه :-2-06-::-2-06-:
پ.ن : امیر ژنرال پشت تلفن خیلی حرف میزنی :-2-06-::-2-06-:
پ.ن : بهار مبارک باشه :-2-40-:
پ.ن : مهرانه خانم عکس اون آقا پسره باحال بود خدا حفظش کنه :-118-:
پ.ن : مینا میس مینی ممنونم ازت که کارها رو آپلود کردی. دمت 20 + 67 منهای رادیکال 70 :-118-::-2-06-:
پ.ن : نیلو تو مجاز شدی؟ :-2-35-::-2-37-:
پ.ن : نیما آروم باش. یه آهنگ ملایم گوش کن تا خوب بشی.
در آخر :
وجدان عالی متعالی :-2-22-:
سعید خُل می شود. :-2-31-:
زده به سرم حسابی. یه آهنگ رو از صبح دارم گوش میدم. شاید الان شده 90 بار :-2-31-:
احتمال خیلی زیاد بعد از ماه رمضون خودم رو به یه تیمارستان معرفی میکنم. :-111-::-111-:
عاشقتممممممممممممممممم شیلررررررررر با این آهنگات :
I Feel You
گوش کنید حالشو ببرید که چند ساله منو درگیر خودش کرده این آهنگ :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
Schiller Feat. Peter Heppner - Leben I Feel You
سرور پارسااسپیس : http://parsaspace.com/files/9957214884/?c=913
سرور پیکو فایل : http://s2.picofile.com/file/7125705913/08_Leben_IFeel_You.mp3.html
گریه ام گرفت از اینکه این آهنگ رو گوش کردم. :-2-30-:
همش موسیقی. موقع امتحان ، موسیقی. موقع خواب ، موسیقی. موقع حمام ، آواز خوندن ترانه های موسیقی. موقع راه رفتن ، موسیقی. اگر این موسیقی نبود من تا الان هفت تا کفن پوسونده بودم. :-2-16-:
من هر سه تا درس رو میفتم حالا ببینید :-2-30-:
شبنم :-2-40-:
نماز روزه همگی قبول باشه. :-118-:
این سه چهار روز تا سه شنبه جز حماسی ترین لحظات زندگی منه احتمالاً. حتماً این خاطره رو بعدها میخونم و بهش میخندم. :-2-27-:
خودمم نمیدونم الان خوبم یا خوب نیستم ولی میدونم دارم چِت میزنم. :-2-31-:
سعید / 5 مردادماه 90 خورشیدی / ساعت 18:00

yasi 90
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۵۵ بعد از ظهر
سلااااااااام:-2-25-:
همینطور که حدس زدم دیروز مجبورم کردن همراهشون برم افطاری!:-2-36-:
آخ که مزخرف ترین مهمونی بود که تاحالا رفته بودم:-2-39-: البته میزبان بیچاره کلی زحمت کشیده بود:-1-: اماخوب من اونجاهیچکی رونمیشناختم 2ساعت ساکت به درختازل زدم آخه مهمونی توباغ بود :-2-28-:خیلیم هواسردبود:-2-07-::-106-:
-صبح به زور بیدارشدم:-37-: بایدمیرفتم کلاس اه لعنت به من که بیخودی کلاس ثبت نام کردم!:-33-:
توکلاس بحث سردانشگاه ها شدهمه معتقدبودن دانشگاه آزادخیلی بیشترازسراسری کنترل میکنه یابه عبارتی گیرمیده !:-106-:من که آزاد رو ندیدم براهمین نظرندادم :-114-:بحث داشت بالا میگرفت که وقت کلاس تموم شد:-4-:ازالان به مدت 2هفته تعطیلیم:-2-32-: امام من باید عقب افتادگیموجبران کنم :-2-18-:توماه رمضون لای کتابمو باز نکردم:-13-: حالاخوبه استاده باهام راه میومدوگرنه که......:-21-:
همچنان حالت تهوع دارم:-31-::-17-:
فعلا:-103-:

بازباران
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۵۹ بعد از ظهر
آن هم از نوع مجردی ولی میسر نمیباشد :-2-37-: ما با نداشته هامان چه کنیم ؟ :-2-39-:
ما داریم به این سوال فلسفی دوساعت میخندیم ...مگه قطع میشه...اصلا جمع نمیشه این لب ولوچه
مسئلت:با داشته هات چه (حرف بی تربیتی نه )کردی که حالا حسرت نداشته هات ومیکشی
سلام وصدسلام خاطره
این خدایی که ما می پرستیم ..هیچی بهمون نداده باشه یه نیمچه ایوبی از ماساخته...جون خودم
ازاداره میائیم میشینیم پای این قوره که انشاا...قراره حلوابشه
نگین نمیشه که من امیدوارم بشه
امید ..کمک میکنه صبرت پرباربشه
ولی ازشما چه پنهون که گاهی مواقع که توی این امیدم خللی ایجادمیشه
راستی توی معاد مبحثی هست درمورد دوروزه عمر...میگه فکرکنین که توی دوروز به مسافرت اجباری رفتین...حالا یه عده هتل 5ستاره میرسه بهشون یه عده ام نه از بدروزگار کنارجاده میخوابن...مهم نیست که اون دوشب وکجامیخوابی مهم اینه که از دوشبت چه خاطره ایی با خودت میبری
چه عکسا وچه فیلمای وچه سوتیایی وچه شادیها وچه نگرانی ها وچه خنده هاووووو
ندا خانم سوتیت ..غمت ... اشتباهت ...شادیت ..گریه ات ..خنده ات ...فقط میشه خاطره خودت نه بیشتر...دوروزه عمرت رو مثل من با حسرت ای کاشها ازبین نبر
راستی ما نامه ای به خدا شرکت کردیم...بخدا به همه ام پیغام زدیم که در مسابقه شرکت کنن که اخطار مدیرگرام برامون اومد (راستی نیلوجان این اخطارت چراپاک نمیشه؟...من که درستش کردم ...نکنه حکاکی کردی این اخطارو)وبگم براتون از آخراول شدم .:-2-27-:رومون کم نمیشه که...بازم شرکت خواهیم کرد ..مگه نه م.ن خان.شاید این امه ها رسید به دست گیرنده اش
سمن خانم ما محبت شمارو یادمون نرفته
فاطیما عزیز باتاخیر ...روحش شاد ...که با وجود داشتن دختر مثل شما من میدونم روحش همیشه شاد خواهد بود
آرام دل...شما همیشه به من محبت داشتی ...ولی ایندفعه رو خیلی به دعا ی شما محتاجم :-2-30-:
دیگه دیگه ...آه آقا رابین هود ..عزیز نسین ما نیست .شعربنویسه
اسین ولام ختم کلام(البته امیدوارم)
فعلا بایتون باشه

roya jo0on
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۰۲ بعد از ظهر
یوووووووووهوووووووووووووو ووووووووووو:-2-25-::-2-25-:
به من اطلاع دادن که یه عده ی اندکی نگرانم شدن ، اومدم بگم من هنوز هستم:-2-08-:
جدی اصلآ کسی گفت این رویاهه کوجا غیبش زده:-2-30-:
خداییش دلمون واستون تنگیده شده بود ، الان بیام از نت بیرون معلوم نیست تا باز کی بتونم بیام:-2-22-:
خداییش قبلنا فک میکردم نتونم بیام نت ، روو به قبله میشم:-2-37-:
ولی الان فهمیدم نه باووو ، خدا صبرشو به آدم میده:-2-06-::-2-06-:
مامانم میگه رویا احساس میکنم چند روزه خیلی میبینمت:-2-22-: میگم این یه احساس نیست بلکه یه حقیقته مطلقه:-2-06-:
ولی دیشب میگه همون بهتر که جلو چشام نیستی ، از بس دیشب با هم کل زدیم:-2-06-:
دیشب واسه دومین بار نشستم رمان نتی خوندم :mrgreen:
تقریبآ 2 سال پیش شوهر خالم اومد خونمون ، گفت رویا برو کامیتو روشن کن .. چند تا رمان دان کردم .. گفتم واسه تو هم بیارم که بخونی .. اون موقع من اصلا توجه نکردم .. تا دیشب رفتم توو آرشیومو رفتم سراغه اون رمانا .. یهو چشم به 98 ایا خورد .. 2 سال پیش شوهر خالم رمانا رو از 98 ایا دان کرده بود ... با خودم گفتم اگه اون موقع یعنی 2 سال پیش میومدم رمانا رو باز میکردم .. شاید زودتر با 98 ایا آشنا میشدم ولی ..:-2-41-:

نشستم برزخ اما بهشت رو خوندم ... قشنگ بود ولی چشام عادت نداشت کلی درد گرفت ...
الان چند شبه کلی با الناز90 اس بازی میکنیم .. خیلی خوشالم که باهاش آشنا شدم:-2-41-:
فک کنم وقته رفتنه:-2-30-::-2-30-:
مژگان نوکرم:-118-:
فاطیماااا گسمت نبود توو این سفر همراهیت کنم:-2-30-: ولی خواستگارا رو بفرست:-2-06-: ما همچنان منتظریم:-2-06-:
ایشالا بری به سلامتی و با یه روحیه ی جدید سرشار از زندگی و خوشبختی برگردی مشهد ما باز ببینیمت:-118-:
شبنم .. الی ... مینا .. پریس..ناهور .. زهرا .. سمان .. .. همه و همه دلم واستون . انقد شده:-118-:
بچه ها برام خیلی خیلی خیلی خیلی دعا کنید .. یه دعای ویژه .. این درخواست فرق میکنه با درخواست دعاهای پیشم .. نیاز دارم شدید به دعاهاتون ..

دوستون دارم .. خدانگهدارتون معلوم نیست تا کی ما رفتیم :-118-:

Mina
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۱۳ بعد از ظهر
اپیزود اول:

معده م در حال ِسوراخ شدنه:-2-30-:
از گشنگی دارم میمیرم خدا:-2-30-:
سوراخ شد:-2-30-:
از زور ِبیکاری نشستیم از خودمو هی عکس انداختیم..
کوفت بگیر ِاین گوشی ِخواهر...
اصلا خوب عکس نمیندازه:-2-30-:
بابا هم من و دق داد یه دیجیتالشو نگرفت:-2-30-:
مموری ِگوشیم پیدا شد:-2-30-:
بعد ِکلی اینور اونور کردن ِوسایل و بدتر بهم ریختن اتاق:-2-30-:
کی عید ِ فطر میشه من فرداش این اتاق و تمیز کنم:-2-30-:
یه ماهه به اینجا دست نزدم:-2-30-:

اِپیزود ِدوم:
شبنم زنگ زده مینا گوشیت چرا خاموشه؟:-2-37-:
- همینطوری
- میشه روشنش کنی من زنگ بزنم؟
- اینجا بگو خو:-2-08-:
- نه نمیتونم روشن کن زنگ بزنم به اون:-2-31-:
- باشه:-2-31-:

روشنش میکنم
دو مین بعد زنگ میزنه:-2-38-:
- مینا تو گفتی فلانی از نت با همسرش آشنا شد؟
- آره چطور مگه؟:-2-31-:
- اونوقت چطوری با خانواده ش مطرح کرد این مسئله رو؟:-2-31-:
- خوب اون یه شهر دیگه دانشجو بود و زیاد واسه کنفرانس اینا میرفت اینور اونور..گفت از اون طریق باهم آشنا شدن!
- آهان..اینو بگو دیگه!
- آره ..گفت تو یه کنفرانسی باهم آشنا شدن..حالا چطور مگه؟:-2-31-:
- همینطوری..یکی از دوستام آشنا شده،نمیدونه چطور به خانواده اش بگه...اونوقت اونا چطور قبول کردن؟

- ( تو دلم..من که اصلا نمیدونم اون دوستت کیه:-2-06-:) خوب آشنا داشتن اون شهر..فرستادن واسه تحقیق...مثبت بود...:-2-31-:
- آهان..مرسی پس...


در ظاهر ما نفهمیدیم..ولی فهمیدیم که بود:-2-31-:آی دست ِمن به تو برسه..خفه ت میکنم:-2-06-:


خوبم..خوبم..دارم میمیرم:-2-30-:
به حساب ِخاطره نگذارید..به حساب ِچرت و پرت گویی بگذارید:-2-30-:

خدا....من شرمنده تم:-2-30-:

از ظهر خودمو خفه کردم با این آهنگ ِامضام:-2-30-:


نولویی خیلی خوجال شدم:-2-16-:
ایشالا سال دیه منم همین موقع مجاز میشم:-2-31-:(زهی خیال ِنحس:-2-31-:)
بهار جون تبریک میگم:-2-40-:



تــا اطــلاع ِثانـــوی
سـکوت ِمطلق...
به هیچ سوالی هم جواب نمیدم!

lucy
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۱۴ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام

خوبید همگی ؟؟؟؟ چه خبرا ؟

فاطی عزیزم مممممممممممممممممممممممم:-2-40-:

بچه ها من یه هفته ای نیستم مسافرت نمیرم ولی نیستم ! انشاالله میام پیام کاربری وخصوصیمو بستم .. قصد توهین نبود ولی جون وقت پاسخ گویی ندارم میترسم کسی ناراحت بشه شرمنده .. انشاالله برگشتم جبران میکنم

از این روز های پایانی رمضان استفاده کنید میدونم همه ماه ها ماه خداست ولی این ماه خاص خداست تو دعاهاتون منم بی نصیب نذارید

ببخشید جواب اس نمیدم موبایلم یه طرفه شده ... فعلا تا درست بشه از خجالت همه در میام :-2-36-:مخصوصا بعضیاا !!

تولد متولدین مبارک تازه وارد خوش اومدید اسم نمیبرم همتونو دوز دارم

روز خوش ایام به کام :-2-40-:

فعلا

mahsay
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۱۵ بعد از ظهر
امروز خبر اوردن که امیرم تو بیمارستان تموم کرده اخه اون مشکل قلبی داشت باید پیوند میشد نمیدونم تو خونه حق گریه کردن ندارم اشکم پایین نمیاد فقد نشستم به صفحه مانیتورم نگاه میکنم یعنی الان امیر تو بهشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم براش تنگ شده یکی کمکم کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آرام.د
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۵۲ بعد از ظهر
5 شهریور 1390

وقت به خیر :-2-40-:
بیکارم گفتم بیام یه کوچولو خاطره بنویسم:-2-37-:، الان الناز حتماً دادش می ره هوا که : ای وای دیگه از بقیه چه انتظاری داشت وقتی کاربر فعال بخش ( ماشاء ا... چقدرم فعالم من:-2-38-: ) میاد بیکاریشو اینجا با پست بی هدف دادن پُر می کنه :-2-36-:( این من نیستما الی جونمه )
ببخش الی جونم

ـ قبل از هر حرفی به بهار عزیزمون تبریک می گم به امید موفقیتش در مقاطع بالاتر :-2-40-:

ـ من یادم اومد بیام بگم اون آزمونی که چند ماه پیش شرکت کرده بودم ، خب قبول نشدم:-2-14-: علتش هم خیلی ساده است نخوندم همش تقصیر این نودهشتیا شد :-2-43-:بس که سرم رو گرم ِخودش کرد :-2-37-: امسال که دیگه فکر نکنم برگزار بشه می شه برای دو سال بعد ایشالا خواهم خوند انگیزه ی بزرگی دارم :-2-41-:

ـ سهیلا جونم خودم محتاجم به دعا تو هم منو بی نصیب نذار خانومی :-2-40-:

ـ شبنم مگه من مُردم که مامانم حسرت شمال رو بخوره تو قدم رنجه کن من قول می دم خودمم مجردی در خدمت تو عزیز دلم باشم :-2-40-:

ـ دیگه حرفی ندارم جز این دم افطاری التماس دعا از محضر شما دوستای گلم:-2-40-:

خوش باشید

NILOUFAR
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۲۵ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون
5/شهریور/1390 ساعت 08:24 دقیقه شنبه
نه ترن ها و نه ریل ها اصلند ،اصل حرکت است
پ.ن : نیلو تو مجاز شدی؟ :-2-35-::-2-37-:بلی سعید مجاز شدی ایم :-2-22-: مرسی بچه ها که دعا کردین :-2-40-:
هر چند خیلی خوب نشده ولی خب بازم خدا رو شکر :-2-16-:
اولش فکر کرد م نمیتونم اونجایی که میخوا م بیارم حالم گرفت ه شد ولی الان پرسیدم انگار میشه
حالا بازم هر چی خدا بخواد

الناز اینم خاطره هست دیگه :-2-38-:
ناهور شب میام لولو نشونت میدم:-2-22-:
بهار عزیزم تبریک :-2-40-:
روزه هاتون قبول :-118-:
+ من اعتماد به نفس ندارم مسابقه بافت دستبند شرکت کنم آخه هرچی مسابقه شرکت میکنم آخر میشم :-2-30-:
دیگه همینا :-2-14-:

H0NEY
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۱۳ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون
امروز شنبه بود صبح ساعت 11 پاشدم اما دوباره 12 خوابیدم تا 3http://www.kolobok.us/smiles/big_standart/boredom.gif اما دیگه انرژی تموم شده خیلی گشنم میشه روزاhttp://www.kolobok.us/smiles/big_standart/nyam2.gifاما هر روز به خدم می گم فقط چند روز دیگه مونده این چند روزو تنبلی نکن http://www.kolobok.us/smiles/big_standart/empathy3.gifاما افطار که میشه اذان تموم نشده من افطارمو کردم انقد تند تند می خورمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/d_ice.gif
از امروز یه سر گرمی جدید پیدا کردم که شاید باعث بشه کم تر بیام سراغ نت میشینم ته اتاق با دسته ماشین بازی میکنم http://www.kolobok.us/smiles/icq/gamer.gifانقد خوبه ادم گذر زمانو احساس نمی کنه امروزم طبق معمول اتفاق خاصی نیافتادhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_100.gif اما بازم ا رزو کردم که کاشکی تابستون فقط یه ماه بود http://www.kolobok.us/smiles/icq/girl_angel.gif
امروزم تموم شد بدرود تا فــــــــــــــــــــــرد ا http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif

بازباران
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
دوپسته بشم ...ببخشید ..ولی از دست این 5کیلومتر امیرحسین نمرد ...ولی ما قبضه روح شدیم تا آیدا پیداش کرد
سر آگهی اونقدر عصبی شده بودم که زودباش بابا کسی الان نه صحت میخوادونه موبایل بانک ونه روغن محسن و..راستی این تبلیغ ایستک که روح میشه رو دیدین ...ما هردفعه هم میخندیم ..هم روحمون با شادی روح اون مرحوم شادمیشه
آ از حرف غافل شدم ..دنده عقب بگیرید...بله

من فکرمیکنم ازاین به بعد هردفعه برم بهشت زهرا به گندمزار که برسم بگردم دنبال این جنازه امیرحسین و مخصوصا دوست اون دنیاییه امیرحسین...خیلی دختر باحالیه...نه نه ببخشید خیلی روح باحالیه...باسواد ..باکلاس...تحصیلکرده ..وفادار...
آی حال میده ..اگه داستان این بشه که امیرحسین تو بیمارستان فوت کنه و:-2-21-::-2-21-::-2-21-::-2-21-:
حالت جوگیری رو درک کردین...همینجوری رمان نویسای نابغه بوجود میان دیگه:-2-27-:الان من میتونم یه امیرحسینی بسازم که صدتا روح امیرحسینم نفهمن ازکجا خوردن
ما بریم بخونیم بلکم بفهمیم:-2-28-:
فعلا بایتون باشه

paeez123
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
August 27, 2011

سلام

دیشب از سر کار خسته و کوفته برگشتم خونه و تا در خونه رو باز کردم با کلی بادکنک رنگی مواجه شدم:-2-29-:
البته قبلش حدس میزدم برام تولد گرفته باشن:-105-: هول هولکی شمع های رنگی روی کیک تیرامیسویی که مامان برام خریده بود رو فوت کردم و کادوهام رو گرفتم. آخه داداشم از سر کارش اومده بود خونه تا کادوم رو بده و برگرده دوباره سر کار.
بابا برام یه مسواک برقی کادو گرفته بود:-2-27-:مامان و داداشیم هم بهم پول کادو دادن:mrgreen: من خودم پول رو ترجیح میدم به کادوهای دیگه چون می تونم هرچی دلم بخواد بخرم با پول:-2-16-:البته کادوی بابام رو هم خیلی دوست داشتماااااا:-2-41-:
راستی مامان گفت می خواد فردا من رو ناهار یه جایی مهمون کنه:-2-27-:آحه فردا یکشنبه ست اینجا, هم من خونه هستم هم مامان:-2-41-:
از دیشب تاحالا کلی پیام تبریک دریافت کردم از دوستان و خانواده:-2-16-:و البته از یک سری دوستان هم هیچ خبری نیست فعلا:-2-28-: اینجور وقتهاست که می فهمی کیا به یادتن و کیا نیستن:mrgreen:
الانم که اومدم تو سایت با تاپیک تولد خودم مواجه شدم:-2-29-: کلی ذوق مرگ شدم:-2-16-::-8-:
دیگه کم مونده بود اشکم سرازیر بشه از خوشحالی:-2-18-:
خلاصه که امروز کلی دوستان من رو شرمنده کردن. ایشاالله جبران کنم:-9-:

yasam
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
با یاد خدا
5 . شهریور . 1390
ساعت 11:38

نوشتن از روزها و روزمره ها برای منی که ترجیح میدم حرفی نزم درمورد خودم یا اگرحرفی زدم تا صد سال پشمونی مثل خوره بیفته به جونم سخته. اما شاید اگر نوشتن کمکم کنه بهتره که این کار روانجام بدم کسی چه میدونه شاید چند وقته بعد همین نوشتن تسکینم بده شایدم هم فقط یه پوزخند تلخ رو به صورتم ببخشه!

امروز شنبه بود و اولین روز هفته میدونستم که شنبه ها کلاس دارم ساعت ذهن ناخودآگاهم فعال شد و حدودای 10 ونیم بیدارم کرد. بازم ازاین خواب های عجیب میدیدم طبق معمول این چند وقته. همش خواب مرگ وکشت وکشتارمیبینم. این بارم داشتم رو جناب بوووووووق چاقو میکشیدم اونم جلو بادیگارداش البته اونم نامردی نکرده بود ودقیقاً ازهمون نوع چاقوی من دستش بود که بعدش یهو بهی(دوستم) اومد تو خوابم و صلح کردیم. حیف شد! خوابم به خوبی وخوشی تموم شد!:-2-39-: انگار عادت کردم به قتل!:-2-35-:
این بارهم کلاس با تمام شلوغ بازی ها وشوخی هاش ساعت 12ونیم تموم شد! رفتن به این کلاس شاید تنها کار مفیدی بود که این تابستون داشتم انجام میدادم!:-2-41-:
چند روز دیگه عیده وماهنوز هیچ کاری نکرده بودیم پس وقتی اومدم با اهل بیت بسیج شدیم افتادیم به جون خونه !
ساعت 2 هم طبق معمول این یکی دو هفته ی اخیر با آبجی خانوم راهی آموزشگاه رانندگی شدیم! نمیدونین چقد کسل کننده است که ساعت 2 ظهر با دهن روزه اونم تو اون گرمای هفته ی پیش دوساعت میشستم پشت ماشین وبه بحثای خواهرم و مربیش گوش میدادم!:-2-28-:حالا خدا روشکرامروز آخرین روز بود وتموم شد. منم بالاخره یه چیزایی از رانندگی فهمیدم.:-2-08-:

این روزا هوا خیلی خوبه اینجا. بارونم خوب میباره. دیروز ودیشب سیل اومده بود دوباره! دبیر زبون بیگانه مون میگفت ماهم گیرکرده بودیم مجبورشدیم پیاده بیایم قسمتی از راه رو!

عصر هم تلفیقی بود از کار و کامی!
تو سایت یکی ازدوستامو بعد مدتها دیدم خیلی خوشحال شدم اما ازاتفاق غم انگیزی که براش افتاده بودم دلم گرفت. :-2-15-:
چند روزی بود ازیه نفر بی خبربودم، کم کم داشتم نگران میشدم. ازش خبرگرفتم ،بازحالش خراب شده بود. امیدوارم خدا همه رو خوب کنه و به آرامش برسونه!:-2-15-:
عصر بهی زنگ زد گفت اومدن مراوه و واسه فردا قرار گذاشتیم که بریم کلاس بیگانه( به گونم کلاس بترکه ) رفتم تا مرز ذوق مرگ چند وقتی بود رفته بودن ازاینجا. برا عید اومدن حدود یه هفته ای رو کیفم !:-2-16-:

پس نوشت: کلی ذوق کردیم لیورپول برد 3-0. خدا کنه فردا هم آرسنال و تاتهام و فولام ببرن تا همچنان تو صدر جدول بمونیم:-2-16-:
دیگه آخرنوشت: ما سلام نکردیم برماببخشایید! و این که مرحمت عالی فراووون خداحافظ!:-2-38-:

وجدان نوشت: یه کم زیاد شد نه؟ من خلاصه نویسیم افتضاحه شاید تو ادامه درست شد!:-2-14-:

ابی دریا
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر
به نام خدا
شنبه 5 شهريور 1390
سلام به همه ي نودهشتيا
اول ميخوام يكم از مهموني ديشب بگم-اقا ما ديشب رفتيم خونه ي عمه مون.اونا جديدا ايكس باكس خريدن.خداييش خيلي باحاله.اينقدر بالا و پايين پريدم كه دل و رودم بهم پيچيد.من خجالت ميكشيدم با اين سن و هيكلم هي وسط سالن بپرم ولي اين شوهر عمه جان هي مارو تشويق ميكرد و موقع بازي هي ميگفت بپر!ما هم جوگير شديم.
ميگن پدر مادرا با بچه هاشون بچه ميشن همينه ديگه!اين شوهرعمه ي ما بيشتر از بچه هاش ذوق ميكرد و بازي ميكرد.بعدم رفت دست دوماد مارو گرفت گفت بيا بازي كن!حالا دوماد ما هم خجالتي:-2-41-:بعد به ابجيه ما گفت بيا كنار شوهرت وايسا بازي كن كه با وجود تمام اصرارهاي شوهرعمه ام و دختر عمه ام ابجيه ما قبول نكرد.خلاصه خونه رو گذاشتيم روسرمون!خيلي خوش گذشت.برگشتني تو ماشين به مامي گفتم منم ايكس باكس ميخوام:-2-30-:
امروز افطار خونه ي خاله جوني دعوت بوديم.همون كه يه زلزله به اسم مطهره داره!تازه خونشونو رنگ كرده بودن و جاي اتاق خواب خودشونو بچه شونو عوض كرده بودن!خونه كلي تغيير كرده بود و وقتي ما داخل خونه شديم قيافه مون اينجوري بود:-2-35-::-2-35-::-2-35-:
به خاطر ترافيك ابجي و اون يكي خاله و دايي مون دير رسيدن ولي خوب رسيدن!بعد صرف افطار به خاله گفتم عيد فطر بريم بيرون كه گفت اگه بارون نباشه ميريم.اخه نزديكه سه چهار روزه كه اينجا بارونه و خيلي سرد شده.دومادمون ميگفت تو ارتفاعات برف اومده.
خلاصه ساعت يازده و نيم اومديم خونه.
از ديشب دارم اريكا رو ميخونم.خيلي جذابه و داستان متفاوتي داره و از همينجا به هيوا و ناديا تبريك ميگم كه چنين ذهن خلاقي دارن و دمشون گرم!
اميدوارم هركي هر جاي دنياست شاد و موفق باشه:-2-40-:
فاطمه

alonegirl
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۲۶ قبل از ظهر
02:10 بامداد یکشنبه 6 شهریور
سلام
*این روزا شنیدن صدای بارون برام شده عادت*
چند روزه می خوام از هوای رشت بگم ولی فاطمه جون(دخترشرقی) همشهریه گلم، مثل اینکه گزارش هوا رو داده:-2-41-:
نزدیکه یه هفته س مدام بارون می باره، هوا اینقدر خنک و سرد شده که نه تنها نیازی به کولر و پنکه و این چیزا نیست، حتی باید لباسای گرمتر بپوشیم:-2-38-:
احساس خوبی ندارم که از شما بی خبرم... شدم مثل زینب(شب) که فقط پست میداد و به پست بقیه کار نداشت و حتی پست خودشم نمی خوند:-2-15-: چه بده اینجوری...
نمی دونم در چه حالین... فقط یه گوشه وکناری شنیدم شنبم رفته بود جایی ولی نمی دونم کجا... یه جا دیدم یکی گفت شنبم می خواد بیاد شمال... درسته یا فقط حرفه؟! (بعد از این پستم بقیه پستارو می خونم حتما)
دلم می خواد تمام خاطره هارو از صفحه اول تا همین صفحه 747 بخونم:-2-39-::-2-30-:
کاش شبانه روزمون جای 24 ساعت 48 ساعت بود:-2-39-: ولی میدونم اونجوری ام وقت کم می آوردم:-2-39-:
هاااا فهمیدم بهارو نیلو مجاز شدن تو انتخاب رشته، تبریک میگم به هردوتون:-2-40-: ایشالله سال دیگه نوبت خودم میشه:-2-38-:


فاطمه(دختر شرقی)::-2-25-: چه جالب فاطمه منم از همین دیشب اریکا رو شروع کردم:-2-41-: ولی همون صفحات اول خواب بر چشمانمان فائق آمد:-2-31-::-2-37-: آخه فک کنم 3:30 شب شروع کردم و یه ربع بعد دیه بیهوش بودم...
هیوا و نادیا ممنون از ذهن زیبا اندیشتون :-118-:
آسی جونی خوشحالم از این به بعد تو رو هم تو خاطره ها می بینم:-2-40-:
خوشحالم که بهنوش گلم حالش خوبه:-2-41-:


بعد نوشت: تازه یادم اومد که یه خاطره ای هم داشتم برای گفتن...
دیروز با مامان و بابا و شقی(خواهری) و همسر گرامیش رفتیم سمت بندر کیاشهر هواخوری(تو این باروووون!:-2-37-:) البته هواخوری که چه عرض کنم، بیشتر قصدشون خرید لوبیا و بادمجون و کدو و این چیزا بود:-2-28-: بابا هی چند متر به چند متر جلوی یکی از این محلی ها ترمز می گرفت تا محصولاتشون ودید بزنه، بعد همه از ماشین پیاده میشدن الا من! آخه من حوصله دیدن لوبیا و این چیزا رو ندارم، به کی بگم:-2-28-: یه جا که یه عالمه خرید کردن و از هر کدومم چند تاشو اشانتیون برداشتن(:-2-35-:) موقع خداحافظی، مَرده فهمید یه نفرمون هم تو ماشین نشسته(خودمو میگم:-2-31-:) یهو گفت: اِ یه نفر پیاده نشده؟!
این شوور خواهر مام زودی با یه حالتی گفت: نه این پیاده شدنی نیست:-2-22-: (:-2-43-:)

مرده زودی گف پس صبر کنین نرین... این شوور خواهر مام خندید و گفت: شادی الان مرده فکر می کنه تو فلجه که نمی تونی پیاده شی:-2-06-: :-2-42-: بعدم همگی خندیدن بهم:-2-42-:
هیچی خلاصه مرده دوئید و رفت چند تا خوج آورد و گفت اینم واسه اون یه نفر:-2-35-: (الکی الکی فلجم شدیم:-2-38-:)
بعد از خرید، یه سر رفتیم تالاب کیاشهر رو دیدیم. تاحالا نرفته بودم!! برام جالب بود، اینهمه سال تو این استان زندگی میکنم اونوق خیلی جاهاشو ندیدم:-2-37-:
اینم عکسش:
http://www.up.98ia.com/images/yhg5z6ubyxrl4wjwcdce.jpg
http://www.up.98ia.com/images/o4digkv9p5tfgbgps0lf.jpg
http://www.up.98ia.com/images/96vkjmu6qxov6kqo8y0m.jpg

شب بر همگی خوش!

m.gabryel
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۲۸ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:
مامان بزرگم اینا اومدن خرمشهر:-2-16-:....از پوسیدگی در اومدیم:-2-16-::-2-16-:...
امشب رفتیم دیدیمشون. :-2-08-:خاله م هم اومده بود. :-2-16-:بعد با خاله مو دختر خاله و شوهر خاله و پسرخاله رفتیم ابادان:-2-37-:...البت خواستن خانوادگی برنا ولی مام روسرشون خراب شدیمو رفتیم.:-2-22-: گردش خانوادگیشونو خراب کردیم:-2-31-:...ولی خب خودش پیشنهاد داد:-2-41-:...تو راه با خاله خانوم هی حرف زدیم:-2-11-:...همش در مورد نودهشتیا و کتاب:-2-24-:....اصن اگه نودهشتیا نبود منو اون رابطمون خوب نمی شد:-2-06-:...اخه تا قبل اون اصن با هم خوب نبودیم:-2-27-:...
شط و خیابون و ادمو هوا رو دیدیم و حس کردیم، روحیه مون تووووووپ شد...:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
بعدشم جاتون خالی بستنی زدیم تو رگ:-2-37-:...مثه چی کش میومـــــــــــد:-2-08-:...
بعد برگشتیم خونه مامان بزرگ اینا....با دخترخاله خانوم کمی ور زدیم و اومدیم بیرون تا با خواهر گرام اختلاط کنن کمی:-2-41-:...اخه چن وقته نامحرم شدیم ما:-2-43-:
به داییم هم گفتم حلالم کنه:-2-35-:....سر قضیه نت کلی فحشش دادم:-2-24-:...تهشم گفت خیلی پررویی:-2-28-:
چیپس زیاد خوردم،از تشنگی دارم میمیرم:-17-:...ولی کی حال داره بره:-2-27-:...
امروز نزدیک بود کله بچه داداشمو بکوبم به دیوار:-2-36-:....موقع خواب اینقدر جیغ و داد کـــــــــــرد!.:-2-33-:...بعدشم موقع افطار هی ور میزد:-62-:...کنترل تی وی که اصن دست خودشه:-2-43-:...جرات داری وقتی داره پیام بازرگانی میذاره،صداشو کم کنی:-2-43-:...میکُشِت:-2-43-:
دلم واسه پاییز و بارون تنگ شده:-46-:...واسه اون روزا که با دوستام تو بارون،تو حیاط مدرسه مینشتیمو اش میخوردیم:-105-:... یا وقتی با سرویس برمیگشتیمو با بچه ها هرهر میخندیدیم:-2-27-:...هــــــــی:-2-:

خوش باشید:-118-::-118-:

Mina
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۰۷ قبل از ظهر
دیروز را ورق می زنم و خاطرات گذشته را مرور می کنم .
در روزهای بی تو بودن صدای خش خش برگها را از لابلای صفحات پاییزی می شنوم
و التماس شاخه ها را که در حسرت دستهای سبز تو مانده اند .
کم کم به این باور می رسم که سرنوشت ، نثر ساده ایست از حسرت و اشک که حرفی برای گفتن ندارد .
به صفحات بهاری با تو بودن می رسم . بنفشه هایی که از بالای واژه ها سر می زنند و چشمان تو را بهانه کرده اند .


*ویرایش شد!

فقط به خاطر ِ عجیجم:-2-12-:

سمن ناز
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۱۲ قبل از ظهر
سلام مثلا اومدم شعر كپي كنم نصفه شبي چي گذاشتم اينجا الان خوندم
مشكلمان هم حل شد به مدد خواهر جان همسري عيد فطر همگي با هم مي ريم كاشان به مانيومده تنها باشيم امان از دست اين مردها
حالا اينو بخونين كه نمي دونم از كجا پيداش كردم
ای کاش منم فراموش کردن و بلد بودم ... کاش می تونستم خیلی راحت از کنار بعضی مسائل بگذرم ...
کاش منم یاد داشتم که باید به کسی دل نبندم ...
کاش به من میگفتن که کسی رو که دوست داره دوست داشته باش...
کاش میتونستم باور کنم که به تو هیچ وقت نمیرسم ...
کاش میشد ببینمت ...
آره دوباره ...بازم ...
آه ...
یاد شعری که واست گفته بودم افتادم..."برای یک بار که شده می خوام بیام ببینمت ..."
کاش بتونم حتی یک لحظه ببینم و او گرمی نگاهت چنان گرمم کنه که دارم از سرمای بی تو بودن
نابود می شم...
کاش چراغ دل من می تونست نوری باشه برای روشنایی راهت ...
هنوزم تو قلبمی ...
ولی اینقدر برات مصیبت شدم که نمیخوام حتی فکرم و بکنی...
شاید مقصر اصلی من باشم ...یا شاید هم خودت ...
نمیدنم ...تقدیر این بوده ...
کاش می تونستم سنگ صبورت باشم...
کاش میتونستم یه ذره گرما داشته باشم تا اون دستای سردت و که گرمای تنت رو یکجا ازت روبودن رو گرم کنه...
کاش میدونستم حداقل کجایی...
کاش بدونم که خدایی ناکرده غصه نمیخوری و تونستی با این موضوع کنار بیای ...
آخرین صدات که از پشت گوشی با وجود اینکه گوش هر کسی و پاره می کرد ولی داشت گوش منو نوازش می کرد هنوز تو گوشمه ...
برات دعا می کنم ...من تنها رو دعا کن ...
امیدوارم ببینمت نه دیگه واسه دل خودم ...واسه دیدن خوشبختیت ...

elnaz 90
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۲۵ قبل از ظهر
یکشنبه ساعت سه صبح
سلام علیکم:-2-25-:
خنگ شدم خداییش یک ساعت دارم فکر می کنم امروز چند شنبه س:-2-35-: آخرم اشتباه زدم شنبه الان یادم افتاد یکشنبه س:-2-22-:
نولو بهار خوبید آیا؟:-2-27-: این سایت سنجش پس فردا سر پل صراط یقه تونو می گیره انقدر فحشش دادین:mrgreen:
امروز من از ظهر بیرون بودم بعد دم افطار داشتم بر می گشتم خونه یه دختره تو اتوبوس کنارم نشسته بود داشت با موبایل می حرفید کلی ذوق داشت می گفت ایشالا ایوانکی قبولیم ما تازه فهمیدیم نتایجو زدن بالاخره :-2-28-: حالا هی هول داشتم برسم خونه راه طولانی شده بود انگار، اومدم خونه پریدم پای کام خاک بر سرش یه بار می زد داوطلب نیست یه بار صفحه رو باز نمی کرد یه بار می زد کد امنیتی صحیح نیست دقم داد تا باز شد:-2-36-: اول دیدم مجاز کلی ذوقیدم بعد رتبه رو دیدم ذوقم پرید یعنی عمرا" روزانه قبول نمی شم با اون رتبه:-2-39-: اما با نهایت اعتماد به نفس می خوام انتخاب رشته کنم فقط روزانه بزنم:-2-38-: خدا این اعتماد به نفسو از ما نگیره
من این ترم نمی خوام برم کلاس به کی بگم:-2-33-: هر روزش یه سال می گذره واسم چرا تموم نمیشه؟
دیدین ماه رمضون چه زود گذشت انگار همین دیروز بود که شروع شد:-2-41-:حیف واقعا":-2-15-: اما تموم شدنش یه خوبی داره اینکه من به کارام می رسم حداقل :-2-41-:
ما امسال ماه رمضون برای اولین بار بود که مهمونی نرفتیم افطارا ، عجیب بود اما خوبه دوست دارم افطار خونه باشم عوضش سحر یه عالمه باشیم سحری تنها خوردنو دوست ندارم
دو ساعته دارم 4 خط خاطره می نویسم هی وسطش می رم سر بقیه تایپیکا:-2-28-:
وای امروز تو بی آر تی داشتم می رفتم کلاس یه پسره سوار اتوبوس شد بعد راننده ها هی داد میزد آقا در مردونه عقبه بعد پسره همینجوری اومد جلو منم صندلی جلو بودم یه خانومه کنارم بود دستشو گذاشت رو شونه خانومه پسر بزرگم بودا 20 سال به بالا بعد تازه نگاش کردیم نمی دونم نابینا بود یا عقب افتاده سرشو که اصلا" بالا نمیاورد ناشنوام بود شاید اما کلا" هیچی متوجه نمی شد تازه همراهم نداشت تنها بود بعد یه خانومه کمکش کرد بردش پایین نمی دونم چرا حداقل نبردش تو مردونه انقدر دلم براش سوخت بیش تر از تنهاییش دلم گرفت، تا بخوام پیاده شم گریه کردم و خدا رو شکر کردم از اینکه سالمم حالا خوبه عینک زده بودم کسی نمی دید
اومدم خونه به مامانم می گم مامانم گفت واسه این آدما دلت نسوزه فقط دعاشون کن
گفتم که لطفا" شمام دعاش کنید شاید دیگه نبینمش اما وقتی یادش میفتم که خانومه بردش پایین جلو در اتوبوس چه شکلی بود اشکم ناخوداگاه میاد

فعلا"

dDorsa
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۱۶ قبل از ظهر
خسته شدم از بس که خاطره خوندم
این دسته لعنتی هم از توی گچ درنمیاد راحت بتونم بنویسم:-2-42-:
من خیلی بخبختم
اخه هنوز امتحانم کامل تموم نشده داریم اسا کشی میکنیم
امسال من اصلا تابستون نداشتم:-2-30-:

metropolis
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۰۶ قبل از ظهر
شرمنده طولانیه به جاش تاچندوقت نیستم

ماهنو ددر دودور نرفته ایم،:-2-27-:مانند کنه به سیبیل الی جان هووی مامان شفنمی مان چسبیده ایم:mrgreen:.اگرزمین وفلک واسمان بگذارند قراراست اخرهفته به لطف ایزد منان برویم تا مشهد نفسی راحت بکشدازدست متروپلییس ودارودسته خانواده اش.:-2-35-:گفتم مشهدیاد دوست عزیزاصفهونیمون افتادم دوست عزیزمطمئنی ازفرودگاه مستقیم نرفتی حرم یاالماس شرق؟؟اخه من ازدیروز هرچی توخیابونا نیگامیکنم "خیلی"کثیفی که گفتی رونمیبینم.ذره بین هم ورداشتم ولی بازم چیزی رویت نشد:-2-35-:.البت بگما من متعصب نیستم به شهرم،ماخیلی مشکلات داریم که درنگاه اول به چشم نمیاد،واقعیات تلخی وجوددارن که منو خانوادم همیشه بامسخرگی میگیمشون ولی فکرنکنم یه کوه اشغال کف خیابوناش پهن باشه وازش مگس وپشه دربیاد:-2-28-:


بگذریم. :-2-38-:

من اینجارسما اهلام میدارم که عاشخ این خواهران غریب لیا والهام میباشم:-2-14-:.لیامن پوکیدم ازخنده ولی بازم خداروشکرکه شماهمون مترو رودارین ،خنده داره اگه بگم چقدرپول خوردن وچاپیدن سراین قطارشهری مشهد:-2-42-:.کلی هم تواین چندسال واسمون دردسرشد که یکیش ترافیک بود.:-2-43-:واقعا ارزششونداشت:-2-36-:.ولی میگم برای لاغری این متروی تهران شیزخوفیه ها:-2-22-:.مخصوصادرساعات اوج مصرف:-2-22-:.امیدوارم سیاوش وسهراب نشده باشی اخرش.:-2-22-:



بشه ها گفته بودن نیمه دوم شهریورنتایجواهلام موچونن:-2-38-:.فکر نکنم به این زودیا باشه.میگم مامان شفنمی خودمونیما خوب شد شوما مشاورنشدی وگرنه بااین روحیه دادنت مشتی را روانه تیمارستان مینمودی!! :-2-08-:

خاطره بنگاریم: :-2-38-:

من دیروزکه خاطره نگاریدم درجوارخروپف پت مینگاریدم:-2-27-: الان 5ونیمه ومن حدودا ساعت 7 دوباره میرم درجوارخروپف این عالی جناب اینو ارسال موچونم.:-2-35-:
دیروزصبح بنده دوساعتی خوابیدم .بهدش اومدم کتاب دوباره بااو روخوندم که خوشم نیومد:-2-28-:.بهد ازظهر بین دوراهی انتخاب گیرنمودیم:-39-::{بالحن خاص خوانده شود لفطا:-65-:}:رفتن یا نرفتن مسئله این است:-7-:.زیراازطرفی موخواستیم بریم کمک مامی درمطب ازطرفی هم قراربود بریم بعدازمدتی به همراه ددی گوشیمان رابخریم.انتخاب نموده ایم مانده است اصل کاری یهنی خریدش.

ندای وجدان گفت :بروووووومطب:-14-:

ندای شیطان گفت برو بازار:-19-:

مامی جانمان هم گفت دوس نداری خودتو اذیت نکن نیا :-109-:

ماهم که بشه خووووووب،دلمان نیامد:-12-:،گفتیم فدای سرمامی بخوره ان گوشی درفرق مبارک سرمن ،بیدیوکنان رفتیم مطب.:-41-::-5-::-2-32-:
چشم مبارک ان صحنه رانبیند که مریضان محترم تاروی پله نشسته بودند:-2-19-:یهنی اتاق انتظار شده بودصف شیر،بس که شلوخ پلوخ بوووو:-2-22-:.
من که مجبورشدم ساعت 8 برگردم چون باید میرفتم ورزش ولی مامی تا 9 نیومد. افطارماساعت 7 ونیمه.ومامی فقط فرصت داشت یک کاسه کوچیک سوپ اونم باعجله بخوره:-2-15-:.


میدونم اینو نمیخونی ولی وقتی رفتارتو دراوج خستگی با مریضات میبینم به خودم افتخار میکنم که دخترت هستم.
دوست دارم. :-8-::-11-:
باتکتک سلول های بدنم. :-6-:

رمانتیک شدیما!!:-2-22-:دیشو رفتیم بادخمل عمو ودومسش ورزش. کلی لودگی کردیم وخنیدیم:-24-:.اخه دیشب هوینجورسوژه خنده اززمین واسمون فرومیریخت. :-4-:

من برم که هنوز کتابام دسته بندی نشدن.دعا کنین مسافرت خوبی باشه.هممون خیلی خیلی خسته شدیم.:-63-:

عید فطرپیشاپیش مبارک. :-53-::-53-:
الی هووی مامانم کجاییی؟؟؟؟:-119-:
مامان عسلی بیا دیه... :-2-41-:

هیواکجاست؟پریسا؟هانیه؟زهر ا؟جیم جیم خان؟منیره؟

بهدا نوشت:هوای مشهد این چندروزه عالی شده:-2-16-:.انگارنه انگارتابستونه.اگه دوس دارین بیاین الانا بیاین نه تواوج گرما:-119-:.البته من که میدونم شما میزارین دقیقا تواوج گرما میاین :-2-27-:ولی رسم جوان زنی:-2-08-:{به جای جوان مردی:-2-35-:}روبه جااوردم.سرصبح دارم اتاق جمع میکنم:-2-38-:.این کارودوس دارم:-2-37-:
نیلو،بهارحسابی تفریییک

راستی سلااااااام:-2-25-:

Mahed
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۳۰ قبل از ظهر
شـشـم | شـهـریـور | هـمـون سـالـی کـه بـود!
یه روز خیلی بارونی ِ خیس! اگه حالم خوب بود مسلما الان اینجا خاطره نمی نوشتم.. داشتم زیر بارون قدم می زدم!

حسودی نوشت: به خدای خوبی که بالای پست های نیلوفره حسودی می کنم! به خدایی که جوری "م" مالکیت می چسبونه بهش که آدم فکر می کنه فقط و فقط مال ِ اونه! من چقدر ازش دورم...
خدایا اونجوری نگام نکن به خدا طاقتشو ندارم! الان بد جوری به کمکت احتیاج دارم.. مثل اون سال ها!

بـخـش اول:
چند وقتی نبودم. خاطرات و هم چند صفحه بیشتر نخوندم، کلا زدم به فاز بی خیالی.. این بی خبری رو دوست دارم!
کلی شِر و ور نوشتم.. همینجا، اگه حوصلشو نداری لطف کن ادامه ش نده!

آیا هنگامی که شما از طرفی رفته و کولر را روشن کرده، پدر شما از طرفی دیگر رفته و آن را خاموش می کند؟!
آخه پدر من! عزیز من! گرمه به خدا :( هر چند این بارون تازگیا یکم آب پاشی کرده شهر رو..

میگم ما که نسل سوخته ایم بچه مون میشه "پدر سوخته" نوه مون هم میشه "پدر پدر سوخته" ؟! :ی
ماه رمضون های خونه ی ما:
سحر به زور از رختخواب بیرون می اومدیم و تند تند یه چیزی می خوردیم و آب و مسواک.. یه وقتایی هم به تلویزیون نگاه می کنیم که مجری شبکه ی 1 مثل همیشه یه عالمه حرف داره!
ماه رمضون های خونه ی اونا:
سر سفره نشستن. یا پدرش یا مادرش سرش غر می زنن انقدر نخور! بابا چاق شدی یکم لاغر کن خودتو.. میگن می خندن می خورن! صدای دعای شبکه ی 3 میاد..
اینجا:
مائده نمازتو بخون بعد بخواب! آخه مگه میشه روزه ی بی نماز؟!
منا!
محمد!
نماز!
اونجا، وقتی که من اونجام!:
پدرش نماز خونده، حالا نوبت مادرشه.. ما داریم وضو می گیریم، گاهی هم دیگه رو خیس می کنیم! حالا سجاده و چادر، و هم زمان با هم دیگه نماز می خونیم.. هر چند بچگی ها انقدر حواسم به این بود که جا نمونم اصلا نمی فهمیدم چی می خونم! ای وای رفت رکوع! ببخشید... سبحان الله سبحان الله سبحان الله!
اینجا:
نمازتو خوندی؟ الان آفتاب غروب می کنه ها! مگه میشه روزه ی بی نماز؟
خوندم مادر جان! خوندم!
اونجا هم مثل اینجا! :
الان دیگه اذان ِ مغربو میدن! پاشین نمازاتونو بخونید.. چه خبره هی میخوابید؟! خوب یکم زودتر بخوابید..
افطار ِ اینجا:
سر سفره ی افطار نشستیم. پدر بلند دعا می خونه و ما هم آمین می گیم.. مامان با ظرف سوپ یا آش میاد و محمد مثل گربه ای که به ماهی ِتنگ نگاه می کنه، نگاهش روی ظرف ثابته! اذان تموم شده و نمکدون این ور و اون ور در حرکته! محمد بشقاب بشقاب میره بالا و ما با ترس ظرف رو می کشیم سمت خودمون که به ما هم یکم برسه!
+مائده الان شبکه چند سریال داره؟
مثل هر سال من باید برنامه ی تیلیوز رو حفظ باشم! بچه که بودم یادم نمیره هیچ وقت تمام برنامه های تلویزیون رو حفظ بودم حتی ساعت پخش تبلیغ ها رو! الان نه، زیاد خبر ندارم..
امسال خیلی یه جوری بود. اصلا نفهمیدم ماه رمضون اومده که الان همه دارن بهم خبر میدن که داره میره..! به هر حال من اونجا رو بیشتر از اینجا دوس دارم!

بـخـش دوم:
حرفاتو راست و دروغ دوست دارم...
ازم قول گرفتی که تا آخر عمر با هم بمونیم، بهت قول دادم... ولی یادم رفت ازت قول بگیرم! یادت رفت بهم قول بدی! من ِ لعنتی چرا نفهمیدم همون موقع هم حرفات بوی رفتن داره..؟
من با خودم عهد کردم دیگه به هیچ کس قول ندم! اون وقت تو برای من قولی رو، رو می کنی که...
آخ خدا سرم داره از درد منفجر میشه. به خدا جهنم بدتر از این نیست که قرصات تموم شه و با تموم وجود درد رو حس کنی..

انقدر بهم نگاه نکن! وقتی بهم نگاه می کنی نمی تونم نفس بکشم..
یعنی این حرف مِرِدیت رو باید با طلا نوشت!
لعنتی! انقدر نگام نکن... به خدا نمی تونم نفس بکشم وقتی اینجوری زُل می زنی بهم. من حتی نگات نمی کنم حتی چهرتو نمی دونم ولی این نگاه هات انگار دو تا دست نامرئی ان که گلومو محکم فشار میدن! وقتی که اینجوری زُل می زنی نمی تونم تکون بخورم، کار کنم، نفس بکشم.. خیلی بیشوری!

عشق یعنی وقتی رفت با کسی دیگر، تو آنقدر خوب و موفق نباش که از نداشتنت پشیمان بشود.
من عاشق نبودم! چون واقعا نمی تونم به خاطرت از ایده آل هام بگذرم.. از اون خونه ی مجردی و پنجره هاش و اون گلدون!

بـخـش سـوم:
یعنی عاشقتم مهدی که دُم ِ منی همه جا! اومدی توی سایت هم عضو شدی.. داریم روی یه رمان کار می کنیم با هم :دی مهدی سر جدت زود اون پیغام خصوصیتو بخون ( هر چند گذرش به اینجا نمی افته ولی من تخلیه میشم! )
دلم بچگی ها رو می خواد.. مدیونی به خدا! (مخاطب خیلی خاص!)
دلم اون روزهایی رو می خواد که این دختره ی شکمو هوس آب زرشک کرده بود!
+مائده آب زرشک می خوام..
-قربون اون چشای جمع و جورت برم! نصف شبی از کجا بیارم برات؟
+بذار خودم درست کنم!
-بلدی؟
+آره..
طرز تهیه: شربت آلبالو ( کمی! ) ، لیموی تازه ( یه کوچولو! ) ، نمک ( فقط برای طعم دار کردن! )
اینا رو ریخت تو لیوان و با یکم آب و هم زد و داد به خوردمون! دلم اون روزا رو میخواد حتی اگه آب زرشک تقلبی به خودمون قالب کنیم!

بـخـش چـهـارم:
باران !
دیشب در خواب دیدم که آمده ای
صبح خیسی حضورت را
روی چشمانم حس میکردم هنوز..

باشه! تو بردی! یکی طلبت...
بارون یه حسی بهم میده، حسی که مث قبل نیست.. یه حس عجیب!
انگار آسمون بهم نیشخند می زنه، میگه: دیدی من باریدم و تو نباریدی..!
من چم شده؟! نه شب قدر دیگه مثل قدرهای دیگه س، نه این ماه رمضون مثل سال های قبل!
دل ام نقاشی اش بر عکس من خوبه! می شینه برای خودش نقاشی می کشه، بی توجه به من سر و صدا می کنه با تاپ تاپاش، می کشه و نشونم میده.. مثل یه بچه ی شیطون که 3 تا خط کشیده.. کوچیک بزرگ متوسط و نشون مادرش میده و میگه:
قشنگه مامی؟!
و مادرش با این که چیزی نمی دونه لبخند می زنه و میگه:
خیلی قشنگه عزیزم!
و بچه با شوق به نقاشی ای که کشیده نگاه می کنه. به خودش، مامانش، و باباش!
حالا قلبم برام یه نقاشی کشیده..
یه روز بارونی.. یه درخت.. یه نیمکت.. یه آدم ِ سیگار به دست!.. یه حس خیس!.. نور سیگار تو اون هوای ابری ِ تاریک صورتشو روشن کرده و زل زده به آسمون.. قطره های بارون.. دود سیگار که از بین لبای نیمه باز اون آدم میاد بیرون.
نشونم میده و با یه لبخند عجیب میگه:
خوشت میاد؟!

بـخـش پـنـجـم:
دومین نوشته ام این بود، دیدم خیلی به این حال و هوا می خوره..:
کاش می شد مدت ها بارش ت رو تماشا کنم.
کاش می شد خودم را در تو ببینم.
کاش تمام عمرم را فدای تو کنم.
دوستت دارم.
کاش می شد مدت ها زیرت بنشینم و تو قطره قطره با من درد و دل کنی.
دوستت دارم. زیاد. خیلی زیاد که دانشمندا هم موقع حسابش eror میدن.
دوستت دارم چون تو به من شوق نوشتن میدی.
دوستت دارم چون تویی که با منی
تنها یار منیبا من گریه می کنی و ...دوستت دارم!
همون بچگی ها نوشتم! به فاصله ی یه روز بارونی ِ دیگه از اولین نوشته..
اما الان به طرز مشکوکی ازش دور شدم :دی
به قول بچگیام eror دادم!

فـرنـود :D
چیکارش دارین بچه رو؟!
نمی تونید ببینید بچه مستقل شده؟
خودتون یادتون نیست تا چندین و چند سالگی وقتی کارتون! تموم می شد، صدای جیغتون بلند می شد:
مــامـــان!! بیا منو بشول!
خب بچه داره با افتخار میگه من بزرگ شدم!
فرنود جان مادر! هرچند این حرفها زوده! ولی وقتی بزرگ شدی و گذرت به این صفحه خورد و ایضا ( به قول خورشید در رمان نوتریکا ای زن ) قصد ازدواج هم داشتی! خواستگاری دختر من بیایی بهت نه نمیگم..
(اگه مزدوج شده بودم البته! و همچنین ایضا یه دختر هم داشتم..)
هــیـــس!
این رنگی ها، نوشته های دیگران ِ
ولی این رنگی ها خط خطی های ِ خودم ِ!
این رنگی ها هم خطاب به ما نوشت ها می باشد!

.::.عکس ِ خاطره ای.::.
http://up.98ia.com/images/zkxk2xbae7j7ib8gfvqa_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=zkxk2xbae7j7ib8gfvqa.jpg)
*برای دیدن عکس در اندازه ی اصلی روی آن کلیک کنید*

.::.کتاب ِ خاطره ای.::.
کیانوش رفته بود اما سوسن هنوز نشسته بود توی رستوران. نمی توانست تکان بخورد. دو اسکناس برای پیش خدمت گذاشت روی میز و زیر سیگاری را روی آن ها گذاشت. از پنجره به بیرون، به پیاده رو، به آدم ها خیره شد. از توی کیفش کاغذی بیرون آورد. لحظه ای زل زد به کاغذ و بعد آن را مچاله کرد، اما انگار فکر بهتری به خاطرش رسیده باشد، کاغذ را گذاشت روی میز و آن را صاف کرد. بعد کاغذ را تکه تکه کرد. تکه های کاغذ را ریخت توی زیر سیگاری. باز بیرون را نگاه کرد. هوا تاریک شده بود و مردم با عجله توی شیب ِ پیاده رو بالا و پایین می رفتند. دقیقه ای به مردم خیره شد و بعد از رستوران بیرون زد. بی هدف توی چند خیابان قدم زد و بعد سوار تاکسی شد. جلو سینما شهر قصه پیاده شد و کنار خیابان ایستاد. پاجروی قرمزی کمی جلوتر توقف کرد و منتظر ماند. سوسن زیر لب گفت:«کثافت!» و رفت طرف ماشین.
سه مرد توی ماشین نشسته بودند. سوسن کنار ماشین ایستاد. آن که جلو نشسته بود، شیشه را پایین آورد و گفت: «دربست؟»
سوسن لب هاش را تر کرد، اما حرفی نزد. به آسفالت خیابان نگاه کرد. کسی که روی صندلی عقب بود توی گوش راننده گفت: «بیسته لامسب!»
راننده به سوسن چشمک زد: «بپر بالا!»
چراغ راهنمایی سبز شد و ماشین هایی که از پایین می آمدند با فشار به سمت بالا هجوم آوردند.
سوسن هنوز زل زده بود به آسفالت.
راننده گفت: «سوار شو دیگه خانم! بدمسبا الان جریمه م می کنند.»
سوسن کیفش را از این شانه به آن شانه انداخت و به انتهای خیابان نگاه کرد.
برگشت. برگشت به آپارتمانش.



در رستوران، وقتی پیش خدمت می خواست برای برداشتن ِ اسکناس ها زیر سیگاری را بردارد، زیر سیگاری از دستش افتاد روی زمین. زیر سیگاری خرد شد. پیش خدمت نشست روی زمین و تکه های خرد شده ی زیر سیگاری را گذاشت توی سینی. بعد خرده کاغذ های پخش شده ی روی زمین را با دقت جمع کرد. روی هر خرده کاغذ چیزی نوشته شده بود: هزار بار می نویسم، پیراهن، می تابد، او را بوییده اند، مشق، آتش. پیش خدمت چاق از تقلای زیاد به نفس نفس افتاده بود. بعد دست ها را، روح را، اندوه را، یاس را، بقایای عشق را و سوسن را گذاشت توی سینی. وقتی داشت ملکوت را که مچاله شده بود را از روی زمین بر می داشت، صاحب رستوران که پشت میز نشسته بود و پول می شمرد، فریاد زد: «چی شده؟ معلوم هست اون جا داری چه غلطی می کنی؟»

تکه ای از کتاب استخوان خوک و دست های جذامی | مصطفی مستور





sydney: * راستی چرا ماهی کوچولو نیست .
مرسی که به فکرمی و نگرانمی! منم نمی دونم کجاست! تو هم ازش خبر نداری؟

Nilo: ماهد سوسک سفید رو اولین باره می شنوم شاخک هاش هم سفید بود؟ چشماش چه رنگی بود؟ کاش عکس می گرفتی.
نیلوفر :دی درسته من با گوشیم همه جا میرم ولی دیگه دوربین به دست نیستم که همه جا! انقدر محو جمالش بودم که فکرم به عکس نرسید.. دقیق نتونستم نگاش کنم ولی یه چیز شکل همون سوسک های خودمون، منتها سفیدش!

lilinikzad : به ماهد! هنوز نوشته ی n سال پیشت رو داری؟ خوش به حالت
من طی یه بحران روحی همه رو پاره کردم و آتیش زدم
اگه بود الان کلی به خودم می خندیدم، خیلی مضحک بودم
اوهوم دارم.. مثل بچه هامن خب! خواهر برای شما که تازه وارد 23 سالگی شده میشه n سال پیش! واس ما میشه 6 سال پیش...
منم می خواستم بریزم دور یه بار طی همون بحران روحی که خودت اشاره کردی! ولی نشد.. مثل یه مادر نشستم گریه کردم! به قول اون پسره تو آلوین و سنجاب ها: می خوام پسرهامو بذارم توی یه جعبه و ببرمشون یه جای دور ولشون کنم!
منم گفتم! ولی نتونستم!

#.K.O.V.A# : منم عاصی رو دوس داشتم بیشور خیلی خوشگل بود
ضمنا نوشته هات درعین طولانی بودن خسته کننده نیست و به دل میشینه....موفق باشی
مرسی کوثری :) تو هم موفق باشی!

REAL LOVE : عرضم به حضورتون که سوکس سفید دقیق یادم نیست کدومشه ولی یا زیادی تو آفتاب مونده یا اینکه اصلا آفتاب نخورده بهش. یه جایی شنیده بودم احتمالا دومیه درسته
ای دل غافل! منم یادم رفت بپرسم!
ولی به قول بابا وایتکس زیاد ریختیم رنگش رفته سوسکه!
ولی بعیدم نیست به دلیل استفاده از مایع های شوینده جهش یافته شده باشن سوسک های خونمون :دی

شبنم: آها اینو میخواستم بپرسم. ماهد تو سریال نور رو می دیدی آخرش چی شد؟ ما بعد عمری نشستیم یه سریال ترکیه ای دیدیم. به قسمتای آخرش که رسید اومدن ماهواره های محلمون رو جمع کنن نفهمیدیم چی شد! تا اونجایی که نور و شوهرش آشتی کردن و شوهرش میخواست بره بچه شو از زن اولیش بگیره دیدم بعدش چی شد؟
به جون محنت اگه یادم مونده باشه! راستش دقیق نمی دیدم! خیلی طولانی بود.. لامصب شیلنگ گرفته بودن توش! عاصی صد برابر بهتر بود!
ولی قسمت آخرشو دیدم :دی نور نشسته بود پشت یه میز داشت خاطراتشو می نوشت و از همه می گفت.. آخرش خوب تموم شد فقط یادمه! :))))

کسی جا موند؟

پ.ن: اگه کتاب های امضامو نخوندید حتما بخونید!
کتابی هم در دست تایپ داریم که بسی عالی می باشد!

پ.ن1: پست ِ 7470 توی صفحه ی 747
نکته ی بس مهمی بود! دلم نمی خواست پستمو ویرایش کنم که اون پایین نوشته بشه ویرایش.. ولی خب!

مـاهـی کـوچـولـو!

bahar1313
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۱۸ قبل از ظهر
یکشنبه 6 شهریور 90.
هه. امروز 6/6
سلام. خوبین؟ خوش می گذره؟ روزه نمازتون قبول.
همش دو سه روز دیگه از ماه رمضون مونده ها. چقد زود گذشت.
مرسی از همه بچه هایی که بهم تبریک گفتن. خیلی خیلی مرسی.
دوستم زنگ زده عین ابر بهار گریه می کنه، می گه واقعا خوشحالی؟ می گم آره. من از اولشم فکر نمی کردم رتبه م بخواد زیر 200 بشه که تهران قبول شم. روزانه شهرای دیگه م که نمی خواستم برم. بهش گفتم درسته زیر 1000 حساب کرده بودم ولی واقعا چه فرقی می کنه وقتی از 1000 تا 5000 همه یه دانشگاه قبول می شن. اینم از دردسرای رشته فنیه.
به نظرم واسه منی که از صبح تا شب سر کار بودم و شبا که می رفتم خونه تازه درس می خوندم خوبه. درسته که روی بیشتر از این حساب می کردم ولی خب وقتی یه عده آدم عقده ای روانی طراح سوالن من که نمی تونم خودمو بکشم. بهش می گم تو همیشه یه بهونه ای واسه ناراضی بودن پیدا می کنی.
می بینین هوا چقدر دله؟ آدم اصلا دلش نمی خواد بره تو خونه. اینقدر دلم درکه می خواد. به قول شاعر گرانقدر که می گه خانوم بزن بریم درکه، آخه اونجا هوا خنکه...
دارم تند تند کارامو راست و ریس مس کنم بلکه تا 5 تموم شه و من به قرارم برسم، حالا اینکه چطور اینوسط وقت می کنم خاطره م بنویسم امریست علیحده.
نیلو تبریک می گم.
الناز مگه مشهد روزانه داره؟ تا جایی که من می دونم گرگان و قوچان فقط داره اونورا ولی به نظرم قبول می شی. بد به دلت را نیار. به شومام تبریک می گوییم
شری بگو که به من افتخار می کنی. بگو
سخن روز:
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده ،
سواد داری؟
نوچ نوچ
بی سوادی؟
نوچ نوچ
پس سازمان سجش خر من هستــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــش

بعدا نوشت:

شبنم رتبم یکیش 2000 شده یکیش 1800 می گم تلاش نکرده واسه سه رقمی چون می دونستم بازم تهران قبول نمی شم. چرا عاقل کند کاری که بازم هوونجا قبول شه.

مینا یه سر به پروی من بزن. خودت که همه جارو بستی
نعیمه هوا بس نا جوانمردانه شیرین است ، ترش است ، لواشک است ، ذغال اخته ست

bahooneh10
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۰۹ قبل از ظهر
دارم می رم بیرون...
احتمالا تا عصر دیگه آنلاین نشم...
عصری زود بیاین که من مجبورم زود برگردم بتونم حسابی ببینمتون...
خاطره: امروز قراره داشی رو خونه خراب کنیم... از الان داریم می ریم سر وقت پروژه ش:-2-06-:
بهدا نوشت: با این هوا می شه شاعر شد... عاشق شد...
هوا بس ناجوانمردانه شعر است...شور است.. عشق است...برفتم...

شبنم
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ قبل از ظهر
یکشنبه

هوای عالی :-2-38-:

انقدر خوبه غروبا زود میری خونه به همه کارات میرسی :-2-16-: دیروز افطاری خونه خواهر گرام دعوت بودیم . برگشتیم نصفه شبی یاد کارای عقب افتاده مان افتادیم تا ساعت 4 بیدار بودیم. خوابم میاد ولی کماکان سرحالم :-2-16-:
خاطره خاصی نیست.
می بینم که بعضیا دیگه دکمه تشکرشونم کار نمیکنه :-2-22-:
بهار من خیلی به تو افتخار میکنم :-2-35-:

تو رتبه ات زیر 2000 شده یا 200 ؟؟؟؟ درست بنویس بابا

اوهوی شادی :-2-36-: می بینی آدم دلش هوایی شماله میای عکس تالاب میذاری :-2-36-:
آرام عزیزم :-118-: 100 سال زنده باشی ایشالا . میام یه بار مزاحمت میشم حالا ببین :-2-14-:

لیا :-2-30-:بیا بریم از دست این غُصبا ( جمع غاصب) سر به بیابون بذاریم :-2-30-: این پیام خود به خود خورده میشه :-2-27-:
قبل خورده شدن یه رو نوشت برا جفت خواهریا فرستاده میشه:-2-38-:حق سکوتمو بده:-2-38-:
الی تو که پولکی نبودی:-2-14-:
بد زمونه ای شده زندگی خرج داره:-2-27-:

Sokout_shab
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ بعد از ظهر
6 شهریور :-2-31-:

سلام به همه دوستان
چطور مطورین؟
خوب هستین؟
ما که خدا رو شکر عالی... البته درسته دیشب خواب زیاد خوبی ندیدیم... ولی از اون سمتم (همون سمت :-2-38-:) خوابش توپ بود...
خوب ما شادیم... مثل همیشه... همیشه منظورم همین 1 ماهه اس...
به مدیر نیلو و بهار تبریک می گم...:-2-40-:
ان شاءالله سال بعد خودم دارم...
یعنی اگه بشه اگه بشه من ساری قبول بشم... و مامی و ددی اجازه رفتن بدن... یعنی می دونی چی میشه؟؟؟؟
نه نمی دونی...
به خاطر دریا و این چیزاش نمی گم... به خاطر دلایل خیلیییییییییییییییییییییی یی مهم تری...
وای من ساری می خوام...
فردا اگه خدا بخواد... یکیو می خوام ببینم... یعنی قرار بود امروز ببینم... که متاسفانه نشد...
از الان دل تو دلم نیس... فردا می بینمش...
روزهامون همون روزاسا... ولیییییییییییییییییی دیدمون عوض شده...
احساسمون خوب شده...
این روزا خیلی حال می دهد...
فعلنات...:-2-38-:

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری

sue.sun
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۰۷ بعد از ظهر
سلام
امروز بعد از مدتها اومدم اینجا
دلم نمیخواد بعضی ا خاطراتم رو ثبت کنم ولی باز هم تو دفتر خاطرات ذهنم ثبت میشه از اون خاطراتی که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشن
مثل خاطرات دوران کودکیم
مثل خاطرات دوران نوجوانیم
مثل خاطرات دوران جوانیم
هنوز توی دوران جوانی هستم ولی احساس میکنم که دارم این دوران رو هم پشت سر میزارم و به دوران میانسالی نزدیک میشم
دوران جوانی که برام خیلی خوب بود با تمام اتفاقات خوب و بدش گذشت
کاش که دوران میانسالی هم برام خوب باشه
چند وقتیه که میخوام خودمو توی دوران میانسالی تصور کنم ولی نمیتونم
احساس میکنم هنوز هم نمیتونم دست از شیطنت هام بردارم
احساس میکنم هنوز هم دلم میخواد بیشتر وقتم رو به تفریح و بی خیالی بگذرونم
کاش میشد که .....
نه نمیشه .....

nairika
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۳۳ بعد از ظهر
سلام همگاني:-2-25-: خوبين كه:-2-38-:
امروز كه از خونه زدم بيرون يعني زندگي كردم :-2-16-:با آسمون و آب و رنگ قشنگش:-2-16-: با اون هواي خوب:-2-16-: فقط تونستم بگم عاشقتم خدا :-2-16-::-2-04-::-2-16-:ولي هنوز به سر كوچه نرسيده بوديم كه ديديم ماشين داره اصوات نا موزون از خودش صادر ميكنه :-2-19-:و به ثانيه نكشيد كه بابي گفت بپر پايين ماشين پنچره:-2-19-:
منم كه از خدا خواسته :-2-32-:گفتم حيف هوا به اين باحالي با ماشين برم :-2-35-:زدم به پياده روي:-2-27-: و با كلي انرژي مثبت رفتم دنبال يكي از همون كاراي مزخرف اداريم :-120-:كه معلوم شد پرونده اشتباهي از يه سازمان به سازمان ديگه رفته :-120-:و بازم معطلي داره:-2-17-: پيش خودم گفتم بيخيل حتما حكمتي تو كاره :-2-35-:خلاصه دوباره پرونده رو ارجاع داديم و اومديم سركار و اول بسم الله رفتم سايت دانشگاه ببينم دنيا دست كيه:-120-: مبينم كه اي دل غافل اين دانشگاه ما از سال 86 (قبل ثبت نام من) قراره بياد بلوار موذن گوهردشت و تمام اين مدتي كه ما اونجا ساكن بوديم نيومد حالا كه ما نقل مكان كرديم لطف كردن و يوني رو انتقال دادن به بلوار موذن و همچيني راه ما صد چندان دورتر شده و همچيني تو كارشون راسخن كه امتحانهاي ترم تابستون رو بايد اونجا بديم :-2-19-:بازم ميگم بيخيل هوا رو عشقه:-2-16-: ولي من اينجا تو شركت اصلا به آسمون آبي دسترسي ندارم :-2-17-:و از هواي پاكش كوچكترين بهره اي نميبرم:-2-17-: بيخيل بابا خدا رو عشق است:-2-16-::-2-04-::-2-16-:
ماهي كوچولو نوشت: خيلي قلمت رو ميدوستم و از خوندن نوشته هات با هر رنگي لذت ميبرم:-2-40-::-2-38-::-2-40-:
بهار و نيلو نوشت: تبريك ميگم :-2-40-:اميدوارم جايي كه دوست داريد قبول شيد :-41-:يه خسته نباشيد اساسي هم ميگم :-41-:چون ميدونم كاداني به كارشناسي كار خيلي سختيه من كه كاردانيم رو گذاشتم كنار و كارشناسي يه رشته ديگه (البت مرتبط) شركت كردم:-2-29-:
خودم نوشت: امروز اولين جلسه كلاس آسمان شناسيم رو ميرم :-4-:فكر كنم خيلي خوب باشه:-105-: اگه تونستم چيزي ياد بگيرم شايد يه تايپيك براش زدم:-113-: (البت اگه تكراري نباشه) كلا من عاشق آسمونم :-6-:مخصوصا شب با اون ماه يكي يدونه اش:-6-:
خدا نوشت: دوست دارم حتي اگه آسمون بد باشه هوا بد باشه آدما بد باشن زندگي بد باشه و .... تو كه هميشه خوبي:-2-40-:
روزه هاتون قبول:-2-40-: ايامتون به كام
فعلنات:-2-13-:

REMIX
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۴۲ بعد از ظهر
سلام سلام سلام:-2-25-::-2-25-::-2-25-:
خوبید نمی دونم چندمه امروز خودتون حساب کنین دیگه :-2-33-:
خاطره خاصی ندارم
امروز مثل اینکه قراره طی یه عملیات انتحاری بریم یه جایی . کله صبح ساعت 11:30توسط یکی از سران کله گندۀ خاورمیانه بهمون اطلاع داده شد .:-2-22-:
شبی جان پیشنهاد می کنم قبل از اونکه پیامو قورت بدی از دهنت در بیاریش و اتو کنی و صاف تحویل بدی به سران مربوطه که من و مینا باشیم :-2-28-:دیگه اینطوری حق السکوتم نمی دی :-2-37-:. در غیر این صورت دو جا دوجا از جیبت رفته :-2-41-:.بعدشم مینا یه کل حال اساسی برات میاد که مجبور بشی تمام چسب زخمهای توی امضاتو یه جا بخری:-2-22-: . نظرت چیه عزیزم اعتراف می کنی یابرم سراغ شریکت که فکر نمی کنم اونم زیاد دووم بیاره .دیگه خود دانی:-2-41-:لیاااااااااااااااااااا لیااااااااااا بیا اینجا کارت دارم :mrgreen:
ببین تقصیر خودته هر چقدر این پیامارو بیشتر مخفی کنی آخر سرم منهدم کنی ما بیشتر مشکوک می شیم .:mrgreen:
گلم نشستی آمار تشکراتو بالا و پایین میکنی ؟

بعد از الی نوشت : شبنم گفت دکمه تشکر بعضیا کار نمی کنه . مثل اینکه داره تعمیر میشه :-2-22-:.راس میگی همه مشکوکن اینا کجا دارن میرن ؟ خوش بحالشون :-2-22-:
مینا جون : آفرین همینطوری ادامه بدیم بالاخره یکیشون اعتراف می کنه :-2-28-:


توجه توجه توجه توجه توجه :این پست در آینده نه چندان دور ویرایش می شود :-2-38-:

مینا
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۵۷ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:

منم مثل الهام جان خاطرۀ خاصی ندارم . ما هم امروز قراره بریم یه جائی :-2-27-:

این شبای آخر ماه رمضون خیلی خوبه . داریم مهمونیائی که اومدن رو پس میدیم :-2-37-:

شبنم بیا با زبون خوش دقیقاً تعریف کن ماجرای اون پیامی که قرار بوده منفجر بشه و درد مشترکت با لیا چی بوده :-45-: امیدوارم وقتی داشتی قورتش میدادی یه کپی ازش گرفته باشی :-2-28-:



فعلاً ...

KaVo
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۰۲ بعد از ظهر
به نام خدا
وای بلاخره این سایت درست شد اگه بازم قاط نزنه:-2-30-:
دلم واسه خاطره نوشتن تنگ شده بود:-2-39-:
دیشب ساعت پنج و نیم شیش خوابیدم ساعت یازده یاسمین برادرزاده ی گرامم بیدارم کرد:-2-30-:مامانم گذاشته بود رفته بود خرید این و گذاشته بود واسه من:-2-28-:حالا هی هم دستورات میداد،شیر میخوام،نه شیر تو شیشه میخوام،آب میخوام،تو شیشه نه آب تو لیوان میخوام،شماره یک دارم،تلویزیون ببینم،من دیگه موهام و داشتم میکندم:-102-:بلاخره مامان جان اومد من و نجات دادhttp://www.pic4ever.com/images/197.gif
الان سرم درد میکنه،خوابم هم میادhttp://www.pic4ever.com/images/127fs4585254.gif
این دستبند بافتن هم که پاک مارو گذاشته سر کار:-2-28-:گردن درد گرفتم انقد نشستم پاش،یکی نیست بگه مگه خود آزاری داری؟؟http://www.pic4ever.com/images/1041.gif
چندتا جدید بافتم،انقد عکساشون و فرستادم واسه سحر واسه مسابقه بیچاره فک کنم دیوونه شد از دست منhttp://www.pic4ever.com/images/ugly004.gif
حالا عکسای چندتاشون و میزارم اخر پستم(مسابقه ای ها نه ها:-2-35-:)
یه عالمه رنگ قشنگ گرفتم میخوام واسش جاسوییچی ببافمhttp://www.pic4ever.com/images/s187.gifخودش گفتhttp://www.pic4ever.com/images/127fs4573872.gif
دیگه خبری نیست جز سلامتیhttp://www.pic4ever.com/images/chojinfc.gifاهان یکی ازین دوستای خل و چل ماهم کار دستمون داد یکی از عکسای تابلوی مارو گذاشته تو اف بی:-2-35-:بعضیا شاکی شدن جریانات داشتیمhttp://www.pic4ever.com/images/129fs4468377.gif
آهان یه موضوعی هم که خیلی خوشحالم کرد این بود که چند وقت پیشا یکی از نقاشیای محبوبم که خیلی روش زحمت کشیده بودم و گمش کرده بودم و پیدا کردم،خیلی خوب شد چون فقط یه عکس ازش داشتم دلم خیلی میسوخت فقط هم همون یه کارم بود که با راپید و نقطه کار کرده بودمhttp://www.pic4ever.com/images/s2220.gif
چقد ازین شکلکا خوشم اومدهhttp://www.pic4ever.com/images/126fs2276022.gifخیلی خنگنhttp://www.pic4ever.com/images/4643.gif
روزای آخر ماه رمضون دارم کم میارمhttp://www.pic4ever.com/images/4628.gif
یا علی...
التماس دعا...
پ.ن:
عکسای هنرمندیای این جانبhttp://www.pic4ever.com/images/127fs4196680.gif
این دستبندارو جفت زن داداشام ازم گرفتنhttp://www.pic4ever.com/images/127fs3556139.gif
http://www.up.98ia.com/images/hrzq3egiu2a5kwtv89e.jpg
http://www.up.98ia.com/images/gdi4xw8f8ppcsnkti1y1.jpg


این چند روزه بارون میومد خیلی خوب بود...من عاسق بارونم...کلی رفتم زیر بارون خودم و خیس کردم و بد وبیراه شنیدم از خانواده ولی میارزیدhttp://www.pic4ever.com/images/127fs4730978.gif

بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون...

Elnaz
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۱۷ بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
هوا رو دوز دارمممممممممم:-2-16-:مرسی خدا جونم:-2-16-:
چقدر هوا خوب شده صبح پاشدم هوا رو دیدم حس عکاسیم گل کرد:-2-27-:
اینم یه نمونه هوای صبح امروز
http://s2.picofile.com/file/7126319886/29082011560.jpg

میگم یه عده بد مشکوک میزنن کجا قراره برین شما ها همتون یهو با هم امروز میرین:-2-28-::-2-22-:
هی زندگی هیچ کله گنده ای مارو که دعوت نمیکنه:-2-39-:
دیروز تو فیس یه گندی زدم اومدم درستش کنم بدتر شد:-2-06-:الان طرف میگه ایعتماد به نفسی دارم من:-2-06-:
ارام جونم:-2-14-:
زهرا از نوع متروپلیس من که اینجام دستت رو بیار پایین:-2-33-::-2-08-:
بهار و نیلو تبریک جیجریا:-2-16-:
نیلو امضاتو دوست دارم:-2-14-:
رویا امضات خیلی باحاله:-2-06-:
مینا:-2-16-:
نادی .. منه:-2-22-:
الهام جونی کی داره تشکر میشمره؟:-2-37-:
لیا جونی:-118-:
همه برو بچز خاطره نویسی:-118-:

لیا
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۱۰ بعد از ظهر
آقا ما حولیم روز موز یادمون نمیاد:-109-:
ما هم به تبعیت از بزرگان(مینا و الهام) خاطره خاصی نداریم . پس از همین اول پی نوشت می زنیم .
شبنم جان با خودمو خودت چه کردی :-2-30-:چطور دلت اومد ؟؟:-2-36-:ما هنوز آرزو داشتیم؟ :-2-35-:نداشتیم؟:-2-35-:داشتیم نمی دونستیم ؟ولش کن بابا . خدایا خودمونو به خودتون سپردیم:-63-:
مینا جان امیدم به رأفت و بخشش توئه وگرنه که از دست لامی خلاصی ندارم .:-2-30-:این خط بعد از 5دقیقه خود به خود از بین میره:-2-35-:
الهام خط بالا رو نخوندی که ؟؟؟من به صداقت تو ایمان دارم:-2-27-:
الی عزیزم موضوع یه جایی و دعوت و اینا چیه :-65-:
رها جون :-118-:
نعیمه جان:-118-:
بهار و نیلو جان به هر دوتون تبریک می گم:-118-::-118-:
nemessisعزیزم:-118-:
miss mini ]عزیزم نوشتت خیلی به جا بود:-118-:
همه برو بچه های خاطره نویسی بدون استٍثنا:-118-:
روزتون خوش
این دفعه به طور بسیار جدی التماس دعا:-2-30-:

شبنم ببین با تاپیک خاطره ها چه می کنی؟؟؟؟ الی کجایی که شبنم ، من و خودش و به کشتن داد:-2-30-:

rara3
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۱۰ بعد از ظهر
خدایا دوستت دارم
سلام سلام به همگی
دیشب مهمون داشتیم,اونم سه خانواده که هرکدومشون حداقلش دو تا بچه داشتن!!!منم که اصلا اعصاب بچه کوچولو ندارم.
با خواهرای من حدود 9تا بچه بودن,تا جون داشتن طبقه بالا و پایین خونمونو ریختن بهم.وقتی دیدن داخل خونه دیگه چیزی واسه خراب کردن نمونده خیالشون راحت شد و رفتن تو حیاط و شروع کردن یه آب بازی کردن,حالا صدای کر کننده ی جیغ زدنشون بماند! .این وسط دوتا دوقلو هم تشریف داشتن که من از یک قُلِش خیلی بدم میاد,این یه قُل هم مثل سیریش چسبیده بود به من!(مار از پونه بدش میاد پونه در خونشو گلستون میکنه!)
تازه این فسقلی اومد تمام جزوه هایی رو که با خون دل و وسواس آنچنانی نوشته بودم جلو چشمام پر پر کرد!!!صحنه دردناکی بود,کارد میزدی خونم درنمیومد!!
خلاصه...تشریفشونو بردن منم گفتم برم و با خیال راحت تا فردا ساعت 12بخوابم ولی زهی خیال باطل!...
ساعت8صبح با صدای موبایلم از خواب بیدار شدم که قرصمو بخورم,تازه داشت خوابم میبرد که خواهر محترمه اومده بالاسرمو شروع کرد به دادو بیداد کردن که راحیل بیدارشو دیگه چقدر میخوابی ببین من زود بیدارشدم میخوام برم کتاب بخرم!
داغون تر از اونی بودم که بخوام جواب این فِسقِل بچه رو بدم,.
حدود 9/15بود که موبایلم زنگ زد,دوستم بود بعداز احوال پرسی میگه راحیل صدات چرا اینجوریه?
میگم خواب بودم,
میگه واااا ببخشید بیدارت کردم???!!!!!!!
....اگه درد نداشت حتما خودمو میکشتم....آخه یکی نیست بگه این چه سوالیه میپرسی آخه...بعداز نیم ساعت حرف زدن بالاخره از صدای دلنشین من دل کند!
ساعت 10هم الهه خانوم(سیستِرِ بنده)به زور از خواب نه چندان ناز بلندم کرد و کلی غر زد که تو خوابالویی,بعدش خودش اومد سر تخت من خوابید تا ساعت 1 !!!!!!!
من که آخرش خستگی دیشب از تنم درنیومد.
الان هم با چشمای خونی و لبخند شیطانی بر لب به الهه چشم دوختم و در پی ریختن یک نقشه حسابی به منظور دراوردن کُفرِش هستم!
(نهایت خباثت یک خانم دکتر !)
اگه نقشم جواب داد دوباره مینویسم,بای تا های

+Lily
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۵۱ بعد از ظهر
این صوتیش واسه دانلود..البته اجرای ِکنسرت هستش..اورجینالش نیست!


http://www.niloufarane.com/dl/music/benyamin/Benyamin%20Bahadori_Tavalod__Www.Niloufarane.Com_. mp3





:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
نامرد مینا ، منم فک کردم صوتیش نیس ، رفتم کلیپو دان کردم ، این رجب پورم دهن ما رو سرویس می کنه با این همه تبلیغ
حتی واسه من و تو هم یه بار یه کلیپ تبلیغی داشت / 5 دیقه اینا از بنیامین و کنسرتاش حرف زد و نشون دادن


طاقت بیار رفیق ...
طاقت بیار ، میشه شنید خندیدن دلخواه رو
تو زنده می مونی رفیق ، طاقت بیار این راه رو
طوفانو پشت سر بزار ، اون سمت ما آبادیه
این زمزمه تو گوشمه ، فردا پر از آزادیه
طاقت بیار رفیق ... دنیا تو مشت ماس
طاقت بیار رفیق ... خورشید پشت ماس

یه زمانی اینجا می نوشتم ، از همه چیزم ، چون فکر می کردم حرف زدن پیش غریبه ها خطری نداره ،بعد فکر کردم دیگه غریبه نیستم ، ولی بازم اون تصویری که بقیه از من داشتن من نبودم ، من بازم غریبه ام ...
خیلی وقت پیشا که برا آینده ام برنامه داشتم ، هر روز روزنامه می خوندم ، هر هفته چلچراغ می خریدم که مبادا از دنیا عقب بیفتم ، حالا میخرم میزارم کنار ، انگار میخوام دنیا رو تو کمد پنهون کنم که جلوی چشمم نباشه ... که فراموشش کنم ...
اون موقعها بهاره رهنما یه مطلب داشت تو چلچراغ به اسم وکیل مدافع شیطان :-2-35-:
یادمه یه بار نوشته بود که شوهرا باید عروس جوونشون رو درک کنن ، که می گفت بعضی شبا دختر از خواب پا میشه می بینه اینجا خونه ی خودش نیست ، مامانش نیست ، باباش نیست ، این که اتاق خودش نیست ، میزنه زیر گریه :-2-22-: می گفت طول می کشه تا عادت کنه ...
و من همیشه فکر می کردم همه دخترا وقتی به این کشف رسیدن که می تونن از خانواده اشون جدا بشن ازدواج می کنن
من چهار سال بیرون خونه زندگی کردم ولی هر روز زنگ میزدن از خونه برام ...
هر بار تو خیابون یه دختر و با پدرش می دیدم گریه ام می گرفت ... دلم خونه و بابا و مامانو می خواست ...
حالام دارم گریه می کنم ، چون هیشکس نیس که ببینه ... که مسخره ام کنه ...
خوب من نمی تونم یه ماه و نیم دوریشونو تحمل کنم ... اونم اینقدر دور ...
مامان و بابا رفتن سفر ... یه ساعت پیش ... تا وسطای مهر نمیان ... رفتن خونه ی داییم ...
همه بشون سفارش کردن دایی و بچه ها رو ببوسن جای اونا
منم به مامانم گفتم کسی رو از طرف من نبوسه که واقعا ناراحت میشم:-2-22-:
حالا من و خواهرم تنهاییم با مادربزرگم :-2-28-: که به تنهایی می تونه در مقابل یه لشکر تو یه جنگ روانی برنده بشه :-2-36-:مثلا کامپیوترمون خراب بود ، مریم غر میزد ، مادربزرگم یه ریز میگه چشه ؟
منم برگشتم گفتم ویندوزش بالا نمیاد می تونی درستش کنی ؟ :-2-37-:

حالا که بیرون بودم ماهانو دیدم ، وقتی 11 سالم بود ماهان به نظرم چقدر غول می اومد
اون موقع کتابدار کتابخونه ی ما بود ، کلا چون کتابخونه خیلی خصوصی بود کاری به ریخت ماهان نداشتند ، هر تیپی دلش می خواست میزد ، متفاوت با همه ای که دیده بودم
ولی خیلی دخترا بش توجه می کردن ، اونم محل نمیزاشت منم عاشق شایعه ... می دونسیم دختر عموشو میخواد که چن تا دیگه از دخترا هم می دونستن و وقتی ماهان محلشون نمیزاش طعنه میزدن که به خاطر نداس ؟ بعدش عروسی کرد با همون ندا ، بچه دار هم شدند
سه سال پیش رفتم کتابخونه که دیگه از اون حالت پسرونه و تخسم در اومده بودم :-2-22-: بلانسبت خانم شده بودم ، ماهان با اینکه منو شناخت ولی یه جوری رفتار کرد که خیلی بدم اومد ، به خودم گفتم این چه مرگشه ؟ این که زن داره منم که دیگه بچه نیستم
بعدش شنیدم زنشو طلاق داده با یه دختر 16 ساله ازدواج کرده
اونم دختری که خونه اشون رو به روی فرهنگسرا بود و با اینکه می دونست ماهان زن داره باش دوست شده بود ... الان که ماهانو دیدم به نظرم چقدر کوچیک و مسخره بود :-2-42-:
آیا واقعا همیشه پای یک زن در میان نیست ؟

nemesis
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۲۹ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی:-2-25-:

این روزا هوای اینجا هم مثل اکثر جاها بارونیه. خیلی هم سرد شده. دیشب یه رعد و برقایی می زد که کل خونه روشن میشد. مامانمم از خواب پریده بود ترسیده بود :-2-22-::-2-22-:

فردا دیگه کارآموزیمون تموم میشه :-2-16-: نکه خیلی خسته شده بویدم امروز و به خودمون استراحت دادیم .:-2-22-:

کمدم و کشومو ریختم بیرون تمیز کردم. چقدر کاغد باطله داشتم تو جفتشون. کلی تمیز شد و کیف کردم.
خدا بخواد از هفته آینده میرم کتابخونه. تصمیم گرفتم خوب بشینم درسمو بخونم. :-2-38-: سایت اومدنمم محدود می کنم.
از شانس خوبمم کتابخونه میرداماد هم به خاطر ماه رمضون رایگان عضو میگیره. منم تا حالا بدون عضوین میرفتم. حالا که مفتیه فردا میرم ثبت نام :-2-08-::-2-08-: چقدر خسیسم.
می خواستم برم کتابخونه مرکزی یونی ولی اونجا تابستونا تا ظهر بازه درنتیجه عصرم هدر می رفت. ولی میرداماد تا عصر بازه.
از مهر هم میرم کتابخونه یونی.
می خوام امسال کارهای اضافی مو تعطیل کنم و بچسبم به درسم. امیدوارم که مامان اینا هم مثل زمان کنکور رغایت کنن و هی در در رفتنی نگن تو هم پاشو بیا. :-2-43-:

از خدا میخوام که کمکم کنه.
امسال با اینکه درست و حسابی نخونده بودم و می دونستم قبول نمیشم ولی وقتی نتایج اعلام شد خیلی ناراحت شدم. انشاا... سال دیگه موفق بشم.

با مهینم می خوایم دنبال کار بگردیم.:-2-15-:

سازمانم که داره ازمایشگاهاشو تکمیل می کنه قراره ازمون بگیره. امیدوارم اونجا بتونیم قبول بشیم. آخ که چه حالی میده. :-63-::-63-:

نمی دونم چی شده که بازم این بچه هایی که هستن تو خیابونا دعا و فال و اینا می فروشن زیاد شدن.
دیروز که با BRT میمودم. یه پسر حدودا 10 ساله سر چهاراه وایستاده بود دعا می فروخت. همچین میدویید جلو هر کسی که از کنارش رد میشد. یه چند قدم باهاش می رفت بعدش مایوس بر می گشت و دوباره ....
جلو دانشگاهم چند تا بچه هستند. قبلا من نمیدیدمشون ولی الان ....
دلم می خواست پایین بودم و ازش خرید می کردم. بعد یادم افتاد که چقدر ناشکرم .... از خودم و خدا خجالت کشیدم.
دلم می خواد انقدر پول داشته باشم که هر وقت یه همچین بچه هایی رو دیدم کمکشون کنم.


نیلو و بهارجان بازم بهتون تبریک میگم انشاا... هر دانشگاهی که می خواین قبول میشین. :-118-:

روزای آخر ماه مبارک هستش. التماس دعا


روز همگی خوش. :-2-40-:

sydney
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۱۸ بعد از ظهر
سلام
انشاا... حال همتونم خوبه
نوشتم مثله همیشه ناجور شد خواستین نخونین.
این چند روز که نبودم خیلی فکر کردم در مورد خیلی چیزا در مورد خیلی آدما ... نمیدونم فکرم در موردشون درسته یا نه ... همیشه میدونم که در مورد آدما و کلاً همه چیز پیش داوری می کنم ... ولی در این مورد همیشه گیج میمونم اصلاً نمیتونم در موردش ،رفتاراش،کاراش ... درست فکر کنم ... نمیدونم چه نتیجه ای در مورد اونا بگیرم.
اولشم نبود... شایدم بود ...
الان به نظرم میرسه تو عمرم به غیر از خانوادم هیچ کس دیگه ای رو دوست نداشتم حتی اونو ... حداقل عشق تو نگاه اول نبود..
بعد از دو سال آشنایی عاشق شدم حالام دارم فراموشش میکنم ... ولی نمی تونم
به هر حال به خاطرِ خانوادمم که شده ... باید دیگه تو زندگیم نباشه... چون نمی خوام خانوادم آسیب ببینه ...
زندگی خیلی چیز مسخره ایه ... یه بازیه مضحک...
بعضی وقتا فراموشی خیلی خوبه ... اگه اتفاق بیافته.

تمام عمرم همه چیزو ساده ول کردم
ولی حالا نمی تونم.
اینم مثله خیلی از اتفاقایی که چند سال پیش داشتم مضحکه ... و مطمئناً چند سال دیگه ... میگم آره عاشقش نبودم وگرنه چه جوری فراموشش کردم
زندگی همیشه پر از آدمای جدیده ولی تنها بعضیاشون به دل میشینن .... تنها بعضیاشون بخشی از وجودت میشن .
بازم خوبه بعد از چند سال هنوز بهم احترام میذارن ... و یه جایی از خاطره هاشون هستم ... (از این جاش معلومه هنوز تو ذهنم هستن.)
بازم تصمیم جدید گرفتم.
امیدوارم خدا تنهام نذاره همیشه تنها اونه که بهم کمک میکنه و ...


به خاطرِ نوشتم عذر می خوام




منم قبولیتونو نیلو و بهار تبریک میگم انشاا... شاهد موفقیتای بیشتری ازتون باشیم:-2-40-:
ماهی کوچولو .... منم باید بگم نمیدونم ولی نوشته هات خیلی خوبه حس خوبی میده ... به نظرم این نوشته ها فقط از ذهنه کسی میاد که خودشو پیدا کرده و احساساتشو عمیقاً میشناسه...


یکشنبه6شهریور90بای

-نازلی-
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۵۳ بعد از ظهر
سلام.

لی لی دقیقا همیشه پای یک زن در میان است.
شنیدین که می گن پشت سر هر مرد موفق....
مطمئن باشید پشت سر هر مرد نا موفق هم این قضیه صادقه...
زن ها موجودات پیچیده ای هستند...که این پیچیدگی همیشه خوب نیست...

من چند وقته خاطره ام نمیاد...

سه شنبه هفته پیش از جلو خونه استاد حسن کسایی رد شدیم..
ما یه خیابون داریم آذر...یکی دیگه عباس آباد...
این دو تا خیلی باکلاسند...همیشه هم یه حس آرامش به من می دن...
نبش این دو تا خیابون، یه خونه باغ هست که منزل ایشونه...
وقتی به من گفتن اینجا خونه استاده، یه جوری نگاه می کردم انگاری مثلا دارم خودشون رو از نزدیک می بینم..برام جالب بود خوب.

تازه همون روز یکی گفت:سیمین دانشور خدابیامرز...
کسی بود که خیلی اهل کتاب و ایناست..
من چیزی نگفتم. می دونستم زنده است، اما گفتم شاید اشتباه کنم، حتی نیم درصد..
بعد اومدم تو عزیز دلم، گوگل سرچ کردم، دیدم خدا عمر با عزت بهشون بده....

پ.ن. خدایا گوگل را از ما نگیر....

همیشه وقتی به مهر نزدیک می شم، خوابام زیاد میشه...
هر شب خواب یونی رو می بینم..اون موقع ها هم مدرسه..

بهتره دیگه ادامه ندم، الکی دنبال حرف می گردم برا گفتن...
فایده نداره...
روزام همش به خوابه..شبا به اینترنت...
ماه رمضون تموم شه، تا منم به خودم یه حرکتی بدم..

نیلو منم تو مسابقات آخر می شم..
زیاد شرکت نکردم..اما خوب...
یادمه ولی دوران دبیرستان همیشه اول یا دوم می شدم...هی...روزگار...
اما اینترنت کجا و دبیرستان کجا...
الان فهمیدم مهم نیست اول و آخری...مهم اینه که کی بهت رای می ده...
من رای یه نفر برام خیلی ارزش داشت.
اون بار رو زمین گذاشتم انگار...

هرکسی پیامبری است...
باید بفهمی برای چی و کجا و کی مبعوث شدی.
ماهد خوش به حالت که تو این سن تشخیص دادی اینا رو...بهت گفتم، بازم می گم قدر بدون.
من تازه دارم می فهمم. می دونستم، ولی حالا داره برام روشن می شه ماموریتم.

این که ببینی یک نفر که ارزشش رو داره پیامت رو گرفته خیلیه.
درسته که هنر این نیست، ولی گاهی باید بعضیا رو به حال خودشون رها کرد.
من پیامبریم که مبعوث شده برای رسوندن پیامی به بعضی ها، نه همه.
الاقل من نمی تونم کسی که درک روشنی از قضیه نداره رو هدایت کنم..
در توان من نیست.
*خواهشا برداشت بد و دینی مذهبی از حرفام نکنید.
همه ما حامل یک یا بیشتر پیامیم...حامل پیام هم میشه پیامبر.

فعلا.

alizee
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۵۸ بعد از ظهر
سلام

تاحالا شده از خودت ناراحت باشیو از خودت بدت بیاد ! من شنیده بودم ولی تاحالا حسش نکرده بودم ولی دیشب ...

دیشب حسش کردم ! خیلی بد بود خیل خیلی بد ... هیچ کاری نمی شه کرد . نه دعوا نه کم محلی نه منت کشی !

بارون که می باره آدم جرات بیشتری داره واسه گریه کردن ! فک می کنه وقتی آسمون با اون عظمت بباره ، گریه کردن

راحت می شه ... و چقدر آدم آروم می شه مثه آسمون که بعد از بارون صاف می شه ....

Mina
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۱۴ بعد از ظهر
به بعضی آدمای ِ به ظاهر دوست..
دوست نمیشه گفت..
دشمن بهترین واژه واسه همین آدماست!

شنیدی خنجر خوردن از پشت ..
اونم از بهترین دوستت؟!

حیف وقت واسه این آدما بذاری!
حیف ..حیف...حیف!!

فقط میتونم بگم..به خدا واگذارتون میکنم!

****مخاطب خاص****

هیچ حرفی واسه گفتن ندارم!!!!

H0NEY
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۳۰ بعد از ظهر
به نام ایزد یکتا
امروز داشتم واسه خودم حساب می کردم دیدم از یکشنبه هفته پیش تا حالا پامو از خونه بیرون نزاشتم فکر کنم تا عید فطر از خونه بیرون نرمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_entrance.gif
امروز هوای تهران یه جوری گرفتس مثل هوای پاییز میمونه نه تابستون من بچه ی پاییزم با اینکه هوا دلگیره بازم دوسش دارم کاشکی امروز بارون بیادhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidboy.gif
امروزم مثل روزای دیگه اتفاق خاصی نیافتاد اما اگه مدرسه ها باز بشه مطمئنم بیشتر از 10 تا خط بنویسم http://www.kolobok.us/smiles/big_madhouse/mail1.gif
الانم که بازم تنها تو خونه ام مامانمو بابامو داداشم رفتن بیرون اما من نمی دونم چرا باهاشون نرفتم حوصله ی خرید کردنم ندارم به مامانم گفتم اگه خودت چیزی دیدی بخر فقط صورتی نباشهhttp://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_pardon.gif
کاشکی زودتر این روزای کسل کننده بگذره دلم میخواد انقد سرم شلوغ شه که وقت اومدن پای کامی رم نداشتم باشم البته گرفتاری خوب رو دوس دارم نه مشکلات روhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_witch.gif
خب اینم از امروز ما تا فردا بدرودhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_flirt.gif

nima.reno
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۰۸ بعد از ظهر
نمی دانم چه شده ؟

این روزها این من هستم که روزها را می گذرانم یا روزها هستند که مرا
می گذرانند .....انگاری که فقط می خواهند مرا پشت سر بگذارند بی اینکه رنگ خاطره ای از حضورم بر جا گذارند.......
گر چه کم کم دارم احساس می کنم که اگر این روزها هستند که مرا طی می کنند اما مهربانتر شده اند ....

yasi 90
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۲۰ بعد از ظهر
سلاااام!:-2-25-:
وای که دارم ازخستگی میمیرم :-2-17-:لعنت به دهنی که بی موقع باز شه!!!:-2-43-:
رفتم آشپزخونه به مامان میگم امروزکارارومن میکنم شمااستراحت کن :-2-24-:مامانم خوشحال:-2-32-: ازپیشنهادمن:-2-20-: قبول کردحالامن هی کارمیکنم :-46-:مامان هی کارمیتراشه :-43-:انگارخونه تکونیه!:-40-:
بعدم که کاراتموم شدتازه موقع آش پختن بود:-13-: بازم مامان نذری داره :-106-:امااین یکی براسلامتی من بود:-9-:(درجریانین که یه هفته است حالم خوب نیست!گرچه خیلی حادنبوداماچه کنیم مادره دیگه!:-4-:)
خلاصه که تااون همه آشوتزیین کنم بدم دست ملت موقع افطارشده بود بعدشم که اومدم وب گردی!:-3-:
راستی دیروزفهمیدم دوست دوستم حالش بده کبدش مشکل داره :-2-03-:براش دعاکنین:-2-34-:
دیگه :-2-38-:همین دیگه:-2-27-:
فعلا:-67-:

.arsana.
۶ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۳۴ بعد از ظهر
یعنی خار بیابون بشی هلیا نشی:-2-36-:
یعنی من نونم کم بود ،آبم کم بود ،فقط یه سرماخوردگیم مونده بود که اونم شکر خدا تکمیل شد :-2-22-:(:-2-09-:)
فعلا یه قرص انداختیم بالا جهت پیشگیری هر چه زودتر :-2-43-:
یعنی من اگه فردا خوب نشم رسما خودکشی میکنم :-2-42-:
دو ماهه تابستونو رفتیم مدرسه ،یه ماهشم که میخوایم خیر سرمون که قراره چهارشنبه کچل بشه دروس پایه رو بخونیم این سرماخوردگی یوهووویی به طور کاملا اتفاقی میگه دالی موشه هلی و پیداش میشه :-2-36-:
ایشالله ریشه ات بخشکه که منو به این حال و روز انداختی :-119-:
سرماخوردگی محترم اگه قراره منو از درس بندازی انقدر ویتامین میندازم تو این حلق که روتو کم کنم :-2-33-:
واسه من شاخ و شونه میکشی؟:-2-09-:
مردشی بیا وسط :-14-::-62-: من کاملا آمادگیمو واسه حمله اعلام میکنم:-45-::-70-:

اومدم طبق برنامه ریزی مشاور ریاضی2 میخونم یَک چرت و پرتیه که نگوووو:-2-28-:یه جا نوشته
رادیکال 2 = 2 به توان یک دوم(1/2) :-2-43-:(یعنی من واقعا اینو نمیدونستم :-2-22-:) بعد پایینش تمرین داده رادیکال 3 به فرم توان گویا مساوی چی میشه؟ :-2-02-:
یعنی میخوای به من بفهمونی من باهوشم؟:-2-22-:خب من که از همون اول میدونستم دیگه نیاز به اثبات نبود :-2-27-:
یعنی واقعا فکر کردی مغز من قد نخوده ؟:-2-43-:
یعنی یه پیش ریاضی اینو ندونه باید بره دیگه واقعا واقعا رسما سرشو بکوبه به دیوار، موهاشو بکشه و خودشو بندازه زیر 18 چرخ :-2-28-:
ای هوار به سر من که باید بشینم این همه درس مفید و مقوی بخونم :-2-22-:
خب من چیکار کنم؟ :-2-42-:حرصم میگیره اینارو میخونم:-2-09-:

غرغرنامه جهت تخلیه روحی :-2-32-:
روزگار به کام شماست .شک دارید؟ :-2-26-:

نیلو بهار مبارکا باشه :-53-::-36-::-53-::-41-:

ترجیحا خدافظی نه چون حس بدی بهم میده:-2-37-:
روزی سراسر شادی و هیجان و امید را پیش رو داشته باشین:-2-25-:
فردا رو میگم :-2-37-:

دقایقی بعد:
بابام از مسافرت برگشته :-2-38-:بعد مادرجان میگه:شام میخوری؟:-2-22-:
بعد پدرجان میگه:آره میخورم،یه ذره بادمجون یه ذره سیب زمینی یه ذره مرغ:-2-37-:
خب پدرجان شوما یوهو بگو قد غذای گنجشک چرا انقدر خودتو اذیت میکنی:-2-26-:
الان من زبونمو نیگه داشتم روحم عذاب کشید که بیام اینجا بگم:-2-37-:
واسه همینه میگم تخلیه روحی:mrgreen:

راستی سمت ما بارون میباره :-120-:شما چطور؟:-2-31-:

غریبه - تنها
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۰۸ قبل از ظهر
من پذيرفتم شکست خويش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما مي روي

آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را

مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.

مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من

نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

ღ ghazali ღ
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
سلام :-2-15-:
من نمیدونم سرما خوزدگی وسط تابستون چیه ؟/ اونم جوری که 1 هفته بخوابونتت تو خونه !!:-2-36-:
ما هم بد مریض !!!:-2-33-:اینقد بی خود میشویم که هیچ !!:-119-:
من نمیدونم الان کی مجبورم کرده بشینم اینجاهااا ......!!:-2-33-:بعضی وقتا به خودمان و عقلمان شک میکنیم!!:-2-35-:
امیدوام همتون خوب باشید !!:-2-39-::-2-40-:

rosa
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۲۰ قبل از ظهر
/////////////////

REAL LOVE
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
کتک تا حالا نوش جان کردین؟:-2-28-: اگه نه که بفرمایید ما ازتون قشنگ پذیرایی میکنیم:-2-28-:

:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:...
اینا واسه کسایی که امروز رفته بودن جایی:-2-42-:اون نقطه چینا رو به تعداد نفرات کامل کنید:-2-08-:

میدونم دلتون خیلی برام تنگ شده واسه همین به زودی برمی گردم پیشتون و بیخ ریشتون:-2-25-:
آقا به ما کار کردن نیومده:-2-36-: دارن مخمونو شستشو میدن که بچه تو سال آخرته امسال ارشد داری بشین درستو بخون واحداتو پاس کن، کار کردنت پیشکش:-2-43-:
خو راس می گن دیگه ... قشنگ عمیق که فکر میکنم می بینم کدوم دانشجوی اخمخی تا ساعت 9:30 شب میره سرکار؟:-2-09-:
امروز به خانوم محمودی گفتم من نمی تونم بیام دیگه... دلایلمم گفتم و اونم گفت حالا فعلا بیا شهریور رو تا ببینیم چی میشه از مهر:-2-08-: گفتم میام خونه مشورت میکنم که الان نتیجه این شده که فردا بگم من فقط این هفته در خدمتشون هستم و از هفته ی دیگه نمیرم:-2-41-:
آقا بنده نه که آدم دوروئیم (نه اون دو رو ها:-2-43-:) از یه طرف دلم با کاره و میگه می تونی از پس درست بربیای و از طرف دیگه با درسه و میگه نمی تونی از پسش بربیای... ولی خب درس ارجح تره دیگه:-2-15-: حتی یه درصدم نمی تونم به روزای امتحانا فکر کنم که با این وضع کار کردن چطور درس بخونم:-2-15-:

خو اکشالی نداره عسیسم غصه نخور... از مهر میری دنبال یه کاری که به درست مربوط باشه و لطمه نزنه بهش...قربونت برم من:-6-:(ستاد روحیه دهی به خود:-2-27-:)

ها نیلوفر و بهار تبریکات ما را نیز بپذیرید رفقا:-118-::-118-:

آقا این سقوط فرشته چه باحال شده هاااااااا:-2-37-:من از اولشم گفتم این پسره یه ریگی تو کفششه:-2-37-:امروز دیگه عیان شد که خود شیطانه:-2-37-:

دلم میخواد منم با آسمون ببارم:-2-39-:
خدا جونم شکرت:-118-:


فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به این که انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین . . .
زمین . . .

نه !
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت ...



چه کرده گروس با این شعر:-2-41-:

m.gabryel
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
احساس خوبی ندارم که از شما بی خبرم... شدم مثل زینب(شب) که فقط پست میداد و به پست بقیه کار نداشت و حتی پست خودشم نمی خوند چه بده اینجوری...


اصن اینو دیدم مردم از خنده:-2-06-: خب خنده دار نیس،ولی برای من خنده داره:-2-06-:....بدبخت زینب:-2-06-:...بابا بیچاره همش خونه مامان بزرگم بود،بعد فقط وقت میکرد بنویسه:-2-38-: وگرنه بچه خوبیه:-2-22-:

اصولا امشب بعد 150 سال زنگ زدم به رفیق گرام،فاطمه:-2-08-:...خیلی بده ادم نصف رفیقاش اسمش فاطمه باشن، خودشم فاطمه باشه:-2-22-:...پارسال تو رامهرمز که بودیم سه تا فاطمه بودیم....بعد برای اینکه قاطی نشیم پسوند اضاف میکردیم.:-2-22-: من فاطمه نخل خرما بودم -اصن بلند نیستما،ولی از بس لاغرم ویومون بلند نشون میده:-2-22-:-اون یکی فاطمه بوته ای بود اون یکی هم یادم نیس:-2-22-: چه اسکلایی بودنا،یادش بخیر:-2-22-:

ساعت 6 ظهر از خواب بیدار شدم،براستی خسته نباشم:-2-22-: حالم داره به هم میخوره،خیلی بیکاریم:-2-36-:
آها! داشتم میگفتم زنگ زدم فاطمه:-2-08-: خب در مورد مسائل متفرقه ای که پیش اومده بود باهم حرف زدیم. شد یه ساعت:-2-37-: خارج از شهرم بود،خدا به داد پدر برسه:-2-22-:....ولی خب نشد همه چیو بگیم،نامحرم زیاده:-2-28-: برگشتیم به دیار خودمون قرار شد خودشو مهشاد پاشن بیان کمی اختلاط کنیم:-2-22-:

امشب با خواهرم یه دعوای تووووووپ کردم:-2-22-: گنده هی میاد با من بحث میکنه منم جوشی میشم هر چی دوز دارم بش میگم:-2-42-: بعدم خودشیرین میره پیش بابام میگه فاطمه خیلی بی ادب شده:-2-43-:....ناسلامتی 2سال بزرگتره هاااا:-2-43-:....گنده:-2-42-:....البت چند وقته داریم کنترل میکنیم نه بداخلاقی کنیم نه حرف زشت:-2-14-: ولی خب هنوز کسی بیش از حد عصبانیم نکرده ببینم میتونم کنترل کنم یانه:-2-31-:

احساس میکنم بسی خوشحال -متشکرم خدا:-2-31-:- و بیکار هستم:-2-22-: اصن دیگه واس کنکور عذاب وجدان ندارم که هیچی نخوندم:-2-22-: چون فاطمه هم نخونده:-2-22-:
امسال مدیر مدرسه قبلی ما شد مدیر مدرسه فاطمه اینا:-2-22-: چقدر خوشحال شدم که اون یکم زجر میکشه از دست مدیر بداخلاق ما:-2-22-: اونم از این دختراس که تو دفتر پلاسه،خوش به حالش میشه حسابی:-2-22-:

برعکس میگن مدیر مدرسه جدید ما خیلی خوبه:-2-22-: آخ جوووون:-2-22-:....یکی میگه خوب نیس،یکی میگه خوبه:-2-08-: حرف کیو باور کنیم؟!:-2-37-:

احساس ناراحتی بسیاری میکنم چون رطب اندر خانه وجود ندارد که با چای نوش جان کنیمممم:-2-28-: کی حوصله هم داره از نخل بالا بره رطب بچینه؟!ها؟!:-2-22-: ....ولی خب رطب نخل ما برحی نیس که توووووووپ باشه واس چایی:-2-36-:....گفتم برحی دلم اببببببب شد:-2-03-:

یه کلیپ هس مال بروبچز رئال:-2-16-: میرن بالای یه برج روبه روی برنابئو:-2-24-: بعد مصاحبه و عکس:-2-08-: بعد ریکاردو همش داره فیلم میگیره،یه جاش هس یه بیشعوری میاد به شوخی ریکاردو رو هل میده:-2-43-: نزدیکه خودشو خیس کن،خب ارتفاع زیاده:-2-28-: بعد ریکاردو به بنزما با لحن کش دار و بانمکی میگه: کـــــــــــریم:-8-:....کلی خندیدم:-2-06-:

من نمیدونم چرا از فیس بوک خوشم نمیاد،خدایی پلاس قشنگ تره:-2-37-: اصن جو گوگل خیلی باحاله:-2-41-: ولی خب هیچ کدوم از رفیقای بی ذوقم پلاس نمیان:-2-42-:

اینقدر خوشم میاد صنمو اذیت میکنمممم که حد نداره:-2-22-:

وووووووووووویییییییییییی تو ذهنم هزار تا ادم جشن و پایکوبی گرفتن،دارم از خوشحالی میترکـم:-2-16-:....ایشالله همه ی دوستان گل همیشه شاد باشند...علی الخصوص فاطیما:-2-40-:

امشب قراره برم دعای ابوحمزه ثمالی :-2-22-: کی حسشو داره؟!:-2-22-:

من خاطره ها رو میخونما،ولی نظرم نمیاد:-2-38-:ینی اگرم بیاد تکراریه،بعد یکی فک میکنه کپی پیسته:-2-22-:

الان زی زی -زینب- زنگ زد بعد گفت چرا نیومدید،گفتم میومدم چیکار؟!:-2-28-: تو که اصن با من کاری نداری:-2-43-: بعد گفت برو اینترنت خوش باش خدافظ:-2-43-: منم یکم حرف زشت بش زدم و خدافظی کردم:-2-22-:پررو:-119-:

پــــــــرپـــــــــــر میکشمــــــــــــت بی معرفــــــــــــــت:-2-33-:

خوش باشیــــــد:-2-16-:

fatima_59
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
سلام
هوا بس ناجوانمردانه عاليه و ميشه نفس عميق كشيد_
يه شب عالي رو با تمام ترس ها و غمهاي درونت ميكذروني _ميخندي و شاد ميشي_ولي در اخر يه مشت ابله اشكت رو در ميارن_از انكشت اشاره م متنفرم_ديدنش حس بدي بهم ميده و عصبيم ميكنه_خدايا ادمهاي احمق رو زمين نباشن نميشه؟
تو اين هوا فقط بايد راه رفت و سعي كني اعصاب خردت رو بند بزني _
عاشق بارونم_كاش بباره

آسیه بلا
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر
سلااااااااممممممممم........ام روز من فقط اشک ریختم و گریه کردم نه برای خودم ......عاشق هم نیستم.........
امروز فقط منتظر بودم یه حای خالی پیدا کنم و گریه کنم نمیدونم چرا یهوووو زندگی شیرینم تلخ شددددددددد
خود خدا فقط باید کمکم کنه
سخته کسی رو واسه درد دل نداشته باشی خیلی سخته:-2-39-:

زی زی گولو
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۵۴ قبل از ظهر
میگن طرف هول می کنه میوفته تو دیگ حلیم ... منو می گنااا !
رفتم 7 تا شال و روسری خریدم ! :-2-42-::-2-36-::-2-16-:کلا زده بود به سرم. حالا اون گرون گرونه حالمو گرفت ! یکی نیس بگه باهوش تو مگه کوری ؟ مگه چشات آلبالو گیلاس می چینه ؟
ای تو روح هرچی مغازه ی روسری فروشیه ! :-2-36-:
کی منو درک می کنه آخه ؟:-2-36-:


من از همه گله مندم ! با همه هم قهرم !:-2-39-:
اول از همه مامان لی لیم ! مامان خانومی تا یه داستان خوشگل تعریف نکنی باهات دوست نمی شم . اگرم باهات دوست نشم میرم با شهری پرطلایی دوست می شم بعدم عینه این جوجه گنده لاتای محله به همه ی جوجه ها نوک می زنم آبروتم می برم ! تازشم ! میرم موهامو طلایی می کنم تا به نوک حناییم بیاد ! :-2-42-:

ماه رمضون برای من به پایان رسید . کلا تو این ماه فک کنم 2 هفته روزه بودم البته تقریبی . من کلا به خاطر مریضی بچگیم باید یه ماه روزه بگیرم . این 16 هم اومد روش. بیچاره خودم ! :-2-39-::-2-36-:من نمی خوام برم سفر !! به کی بگم آخه ؟ خداااااااااا ! :-2-36-:

دلم برای هیوا تنگ شده ! :-2-30-:نبدانم چرا ! آخی. اولین دوستم بود تو سایت . چقدرم سر دوست شدن باهاش ترسیدم ! :-2-22-::-2-22-:بعد شبنم خانوم با ابهت ترین مدیره در نظر من البته ! :-2-27-::-2-08-:



یکی بهم گفت بی وفام . یکی دیگه گفت من خیلی نامردم . یکیم بهم گفت دیر به دیر سر می زنم . باور کن انقدر همه ازم انتظار دارن که خودمو فراموش کردم . انقدر خسته م که گاهی دلم می خواد فقط بخوابم و دیگه بیدار نشم . کاش یه ذره درکم می کردی . کاش .
همین .
زی زی
12:53
6شهریور 90

|SarA_S|
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۰۱ قبل از ظهر
چه بگویم؟
در حالی از جمله هر چه دل تنگت میخواهد بگو متنفرم؟!!!

یعنی این شانسه ما داریم؟!!!
میگم چطوره خودمو بکشم؟!!!!...حیف از این کار متنفرم!!!!
دلم میخواد برم یه جا دااااد بزنم...دلم میخواد همینجوری بیخودی از خدا گله کنم با این که میدونم تقصیر اون نیست...هیچوقت تقصیر اون نیست ولی دلم میخواد گله کنم...شمایت کنم...قهر کنم باهاش....ولی نمی تونم...
چه قدر فرار تو این موقعیت لذت بخشه...به نظرم گاهی فقط حرفه اگه میگیم فرار بده!...
ولی...
چرا خنده به من نیومده؟چرا بابت هر ثانیه ش باید تاوان بدم؟!!!!
مثل امروز...کل ماه رمضون در خوبی،این دو-سه روز آخر با این وضع...
خدا یا دلم میخواد داد بزنم...نه سر تو!سر آدما،تا بیدار شن!
هرکار می کنم نمیشه!!!...نه اینکه واقعا سعی کنم،نه!دوست ندارم...
ولی دلم میخواد یکی باشه باهاش قهر کنم،تقصیارارو بندازم گردنش و بعد شونه بندازم بالا بگم به من چه؟!!!
گرچه تا حالام تقصیر من نبود...اصلا نبود...من کم نذاشتم...سعیمو کردم...ولی دلم میخواد بگم به من چه؟!بگم و چشمامو ببندم و تظاهر کنم خوابم،نه میشنوم و نه می بینم...بگم به من ربطی نداره،خودتون هر غلطی دوست دارین

ابی دریا
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۱۹ قبل از ظهر
به نام خدا
يكشنبه 6 شهريور 1390
سلام به همه ي خاطره نويساي گل
امروز مامي زنگ زد به ابجي و گفت ما افطار داريم ميام خونه تون_منم سفارش ماكاروني دادم به ابجي و گفتم توش دارچين نزنيا(اخه ابجيه ما عاشق دارچينه و من از اين ادويه متنفرم)كه قبول كرد.
خلاصه ساعت 6 و نيم بود كه حركت كرديم و به خاطر اين ترافيك لعنتي 7 و ده دقيقه رسيديم!
اول از همه رفتم سر گاز و با ديدن ماكاروني از هوش رفتم(اخه خيلي دوست دارم).بعد ماه عسلو نگاه كردم.يكي از متفاوتترين برنامه هاي اين 3 سال برنامه ي امشب بود و خيلي هم اموزنده بود.خصوصا اون بخش مهريه!ولي به نظر من براي رام كردن مردا راه هاي منطقي بيشتر از راه هاي بي منطق جواب ميده و به اجرا گذاشتن مهريه يه كار بيخوده و باعث ميشه شخصيت ادم زير سوال بره!من فقط نظرمو گفتم و قصد نصيحت ندارما!اخه هنوز خيلي كوچيكم!
بلاخره اذان زد و ما هم افطار كرديم.بعد خوردن چايي به ابجي گفتم ماكاروني بيار ولي گفت الان زوده!منم انقدر سر سفره نشستم كه اخر سر خسته شدم و پاشدم رفتم رو مبل نشستم اون لحظه قيافه ام اينجوري بود:-2-28-::-2-35-::-2-28-:
بلاخره ماكاروني رو كه خيليم خوشمزه بود خورديم و بعد يكي دوساعت رفتيم خونه ي مادرجوني.
اونجا زندايي و خاله مو ديدم.بعد از سقوط يك فرشته داشتيم بر ميگشتيم كه من گفتم پيراشكي ميخوام .بلاخره پياده شدم رفتم بگيرم كه اقاهه گفت تموم شده!ديگه كارد ميزدي خونم درنميومد اخه موقع رفتني گفته بودم مبيخوام كه بابا گفت الان ديره داريم برميگرديم ميخرم واست كه قسمت نشد.:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
خلاصه اومديم خونه و بعد از ديدن سيمين روز اومدم نودهشتيا در خدمت شما!
من هنوز تو كف اريكام!دوباره به هيوا و ناديا ميگم دمتون گرم.بلاخره بعد مدت ها يه رمانه درست وحسابي خوندم!
alonegirl(شادي جوني):ببخشيد من زودتر خبر دادم.اخه از دست اين بارون حسابي شاكيم و دلم گرفته.راستي حتما اريكا رو بخون.وپشيمون نميشي!موفق باشي:-2-40-:

! M@h!la !
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۵۰ قبل از ظهر
به نام حق...
يکشنبه 6/6/90
سلام....شبتون پر ستاره....اول باید بگم که این دومین خاطره ی روزانه ایه که دارم مینویسم....دیگه اگه بد شد ببخشید....:-2-15-:
صبح که با تلفن یکی از ریفیقا از خواب بلند شدم...و بالاخره بعد از یک ساعت و نیم و بی توجه به مادر جان که اول غرغر میکرد و گوشی رو میخواست و اون اخرا التماس میکرد گوشی رو تحویل دادم....:mrgreen:هنوز یک ساعتی نگذشته بود و من هنوز داشتم با خواب دست و پنجه نرم میکردم که یکی دیگه از بروبکس اس داد که بریم بیرون...منم که پایه....:-2-35-:خلاصه بعد از یک ساعت ایستادن جلوی اینه و تغییر شال و مانتو و کفش برای صدمین بار رضایت دام که برم سر قرار...ریفیقم گفت که طبق معمول دوست داره بره ولیعصر....(این دوست خل و چل منم عاشق درختای ولیعصره...:-2-28-:)همین جور داشتیم تو پاساژا چرخ میزدیم که یهو چشمان سبزمان یک انگشتر رو گرفت...:-2-16-:نکته:تجربه ثابت کرده که طی سه سال اخیر من به هر عملی گفته باشم عمرا" به سال نکشیده خودم به شخصه و با طیب خاطر عملیش میکنم و خرید انگشتر هم از همین موارد بود....:-2-27-:دیدم این ریفیق همچین زل زده به همون انگشتر....بیچاره از ترس اینکه نکنه من خوشم نیاد رفیقا دست جفتمون ببینن جیک نمیزد...منم که اخر فروتنی....:-2-14-:گفتم ریفیق من دیگه کمتر از یه ماه دیگه تهرانم...(رتبه ی امسال من به پزشکی تهران نمیرسید...یه جورایی دو قدم مانده به صبحه...به شهرستان میرسه...دعا کنید شیراز قبول شم...:-118-:)بعد هر دوتامون خریدیم و از اونجایی که هوای الوده ی تهران روی خوش نشون داده بود بهمون, زد به سرمون بریم پارک ساعی...تو پارکم با اصرار دوستم که عاشق جک و جونوره رفتیم چهار پنج تا طوطی و ده بیست تا فنچ و کفتر رو با اون بوی خوش تحمل و رویت کردیم....:-2-42-:بعد از کلی عکس انداختن با فیگورهای جالب از قبیل بغل کردن درخت و اویزون شدن از شاخه ها:-2-06-: داشتیم برمیگشتیم که صدای ربنا خوندن از همه جا بلند شد...منم که مومن...:-2-41-:رفتیم یه چیزی
واسه افطار بخورم...که من سرخوش اول یه پارچ!!!اب شاتوت خوردم و بعدشم اسنک فلفلی....حالا دیگه درد معده ی بعدشو خودتون حدس بزنید....القصه با کلی هله هوله تو دستم رسیدم خونه...دیدم این مامانه رو نمیشه با یه من عسل خورد....:-2-36-:گفت یه خبر داره واسم....منم که کلی خوش گذرونده بودم شروع کردم به حدس زدن....:نکنه لنج طلایی بانک انصارو بردم....یا شاید 60میلیون از دلپذیر اوردن واسم...اهان....اون ماشین زرده ی پارک ابی رو بردم....:-2-22-:بعد دیگه با دیدن رنگ رو به بنفش صورت ننه جون فهمیدم اوضاع خیته..:-2-31-:بالاخره گفت یه چیزیه که تورو خوشحال میکنه منو ناراحت...منم که پزشک مملکتو باهوش....فهمیدم کارت اهدا اعضام رسیده...اخه این تنها موردیه که مامی ازم شاکیه...:-119-:بعد از کلی ذوق کردن بروبکس رو هم در شادی خویش سهیم کردم...یکیشون خواست که ثبت نامش کنم...داشتم کد پستی و مشخصاتشو میگرفتم که مادر فولاد زره (يا همون ننه جون...)از راه رسید...میگفت داری مغز کدوم ننه مرده ای رو میشوری؟؟؟:-2-33-:بعد رفیق رفیقمم ثبت نام کردم...دیگه الان دارم تو ثواب غلت میزنم....:-2-40-:
ببخشید اگه زیاد شد و سرتونو درد اوردم....هر مشکلی داشتم بگید تا دستم راه بیوفته....دعام کنید....
به امید فرداهایی روشن:-118-:

فرودو
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۰۱ قبل از ظهر
سلام
خوبین
ماه رمضون به کامه
این روزا که خنک شده دارین حال می کنین دیگه
ما هم همین طور
امشب نمی خوام زیاد حرف بزنم می خوام برم یه خرده درس بخونم دو روز دیگه مقامت دارم:-2-06-::-2-30-::-2-06-::-2-30-::-2-06-::-2-30-:
پ.ن هانی خوش اومدی به خاطره نویسا و همه ی دوستای تازه وارد :-2-40-:
پ.ن 2 سعید جان علاوه بر اون آهنگای فوق العاده ی آلبومت عاشق این تک آهنگی که اینجا گذاشتی هم شدم فوق العاده بود مرسی:-2-40-:
شب و روزتون خوش دوستان گلم :-118-:

ا

سمن ناز
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۵۹ قبل از ظهر
خدا رو شكر فكر مي كردم فقط منم كه مشكل به چه بزرگي دارم
ولي شكر خدا ديدم بعضي ها چه مشكلات بزرگ تري دارندو اون هم نفهم بودن ونداشتن يك شعور است كه به لطف خداي متعال ما دارا هستيم ( اعتماد به نفس عالي است
هوا باروني لطيف لذت بخش كيف كردم تو خيابون كلي قدم زدمو لذت بردم

زير بارون راه نرفتي
تابفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم
چشماي اون زير بارون
سر پناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعر رو مي خوندي
رو به شب دادمي كشيدي
نازنين ! چرا نموندي ؟
حالا زير چتر بارون
بي اون خيس خيس خيسم
زير رگبار گلايه
دارم از اون مي نويسم
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود


رانندگي ام عاليه انگار هزار ساله راننده بودم
به قول خودم اگه خودمون هم از خودمون تعريف نكنيم كي تعريف مي كنه
اينم يه شعر واسه رانندگي : جواد و رانندگي
جوات 1 جوات 2 جوات3 جوات4
جوات دنده 5 كوش
جوات گازش و پركن
بزن يارو و داغون كن
جوات لاين و بكن 3
جوات چراغ كشش كن
چراغ فايده نداره بكش كنار نرده
حالا بزن دو تا بوق
از اون بوقهاي نا بوق
بابا فايده نداره
جوات لاين و بكن 2
جوات لاين و بكن 1
بابا جلو كه بستست
عجب كاميونه گنده ست
جوات برو تو جدول
بكن سبقت و از سر
جوات 1 جوات 2
جوات دنده به دنده
جوات بشقاب پرنده
جوات نوكر بنده
جوات جمال عشقه
تا حالا توي جاده
يه دهتايي رو كشته
جوات قالپاق و پاك كن
ز اگزوزش صفا كن
جوات زير آينه
يه CD آويزون كن
جوات لنگه رو خيس كن
يه كارواش بده ماشين
يه برقي بده داشبورت
يه جارو كف ماشين
حالا اسبه تيمار شد
جوات رفيق راه شد
جوات بريم تو جاده

جوات چالوس و حال كن
بريم دريا نخوابه
كسي آروم نخوابه
جوات با دوتا مشتي
بريم فردا تو كشتي
جوات 1 جوات 2 جوات 3 جوات 4
جوات دستي كدوم ور
وسط بود يا كه اونور
جوات اين پيچ و اون پيچ
جوات يك پيچ تنده
جوات يك پيچ گنده
جوات ماشين گنده
جوات بكش تو خاكي
جوات اينور و اونور
جوات پخش و روشن كن
حالا تيس و تيس و تيس و تيس
حالا نيس نيس و بوم بوم
حالا ولوم تا آخر
حالا همه كنار تر ….

http://javadclub.persiangig.com/image-9DAB_4ACB1C68.jpg


تايپي هام كماكان موندهو تا مرحله اخطار گرفتن گامي ندارم يكي نيست بگه دختر تو چكار داري هي مي ري تايپي مي گيري :-2-36-:
دلم واسه يه انحراف تايپيك حسابي تنگ شده :-2-35-::-2-35-::-2-35-:
مخصوصا كه استاترش يه عزيز باشه كه از گفتن اسمش معذورم چون جواب نميده افه مي گذاره:-2-28-:
مي خوام كلي مطلب ياد بگيرم ولي نه وقتش رو دارم نه حوصله اشو:-2-28-:
از حالا عزا گرفتم واسه اول سال با اين بچه هاي لوس وننري كه گريه مي كنن و از مادراشون جدا نمي شن
انقدر بدم مياد مامامان هايي كهبه بچه بيش از حد اندازه رو مي دن و وابسته بارشون ميارن:-2-33-:
دوست دارم خودمو جديدا اينو كشف كردمو من چقدر خودمو دوست دارم انقدر به فكر خودم نبودم كه حالا هستم
دوباره من مطلب نوشتم از اين شاخه پريدم اون شاخه:mrgreen::mrgreen:
پ.ن من دلم آزادي مي خواد
حالم از هر چي نرده بين خيابون هست به هم مي خوره :-119-::-119-:
نعيمه جان ممنون كه به يادم بودي:-2-40-:
حاجي بلا كه تشكر مي زني سلام خانمي دوست دارم :-2-38-::-2-40-:
از كليه دوستان هم كه به ياد من نبودن كمال تشكر رو دارم:-2-15-:
چشمانت را آهسته ببند
جای دوری نخواهیم رفت
همین جا, مقصد ماست :
مردمانی نفرت انگیز با افکاری کرخت
اینجا بغیر از کثافت و کثافت همه چیز عیان است.
صلح, دموکراسی, عدالت و کلمات گلوگیر دیگر حاضرند
و با زنجیر هایی از جنس امید افکار را به سلطه گرفته اند.
ساعتی هست که به کاغذ خیره مانده ام.
تا کی نوشت و نوشت
تا کی ر ی د ن خدا را تحسین نمود
تا کی جهالت را قدیس شمرد!
اینجا همه از جنس خدایند
اینجا همه بوی گه می دهند.
اما دوست دارم بنویسم که :
نمی دانم از کدامین دریچه بیگانه را راه دهم
درست همین فردا با تابش اولین روشنایی خورشید مادر قحبه بالا خواهم آورد.
فردا دوباره کنار آدمیزاد سیگار خواهم کشید
فردا دوباره نگاه های هرزه شما را رد خواهم زد.
خاک را خواهم بوسید و گور خود را در فکرها خواهم کند.
فردا هارمونی مازوخیست ها از نو نوشته خواهد شد
فردا آسمان آبی و مزارع سبز خواهد بود
منجی بشریت خواهد آمد.
آری مرگ تنها جانی معصوم آخرین طرح ها را خواهد کشید
فردا مرگ خداوندگان را غسل خواهد داد
امشب همه چکاوک ها, همه دلفین ها, همه و همه عو عو خواهند کرد

paeez123
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۳۴ قبل از ظهر
August 28, 2011

سلام

* دیشب سر کار با فاطمه بودیم. انقدر حرف زدیم و خندیدیم که نگووووووو:-2-06-:هی هرچی فاطمه می گفت من با لحن خانوم شیرزاد تو سریال ساختمان پزشکان می گفتم "واقعااااااااا؟":-2-35-::-2-06-:خدا رو شکر زمان هم زود گذشت برامون. از سر کار که برگشتم خونه دیدم مهمون داریم. عمو اینا و عمه اینا اومده بودن:-2-27-:بنده خداها فکر کرده بودن جشن گرفتیم واسه تولد من. نمی دونستن ما شب قبلش خودمون چهارتایی واسه خودمون جشن تولد گرفته بودیم. از طرف خانواده عمه یه پیراهن خوشگل و یه قلک به شکل کفش کادو گرفتم:mrgreen: از طرف خانواده عمو هم یه شلوار و بلوز واسه تو خونه:-2-41-:

* امروز ظهر دوستم اومد دم خونمون که بهم کادو بده. دوتا پیراهن بود که یکیش تو تنم خوب نبود اصلا. از این مدل گشاداست. وقتی می پوشم چاق نشونم میده:-2-36-:مامانم گفت تو که نمی پوشی بده ببریم ایران واسه سوغاتی:-2-15-: از یه طرف دلم نمیاد از یه طرف دیگم دیدم مامانم راست میگه:-2-39-:حداقل میدم به یکی که ازش استفاده کنه:-2-14-:
* امروز با دختر عمو و پسر عموم که خیلی نزدیکم رفتیم ناهار بیرون. دختر عموم مهمونم کرد به خاطر تولدم:-2-27-:تو دلم گفتم کاش هر روز تولدم بود:mrgreen:

* فردا قراره با مامانم و دختر عمه ام بریم بیرون خرید لباس:-2-16-:یعنی من عاشق لباسمااااااااا:-2-41-:هرچقدر هم لباس داشته باشم سیر نمیشم:-2-27-: :mrgreen:

dariush_4594
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۳۵ قبل از ظهر
دیروز بدترین بود صبح از تو رخت خواب نتونسم بلند بشم اخه سرماخوررگی شدیدی گرفته بودم:-2-36-: هیچی 11بلند شدیم رفتیم دکی اونجا چشم بد نبینه سوراخ سوراخم کردن :-2-43-:
بعد از دکی اومدیم خونه دیگه خونه بودیم تا شب بدترین روز بید:-2-39-:

Mahed
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۴۸ قبل از ظهر
شـشـم | شـهـریـور | 1390


من خیلی قبل تر از برق نگاه تو
شاعر برق آسمان شده بودم؛
تنها تفاوت تان این است که
تو نمی دانستی من چند بار جلوی چشم هایت مرده ام
و آسمان خوب می داند که من با هر قطره ی باران می میرم و زنده می شوم.‏


به خدا هیچ شاعری طاقت پاییز را به این زودی ها ندارد..‏

از دیشب یه بند داره گریه می کنه! دلم می خواد مثل یه مادر برم بغلش کنم، براش لالایی بگم و بگم:
شیشششش .. چی شده عزیزم؟ کی دلتو شکسته که این هق هقات تموم نمیشه؟!
دستمو لای موهای پنبه ایش بکنم و بچلونمش! انقدر توی بغلم گریه کنه که خیس ِ خیس بشم..
بارون رو میگم!
رفتم جلوی پنجره و دلم خواست تصویری که می بینم و اینجا توصیف کنم براتون!
آسفالت کاملا خیس ِ.. درختای بلند ِ خیابون یکی در میون زرد و سبزن، انگار دارن با مورس میگن پاییز تو راهه! .. یه نسیم خنک میاد که آدم مور مورش میشه! .. بوی بارون پیچیده توی خیابون.. یکم تاریک ِ ولی نور چراغ راهنمایی زیر پنجره یه جلوه ی خاصی میده به خیابون.. خانوم همسایه طبق معمول داره گلدون هاشو آب میده.. امروز هوا سردتره! برای همین یه ژاکت نازک تنشه و یه روسری سیاه بسته به سرش، با قدم هاش - انگار که داره باغچه شو بررسی می کنه - بالکن رو کز می کنه...
یه نفس عمیق کشیدم و بینی م سوخت از سردی ِ هوا! و یه عطسه..
اما همه ی این تصویرا چهار خونه چهار خونه س! مثل یه نقاشی ای که نقاشش جدول بندی ش کرده که از ازش کپی کنه.. این توری هایی که مامان زده به پنجره حرصمو در میاره!



بـخـش اول:
تا چند وقت دیگه آذربایجان از نمکدون بی نیاز میشه. خیارو از پنجره می کنی بیرون، می آری تو، می خوری.
داریم می ریم مسافرت... طرفای تبریز و اون طرفا! دلم می سوزه خب! نمی خوام خشک شدن ِ دریاچه ارومیه رو با چشام ببینم..
تلاشم برای این که مسیر رو برای رفتن به اصفهان کج کنم، به ثمر نَنِشست :(
همینجا قول میدم وقتی دیدمت گریه نکنم! چون مطمئنم اشکام کفاف اینو نمیده که از خشک شدن در بیایی... فقط داغ ِ دلت تازه میشه!
قول میدم چشامو ببندم و درد کشیدنتو نبینم! وقتی هیچ کاری ازم بر نمیاد... تا نگاهم امیدوارت نکنه!

دوستان اهل اون طرفا! هوا چطوره؟!

بـخـش دوم:
باورم نمی شود
حافظ شاعر بوده باشد
یا گوته
وقتی تو را ندیده اند!
برای شاعر شدن
باید
"تو"
باشی
مهدیه لطیفی


من لالایی بلد نیستم. به طرز خیلی وحشتناکی فکر می کنم اصلا نمی تونم یه مادر خوب باشم..
من توی رویاهام هیچ وقت لباس عروسی نمی بینم! همیشه یه قلم ِ و یه دفتر..
دلم برای اون روزایی که شب عاشق بودم و صبح فارغ تنگ شده! خواهشا انگ ِ عاشقی بهم نچسبونین... من برای عشقم معیارای خاصی دارم، اینا احساسات دوران نوجوانی ِ..! هیچ وقت اسمشو عشق نذاشتم. دلم سنگه!
یادمه اون وقتا بش می گفتم:
من لالایی گفتن بلد نیستم! در آینده برای پسرم شاهنامه می خونم.. برای دخترم دیوان ِ فروغ! بالاخره باید از چنین مادری چنین بچه هایی متولد بشه که با شاهنامه و فروغ فرخزاد خوابشون ببره دیگه..
نفرین های مادرم که میگه:
ایشالا یه بچه مثل خودت گیرت بیاد، ببینم چیکار می کنی؟
یه لبخند عمیق رو لبم می نشونه.. یه بچه مثل خودم! حداقل می فهمم دردشو.. خدایا لطفا مثل ِ مثل ِ خودم باشه :دی
با خنده جوابشو میدم:
مادرم! اون وقت پامو سفت می چسبونم زمین و بهش میگم پشت گوشتو دیدی، بهشت رو هم میبینی عزیزم! مگه نه این که بهشت زیر پای مادراس؟!
به قول یکی از داستان های مامان من (http://www.adinebook.com/gp/product/6009060344/ref=sr_2_1000_1/242-8564463-4145049)خانم نقاش پور.. معیارتون باید برای انتخاب شریک زندگی تون این باشه که:
یعنی این آدم می تونه پدر خوبی برای بچه هام باشه؟!
به پست ما که نخورده! شما دیدینش بگیرینش در نره نامردو :دی دوسز دارم حرفای بزرگ تر از سنم بزنم.. چیه خو؟!
من خیلی دوست دارم این داستان های مامان منو! مجله ی موفقیت میذارتش.


بـخـش سـوم:
هرشب
بغض هایم را می گذارم دم در..
رویشان می نویسم:
شکستنی!
و به رفتگر می گویم:
با احتیاط دور بریزید!

هر شب! نه من بدقولی می کنم نه رفتگر..
انگار عادت کردم به این روابط از راه دور.. اصلا دلم نمی خواد بدونم این رفتگر ِ که هر شب ساعت 2:30 زیر پنجره س چه شکلیه!
روی تخت ولو شده بودم و رمان می خوندم و منا پشت میز تحریر نشسته بود.. صدای جاروی رفتگر می اومد. چشم هامو بستم و فقط گوش دادم بهش! گفتم:
این رفتگره هر شب همین ساعت همین جاس ( بعد به مسخره گفتم ) عاشقم شده!
خیلی آروم البته...
خونه ی ما جوری ِ که اگه پنجره باز باشه کاملا صداهای خیابون رو می شنوی انگار که توی خیابون باشی! حتی اگه دو نفر زیر پنجره ی اتاق با هم زمزمه کنن صداش واضح تر از اونی که اون پایین گفته شده میاد بالا! البته برعکسش هم صادق ِ... صدای اتاق مثل چی میره پایین!
پنجره باز بود.. منا با صدای نسبتا بلند و یکم لهجه گفت:
مائده خوابیده!
صدای جاروی رفتگر قطع شد. خنده م گرفت! داشتم با خودم فکر می کردم نکنه واقعا عاشقم شده؟! الان چه عکس العملی داره نشون میده یعنی؟! یعنی زل زده به نور ِ مهتابی ِ پنجره ی اتاق؟
یه چیز شاید حدود 10 دقیقه بعد صدای جاروش بلند شد. لعنتی انگار میدونه عاشق صدای خش خش جاروشم!
برای مخاطبی که عمرا از این جا رد شه:
حسودی کن! عاشق صدای جاروشم...

بـخـش چـهـارم:
کاش برایت بادبادکی باشم در بچگی هایت، تا برای داشتنم مشتاق باشی، گریه کنی و پا به زمین بکوبی.

من عاشق نفسک و مامانشم! بعضی وقتا دعا می کنم خدا یه دختر اینجوری بهم بده...
این داستان هاشه، هیلشتره! ولی اگه قند شکن داشتین یه سر بزنین.
نفسک (http://nafassgir.blogspot.com/search/label/%D9%86%D9%81%D8%B3%DA%A9)

به این یه سر بزنین! اگه نخوندین حتما بخونید!
تو زنی یا مردی! (http://www.forum.98ia.com/t217853.html)

بـخـش پـنـجـم:
هوا کاملا روشن شده
حالا وقت خواب ِ
تختم داره صدام می زنه... میدونم الان که بخزم توش از سردی ش یه لبخند می زنم و زیر پتو مچاله میشم ولی دلم نمیاد پنجره رو ببندم! خواب رفتن با بوی بارون یه کیفی داره که حاضر نیستم با هیچی عوضش کنم... حتی اگه بعدش یه سرماخوردگی شدید باشه! من که دکتر برو نیستم! یعنی اسفندی ها کلا با دُکی ها مشکل دارن.. باز من گفتم "کلا!"
کلا ِ من یعنی دور و وری هام!

هــیـــس!
این رنگی ها، نوشته های دیگران ِ
ولی این رنگی ها خط خطی های ِ خودم ِ!
این رنگی ها هم خطاب به ما نوشت ها می باشد!

.::.عکس ِ خاطره ای.::.
http://up.98ia.com/images/0z6cc3lm9pj8bkipsb7j_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=0z6cc3lm9pj8bkipsb7j.jpg)
*برای دیدن عکس در اندازه ی اصلی روی آن کلیک کنید*


.::.کتاب ِ خاطره ای.::.

آلیس هرروز رایموند را می دید. هرروز. همه جا. تعجب آور بود، رایموند می بایست چند صورت، چند قالب وجودی می داشته. همه می توانستند رایموند باشند. رایموند روی پله های برقی ایستگاه راه آهن ایستاده بود، شناور در میان آن سقف بلند، چمدانی کوچک در دست و صورتش نیمرخ. آلیس کسی را کنار زد، طول سالن را دوید، رفت به طرف خروجی. رایموند نبود، کس دیگری بود. قلب آلیس از عصبانیت می تپید چون رایموند را در آخرین واگن تراموای در حال حرکت می دید، کنار چراغ راهنمایی، در صف سوپرمارکت. همه رایموند بودند. رایموند راه می رفت، می ایستاد، دستش را می برد پشت گردنش، کتش را درمی آورد. آلیس به خودش می گفت: «آلیس، اون دیگه نیست.» خودش را به اسم صدا می زد، انگار که بچه اش باشد: «آلیس، رایموند دیگه نیست. باید یادش رو حفظ کنی، اما دیوونه نشی. بهش فکر کنی، اما دیوونه نشی، حرصت نگیره.» تکرار می کرد، مدام و مدام.

آلیس/ یودیت هرمان/ محمود حسینی زاد

بعد می شینی
به جای خالی آدما زل می زنی
می گی عه
این تا یه دقه پیش اینجا بود...‏


ـ خيلی قلمت رو می دوستم و از خوندن نوشته هات با هر رنگی لذت می برم
ـ ماهی کوچولو... منم باید بگم نمی دونم ولی نوشته هات خیلی خوبه حس خوبی میده... به نظرم این نوشته ها فقط از ذهن کسی میاد که خودشو پیدا کرده و احساساتشو عمیقاً می شناسه...
ـ ماهد خوش به حالت که تو این سن تشخیص دادی اینا رو... بهت گفتم، بازم می گم قدر بدون. من تازه دارم می فهمم. می دونستم، ولی حالا داره برام روشن می شه ماموریتم.
هیچی نمی تونم بگم! فقط میگم که امیدوارم یه روزی برسه که بتونم یه چیزی بشم و شما همچنان بهم افتخار کنید! به قلمم، به خودم ...
فقط می خوام این تیکه از کتاب ِ کافه پیانو | فرهاد جعفری رو بذارم تا با هم بخونیم!

... چون سرنوشت آدم ها به طور مرموزی، به سرنوشت ِ آدم معروفی که اول بار آن اسم مال او بوده مربوط است و باباها اصلا حواس شان به این مطلب نیست و به این خاطر؛ ممکن است اسم پسرشان یا دخترشان را چیزی بگذارند که سرنوشت شان آخر ِ غم انگیزی داشته باشد.
یک بار این را به گل گیسو گفتم.
... ازش پرسیدم می دونی بزرگترین لطفی که در حقت کردم چی یه بابایی؟ سرش را طوری تکان داد که همان معنی را می داد. در عین حال گفت: نه. چی یه؟
یک لحظه ایستادم و همین که او هم ایستاد بهش گفتم: اسمی واست انتخاب کردم که هیشکی به جز خودت نداره. تو این شانسو داری که نفر اول باشی... به اسمت یه جوری قالب بده که همه دل شون بخاد اسم بچه شونو بذارن گل گیسو... بهم قول بده. باشه؟
واقعا معلوم نبود منظورم را فهمیده یا نه، اما گفت باشه. و آن وقت انگشت ِ کوچکش را دراز کرد طرفم تا قول انگشتی بهم بدهد.

این دفعه انگار خیلی طولانی شد، آره؟! منم یکم این متن رو کوتاه کردم! منم مثل گل گیسو به تک تکتون قول انگشتی میدم! با این که اولین نفر نیستم، ولی قول میدم جوری باشم که انگار همه فکر کنن اولینم و دل شون بخاد اسم بچه شون؛ اسم من باشه!

مـاهـی کـوچـولـو!

mini71
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۵۸ قبل از ظهر
صرفاجهت خداحافظی:-2-40-:
7شهریور1390

سلام

حرف زیادی واسه گفتن ندارم فقط اومدم خداحافظی کنم :-2-25-:دارم میرم مسافرت
جمعه صبح میریم کربلا-1هفته بیشترطول نمیکشه -اما ازامروزباید کمتربیام نت -قبل رفتن بایدخونه تمیزکنیم بعداومدن باید ازمهموناپذیرایی کنیم :-2-15-:-دوستای داداشم میان همکارای بابی میان خلاصه مهمون میاددیگه:-2-28-:
ازامروز استرس برم داشته هرچی نزدیک ترمیشیم قلبم تندتند میزنه -نمیدونم ازخوشحالی یاازترس

ولی خیییییییییی خوشحالم دارم بال درمیارم -ی
ازفرداهم بایدچمدونامونو ببندیم-فعلا سرمان شلوغ بیدبه شدت

برای همتون دعامیکنم -برای همه مریضا
اگه هم حرف خصوصی دارین بگین اونجامیگم امانهایتش تافردامیتونم بیام نت:-2-28-:
دیدین میگین آدم وقتی توبه میکنه به خدانزدیکترمیشه؟؟؟منم الان همونطوری ام - خوشحالم بعداینکه توبه کردم دارم میرم کربلا اگه آلوده به گناه میرفتم اونجا" خودم خجالت میکشیدم نمیدونم خدامنوبخشیده یانه اما خوشحالم که بانزدیکترشدن به خدا راه درستو پیداکردم وگذشته هافراموش شده:-2-40-:
تواین 1سالی که اینجابودم یادم نمیادبه کسی خوبی کرده باشم اما شاید ناخواسته حرفی زده باشم که کسی ازدستم دلخوربشه اما باورکنین عمدی نبوده چون همتونودوس دارم:-2-40-:منوببخشید
پ ن: نیلوجان تازه فهمیدم مجازشدی تبریک میگم
پ ن:بهنوش جان برای دخترخالت دعامیکنم
پ ن : همتون رو دوس دارم -وبراتون دعامیکنم:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
به قول سهیلا: فعلا بایتون باشه
:-2-38-:

Elnaz
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:
روزای اخر ماه رمضان هم داره تموم میشه:-2-41-:
از صبح دارم تو خبر گذاریا دنبال خبر میگردم ببینم بلاخره اون ادمایی که تو رودخونه اتوبان امام علی گم شدن پیدا شدن یا نه:-2-30-:
صبح تو اتوبان تصادف بدی شده بود دوتا مینی بوس ظاهرشون به سرویس میخورد افتاده بودن تو رودخونه این چند روزم که هوا بارونی پر آب بود و پر فشار :-2-30-:سه تا جرثقیل بود یکیشونو هنوز نتونسته بودن در بیارن:-2-30-:
به فاصله دو کیلومتر دو کیلومتر اتشنشانی وایستاده بود که اگه چیزی پیدا شد بگیرنشون انتهای رودخونهه هم میخورد تا دم بیمارستان تو اتوبان بسیج اگه اشتباه نکنم
خدا بهشون و خانواده هاشون رحم کنه
اون دیروزیایی که مشکوک میزدن کجان زود تند سریع اعتراف کنین کوجا بودین:-2-22-:
مرسی از همه دوس جونیا که دیروز اومده بودن
مرسی ماهانا جونی خواهران غریب جونیا:-118-:
فاطیما شانس اوردی دختری یم بخیر گذشت :-2-37-:

شبنم
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۲۰ قبل از ظهر
دوشنبه 7 شهریور :-37-:

آآآآ خوب شد خاطره نوشتما ! امروز تولد برادرزادمه که امشب خونه شون افطاری دعوتیم :-39-: یه کم مشکوکو :-45-:

می بینم که هیشکی خاطره دیروز رو ننوشته :-21-: راست میگفت الهام همه از خستگی در تعطیلات به سر می برن ؟

ما دیروز به مناسبت اومدن فاطی به تهران یه قرار جمع و جور داشتیم. افطاری هم خودمون بردیم :-65-: خوردیم بقیه شم آوردیم خونه :-69-: ماهانا دستت مرسی خیلی خیلی زحمت کشیده بودی

بارونم نگرفت :-2-22-: هوا هم خیلی خوب بود . مرسی همگی که اومدید موندید ما رو بردید تا خونه :-118-:

خاطره ام نمیاد :-37-: خوابم میاد :-37-: دیشب اومدم سایت خواستم کارامو بکنم برق رفت :-37-: ما هم توفیق اجباری زود خوابیدیم :-37-:الان دارم از خواب میمیرم :-37-: بدنمان به زیاد خوابیدن عادت نداره :-37-:

یک بارونی میاااااااااااد :-63-: :-77-:

صبحی ماشین پیدا نمیشد بگیرم. بعدشم من و یه مسافر دیگه رو با هم فرستادن خلاصه 10 رسیدم شرکت :-33-: ماه رمضونی فکر کنم 20 ساعت همین جوری مرخصی رد کردم:-47-:

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...........
من درد مشترکم مرا فریاد کن.:-2-30-:

روز همگی بخیر و شادی

خوش به سعادتت مینا . التماس دعا :-118-:

bahooneh10
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۳۳ بعد از ظهر
این خاطره صرفا جهت ثبت است....

امروز-
اخلاق: سگی
مرض: سردرد شدید
حوصله: به هیچ عنوان یخده
سایت: اعصابم رو خرد می کنه
فیلم: حوصله یه سریال تازه رو ندارم
درس: درس درس درس... شکر تمومید...باید برم سروقت کتاب جدید...
موزیک: می زنم خودمو درب و داغون میکنما...
اعصاب: یخده...
امروز-
سکوت سکوت سکوت....



منهای خاطره:
- دیروز به منم خیلی خوش گذشت بچه ها... از دیدنت و هیجان و بدو بدو کلی لذت بردم... میسی:-2-40-:

NILOUFAR
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۲۳ بعد از ظهر
به نام خدای مهربونم

7/ شهریور / 1390 ساعت 12:54 دقیقه بعد از ظهر دوشنبه

انسان نه آن طور است که می پندارد نه چنان است که او را می شناسد و نه آن است که می نماید
سلام
باورم نمیشه شهریور اینقدر زود رسیده باشه . دیشب تا ساعت 2 بیدار بودم با یکی که خیلی وقت بود خبری ازش نداشتم حرف میزدم گاهی اونقدر دور میشم از آدمها خیلی چیزا رو یادم میره .
دلم برای حرف زدن با فرشید و محمد تنگ شده فرشید که میره سر کار محمد هم خیلی کم میاد ...شقایق هم از 3 خرداد تا الان پیداش نشده .هلیا هم معلوم نیست کجاس.
خیلی بیکارم امروز اصلا یادم نمیاد باید چیکار کنم البته لیست گروه ها نیاز به رسیدگی داره دوباره .ولی چون خیلی دقت میخواد و با یه اشتباه به فنا میره گذاشتم هر وقت حوصله داشتم مرتبش کنم
شبنم گفتی همیشه کار داری کارت چیه بده من انجام بدم .
فردا انتخاب رشته شروع میشه بعد عید هم کنکور آزاد دارم .زیاد خوشم نمیاد از اینجا تکون بخورم امیدوارم ازاد همینجا رو بیارم سراسری هم انتخاب رشته میکنم هر کدوم بهتر بود همون رو میرم .
اینجا هم بارون بارید ولی نه به شدت اونجا . دیشب سحر که بیدار شدم آسمون یه جوری بود یاد فیلم 2012 افتادم آخه امریکا هم طوفان آیرون اومده کلا انگار همه چیز خیلی نزدیکه . هرچند زیاد به پیشگویی و این چیزا اعتقاد ندارم ولی انگار آدم منتظره همش یه اتفاقی بیفته
الناز امیدوارم تلفات اون ماشین ها که تصادف کردن خیلی کم باشه .
اها آرشام خان واسه وبلاگت تبلیغ کردی واسه وبلاگ منم یه تبلیغی بکن هیچکس نمیخونتش .
بهنوش هنوز برنگشته یعنی ؟
پ.ن هام زیادن :-2-38-:
+ مینا من کتاب 4 اثر از فلورانس رو دارم خیلی معرکه است چندین بار خوندمش

+ یاسی 90 پس سهم آش ما چی؟ :-119-:
+ چرا آدم هلیا بشه به این ماهی که خوبه :-2-16-: میبینم که با ریاضی 2 درگیری مزمن داری:-2-22-: من خیلی خوشحالم جوون های این مملکت رو میبینم وسط تابستون درس میخونن:-2-37-: مرسی تو هم موفق باشی :-2-40-:
+ rosa (http://www.forum.98ia.com/member2726.html) یعنی چی وقتی بچه کوچولوبودی فال ازدواج میگرفتی بعد چشمک هم میزدی:-119-: بچه کوچولو رو چه به این کارها :-2-09-:..بعدشم زدی طرف رو ناکار کردی اومدی میگی اذیت و ازار هام ناز کردن بود واقعا که:-2-36-:
+ پری شعر گروس معرکه بود حسش هست کتابش رو بذاری رو سایت ؟ البته چاپ جدید هست فکر کنم نمیشه
پری تو هم میری سر کار؟چه خوبه من چند جا رفتتم ولی جور نشد :-2-39-:
وای دیدی اون پسره اخرش شیطون از آب در اومد :-2-08-:بابا فیلم ترسناک ساختن اینا اونجا که راوی حرف میزد فهمیدیم پسره است خب ترسناکه دیگه ...:-2-41-:
+ فاطی یعنی نخل خرما دارین تو خونتون ؟؟؟ایول خیلی باحاله .:-2-16-: اونوقت خودتم ازش میری بالا خرما میپینی؟:-2-37-: بُه امکانات بالاست ما یه زردآلو داریم یه آلبالو یه گردو بقیه کاج و ایناست میوه ندارن :-2-15-:
+ فاطی 59 چرا خاطره ات کوتاه بود از قرارت با بچه ها هم نگفتی ؟ کی شبت رو خراب کرد ؟
+ دختر شرقی : اونقدر گفتی ماکارونی منم الان دلم خواست بابا این خاطره ها رو دم افطار تعریف کنین گناه داریم ما ...:-119-:
+ مهلا : منم این شکلی ام چیزی که میخرم دوست ندارم نزدیکام ازش بخرن جفت بشیم :-2-42-:
این لنج طلا و 60 میلیون دلپذیر رو خوب اومدی کلی خندیدم:-2-06-::-2-06-:
این په نه په رو شنیدی ؟
میگه دارم میرم بانک دوستم زنگ زده میگه تنهایی میگم په نه په با معلم مجیدم داریم میریم دنبال لنج طلا بگردیم :-2-22-:
نمیدونستم تو جمعمون پزشک مملکت هم داریم ایول خانومی :-2-16-:
+paeez123 (http://www.forum.98ia.com/member22507.html) (سحر گلی ) اگه اشتباه نکنم تولدت بود تولدت مبارک خانومی ،:-118-: شما دقیقا کجایی (الان فضول شدم خب چه کنم ؟:-2-14-:)
+ داریوش خان فکر کنم شما سومین فرد سرما خورده این تاپیک هستین .خوشم میاد همه چیمون مسریه ...:-2-22-:
+یعنی این آدم می تونه پدر خوبی برای بچه هام باشه ماهی خیلی از مردها پدرهای خوبی هستن ولی همسرهای خوبی نیستن
ممکن است اسم پسرشان یا دخترشان را چیزی بگذارند که سرنوشت شان آخر ِ غم انگیزی داشته باشد دارم فکر میکنم اولین کسی که هم اسم من بود کی بود و چه سرنوشتی داشت....
+ مینی 71 به سلامت بری عزیزم چه خوبه اینقدر خوشحالی من که هنوزم مردد هستم . برو برگرد ببینم اوضاع چطوری بود
برای ما هم خیلی دعا کن ری را رو هم یادت نره ...
+ الناز عزیزم بیا یه کاری به من بده مثل آواره ها نچرخم اینجا
+ناهور :-2-40-:

bahooneh10
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۱۹ بعد از ظهر
چقدر خوبه که ادم بتونه حرفش رو بزنه و جواب طرف رو بده...
خیلی خوبه... خیلی خیلی...
دیروز هرچی خوش گذشت نیمه شبی کوفتم کرد یکی... عادت کردم چند وقته که گوشیم روی سایلنت باشه..دیروز عصری یه غلطی کردم از روی سایلنت درش آوردم یه موقع بابا زنگ زد بفهمم... بعدش که از بچه ها جدا شدم و اومدم جایی که با بابا قرار داشتیم کلا فراموش کردم که گوشیم رو بزارم روی سایلنت...یه کم با فاطی حرف زدیم و اون موقع حسابی خوب بود و خوش می گذروندیم... بعدش... ای خدا بگم بعضی ازاین خلق ا.. رو که فاقد شعور هستند شفای عاجل بده....
بی خیال...

الان که فکر می کنم... منم جوابی رو که لایقش بود رو بهش دادم... زین پس می فهمد و می فهمند که یه من ماست چقدر کره دارد و بهتر است با ما چطور رفتار کنند... حوصله تو رو خندیدن و در خفا هر غلطی کردن رو تو ادم های امروزی باید داشته باشی...اما من ظاهرا ندارم... جنبه ام کمه... ظرفیتش رو ندارم...
بهتر.. من این جوری راحت ترم...
هوا بس ناجوانمردانه بوی شب چله می ده... من این جور مواقع دست و دلم نمی ره از خونه بزنم بیرون..یه ساعت دیگه هم کلاس دارم... لباس گرم هام هم هنوز در نیومدند.. دیروزم یخیدم تا رسیدم به ددی...
با این اوصاف کی حال داره بره کلاس... سردرد هم که یه ذره خوب شده.. نه خیلی... ما باهاش می جنگیم ولی از رو که نمی ره...
الی... خدا به دور... یه کم میزان خشانت زمین در وقت رحمت های الهی بالا می ره...
شبنم...به پ خ های ما جواب بده... آمین:-2-06-:
یه سوال فنی لیلا؟ اون نخ ها تعدادش هشت تا بود یا ده تا؟ هر تعداد باشه می شه؟ خیلی سوال گمراه کننده ی نه؟؟؟:-2-06-:
خواهران غریب...درد های مشترک... چشم غره های غلیظ...
تصمیم گرفتم برم روی اشپزی م کمی بیشتر کار کنم... شاید زد و تو یه مسابقه ی بین المللی شرکت کردم.. می خوام روی عدد مقدس هفت متمرکز بشم... :-2-06-:
دیگه اینکه حال ندارم برم کلاس...خوب چیه حالش نیست... سرما خوردم که سرم درد می کنه دیجه... این کتاب کوفتی خوشجلم بالاخره تمومید و رفتم سروقت کتاب بعدی...
اوا اینو گفته بودم؟
اها تا یادم نرفته...
بچه ها یه کاربری بود اسمش یاابالفضل بود...یا یه همچین چیزی... من هرچی نام کاربری ش رو سرچ کردم نیافتمش... کسی خبری داره ازش؟ می شه بهش خبر بدید به من یه پ خ بزنه... کار واجب دارم باهاش....
دیگه...
بوی یلدا می ده بارون...
بوی کرسی توی ایوون...
من و شاعری بهونه هستیم
قصه اخرش رسید به بارون
(خودم)

من متولدِ پاییزم،
فصل ِ زردی
فصل ِ بادِ وحشی
فصل ِ شاعرهای پیر
فصل ِ نقاشان بی نظیر
کس چه می داند!
شایدم بس دلگیر!!

(نمی دونم)

الی واقعاااااااااااااا؟
یعنی برم طرف رو بکشم جذاب تر هم می شم؟؟؟:-2-06-:
موشولینا کوجایند؟ دنبال... نهی بچه های خوبی هستند...
بابا کوجا اب رفتید خوب...بیا بخاطرید دیگه... ما دیشب تفلد داشی بود طرح افطار تا سحر داشتیم شوما کوجایید؟ تازه ما اونقده با مرام بودیم نفصه شبی یه نیمچه سری هم به سایت زدیم...
با معرفتا کوجایید؟:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
دیروز ما یه سوتی هم در جوار بانوان و همراهی برادر ماهان دادیم که ملت گفتند کانال رو بدَ ایش...:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اگر کسی فهمید این فعلی که به کار بردم معنیش چیه؟

نعیمه آبرو منو نبری نمیشه :-2-22-:باز کرده بودمش جواب نوشتم یادم رفته بود ارسال کنم :-2-27-:
اوا... از گربه تون چه خبر شبی شبی جون؟؟؟کیتی خوبه؟:-2-06-:
من بی گناهم...تخصیل خودته مامی...ها واقعا اون بچه هه کیه شبی شبی...
جان من این یکی رو هم بجواب شبی که دیر می شه اقدامش ها...

الان کدومتون به من گفتید سوسول؟؟؟ هاااااااااااااااان....
مامان سرماخوردم...
خوب مانتوم نازک بود...لیا بدو بیا...
شعر شد برای خودش...خواهران غریب دردهای مشترک...
بابا لباسم هم نازک بود...تی شرتم پاسخگوی اون سرما نبود خوب...:-2-22-:
چرا مثل این مثل چوب و گربه و اینا شدی :-2-22-:
خــــــــــــوب:-2-22-:نه تو عذرت موجهه خوب:-2-22-:
مهسا جونم میسی...یه عالمه ممنون:-2-40-:

Elnaz
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۲۶ بعد از ظهر
دو پسته میشویم:-2-08-:
شری اواتورت چه خوشگله:-2-22-:
میبینم که همه دیروزیا رفتن لالا , نکنه همتون سرما خوردین؟:-2-22-:سوسولا رو میگیرن:-2-08-:
ناهور خشن میشی چه جذاب میشی وای چقده جذابی بیا ببرمت قصابی:-2-22-:
نیلو دیروز برگشتنی اعضای محترم گ*ش*ت فاطی رو گرفتن داشتیم میومدیم بیرون دیدم دم درن گفتم فاطی رو استتار کنین هر کی رفت سی خودش من اینو سمان موندیم از پشت گرفتنش :-2-37-:فاطی میگفت مانتوم بلنده مانتو سه وجب با زانو اختلاف بلنده ایا؟:-2-37-:فاطی موکوشم:-2-22-:
دیشب بعد افطار چی میچسبه لالا اومدیم بریم در اغوش اسلام اا اشتباه شد در اغوش شری لالا این دوتا حسود (سمان و فاطی نذاشتن که اونام اویزون شدن فقط من نفهمیدم کی اونجا کله منو اشتباه گرفته بود هی بوسه میکاشت:-2-35-:یکیش که دیدم کیه دومی کی بود خودش اعتراف کنه:-2-28-:
منو بهار هم تا اخر اروم نشسته بودیم مگه نه بهار:-2-14-:
سمانم که قربونش برم بلاخره یاد گرفت بگه سعید:-2-06-:
نولو کار نبید جیجری:-2-40-:راستی تاریخ رفتنتون مشخص شد؟:-2-38-:
بقیه موشولینا کوجاین؟:-2-37-:

د

Mina
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۳۰ بعد از ظهر
دل کندن از این تاپیک واسه من سخته:-2-39-:
شبنم بترکی با این تاپیکت:-2-39-:
دیشب گذشت...
ولی سخت گذشت:-2-39-:
مرسی از زهرا :-53-:و رها :-53-:و مهدیه:-53-:
هوا خیلی خیلی سرد بود دیشب...
ولی الان خوبه...
خورشید ِ مهربون باز داره لبخند میزنه:-29-:(خودمم حالم بهم خورد از جمله:-31-:)

بی تفاوت بودن تو زندگی خیلی خوبه:-2-15-:
باید بی تفاوت باشم:-2-39-:

* هر کی دوست داشت عدد 109 رو اس ام اس کنه به شماره 30004503 ...زوری نیست..هرکس خوشش اومد:-2-39-:دلیلشم نمیگم:-2-27-:هرکی اس کرد بگه ....من بفهمم امیدوار باشم یا نه:-2-40-:
* دیشب اجرای ِزنده ی ِ فداکاری از محسن یگانه رو دانلود کردم..وای خدا...خیلی خوبه:-2-34-:شاید امشب بذارمش رو سایت:-32-:هرکی دوست داشت دانلود کنه:-40-:
* شبی آواتارت خیلی بهت میاد:-2-38-:


مینا خودت بترکی :-2-43-::-2-22-:خیلی هم آواتورم خوشگله من و دوتا از بچه هامیم. یکیش که سمانه از دهن گشادشمشخصه اون یکی رو نمیدونم هنوز شناسایی نشده :-2-25-:جفت هر دومون:-2-39-:نظرت چیه؟:-2-22-:فک کنم اونیکی هم باباشونه:-2-22-:اَی شبنم چه شوهر زشتی داری:-2-22-::-2-31-:

نمیدونم چرا من کلی حرف تو ذهنم ردیف میکنم بیام بنویسم..همه شون یادم میره:-2-36-:

nemesis
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۳۷ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی. :-2-25-:
والا خاطره ماطره نداریم. فقط آمدیم پایان کارآموزیمان را ثبت و ضبط کنیم :-2-16-:
بالاخره به میمنت و مبارکی تموم شد. حالا با بیکاری چکار کنیم؟ :-2-41-:
رفتم کتابخونه هم ثبت نام کردم. 3000 تومانم موند تو جیبم :-2-27-: از هفته آینده هم بریم درس بخونیم ببینیم دنیا دست کیه.

امروز بابام زنگ زده میگه به دکترتون بگو اینجا یه بچه گربه داریم که گربه های بزرگتر از خودش زدنش سینه اش سوراخ شده و چرک کرده. از اونورم چرکش زده به چشماش. خوب میشه؟
دکترم گفت اون نمی میره. اصولا گربه ها خیلی دیر از جراحت اینا میمیرن. براش آمپول نوشته. حالا باید از فردا که آمپولاشو گرفتیم برم 5 روز بهش آمپول بزنم. :-2-22-:

برویم یه کم استراحت کنیم.

روز همگی خوش :-2-40-:

آواتور شبنم و الان دیدم :-2-06-: چه باحاله :-2-06-: گلوشون پاره شد بیچاره ها :-2-06-:

راستی ناهور جان من یا اباالفضل و تو دوستام دارم. بهش میگم.

بیا ناهور این کاربری خودشه: http://www.forum.98ia.com/member44119.html

من یه بار خصوصی زدم خیلی وقت پیش جواب نداد فکر کنم چند وقتیه نیست.

خواهش میشه نعیمه جان :-2-40-:

شبنم
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۳۹ بعد از ظهر
ما هم دو پسته می شویم :-2-38-: دوز داریم سایت بابامونه :-2-38-:

نعیمه آبرو منو نبری نمیشه :-2-22-:باز کرده بودمش جواب نوشتم یادم رفته بود ارسال کنم :-2-27-:

دیشب بعد افطار چی میچسبه لالا اومدیم بریم در اغوش اسلام اا اشتباه شد در اغوش شری لالا این دوتا حسود (سمان و فاطی نذاشتن که اونام اویزون شدن فقط من نفهمیدم کی اونجا کله منو اشتباه گرفته بود هی بوسه میکاشت:-2-35-:یکیش که دیدم کیه دومی کی بود خودش اعتراف کنه:-2-28-:

نگو که داغ دلم تازه شد :-2-30-: بالاتنه ام کمپلت درد میکنه سه تایی ولو میشید رو آدم :-2-30-: اون سمان بی ادبم گازم گرفته بازوم درد میکنه :-2-36-: یعنی کی بودیه از تاریکی هوا استفاده کرده بودیه ؟ :-2-35-:

نولو کارتو سندیدیم :-2-22-: تقصیر خودت بود دیگه من جواب رد به هیشکی نمیدم :-2-22-:

مینا خودت بترکی :-2-43-::-2-22-:خیلی هم آواتورم خوشگله من و دوتا از بچه هامیم. یکیش که سمانه از دهن گشادشمشخصه اون یکی رو نمیدونم هنوز شناسایی نشده :-2-25-:

الی به کی گفتی سوسول :-2-22-:

تو وبهار که خیلییییییی آروم بودید :-2-09-: آروماتون دیشب من و فرشید بودیم :-2-39-:
فرشید مسئول تدارکات بود طفلک:-2-22-:
به همون شخص شخیص اوشون سوسوله دیگه با اون هوا سرما خورده:-2-22-:
بازوهات کار فاطی وسمانه من نبودم :-2-22-:صاحب بوسه دوم خودش لو داد:-2-22-:

roya jo0on
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۵۸ بعد از ظهر
یوهوووووووووووووووووووو:-2-25-::-2-25-:
ما اومدیم یه عرض ادب بکنیمو بریم:-2-14-:
بشه ها اون کارم درست شد:-2-14-: حالا که درست شده ، نمیدونم چرا مردد شدم :-2-41-:
نمیدونم چی میخواد بشه ، فقط خودمو سپردم دسته خودش ، میدونم خوبیمو میخواد ، صلاح کارمو خودش بهتر میدونه .. واسه همین تسلیمم ..
خدایا شکرت ... کاش بعضی اوقات بی انصافیم گل نکنه ، ناشکری نکنم ...
عاشقتم خدااااااااااااااااااااااا ااااا:-118-:
ما رفتیم دگر ...
شاید بازگشتیم:-2-14-:

bahar1313
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۱۶ بعد از ظهر
دوشنبه 7 شهریور 90



سلام. خوبین؟ خوشین؟ سلامتی؟ حال می کنین چه هواییه؟
می بینم که همه هستن ولی خستن. بعله دیگه هر کی اون ساعت بره خونه امروز حس و حال نداره
جاتون خالی ما دیروز به مناسبت اومدن فاطی رفتیم یه افطار پارتی. من ساعت 5 ببند و بساطمو جمع کردم برم که آقای رییس جان یه کار داد دستم گفت کوجا؟ بودی حال.
هیچی دیه. نشستیم اونو تمومش کردیم حول و حوش هفت و نیم بود رسیدم پارک ملت . زنگ زدم شبنم گفت الان امیرو می فرستم دنبالت. حالا من هی اینورو نیگا ایه، اونورو نیگا ایه. یهو دیدم امیر و فرشید و سعید و ماهان دارن میان.بچه ها باور کنید من راضی نبودم اینقدر دسته جمعی بیاید استقبالم. . که امیر سریعا مساله رو باز کرد که قراره یکیشون کوله مو ببره، یکی شیرینی، یکی گوشی، یکیم به رفتن خودم نظرت کنه. خلاصه رسیدیم به بچه ها و نشستیم.دیگه به غیر از این 4 پایه ها که اینجان ماهانا و یاسرشون بودن. داداش بابکم بود. الهام و لیا که واقعا ماه و خانومن بودن. اون سمانه زلزله دوباره بعدا اومد. سارا بود، این نعیمه م زودی رفت هر چی اصرارش کردیم نموند. آها دلیل المیتینگم که فاطی جونم بود که اومده بود، آهان آهان هانی جونمم بود .
بعد دیگه بچه ها زحمت کشیدن وسایل افطار آماده کردن. این الی و ماهانا یکی یه دستکش دستشون کرده بودن هر چی این بچه محمد با چشای مظلوم التماسشون کرد یکی از این دستکشا بهش بدن ندادن که ندادن. . ماهانام که احساس کرده بود قراره کل سایتو افطاری بده اینقدر که زیاد غذا آورده بود. مادریمم سوپ پخته بود که دقیقا همینجوری که توی آواتورش معلومه به جوجه هاش غذا بده. . عکسام پیش ماهاناست حالا اگه دلش خواست میاد میذاره.
منم که طبق معمول از همه آروم تر و خانوم تر بودم. یعنی من و بادر بابک مسابقه گذاشتیم سر اینکه کی آرومتر باشه دیگه. :-2-14-:
من باب این قضیه ولو شدن توضیح بدم که دیشب کشف شد شری که تنها یه بعدش اینهمه جوابگوئه، ببین 3 بعدی بشه چی کار میکنه.:-2-37-:
این سارای بی تربیت زد بادکنکمونو ترکوند داشتیم بازی میکردیم.:-2-33-:من و الی خالمم یه ساز نوین درست کردیم به این طیق که بادکنکو بستیم سر لیوان و حسابی برای بچه ها نوازندگی کردیم و به فیض رسوندیمشون. راستی الی چرا یادمون رفت ازش عکس بگیریم.همینه که ما به هیچ جا نمیرسیم دیگه. :-2-36-:
سارا نبود که شری بود ترکوندش با اون ناخوناش:-2-33-:واقعا منو تو داریم حیف میشیم:-2-39-:
ای شری نا مرد من بادکنک میخوام :-2-30-:
سعید میگه سجاد سجاد سجاد:-2-22-:
تازگیا میگه امیر ، امیر ، امیر... استعداد اینیکیو تازه کفش کرده
این امیرم سر افطار افتاده وبد به حرف زدن تا تونست مخ بقیه رو کار گرفتو اینجا بود که م فهمیدم سعید چی میگه وقتی میگه امیر، امیر ، امیر:-2-28-:
آهان یه چیز دیگه من راز این تعدد یاسرای فرشیدم کشف کردم. وقتشه دیگه...بسیار به کارها و امور پذیرایی مسلطه.:-2-35-:
از سوتیای میتینگم چیزی نگم بهتره که قابل گفتن نیست. خصوص سمان با اون سوتیای تاریخی:-2-43-:
خلاصه که بچه ها لطف کردن و ساعت 10 پاشدن رفتیم خونه.
مرسی از همگی، شب خیلی خوبی بود. به یاد موندنی. و خاطره انگیز.:-118-:
یه تشکر ویژه از بابک. خیلی خیلی شرمنده شدم دیشب. بابایینام تشکر کردن خیلی.:-118-:
یه تشکر ویژهم از الهام و لیا برای گلای خوشگلشون.:-118-:
مرسی کچل بابت شیرینی. ایشالا خودت شرکت بزنی.:-118-:
شبنم و مینا مرسی بابت افطاری :-118-:
یه خسته نباشینم به الی خالهم که تو شرکت اونهمه خیار گوجه رو شستمان کرده بود.:-118-:
امروزم که به لطف بارون ساعت و 10 و نیم رسیدیم سر کار و در حال حاضر کارگران به شدت مشغول کارند.
روز و روزگارتون خوش. دلاتون یه طراوت هوای این روزا

mina1366120
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۲۳ بعد از ظهر
امروز با کلی امید و ارزو به همراه یه انرژی مضاعف که از لطافت هوا ناشی میشد اومدم بیرون(البته با چتر )
من عاشق بارونم و راه رفتن زیر بارون و درد و دل کردن با خدا .... :-2-16-:
اما چه کنم که دیرم میشد مجبوری با اتوبوس رفتم:-2-14-:
خواستم دو تا ایستگاه رو پیاده برم که چشمتون روز بد نبینه از دور دیدم یه ماشینی با سرعت داره میاد:-2-29-: از ترس اینکه اب بروم نپاشه یه قدم رفتم عقب که جفت پا افتادم درون یه چاله آب:-2-02-: و بیشتر از اونی که ماشینه می تونست خیس کنه خیس شدم:-2-34-:
خلاصه رفتم شرکت و چون تا توی کفشام خیس بود کفش و جورابامو در اوردم گذاشتم کنار کمدم و دمپایی پوشیدم :-2-35-:البته باید بگم جقجقه ( یا شایدم جغجغه) .... درست مثل کفش بوقی بچه ها تا میومدم یه قدم راه برم صدا میداد:-2-27-:... خلاصه یه آبروریزی بود که بیا و ببین:-2-14-: .... منم از خیر اونا گذشتم و دوباره جوراب خیس رو پا کردم و نشستم . امیدوارم رماتیسم نگیرم با این کارم.:-2-28-:
بعدم چون کارمند خوبی هستم رفتم فیس بوک:-120-: و در کادری که اعلام وضعیت می کنی شعر کامل باز باران رو نوشتم و چندین لایک دریافت کردم:-2-38-:
اما همین طور که تو اینترنت داشتم دنبال جملات قشنگ بارونی می گشتم چشمم به شعر " باز باران ، بی ترانه " افتاد.... نمی دونم تا حالا خوندین یا نه اما من که بسیار ناراحت شدم اونم گذاشتم تو فیس بوکم اما لایک نگرفتم در حالی که به نظرم خیلی هم جالب بود.:-2-30-:
راستی چرا تا حالا موقع بارون به بی خانمان ها یا بچه های دست فروش خیابون یا حلبی نشین ها فکر نکرده بودم.... یعنی اونا هم بارون رو دوست دارن مثل من:-2-30-:...........
امکان نداره !!!!!!!!!!
ترانه بارون برا ما ها خوبه نه حلبی نشینی که دیشب با چکه بارون و صدای اعصاب خرد کن برخورد قطرات بارون با سقف حلبی خونش تا صبح چشم رو هم نذاشته
خلاصه از اون موقع تا حالا دپرسم:-2-34-:

Andy Hug
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۳۹ بعد از ظهر
(به نام پرودگار مهربان)
(دوشنبه - 7 شهریورماه - 1390)
باران آرام آرام بر سنگ فرش خیابان ها ضربه های آهنگون خود را مینگاشت و من را به فکر رویاهایم فرو میبرد.
به شک بهترین لحظه ی دیدار و مستجاب دعا همین هوای بارانی است که نیمی از آدمیان آن را به رحمت و لطف می نامند و نیمی دیگر بلا .
خسته از عابر پیاده ای که از دود ماشین ها و تریلر های نفت گازی سیاه گشته بود میگذشتم که ناگهان چشمانم به مردی با حالاتی ناراحت و ناامید از زندگی افتاد , با خود گفتم این چه کسی است که اینقدر از زندگی نالان است و ظاهرش به گدای مسکین نمی خورد .
حس کنجکاوی من به مرحله اعلا رسید و راهم را به عقب برگرداندم و به آن مرد گفتم : کمکی می خواهی ؟
گفت : کمکی می خواهم اما نه از تو ...
با خود گفتم منظورش چیست ؟
گفت : منتظر کمک کسی هستم که سالیان سال رویم را از او برگرداندم و پشیمانم از کار و بی توجهی که کردم .
خیلی با ادب و گنگ لب به سخن می گشود و مرا عجیب در فکر فرو میبرد .
در کنارش نشستم و با نگاهی عمیق به من خیره شد و گفت : تو کیستی ؟ خودت را معرفی کن .
گفتم : جوانی خسته ام از کارهایی که زمانه بر من می کند و من فقط نظاره گر آن هستم .
بوس خندی زد و گفت : اگر چشمانت را ببندی و باز کنی میفهمی زمانه گذشته و تو هنوز در همان مشکل اول خودت را باخته ای .
مضمون حرفش برایم چرای بزرگی شده بود که گفتم : من هم مانند شما خسته ام اما در این شب بارانی قدم میزنم و با خدای خود راز و نیار میکنم که شاید دلم آرام شود .
اما شما چه کسی هستید و به چه علت خسته به نظر می رسید ؟
در جواب سوال من شرطی گفت و لب به سخن گشود : من فلانی هستم دکترای ریاضیات عالیه از دانشگاه امپریال انگلیس و نیویورک - خسته ام از زنگی چون دختری دارم روی تختی در خانه ام خانه کرده و هیچ حرکتی ندارد و من از خدا و اسلام سر کشیدم و حال که او خوب شده است پشیمانم .
پشیمانم از حرف ها و عقایدی که پوچ و بی مقدار بر من رخنه کردند و نیمه ی عمر مرا کثیف و پر از معصیت پر کردند .
به این علت است که خسته ام چون آمده ام آشتی کنم تا شاید بر من آزرده فرجی شود و آرام شوم.
خیلی تعجب کردم و با خود گفتم : مگر زندگی بر این فرد موفقی که خیلی از اقشار جماعه آرزوی شغلی و تحصیلی او را دارند اینچنین می نالد و غم خود را در کنار عابر پیاده ای میشمارد .
برایم خیلی زیبا بود این خاطره ای شد در ذهن من که همیشه زنده خواهد ماند ...
موقع رفتن از او پرسیدم جناب آقای دکتر فلانی : اجازه میدهید در آینده از شما درباره مسایل تحصیلی در خارج از کشور مشاوره ای بگیرم .
دست در گریبان کرد و کارت ویزیتی را به من داد و گفت : من همیشه در خدمت شما عزیزان هستم شاید با کار من کارهایم بخشیده شود .
تشکر کردم و به راه خانه ادامه دادم ....
به راستی خوشا به سعادت بعضی از انسان ها که به درجات بالا میرسند و خودشان را تافته ای جدا بافته نمی دانند , درود و سلام خدا بر آنان باد و همیشه موفق و پیروز باشند انشاءالله....

( پایان )


در ساحل بی کران من جایی نیست
دریای وجود من هم آرایی نیست
این شمع وجود خسته ی من بوده
در وادیه جنگ شاهدین بزمی نیست

feedback
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۴۲ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام خوب (khoob nakhoonida , bekhoonid khob) :-2-15-:
خوبید خوب؟ :-2-15-:
چشمام جایی رو نمیبینه خوب! :-2-15-:
از دیشب تا حالا سه ساعت خوابیدم خوب :-2-15-:
دو تا امتحانمو دادم. :-2-15-:
خیلی هم گشنمه :-2-15-:
شیکمم داره قار و قور (درست نوشتم؟) میکنه :-2-15-:
خاطرات این دو روزی که نیومدم تو این تاپیک :
دیروز :
در استرس مطلق که خدایا چی میشه امتحانم؟! رفتم دانشگاه و امتحان را به خوبی و خوشی و سلامتی و شادابی و شادکامی و موفقیت و بهروزی و بهورزی و بهنوازی و تک نوازی و بسه چقدر حرف میزنی!!!! دادم و اومدم که بیام منزل که گفتم یه تیلیف به مادر محترمه و مکرمه ای که خودش الان میدونه و داره میخونه بزنم و بگم که بنده هم می آییم سر قرار :-2-38-: ایشان هم فرمودند بفرمیو قدمتان سر چشم محمد تندر :-2-08-: و خلاصه این شد که آن شد و آنطور شد که اینطور شد و رفتی ام. :-2-22-:
از همه پسرها زودتر رسیدی ام و آنجا فاطیما را دیدم. :-2-16-: زهرا استار هم دیدی ام به همراه الناز استار (وجدان : استار نداشت این یکی) ، شبنم استار (وجدان : اینم استار نداشت) ، پرنیا نه استار (درسته درسته) ، ناهور اینم نه استار (اینم درسته درسته) :-2-22-:
مابقی میتینگ را در پ.ن دنبال کنید. :-2-38-:
امروز : :-2-15-:
خیر سرم گفتم زود برم دانشگاه که بشینم بخونم که متأسفانه ماشین حساب یادم رفت و به برادر محترم گفتم بیاورد با خودش تا من این همه راه بر نگردی ام. :-2-37-: امتحان 11 تا سؤال داشتتتتتتتتت!!!!!!!!!!!!! :-2-36-: همش هم محاسباتی. ای نامرد (واقعاً نامرده چون زنه استادمون :-2-27-:) ولی خدا را شکر پاس میکنی ام. :-2-38-:
پ.ن : الناز دیدی این دفعه خاطره ام کمتر بود پس بخونش :-2-38-:
پ.ن : محمد تندر گوشی عالی متعالی :-2-31-: هرچند هر کاریش کنی نوکیاست و به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره :-2-38-:
پ.ن : هنوز تو کف جمله مینام که گفت : یکی این محمد رو ببره رو زمین نمونه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن : شبنم سالم رسیدین خونه؟ :-2-37-: شایعه شده بابک تصدیق نداره!!! :-2-14-:
پ.ن : بهار شیرینیت عالی بود مرسیییییی :-2-16-:
پ.ن : محمد شیرینیت نه عالی نبود مرسییییییی :-2-16-:
پ.ن : ماهانا خانم دستت درست حرفه ای بود غذات :-2-40-:
پ.ن : سجاد میبینم که آخر سر هم دلت طاقت نداد و زنگ زدی و هرچی خواستی جلوی جمع گفتی بی ادب!! ولی اینو بدون که گوشی من رو اسپیکر نبود و رکب خوردی. :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن : آبروی خودمون رو میبرم : من و امیرحسین و بابک و ماهان رفتیم آب جوش بگیریم و نمیدونستیم بوفه کجاست در حالیکه بوفه به فاصله 100 قدمی ما بود ولی دور شمسی قمری زدیم پارک رو آخر سر دیدیم بوفه بغل دستمون بوده برای اینکه ریا نشه گفتیم رفتیم گشتی زدیم اومدیم. :-2-06-:
پ.ن : امیرحسین میدونم از پ.ن قبلی چه احساسی داری. خونسری خودت رو حفظ کن عزیزم. :-2-06-: همگی شاهد باشین که لیدر ما امیرحسین بود پس تقصیر اونه اگه دیر اومدیم. :-2-06-:
پ.ن : آقا بابک نگفتی کدوم سایت برات راحت تره ها! :-2-35-:
پ.ن : فاطیما دمت گرم با هات چاکلتت چون حسابی بیدار نگهم داشت. :-2-38-:
پ.ن : لیا خانم و الهام ریمیکس عزیز خوشحال شدم از آشناییتون :-2-40-::-2-40-:
پ.ن : محمد خودت گواهینامه داری انقدر به بچه مردم گیر میدی؟ :-119-::-2-27-:
پ.ن : دلم میخواد پ.ن بزنم حرفیه؟! :-2-28-:
فردا یه امتحان دیگه دارم ولی چشمام باز نمیشه خیلی خسته ام برام دعا کنید. ای خدااااااااااااااااااااااا ا :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
سعید / 7 شهریورماه 90 خورشیدی / ساعت 17:44

~jOojoO.tAlA~
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۵۱ بعد از ظهر
سهلام http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282715%29.gif
خسته ام :-2-15-:
گرسنمه:-2-15-:
سرمم درد میکنه:-2-15-: سر درده از همه بدتره :-2-36-:
بچه های میتینگی حسابی خوش گذشت بهتونا...:-2-41-: جای من خالی :-2-15-:
هویجوری اومدم اینجا http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282715%29.gif
تو سرم هیشی نبود...خاطره ندارم http://www.pic4ever.com/images/connie_1.gif
فقط اومدم خاطره ها رو خوندم http://www.millan.net/minimations/smileys/feeldaluvsmiley.gif
مینایی http://www.up.98ia.com/images/kfn3rd7avpsk3jyzri4m.gif
من اس کردم 109 رو به اون شماره :-2-27-:فک کنم منو اشتباه گرفت :-2-35-: مینا پردیس کیه ؟ پردیس زندگی من :-2-35-:

jeneral
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۳۱ بعد از ظهر
به نام خدا

بازگشت پیروزمندانه ی خودم رو به خاطره نویسی, خودم به خودم تبریک می گم
:-118-:

سلام دیلم تنگ شده بود خووو منزل رو پیچوندم اومدم اینورا:-2-16-:
یه دونه راجع به سحر امروز نه دیروزه! می گم بعدم میتینگ رو می گم!

سحر بود رفتم خاله م رو برسونم خونه شون خونه بغلیمون دارن خونه می سازن بعد چندتا آدم مشکوک اون توو خاله م دید و گفت امیر دور بزن اینا مشکوک بودن من دور زدم اومدم جلو ساختمون یه دفعه 5نفر سوار دوتا ماشین شدن و چراغ خاموش فرار کردن!:-2-28-: پلاکاشون رو نتونستیم بخونیم مشکی کرده بودن!
بعد یه اکبر بیکار جو دهنده هم داشت میومد به سمت ما:-2-35-: گفتم آقا اینا دزد نبودن؟ طرف گفتش آره فکر کنم دزد
بودن و... تو همین حین صاب ملک آشنامون بود زنگ زدیم بهش و گفتیم بیا سر ساختمون فکر کنیم دزد اومده وسایل برده! بعد اکبر بیکار گفت گوشی رو بده من یه چیز بگم بهش:-2-37-: دادم بهش گفت الو سلام بییییییییب خوبی؟ من بیییییبه بییییییبم! آقا بیا اینجا دزد زده ساختمونت رو کارگرتم نیست!:-2-35-: بعد صاب ملک بهش گفت که چرا باووو اون ته خوابیده! اونم گفت نه باووو یه پتوئه اون ته که مچاله شده و هرچی صدا می زنم صداش در نمیاد
بیا عین این دوچرخه سازی سر کوچه که زدن کارگراش رو کشتن کارگرات رو نکشته باشن:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
تا اینو گفت تو ماشین ما همه به این حالت :-2-06-::-24-::-24-::-2-06-: (حالا ساعت 6صبح می باشد اینجور مواقع اگر چیزی هم شده باشه قاعده ش اینه که اول می گن چیزی نشده بعد اگه زیاد اصرار کردن می گی تصادف کرده چیزیش نشده اگه خیلی اصرار کردن می گی دستش شیکسته ولی دکترا گفتن باید یه شب آی سی یو باشه! بعد این نه گذاشت نه برداشت گفت بیا کارگرات رو کشتن:-2-27-:) گوشی رو ازش گرفتیم و بای بای کردیم باهاش!
دیروز از صاب ملک پرسیدیم 5/1 ازش جنس بردن بنده خدارو! تازه اکبر بیکار هم به صاب ملک گفته بود آره اومدم دیدم 7-8نفر بودن و داد بی داد راه انداختم اونا فرار کردن:-2-37-::-2-27-: باز خداروشکررر نزاشتیم بیشتر ازش ببرن و اون کارگر بدبخت چیزیش نشد:-2-41-:

خب پ.ن های میتینگی
پ.ن: محمد تندر این دور زمونه با 50تومن به آدم سلام نمیدن به تو گوشی دو سیم کارته دادن دور گوشیت بگرد و بهش افتخار کن تا چشم سعید درآد:mrgreen:

پ.ن: شبنم شما با بابک رفتید؟:-2-30-: الان زنده ایید؟:-2-30-: من هیچی نمی گم راجع به رانندگیش از مریم بپرسید که دستگیره ی در ماشینش رو سری قبلی کنده بود:-2-37-:

پ.ن: بهار و محمد دستتون مسی بابت شیرینی ها خیلی خوش مزه بود:-2-16-: محمد بیچاره کل حقوقش رو داده بود اون شیرینی رو گرفته بود :-2-28-:یه ذره پس انداز کن بچه:-2-27-:

پ.ن: ماهانا خانوم و آقا یاسر گل واقعآ دستتون درد نکنه همه چی عالی بود مسی:-118-:

پ.ن: فاطیما:-2-16-: خیلی خوشحال شدم اومده بودی:-2-16-: بابت هات چاکلتم دستت درد نکنه به من 2تا رسید:mrgreen:

پ.ن: سجادم که الان روحش اینجاست اینو بخونه! تو اگر انقدری که وقت گذاشتی اون حرفای بی ادبی رو یاد گرفتی وقت می زاشتی درس می خوندی الان رتبه ی بی رقمی داشتی و مجبور نبودی از الان بری درس بخونی!:-2-09-:

پ.ن: سعید تو خجالت نمی کشی آبروی جوون مردم رو می بری؟:-119-: من الان عذابم وجدان داره! باووو ما رفتیم بالا اون بالا جشن بود نورش مارو گولید رفتیم سمت اون فکر کردم اونجا بوفه ست بعد رفتیم اونجا دیدیم اون سمت نیست بعد تابلو زده بود بوفه رفتیم طرفش باز یه پیچ بالا رفتیم احساس کردیم بوی روستا داره میاد:-2-38-: که به سعید و ماهان گفتم از این بو خیلی خوشم میاد آدم یاد روستا و... می ندازه اونا هم تایید کردن:-2-31-: بعد سرمون رو چرخوندیم چشممون واسه اولین بار به جمال روی آقا گوزنه روشن شد:-2-08-:(اینجاهارو لیدر من نبودما) بعد دیه از دو نفر پرسیدیم و اونا هم گفتن کجا بریم و بابک تا بوفه راهنماییمون کرد:-2-08-:
در ضمن سعید تو باید به اون جمع شک کنی که اجازه میدن من لیدرشون باشم تو آدرس شناسی:-2-39-:

پ.ن: :-65-::-65-:لیا خانوم و الهام منم خوشحال شدم دیدمتون:-118-:

پ.ن: در آخر همه اونایی که می گن من مظلوم نیستم اینارو بخونید ببینید من مظلوم بودم یا نه

ناهور: اااااا اینم (این منظورش من هستما نه درخت و میوه پلاستکی و سوسک مصنوعی) اومده!:-2-39-:
سمانه: اینم (باز هم منظور من هستم) که هیچی ولش کن!:-2-39-:
بهار: اونور سعید می گه غزال اسمش رو کرده آهو حیوون حیوونه و... رفته به شبنم گفته امیر به من توهین کرد, شبنمم داره به من گیر میده:-2-39-:
ماهان: ااااا تو اصلآ بهت نمی خوره 21سالت باشه خیلی بچه تر بهت می خوره بچه بچه دیه کم مونده بود منو بزن بگه بچه:-2-39-:
سارا و الی: کلآ هدفشون نشون دادن مظلوم نمایی من بود و همینطور تیکه می نداختن:-2-39-:
کلی بود اینا فقط یادم بودش حالا من مظلوم هستم یا نه؟:-2-39-: حالا باور کردید آواتورم عکس بچگیای خودمه؟!:-2-39-:

خاطراتتون نقل و نبات و شیرینی :-118-:

ب.ن: دیدی الهام؟:-2-30-: الان فقط تو منو درک می کنی:-2-39-: دیدی من چه قدر مظلوم و آرومم؟:-2-30-:
دیدی هی تیکه می نداختم بهم فقط می گفتم چشم؟:-2-39-: الهام از ابراز همدردیت ممنونم:-2-30-:

p_f_p
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۴۴ بعد از ظهر
سلام به همگی
خوبین؟
خوش می گذره؟؟
از دیروز شروع میکنم
ساعت 3 راه افتادیم سمت راه اهن
راستی قطارمون سیمرغ بود نه غزال فک کنم اشتباه زده بودم
بابا 2 تا ازانس گرفت البته قبلش مهرداد اومد قرار بود با هامون همسفر بشه اهان راستی این برادر غزل
منو و کیارشو<8 سالشه> و غزل نشستیم عقب ماشین
مهرداد پسر عمم <20 سالشه >اون نشست جلو
مامانمو و بابام و خواهرم یه ماشین دیگه گرفتن
حوصلمون سر رفت گفتیم یه موزیکی بذاره حالا کی میخواست بگه؟؟؟؟!!!!!!
بیچاره مهرداد .بهش گفتیم ک به راننده بگو موزیکی چیزی بذاره
مهرداد گفت :اقا یه اهنگی بذار
راننده:اهنگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! مگه بچه حزب اللهی ها اهنگ
گوش میدن ؟؟ما فقط مجاز گوش میدیم .
حالا ما::-2-31-:بعد 2 ثانیه:-2-22-:
مهرداد هم ک داشت قاطی میکرد گفت:به این مجازا ک نمیشه گفت اهنگ ؟؟؟!!!!!ما ک فقط زد بازی . تتلو 25 باندو........گوش میدیم .
راننده:این مستحجنا چیه ک گوش میدی؟؟؟؟!!!!!
بعدشم اهنگ کما3 حمید عسگری رو گذاشت .
ما 3 تا ک از خنده مرده بودیم
حالا رفتیم مهرداد جلوی همچین اقایی با این خصوصیات گفت :راستی سایه اون شلوار لی ک از تایلند خریدیمو اوردی؟
من::-2-35-:اره
دیگه داشت پیادمون میکرد چنان نگام میکرد ک نیاز به دبلیو 30 داشتم.
بچه ها لپیم شارژ نداره
پیشاپیش عیدتون مبارک
هتلش wileress داره خوبیش اینه
بازم میام فعلا اینو برم بالا به شارژ بزنم
همتون و دعا کردم
بازم فردا شب میریم حرم
ایام به کام و شادمانی

سایه_مشهد 1390

REMIX
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۴۴ بعد از ظهر
سلام سلام سلام :-2-25-:
امروز 7 شهریور 1390
جای همتون خالی دیروز خیلی خوش گذشت . بقیه داستانم که بچه ها تعریف کردن
خاطره خاصی ندارم :-2-43-:
الناز جیجری:-11-: من به مظلومیتت رای مثبت می دم :-53-:
بهار:-8-: واقعا خوشحال شدم که دیدمت خانومی . خودت خوبی که همه رو خوب می بینی :-53-:
ناهور عزیزم:-6-: دلم برای بغل کردنت تنگ شده بود که دیشب شارژ گرفتم . :-53-:
زهرا (star):-11-: حیف شد زود رفتی . دوست داشتم یه دل سیر ببینمت (آخه خیلی گشنم بود:-3-: ):-53-:
مینا جون .:-8-: خیلی ماه و خانومه . از اخلاقش خوشم میاد چون یه خط قرمزی داره که کسی نباید پا شو اونورتر بذاره در نتیجه کسی بیشتر از کوپنش شوخی نمی کنه .:-53-:
سارا :-8-:گلی هم که مثل همیشه شیطون و بلا بود :-53-:
ماهانا :-8-:که دیگه گفتنیه .چون حسابی همه رو با لطفش شرمنده کرد. مرسی خانومی همه چیز عالی بود . خدا یاسرتو مهربونتر کنه .:-53-:
فاطیمای نازنین :-8-:خیلی خیلی خوشحال شدم دیدمت به خاطر هات چاکلتم دستت درد نکنه الان میرم میخورمش:-53-:
شبنم:-8-: که دیگه دیشب مادری رو در حق همه بچه هاش تموم کرد . همش این بچه هاشو جمع و جور می کرد و بهشون می رسید که یه وقت عقده ای بار نیان و اونو توی جامعه سرافکنده نکنن . بهشت در بست مال توئه گلم .:-53-:
سعید جان :-53-:منم خوشحال شدم از آشناییت . :-53-:
محمد :-53-:خسته نباشی پدر بزرگ امیدوارم دیشب از درد فک و صورت تونسته باشی بخوابی من که از سردرد نخوابیدم . هر چی بلد بودیمم فراموش کردیم :-2-06-:بی شوخی خوشحال شدم دیدمت .:-53-:
امیر حسین:-53-: خیلی آروم بودی چرا ، چرا ، چرا ؟درضمن لیا درسته . انقدر به بچه مردم پیله نکن:-53-:

ببخشید اگه کسی رو جا انداختم :-53-::-53-::-53-:
من ...الان ....احساسم : احساسو ولش کن از صبح با سردرد و حالت تهوع بلند شدم:-2-36-: حالم زیاد خوب نیست .
راستی دیشب اومدنی برای شش ماه آخر سال سوژه دستم اومد اساسی :mrgreen:
دیگه دیگه......
روز همگی خوش
الهام

Andy Hug
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۵۸ بعد از ظهر
هوالحبیب
(دوشنبه - 7 شهریور ماه - سال 1390 )
خوب سیلام و علیکم و رحمت الله و برکاته ...
چه خبرا ؟ خوفید ؟ میبینم که شلوغ و پلوغ بوده دیشب .... خوب ما رو دعا کردید که انشاءالله( میدونم خودتون و دعا کردید فقط :-2-06-:)
خوب بریم سر خاطره الان , بنده طبق معمول در داخل سایت خودم میچرخیدم و فروشگاهم درست میکردم که دیدم صدای مادر جان داره میاد ... هدفن و برداشتم دیدم اوه اوه اوه چقدر عصبانی داره داد و بیداد می کنه (پیش خودم گفتم الان با جارو میاد دنبالم:-2-06-:)
هیچی دیگه پا شدیم رفتیم یه نون سنگک خاش خاشی به قول بچه ها :-2-06-:گرفتیم و جاتون خالی یه حلیمی داریم به نام مشتی رجب ازش 2 کیلو حلیم گرفتم گفت : مهمون دارید واسه خودتون می خواهید ؟
تو دلم گفتم پ ن پ واسه عمم می خوام :-2-06-:
سنش بالا بود وگرنه تیکه رو مینداختم ( نه اینکه زبونم زیادی درازه و کم نمیارم واسه همینه )
هیچی دیگه در عین راه بودیم که دیدیم ای باباااااا پول و به مشت رجب ندادم :-2-06-::-2-06-:
برگشتم دیدم وایساده نگام می کنه هیچی نمی گه .... اینقدر خجالت کشیدم :-2-06-:
(کلا من و میشناسه ها ولی خلاصه حسابی ضایع شدیم رفت )
در همین حال و هوای رفتن بودم دیدم ای بابا زیاد بهش پول دادم :-2-06-::-2-06-:
تا اومدم برگردم دیدم پشت منه میگه جوووون حالا خوبه زن و بچه نداری اگر داشتی چیکار میکردی ( حالا یکی نیست بگه تو از کجا میدونی ندارم , شاید دارم خوب ) :-2-06-::-2-08-::-2-36-:
خلاصه دیگه ما برفتیم و ایناااااااااااا کلی به خودم می خندیدم .. اولین بارم بود تو زندگی اینقدر چت میزدم واسه خودم ... کلا خندیدم به خودم شاد شدم و الان که آمدیم پشت این تاپیک خاطره نویسی یا همون جک نویسی خودمون چند تا چرت و پرت تحویل شما بدیم دیگه ... کلا مرا عفو کنید اگر چیزی میزی گفتیم :-2-25-::mrgreen:
خوب بریم سراغ میتینگی های افطاری رفته دعا کن ها یا نکن ها ::::))) :-2-22-::-2-35-::-2-27-:
پ.ن سعید : ببینم کچل تو مگه درس و دانشگاه نداری که پا شدی رفتی آخه ... اگر یه آشی واسط نپختم .:-2-14-: شوخیدم نترس جدی نگیر اصلا چیزی نیستااااااااااا ( برو درس بخون مگو چیست درست که آخرش کپلی شدنی است درس ) :-2-22-:
پ.ن ممد تندر : ببینم ممد تو ایندفعه آب بازی نکردی .... آخه هر وقت دیدمت پارک آبی راه انداخته بودی . اینبار نشده بود :-2-27-:
پ.ن امیر حسین : تو باز شیطونی کردی رفیق شفیق مفیق من ... ببین چیکار کردی بهت میگن شهید امیر حسن مظلووووووووم :-2-06-::-2-06-:( چرا اینقدر مظلومی تو عزیزم ... یه ذره اشم بده به ما مشغول بشیم):mrgreen:
پ. ن سجاد : باز این پسرک کاکول به سر های های ... چیکار کرده :-2-06-::-2-06-:( چیزی نشده بوده اصلا به دل نگیرید چون بچم یه خورده ناراحت کنکورشه نمیدونه چطوری خودش و خالی کنه ) :mrgreen:
پ.ن شبنم (مدیر س***) :mrgreen:: خوب میبینم که باز هم مدیر زحمتکش و تلاشگر ما هم اکنون در حال رسیدگی و آماده کردن بچه های گوگولی مگولیشون بوده ... خوش گذشتتتتتتتتت یا نه مدیر جان :-2-06-:
پ.ن ماهانا : سلام ما رو به بیزینس باز ماهر و استاد عزیز و دل بر ما برساااااااان ... در یک کلمه بهشون بگیووو خیلی مخلصیمممممممممم . :-2-40-:
پ.ن آبجی الهام : آبجی جان فعلا اولش باید با جمع های ما 98 یا عادت کنی ... اولشه اینطوری سر درد و تهوع میگیری ... یه پک دیگه بزنی عادت میکنی ( منحرف نباشید منظورم آب لیمو بود:mrgreen: ) :-2-06-:
خوب دیگه من دوستان دیگر و نمیشناسم به جزء الناز خانوم و استار ( 69 ) شما ها دیگه فکر کنم دعا کردید ... نکردید ... کردید ... نکردید .. کردید ... دیدید رای گرفتم نوشت کردید ... :-2-38-::mrgreen:
خوب انشاءالله همیشه شاد و خندان مثل پسته ی رفسنجان باشید .... زیادی اذیت کردیممممم ... فهلااااااااااا بای بای :-2-08-:
راستی برادر رزمی کار و عزیز دل من بابک جان گل و دوست داشتنی هم خوش گذشته باشه انشاءالله.. ما رو که دعا کردی شما ... می خوام برم مسابقات k1 دعا کن مرده بر نگردیم همین :-2-25-::-2-15-::-2-06-:
ما برفتیمممممممممممممممم روزه مان را باز بنماییم .... همگی طاعات و عبادتونم قبول باشد.:mrgreen:

Star_69
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
سلام علیکم :-2-22-:
اومدم با یه کیسه خاطره :-2-22-:

در مورد میتینگ دیروز کلی عالی بود ، دلم برای فاطی تنگ شده بود خیلی ذوق کردم دیدمش :-2-16-: پرنیا رو هم بعد از ماهها دیدم فکر کنم آخرین بار نمایشگاه کتاب دیده بودمش خیلی ذوق کردم دیدمش :-2-14-:
بچه ها میخواستم برن سمت آلاچیقا که من قصد خداحافظی کردم و پری هم که تو میتنگایی که هست نقش شوفری برای ما ایفا میکند (عاشقشم) منتظر بود ببینه میریم یا می مونیم یه کوله پشتی خیلی سبک هم داشت بچه ، دیگه هی بهش گفتم بزار تو حمل این کیف سبک کمکت کنم قبول نکرد ... خلاصه بچه ها که دیدن من واقعا به رفتن اصرار دارم گفتن بیا بریم بالا تا آلاچیق بعد دوباره برگرد برو:-2-28-: اینا هم فهمیدن من راه قرض دارم هی منو میکشوندن این ور می کشوندن اون ور :-119-:
خلاصه رفتیم تا آلاچیق منم مثل همیشه مظلوم و آروم بودم از درختا صدا در می اومد از من صدایی شنیده نمیشد :-118-: خلاصه رفتیم تا بالا و لیا گلی بهم گل تعارف کرد که منم دوتا از دسته گلش چیدم :-2-06-:
خلاصه من و پری خداحافظی کردیم و برگشتیم پایین یعنی لحظه ای که اراده کردم برم خونه مون رفتما :-2-09-: توی راه هم امیرحسین و ماهانا و یاسرشون و سارا و الی رو دیدیم که داشتن میرفتن بالا یکم هم با اونا حرف زدیم و دیگه با پری رفتیم سمت ماشین و پری لطفید منو رسوند مترو و رفت :-118-:البته وظیفه اش بودا :-2-22-:
به ترافیک هم خوردم و کلی معطل شدم و 8:30 تازه رسیدم خونه :-119-:

امروز هم با فاطیما دوباره قرار داشتم بریم تهران گردی :-2-16-:1:50 از خونه زدم بیرون و یه مسیری با ماشین رفتم یه مسیر مترو وقتی از مترو خارج شدم سما 33 و خواهرش رو دیدم کاملا اتفاقی سلام علیکم کردیم و یکم حرف زدیم و من رفتم سمت هتل فاطیما ، بارون هم داشت تند تند می بارید یهو حس کردم دارم روی زمین راه میرفتم (دیگه کفشم رو حس نکردم) به کف کفشم نگاه کردم دیدم خیس خورده کنده شده :-2-28-: بدبخت تر از من روی زمین موجود نیستا!شاید این کفش رو سرجمع 10 بار هم نپوشیدم :-2-09-: خلاصه رفتم جلوی هتل حالا هرچی فاطی میگه بیا تو میگم نمیشه تا اونم فهمید مشکل از کفشه سریع رفت دست به آب و برگشت رفتیم کفش فروشیا دنبال کفش زیبا :-2-06-:
رفتیم تو یه کفش فروشی و فروشنده یه کفش رو آورد خداروشکر پشت میز بود کفش عتیقه ی منو نمی دید کفش جدید رو پوشیدم میگم آقا اون یکی لنگه اش رو بدید میگه کارت شناسایی یا شناسنامه داری؟منو فاطی با تعجب میگیم چی؟میگه کارت دیگه!اگر بخوام دوتا لنگه رو بدم باید کارت شناسایی بدید گفتم آقا بیخیال شو لنگه رو بده پولش رو بگیر :-119-:خلاصه با فاطی کلی خندیدیم و کفش عتیقه ی منو گذاشتیم توی نایلون کفش جدید و کفش جدید رو پوشیدم و زدیم بیرون رفتیم کفش رو انداختیم دور و طی صحبتی تصمیم گرفتیم بریم درکه!!!!
رفتیم سوار مترو شدیم و رفتیم قیطریه از قیطریه تجریش و از تجریش درکه:-2-16-:تمام طول راه هم نگران گشت ارشاد بودیم :-2-09-:

البته ناگفته نماند که فاطی تمام مدت سرش تو گوشیش بود حالا ماجرا چه جوری شروع شد؟اینطوری که:
فاطی داشت میگفت علی (همسرش) مدام باهاش درتماسه و تو مشهد مامانش کلافه شده بود که یهو دیدیم اس ام اس رسید کی بود؟علی آقا!این فاطی هم برای اینکه دل منو بسوزونه این اس ام اس عاشقانه اش رو نشونم داد و دل منو هوایی یاسر کرد :-2-30-:
خلاصه فاطی شروع کرد اس ام اس بازی با یاسرش منم با حسرت بهش نگاه میکردم و دلم یاسر میخواست رسیدیم درکه و یه موقعیت توپ برامون جور شد و یه راننده وانت میخواست بشه یاسرم :-2-14-:اما من جلوی نفسم رو گرفتم و گفتم نه آقا ممنون قبلا صرف شده ... نه نه ببخشید یعنی نوموخوام :-2-14-:

خلاصه هی تو کوچه باغا راه رفتیم و کلی کیف کردیم ... کلی هم از گریه هایی عکس انداختیم که سر راه بودن و هی یاد شری کردیم که اگر بود میگفت وای کیتی :-2-22-:
برگشتنی تا نشستیم تو مینی بوس دوباره گوشی فاطی زنگید و باز یاسرش بود و به این نتیجه رسید که چون شارژ گوشیش داره تموم میشه اس ام اس رو بیخیال بشن و فقط هر 30 دقیقه یک بار به هم زنگ بزنن :-2-06-::-2-06-:داشتم از خنده روده بر میشدم :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

جیجه برگشتیم تجریش رفتیم سرویس بهداشتی امامزاده که اونم ماجرایی داشت و فاطی با یه خانومه بحثش شد و برگشتیم بیرون و الی رسید و یه کم راه رفتیم و حرف زدیم و رفتیم کتاب فروشی کتاب خریدیم و دیگه من و فاطی برگشتیم پایین الی هم رفت سمته خونه شون ...
توی مترو بودیم با فاطی دیدم کیفم خیس شده همینطور مانتوم نگو شیر کاکائو لیوانی ای که تو کیفم بود در اثر نشستن یه خانم توی ماشین روش میشکنه و تمام محتویات کیفم شیرکاکائویی میشه ...

دیگه از فاطی خداحافظی کردم و فاطی رفت منم رفتم که یادم افتاد کتابایی که دست الی بود برام آورد نیست حالا هی دنبالشون گشتم آخر سر زنگیدم به فاطی فهمیدیم تو مترو جا گذاشتم!
تازه بند ساعتم هم امروز پاره شد ...
خلاصه امروز روز حادثه بود با بازی من و فاطی :-2-06-:

پ.ن:الهام جان خدارو شکر زود رفتم وگرنه وسیله ی رفع گرسنگیت میشدم :-2-22-:
پ.ن:فاطی :-118-:
پ.ن:الی :-118-:
پ.ن:لیا :-118-:
پ.ن:الهام :-118-:

پ.ن:راستی مشکل خودکار طلا هم حل شدا!!!!الی خودکار منو بلند کرده من خودکار الهام رو در نتیجه اگر الی خودکاری که از من بلند کرده بده به الهام مشکل حل میشه :-2-16-:

جیجه همین :-2-14-:

saadegi.n
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۱۳ بعد از ظهر
سلام

بی حس و حالم خیلی. دنیام تکراری شده و غم و غصه نمی خواد دست از سرم برداره. خیلی ناراحتم و از همه بیشتر از خودم عصبانی ام و احساس گناه می کنم چون می دونم کارم چقد بد بوده و چه ضربه ای زدم اما واکنش این ضربه خیلی شدید بود و به شدت منو اذیت کرد. من خیلی اشتباه کردم اما بازم ضربه ی بدی خوردم در واقع بازی کردم و بدجور بازی خوردم. حالا اگه آرومم بشه حتی اگه منو ببخشه دیگه ما نمی تونیم مثل قبل خوب و صمیمی باشیم دیگه یه دیوار شیشه ای بینمونه یه دیوار قطور.چیزی که می تونست خیلی خوب و شیرین باشه رو تبدیل کردم به زهر. دیگه میشه مثل اینکه بخوای روی چایی سرد شده آب جوش بریزی. دیگه اون چایی چایی بشو نیس. کمرنگ و بیمزه و آبکی می شه و به گرمی سابق نمی شه. شاید م اصلا آدم بی خیالش بشه. رابطه ام همینجوریه.
این سازمان سنجش خرررررررررررررررررررررررر ررررررررررررررررررررررررر ررررررررررررررررررررررررر ررررررررررررررررررررررررر رررررررررررررررر هم نتیجه ها رو اعلام نمی کنه که تکلیفمونو بدونیم آخه. من نمی دونم اینا چی کار می کنن این همه مدت؟ تو این مدت همیشه باهامون بازی کردن. با آینده مون. با علایقمون. همه چی بهمون تحمیل شد. حالا م که دوره افتادن تو خیابون مانتو ها رو سانت می کنن.یکی نیس بگه عمر مون رفت جوونیمون رفت با این وضعیت دانشگاها و بیکاری و مملکت. یعنی .................................................. ....... ؟( جای خالی رو با هر چی می خواین پر کنین)
خلاصه که این روزها بدجور تنهام. روزای بدی یه. خیلی بد.همه اش گریه دارم.
اکانت فیسبوکم هم دی اکتیو کردم.


از اونایی ام که رفتن میتنگ و قابل ندونستن یه خبر بدن خیلی گله دارم. دیدن دوستان خیلی تو روحیه آدم تاثیر داره. دوست داشتم فاطیما رو ببینم مخصوصا که اون دفعه نتونسته بودم. به هر حالThat's the way it is
امیدوارم همه چی درست شه و از این بلاتکلیفی هم خلاص شم.
دعا کنین قبول شم .

-نازلی-
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ بعد از ظهر
انسان نه آن طور است که می پندارد نه چنان است که او را می شناسد و نه آن است که می نماید


سلام.

نیلو این جمله هه خیلی قشنگه. مصداق همیشگی من و همه ما.
شاید برای همینه که گاه خیلی می ترسم.
آدم ها رو از یک نگاه نمی شه شناخت.

ماهد گلی ما داریم آخر هفته می ریم کاشون، اگه خدا بخواد.
جوشقان نمی ریم چون بی ماشینیم.
اما ایشالا در اولین فرصت یه سر باید برم از اون طرفا.
این دفعه دلم می خواد تپه های سیلک و خونه ها رو کامل برم ببینم.
رفتم قبلا، اما خوب آثار تاریخی دوست دارم.

یه پیشنهاد:
هرکی تا حالا مسجد شیخ لطف ا... نرفته بره حتما.
یکی از آرامش بخش ترین مکان هاییه که رفتم.
واقعا زیباست.

امروز داشتم فکر می کردم که اینجا اومدنم حکمتی داشته.
عضو این سایت شدن هم بدی داره هم خوبی.
من البته خوبیاش برام بیشتر بوده.
مثل همین که می تونی بنویسی.
از کتاب حرف بزنی.
بین یه سری باشی که دغدغه شون نوشتنه، یه بعد از زندگشیون به تو خیلی شبیه.
دوستای خوب پیدا کنی...
کلا تجربه های نو توی زندگی غنیمت اند.

از حالا باید یه برنامه درست و حسابی بچینم.
انتخاب واحد و به تبع اون شروع ترم جدید...
ادامه ایلیا...
نوشتن داستانی که تازگیا اومده تو ذهنم.
خوندن کتاب.
درس و درس و درس...
و کلی کار کرده و نکرده...
بهم نخندید، برا تابستونم هم خیلی برنامه ریخته بودم.
همش انجام نشد، ولی یکی از بهترین تابستون های عمرم رو سپری کردم.

یه نتیجه ای گرفتم، کارهای بزرگ رو هیچ وقت شریکی انجام ندید.
یا لااقل یه همراه مناسب پیدا کنید.
تابستون امسال می تونست بهتر از این باشه، اگه شریک من هم کمی به خودش تکون می داد.

چرا نمی رید تو این مسابقه داستان نویسی شرکت کنید؟؟؟
برید و نظر هم بدید.
و ممنون از کسایی که شرکت کردند.

اینجا بارون نمیاد، ولی هوا خیلی خوبه...
یخه، یه جور سوز خوبی میاد.
نکنه آبو باز کردن؟؟؟
نمی دونم، ولی می گفتن قراره باز بشه...
انشاا...

من فقط یکی از سریال های ماه رمضون رو دیدم، اونم مایه پشیمونی بود.
چرا ما هی پسرفت می کنیم؟؟؟

نود شروع شد...
برم ببینم این عدل چی می گه.

عیدتون پیشاپیش مبارک.
طاعاتتون قبول.
التماس دعا.
لطفا تو دعاهامون مریض ها رو فراموش نکنیم.

* مخصوص به میس مینی: :-118-:

پ.ن. دلم خواست یه بار مثل بقیه مدل خاص بنویسم.
منظورم فونت و رنگ و ... است.


خیلی بعدتر:
من یادم رفت بگم عاشق این خاطره های هلیا و خواهرش هلنام.
یعنی ندیده عاشق هلنا هم شدم.
عزیزم...چقدر دوست داشتنیه...
:-2-06-: یعنی من سر خوندن این خاطرات همچینیم.....

بعد بعدتر نوشت:
ای جان هلیا..
بفرستش...
من عاشق بچه هام.

.arsana.
۷ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۰ بعد از ظهر
امروز همش میخوره تو برجکمون :-2-43-:

چپتر1)
اون از درسای مزخرف امروز که به صورت کاملا اجباری فقط واسه اینکه بتونیم کنکور قبول بشیم خوندیم :-2-28-: منظور من همون درسای پایه اس :-2-42-:
نیلو راس میگی واقعا درگیری مزمن دارم با ریاضی2 که چه عرض کنم کلا درسای دوم :-2-22-:
حالا امروز چی داشتم میخوندم ؟3 فصل آمار و مدلسازی :-2-27-:، فصل 1 فیزیک 2 (این دیگه آخرش بود :-2-36-: انگار کتاب تاریخ گرفتی دستت :-2-42-: گالیله اینو گفت نیوتن اونو بعد گالیگه گفت بعد این دو تا فیزیکو ساختن بعد نمیدونم رادرفورد(شیمی چه ربطی به فیزیک داره من نمیدونم!:-2-43-:) آزمایشش این بود فلانی اون بود بعدشم اومده اگه کسی آزمایش کنه و فلان کارو میشه کارشناس علوم تجربی اگه آزمایش کنه فلان کارو نکنه کارشناس ریاضیه :-2-36-:) و فصل1 هندسه 1 که هنوز تو کف 2 ،3 تا از تستاشم:-2-29-::-2-37-:
بعدشم یه خروار تست زدم :-2-43-: الانم خورده سفارش پدرجان رو انجام بدم برم فیزیک پیش بخونم :-2-32-:

چپتر2)
آقا ما حواسمون نبود دستمون خورد به هلنا بعد یهو مردم آزاریمون گرفت به قلقلک دادن و نیشگون گرفتن بعد یهو چشمتون روز بد نبینه هلنا خودشو خیس کرد :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:بعد هلنا مادرجان رو صدا کرد که میخوام برم حموم :-2-37-:بعد مادرجان گفت واسه چی؟ هلنا هم شلوارشو نشون داد :-2-27-:بعد منم به روی خودم نیاوردم داد زدم سرش: خجالت نمیکشی 7 سالت شده هنوز خودتو خیس میکنی :-2-14-::-4-: :-65-: بعد هلنا هم تلافی کرد گفت: مامان هلیا نیشگونم گرفت:-109-: بعد مامانم یه چش غره رفت ما نیز فقط یک نیشخند این مدلی تحویل دادیم:-4-:

چپتر3)
پدرجان که اومد خونه مادرجان گفت یه خارجی قراره بیاد ایران کنسرت بذاره :-2-37-:
منو میگی پریدم تو هال گفتم کی؟چی؟ کجا؟:-2-16-: بعد مامان گقت:کریس دی برگ :-2-19-::-2-19-: یعنی من فکم افتاد:-2-29-: من نیز ساده،زود باور :-2-43-:گفتم بابا من خودکشی هم کنم باید برم کنسرتش :-2-27-: بعد بابا هم ساده تر و زودباورتر از من گفت هلیا هرجا که باشه بلیطشو گیر میارم میریم :-2-37-: بعد منو بابا نشستیم جلو تی وی داشتیم مصاحبه شو نیگا می کردیم که فهمیدیم این کنسرت مربوط به عهد شاه وزوزک بود که اونموقع کنسل شد:-2-43-:
منو میگی :-2-02-: :-2-07-::-4-: بعد برگشتم گفتم :مامان سرکارمون گذاشتی؟:-2-09-::-2-26-:

هلنا هم الان نشسته کنارم :-2-43-:وزززززززز :-2-43-:وززززززز:-2-28-: میبینه من دارم مینویسم هی میگه چرا نمیدی من بنویسم :-2-43-::-2-42-: برو بینیم بابا بچه کوچول فندق زشت بیریخت بی رفش زگلدر :-2-33-:
اون دوتای آخر یعنی بچه بی ریختی که نافش بیرونه:-2-14-::-2-08-: کپی برابر اصل هلنا:-2-31-:
روزگار به کام تان
دنیا به نام تان
چه بی ربط؟:-2-28-::-2-37-:
خوشبختانه سرماخوردگیم هنوز شروع نشده تموم شد:-2-16-::-2-16-:
آها راستی این شاهکار هلنارم ببینین :-2-42-: با لپ تاپ من بدبخت چیکار کرده :-2-09-:
یعنی آدم یه فاجعه زمینی مثل هلنا تو خونه داشته باشه دیگه هیچی تو زندگی کم نداره:-2-27-:

http://persianpic.info/images/pgk66e5aenzwsg1rsc1k_thumb.jpg (http://persianpic.info/viewer.php?file=pgk66e5aenzwsg1rsc1k.jpg)

:-2-37-:

+نازلی جون شما بسیار لطف داری:-2-27-::-53-:حالا هلنا رو یه روز کامل میفرستم پیشت :-2-22-:به جان خودم خیر دنیا و آخرت رو میبری دو ساعتی دل خواهر و مادرشو شاد کنی:-2-35-::-120-:

+نازلی روی جفت چشام :-2-27-:با پست پیشتاز سفارشی هم میفرستم:-2-38-:
ایشالله این عشق به بچه ها پایدار بمونه:-2-14-::-2-37-:
+فاطمه مخلصیم:-120-: مام زیاد اعصاب مصاب نداریم بعضی موقعا از فرم خواهر مهربان درمیایم میزنیم بچه رو لت و پار میکنیم:-2-22-:بچه مونم در حیرتیم که همش میخنده حتی وقتی یه چک میزنی بازم میخنده :-2-27-:اینجوری اعصاب مارم داغون تر از پیش میکنه:-2-35-:یعنی خودش میدونه چطور با اعصاب ما بازی کنه:-2-43-: به قول سامان تو جایی که قلب آنجاست میگه در حیرتم که بچه های امروزی چه پاچه پاره ان:-2-31-:
خلص القصص:کلا حرف آبجیمون که میاد وسط یک دنیا حرف واسه گفتن داریم:-2-14-::-2-27-:

m.gabryel
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۱۳ قبل از ظهر
سلام
29ماه رمضان:-2-08-:امروز وقتی مامان بزرگم گفت 29 مه دوتا شاخ بالاسرم سبز شد:-2-22-: مثه چی زود گذشت:-2-28-:
امروز خونه مامان بزرگم اینا افطار بودیم:-2-38-: این اولین افطاریمون بود که رفتیم بیرون:-2-16-:اخه اصن اینجا کسیو نداریم ما:-2-22-:....بعد با زی زی بانو نشستیم مسخره کردن خواهرم:-2-22-: خیلی حال میده وقتی میریم تو جلد پلیدیمون:-2-22-:جای شما هم خالی:-2-22-:....اولش من که اصن غذا نمیخواستم:-2-08-: زی زی برام کشید گفت بخور اشتها زیر دندونه:-2-37-: مام غذا کشیدیم با سالاد،هی دیدیدم داره مزه میده به دهنمون:-2-31-: بعد بشقاب بعدی:-2-31-: زی زی گفت: ها چیه،تو که نمیخواستی؟!:-2-22-:
منم::-2-27-:
بعد نشستیم به ور زدن با خاله و بقیه:-2-08-:چقدر حال داد:-2-22-:
دیشب اصن حس سحری خوردن نبود،اندازه گنجشک خوردم:-2-37-: امروز هم داشتم ضعف میکردم:-2-22-: ولی خب خدا پدر نت رو بیامرزه،باعث شد گرسنگی یادمون بره:-2-22-:
امروز فاطمه بم اس مس داده،امار یه فیلمیو داده تهش میپسره نظرت در مورد لباس من تو عروسی داداشت چی بود؟!:-2-22-:اخه من یادمه تو اون گیرودار!؟:-2-08-: عجب چیزایی میگنا:-2-22-:
مهشاد اصن ان نشده امروز:-2-36-: بزنم تو کله ش:-2-36-: خطشم عوض کرده با داداشش من یادم میره جدیده رو بگیرم:-2-33-: نگرانم کرده:-119-:
دیشب رئـــــــــــــال 6تا گــــــــــــــل زد:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:پرپر تبریـــــــــک:-2-16-::-2-16-::-2-16-:ریکاردو هم گل زد:-2-16-::-2-16-:....رفتم مقررئالیای عزیز،خواستم صحنه گل رو دان کنم:-2-38-: دیدم کیفیت HD 40 مگ!:-2-35-: مگه مغز خر خوردم احیانا؟!:-2-22-: رفتیم کیفیت پایینه رو دان کنیم وسطاش ارور داد:-2-33-: ....دیشب مهشاد گفت من دارم بازیوها،من لوس کردم خودمو گفتم نه خودم دانلود میکنم:-2-22-: حالا پشیمونم:-2-27-:
دیشب نرفتم دعا:-2-22-:گفتم که حسش نبود:-2-38-:

اواتارم خوبه؟!:-2-31-:

فاطی یعنی نخل خرما دارین تو خونتون ؟؟؟ایول خیلی باحاله . اونوقت خودتم ازش میری بالا خرما میپینی؟ بُه امکانات بالاست ما یه زردآلو داریم یه آلبالو یه گردو بقیه کاج و ایناست میوه ندارن

اره نیلو:-2-08-: تو خوزستان 99 درصد خونه ها-علی الخصوص خرمشهر- تو خونه ها نخل هس:-2-41-:....نه نرفتم،ظهرا اگه برم بیرون تبدیل به خرما میشم شبا هم که تو لیست 10 مکان مخوف باغچه خونس:-2-27-:...بابام میره فقط:-2-27-:....البت از اون بلندبلندبلنداا نیستا،ولی بلنده:-2-22-:

خوشا به حال اون مینی خانوم-اسمتو نیدونم:-2-08-:- که داره میره کربــلا:-2-39-: واس ما هم دعا کن بیایم:-2-38-:

منم از خاطره های هلیا خوشم میاد،برعکس اون چیزی که میگیا خیلی اعصاب داری که کله شو نکوبیدی به دیوار:-2-22-:

مینا میس مینی،این خب ینی چی بود الان؟! :-4-:من نفهمیدم!:-4-:


اعصابم خورده وحشتنااااااااااک:-2-33-:


خوش باشید:-2-25-:

ابی دریا
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر
به نام خدا
دوشنبه 7 شهريور 1390
سلام به همه ي دوستاي نودهشتي
ما خونوادگي همه تا سحر بيداريم واسه همينم تا ساعت 1 يا 2 يا 3 ظهر ميخوابيم.امروز زنداييم ساعت 12 زنگ زد خونمون و مامي منم با همون صداي خواب الودش جواب داد.بنده ي خدا كلي معذرت خواهي كرد كه ببخشيد بيدارتون كردم.
ما هم انقدر خوابمون ميومد كه انگار يكي 8 صبح زنگ زده بود خونمون:-2-16-:
طبق معمول كاراي روزمره مونو انجام داديم و بعدش زنگيديم به دخي دايي جون و يه نيم ساعت كوچولو با هم حرفيديم.فكر كنم روح گراهام بل بيچاره رو تو گور لرزونديم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
امروز قرار شد خونه بمونيم افطار كنيم.نميدونم چرا اين روزاي اخر اينقدر سخت ميگذره!ولي واقعا زود گذشت!
فيلما رو هم ديديم و اعصابمون بسي خورد شد!واقعا اين فيلم سقوط يك فرشته يه شاهكاره مذخرفه و بايد بهش تنديس افتخار داد!
بعدش به خواهري زنگيدم و گفتم فردا افطار مياي؟كه گفت احتمالا نه.الانم كه در خدمت شماييم.
راستي پيشاپيش عيد سعيد فطربر همه ي كاربراي نودهشتي مبارك.
يه خبر ديگه بلاخره اين بارون تموم شدو افتاب خانوم دراومد و ماهم كلي ذوق كرديم.
فاطمه

mahana1
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر
سلاااااااااااااااااام...به زیبایی بارونی که امروز رد و دل درختا، شهر و ادما رو شاد کرد...
من زندما...ببخشید دیر اومدم سرم شلوق بود....:-2-37-:
شبنم، الی ممنون برا همه چی در کل...
ناهور چه بخل گرمی...میسی..:-2-38-:
امیر حسین..کادوتم گرفتی...یه بار دیگه بگی کادو...سوسک میندازم روت...:-2-43-:
سعید...شیطون شدیا...
پیشاپیش عید همه مبارک...عباداتتون قبول...:-2-40-:
من دارم میرم ددر یعنی اصفهان...نیستم یه 9 روزی...:-2-37-:
امروز رفتم جمشیدیه قدم زدم زیر بارون...واقعا که علاوه بر سر وکلک...روحمم شست...بسی اروم شدم...جای همه خالی...جای شمام خیس شدم..:-2-16-:
خب دیه برم..شاد شدین منو دیدینا..میدونم...:-2-35-:

لیا
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
دوشنبه 7 شهریور 1390 خورشیدی
28 رمضان 1432قمری
29 آگست 2011 میلادی
شب همگی بخیر :-2-25-:
ما تازه سرحال اومدیم و تصمیم گرفتیم برای رفع اتهام سکونت در طاقچه ی بالا، :-2-08-: در این مکان حضور به هم رسانیم.
از دیروز شروع می کنم ؛ میتینگ بسیار خوب بود. از همه بچه ها ممنونم (پ.ن هامو آخر سر می زنم .) خیلی خوش گذشت . دیشب با اینکه خیلی دیر نرسیدیم خونه ولی خیلی دیر خوابم برد ، از شما چه پنهون یه چیزی ته ذهنم اذیتم می کرد که خودمم نمی دونستم چیه ؛ یک ساعت هم که برای سحری بیدار بودم ... دیگه صبح قیافم حسابی دیدنی بود.:-43-: جالب اینکه وقتی تلفنم زنگ زد که بلند شم، لامی میگه بگیر بخواب تو این بارون کجا می خوای بری؟؟؟؟ دیدم طفلی خیلی غرق خوابه گفتم شما راحت باش ما در خدمتتون هستیم.:-2-12-:
خلاصه به عشق بارون غول خواب رو شکست دادیم :-2-21-:وزدیم بیرون... همین که پامو گذاشتم تو خیابون ، دیدم که نمی بینم ....:-109-:. ببخشید اشتباه شد :-2-06-:منظورم اینه که چی میبینم ؟؟؟ تا مچ رفتم تو آب . بازم با استقامتی مثال زدنی به روی خودم نیاوردم و راه افتادم ولی چشمتون روز بد نبینه هر چی بیشتر می رفتم قدم کوتاه تر می شد...اول فکر کردم مثال زمین دهن بازکنه و منو ببلعه داره ناغافل تحقق پیدا می کنه ولی وقتی تا زانو تو آب فرو رفتم فهمیدم دارم غرق می شم. ما هم که خیر سرمون مجهز رفته بودیم بیرون ، همین یه قلمو تو بساط مون نداشتیم : لباس شنا(کورشه کسی که حافظه تصویری داره.:-2-33-:از به کاربردن نام این لباس هم به همین دلیل معذوریم)
خلاصه دل و زدیم به دریای تهران (شمالیا فکر کردن فقط خودشون دریا دارن؟:mrgreen:) و شروع به شنا کردیم. وقتی رسیدیم شرکت بازوهامون شده بود قد یه تنه درخت .:-2-22-:
یکی از همکارام می گفت تو میدون عشرت آباد رو آب گرفته بوده ،یه بیچاره هم که زده به آب یه دفعه جلوی چشمش تا گردن فرو رفته تو جوب(همن جوی عامیانه) منم اصلاً به روی خودم نیاوردم :-65-:و پیرو موضوع الگانس پدری گفتم بیچاره و چون روزه بودم خودم رو به خاطر آوردم که لحظه ای قبل همون حالو داشتم.
بعد از اونم تا بعد از ظهر یه بند لرزیدم. خوب حالا که درمورد خستگی ما شیر فهم شدید میریم سر پ.ن ها


فاطیمای عزیزم :-2-40-: خیلی خوشحال شدم از دیدنت و خیلی نارا حت شدم از اتفاق آخرشب

ماهانای عزیز :-2-40-: خیلی زحمت کشیده بودی متشکرم. از یاسرتونم تشکر کن.
الی جان :-2-40-: تو هم زحمت کشیده بودی یکی از خواهران غریب
ناهور :-2-40-: نگفتم مانتوت نازکه ؟؟؟ حالا بهتری؟؟؟ راستی موضوع چشم غره های غلیظ چی بود؟؟؟
(آقایون ببخشید اسمتونو بدون کلمه آقا بکار می برم .)
فرشید جان :-2-40-: صرف نظر از اینکه این نوشته رو می خونی یا نه از زحماتت متشکرم
سعید جان :-2-40-: منم از آشنایی باهات خوشحال شدم
امیر حسین عزیز :-2-40-: منم از آشنای باهات خوشحالم شدم
ماهان عزیز:-2-40-:
رابین هود:-2-40-:
محمد جان :-2-40-: متشکرم از زحماتت
مینای دوست داشتنی :-2-40-: دیدی من بی گناهم؟؟؟
بهار جان :-2-40-: منم خوشحال شدم از دیدنت
زهرا جان :-2-40-: پری جان :-2-40-: هانی عزیز :-2-40-:سمان جان :-2-40-:سارای عزیز:-2-40-:
مارا رها کنید در این درد مشترک:-2-35-:


آخر هر چیز پیش خدا یه مقام دیگه ای داره(آخرین پیامبر ) ؛ توی این آخرین سحر و آخرین روز ماه مبارک مارو هم دعا کنید.
شب همگی خوش:-118-:

! M@h!la !
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۲۴ قبل از ظهر
به نام حق
دوشنبه7/6/90
سلام....شبتون خوش:-2-40-:
صبح چون به یکی از بروبکس قول داده بودم بهش بزنگم با هول از خواب پا شدم....طبق عادت دیرینمون نزدیک به یه ساعت و نیم از هر بابی سخن گفتیم....از غیبت گرفته تا مرور اجباری خاطرات تلخ من....نمیدونم چه اصراری داره منو یاد خاطرات بدم بندازه....شاید مثل خیلیای دیگه فقط کنجکاوه که فقط یه سرکی کشیده باشه ...شایدم یه سوژه واسه...!!!بماند....:-2-39-:وقتی تلفنو قطع کردم ...(البته این بار بدون عجز و التماس مادر جان:mrgreen:) جو هوای خوب حسابی منو گرفت...اخه من عاشق این هوام....یعنی دیوونشم...هر چی بگم کم گفتم....(هوای دو نفره که میگن اینه دیگه...:-2-35-:)ولی حیف که من جفتمو....بماند!:-2-15-:خلاصه دیدم نمیشه هوا اینقدر توپ باشه و من خونه بمونم....یه تیلیف زدم به چند تا از رفیقای خل تر از خودم....:-2-08-:قرار گذاشتیم بریم پارک ساعی که نمیدونم چی شد که سر از پارک لاله در اوردیم!!:-2-31-:بعد همشری جوانی رو که دست یکی از بچه ها چشمک میزد به فنا دادیم و به عنوان زیر انداز روی نیمکت چوبی مورد استفاده قرار دادیم...:-2-22-:سر بازی دبرنا یکیمون باخت و قرار شد حسابی به زحمت بندازیمش...سر اسم و فامیل بازی کردن فامیلی های جدیدی کشف میشه ....به قول دوستم همون اسم اول+ی....از قبیل فرشته ای....یا سولمازی...یا ماشین جدیدی که هنوز نامگذاری نشده مثل سواری!!!یا تاکسی....:-2-06-:یه مورد بحث برانگیز دیگه اشیا بود....سلیمان قالی....سبیل بابام.....و یه سری چیزایی که نمیشه اینجا گفت...:-2-14-:بازیمون که تموم شد پا شدیم برگردیم که...چشمتون روز بد نبینه...کاغذم کاغذای قدیم....:-2-28-:خیس اب شده بودیم....البته نه همه جامون...:-2-27-:از ترس ابرو و حیثیت یه یه ربعی همون منطقه دور نیمکت رژه رفتیم تا به حالت اول برگشتیم...تو همون پارک یه منطقه ی کشف نشده رو کشف کردیم....یه جایی حدود 100متر با درختایی با برگای قهوه ای...خیلی قشنگ بودن...برگاشم شبیه قلب بود....:-2-41-:بازم هوس عکس انداختن افتاد به جونمون و این بار چون از جایی دید نداشت رفتیم روی درخت عکس انداختیم...چه کیفی هم داد...حتما امتحان کنید...البته بعد از ارزيابي محيط...برگشتم خونه بازم با کلی هله هوله...اومدم دیدم چه منو حسابی تحویل گرفتن....یه میز واسم افطاری چیده بودن که....نه ...یه دقه صبر کنید...این چیزی بود که من میخواستم مواجه شم باهاش ...:-2-43-:ولی دیدم مامی خونه نیست و حتی چایی هم واسم نذاشته...زنگیدم بهش تا حسابی از لطفش تشکر کنم که با اولین سوالی که پرسیدم کجایی فهمیدم اعصاب نداره چون گفت اون سر افریقام..چی از جونم میخوای...:-2-33-:منم فرار رو بر قرار ترجیح دادم...و دعایی هم به جون سازنده ی چایی کیسه ای کردم...یه اس حسابی حالمو گرفت ...از طرف بانکی بود که عابرشو داشتم ...نوشته بود تا چند روز دیگه غیر فعال میشه و باید بیاین شعبه اصلی تو میرزای شیرازی...یه عابر داشتیم اونم دارن ازمون میگیرن....:-119-:بازم شکر....خدا فردا رو به خیر بگذرونه....ببخشید سرتونو درد اوردم....خوابای رنگی ببینید:-2-40-:
به امید فرداهایی روشن

patrin
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۲۹ قبل از ظهر
به نامش و یادش

امروز روز خیلی خوبی برام بود...

اول از صب ، صبح که پا شدم در اوج خواب داشتم برنامه ریزی می کردم که امروز چی کارا دارم و چه جوری باید برم و نتیجه همه خوابایی که دیدم این شد که نصف چیزایی که باید می بردم و جا گذاشتم :-2-27-:

بالاخره راه افتادم و رفتم شرکت و عین .... افتادم رو کارا ، تلافی دیروز و که بسی شیطون شده بودم امروز درآوردم... :-2-38-:
بعد از شرکتم که نوبت کلاس بود از شرکت زدم بیرون دیدم به چه بارونی داره میاد... مطابق معمول بارون دیدن همان و دامن از دست رفتن همان:-2-35-:

پیاده راه افتادم سمت کلاس و به صورت آبچکان وارد کلاس شدم...قابل ذکر است که میزان چکه به عهدی بود که استاد بهم گفت پرنیا می خوای بری مانتوت رو بچلونی بیای :-2-27-:

سر کلاس بودم که خبر رسید تو مدرسه دوران طفولیت امشب افطاریه و بر و بچز فارغ التحصیل تلپ :-2-27-: منم که اصلا نمی تونم دعوت رو رد کنم بعد کلاس با کله خودمو رسوندم مدرسه...

دیدن دوستای قدیمی که مدتها بود ندیده بودمشون...دیدن بعضی معلمام... بیشتر از همه دیدن فضای مدرسه و نیمکتاش و به یاد آوردن خاطرات بچگی و صد البته تکرارشون عالی بود :-2-41-:

در این راستا می توان به آویزون شدن از پنجره های مختلف مدرسه و اجرای تاتر ( بخوانید تاتر بفهمید دلقک بازی) اشاره کرد :-2-16-: خیلی جالب بود که تو اون محیط اصلا حس نمی کردم بزرگ شدم هنوز خودمو همون بچه 6 7 سال پیش میدم و برام هیچ کدوم از اون کارا خجالت آور و ناراحت کننده نبود...

در آخر هم یه عکس تکی( عکسی که به قصد تکی و با جمعیت بالای 10 نفر گرفته می شود) با بر و بچز گرفتیم و با بقیه دوستان از مدرسه برای رسیدن به رستورانی که با بچه های دانشگاه برای افطار قرار داشتیم زدیم بیرون :-2-10-:

تو رستورانم که گفتن نداره ما 10 نفرمون چی باشه که امروز هفتاد نفر بودیم :-2-37-: ساعت ده و نیم با لگد پرتمون کردند بیرون و بالاخره به سمت خونه راهی شدیم ( شغل شریف شوفری در این رفت و آمدها فراموش نشد):-2-31-:

پ.ن: دیروز بعد از مدتها تونستم برم بچه ها رو ببینم. هر چند کم بود و دوست داشتم خیلی بیشتر پیششون باشم ولی همینشم خیلی خوب بود :-2-40-:
پ.ن: خیلی دوست داشتم همه اونایی که بعد از رفتنم اومدن هم ببینم:-2-15-:سمان ، بهار ، هانی و آقا بابک :-2-40-:

پ.ن: و اونایی که سر پایی دیدمشون. :-2-27-: امیر ، سارا ، ماهانای عزیز و به قول بچه ها آقا یاسرشون:-2-40-:

پ.ن: خواهران غریب از دیدنتون خیلی خوشحال شدم. الهام و لیا جان :-2-40-:

پ.ن: محمد خوب راضی نیستی چرا شیرینی تعارف می کنی. داغ شیرینی به دلم موند. :-2-30-: شیرینی رو با هزار زحمت و با مراقبت های مادرانه آوردم خونه بعد افطار بخورم ...خودم چایی ریختم داشی رو فرستادم شیرینی رو بیاره که آقا چشاشون بابا قوری چید و نقش زمین شدند:-2-30-: من شیرینیم رو ازت می گیرم:-2-30-:

پ.ن: سعید گیج بازیای من معروفه. دیروز می خواستم بهت بگم آهنگا خیلی خوب بودن یادم رفت :-2-31-:

پ.ن: امیر و زهرا من هنوز تو کف اون تهدیدم که منو از سهمم انداخت:-2-09-:

پ.ن: در راستای رفت و آمدهای دیروز که زهرا توضیح داد جا داره وزن کیفمم اضافه کنم که هیچ کدوم از آقایون حتی نتونستن بلندش کنند و من بیچاره هی اینو با خودم حمل می کردم:-2-36-:

پ.ن: فاطی کلی خوشحال شدم دیدمت. بچه کمتر بخواب خوب نیست برات :-2-06-:

پ.ن: همه بقیه :-2-40-:

ღ ghazali ღ
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۴۶ قبل از ظهر
باز هم قطرات باران

باز هم ایستادن من زیر باران . . .

میخواهم شسته شوم

میخواهم پاک شوم
و شما !

ای تمامی کسانی که به نظاره نشسته اید

نگاه کنید و ببینید . . .

ببینید که من از درون و با تمامی وجود

خواسته ام که از روزهای گذشته جدا شوم و فاصله بگیرم

و اکنون باران سرتاپای مرا خیس کرده و شسته است

شاید شبنم اشکی در چشمان تو

و حتی نم اشکی در دیدگان من بتواند همچون قطره ی باران

نگاه من و تو را هم شستشو دهد

تا یکدیگر را بهتر ببینیم

Andy Hug
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۵۱ قبل از ظهر
هو الغریب


مرا عهدی در این دنیای خاک نیست
همین پیمان پاک عاشقان نیست

مرا این شام آخر چاره ساز نیست
به شیشه نامه گشتن کار ما نیست

صدای خسته ی اشکم همین است
همین جا بر نگشتن هم زمین است

دلم خسته هوس دارد بگوید
چشمم بسته نفس دارد ببیند

شفق را با عنایت کشته بودند
نه چشمی دیده بود و نه دلی دید
که نامردی شکستن حنجرش را و بکشتن سینه ی پر مهجرش را

sydney
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۴۷ قبل از ظهر
به نام خدا
سلام

نمیدونم چرا وقتی به نام خدا می نویسم یاد انشای مدرسه میافتم
چه قدر انشا نوشتن کار مزخرفی بود...
خاطره هم که ندارم... نمیدونم من که خاطره ندارم واسه چی میام اینجا... ولی دیگه مویام:-2-08-:
از صبح تا حالا میخوام برم تو سایت دانشگاه ببینم چه خبره ثبت نام دارن ندارن ... هنو نرفتم
هوا خیلی خوب شده جون میده بری مسافرت ... آقا ما دلمون مسافرت میخواد قرار بود شهریوری بریم که حالا معلوم نیستو رو هواس.... حداقل یه گردش کوچولو بریم ... بابا تو خونه دق کردیم کی گوش میده ... داداشمم موافقه... فقط باید مخ مامانه رو بزنیم... که اونم خودم یکم براش ننه من غریبم بازی در بیارم درسته... هنو وقته ننه من غریبم بازی رو هم پیدا نکردم.

ماه رمضونم تموم شدو ما آدم نشدیم نه تغییری نه تحولی ... همینجور گشنگی خالی خوردیم... خوش به حال اونایی که از این ماه استفاده کردنو یه خودسازی داشتن... (وای الان این خودسازی رو گفتم خودم تعجب کردم منو اینجور کلمه ها)... الان منم متحول شدمو خودم خبر ندارم:-2-08-:

چند شب پیش یه آهنگه قدیمی رو گوش دادم... یاد یکی از بچه های دانشگاه افتادم خیلی شیطون بود ... و خیلی پررو... یه ترم بیشتر دانشگامون نبود ترم بهمن رفت اصفهان ... ولی چون ترم اول بود بیشتر کلاسا (چون بیشتر عمومی میدن ترم اول) با هم بودیم با وجود اینکه یه ترم بیشتر نبود خیلی خاطره ازش دارم ... طی اتفاقاتی کاشف به عمل اومد بچه محله ولی تو اون لحظه میخواستم مکتشفو خفه کنم... حیف سره کلاس بودیم و گرنه خونریزی به پا می کردم ... الان یادم میاد خندم میگیره... چقدر خوبه بعضیا فقط ازشون خاطره های خوب به جا میمونه ...
الان که دارم آهنگه رو گوش میدم ... کلی خاطره برام زنده شد ... روز آخر امتحان زبان داشتیم برگه رو سفید داد مام با خودمون می گفتیم خسته شده انقد درس خونده میخواس امتحانه رم نمیومد... بعداً فهمیدم دیروزش رفته بوده اصفهان ثبت نام دانشگاهو تا صبح تو قطار بوده... دیگه هم که خیالش راحت بوده هوچی درس مرس نخونده.

اینم واسه اینکه نوشتم زیادی بیخود نباشه...


من به دنبال اطاقی خالی روزها می گردم
تا از اینجا بروم
من به دنبال اطاقی خالی ، کز دل پنجره اش
عطر گل بوته ئ شبنم زده یی می گذرد
کز دل پنجره اش
ناله و سوز نی غمزده یی می گذرد
روزها می گردم
تا از اینجا بروم

من به دنبال گلیمی ساده
سقفی از چوب و حصیر
سر دری افتاده
من به دنبال هوا ی خنک آزادی
و دری پنجره یی باز به یک آبادی
روزها می گردم تا از اینجا بروم

من به دنبال هوایی نه چنین آلوده
روزگاری نه چنین افسرده
روزهایی نه چنین پژمرده
روزها می گردم
تا از اینجا بروم

من به دنبال اطاقی خالی روزها می گردم
کز سر کوچه ئ آن
جوی آبی ، چشمه یی می گذرد
که مرا عصر به عصر
به تماشا ببرد

کاش که پیرزنی
صاحب یک بز پیر
با دو تا مرغ و خروس
و سگی بازیگوش
کاش همسایه ئ دیوار به دیوار اطاقم باشد
کاش که توی حیاطش باشد
دو سه تایی از درختان بلند
چند تایی نارنج
و چناری که کلاغی هر روز
به سراغش برود
و من
هر روز
به عشق گل روشان بروم پنجره را باز کنم


سه شنبه8 شهریور1390
نماز روزه هاتون قبول
بای

سمن ناز
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۰۷ قبل از ظهر
سلام نيمه شبتون خوش
ديروز با مربي آموزشيم رفتم ميدان آزادي يه دور خوشگل دور ميدون زدم
حسابي مزه داد من كلا از دورو بر ميدون آزادي وحشت داشتم حالا ديگه با ماشين رفتم دور اونو زدم
هواي فوق العاده است من و ياد پاييز مي اندازه
و يا شعر مهدي اخوان ثالث باغ من
در وصف الان هست البته درباره وصف باغ در فصل پاييز و هواي باروني هست ولي حالا هم ديگه بوي پاييز مياد
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بیبرگی،
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد
جامهاش شولای عریانیست.
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعلهی زر تار و پودش باد

گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد
یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست .

گر ز چشمش پرتو گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمیروید،
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید.

باغ بیبرگی
خندهاش خونیست اشک آمیز .
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز .


فردا آخرين روز ماه رمضان بنابر قولي هست روزه هاتون مقبول حق عيد تون پيشاپيش مبارك التماس دعا


عيد رمضان آمد ماه رمضان رفت صد شكر كه اين آمد صد حيف كه آن رفت

Andy Hug
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۳۵ قبل از ظهر
هو القادر
صبح سحر گاه سه شنبه - 8 شهریور ماه - 1390
خیلی آرامش دارم از آهنگ ونجلیس , نمیدونم چرا یه جور احساس خوبی بهم دست میده که اصلا ازش خبر ندارم . نمیدونم اومدم الان اینجا چی بگم باز جک بگم بخندیم یا غم بگم گریه کنیم نمیدونم والا ...
خوب درباره احساس الانم میگم که آلبوم بن وویاگه رو دارم گوش میدم , خیلی شیرین و گریه آوره برای من گوش کردن آهنگ های بی نظیر ونجلیس که همیشه یادگاری اون از طرف داداش سعید در یاد و خاطراتم باقی خواهد موند .
نمیدونم چرا این آهنگ ها من و میبره به خاطرات 4 سال پیش که واقعا زندگی خوبی داشتم ... ناشکری نمی کنم الانم خوبه اما خودم و درگیر کردم .
حس سربازی رفتن و کار کردن و مستقل شدن و هزار تا مشکل دیگه اومده روی فکر من رژه میره . نمیدونم حالا به نقل پدرم دارم احساس مسئولیت میکنم اما اینکه همش جزء استرس و بی قراری چیز دیگه ای برام نداشته , حالا نمیدونم میتونم یا نه .
یه زمانی بود میرفتیم پارک برای تمرین کردن دوران قهرمانی اما دیگه حس و حال اونم نداریم و یه جوری مشغول زمانه شدیم که نمی فهمم دارم چیکار می کنم .
اینقدر حساس شدم که دوستان نتم اگر ناراحت بشن میشینم یه جا غصه میخورم نمیدونم چرا اینطوری شدم .
خسته نیستم اما دیگه شاید به قول پدرم دارم بزرگ میشم .... بزرگ بشیم ببینم چی میشه
واقعا بعضی وقتا به موندن این دنیا خسته میشم و دوست دارم اگر گناه نبود خودم و راحت کنم .... واقعا بعضی وقتا آدم یه چیزایی میشنوه خیلی سخت و غیر قابل فهمه .
نمیدونم دیگه چی بگم .... هر چی نوشتم چرت نوشتم واقعا نوشتنم افتضاح شده ... ای لعنت :-2-15-::-2-36-:
ماه رمضان داره با من خداحافظی میکنه ... معلوم نیست سال دیگه باشیم یا نه ... کسانی بودند منتظر عید بودند و مرگ امانشان نداد .
دوستان عزیزم عیدتون پیشاپیش مبارک باشه و روزه هاتون قبول حق تعالی باشد انشاءالله ... همه رو دعا کنید بعدش این بنده حقیرم دعا کنید .ممنون

خداحافظ ای ماه رحمت
خداحافظ ای ماه شوکت
خداحافظ ای ماه توبه
خداحافظ ای ایستگاه بهشتی
خداحافظ ای خاطرات بندگی
خداحافظ ای ماه نزول
خدا حافظ ای ای کار نیک و درود بر تو ای گناه های آینده :-2-30-:
(باز هم این ماه میرود و هم اکنون گناه و معصیت آغاز میشود , خدایا همه مارا به نور هدایتت منور و روشن بفرما )

ستاره ملک
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۳۴ قبل از ظهر
سلام.:-2-25-:
امروزم با بارون شروع شد.:-2-16-:یک بارون قشنگ میزد به شیشه های اتاقم...اونقدر موسیقی قشنگی می نواخت که فکر میکردم بازم دارم خواب بارون رو می بینم.آخه خیلی وقته اینجا بارون نمی آد.:-2-15-:
وقتی بلاخره رضایت دادم (اونم برای اینکه کلاس کالجم دیر میشد:-2-43-:) از تختخواب بیام بیرون , رفتم کنار پنجره.دیدم زمین خشـــــکه خشکه!:-2-17-:گفتم عجب!بازم توهم بود! :-2-15-:بعد بدو بدو اول یه پیام برای الناز گذاشتم که چه ساعتی میتونم برای لیست حاضر باشم , که روشن کردن کام و راه افتادن نت ذغالی بیست دیقه ای وقتم رو گرفت! :-2-09-:نتیجه >>>> بابا منو می بری ؟:-2-07-: خلاصه وقتی رفتیم پایین روی ماشین بابا جای پاشو دیدم! :-2-20-: (جای پای بابامو نمیگم! :-2-28-:گربه هم نه!:-2-43-: بابا بارونو میگم!:-2-33-:) توهم نبود!:-2-18-:بلاخره آسمونمون با زمین آشتی کرد! :-2-18-:صبح قشنگی بود.:-2-18-:
توی راه برگشتن از کالج یه دونه ستون آزاد خریدم.:-2-37-:خیلی حرفه ای نیست,ولی بچه های با استعدادی هستن.یه جاهاییش رو (بخصوص صفحه بعبعی آزاد رو:-2-06-:) که نتونستم جلوی خودمو بگیرم توی اتوبوس خوندم....حالا هی لبم رو گاز میگیرم نخندم:-2-35-:..فکر کنم ملت گفتن بنده خدا ماه روزه بردش!:-2-19-::-2-02-: :-2-27-:خدا شفاش بده!:-2-22-::-2-22-:
خلاصه رفتم سراغ نت.:-2-38-:قرار شد پست ها رو بذاریم که:-2-29-:...چشمتون روز بد نبینه!:-2-29-:یعنی من این شرکت نتم رو از بیخ و بن بر می دارم از رو زمین!:-2-33-:هیچی!:-2-03-:دقیقا وقتی که می خواستیم شروع کنیم اول سرعتم رفته رفته رفت!:-2-36-:بعد نمی تونستم صفحه باز کنم یا پست بدم!:-2-33-:آخرشم پرت شدم بیرون:-2-07-:....حالا با هزار بدبختی ساعت دوازده شب زنگ زدم شرکتشون.آقاهه در حالی که من دو ساعت پشت گوشی رنگ و وارنگ می شدم و باقی مونده انگشتام رو می جویدم :-42-::-42-::-42-:آدرس سایت رو گرفته و منو کاشته که بره چک کنه مثلا!:-2-17-:فکر کنم سرش گرم شده بود توی سایت به کتاب خوندن!:-2-43-:احتمالا امروز و فرداس ثبت نام کنه! :-2-28-:هیچی نهایتا اومده میگه برای ما هم یه کم کنده!:-102-:چیزی نیست!:-102-:تا هفته ی دیگه:-2-19-::-2-36-: :-2-29-:درست میشه!:-102-:
دوباره با هزار تلاش و با سه تا مرور گر(!!!!!!!!!!!) موفق شدم سایت رو باز کنم.:-119-:حالا هی عاطفه و نیلوفر از اون پیام باکلاسا میذارن توی پرومم که بیا پستت رو بذار:-2-37-:...من توی کف موندم چرا این جهت اطلاعم پاک نمیشه پس؟:-2-37-:بگذریم.به هر بدبختی ای بود و هر خراب کاری ای البته!:-2-15-::-2-15-::-2-15-: گذاشتیم تموم شد رفت.الناز جون :-2-40-: نیلوفر جون :-2-40-: منیر جون:-2-40-: و شبنم جون :-2-40-: خسته نباشین گلیا.:-118-:
بعدش دیگه اینقدر مخم هنگیده بود کام رو خاموش کردم رفتم پی کارم.:-18-:نصفه شبی گفتم قبل خواب بیام یه سر بزنم...دیدم خصوصی دارم.نمی دونم چرا چند وقته اینقدر به خصوصیام بدبین شدم.انگار مثل قدیم خوشحال نمیشم که یکی به یادم بوده...بگذریم.:-2-15-:اسم فرستنده رو که دیدم خشکم زد...دوستم بود.:-2-20-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-12-:همون که چند وقت پیش اینجا گفتم گذاشته رفته بدون خداحافظی!:-2-37-: اینقدر غافلگیر شده بودم که نمی دونستم چی بگم:-2-37-:...شبنمی راست می گفتین.:-2-41-:
چه خاطره ای شد برام.:-2-41-:اینو هیچوقت یادم نمیره.:-2-41-:(چیزی رو که نوشتم نمی گم ها!:-2-22-:اینقدر یه پام اینجا بود یه پام تو خصوصی نفهمیدم چی نوشتم!!:-2-14-:)روزی که با حس بارون شروع شد...بمونه توی دفتر نود هشتیا :-2-41-:

پ.ن 1 : تبسم زود برگرد و مراقب خودت باش گلم.دلم برات تنگ شده.:-2-15-:
پ.ن 2 : آجی سهیلا؟؟؟؟:-2-30-:
پ.ن 3 : :-2-39-:

alizee
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ قبل از ظهر
سحر ، وقتی که مجری شبکه یک داشت وداع می کرد با ماه رمضون دلم گرفت ....

دلم گرفت ، نمی دونم شاید چون اونجور که باید از این ماه استفاده نکردم ، حیف !

چقدر زود گذشت امسال ....

انگار همین دیروز رفتیم پیشواز و همین دیشب قرآن سر گرفتیم

چقدر حس و حال خوبی بود نزدیک اذون و صدای ربنا ... حس و حالی که تو ماهای دیگه ی سال خیلی خیلی کم به آدم دست می ده !


از همه ی این حس و حالای قشنگ و معنوی بگذریم می رسیم به شب نشینیای هر شب


کلا" سایتو ماه رمضونا خیلی بیشتر دوست دارم یه مدل دیگه می شه ماه رمضونا و چقدر امسال صمیمی تر شدم با نودهشتیا و بچه هاش


دمه آدمین خان گرم با این توییتی که پارسال زد . چقدر امسال خوش گذشت بهمون تو توییت .
تا سحر بیدار موندنا http://www.pic4ever.com/images/putertired.gifو حرف زدن هاhttp://www.pic4ever.com/images/mocantina.gif ،بحث کتاب http://www.pic4ever.com/images/reading.gifو از دیرینی گفتنا :-2-27-: ( دوز داشتم اینو بگم خوب ) از کش یابی ها :-2-15-:

و جیز کردن دل بعضیا :-2-39-: از عکس با .... :-2-06-: از دل دریا بودن ها :-2-41-: از تفکیک جسنیتی داشنگاها :-119-:

تــــــــــــــــــــا دست بند بافتنا . هوووووووووووووم چقده یه بنده خدا اولش.... بود تو یادگرفتن !:-2-35-: دست

مهرنوش واقعا" درد نکنه بهترین کار بود تو زمانای بیکاری :-2-32-:

دلم تنگ می شه واسه همه لحظه هاش :-2-03-:

دلم تنگ می شه واسه همه بچه هایی که شبا رو با هم تا سحر گذروندیم :-2-30-:درسته که قرار شد بعد ماه رمضون توییت دوباره خاک نخوره و باز بریم

مخصوصا" دوشنبه ها که نود داره :mrgreen: ولی خوب دیگه مثه ماه رمضون نمی شه :-2-18-:

واقعا" خوش گذشت تشریف بیارید سال دیگه :-2-25-:( یکی ندونه فک می کنه خونه پدر جانمان است :-2-06-:)


فک کنم یه ، یه ساعتی شد نشستم و دارم فک می کنم واسه همین چند خط :-2-28-:

باید برم چمندون ببندم واسه سفر http://www.pic4ever.com/images/hiker.gifدلم نمیاد برم :-2-34-:شایدم حال ندارم برم وسایلمو جمع کنم :-2-35-:

دلم واقعا" این چند روزه برای سایت تنگ می شه :-2-39-: ولی خوب بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ، حالا

چه ربطی داشت بماند همه شعر می نویسن منم دوست داشتم بنویسم :-2-42-:

هووووووم وقتی که حرف تموم می شه چرت و پرت شروع می شه شرمنده :-2-15-:

دوستان پیشاپیش عیدتون مبارک :-2-40-: و نمار روزه هاتون قبلو :-2-41-:بسی بسیار ما رو دعا کنید

پ . ن : 22 جواب کنکور میاد یادم رفت اول از همه بگم :-2-43-:http://millan.net/minimations/smileys/weirdsmiley1.gif

خیلی دوستون دارم ماچ ماچ http://www.forumup.nl/images/smiles/slider_vomit.gif بی مزه ی لوس :-2-28-:


دیگه واقعنی دارم می رم بابــــــــــــــــــــــ ــــای :-2-25-:

bahar1313
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۲۲ قبل از ظهر
سه شنبه 8 شهریور 90

سلام. خوبین؟دیدین ماه رمضون چه زودی تموم شد؟ عین باد گذشت.

پیشاپیش عید همگی مبارک. اگه خدا بخواد و امام رضا بطلبه دارم تعطیلاتو می رم مشهد. خیلی خوشحالم دلم خیلی هوای زیارت داشت.

اگه قابل باشم اونجا به یاد تک تکتون هستم و دعاتون می کنم. اگرم کسی چیزی می خواد کاری داره اونورا تعارف نکنیدا، بگید.

پ.ن1-
زهرا پرنیا(زهرا منظورم همون پرنیا بود با پایینی قاطی شد :-2-31-:) من نمی دونستم شما زودی رفتید. خو چرا اینقد زود می رید خو؟ دلم می خواست ببینمتون.

پ.ن2-
هلیا

برو بینیم بابا بچه کوچول فندق زشت بیریخت بی رفش زگلدر :-2-33-:
اون دوتای آخر یعنی بچه بی ریختی که نافش بیرونه:-2-14-::-2-08-: کپی برابر اصل هلنا


ایول اون دوتای آخری خیلی باحال بود.:-2-06-:
پ-ن3-
زهرا و فاطی نامرد، من کوچه باغای درکه می خوام. خونه درختیم رفتین؟


ایام همگی به شادی و شادکامی

sue.sun
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۵۹ قبل از ظهر
سلام
امروز روز آخر ماه رمضانه
خیلی دلم میسوزه
همیشه وقتی ماه رمضان تموم میشه دلم میگیره
امیدوارم که قابل باشم تا سال آینده ماه رمضان
*************
خدا رو شکر انگار داره مسافرتم جور میشه
یه چند روزی از این استرس ها و فشار ها دور میشم
میخوام برم تهران و قم کاش بشه برم مشهد
فعلاً که تهران و قم داره جور میشه

*************
صبح با سارا تماس گرفتم دلم براش تنگ شده بود
اونم گرفتار نی نی هنوز دنیا نیومدشه
اه اه چقدر بدم میاد از رئیسش با اون کلاه گیس مسخره اش
اینقدر چپ نگاه کرده و تذکر داده که دیگه جرأت نمیکنم برم محل کارش ببینمش
فایده نداره باید به همون بیرون رفتن هامون قناعت کنم
******************
پیشاپیش عید فطر رو بهتون تبریک میگم

Cloud_Strife
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۱۴ بعد از ظهر
سلام سلامhttp://www.pic4ever.com/images/7165.gif
چطورینگا؟خوبینگا؟http://www.millan.net/minimations/smileys/witchywaveff.gif
دیدین ماه رمضون چه زود تمومید؟؟؟؟؟؟http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif

القصه:http://www.millan.net/minimations/smileys/svartpuss.gif

مامانم و آجی کوچولوم 2 روزه پا شدن رفتن ساوه پیش مامان بزرگ بابابزرگم.قهر نکردنا!http://www.millan.net/minimations/smileys/winking.gifواسه یه مشکلی رفتن.البته با امروز میشه 3 روز!http://kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_76A.gif
خلاصه من موندمو بابام.صبا هم که تا شب تنهام با کلی کار!ظرف شستن،http://kay.smiley.free.fr/images/1206.gifلباس شستنhttp://kay.smiley.free.fr/images/345.gif،مراقبت از حیوون خانگی(لاک پشتمونو میگم!)سحری و افطاری آماده کردن http://www.millan.net/minimations/smileys/chef.gifو....http://kay.smiley.free.fr/images/6719.gif

حالا اینا که خوبن،از همه بدتر سحری آماده کردنه!!!صب باید از خواب ناز بزنم پاشم سحری آماده کنم منه بدبخت!!http://www.millan.net/minimations/smileys/cauldronsmileyf.gif
مامانم که باشه،پا میشم فقط میخورم و میخابم.تازه الآنه که سختی کار مامانمو میدرکم!http://www.millan.net/minimations/smileys/guiltsmileyf.gif

خلاصه،همونطور که تو امضامم رویت میکنین،ما هم امروز با کل فک فامیلhttp://www.freesmileys.org/smileys/smiley-transport014.gif(که رو هم رفته به زور 15 نفر میشیم!:-2-38-:)چمدونا رو میبندیم و میریم دنبال والده و همشیره ی گرامی که برویم بسوی یک جای بسیار خوش آب و هوا!(دهاتمونو میگما!)http://www.millan.net/minimations/smileys/cowboysmile.gif


خلاصه میروم و تا 1 شنبه،2شنبه نمیتوانم بیایم نت!آخر مگر دهات هم نت دارد که بیاییم؟؟http://www.pic4ever.com/images/desertsmile.gif

ولی وقتی برگشتم واسه همتون گردو تازه میارم.آخه گردو ریزون داریم!!http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/girl_crazy.gif

خب دیه،دلم تو این چند روز به شدت واسه شما و نت میتنگد،میدونم دل شما هم برای ما میتنگد!
http://www.millan.net/minimations/smileys/gardensmiley.gif

و فی الحال میگوییم:
خداحافظتان باشد تا 1 شنبه،2شنبه!http://www.millan.net/minimations/smileys/traylersmiley2.gif

پ.ن:از یه طرفم تنها موندن تو خونه خوبه!چون هر چقد دلم بخاد میام 98!http://www.pic4ever.com/images/putertired.gifآخه مامانم باشه سر یه ساعت بلندم میکنه با کلی غر.میگه چه خبرته بچه،پا شو دیه!ولی الآن کسی نیس گیر بده!http://www.forumup.nl/images/smiles/slider_tgifsmiley.gif


خب دیه،ما رفتیم!http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif

یه پ.ن دیه:پیش پیش عیدتونم مبارک باشه!http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_94.gif





اگه قابل باشم اونجا به یاد تک تکتون هستم و دعاتون می کنم. اگرم کسی چیزی می خواد کاری داره اونورا تعارف نکنیدا، بگید.


مرسی عزیزم.من یه گیر کوچولو دارم،واسه من نیز دعا کن!خیر ببینیhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/girl_angel.gif
من مرضیه م :-2-38-:

nairika
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۱۲:۲۱ بعد از ظهر
خدايا...
امشب زيباترين سرنوشت را براي عزيزي كه اين نوشته را ميخواند مقدر كن
خدايا...
بهترين روزگاران را برايش رقم بزن و او را در تمامي لحظات درياب
مبادا خسته
بيمار
افتاده و يا غمگين شود.
دلش را سرشار از شادي كن و آنچه را كه به بهترين بندگانت عطا ميكني به او نيز عطا كن.
خوب ديگه ساعت هاي آخر ماه مبارك اميدوارم نماز روزه همگيمون قبول باشه و شب عيدي هرچي از خدا ميخوايم بهمون بده
خاطره اي نيست جز تكرار تكرارها
فقط هوا خوبه و انرژي مثبت تو هوا غوغا ميكنه
خوش و خرم باشي
فعلنات
راستي يادم رفت بگم پيش پيش عيدتون مبارك :-2-40-:

fatima_59
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۴۹ بعد از ظهر
سلام
من اومدم اعاده حیثیت کنم و برم :-119-:
الی کجای مانتوی من کوتاهه اخه ؟ پس با این حساب سارا و بهار تی شرت پوشیده بودن :-2-06-:
به قول علی غلط کردن بهت گیر دادن :-2-22-:
دیروز فوق العاده بود .. بعدا عکس هاش رو میذارم ببینید حالش رو ببرید.. ولی گربه هاش بی تربیت بودن .. تا می اومدم ازشون عکس بگیرم برای بعضی ها پشت میکردن میرفتن :-2-43-:
هوای عالی و رفیق شفیق و منظره های توپ حسابی حالم رو جا اورد .. هر چند کفش خریدن زهرا خیلی بامزه بود :-2-22-::-2-27-:
در کل به این نتیجه رسیدم شیراز رو دو دستی بچسبم و ولش نکنم .. کسی کار به کارت نداره ، :-2-27-: پلیس هاش فقط لولو سرخرمن هستن :-2-06-:
الهام و لیا نازنین خیلی خیلی اشنایی با شما برام جالب و خوب بود .. مرسی اومدید :-2-40-::-2-40-:
شبنمی و الی و بقیه دست اندرکاران برنامه یه دنیا ممنون شب خوبی برام درست کردید ...
کچل یه جعبه دیگه از اون شیرینی ها بفرست به ادرس هتل :-2-14-: مرسی خوشمزه بودن .. من اعتراف میکنم 2 تا خوردم :-2-27-:
بهار دوست داشتنی مرسی اومدی :-2-16-:
امیر حسین .. اقا بابک .. اقا ماهان و فرشید و سعید عزیز ..ممنون برای بودنتون :-2-40-:
بهار اعتراف کن چند تا شکلات داغ برداشتی :-2-08-:
مینا :-2-40-:
سارا :-2-40-:
سمانه :-2-40-:
هانی عزیز خیلی خوشحال شدم دیدمت .. خیلی خانومی :-2-40-:
زهرا و پرنیا :-2-40-:
کسی نبود ؟ بریم ؟

اتاق رو تحویل دادم و الان مثل اواره ها تو لابی نشستم :-2-30-:کو تا ساعت 7 شب ؟
زهرا حسودی نکن ، :-2-27-: میخوای یه پسر شیرازی برات پیدا کنم ؟ :mrgreen:
قولش رو به بعضی ها دادم قبلا :mrgreen:
بریم یه صفایی به شکم مبارک بدیم صداش در اومد :-2-14-:
عید همگی مبارک ..روزهای خوب و اروم و قشنگی داشته باشید ..
بازم از همتون ممنونم بچه ها ...
همون طور که انتظار داشتیم این 3 روز یه ریکاوری کامل بود .. حالا احساس بهتری دارم ..
خدایا شکرت ...

الی بپا نگیرنت مانتوت کوتاهه :-2-22-:

+Lily
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۵۷ بعد از ظهر
از همه ی این حس و حالای قشنگ و معنوی بگذریم می رسیم به شب نشینیای هر شب

سحر بیدار موندنا http://www.pic4ever.com/images/putertired.gifو حرف زدن هاhttp://www.pic4ever.com/images/mocantina.gif ،بحث کتاب http://www.pic4ever.com/images/reading.gifو از دیرینی گفتنا :-2-27-: ( دوز داشتم اینو بگم خوب ) از کش یابی ها :-2-15-:

و جیز کردن دل بعضیا :-2-39-: از عکس با .... :-2-06-: از دل دریا بودن ها :-2-41-: از تفکیک جسنیتی داشنگاها :-119-:

پ . ن : 22 جواب کنکور میاد یادم رفت اول از همه بگم :-2-43-:http://millan.net/minimations/smileys/weirdsmiley1.gif



آخی عسل :-2-41-: حالا نمیشد بحث کش رو عنوان نکنی ؟ :-2-22-:
ایشالله طرفای 22 با خبرای خوش بیای
هر چند نمی دونم برات دعا کنم حتما روانشناسی قبول بشی یا نه :-2-22-:

:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
نصف این دادا رو سر مادربزرگم کشیدم آغا به مادر بزرگمون می گیم DEDA
هی نگم مادربزرگ که مسخره میشه
دیشب سرعتم افتضاح بود ، منم می خواستم شبای آخر توئیت رو از دست ندم ، ولی دنیا که همیشه به کام ما نیست ، نشستم به مرتب کردن فایلام
وای بردارم و خانمش اومده بودن اینجا ، زن داداشم و مریم رفتن تو اتاق من و محسن موندیم با آناتومی گری :-2-35-::-2-35-:
هی ما هر چی می شنیدیم به روی خودمون نمی آوردیم :-2-31-:
انگار ما ننشستیم اونجا :-2-31-:
سحر که بیدار شدیم ، برعکس هر شب غذا خوردم ، دیگه خوابم نمی برد :-2-36-: دوباره اومدم سایت تا 7 و خرده ای
بعدش تا ما چشممونو گذاشتیم رو هم شروع شد ، تلفن پشت تلفن :-2-30-:
ای خدا ، می خواستم خودمو بکشم ، ددا هم هی می رفت خونه ی دایی می ومد هی زنگ میزد ، آیفون هم از بعد رفتن مامان و بابا خراب شده ، هی مجبوریم بریم تو حیاط درو باز کنیم
از ساعت 11 تا 12 که من بیدار شدم 8 بار تلفن زنگ خورد ، همه میخوان لطف کنن ولی خوب سر جدتون لطفاتونو بزارین واسه بعد از ظهر :-2-30-:
داییم جدا زنگ می زنه ، زنش جدا :-2-30-: محسن از سر کار زنگ میزنه زنش از خونه :-2-30-:
مامانم حساب کرده بود 80 کیلو بار می تونن داشته باشن کلی همه چیزو فاکتور گرفته بود ، چون زن دایی خانم سفارش پرده داده بود به خواهرش اونم گفته بود 60 کیلو میشه :-2-37-: حالا که رسیدن تهران به خانمه گفتن پرده ها رو بیاره ، کشف کردن 25 کیلو بوده خواسته بقیه اشم واسه دختر خودش چیز بفرسته :-2-28-: :-2-28-: مردم چه فرصت طلبن ... والله :-2-28-:

پ.ن : ندا جون بازم تبریم میگم :-2-40-:
هر کی دیگه هم قبول شده بگه دل مارو شاد کنه
من جرئت نکردم از بچه ها بپرسم هنوز
البت هرکی نمیخواد جواب بده گوشیشو خاموش میکنه :-2-42-:



# به لهجه ی ما شکم میشه «کُم » اوکی ؟
وقتی بچه بودیم بدون امکانات اضافی کانالای عربی رو می گرفتیم
بعد مثل امروز میزدن « عیدکم مبارک »
من نابغه فکر می کردم منظورش اینه که دیگه بخور بخور آزاد شد :-2-22-:
عیدتون مبارک دوستان :-2-40-:

smart girl
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۰۴ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
یکشنبه عصری بالاخره این گوشی بنده به دستم رسید
یه اتفاق جالب افتاد:-2-37-:
تو دانشگاه یکی از هم ورودی ما یه اقای 57 ساله است ...:-2-31-:
دیدم چند بار زنگیده و اس زده که اگه میشه برای کاری وقتتون بگیرم...:-2-28-:
منم با خودم گفتم فردا صبح که دوشنبه باشه بهش میزنگم
که همون موقع زنگید:-2-28-:
بعد از صحبتای مرسوم:-2-43-:
گفت میخواستم ببینم خانم فلانی (منظورش دوستم زهرا ...همون که خواستگارش کاناداس)نامزد ندارن و ازدواج نکردن....
گفتم برای چی؟:-2-27-:
گفت :یکی از سال بالاییا از زهرا خوشش اومده :-2-31-::-2-22-:
حالا من دارم از فضولی میمیرم ببینم کی بوده؛:-2-35-: نه میخوام بپرسم که کی هست این شازده:-2-37-:...این اقاهه هم همش داره از زهرا و اون پسره تعریف میکنه...حالا چرا برا من تعریف میکنه نمیدونم:-2-28-:
...
منم موندم چی بگم ...نمیدونستم بگم نامزد داره یا نداره ...اخه کارش با این پسره معلوم نیست......
گفتم خبر ندارم ..:-2-28-:
گفتم با زهرا صحبت میکنم بهتون خبر میدم
اونم گفت میدونین اقای تهرانی هستش ؛بین خودمون بمونه......اوففف جونش دراومد تا گفت کی هستش:-2-42-:...حالا خبر نداره از زهرا دهن لق تر تو دنیا وجود نداره:-2-22-:
منم مثه جت زنگیدم به زهرا........زهرا م همون اول حدس زد که شازده کی هستش:-2-31-:...کلی هم به پسره بی ادبی کرد:-2-06-:...اخه با پسره و چن نفر دیگه تو یه گروه رو یک پژوهش کار میکنن....یه ماه پیش تو یه کارگاه تو دانشگا فردوسی این اقای تهرانی ،زهرا رو میبینه ؛زهرا رو نمیشناسه:-2-22-:.......از اخرم گفت بگو فعلا با یکی در مراحل اشناییه تا 6 ماه دیگه خواستگار راه نمیده:-2-28-:.....چه کلاسی میذاره حالا برا من:-2-37-:
منم امروز صب زنگیدم به همون اقا 57 ساله هه
وقتی همون اول گفتم زهرا اینجوری گفته .......کلی خورد تو ذوقش:-2-08-:......بعد ضمن حرفاش فهمیدم که پسره یه سال از زهرا کوچیکتره .:-2-22-:...(زهرا دو..سه سالی پشت کنکوری بوده)....این اقاهه برگشته به من میگه حیف شما ازدواج کردین:-2-39-:؟!!!!!!!-(جانم؟:-119-:)..گفتم نخیر بنده ازدواج نکردم.:-2-06-:....میگه اااا ازدواج نکردین من به اقای تهرانی گفتم شما نامزد دارین:-2-06-:....(جانم؟:-119-:)....منم موندم چی بگم پرووووو ها نشستن دخترای دانشگا رو زیرورو میکنن:-2-33-:/گفتم نخیر من هنوز تو این خط این حرفا نیستم:-2-38-:...هنوز برام زوده:-2-33-:...
دوباره میگه شما جدی ازدواج نکردین :-2-37-:...این اقا خیلی پسره خوبیه ...فلان جا استخدام و....:-2-09-:زود نیست براتون، سال سومین دیگه:-2-35-:....میگم نخیر زوده :-2-08-:.من یه سالم زودتر اومدم دانشگا:-2-33-:



توی راه برگشتن از کالج یه دونه ستون آزاد خریدم
امممممم ستون ازاد خیلی قشنگه...:-2-38-:
نیلو و بهار تبریک:-2-40-: ...رشتتون چی بوده؟؟؟ایا؟:-2-41-:
شبنمی...شبنما همشون جذابن....:-2-40-:
خواستین برین شمال منم میام:-2-35-:...فقط اول باید یه همزاد پیدا کنم بذارم جلو چشم مامان و بابام:-2-28-::-2-22-:
ماه رمضون تموم شد...امسال خیلی طولانی بود
اینجا هوا خیلی خوبه ...مرسی خدا!:-2-41-:...ولی بارون نیومده:-2-28-:
ما موندگار شدیم تو مشهد.:-2-43-:...میترسیم پامون بذاریم بیرون از مشهد.....مشهد باد ببره.:-2-42-:..بابام میگن خواستیم بریم سفر هفته اول مهر:-2-28-:....:-2-36-:
.
.
دیدین تازگیا مد شده این عروس دامادا ...یه هفته قبل از روز عروسی شون ...میرن اتلیه برا عکس وفیلم
مسخره نیست ؟!دوبار لباس عروسی تنشون میکنن ،دوبار ماشین گل میزنن،دوبار ارایشگا میرن..
مهناز میگه ارایشگا برا روز عروسیم که700 میگیره برا روز اتلیه 300 میگیره
300,000 تومن حقوق یک ماه یک کارگر ساده است که یک ماه باهش زندگی میکنه!!!!!!!!!!!!!!
.
.
عید تون مبارک:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

.
.همین

mina1366120
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۰۶ بعد از ظهر
سلام سلام
امیدوارم حال همگی خوب باشه
الان خیلی خوشحالم و خواستم دیگران رو هم با خودم شریک کنم
داداش جونم ارشد قبول شد:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

bahar1313
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۲۴ بعد از ظهر
آقا روزی دو تا پست حلاله دیگه

بهار اعتراف کن چند تا شکلات داغ برداشتی :-2-08-:

باور کن باور کن من هر چی شکلات بر داشتم سرد بود ، بد کاری کردم روتو زمین ننداختم؟ :-2-08-:

الی کجای مانتوی من کوتاهه اخه ؟ پس با این حساب سارا و بهار تی شرت پوشیده بودن :-2-06-:

نه خیرم . مانتوی من خیلیم بلندر تر بود. این گشت ارشادیا منو به چشم خواهر مادر خودشون نیگا می کنن بهم گیر نمی دن. شوما خودتو با ما موقایسه نکن:-2-11-:

مرسی عزیزم.من یه گیر کوچولو دارم،واسه من نیز دعا کن!خیر ببینیhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/girl_angel.gif
من مرضیه م :-2-38-:

حتما مرضیه جون

به لهجه ی ما شکم میشه «کُم » اوکی ؟
وقتی بچه بودیم بدون امکانات اضافی کانالای عربی رو می گرفتیم
بعد مثل امروز میزدن « عیدکم مبارک »
من نابغه فکر می کردم منظورش اینه که دیگه بخور بخور آزاد شد

لی لی نابغه، لی لی خیلی نابغه، چه خلاقیتی که تونستی اینا رو به هم مرتبط کنی :-2-06-:

نیلو و بهار تبریک:-2-40-: ...رشتتون چی بوده؟؟؟ایا؟

مرسی مژگان جون. رشته ی من کامپیوتر بوده ، نیلو حسابداری(من زبون نیلوم:-2-31-:):-2-38-:مشهدو دو دستی نگه دارید که ما داریم میایم

یگانه
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۴۴ بعد از ظهر
سلام دوستان

خوب خاطره ي خاصي ندارم

فقط اومديم بگم عيد فطر پيشاپيش مبارك
نماز روزه هاي هممون قبول حق باشه
روز خوش:-2-40-:


http://up.98ia.com/images/ax27dk4s940abuc419.jpg

p_f_p
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۱۸ بعد از ظهر
سلام
اول عذرخواهی میکنم بابت پست قبلیم از مدیرای گرامی
چون نمی دونستم این چیزا رو نباید گفت
ولی بخدا این چیزا هست و گیر ما افتاد
الان تو لابی هتلم منتظرم غزل و ساجده و مهردادو مامان و بابام بیان ک بریم الماس شرق یا زیست خاور
الان یه چشمم به اسانسوره یه چشمم ماننیتور کامپیوتر
خاطره دیگه ای ندارم

Mina
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۲۱ بعد از ظهر
اومدم فقط به مهدیه جونم تبریک بگم....خیلی خیلی خوشحال شدم..
پیش پیش هم عیدتون مبارک

شاد باشید

mahdieh67
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۲۴ بعد از ظهر
سلام.
عیدتون مبارک:-2-40-:
منم دانشگاه مشهد / هوش مصنوعی قبول شدم، تصمیمی نگرفتم برم فعلا یا نه . نمی دونم. کسی از اشناهاش غیرانتفاعی مجازی قبول شده؟! چه شکلیه؟!

Star_69
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۵۲ بعد از ظهر
سیلام علیکمات :-2-16-::-2-16-:
خوبید ؟ خوشید؟
خاطره ندارم فقط پ.ن دارم :-2-08-:

پ.ن1:مهدیه یه دنیا تبریک گلم :-2-16-::-2-16-:
پ.ن2:سعید برو بشین درس بخون هی نگو امتحان دارم گریه کن :-119-:امروز بود امتحانت دیگه؟خوب بود؟به امید خدا میفتی دیگه؟ :-2-22-:
پ.ن3:بهار گلی تو خیلی دیر اومدی دلم هم برات تنگیده :-2-30-:کاش زودتر می اومدی می دیدمت کلی دلم سوخت که تو و هانی و چندتا دیگه از بچه ها رو ندیدم :-2-30-:
پ.ن4:فاطی قول دادی یه شیرازی خوبش رو برام پیدا کنیا :-2-16-::-2-14-::-2-16-:
پ.ن5: من سهم خوراکیای افطارم رو باید از کی بگیرم؟ :-119-:
پ.ن6:بهار سوتی دادیا!!!!هلی اصلا نبود من و پرنیا زود رفتیم :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
پ.ن7:فاطی برو شهرتون دیگه :-2-09-:
پ.ن8:عید پیشاپیش مبارک :-2-16-:
پ.ن9:یه بازی جدید ریختم کیک پزیه کلی کیف میده دارم بازی میکنم حال میکنم :-2-16-:
پ.ن10: بهار رفتی منم دعا کنیا :-2-15-:
پ.ن11:بازم پ.ن داشتما ولی یادم نمیاد دیگه :-2-15-:یادم اومد دوباره میام ...

فعلنات :-2-16-:

زی زی گولو
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۴۳ بعد از ظهر
اولین حس همیشه درست ترینه .
خیلی سعی می کرد که اینو ثابت کنه . نتونست اما من باور کردم . راست می گفت . واقعا بدون اینکه چیزی از طرف مقابل دیده باشه متنفر می شد و سعی می کرد سمتش نره . بعدها بقیه علت این همه نفرت رو می فهمیدن . البته هیچ وقت نگفت از کسی متنفره . اما به نظر من اینطور می رسید آخه خیلی خوش مشرب و مهربون بود واسه ی همین وقتی با کسی قهر می شد یا تحویلش نمی گرفت خیلی معلوم بود .
حالا دیگران دعواش می کنن . میگن چرا . اما به نظر من وقتی کسی می تونه بدون اینکه بخواد طرف مقابلشو آنالیز کنه که خیلی خوبه !!
نمی دونم چی این قضیه بده .

اوه ! مسافرتم نرفتیم همون 16 روز بی روزه بودنمون کافیه . حداقل دوهفته روزه بگیریم !
حیف ! کاش این ماه تموم نمی شد .
کاش ماه رمضون دیگه همراه آقا باشیم .
کاش بازم زنده باشیم.
کاش این دفعه قدرشو بدونیم .

خدایا ! کاش می شد درکش کنیم . >>> و ما ادراک ما لیله القدر....
هی !!

می گن دل آدم می سوزه...همینه .
دلم می خواست دوباره برم مشهد...فک کنم انقده غرغر کردم که دیگه نشه برم...کاش اینام انقده خسیس نبودن ... آ هی بگین اصفهانیا خسیسن ! دِ اینا که بدترن !! :-2-36-:
خسته م ...
از همه چیز و همه کس.
فکر می کنم باید برم . به کجا نمی دونم ... :-2-39-:

نمی دونم سه ساله دیگه این موقعا منم خودمو قایم می کنم یا با افتخار برای همه توضیح می دم چه کار شاقی کردم ؟
نبدانم .

آرزوهای من تمومی نداره ... و حتی رویاهام . باید از آسمون بیام زمین . ولی نمی دونی که از این بالا همه چی خوشگل تره .

هی !

4:42 بعد از ظهر
اصفهان

Andy Hug
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۳۰ بعد از ظهر
♥هوالعظیم♥
(سه شنبه - 8 شهریور ماه - شاید آخرین روز ماه مبارک رمضان:-2-30-:)
نمیدانم چه حسی دارم که اینطور چشمانم را خیس نگه داشته است ...
هوای غم و اندوه خاصی روی دل من رخنه کرده است نمی دانم از خداحافظی با این ماه خوش حال باشم یا خیر؟ ...
خاطرات زیبایی دارد و شاید این آخرین باری باشد که تجربه اش میکنم ...
کسانی بودند که سال های قبل پیشمان بودند و حال نیستند در کنارمان ...
نمی دانم چه گویم از این بیقراری دیر گذر ...
احساسم مخفی شده است در این پیکر سرد و بی روح من ...
-------------------
تبریک میگم به کسایی که در دانشگاه های خوب و رشته ی مورد علاقه اشون قبول شدند ...
یه دعایی هم برای ما بکنید که این جواب کارشناسی ما بیاد و از زیر سربازی رفتن نجات پیدا کنیم ...
ممنونم
-------------------
امیدوارم همیشه و همیشه دوستان 98 یا کنار هم باشیم و یه جمع دوستانه و خاطر انگیزی را برای همیشه داشته باشیم ...
برای خیلی از دوستان که عزیزترین کسانشان را از دست دادند طلب صبر و بردباری از خدای یگانه می خواهم ...
--------------------
دوستانی که من و میشناسند اگر حرفی - شوخی - کل کلی کردیم به بزرگواری خودتون ببخشید و حلال کنید ...
واقعا حلال کنید چون بدون قصد و منظور بوده و خودم بی خبر بودم ...
--------------------

موفق و پیروز باشید
98 یا
زندگی کن به شیوه خودت ... با قوانین خودت ... !!
با باورها و ایمان قلبی خودت......
مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند...
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی..
هر جور که باشی ، حرفی برای گفتن دارند ...!!
چه خوب ... چه بد...
موضوع صحبتشان خواهی شد.!!
خوبی و بدی یک امر نسبی هست و ممکن است چیزی که از نظر کسی خوب باشد ، از نظر کسی دیگر بد باشد .....
پس زندگی کن به شیوه خودت..
چه خوب ...!
چه بد....!!!




عید فطر پیشاپیش مبارک همه ی شما عزیزان باشد :-2-40-:

boyegandom
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۴۲ بعد از ظهر
"به نام نامی نامش،که نامش نامی نام است"


امروز یکم حال و هوام عوض شده انگار دارم از عزیزی جدا میشم
هیچ سالی اینقدر به این ماه وابسته نبودم
نمیدونم یه جورایی احساس میکنم خدا میخواد از کنارم یکم بره اونورتر
اصلا دلم نمیخواد این ماه عزیز تموم بشه.

پ.ن1:عید فطر رو به همه ی دوستان تبریک میگم.
پ.ن2:اگه وقت افطار به یاد منم افتادید دعام کنید.
همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه حس غریبی دارم
چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه
"عید سعید فطر مبارک"

KaVo
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۵۸ بعد از ظهر
به نام میزبان رمضان
چقد ماه رمضون امسال با هرسال فرق میکرد...
امسال کسایی و کنارم داشتم که پارسال حتی فکرشم نمیکردم...از تنها کسی که همیشه رویام بود بگیر تا دوستای گلی(به استثنای مینا لی لی البته:-2-42-:) که تو توئیت باهم روز و شب گزروندیم...
خدا ایشالا از همه قبول کنه طاعات و عباداتشون رو از ما هم قبول کنه...:-2-15-:
امروز چه روز قشنگی بود،از صبح که رفتم دیدمش تا وقتی که خواهرزادم یهو سر و کله اش پیدا شد و بی برنامه پا گذاشت تو دنیا:-2-16-:
اسمش بلاخره بین امین و سعید و متین شد متین....راستش تا الان هیچ احساس خاصی نسبت بهش نداشتم ولی وقتی تو بیمارستان با اون جثه ی ضریف و ریز دیدمش مهرش به دلم افتاد...اولش فک کردم شبیهه خود نجمه اس ولی الان که عکسایی که ازش گرفتم و میبینم انگار شبیهه محمد هم هستش...انشاله به لطف خدا همیشه سلامت باشه...این عکس آقا متینمونه::-2-27-:
http://up.98ia.com/images/v2m9anld0b9jidwp2317_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=v2m9anld0b9jidwp2317.jpg)
http://up.98ia.com/images/kq64ldvkc6lkeqyy68pc_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=kq64ldvkc6lkeqyy68pc.jpg)
دیگه خاطره ای ندارم فقط این که پدرم درومد زبون روزه با الهام با تاکسی و مترو تا بیمارستان رفتم:-2-30-:
عید همگی مبارک...:-118-:
نماز روزه هاتون مورد قبول درگاه حق...
یا علی...
التماس دعا...

پ.ن:
مینا لی لی::-2-28-:
تا سحر بیدار موندنا http://www.pic4ever.com/images/putertired.gifو حرف زدن هاhttp://www.pic4ever.com/images/mocantina.gif ،بحث کتاب http://www.pic4ever.com/images/reading.gifو از دیرینی گفتنا :-2-27-: ( دوز داشتم اینو بگم خوب ) از کش یابی ها :-2-15-:

و جیز کردن دل بعضیا :-2-39-: از عکس با .... :-2-06-: از دل دریا بودن ها :-2-41-: از تفکیک جسنیتی داشنگاها :-119-:کش یابی و خوب اومدی عسل:-2-06-:چقد اون شکلک میز گرده شبیهه مائه:-2-06-:
منم دلم واسه توئیت تنگ میشه:-2-39-:جو شاد و صمیمی شو دوس داشتم:-2-15-:
یعنی فقط میخوام بعد از ماه رمضون اونجا متروکه بشه:-119-:
مهدیه جون:تبریک گلی:-118-:ایشالا همیشه موفق باشی...
دوستای توئیتی::-2-40-::-2-40-:(البته به جز مینا:-119-:)
همه ی دوستای عزیز خاطره نویسی::-118-:

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت/.


:-2-40-:


رو به تو سجده مي كنم دري به كعبه باز نيست

بس كه طواف كردمت مرا به حج نياز نيست
به هر طرف نظر كنم نماز من نماز نيست
مرا به بند مي كشي از اين رهاترم كني
زخم نمي زني به من كه مبتلاترم كني
از همه توبه مي كنم بلكه تو باورم كني

فرودو
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۰۸ بعد از ظهر
سلام خوبین :-2-38-:
چطورین :-2-38-:
اوضاع به راهِ:-2-38-:
سرتون جمعِ کارو بارِ:-2-38-:
من هم خوبم هم بدم نمی دونم چی ام دیگه ؟:-2-35-:
امروز امتحان تمومید :-2-38-: خیلی هم خوب دادم :-2-43-: این یعنی افتضاح بود :-2-38-: نمی دونم قبول شم :-2-35-: یا نه :-2-35-: دیشب تا دو بیدار بودم خوابیدم و بعد سحری هم نخوابیدم اصلا :-2-38-: سر جلسه خواب بودم یعنی :-2-38-: یه چیزای نوشتم ولی خب خدا خودش کمک کنه ایشالا:-2-38-:
بعد از ظهری رفته بودیم با داداش کارتا رو پخش کنیم :-2-38-:من که هی چکی رو نمی شناختم داداش هم بدتر دم هر خونه ای میرسیدیم زنگ می زدم بابا و عمو اینا و از شون آدرس می گرفتم :-2-38-:
آهان یه تیکه خیل باحال بود
دم خونه یه پیرزن و پیرمرد واستادیم هرچی زنگ و در می زدم کسی جواب نمی داد:-2-43-: ( حالا درشونم باز بود :-2-28-:) هی صدا زدمو رفتم تو :-2-38-: از حیاط بلند شون عبور کردم و رسیدم دم اتاقشون :-2-08-: حالا هرچی صدا می زنم کسی جواب نمی ده :-2-28-: یکم جلو تر که رفتم دیدم پیرزنه جارو برقی رو روشن کرده داره جارو می زنه ( از پشت پنجره پیدا بود :-2-35-:) حالا من داد می زدم " خانم ..... خانم :-2-31-:" اون اصلا عین خیالش نبود پشت به من داشت کارشو می کرد:-2-28-: هی داد می زدم و اون نمی شنید دیگه خنده ام گرفته بود من این طرف پشت پنجره بالا پایین می پریدم :-2-35-: طرف اصلا تو باغ نبود فاصله مون هم کمتر از یک متر و نیم بود:-2-28-:
آخرش هم یه سنگ ریزه بر داشتم زیر کارت گذاشتم کنار پنجره و اومدم بیرون :-2-35-:

خاطره زیاد بود ولی الان یکی اومد باید برم
تایپی هم مورد داشت ببخشید

* دلاور بازگشت قهرمانانه ات رو تبریک می گم ژنرالی :-2-28-:
* مهدیه خانم به شما هم تبریک می گم :-2-40-:
اوه اوه باز زنگ زد
آرشام
8شهریور نود
خونه بابا اینا
همین دور و برا:-2-16-:

.arsana.
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۲۶ بعد از ظهر
من نخوام برم مسافرت باید به کی بگم؟:-2-36-:
سفر بسیار دوست دارم دیدن مادربزرگ پدربزرگ خاله دایی بسیار دوست دارم ولی دیدن عمه :-31-:
خداروشکر فعلا مثه موش و گربه ایم و ایشالله بابا ما رو نمیبره خونه ش:-62-:
فعلا با مادرجان درگیریم کتابای منو کجا جا بدیم:-2-22-:بعد مادرجان اومده یه ساک که 2 تا دونه کتاب توش جامیگیره بهم داده میگه بریز تو این :-2-27-: آخه مامان من 20 تا کتاب رو چطوری تو این ساک جا بدم؟:-2-43-:
اصلا میخواین من نیام؟ :-2-38-: خودم میشینم شام و نهارمو درست میکنم لباسامم میشورم درسامم میخونم :-1-:
آخه دو سه روزم نیستیم دلم خوش باشه:-2-30-:یه دو سه هفته ای هستیم اونجا:-2-35-:
اصلا میتونم بگم من کنکور دارم خونه فک و فامیل برم زمان های طلاییم از دست میره:-2-37-:
عیدو که پیچوندم نه خونه عمه رفتم نه خونه دایی بابا (چون روز اول عید رفتم بیمارستان دو تا آمپول نوش جان کردم مریضی و بیحالی رو بهونه کردم نرفتم):-2-27-:ایندفعه هم میتونم بپیچونم:-2-32-:
کنکور :-6-::-8-:آرام جان من:-4-:
من برم وسایلمو به یه بدبختی جمع کنم :-2-02-:
مثل اینکه رفتنی شدیم:-2-03-:
این آخرین خاطره تو شهریور90:-46-::-30-:
یه سر و صداهایی از داخل این لپ تاپ یهویی میاد :-17-:و من رو بسیار نگران کرده:-2-35-:شک ندارم کار هلناس :-2-09-: امروز صبح لپ تاپ دستش بود داشت نقاشی می کرد توش:-2-42-:
نمیدونم چرا این بشر دست از این خرابکاریاش برنمیداره ؟:-2-43-:
پارسال قشنگ یادمه پشت لپ تاپ نشسته بودم یوهو یه صدای گرومپ از اتاقش شنیدم :-2-42-:بدو بدو دویدم چشمتون روز بد نبینه :-2-35-: پشت تلویزیون اتاقش چهار تا لوله فرش بود هلنا رفته بود روی همه این فرشا و خودشو و فرشا و تلویزیون با هم دیگه اومده بودن پایین :-2-36-:حالا خوبه زیر تلویزیون نیفتاد یعنی خدا رحم کرد :-2-35-: فقط کنار گوشش به تلویزیون گرفت که مادرجان بردش بیمارستان کودکان و ما کل شب بیدار موندیم که خانم یه وقت اگه حالش بد شد ببریمش بیمارستان:-2-43-:
یعنی کار دست ما و خودش نده خیلیه:-2-28-:

ما واقعنی بریم :-2-37-:

جواب آزادم یکشنبه میاد منم در عین دیوانگی فقط یه انتخاب کردم اونم معماری تهران مرکز :-2-22-:یعنی خدای اعتماد به نفس :-2-11-: اونم آزمایشی :-2-06-:بعد بابام میگه من ایمان دارم تو قبول میشی با اینکه آزمایشی دادی:-2-26-::-2-06-:حالا منم ناامیدش نکردم گفتم آره بابا قبولم ولی عمرا:-24-:

راس راسکی رفتیم:-2-09-:


مهدیه ندا تبریک میگم:-118-::-2-16-::-2-16-: ایشالله همینطور پله های ترقی رو بپرین بالا:-2-27-: