PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 [24] 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158

سمن ناز
1390,04,23, ساعت : 06:26 بعد از ظهر
سلام بر همه عید بر عاشقان ولایت مبارک
امروز اومدم صفحه رو بازکردم دیدم صفحه 580 رفته ماشاءالله به این همه فعالیت دیروز فکر کنم 570 بود خیلی پیش می رین و این جای خوشحالی داره که دوستان به این تایپیک میان و حرف هاشون رو می گویند:-2-38-:
گاهی اوقات تو زندگی آدم ها انقدر ناامید می شن که حد نداره یه وقت هایی فکر می کنم اگه پناهی نبود ما به کی توکل می کردیم اگه امامی نبود چکار می کردیم از همین جا تو همین پست سلام می کنم بر آقام و می گم اقا دوستتون دارم و منتظرتونم:-2-40-:
من از بچگی یه کارهایی می کردم که الانم یادش می افتم خنده ام می گیره یه معلم دینی داشتیم که یه حدیث برامون گفت هر کس در طول روز امامش رو می بینه ووقتی ایشون ظهور می کنه می گه ایشون رو من قبلا دیدم من هم تو اون سن 10 یا 11 سالگی ام یه مدت زوم کردم بودم رو مردها ببینم کدومشون امام زمان برم سلام کنم
الانه میگم چقدر دل پاکی داشتیم بچه گی هامون ییادش بخیر :-2-35-::-2-35-:
یه شعر تقدیم اقا می کنم و درود می فرستم بر ای ظهورش

عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان ادرکنی و لا تدرکنی



:: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::


اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::


اگر چه روز من و روزگار مي گذرد
دلم خوش است که با ياد يار مي گذرد

چقدر خاطره انگيز و شاد و رويايي است
قطار عمر که در انتظار مي گذرد

به ناگهانيِ يک لحظه عبور سپيد
خيال مي کنم آن تک سوار مي گذرد

کسي که آمدني بود و هست، مي آيد
بدين اميد، زمستان، بهار، مي گذرد

نشسته ايم به راهي که از بهشت اميد
نسيم رحمت پروردگار مي گذرد

به شوق زنده شدن، عاشقانه مي ميرم
دو باره زيستنم زين قرار مي گذرد

همان حکايت خضر است و چشمه ظلمات
شبي که از بَرِ شب زنده دار مي گذرد

شبت هميشه شب قدر باد و، روزت خوش
که با تو روز من و روزگار مي گذرد


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::


اسير مانده ايم در بهانه هاي پاپتي
و ميله هاي آهنين و عشق هاي ساعتي

حوالي نگاهمان دوباره صف کشيده است
صداي تيک تاک غم , شماره هاي صنعتي !

امان از اشتباه هاي نا تماممان , همان
تفاخر هميشگي به هيچ هاي قيمتي !

ميان قرن حادثه کجاست اتفاق عشق
نمانده در تسلط همان هبوط لعنتي ؟!

کسي نيامد از تبار انتظارمان ببين
که مانده ايم سخت در هجوم بي لياقتي !

:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::


از نو شکفت نرگس چشم انتظاري ام
گل کرد خار خار شب بي قراري ام

تا شد هزار پاره دل از يک نگاه تو
ديدم هزار چشم در آيينه کاري ام

گر من به شوق ديدنت از خويش مي روم
از خويش مي روم که تو با خود بياري ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باري مگر تو دست بر آري به ياري ام

کاري به کار غير ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاري ام

تا ساحل نگاه تو چون موج بي قرار
با رود رو به سوي تو دارم که جاري ام

با ناخنم به سنگ نوشتم : بيا , بيا
زان پيشتر که پاک شود يادگاري ام


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::


از ميان اشک ها خنديده مي آيد کسي
خواب بيداري ما را ديده مي آيد کسي

با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوي بيشه خشکيده مي آيد کسي

مثل عطر تازه تک جنگل باران زده
در سلام بادها پيچيده مي آيد کسي

کهکشاني از پرستو در پناهش پرفشان
آسمان در آسمان کوچيده مي آيد کسي

خواب ديدم , خواب ديده در خيالي ديده اند
از شب ما روز را پرسيده مي آيد کسي


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::


از فراقت به جواني همگي پير شديم
بي تو از وادي دنيا همگي سير شديم

بي خود از حادثه ي عشق تو ديوانه و مست
عاشق کوي تو گشتيم و زمين گير شديم

تا که وصفي ز کمان و خم ابروي تو رفت...
در پي ديدن رويت همگي تير شديم

از کمان خانه ي زلفت همه بالا رفتيم
در سراشيبي ابروت سرازير شديم

گو گدايان در اين خانه بيايند که ما
از گدايي به در تو همگي مير شديم

عاشقان همچو (( رها )) در گرو بند تو اند...
جمله در حلقه ي تو در غل و زنجير شديم

:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::


از انتظار خسته ام و يا دلم گرفته است؟
تو مدتي است رفته اي , بيا دلم گرفته است

نگاه سرد پنجره به کوچه خيره مانده بود
گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است

گذشتم از هزاره ها در امتداد دوري ات
به ذهن من نمي رسد کجا دلم گرفته است

به چشم خود نديده ام شکوه چهره ي تو را
شبي بيا به خواب من , بيا دلم گرفته است

:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::
پ . ن: شاید این دو سه روز نباشم و برم مسافرت برای همین زودتر این پست را دادم:mrgreen::mrgreen:
پ.ن: اقای سعید خان امید وارم نمره میا ترمتون رو بگیرین من یه استادی داشتم که فوق العاده عالی بود به من داد 12 من اعتراض دادم که می شدم 16 تصحیح دوباره زد 11/75 و منو از اون درس انداخت که دیگه اعتراض نکنم :-2-41-:
پ.ن شبنم خانم شرمنده اون پیام رو دادم همین جا از اینکه مزاحمتون شدم عذر خواهی می کنم:-2-39-:

+Lily
1390,04,23, ساعت : 07:56 بعد از ظهر
رفتیم کلاس اتوکد و برگشتیم
یکی نیس بگه خوب 4 بعد از ظهر تو خوزستان شتر دنبال سایه می گرده ما باید بریم کلاس ! آخه تاکسی که اولا نیس ، دوما ما چشمون ترسیده ، سوما اون ساعت تا سر خیابونم بخوام برم هلاک میشم ، بابایی بیچاره رو بلند کردیم ما رو ببره
بعضی وقتا حس میکنم خیلی آدم ناسپاسی هستم ، هر وقت اراده کردم بابام منو هر جایی خواستم برده ، امان از اون روزی که یکی بخواد 7 صب منو بیدار کنه کاری براش بکنم ، برای خودم هاپویی میشم که نگو
دیشب حوصله اینها نداشتیم ، ساعت 12 بود رفتم سراغ رمان های کاربران ، پارسال داستانای بچه ها رو می خوندم ولی الان نه ! خیلی کم پیش میاد ! دیگه شروع از پایان رو باز کردم ، از خلاصه اش فک می کردم شبیه « کوری » باشه خوب البته نمیشه اتفاقات و تم اصلی داستان رو با اون مقایسه کرد ولی خوب در نوع خودش جالب بود ، این مامان ما به نور حساسیت داره ، یعنی اگه یه چراغ روشن کنی این خوابش نمی بره و فردا یه سخنرانی طولانی تو بدهکار میشی که خودت تا لنگ ظهر خوابی ، شبا عید جغد بیداری نمیزاری کسی بخوابه / تا چن سال پیش شبا که می خواستم کتاب بخونم مجبور بودم برم دم دسشویی بشینم :-2-35-::-2-06-: آخه چراغ اونجا همیشه روشن بود ولی الان اونم نمیشه روشن کرد :-2-36-: خلاصه ما هم در تاریکی میشینیم فعالیت می کنیم :-2-38-:
اگه داستانو خونده باشین ، یه جایی هس که کیانا برگشته به حالت اولش ، خودش همه چی رو یادشه ولی اونایی رو که باشون بوده یا پیدا نمی کنه یا اگه پیدا میکنه اونا اینو نمی شناسن ! آغا ما هم از اول داستان هی شاخ و شونه می کشیدیم که اگه داستان کشکی تموم بشه دیگه از این نویسنده داستان نمی خونیم :-2-43-: ( چه رویی دارم من ) چون خودم هر چی فک می کردم اگه جای نویسنده بودم الان چکار می کردم مخم قد نمیداد ، خلاصه ما دیگه فکر کردیم کیانا خانم همه رو خواب دیده و اینا و الان دیوونه میشه و فلان وبیسار و ... که یهو ته پست یه اس از یکی اومد که تو اون وضعیت پیداش کرده بود ، خیلی به جا بود
ما رو میگی ، یهو تکون خوردیم ، خوب 4 صب بود ، ما هم تو تاریکی بودیم ، همه هم لالا ! از جام بلند شدم زل زدم به پنجره ، نور لپ تاپ زد خودمو دیدم فک کردم یکی تو حیاط خلوته ، خواستیم جیغ بکشیم ولی دو دستی جلوی دهنمو گرفتم ، اگه جیغ زده بودم مامانم دارم میزد ، یعنی برای عبرت خلقم شده منو می برد مرکز شهر جلوی چش همه اعدام می کرد :-2-37-:
خلاصه ما از داستان خوشمون اومد ، همون ساعت 5 هم که تموم شد به نویسنده پیام فرستادیم که دستت درد نکنه ، ولی انشالله از این به بعد زیاد به رابطه ی خصوصی مردم نپردازید :-2-38-:
ولی باز خیلی بهتر از داستانی بود که دیروز خوندم ، کلا محور داستان یک چیز بود ... :-2-31-:
الانم همینجوری تفننی رفتم یکی دیگه رو باز کردم ، آغا من نمی دونم چرا سوژه های من اینقدر تکرارین :-2-30-::-2-30-: خیلی شبیه اون چیزی بود که من نصفشو نوشتم ! الان من شکست عشقی وخوردم
یکی از بچه ها ازم پرسید کدوم یکی از داستانامو دوس دارم منم عین این هنرپیشه های تلویزیون گفتم همه اشونو به یه اندازه دوس دارم چون مثل بچه هام می مونن :-2-31-::-2-12-:
دقت کردین من خیلی از این شکلک استفاده میکنم:-2-31-: اغلب مواقع همین شکلیم :-2-31-:
امشب میریم عروسی ، منم باید برم حمام ولی حسش نیس ، از خیس شدن بدم میاد ، دوس ندارم خیس بشم ، نمیشه بدون خیس شدن تمیز شد ؟ تو سیاره ی اوراک میشد ، برادرام میخواستن منو بفرستن اوراک :-2-35-:
حیف که مدرسه نیستیم ، با سه روز تعطیلی چه حالی می کردیم :-2-16-::-2-31-:
یه آهنگ بی ربط :
من تو رو اشتباهی گرفتم
با کسی که همه ی زندگیمه
با کسی که مثه یه نوازش
توی آرامش من سهیمه
من تو رو اشتباهی گرفتم
توی اون کوچه های مه آلود
حال من تصویر برکه
لحظه ی کوچ مرغابیا بود
من مریضت شدم زیر بارون
رفتنو از کی آغاز کردی
مشتمو باز کردم
ببینم تو رو تو دستم
مثه پروانه پرواز کردی
من تو رو اشتباهی گرفتم
مثه یه شاخه از صخره ای سخت
که نجاتم نداد از سقوط و
هی ترک خورد و زخمی ترم کرد

غرض از ویرایش رفع سوءتفاهم و معذرت خواهی هست
این که من گفتم رمانای بچه ها رو نمی خونم فقط به این دلیله که من دیگه هیچ کتابی رو روی سایت نمی خونم
به خاطر چشمام خیلی اذیت میشم ، هر کتابی رو که می بینم بچه ها گذاشتن وسوسه میشم برم بخونم
ولی بعد میگم خوب اینا که میشه کتابشو گیر آورد ، ولی رمانای بچه ها اینطور نیس
به خاطر همین هرازگاهی می خونم ولی بازم چشام شدید درد می گیرن
اگه تایپای منو نگاه کنین می بینن خیلی غلط تایپی داره ، چون اصلا موقع تایپ مانیتورو نگاه نمی کنم
فقط میخواستم همینو بگم / دیگه به بزرگی خودتون اگه دلخور شدین منو ببخشین :-2-15-:

مرضیه جهان آرا
1390,04,23, ساعت : 09:14 بعد از ظهر
سلام به همه ی دوستای گلم.خوبید شکر خدا؟

من که خدا رو شکر به لطف دوستای گلم خیلی خوبم.آخه حسابی همهی 98تی ها خوبید وادم احساس غریبی نمیکنه.مثل خونه ی خودمون دوستش دارم.:-2-41-:

این روزها خیلی بهم خوش میگذره.
بذارید اعتراف کنم من عاشق تعطیلاتم همیشه پنجشنبه ها رو دوست داشتم چون صبحش جمعه بود و تعطیل.آخ که چه لذتی داره تعطیلات.
من عاشق فصل تابستونم نه اینکه خودم متولد تابستونم:mrgreen:نه،چون سه ماه تعطیلم.
البته باید برم یه دوره کار آموزی که امسال فرار کردم.چون واقعا حس وحال بیگاری کردن رو نداشتم:-2-30-:
دوستای محترم رفتن فکر میکردیم چایی هم بهشون تعارف میکنن.
امان از دل ساده ی ما دیدیم نه بابا چایی که تعارف نمیکنن هیچ تازه باید چایی هم ببری:-2-30-:بله ،چشم وگوش منم باز شد وبه قول دوستان ترسیدم .فکر نکنید ترسو هستم،نه فقط فعلا آمادگی همت مضاعف رو ندارم.
به خودم مرخصی دادم تا یه استراحت بعد اون همه امتحان کمر شکن داشته باشم.انشالله یا سال دیگه یا تو مهر ماه از خجالت این کارآموزی دوست داشتنی در میام:-2-35-:
البته نگفته نمانه این روزها مشغول جمع آوری وکامل کردن اطلاعات ناقص قبلی از یکی از دوستای خوب هستم تا به امید خدا ادامه ی داستانش رو بنویسم.دعا کنید موفق بشم.
خیلی حرف زدم به خوبی خودتون ببخشید.
به خدای مهربونی ها می سپارمتون:-2-40-:

rosa
1390,04,24, ساعت : 12:41 قبل از ظهر
//////////////////

Mini Moon
1390,04,24, ساعت : 12:53 قبل از ظهر
اگخ ميخوايد خاطرمو كامل بخونيد بايد نقل قولو بزنيد تو صفحه پيشرفته بخونيد،نمي دونم چرا اين جوري شده:-2-30-:
سلام دوزتان!http://kay.smiley.free.fr/images/5486.gif
بالاخره خدا رو شكر،به زودي زود قراره پي سي بدبختِ آواره ي داغونمو ببريم بيمارستان!http://www.millan.net/minimations/smileys/lousyputer.gifبايد ببينيد چه وضيه.دو ماه پيش كه داداشم اومد يه نيگا بهش بندازه،كيسو چپه كرد،بردشو(همون قسمتي كه دلو رودش روشه.نمي دونم اسمش چيه :-2-35-:)آورد بيرون گذاش رو كيس!الانم هنوز در همان حال به سر مي برد!:-2-37-:والا كه من خيلي صبر ايوب دارم!هر كي ديه جايه من بود تا حالا صد بار خودكشي كرده بود.http://www.millan.net/minimations/smileys/whoopdedoo.gifهيچ كاري نمي تونم باهاش بكنم جز اينترنتو وتايپ.چون دَمَروئه،پس سي ديم نمي تونم بزارم:-2-42-:البته يه شيش ماهي است خرابه!خب ما به اميد اينكه برادر گراميمان درس مي كند كاري نكرديم:-2-43-:
در دياري كه در آن نيست كسي يار كسي
يا رب نيفتد به كسي كار كسي!:-2-31-:
ديگر آنكه،مي خوام برم كلاس فن بيان!:-2-35-:مشكلي ندارم ولي خب دوس دارم قشنگتر از اين صحبت كنم:-2-26-:ايشالا در آينده مي خوام برم سخنراني تو كنفرانسا!http://www.millan.net/minimations/smileys/funa.gifيه جا هس قراره مامانم زنگ بزنه بپرسه.اولش كه گفتم ميخوام برم كلاس گفتار درماني!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
كلاس ويولنم دوس دارم ولي مامنم ميگه نه!:-2-42-:http://www.millan.net/minimations/smileys/jazzybass.gif
كلاس تيركمونو و اسب سواريم دوس دارم ولي خب خرجش بالاس!:-2-39-:صب تي وي داشت نشون ميداد،ميگفت هر تيرش شصت تومنه.http://www.millan.net/minimations/smileys/sagittariuss.gifيارو ميگفت تيركمونو اسب سواري و اينا ورزش پولداراس:-2-39-:
كلاس زبان روسيم دوس دارمhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifميگن روسي خيلي سخته ولي من دوز دارم:-2-26-:
ديــــــــــه،من بعده مدتها كفش كردم كه تلفظ يوزرم"آفروديت"نيس،"آفرودايتي"هستش:-2-37-:معنيشم كه مي دونيد!نمي دونيد؟!يني"الهه عشق و زيبايي":mrgreen:سوز به دلتون:-2-26-:
اينايي كه موهاشون فِره،موهاشون از طول رشد نميكنه از عرض رشد ميكنه:-2-37-:داداشم موهاش نسبتا فِره ولي نه خيلي.الان چند وقته نرفته سلموني اين جوري شده:http://kay.smiley.free.fr/images/2375.gif:-2-06-:
چند شب پيش"40 دقيقه بدون قضاوت"يه برنامه نشون داد كه 16- ممنونع بود:-2-37-:از آنجايي كه ما دختر خوبي هستيم،وقتي فهميديم ماجرا جيس،كانال را عوض كرديم!http://www.moppo.net/anisigns/signer/yes/yes.gifتا حالا نديده بودم تو تي وي ايران از اين حرفا بزنن:-2-37-:شجاعت ميخواد والا:-2-37-:دقت كردين وقتي ميگن شما فلان چيزو نبايد ببينيد يا فلان كارو نبايد بكنيد چون زشته و مناسب سنتونو نيستو اينا،بد تر دلتون ميخواد ببينيد يا اون كارو انجام بديد؟!يا حداقل من كه اين طوريم.:-2-35-:وقتي آدمو محدود ميكنن،آدم كنجكاو تر ميشه!

تعداد اندكي پ.ن!:
واي من چه قدر اين شكلكو دوس دارم:http://www.millan.net/minimations/smileys/washmachine.gif
بهنوش جون عكسات خيلي قشنگنhttp://s16.rimg.info/649fa6b841783bdd581e9032c3d414b3.gif
ببخشيد خيلي پراكنده حرف زدمhttp://s19.rimg.info/0b7bc6505e15409e79279de1a31ff88e.gif
شب خوش!http://s15.rimg.info/e7abc4f6b86b521bc68664b1d9ec268f.gif


دوزتارتان؛
هستيـــhttp://www.moppo.net/anisigns/signer/unsure/unsure.gif

REAL LOVE
1390,04,24, ساعت : 01:28 قبل از ظهر
شلاملیکوم:-2-15-:

ما امروز خیلی خندیدیم:-2-06-:خدایا شکرت:-2-16-:
ولی به همان اندازه هم ناراحنیم:-2-15-:

پدرمان فشارش بالا رفته بیده زیاد نتوانستیم بر خواسته مان پافشاری کنیم:-2-41-:

شب نشسته بودیم واس خودمان که برارمان باز از این فیلم های مزخرف که ما دوست نداریم آورد و مارا از پشت میز بلند کرد و خود به جایمان جلوس کرد:-2-43-: منم به تیلیویزیون پناه بردم و در پی مرور شبکات به رادیو هفت رسیدم:-2-37-:
هیشوخت کامل نگاهش نکرده بودم ولی امشب دلی از عزا درآوردم:-2-37-:
آخ ای جانم یک پسر کوشولو به اسم آرش آورده بودند انقده ناناس حرف میزد:-2-06-:به گوجه فرنگی موگفت جوجه فلنگی:-2-06-: به طوطی می گفت طوسی:-2-06-:سه تا جک هم تهریف کرد که در نوع خودشان جکی بودن ها:-2-06-:
ما هم از این بشه ها موخواهیم:-2-37-: ما فربدمان انقده ناناس حرف میزند که دلم موخواهد از مامانش بدزدم و شبانه روز پیش خودم نگه دارمش:-2-37-:این هم عسکش قربانش روم:-2-37-:

http://s1.picofile.com/file/6961471826/02022009_001_.jpg (http://s1.picofile.com/file/6961471826/02022009_001_.jpg)
بهدش اینکه تصمیم قاطع گرفتیم که این هفته دیگر دنبال کارهای دندان و رانندگی مان برویم:-2-38-:
پروانه یهنی واقعا خطمان ناخواناست؟:-2-37-:آخر خیلی دوستش داریم:-2-37-:اگر زیاد ناراحنید بوگوید عوضش کنیم:-2-37-:
بهدش اینکه بشه ها شبنم راست می گوید بروید سی دی فریدون را بخرید...حیف است همچین کاری را باید حمایت کرد:-2-37-:

دیگر چیزی یادمان نمی آید خوشبختانه
آها خوش بحالتان چرا ما را عروسی دعوت نوموکنند؟:-2-30-:ما در حسرت یک عروسی مشتی مانده ایم:-2-30-:
فردا اینجا چه غریب می شود:-2-30-:

بدهکار هیچ کس نیستم
جز همین ماه
که از پشت میله ها می گذرد
که می توانست
از اینجا نگذرد و
جایی دیگر
مثلا در وسط دریایی خیال انگیز
بچسبد به شیشه کابین یک تاجر پولدار
بدهکار هیچ کس نیستم
جز همین ماه
که تو را به یادم می آورد!
"ر.ی"

Mina
1390,04,24, ساعت : 01:35 قبل از ظهر
ما الان در حال ِدانلود هستم...
این موزیلای ِ بیشور دیشب مارو اغفال کرد..هرچی فحش بود نثار ِ شاتل ِ بدبخت کردیم..نگو این نرم افزار ِخودش سرعت ِدانلودش پایینه..الان زدیم..با 60دارد دانلود میکند...تا 50درصد رفه جلو:-2-37-:
آخ جون یکی از تایپهایمان تمام شد....یکی هم نمیدانیم چرا قاطی پاتی ست..فردا باید رویش کار های ِاضافه بکنیم...ببینم درست میشود یا نه....

* شب بازم دلم گرفته بود..نمیدونم چم بود...یه بغض داشتم که هرچی قورت میدادم نمیرفت پایین....من از دست ِخودم بالاخره کلافه میشم...
*یکی دوهفته پیش ،بافاطی گفته بودم،بریم کتابخونه.....دوشنبه بهش زنگ زدم که فاطی کی بریم؟ گفت ای وای...من دیروز با افسان رفته بودم..یادم نبود اصلا که قراره باهم بریم...
گفتیم عب نداره..
اونروزی هم که صب گفته بود نمیتونه بیاد...بد خورد توذوقمون..دیگه گفتیم نمیریم بیرون...
دوروز پیش زنگ زده که مینا واقعا شرمنده ام که نتونستم باهات بیام..واقعا از شرمندگی زنگ نمیزدم..گفتم عب نداره بابا، حالا یه روز دیگه...
ولی دیگه نمیخوام برم بیرون...یه حس ِبدی هم دست میده..نمیدونم چرا!:(

* یادمان رفت..این رمان رابخونید..تموم شد..موضوعش جالب است:
http://www.forum.98ia.com/t241732.html
*این پست شاید تافردا صد بار آپدیت شود:-2-37-:

کابوک
1390,04,24, ساعت : 02:25 قبل از ظهر
سلام به همه ی دوستان

دلم تنگه برای تابستان سا ل های قبل ،یادش بخیر دوران ابتدایی و راهنمایی بودم

من وسیما آزاده و الهه و فاطمه باهم در روزهای تابستان لی لی و هفت سنگ و

وسطی بازی می کردیم چقدر هم بهمون خوش می گذشت خیلی دلم برای آن روزها

تنگه چقدر خوشحال بودم، موقعی ناراحت شدم که آن خانه ی

خودمون را فروختیم ودر جای دیگه خانه خریدیم آن زمان از اینکه دیگه دوستامو

نمی دیدم خیلی ناراحت شده بودم چون ده سال با هم بودیم خاطرات زیادی با هم

داشتیم با هم صمیمی بودیم چقدر باهم بازی می کردیم با هم کلاس می رفتیم

ولی الا ن از هم دوریم یکی از دوستانم که خانه اش روبروی خانه ی قبلیمون بود

دوسالی می شه ازدواج کرده و در شهر دیگری زندگی می کنه زیاد نمیبینمش سه

چهارماه پیش در دانشگاهم همدیگر را دیدیم دیگه ندیدمش ،از بقیه

خبری ندارم، الان خوشحالم داداشم بعد از یکماه مر خصی از سربازی آمد ،خانه

خیلی سوت و کور بود فقط منو مامانم و بابام بودیم امروزم با دوستام بیرون رفتم

خیلی خوب بود

metropolis
1390,04,24, ساعت : 02:37 قبل از ظهر
من امشب بدجوری یاد اون موقعی افتادم که تازه کتابارو میگرفتم:-2-37-:.زمستون بود.خیلی خاطره خوبی شده برام.:-2-41-:مخصوصا دوهفته اخراسفند.اخه من تا اون موقع بکوب خونده بودم وخسته شده بودم:-2-36-:.دوهفته کامل درس نخوندم:-2-35-:.این اولین بارمه اعتراف میکنم:-2-35-:.حتی مامانم نمیدونه:-2-35-:.خب البته بهش نمیگم چون یه چیزایی رو فقط خود ادم میدونه.مثلا من میدونم اون دوهفته رودر نهایت درس نمیخوندم
چه با کتاب چه بی کتاب:-33-:.به مشاورمم گفتم.گفت از اونجایی که فارغ التحصیلم این خستگی واسه همه پیش میاد وگفت اینجور وقتا حتما
بعد عید خیلی عالی میشن نگران نباش:-105-:.البته اون نمیدونست من کتاب داستان میخونم:-2-27-:.ولی من فکرمیکنم خودمو خوب میشناسم.هیچی به
اندازه کتاب خستگیمو در نمیکنه.اینم میدونم اگه اون دوهفته استراحت نمیکردم نمیتونستم عیدو خوب بخونم.میدونین بچه ها اگه من
قبول بشم به خاطر شما وکتابای قشنگتونه:-2-41-:.چون همیشه حتی عید وبعد عید میرفتم از صبح تاشب عالی درس میخوندم :-2-38-: بعد میومدم
شب کتاب میخوندم خستگیم در میرفت:-2-16-:.هیچ استراحت دیگه ای هم نداشتم.بعد اون دوهفته هم
امتحان شبیه ساز کنکورموخیلی خوب دادم:-2-32-:.ولی الان نمیدونم چی در انتظارمه:-2-28-:.با این که سخت

منتظر اعلام نتایجم سپردم دست خدا تا خودش راست وریس کنه :-63-:
خاطره در میکنیم::-2-38-:
.هم اینک بنده خسته شده ام از خواندن برای ازاد :-2-42-::-2-36-:وهم اکنون باز هم خواندن رمان خستگی را بیرون میاورد از این دوجین پوست
وگوشت واستخوان:-2-32-:.امشب این ماه خیلی خوشمل شده:-5-:.چند مینت پیش گشنمان شده بود ومعده مبارک سمفونی در شکم ماراه انداخته

بود:-65-::-65-:.ماهم رفتیم چیزی را وارد رگ ومویرگمان بنوماییم:-4-: دیدیم این ماه نورش را از لای پرده پذیرایی به ارامی پهن زمین نموده:-6-:

است.ما ازاین ماه فهمیده ایم که زمین حرکت مینوماید:-4-:.زیرا ماسر مبارک را از لپ تی بلند مینوماییم میبینیم جایش را عوض
نوموده:-2-31-:.ما عشخ این میباشیم نفصه شبی اهنگ گوش فرا دهیم وکتاب بوخونیم:-2-35-:.کلا عشخ های زیادی داریم :-2-35-:زیرا مهمولا میگردیم زود
تند سریع میابیم:-2-37-:.نوموخواهیم زندگی هویجور بوگذره:-2-27-: هم اینک کتاب موخونیم با موزیک استاد نوری.ارومه ومناسب نفصه شبی.:-28-:ما هر
اهنگی راکه با کتاب ها گوش نموده ایم اگر کتابش رادوس داشته بوییم اهنگ را که بشنوفیم به یاد کتاب میوفتیم:-105-:.امروز روزارومی

بووو.ممنونم خدا به خاطر یه روز اروم وعادی دیه .اینم واسه خدای خوب ومهربون:-11-:.فخط ایرادش ای بوو که پت به لپ تی مانیاز مند بووو:-2-28-:.ماهم دادیمش:-2-43-:.در نتیجه

حوصله مبارک داشت سر میرفت:-2-43-: ...که نذاشتیم:-2-32-:.فرصت مناسبی بود برای تفکر به خودمان:-2-11-:.ما کلا درهمه حال در حال تفکر میباش:-26-:.مواقع خواب خورک غذا پوشاک مسکن إإإإإإ کانال عوض شد:-4-:.بشه ها میان شنبه همه باهم روزه بگیریم؟کیف میده ها!!:-2-14-:من دفعه اخر که روزه گرفتم همون اوایل رجب بود که کلی دعاتون کردم که به فکرم انداختین.راستی ما عشخ بچه هم میباشیم. :-2-07-::-2-12-:فهمیده ایم درچهار طبق پایین هرکدام بچه دارند:-2-16-:یوهو...البت ما هم مثل خیلی ها خلوت خود را در بعضی مواقع ترجیح میدهیم.امروز دوتا بچه طبقه چهارم امدند خونه:-2-37-: ما.البت به مدت کوتاه.ایییییییییی جان .این گوگولیشون 1 سال ونیمشه ولی انقده باحاله که نگو.:-8-:اصلا گریه نوموکنه:-6-:.فخط به همه جا سرک کشید.:-2-35-:تازه لیوانمم دستمالی کرد:-2-01-:ولی اصلا لجباز نیست وبه همین دلیل .دومسش داریییم. :-8-:
راستی (http://www.4shared.com/audio/yk75l2Ky/04___TRACK.htmlراستی) سلام:-2-25-:

فرودو
1390,04,24, ساعت : 04:18 قبل از ظهر
سلام
خیلی خسته ام
تا حالا شده حس کنید یه جایی اضافه هستین
تا حالا شده وقتی با یکی هستین و اونو دوسش دارین (لطفا منحرف نشید) حس کنید اون اصلا به در کنار شما بودن و حرف زدن با شما فکر نمی کنه
خیلی حس بد و مزخرفی هستش ولی من الان چند وقته که این احساس رو پیدا کردم وقتی با یکی حرف می زنم فکر می کنم اون نمی خواد باهام باشه
خیلی بده ولی بدتر از بد اونه که واقعا یه همچین چیزی باشه و تو خبر نداشته باشی
یادمه وقتی که کوچیکتر بودم وقتی از نوشتن مشقام خسته می شدم گوشه دفترم خود به خود می نوشتم " ماه و خورشید و ستاره " و بهشون فکر می کردم
یه روز که خانم معلم مون داشت مشقارو خط می زد گفت اینا رو برا چی گوشه دفترت همیشه می نویسی گفتم برام سوال هستن
به نظر فکر کرده بود با یه نابغه طرفه آخه تعجب کرد و گفت چه سوالی؟ گفتم خانم چرا اونایی که بزرگترن کوچیکترن؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت یعنی چی؟
گفتم ببینید ماه از خورشید کوچیکتره ولی ما بززگتر میبینیمش خورشید از ستاره ها کوچیکتره ولی بازم ما اونو بزرگتر می بینیم برای چی؟
گفت اولا که ماها ماه رو از خورشید کوچیکتر می بینیم!
بعدشم اینا به خاطر فاصله است یعنی هرچی فاصله ات با یه ستاره بیشتر باشه اونو کوچیکتر می بینی!
تو عالم بچگی و بخاطر ترسی که داشتم قبول کردم ولی واقعا هیچ وقت از درون قبولش نداشتم
این شبا ماه داره کامل و بزرگ می شه می تونید برید بیرون و ببینید وقتی که کامله چقدر از خورشید بزرگتره
فاصله رو هنوز هم نمی فهمم چیه
مگه نیست که می گیم خدا بزرگه
انقدر بزرگه که دیگه نمی بینیمش( لطفا عارف نشید و خدا رو تو بنده هاش نبینید حرفم ساده اس)
ولی مگه فاصله مون با خدا چقدره؟
یعنی اونقدر فاصله داریم باهاش که نمی تونیم ببینیمش؟
واقعا خاک تو سر ما با این بندگی کردنمون
.
نمی دونم چی بگم
خیلی حرفا هست که می خوام بگم ولی بی خیال
آخه وقتی می شینی با خودش حرف می زنی ، تحویلت نمی گیره و حس زیادی بودن بهت دست می ده ...........
.
یه چی بگم و برم گم شم اگه از فردا نیومدم بدونید از دست این عموم دغ مرگ شدم
کشت منو
چسبیده به نت ولش نمی کنه
منم الان با گوشی اومدم چیز بنویسم
.
پ.ن ناهید ( شکلک گل ) به خاطر متن زیبات
پ.ن2 رویا مطمئنی اشتباه نگرفتی
اون آهنگو فریدون خونده بودا من فقط لینکش رو از اونجایی که داشتم دان می کردم کپی کردم اینجا همین!
اون تشکری که تو کردی از سر خود فریدون هم زیاد بود( شکلک خنده)
پ.ن3 من دنیای رولینگ رو دوست داشتم فقط به خاطر این که آدمای بد قصه اش هم نسبت به هم وفادار بودن نه مثل دنیای ما که حتی نمی شه به آدم خوباش اعتماد کرد( البته اگه باشن)
به همه ی اونایی هم که تا به حال هری رو نخوندن پیشنهاد می کنم حتما بخونن تا ببینن چطور مجذوب دنیای رولینگ می شن اصلا هم بحث تخیلی و فانتزی بودن نیست بحث چیز دیگه است
پ.ن4 چرا؟؟؟؟؟؟؟
.
.
آرشام
22 و یا 23 تیر هزار و سیصد و نود
مازندران مهد گم گشتگان

mahsan
1390,04,24, ساعت : 09:51 قبل از ظهر
سلام به همگی :-2-38-:

خوب هستید انشالله ؟؟:-2-41-: من که خوب نیستم , یعنی حالم خوبه ولی نگرانم :-2-41-:از یکی از دوستام خبر ندارم :-2-41-:گوشیش رو که جواب نمیده :-2-41-:خونه هم همین طور :-2-41-:نمیدونم چی شده , فقط امیدوارم که حالش خوب باشه :-2-41-:

چقد ماها غرقیم تو زندگی روزمره خودمون , تو مشکلات خودمون , تو شادی های خودمون !!

یه همکار دارم , همیشه می خنده و شوخی می کنه , اسکول تر از من اونه :-2-35-:

از وقتی که اون یکی همکارم عروس شده , هر روز صبح که میاد سر کار اولین چیزی که به همکارم میگه اینه . چه خببببببببببر ؟؟:mrgreen:

البته یه چند روزی هست که به منم میگه :-2-35-::-2-43-:البت سوتفاهم براش پیش اومده :-2-43-:

دیروز از همیشه دیرتر رسید به دفتر , نه به من گفت چه خبر , نه به اون یکی همکارم !!

اولش فک کردیم که چون دیر رسیده و کاراش مونده , اروم و بی سر و صداست ولی یه مدت که گذشت حس کردیم واقعا یه چیزی هست و وقتی که همکارم پرسید چیه امروز ساکتی , یهویی منفجر شد و شروع کرد به گریه :-2-15-:

یه گریه هایی می کرد که مو به تنم سیخ شده بود , من که بدتر از اون حال خودم بدشده بود و یه گوشه ایی نشسته بودم و مثل بید می لرزیدم , خودشم که حالش خراب !!:-2-39-:

تازه اون وقت بود که شروع کرد به حرف زدن و من فهمیدم که چقدر از همکاری که هر روز می خنده و می خندونه دورم :-2-15-:

روزی چند ساعت با همیم , با هم می خندیم با هم کار می کنیم !

به جرات می تونم بگم بهترین لحظاتم رو تو دفتر می گذرونم با دوستایی که خیلی خوبن و باهاشون در حال بگو و بخندم !

ولی هیچ وقت از غمش خبر نداشتم و فک می کردم یه آدم سرخوشه که چیزی تو زندگی کم نداره !!

دیشب بعد از چند روز آرامش به خونه برگشت :-2-41-:

خاله مامانم که خیلی هم دوستش دارم و دوست داشتنیه یکی دو روزی اومده بود خونمون , وقتی که اون میاد خونمون , بساط مهمونیه که به راه میفته :-2-28-:

انگار همه منتظرن این بنده خدا بره خونه کسی که اونا هم به بهونش برن تلپ شن :-2-28-:خالم که سه شنبه که شنید خاله میخواد بیاد خونمون بار و بندیلش رو جمع کرد واومد خونمون :-2-28-:پسرای خاله و دخترا و بقیه هم که میومدن و می رفتن :-2-28-:و منم این وسط ایفاگر نقش کوزت بودم :-2-28-:

بالاخره دیشب خاله جان تشریف بردن و به همراشون بقیه هم رفتن و خونه بعد از دو سه روز به آرامش رسید :-2-28-:

البته این آرامش , آرامش قبل از طوفان بید :-2-28-: چون امروز دختر عموی گرامی بلیط دارن و قراره از چابهار تشریف فرما بشن به خونه ما :-2-28-:

البته این دختر عموجان را ما بسیار دوس می داریم :-2-28-:صمیمی ترین دوستمه :-2-28-:فقط بسیار شلخته می باشد :-2-28-:

فقط ده دقیقه بعد از حضورش در اتاقم , اتاق جایی برای راه رفتن نداره :-2-28-:البته این شلخته بودنش همیشه به نفعم تموم میشه :-2-28-:چون هر دفعه که می ره , یه چند تا وسیله از خودش برای من به یادگار می زاره :-2-28-:

خدا عمرش بده آخرین باری که اومد و رفت یه شال مشکی که خیلی هم بهش نیاز داشتم با یه گردن بند جا گذاشت برام :mrgreen:

آقا یهو حس نوشتن رخت بر بست , ما فعلا برویم :-2-41-:

بعدتر نوشت : یه نکته ایی رو یادم رفت بگم , نمیدونم تو شهر شماها همچین موضوعی مرسومه یا نه , من شنیدم بعضی شهرها همچین رسمی دارن و بعضی شهرها هم ندارن , ولی تو استان خراسان رسمه که سه روزه قبل از نیمه شعبان رو می رن زیارت اهل قبور و یادی از رفتگانشون می کنن و خیراتی میدن , امیدوارم تک تکمون رفتگانمون رو فراموش نکنیم و توی این روزا یادی ازشون بکنیم !!! روحشون شاد !!!


آهنگ روز : تو همونی که توی موج بلا واسه تو دستامو قایق می کنم , اگه موجا تو رو از من بگیرن , قطره قطره آب میشم , دِق می کنم !!!

Mini Moon
1390,04,24, ساعت : 10:07 قبل از ظهر
ببخشيد ما دو عدد پست داديم،احيانا پست صفحه ي قبل ما را كسي ويرايش كرده؟:-2-31-:كلي خاطره نوشته بوديم،الان نصفه شده!:-2-19-::-2-34-:
يافتم!اگه ميخوايد كامل بخونيد بايد بزنيد نقل قول تو ص پيشرفته بخونيد،هر كي فهميد چرا اينجوري شده به مام بگه لفطا:-2-39-:
اين عسكرو ببينيد،عاشقشم.يه احساس خوبي بهم ميده!:-2-41-:
http://www.up.98ia.com/images/ncxorjjn7h8lkz1lntl.jpg

metropolis
1390,04,24, ساعت : 10:16 قبل از ظهر
دیدیم یه کم هیجان ریخته تو تاپیک با کله پریدیم ببینیم چیه به در بسته خوردیم :-2-33-: بابک خان چرا ویرایش می کنی؟ من الان با این کنجکاوی آماس کرده چه کنم ؟ :-119-:

خیلی کار داشتیم. داریم می رویم خانه میایم خاطره می نویسیم

هرکی خاطره بنویسه ویرایش کنه ایشالا کله اش کویر لوت بشه :-2-43-::-2-33-:

آیلی و مهسا کم تاپیک نقد داستان منو منحرف کنید . خب آیلی هیچ جاش اون ننه مرده نگفت که این خواهرشه مهسا راست میگه دیگه. حتی تو آموزشگاهم مه سیما که گفت خواهرتون با تعجب پرسید خواهرم ؟

خدا کنه از زور این فضولی تا خونه برسیم:-2-39-:


یعنیا من عاشق انحراف دادنم
چند وقتیه تاپیکی نیست از برای انحراف
میدونم الان الی به خونم تشنه است
ولی چه کنم شیطان وجودیم سر برآورده http://www.millan.net/minimations/smileys/hahanosmiley.gif
آیلی چرا انحراف میدی؟؟؟؟
اصلا میدونین تقصیر علی آقا بود خو .....گفت که کسی حق نداره به من بگه چرا انحراف میدی
خوب منم وقتی کسی به من بگه این کارو نکن بدتر میشم خو http://www.millan.net/minimations/smileys/cacklesmiley.gif
هی وای منهمه دارن پستاشونو پاک میکننhttp://www.millan.net/minimations/smileys/redxsmiley.gif
منم باید پاک کنم ؟؟؟
من حرف بدی زدم ؟؟
حالا یه خاطره بگم
این خواهر شوی ما یه بچه برادر شوور داره خیلی خوشمزه است
یه بار میاد خونه خواهر شوی ما میبینه اینا دارن فرزندشون رو دعوا میکنن که بچه بد چرا حرف بد زدی چرا کار بد کرید
این پسره هم که نزدیک 3 - 4 سالش بود برمیگرده به این خواهر شوهر ما میگه
خاله خاله .....من دفتم خر ؟؟؟؟( من گفتم خر ؟؟؟ )
:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بچه به خودش شک داشته که این کار بدی کرده که دارن دعوا میکنن
دیگه این ضرب المثل شده http://www.imuploader.com/images/fejf8tgbyf9b7w59mf3.gif
هر کی هر کیو دعوا میکنه اون یکی میگه من دفتم خر ؟؟؟؟http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/innocent.gif
خوب الی انحراف ندادما http://www.millan.net/minimations/smileys/fightings.gif
خانومی چاکریم http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/waving2.gif
شبنم چرا خیلی وقته پست ندادی ؟؟؟؟http://www.millan.net/minimations/smileys/sochildish.gif
جای انی خالیه http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/shame.gif
دیگه کی موند تو پ . ن ؟؟؟؟http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/upsidedown.gif
http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/loudlaff.gifhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/loudlaff.gif
خوشم اومد این اسمال آقا رو بذارم http://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gifhttp://dingo.care2.com/c2c/emoticons/yuk.gif


شبنم میذاشتی من پ. ن بدم که چرا پست ندادی بعد پست بده
آدمو ضایع میکنی :-2-33-:
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
این بالایی رو میبینین؟اینا خاطره چند وقت پیش مامان شفنمی ومامی بزرگ عسلبانو میباشه.:-2-37-:اون موقع هنوز خودمم عضوسایت نبودم.خوشم اومد چندتا از قدیمی هارو بذارم:-2-35-:شما هم برین ببینیین:-2-35-:خیلی باحاله


ششم فروردین سال یکهزار وسیصد و نود خورشیدی:-2-35-:
با عرض سلام ما خیلی عجله داریم جان شوما:-2-36-: نیم ساعت دیگه راه می افتیم دلمان نیامدیه دو تا کلوم اینجا در نوکرده برویم:-2-03-: حتی فرصت نکردیم خاطره هاتان را بخوانیم حالا شاید خواندیم تا قبل از رفتن:-2-37-: جان شما انقد هول هستیم لان که هیچی یادمان نمی آید بگوییم..فقط مامان اینهامان دیشب رفتیدن مشهد :-2-31-: الان ما منتظرِ دختر خاله بزرگمان هستیم خانه ی مادر شوهر اینهایش شام دعوت بود :-2-37-: بیاید راه بیفتیم..جان شما هیجی نمی دانیم..دیشب اخبار میگفت چالوس وهراز تا 24 ساعت یه طرفه هستند:-2-33-: الان ما راه می افتیم دیگر نمی دانیم چند طرفه اینها است لامصببب:-2-36-: ناهار هم نخوردیم کوفت نداشتیم یعنی:-2-31-: این مامان ما رفت کسی به فکر تغذیه اینهای ما نیست:-2-30-: خو ما گناه نداریم؟:-2-37-: راستی شبی لیلا امروز بوهمان یه هزا ر امتیازی عیدی دداد انقد کیف کردیم:-2-38-: گویا بچه ها قصد دارند بروند از داش فرشید هم عیدی وگیرند:-2-35-: داش فرشید ما داریم می رویم نیستیم بیاییم پروت عید دیدنی خودت عیدی ما را برسان بوهمان جبران میکنیم :-2-35-: تا الان داشتیم ساندویچ اینها درست میکردیم اینها کوفتمان کنند در راه:-2-36-: تمام دستمان بوی ژامبون و سیر می دهد جان شما حالمان به هم خورد:-2-43-: خواهرمان رفته یه خروار شارژ ایرانسل گرفته گفته شما بشین در ماشین برو اینتی حرف اینها نزن در راه سرِ ما را نخور:-2-33-: ان سری یکبار با ایرانسل رفتیم اینتی در جاده خیلی بد بود هی قطع اینها می شد:-2-37-: حالا لپتابمان همراهمان است هر جا که رفتیم اینتی اینها وجود داشت سریع می یایم سر می زنیم:-2-31-: ما رفتیم ما را فراموش نکنید گناه داریم:-2-03-: راستی لی لی جانمان درخاطره دیروزش گفت آش رشته میخواهیم فهمیدیم مثل ما تو کارِ آش اینهاست :-2-37-: به جان لی لی ما انقد آش رشته دوس داریم:-2-35-: از الان به خواهرمان گفتیم امامزاده هاشم واستد ما آش رشته وخوریم:-2-35-: خواهرمان هم مثل بابامان بی اعصاب است!!:-2-36-: یه کله می رود مسیر را! حوصله توقف اینها را ندارد! گفتیم غلط کردی ما باید هر چند دقیقه واستیم بوهمان خوش بگذرد:-2-38-: داداشمان با مامان اینهامان رفته مشهد..در ماشین ما، و خواهرمان هستیم و دخترخاله ریرا جانمان:-2-16-: ما از الان تمام پشت ماشین را قُرُقِ خود کرده ایم جا زیاده حال وده:-2-35-: راستی دایی جان ناپلئون دیدید جدیدا؟:-2-35-: می خواستند دوستعلی را مقطوع النسل اینها کنند گویا:-2-35-: خیلی بی تربیتن! :-2-35-:نه؟:-2-35-:
راستی پریروز منو تو - همان شبکه خارجکیه:-2-43-:- داشت از این برنامه ها می داد که سه تا چیز را نشان می دهند می پرسند کدام حقیقت دارد! خوب؟ یکی بود یه خانومه بود رفت موال خارجی سیفون را که کشید تمام امحا و احشام بدنش :-2-31-: با مکشِ سیفون افتاد تو چاهِ موال:-2-37-: به جان شما ما دیگر غلط کنیم سیفون بکشیم :-2-36-: حتی اگر کلِ خانه مجروح جنگی شیمیایی شوند هم ما دیگر سیفون را نمی کشیم:-2-33-: اخر گفتیم بوهتان دیگر: ما از موال برای تفکر بسیار استفاده میکنیم:-2-03-: انقد دوستتان داریم دلمان نیامد بوهتان تذکر ندهیم:-2-37-: از ما گفتن! سیفون موال را به پا!:-2-43-:
راستی فاطی جانمان شما هم که دیگر این دلِ ما را کباب کردید انقد کتاب کتاب گفتید:-2-36-: فاطی برای ما بی سانسورش را کنار می ذاریها!! ما رمانهای دیرین دیرینی ! نمیخوانیم :-2-35-: فقط میخواهیم کنترلش کنیم ببینیم برای گروه سنی شما مناسب هست یا نه:-2-43-: اههه چرا اینها نیامدن:-2-38-:
راستی ناهور جانمان شما چرا انقد به انتهای سادگی بد و بیراه میگویی خوب:-2-10-: ما دوس داریم:-2-38-: به جان ناهور از خیلی کتابهای الان که بهتر است:-2-43-: الان در کتابها نمی دانیم چرا همه ازدواج اینها میکنن اما کاری به کار هم ندارن:-2-35-: ملتفتین؟:-2-35-:
جان خودمان دقت کردین؟! هی پسر دخترها هم دیگر را دوست ندارند اما با هم مزدوج می شوند ولی شرط میگذارند که دیرین دیرین اینها در کار نباشد:-2-35-: خو جان خودمان اصلا معقول است این؟:-2-35-: الان همه خودشان ازدباج نکرده بسیار اکتیون1 شه برسد ازدباجی هم در کار باشد:-2-37-: به جان خودمان هر کس بگوید ما بی تربیت اینهاییم ان شاخهایش در اید:-2-33-: دلتان می آید:-2-03-: در مورداین طفل معصووم و گناهی! اینگونه نا روا بیندیشید؟:-2-36-:
راستی انی جانمان شما شقد کنسرت اینها دارین خو:-2-37-: نمی گویی ما اینجا دلمان میخواهد:-2-30-: کامران هومن اینها اما دوست نداریم:-2-35-: داریوش خیلی دوس داریم:-2-35-: پارسال مالزی بود مامان بابامان رفته بودند کنسرتش را ما را نبردند:-2-36-:
راستی بچه ها، مهدی جانمان برایمان یه عالمه عسک های خوشگل اینها گرفت از مرزِ باکو اینها:-2-38-: قربانش برویم:-2-38-: هر کس خواست ببیند برود تو پرومان مهدی برامان گذاشته لینکهایش را ببیند:-2-37-: دلمان کوه خواست اخر شبی:-2-43-: اخر شب که نیس ! سرِ شبی منظورمان بود:-2-37-: انقد کوه دوست داریم ..خیلی خیلی...به مهدی هم گفتیم بینِ دریا و جنگل و کوه، کوه زیباترین چیزِ طبیعت است:-2-41-: احساساتی وشد:-2-35-: عسک رود ارس اینها هم گرفت برامان..با یه کلیسای با امس خارجکی که یادمان رفت:-2-35-: خیلی خفن بود جان شوما:-2-37-:
راستی سپی ایلی جانمان خواندن هم برایتان می خوانیم چشم:-2-33-: این سفر را برویم بیاییم چشم:-2-37-: تازه نمی دانی ما قبل از فاطی می دانستیم تو خودِ نمره ی بیستی:-2-16-: تو مثل هیچکسی نیستی:-2-16-:منظورمان از ترجمه ات بود:-2-37-:
راستی ناهور جانمان ما امروز داشتیم فکر می کردیم با خود که ما هنوز برای ماهنامه مطلب اینها اماده نکردیم اخرها هول هولی نشود یکوقت:-2-38-: میگوییم از مسافرت امدیم کمی بیشتر برویم تو کارِ گروهی:-2-37-: نمی دانیم باید اینجا میگفتیم کاری نکردیم هنوز یا نه:-2-38-: اما به ما اعتماد کنید:-2-37-: به جان شما تو یه ساعت براتان مقاله در میوکنیم باقلوا:-2-35-: ناهور جان یکوقت ما را اخراج نکنی! حقوق اینهامان را هم برفست به حسابمان داریم می ریم سفر لازم اینهامان می شود:-2-36-:
شبی لیلا جان شما که داشتی عیدی می دادی چرا سرِ کیسه را شل تر نکردی خو:-2-37-: دم پرِ ما نیایید الان! سرمان گرم است به شمردن دندانهای اسبِ پیشکشی شبی لیلا جانمانhttp://yoursmiles.org/tsmile/money/t3904.gif (http://yoursmiles.org/t-money.php?page=) راستی مینا جانمان عیدی ِ شبی را بوهمان رساند:-2-37-:
باز زیاد حرف زدیم ما برویم کم کم...داش فرشید اگر عیدی ندادی میفهمیم خاطره ها را نمی خوانی الکی تشکر می زنی:-2-36-: بچه ها اگر خوبی بدی دیدید حلالمان کنید:-2-31-: ما هم تمام بدی اینهایی که به ما کردید را این دمِ اخری به فراموشی می سپاریم:-2-03-: اخر اینهمه تواضع و فروتنی را با سنگ بگویی آب می شود جان شوما!:-2-03-: راستی این مینا مینی جانمان هم دیروز در پ خ یک سوال شرعی اینها از ما کرد:-2-35-: ما فکر کردیم چقدر این بچه ذهنش فرار است جان شوما:-2-35-: تا کجاها که نمی رود بی تربیت:-2-35-: حالا نمی دانیم ما چیمان شبیه مفتی ( همان مرجع اینها یعنی:-2-35-:) اینها بود از ما پرسید قربانش برویم:-2-35-:
دیگر رفتیم! ....خیلی دوست داریمتان:-2-37-: ما رفتیم .. راستی پاتخت را دیدید دیشب می خواست برای برادر زنش زیر شلواری !بیاورد:-2-37-: ما انقد خندیدیم انجا خیلی خندیدیم جان شما:-2-35-: الان ما بگوییم خنده تان نمی گیرد اما خودتان می دیدید بیشتر میخندیدید:-2-37-: اههه ما رفتیم:-2-43-: فعلا:-2-38-:
اینم باحاله:mrgreen:

Sokout_shab
1390,04,24, ساعت : 10:35 قبل از ظهر
سلام علیکمات... :-2-16-::-2-16-:
ما بسی خوشحال می باشیم... :-2-16-:
اولا که عروسی دعوتیم... ولی از فامیلا دورمونن... :-2-16-:
اینش مهم نیس که... :-2-37-:
مهمش اینه که عروسی مشهد است... :-2-16-:
و بالاخره امام رضا بعد از 5 سال ما رو طلبید... :-2-16-:
این چند هفته آخر... بچه ها خیلی مشهد رفتن... و ما بسی دلمان هوای آنجا را کرد... فکر نمی کردیم که قسمت ما بشود... :-2-16-:
خوشحالم... :-2-16-::-2-16-:
آقا ما دلمان بسی برای حرم تنگ شده است... :-2-30-:
لحظه شماری می کنیم... :-2-30-:
برای همه ی دوستان هم دعا می کنیم... :-2-16-:
دیروز خاطره ی کلاس ناصر جانمان را بخواهیم تعریف کنیم... طول می کشد... فقط خوش گذشت... همه ی آمارهایش را ناخودآگاه خودشان به اطلاع ما رساندند... :-2-38-:
آقا ما گفتیم ازدواج نکرده... سنشان را هم فهمیدیم... 28 سال سن دارد... :-2-38-:
در دلمان ول وله است، خیلی خوشحال می باشیم که می خواهیم به مشهد برویم... :-2-16-:
حرف خاص دیگری نداریم... :-2-31-:
روزتان بسی خوش باشد.. :-2-40-::-2-40-:

armin gerrard
1390,04,24, ساعت : 10:35 قبل از ظهر
سلام به همگي!!!:-2-25-:خوبين ايشالللا؟
امروزم از اون روزاي مزخرفه كه من ازش متنفرم!!!:-2-36-:
بازم تو خونه مون دعواس اونم با مننننننننن....مامان داره جيغ بنفش ميكشه سرم درد گرفته:-2-33-:!!!يه سيلي محكمم از بابا خورديم لپم سرخ شده :-2-01-:!!!
بازم بايد برم تو شركت لعنتي بابا به خدا اگه تا دو سال ديگه يك خونه نخرم ميميرم:-104-:!!!
حتما سوال براتون جيغ مامان واسه چي بود؟؟؟
واسه اينكه من قرار بود معاون مدير مبادلات برق برون مرزي ايران شم!!!
ولي تو ازمون رد شدم ماما عصبانيه يكي كمك كنه سرم داره متتركه:-66-:
هنو جاي اون تو گوشيه لعنتي هس آي خدا چجوري امروز برم كار گزيني؟؟؟؟؟؟؟:-2-30-:

nemesis
1390,04,24, ساعت : 11:15 قبل از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203D4.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

خوبین؟ چقد دلم براتون تنگ شده بود. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002020B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) از وقتی برگشتم اومدم خاطراتتونو خوندم هی خواستم بنویسم نمی دونم چرا دستم به کیبورد نمی رفت . از اونطرفم همه اش مهمونی بودیم. نکه دختر عموم وقتی من نبودم عروسی کرد حالا که همه براش مهمونی می گیرن، مامان مام ما رو همه جا می بره که زشته، عروسی نبودی حالا باید بیای.
ولی عجب حالی میده یه مدت تو چشم نباشیا. وقتی وارد مهمونی میشدم همه بلند می شدن تا باهام حال احوال کنن، انگار چند وقت بود نبودم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002031F.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

خاطرات سفر

از سفرمون بگم که بی نهایت خوش گذشت، جای همه دوستان خالی. معرکه بود. یعنی بعد از چند سال بری پابوس آقا، بعدشم تمام وقتت و باهاش بگذرونی چه حالی می داد.
خیلی خیلی خوش گذشت. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

اتفاقای جالب زیادی هم برامون افتاد، حالا خوبه دانشگاهمون تموم شد چون من دیگه توبه کردم با جامعه اسلامی برم اردو، کارهاشون بی نظمی خاصی داشت. فکر کن ما 8 تا اتوبوس خواهر و برادر بودیم که داشتیم می رفتیم مشهد ولی اصلا اتوبوسا رو نمی دیدیم، یعنی هر کی واسه خودش داشت سفر می کرد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) در حالیکه اون یکی اردوها همه با هم حرکت می کنن.

روز اول که رفتیم سوار اتوبوس بشیم دیدیم که اتوبوسمون همون اتوبوسی که باهاش اردو جنوب رفته بودیم، من بودم و دوستم. توی اردو جنوب که دوستم مسئول اتوبوس بود خوب راننده ها می شناختنمون دیگه، ما که اینا رو دیدیم گفتیم: ااااااااا اتوبوس خودمون http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002064B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) راننده هم که ما رو دید، برگشته به اون یکی میگه: ااااااا اینا که بچه های خودمونن http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FA.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

هیچی دیگه خیالمون راحت شد که رانندگی راننده رو می شناسیم. خداییش خیلی خوب می رونن، سرعتشونم بالا. بازم اینجا ما همیشه همه جا اول می رسیدیم.

حالا از صندلیمون بگم که من افتاده بودم ته اتوبوس، زینب دوستم وسط اتوبوس که با جابجایی بچه ها من اومدم وسط. حالا از شانس این صندلی پشتیش مشکل داشت ، یاگه محکم بهش تکیه میدادی، واسه خودش می خوابید. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000202F6.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) روان منو پیاده کرده بود. برا خودمون مهندس بازی دراوردیم و درستش کردیم ولی وسطای راه خراب شد، مام به راننده گفتیم اومد دستگیره شو یه فشار داد درست شد.

محل اسکانمونم خیلی ضایع بود. فقط خوبیش این بود که یه خیابون با حرم فاصله داشت.

چند تا اتفاق جالبم بگم دور هم بخندیم.http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FC.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

خوب غذای کاروان و خودشون میدادن دیگه. یکی از این ماشینای پیشرو کاروان اونجا شده بود ماشین غذا، مسئولینم که همه دانشجو. یه شب ساعت 10 اینا بود من و دوستم داشتیم برمی گشتیم اسکان که اومدیم از تو کوچه رد شیم یه کم حالت مایل داشتیم کوچه رو می رفتیم تقریبا وسط بودیم، نه اینور کوچه، نه اونور کوچه، نگو یه ماشینم بی سر و صدا پشت سر ماست. همین که ما یه کم رفتیم اینور و اونا تونستن رد شن. پسره سرش و از پنجره آورد بیرون و گفت: از وسط خیابون راه برین خوب؟
دوستم برگشت گفت: باشه.
ماشین که سرعت گرفت من دیدم پشتش پر از غذاست. پلاکش و دیدم، بعله مال خودمون که دارن غذاها رو می برن.
می خواستیم وسایل بگیریم که گفتم: فهیمه زودتر وسایل بگیر بریم در خونه گیرشون بندازیم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020662.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
با سرعت وسایل گرفتیم و تند تند رفتیم. وقتی رسیدیم در خونه دیدیم دارن غذاها رو می برن داخل. یکی از پسرها از در خونه اومد بیرون، ما رو که دید سریع برگشت داخل. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) پشت سرشم یکی دیگه از پسرا اومد بیرون ما رو که دید یه سلامی داد رد شد. ما هم رفتیم داخل، دیدیم اون پسره که برگشته بود داخل به دوستش میگه: دیوونه از بچه های خودمون بودن http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) ما هم کلی قیافه گرفتیم و چپ چپ نگاه کردیم رفتیم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
یکیشون بود هر وقت فهیمه رو می دید بهش سلام می داد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

دیگه مممممممممم آهان، خوب توی حرم هر وقت می خواستن نماز جماعت بخونن یه جمله هایی همیشه تکرار می شد که شده بودن ملکه ذهنمون. بعد همیشه هم توی نمازهای چهار رکعتی تکرار می کردن که کسایی که نمازشون کامل هستش صف اول بشینن. گاهی اوقات که صف اول پر نمی شد، خادما می اومدن بین مردم و می گفتن کسایی که نمازشون کامل برن جلو. ماهم می گفتیم ما مسافریم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) بعد یه روزی نماز صبح و رفتیم صحن غدیر بخونیم. از شانس ما هنوز جمعیت زیادی نیومده بود و ردیفا خالی بود. ما هم که اصولا ردیف جلو نمی نشستیم. می خواستیم بریم ردیف دوم سوم بشینیم که یه دفعه خادم اومد گفت لطفا بیاین جلو بشینین صف پر شه. منم نه گذاشتم، نه برداشتم گفتم: نه نمیشه آخه ما مسافریم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002064B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) خادمه این شکلی شد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020070.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) دوستم سریع گفت: نه ما عقب راحتتریم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) تو همین حین هم ذهن من درگیر بود که اینی که من گفتم یه جاش غلط بود که با خنده خادم و حرف دوستم دو زاریم افتاد. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020148.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) دوستم میگه: آخه باهوش نماز صبح هم مگه شکسته داره که میگی ما مسافریم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000205AF.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) خوب شاید من می خوام یه رکعت بخونم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) هیچی دیگه ضایع شدیم رفت.

یه روز دیگه ام دوباره همون جا می رفتیم نماز صبح، دیگه تابلو شده بودیم. اینبار من به دوستام گفتم بریم یه ردیف جلوتر بشینیم که دوباره بلندمون نکنن، آخه من خیلی خسته بودم. اینا گوش نکردن. واسه خودمون نشسته بودیم که همون خادم اومد گفت: خانوما یه ردیف بیاید جلوتر. منم یواش گفتم: واااااااااااای هی می گم بریم جلو بشینیم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002041D.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) کی می خواد تکون بخوره.
بازم خادم صدامو و شنید و گفت: ننه چند سالته نمی تونی تکون بخوری؟
من: اااااااااا شما شنیدین؟ http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) بعدشم تر و فرز اومدم جلو نشستم.


گفتنی ها زیاده ولی فکر کنم دیگه پستم خیلی طولانی شد. بقیه شم بعدا می تعریفم.

روز خوبی داشته باشین. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203D1.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)



(http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=12)

NAVA22
1390,04,24, ساعت : 12:58 بعد از ظهر
دلم شده خیلی تنگ
واسه دلای یک رنگ
دلی که توش نباشه
نه حیله و نه نیرنگ



سلام. خوبید؟ خوشید؟ در سلامتی کامل به سر می برید؟
کلا" جمعه ها روزای دلگیریه ولی امروز تا اینجاش خوب بوده . کلی درس دارم ولی حس خوندنش نیست یعنی تو تابستون حس درس خوندن نیست دلم می خواد برگردم به روال پارسال تابستون که تا هفت صبح بیدار می موندمو من بودمو شب. شبو آرامشش خیلی خوب بود تا صبح می نوشتمو خودمو خالی می کردم. از اون ورم از ساعت هفت می خوابیدم تا دوازده . حیف امسال به خاطر کلاسام که صبح شروع میشه نمی تونم. گرچه شبا خوابم نمی بره و تا چهار چهارو نیم بیدارم ولی هفت صبح باید از خونه بزنم بیرون. ایشا... سال دیگه که وقتم آزاد تره از خجالت خودم در میام.

مینا جان شما اگه نمی تونی بیای اصفهان اصلا" ناراحت نباش . اصفهانه و زاینده رودش. آدم وقتی رودخونه رو اینطوری می بینه دلش می گیره .همیشه وقتایی که از کنار رودخونه رد می شدیم سرمو از شیشه بیرون می کردم تا باد خنک رودخونه بخوره به صورتم، تا بتونم پرنده های سفیدی که بالای رودخونه پرواز می کردنو ببینم تا صدای آبو بهتر بشنوم .شبا میرفتیم رو چمنای کنار رودخونه می شستیمو به عکس سی و سه پل که رو آب افتاده بود نگاه می کردیمو لذت می بردیم. ولی حالا سعی می کنم کمتر از کنارش رد شم، می بینمش دلم می گیره. این خشکی رودخونه رو روحیه ی مردمم اثر گذاشته و عصبی شون کرده . هوا هم که افتضاحه . من که می گم هرکی می خواد بیاد اصفهان فعلا" نیاد . بذاره وقتی زاینده رود دوباره زایندگیشو پیدا کرد بیاد تا بهش خوش بگذره. اگه اومدینم خوش اومدین آدرس هتل خوب ، بستنی فروشی، رستوران ، جاهای دیدنی و ... خواستین بپرسین.

پرنیا جان شما چرا انقدر کم می نویسی؟

.Monire.
1390,04,24, ساعت : 01:32 بعد از ظهر
سلام

ما الان از دست خودمان عصباني هستيم.:-2-33-:اي لعنت بر ما با اين دل بي شعورمان كه هيچ نمي فهمد جان خودمان.:-119-:http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-01-.gifما ديروز با مامان و خواهرمان و داداشمان رفته بوديم خانه ي عمويم اينا براي عيادت از زن عمويمان كه مماخش را عمل نموده بود.:-2-37-:بعد اين پدر بزرگ و مادربزرگمان هم انجا بودند خب.:-2-15-:ما پدربزرگمان را از روز 7 فروردين تا به ديروز نديده بوديم.:-2-35-:http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-01-.gifديروز كه ديديمش به جان خودمان انقدر خوشحال بود بنده ي خدا.:-2-41-:اخرش كه داشتيم برمي گشتيم مادربزرگمان گفت بياييد برويم خانه ي ما شام كه مادري مان قبول نكرد.:-2-33-:يهو ديديم كه اين پدربزرگمان ارام اشكهايش را پاك مي كند.:-2-15-::-2-15-:اقا ما دلمان به قدري سوخت كه حد نداشت.:-2-30-::-2-15-:نگو طفلك دلتنگ اين است كه يك بار دوباره همگي جمع شويم خانه شان و صدايمان را بندازيم سرمان و شلوغ كنيم.:-2-37-:نه اينكه ما زياد هستيم فكر كنيم 25 تا اينا مي شويم :-2-35-::-2-35-:وقتي هم جمع مي شويم خيلي شلوغ مي كنيم هر كس كه رد مي شود از سر كوچه مي فهمد كه ما انجا هستيم.:-2-31-:خاك بر سر ما كه دل اين پيرمرد را شكستيم :-119-:http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-01-.gifانقدر ديروز ناراحت شديم كه حد نداشت.:-2-15-:خانه ي ما سر كوچه شان است ولي ما از ان روز تا به حال نرفتيم هر چند ما دليل داشتيم ولي ديروز فهميديم كه اي كاش لج نمي كرديم و مي رفتيم.:-2-33-:خاك بر سر ما با اين غرور مزخرفمان.http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-01-.gifديروز كلي ناراحت شديم دلمان مي خواست بغلش كنيم و تن نحيفش را در اغوش بگيريم ولي چه كنيم كه ما مثل ادم نيستيم و ابراز احساسات نيز بلد نيستيم.:-2-33-:هيچ ديگر اين پدر بزرگ ما هم علاوه بر اينكه هفته اي دو روز دياليز مي شود الهي بگردم سرطان خون هم دارد.:-2-30-:ما كلي خود را سرزنش كرديم و تصميم جديدي گرفتيم كه لجبازي را كنار گذاشته و برويم بهش سر بزنيم.:-2-16-:گناه دارد طلفك در ان خانه تك و تنها حوصله اش سر مي رود.:-2-15-:دلمان مي خواهد مثل ان روزها كه پدربزرگمان صحيح و سالم بود همه دور هم جمع شويم و بساط خنده و شوخي را راه بندازيم.:-2-15-:دلمان مي خواهد عموهايمان سر و صدا كنند و با پدربزرگمان شوخي كنند و ما نيز اين وسط هي شلوغ كنيم و داد بزنيم :-2-15-:دلمان مي خواهد همه با هم هماهنگ كنيم و يك صدا جمله اي به عموي بزرگمان بگوييم كه لبخند بر لب پدربزرگمان بنشاند.:-2-15-:اخ كه چقدر دلتنگ بازي اسم و فاميل با عمو و عمه مان هستيم.:-2-15-:دلمان براي تقلب هاي عموي كوچكمان تنگوليده.:-2-15-:دلمان براي حكم بازي كردن دسته جمعي و كُري خواندن عموهايمان تنگ شده.:-2-15-:حتي دلمان براي چشم غره هاي مادرمان نيز تنگ شده كه همش مي گفت ساكت :-119-:مردم استراحت مي كنند.ارام باشيد.:-2-33-:هي:-2-15-::-2-15-: امروز عجيب ياد ان روزهاي خوش افتاديم حاضريم نصف عمرمان را بدهيم اما اكنون عمو و عمه ي كوچكمان مجرد باشند و ما و خواهرمان و دخترعمويمان برويم سرشان خراب شويم و كلي با هم خوش بگذرانيم.:-2-30-::-2-30-:يادش بخير روزي عمويمان زنگ زده به دوستش و سركارش گذاشته بود چقدر انروز به ما خوش گذشت.:-2-15-:ما هي اين دوستش را راهنمايي مي كرديم با صداي بلند مي گفتيم منصور ولي از بس خنگ بود :-119-:نفهميد كه يك مرد صحبت مي كند نه يك زن!:-2-31-:ياد روزي افتاديم كه فهميديم عمويمان قرار است با چه كسي ازدواج كند ان روز ما اشك هم ريختيم :-2-30-::-2-30-:چقدر به عمويمان گفتيم حالا زود است زن مي خواهي چكار ولي كو گوش شنوا.:-119-::-119-:انقدر خاطرات جور واجور به ذهنمان هجوم اورده كه نمي دانيم اول كدام را بگوييم.:-2-15-::-2-30-:همين را بگوييم كه بسيار دلتنگ هستيم.:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:ما كه قدر ندانستيم ولي شما قدر بدانيد.:-119-:

«اين روزها تمام باران هاي دنيا در دل ما ميبارد.»

مامان شبنم به جان خودمان ما سعي ميكنيم علاقه پيدا كنيم ولي نمي شود.
نادي ان جمله را ما نيز خيلي دوست داشتيم ما نيز تكه ي اخرش را.
اقا سعيد چه استاد نامردي داريد!اميدواريم كه حقتان را بدهد.راستي كيكتان خيلي شبيه به عكس يكي از كيك هاي ما بود.ما از اين جور شكلها خيلي مي دوستيم:-2-37-:

منيره،جمعه،13:13،90/4/24

زی زی گولو
1390,04,24, ساعت : 02:36 بعد از ظهر
سلام !

داشتم خاطره هامو مرور می کردم.رویاهای دور و دراز بچگی....
روزای خوشی که دیگه برنمی گردن...
یادمه همیشه با محمد بازی می کردم.پای ثابت دیوونه بازیاش بودم...ولی حالا اگه منو ببینه اصلا محل نمی ذاره...جواب سلامم زوری می ده...نمی دونم ! شاید باید فراموش کنم که روزی همبازی به اسم محمد داشتم و حالا فقط به عنوان یه مهمون بهش نگاه کنم....
اون روزایی که خونه عمو می رفتیم و بازی میکردیم...شیطنتای ما تمومی نداشت...
روزایی که خونه مادربزرگم بودیم...روزایی که از درخت انجیر بالا می رفتیم و تن من به خارش می افتاد...و دنبال مورچه ی خیالی می گشتم...
روزایی که با داداشم مامانمو خواب می کردیمو می رفتیم تو حیاط بازی....
اون لوبیای کوچیک...اون کاشیای قدیمی...
همه و همه یادآور خاطرات بچگیهای منن....
یادم نمیره بار اولی که مامانم بهم میگو داد....چقد بدم اومد...
از سالاد الویه متنفر بودم چون توش مرغ ریش ریش شده داشت....و من فک می کردم تو غذام موئه !
یا اون روزی که گفتم پلو عدس و کشمش نمی خورم چون کشمش داره و مامان گفت خوب نخور...بعدازظهر گرسنه م شده بود و مامان وادارم کرد پلو بخورم....انقدر خوردم تا دیگه جایی تو دلم نموند...و بعدم لبخند رضایت مامان....

یا اون روزی که حسین دنبالم کرد و من خوردم زمین و زانوم شکافته شد...هنوزم جای زخمش هست...من عاشق این زخمم...
اون روزی که زنبورا نیشم زدن و مامان با موکن نیششو در آورد...
اون روزی که واکسن زدمو تب کردم...حسین حرصش دراومده بود که من باید استراحت کنم و اون باید سفره رو جمع کنه !
حمام کردنامون.
اون روزایی که مامانم کیسه می کشید به تنای کوچولومون....
اولین باری که خودم تنهایی حموم کردم و هرگز یادم نمیره....چقدر خوشم اومده بود و فکر می کردم که دیگه بزرگ شدم...!

23 دختر عمو و 23 پسر عمو....با منو داداشم می شیم = 48 تا..
و موقع فوت مادربزرگم....فقط 7 تا از نوه هاشو دید و دوتا از بچه هاش...
چقدر دنیا بی وفاس...چقدر...
که مادربزرگم به خوابم اومد و گفت دلم برای عموت تنگ شده...کاش به دیدنم اومده بود....!

آرزوی بچگیم این بود پرستار بشم...!
نمیدونم چرا ! ولی عاشق این بودم که پرستار بشم...نمی دونم شاید فک می کردم چون اسمم زینبه پس باید پرستار بشم...
چه دنیای قشنگی...
همین الانم این دنیا رو دارم...
می ترسم از اون روزی که دنیام پیش چشمام خراب بشه...
دلم می خواد مامانم حتی وقتی 50 سالم بشه بهم بگه دنیات فانتزیه !

دنیا جونم ! دوست دارم...! :-2-41-:

-نازلی-
1390,04,24, ساعت : 02:50 بعد از ظهر
امروز جمعه...http://www.pic4ever.com/images/khosh.gif

کمی تایپ دارم که باید انجام بدم...http://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_11.gif

داستانم دیگه ادامه نداره، باید بنویسم و بعد تایپ کنم و بذارم رو سایت...:-2-38-:

اومدم که یه فیلم پا لپ تاپ ببینم...http://www.pic4ever.com/images/119.gif

می دونستید رامین ناصر نصیر مترجم هم هست؟ اونم زبان اسپانیایی؟http://www.pic4ever.com/images/val.gif
می گفت تفریحش در زندگی کتاب خوندن و فیلم دیدنه.
...منم همین طور. پس چرا چند وقته فیلم ندیدم؟؟؟http://www.pic4ever.com/images/154fs232528.gif

پروژه آتی: دیدن فیلم هایی که دوست داشتم ببینم و تا حالا ندیدم.... مثل کازابلانکا...http://www.pic4ever.com/images/computer3.gif

می دونید مامانم چی می گه؟:-2-37-:
می گه برو با رامین ناصر نصیر ازدواج کن.. آخه جففتون علایقتون یکیه.....http://www.pic4ever.com/images/waaaht.gif

چرا جمعه ها اهل خونه ما همه خوابند؟http://www.pic4ever.com/images/23dors.gif
اهل خونه بقیه ولی فکر کنم بیدارند...http://www.pic4ever.com/images/Count_Sheep.gif

حرف دارم ولی حرفم نمی آید...http://www.pic4ever.com/images/bg6.gif

* میدنایت گرل(اسمتو نمی دونم...) ممنون که عکس از میدون امام گذاشتی....:-2-40-:

من تو دنیا عاشق یه جا هستم... و اونم میدون نقش جهانه...چه روز، چه شب...چه تابستون و چه زمستون....http://www.pic4ever.com/images/earthhug.gif
آرامشی بهم می ده که هیچ جا نیست...عظمتی داره افسانه ای...
اینا غلو نیست...اگه تا حالا ندیدین توصیه می کنم توی پروژه های آتی تون بذارین...http://www.pic4ever.com/images/hiker.gif

عیدتون پیش پیش مبارک....http://www.pic4ever.com/images/123.gif

* ببخشید از بی جنبه بازی من و استفاده بی رویه از شکلک ها...
بیکاریه دیگه....http://www.pic4ever.com/images/onion048.gif

girlstreet
1390,04,24, ساعت : 03:53 بعد از ظهر
به نامش و به یادش


سلام خاطره.دیشب که داشتم خاطره مینوشتم خودکارم تموم شد. دو سه روزش موند.میدونی که این چند روزه حسابی خستم. امشب حنابندون یگانس. با رفتن یگانه احساس میکنم شیطنتامون تموم میشه.دیگه قرارای پنهونکی تموم فرت:-2-30-:
خیلی گناه داره.نمیدونم چندسالشه.ولی الان وقتش نبود.شوهرش پسر خوبیه ولی .............
ای خدا کمکم کن امشب گریم نگیره اگه مجید ازم بپرسه چه خبر؟؟ من چی جوابشو بدم؟؟
اه چه گیری کردم


تا حالا شده کلی خودت مشکل داشته باشی ولی حلال مشکلات همه باشی؟؟؟؟

بابا از تهران اومد.انگار یه چیزی رو تو نبودش گم کرده بودم. وسط خیابون بغلش کردم. پشت سر هم بوسش میکردم. هی دلم میخواست باهاش حرف بزنم ولی بابا روزا خیلی خستس....
دیشب تو صورتش دقت کردم تمام موهاش سفید شده. خیلی زیاد وجدان کاری داره....:-2-15-:
اهنگای مازیار فلاحی رو معین برام ریخت.ولی هرکاری کردم فلششو پیدا نکردم.درعوض چنتا از وسایلشم شوت کردم زیر میز.......:-2-35-:
نی نی عمویمان پسرست
قضیه اون اسم ها هم منتفی شد.....بدرکـــــــــــــــ
کله سحر!ساعت 12 مزاحم تلفنیام زنگ زده امدیم فحش بدهیم دیدیم اهنگ گذاشته تل و انداختم یه گوشه و با خودم گفتم بذار انقدر اهنگ بزنه تا خسته شه

هانیتا جونم و از این به بعد صدا میزنم تارزان....!!!
با یه مای بی بی تو خونه میگرده.بچم تب کرده بود خیلی بی قراری میکرد. یاد گرفته یکم راه بره.منم که صبر و حوصلم واسه بچه ها زیاد از پشت لباس هانیتا رو میگرفتم تا اروم بتونه راه بره و بخنده. ماشاا.. سرعتش خیلی بالا بود

امروز تولد مهساست. یه چیزی که موزیکاله براش گرفتم عکسشو میذارم الان کادوش در دسترسم نیست

وای خدا عصری مهسا رو میبینم:-2-20-:

دلم واسه شبنم و عسل بانو و سارا و چند نفر دیگه تنگ شده اساسی


راستی پسر عموم داره سورا نبا رو حفظ میکنه 7 سالشه گفتم یه چیزی براش میخرم.بنظرتون این توپ ایروبیکا خوبه؟؟؟


پسر جقله های محل داره کوچه رو تزیین میکنن. منم 15 تومن بهشون میدم. خیلی خوبه.از اونم عکس میگیریم میذارم.البته خودم شاید نیمه شعبان اونجا نباشم.دزدکی میخوام برم محله مهدی اینا.میدونم اونام برنامه دارن
خدا کنه بشه برم:-2-39-::-2-10-::-2-05-:

mahdieh67
1390,04,24, ساعت : 03:54 بعد از ظهر
سلام!
24 تیر ماه!
بیکاری عجب چیز مزخرفیه! اصلا دوست ندارم، الان اومدم فقط عیدتون رو تبریک بگم و برم! چند روز نیستم:-2-41-:
از صبح دارم کوله ام رو پر می کنم! همیشه موقع سفر دوتا کوله می برم ، یکی وسایلا و یکی کوله لب تابم!:-2-37-:
همیشه هم دقیقه نود جمعش می کنم، و کلی چیز میز کم میارم که با خودم نبردم! امروز برعکس می خواستم از صبح هر چی به ذهنم میرسه بذارم کنار.. هنوز پر نشده
امیدوارم اب اون قسمت از دریا که داریم میریم عمقش خوب باشه بتونیم حسابی شنا کنیم:-2-37-:
تا چند ساعت دیگه حرکته من هنوز نشستم، دارم فکر می کنم که چی ببرم:-2-38-:
راستی راستی یادتون نره فردا شب حتماً حتماً به ماه نیگا کنین :-2-38-: عیدتون مبارککککککککککککککککککک

dDorsa
1390,04,24, ساعت : 04:43 بعد از ظهر
امروز خیلی خوب بود از اولش برام حسه خوبی داشتم وقتی از خواب پا شدم
اومدم اینجا نوشته هایه قبلیمو خوندم
دیدم پایینش یه عالمه تشکر بود
خیلی خوشحال شدم همش یه حسی باهام بود که میگفت دیگران به فکرتن
اینم منو خیلی خوشحال میکرد
فهمیدم این تشکرهایی که میذارین حتا اگه نخونده باشین دردودلمو برام کافیه
مرسی از همتون به خاطره این توجه ای که به من و بقیه دارین
دوستون دارم

سمن ناز
1390,04,24, ساعت : 05:40 بعد از ظهر
درود و صد درود بر همه
حرفی ندارم جز یک شعر زیبا




:-2-40-:باغ نگاهت


گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم


وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم


داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو


هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم


مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام


تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم


یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند


انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم


وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها


تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم


تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من


پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم


در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم


سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم


زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی


ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم


حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن


ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم





به نقل از وبلاگ :


:-2-40-:http://sheredashti.blogfa.com (http://sheredashti.blogfa.com/)

nigar_403
1390,04,24, ساعت : 05:49 بعد از ظهر
ما خاطره ها را امروز اصلا نخواندیم...:-2-15-:
...

سلام به همگی
واستون احوال خوش و ذهن آزاد آرزومندم:-2-37-:
چند روزه که درگیر پلانم شدم...بدجور...با سقف شیبدار مشکل پیدا کردم ناجووور! :-2-31-:
پنج شنبه سالگرد پدربرزگم بود...:-2-39-:نرفتم...گفتم میشینم کارامو تموم کنم هفته دیگه ژوژمان دارم.:-2-43-:
حالا اون روز برای اولین بار جوگیر شدم، شدم دختر خونه!!!!:-2-37-::-2-19-::-2-22-:
میز رو تمیز کردم،:-2-19-: گردگیری کردم،:-2-19-: ظرفای صبحونه رو شستم:-2-19-:

رفتم خرید:-2-19-:....غذا درست کردم:-2-19-:....سوسیس و سیب زمینی سرخ کرده، با دلستر و چیپس...همچین از خودم پذیرایی ها کردم...!:mrgreen::-2-22-::-2-14-::-2-16-:
بعد دوباره مثه دخترای خوب، میز رو تمیز کردم،:-2-19-: ظرفا رو شستم،:-2-19-: همه چیزا رو سرجای خودش گذاشتم:-2-19-::-2-29-:
درحالی که همیشه مامان وقتی میومد از مسافرت، با یه جمعی از ظرفای نشسته و خونه پکیده شده رو به رو بود.:-2-02-:
این دفعه به کارام زیاد نرسیدم....همش تمیز کاری کردم:-2-17-:

حالا من هی میگم به من کار کردن نیومده.....هی میگین نه!:-2-36-:
اومدم بشینم پلانمو بکشم...وسایلمو آوردم، گذاشتم رو میز.
یهو زیر میر چشم خورد به یه شاخک ....:-2-36-::-2-34-:
منو میگی.....:-2-02-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-:
تا ده دقیقه داشتم میلرزیدم :-42-::-42-:...یعنی تو شک بودم.:-42-::-42-::-42-: ای خدا حالا چیکار کنم؟:-42-: به کی بگم؟:-106-:
زنگ زدم به احسان برادرم، اونم جایی بود ..فقط ج داد تا یه ساعت و نیم دیگه خونم!:-2-43-::-2-42-:
دیدم ای بابا ....زنگ زدم موبایل مامی...ددی گوشی رو برداشت گفت بلی؟
جریانو تعریف کردم غش غش میخندید...:-2-17-::-2-30-:
بعد گفت خو چرا زنگ نمیزنی به خانوم فلانی (همسایه) بیاد کمکت؟؟؟
إإإ چرا به ذهن خودم نرسیده بود:-2-32-:
قطع کردم دوباره زنگ زدم اونجا...اون بنده خدام چند دیقه بعد خودشو رسوند
رفتیم جلو...با وسایل و تجهیزات.....
....
...
..
.
:-2-01-::-2-28-::-2-36-:
سوسک نبود بدبخت..... :-2-28-:
یه نخ بود که از زیر میز به یه حالتی قرار گرفته بود که تا زیر میز رو دید نمیزدی متوجه نمیشدی که فقط یه نخه
:-2-42-::-2-30-::-2-36-:چقدر بیخودی لرزیدم...قلبم اومدم وسط حلقم:-2-42-:
منو بگو چه خوش خیال فکر کردم چه سوسک خوبیه حرکت نمیکنه تا موقعی که نیروی کمکی برام برسه.......:-2-35-::-119-:
خلاصه اون روز زهره ام ترکید دیگه...واقعا حالم بد شد
داداش اومد سریع پریدم رفتم خونشون....:-2-35-:
صبح هم اومدم نشستم پلان کشیدن....چندتایی خراب کردم..چون خیلی وقت بود دست به راپید نبرده بودم.:-2-28-:
آخریه درست شد ...خوش و خندان کشیدمش...آخرش فهمیدم یادم رفته یه تغییر اساسی تو دیوارا بدم.....هیچی:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-42-:
بی خیال اون تغییر شدم....:-2-39-:
چی کار کنم انقدر حواسم پرته؟؟؟:-119-::-2-43-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
تازه هنوز مبلمان و نما و برش هاشو نکشیدم.....:-2-19-:
مخم واقعا دیگه کار نمیکنه:-2-24-:


مینا(میس مینی) : مرسی رمانه خیلی خشنگ بود..مرسی زود تمومیدیش!

واسه همتون آرزوی سلامتی میکنم و دل خوش:-2-32-:
واسم دعا کنید زودتر این کار تموم شه!:-2-39-:

نگار:-2-05-::-2-27-:
Little Girl

24. تیرماه
بعد از راپید زدن دوتا پلان!:-2-28-:

smart girl
1390,04,24, ساعت : 08:13 بعد از ظهر
سلام
این روزا رو عاشقشونم
یه حس خوب دارم...یه حس ناگفتنی
احساس پرواز
خیلی حس خوبیه
تولد مهربون ترین بابامه
یه پدر مهربون
یه پدر که حواسش به منه
خیلی دوسش دارم
تو تولدای بقیه ادما اینقدر خوشحال نیستم
ولی تو تولد این ادم
انقدر خوشحالم
اونقدر خوشحالم
که دوس دارم داد بزنم
اهای دنیا
تولد پدرمه
از اینکه میبینم تموم خیابونا چراغونیه ....دلم یه جوری میشه
انگاری مردم مهربون ترن با هم دیگه
با خودم فک میکنم
مژگان تولد بابای خودت چیکار میکنی
بیا و برای جشن تولد مهربون ترین بابای دنیا هم یه کاری انجام بده
امممممم
برای بابای خودم کادو میگیرم
کیک میگیرم
شمع میگیرم
حالا اگه برای مهربون ترین بابام هم کیک تولد و شمع بگیرم کی قراره کیک رو ببره و شمعا رو فوت کنه
امسال میشه 1177
پس بیام یه کادو بدم
یه کادو توپ
یه کادو
چی بدم؟

feedback
1390,04,24, ساعت : 11:06 بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام به همگی :-2-40-:
بچه هایی که خودشون میدونن اسم رو به رو را به خاطر بسپارید : یاسر :-2-06-: :-2-06-:
بعد از اون جمله به یاد ماندنی رو به رو رو هم همونایی که خودشون میدونن به خاطر بسپارن : خیلی خوب شدی :-2-06-: :-2-06-: :-2-06-:
الناز نخند :-2-33-: گفتم نخند دیگه :-2-30-: آهای سارا با تو هم هستما :-119-: :-2-06-: خوب به من چه؟ من چیکاره بیدم یهویی سکوت حکمفرما شد و این جمله شیرین به میان آمد؟ :-2-06-: حالا یاسر زنه یا مرد؟ خدا داند. :-2-06-:
نکته بسیار جالب کار کجاست؟ لحظه ای که منچ و مارپله با مانع بازی میکنند مردم :-65-: و مانعشان هم به حدیست که سر شماره 98 مار آنها را میخورد و پرت میشوند خانه شماره 15 :-65-: (شبنم ناراحت نشو :-42-:)
تازه این که چیزی نیست!!! میری دنبال بعضیا (امیر ژنرال رو نمیگما :-104-:) بعد میبینی که اون سر دنیا داره منتظر میمونه در حالیکه من این سر دنیا کنار تانک منتظرش هستم. :-29-:
امیر چرا نرقصیدی؟ مگه نگفتم با سجاد برقص :-119-: بالاخره اون رقص اسمش چی بود؟! بالاندا مالاندا یه اسم خوبی داشت. :-2-19-:
محمد تندر!!! :-2-30-: چرا زود رفتی؟!!! :-2-30-: من که دوریتو نمیتونم تحمل کنم :-2-30-: چرا ترکم کردی؟! :-2-30-: (محمد دلت پر بود از دست این استاده امیدوارم کارات راست و ریست بشه از شرش خلاص شی :-2-32-:)
همگی بچه ها انتظارشو نداشتم خیلی شرمندم کردین بابت کادو نمیدونم چطوری تشکر کنم. ممنون خیلی زیاد :-2-40-::-2-16-::-2-16-:
نادی :-2-40-::-2-40-: شرمندم کردی حسابی انتظارشو نداشتم واقعاً زیباست ممنونم :-53-::-53-:
سمانه :-2-30-: تو بازم منو نشناختی :-2-30-::-2-30-: من آخر سر از دست تو خودکشی میکنم. :-2-30-: البته کاملاً طبیعی شده ولی دست بند بهم ندادی :-2-15-::-2-15-: منم بهم برنخورد :-2-15-::-2-37-: (بدمینتون بلد نیستن بازی کنن بعضیا :-65-::-65-:)
این تخم مرغ ، بیسکوئیت مادر و پفک مال من شد :-2-16-: (حالا پشت سرم حرف نزنید پیچوندما خودتون به من دادین دیگه قابل بازگشت نیست. :-2-43-:)
فرشید آخرت هرچی موزیکی خیلی حال کردم باهات. نمیدونستم تو اف.ال انقدر سررشته داری. آبلتون هم میشناسی (سارا و محمد فقط پشت سر ما مسخره میکردین :-2-43-::-4-:) دمت گرم فرشید با اون آهنگ پینک فلوید خیلی حال میکنم محشره حرف نداره :-2-32-::-2-32-:
رستوران پدر خوب :-2-35-: فقط یک سؤال از مینا دارم :
اون آقاهه چطوری فهمید فرشید در مورد کدوم گوینده داره صحبت میکنه؟! جدی چطوری فهمید؟ گوشهای قوی داشت؟ یا ما بلند حرف زدیم؟ اگه فهمیدی یه خبری به من بده. مرسی :-2-06-::-2-06-:
شبنم املت خوردن خوبه؟ :-2-06-: (شبنم میگه : کوفته!!! :-2-33-:) ولی امیرحسین ژنرال میگه : همه بهش نگاه کنید!!! :-2-06-: من فقط نقش انتقال حرفهای زده شده را دارم و این پیام ارزش دیگری ندارد :-106-::-106-::-106-:
سجاد تو آخر سر هم اون آس حکم رو لو دادی دارم برات :-2-43-:
در مجموع یه تشکر ویژه ویژه از تمامی دوستانی که خودشون میدونن امروز چه کردند. خیلی زیاد ممنون :-2-40-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 24 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 23:07

patrin
1390,04,24, ساعت : 11:16 بعد از ظهر
24 تیرماه 1390

سلام

من و زندگی! داسنان امروزم باعث شد دوباره اینورا پیدام شه! البته گم که نشده بودم ولی نامرئی شده بودم.:-2-31-:

از اینجا شروع کنم که بعد از امتحانا مدتی بود که داشتم گلوم رو پاره می کردم که بچه ها بیاید یه روز بریم کوه که هر دفعه با ضد حالی زیبا مواجه می شدم.:-119-: تا این هفته که بالاخره همه موافقتشون رو برای صب امروز اعلام کردند من هم با خوشحالی تمام رفتم به خانواده اطلاع ددر رفتن رو بدم:-2-16-: که اینبار با ضدحال مامانی مواجه شدم.:-2-28-: بله دیگه مامان فرمودند امروز ناهار باید باشی...نتیجه اینکه برنامه کوه بعد از پاره شدن گلوی من بدون من برگزار شد:-2-39-:
منم که امیدم از رو نمیره گفتم باشه صب میرم بیرون ناهار برمی گردم دوباره عصر میرم:-2-27-:
ولی از اونجایی که مثل اینکه هنوز به قدر کافی ضد حال نخورده بودم صب که پاشدم یادم افتاد که فردا با استاد محترمه جلسه دارم و هنوز چیزی که باید بهش ارائه بدم آفریده نشده:-2-38-:آخه یکی نیست به این استاد من بگه مگه تو خونواده نداری پاشو دست زن و بچت رو بگیر ببر سفر تعطیلات:-2-36-:
هیچی دیگه پیش خودم برنامه صب رو کنسل کردم و نشستم پای نوشتن مطلب مورد نظر به امید تفریحات سالم بعد از ظهر:-2-38-::-2-41-:

و اما ادامه داستان...

ناهار و خوردیم و برگشتیم خونه سریع حاضر شدیم و چند دور هم تو خونه چرخیدیم که چیزی رو یادمون نرفته باشه و یه اس هم دادیم برا کسب اطمینان که:-2-37-:
زیـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــنگ

بله دختر عموی عزیز که دو هفته ای اومده بودند ایران به همراه عمو اینا اومدند خونه امون:-2-36-:ما هم سریع لباس های پوشیده رو در اوردیم و :-65-: ما که نمی خواستیم بریم بیرون:-65-:

ولی این امید ما هنوز از رو نرفته بود هی بغل گوشمان ویز ویز می کرد که اینا که هیچ وقت زیاد نمی مونند زود میرند توام پشتشون می زنی بیرون:-2-16-:

ولی باز هم مثل اینکه چوب و خط ضد حال خوریمان پر نشده بود و برای اولین بار در عمر ما عمو تا ساعت 8:30 در خدمتمون بودند:-2-28-:

از آن موقع است که امیدمان خفه شده و دیگه راجع به فردا پچ پچ نمی کنه:-2-28-:
هنوز نمی دانم چوب و خطش پر شده یا نه:-2-28-:
می ترسم پ.ن بنویسم اونم به ضد حال تبدیل شه:-2-28-:
فعلنات:-2-28-:

rosa
1390,04,24, ساعت : 11:58 بعد از ظهر
//////////////////////////

roya jo0on
1390,04,25, ساعت : 12:41 قبل از ظهر
حس و حالم خوش نیست
همه چی داغونه

یکی باید باشه
تورو برگردونه

گم و گورم دورم
گیج و ویجم خسته م

پس که پای پلکمو
به دل در بستم


توی تقدیر منه
جرم بی بخشش من

اگه عاشق شدنه
چشماتو به روم ببند

خدا چشمش بازه
زندگی با گره هاش
آدمو میسازه....

metropolis
1390,04,25, ساعت : 01:55 قبل از ظهر
یه خبر خوب!!!اhttp://www.pic4ever.com/images/19.gifقا امشب منو طلبید کلی تا تونستم واسه تک تک تون دعا کردم،البته اگه قابل بوده باشم،به یاد همه بودم یعنی یه آن این مغز بینوا رو استراحت ندادم تا تونستم اسم به یاد اوردم؛حتی اونایی رو به یاد اوردم که اصلا فکر هم نمیکنن من یاد شون بوده باشم،واز طرف همه هم نماز زیارت خوندم.خیلی دومس دارم بعد از ظهرای نزدیک غروب برم حرم،یه حال قشنگی داره؛اخرین تلالوهای نور خوشید روی جای جای قسمت های حرم یه حس شور وحال تو رگات تزریق میکنه.موقع نماز وقتی نورای حرم کنار اسمون سرمه ای خدا قرار میگیرن ؛تازه میشه به قشنگی اسمون پی برد.امروز منو ددی تهنا رفتیم .اخه پت ومت درس داشتن مامی دکتلمم بمیرم براش نزدیکای بعد از ظهر یه کم حال سرما خوردگی داشت http://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gifولی اصلا توان اومدن نداشت ولی مجبورم کرد برم حرم چون من ومامان بابام کم پیش میاد وقتامون مچ بشن برای همین منو به زور فرستادنذاشت پیشش بمونم؛الانم که برگشتیم حالش بد تر شدهhttp://www.pic4ever.com/images/stretcher.gif ؛بدیش اینه که من چون زود سرما میخورم وامتحان ازادمم نزدیکه اجازه نمیده از صد کیلو متریش رد بشمhttp://www.pic4ever.com/images/connie_38.gif،سرما خوردگی بیترفیت:-2-01-:.ولی من تهنا حرم رفتن باددی رو دوست دارم:-2-37-:.یه جورایی حس خیلی خوبی دارهhttp://www.pic4ever.com/images/Laie_15.gif.یه چیزی بگم؟همش فکر میکردم الانه که یکی از 98 ایا رو ببینم .هی میخواستم بگم.ببخشیندا شوما در ان سایت مذبور عضو نیستین؟http://www.pic4ever.com/images/121fs725372.gifولی به سختی جلوی این زبان مبارک را گرفتم.http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gifراستی وقتایی که نزدیکای حرم شلوغه این پدر عزیز بنده از راهایی میره که عقل جن وپری هم بهش نمیرسه.http://www.pic4ever.com/images/clap.gif میگه چون خونشون قدیما نزدیک حرم بوده خوب اینجاهارو میشناسه.دیشبو خیلی دومس داشتم.باارامش کتاب خوندمhttp://www.pic4ever.com/images/288.gif وموزیک گوش کردمhttp://www.pic4ever.com/images/178.gif وماه ونگاه کردم وخدا رو به خاطر داشته ها ونداشته هام شکرکردمhttp://www.pic4ever.com/images/confetti.gif.از صبح هم کتاب خوندم وتو سایت بودم.من نومودانم شرا حس فیلم دیدن ندارم ایا؟؟؟http://www.pic4ever.com/images/character0114.gifخواحتمالا در مودش نمیباشیم. پارسال که افتاده بوییم رودور انیمیشن،هنوز هم عشخ انیمیش هسته بیدیم.راستی امروز هوای مشهد خنک بوو،هوای شهر شوما چطوره؟سلام برسونین خدمتشون
پ .ن ها:
بهنوش جونی بستنی شکلاتی موشکی میهنو خوردی؟؟؟/خیییییییییییییییییل ی خوشمزه اس:-2-37-:،البته به فالوده ای خودمون نمیرسه. :-2-26-:
راستی مهسا تو رفته بویی صحن الغدیر؟؟؟؟؟؟؟؟؟اخه اونجا که برای سخنرانی عربی است گویا؟؟ http://www.pic4ever.com/images/frantic.gif
این مامان بزرگ عسل بانو برنگشته ان هنوز؟؟؟ http://www.pic4ever.com/images/tissue.gif
مامان شفنمی نزدیکای عیده یه کوشولو با الی جونی کل کل کنین بخندیم ما،کیف میده http://www.pic4ever.com/images/127fs2928878.gifhttp://www.pic4ever.com/images/devil.gif
من اصلا نمیتونم ویرایش کنم،لی لی جونی الان نمیخوای خفم کنی با این نگارشم؟http://www.pic4ever.com/images/voodoodoll_2.gifاخه من چند ساله هویجور مینویسم :-2-38-:
پ.ن برای خودم:وای وای این ماه چخده خوشمل شده http://www.pic4ever.com/images/2lbkos0.gif
قدیم نگار نوشت:من میخوام از این به بعد بعضی ازخاطرات دفترای چند سال گذشتمو براتون بنویسم:الان شانسی رفتم یکیشونو کشیدم بیرون،
چند مین بعد:
مال سال 86هستش.یادمه سر رسیدی بود که عموم بهم داده بود،مشکیه وجلد ش چرمیه.پدر م با خط خوشش وبه رنگ نقره ای روش برام نوشته گذاشته.
الان یکی از روزا رو شانسی انتخاب میکنم،.....هیچ چیزی رو نه اضافه میکنم نه کم:سه شنبه 6 شهریور،راستی همه تو پرانتز ها هم نوشته همون زمانه اصلا توش دست نمیبرم :
سلام من الان درقطار هستم .قطار غزال قطار خوبیه{پیام بازرگانی برای تنوع}تا الانم داشتم یه عالمه دنبال خودکار میگشتم{بالاخره یک خودکار مزخرف پیدا کردم}.الان ساعت 9:20 دقیقه است،تعجب نکن!الان اگه تو خونه بودم داشتم فیلم میدیدم.ولی الان تو قطارم{برای بار دومه که دارم میگم}صبح تا ظهر ساک هارو چیندیم.ماشین هم رفت قطار سواری.علی باهامون نیومد.قراره فردا صبح با هواپیما بیاد.کوپه ی جلویی هی تختشونو میندازن پایین ورو اعصاب ادم راه میرن. جاده خیلی قشنگ بود.کمی نیکلاکوچولو خواندم.فیلم ملاقات با طوطی را نصفه نیمه گذاشت.
.الان همه خوابن.منم خیلی خسته ام پس
شب بخیر.
خب اینم یکی از خاطرات یه دختر 16 ساله بود.نظرتون دربارش چیه؟هیچ جاشم سانسور نکردم.هیچی هم بهش اضافه نکردم.راستی بچه ها قراره فردا دسته جمعی روزه بگیریم.هرکی پایه است یا علی! میگما تابلوئه امروز این اسمایلارو پیدا کردم.نه؟http://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gif
راستی سلام http://www.pic4ever.com/images/balloons.gif
بهد تر نوشت:راستی بچه ها من خاطرات اونسالمو چون چند سال بود مینوشتم یاد گرفته بودم طول وتفصیلش بدم. خاطرات دیگه ام پراز ریزه کاری وطولانی ولبریز از روده درازین.ولی مثکه اینجا خسته بودم وزیاد ننوشتم.اگه دوست داشتین بازم میذارم.

الان دیدم تفریکککککککککککک مینا جونی واقا امیر حسینhttp://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif
http://www.pic4ever.com/images/19.gif
http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gifhttp://www.pic4ever.com/images/confetti.gifhttp://www.pic4ever.com/images/studsmatta.gif

Mina
1390,04,25, ساعت : 01:59 قبل از ظهر
هیچی..
ارام وبیصدا نشستیم داریم دانلودمیکنم..
از 12 تا12.30 قطع بود..گفتیم دیه قطع شد...یه چرت زدیم...1.15 اومدیم دیدیم وصله...
خاطره چندانی رخ نداده...
جز اینکه 29 تا 31 میریم کرج..
شاید من نرم.چون 1م کنکور دارم...:-2-15-:

* شاید بگین این دختره چه خُله..ولی من بعضی وقتا یه چیزایی میبنیم.واقعا اشکم درمیاد..الانم از اون موقع ِهاست...:-2-15-:

خوابم پریده...
تبریک به مینا جون و امیرحسین:-2-40-:

REAL LOVE
1390,04,25, ساعت : 02:05 قبل از ظهر
مه نهان گشته و ایام همه دی شده اند!


امروز روزمو با همشهری جوان و چلچراغ پر کردم... ذره ذره خوندمشون اونم چی؟ شب خونه عمه خانم مهمون بودیم و بردم اونجا و قشنگ از اول تا آخر جویدمشون:-2-38-: هرچقدر میخونم سیر نمیشم...
مخصوصا صفحه ی "کپی به خاطر پیست" ِ چلچراغ رو که فاضل ترکمن نوشته بود" دم بچه های دانشکده ادبیات گرم!" :-2-41-:
عاشقش شدم با اینکه اون دانشگاه آزاد درس خونده و خاطرات اونجا رو نوشته ولی چندان تفاوتی با اوضاع ما نداره... استادایی که فقط ادبیات کلاسیک رو چسبیدن و حتی وقتی اسم قیصر رو میاری فکرشون میره به قیصر ِ بهروز وثوق...:-2-15-:
یادش بخیر ماهم اولین کلاسمون صنایع بدیعی بود که با استاد طائفی داشتیم:-2-15-:هیچوقت اولین روز یادم نمیره:-2-41-:
پیشنهاد می کنم حتما این شماره ی این دو تا هفته نامه رو بخونید... واقعا چیزای جالبی نوشتن:-2-41-:


اون دختری که تو پل مدیریت کشته شد هم دانشکده ای و هم رشته ای ِ ما بود... ترم آخرش بود هم اون و هم پسره...مطمئنم که خیلی دیدمش ولی فقط با یه اسم یادم نمیاد که کی بودن... مخصوصا پسره که اسمش کوشا بود خیلی همچین اسمی برام آشناس:-2-41-: فکرشو بکن یه جوونی چندسال نزدیکت بوده ولی خبر ندااشتی که سرنوشتش به قتل و جنایت می رسه:-2-15-:
خداحافظ عشق وحشی:
" اگر می توانستم اسمش را می گذاشتم«یک لحظه جنون». لااقل یک گوشه ی ماجرا را تطهیر می کردم. می شد وانمود کنم او فقط یک لحظه قاتل شده و کار را تمام کرده. می شد لااقل القا کنم که این دیوانگی طولی نکشیده، ولی از بد حادثه در همان زمان کوتاه کار از کار گذشته. اگر می توانستم... اما باید بپذیریم آنچه بنام عشق در خیابان جان دختر دانشجو را گرفت،چیزی جز جنون نبود. عکس پل خونین را توی روزنامه نگاه می کنم و دخترک دانشجو را تصور می کنم که بی هوا آن ساتور را دیده که به سمتش می آید و بعد... درد، درد، درد و 10 دقیقه ی تمام زخم های تازه خوردن. "

خدایا هیچوقت ما رو (درست ترش اینکه هیچکس رو) به حال خودش نذار تا دچار جنون بشه...:-2-41-:

هی یه حال عجیبی دارم... اون جمله ی اولی که نوشتم هم سر جلدیه همشهری جوانه:-2-41-:عیدتون مبارک...

یگانه
1390,04,25, ساعت : 02:09 قبل از ظهر
سلام خوبيد؟
منم خوبم امروز هيچ كارمفيدي غير وب گردي نكردم يه عالمه تايپ دارم همه ور بيخيال شدم ، تو هفته گذشته هر چه تلاش كردم تا دكترمونو تشويق به مسافرت كنم كه شنبه رو تعطيل بشم، نشد هرچي سنگ بچه هاي دكتر رو به سينه زدم كه چرا يه سفرنمي بريشون شمال به در بسته خوردم، آخرشم گفت خيلي دوست داري شنبه نمي امدي سركار ولي بايد بياي... اي روزگار... چي ميشد فردا برف ميامد تعطيل عمومي مي شد:-2-06-: آها تابستون خوب هوا بالاي 60 درجه ميشد بعد تعطيل ميشد....
دارم هذيون ميگم:-2-39-::-2-39-:

شب خوش:-2-40-:


مينا جون و امير حسين عزيز همكار شدنتون مبارك... انشالله به زودي مدير بشين:-2-40-:

saghii
1390,04,25, ساعت : 02:11 قبل از ظهر
سلام
یه دو سه باری خاطره نوشتم ولی بعده اون دیگه حسش نیومد:-2-15-:
از دسته خودم خیلی شاکیم برا بعده کنکور قرار گذوشته بودم کلی کار انجام بدم ولی هیچ کاری نکردم دارم روزا مو الکی تلف می کنم می دونم دوباره این روزا بر نمی گرده ولی حسش نیس خستم به قوله یکی از دوستام انرژی منفی نه من خوبم خوبه خوب(جونه خودت:-2-43-:)
کنکوره پزشکی هفته ی دیگس ولی دیگه حوصله باز کردنه کتابامو ندارم حالا جونه خودت چه قدم که برا سراسری خوندی همچین می گه حسش نیس یکی ندونه فک می کنه امسال خودتو کشتی من که می دونم تو ..............
چند روزه بر گشتم سره اون کارایی که توبه کرده بودم به نظرم هر بلایی خدا سرم بیاره حقمه دختره سسته بی وجود فقط وقتی به خدا نیاز داشتی دختره خوبی باش همچین خرت از پل گذشت:-2-42-:
گاهی دلم می خوات یه بلایی سره خودم بیارم که دیگه از این ناشکریا نکنم چشماتو باز کن بقیه رو نگاه کن خدا بهت خیلی تا حالا لطف داشته حتی بعضیاش حقتم نبوده
نمی دونم می خوام دوباره شروع کنم هیچ وقت برا شروع دیر نیس مگه نه؟فردا روزه خیلی خوبیه نزدیکه نیمه شعبانه کاش.................خدایا یعنی می شه:-2-15-:
خوب می دونم زیادی چرتو پرت نوشتم ولی باید می نوشتم
شب خوش

+Lily
1390,04,25, ساعت : 02:31 قبل از ظهر
جمعه اس نمی دونم چندمه
نصفه شبی سوتی می دهیم ، بعد از ظهری از سر بیکاری داشتم تو فیس#بوک می چرخیدم ، رفتم تو صفحه خواهر انیس ، دیدم نوشته کتاب مورد علاقه توایلایت / تازه اسم کتابو هم اشتب نوشته بود / من که می دونستم مریم اهل کتاب نیس ، الان از انیس پرسیدم ؛ اونم گفت الکی نوشته ، منم تو پروفایل انیس نوشتم خاک تو سرش ، تازه انیس بم گفته بود یکی از سال بالاییا مریم اینا ازش خواستگاری کرده ، اسمش حسنه ! اسم حسنو هم آوردم ، بلافاصله انیس اس زده که مریم کنارش وایساده و داره می بینه :-2-02-:تازه مثلا قراره کسی قضیه حسنو ندونه ، ولی چون من و انیس یک روحیم در دو بدن:-2-31-: :-2-37-: باید از همه چیز هم خبر داشته باشیم :-2-37-: حسن بیچاره :-2-37-:
میس مینی اولین باره می بینم این وقت شب بیداری :-2-40-:
نمی دونم چه مرگمه ، نمی فهمم دغدغه ی نوشتن دارم یا دغدغه خوندن
هر داستانی که می خونم وقتی به جاهای نابش میرسم ، کتابو می زارم کنار ،تا یه کم این لذت بردنه طولانی تر بشه
تو همچین لحظه هایی دوس دارم تمام مردم دنیا رو تو این لذت شریک کنم
چه لذتی بیشتر از خوندن یه داستان خوب ؟ این چن روز هر داستانی که می خونم وسوسه میشم تایپش کنم ، بعد دوباره یاد گردن درد و لکه ی قرمز چشمام میفتم ، یاد وقتایی که میشینم پای تلویزیون و چشامو تنگ می کنم ، آرش میگه برو عینک بزن ، منم لج می کنم و پا میشم ، به شنیدن اکتفا می کنم ، دوس ندارم عینک بزنم :-26-: یاد ریاضی 1 میفتم
امروز رسیورو روشن کردم ، با یه پدیده ی جالب رو به رو شدم ، حافظه ی کل رسیور پریده ، هیچ کانالی رو نمی شناخت ، باید همه رو از اول بدی بهش :-2-30-: هر کی رد میشه میگه چکار کردی اینطوری شد ؟ بابا من فقط دکمه آن رو زدم
البته قبلش برق قطع بود ، من تا دکمه ی برقو زدم ، دکمه کنترلو هم زدم ، میگم شاید برق از سرش پریده قاطی کرده
خلاصه رسیور تی وی بابا رو زدیم به تی وی هال تا مامان خانم عاصی رو ببینه که دیشب ندیده ، وضع هوا هم ناجور ،این کاناله هی قط می شد ، مامانم هم بالا پایین می کرد ، بعد به من میگه بیا کانالو پیدا کن ، منم از اون رسیوره سر در نمی آوردم ، بم میگه کانال 44 بوده ، تمام فیوریتا و ماهواره های مختلف رو زیر و رو کردم ، آخرش که با بدبختی پیداش کردم می بینم کاناله 441 بوده :-2-36-:
بعدشم زیر پوست شهرو گذاشت ، یعنی از اون فیلماس ها ! رو اعصاب من اسکی می کنه ! این فیلمو تو سینما دیدم ، وقتی از سینما می اومدم بیرون منگ بودم ، مغزم تحمل اون همه چیزو نداشت ، وایسادیم تو خیابون تا بابا بیاد دنبالمون ، بارونی بود اون شب و منم دلم می خواست گریه کنم ، یکی از خوبیای درپیت شدن الان سینما اینه که آدم از این فیلما هم نمی بینه تا روان پاک بشه :-2-31-:
« ورود آقایان ممنوع » رکورد فروش اخراجی های 3 رو شکست :-2-16-: من بی دلیل خوشحال شدم :-2-16-:
خواهرم واسه مامانم مانتو دوخته بود ، بعد من بابا رو مجبورر کردم 20 تومن به مریم دستمزد بده ، خودمم 2 تومن پورسانت گرفتم ، مریم میگه تو که حتی دکمه هاشم ندوختی واسه چی پول گرفتی ؟
میگم کلاس کار تو رو حفظ می کنم آی کیو سان ! هم به پولت رسیدی هم خوتو کوچیک نکردی :-2-28-: والله !:-2-37-:
میخوام برم تو کار دلالی ، درآمدش خوبه :-2-35-:
بچه ها الان داشتم یه داستان - روایت می خوندم از خانمی که همسایه ی سیمین دانشور هس و رفته پیشش ، دانشور به خانمه گفته مهران مدیری بش زنگ میزنه و حالش رو می پرسه ! اگه حوصله اشو داشتم داستانو تایپ می کنم :-2-38-: تا دوشنبه فرصت دارم چون آرش میخواد همشهریای خرداد و تیرو با خودش ببره ! منم عین تراکتور دارم داستان می خونم !
به فاطیما گفته بودم تا جمعه ترجمه امو میزارم ولی یه خطم ترجمه نکردم :-2-35-: فردا شب هم میخوایم بریم تولد :-2-37-:
همون به مناسبت نیمه شعبان هس دیگه ! جشن هم به ما نیومده ! هر جا که میریم یه حسی بم دست میده که انگار صاحب این جشن از این بند و بساط راضی نیس ، انگار فک می کنم چیزای دیگه ای میخواد ، بعد خودمو میزنم به اون راه ؛ بالاخره مردمم جشن میخوان ، بی خیال / نمی دونم چرا حس میکنم گریه می کنه عوض اینکه بخنده ، بازم بی خیال
تجربه ثابت کرده من شبا پرت و پلا میگم


یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنشم
مثه یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خالی سفره امونو پر از شقایق می کنه
واسه موجای سیاه دستا رو قایق می کنه
مثه یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
همیشه غایب من زخمامو مرهم میزاره
همیشه غایب من گریه هامو دوس نداره
نکنه یه وخت نیادصداش به دادم نرسه
آینه ها سیاه بشه ، کور بشه چشم ستاره
مثه یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خشم این حنجره ی خسته همیشه غایبه
کلید صندوق همیشه غایبه
نعره ی اسب سپید قصه ی مادربزرگ
بهترین شعرای سربسته همیشه غایبه
مثه یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده



پ.ن : پریسا همون بهتر که هیچکدومشونو یادت نمیاد
آبان 87 ، دو تا از بچه های مکانیک دانشگاه ما باهم دعواشون شد و یکیشون با چاقو زد اون یکی رو کشت ، من هر دوشونو می شناختم ، از هردوشونم بدم می اومد ، چه اون پسری که بش می گفتن قاتل ، چه اونی که به سرعت تبدیل شد به مقتول
یه شب تا صبح هم بیدار موندم ، قرآن خوندم و گریه کردم ولی نمی دونستم برای کی یا چی دارم گریه می کنم ؟ می ترسیدم ، می ترسیدم از اینکه منم برای یه لحظه کنترلو از دست بدم و به همین راحتی جون یه نفرو بگیرم ...
به یه دلیل مسخره و با یه چاقوی میوه خوری ... شاید من هیچ تاریخی یادم نمونه ولی سه ساله که 30 آبان برام یه خاطره ی نحس و تیره اس
خدا می دونه اون پسری که الان سه ساله تو زندانه چند بار هر روز آرزوی مرگ می کنه ؟ خدا می دونه که چقدر من پشت سر این پسر حرف زدم و اداشو درآوردم ، و چقدر حالا شبا خودمو میزارم به جای اون ...

Mini Moon
1390,04,25, ساعت : 09:56 قبل از ظهر
خــــــــب،اول تبريك به مينا و اميرحسين،به اميد قرمزي خودمان!:-2-41-::-2-35-:
بعدشم تبريك به خواهرم كه امروز تولدشه كه البته اينجا خاطره نميگه!:-2-31-:
http://www.forum.98ia.com/t246674.html
ديگر آنكه،ديشب رفتيم خونه ي مادربزرگم.خونشون كوچه رو به روييمونه:-2-37-:خيلي حال ميده،همش اونجام!:-2-37-:
ديگر،ديروز بسيار لواشك خورديم،فشارمان كه پايين بود،پايين تر آمد:-2-37-:شب كه ديه رو به قبله شده بوديم!:mrgreen:
امروز اگه خدا بخواد ميخوايم بريم كفش و مانتو بخريم:-2-37-:
پ.ن:فك كنم من كوچكترين كسي هستم كه اينجا خاطره ميگم!:-2-35-:حالا اين خوبه يا بد؟!:-2-31-::-2-37-:
باي باي
روز خوش!:-2-41-:
*****
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبــدار با پنجـره داشــت
یکریـــز به گوش پنجـره پچ پچ کرد
چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟

Babak
1390,04,25, ساعت : 10:15 قبل از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
شنبه 25 تير ماه سال 90
شب بي رحمانه بر وجودم مي تازد...
تاريكي حس گنگي ست بر كه بر افكارم نفوذ كرده است...
تاريكي جاي خوبي ست براي پنهان شدن...
چه خنجر هايي كه از ميان تاريكي بر قلب ها ننشستند...
و چه جان هايي كه در تاريكي گرفته نشدند...
چه دوستاني كه در پس اين تاريكي پنهان نشدند...
و خرد شدن يك نفر را تماشا نكردند...
چه ميگويم؟
تاريكي جاي خوبي ست...
وقتي به كسي خيانت كرديم...
وقتي زير پاي كسي راخالي كرديم...
وقتي كسي را در نيمه راه رها كرديم...
وقتي .....
چه جايي بهتر از تاريكي براي پنهان شدن؟
وقتي ديگران افكارمان را نميفهمند....
وقتي دوستان به چشم يك منفعت به ما نگاه ميكنند...
وقتي از همه چيزهايي كه دوستشان داريم سهم ما حسرت مي شود...
وقتي به هنگام حرف زدن قفل بردهانت مي بندند...
وقتي افكارت را طبقه بندي مي كنند...
وقتي واژه هايي مثل دوست...خوب ...بد.. معاني اش عوض مي شود...
به تاريكي خزيدن علاج خوبي ست...
سكوت و تاريكي را با هم دوست دارم...انگار با خود خودم خلوت كرده ام...
و در اين خلوت حداقل اين اجازه را دارم كه از خودم بپرسم :چرا؟؟

Mina
1390,04,25, ساعت : 10:19 قبل از ظهر
از پُستی که دیشب گذشتم چند ساعت میگذره؟
نمیدونم....
دوتا فایل گذاشته بودم واسه دانلود ..یکی 200مگی و یکی 150 مگی...
گرفتم بخوابم مثلا...وسطاش یهو یه صدای ِ بوق شنیدم..اومدم دیدم کامی ریست شده....
هرکاری کردم resume نشد...

دارم دوستام و به صمیمیا خلاصه میکنم...
ا زهمینجا، از کسایی که باهاشون رابطه ای ندارم، ولی تو لیست ِ دوستام هستن، معذرت میخوام که حذف میشن...
خیلی وقت بود تصمیم به چنین کاری گرفته بودم...
از مدیرا هم همچنین:-2-35-:البته اونایی که کاربریشون بسته ست:-2-43-:
میدونم از دستم ناراحت میشن، ولی خوب...به یه امنیت کلی نیاز دارم...

3.30 بود خوابیدم و 10 هم بیدار شدم..
ساعت ِ خوابم کم شده:-2-15-:

نیمه شعبان فرداست؟ پس پیش پیش تبریک:-2-40-:

عیدی
1390,04,25, ساعت : 01:06 بعد از ظهر
خاطره ندارم:-2-37-:
فقط خواستم از اینجا به مینا و امیر تبریک بگم:-2-40-:واقعا شایستش بودن:-2-40-:ایشالله مدیر شدنشون:-2-40-:
بعد اینکه فردا عید است دیگر:-2-37-:
کاش می شد در میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد
به امید روزی که همه ی آدم ها مهربونن ، دیگه کسی جواب سلام ها رو بدون لبخند نمیده!
عیدتون مبارک:-2-40-:

شرمنده اونایی که تو کاربریشون تبریک نگفتم:-2-15-:پروفایلاتون بستس خب:-2-37-:
مخصوصا فاطیما جون و شبنم:-2-15-:
فاطیما جون تسلیت میگم:-2-34-:
وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم
خدا بت صبر بده:-2-39-:

nemesis
1390,04,25, ساعت : 01:08 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203D4.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)


ما بالاخره آزمایشگاهمونو عوض کردیم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020536.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

نمی دونین که چقدر کار کردیم، از همون وقتی که وارد آزمایشگاه شدیم، نشستیم اول بیسکوییت خوردیم، بعدش از تو یخچال گیلاس آوردن که از جنگل چیده بودند، بعدش آلبالو آوردن، بعد یه ریز چایی میدادن، خلاصه انقدر کار کردیم که مردیم.
تازه دو تا دیگه ار دکترام اومده بودن کمک، نشسته بودن و از سفرهای خارجی پس و پیششون حرف می زدن. ما هم اون وسط فیض می بردیم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020456.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

دکتره میگه، بودن نمونه شانسیه ولی اگه بیادم آزمایشاتی میاد که فقط تو سازمان انجام میشه پس اگه شانس بیاریم چیزای خوبی واسه دیدن هست.
می گفت گروه قبلی 8 روز بیکار بودن ولی تو دو روز آخر هزار و خورده ای نمونه آوردن براشون http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020661.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)



اخلاق دکتره هم خیلی باحال بود. هم بامزه حرف میزد هم یه جوری ماجرا تعریف می کرد که آدم جذب می شد.

= مامان من همیشه دوست داشت نیمه شعبان جمکران باشه ولی هیچ وقت قسمت نمی شد تا اینکه اینبار تونستن برن. از دیروز من و محمدرضا تنهاییم. نهار شام هم افتاده گردن من. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020461.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) آخه حیف نیست من عوض فیلم دیدن برن غذا درست کنم.

امروزم زنداییم زنگ زد گفت تنها نمونیم پاشین بیاین اینجا. حالا موندم برم یا نه، قراره زنداییم یه ماجرایی رو برام تعریف کنه که جرات شنیدنشو ندارم. شده گاهی وقتها خودتون یه واقعیتی رو بدونین ولی نخواین قبول کنین؟ الان وضع من اونه، خودم می دونم چه خبره ولی نمی خوام با حرفای زنداییم تاییدیشو بشنوم، می خوام ته دلم الکی خوش باشم که شاید اونجوری نباشه. نمی دونم. خدا خودش کمکم کنه، هرچند دیگه از کمک خواستن از خدا هم خجالت می کشم.http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F2.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)


یه پ ن هم بدم که: زهرا جون ما نماز صبح ها رو کلا می رفتیم غدیر، درسته که مال عربها بود ولی نمازشون خیلی می چسبید، آخه یه دوست هم داشتیم که عرب بودن، باهاشون می رفتیم اونجا و مردم شناسی انجام می دادیم، دیگه از رو لباسا و قیافه هاشون می فهمیدیم کجایی هستن.
سخنرانی هم بعد از نماز صبح نداشتن.

مینا جون و امیرحسی خان ترفیعتونو بهتون تبریک می گم. موفق باشین http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020167.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
عیدتونم پیشاپیش مبارک http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020116.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

(http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=12)

AsalBanu
1390,04,25, ساعت : 02:35 بعد از ظهر
به نام خالق زیباییها
سلام
من اومدم خوش اومدم http://www.millan.net/minimations/smileys/welcomeflowrs.gif
گریه نکن دخترم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/bliss-smiley.gifبچه از ذوق دیدن من داره گوله گوله اشک میریزه http://www.millan.net/minimations/smileys/blue.gif
ما برگشتیم از این سفر مزخرفمان http://www.millan.net/minimations/smileys/mornincoffee.gif
خوب سانسور میکنیم قسمت های غمناک و سوزناک و مزخرف و ایناش را
فقط یه نصیحت ( به هر کسی نشون ندید که جنبه و ظرفیتتون بالاست وگرنه به حساب شوخی به خودشون اجازه میدن هر چی دلشون خواست بهتون بگن و شخصیتتون رو خرد کنن و زیر پا لهتون کنن اونوقت از یکی دیگه عذر خواهی کنن که ببخشید ما شوخی کردیم ....اونوقت تو رو آدم به حساب نیارن که بگن عسل بمیری دوست داریم باهات شوخی های مزخرف کنیم و دلتو بشکنیم http://www.millan.net/minimations/smileys/lamesmiley.gifگور باباشون )
بیخی
میریم که داشته باشیم قسمتهای جالب داستان رو
چون طولانیه خلاصه میکنم
از اینجا که رفتیم قرار بود بریم دهات اطراف دماوند
ذفتیم تهران معلوم شد صاحبخونه قراره بره سر کار http://www.millan.net/minimations/smileys/boredsmiley.gif
ما جمعیت هم دیدیم با این همه بار و بندیل چه کنیم ؟؟؟رفتیم خونه خاله خراب شدیم http://www.millan.net/minimations/smileys/nerdylaff.gif
شب را در آنجا سپری کردیم و ظهر فردا به سمت دهات حرکت کردیم
هوا خنک بود
ناهار کباب داشتیم که حدود 5 عصر ناهار خوردیم http://www.millan.net/minimations/smileys/jawsmiley.gif
عصر هم والیبال نشسته بازی کردیم در خانه خیلی توپ بود
من و شویمان که در یک تیم بودیم بردیم http://www.millan.net/minimations/smileys/yattasmiley.gif
شب هم پانتومیم بازی کردیم و حسابی خندیدیم http://www.millan.net/minimations/smileys/fiesta.gif
ناهار فردایش را که جوجه بود ساعت 7 عصر خوردیم http://www.millan.net/minimations/smileys/guiltsmileyf.gif
چون اینها صبحانه دل و جگر خورده بودن http://www.forumup.us/images/smiles/slider_vomit.gif http://smileys.evolink.ro/small/bad.gif یهنی ساعت 12 صبحانه خوردن چون دیگه صبح بود که خوابیدن یهنی نماز خوندن و خوابیدن
بهد هم رفتن استخر ی که در باغ پایین ده بود شنا
دیروز هم که داشتیم می آمدیم بارون اومد و دو تا رنگین کمون با هم تو آسمون پیدا شد http://www.pic4ever.com/images/2lbkos0.gif
اما توی عکس یه دونه اش پیداست
بعدا که عکسا رو ریختم تو کامپی عکسا رو براتون آپ میکنم
تازه مردا هم رفتن توت و شاتوت چیدن که خیلی شیرین بود
عکس اونا رو هم میذارم
چایی آلبالو هم خوردیم http://www.pic4ever.com/images/4025mr7.gif
یه عالمه هم سوتی دادم http://www.pic4ever.com/images/flat.gif
اگه یادم اومد براتون مینویسم
آهان یکیش :
رفته بودیم مسجد بین راه نماز بخونیم
یه صندلی بود روش مهر گذاشته بودن
منم مهرو برداشتم نماز بخونم
مادر شوهرم که پاش درد میکنه روی صندلی نشست تا نماز بخونه
منم نمازمو خوندم .....میخواستم برم ؛ مهر و گذاشتم رو صندلی !!! گفته باشم مهرش از این مهر خیلی بزرگا بود http://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gif
بعد یهو دیدم بیچاره نشست روی اون مهر ؛ دید یه چیزی روی صندلیه نصفه نشست http://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gifمنم به روی خودم نیاوردم تندی مهرو ورداشتم و در رفتم http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
کلا اونجا سوتی بازار بود
بعدا یه عکس میذارم با سوتیش http://www.pic4ever.com/images/2vsj1nm.gif
فعلا بای http://www.pic4ever.com/images/balloons.gif

nairika
1390,04,25, ساعت : 02:40 بعد از ظهر
سلام همگاني:-2-25-: خوبين:-2-27-:
غرض از مزاحمت فقط عرض تبريك نيمه شعبان بود و بس :-2-04-::-2-04-::-2-04-:البت با چند تايي پ ن:-2-35-::mrgreen:
k.o.v.a نوشت: تفلدت با تاخير مبارك:-2-40-: اميدوارم واسه سال بعد بدون هيچ ضد حالي جشن تولد بگيري:-2-41-:
امير حسين و ميناي عزيز رنگي شدنتون مبارك :-2-40-:با آرزوي پررنگيتون:-2-41-:
خدا نوشت: خيلي خيلي ممنونم ازت كه همه كاهلي هام رو مي بخشي :-2-40-:ممنونم ازت كه واسه چيزايي كه ارزششو ندارن و اصرارت ميكنم و بهم بي توجهي ميكني تا از صرافتش بيفتم :-2-40-:يه عالمه تشكرات كه تفاقايي رو كه دوست ندارم سر راهم قرار ميدي :-2-40-:چون ميدونم چيزايي رو ميدوني كه ازشون بي خبرم:-2-40-: پس لطفا اصلا به گله گذاري هام توجه نكن :-2-40-:به آرزوهام توجه نكن:-2-40-: و هر آنچه رو كه خودت ميدوني برام بهتره برام پيش بيار:-2-40-: الهي قربونت برم اين وسطاهم خطاهام رو زير سيبيلي رد كن:-2-40-:
هويجوري نوشت: عاشق اين عيدم :-2-04-:چراغونيش رو دوست دارم :-2-04-:از همهمه مردم تو اين روز لذت ميبرم:-2-04-: و آرزو ميكنم با حضور خود حضرت اين شادي تكامل پيدا كنه:-2-04-:
فعلنات:-2-13-:

bahar1313
1390,04,25, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
25 تیر 90

سلام. خوبین؟ داشتم می اومدم خاطره بنویسم که دیدن تاپیک فوت پدر فاطیما شوکه م کرد. هیچی نمی تونم بگم. فکر که می کنم تنم می لرزه. کاش پیشت بودیم فاطمه جون. تسلیت می گم عزیزم. تو اندوه بی اندازه ت ما رو شریک بدون.

asal
1390,04,25, ساعت : 03:51 بعد از ظهر
شنبه 25 تیر 90
بعد مدتها اومدم خاطره. حقیقتش تنبل شدم و مخصوصا شبها حال نوشتن ندارم:-2-35-: ولی امروزو نمیشد ننویسم.
ساعت 8 رفتم کتابخونه با چشمای خواب آلود ، و داشتم نقشه میکشیدم که اول یه نیم ساعتی چرت بزنم بعد شروع کنم به خوندن. همونجور که داشتم از پله ها میرفتم بالا یکی بهم گفت سلام. برگشتم نگاه کردم یه دختری بود که با لبخند داشت نگام میکرد. دیدم نمی شناسمش.آروم سلام کردم و توی دلم گفتم باز منو با یکی دیگه اشتباه گرفتن. خدایا مگه من چند تا مشابه دارم؟ :-2-35-:
دختره گفت: معلومه هنوز خواب از سرت نپریده ها! چطوری؟ چکارا میکنی؟
دیدم اینجوری نمیشه. برای همین با لبخند گفتم: ببخشید به جا نمیارم!
یه دفعه دیدم چشماش گرد و شد با تعجب گفت: منم نگار دوست سارا!
توی ذهنم شروع کردم به جستجوی همه سارا و نگارهایی که می شناسم. دهنم رو باز کردم که بگم نه نمی شناسم که یه گوشه از ذهنم جرقه زد و یادم افتاد که پارسال چندباری با این بندگان خدا دیدار داشتیم همینجا.
خجالت زده گفتم: ببخشید نشناختم. فکر کنم آلزایمر گرفتم:-2-30-:
- نه بابا اشکالی نداره! پیش میاد.....
همینجور داشت صحبت میکرد و من دقیق شدم روی چهره اش که مگه چقدر عوض شده که من فراموشش کردم؟!
بعد از یه کم صحبت و بازم ابراز شرمندگی من از هم جدا شدیم.
بعد از چند ساعت اومدم خونه. بماند که یکی از دوستان دوره دانشگاهم بهم زنگ زد و یه قرار واسه این هفته گذاشتیم و اونو هم احتمال زیاد خاطره مکتوب کنم.
اومدم سایت اول همه خبر فوت پدر فاطمیا جان رو خوندم و واقعا شوکه و ناراحت شدم. خیلی ناراحت کننده س. اینجور مواقع هیچ چیز نمیتونه تسکین بخش باشه...:-2-15-:
بعد دیدم مینا و امیرحسین جنرال همکار شدن که یه بار دیگه بهشون تبریک میگم.
یکی از دوستان شیرازی برام پ.خ زده بود و نوشته برو ببین این چقدر شبیهته. ببین و تعجب کن!اول با خودم گفتم حتما سرکاریه ولی خب اون حس کنجکاویه نذاشت بی خیالش بشم و وقتی دیدم خیلی تعجب کردم. اصلا یه لحظه فکر کردم خودمم. عکس رو گرفتم و هی زوم کردم و هی نگاهش کردم. چیزی که بود لباس با اون طرح و رنگ ندارم وگرنه میگفتم 100% عکس خودمه که یکی ازم دزدیده:-2-35-:حتی مدل موهاش هم مثل منه!جالب اینجاس دختره 17 سالشه و اصفهانی.
خلاصه خیلی جالب بود واسم. پیش اومده بود بهم بگن یکیو دیدیم فتوکپی خودت و .... ولی باور نمیکردم. میگن هر آدمی 7 تا مشابه داره من یکیشو پیدا کردم مونده 6 تای دیگه!:-2-31-:

+Lily
1390,04,25, ساعت : 04:32 بعد از ظهر
شنبه 25 تیر 90

نتم مشکل داشت ، منم فورا تریپ غم و غصه برداشتم که حالا چکار کنم ، کسی نیس بره درستش کنه
هزار تا آه و افسوس
برادرم بم گفت سیستمو ری استارت کنم
اولش که وصل شد خیلی خوشحال شدم ولی اومدم انجمن تاپیک تسلیت رو دیدم
چقدر دلم سوخت بماند ، همه اش یاد اون روزی افتادم که فاطمه نمی خواست از مشهد دل بکنه برگرده
خدا بهش صبر بده ، چی کشیده وقتی خبرو شنیده و اونجا نبوده:-2-15-:

به انتظار او نشستن اشتباه است ...
به انتظار او ؛
باید ایستاد ...
( میلاد منجی موعود گرامی باد )

Esperichoo
1390,04,25, ساعت : 04:43 بعد از ظهر
سلام

كاش نمي اومدم سايت ... يهو تاپيك تسليت به فاطيما رو ديدم شوك بهم وارد شد... چند بار نگاه كردم ببينم فاطيما كيه؟؟ باورم نميشه... همينجور دارم گريه مي كنم... يه بار تو يكي از خاطره هاش از باباش و حساب بانكي گفته بود... خدا رحمت كنه پدرش رو

چند روزه حال خوبي ندارم... خوبه كه اشكام بند نمياد... شايد اروم شم

نميدونم شما هم اينطوري هستين يا نه؟ ولي گاهي به من بعضي چيزا الهام ميشه انگار... به دلم مي افته... ازش ميترسم ولي اتفاق مي افته... مثل... كاش اينطوري نبود

metropolis
1390,04,25, ساعت : 05:36 بعد از ظهر
از صبح وصل نمیشدم ،روانی بودم روانی تر شدم،

ولی الان اومدم تایپیک تسلیتو دیدم

شوک بهم وارد شد
امروز خیلی شنگول بودم
ولی الان فقط میخوام گریه کنم
که هیچ فایده ای نداره. ...
10 فروردین من مادر بزرگمو تو خونه مون از دست دادم؛
خیلی ناگهانی،
مامانم گفت برای مادر بزرگم سوره ملک بخونیم
میخوام تایپیکشوبزنم
برای ارامش روح اون مرحوم،پدر فاطیما جون، وصبر برای فاطیمای عزیز؛
من خودم که میخوندم
تنها چیزی بود که در اون شرایط ارومم میکرد،

اینم لینکش:http://www.forum.98ia.com/t247362.html#post2406076 (http://www.forum.98ia.com/t247362.html#post2406076)

وقتی پارسال برای امتحان ازادم شیراز بودم،
خالم بعد 2 سال مریضی رفت،
وقتی میبینی از همه چی دوری تحمل شرایط سخت میشه،
نمیدونستم چرا او ن راه 1 ساعت و15 دقیقه تموم نمیشد.....
خیلی سخت بود
دیدن بیپناهی دختر خالم....
نمیدونم چرا دیگه نمیتونم شاد باشم
نمیتونم
حتی عید قشنگ فردا رو
نمیتونم به حساب بیارم
وقتی یکی از عزیزانم عصه دار وسیاه پوشه

Mina
1390,04,25, ساعت : 05:44 بعد از ظهر
الان من کاملا شوکه شدم..
واقعا نمیدونم چی بگم...
خیلی ِ بد ِ ..عزیزی رو از دست بدی که بهترین و نزدیکترین کسِ ت بوده...
ولی مطمئنان اون عزیز از قید و بند دنیا آزاد شد و الان جاش بهتر از ماهاست...

تسلیت ما کاری نمیتونه بکنه..شاید بشه یه تسلی...یه همدردی...

من یکی از خاله هامو..به طور خیلی ناگهانی از دست دادم...یه روز عصر بهمون خبر رسید که فشار خونش رفته بالا، بردنش بیمارستان...هیچ کس باور نمیکرد که فشار خون چیه..سکته مغزی ...هیچیش نبود...سرو مرو گنده..ولی خوب..تقدیر ِ الهی...
وقت ِفوتش...ساعت 12 شب بود..مامان اینا تازه امده بودند...و قرار بود شوهر خاله ام اگه چیزی شد خبری بده...
ساعت 12 بود که تلفن زنگ خورد..سوسی برداشت...شوهر خاله م بود...مامان خواب بود...سوسی به خیال ِ اینکه خواب نیست، یهو گفته بود مامان فلانی زنگ زد...مامانم یهو نشست و با دو دست محکم کوبید به سرش...از همون وقت تا حالا سردرد دست از سرش برنداشته..
وسط ِ زمستون بود...

دو سال بعد ِ ش عموم که دو سه ماه پیشش اومده بود اینجا(قم زندگی میکردن) بعد ِ سالها اومده بود..آخرین باری که اومده بود نوقع ِ فوت ِ عموی ِکوچیکم بود که اونم با تصادف فوت شد.....عاشورا رو قم بودیم.....یه روز مونده به اربعین خبر دادن سکته کرده...!!

بازم تسلیت میگم فاطیما جون

خیلی خیلی بده..
ولی خوب..
چاره چیه؟
تقدیر ِالهی ِ

elnaz 90
1390,04,25, ساعت : 05:50 بعد از ظهر
شنبه ساعت 17.45
بعد از دو روز اومدم سایت دیروز جاجرود بودیم بعدم رفتم خونه خالم الان رسیدم خونه زود اومدم خاطرات جاجرودو تعریف کنم که همون اول سایت و باز کردم تایپیک تسلیت برای بابای فاطمه رو دیدم واقعا" شوکه شدم دو بار نگاه کردم ببینم کاربریش برا کسه دیگه نیست باورم نمی شد امیدوارم خدا بهش صبر بده
الان دیگه حس تعریف کردن نیست چنتا عکسم گرفته بودم که تو پست بعدیم می ذارم
پ.ن امیر حسین و مینا جون تبریک می گم همکار شدنتونو:-2-40-:

REAL LOVE
1390,04,25, ساعت : 06:40 بعد از ظهر
آقاجان کسی نیست غیر از خودمان. همین است که می بینی؛ راستش را می گویم. آقاجان به خدا دروغ می گوییم و شاید هم عادت کرده ایم که داد بزنیم: آقا بیا... خودت قضاوت کن کدام کارمان به منتظر شبیه است که فریاد می زنیم: آقا بیا؟! منتظر اگر ضجه هایش تا آسمان می رود و اشکش مدام است و جاری، حکما بلدند که منتظر باشند. یعنی قواعدش را می شناسند. ما که هیچ کارمان به منتظر شبیه نیست، حتی بلد نیستیم ادای منتظران را در بیاوریم و خودت هم که می فهمی دروغ می گوییم وقتی حنجره یمان لبریز از فریاد آقا بیا می شود. شاید هم عادت کرده ایم داد بزنیم و آمدنت را اینچنین بخواهیم. آن قدر هم بدبختیم که یک آدم حسابی و پی راه رفته ای پیدا نمی شود بگوید که مهمان را هم اینگونه دعوت نمی کنند؛ با داد و فریاد. مهمان را با ناز می خوانند، دست به سینه می زنند، سر کج می کنند، عشوه می خرند، تهیه و تدارک می بینند؛ اصلا ادب می کنند. کجای عالم مهمان را آن هم این همه عزیز و نور چشم این قدر بی ادب به مهمانی می خوانند.
آقا جان نیا... آقاجان دیرتر بیا. دروغ محض است فریاد آقا بیایمان. هیچ آدم عاقلی هم مهمان دعوت نمی کند و بعدش ترک خانه کند و برود پی کار دیگری. یا هرکس که از راه رسید را مهمان بداند و صدرش نشاند و پذیرایی کند، بی خبر که مهمان اصلی نیامده و در راه است هنوز. به خدا دروغ است انتظارمان آقاجان. منتظر حداقل می داند که منتظر چیست. درخت که در اوج زمستان آرزوی بهار دارد، می داند که بهار چیست و از کدام پنجره می آید و همین است که به هر آفتاب نیم جان زمستانی دلخوش نمی کند و بهارش نمی پندارد. حالا حال و روز ما تماشایی است که مهمان دعوت کرده ایم و هر کس و ناکسی را که از جلوی خانه قلبمان رد می شود تو می انگاریمش و حلوا حلوا می کنیم و دو روز نگذشته می فهمیم که عجب کلاه گشادی سرمان رفته و باز روز از نو روزی از نو.
آقاجان راستش را بخوواهی ما با اسمت روزگار می گذرانیم وگرنه می دانیم که بیایی بساطمان را باید جمع کنیم و دکان ها را تخته و کاسبی را تعطیل. می دانیم که شما و پدرانت آمدید که آدم بسازید و در هرچه معامله با نام خدا را گل بگیرید و اصلا و اساسا بیزارید از این بساط ها و همین است که می ترسیم از آمدنت که زندگی مان تعطیل می شود و دروغ محض است که فریاد می زنیم آقا بیا. آقاجان هر مجنونی را هم خنده می آید از انتظار ما که تمام هفته دروغ می گوییم و دل می شکنیم و هتک حرمت می کنیم و تهمت می بندیم و سر خلایق و عیال الله کلاه می گذاریم و نمازمان یک خط در میان و دو خط و سه خط در میان می شود و هزار خط قرمز می شکنیم و باز آخر هفته و صبح جمعه به هزار سوز و گداز ندبه می خوانیم و ندبه و لابه می کنیم و بر سر وسینه می زنیم که آقا بیا. به خده هر مجنونی را هم خنده می آید از انتظار ما.
آقاجان اصلا راتش را بخواهی غیبتت برای ما نفعش بیشتر است از حضورت که اگر باشی دیگر نمی توانیم هر کاری خواستیم بکنیم و هر پا روی خطی ازمان سر بزند و باز بگوییم مسلمانیم. آخر اگر بیایی که همه می فهمند مسلمانی این نیست که ما کرده ایم و بوده ایم. می دانیم آخر که دیدنتان هم اسباب ایمان است فقط، چه برسد که باشید و کلامی هم بگویید که سنگ هم مومن می شود به حضرتتان و می بینی که غیبتت نفعش از حضورت بیشتر است برای ما و هرچقدر هم که بخوانیم و بدانیم که آمدنت اول ضررش برای دروغگویان است و آنها که خدا را زمینی می خواهند و می دانند و پی کسب و کارند از این اسم، باز آنقدر مطمئنیم که نمیایی که لحظه ای و حتی برای لحظه ای شک نمی کنیم که نکند بیایی که اگر لااقل قد ارزنی شک داشتیم به آمدنت این همه تخت گاز نمی رفتیم در خاکی و خط نمی شکستیم و یکی در هزار رعایت می کردیم و حالا که هیچکدام نیست انگار مطمئنیم که قرار نیست بیایی. آقاجان نیا!!! اگر سیصد و سیزده راست باشد که می بینی از مسلمانی ما بعد از این همه قرن، سیزده تا هم درنیامده و عجبا که همه مان هم خودمان را از باوفاترین و صادقترین ها می دانیم و سیصد و سیزده هنوز نداریم که بیایی. نمی دانم که واقع است یا تمثیل اما هرچه هست باید بفهماندمان که نیستیم آنچنان که تو می خواهی اما سرمان را کرده ایم در برف و نمی فهمیم که نیستیم آنچنان که تو می خواهی و دروغ می شود فریاد آقا بیایمان و یا عادتی که پی اش را نمی گیریم و مثل خوابیدن و بیدار شدن هر روز از سر اجبار تکرارش می کنیم.
آقاجان نیا که دلت می شکند و خون می شود از این همه تاریکی مان و تویی که نوری به تمامه آزرده می شوی میان این همه شب... آقا نیا ! اما دعایمان کن که لایق نامت که فریاد می زنیمش شویم و ننگت نباشیم وقتی می خوانیمت... آقا راستی... نه... کاش می آمدی...کاش دوستت داشتیم و آن وقت می فهمیدیم که آمدنت تنها گریز این تیره روزگار است... کاش می آمدی...



.................................................. .................................................. .................................................. ....................................سید علی شجاعی





* خداوند همه ی رفتگان رو بیامرزه...

bahooneh10
1390,04,25, ساعت : 06:55 بعد از ظهر
غمگینم همین..
دلم برای بودن کنارت پر می کشه فاطی...
الهی بگردم...چه دل پرغصه ای داری الان...
جقدر حجم این غم سنگینه... یه چیز سنگین روی سینه ام بالا و پایین می ره و راه نفسم رو بریده
بازم بهت تسلیت می گم دوستم...
ببخش که کنارت نیستم ارومت کنم...
ببخش که درک نمی کنم حجم اندوهت چقدر بزرگه و چقدر سنگین...
ببخش که با خوندن خاطرات همین ده روز پیشت یه بغض سنگین هجوم میاره سمت گلوم و می خواد خفه ام کنه...
ببخش ببخش که با دیدن پدرم حس کردم چقدر دلم براش تنگ شده...
ببخش ببخش ببخش دوستم..
ببخش که پیشت نیستم...ببخش که ...


ببخشید حواسم نبود...
فردا عیده ...یه عید بزرگ...
به همه تون تبریک می گم این عید رو
و منتظریم تا بیایی...
شاید باور نکنیم خودمان...شاید نشان ندهیم خودمان... شاید متزلزلیم..اشفته ایم...مجنونیم...دیوانه ایم...
اما منتظریم...منتظر منجی که بشوید این همه دلتنگی را...بشوید از ذهنمان این همه غریبگی با خودمان را.. و بشوید زشتی همه مان را...

منتظریم...

KaVo
1390,04,25, ساعت : 07:39 بعد از ظهر
به نام خالق خوبی ها

شنبه.90/4/25.18:56


به آسمان بگوييد

ديگرنبارد

اشکهای من همه عالم را سيراب می کند

به زمين بگوييد

ديگر نلرزد

که دلم به اندازه ويرانی تمام دنيا لرزيده است

به کودکان آواره بگوييد

ديگر ننالند

که من به اندازه تمام ناله هاشان

فرياد در سينه حبس کرده ام

به عقربه ها بگوييد

ديگر به دنبال هم ندوند

که من به اندازه تمام ثانيه ها لحظه ها را شمرده ام

شمرده ام تا . . .


واااای امروز عجب روزی بود......چه حکمتی بود که منی که هر روز تا ساعت 11-12 صبح خوابم امروز یهو ساعت 8 و نیم صبح با شنیدن صدای مامانم و مامان جونم بیدار شدم،آخه مامان جونم چندروزی با آقاجون اومدن اینجا بمونن....
خلاصه صداشون و شنیدم داشتن راجع به خواستگارای من بدبخت حرف میزدند....با شنیدن حرفاشون چشمام گرد شد و گوشام تیز....:-2-35-:از حرفاشون یه جورایی دستگیرم شد که متاسفانه دل مامانم با پسر عمو کوچیکمه.....آخه چرا؟؟:-2-36-:
مامان جونم راجع به من و پسرخالم با بابام صحبت کرده بود مثل اینکه بابام گفته بوده من به دوتا برادرام گفتم دوسال دیگه پا پیش بزارن به پسرخالشم همین و میگم....ای خدا یه لحظه از پسر عموهام و عموهام که پا پیش گذاشتن متنفر شدم آخه اگه اونا جلو نیمده بودن بابام خیلی راحت تر رضایت میداد اصلا من نمیدونم اونا چه فکری کردن که خواستن بیان من و واسه پسراشون بگیرن!؟!؟:-2-39-:اه....از یه طرفم مامان جونم برگشته به مادر شوهر خواهرم گفته بیا برو دختر فلانی رو واسه پسر کوچیکت بگیر اونم در کمال پررویی گفته نه بابا اون که نه ولی باز دختر فلانی یه چیزی که این فلانی یعنی بابای من....واقعا مردم چقد ریلکس شدن!!!ا:-2-28-:اه یعنی چی آخه؟؟؟چرا تو این شرایط که من یکی دیگه رو میخوام این همه آدم پا پیش بزارن اصلا مگه من چند سالمه خب؟؟!؟؟!:-2-37-:زندگیم شده یه رمان کامل فقط یه نویسنده میخواد اینارو بنویسه......الان زنگیدم به دوست صمیمیم دارم با کلی غصه اینارو واسش تعریف میکنم با ذوق و شوق میگه وای خیلی دوس دارم ببینم آخرش چی میشه!!:-2-16-:چشای من زده بیرون میگم عزیزم مگه اومدی سینما؟؟:-2-31-:
خلاصه امروز پر از ماجرا بود......فقط خدای مهربونم خودش به خیر بگزرونه،واقعا تو این شرایط هیچکس جز خدا نمیتونه به ما کمک کنه....ای خدای مهربونم کمک:-2-30-:

بعدا نوشت:
دوستای گل نودهشتی این عید عزیز و بزرگ و به همتون تبریک میگم:-2-40-:
فاطیمای عزیز با این که شاید کمتر هم و بشناسیم ولی باز هم به شدت براتون متاسف شدم بهت تسلیت میگم،امیدوارم بقای عمر بازمانده هاتون باشه..

شبنم
1390,04,25, ساعت : 08:21 بعد از ظهر
كاش فاصله ها انقدر زياد نبودن كه موقع نياز يه دوست اين همه ازش دور باشي

بميرم فاطي واسه ات . بميرم واسه تنهاييت تو اين اولين غروب تنهايي. وقتي زنگ زدم و هق هق گريه كردي.. كاري از دستم بر نمياد نمي اومد ...لعنت به اين دنيا و قانوناش

از خدا فقط برات صبوري ميخوام.

از صبح همين جوري تو سايتم ولي واقعا حوصله هيچ كس و هيچ چيزي رو ندارم. خبر بدي بود.

ميلاد امام عصر رو تبريك ميگم.

شب همگي بخير :-2-40-:

gogoli
1390,04,25, ساعت : 08:24 بعد از ظهر
اومدم خاطره بنویسم روز خوبی بود با کلی خاطره که یهو همش انگار دود شد رفت هوا

الان فقط یه چیز تو ذهنمه بی نهایت ناراحت شدم برای فاطمه درکش خیلی سخته خیلی مخصوصا تو دوری

دلم میخواست کاری براش بکنم ولی حیف.......

بهت تسلیت میگم گلم خدا بهت صبر بده

s.love
1390,04,25, ساعت : 08:45 بعد از ظهر
تسلیت میگ فاطمه
نمیگم می تونم درکت کنم ولی وقتی می فهمی یکی از دوستات غصه داره خود به خود ناراحت میشی اشکات مریزه پایین
جالبه! من و تو شاید خیلی کم همدیگرو بشناسیم ولی ناراحت شدم واقعا
متاسفم

مینا جون و امیر حسین خان و سمن جون رنگی شدنتون مبارک:-2-40-:
عید همه ی بچه های گل نود و هشتیا مبارک:-2-40-:

روزا تکراریه میری کلاس بر می گردی میری بر می گردی:-2-15-:
الآن تنها خبری که دوس دارم بشنوم اینه که بابا و مامان بگن می تونی بری مشهد
هی منو تو انتظار می ذارن!:-2-15-:

پروانه!
1390,04,25, ساعت : 08:46 بعد از ظهر
سلام بچه ها جون:-2-40-:
خاطره ای ندارم :-2-15-:
به قصد تبریک عید اومدم سایت، تاپیک تسلیت به فاطمه عزیز رو دیدم... واقعاً غمناکه... :-2-30-:
فاطمه جان تسلیت میگم... امیدوارم خدا به خودت و خانواده ات صبر عطا کنه و روح پدر مرحومت رو قرین آرامش قرار بده...خدایش بیامرزد...
مینا و جنرال رنگی شدنتون مبارک :-2-40-:
پریسا جان مثل اینکه فونت و سایز قلمت خوبه و من زیادی مته به خشخاش می زارم:-2-41-:
عید همگی مبارک:-2-40-:
امیدوارم خدا فردا به همه یه عیدی تپل بده:-2-41-:

bahooneh10
1390,04,25, ساعت : 08:47 بعد از ظهر
الهی بگردم فاطی
فدای غصه هات... الهی بگردم فاطی... داری چی می کشی...
چه غروب سنگینه این غروب...
چقدر سخته نوشتنش...
چه درد سنگینه دوستم چه سنگینه این بغضت... داری چی می کشی امروز و امشب رو...
ببخش دوستم هرچی بنویسم و بگم ... ای کاش پیشت بودم ای کاش دوستم...
ببخش که نیستم پیشت... دلم می خواد باهات حرف بزنم اما نتونستی هر بار زنگ زدم نتونستی...الهی قربون دل پرغصه ات بشم دوستم...فدات بشم که دلت داره از غصه منفجر می شه و نمی تونم برات کاری کنم..ببخش دوستم ببخش.....

وقتی باهات حرف زدم فاطی بغضم بدتر از تو شکست...دست خودم نبود...بدتر از تو گریه کردم... جای دلداری بود...باورش برام سخته...خیلی سخت... قوی باش فاطی...خیلی قوی... نزار بشکنی...
هوای خودت و حال و روزت رو داشته باش...نزار بشکنی گلم...نزار... مامانت یادت نره فاطی... مامانت رو رها نکنی ها...
ای خدا... ازخدا می خوام بهت تحملش رو بده.... سخته خیلی سخت... نمی گم صبر...اصلا رو زبونم نمی چرخه... اما این راهیه که همه مون یه روز راهی اش می شیم دیگه... چه می شه کرد...

Behnoush
1390,04,25, ساعت : 08:53 بعد از ظهر
فردا
در جیب هر رهگذری که باشد
نیمی سوأل و نیمی عینک شکسته است
که میان ما و آفتاب
در جنوبی ترین صدایی که نمی آید
نقش زمینی را
بازی می کند
که هر روز از تپه ای زرد
با چمدانی پر از پروانه
پایین می آید و
با چمدانی پر از مرگ
باز می گردد ....


وقتی اومدم تو سایت ، اون تاپیک تسلیت فاطی رو دیدم شوکه شدم..مثل خیلی هاتون باورم نشد که فاطی خودمونو میگن...هنوزم باور نکردم...رفتم پایین تو چت باکس ..اخرین پست فاطیو دیدم...هنوز جمله ی دیشبش بود که خندش گرفته بود از اینکه چطور اون موقع شب اون همه آدم هنوز بیدار بودن...همه عین ما علافن!...چقد خوشحال بود...برای هزارمین بار فهمیدم که فاصله ی بین خوشبختی ها و بد بختی هامون ، بین خوشحالی ها و تلخ ترین تلخیهای زندگیمون از یک تار مو هم کمتره....به ثانیه هم نمی کشه...
نمی دونم چی بگم...همونطور که نمی دونستم به آنی چی بگم...
فاطی...بمیرم برای دلت...
کاش پیشت بودم...هر چند کاری از دستم بر نمی اومد..اما می شستم باهات گریه می کردم...
فاطی..خاطره های بچه ها رو دیدی...همشون دلشون می خواست الان پیشت باشن...

عید همتون مبارک بچه ها....

N@s!m
1390,04,25, ساعت : 09:03 بعد از ظهر
سلام
الان تنها جمله ای که می تونم بگم اینه که فاطمه جان استا کریم خیلی بابارا دوست داشته
میدونی چرا ؟؟؟؟چون تو این شب عزیز که فرداش میلاد صاحب عصرشه بردتش پیش خودش . پس میبینی چقدر دوسش داره
ان شاا... با امام عصر هم محشور میشه و هم نشین ..........
من بهت تسلیت میگم و از خدا صبر جمیل را واست طلب می کنم عزیز
**********************
امروز حالمان خراب بود و اعصابمان درب و داغون با دیدن تاپیک تسلیت پدر کسی که برام عزیز بود خراب تر شد
همین
یاحق

rosa
1390,04,25, ساعت : 09:04 بعد از ظهر
/////////////

مینا
1390,04,25, ساعت : 09:11 بعد از ظهر
چقدر تحمل اين دقيقه دشوار است
بيا محضِ يک لحظه به اين دردِ بی سوال بگو
که از سايه سارِ افسرده ی آينه چه میخواهد
يا واقعا بشکند، بگذارد، برود
يا برود بگذارد که بشکند!
شايد که باد بيايد و
خاکستر خاطراتمان را به خوابِ خانه بازآوَرَد.


چقدر تحمل اين دقيقه دشوار است
بيا محض يک لحظه به اين جراحتِ بی شفا بگو
که از شبِ شکسته ی اين همه آدمی چه می خواهد
يا واقعا قبول، خلاص، خواب و يا تمام،
يا قبول کند که در خوابِ ناتمام، خلاص!
شايد که باران بيايد و
پياله ی آبی به اندوهِ تشنگانِ بی گريه باز آوَرَد.



فاطیمای عزیز هیچ چیزی الان نمیتونه تسلای دل غمگینت باشه . میدونم که این دوری بیشتر داره عذابت میده ... برات آرزوی آرامش دارم . هیچ کار دیگه ای از دستم بر نمیاد :-2-15-:

jeneral
1390,04,25, ساعت : 09:35 بعد از ظهر
امروز هی می خواستم خاطره بنویسم ولی خاطره م نمیومد!:-2-15-:

شوکه شدم و ناراحت بعد از دیدن اون تاپیک ایشالا غم آخر ت باشه فاطمه

ایشالا خدا به خودت و خونواده ت صبر بده :-2-40-:

منم عین بقیه دوستات دوست داشتم که می تونستم کاری برات بکنم ولی حیف:-2-39-:

عید همگی مبارک:-2-40-:

یگانه خانوم و سمن ویژه شدنتون مبارک:-2-40-:

حاجی بلا
1390,04,25, ساعت : 09:37 بعد از ظهر
امروز میخاستم بیام سایت و خاطره بگم.....
میخاستم بیام شادیمو قسمت کنم با دوستام .....
میخاستم بعذ چند روز کلی براتون حرف بزنم .....

تا ظهر تو سایت بودم تازه از بیرون برگشتم وقتی اومدم اینجا و دیدم همه دارن به فاطیما تسلبت میگن شوکه شدم.....
خیلی غم بزرگی یه غم غریب.....فاطیمه حون نمیتونم درکت کنم....چون اینقدر این غم عظیم و وحشتناک.....فاطی جونم کاش پیشت بودم ...ولی ....فاطی عزیزم....ایشالا خدا بهت صبر بده...غم عجیبی.....خدابیامرزتشون......
اخ فاطی چی میکشی......خیلی وحشتناکه......فاطی حونم فدای اون دل تنهات.....:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
نادی.......:-2-30-:

dokhtare sahra
1390,04,25, ساعت : 09:40 بعد از ظهر
سلام اینو واسه فاطمه خانوم مینویسم درکت میکنم لحظات سختیه من خودم دیدم شوکه شدم خودم همه این لحظات رو کشیدم ولی میدونی غصه ام میگیره واست چون من که اغوش عزیزانم بود همه کنارم بودند بدترین لحظات عمرم بود میدونم هیچی نمیتونه ارومت کنه جز یه اغوش همخون که بتونی اروم بگیری بتونی زار بزنی وشاید یه کم از غصه ات کم بشه در صورتی که میدونم اینقدر سخت از دست دادن بهترین تکیه گاه که.................نمیشه هیچی گفتش :-2-30-:

ستاره ملک
1390,04,25, ساعت : 09:51 بعد از ظهر
چی می تونم بگم؟
لحظه اولی که اومدم تو سایت و دیدم....باورم نمیشد...
حرف زدن سخته.....کلمه گاهی نمی تونه بار احساس رو به دوش بگیره....انگار از زبون آدم فرار می کنه...
ببخش فاطیما جون.ببخش که حرفی ندارم که بتونه غمت رو تسلی بده....
پیشت نیستیم...ولی دلامون باهاته.....
دل همه گرفته و بارونیه....درسته کنارت نیستیم اما باور کن همبغض تو ایم....
بازم تسلیت می گم...
امیدوارم خدا صبرت بده....

~jOojoO.tAlA~
1390,04,25, ساعت : 10:03 بعد از ظهر
من عزیزی رو از دست ندادم ولی وقتی کسی رو با همه وجودت دوسش داری کسی که زندگیت از اون باشه وقتی یه خار به پاش بره حس می کنی بند بند وجودت داره از هم پاره میشه چه برسه به اینکه از دستش بدی ...
فقط از خدا میخوام به حق این شب عزیز بهت صبر بده و روح پدر عزیزت شاد باشه
.
.
.
مینا عزیز و امیرحسین عزیز همکار شدنتون مبارک
سمن و یگانه عزیزم ویژه شدنتون مبارک
عیدتون مبارک

AsalBanu
1390,04,25, ساعت : 10:29 بعد از ظهر
فقط اومدم بگم تسلیت میگم
امشب شب عزیزیه
امیدوارم خداوند به خاطر این شب عزیز ایشون رو قرین رحمتشون کنن
فاطیمای عزیزم
بدون که به خاطر این عید ایشالا که خدا جایگاه خوبی به ایشون میده
پس به خاطر پدرتون ناراحت نباشین
امیدوارم خدا بهتون صبر بده که بتونین غمش رو تحمل کنید
خیلی سخته
فقط از خدا براتون صبر میخوام و برای پدرتون آرامش

smart girl
1390,04,25, ساعت : 10:57 بعد از ظهر
سلام
کامپیوتر روشن کردم
متن اس ام اس نوشتم برای تبریک عید
اکسپلورر باز کردم
ادد لیستای اس ام اسام مشخص کردم
سرمو اوردم بالا
تاپیک فوت پدر فاطمه رو دیدم
من از مردن ادما خیلی ناراحت میشم
برام فرقی نمیکنه کی باشه
اشنا باشه یا غریبه
من حتی وقتی ادم بدای روزگار هم میمیرن یک عالمه غصه میخورم
چه برسه به ادم خوبا
وقتی یه نفر چه مسلمون باشه چه غیر مسلمون خیلی دلم میگیره
از اینکه میره اون دنیا
از اینکه دیگه نیست
این نبودنش تو این دنیا
برام خیلی سخت تموم میشه
همش به این فک میکنم مژگان توام یه روزی میمیری
من اگه مردم برام خیلی دعا کنین
من از مردن خیلی میترسم
من الان خیلی ناراحتم
خیلی برای فاطمه ناراحتم ولی چه سودی داره این ناراحتی من براش
خدایا به خاطر این شب عزیز خدایا به خاطر امام زمان خدایا پدر فاطمه رو بیامرز
و یه صبر خیلی بزرگ به فاطمه بده
مرسی خدا
دعای فرج ساعت 11 یادتون نره

.Monire.
1390,04,25, ساعت : 10:59 بعد از ظهر
منم مثل بقيه فقط اومدم به فاطيماي عزير تسليت بگم.:-2-15-:
اميدوارم خدا به خودش و خانواده اش صبر بده.
همين چند روز پيش داشتم خاطراتي كه از سفرش به مشهد نوشته بود رو مي خوندم.وقتي اومدم ديدم بچه ها دارن تسليت مي گن يه لحظه تعجب كردم گفتم اينا دارن چي مي گن:-2-15-:تا اينكه رفتم تو بخش بحث و گفتگو و تاپيكش رو ديدم.:-2-15-:

يگانه جان ويژه شدنت مبارك.:-2-40-:
مينا گلي و اقاي ژنرال(شرمنده اسمتون خاطرم نيست)همكار شدنتون رو تبريك ميگم:-2-40-:
عيدتونم مبارك:-2-40-:

feedback
1390,04,26, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام به همگی :-2-40-:
امروز در ابتدا روز بدی نبود و من تا شب با خانواده جاده چالوس بودم. روز تقریباً خوبی بود. به محض ورود به سایت پیام تسلیت فاطیما رو در انجمن تبریکات و مناسبت ها دیدم. واقعاً 1-2 ساعته که بغض کردم. الان هم جز پیام تسلیت کار دیگه ای از دستم برنمیاد. فقط از خدا میخوام بهش صبر بده. پدرش رو بیامرزه واقعاً سنی نداشت. جوون بود. خدا رحمتش کنه. از خدا میخوام خانوادشو و مادرشو براش نگه داره. به معنای واقعی کلمه درکش میکنم چون خیلی سخته. تجربه این اتفاق رو داشتم و میدونم چقدر سخته. وقتی فاطیما بهم گفت سعید فقط برام دعا کن فهمیدم الان شرایطش بحرانیه خیلی هم بحرانیه. طبیعی هم هست. من شب اولی که پدرم مرحوم شد به مدت 20 ساعت غذا نخوردم. روز سوم دیگه رنگم عوض شده بود بس که گریه کرده بودم. وضعیتم خیلی بد بود. فقط خدا بهم کمک کرد و صبرشو داد. از خدا میخوام به فاطمه هم صبرشو بده. فقط باید قوی باشه. خدا پدرشو بیامرزه :-53-:
مینا و امیرحسین هر دو عزیز همکار شدنتون مبارک :-53-::-53-:
یگانه و سمن هر دو عزیز ویژه شدنتون مبارک :-53-::-53-:
دوستان گل نود و هشتی عید نیمه شعبان بر شما مبارک :-53-:
محمد (Admin) بابت لینک آهنگ انیگما بازم ممنون. تصویریش رو هم گرفتم. عکساش رو هم همینطور. :-53-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 25 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 23:59

Mina
1390,04,26, ساعت : 12:31 قبل از ظهر
چرا ساعت نمیگذره؟ از کی منتظرم 1 بشه...اما انگار نه انگار...
مامان از دستمون دلخوره..که چرا واسه جشنی که مامان ِ رعنا واسه نیمه شعبان گرفته بود..نرفتیم...
خوب از سوسی انتظاری نمیره.چون هیچ وقت حوصله جایی رفتن و نداره..
ولی از من.....نمیدونم چرا..همیشه هر جایی که گفته رفتم..اینبار..کلی از دستم دلخور شده

بابا هم هر صبح سر ِ بیدار بودن ِ شبونه م گیر میده..
خوابمون هم دست ِ خودمون نیست...

عیدتون مبارک...
ایشالا هرچی ازش میخواین بهتون بده

metropolis
1390,04,26, ساعت : 01:06 قبل از ظهر
سلام بچه ها جونی.من الان با کمال شرمندگی ،شانسی زنگ زدم فاطیما جون.البته خیلی خجالت کشیدم چون از سر شبی خاموش بود گوشیش نمیدونم

چرا ولی به دلم افتاد الان بزنگم....وگرنه من تاحالا توعمرم این وقت شب مزاحم کسی نشدم.تازه رسیده مشهد.قراره هروقت از تاریخ مراسم ها مطلع شد بم

خبر بده ولی از مشهدی ها من فقط مهسانو میشناسم.بچه های مشهدی به من بگین بشناسمتون تا هر وقت لطف کرد ادرس داد بهتون بگم...شرمنده ش

شدم این موقع شب مزاحمش شدم ولی حال خودم اصلا خوب نیست.همه ی خفقان وسردی وبرودتی که چند سال اخیر سر از دست دادن عزیزام حس

میکردم همش باهم اومده سرم.فقط میتونم برای اون مرحوم قران بخونم تا اروم بگیرم وحس کم میتونم کاری انجام بدم.فقط خداروشکر بیداربود شرمنده اش نشدم
بعد رویا جون نوشت:چشم حتما.

REMIX
1390,04,26, ساعت : 01:16 قبل از ظهر
همین الان بعد از یه روز پر کار اومدم توی سایت که یه کم خستگیم برطرف بشه ولی با دیدن تاپیک تسلیت واقعا خسته تر شدم .از لحاظ روحی که انگار خستگیه ده ساله با خودم دارم . به جرات می تونم بگم که امروز و این خبر جزو بدترین روز و بدترین خاطرات من توی این سایت بود .
باورش برام خیلی مشکله
غم خیلی سنگینیه
بغض گلومو گرفته
فاطیما جان بهت تسلیت می گم امیدوارم غم آخرت باشه
نازنیم یادت نره که پسر گلت به تو و روحیه ات نیاز داره
خدا به تو و خانوادت صبر بده
خیلی سخت بود برام گفتن این حرفا

roya jo0on
1390,04,26, ساعت : 01:27 قبل از ظهر
به نام صاحب این روزها..
منم مثل بقیه ی دوستان واقعآ حرفی ، خاطره ای هر چند اگه داشته باشم ، واسه گفتن ندارم .
من هم شوکه شدم ، دلم لرزید ، دستام لرزید ، چشام بارونی شد .
انگار پدر فاطمه جون به ما هم نزدیک بوده ، انگار پدر ما هم بوده ، اصلآ انگار سالیانه درازیه که ما میشناسیمش .. مطمئنم این حسو خیلیاتون دارید..
مرور می کردم این چند ساعت شکل و خنده های فاطیما رو تووی میتینگ مشهدیا ، الان تصورش میکنم توویه حال و هوای دیگه ، خیلی سخته .. نوشتن این حرفا سخته ، چه برسه به دیدنش ..
من خواهر فاطمه جوون : بابای عزیزم ، خوش به سعادتت ، خوب بودی و جواب خوبیاتو با مرگی با عزت در این روز گرفتی ، خوش به حالت ، آرزوی منم همینه که اینجوری بمیرم ، توو این روزا تو این ماهها ، ولی تو خوب بودی اما من بد ..


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

زهرای عزیز منم در جریان مراسم پدر فاطمه جوون قرار بده .. مرسی گلم

elahe70
1390,04,26, ساعت : 04:17 قبل از ظهر
بعد از دو سه رووز که دست و دلم نمیومد بیام سایت اومدم ،کاش نمیومدم . کاش نمی دیدم ... تو تاپیک خاطره نویسی می چرخیدم که چشمم خورد به امضای مترو پلیس . شوکه شدم . با خودم گفتم این اون فاطمه نیست ،اشتباه شده . رفتم تو تاپیک تبریکات و مناسبت ها و دیدم که اشتباه نیست .
الهی بمیرم برای دلت فاطمه ... خدا رحمتشون کنه .
منم مثل بقیه بچه ها از صمیم قلب دلم می خواست الان در کنارت بودم . کاش این فاصله ها وجود نداشتن
داغ خیلی سختیه . الهی به حق این شب عزیز به فاطمه و خانواده اش صبر بده .

Mini Moon
1390,04,26, ساعت : 10:11 قبل از ظهر
خيلي دلم ميخواست ديشب بيام و اينجا حرف بزنم،ديشب يه حال و هواي ديگه داشت.يه حس خوب!شب ميلاد امام مهدي(عج)،تا پشت پي سيم اومدم ولي حالم خوب نبود،نتوستم.اول ميخوام از ديشب بگم،از حسي كه داشتم:-2-15-:.
ديشب يه شب اسثنايي بود.نمي دونم چرا ولي دلم ميخواست گريه كنم خو از طرفيم خوش حال بودم كه عيده و تولد آخرين منجي عالم ولي اينو ميدونم كه بيشتر از هرشب ديگه اي براي سلامتي و ظهور زودتر امام زمان دعا كردم،از ته قلب،بلند نه،تو دلم ولي از اعماق وجودم.خواستم زودتر بياد چون دنيا داره به كثافت كشيده ميشه!:-2-39-:
تقريبا 7-8 سال پيش،خونمون تو امير آباد بود.اون خونمونو و اون كوچمونو خيلي دوس داشتم.شايد يه دليلش اين بود كه تو اون كوچه دوستاي زيادي پيدا كره بودم.نمي دونم ولي هنوزم يادمه.يادمه همسايه بقليمون،يه خانمه بود و شوهرشو و دو تا دختراش.خيلي آداميه خوبي بودن.خلاصه با هم دوست شده بوديم.مرده خيلي مهربون بود.همه ي محل مي شناختنشو دوسش داشتن.با منم هميشه شوخي ميكرد.اونم مثل بابام دوس داشتم.هر سال نيمه شعبان،كوچه ي ما بهترين بود.تزئين مي كرد،شيريني و شربت مي خريد،وسط كوچه گلدون مي چيد،...چهار شنبه سوريام كه بساطشو به راه مي كرد.هر سال نيمه شعبانو چهارشنبه سوري كه مي شه يادش ميكنم و براش فاتحه مي فرستم...:-2-39-:
آره،فوت كرد.يادمه كلاس اول بودم،از مدرسه با مامانم ميومدم،وقتي ديدم جلو خونشون پرچم سياه زدن و از خونشون صداي گريه مياد دلم هري ريخت.نمي دونستم چي شده ولي مي دونستم كه اتفاق خوبي نيفتاده.به مامانم گفتم چي شده؟گفت ممد اقا مرده.باورم نمي شد.صبح كه مي رفتم مدرسه همه چي عادي بود.مامانم گفت من ميرم اونجا.با همون مانتوي مدرسه نشستم جلوي در گريه كردم.جوون بود.دختراش كوچيك بودن ولي تقديرو نمي شه كاريش كرد.مامانم بهم مي گفت خدا آدماي خوبو زود مي بره پيش خودش...:-2-15-:
اصلا دوست ندارم تاپيك تسليت ببينم چه تسليت به كسي كه نمي شناسم چه به كسي كه خيلي دوسش دارم.فاطيما جان خيلي خيلي تسليت ميگم.نمي دونم چي بگم يعني نمي تونم كه چيزي بگم.جز تسليت و اعلام همدردي و فاتحه خوندن كاري از دستمون(دستم)بر نمياد.خيلي دوست داشتم الان كنارت بودم.خيلي ناراحت شدم.خدا به شما و خانوادتون صبر بده و پدرتونو بيامرزه.پدرت ديگه كنارت نيست ولي يه جايه خيلي بهتريه، پيش خدا،خداي مهربون،و توي قلب مهربون خودت.:-2-15-:
روحش شاد...
پ.ن:مي خواستم يه چيز ديگم بگم ولي خو زمانش مناسب نيست شايد بعدا گفتم.ولي اينو بدونيد كه قصه ي يه دختره،به اسم هديه:-2-39-:
روز خوش!
عيدتونم مبارك!
يك شنبه | 26 تير 90
هستيـــ

-نازلی-
1390,04,26, ساعت : 11:26 قبل از ظهر
* عید همگی مبارک.:-2-40-:

*یگانه، فرناز و مینا جان تبریک می گم. ایشالا موفقیت های آتی.:-2-40-:

* می دونم تسلیت من هیچی از بار غم فاطمه کم نمی کنه. ولی دلم می خواد بدونه که دیشب و امروز که خیلی عزیزن، یه سری بودن که برای آمرزش روح پدرش دعا کردن، فاتحه خوندن و از خدا طلب صبر کردن برای خانواده شون.
(مدام خاطره های فاطمه از سفر اخیرش تو ذهنمه و این که می گفت همه مون دور هم جمع می شدیم.:-2-15-:)

mahsan
1390,04,26, ساعت : 11:31 قبل از ظهر
سلام !

دیشب همون لحظه اول که چشمم به گنبد امام رضا خورد تصویر فاطمه اومد جلوی چشمم و با تموم وجودم برای صبوریش دعا کردم !!

و باز اولین نماز رو به نیت پدر فاطمه و برای آرامش روحشون خوندم !!!

به یاد تک تکتون بودم و به نیابت از طرف همگیتون نماز خوندم !!

حرفی نیست !!

عیدتون مبارک !! :-53-:

Mina
1390,04,26, ساعت : 11:52 قبل از ظهر
!!!!!!!
ویرایش
* خداحافظ

nigar_403
1390,04,26, ساعت : 12:31 بعد از ظهر
«وداع»
از کسی نمیپرسند چه هنگام می تواند خداحافظ بگوید
از عادات انسانیش نمیپرسند
از خویشتنش نمی پرسند
زمانی
به ناگاه
باید با آن رو در روی درآید
تاب آرد،
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را،
تا بار دیگر بتواند برخیزد.

Margut Bickel-


من واقعا متاسفم....کاش کلمه ای بود که میشد احساس تاثر و ناراحتی همه ما رو بهت انتقال بده فاطیمای عزیز
درد بزرگیه ... چون جای خالیش با هیچی پر نمیشه
اما سعی کن از حالا به بعد با دلت حسش کنی ...که چقدر سخته

تسلیت واژه واقعا کمیه برای درد بزرگ تو
اما تنها واژه ای که هست همینه...تسلیت میگم و همدردی میکنم باهات
خداوند به قلب هاتون صبوری کافی برای تحمل این رنج رو عنایت کنه و روح اون بزرگوار رو مورد رحمت خودش قرار بده
:-2-15-:

moosio sezar
1390,04,26, ساعت : 01:12 بعد از ظهر
گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی
گاهی اگر در چاه مانند پدر آه
اندوه مادر را حکایت کرده باشی
گاهی اگر زیر درختان مدینه
بعد از زیارت استراحت کرده باشی
گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا
آیینه ای را غرق حیرت کرده باشی
در سال های سال دوری و صبوری
چشم انتظاری را شفاعت کرد باشی
حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی
یا در لباس ناشناسی در شب قدر
از خود حدیثی را روایت کرده باشی
یا در میان کوچه های تنگ خسته
نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی
پس بوده ای و هستی و می آیی از راه
تا حق دل ها را رعایت کرده باشی
پس مردمک های نگاه ما عقیمند
تو حاضری بی آنکه غیبت کرد باشی


عید همه مبارک،تو عید همه باید شاد باشن و بخندن ولی حتی عیدم دیگه شادی نمیاره امسال،وقتی مادربزگت رو تخت بیمارستانه،وقتی دوستت پدرش رو از دست می ده،وقتی جواب یه سوال برات انقدر مهم میشه که قید تمام دوستات رو میزنی و ....
کاش یه روز عید واقعی برسه،ما که فقط از بزرگامون شنیدیم که؛
وقتی تو بیایی:
پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریا شادمان می شوند و چشمه ساران می جوشند و زمین چند برابر محصول می دهد.
وقتی تو بیایی:
ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند،آسمان بارانش را فرو می فرستد،زمین گیاهان خود را می رویاند و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می دیدند و می دیدند که خدا چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می فرستد.
وقتی تو بیایی:
رفاه و آسایشی می آید که نظیر آن پیش نیامده است.مال و ثروت چنان وفور می یابد که هر که نزد تو بیاید فوق تصورش،دریافت یم کند.
وقتی تو بیایی:
اموال رو چون سیل جاری می کنی و بخشش های کلان خویش را هرگز شماره نمی کنی.
و وقتی تو بیایی:
هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمیکنند.مال را به هر که عرضه میکنند،می گوید بی نیازم.

کاش بیاید.........


پ.ن:شعر از نغمه مستشار نظامی و قسمتی از متن از مهدی شجاعی ست.

بازباران
1390,04,26, ساعت : 05:26 بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
همه رفتن عروسی ومام بازم نرفتیم....ازشماچه پنهون خیلی دلم برای بزن بکوب تنگ شده بود....ولی بازم مثل همیشه گفتم حوصله داری کجامیخوای بری....بشین وبه کارت برس...این شدنرفتم...کلیم کارکردم...هم نوشتم و هم تایپ کردم...
ولی این مغزمام امروز اصلاتبلورفکری نداشت....اصلا به هیچ صراطی مستقیم نمیشد
میخواستیم صحنه احساسی بنویسیم ..میرفت تو فاز اکشن و...میخواستیم گریه داربنویسیم ...خودبه خودمیشد لودگی وطنز..می خواستیم بخندونیم...میشد مصیبت نامه...
فکرمی کنم حتماتبلورش ازنوع بلورهای ایستاتیک بود...همه چی ایست کرده بود
درعوض نشستم این قهوه تلخ رودیدم ...وای چقدرخندیدم...مخصوصا سرقسمت بابابتی که درشده بود....واقعا عجب هنرمندای خرین...فکردل ورده و...تازه فکر حرف مردم نیستن...مطمئنم کسی ازجلوی در خونه ردمیشد...میگفت یه بیچاره ای اینجادیونه شده
راستی قدیم چه جور بدون تلویزیون ورادیو خودشون وشادنگه میداشتن...خیلی دلم میخوادبدونم.....
دیروز یکی ازدوستان سایت پیغام داده که این آهنگ وبرام دانلودکن
من کیم ؟گم کرده راهی
من کیم ؟لرزان چوگاهی
من کیم خاکسترغم
ناامیدوبی پناهم
بی همدم وبی همزبونم
ای غم مسوزان آشیانم
ای فلک بس کن ستم را
غم مخورکن باورمرا
برلبانت می نشانم
سوی ناکامی نخوانم...
که باعث شدداغ دلم تازه بشه
آخه این آهنگ ومن از آرشیورادیو کش رفته بودم ...اسم نوارشم بو دپنجاه سال رادیو
آهنگایی داشت ها...یه دزد بی همه چیزی ازم کش رفت ...دوباره غصه اش وخوردم ودوباره به جلزوولز افتادم
امروزمونم اینطوری گذشت
فعلا بایتون باشه

nemesis
1390,04,26, ساعت : 09:03 بعد از ظهر
به نام خدا


سلام به همگی

دلم خیلی گرفته، خیلی
بالاخره با اون واقعیتی که می ترسیدم باهاش روبرو بشم روبرو شدم و چقدر برام سخت بود.
انگار یکی از بلندی پرتم کرد پایین.
دارم سعی می کنم بهش فکر نکنم.
خدایا کمکم کن که فقط تو میتونی دستامو بگیری. می دونم خیلی بدم ولی تو بزرگی ، پس منو تنها نذار.


فاطمه جونم می دونم هر چیزی بگم از بار غمت کم نمی کنه ولی کاش کنارت بودم و می تونستم حداقل باهات گریه کنم.
ما رو توی غم خودت شریک بدون عزیزم.
خدا پدرت و بیامرزه و به تو و خانواده ات صبر بده.

feedback
1390,04,26, ساعت : 10:04 بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام به همه دوستان گلم همچنان عیدتون مبارک :-2-40-:
هنوز ناراحتم از فوت پدر فاطیمای عزیز ، امروز بیشتر وقتم فکر حال الان فاطیما بودم که کلی مهمون سیاه پوش داره. کلی خرما و حلوا. سر خاک ، مراسم ، مسجد ، تسلیت گفتن ، غم آخرتون باشه ، خدا بهت صبر بده همه و همه این حرفا الان دائماً برای فاطیما داره تکرار میشه. درک این واقعه خیلی سخته و امیدوارم باهاش کنار بیاد. به هر حال زندگی هم بالا داره هم پایین. بعضی وقتا روزگار طوری باهات موافقه و جریانش طوری بر وفق مراده که خودتم فکرشو نمیکنی. اما مواقعی هست که پی در پی بد میاری یا حالتو میگیره. ممکنه در این بین خیلی بد و بیراه بهش بگی. بگی این چه روزگاریه! این چه زندگیه! اما چه میشه کرد؟ پس امتحان خدا کجاست؟ صبر کردن بنده کجاست؟ 100% به امتحانای بزرگ نیاز داریم و حالا نوبت فاطیما شده که با این امتحان و صبر دست و پنجه نرم کنه. فقط باید قوی باشه. به خدا توکل کنه و صبر داشته باشه. :-2-40-:
امروز از طرفای ظهر خونه داییم بودیم و ناهار خوردیم و عصرش هم رفتیم پارک نهج البلاغه (البته من بهش میگم صحیفه سجادیه :-2-06-:) چون همیشه میگم اسم دیگه نبود رو این پارک بذارن؟ حالا چرا نهج البلاغه؟ :-2-31-:
الان هم خانواده داییم خونه ما هستن و امروز کلاً با هم بودیم. خونه برادرم هم که بنایی دارن نقاشی دارن تعمیر دارن میکنن حسابی بنده خدا خسته شده در حد تیم ملی :-2-15-: دیگه نرسید که بیاد خونمون امشب. :-2-37-:
امروز یه دستی به ماشین کشیدم با جون و دل تمیزش کردم. دیروز دوتایی با خواهرم تمیزش کردیم. امروز تک نفره داشتم تمیزش میکردم. هنوز عکس پدرم پشت شیشه ماشین هست و دلم نمیاد برش دارم. :-2-15-: خدا همه گذشتگان رو ببخشه و بیامرزه :-2-40-:
فردا هم برم سراغ کارای شخصی و روز از نو روزی از نو :-2-41-:
فرشید جان تولدت مبارک :-53-:
مینا میس مینی خاطره جالبی بود یه دو دقیقه ای بهش توجه کردم. نمیدونم از اول این بود یا ویرایش کردی حرفاتو ولی اگه فقط هم همین بود معنی دار بود. با چنین خاطره ای روبه رو نشده بودم تا به حال. :-2-15-:
بابت روح الله داداشی خیلی ناراحت شدم. خیلی نامردن. خدا رحمتش کنه. یکی از مردان قوی اونطوری فراریه یکی دیگه اینطوری میمیره. عجب دنیاییه :-2-33-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 26 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 22:05

Star_69
1390,04,26, ساعت : 10:12 بعد از ظهر
سلام...
عید مبارک
فاطیما گلی تسلیت میگم عزیز هرچند گنگم و هنوز نمیفهمم چی به چیه ولی ته دلم یه آرزو دارم کاش پیشت بودم :-2-15-:
رنگی رنگی جدیدا رنگتون مبارک

دلم خواست بیام یه خاطره بنویسم.
یه خاطره ی متفاوت ... اما هرچی سعی میکنم نمیشه!
آخه من یه آدم متفاوت نیستم من زهرام تا ابد هم زهرا می مونم حیف که یاد نگرفتم در عین ثابت بودن متغیر باشم...برای همینه که هیچ وقت تفاوت رو تجربه نکردم!
(جدی نگیرید دارم چرت و پرت میگم)
و من تکرار ِ تکرارم

همین

KaVo
1390,04,26, ساعت : 10:14 بعد از ظهر
به نام او

یکشنبه.90/4/26



سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم


اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم


اگر دل دلیل است ، آورده ایم

اگر داغ شرط است ، ما برده ایم


اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم

اگر خنجر دوستان ، گرده ایم


گواهی بخواهید ، اینک گواه :

همین زخمهایی که نشمرده ایم


دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

قیصر امین پور


سلام....
خدارو شکر امروز روز آرومی بود یه روزی مثل هر روز.....:-2-37-:
فقط امشب بعد از مدت ها شام رو من پختم...کتلت!!:-2-35-:
با کلی ظرافت و دقت کتلتارو کوچولو ریز گرفتم و گذاشتم خوب سرخ شه تو موادش هم به جای زرد چوبه و ادویه زعفران ریختم(آموزش آشپزی!:-2-31-:) که خود مامانمم اعتراف کرد از کتلتای خودش بهتر شده:mrgreen:خلاصه همین دیگه باید کم کم شروع کنم به آشپزی که لیاقت خودم و واسه آینده ثابت کنم:-5-::mrgreen:
دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد بازم منم و یه دل آرزومند و منتظرِ لطف خدا!

یا علی

mahdieh67
1390,04,26, ساعت : 10:19 بعد از ظهر
سلام! عیدتون مبارک! هنوز تا شب عیده دیگه، نه؟!
دیروز ظهر با هزار مصیبت و گوشی های مختلف امتحان کردن اومدم سایت، که تاپیک رو دیدم، متاسفم ! خیلی! رفتم و دیگه نیومدم!
تسلیت میگم فاطی عزیزم!
هر چی بگیم نه از غمش کم می کنه و نه چیزی! پس حداقل نفری یه فاتحه بخونیم ....
Simdi kelimenin bitti yerdeyizzzz
روحش شاد!

girlstreet
1390,04,26, ساعت : 11:17 بعد از ظهر
بنامش و به یادش

این چند روز خیلی خیلی خوب بود کلی خندیدم.همش سعی میکردم از سایت دور باشم.چون جو سایت اذیتم میکرد
عروسی رفتیم کلی شلوغی کردیم
امروزم یگانه رفت
با کلی گریه...!!
ته ته زندگیمون اینه؟؟
که شب عروسی داداش عروس و داماد حلق اویز بشن بهم؟؟؟
که عروس گریه کنه؟؟
که هق هق کنه؟؟
اه اه
لعنت به این زندگی کثیف که ته تهش اینه....
عروس با گریه و فحش بره خونه بخت....!!!!


فاطیما جون بازم تسلیت میگم.اسمت تو تشکرا خالیه

rosa
1390,04,27, ساعت : 01:16 قبل از ظهر
////////////////

Mina
1390,04,27, ساعت : 01:41 قبل از ظهر
همیـن خوبـه که تو زندگـی بی نام بیـای و بی نام بری..
نه تو توقعی از دیگرون میتونی داشته باشی
نه اونا از تو..
یه زندگی ِ ازادانه..
کاش زندگی ِ منم همچین بود..
خودمو اسیر چیزایی که نباید نمیکردم...

فقط دلم واسه این 2سال میسوزه...
حیـفم میاد به خودم...

آخرین پستم بود...
امیدوارم هرجا هستین، خوش باشین و سرحال و شاداب ..
روزگارتون به کام

حاجی بلا
1390,04,27, ساعت : 02:03 قبل از ظهر
یک بی خوابی زده به سرمان عجیب....
فردا فرداصبح.....همه گوش به زنگ....یعنی چی میشه خداجونم....یعنی میشه....دلم روشنه میدونم که میشه...ناامیدش نکن...خواهش میکنم...به خاطر دل شکسته اش......
فردا صبح روز مهمی تو زندگیم از فردا بدم میاد...........خدایا با دست پر برش گردون خدایا به همین شبهای عزیز قسمت میدم....
خدای مهربونم من امشب یه قولی دادم ................خدایا خیلی حرفا تو دلمه................خدایا حرفای تو دلمو..........خودت میدونی چی ازت میخوام...................



خدایا مهربونم............
امروز از عصر تا11خونه مامان بزرگم بودیم....فردا باید زنگ بزنم به استاد منجزی اگه بگه بیاید باید بریم برا کار اموزی درس اصول....درسی که خیلی خوندمش درسی که من ماکس کلاس میشدم ولی استاد همین طوری نمره رد کرد فقط به خاطر شیطنطام شدم 16ازش متنفرم.....به معنی تمام کلمه......اگه منجزی اکی رو داد باید برای اولین بار لباس مقدس رو بپوشم....دیوونه رشتممم...خدایا به مهربونیت قسمت میدم کمکم کن موفق بشم .....کمکم کن.....




خیلی دلم میخاست تو مراسم کنار فاطی باشم....میدونم بودنم فایده ای نداره...ولی.....بازم بهش تسلیت میگم.....ایشالا که غم اخرش باشه.....



اخوی سعید به شما هم تسلیت میگم....ایشالا سایه مادرتون کم نشه....هر چند غم نبودن پدر یه غم عجیبه.....ایشالا خدا بهت صبر بده....

برادر علی متن زیبایی بود:-2-40-:


زهرا ستار خیلی از نوشتت خوشم اومد....سعی کن خطر متفاوت بودن رو هم یادبگیری اگه خواستی متفاوت باشی.....منم گاهی دوستدارم متفاوت باشم از یه سری جهات.....:-2-40-:

رنگی های جدید مبارکتون باشه به شادی...:-2-40-:


++++فردا ارزوی نت و.....چیز فردا دیگه نمیزارن بیام نت چون فردا مال اجی زهراست....اخه امروز همش من نت بودم.....به احتمال زیادم فردا عصر راهی گچسارانم برا همون امر کار اموزی که اشاره کردم....
اگه مامان بفهمه تا الان نتم میکشتم...خوبه که خوابه.......


به آقا فرشیدهم تولدشونو تبریک میگم ایشالا همونطور که اینجا مدیر موفقین تو زندگیشونم موفق باشن...:-2-40-:

حاجی بلا...1عدد...دختر....

27/تیر1390
ساعت2:01نیمه شب

lucy
1390,04,27, ساعت : 09:18 قبل از ظهر
به نام خداا

سلام

از دیشب که بعد از چند روز بی نتی اومدم سایت تو شوکم

گاهی پشیمونم از اینکه چرا عضو سایت شدم چرا دوستانی دارم عزیزتر از خیلی از دوستایی دنیای واقعی ولی از لحاظ جغرافیایی انقدر دور که نمیتونم تو خوشحالی نه اضطراب نه ترس نه حتی تو بدترین وغمناک ترین لحظه های عمرشون در کنارشون باشم ...انقدر ناراحتم که حوصله هیچ کاری رو ندارم 3تا گزارش نصفه ی ماهنامه رو دارم ولی دستم نمیره تکمیلش کنم همیشه با فاطی کارام رو میکردم ...دلم نمیخواد ....دیشب یه بغض تو گلوم بود ... هم از فوت پدر فاطی هم از تنهایی فاطی .... خدا بهش صبر بده تنها کاری که ازم برمیاد لعنت به فاصله هاااحتی نرفتم تو تایپیک تسلیت پیام بدم چون بدم میومد دلم نخواست دلم نخواست که ...

فاطی گلم خدا بهت صبر بده عزیزم ....مثل همیشه باید صبور باشی .... اینجا دوستایی هستن که منتظرن تو زود زود زود برگردی به جمعشون ... با دلی پر از امید ...


روز برشما خوش

خانومی
1390,04,27, ساعت : 10:33 قبل از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

27 تیر 90

سلام

چند روزه میام خاطره نویسی ولی نمیدونم چی بنویسم ؟:-2-39-:

ادم میمونه تبریک بگه یا تسلیت ؟
با وقایع مختلفی رو برو میشیم که بهترین جواب براش سکوته :-2-15-:
گاهی ننوشتن خودش یه نشونه هست
گاهی نگفتن یه دنیا حرفه



همین :-2-41-:



وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود
قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود
اقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست
کمتر دلم برای شما تنگ میشود :-2-34-:


ارادتمند ،خانومی

شبنم
1390,04,27, ساعت : 10:37 قبل از ظهر
دوشنبه 27/ 4/ 90

پس تو آرزوهايت را
کجای اين کوچه جا گذاشته ای،
که حالا کاشیِ اين همه خانه ... شکسته وُ
دريچه ی اين همه ديوار، بسته وُ
ديوارِ اين همه دلِ خسته ... خراب!


پاييز همين است که هست
اول ذره ذره باد می آيد
بعد بار و برگِ بی رويا که به باد!
بعد از بلوارِ حضرت زهرا که بگذری
گهواره ای اين سویِ خواب وُ
آينه ای آن سوی آب ...!


پاييز همين است که هست
يک روز می آيی که ديگر ماه
گلاب نشينِ الحمد و آينه است
يک روز میروی که آينه ... الحمدِ خشت!
حالا بخواب
راحت بخواب
ما هم خسته و خاموش از فهمِ فاتحه
به خانه هامان برمیگرديم،
برمیگرديم و باز
نوبتِ سکوت و صفِ نان وُ
همين چيزهای آشنایِ اطرافِ زندگی ...!


زندگی!؟
مرده هامان اينجا و زنده هامان جايی دور ...
چاره ای نيست
بايد يک طوری دوباره به دريا زد
علاقه ورزيد، عاشقی کرد وُ
بعد هم از چرت و پرتِ پاييزِ خسته گذشت!

واقعا چاره ای نیست ... ..

bahooneh10
1390,04,27, ساعت : 10:43 قبل از ظهر
امروز باید به فاطی زنگ بزنم..اما دست و دلم نمی ره..
اصلا نمی دونم چی باید بهش بگم...
دو روز قبلم که باهاش حرف زدم به جای دلداری زار زدم باهاش...
الهی بگردم فاطی... هنوز نمی دونم کی... اصلا باید بهش چی بگم؟ اما می دونم باید باهاش حرف بزنم... باید صداش رو بشنوم.. باید...


- چقدر جالب لیلا...پستام تازگی ها پشت بند پستت می شه... هنوز تو خاطرات دو صفحه قبل موندم...
کاش خاطرات تو دو روز قبل متوقف می شد...

sue.sun
1390,04,27, ساعت : 11:07 قبل از ظهر
سلام
دستم نمیره چیزی بنویسم
حسابی شوکه شدم
وقتی دیدم که لیلا جون داری به فاطی تسلیت میگه بهت زده شدم
پیش خودم گفتم کدوم فاطی رو میگه ذهنم سریع رفت روی فاطیما59 ولی گفتم شاید اشتباه می کنم
رفتم قسمت مناسبتها و دیدم پیام تسلیت برای فاطیما گذاشتن
حسابی شوکه شدم
فکرش رو نمیکردم که بعد از چند روز بیام و با همچین خبری روبرو بشم
باورش برام سخته
امیدوارم که خدا بهت صبر بده که بتونی تحمل کنی نه فراموش
چون فراموش کردنش امکان نداره ولی تحمل کردن ممکنه
خدا پدرتون رو بیامرزه فاطیما جون

با این خبر ناگهانی دیگه هیچی ندارم که بگم...



راستی مینا میس مینی چرا کم رنگ شدی؟

sama33
1390,04,27, ساعت : 11:14 قبل از ظهر
امروز دوشنبه 27 تیر90
سلام
تاریخ امروز را می دونم چون آخرین فرصت شرکت در مسابقه نقد کتابه البته تاساعت 12شب

رفتم یه سر بخش تبریکات و مناسبتها باورکردنی نیست که غم اینقدر در کنار شادیه که به قول خانومی نمی دونی چی بگی
ولی خوب آدما تو روزای سخت به خداشون نزدیک میشن و صبر همیشه مشکل گشاست فاطمه هم با اینکه خیلی با احساس و حساسه ولی بزرگترین خصیصه اش از نظرمن مقاومتشه که اگر اینطور نبود غربت را تاب نمی آورد و صدباره برگشته بود مشهد


یه موضوع دیگه که فکر مو مشغول کرده این خداحافظی کردنای بی حساب و کتابه لااقلش اینه که آدم باید برای دوستاش ارزش قائل باشه بگه به امید دیدار !

امروز یه جشن دعوتیم از طرف شبکه جام جم محلشم برج میلاده میخوام برم اون بالا ببینم فرقش بازمین تو چیه و چرا بعضی آدما دیگرانو از بالا نگاه می کنند اصلا این بالا مثل اون بالاست یا فرق داره یا درسته که هرچی بالاتر باشی به خدا نزدیکتری خلاصه خیلی کشفیات میخوام انجام بدم .
یه اتفاق خوب دیگه دعوت شدن به گروه آموزشی نقد کتابه شادی داودی عزیز گروه را ایجاد کردند و من به اینکه روزی منتقد بزرگی بشم امیدوار شدم اگر دعوتنامه گروه را خواستید برای خانم داودی خصوصی بفرستید.

nairika
1390,04,27, ساعت : 11:33 قبل از ظهر
سلام همگاني خوبين
فاطيماي عزيز همين الان از خاطرات بچه ها فهميدم كه چه اتفاقي برات افتاده واقعا از صميم قلب بهت تسليت ميگم ميدونم كه نميتونم بزرگي غمت رو درك كنم مي دونم كه نميتونم بفهمم تا چه حد غمگين و ناراحتي ولي ميدونم كه دوست داشتم الان كنارت بودم تا بدوني تو غمت سهيمم حتي اگه خيلي كم
ميدوني هميشه واسه مناسبت هاي خوب دوست داريم كسايي كه دوستشون داريم پيشمون باشن ببين خدا چقدر پدرت رو دوست داشته كه تو يكي از عزيزترين روزها دعوتش كرده مطمئن باش الان پدرت بهترين جاي ممكن رو تو دنيا داره پس واسه خاطر آرامش روح پدرت هم كه شده سعي كن آروم باشي و صبر پيشه كني و به خدا توكل كن و بدون كه پدرت هر جا كه باشه بازم حواسش بهت هست و حتي الانم نگران ناراحتي هاي تو و خانواده عزيزته اميدوارم غم آخرت باشه و سايه مادرت هميشه بالا سرت باشه
نه اينكه خاطره نداشته باشم ولي به حدي اين خبر ناراحتم كرد كه دست و دلم به نوشتن نميره
روزتان خوش و ايام به كام
فعلنات

REMIX
1390,04,27, ساعت : 11:48 قبل از ظهر
27 تیرماه
بعضی وقتا آدم نمی خواد یه کاری رو انجام بده ولی انگار موقعیتی پیش میاد تا اون کارو انجام بده مثل دیروز من که با مامان اینا رفته بودیم سر خاک مادر بزرگم توی باغ فیض من هیچوقت توی امامزاده ها نمیرم چرا نمی دونم، ولی نمیرم .
دیروزم بیرون ایستادم تا بقیه بیان که برادرزادم گفت می خوام برم پیش مامان اینا می ترسم گم بشم . مجبور شدم بدون این که بخوام برم داخل . وقتی به خودم اومدم که ناخواسته روز نیمه شعبان داخل اون امامزاده بودم .
کاش همه موقعیت های اجباریه دنیا این طوری بود ولی حیف که دست آدم نیست و گاهی این موقعیت ها اونقدر سخت و سنگینه که نفس آدمو بند میاره .هیچ چیزی نمی تونه آرومت کنه .
کاش چشم باز می کردیم و می دیدیم خاطراتمون از دو روز پیش عوض شده و یا همون جا متوقف شده
کاش ........

روز خوش :-2-40-:
الهام

lucy
1390,04,27, ساعت : 12:00 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام

انقدر دلم گرفته که تا خاطرمو نوشتم رفتم از سایت بیرون !نه قبلش هم یه پیام دادم به مینا مینی !

هی دور اتاق پذیرایی راه رفتم ولی دستم روی گوشی نمیرفت بالاخره زنگ زدم صدای بوق قطع شد صدای گریه یککی از بهترین دوستام توگوشی پیچید کل حرفا ودل داری هایی که تمرین کرده بودم بهش بگم خلاصه شد تو یه جمله ی دوکلمه ای "بمیرم عزیزم!"صدای گریه خودم از پشت تلفن هر دو داشتیم گریه میکردیم صدای مداح میومد میخواستم داد بزنم ساکت باش بسه بزار میخوام با دوستم حرف بزنم ولی نامرد همینجور که صداش رو اوج میداد گریه من وفاطی هم شدید تر میشد دیگه طاقت نداشتم صدای گریه شو بشنوم فقط گفتم ببخشید بعدا حرف میزنم وقطع کردم حتی منتظر نشدم بگه خداحافظ ولی از پشت گوشی موهاشو نوازش کردم با گریه هام گفتم فاطی عزیزم قوی باش صبر کن ونشکن ....فکر کنم حس کرد دستم رو روی موهاش، صدامو شنید ...

تمام این مدت فقط داشتم به خصوصی های فاطی فکر میکردم اینکه میگفت نظر پدرم خیلی برام مهم بود برای کار کردن ... بابام فلان حرف رو میزد ... بابام خیلی پشتم بود موقع ازدواج ...بابام ....دلم گرفت ..یه دل سیر گریه کردم ....

Vulnerable
1390,04,27, ساعت : 12:14 بعد از ظهر
سلام دوستان گل و بلبل و سنبلhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/alarmed-smiley.gif ما چند روز بود اتفاقی نمی افتاد هی میگفتیم بیفت ما چار کلمه حرف داشته باشیم خاطره بینیویسیمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/all-ears-smiley.gif که آخرشم نیفتادhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/angel1-smiley.gif :|
چند روزه آدم شدم .... نه به خودم سخت میگیرم نه به اطرافیانhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/angel2-smiley.gif دلم واسه خودم تنگ شده وبد خیلی زیادhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/angel3-smiley.gif آخه یکی نیس بگه دختره ی خر تو که میدونی حافظ همیشه بهت راست میگه چرا نمیخوای حقیقتو باور کنی و بهش فحش میدی؟http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/angry-smiley.gif اون موقعها سه بار فال گرفتم هر سه بارم معنیش یکی در اومد ... مامانم واسم میخوند میخندید میگفت صنم عاشقی؟http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/annoying-smiley.gif اینکه همش میگه بیخیال شو .. اینم عرض کنم که مادر ما رشته اش ادبیات تشریف داشت بعد خیلی به شعر معر علاقه میدارد حافظ اصل خریداری نموده و برای ما ترجمه میکندhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/anonymous-smiley.gif تازه دیروز به ما گی سه پیچ داد که بیا و گلستان سعدی را بخوان بسی زیبا مینمایدhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/anti-sadness-smiley.gif گفتیم نمیتوانیم ... دو عدد شعر خواندیم برای امتحان دیدیم توانستیمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/apple-smiley.gif من یک عدد عثیده دارم اونم اینه که حافظو به سعدی خیلی ترجیح میدمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/applei-smiley.gif چون که آن سعدی رفته تمام دنیا را گشته حال و حول و کیفش را کرده بعد با تمام زور دو عدد کتاب پند و نصیحت بلغور کرده که آخعه ینی چی آخه؟http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/aquarium1-smiley.gif اما این حافظ بخت برگشته از بدو تولد تو اتاقش بوده تازه خود شیرازم ندیده بازم میگه خوشا شیراز .. خب این بسی باحال تر مینماید بدبخت بیچاره یه دیوان گفته قد تمام دنیاhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/aquarium2-smiley.gif از علاقه ی ما هم به خودش خبر دارد همش به ما راستش را میگوید بسی به فکرمان افتاد برویم از این فالگیرا بشویم با حافظ آینده را به ملت بگوییم ه کمک خرجی باشیمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/babies-smiley.gif بیچاره آن یکی عدد حافظ به ما هی راستش را میگفت ما هی به شاخ نباتش فحش نثار میکردیم اما حالا بسی خجل شدیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/baby-boy-smiley.gif خب تمام این حرف شعر و شاعرای ما برای این بود که بگوییم آقااااا ما عاشق سهراب گشتیم .. یک عدد کتاب از این شخص مذبور را دارا هستیم به نام هنوز در سفرم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/baby-smiley.gif وای که چه قدر خاطره هاشو قشنگ نوشته واااای خدا!!!!!!!:-2-41-: یک عدد جمله اش را مینویسیم بروید در کفش: مذهب شوخی بسیار سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/baby1-smiley.gif حالا اگه از عقاید و خاطره هاش بنویسم که پر در میارید چون واقعا عالین!http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/baby2-smiley.gif ( الان این اسمایلی چه ربطی داش من بیلمیرم :">)
* فاطیما جون خیلی خیلی تسلیت میگم ... میدونم تسلیت من حتی یک میلیونیم درد شما رو هم کم نمیکنه اما حداقل شما متوجه میشید که میتونم همدردی کنم باهاتون حتی الان که نمیشناسمتون!
* آقا این چند روزه ادمین جان چه دست و دلباز گشته همه را هی رنگی رنگی میکند :"> ما که جی جدی ذوق مرگ شدیم:-2-16-: مبارک همه شان باشد ان شا الله
* عیدتون با تاخیر مبارک:-2-15-:

mini71
1390,04,27, ساعت : 12:31 بعد از ظهر
سیلام علیکم ورحمت الله

27تیر
آخه یکی نیست به مابگه چراتوتعطیلات میرین مسافرت؟؟خب چیکارکنیم ماخانوادگی عشق جاده داریم تا2روزتعطیل میشه میزنیم بیرون-جای همگیتون خالیییییی وهمه جاشلوغ بود
5شنبه رفتیم طرف کلیبر(ارسباران)http://up.98ia.com/images/cpnumkje5tcj8xnz1ru.jpg
خیلی جای خوبی بود همه جاسرسبزبودآدم حال میکردوقتی به کوه نیگامیکردhttp://kay.smiley.free.fr/images/6376.gif
یه شب اونجاموندیم بعدرفتیم قلعه بابک البته فقط داداشم تونست بره بالا وتقریبا 4-5ساعتطول کشیدتابره وبرگردهhttp://www.freesmileys.org/emoticons/emoticon-cartoon-018.gif من فقط تااین قسمت تونستم برم بالا فکرکنم 200تاپله رفتمhttp://up.98ia.com/images/ej3oazeux2kr1mpi6l0.jpg
ولی داداشم میگفت بالا جای خوبی بودhttp://serve.mysmiley.net/happy/happy0064.gif (http://www.amoooly.com/)
بعدش رفتیم آستارا-چون شب رسیدیم رفتیم ساحل صدف http://up.98ia.com/images/3b3b39dt0jnooxcbpxe.jpg
اینم صبحhttp://up.98ia.com/images/ippacqicq0300y3oes.jpg


تاظهر رفتیم بازار منم که عشق خرید دارم امکان نداره برم مسافرت دست خالی برگردمhttp://serve.mysmiley.net/animated/anim_13.gif (http://www.amoooly.com/)جیبم رو پرپول کردم رفتم خرید



(http://www.amoooly.com/)
بعدازاون 2باره برگشتیم ساحل ورفتیم تودریاآب بازی کردیم -http://serve.mysmiley.net/animated/anim_40.gif (http://www.amoooly.com/)
بعدازظهر رفتیم اردبیل -شب رفتیم سرعین-
نمیدونم چرا توماه خرماپزون هم میریم سرعین بایدپالتوبپوشیم
http://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-477.gif (http://www.amoooly.com/)
-شب تاساعت 1خیابون بودیم داشتیم مغازه هارودیدمیزدیم هوا اینقدرسردبودکه شال وکلاه سرکرده بودم پالتوپوشیده بودم
خلاصه دیروزصبح رفتیم آب گرم بعدش یه راست برگشتیم خونه آخه چندتامولودی دعوت بودیم بایدحتمامیرفتیمhttp://serve.mysmiley.net/animated/anim_65.gif (http://www.amoooly.com/)امروزم ازصبح داریم خونه تمیزمیکنیم خسته شدممممممممم
فعلا روزخوش

بعدا نوشت: من تازه تاپیک تسلیت رودیدم واقعاناراحت شدم-خیلی خیلی سخته خدابهشون صبربده -من پدربزرگموبیشترازپدرم دوست داشتم و وقتی فوت کرد فهمیدم ازدست دادن پدرچقدرسخته خیلییییییییییییییییییییی سخت وباورنکردنیه -آدم مدتهاباورش نمیشه که دیگه نیست همیشه چشم به درمیدوزه که بیاد-بادست پربیاد-بالب خندون بیاد یاناراحت وغمگین دیگه فرقی نمیکنه فقط دلش میخوادکه بیاد -وقتی میرم سرقبرش یاوقتی به عکسش که رواتاق دیوارم همیشه جلوچشممه نگاه میکنم حسرت روزایی رومیخورم که کنارش نبودم -توروزتولد توعید توماه رمضون وقتی که همه خانواده یه جاجمع میشیم توعروس توعزا همه جا جای خالیش رواحساس میکنم
چرا دخترا اینقدربه پدرومادر وابسته هستن؟؟؟؟؟چرا اینجورمواقع دخترا بیشترضربه میخورن؟؟؟چرا؟؟؟؟
تاسلیت میگم فاطی جون

farhad_0
1390,04,27, ساعت : 12:31 بعد از ظهر
و تنها او باقي است ...

هواي پرواز

دلش دياري را مي خواست كه از رنگ و بوي دنياي مادي در آن اثري نيست . دلش مي خواست به مانند مرغي به پرواز آيد و اين قفس را بشكند ..آخر دلش هواي پرواز داشت

Babak
1390,04,27, ساعت : 12:57 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
دوشنبه 27 تيرماه سال 90
خيلي سخته كه وقتي كسي عزيزي رو از دست ميده بخواي بهش تسلي بدي...
نميدونم چي بگم ...چي ميتونم بگم...
يادمه سر خاك بهار خواهرم يك احمقي اومد گفت : عيب نداره بابك جان بلند شو..همه رفتند..
از اتوبوس جا ميمونيم....مهمونا منتظرن...
نگاهش كردم ...چي ميتونستم بگم ...به اين ادمي كه حداقل 50 سالش بود...
هيچ چيزي تسلاي دل فاطمه در اين لحظات نيست...وقتي پشت و پناهش...وقتي كسي كه مثل كوه پشتش ايستاده بود...تركش كرده...رفته به ديدن دوست...
نه من ...نه تو...نه بهترين دوستانش...نه عزيزانش...هيچ كس جز خدا...نمي تونيم براش كمك واقعي باشيم...
وقتي خداوند مصيبتي را عرضه ميكند صبرش را هم ميدهد...
آرزو ميكنم هيچ كس ...هيچ كس در اين دنيا داغ عزيزانش رو نبينه...ولي ارزويي محاله ميدونم...
اين وعده پروردگاره كه ميگه :بازگشت همه به سوي من است...همتون يه روز مياييد پيش خودم..
از صميم قلب و از دورترين فاصله ها برايت ناراحتيم فاطمه عزيز ....:-53-:

Elnaz
1390,04,27, ساعت : 01:17 بعد از ظهر
با یه گریه با یه شیون
صفحه اول شروع شد
انگاری با یه تولد
خواب دنیا زیر رو شد
اسم مادر ,نام فامیل
پدرت اهل کجا بود؟
برو آقا به سلامت
موندنش کار خدا بود
نام همسر جای خالی
صفحه ی بدون امضا
بله گفتن زیر لب بود
واسه دلخوشی بابا
نام فرزندتَ انگار
نمیشه هر چی بذاری
از تو این کتاب جدا کن
چاره ای جز این نداری
صفحه بعدی رای بودن
رای روزی رای کالا
چون تو ارزون شدی اما
قیمتش نرفته بالا
خط اخر خط پایان
سوت ممتد,نقطه صفر
زندگی,خدانگهدار
حرف آخر مهرِ باطل
ترانه مکرم

nastaran_702
1390,04,27, ساعت : 01:34 بعد از ظهر
هر وقت مامانم اینا میان خونم و یک هفته ای میمونن خیلی خوشحال می شم اما وقتی که می رند احساس پوچی میکنم تمام امید به زندگیم میمیره الانم همین جورم حالم به شدت گرفته و خیلی خیلی احساس تنهایی می کنم.دلم می خواد برم پیششون اما نمی شه خسته شدم خسته از این حس های نا خوشایندی که گاه و بیگاه سراغم میان خدایا تنهایی تا کی؟ من تا کی باید عذاب بکشم؟

bahooneh10
1390,04,27, ساعت : 01:43 بعد از ظهر
بچه ها مشهدی عزیز...
هرکس مایله فردا تو مراسم ختم پدر فاطیمای عزیز شرکت کنه
به من یه پ خ بزنه تا ادرس و زمان رو بهش بدم...
فاطمه گفت ممکنه حال و احوالش اجازه نده بتونه به تلفناتون جواب بده ...
بابت همه حضورتون و حرفاتون هم تشکر کرد...
امیدوارم خدا خودش قدرت بهش بده که بتونه تحمل کنه... هرچند خیلی سخته خیلی...

اره لیلا پریشونه..خیلی... هنوز باور نکرده و حق هم داره...
همین حرف دیگه ای نیست...

nairika
1390,04,27, ساعت : 01:58 بعد از ظهر
آن یار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آری چه کنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود

سمن ناز
1390,04,27, ساعت : 02:38 بعد از ظهر
سلام بر همگی
دیروز رفته بودیم کاشان سر خاک پدرم که رفتم باز هم مثل همیشه بق کردم که اخه من چه جوری باور کنم اونی که زیر این سنگ سرد و بی روحه بابای عزیز و مهربونه منه بازم مثل همیشه اشک هام رو محمد حسنم پاک کرد و دست هام رو گرفت و بلندم کرد هنوزم باور نمی کنم که رفته
نفس عمیقی می کشم و غم هام رو مثل همیشه در دل پر از خونم پنهان می کنم و سعی می کنم لبخند برلب بیارم برای امرزش همه درگذشتگان دعا می کنم وقتی اومدم تو سایت و خاطرات روزانه دوباره حالم گرفته شد واقعا می مونم چی بگم فقط اینو می گم که مرگ عزیزان خیلی سخته ولی اینکه در شب نیمه شعبان بری اون دنیا یعنی این که خیلی عزیزی یعنی اینکه دلت پر از صفا و مهربونی بوده فقط ادم های خاص ادم های نشون کرده ادم های مورد توجه رو تو این شب های عزیز می برن یک ساعته که نشسته گریه می کنم به حال دلخودم به حال فاطیمای عزیزم و غبطه می خورم به پدر فاطمه که چنین شبی فرشته های الهی اومدن و پدر عزیزش رو بردن
این شعر تقدیم پدر فاطمه و همه ی پدرهای از میون رفته می کنم


پدر دستهـــــای تـــــو گهواره من



دو چـــــشم تو چــــراغ خونه من



بجزء تـــــو از همــــه دنیا بـــریدم



که عاشــــق تر ز تو هــرگز ندیدم



ببوســم پینه...دستـــــای پاکــت



ببوسم صورت چــون قرص ماهت



نشسته روی موهـــات برف پیری



الهـی مـــن بمیرم تـــــو نــــمیری



پـــــــــدر ای قبله راه سعــــــادت



نــدارم ذره ای از تــــــو شــــکایت



تو رو هم چــون نفسها دوس دارم



که جون مـــــن تویی تا بی نهایت

yase sefid
1390,04,27, ساعت : 04:13 بعد از ظهر
واقعا نمی دونم چمه؟
حساب روزا و هفته ها از دستم در رفتن!
احساس می کنم دارم با یکی لج می کنم! با کی؟؟؟ فکر کنم با خودم!!
نمیدونم چمه! دارم چیکار می کنم؟
هیچی نمی دونم!
ولی خسته شدم...از چی؟ واقعا خنده داره...اونم نمی دونم! مرده ی متحرک دیدی؟ اون منم!
پوچم...انگار یه حفره ای توی سینه ام هست...هر کاری می کنم پر نمی شه!!! چی کار کنم؟
فقط دلم می خواد خودمو کتک بزنم! حال یه آدمی رو دارم که با تمام وجود عاشق می شه و عشقش بهش خیانت می کنه! دعوای درد اون شخص چی می تونه باشه؟
داغونم...فقط همینو می تونم بگم!

+ فاطمه جان...نمی دونم چی بگم...فقط می تونم باهات همدردی کنم. تسلیت می گم عزیزم.
اینم واسه تو:

کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکی ام دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می گردد
و بدین سان است
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد،
مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

babasi
1390,04,27, ساعت : 06:29 بعد از ظهر
خسته ام.
ناراحتم.
ميخوام گريه كنم نمي تونم.
يه بغضي تو گلومه كه نفس كشيدنُ برام سخت كرده.
اون از 2روز پيش كه اومدم سايت و اون تايپيكُ ديدم و حالم كلي گرفته شد.
خيلي ناراحت شدم هم براي فاطيما و هم به خاطر پدرش. خدا رحمت كنه پدرش رو.
هميشه اين جور وقت ها سكوت مي كنم. نمي دونم چرا؟ احساس مي كنم پيام تسليت من نه تنها باعث تـَسـَلـي نميشه، بلكه به نظرم كه داغ دله ش رو هم زيادتر ميكنه.
نمي دونم شايد من اشتباه ميكنم.
اونم از نيم ساعت پيش كه بهم خبر دادند يكي از بهترين دوستاي دوران راهنمايي و دبيرستانم تصادف كرده و مرده.
يه نامردي زده بهش و در رفته. حتي صبر نكرده برسونتش بيمارستان.
از ديشب تا صبح كنار خيابون بوده. هيشكي هم نكرده برسوندش بيمارستان.
بيچاره خانواده ش تموم ديروز و ديشب و تو تمام بيمارستان ها دنبالش گشتن.
امروز تولده شوهرش بود. مثل اينكه رفته بوده برا شوهرش كادوي تولد بخره كه ...
دكترا گفتن اگه فقط يه ساعت زودتر ميرسوندنش زنده مي موند.
مي خوام گريه كنم اما نميشه. نمي تونم.
سرم درد ميكنه. داغونه داغونم.
هر وقت يادش ميافتم، ديوونه ميشم.
طفلك همين سه ماه پيش عروسي ش بودا.
يه تو راهي هم داشت.
مي خوام داد بزنم اما نمي تونم. نمي شه.
خدايا گله دارم.
آخه چرا فرشته؟!!!
اين بدبخت كه از روزي كه چشم وا كرد يه روز خوش تو زندگيش نديده بود. تازه داشت رنگ خوشي و آسوني رو تو زندگيش ميديد.
اين انصاف نبود.
خــــــــــــــدا چرا فرشته؟ اون طفلك كه آزارش به يه مورچه م نمي رسيد؟

آرام.د
1390,04,27, ساعت : 06:31 بعد از ظهر
27 تیر 1390

سلام دوستای خوبم امیدوارم حال تون خوب باشه
هر چند می دونم به خاطر فاطیمای عزیزمون غم به دل همه نشسته اما چه می شه کرد ؛ جز این که دعا کنیم خدای بزرگ بهش صبری عطا کنه که بتونه با این فقدان کنار بیاد و برای عزیز از دست رفته ش هم آرامش و رحمت از درگاه خدا طلب کنیم
همه ی ما مرگ عزیزانی رو تجربه کردیم و خوب می دونیم که این عزاداری ها و گریه ها و دلتنگی ها و ... باید باشه تا مرگ عزیز مون رو باور کنیم
پس وظیفه ی ما اطرافیان فقط اینه که با توجه به شناختی که از این عزیز داغدار داریم هر یک به نوبه ی خودمون از یه راهی کمکش کنیم که این روند رو راحت تر طی کنه و آرامش ِ پس از پذیرفتن قضیه، زودتر براش حاصل بشه
ممکنه پس از مدتی فاطیمای عزیز بیاد و بخواد این صفحات رو بخونه تا لابلای نوشته هامون به دنبال تسکین و تسلایی برای دردش بگرده پس با نوشته هامون کمکش کنیم که این بصیرت رو پیدا کنه که علی رغم این که به واسطه ی مرگ، فاصله ای ظاهری بین اون و پدر عزیزش افتاده اما این فاصله نمی تونه اونقدر باشه که از محبت عمیق پدری محرومش کنه چرا که این محبت خیلی نافذتر از اینه که مرگ بتونه مانع درک اون بشه ، کما این که قبلاً هم فاطیمای عزیز با اون فاصله ی زیاد مکانی که بین شون بوده این محبت رو لمس می کرده
مطمئنم فاطیمای عزیز با درک بالاش و صبر و تحملی که ازش سراغ داریم خیلی زود می تونه به این بصیرت دست پیدا کنه
خدا روح پدر عزیزش رو قرین رحمت کنه و به خونواده ی داغدارش هم صبری در خور ببخشه


« ... قطع نَفَس چیست جز آزاد کردن نفس از این جزر و مدّ بی قرار، تا اوج گیرد و گسترده شود و بی هیچ بند و زنجیری جویای خداوند گردد؟
و تنها وقتی از چشمه ی سکوت بنوشید می توانید به راستی آواز بخوانید
و هنگامی که به قله ی کوه می رسید صعود را آغاز می کنید
و هنگامی که زمین دست و پای شما را مصادره می کند و وام خود را باز می ستاند، شما به راستی دست افشانی و پایکوبی خواهید کرد. »

روز خوش و عاقبت تون به خیر

Mini Moon
1390,04,27, ساعت : 06:49 بعد از ظهر
منــ سرطانــ تنهاييــ گرفتمــ
وليــ نترســ مسريــ نيستــ! بــا خيالــ ِ راحتــ كنارمــ بنشينــ
و برايمــ دلــ بسوزانــ و تنفــر پيــدا در نگاهمــ را
بهــ حسابــ ِ بيماريــ امــ بــگذار و در بــرار ِ سرديــ هايمــ
بــا گذشتــ باشــ بــر خلافــ هميشهــ
آرزوهايــ محالمــ را بــاور كنــ!
موضوعــ فقطــ همينــ استــ كهــ سرنوشتــ ِ محكومــ بهــ مرگـــ
نگاهــها را تغيير مي دهــد!
*****
سرم خيلي شلوغه،به خاطر اينه كه كارايي كه خيلي وقت پيش بايد تو زمان خودش مي كردم رو نكردم و حالا همش تلنبار شده رو هم.پس تا اطلاع ثانوي كمرنگ مي شويم!!!منظورم از كمرنگ محو شدن نيست،كمتر ميام اما ميام چون اينجا رو خيلي دوست دارم...
خيلي دوست داشتم مشهد بودم و پيش فاطمه جان:-2-15-:
پ.ن:مامان ياسي،عجب مادري ميكني برا ما!!!:-2-42-:معلوم هس كوجايي؟:-2-42-:
*****
برای ساختن کشتی آرزوهایت
هر چقدر هم که سخت باشد
صبر کن .
چراکه قایق کاغذی رویاها
خیلی زود تر از آنچه فکر می کنی
زیـــر آب خواهد رفت !!!
http://www.up.98ia.com/images/pxnlk6vy234463bj8lq3.jpg
*****
روز خوش!

~...LoOsindA...~
1390,04,27, ساعت : 06:51 بعد از ظهر
سلام ...
عيدتون با تأخير مبارك


خوبو خوش باشيد ايشالله!


دوس ندارم خاطره هام غمگين بشه ولي الان جو اينجا هم همينطوريه...
پنجشنبه شب عمه بابام فوت كرد...
باورم نميشه همين دو هفته پيش با پسر اون يكي عمه ي بابام اومده بودن باغچه ي ما!خوشو خرم بود!از همونجا رفتن تهران واسه عمل قلب...
بعد از عمل انگار سكته ي مغزي ميكنه و ميره تو كما!بعدشم...
بعضي ها ميگن خواست خدا بوده ...تقديرش اينطوري بوده! بعضي ها هم ميگن تقصير دكتره بوده...نميدونم...
اين زن از اول زندگيش زجر كشيد!
اول جوونيش شوهرش طلاقش دادو رفت يه زنه ديگه گرفت....كلا را به را زن ميگرفته!بچه ي 9 ماهشم ازش جدا كرد!
اين قضيه واسه قبل ِ انقلابه!نميدونم قانونش چطوري بوده كه تونسته بچه ي به اون كوچيكو از مادرش جدا كنه!
زن دوميه هم نميذاشته عمه بچشو ببينه!
تا اينكه سعيد(پسرعمه)18 سالش ميشه و از ايران ميبرنش...
آمريكايي ها زن دومه اون آقا و بچه هاشم اشتباهي ميكشن!فقط سعيدو يكي از دختراي اون زنه جون سالم بدر ميبرن...
خلاصه وقتي سعيد ازدواج ميكنه...مياد مادشو چند وقتي ميبره پيش خودش!ولي عمه زياد دووم نمياره و بر ميگرده تهران...
مادرش يعني مامان بزرگ باباي من اونموقع مريضه تو بستر بوده عمه هم تا وقت مرگش ازون مراقبت ميكنه!
بعداز اونم مياد اينجا واسه زندگي....
تازه دو سال پيش پسرش اومد واسش خونه خريد......
تازه ي زندگي آرومو شروع كرده بود!
اما....
شنبه آوردنش شاهرود ولي مراسم فرداش بود كه همه برسن... پسرشم نتونست بياد...
با اينكه اينقد سختي كشيده بود هروقت ميديديش خنده رو لباش بودو شادت ميكرد...
مامانم ميگه بخاطر همينه كه تو اين ايام از دنيا رفت!
وقت خاكسپاريش كلي گريه كردم...اصلا نميتونم مرگ آدمايي كه خيلي بهم نزديك بودنو قبول كنم!
يه بيشعوري....اومده كنارم ميگه حالا چرا اينقدر گريه ميكنين شما!چي شده مگه!!!
دلم ميخواست بزنم تو دهنش! آدم وقت خاكسپاري ي غريبه نميتونه جلوي اشكاشو بگيره چه برسه به آشنا!واقعا بعضي ها دلشون از سنگه!
خونمون پره مهمونه!حال خودمم اصلا خوب نيس!....شلوغيو دوس دارم ولي نه اينطور وقتا!


پ.ن : هر كي اين خاطره رو خوند يه صلوات واسه شادي روحش بفرسته...مسي


پ.ن : فاطيما جون به شما هم تسليت ميگم...از خدا ميخوام به خودتونو خونوادتون صبر بده!امروز واسه پدرتون قرآن خوندم...

پائیز96
1390,04,27, ساعت : 06:56 بعد از ظهر
تا حالا احساس اضافه بودن کردی؟؟؟؟

من توی این دنیا اضافی ام بودن و نبودن واسه هیچ کس فرقی نداره حتی واسه کسایی که ادعای دوست داشتنم رو دارند

دوس دارم برم یا اون دنیا یا یه جای دور اونقدر دور که همه فکر کنن مرده ام

دیگه خسته شدن از دائم فکر کردن دائم چرا گفتن دائم گریه کردن.....

خدایا هر چه کردم که مستحق این عذاب شدم رو بر من ببخش .............

این دنیام جهنم بود اون دنیام رو جهنم قرار نده ...........:-2-30-:

raha_sweet
1390,04,27, ساعت : 06:58 بعد از ظهر
تازه دو روز از مسافرت برگشتم . خوب بود . بد نبود .
پسر داییم سگ دوستش را گرفته بود و اورد کمی باهاش بازی کردیم ! خیلی ناز و ملوس بود . البته من کمی ازش می ترسیدم .
اخرش هم مادر محترم من را به خانه راه نداد و گفت تو : نجسی !! دیگه رفتیم دستامون را کامل شستیم و بعد از کمی صحبت اجازه ورود به خانه را پیدا کردیم !!:-2-06-:

raha_sweet
1390,04,27, ساعت : 07:09 بعد از ظهر
راستی این هم یه صلوات برای پدر فاطیمای عزیز . خدا بهش صبر بده
االهم صل علی محمد و ال محمد

feedback
1390,04,27, ساعت : 09:24 بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام :-2-37-:
امروز از وضعیت بحرانی در اومدم. یعنی صبح تا ظهر کمابیش همچنان روحیه ام خوب نبود ولی یه کم بهترم. از فاطیما خبر گرفتم و باز هم تسلیت گفتم. امیدوارم وضعیت روحیش روز به روز بهتر بشه و با این اتفاق کنار بیاد :-2-41-: :-2-40-:
از زندگی بگیم. زندگی که خوبه بد نیست سلام میرسونه. امروز تو سایت پست زیاد دادم چون بیکار بودم ولی برعکس فردا فکر کنم زیاد نتونم پست بدم چون از صبح تا عصر دانشگاهم. ترم تابستون دیگه شروع میشه :-2-30-: خلاصه تابستونم یه جوری با این ترم میخوام سر کنم تا واحدام کمتر بشه. :-2-38-:
امروز یه چیز جالب دیدم : امیر ژنرال تاپیک منتقل کرد :-2-31-: مردی که تا دیروز فقط انحراف میداد حالا منتقل میکنه :-2-06-: عجب عجب!!! :-2-37-: امیر هیچ میدونستی به این روزها برسی که تاپیک منتقل کنی؟ اونم در ملأ عام؟ :-2-37-:
سجاد سجاد سجاد :-2-06-: همینطوری گفتم فضا عوض بشه. :-2-35-:
امروز قاتلان روح الله داداشی رو تو نت دیدم واقعاً تعجب کردم و از طرفی خندم گرفت :-2-31-: برام جای تعجب داشت که سه تا فنچ میان قوی ترین مرد ایران رو میکشن؟ :-2-37-: کلیپش رو هم دیدم که بعد از قتل به چه وضعی در اومده بود :-2-30-: بنده خدا یه تیکه از گردنش از سرش جدا شده بود :-2-30-: حالم بد شد یاد غسال خونه افتادم :-2-15-: هرچند تو غسال خونه انقدر وضعیت افتضاح نیست نمیدونم این بنده خدا رو چطوری ناکار کردن که اینطوری شده بود؟!!! :-2-30-:
امروز صبح هم یه کار خیر کردم صوابی بردیم لالیگایی :-2-38-:
باید یه وقتی بذارم آرشیو فیلممو کامل کنم خیلی ناقصه. امروز به سرم زد بشینم یکی از فیلمای قدیمیو ببینم هنوزم کامل ندیدمش. از یه طرف کار خونه میکنم بعد میشینم پای نت بعدش چند دقیقه فیلم میبینم پاز میزنم میرم بیرون بر میگردم یه چیزی میخورم دوباره چند دقیقه فیلم میبینم چند تا پست تو سایت میدم بعدش یه کم به کارای شخصی میرسم و خلاصه اینطوری همش 50 دقیقه از فیلم میگذره :-2-06-:
ما بریم که بچم رو گازه :-2-35-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 27 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 21:25
بعداً نوشت : امشب تلفنی با فاطیما صحبت کردم و کلی با هم حرف زدیم. خیلی ناراحت بود و پشت تلفن گریه کرد. من خیلی ناراحت و متأثر شدم. دوست داشتم تلفنی هم بهش تسلیت بگم و براش از وضعیت الان بگم که واقعاً هم دردشم و تک تک لحظاتشو درک میکنم. هر طوری که شده و به هر نحوی که میتونستم تسلیت خودم و بچه ها رو ابراز کردم. گفتم که همه ناراحت شدند و کلی تسلیت گفتند. اونم از تک تک بچه ها تشکر کرد و گفت که در حال حاضر خیلی دور و برش شلوغه. ازش خواستم که حتماً یه جایی بره کلی گریه کنه و داد بزنه. چیز دیگه ای نمیتونم بگم واقعاً ناراحتم. :-2-15-:

KaVo
1390,04,27, ساعت : 09:48 بعد از ظهر
هو لطیف

دوشنبه.90/4/27



بر سنگ قبرم بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود، نمازش شکسته بود...

بر سنگ قبرم بنویسید شیشه بود


تنها از این نظر که سراپا شکسته بود...

بر سنگ قبرم بنویسید پاک و بی گناه بود

چشمان او دائما از اشک شسته بود...

بر سنگ قبرم بنویسید این درخت

عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود...

بر سنگ قبرم بنویسید کل عمر را

پشت دری که باز نمی شد نشسته بود...

بر سنگ قبرم بنویسید روزها

در انتظار عشقش نشسته بود/.


سلام...http://www.postsmile.com/img/emotions/196.gif
فقط اینکه امروز یکی از دوستام بعد از یک هفته بهم کادو تولد داد http://www.postsmile.com/img/emotions/202.gifیه چیز ناشناخته ای بود یه قوطیه کوچیک سبز که من میترسیدم درش و باز کنم:-42-: آخرش با هزار ترس و لرز درش اووردم یه چیز خمیری شکل لزج چندش مثل چیزِ مماخ:-2-24-:،که آدم از دست زدن بهش حالت تهوع میگرفت:-31-: وای به وقتی که صداشم در میومد وقتی به دیواره ی قوطیش فشار میدی صدای کار بی تربیتی میداد اونم از نوع اسهالی...:-2-02-:برگشته به من میگه کل مغازه یارو رو زیر و کردم تا طبیعی ترین صدارو واست پیدا کنم!!!http://www.postsmile.com/img/emotions/120.gif:-2-43-:
ای خدا دوستای مارو میبینی!؟!http://www.postsmile.com/img/emotions/209.gifولی به جاش صداش انقد خنده داره که با الهام روده بر شدیم...:-2-06-::-2-06-:
بعد از مدرسه هم رفتم دیدمش خیلی خوش گذشت...http://www.postsmile.com/img/emotions/195.gif
خدارو شکر...شکر...:-63-::-63-:
http://www.postsmile.com/img/emotions/123.gif
بعدا نوشت:وااای الان کلیپ مرحوم روح اله داداشی و تو پزشک قانونی دیدم خیلی دلخراش بود( کلیپ تصویری روح الله داداشی بعد از مرگ... (http://www.forum.98ia.com/t248558-new.html))...:-2-30-:واقعا چجوری قوی ترین مرد ایران و به همین راحتی کشتن؟!؟اونم اون قاتلای لاغر مردنی که تاپیک عکسشون و بچه ها زده بودن( تصویر قاتلان روح الله داداشی (http://www.forum.98ia.com/t248771-new.html))...همین عید 90 تو کارتینگ نوشهر دیدمش،دلم خیلی سوخت....خدا روحش رو قرین رحمت کنه:-2-15-:
یا علی

nemesis
1390,04,27, ساعت : 10:54 بعد از ظهر
به نام خدا


سلام به همگی

چه روزای دلگیری این روزها.
هیچ جوری دلم باز نمیشه.
امروزم شارژ نت تموم میشه. مامانمم تهدید کرده که نمی ذاره دوباره شارژ کنیم.
من الان دپرسم.
پس یه مدت شاید نبینمتون.

دلم برا همتون تنگ میشه.

موفق باشین.

به امید دیدار. :-2-40-:

jeneral
1390,04,27, ساعت : 11:29 بعد از ظهر
سلام به همه حضار و غیاب محترم:-2-40-:

با کسب اجازه از فاطیما می خواستم خاطره ی روز جمعه رو بگم!:-2-38-:

خب ما قرار بود ساعت 10 همه پارک طالقانی باشیم!:-2-37-: ا اونجایی که منم وقت شناسم همیشه هر جای تهران قرار باشه نیم ساعت مونده به شروع قرار راه میوفتم!:-2-43-:

از روز قبلش بچه ها کادو واسه فرشید و سعید گرفته بودن بدلیل حجیم بودن و سخت بودن حملشون من بدبخت رو مامور کردن که بیارم کادوهارو!:-2-41-: حالا اون کادوها تو جعبه گذاشته شده کلی قلب و دل و قلوه روش چسبیده منم با این گردن باید اونو ببرم:-2-15-:
خب ساعت 7خوابیدم 9 بیدار شدم که راه بیوفتم دیدم نمی شه هیچ رقمه اونارو اونطوری برد با مشورتی که با بچه ها داشتم تصمیم گرفتم بزارم ش تو کیسه زباله:-2-35-: حالا حساب کنید از منزل تا پارک با کیسه زباله باید برم:-2-34-:
رسیدم جلوی پارک به یه آقاهه می گم آقا ورودیه پارک کدوم وره؟ می گه با دوست دخترت قرار داری؟:-2-19-: گفتم آقا صداش رو در نیار ما خانوم صداش می کنیم شماهم 4جا رسیدید خانوم صداش کنید:-2-43-:
بعد اومدم جلوی در پارک 2تا تانک گذاشته بودن اتفاقآ سرنشینای خیلی گلی هم داشت از برادرای گردان بغلی بودن من زنگ زدم به سعید که بیا پایین دنبال من گفت طول می کشه گفتم من این تانکیارو سرگرم می کنم بیا تو!:-2-41-:بچه از اونا ترسیده بود فکر کرده من نفهمیدم!:-2-26-:

خلاصه رفتیم بالا دیدم همه نشستن یه پسره غریبه هم تو جمعمون هست اومدم بگم توپ ایشون رو بدید برن سمت خونه خودشون که بچه ها معرفی کردن فهمیدم محمد جان ادمین خان دولووووو تشریف دارن:-2-40-:(این گل واسه پاچه خواریه و هیچ ارزش قانونیه دیه ایی نداره) سلام و احوال پرسی با بچه ها و همه به احترام من بلند شدن به غیر از 7-8-10 نفر!:-2-41-: کل پارک سکوت بود داشتیم صدای گنگیشکارو گوش می دادیم که دیدیم یه سایه رو سرمون داره رد می شه و یه صدای جیغ گونه میاد همین که سر برگردوندیم دیدیم کل پارک سمانه رو گرفتن اونم داره داد می زنه و غر غر می کنه!:-2-28-: آخه باووو تو هنوز نرسیدی برس بعد داد بیداد کن!:-2-33-:نادی زنگ زد به بچه ها که یکی رو بفرستید بیاد دنبال من! منم که اونجا نمی دونم بابام تاکسی سرویس داشت یا بچه محلام که منو فرستادن! رفتیم پایین با سعید و سجاد برگشتنی سعید و سجاد رفتن نوشابه بگیرن گفتن تو نادی رو ببر بالا:-2-34-:من آدرس رو بلد نیستم توروخدا کمکم کنید:-2-34-: نامردا رفتن!:-2-15-: گفتم میریم بالا بالاخره یکیشون رو می بینم دیه! رسیدیم نوک پارک دیه ورزشکاراشم تا اونجا نمی رفتن!:-2-15-: پرچم نودهشتیا رو زدیم اونجا و زنگ زدم به محمد که عزیزم ما گم شدیم بیا دنبالمون:-2-28-: خلاصه محمد اومد دنبالمون رو مارو به وطن برگردوند! نادی فقط منتظر فرصت بود من برم اونور تا شروع کنه از من غیبت کردن!:-2-30-: بعد بچه ها شروع کردن به غذا درست کردن:-2-34-::-2-34-:از چپ بوی لقمه میاد از راست و شمال بوی جوجه میاد از جنوب هم بوی همه مدل غذا میومد چون یه رستوران بود!:-2-30-: اون موقع به ما املت دادن با دست پخت دست پخت:-2-41-: ولش کن بگذریم:-2-35-: عکس املت رو گرفتن بچه ها ایشالا می بینید چه شکلیه اون موقع به معجزه ی خدا که ما هنوز سالمیم پی می برید:-2-33-: والا انقدر که خرج اون دستگاه های زیبایی رو بدید :-2-35-: ولش کن بگذریم:-2-41-:چون اگه نگذریم من باید کلآ از زندگی بگذرم!:-2-41-:
بعد از کلی تیکه انداختن به یکی از همکارای سخت کوش سایت و پیروزی دو رعیت در برابر مدیران در بازی زیبا و مهیج ... بگذریم!:-2-35-: دستور صادر شد که اینجانب امیرحسین فرزند پاک این خاک بن بشم :-2-34-: (بخدا جنبه هم چیز خوبیه) بعد از کلی خندیدن و سوتی دادن!:-2-30-: نخند الییییییییییییییییییییییی ی:-2-09-: اومدیم بریم خونه که بچه های با مرام من و سجاد و آنیتا رو پیچوندن وسط راهم چند تا دیه رو پیچوندن و رفتن رستوران اون ننه ی خوبه بابای خوبه کیه همونجا!:-2-43-:که سعید جان زحمت کشید تعریف کرد اونجا براشون چه اتفاقی افتاده!

داشتیم تو این قطارا که زیر زمین راه میره با سجاد و آنیتا برمی گشتیم که آنیتا زودتر پیاده شد من و سجاد عین دوتا بیچاره زمین نشستیم و داشتیم راجع به یه عمر زندگی صحبت می کردیم رو سرشونه ی سجاد یه نخ به من چشمک زد:-2-35-: من نخ رو گرفتم گرد کردم دور انگشتم سجاد داشت حرف می زد بعد یه دفعه کشیدم:-2-35-: نخش دوسانت بود ولی کل سر شونه ی سجاد از درز پاره شد:-2-39-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: از یه طرف خنده از یه طرف ناراحتی:-2-06-::-2-06-::-2-06-: بعدشم رسیدم خونه اومدم نت که با بچه ها خداحافظی کنم دیدم زحمت کشیدن خواستن منو شکنجه بدن همکارم کردن:-2-28-:

من تا اینجا رو گفتم بقیه بچه هایی که بودن جزییات رو از دید خودشون بگن! چون من خیلی از جاها رو سانسور کردم:-2-35-:

زهرا و پریسا و تنی چند از دوستان واقعآ جاشون خالی بود:-2-40-:

alonegirl
1390,04,27, ساعت : 11:59 بعد از ظهر
27 تیر
سلام
بعد از یه ماه برگشتم با کلی شوق و ذوق ، کلی حرف برای گفتن ، با یه دنیا دلتنگی واسه تک تکتون... ولی با دیدن تکرار این جمله تو صفحه آخر تاپیک خاطرات شوکه شدم "تسلیت میگم فاطیما جون" زبونم بند اومد... تو این لحظات نمی تونم چیزی بگم... ترجیح میدم سکوت کنم تا اینکه با گفتن چیزی حسمو نشون بدم...
وقتی یاد اون میفتم که یه ماه پیش با چه شوقی از اینکه قرار بود بره پیش خانواده ش حرف میزد یا از اینکه روز پدر برای پدرش چی بخره، دلم ریش میشه... با یه نگاه سر سری به پست بچه ها فهمیدم مثل اینکه برگشته بود شیراز که این اتفاق دردناک میفته... خدایا به فاطی عزیزمون و خانوادۀ عزیزترش آرامش بده!!
دلم می خواد یه عالمه گریه کنم شاید دلم وا شه ولی فقط و فقط یه اشک تو چشمه...
دیگه واقعا نمی دونم چی بگم. امیدوارم خدا بهشون صبر بده. همین.
برای شادی روح پدر بزرگوار فاطیما جون "الهم صل علی محمد وآل محمد"

*به امید روزای خوب*

metropolis
1390,04,28, ساعت : 01:49 قبل از ظهر
اول پ.ن بدم:
اقابابک نمیدونم چه قدرزمان ازفوت خواهرتون میگذره ولی ازصمیم قلب به شما وخانواده محترمتون تسلیت میگم.

من...

من...

من...

من دلم گرفته،خیلی زیاد،احساس میکنم پدرخودمواز دست دادم

اینجوروقتا احساس خفقان میکنم...

من نمیتونم جلوی دیگران گریه کنم....

چندروز دیگه کنکوردانشگاه ازادمه...

همون روزی که خالم رفت....

وچندروزدیگه سالگردشه.....

ومن هنوزگذرزمان وتنهایی های دختر خالموباورندارم ...

وقتی ناتوانی های انسانیمومیبینم فقط میتونم به اون قادر متعال پناه ببرم....

خدایا،خدایا ،به خاطر حکمتت شکر....

من ...

من....

من....

من تحمل غصه فاطیماروندارم .میدونم خیلی ضعیفم امااز خدابه خاطر ضعفم معذرت میخوام....

خدایا ازدست دادن معنایی نداره وقتی هدیومونوپس میدیم ....

خدایا خودت با لطف لایزالت مراقب هدیه ای که فاطیما بهت پس داده باش....

بچه ها فاطیمای عزیز وقتی به اینجاسر بزنه باکوهی از تسلیت ها مواجه میشه که براش یه تسلای عمیق میشه که بدونه تنها نیست وماتنهاش نمیذاریم اما پست امیر ژنرال منو به این فکربردکه اگه ما تلاش کنیم فضای تایپیکو دوباره شاد کنیم شاید بتونیم یه تبسم کوچیک روقلبش بشونیم وکمکش کنیم راحت تر این دورانو بگذرونه وبدونه هنوزروال عادی زندگی جریان داره..
درزمان خوشی ها وشادی هامون .....
زندگی جریان داره.....
پس قدم دوم بعداز ژنرالو من برمیدارم:

خاطرات روزانه مینگاریم:http://www.pic4ever.com/images/Just_Cuz_06.gif

اهتراف کنین!!http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gifزودتند سریع همین الانhttp://www.pic4ever.com/images/fingersmiley.gif
کدوم ناجوان مردی منو نفرین کرده؟؟؟؟http://www.pic4ever.com/images/electricf.gif
الهی بترکی جیز جیگربزنی http://www.pic4ever.com/images/157fs409780.gif
بنده مسموم شدم شدییییییییییییییییییییییی ییییدhttp://www.pic4ever.com/images/vahidrk1.gif http://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gif
موال نیاز شدم بدجوریییhttp://www.pic4ever.com/images/0453.gif
اخه من گناه دارم جان شوماhttp://www.pic4ever.com/images/Just_Cuz_06.gif
من مردم ولی دلم خوب نشدکه بدترشدhttp://www.pic4ever.com/images/minzdr.gif
پت ومت مهربون ترشدن میگن استرس داری معده ات مثل پارسال به هم ریختهhttp://www.pic4ever.com/images/consoling2.gif
من امروز رفتم کارت دانشگاه ازادمو بگیرمhttp://www.pic4ever.com/images/putertired.gif
اگه زودتر برسه واقعا راحت میشم http://www.pic4ever.com/images/desertsmile.gif
ولی میدونم میگذره دیگهhttp://www.pic4ever.com/images/sigh.gif
هوای مشهد عالیه اینتیش خراب درحد فجیعhttp://www.pic4ever.com/images/gaah.gif
ولی مت امروز یه سیستمی چید سرعتش مافوق تصور شد... http://www.pic4ever.com/images/computer3.gif
گرچه واسه من نکردی ولی ممنونم متhttp://www.pic4ever.com/images/thankyou.gif
فقط ایراد کار اینجاست که مودم از اتاق من دور شدهhttp://www.pic4ever.com/images/connie_38.gif
منم مجبورم به اتاق نازنینم خیانت کرده بیام تو پذیرایی که نزدیک ترهhttp://www.pic4ever.com/images/connie_mini_bump.gif
ولی به سرعتش میییییییییییییییییییییییی یارزهhttp://www.pic4ever.com/images/tnp.gif
بیترفیت به فاصله یه متر تو اتاق من سیگنال نمیده:-2-42-:یعنی از اون جایی که من الان هستم تا اتاقم کمتراز یک متر فاصله است:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-: http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif
راستی سلامhttp://www.pic4ever.com/images/balloony.gif

nairika
1390,04,28, ساعت : 02:56 قبل از ظهر
سلام همگانی :-2-37-:خوبین :-2-37-:
بازم جغد شدم :-2-37-:البت به قول مامان :-2-37-:نیدونم چرا بعضی وقتا بی خوابی میزنه به سرم و دست از سر کچلم بر نمی داره :-2-37-:این بعضی وقتا هم درست مواقعیه که فرداش کلی کار دارم :-2-37-:مثل حالا که فردا روز سختی رو پیش رو دارم و از الان غمم گرفته که با این بی خوابی شب چه کنم با اعصاب خورد کنی فردا :-2-37-: بگذیرم راستی من همش نگران بودم نیمه شعبان امسال به خاطر این رایانه ها نه ببخشین یارانه ها کمرنگ تر از سال های پیش باشه ولی نه اونقدرا هم کمرنگ نبود و ملت بازم شهر رو چراغونی کردن و با پخش کردن شربت و شیرینی هموطناشون رو تو شادیشون شریک کردن :-2-37-:چقدر خوبه که این اعیاد رو داریم و یادمون میاد که دینمون همش غم و غصه نیست :-2-37-:
تازگی ها حس میکنم یه مرض جدید گرفتم :-2-37-:مرضی که باعث میشه حواسم رو از دست بدم :-2-37-:مسخره نکن جدی میگم :-2-37-:مثلا قبل اینکه حس کنم گشنه ام غذا میخورم :-2-37-:قبل اینکه حس سیر خوابی بهم دست بده از خواب بیدار میشم :-2-37-:به جز مواقع خاص (وقتایی که جغد نیستم:-2-37-:) به زور به خواب میرم تا شاید حس خوابالودگیم رو بیدار کنم :-2-37-:و همین طور باقی حس هایه دیگه ...
فکر کنم دارم تبدیل می شم به ماشین :-2-37-:آخه اون نیمچه حس دلتنگی رو هم که داشتم دارم از دست میدم:-2-37-: نمیدونم خوبه یا بد ولی ازش خوشحال نیستم :-2-37-:دلم میخواد قبل از اینکه چیزی رو بدست بیارم احساس نیازش رو داشته باشم :-2-37-:به همین خاطر تصمیم گرفتم کمی رو خودم کار کنم و غیر حس دلتنگی مابقی احساسم رو به دست بیارم :-2-37-:یعنی اگه شده تا دو روز غذا نخورم و نخوابم تا احساس گشنگی شدید یا خواب آلودگی شدید نکنم دنبالشون نمیرم :-2-37-:حالا یا شهید راه درمان مرض بی حسی میشم :-2-37-:یا مرضم خوب میشه :-2-37-:
نمیدونم چرا امشب گیردادم به این شکلک یه :-2-37-:جورایی دوست دارم همش جلو چشمم باشه :-2-37-: یعنی اینم یه حسه نیازه :-2-37-: فکر کنم زده به سرم و دارم چرت میگم :-2-37-:پس با اجازه تون رفع زحمت می کنیم :-2-37-:
فعلنات :-2-37-:
بعدا نوشت: همچنان بیداریم و در انتظار یه کوچولو حس خواب آلودگی:-2-43-:

کابوک
1390,04,28, ساعت : 03:54 قبل از ظهر
سلام به همه ی دوستان
امشب بعد از از دو روز آمدم تایپیک خاطره نویسی که خاطره ها را بخوانم
با دیدن پیام تسلیت دوستان شوکه شدم ،خیلی ناراحت شدم،فاطیما جون بهت تسلیت میگم
خدا بهت صبر بده،امیدوارم دیگه غم نبینی



امروزبعدا ظهر من و مامانم و دوستانمون رفتیم دریا ،خیلی خوب بود خوش گذشت ، خلوت بودوشب به خونه ی خودمون برگشتیم

مینا جون همکار شدنت مبارک

یگانه جون ویژه شدنت مبارک

isatis
1390,04,28, ساعت : 04:55 قبل از ظهر
تا حالا 10 بار اومدم اینجا پست بدم ولی هیچ وقت تمومش نکردم و ول کردم. ولی الان کلم داره میترکه. با دوستم داشتم در مورد یکی حرف میزدم. یه چیزی گفت که یه جرغه وحشتناکی تو ذهنم زد.:-2-30-:. نمیتونم توضیح بدم. برای هیچ کس. حتی برای خودش. کاش میتونستم با بابام مشورت کنم. ولی مگه میشههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی انقدر قضیه خفنه که مثل منگل ها توش موندم. خیلی جالبه. یعنی یک نفر هم نیست بتونم مشورت کنم باهاش. یعنی اگه بگم مساله رو باید زندگیش رو بهم بزنه. اگر هم نگم و فکرم درست باشه ( که 80% مطمئنم) عمرش تباه میشه. زندگیش و آیندش.... نمیدونم اول به کی بگم؟ اصلا باید بگم؟ میترسم خود خرش بدترش کنه. دارم آهنگ رضا یزدانی رو گوش میدم. خیـــــــــلی میچسبه الان. کاش یه مشاور بود یه بزرگتر باهاش مشورت میکردم الان. شبنم کاش حد اقل آن بودی یه جوری به تو دست و پا شکسته میگفتم. ولی مشاور بهتر از بابام نیست. ولی چجوری بگم وقتی مطمئن نیستم؟ الان پشت هم سیگار.... همه چی پیچ خورد. اینا رو نمیگفتم تا صبح دیوونه میشدم. سخت ترین تصمیم زندگیم! (نگران نشید مشکلش اصلا بخودم ربط نداره... من خودم اوکیم)

Star_69
1390,04,28, ساعت : 10:44 قبل از ظهر
سلام...

تازگیا شدیدا به این معتقد شدم که هر شروعی یه پایانی داره!!!

پ.ن:مرسی امیرحسین دوستان به جای ما :-2-40-:

این روزا خاطره ی تعریف کردنی ندارم فقط دلم خواست پست بزنم البته اگر ...

هیچ وقت خودم رو انقدر داغون ندیده بودم...هیچ وقت انقدر از پا نیفتاده بودم...اما وقتی به اینجا میرسم مطمئنم که باید بلند شم...من میتونم!
من به خودم ایمان دارم مطمئنم دوباره سرپا میشم...میدونم دوباره خالی از بغض میشم...می دونم دوباره دلم خالی از هر دلخوری ای میشه...اما اینو در مورد بقیه نمی دونم...
آخه آدم شناسیم ضعیفه بعد از یه عمر اطرافیانم رو نمی شناسم!!!

فاطی نمی دونم وقتی دوباره برگشتی اینو میخونی یا نه ولی به خدا بیشتر از خودم آشفته ی تو هستم...اگر دوباره زنگ نزدم...فقط و فقط برای این بود که نخواستم اذیت بشی...نخواستم وقتی توی شرایط روحی خوبی نیستی مزاحمت بشم...فاطی خدا گلچینه...فاطی باور کن اخر دنیا نیست....و باور کن هر اومدنی یه رفتنی داره...رفتنی که شیرین تر از قنده!فاطی مطمئن باش روح پدر بزرگوارت همیشه در کنارته همیشه :-2-15-:

دوستون دارم
همین!

Cloud_Strife
1390,04,28, ساعت : 11:20 قبل از ظهر
سلام....
دیروز رفتیم مدرسه!
همه ی رفیقام رفتن رشته تجربی فقط من رفتم ریاضی واسه همین تنها شدم تو کلاس...:-2-30-:
بغل دست یکی از بچه های کلاس میشینم که خیلی حوصله سربر و مزخرفه...:-2-43-:
ما پارسال با دوستم مریم حسابی سر کلاس زیرزیرکی کلی شیطنت میکردیم ولی این یکی اصلا اهل این حرفا نیس!:-2-31-:
واسه همین اصلا حال نمیده...:-2-15-:
کلی رقیب سرسخت هم افتاده ن تو کلاسمون...:-2-43-:
بدبخت شدم واسه اینکه جزو سه نفر اول کلاس باشم باید خر بزنم امسال!:-2-30-:
کلاسمون خیلی مزخرفه...از بیشتریا خوشم نمیاد!:-2-43-:
ولی یکی هس که خیلی ازش خوشم میاد و امیدوارم بتونم باهاش دوس شم!!:-2-41-:
ولی فک نکنم عرضه شو داشته باشم...:-2-15-:
آخه یه مسائلی هس!
من نمیدونم چه جوری باهاش دوس شم...:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

-نازلی-
1390,04,28, ساعت : 11:38 قبل از ظهر
زندگی جریان داره...یادمه بعد از فوت خاله ام خیلی اینو می گفتم.:-2-41-:

دیروز خونه خالم بودم...با دختر خاله ها....کلی خوش گذشت...
اینتی هم نداشتم...و وقتی برگشتم دیدم تو یه روز چقدر سایت تغییر کرده...
البته منظورم پست ها و تاپیک های جدیده...یا کتاب هایی که کامل می شه....:-2-41-:

دارم رمان باد موسمی رو از اینجا می خونم....به نظر جالب میاد...موقع تایپ یه قسمتش متوجه شدم...

کتاب زبانام رو ریختم دورم...می خوام زبان بخونم...
کلا کلی کار نکرده دارم که باید انجام بدم...
الانم باید برم تایپ بکنم ایلیا رو...:-2-41-:

*مهم:
بچه ها یادتون چند وقت پیش تو این تاپیک مادر یکی از بچه ها فوت شدند....
کی یادشه اسم کاربری اون دوستمون رو؟؟؟
مهمه لطفا...
اگه شد بعد میام می گم برا چی می خواستم...
لطفا کسی یادشه بگه....:-2-41-:

بعد: مرسی از لطفتون همگی.
میس مینی.:-2-40-:
شبنم.:-2-40-:

ناهور:-2-40-:

مینا بهم گفت نام کاربریشو.
اسمش نگین...فعلا بهش یام خصوصی دادم...
حل شد میام می گم چی کار داشتم....

Elnaz
1390,04,28, ساعت : 11:47 قبل از ظهر
سلام

در راستای شیطونی که دیشب کردم امروز اگه خدا بخوادو بندش بزاره شارژم:-2-16-:
در ادامه خاطرات امیرمیریم که داشته باشیم:-2-38-:
پنج شنبه شب سالگرد پسر عمو (داشی همونی که اینقدر غرشو میزدم)http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/yikes.gif
بعد مراسم خونشون بودیم که با امیر سر چطور کادو اوردن بحث میکردیم اخرشم همون کیسه زباله گذاشت چه خجالتی شده بود برا من:-2-43-:امیر خدایی چجوری روت شد اونو اوردی با مترو به عنوان دست فروش نگرفتنت:-2-06-:خلاصه شب مامان ددی و عمو کوچیکه و منزلات اومدن خونه ما بمونن من که قبلا اولتیماتوم داده بودم مهمونم بیاد میرم جمعه بیرون
جمعه صبح پاشدم یواش یواش نونایی که دیروز با ببختی از نونوایی گرفتم رو بسته بندی کردم تو عمرم این قدر نون نگرفته بودم http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/dislikesmiley.gif
بدیو بدیو کردیم رفتیم سر قرار بماند که آزانسی شیش و هشت میزد مسیر رو رفت ونک برگشت:-2-43-:
بچه هارو پیدا کردیم و بعد کلی کوه نوردی رفتیم نشستیم هی به این سبزک میگم پاشو ناهار رو درست کنیم میگه زوده ساعت 3.5 به ما ناهار داد:-119-:
ناهار 6تا اشپز داشت(خودم خودش(سبزک) هانی محمد سعید فرشید ادی هم مسئولیت باد زدن جو جوجه کبابی بودhttp://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/trenchcoat.gifhttp://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/sultan.gif
سر گوجه خورد کردن داشی کچلو اومد دستشو بیاره بالا اونم دست گوجه ایشو زد شلوار مو پوکوند :-119-:
این یه عکس از مراحل اماده کردن ناهار
http://www.up.98ia.com/images/ifwesx2i36iwil13ohzf.jpg

هانی منو تهدید میکنه میگه چرا کتابتو نذاشتی:-119-:هانیییی:-119-: 8 فصلشو گذاشتم بقیش و حسش نیس:-2-35-:
حالا داریم ناهار اماده میکنیم گوشیم اونور بود هی سارا داد میزنه الی 36 داره زنگ میزنه من هر چی تو ذهنم میگردم میگم 36 کیه نگو پسرعمو جان بوده اینا نمیخوان بگن مسعوده:-2-06-:ما که جواب ندادیم بعدا کاشف به عمل اومد اینام ظهر رفته بودن خونه ما:-2-06-:بماند که شبش خودشو خواهر گیر دادن ادرس فیس بده بیایم ادت کنیم منم قشنگ گفتم اد نمیکنم لیستم محدوده صفحمم بستمhttp://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/closed.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/madhouse/sarcastic_hand.gif
چه همه چی درهم برهم شد

اخرشم که این شکلی بود ولی بدون شرح
http://www.forumup.nl/images/smiles/slider_tgifsmiley.gif
پری کجایی که کلی سفارشی داری:-2-06-:
http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/jazzybass.gif http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/slowdance.gif
این بود انشای ما:-2-38-:
عوض کردن جو هم سخته ها:-2-37-:
علی چی شدی:-2-35-:

شبنم
1390,04,28, ساعت : 12:10 بعد از ظهر
یعنی آدم با یه دسته پیرزن ِ حال ندار ِ بالای 75 سال بره بیرون با اینا نره :-2-43-:
انقدر غر میزنن غر میزنن که واقعا دیگه میخواستم از دم بزنمشون :-2-43-:
آنییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی یییییییییی:-2-43-:
املت به اون خوشمزگی و خوبی و سروقتی :-2-43-:
تازه دست منم برید :-2-43-:
بازم به همت دخترا :-2-43-:
اون ممدشون که واستاده پری باد میزنه :-2-43-:
اون یکی ممد تندرشون که فقط تز میده گیر میده :-2-43-:
فرشیدشون فقط فوت میکنه تو چشم این و اون بره ذغالا :-2-43-:
سجاد و سعید که 5 دقیقه به 5 دقیقه گم میشدن خدا اعلمه کجا می رفتن :-2-43-:
سعید فیدبکشون حرفای خصوصی شو به حاج خانومشون - چه خوب شدی :-2-37-:- تو جمع می زد :-2-43-:
آنییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی یییییییییییییییییییییییی:-2-43-:

این گوگولیا که باز واستادن از خودشون عکس گرفتن ؟ اونوقت من میگم شماها اعتماد به نفستون بالاس میگین نه :-2-43-:
سعید آمار دارم 20 تا شکلاتم دستت مونده جرات داری بپیچونش :-2-43-:


خاطره : هدف عوض کردن جو موجود بود. بذار تو جو عوض شده بمونه لطفا :-2-38-:
این روزا یه چیزایی از یه کسایی دیدم که ... بماند :-2-41-: اصولا آدما تو شرایط خودشونو نشون میدن


ما رفتیم پی زندگیمان :-2-38-:شوما هم برید پی زندگیتان :-2-40-:

نازلی گلم یادمه کی رو میگید اسم کاربریشون یادم نمیاد فقط یادمه من اون موقع نبودم وقتی اومدم بقیه گفتن بهم :-2-40-:

علی چی شده ؟ شانست دیشب منم زود خوابیدم. کاری داشتی اومدی بگو هستم

bahooneh10
1390,04,28, ساعت : 12:29 بعد از ظهر
ها منم اومدم عوض عوض

ها روز جمعه ای هلک هلک پاشدیم رفتیم سر قرار...
بماند که کلی به داشی شب قبلش غر زدیم...
نه مانتومون اتو داشت شکر خدا نه وسیله هامون جمع بود نه از سایت خبر داشتیم...
شب که اومدیم ساعت کوک کردیم صبح پاشیم کارامون رو بکنیم بعد راه بیفتیم...
ساعت حدود ده و خورده بود رسیدیم...
کلا برادران محترم تو دو کله اجابت و مزاج گیر کرده بودند وعلاقه فراوانی هم به مسیرهای مستقیم داشتند...
لیلا خانوما کوه نوردتر بودند که:mrgreen:
رفتیم بالا بعد از کلی بالا و پایین و دیدن چندباره دوی ورزشکاران بالاخره استین همت رو بالا زدیم و یافتیم مکان برای استقرار...من نه ها... من اصلا هیشکار بودم...
رفتیم یه نموره نشستیم تا سمان هم اومد و بعد کادوها رو دادیم و بعد اشپزا پاشدن برای کار اشپزی...
ما نه اینکه سابقه بی ریختی در اشپزی داریم اصلا به روی مبارک نیاوردیم..ولی کلاهمون رو برای خدمت مقدس پف باد( قابل توجه پری باد) فرستادیم...
یه کم بعد یعنی حدود سه و نیم چهار ناهار خوشمزه مون اماده شد...باید بگم که هر کسی نمی تونست تو اون زمان کم دو مدل غذای با پیاز و بی پیاز رو اماده کنه اما این تیم زحمتکش تونست...
خلاصه ناهار خوردیم و یه کم بازی کردیم و چرخ زدیم و یواش یواش پاشدیم اومدیم خونه هامون...
این بود تمام ماجرا...

بعدا نوشت





*مهم:
بچه ها یادتون چند وقت پیش تو این تاپیک مادر یکی از بچه ها فوت شدند....
کی یادشه اسم کاربری اون دوستمون رو؟؟؟
مهمه لطفا...
اگه شد بعد میام می گم برا چی می خواستم...

دم عید بود...شاید همون روزای اول..اگر اشتباه نکنم هم اسمش نگین بود...

nairika
1390,04,28, ساعت : 12:44 بعد از ظهر
بازم سلام :-2-25-:بازم خوبين:-2-27-:
با اينكه صبح كله سحر از خونه زدم بيرون بازم به همه كارام نرسيدم :-2-36-:چرا؟ خوب معلومه كسي كه كارم بهش مربوط بود تشريف برده بودن مسافرت :-2-36-:خدايي قبل اومدن اينقده سفارش كردم حتما باشه تا من مرخصيم الكي حروم نشه كه خودم شرمنده شدم :-2-15-:حالا اومدم و ميبينم جا تره و بچه نيست :-2-33-::-2-30-::-119-:هيچ ديگه دست از پا درازتر اومدم شركت :-2-43-:و به لطف مرخصي صبح بايد تا ساعت 5 اينجا تلپ باشم :-2-28-:ديگه همين ديگه:-2-36-:(اين از قبل مونده بود:-2-22-:
فعلنات:-2-13-:

lucy
1390,04,28, ساعت : 12:47 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام

ها من یه چی بگم ای بگم چی بشید یا نشید با این میتینگاتون :-119-:نامردا میتینگ فرهنگیههههههه همش دارید چیز میخورید تو میتینگاتون بابا دل منم الان گوچه خواست به کی بگم کی پاسخگوئه الان هان :-2-33-:خو یعنی چی ؟ ولی عملا با کوهنوردیش موافق نیستم به دلایل 24 ری :-2-37-::mrgreen:به خاطر فشار هوا واینا میگمااا :-2-35-:ولی در کلللللللللل:-2-42-:

جدا از شوخی خوشحالم به همتون خوشیده :-2-31-:جای ما هم خالی :-2-37-:

بچه ها یه خبر فوق مهم من باید 15 کیلو کم کنم یکی یه راه حل فوق سریع داره بده به من :-2-37-:

+بچه ها واسه پسر عمه ام که گفته بودم دعا کنید من میدونستم که کاسه ای زیر نیم کاسه است دوباره داره جدا میشه

ما رفتیم روز خوش :-2-38-:



بعد نوشت راستی ابجی زهرا یه جمله دیروز خوندم گفتم برات بزارم

سعی نکن متفاوت باشی سعی کن خوب باشی این روزها خوب بودن متفاوت است !!

یگانه
1390,04,28, ساعت : 01:05 بعد از ظهر
سلام دوستان

خوبيد؟

شب نيمه شعبان و روزش مهمون دوست جونم پري بودم، شنبه از سركار مستقيم رفتم خونشون تو مترو بودم كه اس داد ادي جون بهت عيدي داده ويژت كرده خو من اول باور نكردم چون انتظارش رو نداشتم، بعد خنديدم كه خانومي كه روبروم نشسته بود، با چشمهاي در اومده بهم نگاه ميكرد....:-2-19-:
دوست جونمون يه پسر كوچيك داره خيلي بلاست، من يه خاطره از كودكي مو براش تعريف كردم كه آمادگي مي رفتم يكي از دوستام دستمو لاي در گذاشت ناخونم سياه شد افتاد، در كمال ناباوري اين بچه بلافاصله همزاد پنداري كرد و بهم گفت خاله منم يه چيزي برات تعريف كنم ... گفتم بگو عزيزم گفت با دوستم داشتم بازي مي كردم دستمو گذاشت لاي در اون وقت اينگد گيگه كردم!!!(با زبانه كودكانه) اين خاطره شو هر نيم ساعت يكبار برام تعريف كرد:-2-35-::-2-37-: يه پيشنهاد منصفانه هم اين بچه شيرين زبون داد گوشي اسباب بازي شو اورد و گفت دوست داشته باشي گوشيهامونو عوض كنيم چطوره!؟!:-2-06-:

و در آخر يه چيزي كه ربطي نداره چرا ماها بايد به جايي برسيم كه دنياي مجازي رو باور كنيم و برامون مهم ميشه، اين سواليه كه مدتيه ذهنمو مشغول كرده:-2-15-:

مرسي از دوستاني كه لطف داشتند:-2-40-:



ثانیه های انتظار
پشت چراغ قرمز را تاب بیاور،
شاید که دارند آرزوی کودکی دست فروش را
برای یک دقیقه کاسبی بیشتر برآورده می سازند!

patrin
1390,04,28, ساعت : 01:09 بعد از ظهر
پری کجایی که کلی سفارشی داری:-2-06-:
http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/jazzybass.gif http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/slowdance.gif




اون ممدشون که واستاده پری باد میزنه :-2-43-:



قابل توجه پری باد

این چه کاریه با من می کنید آخه؟!!:-2-31-::-2-31-:

خاطره تعریف می کنید دلمان آب می شود به کنار...:-2-39-:

هی پری پری می کنید ما متوهم می شویم خو...:-2-31-::-2-06-:

پری برو اسمت رو عوض کن:-2-33-::-2-33-:


خاطره نوشت:

مثلا امروز اومدم سرکار... امروز به زور کتک (البته خودم خودم را کتک زدم ها:-2-31-:) از جا بلند شدم و اومدم سر کار...ولی از آقای رئیس خبری نیست در سرکار:-2-43-:

در نتیجه فایلهای مورد نیاز هم نیست در سرکار:-2-43-: نتیجه بعدی من کاملا بیکارم در سرکار:-2-28-:

من برای چی اومدم سرکار:-119-:


به جایش تا دلتان بخواهد کار دارم خارج از سرکار:-2-38-:

من دیشب دو ساعت بیشتر نخوابیدم:-2-30-:


من می خواهم کله آقا رئیس رو بکنم اگه بیاد سرکار:-2-09-:


پ.ن: کاملا میزان فشار وارده بهم مشخص است:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

golnaghshetavous
1390,04,28, ساعت : 01:42 بعد از ظهر
دستم نمیره تایپ کنم،خیلی خستم خیلی دلم فقط خواب میخواد!
هر کاری کردم که به فاطمه زنگ بزنم نتونستم.میدونم حالشو بدتر میکنم .

جمعه ساعت ۹ بلند شدم و ۱۰ حرکت کردم به سوی رانندگی!

نیم کلاج و دوره دو فرمونه و پارک دوبل یاد گرفتم یعنی میت شدم از این کار!!!!!!۴ ساعت واقعا اد مو له میکنه!
دسته چیم کلا سوخته به خاطر افتاب ،خیلی بد شده
راستی کسایی که امتحان رانندگی دادن رفتین شهرک ازمایش امتحان دادید؟
بعدش که ۱ رانندگی رو زود پیچوندمو و تمومش کردم رفتم خونه بدو بدو کادوها رو برداشتم و هر چی به لیلا گفتم بیاد نیومد!منم اژانس گرفتم رفتم راهی دیدار بعد از سه ماه!!!
رفتم دم در ورودی وایسدم به الی زنگ زدم که یکی رو بفرسته دنبالم!!!دقیقا حدودا بیست دقیقه ی وایسدم تو اون افتاب و هی برگ درختایی بیچاره رو خورد خورد میکردم!فکر کن وسط افتاب اونم اون ساعت کمتر کسی از اونجا رد میشه هی از این ور خیابون میرفتم اون ور خیابون!!
بله دیدم گروه مبارز تشریف اوردن!!!!امیر و سعید و سجاد!میگم سه تا ادم گنده اومدید منو ببرید!؟که فهمیدم سعیدو سجاد میخوان یه سری وسایل ضروری بخرن ،هی امیر میگفت منو تنها نزارید من گم میشم و از اینا اولش همچین به این جمله ی زیباش فکر نکردم که دیدم به به دقیقا رسیدیم قله کوه یا همون بلندترین جایی پارک و گم شدیم !یه مَرده همچین زل زده بود که فکر کنم چشاش داشت از کاسه در میومد!بعضیا چقده فضولن:-2-43-:
بعدشم از کوه سرازیر شدیم به طرف پایین تا گشت کمک به دادمون رسید!عمو محمد رو میگم!!!
حدود نیم ساعت پیاده روری تا رسیدیم به بچه ها!!!
بعدشم رقتیم پیش بچه ها که فهمیدم نه بابا اینا هم بلدن غذا درست کنند!!!ولی من از همون اولم به بقیه گفتم املت بخور نیستم!:-2-37-: هی بوی جوجه کباب میومد هی دل منه بیچاره میسوخت که بقیه جوجوشو میخورن ما تخم مرغاشو!
انی هم خودشو کشت از بس دوغ خورد و حالت خواب بهش دست داد!یعنی انی عاشقتم!
بعدشم به زور بهم املت دادن!!!!به زور البته فقط به زور الی:-2-39-::-2-39-: جدای از شوخی دستتون خیلی درد نکنه خیلی خوشمزه بود!
محمد ادمین هم که آقا :-2-41-:اخی محمد میخواستم حالتو بگیرم منتها روم نشد:-2-37-:
هانی هم یعنی یه دختر خیلی خیلی مهربون و تمام اشپز!:-2-15-:
این سعید و سجاد هم دم به دقیقه غیب میشدن و مشکوک بودن!
بعدشم منو و هانی قصد رفتن کردیم و اخر سر کادوی بچه ها رو دادم و رفتم خونه!

خیلی حرف زدم بااینکه اصلا حوصله ی هیچی رو ندارم ولی خب گفتم برای بقیه تعریف کنم!


زندگی یعنی کوفت !!!!!!!
من که میدونم باقالی منظورت به کوفته بود:mrgreen:

NILOUFAR
1390,04,28, ساعت : 02:11 بعد از ظهر
به نام خدا
28/تیر/1390
زندگی تراژدی است برای آن کسی که احساس میکند و کمدی است برای آنکه میاندیشد.«ژان دلابرویر»

خیلی وقته اینجا خاطره ننوشتم همه خاطره هاتون رو هم وقت نشده بخونم
جو خوبی نیست ...
هر سال نیمه شعبان مامان سفره حضرت ابوالفضل (ع) میندازه . برای همین از دو روز قبلش کار داریم . و روز بعدش . چون هر سال حدود 150 نفر مهمون داره همه عمه و خاله ها و دایی هام هم میان . امروز اخرین مهمونامون رفتن . ولی هنوز کارها مونده ...
دیروز صبح ساعت هفت مجبور شدم با دایی و خواهرم برم واسه مراسم دوست ندا ...
خانوادگی تصادف کردن چون پدربزرگ و مادربزرگشون شهرستان بودن همونجا خاکشون کردن .بابا کار داشت نشد ما رو ببره داییم من و خواهرم رو برد
. دیشب با بدبختی ان شده بودمم تا شماره فاطی رو تو پیام هام پیدا کنم . گوشیم داغون شده شماره هیچکس رو ندارم همش یادم میرفت بهش سر بزنم شماره آیلا و فاطی و سایه و رها رو فقط پیدا کردم
ظهری همونجا نهار خوردیم از 12 تا 2.30 بیکار بودیم . همه هم غریبه بودن تو مراسمشون یادم افتاد که هنوز به فاطی زنگ نزدم از همونجا بهش رنگ زدم هیچی نداشتم بگم .اینجور مواقع خیلی بدردنخور میشم دلداری دادن بلد نیستم ...
ساعت 5 رسیدیم سنندج دیدم مامان مهمون داره یه دوست قدیمیش بعد سالها برگشته بود اومده بود دیدنش مجبور شدم من پذیرایی کنم .بالاخره امروز سرم خلوت شده ... برای سایت عذاب وجدان داشتم. شب اومدم برم سری به بخش ها بزنم کاری نمونده بود .الناز گلم همه کارهارو خودش کرده بود شبنم بخش درسی دانشجویی رو رسیدگی کرده بود همینجوری الکی و بیفایده چرخیدم و رفتم خوابیدم
این روزا هر رمان ایرانی عاشقانه ای رو شروع میکنم یه 50 صفحه میخونم ولش میکنم برام تکراری شدن ...
این روزا انجمن یه جوریه ...سمانه نیومده از 24 تیر دلم براش تنگ شده اون که میاد جو شادتر میشه ... بهش قول داده بودم به بخشش سر میزنم ولی اصلا وقت نکردم

یه اعترافی میکنم من اونوقتا که کاربر فعال بخش عکس بودم دلم میخواست رنگی بشم ولی این به اون معنا نبود که اگه گزارشی میکردم یا فعالیتی واسه همکار شدن بود .اون موقعها شقایق و رژین رفته بودن و کلا گروه دوستیمون خراب شده بود وقتی میومدم انجمن هیچ کاری نداشتم تا اونموقع پستی هم نداشتم همه بحث و گفتگو اینا بود بعد با هلی به انی کمک میکردیم برای همکار شدن نبود ولی دوست داشتیم رنگی بشیم فکر کنم همه دوست دارن ...حتی شاید سوالی هم پرسیده بودیم از بچه های بنفش که چجوری رنگی شدن .روزی که هلی همکار شد خیلی خوشحال شدم .فکر میکردم خودمم بنفش بشم چون بخش عکس واقعا احتیاجی به همکار جدید نداشت یه هفته بعدش منم همکار شدم
از روز دوم فهمیدم یه جای کار میلنگه شاید چون فعالیت بالای من و هلی این تصور رو به وجود آورده بود که ما دیونه مدیریتیم و بالاخره بهش رسیدیم .خودمم که فکر میکردم میدیدم خیلی از بچه های فعال هستن که باید همکار بشن حالا من این مدت زحمت کشیدم ولی شاید حقم نباشه کلا شیرینش رو برخوردهای دیگران برام تلخ کرد همون 4 تا دوستی هم که مونده بودن وقتی بهم تیکه انداختن از همه چی بدم اومد
مثلا رها پیامش رو یادمه دقیقا اومد گفت چیکار کردی ادمین همکارت کرد به منم بگو منم گفتم چون به انی کمک کردیم ولی باور نمیکرد میگفت یادم نمیاد تو فعال باشی
یا یکی از بچه ها اومد گفت اخرین تاپیک هات رو دیدم من که فعالیتم از تو بیشتره یا روزی که رفتم پروفایل سحر برای مسابقات . اومد و بهم گفت چون مدیری اومدی من رو چک کنی لو اینا بدی !! نمیدونم چرا این فکر رو کرد وقتی بهش گفتم اینجوری نیست گفت شاید همه به روت بخندن بگن این رنگ خوبه حقته
ولی من میگم این کار ظرفیت میخواد که تو نداری
حرفهای کلیشه ای رو نمیخوام تکرار کنم ولی همه میدونن عوض شدم تو روز شاید 20 دقیقه رو با دوستام گذروندم بقیه اش رو رفتم تو بخش . همش به خودم گفتم نشون بده لیاقتش رو داری بذار بعدا بفهمن اشتباه کردن .جالبه که وقتی مدیر شدم اونایی که بهم تبریک نگفتن یا اذیتم کردن اومدن گفتن حقت بود
این رو جدی میگم کاش یکی باور کنه یک ذره این رنگ آبی برام مهم نبوده
من و هلی دوست داشتیم همکار بشیم یادمه
ولی هر چیزی همون وقت قشنگه هر حرفی همون لحظه خاص خودش قشنگه
اینکه بگن افرین باید مدیر میشدی(از اونایی که اونموقع باهام بد برخورد کردن ) برام ارزش نداره و الان میگم هیچی واقعا ارزش نداره
از مدیر بودن واسه دو تا دسترسی ویرایش امضا و اواتار و ادغام تاپیک ها خوشحالم چون باعث میشه کارها رو سریعتر انجام بدم و گزارششون نکنم
از ادمین هم به خاطر لطفشون ممنونم ادمین هم این رنگ رو واسه خوشحال کردنم بهم نداده واسه این دادن که بهتر بتونم کمک کنم با توجه به وقتی که دارم
همه اینایی که گفتم شاید الان بی ربط باشه فقط خواستم بگم بچه ها همکارهای جدید بچه هایی که ویژه شدن ... برین بهشون تبریک بگین
خوب هم تبریک بگین حتی اگه نظر دیگه ای دارین
بعدها از اینکه تبریک نگفتین یا اون لحظه ناراحت شدین و یه حرفی رو ناخواسته زدید پشیمون میشید نذارید اونا هم از این رنگشون پشیمون بشن دوستاشون رو از دست بدن
مگه تو این تاپیک من و لیلا لوسی با هم فرقی داریم ؟ تازه لیلا چون استاده بیشتر هم دوسش دارین مگه میشه پستهای شبنم رو تشکر بزنید از پستهای آرام بگذرید ؟
تو این تاپیک معیار فقط دوستی و مهربونیه لطفا این جو رو به خارج این تاپیک هم بکشونید این انجمن این همه عضو داره به خاطر کاربرای با صفاش وگرنه انجمن که زیاده چرا اومدید اینجا ؟ چون یکی دلش میگره همه دلشون میگیره یکی خوشحاله همه خوشحالن . 28 تیر 90 دیگه برنمیگرده 27 و 26 که گذشته نذارین روزهای بعدی هم بی خاطره های خوش بگذره
ببخشید اگه نباید اینجا این حرفها رو بزنم

فعلا

bahar1313
1390,04,28, ساعت : 02:41 بعد از ظهر
28 تیر ماه 90

سلام. تازه ای نیست و ایضا ملالی جز دوری شما. سر درس و مشقیم جان خودمان. کتاب باز می کنیم زیر کی برد و فکرمان همه جا دور می زند. ذهنمان از یک حمام عمومی که سنگ پا تویش گم شده شلوغ تر نباشد خلوت تر هم نیست. بازار مس گر ها هم قطعا مثال خوبیست.

دلمان می خواست ما هم با فاطی حرف بزنیم. دلمان می خواست پا به پایش شک بریزیم و انقدر نوازشش کنیم تا بخوابد بلکه خواب باباییش راببیند و البته این روزها بدجور دلمان می خواهد دست پدریمان را محکم بگیریم و آنقدر نگاهش کنیم تا مطمئن شویم که هست و از خدا بخواهیم حتی یک روز ، یک ساعت ، یک دقیقه نبودنش را نشان ما ندهد.

ایضا الان دلمان می خواهد بگوییم نیلو بچه تو مگر هفته ی دیگه کنکور نداری مثل ما پاشدی اومدی قصه حسین کرد شبستری می گی که چه. برو بشین جای ما هم درس بخوان خب.

همینطور اگر فکر کردید به شما ها که جمعه پاشدید هلک و تلک رفتید ددر دودور می گوییم خدا را شکر خوشتان گذشته می خواهیم بگوییم سخت کور خوانده اید. اصلا هم می دانیم بدون ما ذره ای خوشی حس نکرده اید. اصلا همان بهتر که رفتید کوه ضل ظهر گرما ، ما هم عوضش رفتیم طالقان انقدر گیلاس و هلو چیدیم که نگو. درست به مانند یک کارگر افغانی روز مزد جان کندیم و اصلا هم غر نزدیم و دلتنگی شما ها را هم نکردیم که چرا نشد بیاییم. حقتان بود شری جانمان همان املت 3 بعد از ظهر را هم نمی داد بخورید. راستی خاله الی برای سری بعد به ساندویچ تخم مرغ آب پز هم فکر کن.:mrgreen: خیلی خوشمزه ست فقط یک کم تبعات بدی دارد:-2-06-:

لیلا جان 15 کیلو رو چند وقته می خوای کم کنی اونوقت؟ می خواهی این قرص های این مردک کرمانی را معرفی کنیم بهت؟

راستی شماها این جا کسی هست اهل وبلاگستان باشد. ما قبل از اینکه بلند شویم بیایم این 98یا کنگر بخوریم لنگر بندازیم خیلی تو فاز وبلاگستان بودیم. این بازی ها را یادتان است؟ خب اگز هم نیست ما یادتان می اندازیم: اینجوری بود که یک نفر یک بازی را شروع می کرد و چند نفر دیگر را هم انتخاب می کرد که بازی کنند و همینطور بازی می چرخید. خیلی جالبناک بود . حالا اگر پایه اید بگویید بازی کنیم اگر هم نیستید که خیلی بی خود نیستید.

اصلا برای چه امروز آمدیم اینجا؟ آهان آمدیم بگوییم یه چند وقتی نیستیم. یعنی هستیم ها ولی نیستیم. یعنی تا آخر این هفته کمرنگ هستیم و از اول هفته دیگر کلا بییرنگ هستیم.نه اینکه حضورمان خیلی هم مهم هست گفتیم در جریان باشید و دیگر اینکه آهان... هر کی توی این 10 روز که ما هستیم ولی نیستیم میتینگ بگذارد یا سوسک می شود یا به مرگ بسیار عجیبی دچار می شود. شوخی نگیرید ما کاملا جدی هستیم.

شدیدا شدیدا شدیدا محتاج دعاییم. خدا وکیلی این دعاهایتان را دریغ نکنید ازمان. به موقع ما هم شما را دعا می کنیم. بچه هایی که شعبان را روزه می گیرند هم مارا موقع افطار فراموش نکنند.

سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان

دکلمه شعر بالا با صدای استاد زنده یاد خسرو شکیبایی (http://s1.picofile.com/file/6985453718/khosrow.mp3.html)

بعد از لیلا نوشت:

این قرصا اشتهارو وحشتناک کم می کنن. فخط یه خرده گرونن. منم عوارضی ندیدم ازشون والا. حالا فردا می نویسم اسماشو می یارم برات

پری 63
1390,04,28, ساعت : 02:44 بعد از ظهر
سلام دوستان

خوبيد؟

شب نيمه شعبان و روزش مهمون دوست جونم پري بودم، شنبه از سركار مستقيم رفتم خونشون تو مترو بودم كه اس داد ادي جون بهت عيدي داده ويژت كرده خو من اول باور نكردم چون انتظارش رو نداشتم، بعد خنديدم كه خانومي كه روبروم نشسته بود، با چشمهاي در اومده بهم نگاه ميكرد....:-2-19-:
دوست جونمون يه پسر كوچيك داره خيلي بلاست، من يه خاطره از كودكي مو براش تعريف كردم كه آمادگي مي رفتم يكي از دوستام دستمو لاي در گذاشت ناخونم سياه شد افتاد، در كمال ناباوري اين بچه بلافاصله همزاد پنداري كرد و بهم گفت خاله منم يه چيزي برات تعريف كنم ... گفتم بگو عزيزم گفت با دوستم داشتم بازي مي كردم دستمو گذاشت لاي در اون وقت اينگد گيگه كردم!!!(با زبانه كودكانه) اين خاطره شو هر نيم ساعت يكبار برام تعريف كرد:-2-35-::-2-37-: يه پيشنهاد منصفانه هم اين بچه شيرين زبون داد گوشي اسباب بازي شو اورد و گفت دوست داشته باشي گوشيهامونو عوض كنيم چطوره!؟!:-2-06-:

و در آخر يه چيزي كه ربطي نداره چرا ماها بايد به جايي برسيم كه دنياي مجازي رو باور كنيم و برامون مهم ميشه، اين سواليه كه مدتيه ذهنمو مشغول كرده:-2-15-:

مرسي از دوستاني كه لطف داشتند:-2-40-:



ثانیه های انتظار
پشت چراغ قرمز را تاب بیاور،
شاید که دارند آرزوی کودکی دست فروش را
برای یک دقیقه کاسبی بیشتر برآورده می سازند!







دیشب پارسا گوشی شو گم کرده بود
همین نیمساعت پیشش داشت باهاش بازی می کرد
اما وقتی دیگه نتونست پیداش کنه
گفت:
فکر کنم خاله گوشی منو اشتباهی برده با خودش!!!!!!!!!
خاله ..گوشی پسرمو بیار..... :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

lucy
1390,04,28, ساعت : 02:50 بعد از ظهر
الی من این رو بگویم میروم رت کارم :-2-35-:اپیلاسیون به یاد انی :-2-40-:

ها نیلو دوباره تو این استادی ما راکشیدی وسط چه وشود :-2-42-:خو وقتی میگم سر کلاس وول نخور بزار چیز÷زززز یاد بگیری استاد بشی گوش نمیکنی که :-2-33-:

منم به همه تبریک میگم چون به خاطر شرایطی که بود حسم نبود تو تایپیک تبریک بگم کسایی رو که میدونستم رفتم تو پرو هاشون تبریک گفتم راست میگه دیگه خدایی هر که رنگی میشه حقشه

بهار جان 15 کیلوی 15 کیلو هم نه ولی در عرض یه ماه من باید بشم مانکن یعنی بعد رمضون کمک :-2-37-:

رفتیم تا اخظار نبدادن :-2-37-:الی جمع کن اون اخمتو پیشو :-2-31-:دوزت دارم :mrgreen:

فعلا بای


بعد بهار نوشت :

مرسی بهار جونیم :-2-40-:

بعد خانومی نوشت

خانومی اون لیلا منم دیگه :-2-40-:شبی که گل نخواد :-2-35-:میسی :-2-40-:

اره عزیزم اون که گل سرخوده :-2-41-:

خانومی
1390,04,28, ساعت : 02:50 بعد از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

سلام

28 تیر 90

از یه چیزی نگرانم
از یه چیز دیگه نگرانتر :-2-35-:
نمیدونم مگه هفته ای یه ساعت زیاده ؟اخه ادم به کی بگه ؟
من نمیدونم والا
اصلا نمیفهمم
چرا همه درها بسته هست
اگه صلاح نبود خب چرا درست شد از اولش ؟

دو نفر همزان بیکار شدند .اوه مای گاد :-2-39-:.بازم شکر مهم سلامتیه :-2-41-:
همین که سالم هستن خدا رو شکر:-2-41-:

بعضی وقتها با خودم میگم خوب شد که من توی جو الانه سایت مدیر نشدم :-2-43-:
به خدا این مدیر جدید ها و همکار جدید ها ویژه های امروزی چه دلی دارند
حالا مسئله اینجاست :-2-38-:
یا وقتی ما مدیر بودیم واقعا بچه های سایت از یه جنس دیگه بودند یا الان یه سری کاربر نما ها هستند که فکر میکنند مدیر بودن توی دنیای مجازی هم مثل واقعیت های زندگی یه چیزی به ادم میده :-2-35-:
باور کنید من تا به امروز نه سردوشی افتخار گرفتم و نه تاج گل :-2-41-:
فقط و فقط برای عشقی که به این سایت داشتم فعالیت میکنم و زمانی که بدونم دیگه امکان فعالیتم نیست حتما میرم و جامو میدم به کسی که بتونه برای سایت مفید باشه .واین به دلیل علاقه من به سایت هست
حالا چرا دوستش دارم ؟ به خاطر اینکه همدم روزهای شادی ،غم ، تنهایی و .... هست
به خاطر اینکه برخی از دوستی هایی که اینجا دیدم در واقعیت حتی خوابش رو نمیدیدم :-2-41-:
همین چند دقیقه پیش با یه بنده خدایی کار داشتم
رفتم پروفایلش ولی وقتی دیدم یکی یه چیزی براش نوشته و چقدر بهش توهین کرده زبونم بند اومد !
برگشتم سر جای خودم
حتی جرات نکردم حالش رو بپرسم :-2-39-:
زندگی کوتاهه نمیدونم واقعا یه بار شبنم میاد درد دل میکنه یه بار نیلو میاد تا کی باید دل خیلی از مدیرها خون باشه ؟ وقتی مدیر یا همکاری میاد اینجا درد دل میکنه یعنی روش فشار اومده و اگه نگه دلش میترکه :-2-15-:
تا کی باید از این درد دل ها ببینیم و هیچی نگیم ؟ تا کی باید به در بگیم که دیوار بشنوه ؟ البته نیلو جون این سری از اول به سراغ دیوار رفته :-2-41-: بهشون حق میدم .دفعه قبل هم گفتم هر چیزی یه حدی داره نگذارید از اون حد بگذره .نگذاری حرمت ها شکسته بشه :-2-41-:
قویترین مرد ایران الان کجاست ؟ خدا میدونه برا ی اینده خودش چه برنامه هایی داشته .کسی از فرداش خبری نداره .بترسید از دلهای شکسته .چون خدا گفته من در دلهای شکسته هستم :-2-39-:
نشکنیم دل کسی رو
یادمون باشه حرفی نزنیم که به کسی بر بخوره
از کجا میدونید فردا فرصت جبران دارید ؟ از کجا میدونید ؟
پیغمبر که رسول خدا بود میگفت وقتی قدمی بر میدارم مطمئن نیستم ایا زنده میمونم که قدم بعدی رو به زمین بگذارم ؟
واقعا بعضی ها چه خیال اسوده ای دارند از فردای خودشون !:-2-43-:
من از همین جا به تک تک دوستان ویژه و همکاران جدید تبریک میگم دوباره و براشون ارزوی موفقیت میکنم گرچه قبلا هم تک تک رفتم و بهشون خوش امد گفتم اما الان هم یه صحبتی باهاشون دارم
بچه ها دلتون رو دریا بگیرید :-2-40-:


*بابک خان من اگه جات بودم میزدم اون اقاهه رو له میکردم :-2-33-:
*جیمی کجاست :-2-28-:
*ارام:-2-40-:نادی:-2-40-:ناهور:-2-40-:لیلا :-2-40-:



مهم نیست قفلها دست کیست
مهم اینست که کلید ها دست خداست


ارادتمند ،خانومی :-2-41-:

AsalBanu
1390,04,28, ساعت : 02:51 بعد از ظهر
دلم فریاد میخواهد
که بشکافد سکوت سخت این حنجر
دلم یک گریه میخواهد
که بغض این گلو را سخت بر چیند
دلم همراه میخواهد
که برگیرد غم تنهایی بنشسته بر دوشم
دلم یک دست میخواهد
که گیرد دست لرزانم
دلم یک عشق میخواهد
که سرمای دل رنجور را بس آتشین سازد
دلم سنگین و سرد و یخ زده ؛ مرده
دلم در بین آشوب تلاطم ها ترک خورده
دلم تنها شده تنها
دلم در بین این غم ها
دلم نابود میگردد
دلم ساکت شده اما
دلش فریاد میخواهد
دلم یک مرگ آسوده
طلب دارد از این دنیا
عسل ( 28 تیر 1390 ) ساعت 3:54

~jOojoO.tAlA~
1390,04,28, ساعت : 03:06 بعد از ظهر
به نام آغاز کننده ی بی ابتدا و پایان دهنده ی بی انتها
28 تیر 90
من امروز 1 ساله شدم...تو این سایت
پارسال همین موقع بود که عضو شدم....فک می کردم امروز خیلی خوشحال باشم ولی خوب اینطور نیست ، فقط خوبم همین
یه جورایی انگر یه گرد جادویی ریختن رو همه یه سری بی حوصله شدن ، یه سری غمگین ، ...
به خاطر یه مسئله ای خودمو درگیر کردم که فکرمو از مشکلاتم دور کنم...
وقتی چند تا دوست پیدا کردم یه جورایی خوشم اومد از جو موجود و اینکه همه با هم دوستن
من دوستام بیشتر شد....
یه جورایی همه رو دوست داشتم....و دارم
ولی الان احساس می کنم اون جو از بین رفته و دوستی ها خراب شده و همه چی تبدیل به رقابت شده
خیلی ها تو این سایت همدیگر و رنجوندن
خواسته یا ناخواسته....
به قول یکی از دوستام خیلی خواستم که دیگه نیام ولی به خاطر دوستیم با کسایی که خیلی دوسشون دارم بازم اومدم...
اوایل فقط میومدم کتاب میخوندم
یه مدت گذشت با بچه ها حرف میزدم و بعدش فعال شدم
ولی یه مدت گذشت احساس کردم رنگی شدن ارزشی نداره که بخواد سر این مسائل خیلی حرفها پیش بیاد...
وقتی بنفش شدم روز اولش خوشحال شدم ولی الان حس خاصی ندارم
برام فرقی نمیکنه که یه کاربر ساده باشم یا رنگی...
فقط دوست دارم دوستام و دوستی ها مثه همیشه باشه...
حرف خاصی نیس واسه گفتن...
(شاید یه مدتی نباشم...میخوام برم سفر...وقتی برگردم دیگه زیاد نمی تونم بیام...شاید بگم چرا...الان نه وقتی که خواستم برم....ولی من بچه گانه تصمیم نمیگیرم دلالیم هم به سایت ربطی نداره...یه مسئله شخصیه....)
روزتون قشنگ...

REAL LOVE
1390,04,28, ساعت : 03:11 بعد از ظهر
نقل قول:
نوشته اصلی توسط elnaz http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/viewpost.gif (http://www.forum.98ia.com/t119094-594.html#post2421971)


پری کجایی که کلی سفارشی داری:-2-06-:
http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/jazzybass.gif http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/slowdance.gif


نقل قول:
نوشته اصلی توسط شبنم http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/viewpost.gif (http://www.forum.98ia.com/t119094-594.html#post2422170)

اون ممدشون که واستاده پری باد میزنه :-2-43-:


نقل قول:
نوشته اصلی توسط ناهور http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/viewpost.gif (http://www.forum.98ia.com/t119094-594.html#post2422328)
قابل توجه پری باد



این چه کاریه با من می کنید آخه؟!!:-2-31-::-2-31-:

خاطره تعریف می کنید دلمان آب می شود به کنار...:-2-39-:

هی پری پری می کنید ما متوهم می شویم خو...:-2-31-::-2-06-:

پری برو اسمت رو عوض کن:-2-33-::-2-33-:

یعنی الان با من بودن؟؟؟؟:-2-37-: من فکر موکردم با توهن:-2-37-:
زود تکلیف این پری ها رو مشخص کنید پرتقال فروشو پیدا کنیم:-2-43-:
اینجا پست پرتغال فروش :-2-38-:

یهنی ما پرتقال فروشیم؟:-2-37-:پس جمله هاتونو مهنی کنید برامان:-2-37-:
پری باداش با تو نبودیم با پرنیا هم نبویدم خود پری با د تو این تاپیک نیست کلا:-2-38-:
سلامممم
خوشحالم که ظاهرا جو اینجا عوض شده... ولی خب به قول آرام خانومی باید فکر بعد بازگشت فاطی هم باشیم که وقتی یکم میخواد این روزا کمرنگ بشه براش ، این حرفا رو که بخونه داغ دلش دوباره تازه میشه:-2-41-:

آقا ما دو روز کامی مون تو بیمارستان بستری بود و تازه امروز اومده خونه:-2-42-:فرید بدبخت میگه من نمیدونم این چشه...چیز نادریه:-2-42-: همینجوری سر کن باهاش:-2-43-:

اندکی هم از اینور اونور دلگیر بودیم:-2-15-:که کنار آمدیم خدا رو شکر...

فردا تولد دعوتیم ولی حوصله کوبیدن تا آن سر شهر را نداریم:-2-33-:خو میاوردن تولدشونو خونه ما میگرفتن:-2-35-:

میگم این گوجه خورد کردناتو که دیدم چه خوب شد که من نبودم:-2-35-::-2-06-: تو خونه ما نمیذارن از این کارا بکنم با اون ناخونای بلندم:-2-06-: حالا شماها قصر در رفتین:-2-31-:

دیگه حرفم نمیاد فقط زودی تکلیف اون پری ها رو مشخص کنید:-2-37-:

از جو اینروزای سایت خوشم نمیاد...(منظورم به فاطی نیست):-2-15-:

کسی اسم خواننده ی این آهنگ رو میدونه؟

قَسَمِت میدم پشت سرِ من، منِ مسافر
گریه نکن، گریه نکن ، گریه نکن
بیشتر از جونم من دوستت دارم
این دم آخر گریه نکن گریه نکن گریه نکن
میبرم با خود من کوله بار ِ خاطره ها رو
گریه نکن، گریه نکن، گریه نکن
می خوام ببینی با لب خندون صبح فردا رو
گریه نکن، گریه نکن، گریه نکن
.
.
.
اهنگه گریه نکن فرزین خواننده قدیمیه:-2-08-:
اینم لینکشه
دانلود آهنگ گریه نکن|زنده یاد فرزین (http://www.forum.98ia.com/t118528.html)

عاشقتممممم.... فقط اسم خواننده رو میخواستم خودم دارم آهنگشو...بچه های که ندارن حتما بگوشن که محشره:-2-16-:

NILOUFAR
1390,04,28, ساعت : 03:13 بعد از ظهر
بچه ها اون پست من رو جواب ندید خاطره هاتون رو بنویسید
چرا الان پستها اینجوری شد ؟
من حرفی که زدم رو خیلی وقت بود میخواستم بزنم ولی نمیخوام پستها دلگیر بشه ..

پ.ن : بچه ها من این سر ظهری جو گیر شدم دارم میرم بازم از درخت انگورمون عکس قبل و بعد بگیرم :-2-06-: الان غوره است انگور شدن میذارم دلتون بسوزه :-2-16-:

الناز بچه ها خوندن حذفش میکنم خانوم گل
چیرا حذف؟دست به حذف پیدا کردی توام :-2-37-:روزی دوتا حلاله:-2-37-:
سندروم حذف گزارشها به اینجا هم رسیده :-2-06-:

سمن ناز
1390,04,28, ساعت : 03:24 بعد از ظهر
درود و صد درود بر همگان امروز اومدم دیدم دارین جو رو عوض می کنین خدا خیرتون بده دلم حسابی گرفته بود از فوت پدر فاطیما خانم از خبر قتل روح اله داداشی و امروز هم این خبر رو که جسد زهرا فرجی عضو تیم ملی در دریاچه ارومیه از آب گرفتند
ولی وقتی خوندم که بچه ها رفتند گشتند و بهشون خوش گذشته خوشحال شدم

دوست دارم بیام اینجا و بگم خدارو شکر که همگی شاد و سر حالین و من هم سرحالم و خوشحال
و در پایان هم یه قطعه شعر بهتون تقدیم می کنم بی پاسخ اثر سهراب سپهری


بی پاسخ
درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
و من انعکاسی بودم
که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده
بودم
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این
هوشیاری خلوت خوابم را آلود
آیا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
آیامن سایه گمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق
بی روزن
انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود





نقل قول:
بچه ها یه خبر فوق مهم من باید 15 کیلو کم کنم یکی یه راه حل فوق سریع داره بده به من:

عزیزم اگه دوست داری یه راه حل بهت می دهم که زیاد اذیت هم نشین پ خ بزن

Sokout_shab
1390,04,28, ساعت : 03:30 بعد از ظهر
به جان خودمان خوشمان مي آيد پستهايمان را حذف بكنيم... :-2-37-:
خوب مثل اين كه اين داداش سوريمان خيلي حرفهايش روي ما تاثير دارد :-2-37-:
مهم نيس بابا، ... سر غم و غصه... تا وقتي شادي هس چرا غم و غصه...

آقا از اول خاطره مان را تعريف موكونيم...

اين سفري كه رفتيم برادرجانمان با ما نبود... در خانه ماند... يعني من و حديث و مامي و بابا رفتيم...
جاتان خالي اينقده خنديديم...
ولي خوب خوابيدن بد گذشت... من روي پاي حديث موخوابيدم... حديث روي پاي من... :-2-06-:
آقا يه جا اين حديث مان مثل اين معتادا در حال چرتك بود... هي سرش مي رفت بالا... خود به خود مي افتاد پايين...
ما عادت داريم بلند بلند بخنديم... :-2-06-:
حالا ما خنده... :-2-06-: گفتيم الان اس كه بيدار شود ولي صداي ضبط نگذاشت :-2-38-:
شام را يه جا زديم كنار و خوردن كرده هيم... بدش باز حركت... ساعت 4 اينا بود كه رسيديم...
از دور ماماي هي مي گفت هاني حرم... مام كه گيج و منگ خواب... يهو با ديدن گنبد حرم ذوقي كرديم ديدني...
حالا بابا بنده خدا خسته... تو اين مشهد نمي شد چادر زد... يعني ما همه جا رو دور زديم ولي دريغ... ممنوع بود چادر زدن... موقع خواب ما در ماشين خوابيديم... و مامان و بابا و حديث بيرون...
وسطا خوابمان بود كه ديديم يكي در مي زند... با چشم هاي نيمه باز چادر مادرمان را تشخيص داديم و در را باز كرديم...
ساعت 7 به طرف خونه دايي بابام حركت كرديم...
حالا همه مون خسته... خوابيديم تا ساعت 10... بعدش تا خودمون راست و ريس كنيم شد 11 اينا رفتيم به سوي حرم...
آقا كنار حرم يه بستني فروشي داشت... يهو دل حديث جان... با اون سن و سال... هوس از اين بستني قيفي ها كرد...
آقا اين يارو هي بستني توش جا كردا... مرده بوديم از خنده...
هر چي گاز مي زديم مگه تمومي مي شد... انقده بزرگ بود... :-2-06-:
از اون جا رفتيم به سمت حرم... آقا ما چادر بلد نيستيم سرمان كنيم... :-2-38-:
پدرمان ما را دعوا كرد و گفت اين چه طرز چادر گرفتنه؟ اونم تو حرم؟
ما گفتيم خوب بلد نيسيم... چه كنيم؟
با هزار بدبختي چادر را به سر كرديم و رويي گرفتيم بيا و ببين... مادرمان به ما چادر عروس داد... سفيد با گل هاي رنگي... يعني انگاري ما عروس خانوم شده بوديم...:-2-35-:
اينقده شلوغ بودددددددددددد. بر عكس ما يه زماني رسيديم... كه موقع اذان ظهر بود... و بسته بودن... و نمي تونستي بري از جلو ضريح و ببيني... مام همون منطقه اي كه كفشا رو تحويل مي دن... نشستيم و شروع كرديم به دعا خوندن...
دلمان ماند كه برويم يه به ضريح دست بزنيم...
چون عجله هم داشتيم چون مي خواستيم زودتر به خانه برسيم... و يه استراحتي بكنيم و ناهار را بخوريم و شب به عروسي برويم...
اين تا اينجا...
عروسي را بعد تعريف موكونيم... :-2-31-:

پائیز96
1390,04,28, ساعت : 03:30 بعد از ظهر
خوابی ديدم...

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم.بر پهنه ی آسمان صحنه های از زندگی ام برق زد.در هر صحنه دو جفت

جای پا روی شن ديدميکی متعلق به من و ديگری متعلق به خداوقتی آخرين صحنه در مقابلم برق زد ،به پشت سر و به جای

پاهای روی شن نگاه کردم.متوجه شدم که چندين بار در طول زندگی ام،تنها يک جفت جای پا روی شن بوده است..همچنين

متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين تريندوران زندگی ام بود است..اين واقعا برايم ناراحت کننده بودو درباره اش از خدا

سوال کردم.خدايا! تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم،در تمام راه با من خواهی بود.ولي ديدم که در سخت ترين دوران زندگي ام،فقط

يک جفت جاي پا وجود داشت..نمي فهمم که چرا هنگامی که بيشتر از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم،مرا تنها گذاشتی.خدا پاسخ

داد: بنده ی بسيار عزيزم،من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت.اگر در آزمون ها و رنج ها،فقط يک جفت جای پا

ديدی،زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم..

http://painofsilence.persiangig.com/image/footprints-sand-beach-sunrise.jpg

Behnoush
1390,04,28, ساعت : 03:31 بعد از ظهر
سلام امروز چندم است:-2-31-: ما سر کاریم الان نمی توانیم زیاد بنویسیم ولی همه خاطره ها راخواندیم:-2-37-: خو همه خوب هستین خانوم بچه ها:-2-37-: اندفعه واقعا اپیلاسیونی مینویسیم می رویم:-2-35-:
اینجا چه خبر است باز:-2-33-:ممد جان امواتت بیا این رنگ ها را وردار همه را به کل بی رنگ کن خیال خودت و یک جماعت را راحت کن:-2-33-: بعضی رفتارها را می بینیم به رده ی سنی ها شک میکنیم:-2-38-:ما خودمان خیلی بچه بازی زیاد در می اوریم ها:-2-37-: اما جان خودمان هر چیزی حدی دارد دیگر:-2-35-:
ما می رویم بعدا رفتیم خانه می آییم خاطره مینویسیم:-2-38-:
اها راستی دو نکته ی علمی می ماند از این خواهر بزرگتر کوچکتر هر چی به گوش بگیرید:-2-37-:
- تا میتوانید سعی کنید بی مزد و مواجب کار نکنید:-2-35-:
- قبل از اینکه عکس العملی نشان دهید قبلش فکر کنید ببینید اصلا ان عکس العملتان به جایی می رسدجواب می دهد یا نه:-2-35-: یه وقت الکی الکی و سر هیچ و از روی احساسهای منفی انی و لحظه ای ( خشم، حسادت:-2-35-:، هر چی:-2-35-:) سریع یک حرفی نزنید که روی نظر دیگران درموردتان اثر بذارد:-2-37-: در کل چیزی را که یک عمر طول کشید تا بسازید در یک لحظه نزنید پدر امواتش را در نیاورید:-2-37-:
گفتیم ادای داش فرشید را در بیاوریم نکته ی علمی بذاریم تنگ خاطرات:-2-37-:
ما می رویم...دو تا گل می دهیم یکی به آرام جانمان:-2-40-: چون به نکته ای اشارت زد که ما می خواستیم بیاییم بگوییم ولی دیدیم آرام جانمان گفت حالا چی بود بی خیال:-2-38-:
یکی به نولو:-2-40-: نولو بعضی وقتها خیلی به نظرمان کوچولو می اید دوست داریم پشتش بزنیم نازی نازی کنیمش:-2-35-: الان خاطره اش راخواندیم احساس کردیم باید یه گل بشش بدهیم:-2-38-:
ما چند روز است فهمیدیم که چقد ما شوت هستیم در این سایت همه چیز را یا نمی فهمیم یا اخر همه می فهمیم:-2-38-: مواظب خودتان باشید ما می رویم...
فاطی جانمان ما 4 ساعت تمام به گوشیمان زل زدیم هی شماره گرفتیم کال نزدیم:-2-15-: نمی دانیم فکر میکنیم الان همه زنگ می زنند بدتر اعصاب خراب می شوی:-2-15-:
کبلایی لیلا یه دو هفته بیا خانه ی خاله بزرگ ما سکنی بگیر سر یه هفته از سوراخ کلید هم رد می شوی:-2-33-:انقد کار می کشد از همه:-2-33-:
ما می رویم:-2-38-:

raha_sweet
1390,04,28, ساعت : 03:32 بعد از ظهر
الان دارم رمان می خونم . خیلی خیلی خستم .
هنوز کارت ورودری کنکور پزشکی داانشگاه ازاد را هم نگرفتم . کلی کار دارم و خیلی خستم !

s.love
1390,04,28, ساعت : 03:37 بعد از ظهر
دیروز ظهر اومدم خاطرمو بنویسم ولی با این رنگ سیاهی که تایپک به خودش گرفته بود بی خیال شدم
امروز که تقریبا بیشترتون اومدین رو فرم خوشحالم:-2-38-:
خدا کنه بعد از بر گشت بچه ها از مراسم هم جو اینجا همینطوری بمونه!
امروز سه شنبه س ، هنوز اتفاق قابل عرضی نیفتاده میریم سراغ خاطرات روز قبل:-2-38-:
صبح بیدار که شدم زود حاضر شدم برم کلاس به نگین زنگ میزنم گوشیشو جواب نمیده نگو هنوز خواب تشریف داره!:-2-43-:
حالا خوبه شب قبل به همشون اس میدم ساعت و میگم که یه وقت دیر نکنیم
بعد کلاس قرار بود هممون بریم مدرسه برای مشهد ثبت نام کنیم :-2-38-:
کلاسمون که تموم شد به نگین زنگ زدم میگه مامانم رفته مدرسه ثبت نام کنه اجازه ندادن :-2-41-:
آخه این رفیق من فقط یه خرده شیطونه! :-2-35-:
رسیدیم مدرسه برگه های خودمونو پر کردیم گفتم بگم به مدیرمون یه بار دیگه خفه م که نمی کنه حالا
گفتم خانوم اجازه نمی دین نگین بیاد ؟ تا یک دیقه هیچی نگفت نگام کرد
گفتم قول میدیم شیطونی نکنه گفت من کاره ای نیستم زنگ بزنین اداره به مسئولش
خود مسئول زنگ زد نگو نگین جون رفته بود اداره از اونور!!! بساطی داشتیم بالاخره اسم نگین م نوشتن.:-2-38-:
اصلا یادم نیود که بعدظهر هم کلاس دارم
بعد ظهر وقتی رسیدیم دم آموزشگاه دیدم هنوز یه ربع وقت داریم آتی گفت بستنی می خوریم تو این یه ربع
رفتیم بستنی خریدیم که تو حیاط آموزشگاه بخوریم اومدیم چشممون خورد به 4 تا دوچرخه یکی دو تاش برای پسرای کلاسمون بود:-2-38-:
یه کمی از بستنی مون رو ریختیم رو دوچرخه ها:mrgreen: دلمون نیومد تنهایی بخوریم:-2-38-:
موقع رفتن دیدم دارن دوچرخه هاشونو پاک می کنن:-2-06-:
بهدشم رفتیم خونه که با مامانم بریم مانتو بخرم واس خودم
همین دیه روز خوش

Babak
1390,04,28, ساعت : 03:41 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
سه شنبه 28 تيرماه سال 90
شبي در كوير 2
كنار آتش نشسته بوديم...هوا سرد بود...سرد كه نه ملس بود...
اتيش بهمون مزه ميداد...
علي تلسكوپش رو در اورد....رفت روي يك تپه شني....
كلي اينور اونور گشت...يه جاي خوب پيدا كرد و تنظيمش كرد...
رقص شعله ها باز هم همه رو افسون كرده بود...
ساكت بوديم و در دنياي خود غرق شده بوديم....
رو به آسمون كردم...صاف صاف بود...يه لكه ابر هم به چشم نميخورد...
آنقدر ستاره توي آسمون چشمك ميزد كه دلم نميخواست دل بكنم...
رضا بهم گفت: تو هم توي اسمون ستاره داري؟
خنده ام گرفت : گفتم پاشو مرد گنده...خجالت بكش ...شاعر شدي واسه من...
عاشق شدي؟ اين كارها مال بچه هاست!
گفت : نه جدا از شوخي ...من يه ستاره دارم ...اوناهاش...
گفتم: عمرا" اگه اون باشه...تو توي تهران نگاهش كردي...اونجا هم كه پر ازدود و آلودگي يه...
اينجا كه بين اين همه ستاره نميتوني با اطمينان بگي كدومه...
گفت: ولي من ميفهمم....ميدونم كدومه...همونه كه ميگم...
خنديدم و چيزي نگفتم...
علي صدايم كرد...
بلند شدم و رفتم روي تپه ...سرش رو از جلوي تلسكوپ بيرون آورد و گفت ببين چقدر قشنگه...
نگاه كردم...خيلي قشنگ بود...خيلي خيلي قشنگ بود...
سرم رو آوردم بيرون ...
علي گفت: تو واقعا" ستاره تو آسمون نداري؟
بي اختيار گفتم:داشتم اما الان ديگه مال من نيست!

sue.sun
1390,04,28, ساعت : 04:00 بعد از ظهر
سلام
کماکان ما خاطره ای نداریم جز آرزوی یک مسافرت دو نفری:-2-41-:
ما دلمان بستنی یخی هم میخواهد:-2-41-:
مامان نادی بیا اینجا کارت دارم:-2-40-:

ياابالفضل
1390,04,28, ساعت : 05:28 بعد از ظهر
بچه ها شماها چتون شده هان:-2-33-::-2-33-:نميگذاريد هي ميخوام پست ندم نميشه دنيا دوروزه ول كنيد اين حرفا سعي كنيم ادماي مفيد و خوبي تو اين دنيا باشيم به پدر فاطيما 59 فكر كنيد كه تا ديروز بوده والان نيست دنيا همينه ول كنيد اين ماجرا من با بعضيهاتون اينجا آشنا شدم بعد بچه ها هر كي به قول شما ادمين به بعضي ها پست ميده حقشونه:-119-:
من نميخوام خاطره بدم شما نميزاري اصلا امسال تابستان چرا اينطوريه:-2-43-:
لوسي خواستي 15 كم كني به منم بگو چون من اراده نداشته بيده:-2-30-:
باخاطره اي نداريم و انشامون هم افتضاح بيده پس كاري نكنيد ما پست بدهيم :-2-30-:

.Monire.
1390,04,28, ساعت : 06:10 بعد از ظهر
سلام

چه خوب كه جو اينجا عوض شد.:-2-16-:
خوشحالم كه بهتون خوش گذشته تو اين ميتينگ.:-2-40-:
منم خاطره اي ندارم بگم.:-2-41-:از صبح تا شب خونه ام نه كسي رو مي بينم نه چيزي اتفاق مي افته :-2-37-:كلا اينجا همه چي ارومه...:-2-41-:غرض حضور تو تاپيك بود كه حاصل شد.:-2-38-:فقط يه چيز بگم ديروز رفته بودم پيش عمه ام بعد يه خانمه با دخترش هم اونجا بودن فكر كنم دخترش 3 يا 4 ساله بود.:-2-31-:همين طور كه داشتم با عمم حرف مي زدم يهو اومد جلو:-2-37-: زوم شد روي صورتم گفت:رژلبت چقدر رژلبه!!!:-2-06-::-2-06-:من پوكيده بودم از خنده.:-2-31-:با يه لحن خيلي بامزه اي گفت.خيلي باحال بود.مي گم حالا يعني چه اين جمله؟؟:-2-31-:ميگه خب يعني چقدر قشنگِ.:-2-41-:حالا ديگه نمي دونم اين جمله رو از كجا پيدا كرد:-2-41-: ولي خدا خيرش بده باعث شد بعد از چند روز ناراحتي كلي بخندم.:-2-38-:

منيره،نمي دونم امروز چه تاريخيه!18:04

فرودو
1390,04,28, ساعت : 07:08 بعد از ظهر
سلام
پیش نوشت
*می خواستم یه چیزایی رو بگم ولی دیدم به خاطر تلاش شما هم شده من فقط سکوت کنم پس خاطره می گیم و می رم

خاطره می نگاریم
خاطره ندارم که!!!!!!!! چی بنویسم آخه!!!!!!!!! از روزای تکراری از شبای بی قراری و از نصف شبای بی خوابی از چه بگویم پس هیچ نمی گویم و پی نوشت می دهم و می روم
پ.ن 1
الاهی خدا ازشون نگذره چون قانون این مملکت که تابلو می زنه قراره طبق معمول بی خیال بشه و جریان رو با همین سه تا ژیگول تموم کنه ولی ای کاش یه روز یه اتفاقی بیفته و دست اونایی که دارن الگوی بچه های این جامعه رو می کشن و نابود می کنن رو بشه! ای کاش!
خیلی از مرگ روح الله داداشی عزیز ناراحت و غمگینم یکی از دوست داشتنی های ورزش بود هیچ وقت بهار امسال رو یادم نمی ره که تو مسابقه قوی ترین های جهان چطور با حرکتاش مو رو به تنم سیخ می کرد خدا رحمتش کنه و انشالله مشکل قرایی هم برطرف بشه که این طور مثل جانی ها فراری نباشه!
پ.ن2
فقط سکوت اونم به مدت تمام لحظه های تاریخ!!!!
پ.ن3 تبسم عزیز تسلیت می گم غم از دست دادن دوست عزیز تون رو
پ.ن 4 و همچنین ناهید بانو
پ.ن 5 آنهایی که می خواهند لاغر بکنند بیایند پیش این جانب بنده در طول یک ماه گذشته آنچنان وزن کم کرده ام ( 17 کیلو ) که حتی صمیمی ترین دوستان ما هم ما را نمی شناسند از این رو به آن رو شده ایم دیگر هیچ لباسی نداریم که اندازه مان شود
نیامدید هم نیامدید من خود در پست بعد حتما این روش معجزه آسا را که خود به تنهایی و بدون خوردن هیچ دارویی کشف کردم را باز گو خواهم کرد
پ.ن 6 یا ابالفضل عزیز:-2-40-::-2-40-:

+Lily
1390,04,28, ساعت : 09:35 بعد از ظهر
رسیدم جلوی پارک به یه آقاهه می گم آقا ورودیه پارک کدوم وره؟ می گه با دوست دخترت قرار داری؟:-2-19-: گفتم آقا صداش رو در نیار ما خانوم صداش می کنیم شماهم 4جا رسیدید خانوم صداش کنید:-2-43-:
بعد اومدم جلوی در پارک 2تا تانک گذاشته بودن اتفاقآ سرنشینای خیلی گلی هم داشت از برادرای گردان بغلی بودن من زنگ زدم به سعید که بیا پایین دنبال من گفت طول می کشه گفتم من این تانکیارو سرگرم می کنم بیا تو!:-2-41-:بچه از اونا ترسیده بود فکر کرده من نفهمیدم!:-2-26-:

خلاصه رفتیم بالا دیدم همه نشستن یه پسره غریبه هم تو جمعمون هست اومدم بگم توپ ایشون رو بدید برن سمت خونه خودشون که بچه ها معرفی کردن فهمیدم محمد جان ادمین خان دولووووو تشریف دارن:-2-40-:(این گل واسه پاچه خواریه و هیچ ارزش قانونیه دیه ایی نداره) سلام و احوال پرسی با بچه ها و همه به احترام من بلند شدن به غیر از 7-8-10 نفر!

:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
به مامانت بگو برات اسفند دود کنه ! خیلی بامزه ای !
راستی چرا همه کارا رو میندازین گردن این طفل معصوم ، اون از کوله پشتی بهار اینم اینکه بچه رو می فرستین به عنوان راهنما :-2-31-:
از شنبه شب که لالا کردیم تا 4 بعد از ظهر امروز اینترنت نداشتییییییم:-2-30-:
اولش فک کردم شارژم تموم شده ( خدا هیچ پدری رو شرمنده بچه هاش نکنه ) با گردن کج رفتیم پیش برادریمان که نت نداریم / اونم فرداش داشت می رفت سر کار / خلاصه ژست گربه چکمه پوش جواب داد گفت برام شارژش میکنه / بعد رفت بش گفتن وایرلس مشکل داره معلوم نی کی وصل میشه
ما هم عین این بی خانمانا شده بودیم ، دیگه امروز ظهری شانسی زدیم دیدیم وصله ! خیلی خاطره می گین ! چه خبره ؟ کور شدم خوب :-2-42-:
نت که نداشتیم نشستیم فیلم دیدیم ، دزیره با دوبله
اول دبیرستان که بودم دزیره رو خوندم ، از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون عاشق ناپلئون شدیم ، خیلی باشخصیت بید :-2-37-:
ولی فیلم که نگاه کردیم اصلا اونطوری نبود ، یعنی کپ داستان بودا ولی انگار همه چی عوضی شده بود
فکر کنم چون ما همه چیزو از چشم ذزیره می دیدیم که یه زمانی :-2-35-: عاشق ناپلئون بوده همه چیزو نشونه ی خوبی ناپی می دیدیم
ولی تو فیلم که از بیرون به همه نگاه می کردیم اینطور نبید ، با اینکه نقش ناپی رو مارلون براندو بازی می کرد که قطعا در خوش قیافگی خیلی نسبت به ناپی سره :-2-31-: ولی ناپلئون فیلم خودخواه ، زورگو ، سرد و خوش قیافه و کچل بود :-2-31-: بقیه ی برداشتام از فیلم یادم رفته :-2-38-:

ولی دزیره خیلی خشنگه کتابش ،
اسم شخصیت داستان شبنم « آرش اسدزاده » هست ؟
یا فامیلشو دارم اشتباه می کنم ؟
یه آقایی به همین اسم داستانش تو همشهری داستان چاپ شده ، متولد سال 63 ، مهندسی کامپیوتر از شریف ، دکترای مدیریت از استنفورد امریکا ، 7 ساله که می نویسه ، بعد هم تو این قسمت کافه همشهری جوان مطلب نوشته به نام « عاشقانه ای برای بتن » ما می خواستیم به این آقا بگیم
هر کاری دوس داشتی کردی دیگه پاتو تو کفش عمرانیا نکن ، تو خیابون بودیم ، حواسمون پرت مجله بود ( داشتیم تورق می کردیم ) حساب کردم آخه با 27 سال سن چه mp3 دکترا هم گرفته ، پام رفت تو یه چاله ای ، کله پا شدم ، بعد سرباز محترم دم کلانتری فرمودن که نری تو کانال :-2-06-: آخه بعد از کلانتری کانال آب هس ! خواستیم بگیم تو خودتو بپا !ولی اصلا به رو خودم نیاوردم شنیدم از خیابون رد شدم :-2-35-:

الان آدمینم اومده تو تاپیک :-2-37-:

roya jo0on
1390,04,28, ساعت : 09:44 بعد از ظهر
سیلاااام عرض وکردم:-2-31-:
:-2-36-: چرا انقد شماها میرید میتینگ:-2-36-: ما هم آدم هستیم ، میتینگ اونجوری همراه با املت دومس داریم:-2-36-:
ما داریم مخ برارمان را میزنیم تا میتینگ بعدی حضورمان را اعلام کنیم:-2-30-: ولی زهی خیال باطل:-2-34-:

خب خدا رو شکر که بتون مثل همیشه خوش گذشته:-2-41-:
طی برنامه ریزی که مریم با فاطمه جوون گذاشته بود ، قرار بود ما 4 شنبه با بچه ها بریم خونه فاطمه جوون واسه عرض تسلیت:-2-39-:
منم به بچه ها گفتم که ازالان خودشونو آماده کنن ، دیشب مریم زنگ زد گفت : فاطمه جوون گفته فردا ( امروز) مسجدم داریم ! قرار گذاشتیم خودمون امروز بریم مسجد و 4 شنبه قرارمون با بچه ها هم برپا بشه ..
یه دلشوره ی عجیبی داشتم از صبح ، مونده بودم باید چی عکس العملی داشته باشم وقتی فاطمه رو دیدم ، خداییش خیلی سخته ..
ساعتای 3 اینا بود ، رفتم اتاقمو یکم مرتب کنم دیدم واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ی خدااااای من:-2-34-::-2-34-::-2-34-: یه چیزی زل زده به من .. 2 تا چشم از زیر تختم داره به من نیگا میکنه:-2-34-::-2-34-:
نفهمیدم چطوری فرار کنم برم پایین .. دست و پاهام میلرزید .. اصلآ نمیتونستم حرف بزنم .. فقط میگفتم اونجا مار .. مار اونجا:-2-06-: الان دارم میخندم ولی اون موقع تا حد سکته رو رفتم ولی پاسپورتم جعلی بود برگردوندنم:-2-06-:
بابام که تا شنید دیدم شلوارشو پاش کرد گفت من میرم نون بگیرم:-2-28-:
داداشمم که گفت راستی من خوابم میاد:-2-28-:
ماشالا مردای این زمونه واقعآ شیرن .. کجاست اوون شعر معروف که میگفتن : پسرا شیرن مثل شمشیرن:-2-06-:
شیر زن خونمون یعنی مامانم سینشو صاف کرد گفت : بریم دخترم با حالت داشی:-2-06-:
منم با ترس و لرز پشتش رفتم ، به اتاقم که نزدیک میشدم ضربان قلبم بیشتر میشد:-2-43-: رفتیم توو .. دیدم سر مار از زیر تختم زده بیرون:-2-34-: آخه مار زیر تخته من چه غلطی میکرد:-2-43-:
یهو دیدم مامان خانووم خندش گرفته توو این موقعیت و جالبتر از این که خندشم بند نمیاد:-2-28-:
گفت : رویا شیرمو حلالت نمیکنم:-2-19-:
گفتم : جانم:-2-19-: الان من کاری کردم .. حرفی زدم .. یا داری جو کاذب میدی الان:-2-19-:
میگه : خاک وچوکت .. این مار پلاستیکیه ، من از کربلا واسه شایان اوردم .. گذاشتمش زیر تخت تا اومد بهش بدم:-2-28-:
گفتم : بابا دمت درست واقعآ:-2-28-: کی جواب این ناهار که الان کوفتم شد رو میخواد بده:-2-28-:
خداییش اصلآ من نترسیدمااا ، فقط خواستم فضا عوض شه:-2-35-:

ساعت 5 شد ، حاضر شدم که بابامم منو برسونه مسجد ..
رسیدم خواستم زنگ بزنم مریم که ببینم کجاست ، لعیا و عمه شو دیدم:-2-20-: خوشحال شدیم .. آخه فکر کردم فقط منو مریمیم ..
مریمم اومد هر 4 تامون رفتیم داخل:-2-39-:
فاطمه:-2-39-::-2-39-:
نشستیم ... :-2-39-:
بعدش مهسان اومد ..
اومدیم که بریم یه چیز باحال دیدیم:-2-20-: دیدیم یکی به فاطمه میگه دوست زهراست:-2-20-: ما تا حالا زهرا مترو پلیس رو ندیده بودیم آخه ..ازش معذرت خواهی کردم که چرا بهش نگفتم :-2-41-:
اومدیم بیرون تا پارک ملت پیاده اومدیم و حرف زدیمو این مهسان هی غر میزد که من تا حالا انقد پیاده روی نکرده بودم پیرزن خانووم:-2-28-:
کلی حرف زدیمو یه چیزایی هم شنیدیم که متعجب شدیم:-2-19-:
مریمم که مثل همیشه به من خیلی لطف داره ، هی بهم میگه عروسک:-2-14-: قراره برام پ . خ هم بزنه:-2-14-::-2-06-:
اومدم سمت خونه ، داشتم در خونه رو باز میکردم دیدم یکی داره میگه ببخشید خانووم ..
نگاه کردم دیدم یه آقاهه ای .. میگه بابات هست:-2-07-: گفتم شما؟ گفت : دخترم شما ازدواج کردی؟:-2-19-:
گفتم : جاااااان:-2-19-: گفتم : بله با اجازتون مزدوجم من تازه 2 تا بچه ام دارم:-2-06-:
مرد گفت : به پسرم آماره اشتباهی دادن ببخشید پس .. گفتم آقا گیرم که منم مجرد ، این کارتون نشونه ی بی فرهنگیو بی پرواییتونه:-2-28-:
گفت : جسارت کردم ولی دلیل دارم واسه ی اینکار:-2-28-:
گفتم : شرمنده حالا که من متاهلم دلیلتونو نگفتینم ایرادی نداره ..
اومدم خونه تعریف میکنم ، به جایی که بگن آفرین دخترم ، میگن دیگه پاتو نمیزاری بیرون از خونه:-2-06-: بابا تعصب:-2-06-: منم گفتم : باشه هر چی خودم بگم:-2-06-: خلاصه امروز خاطره باز شده بیدیم:-2-08-:

شبنم بانو:-2-40-:
امیرحسین:-2-06-:
گوجه های میتینگو کیلوی چند خریدین؟:-2-06-:

بابا مهسان غیرتی:-2-06-::-2-06-:

elahe70
1390,04,28, ساعت : 09:53 بعد از ظهر
یه وقتایی یه حرفا و یه دلخوری هایی تو دلمون هست که توی رو در بایسی مجبور به سکوت میشیم .
این روزا خیلی احساس بدی دارم .شایدم به خاطر تنهاییم باشه همیشه از اینکه دنیام کوچیکه راضی که نبودم ،اما ناراضی هم نبودم . ولی الان میگم کاش اینطور نبودم ،کاش دیگه برای خوشایند دیگران زندگی نکنم .کاش واسه خودم بودم ، خدایا من گناه دارم ... دیگه نمی خوام دختری باشم که مامانم بهش افتخار می کنه .می خوام یکی دیگه بشم ولی دیر شده ... خیلی دیر ... فقط باید بشینم ببینم چه تصمیمی برای زندگیم گرفته میشه .
یادش بخیر دبیرستانی که بودم هر چهارشنبه (چون پنجشنبه ها درس نداشتیم)با فاطمه همکلاسیم می رفتیم ددر !!! حتی برای خریدن یه جوراب .پاتوقمون بوستان بود . همه سوراخ سنبه هاش رو بلد بودیم .دیگه وقتایی که از خرید خسته می شدیم می رفتیم استخر .اون موقع کلی آزاد تر بودم .ولی با دانشگاه رفتنم بازم خودم دنیای خودم رو محدود کردم !و مامانم هم به این موضوع عادت کرد .
دوستایی که تو دانشگاه پیدا کردم خونه هاشون خیلی بهم دوره و یکی از یکی تنبل تر .هیچ کدوم نه حوصله مغازه گردی و استخر و تفریح رو ندارن .این شد که من روز به روز تنها تر شدم .دخترای صمیمی تو فامیل هم دختر عمه هام ان که خونه شون دوره .فقط هفته پیش 2 روز رفتم خونه شون موندم .که اونم مامانم کلی غر زد ! که پسر عمه بزرگ داری !!!لازم نکرده زیاد بمونی ! واست حرف در میارن !!! گفتم مامان جون اگه شما واسه من حرف در نیاری کسی واسم حرف در نمیاره !!!!!:-2-42-: خوب راست میگم دیگه .تازگی ها خیلی الکی بهم گیر میده .شده حکایت آش نخورده و دهن سوخته !!!
تو روزای تنهاییم ،تنها دلخوشیم این سایت بود که اونم دیگه انگیزه ای ندارم ...
اصلاً نمی دونم چرا اینقدر پرت و پلا گفتم .شرمنده از همه که جو تاپیک رو خراب کردم .ولی دلم گرفته بود ...

پ ن 1: الی یه جا تو خود آریاشهر پیدا کردم فقط فال ورق میگیره .حرف هم زیاد می زنه.نسبتاً هم راست میگه .توی یه آرایشگاهه .(ببخشید حسش نبود خصوصی بزنم )0
من که کارم از فال گذشته به ورقشم اعتقاد زیادی ندارم اگه خواستی خودمم یکی میشناسم ولی بیا دوتایی بریم ددر شیشکی رو هم نبریم:-2-08-:
هی روزگار .:-2-15-::-2-15-::-2-15-: دیگه ددر میرین هم به من نمی گین از هر 10 تاش شاید بتونم یکیشو بیام .:-2-39-::-2-39-:دو نفری پیشکش .ولی واسه اینکه دل بقیه رو بسوزونیم پایه ام :mrgreen: (الهه خبیث می شود ):-2-41-:
پ ن 2: شبنم من هنوز منتظرماااااا

Mini Moon
1390,04,28, ساعت : 10:20 بعد از ظهر
http://www.up.98ia.com/images/6qsejv6cq0y2fsoqnr28.jpeg


مـ ـی خـ ـواهـ ـم خـ ـودم بـ ـاشـ ـم..

کـ ـمـ ـی خـ ـسـ ـتـ ـه کـ ـمـ ـی تـ ـنـ ـهـ ـا،

اـیـ ـن مـ ـنـ ـم کـ ـمـ ـی نـ ـگـ ـران،

نـ ـمـ ـی تـ ـرسـ ـم از دوسـ ـت نـ ـداشـ ـتـ ـن هـ ـا..

ایـ ـن مـ ـنـ ـم، خـ ـود مـ ـن کـ ـه بـ ـه صـ ـد نـ ـقـ ـاب مـ ـیارزد
***

حرفي ندارم:-2-15-:
شب خوش!

×мαhsĭмα×
1390,04,28, ساعت : 10:55 بعد از ظهر
هه هه!
امروووز من خوافيده بودم كه يهو گوشيه مبارك زنگيـــد...بهد گوشيم ويبره بود...داداشه منگله ما كه همون مهبد خان باشن!!گوشيو برداشتــ و بسيار يواش روي گوش بنده گذاشتــ...من يهو به طور وحشتناكي اَ خواب ناز پريدم و به سمت فضا منحرف شدم:-2-35-:
بهد با داداجي به جنگ تن به تن پرداختيم ... و ناخونه محترم بنده به سمت عقب منحرف گرديــد و به ظرز وحشيانه اي برگشت و شكستــ:-2-42-:تا اين لحظه اي كه شما الان توش تشيف دارين من چنين تلفات جنگيي نديده بودم...كه ديدم!:-2-30-:

بارونک
1390,04,28, ساعت : 11:35 بعد از ظهر
سلام :)
اینجانب بنده کمی خوشحال تشریف دارم...!

و با یک حس مشتاق نوشتن از امروز میخوام بنویسم...!
با اجازه ...D:

من موندم چه برنامه ایه که آدم 10 روز مونده ب کنکور هی خوابش سنگین شه!!!
فک کن گوشی بیچاره ام امروز انقدر زنگ زده بود که خاموش شد!!!
بعد من با کلمه ی بسسسسیار زیبای @#@ ساعت 9:30 بیدار شدم و بدو ب سمت کتابخونه!!
بعد از دیشبش با لباس بیرون خوابیده بودم ،هی احساس خوبی داشتم که یک کاری نمیکنم ،از امروز هم تصمیم گرفتم که لباسهامو شب تنم کنم صبح راحت باشم(کلا امروز زیاد تصمیم گرفتم....!)
حالا با کلی بدبختی رفتم جلوی کتابخونه با کوله باری از کتاب که اگه (ببخشید) خر اونقدر بارش کرده بودم جونش بالا نمی اومد رفتم تو میبینم ای *@#@!!!!!!!
پاسخنامه ی کنکور 89 ندارم..!
از چی دقیقا بشینم جوابهای سوالات و چک کنم؟!؟!؟
و این شد که نیمی از درسها رو دونه ب دونه از روی کتابها چک کردم!!

تا بعد از ظهر برنامه این بود وبعدش اومدم خونه که با یاسی راهی شدیم بریم مسجد برای بابای فاطیما:(
هر چی از غم انگیزی اونجا بگم کم گفتم..واقعا خیلی ناراحت کننده بود،دیدن فاطمه که بچه هایی ک دیدنش میدونن خنده از روی لبش جدا نمیشه ...توی اون وضعیت ناراحت کننده:(
ایشالله که خدا بهشون صبر بده ،واقعا سخته..:(
بعد هم با مریم و رویا و افسانه و یاسی راه افتادیم سمت خونه ک قرار شد فردا بچه ها برن خونه ی فاطیما و من ب دلیل بدبختی کنکور بشینم درسهامو بخونم:(

بعد اوضاع ترافیک داخل شهر مخصوصا اطراف حرم طوری بود که راه نیم ساعته رو با اتوبوس یک ساعت و نیم اومدیم ووو قشنگگ بدبخت شدیم!!!!!!

دیگه اینکه تا الا همه چی نرماااله و هیچ چیز دیگه ای وجود نداره جز اینکه من اینجا تشریف فرما شدم:))

پ.ن:
*کنکور کاردانی بچه های فنی همیشه دیرتره که امسال واسه 7 مرداده!!

پ.ن2:
9 روز دیگر مانده!!

پ.ن3:
دعام کنید!!!

پ.ن4:
آیا احساس میکنید من خیلی حرف میزنم؟!؟! منم همین حسو دارم!!!:)))


* @#@ یک کلمه ایست بس دلنشین که از ته دل احساس حرص رو مشخص میکنه!! :-"

و فعلا:-2-38-::-6-:

feedback
1390,04,29, ساعت : 12:01 قبل از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
روزهای گرم تابستان / شماره 1
های اوری بادی :-2-16-:
گرما ، سوز آفتاب ، عرق کردن ، نزدن ریش های گرامی در طی چند روز و پر شدن موهای صورت ، ژولیده پولیده شدن موها به دلیل نرفتن حمام دو روزه آنهم به دلیل مشغله کاری ، گرم شدن پوست دست در اثر به دست گرفتن کیف گرام در دست گرام ، قژ قژ کردن کفش های محترم در اثر راه رفتن روی زمین پر از آفتاب ، عطسه های شدید و پشت سر هم به دلیل حساسیت فصلی ، یافتن استاد به دلیل گرفتن حق خودم در اثر کم دادن نمره ، دادن کرایه ماشین هنگفت و زورکی ، رفتن به دانشگاه به دلیل برداشتن ترم تابستان و این وسط به اندازه قبر هیتلر خرج کردن آنهم فقط برای کرایه و غذا ، نبود شارژ بلیط مترو به دلیل کمبود نیروی کاری آنها ؛ آره این آخری حرصمو در آورد دیگه بقیه رو نمیگم ولی آخری رو میگم :
آقا من ساعت 6 و نیم از خونه راه افتادم سمت دانشگاه رسیدم ایستگاه مترو میگم خانم این کارت رو شارژ کنید میگه شارژ نداریم. ساعت 6 و نیم تو اون صبح الطلوعی با صدای بلند تو ایستگاه گفتم : جان؟!!! زنه با چشمای از حدقه در اومده نگام کرد (جوری نگاه کرد انگار ازش خوشم اومده ایشششششش :-2-43-: واه واه واه خدا به دور :-2-35-:) گفتم من الان شارژ میخوام چیکار باید بکنم؟ گفت ساعت 7 و نیم به بعد بیاید. نیرو نداریم!!! یه شارژ بلیط مترو نیرو میخواد؟!! :-2-30-: یا خدا :-2-33-:
خلاصه رفتم دانشگاه دو تا کلاس داشتم برگشتم با بچه ها. داخل ایستگاه که شدم با خودم گفتم شاید اینجا منشی بهتری داشته باشه. گفتم می بخشید این بلیط رو شارژ کنید. گفت نمیشه آقا! گفتم چرا؟ گفت بعد از ساعت 4 و نیم نمیشه. همونجا به زندگی گفتم به روح اعتقاد داری؟! :-2-37-: خلاصه میگم چرا نمیشه؟ میگه نیرو نداریم. :-2-30-: به نیرو هم گفتم به روح اعتقاد داری؟ :-2-31-: خلاصه گفتم به اون مسئوله بلیط فروشی که :
ببخشید خانم شما تو چه بازه زمانی شارژ میکنید؟ :-2-35-: گفت بین 7 و نیم صبح تا 4 و نیم بعدازظهر ، همونجا به بازه زمانی هم گفتم : به روح اعتقاد داری؟ :-2-37-: بهش گفتم ببخشید من که قبل از 7 و نیم راه میفتم و بعد از 4 و نیم برمیگردم تکلیفم چیه؟ گفت برید قسمت پیشنهادات و انتقادات درخواست نیرو بدید برای ما!!!!! :-2-31-: جلل خالق! من درخواست بدم واسه نیروی شما؟! یکی دیگه یه جای دیگه یه کاری میکنه من چیکارم این وسط؟ (به قول مستشار :-2-06-:) منو میگی گفتم اصلاً بیخیال همون تک سفره خودمونو بده کار دارم باید برم. گفت برید تو صف. گفتم صف؟ گفت بله صف بلیط الکترونیکی! حالا مترو تهران چه باکلاسم شده تو این وضعیت!!! :-2-31-: باید بری جلوی دستگاه بعدش پول رو بذاری اونجا اگر پول سالم بود مشکل نداشت تازه میتونی درخواست بلیط بدی بعدش بلیطت میاد تازه اگه صف بذاره این وسط :-2-35-: (وجدان : بدبخت به تو میگن باور کن :-2-30-:)
بعد از بلیط گرفتن رفتم سراغ بچه ها ببینم دارن چیکار میکنن. دیدم تو مغازه وایسادن که نوشیدنی بگیرن. هر سه تا دارن فروشنده رو میبینن. حالا نگو فروشنده داره درباره دعوای دیشبش با نقی (نقییییییییییییییه :-2-06-:) صحبت میکنه میگه زدم ناکارش کردم. آقا طوری حرف میزد که یکی از مردم داشت صداشو ضبط میکرد. :-2-06-: ملت بیکارن. اصلاً یه جوری شدن مردم. یه عده بیکار یه عده پرکار. وسط کار نداریم :-2-06-:
خونه که رسیدم کیف و لباس و شلوار و جوراب رو گذاشتم دم در حموم رفتم دوش گرفتم که داشتم کلافه میشدم از گرما. امروز بیچاره شدم از بس گرم بود. :-2-30-:
حالا ساعت 9 شده دارم ایمیل چک میکنم میبینم سرعت کمه. بعدش اومدم برم آف هامو تو مسنجر چک کنم میبینم یاهو مسنجر باز نمیشه. وضعیتی شده ها!!! :-2-31-: اینجاست که فیدبک میگه الرین آقروماسین :-2-31-: (وجدان : امان از دست این مسنجر :-119-:)
بعدش هم سر شام همش حرف همون نمرم بود که استاد نامردی کرد بهم. همه میگن بابا سعید بیخیال میگن نره من میگم بدوش. چرا آدم از حقش بگذره؟! :-2-33-: تازه امروز زنگ زدم استاد برداشت گوشیشو :-2-38-: بعدش میگه درست میگید شما من 1 نمره بهتون ندادم. گفتم ممنون استاد از اینکه منو چند روز الاف کردید. گفت خواهش میکنم :-2-06-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 28 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 23:57
بعداً نوشت :
شبنم من همه رو خوندم. احساس خاصی نسبت به شکلاتایی که گفتی ندارم چون پیچونده شد چه پیچوندنی :-2-06-:
در مورد الناز کاملاً مخافقم :-2-06-: یعنی مخالف موافقم چون ماها هم زحمت کشیدیم :mrgreen: :-2-26-:
در ضمن امیرحسین من از همون اول بسم الله فهمیدم که کادوها رو تو آوردی به روت نیاوردم :-2-06-:

mahsan
1390,04,29, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
سلام به همگی :-2-38-:

آقا ما حس خاطره گویی نداشتیم :-2-28-:

اینقد خسته ام که حوصله خودمم ندارم چه برسه به خاطره گفتن :-2-28-:

ولی خاطره رویا رو که دیدم , غیرتی شدم گفتم بیام از خودم دفاع کنم :-2-43-:

رویا خودت پیرزنی :-2-43-:ببخشیدا که من دیشب کلا سه ساعت خوابیدم , از صبحم دنبال یه لقمه نون حلال بودم :-2-43-:

از صبح تو خونه کیف و حال کردی , حالا دو دقیقه پیاده رفتی فک کردی قهرمان پاره المپیک شدی :-2-43-:

من یه سوتی هم تو مسجد دادم که البته فقط یاسی فهمید , خدا رو شکر یاسی به این تایپیک نمیاد و سوتی منم رو نمیشه :-2-31-:

دوست ندارم از جو مسجد و حال و هوای فاطمه بگم :-2-39-:

راستی این زهرا تا منو دید و من خودمو معرفی کردم گفت بعدا حالتو میگیرم :-2-28-: یعنی چیکار کردم که میخواد حالمو بگیره :-2-28-::-2-35-:

لعیا لازم نبود ده روز مونده به کنکور خاطره نویس بشی :-2-43-: میزاشتی ده روز بعد :-2-43-:ولی خب با اکراه خوش اومدی :-2-43-::-2-40-:

برم که دیگه شهیدِ کاملم !!!

شبتون خوش :-2-40-:

شبنم
1390,04,29, ساعت : 12:12 قبل از ظهر
يك بعد از ظهر پر از آرامش ...

بعضي وقتها دقيقا وقتي كه منتظر طوفاني برعكس ميشه. منم عصري اومدم خونه گوشيمو آف كردم گرفتم تخت خوابيدم تا ساعت 9 . بعدشم كه اومدم سايت و كار و شام و حرف زدن با علي و ... خاطره الان من خاطره ديشب عليه. جدا آدم بعضي وقتها سر دوراهي عجيبي گير ميكنه ها. علي چرا منو تو اين موقعيت قرار ميدي:-2-39-: از اون موقع فكري يم .

بعضي لحظه ها ، بعضي روزا بعضي اتفاقا تو زندگي آدم سرنوشت سازه و تاثيرش يه عمر با آدم مي مونه .. كاش تو اون لحظه ها خدا تنهامون نذاره

لعيا خوش اومدي تاپيك دختر. مايكي دو بار اينجا غير مستقيم به شوما اشاري كرديم راضي باشيا :-2-37-: ايشالا كنكورتو خوب بدي هم تو هم بهار و هم نيلو :-2-38-:

بچه هايي كه رفتين مراسم خيلي كار خوبي كرديد . از طرف خودم ممنونم اينجور موقعا بودن ديگران آدمو دلگرم ميكنه. فاطي چطور بود ؟ سوال مسخره ايه ميدونم ...


من که کارم از فال گذشته به ورقشم اعتقاد زیادی ندارم اگه خواستی خودمم یکی میشناسم ولی بیا دوتایی بریم ددر شیشکی رو هم نبریم:-2-08-:

:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:


خاله ..گوشی پسرمو بیار..... :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

يگانه جان :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

شب همگي بخير و آرامش...

خدايا ما رو آني به حال خودمون رها نكن :-2-41-:

سعيد تو باز خاطره ها رو نخونديااااااااااا :-2-37-:

bahooneh10
1390,04,29, ساعت : 12:14 قبل از ظهر
پ ن 1: الی یه جا تو خود آریاشهر پیدا کردم فقط فال ورق میگیره .حرف هم زیاد می زنه.نسبتاً هم راست میگه .توی یه آرایشگاهه .(ببخشید حسش نبود خصوصی بزنم )0
من که کارم از فال گذشته به ورقشم اعتقاد زیادی ندارم اگه خواستی خودمم یکی میشناسم ولی بیا دوتایی بریم ددر شیشکی رو هم نبریم:-2-08-:
پ ن 2: شبنم من هنوز منتظرماااااا

یعنی من کشته مرده ی منظور شوما دو تام...
جرئت دارید تنها برید دردر...موکوشمتون...تازه یه گروهانم دنبال خودم حکم تیر می گیرم براتون...
الهه تو هم بهتره با انگیزه بیای...یهنی چی بی انگیزه شدی...
اون روزم که جواب ندادم برای این بود که حرفی نداشتم...
دیگه اینکه ما فال دومس وداریم...یعنی توش چی می گنا...به قول لیلا لوسی مان از این چیز میزا هم می گن توش؟:mrgreen:واقعا؟؟:mrgreen::-2-06-:
لیلا جدیدا ها زیاد نور بالا می زنی ها...حواست باشه ... چرا 15 کیلو مادر؟ یه کم بیشتر؟ بچه تو مگه هرکولی که مجبوری این همه کم کنی؟ تو که نی قلیون بودی...
نیلو... عاشختم..بی هیچ حرفی... قبلا هم بهت گفتم.. روح بزرگ و دست یافتنی ات ستایش کردنیه...
دیگه اینکه...فاطی عزیزم تا وقتی برگردی این خونه دلتنگه...
مینا و لیلا شبی به قول بهی جونمون :-2-40-:بی بهانه
خانومی عزیزم:-2-40-:
بهی گلم..مهدیه... میس مینی عزیزم... :-2-40-:
تک تک بچه های جدید و قدیم که هنوز عادت نشده برام تو پ ن هام اسمتون رو ببرم و شرمنده ام... از سوسن گرفته تا پریسا و مهسا و پروانه و گروه زهرا و یگانه عزیزم... همه تون...یادم می ره اسماتون...اها سعید جان، :-2-40-:

نمی دونم این پستم دوست دارم تشکر باشه...از همه تون...از تک تک تون... از این جو خوب... از این فضای خالص صمیمی...
یه حس خوبی دارم دوست دارم با حرفام بهتون منتقلش کنم...یه حس خوب اقناع...یه حس خوب راضی بودن... قانع بودن...

امشب می خوام دستام رو به روتون باز کنم و مثل همیشه که حرفام رو با هاتون تفریق و تقسیم می زنم...
حس ام رو باهاتون ضرب کنم.. جمع کنم... توان بزنم...

یه حال خوبی دارم امشب...
همین...

بارونک
1390,04,29, ساعت : 12:16 قبل از ظهر
من یه سوتی هم تو مسجد دادم که البته فقط یاسی فهمید , خدا رو شکر یاسی به این تایپیک نمیاد و سوتی منم رو نمیشه :-2-31-:



لعیا لازم نبود ده روز مونده به کنکور خاطره نویس بشی :-2-43-: میزاشتی ده روز بعد :-2-43-:ولی خب با اکراه خوش اومدی :-2-43-::-2-40-:


ب جون 7 تا بچه ام الان ب این نتیجه رسیدم که چ کاریه این ده روزه خاطره نویس شدم؟!؟!

خب بچه سرکوب شخصیتی شد الان!
بعد من میرم از یاس میپرسم بهتون میگم سوتیشو...ناراحت نشین :)))

ღ ghazali ღ
1390,04,29, ساعت : 12:21 قبل از ظهر
سلام
خوب من مدت ها نت نبودم یعنی مدت ها فک کنم یه یه هفته ای شد ولی برای معتاد ها مدت ها هستش ...
این چند روزه یه عالمه حسه مختلف داشتم که مهم ترینش درس خوندن بود ..... که سابقه نداشته و من فکر میکنم در جو به سر میبرم که میشینم به درس خوندن ....
امروز از پنجره اتاقمان داشتیم به حیاط و کوچه ی مان نگاه میکدیم که اشکمان سر آزیر شد یه چند عدد پسر کوجک داشتن با هم بازی میکردن .... م و ما یادمان آمد یه چند سال پیش اونجا به یه عامه بچه بازی میکردیم از داداش و پسر عمو ها گرفته تا دوستای داداش ... و چه قدر حال میداد و ما تنها دختر بودیم و اون بزرگا هوای مان را داشتن ولی این وچولوی جمع این هارو یکیشون یه دفعه زد . وما عصبانی شدیم میخواستیم بریم دعوایشان کنیم که مامان نذاشت و گفت خودتان هم همینگونه بودین تازه وقتی قایم باشک بالزی میکردن و این پسر کوچولو چشم گذاشت ما میخواستیم بگیم به اون که بقیه کجا قایم شدن ولی باز مادر نذاشت و گفت خراب نکن بازیشان را ما چه قدر دلمان برای کودکیمان تنگ شده هوارتا و بسی .
تازه امروز برای این ارتودنسی نمیدانیم چی هم رفتیم دندون کشیدیم دیگر خسته شدیم ازش .... امیدوایم زودتر تمام شه ما راحت شویم .... و هوز دندونمان مدد ....
خلاتصه که این که ما نمیداینم این روزه ها حسمان چیست ولی هر چه هست ما فکر نکنیم بد باشه ولی بازم دلمان کودکیمان را میخواهد ............

زی زی گولو
1390,04,29, ساعت : 12:31 قبل از ظهر
سلام !
من دارم از مشکل گوشم دیوانه می شم ! به جان خودم دیگه میرم خودکشی می کنم ! :-2-09-:
یه دکتر تو این شهر سرش به تنش می ارزه اونم رفته سفر !
ای خدااااااااا ! :-2-30-:
یه روز خوبم....یه روز داغووون ! امروز داغون بودم.
ظهریه ساعت 2 رفتم کلاس...ربع ساعت پیاده روی کردم...وقتی رسیدم نمی تونستم بایستم . هی پامو پایین بالا می کردم به حالت لی لی تا گرمای کفشم قابل تحمل بشه ! :-2-36-:
شما درک نمی کنی هوای بالای 50 درجه یعنی چی!! :-2-34-:
این مردم استرالیا بود اگه اشتب نکنم دما رفته بود رو 30 تو تابستون تلپ می افتادن می مردن ! :-2-22-:فک کنم ماها دیگه 70 تا کفن پوسوندیم ! والا ! :-2-27-:
بعد کلاس یوهو گوش مارو گرفتن گفتن کلاس فتوشاپ داری ! پاشو برو ! باز خوبه دو قدم اونورتر بود والا من میمردم ! :-2-28-:
این استاد کلاسمون عینه ماست می موند قیافه ش .... ولی وقتی تق تق با کامپیوترا کار می کرد حس کردم نه خوبه قابل تحمله ! :-2-37-:
کامپی ها هم همه هنگ می کردن !
آقا ! ما هی پیش خودمون می گفتیم این استاده شیش می زنه ... هی در دلمان هرهر می خندیدیم (:-2-22-:)بعد خدا گذاشت تو کاسه مون ! هی جلوش سوتی دادیم ! سوتی دادیم ! دیگه پاک آبرومون رفت ! :-2-03-:
ما غلط کردیم دیگه بی ترفیت نمی شیم ! :-2-14-:
یک چیزی هم فعلنات بگیم بریم !

یک !! ما این محمد خانی بود که ذکر کردیم حس کردیم نکنه شما برداشت های ناجوری بکنید ! :-2-02-:
این بشر کمی رو اعصاب ما اسکی می کند ! نامش را آوردیم کمی هم توهینات کردیم بهش پاک کردیم دلمان خنک شد ! :-120-:

دو !! آقا شما نمی خونی تشکر نزن ! :-2-33-:من دوست ندارم کسی تشکر الکی بزنه ! :-65-::-65-:

خاله شبنم ! اگر چه مارا از یاد برده ای ! ولی : :-118-:

nigar_403
1390,04,29, ساعت : 01:37 قبل از ظهر
سلام به همگی.....یه نصفی از خاطراتو خوندیم...خداوکیلا با دایل آپ انتظار زیادی از آدم نداشته باشیننننن!:-2-31-:
باز شما رفتین بی خبر میتینگ؟:-2-43-:
اونم واسه تفلد فری؟؟؟:-2-28-:
از دست شما!!!:-2-43-:
هرچند اصلا نمیتونستم بیام!!!!:-2-35-:
ولی خو...غر که میتونم بزنم!
حالا خواطره!

آقا ما اگه خاطرتون باشه در مورد یک عدد پروژه ترسیم فنی صحبت میکردیم....:-2-28-:
و اینکه چندین بار کارهامان از روی اتوکد پرید!:-2-33-:
فکر میکنم 1شنبه بود که برای بار آخر حجم کثیری از فایلام پرید....یعنی سیو نشده ویندوز اتو کد رو بست....فقط قیافه من دیدنی بود..!:-2-29-::-2-29-::-2-29-:
یه چندساعتی گریه کردم و حرص خوردم! :-2-03-:آخر دیدم چه فایده....بشینم گریه کنم نمره برام نمیشه که!:-2-03-:
گرفتم خوابیدم صبح رفتم سراغ پلانهای قبلیمو اونا رو راپید زدم. پلان مبلمان ها سخت بود واقعا!!!
نشستم که کارا رو دوباره بکشم این دفعه با دست!
اما......شد دوشنبه من هیچ کاری از پیش نبردم. چون پلان سقف شیبدار داشت، 4تا سقف جدا از هم و واسه کشیدن نمای هرطرف ، همزمان به بقیه هم نیاز داشتی!:-2-42-::-2-17-:
زنگ زدم به یکی از همکلاسیام چندتا سوال بپرسم...وقتی مشکلمو شنید گفت نگار با دست کشیدنو بی خیال شو...بیا برو مثه آدم دوباره با کد بشین بکش...هر 5دیقه الارم بذار، سیو بزن!!!!:-120-:
دیدیم بیراه هم نمیگه! من که سه شنبه باید تحویل بدم، اینطوری به هیچ جا نمیرسم.:-119-:
خلاصه جانم براتون بگه تصمیم رو گرفتیم و رفتیم تو کارش:-2-38-:
تا 5صبح بیدار بودم...همه رو مرتب کردم و بعد خابیدم:-2-35-:
ساعت 8صبح بیدار شدم رفتم پرینت گرفتم!:-2-15-:
ساعت 10 بود دوباره شروع کردم.:-2-32-:
قرار ساعت 12 بود! من دیدم تا اون موقع نمیرسم. چون پلانم هم یه سری خورده کاری داشت که یادم رفته بود انجام بدم:-2-43-:
اس دادم به یکی از بچه ها، گفتم استاد اومد اس ام اس بده! :-2-26-:
ساعت 12 و 40 استاد رسید دانشگاه! من هنوز یه نما نکشیده مونده بود!:-2-08-:
بی خی شدم اونم کشیدم. 1:10 دیقه راه افتادیم اون طرف! باورم نمیشد خودم:-2-19-:! سر 25 دیقه رسیدیم! البته بماند که ددی ماشین رو نیاورد...گفت تو ترافیک میمونیم! با موتور رفتیم!:-2-27-::-2-32-:
خلاصه فقط کار یکی از بچه هامونده بود..فقط پسرا ایستاده بودن
سلام احوال پرسی کردم. کارمو بهش دادم. :-2-25-:
یه چند دیقه همچنان که با بقیه حرف میزد برگه ها رو بالا پایین کرد.:-2-38-:
بعد یه ایراد از کارم گرفت! یه ایراد که خیلی واضح بود و من ندیده بودمش!!!!!:-2-43-:
بعد گفت: کارت خیلی تمیز بود. یه ایراداتی هم داره، امــــا...زیاد مهم نیست! :-2-32-:
بعد نوشت اسممو رو برگه اش....و شروع کرد به فرانسه نوشتن...:-2-38-:
(استادمون تو فرانسه فوق لیسانس معماری و فوق شهرسازی رو گرفته، تو آلمان لیسانس عمران داره! خیلی توپه!):-2-16-:
من همینطوری پررو پررو نیگا میکردم!
بعد که تموم کرد نوشتنتشو من رفتم سمت وسایلم که سریع برم...پدر منتظرم بود.
یه لحظه سرشو آورد بالا و به فرانسه ازم پرسید: تو فرانسه میدونی؟؟؟:-2-37-:
منو میگی......:-2-06-:بعد سریع به انگلیسی ج دادم: نه...فقط داشتم حدس میزدم!! چیز خاصی نبود!:-2-06-:
بعد انگار خیالش راحت شده باشه نفس راحت کشید و گفت: آخه قبلا ازم سوال پرسیده بودی...گفتم شاید.....!!!:-2-35-:
گفتم نه استاد.:-2-41-:
بعد آخری پرسید شماره امو که داری؟ واسه اون جریان؟ گفتم بلی بلی!
گفت اوکی.
خداحافظی کردم. اومدم خونه، گفتم بهش اس بدم شمارمو سیو کنه.:mrgreen:
اول فارسی نوشتم....بعد دوباره شیطنتم گل کرد....به انگلیسی براش نوشتم استاد عزیزم لطفا شماره مو سیو کنید!!! خیلی ممنونم...نگار :-2-41-::mrgreen:
چند دیقه بعد جواب اس ام اس به انگلیش داد: حتما..موفق باشی!:mrgreen:
انقده ذوق کردیم...به این میگم استاد با حال!:-2-16-::-2-26-::-2-32-:


+++
آقا امروز این پروژه تموم شد، به قدری خوشحال بودم، به قدری خوشحال بودم، فقط خدا میدونه! انگار یه باری رو از رو دوشم برداشتن.....بلاخره تموم شد.:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
انقدر سرم رو شلوغ کردم، وقت ترم تابستونی ندارم فعلا! بی خیالش شدم! خیلی کارای عقب مونده دارم!:-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-:
وای اگه حسمو بفهمین.....یعنی در حال پرواز! ذوق مرگی....هیجان بالا! یکی منو بگیره!!!!!:-2-32-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

یوووووووهوووووووووووووووو ووووووووووووو....سلام تابستون
سلام حال خوش و شنگولی....
سلام زندگی
من بلاخره برگشتم!:-2-16-::-2-05-:
زندگی بهتر از این نمیشـــــــــه....زندگـــــ ــیــــــــ:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

فعلا همتون رو به خدا میسپارم.
حال همگی خوش...
دل همگی شاد

نگار:-2-11-:
شروع یه تابستون دیگه :-2-41-::-2-05-:

Esperichoo
1390,04,29, ساعت : 01:59 قبل از ظهر
می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.
همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس.
و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...
و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...
و تو مرا داری ...
برای همیشه!
چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...
می خواهم شاد باشی ...
این را من می خواهم ...
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.
شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری!
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!
پروردگارت ...

ياابالفضل
1390,04,29, ساعت : 02:11 قبل از ظهر
الان ساعت دوبامداد ميخواهيم پستي بدهيم بعد برويم بخوابيم
فردا صبح يه عالمه كار دارم وبايد صبح زود بلند شم ولي تا الان بيدارم:-2-35-: بچه ها من كوچكتر از اوني هستم چيزي بگم ولي اين سايت سايت تفريحيه لذتشو ببريد و سر رنگي شدن به هم حرف نزنيد دنيادوروزه به خدا من كه خودم وقتي بعضي موقع ها ياد مرگ مي افتم ميخوام سكته كنم:-2-30-:خيلي مراقب اعمالمون باشيم اينا چيزي نيستند ما برويم بهتره:-2-38-:
خانومي خيلي خانمي:-2-40-:
شبنم خانم شما هم همينطور:-2-40-:
لوسي عاشق اخلاقتم:-2-40-:
بهي همش پي ام ميدم جواب نميدي نميدونم چرا:-119-:
عسل بانو خيلي خوب و مومني:-2-40-:
آقاي ارشام و آقاي جنرال لطف دارين شما
و زهرا و مهسا كه خيلي دوستتون دارم
آمنه هم كه عشق منه
و .......بقيهرو نگفتم ببخشيد
روز خوبي داشته باشيد

dDorsa
1390,04,29, ساعت : 02:22 قبل از ظهر
امروز یه نموره داغون بودم ولی یه نفر تویه این سایت باهام صحبت کرد
منم تا اونجاییی که میتونستم از مشکلاتم بهش گفتم نمیدونم اگه اون نبود چه اتفاقی میوفتاد باور کنین دیوونه میشدم
خدارو شکر همیشه خودش میدونه چه وقتایی چه کساییو سره راهه ادم قرار بده
خدایا یعنی باید به اینم بخندم؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-35-: باشه میخندم

jeneral
1390,04,29, ساعت : 02:35 قبل از ظهر
سلام:-2-40-:

خوبید تورو امام حسین؟:-2-16-::-2-40-:

خب هنوز تو روزهای مجردی هستیم ولی اواخرش می باشی اد دیه روزش نمی دونم دقیقآ چندمه:-2-41-:

امروز یه خاطره دارم بعد با پ.ن هاتون خیلی کار دارم:-2-43-:
بعد از ظهر از باشگاه اومدم بیرون(البته راهت نمیام بیرونا دوتا در رو باز می کنن که من بتونم رد بشم:mrgreen:) اومدیم خونه به محمد داداشم (همون عجوبه ی تن ماهی بترکون) گفتم پاشو باهم بریم خدمات کامپیوتری به یکی قول دادم کارش رو انجام بدم گفت باوش:-2-37-: اومدیم بیرون در خونه مون گیر داره واسه بسته شدن! یه بار بستم بسته نشد دومین بار بستم محمد گفت امیر نبند! همین که اینو می گفت نبند من داشتم تلاش موکردم که ببندم سومین بارم نشد! 4مین بار درو محکم آوردم داد زد نبند!:-119-: منم ترسیدم درو ول کردم در بسته شد! یه فحشی بهم داد که نمی خوام بگم چی گفت باووو اصرار نکن عمرآ نگم بهم گفت احمق!:-2-28-:گفتم واسه چی؟ تحقیق کردی که احمقم داری اینطوری می گی؟؟ می گه کلید نیاوردم:-2-08-:گفتم خووو زودتر می گفتی نشستی استخاره می کنی به من چیه؟ بگذریم که بعدش من بدبخت رو از طبقه پایین با نردبون از بالکون فرستاد بالا که در رو باز کنم:-2-43-: می خواست نودهشتیارو بی ژنرال کنه نامرد:-2-43-:ولی خداروشکررررر به اهداف پلیدش نرسید:-2-16-:

پ.ن با طرح نقل قول!:-2-16-:

سلام

چه خوب كه جو اينجا عوض شد.:-2-16-:
خوشحالم كه بهتون خوش گذشته تو اين ميتينگ.:-2-40-:
سلام

واقعآ دست اونی که کلی تلاش کرد جو عوض بشه درد نکنه:-2-28-:

منم خوشحالم که بهمون تو میتینگ خومش گذشت:-2-16-:


سلام


بعد مراسم خونشون بودیم که با امیر سر چطور کادو اوردن بحث میکردیم اخرشم همون کیسه زباله گذاشت چه خجالتی شده بود برا من:-2-43-:امیر خدایی چجوری روت شد اونو اوردی با مترو به عنوان دست فروش نگرفتنت:-2-06-:


بدیو بدیو کردیم رفتیم سر قرار بماند که آزانسی شیش و هشت میزد مسیر رو رفت ونک برگشت:-2-43-:



این یه عکس از مراحل اماده کردن ناهار

http://www.up.98ia.com/images/ifwesx2i36iwil13ohzf.jpg



یه بار سلام کردم به جون خون شهدا!:-119-:
ق :-2-35-: الی می گم ساده ایی واسه همینه دیه:-119-: تو فکر کردی من آشغالای خونمون رو برمی دارم با مترو میارم؟:-2-43-: کرایه آژانسم رو یادم رفت ازتون بگیرم! :-2-15-: آزانسیه منم قشنگ تو سبک شیش و هشت تو بود!:-2-34-: تو یه صحنه اومد با دست از مامور سخت کوش راهنمایی و رانندگی آدرس بپرسه چشم رفت تو انگشتش:-2-39-: نامرد عذر خواهی نکرد:-2-43-: منم برگشتم گفتم آقا ببشید چشم خورد به انگشتتونا:-2-28-: بعد خجسته دل می خنده می گه ای وای یادم رفت داداش شرمنده:-2-06-: (من که نفهمیدم خنده ش واسه چی بود!:-2-28-:)

آیییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییی تورو خدا اون عکس رو پاک کن!:-2-34-: آی دلم:-2-34-: آی املت:-2-34-: آی گوجه!:-2-34-: آی آی آی دان!:-2-35-:(یادم گرامی و روحم شاد:-2-35-:)


سجاد و سعید که 5 دقیقه به 5 دقیقه گم میشدن خدا اعلمه کجا می رفتن :-2-43-:

سعید فیدبکشون حرفای خصوصی شو به حاج خانومشون - چه خوب شدی :-2-37-:- تو جمع می زد :-2-43-:

این گوگولیا که باز واستادن از خودشون عکس گرفتن ؟ اونوقت من میگم شماها اعتماد به نفستون بالاس میگین نه :-2-43-:

سعید آمار دارم 20 تا شکلاتم دستت مونده جرات داری بپیچونش :-2-43-:



:-2-28-::-2-28-:خدا نگذره از باعث و بانیش:-2-28-::-2-28-: سجاد! سعید:-2-37-: با احساسات پاک یه پسر بازی نکنید:-2-28-: ازم نخوایید بیشتر توضیح بدم اونی که باید بفهمه فهمیده:-2-15-:

سعید خیلی حال داد حرف زدنت! دوباره باهاش آشتی کن بیا تو میتینگ حرف بزن باهاش:-2-16-:

این گوگولیا بخاطر پارسا خان عکس گرفتن:-2-42-: گلی ها اگه می تونید شما هم بگیرید:-2-26-:

سعید جان اون شکلاتا حساب شده ها بخدا خوردن نداره! تو خجالت نمی کشی با اونا کیکت رو تزئین کردی؟:-2-28-:




سلام
بچه ها یه خبر فوق مهم من باید 15 کیلو کم کنم یکی یه راه حل فوق سریع داره بده به من :-2-37-:


سلام:-2-28-:

لیلا شما یه لطفی که موکونی در اسرع وقت یه چسب به در یخچالتون بزن!:-2-37-:



نیم کلاج و دوره دو فرمونه و پارک دوبل یاد گرفتم یعنی میت شدم از این کار!!!!!!۴ ساعت واقعا اد مو له میکنه!
دسته چیم کلا سوخته به خاطر افتاب ،خیلی بد شده
راستی کسایی که امتحان رانندگی دادن رفتین شهرک ازمایش امتحان دادید؟


هی امیر میگفت منو تنها نزارید من گم میشم و از اینا اولش همچین به این جمله ی زیباش فکر نکردم که دیدم به به دقیقا رسیدیم قله کوه یا همون بلندترین جایی پارک و گم شدیم !یه مَرده همچین زل زده بود که فکر کنم چشاش داشت از کاسه در میومد!بعضیا چقده فضولن:-2-43-:

محمد ادمین هم که آقا :-2-41-:اخی محمد میخواستم حالتو بگیرم منتها روم نشد:-2-37-:
بچه ها ببشید ولی مربی رانندگی نادی گفت که من این جمله هارو بگم نادی شرمنده مجبورم بگم!

قشنگ این جمله ها رو که من می گم شما رو دو خط اول صحبت های نادی تصور کنید!
یاابوالفضل ترمز رو بگیر:-2-30-: آها حالا یا امام هشتم یواش نیم کلاج کن از بغل این کامیونه رد شو:-2-30-: یا امام حسین خودت نجاتم بده دنده عقب بگیر از این درخته بیا بیرون!:-2-34-: خدایا غلط کردم این یه دونه منو سالم برسونه آموزشگاه دیه مربی گری نمی کنم:-2-34-:نه نه با تو نیستم تو رانندگیت رو بکن فقط جون عزیز ترین کست این بغل نگه دار من حالم بده یه ذره:-2-28-: (نادی بازم ببشید من باید می گفتم)

:-2-28-::-2-28-:گفتی غیبت نوموکونیا:-2-28-::-2-28-:

اصولآ بعد هر تعریفی داخل پرانتز می زنن که این جمله صرفآ جهت پاچه خاوری بود هیچ ارزش قانونی دیه ایی نداره!:-2-37-:



:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
به مامانت بگو برات اسفند دود کنه ! خیلی بامزه ای !
راستی چرا همه کارا رو میندازین گردن این طفل معصوم ، اون از کوله پشتی بهار اینم اینکه بچه رو می فرستین به عنوان راهنما :-2-31-:





خنده هات تموم شد بگو من حرفم رو بزنم!:-2-15-:
حالا حرفم رو می زنم بعدآ خودت خنده هات رو تموم کن:-2-35-:
مامانم خونه نیست مسافرته:-2-34-: یکی اسفند دود کنه:-2-34-: من الان چشم موخورم:-2-34-:
چرا منو مظلوم گیرآوردید:-2-34-: اون از کوله پشتی بهار اینم از اینجا:-2-34-: هیچکی منو درک نوموکونه:-2-34-:چرا کسی نیست جواب خون شهدارو بده؟:-2-34-:



سیلاااام عرض وکردم:-2-31-:
:-2-36-: چرا انقد شماها میرید میتینگ:-2-36-: ما هم آدم هستیم ، میتینگ اونجوری همراه با املت
امیرحسین:-2-06-:
گوجه های میتینگو کیلوی چند خریدین؟:-2-06-:



ملوانان خلبانان ای امید فخر ایران پروازکن پرواز کن:-2-35-:
سوالات رو سریع بپرس بزار نفر بعدی ام مونده:-2-38-:
آها چون ما ایرانی هستیم ولی زیاد دلت کباب نشه واسه املتاش:-2-28-:

دخترم حرفت رو بزن چرا می خندی؟ چی شده؟:-2-37-:

والله به اتفاق نظر رسیدیم خودمون قیمت ش رو گیر نیاوردیم:-2-38-:


در ضمن امیرحسین من از همون اول بسم الله فهمیدم که کادوها رو تو آوردی به روت نیاوردم :-2-06-:

در ضمن خسته نباشی:-2-15-: بغل تانک وایستاده بودم برادرای گردان بغلی هی می گفتن داداش تولدت مبارک بعد تو اومدی می گی من فهمیدم و به روت نیاوردم؟:-2-37-: اگه نمی فهمیدی بهت شک موکردما:-2-35-:

در ضمن شبنم با اجازه:-2-40-: سعید تو باز خاطرات رو نخوندی؟:-2-35-:


ااااااااااااااااااااااااا ااااااه چه قدر فک زدم! انقدر فک زدم که دستم درد گرفت! :-2-39-:
واسه خودتون یه کف مرتب صلوات بفرستید چون چشاتون داغون شده بعد این پیغام 100%:-2-37-:

فعلآ بای تک تکتان باشد :-2-40-:

armin gerrard
1390,04,29, ساعت : 02:41 قبل از ظهر
امروز روز باحالي بود جاتون خالي جند تا رفقاي مشديم منو بردن كوهسنگي بستني فالوده زديم !!!
خيلي مشد شهر باحاليه خدا كنه زود تر فرصت رفتن به حرمو پيدا كنم برا همتون اينحا دعا ميكنم ...
:-2-41-::-2-41-:
بعدشم رفتيم تفلته يكي از رفقا جادون خالي كيكو پرت كرديم تو صورتش(البته من نها دوستام)
خلاصه خهلي حاليديم ديه.......:-2-16-::-2-16-:

isatis
1390,04,29, ساعت : 03:20 قبل از ظهر
آقا مروز مثل بوفالو خوابیدم:-2-31-: از 6 صبح تا بعد از ظهر.:-2-15-: .
مشکل دیروزم موند فردا. امشب بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود. بعد از پیگیری فهمیدم خوابه. حالا این بماند. خاطره خوش دیشب رو تعریف کنم بهتره.
دیشب با یکی از رفیقا رفتیم بیرون هم تفریح هم تحصیل. اول فروشگاه و بعدم رفتیم کنار ساحل یه رستوران ترکی که همیشه پاتقمونه. رفیقم داشت یه مطلب درسی رو توزیح میداد رو لپ تاپ. بعد دیدیم خوابمون گرفت گفتیم یه قهوه بیارن. قهوه ترک آورد. لامصب چه تاثیری داشت:-2-06-:. تا 5 صبح خوابم نبرد:-2-06-:. حالا بعد قهوه به رفیقم میگم میخوای فال قهوه برات بگیرم؟:-2-31-: اونم از خدا خواسته. گفتم فنجونو برگردون بذار 5 دقیقا بگذره.(تو فیلما دیده بودم:-2-06-:). وقتش که رسید میگم فنجونتو برگردون یه انگشت بزن توش. خلاصه فنجونو داد به ما . ولی عجب فالی براش گرفتم:-2-06-:. دیدم یه طرح دختر تو قهوشه که انگار یه چش نداره.بهش گفتم یه دختر توی زندگیته که بهش میرسی ولی اون از نصف خواسته هاش بخاطر تو میگذره( حالا من کل آمار رابطه با دوست دخترشو دارما:-2-06-:). دو تا سوراخ دیدم بهش میگم دو تا منبع درآمد خواهی داشت. خیلی براش خالی بستم:-2-06-: از جمله:
آخر زندگیت تو قلعه خودخواهی اسیر میشی حواست باشه و اون قلعه هم درش بدست تو باز و بسته میشه. آخه اونجایی که انگشت زد وسط قلعه بود:-2-06-:
یه دختر دیگه میاد توی زندگیت که دختر اولیه برات کمرنگ میشه. ولی قیافه دختر دومیه شیطانیه:-2-06-:
حالا بعد فال خودش میگه فال خودتم بگیر.... بهش میگم آدم برا خودش که نمیتونه فال بگیره:-2-35-:
بعدش که کارمون تموم شد برا صاحب مغازه هه که ترکیه ای بود آهنگ یالان محسنن یگانه رو گذاشتم. حالا گفتم یارو کف بر میشه... یارو شدید گذاشت تو حالم. گفت این آشغال چیه؟ کپی کرده از یه خواننده زن ترکی:-2-06-:. محسن یگانه خدا بگم چیکارت کنه که کاور نکنی. ساعت 2 بود فکر کنم برگشتیم. آخرشم به رفیقم گفتم فاله سر کاریه.

dDorsa
1390,04,29, ساعت : 03:51 قبل از ظهر
اقا قبول نیست
اینا هی میان اینجا از خاطراته زیبایه میتینگاشون میگن!
منم همین الان قهرم گرفت(شوخی)
منم دوست دارم میتینگ:-2-30-:

sahrox7
1390,04,29, ساعت : 04:31 قبل از ظهر
والا ما که روز و شبامون شده 98ia عجب اعتیاد اوره ؛ یه مورد جدید از معتادین روزگار مث اینکه کشف کرده ام ... خودم رو :-2-06-:

p_f_p
1390,04,29, ساعت : 08:27 قبل از ظهر
سلام عرض میشود
فکر کنم 3 هفته ای میشود نیومدم این تایپیک
برای فاطمه جون خیلی ناراحت شدم خدا به خودش و خانوادش صبر بده
جاتون خالی رفتم تهی بعد منو و مامان و دایی طاها و مامانیم رفتیم تبریز صفا سیتی
3 روز اونجا بودیم خیلی حال داد چون انجا کلی فامیل داریم
فردا ساعت 9 صبح باید برم بابل دندون پزشکی دکتر شافی برای ارتودن30 واییییییی میترسم
ایول ادمین هم خاطره خوان شده
دیشب 4 ساعت بیشتر نخوابیدم و سریع تواومدم نت

خوش بگذره

خانومی
1390,04,29, ساعت : 08:47 قبل از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

سلام

29 تیر 90


هنوز نگرانم :-2-35-: هر چی تاریخ میگذره نگران تر میشم........... :-2-15-:
بگذریم :-2-35-:

در همسایگی ما خارجکی ها زیادن :-2-41-: یا کارمند کنسولگری هستن یا سفیری چیزی :-2-28-: قر و نازشون هم زیاده .........مثلا بچه هاشون باید با ماشینهای اخرین سیستم برن کلاس و این چیزها :-2-28-:البته الان که مدارس تعطیله من نمیدونم اینها کجا میرن :-2-28-:اون کفشهای پاشنه بلندم یادتونه ؟:-2-06-: هنوز همونها رو میپوشم :-2-37-:امروز خواستم برای اولین بار ماشین داداشمو سوار بشم و از پارکینگ بیارمش بیرون چون سد راه ماشین قراضه بنده بود :-2-06-:همیشه داداشو بلند میکردم که بلند شو ماشینتو بردار میخوام برم اداره :-119-: طفلی امروز دلم براش سوخت گفتم خودم اینکارو بکنم :-2-41-:در پاریکینگ رو باز کردم دیدم اخ جون خیابون چه خلوته و هیچ ماشینی هم پارک نیست این طرفها :-2-16-:اقا تا استارت زدیم و دنده عقب گرفتیم دیدیم این خارجکیه اومد درست روبری ما :-2-34-: اونم با ماشین اخرین سیستمش :-2-36-:اخه مرد حسابی برو اون طرف تر پارک کن مجبوری بیای جلوی در خونه ما ؟ بزنم خودتو با ماشینت له کنم ؟:-2-42-: عوض اینکه ماشین رو جابجا کنه اینطوری فقط نیگا میکنه :-2-35-:زبون مارو هم که نمیفهمن :-2-43-: منم با هزار سلام و صلوات عملیات جابجایی ماشینها رو انجام داده اونم به هزا زحمت چون جا ی پارک خیلی تنگ بود به لطف ایشون :-2-28-: اخرش هم به فاصله دو دقیقه زحمتو کم کرد :-2-36-:یعنی همیشه باید ورود و خروج بنده با این جماعت توی یه بعد زمانی باشه :-2-33-:

دیروز هم رفتم ارایشگاه پیش دختر خالم یه سری زدم پنجشنبه عقد کنانش هست .ای جون چه خوشکل شده بود.ولی دلم براش میسوزه هنوز 20 سالش بیشتر نیست :-2-41-:

.............هنوز نگرانم :-2-15-: هر کار میکنم حواسم پرت بشه نمیشه ..........نگرانم :-2-15-:


*ایس ایس اون از سیگار کشیدن هات اینم از فال قهوه و فیلم کردن رفقات :-2-01-:اگه به بابات نگفتم یه اش برات نپختم :-2-26-:


جای پای نفست مانده به صحرای خیال
ای فراسوی خیال ،در دل ما جا داری :-2-41-:

زت زیاد ،خانومی

-نازلی-
1390,04,29, ساعت : 11:49 قبل از ظهر
خاله ام اینا دارن می رن شیراز...
منم دلم مسافرت می خواد خو....
امروز عصر هم میان خداحافظی...
مگه می خوان برن مشهد؟؟؟

آخ گفتم مشهد.... دلم لک زده برای امام رضا....
اگه بطلبه تا آخر تابستون یه سر بهشون می زنیم....

* زی زی گولو شما الان اصفهانی یا خوزستان؟
کجا رو می گی دکترش رفته و نیست؟

....من به نگین که دیروز ازتون پرسیدم پیام دادم....
منتظر جوابشم...
گفتم که اگه شد میام می گم..
البته چیز مهمی نیستا....

....یه چیز مهم دیشب خواب سایتو دیدم...
یعنی کلی خواب اجق وجق دیدم...اینم بود....

* شبنم جون بازم مرسی..:-2-40-:
تو پیام خصوصی نگفتم که وقتتو نگیرم...
می دونم که اینجاها رو می خونی.

..من باید برم ادامه ایلیا رو بنویسم...:-2-38-:
امروز هم یه پست دادم...
آمار ناراحت کننده ای وقتی فقط 3 نفر با پیام خصوصی تشکر کردن؟؟؟ این جمله پرسشیه، وگرنه من همچی فکری نمی کنم.
اما من از رو نمی رم....

* لیلا لوسی تردمیل خیلی موثره..البته در کنار رژیم غذایی...

* لی لی همشهری جوان می خونی؟
باید یه بار یخرم ببینم چه جوریه....

* فکر کنم بارونک بود که کنکور داشت..امیدوارم خوب بدی...دعای ما بدرقه ی راهته....:-2-40-:

...وای من هنوز جزء ماه تیرم رو نخوندم...

....دارم بادهای موسمی رو می خونم..من الان عاشق آقای فراست شدم....با وجود همه بدگویی ها که پشت سرشه....
من فکر کنم بعد همه بفهمن که اشتباه کردن....خیلی رویایی می گم نه؟ .... ولی دوسمش دارم خو...
الان فصل 12 هستم...

....بچه های همسایه دارم پایین بازی می کنن...صداشون میاد....
راجع به عراقیا حرف می زنن...
آخه چرا می ذارین بچه بشینه اسد و عماد رو ببینه...
من مثلا بزرگ هم هنوز از عراقیا می ترسم...
الان بحثشون رسیده به خانوم شیرزاد...:-2-06-:
قبلا که پرروها راجع به فارسی یک حرف می زدند....:-2-43-:
....یادمه بچه بودم..از ترس این عراقیای توی فیلما خواب نداشتم...
در کمد رو باز می کردم...فکر می کردم الان اون فرمانده چاقشون میاد بیرون..
چرا با روحیه حساس بچه همچی می کونین خو؟؟؟:-119-:

فعلا...

سمن ناز
1390,04,29, ساعت : 12:13 بعد از ظهر
" يگانگی "

بر قله ايستادم .


آغوش باز كردم .

تن را به باد صبح ،

جان را به آفتاب سپردم .

روح يگانگی

با مهر ، با سپهر ،

با سنگ ، با نسيم ،

با آب ، با گياه ،

در تار و پود من جريان يافت !

موجی لطيف ، بافته از جوهر جهان ،

تا عمق هفت پرده تن را ز هم شكافت .

” من “ را ز تن ربود !

” ما “ ماند ،

راه يافته در جاودانگی !

فریدون مشیری

SunDaughter☼
1390,04,29, ساعت : 12:20 بعد از ظهر
هوا بسی ناجوانمردانه گرم
خدایا........ خیلی وحشتناکه......رمضون و چی کنیم.....
ابمون قطعه....... الان کولر نداریم........
خدایااااااااااااااااااا. ..زاغه نشین هم بودیم اینقدر اب و برقمونو نمیطعیدن. ... والله....
از ساعت یازده در حال نالیدنم...... .. صبحی هم پسر همسایمون و داداشش دعواشون شد.... گوشامو عین دخمرای خوب گرفته بودم تا فشاشونو نشنوم.... ... ولی همشو شنیدم.............الان پی موقعیتم ازشون استفاده کنم.... معنی نصفشونم نمیدونم.....
کوچه ی روبه روییمون هجله ی یه جوون و زدن..... . فرداشب عروسی یا نامزدی یا عقد نمیدونم چی چی دختر همسایه ی بالایی ماست... ما هم دعوتیم ....... هنوز کفش نخریدم........ تازه کیفم لازم دارم......
وای خدا اتیش داره میباره از اسمون....... .....:-2-35-::mrgreen::-2-41-::-2-06-::-2-43-:

فرودو
1390,04,29, ساعت : 12:22 بعد از ظهر
سلام
حال همه ما خوب است ....
اما تو باور نکن ....

این خاطره فقط برای جلوگیری از خود کشی یک نفر می باشد و. هیچ ارزش قانونی و حقوقثی دیگری ندارد

دو سال تمام برای کنکور خواندیم یعنی اساسی ها هیچ کس را نمی دیدم و فقط برای غذا از اتاق بیرون می آمدیم بعد دو از این رو به آن رو شده بودیم به مانند بشکه ای شده بودیم که پر است از چیز های نقطه چین
تمام ورزش هایی را که می دانستیم باعث لاغری شکم می شود و آب کردن چربی های اضافه هیچ تاثیری نداشت کم کم دیگر پذیرفتیم که باید چاقالو و کدو تنبل بمانیم تا این که چند وقت پیش بعد از حدود دو سال یک مجله ای به دست گرفتیم که نامش را به یاد نمی داریم از همین مجله ای که روانشناسانه سخن می گوید و شیوانا در خود دارد از این ها بود گرفتیم خواندیم
دیدم یا رو هرچه چرند است دارد تحویل ملت عزیز می دهد
خلاصه تمام مجله ی به آن بزرگی را گشتیم ولی هیچ مطلب مفیدی ندیدم که بخندانتمان تا این که چشم مان به یک مطلب افتاد که از قدرت اراده و تلقین سخن می راند خدا نویسنده مطلبش را بیامرزد بد بخت بس فراوان ازمان فحش خورد
با خود می گفیتم یعنی چه می گوید اینم دیوانه قصد و هدفش چیست مگر میب شود با تلقین کار کسی پیش برود همین گونه در حال فحش ثار ارواح طیبه ی نویسنده بودیم که به ذهنمان رسید آن کار را انجام دهیم تا ثابت کنیم این مردیکه دروغ می گوید ( بی کار بودیم دیگر )
خلاصه اوایل فقط با تلقین شروع کردیم بعدذ ها با اراده و سر آخر بعد از دو سه روز دیگر این یک تصمیم بود
کار مان هم به این شکل بود 10 دقیقه مانده به ناهار و یا شام هی اصرار مامان می کردیم که غذا را بدهد که ما داریم از گرسنه گی تلف می شویم ولی وقتی غذا را می آورد بعد از خوردن دو یا سه قاشق غذا سیر می شدیم یعنی تلقین می کردیم به خود که سیر شده ایم اوایل نه بلاور مان می شد و نه می پذیرفتم که چنین چیزی امکان دارد ولی اکنون که وزن خود را می بینیم باورمان می شود که یک تلقین ساده می تواند یک گوریل به مانند ما را بدل به یک جوجه کند که یکی از صمیمی ترین دوستانش او را نشناسد
شاید بسیاری باور نکنند که ما با تلقین این کار را انجام داده ایم ولی حقیقت همین است و بس فقط یک تلقین ساده می تواند شما را از این رو به آن رو کند
پ.ن من دیروز همه ی خاطره ها را نخوانده بودم به خاطر همین یک چیزو از دست دادم
امیر ژنرال خودمان بابا عجب جرعتی داشتی تو چطور تونستی افکار مخوفتو اینجا بنویسی در حالی که به گذارش خانم نیکزاد سرورمان در آن لحظه در تاپیک بوده اند
یا جعفر طیار :-2-35-:
پ.ن 2
رویا این چه رنگ نوشتنه کور می شیم ما تا خاطره تو بخونیم به فکر ما نیستی به فکر خودت باش حداقل :mrgreen:
پ.ن 3
این 10 روز سیامک خان هم شده 100 روز پس کجایند ایشان ما دلمان برای خاطره های شان تنگ است شدید
پ.ن 4
زی زی گلو جان ما خوانده و نخوانده تشکر می نوماییم آیا موردی دارد ( البته ما همه را می خوانیم ها )

آرشام
نمی دونم چندم تیر ماه هزار و سیصد و نود
مازندران دیار پزشکان :-2-06-:

nigar_403
1390,04,29, ساعت : 12:23 بعد از ظهر
ای رفته ز دل رفته ز بر رفته ز خاطر!
بر من منگر تاب نگار تو ندارم.
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارد.

ای رفته ز دل راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه،
من او نیَم او مرده و من سایه ی اویم!

من او نیَم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت.

من او نیَم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آنهمه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموز تر از تیرگی شامگهان بود.

من او نیَم آری، لب من، این لب بیرنگ
دیریست که با خنده ای عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت


بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو میخواهیَش از من به خدا مرد!
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد!

من گور ویَم، گور ویَم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم.
او مرده و در سینه ی من این دل بی مهر
سنگی است که من بر سر آن گور نهادم.


*«سنگ گور»
- سیمین بهبهانی
:-2-39-::-2-18-::-2-03-:

.Monire.
1390,04,29, ساعت : 12:29 بعد از ظهر
كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از ان دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر از افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود



يه چيز هم اين اخر بگوييم مي رويم ما رو به موت هستيم جان خودمان.حالمان خيلي بد است:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

believe me
1390,04,29, ساعت : 12:31 بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

چند وقت بو به این تاپیک نمیومدم...تقریبا تا 4 صفحه قبل خاطره ها و خوندم..
اخی...کاشکی منم میتونستم تو این میتینگا شرکت کنم:-2-15-:
خدا به فاطیما صبر بده..خیلی خیلی ناراحت شدم:-2-15-::-2-15-:
این روزا خیلی بی خاطرس برام..معمولی...یکنواخت و عادی..
چند شبه نمیتونم درست بخوابم..استرس یه چیزو دارم..خدا به خیر بگذرونه


مرزهای غیر ضروری را مداد ها کشیده اند
و من روزی تمامشان را زیر پا خواهم گذاشت..
گویی انسان ها فراموش کده اند که مداد.....
ساخته دست خودشان بوده است......(میلاد تهرانی)

تک تک لحظه هاتون طلایی بچه ها....روزای قشنگی داشته باشین:-2-40-::-2-40-:
29/4/90

یگانه
1390,04,29, ساعت : 12:34 بعد از ظهر
اومديم فقط صفحه 600 شد خاطره بگم چه فايده، خاطره پاك ميكنن من شوت مي شم صفحات قبل:-2-30-:

اينوداشته باشين 5 مين ديگه يه خاطره ميگم:-2-37-:
امدم خاطره رو بگم كه ديدم باز يكي پاك كرد، نميدونم كيه ولي هركي هست خيلي حركت بچگانه اي انجام داد متاسفم فقط همين:-2-41-:
ذوقمان كور شد:-2-37-:



بعدا نوشت
واقعا هر کی پستشو پاک کرد خیلی بچه بود..خوب شما وقتی میخواین پاک کنید چرا پست میدی؟
حتی خودتون به نوشتتون ارزش قائل نیتید
الی راست میگه صفحه 600 با 559 فرق نداره
منم دیه پست نمیدم..
ولی جدا خیلی بچه بود اونی که این کارو کرد


آره زهرا جون :-2-40-:

شبنم جان:-2-40-::-2-40-:
پري:-2-40-:

فریاد خاموش
1390,04,29, ساعت : 12:37 بعد از ظهر
ضد حال پشت ضد حال دیشب با ماشین رفتم یه دوری بزنم که یه از خدا بی خبر زد ایینه ماشینمو کند بابا هه هم ماشینو ضبط کرد حالا تو این گرما چطوری برم دانشگاه ترم تابستونی هم دردسر شده ها درسامم تلنبار منم که عینه خیالم نیست همش نتم :-2-35-:

عیدی
1390,04,29, ساعت : 12:47 بعد از ظهر
خب اینجا صفحه 600:-2-16-:
این همه مدته صبر کردم برسیم به این صفحه:-2-16-:
خاطره ندارم جز اینکه خالم اینا رفتن:-2-15-:حیف شد:-2-15-:
کلی حال داد نیمه شعبان اینجا بودن کلی عیدی دادن:-2-16-:
برا خالمم تولد گرفتیم حالا عسک کیک رو بعدا میزارم:-2-37-:
دست دخمل خالمه خودم ندارمش:-2-15-:
احتمالا به زودی خواهر زن میشم:-2-16-: کی میشه خاله شم:-2-35-:
خب هدف فقط پست در صفحه 600 بود
هر کی تولدشه تولدش مبارک:-2-40-:
هرکی رنگی شد اونم مبارک:-2-40-:
هر کی کنکور داره موفق باشه:-2-40-:
مینا خیلی خری:-119-:کچل:-119-:
پستتون رو پاک نکنید من برم صفحه قبل ها وگرنه میرم همه پستامو پاک میکنم دوباره میشینم صفحه 600:-2-38-:
خب خوشحالم میتینگ خوش گذشته بتون:-2-37-:
مامان شبنم:-2-40-:هنو رو جمله دیشبم هستم:-2-15-:
خاله الی:-2-40-:
خواهران برادران:-2-40-:
دوستان:-2-40-:

بعدا نوشت
واقعا هر کی پستشو پاک کرد خیلی بچه بود..خوب شما وقتی میخواین پاک کنید چرا پست میدی؟
حتی خودتون به نوشتتون ارزش قائل نیتید
الی راست میگه صفحه 600 با 559 فرق نداره
منم دیه پست نمیدم..
ولی جدا خیلی بچه بود اونی که این کارو کرد

~jOojoO.tAlA~
1390,04,29, ساعت : 01:33 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_016.gif
سلام دوزتان:-2-38-:
خب ما چون تو تنظیمات هر صفحه رو 20 پست قرار دادیم الان واسه ما میشه صفحه 300:-2-31-:
حالا مثلا چه هیجانی دارد شوما دارید ذوق مرگ میشوید:-2-37-:
صفحه صفحه است دیگه!:-2-26-:
دیشب ما بازی بازی می کردیم با یه سری از دوستان همکار و بنفش:-2-08-:خیلی بامزه بود...کلی خندیدیم:-2-35-:
بهدش دیگه رفتیم لالا...
بهدش یادمان آمد Wc نرفتیم و مسواک نزدیم....:-2-35-:
مسواک زدن چقدر سخت است :-2-31-:
یکی از دندونای عقلمونم دراومده..پدر مارو هم داره در میاره:-2-28-: نصفه دراومده از یه طرف نمیدونم قراره چه بلاهایی به سرمان بیاد...:-2-36-:
میترسم دراکولا شم:-2-31-:
بهدش اومدیم لالا کنیم ، یادم اومد شام نخوردم:-119-::-2-37-:
رفتم پایین خانه تقریبا تاریک بود فقط تی وی روشن بود و پدر و مادر گرام داشتن ماهواله نیگاه می کردن اونم چی اخبار :-2-28-:
رفتم یکم اذیت کنم بهدش یادم اومد با مامی اندکی قهرم:-2-39-: آخه دهوایم کلد:-2-15-:
البته یه ذره:-2-43-:
بهدش گفتم من گشنمه :-2-09-:
متوجه شدم اصلا شام نداریم:-2-01-:
هیشی دوباره اومدم بالا رو تختم دراز کشیدم...ولی گشنم بود http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_202.gif ، گشنه:-2-34-:
ساعت 12:20 دقیقه بود
اتاق تاریک بود و من فقط ستاره هایی رو که به در و دیوارم زدم رو میدیدم :-2-38-:
ها من هرجا برم به در و دیوار و سقف ستاره میچسبونن ...شبـــا نور میده:-2-41-:انقده دومس دالم:-2-37-:
هیشی دیه بلند شدم دیدم همه رفتن خوابیدن ساعت 12:30 بود
رفتم آشپزخونه دو تا تخم مرغ نیمرو کردم با نصفه نون بربری http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_002.gif و با یه لیوان آب بزرگ رفتم به اتاقم و دو لپی خوردم حتی لحظه ای نفس نکشیدم http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_275.gif
من همیشه آروم غذا میخورم ولی خب آدم گشنش بشه دیه هیشی حالیش نیس http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_004.gif
همه رو خوردم آبم یه نفس خوردم.... http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_007.gif
رفتم دراز کشیدم....
یهو یادم اومد من مسواک زده بودم ولی خوب غذا خوردم http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_236.gif
هیشی دیه دوباره:-2-15-: رفتم مسواک زدم http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_237.gif
خو خیلی سخت بود به جان خودمان ...مسیر رسیدن به محل مورد نظر برایمان طولانی بود http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_236.gif
بهدش دیگه اومیدم خوابیدیم:-119-:
تموم شد خاطره مون http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_241.gif
گودبای... http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_1.gif
29 تیر 1390

mahdieh67
1390,04,29, ساعت : 01:36 بعد از ظهر
سلام!
تیرم داره تموم می شه:-2-39-: خوبین همگی؟
من و خواهرم چند روزه تنهاییم:-2-37-: البته خواهرم که عصر 5 میاد از سرکار ، 11 می گیره می خوابه:-2-37-: پس من این وسط تنها شدم:-2-37-: خسته شدم بس که تلفن جواب دادم:-2-37-: خوب من دوست ندارم تنها پاشم برم خونه یکی:-2-37-: شبا هم که نمی شه این خواهری می گیره می خوابه، تنها پاشم برم کجا:-2-36-: هی اصرار هی اصرار:-2-36-: دیروز فصل اخر لاست رو نشستم دوباره دیدم:-2-37-: به دوستم گفتم بیا چند روز بمون پیش من، امشب قراره بیاد:-2-37-: امشب عروسی دعوته بعدش میاد اینجا:-2-37-: نمی دونم مامان اینا کی میان:-2-31-: دوستم می گفت من بیام اونجا صبح باید بریم پیاده روی ساعت 6:30:-2-36-: گفتم تو بیا صبح برو پیاده روی برگشتنی نون تازه هم بگیر بیا صبحونه بخوریم:-2-31-:

ای خدا قسمت کن صفحه 666 هم پست بدیم :-2-35-:

حرفهای دیروزی بهنوش رو هم تایید می کنم خیلی زیاد :-2-32-:

جدیداً شعر گذاشتن مد شده تو پستا:-2-35-:

بعدا نوشت:
الان با بابا صحبت می کردم، گفت ناهار چی خوردی، گفتی برنج درست کردم خودم:-2-35-: نگفتم گشنم نیس از دیروز چیزی نخوردم:-2-15-: باورش شد کلی افرین گفت بهم:-2-37-:

یگانه
1390,04,29, ساعت : 01:51 بعد از ظهر
خوب دو تا پست تو يه روز به فتواي بزرگان، حلاله



حالا مثلا چه هیجانی دارد شوما دارید ذوق مرگ میشوید:-2-37-:حس وهيجان شخصي به زبان نميياد:-2-37-:


ای خدا قسمت کن صفحه 666 هم پست بدیم :-2-35-:
مهديه جان انشالله كه توي صفحه666 هم پست ميديد


اينم خاطره :يه بچه مريضمونه 6 سالشه ديروز زد درجه رو شكوند، مامان جونشم به روي مبارك نياورد، خيلي هم اخبار رو دنبال مي كنه به من ميگه خاله ميدوني داداشي رو كشتن، اين بچه فكركنم سه وعده تو روز كله گنجشك مي خوره، خيلي حرف ميزنه، بهم ميگه خاله چرا مامانم بهم ميگه بتمرگ.... مامانش گفت نرگسسسسس اين چه حرفيه گفتش خوب ميگي ديگه اذيتت كنم ميگي خفه بتمرگ

درپي كور شدن ذوقمون خاطره اصليه از ذهنم پريد

روزتون خوش:-2-40-:

فرودو
1390,04,29, ساعت : 02:11 بعد از ظهر
سلامی دوباره
الان که دوباره به اینجا ورود کردیم و دیدیم در صفحه ی ششصد به سر می برید و باز هم جنگ و دعوا برقرار است این شیطان درون وسوسه مان کرد یک پستی هم اینجا بدهیم
خو چیست مگر ایرادی دارد آیا؟
اصلا به خاطر این پست دادیم که حکمت این صفحه های رند را بدانیم آخر نه در صفحه چهارصد حکمتش را گفتید نه درصفحه ی پانصد
پس تصمیم بر آن شد که اینجا پست بدهیم تا خود حکمتش را کشف نوماییم

پ.ن ما هنوز بعد دوماه و نیم پلاس بودن در اینجا نمی دانیم اینجا مدیر کیست( خاک وچوکمان) ولی گمانمان بر حدس ما پیشی می گیرد که الناز خانم باشند
حالا ما که هنوز کسی را نمی شناسیم
در کل هرکس که می تواند امشب پستمان را پاک گرداند تا ما نیز ادای باکلاس ها را درآوریم
وری وری گود
گود بای

+Lily
1390,04,29, ساعت : 02:30 بعد از ظهر
هر کی میخواد به من بگه بریم بیرون ، میگه بیا بریم کتابخونه :-2-37-: نمی دونم چرا :-2-37-:
دیشب سپهر اس داد که بریم کتابخونه ، منم گفتم فقط صبح ! مامانم گفت هلاک میشین بشینین تو خونه ، کجا می خواین برین تو این گرما ؟ منم گفتم میخواد بره کتابخونه عضو بشه ، اخه تو خونه که نمیشه هر حرفی رو زد ، باید مودب و منظم نشست ، نمیشه فحش داد به کسی ، سر و صدا کرد خوب
خلاصه ، صب که آلارم موبایلم زد ، اول فک کردم داره زنگ می خوره آبعد فهمیدم باید برم بیرن ، مامانم هم بم متلک انداخت خودت که میخوای زود پا میشی ما که کار داریم انگار مردی :-2-28-:
آخی ، دلم گرفت کتابخونه رودیدم ، چه روزایی که اینجا سر نمی زدم ، غلغله بود ، منم خودمو لوس می کردم که زود نوبتم بشه ، ماهان هم همیشه غر میزد آ آقای درخشنده دعوام می کرد که ساکت بشم ، خیلی خفتم داد :-2-35-: ولی الان هیشکی نبود ، دوتا آقای بازنشسته بودن که از سر بیکاری میان اونجا ، حتی طرح تفکیک جنسیتی که اون موقع خیلی مهم بود الان دیگه برداشتنش ! آخی فرهنگسرا پاتوق من بود :-2-39-: آقای تدین بم گفت : بابا تو قبلا می اومدی اینجا ، آره ؟
منم گفتم تا 3 سال پیش آره :-2-39-: خیلی دلم سوخت ، اون موقع آرزو داشتم تو کتابخونه کتابدار بشم
اون همه قفسه ی پر از کتاب ... :-2-39-:
بعدش با سپهر نشستیم به فیت فیت کردن ( به زبون خوابگاه ما یعنی غیبت کردن ) ، بحث رفت سر پسر دایی من وخانمش که دختره همکلاسیمون بوده دبیرستان ، سپهر می گفت داییش میگه فواد از دختره سره ، آخه من قبلا گفته بودم دختره از سر پسرداییم هم زیاده ، حالا من از هیچ کدومشون خوشم نمیادا ولی خوب با پسرداییم خیلی دشمنم ، بچه بودم منو می زد ، اینا رو که براش گفتم یاد بچگیهام افتادم ، 4 سالم که بود فواد بهم یاد داد اسممو بنویسم ، تمام کوچه رو با اسمم پر کرده بودم :-2-38-:
آخی نوید خیلی شر بود ، فواد رو یا برگه با خط خوش نوشته بود « دست نزنید گاز می گیرد »
اینم خودش خبر نداشت ، چقدر بش خندیدیم اون روز
احتمالا من باید یه همچین جمله ای بنویسم تو پیشونیم ، دیشب تو خصوصی نظرمو درباره یه چیزی به یکی گفتم ، امروز بهم گفت تو حسودیت شده اینقدر از من تشکر شده :-2-15-: یه لحظه پیش خودم فکر کردم من چقدر بدبختم ! چقدر خرم که بیام یه چیزی به یکی بگم اونم بهم بگه حسودیم شده ! حالا خوبه خودش گفت نظرمو بگم ، کاش منم گفته بودم عالی بود ولی گاهی اوقات فکر می کنم اگه فقط بگم عالی بود ، به شعور حودم و اون توهین شده ! بی خیال ، یادتون باشه « دست نزنید که گاز می گیرد »
سپهر خیلی واسه ارشد خونده بود ، میگه هر جا قبول بشم می میرم ، منم گفتم تو غلط می کنی بری زاهدان ، میگه میارزه ! ولی من میگم نمی ارزه این همه راهو بره اونجا ، تازه مسیرشم پر خطره :-2-33-:
ورودی سپهر اینا حدود 90 نفر بوده ( سیالات / طراحی جامدات ) ترم جدید که شروع میشد ، نزدیکای اسم سپهر که می رسید همه ساکت می شدن ، به محضی که استاد می گفت آقای ... کلاس منفجر میشد ! کلا یه 10 دقییقه ای بحث میشد که چرا اسم سپهرو گذاشتن رو یه دختر !
یه استادی داشتن حدود 70 اینا ! بعد که بش میگن سپهر دختره ، اصرار داشته یه کوچولویی تو فامیلشون اسمش سپهره ، پسره ! خلاصه راضیش کردن که حالا این دختره ! بعد کلاس بعدیش که میره اسم یه بنده خدایی سعادت بوده اینم میگه خانم ...
وقتی می فهمه پسره ، قاطی می کنه دیگه میگه چه خبره امروز همه اسما عوضی شده :-2-33-:
حس خاطره نویسی نبود / فقط به خاطر اینکه ... دیگه خودتون می دونین چرا :-2-37-:
راستی اون شعرا یعنی کل خاطره اتون ! خوش به حالتون که حرفی برای گفتن ندارین !
من انقدر حرف میزنم که خودمم سرسام می گیرم :-2-15-:

بعدا : الان داشتم آهنگ « چشمات » مهرنوش رو گوش می دادم یاد یه چیزی افتادم / رفته بودم تو یه وبلاگی مال یه آقایی به اسم فرزاد حسنی / نه اون ، یکی دیگه اس این ! بعد نوشته بود که وقتی این آهنگو شنیده اومده تو وبلاگش نوشته که یه ویدیو دیده یه دختره ی سبزه ی زشت با یه لباس زشت و آرایش بد و فلان و اینا
که باید چشماتو ببندی فقط آهنگو بشنوی ! بعد انگار گذار مهرنوش افتاده بود به وبلاگ این آقا / مهرنوشم براش نوشته بود من نمی دونستم جایی زندگی می کردم که همه خوش قیافه و زیبا هستند ، معذرت خواهی کرده بود که زشته :-2-06-: بعد گفته بود که موقع ضبط ویدیو سه ماهه حامله بوده خیلی هم اذیت شده و خیلی چیزای دیگه
آقاهه این کامنتو نقل کرده بود و از مهرنوش عذر خواسته بود / خدایی چن تا از فامیلای من تو یه جمعی می گفتن این خواننده هه خیلی زشته ، فلان و بیسار
خوب وقتی خوب می خونه دیگه به قیافه اش چکار دارین :-2-37-:

Elnaz
1390,04,29, ساعت : 02:45 بعد از ظهر
سلام دیروز گفتم اگه بنده خدا بزاره روز خوبیه
بندهه که نمیزاره چه سادگی خودم چه ... طرف:-2-15-:
یعنی بعضی موقع ها حرصم از خودم در میاد که کلمات رو اینقدر ساده میگیرم یه کلمه رو ساده گرفتم نگو کلی پشتش حرفه از عصر که معنیش رو تازه دوزاری افتاد با خودم درگیری دارم صبح تا پاشدم کله رو کردم تو جا یخی قیافم تابلو نشه از شانس امروز مامان هم باید با هم مسیر باشه:-2-30-:
چیزی هم نمیشد به روی طرف بیارم که یعنی چی باز خودش ادامه میده بعضیا دوست دارن شسته بشن:-2-33-::-2-30-:
دلم میخواد برا بعضی ادما این دکمه شکلک رو بزارم
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/ignoresmiley.gif
جناب ارشام کسی اینجا پست کسی رو پاک نمیکنه مگه خود شخص بخواد هر کسی هم که پستشو پاک میکنه دسترسی داره به پست خودش
این که تو فلان صفحه پست بزارین مد جدیدیه؟:-2-37-:
نیلو:-2-12-:
این اهنگ جدید شادمهر هم خشنگه ها
http://www.music-baran104.com/6539-Shadmehr-Aghili---Halam-Avaz-Misheh
اگه سلام فریدون کاست بود الان دیگه خش خش میرد به جای خوندن:-2-37-:
بلاخره بچه اول مودور گرام بدنیا اومد حالا من کادو چی بگیرم:-2-37-:
روز خوش:-2-40-:

Esperichoo
1390,04,29, ساعت : 02:57 بعد از ظهر
میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”؟
وقتی یه سنگو تو دریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاطم میکنه
و برای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
سعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سنگي که به دلم زدن
با اینکه سنگینیشو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم...

حرف خاصي نيست:-2-41-: فقط اينجا هوا بارونيه... دلم ميخواد بارون بياد و برم تو يكي از خيابون هاي قشنگ شهرمون راه برم:-2-41-: حيف كه اونجا خلوته و از خونه ما كمي دور:-2-41-:
روز همگي خوش:-2-40-:

lalaie
1390,04,29, ساعت : 05:48 بعد از ظهر
سلام خاطره نویسا
من اینجام گهگاهی خاطره میدم اما همه رو که میخونم امروزم هم بحث سر صفحه 600بود
انگار همین دیروز بود که سر صفحه 500 همه داشتن سعیشونو میکردن که توی این صفحه بنویسن.چقدر زود عمر ادم ها میگذره
من نمیدونم چرا این تایپیک غصه ها و شادی هاش اپیدمی شده یا همه خوشحالن یا همه غمگین
در کل که من همتونو دوست دارمو و امیدوارم همیشه شاد و شیطون باشین که شیطونی بازی هاتون هم قشنگه
همه اونایی که میتینگ میرین امیدوارم که همیشه بهتون خوش بگذره و دوستیتاتون صمیمی تر و محکم تر بشه
دلتون و لباتون پرخنده

bahooneh10
1390,04,29, ساعت : 05:53 بعد از ظهر
یک
یک دو
یک دو سه
یک دو سه چهار
یک دو سه چهار پنج


به فکرهایم مجال همین پنج ثانیه را می دهم...

پ ن
مهدیه تو مسابقه خوشمزه حتما شرکت کن
ارشام خان اینجا اگر خوب دقت کنی واقعا فرقی بین مدیر و کاربر عادی نیست...همه یکی اند...
امروز زیاد نبودم...

همه چی ارومه... من نه اینکه خوشحال باشم..بی حس و حالم امروز.. دچارم یعنی اسیر یک روزمرگی خفه کننده...
بی هیچ انگیزه و تکاپویی.. و واویلا از این گرمای مزخرف...دوست دارم استرس نداشتم دغدغه نداشتم و یه زندگی اروم رو رد می کردم...
اما مگه انسان بدون دغدغه این روزه روزگار پیدا می شه؟ اما دلم می خواست دغدغه کتابام نبودند...همین
اصلا حوصله درس و مشخ ندارم... مجبوری پاش نشستم کوفتی این دو تا کتابم تموم بشه وبرم سراغ مرحله بعد...
نه اینکه سخت باشه که هست اما اصلا حوصله تمرکز روشون رو ندارم...بازدهی نصف نصف شده...

alizee
1390,04,29, ساعت : 06:05 بعد از ظهر
امروز بعد از 3 هفته رفتم مدرسه اسبق !!!

وای که چه حسه خوبیه فارغ التحصیل بودن چقدر آدمو تحویل می گیرننننننننن

دیگه کسی به آدم گیر نمی ده خانوم ابرو برداشتی 3 روز اخراج !!!

خانوم زنگتون خورده بفرمایید سر کلاس !!

با این که نشستیم در و دیوارو نیگا کردیم ولی از تو خونه نشستن و علافی خییییییلی بهتره !

علافیم بد دردیه هم حوصله آدم سر می ره هم حال هیچ کاری نداره فک کنم کم کم افسرده ام بشم . افسردگی بعد از کنکور :-2-35-:

آدم تکلیف خودشو نمی دونه بین زمین و هوا . اووووو کو تا یه ماهه دیگه که جواب کنکور بیاد

جوابش بیشتر استرس داره تا خود کنکور ! موندم چرا انقده طولش می دن دیگه چهار تا برگه صحیح کردن انقده وقت می خواد :-2-42-:

دیگه وقتشه برم کلاس رانندگی !!! ولیییی خیلیییییییی بدم میاد مخصوصا" از این ماشینا خییییییلی ضایعن ! همه واسه آدم
بوق می زنن مخسره می کنن و کلی حرف دیگه :-2-15-: یکی نیست بگه خودتونم از همینجا شروع کردین !!!

چند وقته دلم یه کتاب قشنگ می خواد ولی هرچی می گردم پیدا نمی کنم !!

تابستونم تابستونای قدیم :-2-28-: الان هر کلاسی آدم می خواد بره می خوره وسط ماه رمضون !!!!

خیلی چرت و پرت گفتم فک کنم همش اثرات بی کاریه :-2-37-:

پروانه!
1390,04,29, ساعت : 06:27 بعد از ظهر
سلام:-2-40-:
ما خاطره نداریم :-2-15-:
پست صفحه 600 می خوایم :-2-28-:
خیلی هم ذوق می کنیم :-2-16-:

چند لحظه بعد نوشت:
می دونم این پست تو این صفه نمی مونه چون بعضیا میفتن به جون پستاشون و میپاکونن:-2-31-:
راستییییییییییییی... چرا آقای جیم جیم نمی نویسه؟قُر کرده؟:-2-17-:
دوباره بعداً نوشت:
دیدید نموند؟صفه 600 بودا!رفرش کردم اومد 601 :-2-28-:
پست اول صفه هم خوبه،نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :-2-28-:
البته تو این صفه هم نمی مونه:-2-28-:
دیگه ذوق نمی کنم:-2-28-:

آرام.د
1390,04,29, ساعت : 06:38 بعد از ظهر
29 تیر 1390

سلام :-2-40-:
روزتون به خیر و دل تون شاد

امروز چهارشنبه بود و منم مدرسه داشتم تعداد دانش آموزا بیشتر شده و مدیرمون اونا رو دو گروه کرد و منم مجبورم حالا دوشنبه ها رو هم برم مدرسه فکر کنم امسال از تعطیلات تابستون چیزی نفهمم هر چند حقمه ؛ تا من باشم که تو رودروایسی نمونم و نظر قاطع بدم :-2-15-:
صبح که از خواب پا شدم بعد از انجام کارهای شخصی نشستم دخل و خرج این ماه رو تنظیم کردم آخه نه این که حقوق مونو چند روز قبل از سر برج می دن منم قبل از پایان ماه به حساب کتابا رسیدگی می کنم :-2-38-: گاهی تنظیم دخل و خرج از حل معادله های چند مجهولی هم سخت تر می شه :-2-28-:
فردا و پس فردا سرم خیلی شلوغ می شه آخه دو تا از دخترعموهای عزیزم از سفر حج عمره بر می گردن درگیر مراسم استقبال و ولیمه و ... اینا می شم خیلی براشون خوشحالم این سفر تو این شرایط خیلی براشون لازم بود آخه بچه های همون عموم هستن که مدتی قبل فوت شده بود امیدوارم این سفر آروم و قرار رو بهشون برگردونده باشه خیلی بی قرار بودن :-2-41-:
یاد سفر خودم افتادم بد نیست یه اشاره ای به خاطرات اون سفر کنم تابستون سه سال پیش توفیق داشتم که به زیارت خونه ی خدا برم قبلاً فکر می کردم وقتی آدم یه بار به همچین سفرایی بره دستاوردش دیگه تا آخر عمر براش کفایت می کنه اما الان دیگه این نظر رو ندارم آخه این موجود دوپا اونقدر فراموشکاره که در تمام لحظات احتیاج به تذکر و تلنگر داره
تو اون سفرم خیلی سعی کردم از تشریفات دست و پاگیر و گاهاً زشت این گونه سفرها فرار کنم اما مگه می شه؟ گاهی بعضی سنت ها اونقدر دست و پای آدمو می بندن که رهاشدن از بند اونا از حضرت فیل هم بر نمی آد :-2-39-:
هر چند خدا از سر لطفش اونقدر اون سفرم رو با ماجراهای عجیب و غیر قابل باوری همراه کرده بود که تا عمر دارم برام موندگار شد و مایه ی عبرت
یکی از خاطرات بسیار تلخ اون سفر این بود که یه شب تو مکه داشتیم از مسجد الحرام بر می گشتیم سوار یه ماشین سواری شده بودیم که راننده ش الجزایری بود اونقدر تند می روند که خون تو رگ همه مون خشک شده بود
برادر همسرم ( همون که معرف حضورتون هست :mrgreen: و الان ماجراش به جریان افتاده و جدی تر شده ) جلو نشسته بود و داشت باهاش صحبت می کرد انگلیسی هم صحبت می کردن گوشم به حرفاشون بود که سر یه پیچ یهو دیدم یه عرب اومد جلو ماشین و سرعت راننده مون هم که خیلی زیاد دیگه خودتون بقیه شو حدس بزنید یه تصادف وحشتناک که تا عمر دارم از ذهنم پاک نمی شه راننده مون سریع بهمون گفت پیاده شیم و اونجا نمونیم خودشم رفت که ببینه چه بلایی سر اون مرد آورده تا حالا جون دادن یه آدمو ندیده بودم مثل مرغ نیم کشته چطور بال بال می زنه اون همون جوری جون داد حال مون خیلی بد شده بود بقیه ی راه رو خودمون رفتیم تا هتل هر وقت یاد اون حادثه می افتم فکر می کنم شاید بلایی بود که از سر ما به خیر گذشت اما اون بنده خدا و راننده رو نمی دونم چی بگم
تو یه قسمت دیگه از سفرمون فکر کنم پای غار حرا بود دختر کوچیکم بغل پدر همسرم بود یهو نمی دونم چی شد که یه ماشینی میلیمتری از دم گوش شون رد شد من که شوکه شده بودم نا خود آگاه چشمامو بستم و فکر می کردم اگه چشممو باز کنم یه صحنه ی دلخراش ببینم اما خدایی شد که اتفاقی نیفتاد دیگه اون روز هم از ماجرا ها و بازدید ها چیزی متوجه نشدم
دو روز مونده بود به پایان سفر هم حدود دو میلیون از پولامون گم شد و این طور که متوجه شدیم دزدی سر از هتل مون در آورده بود که غیر از پول ما موبایل و یکی دو وسیله ی دیگه از همسفرامون رو هم دزدیده بود. همون موقع به همسرم هم گفتم که حتماً یه حکمتی توش بوده آخه پول برادر همسرم که پیش ما بود دست نخورده مونده بود اما مال ما نه، اصلاً هم ناراحت نشدم نه این که آدم لارجی باشم نه ولی ربطش دادم به یه قضیه ای؛ قبل سفر مال مونو پاک کرده بودیم و دیونی مثل خمس رو صاف کرده بودیم اما یه وامی گرفته بودیم به اسم وام خودرو که جایی غیر از محلش خرج کرده بودیم من به شدت به این مسأله معتقدم که این جور وام ها اگه مطابق قانونی که براش گذاشته شده خرج نشه حکم مال حرام رو پیدا می کنه و به شدت هم از تبعاتش می ترسم بخصوص که این وام ها سود هم دارن خلاصه سرتونو درد نیارم که من همیشه فکر می کنم اون پولی که ازمون دزدیده شد چند تا حکمت داشت اول این که ما رو از وسوسه ی خریدهای کذایی که تو این سفرها مرسوم هست نجات داد و دومی و مهم تر این که خود به خود اون مالی که توش شبهه بود از نظر من، پاک شد
ببخشید سرتونو درد آوردم از کجا به کجا رسیدم :-2-38-:
امیدوارم سفرهایی بی خطر و پر بار نصیب دوستای گلم تو این تاپیک بشه سفرهایی که دستاوردهای معنویش بچربه به سایر دستاوردهاش

راستی امروز داشتم عکس های گوشیمو تو کامپیوتر خالی می کردم یه عکس از باغ مون توجهمو جلب کرد گفتم براتون بذارم شمام لذت ببرید
ما تو باغمون داریم یه آلاچیق می سازیم که هنوز نیمه کاره ست یه قسمتش یه قوطی آهنیه که هنوز توش خالیه یه بار که رفته بودم اونجا دیدم صداهایی از اون تو می آد سرمو که کردم توش دیدم یه چیزایی حرکت می کنه اول فکر کردم ماری مارمولکی چیزیه :-2-35-: اما بعد که نور گوشیمو انداختم تو غافلگیر شدم دیدم چهار تا جوجه ی پرستو که دهنشونو باز کردن به خیال این که من مامانشونم و براشون غذا آوردم اونقدر خوشم اومد که نگو البته الان دیگه بزرگ شدن و رفتن :-2-39-: اما این عکس ازشون برام یادگار موند:

http://s1.picofile.com/file/6992093558/Photo0125.jpg

خیلی حرف زدم ببخشید دیگه جا برای سخن بزرگان نمی مونه :-2-38-:
خدا نگهدارتون :-2-40-:

metropolis
1390,04,29, ساعت : 07:05 بعد از ظهر
بازما دوروزنبودیم 10 صفحه نه 8 صفحه رفتین جلو؟؟؟؟:-2-36-:ماچرا نبودیم؟جزء واضحات میباشد:-2-18-: این اینتی نواحی ما مشکل دارشده. نومودانم درکل مشهد چرا فقط ما؟؟:-2-01-:اخه چرااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااا؟:-2-30-:دیروزرفتیم مراسم پدر فاطیماجان،به همراه مامی دکتلمان.این رویا ومهسان بیترفیت به مانوگوفته بودند میخواهند بیاینمسجد تازشم ما میخواستیم امروز که قرار بود برویم منزل فاطیما جان به این دو یه دستی زده باشیم :-2-32-:بوگوییم مادیروز زفتیم ولی این نامردها خودشان چهاردستی زدند:-119-:البته ازروی بدشانسیشان هنگام خروج انهاماورودنمودیم:-2-32-:.خواخه مهطل مامی دکتلم شدم.مامی چون دیروز مکتب نداشت مارارسانید ؛دستش چندجانبه طلا که ماااز شر تاکسی رهانید،البت خوب شد دیروزرفتیم زیرا امروز شرمنده دل وروده مبارک شدیم،یادتان میباشد که مارا نفرین نوموده بویید ماهم مسموم شدیم؟؟:-2-03-:؟خومادیروز دلمان بهتربوووو ولی از دیشب دوفاره دلمان دردیییییییییییییییییییییی یییییییی میکند که مپرس:-2-03-: .مامی موگوید معده ات حساس شده.معده بیترفیت!!:-2-01-:معده هم حساس نوبره والا. :-2-36-:
ها ازدیروز ازمسجد بوگوییم؟؟؟؟؟؟با اجازه فاطیماجان:راستش خیلی دلشوره داشتم که چجوری برخوردکنم ولی....خیلی دلم غصه درتر شد وقتی فاطیمای عزیزو دیدم.عزیزم بازم تسلیت میگم.خوبگم که جو خاطرi ام عوضیده بشه:
اولین سوتی ازجانب شخص شخیص خودمان بوووود.ماقبل ازرفتن به اهنگ مجنون لیلی مازیار فلاحی گوش جان سپرده بوییییم که پازنوموده وارد مسجد شدیم.به ناگاه درانجا صدایی به گوشمان رسید،نومودانم ازکجا به کیف عزیزمان فشاروارد امده بووکه گوشی مبارک شروع کردبه اوازخواندن:-65-:.ماهم به روی مبارک نیاورده باملایمت گویاکه اهنگ گوشیمان میباشد سریع افش نمودیم :-4-:تادرمنزل به خدمتش برسیم.:-2-09-:
حیف واقعا حیف شد رویا که رفتی شرمنده ولی مطمئنم اگر فاطیمای عزیز هم به سخنران عزیز گوش میدادواقعا خنده اش میگرفت،یهنی این اقای محترم مامی مارا هم به خنده انداخته بوووو:-2-22-:.خوشوما تصورکنید ادم چخده خجالت میکشه تو مراسم تعزیه خنده اش بیگیره؟؟؟:-2-02-:میگفت اقایان ماباید یزید راالگوی غیرت خودقرار بدهندزیرا که او باانهمه پستی بازهم درمجلسی که خاندان امام حسین را اورده بودند وزنش به داخل مجلس میاید او عبای خودرا بر روی صورت زنش می اندازد تاکسی اورانبیند.مامی ما برگشته به ما موگوید ایا بهتر ازیزید برای مثال نبودایا؟؟؟:-2-22-:یه چیزایی درمورد پوست صورت میگفت که خنده داربووووولی مایادمان نومواید،البت یه شی بگم؟؟ماهم که برای مراسم های فوت افراد خاندانمان میایند سخنرانی وقت گوش دادن داشته باشیم کلی میخندیم.شرمنده اموات درگذشته مان اما خونومودانیم تقصیرما شه وباشد؟؟وقتی هم امدیم خانه کارخاصی ننمودیم تا ساعت 3معطل بویییم شاید اینتیمان وصل بشود که نشد،ماراهم کلی شرمنده میناجونی نومود:-2-14-:
راستی سلام :-2-25-:

sydney
1390,04,29, ساعت : 07:09 بعد از ظهر
سلام به همه دوستای گلم
امیدوارم حالتون خوب باشه
حال منم بد نیست میگذره
دلم برای همتون تنگیده ببخشید که نمیتونم خاطره هاتونو بخونم سرعتم خیلی کمه اگه تونستم تشکر میدم....
فقط اومدم بگم شاید زود اومدم شایدم نه ولی کاش منو با اینکه زیاد اینجا نبودم فراموش نکنین......اصلاً به خودتون گفتین این دختره کدوم گوریه:-119-:
خب فرصت محدوده
خداحافظ ......:-2-40-:

سمن ناز
1390,04,29, ساعت : 08:35 بعد از ظهر
سلام این دومین پستمه امروز نمی دونم چرا چند وقتیه مدام دلم می خواهد به پست های مشاعره وسایت های شعر سر بزنم فال حافظ بگیرم یا تو قسمت مشاعره ها شرکت می کنم و پست می دهم دلم بدجوری لک زده بد برای اشعار شکر خدا همه جور شعری هم دوست دارم و می خونم بهم ارامش میده شاید هم از وقتی که پست های خانوم مرضیه جهان آرا رو خوندم هنوز تو علت کشف اصلیش موندم فقط اینو می دونم که با این کار روحم رو که تشنه شعر هست را سیراب می کنم و صیغل می دهمش :-2-41-:
یکی از دوستان گفته بودن جدیدا شعر نوشتن اینجا مد شده من بقیه رو نمی دونم ولی معمولا ان چیزی رو که می خونم و بدلم میشینه اینجا می گذرام تا دوستان هم بخونن و فیض ببرن :-2-37-:
یک دیگه از دوستان می فرمودن با تلقین تونستن وزنشون رو کم کنن من هم همین کارو رو می کنم و خیلی موثره کلا در همه امور زندگی موثر هست:-2-38-:
مهدیه جان شما که همه جوره کارت درسته و امروز هم به من ثابت شد کارت عالیه مطمئن باش که آشپزی رو هم به موقعش عالی انجام می دهی :-2-32-:
این حرف ها مدت ها رو دلم مونده بود گفتم بگم تا سبک بشوم خیلی سبک سنگین کردم تا این ها رو نوشتم:
جدیدا بحث رنگی ها زیاد شده طوری برادرمان محمد ادمین خان هم صداش در اومد امروز چند تا سایت رفتم گشتم هر چی گشتم هم نا امید و هم امید وار شدم از 2 جهت یکی اینکه تو سایت هایی که من گشتم هیچ سایتی رو به خلاق بودن روی دست سایت خودمون ندیدم چون همه چیزش تکمیله و خیلی هم عالیه و کلا همه قسمت های انجمن هاش بروزه و نا امید شدم از اینکه این سایت همه فن حریف و فرهنگی و پر بار ما با این سخنان بی معنی رو به انحراف میره یا کاربر هایی رو دیدم که به مدیر ها و یا همکاران حرف های نامربوط و گاهی دور از شأن می زنند واقعا ناراحت و خجالت زده می شوم
محمد خان با اینکه سن شون ( البته نسبت به سن من) کم هست ولی تونستن با این همه مشکلاتی که در سر راهشون وجود داره سایت رو اداره کنند و باید بهشون دست مریزاد گفت چه مسایل اقتصادی(هزینه های مالی بسیار سنگین که می پردازند) و چه مسایل اداری (رفع ش ی ل ت ر قبلی ) و مسایل فنی ( رفع مشکلات سایت و نصب روی سرور جدید) و از همه مهمتر رهبری کل مجموعه و هدایت اون به سوی راه درست و خارج از انحراف و اینکه سعی می کنن وقتی که حرف امری و خواهشی دارن باعث ناراحتی کسی نشوند ...
و همین طور شبنم جان و سایر مدیران و همکاران و کاربران ویژه و کاربران فعال همگی به همراه خیل عظیم کاربران سعی بر این دارند که با همراهی محمد جان ادمین سایت را با اهداف والا رو به غایت نهایی اونو شکوفا بودن همیشگی اش پیش ببرند
مهم این نیست که ایا من تو او ماو شما ایشان رنگی هستم یا نه مهم اینه که ما با حرف هایی که در پست هایی که می زنیم شأن و درک و فهم خودمان را نشان می دهیم مهم این است که کاری نکنیم تا به ما بگویند این کار را بکن آن کار را نکن و خدا نکرده بهمان تذکر بدهند.
مهم این است که هر کس دارای یک عقیده خاص ونظر و ایدئولوژیست ولی باید به هم دیگر و عقاید ونظرات طرفین مقابلمان احترام بگذاریم وبه دیگری بی احترامی نکنیم مهم این است که چشمانمان را بر روی فعالیت کاربر های رنگی نبندیم و ببینیم که آنها با جون و دل کار می کنن بدون گرفتن هیچ گونه دست مزدی و چه بسا بهشون توهین هم بشود
مهم این نیست که وقتی پستی می دهیم از ما تشکر می شود یا نه مهم این است که دیگران با خواندن ان پست سطح معلوماتشان بالا برود و یا از آن لذت ببرند
پس بیایین همگی کاری بکنیم که در کنار هم بودن در سایت نود و هشتیا لذت ببریم و باعث افتخاربرای کشورمان باشیم:-2-40-:
پ .ن : اینکه گفتم سن محمد ادمین عزیز رو من اوایل فکر می کردم ایشون 30 به بالا رو داشته باشن از پست هاشون این طور براورد کرده بودم تا اینکه فهمیدم ایشون هم سن برادرم هستن وقتی فهمیدم بسیار لذت بردم از اینکه ایشون با این سن بسیار فهمیده مهربان باهوش و با گذشتن و همین طور در میتینگ 5 اسفند متوجه این موضوع درباره شبنم و سایر دوستان و برادر های گل شدم امیدوارم که همگیشون درپناه حق موفق باشن
البته سایر دوستان هم که با سن بالاتر از من هم فعالیت می کنن هم باید دست مریزاد گفت و از همین جا دست تک تک شون رو می بوسم

و امید وارم که دوست و خواهر کوچکتون رو به خاطر این حرف هایی که براتون نوشت به بزرگواری خودتون ببخشید همگی تون رو دوست دارم
مرجان . م ملقب به مهتاب نامی

:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

feedback
1390,04,29, ساعت : 09:01 بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام علیکم و رحمة الله جمیعاً :-2-37-:
امروز خاطره خاصی نداشتم ولی در راستای تلفن سجاد (:-2-06-:) تصمیم گرفتم بیام و خاطره شیرین امروز رو براتون تعریف کنم. :-2-41-:
اول از همه :
امیرحسین ژنرال تو نابغه ای!! یک نابغه بی نظیر که نمونه تو در نت پیدا نشده ، نمیشه و نخواهد شد. :-2-41-: چرا نابغه ای؟ الان بهت میگم.
اون تلفنی که تو پارک به من شد و جمیعاً از عبارت خیلی خوب شدی که گفتم خندیدید از طرف یک پسر شد نه دختر!! :-2-38-: خوب اینجا نکته ظریفی رو بهت اشاره میکنم :
سجاد پشت تلفن گفت که امیرحسین فکر میکنه اونی که بهت زنگ زده یه دختره گفتم تو از کجا میدونی؟ گفت آخه گفته قضیه اون دختره که تو پارک سعید بهش گفت خیلی خوب شدی به کجا رسید؟ :-2-06-::-2-06-: تا اینو به من گفت زدم زیر خنده د برو که رفتیم :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: یعنی مردم از خنده :-2-06-: دیگه از تو توقع نداشتم باور کنی :-2-06-: خیلی بامزه بود. :-2-06-:محض اطلاعت یاسر اسم پسره و اون یاسری که گفتم رد گم کنی نبود واقعاً اسمش بود :-2-06-:
بعد از این ماجرای زیبا میرسیم سراغ تلفن سجاد که البته من باشگاه بودم بعد از تمرین دیدم سجاد سه بار زنگ زده. گوشی حضرت عالی (همون سجاد رو میگم حالا یه حضرت عالی گفتم حال کنه :-2-06-:) هم خرابه نمیشد اس ام اس بدم. منتظر شدم تا خودش بزنگه. حالا کی زنگید؟! اینجا رو داشته باشید : :-2-37-:
بعد از باشگاه اومدم به سمت خونه و سر راه رفتم نون سنگکی دیدم خلوته سه تا نون خریدم رو کتفم کوله بود ولی نونارو دادم این یکی دستم که اذیتم نکنه. بعدش اومدم سمت خیابون اصلی که به کوچه مون میخوره خلاصه از اونجا هم خرید خونه رو انجام دادم و داشتم از مغازه میومدم بیرون برم سمت خونه که دیدم گوشیم زنگ خورد. :-2-30-: این همه وسایل دستمه چیکار کنم چیکار نکنم. گفتم بیخیال جواب میدم. از جیبم گوشی رو برداشتم دیدم بلههههههههه آقا سجاده ، اینجاست که شاعر چی میگه؟ چی میگه؟! نه چی میگه؟! آ باریکلا اینجاست که شاعر میگه :
سجاد سجاد سجاد :-2-06-:
خلاصه جواب دادم ولی چه جوابی چه حرفی چه سلامی چه علیکی (وجدان : این چه سلامی چه علیکی واسه یه وقت دیگست :-2-35-:) بگذریم قیافمو میخوام توصیف کنم. دیدنی بود دیدنی :
فرض کنید یک نفر در خیابان راه می رود کوله ای بر دوشش ، سه تکه نانی بر دست راست ، گوشی تلفنی در دست چپ ، روزگارم بد نیست (نه ببخشید این اشتباه شد اصلاً خودتونو ناراحت نکنید الان میگم. بابا چرا منو تو این موقعیت قرار میدین کییییییییییه کیییییییییییییییییییییه؟!! :-2-06-:) و تعدادی از اغذیه لازم برای منزل. حالا مگه حرف زدنای این بشر تمومی داره. والا تمومی نداره :-2-30-: (من یقیناً تا سجاد هست دیگه میتینگ نمیام چون با خوندن این متن به خونم تشنه شده دیگه فکر کنم) (وجدان : تازه فکر کنی؟! :-2-43-:) به هر حال با هر بدبختی که بود رسیدم سر کوچه که مامانم و مامان بزرگمو دیدم که دارن میان. منم به سجاد گفتم 5 مین دیگه بزنگ گفت نه دیگه خدافظی کرد و بای داد ترسید ازش تو خاطرات بنویسم. بچه ترسو :-2-42-: (وجدان : حالا نیست خیلی ننوشتی!!! کل خاطرات امشبت که رفت به پای این بنده خدا :-2-43-:)
به هر حال توصیف کوتاهی بود (وجدان : چقدم کوتاه :-2-06-:) از شرح حال تلفن امروز بنده که خودش خاطره ای شد واسه خودش.
پ.ن : شبنم چرا خاطراتو نمیخونی؟! :-2-43-: (این پیام فقط مبنی بر لج و لجبازی کاملاً بچه گانه با شبنم بود و ارزش دیگری ندارد. :-2-35-: :-2-06-:)
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 29 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 21:02

NAVA22
1390,04,29, ساعت : 09:02 بعد از ظهر
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیرو بم های زمین را
به من آموخته است.




یه باغبون با تمام وجود واسه به بار نشستن نهالی که کاشته مایه می ذاره. به موقع بهش آب می رسونه به موقع حرصش می کنه و به موقع سم پاشیش.
درخت به بار می شینه چه لذتی می بره باغبون وقتی میوه های سالم ، درشتو آبدارو می بینه . این میون هستن میوه های کرم خورده ،میوه های آفت زده . ولی...
باغبون بی تقصیره.


پ.ن: می خواستم یه چیزی بگم. اوم...هیچی. بی خیال!
پ.ن: امیر.مینا.یگانه با تاخیر تبریک می گم.:-2-40-:
پ.ن: تا حالا دقت کردین عمه ها چه بیچارن؟ هم از جونشون مایه گذاشته می شه هم کلی بدوبیراه بهشون برمیگرده جون عمه ت، عمه ته و... واقعا" چرا؟ و چرا خاله خوبه؟


اینجا هوا ابریه باد هم میاد فقط...
گل نازم بگو بارون بباره

REAL LOVE
1390,04,29, ساعت : 09:10 بعد از ظهر
و علیکوم:-2-43-:

ما امروز مثلا جشن تولد دعوت داشتیم... ناهار بیده بود:-2-43-: کله سحر برخیزیده شدیم و آماده که موخواهیم برویم جشن:-2-43-:
رفتیم اونجا چشمتان روز بد نبیند یک عده خانم دور هم نشستن کرده بودند و بحث های شیرین دینی مذهبی راه انداخته بودند:-2-43-:تا آخر مثلا جشن هم دریغ از یک موزیک حتی فوق العاده لایت:-2-43-:
خو بابا جان هر چیزی وقتی دارد:-2-43-:جشن و شادی به جای خود، مجلس وعظ و خطابه جای خود:-2-43-:
به ما که اصلا خوش نگذشت:-2-43-:
ما یک دوست جانی داریم که مراسم های عروسیشان بدون آهنگ و دی دادا دارام می باشد:-2-43-: بیچاره انقدر غصه می خورد از این رسمشان:-2-43-:می گوید آرزوی یک عروسی حسابی به دلم مانده است:-2-43-:
امروز قشنگ درکش نمودیم:-2-43-:


پری خسته پری تنها پری آغلادی گئتدی یاتدی:-2-30-:

فردا احتمالا برویم کادو تولدمان را بگیریم:-2-31-:قربان پدرجان:-2-31-: البت اگر مهمان ناخوانده نداشته باشیم سر غروبی:-2-43-:

به مادرمان گفتیم برایمان تولد بگیر و اینها را دعوت کن تا ببیند تولد چگونه تعریف شده است:-2-43-:ولی کو گوش شنوا:-2-43-: اندازه ی ننه بزرگ من سن داری دخترجان:-2-43-:خودت را با یک دختر یک ساله یکی می دانی؟!:-2-43-:

او که بود که از لی لی پرسیده بود همشهری جوان اگر خوب است برود بخواند؟:-2-37-: یهنی اگر نخوانی حتی یک شماره؛ نصف عمرت بر فناست(دور از جان):-2-37-:

خواهر بهنوش ما رفتیم سراغ سوگندتان تا آنرا خواندن کنیم ولی دیدیم اینگونه که شما ادامه می دهید در خماری خواهیم ماند:-2-43-: جان همان جناب زندی زودتر بگذار:-2-43-:

برادر امیرحسین تمام کن این قصه ی میتینگ را انقدر دل ما را آب نکن:-2-43-:

خواهر پروانه و مهسان از این خطمان راضی می باشید الحمدلله؟:-2-38-:

خواهر لی لی سپهر نام دختر شده است؟:-2-31-:

خواهر فهیمه منتظرتان هستیم:-2-31-:


شبتان خوش خوشان:-2-43-:

mahdieh67
1390,04,29, ساعت : 09:48 بعد از ظهر
پری خسته پری تنها پری آغلادی گئتدی یاتدی:-2-30-:

:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: اُسون آغلاما:-2-06-::-2-06-:

مرجان خواهش می کنم :-2-40-: مرسی به خاطر اعتمادت:-2-40-:
ولی گفتی اشپزی، بچه ها من ساعت 4 تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم، نمی دونم چرا ساعت 8 تموم شد:-2-36-: هزار بار زنگ زدیم به یکی از بچه های خانه دار پرسیدیم، چه شکلی و اینا، درست شد نهایتش ولی موقع سیب زمینی سرخ کردن، همه رو خوردم اشتهایی نداشتم دیگه:-2-35-::-2-06-: جای مامان خالی:-2-06-: ولی تموم شد بالاخره!
معده من با غذای بیرون اصلا سازگار نیس، تا جایی که بشه نمی خورم، این بود که امروز این کارا رو کردم! ولی ایول به خانمای خونه، نمی دونم مال من زیاد طول کشید یا واقعا همیشه این شکلیه!
موقع درست کردن داشتم فکر می کردم خوب این همه وقت بذاری که چی؟ یه غذا درست کنی، سیر شی! خوب نون خالی بخور سنگین تری که:-2-34-: والا بخدا...
الان پشیمونم که نیومدم:-2-39-: دوست داشتم فردا بودم و می اومدم شما غذا درست کنین من تشویق کنم:-2-39-:
یعنی هیچ کس از الهه خبر نداره؟:-2-39-:
نعیمه:-2-42-:


یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:
این کار شما تروریسم خالص است!

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...هم را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!

وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

((با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند))


پائولو کوئلیو

بازباران
1390,04,29, ساعت : 09:52 بعد از ظهر
من وانتظارو کابوس تنهایی
من وحس اینکه هرلحظه اینجایی
دارم آیینه هارو گم میکنم کم کم
توروهرطرف رو میکنم .می بینم
نگو ازتوچشمام چیزی نمی خوونی
تو که لحظه لحظه حالم رومیدونی
اگه این بهارم برنگردی خونه
دیگه چیزی ازمن یادت نمی مونه
من ورها کن ازاین فکرتنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
دارم ازخودم با فکرتوردمیشم
دارم عاشقی روباتوبلدمیشم


چه سلامی چه علیکی.بروکنارخاطره اصلا حوصله ات وندارم...
میگم یه چیزی .اگه تواین دنیا بخوای برای خودت باشی به کجای دنیابرمیخوره.اگه انسانی باشه که بگی آخدا هدفی ندارم .ولی مارو بپا.به قبای کی برمیخوره
به قول اون یارو خیام مگه چیکارکرده ؟نه بمب ساخته نه بمب توسرکسی انداخته .فقط عرق خریده خورده
مگه چه عیبیه ما هم بشیم خیامیسیم .
باباما فعلا درمکتب هیچیسم هستیم...حالا هی مارو بچلونیم ...ودیگرهیچ....هیچوقت تراوشی نداره
هی دارن مارو سوق میدن به اینکه برو بمب بساز
میخوام شروع کنم...البته نه بمب سازی روها..اونم نه بخاطر بدبودنش ...بخاطر بلدنبودنم
چی میگم من
راستی میگن شب دوشنبه دیوونه ها دیونه تر میشن
شب جمعه مرده ها آزاد میشن
شب پنجشنبه چیه؟...
نمیدونم .....شایدامشب شب رهایی زنده ها باشه...وای چی میشه اگه بتونی ذات رهایی رو پیداکنی...
رها ازهمه این بندایی که در طی این سالهای عمرت ریزه ریزه به پات بستی ...زمینگیرت کرده
آدم زمینی ترشدو
شیطان به آدم سجده کرد
ازاین باید ترسید...وقتی که شیطانم به آدم سجده کنه ...یعنی کم آورده...یعنی واویلا...
نه من سعی میکنم همون آدم رانده شده از بهشت باشم...میترسم اینجوری که پیش میریم خدا از زمینم برانتمون....
اونوقت کجاروداریم بریم
فعلا بایتون باشه

elnaz 90
1390,04,29, ساعت : 10:53 بعد از ظهر
چهارشنبه ساعت 10.40 شب
سلام علیکم :-2-25-:خوبید؟ خوشید؟
آقا ما این چند روزه تو خونه دیوونه شدیم یهنی من تو این یک ماه دق می کنم می دونم :-2-28-:
یکی نیست بیاد بزنه تو سر من آدم شم بشینم درس بخونم صبح تا شب گوشیم دستمه فقط کتاب می خونم آقا ما 6 مرداد کنکور داریم بهد درس نوخونیم هی خودم از دست خودم حرص وخورم اما بازم درس نمی خونم :-2-28-:
از یکنواختی خسته شدم چرا هیچ اتفاقی نویفته من بیام تعریف کنم آیا؟:-2-43-:
شدیدا" پشیمونم از اینکه این ترمو برنداشتم من به امید اینکه بریم مسافرت برنداشتم که اونم کنسل شد می دونم که تا ترم بعد خل می شم
اون زمان که اوایل صفحه ی 500 بود هی می گفتم یادم باشه صفحه 555 که رسید خاطره بنویسم بهد از صبحش نیومدم سایت بهدکه اومدم 2 3 صفحه از 555 گذشته بود الان صفحه 600 دیدم یادم اومد اما فایده ایم نداره یه سریا پستاشونو پاک می کنن یهو می بینی بعد چند وقت چند صفحه افتادی عقب
آقا من حرف ندارم نشستم اینجا دارم چرت و پرت موگم نه؟:-2-35-:
بریم به کشتی کجمون برسیم غرض فقط ابراز وجود بود
فعلا"

بارونک
1390,04,29, ساعت : 11:18 بعد از ظهر
الان من معنی بدبختی رو فهمیدم!!!

اوه سلام...شرمنده!

چی میگفتم؟؟؟؟

اها داشتم میگفتم معنی بدبختی رو فهمیدم!
یعنی امروز اینها رو فهمیدم:

یعنی اینکه با بدبختی پاشی بری کتابخونه مسئولش بعد دوسال بهت بگه خانوووم.!کارتتون...!:-2-43-:
یعنی بری تو کتابخونه ی سااااکت با کفش پاشنه بلند بخوای راه بری...!:-2-31-:
یعنی اینکه حساسیت فصلی بگیره ولت نکنه که تو اون سکوت مطلق هی عطسه و ایضا فین فین کنی!!!!:-2-31-:
یعنی اینکه امروز که باز شمردم دیدم هنوز 9 روز دیگه کنکوره!!!!!!!!!!( من واقعا عاشق ریاضیدان بودن خودمم!)
یعنی اینکه یک هفته مونده ب این بدبختی عظییییم سه تا کتاب ریاضیتو تو آزمون بزنی صفر! و ایضا 3 تا کتاب تخصصی رو!!!
یعنی اینکه سر ناهار مسئول کتابخونه بیاد بگه شما خسته نشدید انقدر اومدید؟مگه کنکور ندادید؟؟؟؟
یعنی اینکه توی یک خونه ک 7 نفر زندگی میکنن کللللللللللل پشه های مملکت بیان تو رو گاز بگیرن!:-2-42-:
و ایضا یعنی اینکه خدا بخیر کنه که شبنم چی گفته که الان میگه راضی باشی!!!!!!
و یعنی اینکه بیای خاطراتو بخونی بدبخت شی از بس چشمات درد بگیره!!!


احساس میکنم عین این کودکان چند روزه هی هرروز کلی مطالب جدید میبینم!
انگار ک دیروز روز تصمیم گیری بود امروز روز تفهیم معنای لغت پربار بدبختی !!!!

پ.ن:
همچنان 9 روز دیگر!!!


لعیا.29 تیر

roya jo0on
1390,04,29, ساعت : 11:25 بعد از ظهر
سلام ملیچوووم:-2-35-:
اول از همه بگم : زهرا جووون واقعآ شورمنده:-2-30-: ما قصد دور زدن نداشتیم:-2-30-: ما میخواستیم مسیر مستقیم را طی کنیم ، ولی همش تسخیره این مریم بود:-2-35-: ( چون میدونم نمیاد تاپیکو بخونه انداختم تسخیر اون):mrgreen: :-2-40-:
ولی واقعآ از آشناییت خوشحال شدم ، امیدوارم ببینمت توو شرایط بهتر:-2-16-:
خب برویم سراغ خاطره بازی ..
من امروز صب رفتم دانشگاه:-2-43-:
خیر بهره ندیده ها قرار یه جواب فکس بهم بدن ، هی منو میپرونن ازینجا به اونجا:-2-43-:
واقعآ که :-2-43-:
بی نتیجه اومدم خونه، امروز یک کوشولو هوام بیتر از دیروز بود ، من نمیگمااا ، اونایی که دیروز صب بیرون بودن میگفتن:-2-35-:
نرسیده زود اومدم سایت که خودمو بسازم:-2-06-:
راستی فردا فوتسال علم و ادب با تیم هنرمندانه:-2-43-: منم میخوام برم ، ولی رام نمیدن:-2-43-: قرار با دخی خاله هام بریم پشت در سالن تختی بست بشینیم تحصن کنیم:-2-06-: دعا کنید راهمون بدن ، بدجوور هوس جیغ و داد زدن کردم:-2-35-:
مژگان بهم زنگ زد که رویا من نمیتونم بیام متاسفانه خونه ی فاطیما :-2-41-: یه دسته گل سفارش دادم بی زحمت برو بگیر و بده به فاطیما جووون:-2-41-:
مهسانم که قرار بود بیاد اس داد ، که کلاس گذاشتن واسش:-2-28-: نمیتونه بیاد:-2-28-:
شده بودیم منو مریمو فریده و زهرا:-2-28-:
زودتر راه افتادم که به گل فروشی ام برسم .. 133 زنگیدم .. پدرمان خودشان را به خواب زده بودن که ما خودمان برویم:-2-28-:
قرارمون ساعت 6 سر چها راه بزرگمهر بود ..
رفتم گل فروشی گفتم از طرف فلانی اومدم گلمون آمادس؟ گفت ::بلی ، دیدم کارتم داد ، به دوستش گفت : بنویس برای عرض تسلیت .. مژگان:-2-19-:
نومودونم امس مژگانو از کجا میدونست:-2-28-: ایشالا که داداشش بوده:-2-06-: ( شوخیدم مژگان جووون):-2-40-:
اومدم بیرون دیدم یه نیم ساعت هنوز مونده .. گفتم به رانندهه که تا بزرگمهر چقد دیه راهه .. گفت : چهار راه بعدیه:-2-28-:
خب من با دسته گل ، اون موقعه ی شب ، کنار بیابون ، بین اون همه گرگ ، چه .... موخواستم بکنم؟:-2-28-:
گفتم : آق راننده من باید 6 اونجا باشم:-2-35-: دیه خودت هرجور میدونی:-2-06-:
یکم بدبخت آهسته تر رفت ، منم حلقه امو دستم کردم که فکر شووم به سرش نزنه:-2-28-:
ولی انگار اون خودش بیشتر ترسیده بود:-2-06-: آخه جرآت نمیکرد بندازه از توو کوچه ها بره:-2-06-:
زهرا اونجا بهم اس داد که منم موال نشین شدم دوباره:-2-43-: نیتونم بیام:-2-43-:
ساعت 6 مریم زنگ زد ، منم همونجا رسیدم ، جالا منتظر فریده ایم که هیچ دسترسی موبایلی یم باهاش نداریم:-2-28-:
1 ربع وایستادیم ، دیدیم اونطرف خیابون منتظر ماست ، ما هم اینطرف خیابون منتظر اون ، هممون 1 ربع اسکول شده بودیم:-2-28-:
راه افتادیم ..
آخیییییییییییییییییییی مامان فاطمه عژب خانومیه:-2-16-: آرامش از صورتشون میباره:-2-16-:
ما فکر کنیم پدرمان با پدر فاطیما جوون دومس بودن .:-2-35-:
نشستیمو کمی حرف زدیمو درد و دل کرد فاطیما با ما .. :-2-41-:
قرار گذاشتیم تا فاطیما اینجاست زیاد همو ببینیمو بازم بریم خونشون:-2-41-:
من این دفعه با مامی میرم که با مامان فاطیما آشناشه:-2-41-:
فاطیما گفت : سلام منو به همه ی بچه ها برسونید و از همدردی های قشنگتون سپاسگذاره:-2-41-:
بعدشم اومدیم و رفتیم خواستگاری برای برارمان که فکر کنیم بختش بسته شده است طفلی:-2-06-:

پ . ن پری منم بیام تفلدت ؟:-2-35-:
پ.ن باز بارانم .. :-2-41-:
پ . ن الناز جوونی آره آهنگش خیلی خشنگ بود :-2-41-: اون دکمه ایگنوره چه باحال بود:-2-35-:
شبنمی:-2-40-:
مینا جوونم ، خودت میدونی عزیزی:-2-38-:

زی زی گولو
1390,04,30, ساعت : 01:36 قبل از ظهر
30 تیر . 1390

از صبح درگیر کارام بودم. ظهر با همزاد راجب به قسمتای جدید حرف زدیم . یه خورده شیطونی کردم خندوندمش..یکمی هم به حالت گریه در اومدم تا بهم امید بده ... !

بعدازظهر با کلی خوشحالی رفتم مثلا دکتر که فهمیدم داداش دکتر بهمون نگفتن از ساعت 3و نیم برین بست بشینین اونجا تا بهتون نوبت بدن ! (خو آخه مرد حسابی !! من خودمم بدون این کارت مهر شده می رفتم بهم نوبت می داد ! می خواستم 4 ساعت نشینم تو مطبش ! :-2-33-:)
رفت تا شنبه....مامانمم که هی دم به دیقه می گه آب نمک ! آقا من از آب نمک متنفرممممم ! به کی بگم آخه ؟ :-2-30-:
ایناش هیچی ! مهم نیس !

قرار شده یه اردو بریم...البته همینجا...ولی به مدت یه هفته باید برم کلاس...از 8 صب تا 6 بعدازظهر ! :-2-35-::-2-06-:
بیچاره خودم ! :-2-35-:ولی بهتره تو خونه نشستنه ! بهله ! :-2-37-:
پ.ن بدم برم دیگه.
مامان لی لی !! واقعا که ! دیشب تا خود صبح تو خوابام همراهیم می کردی ! اگه خوابامو تعریف کنم یه مثنوی می شه....فقط خیلی دوستتتت دارمممم ! :-2-40-:
راستی ! کی به مامانم این حرفا رو زده ؟ اسم بگو جنازه تحویل بگیر ! :-2-33-:
آرشام خان ! خوب من نمی تونم حرفمو پس بگیرم ! باید مثه یه مرد !!!! سر حرفم بایستم ! :-2-37-:
ولی برای شما حق وتو (:-2-37-:) قایل می شیم ! نخوندیم نخوندی ! :-2-37-:
خاله شبنم :-2-40-:
من یه چیزیم بگم !! من تازه فهمیدم چه خبر بوده !! :-2-15-:ما همینجا عرض تسلیت می کنیم ! :-2-15-:
راستی....خوش به حالتون رفتین میتینگ ! من که داغش به دلم مونده !! :-2-15-:ببشخین دوباره گفتم ! نزنین ! :-2-15-:
جوجو طلایی ! رها جونم ! آواتورت خیلی خوشگله ! :-2-41-:

زی زی گولو ساعت 1:35
اهواز

metropolis
1390,04,30, ساعت : 02:11 قبل از ظهر
دهه خوشرا این رومانا اینقده گندوگودول شده اند دورازجان شوما:-2-33-:تا نفصش میرسیم نمیتوانیم ادامه دهیمhttp://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif
خوغرمان راکه زدیم.http://www.pic4ever.com/images/acigar.gif....م م م م م م م م...چهکاردیگری مانده بووو؟؟؟؟؟؟؟؟http://www.pic4ever.com/images/reading.gif
اها فهمیدم خاطره روزانه:-2-32-:
ابتدا پ.ن بدم:رویاجونی من شوخی کردم بیخیل این به اون که منم میخواستم دورتون بزنم در:-2-35-:البت قصد دورزدن نداشتم:mrgreen:
میدونی که :-2-06-:بهدشم من ساعت دو ونیم بهت اس دادم بلا به دورچرا اینقد دیر رسیده بهت؟؟http://www.pic4ever.com/images/icare.gifhttp://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gif
مهسان من گفتم میخواستم دهوایت کنم :-2-43-:ولی وقتش راندارم باشد بهداhttp://www.pic4ever.com/images/2gwb921.gif
ما ازاشنایی باشوما ترگل ورگلان جامعه خوشنود شدیم بسیارررررررررررررhttp://www.pic4ever.com/images/bighug.gifhttp://www.pic4ever.com/images/2lbkos0.gifhttp://www.pic4ever.com/images/2vsj1nm.gifفقط ایکاش شرایط بیتری بوووو:-2-15-:راستی رویایی شرمنده مامیست رادیر دیدیمhttp://www.pic4ever.com/images/icare.gif
ما امروز ودیروز حالمان بدبووووووووووووووو http://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gifبینوازهرا http://www.pic4ever.com/images/consoling2.gif
ولی کمی به مامی کمک نومودیم،یهنی یه عالم کار کوزتی کردیم با حال خرابمانhttp://www.pic4ever.com/images/4u2ap3b.gif
البت مامی نخواست ماحس پترسیمان گل کردhttp://www.pic4ever.com/images/coffeebath.gifمااینیم دیه:-2-35-:
امشب پیشنهاد نومودیم برویم مکتب دنبال مامی دکتلمان سپس برویم به خانه عمه عزیز تاهم کارت جمعه راداده {سالگردخاله م}هم دیداری تازه بنوماییمhttp://www.pic4ever.com/images/mocantina.gif
کلی خوشتیپ نوموده برفتیمhttp://www.pic4ever.com/images/bollywood1.gif
ولی اینقدرمامی ما طولش دادومارا به خاطرکارشان مجبور کردند با کشف مهمانی پیاده برویم که کلی دیرشدhttp://www.pic4ever.com/images/146fs495919.gif
ماهم رسیدیم انجا انقدر دیر بو که خجالت کشیدیم برویم داخل :-2-28-:وهمه ان تیپ ها به بادفنا رفتhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gif
پیام اخلاقی نفصه شبی:http://www.pic4ever.com/images/interview.gif

دقت کردین بعضی وقتا ناخوداگاه بعضی اخلاقای خوبتونو ازدست میدین؟ منم یکیشو سعی دارم تمرین کنم دوباره به دستش بیارمhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif:
اونم اینکه هرلحظه رو بدون فکربه حال وگذشته بگذرونم http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
مثل این شکلکه http://www.pic4ever.com/images/studsmatta.gifهرلحظه رو درهمون لحظه زندگی کنم وخدارودرهرلحظه برای همه اون چیزایی که قدرشونو میدونم ونمیدونم شکرکنمhttp://www.pic4ever.com/images/toyou.gifراز شاد زیستن درهرلحظه شکرگزاری برای اون لحظه اسhttp://www.pic4ever.com/images/confetti.gif. ممنونم خداhttp://www.pic4ever.com/images/springsmile.gif
راستی سلامhttp://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif

بهدا نوشتار:راستی ما خاطرات چند سال پیشمان را از دفترمان اینجانگاریدیم خوشتان امد ایا؟http://www.pic4ever.com/images/reading.gif
دوز دالید بازم تورق بزنیم؟میشود درپست هایتان به ما پ.ن بدهید مانظرتان رابدانیم؟؟http://www.pic4ever.com/images/interview.gif
راستی مهساجونی هروقت مشکلت حل شد بوگو که جمعی را ازنگرانی دراوریhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
راستی مامی جان پیش خودمان بماند به قدوم مبارک ادمین خان لطف کردی املت درست کردی وگرنه ازنظر ما اقایان باید گشنه پلو را با اشتهای تمام نوش جان بنومایند http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gifخوالان اگه شوما والی جونی ونادی جونی نبودین اینا بایستی چه کار میکردن؟http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gifراستی ماعشخ املت های ددیمان میباشیم:-2-37-:نفصه شبی هوس نومودیمhttp://www.pic4ever.com/images/meatballs.gifاقایان محترم شوخی نومودیم جدی نگیریدhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gifگرفتید هم مشکل خودتان میباشدhttp://www.pic4ever.com/images/hippie7.gif

شبنم
1390,04,30, ساعت : 02:27 قبل از ظهر
انقدر پشه منو خورد بيچاره شدم :-2-33-:

همه اش احساس ميكنم نيش يكيشون يه جاي دست و پامه :-2-30-:

مامان :-2-30-:

امروز از شركت اومدم بيرون رفتم سوار اتوبوس شدم برم جايي رسيدم به ايستگاه اول ديدم كيف پولمو شركت جا گذاشتم :-2-35-: مثل اينايي كه مي پيچونن يواشكي از اتوبوس پريدم پايين و در رفتم :-2-15-: انقدر حس بدي بود احساس ميكردم دزدم. :-2-15-: چه كار كنم خب پول نداشتم ميخواستم واستم توضيح بدم راننده باور نميكرد كه :-2-15-: ديگه پياده برگشتم شركت و كيفمو برداشتم. بعد با افتخار سوار تاكسي شديم :-2-37-:

خاطره خاصي ندارم. حرف زياد دارما ولي كلا قابل گفتن نيست



پ.ن : شبنم چرا خاطراتو نمیخونی؟! :-2-43-: (این پیام فقط مبنی بر لج و لجبازی کاملاً بچه گانه با شبنم بود و ارزش دیگری ندارد. :-2-35-: :-2-06-:)دوز ندارم بخونم :-2-37-:

فقط اومدم بگم شاید زود اومدم شایدم نه ولی کاش منو با اینکه زیاد اینجا نبودم فراموش نکنین......اصلاً به خودتون گفتین این دختره کدوم گوریه:-119-:من از وقتي آواتورم شبيه آواتورت شده ديگه فراموشت نميكنم :-2-38-:

پری خسته پری تنها پری آغلادی گئتدی یاتدی:-2-30-:

نِيه ؟ نمه اولوب ؟:-2-38-:

آقا من اين آهنگه رو ميخوام كه ميگه unutmaki dunya fani ... كسي ميدونه مال كيه ؟ :-2-37-:

آرام جان عكست چقدر ناز بود اگر توضيح نميدادي متوجه نميشدم چيه :-2-41-:
زينب خاله :-2-40-: ميخونم به خدا تو يادمم هستي فقط يه كم اين روزا ساكتم همين :-2-40-:
رويا تو بيا ما برات ميتينگ ميذاريم ميتينگستون :-2-31-:

شب همگي بخير و آرامش :-2-40-:


راستی مامی جان پیش خودمان بماند به قدوم مبارک ادمین خان لطف کردی املت درست کردی وگرنه ازنظر ما اقایان باید گشنه پلو را با اشتهای تمام نوش جان بنومایند http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gifخوالان اگه شوما والی جونی ونادی جونی نبودین اینا بایستی چه کار میکردن؟http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gifهمينو بگو بايد نون و نمك ميخوردن:-2-43-:

فرودو
1390,04,30, ساعت : 07:28 قبل از ظهر
آی سلام
دارم میمیرم
این چه دردیه که به جونم افتاده
ای خدا لعنتش کنه ای خدا نفرینش کنه
ای خدا ازش نگذره
یکی نیست بگه آخه خلوچل اونجا چی پیدا می شه که کنگر خوردی لنگر انداختی خاک تو سر
ولش کن برو خونه تون پدرمونو در آوردی
نامرد اشکامو نمی بینی
صدای هق هقمو نمی شنوی
پیچو تاب خوردنمو حس نمی کنی
پس جون اون مادرت بیا برو گم شو که مردم از درد تو
آی مردم ما داریم می میریم

پ.ن1 خدا هیچ وقت دندون درد به جونتون نندازه
پ.ن2 یکی گفته بود چرا شما باهم شادید و با هم غمگین
ببخشید به خاطر درد فراوان اسمتون از یادم رفته
دوست عزیز می دونید چیه ما اینجا داریم مثل یه خانواده زندگی می کنیم داریم با خاطرات تلخ و شیرین هم روزگار می گذرونیم
بذارید یه مثال براتون بزنم شما وقتی تو خونه خودتون هستید و داداش تون ، پدرتون و یا خواهر و مادرتون غمگینن شما شادید با صدای بلند می خندید و طبق معمول باهاشون برخورد می کنید؟
جواب سوالم روشنه خوب اینجا هم یه خانواده و خیلی از نظر تعداد اعضا بزرگتر پس نمی شه یکی بیاد برقصه اونیکی از شدت اشک بلرزه اگه این طور بود که دیگه انقدر صمیمیت بین بچه های اینجا به وجود نمی اومد عزیز دل
پ.ن 3 فکر کنیم از پست قبل مان شبهاتی به وجود آمد ما منظورمان آن نبود که کسی خاطره ی کس دیگری را بی اجازه پاک می کند فقط گفتیم هرکس این دست رسی را دارد کمکمان کند و پاکش کند که اکنون نمی دانیم هست و یا پاک شده
پ.ن 4 زی زی گلو جان ممنون از حق وتوی تان ولی ما شوخی کرده بودیم ها ما یک خاطره را هم نمی شود رد کنیم آنان را هم که فونت سیستم نمی خواند کور می شویم و با این موب می خوانیم
پ.ن5 مزخرفترین جای دنیا همین نته و دوستی هاش دوستی هایی که وقتی چند روز از دوستت خبر نداشتی هیچ کاری به جزء صبر از دستت بر نمیاد
چند وقتی می شه از یه دوست خبر ندارم ای کاش به سایت می اومد و فقط جواب پیامای منو نمی داد ولی اصلا نمیاد دیگه
خیلی واسش نگرانم امیدوارم فقط به یه سفر رفته باشه که چند هفته طول کشیده

آرشام
چند تیره خوب فراموش کردم اصلا هنوز تیره یا وارد مرداد شدیم
مازندران سرای شیران

Sokout_shab
1390,04,30, ساعت : 08:09 قبل از ظهر
مرادربيستون برخاك بسپاريدكه تاشبها
غم بي همزباني را براي كوهكن گويم
بگويم عاشقم بي همدمم ديوانه ام مستم
نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم
از آن گمگشته من هم خبر آور اي قاصدكه
چون يعقوب نا بينا سخن با پيرهن گويم
تو مي آيي به بالينم وي آن دم كه در خاكم
خوش آمد گويمت اما در آغوش كفن كويم


پ.ن : شبنمي بيا اين آهنگ

http://www.4shared.com/audio/3-7tM1pt/muazzez_ersoy_-_unutma_ki_duny.html

AsalBanu
1390,04,30, ساعت : 12:51 بعد از ظهر
با نام و یاد حق
سلام
خجالتم ندید
تشویقم نکنید http://kay.smiley.free.fr/images/7413.gifمن متعلق به همه شومام
گفتم میام براوت عسکای سفر رو میذارم http://mommiesnbabies.com/forums/images/gifts/duck.gifاومدم http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/penguin2.gif http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/penguin1.gif http://www.cat-pause.com/fatcat.gif
فعال داره جونش بالا میاد تا آپ کنه
صبر کنید
خو عسکا زیاده
تازه حجمشونو کم کردم
ولی خو چو کنیم http://www.postsmile.com/img/autumn/111.gif
ببخشید معطل شدید
عسکا بالاخره آپ شدن http://www.pic4ever.com/images/1304.gif
این عکس درخت زرد آلو که تو مسیر رفتنمون به استخر بود
باغ مال یه خانمی بود که شوهرش چند سال پیش و خودش جدیدا فوت کرده بودن ....وارث هم نداشتن http://www.messengerfreak.com/emoticons/animals/131230.gif http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em02.gif میخواستم برم بگم من فرزند گم شده شونم نشد http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em17.gif میگن انقذه خانومه پولدار بود که وقتی میومد بیرون یه کلفت داشت که چتر میگرفت رو سرش آفتاب بهش نخوره http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em19.gif
http://up.98ia.com/images/nuyws529v6l3ey73qrr.jpg
اینم نوستالژیکیه
http://up.98ia.com/images/1lpsyyvyfia0qcdeqj2c.jpg
http://up.98ia.com/images/nc6mzqimz8huwuwx4z3.jpg
اینم شوم شب اولمونه
جاتون خالی آی چسبید
http://up.98ia.com/images/ckd6kk25sji829hc1b6.jpg
خوب یه خاطره خنده دار
آقا این دستشوییشون قفلش خراب بود
بعد برای این که خطرات جانی و مالی و ناموسی در پی نداشته باشه یه کاغذ زدیم پشت در که افراد بدونن دستشویی در چه وضعیتیه
http://up.98ia.com/images/ndzqtnx8mh52h8shemqp.jpg
http://up.98ia.com/images/t072nocrh4y14y27jcx1.jpg
حالا این ورقو پشت و رو میکردی وضعیت مشخص میشد
خاله خانوم رفته دستشویی میگه کدومو بزنم :-2-06-:
برادر زاده اش میگفت عمه خوب شد شما خلبان نشدی .....با اون همه دکمه چه میکردی :-2-06-: این که یه ورقه :-2-06-:
مسیر استلخ
http://up.98ia.com/images/cymzgjjbq25v403x7z9.jpg
ملخ زیبا
http://up.98ia.com/images/yqqs32r2a30po3978m.jpg
لونه مورچه ها

http://up.98ia.com/images/zaar4gpofppnb3b9me6.jpg
و.....
http://up.98ia.com/images/mrf2tce2uwa2ox2zmk73.jpg
http://up.98ia.com/images/yu28wzqz1gn7l5unw49z.jpg
http://up.98ia.com/images/tzymt6sh7g5d2jynk0k9.jpg
http://up.98ia.com/images/lo20ol2ahpvmbeejhlur.jpg
http://up.98ia.com/images/1g9c9a5qz1xm9mwcsley.jpg
شاتوت :
http://up.98ia.com/images/relweprvag6c3x9lk9ym.jpg
http://up.98ia.com/images/fgvvo181sio0v0w680bu.jpg
و توت و آلبالو که باهاش چایی آلبالو درست کردیم جاتون خالی آی چسبید ...توصیه میکنم درست کنید خوشمزه است
http://up.98ia.com/images/d5xde4tet2nwjokcj9ze.jpg
اینم آبشار
http://up.98ia.com/images/b3h0adwmekzmpeuwspbz.jpg
http://up.98ia.com/images/ye6sj4peqweoyfej2.jpg
خوب دیه اینم عسکایی که گفته بودم
فضای قشنگ و خوش آب و هوایی بود
جاتون خالی
بای http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em30.gif

Azarnush
1390,04,30, ساعت : 01:12 بعد از ظهر
چند صباحیست هنگام غروب دلم می گیرد و من در هوای گرفته ی غروب به آینده ی نه چندان دور خویش می اندیشم . مرگ اولیم مقوله ایست که انسان را به فکر فرو می برد .که آیا مرگ ترسناک است ؟ هر روز غروب خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد . همین طور یک درخت در پاییز می میرد و بهار زنده می گردد . شاید هم یک انسان پس از مرگش سالهای سال در خاطره ها و دل ها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد ... و من میدانم روزی فراموش خواهم شد و دیگر کسی نوشته هایم را نخواهد خواند و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم مرگ و فراموشی را تفسیر نخواهد کرد . من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره ی چوبی اتاقم را نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت . من میروم و فراموش میشوم و فراموشی مانند هیولایی مرا در خود می بلعد . آری ! فراموشی بسیار ترسناک است . حتی از خود مرگ . و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدین سان بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم .
فراموش شده ای بی گناه ...

.Monire.
1390,04,30, ساعت : 03:19 بعد از ظهر
سلام

الان كه دارم مي نويسم ساعت 2:44 است.خوابم نمي بره.چيز عجيبي نيست برام هر از گاهي اينطوري ميشم.مي نويسم اما الان حوصله ندارم كه بيام وصل شم و بذارم براتون.يعني مي دونين چيه ديگه دوست ندارم.ديگه ذوق ندارم.ديگه دلم نمي خواد وقت و بي وقت سر بزنم به اينجا ببينم چه خبره.يعني خبري هم نيست!هيچي ديگه مثل قبل نيست.دلم تنگ شده واسه تابستون سال قبل كه اينجا چقدر بهم خوش گذشت.يه عالم خاطره مثل فيلم تند و تند داره از جلوي چشام رد ميشه.چقدر اينجا روزاي خوبي داشتم.بهترين روزام رو اينجا گذروندم.يادش بخير...خيلي خوب بود.دلم تنگ شده براي اون وقتايي كه مي رفتيم تو تاپيكا شوخي مي كرديم،يه كوچولو انحراف مي داديم،يادته شبنم جناب نوين تاپيك زده بود كه عشق مردا با سايز كمرشون تناسب داره!يه همچين چيزي بود فكر كنم دقيق يادم نيست.يادته چقدر اونجا خنديديم.يادته عكس يه مرده رو گذاشتي...اون تاپيكي كه البوم خانوداگي مون بود چه عكساي بامزه اي داشت چقدر ان روز خنديدم...چقدر خوب بود.حالا من كه تابستون 88 نبودم و خيلي چيزاي خوب اون موقع اتفاق افتاده بود ولي بازم دلم تنگ شده.شبنم يادته با سمان و الناز و فرشيد رفته بودين پروفايل كچل شكوفه مي زدين بعد منم صدا كردين اومدم.اونجا اولين بار بود كه داشتم به پروفايل يكي شكوفه مي زدم.من اخراش رسيدم ولي بازم خيلي خوب بود.چقدر بهم خوش گذشت.الان كه همه پروفايلا بسته است يا هيچ كس حوصله نداره.روز مادر چقدر پروفايلت رو شكوفه زديم...چقدر اون روز خوب بود...اخر شبا كه مي رفتيم پروفايل فرح به جاي خانواده اونجا حرف مي زديم چقدر خوش ميگذشت.چه روزايي بود.اون روز كه يه قرار همگي گذاشتين رفتيم خانواده روز شنبه بود...چقدر اون روز خوب بود با اينكه من زود رفتم.يادته سوتي رو كه در مورد وفا همون كه تو تايپ خيلي كمك مي كرد بهمون دادي.چقدر خنديدم بهت...بگذريم خاطره خيلي زياده.باورم نميشه به خاطر يه دنياي مجازي بغض داره گلوم رو فشار مي داده و كم مونده كه اشكم سرازير بشه...ديگه از اين خبرا اينجا نيست...ديگه وقتي يه نفر جديد مياد خيلي مثل قبل باهاش گرم نمي گيريم...ديگه مثل قبل نيست..عوض شده..اگه مي دونستم قراره عوض بشه انقدر بهش دل نمي بستم...كو اون شبنمي كه همه جا حاضر و اماده واسه شيطوني بود.الان ديگه شده مدير ارشد و خيلي ها منتظرن يه چيز كوچيك ازش ببينن تا همه جا جار بزنن كه مدير ارشد خودش بدتر .سارا، سمان ،پونه،فرح،رعنا ،كچل و...خيلي ازشون خبر ندارم فقط مي دونم هستن...اينجا رو از دنياي واقعيم بيشتر دوست داشتم.بيشتر بهم خوش مي گذشت الانم خوبه ولي مطمئنا نه مثل قبل .هر كسي غرق تو دنياي خودشه...پارسال اگه يكي مي گفت ممكنه يه روز نياي مي گفتم جونم به جون اين سايت بسته است ولي الان ديگه زياد مهم نيست بيام يا نيام تنها تاپيكي كه ميام اين تاپيكه و قسمت كتاب نه ديگه دنبال تاپيك مي گردم براي شيطوني...نه هيچ چيز ديگه اي. .شبنم يادته شب قبل از كنكور اس ام اس دادم بعد از كنكور مي خوام با لحاف و تشك بيام اينجا اما حالا مي بينم اگه نيامم اتفاقي نمي افته. ..چقدر خوب بود اون روزا...كاش دوباره تكرار بشه. ..نمي دونم شايد يهو تصميم بگيرم كه نيام يا نه شايدم بيام..نمي دونم فعلا هيچي نمي دونم فقط اينو مي دونم اينجا الان اون چيزي نيست كه به خاطر يه دقيقه زودتر اومدن براش بال بال ميزدم...اينجاست كه قبول مي كنم چه زود دير مي شود...


منيره،پنج شنبه،90/4/30،الان ديگه ساعت 3:15 است.


از صبح تا حالا اينتي قطع شد همين الان وصل شد.خاطره اش ساعت گذشته شد

بعدا نوشت:
اين ايرانسل خيلي نامرده به خواهر ما 7500 تومان شارژ داد ان وقت به ماي بيچاره همش 2500 تومان.ولي در كل خيلي باحال بود كلي خنديديم سر اين شارژا.:-2-37-:

Esperichoo
1390,04,30, ساعت : 03:26 بعد از ظهر
پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید
چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...
جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست
ودرحالیکه سرش راتکان می داد گفت:
تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی
و ناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی كه دیگرانی که توآنها را دوست
می نامی سعی دارند تو را به درون آن بکشند
دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائیه که نام تو رو زنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند
اما بیشتر از همه دوست یک قلب است
یک دیوار محکم و قوی
در ژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن
زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
و فرزندم یکبار دیگر جواب بده
چند تا دوست داری؟
سپس ایستاد ومرا نگریست
درانتظار پاسخ من
با مهربانی گفتم
اگر خوش شانس باشم... فقط یکی
و آن تویی...

سلام
خيلي خوابم مياد:-2-28-:صبح سر يه چيز مزخرف از خواب بيدار شدم و ديگه نتونستم بخوابم:-2-41-: كاش ....:-2-15-:
امروز يك ماه از روزي كه براي اولين بار رفتم سركار مي گذره:-2-38-: چه زود يك ماه گذشت:-2-41-:
دو سه ساعتي هم رفتم نزد كودكم تا مامي ش بياد..امروز خيلي اذيت كرد... بد خواب شد.. اونم تخصير من بود:-2-35-: هي گريه مي كرد:-2-41-:حدود 40 دقيقه اي گذاشتمش تو كالسكه و تو پاركينگ دورش دادم:-2-28-:تا خوابيد:-2-28-: بعد هم كه پدرش امد و ما برگشتيم خانه:-2-08-:
عصر هم موخوام برم خريد :-2-31-:
پريسا خوندن خاطراتت سختـه:-2-35-:... فونت من نازنين ـه... اندازه 3 ... پررنگ:-2-38-:خوشت نوياد؟:-2-37-:
روز بخير:-2-40-:

roya jo0on
1390,04,30, ساعت : 03:50 بعد از ظهر
یوهوووووووووووووووووووووو وو:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
واااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااای :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
دیشب فوق العاده شب به یاد ماندنی واسه من بود:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خدا بگم این مبتکران ایرانی رو چکار کنه که ایرانسلو هم به بازی گرفتن:-2-06-::-2-06-:
دیشب بعد اون تاپیک شارژ رایگان ایرانسل ، خودم که اصلآ جرات نداشتم اون مراحل برم ، به برارم گفتم ممد تو بیا بزن ، ایشالا که شارژ دریافت میکنی:-2-35-: اونم با کلی اعتماد به نفس و منم منم کردن که عمرآ زیر 5 تومن شارژ گرفتم توو کار من نیست و اینا:-2-28-: یهو کل اون شارژای دیگه شم پرید:-2-06-::-2-06-:
مرده بودم از خنده:-2-06-::-2-06-:
هی منو تحریک میکردن:-2-15-: میگفتن تو دستت سبکه:-2-15-: تو بی گناهی:-2-35-: تو دلت پاکه:-2-35-: ازینجور هندونه ها دادن زیر بغلم که واسه تو شارژ میشه :-2-28-:
منم با ترس و لرز همون کارو کردم:-2-06-::-2-06-::-2-28-:
دیدم شارژ قشنگم ، شارژ نازم ، شارژم:-2-34-::-2-34-: پرید:-2-34-:فرت شد رفت هوا:-2-34-:
ما کلآ اون لحظه رو یادم نیست .. فقط چشامو باز کردم دیدم زیر سرمم:-2-06-: ( مزاج فرمودیم):-2-35-:
خداییش بهم خیلی بر خورد:-2-28-: کلفت تر از ایرانسل نتونسته بودن ماله منو بالا بکشن:-2-28-:
آستینامو زدم بالا ، نفس عمیق کشیدم ، یه یا ابالفضل گفتم:-2-06-: 144 زدم:-2-28-:
انقد زدم تا شارژ از دست رفتم اومد دوباره:mrgreen: از قدیم گفتن ماله حلال خوردن نداره:-2-06-:
ولی به اندازه ی 2 برابر شارژ نذر کردم:-2-06-: واسه پیدا شدن شارژم:-2-06-:( اینم مزاج بود ):-2-06-:
شانس اورد استاتر اون تاپیکه ، وگرنه شارژ خودمو داداشمو همسایه کناریمونو داداش زن داداشه همسایه کبری خانوم اینارو ازش میگرفتم ، اگه شارژم بر نمیگشت:-2-28-:
اونجا یه لحظه جو گیر شدم رفتم پایین بابام آنچنان بیدار کردم که بلند شد گفت : خدا رحمتش کنه:-2-06-::-2-06-:
گفتم : جااااان:-2-06-: هذیون میگی:-2-06-: بلند شو این شماره رو بزن شارژ مجانی بگیر:-2-06-:
بابام : دختره ی ....:-2-28-: اینجور که تو منو بیدار کردی ، فک کردم کسی فوت کرده:-2-43-:
من : بیا و خوبی کن حالا:-2-28-: بگیر بخواب اصلآ:-2-28-: شارژ مجانی نمیخوای به من چه:-2-28-: تا بیداری 100 تومن برام بفرست تا خطم از مسدودی در بیاد:-2-35-::-2-06-: ( کلآ هدف ما همین بود):-2-06-:
اومدم بالا ، زنگ زدم به دوستم که این کار رو انجام بده ، دیدم بابام چشاش باز نمیشه اومده میگه چی رو باید بزنم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
وااااای خدا بگم این ایرانسلو چکار کنه:-2-06-:
بابامم از ما بد شانس تر:-2-06-::-2-06-: هر چی زد دریغ از یک 1 ریالی:-2-06-::-2-06-: مامانمم بیدار شده بود میگفت : این کارا خوب نیست:-2-06-: خدا چقد دوستتون داره که واستون شارژ نمیشه:-2-06-::-2-06-:
بعد گفت : با خط منم امتحان کنید شاید شد:-2-06-::-2-06-: گفتم : خط تو همراه اول نمیشه:-2-06-:
میگه : ا واقعــــــــــــــــآ؟:-2-06-::-2-06-: پس این کارا خوبی ت نداره ، بگیرید بخوابید:-2-06-::-2-06-:
کلی شب پر ماجرایی بود دیشب:-2-08-:

پ . ن : مامان شبنم کی شارژ برام میفرستی ؟:-2-35-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ادامه پ . ن به مامان شبنم : تا آخر تابستون یه وخت واسه میتینگ ما بزارید:-2-35-:

پ . ن زهرا : آره اس ت دیر رسید که بماند ، تا اونجایی اومد که مسموم ..... :-2-28-:

elahe70
1390,04,30, ساعت : 03:51 بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااام :-2-41-:
امروز الکی زیادی خوشم .خدا کنه تا آخر شب همینطور بمونه .
برنامه خوابم حسابی ریخته بهم .شبا ساعت 12 که میام تو رختخواب تازه یادم می افته بشینم رمان بخونم .تا تموم نشه هم ول کن نیستم .اینه که صبحا هم دیر پا میشم . امروز 1 بود بیدار شدم :-2-35-::-2-35-:






یعنی هیچ کس از الهه خبر نداره؟:-2-39-:
نعیمه:-2-42-:





موگم منظورت منم ؟؟؟؟؟ :-2-37-::-2-37-:

پ ن :برای نعیمه : چشم گلی سعی ام رو می کنم .
پ ن : مینا چرا پیداش نیست ؟؟؟ ؟

راستی بچه ها کسی از مبین نت استفاده کرده ؟ چطوریاس ؟سرعتش خوبه یا بد ؟؟؟

bahooneh10
1390,04,30, ساعت : 04:38 بعد از ظهر
سلام
خوشحالم الهه دوباره هستی...:-2-40-:
مهدیه خوب برات خوب بود دیگه...چرا شاکی می شی؟
اخا ما قبل عید همین امسال مام و اجولمون رفتند مسافرت من موندم و داشی و بابایی.. اون یکی اجولم شمال دانشگاه بود...
هر روز و هر وعده یا بهشون غذا نپخته دادم یا شفته... دیگه بابام با خنده می گفت تو خورش رو بار بزار منم خودم می ام پای چلوش... اصلا هم زحمت تهیه پلو رو نکن که یا بی روغن می شه یا ...
خلاصه که ابرومون رو برد حسابی تا مامانمینا اومدند...:-2-06-::-2-06-::-2-06-:در همین راستا درکت می کنم

ها از اون جایی که ما خدای سوتی هستیم و این بدون شک اثبات شده... به طرز وحشتناکی بنده پیشه محمد تندر و الی سوتی دارم...
ما وقتی درس می خوانیم و همزمان پای نت هستیم در نوسانیم... هم اینجاس حواسمان هم انورتر...:-2-06-:قاطی می کنیم خوب...:-2-06-:
امروز هم سوتی باحالی دادم...اما چون دو سر سوتیه از ابرو ریزی هر دو طرف خودداری می کنم و نمی گم...
سعید یاد بگیر...هی ابروی سجاد رو نبر...
سوتی رو که دادم تازه دوزاری ام افتاد ای دل غافل...عجب اشتباهی کردم... بعد به خودم دلداری دادم نه شاید اشتباه می کنم...رفتم چک کردم کوفتی تا اومدم بگم اشتباه اس دادم الی اس الی اومد هاااااااااااااااان؟؟؟
بدو بدو همون اس رو براش فرستادم گفتم اخیش به خیر گذشت...:-2-06-:
اما زهی خیال باطل... یه کم بعد این وروجک بزرگ...این باهوش..این هشیار بخش... این ابر مدیر...کوفت خوش به حالته این قده پر و بال دادم بهت نه؟:-2-06-:
اس داده بچه پررو که نخیرم اشتباه نفرستادی سوتی دادی؟
ما هم پررو بازی در اوردیم برای اولین بار تو عمرمان رفتیم در جلد شیطان....:-2-37-:جون حاجی همچین رختش بهمون می اومدا...:mrgreen:با خباثت تمام گفتیم:
- کدوم سوتی؟
- ها همون موضوع خاص رو می گفتی دیگه؟
- نه بابا اونو که تاریخش رو می دونم... یعنی اینقده دیگه گیج نمی زنم الی... می کوشمتا... :-2-06-:داشتم به اجولم جواب اس می دادم نگو اشتباهی برای تو اومده...:mrgreen:(جدا تو این خالیه خودمم موندم از کجا به ذهنم رسید...:-2-06-::-2-06-::-2-06-:در اخر به این نتیجه رسیدم همه اش از خلاقیت کشت و کشتار این کتاب کوفتیه:-2-06-:)
این بچه پررو دوباره اس داد:
- اهه یعنی اسم خواهرت هم الیه؟
اینجا ما همین طور ماندیم...این چه موگوئه جان خودمان؟:-2-43-:دوباره واسش فرستادیم بالام جان ما برای خواهرمان جواب دادیم... اس اش بین اس های شوما بود...با ارامش و ریلکسیش تمام...اصلا انگار نه انگار:-2-06-:
و اینجا بود که سوتی الی لو رفت...
می گه پس چرا اولش می گی الی؟
الی برای اینکه ما ردای عدالت را به تن کنیم می گوییم که بعدش هم امدیم پیشت اعتراف کردیم... گفتیم چه چاخانی بستیم و سرکارت گذاشتیم...:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
وای به حالت الی اگر بیای گوشه سوتی من رو بدی:-2-35-:
......
........
...........
..................
.........................
................................
بوق بوق بوق...دیگر منتظر بقیه اش نباشید...
دیگه بقیه نداره...اونوقت سوتی الی هم لو می ره...
خلاصه صبح فرح بخشی شد سر این سوتی...بعد چند شعر زیبا برای این بنی بشر فرستادم که هر دو غش رفتیم...
ناهوررررررر:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
جاااااااااااااااااااااااا اااانم؟؟؟امری بود؟:-2-06-:در خدمتم:-2-06-:
ها یه اتفاقات خوبی هم داره می افته... امیدوارم برنامه شنبه ام خالی باشه... فعلا به مامی نگفتم...چون زودتر اعلام کرده بود که ممکنه شنبه... ما می خواهیم باز جیم بزنیم...:mrgreen::-2-06-:اخ جوووووووووووووووووون
فعلا همین...
این دو روز از خودم خیلی راضی ام... خیلی... خودمم و خودم... با یه حس خوب...دیشب بعد از مدت ها تونستم یه خواب راحت داشته باشم... با یه حس سراسر ارامش...

خدیا باز هم شکرت...ممنونتم برای همه چیز...همه چیزهایی که نیاز داره به یادت بیفتم و یادم می ره...برای همه چیز شکر...

metropolis
1390,04,30, ساعت : 04:57 بعد از ظهر
اقا مادیدم شوما اینقده حسرت گذشته هارا میخورید دلمان جیز شد برایتان:-2-35-:منیره جان منم وقتی هنوزعضونبودم وقتی تایپیکای جدید وقدیمو مقایسه میکردم کلی حسرت میخوردم:-2-15-:امابه کمک مامان شفنمی یه چیزی روفهمیدم،اونم اینکه تاسرتو به طرف گذشته نگه داری هیچ وقت قشنگی های الانو درک نمیکنی واین باعث میشه ناراحتی ات شدید تربشه.به الان نگاه کن ومطمئن باش میتونی چیزای جالب زیادی پیداکنی که حسرت گذشته رونخوری:-2-37-:مثلادهوای سبزابی که عشخ منه:-2-37-:من خودم عشخ شیطنت کردنم :mrgreen:همش دوزدالم برم تایپیک منحرف کنم،پروفایل بترکونم ولی پروفایلا که همه بسته است وخوب حقم دارن ببندن.:-2-15-:درمورد انحراف هم......
راستی سلام:-2-25-:
پ.ن برای همه :زهراها،بهی،مامان شفنم،مامان عسلی،خاله لیلا لوسی،خاله الی،منیره جونی،رویا ،سایوز،میناهاوبقیه بروبچز باحال،من پروفم همیشه بازه برای شیطنت:mrgreen:بیاین شیطونی کنین تو پروفم غرهم نمیزنم:-2-14-:یا پروفاتونو یه کوشولو بازکنین بابروبچزبیایم بریزیمش بهم:-2-35-:
بهدتر نوشت:خوشرا نومویاین ای تایپیک هم رای بدین هم دل سیری بخندین:-119-:http://www.forum.98ia.com/t247633-12.html#post2438521

عیدی
1390,04,30, ساعت : 08:08 بعد از ظهر
من بعد اون اعصاب خوردی صفحه 600 گفتم نیام دیه اینجا ها:-2-15-:ولی اومدم دیه:-2-37-:
دیروز سارا اومده بم میگه میای بریم انقلاب روپوش بخرم بعد بریم سینما؟
میگم باشه بریم منم کتاب میخوام:-2-35-:
دیه اماده شدیم اول رفتیم سینما ورود اقایون ممنوع:-2-41-:سینما خیلی شلوغ بود:-2-41-:
میگم خیلی هم خنده نداشتا:-2-41-:ادم به خنده بقیه خندش میگرفت:-2-06-:
بعد رفتیم کتاب خریدم:-2-43-: 20000 و خورده ای پول کتاب دادم:-2-43-:ورشکست شدم خو:-2-43-:
یه کتاب میخواستم هی گفت برو این کتاب فروشی میرفتم میگفت برو اون یکی اخرم گیرم نیومد:-2-43-:
دیه سارا هم رپوش خرید اومدیم خونه:-2-37-:
امروزم تولد دوستم بود:-2-37-: من و دوستم ریحان پاشدیم رفتیم خونشون:-2-37-:کلا جمعیت زیاد بود:-2-37-:با خودش و دختر داییش شدیم 4 نفر:-2-37-:بهتر بیشتر خوش گذشت:-2-37-:
بعدشم هر چهار نفر منو اوردن دم خونه:-2-37-: ما هم مهمون داشتیم نشد بیان تو:-2-37-:
الانم اومدم خدمت شوما:-2-37-:
ما امرو خیلی به سارا اصرار کردیم واسه قضیه شنبه:-2-15-:راضی نمیشه:-2-30-:میگه نیستم:-2-30-:
ها همین:-2-37-:
راستی خدایی خیلی نامردیه
دیروز رفتم از فراخوان علی تشکر کنم همش 4 تا تشکر زیرش بود!!!!!!!!:-2-31-: واقعا میخواین بگین این کتابارو نمیخونین؟مگه یه تشکر زدن چقد طول میکشه؟:-119-:
کتابای من پست مفیدم نمیش:-119-:حالا من هیچی:-119-:
کلا برید تشکر کنید سایت فرهنگیه:-119-:
ماجرای شارژ چیه؟
اینو یادم رفت بگم دیشب اومدم سایت با جی پی ار اس دیدم سرعت داغونه رفتم چک کنم ببینم چقد اعتبار داره زد شما هیچ اعتباری ندارید:-2-31-:
رفتم شارژم رو چک کردم فقط40 تومن مونده بود:-2-30-: 5900 بیشتر داشتم توش:-2-30-:

mahdieh67
1390,04,30, ساعت : 08:28 بعد از ظهر
میگن 30 تیره:-2-31-:
خوبین همگی؟!
کی باور می کنه از دیشب ساعت 1:30 بکوب دارم حرف می زنم تا همین نیم ساعت پیش:-2-31-:
دیشب یه اتفاقی افتاد برام :-33-::-33-: هم تاسف خوردم و هم تا دلتون بخواد خندیدم نصفه شبی! خیلی خیلی جوک بود! یعنی بعضی ها تا چه حد می تونن اب زیر کاه باشن:-105-:
ساعت 1 دوستم اس داد بیداری؟! زنگ گفتم اره پاشو بیا:-36-: نیم ساعت بعد رسید، تا خود صبح حرف زدیم و خندیدیم:-37-: فکر کنم یکی از بهترین شبای عمرم بود :-69-: صبح ساعت 5 گفتیم بخوابیم، ساعت 6:30 باید بریم پیاده روی:-20-: گرفتیم خوابیدیم به امید اینکه نمی تونیم بیدار شیم:-2-08-:
ولی بیدارم کردم نامرد:-2-36-::-2-09-::-2-01-: 1:30ساعت خوابیدم فقط:-2-39-:
ساعت 9 برگشتیم، نون گرفتیم صبحانه خوردیم:-2-35-: بعد نازنین گرفت خوابید:-2-33-: موبایلش بالا سرش زنگ می زنه، اصلا انگار نه انگار:-2-42-: من که نشد بخوابم ، یکی از دوستام زنگ زد حرفیدیم تا خود ظهر:-2-31-: ظهر قرار بود نازنین غذا درست کنه:-2-15-: دلم نیومد بیدارش کنم، مقدمات رو اماده کردم، سالاد درست کردم تا بیدار شد ! بعد خودش غذا درس کرد دوباره حرف زدیم:-2-37-: تا همین نیم ساعت پیش که مجبور شد بره باغشون:-2-37-: تازه منم می خواستم برم دیگه دعوت کردن فست فود نشد برم:-2-37-: الان من خواب می خوام:-2-37-:
چقدر خوبه ادم یه دوست داشته باشه که نگفته بفهمه چی می گی!:-2-38-: عاشقتم نازنین!:-2-40-:
نه الهه با شما نبودم. sabri قبلی الان کاربریش الهه است، کاربر ویژه است!
ما تا انجا که حافظه یاری میکنه الی شوور کرد رفت کیش:-2-37-:دخترمان بود یه زمان:-2-39-:

پریشبم نخوابیدم درست حسابی:-2-43-:

feedback
1390,04,30, ساعت : 08:43 بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام دوستان :-2-40-:
امروز خیلی تو حال و هوای شعر زیر بودم. یاد قدیما افتادم. یاد زمانیکه ... ، واقعاً از شعرش لذت بردم برام خاطره شد امروز :
هر چند که پنهان و سر به زير
بُريده و خاموش
خاموش و بی سوال
بخواهی به خانه برگردی،
باز می بينی نمی شود
می بينی باز نمی شود
اين در و اين قفلِ کهنه ...!
اين در و اين قفلِ کهنه را مگر
با رازِ کدام کليدِ بی دعا بسته اند
که تعبير اين ترانه باز
به سرآغازِ همان گريه های گذشته برمی گردد!؟


برگرد!
يک لحظه از پچ پچِ پنهانِ باد و صنوبرِ خسته بفهم
که پايانِ دورترين رويای آدمی
همين منزلِ آرامِ از هر چه گذشتن است!


ديگر چه فرقی دارد
اين درِ بسته به مِفتاحِ کدام دعا،
اين قفلِ کهنه به ميلِ کدام کليد ...!؟
دير يا زود باد از سکوتِ همين صنوبرِ خسته برخواهد خاست
در بوته های ترس خورده ی ستارگان خواهد وزيد
و ماه از وحشتِ آينه های شکسته طلوع نخواهد کرد!
میبينی در غيابِ حضرتِ اردیبهشت
چه بر خوابِ نرگس و بيداریِ بابونه رفته است!


میگويند هنوز هم میتوان سراغِ آن علاقه ی غمگين را
از مخفی ترين ترانه های همين مردمِ مگو گرفت،
هنوز هم می توان کمی خيره به خوابِ کبوتر و دريا
سپيده دمِ دورِ آسمان را به ياد آورد،
هنوز هم می توان از قناعت به يک تبسم ساده
تاريکیِ تمامِ اين کوچه را به شب نابَلَد بخشيد،
هنوز هم می توان گاهی
عقيده ی آسانِ بوسه را
از يکی دو همسايه ی مسلمان پرسيد،
هنوز هم می توان
آهسته از خيابانِ خلوتِ پاييز گذشت
همهمه ی دورِ اردیبهشت را به ياد آورد
شادمانی ماه و صنوبرِ نوميد را به ياد آورد،
و به ياد آورد که ترانه ای
علاقه ی غمگينی
چراغ و تبسمی
کبوتر و کوچه ای شايد،
يا سپيده دمِ دورِ آسمانی که پا به راهست!


ديگر چه فرقی دارد
که اين درِ بسته به مِفتاحِ کدام دعا
اين قفلِ کهنه به ميلِ کدام کليد ...!؟


اينجا هر زورقِ شکسته ای حتی
مجبور به شنيدنِ اين قصه
تا خوابِ آن هزار و يکشبِ درياست!

شعر از علی صالحی :-2-15-: :-2-15-: :-2-15-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 30 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 20:43

+Lily
1390,04,30, ساعت : 09:44 بعد از ظهر
پنج شنبه 30 تیر 90
فردا تولد انیسه ، اگه بود امروز با هم می رفتیم بیرون
مدت هاست که به هم کادو تولد ندادیم :-2-31-: نهایتش یه اس ام اس خشک و خالی
که اونم من بش گفتم خاک تو سرت 23 سالت شد شوهر نکردی :-2-28-: اونم قول داد تا فردا شب یکی رو پیدا می کنه / منم گفتم یه دوقلوشو پیدا کن :-2-37-: من قبلا یه دوقلو پیدا کردم ولی نتیجه نداد :-2-30-:
یارو زنشو گم می کنه ، میره کلانتری ، بعد مشخصات زنه رو که میده همه چی تموم و عالی بوده / دوستش میگه زن تو که اینطوری نبود / میگه بزار حالا که میخوان بگردن یه دونه خوبشو پیدا کنن :-2-19-::-2-22-:
ما هم قراره شوهرمونو سفارش بدیم ، چه شتر گاو پلنگی بشه ، احتمالا باید برم از بازار مشترک بگیرم
صبح با سر و صدا بیدار شدم ، مهمون داشتیم ، هی سراغ منو میگرفتن / مامانم گفت این تا 12 میخوابه:-2-28-:
اونا که رفتن طبق روال معمول یه سخنرانی طولانی داشتیم که دخترهای همسن من آپولو هوا می کنن / ما هم یه جایش خیلی بمون برخورد ، داد و فریاد کردیم ، گلوپ گلوپ اشک ریختم ، نهارم نخوردم ، اودم تو سایت دیدم آواتارم برنده شده :-2-10-: البیش اینه که من شب آواتارمو عوض کردم فرداش دیدم مینا اینو گذاشته واسه مسابقه ، من کلی واسه آواتار مسابقه نقشه کشیده بودم ، حالا هم قراره با همین برم فینال ، من که به احتمال زیاد به بهار رای میدم :-2-33-:
دیگه تو خونه امون جنگ سرد بود ، با قهر نهار خوردم ، کلی هم هارت و پورت کردم ، بعد از ظهرم کلاس داشتم که کیبرد سیستم ما خراب بود ، مجبور شدیم با کیبرد ویندوز کار کنیم ، حالا سر کلاس پریا میخواد دانلود کنه :-2-28-:
بعدشم پیاده اومدم تو خونه ، انگار یه سر رفتم زیر دوش ،
« میگن خوزستانیه ، می میره ، بعدا اون ور چک می کنن می بینن اعمال خوب و بدش یکیه ! بش میگن یه چادر بزنه بین جهنم و بهشت ، بیچاره میگه : آخدا اونجا جنگزده ، اینجا هم جنگزده ! ؟ :-2-31-:
شده حکایت ما ، اینجا جهنمه اونجا هم تلپ میفتیم تو دل جهنم


دلم برای خاطره های دو نفر تنگ شده
قبلا که مخفی می اومدن / حالا هم دلمو خوش کردم لابد به عنوان مهمان میان خاطره می خونن
فرضو بر این میزارم که اینو می خونن
هی میخوام برم یه چیزی بشون بگم ، هیچی به ذهنم نمی رسه ، از یکیشون خجالت می کشم چون بزرگتره ! اون یکی هم می ترسم بش برخوره که دارم تو کارش دخالت می کنم ، ولی دلم میخواد بهشون بگم که دلم برای خاطره هاشون تنگ شده
هیچکس برای من یکی دعوت نامه نفرستاد که بیام تو این تاپیک ، پس قرار نیس به خاطر کسی هم از اینجا برم
اگه قرار بشه من فقط از خوبیا بگم و اگه یه بار دلخور شدم و ناراحت ، نتونم اینجا بگم پس اینجا به چه درد می خوره ؟
هیچکس خوب مطلق نیست ، که همه اش فقط از خوبی و خوشی بگه
من دلم میخواد دوباره خاطره های شما رو بخونم :-2-39-:
یه مدت بود سعی می کردم خاطره هام حالت خصوصی داشته باشن ، یعنی انگار خودم نشستم برا خودم حرف میزنم ولی انگار نمیتونم / باید به شما می گفتم که بی خبری از شما اذیتم می کنه
آدمی هم نیستم برم دم پروی کسی بگم چطوری ؟ دوست دارم خودتون بیاین حرف بزنین
ما در قبال کسایی که نگرانمون هستن مسئولیم :-2-33-:
از دست شما دوتا خیلی عصبانیم :-2-33-:

-نازلی-
1390,04,30, ساعت : 10:13 بعد از ظهر
روزه بودم...
امروز بهم فشار اومد...
آخه چاره ای نیست، از پارسال روزه قضا خیلی دارم...

دارم با آیفون داداشم دو تا رمان همزمان می خونم: باد موسمی و بازی سرنوشت.
یعنی خیلی حال می ده، فقط کمی سخته چون لمسیه.

من الان گوشیم خرابه، مثل گوشی ندیده هام، آخه اون که خرابه هم لمسی نبود.
ان 81 بود.عالی. تازه الانم خودش خوبه ها، باتریش خراب شده و باد کرده.
کسی همت نمی کنه بره بده درستش کنن یا یه باتری بخره.
کلا خونه ما هرچی خراب شد باید فاتحه ش رو خوند.

جایتان خالی داریم هندوانه یخ می خوریم.

تو خرداد که اوج درسا بود هی به خودم می گفتم بذار امتحانا تموم شه، شروع می کنم به نوشتن....
حالا یک ماه گذشت و من همچنان منم...

کلی کتاب هم از کتابخونه گرفتم، یه سری هم خریدم...
ولی خیلی کند دارم پیش میرم....

من دارم متنبه می شوم....
یعنی می خواهم که متنبه بشوم....

خدایا این روزهای خوب خیلی خوبه....
ممنون...
کلی ممنون...
مرسی از همه خوش بختی ها...
گرچه من گاهی خیلی ناشکری می کنم...
کاش لحظه های کوچیک ولی شیرین رو تو زندگیمون می دیدیم...
بازم ممنون....
همه چی آروم نیست...اما من امشب آرومم....

دل همتون رنگی...
و مرسی از همتون که اینجایید و لحظه های قشنگ خلق می کنین....:-2-40-:

.arsana.
1390,04,30, ساعت : 10:27 بعد از ظهر
سلام سلام
همگی سلام
زندگی سلام :-2-38-:
:-2-37-:
امروز خیلی علاف گشتم تصمیم گرفتم کاملش کنم و نهایت لذتمو ببرم از این ریلکس بازی :-2-31-:
این آلبوم خاص رو گرفتم :-2-43-: اسمش یه کمی به نظرم کشکیه:-2-28-: خاااااااص آدم هی دوس داره بکشه بگه خااااااااص ص ص ص :-2-06-:
تنها آهنگایی که خوشم اومد یکی لحظه ها بود که مازیار فلاحی جونم خونده یکی هم آهنگ رضا یزدانی :-2-41-:خدایی هیشکی صدای این مازیار رو نداره دیروز خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم تنها خواننده ایه که از همه آهنگاش خوشم میاد در نتیجه خواننده مورد علاقمه :-2-37-:کلی فکر کردم دیروز و خیلی هم ذوق مرگیدم:-2-32-:آخه من هیچ وقت خدا نفهمیدم که به چی علاقه دارم :-2-26-:مثلا نمیدونم رنگ مورد علاقه ام چیه کلی هم راجع بهش فکر کردم ولی هیچ وقت نفهمیدم:-2-37-:همه جوره میپوشم:-2-37-:
یه کارتم توش بود کنسرت مازیار ،به 50 نفر به قید قرعه بلیط رایگان میدهیم اگر میخواهید جزو آنها باشید این شماره را به فلان شماره اس ام اس کنید :-2-31-:منم از خداخواسته :-2-37-: زدم که شانسمو امتحان کنم:-2-32-:
ولی من از این شانسا ندارم یکیش بانک کشاورزی هر سال هزار و خورده ای نفر برنده میشن تو قرعه کشی من هیچی :-2-28-:ولی به نظرم از شانس من نیست از پارتی بازیه :-2-09-:
خو بیخیال این بحثا:-2-38-:
هفته ی پیش زنگ آخر رو پیچوندم و با مادرجان و هلنا جان بدو بدو رفتیم فرودگاه :-2-37-:همونطور که حدس زده بودم هلنا کلی کولی بازی در آورد :-2-43-: یک سری فیلم هایی هم از یک سری آدم ها دیدم تو هواپیما که زشته بگم:-2-06-: :-2-06-::-2-37-: هلنا کنار پنجره نشست:-2-09-::-2-36-: چون کوچوله و جیغ و ویغش درمیاد :-2-28-:
اگه سر و ته حرفامو میزنم دو تا دلیل داره یکی اینکه حوصله ندارم :-2-31-:دومی اینکه نوشتنم کلی زمان میبره و مادر عصبانی میشه:-2-37-:
اتفاق خاصــــــی نیفتاد رفتیم عروسی کسی که یه زمانی داییم قرار بود بره خواستگاریش و دختره ی بدبخت منتظر داییم بود غافل از اینکه دایی جان پاش که به تهرون رسید کلا همه چی یادش رفت و شراره و غزاله و پردیس یادش اومد:-2-37-:چقدر بدم میاد از... :-2-36-:جدیدا از این عاشقای کشک و دوغی شده و شعر میگه در وصف عشق جونش:-2-42-:اوقققق:-2-09-::-2-36-: (با عرض معذرت البته):-2-28-:

اگر تا دیروز به زندگی چیزی نگفتید امروز بگویید سلام ای زندگی:-2-37-: جمله ای متفکرانه از هلی:-2-28-:
انقدر این آدمای دور و ورم ناامید شددن که دلم میخواد سر همشونو بکوبم تو دیوار:-2-43-::-2-37-:
دیروز این دبیر معارف گفت اگه هدفتون یه رشته دانشگاهی باشه شما کافرید :-2-31-: :-2-37-:درس دینی بهمون داد:-2-06-:
پس من کافرم :-2-37-:هی وای من:-2-31-:البت هدف من موقتیه ولی خو بعدا هدفمون کار میشه بعدش کلی هدف دیگه داریمممممم:-2-37-:
می روم درس بخوانم که بزنم تو پوز کنکور و کل هیکلشو بخوابونم زمین :-2-42-:کمی خودخواه شدم امسال:-2-43-: واقعا این رقابت و حسادت بین بچه ها رو حس میکنم چون خودمم یکی از اونام:-2-37-:

خوشم نمیاد ولی بدمم نمیاد:-2-26-:

بازباران
1390,04,30, ساعت : 10:57 بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
نمیدونم کدومتون فیلم آپوکالی پورو که مل گیبسون ساخته دیدید.دراول فیلم پیرده حرفای جدیدی درمورد تولد انسان
میزنه.
وقتی خدا انسان وبه زمین فرستاد همه حیوانها جمع شدن تا ورود تازه واردرومشاهده کنن.با موجودضعیفی برخوردکردن که نه دندان برای خوردن داشت ونه پنجه برای دفاع ونه پای دویدن برای فرار
همه حیونا دلشون سوخت قسمتی ازقدرت خودشون وبه انسان دادن.دندون ازگرگ وپنجه رو ازخرس وپای از یوزپلنگ والی آخر
دراین میون همه منتظر جغدبودن تاببینن چی میخوادبه انسان بده.جغدنگاهی کردو سرش و90درجه چرخوند.وقتی اتسان به خواب رفت.پرسیدن چرا به انسان چیزی ندادی گفت من دراعماق چشم انسان چاهی دیدم که هیچ قدرتی پرش نمیکنه الا عشق.....

توکل برخدا ...
دیگه این توکل برخدا شده تکه کلاممون ...این خواهر ما یه مدتی خیلی ازاین کلاسای تی ام میرفت وهرجلسه که میومد عجایبی میگفت....مثلا لیدرشون چای بدون قندآورد وبعد دعای حضرت فاطمه رو خوندومشتش وبازکردوبه تعدادهمه قند تودستش بودو...جن و روح هایی که سران لیدر تی ام اصفهان از بدن این واون درآوردن...کلا این خواهر ما تو هر چیزی افراط گرا بود...هرموقع میدید روی مشکلات تصمیم گرفتم سهوی رد بشم وبا یه کلمه توکل برخدا تمومش کنم...میگفت:خدارو با میله اتوبوس عوضی گرفتی...جاش خیلی خالیه
نمیدنم یادخدابودم یا یاد آبجیم اینا اومد توذهنم

اگه دلت ازروزگارگرفت
خدا که اون بالا بیکارواینستاده
اگه مادردهربهت سختی گرفت
خداکه اون بالابیکارواینستاده
اگه چرخ روزگاربه کامت نچرخید
خداکه اون بالابیکارواینستاده
اگه دلت ازنامردی گرفت
خدا که اون بالا بیکارواینستاده
اگه آسمون بخاطرتوآبی نشد
خدا که اون بالا بیکارواینستاده
اگه تنهاشدی ودلت به بیراهه رفت
خدا که اون بالابیکارواینستاده
خداکارداره
خدارروصدابزن
تاباورکنه بهش نیازداری واونم هنوزخداست

امروز یه کارت دعوت خیلی اعجاب انگیز....به مارسید که تعجب کردیم ..البته بگم دعوت کننده ام جز اعجابای عصرحاضره ها...حالا نمیدونم چی جواب بدیم ...اگه بریم کارمون وازدست میدیم ..اگه نریم جونمون واز دست میدیم
پن ...ما چه کنیم
پ ن به رویاجون .خانمی با اون بازباران گفتنت که دلمون وکباب کردی ...بگو فرزندم .سعی میکنم بشنوم
فعلا بایتون باشه

niloofarane
1390,04,30, ساعت : 11:11 بعد از ظهر
این بچه های لوسی که عین کنه بهت آ ویزون میشن و تا مجبورت نکنن اجازه کاری و که میخوان بهشون ندی ول کن نیستن و دیدین؟خوب امروز یکیشون به پستم خورد:-2-28-:پسر دایی که تمام روزو مشغول سرو کله زدن باهاش بودم خیییییییییییییییییییلی شیطونه تمام سعی خودمو کردم که دربرابرش آروم بمونم اما نشد دیگه غروبی اینقدر عصبانیم کرد که چنتا داد اساسی سرش زدم که البته آلان به خاطرش غذاب وجدان دارم آخه اشکش دراومد :-2-15-:
اما اصلا"این فکرو نکنید که با این فریاد من که هنجره ی نازنینم خراشید یه ذره این بچه ترسید یا یه دقیقه نشستا...نه....همینطوری دهنشو باز کرد و گریه کرد و آویزونه من شد:-2-36-:
یعنی تو اون لحظه دلم میخواست یه کتک مفصل بهش بزنم:-2-01-: اما حیف که بچه مردم بود:-2-39-:
ما بچه بودیم با یه تشر بزرگترمون میفهمیدیم باید چیکار کنیم اینقد باهاشون یکی به دو نمیکردیم اون وقت بچه های آلان اندازه در و دیوار خونه ام بهت احترام نمیگذارن...........هی وای من:-2-39-:
چرا این بچه ها اینطورین ....................هان...............واقع " چرا:-2-42-:

بارونک
1390,04,30, ساعت : 11:29 بعد از ظهر
اتفاق جالب یعنی اینکه:

تو کتابخونه نشسته بودم ،درحال خوردن ناهار و خوندن جیم بودم ( بچه های مشهد اگه پنجشنبه خراسان بگیرن میدونن کدوم هفته نامه رو میگم) که یک دختر قشنگ و بانمک اومد جلوم نشست بعد انگار ک یار گرمابه گلستانیم گفت بدون چادر بهترم یا بدون چادر؟!!!
منم اول بهت زده شدم ولی از اون جایی که کلا نمیدونم حفظ فاصله یعنی چی منم با همون لحن خودمونی گفتم بدون چادر!
بعد یکم نگام کرد شروع کرد خیلی راحت حرف زدن!
یعنی میگم راحت واقعا راحت !!!
ب طوری ک تو همون دقایق اول من کل اتفاقات مهم زندگیش خونوادش و اینا رو همشو فهمیدم!!!!
بعد اومدم برم بالا درس بخونم گفت بیا بشین حرف بزنیم من الان میخواهم برم!!
یعنی دقیقا انگار چند ساله با هم دوستیم،منم واااقعا ازش خوشم اومد و خیلی راحت با هم دوست شدیم!
بدون هیچ گونه تشریفات اضافه و خاصی!!

واقعا حس قشنگیه ک دقیقا عین بچگی هامون با همه خیلی راحت دوست شیم...امیدوارم هرقدر هم از بودنم تو این زندگی بگذره باز هم همینطوری بمونم!

دیگه اینکه امروز ب یک فقره ادم چیززززززز برخودم ک با ی شوخی احمقانه یک کاری کرد ک تا الان ی جوریم!!!
هرچند که میدونی منم ادمی نیستم بعد اینجور شوخیی وایسم بهش نگاه کنم!!!
کلا تخلیه انرژِی کردم هرچی دوست داشتم خیلی خوشگل گفتم ک البته خداییش جفتمون جنبه اینجور شوخی هارو داریم والا معلوم نبود الان در چه حالی بودیم. . .!
ولی کلا قبول دارم این دوستم مقادیر زیادی احمق تشریف داره...!
خدا ی عقلی بهش بده!

دیگه اینکه...:

8 روز دیگه مونده...تروخدا دعام کنین!


لعیا.پنج شنبه.30 تیر:)

nigar_403
1390,04,30, ساعت : 11:29 بعد از ظهر
:-2-37-:
سلام به همگی
آرزوی یه آخر هفته خوبو واستون دارممم:-2-40-:

امروز من وقتم به رمان خوندن گذشت....ایشالا میخوام کوری رو یه پست بذارم!:-2-15-:
یه رمان دیگه هم شروع کنم اگه خدا بخواد! دیشب خوندمش...خیلی خشنگ بود:-2-41-:
شاید یکی هم ترجمه بذارم...فعلا جوگیرم!:-2-37-:

امروز بعدازظهر با یه آدمی که واقعا ازش متنفرم دعوا کردم. با اینکه دوسش دارم، اما اخلاقای زشتی داره که منو به جوش میاره و دیوونه میکنه.:-119-::-2-33-::-2-09-:
اما آخرش متنفرم....متنفر
نمیدونم چرا بعضیا انقدر خودخواهن...؟؟و بی منطق؟:-2-09-:
خلاصه بعدش رفتیم یه دوری زدیم...
خاله ام زنگ زد گفت بیا بریم تور یه روزه....:-2-16-::-2-32-:
من فردا میرم تور.....جاشو هم صدبار بهم گفتن، یادم رفته باز:-2-37-:میام فردا خاطراتشو میگم.
هیشی دیگه امروز فقط یه کار مفید داشتم!:-2-26-:
ایشالا از هفته دیگه برم سراغ کارای عقب افتاده.:-2-32-:

واسه یکی از دوستانمون دعا کنین لطفا!
این بنده خدا یه مرد مریض تنهاس....خیلی هم تنهاس..خیلی هم بدشانس بوده تو زندگیش:-2-15-:
من بی عقل هم اینو به یه چیز واهی امیدوار کردم.:-2-34-: خیلی پشیمونم....فقط دعا کنین یکی مثه خودش پیدا کنه. دلم آتیشه انقدر بی خودی به من وابسته اس و من هرحرفی میزنم هی عذرخواهی میکنه...دوس دارم سرمو بذارم زمین بمیرم:-2-36-::-2-34-:
فقط دعاش کنین خوب شه و بتونه یه زنی مثه خودش پیداش کنه:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
اگه میخواد بازم تنها باشه و زجر بکشه لطفا زیر عمل بمیره:-2-34-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
خدایا عاقبت منو با این دلسوزی هام بخیر کن!:-2-01-:

واسه همگی آرزوی موفقیت میکنم....
آخر هفته خوشی داشته باشین.

دلتون خوش، قلبتون پر از محبت
نگار
30/تیرماه
با یه دل خون!!!:-2-28-:

سمن ناز
1390,04,30, ساعت : 11:38 بعد از ظهر
سلام بر همگی امروزم گذشت و شب به اخر رسید
از صبح که بلند شدم رفتم باشگاه ورزش کردم و اومدم خونه یکم کارهام رو کردم رفتم بیرون اومدم شب شد مثل همه روزهای دیگه نمی دونم از یکنواخت بودن خوشم نمیاد دوست دارم مدرسه باز بود و ی رفتم مدرسه و با بچه ها و همکارهام بودم
دو ماه دیگه میرم سر کلاس خوب دیگه هیچ حرفی ندارم جز یک قطعه شعر از سهراب سپهری که یادش گرامی باد با نام


بيراهه اي در آفتاب

اي كرانه ما! خنده گلي در خواب، دست پارو زن ما را

بسته است.

در پي صبحي بي خورشيديم، با هجوم گل ها چكنيم؟

جوياي شبانه نابيم، با شبيخون روزن ها چكنيم؟

آن سوي باغ، دست ما به ميوه بالا نرسيد.

وزيديم، و دريچه به آيينه گشود.

به درون شديم، و شبستان ما را نشناخت.

به خاك افتاديم، و چهره « ما » نقش « او » به زمين نهاد.

تاريكي محراب، آكنده ماست.

سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما.

از لبخند، تا سردي سنگ: خاموشي غم.

از كودكي ما، تا اين نسيم: شكوفه - باران فريب.

برگرديم، كه ميان ما و گلبرگ، گرداب شكفتن است.

موج برون به صخره ما نمي رسد.

ما جدا افتاده ايم، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند.

ما مي رويم، و آيا در پي ما، يادي از درها خواهد گذشت؟

ما مي گذريم، و آيا غمي بر جاي ما، در سايه ها خواهد نشست؟

برويم از سايه ني، شايد جايي، ساقه آخرين،

گل برتر را در سبد ما افكند.

شبنم
1390,04,30, ساعت : 11:41 بعد از ظهر
پنج شنبه شب

امروز نگفتم پنج شنبه ها رو دوز دارم ؟ :-2-37-: خب الان ميگم. اين آخر هفته ها رو هنوزم دوست دارم:-2-16-:

منير با اون پيام خصوصي كه تو واسه من فرستادي با بسمل و صلوات تاپيكو باز كردم گفتم ببين چي گفتهههههه :-2-15-:
با حرفات موافقم فضاي سايت فضاي پارسال نيست. منم ديگه اون آدم پارسال نيستم ولي باشيد هستم ! باشيد كه باشم . اتفاقا يه مدتيه ميخوام به خودم مرخصي بدم. بي خيال بابا سايت بي مدير ارشد جدي نميپوكه كه. بذار همه بگن مديرشون اسپمره ( نه كه بعضيا از همون اول نميگفتن :-2-09-:) . خلاصه اينكه خاطراتي كه گفتي همه شو يادمه. اون تاپيك و خنده هامون . پيش بيني جام جهاني گذشته ... به اضافه فراخوان جمع كردنامون با تو و باران. ليست زدناي آخر فراخوانا... سوتياي 12 شب به بعد من .سوتي من به وفا ! . ميتينگ نمايشگاه كه اومدي تهران نتونستم ببينمت شكوفه زدن به پروفايلا و ... همه شو يادمه . منم دلم تنگ شده و دوست دارم براي يه مدت كوتاهم كه شده به اون روزا برگرديم. هروقت بوديد يه سوت بزنين استارتشو بريم. بيخيال هركي ميخواد حرف و حديث درست كنه :-2-37-:

زدم تو كار موسيقي. جايي كه كلام كم مياره موسيقي خوب جاشو پر ميكنه ! دوست دارم بنويسم. كاراي ماهنامه رو كه تموم كنم و قسمت جديد داستانمو ، كلي ايده دارم براي نوشتن . احساس ميكنم الان ننويسم همه شون مي پره . يه حس خاصي دارم امشب :-2-41-:

خونه مهمونه. البته مهمون كه نيستن صاحبخونه ان. :-2-37-:ما هم وسطشون دراز كش داريم واسه خودمون صفا ميكنيم :-2-37-:

حرفات منير و جواب زهرا متروپليس خيلي به جا بود . ميدوني دليل اينكه ما كاربراي قديمي انقدر احساس دلزدگي ميكنيم اينه كه خيلي تو اون فضا مونديم. خودمو ميگم. تا حرفي ميشه ميگم ياد اون موقع فلاني فلان تاپيك بخير... درحاليكه الان خودش يه لحظه ارزشمنده .
ببين اي روال منطقيه . كاربراي خيلي قديمي تر از ما مثل خاله MP3 ونوس آسماني نيلا ... اين حس اومد سراغشون و از ما كه جديدتر بوديم فاصله گرفتيم. ما با جديدتر از خودمونيا ! اونا با جديدتر ا. اين فاصله اصلا قشنگ نيست
من خودمم ناراضيم . دليل فاصله گرفتن شخص من وقت كممه. يعني من آدمي ام كه خودمو ميشناسم اگه با كسي دوست بشم دوست دارم براش وقت بذارم. باهاش بريزم رو هم. واقعا دوست بشيم. طبيعيه كه با مسئوليتام اين فرصت رو ندارم براي همين فاصله ميگيرم. قبول دارم كه اشتباهه ولي توي همين مدت با اصرار بعضيا بارها همين حصار منم شكسته. الان هاني يه دوست عزيز منه . با اينكه شايد جواب پياماشو خيلي دير به دير ميدم ستاره ملك همين طور انقدر دركش بالاس و غافلگيرم كرده تو شرايط مختلف كه هنگ كردم. خود همين بچه شيطون زهرا متروپليس ، زير شيطنتاي بچگانه اش يه دنيا محبت پنهانه

من برام تاريخ عضويت ملاك نيست. شخصيت آدما مهمه كه بيشتر كاربراي اينجا اون شخصيتي كه محبوب منه رو دارن. اگر فاصله دارم ازشون اين روزا تقصير من و فرصت كمه نه هيچ چيز ديگه . اگه پروفايلم بسته اس واسه اينه كه عادت ندارم وقتي كسي برام پيام كاربري ميذاره جواب ندم الان يه مدتيه كه پيام خصوصيامم سه چهارتا در ميون جواب ميدم چون نميرسم. حجم كارام و مشكلاتم زياد شده. با اين حال بازم ميگم منيره عزيزم هر وقت اراده كنين من همون شبنم سابقم !

رويا خيلي فيگور ديشبت قشنگ بود :-2-06-: من شارژ ندارم :-2-37-:
سعيد عادت نداريم اينجوري ببينيمت داداشم. ايشالا روزات هر روز بهتر از ديروز بشه :-2-40-:
خوشحالم كه آرامش نسبي تو پستاي امروز ديدم. منم از اين آرامش بي نصيب نموندم .:-2-16-:


مرسي هاني بابت لينك :-2-16-: مرسي ماهان و مهديه بابت تكست :-2-16-:
دوستاني كه بهشون پيام دادم منتظر جوابماااااااااااااااااااا ااااااااااااااااا :-2-28-:

روز و روزگار همه تون به خوبي و آرامش و سلامتي:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

بعدا نوشت : دقيقا پريس منم از صبح همين جوري هي گوشش ميدم بعد الان خانواده داشتن نابرده رنج ميديدن من هدفون توگوشم بود فكر ميكردم كسي نميشنوه شروع كردم واسه خوم « اونوتما كه دنيا فاني... :-2-06-: ديدم بچه داداشم غش رفت از خنده :-2-43-:
اين متنش با اجازه مهديه

Kara haber tez duyulur unutsun beni demişsin
Bende kalan resimleri mektupları istemişsin
Üzülme sevdiceğim bir daha çıkmam karşına
Sana son kez yazıyorum hatıralar yeter bana

Unutma ki dünya fani veren Allah alır canı
Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca

Kurumuş bir çiçek buldum mektupların arasında
Bir tek onu saklıyorum onu da çok görme bana
Aşkların en güzelini yaşamıştık yıllarca
Bütün hüzünlü şarkılar hatırlatır seni bana

Unutma ki dünya hali veren Allah alır canı
Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca

Kırıldı kanadım kolum ne yerim var ne yurdum
Gurbet ele düştü yolum yuvasız kuşlar misali
Selvi boylum senin için katlanırım bu yazgıya
Böyle yazmışsa yaratan kara toprak yeter bana

Unutma ki dünya hali veren Allah alır canı
Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca

من غير از 6 جمله اش بقيه شو نميفهمم هر كي ترجمه كنه كلي به سوات من كمك كرده :-2-16-: اي جانم جاي آيلي خالي
جواب پيام شوما ارسال شد :-2-38-:

REAL LOVE
1390,04,30, ساعت : 11:57 بعد از ظهر
من الان خاطره ندارم که ولی موخوام پست بدم:-2-43-:

شبنم اون آهنگه رو از صبح انداختی تو دهن من:-2-30-:خیلی محشره:-2-30-:خواننده ش کی شد آخرش؟:-2-37-:
مهدیه منم موخوام متنشو:-2-15-:

میگم اون تاپیک عشق مردا و سایز کمرشون خیلی باحال بود...یادش بخیر چقدر خندیدم بهش:-2-06-::-2-15-:



دوستاني كه بهشون پيام دادم منتظر جوابماااااااااااااااااااا ااااااااااااااااا
ماهم منتظر خود شوماییم:-2-30-:

فردا مهمون داریم خاله ها تشریف فرما میشن:-2-16-:خیلی وقته دور هم نبودیم:-2-16-:
با نظر شبنم راجع به زهرا متروپلیس منم موافقم شدید....حرفاش با اینکه ظاهر شاد و شنگولی داره ولی خیلی وقتا عمیقه شدیدا:-2-41-:

سعید بازم ممنون:-2-40-: واسه اون شعر هم خیلی زحمت کشیدی:-2-41-:

آخ این آواتار آرشام رو می بینم دلم آلوین و سنجاب ها موخواد:-2-30-:

آهنگ احسان رو که میشنوم تموم جونم پر از آرامش میشه...
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
.
.
.

فرودو
1390,04,30, ساعت : 11:58 بعد از ظهر
سلام
امروز خواهر مو بردم دیدن خاله
از وقتی که خاله فوت کرده نرفته بود دیدنش
نمی دونم چرا پنج شنبه ها انقدر دلم می گیره ولی فکر کنم به خاطر حسرت گذشته هاست گذشته های از دست رفته......
وقتی که برگردوندمش خونه رفتم پیش احمد رضا ‏
وقتی به سنگ سیاه و چهره ی شکسته ی مادرش نگاه کردم بازم بغض گلومو گرفت هیچ وقت اون روز آخری رو که باهم بودیم فراموش نمی کنم
می گفت منو تو که این همه مدت باهم بودیم از اول ابتدایی تا خود دانشگاه بیا و حالا با هم بریم خواستگاری دوتا خواهر دوقلو باجناق شیمو دیگه تا آخرش باهم باشیم
یادش بخیر و روحش شاد چقدر اون روز سر این جریان خندوندتم
هنوز باورم نمی شه نیم ساعت بعد اینکه از هم جدا شدیم عارف با هق هق گریه خبر رفتنش رو داد
نمی دونم چرا نیم ساعتم رو حرفش نبود و تنهام گذاشت
خیلی دلم براش تنگ شده امروز می خواستم داد بزنم رضا پا شو مسخره بازی رو بزار کنار بیا مثل پارسال بریم دریا بیا بریم فوتبال
مثل ترم تابستون پارسال بریم سر کلاس فلان استاد بخندیم
بیا بریم لب ساحل رو ماسه ها بشینیم درس بخونیم و هی سر هم غر بزنیم که کدوم آدم سالمی میاد زیر آفتاب درس می خونه
ولی نشد همه شو مثل همیشه تو دلم ریختم نمی خواستم جلو پدر و مادرش سرش داد بزنم
رفتم پیش مادربزرگم
خدا رحمتش کنه یادمه همیشه از خدا می خواست محتاج هیشکی نباشه همیشه می گفت خدایا منو تا محتاج کسی نشدم ببر از ایجا
آخرشم همینطورشد درد خیلی کشید ولی نزاشت حتی بچه هاش براش یه چایی بریزن همه کاراشو با اون سنش خودش می کرد
بعد این که در و دیوار خونه شو شستم چراغاشو روشن کردم رفتم پیش داییم
جوون بود که رفت ‏32 سالش بود اون موقعه
یادمه چند وقت پیش یه داستان از هیوا خانم خونده بودم به اسم چهل و هفت کروموزمی دایی ما هم چهل و هفت تا کروموزم بیشتر نداشت
خیلی دوست داشتنی بود یه آدم ساده و ساکت که تا بوسش می کردی سرخ می شد
بعدش رفتم پیش پدربزرگ و مادر بزرگ مادریم مادربزگمو اصلا ندیدم سه ماه بعد زمینی شدن من آسمونی شد ولی پدربزرگمو خیلی دوست داشتم انقدر با هم شوخی می کردیم که همه می ترکیدن
الان قبل اومدنم به اینجا فیلم عید قربون امسال رو گذاشتم ‏، می خواستم براش زن بگیرم هرچی می گفتم آقاجون میرم زن فلان حاجی خدا بیامرزو برات می گیرم هم کدبانو هست هم خوشکل و هم زن زندگی قبول نمی کرد آخر سر هم برگشت گفت من زن جون می خوام این پیرا چیه پیشنهاد می دی
مرده بودیم از خنده دایی اسماعیل گفت آقاجون می خوای اصلا بریم برات یه دختره 18 ساله بگیریم
چه روزای خوبی بود ای کاش سال 89 با تموم خوشی ها و غماش دفن می شد و نمیدمش

پ.ن ببخشید زیاد حرف زدم ولی باید یه جا خودمو خالی می کردم
پ.ن ‏2 بعد از ظهر یه خاطره رو می خوندم که خیلی ترسوندم یادم نیست کی نوشته بود ولی همه ی اون چیزایی رو که گفت نداره دلش براشون تنگ شده من الان دارم من اگه به سایت میام فقط به خاطر شیطنت کردنه حرف زدن و شوخی کردن با دوستامه وگرنه سایت بدون دوستای خوب و شیطنتا و خنده های معمول که دیگه جازبه ای نداره یادمه دیشب من و یکی دوتا از بچه ها داشتیم تو تاپیک یکی از مسابقه ها انحراف های شدید می دادیم و تاپیک رو بالا نگه می داشتیم که نیلو خانم از راه رسیدن و یه تذکری بهمون دادن که قبض روح شدیم و تا خود امروز بعد از ظهر جرات برگشتن نداشتیم نمی دونید سر این قضیه چقد خندیدم درسته که کارمون خلاف بود ولی همین شیطنتای کوچیکه که اینجا رو انقد دوست داشتنی کرده ‏
فقط امیدوارم یه روزی که مجبور به ترک اینجا شدم به خاطر دلسرد شدن از سایت نباشه به خاطر هرچیزی غیر این مورد باشه

آرشام
30 تیر 90
اینجا مازندران
آی لایو یو 98 یا

jeneral
1390,04,31, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
خاطره امشب ندارم چون دوست دارم خاطره نداشته باشم حرفیه؟:-119-:

فقط اومدم بگم شبنم جون من بچه ها سوت زدن یه دستم تکون بده منم بیام این چند روزه انحراف خونم شدید اومده پایین می خوام برم زیر سرم اسپم:-2-16-:

سعید داداش عاشق شدی؟:-2-30-: سعید داداش نبینم ناراحن باشی:-2-30-: سعید اگه همون یاسر می باشی اد بگو من باهاش حرف بزنم برگرده به خونه زندگیش:-2-30-:

خاطراتتون شیرین تر از اینی که هست:-2-37-:

ب.ن: این آهنگ بابک جهانبخش رو خیلی می دوستم! عاشخا گوش بدید ضرر ندارنه:-2-35-: سعید به توام توصیه می شه!
http://s1.picofile.com/file/7100099351/Babak_jahanbakhsh_04.mp3.html

REAL LOVE
1390,04,31, ساعت : 12:12 قبل از ظهر
هیچکس از جاش تکون نخوره من میخوام ترجمه آهنگو بذارم....مهدیه هم هرجا کم آوردم کمکم می کنه:-2-38-:
من :-2-24-: : دوست دارم وسط خاطره ات تکون بخورم :-2-14-::-2-19-::-120-::-2-22-:
من حوصله ام سر رفته این اهنگه کجاست من دانلودش کنم :-2-08-::-2-28-::-2-37-:
حسش نبود خاطره ها رو همه بخونم فقط دیدم شبی گفته از کیه :-2-36-::-2-11-:
الان شوما كيستين ؟ من شبنمم :-2-37-: اين لينكش http://www.4shared.com/audio/3-7tM1pt/muazzez_ersoy_-_unutma_ki_duny.html

ااااااااااااا مرسی شبنم من مهدیه ام دیگه :-2-22-:
شوماها کی هستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟:-2-30-:ترجمه منو چرا گم و گور کردین؟:-2-33-:
امیرحسین:-2-33-:مهدیه:-2-33-:نیلو:-2-33-:کدومتون بودین؟:-2-33-: جان من دو دقیقه صبر کنید من اینو دوباره بتایپمش...خرابش نکنیدا:-2-30-:


Kara haber tez duyulur unutsun beni demişsin
Bende kalan resimleri mektupları istemişsin
Üzülme sevdiceğim bir daha çıkmam karşına
Sana son kez yazıyorum hatıralar yeter bana

Unutma ki dünya fani veren Allah alır canı
Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca

Kurumuş bir çiçek buldum mektupların arasında
Bir tek onu saklıyorum onu da çok görme bana
Aşkların en güzelini yaşamıştık yıllarca
Bütün hüzünlü şarkılar hatırlatır seni bana

Unutma ki dünya hali veren Allah alır canı
Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca

Kırıldı kanadım kolum ne yerim var ne yurdum
Gurbet ele düştü yolum yuvasız kuşlar misali
Selvi boylum senin için katlanırım bu yazgıya
Böyle yazmışsa yaratan kara toprak yeter bana

Unutma ki dünya hali veren Allah alır canı
Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca



خبر سیاه(بد) زود پخش میشه: گفته بدی منو فراموش کنه!
ازم عکسا و نامه های باقیمونده رو خواسته بودی
ناراحت نباش عشقم دیگه سرراهت سبز نمیشم
برات آخرین (...؟) می نویسم که خاطراتت برام کافیه(غنیمته)

فراموش نکن که دنیا فانیه و خدایی که جونو داده اونو میگیره
من چطور فراموشت کنم وقتی هنوز جون در بدن دارم؟

گل خشکیده ای میون نامه ها پیدا کردم
فقط همینو نگه میدارم(...؟) زیاد ندونش واسه من
زیباترین عشقها رو طی سالها تجربه کردیم
تمام آهنگا و خاطرات غمگین ِ تو مال من(؟)

فراموش نکن که دنیا فانیه و خدایی که جون داده اونو میگیره
من چطور فراموشت کنم تا وقتی هنوز نفس دارم؟!

قلبم پاره شد و زخم خورده، نه جایی دارم و نه مکانی
غربت چنان بر من افتاد که مثل پرنده ی بی آشیون شدم
.......؟
اگه خالق اینطور نوشته برام(سرنوشت رو) خاک سیاه برام بهتره!


عاشق ترجمه مم:-2-06-: مهدیه جاهایی که علامت سواله پر کن بی زحمت:-2-35-:

نکته انحرافی مهدیه نمیتونه بویرایشه مگه میتونه :-2-35-:

یعنی شوماها امشب وول موزنه جونتون:-2-43-:پس اون قبلیه کی بود؟:-2-43-:

اینم از یه دوست که ترجمه ش درستتره:-2-40-:

گل پژمرده ای را در میان نامه هایت پیدا کردم



Bir tek onu saklıyorum onu da çok görme bana
فقط اونو نگهداشتم ، آنرا هم به من زیاد نبین


Aşkların en güzelini yaşamıştık yıllarca
مثل عاشقان واقعی چند سال باهم زندگی کردیم


Bütün hüzünlü şarkılar hatırlatır seni bana
همه ترانه های غمگین تو رو به یادم می یاره


Unutma ki dünya fani veren Allah alır canı
فراموش نکن دنیا فانی است ، خدایی که جان را داده آن را هم پس می گیرد


Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca
من چطوری تو را فراموش کنم مادامی که جان از بدنم بیرون نرفته


Kırıldı kanadım kolum ne yerim var ne yurdum
بال و پرم ریخته،نه جایی دارم ونه مکانی


Gurbet ele düştü yolum yuvasız kuşlar misali
راهم به غربت افتاد مثل پرندگان بدون لانه


Selvi boylum senin için katlanırım bu yazgıya
سرو قامت من به خاطر تو تن به این سرنوشت می دهم


Böyle yazmışsa yaratan kara toprak yeter bana
مثل اینکه آفریدگار اینجوری خواسته که خاک سیاه برایم کافیست


Unutma ki dünya fani veren Allah alır canı


فراموش نکن دنیا فانی است ، خدایی که جان را داده آن را هم پس می گیرد


Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca
و من چطوری تو را فراموش کنم مادامی که جان از بدنم بیرون نرفته



یهنی کی موتونه باشه؟؟؟؟ سیاهی کیستی؟؟؟؟؟:-2-37-::-2-31-: نیلو باو کنم توهی؟:-2-37-:قبلنا یه نفر فقط نارنجی بودا:-2-35-: کیه که نارنجی مونویسه؟:-2-37-:الی خانوم سر کارمون گذاشته؟:-2-37-:

mahsan
1390,04,31, ساعت : 12:25 قبل از ظهر
سلام به همه !!

من خاطره نداشتم ولی کلی حرف برای گفتن داشتم ولی از اون شباست که حرفم نمیاد !!

اصلا چه جوری میشه که آدم حرف داشته باشه ولی حرفش نیاد !!!

دلم میخواد یه کاری کنم ولی نمیتونم , نمیدونم شایدم بتونم , شایدم نتونم و از کسی بخوام , مثلا از امیر یا پریسا !!!

چقدر زود یه سال گذشت !!

به نظر شما هم زود گذشت ؟؟؟

یادمه یه سال پیش تو این روزا میگفتم خدایا یه سال دیگه ؟؟؟؟ کی میشه که یه سال دیگه بیاد ؟؟؟؟

جالبه تو زمانش بودم و به فکر یه سال دیگه بودم !!!

یه سال دیگه هم اومد ولی اونجوری نبود که من میخواستم !!

از اولم اشتباه می کردم که یه سال دیگه رو میخواستم !!!

فک کنم بهتر باشه برم , اگه نرم شروع می کنم به هذیون گویی و بد میشه دیگه !!!

پ.ن : ممنون پریس خوبه عزیزم :-53-:

پ.ن : زهرا دعوا کردن که بدتره , حال گرفتن یه لحظه است ولی دعوا که بکنی اول خودِ دعواشه بعدشم حالگیریش !!!

آهنگ روز :

پشت قاب شيشه پنجره اي که شباي منو با خود مي بره

جايي که گذشته هام مثل تصوير از تو باغش مي گذره

پشت قاب بي نفس مثل او پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثل يه حقيقت رفته به باد منو با خود ميبره مثل يه رويا توي خواب

شهر من من به تو مي انديشم نه به تنهايي خويش

از پس شيشه تو را مي بينم که گرفتي مرا در بر خويش

من وضو با نفس خيال تو ميگيرم و تو را مي خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم

تن من پاره اي از آن تن توست

و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست

شبتون خوش :-53-:

arnavaz
1390,04,31, ساعت : 12:31 قبل از ظهر
پ.ن برای همه :زهراها،بهی،مامان شفنم،مامان عسلی،خاله لیلا لوسی،خاله الی،منیره جونی،رویا ،سایوز،میناهاوبقیه بروبچز باحال،من پروفم همیشه بازه برای شیطنتبیاین شیطونی کنین تو پروفم غرهم نمیزنمیا پروفاتونو یه کوشولو بازکنین بابروبچزبیایم بریزیمش بهم
:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
ای خداااااااااااااااااااااا :-2-36-:
یکی میگه سایولی، یکی میگه سایوز، یکی میگه سایان!!!!

حالا اینا به درک!! اون سئودای نامرد میگه ضایه :-2-34-::-2-34-::-2-34-:
نوموخام! ازاین به بعد ما را سه نقطه صدا کنید که کلا هیچ مدل قر و قمیشی نتوانید سرش بیایید :-2-42-::-2-42-:
گرچه من میدونم که اگه زهرا، متروپلیسه بالاخره یه جوری یه بلایی سر همین ... میاره :-2-28-:
چه کنیم دیگه! کودک درونش فعاله :-2-31-:

[اینایی که درمورد اسمم گفتم همه ش شوخی بود! روش تلفظ اسمم مهم نیست! اگه نشونه صمیمیت و داشتن دوستای خوب باشه سایوز و .. از سایه بهتره!:-2-41-: ]

جون خودم نباشه جون همین زهرا که میخوام سر به تنش نباشه [:-2-06-:] حس رفع انحراف نیست!!! :-2-28-:
ولی خب ما میگوییم!! :-2-31-:

من این روزا مامانمو می بینم خنده م میگیره در حد چی... :-2-06-:
به سلامتی میخواد سینا رو برفسته خونه بدبختی :-2-06-::-2-06-: فک کن میره تحقیق.. شماره تلفن میگیره.. ئنبال دختر دم بخت میگرده :-2-06-::-2-06-::-2-06-:[گرچه من میدونم آخرشم میرسه به همون دختری که انتخاب خود سینا بود :-2-06-: نمیدونم این همه تلاش واسه چیه؟ انگار میخواد پارچه بخره!! هی این ور و اون رو رو میگرده که یه وقت بعدا بخاطر جنس بهتر غصه نخوره :-2-31-:] نمیدونم خنده داره یا نه هااااااا ولی من خنده م میگیره :-2-35-::-2-06-::-2-06-:

الان من اگه حرف از دپرسینگ و اینا بزنم وردنه به دست میشین؟ :-2-35-::-2-35-:
خب هرکی حس و حال نداره نخونه!! :-2-31-: [کنجکاو شدین یا بیشتر منعتون کنم؟ :mrgreen:]
این روزا خنده هام یه طوری شده! زیاد میخندم، خیلی زیاد!! اما هیچکدوم از ته دل نیست! همین چرت و پرتایی هم که تو تاپیک خونواده و اون مسابقه ای که خود زهرا لینکش رو گذاشت اونا هم از ته دلم نیست! یه وقتایی هم اسمایل خنده میذارم ولی گلوم بخاطر بغضی که دارم درد میکنه!
شاید یکی دو ماهی میشه که از ته دل نخندیدم :-2-15-: کاش فقط نخندیدن بود! کاش لااقل میشد گریه کنم، ولی لامصب این بغضه نمی ترکه! فقط روحم رو داره لت و پار میکنه! دیگه هیچی ازم نمونده!! مخصوصا این اواخر که خیلی اتفاقا برام افتاد! فهمیدم همونایی که همیشه میگفتن پشتم هستن هیچ ارزشی براشون ندارم! این خیلی سخته؛ اینکه یه نفر چند بار امتحانشو پس بده و چون تو جز اون کس دیگه ای رو نداری با خوش خیالی کارایی که کرده رو فراموش میکنی بعد یه مدت بازم می فهمی که نه! هیچ تغییری ایجاد نشده! کارت فقط حماقت بوده که باورش کردی!! خیلی سخته که نزدیکترین کست بهت پشت کنه!! خیلی سخته که اون شخص ادعای خیرخواهی هم داشته باشه... :-2-15-: دیگه خسته شدم از جایی که هستم از خودم؛ از آدمایی که هیچوقت درک نمی کنن؛ دلم میخواد برم یه جایی که تنها باشم و ضجه بزنم! اونقدر که خالی شم! خسته م! اگه قبلا دل بستگی ای هم به این دنیا بود حالا همونم از دست دادم! یه نفر نیم کیلو امید به من بده!!! حالا کاش فقط همین بود!! مشکل من اینه که هیچوقت نمیتونم از دردم با کسی حرف بزنم! اینم یکی از اخلاقای گند من :-2-30-:
ببخشید اگه نظم نداشت و بعضی کلمه ها زیاد توش تکرار شده بود، حوصله فکر کردن نداشتم!

پ.ن: راستی مدیر شبنم؟ شما چه جوری محبت تو وجود این زهرا دیدی؟ :-2-28-: چشم بصیرتی چیزی داری؟ :-2-28-: یا از ابزار مدیریتی استفاده میکنی؟ :-2-31-: جون خودم این داره گولت میزنه هاااا! یه مدت تو باند اغفال نوامیس مردم بوده :-2-31-: این "پلیس" هم که تو یوزر نیمشه واسه رد گم کنیه :-2-38-::-2-38-: از ما گفتن بود حالا دیگه صلاح نودهشتیا خود شبنم داند!!! من آنچه شرط بد بینی بود به شما گفتم!! :-2-37-:

* شنبه میرم مشهد، دعا کنین اونجا که رفتم آروم شم؛ همین جا هم میگم اگه کسی از دست من ناراحته یا چیزی گفتم که دلخور شده لطف کنه و به بزرگی خودش ببخشه :-2-41-: [مخصوصا این زهراهه! :-2-42-: تو تاپیک محمد کلی بد و بیراه بهش گفتم :-2-35-: ینی نبخشی من جد و آبائتو شب میارم جلو چشمت :-2-42-: :-2-40-::-2-40-:]
یه پ.ن دیگه: زهرا من برگشتم پرو مو باز میکنم بیا شکوفه بزن!!! :-2-31-:

پ.ن: نیلو این آواتارت رو با رنگ خودت ست کردی خیلی ناز شده :-2-41-:

* اینجا بارون میاد :-2-35-: بنظرتون عذابه؟ :-2-35-:

یکی دیـــــــــــــــــــگـــ ــــــــــــــــــــــه!!! :-2-35-::
ینی من اند آلزایمرم!! همه پسورد وبلاگشون میره! من یوزر نیمم رو :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

-نازلی-
1390,04,31, ساعت : 12:33 قبل از ظهر
این خاطره جمعه منه..

می دونم امروز تاپیک نسبتا آروم بود، بدون غم...
البته فاکتور از منیره که دلش هوای قدیماش رو کرده بود...

متاسفم اگه کسی رو ناراحت می کنم...
من الان یه بغض گنده تو صدامه....
(یهو دلم هوای ناصر عبداللهی رو کرد، ناصریا گذاشتم...آخه دیگه تو لپ چیزی ازش ندارم...
بقیه اش تو گوشی خدابیامرزمه...)

آهان داشتیم می گفتیم...

یادتون میاد ازتون خواستم نام کاربری کسی رو بگین...
اسمش نگینه...
مادرشو چند وقت پیش از دست داد....
ماها رو محرم تنهاییش دونست و اومد تو این تاپیک و گفت...
هرچند دیگه این ورا پیداش نشد...
شاید اینجا شد یه خاطره تلخ....

امروز جوابم رو داد...
ازش پرسیده بودم که می تونم از ماجرای فوت مادرش استفاده کنم یا نه...
برای داستانم می خواستم...
شخصیت من مادرش قراره اونجوری فوت کنه...
هیچ وقت از هیچ کس برای سوژه قرار دادنش اجازه نگرفته بودم...
اما اینبار فرق داره...
و نگین امروز جوابم رو داده بود
و این شکلک رو گذاشته بود:-2-30-:
ومن گریه کردم...
دوباره یه بغض گنده....

اولش فکرکردم نگین قبول نمی کنه...
ولی اون با سعه صدر پذیرفت که من داستانم رو اینجوری ادامه بدم...
حتی ازم خواست لینکش رو بهش بدم...
اونم با این شکلک بالا که دلم رو کباب کرد....

...و این بود ماجرای ما که به دنبال یکی از کاربرای اینجا می گشتیم...
از همه که نام کاربری نگین رو بهم پیام دادن ممنونم.
شبنم، میس مینی(که چند وقته اینجا نمی نویسه و نمی دونم چرا...اما دلم براش تنگ شده....)و اون یکی نگین که با هم به این واسطه دوست شدیم....:-2-40-:


*عشق تو حقه، ولی دنیا پر ناحقه...

(ببخشید اگر احیانا کسی رو ناراحت کردم.)

زی زی گولو
1390,04,31, ساعت : 12:36 قبل از ظهر
شرا امشب همه یه جوری حرف می زنن ؟ :-2-18-:
سلام:-2-10-:

بدم میاد کسی غم دیگرانو هی بگه...من دوستم داره میره اتاق عمل تا لحظه آخر می خندونمش...تا مطمئن بشم تنها شدم می زنم زیر گریه و غصه می خورم...! نمی دونم چرا دوست ندارم که به غم اعتراف کنم..حداقل برای دیگران اینطوریم....! مهری می گفت باید مشاور می شدم یا مددکار..ولی خوب به خودم که نمی تونم دروغ بگم . می تونم ؟ من تحمل درد کشیدن دیگرانو ندارم...دست خودم زخم شد و داغون شد عینه خیالم نبود دست دوستم با تیغ برید (یه زخم کوچیک بودا ! :-2-28-: ) انقده دلم ریش شد .. داشتم ضعف می کردم ... به نظرم خوددرگیریام دوباره شروع شده ! :-2-27-:
هرشب کابوس می بینم...نمی دونم چرا دوباره استرس دارم...آخه من که نه امتحانی دارم نه کاری ؟ :-2-19-:چمه پس ؟ :-2-37-:
تازگیا فهمیدم یه موجود خودپسندیم ! اَه اَه ! :-2-22-: شمام فهمیدین ؟ :-2-35-:

خب ! به حد کافی از خودم گفتم برم بازم از خودم بنویسم...! :-2-38-:
11 ظهر بیدار شدم....ظرفا رو جمع کردم شربت آب غوره درست کردم....دیگه اومدم پای نت..یه خورده بازی کردم بعدم بابام برنامه ی فتوشاپ برام خریده بود نشستم پای تمرینام ( هرکی ندونه فک می کنه من دارم فتوشاپ حرفه ای کار می کنم ! :-2-22-:)
دوباره نت...بعد مامانم مخ بابامو داشت می زد بریم یه دستبند طلا برداریم برای من...هدیه تولد...:-2-37-:یه چیز اسپرت می خوام که مداوم دستم باشه...:-2-37-:
دیگه با یه دوست درد و دل کردم...با همزاد چت کردم....رفتم...اومدم ! :-2-37-:
قرار بود بریم بیرون که بابام زدن زیر همه چی !
اولش : هوا گرمه ! می پزیم.
دومش : شلوغهههههههههههههههههه ! :-2-36-:
خو بگو حال ندارم...دلیل نیار دیگه ! :-2-09-:
نقشه خونه رو برا یه یارووییی میل کردم....بابام هی غر می زنه می گه این ایمیلای ضایع چیه داری ؟
می گم پدر منننننن ! اینا مال دوران راهنماییمه...دیگه نساختم....یکیم جی میل ساختم اینجا باز نمی کنه ! :-2-36-:
با سلام و صلوات بلاخره مال شرکت باز شد فرستادم. :-2-37-:هی هم گفتم این ایمیلت دست منو می خواست... :-2-27-:
بعدم رفتم حمام....همییییییییییین !
دلم می خواد برم موهامو دوباره کوتاه کنم....البته مدلش بدم...
من دردمو به کی بگم که موهام ماهی 3-4 سانت رشد می کنه ؟ همه ش یه هفته مدل موهام همونی بود که می خواستم بعدش بلند شد !! :-2-34-:این سری می رم از ته می زنم که دلم خنک بشه ! :-2-27-:هوا هم که ناجوانمردانه گرمه می چسبه...! :-2-37-:

دیگه پ.ن بدم برمممم !

خاله شفنم خو دلم برات تنگ شده بود...وقتی جوابممم ندادی فکر کردم یه کاری کردم از دستم ناراحتی ! :-2-03-:ببخشید سکوتتونو خراب کردیم ! فقط قبلش تو امضات توضیح بده من چارتا سکته پشت سرهم نزنم ! :-2-32-:

آرشام خان ! حق وتو رو که رد نمی کنن ! :-2-28-:فونت من خوبه ؟ یا بزرگترش کنم ؟ :-2-37-:
عسلبانو...مامانم اون ژله رنگیاتو دوست داشت...گفتش بپرسم چیجوری درست کردی ؟ :-2-37-:
آرام . د خانوم ! :-2-14-:عکسه رو که دیدم انقده دلم غنچ زد واسه این جوجوها ! خیلی ناس بودن ! وای من عاشق اینجور عکسام...دستتون درد نکنه ! :-118-:

خیلی حرف زدم آیا ؟
ببخشید !
شبتون بخیر.
زی زی گولو ساعت 12:35
31 تیر 1390
اهواز

+Lily
1390,04,31, ساعت : 12:45 قبل از ظهر
اون پایین چه خبره ؟
بچه این وقت شب باید لالا کنه
نیلو تو مگه هفته دیگه کنکور نداری ؟ :-2-28-:
از این بهار یاد بگیر دیگه نیست

جانم لی لی جان با من بودین ؟؟؟؟؟ واقعـــــــــــــــــا ؟:-2-31-:
حس درس نیست اخه :-2-34-:

بله با شما بودیم دختریم :-2-38-:
راستی پریسا جان اینجا فقط نیلو و شبنم و الناز می تونن ویرایش کنن
الناز که نیست ، یا کار شبنمه یا نه :-2-35-: یا نه ؟
این تاپیک سواری با جنس مخالف خیلی طرفدار داره / این پسرا خیلی گرد و خاک کردن :-2-43-:

بهاره ( میدنایت گرل / خودش که میدونه با اونم :-2-31-: ) چه همسایه خفنی داری!
ما هم یکی از اینا داشتیم ، هر شب سرمونو از پنجره می کردیم تو کوچه ببینیم اون شب چه اتفاقی میفته تو خونه اشون ! یَک بوهایی از تو خونه اشون در می اومد :-2-31-::-2-37-:
یک شب یکی از خونه اشون اومد بیرون مست لایعقل ( حس نویسندگی بم دست داد ) زده بود زیر آواز / عین فیلمفارسی شده بود تازه ریخت و قیافه اش :-2-41-:
چه سوژه ی خوبی بود ! لوش دادن :-2-35-: دیگه تو خونه اش مهمونی نمی گیره :-2-30-:

mahdieh67
1390,04,31, ساعت : 12:58 قبل از ظهر
این ترجمه کاملشه پریسا! خودم می خواستم ترجمه اش کنم بذارم، ولی گشتم تو نت بود!
ترجمه :
معزز اَرسوی * باریش مانچو
تا زمانی که جان از بدن خارج شود
"فراموش نکن که دنیا فانی است"
خبر سیاه (خبر بد) زود باور می شود
گفته بودی : فراموشم کند
عکسهایی که پیش من مانده است
و نامه ها را خواسته بودی
ناراحت نباش عزیزم
دیگر روبرویت ظاهر نمی شوم
برای آخرین بار برایت می نویسم
خاطره ها برایم کافی است
فراموش نکن که دنیا فانی است
خدایی که جان را داده است جان را می گیرد
من چطور میتوانم تو را فراموش کنم
تا زمانی که جان از بدن خارج نشده

گل خشکیده ای پیدا کردم
از میان نامه ها
فقط آن را نگه میدارم
آن را هم برایم زیادی نبین
زیباترین عشق ها را
سال های سال زندگی کردیم
تمامی ترانه های حزن آلود
خاطرات تو را به یادم می آورد
فراموش نکن که دنیا فانی است
خدایی که جان را داده است، جان را می گیرد
من چطورمیتوانم تو را فراموش کنم
تا زمانی که جان از بدن خارج شود

بال و دستم( پرم ) شکست
نه جایی دارم و نه سرزمینی
راهم به دیاری غربت افتاد
مثال پرنده های بی آشیانه
ای سروقامتم! به خاطر تو
خم میشوم بر این نوشته ( تسلیم این سرنوشت میشوم )
اگر پروردگار این چنین نوشته باشد
خاک سیاه مرا کافیست ( به مرگ راضیم )
فراموش نکن که دنیا فانی است
خدایی که جان را داده است، جان را می گیرد
من چطورمیتوانم تو را فراموش کنم
تا زمانی که جان از بدن خارج شود


شعر و موسیقی: مرحوم باریش مانچو 1999-1943

من عاشق این شخص بودم تو بچگی! عاشق موهای بلندش، عاشق اون برنامه کودکی که داشت اجرا می کرد. از اونایی که با اثارش هنوز زنده اس! روحش شاد!

آخی :-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:مهـــــــــــدی:-2-34-::-2-36-:

این خاطره ها رو کی ویرایش می کنه؟؟ نیلو:-2-35-: لیلا:-2-41-:
الان لیلا گفت لینک اهنگ شبی کو :-2-30-:بعد به خودش لینک داد :-2-39-:طفلک شبنم با شبنم حرف میزنه واسه خودش اهنگ میفرسته :-2-34-:

شبنم : اون كه پرسيد لينك آهنگ كو من نبودم كه :-2-15-:

مامان:-2-30-: نمی دونین من 48 ساعته نخوابیدم:-2-33-: چرا با من بازی می کنین:-2-33-: من نمی فهمم کی چی می گه:-2-30-: نیلوفر:-2-33-:
تازه من یه بعدا نوشت داشتم همزمان ویرایش کردیم پرید:-2-37-:
بعضی از اهنگا هستن که هر چقدر بهشون گوش می کنی، بیشتر درک اشون می کنی! این یکی از اوناست! ترجمه اش نامانوسه! ارتباطی که با این اهنگا دارم ، هیچ وقت نتونستم با حتی یکی از اهنگ های ایرانی و خواننده های ایرانی، مخصوصا جدیدا داشته باشم! من با اینا خیلی خاطره دارم!