PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 [23] 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148

feedback
۱۷ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۷ بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
با سلام
روز جمعه نچسبی بود. حال نکردم زیاد خیلی بامزه نبود مثل جمعه های قبل. :-2-15-: مخصوصاً اوجش عصر بود که رفتیم بهشت زهرا :-2-15-: دلم حسابی گرفت داداشم که یه دل سیر گریه کرد منم فقط نگاش کردم و آرومش کردم. :-2-15-:
یه شعر هست روی سنگ قبر پدرم گذاشتیم که واقعاً زیباست نمیدونم شاعر کیه ولی شعر قشنگیه :
گفتم که پدر رسم اخوت نه چنین بود
گفتا که عزیزم چه کنم عمر همین بود
گفتم که پدر وقت سفر بود بسی زود
گفتا پسرم مصلحت وقت در این بود
:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
پ.ن : آقا سیامک و زهرا شرمنده امروز زیاد حوصله ندارم. فردا میگم از ماجرای اون روز. ببخشید :-53-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 17 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 22:08

REAL LOVE
۱۷ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۱۵ بعد از ظهر
شب دلگیر جمعه بخیر

چرا جمعه ها انقدر دلگیرن؟ چرا همیشه یه حال و هوا رو به آدم منتقل می کنن؟ یعنی واقعا منتظریم؟!

اعصابم خورد شده... بعد عمری پا شدیم رفتیم خونه خاله که خوش باشیم دور همی... ولی سهیلا خانم زهرمارمون کرد.
گفته بودم مریضه که؛ هر هفته یه جاییشو درمان می کنن هفته بعدی برمیگرده میگه فلان جام درد می کنه... دوباره دوا و دکتر...
هر بار هم که میبرن دکتر میگه این هیچیش نیست الکی نیاریدش اینجا... ولی انقدر آه و ناله می کنه واسه مامان باباش که ...
نمی دونم چرا اینجوری شده...امروز دوباره کاری کرد که بردن بستریش کردن تو بیمارستان...
اولش داشتم دیوونه می شدم ولی بعدش که به رفتاراش دقت کردم دیدم واقعا هیچیش نیست و این الکی خودشو به مریضی می زنه....
خیلی سن بدیه...فقط 14 سالشه و به خاطر اینکه راجع به یه موضوعی که اصلا به نفعش نیست حرفش رو به کرسی بنشونه داره خودشو به مریضی میزنه... دیشب کلی با سمیه نشستیم باهاش حرف زدیم که تو داری خودتو دیوونه می کنی با اینکارا...
تا با ما بود حرفمو قبول میکرد ولی تا مامانش میومد نازشو بکشه... خریدار داره اینم ناز می کنه.
هر چقدر به خاله م گفتیم این چیزیش نیست دو روز کاری به کارش نداشته باشید خودش حساب کار میاد دستش، به خرجش نرفت که نرفت... بیخودی داری انگ مریضی می زنن به بچه... آزمایش نمونده که ازش نگرفته باشن...

این از این... از اون ور دخترعموش زهرا که همسن خودشه و مشکل کلیه داره، وضعش صدبرابر بهتر از اینه... تازگیا یه کلیه پیدا کردن واسه پیوند...
اونم چی؟؟؟!!!! یه پسری بخاطر اینکه کارت پایان خدمت بگیره و از کشور خارج بشه میخواد کلیه شو بفروشه... خیلی دنیای مزخرفیه... یکی مثل زهرا داره واسه زنده موندن لحظه ها رو میشماره و یکی مثل این الکی سلامتیشو به حراج میذاره...

خدایا صدهزار مرتبه شکرت...بخاطر همه چیزایی که بهمون دادی و ندادی...

پشت پنجره ی شعر ایستاده ام
به تو نگاه می کنم
تو تنها دلخوشی منی
و فقط
از پشت همین پنجره دیده می شوی!
"رسول یونان"


شب خوش

بازباران
۱۷ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۱۷ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
عرضم به حضورتون ...چندروز پیش برای آزمایش رفته بودم....فشارمون 8روی 6بود .این خانمم چپی به مارفت که مطمئن بشه روح نمبینه
بعدشم سر آزمایش خون رگ پاره میشد .اونم نامردی نکردو هی سوزن ودر میاورد ودوباره میزد.مثل زدن چنگال به استیک
به من میگه رگت فراره.....ما شنیده بودیم ریاضی فراره...دیگه صیغه مبالغه رگ فرارو نشنیدم بودیم
بعدش که تونست رگه رو دستگیرکنه ...البته روی مچ دستم یه شیلنگ کوچیک وصل کرد وخون وبا تلمبه کشیدبیرون....
اومدیم بعداز یه ساعت دستمون شبیه یه بادمجون 10سانتی شده
خوب بلدنیستی بگو بلدنیستم ...دیگه چرا ریاضیات وبه سخره میگیری یه تهمتم به رگ مامی بندی...اه اه اه ایش
بگذریم ...راستی یادتون میاد صحبت از دبه روغن ریخته شده مامان بزرگم بود....امروز دبه رو جمع کردم ...وقتی رسیدم به آخرش ...یاد شبنم گل افتادم..که چقدر اون شب اذیتش کردم ..والبته فرشیدخان...گفتم بگم ..زینگگگگگگگگگگگگگگگگگ شبنم ممنون...باری داشتین ترابری بویوک خان درخدمته ها
فیلم یوریکا روامروز شروع کردم به دیدن ....جالب بود.این آقایون چه علاقه ای به ماشین های صداردارزنونه دارن...مثلا سمند ال ایکس ...بخدا 90%خریداراش بخاطر صدای خانمه میخرن
درب خودرو بازاست...چراغ خودرو الکی میزند....راننده خودروبال بال میزند....
توی این فیلم ..بعداز ال ایکس ..خونه صدارداردیدیم...اسم خونه سارا بود
باید ببینین ..همه خانم سمندو ول میکنن ومیرن سراغ ساراخانم...
قسمتیش سارا خانم زنگ میزنه که چک کنه صاحبخونه میادیا نه...میگه من سارام
میگه کی...من سارا نداشتم ...میگه منم سارا خونه اتون...(چه جالب ..یاد حاج آقا افتادم که به زنش میگفت منزل ..آهای منزل)
بانمک بود..
فعلا بایتون باشه

mahsan
۱۷ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-41-:

خب ادامه خاطرات ! :-2-41-:

دوشنبه 13تیر 90

دوشنبه خیلی قشنگ و متفاوت شروع شد !!!

شب قبلش که با دوستم می حرفیدم اصرار داشت که صبح زود بلند شم برم کنار ساحل :-2-41-:

از اونجایی که آدم تنبلی هستم یه قول الکی دادم و گفتم حالا ببینم چی میشه اگه بلند شدم می رم :-2-41-:

در خواب نازی فرو رفته بودم که دیدم گوشیم زنگ میخوره :-2-28-: به ساعت نیگا کردم . 5:30 صبح :-2-28-:

گفتم تا بقیه بیدار نشدن جواب بدم :-2-28-:

بله :-2-28-:

الو سلام بلند شو برو کنار دریا

جان ؟؟ :-2-28-:

همین که گفتم !!

برو یَره :-2-28-:( این اصطلاح مشهدی بید :-2-35-:)

من یره مره نمی شناسم باید بری !!

نوموخوام :-2-28-:

بلند شو دیگه جون من

نموخوام :-2-28-:

برو دیگه !!

دیگه خواب از سرم پریده بود :-2-28-:

باهزاران فُش و حرفای رکیک دیگه :-2-35-: بلند شدم رفتم لب ساحل :-2-41-:

ولی واقعا می ارزید ! فوق العاده بود !!

تا حالا طلوع خورشید رو هیچ وقت ندیده بودم , حتی تو شهر خودمونم ندیده بودم چه برسه کنار دریا !:-2-41-:

اینم عکساش !!:-2-41-:

http://up.iranblog.com/images/2x2wx8ypuq4s9ptd6a8.jpg

http://up.iranblog.com/images/yzf3hrftjmtyvqm4fjcg.jpg

واقعا ارزش اون بیدار شدن زورکی رو داشت :-2-31-:

ساعتای 6 و خورده ایی بود که یه خانمی با پسرش :-2-35-: اومدن برای ورزش :mrgreen:منم جو گیر شدم و رفتم باهاشون نرمش کردن :-2-35-:

بعدشم باهاشون بدمینتون بازی کردم , با مامانه ها :-2-35-: اولین ضربه ایی هم که زدم توپ رفت تو دریا :-2-06-:باز پسره یه توپ دیگه داد , جای منم عوض کرد که توپا رو یکی یکی نفرستم تو دریا :-2-43-::-2-06-:

بعد از صبحونه هم چون آدمای بسیار فرهنگی :-2-35-:بودیم همگی رفتیم موزه رامسر :-2-26-:

اصلا فک نمی کردم خوشم بیاد ولی خوشم اومد از وسایل و تزئیناتشون , فقط حیف که نمی زاشتن عکس بگیریم :-2-43-:

من که عاشق میز تحریر و صندلیش شدم :-2-39-: چی میشد اون میز تحریر و صندلیش رو به من میدادن :-2-39-:خیلی خوجل بود :-2-39-:

بعد ازظهرم که رفتیم کلاردشت :-2-41-:از کلاردشت چیزی نمیشه گفت واقعا تیکه ایی از بهشته :-2-41-:فقط حیف که دیرتر رفتیم و هوا تاریک شده بود :-2-41-:

بدون شرح :-2-35-:
http://up.iranblog.com/images/mu4kapr943gto7m209ab.jpg

بازم بدون شرح :-2-38-:
http://up.iranblog.com/images/3am63cf8lt381sn2gmp.jpg

خیلی بدون شرح : :mrgreen:
http://up.iranblog.com/images/vpx1qstxxi9kphuidqb.jpg


سه شنبه 14 تیر 90

سه شنبه صبح فقط به دریا رفتن گذشت که خیلی هم خوش گذشت :-2-32-:آب تنی خوبی بود :-2-11-:

ظهرم ناهار رو که خوردیم راه افتادیم به طرف مشهد :-2-15-::-2-16-:

لحظه ایی که آدم میخواد برگرده یه حس خاص داره , هم خوشحالی از اینکه داری برمی گردی به خونه و شهرت ( حداقل من که اینجوریم , هیچ جا خونه آدم نمیشه :-2-41-:)

هم باخودت می گی تموم شد ! به همین زودی , یعنی بازم فرصتی پیش میاد برای کنار دریا بودن ؟؟؟؟ :-2-41-:

اول قرار بود شب رو گرگان بمونیم , ولی بین راه با پسرخالم تماش گرفتن و کاری براش پیش اومده بودمجبور شدیم یه سره بگازونیم به طرف مشهد :-2-41-:

یکم خسته کننده بود ولی همین که فک می کردی که فردا تو اتاق خودت دراز به دراز خوابیدی خودش قوت قلبی بود :-2-41-:

و اینگونه بود که سفر ما در صبح چهارشنبه 15 تیر ماه ساعت 7 صبح با رسیدن به شهرمون به پایان رسید !! :-2-10-:

سفر خوبی بود !!! ایشالله همه اونایی که به مسافرت رفتن یا قصد مسافرت دارن به سلامت برن و برگردن !!! :-63-::-53-:

پ.ن : پریس چقد نوشته هات وقتی بدون شکلکه غریبه , آدم دلش می گیره !! :-2-15-:

آهنگ روز : تو آخرین طبیبی که لحظه های آخر به دادِ من رسیدی , تو نوری از خدایی که پیغام خدا را به گوش من رساندی !!!

Sokout_shab
۱۷ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
همه رفتن خانه مادرجون جان...
خوب ما چه کنیم می رویم آن جا بسی حوصلمان سر می رود...
از تو اینتی یه چند تا طرح پیدا کردیم...
نکه استعدادمون فوران می کنم...
رفتیم مثلا بکشیم... آخر کار... یعنی تو بگو 1% شبیه اش شده باشا... :-2-41-: کر کر خنده س... ایشاءالله اگه دستمون یکم بهتر شد... براتون نقاشیهامونو میذاریم...
حواسمون رفت به این چهره کشیدن... ستایش و فراموش کردیم...
یعنی ما از صبح اینجا نشسته ایم...
همین طور الاف می چرخیم و می چرخیم...
امروز رفتیم سراغ کتاب مدار... اولاش چرت بود... یعنی مال ریاضی سوم دبیرستان...
نمی دونم بر مبنای 10 و بر مبنای 2 و از این چیزا...
دلمان برای ناصر جان، همین استاد طراحیه تنگ شده... بچه خیلی باحالیه... برعکس اون یکی.... اون خیلی سنگین رنگینه... ولی این از این بچه باحالاس...
اسی گفتش که تا برسه میشه 11 12 خوش به حالش... یه روز کامل گشت :-2-30-:
روزا در حال گذر...
حرفیه؟

فردا پگی نمیاد... چه قدر کسل کننده...
شبتون رنگی...
یه جاست فور مستر آرشام بدم و برم...
مستر... منظورم اون متن بود وگرنه بقیه اش دست نوشته ی اینجانب می باشد بابا...
می خوایم دو تیر و دو نشون بزنیم...
از یه طرف چون این متن می خوایم تو دید باشه... میذاریمش...
از طرفیم مستر بفهمه منظورمان کدوم متن بود...
آقا این کپی بود...



منم دوست دارم یکی باشه که همیشه بهم فکر کنه
منم دوست دارم یکی باشه که دوسم داشته ...باشه
منم دوس دارم یکی دم به دقیقه زنگ بزنه بگه دلم واست تنگ شده
منم دوست دارم یکی بغلم کنه و بگه هیچکس رو اندازه تو دوست ندارم
منم دوست دارم یکی از شدت علاقه گریه کنه و بگه تو همه کسمی
منم دوست دارم یکی باشه که شبا به خاطر درد و دل با من بیدار بمونه
منم دوست دارم یکی باشه که از شدت دلتنگی زمینو زمانو به فحش بکشه
منم دوست دارم یکی باشه که فقط مال خودم باشه
آره...
منم دوست دارم یکی "عاشقم" باشه
همه اینارو دلم خواسته ... میدونم دل تو هم اینارو میخواد
اما حالا که بهشون نمیرسیم بیا سیگار آخرو باهم بکشیم
اینم دلم خواست!!! حرفیه؟!؟!
***

این متنو هم دوست دارم...

به سرنوشت بیاندیش؛ که چگونه تصویرگر جداییهاست،
بر من خرده مگیر؛ که چرا جبر زمان از آغاز هر سلامی به درودی به پایان میبرد،
محکومیم به زنده ماندن؛ تا شاید شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم.

ای مهربان؛

وقتی خورشید به پیشواز شب میرود و کوچه از صدای پای آخرین پای عابر تهی میشود؛
با کوله باری از غم و درد میروم؛
و تو را با تمام خاطرات دیرین، میان کوچههای ساکت شهر تنها میگذارم
گریه مکن! ای وارث شکوفایی باران،
من باید بروم، تا با غم غریبی خویش،
غم غربت را از جدارهی دل عاشقان بزدایم
اما بدان! نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو ميتپد
:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-38-:
ادامه دار بود حرفم:
واقعاً ما محکوم به زنده موندنیم؟!؟!
آرزوهامون غیر معقوله؟ که بشون دست پیدا نمی کنیم؟
خیلی برام جالبه که من تا کی می تونم صبر کنم؟
یه سال، دو سال...
ولش... این نیز بگذرد :-2-41-:
یه چند روزی رنگ ما را در این تاپیک نمی بینید به همین دلیل دو پست دادیم... :-2-41-:

زی زی گولو
۱۷ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
سهلام !

17 تیر 1390 ...زی زی گولو هنوز 18 سالشه ! :-2-42-:من امشبو تا صب بیدار می مونم که دیرتر 19 سالم بشه ! :-2-31-::-2-27-::-2-22-:
مامانم غر می زنه که کیک نپز...:-2-09-:
ولی من دلم می خواد...:-2-32-:
البته کیک امروز دیگه میلمو به هرچی کیک از بین برد ! ولی خوب دیگه ! باید بپزم ! :-2-38-:
خیلی چیزا می خواستم بگم !
ولی فقط می خوام بگم ممنونم که تولدمو تبریک گفتید ! :-2-03-::-2-14-:

من یه چیزی بگم از شدت ناراحتی نمیرم ! :-2-36-:
دختره پررو نشسته روبروم می گه : اییی ! چه مزخرفه این مختار ! دیدید هی گفتن بچه ها نبینن ؟ اصلا هیچ صحنه ایش واقعی نبود ! من ::-2-19-:خونشون که شبیه خون نبود که ! من::-2-36-:
هی مسخره می کرد !
هی مسخره می کرد !
بعدم می گفت این داستان تموم شده ! مال 1400 سال پیشه ! ولش کنید !من: :-2-09-::-2-09-:
یعنی من می خواستم جفت پا برم تو حلقش بگم آخه تو برو همون فارسی وان و کوفتو زهرمارتو نیگا کن ! به مختار جون ما چیکار داری ؟ :-2-36-::-2-36-::-2-36-:
ولی بهش گفتم : مختار ادامه داره ! نه واقعا تو فک کردی تموم شد ؟ هه ! :-2-42-:
همین !:-2-09-:

~...LoOsindA...~
۱۷ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ بعد از ظهر
سلام.....حال همه ي ما خوب است...درسته؟درست نيست؟ايشالله كه درسته!:-2-41-:

امروز رفتيم توس كستان...
خيلي خاطره هاي خوبي دارم از اونجا
عاشق سكوتو آرامششم...
ولي واقعا نميدونم بهم خوش گذشت يا نه!
اصلا هيچي نميدونمممممم.....

ميتونم ي لحظه خوشحالو سر خوش باشم ي لحظه ديگش ساكتو دپ!
خل شدم!

چرا من هروقت اين ستايشو ميبينم همينطوري بدون دليل اشك ميريزم؟
فكر كنم اينم بر ميگرده به همون قضيه بالايي!

دنياي آدم بزرگارو دوس ندارم!دلم واسه اونوقتا تنگ شده!خيلي زيادددددد!اي خدااااااا

چقدر احساس می کنم که دلم برای احساس تنگ شده..
چقدر احساس می کنم که دلم برای دلتنگی هام تنگ شده...
چقدر احساس می کنم دلم برای دلبستگی هام تنگ شده...
چقدر احساس می کنم دلم برای دلم.. برای خودم تنگ شده...نه...انگار آخری یه حس دیگه است
آره..دلتنگی در برابرش کمرنگه...دلم داره می سوزه ...
همیشه فکر می کردم هر آغازی می تونه یه پایان داشته باشه..اما حالا فهمیدم که دلتنگی هام همیشه با من خواهند بود ...تا آخرین نفس..اما پایان من زودتر خواهد بود!
نمی دونم! اما بد جور دلم گرفته...
توي تابستون تمام وجودم یخ زده! ...از سردی مردمان همیشه زمستونی
آدمهایی که از عشق و دوست داشتن فقط املای فارسی و انگلیسیش بلدن !!اما ادعای تو خالیشون گوش فلکو کر کرده...
اما عشقی که خدا به هر بنده هدیه کرده می تونه عرش خدا رو بلرزونه!!
اما گاهی این بشر به قدری خودخواه میشه که حتی تمام هست ها را هم هیچ میکنه!!
خیلی حرف دارم اما قدرت بیان ندارم...یعنی حالا که هنگ کردم نه!
می دونم که نا آگاهانه و نا خواسته خیلی احساس ها رو ندیدم که شاید ..!!
اما من برای دوست داشتن دلیلی مثل بقیه نمی خوام..
آخه من دوست داشتن رو خیلی دوست دارم
و این هیچ دلیلی نمی خواد..من خدا را خیلی بیشتر دوست دارم...این دلیل نمی خواد
من احساسم رو دوست دارم و بهش احترام زیادی میگذارم...
بد دلم گرفته....انگار این دنيا وبعضي آدماش!....بی خیال!!


خود را به که بسپارم...وقتی که دلم تنگ است!!؟
پیدا نکنم همدل...دل ها همه از سنگ است!!(درسته؟درست نيس؟)

راستي اين جمله هم امروز شنيدم ... گفتم بدونين!

در اين وادي هنرمند كسي است كه پول برايش بي ارزش است و پدر پولدار دارد! (درسته؟درست ني؟)

از اولش همين بوده و هست!زندگي پيكاسو رو خونديد آيا؟؟؟

پ.ن : زينب جون...عزيزم تولدت مبارك ايشالله به همه آرزوهاي قشنگت برسي:-2-40-:

شبتون لالايي:-2-40-:

~jOojoO.tAlA~
۱۷ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۱ بعد از ظهر
به نام خدای عشقولانه ها http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_160.gif
سهلام http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_1.gif
آقا ما ویژه شدیم http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_008.gif
آمدیم خوشحالی مان را ابراز کنیم
امروز خونه مادر جونم اینا بودیم...با اهالی خونواده و خاله و دایی و اینا...بهدش پگاه اس داد رها ویژه شدی http://www.en.kolobok.us/smiles/standart/swoon.gif
جیخ کشیدم همه از ترس نزدیک بود سکته کنن http://www.en.kolobok.us/smiles/standart/shout.gif
جاتون خالی پریشب علوسی بودیم....از فامیلای دورمان وبد..نمیدانم کی بود http://www.en.kolobok.us/smiles/standart/facepalm.gif حالا هرکی بود بالاخره عروسیش بود..فقط میدونم از فامیلای داماد بودیم http://www.en.kolobok.us/smiles/standart/rofl.gif
میخواستم از عروس دوماد عکس بگیرم افتادم زمین http://www.en.kolobok.us/smiles/madhouse/girl_crazy.gif ضایع شدم در حد لالیگا http://www.en.kolobok.us/smiles/madhouse/sarcastic.gif با اون لباس http://www.en.kolobok.us/smiles/madhouse/sarcastic_hand.gif
ولی از اونجا که من اعتماد به نفسم خیلی بالاست....یکم خندیدم واسه خودم بعدش پا شدم http://www.en.kolobok.us/smiles/madhouse/sarcastic.gif
تاهزشم برگشتنی داداشیه ما با پسرخاله دیوونم مسابقات رالی گذاشتن http://www.en.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_dance.gif
ما هم تشویق می کردیم....
هی ما جلو می زدیم هی سامان اینا..بهدش هیشی دیه....سر سرعت گیر داداشم سرعتشو کم کرد ...سامان دیوونه همون پسرخالم از پشت زد به ما http://www.en.kolobok.us/smiles/he_and_she/feminist.gif http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_037.gif http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_171.gif http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_171.gif http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_170.gif
منم جلو نشسته وبدم داشتم با سر میرفتم تو شیشه ولی خوب کمربند ایمنی واسه همیناست دیه...چراغ ماشین زد بیرون..نصف ماشینم کج و کوله شد
دست راست منم کبود شد
پیاده شدم یه چند تا زدمش دلم خنک شد..اونم فقط میخندیدد http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_210.gif
داشت حرص میداد...همه غر و غر داد و بیداد...
خلاصه تا 3 نصفه شب در خیابان بودیم... http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_211.gif
بهدش دیه آمدیم خونه.. http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_212.gif
رسیدیم خونه بابا کلی آرین و دعوا کرد که عقل تو سرت نیست بچه شدی و ازنی حرفا..و داداش عزیزم هم طبق معمول سکوت کرد یهنی حق داری...یه دونه هم اونو زدم... http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_171.gif
ولی خب حال داد http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_177.gif http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_007.gif
شبتون قشنگ http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_268.gif
رها ... جمعه 17 تیر 1390

Vulnerable
۱۷ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۴ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون
برای اولین بار دلم میخوا خاطره بنویسم .....
نمیدونم چه مرگم شده..؟؟؟ اشکال از منه یا آدمای دورو برم.... یه هفته اس کمتر حرف میزنم.... دیگه وقتیم حرف میزنم که احساس میکنم خودم دلم برای صدام تنگ شده....
دیشب عروسی بودیم... اونم کی؟؟؟!!! نوه ی عموی بابام:-2-28-: آخه به من چه؟:-2-28-: ومن تازه اونجا دریافتم که تغییر ینی چی؟؟!!!
اوه اوه دختره از این رو شده بود ان رو .... منکه هرچی دیدم تا آخر مجلس چشم چرونی کردم هیچ شباهتی با اون ندای قبلی ندیدم:-2-37-: راه میرفتم میگفتم جوونم تغییرات!!!!
آخر سرم هر چی واسشون قر دادیم مجلس شاد کردیم شام بهمون ندادن بی تربیتا:-2-42-: به همه دادن ما رو یادشون رفت:-2-42-: تازه میگن چرا چیزینگفتین ما از اینجا رد شدیم؟:-2-36-: ینی هااا میخواستم بزنم تو دهن زنه.... من داشتم از تشنگی هلاک میشدم هر چی گفتم آب بدین گفتن الان شام میاریم آخرم شامو انقر به ما دیر دادن نوشابه هاشون مزه آب حموم + کمی اسانس و آب قند میداد:-2-43-: کلن این یه هفته همون یه اپسیلون شانسمونم رفت زیر تریلی:-2-39-: امروزم یک اشتباه فاحش کردم که خودم خنده ام گرفت.. اخبار کشور آمریکا رو گذاشتم تو شهرستانها:-2-35-: کور تر از من آدم دیدین؟ امریکا رو کردمش شهرستان:-2-35-: پس فردا قاره آفریقا رو هم میکنم منطقه 2 تهران:-2-35-:
دلم یه تغییر میخواد .. به قولل نیاز یه تلنگر.... تلنگر که مثبت باشه و منو از این بلا تکلیفی و راکد بودن بکشه بیرون:-2-39-:
میکند هوای گریه های تلخ
آنکه خنده از لبش جدا نبود:-2-39-:

s.love
۱۷ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۵ بعد از ظهر
سلااااام
امروز جمعه بود چرا فکر می کردم پنج شنبه س!:-2-37-:
صبح پا شدم رفتم ادامه ی تمیز کردن اتاقم مگه تمو میشه :-2-43-:
بعد که کامو روشن کردم افتاد که امروز جمعه س بعد یادم اومد فردا کلاس دارم ولی هنوز هیچی نخوندم ، البته تا این موقع هم باز هیچی نخوندم:-2-38-:
صبح بود عمه جون زنگ زد گفت سعیده میای بریم شنا امروز؟ مام که خدا خواسته ولی مامی مگه مارو می بره
مامانم دریا رو دوس نداره نمی ذاره منم زیاد برم
خلاصه مخ مامانی رو زدم قبول کرد :-2-16-:
امروز با دومس جونم حرفیدم دلم براش تنگ شده بود :-2-16-:
جاتون خالی خیلی خوش گذشت :-2-16-: :-2-16-:ولی تو گوشم آب رفته :-2-41-:
اومدم خونه ستایش نگا کردم بعدم اومدیم در جوار شما بعدم میخوام برم کتاب بخونم بعدم می خوام برم لالا
کی درس بخونم؟!:-2-06-:
پ.ن: آرشام خان من ترک تو کارم نیس زحمت نکش :-2-38-:
ولی سر حرفم هستما اگه یه نفر رو ترک دادین منم دیگه نمی بینین:-2-38-:

شب خوش:-2-40-:

شیمانا
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
چند روزی میشه خاطره ننوشتم...

خب دیروز دوستم که خیلی منتظرش بودم بالاخره بهم زنگ زد:-2-16-::-2-16-:,دقیقا یک ساعتو یک دقیقه پشت تلفن حرف میزدیم:-2-41-:,اخه تو این مدت امتحان داشتیم مخصوصا دوستم,اصلا نمیتونست صحبت کنه,امتحاناشون تازه چهارشنبه تموم شده به من کی تموم شدی میگم 5 تیر:-2-16-: :-2-35-::-2-31-:میگه خوش بحالتون:-2-30-:,میگم خواستی پزشکی قبول نشی:-2-37-:(تو موج منفی دادن استادم:-2-35-:)

ولی عاشق پزشکیه,منم میبینم با تمام سختی ها رشتشو دوس داره خودم ذوق زده میشم:-2-16-::-2-16-:

میگه من فقط سال دیگه تابستون دارم بعدش تو تابستونا هم باید بریم دانشگاه(گفتم خداروشکر تجربی نرفتم اینا که خیلی گناه دارن:-119-::-2-42-:)

مدرسه که میرفتم تو کلاس پیش دانشگاهی تجربیامون نوشته بودن ما 4 سال درس میخونیم میشیم مهندس,شما 7 سال درس میخونیین تازه میشین دکتر,اونم دکتر عمومی.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:یاد اون روزا بخیر,خداروشکر مهندسی قبول شدیم نه پزشکی ,این دوستم به خاطر نیم نمره باید بره جنین یا جفت گیر بیاره بده استادشون:-2-41-::-2-41-::-2-42-: .خداروشکر ما اینجوری نداریم.فک کن استاد بگه برین بتن گیر بیارین دونمره میدم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

خلاصه قرار گذاشتیم امروز صبح ساعت 8 بریم دریا,تا ساعت 1 کنار دریا بودیم,هوا خیلی گرم بود ولی خیلی خوش گذشت,خیلی.:-2-37-::-2-37-:

گاهی دلم برای دبیرستان تنگ میشه,دوستی های دانشگاه هیچ وقت مثل دوستی های دوران دیرستان نمیسه,هرکی به فکر منفعتو نفع خودشه.:-2-42-::-2-42-::-2-42-:

دلم پره ولی بیخیال نمیخوام با یاداوری خاطرات تلخ خوشی امروزمو خراب کنم.:-119-::-119-::-119-:

فعلا..:-2-40-::-2-40-:

metropolis
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
امروز یه ادم که بینهایت برام عزیزه ،فوق العاده دوسش دارم خیلی راحت دلمو شکوند ،

خیلی راحت فقط با یه جمله تمام باورهای منو به سخره گرفت.

من سکوت کردم،چون نمیخواستم حرمت ها رو بشکنم.چون برام عزیزه

خیلی با خودم کلنجار رفتم چون نمیخواستم چیزی درموردش بنویسم همون طور که این مدت از غم هام ننوشته بودم ولی

احساس میکنم یه تخته سنگ رو قلبم گذاشتن ودارن فشار میدن ،

تمام بناگوشم از زور بغضی که داره تو گلوم فریاد میکنه درد گرفته،

مطمئنم اگه به ماما نم بگم میگه تو خیلی حساسی.
فکر کنم درست میگه.......

تو دنیایی که مردم غصه یه جای ارومو دارن که فقط یه شب با ارامش بخوابن،این انصاف نیست که من بخاطر این چیزا ناراحت بشم.

خدایا ضعف منو به پای ناشکریم نگذار که تو قادر ومتعال بر همه چیز اشراف داری.

اگه ناشکری کردم،معذرت میخوام.
مطمئنم تا فردا حالم خوب میشه.تا وقتی خدا مراقبمه
به همه چی اطمینان دارمِ:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

lalaie
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر
سلام به همه خاطره نویسا
میدونین من خیلی وقت میشه که توی سایت عضو هستم اولش فقط کتابارو دانلود میکردم اما کم کم نود و هشتیا واسم شد یه عادت یه جایی که میومدم اوقات بیکاریمو پر میکردم اما الان بعد از گذشت تقریبا دو سال دیگه واسم جایی واسه تفریح نیست بلکه شده جزئی از زندگی .اولین جایی که بعد از وصل شدن به نت میام توش همین سایته و باز هم اولین جایی که میام صفحه خاطره هاست.نمیدونم چرا هیچ وقت نشد بنویسم.شاید از این میترسیدم که وارد شدن به جمعی که باهم صمیمانه دوستن یه مقدار کار سختی باشه
توی این صفحه بیشتر افرادی که باهم صمیمی هستن از هم خبر میگیرن و اون افرادی که مثل من کاربر عادی هستن فقط میان خاطرشونو میگنو میرن
البته این قانون دوستیای صمیمانه هستش
ولی در کل من از بودن در اینجا خیلی خوشحالم.منم با تموم غصه های بچه های اینجا ناراحت میشم
از شادی هاشون خوش حال میشمو و از شیطنتاشون لذت میبرم
امیدوارم که همتون شاد و خوشحال باشین و غصه هیچ وقت مهمون دلای مهربونو کوچیکتون نشه
واسه منم دعا کنین که یه گره ای افتاده به کارم که به امید خدا حل بشه

.arsana.
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۳ قبل از ظهر
سلام :-2-38-:

تو (مجاز از همه:-2-31-:)خوبی من خوبم:-2-37-:
الان از صدقه سری نمرات مادرجان و ایمیل پدرجان بتوانستم نت بیایم:-2-31-:
از کنکور دیروز بگم :-2-26-:
اول از آخرش شروع می کنم :-2-37-: از جلسه که اومدم بیرون پدرجان رو پیدا کردم و کلی خوشحال و شاد و خندون رفتم سمت ماشین تا نشستم بابا گفت چطور دادی ؟ گفتم نمیدونم ای بد نبود بعد گفت یعنی چند درصد میزنی
خو مگه من علم غیب دارم :-2-42-: برگشتم گفتم:چه میدونم بابا چه سوالایی می پرسی
گفت :اختصاصی ها رو چند درصد میزنی
منم که کلا علف زیر پا:-2-28-: دوباره گفتم بابا نمیدونم :-2-43-: بعد پدرجان گفت یعنی تو نمیدونی چیکار کردی :-2-42-:گفتم نه :-2-36-: گفت یه کم بیشتر فکر کن :-2-33-:( بابای مام وقت گیر آورده) گفتم نصف سوالای اختصاصی رو نزدم :-2-37-: گفت خوبه 50 درصد زده باشی قبولی :-2-31-:
والا من یه چی پروندم وگرنه از هر صفحه 2 ،3 تا نهایتا می زدم .عمومیم باز بیشتر زدم.مخصوصا عربی رو :-2-26-:
خو همش پیش دانشگاهی و اول و دوم بود منم اول دوم یادم رفته بود :-2-38-:
قبل از اینکه برم به مادر جان گفتم برم ببینم هیچی نخونم چیکار می کنم مادرجان بسی زیاد خندید و گفت همه میخونن برن ببینن چیکار می کنن تو برعکسی:-2-35-:
خو آزمایشیه اصل کاری که نی:-2-37-:
آقا سر جلسه یکی کنارم نشسته بود از من بدتر:-2-06-:
اول از همه شال سرش بود :-2-37-:
دوم از همه شالش گل من گلی بود:-2-37-:
سوم از همه یه کیسه خوراکی آورده بود انگار اردوی تفریحی اومده بود:-2-37-:
چهارم از همه 5 دیقه از شروع امتحان نگذشته بود یهو دیدیم کلاس پوکید :-2-31-: برگشتم ببینم چه خبره دیدم خانم رانی باز کرده داره میخوره:-119-::-2-43-:
یه ربع بعدش یه کیک باز کرد خورد :-2-28-:
یه ربع بعدش آب معدنی مینوشید:-119-:
یه ربع بعد بیسکویت آوردن اونم باز کرد نشست خورد :-2-43-:
بعدشم یه پارچ آب آوردن دوباره یه لیوان برداشت دوباره آب خورد :-2-32-:
پنجم از همه یه لنگشو آورده بود رو صندلی اون یکی رو سر داده بود زیر صندلی جلویی :-2-37-:
ششم از همه هی این برگه سوال و پاسخنامه از دستش میفتاد زمین و هی از زمین جمش می کرد:-2-36-:
بعدشم ساعت 6 که به سلامتی تموم کرد سوالا و کاراشو به مدت یه ربع زل زد به من بدبخت فلک زده :-2-42-:انگار آدم ندیده :-2-33-:
بعد هم من ساعت 6 و ربع تموم کردم و سرمو انداختم پایین تا امتحان تموم شه کلا:-2-26-:

دیگه کلش همین بود:-2-39-:
الان هم پدرجان تصمیم گرفته بلیط بگیره واسه مشهد که من و مادرجان و هلنا چهارشنبه ای بریم اونجا خودش کاشمر کار داره از اونجا میاد شیروان ما هم از مشهد میایم شیروان بعدشم میریم خونه مامان بزرگ و یک سری آدم های مزخرف چاپلوس به اسم عمه ،عمو و دایی بابا :-2-43-::-2-35-:
بابا من نمیخوام بیام به چه زبونی بگم:-2-42-:
شنبه دو زنگ هندسه تحلیلی دارم و یه زنگم عربی :-2-42-:مگه خونه ی خاله اس؟:-2-36-:

بابام میگه مرخصی بگیر :-2-06-: انگار سیستم آموزشی فرق کرده نمیدونستم:-2-06-::-2-31-:

راستی رها ویژه شدنت مبارکــــــــــــــــــــ ـات:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-40-:شیرینی چی شد پَ؟:-2-31-:من ناپلئونی میخوام:-2-16-: خیلی دوس دارم:-2-37-:اگه نشد نون خامه ای هم زیاد دوس دارم :-2-37-: اونم نشد یه کیسه دو کیلویی خامه:-2-38-:

نیلو هم مدیر شده:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:تبریکات گل گلی:-2-40-:خبرگذاری منه دیگه:-2-06-: نیلو یه شربت آلبالو(به قول خواهرمون آبلالو ) دستت رو میبوسه:mrgreen:
من الان برم یه شربت آبلالو و شیرینی علی الحساب بزنم به رگ تا نوشتم هوس کردم:-2-31-:

ستاره ملک
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۳ قبل از ظهر
سلام :-2-15-:
آقا ما اصلا شانس قانون شکنی هم نداریم:-2-28-::-2-33-::-2-30-::-2-06-::-2-42-:
دیشب یهو چشمم افتاد به یک تاپیک که هی بالا و پایین میرفت:-2-37-:...اسم تاپیک بود:بهت نمیگم دوستت دارم.:-2-35-::-2-22-::-2-26-:
گفتم خب حالا مگه چی می گن اینقدر هی میاد بالاhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/unknown.gifرفتم پست آخر دیدم به به!:-2-19-::-2-43-::-2-16-:خاطره بازیه! http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/pillowtalk.gif:-2-16-:یه پای قضیه هم شبنمی خودمانه! http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_nea.gif:-2-35-::-2-06-::-2-16-:
منم خوشحال و خندون گفتم حالا که مدیر ارشد دستش تو کاره برم یه بار تو همه عمر کاربریم اسپم بدم!:-2-38-::-2-35-:
اونم چه اسپمی!:-2-35-:آخرش رفع انحراف هم دادم!:-2-06-:
خلاصه ارسال پست همانا و.....................ارور 403! http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/shok.gif
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/gamer3.gif
پرت شدم بیرون! http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/shout.gif:-2-34-:
دیگه هم سایت باز نشد برام!:-2-39-:
خلاصه دیگه ناچارا رفتیم خوابیدیم.http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/nightf.gifصبح اومدم دیدم شبنمی جوابمو داده بوده http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_cray.gifولی چه سود!:-2-07-:
آخه اینم نته من دارم؟:-2-36-::-2-09-:شده وجدان شیرفرهاد واسه من!:-2-36-::-2-01-::-2-33-:اااااااااااه!:-2-33-::-2-34-:ضدحال!:-119-:http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/ireful1.gif:-2-37-::-2-35-::-2-06-:
پ.ن با تاخیر: شبنمی جان خجالتم نیومد http://www.msnhiddenemoticons.com/Library/extra_large/glassy/default/i_like_you.gifخو چیکار کنمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_pardon.gif:-2-35-: جاش یه عالمه خنده ام اومد http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_101.gif:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-2-35-:

شبنم
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۷ قبل از ظهر
سلام به همه خاطره نویسا
میدونین من خیلی وقت میشه که توی سایت عضو هستم اولش فقط کتابارو دانلود میکردم اما کم کم نود و هشتیا واسم شد یه عادت یه جایی که میومدم اوقات بیکاریمو پر میکردم اما الان بعد از گذشت تقریبا دو سال دیگه واسم جایی واسه تفریح نیست بلکه شده جزئی از زندگی .اولین جایی که بعد از وصل شدن به نت میام توش همین سایته و باز هم اولین جایی که میام صفحه خاطره هاست.نمیدونم چرا هیچ وقت نشد بنویسم.شاید از این میترسیدم که وارد شدن به جمعی که باهم صمیمانه دوستن یه مقدار کار سختی باشه
توی این صفحه بیشتر افرادی که باهم صمیمی هستن از هم خبر میگیرن و اون افرادی که مثل من کاربر عادی هستن فقط میان خاطرشونو میگنو میرن
البته این قانون دوستیای صمیمانه هستش
ولی در کل من از بودن در اینجا خیلی خوشحالم.منم با تموم غصه های بچه های اینجا ناراحت میشم
از شادی هاشون خوش حال میشمو و از شیطنتاشون لذت میبرم
امیدوارم که همتون شاد و خوشحال باشین و غصه هیچ وقت مهمون دلای مهربونو کوچیکتون نشه
واسه منم دعا کنین که یه گره ای افتاده به کارم که به امید خدا حل بشه


سلام عزيزم

نميدونم باورتون ميشه يا نه ولي چند شب پيش داشتم به خواهرم ميگفتم يه كاربري هر پست جديدي كه توي تاپيك مياد حتما ميان مي خونن ولي پست نميدن. برام عجيب بود كه كاربر قديمي هستيد و اصلا پست نداريد

خيلي خيلي خوشحلم كه قفل سكوتتون با اين تاپيك شكسته . خوشحالم كه بين ماييد :-2-40-: ايشالا مشكلتون هم حل بشه توكل به خدا

بامداد شنبه :

ديشب خيلي خوب بود. داشتم واسه خودم ميگشتم كه چشمم خورد به يه يوزر قديمي ( ساسان ايمپاير) - مهسان و مژگان و رويا قضيه اون روز ميتينگ يادتونه ؟ :-2-06-: خود سوژه بود :-65-: رفتم تو صفحه اش زدم چطوري سق سياه :-2-35-: اين سق سياه بودنش جريان داشت. اون قديما ما يه سري كارمند بوديم - من ، الي ، ميشول ، فرشيد ، فاطمه ، رز ، سوسن ، مهتاب، سامانتا و ... ) كه صبح علي الطلوع مي رفتيم تاپيك خانواده تا وقت تعطيليمون. شايد باورتون نشه من تا مدتها غير از اونجا و يكي دو تا تاپيكي كه خودم زده بودم هيچ جا نمي رفتم. بعد يه روز اين ساسان اومد تو تاپيك زد شماها كجا كار مي كنين خوش به حالتون آبدارچي نميخواين ؟ اينو كه گفت دقيقا به فاصله يه روز همه مون بلا استثنا انقدر تو شركتامون و سر كار ، مشغله مون زياد شد كه نتونستيم بريم خانواده. از اون موقع معروف شد به سق سياه :-2-06-: خلاصه ديشب بعد مدتها ديدمش ذوق كردم. اونم پيام داد و يه كم حرف زديم و رفتيم تو يكي از تاپيكاي قديميش كه آورده بود بالا با امير حسين و سجاد و ستاره اينا يه كم شيطنت كرديم. دقيقا تا گفتيم چه خوش ميگذره سايت پوكيد :-2-06-: سق سياهي سامان يه ذره هم كم نشده :-2-06-:

دم دماي صبح خوابيدم و امروز هم از صبح گردگيري و مهمون داري تا الان كه تقريبا تازه رفتن.

روزاي آروميه. خدا اين آرامش نسبي رو از من و خانواده ام نگيره. :-2-40-:

روز همگي به خير و سلامتي و خوشي. :-2-16-:

هفته ي خوبي داشته باشيد :-2-40-:

منم خوشحال و خندون گفتم حالا که مدیر ارشد دستش تو کاره برم یه بار تو همه عمر کاربریم اسپم بدم!:-2-38-::-2-35-:
اونم چه اسپمی!:-2-35-:آخرش رفع انحراف هم دادم!:-2-06-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:

بعدا نوشت »»»» ها اين نادي بنفشي هم بود تو جمع كارمنداي سرخوش

nigar_403
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۴۹ قبل از ظهر
سلام به همگی...
آخ جون بعد یه مدت مدیدی میخوام خاطره بگم!:-2-41-: دوز دالم !!!:x
خب از دو روز گدشته ما سه نفری افتادیم سر پروژه استاد راشدی عزیز...هنوز هم تموم نشده...فردا نه یعنی امروز باید تحویل بدم!
امروز تو این هیر و ویری طبقِ معمولِ مزخرفش، مهمون داشتیم. پسرعموهام باز اینجا آویزون شدن.
آخر شب هم داداش و زن داداشم اومدن ته مونده ی آثار برادر جان که در خانه مانده بود را با خود بردند!
هرکی میاد خونه ی ما تعجب میکنه...ما اندازه ی سه تا کتابخونه...بیشتر کتاب داریم تو خونمون...به خصوص برادرم چون تیچره...خلاصه انقدر تو اتاق احسان کتاب بود همه رو متعجب میکرد....البته ذکر میکنم سابقاً!!! چون الان اتاق خالیه دیگه!:-2-35-:

پروژه استاد راشدی هم یه مشت خط کج و افقی و عمودی و از نقطه به کادر و از کادر به نقطه و مختلط و علامت + و خط نقطه و یه مشت جفنگ دیگه بود که تو این سه روز گذشته داشتیم پاسپارتوش میکردیم:-2-43-:...یکی نیس بگه اون خطایی که ما به اسم صاف کشیدیم و کلی کج و کوله بود آخه ارزش این همه وقت و هزینه رو داره استادجان؟:-119-:
نمیدونم بعد نمره دادن این 50صفحه ی پاسپارتو شده رو کدوم مکانی نگه داری کنم؟:-2-33-:

خلاصه خونمون غیر اتاق من که بازار سید اسمال خدابیامرزه...حال رو هم یه صفایی بهش دادم پر آشغال و خرده مقوا و چسب و مداد و کاغذه...که زیر پای ملت میره...!!! که اگه مهم باشه دو سه تا فحش میخوره طرف...اگه نه یه نگاه چپ چپ که ننه قمر جلو پاتو نگاه کن!
خلاصه خونه رو ترکوندم رسما!!!!

*پاسپارتو=یه جور قابه که مقوا رو میبری دور کاغذ میچسبونی...اگه فارسی بُر هم باشه یعنی گوشه هاش باید 45 درجه باشه! خداوکیلا سخته...مخصوصا اگه یه تیکه باشه! :-2-37-::-2-31-:خدا به داد دل گرافیکا برسه:-2-43-:

+راستی اون روز یکی از دوستامون از خارجه اومده بود هی به حرف زدنم گیر پیچ پیچ داد..(سه پیچ) ...گفت این چه وضع حرف زدنه؟ چرا درست و متین حرف نمیزنی؟ از یه خانم محترم بعیده اینطوری حرف بزنه.
کلی هم وسط حرفم پرید ازم غلط املایی گرفت بی تربیت!:-2-43-::-2-30-:
(با بغض بخونین): دلمو شیکوند....:((( بعدشم گفت بهتره یه کلاس زبان آموزی فارسی بری! تو بلد نیستی فارسی حرف بزنی لازم نکرده....(بغض..بغض) انگلیسی حرف بزنی.....(گریــــــــه):-2-30-:
بی شور بی تلبیت...زبانش هم خیلی خوب شده بود از حسودی به قول سامان اونجام سوخت....:-2-30-:

+شروع کردن گیتار بازم عقب افتادددد....نوموخواممممم:-2-30-:

+برای همه عزیزام که غمی دارن، دچار مشکلی شدن، تو دوره ی بدی هستن: یه جمله زیباس که میگه این نیز بگذرد.

نگار
Little Girl
18 - تیرماه
شروع یه روز تازه

یگانه
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۳۹ قبل از ظهر
سلام دوستان خاطره خون و خاطره نويس:-2-40-:

خوب ديروز خيلي گرم بود...
مهمون داشتيم ومن كلي تايپ عقب افتاده داشتم هي جيم ميشدم و ميامدم تايپ مي كردم كه بدقول نشم و شب تايپ رو برسونم
كماكان adsl مون قطع و من نميدونم قبلش چطور با dialup كار مي كردم و رواني نشده بودم:-2-06-:
ميگن آدم خودشو گم مي كنه چند ماهيه adsl گرفتم:-2-06-::-2-37-: اون وقت جوري حرف مي زنم كه انگار هميشه adsl داشتم:-2-06-:

زهرا (star)جون توام ميتينگ بودي آيا من ديشب همه خاطرات رو كامل نخونده بودم جيز شدن دلمون ادامه داره:-2-30-:


رها جان ويژه شدنت مبارك:-2-40-:

hasti67
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۵۴ قبل از ظهر
سلام به همه
چند روز پيش يه مشكل خيلي بزرگ واسه خودم و خانوادم پيش اومده ،كه خيلي داغون شدم همه خانوادمون داغون شدن
نميدونم چيكار كنم تمركز ندارم ،ميدونم تايپك واسه التماس دعا جداس،ولي از همه شما عزيزان ميخوام كه واسه حل اين مشكل حياتي
دعا كنيد و بسپريد به دوستاتون،تا اين مشكلمون حل بشه انشاالله
خيلي واسه حل اين مشكل دعا كنيد متشكرم از همه شما خانواده خوبم
چون ديگه نميدونم چيكار كنم:-2-30-::-2-30-:

Mina
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۳ قبل از ظهر
بلاخره تموم شد:-2-16-:حالا کو تا عروسی ِ بعدی:-2-16-:
5دیقه ست که از خواب پاشدم...:-2-37-:
رعنا خوجل شده بود...
از این عروس باحجابا بود..اینایی که روسری میذارن...
لباسش دکلته بود..ولی زیرش یه بلوزساتن پوشیده بود.....
ما خوشمان آمد..ولی زیادی خفه بود:-2-37-:
ولی ما نظرمان همان دکلته را همینطوری بپوشی:-2-37-:
این طرح واسه مذهبیاست:-2-37-:

آقا این رعنا قدش خیلی بلنده..یعنی وقتی کفش اسپورت بپوشه تازه میشه همقد ِ داداشم...ببین پاشنه بلند بپوشه چی میشه:-2-37-:
ماهم که خدا ازمون یه چند سانت قد و هم دریغ کرده...
خواستیم عکس بندازیم...دیدیم نخیر... مث ِ اینکه زیر زانو می باشیم:-2-37-:
زودی پریدیم رو مبل...گفتیم ببین رعنا، من از تو هم بلندتر شدم...

با هزار جنگولگ عکس انداختیم..آی خنده دار شدیم:-2-06-:...یه عکس ِدسته جمعی انداختیم..شبیه این عروسی قدیمیاست:-2-06-:

سر ِ شام هم این همسایه قدیممون گیر داده بود به من:-2-43-:ایشالا عروسی ِخودت، ایشالا عروسی ِ خودت:-2-43-:
گفتم ما هنوز خیلی وقت داریم..
گفت چه وقتی..بعد ِ سوسی تو هستی..
گفتم اووووه...کو تا اون موقع...
بعد هی برگشت این ایشالا رو گفت..
تو دلم گفتم..جانم عزیزم؟ موردی سراغ داری؟:-2-06-:

بعدش که پاتختی رو هم همینطوری گرفتن و عروس رفت خونه خودش..نیست خیلی دوره..دیوار به دیواره:-2-37-:

ما هم آمدیم بخوابیم...این داماد ِ مون بدبخت خانه به دوش شده بود...ا زوقتی که اومده بودن تو اون خونه بود..امشب دیه اومده بود اینجا...
منم بلوز شلوار پوشیده بودم...تو اتاق بود...با این فکر که حتما رفته بخوابه یه بسم الله گفتم و سرمو بردم بیرون..یهو دیدم رو مبل نشسته:-2-35-:...خدا رو شکر سرش پایین بود..زودی یه جیغ و خودمو کشوندم تو اتاق...
بعد یه چادر توری سر کردم که نکرده بودم بهتر بود:-2-06-:
20تومنم این وسط از شاباشا کش رفتیم:mrgreen:
اونهمه برقص...یعنی چی خوب...حق الزحمه لازم نیست؟:-2-43-:

آقا یه چی یادمون رفت..مهمونا خیلی کم بودن..خونه ماهم بزرگ..مث ِ پارتی شده بود..هرکی واسه خودش می رقصید:-2-06-:

بریم عکسار و بریزیم رو پی سی...شد از لباس ِعروس خانوم میذاریم..لباسش چندان خوشگل نبود:-2-43-:این سلیقه ش منو کشته:-2-43-:


رهایی ویژه شدنت مبارک..به امید ِروزی که خودمان آبی شویم:-2-37-:به همان کم رنگشم قانعیم به مولا:-2-26-:

lucy
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۲۶ قبل از ظهر
.............

پرنده مهاجر
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۲ قبل از ظهر
18تیر1390
سلام

این سلام اخرین سلامی هستش که دارم تواین تاپیک میدم -من زیاد اینجاخاطره ننوشتم اماهمیشه خاطرات روخوندم وهمیشه خاطرات شما اثرات زیادی رومن گذاشته وقتی که Miss.Mini (http://www.forum.98ia.com/member4929.html)میگه دستم دردمیکنه پام دردمیکنه یاد دردای خودم میوفتم اونم مثل من همیشه شاکیه -خیلی وقتامثل آنیتاجون حرفیدم بدون اینکه به موقعیتم توجه کنم همیشه خاطرات آنیتاجون رومیخوندم وخوشم میومد -خیلی وقتامثل nafas-me که خیلی باهاش راحتم حرفیدم آخه اون تیکه کلامهای باحالی داره-یه بارپیش یه زنی که بعدش فهمیدم خواستگاره وازم پرسیداسمت چیه گفتم ماهی لیزخورده-این اسم روبازباران رومن گذاشته -خیلی اتفاقات جالبی توزندگیم افتاده که همش برمیگرده به این سایت به این تاپیک -
وابستگی شدیدی نسبت به اینجادارم اماخب رفتنیابایدبرن
به خاطریه اتفاقی که داره میوفته مجبورم برم میتونم بگم دیشب بدترین شب زندگیم بود-شبی که هزاربار آرزوی مرگ کردم- آخرشم ازحرصم خط ایرانسلم روشکوندم -شیشه میرآباژورمو شکوندم که البته خودمم به اندازه کافی زخمی شدم الانم مجبورم به آقاآدمین بگم یوزرمو برای همیشه ببنده وخب ایمیلمم حذف میکنم (اگه کسی بلده که چطورایمیلم رومیتونم کلا ازیاهوحذف کنم کمکم کنه )
مثل همیشه به سایت میام اما به عنوان مهمان -اولین جایی هم که میام سرمیزنم این تاپیکه-خوشحالم که میتونم حدااقل خاطراتتون روبخونم
شاید چندروزدیگه شایدچندهفته دیگه بیام اما مجبورم با یوزرجدید بیام وبازم ازصفرشروع کنم
عسل بانو-بازباران-star69-nilo-asal-زی زی گولو- شبنم-آنیتا- Miss.Mini (http://www.forum.98ia.com/member.php?u=4929)- elnaz (http://www.forum.98ia.com/member.php?u=8316),-fatima_59 (http://www.forum.98ia.com/member.php?u=14614)-lucyآیلی -nemesisوبقیه دوستانم که اینجاهستن همگیتون رودوست دارم خاطراتتون روهم دوس دارم:-2-40-:
اگه کسی بدی ازمن دیده منوببخشه:-2-15-:
خداحافظ همگیتون
برام دعاکنید

Mini Moon
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ قبل از ظهر
ســــــــلام:mrgreen:
سه-چهار روز نبودم:-2-37-: آخه با داداشم دعوام شد اونم اينترنتمو قطع كرد:-2-35-::-2-42-:امروزم با پا درميونيه مامانم وصل كرد،احتمالا دوباره قطع مي كنه:-2-31-:روز شمارمم نيگا كنيد(تو امضام):-2-30-:
ديشب رفتيم خونه عمم:-2-16-:پسر عمم و زنش و دخملشم اونجا بودن:-2-37-:دخترش 4-5 ماهشه!خيـــــــــــــلي بانمكه:-2-41-:گوگوليه منه:-2-35-:بغلش كردم،لباسمو تف تفي كرد:-2-06-:بعد گريه كرد رفت بغل مامانش،يه ذره بغل مامانش بود،بعد مامانش گفت واي!برش گردوند پشتش قهوه اي بود:-2-35-::-2-06-:خب شد رو من خرابكاري نكرد:-2-06-:لباسشو كه عوض كرد،10 ديقه بعد رو لباس مامانش شكوفه زد:-2-06-:بچه اين دردسرا رو داره!:-2-06-:خيلي ناز ميخنده:-2-41-:
قرار نبود شام بمونيم،از اونا اصرار از ما انكار:-2-35-:خلاصه مونديم:-2-06-:بعدشم دختر عمم و شوهرش اومدن،عمم بهشون گفته بود سوسيس موسيس بخرن،اونام به اندازه يه ايل آدم خريده بودن:-2-06-:
اين شبكه "شما"كه تبليغ ميكنن ما داريم:-2-38-:مثلا قراره بشه رقيب "من و تو":-2-06-:
فعلا:-2-31-:

آواتارشوووووووووووووووو:-2-16-:معرکه اس خانومی :-2-38-:من کلا هر آواتاری که دوربین توش باشه دوست دارم :-2-16-:امضات هم عالیه : نیلوفر

raha_sweet
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ بعد از ظهر
امروز از بیمارستان زنگ زدند و گفتند دکترا تشخیص دادند که پدر بزرگم سرطان ....گرفته .
حال هممون خیلی بد بود . بابام که اون قدر حالش بد بود که به جای این که بیاد خونه اشتباهی داشت می رفت جاده ابعلی !!
امروز هم کلاس های کنکورم شروع میشه . بچه ها براش دعا کنید که زنده بمونه .

babasi
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۶ بعد از ظهر
سلام خوبين خوشين؟
همه اش 1 هفته تو تايپيك نبودما!!!! تركوندين ماشالله تون باشه.
چقدر تايپيك شلوغ شده.
خاطره هاتون هم گزينشي خوندم.
خاطره ي خاصي ندارم جز اينكه بالاخره موفق شدم كاري رو كه دوست دارم پيدا كنم و بعد از يه هفته علاف شدن تونستم با سركار قبليم تسويه حساب بكنم و امروز اولين روز كاري من تو اين شركته.
همه چيزش خوبه، هم ساعت كاريش، هم محيطش و از همه مهم تر حقوق و دستمزدش.
فقط يه بدي داره و اونم اينه كه به خونمون خيـــــــــــلي دوره. تو هروي ـه. و من براي اين كه به موقع برسم سركار بايد درست 2 ساعت جلوتر از خونمون راه بيفتم.
اما خب ميارزه. خوشحالم، خدارو شكر كه جور شد.
واما يه چي مي خوام بگم كه مخاطبم فقط و فقط جناب جيم جيم خان هستن:
در جواب اون تايپيك قشنگي كه زده بودين و توش كلي منو دهوا كرديد كه چرا دوستان رو برده بودم پارك بانوان كرج؟!!!:-2-28-:
بايد خدمتتون عرض كنم كه پيشنهادش از من نبود و من خودم هم براي اولين و آخرين بار بود كه مي رفتم. مطمئن باشيد اگر مي دونستم چي در انتظارمون ـه هيچ وقت همچين خبطي نمي كردم كه پامو بذارم اونجا.:-2-37-:
تازه ش هم مگه من مرده بودم كه بخوان ازمون فيلم بگيرن و پخش كنند، خودم چشاي اون كسي رو كه مي خواست ازمون فيلم بگيره رو با همين ناخونام در مياوردم. دست كم گرفتيد منو؟!!! يه پا شيرزنيم براي خودمون.:-2-06-:
درضمن شما كه شهر منو بهتر از خودم مي شناسيد، براي ميتينگ آينده چه پيشنهادي داريد؟ كجا ببريم اين همشهري هاي شما رو كه بهشون خوش بگذره و اين قدر به جون من بيچاره منت نذارن كه شهر ما ال است و بل؟!!!!:-2-43-:
راستي بگم من هم خيلي رو شهرم تعصب دارما!!!! شما به چي چي شهرتون مينازيد؟!!! هان؟!!!! هان؟!!!!:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:
و ما همچنان سكوت اختيار مي كنيم تا ببينيم اين عزيزان پايتخت نشين چه سوپ ريزي براي ما تدارك ديدند؟:-2-35-:
در ضمن يوزر من باباسي نيست و ببسي ـه(با فتحه بخونيد لطفا):-2-38-:
رها جون، انشالله كه حال پدربزرگتون هم خوب ميشه. حتما دعا مي كنيم برايشان.
دوستاني كه رفتند زيارت مارو هم از دعاهاي خيرشون بي نصيب نذارند لطفا.

مهراساجون
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ بعد از ظهر
خاطرات 5شنبه و جمعه رو میخوام بنویسم! 16 و 17 تیر:-2-38-:

سلام بچه ها!...خوبین؟!خوشین؟!

خب من برم سر وقت خاطره ام!!!

پینج شنبه که از خ اب بیدار شد...رفتم کارهایخونه رو انجامیدم...بعدش رفتم پیش مامی...مامانم گفت:میخوایم با دوست بابات بریم بیرون..:-2-16-:اینجوری شدم!!
بعدش تلفن زن خورد...فهمیدیم که اونا نمیتونن باهامون بیان!:-2-43-:
از اونجایی هم که ما حتما باید میرفتیم دیه با عمم اینا عازم کوه شدیم:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
ساعت 3 و نیم حرکت کردیم..:-2-16-:
عمم یه بچه ی کوچیک داره...بد من فک میکردم تو راه خیلی اذیت میکنه...اما بیچاره خیلی ساکت بود...!:-2-12-:
ساعت 5 بود فک کنم رسیدیم به مقصد...رفتیم وسایلمونو گذاشتیم تو خونه....بعدش رفتیم جنگل...یکم دور دور زدیم:-2-16-::-2-16-:
بعدش بابام مارو برد یه رصد خونه....ساعت هولو هوش 7 و نیم فک کنم بود...
چون زود بود و هنو ماه و ستاره ها بیرون نیومده بودن..من و خواهر گرامی و باباجونم رفتیم کوه...
وای دا..انقد شیبش تند بود که نگو...نزدیک بود بیفتم یه جا بمیرم!:-2-35-:(البته خدا نکنه:-2-35-:!!!)
بعد که رسیدیم بالای قله کوه..بابام دست منو خواهرم و برد بالا:-2-06-::-2-06-:از خنده مردیم!!
بعد گفت:بچه ها...اه...یادمون رفت پرچم بیاریم..!!:-2-06-::-2-35-::-2-06-:بکاریم اینجا..نه اینکه این کوه و فتح کردیم!:-2-06-:
بعدش دیه دوباره برگشتیم پایین!...
ساعت 8 و خورده ای بود..بعد دو تا مسول اونجا رفتن که در اتاقی و که اونجا رصد میکنن رو باز کنن.....
(دوباره بدشانسیمون گل کرد!:-2-06-:)در باز نمیشد....مسئولا میگفتن این اولین باره که این اتفاق افتاده!
بعد از یه ربع تلاش برای باز کردن در....یکی از پسرا رفت کلنگ اورد....بعد که در باز شد..رفتن تو تا دستگاه و تنظیم کنن...!!
دوباره از شانس بدمون برق قطع شد!!:-2-06-::-2-06-:(به قول یه زنه که اونجا بود...ما اگه بریم اقیانوس آرام...آب اونجا خشک میشه!!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:)
خلاصه ضایع شدیم و برگشتیم به خونه....
آقا رفتیم خونه برق نداشتیم..
عم اینا و خانواده ی گرام رفتن تراس حداقل زیر سایه ی ماه باشن!:-2-06-:
ما هم از فرصت استفاده کردیم رفتیم تو آشپز خونه از اونجا بیرون نیگاه میکردم...چون تاریک بود کسی متوجه من نمیشد..بعد حرفای همه رو گوش میداد...(منظورم پسراییه که از اونچا رد میشدن!:-2-06-:)به من میگم فضول به متم معنا:-2-35-::-2-06-:(البته دور از جون من!:-2-06-:)
بعدش که برق اومد..بساط کباب و راه انداختیم ...جاتون خالی کباب زدیم:-2-38-::-2-16-:
بعدش دیدیم چند تا خونه جلوتر عروسیه..کل ملت هم رفتن اوجا دارن نیگامیکنن ....خانوادگی رفتیم اونجااااااااااااااااااااا اااااااااا:-2-16-::-2-16-:
حالا اونجا که رفتیم..آهنگای محلی مازندرانی میزدن..اصلا آدم و به رقص وا میداشت!!!:-2-35-:منم که قر تو کمرم خشک شد....(خودمو بد کنترل کردم!:-2-43-:...مجبور بودم فقط ضربه پا بزنم:-2-43-::-2-30-:)انقد اعصابم خورد شد..منم میخواستم برم وسط:-2-30-:
وای..خدا..اما در کل اونجا خیلی خندیدیم..پسرا و مردا میومدن وسطمیرقصیدن...انقد رقصشون ضایع بود...:-2-06-::-2-06-:(فقط خانوما اوشل میرقصیدن!!:-2-16-:)
بعدش که عروسی مومید رفتیم خونه دوباره!!:-2-41-:
دیدیم خوابمون نمیبره...
رفتیم مینچ بازی کردیم..من و ببامو خواهر و شوهر عمم.....
ای خداااااا....نمیدونم چرا اینجوری شد......من باختم..اخر شدم:-2-30-::-2-30-:من از کودکی اصلا شانس داشتم!:-2-43-:


این داستان ادامه دارد.....

الان باید برم...بعدا میام ادامه رو مینویسم!

بچه ها.:-2-15-:..خاطره ی جمعه رو حوصله ندارم بنویسم.شرمنده:-2-15-:

sue.sun
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر
سلام

باز هم یه روز جدیدو یه هفته ی جدید
چقدر زود گذشت
انگار همین دیروز بود که اولین پست تابستون رو اینجا زدم
پست شبنمی رو دیدم یاد قدیما افتادم که با بچه ها توی خانواده چقدر آتیش میسوزوندیم
یادش بخیر چقدر ماها عوض شدیم دیگه اون بچه های گذشته نیستیم
هی هی اون موقع هم عالمی داشت برای خودش
گفتم هی هی یاد سامی هی هی افتادم دیگه کم پیدا شده اونم فقط گاهی برای هم پیامک میفرستیم
***********
کربلایی لیلون زیارت قبول :-2-40-:
ممنون که ما رو دعا کردی
ایشالا که همیشه به زیارت البته همراه ما:-2-35-:

**************
الهی !
اگر از دنیا مرا نصیبی است، به بیگانگان دادم.
واگر از عقبی مرا ذخیره یی است، به مومنان دادم.
در دنیا مرا یاد تو بس، ودر عقبی مرا دیدار تو بس.
دنیا و عقبی دو متاع اند بهایی
ودیدار نقدیست عطایی.

aili
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۱۰ بعد از ظهر
بنام او كه عزيزترين است
سلام
اينجا تبريز است صداي آيلي
خانواده م چطورن؟
دوستان شما چطورين؟ خوبين؟
دلم تنگه ولي از اونجايي كه بنده اندكي تا قسمتي پوستم كلفته:-2-38-: يه ذره تونستم خودمو با شرايط حديد وفق بدم، خداروشكر، (گفتم ديگه هر اتفاقي كه مي افته و برام خوش آيند نيست اولش زياد هارت و پورت مي كنم! ولي بعدش آدم مي شويم)تسليم و راضيم در برابر اراده ش و سر خم مي كنم براي هر پيشامدي كه صلاح ميدونه...-اميدوارم تا آخر اين روحيه مو حفظ كنم ولي ميدونم دوباره قاط خواهم زد!!!-
اولش كه اومدم نودوهشتيا منظورم فرومه وگرنه سايت اصلي رو خيلي وقت بود مي شناختم، يادمه شانسي رفتم يه تاپيكي كه ديدم اونجا سبزي (اون موقع آبي بود)و يه عده ديگه از بچه ها هستن داشتن از ميتينگ و خاطره و اين چيزا مي گفتن، سبزي داشت از از همكاراش مي گفت نمي دونم يه سوتي در مورد ساعت و يه همين چيزايي، تو دلم گفتم خوش بحالشون:-2-15-: ببين چقدر با هم صميمين! احساس غربت و تنهايي كردم:-2-15-: يه لحظه گفتم حالا من چطوري وارد جمع اينا بشم:-2-35-:-خيلي دلم ميخواست اين اتفاق بيفته- يه جوري باحال بودن بچه ها ساده و خودموني:-2-40-:، حالا تو اين بين هم من نه كه تا قبلش بچه مثبت درس خون و خرخون بودم هيچي از فروم و سايت و چت و اين چيزا بلد نبودم چون واقعا هيچ وقت طرف اين چيزا نرفته بودم حتي نمي دونستم فروم چيه، تاپيك، پست اسم، نخوه ي خصوصي زدن، درخواست دوستي دادن، ديگه بگير برو تا آخرش، كاملا صفر كيلومتر:-2-37-:
ولي كم كم با انگولك همه چيو ياد گرفتم :-2-38-:زودتر از چيزي كه فكرشو مي كردم (اون موقع بود كه به اين استعدادم پي بردم:-2-41-:) كم كم پست دادم تو سايت تو تاپيك هاي مختلف گاها هم اسپم ميدادم:-2-38-:، اصلا نمي دونستم اسپم خلاف قوانينه حتي اسپم چي هست!:-2-37-: حتي يادمه يه بار فرشيد بهم اخطار داد منم مثل بچه هاي با شخصيت:-2-41-: رفتم پروفايلش ازش معذرت خواهي كردم:-2-35-:
كم كم پستاي شبنمو ديدم و خوندم بعضي وقتا كم مونده بود از تعجب شاخ دربيارم:-2-31-: نظراتي كه تو بحثا ميداد عين همون چيزي بود كه تو ذهن منه! حتي گاهي عين جمله هايي كه من اگه بودم ميخواستم بنويسم علاوه بر اين، اين دختر عجيب به دلم مي نشست:-2-42-:(طرف مورد نظر پررو نشوها)، انگار يه نيمه فكري و روحي گم شده! كم كم باهاش دوست شدم جالب اين كه اونم مثل من قبلا خودش متوجه شده بود كه چقدر از نظر فكري شبيه هميم،-البته بنده اندر خم يك كوچه م فعلا، سبزي ورژن كامل شده س:-2-40-:-
شايد چندمين باره كه دوباره اين حرفارو دارم تو اين سايت مي زنم ولي واقعا از اون روزا خاطره ي خوبي دارم و حالا هم كه حداقل برا مدتي از اينجا دورم خاطره ها شيرين تر و عزيزترن:-2-15-:. دلم ميخواست با الي هم دوست بشم كه اونم خود به خود اسبابش فراهم شد يه روز عصر ديدم سوگلي اومده پروفايلم:-2-41-: كلي اسمايل خنده گذاشته:-2-06-: كه تو فلان تاپيك خيلي باحال گفتي-يه تاپيكي بود مزخرف! منم حرص خوردم رفتم كاملا محترمانه ولي در قالب طنز حسابي انتقاد كردم ازش:-2-37-:-
دوستي با دخترم:-2-40-: هم جالب بود، آقا اولا اين آرام خانوم ما خيلي آروم و رسمي بود:-2-35-: همش هم با مامانش حرف ميزد:-2-43-: ولي از همون حس خوب هاي اوليه:-2-38-: نسبت به دخترمم داشتم گفتم چه كنم؟ چي كار كنم باهاش دوست بشم؟:-2-37-:رفتم گفتم مامانت زن منه پس تو هم دخترمي:-2-33-: اولا با احتياط نزديكش مي شدم :-2-31-:و رسمي بودم باهاش ولي كم كم شوخيا و خنده ها و گاها درد دلا شروع شد و ايشون هم با بزرگواري تمام منو پذيرفتن:-2-40-: و اين دوستي به جايي كه رسيد كه الان هست:-2-41-: و حتي برا خودمم عجيبه با اين همه اختلاف سني انقدر محكمه:-2-40-:.
- و اين طور بود يكي يكي با همه تون دوست شدم
اينجا دوستي هايي هست وراي جنسيت وراي سن و سال وراي مسافت وراي زبان، قوميت، فرهنگ، ظاهر آره وراي لباس ظاهري كه همون جسممونه ما اينجا جوهر و ذات همديگه رو شناختيم و روح هامون باهم دوست شده -يكي از كه تو محيط اينجا نباشه و اينا رو بخونه به عقل من شك مي كنه:-2-43-: ولي ميدونم بعضي از شماها عميقا درك مي كنيد چي ميگم بعضي از ما اينجا طوري همديگه رو مي شناسيم كه شايد هيچ كدوم از نزديك ترين افراد خانواده مون هم ما رو اونطوري كه هستيم نشناسن...
گاهي چنان حجاب ها رو از پشت كلمات دوستانمون كنار مي زنيم و جان كلامشونو درك مي كنيم كه شايد به نظر خيليا فقط يه حرف ساده باشه حتي گاهي نه، از سكوت يكي حتي گاهي از سلام و احوال پرسيايي كه به نظر شايد خيلي عادي و مثل هميشه باشه
و بعد هم مريم خصوصي يا پروفايلشون برا اينكه بگيم، هي حواسم بهت هستا ميدونم چه حالي داري منم كنارتم،
بعضي وقتا طوري همديگه رو مي شناسيم كه انگار يه مادر رفلكس هاي بچه ي كوچيكشو مي شناسه من ميدونم خيلي هاتون كه اينجايين وقتي ناراحتين يا خوشحالين عكس العمل و برخوردتون چطوريه بابام ميگه طوري اونجا بهم عادت كردين كه انگار يه مدت با هم پانسيون موندين ولي من ميگم حتي بيشتر از اينا خيلي از همكلاسياي دانشگاهيمو كه سه سال و نيم باهاشون بودم رو نه مي شناسم و نه دلم ميخواد كه بشناسم
حتي علاوه بر شماها من خودمم اينجا بهتر شناختم! شخصيتم رفتارهام تو موقعيت هاي مختلف، افكار و اعتقاداتم، اينكه دونستم آدميم كه خيلي راحت ارتباط برقرار ميكنم با كساني كه برام ارزش دارن و عزيزن،عاشق شوخي وخنده م، خوشم مياد سربه سر دوستام بذارم،ولي به بعضيا اجازه نميدم حتي كمي هم بهم نزديك بشن، تو روزاي اولي كه روزگار بهم ضربه ميزنه خيلي كم ميارم و بر خلاف تصورم مي بينم كه نياز دارم تو اون لحظات با يكي حرف بزنم تا آرومم كنه، يه مدت كه مي گذره خودمو با شرايط جديد وفق ميدم و ميشم همون آدم قوي و محكمي كه بودم و رو پاهام مي ايستم، دونستم كه از لحاظ احساسي روحيه م خيلي متغيره(منظورم شادي و ناراحتيمه به دلايل مختلف... نه اينكه هررو عاشخ يكي بشم، فعلا دارم با حالتي بچه مثبتي درسمو ميخونم،ايشالا بعدها عاشخ ميشم)ولي از لحاظ فكري و اعتقادي خيلي محكمم و... آهان و اينكه دست به منبرم خوبه و اينكه خيلي حرف ميزنم ...:-2-35-:
و به نظرم چون خودمو شناختم تونستم به شناخت نسبي از شماهام برسم(البته شناخت كامل انسان فقط و فقط به دست خود خداست)

نمي خواستم خيلي از اينا رو بگم ولي دكمه هاي كيبورد اتوماتيك وار فشرده شدن!

پ.ن كربلايي ليلا خوش آومدي، زيارت قبول:-2-40-:
بعدا نوشت : جان من غلط تايپي و جمله بندي ديدين نديدن ها! حس ويرايش نيست

feedback
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۰۳ بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام به تمامی دوستان عزیز :-53-:
اول از همه بابت دیشب از همگی عذر میخوام واقعاً حالم خوب نبود ببخشید اگر با خوندن مطلب من ناراحت شدید. :-53-:
همچنین از مینا جان بابت دلگرمی دادنشون (مثل همیشه) تشکر میکنم و یه تشکر فوق العاده ویژه از زهرا (metropolis) دارم که حتی تو این مدت کم با حرفاش همیشه باعث دلگرمی و انرژی به آدم میشه. :-53-::-53-:
دوم اینکه من قرار بود یه پی نوشت بزنم ولی خوب قول دادم دیگه مطالب ماهنامه رو به بیرون نیارم و هرچی هست در خود ماهنامه باشه. (زهرا فکر نکن کم آوردما :-2-28-:) ولی از این جهت دیدم که بهتره هرچی بوده داخل ماهنامه باقی بمونه من هم قول دادم و به آدم مهمی هم قول دادم زیر قولم هم نمیزنم. :-2-37-: ولی همه فهمیدن که امتیاز چاپیدی ازم :-2-01-: (همش هم این شکلک رو بلدی بزنی :-2-42-: نوآوری بلد نیستی آیا؟! :-2-31-: اوکی الرین آقروماسین :-2-06-:) وجدان : خدا شفات بده سعید :-2-41-:
بعدش اینکه امروز بعد از مدتها تونستم بالاخره فیلم 127 ساعت رو ببینم. واقعاً جالب بود. جیمز فرانکو عالی بود عالی به معنای واقعی مخصوصاً اون تیکه ای که خوشی میزنه زیر دلش و ناامید میشه و جلوی دوربین چرت و پرت میگه و مردم خیالی تو ذهنش میخندن اونجاش واقعاً شاهکار بود. :-2-40-: دنی بویل کارگردانش رو به خاطر فیلم میلیونر زاغه نشین میشناختم. کاراش بدک نیست خوبه ولی هنوز زیادی گنده نیست. :-2-37-:
میخواستم ساعت 3 برم بیرون دیدم تو خونه دارم میپزم چه برسه به اینکه برم بیرون. :-2-15-: گفتم ساعت 6 به بعد میرم یه کم هوا بهتر بشه. یکی از نمره های دروس تخصصی رو شدم 18 کلی ذوق کردم نمره اول کلاس شدم. :-2-16-: فعلاً ما بریم زت زیات.
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 18 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 16:05

jim.jim
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۸ بعد از ظهر
سلام ...خوبین ....؟سلامتین...؟
ما که خوبیم .........سلامتیم.....

عرضمان به حضور مبارکتان که :
نمیشه آدم خاطره از خودش نداشته باشه و یک کم از برو پج بگه,
خوب من الان میخوام اول به لیلا خانم ثانوی بگویم:
1-لیلا خانوم کربلایی زیارتتان قبول من فکر کردم شما مشرف شدید مشهد
و خوب تو یکی از خاطراتمون هم گفتیم اگر آب معدنی های مشهد تموم شد
بدانید مقصر اصلی آقا احسان شوی محترم لیلا خانمه....
خوش به سعادتتان:-2-40-:
2-ببسی خانوم اونکه دعوا نبود آبجی طنز بود
شما آبجی گرامی این خواهرامون رو اگه می بردید مر کز خرید جیکشون در نمی اومد...
یا تو پیتزا بیست بهشون ناهار میدادید
مگه نمیدونید اونا تصمیم دارند شما را ببرند رستوران حاتم طلایی
یا شاید هم نوید........
حالا هم خیالتان راحت باشه ...
ما مثل شیر هوادار شهر شماییم ...دل و جیگر دار میخواییم به شهرتون کرج کسی چپ چپ نگاه کنه.....:-2-35-:
3- پرنده مهاجر خانمی مشکلات برای همه هست
شما برو یک کم استراحت کن ایشالله با روحیه بهتر میایی حالا نشد
خوب عیبی نداره خدا را چه دیدی یک وقتی نوه اتان زیر بغلتان را میگیرد
و با همان یوزر میایید سایت می بینید یا سایت درش تخته اس
یا اینکه یک روبان مشکی زده اند رو عکس جیم جیم:-2-06-:
4- سعید جان قربون شکل ماهت برم تو چقدر از دست این سجاد شکاری...؟؟
سعید جان پست قبلی ات را خواندم ..خوب دروغه اگه بگم کمی ناراحت شدم
بغض کردم ..! ما اشکمان دم مشکمان است
ولی تو اگه بدونی همه تو زندگیشون عزیزهایی رو از دست دادندشاید صبرت بیشتر باشد
چقدر خوشحالم که پسر شاد و سر زنده ایی هستی...
خدا سایه ماذرتان را بر سرتان نگاه دارد...:-2-40-:
5- امزوز این نیلو خانوم باید منو ببخشد
لجم رو در آورد و یک تاپیک منو که میخواستم جوابهای طنز شما را ببینم حذف کرد منهم
بی وجدان بازی در آوردم بهش نمره منفی دادم.....:-2-37-:
ارادتمند جیم جیم سیامک
18 تیر 90
موید باشید:-2-40-:

.Monire.
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۱۶ بعد از ظهر
سلام،وقت همگي بخير

نيم ساعتي هست كه دارم دو دو تا مي كنم كه بنويسم يا نه،ولي اخرش تصميم گرفتم كه بنويسم.اين چند روزه

كه اي شكر خدا بد نبود كه هيچ خوش هم گذشت.:-2-16-:ولي امروز صبح تا الان كه يادش مي افتم عصباني مي شم.:-2-43-:

حالا مي گين ياد چي؟صبر كنيد الان تعريف مي كنم.ديشب دخترخاله ام اومد خونه مون يهو حرف از كار افتاد

بعد يادش افتاد كه يه دوست تو دانشگاه داره كه تو يه اژانس مسافرتي كار مي كنه :-2-41-:چند وقت پيش هم به اين

دخترخاله ام و دوستش گفته بود كه اگه بخواين مي تونين بياين اونجا كار كنين.منم كه حوصله ام سررفته بود

از بيكاري گفتم هماهنگ كن ما بريم ببينيم چي ميگه.:-2-38-:فرشته(دخترخاله ام)زنگ زد به دوستش و اونم گفت فردا

صبح ساعت 10 بياين.ما هم گفتيم خب مي ريم حالا يه چي ميشه ديگه!صبح 9 پاشديم و تا اماده شديم و

رسيديم شد 10:45 رفتيم اولش شلوغ پلوغ بود بعد يه اقاهه كه نشسته بود گفت كاري از دستم برمياد انجام

بدم؟گفتم اومديم براي كار اموزي.گفت خب بفرماييد.بعدش شروع كرد به سوال پرسيدن چي بلدين؟براي چي مي

خواين؟ديگه سوال نموند نپرسه.:-2-43-:من كه دلم مي خواست خفه اش كنم يعني.يه چيزايي مي پرسيد كه اصلا ربطي

نداشت ولي انصافا در كنار چرت و پرتهايي كه مي پرسيد يه چيزايي مي گفت كه نشون مي داد خيلي اهل

مطالعه و اين چيزاس.:-2-38-:هيچي ديگه اخرش بعد از يه ساعت حرف زدن و سوال كردن و كار با كامپي و اينا به

من گفت شما فرم پر كن دو هفته بيا كاراموزي بعدش هم اگه ما راضي بوديم شما هم مشكلي نداشتي كار كن

اينجا.:-2-16-:حالا من فرم پر كردم ولي اگه كارد ميزدي خونم در نمي يومد.:-2-33-::-2-43-:انقدر كه از اين يارو بدم اومد.به من ميگه

شما دوست پسر داري؟!!:-119-::-2-43-:گفتم جــــــــــــــــان؟؟؟؟مي گه ناراحت شدين نه؟؟گفتم نه كلي حال كردم با اين سوالات

اخه اين چه ربطي به كار داره؟؟:-2-43-:ميگه فكر كنم ناراحت شدين از نوع نگاه كردنتون معلومه.يه نكته تو پرانتز بايد

بگم كه من وقتي عصباني ميشم يا يكي چيزي ميگه كه ناراحت ميشم طوري نگاه مي كنم كه طرف وحشت مي

كنه همه مي گن خيلي بد نگاه مي كني،ولي خب بعضيا اين طور نگاه كردنا حقشونه.:mrgreen:حالا بي خيال اين چيزا

اخرش اين شد كه اومديم بيرون مثلا قراره من فردا با بابام برم كه رضايت بده بعد شروع كنم.مي خواستم به

يارو بگم باش تا صبح دولتت بدمد:mrgreen:(درست گفتم؟!)ولي ديگه خودمو كنترل كردم و زديم بيرون.تو تاكسي هم

ساعتم خوجملم از دستم افتاد وقتي پياده شدم يه كم جلوتر فهميدم گم شده.:-2-30-:الانم كه حوصله ندارم به بابام مي گم

ميگه معلومه مي خواي چيكار كني؟والا راستش خودمم نمي دونم ولي حوصله ي خونه موندن رو ندارم حداقل

اين يه مورد رو مطمئنم.:-2-15-:

تا خاطره ي بعد روز و روزگارتون خوش:-2-40-:
منيره،18:05 شنبه.بازم تاريخ دقيق رو نمي دونم،امروز 18 يا 19 تير.:-2-35-:

پ.ن:مامي شبنم،الناز جونم نمي دانيد باران كجاست ايا؟:-2-15-:

کابوک
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۳۹ بعد از ظهر
سلام
دریا تو را باهمه ی عظمتت دوست دارم،وقتی بهت نگاه می کنم یکی از توانایی های خداو عظمت خدارا درت می بینم ، ووقتی به صدایت گوش می دهم یه آرامشی را در خودم احساس می کنم ،

منم دیروز به همراه فامیلهایم دریا رفتیم،نشد برای شنا بریم چون غروب رفتیم وقت شنا گذشته بود، آنجا بلال خوردیم ، خاطره از مسافرتمون تعریف کردیم
وخندیدیم ، خیلی خوب بود

بازباران
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۴۷ بعد از ظهر
سلام
دریا تو را باهمه ی عظمتت دوست دارم،وقتی بهت نگاه می کنم یکی از توانایی های خداو عظمت خدارا درت می بینم ، ووقتی به صدایت گوش می دهم یه آرامشی را در خودم احساس می کنم ،

منم دیروز به همراه فامیلهایم دریا رفتم،نشد برای شنا بریم چون غروب رفتیم وقت شنا گذشته بود، آنجا بلال خوردیم ، خاطره از مسافرتمون تعریف کردیم
وخندیدیم ، خیلی خوب بود
سلام وصدسلام خاطره...
من پیشاپیش خاطره میگم
کابوک ..ما داریم میسوزیم ...خیلی دلمون این دریارو خواست
این جلزوولز ماهم به خاطره ها می پیونده ...نگین خاطره نگفت ها
مدیرای محترم قفل داروبی قفل این خاطره جلوافتاده بود..ازماگفتن وازشمانشنیدن
فعلابایتون باشه:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
آخ آخ ما خوش آمد نگفتیم به کعبلی لوسی خانم...دکترکعبلی لوسی خانم خوش اومدی

raha_sweet
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۰۴ بعد از ظهر
امروز جلسه اول کلاس کنکورمون بود . منم اصلا حواسم نبود از خونه پول ببرم .
سره کلاس که رفتیم گفتند نفری 1500 بدن . می خوایم جزوه بدیم . ماهم ته جیبمون را گشتیم و تونستیم 1500 جور کنیم .
بعد که کلاس تموم شد اومدم با تاکسی بیام خونه که دیدم بله !!! پول تاکسیو ندارم !! اون نزدیکی ها هم اژانس نبود که با اژانس بیام . مجبور شدم یه مسیر خیلی خیلی طولانی را پیاده بیام .... 45 دقیقه تو راه بودم
رسیدم خونه فرقی با جنازه نداشتم !!:-2-31-:

AsalBanu
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۰۹ بعد از ظهر
به نام او که آرامبخش دلهاست
سلام
احوالات
همه خوبین
خوب خدا رو شکر
تشویق نکنین ....من متعلق به همه شمام http://foolstown.com/sm/bis.gif
به تازه وارد هم سلام و خوشامد میگوییم http://dl3.glitter-graphics.net/pub/2247/2247593bltkmjr7bf.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/dancegirl3.gif
خوب من تا اونجا که یادم باشه پارتی های نون و آبدارمو میگم
باقی بقایتان ...
عمرا جانم فدایتان http://s17.rimg.info/d995d1885d3dfc7c82c11faf26b45e97.gif
خوب
یهنی من عاشق این جوجو ام http://www.gallerykasra.com/fa/images/smilies/uglysmiley.gifچقده بنفشی بهت میاد جوجو ...ایشالا یه روز قرمز شی http://www.millan.net/minimations/smileys/axesmileyf.gif نه از این قرمزا ؛ از اون خوباش http://gallerykasra.com/fa/images/smilies/farzanehsmily/9f3397155c85928b8af69e56eefbaf41.gif
بهدی کی بود
آهان نولویی دوز جونیم http://gallerykasra.com/fa/images/smilies/farzanehsmily/2f515bda83f59071bb2f49e7ca41d49e.gifهمچی یخده رنگش پریده بود ....
صد دفعه بهش گفتم به خودت برس http://www.gallerykasra.com/fa/images/smilies/bullarsmile.gifیخده خودشو تقویت کرد رنگش درست شد
ستارم رنگش پریده http://www.millan.net/minimations/smileys/nutssmiley.gif بس که داره حرص میخوره از دست من http://www.millan.net/minimations/smileys/coffeescreen.gifاز بس اشتب میزنم جای تاپیکا رو http://www.pic4ever.com/images/288.gifآخرم یاد نگرفتم و این ستار پیر شد http://kay.smiley.free.fr/images/8366.gif
خو بهدی
مینا مهاجر
کجا رفتی ؟؟؟ http://www.millan.net/minimations/smileys/sherlocksmile.gifچرا خودتو بن کردی ؟؟؟ http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/blackeye3.gifزنگ زدم جواب ندادی http://kay.smiley.free.fr/images/2283.gif
هر جا میروی به سلامت باشی http://sl.glitter-graphics.net/pub/2247/2247650n3rc5cpjnf.gif http://sl.glitter-graphics.net/pub/2247/2247650n3rc5cpjnf.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/blue.gif
خو بهدی خودشو معرفی کنه
کی بود ؟؟؟
آهان مهسان : خوش بذگره
بهدی باز باران : آقا باز باران ...ما هم چند روز پیش آزمایش خون داشتیم ....یه سوزن کرد تو دستمان قد http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard42.gifبعد دستم کبود شد به قاعده http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard42.gifبعد درد میکردا
تا چند روز نمیتونستم با دستم کار کنم http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1057.gif
آقا من آلزایمر دارم
بهدیا بماند
فقط مینا مینی : عروسیتون مبارک http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282709%29.gif عروسی خودت که ماها دعوتیم دیه http://www.millan.net/minimations/smileys/hippie2.gifببین من مدل موهامم انتخاب کردم http://www.millan.net/minimations/smileys/hippie8.gif

خوب بریم سراغ خاطرات مان
امروز کله سحر آفتاب نزده از خواب بیدار شدیم http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/big/Viannen_loungelizard.gif ساعت 11
البت نا گفته نماند ساعت 6 خسبیدم http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard31.gif
پا شدیم زنگ زدیم به خواهر گرام
میگه ناهار داری برای بابا اینا درست میکنی ؟؟؟ http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard3.gifگفتم نه
گفت میان خونتون
منو میگی http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard27.gifبدیو بدیو ناهار درست کردم
آخه بهشون گفته بودم بیایید گفتن نمیاییم
بعد ییهو اومدن
شانس آوردم زنگ زدم به خواهری
دیگه برای ناهار ماهی و قیمه درست کردم http://s17.rimg.info/ca0dfb0cd5df84653e3ed79067ebf2ea.gif
ساعت 11 و نیم شروع کردم غذا درست کردن
ساعت 1 و نیم هم مهمونام اومدن http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard23.gif
تازه همسر گرام هم نبودن
رفته بودن تهران http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard30.gif
هوشی دیه
ما الان جنازه ایم http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard22.gif
شادی بازم اومدیم http://s17.rimg.info/9f1326979e53a250d4bbb959949a52e7.gif
آخه فکر کنم الی هنوز سیبیلش را نزده
هنوز برای یک پست دیگر راه دارد http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard36.gif
اگر ما را به زندان نیفکند http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard34.gif
فعلا http://www.millan.net/minimations/smileys/leos.gif
یه سری پارتی هام یادم اومد :
http://msnsmileys.net/s/smileys/Sketches/Candle.gif
رها جان
عمر دست خداست
ما دعا میکنیم ...ایشالا که پدربزرگتون شفا پیدا کنن ...هر چی خدا بخواد http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard4.gif
اون یکی باز یادم رفت http://foolstown.com/sm/yel.gif

به خاطر درخواست های مکرر شما عزیزان:-2-43-: عسک از داخل ژله ام را میگذارم :-2-16-:
تعریف شما مایه دلگرمی ماست :-2-31-:
http://s1.picofile.com/file/6932596576/DSC00621.jpg

bahooneh10
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۵۳ بعد از ظهر
به باران سپرده بودم
با خودش چتر بیاورد
دیدی اما..
به باران نزده
رسیدم به سقفی
که بی تو
چهاردیوار و یک قاب عکس خالی است...

تیک تاک تیک تاک...
زمان را درون این اتاق حبس کرده ام...
تا تو باران را برایم بیاوری

پ ن :
کلی کار نکرده دارم... وای... خدا بهم رحم کنه..هم می نویسم هم درس می خونم هم فیلم می بینم و ...
کار دارم کار دارم کار دارم...همین...


راستی : هیس هیس هیس من به سکوت هنوز فکر می کنم...

سمن ناز
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۵۵ بعد از ظهر
سلام روزتون خوش خاطره ای ندارم ولی گفتم یه شعر زیبا که خوندم و به دلم نشست رو براتون بگذارم



زندگی ، راز بزرگی ست ...


شب آرامی بود


می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،


زندگی یعنی چه !؟


مادرم سینی چایی در دست ،


گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من


خواهرم ، تکه نانی آورد ،


آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،


به هوای خبر از ماهی ها


دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت


و به لبخندی تزئینش کرد


هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم


پدرم دفتر شعری آورد ،


تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،


و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین


با خودم می گفتم :


زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست


زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست


رود دنیا ، جاری ست


زندگی ، آبتنی کردن در این رود است


وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ، آمده ایم


قصه آمدن و رفتن ما تکراری است


عده ای گریه کنان می آیند


عده ای ، گرم تلاطم هایش


عده ای بغض به لب ، قصد خروج


فرق ما ، مدت این آب تنی است


یا که شاید ، روش غوطه وری


دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ !!!


زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر


زندگی ، جمع طپش های دل است


زندگی ، وزن نگاهی ست ، که در خاطره ها می ماند


زندگی ، بازی نافرجامی است ،


که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد


و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست


شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،


شعله ی گرمی امید تو را ، خواهد کشت


زندگی ، درک همین اکنون است


زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد


تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی


ظرف امروز ، پر از بودن توست


شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی


آخرین فرصت همراهی با ، امید است


زندگی ، بند لطیفی ست که بر گردن روح افتاده ست


زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است


روح از جنس خدا


و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا


زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند


زندگی ، رخصت یک تجربه است


تا بدانند همه ،


تا تولد باقی ست


می توان گفت خدا امیدش


به رها گشتن انسان ، باقی است


زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ


زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود


زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر


زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ


زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق


زندگی ، فهم نفهمیدن هاست


زندگی ، سهم تو از این دنیاست


زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود


تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،


آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست


فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،


در نبیندیم به نور


در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم


پرده از ساحت دل ، برگیریم ،


رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم


زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است


سهم من ، هر چه که هست


من به اندازه این سهم نمی اندیشم


وزن خوشبختی من ، وزن رضایت مندیست


شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است


زندگی شاید ،


شعر پدرم بود ، که خواند


چای مادر ، که مرا گرم نمود


نان خواهر ، که به ماهی ها داد


زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم


زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت


زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست


لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست


من دلم می خواهد ،


قدر این خاطره را ، دریابم...


شاعر ناشناس ( منسوب به سهراب سپهری و یا کیوان شاهبداغی)
:-2-40-:

roya jo0on
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۰۵ بعد از ظهر
سیلوووووووووومhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/hi.gif
حال و احوال؟http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cowboypistol.gif

خیلی وقته دلم می خواد بگم دوست دارم .. بگم دوست دارم ... بگم دوست دارم ...

موندم از کجا بگم ..
از قسمت غمش بگم ..
از شادیش بگم ..

از 5 شنبه شروع می کنم ..
5 شنبه بعد از ظهر نامزدیه دختر خالم بود .. اصلآ حال و حوصله ی رفتن نداشتم ، فقط تنها دلیل رفتنم حس کنجکاوی بود که میخواستم ببینم چقد تغییر کرده .. آخه دختر خالم اصلآ دست به صورتش نبرده بود تا حالاhttp://smileys.evolink.ro/small/happy.gif
همین کنجکاوم می کرد که برم. ..

بعد چند سال دختر خالم این طلسمو شکوند.. بلاخره یه عروسی توویه خونواده راه افتاد .. خدا رو شکر .. آخه دخی خالم خیلی عاشخه ازدواج و شوهر بود

صب با صدای مامی از خواب پریدم که رویا پاشو موهای منو بپیچ:-2-28-:
گفتم .. برو باووو مگه عروسیه دخترته!!
شب قبلشم اتفاقاتی برام افتاده بود که اصلآ حال و حوصله ای هیچی رو نداشتم ..
ولی مامی مگه ول کن بود:-2-28-:
نزدیکای ساعت 3 بود که تصمیم گرفتم .. به خودم برسمو انقدر شل بازی در نیارم ..
اوووووف چه خانوومی شده بودم منhttp://smilies.sofrayt.com/%5E/aiw/mamba.gif:-2-06-:
میز نامزدیه خوشملی واسش گرفته بودن .. خوشمان آمد ..
دخی خاله که اومدش .. من فکم افتاد ..
خداییش محشر شده بود ..
من که اصلآ نشناختمش ..
مونده بودم توو کار خدا ... دختری که انقد پسرای فامیل میگفتن ما اینو نمیخوایم چون بر و روو نداره حالا واسه خودش یه پا سلنا شده بود .. شوهرشم که انقده ناز بود .. خدا بهش ببخشه !http://www.pic4ever.com/images/dan.gif
میگم چه دخترای امروزه جلف شدن:-2-28-: ما داشتیم از گرما آتیش میگرفتیم توو مانتو .. مگه این دخی خاله ی ما میزاشت شوهرش بره:-2-28-:
گفتیم باوو یکم آبروو داری کن .. ماله خودته .. فرار نمیکنه که .. همچین دستشو چسبیده بود که انگار دزد گرفته:-2-06-:
ما رفتیم با اکیپمون تووی اتاق شروع کردیم به جیغ و داد کردن .. من یهو جو استادیوم گرفتتم .. میگفتم بچه ها متچکریم ..:-2-06-: شیر سماور:-2-06-::-2-06-: عروس خالم هموجور ها و واج مونده بود:-2-06-:
دیدیم نه بابا اینجور که مشخصه اینا ول کن هم نیستن ، ما باید بریم دیگه:-2-06-:
چه جلافت بازیاایی راه انداختن ، خوبه تازه همو دیده بودن:-2-28-:http://www.kolobok.us/smiles/icq/kiss3.gif
چقده همون شب خندیدم .. ولی من زودتر از همه اومدم خونه ..

تا مامان اینا اومدن ، کلی فکر کردم .. از قسمت آدما .. از سرنوشتشون .. اینکه این همه واسه این خواستگار اومد ... موقعیتایی بهتر از این .. ولی اونی که اصلآ فکرشو نمیکرد شد !
کسی که به نظر خیلی ها چهره ی زیبایی نداشت ولی توکل داشت ، چقد زیبا شده بود که همه یه لحظه نگاشون ور نمیداشتن ازش .. به مامی میگم : کاش ما هم توو چشم نبودیم .. میدونم برعکس من زشت میشم:-2-30-: برارمان هم همین را گفت :-2-28-:
خیلی براش خوشحال شدم ، واقعآ دختر نجیب و قانعی بود:-2-41-:
اون شب با تمام حرف و حدیثاش گذشت ..
از صب جمعه یه دلشوره ی عجیبی داشتم ... یه کاری انجام داده بودم که نگران بودم به ثمر میشینه یا نه !
تا نتیجشو ببینم کلی کلافه شدم .. مامی م که مشغول جمع کردن چمدونشون بود:-2-41-:
آخه امروز صب رفت کربلا:-2-15-: منو هم نبرد:-2-15-:
زیاد حال خوشی نداشتم .. عصریم که مادر جوونم و خالم اومدن خونمون .. و طبق همیشه توو خونه ی ما بحث ازدواج حرف اول می زنه:-2-28-:
کلی حرف زدنو ایده دادنو کلی هم حرف شنیدن که شما جوونای الان چرا قانع نیستینو:-2-28-: چرا پسرا دنبال خوشگلینو:-2-28-: دخترا دنبال مال و منالنو:-2-28-: رد کردن این حرفا از طرف من:-2-41-: بحث خاتمه پیدا کرد ..
مهمونا که رفتن .. دیدم زنگ خونه رو زدن .. دیدم یه نفریه که چند روز پیش بهش جواب منفی دادم .. حول کردم گفتم بیا توو .. گفت به خاله بگو بیاد میخوام ازش خدافظی کنم:-2-41-: از دور دیدمش .. داغون شده بود طفلک .. دلم واسش سوخت:-2-41-:
باباشو مامانشم نیومدن از مامانم خدافظی کنن:-2-41-: فک کنم ناراحتن هنوز:-2-41-: نمیدونم بهشون حق بدم یا نه:-2-41-: ولی ازدواج که زورکی نیست:-2-41-:
شب که شد مامی خانووم صدام کرد !! گفت : اومدم پسرامو لاغر نکرده باشی:-2-28-:
گفتم : برو باووو عمرآ من دست به سیاه سفید بزنم:-2-28-:
شام و ناهارشونو برن حاضری بگیرن:-2-28-:
با کلی سفارش کردن و سفارش دادنو یه عالمه حرفه دیگه جمعه ی دلگیر هم تموم شد!

داشت کم کم زمان به ثمر نشستن کارم نزدیک می شد ..
یه دلشوره ی عجیبی داشتم ..
و ....
به ثمر نشست ولی به قیمته فراموش کردن خیلی از چیزهایی که برام مهم بود و با ارزش بود .. تا صب فقط به این فکر میکردم که از فردا میشم یه آدم دیگه ..
میشم یه آدمی که از سنگ ساختنش ..
یه آدمی که جز خودش ، چیزه دیگه ای نمبینه ..
تو اوون 4 ساعت هزار بار شخصیتمو تغییر دادم .. هزار بار شدم یه آدم دیگه ..

صب نرفتم با مامان بابا فرودگاه:-2-41-:
دلم گرفته بود .. از خدافظی کردن بدم میاد پشت سره مسافر ..
خودمو زده بودم به خواب ..
مامی م که اخلاقمو میدوست نیومد سراغم ..
از خونه که رفتن بیرون بغضم ترکید...
دلم گرفت ،
یا امام حسین قرار بود اگه میطلبی دوباره ، هممون با هم باشیم ..
گلچینمون کردی ..
حقم داری ..
همون یه بارم که اومدم نتونستم جواب خوبیتو بدم ..

نتونستم بزرگیتو جبران کنم ..
اصلآ منو چه به این مکان مقدس ..
کوچیکتر بودم همه جاهای زیارتی رو رفتم .. هیچی حالیم نبود ..
حالا که نیاز دارم برای پاک سازی دعوت نمیشم ..
دلم چقد سیاه شده ...
دیگه مثل بچه گیام خالص نیست ..

بلند شدم .. خودمو یکم جمع و جور کردم باید ناهار درست میکردم:-2-06-:
اونم من:-2-06-:
رفتم توو سایت آشپزی آنلاین ببینم چی چی آسونتر که اذیت نشم:-2-06-:
گفتم .. اوووف تا من به خودم بجنبم شب شده:-2-06-:
زنگ زدم واسمون غذا اوردن .. زود ریختم تو قابلمه .. یه جوری وانمود کردم خودم درست کردم:-2-35-:
ولی خب بگوو دختر خووب تو که نمیتونی یه نیمرو درست کنی چجوری بلدی فسنجون بپزی:-2-35-:
دیگه غذاشونو کوفتشون کردن:-2-35-:
ظرفا رو شستموhttp://kay.smiley.free.fr/images/342.gif
آشپزخونه رو هم تمییز کردمhttp://kay.smiley.free.fr/images/6719.gif

حالا موندم شبو چکار کنم:-2-30-:
البته خدا رو شکر من مهارت دارم توو غذاهای فرنگی ..
میخوام این یه هفته فقط غذای فرنگی بهشون بدم .. و راهیه بیمارستانشون کنم:-2-06-:
ها راستی چه برارای پررویی داریم ما:-2-28-:
نیومده هنوز لباساشو اورده که براش بشورم .. http://kay.smiley.free.fr/images/6660.gif
ولی 2 تا از لباساشو اتو کردمااااااhttp://kay.smiley.free.fr/images/347.gif

با پررویی تمام به من میگه مامان:-2-06-:
خب برم دیگه یه فکری واسه شام باشم که الان پسرا میان :-2-28-:

شبنم بانووووو:-2-06-::-2-06-: کشته ی حس کنجکاویتم:-2-06-: دوست دارم خیلی:-2-41-:


عطر موهایش را فقط
گل های روی سنجاق میداند ...

N@s!m
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۳۸ بعد از ظهر
سلام :-2-40-:
یک بغل کارشناسی پر نکرده ،یک فولدر پر از عکس های کم حجم نکرده و کلی پرونده ناقص رو میز داره بهم می فهمونه چقدر کم حوصله شدم :-2-15-:
حس و حال و دل و دماغ هیچ کاری را ندارم :-2-42-:
منم به شدت دریا می خوام داغ دلمان تازه شد :-2-37-:
چون امروز آجی زنگید گفت دکترش گفته پنجم جوجوش به دنیا میاد من موندم رو چه حساب و کتابی ؟:-2-37-:
یعنی من باید برم خودمو حلق آویز کنم :-2-30-:بیچاره مامانم با بهت فقط منو نگاه میکـــــــــــــرد که نرفتم به خاطرشون مسافرتی که اینقدر دلم میخواست :-2-30-:
قسمت نبود شایدم یه حکمتی بوده و من خبر ندارم !:-2-15-:
به شدت دلم میخوات خصوصا" تو این یکی دو هفته اخیر سر بعضی از این دکترها را که هیچی از مقوله پزشکی نمیدونن را از بدن جدا کنم :-2-41-:
جسممان شیراز و روحمان مشهد و بابلسره :-2-35-:
الحق که مادر بیخود مادر نشده هاااا
این مامان ما مثل گندم برشته داره شور میزنه که بچه ام مادرش بالای سرش نیست !:-2-43-:
منم واسه اینکه از این هول و لا دربیاد شیطنت میکنم میگم حالا راستشو بگو مامان واسه منم اینقدر شور میزنی تو هر زمینه ای ؟!:-2-33-:
دمپایی نثارمان نشد اما نگاه عاقل اندر سفیه چـــــــــــــــــرا:-2-35-:
نوش جون کردم :-2-35-:
التماس دعا داریم هم واسه خودمان هم واسه آجی امان :-2-40-:
یاحق

فرودو
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۲۱ بعد از ظهر
سلام دوستان
اومده بودم بگم دایی شدم امروز
براتون از چیزای خوب بگم و اگه تونستم یه خنده ی کوچیک گوشه لبتون بیارم ولی یه دوست یه چیزی بهم گفت که خیلی ناراحت شدم یه چیزی که منو یاد یه خاطره انداخت خاطره ی از دست دادن یه دوست یه خاطره ی تلخ!!!!!
گفت یکی از دوستاش رو دکترا جواب کردن نمی دونم چه حالی می تونه داشته باشه الان که می بینه عزیز ترین دوستش جلو چشماش داره پر پر می شه یا حال پدر و مادر دوستش چطوره نمی دونم خدایش نمی دونم
فقط خواستم بگم اگه می تونید براش دعا کنید همه تون مخصوصا لیلای عزیز که تازه از پیش آقا برگشتن
تا اونم یه دوست رو از دست نده یه دوست که خیلی عزیزه
شاید دوست نداشته باشن اینا رو اینجا بگم چون خودش تقریبا هر روز خاطره می نویسه و تو جمع ماست و اگه می خواست بگه می گفت بهتون ولی من نتونستم جلوی دهنمو بگیرم طاقت بیارم فقط امیدوارم منو ببخشه :-2-40-:

پ.ن حال ندارم شاید شب اومدم و ویرایش کردم
از همه ی دوستان هم به خاطر این پست عذر می خوام فقط دعا کنید براش دعا کنید تا خدا دوستش روشفا بده

آرشام
تیر ماه هزار و سیصد و نود
مازندران

زی زی گولو
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
سلام !

بسی خسته ایم ! :-2-41-:
همینجوری ! هیوا هم پرسید چرا ؟ گفتم نمی دونم ! :-2-35-:
دلم برای یه نفر تنگ شده ! خیلی زیاد ! خیلی ! :-2-15-:
سه ساله ندیدمش !
به سارا زنگ زدم...! دلم براش تنگ شده بود ... گفت که کیا رفته...دلم سوخت...مطمئن بودم که حداقل اون به کسی که می خواد می رسه...:-2-43-:
مثه اینکه زندگی یعنی چیزایی که نمی خوایم ! :-2-31-:
نمی دونم !
بهم می گفت تو چی ؟ :-2-06-:گفتم من هیچی ! مردم چه انتظارایی دارنا ! :-2-42-:
هی ! 19 ساله شدیم ! ما که نفهمیدیم وقتی متولد 18 تیر 71 بلاخره 19 سالمونه یا 20 !
هرکی یه چی می گه ! :-2-37-:
غرض این بود بگیم تولدمونه دوباره ! :-2-31-:
خاله شبنم تازه اون خاطره تو خوندم ! بهله ! دقیقا با شما بودم ! :-2-42-::-2-30-:
آرشام خان ! دعا می کنیم ! ما امیدواریم که زودی خوب بشوند !:-2-15-:
لیلا لوسی جان ! قبول باشه ! :-2-40-:
راما جان ! اکشال نداره که نرفتی ! برو یه چارتا کلاس ثبت نام کن ! :-2-37-:
رویا جون ! خسته نباشی ! :mrgreen:ایشالا تو هم میری ! اینقده نگو دلم سیاهه ! :-119-:
ببسی ! تبسم جونم ! دلم برات تنگ شده بود ! همین ! راستی ! خاطره هه بود که مامان بابات نبودن یه عالمه مهمون داشتی !! برای مامانم خوندم کلی باهات ابراز همدردی کرد ! :-2-41-:(درگوشی : من جات بودم جیغم می رفت هوا ! :-2-35-:)

دیگه یادم نیس !
همگیتونو دوس می دارم ! :-2-40-:
با اجازه !
فهلا !

بعدا نوشت : میناااااااااااا ! چرا رفتی ؟ بگو کی اذیتت کرده خودم برات نصفش می کنم ! :-2-15-::-2-30-:
دوباره اومدی بیا بهم بگو برگشتی ! یادت نره ! :-2-30-:

Mina
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۲۴ بعد از ظهر
سلام..
من باز اومدم..
ولی فقط با عکسا...
چون گفتم میذارم..پس میذارم...
البته یکی دوتاشو بعدابرمیدارم

این لباس ِ رعناست:-2-35-:من زیاد خوشم نیومد:-2-35-:حالا شما هم نظرتونو بگین:
http://s1.picofile.com/file/6933004024/IMG_1990.jpg

این یه شکار ِ لحظه هاست از بچه تهرونمون:-2-37-:(شوهر لی لی )...اومده بود خونه عروس و همون بیرون واستاده بود..ماهم که دوربین دستمون باشه از در و دیوار هم عکس میگیریم چه برسه به آدم...:-2-31-:
http://s1.picofile.com/file/6933005030/IMG_2031.jpg


این کوشولویی که میبینین برادرزاده رعناست..اسمش فاطمه ست...یه داداشم داره دوقلوئن اسم ِش علیه..آقا من عاشق ِ این دوتام...یعنی انقدر بامزه ن ...خیلی باحالن...ولی داداشه متاسفانه عکس نداشت:-2-31-:
http://s1.picofile.com/file/6933008048/IMG_2171.jpg

اینم که معرف حضور(؟) هستن:-2-31-:عکس ِ مال ِ حنابندون ِ لی لی ِ ... این شوهرش گفته بود ژست بگیره عکس بندازه..اینم پشت ِ سر ِ لی لی ....:-2-06-:
http://s1.picofile.com/file/6933010060/IMG_1863.jpg

اینم شاهکار ِ کوثره..انصافا عکس بگیره خوب عکس میگیره:-2-35-:آینده اش روشنه بچه م:-2-37-:
http://s1.picofile.com/file/6933007042/IMG_1976.jpg

از ماهم چندتا عکس گرفته بود دیشب..ولی خوب..بیحجاب بود دیه:-2-37-:

شیمانا
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
سلام به همه.

ای بابا یکی نیس به این بگه وقتی نمیتونی بیای اشکالامو رفع کنی چرا الکی قول میدی:-2-33-: ,یه کلام بگو نمیتونم تا من بگردم یکی دیگرو پیدا کنم:-2-42-::-2-42-: .اخه خیلی حال گیریه که یک ساعت میری لباستو عوض میکنی روسری سرت میکنی و منتظر اقا میمونی بعد میبینی نه مث که اقا خیال تشریف فرما شدن رو ندارن,فرش قرمز بندازم,اره؟:-2-42-:جدی بخدا,میخوای تا فرش قرمز پهن کنم از سرکوچه.:-2-37-::-2-43-:

بابا من تو گشتاور مشکل دارم یکی باید بیاد بهم درس بدهو و دونه دونه اشکالامو رفع کنه:-2-15-:,اخه تو هرروز دبه میکنی و میگی فردا بیام,:-119-:کی این فصل سه استاتیک تموم شه؟:-119-:هااااااااااااااااااااااا ؟زود باش جواب بده دیگه:-2-42-:,خوبه بهت گفتم که من از اولای مرداد میرم مسافرت تا اخر شهریور:-2-16-:.یه بار دیگه بهت مهلت میدم اومدی اومدی نیومدی دیگه هیچی,یکی دیگرو میگردم پیدا میکنم,ادم قحط نیست که,والله.:-2-42-::-2-42-::-2-42-:

امروز مهربون شدم رفتم کالباس گرفتم برا پیتزای امشب تا درس کنیم:-2-37-:,خودم تعجب کردم چجوری راضی شدم برم:-2-41-:,اخه از من بعیده,این مدت حرفم شده یه کلاام:نهههههههههههههه .:-2-30-:

این فضای سه بعدی من از دوران دبیرستون :-2-35-:مشکل داشتم مساله ها وتستاشو حل میکردما ولی درکشون نمیکردم الان که اومدم دانشگاه تو درکشون موندم.اهههههههههههههههه,اع صابم خورد میشه.:-2-33-:

بهش گفتم من منتظر مریامم ,میخوام کنار جانسون بخونما گفته باشه برات میارم ,فعلا که چشممان تمثال مبارکشون ندیده چه برسه به استاتیک مریام.:-2-30-::-2-33-::-2-42-:

دلم میخواد برم مشهد,یه دل سیر زیارت کنم,مامانینا دارن دوباره اسم مینویسن برا عمره تو شهریور هرکاری میکنم راضیشون کنم که منم میام نمیشه,یه دلبیلم دارن که بهم نمیگن.چقد من گناهکارم .خدایا میدونم تو لیست سیاهم:-2-30-::-2-30-:

واااااااااااااای خدا این رادیو پس فردا رو کهگوش میکنم خیلی حال میکنم:-2-16-:,فرشید اخر حالیییییییی:mrgreen:,حاج اقا عندالمومنین خیلی باحالی,ارتا اخرشیااا.:-2-16-:

چند ساعت پیش فهمیدم امروز 18 تیرهو یادم به حوادث کوی دانشگا تهران افتاد......حالم گرفته شد.:-2-30-:
تکلیف خودتونو مشخص کنید دیگه ساعت به ساعت حرفتونو عوض میکنید:-2-33-:کامران دانشجو میگه تفکیک میشه,احمدی نژاد میگه توقف کنید,اقای مکارم شیرازی میگه زشته اقای احمدی نژاد این حرفا چی چیه؟:-2-06-:زود تفکیک کنید.:-2-06-:


ای بابا ,رگیریناااااااااااااااااا ااا:-2-33-:

برم شام بخورم,گشنم شد:-2-31-:

فعلا

mahsan
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-38-:

آقا من اعصاب ندارم :-2-36-:

بیشتر از اینکه اعصاب نداشته باشم بی حوصله ام :-2-41-:

کلی کار عقب افتاده دارم ولی حوصله هیچ کاری ندارم !:-2-41-:

یه کتاب باید بخونم و نقد کنم ولی اصلا حس خوندنش نمیاد , دو هفته است شروع کردم هنوز صفحه دویستم , این دویست صفحه رو هم تو اتوبوس و تاکسی وقتی می رفتم سر کار و برمی گشتم خوندم :-2-37-:
یعنی نقدی کنم تاریخی :-2-31-: کتابی که تو اتوبوس و تاکسی خونده بشه , نقدشم کوچه بازاری میشه :-2-31-:

همیشه وقتی پای سیستم می نشستم اولین کاری که می کردم سر زدن به فروم لیورپولی ها بود برای گرفتن خبرهای جدید ولی الان حس اونم نیست :-2-41-:البته از اخبار دور نیستم , دوستم لحظه به لحظه خبر میده ولی ...:-2-41-:

کلا رفتم مسافرت حال و هوا عوض کنم ( که البته کردم :-2-32-:) ولی نمیدونم چرا بی حوصله شدم :-2-41-:

البته دوستان اعتقاد دارن که این حالت ها ناشی از بی حوصلگی نیست , بیشتر ناشی از تنبلی می باشید :-2-43-:

بعضی آدما واقعا رو اعصابن :-2-36-:امروز سرمون حسابی شلوغ بود :-2-36-:

همکارم عروس شده :mrgreen: از وقتی عروس شده تو محل کار فقط چرت می زنه :mrgreen::-2-06-:

عملا یه نیرو ازمون کم شده :-2-28-:

چون یا در حال چرت زدنه :-2-28-: یا اس ام اس بازی:-2-28-: یا تعریف خاطرات :mrgreen: البته اگه بیکار باشم خاطراتش رو دوست دارم :-2-35-:با حال تعریف موکونه :-2-35-::-2-20-:

خلاصه یه بنده خدایی از صبح زنگ می زد و سوالای عجیب غریب و چرت و پرت می پرسید :-2-28-:

ولی زنگ اخرش دیگه واقعا معرکه بود :-2-28-:

زنگ زده بهم میگه از کجا مطمئن بشم که فروشنده عوارض شهرداری رو پرداخت کرده ؟؟ کلی براش توضیح دادم که باید کجا بره و چه استعلامی بگیره تا مطمئن بشه که مشکلی وجود نداره !
وقتی همه این توضیحات رو بهش دادم میگه خودم رفتم انجام دادم :-2-28-::-2-36-:

من موندم پس سوال پرسیدنش از من چی بود ؟؟ :-2-28-:کلا سر کار بودم :-2-28-:

یه لحظه قاط زدم میخواستم بگم همه کارا رو کردین فقط مونده بود اسکول کردن من , که اونم کردین :-2-28-:

چرا بین دو فصل فوتبال چند ماه تعطیلی می زارن ؟؟ :-2-28-:

خو چرا به من فک نمی کنن که یه مدت که فوتبال نیگا نکنم , خون فوتبالم کم میشه و دچار ضعف و سستی میشم :-2-28-:

چرا بین من و دوستم اینقد اختلاف سلیقه می باشید ؟؟ :-2-28-:

چرا من دوست دارم اروگوئه با لوئیز سوارز قهرمان بشه؛ اون دوست داره اروگوئه زودتر حذف بشه تا سوارز زودتر به تمرینات لیورپول برگرده :-2-28-:

پ.ن : کربلایی لیلون زیارت قبول :-53-:

پ.ن : عسلی ممنون:-6-: ولی من رفتم و برگشتم , جای همگی خالی؛ خوبم بود , خوش گذشت !

پ.ن : نسیم جان ماشالله چه جسم و روح عریض و طویلی داری :mrgreen: یه سرش شیراز, یکی بابلسر , یکی مشهد !!

پ.ن : بنفش شدنت مبارک رها جان !!:-53-:

آهنگ روز : تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی/ دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی / چرا چشم دلم کوره, عصای رفتنم سسته /کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته / خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه / از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه /

شبتون قشنگ :-53-:

nigar_403
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۴ بعد از ظهر
سلام به همگی...
امیدوارم همگی روز خوبی رو داشته باشین....

lucy ...لیلا جون خوش اومدی...امیدوارم برات سفر خوبی بوده باشه.
Arsham...آه....امیدوارم خدا بهشون سلامتیشونو برگردونه
ناهور و مهتاب خانم عزیز..مرسی از شعرای زیبا
زی زی : بشه جان بشین درس بوخون...غصه نخور!!!! اهه!


منم امروز روز خوبی نداشتم:-2-42-::-2-43-:

کاری که چهارروز مداوم براش زحمت کشیده بودم، یه آدم بی عقل به باد داد.:-2-33-:
امروز بردم 53تا کار پاسپارتو شده رو یکی سیمی کنه، از پشت کارها و از سمت مقابل اینکارو انجام داد....کلی هم پاسپارتو ها و کارها رو مچاله کرده بود..داشتم میمردم از عصبانیت..:-2-42-::-2-33-::-119-::-119-::-119-:
اما چه سود؟؟؟ هوچی....هیچ کاری نکرد...:-2-30-::-2-30-:

...
کلا سر این مساله حالم گرفته شد....اما یه عزیزی حرف خودمو به خودم زد...گفت غر نزن...یه خیری توش بوده دیگه...همون حرفی که خودم میزدم چند روز پیش همینجا:-2-37-:
...
ااما من خیلی پرروام خداجون....من همینجا بازم میگم...نوکرتم...خیلی هم نوکرتم...هرکاری کنی هم سعی میکنم بگم باشه...اما فکر نکنی مبارزه نمیکنم...چرا.
اما وقتی ببینم همه چیز نشونه از این داره که تو نمیخوای کاری انجام شه...میگم چشم! (سعی میکنم بگم چشم ...غر هم نزنم!!!!)


++++
راستی شما به نشونه ها اعتقاد دارین؟؟؟
تاحالا شده یه متنو چندباری شروع کنین به نوشتن و هی یه اشتباهی توش انجام بدین ...اعصابتون خورد بشه...آخر سر با زور و ضرب کار خودتونو بکنین و اونو بنویسین...بعد از اینکه تموم شد ببینین ....وااای...من اشتباه نوشتم؟؟؟

تا حالا شده یه چیزی رو بخاین بردارین هی بیخودی از دستتون بیفته؟؟ مثلا یه سیب...آخرش هم که برمیدارین ...یه تیکه اش میره تو گلوتون و تا آستانه خفگی میرین و برمیگردین؟؟؟یا یه خودکار...؟

بعضی مواقع یه خواب که واسه هرکی تعریف میکنی بی معنیه، اگه با توجه به موقعیتی که خودت توش قرار داری بهش توجه کنی واست کلی معنا دار میشه..اینا هم نشونه اس

واسه من خیلی اتفاق افتاده...شاید باورتون نشه، خواب یکی از کسانی رو دیدم که هیچ ربطی به من نداشت خودش یا مشکلش...اما وقتی چیزی رو که دیدم بهش گفتم متوجه شدم خوابم حقیقت بوده؛ شاید من یه پیغام رسان بودم...که اونو متوجه چیزی کنم..با گفتن چندتا حرف ساده که شاید خودشم بدونه....

من به اینا میگم نشونه....وقتی یه چیزی نمیشه..یه بار تلاش میکنی نمیشه...باز تلاش میکنی نمیشه، یه لحظه واستا، دوباره همه چیزو بررسی کن...درست نگاه کن. دوباره شروع کن به کار و اگه باز انجام نشد...لطفا تا یه دقایقی از انجامش صرف نظر کن.
من این نشانه ها رو هر روز میبینم. خیلی بهشون معتقدم. امیدوارم متوجه نشونه ها بشین و ازشون کمک بگیرین.


این نیز بگذرد


نگار
18-تیر ماه
اتمام یه روز طولانی

elnaz 90
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
شنبه ساعت 10.30 شب
سلام علیکم:-2-25-:
خوبید؟خوشید؟
آقا ما اول خوشحالیم دو روز دیگه فاینال داریم بهد این ترم تموم شه یه ترم استراحت وکنیم این ترم وحشتناک خسته وشدیم:-2-41-:
مسافرت شمالمون حتمی که نبود اما همون 50 درصدشم کنسل شد ما دریا وخایم به کی بگیم؟:-2-34-: تازه هفته دیگه عروسیه پسرعموم کنسل شده بید:-2-43-:
آقا به ما نگین چقدر بی احساسیما اما عمومان 5 شنبه ای فوت کرد تهران نیستن مامانم اینا رفتن منم که نتونستم برم یهنی ما تو تموم این عمر 21 سالمون 5 بار عمومونو ندیدیم آقا ما هرچی فکر کردیم یه خاطره ی کوچولو با این عمومان یادمان نویومد بو جان خودم ما اصلا" نمی دونیم تا حالا با این عمومون حرف زدیم یا نه:-2-14-: ما یهنی تهشیما نه؟:-2-37-:
آقا ما امروز رفتیم کلاس بهد 4 راه ولعیصر یهنی یه 50 60 تایی مامور وایساده بود بهد با این ماشینای گشت ارشاد و یه عالمه موتور ما هویجوری مونده بودیم همیشه 2 تا ماشین وایمیستادن فقطم دم مترو امروز 4 طرفه چهار راه وایساده بودن بهد تازه به هوچکیم گیر نمی دادن ما هرچی فکر کردیم نوفهمیدیم چرا اینهمه بودن بهد اومدیم خونه تازه پسرخالمان پرسید خیابونا شلوخ نبود گفتیم چرا شلوخ؟ گفت قرار بود تظاهرات کننو ازین داستانا برا اون تظاهرات دانشجوها سال 87 بود کی بود بهد ما تازه کشفیدیم اینهمه مامور چرا وایستاده بیدن:-2-41-:

پ.ن عسل ما عاشق این ژلت وشدیم به ما هم یاد ودی چو جوری درس کردی آیا؟:-2-14-:
پ.ن تبسم ما تاحالا این یوزرتو باباسی می خوندیم ببسی مهنیش چی هست حالا؟:-2-28-:
پ.ن مینا ما هم با شما موافق بیدیم این علوستون اگه لباسشو بدونه اون بلیز زیریش وپوشید بهتر بید:-2-41-:

ما بقیه پ.ن هامون یادمون نویاد بریم دیگه
فعلا"

بعدا" نوشت: ما پ.ن هامون یادمون ویومد
پ.ن لیلا لوسی خوش اومدی:-2-40-: زیارت قبول
پ.ن رها جون ویژ شدنت مبارک:-2-40-:
پ.ن زی زی جون تو همون 19 ساله وشدی ما هم یه زمانی با خالم سر این سن درگیر بودیم اخر ما قانعش وکردیم که اون الکی یه سال زیاد وگه

rosa
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
/////////////////////

شبنم
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۲ بعد از ظهر
شنبه 18 تير ماه

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه

کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقد سرده میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری
تو هم از پس منو میخوای یه جورایی خود آزاری

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری میفهمی یعنی چی این حرف...


. امروز از اون تاريخا تو تقويم زندگيمه كه مطمئنم تا مدتها يادم نميره. يه كاري كردم كه نميدونم درسته يا نه. خيلي وقت بود احساس ميكردم لازمه قدرت تصميم گيري نداشتم امروز ديگه عوامل دست به دست هم داد كه منم اون كار رو انجام بدم. احساس بدي ندارم . احساس خوبي هم ! يه حس خلاء

رويا عزيز دلم منم دوستت دارم :-2-40-: خاطراتتو ميخونم ياد چهره نازت مي افتم دلم ضعف ميره :-2-43-: كنجكاوي نبود كه بابا سوژه رو ميشناختم فقط رويت شد :-2-35-:

زينب خاله چرا ؟ :-2-15-:

:-2-38-: رحميله يخده http://smileys.sur-la-toile.com/repository/Combat/0031.gif

شب همگي خوش :-2-40-:

اميدوارم حال همه مريضا به زودي خوب شه اونايي كه توي اين تاپيك اسمشون رو بردن ايشالا زودتر. رويا خانومي همسر محترمتون برنگشتن ؟ :-2-40-:

بعدا نوشت : نه منير مادر خبر ندارم. فردا زنگ ميزنم يه سراغي ازش ميگيرم

-ShaDi-
۱۸ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
خب سولاااام خدمت دوستان:-2-35-::-2-35-:

خاطره شیرین ما
ک نشان از امنیت میباشد:-2-43-:

کنار خیابون بسیار شلوغ ( ازاد شهر) پارک کرده بودیم :-2-28-: منو مامیمو داداشم تو ماشین بودیم بابام پیاده شده بود
بره چیزی بخره

شیشه نصفه پایین بود:-2-31-:

یک موتور سوار خودش را از بین پنجره انداخت داخل ماشین:-119-::-119-:
میخواست کیف مامیمو ببره ک با توجه ب حرکات رزمی مادرم:-2-16-: موفق نشد اما گوشیه پدر را برد:-2-36-::-2-09-:

s.love
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۲۷ قبل از ظهر
سیلام
خیلی بد خواب شدم :-2-41-: هم خوابم میاد هم خوابم نمیاد:-2-35-:
حس خاطره گفتن نیس آخه خیلی تکرار شده صبح کلاس غروب کلاس :-2-43-:
تنها اتفاق خوشگل امروز این بود که یه کافی شاپ خوشگل پیدا کردم به پای اون قبلی که نمی رسه ولی خب بدم نیس:-2-31-:
بهتره چرت و پرت نگیم میریم کتابمونو بخونیم
شبتون خوش:-2-40-:

fatima_59
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۰ قبل از ظهر
کارت ملی .. .شناسنامه .. یه برگه سفید برای نوشتن شرایط .. هیچی ندارم ... این دفعه جدیه یا باز هم بازی؟ از بازی کردن خسته شدم یکی منو اخراج کنه .. بعدش چی میشه ؟ باید بشم یه زنده ی مرده .. نمیدونم دووم میارم یا نه ..
4 سال از خودم جداش نکردم تا امشب .. برای اولین بار ..
ناهور وقتی روح و روانی نباشه چه می فهمی ارزش چیه ؟ که بخاطرش فداکاری کنی؟
همه زندگیم اشتباه کردم ، همیشه و هر جا ، اینم بره رو بقیه ..



لیلی نازنیم خوش اومدی ،بودنت بهم دلگرمی میده .. دوستت دارم بی نهایت ...

lalaie
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر
سلام به همه خاطره نویسا
امیدوارم که حال همه خوب باشه
امروز یه اتفاقی واسم توی خیابون افتاد که همین الان هم یادش می افتم بازم بغض گلومو میگیره و دلم میخواد زار زار گریه کنم.عصری توی ماشین منتظر خواهرم بودم که یه دفعه یه پسر بچه اومد کنار شیشه گریه کنان گفت خانم تورو خدا کمکم کن از صبح دو هزار تومان کار کردم اما گمش کردم .یه نگاه به پاهاش کردم گفتم اقا کوچولو چرا کفش پات نیست ،گفت پول ندارم کفش بخرم
میدونین اون موقع از خودم از لباسای تنم از کفشی که به پام بود حالم بهم خورد.دلم میخواست آب بشم برم توی زمین اما این جوابو نمیشنیدم
از خودم پرسیدم که یعنی آینده این پسربچه و امثال اون چی میشه؟ما روزانه چندتا از این دو هزار تومان ها رو خرج میکنیم ؟پول یه شارژ ایرانسل یا یه بستنی؟خدایا چرا باید این بچه به جای اینکه توی خونه زیر باد کولر باشه باید پای برهنه توی این هوای گرم اونم واسه یه دو هزار تومنی مثل ابر بهاری گریه کنه؟
میدونم گفتن این حرفا همه رو ناراحت میکنه اما فقط میخواستم بگم که دوستای خوبم به خاطر داشتن همه اون چیزایی که داریم سپاسگزار باشیم من اصلا قصد نصیحت کردن کسیو ندارم شاید خیلی وقت ها بوده که از خدا گله کردم اما همین که یه سقفی بالای سرمون هست همین که پدر و مادر و کسایی هستن که دوستمون داشته باشن همین که شب ها با ارامش میخوابیم همین که سلامتیم خودش بزرگترین نعمتی هستش که خدای بالا سر بهمون داده
توی پست دیشبم گفته بودم که یه مشکلی دارم واسم دعا کنین اما وقتی امروز اون پسر بچه رو دیدم واقعا از خودم شرمم شد که به خاطر چه چیز کوچیکه غصه میخوردم
مثل اینکه دیگه خیلی طولانی شد و خسته کننده
امیدوارم که همتون شاد باشین و خنده مهمون همیشگی لبها و دلهاتون باشه

REMIX
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۹ قبل از ظهر
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
یه وقتایی حس می کنم دنیا برام جای تنگی شده و نفس کشیدن توی فضای این فکر برام سخته .خدا رو شکر همه چیز خوب و آرومه ولی یه چیزی تو وجود من ثباتشو از دست داده . در کنار اطرافیان و همکارا بودن برام لذت بخشه ولی باز یه قسمت توی وجودم خالیه ، یه چیزی کم دارم می دونم چیه ولی ......دایماً دارم دنبالش می گردم وسط خنده هام ،توی خواب و توی بیداری وقتی صدای زنگ گوشیم بلند میشه ،وقتی پشت چراغ قرمز وایستادم توی ماشینای دیگه دنبالشم .یادمه یکی گفت :همیشه سعی کن ساعتی که باید ،جایی که باید باشی .
گفتم: یعنی چی ؟
گفت :یعنی نکنه چیزی که برات رقم خورده همون ساعت اون جا باشه ولی تو سرگرم جای دیگه !(این در مورد آدم نیست شاید یه موقعیت شغلی و زندگی خوب هم شامل بشه )
به هر جهت من اون لحظه اون جا بودم ولی یه بازیگوشی باعث شد سرمو برگردونم .حیف......!
خداروشکراوضاع کاری و روحیم خوبه .این ویترین کاره ولی منم مثل هر آدم دیگه ای درونم یه فکرای دیگه در حال رفت و آمده .
پ.ن:nigar-403عزیز شاید اینایی گفتم تعبیر دیگه ای از همون نشونه ها باشه .
پس باید خوب به نشونه دقت کرد
به هر جهت گذشته ها گذشته ............
با آرزوی بهترین لحظه ها برای همتون
شب و روزخوش
الهام :-2-40-:

با تمام وجودم : خدایا شکرت

saeed4448
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۲۹ قبل از ظهر
سلام بچه ها
من دیدم جمع دوستانه هست و هر کسی خاطراتشو میگه منم میخوام خاطره ی تلخ امروزمو بگم.
5شنبه 1قناری زرد خوشگیل گرفتم 40تومن..گذاشتمش پیش بقیه قناریام..جمعه حسابی باهاش کیف کردم..امروز ساعت 7.30 صبح رفتم سر کار تا امشب ساعت9 که برگشتم خونه و با دیدن اون صحنه خستگی کار تو تنم چند برابر شد..قناریم کف قفس افتاده بود..بلندش کردم دیدم مرده:-2-30-::-2-30-: آخه چراااااااااااااااااااااا؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

metropolis
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ قبل از ظهر
ما یه مجل نی نی کوشولو دالیم ان هم همین تخته سنگ وباشددیشب جیم جیم خان لطف

کردند کمکمان نومودند این تخته سنگ رو قلبمان را شوت کردیم هوا ولی نامرد باز برگشته

هویجور برقلب ما فشار می اورید:-2-31-: البته حالمان خوفه خوفه:-2-35-: فقط نومودانیم شرا گاهی زمان ها

خیلی راحت یادمان میرود به یه سری شیزا عادت نوموده ایم نباید عادتمان به هم وخورد زیرا

وختی به میخورد ماهم قاراش میش میشویم یاهدمان میرود باید خدا راشکرکنیم ،حسابی یادمان

میرود ارامش اکنونمان جای تخدیر دارد آی گیر میدهیم به مسائلی که 20 سال با ان درگیر

وباشیم:-2-35-::-2-35-::-2-42-::-2-42-::-2-09-::-2-09-:.تازه یه دوسالی می شوید یاد گرفته ایم جنگ با عومل خارجی داخلی شرقی غربی

جنوبی شمالی چپ راست بالا پشت اینور اونورحالا یه کم اینورتر إإإإإإإإإإإإإإإإإإشرمنده کانال
عوض شدچه بلغورمینومودیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اها تازه یوختی یاد نوموده ایم جنگ را کنار بوگذاریم
وبه انچه هست بوگوییم شکر وبه ان شه نی بوگوییم فدای سر ددی بزرگ نداشته ام:-2-32-::-2-32-::-2-32-::-2-32-:.هم اکنون

خاطره مینوماییم: :-2-38-::-2-38-::-2-38-:
ما دیشب حس زود خوابیدنمان نوموامد تا 7 صبح بیدار بودیم :-2-35-::-2-35-: 10 هم بیدارشدیم :-2-35-::-2-35-:بهنوش

عسیسمان که درشهرش تازه نیمه شب بو سر ما غر زد که بشه مگه تو خواب نداری؟:-119-:ما هم گوفتیم نووووووووووووووووووچ به جایش تا هم اکنون 3 بار چرت زدیم حالش بیشتر بید:mrgreen::-2-37-: .
ما هم
اکنون مخمان پر از سوال است :-106-:؛تلاش مینوماییم پیدا بنوماییم جوابش را.مثلا ایا ما از سایت امدن لذت واقعی را وبریم؟اصلا برای ادم های اینجا مفید بوده ایم ایا؟کمی فکریدیم دیدیم خوما

تابستان پارسال هم یا کار خانه نومودیم یا انیمیشن دیدیم یا سریال یا اینکه از بیکاری غر

زدیم:-4-: خو لا اقل الان حوصله مبارک نمیسرد که غر وزنیم.راستی بشه های تجربی بابا ما میخوایم نیت شوممان را رو بنو ماییم ما شده ایم مسئول

تجربی ها وخواستیم در عرض یه سوت باعرض پوزش از همه وشیم فعال:-4-: ولییییییییی از انجا که
ما سواحل خزر برویم میشوید صحرای خزر :-2-27-:دریغ از یه تجربی سوم یا پیش،به گمانم یا حس درس خواندنشان نومواید یااصلا پای نت نوموایند خوحق دارن ما وختی با 1400 پارسال قوفول
نشدیم هم رشته ای های عسیس باید بروند تاژکدار جونور مانندشان را بسابند:-65-::-65-:. یه شی دیه ما
دیشب این کتاب رقص اب وباد ومه وخورشید و.....را خواندیم کلی حرص خوردیم:-2-36-: .بوخودا ما از
پایان بد اندازه ای بدمان نومویاید که ازسرکار رفتن بدمان میاید:-2-43-:.ما موخواهیم از امشب کتابی از دنیل استیل بوگذاریم خیلی خوشمله :-8-::-8-:بوخوانیدش واقعا حیف میباشد تند تند موگوذاریم به تک تک موهای سرمان قسم:-2-37-: .احساس مسنوماییم شرو ور زیاد وگوفتیم نومودانیم زیرا اصلا نوموتانیم

بویرایشیم .فخط یه نوکته خوما نومودانستیم شوما از خانواده 98 ای شدین مادر پدر هم،مامانی شفنم شرمنده که پابرهنه هونجور از اول گوفتیم مامان شفنم:-2-14-::-2-14-::-2-14-:.امروز از پست ها این نکته را
دریابیدیم.مارا ببشخید:-2-02-:.ما کلا سوتی زیاد میدهیم ولی یه شی باحال کوش مبارک را بیارید

جولو :هیییییییییییییس :-32-::-32-:اروم الان میگم ما اول که امدیم سایت گومان برده بوییم ادمین خان مونث میباشد :-4-:.شرمنده ایشان هم شده ایم ولی وختی

سوتیمان رادریابیدیم مخزمان سوت

کشییییییییییییییییییییییی ییییییییییید :-2-29-:خو به ما شه اواتار مبالکشان گول زد ماا وگرنه ما اهل این خلاف ها نبودییییییییییییییییییییی یییییم:-2-15-:.باز دلمان خوش

وباشد وخت ندارند اینجا نوموایند :-2-35-:
هی ی ی ی ی ا ی :-2-39-::-2-39-:روزگار ما روزگاری پادشاهی مینومودیم با ای دی اس ال مان.این خانه نوموشد چون اتاق ها دور بودند خونوموشد کل خانه را سیم کشی نومود که.الان هم اینتی رفته رو اعصاب ما اسکیت مینومایند :-2-36-:
پ.ن ها:اقا سیامک جدا برای کمک دیشبتون ممنونم.:-2-40-:

سعید اقاواقعا شرمنده کردین هرچی هم گفتین نظر لطفتونه :-2-40-:

لیلا لوسی جان ما امیدوارم اینو بو خونی میدونی حالا که برگشتی دقیقا چه حسی دارم؟حس بچه ای که مامانشو گم کرده بوده وهمه چی براش
پراسترس میشه اما تا مامانشو پیدا میکنه مطمئن میشه دیگه همه چی سرجاشه الان من اون ارامش وامنیتو حس میکنم:-2-12-::-2-12-:.گوگولی شطوره؟ :-2-07-:
مینایی ماهم فکر فوکولیم لباسشان خوشمل نبید اگه همون دوکولته میبود باشنل هم حجابش خوب بود هم خوشملللللللللل تر.به هر حال تفلیکات دوفاره :-41-::-41-::-41-::-41-:
ارشام خان خدا به هدیه میده وپس میگیره اینم یه امتحان سخت برای دوستتونه اگر قابل باشم دعا میکنم موفق از امتحانش بیاد بیرون .

مهسان جان قلفونت همشهری هنوز نوفهمیدی اسکل نومودن در شهر ما امری است بیسیار عادی وطفیعی؟ :-2-26-::-2-08-:

مامی بزرگ جان جدا هنر مندیتان به نوه عزیزتز ازجانتان رفته ها!!!!:-2-35-::-2-35-:ما دلمان خواست ولی ان میوه های کنار تزیینیش را بیشتر:mrgreen::mrgreen:

ببسی جان تنکیووووووچون مانومودانستیم چه بخوانیمش..امستان تبسم میباشوید؟ :-2-38-:
Remix
جان مارا ببشخید امستان یادمان رفته کلاهرگاه این تخته سنگ برمیگردد ما حافظه عسیسمان تهطیل میشوید ولی خیالت راحت بسپار به خدا اگه از ته دل

توکل کنی اون جای خالی رو خوب پر میکنه فقط ازش بخواه همین کافیه .خوش به حالت اونقدر خد ا دوست داره که تو رو متوجه اون جای خالی کرده

خیلی ها فقط ازش فرار میکنن :-8-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

نگار403 من یه زمانی خوره کتابای کوئیلو بودم.از اون موقع به نشونه ها اعتقاد پیدا کردم :-30-:

زی زی جان خیلی باحاله چون منم هنوز که هنوزه نمیدونم 20 سالمه یا نوزده:-2-22-: .هر روز باید حساب کنم. ولی تا الان میدونم 20 سالمه وخیلی هم
راضیم.از کم سن وسال بودن خوشم نمیاد :-2-27-:

رزاجان با حرف استادت کاملا موافقم چون من الان 6-7 تقریبا دفتر روزانه دارم که هر سال توش مینوشتم.چند سال تاهمین سال پیش همش مینوشتم.کم

کم یاد گرفتم به جزئیات بیشتر توجه کنم .ولی از پارسال ننوشتم چون نمیخواستم هر لحظه به فکر ضبط کردن اون لحظه باشم میخواستم از اون لحظه فقط لذت ببرم :-2-37-:
فاطیما جون توتجربه کردی نه اشتباه یادت نره خانومی مهربون :-118-::-118-::-118-:
باز باران جان ما هم مثل شوما جزغالانده شدیم عید دریا بودیم وخواهیم بازم :-2-34-::-2-34-:
راما عسیسم :-118-:
رویاااااااااااااااااااااا ااااااااااجونی :-2-08-:
مدیر شفنمی :-118-::-2-14-:
راستی سلام :-2-25-:

یگانه
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۵۸ قبل از ظهر
زمانی یک نفر نوشت :

اگر زورقی روانه نکرده ای ، بیهوده ننشین تا حامل عشقت از راه برسد .می دانم ، بین ما بسیار هستند کسانی که تصمیم گرفته اند منتظر عشق بمانند با این باور که شاهزاده ای روز موعود بیاید.شاید برای معدود گروهی خوش اقبال این اتفاق بیافتد ولی برخی از ما تا ابد منتظر خواهیم ماند وآدمهایی خواهیم شد کج خیال تلخ کام وبیمناک از عشق . در حالی که تو خودت را کنار کشیده ای و هیچ بروز نمی دهی هیچ کس فکرت را نمی خواند .بعضی وقتها آدم باید حرفش رابلند بزند و یا لااقل اشاره ای کند.
اگر می خواهیم پیام عاشقانه مان دریافت شود ، باید آن را مخابره کنیم ، اگر می خواهیم چراغی را روشن نگاه داریم ،باید مدام در آن نفت بریزیم .

مادر ترزا

شب خوش:-2-40-:

dokhtare sahra
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۲۰ قبل از ظهر
سلام خاطره
با خودم عهد کرده بودم دیه خاطره ننویسم ولی امشب دلم گرفته یعنی دو روزه زندگیم شده کابوس میدونی وقتی ادم دلش از نزدیکترین افرادش میگیره چه باید بکنه دلم میخواد اینقدر جرات داشتم که یه همشونو زیر پا له کنم بعد یه نفس راحت بکشم دلم میخواست میتونستم بذارم از بین این بی صفت برم دلم میخواد بمیرم واز این زندگی نکبتی خلاص بشم وای نمیدونید زندگی چه سخت شده اینقدر سخت که میخوام خودمو بکشم وراحت بشم اما نمیشه فقط برام دعا کنید
پ.ن خاطره هاتون رو نخوندم ولی چند روز پیش خاطره نادیا (گل نقش طاووس) رو که خوندم دیدم از یه کینه نوشته بهش توصیه میکنم همین الان که اول راه انتقامتو بگیر چون هرچی بگذره کینه همه وجودتو میگیره تازه اون شخصی هم که ازش کینه داری پرووتر میشه اینو میگم چون خودم تجربه کردم
قربونتون
نمی دونم روز یا شبتون خوش

jim.jim
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۲۲ قبل از ظهر
سلام خاطره
با خودم عهد کرده بودم دیه خاطره ننویسم ولی امشب دلم گرفته یعنی دو روزه زندگیم شده کابوس میدونی وقتی ادم دلش از نزدیکترین افرادش میگیره چه باید بکنه دلم میخواد اینقدر جرات داشتم که یه همشونو زیر پا له کنم بعد یه نفس راحت بکشم دلم میخواست میتونستم بذارم از بین این بی صفت برم دلم میخواد بمیرم واز این زندگی نکبتی خلاص بشم وای نمیدونید زندگی چه سخت شده اینقدر سخت که میخوام خودمو بکشم وراحت بشم اما نمیشه فقط برام دعا کنید
پ.ن خاطره هاتون رو نخوندم ولی چند روز پیش خاطره نادیا (گل نقش طاووس) رو که خوندم دیدم از یه کینه نوشته بهش توصیه میکنم همین الان که اول راه انتقامتو بگیر چون هرچی بگذره کینه همه وجودتو میگیره تازه اون شخصی هم که ازش کینه داری پرووتر میشه اینو میگم چون خودم تجربه کردم
قربونتون
نمی دونم روز یا شبتون خوش


سلام ... خوبین؟؟
شکر خدا ما هم خوبیم...
اما دختر صحرا ....خوب نیست.:-2-34-::-2-34-::-2-30-::-2-30-:

عرضمان به حضورتان که:

القصه اول

شب بود و تاریکی
شب بود و سیاهی
شب بود و فانوس راه
فوت شده بود و نفت نداشت
انرژی هسته ای که هنوزم
حق مسلم ماست
تو لامپ ها جریان نداشت:mrgreen::mrgreen:

القصه دوم

به واسطه آنکه فانوس ما نفتش تموم شده بود تو تاریکی چشمون ندید و سر خوردیم تو خاطره ها..
گفتیم حالا که اومدیم یه چرخی بزنیم و حالی کنیم و صفایی مهمون کنیم دلامون رو...
ولی انگاری شب که میشه همه داغ دلاشون تازه میشه...
مث دندون درد که لا کردار نصف شب میاد سراغت
انگاری باکتری ها روز ها می خوابند و شب ها
میان رو عصب دندونا عروسی و یا آنکه پارتی مختلط می گیرند
و آهنگ شیش و هشت میگذارند و حرکات موزون انجام میدهند لا مروتا...
حالا بماند صب که میری دندون پزشکی دندون خراب را گمش می کنی....:-2-35-:

القصه سوم

دختر صحرا، خانمی بنویس خاطراتت را...
خود را خالی کن از مسایل و زوایای تاریکی که با انها دست در گریبان داری...
فوقش آنکه ما نمیخوانیم ولیکن توی کنج دلت تاریکی و سیاهی لانه نمی کنه
خالی میشی و سبک بال....:-2-40-:
و اما.....:-2-33-:
1-مگه بقیه مورچه ان که میخواهی لهشون کنی؟؟؟به ما هم یاد بده چه جوری میشه کسی رو زیر پا له کرد، ما بر خلاف شما جراتش را داریم...
2-خوب زندگی قبول داریم سخت شده ..
الان هم کرایه ها بالا رفته و هم شیر یارانه ایی از قراری 550 فروش می رود ایضا یارانه ها هنوز همون قیمت مانده...:-2-38-:
3-خانمی این چه حرفیه شما می زنید برم خودم را بکشم ولی نمیشه....
چرا کلمه نمیشه و یاس و ناامیدی را به کار برها منتقل می نمایید ..
شما اقدام بفرمایید خدا خودش استغفرالله کمکتان می کند
فقط اگر ازکشتن از نوع ماشینی اش را انتخاب کردید بگردید یک مدل بالایش را انتخاب کنید که بعدا دبه در نیاورد که هفت سر عایله دارم و اینا....:-2-37-:
4- آبجی دختر صحرا شما که عنقریب خرمایتان
را میخوریم چرا نادی را گمراه می کنید:-2-33-::-2-06-::-2-06-:
نادی در پست های بعدی حالش رو به بهبودی گذاشت و به زندگی امیدوار شد...
ایشاالله شما هم در پپست های بعدی شیرینی می دهید از شادی دل و اندیشه اتان

القصه چهارم

کاش چوب بلندی داشتم
تا برسد به آسمان
و ابرهای تیره
دلم و اندیشه ام
را برانم تا بینهایت
و جای ان بنشانم
چند آفتابگردان
که همیشه
مهمان کند آفتاب را....

ارادتمند: سیامک جیم . جیم
19 تیرماه 1390
موید باشید:-2-40-:

Mini Moon
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۱۹ قبل از ظهر
بگو چه مرگته كه دوباره مي خوني
دوباره بي فايدس خودت كه مي دوني
بگو چه مرگته كه بازم پر از حرفي
سراپا آيشي تو اين شب برفي
.
.
.
چه مرگته دل من!چرا نميخوابي؟
*****
اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!
*****

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خـطـوط منـحنی خـنده را خــراب کـنید

طنیــن نام مـرا موریانه خواهـد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگـر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنیــد

در انجماد سکون، پیش از آنکه سنگ شوم
مـــرا بـه هـرم نفســـهای عشـــق آب کنــید

مگر سماجت پولادی سکـوت مـرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سـکوت مرا کتاب کنـید
*****
رها جان(raha_sweet):اميدوارم حال پدربزرگت خوب بشه:-2-40-:
نيلوفر:مرسي عزيزم،قابلي نداره:-2-35-:
شبنم:شبنم جون اون آواتار قبليت عسك كي بود؟چند وقته مي خوام بپرسم يادم ميره!:-2-31-:
❤عاشق❤ همتونم!http://www.messengerfreak.com/emoticons/love/hearts_lots4.gif

يكــ شنبهــ |19 تير | تابستانــ 90
هستيــ | 14 | تهرانــ

سلام عزیزم ، غزاله علیزاده است :-2-40-:

+Lily
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ بعد از ظهر
« هرگز از تأخیر در اجابت دعا ناامید نباش ، زیرا بخشش الهی به اندازه ی نیت است ، گاه در اجابت دعا تأخیر می شود تا پاداش درخواست کننده بیشتر و جزای آرزومند کاملتر شود ، گاهی درخواست می کنی اما پاسخ داده نمی شود ، زیرا بهتراز آنچه می خواستی به زودی یا در وقت مشخص به تو خواهد بخشید ، یا به جهت اعطا بهتر از آنچه خواستی ، دعا به اجابت نمی رسد . زیرا چه بسا خواسته هایی داری که اگر داده شود مایه ی هلاکت دین تو خواهد بود . پس خواسته های تو به گونه ای باشد که جمال و زیبایی تو را تأمین و رنج و سختی را از تو دور کند ، پس نه مال دنیا برای تو پایدار و نه تو برای مال دنیا باقی خواهی ماند - امیرالمومنین علی (ع)»


11 سالم که بود یه جراحی فک داشتم ، دکتر وقت نداشت ، افتاد 31 شهریور ، منم برای یک بار تو عمرم اول مهر وایساده بودم تو تراس خونه ی خاله ام ، اهواز ، و بچه هایی رو که رفته بودن مدرسه نگاه می کردم و غصه می خوردم :-2-31-:
خلاصه وضعم خیلی خراب بود ، طرف راست صورتم اندازه ی نارگیل شده بود ، فقط سوپ می تونستم بخورم اونم با نی ! دکتر دستور اکید داده بود که تا یه هفته حرف نزنم :-2-35-:
منم مدرسه امو عوض کرده بودم ، می رفتم مدرسه ای که تو پونصد نفر فقط دخترخاله امو می شناختم که اونم از من بالاتر بود / دو روز که گذشت و رفتم مدرسه ، دیدم نمی تونم ساکت بشینم ، همه با همدیگه دوست بودن من اون وسط غریب:-2-34-: اونم منی که مرکز ثقل شلوغی های کلاس بودم اونجا خیلی احساس بدبختی می کردم
طاقت نیاوردم و شروع کردم به مزه ریختن و سر و صدا ، دبیره هم دید همه ی سر و صداها از ته کلاس میاد ، منو بلند کرد ببینه مغزم هم به اندازه ی زبونم کار میکنه یانه !
منم بلند شدم جواب هم دادم که در کلاسو زدن ، مدیرمون اومد داخل ، به دبیر گفت که یکی از بچه ها جراحی داشته اجازه نداره حرف بزنه ، ازش سوال درسی نپرسید ، بعد که اسمشو گفت ، همه برگشتن طرف من :-2-19-::-2-37-: که هنوز سر پا ایستاده بودم و نیشم باز بود :-2-27-:

* ترنم بهار *
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۲۳ بعد از ظهر
سلام علیکم خاطره جون:-2-16-: خیل وقته بهت سر نزده بودم دلم واست تنگ شد :-2-41-:گفتم بیام یه خرده خاطره از خودم بگم و برم...:-2-38-:
فکر کنم قبل از امتحانا بود که خاطره مینوشتم اما بعد از اون دیگه ننوشتم خب شروع میکنم:-2-38-:
امتحانا رو با خوبی و خوشی و ترس و لرز تموم کردم:-2-37-: معدلم شد 19 و 56 صدم :-2-28-:از ترم اول کمتر شدم چون کمترم خوندم:-2-28-: همش توی نت بودم :-2-26-:حالام میرم سوم:-2-38-: کلاسای تابستونی شروع شده کلاس تست مدرسمون رو با ذوق و شوق میرم چون دلم واسه دوستام تنگ شده:-2-41-: دیروز تست فلسفه و عربی داشتم معلم فلسفه درس داد خیلی از فلسفه منطق خوشم اومده فکر کنم سال دیگه باهاش مشکلی نداشته باشم :-2-32-:عربی هم که اقای دبیر زیادی سر کلاس شوخه واسه همین زیاد از کلاسش راضی نیستم اما ادمو میخندونه خودشو دوست دارم:-2-41-: کلاس زبانم میرم امروزم از 7 تا 9 شب کلاسم :-2-31-:جلسه ی اول چهارشنبه ی قبل بود که خیلی خندیدم :-2-26-:من از 7 سالگیم کلاس زبان میرم فقطم همون جام تا حالا عوضش نکردم اما از 13 سالگیم فقط تابستونا میرم:-2-08-: چهارشنبه وقتی رفتم تو دفتر همه ی معلمای کلاس بودن همشونم یه روزی معلم خودم بودن:-2-41-: خانم نصیری وقتی دیدم گفت واااااای الهی بگردم منصوره تو هم اومدی؟؟؟؟:-2-16-: خیلی خندم گرفته بود:-2-35-: اسم کلاسمو پرسیدم و رفتم تو ماشالا همه ی خانوما سر کلاس خیلی فکاشون حرکت میکرد و هی حرف میزدن:-2-35-: یکیشون داشت با بغل دستیم حرف میزد گفت که کاش این ترم استادو عوض کنن خوب درس نمیده منم پرسیدم مگه استادمون کیه؟:-2-37-: اونم گفت خانم نصیری :-2-31-:یه خرده هم غیبتشو کرد منم گفتم خانم نصیری که خیلی خوب درس میدن واقعا عالین:-2-41-: اونام گفتن میشناسمش ؟ منم گفتم اره :-2-41-:بعد که خانم نصیری اومد سر کلاس منو دید دوباره باهام سلام عیلک کرد و احوالمو پرسید اون دو تام که داشتن غیبتشو میکردن قیافشون دیدنی بود فکر میکردن که من از فامیلای نزدیک خانومم :-2-06-:خلاصه خیلی خندم گرفته بود :-2-06-:سر کلاسم که از دست خانوم نصیری روده بر شدم هی کانالش عوض میشد داره یزدی حرف میزنه یهو اصفهانی میشه یه دیقه بعدش تهرانی حرف میزنه :-2-26-:خیلی جالبه دوسش دارم:-2-41-:
خب دیگه واسه امروز بسه به قول سهیلا جون بایتون باشه :-2-26-:

babasi
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۰ بعد از ظهر
سلام عليكم، خوبين؟ خوشين؟
راستش خاطره ي خاصي ندارم و فقط اومدم در جواب دوستاني كه معني يوزر منو نمي دونستن يه توضيح كوچولو بدم كه چه طور شد كه من يوزر ببسي رو انتخاب كردم. كه البته اين م خودش يه پا خاطره است براي خودش.
بچه كه بودم مادربزرگ مادرم(خدابيامرز) كه مادر صداش مي كرديم، رو خيلي دوست داشتم، پيرزنه شيريني بود، يه جورايي تمام خاطرات قشنگي كه از بچگيم برام مونده همه اش مربوط به حضور مادر تو زندگيم ميشه.
هنوز انگار صداش تو گوشمه وقتي شبا برام قصه مي گفت، قصه هايي كه هنوزم كه هنوزه نتونستم فراموششون كنم. هنوزم كه هنوزه دوست دارم خودمو جاي ماه پيشوني بذارم، هنوزم كه هنوزه برام جالبه كه بفهمم قاسم خمار چه طوري اون كارهاي عجيب رو انجام ميداد؟ چه جوري غيب مي شد؟ چه جوري پرواز مي كرد؟ قصه ي مرد و نامرد، شاه پريون، ملك ممد و تركمن، كچل پردون و ... خيلي قصه هاي ديگه كه الان فقط يه تيكه هاييش رو يادم مياد.
كاش اين روزهاي خوب و قشنگ بچگي هيچ وقت تموم نمي شد!
كاش هنوزم بچه بودم! آزاد و رها! ساده و صميمي!
نه فكر و خيالي، نه مسئوليتي، اون موقع مهم ترين دغدغه ام تو زندگيم عروسكي بود كه اسباب بازي فروشي سر كوچه مون آورده بود و مامانم هنوز برام نخريده بود.
اي بابا به كل از بحث منحرف شدما!!!!! مثلا مي خواستم توضيح بدم كه چرا ببسي رو انتخاب كردم.
بچه كه بودم فقط بابا و مامانم بودن كه اسم منو كامل صدا ميكردن. بقيه هر چي كه دوست داشتن منو صدا مي كردن، مثلا برادر بزرگم به من ميگفت زلزله، عمه ام مي گفت تبي! و .....
مادر هم منو ببسي صدا ميكرد، اين قدر آهنگ صداش برام دلنشين بود كه از همه مي خواستم كه منو ببسي صدا بزنند. هر وقت هم كه ازش مي خواستم كه بهم بگه اين ببسي يعني چي؟!! مي خنديد و مي گفت: خودم هم نمي دونم!!!!! ولي دوست دارم كه تو رو اين طور صدا بكنم، به دلم نميشينه بگم تبسم.
خلاصه اين كه من شدم ببسي مادر.
شب ها ميرفتم و پيشش مي خوابيدم كه تنها نباشه و اونم برام از جووني هاش مي گفت. از تجربه هاش مي گفت.
خيلي دوسش داشتم، خيلي! اما حيف كه آخرين روز عمرش نتونستم كنارش باشم.
درست يادمه، شب اول ماه رمضان بود و حال مادر هم خيلي بد بود. ازم خواست تا شب پيشش بمونم،اما من به بهونه اين كه فردا امتحان دارم و بايد شب تا صبح بيدار بمونم و درس بخونم و اين طوري مزاحمش ميشم و ... برگشتم خونمون و مادر رو تنها گذاشتم. فردا ظهر كه از مدرسه اومدم يه راست رفتم خونه ي مادر تا افطاري رو آماده كنم، آخه ما هميشه افطار اول ماه مبارك رو مي رفتيم خونه ي مادر. از در كه رفتم تو خاله مو ديدم كه داشت گريه ميكرد، همون موقع دستم اومد كه چي شده؟!!!
از اون روز تا الان نزديك به 8 سال ميگذره، اما من هيچ وقت نتونستم خودمو ببخشم كه چرا حاضر نشدم يه شب رو پيش پيرزن بمونم تا موقع مرگش تنها نباشه و ... از اون روز به بعد ديگه كسي منو ببسي صدا نمي كنه.
اين شد كه منم اين يوزر و براي خودم انتخاب كردم تا هيچ وقت مادر ُ فراموش نكنم. شايد اين جوري روح مادر هم خوشحال بشه، آخه هميشه بهم ميگفت وقتي مي بينم كه بقيه هم تو رو ببسي صدا ميزنند انگاري كه قند تو دلم آب مي كنند....
ياد اين شعر قيصر افتادم كه مي گه:
حرف هاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير ميشود
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود.

ببخشيد اگر خاطرم يه خرده فضاي ناراحت كننده اي داشت،
يه چند تا پ.ن هم بزنم وبرم دنبال كار و زندگي م:
زهرا metropolice جان، درست گفتيد اسمم تبسمه و اميدوارم كه حالا ديگه بدونيد كه يوزر منو چي بايد صدا بزنيد.
الناز 90 عزيز، متوجه شدي معني ببسي چيه؟
زينب زي زي گولو جون، دل من هم براي شما و همه ي دوستان خوبي كه تو اين تايپيك دارم تنگ شده بود، يه هفته اي بود كه فرصت اين كه بيام اينجا و تو اين تايپيك از احوال شما باخبر بشم رو نداشتم. به مادر بزرگوارتون هم سلام منو برسون و از اظهار همدرديشون تشكر كن و بهشون بگو كه من عادت دارم به اين جور مهمون هاي ناخونده:-2-06-:
جيم جيم خان: قرار بر اين شده كه همشهري هاي گرامي تون كه اين دفعه تشريف آوردند شهر ما ببرمشون پاساژ مهستان. اونجاكه به نظر شما مشكلي نداره كه؟!!:-2-37-:
تازه ش هم همشهري هاتون قول يه ناهار تو نايب رو به ما دادن، كه نمي تونند بزنن زيرش هيچ رقمه:mrgreen:

بعد از سما نوشت: نه نزده،ولي يه شعبه ش نزديكه همون پارك بانوان ـه ديگه، ما هم چون خاطر شما خيلي برامون عزيزه، حاضريم يه نوك پا بيام و شما هم مارو مهمون كنيد.:-2-06-:

sama33
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۰ بعد از ظهر
تازه ش هم همشهري هاتون قول يه ناهار تو نايب رو به ما دادن، كه نمي تونند بزنن زيرش هيچ رقمه:mrgreen:



سلام
خوب امروزم روز خوبیه یکشنبه 19 تیرماه90
الان اومدم به این تاپیک سر بزنم که دیدم یه سوال نپرسیدم جواب داده شده ممنون از ببسی فقط با خوندن پستت یه سوال عجیبه دیگه برام پیش اومد جدیدا نایب تو پارک بانوان شعبه زده :-2-37-:؟ اگر زده آدرسش را بهمون حتما بده :-2-32-:
تا الان اینساعت اتفاق خاصی نیفتاده مثل هر روز از خواب پا شدیم من و بچه ها صبحانه خوردیم بعد ناهار پختم الانم گل گلیا دارن کارتون میبینن منم این پست را تایپ می کنم البته تو یه تاپیک که اسمشو نباید بگم چندتا عکس قشنگ گذاشتم که واقعا دیدنی هستند :-2-35-:
بعد از ظهرم باید برم کلاس دعای مکارم الاخلاق از صحیفه سجادیه :-2-38-:

بعد نوشت:ممنون نازلی خانومی اشتباه تصحیح شد:-8-:

شبنم
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۲۷ بعد از ظهر
یکشنبه 19 تیر

من کماکان عذاب وجدان ندارم .:-2-38-:

روز اولش خوب بود فکر کنم . :-2-38-:

کار میکنم .حقوقم این ماه حلال حلاله .:-2-38-:

گاز این چیلره رو دیروز عوض کردن یَک باد خنکی میده بیرون .:-2-38-:

حسابداره همیشه روزای آخر یادش می افته به حساب کتابا برسه. از این تیپ آدما بدم میاد .:-2-38-:

آلبوم جدید فریدون رو جویدم از بس گوش دادم . عذاب وجدان دارم ماهان به خدا رفتم بخرم اینجا نداشتش . دانلودیدم . :-2-38-:

همکارم میگه تو اگه مادر یه بچه هم بشی اخلاقت همینه ؟ گفتم نشدم نمی دونم . شدم می گم . :-2-38-:

این هفته و آخرش رو به چندین دلیل دوست دارم اولش که خوب بود آخرش ببینیم چی میشه .:-2-38-:

کیفمونو جمع کردیم 3200 تومن پول خرد در اومد از توش کلی ذوق کردیم. بعد یاد پول پیدا کردن مینا از کمدش افتادیم ذوقمون خُسبید :-2-38-:

سما نایب ما هم دوز داریم :-2-38-:

روز همگی بخیر و آرامش :-2-38-:

تبسم :-2-40-:

Sokout_shab
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۵۴ بعد از ظهر
19 تیر... (درست تاریخ زدم؟ :-2-37-:)

و آنگاه که سر و کله ی اینجانبان پیدا می شود... :-2-08-:

یه نقل قول بزنیم از نوشته لی لی جان...
« هرگز از تأخیر در اجابت دعا ناامید نباش ، زیرا بخشش الهی به اندازه ی نیت است ، گاه در اجابت دعا تأخیر می شود تا پاداش درخواست کننده بیشتر و جزای آرزومند کاملتر شود ، گاهی درخواست می کنی اما پاسخ داده نمی شود ، زیرا بهتراز آنچه می خواستی به زودی یا در وقت مشخص به تو خواهد بخشید ، یا به جهت اعطا بهتر از آنچه خواستی ، دعا به اجابت نمی رسد . زیرا چه بسا خواسته هایی داری که اگر داده شود مایه ی هلاکت دین تو خواهد بود . پس خواسته های تو به گونه ای باشد که جمال و زیبایی تو را تأمین و رنج و سختی را از تو دور کند ، پس نه مال دنیا برای تو پایدار و نه تو برای مال دنیا باقی خواهی ماند - امیرالمومنین علی (ع)»
[/QUOTE]

دقیقاً... وقتی آرزوهات برآورده نمی شه یعنی یه چی توش هس.... به خودم می گما... خوب قدر بدون... :-2-36-:
اینا رو با خودم بودم... :-2-27-:
امروز روز خوبی بود... اولش که کلی با پگاه حرف و حرف... وسطاش یه اعصاب خوردیم داشتیم.... ولی بعد از اون بنا به دلایلی آرامش روی خود را به ما نشان داد... :-2-12-: از آن جا به بعد بود که روزمان به خوشی تبدیل شد... :-2-04-:
امروز قرار است کسی را ببینیم... :-2-39-:نمی دانیم این دیدن را به خوبی بگیریم... :-2-39-:یا بدی...:-2-39-: سپردیمش دست آب روان... :-2-39-:برو تا هر کجا دلت می خواهد... :-2-39-: همیشه وسطاش به سنگ و کلوخ خوردیم... ولی طاقت آورده ایم... :-2-32-:هی خوردیم و هی خوردیم... خوشمزه بود :-2-11-:به ما مزه داد... باز خوردیم... ولی یه جاهایی دیگه از خودمان موج های خوفناک در کردیم... یکی از این موج ها دیروز قرار بود اصابت کند... که با صحبت های یکی از دوستان این موج را فرونشاندیم... و در نتیجه دوباره آرام و آرام است... :-2-12-:
امروز قراره برم پیش دوستم... یکمی با ایشان صحبت بکنیم...:-2-11-:
هنوز دلمان برای ناصر جانمان تنگ شده... :-2-03-::-2-03-::-2-03-:
امروز این دوستمان گفت... هنوز نرفته شد ناصر جان؟! :-2-19-::-2-19-::-2-19-:
خوب چه هست مگر؟ ما وقتی از یکی خوشمان بیاید... موخوایم به اسم کوچک او را صدا بکنیم... :-2-04-:
دلمان خواست!!!! حرفیه؟!؟! :-2-28-:
امروز سر سفره نشسته بودیم... خواهری یه موضوعی رو وسط آورد... که من خودم گفتم که حکمت خدا بوده... ببینن...
واقعا حکمتش بودا... 5 6 ماه از اون موضوع گذشت... تازه الان حکمتشو فهمیدیم... جالب اینه که اون موضوع اولیه با بدی تموم شد... ولی موضوع دومیه به خوشی.... یعنی حکمت و داشته باشا...

دلمان تنوع می خواهد!!!
آها این را عرض کنیم... می بینی شانسو... ما سر گسسته هر چی به این استاد التماس کردیم... البته من خودم که نه... من بیخود بکنم که التماس استادی رو بکنم... منظورم استادا فامیلمونو فرستادیم جلو... این استاد مگه نمره داد؟! حالا این دوستمان برای مدار... زنگ زده... کلی التماس و خواهش که بیا به ما نمره بده... نمی دونم وضع مالیم بده و از این حرفا... استاد بش گفت تجدید نظر می کنم جانم :-26-:
اینام شانس دارن مام شانس داریم...
ولی به جاش خوش گذشت سر گسسته... یادش بخیر :-2-38-:
روزهایمان تکراریست!!! ولی همین تکرار را هم دوست می داریم....
حرفیه جانم؟؟؟ :-26-:
یادش بخیر.... همیشه من و پگاه این و که میدیدممم :-26-: یاد یکی می افتادیم... :-24-::-24-:
یادش بخیر... :-2-31-:
روزا و شباتون رنگین کمونی... :-2-40-::-2-40-:

-نازلی-
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۱۲ بعد از ظهر
سلام.

امروز یه کار بزرگی رو شروع کردم. امیدوارم به سرانجام برسه.

الان باید برم کمک مامانم جارو بزنم. چون سه شنبه مهمون داریم.

انگار داره حس نوشتنم میاد، بعد از جارو می شینم پا یه داستان جدید(که بذارم تو سایت). کاش این حس کذایی بیاد.

حس پ.ن. ندارم.
ولی خاطره های هر کدومتون یه جور قشنگیه.
امیدوارم همتون موفق و پیروز و سلامت باشید.

*خواهش می کنم سما جون.

خیلی بعد نوشت:
امروز متیو مرد. و من تمام مدت یه بغض گنده رو تحمل می کردم. چون نمی خواستم جلو کسی گریه کنم.
بعد اومدم پست پگاه رو تو این صفحه دیدم. ای وای من.... چی دارم بگم.
اون بغض گندهه هنوز که هنوزه سرجاشه.... و من.....
اینجا خدا قرار دارد....

Babak
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۳۹ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
19تيرماه سال 90
باغباني خسته و پيرم....
كه به غير از گل ها...
از همه دلگيرم....
كوله بارم غرق غم است...
آدم خوب،آدم صاف...
آدم زيبا كم است...
عده اي بي خبر مانده....
عده اي در راه مانده...
عده اي مشغول غارت....
عده اي غرق در حسادت...
عده تيغ در گلو..
.خار در چشم...
عده اي سرمست...
مست...مست...
عده اي تنهايند....
بي كس و ياور...
عده اي رسوايند..
.در اين دنيا و آن دنيا...
عده اي كور و كرند.....
وگروهي پكرند...
عده اي مات و حيران ...
از اين رسم روزگار...
عده اي سوارند...
بر چرخ اين گردون...با فرق بال...
دلم از اين همه بد مي گيرد....
و چه خوب كه ....
آدمي هم مي ميرد....

بازباران
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۴۶ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
چی میخواستم بگم...آها...دیروز محمد ازم خواست با کسی که ناامیده ارتباط برقرارکنم....و...نامه اش وفرستادوخوندم
از چراها میگفت..چرا وقتی اینجوری اونجوری میشه؟....
فقط گفتم محمد وقتی چراهاش درسته چی بگم...بگم نه نه اینطوری نیست اینطوریه
ولی قول دادم فکرکنم....از شما چه پنهون فکرکردم فکرکردم ...وبا هر فکرم فشارم نیم درجه رفت بالا
من خودم وجای اون گذاشتم....وحالا میخوام حلش کنم...شاید حلش برای خودم بس باشه(لااقل باتوجه به روحیه ام)
دیدم چیزی که باعث عذاب مامیشه درخصوص این چراهاتوقع داشتن
بحث توقع بیجا وباجانیست...توقع در کل کلام
توی 20وخودهای ازسنم(حالا زیادپاپیچ خوردهاش نشی.که ازتون توقع ندارم)یادم دادن توقع ازهیچ موجودی نداشته باشم
توقع بشرو بیچاره کرده
توقع هایی مثل قبول مسئولیت...دلسوزی معلم...همدلی دوست...خوش فکری آدما....نیکی گفتار...نیکی کردار....قشنگی بخشش...بزرگ بودن ...فهیم بودن....درک متقابل....مبادی آداب.....ووووووووووووو
والبته وقتی توقع نباشه ...عاطفه هم ازبین میره....(:-2-06-:مام میشیم مثل خارجیای بی عاطفه)
بازم مثلافکرکنین ..من از یارم توقع وفادارم...ولی روزی روزگاری می بینم دست تودست یارش قدم میزنه ...منم چون ازش توقع نداشتم ...یا خودم ومیکشم .یا میرم یاردیگه انتخاب میکنم...یا میشینم وزارزارگریه میکنم...دیگه بیشترازاین نیست .هست؟
وهی خون جیگربخورم چرابه من وفانکرد...چرااون یکی که از من پایینتره رو انتخاب کرد..وهزارچرای دیگه
ولی حالا اگه توقع نباشه وبا این دید که این فرد دل داره...باورهای غلط ودرست داره..فرهنگ متضادفرهنگ من وداره...یادگیریاش درطی زندگی بامن فرق داره....حتما میرم بهش تبریک میگم که داره سعی میکنه وفق مرادش وپیداکنه
خیلی راحت هضم نمیشه؟...گفتم فقط بی عاطفه میشیم...واینم گناه نیست
وهیچ چرایی هم بی جواب نمیمونه
واما خدا ...این یکی رونباید ازش توقع داشت..که اون وقت بحث تقدیروحکمت میادوسط...بلکه باید فقط وفقط توکل کردبه این خدا
ببخشید فشارم فوران کرد...آخیش راحت شدم
پ ن..متروپولیس من ترو میکشم...ازوسط دوشقه ات میکنم....بابا بی انصاف من که عیدیت ودادم ...بی خیال مابشو
پ ن..کعبلی مامنتظریم ها
پ ن..جدیدیا خوش اومدن...ولی اصلا ازمن توقع نداشته باشین
فعلا بایتون باشه

roya jo0on
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۵۶ بعد از ظهر
خانوم سلام
در کجای خاطره هايم پنهان بودی
که اينک
پيدا شده ای ؟
چشم هايتان را می شناسم
با آن نگاه تند و زيبا
و مردمک هايی که
حرف می زنند با من
و مرا
به کوچه های جوانی برمی گردانند
و دالان خاطره ها
که از انتهای آن می آمدی
با لبخندی برلب
و دستمال آبی خوشرنگ
که به من می سپاری
ودر غروبی دلگير
در خاطره هايم
غوطه ور می شدی

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
سلام:-2-41-:
شدم یه کدبانو واسه خودم:-2-41-:
ماشالا از هر انگشتم یه عالمه هنر میریزه:-2-41-:
ناهار ماهی درست کردم:-2-41-:
محشر شده بود که ، تحسین داداشامم رو هم در اورده بود:-2-41-:
امروز دلم واسه مامانم تنگ شده .. خونه بی مادر واقعآ سخته ..
داداشم گفته که دیگه دست به سیاه سفید نزن امروز و دیشب تا حالا خیلی زحمت کشیدی:-2-41-:
چه مهربوون شده:-2-41-:
امروز همش توو آشپزخونه بودم .. فالوده درست کردم .. شربت خاک شیر درست کردم .. ناهار درست کردم .. یهو دیدم نزدیک 5 ساعته من توو اشپزخونه بودم که تا موقعی که مامانم بود فقط واسه ناهار خوردن میرفتم اونجا:-2-41-:
امروز از اون روزایی بود که شنیدن صدا و آهنگای فرهاد بهم یه حال و هوای خاصی می داد:-2-41-:
دوستون دارم همتونو:-2-41-:
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
حال همگی ما خوب است
ولی
تو باور نکن

NAVA22
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۲۷ بعد از ظهر
خروسی که سحر آواز سر داد
سزاوار است که بر او کیسه زر داد
چو نرخ یونجه سنگین است امروز
ببایستی که بنزین را به خر داد
چو بسیار است اینجا گوش سالم
ببایستی بلندگو را به کر داد
ز موهای پریشانش چه پرسم
شنیدی که ژل مو را به گر داد
ز بانداژ مچ دستم پیداست
بباید که کلیدی را به در داد
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

شعرو حال کردین؟ گفتم بقیه ی شاعرا چه جوری شاعر شدن؟ خب از همین جاها شروع کردن دیگه. منم اومدم یه شعر بگم که شد این! :-2-35-:آبروی هرچی شاعر هست بردم می دونم. اما ادامه می دم.به امید شعر های بهتر:-2-31-:

دیروز با دوستم رفتیم سینما ببینیم این فیلم ورود آقایان ممنوع که انقدر تعریفشو می کنن چیه؟ اولاش بد نبود ولی از وسطاش حوصلمون سر رفت می خواستیم بیایم بیرون گفتیم حالا که بیکاریم ببینیم تهش چی میشه. به نظر من یه فیلم معمولی بود خنده دار بود ولی واقعا" ارزش اون همه تعریفو نداشت.
خلاصه ساعت شش و نیم اومدیم بیرون دیدیم تو پیاده رو هر ده متر به ده متر چهار تا پلیس وایساده! هرچی دنبال یه مناسبت گشتیم که بخواد به خاطرش خبری بشه چیزی دستگیرمون نشد از اونجا هم رفتیم دنبال یه کتاب . فروشنده هه زنگ زد انبار تا بیارن نیم ساعت نشستیم دیدیم خبری نشد. گفتتیم ما می ریم دوباره میایم. رفتیم کافی نت یه ساعتی هم اونجا بودیم دوباره برگشتیم کتابفروشی باز یه نیم ساعت دیگه نشستیم که گفت کتاب رو نداریم فردا پس فردا یه سری بزنید. خوب نمی تونست از اول بگه انقدر ما رو الاف نکنه؟!

آرشام نوشت: منم ترانه های محسن یاحقی رو خیلی دوست دارم. مخصوصا" گِله رو با این که خیلی قدیمی شده اما از شنیدنش خسته نمی شم. اما نمی دونم چرا بین خواننده ها زیاد طرفدار نداره بیچاره.
شبنم نوشت: شما که انقدر دست به خیری منو هم به فرزندی قبول می کنی؟ آیا؟ :-2-40-:

خود شبنم : چرا كه نه عزيزم ؟ باعث افتخاره:-2-16-:

Persiana
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۶ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

یکشنبه 19/4/90

امروز یکی از بچه ها توی کلاس بهم یه نقاشی داد... http://www.millan.net/minimations/smileys/painting.gif
البته عادتشه...هر جلسه که میاد برام یه نقاشی میاره... http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/dance-girl1-smiley.gif
معمولا نقاشی ها رو نگه نمی دارم اما این یکی فرق می کرد...http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/yes-happy-smiley.gif
نقاشی رو می ذارم اینجا شما هم ببینید... :-2-41-:

http://www.up.98ia.com/images/8qjs7t799esz3m6e1b0w.jpg

خدا کجاست واقعا؟؟؟:-2-41-:
این از دید یه بچه ی هفت ساله س...
دلم یرای خدای خوبم تنگ شده...:-2-39-:
دلم برای پاکی کودکی،بی خیالی،بی خبری تنگ شده...:-2-41-:

~...LoOsindA...~
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۰۳ بعد از ظهر
سلاملكم.http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20(111).gif......ننوشتيم چون نميخواستيم ناراحت بشيد.....:-2-39-:
حالا هم نميگيم چون هر كسي اندازه ي خودش داره!ازينا:-2-30-:

اول بگم سر گلا دعوا نكنين به همه ميرسهhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20(111).gif!امروز با نسرين رفتيم واسه حميد جانش تي شرت بگيره!:-2-24-:
هر دفعه ميخواد واسش يچيزي بگيره منو ميبره:-2-28-:!نميدونم حكمتش چيه:-2-28-:!!!ولي به ما كه چيزي نميماسه!:-2-28-:
بهش ميگم حداقل حق سكوت بده:-2-09-:! ميگه : :-2-42-:
چند روز ديگه حميد جانش ميخواد بره عمره دانشجويي ...اين از الان داره غصه اون موقع رو ميخوره:-2-28-:
خلاصه شونصدتا مغازه مارو دنبال خودش كشوندhttp://www.pic4ever.com/images/bliss.gif!
آخرشم برگشتيم همون مغازه اولي همون تي شرتي كه من انتخاب كردمو خريد!!!:-2-28-:
سليقه نيس كه!باقلواست!http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_hulahoop-girl.gif

بابام امروز اومده ميگه ميخوام واسش ي پرايد بگيرم!:-2-28-:
ميگم نه كه دست فرمونش خيلي خوبه!:-2-43-:
هر موقع ما رو تا جايي ميبره 200 تا آيت الكرسي ميخونيم!:-2-28-:
ميگه خو برو ثبت نام كن تو هم گواهينامه بگير!:-2-28-:
ميگم نه كه شما خيلي صبوري خيلي منو ميبري تعليم!فخط اون تعليم كه كافي نيس!(تو دلم):-2-43-:
هر دفعه ما نشستيم 100 بار ميگه داخون شد صفحه كلاچ بشه ژون!آخرشم ميگه بيا پايين ردي!:-2-28-:
هي اعتماد به نفس مارو كاهش ميدن!:-2-36-:

بهش ميگم خو برا من موتور بگير!كلاه ميذارم معلوم نميشه دخملم!:-2-31-:
ميگه نميگيرم!:-2-28-:
ميگم بگير!:-2-39-:
ميگه نه!:-2-28-:
ميگم من مييييييييييخواااااااااااا ااااااااام:-2-34-:
ميگه: :-119-:
من::-2-30-:
بابام نتيجه گيري ميكنه : ما فكر ميكنيم تو اشتباهي دخمل شدي!:-2-28-:

آقا ما عاشخ موتو پرشي ايم!:-2-11-:
عاشخ اين رخصاي پسرونه (بريك) هستيم:-2-16-:! مسي امسشو يادم دادي دادا:-2-40-:
عاشخ دوچرخه سواري ايم:-2-16-:
ديه عاشخ جوراب سفيديم :-2-16-:

فهلا همينا!http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_36.gif

خيلي خودمونو حفظ كرديم!:-2-15-:

عصرتون طلاييhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_hulahoop-girl.gif

پ.ن 1: آقاي رابين هود...ببخشيد...امستونو بلت نيسم...شعري كه گذاشتين خيلي به دلم نشست!تشكرات:-118-:
پ.ن 2:سهيلا خيلي با حرفات در مورد توقعو اينا حال كردم آفجيhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20(54).gif[/URL] (http://www.postsmile.com/)
پ.ن3:دااااااااييييييي آرشام شدنت مفارك[URL="http://www.postsmile.com/"]http://www.postsmile.net/img/19/1969.gif (http://www.postsmile.com/)http://www.postsmile.net/img/19/1969.gif (http://www.postsmile.com/)http://www.postsmile.net/img/19/1969.gif (http://www.postsmile.com/)
پ.ن 4: بروبچز خاطره نويس :http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20(296).gifhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20(296).gifhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20(296).gifhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20(296).gifhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20(296).gif

پ.ن 5 : شغل جديدمم تفريك بگينhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20(111).gifگل فروشي


التماس دعا......

feedback
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۲۴ بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام به همگی
من اول از همه اینجا عرض میکنم که میخوام خاطره بنویسما (وجدان : نه بابا :-2-43-:) تازه تاپیک هم تاپیک خاطره نویسی روزانه هستش (وجدان : خودت فکر کردی یا کسی کمکت کرد :-2-43-:) و شبنم هم مدام گیر میده که سعید چرا پی نوشت نمیزنی (وجدان : حق داره خو :-2-41-:) و تازه زهرا هم 3000 تا پیچوند ازم مگه دستم بهش نرسه (وجدان : مثلاً هفته پیش دستت بهش رسید چیکار کردی که الان این حرف رو میزنی؟! :-2-35-:) و بعد از اون هم سجاد سجاد سجاد رو خواهیم داشت (وجدان : دلم واقعاً واسه سجاد میسوزه چه بلاهایی که به سرش نیاوردم :-2-15-:) کمی تا قسمتی نیمه ابری که میشه میرسیم سراغ سی دی که پیچونده شد این وسط توسط فائزه (وجدان : البته ناخواسته بودا :-2-37-:) و همچنان دستشه و این سی دی تو این مدت چه بلاهایی سرش اومده خدا میدونه!! (وجدان : ای سی دی ماندگار ای فیلم زیبای خبرهای جنجالی امیر ژنرال کجایی؟! :-2-30-:)
حالا اینا همش اول بود میریم سر دوم از همه :
آقا امروز زدیم تو کار تنظیم آهنگ چه آهنگایی :-2-16-: خیلی باحال مشتی در حد تیم ملی روحم به پرواز در اومد. آنلی ترنس :-2-16-: امروز زندگیم سراسر موزیکالی بود همه حرکاتم تو خیابون پیرمرده داره نگام میکنه فکر کنم پیش خودش میگفت این پسره خل وضعه ولی نمیدونست تو این mp3 player چه چیزایی داره نواخته میشه و من کجام اون چه فکری میکنه! :-2-38-: امروز 20 برابر بیشتر از ترنس لذت بردم. :-2-41-:
سومین مورد :
س ج ا د :-2-35-: به من هیچ ربطی نداره خودت زنگ زدی :-2-06-: ، زنگ زده داره واسه یه چیزی سؤال می پرسه بهش جواب دادم. بعد از یه کم حرف زدن باز همون سؤال رو پرسید :-2-31-: منم جواب دادم چیز معقولی هم هست یکی یه سؤالی می پرسه جواب میدی اگه دوباره پرسید دوباره جواب میدی میگه طفلکی شاید یادش رفته :-2-41-: کمی گذشت ... درنگ کردیم ... صحبت کردیم ... اما دوباره این سؤال پرسیده شد :-2-37-: اول به عقل سجاد شک کردم دوم به عقلش! :-2-41-: جواب رو جدی دادم ولی نگفتم چقدر سؤال می پرسی تا واسش جا بیفته دیگه :-2-41-: خلاصه کمی که حرف زد دوباره پرسید ... آری دوباره پرسید ... و من کاملاً به نبود عقل این بشر پی بردم. :-2-15-: حیوونکی سجاد تو دوران جوونی انقدر عقلش دیر گیره :-2-30-: (وجدان : بسه دیگه انقدر سر به سر بچه مردم نذار :-119-: ، خودم : سر به سر چیه؟! حقیقت محضه :-2-38-:) از قدیم الایام گفتن : حقیقت تلخه ولی جارو به دمش نمی بندن :-2-37-:
چهارم اینکه کل دانشگاه امروز به من زنگ زدن (وجدان : کل دانشگاه یعنی چی آخه کچل؟! مگه میشه؟! :-2-31-:) نه منظورم کل دانشگاه نیست. منظورم هم کلاسیا و بر و بکسه دیگه :-2-35-: ، خلاصه زنگ زدن شکایت از من؟!! که چرا تو نمره اول کلاس شدی ما نشدیم؟!!! :-2-33-: آخه منو سننه :-2-30-: شماها درس نمی خونید به من چه؟!! :-2-30-: حالا همچین میگن انگار معدل اول شدم :-2-30-: هنوز نمره 4 تا درسم نیومده عمومیا هم نمرش اومد. با این 4 تایی که میخواد بیاد یقیناً معدلم کمتر میشه :-2-15-: ولی من معدل این ترم رو نیاز داشتم :-2-30-: ایشالا که خوب بیاد 4 تای دیگه :-2-41-: امید واسه همین مواقع هست دیگه :-2-35-: (به قول امیر ژنرال چه کسی امید را کشت؟! :-2-06-:)
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 19 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 19:26

nigar_403
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ بعد از ظهر
سلام به همگی
امیدوارم رو لبای همتون لبخند باشه...از اون واقعیاش و شیریناش..
امروز خونه بودم...داشتم پلانمو کامل میکردم....طبقه همکف تموم شد...دارم طبقه اول رو می طراحم....
وای که چقدر سخته ...ولی در عین حال شیرینه...دوزش دالم....
امروز بارها مجبور شدم این طرف و اون طرفشو تغیییر بدم...اما آخرش نتیجه....:mrgreen:شیرینه!
(میترسم آخرش دلمو بزنه....:-2-06-::-2-06-::-2-35-:!!!)


یه وقتایی حس می کنم دنیا برام جای تنگی شده و نفس کشیدن توی فضای این فکر برام سخته .خدا رو شکر همه چیز خوب و آرومه ولی یه چیزی تو وجود من ثباتشو از دست داده . در کنار اطرافیان و همکارا بودن برام لذت بخشه ولی باز یه قسمت توی وجودم خالیه ، یه چیزی کم دارم می دونم چیه ولی ......دایماً دارم دنبالش می گردم وسط خنده هام ،توی خواب و توی بیداری وقتی صدای زنگ گوشیم بلند میشه ،وقتی پشت چراغ قرمز وایستادم توی ماشینای دیگه دنبالشم .یادمه یکی گفت :همیشه سعی کن ساعتی که باید ،جایی که باید باشی .
گفتم: یعنی چی ؟
گفت :یعنی نکنه چیزی که برات رقم خورده همون ساعت اون جا باشه ولی تو سرگرم جای دیگه !(این در مورد آدم نیست شاید یه موقعیت شغلی و زندگی خوب هم شامل بشه )
به هر جهت من اون لحظه اون جا بودم ولی یه بازیگوشی باعث شد سرمو برگردونم .حیف......!
خداروشکراوضاع کاری و روحیم خوبه .این ویترین کاره ولی منم مثل هر آدم دیگه ای درونم یه فکرای دیگه در حال رفت و آمده .
پ.ن:nigar-403عزیز شاید اینایی گفتم تعبیر دیگه ای از همون نشونه ها باشه .
پس باید خوب به نشونه دقت کرد
به هر جهت گذشته ها گذشته ............
با آرزوی بهترین لحظه ها برای همتون
شب و روزخوش
الهام :-2-40-: آره درسته الهام جان... گاهی برای خواسته هامون اصرار های زیاد و بی مورد داریم...میخوایم چیزی رو تغییر بدیم که فکر میکنیم در اون لحظه درسته. و شاید هم درست باشه ها...اما خدا که داره دورنمای کار مارو میبینه در تلاشه که ما رو از انجامش منصرف کنه.
و بعد از اون تقدیره که رقم میخوره....
:-2-06-:یه چی میگم نخندین...بچه که بودم، همش ذهنم درگیر تقدیر و اینا بود...همش راه میرفتم از یه سمت خیابون...بعد با خودم میگفتم یعنی تقدیر اینه که من از این سمت برم؟؟؟ خو پس من میرم اون طرف راه میرم....:-2-06-::-2-06-::-2-35-:
باز میومدم این طرف خیابون راه میرفتم....باز میگفتم یعنی اینکه من میخوام بیام اینطرف و یهو این تصمیمو میگیرم تو سرنوشتم نوشته شده؟؟؟ پس من زیگزاگی راه میرم تو خیابون.....:-2-06-::-2-06-:
باز همش درگیر بودم...میخواستم با تقدیرم بجنگم...(هی میگن به بچه ندین رمانای بزرگسالان بخونه..این میشه آخرشا=))) :-2-06-::-2-15-:)آخرش هم نفهمیدم که بابا بچه تقدیر واسه مسیرهای اصلی زندگی رقم میخوره...
به نظر من تقدیر مثه یه پلان هزارتو میمونه....تصورش کنین....یعنی همه مسیرها مشخصه ...سر و تهشون مشخصه...خیلی ها بن بسته...بعضی ها یه راه در رو داره...چندتایی هم میرسه به اون طرف هزارتو.
همه چیز مشخصه...اما خداوند به ما توانایی داده که از عقلمون استفاده کنیم و از بین اون راه ها، خودمون مسیرمون رو مشخص کنیم
این یعنی ما قدرت تفکر و تعقل و انتخاب داریم. که شامل عوض کردن جاده ها نمیشه...اما شامل عوض کردم مسیرها تا یه جایی میشه.

تو زندگی ما برای پیروی کردن، برای پشت کسی راه رفتن، برای کورکورانه اطاعت کردن نیومدیم. این کار یعنی کفر نعمت کردن در حد اعلا...یعنی بزرگترین و ارزشمند ترین نعمتی که خداوند بهت داده رو بی استفاده بذاری.
نمونه هاش رو دیدم تو جامعه مون. بدون هیچ شناخت و آگاهی یا حتی تحقیقی درباره زندگی یه فرد، تنها به مناسبت مقامی که داره و اون بالایی که ایستاده، غیر از اینکه اونو کلی بزرگش میکنن، فکر میکنن تمام حرفاش آیات قرآنه. و پیروی میکنن...کورکورانه.
و وقتی بهشون اعتراض میکنی میگن اون طرف رفته سالها زندگیشو گذاشته تحقیق کرده، بررسی کرده، کتاب خونده، منی که هیچی حالیم نیس چی برم بگم؟ فهم و شعور اون از من بیشتره.
هیچ وقت مطالعه ای نکرده...تلاشی نکرده تا بفهمه اون راست میگه یا دروغ...
(من کلا با این بحث ------- مشکل دارم. چون فکر میکنم خدا به اندازه ای که به اون عقل داده...به تو هم داده...حالا یا اون استفاده کرده یا نکرده و داره تظاهر میکنه کاری ندارم، در هرصورت از من بالاتر نیست. اگه هم دانایی داره به دست آورده، ذاتی که نیس...پس منم جای اینکه هرچی اون گفت بگم چشم، برم مطالعه کنم به سطح اون برسم..برم ازش یاد بگیرم...نه حسودی کنم؛ نه بردگی!
همونه که میگن لقمه رو نذار تو دهن بچه، یادش بده چطوری درستش کنه و بخورتش...یه همچین چیزایی.. درست یادم نمیاد!!!)

نشیم مثه این جماعت...:-2-43-:
we weren't born to follow

We Weren’t born to follow
Come on and get up off your knees
When life is a bitter pill to swallow
You gotta hold on to what you believe
Believe that the sun will shine tomorrow
And that saints and sinners bleed
We weren’t born to follow
You gotta stand up for what you believe


خیام هم میگه:
قرآن که مهین کلام خوانند آنرا
هردم همه جا مدام خوانند آنرا
در گرد پیاله آیتی هست عظیم
کندر همه جا مدام خوانند آنرا....
(کندر= که اندر)


آها تو بحث نشانه ها بودیم...اینجا رسیدیم!!! ببین ها!
نشانه ها رو جدی بگیرین...همین!

پ . ن نوشت:
Persiana: جالبناک بود ...به نظر میاد فرشته فرضت کرده و به خدا متصلت کرده....از طرف من بوسش کنه به خاطر افکار زیباش:-2-41-:
باز باران:
آره...من توقع نداشتنو ترجیح میدم...با تموم اینکه میگی بی عاطفگی...اما فکر میکنم بی عاطفه بودن بهتر از اینه که هم به دیگران ضربه میزنم ...هم به خودم بیشتر از همه
دقیقا هفته پیش یه سری اتفاقات برام رخ داد که یه بچه فرنگی با اینکه کاملا بی ربط بود حرفش به ماجرا، بهم گفت تقصیر توئه که واسشون همه کاری انجام میدی؛ بعد توقع داری که اونا هم واسه تو همه کاری کنن!
به ماجرا ربطی نداشت...اون درد دل خودشو گفته بود....:mrgreen:اما وقتی بهش فکر کردم دیدم داره دقیقا راست میگه.
روابط اونا تو اینجور موارد هم بهتره...هم قابل اعتمادتر.

+مثلا میخواستم یه نیمچه خاطره بگما!!! ببین تا کجاها رفتم:-2-35-::mrgreen:


نگار
Little Girl
پایان یه روز خوب با خستگی های شیرین!
19- تیرماه


____________________________
بعد نوشت:
سعید فیدبک:
قا امروز زدیم تو کار تنظیم آهنگ چه آهنگایی :-2-16-: خیلی باحال مشتی در حد تیم ملی روحم به پرواز در اومد. آنلی ترنس :-2-16-: امروز زندگیم سراسر موزیکالی بود همه حرکاتم تو خیابون پیرمرده داره نگام میکنه فکر کنم پیش خودش میگفت این پسره خل وضعه ولی نمیدونست تو این mp3 player چه چیزایی داره نواخته میشه و من کجام اون چه فکری میکنه! :-2-38-: امروز 20 برابر بیشتر از ترنس لذت بردم.
دلم خواس خو منم! میرم اون دنیا دیگه برنمیگردم مخصوصا این سبکا...ترنس رو دوس دارم اما راک و هارد راکو بیشتر!!!!
منم وضعم تو خیابونا همینه والا!!!! یکی منو بیگیرههههههه!!!!:-2-16-::mrgreen:

Mina
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۳۷ بعد از ظهر
خاطره هاتونو نخوندم..شرمنده :-2-15-:
*امروز بازم از اون روزای ِ تکراری ِ بیخود بود...
فقط یه اتفاق افتاد که ماهیت ِ یکی دو نفر خوب روشد...
رفته با وکیل صحبت کرده..
میخواد طلاق بگیره..
هیشکی راضی نمیشه زندگی دو نفر از هم بپاشه...دونفرم نه..5نفر...3تا بچه...
ولی این زندگی، زندگی نیست..جهنمه...
فقط خدا کنه بخیر و خوشی تموم شه...
زندگی که 20سال پیش..همون ماه اولش...دعوا بشه و 4ماه قهر کنی بری خونه پدر ومادرت چه زندگی میتونه باشه؟

بگذریم..

*تایپ میکنیم..هیشکی تشکر نمیکنه..امیدمونو از دست میدیم..خیلی کتاب ِ جالبیه...توصیه میکنم بخونید..واسه تشکر و این چیزا نمیگم:-2-43-:خوبه موضوعش..در مورد ماورای ِ طبیعه و این چیزاست..منم که عشق ِاین چیزا:-2-38-:http://www.forum.98ia.com/t241732.html

* فردا میرم ثبت نام شاتل...
* 20 تومنی که از شاباش کش رفته بودم..تموم شد:-2-30-:مامان بفهمه خفه م میکنه:-2-30-:
* باورم نمیشه روزا به این سرعت داره میگذره..تیرم داره تموم میشه ...1مرداد خیر سرم کنکور دارم:-2-37-:

REAL LOVE
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
مرگ در نمی زند
کلید می اندازد
مرگ اگر در بزند
که مرگ نیست
حتما مامور مالیات است
و یا پستچی و یا مهمان
او چهره ای محو دارد
و در گلویش
مردگان سرفه می کنند...
"رسول یونان"


این دو روزه انقدر تو بیمارستان مریض دیدم که همه اش تو فکر و خیالم... خدا همه مریضا رو شفا بده...حالا شِفا یا شَفا...

هیچی راجع به سهیلا نمیگن... فعلا فقط آزمایشه که ازش میگیرن... تا 25 ام که جواب آزمایشا بیاد باید بمونه و بعدشم اگه نیازی به درمان باشه تازه شروع کنن... تا حالا حتی یه سرم خشک و خالی هم بهش نزدن و الکی مونده اونجا روزارو میشماره.


امرو جواب چندتا از امتحانام اومد... ماشالام باشه دارم رو 15 چرخ میزنم:-2-42-:حالا بدم نیستا خوبه..به همینم راضیم:-2-41-:

چلچراغ خوان هستید؟! عکس این شماره ش فوق العاده اس:-2-06-:کلاسای دانشگاه رو که جدا کردن از وسط یه دیوار کشیدن که استاده نشسته رو دیوار و نصفش سمت دختراس و نصفه ش سمت پسرا:-2-06-:
عکس جلد نسیم بیداری هم فوق العاده اس:-2-31-:قشنگ قرینه ی همدیگه هستن...

مامان و بابا رفتن حاجی خورون:-2-43-:منم نشستم برار جان پیتزا بیاره برام...گچنمه خیلیییییییی...مهمون برار بودن یه چیز دیگه س:-2-31-:

مهسان خانوم خوشم باشه پاچه هاتو میدی بالا عکس میندازی؟:-2-43-: مگه من اون برارای تورو نبینم:-2-33-:تازه عکسم میگیرن ازش:-119-:

شب خوش
.
.
.

rooyaa
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۴ بعد از ظهر
سلام شب همگي خوش
تاحالا بين زمين و آسمون معلق موندين ؟........آويزون.
بين سفيدي و سياهي موندين؟.......خاكستري
بين رفتن و موندن بودين؟....... حيرون
الان من اينطوريم هم آويزون هم خاكستري هم حيرون يه عالمه علامت سوال توسرمه كه ....چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يه عالمه علامت تعجب كه ...... يعني من!!!!!
يه عالمه راه ..راه كه نه كوره راه ......كه كدومشون بهترينه براي اين موقعيت؟
احساس ميكنم سرم خيلي بزرگ شده و مغزم كوچيك
مشكلات خيلي بزرگ شدنو دنيام كوچيك
مستاصلم به معناي واقعي از صبح ذكر گرفتم كه : خدا گر زحكمت ببندد دري ز رحمت گشايد در ديگري
مطمئنم جواب ميده خدا خيلي بزرگه خيلي
امروز ياد دوران دانشجوييم افتاده بودم خنده ام گرفته بود چه مسائل كوچيكي برامون دغدغه بود براي چه چيزاي كوچيكي غصه ميخورديم گريه ميكرديم
حالا ميگم خدايا ارزششو نداشت اينهمه حرصو غصه و اشك .واقعا نداشت
حالا هم اميدوارم كه چند سال ديگه به دغدغه هاي امروزم بخندم به غصه هاي الانم با فرق اينكه الان قويتر شدم يكم قويتر به خودم قول دادم ديگه گريه نكنم ..... يا نه... كمتر گريه كنم به خاطر هر سه تامون

سالم باشيد و خوشحال

mahdieh67
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۷ بعد از ظهر
یعنی نمی دونین تو چه وضعی گرفتار شدم:-2-31-: دقیقا شکل این شکلم من:-2-31-:
نمی دونم اوضاع خوابم داغون شده اینقدر! ساعت دو به بعد بود خوابیدم هفت پا شدم! نه خوابیدم 11 بیدار شدم:-2-31-: دو سانسی شده خوابم:-2-37-:
می گفتم ساعت 1 قرار بود برم خونه دوستم، خورشید داغونم کردم یعنی:-2-34-: تا ساعت 5 اونجا بودم! بعد ورژن برنامه هام در اخرین لحظه که می خواستم چک کنم بهم نخوندن:-2-34-: سی دی که داشتم رو نمی دونم هفته پیش نیست شده بود! دو تا از پکیج هام نبودن:-2-31-: همه جا رو هم گشته بودما ، خلاصه موقع برگشتن راهم رو کلی دور کردم که برم برنامه اش رو بگیرم:-2-37-: تو اون گرما:-2-37-: اومدم خونه، اقا تو لب تاب نصب نشد!:-2-36-: چندین بار امتحان کردم نصب نشد! گفتم شاید چند بار remove کردم نصب نمی شه!
دوباره ویندوز عوض کردم:-2-36-:
بعدش باز امتحان کردم باز نشد:-2-01-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:

رفتم رو سیستم خونه امتحانش کردم:-2-34-: اونم نشد
زنگ زدم به یکی از بچه ها که فلان ورژن رو داری؟ گفته اره بیا ببر:-2-36-: خواستم برم دیدم ، ماشین نیس:-2-34-::-2-34-:
یعنی از همه طرف واسم شانس باریده امروز:-2-36-:
اومدم دوباره اتاقم رو گشتم! !! از ته ته های کمدم پیدا کردم:-2-06-::-2-06-:
الان من حق دارم این شکلی باشم:-2-31-:
از بهنوش هم بی خبر نیستم بچه ها ، شدیدا داره کار می کنه شبا هم رو تزش کار می کنه :-2-38-: وقتش خیلی پره:-2-38-:
بعد دیگر هیچی برویم ببینیم چه می کنیم!:-2-38-:

gogoli
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۱۶ بعد از ظهر
یکشنبه 19 تیر

سلام سلام :-2-10-:

من امروز مثل یک دخمل خوب رفتم سر کار درست مثل یه کارمند وظیفه شناس منتهی دیدم روز اوله گفتم به قول خواجه(چه قدر

جاش خالیه)کلاس بذارم یکم دیر رفتم :-2-06-:

تا 2 هی مگس پروندم اون وسطها یه چیزایی هم یاد گرفتم ولی کلا کار باحالیه ملت میان سوژه خنده زیاد داره خدا منو ببخشه

قول میدم از فردا دیگه کار کنم حقوقم حلال بشه :-2-27-:

ظهر که برگشتم خونه یه قیافه ای واسه مامانم گرفتم که حالا انگار کوه کندم:-2-35-: طفلی مامانم کلی تحویلم گرفت بعد ناهارم جیم شدم اومدم بخوابم ولی مگه این فندق خاله گذاشت ....:-119-:
تا چشام گرم می شد یه دفعه می گفت خاله چی شد؟؟/داشت انیمیشن up می دید روانمو پاک کرد:-2-33-:
اگه بچه دیگه ای غیر سلمان بود حتما یه کتکی میخورد حیف که عشق منه این بچه دست و پام بسته ست پیشش هر چی میخواد سواری میگیره از من:-2-07-:

بالاخره تونستم یکم بخوابم 5.5 خواهرم زنگ زد پاشو بریم سینما رفتیم ورود اقایان ممنوع فیلم خوبی بود بین این فیلمای طنز جدید که مضحکن این یکی یه اب پاکتر بود :-2-23-:

رسیدم خونه شام خوردم اساسی جاتون خالی در حال ترکیدنم الانم که اینجا پلاسیم دیگه

من برم یکم به کارام برسم هنوز عادت ندارم نصف روز خونه نباشم کلی کارام عقب میوفته:-2-11-:

راستی فاطمه جون جات خالیه گلی:-2-41-:
جای خیلیهای دیگه م خالیه نادی،انیتا،بهنوش.......:-2-15-:
شبنم :-2-40-:یهو احساساتم قلمبه شده بود حاج خانوم

شیمانا
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۲ بعد از ظهر
سلام العیلکم.


امروز دوسیم اس ام اس داد گفت بیا بریم خونه یکی بچه ها:-2-16-: ,منم خواب با گوشه چشم داشتم میخوندم یهو دیدم نوشته بریم خونه فرزانه از خوشحالی بلند شدم:-2-16-: .من از خداخواسته گفتم باشه میام:-2-16-:.گفت ساعت 4:30 میس میزنم بیا سر خیابون ,با ماشین میام.خلاصه منم تند تند اماده شدمو برعکس همیشه که اول میس مینداخت و من میرفتم سر خیابون,گفتم میاد دیگه, رفتم سر خیابون,حالا تو اون گرما هر چی منتظر میمونم نمیاد:-2-33-::-2-33-:,منم مظلومانه ایستاده بودم کنار درخت ,با کفش پاشنه بلند,پام خیلی درد گرفت:-2-42-::-2-42-::-2-42-:.بعد از ربع ساعت اومد,میگم نرگس چرا دیر اومدی میگه جلو خونه پارک کرده بودن:-2-42-::-2-42-::-2-42-: ,رفتم دنبال صاحب ماشین تا بیاد ماشینشو جابه جا کنه دیر شد,گفتم نیگا من تو این مدت 2 کیلو کم کردم,هوا خیلی گرمه.:-2-15-::-2-15-:

خلاصه رفتیم خونه این دوسیمون,خیلی حال داد,خیلی وقت بود ندیده بودمش,از مکه هم که اومده بود نتونستم برم ببینمش.:-2-15-::-2-15-::-2-15-:

ساعت نزدیکای 8 بود که برگشتیم ,از راه پله ها که بالا میومدم دیدم صدای غریبه میاد :-2-35-:,رفتم بالا دیدم بهههه,این اقایی که دیروز نیومده بود برا رفع اشکال اومدهو دو ساعت منتظر مونده,یه خورده خجالت کشیدم ولی کیف کردم:mrgreen::mrgreen::mrgreen:,حقته:-2-35-::mrgreen: ,تا تو باشی این همه منو سر کار نزاری:-2-31-::-2-31-:.بهم میگفت شیما وقتی اومدم مامانت گفت رفتی خونه دوستت جا خوردم ولی گفتم اشکال نداره این به دیراومدنام در.:-2-35-::mrgreen:

تو دلم گفتم قربون ادم چیز فهم:-2-31-::-2-31-:.بعد بهش گفتم من این جوری نیسما ,قرار نبود امروز بیای وگرنه نمیرفتم:-2-31-::-2-31-:.گفت نه خواهش میکنم..ولی تو دلم گفتم حقت بود.:-2-31-:امروزم اگه خبر داده بودی میگفتم نیا میخوام برم پیش دوس جونم:-2-31-:

خلاصه نشستیم پای درس,این قد به این بدبخت گیر میدادم که اخرش خودشم میگفت اره درست میگی ,این حرفت کاملا درسته,تو دلم گفتم بشین تا من سرسری رد شم.نه اقا.:-2-31-:بعضی موقع ها خودم دلم به حالش میسوخت:-2-31-::-2-35-::-2-35-:میگه نگاه شیما لازم نیست برا استاتیک همه چیو بفهمی ,اشکال نداره,:-2-43-:

الان هم اینجام.کلا روز خوبی بود.:-2-40-:

امروز نتونستم حاجی عندالمونین گوش کنم,داشتیم رفع اشکال میکردیم.حیف شد.:-2-41-::-2-41-::-2-41-:

محمد
۱۹ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۲ بعد از ظهر
سلام
زندگی خوب و بد داره
خاطره هم تلخ و شیرین داره
یه موقع آدم خاطره های شیرینش یادش میاد مینویسه...یه موقع هم خاطرات تلخ
گاهی وقتا عزیزانی از پیشمون میرن که واقعا انتظارشو نداریم...یعنی هیچکس انتظارشو نداره
وقتی به غریبه میگی یه پسر 18 ساله از بینمون رفته خشکش میزنه چه برسه به پدر و مادر اون که چی تو اون وضع میکشن...
دوست بد ....دوست بد....دوست بد...اینو سه بار تکرار کردم تا یادتون نره که دوست بد این بلاهارو سر آدم میاره
دعوا را میندازه یه پسر بچه رو میفرسته جلو خودش میشینه مردن اونو تماشا میکنه
اینارو امروز نمیدونم چرا خواستم بگم ولی دست خودم نبود همینجوری دستام شروع کردن به نوشتن
وقتی پدر مادر میگن دنبال دوست ناباب نرو بگو چشم...اون صلاح ترو میخواد
نه اینکه به خاطر یه غریبه تو روی اونا بایستی
هرچی خدا بخواد همون میشه:-2-41-:
فعلا

*snowflake*
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۳۰ قبل از ظهر
همه دنبال منفعت خودشونن
انسانیت از بین رفته
از همه ی آدما متنفرم
همشون دو رو ان
هیشکی یه کار بی منت واسه آدم انجام نمی ده
همه بدن
همش تظاهره
خنده های تصنعی
گریه های تصنعی
از همشون متنفرم
چه دنیای واقعی چه مجازی
همشون تظاهره
تنها کسایی که واقعا دوستشون دارم پدر و مادرمن
چون در مقابل این همه محبت هیچی ازم نمی خوان
منت نمی زارن
آرزو می کنم که بتونم ذره ای از محبتشون رو جبران کنم
(منظورم شخص خاصی نیستا کلی عرض کردم)
__________________________________________________ ___________

دیروز رفته بودیم باغ داییم اینا
زنداییم هی در مورد فیس بوک و چت و وبکم و اینا حرف میزد جلو بابام
زنه ی نقطه چین
نقطه چین جلو بابام می گه تو فیس بوک عضوی؟
فلانی عکس بی حجاب گذاشته دیدی؟
بابا منو چه به این حرفا
الانم بابام شک کرده
بابا من که کاری نکردم
اگه می تونستم این زندایی رو تیکه تیکه می کردم
می دونم خودش عمداً جلو بابام این حرفا رو زد
حسابشو می رسم
فقط صبر کن موقعیتش پیش بیاد

گلشن ارا
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۰۵ قبل از ظهر
:-2-18-:ا ببخشید 2 تا پست میگذارم خودش قاطی کرد . به من چه:-2-15-: . مگفتم دلم تنگیده بود جای همه خانومهای متاهل خالی 10 روز با چند تا از دوستان رفتیم یه سفر کاملا مجردی بدون شوشو جان ها بچه های گل خیلی خوش گذشت:-2-32-::-2-04-: واقعا هممون احتیاج داشتیم که از زیر کار خونه در بریم:-2-22-: روزی هم که اومدیم منم خوش خوشان دلم واسه شوشو و پرنسس مامان تنگ شده بوووووووووووووود که نگو . وای خدا نسیبتون نکنه وقتی پامو از در گذاشتم تو انگار یه سطل اب یخ ریختن روم :-2-29-:نزدیک بود پس بیوفتم . این شوشو بی انصاف از همون توی پارکینگ شروع کرده بود تا حال و مهمانخانه حمام توالت اشپز خانه اتاق خواب جونم براتون بگه سنگ تموم گذاشته بود بس که کثیف کرده بود .:-2-18-:بهش گفتم باز خدا خیرت بده که وقتی دستشویی داشتی رفتی توی توالت .. فکر کنم اگه روت میشد همین توی حال کارتو انجام میدادی :-14-:بس که لجم گرفته بود . خلاصه خوشی سفر از دماغمون در اومد . ما که سه روز پیش رسیدیم جاتون خالی نباشه تا امروز مشغول تمیز کاری بودیم . بد تر از همه قیافه حق به جانبش بود .:-2-19-:والا خدا هم توکار این مردا مونده .:-2-36-::-2-34-: دارم از خستگی میمیرم .

+Lily
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۹ قبل از ظهر
می خوام غر بزنم ، اگه دوس ندارین برین پست بعدی :-2-28-:
یه داستانی هس ، شاید خیلی از کتابا و فیلما با این مضمون شناخته شده باشن ولی من اون چیزی که توی یه کتاب خوندم فقط بلدم ؛ اسمش هلندی آواره بود
یه ملوان عاشق یه دختر زیبا میشه ، برای بدست آوردنش خیلی زور می زنه خیلی تقلا می کنه ، بش نمی رسه ، شیطان بهش میگه اگه دست راستشو به اون بفروشه اون دخترو براش میاره / ملوان قبول می کنه و این اتفاق میفته
ولی دست راستش در خدمت شیطان بوده ، مجبور بوده هر گناهی رو برخلاف میلش انجام بده ، کارایی که به دستور شیطان بوده / از این وضعیت دیوونه میشه آخرش عشقشو با دست خودش میکشه تا از شر شیطان خلاص بشه و بعد از اون همیشه حیرون و آواره بوده
نمی دونم من به چه قیمتی این کارو کردم ؟ من چرا اسیر شدم ؟ قرار بوده چی گیرم بیاد ؟
منم دارم دیوونه میشم / مغزم داره منفجر میشه / چی می خواستیم چی شدیم
از نوشته هام متنفرم ، از هر خطی که می نویسم متنفرم / از اینکه با بقیه تقسیمشون کردم شرمنده ام /مثل اینکه مردمو دعوت کنی سر سفره ای که غذاش هیچ رنگ و بویی نداره نونش بیات شده ، آشش از مزه افتاده ، هیچی سرجای خودش نیست و تو می مونی با مردمی که به زور لقمه رو فرو میدن تو
دارم داد می زنم :-2-36-: دارم جیغ می زنم :-2-36-: گوشاتونو بگیرین
دارم از ناتوانیم فریاد میزنم :-2-36-: دارم از اینهمه اعتماد به نفس به قول یکی خفه میشم :-2-36-: دلم میخواد مثل 8 سال پیش اینقدر جرئت داشتم که تمام نوشته هامو پاره کنم
مثل اون موقع که با لذت اون دفتر 200 برگ رو صفحه به صفحه پاره کردم
ولی می ترسم پشیمون بشم ، می ترسم مثل الان حس کنم بخشی از خاطراتمو گم کردم / خسته شدم از دنیا / از اینکه هیچ کس نظرش مثل من نیست / از اینکه مجبورم هزار رنگ باشم / تو خونه یه جور باشم ، بین دوستام یه جور ، پیش همکلاسیام یه جور ، تو خیابون یه جور ، تو دانشگاه یه جور :-2-36-:
چرا نمی تونم یه دست باشم ، چرا نمی تونم یه تابلوی نقاشی سنگین و رنگین و اثر گذار باشم ، شبیه این نقاشیایی شدم که انگار نقاش سطل رنگو کوبیده رو بوم
از هر طرفش یه رنگی شره کرده پایین ، دیوونه شدم ، از دکمه های کیبرد متنفرم ، دلم برای اتودم تنگ شده ، دلم میخواد بگیرمش تو دستم ، دلم میخواد بنویسم ، ولی وقتی می گیرمش تو دستم یاد کسی میفتم که اونو برام خرید ، که سه تا از این اتود خرید مثل مال خودش تا ما همیشه یادش باشیم ، و من الان روز تولدش یادم رفته :-2-36-: یه هفته اس شب میگم فردا زنگ میزنم بهش ، یه کم باش حرف میزنم ولی مریم اون مریمی که من دوس داشتم نیس ، همه چیش عوض شده ، دیگه نمی شناسمش برام غریبه اس ! اون شب تو شیراز وقتی من این ور خیابون ایستاده بودم و اون رفت ، گریه ام گرفت ، نه اینکه فکر می کردم دیگه نمی بینمش ، برای اینکه دیگه نمی خواستم ببینمش :-2-30-::-2-30-: شب هزار تا نقشه میریزم که فردا انجام میدم و بعد روز از نو / روزی از نو
یه ماه و نیمه من بدون جوراب میرم بیرون چون جوراب تمیز ندارم :-2-31-:
بابام اومد ازم خواست یه سایتی تو نت براش پیدا کنم غرغر کردم و گفتم میخوام برم حمام ، بعدش هر چی بش التماس کردم چی بوده ، بم نگفت
خوب بلدم برم بالای منبر پای عمل که میرسه همیشه می لنگم
همه اش به این خاطره که اراده ندارم / هزار بار برای خدا قسم خوردم که درست میشم ، ولی کافیه یه دقه اعصابم به هم بریزه :-2-36-:
مگه نگفتم نخون ؟ :-2-36-: می خواستی نخونی:-2-36-:دلم میخواد کولی بازی در بیارم
به قول اسی تو فیلم مرسدس ، من الان یه بشکه باروتم که سر فتیله ام به یه حرف بسته
یکی یه چیزی بم بگه منفجر میشم
همه هم گرفتن خوابیدن / خودم به خودم گیر میدم:-2-36-:
چقدر « دوست » داشتن سخته ، باید روز تولدشون یادت بمونه ، باید یادت بمونه جواب تکشونو ندادی ، باید یادت باشه جواب اسشو بدی ، جواب پیام الهامو تو فیس ندادی ، به پریا زنگ نزدی بیاد کلاس ، یادت رفت به سارا بگی نتونستی اسمشو تو کلاس زبان بنویسی کلی شرمنده شدی ، یادت میره زنگ بزنی به پروانه حال خواهرشو بپرسی ، به راحتی برا غزولی می نویسی ریاضی مهندسی شدی 7 / جواب اس فهیمه رو بعد دو هفته ندادی ، مگه من کتابخونه ملیم که بهت چند تا شاهکار ادبی معرفی کنم ؟ / یادت رفت که تولد آرشو تبریک بگی ، دریغ از کادو بعد حالا که میره اصفهان با پررویی میگی برات کتاب بخره / روتو برم والله ! تولد مریم 24 تیر بود یا 21 ؟ :-2-36-: بمیرم من که همه تیرماهین ، فقط میدونم 21،18 ، 24 ، 28 و 31 تولد دارم ، :-2-36-:با غزولی چکار کنم ، فک میکنم همش تقصیر منه که تا الان 9 واحد افتاده / به خاطر من اومد کوثر ، از همه همکلاسیاش دور افتاد ، چقدر بهش التماس کردم برو مهر که ضرر میکنی ازشون دور باشی ، ولی می دونس من چقدر از خوابگاه متنفرم ، از آدمای غریبه بیزارم / حالا چکار کنم ؟ نکنه این ترم هم مشروط بشه :-2-30-:ای بمیرم از دست تو مریم / 6 ترم با من هم اتاق بودی ، چقدر به بودنت عادت کرده بودم ، چقدر اون روز آخر گریه کردم ، اون روز آخر که با سرویس تصادف کردیم ، من از زیر گذر تا خوابگاه پیاده اومدم ، همه اش گریه می کردم ، بعدشم که از اتاق خودمون فرار کردم رفتم تو اتاق پروانه اینا نشستم رو تخت زار زار گریه کردم ، ندا نگام می کرد انگار جن دیده ! چقدر بت قول دادم میام شیراز می بینمت ، من می دونستم تو هم می دونستی من نمیام ، می دونستی بی معرفتم ، چقدر مخالفت کردم بریم شیراز ، چقدر زور زدم بت نگم شیرازم ، چقدر دلم می خواست نبینمت ! دلم برای عبد تنگ شده ! جلوی همکلاسیت هم صدات می کردم عبد هیچی نمی گفتی ! آخه روز تولدت کی بود ؟ :-2-36-: اگه بودی الان برات لباس می خریدم تو هم ذوق می کردی میزاشتیش روی هزار و یک لباس دیگه ات :-2-30-: دلم تنگ شده برای اون لیوان گنده که نصف فلاسک چای رو می خورد ، همیشه دیرتر از همه برات چایی می ریختم ، آخرشم که گمش کردیم ، کلی غصه خوردی ، دلم تنگ شده بریم شریعتی ، یه عالمه خرید بریزی سرم منم تا خوابگاه بت غر بزنم / دلم ماکارونی های تو رو میخواد ، من مریممو میخوام
دیگه با هیچکس دوست نمیشم :-2-36-:تولد هیشکی رو نمی پرسم که حالا اینقدر یادش بیفتم و غصه بخورم ، تا آخر عمرم 24 تیر یادم میاد تولد یکیه که سه سال دوسش داشتم ، تنها کسی بود که رو تخت کنارش می خوابیدم ، تنها کسی که وقتی می رفتم درمونگاه می نشست کنارم و می گفت دردت میاد ؟ که زل میزد به سرم ببینه کی تموم میشه ! دیگه هیچوقت با کسی دوست نمیشم :-2-36-:
اون عکسی رو که من خیلی دوست داشتم گذاشتی واسه فیس ولی میرم می بینم بهترین دوستت شده سمیرامیس ، من افتادم پله ی پنجم ، هیچی نمیگم میام بیرون ، مریم من تیر پارسال تموم شد / تمام خوابگاه وایساده بودن منو نگاه می کردن که توی حیاط خوابگاه زار میزدم ، رفتی تا سر خیابون بعد برگشتی دوباره گریه کردی ، می خواستی اون کتری رو که من زدمش تو دیوار قر شد بزاری برام ولی من نخواستم ، نمی خواستم چیزی منو یاد تو بندازه ، از مریمی که تمام شد
24 برات زنگ میزنم ، به این مریم غریبه زنگ میزنم ، از بی ربط و با ربط براش میگم
اونم از سمیرامیس میگه و محمد که لابد بردتشون تخت جمشید / قرار بود بشون نهار بده
برام تعریف میکنه اون بهشون چی گفته ، بازم می ناله که باید رو تزش کار کنه ، که مقاله هاش سختن که فلانو بیسار ... منم این ور زل میزنم به عقربه ها منتظرم مامانم صدام کنه تا من به این مریم غریبه بگم خداحافظ !
یاد اون روزی بیفتم که انتقال حرارت 9 شدی و بم اس دادی ، به هیچ کس نگفته بودی ، منم کلی انرژی بت دادم تو پاس میشی ، نمیان نابغه ی کلاسو بندازن که ، وقتی پاس شدی من چه با اعتماد به نفس گفتم معلومه
مگه نگفتم نخون :-2-43-:
یکی اینجا داره تو سکوت جیغ میزنه










یکی بم گفت : یادها فراموش نخواهند شد حتی به اجبار
دوستی ها در یاد خواهند ماند حتی با سکوت

یگانه
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۱ قبل از ظهر
سلام دوستان

اين خاطره دو روز پيش بود كه حسش نبود بگم، آخرين مريضي كه داشتيم يه خواهروبرادر 4و5.5ساله به اسم علي وهليا بودن علي سرماي سختي خورده بود كه دكتر براش6.3.3 (همون پني سيلين خودمون)تجويز كرد مادر بچه ها از دكترمون خواست خودش تزريق كنه، بچه ها موندن پيش من تا مامانشون دارو رو تهيه كنه، توي اين فاصله يه مريض ديگه هم اومد،مدتي كه منتظر بودن هليا پلاستيك دارو رو از مامانش گرفت سرونگ رو درآورد ومثل پاندول جلوي چشم علي تكون داد وتكرار كرد ببين چه سوزن بزرگي داره:-2-06-:اين كار هليا باعث شد رنگ علي طفلي بپره و رو به مامانش بگه مامان سوزنش خيلي بزرگه وبه گريه بيفته:-2-30-:بعد كه هليا كارخودشو كرد و علي رو به گريه انداخت مي خنده ميگه مامان توروخدا به دكتر بگو به منم آمپول بزنه:mrgreen: ودوباره حركت پاندول رو مي خواست تكرار كنه كه من سرنگ به بهانه اينكه مي خوام بدم به خانم دكتر ازش گرفتم، طفلي دردش بيشتر از ترس بود خوب بود آخرين مريض بود يه جيغ هاي بنفشي كشيد كه نگو حالا هليا بدجنس ميادپيش من ميگه بي خودي جيغ ميزنه چيزي نشده كه بعد ميزنه زير خنده خواهرهاي اين دوره چه زبل وبدجنس شدن:-2-35-::-2-06-:
شب خوش:-2-40-:

خانومي عزيز مدتي نيستش:-2-40-:

REMIX
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۴ قبل از ظهر
سلام :-2-25-:
بامداد دوشنبه 20تیرماه:-2-38-:
امروز با اینکه مثل روزای دیگه گذشت یعنی کارای روزمره و غیره ،ولی در کل رضایتبخش بود .:-2-32-:
شب همیشه آرامش بخشه ،یه جورایی وقتی شب میشه انگار همه دنیا سکوت کردن:-32-: تا آدما دونه دونه حرف بزنن و حرفشون به گوش بقیه برسه و همه هم با صبر و حوصله گوش میدن حالا می بینن برداشتشون از اون حرف یه جور دیگه اس .
یه وقتایی دلم می خواد اونقدر امنیت داشتیم که می تونستم نصفه شب برم تنهایی پیاده راه برم و یه نسیم ملایمم بیاد، دستمو آزاد تکون بدم و فکرمو پرواز بدم:-65-: شاید یه کمی از خستگی روحیم که از گرفتاریای روز بوجود اومده ، از بین بره.بعد سرمو بلند کنم و به آسمون نگاه کنم و با خدا حرف بزنم .آخه اونطوری حس می کنم به خدا نزدیک ترم و خدا بهتر به حرفم گوش می کنه . بالاخره هر کی یه جور خستگیشو برطرف می کنه .:-2-41-:
امروز که خاطرۀ تبسم نازنینو(babasi)خوندم یاد مادربزرگ خودم افتادم (مادرپدرم)ما هم مادر صداش می کردیم .خدا رحمتش کنه چون من کوچکترین نَوَش بودم به جای اینکه منوالهام یا الهامی یا الی صدا کنه صدام می کرد هِلِ من. ولی من بعد از چند سال معنیشو متوجه شدم منظورش همون دونۀ خوشبوی هِل بود . تبسم جان خدا مادربزرگتو رحمت کنه .
پ.ن:نگار عزیزم (nigar-403)منم بچه بودم از این کارا زیاد می کردم . فکر می کنم دیشب هردوتامون تقریبا فکرمون مشغول یه موضوع بوده .مرسی نازنیم .:-8-::-11-::-2-40-:
پ.ن :زهرای گلم (metropolis)مهربونم ممنون از حرفای قشنگت که دوباره توکل کردنو یادآوری کردی . حالا مطمئن شدم که حواست به تک تک بچه های این تاپیک هست . این اخلاقتو خیلی دوست دارم .:-8-::-8-::-8-::-11-::-11-:
پ.ن :باز باران نازنین،درسته باید به خدا توکل کرد ولی من میگم باید ازش توقع هم داشت ،چون خداست. در ضمن نشناخته دوسِت دارم طبق حرف خودت ازت توقعم ندارم :-8-::-2-40-:
خونه دل همتون گرم مثل گرمای تیرماه شایدم مرداد که گرمتره
دوستتون دارم :-2-40-:
الهام

-نازلی-
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۳۳ قبل از ظهر
من شروع کردم به تایپ....
در حقیقت حس یه داستان جدید نبود....
یه نیمه کاره برداشتم.....
البته فقط دو فصل نوشتما....
نمی دونم چه حکمتیه که تو درس و دانشگاه هی حس نوشتن میاد و ایده های جدید....
ولی حالا نمیان..... خوب بیاین.....
خلاصه....
ما با نام خدا استارت زدیم....
بعد اومدیم دیدیم که لی لی دم از پشیمونی می زنه....
به نظر شما دیگه چیزی به نام انگیزه برای اینجانبان(منو اون موجود درونم) می مونه؟؟؟:-2-41-:
حالا بعدش....
می بینم من اصلا نمی تونم مدله بچه های سایت بنویسم....
خوب ممکنه بچه ها خوششون نیاد.....
ولی....
فکر کنم امشب تایپ کنم و بذارم...
شما چی فکر می کنید؟؟؟
نشه مثل الوداع گل ساری؟؟؟
محض رضای خدا یه کتاب برا تایپ گذاشتیم....
تشکر پیشکش....
ولی موندم چرا هیچکی نمی ره این اثر ادبی رو بخونه....
حیف نیست واقعا....
چرا عادت کردیم به این مدل رمانا که توش آب بسته می شه....

شب است و
صدای جیرجیرک های پشت پنجره.
انگار دارند می گویند:
تنها نیستی،
بخوان.

dokhtare sahra
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۴۴ قبل از ظهر
سلام خاطره
ل مرسی داداش جیم جیم ولی اگه خرما مو خیرات کنند ممنونتون میشم
هنوز اوضاع متشنجه ولی صبح دم یه نفرو قیچی کردم قشنگ زیر پام لهش کردم وبعد هم از زندگیم پرتش کردم بیرون همش خوشحال بودم میگفتم خودم بچه ندارنم حرص بخورم ولی نمی دونستم باید حرص بچه های یکی دیگه ارو بیشتر بخورم ولی ارزششو داشت تا چند روز قبل فهمیدم کلا همه ادمهای دنیا بی صفتند ارزش وقت گذاشتنو ندارند منم زدم به سیم اخر ولی شدت برق گرفتگی زیاد بود یعنی درحدی که فامیل رو بهم ریخت اما خوب شد دوست ودشمنمو شناختم اگرچه بیشترینشون دشمن بودند

فردا سالگرد فوت برادرمه با هر زنگ تلفن خاطره ها واسم تداعی میشه یاد اونروز نکبت میفتم حس میکردم زمان نمیگذره اما گذشت به سرعت سه سال شد ولی نمیدونم چرا برای من عادی نمیشه نمیدونید انتظار چقدر بده هنوز منتظرم داداشم از سر برگرده ولی نمیاد نمیدونم چرا من نمیخوام اینو قبول کنم امشب برگشتم به خاطرات اون شب کذایی ولی خوب باعث کلی گریه کنم یه کم به حالت نرمال برسم
وجود دوستام هم بی تاثیر نبود همشون کمکم کردند به خصوص یاسی که با تلفن صبحش باعث جنجال چند لحظه قبل رو به یاد ببرم یه ساعتی حرفیدیم کلی روحیه ام عوض شد وعصر هم دیه مستانه برام سنگ تموم گذاشت فعلا به حالت نرمال رسیدم متاسفانه فعلا از خرما وحلوا خبری نیست
شب وروزتون خوش
قربونتون

dDorsa
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۰۴ قبل از ظهر
دلم گرفته ولی میخندم!
خسته ام ولی میخندم!
درحالی که اشک توی چشمم جمع شده بازم میخندم!
خدایا دیگه کافیه
من فقط 20 سالمه گاهی فکر میکنم این امتحانایی که داری ازم میگیری خیلی بیشتر از منه
ولی بازم اشکال نداره
چون من دنیارو از رو میبرم بازم به همه ی این بازیاش میخندم
اصلا خنده راهو روشه منه

رویای باران
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۱۲ قبل از ظهر
سلام دیدم همه اینجا حرفای خودشون رو می زنن گفتم منم بگم
الان شبه خستم از چی؟از کی ؟نمیدونم .شاید از خودم از آدمای دور و برم .بهر حال داغونم .همه برام درد و دل میکنن اما کسی رو ندارم که براش دردودل کنم .دیگه اگه کسی هم باشه نمیتونم بلد نیستم .امروز از اون روزایی که دلم خیلی گرفته خیلللللللللللللللی .گفتم شاید اینجا بتونم حرفامو بزنم نمی دونم

jim.jim
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۰۸ قبل از ظهر
سلام ... خوبین شما...؟؟؟:-2-40-:
مرسی ...خوبیم ما......!!!:-2-37-:

عرضمان به حضور انورتان که:

القصه اول

ما دلمان میخواهد امشب با تاپیک خاطره های سایت یک کم درد و دل کنیم
ما کم شده اینجا که می آییم اوقاتمان تلخ شود ...
شما که قیافه هشت در چهار ما را نمی بینید در این دنیای مجازی ....
بقول یکی از آبجی ها بس جذبه دارد الکی ...
ولی خوب دلمان صاف صاف است و هیچوقت سعی در نیرنگ نداشته ایم مگر آنکه مصلحت روزگار ایجاب کند که انهم صدمه ای به اصل نمی رساند

القصه دوم

مدیر ارشد با اعتراضش امشب گوشمان را تاباند و پشت سرش خواهر گرامیشان هم تشکر کردند ازشان
خوب ما اگر ان تاپیک را زدیم منظورمان به کسی تبود به جان خوذمان ..
ما عمومی :mrgreen: گفتیم ..
تازه چند نفر به یک نفر ...:-2-43-:
چه لزومی داشت ساعت 1 نصف شب لشکر کشی نمایید:-2-31-:
حیف که فامیل های ما آن موقع خواب بودند ...:-2-06-::-2-06-:
http://www.forum.98ia.com/t243300.html

القصه سوم

ما یک زمانی از این امتیاز های مثبت خوشمان می آمد ولی الان چند روزه به خودمان قبولاندیم آدم باید لیاقت مثبت داشته باشد
ولی صادقانه اعتراف می کنیم که از امتیاز منفی خوشمان نمی آید
الان هم نمی دانیم همین امشب کدام دوست گرامی
به این پست های ما امتیاز منفی داده اند ا

http://www.forum.98ia.com/post2367306-5615.html

http://www.forum.98ia.com/t240979.html (http://www.forum.98ia.com/t240979.html)

در پست اولی به هیچکس توهین نشده است و به هیچ وجه دخنر صحرا در این کار دخیل نیست
بوی خصومت میاد....:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

پ نون ها

1-ببسی خانوم خدا مادر بزرگتان را بیامرزد
خواهر گرامی این دوستان را میخواهید ببرید مهستان ، نمی گویید می روند دم مغازه علی دایی هر کدام جوراب بیست هزارتومنی بر می دارند به حساب شما...
انوقت تازه شام را هم اگر هرکدام چداگانه مهمانتان کنند تازه صبحانه و ناهار را هم طلبکار می شوید
ببریدشان پارک نبوت روبروی همان مهستان . با کمی گوجه و خیار و پنیر ازشان پذیرایی کنید
گفتیم اگر هم پارک خانواده بردیشان می توانند در آن قلعه پر از شن به یاد کنار دریا بازی کنند منتهی اول سطل و بیل پلاستیکی را باید تهیه بفرمایید

2-مترو پولیس خواهش می کنیم
خوشحالیم که شاد شدید.........

3- دختر صحرا خانمی ایشالله همیشه پاینده . بر قرار باشی و با روحیه

4- خانمی ، (مدیر فرهنگ و هنر) یگانه خانوم راست می گوید کجایی؟؟؟؟؟

ارادتمند سیامک جیم . جیم :-2-40-:

دوشنبه 20 تیر ماه 90

مینا
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ قبل از ظهر
سلام


این پست رو فقط در جواب پست آقای جیم جیم میزنم و هیچ دلیل دیگه ای نداره .


آقای جیم جیم محترم , من هیچ دلیلی نداره به شما و یا هیچ کس دیگه ای به خاطر تشکر کردن از پستها جوابگو باشم . اگر نیلوفر به دلیل بیهوده بودن تاپیک " آخرین بار کی دستتو دماغت کردی ؟ " اونو قفل میکنه من این حق رو دارم ازش تشکر کنم این رو در خصوصی هم برای شما توضیح دادم ولی شما ظاهراً قانع نشدید و بحث رو به اینجا کشیدید ...
همینطور وقتی شبنم در مورد مسئله ای اظهار نظر میکنه و من باهاش موافقم باز هم این حق رو دارم که تشکر کنم ... این هم به هیچ عنوان اسمش لشکر کشی نیست .


من هر چی تلاش میکنم تا از حاشیه شما خودمو دور کنم ظاهراً موفق نمیشم .





متاسفانه این خاطره نویسی هم شده تاپیک حرف بار هم کردن و تو لفافه حرف زدن ...


از شخص شما عاجزانه خواهش میکنم لطفاً دور من یکی رو در خاطراتتون خط بکشید ...

موفق باشید

golnaghshetavous
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۵۰ قبل از ظهر
۱-۲-۳-۴-۵-۶
امروز ۲۰-تیر-۹۰

بعضی وقتا شدیدا دوست دارم مثل کلاس اول یه دفتر بردارم بنویسم آب!
انقده حال میده:-2-38-: ولی خب همیشه مورد تمسخر خواهران گرام بودم با این افکارم:-2-43-:
دیشب انقده حال ِ این زرافه رو گرفتم!:-2-38-:آتو خوبی ازش دارم فقط منتظرم اذیتم کنه ای میچسبه تلافی کردن!:-2-38-:
چقده خوبه یکی دو جین ابجی داشته باشی که وقتی لازمت شدن بتونی از پسشون بر بیایی:-2-38-:این جمعه قراره زرافه باهام بیاد!:-2-38-:لیلا رو میگم:-2-38-: حالم اصلا خوب نیست:-2-38-:معدم خیلی اذیت میکنه:-2-38-:مامان دیشب میگفت برو شیشه قرصتو بیار ببینم چندتا خوردی!منم زودی ماست مالی کردم:-2-38-:
دیشب نزدیک خونه به عمه جان گفتم میخوام رانندگی کنم پیاده شو بپر سر جای من:-2-38-: انقده حال داد:-2-38-:هی میگه مواظب باش مواظب باش ولی من ریلکستر از این حرفهام:-2-38-:
مربیه گفته اگه این جلسه نتونم دنده عقب رو درست برم از برج میلاد میندازتم پایین:-2-38-:ولی یه گزینه دیگه هم داد اینکه برم براشون بستنی بخرم:-2-43-:منم گفتم به همین خیال باشید:-2-38-:اینا هنوز منو نشناختن!مگه نه الی:-2-38-:
بلی اگه من به سفارشام رسیدم اونم میرسه:-2-43-:
بابایی پرسید مربیه مرد یا زن؟گفتم مرد !گفت پیر یا جوون؟گفتم همسن جدم:-2-38-:یه نگاه همچین عاقل انداز بهم انداخت:-2-38-:خب چیکار کنم پیره ولی هزار ماشالله دلش از من و شما جونتره!:-2-38-::-2-41-:
دیشب به لیلا زرافه گفتم باید مهمونم کنی گفت تو بزرگتری تو باید مهمونم کنی :-2-38-:منم گفتم جمعه از خجالتت در میام ابجی!:-2-41-::-2-38-:
دیروز بعد از هفته های متعددی دفترمو جمع و جور کردم!:-2-38-:
ددی باز خوابهای رنگی برام دیده:-2-38-:خدا به دادم برسه:-2-38-:

چند روز پیش با ددی تو اسانسور بودیم میگه نادی چقدر بزرگ شدی:-2-41-:بعد هی به سرم فشار میاره که برم پایین:-2-38-:انقد خندم گرفت از این کارش:-2-06-:

مَن ادَمَم!
امروز چندمه!یک کدومتون هم ننوشتید:-2-33-:

فعلانات!


نادی مادر باز پنچری؟
نوچ:-2-38-:همه چرخهام باد دارن منتها تنظیم نیستن:-2-38-:
از بس نون بربری یخ خوردی اینجور معده درد گرفتی
نه اتفاقا از بس بی غذا موندم:-2-38-:
مادر نادی امروز بیستم تیره
قربونت :-2-40-::-2-38-:
مادر نادی هر وقت معده درد گرفتی یاد یه چیزی .... بیوفت زود خوب میشی همون چیزه؟ بگم؟نگم؟ واقعاً
نه میگم یاد همون دستمال گل آبیه
هنوز وقت نکردم ازش یه عکس بگیرم برات پست کنم
وای یادش بخیر:-2-38-::-2-06-:سر اون پُست انقدر سوتی دادم که حد نداشت:-2-06-::-2-38-:یاروهه دید ناشیم خودش همه مراحل انجام داد برام:-2-38-:
نادی جونم دوست دارم هوارتا
ما بیشتر خانومی:-2-38-

sue.sun
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۵۷ قبل از ظهر
سلام
امروز هم مثل روزهای دیگه اومد و داره میره ولی ما قدر لحظه لحظه های زندگیمونو نمیدونیم
نمیدونم چرا آدمها اینجورین
چیزهای بی ارزش رو اینقدر بهشون پیله می کنن و ارزشمندترین ها رو رها میکنن
یکیش هم خود من
گاهی اوقات بعضی ها رو که میبینم لجم میگیره
نمیدونن برای چی زنده ان برای چی دارن زندگی میکنن و از زندگیشون چی میخوان
نمیدونم چرا با اینکه میتونن ولی استفاده نمی کنن
خیلی ها هم که میخوان استفاده کنن، نمی تونن
خوب بگذریم ....
***************
الحمدالله از امروز به مدت دو هفته کمی سرم خلوت شده و کارم کمتر شده چون رئیس شماره 3 رفته مرخصی
منم دلم مرخصی میخواد ولی فعلاً نمیتونم مرخصی بگیرم و باید تحمل کنم
بعدش هم که ماه مبارک رمضان هستش و مجبورم که سر جام بشینم و جائی نرم
کاش شهریور ماه بتونم برم یه مسافرت
یه مسافرت دو نفره
فقط من و همسری

************************
نادی مادر باز پنچری؟
از بس نون بربری یخ خوردی اینجور معده درد گرفتی
مادر نادی امروز بیستم تیره
مادر نادی هر وقت معده درد گرفتی یاد یه چیزی .... بیوفت زود خوب میشی:-2-35-: همون چیزه؟:mrgreen: بگم؟:-2-35-:نگم؟:-2-35-: واقعاً:-2-35-:
نه میگم یاد همون دستمال گل آبیه
هنوز وقت نکردم ازش یه عکس بگیرم برات پست کنم:-2-35-:
نادی جونم :-2-40-: دوست دارم هوارتا:-2-40-:
مامان نادی جونم کلاس رانندگی میری؟:-2-35-: مربیتون آقاست؟:-2-35-:
مامان نادی جونم همیشه که نمیشه جلو بری گاهی هم باید برگردی و پشت سرت رو نگاه کنی
سعی کن دنده عقب رو خوب یاد بگیری خیلی احتیاجت میشه مخصوصاً وقتی میزنی پشت ماشین جلوئی و میخوای در بری باید سرعت عملت بالا باشه:-2-35-:
من که یه بار به کارم اومد :-2-35-: هر چند نتونستم در برم:-2-35-:

jim.jim
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۷ قبل از ظهر
سلام .....خوبین ....

شکر خدا ما هم خوبیم و خندون....

اول از همه از الی خانوم عذر می خواهم
قول می دهم دیگر این بی نظمی را تکرار نکنم که پشت هم پست دهم
چرا که سعی می کنیم یک چند روزی نباشیم چون فکر می کنیم حرف هایمان ترکش داشته باشد.....

سلام

با احترام

ما حرفی نداریم دو تا گوش اضافی داریم میخواهید آنها را جهت قیچی کردن تقدیمتان نماییم
یه زبان دراز داریم که ان را هم به هکذا می توانیم جهت بریدن و کوتاه کردن بیاوریمش خدمتتان
دو تا چشم داریم که لا کردار این جور مواقع از شدت تعجب از حدقه می زنند بیرون...
ولی یک دل صاف داریم که هیچ چیز تو دلش نیست و گرنه این زبانمان هست که همان احساساتی را که باید دفن و کفنش کنیم گوشه دلمان ، نامرد یکهو میریزد بیرون...
ما اگر مدیر ارشد مدیر هم نبود و ما را نقد می کرد روی چشمان می گذاشتیم چون هر کس آزاد اندیش است و دارای افکاری متفاوت از بقیه
من سعی کرده ام کسی را نرنجانم هیچوقت دوست نداشتم حرفم را قنداق پیچ کنم و در خاطره ها بدمش بغل کسی ...
چرا که حرفم را صریح می گویم اگر از کسی خوشم نیاید
اینها هم همه شوخی بوده که اگر غیر این برداشت شده همین الان از همه رسما عذر میخوام...
شما هم می توانید در هر پستی منفی یا مثبت حضور داشته باشید همانطور که من میتوانم
خوشبختانه نه اینجا بحث تفکیک جنسیتیه ....:mrgreen:
و نه بحث سر اینکه کی قفل کرد و کی حذف کرد....:-2-38-:
نیلوفر خانوم صلاح دانست پستی را که من میخواستم از لا بلایش حرفهای طنز بیرون بکشم حذف کرد و شما هم تشکر کردید...پستی که به زعم شما تعجب اهل فن را بر انگیخت:-2-08-:
ولی من این حق را برای خودم قایل بودم که از اشخاصی که ما را سوسکمان کردند :-2-35-::-2-06-:
سئوال کنیم که چرا تاپیک حذف شد و البته تمام شد و رفت پی کارش ...:-2-38-:
از نوع گفتمان مان از بابت لشگر کشی عمیقا عذر خواهی می کنیم گویا حق با شماست
باید می گفتیم پشت سر مدیر ارشد تشریف آوردند
شوما عفو کنید ما را این زبانمان گاهی اوقات نباید شوخی کند
قول می دهیم کوتاهش کنیم برای عبرت دیگر زبانها چهار روز و چهار شب از در وردی این تاپیک آویزانش کنیم نامرد را.....:-2-38-:
و اما آخرین موردی را که عنوان فرمودید
چشم اگر دوباره لیاقت آمدن داشتیم دورتان را خط می کشیم......
اگر گچ دستمان باشد حتما و گرنه حرف نمی زنیم حتی اگر با لنگه کفشتان بزنید تو سرمان....:-2-31-::-2-38-:

از شما و بقیه صمیمانه عذر خواهی می کنیم

ارادتمند همه دوستان و دشمنان....

جیم . جیم سیامک

20 تیرماه نود
دوستان ما تا یک مدت می رویم هوا خوری شاید هم برویم حمام بنشینیم تو تشت آب...:mrgreen::-2-06-:

niayesh00
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۲۸ قبل از ظهر
از دعوا میترسم.از داد و هوار میترسم.چقد دلم میخواد از ته دلم این جمله بیرون بیاد که:همه چی ارومه من چقد خوشبختم
دیشب همش خواب میدیدم سر جلسه امتحانم.چرا پس من هیچی بلد نبودم ولی همه عینهونه فرفره میوشتن
امروز میخوام فقط رمان بخونم و بازی کنم

سمن ناز
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۲۹ قبل از ظهر
سلام بر دوستان عزیز نودو هشتی
امروز رو خوشحالم بالاخره این رو به موت رفتن ها جواب داده و 4 کیلو توی یک ماه کم کردم خیلی خوشحال بیدم :mrgreen::-2-32-:
نشستم برنامه ریزی می کنم که تا چند ماه اینده یک کمی یه وزن ایده ال برسم البته در این راستا از بس حالم بد می شد پیش دکتر خانودگمون رفتم برام یک قرص ضد اشتها تجویز فرمودند که اون رو می خوریم گویی بر سر میز پر ا غذا بوده ایم علاوه بر عدم تمایل به غذا حال عمومیمان هم خوب شد ولی خوف هزینه اش واقعا عالی یک بسته خشاب ده تایی اش 10000 تومان یعنی دانه ای 1000 تومن!!1:-2-15-::-2-31-:
عیب نداره سرمان سلامت باد:-2-16-::-2-16-:
و در اخر این نوشته زیبا رو تقدیم تان می کنم
بدرود


یادمان باشد که :
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را
خودم از خودم ساختهام،
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که
هر روز میبینى و مراوده میکنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک
انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.
.اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، نامت را انسانى باهوش بگذار. - منسوب به مهاتما گاندی

.Monire.
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۹ قبل از ظهر
سلام

امروز من كلا از دنده چپ پا شدم.:-2-43-:ديشب كه تا ديروقت بيدار بودم و خوابم نمي برد صبح ساعت 7 هم مونا(خواهرم)بلند شده اماده بشه مي خواست بره كتابخونه.:-2-43-:به قدري خوابم ميومد كه حد نداشت ولي مگه خانوم خانوما مي ذاشتن من بخوابم،:-2-33-:البته بنده خدا كاري به من نداشت :-2-31-:ولي خواب من فوق العاده سبكه،:-2-30-:كليد برق(وقتي كليد رو ميزنن كه چراغا روشن شه من از صداي اون بيدار مي شم ديگه خودتون فكرش رو بكنيد چقدر زود از خواب مي پرم!!:-2-30-:)،زنگ ساعت پذيرايي،زنگ موبايل بابام،صداي حرف زدنشون،صداي بازي كامپيوتري كه داداشم داشت مي كرد؛:-2-43-::-2-43-::-2-43-:انگاري همشون متحد شده بودن كه نذارن من بخوابم.انقدر عصباني شدم كه دلم مي خواست اين مونا رو خفه كنم.:-2-35-:همه ي روزا تكراري،اتفاقا تكراري،حتي ادمها هم به نظرم تكراري شدن.حوصله كه نداشتم هيچ امروز اعصاب هم ندارم.:-119-:خدا به خير بگذرونه امروزو.همه ي اينا يه طرف گردن درد وحشتناكي كه بعضي وقتها مياد سراغم يه طرف.:-2-30-:http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-36-.gifبه قدري گردنم درد مي گيره كه نمي تونم موهامو ببندم حتما بايد باز بذارمشون وگرنه از شدت درد بيچاره ميشم.:-2-30-:دلم ميخواد اون لحظه چيزي به اسم گردن نداشته باشم.:-2-41-:حالا فكر كنيد تو اين گرما مجبور شي موهاتو باز بذاري.:-2-30-::-2-30-:تازه خيلي افاقه نمي كنه ولي يه كوچولو از دردش كم ميكنه چون سنگيني موهام ديگه روش نيست.دلمم نمياد برم كوتاهشون كنم.يعني اگه دلمم بياد بايد از صد نفر اجازه بگيرم.اي خدا اختيار موهاي خودمونم نداريم!!:-2-43-::-2-43-::-2-43-:

منيره،دوشنبه،10:08،90/4/20

مامي شبنم به باران گفتم قراره باهات بهماهنگه.خبرشو به منم بدين.منتظرم:-2-16-:

lucy
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ قبل از ظهر
....
.......

Esperichoo
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۱ بعد از ظهر
سلام

اول يه زيارت قبول به ليلاي گل ميگم... ما همين الان متوجه شديم كه رفته بودي كربلا:-2-41-:... خوش به سعادتت:-2-40-:

خب حال دومين خاطره مان را تعريف مي كنيم:-2-37-:

ما اين روزها كلا حس نداريم:-2-37-:... همه ش در خواب به سر ميبريم:-2-37-:... چون قرص هايي ميخوريم كه خواب اورند:-2-37-:به زور قهوه اينها بيدار مي مانيم:-2-37-:... تنها چيزي كه حوصله مان را سر نمي برد ديدن سريال هاي كره اي بيد كه تازه خريديمشان:-2-37-:... ديشب بعد از اينكه چند قسمت از تو زيبايي :-2-16-: را ديديم به خواب عميقي فرو رفتيم:-2-37-: تازه رسيده بوديم به پادشاه اول:-2-37-: او هم داشت ما را براي پسرش خواستگاري مي كرد:-2-22-: كه حدود ساعت يك هياهويي از خيابان به گوشمان رسيد:-2-37-: انقدر گيج خواب بوديم كه بيدار نشديم:-2-37-:تا امديم جواب مثبت به پادشاه بدهيم :-2-31-: پدرمان شروع كرد به صحبت و نيمه شبي خانه را گذاشته بود روي سرش انقدر بلند حرف ميزد:-2-37-: ما هم از خواب برخاستيم:-2-37-: اولش چون هنوز كاملا به هوش نيامده بوديم فكر كرديم در خيابان جوانك ها با هم دعوا كرده اند:-2-37-: بعد همسايه مان اينها كه ترسيده بودند زنگ زدن خانه مان و پدرمان رفت پيششان:-2-37-: پيرمرد و پيرزن بيدن:-2-37-: ما هم هي داشتيم سعي ميكرديم كه دوباره بخوابيم ولي خوابمان نمي برد:-2-37-:ما كه تازه از حرف هاي مامان و داداشمان فهميديم چه خبر بوده يوهو شوكه شديم و دوباره خوب از سرمان پريد:-2-37-: ماجرا از اين قرار بود كه چندتا دزد رفته بودن تو يه خونه دزدي كه ملت با چوب و چماغ افتاده بودن دنبالشون:-2-37-: پليس امده بود و دزدها را دستگير كرده بود:-2-37-:ما هم كه عاشق اين پليس بازي ها دلمان سوخت كه چرا بيدار نشديم و نرفتيم بيرون:-2-37-: بعد از دقايقي به خوابمان ادامه داديم:-2-37-:

اين هم از خاطره نيمه شب ما:-2-38-:

خدانگهدار:-2-31-:

Mini Moon
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۲۰ بعد از ظهر
سلامhttp://s15.rimg.info/fad9da0e7a5db9468d848908af2a328f.gif
دلم بدجور هواي مدرسه رو كرده!عجب دوران خوشي داشتيم!ياد دوستام بخير.دلم خيلي براشون تنگ شده:-2-30-:
داشتم عكسايي كه روز آخر گرفته بوديمو نگاه ميكردم.اين عكسو ببينيد:
http://www.up.98ia.com/images/3ds8z6kwcmkfthkg4jc5.jpg:-2-37-:
برا خودش ماجراهايي داره!اين دوستم مي رفت رو اون پلهه كه بپره پايين رو هوا ازش عسك بگيريم!يا دير ميگرفت-دوستم-يا زود ميگرفت.خلاصه هفت هشت تا عسك گرفت تا اين در اومد!
هي،ياد روزاي خوش بخير!:-2-30-:
واقعا عكس چه قدر مفيده!با دوربين ثبتشون مي كني بعد هر وقت كه دلت خواست نگاشون ميكني و به گذشته بر مي گردي.حالا يا به خاطرات خوش گذشته يا به خاطرات تلخ!
دوربين يكي از وسايل ضروريه.فرقي نمي كنه دوربين موبايل باشه يا دوربين عكاسي ولي خيلي لازمه!فقط با فشار دادن يك دكمه،خاطرات خودتونو ثبت مي كنيد و هيچ وقت اونارو فراموش نميكنيد!
اين عكسو از وبلاگ هلي كش رفتم:-2-31-::

http://up.98ia.com/images/kgwiu86xv0dbshytv1pe.jpg

روز خوبي داشته باشين!http://www.millan.net/minimations/smileys/cloversmileyc.gif

Mina
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۷ بعد از ظهر
یک عدد میس مینای ِ بدبخت نشسته است اینجا:-2-30-:
برنامه سازی شده ایم 17.75 ..
کارنامه مان را نیاورد..گفت بدهی داری:-2-30-:
از اعتراض نمرات نیگا کردیم..آنهم معدل نشان نمیدهد...حساب کردیم شد 16.45 :-2-30-:
این کارنامه ی ِ یک عدد میس میناست:
http://s1.picofile.com/file/6941339034/00000.jpg

* رفتیم ثبت نام شاتل..گفت تا فردا شب نصب است:-2-16-:

aili
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
بنام يك موجود مهربون و دوست داشتني !
سلام
خاطره ي ليلا رو كه خوندم شديدا دلم خواست كاش منم تو اين سفر همراهش بودم، مخصوصا تو حرم حضرت علي،نميدونم به ايني كه ميگم اعتقاد دارين يا نه، ميگن تو دل هر كسي ناخودآگاه محبت يكي از اماما قرار مي گيره يعني يه جور ارادت خاصي خودبخود به يكي از اماما پيدا ميكني كه دست خودتم نيست، البته همه ي ائمه نور واحده ن و هيچ شكي در اين نيست و نسبت به همه شون هم كشش و محبت ذاتي رو داريم ولي از بين همه شون دلت برا يكيشون مي لرزه! يه جور خاصيه! خيلي نزديكي بهش! نمي دونم انگار اون زمونا باهاش تو اون دوران زنده بودي! ديديش! ...حس مي كني حضورشو كنارت! نمي ترسي ازش بلكه دوسش داري! دلت ميواد تو دعا بهش بگي دوسِت دارم! چشمت دنبال شفاعتش نيست تو اون دنيا دلت فقط وجودشو خودشو ميخواد!...نمي دونم!... نمي تونم منظورم رو با كلمات بگم يعني هيچ كسي نمي تونه اين چيزا رو با كلمات بگه دقت كنيد به نوشته ي ليلا اونم نتونست احساسشو بگه...
منم حضرت علي رو خيلي خيلي خيلي هزار بار خيلي! دوست دارم از همون جنسي كه خدارو دوست دارم! كفر نمي گم خدا جاي خود، ائمه هم جاي خود ما فقط يه معبود داريم اونم فقط خداست ولي اينا موجوداتين كه ذات خدايي دارن برا همينه كه جنس دوست داشتنه هم يكيه
اصلا همه ي اين حرم ها آرامش عجيبي دارن البته من فقط به حرم امام رضا مشرف شدم(كه الانم دارم برا دوباره رفتنش بال بال ميزنم:-2-15-:)وقتي ميري تو حرم انگار از زمين و زمينيا كنده مي شي، يه مستي و آرامش عجيب، سبٌك ِ سبك ميشي
نميدونم چند درصد از آدما تونستن اين آرامشيو كه ميگم حس كنن، ولي من خوشحالم كه حداقل براي مدت كوتاهي هم كه شده تونستم دركش كنم
ليلا خوش بحالت:-2-15-:

پ.ن اينارو نگفتم فكر كنيد من خيلي مذهبيم و دلم صافه و اين حرفا، نه اتفاقا خوشبختانه آدم خشكي مذهبي نيستم و بدبختانه به نظرم دلمم پاك و صاف نيست چرا كه اگر بود...بماند/. من ميگم خدا تو قلب ماست و مصداقش تو اعمال و رفتار ما تا حداقل اگه نمي تونم آدم مفيدي باشم حداقل آدم بي آزاري باشم!
پ.ن خيلي نگران يه نفرم
پ.ن براي چك آپ با ننه م رفتم آزمايش دادم، ده سي سي ازم خون گرفتن :-2-42-:خيلي درد مي كنه:-2-30-: هي دارم تو خونه خودمو لوس ميكنم ميگم دستمو بريدن، قطعش كردن :-2-37-:ميگم برين برا من كمپوت بخرين:-2-37-:
پ.ن خدا پدرو مادرو از هيچ خرس گنده اي نگيره

Elnaz
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۶ بعد از ظهر
سلام
داشتم دنبال یه چیزی میگشتم به این متن خوردم وصف حالمه شدید

حالا دارم خسته از واژه ها کوچه به کوچه دنبال سکوت میگردم دنبال تنهایی که پر از آرامش باشه پشت هر سپیداری رو سرک میکشم میخوام آروم باشم آروم بشم پشت هر سپیداروهر بید وهر گل وهر...آرامش رو تنونستم پیداکنم
اما یه چیز داره دلم رو میلرزونه خیلی نفس هام تند تر میشه ولی یهو آروم میشم موقتی خیلی موقتی ولی ...
هربار که سرم بلندمیشه روبه آسمون دلم آروم میشه امروز اومدم تا پنجره غبارگرفته اتاقم رو ببندم اما دلم همراهیم نکرد دستم رو به پنجره گرفتم وگذاشتم باد آروم بهم بخوره بعدش قشنگترین صدای کائنات یعنی بارون شروع شد آره با اون مایع آرامش همیشگیم خودشو بهم نشون داد بازم درل بیپناهم رو پناه داد ...


شنبه کاری رو که باید زودتر انجام میدادم رو انجام دادم از نفس کارم راضیم ولی روزی که این کار و کردم روز بدی بود نمیدونم چرا ناخوداگاهه دست خودمم نیست دارم میشم مثل ادمایی که بد تا کردن حتی حرف زدنم هم این موقع ها مثل اونا میشه
خیلی دختر بدی شدم :-2-15-:امروز یکی پیام زده بود که مرسی تاپیکامو هر چی میزنم قفل میکنی در صورتی که اصلا از اون تاپیک من قفل نکرده بودم خباثتم گل کرد جواب زدم خواهش میکنم وظیفمه کم ترین کاریه که میتونم برات بکنم در صورتی که هیچ وقت جواب این خصوصیا رو نمیدادم:-2-15-:
امضا یه دختر خیلی بد:-2-15-:

nairika
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۰۸ بعد از ظهر
سلام همگاني :-2-25-:خوبين:-2-37-:
چند روزي نبودم چون هرچي گشتم ديدم هيچي ندارم كه بخوام ثبتش كنم :-2-37-:البت الانم ندارم ها منتهي گفتم اگه بازم نيام شايد ديگه به نيومدن عادت كنم :-2-37-:پس اومدم تا بگم:
ليلا (لوسي) عزيز رسيدنت بخير و زيارتت قبول اميدوارم كه منو هم فراموش نكرده باشي :-2-37-:(اعتماد به نفس كاذب:-2-37-:)
زينب(زي زي گولو) جان تولدت مبارك البت يا كلي تاخير :-2-37-:
ديگه اينكه بياييد همگي دست به دست هم دهيم به مهر و وجداني جو تايپيك رو به هم نريزيم :-2-37-:(بالاي منبر مي رويم بابا:-2-37-:)
و در آخر همتون رو مي دوستم چون تو لحظات تنهاييم شريك بوديد و شريك تنهايياتون شدم پس شركاء عزيز :-2-37-::
فعلنات:-2-13-:
اينم از اختتاميه:
گاه یك سنجاقك
به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچك نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه یك سنجاقك
همه معنی یك زندگی است .

* ترنم بهار *
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۳۵ بعد از ظهر
سلام خاطره:-2-25-:
امروز کلی خوش گذشت و خندیدم :-2-04-:با دوستام تو مدرسه یه عالمه بلوتوث بازی کردیم:-2-16-: ولی جای دوستم طیبه خیلی خالی بود :-2-17-:رفته بود دکتر واسه ام ار ای ... باید از مغز سرش عکس میگرفت و حالش خوب نبود خدا کنه واسش مشکلی پیش نیومده باشه:-2-11-: سر کلاس تست ادبیاتم معلم به جای اینکه تست یادمون بده داشت چگونگی مثبت اندیشی و بالا بردن اعتماد به نفس رو یادمون میداد:-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-: خیلی از دستش خندیدم یه چیزایی میگفت که کمتر کسی میتونه انجامش بده :-2-07-:دیروزم تو کلاس زبان خانوم میخواست بپرسه :-120-:روششم طوریه که شمارمونو صدا میکنه منم به خودم میگفتم عمرا صدام کنه :-2-37-:اما اولین نفر گفت نامبر 4 :-2-19-::-2-19-::-2-19-: من بودم :-2-29-: ای خدا :-2-02-::-2-02-::-2-02-::-2-02-:!!ز دستش حرص خوردم اما خوب جواب دادم و غیر من کسی تو کلاس درس نخونده بود :-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:امروزم که مامانم اومد دنبالم وقتی رسیدیم خونه بهم گفت که من غذا رو حاضر کنم تا بره حمیدو از مهد بیاره :-2-28-:منم برنجو گذاشتم رو گاز و نشستم پای تلویزیون :-2-11-:مامانم که برگشت داد و هوار راه انداخت که تو دیگه چه دختر بی هنری هستی :-2-01-::-2-01-::-2-01-::-2-01-::-2-01-::-2-01-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:برنجمون شده بود مثل گچ !!!! :-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:دقیقا یادم نیست چه بلایی سرش اوردم فقط یادمه خیلی اب توش نکردم :-2-35-::-2-35-::-2-35-:
روزام خیلی تکراریه :-2-36-:اتفاق خاصی تو زندگیم نمیفته پس فهلا بابای:-2-25-:

bahar1313
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۳۷ بعد از ظهر
اخطار: این پست به هیچ وجه خاطره نیست بلکه وهمیات یه ذهن بی نهایت آشفته ست. نگید نگفتم.

دوشنبه چند چند90 .

خدا واسه هیچ بنده ای نخواد پیش خودش کم میبیاره. خیلی بده آدم خودش با خودش یه قراری بذاره و از پسش بر نیاد. خیلی بده به چشم خودت ریختن دیوار اعتمادتو نسبت به خودت ببینی. میفهمی چی میگم؟ خیلی بده که واسه خودت اعتراف کنی کم آوردم. نتونستم. واسه بقیه شاید بتونی بهونه بیاری اما خودتو با هیچ بهونه ای نمیتونی راضی کنی. خود خوتو هیچوقت نمیتونی قانع کنی. از این منِ من متنفرم. از اون پوزخند مسخره ای که گوشه لبشه متنفرم. از این دو تا منی که این روزا اینقدر با هم جدال کردن که نفسمو تنگ کردن متنفرم . بهش میگم باختم ٰ میگم نشد ٰ میگم کم آوردم ٰ همش شعار بود ولی فقط با یه پوزخند مسخره نشسته و نگام میکنه. از این خود خودم بیزارم. از این یکی خودمم بیزارم. از اینکه حتی اختیار اشکای لعنتیشو نداره. که اینقدر بی اردهست. واقعا چه خود مضخرفی دارم.

تا حالا شده چیزایی تو یادتون باشه که هر چی دنبال یه نشونه ازش بگردید هیچوقت پیدا نشه. توی زندگی من پر از این چیزاس. خیابونایی که ناخودآگاه با رسیدن بهشون داغون میشم. صداها ٰ چهره ها ٰ وسایل. میدونی من مطمئنم یه اهنگ داشتم که روی یه نوار مکسل قرمز ضبط شده بود. میذاشتمش تو ضبط یه کاستهم. یه آهنگ بینهایت غمگین بود. یادمه روش نوشته بودم گلچین شاد. فکر کنم تازه سواد خوندن نوشتن یاد گرفته بودم. هنوز آهنگش تو گوشمه:

یادت که میافتم ٰ دیوانه میشم
دور قاب عکست پروانه میشم
ای همه رویای روز و شب من
بی تو هر جا باشم بیگانهام.

باورت میشه تا حالا از هزار نفر سراغ این آهنگو گرفتم؟ اصلا انگار هیشکی گوشش نداده. انگار هیشوقت وجود نداشته. چی دارم مییگم؟

شماها یه جایی رو سراغ ندارید که بشه توش تا نفس داری گریه کنی؟ جایی که هیشکی نه با تعجب نه با دلسوزی نه با تمسخر نگات نکنه. جایی که حتی خود آدمم نتونه دنبال خودش بره؟ جایی که نترسی دلی نگرونت بشه. جایی که نترسی سرخی چشات چشای کسی رو گرد کنه. جایی که جیغاتو کسی نشنوه؟ اگه سراغ دارید معرفی کنید. بدجوری محتاجشم.

راستی تازگیا کسی خدا رو ندیده؟ دلم خیلی براش تنگ شده. اگه دیدینش سلام منو بهش برسونین بگین دستاشو دراز کنه دستمو بگیره. دارم میفتم.

تا حالا به کلمه بدبخت فکر کردین؟ چند بار تا حالا شده بگیم من چه قدر بدبختم. تو اون لحظه واقعا چه قدر بدبخت بودیم؟ راستی کسی تازگیا خوشبختی رو ندیده؟ اگه دیده بگید یه سرم به شهر ما بزنه. بیاد از خوشبختی بودن خودش خجالت بکشه.
راستی نیلو بلاخره فهمیدی ستاره ها نفس میکشن یا نه؟ به نظر من که نمیکشن . اگه میکشیدن نمیتونستن از اون بالا به آدما لبخند بزنن. زندگی کردن و از اون بالا بدبختی آدما رو دیدن و لبخند زدن هیچ سنخیتی با هم نداره.

کسی داستان اون آدم آهنی و شاپرک رو یادشه؟ نمیدونم تو کتاب ادبیات کدوم یکی از سالای مدرسه بود. به نظرم اون آدم آهنی خیلی خر بود. نمیدونم چرا ولی ازش متنفر بودم. از اون آدمایی بود که هیچ کاری جز گریه کردن و ساکت موندن بلد نیست. درست عین خودم بود. کسی شهر قصه رو گوش داده؟ موشه و خره و فیله که اسمش منوچهر شد؟ شهر قصه از شهر ما با سر و سامون تر بود.

از قصه های توی کتاب ادبیاتا متنفر بودمٰ راستشو یخوای از شعرای پروینم متنفر بودم. به نظرم نازپرورده بود. خودشیرین بود. خدا منو بببخشه ولی خب هیچوقت نتونستم به چشم دیگه ای به پروین نگاه کنم. کباب غازو کییادشه؟ اون یکیا رو چی؟ هیچ کمکی بهم نمیکنن.هیچوقت پنداشون تو ذهنم تکرار نمیشه ولی صدای فروغ همیشه تو گوشمه:

"
اي علي من بچه دريام نفسم پاكه علي..
دريا همونجاست كه اخر خاكه علي..هركيكه دريا رو به عمرش نديده از زندگيش چي فهميده؟..
خسته شدم..حالم بهم خورده ازين بوي لجن..انقده پا به پا نكن كه دوتايي تا خرخره فرو بريم توي لجن ..
بپرتو اب وگرنه اي علي كوچيكه مجبور ميشم بهت بگم نه تو نه من..
اب يهو هلففي كرد و تو كشيد..انگار كه اب جفتشو جستو تو خودش فرو كشيد."

کسی می دونه اثیری یعنی چی؟ منم نمیدونم. نمیدونم به چه دردی میخوره؟ انتگرال چی جوری حساب میشه؟ مد و میانه چیه؟ الگوریتم هانوی چیه؟ لعنتی. هیچکدوم یادم نمییاد.

صدای گیتار فریدونو خیلی دوست دارم حتی بیشتر از صدای بم خودش. راستی چی شد که من ساز یاد نگرفتم. یه بار یکی بهم گفت دستای تو روی آرشه دل ویولونو خون میکنه. یعنی چی نمیدونم. کی بود؟ یادم نمییاد. کی نذاشت من برم دنبال ساز؟ بازم نمیدونم فقط یادمه حرف گناه بود. ساز زدن گناه داره؟

همیشه غایب من زخمامو مرهم میذاره
همیشه غایب من گریه هامو دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه
آینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره

درد. هیشکی درد هیشکیو نمی فهمه چون همه فقط درد خودشونو میکشن. اینه که همه از هم انتقاد میکنیم. اینه که دنیا اینجوری میشه.

عشق. عشق چه شکلیه؟ چه بویی میده؟ چه رنگیه؟ اصلا هست؟ یا یه دروغه. دروغی که میخوان باهاش سرگرم نگرمون دارن . اینقدر دنبالش بدوییم تا همه چیزای دیگه دنیا یادمون بره؟

عدالت چه شکلیه؟ اون جوونیه که تنش مثل پرچم سر داره؟ اون دختریه که اسید صورتشو و روحشو با هم دریده؟ اون مردیه که به بهای مرد بودنش میتونه همه زنا رو تحقیر کنه؟ یا اون دختریه که روحشو میفروشه به اون مرد پولدار واسه نون؟ واسه نونه؟


خشم این پنچره خسته همیشه غایبه
کلید صندوق در بسته همیشه غایبه
نعره اسب سفید قصه مادر بزرگ
بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه

همیشه غایب من کی میرسه؟ تا کی میخواداین چیزا رو ببینه و منتظر ما یه عده آدم بی عرضه بشینه تا مقدمات ظهورشو فراهم کنیم؟

فاطی میدونی من به امضات خیلی فکر میکنمٰ آینده در مورد ما چی میگه؟ چی فکر میکنه؟ اصلا این آینده تا کی قراره باشه؟ تا کی این تکرار اتفاق میفته؟


حال ماخوب است اما باور نکنید.

nafas_z
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر
دیشب خیلی باحال بود حسابی با دوست جونم حرف زدنم کلی خوش گذشت برای هم خواندیم کلی برای خودمان خواننده شده بودیم و اخرش فهمیدم مزاحم چند روزه ام اون بوده داشته امتحانم می کرده کلی سرش قر زدم ولی اون گفت ازم بیشتر خوشش اومده چون خوب تر از اونی بودم که فکر میکرده :-2-16-:
بالاخره حسابی خوش گذشت هنوزم مزه اش زیر زبونمه :-2-06-:

believe me
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۴۹ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون

تا چند روز پیش فکر میکردم اگه تابستون شه خیلی از مشکلات حل میشه..
حالا تابستون اومده....
چرا هدفی ندارم اخه:-2-30-:چرا تصمیم هایی رو که میگیرم فراموش میکنم:-2-30-:

این همه موج منفی پس کی میخوام تمومش کنم...
:-2-30-::-2-30-:
دلم گرفته از خودم....هر چی از خدا خواستم بهم داد این روزا..ولی من انقد پرروام ...یه هفتس که حتی نمازم نمیخونم:-2-30-::-2-30-:
فقط بلدم عذاب وجدان بگیرم همینننننننننننننننننننننن نننننننننننن:-2-36-:


پ.ن:
لیلا جون زیارتت قبول:-2-40-:

دوستای گلم همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه..
روز خوبی داشته باشین:-2-40-:

~jOojoO.tAlA~
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر
به نام خدای دیوونه ها http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/suicide.gif
http://www.millan.net/minimations/smileys/hellosmiley.gif
سلام :-2-41-:
من امروز یه کاری کردم
اول اینکه دیشب هرچی تو جام غلط زدم خوابم نبرد یه بارم نزدیک بود از تخت بیفتم پایین تا نزدکیای 3 بود ددیم تشنمه رفتم واسه خودم شربت آلبالو یخی درست کردم چسبید:-2-41-:
بهدش دوباره اومدم دراز کشیدم بالاخره 4 خوابم برد
امروزم تا 12:30 خوابیدم http://www.millan.net/minimations/smileys/faintingsmiley.gif
بهدش با اون قیافه داغون موهای ژولیده و چشمای پف کرده رفتم پایین دیدم http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/fool/nunu.gif د دوست داداشم خونه مونه ، اونم کی دشمن خونیه من http://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gif
دوباره سریع اومدم بالا یه کم سر وضعمو درست کردم رفتم پایین البته خوب منو که ندید
خلاصه رفتیم پایین و سلام واینا منم اخمو یکم حالمو پرسید بهدش دیه من رفتیم پیش مامی گفتم چرا منو بیدار نکردی تا الان خوابیدم ...مامی هم چپ چپ نگام کرد:-2-35-:
:-2-06-: وای بعد آرش ( دوست داداشم ) داشت به آرین می گفت این تردمیل و روشن کن :-2-06-:
من تند رفتم گفتم من روشن می کنم http://www.millan.net/minimations/smileys/cacklesmiley.gif
زدم روشنش کردم رفت روش منم درجه شو زیاد کردم ...شده بود مثه تو این کارتونا http://www.millan.net/minimations/smileys/cacklesmiley.gif
آی حال داد....پرت شدم رفت تو هوا:-2-06-:( البته نه به اون شدت ولی خب افتاد دیگه ) http://www.millan.net/minimations/smileys/guntootsmiley.gif
. مامان دهوام کرد .:-2-15-::-2-35-:
میخواست نهار بمونه نموند http://www.millan.net/minimations/smileys/snowtonguef.gif گفتم حتما الان تو غذاش مرگ موشی سمی چیزی میریزم:-2-38-:
دیگه دیگه تلافی اذیت کردنشو سرش در آوردم... http://www.millan.net/minimations/smileys/washmachine.gif

. رها . 20 تیر 90
8 روز دیگه من تو سایت 1 سا له میشم http://www.soheilstar.persiangig.com/smile/best/jump_rope.gif

s.love
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۵۲ بعد از ظهر
نمی دونم یه خبر بهم رسیده بهم ریختم
دوست ندارم خاطره ی بدی اینجا ثبت کنم ولی این یکی
دعا کنید !

lalehjoon
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۴۳ بعد از ظهر
:-46-::-46-::-46-:

:-2-41-::-2-41-: :-2-41-:ما امروز دلمان گرفته گفتیم بنویسیم تا شاید دلمان باز شود ، رفتم بلیط گرفتیم که برگردیم
ده مان هفته دیگر پرواز داریم اول رفتیم با پرواز ایرانی رزرو کردیم بعد از کمی فکر :-2-35-:،دیدیم که اگه قصد داریم جز اولین شهدای نودوهشتیا باشیم بفرمایید(((خدا نکنه ما آرزو داریم ،درسمان راادامه بدهیم تا مدارج بالا ، مزدوج بشیم ، چندین تا بچه مچه شیطون داشته باشیم ))) ، بعد بلافاصله رفتم از پرواز خارجی بلیط گرفتیم که جانمان در امان باشد پرواز ایرانی 6 ساعت ، ولی خارجی از 11 ساعت تا 23 ساعت طول می کشد ما هم کمترینش که 11 ساعت بود گرفتیم حالا هم داریم جولو پلاسمان را جمع می کنیم تا برای هفته دیگر آماده باشیم :-2-30-::-2-05-:

elahe.goddess
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۴۳ بعد از ظهر
20 تیر 1390

سلام
فکر نمیکردم این اتفاق به این زودی بیفته ولی افتاد فکر نمیکردم یه روز گریه بابامو ببینم ولی دیدم بدتر اون هق هق اقاجونم بود ولی بدترین لحظه دیدن چهره ی سفید مامان بزرگم بود ولی دیدم .......
شب قبلش خواب دیدم ماهیم مرده واسه خواهرم هم تعریف کردم کاش صدقه داده بودم
همه تلخی های و خوشی های مسافرتم با این اتفاق از بین رفت تلخی هاش ک با تلخی این اتفاق قابل مقایسه نبود خوشی هم ک با این تلخی ها محو شد فردا میشه هفته

میخواستم بعد مسافرتم بیام خاطراتشو بگم و عکس های شاگلی را بذارم و تاپیک بزنم واسه موزه اذربایجان ک هر کسی میره تبریز حتما اونجا را ببینه خیلی حوصله شو ندارم ولی میذارمشون

میخواستیم بریم شمال ولی بد این اتفاق....

عکس های شاگلی


http://up.98ia.com/images/kkucsagf4nw27cxsms4.jpg (http://up.98ia.com/images/kkucsagf4nw27cxsms4.jpg)

http://up.98ia.com/images/cjedo02jnmnrrkojo1x.jpg (http://up.98ia.com/images/cjedo02jnmnrrkojo1x.jpg)

http://up.98ia.com/images/ar41oxgqvccp4reg0hh1.jpg (http://up.98ia.com/images/ar41oxgqvccp4reg0hh1.jpg)


http://up.98ia.com/images/gfrsg2z4dfrsfefuhwt.jpg

اینجا هم داشتیم برمیگشتیم هم خوشحال بودیم هم ناراحت ولی درصد خوشحالی خیلی بیشتر بود ...


http://up.98ia.com/images/e39upabrdij1hv6e67r.jpg

تاپیک موزه را هم بعدا میزنم الان اصلا حوصله اش نیست ....

بعدا نوشت

الان دیدم یه چیزی تو سایت ک تا حالا ندیده بودم هیچ رنگی نیست تو سایت

http://up.98ia.com/images/0b2g51goecj0tr27wigf.jpg

nairika
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۵۵ بعد از ظهر
الان داشتم مطالب يه وبلاگ قديمي رو ميخوندم اينو توش ديدم البت ممكنه خيلي قديمي باشه ولي خوب من خوشم اومد اميدوارم شما هم خوشتون بياد (اينم يه جور خاطره است ديگه:-2-35-:)
یك زوج در اوایل 60 سالگی، در یك رستوران كوچیك رمانتیك سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن
ناگهان یك پری كوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر كدومتون می تونین یك آرزو بكنین
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر كنم.
پری چوب جادووییش رو تكون داد و گفت اجی مجی لا ترجی http://www.gretastyle.altervista.org/_altervista_ht/Cartoon_Varie/YoyoCici/YoyoCici%20(161).gif (http://www.cloob.com/etc/main/redirector/?url=http://www.forum.limoonat.com/)
دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد http://static1.cloob.com//public/images/smiles/8.gif و گفت:خب، این خیلی رمانتیكه ولی چنین موقعیتی فقط یك بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه كه همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!!http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/05.gif

پری چوب جادوییش و چرخوند و.........
اجی مجی لا ترجیhttp://www.gretastyle.altervista.org/_altervista_ht/Cartoon_Varie/YoyoCici/YoyoCici%20(161).gif (http://www.cloob.com/etc/main/redirector/?url=http://www.forum.limoonat.com/)

و آقا 92 ساله شد!http://static1.cloob.com//public/images/smiles/4.gif
-
-
-
پیام اخلاقی این داستان
مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن ،ولی پریها.................مونث هستن http://static1.cloob.com//public/images/smiles/4.gif"

راستي امروز داشتم از تو سايت كتاب ميخوندم(آخه من هميشه فرمت جار ميخونم چون پاي كامي خسته ميشم) ديدم واقعا خدا به داده رنگين كاربراي سايت برسه بس كه مجبورن به كاربراي ديگه بابت پست هاي اسپمشون تذكر بدن آخه واقعا جالبه من نوعي كه دارم يه كتاب رو دنبال مي كنم ديگه بايد بدونم با الكي پست دادن و اعتراض هاي رنگ و وارنگم فقط الكي پست رو آوردم بالا و هيچ كار مفيدي انجام ندادم پس جا داره همينجا به تمامي رنگين كاربرا بگم:
http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif بـــــــــــــچه هـــــــــا مچكـــــــــــريم http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FC.gif
ديگه واقعا مي رويم رد كارمان

بهدا نفشت: ااااااااااااااا يهني منم فعال بودم :mrgreen::-2-35-:
نقل قول:الان دیدم یه چیزی تو سایت ک تا حالا ندیده بودم هیچ رنگی نیست تو سایت

http://up.98ia.com/images/0b2g51goecj0tr27wigf.jpg (http://up.98ia.com/images/0b2g51goecj0tr27wigf.jpg)

فرودو
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۵۸ بعد از ظهر
روزگار غریبی است نازنین
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
وخدای را ...........
و خدای را درپستوی خانه نهان باید کرد

سلام بر دوستان گل :-2-40-:

عاشق صدای داریوشم مخصوصا اون شعر بالایی رو وقتی می خونه آدم رو دیونه ی خودش می کنه یه طور فوق العاده ای اجراش می کنه
خلاصه از شعر و ترانه که بگذریم به احادیث جالب خود می رسیم :-2-35-:
آخر یکی نیست بهمان بگوید بنده ی خدا تو را چه به دخالت در کار بزرگان:-2-35-: :-2-43-:
امروز در سر کار بودیم به همراه پسر عمو و مشغول گپ و سخن بودیم که گوشی مبارک زنگید برداشتیم که دیدیم بلیا پدر اند بگفت یا فرزند تو این چک را چرا وصول اعجال نکرده ای بگفتیم یا پدر کدامین چک را می گویی گفت همان را که دفعه ی پیش از آن مرد دندان گرد بعد از دو سال گرفته بودیم گفیتم خو مگر تاریخش از کی می باشد بگفت هفدهم گفتیم خو وقت وسیع است بگفت چرا خنگ می زنی پسر امروز بیستم می باشد گفتیم یا حضرت عباس نکند این پول را برداشته باشد الانه می رویم پدرش را در می آوریم بگفتیم یا صابر ( پسر عمویمان ) بیا و برویم بگفت اینجا را چه کنیم بگفتیم خو بودن و نبودن ما که تاثیری در روند کار ندارد این مرد که من می شناسم یک دقیقه تاخیر هم باعث دردسر است بالاخره به هر کلکی بود راضی اش گرداندیم و رفتیم به خانه چک را بر داشتیم و به سمت شهری به نام بهنمیر ( مازندرانی ها شاید شنیده باشند رفتیم آنجا که خلوت باشد و زود کارمان راه افتد:mrgreen: )
خلاصه ی کلام دفتر چه ی بانک کشاورزی پدر و چک را برداشتم تا حواله ای گرفته و به حساب پدر بخوابانیم مبلغ را
همین که رسیدیم به بانک دیدم کسی موجود نمی باشد سوت و کور می بود گفتیم نکند بسته باشند و رفته باشند که دیدیم یک مرد زیبا روی:-2-06-:( چقدرم زیبا روی بود:-2-06-:) در باجه ای نشسته و مشغول مگس پراندن است چک را دایم و او حواله را داد به ما و ما برفتیم به سوی بانک کشاورزی ماشین را همین طور وسط جاده به صورت دوبله پارک کردیم و رفتیم تو دیدم شکر خدا اینجا چند نفری هستند و انسان وحشت نمی کند از این سکوت نوبت بیستم بودیم نشستیم و منتظر که دیدیم نا گهان نیش این پسر عموی ما باز شد و می خندد گفتیم چه شده یا عمو زاده بگفت آنجا را ببین افسر دارد جریمه ات می کند نگاهی کردیم و دیدم بلیا جریمه دارند می نمایند نا مرد
دیگر نمی دانیم چه شد که به حال دو برفتیم در خیابان که مانع از کارش بشویم ولی نامرد قبض را نوشته بود و فقط به رویمان بخندیدی و برفتی و ما را کنف گرداندی خلاصه ی کلام دست از پا دراز تر آمدیم تا حواله را بخوابانیم به حساب که دیدم آن بانوی ارجومند گوید حساب کشاورزی پدرتان مسدود می باشد بگفتیم نه جان خودمان باز می باشد مگر کاربر بوده که بنش کردید این حصاب ذخیره ارزی پدر می باشد مگر می شود که مسدود شده باشد گفتیم حال چه کنیم بگفت باید حسابی دیگر بدهیم گفتیم آن مباغل دیگر چه می شود بگفت آن را باید با رئیس همان شعبه ای که در آن حساب دارید بررسی کنید گفتیم می شود این حواله را به بانک دیگر بدهید برویم آنجا بگفت من نمی توانم ولی شاید آن دوستمان در بانک صادرات بدهد برگشتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به خودرو رسیدیم نگریستیم که آن افسر مهربان هنو آنجا رفت و آمد می کند و بد جور به اوتول می نگرد ما را که دیدندی بگفت بردار اتولت را انقریب است آن را راهی پارکینک کنیم گفتیم واااااااااوووووووووووو اساعه جناب سروان برش می داریم نامرد را
ماشین را برداشتیم و بردیم و بردیم و بردیم تا جای پارکی یافتیم و آن را رو به جوب و جدول نهادیم هنو پیاده نشده بودیم که دیدیم به حرکت افتاد بگفتیم کجا ای چهار پا بصبر تا ما نیز بیایم ولی کار از کار گذشت به شدت با جدول برخورد کرد رفتیم روشنش کردیم و به عقب راندیم! دیدیم بلیا شدت ضربه آن چنان شدید نبود که خسارت واردش شود و خارج! این درسی شد تا ما دگیر ای دستی را از یاد نبریم:-2-35-:
خلاصه ی کلام رفتیم به بانک یاروی زیبا روی می گویید ما نمی توانیم کاری برایتان انجام بدهیم مشکل خودتان است بگفتیم شیطان می گویید بزنیم بر سر نفهمش ولی به سوخن فرشته گوش دادیم و مسکوت کناری نشستم زنگولیدیم برای پدر و طرح مشکل نمودیم بگفت یا پسر گاول کدام دفترچه را برده ای بگفتیم مگر چند حساب دارید پدر جان بگفت اینش دیگر رمز است چند لحظه بصبر تا شماره حساب دیگری را برایتان بازگو نماییم بگفتیم بگوی!!!!! شماره دیگری در بانک کشاورزی را بگفت و ما برفتیم و نقل انتقالات را انجام دادیم و برگشتیم به خانه و در حضور شخص شما می باشیم اکنون
امروز از زیر کار هم در برفتیم و نمی دانیم این بهرام (بازهم پسر عموی مان ) چه بلایی می خواهد سرمان بیاورد به خاطر این در رفتگی
خاطره که تمام نمی شود ولی ما به خاطر آن که زیادی طولانی نشود تمامش می کنیم

پی ان می دهیم

پ.ن 1 دیشب موضوعی باعث شد که بعد از مدت ها از یک دوست که احساس می کردیم ازمان رنجیده خاطر شده است طلب پوزش نماییم و امیدواریم که به واقع از ته قلبشان مارا بخشیده باشند
پ.ن2 ناهید جان یعنی شما نمی دانستید که بریک چیست و یکی از بچه های اینجا بهتان گفت خواهر جان :-2-06-::-2-06-:
در ضمن متشکر از تبریکت :-2-40-:انشالله تو هم خاله شوی و هم عمه و هم........:mrgreen:
پ.ن3 midnight gril ببخشاید مارا که نامتان را نمی دانیم :-2-40-: درمورد یاحقی صحبت کرده بودید ما خود این آهنگی را که گفتیم بسیار گوش می دهیم و بسیار آهنگ گله اش را دوست می داریم گفتید با این که صدای شان زیباست کم طرفدار دارند باید بگویم ایشان جزو معدود خواننده هایی است که هیچ تبلیغی برای کارش نمی کند و همه می دانیم که امروز روز دیگر یک فرد با صدایش خواننده نمی شود بلکه با تبلیغات است خواننده شدن و هنرمند شدن یادمان می آید سال گذشته عکس و تبلیغ یک خواننده به مدت 6 و یا 7 ماه بر سر در بزرگترین سایت های موزیک کشور نصب بود و وقتی یک نفر هر روز عکس یک فرد را ببیند خود به خود اسمش را نیز می شناسد این می شود که ان می شود معروف و دوست داشتنی و این می شود ناشناس :-2-15-:
پ.ن 4 یک سوال از یک شخص :-2-15-:
ببخشاید از دیشب که پیامتان را گرفته ایم دست و بالمان می لرزد:-2-35-: آن فرد قدیمی که گفته بودید به مانند ما سخن می راند سرنوشتشان چه شد نکند خدایی ناکرده بن شده باشند:-2-35-: ما دستو بالمان همچنان در حال لرزش است اگر از سرنوشتشان مطلع هستید بهمان بگویید تا مانند آدمی سخن برانیم آخر ما تاز داریم به اینجا عادت می کنیم قصد خروج نداریم جان هر کس دوست دارید ما را از این نگرانی در آورید:-2-40-:
پ.ن 5 آخر یکی نیست بهمان بگوید بنده ی خدا تو را چه به دخالت در کار بزرگان:-2-35-: :-2-43-:

این نیز بگذرد!!!!!!!!!!!!!!!!!

آرشام
20 تیر هزار و سیصد و نود
مازندران دیار بیچارگان ( البته فقط خودم انگاری بیچاره ام فعلا )

N@s!m
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۰۵ بعد از ظهر
سلام
یک کم ذوق دارم یکمی میترسم نمیدونم چمــــــــــــــــــــــه .........
انگار حالا که همگی به مسافرت رفتند حس تنهایی اون موقع را دارم که ذوق میکردم حالا دیگه من هستم و قلمم و دفترم
اما انگار دارم جرات میدم به خودم از پارسال تا حالا درست اردییبهشت 89 بود با نوشتن و خواندن مجدد خاطراتم خداحافظی کردم و حتی سراغی ازشون نگرفتم
یه سرشمــــــــــــــاری کلی و 15 تا سرسید کلفت بهم می فهمــــــــــــــونه که از سال 86 تا اسفند 88چقدر خاطراتم رو مو به مو می نوشتم
خاطرات خوشی هام ناخوشی هام با هم بودن ها و نبـودن ها شکست ها و پیروزی هام
یادش بخیر عجب ایامی بود
به محض رسیدن به خونه کمی رفع خستگی منتـــــــــظر ساعت 12 شب میشدم انگار این ساعت میل به نوشتن را هم در من بیدار می کرد
هنذفری تو گوشم و من قلم به دست بر روی کاغذ بی جان جان میدادم و خاطره و خاطره و یک ذهن بی قرار وبی تاب
و بی خوابی های من تا صبح و فکـــــــــــــــــر و فکر
تا اینکه بایه اتفاق تو زندگی ام وقضایای پشت اون و یه نامردی ازرویاهمه چیزو کنار گذاشتم
کلهم نوشتن را بوسیدم و گذاشتم کنــــــــــــــــــــار
من همـــانم همان نسیم چندین سال پیش ؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم الان که بعد از این مدت داره میره سراغ دست نوشته هاش همین حس داره که همون نسیمه ؟؟؟؟
من همون نسیمم ؟؟؟؟همان که همیشه از نوشتن خاطراتش بی تاب می شدی
همان که همیشه سنگ صبورت بود
اما حالا چه ساده یادگرفتم سنگ صبور بودن را !
بی خیالی طی کردن و سکوت کردن و ندیدن را !!!!!!!!!
تا اینکه این تاپیک و خوندن خاطراتش به من یادآوری کرد یک زمان با نوشتنم عجب غوغایی می کردم
سکوت را شکستم چون اگـــــر کمی دیر دست به کار می شدم همه چیز را دست فراموشی میدادم .
و باز هم آغاز شد و آغاز ........
صفحه ای شعر از دست نوشته ام درسال 87 به همـراه صدای گوگوش به نام دلکوک که آن زمان همراه نوشتن ،گوش میدادم :
به تمـــــــــــــاشا سوگند
و به آغاز کلام
وبه پروازکبوتراز ذهن
واژه ای در قفس است
حــــــــــــــــــرف هایم ،مثل یک تکه چمـــــــــــــــن روشن بود
من به آنان گفتم :
آفتابی لب درگاه شماست
که اگردربگشایید به رفتار شما می تابد
19/03/1387

دانلود از اینجـــــــا (http://upload.parsadl.com/images/7q94ndbkfd0hio87pby.mp3)

~...LoOsindA...~
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۰ بعد از ظهر
چارلي چاپلين ميگه :آخر هرچيزي خوبه!اگه خوب نشد پس هنوز آخرش نشده!http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20(54).gif


سلاملكم.......http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
بتركه هر كي نميتونه خوبيتونو ببينه!http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif

امروز با دوستم رفتيم دانشگاشون ميخواست از استادش نمره بگيره!(طرح منت كشي استادو اينا)http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
آقا استاده رفته بود سربازيييييييييي....گفتيم تو گرما چه كاري بود حالا!http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif

اينقد دوز دالم برم سربازي!اينو يادم رفت ديروز بگمhttp://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
طلفكي دوستم فقط واسه نيم نمره مونده!http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif

اينقد مدير گروهشون باحال بود!گفت من باهاش تماس ميگيرم غصه نخور!(اگه خالي نبسته باشه)http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
بعدشم اومد خونمون تا همين الان اينجا بود......اينقد خوش گذشت......http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
حس نوشتن ندارمممممممhttp://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
مواظب خودتون باشيد........http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif


پ.ن : من عمه نميشم:-2-41-:!تشكرمم پس ميگيرم:-2-43-:!اصلا اسمشو خودم ميدونستم!:-2-09-:

http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gifمن هاچ زنبور عسلhttp://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif

اينجا تايپيك خاطره نويسي شبانه روزي نودوهشتيا!
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20(54).gif

آي لاو يو برو بچز خاطره نويس!
http://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-451.gif (http://www.pichak.net/)

Az@de
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۲۲ بعد از ظهر
سلام!
من امروز مامانم اصلا حال و حوصله نداشت:-2-15-:.....گفت برو ناهار درست کن...منم با اقتدار املت زدم:-2-32-:....البته یه کمش سوخت!!!:-2-27-:
بعدشم اومدم به آینه ی دراورم دست زدم ...خود آینه جدا قابشم جدا اومد دستم...من اصلا نفهمیدم چه جوری اینا از هم جدا شدن!!!:-2-19-:

دیگه این که رفتم بچه ها رو دیدم....:-2-12-:
در کل روز خوبی بود:-2-11-:
فعلا:-118-:

feedback
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۲۶ بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام به همگی :-2-41-:
اول اول :-2-38-: (شبنم : تو کی رسیدی که خاطره نوشتی؟! :-2-35-:)
از کجا بگم؟ آها از اینجا میگم :-2-31-: ، آقا امروز کلاً خنده بازاری بود در حد لالیگا :-2-35-:
اول صبح پاشدم مثل همیشه رفتم تو سایت قبل از اینکه صبحانه بخورم یا حتی قبل از صورت شستن پای پی سی که نمره ای اومده یا نه. دیدم نمره های من نیومده ولی یکی از رفیقام یه درس رو افتاده بود روم نشد بهش بگم تا ظهر خودش زنگید بهش گفتم. :-2-15-: طفلکی شد 9.5 :-2-15-:
خلاصه رفتیم سراغ پست دادن و ظهر شد و ناهار رو خوردم. یواش یواش آماده شدم بیام بیرون بریم پیش بچه ها. ساعت 15:40 رسیدم چهار راه ولیعصر دیدم کسی نیومده رفتم بازار رضا یه دوری زدم حوصله ام سر نره. خلاصه اومدم بیرون اس ام اس به سجاد و امیر هلپکس دادم که من رسیدم. ساعت 16:10 سجاد و بعد از 2 دقیقه امیرحسین اومد. رفیق امیر و محمدرضا هم رسیدند. خلاصه با هم راهی شدیم به سمت تجریش. حدود ساعت 17:20 رسیدیم تجریش. هرچند قبلش یه پیرمرده بود تو اتوبوس سوژه ای شد. ماجرا از این قرار بود :
این آقای محترم از سجاد سؤال کرد بین شماها دانشجو هم هست؟! سجاد به من اشاره کرد گفت ایناها این دانشجوئه. خلاصه با دستش همچین منو به سمت خودش کشید که عزرائیل رو در جلوی خودم متصور شدم. :-2-06-: ، خلاصه سرمو کشید به سمت خودش گفت شما چی میخونی؟ گفتم بسم الله الرحمن الرحیم این جانب بایرام گودرزی اااا ببخشید اشتب شد :-2-06-: گفتم من عمران میخونم. گفت عمران چی؟!!! :-2-35-: منو بگی دقیقاً اینطوری :-2-35-: عمران دیگه گفتم مهندسی عمران میرم سال آخر. اونم گفت حالا چند تا سؤال ازت دارم. گفتم بفرمایید (گزینه بود فک کنم کل اخراجی ها 1 اومد جلو چشمم :-2-06-:) ؛ نخندین بابا گزینه ی دیگه :-2-06-: (قضیه مایو دو تیکه داره سه تیکه داره امین حیایی :-2-06-:)
خلاصه گفت اول از همه بگم من استاد دانشگاهم 85 سالم تموم میشه میرم تو 86 :-2-31-: (به ذهنم زد بگم جون مادرت یه بورسیه برام جور کن ولی اجازه نمیداد که بس که حرف زد :-2-30-:) بعدش گفت مشتق چیه؟ گفتم معکوس انتگرال بعد گفت آفرین تا اینجا 10 از 20 :-2-06-: ، بعد گفت جرم که میدونی چیه؟ همون m!! گفتم بله در جریانش هستم. تا دیروز خبر داشتم ازش. :-2-31-: بعد گفت قانون گرانش نیوتن چیه؟! گفتم همون که F = ma قانون دوم :-2-37-: گفت آفرین شما آینده ساز این مملکتی من دانشگاه سوربن درس خوندم استاد دانشکده فنی هستم. گفتم ایول چه جالب کدوم دانشگاه؟ گفت ببین من 85 سالمه :-2-06-: گفتم بابا اونو که میدونم استاد کدوم دانشگاه؟ :-2-35-: ، گفت میرم تو 86 :-2-06-: (یاد سجاد افتادما این بنده خدا هم مثل سجاد دیر گیره :-2-06-:) خلاصه گفت استاد دانشکده فنی با 30 سال سابقه من که آخر نفهمیدم دانشگاهش کجا بود؟!! شما فهمیدین به منم بگین :-2-38-: فقط میگفت دانشکده فنی! والا دانشگاه زابل هم فنی داره تهران هم فنی داره!! :-2-41-: خلاصه خدا به دادم رسید که این پیاده شد آخرم باز گفت من سوربن درس خوندم 20 سال آمریکا بودم (سوربن فرانسه هست ولی آمریکا یه جا دیگست به خدا :-2-30-:) و بعدش هم خداحافظی کرد و آرزوی موفقیت کرد برام. آدم جالبی بود کلاً ، به محض اینکه رفت یادم اومد بورسیه رو بهش نگفتم :-2-30-: شانس 33 بار در خونه آدم رو نمیزنه 1 بار در خونه آدم رو میزنه اونم دود شد رفت هوا :-2-30-:
پ.ن : حالا سجاد این وسط همش میگه عجب سوژه ای به خاطره نویسی روزانه فکر کن سعید!! :-2-06-: منو میگی دارم میخندم از دست این حرف اون بنده خدا پیرمرده فکر کرد دارم به اون میخندم :-2-30-: :-2-06-: (وجدان : عجب استاد دانشگاهی بود خداییش :-2-38-:)
خلاصه رفتیم به سمت تندیس. با نگار هماهنگ کردم که کجا هستن و این حرفا. بعدش رسیدم و بچه ها رو دیدم. سلام علیک و این حرفا. یه ذره نشستیم که علی موسیو ، نیما رنو ، مجتبی پرشین بوی و دوستش و امیر ژنرال رسیدند. بعدش هم مستر جیم جیم به ما اضافه شد. در آخر هم مینا اومد. خلاصه نشستیم حرف زدیم و گپ دوستانه زدیم. این وسط همش من زوم کرده بودم رو امیر ژنرال که این چه دختریه (زهرا استار) که تربیت کردی این چه وضعشه!! همون حرفای همیشگی :-2-35-: ، زهرا هم هی گفت سی دیت دست منه آخر اصرار کردم که بده و نداد نگو سی دی دست مینا بوده!!!!!! من تو رو میبینم دیگه زهرا :-2-41-:
آخر سر هم خداحافظیا انجام شد و به دلیل هم مسیر بودن من با شبنم و مینا اومدم. از بقیه خداحافظی کردیم. این وسط میریم سراغ ماجرای شبنم دیدنیه حتماً بخونید :
پ.ن : خودت گفتی من چیکاره بیدم؟! :-2-35-: اخطار مخطار ندیا رحمیله رحمیله (شبنم : رحمیله یخدی! :-2-06-:)
تو میدون تجریش به من یه 50 تومنی پاره پوره میده میگه سعید با این برو کرایه ماشینو بده برو خونه :-2-35-: ، خلاصه اومدیم سمت ماشین ، اینجاش عالی بود :-2-06-: :
اومدم سمت ماشین میخواستم بشینم جلو و از اون ور هم مینا و شبنم بشینن عقب. بعد من در جلو رو باز کردم که بشینم. مینا میگه سعید جلو میشینی؟ :-2-35-: منم نگاشون کردم گفتم نمیدونم والا چطور؟ بعدش شبنم گفت که به نظرت تو جلو بشینی بعد اون آقاهه بیاد عقب پیش ماها بشینه سعید؟! تا اینو گفت حواسش نبود داشت میرفت تو ماشین یهویی سرش همچین خورد به ماشین که من به جای اون دردم گرفت خیلی بدجور خورد :-2-37-: نمیدونم بخندم یا نه ولی خداییش خنده دار بود :-2-06-: خلاصه من اومدم عقب و رفتیم به سمت محل خودمون. (محل خودمون رو نمیگم :mrgreen:) خلاصه رسیدیم میدونی که باید می رسیدیم :-2-06-: بعدش رفتیم مسیر عوض کنیم و یه ماشین گرفتیم. آقا این چنان تند میرفت که نگو!!! :-2-31-: من شبنمو میدیدم اون منو میدید جفتمون گفتیم خاطره نویسی روزانه امشب!!! :-2-06-: عجب سرعتی داشت ماورایی بود خداوکیلی :-2-06-: فکر کن با پراید تو ترافیک تخته گاز بری هی چراغ بزنی. خلاصه رسیدیم سر خیابون ما و من پیاده شدم و بعدش شبنم و مینا رفتن سوی خانه. این بود قصه کل امروز ما که بسی خنده دار بود. مخصوصاً امیرحسین ژنرال که اصلاً وجودش خنده رو تو جمع میاره :-2-40-:
دم همتون گرم من سعی کردم جامع و کامل بگم از خودم. :-2-41-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 20 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 22:28

sydney
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
سلام به همه خوشملای نودوهشتی
انشاا... خوبین



هی روزگار من اینجا سه ساعت داشتم مینوشتم یهو زدم back اینم از خدا خواسته بک شد همه پرید حالا دیگه حوصله نیست....:-2-36-:

خف از شنبه شروع میکنم ......

شنبه (من خیلی توضیح داده بودم ولی حالا دیگه حس تکراری نوشتن نیست)....رفتم دوباره تمیز کاری .......کف آشپز خونه رو شستم ........خدا این زبونو قطع کنه که حرف زیادی نزنه....دیگه سوسه نیاد که من کار میکنم....حالا اشکال نداره مامان ما که کلی خوشحال شد .....:-2-38-:......دیگه از 10 تا 12 داشتم میشستم..... بعدشم که کار قابل عرضی نکردم... ولگردی های روزانه رو انجام دادم........
دیروز هم که همش رومان خوندم ........شبشم که یکم تولد داشتیم ........فکر کنم یکم تو خوردن کیک زیاده روی کردم ...حالا کیک میبینم اینجوری میشم....:-31-:
امروز هم که همش رمان خوندم .......(لواشکم خیلی خوردم کلاً این چند روز صبح و ظهرو شب لواشک میخورم ولی هر چی میخورم بیشتر میخوام:-38-:)......البته زیاد جلو مامانم نمیخورم .......چون دیگه برام نمیخره .....گداس چیکارش کنم:-2-39-:
راستی دیروز دوباره با مامانم دهوام شد :-2-09-:....کلاً ما یه روز خوش نداریم اگه همو نبینیم که دعوامون نشه.....دیگه پوستمونم کلفت شده :-2-23-:.......نمیدونم چرا انقد بابام خوبه اصلاً اهل دهوا نیست ........همش میگه چشم ...که مامان مام حرصش میگیره مام که بد جنس کیف میکنیم....:-2-21-:
امروز هم که همش رمان خوندم ........خدا این رمانا رو از ما نگیره ........حالام باید برم یکم بتایپم...


دیروز که با یکی از بچه میحرفیدم برای نصیحت ما اینو گذاشتhttp://www.up.98ia.com/images/dxtqgininfl27kp707.gifمام هر وقت اینو میبینیم هی خندمون میگیره یاد بن لادن میافتیم...خداییش شبیه .......گذاشتم اگه دیدین بخندین منو که خیلی قلقلک میده.......

نامردا الانم با ما خشن برخورد کردن گفتن صدای این کوفتی رو کم کن.....یکی نیست بگه بابا من بایدآهنگو بلند گوش بدم .......وگرنه نمیفهمم ....مشکل از شماس نه من.......:-2-28-:(خو شایدم مشکل از من باشه ......)


بای دوستان:-2-25-:

شب خوبی داشته باشین ....

raha_sweet
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر
باریکلا سرعت عمل !!! من فکر کردم بچه ها شام موندن الیزه !!!
خب !! امروز که من تا ساعت 3 کلاس کنکور بودم . رسیدم که خونه سریع یه دوش گرفتم و اماده شدم رفتم تجریش که یهو یاد گشت ارشاد عززززیز افتادم !! سریع رفتم دو تا ساق مشکی بلند خریدم و دستم کردم :mrgreen:
بعدشم رفتم الیزه . این اولین جلسه ایی بود که بچه های سایت را می دیدم . البته قیافه و سن های همه بچه ها درست بر خلاف تصورم در اومد !! با عرض معظرت من فکر می کردم جیم جیم حد اکثر 22 سالش باشه . ولی بعد فهمیدم ایشون سنش بالا 30 هست !!!
فکر کنم تو اون جمع من از همه کوچیک تر بودم !!
بعد از خودن کافه گلاسه و پرداخت پول مالیات !!:-2-06-: با ازاده یه مسیری را پیاده اومدیم و بعدش هر کی واسه خودش تاکسی گرفت
حالا خونه نرسیده بودم که مادر گرام گفتند بدو بدو مهمون داریم !!!:-2-43-:
ما هم از خستگی در حال غش بودیم .
اهان راستی بگم عجب نگاه کردن شبنم جزبه داشت !!! خانوم خیلی خیلی مهربون و پر جزبه بود !!
در کل همه خوب و مهربون بودند . روز خوبی بود .:-2-41-:

بازباران
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۱ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
خوبین؟مام بدنیستم ...ولی فکرمیکنم ما مرضی گرفتیم...این مریضیه چیه که فرد هی میخوره .هی میخوره سیرنمیشه...
مااون وگرفتیم...البته یه دوسه روزی میشه ...عینهو اون حیوونه که مفیده میخوریم
برنامه غذای ما-----------ساعت 8.5صبحانه...نون وپنیروخیاروگوجه
بدلیل ضعف دستوپا------ساعت 9.5کیک بانسکافه
ماشین خریدن همکار-----ساعت 10.15دوتارولت
همکارشمالی------------ساعت 12.30یه پیرکس این غذائیهکه بادمجون کبابیه با سیرفراوان..آها آهامیرزاقاسمی
همکارادیگه صداشون دراومدکه چه میکنی میخوای خودت وبکشی...مام یه ریزه خجالت کشیدیم وگشنه از سرسفره پاشدیم
بی انصافا
ساعت 2.15 دیدیم نه این معده داره از درد پدرمون ودرمیاره...دیگه جرات بیرون رفتن نداریم ....تمام کشوهاروریختیم بیرون بلکم یه نون خشکی گیربیاریم ..که ته کمد یه بسته چیپس که نمیدونم از کی مونده بود گیرآوردیم
اداره تمام پاراوانه وتوی یه محوطه بزرگ 40تا اتاق پاراوانی...مام یواش بسته وبازکردیم آی خوردیم آی خوردیم...که یدفعه ازهولمون یکی پریدتو گلو ...حالا سرفه سرفه که نفسمون رفت ....همکاراز اتاق خودش دادزد
سهیلا بیام....بلندگفتم نه ه ه ه ن ه ه چیزی نیست..اومدم یواشکی چیپس بخورم خداپروندتو گلوم...
همکارم نه ورداشت ونه گذاشت...گفت :ای بترکی تو ....بگو یه ربعه صدات درنمیاد
که نگو همه پاراوانا شنیدن .همه خنده وخنده(مخصوصا پاراوان صنعتیا)
اینقدرخجالت کشیدم ...اینقدر خجالت کشیدم که از خجالتم واستادم آخرین نفراز اداره خارج شدم
فعلا بایتون باشه
من گشنمه ه ه ه ه ه

Mina
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
امروز اصلا واسه م روز ِ شانس اوری نبود..همه ش بد شانسی...20صفحه تایپ کنی..بعد پات بخوره به 3شاخه و اتصال کنه و پی سی خاموش روشن شه و همه ش بپره..چه حسی بهت دست میده؟

دیگه هم حس و حال ِ تایپ نیست...

اتاق کلی بهم ریخته ست...کوثر کلی شوکولات خورده...اشغالشو ریخته زمین...همه جا پره....فردا این آقاهه هم بیاد واسه نصب..آبرو واسه م نمیمونه...

با رعنا رفته بودیم بیرون...
هرچی دستش رسید خرید....رفتیم یه پاساژی...
نگو خانوم یه جا دمپایی که حریده بود و جا گذاشته..سوار تاکسی شدیم..میگه ببین چیزی جا نذاشته باشیم...دیدیم ای دل غافل...دمپاییا نیست...به راننده گفتیم نگه داشته...از چهارراه به بعد و سه بار گشتیم.آخر سر یاد ِ پاساژه افتادیم..دیدیم همون جایی که من بهش گفتم گوشیتو بده از این تابلوئه عکس بگیرم...خواسته گوشی رو بده، پلاستیکو گذاشته رو یه جعبه، و یادش رفته برداره..
میگم دیگه به کسی نگوآ...
میگه نه..به داداشت میگم:-2-43-:

بعدا نوشت(مخاطب عام) اینو من ننوشتم..سانا..یکی از دوستا ی وبلاگیم نوشته...میذارم اینجا که همه بخونن:

چقد یه آدم میتونه پَست باشه که اشک ِ آدمی و که هیچ بدی در حقش نکرده ُ اصلا اون آدم و ندیده و نشناخته در بیاره! اونم اشک ِ یه آدم ِ عاشق ُ .. اونم با گفتن ِ اینکه به عشقت نمیرسی! این و خوب میدونم که رسیدن یا نرسیدن ِ دو تا آدم به هم، هیچ ربطی به مزخرفیات ِ چند نفر دیگه نداره ولی خب دل ِ دیگه میگیره.. میشکنه.. اونم توو بعضی شرایط که درصدِ این شکنندگی بالاتره ..! این چیزا رو فقط توو دنیای واقعی نباید رعایت کرد.. وقتی میرین توو یه وبی که یکی با همه ی احساسش از عشقش مینویسه مراقب ِ حرفاتون باشید.. مبادا دلش بشکنه .. مبادا آهش بگیردتون .. مبادآ !

Andy Hug
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۶ بعد از ظهر
به نام پروردگار همیشه عشق
به نام اویی که هو است و هیچ کسی یا چیز برتر از او نیست
با نام او آغاز می کنم خاطره ام را
به اسم تعالی

خوب اولا سلام میکنم به دوستان گوگولی و مگولیه خودم که حسابی می خوام اینجا از سوتی و خنده بترکونم :-2-06-:
خوب این یه خاطره است فکر کنم دیگه ... یا چیز دیگه ای اسم داره , اگر اسمش چیز دیگه ایه برام پ.خ کنید تا ویرایش کنم !!!!!!!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خوب اولا که ما رو خسته و کوفته و سوخته کردند زیاااااااااااااد .... من جلوی همه رو پل صراط میگیرم :-2-33-::-2-33-:(زیاد جدی نگیرید ... شوخیه الان جو داده شد :-2-06-::-2-06-:)
خوب اولا شروع می کنیم از قسمت آمدنمان که خیلی خفن بود . خوب من امروز جلسه داشتم و هیچی دیگه از سر جلسه که تموم شد یه راست اومدم کجااااااااا!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟ بگید دیگه خسته شدم :-119-::-2-06-:
چهار راه ولی عصر که سجاد با من تماس گرفت گفت بیا کبابیه عمو رحیم نمیدونم .... :-2-06-::-2-06-:
ما اونجا منتظریم .. گفتم بابا من ولیعصرم من و اغفال نکن :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
هیچی دیگه اومد سریع پیش ما و من و مثل بچه ها دستم و گرفته بود می برد اونور خیابووووووووون ..... یکی نبود بگه آخه بشه جاااااااااااااااان مگه من بچتمممممم :-2-42-::-2-42-::-119-::-119-::-119-::-2-06-::-2-06-:
هیچی دیگه رفتیم پیش سعید ( همونی که داره مادرش براش زن میگیره :-2-06-:) و امیر حسین ( همون هلپکس بنفشه که خیلی جیجله دیگه :mrgreen::mrgreen::mrgreen:) و بعد از چند دقیقه که محمدرضا ی خودم اومد و راه بیفتادیم کجااااااااااااااااااااااا اااااا بریم طرف کافی شاپه الیزه خانوووووووم ( به خاطر اینکه اسمش دخترونه بود خوشم نیومد ) :-119-::-119-::-119-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: ( شوخی می کنیم ) :-2-35-::-2-35-:
هیچی سوار بی آر تی شدیم که در را خیلی چرت و پرت گفتیم که شخصیه نمیگم اینجااااااااااا :-2-35-::-2-35-::-2-35-:
فقط یکی سعید و تو اتوبوس بی آر تی فیلم کرده بود خفن که آخرش فهمیدیم طرف استاد دانشگاهه :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
هیچی دیگه من بگویم و شما بشنویــــــــــــــــــــ ـن !!!!!!!!!!!
یه خورده استراحت کنم :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
آخییش چقدر چسبید :mrgreen::mrgreen::mrgreen:
یک نکته ای و کاملا فراموش کردم ... بنده چون از جلسه اومده بودم با کت و شلوار بودم که بچه ها گفتن بابا داماد شده که دارم براشووووووون :-2-38-::-2-38-::-2-38-::-119-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خوب ما رسیدیم تجریش و به سمت شمال رفتیم که دست راست وارد یه ایران سنتر شدیم دیگه ... اومدم داخل اینجوری شدم :-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-35-:
رفتیم سوار آسانسور شدیم که هی میرفت زیر زمین .... -3 . -2 و -7 ... که گفتیم بابا چرا نمیرسه به 7 ... یه دفعه رانندش یه کاری کرد جینگ فنگ رسیدیم طبقه 7 که من اینطوری شدم :-2-32-::-2-32-::-2-32-::-2-37-:
هیچی دیگه رسیدیم و دیدیم اااااااااااا نکنه رفتیم بالای برج میلاد :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
رفتیم داخل و این حرفااااااااااااا که چی دیدیم یه آقایی با کت و شلوار بود که با کلاس می گفت بفرمایید رزو شده :mrgreen::mrgreen::mrgreen: که ما هم برفتیم داخل دیگه که دیدیمممممممممم اوووووووووووووووووف ماهانا خانوم هستش و مدیران عزیز و ارجمند :mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-38-:
هیچی دیگه نشستیم و کلی خنده که دیدیم مجتبی جون خودم اوووووووووومد ... اینقدر بوس کردیم وای وای وای همه داشتند میدیدن :mrgreen::mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بوسه مزه ی شیک شوکولات میداد :-2-35-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
من چقدر با این ماهانا خانوووووووووم شوخی کردم ... کم نمیاورد که بابا .... ( ازون همشهری های درجه 1 بود :-2-35-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:) هیچووو دیگه این شد که میگوییمممممممم :mrgreen::mrgreen::mrgreen:
ماهانا کش سر آورده بود اونجاااااااااااااااااا واسه من بازار گرمی میکرد . یکی نبود بگه بابا برای سیسمونی دخترت نیار میشه ( در آینده ) :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خیلی باحال بود دیگه کلا جمع دوستانه ی باحالی بود واقعاااااااااااااا :mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-06-:
من با یه سروری صحبت کردم که واقعا خیلی خوش حال شدم که کسی نبود جزء آقا سیامک عزیز و محترم ... واقعا باعث افتخاره که با ایشون آشنا شدم . :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
این گل ها همش تقدیم به شما آقا سیامک عزیز و مهربان که گل های زیبایی آوردید در صورتی که خودتون گل هستید :-2-41-::-2-41-::-2-41-::-2-40-:
هیچی دیگه کلا کیف کردیم ... شیک شوکولات خوردیم و خندیدیم و یه سری تیکه ها رد و بدل شد که جنبه فرهنگی نداره نمی گم :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ولی این سعید و باید یه فکری به حالش بکنیم :mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-35-:همش با تلفن صحبت می کرد نا قولا :mrgreen::-2-06-:
خوب با امیر حسین که زیاد حرف نزدیم و همش اونطرف بوووووووود :-2-42-::-2-33-::-2-33-: (جنرال و میگم ) :-2-01-::-2-01-::-2-01-::-2-28-::-2-30-: قهرمممممممم باهاش :-2-30-:
دوستانی را هم دیدیم و خندیدم ... کلا خیلی خوش گذشت .... ممنونم و متشکر :-2-38-::-2-38-:
اگر زیادی خندیدیم ببخشید و اگر زیادی نگاه کردیم ببخشید ... دومیه نکته انحرافی بود جدی نگیرید :-2-06-:
امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید . خیلی عالی بود ...............
فعلا :-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-35-::-2-41-::-2-40-:

شیمانا
۲۰ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
سلام العیلکم 98یا.

ای بابا من نمیدونم این چه کاریه,تا میام صب یکم میخوابم یکی اس ام اس میده یا تک میندازه:-2-33-:,ملت به چه زبونی بگم من صبا میخوابم:-2-42-::-2-42-:,حالا به من چی چی که شما صب زود پا میشین ,برا من قبل از ساعت 10 سحره,افتادددددددددددد.:-2-42-::-2-42-::-2-42-:

گوش که نمیکنن ,صب تو خواب شیرین:-2-37-::-2-37-: دیدم بچه ها اس دادن, یکی اس داده که شیما طراحی معماری و شهرسازیتو چند شدی؟:-119-:یکی اس داده که هفته دیگه میرم مشهد,چیزی لازم نداری و از این چیزا چند نفر میس انداختن,بابا رحم کنین,کم خوابی میگیرم میفتم رو دستتونا,از ما گفتن بود.:-2-33-::-2-42-:

خلاصه,این اقا امروز سروقت اومد برا استاتیک ,شرو کردیم مبحث گشتاور:-2-38-:,وای وای خدا من استاتیکو با نمره خوب پاس شم,آمین.:-2-40-::-2-40-:

داشت بهم درس میداد همچی تو حس رفته بود به جای خط واصل گفت:خط و اصل:-2-06-:,حالا نمیکنه حواسشو درس جمع کنه ها ,میگه خط و اصل ,یعنی چی؟!:-2-43-:من اینجوری:-2-06-::-2-06-:میگم ببین این خط واصله:-2-06-:,هیچی نگفت گفت خب میریم سراغ درس,حالا من نمیتونم جلو خندمو بگیرم:-2-06-:,این مثلا جدی داره درس میده,منم اینجوری:-2-06-:گفتم خدایا آبرو منو حفظ کن,چی کار کنم خندم نگیره یهو یاد امتحانای استاتیک استادمون افتادم خنده از رو لبم ماسید:mrgreen:مث دانشجو خوب گوش دادم به حرفاش,ولی بیچاره خیلی امروز سوتی میداد :-2-31-::-2-31-:,به جای جیمیل گفت جیمایل!:-2-37-:من دوباره: :-2-06-:,بهش میگم چرا امروز این قد قاط زدی :-2-31-:,خودشم خندش گرفت:mrgreen::mrgreen:

وای باید بشینم درست و حسابی سوالای جانسونو حل کنم و گرنه ..:-2-41-:

حالا داریم با هم مساله حل میکنیم ,مامان زنگ زده که شیما برات پارچه گرفتم میخوای مانتوت دکمه داشته باشه یا نه ,منم مدل مانتو رو اوردم رو لپ تاپم میگم نه نه نمیخواد,بعد میگم حالا بگیر شاید به درد بخوره:-2-35-:اینم داره به حرفامون گوش میده:-2-35-::-2-35-:میگم مامان رنگ پارچه جوری باشه که به روسری که تازه بهم کادو دادن بخوره ها:-2-37-:,دیدم داره میخنده:-2-06-::-2-43-::-2-06-:

خلاصه تایمش تموم شد و رفتو گفت تا هفته دیگه نمیتونم بیام,منم :-2-38-::-2-16-:ایجوری شدم,چون وقت دارم که سوالای بیرجانسون و مریامو حل کنم:-2-38-:.

وای الان مامانم بهم گفت که یکی از دوستام که خیلی وقته ازش خبر ندارم صب زنگ زده,از روی شماره فهمیده بود دوس جونمه ولی تو اشپزخونه بوده نتونسته جواب بده,خب مامان من اینو چرا الان میگی اخه,اخه الان وقت زنگ زدنه,خب زودتر میگفتی قربونت برم:-2-37-::-2-37-::-2-37-:.

دوستم از طرف دانشگاشون داره میره مشهد منم تاکید کردم که دعا کنه امام رضا منوهم بطلبه,اینقدر دلم میخواد که برم ولی قسمت نمیشه:-2-30-::-2-30-::-2-30-:,شما هم برام دعا کنید لطفا:-2-40-:.

وای امروز صدای یکیو شنیدم دوباره :-2-06-::-2-06-:اینجوری شدم......

ظهر دوسیم که تازه کنکور داده بعد از مدت ها اس داده که دلم برات تنگ شدهو از اینا:-2-37-:موندم چطو یهو وحشتناک عزیز شدم؟!:-2-06-:نکنه قراره بمیرمو خودم خبر ندارم:-2-15-::-2-15-::-2-06-::-2-06-:.

یکی دیگه از بچه ها که باهاش صمیمی نیستم اس داده که چطوری,خوبی:-2-43-:وا حیرتا:-2-06-:چه عجب یاد ما کردی.

امروز دوستم هر چی ناسزای جدید بلد بود رو ما ازمایش کرد:-2-06-::-2-43-:حالا منم درحدی که ادب حفظ شه جوابش میدم میگه خیلی خشنی بخدا:-2-43-:برو بابا نه به اندازه شما:-2-31-::-2-31-:حالا این همه ناسطا به خاطر این که استاد به من داده 19 به اون داده 18,میگه خرخونی شیما,:-2-43-:بابا این درسه پروژه بودا,اگه خوندنی بود که من در بهترین حالت 10 میشدم:-2-06-:زیر بار نمیره که:-119-:

حالا دعواش سره اینه که روز تحویل پروژه,فهمیدیدم بر حسب تصادف موضوعمون یکیه,من:-2-33-:اون:-2-33-:.حالا استاد بیشتر به من نمره داده:-2-16-::-2-16-::-2-31-:.

خب اینم از امروز ما.:-2-37-:

REAL LOVE
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
اینجا آسمان ابریست، آنجا را نمی دانم
اینجا شده پاییز، آنجا را نمی دانم
اینجا همه رنگ است، آنجا را نمی دانم
اینجا دلی تنگ است، آنجا را نمی دانم


نمیدونم شما چقدر دوست دارید وقتی تو خیابون قدم میزنین به آسمون خیره بشین ، منکه خیلی سر به هوا راه میرم
به آسمون خیره شدم ، دیدم ماه به چه خوشگلی تو آسمونه اما غبار جلوشو گرفته...کاش دستم می رسید و همه رو پاک می کردم تا ماه خوب دلبری کنه...
ماه که اصلیتی از خودش نداره و هر چی داره از خورشیده... اما چرا همه ماهو قشنگتر میدونن؟
عادتمونه... همیشه اصلیات رو ول می کنی و میچسبیم به فرعیات...

یه جمله از مرحوم شریعتی هست که میگه:
بچه که بودم هر شب دعا می کردم یه دوچرخه داشته باشم...اما دیدم اینطوری فایده نداره؛ پس یه دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا منو ببخشه!

حالا کار منم همین شده... لقمه رو دور دهنم می چرخونم به جای اینکه مستقیم برم سر اصل مطلب:-2-41-:

تا حالا به این فکر کردین که دوس دارین عمرتون چطور تموم بشه؟
من دلم میخواد با بیماری از این دنیا برم ...حداقل باری از گناهام از دوشم کم بشن(همون چرخوندن لقمه س)

یه روزی نشسته بودم پای کامی و واسه خودم می چرخیدم که رسیدم به سایت اهدای عضو... قبلا خیلی مجله راه زندگی میخوندم از همونجا با داستاناش آشنا شده بودم... تنها بودم تو خونه... قبل از اینکه پشیمون بشم رفتم و ثبت نام کردم....
وقتی مامان و بابا اومدن از قیافه م معلوم بود که چیزی رو پنهون می کنم... آخرش دلو زدم به دریا و گفتم بهشون...
مامانم ناراحت شد ولی بابام چیزی نگفت... منم خودمو زدم به خوش خیالی...
سه ماه بعد که کارتم اومد دم خونه، دیگه شد مسافر همیشگی کیفم...
آروم می شدم وقتی چشمم بهش می افتاد...
ولی وقتی کیفمو زدن اونم باهاش رفت... انقدر از گم شدن کارت ملی و دانشجوییم ناراحت نشدم که واسه اون شدم:-2-15-:
حالا انگاری یه چیزی ازم کم شده... باید اطلاع بدم تا اگه میشه دوباره برام صادر کنن.


شب
همه جا را سیاه کرده است
و باد
بیرحمانه بر در و پنجره می کوبد
با تمام اسب های بی سر
به گفت و گو نشسته ام
تا به سمت خانه ات نیایند و
تو راحت بخوابی
ببین چقدر دوستت دارم!!!
"ر.ی."

lalaie
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۷ قبل از ظهر
وقتی تو خودت گیر می کنی

وقتی همه چیز برات میشه یه سوال !

وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی

وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی

وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی

وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره ..

وقتی مجبوری خودتم گول بزنی

وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!!

وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست

وقتی می دونی همه چی دروغه

وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی

وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..

وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت

وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته

وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه

وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ..

وقتی نباید اونی باشی که هستی

وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست !

وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن

وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه

وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ...

وقتی.......................... ......

roya jo0on
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
سیلوووووووووووووووووووووو ووووم
ما هم اکنون تازه از عروسی رسیدیم:-2-16-::-2-16-:
البته عروسی نبود ، پارتی بود انگار:-2-28-:
واااااااااااااااااااااااا ااااای چخده خونه داری سخته:-2-36-:
الانه یادم افتاد که فردا چی ناهار درست کنم:-2-30-:
ماماااااااااااااااااااااا ااااااااااااان جووون مادرت بیا خونه دیگه:-2-34-:
امروز ظهر به خواسته برار گرامی !! خورشت بادمجان درست کردم:-2-35-:
البته حفظی به پخت و پز پرداختیم ، یه ساعت تفکر می کردیم که مامی جوون قبلنا چکار میکردن !
به هر حال بادمجان ما حاضر شد و واقعآنم گل کاشتم:-2-08-:
دسته خودم درد نکنه ... چرا زحمت کشیدم:-2-06-:
عصری که شد .. داداشمو دیدم یه جوریه .. طفلکی دندونش درد گرفته بود:-2-30-:
ای جاااااااااااااااااااااااا اااااااااااااانم:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
دکترم رفت ، ولی باید عصب کشی میکرد .. بهش فردا وقت داده:-2-15-:
منم اصلآ حس عروسی رفتنو نداشتم ... ناچار بودم که برم .. آخه دختر خاله ی مامانم صب زنگیده بود که حتمآ بیای:-2-41-: کلآ طرفدارا طبق طبق .. نوشابه ها به دورش جعبه جعبه:-2-06-:
خالم زنگید که رویا آمده باش ساعت 9 میایم دنبالت:-2-41-:
منم فرصت غنیمت شمردم .. واسه ظهر داداشم غذا درست کردم که ببره شرکت:-2-41-:
ماشالا خانوووم خونه دار:-2-41-:
خواستنم لباسمو از کمدم وردارم که در کمدم باز نمیشد:-2-28-:
هر چی لگد زدمو خودمو نفله کردم .. باز نشد:-2-42-:
داداشم اومد اونم هر کار کرد بازم باز نشد:-2-30-:
نشستم روو تخت .. گفتم نمیرم اصلآ .. :-2-15-:
این همه زحمت بکش .. این همه بشور و بپز .. کی که بینه .. آخه خدا دلت میاد:-2-41-: (چه ربطی داشت):-2-35-:
یهو دیدم در کمدم باز شد:-2-15-: نا شکری کردم:-2-15-: ولی نمیدونم چرا لبخند اومد روو لبام .. یه جور حس کردم خدا صدای دلمو شنید:-2-41-:
خدا با ماست .. نشسته چای مینوشه ...
رسیدیم باغ تالار ..
ووووووووووووووووووویی چه خبر بود .. هموجور ریخته بودن وسط .. انگار کیس و ساندیس می دادن:-2-06-:
به خالم گفتم : من معذبم اینجا :-2-41-:
یه 10 مینی که گذشت .. حالت به صورت تعادل در اومد ..:-2-41-:
عروس ای بدک نشده بود ولی ..:-2-28-:
1 ساعتم نمیتونست بشینه .. همش اون وسط بود:-2-28-:
لباسشم که د بود میفتاد پایین:-2-35-::-2-06-::-2-06-:
نشسته بودم پیش 4 تا خاله ها م ..
یه جور وحشتناک دلم واسه مامانم تنگ شد اون لحظه ..
بغضم داشت می ترکید .. ولی یه نفس عمیق .. دوباره منو برد به حالت اولم ..
همینجور نشسته بودم ، دیدم یه خانوومه بر بر داره به من نیگا میکنه:-2-28-:
دیدم داره میاد سمتم:-2-28-:
رفت پیش خالم :-2-28-:
من بلند شدم رفتم پیش اون خاله ی دیگم .. گفتم مامان کی میریم:-2-35-:
خانوومه باز اومد پیش این یکی خالم:-2-06-:
دوباره رفتم اون سمت به خاله ی دیگم گفتم : مامان مریم محمد دندونش خیلی درد میکرداااا:-2-06-:
دوباره خانوومه برگشت اومد سمت این یکی خالم:-2-06-::-2-06-:
همینجور هاج و واج مونده بود از آخر کیه مامانه من:-2-06-::-2-06-:
انقده حالیدم که نگو:-2-06-::-2-06-:
آخرشم پیچیدم منو گم کرد:-2-06-::-2-06-:
حال داد به جان او:-2-08-:
من فردا چی درست کنم:-2-36-:
پ . ن : پریس جوونی من تقریبآ کارت عضویتمو سال 85 گرفتم .. اون موقع توو سایت زده بود در صورت گم شدن کارت یا اگه خونتونو عوض میکنید .. توو کاربریت باید بری و فرم قبلیتو باید اصلاح کنی .. و دوباره کارت مجدد واست صادر میشه گلم:-2-41-:



برام هیچ حسی شبیه تو نیست !

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه!

همین که کنارت نفس میکشم !

یگانه
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۳۳ قبل از ظهر
پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا ميدارد؟

پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر ميبريد…

و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي ميگذرانيد…

اينكه شما سلامتي خود را فداي مالاندوزي ميكنيد…

و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مينماييد…

اينكه شما به قدري نگران آيندهايد كه حال را فراموش ميكنيد،

در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را…

اين كه شما طوري زندگي ميكنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد…

و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر ميگيرد كه گويي هرگز زنده نبودهايد…

سكوت كردم و انديشيدم،

در خانه چنين گشوده، چه ميطلبيدم؟ بلي، آموختن…

پرسيدم: چه بياموزم؟

پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نميكشد

ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است…

بياموزيد كه هرگز نميتوانيد كسي را مجبور نماييد تا شما را دوست داشته باشد،

زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينهاي از كردار و اخلاق خود شماست

بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايي كه هر يك از شما…

به تنهايي و بر حسب شايستگيهاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار ميگيرد…

بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعفها و نقصانهاي شما آشنايند

وليکن شما را همانگونه كه هستيد و دوست دارند…

بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نميدهد،

بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست…

بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بيمهري كه نسبت به شما روا ميدارند…

مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد…

بياموزيد كه كه دونفر ميتوانند به چيزي يكسان نگاه كنند…

ولي برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود…

بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد،

تنها هنگامي كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود باشيد...

بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواستههاي كمتري دارد…

به خاطر داشته باشيد كه مردم گفتههاي شما را فراموش ميكنند،

مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولي،

هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود…



شب خوش:-2-40-:

jeneral
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۳۹ قبل از ظهر
به نام خدا:-2-40-:

روزهای مجردی - قسمت های میانی:-2-41-:

خووو من ساعت 7صبح خوابم برد و ساعت 12ونیم بلند شدم :-2-38-: باید خودم رو آماده می کردم که برم پیش بچه ها (به ساعت خوابم توجه داشته باشیدا آخه یه سوتی دادم به دلیل کمبود خواب:-2-41-:) اومدم نت و هماهنگی های لازم رو با الی انجام بدم که فکر کنم خدا اوشون رو مامور کردن تا از من سوتی بگیره و تاپیک سوتی ها رو همش بیاره بالا:-2-43-: داشتیم راجع به میتینگ می حرفیدیم که نوشت راستی امیر قند شکن دارید؟:-2-35-: منم با کلی ذوق و شوق میپریدم از روی جوی کودکی 5ساله بودم و ساده گول حرفش رو خوردم و رفتم یه قندشکن پیدا کردم می گم آره داریم فقط از این انبر دستیاستا ژاپنی هم هست اصله اصله!:-2-35-: بعدش مدیر اون شرکت خصوصیشون بعد این حرف من به دلیل صدای خنده ی زیاد و پروندن مشتری گویا می خواستن اخراجشون کنن حالا دلیل خنده ی الی : منظور از قندشکن=هیتلر شکن بوده:-2-41-: خوووو به من چیه من نشنیده بودم تا حالا تازه شم بحث سر یه چیز دیه بود کلآ منو گمراه کرده توقع داره منم منظورش رو بفهمم!:-2-08-: حالا رفتیم تو کافی شاپ پایه ی میز رو لگد کردم از رضا عذر خواهی موکونم:-2-35-: از این بگذریم می رسیم به بتوون! اومدم بگم بتوون گفتم بنتون:-2-35-: نخندددددددددددددد:-2-33-: ایشالا یه روز خودت کم بخوابی و ببینم سوتی می دی یا نه:mrgreen: کلآ خیلی خوش گذشت دمس همگی ندرده:-2-40-: اگه چیزی گفتم و کسی ناراحن شد همین جا ازش عذر می خوام اون حرفای من فقط جنبه ی شوخی داشت و هیچ ارزش قانوننی دیگری نداشت:-2-40-:

پ.ن: سعید توام رفتی جزء کسایی که به من لطف دارن ها!:mrgreen::-2-40-:

پ.ن: محمدرضا جان چیکار کنم سجاد گفت بشین پیش من بالاخره خودت که در جریانی:-2-35-: نمی تونستم بیام اون ور از سعید یاد بگیر چه قدر جا عوض کرد توام یه جا عوض می کردی تا بیشتر پیش هم باشیم:-2-41-: ایشالا میتینگای بعدی از خجالتت در میام دیه قهر نباش باشه؟:-2-35-::-2-40-:

پ.ن: سعید تولدت مبارک:-2-40-: حسود نمی تونه ببینه ما تولدمون شده سریع 4روز بعد ما تولد گرفت:-2-43-:

پ.ن: لیلا خانوم زیارت قبول:-2-40-:

پ.ن: s.love ایشالا مشکلی که پیش اومده حل می شه :-2-40-:
پ.ن: امروز فقط جای یه نفر خالی بود! کی بود؟ نوکه زبونم بود اسمشا!:-2-35-: آها امروز جای سمان خیلی خالی بود. اصلآ به هیچکس خوش نگذشت چون سمان نبود مگه نه بچه ها؟:-2-35-:


پ.ن: هر کسی پ.ن راجع به من داده تو روم بگه تا جوابش رو بدم دیه :-2-09-::-2-40-:

پدیده
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۳۰ قبل از ظهر
من هری پاتر میخوام:-2-30-::-2-30-:
این چند روزه انقد حالم گرفته س از این بابت:-2-30-:(بابت:هری پاتر تموم شد!)
مثه این میمونه با ده سال از بچگیم خدافظی کنم:-2-30-:سخته!
نخندینا....شاید درک نکنین بگین دیوونه س،ولی واقعا سخته.چقد گریه کردم من:-2-30-:
امروز(تا همین چند ثانیه پیش)داشتم مراسم افتتاحیه نیویورکشو میدیدم،دختره ی احمق!مجری از این خنگتر؟!:-2-33-:
هی اما میومد،این میومد،اون میومد،این ازشون دور میشد:-2-42-:
خلاصه دیدم و به اما خندیدیم به خاطر فرق کجی که گذاشته بود.ماشالا سه سانت سفیدی افتاده بود رو کله ش:-2-35-:لباسشم ضایع بود:-2-41-:
یعنی کی میاد ایران؟!:-2-35-:
دیه بگم امروز داداشم زد اون یکیو کور کرد...بازیاشونم دیوانگیه!:-2-43-:
بزرگه داشت کوچیکه رو قلقلک میداد،یهو کوچیکه زد تو چشمش،اونم از خونه رفت بیرون:-2-35-:(حالا فیلم بازی میکردا:-2-41-:)
دیگه اینکه چقدر من خنده دارم!:-2-06-::-2-06-:دیدین همگی با نامردی اخراجم کردن!؟!؟دیدین؟!:-2-42-:
قدمم بلند نشده:-2-30-:
روپرتم اصن توی دوربین نیگا نکرد بگه قربون آبجیم:-2-42-::-2-30-:
شام لازانیا خوردیم:-2-16-:احساس میکنم شبیه گارفیلد شدم:-2-35-:

samane7
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۳۷ قبل از ظهر
نامرداااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااا:-119-:
چرا هیچکس نگفت جای من خالی بود:-2-15-:

جاتون خالی بعد از قرنی خونه ماهم به حضور مهمون منور شد.
هیچ وقت نمی دونستم پذیرایی کردن اینقدر سخته,آخه ما تا الان مهمون نداشتیم در نتیجه منم یادنگرفتم
فقط با چشم غره های مامانم کار می کردم.

اینم ا خاطره که نگین اسپم شد:-2-33-:

ღ ghazali ღ
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۴۹ قبل از ظهر
سلام ما چند روزه شکلک نداریم و خیلی افسده ی مان کرده است .... خوب امروز .... هی خدا اینا هم معلمه واسه ما فرستادی ؟؟ ولی خدایی دم دوتاشون گرم خیلی خوب درس میدن ... تا حالا معلم مرد تجربه نکرده بودیم که امسال به تجاربمان اضافه شد و فهمیدیم خیلی از خانوما بهتر میدرسن ... ولی چقده جدی ...4 زنگ اختصاصی ... سه زنگ پشت سر هم با یکی اونم چه قده خوش تیپ بد معلم به این خوشتیپی ندیده بودیم حداقل حسنش این بود ه مثل اون دوتای دیگر کچل نبود .... یعنی چی معلم سر کلاس اس ام اس بده حالا وقت استراحته که استراحته .... اصلا نمیدانیم چمان شده بود آخه وقت میض شدن بود اونم سر کلاس رو به موت بودیم ولی کی جات داشت حرف بزنه (به قول مشاورم تو این 7 سالی که تو این مدرسه درس خوندین این اولین معلمیه که تونسته شما رو ساکت کنه خوب جذبه داره ) فک کنم در جو به سر میبرم چون دارم درس میخونم و بسی امیدوارم ... ما ساسری تهران قبول میشویم .... چون ماه رمضون هم کلاس داریم خوابمو کاملا تغییر دادم از ساعت 4 میخوابم تا 10 شف بقیشو بیدارم ....الانم دام درس میخونما یهو فکر دیگه ای نکنیداااا ...... میتینگ خوش گذشته ... بابا ای .. بشه این شرکت مخابرات به من چه ؟؟ گوشیه من خاموش نبوده ... مشکل از گوشی نگار بوده . چرا منو بیدار نگردین خوب ؟؟ اصلا همش تقصیر نگاره که من جا موندم (به دل نگیر مامانی ) خوب ما داریم حسرت میخوریم خوب ....بازم میگما گوشیه من خاموش نبودههههههههه ..... فقط خواب بودم خوب ..... فردا تعطیلم این خیلی خوفه ... گفتن باید بدرسین زیاد .... امیدوارم حسش بیاید شب و روزتون خوش ...... غزال

رویای باران
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۳۹ قبل از ظهر
سلام .امروزم بدون اتفاق خاصی گذشت راستش تبلیغ یه کلاس رو دیدم کلاس تیراندازی به سرم زده برم .اگه کسی تا حالا رفته می شه یه کمکی هم به من بده ؟از اینک اینجا می نویسم خوشحالمممممممممممممممممم :-2-37-:

بازباران
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۲۳ قبل از ظهر
سلام .امروزم بدون اتفاق خاصی گذشت راستش تبلیغ یه کلاس رو دیدم کلاس تیراندازی به سرم زده برم .اگه کسی تا حالا رفته می شه یه کمکی هم به من بده ؟از اینک اینجا می نویسم خوشحالمممممممممممممممممم :-2-37-:
سلام وصدسلام خاطره
یادم میاد مسابقه بود رفتم ونفرچهارم شدم ...خیلی احساس خوبی بود:-2-16-:...6ماه پیش سوم شدم :-2-32-:.....ولی دوماه پیش دهم شدم...سرخورده شدم:-2-30-:
دفعه اول برام مثل تخلیه روحی بود.زدن به هدفی که به اندازه یه نقطه کوچیک بود.هنوز نگه اش داشتم
البته از 5تیرفقط 1تیر به هدف خورده بود:-2-06-:
خوب خدمتت بگم ..اگه تیراندازی رفتی باشگاه زیتون نرو....نه مربیاش خوبه نه تفنگاش (همه شیکسته)
من پیشنهادم باشگاه سئوله
هم مربیاش مدال زیاد گرفتن .هم تفنگاش سالمتره...آه تیراندازی باتفنگ گازیه...خیلی سنگینه...مخصوصا برای خانما...یه بار جلسه ای برو ببین جالبه یانه...گویا جلسه ای 3000تومنه ...با 60تاتیر
بعدکلاسش ثب نام کن
فعلا بایتون باشه

Behnoush
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۲۰ قبل از ظهر
چندم است ؟:-2-38-: ها 21 ام است :-2-38-: ساعت 5 و سی دقیقه ی بامداد:-2-31-: دقیقا 4 ساعت و 45 دقیقه است که داریم خاطره هاتان را میخوانیم:-2-36-:از صفحه ی سیصد و هشتاد تا الان:-2-36-:اگر بودید می دیدید چه اخیش جانانه ای گفتیم وقتی به صفحه ی 565 رسیدیم دیدیم دیگر نمایش اخرین صفحه برایمان ان پایین نمی آید:-2-36-:یعنی تو یه قهرمانی بهنوش:-2-37-: سجده ی شکر به جا اوردیمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/Laie_71mini.gif خدا از تک تکتان نگذرد که با احساسات لطیف مااینگونه بازی بازی می کنید:-2-31-: خو چه خبر بود !!:-2-36-: ما می خواستیم نود و هشتی باجی این شماره را بنویسیم اما چون خیلی وقت بود خاطره نخوانده بودیم هیچی نمی دانستیم:-2-37-: ما کمی گیج می زنیم:-2-38-: تازه ازخواندن خاطرات فارغ شده ایم :-2-38-:الان ما انگار درگیر شخصیتهای یک رمانِ n شخصیتی هستیم جان شوما:-2-37-:
خوب بگذریم:-2-35-: چه خبر :-2-35-: همه خوب هستید؟:-2-35-: ما خیلی وقتست خاطره ننوشته ایم خاطره زیاد داریم اما الان حس نوشتن نیست:-2-31-: کلا صبحها ساعت 7 اینها ازخانه می زنیم بیرون 5 می آییم خانه:-2-37-: خسته کوفته:-2-36-: مردی شده ایم برای خودمان:-2-35-: همینجور پیش برویم تا اخر امسال دست و بالمان پر می شود می توانیم برویم خواسگاری:-2-37-: جمعه ها هم درمجتمع فنی تدریس میکنیم :-2-37-: خیلی کارمان را دوست داریم همش در کارخانه اینهاست دوست داریم خوب:-2-35-: اما فکرکنیم چون تازه اولش هست اینجوریست ها؟:-2-35-::-2-35-: می گوییم ما از وسطای ماه رفتیم سر کار اینها به ما حقوق ماه راکامل می دهند؟:-2-06-::-2-06-: خاک تو سرمان یعنی الان فکر می کنید ما چقد طماع هستیم نه؟:-2-37-: ما زنگ زدیم ازخواهرمان پرسیدیم تجربه اش بیشتر است:-2-35-:خواهرمان گفت حقوق را کامل می دهند ما را خاطر جمع کرد:-2-06-::-2-06-: حالا بیخیال این حرفا...دلمان برایتان انقد شده بود یعنی:-2-36-: از کارخانه می خواهیم بیاییم تو سایت می ترسیم به کل حواسمان از کار واینها پرت شود جنبه که نداریم:-2-35-: حالا یه کم جا بیفتیم دیگر از همان کارخانه می اآییم ما دیگر نمی توانیم اینجوری 100 صفحه ای خاطره بخوانیم:-2-33-:
چقد تبریک وتسلیت بدهکاریم ما...نمی دانید با چه خون دلی خاطراتتان راخواندیم:-2-36-:
آرام جانمان که عسک گوجه هایش را گذاشت ما نبودیم:-2-36-: نولو :-2-38-:منم میخوام آلبالو:-2-38-: اینا همه مال خیلی وقت پیش است می دانیم:-2-38-: تو ذوقمان نزنید :-2-35-: برای ما جدیدند خوب:-2-37-:
ما خودمان دیروز آلبالو خوردیم :-2-37-: اما ما دوز دالیم از بالای درخت آلبالوی نَشُسته نشسته بخوریم:-2-37-: شبی لیلا جانمان از باغ کرج و آلبالو و زردآلو گفتی ما خیلی خاطره از آلبالو زردآلوهای طالقان داریم:-2-38-: نولو شمعدانی هایت را قربان برویم:-2-35-: ما هم خانه ی قبلیمان که بودیم انقد شمعدانی داشتیم:-2-39-::-2-39-:محبوبه ی شب هم داشتیم :-2-38-: شبهای بهار همیشه حیاط خانه مان بوی بهشت می داد:-2-37-:
حس خاطره نویسیمان نیست چرا:-2-35-: ناهور جانمان در چه حالست قربانش برویم:-2-38-: خیلی شعرهای بی حیاتیِ بالای 18 ای هیس هیسی می خوانی:-2-35-:
افجی مینای ماا را کی عصبانی کرد:-2-33-:بی تربیتها:-2-33-:
کبلایی لیلا جانمان به سلامت رسیدی قربانت برویم:-2-38-: ما هر کس میخواهد برود کربلا ان ورها نگران می شویم:-2-37-: نه که بمب اینها زیاد می ندازن آنجاها:-2-36-:مامانمان دو سال پیش می خواست برود انقد همه دهوایش کردیم خواهرمان گریه اینها کرد نرفت:-2-35-: جان خودمان پارسالها خیلی بمب اینها زیاد می نداختن انجا نه؟:-2-37-: شما رفتین بمب ننداختن؟:-2-37-: برای ما دها نکردی نامرد؟:-2-36-:
ما خیلی نبودیم بچه ها:-2-39-: کنکور اینهایتان خوب بود ؟:-2-35-:
ما وقتی خاطراتتان راخواندیم انقد حسودی کردیم که ما نبودیم در خیلی لحظه ها:-2-36-:به صفحه ی 552 که رسیدیم احساساتمان فوران زد یکی دو قطره اشک اینها هم ریختیم جان شوما:-2-37-: اینجور:-2-37-:
به صفحه ی 566 که رسیدیم دیدیم لیلا جانمان گفته صبح می امد خاطره ما رامیخواند ما گفتیم یک خاطره ی صبحگاهی بذاریم بخواند قربانش برویم کبلایی لیلا جانمان:-2-37-:
راستی راستی:-2-31-: اگر فردا خبرِ انفجار سرتاسری پارس انلاین را شنیدید تعجب نکنید:-2-36-: انقد ما از غروب تا الان اینها را نفرین کردیم:-2-36-: پدر اموات ما صلوات دادن بی تربیتا:-2-33-: ما بعد از مدتها امدیم سایت یه کم دور دور بزنیم مگر می گذارن:-2-43-: یعنی مرگ بر پارس انلاین:-2-36-: پارس انلاین پارس انلاین ننگ به نیرنگ تو:-2-36-: پولِ مفت است که می دهیم به چنگ تو:-2-36-:برو ور دل امریکای جهانخوار:-2-37-:
راستی ما چهار روزست مهمان داریم آسایش و پرایوِسی ما صلب شد ه یعنی چی آقا:-2-33-: الا ن4 روزست که در هال میخوابیم جا نداریم:-2-37-: یکی از دوستهای بابامان اینها خانوادگی از اصفهان امدند یک ایل هستن جان شوما:-2-31-: تازه یک نوه کوچولو هم دارند زلزله ایست این بشر یعنی:-2-33-: کابوس شبهای ما است یعنی این فسقل موجود زنده:-2-37-: انگار ما همسنش هستیم همش ماشین اینها می اورد می گوید با ما بازی کن:-2-30-: ما بچه دوست نداریم خداااااااااااا:-2-36-: ما داداشمان که کوچک بود بعضی وقتها که زیاد گریه وکرد انقد دوست داشتیم کتکش بزنیم بیشترگریه کند ما کیف کنیم:-2-36-: اما همش خودمان را کنترل میکردیم:-2-37-:ما مشکل روانی داریم جان شما:-2-35-: الان بچه مردم را بزنیم که نمی شودخوب:-2-35-: ما اینجا در نقش قصه گو شدیم :-2-36-:بچه ی 6 ساله نمی دانید چه امس پر طمطراقی دارد:-2-06-: امیر خشایار وکیلیِ مقدم:-2-06-: به قول مامانمان 18 چرخ هم امس فامیلش رانمی کشد:-2-37-: ما بهش وگفتیم خشی:-2-35-: بی تربیت به ما وگوید خشی چیه امس ما امیر خشایاره:-2-33-:
ساعت 6 شد:-2-35-: خواب روزانه مان باور نمی کنید به دو ساعت در شبانه روز رسیده:-2-31-: هنوز عادت به خواب شب نداریم روزهایمان هم که خوب خانه نیستیم :-2-35-: امروز غروب نوبت چش پزشکی داریم:-2-38-: کلا پدر چش و چارمان در امده است :-2-37-:
آیلی سپی جانمان خوبی؟:-2-37-: نادی خاطره آخرت چقد متفاوت بود قربانت برویم:-2-38-: از این شلکک های یادداشت برداری===>:-2-38-: چقد بِشِت می آید:-2-37-: خو بیشتر استفاده کن :-2-33-: چی هست اینسر در گریبانی همش می گذاری===>:-2-15-:...دشمنت سر در گریبان باشد به حق 5 تن:-2-36-:
ای جانمان نیمه شعبان نزدیک است:-2-16-:انقد دوست داریم:-2-38-:نمی دانیم چرا...از بچگی حس خاصی نسبت به نیه شعبان و تولد حضرت علی و شب عاشورا داشتیم:-2-37-: دوز دالیم خو:-2-38-:دوز دالیم می بینیم در خیابان هر جا می روی شربت می دهند:-2-35-: تازه عاشورا قیمه هم می دهند دیگر نور علی نورست جان شما:-2-35-: خاک بر سرمان یعنی:-2-35-: یکی پست ما را بخواند فک میکند ما چقد شکمو هستیم:-2-37-: اما به قول مامانمان ما فقط ذوق الکی میکنیم وقت خوردن گم و گور می شویم:-2-37-: گفتیم عاشورا کی می وشد راستی؟:-2-35-: خیلی مانده می دانیم:-2-35-: ما انقد خاطرات عاشورایی خوبی داریم بچه ها:-2-37-: ما بچه که بودیم بابایمان یک سال یک نذری داشت در هیات سینه زنان اینها بود از این علم ها بلند می کرد:-2-37-: ما چقد به نظرمان بابامان قوی بود :-2-37-: ما بچه بودیم انقد از این دستهای روی علم می ترسیدیم:-2-31-: همیشه می دیدیم مردم سینه می زدند و نوحه اینها میخوانند ما گریه مان می گرفت همینجوری:-2-37-: اعتراف میکنیم که ما برای امام حسین گریه مان نمی گیرد اما نمی دانیم کلا چرا گریه مان می گیرد ولی:-2-35-: اصلا چی شد حرف به عاشورا کشید خو:-2-33-:
ماه رمضان نزدیک است:-2-16-: پیش به سوی روزه های دسته جمعی:-2-16-:
بچه ها دیشب خواب دیدیم بدون چارقد رفتیم بیرون گشت ارشاد ما را گرفت:-2-37-: چقد درخواب ترسیدیم:-2-37-: نمی دانید ما بعضی وقتها چه خوابهای سوژه ای میبینیم:-2-35-: مدرسه که می رفتیم خیلی شبها خواب می دیدیم که با شلوار خانه مان رفته ایم مرسه:-2-37-: یک مدت خواب می دیدیم با دمپایی رفته ایم دانشگاه:-2-37-: چقد درخواب خجالت کشیدیم:-2-39-: البت اینها همه ماجرا دارند ها:-2-37-: زمان لیسانس خوابگاه پسرها تو خود دانشگاه بود...بعد یکی از پسرها صبحها که کلاس داشتیم با دمپایی می امد سر کلاس جان شما:-2-35-: کلا می دیدیش می فهمیدی همینجور از خواب بلند شده مسیرش را کج کرده به سمت کلاس:-2-37-: بعد به نظرما خیلی هم باحال بود ها:-2-35-:اما انقد بچه ها حرفش را زدند این کارش به خواب ماهم نفوذ کرد نامرد:-2-36-:ماخودمان خیلی با دمپایی اینها زدیم بیرون:-2-37-: یک زمانهایی میخواستیم درویش شویم گفتیم انگار:-2-35-: حالا اینها را بی خیال:-2-35-: به نظر شما هدف ما از اینکه در خوابمان بی چارقد رفتیم بیرون چه بود:-2-31-: اصلا هدف ما از دیدن همچین خواب آیکُیو پایینی چه بود:-2-37-:
راستی خبر دارید از ترم جدید بیشتر کلاسها زنانه مردانه می شود؟:-2-37-: روستا ازاد -( رییس دانشگامان)که وگفت کلاسهای پایه را فعلا اینطوری وکند:-2-36-: خدا را شکر ما واحدهامان تمام شده :-2-35-:فقط تز مانده:-2-35-: جان خودمان شما به چه امیدی امسال کنکور ودادین بچه ها:-2-35-: خیلی مساله مهمی است خو یعنی چی:-2-36-: مثل مرسه می شود دانشگاه:-2-37-: ترمهای اول دانشگاه خیلی هیجان دارد به خاطر همین اختلاط جان خودمان:-2-35-: هر چند همان اولهایش فقط :-2-35-:اما خوب بچه ها گناه دارن یعنی چه:-2-33-: جان خودمان مملکت را با حمام نمره اشتباهی وگرفتن:-2-37-: به قول ابراهیم نبوی بود فکرکنیم ایران شمالی ایران جنوبی:-2-37-: خانومها این ور اقایان اون ور:-2-37-: یک مدت بگذرد باید به جانداران درس علوم بچه های مرسه یک جاندار جدید اضافه کنند:-2-37-: بعد دخترها برای اولین بار درکتاب های مرسه شان با جاندار عجیب و الخلقه و کمیابی به نام مرد آشنا شوند:-2-35-: وبالعکس:-2-35-:
خوب دیگر چه خبر؟ ساعت 6 و پانزده دقیقه:-2-31-: سرعت اینتیمان خیلی پایین است ما داریم اهنگ صبحگاهی گوش می دهیم نمی شود برای شما بذاریم:-2-35-:
لیلی مینا ما یک عمو داریم فقط 8 سال ا خودمان بزرگتر است:-2-37-: این بی تربیت هم ما که بچه بودیم هی دست ما گاز می گرفت روانی:-2-36-: دورش با خودکار بند می کشید:-2-36-:فکرکنیم خیلی کارمتداولی بود ان زمان:-2-35-: الان خودش یک دختر کوچولو دارد تو که گفتی ما یادمان امد برویم دست دخترش را گاز بگیریم انتقام کودکیمان را بگیریم:-2-36-:
عسل جانمان ان ژله بستنی بود یا باقلوا:-2-30-: ما انقد ژله دوست داریم:-2-30-:
احتمالا اخر شهریور یک سفر یزد برویم:-2-38-: مشهد هم همینطور:-2-38-: پریروز تو کمدمان کیف پول قدیمی مان را دیدیم در زیپ پشتش منوی شاه عباسی میبد را پیدا کردیم:-2-38-: از این منو کوچولوهای سایز کارت پرسنلی:-2-35-: هیییی:-2-39-: مال ان وقتها بودکه خواهرمان اردکان بود...شاه عباسی پاتوقمان بود:-2-38-: چقد خاطره داریم از انجا:-2-38-: خیلی غذاهای باکلاسی را اولین بار انجا خوردیم:-2-06-: اولین بار که پلمبیر خوردیم را جان شما یادمان نمی رود:-2-37-: با مهرنوش و دو تا از دوستهایش رفتیم شاه عباشی...بعد از ظهر بود گفتیم دسر بخوریم :-2-37-: خو خسته شدیم از بستنی و گلاسه واینها:-2-37-:گفتیم چیز جدید امتحان کنیم چشممان خورد به این پلمبیر:-2-31-: نامردها اَ اِ اُ هم نذاشته بودن ما بفهمیم امسش قشنگ چیست:-2-36-:خواهرمان اینها که بی خیال شدن همان چیزهای تکراری راخوردن:-2-37-: ما اما یک قهرمانیم:-2-32-: ما در یک عملیات شهادت طلبانه جلوی چشم یک عالم آدم با کلاسی امسش را اشتباه تلفظ وکردیم:-2-32-: اما گارسون خیلی با شخصیت بود همینطور که یادداشت می کرد سفارشها را امس سفارشها را هم بلند می گفت :-2-35-:گفت : پُلُمبیر بله:-2-35-: بعد یادداشت کرد:-2-35-: بعد ما فهمیدیم اشتباه گفتیم مهرنوش اینها که کله شان را دزدیدند اصلا یعنی آقا ما با اینها نیستیمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/hemademe.gif

چقد چرند گفتیم:-2-35-: ساعت 6 و نیم شده:-2-38-: نمی دانیم دفعه ی بعد کی می آییم....هر چند سعی میکنیم دیگر بیاییم خاطره ها را بخوانیم چون این فله ای خوانی واقعا سختمان است:-2-36-:
اما واقعا دلمان برای تک تکتان تنگ شده بود:-2-39-: دوست داریم اسم ببریم ما کلا خیلی دوست داریم برای هر کس حساب جداگانه وا کنیم :-2-37-: حالا اسم می بریم اگر کسی جا افتاد خو ناراحت نشود دیگر:-2-36-:
آرام جانمان...یار شبانه ی ما:-2-38-:ان گوجه ها با پنیر و سبزیو نان داغ خیلی می چسبد جان خودمان:-2-30-: ما خانه قبلیمان در باغچه سبزی داشتیم...خیلی بعد از ظهرها مامانمان سبزی تازه نان پنیر می دداد بِشِمان:-2-37-: هی همه در کتاب ها و شعرها می گویند نون و پنیر وسبزی و ظهر تابستان اینها ها...اما ما واقعا می دانیم بوی نعناع و ریحون خیس در بعد از ظهر تابستان چه حسی دارد:-2-38-:چقد یاد خانه قدیممان کردیم در این پست:-2-31-:
نولو یعنی ابرو برای مانذاشتی:-2-36-: صب کن پولمان جمع شود می آییم می گیریمت:-2-36-: الان با دست خالی بیاییم بابایت ما را شوت می کند بیرون خو:-2-33-: صبور باش:-2-32-: می اییم می گیریمت می وریم سر خانه زندگیمان:-2-37-: شبها خسته ا سر کار می آییم جورابمان را در می اوری:-2-37-: و مابقی مسائل:-2-35-: خیلی منحرفین :-2-33-:
هیوا جانمان این پستهای سکانسی خیلی با حالن جان خودمان:-2-37-: هیوا ما الان یک هفته است این نابرده رنج را می بینیم:-2-35-: کامبیز دیرباز خیلی خل است جان خودمان خداست اصلا:-2-06-:
مهدی جانمان خیلی بیشوری بی تربیت:-2-33-:چقد تولد و مهمانی وروی خو:-2-33-: مینا جانمان به به چه نمره های درخشانی :-2-37-:
ما همینجور بخواهیم تیکه تیکه بنویسیم تا شب هم تمام نمی شود:-2-37-: یک نفس می رویم یا علی!!:-2-32-: : شبی لیلا، آفجی مینا، مهسا،ناهور،لی لی مینا، لوسی لیلا، فاطی، مژگان، بابک،آیلی سپی، نسیم،نادی...

پریسا نمی دانی چقد حسودی میکنیم به درس هایت:-2-38-:ما هم به آسمان زیاد نگاه میکنیم راستی:-2-38-:

راستی ندا سادگی جانمان چرا پستهایش همش ناراحت بود پشت هم قربانش برویم:-2-39-: چقد آشفته بود نمی دانیم چی شده خو:-2-36-:
عسل ، عسل، پرنیا، زهرا، زهرا، زهرا:-2-35-:
راستی کنکور خوب بود زهرا؟:-2-37-:
سمان کنکور چطور بود:-2-36-:
الی مدیر جانمان ما نیستیم هی پست پشت همی نمی دهیم خوشحالی؟:-2-37-:
یگانه جانمان هم یار شبانه ی ماست:-2-38-:
سهیلا، معصوم... پروانه..رها،خانومی، پگاه، عاطی، الناز، الهه، زینب...

ما می رویم...خیلی پستمان طولانی شد...:-2-38-: مواظب خودتان باشید:-2-38-:

نگفتم که زير پوست شب
حتی شبتاب روشنی هم می تواند ترانه بخواند!


من خودم را به احتياط
کنارِ آن حقيقت گمشده می کِشم
و می دانم که رفتن به راه دريا
درد های بسياری دارد.
من هم مثل شما
درد می کشم از دست دريا و
قليلی کلمات همين طوری ...!


می روم کمی سکوت و
يکی دو راه نرفته را تجربه کنم
من باران ها ی موسمی را می شناسم،
دروغ های معصومانه ی دريا و آدمی را نيز ...!

راستی راستی:-2-16-: smart structures را شدیم 18.5:-2-16-:ماکسِ کلاس:-2-38-: ذبیح تو یه قهرمانی:-2-32-: منم بادیگاردتم:-2-37-: می رویم:-2-38-:


مرگ بر پارس انلاین مرگ بر پارس آنلاین.....مممرگ ببببر پارس...آنلاینننن:-2-37-: با همان اهنگ مرگ بر امریکا مرگ بر امریکا بخوانید:-2-31-:


راستی تیلویز را روشن کردیم شبکه 3 یک چهره ی بسیار دوست داشتنی دارد روضه میخواند ما کلی اطلاعات عمومیمان رفت بالا:-2-37-: می گوید شما فرعون را می گویی، قارون را می گویی، هارون را می گویی کلا همه اینها را می گویی خوب؟:-2-37-: همه اینها را میگویی انگار امریکا را می گویییhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/hemademe.gif گفتیم بگوییم شما هم آپگرید شوید:-2-35-: ما میرویم پی یه لقمه نان حلال:-2-35-: فعلا:-2-38-:

hasti67
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۴۹ قبل از ظهر
سلام خوبين
من كه خيلي وقته حس و حاله مردنم ندارم
خسته شدم از اين همه مشكل ،هر روز يه برنامه جديدي واسم پيش مياد،الانم يه هفته اس درگير يه موضوعي هستيم تو خانواده
اعصاب و روانم قاطي شده،از خدا ميخوام زودتر مشكلم حل بشه وگرنه ديوونه ميشم
ديگه طاقت ندارم
صبح ها از شدت خستگي نميتونم بلند شم بيام سركار
از بس شبا تو تنهاييام گريه ميكنم
مامانمم از غصه مريض شده
نميدونم چرا
خدايا چرا همه مشكلات واسه ماس
من بد،ولي مامانم چه گناهي كرده
كه اينقدر بايد استرس و فشار و تحمل كنه
كرمتو شكر
دوست دارم ،تنها پناه بي كسي هام

sue.sun
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۵۳ قبل از ظهر
.....چون بیایی ز جهان محنت و ماتم برود
..........نور و شادی برسانی ستم و غم برود

...............شب تاریک جهان را همه چون روز کنی
....................ظلمت و بی هنری از دل آدم برود

.........................عدل و احسان و سعادت به جهان هدیه کنی
..............................ظلم و بیداد و ستم از همه عالم برود

.....عشق و صلح آوری و معرفت و شور و شعور
..........کینه و نفرت از این خانه مسلم برود

...............دل مخلوق جهان با نفست زنده کنی
....................دوره بی کسی و مونس و همدم برود

.........................با قدومت نفس دور زمان تازه شود
..............................با وجودت خط دوران خوش و خرم برود

...................................خوش زمانی که جهان رو بسوی صلح و صفا
........................................در پناهت همه در سیر منظم برود


سلام
امروز از تشنگی هلاک شدیم
آقا ما عادت داریم لیوان لیوان پشت سر هم اب بنوشیم ( بگو گوارای وجودت)
چه معنی دارد آبدارچی برود مسافرت و درب یخچالش را قفل بنماید تا ما آب خنک نداشته باشیم
چه معنی دارد که اصلاً یه قفل به اندازه ی کله ی گاو (ببخشید) بزند به درب یخچالش :-2-43-:
آقا ما تشنه امان است و آب یخ می خواهیم
اصلاً چه معنی دارد که در اتاق ما یخچال نباشد:-2-30-:
من یخچال میخوام به کی بگممممممممممممممممممممممم م:-2-33-:
ما تقریباً هشت یا نه سالی می شود که تقاضای خرید یک یخچال داده ایم ولی برایمان نخریدند
این رئیس جانمان می گوید خو بیا هر چی داری در یخچال اتاق ما بگذار قول میدهیم که آنها را نخوریم:-2-35-: <==== با این قیافه
ما هم در دلمان گفتیم کور خواندی بگذاریم تا آن را بخورید هنوز خاطره ی آن مربای آلبالوی عزیزمان را فراموش نکریدم که روز بعد اثری از اثارش نبود
این رئیس جانمان همان رئیس شماره ی 3 خیلی چیز وخورد گاهی اوقات که تغذیه اش تمام می شود به تغذیه های درون اتاق ما دستبرد می زند و بعد از خوردن وگوید که ما از اتاقتان تغذیه برداشتیم:-2-37-:یک بار هم پاتک به اتاق ما زده بود و چند عدد شکلات کهنه که دوست نداشتیم آنها را بخوریم خورده بودند حتی به یک عدد بیسکوییت ساقه طلایی که درون پاکتش مانده بود هم رحم نکرده بودند تازه اعتراض هم می نمودند که چرا این شکلات ها اینقدر خشک بودند:-2-43-:
ما یخچال می خواهیم اینها از اول سال قول داده اند یک یخچال به ما بدهند ولی هنوز نداده اند
گفته اند شما که اموال دست خودتان است بروید یکی از خوابگاه دانشجویان بیاورید
ولی ما نمیخواهیم این دانشجویان پاکیزه نیستند یخچالشان بو می دهد ما یخچال دانشجو جماعت نمیخواهیم آنهم دانشجوی مذکر:-2-33-:



بهی نوشت:
بهی جان خدا قوت بدهد به شما. انگشتانتان خسته نباشند و همینطور مغز محترمتان که این همه صفحه را خواندید و بعد نوشتید
خیلی طولانی بود ولی چون دوست وداشتیم وخواندیم:-2-37-:


نکته: راستی خاطره ی قبلی ما در صفحه 566 بود چه کسانی خاطراتشان را پاک کردند؟ به اندازه ی 4 خاطره پاک شد و به صفحه ی 565 رفتیم:-2-31-: شبنمی و الی بیایید پاسخگو باشید:-2-37-:

بی تعارف میگم مدیریت این انجمن جز اعصاب خوردی واسه من یکی هیچی نداره . هیچی. کسایی که من رو تو این دو سال می شناسن می تونن تایید کنن. من از اون آدم خونسرد و شاد تبدیل شدم به یه آدم عصبی و زودرنج که زندگیش رو وقف چیزی کرده که هیچ سودی براش نداره .
آقا ما تائید می نمائیم این را راست وگوید قبلاً تر ها خیلی خوب و شاد و مهربون بود ولی الان فقط خوب و نا شاد و مهربون و عصبی و زودرنج شده

مدیر اوته از من زود نرنجی ها:-2-35-: من دوستت دارم دو هوارتا به اضافه ی 11 تا:-2-40-:
مدیر اوته جواب سئوال بالایی ما را ندادی:-2-35-:

مدیر اوته که یکی دیگه بود :-2-35-:
هان ؟ من نمیدونم کی حذف کرده ؟ خودش بیاد لو بده :-2-33-:
الی رو چند تا دوست داری؟ :-2-15-:


به به سرکار خانومی گل گلاب عرق بیدمشک دلمان برایتان یه ریزه شده بود :-2-40-:

بعد از سوسن نوشت :سوسن خانوم :-2-16-:ابرو کمون :-2-16-:ما مخلصیم :-2-35-:

شبنم
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ قبل از ظهر
سه شنبه 21/ 7/ 90

سلام صبح همگی بخیر و شادی

این فکر کنم اولین باریه که بدون رسیدگی به گزارشا و پیام خصوصیام اومدم خاطره می نویسم . خاطرات دیروز رو که بچه ها گفتن. راستش وقتی ماهانا کارت دعوت فرستاد من یکی اساسی به پول توی جیبم شک کردم که یه وقت کم نیاد. خب آخر ماهه و این ماهم ... ولی نه خدا رو شکر منوش قیمتش خیلی مناسب بود. :-2-35-:
هنوز پس کله ام درد میکنه سعید :-2-30-:
سوتیت جدا معرکه بود . :-2-06-:
الی پول اون کیک مشترک که همه شو خوردی رد کن بیاد :-2-28-:
دیروز از صبح اینترنتم مشکل داشت تا عصر هر کاری هم میکردم درست نمیشد. نه دکمه تشکر داشتم نه ویرایش نه ابزار مدیریت. مثل آدمای کر و لال شده بودم. اینا هم هی گزارش می فرستادن و خصوصی:-2-39-: . حسابی اعصابم رو به هم ریخت. بعدشم اون جریان یارو که به قول خودش تهدید کرده بود. من و الی که اینترنتمون مشکل داشت . شماره کسی که آنلاین باشه هم نداشتم البته یه شماره به اسم مهدیه تو گوشیم سیو بود که فکر کردم مهدیه همکارمونه زنگ زدم فهمیدم یکی از فامیلای دورمونه به روی خودم نیاوردم و قطع کردم :-2-35-: بعدشم رفتیم میتینگ دعوتی و اومدیم خونه انقدر خسته و کلافه بودم که به گزارشا رسیدم و بدون جواب دادن به پیام خصوصیام خوابیدم.

از این تیکه به بعدش رو اگه حوصله ندارید نخونید چون تکرار مکرراته. روی صحبتم با هیچ کسی نیست اینجا میگم چون مطمئنم خیلیا حتی به صورت آفلاین و مهمان این تاپیک رو میخونن :

ببخشید که این حرف رو می زنم از ادمین بودن انجمن جز اعصاب خوردي به محمد چی میرسه که از ارشد بودن به من برسه و از خواهر ارشد بودن به خواهرم ؟ و از مدیر و همکار بودن به بقیه ؟

بی تعارف میگم مدیریت این انجمن جز اعصاب خوردی واسه من یکی هیچی نداره . هیچی. کسایی که من رو تو این دو سال می شناسن می تونن تایید کنن. من از اون آدم خونسرد و شاد تبدیل شدم به یه آدم عصبی و زودرنج که زندگیش رو وقف چیزی کرده که هیچ سودی براش نداره . منتی سر کسی ندارم. انقدر محمد رو دوست دارم که اگه یه فروم دیگه هم بزنه و کاراش رو زمین باشه حتما برم انجام بدم ولی دیگه ظرفیتم واسه حرف شنیدن پُره پُره. دیگه به خودم حق میدم هیچ جوابی به حرف و حدیثا ندم.

یه کم بزرگ شیم . یه کم فکر کنیم. یه کم به خودمون بیایم ببینیم واسه چی اینجاییم. چي ميخوايم وسه چي فعاليت ميكنيم ؟

خسته شدم از بس شنیدم اینجا باند بازیه. باند بازیه چی؟ تشکر؟ همه تشکرا و امتیازای من مال شما. ببینم چی میخواد بهمون برسه ؟ خسته شدم از بس واسه هر سلام و علیکم سوال شد که چرا؟ خسته شدم از بس توی هر میتینگ متلک شنیدم که شما با ادمین فامیلی که انقدر هواتو داره. خیر ما فامیل نیستیم. من محمد رو دو ساله می شناسم. یکی از بهترین و عزیز ترین دوستان مجازی منه. اگر مدیر انجمنشم فقط و فقط به خاطر خودش و احترامیه که براش قائلم. محض اطلاع بعضی دوستان من از ایشون 4 سال یا 6 سال ( نمیدونم دقیق محمد چند سالشه ؟ ) بزرگترم پس قضیه دوست دختری و پسری هم منتفیه. من تهرانم ایشون کرمانشاه. چند باری هم همدیگه رو دیدیم و اگه عمری باشه باز هم می بینیم. دوستی ما خیلی وقته ربطی به سایت نداره. یکی دو بارم درخواست بازنشستگی دادم ايشون صلاح بدونن عوضم كنن . منم تا وقتی بهم احتیاج داشته باشه کنارشم. بعدشم ترجیح میدم مثل همه شما ها فقط به خاطر خودم بیام سایت نه اینجوری که مدام حرف و حدیث پشت سر خودم ، دوستام و خواهرم باشه .
من و خواهرم دو تا شخصیت کاملا مجزا و جداییم. کاملا هم از نظر شخصیتی با هم متفاوتیم. ایشون قبل من عضو فروم شدن ولی مدتها فعالیتی نداشتن. خودش و شخصیت و افکارش انقدر برای من عزیز هست که اگه وقت داشته باشم از تک تک پستهاش تشکر کنم و بهش امتیاز مثبت بدم. کسی هم نمی تونه این حق رو از من بگیره. ولی متاسفانه وقت ندارم . اونم اگه لطف میکنه از هر 10 تا پست من از یکیش تشکر میکنه :-2-28-: بازم به خودش و علایقش مربوطه .
من بچه 14 ساله نیستم که از روی دشمنی به کسی منفی بدم. پستی که خوشم نیاد تشکر نمیکنم . اونی که به پستی منفی میده یعنی اون شخص و پستش واسه اش دغدغه اس. خوشبختانه واسه من نیست !
این حرفا رو اینجا نزدم که ادامه پیدا کنه . مستر جیم جیم از شما هم ناراحت نشدم و روی صحبتم با شما نیست .
دیروز بعد برگشت از میتینگ باز هم جریان همون حرف و حدیث رنگی بودن و مدیر بودن مطرح شد. حالا می بینم حق داریم که فقط با دوستامون بریم بیرون . لا اقل یه روز بی حاشیه خوش می گذرونیم .
خواهش میکنم لطف کنید این بحث همین جا و با پست من تموم شه . من جواب نمیدم و دوست ندارم جو اینجا هم متشنج شه. ماها تو این تاپیک دوستیم. من لیلام. نه شبنم مدیر ارشد فروم نودهشتیا. این طرز فکر منه اگه مال شما نیست هم لا اقل به احترام من کات کنید بحث رو.



منیر مادر خبرشو بهت میدم تا شب یا نهایتا فردا صبح
sydney عزیزم من بعد اینکه این آواتار رو گذاشتم تو این تاپیک دیدم که شبیه آواتار شماست. اگه این شباهت رو دوست ندارید بهم بگید حتما آواتارمو عوض کنم چون عمدی نبوده عزیز و اول شما گذاشتید دوست ندارم حس خوبی نداشته باشید بهش.

سعید حالا رسیدیم در خونه بچه پر رو میگه میخوای ریموتم بزن بریم تو پارکینگ :-119-:
بهنوش خوشحال شدم خاطره تو دیدم :-2-40-:

هستی جان ؟؟؟؟؟ :-2-15-:


روز همگی بخیر و آرامش :-2-40-:

خانومی
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ قبل از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست


21 تیر 90
سلام :-2-16-:
دیروز از سفر برگشتم
جاهای زیادی رفتیم و خدا رو شکر خیلی خوش گذشت
جای همتون سبز و خالی بود
یه عکس هم گرفتم این جا نیست انشا الله اپ میکنم و میذارمش

فقط رفتم سراغ چند تا گزارش و خصوصی هام
فعلا کار خاصی نکردم و اتفاق خاصی هم نیفتاده

پست شبنم خیلی منو به فکر برد .کی این بحث ها میخواد تموم بشه نمیدونم
یعنی واقعا تو دنیای مجازی اینقدر رنگ و سمت مهم هست ؟ و ما نمیدونستیم ؟
هی زندگی :-2-15-:
فقط یه چی بگم و برم و اونم این که بچه ها هر کسی یه طاقتی داره
اگه از اون حد بگذره دیگه جای جبران نیست
من با اینکه سفر بودم اما کلی خصوصی داشتم راجب به تاپیکهای مختلف
یعنی زبون من مو در اورد از بس گفتم راجب به تاریخچه رپ چیزی ننویسید راجب به والنتاین تاپیک نزنید چون به درد سرش نمیارزه نمیدونم چرا بعضیا اصرار دارن کار خودشون رو انجام بدن :-2-33-:

واقعا خسته شدم از تکرار مکررات :-2-28-:
تاپیک خاطره همیشه برام جالب بوده به خاطر اتفاقات بامزه و شوخی های بانمکش
زندگی رو برای خودمون و دیگران تلخ نکنیم
مگه چند روز زنده هستیم ؟ چقدر کنا رهمیم؟ شایعه درست کردنش کاری نداره ولی جمع کردن ابروی افراد و ابی که ریخته شده ممکن نیست :-2-15-:


* یگانه عزیز متنت بسیار زیبا بود :-2-41-:



جای پای نفست مانده به صحرای خیال
ای فراسوی خیال در دل ما جا داری :-2-40-:

ارادتمند ،خانومی :-2-41-:

raha_sweet
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ قبل از ظهر
امروز خیلی روز گندیه .بابا بزرگم حالش بد تر بدتر شده . مامانم که دیگه می گفت خدایی نکرده شاید....
منم که اصلا نتونستم صبحانه بخورم....
فقط دارم براش دعا میکنم که زنده بمونه ....
وای خیلی خیلی خستم .
راستی تصمیم گرفتم امتیازاتم را زیاد کنم !! اخه من یک سال تو این انجمن عضو هستم خیلی بده که کاربر نیمه فعال هستم !!

Sokout_shab
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۵ قبل از ظهر
وقتی ما نبودیم چقدر ص جلو برفتین ...:-2-39-:
وقت خواندنش را نمی کنیم به جان خودمان...:-2-39-:
کلی تایپ رو دستمان ریخته است...:-2-39-:
فقط یه روز نبودیما ولی دلمان بسی تنگ شده است...:-2-34-:
از آن طرف دلمان برای صحبت با پگاه جانمان و خندیدن هایمان و متلک انداختن هایمان و ... هایمان و هایمان و هایمان... تنگ شده است...:-2-34-::-2-34-:
پگاه کجایی مادر؟ ببینی اومدم خاطره نویسی :-2-34-::-2-34-:

خوب از این جو خارج می شویم و ماجرهای این دو روز تعریف موکونیم...:-2-08-:
تا آن جایی برایتان گفتیم که قرار بود یک شنبه به ملاقات کسی برویم... :-2-28-:
انقدر بد میاد از قال گذاشتن...:-2-28-: آقا ما یکی بامان بد تا بکند... :-2-28-:حالا با دلیل یا بی دلیل ...:-2-28-: فحش بارانش می کنیم...:-2-28-: یعنی عصبی می شویم در حد تیم ملی...:-2-28-: قرار ما با ایشان ساعت 7 بود حالا ساعت 6 اس می دهد و می گوید::-2-28-:
- معلوم هس تو صبح کجایی؟ من گرفتاری برام پیش اومده نمی تونم بیام...:-2-31-:
حالا ما اینطور...:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-:
این با ما این جور صحبت می کند،:-2-19-::-2-19-::-2-19-: آیا آن روی دیگر ما را ندیده است؟ لابد ندیده است دیگر...:-2-07-:
شبش را بیخیال شدیم... :-2-07-:
دیروز سر صبح اس دادیم که شتر دیدی ندیدی...:-2-11-::-2-11-:
او هم زنگ پشت زنگ، اس ام اس پشت اس ام اس... یه طورایی به غلط کردن افتاده بود...:-2-24-::-2-24-:
مام از فرصت استفاده کردیم... جواب تلفنش را دادیم و هر چقدر خواستیم لیچار بارش کردیم... :-2-21-::-2-21-:
خلاصه قرار است یا امروز یا فردا ملاقاتش کنیم...:-65-::-65-::-65-::-65-:
دیشب خیلی شب بدی بود... خیلی... :-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:
چند وقتی می شد که اشک به چشمان زیبایمان نیامده بود... (اعتماد به نفس و حال کن):-2-37-::-2-37-::-2-37-:
ولی دیشب بد بود... رفته بودیم سراغ اس ام اس های قدیمیمان... حالا گریه گریههههه... نزدیک بود که هق هقم بلند بشه... :-2-41-::-2-41-::-2-41-::-2-41-::-2-41-:
دیگه یه طوری جلوی دهنمان را گرفتیم... که خواهری بیدار نشود...:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
هی... روزگار...:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
ولی شب بدی بود... ساعت 2:30 خودمان را به زور خواباندیم...:-2-18-::-2-18-:
دیروز زنگ زدیم موسسه... که مثلا ثبت نام کنیم... خیر سرش 2 جلسه گذشته... :-2-36-::-2-36-:روزهای کلاسمان دوشنبه و 4 شنبه می باشد...:-2-37-::-2-37-:
از اون ور کلاس ناصر جانمان 4 شنبه می باشد...:-2-32-::-2-32-:
مام از خدا خواسته، چون دلمان بسی برای ناصر جان تنگ شده بود گفتیم سلاممممم آقای ... وقتتون بخیر؟:-2-04-::-2-04-:
ممنون شما؟:-2-24-:
من فلانی هسم...:-2-02-:
یه گرمی گرفت... حالی کردیم اساسی...:-2-05-:
گفت خانم... امروز جشن داریم... شمام دعوتین... بیاین...:-69-::-69-::-69-:
آقا امروز می ریم ناصر جانمان را می بینم...:-69-::-69-::-69-:
حتما امروز خوشتیپ می کند خود را...:-69-::-69-::-69-:
خوش به حال زنش... اوه زن ندارد به گمانمان... خوب خوش به حال ننش...:-2-03-::-2-03-::-2-03-:
آقا ما کامپی اون سیستم ویندوزشو عوض کردیم... یعنی ما نه ها... اسی جانمان... الهی خواهر به قربانش برود... :-2-12-::-2-12-::-2-12-:
هوچی... ما فکر کردیم... وقتی از خواب بلند شیم سیستم درسته...:-2-20-:
بعد نظاره کردیم که خیرررررررر....:-2-36-:
این طور شد که از آن یکی سیستم که الان آمده ایم آن شدیم... و به اسی جانمان که الهی خواهر به قربانش برود... گفتیم سیستم اون ور نافرم قاطیه... اونم پذیرفت... و بر این شد... که از این ور تشریف فرما شویم...:-2-32-::-2-32-:
روز دوستان خوش...:-2-40-::-2-40-:
دوستدار تک تک شما... هانیه بانو :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن : شرمنده لیلا جان (lucy) دیر گفتیم... ولی... زیارتتون قبول باشه... :-2-40-:

sydney
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۱ بعد از ظهر
sydney عزیزم من بعد اینکه این آواتار رو گذاشتم تو این تاپیک دیدم که شبیه آواتار شماست. اگه این شباهت رو دوست ندارید بهم بگید حتما آواتارمو عوض کنم چون عمدی نبوده عزیز و اول شما گذاشتید دوست ندارم حس خوبی نداشته باشید بهش.


آقا این پست خاطره نیست.......سلام شبنم جان ...نه عزیزم اصلاً مشکلی نداره این حرفا چیه ....به هیچ وجه ناراحت نشدم .....تازه ما خوشحالم شدیم...:-2-35-:پس خودتو در گیر نکن عزیزم........:-2-41-:

راستی شبنم جان منم ازت به خاطر تمام زحماتت تشکر میکنم .....و کسایی که این حرفا رو میزنن واقعاً هنوز بچه ان و بزرگ نشدن....:-2-40-:

روز خوش...


بهد نوشت:بهنوش جان خیلی خوشحال شدم دوباره اومدی ....زود به زود بنویس...
عسل بانو جان انشاا... به سلامت بریو برگردیو خاطراتتو واسه ما بتعریفی...
با شرم فراوان به خاطر دیر گفتنش......لیلا جان (درست گفتم)زیارتتون قبول انشاا... ما رو هم دعا فرمودین...


خیلی بهد نوشت:الناز جان من اسمم زهراس....پس بوگو از کجا آب میخورد ...حالا میزنی آواتور مردمو میپکونی....(اکشال نداره:-2-35-:)

AsalBanu
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۱۰ بعد از ظهر
به نام او
میدونم دلتون واسم قد یه نخود شده بود
ولی از اونجایی که محجوب به حیایین به روی خودتون نمیآوردین و تو دلتون ریختین http://millan.net/minimations/smileys/winnersmiley.gif
نخ سوزن این شبنم http://www.millan.net/minimations/smileys/explanation.gif
فکر کردی واسه چی پست خاطره اش تلخ شده http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/chillout.gif
چند وقته نتونسته به من سر بزنه دلش برام یه کوچمولو شده واسه همینه هی بونه میگیره http://www.millan.net/minimations/smileys/twister2.gif
بهی جانمان هم که داره ولاشو جمع میکنه بره خواستگاری http://www.millan.net/minimations/smileys/oscars.gif
ای مرگ بر ما http://www.millan.net/minimations/smileys/walkplank.gif
ای ننگ بر ما
آخرش اگه من مهتاد جانی بالفطره و اینا شدم نگین چرا http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/rumsmiley.gif http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/rumsmiley.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/warriorsmiley.gif
این سمانم هر چی ازش پرسیدیم کنکورو چه کردی که جواب نداد
خو بی خی
عجله دارم
یکی دو تا پست بیشتر نخوندم اونم نصفه نیمه
الانم خیر سرم دارم ساک میبندم http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/handcart.gif http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/handcart.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/storksmily.gif
دارم میریم سفر
خارج شهر
چه شعری شد
من هی میگم من استعداد نشکفته ام
تا فرار مغزها نشدم کشفم کنید گوش نمیدین که http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif
حالا هوچش
گفتم دو سه روزی نیستم
همچی دلواپس نشین ( حالا نمیمیری نمیگفتی نه دلواپس نمیشدیم ؛ فکر نمیکردم لالی :-2-43-:)
هوشی دیه
اگر زنده برگشتیم که شادی آمدیم و خاطره هایش را سی تان گفتیم
اگر هم نیامدیم ختم قرآن یادتون نره http://www.millan.net/minimations/smileys/zombismajly2.gif
حلال کنید
اگر خوبی ای ....بازم خوبی ایی ....هر چی فکر میکنم غیر خوبی چیز دیگه ایی ندارم
پس فعلا بای بای http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/dancestar.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/guntootsmiley.gif

دوم از همه عسل بانو ديشب در خواب من چه وكردي مادر:-2-38-::-2-37-::-2-38-:این به خاطر محبوبیت بیش از حد بنده است
شوما به بزرگی خودتون ببخشین
معروف شدیم رفت پی کارش

یه شیزی
سبزک جونم
نبینم دیه تلخ بنویسی
این مدیر ارشدی غیر خودت از پس هیچ کی بر نومیاد
فکر نکن نمیخوایمت
من خودم وقتی میام میبینم آنی شاد میشه رو حم
با این که نومیام بهت سر نمیزنم ...میدونی سی چه ؟؟؟چون سرت شلوخه .....فدات شم که انقذه برای ما زحمت میکشی اونقخت ماها انقذه نمک در نمکدان شوری ندارد ....نه اون یه شیز دیه بود ....نمک میخوریم و نمکدون میشکنیم ...آها گفتم بلد بودم
خو این که اگه بری استغفار بدی ندادی ها ......اگرم خواستی جانشنین بذاری منو بذار .... http://www.millan.net/minimations/smileys/snowtonguef.gifسر دو روز سایت به فنا میره http://www.millan.net/minimations/smileys/dubpostsmiley.gif
خو همین دیه
تو باید شاد باشی مث اون موقع که تو خانواده میرفتی ناهار
منو باران تاپیکو میذاشتیم رو سرمون که شبنمی ناهار چی دارین ؟؟؟
کوفته نخود چی دارین ؟؟؟
همیشه هم ساندویچ داتین و دل من جیز میشد http://www.millan.net/minimations/smileys/piesmiley4.gif
نائیری چی خوای دیدی ؟؟؟:-2-31-:

nairika
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۱۸ بعد از ظهر
سلام همگاني:-2-25-:خوبين:-2-27-:
اول از همه مقدم بهي جانمان گل باران:-2-40-::-2-04-::-2-40-:(نبيدي كجا بيدي)
دوم از همه عسل بانو ديشب در خواب من چه وكردي مادر:-2-38-::-2-37-::-2-38-:
سوم از همه بربچز كتاب خوان بفرماييد و منت بر سر ما گذارده و در مسابقه نقد كتاب شركت كنيد خوب مسابقه ايست به جان خودمان:-2-35-::mrgreen::-2-35-:
هم مسابخه شركت كردين و هم كلي اطلاعات عموميتون با توضيحات ارائه شده به بالا صعود ميكنه:-2-16-:
آقا ما ميخواستيم باز هم بحرفيم جناب كارفرما نزول فرمودن:-2-43-: و ما هم به سيم ثانيه جيم شديم :-2-35-:خوب شد ارساليديم ها وگرنه كي ميخواست باز هم بتايپه:-2-38-:
خوب داشتيم مي گفتيم شماره چند بودم:-2-28-:حواس كه نميزارن واسه آدم:-2-36-:اصلا مستقيم ميريم سراغ خاطره:-2-26-:
ديروز كه رسيدم خونه يعني شده بودم شكل جنازه تازه رسيدم خونه مي بينم كه اي دل غافل نه از افطاري خبري هست نه از شام نه حتي از نون تو خونه:-2-34-::-2-34-::-2-34-: منم بعد اذان از تشنگي يه پارچ آب ريختم تو خندق بلا و از دل درد بازم :-2-34-::-2-34-::-2-34-:
خلاصه ديديم كسي به فكر شكم گشنه ما نيست چه كنم چه كار كنم پاشدم كيك درست كنم اونم كيك موز:-2-20-::-2-11-::-2-20-:
اصلا جاتون خالي نبود آخه چشمتون روز بد نبينه كيك نبود كه :-2-03-::-2-03-::-2-03-:يعني اهالي منزل:-2-09-::-2-30-::-2-01-: اتفاق الغول فرمودن كه من فقط براي شستن ظرفا اجازه دارم به آشپزخانه نزول كنم و بس:-2-17-:
بعد اونم ديگه خسبيدم تا صبح خواب نمونم كه به لطف خدا و بنده مخملش(خود خوابالوم:-37-:) خواب موندم:-28-: البت اين وسط مسط ها هم همش عسل بانو دهوام ميكرد كه زودي به پاخيز كه هنگام نماز است:-77-: ولي امان از دست :-2-21-: كه خوابم گذاشت:-28-:
ديگه هم همين ديگه ما برويم تا باز كارفماي محترم مچمان را نگرفته
فعلنات:-2-13-:

Elnaz
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
سسلام سلام خاله بزغاله:-2-05-:
ببخشید کانال علی جوش منو گرفت:-2-02-:
ما همچنان دختر بدی نیستیم کی گفت من بدم بگیر اومدم:-2-13-:خل شدم رفت:-2-29-:
نیت نشون دادن اواتورم بودو بس ها:-2-11-:
امیر هنوزم میگم همون که دیروز گفتم سجاد غیرتی شد:-24-::-24-::-24-::-24-:
زدم تو خط جونور یه مدت میشول چون گربه دوست نداشت نمیتونستم اواتورمو گربه بزارم الانم که پییشی خودشو خورده من میزارم:-2-21-:
سوسن پستشون رو دوز داشتن حذف کردن بگم بگم کی بود:-2-21-:
سیدنی جان اسمتو نمیدونم اواتور شری رو من خاطرشو نخونده بودم زدم پوکوندم:-2-22-:بعد دیم شبیه به همین:-2-14-:
شری میخواستی جاتو خالی نزاری کیکش خوشمزیه بود:-2-22-:
دوز داشتم اول پ ن جواب بدم:-2-23-:
امروز ددی دیدم عین این میرغضبا نشسته( اولش مهربون بود هی میگفت صبحونه اینو میخوری ناهار اونو میبری ییهو نمیدونم چرا میر غضب شد):-2-19-: لقمه منو میشماره میگم چیسته :-106-:
میگه جمعه جایی قول نمیدیا دعوتیم گفتم خوشتون بگذره من چَکار کنم :-2-02-:فرمودن از این ساعت تا فلان ساعت دعوتیم توام میای:-120-:حالا جا خالی میدیم خدا بزرگه نقششه شومشو با مامی داریم پی ریزی میکنیم:-2-22-:
میگن ادمو سگ گاز بگیره جو نگیره اینه ها دیروز بحث حرمو امام انداختن این کبلایی لیلون و مینا میسی مینا اینجوری دوز داشتی صدات کنن یا نهی؟:-2-37-:شب مارو جو گرفت خواب دیدم رفتم مشهد دلتون جیز:-4-: تعبیرشو الان که پست دوستمونو دیدم یادم افتاد برم ببینم چی بود معنیش میشه شفا میگیری:-24-:خدام با ما شوخی داره:-24-:
الان یکی یه حرفی رو زد برم به یکی دیگه بگم اینقده قشنگ بود دلمون از این حرفا خواست:-65-::-105-:
بهار چه امضات قشنگه:-2-30-:
سعید تولدت مبارکککککک:-2-16-:

fatima_59
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۰۳ بعد از ظهر
سلام
چرت و پرت گفتن که شاخ و دم نداره داره ؟ :-2-35-: تصمیم گرفتم رویه م رو عوض کنم ، شدم یک موجود نق نقو و غر بزن و به قول خودم چندش :-2-31-:
اثرات بیکاری و تنهاییه اهمیت ندید شما ... اگه خدا بخواد تا وقتی کارم جور بشه میخوام برم زبانم رو ادامه بدم ، میمیرم واسه کلاس زبان :-2-38-: حرف مفت هم اینقدر بزنن تا خسته بشن ، چرا من از روح و روانم مایه بذارم ؟ :-2-43-:
ببخشید همگی این مدت با حرفهای مسخره م ناراحتتون کردم ، :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
سوسن جون من همیشه دوست داشتم بیشتر باهات اشنا بشم ولی هیچ وقت روم نشده :-2-15-:
شبنم میدونستی بودن کنار تو یه ارامش عجیب داره ؟ حس میکنی یه تکیه گاه محکم کنارت هست که هیچ وقت نمیذاره بیفتی ، هر کی بخواد به تو حرف بزنه خره :-2-42-:

از اول هفته اینده هم دوباره کلاس هیپ هاپ و ایروبیکم رو شروع میکنم گوش شیطون کر :-2-37-:
چقدر داستان نوشتن سخته :-2-15-:
دلم خوندن یه رمان حسابی میخواد ، جذاب و دیوونه کننده و پر کشش باشه ، عشق و منطق و همه کنار هم ولی نه لوس ، جذاب ... هر کی همچین چیزی سراغ داره معرفی کنه :-2-37-:
چند تا رمان میفروشیم ، کی خریداره ؟ :-2-37-:

یگانه
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۰۹ بعد از ظهر
سلام دوستان

فقط پ.ن:
خانومي جون:-2-40-:
شبنم جون:-2-40-: حرف فاطيما جان رو قبول دارم ديدنت تو فرو م يه آرامشي به همراه داره كه نميشه بيانش كرد:-2-40-:
بهنوش جون:-2-40-:
فاطيما جون توام مثل من كتابهايي كه دوست نداري رو حراج مي كني:-2-06-:
الي جان من دوپسته كه به حساب نميام دهوام نكن گناه دارم:-2-35-:

بعد نوشت: باز يكي پستشو پاك كرد:-2-31-: من آلرژي دارم

بعد از بعد نوشت:
اين پست من تو ص 500 بود كه حالا رفته به صفحه 498

http://www.forum.98ia.com/t119094-498.html#post2269602

نه كه برام مهم باشه اصلاً اهميت نداره فقط برام سوال شده چرا فكر نكرده هي پست ميديم و ميايم پاكش مي كنيم، انگار پست پاك كردن براي بعضي دوستان شده سرگرمي:-2-35-:

من معمولاً به صورت مهمان خاطره هارو ميخونم، شب ميام تشكرمي كنم براي همين شب متوجه ميشم خاطره اي كه خونده بودم نيست

bahar1313
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۲۹ بعد از ظهر
ببخشید بعدا میام خاطره می گم. فعلا این پست مخاطب داره:

الییییییییی، آواتورتو چرا عوض می کنی؟ من واسه ماهنامه قبلیو گذاشته بودم. :-2-33-:حالا دوباره باید برم عوضش کنم.
الی نوشت بهار من تو ماهنامه نیستماااا اواتور ندارم که:-2-35-:ریلکسسسسسسسسسسسسس:-2-06-:
ای خدا. یعنی من الکی امضا زدم برات؟ :-2-30-:پس شرا اسمت بود؟ :-119-:باشه می دمش یادگاری به خوت. قاب کن بزن دیفال اتاقت:-2-31-:
کی اسم منو به این طفلک داده بهار برو یقشو بگیر:-2-06-::-2-06-:بده میزارم امضام:-2-16-:
نادی،:-2-43-:زورم بهش نمی رسه خببببببببببب، رییسمه :-2-15-:

به متون بالا چندان توجهی نشان ندید.

سه شنبه 14 تیر 90

خوبین؟ چند روزه آّب روغن قاطی کردم بدجوری. جنی شدم. می خواستم بیام خاطرات عروسی رو بگم که به محض برگشتن جنام به کوه حتما این کارو می کنم. روز به روز دارم به کنکور نزدیکتر می شم و از اونورم کارام بیشتر می شه. یه حس خفقان عجیبی دارم. یعنی مال هواست؟

خوبه که ماه رمضون نزدیکه. آدم حس می کنه تو آغوش خداست تو این ماه. سفره های افطاری خیلی دوست دارم ، صدای اذان موذن زاده اردبیلی. تا سحر بیدار موندنا. پارسال ماه رمضون چه حال و هوایی داشتم. با دوستام توی یه خونه دانشجویی. خیلی خوش گذشت خیلی. دیشب خواب خونه دانشجوییمونو می دیدم. خواب می دیدم برگشتم اونجا. کاش واقعا بر می گشتم.

حودم می دونم که جای منم دیروز خیلی خالی بوده:-2-43-:

پ.ن - خانومی جان شه قدر شما سفر می ری. خوش به حالت. منم مسافرت می خوام
پ.ن2- مرسی خاله الی. چشات قشنگ می بینه. من خودمم قشنگم:mrgreen:
پ.ن3- شبنم می دونی من گاهی وقتا خیلی به بچه های قدیمی حسودیم می شه. وقتی میان از خاطراتشون توی خانواده می گنمی دونی چرا هیچوقت به اسم واقعیت صدات نمی کنم. چون به نظرم واقعا مثل شبنمی. تا حالا شده صبح زود یه گل رو بگیری دستت رو گلبرگاش یه قطره شبنم نشسته باشه. خیلی حس بکریه. به نظر توام مثل همونی. بذار دیگران هر چی می گن بگن.
پ.ن4- پگاه چه نقاشیه قشنگی، خوشبحالت که با موجودات پاک و دنیای قشنگشون سر و کار داری.
پ.ن5- پری جون (real love) خیلی باحال بود این شماره. جدا سازی نادر از سیمین. در کل جونم چلچراغ.
پ.ن6- اینم یه شعر خوشگل، خیلی اعصاب صحیح سالم دارم هی ام می شینم اینا رو می خون زار می زنم

اتل متل يه بابا

كه اون قديم قديما

حسرتشو مى خوردن

تمومى بچه ها

اتل متل يه دختر

در دونه باباش بود

هر جا كه بابا مى رفت

دخترش هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود

به گفته رفيقاش

بابا چه مهربون بود

يه روز آفتابى

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دخترُ جا گذاشتش

چه روزهاى سختى بود

اون روزهاى جدايى

چه سالهاى بدى بود

ايّام بى بابايى

چه لحظه سختى بود

اون لحظه رفتنش

ولى بدتر از اون بود

لحظه برگشتنش

هنوز يادش ترفته

نشون به اون نشونه

اونكه خودش رفته بود

آوردنش به خونه

رهرا به سلام كرد

بابا فقط نگاش كرد

اداى احترام كرد

بابا فقط نگاش كرد

خاك كفش بابارو

سرمه تو چشاش كرد

هى بابارو بغل كرد

بابا فقط نگاش كرد

زهرا براش زبون ريخت

دو صد دفعه صداش كرد

پيش چشاش ضجّه كرد

بابا فقط نگاش كرد

اتل متل يه بابا

يه مرد بى ادعا

مى خوان كه زود بميره

تموم خواستگارا

اتل متل يه دختر

كه بر عكس قديما

براش دل مى سوزونن

تمومى بچه ها

زهرا به فكر باباش

بابا به فكر زهرا

گاهى به فكر ديروز

گاهى به فكر فردا

يه روز مى گفت كه خيلى

براش آرزو داره

ولى حالا دخترش

زيرش لگن مى ذاره

يه مى گفت دوست دارم

عروسيتو ببينم

ولى حالا دخترش

ميگه به پات مى شينم

مى گفت برات بهترين

عروسى رو مى گيرم

ولى حالا مى شنوه

تا خوب نشى نميرم

وقت غذا كه مى شه

سرنگ ور مى داره

يه زرده تخم مرغ

توى سرنگ مى ذاره

گوشه لُپ باباش

سرنگ و مى فشاره

براى اشك چشماش

هى بهونه مياره

«غصه نخور بابا جون

اشكم مال پيازه»

بابا با چشماش مى گه

خدا برات بسازه

هر شب وقتى بابارو

مى خوابونه توى جاش

با كلى اندوه و غم

ميره سر كتاباش

حافظُ ور مى داره

راه گلوش مى گيره

قسم مى ده حافظُ


خواجه بابام نميره

دو چشمشُ مى بنده

خدا خدا مى كنه

با آهى از ته دل


حافظُ وا مى كنه

فالُ و شاهد فال

به يك نظر مى بينه

نمى خونه، چرا كه


هر شب جواب همينه

ديشب كه از خستگى

گرسنه خوابيده بود

نيمه شب چه خواب


قشنگى رو ديده بود

تو يك باغ پر از گل

پر از گل شقايق

ميون رودى بزرگ


نشسته بود تو قايق
يه خرده اون طرفتر
ميان دشت و صحرا
جايي از اينجا بهتر…

بابا سوار اسبه
مگه ميشه محاله…
بابا به آسمون رفت
تا پشت يک در رسيد...

rosa
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۶ بعد از ظهر
////////////////////

.Monire.
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۱ بعد از ظهر
سلام:-2-37-:

كلا اين روزا همش مثل هم شده،خاطره اي نيست كه بگم ولي دلم مي خواد به قول يكي از بچه ها تو اين تاپيك

اظهار وجود كنم.:-2-41-:هفته ي ديگه كنكور دارم ولي دريغ از يه كلمه خوندن ديگه حوصلم نمي گيره ازمون حل كنم

و تست بزنم.:-2-31-:صبح انقدر حوصله ام سر رفته بود.مامانم كه پايين پيش همسايمون بود،مونا كتابخونه،مهدي هم

كلاس زبان.من بيچاره هم تو خونه تك و تنها بودم.:-119-:از رو بيكاري رفتم يه دوش گرفتم اومدم بيرون،يه دو سه

دقيقه ي بعدش همسايه ي طبقه ي 4 ،با مامانش اومدن خونمون.:-2-41-:مامانش از رشت اومده اينجا سنگ كليه داره

مي خواد اينجا عمل كنه.اين الناز هم تازه 3 ماه كه مزدوج شدن و تشريف فرما به اين ساختمان،ولي چون فوق

العاده خونگرم و ايناست ما خيلي با هم در اين 3 ماه صميمي شده ايم.:-2-16-:رفتم با مامانش سلام عليك كردم همون

اولش برگشت هي از ما تعريف مي كرد حالا هر كي ندونه فكر مي كنه ما زيباي خفته ايم.:-2-35-:دو كلمه حرف مي زد،به ما نگاه مي كرد يه تعريف بار ما مي كرد.ما

هم كه در حال شنا در استخر موز بوديم :-2-37-:كه باز اومد تعريف كنه كه اي كاش نمي كرد:-2-06-: مثلا اومد بگه چقدر قدت

بلنده البته تو اون تعريفات قبلي هم همش در حال تعريف از قد ما بوداااا:-2-41-: ولي اومد درستش كنه زد چشمشو كور

كرد.ميگه الناز نگاه كن ماشاءا... چقدر درازه.:-2-06-::-2-43-::-2-06-::-2-06-:ما رو ميگي همينطور مانده بوديم يهو متوجه شديم كه استخري

كه درحال شنا مي بوديم خالي شده!:-2-43-:مي خواستيم بگوييم اصولا مي گويند قد رشيد،رعنا، بلند نه دراز!!!!!!:-2-33-:

اخر يكي نيست بگويد خوجمل خانوم قد 170 سانت كه ديگر بلند نيست.هيچي ديگر حال ما را گرفت.:-2-06-::-2-06-::-2-42-:البته بنده

ي خدا از رو قصد نگفت ولي خوب زد تو برجك ما.بعدش به ما مي گويد ببين زديم به تخته چشم نخوري مي

خواستيم بگوييم شما تو برجك ما نزن نمي خواهد به تخته بزني.:-2-43-:هيچي ديگر يك ربع بعد رفتن.ما نيز ناهارمان

را خورديم حال مي خواهيم رمان بخوانيم.:-2-38-:

منيره،سه شنبه،90/4/21،14:07

پ.ن:همه اونايي كه تولدتون تو اين چند روزه است،تفلدتون مبارك.:-2-40-::-2-40-:

فاطيما خانوم درسته كه بنده با شما اشنا نيستم ولي هميشه پستهاتون رو مي خونم و حواسم به حرفاتون بود.

خوشحالم كه تغيير رويه دادين اميدوارم هميشه شاد و سرحال باشين.:-2-40-:
شبنم جان مادر تو هنوز هم سر اين چيزا حرص مي خوري.از سال قبل كه ما داشتيم مي رفتيم تو درگير اين

چيزها بودي حال بهتر است خود را به بي خيالي بزني،اين حرفها هميشه هست شوما به دل نگير.:-2-16-:

+Lily
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ بعد از ظهر
غیر از اینکه نمی دونم چندمه حتی نمی دونم چندشنبه اس :-43-:
تو برنامه ام بود که « کسی می آید » رو دوباره بخونم ولی امان از وقتی که زور بالای سرت باشه
انگار داشتم کتاب درسی می خوندم هی می خواستم بپیچونمش
له له می زدم تا چن صفحه برم جلو
بچه که بودم ( تا همین پارسال :-65-:) وقتی امتحان حفظی داشتم ،میشستم قبل از هر چیزی صفحه هایی که عکس داشتن یا سفید بودن یا خلاصه لازم نبود بخونیش از کل صفحه هایی که برای امحان بود حذف می کردم
لامصب این عکسم نداشت ، تقسیمش کردم بودم 10 تا 10 پدرم در اومد تا رفتم جلو
ساعت 4 صبح بود که تموم شد ، یعنی به نظر شما سوالایی که ساعت 4 جواب بدی می تونه درست باشه :-39-:
له شده بودم دیگه / یه بلوتوثی بود یه مدت بین بچه های یونی رواج پیدا کرده بود ، فرهنگ لغت دزفولی :-2-37-:
یکیش این بود ، هله وللو helavello البته باید این کلمه رو از ته حلق و بسیار شیوا بیان کرد که اغلب بعد از جلسه ی امتحان های چهارساعته به کار برده میشد ... به معنی : بسیار له شده :-24-::-24-:
منم دیشب مصداق بارز همین کلمه بودم / چار و نیم گرفتم بخوابم ، هفت و نیم بیدار شدم ، دیگه اینا اینقدر رفتن و اومدن و سر وصدا کردن که من سرسام گرفتم / 11 دیگه بلند شدم ، باز این نی نی همسایه خونه ی ما بود ، برای مامانم و آرش هرهر و کر کر میکنه صداش که در میاد میگن برو بغل خاله مینا :-2-31-::-2-33-::-2-36-:
این جم هم ترانه ی رضایا رو گذاشته بود من نشنیده بودم ، به حسام میگم ساکت باش تا این ترانه تموم بشه ، به محضی که رضایا شروع کرد به خوندن این صداشو برد بالا :-2-28-::-2-01-: نی نی هم نی نیای قدیم :-2-37-:
البته ترانه هم مال نبود / من نمی دونم اینا چرا از ایران میرن بیرون اینقدر چیپ میشن :-2-28-:
بعدم رفتیم نشستیم پا بازی پرنده های عصبانی :-2-16-:
توصیه می کنم هر وقت از دست کسی عصبانی شدین در حدی که خواستین لهش بکنین ، ریز ریزش کنین ، برین سروقت این بازی و سر شخص مورد نظر رو روی اون موجودات ملعون تصور کنید ، وقتی که همه اشونو می کشی برنده میشی چه حس خوبی بت دست میده :-2-35-::-2-32-: من اغلب سر مدیر گروه سابقمو تصور می کنم ، :-2-31-: ولی امان از وقتی که می بازی ، این بی دینا یَک خنده های کریهی می کنن که دوس داری مانیتورو بزنی تو سر خودت :-2-33-::-2-36-:
تازه این بازی رو ویندوز 7 نصب نشد ، من باید برم رو سیستم خونه بازی بکنم ، ولی خیلی حال میده :-2-27-:

@ بهنوش :-118-::-118-::-2-16-:
@ یگانه : بلیا ! ما اول پست میدیم بعد فکر می کنیم ، اگه اینجوری نبودیم که این حال و روزمان نبید
تازه می تونیم پاکش هم نکنیم ، فقط ویرایش کنیم جای همه چیز نقطه چین وزاریم ، ولی خوب چون می تونیم پاک می کنیم ، البت این اواخر ما نپاکونده ایم :-2-37-: چون این اوخر ما می آییم خوب پرت و پلا می گوییم بعد ارسال نمی کنیم :-2-31-: صفحه را می بندیم :-2-37-:
@ بهار : :-2-15-::-2-15-: پسر همسایه امون 6 روز بعد از شهادت باباش دنیا اومد ، بعد که واسه کنکورش اینقدر زحمت کشید طفلک ، پزشکی قبول شد ، دوستای من که همکلاسش بودن می گفتن با سهمیه قبول شده :-119-: یکی نیست بشون بگه بابای اینو بیارین پس ، سهمیه ها مال شما
من برعکس همیشه اول نوشتم بعد رفتم خاطره ها رو خوندم ، البته خاطره بهنوشو خونده بودم ، الحق که کارش جای تقدیر و تشکر داره :-2-31-: اینهمه صفحه :-2-37-:
امروز ساعت 6 کلاس اتوکد دارم ، قرار بود این محسنم بیاد حالا میگه امروز میره سر کار ! خوب من 5.5 بعد از ظهر چطور برم کلاس ؟ :-2-43-: کباب میشم :-2-37-: باید بابام منو ببره :-2-37-: از روزای دیگه سر پریا خراب میشم :-2-37-: خوبه اونم نقشه کشیده باشه سر من خراب بشه :-2-37-:
@ نایئریکا : قابل نداره ! ما دیروز چن ا عکسامونو ریسایز کردیم واسه آواتار ، اینش مال شما :-2-40-:

nairika
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۳۶ بعد از ظهر
لیلا برای آمدنش دیر کرده بود
مجنون میان شک و یقین گیر کرده بود
یک پاش در میان هوا و زمین و آن
پای دگر که عشق به زنجیر کرده بود
می خواست این معادله را حل کند که دید
در حل این معادله تاءخیر کرده بود
ذهنش تمام خاطره های گذشته را
با بغض و اشک و فاصله تفسیر کرده بود
مجهول این معادله مجنون نبود، پس
ترکیب عشق بود که تغییر کرده بود
این عشق غیر رنج و غم دل چه داشته؟
او را چه ظالمانه زمینگیر کرده بود
موی سفید و قلب شکسته ،نشان چیست؟
آیا زمانه اینقدرش پیر کرده بود؟


بيربط نوشت: چه سريه اون پايين ميزنه 6 نفر عضو و همش 3 تا اسمه http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000204F7.gif
خو آخه چرا قايمكي مياين http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000204F6.gif
رفع زحمت ميكنيم بابا http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020124.gif

لي لي نوشت: مرسي آواتار چه خوجله http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002031F.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10&p={4BD624BE-89D7-4806-A626-8323631D1800})

عیدی
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۴۱ بعد از ظهر
سلام:-2-15-:
شاید یه هفته اس که خاطره ننوشتم:-2-15-:
خاطره ای نبود که بنویسم:-2-41-:
همش بیکاری..همش بی حوصلگی:-2-15-:
پنج شنبه کنکور ازاد بود
رفتم سر جلسه زنگ میزنم مژگان کجایی؟
خونم
وا نمیای؟:-2-33-:
کجا؟
دانشگاه دیه کنکور ازاد:-2-43-:
میگه من صبح داشتم:-2-31-:
همچین خرد تو حالم:-2-15-:
از جمعه میگم:-2-38-:
جمعه برا خواهر بزرگم خواستگار اومد:-2-31-: ما هم فوضول نشستیم تو راهرو به حرفاشون گوش میدادیم:-2-31-:
بالاخره بعد مدتها ندا از خر شیطون اومد پایین و راضی شد یه نفر بیاد تو خونه:-119-:
پسره یه سرزبونی داشت که نگو:-2-37-:
ارشد عمران بود:-2-37-: میخواست اگه جور شه بره امریکا دکترا بخونه:-2-37-:ایرانم دکترا قبول شده:-2-37-: خرخون بودا:-2-37-: حالا حوصله نداریم بنویسیم چه گفتن و اینا:-2-37-:
1 ساعت حرف زدن پاشدن رفتن:-2-37-:ندا بدش نیومده بود:-2-37-:
این دفه بابام مخالفه:-2-43-:
میگه پسره زشته:-2-43-:دروغ میگه خو من ندیدمش ولی مامانم میگفت زشت نبود:-2-42-:
باللاخره شوهر خالم باش حرف زد راضی اش کرد:-2-37-:
این جمعه قراره بازم بیان:-2-37-:خالمم اگه جور بشه میاد:-2-37-: منم این دفعه میبینم پسره رو:-2-16-:
خب خواستگاری بسه تا اینجا:-2-37-:
این روزا خسته شدم بسکه اسکن کردم:-2-15-:
کلی تایپ دارم:-2-15-:مینا من شرمندتم:-2-15-:
علی هم منو سرکار گذاشته:-2-43-:یه کتاب معرفی کرده بم انقلابم نداشت:-2-43-:
خو دیه چیزی به ذهنم نمیرسه:-2-43-:
پ.ن میدهیم:-2-37-:
بهنوش خوشحالم باز خاطره نوشتی:-2-37-:اگه کنکور رو با من بودی خیلی جالب نبود:-2-37-:
مامان شبنم:-2-40-:حسودی نکن:-2-35-:تو یه چیزی الی یه چیز:-2-41-:تو جیگر تری:-2-40-:منم وقتی میبینم انلاینی ذوخ میکنم:-2-16-: درسته خیلی اوقات اذیتت کردم:-2-15-:ولی خب دست خودم نیست:-2-15-:شوما ببخش:-2-15-:دوست دارم:-2-40-:یه تشکرم به خاطر حرفهایی که اون شب تو خاطره نویسی بم زدی:-2-40-:خیلی تو روحیم تاثیر داشت:-2-40-:
سعید تولدت مبارک:-2-40-:

REAL LOVE
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر
حوصله مان سر رفته... چرا هر روز باید درخانه نشینیم سرد و خاموش؟:-2-43-:

امروز قرار بود برم پیش سهیل تا مامانش بره خونه استراحت کنه... ولی خدا رو شکر فعلا مرخصش کردن:-2-16-:
الان من ذهنم درگیره:-2-43-: چرا باید نرم جایی؟:-2-43-::-2-30-:حالا نگفتم که ببینم عکس العمل چیه ها ولی تقریبا می دونم:-2-30-:

دیروز تولد دوستم بود که هی از دیروز دنبال اون یکی دوستمم که بریم خونه شون واسه تبریک... خانوم ستاره سهیل شده مگه دستم بهش نرسه:-2-33-: از صبح هی میگه الان زنگ می زنم هنوز خبری نشده ازش:-2-42-:

فاطیما تکه ای از آسمان رو اگه نخوندی حتما بخون... خیلی قشنگه و هیچم لوس نیست:-2-38-:


هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی...
من گمانم زندگی باید همین باشد!
آه... آه! اما
او چرا این را نمی داند؟
که در اینجا
من دلم تنگ است...یک ذره ست؟!
شاتقی هم آدم است ای داد بر من داد
ای فغان فریاد
من نمی دانم چرا طاووس من اینرا نمی داند؟!
که من بیچاره هم در سینه دل دارم!
که دل من هم دل است آخر!
سنگ و آهن نیست...
او چرا اینقدر از من غافل است آخر؟...

nafas_z
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۰۵ بعد از ظهر
از دیروز که رفتم خانه خواهرم و امروز نهار امودن پیشمون دامادم اخراجی های سه را گرفته بود کلی خندیدیم و حسابی کیف کردم روز معرکه ای بود البته تا حالا وتا بعد را خدا داند

s.love
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۲۲ بعد از ظهر
ووووی از کجا بگم؟:-2-35-:
این 5-6 صفحه رو همینطور سرسری خوندم رفت بهی تو چطوری اون همه صفحه رو خوندی؟ بچه جان چش درد می گیری:-2-31-:
عرضم به حضورتون گفتنی ها خیلیه انگشتام یاری نمی کنه:-2-41-:
همه چیز خوبه و مرتبه، من دیروز ترسیدم بمونه حالا مهم نیس
آخرشم از شبنم کمک گرفتم:-2-40-:
آها دیروز داشتم راه می رفتم تو خیابون با دوستام یه پسر کوچولو شیطون داشت از بقلم رد می شد میگه چه طوری کوچولو؟ من اینطوری!! من کجام کوچولو بچه :-2-06-:
هر کی دیروز به من خندید تو خیابون ایشالا سوسک بیفته تو غذاش:-2-30-:مارمولکم افتاد اشکال نداره حلزونم خوبه:-2-30-:
راستش کشوم افتاد رو پام یه خورده شل میزنم راه میرم انگشتامم باد کرده ناخونمم که می افته دیگه نتونستم کتونی بپوشم حالا تو یه چیز اسپرت اگه گیر آوردی! یه کفش پوشیدم این هوا پاشنه داشت هر کی می دید فکر می کرد به خاطر اینکه پاشنه اش بلنده نمی تونم راه برم :-2-30-: این نامردام هی می خندیدن:-119-:
گفتم برم واسه خودم یه چیز بخرم راحت بشه باهاش راه رفت :-2-43-:
رفتم یکی دیگه خریدم پاشنه ش 2 سانت از اون یکی بلند تر بود:-2-35-: ولی خب خیلی خوشگله:-2-38-:
اومدم خونه مامانم میگه می تونی با این راه بری دیگه الآن میگم آره
رفتم کلاس اومدم پدرم در اومد ولی صدام در نیومد:-2-35-:
اتاق تکونی م تموم شدا :-2-16-: ولی هنوز پرده هام مونده حوصله نداشتم نصبش کنم بره واسه بعد
شبش همه خونه ی مادرجونم بودیم آی ملت سوتی دادن:mrgreen:
آخر شب که می خواستیم بریم ماشین خاله اینا روشن نمی شد بعد شوهر خاله م گفت نمی دونم چی چیش می پره:-2-35-:(خب یادم نیس گفت چی:-2-42-:)
یکی این وسط یه آهنگ و خوند که حکایت اون لحظه ما بود
بعد خاله م گفت نخون نصفه شبه همه خوابیدن صدا می پیچه
یکی اومد تایید کنه گفت آره نخون می پره:-2-06-:

خدا رو شکر که انگشتام یاری نمی کرد اگه یاری می کرد می خواستم چقد بنویسم:-2-35-:
شبنم سرت خوبه؟ والا من که اون صحنه رو ندیدم یه عالمه خندیدم:-2-06-::-2-35-:
امروزم یه کوچولو تایپ کردم یه کوچولو درس خوندم فکر کنم پنج دیقه نشد درس خوندنم بعد رفتم رمان خوندم:-2-38-:
غروبم قراره برم با خاله کمک کنم نقل و حنا و سکه و این چیزا رو بپیچیم و تزیین کنیم چهارشنبه جشن داریم:-2-16-:

پ.ن: jeneral ممنون تا دوستای خوبی مثل شماها دارم اتفاقی نمی افته ان شا ا...

Babak
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۳۸ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
21 تيرماه سال 90
يكي دوروزه اين آلبوم فريدون رو دارم گوش ميدم...آهنگ سلامش به نظر من معركه است...شعر زيبا ...آهنگ بسيار بسيار بسيار زيبا و ساده ....وصدا و لحن خواننده كه به نظر فوق العاده است...
تقديم به همه شما...(البته فقط شعرشه ها!)
بگو سرگرم چي بودي كه اينقدر ساكت و سردي....
خودت آرامشم بودي...خودت دلواپسم كردي...
ته قلبت هنوز بايد...يه احساسي به من باشه...
چقدر بايد بمونم تا...يكي مثل تو پيدا شه...
تو روز و روزگار من...بي تو روزهاي شادي نيست...
تو دنياي مني اما...به دنيا اعتمادي نيست...
سلام اي ناله بارون...سلام اي چشماي گريون...
سلام روز هاي تلخ من....
هنوزم دوستش دارم....
سلام اي بغض تو سينه ...سلام اي آه آيينه...
سلام شب هاي دل كندن...
هنوزم دوستش دارم....
نميدوني تو اين روزها...چقدر حالم پريشونه...
دلم با رفتنت تنگ و....دلم با بودنت خون....
خراب حال من بي تو...نميتونم كه بهتر شم...
تو دستهاي تو گل كردم...بزار با گريه پرپر شم...
يه بي نشونم ..تو اين خزون...منو از خودت بدون...
يه بي قرارم...يه نيمه جون...منو از خودت بدون...
پ.ن: ديروز وقتي از شركت اومدم بيرون تا برم خونه ..ديدم كه ماشين ما رو دزد زده...حالا اين همه پرادو و كمري و سانتافه و...اونجا پارك شده نميدونم چرا اومدن سراغ پرايد فكسني ما...ضبط و باند رو برده بودند...تازه گرفته بودمش..
نميدونم چجوري دزد گير رو از كار انداخته بودند... در پرايد هم كه با چنگال باز ميشه...باند ها رو با تخته اش برده بودند...يكي هم اون وسط گفت: شانس آوردي ماشينت ايموبلايزر داشته وگرنه ماشين رو ميبردند...
خنده ام گرفت : مرد حسابي اگه قفل پدالي رو نزده بودم تا حالا ده دفعه برده بودنش....از من به شما نصيحت واسه ماشيناتون حتما" قفل پدالي بگيريد...
پ.ن:ديشب آنقدر تو باشگاه ضربه خوردم كه جنازه ام برگشت خونه...
پ.ن: تازگي ها بدجوري بيخوابي زده به سرم ...
پ.ن: اين سامانه مديريت كيفيت i.s.oهم پدر ما را در آورده بي صاحاب.:-2-33-:..از صبح همينجوري دارم اطلاعات وارد ميكنم ولي به جون خودم اصلا" نميفهمم چي به چيه...يعني اينا از پارسال كلاس هاي اموزشي خير سرشون گذاشتن...ولي همش ميوه و شيريني و كيك خوردن...الان تازه يادشون افتاده كه بايد جواب پس بدن...اين وسطم كي طفلكي تر از ما...همه كارهاي واحد مون رو انداختند رو گردن سه نفر...:-2-30-:
پ.ن : ما ديروز تو اداره يك قاطي زديم كه نگو.:-2-31-:..يعني همينجوريش صبح ها كه ازخواب بلند ميشيم مثل برج زهر مار هستيم ! اونوقت يكي هم همون اول صبحي به ما گير داده كه چرا شما توي فلان جا فلان چيز رو گفتيد...شما غير مستقيم به من توهين كرديد...هر چي قسم و ايه كه بابا اينجوري نبوده ..قصد و غرضي در كار نبوده...ولي افاقه نكرد...منم سردرد گرفته بودم.آخه اول صبحي نكرده يه مسواك بزنه ...رخ تو رخ منم ايستاده بود و حرف ميزد دهانش بوي گربه مرده مي داد..هركار كردم دكش كنم نشد..يهو سيم هام به هم چسبيد...بماند...
پ.ن: بهنوش بسيار خرسند شدم از خواندن خاطره ات...موفق باشي و شاد ...:-2-40-:
پ.ن:خانومي خوش بربگشتي.:-2-40-:
پ.ن: مادري نميدونم چي بگم:-2-15-:
پ.ن: دوست عزيز اسم من بابكه... ممنون:-2-40-:
پ.ن:خوشحال شديم كه تو ميتينگ به همه خوش گذشته ..سعيد جان تولدت مبارك.:-2-40-:
پ.ن:فرهاد جان بيا ديگه ...:-2-43-:
پ.ن: فاطيما خانم ببخشيد كه دير جوابتون رو ميدم اون حرف اعتراض غير مستقيمي بود كه مخاطبش شخص خاصي بود كه خوشبختانه متوجه شد و مشكلمون حل شد...:-2-40-:
پ.ن:به دختر برادرم ليلا خانم: زيارت قبول...تازه يك ماه ديگه متوجه ميشي كه كجا بودي!
ديدي علي چقدر غريب بود؟ غروب بين الحرمين رو حس كردي؟ ديدي شيعه چقدر مظلومه؟
دلم تنگه...دلم بدجوري براي اقا تنگ شده...دعا كن ..دعاكن يك بار ديگه منو بطلبه...برم تو بين الحرمين همونجا بشينم و زير لب بگم حسين....دعا كن يك بار ديگه قبل از مردن بتونم حرم عباس رو ببينم ...
دعا كن يه بار ديگه بتونم صحن و سراي اقا رو ببينم....بتونم زيارت عاشورا رو اونجا بفهمم...
دعا كن...:-2-40-:

سمن ناز
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۴۳ بعد از ظهر
سه شنبه 21/ 7/ 90

سلام صبح همگی بخیر و شادی

این فکر کنم اولین باریه که بدون رسیدگی به گزارشا و پیام خصوصیام اومدم خاطره می نویسم . خاطرات دیروز رو که بچه ها گفتن. راستش وقتی ماهانا کارت دعوت فرستاد من یکی اساسی به پول توی جیبم شک کردم که یه وقت کم نیاد. خب آخر ماهه و این ماهم ... ولی نه خدا رو شکر منوش قیمتش خیلی مناسب بود. :-2-35-:
هنوز پس کله ام درد میکنه سعید :-2-30-:
سوتیت جدا معرکه بود . :-2-06-:
الی پول اون کیک مشترک که همه شو خوردی رد کن بیاد :-2-28-:
دیروز از صبح اینترنتم مشکل داشت تا عصر هر کاری هم میکردم درست نمیشد. نه دکمه تشکر داشتم نه ویرایش نه ابزار مدیریت. مثل آدمای کر و لال شده بودم. اینا هم هی گزارش می فرستادن و خصوصی:-2-39-: . حسابی اعصابم رو به هم ریخت. بعدشم اون جریان یارو که به قول خودش تهدید کرده بود. من و الی که اینترنتمون مشکل داشت . شماره کسی که آنلاین باشه هم نداشتم دیگه آخرش مجبور شدم زنگ زدم محمد. البته یه شماره به اسم مهدیه تو گوشیم سیو بود که فکر کردم مهدیه همکارمونه زنگ زدم فهمیدم یکی از فامیلای دورمونه به روی خودم نیاوردم و قطع کردم :-2-35-: بعدشم رفتیم میتینگ دعوتی و اومدیم خونه انقدر خسته و کلافه بودم که به گزارشا رسیدم و بدون جواب دادن به پیام خصوصیام خوابیدم.

از این تیکه به بعدش رو اگه حوصله ندارید نخونید چون تکرار مکرراته. روی صحبتم با هیچ کسی نیست اینجا میگم چون مطمئنم خیلیا حتی به صورت آفلاین و مهمان این تاپیک رو میخونن :

ببخشید که این حرف رو می زنم از ادمین بودن انجمن به محمد چی میرسه که از ارشد بودن به من برسه و از خواهر ارشد بودن به خواهرم ؟ و از مدیر و همکار بودن به بقیه ؟

بی تعارف میگم مدیریت این انجمن جز اعصاب خوردی واسه من یکی هیچی نداره . هیچی. کسایی که من رو تو این دو سال می شناسن می تونن تایید کنن. من از اون آدم خونسرد و شاد تبدیل شدم به یه آدم عصبی و زودرنج که زندگیش رو وقف چیزی کرده که هیچ سودی براش نداره . منتی سر کسی ندارم. انقدر محمد رو دوست دارم که اگه یه فروم دیگه هم بزنه و کاراش رو زمین باشه حتما برم انجام بدم ولی دیگه ظرفیتم واسه حرف شنیدن پُره پُره. دیگه به خودم حق میدم هیچ جوابی به حرف و حدیثا ندم.

یه کم بزرگ شیم . یه کم فکر کنیم. یه کم به خودمون بیایم ببینیم واسه چی اینجاییم.

خسته شدم از بس شنیدم اینجا باند بازیه. باند بازیه چی؟ تشکر؟ همه تشکرا و امتیازای من مال شما. ببینم چی میخواد بهمون برسه ؟ خسته شدم از بس واسه هر سلام و علیکم سوال شد که چرا؟ خسته شدم از بس توی هر میتینگ متلک شنیدم که شما با ادمین فامیلی که انقدر هواتو داره. خیر ما فامیل نیستیم. من محمد رو دو ساله می شناسم. یکی از بهترین و عزیز ترین دوستان مجازی منه. اگر مدیر انجمنشم فقط و فقط به خاطر خودش و احترامیه که براش قائلم. محض اطلاع بعضی دوستان من از ایشون 4 سال یا 6 سال ( نمیدونم دقیق محمد چند سالشه ؟ ) بزرگترم پس قضیه دوست دختری و پسری هم منتفیه. من تهرانم ایشون کرمانشاه. چند باری هم همدیگه رو دیدیم و اگه عمری باشه باز هم می بینیم. دوستی ما خیلی وقته ربطی به سایت نداره. یکی دو بارم درخواست بازنشستگی دادم گفته یه کم کارا خلوت شه چشم. منم تا وقتی بهم احتیاج داشته باشه کنارشم. بعدشم ترجیح میدم مثل همه شما ها فقط به خاطر خودم بیام سایت نه اینجوری که مدام حرف و حدیث پشت سر خودم ، دوستام و خواهرم باشه .
من و خواهرم دو تا شخصیت کاملا مجزا و جداییم. کاملا هم از نظر شخصیتی با هم متفاوتیم. ایشون قبل من عضو فروم شدن ولی مدتها فعالیتی نداشتن. خودش و شخصیت و افکارش انقدر برای من عزیز هست که اگه وقت داشته باشم از تک تک پستهاش تشکر کنم و بهش امتیاز مثبت بدم. کسی هم نمی تونه این حق رو از من بگیره. ولی متاسفانه وقت ندارم . اونم اگه لطف میکنه از هر 10 تا پست من از یکیش تشکر میکنه :-2-28-: بازم به خودش و علایقش مربوطه .
من بچه 14 ساله نیستم که از روی دشمنی به کسی منفی بدم. پستی که خوشم نیاد تشکر نمیکنم . اونی که به پستی منفی میده یعنی اون شخص و پستش واسه اش دغدغه اس. خوشبختانه واسه من نیست !
این حرفا رو اینجا نزدم که ادامه پیدا کنه . مستر جیم جیم از شما هم ناراحت نشدم و روی صحبتم با شما نیست .
دیروز بعد برگشت از میتینگ باز هم جریان همون حرف و حدیث رنگی بودن و مدیر بودن مطرح شد. حالا می بینم حق داریم که فقط با دوستامون بریم بیرون . لا اقل یه روز بی حاشیه خوش می گذرونیم .
خواهش میکنم لطف کنید این بحث همین جا و با پست من تموم شه . من جواب نمیدم و دوست ندارم جو اینجا هم متشنج شه. ماها تو این تاپیک دوستیم. من لیلام. نه شبنم مدیر ارشد فروم نودهشتیا. این طرز فکر منه اگه مال شما نیست هم لا اقل به احترام من کات کنید بحث رو.



منیر مادر خبرشو بهت میدم تا شب یا نهایتا فردا صبح
sydney عزیزم من بعد اینکه این آواتار رو گذاشتم تو این تاپیک دیدم که شبیه آواتار شماست. اگه این شباهت رو دوست ندارید بهم بگید حتما آواتارمو عوض کنم چون عمدی نبوده عزیز و اول شما گذاشتید دوست ندارم حس خوبی نداشته باشید بهش.

سعید حالا رسیدیم در خونه بچه پر رو میگه میخوای ریموتم بزن بریم تو پارکینگ :-119-:
بهنوش خوشحال شدم خاطره تو دیدم :-2-40-:

هستی جان ؟؟؟؟؟ :-2-15-:


روز همگی بخیر و آرامش :-2-40-:



امروز خاطره و حرف خواستی نداشتم فقط پست شبنم جون رو خوندم عزیزم من هر وقت پست شما رو دیدم
یاد این مطلب می افتم شما مصداق بارز همه اینهایی به اضافه اینکه خانومی تکی امیدوارم موفق باشی


از زندگی
این اندرزهای مهم رو هی یادم میره و باید بنویسم تا بخودم یادآوری کنم که فراموش نکنم:
سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی چون شانس گاهی اوقات بسیار آرام در می زند. افتخاراتت را با دیگران قسمت کن!یک اشتباه را دوبار تکرار نکن!سعی کن برای دیگران الگو باشی!کوچکترین موفقیتها را هم پیشرفت بدان!وظیفه شناس باش!بدان تمام چیزهایی که می شنوی درست نیست !همیشه شکر گزار باش !یادت باشد که محبت تنها چیزی است که همه را تحت تاثیر قرار میدهد.هرگز آرزوها و رویاهای دیگران را کوچک مشمار !به دنبال دردسر نباش.گشاده رو باش .راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نگیر.
در بخشیدن خطای دیگران پیشقدم باش.


برگرفته از کتاب اندرزهای زندگینویسنده جکسن براون

mahdieh67
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۲۷ بعد از ظهر
سلام. خوبین بچه ها؟!
من نمی دونم خوبم یا نیستم. از صبح اعصاب خراب شدیم با این نت.. .
همچنان داریم می جنگیم با مشکلات... فردا و پس فردا روز مهمی ان... خدا کنه بدون مشکلی حل شه. زندگی سخت شده:-2-39-: ولی خوب دیگه اینم قشنگه... حالا چیش؟!! نمی دونم .
فاطی ببخشید من سرعت ندارم اصلا نمی تونم پ.خ کنم. از صبح دو ساعت تو صفحه لیلا بودم یه پ.خ نتونستم بدم:-2-31-:
بچه ها من نمی دونم درون مایه یعنی چی؟! بچه های ادبیات راهنمایی کنن... میگن گاها درون مایه با پیام یکیه... بعد میکن سوالا سخت نیس:-2-37-:
کسی از صبری، الهه خبر داره.؟ خیلی وقته نیس به پیاما هم جواب نمی ده.:-2-37-:
دیروز رفتیم برا دوستم لباس عقد گرفتیم، خیلی خوشگل بود. :-2-16-::-2-16-: بعد من شام دعوت بودم از همون جا رفتم دیگه برنگشتم خونه.... تو رستوران من خیلی تشنه ام بود، داشتم با دختردایی ام صحبت می کردم نوشابه رو برداشته بودم باز کنم،حواسم نبود تکونش می دادم..:-2-34-:
وقتی بازش کردم، کل میز رو رنگی کرد:-2-37-:مانتوم که دیگه:-2-34-:رنگشم روشن بود:-2-36-:
چه ها فردا رو برا من دعا کنید، جور نشه نمی تونم برم دریا. :-2-41-:
ویرایش کردیم!!

بعدا نوشت:
ها مینا؟!!:-2-37-: چرا بای بای می کنی:-2-37-:
مرسی پریسا بابت درون مایه!! ولی گیر کردیم نمی شود!! یه بار دیگه باید نوشته های خانم منجزی رو بخونم:-2-38-:

-نازلی-
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۰ بعد از ظهر
ما امروز مهمون داریم.
اونا خوابیدن و من یواش دارم تایپ می کنم.

سه صفحه خاطره رو خوندم....
بهنوش چه جوری 100 صفحه خوندی؟ آفرین ....

خانومی دلمان برایتان تنگ شده بود....

شبنم جون.... من اشک تو چشمام جمع شد.....
:-119-::-2-33-::-2-42-: (من اصولا از این شکلکا زیاد استفاده نمی کنم ولی این بار به هرکسی شبنم خانم رو اذیت کرده ......)
خوب چرا؟؟؟ مگه بقیه نوکر ما هستن؟؟؟؟(دور از جون شبنم جون)

.....من الان عذاب وجدان دارم..... خوب من یه روز تو خاطره ها به شوخی گفتم شبنم و ادمین دختر خاله پسر خاله ان....خوب خودم می دونستم نیستن.... برا اینکه خوب ادمین خوب کسی رو برا این کار انتخاب کرده... شوخی بود....خود شبنم جون هم گفت که نه نیستیم....آقا...من غمگینم....کاش شبنم جون این پستو نخونه....چون می دونم که منظورش به من نبوده(نبوده؟) ولی خوب عذاب وجدان دیگه.....آقا.....

فاطیما جون خوشحالم که خوشحالی و همه چی می خواد تغییر کنه... از خاطره قبلیت که احتیاج به یه وجود فیزیکی داشتی، کلی غمین و ناراحت شدم.... تا حالا سووشون رو خوندی؟ گفتی یه کتاب یاد اون افتادم....یه عشق بامنطق که لوس نیست....یا چشم هایش....البته یه کم منطقش شاید کمتر باشه....ولی جفتشون شاهکارن....

مهمان ها همچنان خواب هستند...

با این که این پست بیشترش پ.ن. بود ولی کاشکی هیچ....
انگار دلم نمیاد ارسالش نکنم....
شدم مثل لی لی اول نوشتن خاطره و بعد فکر....

*اون کاربری که دوساله عضوه ولی پست نداده.:-2-40-:
نائیریکا:-2-40-:
مهرنوش:-2-40-:
*همه کسایی که خاطره های رنگی می نویسن... و حتی کسایی که گاهی خاطره هاشون تیره و خاکستریه.:-2-40-:

دلاتون رنگی ایشالا....

بعد: دلم نیومد اینو نگم... شاید هم نباید بگم....
روز میتینگ من تو خاطره ها گفتم خوش به حال بچه ها منم دلم میتینگ می خواد....بعد شبنم جون پیام داد که کاش ما تعریف نمی کردیم که شما هوایی بشی(البته من توهستم، نه شما....)
می بینین...دوباره اشک جمع شد...با یه بغض نیمه گنده....مگه یکی چقدر می تونه مهربون باشه....که ناراحت بشه از هوایی شدن دل یه کاربر نیمه فعال...که همدیگه رو نمی شناسن اصلا....مگه هوایی شدن این دل برای کسی مهمه؟....چقدر یه روح می تونه بزرگ باشه که به چیزای کوچیک ارزش بده؟ روح های بزرگ رو بیشتر آداما دوست دارن...اینو یه بار معلم دینیمون گفت....فکر کنم همتون می دونین مصداق این حرف برای من کیه....
به جان فلانی، همه این حرف ها رو از ته دلم گفتم...چاپلوسی و این چیزا هم اصلا اهلش نیستم....
دلم نیومد اینا رو نگم...

Mina
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۳۵ بعد از ظهر
* کوثر مثل همیشه دیشب اینجا بود...
وقتی هم اینجا باشن یعنی از 11 شب خاموشی ِ ...
اولش که خوب بود..خوب خوابش برد..تا صب نق نزد...صبح 5.30 بود با صدای ِ مامایش که سعی میکرد بالا نره صداش بیدار شدم که هی بهش میگفت بابا، بیا بگیر بخواب..صب به این زودی چرا بلند شدی...اونم که انگار نه انگار..بابا هم که بیدار بود...بدتر صدا به صدا...هیچی دیه..نذاشتن بخوابیم...
ساعت 6 رفته به مامان م گفته ،پاشو ساعت 9 ِ...مامانم خودشو زد به خواب..اینم فک کرده خوابه دیه رفته..ولی همچنان داد و فریاد میکردن.خوابمونم که پرید...نتونستیم بخوابیم...طرفای ِ 8 ، خودش اومده بخوابه، میگه بخوابین ساعت 5 ِ:-2-28-:
همین که بیدار شدن..مامانش به زوربرداشته رفتن خونشون...:-2-28-:
الانم شدید خوابم میاد...ولی خوب..حال ِخوابیدن نداریم..

* چندتا از دی وی دی ای ِ داداشمو به امید ِ فیلم خوب بودن:-2-35-:کش رفتم...آوردم دیدن همه شون بکش بکش..و خون و خونریزی و اره برقی و اینا:-2-43-:این پسر یکم محبت تو وجودش نیست:-2-43-:
8تاریخته بودم رو پی سی 4تاشو حذف کردم..4تاش مونده که باید دقیق چکشون کنم:-2-28-:همه شونم زبان اصلی:-2-28-:

* سه روزه سعی دارم یه فایل 3مگی دانلود کنم..پیک و فایل خاک بر سر قاط زده، معلوم نیست چشه..تا 90 میره دیه جلو نمیره:-2-28-:

* بهنوشی...همین نمراتی هم که گرفتیم خیلی ِ :-2-31-:( مهدیه :-2-25-:)
* کسی تکست سروین رو داره؟ جای ِ حساسش واسه م اررور داد:-2-39-:

REMIX
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۵:۵۳ بعد از ظهر
:-2-19-:سلام سلام سلام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:
21 تیرماه :-2-19-:
امروز روزگرم ، پرهیاهو و پرکاری بود و همچنین روز خانه و خانواده بود :-2-10-: . یه سری کار مربوط به شرکت داشتم که باید می رفتم بیرون و انجام می دادم . مامانی هم که خرید داشت باهام اومد . داشتیم کارمان را در بانک سرو سامان می دادیم که خاله جان را دیدیم . او هم خرید داشت خلاصه کار ما یک ربع کار خاله و مامانی یکساعت طول کشید .ولی بیخیال چون مزه میده آدم یه موقع هایی در خدمت خانه و خانواده باشه .:-2-12-:

به قول behiii319برای خودمان مردی شدیم کار آمدو نازنین :-2-16-:(mp3اعتماد به نفس:mrgreen: )با این تفاوت که بهی خودش دلش میخواد بره خواستگاری ولی مارا در یک عملیات انتحاری دارن مجبور می کنن که برویم خواستگاری :-9-:. اونم کی . برادرزاده جیگر عمه . ناناز عمه:-2-07-: . هانی بلا:-2-12-: . قضیه ازین قراره که ما این پسر اوشولوی عمه را خیلی دوست میداریم یعنی می خواهیم برایش بمیریم . اون نیز ما را بسیار دوست می دارد به گونه ای که بچم فکر می کند آسمان سوراخ شده و خدا فقط یه عمه خوب پایین فرستاده و آن هم ما هستیم:-2-41-: . خلاصه جیجر عمه چند روپیش کلی بغل و ماچ :-11-:به ما داد و بعدش کمی ما را نگاه کرد:-2-17-: انگار داره تصمیم بزرگی می گیره:-2-24-:. بعد به ما گفت :عمه بزرگ بشی میای منو بگیری . منم قیافم اینجوری :-2-19-:.اول فکر کردم تب داره بعد یه خورده ازش در این رابطه سوال کردم که دیدم نه جدی میگه . بعد گفتم عمه یعنی از این بزرگتر که گفت آره عمه . منم دیدم که تصمیم خودشو گرفته و سنو این چیزا براش مهم نیست و فقط عشق براش مطرحه گفتم باشه عمه اگه اونموقع قصد ادامه تحصیل نداشته باشی حتما انتخاب اولم تویی:-6-: . اونم که خیالش بابت آینده راحت شد و همسرشو رزرو کرده بود رفت پی بازیش . خو ماهم که تکلیف آینده مان روشن شد خدارو شکر . :-41-:
دیگه خاطره ای نیست .

پ.ن :شبنم خانمی تو که نباشی این سایت صفایی نداره خانم گل من به شخصه هر وقت میام اول دنبال اسم تو می گردم اگه باشی حس آرامش دارم . به قول کارتون رابین هود (نه رابین هود 98ia): یعنی شهر در امن و امانه .
برای فکر دیگران هم بیشتر از اندازه لازم ارزش قایل نشو که با این کار فقط لحظه هاتو خراب می کنی . دوست دارم یه دنیا .:-11-::-11-::-11-:

پ.ن:بابک نازنین (رابین هود ):اونقدر صاف وساده و از ته دل دعا کردی که دوباره بری حرم امام حسین که بغض گلومو گرفت . .به حالت غبطه خوردم

همتونو دوست دارم . با آرزوی بهترینها برای شما که بهترین هستید(چه کتابی !!!)
روز خوش
الهام :-2-40-:

Mini Moon
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۴۳ بعد از ظهر
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشتهام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه ...
مردن چه قدر حوصله میخواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!
انگار این سالها که میگذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس میکنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه میشوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیبتر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس میکنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس میکنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازهی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابهلای خاطرهها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!
آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!
***
ســــــــلامhttp://www.millan.net/minimations/smileys/xylophonsmile.gif
قرار بود امروز بريم ســـــــي نما،حوصله نداشتم،نرفتمhttp://s19.rimg.info/3a1e05ff992051b789fe94ee282224fe.gif
ناهار ماكاروني داشتيم!http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/957.gifبالاخره بعد مدتها ماكاروني خوردم!http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gifنمي دونم چرا ولي ماكاروني دوس ندارم!http://www.moppo.net/anisigns/signer/doh/doh.gifعوضش شام كوفته داريم!http://www.moppo.net/anisigns/signer/no/no.gifچند وقتم هس حوس شيريني پنجره اي كردم!http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/1010.gifمن يكي شيريني پنجره اي دوس دارم يكي لطيفه!http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifاولين بار كه به بابام مي خواستم زنگ بزنم بگم لطيفه بخره،اسمشو نمي دونستم،گفتم بابا از اون شيرينيا كه دو تا نونه،وسطش خامس،روي خامه هاشم يه چيزاي سبزه(مقصودمان پسته بود)بخر!http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282340%29.gif:-2-06-:
ديگه اينكه،صب به مامانم اس زدن،براي طرح ختم قرآن براي سلامتي امام زمان(عج)بگيد كدوم جزء رو مي خوايد:-2-38-:مامانم زد جزء12http://www.millan.net/minimations/smileys/scrapbooksmiley.gifبعدش دوباره اس زدن"با تشكر،جزءها 1-2-3-4-5-6-7-8-9-10-29-30 براي شما ثبت گرديد!"ما رو ميگيد،اول:-2-19-::-2-19-::-2-19-:بعد :-2-06-::-2-06-::-2-06-:بعدشم:-2-31-::-2-31-::-2-31-:فك كردن زديم 12 جزء!http://kay.smiley.free.fr/images/1655.gif

***
روز خوش!http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282450%29.gif
هـ ـسـتـ ـيhttp://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282709%29.gif

jim.jim
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۵۲ بعد از ظهر
سلام خوبین شوما....
شکر خدا ما ازصبح بهتریم....

فردا شروع دومین سال حضورم در نودو هشتیا هست....

صبح که پست شبنم خانم یا بقولی لیلا خانوم را دیدم بهم خیلی برخورد
چشام چار تا شذه بودند هیچوقت این قدر سرم سنگین نشده بودند که حتی تحمل وزنش را نداشته باشم
حتی از فوت پدرم که جلوی خودم جون دارد حرفها برام سنگینتر بودن...
هیچوقت این قدر عصبانی نبودم و بغض نداشتم
به خود گفتم منکه تا حالا غم و غصه ای را وارد سایت نکردم و احیانا با دوستان نیز تا جایی که دخالت نباشد همدردی کرده ام....
حال من و ادعای دوست دختر و پسری شبنم و ادمین؟؟؟
منکه سنی ازم گذشته بچه نیسستم که.... بعضی از دختر های سایت جای دختر من می باشند
من و حسادت.... من و حسد به رنگی بودن....
پیش خود گفتم وای سیامک راه را اشتباه آمدی....
تو کسی بودی که در دوران جوانی هم اگر دوستی داشتی بطور دقیق به چشمانش زل نمی زدی
آقا سجاد شاهد است که دیروز تو میتینگی که ماهانا خانم ( در سایت هم با هم آشنایی نداشتیم ولی ایشان لطف کردند و دعوت نمودند)کارت دعوت فرستادند نه ماهانا خانوم را میشناختم و نه هنوز شبنم خانوم و زهرا را صورتشان را یادم مانده بود...(با اینکه در یک میتینگ خصوصی همدیگر را دیده بودیم)
بعد از کلی نشستن از سجاد جان پرسیدم شبنم خانوم و زهرا خانوم تشریف آوردند؟؟؟:-2-43-:
البته تعجب که الی خانوم را با یک نظر شناختم..(البته اونهم وسطهای میتینگ )
باور بفرمایید شاید الان هم ببینمشان چهره اشان یادم نمانده باشد...
حالا این همه وصله بهت چسبیده....
دیروز سوء تفاهم هایی بین من و شخص دیگه ای بود که اونهم اشکال در من بود و بس ..
چرا که باید در شوخی هایم تجدید نظر کنم
خوب برای همین هم گفتم میروم هواخوری و به خودم قول داده بودم تا 10 روز نیایم در خاطره ها
پست صبح را که دیدم گفتم دیگه اصلا نمیام خاطره بنویسم
حتی گفتم خاک بر سرت سیامک که اینگونه برداشت شده است ... تو مگه چه گفته بودی....حیف این همه وقت...
نه وقتی که از خودم گرفته شد بلکه وقتی که از شما عزیزان گرفتم....
شاید یکبار و فقط یکبار دی ماه گذشته با آنیتا خانوم تا زد و خورد هم در پیغامهای خصوصی پیش رفتیم که ایشان خانمی کرد و ما هم در یک میتینگ از ایشان حلالیت طلبیدیم....که آنهم بر می گشت به کارت زردی که ایشان چسباندن به پروفایلمان بابت تاپیک های تکراری که البته عین قانون سایت بود.
حتی وقتی آقا سعید جریان سوءتفاهم دیروز را پرسید من ابراز تعجب کرده بودم از این قضیه ..
چرا که اصلا باورم نمیشد یک شوخی و اسم بردن در خاطرات بخواهد مرا محکوم کند... و خوب انگاری مقصر من بودم که نباید با هر شخص شوخی کنم الان هم عذر میخواهم ....
به لیلا خانوم(نه به عنوان شبنم مدیر)- پیغام خصوصی دادم که چرا اسم منو در تاپیکتان آوردید و اون همه بارمون کردید ؟؟؟؟مگر من چی گفته بودم.....؟؟؟ و رفتم سر کار....
سرکار م که رفتم واقعا تحمل ایستادن نداشتم ..
اگر مجازی بود باهاش کنار می اومدم ولی حقیقت داشت خوب هیچی نباشه این پست بغد از میتینگ ارسال شده بود....
پیش خودم گفتم کاشکی مجازی بود مجازی مجازی
همینطور که ارتباط من با دوستهایم سیم سیم و بلا پرشیانا و محی و غزال جی اچ مجازی مجازیه و دوتای اولی تقریبا تمام جیک و پیک مرا می دانند و محی عین دخترمه با 16 سال سن که قد یک 30 ساله میفهمه و شیطنت های غزال جی اچ.......که شور و شعف داره
خانمی مدیر فرهنگ و باز باران و عسل بانو ....که دوستان مجازی ما هستند..و دیگر دوستانی که خاطرشون عزیزه.....

ولی وقتی از سر کار آمدم و پی سی ام را دیدم و پیغام لیلا خانوم را.......
خوب ایشان گفتند ما که منظورمان شما نبودید و افراد دیگه ایی بودند..
تمام دلخوریهای که اون بالا گفتیم پرید....
تمامی افکارمان بصورت تقریبی برگشت سرجایش....
ولی خوب به چه قیمتی به قیمت سر درد عجیبی که هنوز ولمان نکرده.....
لیلا خانوم از شما عاجزانه تقاضا دارم به فکر اخر و عاقبت ما باشید
در سنین ما سکته چیز عجیبی نیست....
خونمان بیفتد گردنتان ورثه ولتان نمی کند:-2-35-:
یک وقتهایی فکر می کنم اگر در میتینگها نرفته بودم الان در سایت یک کاربر مجازی بودم.....
و ای کاش من هم در یک دنیای مجازی مجازی بودم ...
چرا که دنیای واقعی مسئولیتها را زیادتر می کند و دیدگاه ها را به حرفها حساستر......

ارادنمند : جیم . جیم سیامک
21 تیر ماه 90
موید و موفق باشید :-2-40-:

Az@de
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۵۹ بعد از ظهر
سلام!:-2-25-:
من امروز خیلی خیلی کارای مفید انجام دادم:-2-23-:....مثلا" آمار کلاسایی که می خوام تو تابستون برم و در آوردم:-2-11-:....خانوم ِ مادرو بردم دکتر که کلی به خاطر این که یه خیابون پیاده بردمش سرم غر زد:-2-30-:...بعد از دوستام خبر گرفتم:-2-38-:...کلا" روز خوبی بود منم دختر خوبی بودم به جز اون یه تیکه دعوام با مامانم:-2-35-:

فعلا":-2-40-:

N@s!m
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۲۲ بعد از ظهر
سلام
تا حالا پشیمان شدید مثل اون موجود چهارپا ........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان من همون حال را دارم نمیدونم چرا اما خوب حس میکنم اشتبــــــــــــــاه کردم
امروز بس که دلتنگ بودم رفتم سراغ دوست فابریک ام از دوران دبیرستان باهم بودیم تا رسید به اینکه همکار شدیم
اما خوب دست روزگار مسیرزندگی امون را تغییر داد ما از آنجا دیگه راه زندگانی امونو تغییر دادیم تا رسیدیم به اینی که هستیم خودمان مستقل شدیم اما این رفیقمون هنوز داره کارمیکنه واسه یک کسی مثل الان من .......
روابطمون خیلی حسنه بود به شدت
گاهی از صداقت خودم و یکرنگی حالم بهم میخوره .......
خدایی دیگه کجا دیدین کسی تو این دوره زمونه فکرمنافع خودش نباشه ؟!کمی صداقت و خاکی بودن را چاشنی رفتارش قرار بده ؟!
این رفیقمون هم تا یه حدی در جریان یک موضوعی بود تا اینکه ما صورت مسئله را کلهم براش پاک کردیم تا بیش از این کسی از صندوقچه دلمون با خبر نشـــــــــــــــــده ......
اما امروز ......
نمیدونم چرا! اما بحث به یه حرف هایی کشیده شد که مجبور شدم بعضی حرف ها را بگم
حالا هم انگار به خودم لعنت می فرستم و پشیمانم ، منکه همیشه خودارم امروزم روش ! چه فرقی میکرد ؟؟؟چه باری را از روی دوشت برمیداشت ؟؟؟؟؟چرا اصلا" این زبان را به کار انداختم ؟؟؟؟؟الحق که حرف ای که زده شد دیگه زده شده .......
یعنی چی افسار کلام از دستم در رفت ؟؟؟؟؟؟
شدید پشیمان شدم !!!!!
دیروز که بعد از این همه مدت نشستم پای دست نوشته هام دلم به حال خودم سوخت .....
چرا ؟؟؟ چرا بعضی حرف ها را که نمیشه به عزیزترین کست بزنی به دفترت میگی ؟؟؟؟
این دوره زمونه چرا نمیشه به کسی اطمینان کنی و حرف دلتو بزنی حتی دوست قدیمی و صمیمی ات ؟؟؟
الحق که مطمئن تر از این دفتر بی توقع ندیدم ....بی شیله پیله و سنگ صبور و راز نگه دار :-2-15-:
یاحـق

dDorsa
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۳۶ بعد از ظهر
اینطوری نمیشه
حتما باید یه دکتر برم ببنیم دلیله این همه خون دماغ شدنه بنده چیه
که تابستون فکر میکنم از گرماست زمستون از خشکیه هوا!!!!!
امروز خانومه تو خیابون به بغلیش میگفت حتما سرطان داره!
نه یه دور از جونی نه چیزی!:-2-42-: توو روزه روشن روی مردم عیب میزارن بعضیا
ولی خدارو شکر یاد گرفتم حرس نخورم و به این جور حرفای خاله زنکی گوش ندم
ممنونم خداجونم به خاطره هرچیزی که بهم دادی و هر چیزی که صلاح ندونستی بدی
یه چیزی میخوام بگم حتا اینجاهم میترسم بگم
همش فکر میکنم بابایی متوجه میشه
شاید از دستم ناراحت بشه
ولی چیکار کنم
دلم برای مامانم تنگ شده خدا
اخه چرا انقدر دل سنگه؟
گاهی اوقات فکر میکنم من واقعا بچه اش نیستم
خدایا تکلیفه منو روشن کن بالاخره من مامان دارم یا نه؟
اگه اره چرا 8 ساله ندیدمش اگه نه ....
ولش کن خدا به اینم میخندم
میخندم شاید منم تونستم مثه خیلیای دیگه دنیارو از رو ببرم

feedback
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۰ بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام دوستان گل و نازنین خودم :-2-40-:
اول از همه از صبح بگم. من امروز نخوابیدم زیاد :-2-30-: دیشب که ساعت 2 خوابیدم. امروز هم 7 و نیم پاشدم که برای کسی انتخاب واحد تابستون انجام بدم. بعدش دیگه خوابم نبرد تا ساعت 11 هم نوبت خودم شد و درسای ترم تابستون رو برداشتم. میدونم سختی داره ماه رمضونه و کلی بند و بساط اما برای اینکه سال آخر رو راحت باشم گفتم یه ماه و نیم سختی بهش می ارزه :-2-38-:
بعدش هم رفتیم دنبال خرید مامان خانم و تو سایت هم پست میدادم و پیام هامو چک میکردم. :-2-37-:
تا رسیدیم به بعد از ظهر :
ساعت حدود 4 و نیم رفتم باشگاه و برگشتنی به ذهنم اومد که خواهرم mouse میخواست برای لپ تاپش. منم راهمو کج کردم رفتم سمت بازار کامپیوتری که نزدیک محلمونه :-2-41-: رفتم mouse رو گرفتم و برگشتنی دو تا شاخ گل مریم هم برای مامانم گرفتم اومدم خونه. :-2-16-: اما مامانم بیرون بود :-2-15-: منو بگو با چه شوق و ذوقی درو باز کردم گفتم سلااااااااااااام :-2-06-:
خلاصه صبر کردم و به کارام رسیدم تا اینکه حدود ساعت 8 و ربع رسید خونه و منم گلها رو بهش دادم و بوسه بارونش کردم. :-2-16-:
اما داخل بازار کامپیوتر که بودم میخواستم mouse بخرم بعد از اینکه با فروشنده حساب کردم گفتش mouse خوبی خریدی جنسش خوبه گفتم مرسی آخه من برای یه خانمم میخواستم :-2-06-: آقا اینو گفتم خودم خندم گرفت. منظورم این بود که برای یه خانمی میخوام گفتم یه خانمم یعنی یه خانم هم ولی تند گفتم. اون لحظه فقط یاد محمدرضا (andy hug) و اون تاپیک " اگر مادرت برات دختر انتخاب کنه ازدواج میکنی یا نه؟! " افتادم. :-2-06-: ای خدا خفت نکنه محمدرضا که ذهنمو درگیر کردی سوژه خاص و عام شدم :-119-: :-2-06-:
اما میریم سراغ پ.ن های امشب که زیادم هست :
پ.ن : امیر جنرال بازم دستت درست بابت تاپیک تولد ممنونم ازت و ممنون از همگی دوستان نازنینم که به یادم بودند. همگیتون پیش من عزیز هستید همیشه اینو مطمئن باشید. :-2-16-: :-2-16-:
پ.ن : شبنم جان متنتو کامل خوندم. کوچکتر از اونیم که بخوام نظری بدم اما به عنوان برادر کوچکترت کاملاً هم بهت حق میدم. من تو انجمن " موسیقی الکترونیک ایران " سرپرست کل تالار بودم. اسپم بازار میشد ، تکرای می زدند ، توهین می کردند ، حرف خیلی زیاد می زدند و حتی تشکر هم داشتیم اما بدی زیاد داشت. حتی از مدیریت کل اون سایت هم بدی دیدم که انتظارشو نداشتم. اما خوب محمد قضیه اش فرق میکنه و واقعاً خوب مدیریت میکنه. تو این مدت که به من یکی ثابت شده واقعاً مدیریتش خوبه. بهش تبریک میگم. :-2-40-: اما بابت دوستی یا رفیق بازی و باند بازی منم نظر تو رو دارم و کاملاً مخالفم. هیچ باند بازی در سایت وجود نداره. فقط مسئله میتینگ هست که کاملاً برای دوستان توضیح میدم :
ببینید یه فضای مجازی هست یه فضای واقعی. یعضیا سایت و فعالیتش رو شوخی می گیرند. فکر میکنند که اگر فلان مدیر بهش تذکر میده انگار فقط داره به تو تذکر میده و یا با تو لجه در حالیکه کاملاً برعکسه. من تجربه مدیریت در سایت بالای 80000 کاربر رو نداشتم ولی در سایت های حدود 20000 کاربر مدیر بودم و کلافه شدم حالا 98یا که جای خود دارد و 5 برابر سایت هایی که مدیر بودم کاربر داره. در مورد تذکر و نوع رفتار شبنم با هیچ کس موافق نیستم چون تجربه این کار ممکنه براتون نبوده باشه و واقعاً در این جایگاه نبودید و نمیدونید چه حرفا که پشت سرتون نیست.
تو یه سایتی من اشتباه کردم که مجازی ازدواج کردم. این ازدواج مجازی من باعث شد حرفای زیادی پشت سرم باشه و تبعات اون رو هم دیدم و دارم هنوز که هنوزه تاوانش رو میدم و هرگز در زندگیم دیگه دست به این کار نخواهم زد و اگر با کسی چه مجازی چه واقعی تیریپ رفاقت بریزم 100% با آدمی تیریپ میبندم که باهاش ازدواج کنم ولا غیر. پس شبنم نه وقتشو داره که بخواد بیاد سایت واسه باند بازی و رفاقت چون اصلاً چنین آدمی نیست نه اصلاً آدم این کارا نیست. میخواید اسمشو پاچه خواری بذارید دست خودتونه ولی من حرف حق رو میزنم. من قبلاً هم گفتم که وقتی دیدمش تصور اینکه این آدم اهل باند بازی باشه برام ریشه کن شد. بگذریم از این موضوع. این رو گفتم خطاب به همه نه فرد خاصی برای اینکه موضوع برای تمامی کاربران عزیز روشن بشه که شبنم فقط در راستای پیشرفت سایت کمک دست محمده چون از فعالیت در سایت جز صمیمیت و مهربونی بیشتر و بالا رفتن اطلاعات عمومی و پیدا کردن دوستای خوب چیز دیگه ای نصیب آدم نمیشه. :-2-40-:
شبنم من که محلمون رو لو ندادم :-2-30-: چرا عصبانی میشی؟ :-2-30-: میدونی من طاقت عصبانیت دوستامو ندارم :-2-30-: اینا اشک تمساح نیستا :-2-30-:
یه پیشنهاد واست دارم. برو دواگلی بزن سرت خوب بشه. :-2-06-:
پ.ن : الناز ، زهرا و سایر دوستان که در پی نوشت تولدم رو تبریک گفتند ازتون ممنونم. الناز واقعاً به من لطف داری یدونه ای ماه حرف نداری :-2-40-:
پ.ن : آقا سیامک مطالبتون رو خوندم. دیروز وقتی انقدر شاد بودن همه تو میتینگ سر از پا نشناختم و انقدر خوشحال بودم که حد نداشت. آقا سیامک دیروز هم گفتید که منظوری نداشتین و یه کم درد و دل کردین ولی واقعاً من تا ماجرا رو کامل ندونم نظری هم در قبالش نمیتونم بدم. واقعاً شرمنده که فقط شنونده بودم و نتونستم راهکار مناسبی جلو راهتون بذارم. بابت تبریکتون هم ممنون صمیمانه سپاسگذارم :-2-40-:
در آخر باید عرض کنم که :
سجاد سجاد سجاد :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 21 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 20:40
بعداً نوشت : در مورد میتینگ یه مطلبی یادم رفت :
بحث از صمیمیت شد. درسته صمیمیت خیلی مهمه. آدم در دنیای واقعیش هم با کسانی رفت و آمد داره که صمیمیه باهاشون یا دوستانی هستند که از گفت و گو با اونا لذت میبره. مسلماً تو انجمن ها هم همینطوره. شما اگر با چند نفر راحت باشی دفعه های بعدی هم با همونا قرار میذاری مگر اینکه این وسط یه تعدادی اضافه بشن. ممکنه گفته بشه که چرا پایه ثابت همه میتینگها یه سری از بچه ها هستن و بقیه کم و بیش میان!! خوب دلیلش مشخصه به خاطر اینکه ممکنه اون افراد مدت زیادیه همدیگرو میشناسن یا تو سایت با هم صمیمی ترن کاربرای قدیمی ترن و خلاصه راحتن با همدیگه. اما لازم به ذکره که ما میتینگهای دسته جمعی زیادی هم داریم نمونه بارزش پارک ملت زمستان 89 یا نمایشگاه کتاب که خیلی از بچه ها اومدن. :-2-41-:
خیلی بعداً نوشت : من از کدورت اطلاع دقیقی ندارم قبلاً هم گفتم لذا بخش های مربوط به اون رو ویرایش کردم.
تقدیم به دوستان گلم :
یک نظر در خود فکن تا کیستی
عاشقی ، مستی ، خماری ، چیستی
جام هستی را بزن بر نیستی
هرچه هستی با مرامی ، بیستی
دنیا را میدهم برای لبخندت هراسی نیست شاد که باشی دنیا از آن من است و در پایان :
خداوندا دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند آنان شایسته محبتند و یادشان مایه آرامش ؛ پس به آنان محبت کن و آرامش ببخش.
شبتون خوش :-2-40-:

محمد
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۰ بعد از ظهر
سلام به همه ي بچه هاي گل نودهشتي:-2-40-::-2-16-:
امروزهم خوش گذشت هم بد
رفته بوديم شهرستون خونه بابابزرگم فصل چيدن ميوه بود....زرد آلو ...بعدش انقدر كيف كرديم:-2-16-:
البته موقع خوردن همه ي شما هم يادم بوديد:mrgreen::-2-35-::-2-06-:
بعد انقدر كار كرديم كه جونمان به لبمان رسيد...نزديكاي ظهر بود كه ديگه طاقت نياوردم و يه بسته جي پي آر اس اير انسل گرفتم و اومدم نودهشتيا:mrgreen::-2-16-:
اينجاهم يه چرخي زديم و به پيامها رسيدگي كرديم و كم كم احساس كرديم كه حالمان خراب ميشود:-2-30-:
بله سردرد گرفتم و كلا همه چي بهم خورد:-2-30-:
مجبور شديم برگرديم خونه و منم رفتم دكتر يه آمپول زدم (گريه نكردماااا:-2-35-::-2-06-:)الان هم كه تقريبا خوب شدمو دارم خاطره مينويسم:-2-16-:
فعلا :-2-40-:

Vulnerable
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۰۸ بعد از ظهر
سلام به همگی....:-2-41-:
دوباره بیکاری فشار آورد گفتم بیام اینجا .... نمیدونم واقعا نمیدونم:-2-15-:... فک کنم مشکل از خودمه ... دیگه واقعا دارم دیوونه میشم....ای بابا اینا رو ولش کن:-2-08-: دوباره بزنیم تو فاز بیخیالی ....
امروز با کلی ماجرای وحشتناک و گریه از خونه زدم بیرون با دوستم میخواستیم بریم سینما خیر سرمون ( خونواده خبر داشتناااا من بچه خوبیم):-2-43-: خب نیم بهاس دیگــــــه ماهم که خسیــــــس:-2-32-: به خدا از اول تابستون دلم سینما میخواس نمیبردنم نخسوزن ورود آقایان ممنوعو:-2-39-: نبردنم که:-2-42-: منم دوستم عشق فیلمای فریدون جیرانی گفت الا و بلا میریم قصه پریا:-2-37-: منم از این یارو کچله بدم میاااااااد:-2-24-: هم از مصطفی زمانی:-2-01-: البته طرفداراشون ناراحت نشناااا بالاخره سلیقس دیه :-2-27-: شاید مال من بده:-2-35-:
هیچی رفتیم یه فصلم اونجا زار زدیم .. اومدیم خونه دوباره دعوامون شد دوباره یه فل زار زدیم واسه مامانمون بعد داداشم فسقل بچه شروع کرد اذیت کردن بازم اونجا زار زدیم ... :-2-31-: ما کلـــــن امروز زار زدیم:-2-26-:
همین الانم آقای پدر تشریف مبارکشونو آوردن الان بازم باید جواف پس بدم زار بزنم:-2-39-:
من نمیدونم چرا یه بار مامانم اشتباهشو قبول نکرد....!!!!! واسه من فرقی نمیکنه ولی به نظرم ارزش اینهمه اعصاب خردی من و خودشو نداش....:-2-39-:
نمیدونم شاید بازم مشکل از منه :-2-18-: اشکال نداره سعی میکنم عوض شم:-2-32-:
+ آقا یه چیزی تو این فیلم چه قدر بازیگراش با هم صمیمی بودن ماشالا:-2-35-: فیلم مستند بود فکر کنم:-2-35-:
ممنون از اینکه چرت و پرتامو خوندین:-2-14-:
دوستون دارم هوارتا واقعا نمیدونم اگه 98یا نبود من این تابستون فسیل میشدم فکر کنم:-2-30-:
خدافظ:-2-40-:
پ.ن 1 : امروز چند تا جمله نوشتم گذاشتم بالای پی سی جلوی کتابام که هر روز نگاشون کنم شاید آدم شدم یه ذره تلقینم بد چیزی نیس:-2-38-:
پ.ن2: یه بحث مهم که مسئولان باید بشنون... آقا ما الان داشتیم اخبار مشاهده میکردیم .. بسی دیدیم برای گزارش همچین این دوربین را داخل دهان ملت محترم میبرن چشم و چار ملت را در میاورند خو ینی چه؟؟ یه ذره فاصله بگیرید لطفا آقای فیلمبردار.. خو ما همم اینجا دل و روده داریم:-119-:

mahsan
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۵۵ بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-38-:

خوبید ؟ خوشید ؟؟ :-2-41-:

من خوبم , فراتر از خوبم , ولی در عین حال خجالت زده ام :-2-15-:

تا حالا شده از خودتون و خدا خجالت بکشین ؟؟؟ :-2-15-:

من امروز خجالت کشیدم !!

چند وقت پیش برای موضوعی که خیلی برام مهم و حیاتی بود مامانم گفت نذر کن ؛ ولی من اونقدر اون موضوع برام غیر قابل دسترس بود که وقتی مامانم گفت نذر کن بی خیال از کنارش گذشتم !!

یعنی اصلا فکرشم نمی کردم که درست بشه , نمیدونم چه جوری شد که به بزرگی و مهربونی خدا شک کردم ! اونقدر شک کردم که حتی نذرم نکردم !

وقتی امروز با گوشای خودم شنیدم که اون موضوعی که از نظر خودم خیلی سخت و بعید بود جور شده خجالت کشیدم !

خجالت کشیدم از خودم و از خدا !!

چه جوری شد که به بزرگی و مهربونی خدا شک کردم ؟؟

مگه تو زندگی چی خواستم که نداشتم ؟؟ بارها و بارها با وجود اینکه بنده خوبی براش نبودم لطف و مهربونیش رو نشونم داده ولی من همیشه ناسپاس بودم :-2-15-:

ساعت ها از شنیدن اون خبر گذشته و من هنوز شوک زده و ناباور نمی دونم چه جوری جبران کنم !!!

بگذریم .....

تا حالا شده به این باور برسین که یه نفر , براتون اومد داره ؟؟؟:-2-41-:خوش یمنه ؟؟ :-2-41-:

نمیدونم شاید خرافات باشه ولی من این روزا خیلی به این موضوع فک می کنم و بهش اعتقاد پیدا کردم :-2-41-:

چه جوری میشه یه نفر یکی دو سال کنارت باشه ولی همیشه تو حاشیه باشه و حسابش نکنی :-2-41-:گاهی چقدر ( ببخشیدا :-2-35-:) خر میشم :-2-41-:ولی خوشحالم که کمی تا قسمتی از خریت در اومدم :-2-41-:

جاتون خالی دیروز همگی دسته جمعی رفتیم خونه همکارم :-2-16-:نی نی داره :-2-16-: رفتیم دیدن نی نیش :-2-16-: اینقده ناز بود :-2-16-:یه عالمه مو داشت :-2-16-:کلی هم بساط بزن و بکوب داشتیم :-2-16-:

البته دور اول منو از حرکات موزون محروم کردن :-2-43-:اونم به خاطر اینکه از همه دیرتر رسیدم :-2-43-:

لحظات سختی بود همه وسط بودن و من حسرت زده بهشون نیگا می کردم :-2-28-: یعنی اگه به عنوان تنبیه می گفتن یه شام باید بدی اینقد بهم سخت نمی گذشت که اون چند لحظه گذشت :-2-28-:انصافم که ندارن :-2-28-:

این دو روز خدا رو شکر خیلی سرمون شلوغ نبود و من تونستم کتابی که برای نقد در دست داشتم رو به سرانجام برسونم :-2-08-:

البته یه 50 صفحه ایی ازش مونده بود که اونم بعد ازظهر خوندم و بعد از تلاش های فراوون نقدشو نوشتم :-2-28-:تا فکرم حداقل از یه کاری آزاد بشه :-2-28-:هر چند نوشتن نقدش خیلی سخت بود :-2-28-:ولی خب بالاخره تموم شد !!

خو من برم که هنوز کلی کار دارم !!

شب همگیتون قشنگ :-53-:

آهنگ روز : همه چی آرومه , غصه ها خوابیدن , من چقدر خوشبختم , همه چی آرومممههههههههههههه

بعداز زهرا نوشت : ممنون خانوم , حرفات دلگرم کننده و قشنگ بود :-2-40-:هر چند من همچین لیاقتی رو در خودم نمی بینم !!!

metropolis
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر
اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ جوووووووون بهی جانمان امده:-2-16-::-2-16-:{وجدان :بیترفیت:-2-01-: مگه نخواسته بهنوش صداش کنی:-2-43-: من:بهی جون خودمه به تو شه:-2-42-:}
بعداز بک ساعت دهوا با وجدان :این منم:-66-:،اینم وجدانمه.:-18-:اقاسعید حسابی شاکی شدما :-2-36-:،این وجدانتون کاریاد وجدان بی تجربه ی ما داده:-2-36-:. وجدان به این سرخودیییی؟:-2-43-:هی مزاحم میشه :-2-42-:.الان به زور خوابانیدمش. :-2-35-:

ولی بهنوش جونی حتی من میبینم پای پست ها تشکرمیزنی دلم گرم میشه مهربونم. :-2-41-:
خوما میرویم اندر خاطرات روزانه امروزمان .درس خواندیم:-2-38-:-10 روز دیه کنکور ازاد دارم:-2-37-:،با اینکه سراسری روخیلی خوب دادم ولی بدجوری احساس ناکامی میکنم:-2-39-:.دلیلشم نمیدونم و لی با این احساسم کنار اومدم چون من در کنار اومدن واردترم تا از بین بردن احساس:-2-32-: –چه بلغور مینومودم؟:-7-:خو ما وسط روده درازیمان سری به معده درازی هم میزنیم یادمان میروید،اها به خاطر اوردیم:-2-32-:،امروز یعد از درس خواندن کتاب جهدید سایتو مطالعه نومودم_خوشمان امده بسی خیلی بسیار ولی گذاشتن کتاب جانی فرشته که قولش راداده بوییم خیلی سخت است بوخودا،نه برای تایپش

ولی دلایل دیگری دارد که نمیتوان تشریح نومود:-2-15-:.هم اینک یه سر میایم سایت،جلفی میرویم سر کتاب:-2-35-:_در چند روز گذشته احساس ارامشی مینونودیم عجیب غریب-نوودانستم از گوجا امده ،اخر مگر وجود ما خانه خاله میباشد که هر احساسی البت تا کنون به جز عشخو عاشخی میایند به سراغ ما:-119-:.خو ما تا کنون ارامش داشتیم ولی این از نوعی دگربود:-2-37-:.ذ ات مارپلی مان اجازه نمیدهد تا نوفهمیدیم از کجا به دل ما سرک کشیده بیخیلش شویم:-120-:.دیشب مامی دکتل ما که خسته کوفته {ازنوع قلقلی رو نمیگم ها!!!!}:-37-:امد خانه ومارابرای شوم احضار نومودند،بهدش به اتاق دخمل عزیزش امد تا سری به کلبه

درویشی مابزند.کلی حرفیدیم:-2-27-:.من رسما در کار این بشر مانده ام،چشم نخورد{تخته ندارین}ما از کودکی به یاد نداریم این بشر ازسر کار باتمام خستگی

اش برگردد اما لبخند روی لبهایش نشکفته باد:-118-:، در نهایت هم روی تخت ما خوابش برد. :-32-::-32-::-32-::-28-::-28-:
مادیشب در حالی که ا ن ارامش عجیب غریب رااحساس مینومودیم ،شروع کردیم به خواندن کتاب،که البت ناقص ماند جون خواب همایونی به سراغ ما

امدند.دل مبالک جیززززز !!تعریف نوموکنم!:mrgreen:دیشو ماه رادیدید؟خیلی خوشمل شده بووووو:-2-41-:.ما وسط کتاب این ماهو هی نگاه مینومودیم که بی حیات بیترفیت خودش راناز نومود نگذاشت نگاهش کنیم رفت لای ابرا :-2-43-::-2-01-::-2-28-:
پ.ن ها:فاطیماجون مطمئنم وقتی میری سر کار اونقدر وقتت پر میشه که وقتی برای ناراحت موندن نداری.راستی کتاباتو میدی من؟؟؟؟؟ :-2-35-::-2-35-::-2-35-:

سعید خان مسلما بعضی ها باهم صمیمی ترن دلیلی نداره برای یه میتینگ خودمونی دوستانه این همه به ما جواب پس بدین همین که شما عزیزایی که رفتین ،لطف کردین وبرای خنده یه چیزایی رونوشتین لطف کردین.من نمیدونم ونمیخوامم بدونم جریان رنگ وجدید وقدیم چیه چون حقیقتا خیلی از چیزا روقبل از ورود به سایت میدونستم خیلی هاروهم نمیدنستم فقط میدونم مادرم یه سری چیزایی رو توخانواده ما جا انداخته،اینکه متوقع نباشیم وهمدیگه و دوست داشته باشیم.اخه هدف ما برای اومدن به سایت چیه؟این رنگ ها وپست ها چه نقشی تو زندگی ما داره؟چرا الکی قدر نشناسی میکنیم.من اینرو اون موقعی میخواتم بگم که مامان شبنم نوشته بود باز نزدیک تابستون وزیاد شدن کاربرنماها.
98ایای عزیز اینو به همتون میگم :خوشحالم که عضوی از شما هستم واز این که منو بین خودتون قبول کردین ممنون.:-2-41-::-118-:
خب دیگه میکروفونو بدین اونور میخوام بقیه حرفامو بگم:اوهوووووووووووووم:-2-27-::-2-27-:
درسای عزیز:نگلان مشواحتمالامماخت به خاطر تابستون مجل دار شده:-2-41-:نیگا:-2-24-::-2-23-:

راما عزیزم خودتو ببخش خانومی،درسته که کار درستی نکردی ولی خب همه ما ادمیزادیم وبسته به شرایط اشتباه میکنیم.به نظرم بذار یه کم بگذره اگه شد از دوستت عذرخواهی کن :-2-41-:

اقا بابک جسارتا شما فقط خوردین یا در اون میانه ضربتی هم به حریف وارد نمودین؟:-2-35-:یه چیزی بینوا پت ماهم یه بار بدجوری ماشینشو زدن.اون موقع تازه گرفته بود بایه سیستم جداتوپ.البته تخصیر خودش بوووو.هربار دل بنده را میچزاند بلایی سر ماشینهایش میاید نومودانم شرا چوب بیصدای خدا فقط دووبر ماشینای این بینوا میگرده :-2-35-:

مرجان گل نوشته ات خیلی قشنگ بود :-2-41-:

مهدیه جونی بمیرم برات ولی بسی جای ماخالی بووووو.زیرا هم اکنون این گونه ایم :-24-::-24-:
مامی بزرگ برو خوش بوگدلون .ولی زود برگرد که نوه ات دل تنگ داستانهایت شده :-2-12-:
میس مینی جان این پت ومت ماهم عشخ این فیلما هستن.به ناچار ماخود برای خود سفارش فیلم میدهیم :-2-39-:

رمیکس عزیز این حالتی رو که گفتی در اثر حرف های اقا بابک بهت دست داده به منم باخوندن نوشته هی شما دست میده که توش از عشق به امام رضامیگین.اولاش ااز اینکه من نزدیک اقاهستم وقدرشو نمیدستم کلی از خودم بدم اومد اما حالا واقعا عاشق رفتن به حرم قشنگشم.ممنونم از همتون به خاطر زنده کردن این احساسم:-118-:

لی لی اون بازیه چیه؟یادم میدی؟:-2-27-:میگما بنده انقد شر ور بلغور مینومایم الان ته تهای دلت دوز ندالی بپاکونیش؟؟؟ :-2-35-:
سکوت شب جان خوف کاری نومودی این دفه بدتر صحبت کن!!:mrgreen:ما هم اکنون اینیم :-2-21-:
نائریکا من یه تجربه دارم در زمنه کیک پزی یهنی ماه!!!:-2-32-:پت ومت هویجور میمونن ؛پودر اماده کیک بگیر وراحت مثل اب خوردن کیک درست کن تاکور شود هرانکه نتواند دید:-2-32-:
رها جان امیدوارم حال بابابزرگت بهتر بشه گلم.من که هیچ کدومشونو نداشتم ،باز خوبه تو داشتی
مهسان بانو من از این حالتاوقتی برام پیش میاد فقط مامانم میتونه اروم کنه.مامانم میگه خدا اونقدر دوست داره که زود میبخشتت وهمین خجالت هم نشونه ی اینه که خیلی دوست داره وگزنه حضورشو حس نمیکردی که بخوای خجالت بکشی.منم همینو بهت میگم+خوشبه حالت که خدا اینقد دوست داره :-2-40-:
خانومی :-2-40-:
جیم جیم خان :-2-40-:
مامان شفنمی:-2-40-:
راستی سلام:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:

.arsana.
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
خدا این مسئول اختراع امتحانات دانشگاه رو خیر بده که من میتونم به بهانه ی دیدن نمرات مادرجان اینجا بیام:-2-37-:
دلتون سوز :-2-31-:دارم شربت آلبالو میخورم:-2-16-:دیوونشم :-2-38-:هفته ای یه گالن تموم میکنم:-2-26-:
خو فردا عازم دیاری بس آشناییم :-2-37-:

قراره زنگ آخر رو بپیچونم که از پرواز عقب نمونیم:-2-32-:هلنا بار اولشه که قراره سوار هواپیما بشه :-2-35-:حالا چه غربتی بازی هایی میخواد از خودش دربیاره خدا خودش رحم کنه:-2-37-:
قبلا گفتم سه ساله عروسی نرفتم یعنی همه ترشیده بودن حالا یوهویی همه شدن مربا دارن عروسی می کنن :-2-26-:اونم چی؟ 5 تا عروسی تو 3 روز:-2-36-:
یعنی شانسم از نوع شانس هلیایی:-2-43-:
نداریم نداریم یوهو یه کپه داریم :-2-31-:
در ادامه عرایض بنده :-2-41-:
بگویم که پریروز اسباب کشی داشتیم :-2-38-:دیروز هم امتحان دیفرانسیل داشتم که بیشترشو تو مدرسه خوندم و حساب کردم 70 درصد مینزم:-2-16-::-2-16-:امروز هم شیمی داشتم دو تا امتحان :یکی 100 زدم یکی 63 :-2-42-:ولی خیلی خوشحالـــــــم:-2-16-::-2-16-:
در راستای این اسباب کشی کل بند و بساط مبل و تخت و میز نهارخوری همه رفت:-2-30-:و ما روی زمین میخوابیم :-2-37-: چون مادرجانمان گفت اگر این ها برود اون وقت پدرجانت از بی تختی مجبور به گرفتن تخت و مبل جدید می شود :-2-37-: مامان منه دیگه:-2-06-: حالا یوهو دیدی پدرجان خواست تا ان سال و اندی دیگر هیچ نخرد و روی زمین بخوابد و سادگی پیشه کند آن وقت من چه غلطی بکنم :-2-43-:
راستی این کارگرها به من آبجی می گفتند :-2-37-: همچین یه جوری شدم آخه تا حالا هیشکی منو آبجی صدا نکرده :-2-37-:
برویم که مادرجان بسی شک برده دیگر ماندن جایز نی :-2-31-:
تازه همین الان گفت:بچه! بلند شو:-2-42-:
بابا دیگه 18 ساله نشدیم که بازم بهمون بگن بچه:-2-33-:

زهرا گفت آهنگ یوهو یاد این آهنگ سیروان خسروی افتادم که واسه این سریاله که اسمشم یادم نیس خونده:-2-31-:میخواستم اینو بگم که کلی از این آهنگه خوشم اومد یه جوری قدیمی و جدید قاطیه :-2-37-:
این تیتراژ نابرده رنجم که کلا اگه دپسرده باشی و بخوای تخلیه روحی بشی بسیار می چسبه:-2-41-:
حالا زهرا کدوم آهنگ خواجه امیری رو میگی؟:-2-37-:اگه جدیده بوگو منم خیلی از صدا مداش خوشم میاد:-2-37-:

Star_69
۲۱ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۴۳ بعد از ظهر
سلام علیکم :-2-16-:
خوبید؟خوشید؟ :-2-16-:
منم خوبم البته نه خیلیا 50 درصد خوبم 50 درصد بد :-2-30-:

اول یه پ.ن سری!
دوستم دیگه باهام قهر نشو :-2-15-:
شاید بلند نگم اما ته دلم میدونم که از هرچیزی که منو ازت دور کنه متنفرم :-2-15-:حتی خودم!!!
لازم باشه برای از دست ندادنت تا ابد با نودهشتیا میمونم لازم بشه برای نگه داشتنت از نودهشتیا هم میرم :-2-40-:
می دونم تو روی دوستی من اصلا حساب نمیکنی یا شاید اصلا برات مهم نباشم اما تو برام خیلی مهمی اینو بهت گفته بودم؟

اونی که مخاطب حرف منه حرفمو میفهمه پس فضولی موقوف :-2-16-:

خسته ام و مریض احوال والا من از وقتی از این الیزه ی کوفت گرفته برگشتم دل درد گرفتم :-2-30-:اینا توی کافه گلاسه ی من سم ریخته بودن جهت کشتن من :-2-30-::-2-30-::-2-30-:
سعید :-2-42-:
مستر جیم جیم :-2-33-:برای چی منو یادتون نیست :-2-33-:

دارم اهنگ احسان خواجه امیری رو گوش میدم و کلی کیف میکنم :-2-16-:

همین :-2-42-:

زی زی گولو
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
می خواستم یه سری چرت و پرت بنویسم...که بی خیال شدم !
دیدم من یه آدم ناشکریم که باید بره بمیره !

خدا منو ببخشه با این همه ناشکری !

تضاد داره منو می کشه.
دلم می خواد هم مرکز توجه باشم و همه منو بشناسن...هم اینکه دلم می خواد دیگه هیچکس منو یادش نیاد !
اگه دیدید دیگه نیومدم بدونید بردنم تیمارستان !

پ.ن : گفتم مرکز توجه فک نکنید این چه از خودراضیه ها !! گوشتو بیار جلو : من حتی توی تولدمم از اینکه تولدمه خجالت زده می شم و لپام قرمز می شه ! نخند ! خوب خجالتیم !

roya jo0on
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۱۲ قبل از ظهر
کسل شدم
از اين دوباره های پوچ
از این نیاز کهنه ی همیشه ای
به هم صدا
به هم قبیله
هم دعا!
از این غرور کینه توز شیشه ای

کسل شدم
از این محبت عبث
که بسته دست و پای من
از انتظار سرد خاک
برای چشمهای من!
از این سکوت و این رضا
به خوب و بد
به بیش و کم
از این گره
به پنجره
به کاغذم
به این قلم
از آدمک شناختن
و باختن و ساختن . . .

کسل شدم
کسل شدم

از این زمین و آسمان
و از گذشتن زمان
از این دروغ واقعی
از این حیات حیله گر
که خیمه می زند به جان

کسل شدم
از این و آن . . .
مرا نیاز تازه ایست
به آب و نور دیگری
به یک حقیقت سپید
به سرزمین بهتری . . .
مرا نیاز تازه ایست ..

شیمانا
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر
سلام العیلکم(به سبک جاج آقا عند المومنین بخونید:-2-31-:):-2-10-:.:-2-06-:

نمیدونم چرا این چندروزه اصلا خوابم نمیاد:-2-39-:,اصلا. ولی با این حال بازم میخوابم:-2-31-::-2-36-:,جوری که امروز برای ناهار که صدام زدن,گفتم اشتها ندارمو باز هم خوابیدم:-2-32-:,بعضی موقع ها میگم خواب عجب چیز مزخرفیه,حوصلمو سرمیبره.:-2-01-::-2-01-::-2-01-:

دیشب تا صبح بیدار بودم داشتم یه رمانو میخوندم,تموم که شد گفتم حیف اون همه وقتی که برای خوندنش گذاشتم و از خوندن استاتیکم زدن,حیف واقعا.:-2-01-::-2-01-::-2-09-:

اخی,امروز عصر داشتم کانالا رو عوض میکردم,دیدم شبکه 2 داره قصه های جزیره رو میذاره:-2-04-:,ایقده دوسش دارم:-2-20-::-2-20-::-2-20-:,یاد چندسال پیش میفتم:-2-39-:,چه قدر زود گذشت:-2-39-:,ولی انشرلی رو ازدست دادم:-2-18-:,یادم رفت نیگاش کنم. :-2-18-:

وای,وای,این مامان وقتی میخواد برام مانتو بسازه,کلی باهام اتمام حجت میکنه که خودت خواستیو از این چیزا,:-2-43-::-2-43-:اخه مامان من چرا اعتماد به نفس منو میگیری با این همه شکی که به دلم میندازی.:-2-18-::-2-18-:

دیشب موقع شام بابا یهو گفت راستی شیما ظهر که توسوپری بودم برا خریدای مامانت یه دختری با سر هی سلام میکرده:-2-41-: منم که نمیشناختمش میگفتم این کیه:-65-::-65-:,بعد خودش اومده جلو کلی حالتو پرسیدهو گفته شیما چی کارا میکنه:-41-:,من:-2-06-::-2-06-:میگم بابا اسمش چی بو د:-2-37-:میگه نمیدونم :-2-37-:منم روم نشد بعد از این همه سلام احوالپرسی گرم اسمشو بپرسم:-2-22-::-2-22-:,من دوباره:-2-06-:.میگم خب بابا هرکی بوده میشناختت,شما نمیشناسیش:-7-::-7-: ,اصن بگو چه شکلی بود:-39-::-39-:,میگه هیچی مثل بقیه بود:-65-::-65-:,من دوباره:-2-06-:بابا:-2-06-:.بابا میگه خوب من چجوری بهت بگم اخه:-2-06-::-2-06-:.اخرشم نفهمیدم کی بوده:-4-::-4-::-4-:,بابا هم کلی اصرارشون کرده بوده تا جایی که هممسیرن برسونتش ولی دوسم قبول نکرده:-10-::-10-:,چه جالب:-2-06-:.

داشتم اس ام اسای بچه ها رو که برام فرستادن میخونم:-2-38-:,میبینم همه اس عاشقانه دادن:-2-31-:,واحیرتا:-2-26-:,نکنه عاشق شدنو ما خبرنداریم:-2-06-::-2-06-::-2-31-:از این جمله های عاشقانه ای که برای من که تا حالا عاشق نشدم خیلی قابل درک نیست:-2-31-::-4-:حتما عاشق شدن دیگه:-2-06-:(نظریه نسبیت شیما:-2-37-::-2-06-:)

دییشب,نه دیشب که نه,امروز صبح:-2-31-::-2-35-:خواب یکی از دوسامو دادم که تو بیمارستانه,چقدر بد بود,خیلی نگرانش شدم:-2-18-::-2-18-:,بهش اس دادم ولی هنوز جواب نداده.:-65-::-65-:

وای این بابا گیر داده که بیا لباسای منو اوتو بزن:-2-19-::-2-19-:,اخه من از اتو زدن شلوار بدم میاد:-2-36-:,بهش میگم,میگه تنبل بازی درنیا:-119-:ر,اتو بزنی حوصلت میاد:-2-32-:من:-2-17-::-2-17-:

امروز برا اولین بار نابرده رنجو دیدم:-2-32-:,ولی چیزی درس متوجه نشدم:-2-35-: چون همش داشتم از مامانم میپرسیدم این کیه,چرا اینجاس,قضیه اسد چیه...انشالله تا چند قسمت دیگش راه میفتم:-4-::-4-::-4-::-4-:

به دوسم اس دادم و خیلی خودمونی براش نوشتم:-2-38-:,خالش اس داده که من خالشم به همراه خودشون اس بدین:-2-37-::-2-37-:خدا بگم چی کارش نکنه:-2-01-:خب حداقل میگفتی:-2-42-::-2-42-:خوبه کلمات خودمونی تری به کار نبردم:-2-15-::-2-15-::-2-43-::-2-31-:وگرنه آبروم جلو خالش میرفت:-2-15-:

خب,اینم تقریبا از خاطره های امروز...

فعلا...:-118-::-118-::-118-::-118-:

lalaie
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۳۸ قبل از ظهر
سلام خاطره ها
همه خوبین؟ امشب بازم توی خیابون عید بود و شیرینی و شربت میدادن
از ماه رجب و شعبان خیلی خوشم میاد همه جا چراغونیه همه جا جشن حتی اگه ادم خودشم هم دلش خوش نباشه از خوشی و خنده دیگرون خوشحال میشه
دقیقا مثل ماه اسفند که همه در تکاپوی خرید عیدن همه عجله دارن که خریداشونو انجام بدن
راستی روز جوان رو به همتون چه به اونایی که جوون هستن و چه به اونایی که سنی ازشون گذشته اما دلاشون هنوز جوونه تبریک میگم
خنده مهمون همیشگی دلهاتون باشه
فعلا بایتون

bahooneh10
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
دوباره می نویسم
کسی نخونه صرفا برای دل خودم دارم می نویسمش...
اصلا دوست ندارم جوم به تاپیک منتقل بشه...اینجا ثابت کرده تاپیک جو گیریه..نمی خوام حسم رو بگیره...
صرفا جهت خالی کردن محتویات ذهنم دارم می نویسمش...
پستم رنگی نیست
رنگی هم نمی شه.. کسی نخونه کسی نخونه کسی نخونه... نمی خوام تلخ نوشتنم به تلخی بزنه...
یه بغض و یه دلشوره وحشتناک چند روزه یقه ام رو گرفته...داره خفه ام می کنه..
نشونه خوبی نیست...یا قراره یه مهمون بیاد یه مهمون ناجور یا یه اتفاق...خوب؟نمی دونم...نفوس نمی زنم اما بد نباشه خدا بد نه...
دست و دلم می لرزه...کاش نشونه ی عاشقی بود... اما کو حال و حوصله... دارم می لرزم چون می دونم و تجربه بهم ثابت کرده نشونه ی خوبی نیست...نه نفوس نمی زنم...
می خوام حرف بزنم...برو...می خوام حرف بزنم..مجال بده...می خوام خودمو خالی کنم...فقط چند دقیقه تنهام بزار...داری با این فشار اون قدر روی ذهتم راه می ری به یه بچه دو ساله هم بپرم...دست خودم نیست... دوست دارم سرم رو بکوبم به دیوار بلکه گریه ام بگیره اما جاش یه بغش سنگین نشسته تو گلوم و نه پایین می ره نه بالا می اد.. مثل گردی گردو می مونه...
دارم خفه می شم... پست قبلی ام پرید حوصله ام نیومد کاملش کنم... رفتم پاکش کردم و بعد وبلاگم رو بعد از چند ماه اپ کردم بازم قانعم نکرد...مریض شدم...
یاد روزای خوب بچگی بخیر...وقتی مامان برای تنبیه قهر می کرد باهامون...یا نهایتا یه وشگون میگرفت ازمون و جند تا چشم غره...
چه دنیای بی خیالی بود... یا اون ظهرای گرم که مسی خوابش نمی رفت و از پنجره اویزوون می شد و بیرون رو می دید...گاهی هم یواشکی از کنار من بلند می شد و بدون اینکه از سر و صداش مامان بلند بشه می رفت تو زل آفتاب تو حیاط تنهایی با خودش بازی می کرد...یادش بخیر یه کم که بزرگ شد وقتی می دید کسی حوصله و وقت بازی باهاش رو نداره خودش با خودش پاسور بازی می کرد منچ بازی می کرد...
چقدر دلم می خواد منچ بازی کنم...دوز.. وای لعنتی یه چند دقیقه تنهام بزار...حتی عصری هم که بادوستم رفتم بیرون راحتم نزاشته..خدایا ختم به خیرش کن ختم به خیرش کن...صدقه گذاشتم کناراما دلم اروم نشده...وای خدا بهش هم نمی خوام فکر کنم..
اخرین بار بعد اون دلشوره لعنتی یه جنجال و بعدش.. وای نه...خدایا این بار نه...
خودت ارومم کن...
دیروز دیگه باید بگم...ظهر بدی رو گذروندم..
یه چند تا پ خ با به قول بهی شبی لیلا و الی رد و بدل کردم و مینا...
مینا می دونی محکمی...وقتی می لرزم از لابه لای حرفات...حرفایی که نمی زنم و حرفایی که نمی زنی بهم اعتماد به نفس می دی... بهم اجازه می دی بهت تکیه کنم؟ لیلا زیاد وقت نداره اما وقتی هست اونم مثل توئه ... برعکس الی که ...الی هنوز هم می گم برای سکته دادن خوبی... ببخش دیروز ظهر خیلی اذیتت کردم و سر به سرت گذاشتم...داشتم می ترکیدم...
داشتم خودم رو به در و دیوار می زدم که اروم بگیرم اما بدتر می شدم بهتر نمی شدم...
دیروز حتی دست و دلم به کتابم هم نرفت...
نه ماه از سال قبل رو درس خوندم چی شد؟ افسردگی گرفتم..
روزای بعد دانشگاه و اون دوره ای که تو دانشگاه مشغول به کار بودم...
همه اش تکراری شده.. همه اش داره تکرار می شه... روزای بی خاصیت..
برو گمشوو... می خوام حرف بزنم....
یاد زهره بخیر...یاد کاملیا و محبوبه وقتی داد می زنند وایسا نعیمه هل نده خودیه...وقتی خمله می کردیم تا اتوبوس مترو دانشگاه روزای پنجشنبه بخش اخر اتوبوس رو برای گروه بگیریم...
یادگم شدن تو شب رو تو شیشه بزرگ ته اتوبوس کنار پنجره بخیر... هندزفری رو می گذاشتم تو گوشم و شب پنجشنبه رو تو فکرم می کشتم...
یادش بخیر...من چه بلایی سرم اومده؟ دارم فسیل می شم؟ خودم رو کشتم با این درس لعنتی...
به فاطی دوستم گفتم دارم وسوسه می شم برم سر ؟ گفت دیوونه ای؟ گفتم خسته شدم خسته شدم خسته شدم...
می گه دیوانه ای بدشانسی اوردی امسال هردوشم قبولی
اشک تو چشمام جمع شد..خودمم فکر نمی کردم این قدر حساس شده باشم... درب و داغونم...مامان و ابجی بزرگه کلی دعوام کردند... می گن تقصیر خودته...کجاست نعیمه ای که هفت روزه هفته رو کلاس شعر بود؟ کجاست؟ حالا حتی حوصله ام نمی اد باهاشون مهمونی برم...برای هر مهمونی بهونه ای دارم...مگه پارک برم و خونه داداشه...شده برام خروجی های خونه به قول خواهرم...بقیه اش من نیستم.. اینجا سعی می کنم مثلا جنب و جوش داشته باشم برای ماهنامه وقت بزارم اما من این بودم؟ کجاست اون شور و جرارت؟ کجاست اون حجم انرژی؟
الی حال خنده دار ظهرم بر می گرده به همینا..
تازه اگر بهت بگم حس می کنم برای خودم وقت ندارم و خلوتی هم ندارم با خودم ببین دیگه اوضاع چطوره... تو یه دوست خیلی خوبی... اینو بی تعارف گفتم و می گم..اونقدر که هم نشینی باهات برام لذت بخشه و فکر پریشونم رو متمرکز می کنه... کاری می کنی که همیشه حواسم جمع باشه..
ببخشید بچه ها این پست پست خوبی نیست...اولش که گفتم...
حالا هفته ای حتی زورم می اد اون دوشنبه شعر رو هم برم.. می خوام برای خودم زندگی کنم... اما نمی شه...
می شینم به خودم و فکرام می رسم...تازگیا تو مکاشفاتم به این رسیدم من درس نخوندم فقط ازش برای کار اینده استفاده کنم
هزار بار دیگه هم به دنیا بیام باز همینو می خونم و لذت می برم انگار دارم رمان می خونم اما این همه درس خوندن داغونم کرده...داغونم....
حوصله رسیدن به ریخت و قیافه خودمم ندارم... دلم برای خودمم تنگ شده...
واقعا دلم می خواد الان حودم رو یه جوری به رخ بکشم...من این نبودم...خیلی قوی ام...خیلی قابلیت دارم...خیلی کارها می تونم انجام بدم...من یه موجود متفاوتم...
چیزی که همیشه بهش معتقد بودم و با صدای بلند فریادش می زدم...
کجاست روزایی که فاطی به م ن می خندیدم وقتی تو دوساعت کلاس شعر خونه خانوم الف دست دوستاش رو می گرفت و می رفت بیرون سیگار می کشید...یا لیلا های یونان رو...وقتی داشت راجع به انجمن مردگان برامون حرف می زد؟
یادت می اد فاطی من که داشتم شعر می خوندم رفت روی پله ها نشست حسن از همون جا گیرش انداخت و نظرش رو در مورد شعر من پرسید؟
یادش بخیر...چقدر دوست دارم یه سر به کافه بامداد بزنم... یه سر به بیابانکی اون روزهای رازی...اون جلسه انرژی دار...
جقدر اقای ع از دیدنمون ذوق می کرد؟
یادش بخیر از این سر شهر به اون سر شهر می کوبیدیم می رفتیم ...جلسه نقد می زاشتیم...اتیش می سوزندیم...یادته چقدر کل می انداختیم با بچه ها؟
چی شد از اون نعیمه چی مونده؟ حتی جون ندارم وبلاگم رو به روز کنم...فاطی این درس داره ریشه مو می سوزونه...خسته ام کرده...واقعا داغونم کرده...
با همه ی این ها فکر می کنم زندگی تو دنیای دیگه خیلی خیلی اسون تر از این دنیاست...هرچقدر هم گناهکار باشی...
این دلشوره لعنتی هنوز دست از سرم برنداشته... داره خفه ام می کنه... اتگار می خواد از دهنم بزنه بیرون....اما تا سیب گلوم بیشتر بالا نمیاد... گیر کرده لعنتی لعنتی...
می خوام هنوز حرف بزنم...فقط یه کم دیگه... بزار حرف بزنم...
مامانم فردا دو وعده ازمایش داره...
یکی از اقوام نزدیکم هم یه دختر کوچولو داره که بیماره...قلبش سوراخه برای همینم روز به روز انجراف قرنیه چشماش بیشتر می شه...
شنبه عمل داره..از عملش می ترسم...خدایا به خاطر دل کوچولوش بهش رحم کن... قراره قلبش اول عمل بشه..یه دختر کوچولو 4 ساله مگه از زندگی هنوز چی می دونه؟ بعد از این جراخی اش هم قراره چشماش رو عمل کنند...خدایا خودت عاقبت این بچه رو ختم به خیر کن...

حرفام تموم شد...یه قطره اشک از گوشه چشمم پایین داره می اد.. خدا رو شکر...
هنوزم از این استرس می ترسم...از این بی قراری از این یه جا بند نشدن...
می ترسم می ترسم می ترسم...
هرچقدر قوی هم که باشم...
باید تکرار کنم ادما تغییر می کنند مثل من مثل زهره مثل فهیمه...
ادما تغییر می کنند نعیمه...این جوری فکر کن بزرگ تر شدی...برای فکرت ارزشمند تر شدی...
هرچقدر هم بقیه درکت نکنند و فکرت دست یافتنی براشون نباشه... اما برای خودت بزرگه بزرگ و ارزشمند...
به همین اندازه به خودت بها دادی...دل به تنهاییت نبند... تو به همون اندازه به خودت درگیری که با یه خدای تکراری...همون خدایی که روزی هزار بار صداش میکنی...
به این فکر کن با یه کوچولو تغییرات می تونی خودت رو از اینی که هستی هم تغییر بدی...خوب یا بدش دست توئه...تو باید اراده کنی...
همه تغییر می کنند نعیمه...تو هم یکی مثل همه...حساسیت بی جا نشون نده...رد می شه این دوره هم...

خودم همه این حرفا رو از برم.. تکرارش نکن...داغونم نکن... من می فهمم اما الان خسته ام و افسرده.. دلم از خودم پره...حوصله خودمم ندارم... می خوام یه گوشه بخزم و حرف نزنم... خودم باشم و خودم...
دلم سحر می خواد و دم افطار..امیدوارم این ماه زودتر به سر بیاد وماه رمضون از راه برسه...


همه خاطره ها رو می خونم اما ببخشید اگر پ ن هام مخصوص خودم بودند...
بهی خوشحالم اومدی اومدنت همون طور که صبح دیروزم بهت گفتم انرژی دیگه ای به این تاپیکه داد... همیشه بیا...جات اینجا خالیه...

بازم می گم کسی این پست رو دنبال نکنه...حوصله اش رو هم ندارم...فقط نوشتم خالی بشم...هرچند شاید بعدا بازم ویرایش کنم و حرف بارش کنم...


خدایا این دلواپسی رو ختم به خیر کن... خدایا سایه پدر و مادرم رو بالای سرم نگه دار...خدیا خانواده ام رو برام حفظ کن...خدایا هوای اطرافیانم رو داشته باش...
خدایا... خدای تکراری من... خودت ارحم عبدک... ارحم عبدک ارحم عبدک....
من بی تو هیچم تو باورم نکن
خیسم ز گریه تنهاترم نکن...

+++

پی نوشت ِ یه مزاحم : همین جا نوشتم ، مثل خودت بی رنگ. ببخش که پریدم وسط اختلاط خودت و خودت ولی دوست داشتم منم آخر حرفات برات حرف بزنم . دوست نداشتی حذفشون کن. دوست داشتی بخون. دوست نداشتی نخون. منم واسه خودم نوشتم.
شده از زور بغض پلکات سنگین شه نعیمه ؟؟ واسه من خیلی پیش میاد. جوری که احساس میکنم دیگه چشام باز نمیشه . بعد میرم عینکم رو میارم می زنم به چشام و به خودم تلقین میکنم دلیلش خستگی چشممه.
ولی حقیقت یه چیز دیگه ای. دلیلش دلتنگیه. حسرته. غم و غصه اس. منم مثل تو خیلی به گذشته ام برمیگردم. خیلی زیاد. بیشتر وقتا آه میکشم. از یادآوری یه چیزایی که بود و دیگه نیست ، یه آدمایی که بودن و دیگه نیستن. یه شخصیتی که داشتم و دیگه ندارم.
حسرت... حسرت... حسرت
حسرت باعث میشه آدم در جا بزنه مگه نه ؟ پیشرفت نکنه . پسرفت داشته باشه
واسه بعضیا اینجوری نیس هست ؟

+++
لیلا یه بغض سر بسته می خواد خفه کنه ادم رو...اره حسرته...اره افسوسه... نه اینکه بخوام به عقب برگردم اما دلم پر می کشه برای اون روزا... برای اون حس و حال و بی خیالی... برای اون شخصیت خام...
نگاه الانم هرچقدر هم پخته باشه باز دلم برای اون شیطنت ها اون سوتی ها تنگ می شه...
نمی گم از اینی که الان هستم صد در صد ناراضی ام...نه راهیه که خودم انتخاب کردم اما این سکوت و رخوت یکباره دیشب خیلی بهم فشار اورد... نخواستم این طور باشم...نخواستم...
یه حس یه باره و با هزار فکر و این دلشوره لعنتی...برام کنسرت گذاشته بودند تا دیوونه ام کنند...
مرسی گلم...حرفات مثل همیشه ارومم می کنه...

+++

آی لاو یو pmc :-2-37-:

Mini Moon
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۰۱ قبل از ظهر
دلم ميخواد گريه كنم:-2-30-: فيلم هري پاتر داره تموم ميشه:-2-34-::-2-35-:من هري پاترو پارسال خوندم.شهريور پارسال.درست اول شهريور شروع كردم،31 شهريور تموم كردم!:-2-38-:خيلي دلم ميخواست از همون اولش باهاش آشنا مي شدم:-2-41-:فيلماشم فقط فيلم 1-2-6 رو ديدم:-2-41-:ولي عاشقشم:-2-41-:مي خوام دوباره بخونمش!دوبار نه سه بار،چهار بار،صد بار!:-2-30-:دلم ميخواد همش بخونمش:-2-30-:
عاشقشم ولي نه عاشق فيلماش بلكه عاشق كتاباش.مي دونيد،من ترجيح ميدم كتاب بخونم تا فيلم ببينم(مخصوصا كتابايي كه از روشون فيلم ساخته ميشه):-2-41-:مخصوصا كتاباي تخيلي و فانتزي.دلم نمي خواد فيلم هري پاترو ببينم چون مي دونم از تصوراتم خيلي دورتره.از تصوراتي كه با خوندن كتابا تصورشون مي كردم!:-2-41-:من از هرميون گرنجر فيلما خوشم نمياد ولي هرميون گرنجر كتابو دوس دارم،هري پاتر فيلمو دوس ندارم ولي عاشق هري پاتر كتابم،قلعه ي هاگوارتز فيلمو دوس ندارم قلعه ي هاگوارتزي رو دوس دارم كه با خوندن كتابا خودم درستش كردم!
مدتي كه هري پاترو مي خوندم،اونقدر به اون دنياشون نزديك شده بودم كه باورش كردم!باور كردم كه قلعه ي هاگوارتزي وجود داره كه توش پر جادوگره!دلم ميخواست برم اونجا!داشتم ديوونه مي شدم!
تنها كتابي كه گريه كردم هري پاتر بود.حتي سر هيچ كتاب عشقولانه اي گريه نكردم ولي سر مردن اسنيپ و دامبلدور كلي گريه كردم.آخرشم كه تموم شد گريه كردم.دامبلدور كه مرد،داشتم خودمو مي كشتم!:-2-30-:
عاشق اسنيپ بودم.من هري پاترو به خاطر اسنيپ خوندم.كتاباي هري پاترو داشتيم.نه همشو.تا 5ش.ماله برادرم بود.هيچ وقت سمتشون نرفتم چون دوس نداشتم.يه بار عكس اسنيپو تو نت ديدم،برا اينكه ببينم كيه و چيه هري رو خوندم.
البته بگم،من قبل از اينكه كتابو شروع كنم،از آخرش خبر داشتم!حتي آخرين جمله ي كتابم حفظ بودم!پس از نعمت سورپريز شدن محروم بودم!:-2-31-:
الان قرار نيس هري پاتر تموم بشه،چون هميشه تو قلب طرفداراش خواهد موند.كتاباش چند سال پيش تموم شد،فيلماش چند روز ديگه تموم ميشه ولي هري پاتر هيچ وقت تموم نميشه!:-2-32-:
الان اگه ناراحتمو مي خوام گريه كنم،برا اينه كه يادش ميوفتم:-2-30-:

http://www.up.98ia.com/images/c97esq87g2nso8q792ud.jpg

پاياني حماسي از پديده اي جهاني!http://www.millan.net/minimations/smileys/rosesmile.gif

آرام.د
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۶ قبل از ظهر
بامداد 22 تیر 1390

سلام دوستای خوبم
وقت به خیر
امیدوارم حال و روزگار تون خوش باشه منم حالم خوبه و خدا رو شکر مسأله ی حاد دنیایی که ذهنمو به خودش مشغول کرده باشه و در حد تحملم نباشه در حال حاضر تو زندگیم وجود نداره هر چند آخریشو یکی دو هفته ی قبل، به لطف و عنایت خدا از سر به خیر گذروندم که جا داره بارها و بارها از این بابت شکر خدا رو بجا بیارم و ممنونش باشم که علیرغم همه ی کوتاهی هایی که در حق خودم و بنده هاش روا می دارم، بازم منو مرهون لطف خودش می کنه و هر از چند گاهی منو با تلنگری به خودم میاره
با این که خیلی وقتا بعضی از این کوتاهی ها واقعا ناخواسته ست و نتیجه ی نا آگاهی و بی دقتی و هزار دلیل سهوی دیگه، اما به شدت معتقدم هر عملی که از ما سر بزنه و به واسطه ی اون، دلی آزرده و خاطری مکدر بشه ولو غیر عمدی ، در هر حال اثر منفی خودشو رو زندگی ما می ذاره و باید تاوانشو پس بدیم و این عمل و یا حتی فکرش که به طور بالقوه خود همون عمل محسوب می شه ، ردی نازیبا از ما تو دنیا به جا خواهد گذاشت و چقدر درک این موضوع که این اثر بد، محصول فکر و عمل خود ماست کام آدمو تلخ می کنه، مگر این که خدا از سر لطف بی پایانش ما رو همیشه هوشیار کنه که مرتکب این گونه خطاها نشیم
خواهش می کنم دوستان این گفته هامو به خودشون نگیرن که مخاطب این حرفا مشخصاً خودمم نه عزیزی از دوستان خوب این تاپیک ؛ خیلی وقتا مرور اشتباهاتم رو بهترین روش متنبه کردن خودم می دونم تا دیگه من نباشم که نسنجیده و بدون فکر حرفی بزنم یا عملی رو انجام بدم
بگذریم...
من در طول سال های خدمتم هیچ وقت تن به کلاس خصوصی و اضافه کار و ...ندادم همیشه قناعت رو ترجیح دادم به کاری که باید علیرغم میل و خواسته ی قلبیم انجام بدم اما امسال تو دامش گرفتار شدم و مجبورم چهارشنبه ها صبح رو برم مدرسه، این که می گم دام، ماجراش خیلی جالبه خودمم تازه فهمیدم ؛ مدیر یکی از مدارسی که معلم هاشو ستادی انتخاب می کنن اواخر خرداد بهم زنگ زد و درخواستش این بود که امسال تو سازماندهی دبیرا که اوایل مرداد برگزار می شه شرکت نکنم و 24 ساعت موظفی، فیکس مدرسه ی ایشون رو بگیرم خب من مخالفت کردم نه از این جهت که بخوام تاقچه بالا بذارم ، نه، فقط به خاطر این که این مدرسه شیفت گردشی داره و من امسال قصدم اینه که فقط ثابت صبح بر دارم ، همینو به این مدیر محترم که خیلی برام عزیزه گفتم ایشون قبول نکردن و همچنان اصرار به این امر داشتن خلاصه این مسأله همچنان معلق بود تا این که مدتی قبل معاون ایشون زنگ زدن و گفتن خانم مدیر مورد نظر خواهش کردن حالا که مدرسه شونو قبول نمی کنم پس تو تابستون ده جلسه تقویتی برای بچه ها کلاس تشکیل بدم و درس سال بعد رو تو این ده جلسه یه مرور مقدماتی داشته باشم منم که خیلی خاطر این مدیر رو می خوام و می خواستم از خجالت اون نپذیرفتن هم در بیام قبول کردم غافل از این که همه ی اینا برنامه ی از قبل تعیین شده بود که منو بکشونه به مدرسه و بیشتر رو مخ فلک زده ی من کار کنه که راضی به این کار بشم باور کنید الان دو هفته ست که می رم مدرسه زنگ های تفریح از جانب همکارام شست و شوی مغزی می شم از بس که از بچه ها و امکانات مدرسه و جو آرومی که بر اونجا حاکمه تعریف می کنن بعد از پایان کلاس ها که میام خونه گوشم پُره از تبلیغ دوستان یه اعترافی بکنم : کم کم دارم خام می شم و این روزا دارم جوانب رو می سنجم که اگه بشه 12 ساعت رو تو این مدرسه بگیرم خیلی جالبه که گاهی شرایط طوری آدمو وسوسه می کنه که روی موضع خودمون هم ثبات نداریم و تسلیم شرایط می شیم خدا کمک مون کنه که فکر مون کار کنه و تو اصولی که برای زندگی مون وضع کردیم دچار این تزلزل نشیم

بیشتر از هر وقت دیگه ای حس می کنم باید مدتی با خودم خلوت کنم و مروری جدی رو آرمان ها و باور ها و بیشتر از همه رو اعمالم داشته باشم گاهی خیلی از دست خودم شاکیم ، فقط شاکی، نه نا امید، چرا که تا به این لحظه از عمرم لحظه ای حتی، در این تردید نداشتم که نباید با نا امیدی نعمت بزرگ زندگی رو با دست خودم تباه کنم و راهکاری که همیشه کمکم کرده تا دور از همه ی القائات بیرونی و ناکامی هایی که دنیا بهم تحمیل می کنه چراغ امید رو تو دلم زنده نگه دارم، تجسم آخرین لحظات زندگیم تو این دنیاست خیلی وقتا که مشکلی بزرگ راهم رو سد می کنه و دغدغه ای ذهنمو قفل می کنه سریع لحظات قبل از مرگم رو تصور می کنم این فکر مثل آبی رو آتیش آرومم می کنه اون وقته که این زمان باقی مونده از عمرم که تو محدود بودنش هیچ شکی ندارم، اونقدر برام ارزشمند می شه که به هیچ طریقی دلم نمی خواد از دست بدمش چرا که خودمو خیلی خوب می شناسم حتی بنا به فرض محال دنیای دیگری هم نباشه ، حداقل بابت این که نتونستم قابلیت خودم رو به خودم اثبات کنم تو اون لحظات حسرتی خیلی بزرگ گریبانم رو خواهد گرفت فرار از اون حسرت بزرگ هم بهایی داره که معتقدم تو این چند صباح زندگی دنیا باید بپردازمش به تنهایی نه ، که کاملاً اذعان دارم ازم بر نمی آد؛ امیدم به همراهی ِ وجود لا یزالی ـه که بارها و بارها در موضع انکارش قرار گرفتم اما دیدم بند بند وجودم نیاز به بودنش رو فریاد می زنه و مطمئنم که این نیاز حتماً پاسخی داره و شاید خیلیا بابت فکرم بهم خرده بگیرن اما واقعیت اینه که من خدام رو با این نیاز شناختم و بهش امید بستم

بی هیچ توضیح اضافه ای دوست دارم از دوستای خوبم تو این تاپیک بابت حرفایی که گاهی اینجا گفتم و احیاناً مستقیم یا غیر مستقیم باعث رنجش خاطر شون شده حلالیت بخوام و خیلی هم مصرم رو این خواسته ام ( لطفاً نگید همچین چیزی پیش نیومده ، چون مطمئنم، دارم اینو می گم )



« روزگاری بود و می گفتم:
کاین زمین، بی آسمان، آیا چه خواهد بود؟

وین زمان، در زیر این هفت آسمان، پرسم:
که زمین و آسمان، بی آرمان، آیا چه خواهد بود؟ »

به شکلک ها دسترسی نداشتم ببخشید می دونم بی وجودشون این پُستم خیلی بی روح شده، اگه دلتون خواست با توجه به سابقه ی ذهنی که از پست های قبلیم و شکلکای محدودی که استفاده می کردم دارید خودتون شکلکای مورد نظر رو تصور کنید ( شکلک آب نبات به دست )

شب خوش

یگانه
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۷ قبل از ظهر
شب خوش:-2-40-:

امروز كسل كننده بود اصلاً روزجالبي نبود دكتر نيومد و من فقط موندم مطب وقت دادم و كتاب خوندم همين

پ.ن ها
ناهور جون:-2-40-:

لي لي جون:-2-40-: يادته اون شب صفحه 500 خاطره نويسي اون شب خودش خاطره شد امروز به طور اتفاقي فهميدم اون خاطرم شوت شده صفحه 498 من با تو نبودم عزيزم، خيلي كم متوجه شدم تو پست پاك كني ، چند بار ممكن پيش بياد ولي خوب دوستاني پاك كردن پست براشون عادت شه، من دارم پي شو مي گيرم ميدونم چون امروز اين مساله به ظاهر بي ارزش رفته تو مُخم و خارج هم نميشه، من ميگم اگه امكان پاك كردن پست براي فعالين بخش و ويژه ها هست نبايد در استفاده از اون افراط كنيم من خودم تا حالا دوبار در بخش كتاب مجبور به پاك كردن پستم شدم
موقع خاطره نويسي مي تونيم اين فكر رو بكنيم كه يه كاربرعادي هستيم و اين امكان رو نداريم اون وقت هر حرفي رو نمي زنيم و كاربرهاي ديگه رو نصيحت بي جا نمي كنيم كه بعد پشيمون بشيم، اگه اين امكان نبود چه مي كرديم حرفمون رو ميزديم بعد وقت وبي وقت مزاحم الي جان ونيلو جان و باران جان وسمانه جان مي شديم كه پستمون رو پاك كنن

گاهي كمي تفكر بد نيست
خاطرات رو ميخونم ، اين حرفهارو زدم كه بگم من خاطره نويس حرفه اي نيستم هفته اي دو سه خاطره بيشتر نمينويسم اعتراف مي كنم خيلي موقع ها فقط به خاطر شماره صفحه ميام خاطره مي گم دوست دارم تو همون صفحه ثبت بشه ولي افسوس معمولاً بعيد تو همون صفحه بمونه:-2-39-:

mini71
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۱۸ قبل از ظهر
1390/4/22
سلام-سلام

مدیرارشد جونی شبنم خانم-نمیشه اون 700 عدد پستی که بااون یوزرم داده بودم یه جوری انتقالش بدین به این یوزرم؟ آخه خیلی سخته 2باره ازاول پست بدم 1سال طول میکشه تا700 تاپست بدم:-2-35-::-2-30-:

بعضی ازدوستان شناختن منو -
تواین چند روزی هم که یوزرم بسته شد خیلی اتفاقات بدافتاد اماخب فعلا گذشت -خدامیدونه چه بلایی قراره سرم بیاد اماخب ظاهرا چاره ای جزاین ندارم که باترس ونگرانی زندگی کنم فعلا باید بسوزم وبسازم
اینقدررررررررررر دلم برا خواهرام تنگ شده بوداینجا-البته میومدم خاطرات رومیخوندم اما خب مهمان بودم دیه -فکرنمیکردم اینقدربه این سایت وابسته شده باشم-واقعادوری ازاینجاخیلی سخته
فعلا:-2-40-:

sue.sun
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۳۸ قبل از ظهر
سلام
امروز خیلی خوابم میاد:-2-30-:
دیروز یه عالمه مهمان داشتم
تا دیروقت خونمون بودن
یکی نیست بگه بابا خودتون تابستون تعطیل هستید دیگران که تعطیل نیستند:-2-33-:
خوابممممممم میادددددددددددددد:-2-30-:
کاش میشد همینجا بخوابم تا ظهر که میخوام برم خونه:-2-15-: ولی مگه میذارن هی این میره اون یکی میاد:-2-42-:
فردا میخوام برم بازار ولخرجی:-2-16-:آخ جونننننننن ولخرجی:-2-16-:


مدیر اوته که یکی دیگه بود :-2-35-:
هان ؟ من نمیدونم کی حذف کرده ؟ خودش بیاد لو بده :-2-33-:
الی رو چند تا دوست داری؟ :-2-15-:کی بود؟:-2-35-: ولی من دوست دارم تو باشی:-2-35-:
کار این الی قفل کنه:-2-43-:خودش اعتراف کرد:mrgreen:
الی خودت بیا بوگو من چند تا دوستت دارم:-2-38-:


زدم تو خط جونور یه مدت میشول چون گربه دوست نداشت نمیتونستم اواتورمو گربه بزارم الانم که پییشی خودشو خورده من میزارم:-2-21-:
سوسن پستشون رو دوز داشتن حذف کردن بگم بگم کی بود:-2-21-:هی هی گفتی میشول :-2-30-:چقدر دلم براش تنگ شده :-2-30-: این روزا خیلی کم رنگ شده:-2-30-:( عجب شهری وگفتم:-2-35-:) ولی الی و شبنمی هنوزم میشول رو بیشتر از شما ها دوست دارم ها:-2-16-:
آره بوگو بوگو کی بود :-2-21-: بوگو حالا اینجا خاطراتتو پاک کردی توی زندگی هم میتونی پاک کنی:-2-42-:
الی به این هووت بوگو چند تا دوستت دارم:mrgreen:
خاله این هوو رو هر چی بگم حسودیشو میکنه:-2-43-: نگیم چندتا بهتره:mrgreen:
نه دیگه یاد گرفته حسودی نکنه:-2-35-:
خودمان وگوئیم که شر نشود
ما الی جانمان را دو هوارتا به اضافه ی 11 تا دوست داریم یکی هم اضافه تر برای فنچولی هایش:-2-35-:
من هیچوقت بین دو عروس نوگلمان تفرقه نمی اندازم
تفرقه کار خوبی نمیباشد
سوسن جون من همیشه دوست داشتم بیشتر باهات اشنا بشم ولی هیچ وقت روم نشده :-2-15-:
ما بیشتر
چرا عسیسم روت نشده:-2-12-::-2-10-:
خانومی : ما بیشتر :-2-40-: تی فدا :-2-40-:
بعد نوشت:
روز جوان رو به همه ی جوانهای گل سایت نودهشتی تبریک میگم:-2-40-:

N@s!m
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۰ قبل از ظهر
راما عزیزم خودتو ببخش خانومی،درسته که کار درستی نکردی ولی خب همه ما ادمیزادیم وبسته به شرایط اشتباه میکنیم.به نظرم بذار یه کم بگذره اگه شد از دوستت عذرخواهی کن :-2-41-:



سلام
این پست مجددا" ویرایش میشود النـــــــــــــــــــــا زی همراه با خاطره امان :-2-40-:
الان من تو کف این مطلب موندم من از کی باید عذرخواهی کنم ؟؟؟؟؟؟؟:-2-35-:
چی بگذره ؟؟؟؟:-2-37-:فکر کنم لازمه یه دور دیگه خاطرمو بخونی بد نباشه تا حدی سعی می کنم به در بزنم دیفاله بشنوه:-2-35-: اما فکر نمی کردم یه مدل دیگه برداشت بشه :-2-26-:
یا حق :-2-40-:

بازباران
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۲ قبل از ظهر
چه غصه ها يي كه به خاطراتفاقات بدي كه هرگز در زندگي ام پيش نيامدخوردم------ميكل آنژ
سلام وصدسلام خاطره
روزي روزگاري مادري به دختر6ساله اش ميگه برو از چاه آب بيار(داستان كوزت نيست ها.اتفاقا اين خيلي بانواهستش)دختر ميره
مادرمي بينه از دخترخبري نشده ..ميره دنبالش ....تا ميرسه به چاه ..مي بينه دخترش لب چاه نشسته وآروم آروم گريه ميكنه
ميگه كنه يش كه كم....چرا گريه مي كن؟
دختر با صداي بغض داري ميكه :دايكه گيان....داشتم فكرميكردم.بزرگ شدم...خيلي خوشگل وناز شدم....خواستگار از هر طرف ميادسراغم....بعدش منم عاشق ميشم....عشم مياد خواستگاري...شمام قبولش ميكني دامادتون بشه....بعد بهارنارنج سرم ميكنم ...زنش ميشم...بعداز 9ماه و9روز خدا يه دختر بهم ميده....مثل فرشته هاس دخترم....من شيرش ميدم ...تا 6سالش بشه...بهش ميگم بره از اين چاه آب بياره....پاش ليزميخوره وميفته توچاه.....اي دخترم ...اي هواردخترم....تروخدانجاتش بدين ....مادر نجاتش بده....مادر به فريادم برس(عجب توهم قويي...)
مولودي مامانم اينا گرفته بودن....دوستي دارم كه يكسال پيش فهميد يعني فهموندن...كه سرطان سينه داره...بالاخره بعداز قطع عضوبدنش(خوشبختانه به قطع دست نرسيد)سلامتيش وبدست آورد...دعوتش كردم
بعد دعاي مولودي ....گفتن شفايافته بره وسط....تا دعاي شفا خونده بشه
سميرارفت...همه صلوات ميفرستادن وكل ميكشيدن وشكلات متبرك براش پرت ميكردن...سميرا اشك ميريخت ودونه دونه شكلات رو جمع ميكرد
يادشعر بازيمون ميفتم
دختره اينجانشسته
گريه ميكنه .
زاري ميكنه
از براي من
ازبراي او
يكي رو برچين
يكي رو برچين
به نظرم اصلا صحنه قشنگ وروحاني ومعنوي نبود...بلندش كردم ويه چشم غره ام به مامانم اينارفتم
نااميدي تو چهر ه اش بود...تا نجات از مرگ
فعلا بايتون باشه
امروز ۰۹:۲۳ قبل از ظهر - لینک مستقیم (http://www.forum.98ia.com/member24225.html#vmessage1624288)
saadegi.n (http://www.forum.98ia.com/member28732.html)

از هیچی نترس من هستم
اين قشنگترين شنيده من بعداز مدتهابود...چه قشنگ ميشه دراين دنيازي مجازي. ..انسانيتها. ..عواطف...محبت ...ومهربوني رو از عزيزات پيداكني ...ممنون دوست من

Mina
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۵۸ قبل از ظهر
*خوابم میاد..ولی انگیزه هیچ نوع خوابی رو ندارم...شب تا 2بیدار بودم، و مثل همیشه تو تاریکی غلت میزدیم:-2-37-:...پادرد و کمر درد پدرمان را در آورده بود...مامان گفته بود امتحانات و بده ببرمت دکتر ببینم چه مرگته:-2-37-:که این امتحانات از کی تموم شده..ولی از دکتر خبری نیست:-2-37-:
بگو مجبوری اینهمه تایپ کنی کمرت خورد بشه..ولی اونوخت از بیکاری میپوسم:-2-15-:...

* روزای ِ تابستون درسته تعطیله و خوردن و خوابیدن...ولی به شدت کسل کننده ست و یک نواخت ...که هیچ نوع خاطره ای نمیشه ازش استنباط کرد:-2-41-:...خاطره ای نیست...
*دیروز واسه نصب این شاتل نیومدند...امروزم نیان،دیه زنگ میزنم...

Sokout_shab
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۴ قبل از ظهر
سلام علیکمات...

طبق معمول این چند روز ، شایدم هفته... شایدم ماه... شایدم سال...
به هر حال چند روزه می شود که حالمان خوب می باشد... بزن به تخته مادر جان...
دیروز همان طور که گفتیم ناصر جانما تیپ زده بود...
الهی شاگرد به قربانش برود...
آقا ما هیچ جا به جز خانه ... به جز در نزد دوستان... و به جز این تاپیک... ناصر جانمان را ناصر جان خطاب نکردیم... به جان خودمان...
حال دیروز رفتیم... دیدم همه به او آقا ناصر می گویند... ما این طور...:-2-19-::-2-19-::-2-19-:
زمانی که رسیدیم... خود ناصر جانمان برگشت به بچه ها گفت... بچه ها خانم فلانی... خانم فلانی بچه ها...
خنده مان گرفته بود... که از آن ور یکی ما را صدا کرد هانیه...
مام تعجب زده.... دیدیم خواهر دوست خواهرمان نیز می آید آنجا... ما با این دوست خواهرم... و به کل خواهر و خواهر زاده زیاد به سینما می رویم... ولی از بس ساکت می باشیم... زیاد باهاشان حرف نمی زنیم که دیروز چون حسابی تنها بودیم این کار را کردیم...
خلاصه ساعت 7 بود و ما هنوز رویمان نمی شد که برویم و بگوییم که آقای ناصر جانمان کلاس ما را عوض کن...
خلاصه ما که ساعت 7:15 قرار داشتیم... سریع رفتیم پیش ناصر جانمان... و آخر به ایشان بگفتیم... ایشان ما را پاس دادن به مهدی... آقا ما با این مهدی جور نیسیم... مهدی یه نگاه از اون نگاه های زیرکانه به ما کرد و گفت: نمی توانی بیایی دیگر... گفتیم نه... گفتیم موردی دارد؟ گفت خیر...
خلاصه خداحافظی کردیم و رفتیم به محل قرار...
صحبت هایمان را کردیم... و شتر دیدی ندیدی را انجام دادیم و همین جا ختم به خیر کردیم...
امروزم کلاس زبان داریم...
خدا رو شکر وقتمان را پر کردیم... حسابی...
فعلنات...
روز خوش... :-2-40-:

metropolis
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ قبل از ظهر
سلام
تا حالا پشیمان شدید مثل اون موجود چهارپا ........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان من همون حال را دارم نمیدونم چرا اما خوب حس میکنم اشتبــــــــــــــاه کردم
امروز بس که دلتنگ بودم رفتم سراغ دوست فابریک ام از دوران دبیرستان باهم بودیم تا رسید به اینکه همکار شدیم
اما خوب دست روزگار مسیرزندگی امون را تغییر داد ما از آنجا دیگه راه زندگانی امونو تغییر دادیم تا رسیدیم به اینی که هستیم خودمان مستقل شدیم اما این رفیقمون هنوز داره کارمیکنه واسه یک کسی مثل الان من .......
روابطمون خیلی حسنه بود به شدت
گاهی از صداقت خودم و یکرنگی حالم بهم میخوره .......
خدایی دیگه کجا دیدین کسی تو این دوره زمونه فکرمنافع خودش نباشه ؟!کمی صداقت و خاکی بودن را چاشنی رفتارش قرار بده ؟!
این رفیقمون هم تا یه حدی در جریان یک موضوعی بود تا اینکه ما صورت مسئله را کلهم براش پاک کردیم تا بیش از این کسی از صندوقچه دلمون با خبر نشـــــــــــــــــده ......
اما امروز ......
نمیدونم چرا! اما بحث به یه حرف هایی کشیده شد که مجبور شدم بعضی حرف ها را بگم
حالا هم انگار به خودم لعنت می فرستم و پشیمانم ، منکه همیشه خودارم امروزم روش ! چه فرقی میکرد ؟؟؟چه باری را از روی دوشت برمیداشت ؟؟؟؟؟چرا اصلا" این زبان را به کار انداختم ؟؟؟؟؟الحق که حرف ای که زده شد دیگه زده شده .......
یعنی چی افسار کلام از دستم در رفت ؟؟؟؟؟؟
شدید پشیمان شدم !!!!!
دیروز که بعد از این همه مدت نشستم پای دست نوشته هام دلم به حال خودم سوخت .....
چرا ؟؟؟ چرا بعضی حرف ها را که نمیشه به عزیزترین کست بزنی به دفترت میگی ؟؟؟؟
این دوره زمونه چرا نمیشه به کسی اطمینان کنی و حرف دلتو بزنی حتی دوست قدیمی و صمیمی ات ؟؟؟
الحق که مطمئن تر از این دفتر بی توقع ندیدم ....بی شیله پیله و سنگ صبور و راز نگه دار :-2-15-:
یاحـق


النازی جون منم بعد میام پستمو ویرایش میکنم.رامای عزیز اگه نوشته تو بخونی نوشتی یه حرفی رو زدی که ازش پشیمون شدی .منم منظورم این بود که اگر حرفی که زدی باعث شده دوستت ناراحت بشه بعدا سر فرصت ازش عذر خواهی کن وخودتم به خاطر حرفی که زدی سرزنش نکن وخودتو ببخش.
همین.

mahdieh67
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ قبل از ظهر
خدایا شکرت!!:-2-41-: :-2-41-:
چقدر بگم کمه ! مرسی خدا!
امروز خیلی خیلی روز مهمی بود برام، تموم شد! باور نمی کنم! یه سنگینی از رو دوشم برداشته شده انگار! خیلی راحتم الان! خیلی وقت بود این حس رو نداشتم:-2-41-: حتی به فردا هم نکشید! :-2-41-:
هر چقدر که با کدای سی شارپ جنگیدم، تا مرز دیونگی رفتم ولی دیگه تموم شد! می ارزید !:-2-38-:
روزتون خوش!:-2-37-:
بعدا نوشت:
من امروز نهار ندارم باز:-2-33-: چی درست کنم دستام سالم بمونه:-2-30-:

.Monire.
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۱۷ بعد از ظهر
هيچ وقت به هم نمي رسيم!
سالهاست روبه روي هم
دو سوي ريلها مي ايستيم
به هم نگاه مي كنيم
و شاخه هاي گل
پژمرده مي شوند
ميان دستهايمان.

تقصير ما نيست؛

قطارها
به سرعت مي گذرند!


منيره،چهارشنبه،90/4/22،12:05


روز جوان هم مبارك:-2-40-:

nairika
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۲۷ بعد از ظهر
سلام همگاني:-2-25-:خوبين:-2-27-:
داستاني داشيم امروز :-2-17-:كلي تايپيدم و قبل از اينكه تمومش كنم در حاليكه :-2-34-: خواهري اومد يه سر به ما بزنه كه :-2-20-:و ماهم صفحه رو شوت كرديم پايين:-2-19-: و الان يه دوساعتي از اون موقعه ميگذره:-2-39-:
ميگم خوب شد خواهري اومد ها آخه هرچي تايپيده بودم همش تو فاز غم بود:-2-18-: الان كپيشو دارم ولي اينجا پيست نميكنم بزار باشه تو خونه پيستش كنم تو دفتر غصه هام:-2-18-: امروز خيلي بي رنگ بودم يعني بيرنگم كه نه خاكستر تيره بودم:-2-18-: ولي بي خيال بريم يه چندتا پ ن بديم تا هم خدا رو خوش بياد و هم بنده خدارو:-2-27-:
لي لي نوشت: قلفونت برم :-2-12-:ما به همين آواتار سياه سفيد نتي خود قانعيم :-2-35-:
سعيد feed back نوشت: تولدت با تاخير مبارك:-2-40-:
زهرا metropolis نوشت: اصلا كيك درست كردن به ما نيومده هر دفعه يه بلاي جديد سر كيكام نازل ميشه بازم مرسي از راهنماييت:-2-40-:
lalaie نوشت: خوش به حالتون تو محله ما هم هر سال از اين خبراي خوب بود ولي امسال تا الان كه سوت و كوره فكر كنم تاثيرات يارانه ها باشه:-2-30-::-2-18-::-2-03-:
خودم نوشت: چرا با اينكه ميدونم خطا كرده هنوز دلگرم اميدم كه برگده:-2-09-::-2-36-::-2-01-::-2-28-::-2-33-::-2-43-:
خوب و خوش خرم باشيد روزتون هم مبارك باشه
فعلنات:-2-13-:

golnaghshetavous
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۷ بعد از ظهر
امروز چندمه؟:-2-37-:یا ۲۱ یا ۲۲ یا ۲۳

انقده خستَم:-2-37-:دلم میخواد این روزا زودی بگذرن!:-2-37-:دیشب بابا یه ادرسی داد که کُپ کردم!
رفتیم تو مطهری عمه جان میگه اینجا طالقانیِ!!!:-2-28-:ای خدا از دست این من چیکار کنم!:-2-43-:فرشته آدرس یابی به دادم رسید:-2-37-: الی جان را میگویم:-2-37-:الی :-2-40-::-2-37-:

دیروز یه کاری انجام دادم که درست و غلطش رو نمیدونم شایدم خودمو گول میزنم!نمیدونم والله فعلا اینطوری ارومترم:-2-37-:
دیشب بابایی دو دسته بزرگ گل مریم خرید همشو گذاشتم یخچال که صبحی بیارمشون دفتر!!!!انقده خوشگلن:-2-37-:

برنامه ۴۰ دقیقه بدون قضاوت رو دیدم تازه فهمیدم کجای کارم!:-2-37-:

من اهل شیطونی نیستم خب:-2-37-:ولی دیشب یه جایی قدیمی رفته بودم انقده شیطونی کردم و امار اطرافیان گرفتم که صدای عمه جان در اومد:-2-37-:انقده خوشم میاد بعد از یه مدت طولانی برم جایی که یه زمانی پاتوقم بود بعد زل بزنم به ادمها ببینم چه شکلین!:-2-37-:

شده دوست داشته باشی یکی بهت زنگ بزنه که خیلی وقته ازش بی خبری و کلا اسمشو از یادت حذف کردی!:-2-37-:من دیروز این حس رو داشتم!انقده دوست داشتم یکی بهم زنگ بزنه که خیلی وقته ازش بی خبرم!:-2-37-:

مامان دیشب داشت یه پیشنهاد مثلا منصفانه میداد:-2-37-:گفت بیا خطمو بهت بدم دختر گلم!!!!!:-2-37-:منم چشام چهارتا که مامان برو سر اصل مطلب !هیچی داشت سر به سرم میذاشت که ۴۰۰ بده خطمو بهت بفروشم!:-2-37-:

به قول بعضیا ما خیلی ساده ایم و همیشه ضربه ی این سادگیمونو میخوریم :-2-37-:

لیلی و عهدی امروز رفتن اردو فردا میان:-2-37-:خوش به حالشون!:-2-37-:من که حسرت یه اردو اینطوری به دلم موند:-2-37-:

صبحی یه ساعت دنبال قلم نوریم میگشتم !مگه پیدا میشد!!!!:-2-37-:اخرش فهمیدم لابه لای موهام گذاشتم!:-2-37-:

خاطرات و کم و بیش خوندم پس نظری ندارم!:-2-37-:اهان راستی تولدتون مبارک اقا سعید:-2-40-:

تا الان میبینم خیلی کم کاری کردم برای ماهنامه برم سرش ببینم چه میشه کرد!:-2-37-:

هر وقت از یه چیزی بترسم این شعر رو میخونم من میتوانم میتوانم .ازاد باشم شاد باشم.من میتوانم میتوانم خوشحال باشم خندان باشم!

شعر بچگیهای تینا ست!:-2-37-:

فعلا!!!:-2-15-::-2-37-:

خانومی
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۳۳ بعد از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

22 تیر 90
سلام :-2-16-:
اقا ما دیروز خواستیم یه تحولاتی بدیم کفش پوشیدم به بلندای 5 سانت :-2-06-: پشت فرمون هم همش کلاچ از زیر پاشنه کفش مبارک در می رفت و نزدیک بود چند بار خودمو بکوبم به ماشین های جلویی :-2-06-: دم در یه مدرسه هم میخواستم توقف کنم چند تا جوونک هم نشسته بودن :-2-35-: خواستیم پارک کنیم دوباره کلاچ در رفت و ماشین خاموش شد :-2-43-: اونها هم تا جون داشتن بهم خندیدن :-2-35-: فکر نکنید اصلاح شدما :-2-06-:امروز هم دوباره همونها رو پوشیدم :-2-41-:
بگذریم عصرش هم رفتیم انجمن خوشنویسان راجب به نقاشی صحبت کردیم :-2-06-: خنده داره نه ؟:-2-38-: خو وقتی که استاد نقاشی و مدیر انجمن میگن شما رنگ رو نمیشناسید ما هم میریم سراغ یکی دیگه :mrgreen:این نباشد دیگری چاقی نباشد لاغری :-2-06-:
امروز هم یه اقا پسر تشریف اوردن محل کار (از سهامداران قدیم ) گفتند که ببخشید منو یادتون هست ؟:-2-28-: و منم دقیقا ایشون رو میشناختم چون همیشه پدر سیستم های تاچ اسکرین ما رو در می اورد :-2-43-: گفتم بلی :-2-41-: گفت من مشغول تدریس دروس ایلتس و تافل هستم و نتونستم بیام بورس( تو دلم گفتم خدا رو شکر از دستت راحت بودیم یه چند سالی ) بعدش گفتم مگه شما مدرک تافل داری ؟ یه جوری بحث رو پیچوند ولی فهمیدم که نداره :-2-06-: گفتم یه ترجمه زبان تخصصی دارم شما ترجمه هم میکنید ؟ گفت خیر بنده فقط تو کار تدریس هستم و گاهگداری کمک میکنم به کسانی که میخوان ترجمه کنن اگه شما بخواین مدر خدمتتون هستم و پول هم نمیگیرم :-2-35-: گفت میخواین شماره منو داشته باشید ؟ گفتم نه ممنون میخواستم خودم ترجمه کنم چون امتحان درسیم هست فقط خداستم قیمت ها رو بدونم و اینکه یه جزوه 146 صفحه ای چقدر برام در میاد و یا اینکه به نظر شما خودم ترجمه کنم بهتره یا بدم ترجمش کنن ؟ گفت نه خودتون ترجمه کنید وگرنه توی امتحان مطالب براتون بیگانه هست :-2-38-: گفتم ممنون از راهنماییتون گفت حالا این شماره من هست داشته باشید :-2-28-: حالا من ه رچی میگم نیاز نیست ایشون ول کنه معامله هست مگه ؟:-2-36-: برای اینکه زودتر از شرش راحت شم گفتم کارتتون رو بدین مزاحمتون میشم و کارتش رو هم وقتی رفت به ملکوت اعلا پیوستش دادم :-2-06-: چون خیلی اذیت میکرد چند سال پیش فقط می اومد از سیستم های ما ایراد میگرفت و اگر جوابش دیر میشد فورا وارد اتاق مدیرمون میشد .خیلی دلم از دستش پره :-119-:

خدا رو شکرکه به خیر گذشت امیدوارم که دیگه نیاد :-2-41-:




*سوسن :-2-40-:
*زهرا:-2-40-:
*نازلی :-2-40-:
*مخلصیم جیمی :-2-35-:
*بابک خان ممنون هستم (راستی گویا از زیر ماشین های پراید یه دستگاه دارن سیستم دزد گیر و غیر فعال میکنن یعنی من اینطوری شنیدم حتما قفل فرمونی چیزی بزن به دزد گیر هم اعتمادی نیست)
*مستر سعید تولدت بسیار مبارک :-2-41-:
*روز جوان هم بر جوانان ایرانی مبارک :-2-16-:



به دنبال واژه مباش
کلمات فریبمان میدهند
وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود
فاتحه کلمات را باید خواند
دکتر شریعتی

ارادتمند ،خانومی :-2-41-:

Asal88
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۴۹ بعد از ظهر
سلام ...
امروز از خدا خیلی خیلی سپاس گزارم... امروز روز خوبی داشتم، خدا رو شکر، بااینکه سرم خیلی شلوغ بود و کلی کار داشتم اما سر حال بودم:-2-16-:...
نگرانی که چند روز گذشته داشتم رفع شد، راستش رفع نه اما تا حدودی از نگرانیم کاسته شد باز هم شکر خدا...
برا روز شنبه با دوستا و همکارام قرار گذاشتیم که بریم بیرون گردش:-2-16-:، قرار شد ما 30 نفر صبح زود ساعت 7 دم در شرکت جمع بشیم و از اینجا برم سمت شمال:-2-37-:، شمال تو این موقع سال آب و هواش خیلی قشنگه و کاملا سرسبزه :-2-16-:...
رفتم بعدا سر میزنم :-2-40-:

بازباران
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۰ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
تادونشه بازي نشه...مگه نه النازگله
از شدت فشاربالا اومدم تا فوران كنم
امروز بحت حذف 4صفربود....مثلا مني كه حقوقم 300هزارتومنه ...تا چندوقت ديگه ميشه 30؟...اين وداشته باشين كه چقدر وحشت آوره..
تازه اعلام شده.تا مدتها كالاها دوقيمته است.. عجب روانشناسين .اين اقتصادداناي ما
تازه تازه...گفتن كه ديگخ اسمش وريال وتومن نميزاريم..عوض ميكنيم
منم با موذيگري زياد گفتم خدا كنه اسمش وبذارن دلار خيلي قشنگه بلكم شديم آمريكا
يكي گفت:نه يوروبذارن
اون يكي گفت:پس عرق مليتون كجارفته...همون ريال
دعوابالاگرفت .ولي باز به يه نتايجي رسيديم دورول...دلار+يورو+ريال
كه خبر موثق داريم قراره بشه دينارمثل پول كويت
يعني ما هم داريم ميشيم كويت
فقط نفهميديم كويت ميشه چي
شايد شدايران
فعلا بايتون باشه
پ ن.واقعا که متاسفم برات دوست عزیز:-2-40-:
جون من حونمون ونگیر یا از حقوقمون کم نکن
خوش وموفق باشی:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

شبنم
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۶ بعد از ظهر
چهارشنبه 22/4/90

ناهور دیگه اونجا ادامه ندادم :-2-38-:

"تنها دلخوشی ققنوس مرگ است، برای آن که بتواند زاده شود ابتدا می خواهد که بمیرد. او فرزند خویشتن است. هم والد خویش است و هم وارث خود، هم دایه است و هم طفل. در واقع او خودش است ولی نه همان خود، زیرا او ابدیت حیات را از برکت مرگ به دست آورده است"

حرف خاصی ندارم جز خواب آلودگی.
دیشب یه خواب نازی دیدممممم
ممنونم همگی به خاطر همه چی :-2-40-:

نادیه :-6-::-6-::-6-::-65-:
الی :-15-::-111-:
الی و ..:-2-43-: سفارشی سفارش دادم جیز شی:-2-22-::-2-26-:
نادی :-2-33-:
قاطی میکنی چه خوشگل میشی:-2-06-: تانیث رو یادت رفت:mrgreen:

روز همگی بخیر و آرامش :-53-:

golnaghshetavous
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
:-2-06-:الی این پستمو شری ببینه بعدش حذف میکنم خب:-2-15-:
از پستت سو استفاده کنم
از همین تریبون اعلام کنم به جون بچم من که گفتم روزی دوتا پست حلاله بیشتر از دوتا جیزه:-2-36-::-120-:

هدف نیت مثبتی بود:-2-06-:

الی مگه خودت تریبون نداری تو تریبون نادی میای ؟ :-2-37-: خودت ُ با تریبون دختر مردم چی کار داری؟ :-2-43-:

نادی خودش دم داره مگه توام دم درازی:-2-43-:


خیلی بی تربیتی:-2-06-:
نادیه کوفت ِ نادیه:-2-33-:صدبار گفتم نادی:-2-41-:ببین گلم نادی راحتره :-2-41-:

من بچه ِ خوبیم:-2-41-:مگه نه الی؟:-2-37-:

عسل خیلی خیلی خوشحالم که حالت بهتره:-2-40-:

ناهور:-2-15-:

دوست دارم بگم نادیه :-2-37-: اون ـه تانیث ( عمرا اگه بدونی چیه خداییش :-24-:) رو دوست دارم . اون بغل و اینا واسه یه چیز دیگه بود :-38-:

خواب نازه ِ دیشبت روت تاثیر گذاشته فرزندم:-2-06-:

نچینگا :mrgreen: قضیه کاملا فیزیکیه :-15-:

من همه ی سعیمو میکنم مثبت اندیش باشم:-2-06-:شری مواظب خودت باش:-2-38-:
سعیتو بکنی نکنی تاثیری نداره تو الان عزیز منی :-8-::-71-:

بگو کارم بهت افتاده!:-2-43-: میگم چه مهربون شده:-2-42-:

راستی ببینم یکی از بچه های ماهنامه اوتورشو عوض کرده من میدونم و اون:-2-33-::-2-33-::-2-33-: شری اول با تو بودم ها:-2-33-:

صداتو بیار پایین بابا بنفش بی ریخت :-2-37-: تقصیر منه این همه تحویلش میگیرم :-2-37-: ولی تو کماکان عزیز منی تا دل اون الی جیز بشه :-2-31-: دوست داشتم آواتارمون عوض کنم. مال منو همون علیزاده بذارینا اون موقع اونو می ذارم :-2-38-:

الی میدونی که این چه نقشه شومی داره:mrgreen: شری یکم بیشتر تحویلم بگیر شاید خر شدیم!:-2-38-: دوست دارم با شری اینطوری بحرفم:-2-42-:نفهمیدم با سازات بندری برقصم یا تکنو:-2-43-: اوکی!

یعنی هنوز نشدی ؟ :-2-14-:تو فعلا عربی برقص بدجور بهت میاد :-2-02-::-2-02-::-2-02-:

چرا الی نمیاد دلش جیز شه ؟ :-2-17-:
نیت یه چیزی بود که حاصل شد:mrgreen::-2-06-:
نادی با جمله دوم شری موافقم شدید عربی بهت میاد:-2-02-::-2-06-:
شری جمله بندیهاتو درست کن:-2-06-::-2-06-::-2-06-: دارم برات:-2-41-:
الی دلش جیز نمیشه:-2-37-:
گل باقالییییییی:-6-::-6-::-11-::-15-::-4-:

نادی یعنی من می دونم و تو هااااااااا :-2-43-:
نادی اینم به خودت کشیده همش لاف میزنه:-2-06-:


نخیر تهدید تو خالی:-2-06-:
شری به اعصابت مثلث باش:-2-37-:
پست من شده تریبون ازاد!:-2-37-:

Mina
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۰ بعد از ظهر
رفته تقاضای ِ طلاق توافقی داده...شوهرشم دیروز رفته امضا کرده...
شوهرش گفته بچه ها رو بمیری هم بهت نمیدم..
اونم پسراش که هیچ...بزرگه که اصلا غیرت نداره..کوچیکه هم هیچی نمی فهمه...دخترشم که از همه شون بزرگتره ، گفته همونروز که تو از اون خونه بیای بیرون، منم میام!
نمیدونم چی میشه...
بعد ِ 20 سال زندگی، بدون هیچ حق و حقوقی از زندگیت دست بکشی..خیلی ِ ...
مهریه شم نمیخواد..
فقط میگه تموم شه بره...

بعضی وقتا فک میکنم من اگه جای ِ اون بودم، عین ِ خیالمم نبود....ولی...نه..خیلی سخته..بخوای ِ از یه زندگی که پایه و اساسشو با دستای ِ خودت ساختی، خیلی راحت ازش دست بکشی...

یه انتخاب ِ کورکورانه و یه زندگی ِ اجباری...

فامیل این باشه، از غریبه چه انتظاری میره؟!

nigar_403
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۴ بعد از ظهر
وقت نکردم همه خاطرات دو روز گذشته رو بخونم....
فقط خاطره بعضی دوستان رو اتفاقی خوندم.

پ. ن از شبنم نوشت
برای همه:
دارم فکر میکنم...یه سایت مجازی چرا باید حاشیه داشته باشه؟؟؟

کم پیش میاد کسانی رو ببینی که بدون اینکه چیزی واسشون سود داره، کاری رو انجام میدن.
ایشون نه هرماه پولی به حسابشون ریخته میشه، نه چیزی به دست میاره، نه هر عضویتی که به سایت اضافه میشه پول دریافت میکنن...هیچ کدوم.
اینکه بقیه این همه دوسش دارن حسودی داره؟ خو جای حسودی یه کم اندازه ی شبنم دلاتونو بزرگ کنین، نگاه هاتون رو هم از جلو دماغ! ببرین عقب تر....واقعا دوس دارین کسی دوستون داشته باشه؟ خودتون باشین. شبنم خودشه. همونی که هست. همونی که میتونه باشه.

همه دوسش داریم...غیر از روابط تو سایت، خیلی هامون موقع مشکلات رجوع میکنیم بهش، نه چون مدیر ارشده، نه؛ چون انقدر بزرگواره که وقتشو، فکرشو به دیگران اختصاص میده و دلش انقدر بزرگه که غصه همه رو میخوره و تا جایی که از دستش بربیاد دوستی رو تموم میکنه.
خیلی وقتا مثه یه بزرگتر کنارمونه، نه چون مدیر ارشده، اینا همه به خاطر خصوصیتای اخلاقی خودشه.

شبنم دختر پخته و واقعا باشعوریه. همیشه هم منطقی و محترم رفتار کرده.
یه سایت مجازی چیزی برای باند بازی کردن یا نکردن نداره. سودی نداره واسه کسی. شبنم هم کسی نیست که اینچیزا واسه اش ارزشمند باشه. شبنم جایی هست که لیاقت و تواناییشو داره.
خیلی ظلمه که شخصیت یه انسان رو انقدر راحت زیر سوال میبریم. اونم تو یه سایت مجازی، که واسه امتیازاتتون بهتون پول نمیدن، واسه پستاتون هم جایزه خرس طلا دریافت نمیکنین.
اما همچین جاهایی خیلی خوبه که خودمون رو و شعورمون رو محک بزنیم ببینیم کی هستیم....

خیلی از دوستا که اینجا هستن میدونن من صمیمیتی با شبنم ندارم. فقط دوسش دارم به خاطر وجود خودش.
یاد بگیریم وقتی کوچیکیم، برای بزرگ کردن خودمون ارزش دیگرانو اندازه خودمون پایین نیاریم.
یاد بگیریم قبل از اینکه حرف بزنیم و قضاوت کنیم، کمی خودمون رو جای دیگران قرار بدیم.
یاد بگیریم انقدر شخصیت دیگران رو به خاطر مقامشون زیر سوال نبریم.
یاد بگیریم وقتی یکی داره انقدر صادقانه زحمت میکشه، یه ذره قدرشو بدونیم.

شبنم عزیزم:
از طرف خیلی ها که دل به دوستیت دارن و وجودت خیلی براشون مهمه خواهش میکنم حرفای بعضیا رو بریز دور. حرفاشون اندازه ی عقلشونه.
سخته حرف شنیدن وقتی بی مزد داری کاری رو انجام میدی، ولی بدون اینجا خیلی ها هستن که درکت میکنن و دوست دارن و از به خاطر انجام همه زحمات تو سایت ازت تشکر میکنن.:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-41-:

موفق باشی.




نگار نوشت:
*خاطره دارم. اما چون خیلی CaC جای گفتنش نی اصلا. فقط همینو بگم که اون روز از دوستی شنیدم دیگه حق بولینگ رفتن رو هم ندارم. اعصابم خیلی خرابه.....ولی میدونین زجرش کجاس؟ چند روز دیگه به این یکی هم عادت میکنیم و یادمون میره که ............ بی خی:-2-36-::-2-34-::-2-01-::-32-::-33-:

* ماهانا جان ممنون.:-118-:
*جای همتون خالی باید پلانمو دوباره بکشم...:-2-29-:
*بهنوش عزیز جات خیلی زیادی خالی بود.:-2-25-:
*سعید تولدت مبارک:-2-40-::-2-05-:

*ناهور: الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی | سکوت | :-2-15-:
*واحد تابستونی هم برنداشتم.....بیشول:-2-42-:
*حرفای سعید در مورد میتینگ ها و رابطه ها و دوستیهامون کاملا صادقه...:-2-41-:

*حمید مصدق میگه:
گیرم که آب رفته به جوی بازآمد
با آبروی رفته چه باید کرد؟؟؟:-2-39-:

*عسل بانو خوش بگذره..:-105-:
*میس مینی دمت گرم، رمانه خشنگه...نازی اینا رو میگم دیه:mrgreen:....بذار زودتر عزیز :-113-::-2-40-:
*شبنمی واسه رمان خشنگت میسی:-118-:
*دوس داشتم همه رو پ. ن و خلاصه ای بزنم....حرفیه؟:-2-26-:
*خدایا عاشقتم...خودتم میدونی..... فقط جون عزیزت مارو سخت سخت امتحان نکن. ............... میدونی خودت، چه نیاز به حرف!:-2-39-:

باآرزوی سلامتی واسه همه


نگار
پس از چند روز عجیب و غریب!
22-تیرماه

bahooneh10
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۳۱ بعد از ظهر
من بی تو هیچم تو باورم نکن
خیسم ز گریه تنهاترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم
اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو غصه می خورم

اگه دل به تو نبستم
اگه این منم که هستم
ولی از هوای گریه ات پرم

اگه شکوه دارم از تو
اگه بی قرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام توئی

به هوایت ای ستاره
به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام توئی


دل کنده بودم از همزبونی ات
پنهون نکردی از من نشونی ات
من پاکشیدم از عهد بسته ام
تو پافشردی بر مهربونی ات

اگه همزبون نبودم
اگه مهربون نبودم
چه کنم دل این دل شکسته رُ

اگه سر و مرده بودم
اگه پر نمی گشودم
به تو بستم این دو بال خسته رُ


این مجموعه کارای عبدالجبار رو دوست دارم.. با اینکه یه بخشش ترانه است فقط اما تو کاراش شریان نبض داره...
صبح مامانم می گفت ماشین رو عوض کنیم یا یکی دیگه کنار این بگیریم...
شاید این بود خبری که باید می شنیدم...اما هنوز تغییر ان چنانی نکردم...می رم می ام اما پریشونم...
اشفته ام...

مرسی شری...مرسی...الی گلم... دوست خوبم... لیلا ... زهرا ... نادی قشنگم...
مرسی از همه تون...مرسی نگار...
بازم مرسی شری مرسی مرسی:-2-40-:

خوب می شم می دونم... باید به خودم مهلت بدم...

brain storm
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۳۳ بعد از ظهر
سلام...
چند وقتی هست خاطره ننوشتم و همه جمع شده ولی حسش به همونه که داغ داغ بنویسیشون....
دیروز قرار بود خودم ناهار درست کنم واسه ی خودم(برای اولین بار) منم گفتم یه غذای راحت باشه که آبروم نره...واسه همین یه چیزی تو مایه های کتلت درست کردم...
آخه تو دستورش نوشته بود شامی رشتی ولی تنها فرقش با کتلت این بود که به جای سیب زمینی تخم مرغ داشت توش....
نزدیکای 12 غذام درست شد که تلفن زنگ زد...
دوست دوران دبستانم بود که تو این مدت تلفنی با هم ارتباط داشتیم...یه کم حرف زدیم که گفت بیا خونمون...منم بعد از یه سری مکالمه با پدر گرامی راضیش کردم که برم...
سریع ظرفایی که کثیف کرده بودم و شستم و یه دوش فوری و زود حاضر شدم و با آژانس رفتم....
خیلی خوب بود....بعد از چند سال ...
کمکش کردم وسیله هاش رو یه کم جمع کردیم آخه می خواستن خونه شون رو عوض کنن...
کلی حرف زدیم و آلبوم های بچگیش رو دیدیم...
قلم هاش رو آورد و بعد سه سال دوباره جفتمون تمرین کردیم...اون موقع هم با هم تصمیم گرفتیم بریم کلاس...حساب کرده بودیم اگه ادامه بدیم تا وقتی هفده سالمون میشه مدرک ممتازمون رو می گیریم و نمایشگاه می زنیم ولی...
امسال اگه خدا بخواد دوباره می ریم...
دفتر شعرش رو می خوندم که این شعر به چشمم خورد...ازش گرفتم این شعرشو:
دبیرستان،
کتاب و دفترش را بست،
و کیفش را به دوش انداخت،
به من خندید، چشمک زد،
و با تردید رویش را ز من گرداند،
و من برق غریبی گوشه ی چشمش،
و بغضی آشنا در خنده اش دیدم.
_نگاهش بوی غم می داد_
دلم لرزید،
نمی فهمیدم این جبر جدایی را
_همیشه توی درس جبر من تنبل ترین بودم_
نگاهش را که گرداندم،
تمام مصلحت ها را فدا کردم،
دلم را توی آغوش اش رها کردم،
و سد پلک هایم را به روی اشک وا کردم،
و هق هق هایمان در گوش هفده سالگی پیچید.
...
به تلخی رفت،
تمام لحظه های ناب و یکدست مرا هم برد
تمام دوستی ها، شیطنت ها، بچه بازی ها،
_و قهقهه های یکبند ملال آور_
تمام امتحان ها، درس خواندن ها،
تمام خواب ماندن ها،
تمام گریه کردن ها،
تمام نوجوانی ها _هفده ساله بودن ها_
تمام نقشه چیدن ها،
و در امیال خود تصویر فردا را کشیدن ها،
...
خداحافظ دبیرستان!
خوش باشین دوستان...:-2-40-:

nairika
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۵۱ بعد از ظهر
واي خسته شدم اينجا :-2-43-:مثلا قرار بود ساعت 2 برم كه جناب كارفما امر فرمودن واسا تا من بيام :-2-43-:حالا حدس بزن از كجا ميخواد بياد:-2-43-:
از اهواز :-2-43-:ساعت 12 پرواز داشته كه هنوز نرسيده :-2-43-:فقط خداكنه هواپيماش سقوط نكرده باشه :-2-43-:راستي از اهواز تا اينجا با هواپيما چند ساعت راهه:-2-43-:؟ هه چه بامزه همين الان زنگيد كه داره مياد :-2-35-:چه حلال زاده است :-2-35-:خو پس من برم تا مياد يه چيزي بخورم :-2-35-:كه از گشنگي نتلفم:-2-35-:

سمن ناز
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۵۵ بعد از ظهر
درود صد بر شما این صفح به من ارامش میده وقتی میام می بینم همه درد دل هاشون رو می نویسن حرف خاصی ندارم
شعر از یاد رفته اثر زیبای فروغ فرخزاد رو تقدیم تون می کنم

از یاد رفته
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري که مرا ياد کند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطايي کردم
که ز من رشته
الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر کجا مينگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد که مرا دريابد
ورنه
درديست که مشکل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي کشم آه که کاش اين او بود
کاش اين لب که مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر
دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با که گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چکار آيدم اين زيبايي
بشکن اين آينه را
اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نيست
فاش گوييد که عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد که پيغام از کيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست

Vulnerable
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر
:-53-:به نــــ ـــآم او کـــ ــه هرچه هست از آن اوســـ ـــت:-53-:
سلام به همه ی دوستای گل :-6-: حتی اونایی که باهاشون صمیمی نیستم و نمیشناسمشون:-9-: خاطره هاتونو خوندم چون خیلی خوشحال شدم که تشکراتونو پای پست قبلیم دیدم:-15-: یه حس خوبی بود مثل اینکه یکی بهت اهمیت میده و اون چیزایی که مینویسیو میخونه:-53-:
از دیشب ساعت گذاشتم زیر بالشم که ساعت 10 و 10 دیقه از خواب بیدار شم برای کلاس فیزیک که امروز اولین جلسش بود :-45-: یه جور شوق و ذوق داشتم چون میخواستم دوستامو برای آخرین بار تو یه کلاس ببینم و باهم چند ساعت تو ی کلاس باشیم ....:-8-: چون همه ی دوستام میخوان برن ریاضی .. ولی علاقهی وافر من به تجربی و پزشکی جازه رفتن به هیچ رشته ی دیگه ای رو نمیده:-17-: شدیدا تجربی ور دوس دارمو میدونم اگه برم سر کلاساش با عشق و علاقه میخونم .. سالای قبل شاید از سر باز کردن میخوندم ولی امسال چون تکلیفم معلوم میشه و میدونم که باید تجربی و یه رشته ی اختصاصی بخونم با علاقه ی وحشتناکی کتابا رو باز میکنم:-4-: حتی دین و زندگی و عربی که ازشون متنفرم:-31-:
گفتم یه اپسیلون شانسم پریده نگید نه.. خونه بغلی + روبرویی دارن میسازن:-45-: والا ملت با ناز و نوازش از خواب بیدار میشن من بدبخت با صدای عمله بنا و دادای مهندس و آجر و پرت کردن:-22-: آخه اینم شد زندگی؟؟؟؟:-22-: پشه ی مبارکم نمیدونم چی تو پای من دیده بود کلن خون پامو خورد :-65-:
حالا بفتیم سر کلاس .. ازهمون ثانیه اول که دبنال کلاسمون میگشتم میدونستم باید آی سودا ( دوست صمیمیم) سر پا وایساده و طبق معمول صذدای بچه ها ی ما بالاس که حدسمم درست بود:-15-: خیلی خوب بود که تا اومدم کلاس همه بغلم کردنو گفتن که دلشون واسم خیلی تنگ شده بود:-9-: فهمیدم واسه چند نفر حداقل مهمم:-5-:
ا اینکه استاد تشریف گرام رو آوردن..... مردک .... همه چیزاش متضاد من بود .. :-14-: آخه شانس؟؟؟ ای خدااااا اینم شانسه ما داریم؟؟؟ اولین مبحثی رو که درس داد منو بلند کرد برد پای تخته:-20-: به خاطر همین بنده رو خیلی خووووووب میشناسن:-26-:
کلن با اتفاقایی که تو این 3 ساعت افتاد میخواستم استاده رو خفش کنم:-14-: ولی کلاس خوبی بود....!!!!!
ممنون که بازم چرت پرتامو خوندیدن
خدافظ:-11-:

Babak
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۵۱ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
چهارشنبه 22 تيرماه سال 90
پرستو ها همه رفتند...
كبوتر ها همه رفتند..
همه همشهريان ...
بار سفر بستند...
درون كوچه هاي شهر ما ...
پاييز طولاني ست...
نميدانم...بهاري هست؟
نميدانم صدايي هست؟
عجب صبري خدا دارد....
عجب صبري خدا دارد...
همه همسايه ها رفتند ..
.همه عاشق دلا رفتند...
همه از خانه و كاشانه دل كندند....
درون خانه بيگانگان ..
.جايي پيدا نيست...
هواي باغ پاييزم....
شكفتن رفته از فالم ...
زدم ...زدم...سر بس كه بر ديوار....
تكيده در قفس ...بالم...
چنان ..بي ياور و يارم...
چنان بيگانه با خويشم....
كه حتي سايه ام ديگر ...
نمي ايد به دنبالم...

پ.ن:ديروز بعد از مدت ها با سلموني محلمون آشتي كردم...:-2-31-:
پ.ن: اين سريال شرلوك هلمز هم با اينكه خيلي قديميه و تا حالا چند دفعه تو تلويزيون ديدم
ولي باز هم جذابه...يه زماني دوست داشتم كاراگاه بشم...
پ.ن:لعنت به مستراحي كه قبل از نشستن كسي درش را بزند!ولعنت به مستراحي كه آبش يهو قطع شود!
پ.ن: باور بفرماييد اين دنيا اينقدر ارزش نداره...اينو يك آقاي اند مايه داشت توي نماز جماعت به بغل دستيش ميگفت...و طرف در فكر اقساط اون وام يك ميليون تومني بود كه عقب افتاده...!!!
پ.ن:خانومي : اين قفل فرمون ها رو هم باز ميكنند نامردا...خدا لعنت كنه اين نيكلاس كيج رو كه سرقت در 60 ثانيه رو ياد اينا داد...
پ.ن: مترو پليس : تا تونستيم خورديم ...نوش جونمون ...فكر كنم آه كسي پشت سرمون بوده!
پ.ن:رميكس::-2-40-:

فرودو
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۵۹ بعد از ظهر
نمیدانیم چرا ..............ولی مدت مدیدی است که حس میکنیم اگرننویسم بهتراست و سبکتر چون به واقع روی خود راسیاه کرده ایم در نوشتن
نمیدانیم ایراد ازچیست وچگونه اینگونه گشت
داستانی رایکسال بررویش کارمیکنیم و هیچ خواننده ای ندارد
و برعکس داستانی را درموال و باموبایل مینویسیم ازآن بیشتر طرفدار دارد آخر خودمان هم نفهمیدیم چه گونه است وبرای چیست که اینگونه میشود
ولی بیخیالش بگذاریدحکایتی من درآوردی برایتان بگوییم
روزی بود و روزگاری
من بودمو ما و شما و ایشان
مشغول بودیم و سخن میراندیم سخن میگفتیم و شاید هم یک دیگر را نیز میخوردیم
دوستی بود و رفیقی بود و والامقامی ، دوستش داشتیم و داریم و خواهیم داشت
زمانی بود و نفسی بود و زمان گذران و دل بران و هوا سرگردان
آنجا که دیدمت آنجاکه بریدمت آنجاکه نامت را خواندم و آنجاکه از تو گفتم
این دوستی ها و سخنراندن ها بدل به چیز دیگری گشت
کینه ای شد شتری و تا زمانی که تو هستی من نیستم تا زمانی که تو باشی او نیست
آری دوستان خود هم نفهمیدیم چه گفتیم
دیروز ناصر آمدپی مان دو ساعت داشتیم اینگونه با اوسخن میراندیم
به گمان مان اگر ده دقیقه ی دیگر می ماند
بایدبه تیمارساتن میرفت و بس
سرش ترکید مغزش پوکید و روحش رمید
دلمان پرید و کمرمان خمید و دستامان لرزید....... ولی او ندید
احساس سعدی بودن خوب است و لذت بخش و جانانه اگر باشد آن استعداد شاعرنه
نمیدانیم این چه زبان و چه رسم سخن راندن است که این مدت بر روی زبان مان افتاده است و هرکس که اندکی باهامان باشد به زودی زود به او نیز این بیماری سرایت می کند
باید در پی طبیبی بگردیم تا درمان مان کند ولی قبل آن این آهنگ را دانلود کنیدیک دکلمه است از مشایخی و الوو اگر تا به حال گوش نداده اید گوش کنید ضرری ندارد برایتان

http://s1.picofile.com/file/6952757542/Jamshid_Mashayekhi_Ft_Zhale_Olov_Afshin_Karimi_Soo te_Ghatar.mp3.html (http://s1.picofile.com/file/6952757542/Jamshid_Mashayekhi_Ft_Zhale_Olov_Afshin_Karimi_Soo te_Ghatar.mp3.html)

امشب از تو می نویسم گل یاس مهربونم

پ.ن ما الان چند وقتی است که فونت سیستم مان دچار مشکل شده و همه ی خاطره ها را نمی توانیم بخوانیم چرااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-30-:
پ.ن 2 دیروز مخ عمو جان خودما را زدیم و بلاخره راضی شدند مودم ADSL را خریداری نمایند و ما شادیم که بلاخره بعد از چند هفته با این نعمت عزیز در خدمتتان می باشیم:-2-16-:
پ.ن 3 هی هری پاتر هم تمام شد و اشک و آه مان خیر آنجا زیر نر خورشید نشته بودیم و هری را می خواندیم هرگز گمانمان نمی رفت که این نیز روزی تمام شود
هرگز در تمام زندگی ام داستانی را به مانند هری دوست نداشتم خدایت بیامرزد اسنیپ خدا رحمتت کند دامبلدور و خدای نگه ات دارد جومونگ:-2-35-:
پ.ن4 دیروز که خاطره ی بابک عزیز را خواندیم رفتیم در پی خرید آلبوم فریدون تا ببینیم چیست این ولی هرچه گشتیم نه در نت و نه در شهر اثر یاز خرید آن یا فتیم و بلاخره تصمیمی به سرقت اش گرفتیم :-2-35-:
این هم لینک آهنگ سلام برای شما
جان خودمان آخر ترانه است :-2-40-:

http://bm01.in/Albums/1390/Tir/Fereydoun%20-%20Lost%20Memories/Fereydoun%20-%20Lost%20Memories%20%5B128%5D/Fereydoun%20-%20Lost%20Memories%20%20-%2001%20-%20Salam.mp3

این هم کیفیت پایینش برای نت لاک پشتی های خودمان :mrgreen:
http://bm01.in/Albums/1390/Tir/Fereydoun%20-%20Lost%20Memories/Fereydoun%20-%20Lost%20Memories%20%5Bwma%5D/Fereydoun%20-%20Lost%20Memories%20%20-%2001%20-%20Salam.wma

پ.ن 5 دست گل خودمان درد نکند به خاطر ترانه های امروز :-2-40-:

مهراساجون
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۰۹ بعد از ظهر
سلام بچه ها:-2-16-:
منم میخوام خاطره بنویسم.:-2-15-:....اما مامیم گیر داده برم کمکش کنم...اخه فردا مهمون داریم:-2-43-:
اه...خسته شدم.میخواستم کلی چیز بتعریفم....:-2-43-::-2-30-:

fatima_59
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۵۱ بعد از ظهر
سلام
اومدم حرف بزنم بازم ولی خیالتون راحت غر غر نیست مشغولیت های ذهنی پراکنده س ...
این روزها همه حرف از هری پاتر میزنن و تموم شدنش ، منم مثل خیلی همسن های خودم نوجوونی و اوایل جوونیم با دنیای جادوگری گذشت ، سال 78 برای اولین بار رفتم نمایشگاه کتاب و عاشق عظمت و بودن اون همه کتاب شدم و اولین چاپ هری پاتر رو دیدم ، غرفه دار کلی تبلیغ کرد و من و خواهرم خریدیمش ، و این شروع دنیای هری بود ، وقتی شروع کردم فقط 1 سال از هری بزرگتر بودم ، همینطور کتاب های جدیدش می اومد و من و داداشم و زهرا با ذوق و شوق میخریدیمشون و سر خوندنش دعوا میکردیم ،عاشق سیریویس بودم ،یه عشق عجیب و وقتی تو کتاب 5 مرد اینقدر گریه کردم که مامانم نگرانم شد ، تک تک اون صحنه ا و اشخاص و اتفاقات تو ذهنم جسمیت داشتن و به طور کامل برای خودم تصویر سازی کرده بودم ، از کتاب 6 نمیدونم چی شد اون نفرت نسبت به اسنیپ از بین رفت ، دلم براش میسوخت ، براش احترام قائل شدم و وقتی دامبلدور مرد یخ کردم ، باورم نمیشد ،گیج بودم و بهت زده ، .. و اینقدر انتظار کشیدیم تا کتاب اخر هم اومد ، همه 6 تا کتاب قبلی یه طرف ، این اخری هم یه طرف ، نفس گیر بود و جذاب و دیوونه کننده و صد البته هر لحظه بغض میکردم و اشکم در می اومد و وقتی تموم شد انگار یه فصل از زندگی من هم تموم شد .. سری کتاب هاش رو از مشهد با خودم اوردم و دوباره شروع کردم به خوندنشون ، برای بار هزارم .. ولی فیلمهاش رو دوست ندارم ، ذهنیت من رو خراب میکنه ، اصلا شبیه داستان نیست و من اگه جای رولینگ بودم نمیذاشتم اینقدر سطح داستانم رو پایین بیارن ...

تا حالا اعتراف کردید؟ نه برای کسی ، برای خودتون ؟
من میخوام اعتراف کنم به بعضی چیزها ،
اعتراف میکنم که مامان و بابام رو خیلی اذیت کردم و اگه خودم یه همچین بچه ای داشتم زنده ش نمیذاشتم ...
اعتراف میکنم جعبه موبایل زهرا رو من انداختم تو یه سطل اشغال تو خیابون ، ولی واقعا نمیدونستم گوشی قدیمیش هم داخلشه ...
اعتراف میکنم به اقای ... دروغ گفتم که پول رو برای خودم میخوام ، اون پول رو برای شادی میخواستم ..
اعتراف میکنم که گاهی خیلی غیر قابل تحملم ...

بعضی ها خاص هستن ، اخلاقشون ، فکرشون ، حرفهاشون ، ولی به قول نیلو تظاهر به این کار نمیکنن و ذاتشون اینه ، دوست دارم ، افکار این ادمها رو دوست دارم ، تو انجمن هم چند تا رو میشناسم اینطوری ان ، اسم نمیبرم با این که شاید هیچ وقت اینا رو نخونه یکیشون ....
دوست دارم بنویسن و من بخونم و لذت ببرم ، حس خوبی بهم میده ...

چرا بعضی ها نمیتونن لذت دست گرفتن یه کتاب قشنگ و دراز کشیدن رو تخت و مزه مزه کردن یه ابمیوه ی خوشمزه و گوش دادن یه اهنگ مورد علاقه رو درک کنن ؟

چند سال پیش وقتی همه مون مجرد بودیم ، یه روز مامانم ازمون پرسید ارزوهاتون چیه ؟ زینب و زهرا و علی کلی چیزی ردیف کردن ، من هر چی فکر کردم دیدم تنها ارزوم اینه : یه کتابخونه خیلی بزرگ بهم بدن با هزاران جلد کتاب ، اهنگ های مورده علاقه م و لیوان قهوه م ، بعد هم منو به حال خودم بذارن ، همه خندیدن ، ولی الان هم که فکرش رو میکنم میبینم ارزویی ندارم ، نمیدونم خوبه یا نه ، البته اون ارزوی قدیمی هنوز هم تو سرمه و بیرون نرفته ، دارم به این نتیجه میرسم که من برای زندگی کردن تو جمع ساخته نشدم ، منو ببرن تو یه خونه تنها بذارن و اینهایی که گفتم رو بهم بدن به اضافه یه لب تاپ دیگه هیچی از دنیا نمیخوام ، قناعته یا حماقت ؟

خدا بگم چه کار کنه کسی که برنامه skype رو طراحی کرده ..... دستم بهش برسه خفه ش میکنم ...

دلم استخر میخواد ، یه استخر بزرگ و ساکت و خلوت ، با خیال راحت کرال پشت بری و صدای اب تو گوشهات بپیچه ...

دلم یه قهوه ی خوشمزه میخواد ،با یک کتاب فوق العاده ، هنوز پیداش نکردم ... .

~...LoOsindA...~
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۰۵ بعد از ظهر
داستان يعني بستري شدن زندگي در ICU
داستان يعني زندگي وقتي در تب 39 درجه ميسوزي
يعني گرفتار شدن در گوشه ي رينگ بكس زير مشت هاي حريف وقتي دستكشهاي تو از جنس كلمات است و حريف اسمش عشق است و رنجو شكستو تنهايي
داستان يعني تقلاي كسي كه تا حالا مورچه اي را نكشته است براي كشتن با قصاوت چند آدم
داستان يعني نقشه ي راهنماي روحهاي ولگرد بعد از ظهر
يعني بعد چه شد!
يعني حالا چه ميشود!
يعني ريختن اشكي بر صفحه ي كتاب در ميز آخر كلاس درس هندسه
يعني بهانه اي براي گفتن حرفهاي نگفتني به كسي كه ميخواهيم با او حرف بزنيم اما بلد نيستيم
داستان يعني گفتن ميليونها حرف در چند كلمه..چند نقطه..چند سكوت..
يعني زندگي در موقعيت هاي بي موقع
10 صبح خوابيدن!2 نيمه شب غذا خوردن!5 صبح تلفن زدن
يعني روايت مينياتوري عشق هاي مكرر تكراريِِ بي حاصل
يعني نوشتن تاريخ معتبر يك روز!
يعني تقلاي كلمات خسته و از نفس افتاده براي گشودن رازهاي نيم گفته..كم گفته..و ناگفته!
يعني كشتن كلمات براي درخشش حسي..رنجي..اندوهي..عشقي..معنا يي
داستان يعني من!يعني تو!يعني او!
يعني من كه تويي!يعني او كه من است!
يعني من كه كمي من است با كمي تو و كمي او!
يعني براده هاي براق شده ي روح!
يعني دو دو تا ميشود پنجاهو نه تا چهلو هفتا!
يعني هيچ كه از هزار بيشتر است!
يعني راست ترين دروغهاي زندگي!
يعني دروغهايي كه ميخوانيمو ميخوانيمو ميخوانيم...باز خسته نميشويم!
بس كه دوستشان داريم!

***

سلام...همه خوبيمو هيچ خبر خاصي نيست!http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif

روزتون مبارك گوگولي مگولي ها!
http://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gif

دل ما از سنگ شده و قراره سنگ هم بمونه!http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
آخ اينقد حرصم ميگيره از بعضي ها كه فكر ميكنن خيلي ميدوننو ميخوان تو كار همه دخالت كنن!http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
چقد كمن اونايي كه حرف آدمو ميفهمن!http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
راستي...يادش بخير اونوقتا مردم پليس ميدنن دلشون گرم ميشد اما حالا...http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif

الان با مهسايي(believe me)صحبت ميكردم..دپ بودم شادم كرد.. اينقد خندوندم..خيلي باحالهhttp://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
همينا ديگه!http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
ببخشيد خيلي قاطي پاتي بود..چون خودمم همينطوريمhttp://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif
دلمون واسه اين تايپيكو خاطره هاش تنگوليده بودhttp://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif


پ.ن:آرشام مسي...خيلي قشنگ بود:-2-30-:



http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gifدوستدار شما : هاچ زنبور عسلhttp://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif


http://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gifخودافيظhttp://www.pic4ever.com/images/170fs799081.gif

عیدی
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۰۶ بعد از ظهر
اخ گفتی فاطیما جون
هری پاتر:-2-39-:
من میگم ولی نخندینا:-2-31-:
اولین کتابی که از هری پاتر خوندم کتاب ششمش بوود هری پاتر و شهزاده دورگه:-2-35-:
بعدشم چهاری رو خوندم:-2-35-:
بعدشم پنجمی اش رو:-2-35-:
بعد فیلم 3 رو دیدم :-2-35-:
کتاب 1و 2 اشم دوستم برا تولدم خرید:-2-39-:
منم تک تک صحنه هاش رو تو ذهنم تصور میکردم:-2-39-:
وقتی سیریوس مرد کلی گریه کردم:-2-39-::-2-34-:
یادمه بلا کشتش یه مداد برداشتم و هر جا تو کتاب اسم بلا بود رو سیاه سیاه کردم:-2-09-:با تمام وجود ازش متنفر بودم:-2-09-:
اسنیپ رو دوس نداشتم ولی بعد کتاب ششم عاشقش شدم:-2-39-:
یه شخصیت فوق العاده داشت:-2-39-:
کتاباش رو بارها و بارها خوندم ولی ایندفه مثل ادم از 1 شروع کردم تا 7:-2-35-:
فیلماشم دنبال کردم:-2-32-:
کتاب هفتش جلد دومش دیرتر اومد یادتونه؟:-2-41-:تو اون فاصله 10 بار کتاب اولش رو خوندم:-2-39-:
الانم همه کتاباش رو دارم:-2-39-:دوباره میخوام بخونمشون:-2-39-:
خاطره بود؟:-2-39-:نه نبود
روزتون مبارک:-2-37-:
لیلا گفتم زیارت قبول؟زیارت قبول خوش به حالت:-2-39-:
وقتی 9 سالم بود مامانم مریض شد بابام نذر کرد اگه خوب شه بریم کربلا وقتی خوب شد اونجا جنگ شد ما هم نرفتیم:-2-34-:

Hoyesh
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر
سلام 1390/4/22
یه مدتیه احساس میکنم خودمو نمیشناسم نمیدونم احساساتم چجوریه میدونین بیشتر آدما منو یکی میدونن که اهل خنده و شوخی هست البته هستم وقتی پیش دوستام هستن از خنده دل درد میگیریم. اونا میگن من خیلی بی غمم و همیشه خندون به درسم حساسمو اصلا به عشق علاقه ای ندارم از رپ و اهنگ های مثل عرفان خوشم میاد اما یه جایی ته توی احساساتم هست که دوست داره راجب عشق بدونه یه بخشی هست گاهی اوقات خیلی غمگینه یه بخشی هست که دوست داره آهنگ های غمگین گوش بده و ساکت بشینه نمیدونم کسی که اینو میخونه ممکنه چی فکر کنم یا اینکه ازش سو استفاده کنه ولی اینو میدونم که از بچگی رازدار خوبی واسه دوستانم بودم ولی با خودم هیچ رازی ندارم. میدون اون قسمتی که گفتم ته قلبم هست خیلی کوچیکه و فقط خودم واردش میشم وقتی با دیگرانم دیگه نیست.
احساس میکنم تو خودم گم شدم میدونی ارزو میکردم دوباره بچه بودم و هیچی حالیم نمیشد . میدونین کلاس سوم بودم یکی بود خیلی چیزا بهم گفت و از چیزایی که تازه بقیه الان میفهمن گفت درسته ازش زیاد حالیم نمیسد ولی هنوزم خیلی بزرگ شدم. خیلی منطقی فکر میکنم اینو دوست دارم ولی خیلی چیزا رو متوجه میشم و اینو دوست ندارم. امروز کلاس زبان بودیم بچه هام بودن من نمیدونم مریم چرا اینقدر مرموزه. از وقتی فهمیدم با پسرا اس بازی میکنه ازش بدم اومد اخه آدم با اینکارا ارزشش رو میاره پایین امروز صبح با هستی حرفیدم از داشتن چنین دوست افتخار میکنم با هم خیلی تفاوت سلیقه داریم ولی جفتمون اعتقادای نزدیکی داریم و بهترین دوستای همیم مثل خواهرمه خیلی قدرت درکش بالاست. دوباره امروز با مینا دعوام شد ولی با این حال مهم ترین چیز زندگیمه حتی از مامان و بابام بیشتر دوسش دارم رفت مسافرت بعد 3 روز از دوریش گریه کردم.
نمیدونستن چه حسی خوبی داره نوشتنشون. خیلی خوبه. حتما بعدا هم مینویسم.
فعلا واسه امروز.

.:AMIR:.
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۱۰ بعد از ظهر
امروز صبح البته ظهر ساعت 11 !!! بیدار شدم؛بعد از اون نمیدونستم چیکار کنم ؟!
صبحونه که نمیخورم یه راست میرم پا تی وی
اونم که هیچی نداره !
خلاصه؛هر روز میام نت؛دیگه زندگی واسم تکراری شده !!!
به هر حال میگذرونیم دیگه
سرتونا درد نیارم
زندگیه مزخرفی دارم !!!!!!

REAL LOVE
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۲۶ بعد از ظهر
شب چهارشنبه تان بخیر:-2-41-:

اول بگم انقده این فریدون رو تعریف کردین دیروز رفتم خریدمش:-2-16-: فوق العاده س:-2-37-:محشره:-2-37-:معرکه س:-2-37-:تا ساعت دوی نصف شب داشتم گوش میدادمش:-2-37-:

امروزم که تا عصر خونه گردی بود بعدشم که تولد دوستم که بود به جای اینکه بریم خونه شون رفتیم پارک بانوان
واه واه واه خدا رو شکر که حجاب اجباریه وگرنه مردم اصلا لباس پوشیدن بلد نیستن:-2-43-: یَک تیپای افتضاحی زده بودن که بیا و ببین:-2-37-: خیلی عقده ای شدن مردم هاااااااا:-2-37-:

رفتیم سه چهار ساعتی اونجا چرخیدیم و الانم در خدمت شوماییم:-2-41-:

آقا این برار ما جمعه ها سرشو ببرن باید بره فوتبال:-2-43-:هی میگم یه جمعه مال من باش تو مخش نمیره که نمیره:-2-30-:

خدایا دوستی های ما را جاویدان گردان:-2-41-:

الی ایشالا جمعه زورت به بابات نرسه:-2-30-:از اون سوژه خنده ها هم دیدی بیا باهم بخندیم:-2-06-:

یه شیزی یادم رفت بگم:-2-35-:من اصلا از هری پاتر خوشم نمیاد:-2-15-:

از این بی راهه ی تردید
از این بن بست
میترسم
از این حسی که بین ما
هنوزم هست
میترسم
از اینکه هر دو می فهمیم
نباید فکر هم باشیم
از اینکه تا کجا میریم
اگه یک لحظه تنها شیم
میترسم
ته این راه روشن هست
منم مثل تو میدونم
نگو باید برید از عشق
نه می تونی
نه می تونم!


خداحافظ نو وقتی هنوز درگیر چشماتم
خداحافظ نگو وقتی تو هر جا باشی همراتم
.
.
.
خداحافظ نگو وقتی هنوزم میشه برگردی

پروانه!
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۴۷ بعد از ظهر
90-4-22-چهار شنبه-9:10

سلام بچه ها جون :-2-40-:
خوبین؟
چند روزی از خاطره هاتون مونده که نخوندم ولی 10 صفحه ای از آخر خوندم.از احوالتون کم و بیش با خبرم
روزتون مبارک:-118-:



خاطرات اینوری و اونوری:

این روزا اصلا از خودم راضی نیستم.از عملکردم... از فکرم... از حسم... از حرفام...
این روزا همش درگیر یه فکر و یه حس و یه حرف و یه کارم!خیلی تکراری شدن لحظه هام... هر کاری می کنم خودمو بکشم کنار نمیشه که نمیشه
می دونستین حماقت مرز نداره!؟می دونستین نهایت نداره؟هر چقدر میرم،نمیرسم به آخرش
کاش لااقل خط پایان داشت و میرسیدم تهش... خسته شدم... می دونستین تو این مسیر دور زدن هم ممنوعه؟
نه اینوری میشه... نه اونوری...
دیگه گاهی اوقات حتی به اونوری هم راضیم که تهش نابودیه...

ولی نه!خدا نکنه...

خاطرات تولد:

نوزدهم تولد جوجو بود.کتی جمعه جشن گرفت که همه بتونن بیان.پس ما جمعه تولد بازی داشتیم.جاتون خالی،خوب بود و خوب تر از همه جوجو بود که ماشالاش بشه رو کلۀ مهمونا بود.مثلاً تولدش بودا!ولی دست از شیطنتاش برنمی داشت.اولش خیلی شارژ بود و با دختر بچه های همسن و سال خودش افتاده بود وسط و قر می داد و دلبری می کرد.انقده باحال می رقصید!جو گرفته بودتش می دید همه کوچولوها دارن می رقصن می خواست عقب نمونه قر می داد و الا شیطنت هیچ وقت براش وقتی نمیزاره که بخواد برقصه.قلبونش بشم انقده ذوق می کرد هر کی براش هدیه می آورد!کتی با این هدیه چه شیره ها سرش نمالید.داداشی می خواست بره کیکش رو بیاره افتاده بود دنبالش و می خواست بره کتی بهش گفت اگه بری همه مهمونا بلند میشن میرن و کادوهاشونم می برن! دیگه صداش در نیومد و نرفت :-2-12-:
موقع عکس انداختن... خب بچه عادت نداره یه جا بشینه مهمونا هم زیاد بودن و برای اینکه با همه یا خانوادگی یا تک تک عکس بندازه مجبور بود دقیقه ها!بشینه دیگه... چندتایی از عکسای اولش خوب بود ولی بقیه عکساش همه اش با لبخندهای زوری و اشک بود.کتی هی بهش باج میداد... یه کادو می داد باز کنه تا دو تا عکس بندازه... هی بهش میگفت اگه باهاشون عکس نندازی کادوهاشونو پس میگیرنا!
انقده ما خندیدیم و کتی حرص خورد:-2-22-:
پارسال هم دقیقاً همین شکلی بودا!انگار نه انگار بچه یه سال بزرگتر شده و باید عاقل تر باشه.عکسای پارسالش هم همش گریونیه
عکسای تولد امسالش رو ندارم فهلاً،شاید بعدنا گذاشتم
موقع باز کردن هدیه ها خیلی خوشحال بود و با بچه ها همه رو باز کرد و کادوها که باز شد و تموم شد،شما جوجو رو دیدید،ما هم دیدیم!با بچه ها رفتن تو اتاقش و مشغول بازی با اسباب بازی های جدید شدن و بزرگترا افتادن وسط و برقص برقص بود دیگه :-2-05-:
پسرخاله مشنگم افتاده بود وسط و ما از دست ادا اصولاش روده بر شده بودیم از خنده. یه خواهر مشنگ تر از خودش هم داره با هم جو شاد و صمیمی درست کرده بودن :-2-04-:

خاطرات ختم:

ما خیلی خانواده جالبی داریم:-2-28-:ظهر بزن و بکوب داشتیم و شب هم مراسم سالگرد پسرداییم بود:-2-28-: از فرصتها و جمعه ها بهینه استفاده می کنیم:-2-28-:همه کسایی که تو مراسم تولد شرکت داشتن به اضافه تعداد زیاد دیگه ای از فک و فامیل منزل دایی بودیم:-2-28-:
بعد از جشن همه تغییر دکور دادن و همدیگه رو که دیدیم نمی شناختیم:-2-28-:رفتیم مراسم سالگرد و فاتحه خونی:-2-28-:
ما مرده خوری دوست نداریم مخصوصاً وقتی مرده جوون باشه:-2-39-:
خدایش بیامرزد :-2-39-:

خاطرات همینجوری:

بچه ها من امروز فهمیدم از زبون انگلیسی هیچی نمی فهمم:-2-36-:امید داشتم یه روزی بالاخره به یه جایی می رسونمش :-2-36-:

داداشی ما انقده حالیشه ها ولی من عین منگلا می مونم:-2-33-::-2-33-:
لیسینیگ که هیچی،اسپیکینگ هم که ماشالا نگو!روم نمیشه حرف بزنم انقد لهجه قشنگم!رایتینگ و ترجمه هم که اگه خدا و پیغمبر و ائمه اطهار و داداشی کمک نکنن همه کارام می مونه:-2-34-:
داداشی کوچولوم میاد میگه یه ذره با لهجه حرف بزن بخندیم:-2-28-:حالا خودش هیچی بارش نیستا ولی به من می خنده :-2-01-:


پ.ن:


* آقای سعید فید بک تولدتون مبارک :-2-40-:
* بچه ها من هری پاترو نخوندم،یکی از فیلماش رو دیدم،خوشم نیومد دنبال کتابش هم نرفتم :-2-15-:
* من هم آرزو دارم بزرگترین کتابخونه دنیارو داشته باشم.کتابخونم پر باشه از کتابای قدیمی و باارزش...قهوه دوز ندارم... من باشم و کتابام و کامپی و موبایلم و چایی :-2-32-:

* تقدیم به همه خاطره خونها و خاطره نویسها :-2-40-:

بعداً نوشت:


این آلبوم فریدون محشره:-2-16-:هر کی نگوشیده بره بخره و بگوشه :-2-15-:

* پریسا چرا انقده ناخوانا؟:-2-35-: اولا فک کنم بهتر بود:-2-35-:چشممون درمیاد:-2-35-:

+Lily
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
کاشکی دوست داشتنای ما عشقای همیشگی بود
قلبا فانوسای روشن ، دنیا باغ شیشه ای بود

من این آهنگ فریدونو دوس دارم :-2-37-: اولین آهنگی که من از فریدون شنیدم اون ایران بود که با کامران و هنگامه خونده بود ولی اولین آهنگ خودش « گل اندام » بود از صداش خوشم میاد :-2-41-: صداش به دل می شینه
بگذریم ، دیشب ساعت 4 ( میشه صب )یه متن طولانی نوشتم که همه چی توش بود ، خودم ، ماه رمضون ، دلبستگیام ، ولی نفرستادمش ، اینا یه جایی باید تو دل آدم بمونه :-2-41-:
امروز یه درگیری هایی داشتم که اینجور روزا با خدا درگیر میشم و یه کمم ازش طلبکار میشم که چرا من دختر شدم ! گفتن نداره ! یعنی یَک وضعی داشتم که نگو ! بازم نمیشه بگم ، دوس دارم بدونم الان فک می کنین من چه مشکلی داشتم ولی امکان نداره هیچکدومتون مشکل اصلی رو بفهمین :-2-06-:
دیگه هیچ کاری نداشتم ، نشستم پای یکی از رمانای سایت / که ذهنیت بدی رو نسبت به عناصر ذکور در اذهان ما ایجاد کرد:-2-35-:
مخصوصا وقتی فکر کنی واقعیت داشته باشه ! ما فکر می کردیم دفتر خاطرات برادرمونو خوندیم خیلی کار زشتی کردیم به حریم خصوصی مردم تجاوز کردیم ولی بعضیا یه چیزایی می نویسن حقیقتش اینه که با اینکه خوندم تشکر نکردم ! نمی خواستم اسمم اونجا باشه :-2-31-: البته اینقدر تشکر داشت که اسم من توش گم میشد ولی خوب این یعنی عدم موافقت :-2-38-:
بعدم رفتم داستانای همشهری داستان رو خوندم ، دو تاش خیلی خشنگ بود ، خواستم بزارم تو سایت بهدش گفتم به زحمتش نمی ارزه ، خیلی سر خودمو شلوغ کردم ، بعدم اینا طرفدار نداره :-2-37-:
بعدش از زور بیکاری و تزلزل اعصاب رفتیم لا لا ! بهد برادرم اینا اومدن ، ما امشب ممکنه بریم حنا بندون ، دوس ندارم برم ، اول اینکه خیلی گرمه ، دوم اینکه خیلی گرمه ، سوم اینکه خیلی گرمه :-2-37-: ولی فردا مجبورم برم عروسی :-2-30-::-2-30-:
راستی این داستانی که امروز می خواستیم بخونیم صفحه سه اش شیلتر بود ، دیه ما هم رفتیم تنظیمو گذاشتیم رو 20 تا پست اصلا دلچسب نیست :-2-37-: مخصوصا من که عاشق اینم همه چی زود تموم بشه
راستی منم هری پاتر خیلی دوس داشتم ولی فیلمو اصلا دوس ندارم :-2-42-: همیشه هم خلاقیت رولینگ رو تحسین کردم
حدس می زنیم بعد از عاصی که 11 شب تموم میشه ببرنمون عروسی بستگی داره که مامانم چقدر زورش به بابام برسه :-2-38-:
ایش داماد همسن منه ، عروس یه سال از من کوچیکتره ! آدم یاد خاله بازی میفته :-2-38-:

بعد از پروانه نوشت : ما یکبار در یک سالگی برایمان تولد گرفتند ، مدارکش موجوده ،
اگه ببینین فک می کنین چه بلایی سر طفل معصوم آوردن اینجوری داره عر میزنه ، چشم و دماغ و لپ قرمز قرمز :-2-34-:
یَک خاطره ای برایتان تعریف کنیم که ما خودمان یادمان نیس ولی هروقت مطرح می کنیم چرا خاله کوچیکم با مشکل داره برادرم میگه به این دلیل :
برای عروسی ، خاله ام خیلی زشت شده بود :-2-31-: حرف 17 سال پیش هستا ! یَک رژ بدرنگی براش زده بودن
خلاصه اعصابش خراف خراف بود ، منم نمی دونم حواسم کجا بود ، رفتم تو کیک :-2-17-: خوب 6 سالم بوده خواستم یه ناخنکی بزنم ، پام لیز خورد افتادم تو کیک
خلاصه کیک از حیث انتفاع افتاد:-2-37-: شوهر خاله ام هم هروقت حرف شب عروسیش میشه اینو تعریف میکنه ، قهقهه میزنه
این آهنگ فرزین هس ، « عشق من » خیلی آهنگ نوستالوژیکه ، عمو حسین هنوز که هنوزه میگه آخی روزی که میرفتیم آزمایش خون ، اینو گذاشته بودیم پخش :-2-41-:
تا 10 سالگی ازم می پرسیدن با کی دوس داری ازدواج کنی ؟ می گفتم عمو حسین :-2-37-:
مثه اینکه خاله ام حق داره با من مشکل داشته باشه !:-2-37-:

آقا سعید حیف که تولدته ، وگرنه میخواستمو پستمو پاک کنم ، که بعد دوباره بفرستمش بیفته بعد از شما :-2-21-:
آخی 21 سالش شده :-2-40-:

feedback
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۰۹ بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام بر و بچه های گل نود و هشتی :-2-40-:
اول از همه بابت تبریکات و محبت های شما دوستان تشکر میکنم. واقعاً انتظار این همه تبریک و پیام پروفایل و خصوصی و خلاصه همه رقمه تبریک گفتن رو نداشتم. واقعاً شرمندم کردین. اسم هم نمیشه برد چون همگی شرمنده کردید. :-2-40-:
بعدش میریم سراغ تولد که چند سری داره : :-2-37-:
یه سری که مربوط میشه به دیشب و کلی تحویل و تبریک بچه ها تو چندین فروم که منو شرمنده کردن ، تو یاه*و ، تو فی-س بو*ک و خلاصه هرجای نت که میشه تصور کرد. :-2-06-: مرسیییییییی :-2-16-: (قابل توجه زهرا عیدی و سمن :-2-06-:)
قسمت دوم تولد میرسه به امشب که واقعاً خاطره انگیز شد برام. تقارن روز جوان و تولد من باعث شد مامانم دو تا کادو بده :mrgreen: بعد موقعی که خواستیم کیک و شمع رو بذاریم رو میز دیدم تعداد کادو از تعداد حاضرین بیشتره :-2-35-: پرسیدم اینا چرا زیاده؟ مامانم گفت چون روز جوانه واسه بقیه هم کادو گرفتم. خلاصه موقع کادو باز کردن سوژه ای بود. انقدر آروم و با آرامش تمام باز میکردم زن داداشم میگه مگه عروسی انقدر ناز میکنی؟ :-2-06-: از اونور هم خواهرم داشت عکس میگرفت از قصد طولش میدادم معطل بشه. :mrgreen: :-2-06-: خلاصه خیلی جالب بود. اینم عکس کیک تولد :
http://www.up.98ia.com/images/kb6aj69827fjuzqqvi3n.jpg داره زبون درازی میکنه شیطون چشمک هم میزنه :-2-06-:
خیلی از دوستام هم امروز اس ام اس دادن ممنونم از همشون :-2-16-:
یکی از زیباترین روزهای زندگیم بود امروز. از اینکه چنین خانواده ای دارم خدا رو شاکرم. خدایا شکرت :-2-16-:
کاش پدرم زنده بود. کاش! خدا رحمتش کنه. :-2-15-: ، هرچند حضورش همیشه در کنارمه و حسش میکنم. فقط حضور فیزیکی نداره متأسفانه.
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 22 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 22:10
خیلی بعداً نوشت : مرسی نادی :-2-40-: و مرسی مهدیه جان (دو پست پایین تر) خدا به خودت و خانوادت سلامتی بده :-2-40-:

-نازلی-
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ بعد از ظهر
سلام.

* پروانه جون هر وقت این کتابخونه رو داشتی، با منم سهیم می شی؟
آخه آرزوی منم کپ مال خودته.

راسی لطفا یکی از اینا هم تو کتابخونه بذاریم.http://www.pic4ever.com/images/127fs1866968.gif

* چرا امشب اینجوری شده اینجا؟ من چشام درست می بینه؟
http://up.98ia.com/images/9ac2ajiccqpimax3siuh.jpg

(بین خودمون باشه، دفعه اوله که دارم عکس می ذارم تو انجمن.http://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gif... درست شده؟؟؟ چی شده؟؟)

* خلاصه ما تایپ برداشتیم ....و سرمان شلوغ شده...
الان نابرده رنجه... ومن پا لپ تاپ...

..من موبایل ندارم چند وقته...یعنی باتریش خراب شده...بنابراین نمیتونم کتاب از سایت بخونم...
از رو مانیتور هم که سخته....http://www.pic4ever.com/images/3772.gif

... تا حالا سه نفر تو خصوصی از داستانم تشکر کردن، با اینکه چیزی نیست اما مسئولیمو برده هوا....
کاش بتونم....

...خاطره اینه که کلا تو سایتم از صبح تا حالا.....http://www.pic4ever.com/images/126fs422682.gif

* همه بچه های خاطره نویس.:-2-40-:
دلاتون رنگی.http://www.pic4ever.com/images/z5.gif

mahdieh67
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
22 تیر:-2-35-:
اولش نوشتم 23 تیر!!:-2-22-:
سعید تولدت مبارک:-2-37-: الان خیلی خوش بحالت شده؟!!:-2-11-: اینقدر خوشم میاد بچه ها از خانواده هاشون راضی باشن! خدا بیامرزه باباتون رو!
من هیچ وقت هری پاتر دوست نداشتم، فیلم اش رو که همیشه خواهرم نیگا می کرد، من نمی دیدم! کتابش رو هم امتحان نکردم ولی کلا از تریپ خیالی و فضایی دوست ندارم:-2-17-:
امروز که من بیکارم بودم بعدازظهری همه کار داشتن:-46-: از بیکاری رمان خوندیم:-5-: وام ازدواج! البته نصفه اس هنوز:-2-38-:
یادم نمیاد کی اخرین بار اهنگ گوش داده بودم ولی از بعدازظهر کاست خیلی خیلی قدیمی serdar رو دارم گوش می دم! خیلی قشنگن!
مینا من دقیقا فهمیدم منظورت رو!:-2-37-: جدی می گم!:-5-: حق با توئه بعضی چیزا گفته نشه، بهتره!:-15-:
امار داریم بعضی ها خاطره نگفتن زود سریع بیاین:-2-37-:
فاطی منم از اونام که اسم نمی بری:-5-::-5-: خودم می دونم:-24-:
حس حرف زدن داریم، هی!:-105-:
یه کوچولو عذاب وجدان دارم الان، یه استادی داشتیم، دوست پسردایی من بود! این پسر شهید بود! ارشدش رو دانشگاه امیرکبیر IT گرفته بود! خیلی ادعا داشت، ولی خوب جالب نبود تدریسش! شاید بلد بود ولی خوب از همون روز اول با من مشکل داشت! البته منم با اون! گفتم اون حسه دیگه جریانش چیه!
خلاصه همون اولای ترم پسر دایی ام بهم گفت که مهندس نرم افزار1 با فلانی داری؟! دوستمه و اینا! حتما بهش می گم! منم نگفتم که از همون روز اول بحث داشتیم باهاش! بعد از اون دیگه من که همیشه نظر مخالف بودم باهاش، دیگه سر کلاسش بحث نمی کردم! چند علت داشت! اول اینکه خیلی بی جنبه بود، ثانیا به خاطر اشناییش با پسردایی ام!
اخرای ترم، بعد از میان ترم بود! ماها کلا یه گروه بودیم، دوستای خوبی بودیم واسه همدیگه! خیلی هم حرف می زدیم و البته خیلی هم می خندیم ... یه روز سر کلاس ما هممون دیر کرده بودیم. نه اینکه عمدی و همه با هم! به فاصله چند دقیقه رسیدیم سر کلاس. اینم اصلا حساس نیس به سر موقع رسیدن! هر کی می رسید می اومد ته کلاس، صندلی ها هم مرتب نبودن، یکی صندلی می کشید یکی جا درست می کرد، خلاصه بساطی بود.
می تونم قسم بخورم که ما حرف نمی زدیم ، همیشه حرف می زدیم ولی اون جلسه نه. یهویی برگشت گفت اون ردیف کلا بیرون باشن:-2-17-: من فکر کردم با ردیف پشتیه، دوستم که تازه نامزد کرده بود، با هم نشسته بودن و از اول کلاس فقط حرف می زدن:-2-29-: بعد گفت نه با شمام! در حد انفجار بودم یعنی! کل ردیف رو بیرون کرد:-2-09-:
حالا اون وسط بچه هایی بودن که ما اصلا نمی شناختیمشون:-2-43-:
من تا اخر ترم کلاسش نرفتم:-2-43-: تحویل پروژه رو هم مرحله اول رو تحویل داده بودم، مرحله دوم رو نرفتم:-2-36-: هم گروهی ها رفتن من نرفتم:-2-28-:. امتحانش رفتم ولی فکر می کردم پاس نمی شم چون نخوندم:-2-36-:از حرصم:-2-39-: ولی پاس شد به صورت معجزه اسایی:-2-32-:
چند سری هم تو خونه دایی دیدمش، فقط سلام می کردم:-2-43-: امروز سلامم نکردم:-2-43-: احساس می کنم کینه ای شدم:-2-37-:

s.love
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
اووم امروز صبح کلاس بودم ساعت هنوز 10 نشده بود دیدم فاطی زنگ زد! این بشر هنوز باید خواب باشه آخه!
برداشتم با یه حالت زار میگه : سعیـــــــــــــــده میگم: چی شده
میگه : از مدرسه زنگ زدن می خوان ببرمون مهشد قضیه اردو ردیف شد
من و داری!!! اون موقع که می خواستیم بریم نمی بردنمون حالا وسط تابستون
ولی من می خوام برم :-2-30-:
هیچی بیشتر از مسافرت با دوست و رفیقات حال نمیده:-2-16-: اونم مشهد :-2-16-: قربون امام رضا:-2-16-:
کلاسامو چیکار کنم:-2-30-: باید بریم رو مخ مامانی اکی رو بگیریم
امروز بیشترین دغدغه م همین بود :-2-15-:
وقتی م که اومدم خونه تند ناهار خوردم حاضر شدم بریم تولد حضرت علی اکبر:-2-16-:
خیلی خوش گذشت . روزتون مبارک:-2-40-:
اومدم خونه هم که شب بود هنوز وقت نکردم باهاش بحرفم فردام که دوباره از صبح کلاسم :-2-30-:
خدا جون خیلی ماهی:-2-40-:
شب بخیر:-2-40-:

rooyaa
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
بچه ها سلام:-2-16-: شب همگي خوش
الان نميدونم با اينكه به حد مرگ خوابم مياد چرا دارم مقاومت ميكنم ونشستم پاي كامپيوتر:-2-37-:
به خدا چشام همه چي رو تابه تا ميبينه ها :-43-:
راستي يه چيزي بگم: بچه ها اين يوگا عاليه يعني جدي ميگما بي نظيره با اينكه فقط سه جلسه رفتم ولي كلي خوشم اومده مخصوصا دوتا مرحله اول و آخرش كه مرحله ريلكسيشن يا بقول خودشون شاوآسانا هستش.
باورتون نميشه ولي تو اين حالت بااينكه صداي اطرافو ميشنوي ولي خوابي گاهي يه لحظه هايي احساس ميكني خواب هم ميبيني ولي هوشياري يه حس قشنگيه كه نگو :-2-41-:وقتي مربي ميگه :(حالا سعي كنين خيلي آروم انگشت هاي پاتونو تكون بدين)
يعني واقعا بايد سعي كني تكون بدي چون شل شلي
بقيه قسمت هاشم خوبه يه جورايي همون ايروبيكه ولي به حالت اسلوموشن ولي همون قدر خسته ميشي و حتي عرق ميريزي سعي كنين امتحانش كنين به نظر من كه عالي بود
خوب ديگه من شاوآسانا نرفته دارم خواب ميبينم شب همگي بخير:-2-40-:

bahooneh10
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
و خدایی که در این نزدیکی است
لای شب بوها...


نگو که حرفی نیست
وقتی قراره دنیا تموم شه...
نگو که حرفی نیست


--- لیلا ممنونم ازت...مینا .. الی گلم...:-2-40-:



هی آسه آسه ی آسوده!

من که فقط همين قدر ستاره ی سربسته دارم

تو هم برو چند چراغ شکسته بياور

بعدروياهامان را روی هم میريزيم

اولِ روشنايی راه میافتيم



نیلو : اواتارت خیلی قشنگه عزیزم حس پ.خ نداشتم از وقتی دیدمش میخوام بهت بگمم

مرسی نیلو گلم..اتفاقا به روحیه خسته این روزامم زیاد می خوره...

ستاره ملک
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۲ قبل از ظهر
سلام :-2-15-:
امروز نامه ی اعمالمان را گرفتیم.:-2-15-:(یهنی همان تو سایت دانشگاه خوندیم:-2-26-:)
آن امتحانی را که یادتان هست؟تاریخش را را اشتب زده بودیم؟ شده ایم 15.05:-2-39-:
یکی دیگر از امتحاناتمان را به لطف طراح سوال نمونه! شده ایم 13.33:-2-36-::-2-01-::-2-30-::-2-09-::-2-34-:
بقیه اش دوتا نوزده و خورده ای و یک هیجده.:-2-28-:
معدل 17.14:-2-39-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:
اینها را محض تنبیه خود اینجا گفتیم تا عبرت بگیریم دیگر حساب درسمان را از سایت جدا کنیم.:-2-39-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
کسی وساطت نکنه به هیچ وجه قابل چشمپوشی نیست!:-119-:
مامان!!!!!!!!:-2-34-::-2-34-::-2-34-:


پ.ن: فیدبک خوش به حالتان کیک ما زبان درازی نمی کرد:-2-15-:....یهنی ما امسال جز همان کیک مجازی مریم کیکی نداشتیم:-2-39-:.....جاش شیرینی خریدن میگن چه فرقی می کنه!:-2-43-::-2-28-:دهع!:-2-31-::-2-33-::-2-30-:
پ.ن2.شبنمی خصوصیتان را چک کرده اید آیا؟:-2-15-:جواب ندهید ما دور از جانمان پهن می شویم همین وسط مسط ها ها! :-2-15-: :-2-39-::-2-34-:
پ.ن همینجوری:الهی بمیرم من چقدر طلفکی شدم امشب :-2-37-: دلم واسه خودم سوخت :-2-37-: باور نکنید شما!:-2-35-:حالمان خوب است :-2-41-::-2-40-:

elnaz 90
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
پنجشنبه ساعت0.30 صبح
سلام علیکم:-2-25-:خوبید؟خوشید؟
می خواستم بذارم فردا صبح بنویسم اما فردا شب مهمون وداریم یه عالمه بهد گفتیم فردا از اون روزاس که احتمالا" مامانمون مارو پای کامپیوتر ببینه غر می زنه که بیا به من کمک کن گفتیم بذار همین امشب بنویسیم:-2-41-:
روزامون هویجوری به بطالت می گذره هنوز دو روز نگذشته حس می کنیم داریم دق وکنیم یه ماه می خوام بیکار بگردم دیگه قطعا" سر از تیمارستان در ویارم:-2-37-: فقط روزی یه ساعت درس می خونم یعنی شاهکارم من :-2-27-:
امروز چقدر بحث هری پاتر بود آقا من هنوز این کتاباشو نخوندم یادمه اون زمانا که تازه میومد فرناز 11 12 سالش بود عاشق اینا بود بهد منم که بیکار می شدم یا کتاب نداشتم بخونم هی گیر وداد بیا هری پاتر بخون منم نیدونم رو چه حسابی اون زمان انقدر از هری پاتر بدم میومد که حتی راضی نوشدم برای اینکه ببینم چه جوریه حداقل یه جلدشو بخونم با اینکه از کتابا و فیلمای تخیلی خوشم ویاد اما نمی دونم چرا هری پاترو نخوندم :-2-43-:حالا برنامه داشته بیدیم ایشالا بعد از کنکور تو دو هفته ای که تا شروع ترم بعد زبانم ومونه کتاباشو از فرناز وگیرم بخونم :-2-41-:البته ما کلا" برنامه زیاد داشته بیدیم مثلا" وخواستیم این ترمو که کلاس زبان نوریم بشینم یکم کلمه بخونم حس می کنم تو کلمه ها ضعیفم کم بلدم کلی کتاب هویجوری هی خریدیم الکی هر ترم انداختیم اونجا حالا که واجب شد هری پاترم وخونیم 2 هفته دیگه ام که کنکور وداریم بهد دست از سر این رمانام نمی تونیم ورداریم چه کنیم آیا؟:-2-15-:
آقا ما دو روزه خونه بیدیم هی داریم راه میریم وخوریم الان ییهو دلم نوشابه وخواست از کجا ویاریم نفصه شبی؟:-2-28-:بهد ما حساب وکردیم تو این 17 18 روزی که تا ماه رمضون مونده بید ما اینجوری وخوریم خرس وشیم بهد مامانمون اینا مارو وبینم می خوریم هی ذوق وکنن اما ما می دونیم که آدم نیستیم 3 4 روز خوب غذا وخوریم بهد ییهو کلا" غذا خوردنو تهطیل می کنیم اصنا ما غیر آدمیزادیم خودمون می دونیم :-2-39-:
آقا ما دو روز خونه بودیم خل شدیم جنبه نداریم ما هوچ وقت فیلم خارجی نوبینیم جز وقتایی که تلویزیون و ماهواره نشون وده بهد حالا ما وخوایم چنتا فیلم خارجی وگیریم چنتا قشنگاشو وگویید ما وگیریم؟ ما کلا" تو این زمینه ها اطلاعاتمون صفر بیده بهد فیلم ترسناک یا خون و خونریزیو ازینا که آدم چندشش وشه وبینه ام دوس نداریم آقا ثواب داره چنتا فیلم خشنگ بگید:-2-41-:

پ.ن آقا سعید تفلدت مبارک:-2-40-: ما کیکتو دیدیم بهد حساب کردیم 12 روز از شوما بزرگ تر بیدیم همش
ما بریم دیگه
فهلا"

Mina
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۱ قبل از ظهر
ما الان با یک عدد شاتل در خدمت شما هستیم:-2-38-:منتظریم ساعت 1 شود بعد ببینیم که این اکانت شبانه اش کار میکند یا نه:-2-37-:چون اصولا ما شانس نداریم....:-2-37-:

عصری رفتیم دکتر... لطف فرمودند بعد ِ 45 دقیقه اومدند...شماره مون 15 و 16 بود..مریضا فعلا نیومده بودند..دعا دعا میکردم هیشکی تا وقتی که به ما برسه نیاد...مامانم شدید حالش بد بود..چند روزه سردرد امونشو بریده:-2-15-:....بعد ِ چندتا مریض رفتیم تو...اول مامان نشست وگفت که از اعصابه...:-2-15-:بعدش من که توضیح دادم..گفت اعصابت که ناراحت نیست؟:-2-35-:گفتم نمیدونم والا:-2-35-:بعد فشار هم که نگرفت...اسم داروها رو نوشت و رفتیم گرفتیم...4تا آمپول داد..ماهی 2تا...بعد یه قرص ِ نارنجی رنگ بود..آوردم مامی ِ کوثر دید، گفت این که واسه فشار خونه:-2-31-:فشارت کجا بود تو؟ گفتم نمیدونم..گفت اینو پدر شوهر ِمن میخوره:-2-31-:اونم چی؟100 ؟ تو بخوری میمیری:-2-31-:...گفت که اینو نخور..ولی کلسیم ارو بخور...یه ساعت تمام از درد ِآمپول دادمون به هوا بود:-2-30-:...نامرد خیلی درد داشت...:-2-30-:

زودتر ساعت 1شود دیگر:-2-33-:

*آهان یادمان رفت...تو مطب فکر کردیم دیدیم این دکترها واقعا کشکی پول در می آورندا...اینهمه حق ویزیت میگیرن ، بعد دو سه تا سوال میکنن و یه چی می نویسن و برو پی ِ کارت:-2-31-:...حق دارن پولدار بشن:-2-37-:

*آقا سعید، کیکتون خیلی خوشگل بود طرحش:-2-40-:

**بعدا نوشت: الان ساعت 1.13 بامداد..یکی به من بگه...این موزیلا خودش سرعت ِش پایینه یا نت ِ من؟:-2-30-:....نرم افزار نصب کنم خوبمیشه؟

roya jo0on
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۶ قبل از ظهر
فقط خواستم بگم ..
آرشام فوق العاده ازت ممنونم ..


سلام ای ناله ی بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام .. روزای تلخه من

هنوزم دوستش دارم ...

سلام ای بغض تو سینه
سلام ای آه ایینه
سلام شب های دل کندن

هنوزم دوستش دارم

sama33
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۰۱ قبل از ظهر
پنج شنبه بازم نمی دونم چندم تیرماه
الان وقت خوابه ولی خوب ما بیداریم امشب رفته بودم خداحافظی مامانم و بابام با یکی از آبجی مهربونام بعلاوه خاله اینا و مامان بزرگم فردا صبح عازم کربلا هستند ما هم رفته بودیم خونه مامی بزرگه که حلالشون کنیم البته بدی که ندیدیم ولی خوبیاشونو اونا هم قرار شد مارا دعاکنند عجب دنیایی شده همه چی پایاپای شده انگاری همش در حال معامله ایم خلاصه الهی سفر خوبی داشته باشن در پناه خدای مهربون
امروز بعد از ظهر من و همسر جانم رفتیم کلاس زبان ثبت نام کردیم البته قراره دختر جان و پسر جان هم باهامون بیان به همین خاطر از این به بعد میخوام به بخش زبان بیشتر سر بزنم تابتونم بهتر اسپیک کنم البته باید مزاحم استاد شبنم هم بشم برای سوالات احتمالی در آینده
خونه ما وقتی بچه ها میخوابن صدا دیگه از دیوارم در نمیاد حکایته اون شعره که میگه همه چی آرومه البته بدون دنباله اش چون همه خوشبختی وقتیه که بچه ها بیدار باشن و دادوفریادشون خونه را برداره.

SaRa
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۰۹ قبل از ظهر
خیلی وقته این ورا نیومدممممم امشب ییهو هوس کردم بیام یه خرده بنویسممم
یه چند وقته خیلی میگردممم به قول بابام ولگردی میکنممم
نمیدونم حس میکنمم اگه تو خونه بمونم می پوسم
نتونستم برنامه مسافرتم رو درست کنم همش به خاطر اینکه نتونستم انتقالی بگیرم
همین باعث شده از 24 ساعت شبانه روز فقط 12ساعت شایدم کمتر خونه باشم
7-8 ساعتش که به خوابیدن میگذره یه 2-3-4 ساعتشم به خوردن و سایت
بقیش همش بیرونممم
چند روز پیش تو الهیه منتظر دوستم بودم ارشاد بهم گیر داد البته الکیااا نه مانتوم کوتاه بود نه ایرادی داشتم
بهم گفت چرا الکی کنار خیابون وایستادی آخه اینم به اونا ربط داره؟؟؟؟
هیچی دیگه دوستم اومد و ما هم رفتیم همش دلم میخواست برگردم بهش زبون درازی کنممم
یه 2روزی هم با دوستام رفتیم جاجرود جای همگی خالی خوش گذشت
قصدمون عباس آباد بود ولی به دلیل اینکه مشکلی پیش اومد به جاجرود قناعت کردیم
حالا اگه خدا بخواد جمعه میریم عباس آباد تا 2شنبه البته احتمالش 1% برای اینکه بابای یکی از بچه های گروهمون تو بیمارستانه برای همین شاید نریم
واقعا نمیدونم چرا نمیتونم تو خونه دووم بیارم
حالا بابام قول گرفته ازم تا جمعه همش خونه پیششون باشم میگه قرار عمه ام بیاد تهران
آخه عروسیه دختر عمه امه میخواد جهیزیه اش رو تکمیل کنه
آها راستی یه چیز دیگه کار پیدا کردم فردا میخوام برم برای مصاحبه دعا کنید قبول شممم
مردم تا این کارو پیدا کردممم هیچ جا کار برای یه آدم دیپلمه پیدا نمیشه اینم خدایی شد
یکی از آشناهای دوستم معرفیش کرده
دیگه جونم براتون بگه خیلی کلافممم انگار یه چیزی گم کردممم مامانم میگه دارم با خودم لجبازی میکنم
برای همین این حس رو دارم بهش گفتم چرا لجبازی بهم میگه چون هر چیزی بهت میگیم برعکسشو جدیدا انجام میدی
شایدم راست بگه دارم لجبازی میکنممم ولی نمیدونم چرا؟
دیگه اینکه دلم برای یه نفر خیلی تنگ شده ولی غرورم بهم اجازه نمیده بهش زنگ بزنم
خیلی وقته ارتباطمون قطع شده
بازم مامانم میگه تقصیر من بوده که انقدر خودخواه و مغرورم اگه یه خرده مراعات کنم دوستام ازم نمیرنجن
گاهی فکر میکنم مامانم، میخواد حرصمو در بیاره هیچ وقت تو اینجور مواقع طرف منو نمیگیره
بقیه جاها خیلی خوبه هااااا ولی اینجور مواقع که من دلم میخواد حمایت بشم میزنه تو حالمممم
دیگه اینکه امتحانا تموم شد فکر کنم این ترم با معدلم جبران مشروطی ترم پیش بشه
خداییش خیلی خونده بودمممم من معتاد سایت
شاید روزی 5-10 دقیقه میومدم بقیش به درس خوندن میگذشت
وای چقدر حرف زدمممم
همه این حرفا رو دلم سنگینی میکرد اینجا بهترین گزینه برای درد و دله
حوصله ویرایش نداشتم غلط تایپی املایی داشت ببخشید

یگانه
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۲۷ قبل از ظهر
سلام
خوبيد؟

كنار مطب يه تالار هست كه به غير از محرم وصفر هميشه عروسيه، دوستم ميگه تو چرا نميري عروسي خانواده عروس فكرمي كنن از طرف دامادي و بالعكس، خانواده داماد هم همين فكر رو مي كنن:-2-06-: ،امروز فيلمبردار مجلس فكر مي كرد فيلم اسكار داره مي گيره،:-2-35-: 3 بار اين عروس وداماد طفل معصوم رو از پله هاي تالار بالا پايين برد تا بالاخره رضايت داد وارد تالار بشن
امروز دكترمون جواب هيچ تلفني رو نداد وگفت حوصله جواب دادن به تلفنها رو ندارم خودت جواب بده وراهنمايي شون كن، يكي از مريض ها مي گفت اجازه بدين به موبايل دكتر زنگ بزنم با خودشون حرف بزنم من هم رك گفتم نمي تونن جواب بدن هرچي مي خوايين بگين من جوابتون رو بدم مريض سربراهي بود و قبول كرد، خلاصه امروز دكترشديم، اميدوارم كودكان طفل معصوم هنوز در قيد حيات باشند:-2-06-: اين نكته انحرافي بود، از دكتر مي پرسيدم بعد جواب ميدادم بنده حتي شربت سرماخوردگي كه خوردنش ضرر نداره هم تجويز نميكنم:-2-41-:

شب خوش:-2-40-:

13731126
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۴۸ قبل از ظهر
نمي دونم هوس كردم براي اولين بار بنويسم خاطره صبح با صداي اژير ننه همان مادر از خواب بيدار شدم يه چايي كيف حاضر كرده رفتم بدنسازي پس از يك ساعت توي اتوبوس معطل شدن يه جا گير اوردم ونشستمچون ايستگاه اخر پياده مي شدم مطمئن بودم تخت چشمام گزاشتم روي هم هنوز چشمام گرم نشده بود كه يه پيرزنه زير گوشششم هي نق مي زد ويه جورايي به در مي گفت تا ديوار يعني بنده بشنوم ديگه مراعات پيرزنا وبزرگترا را نمي كنن وقتي ديد من به روي خودم نمي يارم صدا شو بلند تر كرد خاك تو سر اين دخترا خلاصه هي هي گفت وگفت گوشيم زنگ خورد وب اجبار چشمامو باز كردم نازي بود گفت منتظرتم ها تازه يادم افتادكه گوشيم خرابه اومدم به ببينم كجام ديدم يه پسر بچه دستش رو كرده تودماغش هي داره مي چرخونه بي اعتنا به پيرزنه بلند شدم خدا شكر جا نموندم ازايستگاه نگام افتاد به دكه روزنامه فروشي يكي خريدم منتظر دوست شدم يه چيز خوندم كه تا الان شوكشم ورود بانوان به كافه ممنوع تنها سرگرمي باهال ما هم تعطيل اينا هم ديگه شورشو دراوردن نظرشما چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شیمانا
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۳۰ قبل از ظهر
سلام دوست جونیا.:-2-25-::-2-25-::-2-25-:

اول بگم خاطره هاتون خوندم:-2-32-:,این تاپیکو خیلی دوس دارم:-2-40-:,وقتی خاطره هاتونو میخونم ,پیش خودم تجسمتون میکنم:-2-32-::-2-32-::-2-32-:,جالب مینویسید همتون.:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

واااااااااااااااااااااااا ااای یعنی چی 1 ساعت داشتم خاطرمو مینوشتم یهو همش پرید.:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-01-::-2-01-::-2-01-::-2-33-:

امروز دوباره به زور از خواب بیدار شدم:-2-15-:,بعد از نهار بیکار اومدم رو تختم دراز کشیدم غافل از اینکه دوباره به خواب رفتم:-2-15-::-2-15-:.یعنی من معتاد شدم به خواب آیا؟:-2-37-:شدم:-2-37-:؟نشدم:-2-37-:؟شدمو نشدم.:-4-::-4-::-4-::-4-:

بعد اومدم آنشرلی نیگا کردم:-2-16-:,آخی این قسمتش تو ماهواره متیو مرد:-2-03-::-2-03-:,آنه خیلی گناه داشت,اشک تو چشمام جمع شده بود:-2-18-::-2-18-:,چقدر زود من بزرگ شدم...دلم خیلی تنگ شده برای کودکی هام.:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

بعد از انشرلی کتاب استاتیکو وا کردمو شروع کردم مسیله حل کردن:-2-38-::-2-38-:,خدایا من سه بعدی برام سخته:-2-42-::-2-42-::-2-42-:,بهم قدرت بده سه بعدیا رو درک کنم:-2-15-:,امین.

هرکاری کردم دیدم از سه بعدی چیزی نمیفهمم ,اومدم نتو اینجا:-2-31-::-2-31-:,یهو به سرم زد برم سامانه آموزشیم ببینم چیزی ثبت نهایی شده یا نه,نزدیک بود سکته کنم:-2-01-::-2-01-::-2-42-:,اخه این چه وضعشه,:-2-01-:معدلمو افتضاح زدههههههههههههههههه:-2-01-::-2-01-:.حالا منو دوسیم هرچی حساب میکنیم خیلی بالاتر از این میشهو مطمینیم:-2-32-::-2-32-:,آخه نمیگن با این اشتباه حساب کردنشون مارو سکته میدن:-2-42-::-2-42-::-2-01-::-2-01-:,منم دستپاچه شدم ,بیچاره دوسیم تو حمام بودو باهاش صحبت میکردم:-2-06-::-2-06-: و بلافاصله که از حمام اومد بیرون معدلمو حساب کرد :-2-38-:و بعد که خیالم راحت شد کلی با همدیگه حرفیدیدم.:-2-04-::-2-04-:

حرفیدیمو خندیدیم:-2-06-:,خیلی خوب بود,روحیه گرفتم .:-2-32-::-2-32-:

واحیرتا:-2-35-:,چرا یهو ایقد عزیز شدم:-2-31-:,البته عزیزبودما:-2-31-::-2-37-::-2-06-:,ولی ملت مشکوک میزنن:-2-37-::-2-37-:,امروز چن تا اس داشتم که بچه ها بودنو حالمو میپرسیدن:mrgreen:,حالا من دارم با دوسیم میحرفم,یکی دیگشون اس داده چقده حرف میحرفی زود قطع کن:-2-42-: میخوام باهات بحرفم و هی رو گوشیم میزنگید:-2-42-:,منم هی قطع میکردمو اون هی میزنگید برا اذیت:-2-42-:,آخرشم میگه شیما چه خبره چقده فک میزنی:-2-42-::-2-41-:,از اون ورم بابا دادوبیداد که زود باش بیا وسایلتو جمع کن برا فردا:-2-36-:,آخه چند ساعت پیش بود که مامانینا یهو تصمیم گرفتن که با کل فامیل همراه بشیمو این چندروز تعطیلی رو بریم یاسوج بعد ما تنها بریم شیراز,منم :-2-20-::-2-20-::-2-20-:خیل خوشحال شدم:-2-16-: چند خانواده ای خیلی خوش میگذره,به به:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

قراره امروز :-2-35-: ساعت 6 صبح راه بیفتیم,خیلی هیجان دارم:-2-04-:,خیلی,از یاسوجو ابشارش خیلی خاطرات خوبی دارم.:-2-32-::-2-32-::-2-32-::-2-32-::-2-32-::-2-32-::-2-32-::-2-32-:

آخی دوسیم اس داد که میخوام فردا بهت بزنگمو بحرفیم که قراره فردا بریم یاسوج,دلم براش خیلی تنگ شده.:-2-41-::-2-41-:
واااااااای باید الان لباسای بابایی رو اتو بزنم:-2-28-::-2-28-:,دیشب از زیرش در رفتم,الانم زیرش یزنم خیلی نافرمه...:-2-34-:

راستی این آهنگ فریدون خیلی زیبا بود,کلی باهاش حال کردم:-2-32-::-2-32-::-2-32-:.

راستی این شکله ::-2-22-::-2-22-::-2-22-:شبیه دکتر کپی میخنده,خیلی باحاله:-16-::-16-::-16-:

nairika
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۱۰ قبل از ظهر
سلام همگانی :-2-37-:خوبین که:-2-38-:
امروز یه برنامه ی باحال دیدم :-2-16-:البت من تا به حال ندیده بودم ولی شاید واسه شما جدید نباشه :-2-31-:بعد از نابرده رنج بود :-2-31-:اگه اشتب نکنم اسمش کلاغ نیوز بود :-2-31-:حالا نیدونم هر شبه :-2-31-:یا هر هفته :-2-31-:تیکه های طنز تلخ خوبی داشت :-2-31-:از سیمای ما بعید بود از این ناپرهیزیا بکنن:-2-31-: دیگه اینکه بازم بی خوابی زده به سرم با اینکه فردا (در واقع امروز) خیلی کار دارم باید برم دوستم رو ببینم از اونجا باید به چند تا اداره سر بزنم تا کارام را انجام بدم :-2-30-:(یعنی به قول سامان تو کتاب جایی که قلب آنجاست هوار تو سرم شد بازم کارم گیر این ادارجات دولتیه که دمار از روزگار آدم در میارن:-119-::-2-30-::-2-33-:)دیگه بعد اونم باید برم یه سر به کارفرمای مربوطه بزنم ببینم چیکارم داره باز:-2-42-: یعنی فکر کنم با این بی خوابی و گرمی روز افزون هوا به هلاکت برسم :-2-43-:
جا داره یه تشکر ویژه از هیوا جان کنم :-2-40-:که با معرفی سریال نابرده رنج باعث شد هم پیگیر این سریال بشم و هم این برنامه جالب رو ببینم :-2-35-:اگه شما هم ندیدینش پیشنهاد میکنم حتما به بار دیدنش رو امتحان کنید خالی از لطف نیست :-2-35-:البت نیدونم هرشب ساعت 11.30 به بعد یا چهارشنبه شب اگه شما میدونین یه لطفی کنین و به ما هم اطلاع رسانی کنین متشکرات خواهیم شد:mrgreen:
خوب دیگه کاری ندارین ما رفع زحمت کنیم:-2-35-:
فعلنات:-2-35-:

mehdi66
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۱۸ قبل از ظهر
سلام به دوستای عزیزم منم بعد یه غیبت کوچمولو تو نودهشتیا دوباره سر و کلم پیدا شد:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خب حالا خاطره 35روزه رو بگم یا خاطره روزانه:-2-08-::-2-08-::-2-08-:بعد یک ماه کار وتلاش آفتاب و آب و بذر و ترکتور کارگرو نشاچی به قول خودمن بالاخره تموم شد اما اینا نبود دلیلش که نمی آمدم دلیش......
امروز صبح زود ساعت ن از خواب پاشدم پسر عموم بستی تو دستش اومده خونمون منم رفتم دست و صورتو شستم برم صبحونه بخورم پدر این دوست داشتن بسوزه بستنی رو خب خیلی دوست دارم نشست خوردم:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:روشو زمین ننداختم بعدشم که یکم ورزش کردیم که بدتر شد الانم نمیدونم اینجا چی می نویسم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:نمیدونم این خنده هایی که میزارم از رو اینکه حرصم در اومده یا چیز دیگه:-2-36-::-2-36-:
دیشب مروری به پیام خصوصصیام کردم تو این یازده ماه که نودهشتیا هستم آخه من همیشه پیامام رو دانلود می کنم و تو کامیم دارم خودش یه خاطره هست کسایی که تجربه نکردن تجربه کنن این کارو ببین چجوریه واسه من که مثل یه آلبوم عمل کرد واسم
آخه تو که خودتو بن می کنی میری چرا باز یه یوز تابلو میسازی میای هاااااااااااااااااااااااا فقط بدون رسمش نبودو نیست

بعضیا میگن تو لیست سیاه گذاشتیمت پیاماتو نمی بینیم اما تو مسنجر میان پیام میدن آخرش یه دلیل مسخرهم میارن میگن با تو نبودیم قابل توجه اونی که خودش میدونی واست یه دنیا حرف دارم بزنم که سر عقل بیایی با خودت این کارو نکنی
بازم من اومدم نوشتم این شاگردم نیست که بخونه ببینه استادش چطوره شیر تو شیر خاطره می نویسه یاد بگیره :-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
دوستای خوبم روز خوب و خوشی داشته باشین
یا علی:-2-40-::-2-40-:

raha_sweet
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۲۴ قبل از ظهر
امروز کله سخر ساعت 7 ! دیدم یکی داره محکم در اتاقم و می زنه و می گه : دخترم بیدار شو بیا دفتر کمک من !!!
منم دیشب ساعت 2 خوابیده بودم !!! به زور بلند شدم و گفتم : چرا دیشب بهم نگفتی ؟ گفت یهو یادم افتاد که بیای !!:-2-43-:
فردا هم قراره بریم دیدن بابا بزرگم . دکتر ازش قطع امید کردن براش دعا کنید ...:-2-15-:

Asal88
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ قبل از ظهر
می دونم که امروز پنجشنبه است، اما تاریخ از دستم در رفته...

دوست دارم در گذشته ها، در خاطرات خوشم گم بشم، و کسی منو پیدا نکنه، حتی خودم ...

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

.Monire.
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ قبل از ظهر
سلام :-2-40-:

جديدا نمي دونم بايد از كجا شروع كنم به نوشتن!اولش كلي فكر مي كنم ببينم از كجا شروع كنم؟:-2-38-:چي بگم چي نگم؟قبلا اينطور نبودما از وقتي مي خوام تو اين تاپيك بنويسم هي مي گم اينو ننويس اينو بنويس.خل شديم رفت.:-119-:
صبحي اين همسايه ي بالاييمون كه از قضا از فاميل هاي دورمون هم مي شود نوه اش رو اورده پايين.:-2-33-:13 فروردين به دنيا اومده يعني الان ميشه 3 ماهش.دختر هم هست.ولي انقدر تپله كه حد نداره.:-2-31-:از بس تپله و لپ داره چشماش معلوم نيست.حالا من از بچه متنفرم.:-119-:مخصوصا دختر :-2-43-:تنها بچه ايي كه خيلي دوستش دارم پسرعمومه كه اونم بعد از 6 ماه بود كه به نظرم بامزه شد و ازش خوشم اومد.:-2-37-:الانم كه خيلي وقته نديدمش و ديگه زياد دوستش ندارم.:-2-15-:حالا اينا مي دونن من بدم مياد از بچه اومده ميگه مامانت خونه نيست؟ميگم نه پايين تو حياطه.ميگه حنانه رو اورده بوديم نگه دارينش مامانش ميخواد بره بيرون.گفتم شرمنده مامانم نيست.:-2-41-:از اون ورم عجله داشتم مي خواستم بيام سايت از اين ورم خانوم وايساده داره با نوه اش بازي مي كنه.:-119-:هي هم مثلا به جاي اون بچه داره با من حرف ميزنه.بعد ديدم نخير قصد ندارن تشريف ببرن.:-2-33-:گفتم خب مامانم حياطه ببريدش پيش اون.ميگه تو نگه نمي داريش؟؟:-2-33-::-119-::-2-28-:يه كم به بچه نگاه كردم ديدم اصلا نمي تونم تحملش كنم.گفتم اخه گريه نمي كنه بذارينش پيش من؟:-2-28-:يه جوري گفتم كه بيچاره خودش فهميد دوست ندارم نگه دارمش.گفت خب مي برم پيش مامانت.هيچي ديگه رفت پايين.راحت شدم.:-2-16-:حالا رفته پايين به مامانم ميگه دخترت اصلا دختر دوست نداره.:-2-28-:مامانم گفت خب چيكارش كنم دوست نداره ديگه زوري كه نيست.:-119-::-2-42-:بعضي وقتها تا مرز سكته پيش ميرم از دست اينا.ديروز هم رفته بوديم خريد،واي انقدر خريد دوست دارم.:-2-16-::-2-16-:داشتيم براي دادشم كفش مي خريديم يه دختر 3 يا 4 ساله با خانواده اش اومده بود همينجور كه داشتم با دختر خالم حرف مي زدم ديدم اين دختره داره به من نگاه مي كنه.:-2-31-:يه نگاه كه كردم ديدم لبخند زد،بعدش هي منو نگاه كرد كه من جواب لبخندش رو بدم هر كاري كردم به جون خودم نتونستم يه لبخند بزنم:-2-36-: عوضش اين دخترخاله ي من عاشق بچه است :-2-37-:هرچقدر من بدم مياد اين دوست داره.:-119-:حالا يكي مي خواست اينا رو جمع كنه يه لبخند اين مي زد يه لبخند اون.:-2-28-:

پ.ن:ما الان افسرده شديم يكي از ناخن هايمان دارد مي شكند.:-2-30-::-2-30-:ما عاشخ ناخن هايمان هستيم.يكي كه مي شكند ما تا 2 روز افسوس مي خوريم.:-2-30-:با هزار بدبختي بچه بزرگ كن همان ناخن را مي گوييم بعد ببين جلوي چشمهايت چطور پرپر مي شوند.:-2-30-::-2-30-:

اين جمله حرف دل ماست::-2-35-:

هيچ انتظاري از كسي ندارم!اين نشان دهنده ي قدرت من نيست!مسئله خستگي از اعتمادهاي شكسته است.


منيره،پنج شنبه، 90/4/23،11:13

golnaghshetavous
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۸ بعد از ظهر
به گلهای یاس که نگاه میکنی انگاری دارن فکرمیکنند.یه تفکر سپید.یه سکوت پرباردارند.

اخ که عاشقه این جور شعرام!یه ارامش عجیبی بهم میدن ،صد بار ،سیصد بار هم گوش کنم بازم سیر نمیشم

شاخه ای تکیده؛ گل ارکیده با چشمای خسته ؛ لبهای بسته
غم توی چشماش آروم نشسته شکوفه شادیش از هم گسسته آه
آشنای درده؛ خورشیدش سرده؛ تو قلب سردش غم لونه کرده
مهتاب عمرش در پشت پرده؛ هر ماه سالش پائیز سرده آه
دستای ظریفش تو دست مادر؛ پیکر نحیفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره ؛
سایه سیاهی رو بخت شومش؛ ارکیده تنهاست زیر هجومش طوفان درد پایون نداره...
دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم
شکوفه ای که غمگین و سرده ؛ گل ارکیدست نمیره کم کم
بیا نذاریم گل ارکیده ؛ گلی که چهرش پاک و سپیده
که توی پائیز شاخه بیده ؛ بهار ندیده ؛ بمیره کم کم

دیشب بازم سر کار موندم.عذاب اورترین شب ِ زندگیم بود!گیج بودم گیج ِ گیج .
یه شاخه گل مریم گذاشتم لبه یِ کامپیم ، بوش رو دوست دارم.
دیونه گل و کتابم ،یعنی این دوتا رو داشته باشم هیچی نمیخوام.....
دوست دارم امتحان زبان و رانندگیمو بدم خلاص شم!میخوام سرم خلوتر شدم برم کلاس گیتار!!!!!عاشقه گیتارم.
سوسنی اره کلاس رانندگی میرم ،مربیه هم مرده.
فردا اگه نتونم دنده عقب برم باید دست تو جیب مبارک کنم!!!!
ماشین کلاج دار خیلی سخته خیلی:-2-39-:فقط امتحان رو بدم دیگه غلط بکنم کلاچی سوار شم!
شبنم یادته شلوارت پاره شده بود ،انقده بهت خندیدم!!!یه مانتو داشتم خیلی خوشگل بود انقده دوستش داشتم،یه روز صبح همین که خواستم بشینم تو ماشین گیر کرد به لبه تیز ماشین پاره شد!!!!!
لیلا یادته ابتون قطع شده بود عمو احسان خل شد ازدستت؟اون روز انقده بهت خندیدم!!!!از اون روز همیشه سر ساعت ۵ ابها قطع میشه ،۵شنبه ها هم ۱۲ قطع میشه!!!مثلا فعالترین شهرک کشوریم!!!!!
مبایلم خیلی داغون شده اما خیلی دوستش دارم دوست ندارم عوضش کنم!!
یه بنده خدایی که الهی بگم چی نشه یه لیست بهم داده از صبحه درگیر این لیستم!
منیره جملت عجیب حرفه دلم بود مخصوصا تیکه اخرش!
فردا قرار پارک دوبل و نیم کلاچ یاد بگیرم!!!معلمه بهم گفته در نوع خودم خیلی استثناییم!منم گفتم بهش میدونم!
رو میزم پر شال چروک رنگی رنگیه !وسوسه شدم کدوم رنگ رو سرم کنم!!!البته بگم به اون خوش اشتههها اینا نمونه است!!!!
شغل منم جالبه در نوع خودش ها!ولی من بیشتر نقشه اچار فرانسه رو دارم!
هر وقت میرم خونه بلند میگم سلام مرسی خسته نیستم!!!همیشه مامان به این کارم میخنده
چقده فک زدم!!!
دیروز از بابا کمی پول کش رفتم ولی چه فایده همین که بزارم تو کیفم خرج شده!



§ این علامت چیه؟
* برم تا چرت و پرت بیشتر از این نگفتم!

شبنم
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۰۵ بعد از ظهر
پنج شنبه

پنج شنبه ها رو کماکان دوست دارم :-2-16-: این هفته که 3 روزم بعدش تعطیلههههه عاشقشم :-2-16-: نیمه شعبانم خیلی دوست دارم. کلا الان رو نخ دوست داشتنم :-2-37-:

این همکارمون که تازه عقد کرده برداشته زنشو رفتن مثلا ماه عسل قبل ازدواج :-2-41-: بعد الان sms زده بود شنبه تعطیله ؟ روح خباثتم گل کرد گفتم نه . فلانی گفته هر کی نیاد به خاطر اینکه بین دو روز تعطیلیه باید 3 روز مرخصی بگیره :mrgreen: بچه رفته تو لک :-2-37-: نوش جونش

اوه اوه دیشب نصفه شبی این نادیه یه پیام داد به ما منتقل کنیم به یه نفر. ما اشتباهی واسه یکی دیگه فرستادیم:-2-02-::-2-02-: نصفه شبی :-2-30-:

الان میخوایم تو این گرما بریم خرید :-2-15-: ( تریپ طفلک مظلومی )

منیر مادر زشته دلت میادددددددد ؟ بچه ها به این نازی :-2-12-:
نادی حقته میخواستی نخندی من آهم زود میگیره :-2-11-:
آقا هر کی این فریدون رو دانلود کرد بره بخره ها :-2-17-:

روز همگی بخیر آخر هفته خوبی داشته باشید :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

زهرا عاشق خلاصه نویسیات شدم :-2-06-:

dDorsa
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۰۶ بعد از ظهر
امروز بهم خبر دادن بابای یکی از دوستام فوت کرده(اگه کسی اینو میخونه ممنون میشم یه فاتحه براش بفرسته)
خیلی به فکر فرو رفتم
حتا گریه ام گرفت
با خودم فکر کردو عمره آدما واقعا کوتاهه!
داشتم پیشه خودم فکر میکردم آدما چرا فرصته دوست داشتنه همدیگرو انقدر راحت از دست میدن و وقتی عمره یکیمون تموم میشه تازه به این فکر می افتیم ای وای! میتونستیم دوسش داشته باشیم چرا کوتاهی کردیم؟
این فکر انقدر توی من قوت گرفت که چا شدم زنگ زدم با باباییم صحبت کردم
خدایا میدونم این دخالت توی کارات محسوب میشه
میدونم به این میگن فوضولی تویه کارات!
همه ی اینارو میدونم
اما بازم میخوام توی این یه کارت فوضولی کنم!!!
خدایا اگه یه روزی میخواست یه بلایی سره بابایی بیاد منو یک ساعت قبلش بکش
خدایا من که بجز بابام هیچکسو توی این دنیا ندارم
منکه به اندازه ی کافی دردو غم دارم
منکه خودمو عادت دادم به خندیدن به همه ی مشکلاتم تا نبینمشون!
ولی باور کن تواناییه خندیدن به این یکیو ندارم
ممنون خدا از همین الان همین قولو ازت گرفتم

NAVA22
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۱۴ بعد از ظهر
خانه ای نیست که مأوایم شود
یا پناه قلب تنهایم شود
خانه اینجا نیست، اینجا خالی است
دست ناخورده چو نقش قالی است
خانه ای نیست
و من هم تنها
خانه سازی می کنم با ابرها


سلام به مامان افتخاری و خواهر برادرای خوبم. :-2-40-:الآن هوا آفتابیه؟ خوبید؟:-2-35-:
دیروز عصر با دوستم رفتیم بیرون یه سالی بود ندیده بودمش خیلی از دیدنش خوشحال شدم. تو این یه سال خیلی تغییر کرده بود البته در راستای مثبتو همین بیشتر خوشحالم کرد. گاهی وقتا تغییر خیلی خوبه ولی بعضی ها عوض که می شن عوضی می شن.:-2-42-:
هیچی دیگه رفتیم میدان نقش جهان کلی حرف زدیم یخ در بهشت خوردیم یذره مردمو نگاه کردیمو برگشتم خونه. کلی روحیم عوض شد.الانم یکم درس خوندمو اومدم اینجا .شنبه هم با این که تعطیله باید برم کلاس.

اینا هم عکسای میدان نقش جهانه دیروز نگرفتم مال دو سه سال پیش البته همین موقع ساله . دیگه کج و معوجی و عیبو ایرادشو ندیده بگیرید. به بطن کار توجه کنید!
http://up.98ia.com/images/850wjqk2c3u4jl60081m.jpg
http://up.98ia.com/images/rns3mawwjcvhxper665.jpg
http://up.98ia.com/images/yii6xnmqf5tkn22xvpjr.jpg
http://up.98ia.com/images/c9cr2t9bo19ra596qaq.jpg
http://up.98ia.com/images/irpckffjd1pdwb7x46l6.jpg

Mina
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۱۷ بعد از ظهر
الان من در حال ِ حرص خوردن ِ کامل هستم..
آخه من چی بگم به این دختر؟
رفته تقاضاشو پس گرفته...
شوهرش با یه غلط کردم رامش کرده:-2-33-:
خودشم میدونه یه ماه دیگه همین آشه و همین کاسه....اعصاب واسه آدم نمیذارن که:-2-33-:

مادر و خواهر شوهرش از یه جا، برادر شوهرش از یه جا..همه ریختن سرش که تو رو خدا غلط کرده و از این حرفا....
اینم رام شده..
سوسی بهم گفت این آخر رام میشه ها،
گوش ندادم...

آی خدا:-2-33-:

ولی خوب...مامان میگه اگه طلاق میگرفت بچه هاش چی میشدن...!!
اینم هست...


midnight girlجان، من عاشق ِ اصفهانم :-2-30-:مخصوصا نقش جهان:-2-30-:

عیدی
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر
زهرا عاشق خلاصه نویسیات شدم :-2-06-:

:-119-::-119-:
خودمم عاشقش شدم:-2-06-:گفتم شبنم تا عمر داره دیه طرف من پیداش نمیشه:-2-06-:
کلی خندیدم به خلاصه هام:-2-06-:
اقا من یاد روزای اولی که عضو شدم افتادم:-2-41-:
تا تقی به توقی میخورد من میرفتم سراغ شبنم:-2-06-:
شبنم جون چرا تاپیک من پاک شده؟
شبنم جون میشه من عضو این گروه بشم
شبنم جون...:-2-06-:
ما چن قدر تازه کار بودیما:-2-06-:
فک کنم شبنم دلش میخواست منو بکشه:-2-01-:
کلی اسکن دارم:-119-:
شبم مهمون داریم تا یه شنبه:-2-16-:
شبنم بازم خواستی من هستما:-2-06-:

بازباران
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
این دکمه مثبت ماوتشکرما کارنمیکنه..خیلی دلمان میخواست به شبنم خانم بخاطر خبرنهفته در خاطره اشون مثبت بدیم...بجون خودم شبنم دستم وگذاشتم رو زنگ نشد که نشد...ولی ما ناامیدنمی شیم.زنگ ومیزنیم درمیریم
پ ن عمومی دعوایی:چرا میان وبدون هیچ حرفی میرین.
ما میخوایم آگاه بشیم از روزگار..نه لوسی ..نه ستار69...نه آقانوین...نه خانمی ....وای وای النازکه دربدربه دنبال تشخیص هویته....ووووهمین
خاطره چون در منزلیم .نداریم
چرا چرا
کارخونه رو تموم کردم ...یه چای دبش ریختم با لیموترش فراوون ونبات وکه باخیال راحت بشینیم سر خاطرات ..قلپ اول وخوردیم ...حواسمون رفت به صفحه وندیدیم لیوان وکجامیزاریم....ریخت رو پامون ....قرمز شدیم ولی جیغ نزدیم....آخه همسایه هامون یه ریزه سوسولن
فعلا بایتون باشه

nairika
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۵ بعد از ظهر
بازم سلام :-2-25-:بازم خوبين:-2-27-:
همين جا اعلام كنم كه من از بعضي ادارجات دولتي كتبا عذر خواهي ميكنم كه گفتم آدم رو سر ميدونن:-2-27-::-2-14-::-2-27-:يعني واقعا امروز خوشحالمون كردين آخ كه چقدر شما ماهيــــــــــــــــــــن :-2-27-::-2-22-::-2-27-:ولي آي آي از دست بعضياتون كه به آدم وقت ميدين :-2-38-:و ما هم هلك و هلك تو اين گرماي وانفسا مي كوبيم و ميايم :-2-31-:و آخر ميگين كه شرمنده فلاني رفته مرخصي و نيست:-2-09-::-2-43-::-2-01-::-119-::-2-28-::-2-33-:خو مگه من جونم رو از سر راه آوردم خو مي خاد بره مرخصي بگو الكي وقت تعيين نكنه خووووو:-2-42-::-2-26-::-2-42-: ديگه اينكه الا اون يه مورد به باقي كارامون رسيديم :-2-38-:و دوستمون رو هم ديديم و الان منتظر كارفرماي مربوطه هستيم تا از اينجا هم بخلاصيم :-2-43-:و به منزل روانه شويم :mrgreen:راستي از گرما چندين و چند بار تا پاي هلاكيدن پيش رفتيم :-2-41-:ولي نهلاكيديم بلكه پوكيديم:-2-31-:
ديگه همين ديگه :-2-28-:
منيره نوشت: مرسي از تستي كه گذاشته بودي جالب بود:-2-40-:
فعلنات:-2-13-:

KaVo
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۵۸ بعد از ظهر
ببخشید من با یه روز تاخیر مینویسم...

چهارشنبه.90/4/22

امروز تولدم بود ولی کم و بیش بهم خوش نگذشت...:-2-15-:
پنج شیش تا از صمیمی ترین دوستام دعوت بودن خونمون کلی زدن رقصیدن خندیدن عکس گرفتن ولی من تو یه حال و هوای دیگه بودم با یه بغض سنگین و بد تو گلوم به خاطر ناراحتی عزیزترین فرد زندگیم از تولد گرفتن من و تنها گذاشتنش تو روز تولدم.....
آخرشم بغض لعنتیم و به یه بهانه بچگانه و چکیدن شمع رو پام شکستم.....وقتی همه دیدن به خاطر یه سوختگیه جزئی اینجوری اشک از چشمام میومد مات و مبهوت به منی که هیچ وقتِ هیچوقت تو جمع گریه نمیکردم یا حداقل انقد مقاوم بودم که حتی واسه شدیدترین دردام گریه نکنم نگاه میکردن یهو همه دستپاچه شدن و هرکاری کردن که من خوب شم کیسه یخ و فلان و فلان ولی من خیلی سریع و کمتر از یه دیقه بعد خودم و آروم کردم و سعی کردم شادی اطرافیانم و زایل نکنم هرچند که دلم میخواست بدووم تو دسشویی و در و ببندم و یه دل سیر گریه کنم ولی بعد ازون سعی کردم به عنوان یه میزبان خودم و شاد و خوش اخلاق نشون بدم تا حداقل به مهمونام خوش بگزره و فکر نکنن بهشون بی احترامی کردم....
بعد ازین که آرزویی که خیلی وقته فکر و ذکرم و درگیر خودش کرده از خدای خوب و مهربونم خواستم شمع و فوت کردم و با شنیدن سوت و جیغ و هیاهوی دوستام با لبخند به همشون نگاه کردم و سعی کردم به یاد بیارم که من با داشتن چیزایی که خیلی ها آرزوش و دارن خیلی خوشبختم و با این احساس مثبت سعی کردم جو و شادتر از قبل کنم و دیدم که به خودمم داره بیشتر خوش میگزره هرچند که هنوزم ناراحتی تو قلبم و نمیتونستم نادیده بگیرم.....
خلاصه تولد منم گذشت....
راستش نمیدونم چرا خیلی وقته دیگه هیچ جا بهم خوش نمیگزره حتی وقتی تو ایده آل ترین شرایط یکی میاد تا تمام خوشیم و از زهر هم برام تلخ تر کنه....دیگه خسته شدم بریدم...کاش اینجوری نباشه کاش بزاره که حداقل وقتایی که واسه خوشی و خوشحالیم برنامه ریزی کردم برعکس تصورم پر از غم و ناراحتی نشه.....
ولی با اینحال بازم راضیم کاش زودتر خدا جواب دعاهام و بده تا بیشتر ازین این همه جنگ اعصاب و تحمل نکنم...مگه من چند سالمه آخه؟!؟دخترای هم سن من تو چه حال و هوا و فکرایین من چه دل مشغولی ها و نگرانی هایی دارم!!!
یه وقتا دوستام و که میبینم دلم واسه روزای بی قیدیم تنگ میشه ولی یکم که فکر میکنم میبینم الان احساسات و خوشی هایی دارم که اون موقع نمیتونستم درکشون کنم.....خدای مهربونم و شکر که بارون لطف و رحمتش و به سر من هم باریده......من خوشبختم....آره،خیلی خوشبختم .چون خدایی دارم که همیشه و همه جا دلم به لطف و بخششش گرمه. من خوشبختم چون دور و اطرافم پر از مهربونی و لطف و صفاست و من خوشبختم چون چیزای خیلی ارزشمندی دارم که هرکسی نداره......خدای مهربونِ من شَکرت به خاطر همه ی خوبیهات یه بار دیگه هم دستای خالی من و پر از رحمتت کن و من و به تنها آرزوم برسون...:-63-:


اين روزها..
روزهاي...
نمي دانم اسمش را چه گذارم....
اما روزهاي پر بارانيست...
هم هواي اينجا ابريست....هم هواي دلم...
بي اختيار مي بارم...بي دليل...بي هوا...
اگر به باران رسيده بودم...
اگر از باران گذشته بودم....
حيف كه باران راهم را بست...
سيل تمامي اميدم را با خود برد...
مثل باد كه يادم را برد...
مثل آفتاب كه مرا سوزاند...
انگار...
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند تا....

feedback
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۰۲ بعد از ظهر
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست
سلام به همگی :-2-40-:
تا حالا حالت گرفته شده؟ بعد از یه خوشی فوق العاده زیاد حالت اساسی گرفته شده؟ واسه من اینطوری شد. یعنی تولدم از دماغم دراومد امروز. از بس که این استاد حالمو گرفت. الان میگم :
صبح از خواب پاشدم اومدم سایت پیام چک کردم و یه خورده به کارای ماهنامه رسیدم دیدم دوستم زنگ زد سعید نمره های زلزله اومده شدی 7!!!!!!!!!! :-2-29-: منو میگی همینطوری :-2-29-: یعنی چی؟ گفتم برو بیشین بینیم بابا شوخی نکن! گفت نه جون سعید 7 داده خیلی هم بد نمره داده نه وایسا وایسا آهان دیدم یه 0.5 هم کنارشه داده 7.5 آخه نمره برگه ، میان ترم ، پروژه ، کلاسی و خلاصه همه رو جدا جدا زده. بعد گفت شدی 7.5 البته نه صبر کن یه نمره نهایی هم هست آها دیدم با نمره پروژه داده بهت 10 آره نمره نهایی 10. :-2-17-:
من که همچنان مات و مبهوت خشکم زده بود گفتم دیگه چی اضافه کرده؟ گفت هیچی همون 10! گفتم کیاوش تو رو خدا شوخی نکن من mp3 حساب کنی زیر 15 نمیشم :-2-18-: گفت نه بچه های ورودی ما رو کم داده ولی اون سن بالاها و متأهلارو بالا داده که حال کنن. گفتم مگه شهر هرته که حال کنن. همونجا گوشی رو قطع کردم لباس پوشیدم رفتم دانشگاه. دیدم یا ابالفضل چه خبره؟!!! :-2-19-: یعنی جالب بودا یکی از بچه ها که گفت میفتم شده 20 اونم نه نهایی بلگه برگه رو شده 20 :-2-06-: دیگه جلوی خودمو نتونستم بگیرم و فقط خندیدم :-2-06-: انقدر خندم گرفته بود که حد نداشت. شاگرد اولای دانشگاه شده بودن 10 تا 15 مابقی بالای 15 :-2-06-: بعد هرچی هم به استاد زنگ میزدیم گوشیشو جواب نمیداد. منم هم برگه اعتراض نوشتم هم بهش اس ام اس دادم که میان ترممو حساب نکردی. حالا قضیه میان ترم جالب بود اینکه اصلاً میان ترم منو ننوشته بود کنار اسمم و حساب نکرده بود. :-2-33-::-2-33-: من که هنوز شوکه ام :-2-29-: تو این 6 ترم اصلاً درس اختصاصی 10 نشده بودم. یعنی فقط دعا کنه نمرم تغییر نکنه روزگارشو سیاه میکنم. :-2-36-: حداقل حقمو هم نداده میدادی 13 چرا دیگه 10!!!!!!!! :-2-01-::-2-01-: آدم زورش میگیره بتن آرمه و فولاد بشی نمره ماکزیمم اونم 18 راه رو بشی 18 ولی زلزله کوفتی بشی 10. معدلم 1.5 نمره میاد پایین میشه 16.5 :-2-42-: ؛ باز جای شکرش باقیه فعلاً تو سایت نزده رو برد زده میشه تغییرش داد. من که اس ام اس به استاد دادم واقعاً نامردیه اگه رسیدگی نکنه. حداقل میان ترممو بهم میداد. خیلی نامرده خیلی ، میان ترم رو اعمال نکنه واقعاً از ته دلم ازش نمیگذرم چون حقمو داره میخوره :-119-::-119-: الان اعصاب مصاب یخدی واقعاً که اون خوشی دیشب ادامه نداشت حالم گرفته شد حسابی شدید در حد تیم ملی :-2-43-:
حرف دیگه ای فعلاً ندارم :-2-30-:
شب و روزتون خوش
خاطرتون خوش تر
سعید / 23 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 15:03
بعداً نوشت : مرسی مینا میس مینی بابت نظر در مورد کیک تولد ایشالا تولد خودت دوست خوبم :-2-40-:

girlstreet
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۰۵ بعد از ظهر
به نامش و به یادش

سلام خاطره دلم برات تنگ شده بود.یه هفته هیچی ننوشتم.میدونی که؟؟ دو روز خونه عموم بودم.نتشون با ذغال سنگ کار میکرد. بعدش رفتیم خونه دایی.بعدش خونه خاله کوچیکه.بعدش خونه خاله بزرگه.بعدش خونه خاله وسطیه و بعدش دوباره خونه خاله کوچیکه

دقیق مثله توپ فوتبال از اینور به اونور شوت میشدیم. بل بل زبونی میکرد. خیلی قشنگ برگشتم بهش گفتم : درعجبم چطور ستون فقراتت هنوز سالم است درحالی که با این اندام از چشمانم افتادی....!!! خوب گفتم؟؟؟

شاید اینطوری خیلی بهتر باشه.دلم براش سوخت . التماس میکرد چادر نپوشم. ترس تو چشاش کاملا مشخص بود.
اینطوری ارج و قربم بیشتره.فقط دلش نمیخواد اه بکشم.فکر میکنه حسرت میخورم.......


دیروز عموی ملیکا فوت کرد( براش فاتحه بخونید)
بیچاره تصادف کرده بوده.سه تا بچه داشته.خیلی دلم سوخت. دوباره عصبی شدم.بدنم میلرزید. اشکام میومد.ملیکا بغلم کرد. یه لحظه صحنه مردن مادرجونم از جلو چشام کنار نمیرفت.
شبم کلی بیدار موندم با امین حرف زدم.کلی نصیحتم کرد و اینا....... جلوشم گریه کردم.... خودمو کامل باختم...
نمیذاره من بخوابم.کله سحر میاد منو بیدار میکنه.انگار میخوایم بریم کله پزی....!!!!

اسم پسرمونو باید بذاریم آرشین و اسم دخترمونم نارنیا

آرشین یعنی واحد طول در روسیه...!!! معادل 71 سانتی متر...!!!!
فکرکن بچم واحد طول باشه...!!!

نارنیا هم نمیدونم یعنی چی...!!!

من دلم میخواد اسم پسرم امیرعباس باشه.اخه این اسما یعنی چی؟؟؟؟

همه اهنگ اروم و بی کلام میذارن و اروم شام میخورن ما اهنگ لری میذاریم.....!!!!

نگار میگه ادخلشو زدم.....!!! من میگم اختل...!!!
کدومش درسته؟؟؟
ادخل یا اختل؟؟؟

+ کوثر جون تولدت با تاخیر مبارک...!!!

= سارا جون شما اراکین؟؟؟

Behnoush
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۵۷ بعد از ظهر
بیست و چهارمه؟:-2-35-: سلام سلام :-2-16-:
انقد خوشحالیم شنبه و 1 شنبه تعطیلیم :-2-16-: اخ جانمان:-2-35-:
بیایین این مهمانهای ما را شوت کنید بیرون ما خودمان تعطیلات است میخواهیم برویم مسافرت خوبhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/furious.gif خداااااااااا:-2-36-: هفته ی بعد شاید برویم شمال پیش خواهرمان:-2-35-: خیلی وقتست ندیدیمش بیشورِ بی تربیت را:-2-33-: یک وقت فکر نکنید دلمان تنگ شده ها:-2-43-:دلمان دریا میخواهد:-2-35-: ما خودمان خانه مان در حال ترکیدن است جای خواب نداریم جان شما این دخترخاله مان هم از دیشب امده اینجا چتر افشانی نموده:-2-33-: نمی دانید دیشب چه مچی ازش گرفتیم بی تربیت:-2-43-: دیشب این مامانمان کشک بادمجان درست کرده بود انقد سیر ریخته بود توش به جان کی بگوییم تا صبح همه درِ یخچال به صف بودند:-2-36-: ما هم که جا نداریم تو هال ولو بودیم یک شب امدیم بخوابیم ما:-2-30-:انقد این چراغ اشپزخانه را روشن کردند خاموش کردند پدر اموات ما را در اوردند:-2-43-: دخترخاله مان هم توی هال خوابیدخودش...بعد این شب تشنه اش شد بلند شد برود اب بخورد فکر کرد ماخوابیم ما از پشت اپن دیدیمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/hidingsmile.gif دارد آب معدنی را با بطری سر می کشد:-2-33-:یک جیغ کشیدیم کل خانه بیدار شدند :-2-31-:مامانمان امد تو هال انقد ما را داد زد نفصه شبی:-2-31-: مردم دختر دارن ما هم دختر داریم :-2-31-: مهمان داریم نمی فهمی:-2-31-: ما گفتیم همش تخصیر این خواهر زادت هست آب را سر کشیدhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/hemademe.gif ما سر می کشیم ما را دهوا میکنی:-2-37-: تازه ماخودمان تشنه بودیم میخواستیم بلند شویم برویم آب بخوریم دهنی میخوردیم ما؟:-2-37-: خوب چون خودمان صحنه را دیدیم دیگر نمی شود:-2-35-: وگرنه خودمان می دانیم خیلی ها در خانه مان آب را سر می کشند ما اما چون صحنه رانمیبینیم می گذاریم به این حساب که خوب دهنی نیست:-2-30-: حالا مهمانهایمان چرانمی روند بچه ها؟:-2-39-: فکر کنیم جمعه شب می خواهند بروند:-2-31-:
ری را ( دختر خاله مان) قرار است فردا با دوستهایش برود کوه...مامانمان اینها میخواهند بامهمانان بروند لواسون ما الان نمی دانیم کدام طرفی برویم:-2-31-: از این چتر گسترده ا ی که ری را جانمان پهن کرده فکر کنیم برنامه دارد از همین جا برود ما هم می رویم:-2-31-: می خواهند از درکه بروند پلنگچال ... جنگل کارا...به نظر ما زیباترین مسیر کوهنوردی توچال همینست:-2-38-: رودخونه...جنگل:-2-38-:اخرین بار که رفتیم جنگل کارا فکرکنیم پاییز بود:-2-31-: الان کلی ذوق داریم برنامه داریم تا خود قله برویم:-2-38-: بهنوش تو یه قهرمانی:-2-32-:
ناهور تو هم یه قهرمانی خودت نمی دونی:-2-32-:
راستی راستی ما جو گیر شدیم امروز داشتیم با بچه های دفتر مهندسی چند تا عسک می گرفتیم چشممان خورد به عسکهای دریای کیش در گوشی..که قرار بود برایتان بذاریم سرعتمان خیلی پایینست اما یه چند تایش را می گذاریم:-2-37-: خدایی عجب عسکهای هنری ای گرفتیم:-2-37-: پرسپکتیو را حال کنید فقط:-2-35-:

بچه ها این عسکه را ا توی ماشین گرفتیم اینجا جاده جهان است ماشین را اوردیم دم دمِ ساحل روی یک صخره بزرگ :-2-35-: یه کم جلو تر می رفتیم شوت می شد توی اب:-2-37-: این صحنه ی خورشد روی ساحل خیلی قشنگ بود از چند زاویه عسک گرفتیم همین را میگذاریم اینجا:-2-38-:

http://up.98ia.com/images/8nz0lfsmjcgp53v5y5z.jpg


این هم صخره ی مرجانی:-2-38-:

http://up.98ia.com/images/bol2eyzf73ksknlp7zz.jpg


این هم دو تا عکس از دریا ..نگاه کنید دریا موج دارد:-2-38-:

http://up.98ia.com/images/id0tjp2tj8npsf7pw225.jpg







http://up.98ia.com/images/ukiwr00dtf0q7opicw.jpg


اینجا ما جو گیر شدیم مثل این برنامه کودک های تابستانه شبکه 1 گرفتیم امس 98 ایا را طراحی نمودیم روی ساحل:-2-06-: اگر بدانید به چه سختی ای عسک گرفتیم:-2-43-: هی موج می امد پاک میکرد:-2-43-:

http://up.98ia.com/images/kd0uy50n4k8xskfkz6z.jpg

یک صدف نیمه باز در حالت هنری:-2-37-:

http://up.98ia.com/images/5xn0gw56n6ckfj797qg.jpg

بچه ها اینجا خیلی قشنگ بود..درخت بود دریا بود..بعد یک عالمه درخت سبز تو اون برهوت :-2-38-: خیلی قشنگ بود...

http://up.98ia.com/images/s9n2d1cv25b7o2jxnwg.jpg


این عسکه را نگاه انگار تو کشتی هستیم:-2-37-: ماشین انگار تو آب است:-2-37-:

http://up.98ia.com/images/t3xmomdhq0w78coo814r.jpg



فکر کنیم صفحه را خیلی سنگین کردیم:-2-36-: ببخشید:-2-37-: اما اصلا به کل یادمان رفته بود عسکها را:-2-31-: قول داده بودیم برای بچه ها عسک دریا را بذاریم...پردیس( فرشته بود فکر کنیم) و مینا :-2-38-:...مهدی جانمان که طبیعت را دوست دارد:-2-38-: همه تان:-2-38-: ما فعلا می رویم..اگر خیلی عسکها سنگین کردند صفحه را بگویید بیاییم فقط لینکش را بذاریم:-2-37-: فردا هم می رویم کوه...یک عالمه عسک از کارا می گیریم..انجا هم پر از درخت است:-2-38-: ما می رویم:-2-38-:

زی زی گولو
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۲۲ بعد از ظهر
سلام.
گوشم دوباره داغون شده.دیگه اینطوری نمی شه . باید برم دکتر....البته نه اون دیووونه ی زنجیری که بهم بگه داری ناشنوا می شی...یکی که حالیش باشه چه مرگمه.
پسرخالم اومده.مامان حالش خوب نیس..منم که بدتر...هی می خوابم...
از صبح بابام بهم غر زده تا ظهر که پاشو.آخه من حالم بده ! چجوری پاشم ؟

می خواستم دیگه یه مدت تو بخش خاطره نویسی نیام..حالا به هرعلتی...
ولی دیدم نمی شه....!
من خیلی این تاپیکو دوست دارم...
هرچند که خیلی ناراحت شدم....ولی دیدم آدم برای چیزی ناراحت می شه که ارزش داشته باشه...! :-2-41-:

بی تفاوت شدم.وقتی یاد کاری که کرده میوفتم دلم می خواد خفه ش کنم...نفهم !
ولی بعدش می بینم که همین کارم بهتره...همین که اینجوری به دست و پا افتاده.
با اینکه می گن خبرچینی بده ولی باید به طرفم بگم که چی پشت سرش گفتن از اون موضوع بکشه کنار..!
متنفرم کسی جلوی من به آدمایی که براشون احترام قائلم توهین کنه ! متنففففففررررررممممم !
حالا یه خورده دیرتر می گم که اون پروژه شون تموم بشه فک نکن من از عمد این کارو کردم همه چی لنگ بمونه ! :-2-43-:

پ.ن : مامان لی لی : تصمیم گرفتم اون یارو رو به جای ایمیل آپلود کنم برات همینجا بفرستم ! خوب بید ؟ :-2-37-:
پ.ن1:بهنوش خوش بک ! :-2-40-:دلمون برات تنگ شده بود ! :-2-37-::-2-37-:
همین !
زی زی گولو
6:18
پنج شنبه 24 تیرماه 1390