PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 [20] 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158

jim.jim
1390،03،29, ساعت : 04:12 بعد از ظهر
http://www.forum.98ia.com/t230423.html#post2249537

http://www.forum.98ia.com/t201582.html

ما تا حالا فکر می کردیم بهشت زیر پای مادران است و بس..
ما تا الان فکر می کردیم قدم زن بار دار خیر است ...
دستش پر برکت است ....
نفس و کلامش حق است....
ما را بگو زن بار دار که می دیدیم آرزوهایمان را در دعایش جستجو می کردیم
خود را به فرش می انداختیم تا او را به عرش ببریم...
خوب وقتی این خبر ها را میخوانیم قلقلکمان می آید . سر ما داد نزنید
خوب شوما هم وقتی این خبر ها را میخوانید از ریسمون سیاه و سفید خوب می ترسید دیگر....!!!!
امروز با یک زن حامله صحبت می کردیم ، چهار چشمی مواظبش بودیم جیبمان را نزند جون شوما...!!!
هر چه ایشان خودمونی صحبت می کردند ما سر بالا جواب می دادیم...!!
آخر سر گفتند شوما مث اینکه حواستان به ما نیست..
ما گفتیم چرا اتفاقا حواسمان خیلی هم به شوما هست ولی در دلمان گفتیم البته به جیبمان بیشتر....!!!
خوب چکار کنیم؟؟؟ شوما جای ما بودید و این خبر های نت را می خواندید..
مراتب امنیتی را رعایت می کردید یا می گذاشتید کلاهتان را باد ببرد....؟؟؟
البته ما از خداوند تقاضا داریم این احساس بد بینی را به مادران حامله که بهشت زیر پایشان هست را در ما بکشد و از بین ببرد...:-2-35-:
آمین یا رب العالمین

یکدونه پ نون: عسل بانو،شوما نگران نباشید. انقلاب را مهارش کردیم اساسی.

ارادتمند سیامک جیم . جیم

بیست و نهم خرداد ماه یکهزار و سیصد و نود


بعدآ نوشت: مهسا خانوم ما دو تا انقلاب را گذراندیم
به ما هم سخت گذشت جون شوما...:-2-06-::-2-06-:

armin gerrard
1390،03،29, ساعت : 04:34 بعد از ظهر
نمي دونم من اصلا اهل خاطره نوشتن نبودما ولي الان همچين خوشمان آمده.:-2-38-:
امروز همش علافي بود :-2-28-::-45-:اداره نرفتم از بابام چند روزي رو مرخصي گرفتم :-65-::-2-23-:ولي مامانم كه ولم نمي كنه :-2-33-:ظرفارم من امروز شستم:-2-43-: :-109-:اي خدا ما اداره ام نمي ريم بايد تو خونه كار كنيم.:-2-39-::-2-:از از دست بابام خلاص شدم گير مامانم افتادم.
از بس با اين كارگرا شاخ به شاخ شدم خسته شدم :-2-01-:خدايا يه صبري به ما بده بتونيم تحمل كنيم:-63-::-2-15-:.
الانم همچنان تو سايت فيس بوك مي گردم:-2-35-::-15-: يكي از دوستاي دبيرستانمو سر كار گذاشتم:mrgreen::-19-: اسمش حسن بود عوض كرده گذاشته آرمين :-112-::-2-17-:ما ام رفتيم حسابي بهش تيكه انداختيم:-2-21-::-21-: اون منو نشناخت ولي معرفي كردم گفتم واسه چي اسمتو عوض كردي گفت:-7-::-2-43-: چون كلاس نداشت.عجب آدمايي پيدا ميشن:-2-39-::-76-:.
فردا قراره برم كيش يه حالو هوايي عوض كنم :-2-32-::-4-:با رفقا مي ريم حسابي حال مي ده.اين لپ تاپمم مي برم كه اينجام بتونم بيام:-113-::-2-20-:.امروز صبحم رفتم توچال خيلي حال داد:-2-16-:.
خداكنه حسابي حال كنيم ...:-69-::-2-04-:

REAL LOVE
1390،03،29, ساعت : 04:36 بعد از ظهر
من الان پست ندم شهید گمنام میشم:-2-37-:
:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
این لحظه ی تاریخی باید ثبت بشه:-2-16-:
این یک انفجار نور بود:-2-16-:
من تا حالا انقده از امتحان عربی لذت نبرده بودم:-2-16-:
من در حضور همه شماها همه ی حرفایی که نثار استاد کرده بودم رو پس می گیرم:-2-16-:
شرمنده پریز جان:-2-16-:
خداییااااااااااااااااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تت:-2-16-:

جاتون خالی یَک شربت آبیلیمو(ترکی بودا) پر از یخخخخخخخخخ درست کرده بودم و تو به قول دوستان کلمن سیارم ریخته بودم:-2-16-: یعنی این گرمای شونصد درجه رو شوتش کردم رفت:-2-16-:
شبنم کارفرمای برار بیچاره ی من هم خیلی خسیسه ...کولر نمیگیره راه بندازه:-2-42-:برار جان من هر شب به سان یَک بخارپز میاد خونه:-2-30-:

الی لیزر کردی؟؟؟؟:-2-37-:خوچ بحالت:-2-37-:
راستی شوماها چخده بی هدفین:-2-35-:بچه رد میشه از اینجا حرفاتونو میخونه:-2-35-:در رابطه با همون خر کردن:-2-35-:

فرهاد خان منتظریم:-2-37-:ولی الان نه ها...ذهنمو درگیر نکنی:-2-15-:

فردا رو بگوووووووووووووووو سه تا امتحان:-2-30-:خدایا صبری عظیم بر من عنایت بفرما:-2-30-:
تو امتحان گفته بود آخرش هرچی دعا و شعر و آیه ی حفظی از جزوه یادتونه بنویسید:-2-38-:منم خو دعای کمیل و خطبه ی جهاد که حفظ نیستم...نوشتم استااااااااااااااد نمی شه دعای ماه رجب رو بنوسیم؟؟؟؟:-2-35-:

مهسا اون شکلونک خجالتیه رو آدم میخواد بچلونتش:-2-37-:در باب اون رقص آذری هم من آبرو آذریا رو بردم:-2-30-:بلت نیستم:-2-30-:

آیلی بالا خوش گلمیسن...گؤزوموز آیدین:-2-16-:

خودافیظظظظظظظظظ:-2-16-:

aili
1390،03،29, ساعت : 04:36 بعد از ظهر
بنام خدا
سلام عليكم
احوالتون چطوره؟
چه مي كنيد با درد فراق آيلي جونتون؟:-2-37-:خيلي سخته خودم مي دونم ولي بازم صبر كنيد:-2-41-:
اول از همه پسر دار شدن خودمو به خودم تبريك بگم:-2-37-:الان توضيح مي دهيم
آقا شوما مي دونيد كه شبنم(سبزي)عيال منه بعد آرام هم دخترمونه ما در واقع سه نفره بود خانواده مون تا اينكه موقعي كه من تو سايت نبودم داش بابك هم شده پسرمان گويا(پسرم ورود قهرمانانه ات را به جمع خانواده تبريك ميگم) اتفاقا خيلي خوب شد من ميون اين مادر وختر تنها مونده بودم همه ش به من زور مي گفتن:-2-33-:الان دو به دو شديم انتقامم رو ازشون مي گيرم:-2-31-:ولي پسرم وقتي من نيستم هواي خواهر و مادرت رو داشته باش، خدايي اين مامانت تو روش نگم خيلي خانوم زحمت كشيه وقتي تو اين زمونه ي گروني و بي درآمدي من از عهده ي مخارج زندگي برنميومدم مامانت كمك حال من بود از بس دستمال بست سرش رفت در خونه ي مردم كار كرد اكثر هم سبزياشونو پاك ميكرد... آخر سر خودش هم تبديل به سبزي شد... اينا رو مي گم كه قدرشو بهتر بدونيد هم تو رو مي گم هم خواهرتو
دخترم توهم احترام خان داداشتو داشته باش
شبنم بعد از من بابك مرد خونه س هر چي اون گفت حرف منم هست
منم چون الان اعضاي خانواده مون بيشتر شده، خرجم زده بالا مجبورم هفته ها و ماه ها تو بيابونا جون بكنم بلكه يه لقمه نون حلال بيارم سر سفره مون، اين مدتي كه نيستم تو بيابون مشغول كارم...حتي بخاطر سير كردن شكم زن و بچه م قيد ادامه تحصيل و ارشدم زدم(اينا رو نگفتم كه منت باشه ها!)
لازم به ذكره كه افراد ديگه اي هم كه شبنمو مامان خطاب مي كنن حكم فرزند خوانده رو دارن وگرنه خانوادي ما چهارنفريه...
من =پدرخانواده، شبنم=ننه ي خانواده، آرام = دختر ِ بابا، عمر ِ بابا عشق ِ بابا، بابك= پسر ِ بابا
من هميشه برا دخترم اينا رو مي خونم: يه دختر دارم شاه نداره صوري داره ماه نداره ...
با عرض معذرت از پسرم فعلا شعر مناسب برات پيدا نكردم، در حال جست و جو ام

پ.ن نمرديم و روز پدرم برام اس ام اس تبريك اومد(دست دخترم درد نكنه)
پ.ن با ليلا تلفني حرف زدم خيلي باحال بود،كلي شارژ شدم، از نيم ساعتي كه حرف زديم بيست دقيقه شو خنديديم
پ.ن سوگلي جرات داري متن اس ام اس هاي شب جمعه رو اينجا بذار
http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gifچیزی نبود که بخوای میزارم:mrgreen: یه امار گیری 70 درصد اشتغال به کار داشتیم یه چونه سر داد وستد کالاhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/rofl.gif

الي نوشت: فكر كنم نتيجه اي كه گرفتيم بالاي 70 درصد و نزديك به 75درصد بودا
پ.ن دلم همچنان برا همه تنگه

+Lily
1390،03،29, ساعت : 04:53 بعد از ظهر
سلام
یکشنبه اس به نظرم ، نمی دونم چندمه ! آقا سیامک نوشته 29 ، مهم اینه که آخر خرداد رسید و ما خانوادگی استرس داریم
یعنی جرئت نداری بگی پخ ! اعصاب همه تحریک شده ! خدا به خیر بگذرونه این چن روزو !

دیشبو تا صب بیدار بودم ، نمی دونم چرا ... ساعت 5 بود رفتم بخواب دیدم آرش بیدار شده ، ولی توی هال نشسته ، دقت کردم دیدم تی وی هم که روشن نیس ، چراغم که روشن نیس ، داره چکار میکنه ! تازه از جهت نشستنش فهمیدیم واسه نماز بیدار شده :-2-31-:
منم خجالت کشیدم ، پاشدم رفتم نماز خوندم ! بعد عمری گفتیم یه زیارت عاشورا بخونم بلکه این دل صاب مرده ساکت بشه ، یکی لای قرآنم داشتم ، هر چی گشتم پیداش نکردم ! نشستم شرلوک هلمزو تایپ کردم ! دیگه ساعت شش بود گفتم اگه نخوابم حتما امروزو از سر درد می میرم ! آفتاب زده بود که خوابیدم !

من یه داستانی از یه وبلاگ گذاشتم اینجا ! شاید بعضیا دیده باشنش ! خیلی عذاب وجدان دارم ! همه اش فکر می کنم شاید راضی نباشه ! از سال 86 دیگه تو وبلاگش ننوشت ، من تا یه سالی می رفتم ببینم داستان تموم نشده ؟ یهو به سرم زد بزارمش رو سایت ، ولی حالا پشیمونم ! انگار دارم سوءاستفاده میکنم :-2-15-:

چن روز قبل از 13 رجب بود که مینا ( میس مینی ) آدرس یه وبلاگ رو گذاشت که ختم قرآن داشت ، منم رفتم گرفتم ! تازه امروز که پریسا اون داستانو تعریف کرد یادم افتاد من سهم خودمو نخوندم :-2-15-: همیشه همین طوریه ! واسه چیزی یه نذری می کنم بعد همیشه پشت گوش میندازم ! یادم میره !
ختم قرآن گروهی رو خیلی دوست دارم ، یاد روزهای خوب دانشگاه میفتم ، پروانه تو یه کانونی فعالیت می کرد که ازاین برنامه ها زیاد داشتن ! منم تو جشنا و برنامه هاشون واسه تزیین واینا کمکشون می کردم ! یه مسئولی داشت خیلی پسر خوبی بود ! وقتی میگم خوب یعنی کسی که همه دوسش داشتنا ! امکان نداشت کسی بگه از سعید ... کینه داره ! من تو رو خودش بش گفتم عزیزم ، ولی عین خیالم نبود ! بین خودمون می گفتیم پسر پروانه اس و داداش بزرگه ی من ! حل تمرین طراحی اجزا و مقاومت بود ، بچه ها اعتقاد داشتن اگه سعید قبل از امتحان به سوالی اشاره کنه اون سوال تو امتحان میاد ، قبل از امتحان همه دوره اش می کردن و نمیزاشتن به حال خودش باشه ! فک می کردم خوش و خرم داره ارشدشو می خونه / لابد سال دیگه هم میشه استاد دانشگاه شهر خودشون ! ولی یه چیزی شنیدم که یخ کردم ! شوهر معصومه باش دوسته ، معصومه بهم گفت که چشم سعید مشکل پیدا کرده و اگه همینطوری پیش بره ممکنه تخلیه اش کنن ! یعنی اصلا نمی تونستم باور کنم ! بچه به اون خوبی ، پاکی ، خوش قلبی ...:-2-39-:
کاش خدا شفاش بده ... خیلی کم پیش بیاد من پیش یه پسر راحت باشم ، اصولا فراری هستم ازشون ! ولی با این توی یه اتاق داشتیم سفره هت سینو میچیدیم واسه جشن ، کلی باهاش شوخی کردم ، تا ساعت یازده هم پابه پای ما کمک کرد تا سفره جمع شد و سالنو تمیز کردیم ! معمولا بچه هایی که واسه نهاد رهبری فعالیت می کردن بین بقیه مدام مسخره می شدن ، ولی سعید از اونایی بود که ما و بچه های نهاد و اراذل و اوباش( منظورم بچه های شره / منظور بدی ندارم ) مکانیک 84 رو کنار هم جمع کرد تا یه جشن بزرگو تو دانشگاه برگزار کنیم / ماهایی که همیشه با هم کل کل داشتیم و تو خیابون که همدیگه رو میدیدیم تا می تونستیم متلک به همدیگه می انداختیم / یعنی واقعا برامون عین برادر بود ! امروز عجیب یاد اون افتادم ... جالبه همه هم بش می گفتن سعید ! بس که کوچولو بود ، می دیدیش می گفتی دبیرستانیه ! کاش خوب بشه ...
کی جرئت داره به خدا خرده بگیره ؟
روز خوش !


یکی از بچه ها کتاب خاطرات یک گیشا رو می خواست !
گفتم شاید ندونه تو سایت هم هست / شایدم کتابشو فقط میخواد / به هر حال ...
http://www.forum.98ia.com/t35286.html

من که حس خوبی بعد از خوندنش نداشتم / به کارش افتخار می کرد
شایدم من چون 16 سالم بود خوندمش ، خیلی خوب نفهمیدم کتابو :-2-15-:

!arefeh
1390،03،29, ساعت : 05:06 بعد از ظهر
سلام سلام سلام:-2-16-:
امروز خیلی خوشحالم :-2-16-:
صبر کنید واستون تعریف می کنم:-2-37-:
از دیروز می گم:-2-37-:
دیروز ما حدودای ساعت 3بود خداوند متعال یه دونه پس گردنی به من زد گفت آهای تو مگه فردا امتحان نداری پاشو برو سر درست:-2-35-: دیگه بسه یللی تللی من هم گفتم خدا جون چشم حالا چرا میزنی:-2-35-::-2-43-:
عرضم به حضور انورتون که ما رفتیم سر درسمان داشتیم درسمان را می خواندیم که خواهر کوچیکم زنگولید که چه نشسته اید که خواهر بزرگمان را برده اند بیمارستان:-2-16-:( قبلا گفته بوده بیدم که خواهرمان باردار بیده بوده:-2-37-:)ها ما پدر مان اکش شوق در چشمانش جمعید:-2-35-::-2-37-: و خوشحال و اینها بهدش تلفن را قطعید:-2-37-:
حالا داشته باشید ابراز احساسات خود جنابعالیم پرسیدم بابا خواهری بردن بیمارستان پدرجان با تمام احساس گفتند بلی (گفتم خوبه نوه اولتون نبیده بیده پدر جان:-2-37-: البت این جمله را با خودم گفتم) بعد ما هم گفتیم اِ جدی:-2-37-: ,در همین حد بعد دوباره سرمان رفت در جزوه امان خدایی ابراز احساسات را حال وکردید :-2-35-::-2-06-:
بعد پدر جان فرمودند عارفه درس خوندنت چقد طول میکشه خود جنابعالیم هم گفتم حدودا یه یک ساعت دیگه تمومه پدرجان هم فرمودند باشه ما دوباره سرمان رفت درون جزوه داشتیم می رفتیم توی حس درس خواندن پدری گفتن که عارفه نمی خوای یزد بری درس بخونی گفتم که پدر جان آنجا ما دیگر درس نمی فهمیم:-2-42-: که تازه خانه هم شلوغ بیده :-2-42-:
پدرجان گفتند که باشه بخون:-2-37-:
دوباره بعد از 5 مین پدر گفتن پاشو بریم نمی شه اونجا درس بخوام ما هم یک نگاهی به پدرمان کردیم و گفتیم چشم:-2-31-:
حالا در نظر داشته باشید که ما از اردکان تا یزد رو با پدر همیشه محتاطمان نزدیک یک ساعت و نیم میامیدیم تا دم در خانه اقوام:-2-37-: حال دیروز نزدیک 45 بیشتر نشد رسیدیدم خانه داداشمان:-2-37-: آخه همه آنجا جمع بودند هیچ نزدیک ساعت 7 بود که نی نی مون به دنیا اومد:-2-16-: پسمله ,عزیزم فداش شم.
مادریمان هم ساعت 8 رفت دیدن خواهرمان یک عکس هم از شازده گرفت که به احتمال 90 درصد اسم پیشنهادی منو قراره براش بذارن ,امیر علی خاله الهی.:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اینم عکش عزیزم اینجا همش یکی ,دو ساعته به دنیا اومده ,به خاطر همین یه خورده زشته حالا تا چند رو دیگه عکسای خوشگلترشو هم واستون میذارم
http://www.up.98ia.com/images/lkjssj78wjipvd8i70a.jpg
امروزم رفتیم بیمارستان دیدمش آخی خیلی کوشولوئه:-2-16-:.الان هم که خدمت شما هستم و مثلا هم فردا امتحان ودارم:-2-35-:
ارادتمند عارفه:-2-40-:

aili
1390،03،29, ساعت : 05:17 بعد از ظهر
آقا ما رفتيم تا بعدي كه نمي دونم كيه خدا نگهدارتون، دست علي يارتون:-2-40-:

feedback
1390،03،29, ساعت : 05:26 بعد از ظهر
خوب امروز چه خبره؟!!! آهای اول سلام :-2-33-: ، سلام یادت رفت :-119-:
آهان بله بله (بابا اتی) سلام ااااااااا خاطره نویسی روزانه تویییییییییی؟! آخیییی سبزی کجاست؟ سبزی یه تاپیک زده رفته الفرار فقط خودش میاد یه پست میده و میره پ.ن هم نمیزنه (محض اطلاع سبزی :-2-37-:)
امروز امتحان داشتم :-2-38-: یه چیزی میگم یه چیزی نمیگم. زین پس رو عامیونه بخونید :
اصن یه وضی بودا امتحان نبود که باو سوال اولو دیدم سنگم کوب شد گفتم یا خدا. این استاد امتحان اولیش به اون خوبی این یکی چرا اینجور شد؟! خلاصه دومیو که راحتر بود نوشتیم رفتیم سراغ سومی دیدیم دکی پس در کو (نه اون مستشار بود) بیبین آتی (بابای طاهر تو ستایش :-2-06-:) این سوآلای یارو استاده واس ما خوب نی افت داره جواب بدیم افتاد؟!!!! :-2-06-:
خلاصه رفتم تو کار سومی که دیدم هی میشه حل کرد پس بزن بریم. نوشتیم و رفتیم چارمی دیدیم بههههه عجب سوال کوتاه و پرمحتوایی. 1 خط سؤال 4 صفحه جواب. یا خدا. من کارم به برگه سوم رسید دیدم همه نگام میکنن. چیه خوب تا حالا برگه سوم دار ندیدین آیا؟! :-119-: خلاصه اونم نوشتم مراقبه هم دمش گرم نیم ساعت اضافی وقت داد گفت راحت باشید :-2-38-: منم فقط نوشتما آئین نامه رو خالی کردم تو برگه. (البته محتویاتشو نه کتابو :-2-35-:) جونم براتون بگه که پس از 2 ساعت و نیم سر و کله زدن با طراحی ساختمون کارمون تموم شد و اومدیم بیرون دیدیم همه میگن 20 دیگه؟! :-2-35-: منم تعجب کردم گفتم عمراً اون یکش بود که اینطور شد دومیش از این خبرا نیست. خونه رسیدم غذا رو گرم کردم یه دوشی گرفتم وایییییییی که چقدر امروز گرم بود افتضاح تر از دیروز. ایمیل هم چک کردیم. فک کنم باید درس فردا رو بخونم دیگه. فردا هم امتحان دارم اونم سه واحدی :-2-30-: خدایا چقدر زندگی سخته :-2-30-: بار حرف زور زیاده :-2-30-: سیاوش قمیشی :-2-30-: خدافظی :-2-30-:
روزتان خوش
خاطرتان خوش تر
سعید / 29 خرداد 90 خورشیدی / ساعت 17:27

Behnoush
1390،03،29, ساعت : 06:01 بعد از ظهر
ساعت 5 و 45 دقیقه ی بعد از ظهر 29 خرداد...

من دیگه اینجا خاطره نمی نویسم...دیگه تو این تاپیک نمی یام...هر کس منظور حرفاش به من بود هیچ حرفی ندارم..کی حرف از نقد و نقد پذیری زد...یک عمر بدترین رفتارای همرو دیدیم اما نصیحتشون نکردیم...حالا اینجور ظالمانه می یان درموردت حرف می زننن..کسی درکتونو نخواست اما لطفا وقتی کسی رو نمی شناسین اینجور در مورد ظرفیت نقد پذیری واینجور شرو وراش مثنوی ننویسین..خودتون برین پستهای قبلی منو بخونین...خاطر های خیلی قبل تر..من کِی اینجوری حرف زدم...اصلا کِی دیدین من اینجور به هم ریخته باشم که تمام پستهای خاطرم همینجور پشت هم اینجوری بشن...فقط برای خودم متاسفم که کارم با شما و این تاپیک به اینجا کشیده..برای خودم متاسفم که این تاپیک و تک تکتون رو انقد برای خودم بزرگ کردم که اصلا حساب همه چیز از دستم رفت...که روزی برسه که بتونین اینجوری به همم بریزین...من اشتباه کردم...من دیگه واقعا نمی کشم. ..محیط اینجا آدمو یاد شکارگاه می ندازه..همه تو کمین نشستن ...من بلد نیستم اینجوری...من هیچوقت اینجوری با کسی دوست نبودم...جمعیت اینجا خیلی زیاده...تک تک ادمای اینجا برای من فقط یه اسم کاربری نبودن...من اشتباه کردم...اصلا دیگه هیچوقت دنبال دوست جدید نمی گردم...
من اصلا گله ای ندارم از اینکه بیاین تو خاطره هاتون ازم انتقاد کنین یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای...اما رک بودن فرق می کنه با بی ملاحظه بودن...با...
هیچکی منظور منو نفهمید....خاک تو سر من که با این همه مشغله، با این همه دردسر و با اینکه دنیای واقعی خودم انقد بزرگه و در حقیقت اصلا نیازی به اینجا ندارم اینجور خودم رو درگیر تک تکتون کردم...کی دیدین من بیام انقد گله کنم...اما این آخرین پست این تاپیکمه...مرسی از اینکه تا الان خاطره های منو خوندین...کاش تاپیکا هم لیست سیاه داشتن...
من رفتم...ببخشید اگه ناخواسته تو این مدت حرفی زدم که ناراحتتون کردم یا هر چیزی..مطمئن باشین ناخواسته بوده...اگه منو می شناختین می فهمیدین بر عکس تمام قد بازیام اما خیلی دل نازکم...مطمئن باشین هیچ وقت از روی قصد نخواستم کسی رو ناراحت کنم...من رفتم..مواظب خودتون باشین...

mahsan
1390،03،29, ساعت : 07:22 بعد از ظهر
سلاملکیم :-2-38-:

ایول چه سایت باحال شده بود :-2-22-: برای شما هم همین طوری بود؟ :-2-19-:

من که با یوزر چندین نفر گشت و گذار کردم تو سایت :-2-22-:

داشتم خاطرات رو می خوندم که یهو دیدم حالتم غافلگیره :-2-20-: خودمم همین جوری شدم , آخه من اصلا حالتی نداشتم :-2-19-:

نیگا کردم دیدم با یوزر مهسا بیدم :-2-27-:

رفتم کنترل پنل یوزر رعنا اومد :-2-19-: فقط حیف هر کار کردم نتونتستم برم تو دریافت شده هاش :-2-02-::-2-26-:

جالب تر از همه این آخریا بود که یهو با یوزر مژگان وارد شدم :-2-10-: تا اومدم صفحه اصلی دیدم با یوزر مژگانم و یه خصوصی برام اومد :-2-20-::-2-11-: مژگان بگم خصوصی مال کی بود ؟؟ :-2-23-::mrgreen: ولی قدیمی بود فک کنم 18 خرداد :-2-37-:البت باز نشد :-2-28-:

داشتم می حالیدما :-2-04-:حیف درست شد :-2-28-:

حالا بریم سراغ خاطراتمان :-2-38-:

صبح یه بنده خدایی اومده بود , دویست تا سند انداخت جلوم که استعلاماش رو بنویسم :-2-28-: دهن ما رو رسما آسفالت کرد :-2-28-:

سنداشم شیر تو شیر , دو دانگ از یه زمین رو می خواستن به نام شونصد نفر کنن :-2-28-: اعصاب برام نذاشته بود , اینقدر اسم نوشته بودم که قاطی کرده بودم و اسم خودمم یادم رفته بود :-2-28-: کارا که تموم شد با خوشحالی صداش کردم گفتم خانوم اسماعیلی تشریف بیارین :-2-20-:یارو اومد جلو گفت من با این سیبلیام خانومم ؟ :-2-22-: فک کنم اگه را دستش بود میگرفت منو می زد :-2-22-:منم که بچه پررو خوشحال نیشم باز شده بود :-2-22-:

از دفتر اومدم بیرون , تا رسیدم به خیابون دیدم اتوبوسا در رنگا و مدلای مختلف ردیف وایستادن , منم خوشحالم گفتم امروز با اتوبوس برم :-2-08-:آخه این اتوبوسا کولرم دارن حسابی حال میده :-2-31-:

نشستم تو اتوبوس و چشا رو بستم چند دقیقه ایی گذشت دیدم یکی داره صدام می کنه , چشامو باز کردم دیدم اتوبوس وسط خیابون وایستاده و خانومه گفت پیاده شین اتوبوس خراب شده :-2-43-::-2-28-:

آخه منو چه به اتوبوس سوار شدن :-2-28-: حالا تو اون گرما زده به سرم میگم حالا که اینجا پیاده شدم برم یه سر پارک :-2-28-:

کلا خود آزار که میگن منما :-2-41-: آخه نونم کم بود , آبم کم بود , پارک رفتنم اونم ساعت 2 بعد ازظهر چی بود :-2-41-:

انگار دنبال یه بهونه بودم که برم اونجا یکم خودمو آزار بدم هی فکر کنم, هی اشتباهات خودمو بندازم گردن دیگران و اشتباهات دیگران بندازم گردن خودمو و بعد برگردم خونه :-2-41-:

با حالی خراب که ناشی از سادیسم بازی خودم و گرمای هوا بود اومدم خونه و ناهار رو زدم تو رگ :-2-32-:و یه نمه دراز کشیدم :-2-41-:

بعدشم چون از قبل یه وقت مشاوریت اینترنتی:mrgreen: به یکی از دوستام داده بودم رفتم یاهوو :-2-37-:

یه بدبخت فلک زده ایی ( از دوستای نود و هشتیام نیست , از بروبچه های فروم لیورپوله کبیره :-2-32-:) عاشق شده :-2-06-:قرار بود من و یکی دیگه از دوستای مشترکمون امروز بهش مشاوره بدیم :-2-06-:

حالا دو نفر آدمی که کلا نظرامون تو این قضیه متفاوته همزمان با هم میخواستیم بهش مشاوره بدیم :-2-28-:وضعیتی بود , من یه چیزی میگفتم , اون یه چیز دیگه :-2-28-:شخص عاشقم که کلا جرات حرف زدن نداشت :-2-06-:

تا میگفت منم یه چیزی بگم بچه ها بهش میگفتم رامین خفه شو بزار مشاورات کار خودشونو بکنن :-2-06-::-2-38-:

آخرش که مشاورمون تموم شد , بهش گفتم الان وضعیتت چطوره ؟ بهتری ؟ :-2-41-:

گفت کلا نابود و داغون شدم :-2-28-:به جان خودم ما خوب بهش مشاوره دادیم :-2-28-:مشکل از خودش بود :-2-28-:

ولی حقیقتا نگرانشم , خیلی دِپ می زد :-2-39-:

کاش میشد کاری براش بکنم , همون طوری که دوستای لیورپولیم تو روزایی که خیلی دلگیر و غمگین و ناامید بودم , تو روزایی که همه ازم دور شدن و فراموش کردن دوستی به نام مهسان دارن که بهشون نیاز داره به دادم رسیدن , خوشحالی و خنده ها و امید این روزامو مدیونشونم !! تا همیشه مهربونیشون رو فراموش نخواهم کرد !!

الانم که یه ساعتی هست که تو نود و هشتیا با یوزرهای دوستان سیر و سیاحت می کنم :-2-26-:

سوتی نوشت : من چرا این روزا موقع خاطره نویسی اینقدر سوتی میدم ؟؟:-2-41-:این سومین باره که خاطراتم کامل نشده ارسال میشه :-2-28-:

پ.ن : پریس خوشحالم که امتحانت خوب شده , انشالله سه تا امتحان فرداتم خوب بدی :-2-32-:منم ترم آخر دانشگام که 24 واحد داشتم تو یه روز سه تا امتحان با هم دادم :-2-28-:

پ.ن : عارفه قدم نو رسیده خواهرت مبارک :-2-40-:

بقیه پ.ن ها فراموشم شد :-2-28-:اگه یادم اومد دوباره ویرایش خواهدشد :-2-38-:

روز همگی خوش :-2-40-:


بعدتر نوشت : این دو تا عکس رو الان دیدم رفتم تو فکر ؛ واقعا عجب دنیای عجیبیه !!:-2-41-:


یکی اینجوری

http://up.iranblog.com/index.php?module=thumbnail&file=com8c02kha2qpbu4lh3z.jpg (http://up.iranblog.com/viewer.php?file=com8c02kha2qpbu4lh3z.jpg)

و یکی دیگه اینجوری


http://up.iranblog.com/index.php?module=thumbnail&file=n8v4356o4e50qgj63tyt.jpg (http://up.iranblog.com/viewer.php?file=n8v4356o4e50qgj63tyt.jpg)

پائیز96
1390،03،29, ساعت : 08:14 بعد از ظهر
اینجا میام تا حرف بزنم چون احساس می کنم که میتونم حرف های که به هیچ کسی نمی تونم بگم رو اینجا بزنم تا کسانی که من رو نمی شناسن بخونند یا برام دل بسوزنن و یا شاید دعا کنن...:-2-15-:

اینجا حرف دلم رو می نویسم شاید از بار سنگینی که روی دلمه سبک بشه نمی دونم چرا حالا با نوشتن هم سبک نمیشه ؟؟!!!:-2-30-:

چرا سبک نمیشم چرا نمی تونم فریاد بزنم و حرف دلم رو به همه بگم چرا ؟؟؟؟ اینقدر تو خودم ریختم دارم می ترکم دارم نابود میشم یعنی میشه یه ادم توی دنیا اینقدر تنها بشه که ندونه حرف دلش رو به کی بزنه ؟؟:-2-15-:

می دونم تلخ می نویسم میدونم خیلی ها با خوندنش حالشون گرفته میشه اما چه قدر تظاهر چه قدر خنده های الکی ...:-2-30-:

فقط نمی دونم چه گناهی به درگاه خدا کردم واقعا من مستحق این اتفاقات بودم؟؟ نمی دونم فقط تنها چیزی که میدونم اینه که :

دلم از اين خرابي ها بود خوش زآن که مي دانم

خرابي چون که از حد بگذرد آباد ميگردد

شاید یه روزم نوبت ابادی ما برسه شاید.....:-2-30-::-2-30-:

aasemoon
1390،03،29, ساعت : 08:36 بعد از ظهر
سلام بچه ها چي بگم
دلم ميخواد با تبر گردنمو قطع كنم
آخه چرا من اينقدر بي شعورم
اين همه درس خوندم...بعدش رفتم يه سوال كه مثل جزوه بود رو اشتباه كردم از اين لجم ميگيره بچه ها اون سوال سخته رو حل نكردن من اونو حل كردم اينو گند زدم اونم با چه بيچاره گي رفتم دانشگاه بين راه يادم اومد كارت امتحانمو نبردم شماره صندليمو نداشتم رفتم كافي نت دوباره كارت امتحان گرفتم اومدم امتحان بدم اونم اين استاد نامرد براي درس 4واحدي 80 دقيقه گذاشته اخه تا من بيام ماشين حساب بزنم كه خودش 80 دقيقه طول ميكشه استاد من 00000ايششششششششش
با حالي گرفته اومدم خونه از حرص نميتونم درس بخونم الان از بيكاري اومدم نودهشتيا
چه خوبه كه اينجا عضوما0000000000

rana-021
1390،03،29, ساعت : 09:16 بعد از ظهر
سلام کنم؟:-2-35-:
علیکوم.شب شوما بخیر
میرم سراغ اصل مطلب کلا حال نمیکنم با حاشیه:-2-27-:
میگم نمیشه 1 تیکه کلام آدم داشته باشه و ازش ندزدن؟نه واقعا نمیشه؟:-2-22-:انقدر بدم میاد:-2-22-:بعد یارو تو صورت نیگا کنه بگه ببین چه حرفی اختراع کردم:-2-22-:دیگه خوبه همه میدونن چندش آفریقایی و اینا مال منه:-2-22-:آخه بچه بازی تا به کی؟:-2-22-:
بگذریم !
امروز بسی خیلی زیاد به طور فجیعی خوشحال بودم !چه حسه خوبیه وقتی آدم حس کنه دوباره خودش و پیدا کرده:-2-20-:
الانم در آرامش کامل به سر میبرم:-2-21-:
اتفاق خاص و جالبی هم افتاد ولی نمیگم:-2-21-:
کلا اومدم اعلام وجود کنم:-2-02-:
دلم برای خیلی ها تنگ شده!دیگه اسم میبرم از این به بعد:-2-27-:

eli...
دکی
شادی
شیرین
و بارون که با هم خانواده رو ببریم رو هوا با هوار هوارامون:-2-22-:واسه خل بازی هامون با امیرعلی!(البته اگه امیر علی...:-2-22-:)
با کنفرانس های معطرمون با نازی نامبر و خل بازی های نازی 11 ساله (با این که 12 سالشه )اما هنوزم برای من همون نازی 11 ساله اس:-2-22-:
یادش بخیر پسوردش و یادش رفته بود میترسید بره از ادی بگیره:-120-:آخر سر هم منو فرستاد که بگیرم:-2-28-:ادمینم گفت مگه من لولو ام :-2-01-:بگو بره خودش بیاد:-2-09-:
آخیییی چه زود گذشت!چه خوش میگذشت!:-2-41-:
خوب دیگه با اجازه:-2-32-:

Star_69
1390،03،29, ساعت : 09:42 بعد از ظهر
سلام سلام صد تا سلام :-2-16-:
اومدم کلی پ.ن بزنم :-2-16-:
پ.ن1: مستر بابک نوشته تون عالی بود!کاش که تلنگر خوبی باشه برای همه و قبل از همه برای خودم :-2-40-:
پ.ن2:لیلا مثل اینکه آفتاب مستقیم خورده تو مخت:-2-06-:

زهرا هم بیاد به سوزه خنده است :-2-43-:
لیلون منو میگی؟:-2-37-:اگر آره جمله ات رو برام معنی کن:-2-06-:
پ.ن3:سیبیل الی :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن4:الی این تو یه پا برای خودت مردی (شری مرده ها!) رو خیلی خوب اومدی:-2-06-:
پ.ن5: آجولی مهسا یکم دیگه شکلک میزاشتی پستت طولانی تر بشه :-119-:شکلکات رو دوست دارم :-2-33-:
پ.ن6:مستر جیم جیم انقلاب خیلی باحال بود :-2-06-:با اون همه خوراکی مختلف مسموم نشدید و کارتون به اورژانس نکشید خوبه معده تون خیلی خوبه ها مراقبش باشید:-2-06-:
پ.ن7: armin gerrard حسن اسمشو گذاشت آرمین خوبه که من اسمم زهراست میخوام بزارم شارمیتا:-2-31-:
شارمیتا بیشتر بهم میاد نه؟ :-105-:
پ.ن8:آیلی خوش اومدی دوز جونی :-2-16-:کار در بیابان دوز میدالم:-2-06-:
پ.ن9:شری عجب کارفرمای خسیسی داریا :-119-: میخواستم بیام شرکتتون براش دام پهن کنم باهاش مزدوج شم ولی خیلی خسیس بود پشیمون شدم:-2-43-:
پ.ن10:
دلم ميخواد با تبر گردنمو قطع كنم
:-2-06-:جدید بود تا حالا این نوع خودکشی رو نشنیده بودم :-2-06-:

بهنوش چی شده؟من واقعا نمی فهمم اینجا چه خبره!
یه حرفایی داره زده میشه که درک نمیکنم.واقعا داره توی نوشته ها توهین میشه و من درک نمیکنم؟دارم به شعورم شک میکنما!

وقتی خانواده داشت از هم میپاشید بحث کاربر جدید و قدیم پیش اومده بود.کاربرای جدید میگفتن قدیمیا مارو نمیپذیرن قدیمیا میگفتن جدیدا جو تاپیک رو خراب کردن.
یه روزی رسید که دیگه تاپیک خانواده جزو 15 تاپیک اخر نبود!
روزای اول فکر میکردم شوخیه اما به خودم اومدم و ماها گذشته بود و دیگه خانواده نرفته بودم!
حالا حس همون روزها رو دارم.یه روز یکی به خودم حرف میزنه و خاطره ی هر روزم میشه هفته ای دو هفته ای یک بار یک روز بهنوش دلخور میشه و خداحافظی میکنه!یه روز یکی به شبنم توهین میکنه یه روز فاطی دلخور میشه...
بچه بودن به رده سنی نیست!یه وقت می بینی یارو 10 سالشه حرفاش برای 20 ساله هاست یه بارم می بینی یارو 20 سالشه حرفاش برای بچه ی 10 ساله هم خنده داره!(تروخدا نگید با من بودیا دارم کلی میگم و شامل تک تکمون میشه پس همه تون به خودتون بگیرید نه فقط یکی!)
بچه که بودم اگر دختر عموم عروسک داشت من نداشتم گریه میکردم!اگر دختر عموم پول تو جیبی داشت من نداشتم بغض میکردم یا اگر من یه عروسک جدید داشتم که اون نداشت بهش فخر میفروختم و تا چند روز دلش رو می سوزوندم حالا دارم اون رفتارا رو اینجا بین آدم بزرگا تجربه میکنم...

بچه ها بیاید یه کاری کنیم!از این به بعد به هم فحش بدیم تو دهن هم بزنیم...اگر یکی خلاف ما حرف زد هرچی بدو بیرا بلدیم نثارش کنیم...میتونیم بقیه رو بر علیه اون آدم بشورونیم هر جا رفتیم بدش رو بگیم و بهش عقده ای و ... نسبت بدیم یا اینکه توی تاپیکی پست داد بریم حالشو بگیریم و بهش بی محلی کنیم یا نه یه کار بهتر وقتی ناراحت بود مسخره اش کنیم.
قول میدم اگر جای در لفافه آشکارا این کارارو انجام بدیم زودتر خاطره نویسی هم به سرنوشت خانواده تبدیل بشه.

اما میخوام یه چیزی بگم!این نظر منه.
اگر خاطره نویسی بره پایین.اگر دیگه هیچ کس توی تاپیک پست نده اگر هر بار که اومدم ببینم اخرین پست برای خودمه و هیچکی نخودتش بازم پست میزنم!حتی همین پستای بی مسما و به درد نخور یک هفته یک بارم رو ... حتی خاطرات مزخرف و به درد نخورم رو!

خانواده که رفت پایین فاطمه ام گابریل و چند نفر دیگه هی بهم گفتن تاپیک رفته تصمیم گرفتم دوباره تاپیک رو بیارم بالا هی میرفتم توی تاپیک پست می دادم و بچه ها رو خبر میکردم.چند شب هم خانواده برگشت و شد مثل روزای اول اما فایده نداشت.
جرئت و حقیقت راه انداختیم و سایت رو داغون کردیم و گرد و خاکش گلوی بعضیا رو بدجوری سوزوند اما بازم فایده نداشت میدونید چرا؟چون دیگه یکدلی و صمیمیت خانواده از بین رفت!هنوزم خانواده هست هنوزم نادی مامان منه هنوزم فرهاد به شبنم میگه مامان هنوزم الی هووی شبنمه اما دیگه این حرفا توی خانواده نیست بین خودمونه!
تاپیک خانواده رفت چون صمیمیت توی اون تاپیک از بین رفت اما یه خانواده ی بزرگ موند بین خودمون!شاید یه روزی بتونید خاطره نویسی رو هم نابود کنید اما باور کنید تا آخرین روزی که زنده ایم از یادمون نخواهد رفت که روزی توی این تاپیک همدیگه رو نصیحت کردیم.یادمون نخواهد رفت که روزی اینجا با هم خندیدیم یادمون نخواهد رفت یه سهلایی میگفت بایتون باشه.یادمون نمیره خانومی تاریخش رو اشتباه میزد یادمون نمیره عسل دوست داشت براش پ.ن بزنن یادمون نمیره لیلا خاطره ی عروسیش رو تعریف کرد یادمون نمیره شبنم توی همین تاپیک گفت بیرون روی گرفته یادمون نمیره بهنوش حتی برای خوردن زرد آلو هم می تونست خاطره بنویسه یادمون نمیره جیم جیم خاطراتش رو با القصه مینوشت...هیچ کدومش رو یادمون نمیره حتی اگر خودمون رو به فراموشی بزنیم یه خاطره ی بزرگ بینمون می مونه سرشار از حسرت!مثل حالا که یه خانواده داریم بین خودمون پر از حسرت!!!

حرفام نصیحت نبود توهین مستقیم بود به تک تکمون پس خواهش میکنم این حرفا رو به خودتون بگیرید.

بعد از موسیو سزار نوشت:برخلاف بابک که نمیخواست بگه قدیمی توی این تاپیک من میخوام بگم قدیمی هستم برای این تاپیک دومین خاطره ی این تاپیک رو من زدم پس حق آب و گل دارم و دوست دارم منبر برم!
مشکل رو گفتم راه حل رو هم ولی گویا راه حلم واضح نبوده!
دبیرستان که بودم برای حل مسائل ریاضی و فیزیک صورت مسئله رو خلاصه نمی نویسی میکردیم بعدش حلش میکردیم!
شما هم بهتره مسئله تون رو خلاصه نویسی کنید و حلش کنید نه پاک!
اگر نیاز به اصلاح دارید اصلاح بشید وگرنه خودتون باشید.
برای ویرانی همیشه وقت هست اما برای ساختن همیشه وقت نیست.چیزی که خراب شد خراب شد!اما تا چیزی خراب نشده میشه جلوش رو گرفت حتی اگر پایه هاش سست باشه:-2-40-:

AsalBanu
1390،03،29, ساعت : 09:59 بعد از ظهر
عسل دوست داشت براش پ.ن بزننبچه مگه من عقده ایم ؟؟؟:-2-33-:
خوب دوز دارم :-2-35-:

یه چیزی میگم بگید خوب
لطفا دیگه قضیه رو کش ندیم
بیخی

الان روز اولیه که دارم میام اینجا خاطره میدم
این اولین پسته
من اولین باره که میام تو این تاپیک
شماها هم اولین بارتونه که بعد من پست میدین
هر کی هر چی گفته
هر کی بد برداشت کرده یا نکرده
بریزین دور
الان از اول شروع میکنیم
بسم الله
با این فکر بیایین که اولین پستتونه
و هیچ کس هیچ حرفی نزده خوب ؟؟؟
نبینم کسی دیگه دلخور باشه
نذاریم دلخوشیمون از بین بره
یه یا علی بگین و پاشین
( بیشین سر جات بچه این استعاره بود :-2-43-: )
خوب اولین پست من
سلام
من عسل هستم

- همه : سلام عسل
- من امروز ناهار درست کردم اما شویمان نیامد خانه

- بیچاره عسل

- تازه جارو هم کردم

- زحمت شد عسل

- دیگه خیلی زر زدم

- موافقیم عسل

- شوما بیجا کردین

بعدی کیه ؟؟؟


اگه کسی هم تو این پستام از حرفایه من ناراحت شده عذر می خوام....
پست من کشک بود ؟؟؟:-2-30-:
بابا تموم شد
همه همدیگه رو بخشیدن
کسی از کسی غصه به دل نداره
اصلا بار اولتونه اومدین این تاپیک
چطور میشه ناراحت باشین ؟؟
از این به بعد کسی حرفی چیزی زد با من طرفه :-2-33-:

هوفریا
1390،03،29, ساعت : 10:02 بعد از ظهر
همون اول کار که اسم مشتریم را دیدم حدس زدم باید با یکی از نویسنده ها نسبت فامیلی داشته باشه.

خانم نویسنده رمان نویس معروفی هستند.

آخر سر تو یه فرصت مناسب ازش سوال پرسیدم :" با ... نسبتی دارید؟" مشخص شد که حدس بنده صحیح بوده.

بعد هم به شدت کنجکاو شدم که بدونم آیا خانم نویسنده تو بانک ما حساب داره یا نه؟ بعد از بررسی متوجه شدم که منزلشون به شعبه ما خیلی نزدیکه.

چندین سال قبل با دیدن اسم پیرمردی از مشتری هامون متوجه شدم که اسمشون را روی جلد کتابهای زیادی دیده ام درضمن ایشون مترجم کتابی بودند که من از خوندنش فوق العاده لذت برده بودم.

کتاب یه ماجرای پلیسی داشت که در انتها منو به شدت شوکه کرده بود.

همون کتاب سرآغاز آشنائی من و پیرمرد شد ... بعد از اون ماجرا احترام خاصی براش قائل بودم.

nemesis
1390،03،29, ساعت : 10:11 بعد از ظهر
عسل می گما، یعنی این مدیران ما را دهوا نکنند.http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F5.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

یـــــــــــــــــــــــا علی


سلام به همگی http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203D4.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

من مهسا هستم و خوشحالم که وارد جمع قشنگتون شدم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002020B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

خاطره امروزمو خلاصه می گم
امروز رفتم آزمایشگاه انگل شناسی سر صبح، و 16 سری مدفوع گوسفند و با آب قاطی کردم و سانتریفوژ کردیم تا تخمهای انگل هاشو ببینیم. نمی دونین چه بویی میدادن. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F9.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FC.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) ببخشید دیگه آخه گفتم یه وقت آجی زهرا ستارم از این تاپیک رد میشه بهش قول داده بودم این مدلی تعریف کنم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

ناهارم مهمون دوستم بودم. خیلی خوش گذشت.

از این به بعد با خاطره های بیشتر خدمت میرسم.


شب همگی بخیر http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020167.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
(http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=12)

(http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=12)

moosio sezar
1390،03،29, ساعت : 10:13 بعد از ظهر
امروز عصر یکی از. سیاه ترین عصر های زندگیم بود،از کسایی که رو سرشون قسم می خوردم دروغ شنیدم،تحقیر دیدم؛تمام مسیر برگشت به خونه تو فکر. این بودم که بیام و از نامردی ها بگم،ولی وقتی نوشتم توword و اومدم بزارم اینجا،پست زهرا را خوندم،زهرا خانوم من به خودم گرفتم حرفتو،من هنوز پست هام تو این تاپیک به اندازه انگشت هایه یک دست نرسیده،ولی به جاش خانواده رو خیلی خوب یادمه ،هنوز طعم آخرین لحظه هایه تاپیک موقت زیر زبونمه،نمی خوام کمک کنم که دوباره صمیمیتی از بین بره،من حرفمو تو وبلاگم می زنم؛اگه کسی هم تو این پستام از حرفایه من ناراحت شده عذر می خوام....

مینا
1390،03،29, ساعت : 10:15 بعد از ظهر
سلام

راستش اولش نمیخواستم چیزی بنویسم ولی دیدم اینجا متاسفانه یا خوشبختانه تا یکی یه حرفی میزنه بقیه هم دنبالشو میگیرن و حرفائی که تو دلشون قلمبه شده بود رو میزنن .
پس منم حرفی که تو دلم قلمبه شده بود و خیلی وقته میخواستم بگم رو میگم . خطابم به شخص بهنوشه :
بهنوش جان اگر کسی اینجا متوجه نشده یا دیده و نخواسته بگه من بهت میگم که یکی از دلایل رونق امروزی این تاپیک شخص توئی . این تاپیک روزای اول که اومد به خاطر داغ بودن موضوع چند صباحی رونق پیدا کرد و دوباره از رونق افتاد . اگه فکر میکنی این طور نیست برو صفحه های حدود پنجاه و اینا رو بخون متوجه میشی . دلیلش این نبود که خاطرات بچه ها جالب نبود تنها دلیلش این بود که فقط یه عده خاص این تاپیک رو دنبال میکردن . تا اینکه سر و کله تو با لحن نوشتاری جالبت پیدا شد . اولش همه ما شوکه بودیم که این چی میگه . من خودم یادمه که یکی دو تا خاطره اول تو رو اصلاً نخوندم چون نمیفهمیدم چی میگی ..
امروز خیلیا تو همین تاپیک دارن با لحن تو خاطره مینویسن . حتی بعی از تکیه کلامای تو رو تکرار میکنن شاید بدون اینکه متوجه باشن .
خواستم بگم دلیل نمیشه اگه خیلیا از روز اول تو این تاپیک بودن نسبت به تو یا هر کس دیگه ای ارجح باشن .
اینجا هر کس هر طوری دلش خواسته اومده حرف زده و هیچ کس هم هیچ وقت نیومده بگه اینجا قانون خاصی داره و تو باید اینجوری حرف بزنی و یا نباید اینجوری حرف بزنی . شاید ما هم خیلی از لحنا رو تو خاطره نویسی دوست نداشته باشیم ولی به خودمون اجازه نمیدیم بیائیم و انتقاد کنیم. من خودم به شخصه خاطرات یکی دو نفر رو اینجا اصلاً نمیخونم . گر چه امروز به دلیل خاصی خوندم ... ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم بیام بگم فلانی من نوشتارتو دوست ندارم یا فلانی من میدونم که خاطراتت بیشتر داستان سرائیه یا فلانی تو همونی که نشون میدی نیستی و ... چون این حق رو نداشته و ندارم . این دفتر خاطرات متعلق به همه س . همۀ اونائی که خاطره مینویسن و همۀ اونائی که خاطرات رو میخونن .
میخوام بدونی که من عاشق خاطرات لحظه به لحظه تو هستم . حس میکنم زنده مینویسی . واسم خیلی قشنگه که تو نصفه شب که همه خوابن نشستی داری اوقات تنهائیتو با بچه ها قسمت میکنی .حالا یکی دیگه خوشش نمیاد خوب نیاد . من این حق رو دارم که خاطرات تو رو بخونم و یکم بخندم . هیچ کس هم حق نداره این حق رو از من بگیره حتی خودت . پس مثل یه دختر خوب برگرد و بذار اقلا من یکی یکم با خوندن خاطرات قشنگت احساس کنم هنوز صداقت و زندگی تو این دنیا جریان داره . اگر هم دیدی بعضی حرفا اذیتت میکنه تو هم مثل میتونی من اونا رو فاکتور بگیری و نخونی .
بعدشم اینجا نمونۀ یه دنیای کوچیکه . قرار نیست به این راحتی جا بزنی ... میدونم که میفهمی منظورم چیه ...

اگه حرفم به مذاق کسی خوش نیومد شرمنده چون حرف بعضیا هم به مذاق من خوش نمیاد ... شاید یکی از دلایلی که این تاپیک هم داره به بیراهه میره شخص خود ما باشیم .
خاطرۀ امروز من هم خوندن خاطرات بچه ها بود . همین ...

roya jo0on
1390،03،29, ساعت : 10:18 بعد از ظهر
یوووووووووووووووووو هووووووووووووووووو:-2-25-:
ما تفلدمان هست:-2-31-:
یادش بخیر مدرسه که میرفتم .. روز تفلدم مصادف میشد با روز کارنامه گیری:-2-06-:
هموجور نحسی میباره ماشالا:-2-06-:
اون موقع ها تا وقتی میرسیدم مدرسه واسه گرفتن کارنامه .. توو راه همش به خدا میگفتم : خدایا جوونه رویا امروز روز تفلدمه ضد حال نزن به ما:-2-35-:
ما معدلمان خوب شود .. این بهترین هدیه است برایمان:-2-14-:
دانشگاه که اومدم .. باز روز تفلدم مصادف شد با ایام الامتحانات:-2-28-:
کلآ ما نافمان را با درس و امتحانو کارنامه قطع کردن!:-2-28-:
آخر نکه ما هم خیلی مشتاق درس هستیم:-2-35-:

ما امروز امتحان داشتیم ، برای اولین بار طعمه خوب امتحان دادن را چشیدیم به سلامتی:-2-38-:
داشتیم عقده ای میشدیم:-2-06-:
ما از فرت خوشحالی هنوز 1 ربع از امتحان نگذشته بود برگه ی خود را به استاد دادیم با غرور تمام:-2-08-:
آمدیم بیرون سینه را سپر کردیم و هیچ کس را نمیشناختیم دیگر:-2-06-:
ما فک کردیم ارشد قبول شدیم:-2-06-:
ما دیدیم بچه ها دارن جواب امتحان را به هم میگویند:-2-37-:
ما غلطهایی پیدا کردیم:-2-39-:
ما ضد حال خوردیم:-2-30-:
به ما نیامده است که خوب امتحان دهیم:-2-06-:
همان 10 خودمان را عشقست:-2-06-:

ما از این تریبون کمال تشکر را از امیرح جانمان را خواستاریم !:-2-35-:

Star_69
1390،03،29, ساعت : 10:42 بعد از ظهر
دوباره سلام :-2-16-:
دوست دارم هی بگم سلام به هیچکی هم ربطی نداره اخه سلام سلامتی میاره منم میگم تا سلامتی بیاره برام :-2-16-:
امروز تا 11 توی سایت ولگردی کردم و بعد رفتم درس بخونم اما چشمتون روز بد نبینه جزوه ی برنامه نویسی رو که باز کردم یهو چشمم افتاد به کتاب بی پناهان سبزک.شیطون شروع کرد تو وجودم وول وول کردن و رفتم سر وقت کتابه و شروع کردم خوندن از 11 تا 5:30 دقیقه خوندمش تموم شد!میان برنامه ددی گفت بیا برویم ولایت یه سر برگردیم داد و بیداد راه انداختم که امتحان دارم و شما مانع پیشرفت من شدید:-2-33-:بعد برگشتم اتاقم و ادامه ی رمان رو خوندم :-2-06-: البته جزوه و مداد و خودکارم جلوی پخش بود که اگر غافلگیر شدم کم نیارم :-2-06-:
دیشب هم خاطرات یک گیشا رو تموم کردم قشنگ بود :-2-16-:
روزای امتحان واقعا شدیدا دلم هوس رمان خوندن میکنه :-2-16-:
فردا 8:30 صبح امتحان دارم و هیچی نخوندم تازه میخوام برم دوش بگیرم بیام بشینم یه نگاه به جزوه بندازم البته اگر رمانایی که نخونده دارم اجازه بدن :-2-06-: فکر کنم امشب تا صبح چارداش رو تا ته بخونم جای نگاه به جزوه :-2-06-::-2-06-:
صبح باید 7 از خونه بزنم بیرون در نتیجه باید حداقل 6:30 بیدار شم به بچه ها هم قول دادم بهشون تقلب برسونم(بیچاره ها خبر ندارن خودم چیزی نخوندم)
برام دعا کنید امتحانم خوب بشه.
فعلا برم به کارام برسم.
آهان راستی دل همگی جیز اگر جور بشه فردا با آنی جونم میریم ددر تا غروب :-2-16-::-2-16-:
شب همگی خوش

barooni
1390،03،29, ساعت : 10:48 بعد از ظهر
سلام
شب همگی بخیز :-2-40-:
اینجا یکی از معدود تاپیکایی ِ که من خیلی دوسش دارم چون بدون انتظار تشکر یا امتیاز میایم و حرف می زنیم
از اتفاقایی که برامون افتاده ،از دلتنگیامون غم و شادیمون
نوشته های هم دیگه رو می خونیم و از حال هم دیگه باخبر می شیم و من این تاپیکو دوست دارم چون توی این تاپیک احساس نزدیکی بیشتری با کاربرا می کنم شاید خیلی به شخصه توی بحثا شرکت نمی کنم اما شاید باور نکنید که من خیلی از شما ها رو با همین تاپیک و با همین پستا شناختم
بعضی اوقات به رابطه ای نزدیکی که با هم دارید غبطه خوردم
شاید دوستیایی که ما تو دنیای واقعی نمی تونیم تجربه کنیم اینجا و توی یه دنیای مجازی بهش رسیدیم
و حالا وقتی می بینم به خاطر هیچی واقعاً گاهی هیچی بین کاربرا و دوستای خوب دلخوری به وجود میاد غصه می خورم
من به یه چیز خیلی اعتقاد دارم و همیشه اونو می گم
اینکه وقتی ناراحتی هیچی نگو ! چیزی نگو که بعد نتونی جبرانش کنی ...
مطمئن باشید که توی اوج ناراحتی چیزی میگیم که باعث می شه پل های پشت سرمون خراب شه و راه برگشتی برای خودمون نذاریم
شاید ای پستم هیچ ربطی به خاطره ی روزانه نداره ولی دلم خواست بگم
امید وارم بین دوستای خوب نود و هشتی هیچ وقت کدورتی پیش نیاد
اینم تقدیم به همه ی دوستای نود و هشتی

دوستون دارم :-2-40-:

http://data.whicdn.com/images/10656554/friendship-girls-love-perfect-pretty-silhouette-Favim.com-47757_large.jpg?1307724177

lucy
1390،03،29, ساعت : 11:09 بعد از ظهر
بعد نوشت ما الان ذوق مرگ وشدیم پستمان اول صفحه افتاد هیچ وفت نمی افتاد
به نام خدا
سلام

بچه ها به نظرتون الی میاد منو میکشهخ صحب خو 10 تا پست شده دیه نشده :-2-35-:البته من میخوام برای کاری که فردا میخواد بکنه یه دلیل بهش بدم ها :-2-36-:بچه ام عذاب وجدان نگیره :-2-39-::-2-26-:

خومن لیلا هستم معروف به لیلا خله گاهی هم گله :-2-08-:معمولا اتیش بیار معرکه هستم

24 سالمه ومتاهل :-2-14-:اقا مزاحم نشو :-2-02-:

ما چیز خوردیم بچه ها ما میدانیم درد همه چیست شما ادامه ی خاطرات مزدوحی مارا میخواهید خو میگزاریم این کار ها رو ندارد

خوب تا اینجا گفتم................................


ادامه دارد :-65-::-65-::-65-::-65-:

یه پ.ن بدهیم :-2-37-:

عسل :-6-::-6-::-6-:

ما نمیدانیم چه بگوییم نمیخواهیم هم چیزی بگوییم میرویم رت کارمان :-1-:
فقطمیخواستم بگم من نمیخواستم به دلایل شخصی دیگه ادامه خاطرات رو بگذارم ولی خوب بعضی چیزا ارزشش بیشتره ....

:-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-::-5-:

hana_89
1390،03،29, ساعت : 11:09 بعد از ظهر
سلام به همه شب خوش :-2-40-:



نمی دونم این چندمین خاطره من اینجاست :-2-38-:اما تا حالا هر چی نوشتم از گله و شکایت بود :-2-39-:علتشم خودمم نمیدونم :-2-39-:چون دفتر خاطرات خودمم همین طوره.:-2-28-: شاید به خاطر اینکه وقتی ناراحتم تا ننویسم اروم نمی شم .:-2-28-:
الان اینکه درست از چی ناراحتم نمیدونم :-2-28-:فقط دوست دارم یه پاک کن داشتم بعضی اتفاقا رو از ذهنم پاک میکردم :-2-03-:یا جلوی بعضی دوستیا رو میگرفتم.:-2-15-: هیچوقت فکر نمی کردم دوستی که برام اینقدر عزیز بود چرا فاصله های بینمون روز به روز اینقدر بیشتر شد :-2-41-:به طوری که الان میبینم الان کاملا احساسم برگشه نمیدونم شاید تا چند روز دیگه هم به نفرت برسه.:-2-35-:
کاش میشد برای مدتی کس دیگه ای میشدم. هر کسی به غیر کسی که الان هستم با این حالات :-63-:

کاش میشد سال 90 رو از زندگیم فاکتور میگرفتم مزخرف بودن خودش از تحویل سال به بعد بهم نشون داد :-2-41-:ازش بدم میاد کاش سال 89 تموم نشده بود:-2-18-: دوست دارم به گذشته برگردم خیلی خیلی دور کاش هر سال موقع تولد به جای بزرگتر شدن کوچیکتر میشدم:-2-17-:
بچه که بودم ارزو داشتم بزرگ بشم همیشه به مامانم میگفتم خوش به حالت که بزرگی اونم میگفت کاش من جای تو بچه بودم.:-2-12-: الان میفهمم چی میگفت. دنیای ادم بزرگا رو دوست ندارم . روابطشون با هم رو دوست ندارم دنیای بی غم بچگیا رو میخوام که همه ناراحتیم به خاطره این بود که چرا برام اون عروسک بزرگه رو نمیخرین :-2-30-:. همه ناراحتیم از این بود که وقتی میخواستم برم تو کوچه فوتبال بازی کنم همه میگفتن تو دختری نمیشه رات بدیم تو بازی .:-2-09-:
دنیای بچگیا رو میخوام که با دوچرخه بازی میکردم همه عشقم این بود جمعه بشه فوتبالیستا بزاره. :-2-20-:چهارشنبه برسه بابالنگ دراز بزاره.:-2-20-: دنیای بچگیامو میخوام که دوستیا صاف و صادقانه بود :-2-39-:. بدم میاد از دنیای ادم بزرگا :-2-30-:


کاش می شد قلبها آباد بود
کینه و غمها به دست باد بود
کاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم بارون هم آغوشی نداشت
کاش می شد کاشهای زندگی
گم شوند پشت نقاب زندگی
کاش می شد کاشها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند
کاش می شد آسمان غمگین نبود
ردپای قهر و کین رنگین نبود
کاش میشد اشک را تهدید کرد
فرصت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را تجدید کرد

hiva
1390،03،29, ساعت : 11:10 بعد از ظهر
توی مشهد که بودم یه اتفاقی افتاد که ما هم (خانواده) شاهدش بودیم. یه سرقت عجیب غریب رخ داد که باید توی کتاب گینس ثبتش کنن.
اولش یه چندتا سکته رد کردم اما بعدا هر چقدر بهش فکر کردم دیدم یه جورایی کمدی بود.
یه پسر نی قلیون اسکلت برقی مردنی از اینا که دماغش و بگیری جونش درمیاد زارت یکدفعه میون اون همه آدم رفت موبایل یه نرخر غول پیکر که شیش تای خودش بود و زد و... حالا دِ درو
اون یارو هم از اون چش سفیدای لات و لوت بود، افتاد دنبال این جوون مردنی و واس خاطر موبایل زیغیش هی داد می زد دزد! دزد!
بعدشم رسید به پسره و خودش و انداخت روش. حالا دِ بزن کی نزن! می زدا! بدجور هم می زد.
من که جای پسره احساس درد می کردم. دلم می خواست یه جوری بهش کمک کنم.
به جون خودم یه حسی داشتم می خواستم برم موبایل خودم و بهش بدم دیگه از این جوک بازیا در نیاره جون داداش! آخه آدم قحطی بود؟!
خلاصه بعد اینکه طرف موبایلش و گرفت و پسره رو لت و پار کرد حالا تازه ملت افتادن رو جسد پسره دِ بزن. دیگه به هومن گفتم تورو خدا برو یه کاری بکن!
یه جوری بود که نمی دونستم الان آدم خوبه کیه؟ آدم بد ِ کیه؟
خلاصه ملتم یکم یارورو زدن و بعدش پلیس رسید و این بنده خدا که چیزی ازش نمونده بود و برد تو ماشین. وقتی داشت می رفت به سمت ماشین همه ی بدنش می لرزید و اصا رنگ و روش یه جور افتضاحی شده بود. چون ملتم راه و بند آورده بودن نمی شد بریم همه مثل ندید بدیدا زل زده بودن به اینا.
اصا خیلی اعصابم خرد شد. نمی دونم اون حس دلسوزی بود یا همدردی یا... نمی دونم چه کوفتی بود. اما هنوزم یادش میفتم بهم میریزم.
یه بار خیلی جدی تو جمع خانواده گفتم ای کاش میومد گوشی من و می زد. فکر کردن شوخی می کنم خندیدن.
جدیدا یه چیزایی از این مردم که عاشقانه دوستشون داشتم و دارم می بینم که بعضی وقت ها نا امید می شم، نکنه منم اینجوریا شدم!
دیدم توی اخبار اومدن جلو اون همه ملت دختره رو بدزدن، همه مثل ماست وایسادن نگاه می کنن... تا یه آخوند بره دختر مردم و نجات بده.
مرد هم مردای قدیم ایرون! حداقل غیرتشون نوک زبونشون نبود. که هی بگن بابا ما اینیم اونیم... خیلی هاشون حتی می گفتن نداریم اما یه وقتایی عمل می کردن.
حالا همچین می نویسم انگار اون زمونا بودم. درسته نبودم اما خیلی خوب راجبش برام گفتن.
آقا ما اون شعری که رضا صادقی سروده را در امضامون آوردیم بعد الان فکریدیم که نکنه یه وقت بچه ها برن سراغ عینک بدبینی بگن این با ما هستش آیا؟
شعریه که رضا صادقی گفته برای آهنگ خوب و بدش هست جون داداش. :-2-38-:



یاد دکتر علی شریعتی به خیر:

خدايا! ...
رحمتی کن ،
تاايمان ،
نام و نان برايم نياورد! ...
قوتم بخش ،
تا نانم را ،
و حتی نامم را ،
در خطر ايمانم افکنم! ...
تا از آنانی نباشم که ،
پول دين را می گيرند ،
و برای دنيا کار می کنند! ...
بلکه از آنانی باشم که ،
پول دنيا را می گيرند ،
و برای دين کار می کنند! ...


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است. وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است. وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است. وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است. دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم...




خیلی هارو می بینم که هی دم از عشق به دکتر شریعتی می زنن. اما گاهی اوغات توی حرفاشون میشنوم، می بینم، می خونم چیزایی که زمین تا آسمون با فلسفه ی دکتر متفاوته.
منم دوسش دارم، یه سری از کتاب هاشم خوندم. اما فکر نمی کنم راهم خیلی باهاش یکی باشه.
حتی خیلی وقت ها خیلی از حرفاش و قبول ندارم. اما عاشق شخصیتشم. خود ِ خود شخصیتش... کاری به حرفاش ندارم. واقعا مرد بود. فقط به خاطر حرفاش نبود که بزرگ شد. البته تا زنده بود... بی خیال بابا همه ماشالا اطلاعات عمومیشون بالاس...





من برم این سریال نابرده رنج و ببینم. اخه خیلی از این کامبیز دیرباز خوشم میاد. یه حالت و لحن لوتی ای داره که هم از لحنش و هم شخصیتش بسی خوشم میاد.
تازه با رفیق فابش سام همبازی شده. گمونم فردین بازی هم توش مشاهده بشه. دلمون تنگ شده واس این چیزا...


فعلا...



پ.ن: رویا جان تولدت مبارک. :-2-40-:

metropolis
1390،03،29, ساعت : 11:44 بعد از ظهر
ما تیکه تیکه وزاریم چون روابطمان با وایرلسمان خصمانه میباشد

راستی سیییییییییییییییییییییییل ام:-2-25-::-2-25-:

ماخوفیم چون امروز درسیدیم:-2-16-::-2-16-:

پس اینجا چه وکنیم؟ها خو حسی به ما وگفت دلتان واسه ما تنگولیده:-2-42-::-2-42-:

اول زهرا جان منظور لیلون جانمان ما بیدیم زیرا خوانده بوییم که بامزی بیده ولی دگر ننگاشته
خواستیم وگوید کجا نگاشته فهمیدیم خودمبارک باید وگردیم دنبالش راستی لیلون جان ما یک بار از برای پت رفتیم خواستگاری ها اینقده باحال بید:-2-06-::-2-06-: برارمحترم کتش را در نیاورده دیوانه زیرا که از ایسترس زیر بغلش دریاچه امازون راه افتاده بیده:-2-06-::-2-06-:
هاراستی هیوا جان جوش نوزن ننه ایییییینقده از ای ایتیفاقا دردیار ما ویفتد که وگووووو روزی خواهیم نگارید.راستی خانومی جان مت ما که زنجان میدرسد وگوید تازه فهمیده

ام مامشدی جماعت عجب خبیص وباشیم نودانستیم:mrgreen::mrgreen:البت او غلط وکرده تازه به خودشناسی رسیده:-2-42-::-2-42-:وگرنه ما همچیییییییییین

معصوم وباشییمممم :-2-15-::-2-15-:اسممان بددرفته جان شوما:-2-35-::-2-35-:

فقط توصیه ای وکنمتان :-120-:خواستید در دیار ما نزدیک حرم تاسکی بسورارید یه وقت نوفهمد مسافرید هاااااا که پول دیه ابوی گرام را طلب مینماید:-2-19-::-2-19-:


امتحانش کمی خرج ورداراست خودتان ودانید:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-23-::-23-::-23-:

ها خوخاطلات امروز:امروز درصد گیر خونمان کم شده بید:mrgreen::mrgreen: رو کردیم به پت و گوفتیم-شرخ اختلات ما در ذیل آمده:

-اوووووهووووی پتتت!!!!!!!!!!!!!

-ها چه وگویی؟

- خو تو چرا نروی با مت در زنجان کمی بهوایی{به سبک مستر جیم در دل وگفتیم تاما کمی بنفسیم؟؟؟؟؟؟:-2-43-::-2-43-::mrgreen::mrgreen::-2-35-::-2-35-:}

-به تو شه

_الان نشانت ودهیم بی.............................................. ......:-2-42-::-2-42-:

شرمنده بقیش غیر قابل تهریفه.

ورید وخسبید:-2-25-::-2-25-:

Mina
1390،03،29, ساعت : 11:48 بعد از ظهر
حوصله هيچ كاري رو ندارم..فردا امتحان زبان دارم..از 6فصل فقط سه فصلش رو ..اونم گذري خوندم...
از عصر مامان بابا حرفاشون رو اعصابمه...
فاطي اومد باهام حرف بزنه...
من وقتي نتونتم حرفمو بزنم گريه م ميگيره...
مثل هميشه..
همين حالت...
آروم ميگه حالا چرا گريه ميكني...بگو تا بشنومت...
ميگم و ميگم..با گريه ميگم...
هيچي نميگه...
يه آه ميكشه و بعد صحبتو به خنده ميكشونه...
نميدونم امتحانمو چه طور ميدم..
نميدونم چيكار بايد بكنم..
مغزم هنگه...


هيوا،منم نابرده رنج رو ميبينم... فقط به خاطر ِ كامبيز ديرباز ..بازيشو دوست دارم!

+ ديگه تصميم گرفتم..از مسائل ِشخصيم اينجاننويسم..واسه همين ممكنه چهار پنج روز يكبار بيام....خوبه نه؟

خانم فسقلی
1390،03،30, ساعت : 12:15 قبل از ظهر
"یکشنبه:29/3/90"

سلام شب به خیر دوستان
البته الان ساعت از 12 گذشته ها 30 حساب میشهhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/76.gif

امروز صبح ماهرخ بانو بیدار شد
درس خوند....
اومد سایت تا همین الان دلش نمیاد برهhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/15.gif

خیر سرم امروز قرار بود کلی درس بخونم
البته توجه کنید که قرار بودhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/56.gif

هیییییی،دلمان پوسید...
امروز دلم هوای یکی از دوستامو کرده بود که 7 ماه با هم قهر کردیمhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/21.gif

گفتیم بیایم اینجا بلکه از این دلتنگی در بیایمhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/24.gifhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/25.gif

4 شنبه امتحان دارم.آخریشه...برام دعا کنید بچه هاhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/64.gif

راستی اینجا چرا اینجوری شده با هم قهر کردینhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/90.gif

یکی برای ما توضیح بده

خب من برم دیگه
شب به خیرhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/28.gif

fatima_59
1390،03،30, ساعت : 12:23 قبل از ظهر
دوست دارم اخر شب پست بدم_از همين الان هم بگم با گوشي هستم و برداشت بد از كلمات نشه_هر 1 دقيقه هم يكبار ويرايش ميكنم جون نميشه طولاني نوشت_ احساس ميكنم هممون به يه ريكاوري نياز داريم_ حق داريم اينجا رو دوست داشته باشيم_حق داريم به هم كمك كنيم هرجند در قالب خط هاي تايب شده باشه_همون دنيايي ارزش داره _ حق داريم عصباني بشيم و حرف بزنيم_ مرخصي بريم تا دوباره روحيه مون برگرده _

الي ببخش 2 تا پست ميدم_ويرايش هم ميكنم بيشتر از اون نميشه نوشت_
حالا كه عضو اين خانواده شدي نبايد بقيه رو تنها بذاري بري_ شبنم تو براي من و خيلي هاي ديگه شدي يه خواهر بزرگتر فهميده و مهربون_با راهنمايي به جا و منطقيت_ اقا سيامك داداش بزرگه اين خونه س كه هواي همه رو داره _ بهي و لي لي خواهر وسطيان كه نبودشون حال بقيه رو ميگيره_ مينا ميني ته تغاري خونه شده_زهرا اون وسطا سعي ميكنه با منطق خودش جو رو اروم نگه داره_

-نازلی-
1390،03،30, ساعت : 01:02 قبل از ظهر
سلام.
خیلی وقته این جا نیومدم.
درس داشتم و همچنان امتحانات ادامه دارد...
فردا می خوام درسو بی خیال بشم و برم با مامانم اینا(خالم اینا...)بیرون.
2تا امتحان دیگه مونده...
و من چند وقته یه جسم گوله ای توی گلوم جا خوش کرده...

حس می کنم مثل نازنین ساختمان پزشکان شدم، آخه هی به خودم می گم نفس عمیق بکش....
دارم سعی می کنم با آرامش زندگی کنم...
آخه از حرص خوردن چیزی نصیبم نمیشه....

من خیلی کتاب تا حالا خوندم(نسبت به دوستای دنیای واقعیم)، اما امروز احساسی پوچی کردم چون که تا حالا از دکتر شریعتی کتاب نخوندم.... می خوام برم یه دست دوم فروشی پیدا کنمو کتاباش رو بخرم.(آخه از کتابای ورق زرد و قدیمی خیلی خوشم میاد، بهم آرامش میدن.)

خواستم برم چند صفحه از بادبادک باز رو بگیرم و تایپ کنم(تایپ گروهی)، اما دیدم نمی تونم ، یعنی توانش رو ندارم.... گاهی یه چیزایی خیلی فراتر از تو و توان تو هستن....
آخه خلاصه اش رو که می نوشتم، دوباره یه بغض گنده اومد تو گلوم، دوباره یاد حسن افتادمو.... حتی یاد امیر...سهراب... نه من نمیتونم...
من کتابایی که دوست دارم دودسته اند، یه سریش رو بعد از بار اول که می خونم باید دوباره و صدباره بخونمش چون بهم روح میده، مثل خسی در میقات...
اما یه سری مثل همین بادبادک باز، حتی یادشون هم منو دچار یه غم گنگ می کنه که تهش یه حلاوت خاصی هست....

پ.ن. این متفاوت ترین خاطره ای بود که اینجا نوشتم، شاید چون داره یه اتفاقایی برام میفته....

شبتون خوش.:-2-40-:

شبنم
1390،03،30, ساعت : 02:27 قبل از ظهر
ما كه قراره اخطار بگيريم بذار مردونه بگيريم :-2-39-:

با یه شکلات شروع شد........

من یه شکلات گذاشتم تو دستش...اون یه شکلات گذاشت توی دستم...من بچه بودم ...اون هم بچه بود...سرم رو بالا کردم...سرش رو بالا کرد...دید که منو میشناسه...خندیدم...گفت "دوستیم؟"...گفتم "دوست دوست"...گفت "تا کجا؟"...گفتم "دوستی که تا نداره"...گفت "تا مرگ!"...خندیدم و گفتم "من که گفتم تا نداره"...گفت "باشه.تا بعد از مرگ!"...گفتم "نه.نه.نه!تا نداره!...گفت "قبول.تا اونجا که همه دوباره زنده میشن...یعنی زندگی بعد از مرگ...باز هم با هم دوستیم...تا بهشت...تا جهنم...تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم"...خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا که دلت میخواد یه تا بذار...اصلا یه تا بکش از این سر دنیا تا اون سر دنیا"...اما من اصلا"تا نمیذارم"...نگاهم کرد...نگاهش کردم...باور نمیکرد...میدونستم...اون میخواست دوستیمون حتما تا داشته باشه...دوستی بدون تا رو نمی فهمید...

گفت "بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم"...گفتم "باشه.تو بذار"...گفت "شکلات...هر بار که همدیگه رو میبینیم یه شکلات مال تو.یکی مال من...باشه؟"...گفتم"باشه"...هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش...اون هم یه شکلات میذاشت توی دست من...باز همدیکه رو نگاه میکردیم...یعنی که دوستیم...دوست دوست...من تند شکلاتم باز میکردم میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم...می گفت "شکمو!...تو دوست شکمویی هستی!"...و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ...می گفتم"بخورش!"...می گفت"تموم میشه...میخوام تموم نشه...برای همیشه بمونه"...

صندوقش پر از شکلات شده بود...هیچکدومش رو نمی خورد...من همش رو خورده بودم...گفتم "اگه یه روز شکلاتات مورچه ها یا کرمها بخورن.اون وقت چیکار می کنی؟"...گفت "مواظبشون هستم"...می گفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"..و من شکلات رو میذاشتم توی دهنم می گفتم "نه.نه!تا نداره...دوستی که تا نداره"...

یه سال...دو سال...چهار سال...هفت سال...ده سال و بیست سال شده...اون بزرگ شده...من بزرگ شدم...من همه ی شکلاتها رو خورده بودم...اون همه ی شکلاتها رو نگه داشته بود...اون امشب اومده که خداحافظی کنه...میخواد بره...بره اون دور دورها...میگه "میرم اما زود بر می گردم"...من میدونم.میره و بر نمی گرده...یادش رفت شکلات به من بده...من یادم نرفت...یه شکلات گذاشتم کف دستش...گفتم"این برای خوردنه"...یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش...گفتم "این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت"...یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش...هر دو رو خورد...خندیدم...میدونستم دوستی من تا نداره...میدونستم دوستی اون تا داره...مثل همیشه...خوب شد همه ی شکلاتهام خوردم...اما اون هیچکدومشون رو نخورد...حالا با یه صندوق پر از شکلات چیکار میکنه؟!

####

وقتي ماها از هم مي رنجيم اون دونه هاي شكلات رو ميذاريم تو يه صندوقچه واسه روز مبادا ! يه روز كه خيلي دير ميشه واسه خوردن اون همه شكلات . خوش به حال اونايي كه تو لحظه شكلاتاشون رو ميخورن و دوستي شون تــــــــــــا نداره

امشب از اون شباست . دلم واسه يه دوست قديمي خيلي تنگ شده. خيلي هم قديمي نميشه گقت. يه دوست كه پارسال همين موقعا باهاش آشنا شدم. دوست نبوديم ولي دوستش داشتم. حالا نيست و دلم خيلي براش تنگه. كاش همون موقعها همه چي يه جور ديگه بود . نميشد و نمي بود ولي كاش ... اعتراف ميكنم من اصلا آدم قوي اي نيستم. سمان ، الي كجاييد اين پستمو ببينيد ؟ من هميشه بقيه رو از يه كارايي و يه چيزايي منع كردم ولي خب خودم از همه ضعيف ترم بعضي وقتها

عجيب دلم گرفته اين ترانه ابي هم با اينكه اين همه بار شنيده بودمش انگار الان براي اولين بار بود كه مي شنيدمش



واست بی تابم و بی خوابم و می دونی دلتنگم

واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم

منو تنها نذار از روزگار با این که دل خستم

واست دیوونم و میمونم و تا آخرش هستم

داره می باره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چه قدر حس بدیه حس تنهایی

دارم می شکنم آسون و تو نیستی

دارم از بین می رم توی این دلتنگی

داره دل می گیره بی تو از بی رنگی

دارم از بین می رم توی این خاموشی

کاش می شد می بردی منو با آغوشی

نمیشه با نبودت ساده سر کرد

نمیشه سالم از این غم گذر کرد

بهي تا صبح وقت داري يا پستت رو پاك كني يا ويرايش يا پست جديد . وگر نه منتظر عواقبش باش :-2-37-:

آنيتاي عزيز دلم ؛ ديدمت روحم شاد شد . :-2-16-:

بهي :-2-16-: كجاش خشن بود ؟ :-2-37-: پاكوندم

nairika
1390،03،30, ساعت : 02:42 قبل از ظهر
http://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Word%20Animated%20Emoticons/hello.gif خوبین همگی
بچه ها اول کاری یه مرســــــــــــــــــــــ ـــــی بزرگ به همتون چون واقعا کمک کردین حال و هوام عوض بشه و با بعضی از خاطراتتون حسابی بخندم:-2-40-::-2-06-::-2-40-:
امروز یه نفر اساسی حالمو گرفت البت منم براش کم نذاشتم و حالشو کردم تو قوطی منتهی خوب کاری کرد که تمام دلمشغولی های این چند سال اخیر جلو چشام رژه رفت :-2-43-:منم تا رسیدم خونه واسه اینکه دق مرگ نشم رفتم سراغ دفتر تنهاییام بیچاره خیلی طفلی آخه اسمش دفتر خاطراته ولی فقط مواقعی که دیگه از این دنیا سیر و خسته ام دیگه کشش ندارم میرم سراغش و حسابی خودم رو تخلیه احساسی میکنم :-2-36-:امروز به این نکته پی بردم که چقدر خوش به حالمه که سواد نوشتن رو دارم اگرنه باید چه می کردم پس خداجون مرسی که میتونم بنویسم :-2-38-::-2-41-:خلاصه بعد از این که کمی آروم شدم دیدم اصلا حس و حال درس خوندن نیست نشستم بی ستاره خانم ریاحی و خوندم اونم چه خوندنی ستاره بدبختی کشیده من دارم اینجا اشک میریزم:-2-30-: البت اشکام به حال خودم بود و به بهانه ستاره کتاب که تموم شد خواستم باز کتاب بخونم دیدم دیگه فاز غم بسه بکوری چشم اونی که باعثه خیسی چشمم شده زدم به رگ بیخیالی:-2-42-::-2-16-: :-2-26-:شاید به قول یه خدابیامرز (نه اشتب نکنید هنوز زندست منتهی تو بلک لیسته پس از به زبان آوردن اسم معذوریم) زیادی بیرگ و بی غیرتم ولی ترجیح میدم بی رگ باشم تا اینکه خودم رو شکنجه کنم الانم که اصلا به روی مبارک نمیارم صبح چه آدم داغونی بودم :-2-06-::-2-16-:راستی به خبر خوب فردا قراره برم یه جا واسه کار :-2-32-:البت اولین کارم نیست منتهی اولین کار نیمه وقتمه ساعت کاری همش تا 2 آخ جــــــــــــــون خدا مـــــرسی آhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/heart%20beating.gifخه قبلنا همش ساعت کاریم تا 6 بود اونم چی حسابداری تقریبا جنازه ام به خونه میرسیدhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\5.mht!http://kay.smiley.free.fr/images/2011.gif تا اینکه در راستا خوندن درس بسیار قید کار رو زدم تا یافتن یه کار نیمه وقت فکر کنم این خوب باشه حالا یه مدت میرم تا ببینم چی پیش بیاد امیدوارم که خوب باشه ( حالا تو این هیر و ویر امتحانا بگو چه وقت کارکردن بود آخه:-119-: آخه چهارم و پنجم دو تا امتحان سخت دارم ریاضی و مدار اکتریکی البت این آقاهه گفت فعلا کار خلوته و میتونم اونجا درس بخونم خدا کنه راست گفته باشه :-2-39-:)
به قول دوستان پ ن: زهرا و عسل:-2-40-::-2-40-:
رویا نوشت: تفلدت مبارکhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Easter%20Animated%20Emoticons/easter%20eggs%20in%20a%20basket.gif
لیلا نوشت: من هم عشق داشتن برادر بزرگتر از خودم رو داشتم ولی متاسفانه یه 14 سالی زود به دنیا اومدم و شدم بچه ی اول:-2-39-::-2-36-:
عارفه نوشت: تبریک میگم منم عشق اسم امیر علی رو دارم:-2-40-:
پریسا نوشت: داستانی رو که نوشتی خیلی دوست دارم و واقعا یه تکونی به عقایدم داد در رابطه موضوع اون بحث هم اگه این طور نبود که خدا نمی گفت اول خودتون رو بشناسید تا بتونید من رو بشناسید در واقع داره میگه که من رو تو خودتون بیابید:-2-41-:
فعلا شب همگی تون خوش http://kay.smiley.free.fr/images/5849.gif
خوب همش چند ساعت از یکسنبه 29/03/90 گذشته:-2-42-:

آرام.د
1390،03،30, ساعت : 02:57 قبل از ظهر
بامداد 30 خرداد 1390


سلام دوستای خوبم :-2-40-:
وقت تون به خیر و شادی


بازم خاطره ی خاصی ندارم شایدم به قول خان داداشم ( جناب رابین هود ) اگه بخوام خاطره بگم تکرار مکررات می شه پس از خیرش می گذرم الانم طبق معمول هر شب خواب از چشمام فراری شده و از سر بیکاری دارم اینا رو می نویسم تنها حرف تازه ای که بخوام اینجا بذارم بازم گزیده ای از کتاب مائده های زمینی آندره ژید هست که نمی دونم چرا هنوز دلم نمی آد بذارمش کنار و برم سراغ کتاب دیگه ای پس به این گزیده و دو سه تا پ.ن بسنده می کنم ببخشید اگه حوصله تونو سر می بره تنها چیزی ـه که می تونم تقدیم کنم:


«... اگر به من می گفتند، اگر برایم اطمینان حاصل می شد که زمانی نامحدود در پیش رو دارم، هرگز دست به هیچ کاری نمی زدم. پیش از هر چیز، از اینکه خواسته بودم کاری را بیآغازم، خستگی از تن به در می کردم، چون برای انجام دادن کارهای دیگر نیز فرصت کافی در اختیار داشتم. در آنچه می کردم هرگز انتخابی در کار نبود، اگر نمی دانستم که اینگونه زندگی به ناچار پایان خواهد پذیرفت و من پس از زیستن، به خوابی فرو خواهم رفت اندکی عمیق تر، و اندکی غفلت بارتر از آنکه هر شب در انتظارش هستم...
و بدین گونه عادت کردم که هر لحظه ی زندگی ام را در برابر مجموعه ای از شادی های مهجور از دیگر لحظه ها جدا سازم تا بتوانم یکباره سعادتی ویژه را در آن متمرکز کنم؛ آن چنان که در نزدیک ترین خاطراتم نیز دیگر خود را باز نمی شناختم...»


پی نوشت ها:


ـ بابای نازنینم :-2-40-: صفا آوُردی به تاپیک، حیف که نبودم مقدمت رو گلبارون کنم توصیه ت هم به روی چشم احترام خان داداشمو نگه می دارم مراقب مامان گلم هم هستم :-2-38-:


ـ بهنوش عزیزم :-2-40-: با پست ساعت 6 صبحت خیلی حال کردم دو سه بار خوندمش خیلی از جاهاش انگار خاطرات بچگی خودم بود خدائیش چطور دلت می آد ما رو از خاطرات قشنگت محروم کنی نامرد؟! :-2-35-:


ـ راستی خواهرم یکی دو روزه عضو شده هر چند سابقه ی آشنائیش با این سایت از من بیشتره و من به واسطه ی اون با اینجا آشنا شدم . یه رمان خون حرفه ای الانم بیشتر برای این عضو شده که می خواد کتاب تایپ کنه بلکه کمی از دینش رو نسبت به این سایت ادا کنه اینو هم بگم که همه تونو می شناسه :-2-37-:هر وقت که همدیگه رو می بینیم محور صحبتهامون سایت و رمان و کاربرا هستن اسم کاربریشو هم نزدیک به اسم من انتخاب کرده
خدا به داد همسرامون برسه قبلاً حضوری و تلفنی با هم حرف می زدیم حالا اینجام اضافه شد شاید سبزیامونو هم آوردیم همینجا پاک کردیم :-2-37-:


ـ شبنم! عزیز دلم ! :-2-40-:دوستی یه طرفه وجود نداره شاید بر سر راه ابراز دوستی موانعی وجود داشته باشه ولی این دلیلی بر یه طرفه بودن یا خاتمه ی دوستی نیست شک نکن خدا رو چه دیدی شاید یه وقت افسانه ی ققنوس صورت حقیقت به خودش گرفت :-2-41-:


دیگه همین...

خدا نگهدار همگی:-2-40-:

آنیتا
1390،03،30, ساعت : 03:11 قبل از ظهر
سلام خيلي وقته اينجا نيومده بودم البته سر ميزدم اما نمي نوشتم خاطره هام ازم خيلي دورن وخيلي نزديك خيلي دلتنگم براي خواهرم،براي بچه هام، براي حتي مامانم با اينكه بهش نزديكم اما يه جورايي هم نيست،غم از دست دادن فرزند خيلي سخته داغ جووني به دل داشتن، ظاهرم خيلي ارومه اما .....
ازتون ممنونم شبنم عزيزم الي مهربونم ميناي نازنين زهراي خوبم ناهورخانومم كه تمام لحظه هاي منو همراهي كردين،خانومي عزيزم كه همدلي
از دوستاني كه برام ميتينگ تولد ترتيب دادن منو شرمنده كردن ،دوستاني كه توي تابيك تولد تبريك گفتن ممنونم
و اما.....
همه دوستاني كه با من همدردي كردند تا بتونم اين داغ رو با صبوري تحمل كنم،إز همتون ممنونم
شايداينجا جاي اين حرفا نبود اما خوب جاي ديكه به ذهنم نرسيد .مينا لطف كرده iPod خودشو بهم داده أينم بعضي حروف فارسي رو نداره،به حساب سوتي نذارين
بهي عزيز دلم برات بخصوص تنگ شده،ليلي لوسي براي شما هم همينطور،همينطور براي سهيلا و ندا
نيلوي عزيزكم مرسي بابت همه زحماتي كه در بخش عكس در نبودم كشيدي

Behnoush
1390،03،30, ساعت : 03:16 قبل از ظهر
ما را شطرنجی کنید http://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gifما اهتراف میکنیم که با همکاری امریکای جنایت کار قصد براندازی کل تافیک را داشتیم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/hemademe.gifیک لحظه ما را جو وگرفتhttp://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif نفهمیدیم چی شد اصلا:-2-35-: جان شوما ما را جو زیاد وگیرد ها اما اندفعه بدجور وگرفت نامرد:-2-36-: حالا ما گفتیم بای بای اما امدیم پست ودادیم یکوقت فکر نکنید ما همینجور الکی حرف زیاد وزنیم ها:-2-37-: جذبه ی ما را زیر سوال نبرید:-2-37-: ما منظورمان بود برای امروز دیگر در تافیک نمی آییم :-2-35-: جان شوما یادمان رفت امروزش را وگوییم:-2-38-: ما همینجا ار محضر همه عذرو خواهیم که بی تربیت وشدیم برای لحظاتی:-2-37-: ما خیلی شرمنده هستیم:-2-35-: ببخشید:-2-35-: همین الان خاطره ی خاصی نداریم ولی برای 1 دقیقه به شما فرصت ودهیم هر چه فحش اینها در دل دارید نثار ما نومایید:-2-35-: پست را که فرستادیم 1 دقیقه تان شروع وشود بعد ار ان دیگر هر کس فحش ودهد خونش حلال است:-2-37-:
ما یک عذرخواهی به همه بدهکار بودیم که وکردیم:-2-38-: یک تشکر هم بهتان بدهکاریم:-2-38-:بی حساب وشدیم ها:-2-36-: آفجی مینا ما خیلی کیف وکردیم پستت راخواندیم:-2-35-: اشک شوق در چشمانمان جمع وشد:-2-35-: چقد بی جنبه هستیم ما:-2-35-: الان خیلی معلوم نیست ما ذوق وکردیم ها؟:-2-35-:
شبی لیلا هر وقت آن پست بی تربیتی و خشانتیت را پاک وکردی ما هم پست بی تربیتیمان را پاک وکنیم:-2-36-: دلت برای ما تنگ وشده؟:-2-37-: ما که همینجا هستیم آغوش بگشا:-2-37-:
این پست صرفا جهت عذرخواهی، تشکر و ابراز وجود بود و هیچ جنبه ی قانونی دیگری نداشت:-2-35-: فقط یک چیزی وگوییم:-2-35-: بچه ها ما گناه داریم دیگر به رویمان نیاورید گفتیم دیگر نمی آییم اما دو ساعت نشده امدیم خوب؟:-2-35-:
ما نام ببریم یعنی؟:-2-38-: همه تان را خیلی دوست داریم ما آدم نمی شویم:-2-35-: راستی وگوییم:-2-35-: کیف ودهد دوست وداشتن:-2-35-:زیادید خو نام کی را وگوییم:-2-36-:عسل جانمان امروز اذیت وشد ببخشید:-2-38-: مهسا جانمان راستی ما و مهدی جانمان روزه هستیم امروز ها دیر وشد نمی دانیم ورسانی خودت را یا نه:-2-35-: مینا کوچولو جانمان هم:-2-35-:
راستی راستی ما به منبع اسمایلیهای عسل ره بردیم:-2-37-: فعلا دهانمان مسکوت وماند تا عسل مبلغ مورد نظر را به حسابمان ورساند:-2-37-:
هوا چقدر گرم است از ناجوانمردانه و اینها هم وگذشته جان شوماhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/drooler.gif
پریسا، نسیم، فرهاد، پروانه، زهرا، نولو...بچه ها همه تان...مرسی:-2-38-: ما یک چیز بی تربیتی وخوردیم:-2-37-: دیگر ورویم..یک دقیقه از الان:-2-37-: دیگر به روی ما نیاورید خو؟:-2-35-: جان شوما ما خیلی بر سر قول خود هستیم همیشه:-2-35-: اما وقتی درجوگیری قول ودهیم نمی دانیم چه می شود:-2-38-: ما رفتیم...ما رانفرین نکنید امتحان داریم 4 شنبه خراب وکنیم:-2-37-:

انی جون نوشت: انی جونم قربونت برم:-2-38-:تا پستمان را فرستادیم دیدیم بالای پستمان پست انی جانمان است...ذوق کردیم..خیلی..خیلی...به فال نیک گرفتیم..بعد از ان پست بی تربیتیمانhttp://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif قربون دلت برم انی جونم ...عزیزم...برگرد ما برایت همینجور نَیِر نیر وخوانیم....جایت انقد خالیست که ما اصلا نمی دانیم چی وگوییم...به خدا راست میگوییم...آن شعر امضایت که مال بهار جانمان هست خیلی قشنگ است..خیلی


صبح نوشت : لیلا جان خودمان این شبی لیلا پست بی تربیتیش را پاک وکرد مال تو ویفتاد تهhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/hemademe.gif ما پست بی تربیتیمان امتیاز زیاد وداشت دلمان نیامد پاک وکنیم:-2-37-: البت شکسته نفسی وکردیم http://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gifما چون نگران پایین آمدن پست شوما بودیم پستمان را پاک نوکردیم:-2-11-: راستی بشه ها صبح بخیر:-2-37-:دیگر امروز خاطره نودهیم ( امروز روز درس است:-2-16-:بهنوش چقد نترس است:-2-37-:همینجور درس نخوانده وَشَستست:-2-37-:) غزل سرودیم:-2-31-:حالا از دیشب تا الان بیداریم فعلا وخوابیم بعد درس وخوانیم:-2-35-:

خانم فسقلی
1390،03،30, ساعت : 03:42 قبل از ظهر
خدا رو شکر
بهی جوووونhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-448.gif

حالا با آرامش میرویم لالا....http://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-415.gif

ما هم 4 شنبه امتحان داریمhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-427.gif

شبتان به خیرhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-428.gif




خدا رو شکر
بهی جوووونhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-448.gif

حالا با آرامش میرویم لالا....http://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-415.gif

ما هم 4 شنبه امتحان داریمhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-427.gif

شبتان به خیرhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-428.gif





راستی ما همین الان از مهمانی پروفایل برادر شاهرخ به اینجا آمدیم:mrgreen: کلی خوش گذشت جاتون خالی.....:-2-41-: دیگه واقعا میرم نمیدنم چرا امشب از اینجا نمی تونم دل بکنم.....بدرود عزیزان

AsalBanu
1390،03،30, ساعت : 04:12 قبل از ظهر
لیلاااااااااااااااااااااا ا http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002006E.gif
نمیگی نصف شبی رگای مغزم پاره میشه http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000200B8.gifهی جلو خودمو گرفتم بلند نخندم تا هم شویمان از خواب نپرد http://www.photofans.cn/images/smilies/bq0005.gif هم اینکه خبال نکنند دیوانه ام http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020114.gifیهنی مطمئن نشوند http://www.stci.qc.ca/kaos/2176.gif
خوبهدی به کی بود ؟؟؟
آهان میس مینی مینا http://www.orkutglitter.com/Orkut_Images/Animated_Glitter/images/78.gif
بچه جون تو چرا انقدر زر زرویی ؟؟؟ http://www.bieye.net/forum/images/smilies/popoco/32.gifپخی میزنی زیر گریه ؟؟؟ http://www.bieye.net/forum/images/smilies/q/qb%20%282%29.gifاز من یاد بیگیر استوار و محکم http://www.digi-mods.com/vb3/images/smilies/dm19.gif
چی گفتی ؟؟؟ http://www.digi-mods.com/vb3/images/smilies/dm13.gifماماااااااااااااااااا اااااااااااااااااااان http://bbs.fyjy.net/images/smilies/baozi/aa13.gif http://bbs.fyjy.net/images/smilies/baozi/aa33.gif http://bbs.fyjy.net/images/smilies/baozi/aa47.gif
بهنوش http://bbs.fyjy.net/images/smilies/baozi/aa32.gifزود بوگو اسمال آقاهای منو از کجا کش رفتی ؟؟؟ http://bbs.fyjy.net/images/smilies/baozi/aa25.gifبه دو نیم تقصیمت میکنم http://bbs.fyjy.net/images/smilies/baozi/aa16.gif ما با خون دل اینها را جمع نومودیم http://www.freesmileys.org/emoticons/emoticon-animal-027.gifچه شبها که نخسبیدیم و قطره قطره از این سو و ان سو http://www.postsmile.com/img/animals/48.gifحالا از ما دزدی میکنی ؟؟؟ http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em46.gif( مینا همچنان صلابت را از ما یاد بگیر http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em43.gif)
آقا الان ساعت حدود 4 صبح است
خبر مرگمان کپه مان نمی آید http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em24.gif
اصلا ما چگونه از رختخواب جدا شدیم خداییش برای خودمان نیز سوال بود http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em42.gif
همینجور که در آشپزخانه بودیم مغزمان هم ارور میداد http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em26.gif
ولیکن به خاطر اینکه جناب شوی بیدار شوند نمیشد سر وصدا کرد http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em33.gif
ما هم منتظر اذان بودیم تا نماز بخوانیم و بخسبیم
چون صبح میخواهیم به استرخ برویم http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em30.gif
الان هم در کمال آرامش بر روی کلیدها میفشاریم http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em36.gifچون اگر شوی جان بیدار شوند http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em13.gifاینگونه میشود
آنوقت دیدار بعدی ما قیامت میشود http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em21.gif
یک وقت فکر نکنید شوی ما دست بزن دارد http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em09.gif
نه
فقط اینگونه از وسط نصفمان میکند http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em12.gif
پس تا نیامده برویم رت کارمان http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em03.gif
ما فردا باز هم می آییم
چون به سبیل الی امید داریم http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em15.gif
این هم نمایی از سیبیل الی جانمان http://www.pic4ever.com/images/4hba7gi.gif
راستی آنی جانمان
دلمان برایت قت این بود http://www.pic4ever.com/images/2mpe5id.gif
ایشالا خدا به شما و خانواده تون صبربده و دلتون آروم بشه http://www.pic4ever.com/images/rose.gif
اینجا جای شما بسیار خالی است http://www.pic4ever.com/images/tissue.gif
( مینا همچنان به صلابت فکر کن http://www.pic4ever.com/images/turkydance1.gif) http://www.pic4ever.com/images/3572.gif
آهان راستی
طبق معمول آلزایمر http://www.pic4ever.com/images/onion011.gif
آرام جان
انقذه ما دوز داریم سبزی پاک کنیم و غیبت کنیم http://www.pic4ever.com/images/onion055.gif
حالا که اینطور شد بذار بگویم http://www.pic4ever.com/images/laugh22.gif
این دختر خاله شویمان است
همان که همشه ما خانه شان هستیم
و آنجا خانه دوممان است http://www.pic4ever.com/images/onion053.gif
یک خواستگار قمی از برایش پیدا شده
ولی چون کارش تهران است و نمیخواهد از ننه اینایش جدا شود میگوید ما نمی آییم http://www.pic4ever.com/images/fight.gif
بهش گفتم
باو قبول کن
با هم میشینیم در کوچه
سبزی پاک میکنیم و غیبت میکنیم حال ودد http://www.pic4ever.com/images/onion048.gif
گفت در این صورت باید چند تا خواهر شوهر داشته باشوم http://www.pic4ever.com/images/onion021.gif
ما هم گفتیم این که اشکالی ندارد
تازه بچه هایمان را هم در کوچه ول میکنیم تا با دماغ های آویزان http://www.pobaby.net/bbs/Skins/Default/emot/em48.gif
در کوچه بپلکند
این صحنه که به ذهنش آمد دیگر نتوانست مقاومت کند و قبول کرد عروس بشود http://www.pic4ever.com/images/laugh22.gif http://www.pic4ever.com/images/onion049.gif
حالا ما خوشحالیم که شما هم بساط سبزی اینجا می پهنید http://www.pic4ever.com/images/onion055.gif
بعدا نوشت:
ما خوبمان نبرد تا این اعتراف را بکنیم
مینا http://www.pic4ever.com/images/154fs82123.gif
ما هم زر زرویی بودیم برای خودمان http://www.pic4ever.com/images/4yajuyo.gif
مرسه که میرفتیم
جماعتی به عذاب بودند از دستمان http://www.pic4ever.com/images/139fs122428.gif
اخر سال معاونمان گفت شوما از سال دیگه اینجا ثفت نام نومیشوی از بس شری http://www.pic4ever.com/images/145fs78038.gif
ماهم زر زرمان عود کرد http://www.pic4ever.com/images/148fs542321.gif
اخر اگر ددیمان میفهمید که تکه بزرگه گوشمان بود http://www.pic4ever.com/images/145fs780093.gif
من همین باب دلیل http://www.pic4ever.com/images/sad30.gif انقدر زر زریدیم تا معاونمان دلش به رحم آمد http://www.pic4ever.com/images/tantrumsmiley.gif
گفت برو بمیر
( صدای زنگمان بلند شد الان است که دار فانی را وداع گوییم http://www.pic4ever.com/images/fkr.gif )
بهد دیگه ما از سال بهد بچه خوبی شدیم خیر سرمان http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes2.gif مثل ....دروغ نمیگوییم http://msnsmileys.net/k/smileys/Kolobok_Big_-_He_and_She/girl_haha.gif http://msnsmileys.net/k/smileys/Kolobok_Dark_Skin_-_Madhouse/girl_crazy.gif
بیخود نیست بهنوش نصفه شبی چرت و پرت مینویسد
اینها از مختصات نصفه شبی است http://msnsmileys.net/k/smileys/Kolobok_He_and_She/girl_haha.gif
دیگر برویم بکپیم
آهان تازه ما دیشب لواشک درست کردیم http://msnsmileys.net/k/smileys/Kolobok_He_and_She/curtsey.gif
عسکش را براتان میذاریم
دلتان جیز http://msnsmileys.net/k/smileys/Kolobok_He_and_She/girl_blum.gif
اگر ما امشب خوابیدیم به شما جایزه میدهیم http://msnsmileys.net/k/smileys/Kolobok_Dark_Skin_-_Madhouse/girl_crazy.gif http://msnsmileys.net/k/smileys/Kolobok_Big_-_He_and_She/girl_bye2.gif
به جان خودم دیه این آخریش است
این ادمین چرا این وقتها بیشتر میآید ؟؟
مشکوف نیست جان شوما ؟؟؟ http://www.pic4ever.com/images/trenchcoat.gif
بعدا نوشت :
زهرا اصل مشهدیییییییییییییییییی http://www.efa.org.hk/forum/images/smilies/white/wubpink.gif http://www.pic4ever.com/images/bd4.gif

metropolis
1390،03،30, ساعت : 05:36 قبل از ظهر
اووووووووووووووووووونقققق قق :-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-30-::-2-30-:

:-2-30-::-2-30-::-2-30-:ما هم پ ن خواهیم خوووووو:-119-::-119-::-119-:چرا هیچ بنی بشری

مارا مورچه ای هم در نظر نوگیرد:-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-:خو ما گناه داریم

خووووووووووو :-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-::-2-18-:مارا صدا بنمایید سانی

به دلایلی که فقط انها که میتوانند ایمیل مارا وبینن وفهمن:mrgreen::mrgreen:

چه وگفتیم ها یادمان امد


اووووووونننننننقققققققققق قق مامی وخواهیم:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-12-::-2-12-::-2-12-::-2-12-::-2-12-::-2-12-::-2-12-::-2-12-::-2-12-::-2-12-::-2-12-:


ددی روانشناسمان وگفت ما مبتلا به از خودشیفتگی از نوع مزمن


میباشیم:-2-11-::-2-11-::-2-11-::-2-32-::-2-32-: :-16-::-16-::-16-::-16-::-16-::-16-::-16-:


دروغ هم که کنتر نمی اندازد:-44-::-44-::-44-::-44-:{کجا وخواندیم؟} زیرا ددی سفر میباشد رفته ددر مجردی:mrgreen::mrgreen: زنش مارا کشت از بس شوور ذلیل

وباشد:-2-43-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-43-::-2-43-::-2-43-::-119-::-119-::-119-::-119-::-119-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:


مارا هم به حساب ویاریدخووووووووووووو:-2-03-::-2-03-::-2-03-:


گناه دالیم خو:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:


بشه خوفی تشلیف دالیم :-2-35-::-2-35-:

راستی سیییییییییییییییییییییییی یییییییییییییلام:-2-25-::-2-25-:
بهد لیلاجون نوشت:وبینید آمدید نسازیدها!!!!!! وگویید ان خاطرات خوشمل را ما هم کمی:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:

در ضمن اختیار دارید شما برای ما به مثال دلمه {dolme}میباشید. ما عاشق دلمه ایم :-2-35-::-2-14-::-2-14-::-2-37-::-2-37-::-2-37-:
در دو روز گذشته به جای تمام وعده های غذایی فرموده ایم خسته نوشدیم:-8-::-8-::-8-::-8-::-8-::-8-::-8-:

التماس دعا.

هه هه مامی شبنم:mrgreen::mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:اه ما دامن گیرت شد:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrg reen::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-65-::-65-::-65-::-4-::-4-::-4-::-4-::-4-:

درضمن الی جوووووون آن غرض وباشد:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-35-::-2-35-::-120-::-120-::-120-::-120-::-120-::-2-23-::-2-23-::-2-23-:

عسل بانو جان:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
چه خوف است به شوما وگوییم مادربزرگ سایت:mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-27-::-2-27-:

صرفا از لحاظ سنی:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-24-::-2-24-::-2-24-:

راستی ما گوفتیم برای راحتی کار زین پس ماراسانی بخطابید

ممنون از شما مهربانان:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:

عاشق همه تان وباشیم

راستی مستر جیم جیم مطمئنید که با ما مشهدی ها رابطه ای ندارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مشکوک وزنید ها:mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-35-::-2-35-::-2-35-:

lucy
1390،03،30, ساعت : 08:53 قبل از ظهر
به نام خدا

سلام


اول ای بمیرید نمیشود دیشب قبلاینکه من بخوایم اینکارا رو بکنید :-2-36-:نمیگید من تا ضبح خواب پر پوچ میبینم :-2-34-:بخدا چشمام اشکی شد پست بهی وشری رو دیدیم کوفته بشید :-2-26-:
خو راست میگم دیشب هی به خودم میگفت حالا که اتفاقی نیافتاده لیلا فوقش نمیای دیگه نت چرا غصه داری :-2-39-: ما مردیم و....مرسی از همتون :-2-08-:

فخط من نبودم فحش بهی بدم الان میتونم بدم :-2-08-:

عسل کوفته تازه خنده اش مونده :-2-37-:

انی :-6-::-6-::-6-::-6-:قربونت بشم خوشحال شدم پستت رو دیدم :-8-:انشاالله زودتر زودتر ارامش به دلت میاد عزیزم :-11-:

شبنم داستانک قشنگی بود .. منم شکلاتامو میخورم:-10-:

الی ویاد حال همه رو میکنه تو قوطی با این پست های پشت سرتون تا قهر واشتی یادتون بره :-3-::-24-::-5-:

فاطی عزیزم جات خالیه :-8-::-8-::-8-:دلم برای ناهور والهه هم تنگ شده :-11-:

بچه ها من خاطرات رو میزارم وهی برمیدارم :-2-37-:

چون نمیدانیم کیستی ولی حدس میزنیم وشری وبهی باشند میگوییم هر که پستش رو حذف کرد که پست دیشب من بیفته اخر صفحه خره :-14-::-14-:

خو الان من انقدر خوشحال شدم به قران که یادم رفت چی میخواستم بگم

خوب بچه ها راستش من اون هفته راهی کربلا هستم یه 10 ،15 روزی نیستم دلم برای همتون تنگ میشه ....به یاد همه هم هستم تو رو خدا اگه کسی بدی وخوبی دیده حلال کنه ... من یه دل کوچیک دارم که اگه از کسی ناراحت بشم اول از دست خودم ناراحت میشم که چرا از دست اون شخص ناراحت شدم همیشه سعی کردم رفعش کنم ... هیچ وقت هیچ وقتم نخواستم کسی رو برنجونم اگه ناخواسته اینطور شده حلال کنید ... تو دنیای مجازی فقط با نوشتار میشه حرف زد گاهی برداشت از نوشته اشتباهه وحسرت میخورم کاش میشد حرف زد جور دیگه ای تا هیچ وقت کسی از حرفیم سو برداشت نکنه ... بزارید به ناتوانیم در بیان منظورم در نوشتن ....

همه تونو دوست دارم ... حلال بنمایید


( قبلی که بیام با خودم گفتم میزنم دارم میرم وکار دارم کمتر میام نت واینا ... الان دیگه عمرم از دوستام دل بکنم تا اخرین لحظه هستم !)

زهرا متروپلیس با چوب خسک بودیم دیروز تا حالا دوتا پ.ن برات دادیم :-2-::-2-:عزیزکم معلومه دخمل خوبی هستی:-11-:

Mini Moon
1390،03،30, ساعت : 09:17 قبل از ظهر
*به نام مهربانترينِ مهربانها*
سلامليكمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/axesmileyf.gif
ما ديروز امتحانمان را داديمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_goody.gifبايد منتظر نمره باشيمhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girlsmelly.gifديروز چه قدر هوا وحشتناك بود!!!http://www.kolobok.us/smiles/user/kez_13.gifزبانو ولش كن،كارنامه رو بچشبhttp://www.moppo.net/anisigns/signer/doh/doh.gifفردا ميدنhttp://www.millan.net/minimations/smileys/whoopdedoo.gifاي كاش كارنامه وجود نداشتhttp://www.millan.net/minimations/smileys/deadthread.gif
ديشب پسر عمه و همسر محترمه و دخملِ جينگيليش اومدن خونمونhttp://kay.smiley.free.fr/images/940.gifاسمِ دخملش پرياس،3 ماهشهhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_mama.gifخيلي بانمكهhttp://kay.smiley.free.fr/images/685.gif
دلم خيلي درد ميكنهhttp://www.millan.net/minimations/smileys/veiledsmile2.gifمامانم ميگه چاييديhttp://www.pic4ever.com/images/297.gifالان عينِ افغانيا پتو پيچيدم دورمhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/cool.gif
امروز بشينم كتاب تايپ كنمhttp://www.pic4ever.com/images/putertired.gifاول كتاب فراخوان(بادبادك باز)رو تايپ كنم،بعدشم برم كتاب هيوا(بامن حرف بزن)رو بخونمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_100.gif
مامانم گفت ميرم بانك كار دارم،4ساعته رفته هنوز نيومدهhttp://www.pic4ever.com/images/146fs495919.gif
پ.ن1:اين كولره از خودش صداهايي در ميارهhttp://www.millan.net/minimations/smileys/scaredsmiley.gifميترسم دوباره مثل اون دفعه بسوزونمشhttp://www.pic4ever.com/images/128fs395770.gif
پ.ن2:تصميم عوض شد.برم يه ذره جمع و جور كنم بعد تايپ كنمhttp://kay.smiley.free.fr/images/8075.gifمامانم مياد ميگه:از اون موقع تا حالا داشتي چي كار ميكردي؟؟؟؟؟؟http://kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_70.gif
~سخن روز~:

-دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏(چارلی چاپلین)http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_daisy.gif


روز خوبي داشته باشين!http://www.millan.net/minimations/smileys/gardensmiley.gif

سي امين روز از آخرين ماه فصلِ بهارِ سالِ يك هزار و سيصد و نود،ساعت 9:18 صبحِ روزِ دوشنبهhttp://www.pic4ever.com/images/p8.gif


ارادتمند شما،هَـــ ـــسْـــ ـــتـــ ـــيhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/kiss.gif

saadegi.n
1390،03،30, ساعت : 09:21 قبل از ظهر
سلام

من اومدم
خاطره زیاد دارم. اما خیلی خوش گذشت. به این سفر نیاز داشتم.دلم برا همه تنگ شده بود

sue.sun
1390،03،30, ساعت : 09:35 قبل از ظهر
سلام

امیدوارم که دیگه قهر و آشتی ها تموم بشه:-2-40-:
خیلی بدم میاد از قهر کردن متنفرم:-2-43-:
از آدمای قهر قهرو هم حرصم میگیره:-2-42-::-2-36-:
یادم نمیاد هیچوقت با کسی قهر کرده باشم:-2-37-:
هر وقت هم از دست کسی ناراحت شدم یه مدت باهاش صحبت نکردم تا خودم آروم بشم
چون موقع عصبانیت و ناراحتی آدم یه حرفایی میزنه که نباید بگه و بعد پشیمون میشه منم اینجوریم و همیشه اینجور مواقع سعی میکنم که سکوت کنم
شما هم سعی کنید که سکوت کنید خیلی خوبه خیلی آرامش میده به آدم، وقتی ناراحتی و عصبانیتتون کاسته شد اونوقت تصمیم بگیرید. اونوقت حرف بزنید میبینید که دیگه نه ناراحتی پیش میاد نه لزومی به عذرخواهی هست:-2-41-:

********************
آنیتا جون خوشحالم که حضور سبزتون رو اینجا میبینم امیدوارم که همیشه سلامت باشی و سایه ات بالای سر خانواده ات:-2-40-::-118-:
دعا میکنم که خداوند به مادرتون صبر عطا کنه و دیگه غم فرزند نبینه چون خیلی سخته خیلی
مادرتون رو درک میکنم شاید بگی تو که بچه نداری که درک کنی ولی درک میکنم چون مادربزرگ خودمو دیدم
ذره ذره آب شدنش رو دیدم داغ فرزند کشیدنشو دیدم نصف شبا گریه کردنشو دیدم. هر هفته سر مزارشون رفتن رو دیدم
لحظه ی رسیدن سر مزار فرزنداش رو دیدم و ناله و استغاثه کردنش پیش خدا رو دیدم
درکش کردم فهمیدمش پس غم مادرتون رو درک میکنم و غم خودتون رو
امیدوارم که همیشه به شادی اینجا و هرجای دنیا باشی

امروز صبح که برای نماز بیدار شدم دلم گرفت :-2-30-:که چرا زودتر بیدار نشدم میخواستم روزه بگیرم :-2-30-:ولی خوابم برد ساعت رو خاموش کردم و خوابیدم خیلی بد شدم من :-2-07-:خواب رو به هر چیزی ترجیح دادم کاش میتونستم بدون سحری روزه بگیرم و حالم بد نمیشد ولی چه کنم که نمیتونم و سردرد میگیرم :-2-18-:
خدایا خودت منو یاری بده

لیلا جون رفتی کربلا از طرف ما هم نایب الزیاره باش رسیدی به ضریح امام حسین منو یاد کن خیلی دلم میخواد برم کربلا ولی قسمتم نمیشه
از اینجا تا کربلا راهی نیست ولی نمیدونم چرا قسمتم نمیشه همیشه یه طوری میشه که نتونم برم:-2-39-:
شاید هم لیاقتش رو ندارم که نمیتونم برم:-2-39-:

امروز تولد آجی جونمه صبح زنگ زدم بهش صدای خوابالوشو شنیدم یادم رفت که چی میخواستم بهش بگم و تبریک منتفی شد حالا یه پیام براش بفرستم تا یادم نرفته
اینم گذاشتم یکم شاد بشین

http://friends18.com/img/funny-animation/0235.gif

نمیدونم چرا شکلکام غیر فعال شدن
جالا فعال شدن:-2-27-:

راستی این عکسه رو دیدم گفتم کمی در وصف حال الان اینجا طراحی شده بذارمش اینجا
http://friends18.com/img/funny-animation/0224.gif

همینجا ویراش کردم دیگه پست جدید نذاشتم

من این رو بگم وبرم


سوسن عزیزم اینجور نگو حکمتی داره من خودم چند ماه پیش قراره بود برم از همه خداحافظی کرده بودم حتی واسه دوستام اینجا خصوصی زده بودم وخداجافظی کرده بودم ولی دقیق روزی که فرداش قرار بود بریم یکی از عزیزانم فوت کرد ...من نتونستم برم خیلی دلم سوخت خیلی فکر کردم امام حسین لایق ندونسته ولی الان دارم میرم با شرایطی خیلی بهتر ودر وقت خیلی عزیزی که همیشه ارزوم بود همه ی کارهای خدا حکمت داره مطمئنم خدا نگکه داشته در بهترین زمان شما هم قسمتتون بشه

حتما اونجادعا میکنم وبه یادتون هستم :-2-40-:

من فعلا برم به کارهام برسم برگشتم خاطره های خوشکل خوشکل تعریف کنید دلم شاد بشه ویرایشم بی ویرایش مگرنه با خاطی برخورد میشه :-119-:

ممنونم لیلا جون به حکمت خدا واقعاً ایمان دارم و با تمام وجودم درکش کردم
ممنون التماس دعا داریم

با خاطرات خوشمل حوشمل برگردی:-2-40-:

شبنم
1390،03،30, ساعت : 09:52 قبل از ظهر
الیییییییییییییییییییی :-2-09-:

محمد :-2-09-:

من دیگه خاطره نمی نویسم بهم اخطار دادن :-2-34-: اونم با اون عنوان :-2-42-: الی دلت خنک شد :-2-09-::-2-39-: الان من باعث عبرت سایرین قراره بشم :-2-30-: بچه ها تو روز بیشتر از دو تا پست ندید الی اخطار میده :-2-43-:ما یه آدم خیلی طفلکی هستیم :-2-15-: الی ایشالا سیبیلات کچل شه :-2-42-:

من الان یه کاربر نادمم :-2-39-: پشیمونم :-2-39-: من دیگه خاطره نمی نویسم :-2-39-:کاش تو روز بیشتر از دو پست نمیدادم :-2-39-: بهنوش همه اش تقصیر توئه :-2-39-: من یک عاشق شکست خورده ام :-2-39-: شکست سایتی خوردم :-2-39-: اخطار با ابطال هرگز خوردم :-2-39-:اونم با عنوان دو یوزره :-2-39-: فقط واسه اینکه مایه عبرت دیگران بشم :-2-39-:من دیگه خاطره نمی نویسم که باعث عبرت دیگران بشم :-2-39-:

دیشب بیخوابی زده بود به سرم. اینا واقعا حق دارن شبا خل میشن :-2-37-: ما هم خل شده بودیم . هندزفری گذاشته بودیم تو گوششمان زر زر میکردیم :-2-43-: به حق احساسای نداشته :-2-41-:

ما دیگه خاطره نمی نویسیم :-2-39-:ما خیلی نادمیم :-2-39-:

الی :-2-36-::-2-09-:

غرض اخطار بود که میسر شد:-2-16-:

سیبیلو بد اخلاق الی قفل کن :-2-43-:

آیینه آیینه:-2-22-:

jim.jim
1390،03،30, ساعت : 10:01 قبل از ظهر
سلام...
شوما خوب باشید ، ما هم خوبیم...!!!

عرض کنیم خدمتتان که مطلب زیر را به هیچ عنوان جدی نگیرید
شخصیت های اصلی حقیقی هستند ولی شخصیت ذهن ما خیالیست.....:-2-42-::-2-26-::-2-26-::-2-26-:
القصه اول
ما از همان اولش هم می دانستسم این رمال ها و فال گیر ها چیز به درد بخوری تو چنته که ندارند هیچ، تو کاسه اشان هم چیز به درد بخوری پیدا نمی شود.
ولی یه حسی یه ما می گفت ما به نیروهای ماوراءالطبیعه احتیاج داریم واسه رسیدن به مقصودمان...
یادمان می آید اشرف خانوم زن همسایمون با برداشتن یارانه ها ،وقتی نتونست با دوا و درمون جلوی ازدیاد موالید را بگیرد ،به جماعت رمال و فالگیر روی آورد.
اکبر آقا همسایه سه خونه اونور تر هم وقتی ماشینش را دزدیدند درمونده و مستآصل از این در و اون در زدن، پیدا شدن ابو قراضه اش را که با آن شکم 7 سر عایله را سیر می کرد از جماعت رمال تقاضا می کرد
راستی تا یادمان نرفته از مزضیه دختر همسایه روبروییمان بگوییم که هیچوقت ایماء و اشاره های ما را در کوچه و از روی پشت بام نفهمید که نفهمید.
دخترک بی حیا رفته بود پیش رمال و گفته بود میخواهم شوهرم ادمین باشد.
و ما هرچه مغزمان را چلاندیم نفهمیدیم کدام ادمین و از کدوم سایت را منظورشان هست. طفلی صبح تا شب پای کامپیوتر عهد بوق دختر عموی فرنگ رفته اش می نشیند که قبل از رفتنش آنرا هبه کرد به مرضیه.
به خاطر همین مرضیه بود که ما هم رفتیم سیستم خریدیم تا شاید ما هم ادمین شویم و یک جوری برویم تو دل مرضیه....
القصه دوم
ما هم رفتیم پیش رمال,
اما نه به خاطر مرضیه و نه به خاطر ادمین شدن، به خاطر تنها شدن ,
به خاطر یکه شدن (نه یکی بلکه یکه- یعنی یکدونه شدن).....
رفتیم گفتیم میخواهیم تو سایتی که عضوش هستین همه کاره بشویم.
همه ازمان (از ما) حساب ببرند. میخواهیم برویم بالای منبر و خطابه بخوانیم بدون انکه کشیش باشیم و دستار به دور سرمان باشد.
میخواهیم از غرب کشور تا مالزی پهنایمان باشد و قدرت قفل و حذف تاپیک عکس ها دستمان....
میخواهیم هر که صحبت سیگار کرد بکشیمش...:-2-26-:
هرکه از سوسک صحبت کرد، چند تایی بگیریم بندازیم به جانش:-119-:
هر وقت می رویم توالت بیشتر مکث می کنیم
تا ما هم مث مهسا انگل شناس شویم شاید ....:mrgreen::-2-26-:
دوست داریم مث لی لی روان بنویسیم خاطراتمان را و در هر کدامشان نکته ایی بگنجانیم
مث سجاد و سعید شیطان باشیم
ولی دلمان نمی خواهد مث فرشید باشیم و جنرال ،که فرشید با ان همه تخصشش همیشه قسمت سخت افزاریش , مدام میرود قاطی باقالیها و هم آنکه این دو بشر جزء دشمن های ما هستند و خونشان آبی....
میخوهیم مث عسل بانو پای ثابت ختم قران باشیم
ما هم میخواهیم مث خانمی پا قدممان خوب باشد پایمان را که می گذاریم تو سایت شاخص های بورس بالا بکشد تا ان یک مقدار سهام ما میلیونی و بعد میلیاردی شود(آنوقت کی دیگر جواب سلام شوما را می دهد جان شوما؟؟؟)
بی خود این خانمی کار شناس بورس نشده است که...!!!
دلمان میخواهد محمد تندر باشیم تا شادی و انرژی مثبت را در خودمان کشف کنیم
میخواهیم بهنوش 313 به اضافه 6 باشیم :-2-06-:
تا ماهم لیاقت روزه گرفتن را داشته باشیم(الان دو ساله سه روز روزه نذری را خدا ازمون طلبکاره....)
دوست داریم مینا باشیم ,آرام باشیم , آغاز..
استار 69 باشیم تا هی بزنیم تو پر خودمان و تاپیک هایمان را قفل و حذف کنیم......
الناز باشیم و میس مینی
و بابک و فرهاد
خیلی از دوستان دیگر که الان مخمان نمی کشد
دوست داریم همه شوما ها باشیم ..
از القصه امان دور شدیم ......

القصه سوم

رفتیم پیش رمال و گفت این روغن مار و پودر پوست عقرب سیاه و مارمولک افریقایی را با چند تا خرمگس را قاطی ادرار بچه می کنی و اگر هم چند تا انگل ویروسی قاطیش کنی و بمالیش رو سیستمت..
همه نود و هشتی ها پراکنده می شوند و تو میشی همه اونها که میخوایی..
میشی خودت و خودت ...
واسه خودت هم ادمین میشی ،هم مدیر و هم کاربر....
ما هم مست و شنگول اومدیم همه طلسم را مالیدیم به پی سی امان..
بویش خیلی مشمئز کننده بود و نا امید کننده...
ولی یکهو در ان سه روزی که ما نبودیم و انقلاب شکمی داشتیم جایتان خالی....:-2-26-:
آمدیم دیدیم طلسم کار خودش را کرده..
همه از هم گله دارند
همه آبشان با هم تو یک جوب نمی رود
جوابیه می دهند و تکذیبیه....
اوضاع قمر در عقرب شده بود (جانمی جان)
یکسری و بقیه پشت سرشان دارند میروند رت کارشان ..
و دارند می گویند بایتون باشد....
و ما خوشحال ، برای خودمان داشتیم پارتی می گرفتیم و اندامهایمان را می چرخاندیم که الان همه قهر کرده اند و دارند میروند یک به یک....
و ما می مانیم و خودمان فقط و فقط
ما میشویم ادمین مرضیه.....
القصه چهارم
ما کم کم داریم به این رمالها شک می کنیم
بوی این طلسمی که مالیدیم به پی سی امان که شاید سایت را آلوده کنیم
خودمان را دارد میکشد
آمدیم دیدیم مث اینکه صلح و صفا دارد بر می گردد
مث اینکه همه همدیگر را در آغوش گرفته اند تا بدیها و کینه ها را بریزند دور....
زندگی شیرین میشود
این بود که ما شک کردیم به هر چی رمال و فالگیر...

القصه پنجم و آخر
ما از شیرین شدن زندگی خوشحالیم
ما از رت کار نرفتن و بایتون نبودن سر مست و شادیم
ما از آرزوی ادمین شدن را به گورمان بردن ،خوشحالیم
دلمان هوای تازه نود و هشتیا را می خواهد
ما اصلا مرضیه را نمی خواهیم...
القصه ها تمام
شوما را به سلامت





حال ویرایشش نداریم جون شوما

ارادتمند : سیامک جیم . جیم
سی ام خرداد ماه یکهزار و سیصد و نود
موید باشید.....:-2-40-:

Mina
1390،03،30, ساعت : 10:04 قبل از ظهر
مـا گُفتـيم خـاطـر ِنميـنويـسيمـ...غـلط ِزيـاديـ وََكِرديمـ...مـا ميپُسـيمـ خوبـ ...
شـَب اصـلا نـخوابيـد ِايمـ!
حـالم خوشْ نبـودم..آنقـدر از ايـنـ دنـدهـ بــ ِآنـ دنـدهـ شـدهـ ايـم اصـلا!.
الـانـ شـديد خـوابمـانـ مي آيد!
يـعـنيـ شـديد در حـالـ ِفـجيعـ!
زبـانـ نـخوانـدهـ ايـمـ..
نـميـدانـيم چـ ِكنيم...

بهـيـ مـن بـا كـمالـ ِسـخاوتـ شـرمـندگـيتـ را مي پـذيـرمـ:mrgreen:
آقـا مـا ديـشبـْ بـا يـِكـ وبلاگـي آشـنا شـديـمـ كـِ همهـ مطالبـش رـمزدار بـود..
آقا مـا گفـتيـمـ چـ ِكاريستـْ رمـز ميـگيريـمـ...
آقا مـا كامـنتـ گذاشـتيمـ ...
اولش فـكر كرديمـ نويـسـنده اشـ خـانومـ مي بـاشد
نـگـو آقا بـود ِ...:-2-02-:
آقـا رمـز را بـا سـخاوتـْ دادند!
آقا وقتـيـ ديديم مطـالبـشانـ را بـ ِكل از رمـز گرفتـنـ مان نادـم شديم:-2-02-:
آنـجا كه نميـتوانيـمـ بگـوييـمـ...
اينـجا مي گويــيـمـ...آقا شـما خيـلـيـ بـيـ تربيـتـ مي باشيـد:-2-02-::-2-02-::-2-02-::-2-02-:

آدرس ِنقاشـ ِمعـروفـ ِعكسهايـ ِوبلاگـ را بـ ِبـهـيـ و مهديـ همـ داديـمـ..اينـها شـاهـدند بـ ِمولا:-2-02-:

+ عسـلـ جانـمانـ ما نمـدانـيم چـرا اينـ عـادتـمانـ را نمـي توانـيمـ درسـتـشـ كنيمـ...
اعتـماد بـ ِنفـسـ اصلا نداريـم...

+ +شـبنـمي جـانـ .. در كـمالـ ِاندوهـ تـسليتـ مابـ ِشما در شـكستـ سايـتيتان را از مـا بپـذيريد:-2-11-:
مـا هر وقـتـ اين اسمـاعيلـ آقا را مي بينيم:-2-11-:ياد ِشـبـي ِمـانـ مي افتـيمـ!

+ ++آنـي جانـمان...خـيلـي خوشـحاليـديمـ پـُستــتــانـ را ديدـديمـ...شـعر ِامـضاتـون هـم خيـليـ زيباسـتــ...:-2-39-:

چـيز ِديگـريـ بـ ِ ذهـنِمانْ نمـيـ رسـَد!

++++ دلـمـان بـرايـ ِتايپـ ِاين چـنينـي تـنگـوليـد ِبود!
+++++ بـهي جـانـمانـ..ديـگر روزهـ گرفـتن ِمـا مانـد بـراي ِ5شـَنبـ ِ:-2-35-:
++++++بهـي مـگرايـنكـ ِدر خـوابـ بـبيـنيـ مـا تـورا بـهنـوشـ صـدا وَزِنيـم:-2-43-:

lili59
1390،03،30, ساعت : 10:37 قبل از ظهر
سلام،

ديروز كارام زياد بود، خيلي خسته شدم،
دير وقت هم رسيدم خونه، ديگه ناي هيچ كاري رو نداشتم.
اما با اون خستگي، شام پزيده كردم. ............. اونم چي ماكاروني..........
زياد پزيده كردم تا براي امشب هم بمونه.
خيلي خسته ام،............
خوابم مياد.....
اي كاش امروز تعطيل بود.
نميشد تعطيل بشه......
اگه ميشد كه خيلي كيفيده ميشدم.
به هر حال، خسته ام،........ نالانم......... دلم ميخواد....... نميدونم دلم چي ميخواد.
نميدونم كه چي دارم ميتايپم.

رئيسم الان جلسه است و منم الان فرصت استراحت دارم كه اومدم اينجا......
اينجا يك كمي روحيه ميگيرم، .......
خستگي در ميكنم.
با روحيه قويتري به كارم ادامه ميدم.
فعلاً ديگه نميدونم ...... خسته امممممممممممممممممممم.
خوافم مياد........
ميخوام برم گشتي بزنم و كمي خستگي در كنم. تا خواب از سرم بپره....

Tannaz16
1390،03،30, ساعت : 10:44 قبل از ظهر
سلام!راستش نمی دونم از وقتی درس و امتحانا تموم شده خیلی کسل شدم حتی حوصله ام نمی کشه صبحونه بخورم ... امروزم از وقتی پا شدم اینجام !!!

خانومی
1390،03،30, ساعت : 10:49 قبل از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

دوشنبه 30 خرداد 90

سلاملکم


تاریخ امروز یادم نمیره چون تولده خواهریه :-2-35-:واسش تاپیک زدم

http://www.forum.98ia.com/t230697.html#post2252807

خاطرات سفر قسمت سوم رو میام همین جا مینویسم (اصلا می خونیدشون ):-2-06-:

بزودی ویرایش میشود :-2-38-:

*جیمی خاطرات چقدر طولانی شده جدیدن :-2-43-:ولی خداییش از حق نگذریم پا قدم خوبی داشتم واسه بورس ها :-2-06-:
فعلا

N@s!m
1390،03،30, ساعت : 11:21 قبل از ظهر
نه در حالت بمان نه درجایت همواره روحی باش مهاجــــــر
به سوی مبدا به سوی مقصد
به سوی آنجا که میتوانی انسان باشی
و از آنچه که هستی و هستند فاصله بگیر
چون این رسالت دائمی توست
دکتر علی شریعتی
این جمله را نوشتم که با یک تیر دو نشان بزنم
یک اینکه دیروز بزرگداشت دکتر بود و دیگه اینکه بگم من این جمله خیلی تو زندگی ام تاثیرگذاشته شاید خیلی از پیشرفت های زندگی ام سرلوحه اش این جمله بود که سال 86 تابلو دست نویس با خط زیبای نستعلیق توسط یه استاد دوست داشتنی به من هدیه شد و گفت این جمله را آویزه گوشم کنم
لـــــُب کلامم هم اینه که میخوام بگم تو این مدتی که افتخار آشنایی با بعضی از دوستان را پیدا کردم به این نتیجه رسیدم که بعضی از دوستان که اینجا هستند و شاید ندونند من به خاطر علاقه بهشون هست که اینجا موندگار شدم
و به استارتر این تاپیک لیلا جون بگم که اگه یادت باشه روزه سکوت ما با این تاپیک باز شد وگرنه من آدمی ام که اگه از سنگ صدا در بیاد از من صدا در نمیاد
در کل بچه ساکتیم چون طبق شرایط سعی می کنم جلو برم خیلی از دوستان را صمیمانه دوست دارم اما شاید بهشون نگفتم تا برداشت دیگه ای نشه
خوب مسلما" دنیا دنیای مجازییه و امکان داره تر و خشک باهم بسوزند به خاطر همین برداشت هاست که ترجیح میدم گذر زمان همه چیزو حل کنه .....شاید به خاطر رنگی بودنشون و یا .... نخواستم خودی نشون بدم
اما حالا لازم میدونم بگم برخی از دوستان وجودشون تو این سایت نعمتی است که خواسته یا ناخواسته دیگران از وجودشون بهره می برند .
و با حرف های مینا خانم گل هم موافقم و لازم میدونم حالا . بعد از این همه مدت یه اعتراف کنم که از نظرم بهنوش همون روح مهاجری هست برام که تو جمله دکتر گفتم و من تو این چند سال همه سعی امو کردم تا همون روح مهاجر ی باشم تا شاید بتونم انسان بودن خودمم را حفظ کنم
و باز هم خوشحالم که همه چیز دست باد داده شد و یک روز قشنگ دیگه شروع شد
پس دوستان
سلام
نسیم هستم
26 ساله ساکن شیراز
ملالی نیست جز دوری دوستان
و نیز روزهای تکراری ما همچنان در گذر است و ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم
حرف و سخن دیگری نیست
پس فعلا"
یا حق :-2-40-:

ღ ghazali ღ
1390،03،30, ساعت : 11:29 قبل از ظهر
:-2-42-:ما چقدر خسته ایم ...:-2-42-:
سلام عرض میشود ... ما نمیز می خواهیم خاطره بگیم ...
دیروزو میگم کلی برنامه و از این حرفا از دو سال پیش ه چه کنیم ؟؟ با دوستانمان برویم چیتگر:-2-09-:
بعد از آن این دوست مزاحممان ( محی ) نصفه شف بود و ما هم چون نمیدانیمچ را خوابمان نمیبرد و کلی خدامان را کتک زدیم که بخوابیم تا خوابیدیم یعنی داشتم میخوابیدیم زنگ بزد پاشو بیا سایت :-2-01-:بچه مگه تو خواب نداری ؟؟:-2-01-:ما نیز حرف گوش کن پاشدیم اومدیم :-2-28-:هرچند اولش اصلا نمیتونستم نوشته ها رو بخونم ...:-2-15-:
اینجا بودیم و بسی خوش حال که میخواهیم بعد از یه هفته دوستانمان را ببینیم و برویم بیرون هر چند ا 10 تامون بسی خانوم و ساکتیم و عمرا جیکمان در نمی آید و من بعد از 5 سال میخواستم درست و حسابی دوچرخه سواری بنمایم که .....:-2-01-::-2-01-::-2-01-::-2-09-:
همه ی دنیا دست به دست هم دادن تا جلوی پیشفت ما را بگیرند :-2-09-:و و نزاشتن ما دیروز برویم ... یعنی کلا قرار کنسل شد و ما پوسیدیم در خانه و مردیم اینقدر نخوابیدیم ....:-2-34-:نمی دانم این بی خوابی چه کار ما دارد ...:-2-01-:
و ما هم برای اینکه حال این جلوی پیشرفت گفتنامون را بگیریم با ی سی دوستانه دیگمان قرار گذاشتیم امشف شام برویم بیرون که میدانیم این دیگر بهم نمیخورد :-2-16-:یعنی امیدواریم ....:-2-41-:
و باز هم بخواستیم که خوش بگذرانیم چون چیزی به قرنتینه یمان نمانده 3 شنبه نیز قرار گذاشتیم برویم سینما ببینم جرم چگونه است ....:-2-41-:
حالا حتما تا آخر یک قرار خرید نیز می گذاریم ... می خواهیم به خودمان خوش بگذرانیم ...:-2-26-:
فقط باید یه فکری به حال بی خوابیمان کنیم چون میترسیم بمیریم و به هیچ کدوم از این اتفاقات نرسیم ...
از الانم دارم واسه چهارشنبه و کلاس نقاشیم بعد از 1 ماه لحظه شماری میکنیم از دبستان تا حالا اینقدر از این کلاس دور نبددیم ...:-2-32-::-2-32-:فکر کنیم هفته ی خوبی پیش رو داشته باشیم البته امیدواریم.....:-2-32-:
الان نیز ممیرویم خاطراتتان را بخوانیم ...:-2-08-:
مادر نیز دستور فرمودند ناهار درست کنیم ...:-2-42-::-2-37-:

Sokout_shab
1390،03،30, ساعت : 12:18 بعد از ظهر
30 خرداد....

خجالت می کشیم غر غر کنیم :-2-35-:
ولی خوب، اینجا غر غر نکنیم... کجا غر غر کنیم... :-2-39-:
آقا ما میترسیم... به که بگوییم می ترسیم؟ این امتحان را می ترسیم... با اینکه استادش گفته، غمتون نباشه... فردا امتحانش را داریم... :-2-39-:آیا کسی پیام نور نمی باشد که بداند سازمان و مدیریت تستی می باشد یا تشریحی؟؟؟ :-2-39-: با خواهری هر چی حساب کتاب می کنیم... می بینیم اگر خدا بخواهد و گوش شیطان کر، این ترم از دور مشروطی حذف می شویم... ما دلمان می خواهد 5 تا 6 تا درس برداریم... خوب چیه 4 تا؟... میدانیم حرفهایمان تکراریست... ولی خوب دوست داریم بگوییم... ما خسته شدیم... از درس خواندن خسته شدیم... نکه بگوییم درس خواندن را دوست نمی داریم... نه آخه 1 ماه فرصت برای 4 تا درس؟؟؟؟؟ خوب خسته مان می کند... اضطراب داریم... :-2-39-:، خوب دیگه غرغرامو کردم...

دیشب زن عمو جانمان آمد به خانه مان... مام یه سلام و علیکی کردیم و رفتیم سراغ درسمان... جدیدا یعنی از دیروز قرار بر این شده است که فیلم مرلین را بدهد... ما فیلم تخیلی بســـــی زیــــــــاد دوست می داریم... ولی چون زن عمومان خانه مان بود... نمی توانستیم ببینیم... چون عادت داریم ما دراز وکشیم و بعد فیلم ببینیم... و چون در مقابل زن عمویمان نمی شد دراز کشید پس بیخیال فیلم دیدن شدیم... البته فیلم نیس... سریال است... ولی خوب ان شاءالله از 3 شنبه... قسمت اولش را که از دست دادیم... ولی مهم نیس... دلمان برای مهم نیس تنگیده است... موقع امتحاناتش است... و آمدنش کم می باشد... همین که ببینیم آمده برای ما یه دنیا می باشد... آخر به من چه؟ نه؟؟؟ خوش به حال ننش... والا به خدا!!!!
این درس خوندن برای ما اعصاب مصاب نذاشته... :-2-33-:
شبنم جان دلمان برایت سوخت... گناهی واقع شدی... :-2-15-:

GhOsT GiRl
1390،03،30, ساعت : 12:32 بعد از ظهر
ســــــــــــــــــــــــ ــــلام ديشب يكي از بدترين شباي عمرم بود:-2-39-:
ازخير اتاق خودم گذشتم رفتم توي حال زيركولر روي مبل خوابيدم اي چه حالي داد ولي نميدونستم زهرمارم ميشه كه:-2-33-:خوابم برد يه خواب وحشتناك ديدم توي خونه شبه تنها نشسته م دارم فيلم رئيس وارونه رونگاه ميكنم:mrgreen:يهوهمه جا تاريك ميشه و شبم كه هست ديگه بدترمنم از تاريكي ميترسم يه قمربني هاشم ميگم ميپرم بيرون توي حياط به اون بزرگي شروع ميكنم دويدن برميگردم يه نفر دنبالم كه ديدم صداي مامي گرامي مياد كه داره فرياميزنه بهاره بهار چته بيدارشو نميتونستم بيداربشم صداهارو ميشنيدم بابامم اومده بود بالاي سرم ولي واقعا داشتم ميمردم صداي جيغ مامي ميومد كه دقيقا4تا سيلي محكم خورد به صورتم از خواب پريم يادم اومد بدنم مورمور شد چقدرتوي خواب جيغ كشيده بودم كه مامان داشت گريه يكرد به ساعت نگاه كردم ديدم 2ساعته كه دارم گريه ميكنم وجيغ ميكشم:-2-30-:
امروزم مامان بيدارم كردگفت كسي خونه ني بلندشو تامن برم دوش بگيرم به ساعت نگاه كردم يه ربع 10بودمثل جت پريدم پايين و گفتم مامان سوئيچ بده كه پياده نرم مدرسه
باتعجب بهم گفت چرا گفتم من كه زورندارم تا اينجا تجديدي بيارم فهميدالان ميرم ددر و تندروي نامردبهم نداد سرع آماده شدم توي راه داشتم بازي ميكردم باگوشيم هنو اين پسره موتوري علافه و روديدم من موندم اين خونه زندگي نداره هر روز ميمونه توي اين كوچه با اون موتور ازهم رفته اش:-2-01-:خلاصه زهرا روديدم با اجيش اومده بود دل تو دلم نبود مونديم همه بچه ها اومدن بعد ريختيم توي دفتر حسن پور سلام داديم و من پول دادم و اول از همه كارنامه گرفتم وايييييييييييييييييييي مامان شدم 96/19 :-2-34-::-2-34-::-2-30-::-2-30-:
ولي خب از خيرش گذشتم به نظردوستام من كه سال آخريم خيلي خوبه شدم شاگرد دوم آخه نفيس20شد فاطمه هم دوم شد هم سطح بقيه هم كه پايين 18نداشتيم رفتيم كافه من بستني و آب طالبي سفارش دادم مرده كه ديدمون گفت اين ديونه هاي زنجيره اي اومدن:-2-06-: بهش خيره شدم ديدم پيره مرده جوابش و ندادم سفارشاروگرفتيم رفتيم بالا نرگس ديوونه همونجاجلوي همه مانتوشو عوض كرد اونجافقط ما مجردي رفته بوديم همه جفت جفت با دوست دختر يا زناشون چقدر مسخره شون كرديم بماند يكيشون سرباز بود داشت از دوس دخترش خداحافظي ميكرد بلندشد كه بره بهش گفتم:«زودبرگردي ها ما اينجاييمـ
بيچار چشاش 4شد خلاصه فهميدسر كاره خنديدو رفت بعد از بالا بيرونو نگاه كردم ديدم دوتا شازده علي و ممد دوستاي دوستام:mrgreen:اونجان علي با اون چشاي گاوييش داشت نگاه ميكرد بهش بلندگفتم چشاتو درويش كن بيتربيت خنديدو سرتكون دا رفتين پايين كه نرگس گفت من با هيچكس دوس نشدم كه تو دوميش باش يهع زبوندر اورد و رفتيم توي خيابون روبوسي كرديم و من رفتم پايين يه شارژگرفتم و اومدم خونه الانم كه اينجام:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

lucy
1390،03،30, ساعت : 12:41 بعد از ظهر
:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:

بله تعجب نکنید پست مار ا میبینید ما ان پست قبلیمان را حذفیدیم بتوانیم دو پست بدهیم اینجا البته نیت شیطانی اخر صفحه افتادن پست شبنم هم کمی بود :-2-21-:

ما بخدا دوست نا بای داشتیم این ها ما ارقول زدن این شری امد هی زیر زیرکمان کرد پست بدهیم بچه ها نکنید عاقبتتان مثل من نشود :-2-18-::-2-18-::-2-18-:الی به ما اخطار داد به خاطر پست زیاد در اینجا :-2-18-:

یهو امدیم اینجا دیدیم یه خصوصی داریم ذوق مرگ شدیم بعد دیدیم الی بشمان اخطار این ها داده :-2-03-::-2-03-:

بچه ها الی خیلی خشن شده ... اعصاب ندارد :-2-29-::-2-29-::-2-29-:یهو میزند ادم را نصف میکند نکنید بچه ها :-2-18-::-2-18-::-42-::-42-:

ما درد نامه خود را کجا بگوییم شکایت نزد که ببریم از جور زمانه بی وفایی یار :-2-:

ما دیگر عمرا شبنه پا در تهران بگذاریم :-65-::-65-:الی پشت گوشت رو دیدی 24 هم دیدی :-65-::-4-:تا باشی دیگر به ما اخطار ندهی ما دلمان کوچیک است تازه این سیستم بی تربیتشان با ما میگویید جناب لوسی :-20-::-20-:مگر ما پسریم بی تربیت چشم ندارد ببیند ما دختریم :-15-::-65-:

دیگر حرفی نداریم جز یه پ.ن

عزیزم اسمتونو نمیدونم اره منم عاشق برادر بزرگتر هستم همیشه دوستام برادر بزرگ داشتن میزدن تو سرمن منم عقده شده برام این برادر بزرگتر :-1-:

ما میرویم از این دیار ما نیستیم در این دیار به ما خیانت شد از پشت خنجر خوردیم :-2-:

الی این احساسی که الان به تو داریم حتی شدید تر از زمانیست که تایپیک ما را حذف کردی :-5-:ما میرویم بمیریم :-2-:

خدا حافظ بدرود :-2-36-:


بعد نوشت : وقتی یه طناب دوستی پاره میشه ... باید سعی کرد اون رو دوباره گره زد ومیدونی این پاره وشدن وگره زدن چه فایده ای داره /؟؟ دو طرف طناب به هم نزدیک تر میشن ....وفاصله ها کمتر پارگی وگره خوردن دوز داریم

بازباران
1390،03،30, ساعت : 12:48 بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
قبل از هرچيزي برگشت دو دوست رو به خودم بيشتر تبريك ميگم
آنيتاجون .خدا روح از دست رفته ات وشاد كنه .كه دل مارو شادكردي:-2-40-:
ووووووبازگشت شكوهمند نداصادقي از ماله +زي.كه مصادف شد با تولدشان بازهم به خودمان تبريك ميگيم
خدايش دلم براي اين دونفر يه ريزه شده بود.
ماهم ديروز به منزل برگشتيم.ودوباره رد پايي از امكان دارد ها ونداردها پيش رومون.
بابام اينا ميگفت زمان شاه يه شعار اجتماعي بود:
فرزند كمتر=زندگي بهتر
بعداز انقلاب فتوا اومد
اين چه شعاريه ،چه كشكيكه
اين شعار اسرائيلياس.براي تضعيف قدرت اسلام.نذارين اسلام ضعيفبشه
به همين دليل همه زاييدن....بخشيد بچه دارشدن...اونم نه يكي.... 10تا12تا
بعداز مدتي كه زاييدن ...نچ ببخشيد...دولت اعلام كرد امور رفاهي فقط به دوفرزند داده ميشه(264500ريال هراولاد)
ولي مردم بعداز محاسبه ديدن باتوجه مخارج تحصيلي وغيروغير امكان يك فرزند هم نيست.به همين دليل قناعت كردن به نصفه نيمه...سگ خريدن.گربه خريدن.اين همكارما ميمون خريد(اون انتراي قديمي)...اينا مسكناي زندگي اجتماعيمون شدن....
ديروز به يه سري تبليغات دوباره تو اتوبان برخوردم...تبليغ پرداخت به موقع ماليات وته ديگ خوب پلوپز هيتاچي
(آقاي گودرزي به آقاي شقايقي چه ربط داره)...البته برين تو خط ضرب المثل اصليه....ارتباطشونم خيلي واضح پيدا مي كنين.
وجالبي اين، اين بود:
پرداخت ماليات=زندگي بهتر
همه مردم هم عاشق وكشته مرده اين زندگي بهتره هستن
اصلا ميمرن براي بهترينها
مخصوصا اين مردم خوب موميائي صفت وژله صفت اين مرزوبوم
وقتي بااون بهترينه اونجوري كردن .كنجكاوم بدونم با اين بهترينه چه برخوردي ميكنن
ازاون فرزنده چي دراومد...كه حالا از اين مالياته قراره دربياد
فعلا بايتون باشه

AsalBanu
1390،03،30, ساعت : 01:34 بعد از ظهر
الی این پست دومم است در امروز :-2-15-:
اخطار اگه میخوایی بدی زودتر خبر کن تا پاک کنیم :-2-35-:

عسل بانو جان:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
چه خوف است به شوما وگوییم مادربزرگ سایت:mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-27-:صرفا از لحاظ سنیتو خجالت نومیکشی ؟؟؟:-2-01-:
حیا نداری ؟؟؟:-2-09-: http://www.pic4ever.com/images/bb9.gif
من خیلی سنم باشه 18 سالمه :-2-34-:
بزنم نصفت کنم http://www.pic4ever.com/images/bb2.gif من خیلی سنم باشه 19 ...نه 20 ...دیگه ........که نمیشه ....جای خالی را با عدد 18 پر کنید http://www.pic4ever.com/images/bl8.gif

عسل کوفته تازه خنده اش مونده :-2-37-:آخ جون
ما منتظر ادامه اش هستیم
هیچ جا نمیریم همین جا هستیم http://www.pic4ever.com/images/bd4.gif

سلام

من اومدمندا جان خوش آمدی تولدت هم مبارک http://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gif http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif http://www.pic4ever.com/images/music2.gif http://www.pic4ever.com/images/music.gif http://www.pic4ever.com/images/2vsj1nm.gif

الی :-2-36-::-2-09-:

غرض اخطار بود که میسر شد:-2-16-:

سیبیلو بد اخلاق الی قفل کن :-2-43-:

آیینه آیینه:-2-22-:تخمه آوردم بشکنم http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard19.gif
آخ جون کل کل و دهوا http://www.pic4ever.com/images/121.gif http://tinypic.info/files/qrrr1s5w5a2lfybav68d.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/fishfightsmiles.gif
انقذه دوز دارم این دوتا سبزی و آبی با هم دهواشون میشه http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif http://www.pic4ever.com/images/129fs4466784.gif
ادامه بدین http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_05.gif

هرکه از سوسک صحبت کرد، چند تایی بگیریم بندازیم به جانش:-119-::-2-09-: http://msnsmileys.net/s/smileys/Sketches/Devil.gif http://www.en.kolobok.us/smiles/user/Gigakach_01.gif
میگم همون رمال ها تلسمت کنن http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/cherna/Cherna-inquisitor.gif http://www.en.kolobok.us/smiles/user/scooby_01.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/cauldronsmileyf.gif

++++ دلـمـان بـرايـ ِتايپـ ِاين چـنينـي تـنگـوليـد ِبود!عوضش چوشم ما در آمد تا خواندیم http://www.en.kolobok.us/smiles/user/commander_01.gif

خوب از هر چه بذگریم سخن خاطره خوشتر است
گفتیم که تا صبح بیدار بودیم
خبر مرگمان تا بعد از خاطره نوشتن در اینجا رفتیم به آشپزخانه
کمی کارهایمان را کردیم
البت بعد از نماز
دعای عهدمان را خواندیم
تا ساعت 6 و نیم خوابم نبرد http://www.en.kolobok.us/smiles/icq/hang1.gif http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282310%29.gif
هوشی ساعت 8 هم پا شدیم الان هم جنازه مان اینجاست http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%28490%29.gif
آخا ما امروز رفتیم استلخ
جایتان خالی نبود کلی خندیدیم :-2-26-:
رفتم به غریق نجاته میگم خانم کف استخر رو جارو نمیکنید ؟؟؟ http://www.millan.net/minimations/smileys/whoopdedoo.gif
اینجا پر آشغاله
خانمه میگه نخ ریخته ؟؟؟
میگم هان ؟؟؟ http://www.millan.net/minimations/smileys/hasmiley.gif
پیرزنه بغلمه میگه نخ ریخته ؟؟؟ http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_189.gif
میگم بله نخ و مو ......
میگه از لباسا میریزه
باز میگم هان ؟؟؟ http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mini/connie_mini_tapfingers.gif
باز پیرزنه حرفشو تکرار میکنه
خلاصه پیرزنه شده بود گوش شنوای ما http://pilot.persiangig.com/smile/cryingwithlaughter.gif
دنیا رو ببین
پیرزن گوشش از من بیتر میشنفه http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mini/connie_mini_wipetears.gif http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/phil/phil_33.gif
دیگه یادم نومیاد اگر یادم اومد ما دیگه از الی مث ...ترسیدیم نومیاییم
همینو ویرایش موکونیم :-2-38-:
سیبیلاشو فک کنم زده http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_Smoke/145fs63704.gif........... http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_Smoke/127fs698873.gifشد اینجوری گمونم http://www.pic4ever.com/images/144fs807820.gif

girlstreet
1390،03،30, ساعت : 02:26 بعد از ظهر
هیچ وقت فکر نمیکردم کارم به اینجاها کشیده بشه

همه قصد داشتن آرومم کن.ولی درکمال آرامش من آروم بودم.اشکام میومد.ولی واقعا برام مهم نبود که چی شده.
تو دلم داشتم خدارو شکر میکردم که بدتر از این نشد.همین که الان فهمیدم و شخصیت اصلیشو شناختم، واسم کافیه.
سخت هست ولی سعی میکنتم که با نقاب زدن با این وضعیت کنار بیام....
مهم اینکه من الان تو خانواده بزرگ بنام 98یا دارم زندگی میکنم و کلی دوست خوب دارم....
این 9 ماه رو میذارم به پای تجربه.
من میتونم کنار بیام مطمئنم.....!!!

Star_69
1390،03،30, ساعت : 02:33 بعد از ظهر
سلام علیکم:-2-16-:
اول پ.ن!:mrgreen:
پ.ن:لیلا لوسی تو اخطار گرفتی؟کارت زرد پستت رو دیدم مردم از خنده :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن:شری اخطار نوش جونت :-2-06-:
پ.ن:بهنوش :-2-40-:
پ.ن:جیم جیم چرا انقدر خاطراتتون طولانی بود :-119-:
پ.ن:آنی جیگوری :-2-16-:
پ.ن:قرارم با آنی به هم خورد هیچ جا نرفتیم :-2-30-::-2-30-:
پ.ن::-2-42-:
خوب میریم سراغ خاطره :-2-16-:
ماجرای درس خوندن رو که تعریف کردم براتون؟با اون وضع صبح بلند شدم رفتم دانشگاه و با بچه ها نشستیم بیسکوییت خوردن جای درس خوندن :-2-06-:کارت ورود به جلسه هم یادم رفته بود بگیرم :-2-06-:
خلاصه رفتیم بالا و سر جامون نشستیم ترتیب نشوندن طوری بود که از زهره و فاطمه دور افتادم و امکان تقلب نبود :-2-30-: ولی من خوش شانسم کنارم یکی از پسرای شدیدا خرخون نشسته بود و ماشالا مرام تا بلند نشدم بلند نشد کلی کیف کردم:-2-16-:
برگه ی سوالا رو دادن و من شروع کردم اول گفتم به نام خدا و برگه رو نگاه کردم.
سوال 1 سخت بود و بلد نبودم گفتم اشکال نداره سوال بعد سوال 2 پیچیده بود :-2-35-:سوال 3 یادم نمی اومد:-2-15-:4 بلد نبودم کلا:-2-30-:5:-119-:6 قسمت الف :-2-31-: 6 قسمت ب :-2-33-:(داد و وردنه برای استاد بودا :-2-06-:)دیدم سوالا تموم شد و توی برگه ی پاسخ من فقط شماره سوالا رو مرتب و تمیز زدم :-2-06-:دوباره برگه رو پشت و رو کردم رفتم سراغ سوال 1 حل بشو نبود سوال 2 رو حل کردم روحیه گرفتم 3 رو هم حل کردم و شاد شدم سوال 4 برای روحیه ام زیر پا گرفت :-2-30-:5 رو حل کردم 6 الف هم حل شد موند 4 و 1 و 6 ب دوباره رفتم از اول (البته برگه کم آورده بودم از مراقب برگه گرفتم داشت خودش رو میکشت برای یه برگه اضافه :-2-43-:)
سوال 1 حل بشو نبود 4 رو حل کردم و با حوصله فلوچارت سوال 6 قسمت ب رو هم کشیدم سرم رو گذاشتم روی دستم و گفتم خدا یعنی یه سوال حل نکرده بلند شم؟عمرا!
دوباره من بودم و سوال هرچی بیشتر میخوندم کمتر میفهمیدم که یهو مثل نیوتن که جاذبه را یافت ما نیز جواب سوال را یافتیم :-2-16-:تند تند نوشتم و برگه ام رو باز گذاشتم یاسمن که پشتم بود و تمام مدت با لگد کوبیده بود به صندلیم و منو گذاشته بود روی ویبره بنویسه :-2-42-:
بعد هی به پسره کناری نگاه میکردم که چند دقیقه یک بار به من خیره میشد و نمی تونستم ازش بپرسم چی میگه:-2-43-:وقتی امتحان تموم شد و برگه رو ازمون گرفتن و اومدیم بیرون ازش پرسیدم بدبخت گفت منتظر بودم ببینم چی رو نتونستی حل کنی بهت بگم تو هم ماشالا به پشه ی تو هوا نگاه کردی به من نگاه نکردی :-119-: منم خندیدم گفتم اتفاقا 2 تا از سوالا رو باهات چک کردم هم تو درست نوشته بودی هم من:-2-06-:
خلاصه اکثریت مطمئن بودن که میفتن و میخواستن برن اموزش از الان برای ترم بعد درس رو رزرو کنن :-2-06-:
برگشتنی با انی حرفیدم و شکول زنگید گفت اومده خونه و بعد رفتم انقلاب براش کتاب پر رو به عنوان کادوی تولد خریدم البته قبلا هم براش یه کتاب دیگه خریده بودم :-2-16-:کتاب خودش رو هم خریدم با زهره اینا رفتیم یخ در بهشت خوردیم و بعد راهی خونه شدیم و اول از همه شیرجه زدم روی چمدون شکول و کلی سوقاتی نصیبم شد :-2-16-:کفش،روسری،گوشواره،سایه، تاپ و .... کلی آشغال ماشغال برام خریده بود که ذوق مرگم کرد:-2-16-:

پ.ن:شری من همه ی شوکولاتم رو همیشه خوردم اما نمی دونم چرا هرکی دوست من شد صندوقچه داشت و تا:-2-15-:همیشه زود تاریخ انقضای دوستیم باطل میشه نمی دونم چرا....
پ.ن آخر:امروز یه قانون رو شکستم همیشه اولین کار رسیدگی به بخش بود بعد تفریح امروز اومدم اول خاطره نویسی و در همین حال خصوصیام رو جواب دادم حالا اگر حسش باشه میرم طی کشی :-2-16-: قانون شکنی رو دوز دالم حتی اگر اون قانون برای خودم باشه:mrgreen:

همین:-2-16-:

sue.sun
1390،03،30, ساعت : 02:38 بعد از ظهر
سلام

الی:-5-:ما پست دوممان می باشد:-67-: در ضمن آنقدر پست های نداده داریم که میتوانیم همه را جمع بنمائیم و در یک روز بدهیم:-16-:
الی:-5-:دوستت داریم هوارتا به اضافه ی 11 تا:-8-::-6-::-11-:

آقا من خوابم میاد چشمام اینجوری شده:-43-:دیگه دارم گیج میزنم
الی جانمان بیا پیش خودمان برایت سیبیلهایت را ریشه کن کنیم تا این مدیر اوته نتواند به سیبیلهایت گیر سه پیچ که چه عرض کنم 30 پیچ بدهد:-4-:
الی:-105-:
چقدر خوب است که درب اتاقت را قفل کنی و در محل کار یک چرتی بزنی روی موکت 1 متری نمازت:-28-: ولی حیف که نمی شود
کاش میشد ، اگر این مزاحم ها می گذاشتند
آقا ما درب اتاقمان را قفل کردیم که یک چرت بزنیم تا چشمانمان از این شکلی:-43-:به این شکلی :-5-:تبدیل شود ولی مگر می گذارند این مزاحمها:-102-::-62-:
باز خوب است که ما با دانشجو جماعت سر و کار نداریم و مراجعه کننده های ما فقط همکار هستن وگرنه .....:-2-36-:
ما دلمان کمی خواب می خواهد :-2-39-: کیلویی چند است:-2-18-:
الی جانمان اگر یک پست دیگر بدهیم اخطار میگیریم آیا؟:-2-11-::-5-::-4-:
مدیر اوته الان غصه داری؟:-2-35-:به خاطر اخطار؟
نازی نازی غصه نخور
مدیر اوته ما هم مثل زهرا استار شکلاتمان را می خوریم اما نمیدانیم چرا هر کی با ما دوست میشود صندوقچه و تا دارد:-2-31-:
ما الان احتیاج به یک دوست داریم که صندوقچه و تا نداشته باشد:-2-40-:

nemesis
1390،03،30, ساعت : 02:39 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002048D.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

امروز صبح با بابا رفتم بیرون. ساعت 8 تا 8:15 سه تا BRT و بدرقه کردم تا رضایت دادم سوار ماشین بشم. برای اولین بار نشستم تا برسم آهنگ گوش دادم.
بازم ساعت 10 دیقه به 9 رسیدم و یه ایستگاه جلوتر پیاده شدم و پیاده رفتم. ساعت 9 رسیدم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FA.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

روپوشم و تازه عوض کرده بودم که مهین اومد. همینطوری نشسته بودیم همدیگه رو نگاه می کردیم و آقای دکتر هم پشت کامپیوترش داشت کار می کرد. دیدیم بیکاریم گفتیم زودتر کار و شروع کنیم و زود تموم شه. مهین به دکتر میگه: آقای دکتر نمونه هست ما کار و شروع کنیم.
آقای دکتر هم گفتند: نه امروز نمونه مدفوع نداریم.

ما اول این شکلی http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020536.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) بعد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020661.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) خوب چرا اومدیم.

یه کمی بعد آقای دکتر گفتند که امروز قرار لیست تمام آزمایشات رو تو excel وارد کنیم و برای گزارش آماده کنیم. یعنی کار کامپیوتری. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020536.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) نشستیم خوش و خرم شروع به تایپ کردیم. دو تا لیست من، دو تا لیست مهین. اون وسطم مهین یه اشتباهی کرد و یه لیست و پروند ، مجبور شد از اول تایپ کنه.

موقع تایپ ما دیدیم که کامپیوتر به اینترنت وصل است http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020662.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) کلی خوشحال شدم و گفتم. به به 98ایا من اومدم. که تا صفحه رو باز کردم دیدم یوزر و پسوورد می خواد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020461.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) هیچی دیگه همچین رفتیم تو دیوار که نگو و نپرس.

بعدم این آقای دکتر رفتن بیرون و یه نامه که مال یه زنبوردار بود و گذاشتین پیش ما و گفتن: اگه اومد، نامه رو بهش بدین و بین بره اداره دارو و درمان امضا بگیره بیاره بده به رئیس.

ما هم کارمان تمام شد و نشستیم به گیم بازی کردن که یک هو در وزدند و یه آقای مسن به همراه یک پسر جوان وارد شدند. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203D1.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) آقا قیافه اینا وقتی ما رو دیدن دیدنی بود http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020459.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) یعنی یه لحظه فکر کردن اشتباه اومدن و می خواستن برگردن. یارو یادش رفت چی می خواست بگه. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
منم زدم به دست مهین می گم: زود باش دیگه تر کی بهشون جواب بده. ( آخه ما چون ارتشی بودیم و شهرهای دیگه به جز تبریز بودیم از اولش فارسی بهمون یاد دادن. البته تو پایگاه های هوایی همه فارسی حرف میزنند، ما تو خونه هم فارسی حرف میز نیم، البته ترکی بلدم و می فهمم ولی چون اصلا حرف نمی زنیم یه لهجه خیلی ضایع هم داریم، یعنی من اگه یه جمله ترکی بگم، بیشتر از همه زنداییم مسخره می کنه، یه ساعت بهم می خنده.) به خاطر همین بود که من زدم به ممهین که جواب یارو رو بده.

حالا مهین نامه رو داده دسته مرده، داره بهش می گه چیکار کنه، پسره اینم باباش و ول کرده زووم کرده رو ما http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FA.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
یعنی باباهه یه چیزی از پسره پرسید پسره اصلا تو باغ نبود. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) ما هم کلی واسه خودمون کلاس گذاشته بودیم و قیافه گرفته بودیم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) وقتی که رفتن کلی به خودمون و پسره بیچاره خندیدیم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F2.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

بعدشم دکتر اومد و ما رو مرخص کرد. فردا هم تعطیل کرد برامون.

آقا ما هی می خوایم این آزمایشگاه و دو در کنیم، امروز برگشتم میگم، آقای دکتر این روزا رو که خودتون می گین نیاین و هم برا ما حساب می کنین دیگه، ما که می خوایم بریم یه ازمایشگاه دیگه روزامون کم نیاد؟

می گه: جای دیگه می خواین برین چیکار؟ اینجا خوبه دیگه، یه 20 روز اینجاب اشین بقی شو برین جای دیگه. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002064B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

من و می گی http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000204E9.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
حالا مهینم خوشحال که اینجا کارمون زود تموم میشه و بیکاری هم زیاد داریم، جای دیگه نمی دونیم کارمون چه جوریه. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020662.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

منکه دوست ندارم، حالا به خاطر مهین تا آخر هفته آینده میریم ببینیم چی میشه.

فردا هم اگه ثبت نام مشهد شروع شده باشه میرم ثبت نام اگه شد میرم پیش استادم ببینم چه گلی به سر این پروژه بگیرم.

مممممممممم همین دیگه چیزی یادم نماید.



چند تا هم پ ن بدهیم:

1: آنی جون http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002020B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

2: بهنوش جان. می گما نمیشه یک تبصره ای چیزی بذاری یک دیقه فحش از وقتی که پستت و خوندیم شرو بشه. آخه من دیشب نبودم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002018E.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) الان دلم فحش می خواد.

روزه تونم قبول. من نتونستم روزه بگیرم.

3: عسل شما خونتون قم ه؟ خوب بابا بگو میایم اونجا یه قرار بذاریم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FA.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

4: زهرا متروپلیس http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020167.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

5: لیلا جون. انشاا... به سلامت میری و بر میگردی. فقط ما رو فراموش نکن http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020367.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) نایب الزیاره باشی.

6: جیمی خان http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) من که قبلا گفتم الان مجبورم ولی بمیرمم انگل شناسی دیگه کار نمی کنم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002035C.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

7:
سیبیلاشو فک کنم زده http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_Smoke/145fs63704.gif........... http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_Smoke/127fs698873.gifشد اینجوری گمونم http://www.pic4ever.com/images/144fs807820.gifhttp://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020148.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

8:
پ.ن:قرارم با آنی به هم خورد هیچ جا نرفتیم :-2-30-::-2-30-:می خواستی دل ما رو بسوزونی؟

حقته حقته/ قورباغه هم قدته http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020370.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) 0 هی من می خواستم این شکلک و استفاده کنم موقعیتش پیش نمی اومد. الان خوشحالم) http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020458.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)



روز همگی بخیر. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020167.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

دوستتون دارم هوارتا http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002020B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)


بعدا نوشت:

منم شکلاتامو می خورم.... دوستامم اکثرا بخور بودن به جز یکی دو نفر


اینم یادم رفته بود: رویا جون تولدت مبارک.http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000206A6.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

خانومی تولد خواهرت هم مبارک http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000206A6.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

Esperichoo
1390،03،30, ساعت : 02:55 بعد از ظهر
به نام آفريدگاري كه باران را افريد تا شستشو دهد زمين و دلهاي زمينيان را...


دوستان خاطره نويس و خاطره خوان سلام عليكم:-2-31-: اميدوارم كه حال همه خوب باشه:-2-40-:

ما از تعطيلات عيد تا كنون در اين تاپيك خاطره ميخوانديم :-2-37-:بعد بنا به دلايلي ديگر نيامديم:-2-35-: حالا هم گاهي مي اييم سري ميزنيم و مثل اينكه طلسم ما شكسته شد:-2-16-: و ميخواهيم براي اولين بار خاطره بنويسيم:-2-38-:
از ديروز شروع مي كنيم... قرار بود ساعت 6 بعدازظهر با همسايه مان برويم در شهر گردشي بنماييم كه ظهر زنگيد و گفت من دارم ميروم به ديارمان .. خداحافظ:-2-28-: ما هم حوصله مان سر رفته بود:-2-28-:... تازگي ها ددري شده ايم حسابي:-2-31-: رفتيم خانه خاله مامي و شب را انجا مانديم:-2-37-: صبح در خواب بوديم كه مادر بچه مان زنگ زد:-2-08-: اخر ما با اصرار يكي از اشناهامان، پرستار بچه دوستش شديم جديدا:-2-35-: ان هم يك پسر شر و شيطان:-2-41-: امروز هم روز اول كاريمان بود:-2-38-: خلاصه مادر بچه زنگيد و گفت بيا تا نيم ساعت ديگر... ما هم رفتيم خانه و لباس تعويضيديم و رفتيم خانه شان:-2-37-: مادر و پدر و خاله و دختر خاله و پسرخاله ساميار بودند:-2-28-: اسم كودكمان ساميار است:-2-31-:مامي و باباش كه رفتند ما مانديم و نگهداري از بچه:-2-35-:... حالا هوچي هم سرمان نميشود:-2-35-: فقط باهاش بازي كرديم و مواظب بوديم از روي ميز نيفتد پايين:-2-28-:... بس كه شيطان است مي رود روي عسلي ها مي نشيند:-2-28-: هي از ده تا پله ميرود بالا و پايين و ما هم دنبالش مي رفتيم:-2-28-:
ساعتي كه گذشت هي خاله ش مي گفت ببر بخوابانش:-2-28-::-2-28-:چه گيري داده بود من نميدانيم:-2-28-:خوابش نمي امد خب:-2-42-:يكبار برديم بخسبانيمش نمي گذاشت من بنشينم رو تخت:-2-43-: بعد هم زد زير گريه و برش گردانديم پايين... دوباره برديم بخوابانيمش:-2-37-: لالايي مي خوانيديم به جاي اينكه بخوابد براي ما دست ميزد:-2-28-::-2-28-:هر چه باهاش بازي كرديم و تكانش داديم روي پاهامان نخوابيد كه نخوابيد.. يا مي خنديد يا دست ميزد:-2-28-::-2-28-::-2-30-: بعد شروع كرد به گريه...:-2-30-: هر چه كرديم ساكت نشد.. باز برديمش پايين كمي شير خورد و ارام شد:-2-41-:
اب خانه شان از صبح قطع شده بود... يوهو خاله ش گفت خانه تان نزديك است؟؟:-2-28-: ما هم يوهو پتروس بازيمان گل كرد گفتيم اري:-2-28-::-2-30-:گفت كمي اب برايمان مي اوري؟:-2-37-:رفتيم خانه در ان گرما و با چه مشقتي اب برايشان برديم:-2-30-:هنوز بند انگشتانمان درد مي كند:-2-30-: اخر دست هاي ما لاجون است چيز سنگين نمي توانيم بلند كنيم:-2-41-: همچين حس نداريم الان:-2-41-:ما امروز واقعا درد كوزت را با همه وجود حس كرديم نه كه او هم از چاه اب مي كشيد از اون لحاظ :-2-39-:
دست دخترخاله ش درد نكنه سامي را خوابانده بود تا ما بيايم:-2-16-:
بعد يوهو پسر خاله ش گفت من شير مي خوام من شير ميخوام:-2-33-:پسر 10 ساله هم انقدر بهانه گير و شكمو و نازنازي؟:-2-43-: سوپر ماركت رو بلد نبودن ما باز يه لحظه خون به مغزمان نرسيد فاميلي خودمان را يادمان رفت و فكر كرديم فاميلمان خواجوي است و با ريزعلي خواجوي نسبتي داريم:-2-28-: همان دهقان فداكار:-2-28-:گفتيم نزديك است ما ميرويم برايت مي گيريم:-2-28-: در ان گرمايي كه مي گفتند از ساعت 10 تا 16 بيرون نرويد ما برعكس روزهاي ديگر هي مجبور به خروج از خانه مي شديم:-2-39-:يا بخت و يا قسمت... بيچاره خاله عصمت:-2-39-:
رفتيم شير را گرفتيم و در راه مادرمان را ديديم گفتيم اخ ننههههههههه:-2-34-::-2-34-::-2-36-::-2-36-: مرديم از خستگي:-2-34-:مادرمان در عوض به ما مي خنديد:-2-28-: دختر تنبل كار نكن همين است عاقبتش ديگر:-2-35-: خب ما بچه اخريم و بچه كوچك نداشتيم كه بچه داري ياد بگيريم كمي:-2-41-:
برگشتيم خانه شان و كمي انجا مانديم تا مامي و باباي بچه اومدن و خير ببينه مامانش من رو رسوندخونه:-2-31-: هوچ جا خونه ادم نوموشه.. ما هم سريع امديم سر كامي و سايت:-2-16-::-2-16-:
ببخشيد سرتان را درد اورديم با پر گوييمان:-2-35-:
تا درودي ديگر بدرود:-2-40-:

Babak
1390،03،30, ساعت : 05:20 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
دوشنبه 30 خرداد سال 90
شب سردي است و من افسرده ...
راه دوري ست و پايي خسته....
تيرگي هست و چراغي مرده....
مي كنم تنها از جاده عبور....
دور ماندند...زمن ..آدمها...
سايه اي از سر ديوار گذشت....
غمي افزود مرا بر غم ها....
فكر تاريكي واين ويراني...
بي خبر آمد تا با دل من....
قصه ها ساز كند پنهاني....
نيست رنگي كه بگويد با من...
اندكي صبر ...سحر نزديك است....
هردم اين بانگ برآرم از دل....
واي اين شب چقدر تاريك است....
خنده اي كو كه به دل انگيزم....
قطره اي كو كه به دريا ريزم...
صخره اي كو كه بدان آويزم ...
مثل اين است كه شب نمناك است....
ديگران را هم غم هست به دل ...
غم من، ليك غمي غمناك است...(سهراب سپهري)
اين بود خاطره امروز من...شايد كه فردا نباشم...
ديشب شب بدي بود ...شب سردي بود...
دلم به اندازه حسرت پرواز يك پرنده در قفس تنگ است...
دوست داشتم برم هيئت...خيلي وقته نرفتم...
وقتي چراغ ها خاموش ميشه و هركس سرش را در لاك غريبي خويش فرو مي بره...
با شنيدن نواي كاروان كربلا...همه غم هاي عالم در دلم به اندازه يك عدس كوچك ميشد...
اما من نيزبا همه ي ادعايم، دور ماندم...از اصل خودم....
بهنوش عزيز: هميشه برايم محترم بودي و هستي...چند بار هم توي پ.ن برايت نوشتم كه چقدر از خوندن خاطراتت لذت بردم...و زماني كه با يك نفر سر اين كه داشت بحث كاربر قديمي و جديد رو پيش مي كشيد بحث كردي و از حق دفاع كردي .. وعقب نشيني هم نكردي و حقيقت رو فداي دوستي نكردي...حس احترامم بهت صدبرابر شد...
و بارها شاهد بودم كه فضاي دپرس و گاها" متشنج تاپيك با دادن پستي از طرف تو به شوخي و خنده كشيده شد و همه با احساسي خوب رفتند دنبال كار خودشان و شايد براي لحظه اي فراموش كرديم كه براي چي ناراحت بوديم...
من هيچ گاه منكر تاثير به سزاي تو در اين تاپيك نبوده و نيستم...چون روي من هم تاثيرخوبي گذاشتي..

متاسفم كه با پست ديروز احساس بدي رو بهت منتقل كردم...ولي خدا شاهد است كه منظورم تو نبودي...براي اينكه ناراحتت كردم حلالم كن...:-2-40-:
از همه دوستان از جمله زهرا خانم ..داداش خوبم فرهاد..ليلا خانم(LUCY)خواهر مهربانم (خانم آرام) پدر گرامي (آيلي) مادر عزيز( شبنم).. مهسا خانم ..سيامك عزيز...الناز خانم...مينا خانم... مينا MISS MINI...عسلبانو خانم ...و همه و همه ممنونم .:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

nairika
1390،03،30, ساعت : 05:53 بعد از ظهر
بازم سلام بازم خوبینhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gifhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://www.pic4ever.com/images/29dz8zk.gifhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gif
امروز از محل کار خواستم بیام اینجا ولی نشد سیستم پس وردم رو قبول نمیکرد تازه اصلا اسمم تو لیست کاربرا نبود آخ که تا مرز سکته رفتمhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://www.moppo.net/anisigns/signer/dark/dark.gif البت اومدم خونه می بینم درسته یعنی که چی؟http://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://www.millan.net/minimations/smileys/superhero2.gif خلاصه الکی یه فرصت طلایی رو با یه adsl عالی از دست دادم رفتhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://www.millan.net/minimations/smileys/ruminating.gifhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://www.millan.net/minimations/smileys/heartbreaking.gif فکر کنم این کاره خوب باشه امروز همش داشتم نت گردی میکردم یعنی یه قسمتی از کارم نت گردیه من نت گردی خیلی دوست می دارمhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://www.millan.net/minimations/smileys/coffeescreen.gif الانم که از سرکار به خونه اومدم دارم اینجا گشت میزنم نمیدونم اون کتابای کوفتی رو کی قراره بخونمhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://www.pic4ever.com/images/hiker.gifدیگه برم کس نخواند درس من جز ...http://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://www.pic4ever.com/images/4.gif
فعلناتhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://kay.smiley.free.fr/images/6167.gif حالا کله رو بیاhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://sl.glitter-graphics.net/pub/729/729994zmy5zybt8w.gif
ما می رویم درس بخوانیم باباhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://kay.smiley.free.fr/images/5063.gifhttp://www.forum.98ia.com/mhtml:file://G:\1.mht!http://www.pic4ever.com/images/7165.gif
چرا شکلکام کار نمیکنه:-2-30-:
دوشنبه 30/03/90

Mina
1390،03،30, ساعت : 06:28 بعد از ظهر
زيـاد خـوب نـخونده بودم..
يـعني اصلا نـخونده بودم..
از ترم ِپيش هرچي از 3فصل اول يادم مونده بود،اون بود و يه روخوني از رو فصل ِ4تا 6...
دوازده و نيم زنگ زدم به فاطي كه زود بيا،گرامر رو اصلا بلد نيستم...
تا برسم شد 1.30 .. فاطي هم هي زنگ پشت ِزنگ كه از يك مارو كاشتي اينجا خودت كدوم گوري هستي:-2-35-:
ماشالا نيست ما خيلي با ادب باهم حرف ميزنيم:-2-35-:اصلا ملت موندن تو ادب ِما:-2-35-:
رفتيم و ديديم اي دل ِغافل..اينام كه هيچي بلد نيستن:-2-36-:
گفتيم بي خيال..نشستيم و منتظر مونديم كه در ِكلاس رو باز كنن..براي ِ اولين بار افتاده بودم كلاس:-2-37-: چون هميشه سالن امتحانات مي افتم ..اونم درست رديف ِاول:-2-36-:اونم درس جلو چشم ِمراقب:-2-36-::-2-36-:

گفتيم بلههه ديگه... تقلب رو شاخشه:-2-36-:مراقبه هم يه آقاي ِلاغر مردني بود كه قبل ِاومدن تو كلاس بچه هاي ِديگه ميگفتم كه امتحان ِقبل در ِ كلاس و بسته،گفته ريلكس باشين،بعد ماشالا تقلب:-2-09-:

آقا ما كنار ِديوار رديف ِ چهارم افتاده بوديم..
يه شاگرد زرنگ نشسته بود پشتم..يكي تنبلم جلوم نشسته بود...اين خانومه شوهرش فوت شده..چون قبل ِ فوتِ شوهرش از خانواده اش ترد شده،واسه خاطر ازدواج با اين مرده...ديگه خرج ِخودش رو با كار تو دانشگاه جور ميكنه...يه بچه هم داره..
اين هي گفت مينا بگيا...منم درسته اهلِش نيستم..ولي گفتم اگه تونستم...اگه تونستم حتما ميرسونم..واقعا قصدش رو هم داشتم..سوال اول رو كه گفتم...مراقبه اومد واستاد بالا سرم:-2-09-:
وقتي رفت خواستم دومي رو بگم كه يهو برگشت و زل زد بهم...
گفت خانوم،چشات درد نگيره:-2-36-:
از پشتم اونيكي هي ميگه مينا مينا برو كنار ببينم:-2-36-:
ميگم بابابذار ببينم اصلا بلدم يا نه..

صفحه اول رو خوب ننوشتم..نتونستم به اون بدبختم برسونم...صفحه دوم بود كه خوب نوشتم..پشتي ميگه ورقه تو خوب بذار منم ببينم..شاگرد زرنگه مثلا:-2-36-:همين كه درست كردم ورقه رو..اونيكي مسئولش اومده ميگه ورقه تو درست بذار پشتي ميبينه:-2-08-:
آقا اين مراقبه چشمشو دوخته بود به دهن ِمن ِبدبخت:-2-36-:
ديدم اينجوريه..سرمو انداختم پايين، نوشتم پاشدم ورقه رو بدم..پشتي هي صدا ميزد مينا مينا:-2-36-:آبرومونو برد:-2-36-:

بعد ِمن فاطي اومدبيرون..نيم ساعت تو اون گرما منتظر ِافي بوديم..انگار داشت اتم كشف ميكرد:-2-36-:

يكمي هم جنگ و جدل كرديم با فاطي :-2-09-:
بعد نوبت افي بود:-2-09-:همين كه اومد افتاديم به جون ِهم:-2-06-:

اين وسط يه سوتي هم دادم:-2-35-:آقا تو اين دانشگاه يه پسر ِآشنايي هست كه من اصلا ازش خوشم نمياد خوب؟
آشنا يعني يه جور آشنا كه دوست پسر ِيكي از نزديكان ِنزديكان بود،ولي فك كنم الانم هست:-2-36-:
آقا ما گفتيم..اَه "س" اومد:-2-31-:و از كنار ِيه نيمكتي كه دو تا پسر نشسته بودن گذشتيم..يعني شنيدن اونا..

آقا اين آقاهه كه اومد،يهو فرت رفت پيش ِهمون دو نفر:-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-:
نگودوستاش بودن..حالا به گوشش نرسه خوبه:-2-09-:


الانم فردا امتحان دارم..ولي اصلا نخوندم..حوصله ش رو ندارم..خوشبختانه دوتا موند فقط...

واسه نمره رياضي عزا گرفتم:-2-30-:چي ميشه يعني:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

شبنم
1390،03،30, ساعت : 06:51 بعد از ظهر
بالاخره تموم شد. جان ما در آمد تا این شماره ماهنامه بیاد بیرون! دیگه بریم خونه. بخونیدش کار خوب و تمیزیه مثل شماره های قبل. لینکش تو امضامه . خاطره ای شد بیرون اومد این شماره که تو شماره بعد می خونید عجله نکنید :-2-06-:

احتمالا اینترنت خونه قطعه . برام پیام اومده که سرویس شما 72 ساعت با اختلال مواجه میشه پس فکر کنم امشب رو باید بی خیال سایت شم. نرفته دلمان تنگ شد. حواستون به انجمن باشه هااااااااااا

الی گیر نده دیگه اخطارم که دادی دو تا دوتا :-2-43-: من سومین اخطارم بگیرم به سلامتی بن میشم :-2-30-:

شب خوبی داشته باشید .خدانگهدار :-2-40-:

بازباران
1390،03،30, ساعت : 07:20 بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
هزارراه نرفته ...نه نه این نه...هزار خاطره نگفته
ما خاطره رو برای ندا گفتیم .گفت خیلی خندیدم.برای شمام میگیم.راست ودروغش با ندای تولدمبارک
پسرخاله ما پارتی شدو دکترمون کارمون زود انجام داد|(دوست جونجونی هم هستن)با ساطوروکلنگ افتادن به جون پهلوی ما
دیروز پسرخاله بود که دکترهم اومدوبعداز مرخص کردن ماگفت:سهیلا خانم بهزاد گفته برادرتون تو کانادادکتره کاش میرفتین اونجا
پیوندرو انجام میدادین.
منم گفتم :آخ آخ خوب شد گفتین .بله اتفاقا تو دست وبالش کلیه فراوون ریخته.حتما اقدام میکنم
بهزاد خندید وگفت:علی چی میگی ؟برادرش دکتر دامپزشکه
فعلا بایتون باشه

feedback
1390،03،30, ساعت : 07:34 بعد از ظهر
سلام به همگی
من امروز تا ساعت 10 سایت بودم خبری از انتشار ماهنامه نشد هرچند تقصیر خودمم هست که نرفتم تو بخش ماهنامه ولی فکر کنم تا اون موقع اطلاعیه مینا خانم نبود. خلاصه طرفای 11 رفتم دانشگاه و با بچه ها نشستیم یه کم درس خوندیم و بعدش امتحانو دادم. این جز آرامش دارترین امتحانای عمرم بود خیلی ریلکس با کمال خونسردی جوابارو نوشتم. استادمون هم آدم باحالیه قشنگ میومد جواب سؤالاتمونو میداد هرچند بالای برگه زده بود وسایل مجاز هیچی :-2-31-: در صورتی که درس اختصاصی و سه واحدی ماشین حساب نیاز 100 درصده :-2-37-: یه ربع اول همه گریشون گرفت که استاد ما چطور حل کنیم مسئله رو تا اینکه دستور ماشین حساب صادر شد :-2-38-: بعدش نمیدونم سر امتحان چی شد یه عدد 3000 دیدم یاد 3000 تا امتیازی که زهرا از من کش رفت افتادم :-2-42-: خدا بگم چیکارت نکنه زهرا سر امتحان از یه طرف خندم گرفته بود :-2-06-: از طرفی هم نگران امتحان و سؤالا بودم :-17-: خلاصه 2 ساعت کامل نشستم و سؤالا رو جواب دادم انصافاً هم امتحان بدی نبود. بعدش دیگه راهی خونه شدم با بچه ها ولی واقعاً آفتاب سوزانه اعصابمو خرد کرد امروز حسابی :-20-::-20-::-20-: ، بعدش تو راه خونه بودم یه چند تا کوچه مونده بود برسم که سجاد زنگید یه سؤال پرسید جواب دادم بعدش گفت ماهنامه رو گذاشتن تو سایت :-20-::-20-::-20-::-20-::-20-: منم دقیقاً اینطوری :-2-29-: یه چند لحظه خشکم زد بعد پیش خودم گفتم تقصیر این امتحاناست دیگه بدبختی من از این مشغله و امتحانه که نشد پست های ماهنامه رو بزارم حالا ایشالا سری بعدی :-2-20-: تا الان که یه کم با سرعت سایت مشکل دارم و دارم باهاش کلنجار میرم :-2-09-: و اینکه یه کم هم خسته ام و مهمون هم داریم حوصلشونو ندارم. :-2-15-::-2-15-: دیگه امن و امان خبر سلامتی تا ببینیم که در ادامه چی پیش میاد.
روزتان خوش
خاطرتان خوش تر
سعید / 30 خرداد 90 خورشیدی / ساعت 19:34

smart girl
1390،03،30, ساعت : 08:00 بعد از ظهر
:-2-30-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:چرا نمره ها رو اعلام نمیکنن:-119-:
تو خونه تنهام:-2-35-:
مامانم اینا رفتن دیدن نوه ی عموم ....یه دو سه روزی به دنیا اومده:-2-37-:
گفته بودم امسال سه تا تو راهی داریم:-2-37-:
یکی دیگشون هنوز نیومده و تا شهریور میاد:-2-37-:
فردا بیچارم:-2-30-::-2-30-:
انقلاب :-2-36-:- متون اسلامی:-2-36-:
از دیروز صبح که بعد یه خواب 2 ساعته بیدار شدم:-2-30-:
تا همین الان فقط 3 ساعت خوابیدم:-2-30-:
هیچ امیدی هم برا خوابیدن ندارم:-2-30-::-2-30-:
فردا 11 که امتحان دارم:-2-30-:
بعد 5 امتحان بعدیمه:-2-30-:
بعد باید برم خونه دوستم تا 8.30 اینا:-2-30-:
بعد به پسر خاله م قول دادم ببریمش کوهستان پارک:-2-28-:
یعنی برم بمیرم دیگه:-2-30-:
امتحان امروز م که با مدیر گروه محترم داشتیم:-119-::-2-33-:
10تا سوال داده:-2-33-:
گفتش که جواب همشون یک کلمه است:-2-42-:
اگه توضیح بدین نمره نمیگیرین:-2-42-:
یه سوالم که اورده بود که اصلن تو جزوه اش نبود:-2-30-::-2-30-:
.
.
حالم از خودم یکی بهم میخوره:-2-30-::-2-30-:
برم بمیرم با این تصمیم گرفتنام:-2-15-:
برم بمیرم که نمیتونم سر حرفم بمونم:-2-15-::-2-15-:
اه ه ه ه ه ه ه :-2-15-::-2-39-:
دلم میخواد سرم محکم بزنم به دیوار:-2-30-::-2-39-:
دیشب به زهرا میگم چه غلطی کنم... همچین تصمیمایی دارم...به جایی که حرف درست و ادمیزادی بزنه ...مثه احمقا میگه:-2-43-: تو طالع نیمه اول ابانیا اومده:-2-43-:...کاریش نمیشه کرد ..:-2-36-::-2-36-::-2-36-:
خدایا با توام!!!!!!!!!!!! تکلیف منو روشن کن...لطفا:-2-15-:
از اینکه پذیرفته نشم پیش بنده هات متنفرم:-2-15-:
اگه قرار نشه ...پس چرا منو عذاب میدی...:-2-15-:
خدایا منم یکی از بنده های مزخرفت ...متوجهی..میبینی منو..:-2-15-:
حالم بد میشه از حرفای درگوشی:-2-39-:...خدایا:-2-36-:
بدم میاد از ماس مالی کردنای مامانم ..تا به شخصیت من یک وقتی برنخوره ....تا کسی به روم نیاره...:-2-39-::-2-39-:
.
.
.عـــــــزیــــــــــزم رو اعـــــــــصـــــــــــاب ــــــــــمی:-2-41-::-2-35-:
.
.
.همین!!!!!!:-2-36-:

saadegi.n
1390،03،30, ساعت : 08:10 بعد از ظهر
امروز تولدم بود.
امسال خودم به خودم یه کادوی گنده دادم.
سفر خوبی داشتم. تنهایی ام عالمی داره ها.
کسی بهم کادو نداد ولی همه بچه ها اینجا بهم تبریک گفتن. ممنون از همه تون. آنی جون برگشته خوش اومدی عزیزم. دلم برای آیلی ام تنگ شده. تا رسیدم تو فرودگاه و روشن کردم گوشی رو اس ام اس ش اومد. دلم شاد شد.
شبنم و مینا و الی و بقیه همه تون نامردین منو خبر نکردین برا تولد آنی. آنی ام یه خبر به من نداد آخه این رسمشه :-2-30-:
با همه تون قهرم
راستش دیگه حس می کنم تو سایت غریبه شدم برا همه. کسی حالمان را نمی پرسد.

از همه دوستایی که تولدم و تبریک گفتن ممنونم. بعدا براشون پیام می دم. و از بهی جونم ممنونم که تاپیک گذاشت.
سهیلا دلم گواهی بد می داد. می دونستم حالت بد شده.


یه دوست خارجی پیدا کردم. الان تهرانه. پیشنهاد بدین کجا ببرمش تو تهران نشونش بدم. تو کاربریم پیشنهاد بدین

Star_69
1390،03،30, ساعت : 08:43 بعد از ظهر
دوبارکی سلام :-2-16-:
خداروشکر ماهنامه شوت شد روی سایت و خیال ما راحت شد امشب یه سر راحت میزارم روی بالشت و میخوابم :-2-16-:
امروز میخواستم درس بخونم(معارف) اما نشد ددی رو بردم دکتر و کلی کارش طول کشید تازه برگشتم خونه و شدیدا سرم درد میکنه در نتیجه به درس نمیرسیم :-2-43-:
خاطره ی خاصی نیست فقط امروز سر خروجی کلی خندیدیم خیلی کیف داد :-2-06-:جیم جیم :-2-06-::-2-06-:
پ.ن:سعید ببین برات خاطره ی خوب ساختم حتی سر امتحان هم یادم می افتی پس 2000 تا دیگه برام بفرست :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن:از واسطه شدن متنفرم کاری که الان دارم انجام میدم!کل کل بیمورد با یه آدم برای یه آدم دیگه که واقعا نمیدونم چقدر می ارزه!هم کل کلش هم آدمش!!!!(تروخدا به خودتون نگیرید به شماها ربطی نداره)
پ.ن:مستر بابک :-2-40-:هنوز یادمه قرار بود برام آهنگ آپلود کنیدا :-2-06-::-2-06-:
پ.ن:الی :-2-40-:(تقدیم با عشق بودا:-2-06-:)

شب همگی خوش فیلنات:-2-16-:

هوفریا
1390،03،30, ساعت : 09:49 بعد از ظهر
هر از گاهی ملت زنگ می زنن به گوشیم و درخواست تست صدا می دن. من که نمی دونم جریانش چیه اما انگار تو یکی از شبکه های ماهواره ای تبلیغشو کردن.

دیشب یه پسری زنگ زده بود واسه تست ... هر چی بهش می گفتم اشتباه گرفتی به خرجش نمی رفت و کار به جائی رسید که به قهقهه افتاد منم که دیدم طرف ول کن ماجرا نیست گوشیمو قطع کردم

امروز صبح تو بانک مشغول کارم بودم که دوباره همون طرف زنگ زد بی توجه به حرف من مبنی بر اشتباه گرفتن شماره بارها بارها زنگ زد و من مجبور می شدم قطعش کنم. فکرش را بکنید سرم شلوغ بود و داشتم کارمو می کردم اما این گوشی من مدام پشت هم زنگ می خورد

آخرش اس ام اس داده بود بیا دوست شیم و از این حرفها ... بهترین کار به نظرم این اومد که همسرمو در جریان بذارم تا شاید با شنیدن صدای اون دست از سر کچل ما برداره.

یه چند ساعتی اوضاع خوب بود اما مدتی بعد دوباره شروع کرد و همین جور بی امان زنگ می زد.تا بالاخره بی خیالش شد.

دلم برای جوونائی که وقتشونو این جوری به بطالت می گذرونن می سوزه

s.love
1390،03،30, ساعت : 11:12 بعد از ظهر
از ديشب ساعت 10 منتظرم كه هر چي زودتر 12 ساعت ديگه بگذره و 10 صبح شه. انتظار بد درديه ها:-2-15-:
امروز آخرين امتحانم بود روي سوال آخر هر چي فكر كردم باز نصفشو يادم نميومد فكر كنم يه 10 مين تو فكر بودم:-2-41-: به درك كه يادم نيومد :-2-33-:حالا نه اينكه بقيه رو خيلي خوب دادم ميخواستم اين نيم نمره نپره.:-2-31-:
برگه رو دادم هر چه باداباد. ساعتو نگاه كردم حالا 10 صبح بود ولي من اصلا باورم نميشه كه ديگه امتحان ندارم :-2-15-:.فكر مي كنم بازم بايد برم خونه بشينم درس بخونم اي خدا:-2-30-:
ديشب فقط 1 ساعت خوابيده بودم پدر چشمام در اومده. زيرش گود رفته ....:-2-30-:
با خودم گفتم رفتم خونه انقدر مي خوابم كه جبران اين يه ماه بشه.
اين مدت امتحانا اصلا بيرون نرفتم. با فاطمه و شكيبا قرار گذاشتيم بريم بيرون :-2-38-:
آخه بگو مجبورين با اين همه خستگي و بي خوابي پاشين برين بيرون!:-2-43-:
اين فاطي از چند روز پيش داشتش مي گفت امروز بايد بريم سينما كه "مرهم" رو ببينم. منم كه بچه حرف گوش كن گفتم باشه:-2-38-:
رفتيم بليط گرفتيم يه 1 ساعتي وقت داشتيم تا شروع بشه. به فاطي گفته بودم من نميام مگه اينكه بذاري بستني بخورم (من عاشق بستني ام:-2-16-: ) والا ديگه مي ترسيدم جلوش بگم بستني همچين بد نگام كرد:-2-35-: بد آخرش گفت باشه بيا تو فقط.
نشسته بودم داشتم بستني مو مي خوردم فاطي مي خواست بشينه رو صندلي نمي دونم چيكار كرد كه نصفش رو ريخت حالا خودشو كشيده كنار به چادرش نخوره همه ريخت رو زمين:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
حالا من دارم ميتركم از خنده فاطي هي بد و بيراه نثار من مي كنه :-2-06-::-2-06-: يه نگاه به مرده كرد كه معذرت خواهي كنه مرده ميگه:اشكالي نداره خوب كاري كردين.:-2-38-:
همون جا كه نشسته بودم از پنجره يه كلوپ رو ديدم. بهشون گفتم بريم اونجا من فيلمم بخرم بعد بريم سينما. تو راه فاطي ميگه: آخه تو از اون فاصله چه طوري اينجا رو ديدي؟:-119-:
من: ديدم ديگه بيا حالا:-2-38-:. رفتيم جلوتر ديدم زبانكده ست! فاطي: همون تو يا اصلا نمي بيني يا اگه مي بيني م اشتباه مي بيني.:-2-43-: من: ا خب فاصله زياد بود ديگه!!:-2-38-:

اگر تا حالا مرهم و نديدين من هم پيشنهاد مي كنم هيچ وقت ديگه هم اين كارو نكنين. :-2-33-:
وسطاي فيلم بود كه ديگه حالم داشت از هر چي فيلمه بهم مي خورد. :-2-31-: يهو ديدم اين محيطش چه قدر آشنا مياد!:-2-35-: شبيه متل قو چرا؟!:-2-35-:
نه جدي جدي متل قو!!!:-2-38-: ديگه از اون به بعد تا آخر فيلم داشتيم آمار مي گرفتيم اين كدوم خيابونه؟ اون جا كجاس؟ :-2-38-:
رضا داود نژاد هم بود تو خونه ي خودشونم بازي كرده بود خونه شونم خيابون 6 دريا گوشه س.:-2-38-:
من امتحانام تموم شده ها ولي هنوز باورم نميشه:-2-30-::-2-15-::-2-16-:.(مي دونم يه بار گفتم ولي دلم مي خواد باز بگم ! چيه خب؟!:-2-42-:) هنوز دورم يه عالمه كتاب ريخته. هنوز فكر مي كنم امشبم بايد بيدار بمونم.آخه بيشتر شبا درس مي خونم روز حوصله ندارم.:-2-41-:
دلم واس يه خواب راحت پر مي كشه:-2-41-:
ميرم به اميد اينكه بخوابم!
تو اين مدت دلم واس 98 خيلي تنگ شده بود خيلي زياد واس همتون:-2-16-:
نودهشتينامه رو هنوز نخوندم ولي مي خونمش :-2-35-:
مي دونم كه مثل هميشه عاليه كارتون. اصلا جاي صحبت باقي نمي ذاره پس از همين الآن تشكر مي كنم :-2-40-: همين اندازه كه وقتتونو مي ذارين براي ما يه دنيا ممنون. خسته نباشيد :-2-40-:
شبتون بخير :-2-40-:
ولي من هنوز باورم نميشه اين روز لعنتي داره تموم ميشه!!!:-2-06-:

REAL LOVE
1390،03،30, ساعت : 11:17 بعد از ظهر
سلام و صد سلامممممممممممم:-2-16-:

آخیش چخده خوچحالم اینجا دوباره برگشت به اوضاع پرچم سفیدی:-2-16-: عاشختونمممممممممم بچه ها:-2-16-:(من تازگیا عاشق همه میشم در نگاه اول:-2-31-:)

دیشب تا ساعت سه و نیم در حال مخ ترکاندن بودم:-2-42-:خوابیدم ساعت پنج و نیم شانسی بیدار شدم و چشمم به پنجره افتاد گفتم خواب موندم:-2-02-: آخه هوا خیلی روشن بود:-2-07-:بعد ساعتو دیدم و خیالم راحت شدم:-2-12-:
رفتیم دانشگاه ماشالا سما هم مثل من شب بیداری داشته و قیافه همدیگه رو دیدیم کلی انرجی گرفتیم:-2-22-: اولین امتحان جمعیت بود که ماشالا انقدر راهرو شلوغ شد که همه در حال مشورت بودن تا قشنگ جواب بدن:-2-27-: از این سر سالن برگشته بودم اون سر با سما سوالا رو چک می کردیم:-2-27-:سیزده تا تست بود :-2-38-:حالا هفت نمره رو میخواد از کجا بیاره خدا داند:-2-31-:بخششش زیاده:-2-31-:
تا اومدم بیام بیرون هر چقدر گشتم دیدم کارت ورود به امتحانم ناپدید شد:-2-19-:جن اومده بود:-2-19-: تو دستم بودا یهویی ناپدید شد:-2-19-:بعد خانومه بهم گفت تو برو ما پیدا کردیم بیا آموزش بگیرش:-2-07-:
اومدیم بیرون سما رفت نمازخونه درس بخونه منم چون یه ساعت حال نداشتم برم اون تو رفتم تو سلف... واسه خودم نیم ساعت دوره کردم و نیم ساعت هم چرت زدم:-28-:آخ چسبیدددددددد:-28-: بعد با یه صدای گوشنواز از خواب پریدم :-2-20-: یکی از بچه های ترم بالاییمون داشت واسه خودش سوغاتی هایده رو زمزمه میکرد :-2-20-: واییییییی محشر بود ...چه صدایی چه حزنی:-2-20-:
همه برگشته بودن محو صدای اون شده بودن:-105-: یعنی خود هایده رو گذاشته بود تو جیبش:-43-:
یکی از پسرامون( سینا ) هم صدای فوق العاده ای داره:-105-: بچه کپ دَراویشه:-48-: تیپ و اخلاق و ... تازه موهاشم اولا عین درویشا بلند و آشفته بود و صورتش پر از ریش که الان درستش کرده:-65-: اونم سر کلاس حافظ استاد انقدر اصرار میکرد تا آخر کلاس یکی از غزلیات رو بخونه با صدای آسمانیش:-41-:

(چقدر حرف می زنی:-2-28-::-2-43-:)

خلاصه امتحان دوم که انقلاب باشه شروع شد و ماشالا بچه های زبانم اشتها ندارن که:-2-43-: سوالا تستی بود و فکر کنم کل پاسخنامه شونو از من پرسیدن و زدن:-2-43-: البت ما که بخیل نیستیم:-2-07-:
آها قبل امتحانم رفتم آموزش دیدم کارتم پیدا شده:-2-32-:

بعدش مجبوری رفتم نمازخونه تا ساعت سه بشه... اونجا هم بچه های آذری رو دیدم دور همن و کلی حس غیرتیمون گل کرد و مشغول صحبند شدیم:-2-32-: بهدش زنگ زدم به رویا و تولدشو تبریک گفتم:-8-:
بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید...نمی دونستیم چه جور امتحانی میخواد بگیره کلی استرس داشتیم:-2-36-:تفسیر موضوعی بود:-2-36-: سر امتحان منو از نیلوفر جدا کردن و نذاشتن پیشش بشینم عوضش رفتم پیش مهرناز و با اون بساط تقلب رو راه انداختیم:-2-32-::-2-26-: تا دیدیم سوالا تستی بیدن گل از گلمون شکفت و کلی دعا به جون حاج آقا نمودیم:-2-32-: به سان آب خوردنی امتحان را دادیم و آمدیم بیرون:-2-32-:
تا نیلوفر و دیدم از دور بلند گفتم : عاشقققققققققققتمممممم استااااااااااااااااد:-2-16-: حواسم به دور و بر نبود یهو دیدم پسرا همه برگشتن با چشمایی:-2-19-:اینجوری نگام موکنن:-2-14-: خانوم شدم رفتم کیفمو تحویل بگیرم... شماره مو دادم و یه کیف دیگه برام آورد:-2-17-: گفتم این نیست کیفم... رفت یکم گشت و اومد گفت خودت بیا تو...رفتم تو حالا هی بگرد مگه پیدا میشه....گفتم خدایش بیامرزد دادن به یکی دیگه دیگه:-2-09-: همینجور منگ بودم تا یهو گفت اینه؟:-2-37-: به جای اینکه تو قفسه باشه رو صندلی پشتمون بود:-2-43-: گرفتم ...میگه شرمنده میشه یه کارت شناسایی از تو کیفت نشون بدی؟:-2-37-:
گفتم کارت ندارم که حالا بیا درستش کن:-2-43-: بهد یادم افتاد برگه انتخاب واحدم پیشمه...دادم و عکسو دید و اسممو پرسید تا کیفو تحویل داد:-2-43-: گفتم همیشه انقدر مسئولیت پذیر باشید:-2-43-:

القصه راه افتادیم به سمت خونه که جنازه مون رسید و چون آبم تموم شده بود خِرچ و خِرچ یخ می نداختم تو دهنم و می خوردم:-2-32-:یَک حالی میداددددددددددد:-2-32-:

ساعت شش خوابیدم و نه و نیم با زور مامانم بیدار شدم:-2-26-:اینم یَک حالی داددددددددددددد:-2-32-:

الانم که در خدمت شومام و فردا امتحان ندارم و پسفردا ادبیات معاصر دارم:-2-41-:

چه در دل من چه در دل تو
من از تو رسیدم به باور تو
...

تمام طول راهو اینو گوش دادیم:-8-: عاشقتمممممممم اصفهانی:-6-:

من همیشه موقع امتحانا اعصاب مصاب نداشتم و داغون بودم حالال نمیدونم ایندفعه چرا انخده شارژ بیدم:-2-35-:

ندا تولدت مبارک:-53-:
آنیتا خانومی خوش بیامدی:-53-:

فهیمه ورود افتخار آمیزت تفریک:-6-:
بهنوششششششششش:-6-:

همه تون:-6-:

خودافیظظظظظظظظظظظظظ:-53-:

.arsana.
1390،03،30, ساعت : 11:30 بعد از ظهر
میدونستم داشتم خودمو گول می زدم :-4-:
من که نافم به اینجا بسته شده:-23-:

اون پست قبلیمو من ندادما یکی رمز منو یاد گرفته بود پست داده بود :-2-37-: چقدر بچه بدی بود:-2-42-:
خب خداروشکر به خیر گذشت :-2-41-:
مهسا :-2-40-:شبنم :-2-40-: عسل بانو:-2-40-:

فایرفاکسم بهم ریخته :-119-:اکسپلورر ارور میده:-2-30-: نت اسکیپ داغون شده:-2-38-:و الان با اپرا اومدم :-2-36-:
____________

از خواب دیشبم شروع میکنم :-2-06-:
با دو تا از بچه های سایت میتینگ داشتم :-2-31-: یکی شبنم یکی شادی ( alone girl) :-2-38-:
نمیدونم اولش از کجا شروع شد؟ فکر کنم از یه کلاسی بیرون اومدم که یهو وارد یه فضای سبز شدم :-2-37-:
بعد کنار شبنم و شادی نشستم :-2-41-: شبنم با شوهرش اومده بود :mrgreen::-2-06-: اسم شادی رو میدونستم ولی پرسیدم نام کاربریت چیه ؟:-2-38-:
گفت alone :-2-26-:
بعد من گفتم الون گرل ؟:-2-08-:
بعد یهو شبنم گفت نه الون الگرل:-2-06-::-2-06-:
شبنم رو یادم نیست ولی یادمه شادی موهای بور فرفری داشت :mrgreen::-2-06-:صورتشم یه کم کشیده بود مثل شکیرا :-2-31-:
در مورد شوهر شبنم :-2-37-:خب از کجا فهمیدم حالا شوهر شبنمه ؟ چون شبنم گفت این شوهرمه:-2-31-:
:-2-06-:
آها اینو یادم رفت بگم :-2-06-:
هلنا وسط خواب منو بیدار کرد :-119-:منم که خیلی از خوابی که دیده بودم هیجان زده بودم یه چی بار هلنا کردم و دوباره سرمو گذاشتم که بخوابم دوباره وارد خواب شدم و به شبنم گفتم: واسه فردا شب بیایا :-2-06-: شبنمم گفت : باشه میام :-2-37-:
بعدشم من از خواب پریدم:-2-06-:

امروز به محض اینکه سرمو از روی بالشت برداشتم مامانم یه لیست خرید داد بهم که برو بخر :-2-37-:منم تا حالا خرید نرفتم که :-2-08-: یک جیغی کشیدم و گفتم: من؟:-2-35-: مامانم گفت خیر سرت بزرگ شدی باید بهم کمک کنی :-2-43-: :-2-30-: لباس پوشیدم و اومدم که برم دیدم هلنا هم خودشو به من وصل کرده منم داد زدم گفتم مامان اگه قراره اینو با خودم ببرم نمیرم :-2-33-:
شوخی که نیست؟ مسئولیت هلنا رو قبول کردن یعنی قرارداد بستن برای کشتن اژدهای سه سر :-2-42-:
دیگه بدون هلنا رفتم بیرون :-2-38-: خریدارو کردم و واسه خودمم یه فیلم خوشگل موشگل خریدم :-2-37-:

بعدش رسیدم خونه و رفتم 5 ساعت دیگه هم خوابیدم :-2-02-:
نمیدونم چرا این روزا من انقدر می خوابم :-2-14-:
یک روزم از برنامه درس خوندن عقب افتادم و تا ساعت6 صبح بیدار می مونم که جبرانش کنم :-2-32-:
فردا هم فقط باید دو ساعت بخوابم :-2-42-:
این اپرا هم روی اعصابمه :-2-01-:

*مینا تو چقدر خشنی :-2-37-:
*نیلو تنکیو تنکیو :-2-38-:خواهر داشتن که خوبه یعنی عالیه ولی خب بعضی موقعا پشیمون میشی که چرا خواهر داری :-2-31-:
من بچه بودم هی به مامانم می چسبیدم میگفتم مامان من یه آبجی میخوام . آخه تنها بودم . تهران هم که هیشکی از فامیلامون نبود . بعدش خواهرجانمان پایش را به این دنیا گذاشت :-2-02-: دقیقا یادمه مامانم تو بیمارستان بود که یکی از فامیلای بابام زنگ زد و گفت:نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار
دیگه بچه پنجم ابتدایی چی می فهمه :-2-35-:منم زدم زیر گریه و زنگ زدم به مادرجونم :-2-37-: گفتم: مامان بابا دیگه منو دوس ندارن :-2-31-:
حالا اون موقعا خوب بود:-2-26-: هلنا که بزرگتر شد:-2-43-: 3 سالش شد یه چی که بهش می گفتم میزد زیر گریه :-2-01-:و به مامان بابام می گفت هلیا منو زد :-2-28-: از اونورم کلی توبیخ از مادرجان پدرجان می شنیدم :-2-42-:
اوووووو کلی فیلم داشتم من با هلنا :-2-37-:
ولی بعضی موقعا به بابام میگم بابا تو قبل از مامان یه زن دیگه نگرفتی ؟ :mrgreen:من داداش بزرگ میخوام :-2-38-:
بابامم فقط میخنده :-2-37-:
ولی من هر لحظه منتظر داداش ناپیدا و زن اول بابامم:-120-::-4-:

کابوک
1390،03،31, ساعت : 12:39 قبل از ظهر
سلامی به گرمی آفتاب
منم امروز امتحان داشتم رفتم دانشگاه و آمدم می خوام از خاطره ی ترم قبلم بگم امتحان سیستم داشتم هر جلسه هر گروه کنفرانس داشتیم ،درسش این جوری بود که هر فصل درس را از اینترنت به انگلیسی سرچ می کردیم وبعد ترجمه می کردیم و با سیستم پاورپوینت ارائه می دادیم استاد هم جلسه ی آخر گفت تحقیقاتون بدین به من و بعد گفت از روی همه ی تحقیقات امتحان می گیره، آخرین جلسه ی درسش همه ی تحقیقات را درست کرد وبه ما داد بماند چقدر سخت بود هر کی یه جوری ترجمه کرد ه بود خیلی می ترسیدم کم بشم استادشم داخل کلاس خیلی سخت گیر بود وقتی برگه دادن که سوا لای درسش را جواب بدیم استاد دا خل کلاس می آید به جای اینکه به دانشجوها روحیه بده می گه هر کی خوب جواب نده ترم بعد با من دوباره این درس را می گذرونه،سوالاشم سخت بود دوسه تا سوالشم از روی جزوه نبود امتحاناش خوب دادم ولی دلم می خواست بیست بشم نشدم، استادش به هیچ کس بیست ندادخیلی خوب نمره نداد،چهارشنبه و پنج شنبه این هفته دو تا امتحان پشت سر هم دارم نگرانم خدا کنه خوب بدم
پ.ن:بهی جون دیروز سریع آمدم سایت که بعد از آن برم درس بخوانم وقتی آمدم سایت خاطراتت را خواندم خیلی ناراحت شدم از اینکه گفتی دیگه بر نمی گردی ، همان طور که بارها گفتم خاطراتتوو خودتو خیلی دوست دارم ، می خوام بگم همان طور که مینا گفت یکی از چیزهایی که باعث شد تایپیک خاطره نویسی این قدر طرفدار پیدا کنه یکی از علت هاش وجود تو و خاطره تو با لحن قشنگت بوده وهست ،برایم خیلی عزیزی ،خوشحالم که برگشتی ،واقعا اگر این جا نباشی جای خالیت خیلی احساس می شه ،
پ.ن:میس مینی جان نمی دونم اسمت چیه امیدوارم امتحانتو خوب بدی برایت آرزوی موفقیت دارم

rana-021
1390،03،31, ساعت : 01:44 قبل از ظهر
راستش دیگه حس می کنم تو سایت غریبه شدم برا همه. کسی حالمان را نمی پرسد.

فک کن اسپم ِ
فک کن پست غیر مجاز ِ
فک کن پست نا مربطهِ
هر چی عشقتِ فک کن!
چون مهم نیست!
مرسی ندا!حرف دلم بود!

p_f_p
1390،03،31, ساعت : 01:54 قبل از ظهر
سیلام

بیکار نشستیم منتظر بابا و خواهرم ساجی هستیم نزدیک پل سفیدن

منم اومدم نت:-2-42-:
فردا کارنامه میدن ب30 نگرانم و در استرس دست و پا میزنم
شب خوش

راستی ویراش میکنم

الان تو خیابون صدای داد اومد منو و مامانم تنها هستیم و ترس دویدیم سمت پنجره دیدیم باز جوونا مست کردن داد و بیداد راه انداختن<جدید ترین خبر ها>

metropolis
1390،03،31, ساعت : 01:58 قبل از ظهر
:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:چهل

مین داشتم براتون مینوشتم لحظه ارسال لپتیم هنگید:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-01-::-2-01-::-2-01-::-2-01-::-2-01-:

نه مامی بزرگ جون اصلا خجالت نوموکشم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

راستی با احتساب شباش 18 سالتونه دیه:mrgreen::mrgreen::mrgreen:

مامی بزرگ جان ما هم عاشخ دهوای سبز ابی هستیم:mrgreen::mrgreen::-2-35-::-2-35-:

موقع دهواشون مااینجوری میباشیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

خب همه چی که خیلی ارومه منم که خیلی ارومم خخخخخخخخخخخخخخب:-2-38-::-2-38-::-2-38-::-2-37-::-2-37-:
اهان بچه ها همتونو خیلی دوست دارم :-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

مامی شبنمم الناز جون لیلا لوسی مستر جیمجیم وفیدبک خان

واقا بابک

هیوا جونو میس مینی گلم -بهی جونم که د خواب ببینه صداش کنم بهنوش-انیتای عزیز -خانومی دوست

داشتنی-مهسای گل -لیلا لوسی نازنین وفاطیمای صبورم

اااااااا مامی بزرگ جونم عسلبانو رویادم رفت.:-2-35-:

بچه هاجون دعام کنید.

تا بعد کنکورم...................................... ...

پ.ن : دهوا را ه نندازین هاااااااااااااااا!!!!!!!!!:-119-::-119-::-119-::-119-::-2-33-::-2-33-:

خانم فسقلی
1390،03،31, ساعت : 03:29 قبل از ظهر
"31/3/09"
سه شنبه 3:12

سلام
نمی دانیم جدیدا خفاش شدیم که شبها خوابمان نمیبرد.............http://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-336.gif

امروز ساعت 11 بیدار شد خانم فسقلی،دید عخشه شو تمه ی عمه(فاطمه) اومده بید....هی جیغ میزد بچه تا بالاخره ما را از خواب ناز بیدار کردنhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-315.gifبعدش خانم فسقلی مثل یه دختر خوب نشست پای درس تا 1 اینا......
بعد هم برای رفع خستگی آمدیم 98تی آ تا همین الان.جدیدا معتاد شدیم به اینجاhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-301.gif

ساعتهای 5 بود که یک خبر بد به ما دادندhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-284.gif

به ما گفتن قراره مهمون بیاد خونه و طبق معمول مادر شروع کرد به اجرای نقش اصلیش خانم تناردیه http://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-185.gif

ولی از آنجا که بخت با ما بود لیلا جان تشریف داشت و ما جیم شدیمhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-239.gif

بعدش دوباره آمدیم پای کامی جان تا مهمان ها رسیدنhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-132.gif ما هم کمی کار کردیم و نشستیم و دوباره جیم شدیمhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-139.gif باز آمدیم پای کامی جان......http://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-426.gif تا الان.....

خانم فسقلی الان میره لالاhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-456.gif

شب به خیر

sogand1
1390،03،31, ساعت : 03:41 قبل از ظهر
سلام بچه امروز امتحان داشتم ولی فکر کنم بدجوری خراب کردم:-2-04-:
:-2-16-:برام مهم نیست که چی بشه اخه دیگه علاقه ای به درس ندارم:-2-38-:
میخوام برم کلاس کامپیوتر ولی نمیدونم چطوری به مامی جونم بگم دیگه خسته شدم دارم کم میارم :-2-28-:
ازبس با آجر وسیمان سروکار دارم احساس میکنم سنگ شدم یعنی کسی درکم میکنه:-2-14-::-53-::-53-::-53-:

یگانه
1390،03،31, ساعت : 04:08 قبل از ظهر
سلام
از نیمه شب اونورتون به خیر:-2-40-:

درواقع این اتفاق مال دیروز از سر کار که برمی گشتم، سوار تاکسی شدم برای کرایه یه 1000 تومنی دادم، راننده محترم نزدیک پیاده شدن پولمو برگردوند گفت خدا بهمراهت خورده ندارم، گفتم اینجوری که نمیشه 200 تومن دارم، گفت همین رو بده بسه کرایه مسیر375 تومن بود بعدش گقت به جای بقیه پولش 100 تومن منو دعا کن اگه 120 تومن دعا کنی چه بهتر تو دعات بگو اونی که مثل پدرم می موند و محتاج دعا بود همین یادت نره،حتماً دعا کن که خیلی گیرم و من مبهوت شدم، خونه که اومدم از خواهرم می پرسم، چقدر دعا میشه 120 تومن که مدیونش نباشم! اونم جوابی نداشت...

تابعد:-2-38-:

Sokout_shab
1390،03،31, ساعت : 07:30 قبل از ظهر
31 خرداد

این همه اومدم غر غر کردم، این همه گفتم این درسه... این درسه... این همه اومدم ناشکری... این همه... این همه...
نگفتم، یه نگفتم سلامتی چیز خوبیه... هیچی نگفتم فقط ناشکری... فکر امروزو نکردم... نمیگم هیچ مرگم شده... نه نمی گم... حتما یه چیزی بود دیگه توش... دیشب شب بدی بود... شبی که از پام بیشتر قلبم شکست... شبی بود که تا صبح از درد تو خواب و بیداری بودم... کسی نبود دلش برام بسوزه... بود اما من نخواستم... دیشب نمی دونم چی شد ماجراش مهم نیس... مهم اینه که پام... الان از درد پام دارم می میرم... نمی دونم شکسته یا نه... فقط می دونم ورم کرده این هوا... می دونم که از درد اشکام می ریزه... مامی دیشب از خوابش زد و گفت هانی بیا برات تو آب داغ ماساژ بدم... از درد نتونستم تحمل کنم و داد زدم دیگه نمی خوام، ولی چون نیمه شب بود این دادمو با کشیدن محکم پام نشون دادم... می خوام برم دکتر... گفتم اون ترس دیروز بی مورد نیس... موردش همین بود... دیگه امتحان برام مهم نیس... دلم بدجور شکسته... بدجور... دیشب شب بیداریم بیشتر به خاطر درد قلبم بود تا پام.... اشکام به خاطر درد قلبم بود تا پام... ولی همه رو برا پام بهونه کردم... یه زمانی دوس داشتم پام بره تو گچ... ولی الان می ترسم... درد داره... خیلی درد داره...
اینم از دیشب ما... روز خوش... :-2-40-:
بعدا نوشت: رفتیم دکتر... گفت چیزی نیس... ضرب دیده... اگه تا دو سه روز دیگه خوب نشد... میریم عکس می گیریم... و گچ می بندیم... :-2-41-:

raScal
1390،03،31, ساعت : 08:25 قبل از ظهر
۳۱ خرداد ۱۳۹۰.....:-2-38-:
امروز خاطره ای برای فرداهاست......:-2-41-:

چی بگم خداااااا دو ساعت دیگه امتحان دارم هنوز خیلی از جاهای جزوه رو بلد نیستم کل فورجه رو جاتون خالی در گشت و گذار بودم :-2-16-:و الان موندم چیکار کنم ......:-2-43-:
دیروز روز خیلی خوبی بود اومدم ثبتش کنم.....:-2-41-:
از صبحش در حاله خوندنه زبان بودم و فاینال داشتم البته بماند که گند زدم اما تا اومدیم خونه بدو بدو اماده شدم دعوته خاله اینا رفتیم یکی از باغای اطرف شهر وای که چه جای نازی بود کلی روحم تازه شد:-2-16-: کلی هم تو استخر اب بازی کردیم و همدیگر و خیس کردیم .....http://www.up.98ia.com/images/2j87t3rxvwto0tplnmge.gif
شب هم برگشتنی از داداشم پرسیدم فردا چند شنبس آیا؟؟تازه دریافتیم که بسی فصوله امتحاناته...:-2-35-:
یه اتفاق مهم دیگه ای که برام افتاد :-2-38-:دخمل خالم داره عروس میشه :-2-16-:منم و این دخی خاله از بچگی با هم بزرگ شدیم و اختلافمون یه ساله واقعا برام مثله خواهر میمونه و دوریش برام خیلی سخته آخه شوخرش خلبانه و ماموریته 4 ساله داره تو اصفهان و باید بره اصفهان 3 روزه تموم گریه میکردم...:-2-30-:از ته دلم آرزوی خوشبختیشو دارم....:-2-41-:
دعام کنید فصل امتحاناست.....http://www.up.98ia.com/images/0ierua2i14jxje19kytm.gif

Mini Moon
1390،03،31, ساعت : 09:03 قبل از ظهر
*به نام خدا*
من دارم ميرم كاررنامه بگيرم.دارم ميتركم از استرس.ميدونم كه خوب نميشم.امسال خيلي بازيگوشي كردم. پس نبايد انتظار نمره ي خوب رو داشته باشم.البته انقدر هم بچه تنبل نيستما،كمترين نمره ميشه 19.:-2-35-:ولي اگه همه رو 19 بگيرم كلي كم ميشه.قراره از اونور بريم خونه ي مادر بزرگم.بعد از ظهرم ميخوايم بريم سينما.
برم ببينم چه گلي به سر مامانم زدم!!!
رنگینکمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران میمانند.:-2-41-:
روز خوبي داشته باشين!
اراتمند شما؛هــ ــســ ــتــ ــي:-118-:

lili59
1390،03،31, ساعت : 09:18 قبل از ظهر
سلام به همگي

امروز من نه امتحان دارم، نه قراره كارنامه بگيرم.:-2-28-:
نه استرس دارم، نه قراره برم دانشگاه...........:-2-28-:
غصه دارم،........ نالاحتم........ كلافه ام......... گرممه........... خسته ام........ خوابم مياد........
دلم ميخواد هرچه زودتر پنجشنبه و جمعه از راه برسه........http://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-182.gif
من سر كارم ........:-2-36-:
امروز 31 ماه هست و منتظريم چند روز ديگه حقوق بدن....... البته اگه به هفته ديگه موكولش نكنند...

امروز كلاً كم حوصله هستم .... نميدونم چمه... اگه متوجه شدم زودي ميام ميگم. قول ميدم........
http://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-234.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-234.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-234.gif
برم يك كمي بتايپم شايد روحيه ام كمي بهتر شدم.
فعلاً دوستان

روز خوبي رو براتون آرزو ميكنم.

Mina
1390،03،31, ساعت : 09:31 قبل از ظهر
و عليك السلام اهل النودوهشتيا:-2-38-:
خوبيد، خَشيد؟سلامتيت؟:-2-38-:
خوب خدا را شكر:-2-16-:
عرضـَم بـه حـضور ِ انورتان...ديشـب ايرانسل اعصاب ِما را تيليت كرد:-119-:بي شور اس ام اس ا دليور نميشدن:-2-30-:..ماهم كه اعصاب نداريم...هي تك زديم....خط نميداد:-2-30-:..اعصابمان ريخت بهم..گوشي را انداختيم يك گوشه و گرفتيم خوابيديم:-2-33-:
صبح با صداي ِآلارم ِ گوشي بيدار شديم:-2-35-:يعني اصلا در طي ِشب بمب ميتركيد ما متوجه نميشديم:-2-35-:همانطور كه دوتا تك داشتيم و دو سه تا هم اس ام اس كه صداي ِويبره گوشي را نشنيديم:-2-35-:..در حالي كه ما خيلي به اين صدا حساسيم:-2-35-:

آقا ديشب دست ِچپمان امانمان را بريده بود:-2-30-:وقت ِشام اصلا نميتوانستيم چنگال به دست بگيريم:-2-15-:..نميدانيم چش هست يا گوش:-2-35-:
الان هم يكمي سنگين است... درد ندارد..ولي احساس سنگيني ميكنيم:-2-15-:

آهان داشتيم ميگفتيم..صبح پاشديم رفتيم امتحان... مثل ِاين جنازه ها، با چشمهاي ِخوب آلود و صورت رنگ پريده از خانه خارج شديم...هركي ميديد انگار جن ديده است:-2-31-:

رسيديم يوني...سحر باز هم تيكه انداخت: تو باز خوابت مياد؟:-2-06-:

خوب چَكار وكنيم..خوابمان مي آيد:-2-36-:

امتحان را نوشتيم...خيلي امتحان ِبي خودي بود... 5مين بعد آمديم بيرون:-2-31-:

بعد يك كمي مسخره بازي و آمديم خانه:-2-26-:

الان صبحانه خورده ايم:-2-08-:..و آماده ايم نشسته ايم اينحا:mrgreen:به به امروز استراحت:-2-16-::-2-37-:

پس فردا امتحانمان تمام ميشود:-2-16-:بچه ها ميگفتند استاد رياضي ورقه ها را تصحيح كرده است:-2-30-:

آقا ما نميدانيم چيكار كنيم:-2-30-:

+ آقا ما دلمان خيلي به حال ِ اين اسد ِنابرده رنج ميسوزد:-2-15-:
++آلوچه...بيا اينجا خفه ات كنم:-2-37-:
+++كابوك:-2-35-: جان..مرسي...ممنونم:-2-40-:...مينا هستم كوچيك ِشما:-2-41-:
آقا بذاريد ما هم بگوييم..آي بدمان مي آمد مخفف ِ اسممان را صدا بزنند:-2-36-:... ولي وقتي با سوگند آشنا شديم...بعد ِيك مدتي از مينا تبديل شديم به ميني...بعد ِاندكي هم از ميني تبديل شديم به مين مين :-2-41-:خوشمان ميآيد از اين مين مين:mrgreen:..بعد هم توسط ِيك احد الناسي كه خداوند لهش كند:-2-36-:يك مدتي شديم ميني بوس:-2-36-:بعد هم شديم ميني پيتزا:-2-36-:
الان هم به همين ميني پيتزا مشهور هستيم :-2-36-:يعني چه خوب...:-2-36-:سوسي هم اسممان را در گوشي ميني پيتزا سيو كرده است:-2-36-: ولي ما ميني دوست ميداريم:-2-16-:


ديگر چيزي به نظرمان نميرسد...رسيد مي آييم ويرايش:-2-42-:

++++آهان يادمان آمد...بي اف ِ الي دو سه تا رمان برايش گرفته بود...البته قبلنا براي ِخودش گرفته بود..ديروز آورده بود داده بود به ايشان....دوتايش را داشتيم...يكي اش را هم آورديم خانه...ديديم اي دل ِغافل روي سايت هست....پكر وَشديم:-2-43-:

خانومی
1390،03،31, ساعت : 09:45 قبل از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

31 خرداد 90

سلاملکم :-2-40-:

حال شوما ؟ احوال شوما ؟:-2-41-:چه خبرا ؟ با درسها چه میکنید ؟ بیخیال بابا یا نمرتون خوب میشه یا بد مگه حالت سومی هم داریم ؟:-2-28-:
دیروز گرفتار شدم نتونستم بیام خاطرات سفر قسمت سوم رو بنویسم الان اومدم الوعده را وفاکنم :-2-16-:

قسمت سوم :

جونم براتون بگه که ما امتحان دومی رو هم دادیم و لی از کارت دانشجویی خبری نشد که نشد :-2-34-: به اون اقاهه گفتم اگه کارتم فردا نیاد من دیگه مشهد نیستما :-2-43-:گفت فردا که اخرین امتحانه حتما کارتت میاد :-2-28-: بگذریم .اخرین امتحان رو داشتیم میخوندیم که تلفن زنگ زد و دوستم کلی منقلب شد و بعدشم شروع کرد به گریه از دیدن اشکهای اون منم شروع کردم به گریه البته دلیلش روهم نمیدونستم :-2-41-:بعدشم از ش پرسیدم خب حالا بگو چی شده ؟:-2-15-: گفت مادرم سرطان خون گرفته :-2-39-:منم که داغ دلم تازه شده بود چون خودم همچین مریضی داشتم و میدونم چقدر سخته واسه اطرافیان هیچی نداشتم که بهش بگم هیچی :-2-39-: کمی ارومش کردم و اصلا نفهمیدم که چی خوندم وقت یهم رفتم سر جلسه خودم فهمیدم چه گلی کاشتم و مطمئنم که این درس اخری رو شیرین افتادم ولی مهم نیست رفتم حرم اینقدر گریه کردیم و دعا برای تموم مریضها ...... من شفای مریضم رو مدیون امام رضا بودم و یه بار دیگه رفتم پیشش و ازش کمک خواستم حدود ساعت چهار صبح بود برای اولین بار بود که همچین ساعتی توی حرم بودم وقتی اذان صبح رو دادن و صدای شیپور ها بلند شد یه حالی داشتم که قابل وصف نیست و نمیتونم بگم که چی گذشت انشا الله خدا قسمت کنه دو رکعت نما زخوندم به نیت همه دوستان نودو هشتی امیدوارم که هر کی هر حاجتی داره دست خالی بر نگرده :-2-40-:

الان هم که در خدمتتون هستیم مثل همیشه .اینده زندگیم رو مبهم میبینم نمیدونم چرا ولی هیچ ایده ای ندارم که فردا چی پیش میاد برام .هیچ چیزی توی زندگیم مشخص نیست .هدفهای زیادی دارم ولی نمیدونم واقعا قراره چه اتفاق بیفته


*بابک خان اولین کاری که کردم این بود که بیام رمانت رو بخونم ولی دیدم خیلی هم عقب نموندم دیر وقته اپ نکردیش :-2-41-:سخنرانی هات هم بسی اموزندست و مرسی که حواست به همه بچه ها هست و روی تاپیک خاطره غیرت و تعصب خاصی داری :-2-35-:
*مهسا جان مرسی بابت تبریکت و چه اسمایلهای بامزه ای داری یادم باشه بدزدمشون ازت :-2-26-:
*انی جون ما مخلصیم ،کاری نکردیم که ،ممنون که توی بدترین شرایط زندگیت هم دوستانت رو فراموش نمیکنی و خیلی برام ارزش داره که تجربه هات رو بدون هیچ چشم داشتی در اختیار دوستهات میذاری خدا به خودت و خانوادت صبر بده .تو قوی تر از اونی هستی که فکرش رو میکردم :-2-41-:

*جیمی :-2-40-:
*شبنم جون خواستی بزنم له کنم طرف رو برات :-2-32-:
*لیلا جان ممنون که به یادم بودی اومدم پروفایلت ولی بسته بود منم تنبل :-2-06-:



ناشناسی بیکس
نیمه شب هم حتی
اگر از کوچه تنهایی قلبم گذرد
عطر بدرود و دوردش
در دلم خواهد ماند
تو که دیریست در این کوچه اقامت داری !


ارادتمند ،خانومی

ღ ghazali ღ
1390،03،31, ساعت : 10:02 قبل از ظهر
سلام عرض می شود ...:-2-41-:
خوب ما نیز میخواهیم از دیروز بگیم که در پست قبلی گفته بودیم می خواهیم برویم شام بیرون ...:-2-37-:
ما برفتیم خونه ی دوستما آخر گفته بودند که میرویم در اون بازارچه شان بگردیم ... بعد نیز شام میخوریم همون جا ولی تا وارد بشدیم دیدم به به ما این دوستان را که نمیشناسیم از بچه های تجربی بودند یعنی میشناسیم ها ولی در حد سلام و چه خبر ؟؟:-2-26-:
بعد دیدم چه سالن مدیست ... ما که فقط برای بیرون حاضر شده بودیم:-2-43-: ...گفتیم هانیه جان (دوستی که چتریده بودیم خونشان ) ما اینجا بنشینیم سی دی رایت بنماییم ایشون نیز بگفتن غلط بکردید :-2-31-:حال خوب بود که یکی دو تا از دوستان خودمان نیز بودند:-2-41-: تا ما حاضر شویم برویم دیدم که آهنگ بگذاشتن و به رقصیدن و اینا ما نیز به شربت خوردن :-2-08-:خود ادامه دادیم آهان تا یادمان نرفته بگم که اولشم با اینکه با ر های بارها رفته بودیم دم خونه شان باز نیز گم شدیم من نمیدانم با این تهران شناسی افتضاحمان باید چه کنیم ... ؟؟:-2-36-: کلا هیچ وقات آدرس یادمان نمی ماند ...:-2-34-:
بعد از کلی لال بازی و کار های حال بهم زن که ما اگر یک ثانیه دیگر طول میکشید گلاب به روتون بالا می آوردیم:-2-08-::-2-39-: برفتیم بازا چه حال در اون هنگام مادرمان زنگ زدن که غزال رسیدی ؟؟ گفتیم بلی و گفت بازارچه ایی و باز نمیدانم چرا گفتیم بلی ؟؟ :-2-35-:گفت آفین خونه شان نرو ما نمیشناسیمشان که ..:-2-15-::-2-01-: همین که گفتیم یک دوستی غزاله نامی شروع کرد به داد کشیدن و فروش ما نمیدانیم چی ؟؟ :-2-28-:مادر بگفت چرا داد میزند گفتیم دست فروش اون ور بازارچه است ..:-2-35-: همین که قطع کردیم بلافاصله عذاب وجدانی مارا در برگرفت:-2-36-: و زنگیدیم و گفتیم کجاییم ... :-2-32-:
سپس که رفتیم اونجا البته اون بازاچه برای خود داستان هایی داد که ما از گفتن آن معذوریم ولی بسی بخندیدم ....:-2-35-::-2-35-::-2-35-::mrgreen::mrgreen::mrgreen:
موقع شام خودن هم که مردیم و این ها نگذاشتن ما غذایمان را بخوریم هر چند که خوردیم ولی باز به سختی ..:-2-42-:
از دیدن دوستانمان بسی خوش حال شدیم ...و کلی بهمان خو ش گذشت :-2-16-::-2-16-:.... جای همیتان خالیست نه یعنی خالی بود :-2-26-::-2-26-::-2-26-:
و چه قدر خوبه که بی خیال همه چیز فقط به شادی اون لحظه فک کنی ...:-2-15-::-2-40-::-2-40-:

استی همین الان یادمان افتاد که ای کاش تمام ورق امتحانی هایمان بسوزد و ریز ریز شود هر چه ورقه تو دنیاست کم بود شود و همه این ها نتوانند نمات ما را اعلام بدارند :-2-30-:ای کاش اصلا ......:-2-30-:چر اینقدر ما بد امتحان بدادیم ؟؟:-2-30-:

lucy
1390،03،31, ساعت : 10:10 قبل از ظهر
به نام خدا

سلام

امروز حال خوشی دارم یعنی بعد از خنده های دیروز مگه میشه کسی حالش بد باشه .. وای عاشق این خبرنگااران وگروهش وبچه هاشم مخصوصا جدیدا جناب جیم جیم :-2-06-::mrgreen::mrgreen::mrgreen:یعنی من دیگه میام پیش ایشون لنگ میندازم شاگردیشونو میخوام بکنم :mrgreen::-2-06-:بگذریــــــــــــــــــم بعدا میفهمید چی شده !!:-2-38-::mrgreen:


الی نبودی دیروز خبرنگاران یه کلاس گذاشته بودم مختلط :mrgreen::-2-06-::-2-06-: جات خالی پست هاش هست برو حالشو ببر :mrgreen:فقط اگه بتونی نفس بکشی تو گروه :-2-35-::-2-35-: چند تا مورد اورزانسی برای بچه ها پیش اومده بود :-2-35-:نمیگم کیا :-2-06-:ولی یه ماسک بزن وبرو تو :mrgreen::-2-06-: خودت وخوانی وفهمی :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

ما روزی صد بار خدا بیامرزی برای اموات ناهور میفرستیم به خاطر این کار درخشانش :-2-40-:بهترین دوستامو پیدا کردم با ماهنامه ...

،الناز ،شبنم ، فاطی ، نیلو، الهه ، ناهور ، بهی ، مینا ، نادی ،..:-2-40-:خدا روشکر همشون تو خاطره ها هستن و این دوستی خارج از ماهنامه ادامه داره :-2-40-:

جیم جیم ، امیر ، سعید ، و......:-2-40-:


بچه ها من دلم میخواد یه چیزی بگم یه چیزی که چند وقته اینجام قلمبه شد :mrgreen::-2-37-:در مورد عخشم :-2-38-:

بهی عزیزم :-2-37-:

ما گفته بودیم چه شد که با سایت اشنا شده بودیم ما از انجایی که رگ های پی در پیمان یزدیست :-2-31-:پول برای کتابی که فکر کنیم بی خود است نمیدهیم همانطور که حجم دانلودمان را :-2-31-:دنبال خلاصه یا نقد یا نظرات در مورد کتاب میتراود مهتاب بودیم که با اینجا اشنا شدیم ان هم کجا :mrgreen:مسابخه صدای ماندگار :-2-37-:انجا یه قسمت از متن کتاب میتراود مهتاب را گذاشته بودن که بچه ها روش بخونن ان زمان بهی چانما بود شبنم جانمان هم بود با پنگوئن هایش :-2-06-::-2-06-:مهدیه هم بود ویه کاربر به اسم sabri که فکر کنیم الان ویزه است و الهه اسم کاربریش هست :-2-31-: ان زمان اینا بودن وبحث میکردن وحرفاشون بامزه بود وخیلی صمیمی :-2-38-:ما راستش برخلاف ظاهر پرشورمان خیلی تنهاییم ما عاشخ این صمیمیتشان شدیم :-2-38-:نمیدانیم کی بود که اسم میتراود مهتاب را بد خوانده بود برای مامانش اینا ....فکر کنیم مهدیه بود گیرداده بود از کتاب مودب پور متن بگذارند :-2-06-:فکر نم ارام وفرشیثد هم شرکت کرده بودند که مهدیه میگفت حالا فرشید فکر نکند خیلی حجره طلاییست :-2-06-:وما همچنان چشمانمان از صمیمیت اینا :-2-37-:چهارتا بود :-2-37-:یادمان میاد بخدا اگه دروغ بگم اون موقع اولین باری که ما عاشخ بهی شدیم چون هم باحال بود هم اینکه راستش اسمش مارا یاد یه دوستی می انداخت که دیگر نیست پیشم خیلی دوسش داشتم والان که با بهی بیشتر اشنا شدم میفهمم واقعا چقدر شبیه هم هستن بهی خیلی دوست دارم بهنوش بگم چون خودت دوست داری ولی راستش من با بهی گفتن یاد دوستم میفتم اگه اچازه بدی من بهی صدات کنم :-2-31-:

داشتم میگفتم ان زمان فکر کنم هیچ کس به شبنم رای نمیاد :-2-06-:برعکس این دفعه :-2-35-::-2-08-:ولی من هنوز عضو نشده بودم ولی مثل خل ها پست های پشت سر اینا رو دنبال میکردم فکر کنم بیشتر ازخودشون :-2-06-::-2-06-::-2-06-: من نه به خاطر دانلود کتاب بلکه به خاطر جو خوب اینجا عضو شدم :-2-41-:تا به امروزم کتاب دانلود نکردم البته از مال نویسنده ها :-2-35-:

داشتیم از بهی جانمان میگفتیم :-2-37-:ما تا عضو شدیم گفتیم میرویم درخواست دوستی میدهیم به بهی جانمان اما نمیدانیم چرا گم وشده بود :-2-34-::-2-39-::-2-36-:فکر کنم توی درس واینهاش بود نبود بچه ام :-2-30-:ولی ما یادمان بود همچنان او را تا اینکه در خاطرات وبعد صدای ماندگار با او اشنا شدیم ودیدم ای بابا کم کم داریم عاشخش میشویم :-2-37-:چند بار خصوصی واینا باهاش حرفیدیم دیدم نه دیگر نگاهمان بهش پاک نیست عکسش را که ودیدیم دیگر هیچ :-2-30-::-2-30-:

بهی دوستت دارم :-2-06-:الان همه فهمیدین من پسرم دیگه انشاالله :-2-06-::mrgreen:

ولی جدا از شوخی من ادمایی که وجودشون سرشار از انرژیه سرشار از عشق ودوست داشتن برای همه هست رو دوست دارم وبهی یکی از اون ادماست خوشحالم که هست وبه دوستی باهاش افتخار میکنم :-2-40-:

اقا من هر روز میام خاطره ی یکی از عشقام رو میگم که میشن بچه های تایپیک همه الهه وناهور فاطی شب نم (نمیدونم چرا جا میشه هی اسمت شری :-2-06-:)ومینا وانی عزیزم و الناز ونیلو مهسا و زهرا واون یکی زهرا و مزگان وپروانه و مهدیه وخانومی مینا ورعنا و هلی و یگانه و ستاره و تبسم و پگاه و ندا وسهیلا و نادی وهیوا و پرنیا و پریسا و غزال وارام وخواهرشون :mrgreen:وبهار وعسل بانو وهلن وبراود و.... وای کچل شدم همه وهمه .... اقایون دنبال امستون نگردین عمرا :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

یه جمله گفتم اون روز ولی شبنم :-2-42-:پستم وانداخت ته صفحه پیدا نبود دوباره میزارم :-2-38-:

رابطه ی دوستی با یه طناب به هم وصله گاهی پاره میشه این طناب به دست خودمون یا دیگران ولی وقتی ما اون طناب رو گره میزنیم یه سود کردیم چون فاطله مون کمتر شده وبه هم نزدیگتر شدیم من این پارگی وگره خوردن رو دوست دارم .... :-2-41-:

عمو بابک :-2-40-::-2-40-:

جیم جیم :-2-06-::-2-08-:

خانومی :-2-40-:

زهرا دومی دمت گرم امس ما رادوبار گفتی خفنگ :-2-38-::-2-40-:ما نیز دوستتان داریم

الی این اخطار منو پس بگیر دیگه :-2-34-::-2-34-:من توبه کردم :-2-39-::-2-36-:

زهرا اجی :-2-31-:

همه وهمه :-2-40-::-2-40-:

انی بازم خاطره بنویس :-2-40-:

میدونم طولانیه نخواستین نخونین:-2-40-:

روز خوش :-2-40-:



بعد نوشت:-2-40-: پ.ن :

بابایییییییی فرهادد دلمان تنگ شده ..

elnaz 90
1390،03،31, ساعت : 11:01 قبل از ظهر
سه شنبه ساعت 10.30
سلام علیکم:-2-25-:
ما چرا شب میریم صب میایم 3 صفحه رفتید جلو؟:-2-28-:
دیشب این خطای موبایل کلا" قاطی کرده بود فکر کنم منطقه ای بود چون برا بقیه جاهای تهران سالم بود ما یهنی دیشب خودمانو کشتیم با 0912 0919 اینها هرکار وکردیم هیج جارو نمی گرفت ایرانسلم که کلا" آنتن نداشت تازه با تلفن خونه ام باید صد بار یه جارو می گرفتی ما هو یجوری در عجب مونده بودیم ایرانسل که عادتشه قاطی کنه ما بقی عجیب بود :-2-37-:هوچی دیگه بهد ما دیشب خوابمان نمی برد ایمن موبایلام که اینجوری اس ام اس نمی شد ودی بعد ما نمی دونیم این خطمون انتن نداشت چه ربطی به گوشی داشت که قاطی کرده بود هی اون وسط می هنگید بهد با این وضعیت کتابم که نمی شد بخونم یهنی ما دق کردیم از بیکاری کلا" تو تخت 2 ساعت وول می خوردیم حالا توی اون هیرو ویر برقم رفت تو این گرما خو ما بدون کولر مردیم ما هویجوریش گرمایی هستیم با کولرم باز گرممونه بی کولر که هوچی دیگه هی غصه خوردیم که اگه تا الان خوابیده بودیم حداقل این گرمارو خیلی نوفهمیدیم بعد ییهو دیدیم یه عالمه اس ام اس اومد برامون ذوق زدده پریدیم رو گوشی دیدیم دیگه الان نفصه شب مردم خوابن نوشه جواب داد باز با تلاش بسیار داشت خوابمون می برد که برقا اومد ذوق زده پریدیم کولرو روشن کنیم می دونید چی دیدیم؟ یه عدد سوکس گنده:-2-36-: حالا تا ما بریم مگس کش بیاریم سوکسه غیب شد همین سر شبی یکیشونو کشتیمها نمی دونم از کجا میان خو مام که ترسو جرعت نداشتیم سوراخ سنبه های اتاقو بگردیم ولش کردیم گفتیم باز فردا شب خودش پیدا می شه می کشیمش:-2-41-:
آقا یه پسر خاله ی ما زنش فال وگیرد فال قهوه و اینها ما که کلا" اعتقادی نداریم یه بار رفتیم گرفتیم البته خیلیم شر و ور نگفتا اما ما کلا" اعتقاد نداریم بهد این زن پسر خالمان برای خالمان فال گرفته بهش گفته تا چن ماه دیگه یکی از خواهر زاده های دختری نامزد اینا وکنه یهنی من یا دخمر خالمان بهد کلی چیز دیگه ام درباره آینده او اینا گفته درباره اینکه یکی می میره بهد آقا ما که گفتیم کلا" قبول نوداریم اما خو این آشناس از خالمان که پول نوخواست بگیره که شر و ور تحویلش بده بهد درباره اونی که گفته می میره 2 نفرم خوابشو دیدن ما هی در شک و دو دلی مانده بیدیم حالا می خوایم ببینیم تا 2 3 ماه دیگه ما یا اون دخمر خالمان نامزد اینها وکنیم اگه کردیم با ما بقیش اعتقاد پیدا می کنیم البته ما که از خودمان مطمئنیم هنوز بچه ایم دخمر خالمانم که همسن ماست پس فکر کنیم شر و ور وگفته نه؟:-2-28-:
یکی بیاد ما رو آدم کنیم بشینیم سر درسامون ما خیره سرمون 1 ماه دیگه کنکور داریم اون سری به بابامون می گفتیم ما درس داریم گفت درس چی گفتیم یک ماه دیگه کنکور داریم گفت اوه از الان می خونی:-2-06-: می گیم بابا مردم از 1سال قبل درس می خونن ما یک ماه مونده زوده ایا؟ ی گه اونا می خوان حتما" قبول شن تو که نمی خوای:-2-37-: آقا این بابامونم دیگه ما رو شناخته ما کنکور قبول بشو نیستیم الکی هی وقت خودمان را تلف می کنیم هی بابامون وگوید بیخیال همون فوق دیپلم بسه ما هی خودمونو الاف کردیم الکی می خوایم کنکور ودیم برامون دعا کنید

پ.ن مینا ( میس مینی ) آقا برای ما سوال شده چرا تو هروقت ویای اول خاطراتت یا خوابت ویاد یا اعصاب نداری؟ بو جان خودم فکرمونو مغشول کرده شدید:-2-37-:
پ.ن آنیتا جون خوش اومدی
پ.ن بچه هایی که هنوز امتحان دارن ایشالا همه امتحاناشونو خوب بدن
پ.ن فکر کنم یکی رعنا بود یکی ندا وگفتن کسی حاالشونو نمی پرسه خوبید خوشید؟ ما هم با شما همدردیم اما اصلا" احساس غریبگیو اینها نداریم :-2-41-:
فعلا"

nairika
1390،03،31, ساعت : 11:21 قبل از ظهر
سلام به همگي:-6-:
آخ اگه بدونين به چه مصيبتي تونستم بيام نيدونم چرا با اين كامي پس و اسم منو سايت قبول نمي كنه:-39-: باوركن هركدوم رو از يه جا كپي كردم و اينجا پيست كردم تا تونستم مثل صابخونه بيام تو نه مهمون:-119-::-2-16-:
الان دارم دربه در دنبال يه مطلب ميگردم واسه دانلود ولي مگه پيدا ميشه بد ذات:-2-33-: حسابي هم گشنمه آخه صبح خواب موندم و دير شده بو نشد صوبونه بوخورم:-2-18-: اينجا هم اصلا چيزي واسه خوردن نيست به قول بازي كامي داداشي خوراكي مورد نياز است:-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-:
امروز با پررويي تمام بعد از دو روز كاركردن سه روز مرخصي گرفتم:mrgreen::-2-06-: خو امتحان دارم چه بكنم:-2-31-: الانه اگه از گشنگي نسقطم:-2-06-: ميخوام برم دنبال اون اطلاات كوفتي بگردم:-2-10-: فعلنات باي:-2-13-:

راز نیاز
1390،03،31, ساعت : 11:26 قبل از ظهر
معبد تشنه خون است.
همیشه پرستش با خون،با قربانی،همراه بوده است.اسماعیل!این ذبیح مقدست!ابراهیم را ببین. فرزند دلبندش را در عشق قربانی می کند. کارد را بر حلقوم پاره جگرش می نهد. فرزندی را که به عمری،با رنج ها و امید ها پرورده است،به دست خود زبح می کند!
عشق همواره تشنه «اخلاص» است.نیمه روشنفکران بی درد و دل،خرده می گیرند که قربانی چرا؟ معبد به قربانی چه نیازی دارد؟خدا چرا خون را دوست بدارد؟
شگفتا!شگفتا!چرا نمی فهمند؟این او نیست که خون می طلبد،قربانی می خواهد؛این عاشق است که به آن سخت نیازمند است. می خواهد به او،نه،به خودش،به دلش،ایمان اش،نشان دهد که::
«من اسماعیل ام را نیز قربانی تو می کنم»!نشان دهد که من در دوست داشتن،در ایمان،مطلق ام!«مطلق»!
آن چه را در همه آفرینش نیست،آنچه را طبیعت از داشتن اش محروم است، از ساختن اش عاجز است،من دارم؛من می آفرینم.
ای عشق!من تشنه ی«این هواهای عفن،و این آب های ناگوار» نیستم.ای ایمان!من ایمان ام را ،به زندگی کردن نیز نخواهم آلود. اخلاص! . اخلاص!
یعنی فقط تو!یکتایی!یک تویی!
چگونه این را نشان دهد؟باید نشان دهد. نه به او،که «او» می داند.نه به خود،که خود می یابد.نه،اصلا به چنین تجلی یی،به چنین نمایشی،محتاج است،سخت!چه رنج لذت بخشی است! چه مستی یی دارد ایثار!هرچه دردناک تر،شیرین تر!
آری قربانی!عشق تشنه می شود،خون بایدش داد؛سرد می شود،آتش اش باید زد،گرسنه می شود،قربانی بایدش کرد. عشق با قربانی،باخون،نیرو می گیرد،زلال می شود،رشد می کند، پاک و بی لک می شود....
و اکنون عید قربان است!...

« دکتر علی شریعتی »:-8-:

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم

تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم

« دکتر علی شریعتی »

زن عشق می کارد و کینه درو می کند....
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر....
می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .....
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ........
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ............
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ..........
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .........
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .........
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .........
و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد.....
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد .......



« دکتر علی شریعتی »

lucy
1390،03،31, ساعت : 11:31 قبل از ظهر
اقا دوپست هست دیگر

ما داریم میرویم بیرون تا شب نیست این پست دوممان اسم

چند نکته بلی ما هم لازم میشویم ولی شرایط شوما ناجور بود :mrgreen::-2-06-:تا باشی دیگه بمن نخندی :-2-06-:

حالا مگر این سرایدارتان چه مدلی بوده که خجالت کشیده :-2-35-:نری بگویی برادر بابا اینا ها داریا زشته بچه جان :-2-35-:یهو بد است دلیلش در خصوصی گفته میشود :-2-06-:نگرفتی بیا بپرس :-2-06-:


چرا درد اواتورت را اینجا میگویی الی تازه خحوب شده بود الان دوباره بیماریش میزنه بالا ها میره تو کاراواتور :-2-43-:برو اون تایپیک مینا که برای شفای الی بود انجا اواتور شاد موجود است :mrgreen:

http://www.kolobok.us/smiles/icq/shok.gifشفا گرفتم دختریم دیگه حسش نیست خیالت راحت http://www.kolobok.us/smiles/icq/wink.gif
الناز 90 اتفاقا ما خاطرات شوما را خیلی دوز داریم ولی نمیشناسیم رویمان نمیشود شوخی اینا بگنیم :-2-15-:

در مورد تایم سپری کردن در دستشویی همان که قبلا گفتم قد وزن سن جنسیت وتایم شبا نه روز موثر است ولاغیر :mrgreen:

ما برفتیم الی دوزتت داریم :-2-40-:

bahar1313
1390،03،31, ساعت : 11:32 قبل از ظهر
سه شنبه 31 خرداد 90

سلام.خوبین؟ 3 ماه از 90 گذشت. باورم نمی شه. انگار همین دیروز بود که تب و تاب عید سایتو گرفته بود.

1- تا حالا شده خستگی یه کاری به تنتون بمونه؟تا حالا شده توی اوج مشغلتون یه کاری رو که وظیفه ایم نسبت بهش ندارید انجام بدید ولی همچین بخوره تو پرتون که بغضتون بگیره؟ تو زندگیم همیشه سعی کردم دیگران رو تو اولویت قرار بدم. همیشه به خودم گفتم زندگی اونقدر کوتاهه که ابدا ارزش اینو نداره که بخوایم کسیو ناراحت کنیم. همیشه دوم من بودم، اول بقیه. امروز یه جورایی به باور اینهمه مدتم شک کردم.

2- ایا یه پ.ن همگانیه.این چند روزه هر بار خواستم بیام بنویسم ، برای مینا مینی که باید بهش بگم چقدر درکش می کنم، که خوب می دونم منظورش چیه. که این نیز بگذرد. برای بابک خان که اینقدر قشنگ نوشته بوداز دوستیامون . برای فرهاد که توی خط خط خاطره هاش خدا رو حس می کنم. برای مینا که خیلی دلم می خواد بهش بگم یه انرژِی مثبت فوق العاده ای بهم می ده. برای شبنم که واقعا به چشم خواهر بزرگی که هیچوقت نداشتم نگاش می کنم، که چه قدر برام ارزش داره نصیحتاش،. که چه قدر برام ارزش داره این که کسایی اینجا دلتنگیا و شادیا منو می خونن و درک می کنن.چه قدر برام ارزش داره رابطه ای که از یه جنس دیگه س. برای لی لی که عاشق طرز فکرشم. برای لیلا لوسی که حس می کنم چهقدر نمونه ی اون زنایی که می شه بهشون افتخار کردو چه قدر روح زندگی توی خاطره هاش جریان داره . برای زهرا و عسلبانو که سعی می کنن جو آروم نگه دارن و این چه قدر به نظرم مهمه و قابل احترام . برای خانومی و آرام و آنی که مثل یه نسیم توی یه ظهر گرم تابستونی می مونه خاطره هاشون برام. برای بهنوش خوبم که عاشق خاطره های شبانه شم و چه قدر حس می کنم روحیاتش بهم نزدیکه و چه قدر هیجان و ایده توی ظنز کلامش ریخته. برای داداش سیامک که لبخندو مهمون لبام می کنه. برای مهسا با اون شکلکاش که هر بار تو شرکت می خوام خاطره هاشو بخونم آبروم می ره اینقدر که همه به شکلکاش چپ چپ نیگا می کنن. برای فاطیما که وقتی دیدمش فهمیدم چه قدر سر زنده اس و براش دنیا دنیا شادی آرزو دارم. برای الهه ی عزیزم که چه قدر کمرنگ بودنش توی سایت مشهوده . برای نیلو خانومی که اینقدر آرامش داره. برای الی گلم که وقتی اولین بار دیدمش با خودم فکر کردم چی جوری می شه یه نفر اینقدر به تصورات آدم نزدیک باشه و اینکه اینقدر مهربونه. برای ناهور جان که چه قدر خوب می نویسه و چه قدر آرامش بخشه.برای مهدیه ی عزیزم که خیلی دلم می خواد ببینمش . برای همه ، برای سهیلا ، نسیم ، پروانه ، سعید ، سمانه ، فرشید ،مژگان، پریا ، یگانه جون ، زهرا جدیده و همه و همه ی اونایی که حتی اگه اینجا ازشون اسم نمی برن باید بدونن که چه قدر دوستشون دارم. این چند روزه بیشتر به این نتیجه رسیدم که اینجا واقعا مثل یه خانواده ست. مثل همه ی خانواده ها که قهر داره و آشتی . دلخوری داره و محبت. اگه فقط شادی بود، اگه فقط آشتی بود دیگه یه خانواده نبود. بماند که این روزا چه قدر دنبال این گشتم تا جای خودمو بفهمم تو این خانواده .
من که خاله شدم توام بچه خواهر فقط حسنش اینه که میتونی مامانتو خودت انتخاب کنیhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/mocking.gif

3- ممنون بچه ها. ماهنامه خیلی خوب شده بود.

4- زندگی در جریانه. استرس خیلی زیادی رو این روزا می کشم. دائم فکر می کنم اگه قبول نشم چی؟ این اگه نشه ها آأمو بیچاره می کنه

5- صبح سوار تاکسی شدم ، صدای یه آواز خیلی قشنگ می یومد فکر کنم تو دشتی می خوند . اینورو نگاه کن ببین صدا از کجا می یاد، اونورو نگاه کن ببین صدا از کجا میاد، دیدم آقای راننده ست. گفت شاگرد آواز شجریان بوده ، نتاسفانه حنجره اش آسیب دیده بود. از این گردنبندای طبی بسته بود. چه استعدادایی داریم که دارن حروم می شن.

6- نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود

fatima_59
1390،03،31, ساعت : 11:35 قبل از ظهر
من الان از شدت غصه بلند ميشم ميرم كافي نت_ دارم دق ميكنم از بي نت بودن_ شبنم جاي من بودي جه كار ميكردي_ من نت ميخوام_دلم ميخواد راحت تو سايت بكردم_ ليلا تنها تنها؟واي به حالتون اثار جرم رو باك كنيد _ ناهور ميدوني من جقدر شرمنده ام_ ديشب رفتم حرم_به 2 تا از بجه ها هم زنكيدم تا خودشون زيارت كنن تلفني_حس خوبي داشت_
هرقدر هم بكم عاشق اينجا و اعضاش هستم كمه_افتخار ميكنم به بودن كنار شماها_دوستتون دارم دختر بسر هم نداره

الان از حرصم ميخوام داد بزنم_ هرجي نوشتم باك شد_
يه دل سير با ليلي حرفيدم و طبق معمول فقط خنديديم_ استعدادهاي جديد براي كوجه بشتي رفتن هم كشف شدن_خوشم مياد اينجا همه مستعد هستن و رو نكرده بودن _
كم كم دارم از داغي هوا ذوب ميشم

Mina
1390،03،31, ساعت : 11:40 قبل از ظهر
من الان از شدت غصه بلند ميشم ميرم كافي نت_ دارم دق ميكنم از بي نت بودن_ شبنم جاي من بودي جه كار ميكردي_ من نت ميخوام_دلم ميخواد راحت تو سايت بكردم_ ليلا تنها تنها؟واي به حالتون اثار جرم رو باك كنيد _ ناهور ميدوني من جقدر شرلنده ام


صـرفا جهـت اطلاع:-2-38-:
الي اخطارتو شوت كن اونور:-2-38-:.
فاطي جون ميتوني با يه خط ايرانسل و يه گوشي و يه بسته روزانه يا هفته اي جي پي ار اس با لپ تاپ وصل شي به نت...

البته اگه لپ تاپت پيشت باشه:-2-38-:

جهت ِاطلاعات ِبيشتر ميتوانيد به خصوصي يا پروفايل مراجعه كنيد:-2-38-:


واي خدا مهدي سوتي داد:-2-16-:اي ول مهدي سوتي داد:-2-16-:1 تير:-2-06-::-2-06-::-2-06-:مهدي محض ِاطلاع 31 خرداد ِامروز:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

آقايون خانوما ريلكس باشين مهدي سوتي داد:-2-06-:

بعد از مهدي نوشت:
چـه ربـطي داره؟ مهم اينكه تو اين روزا حواست سر ِجاش نيست:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgre en::mrgreen:

NILOUFAR
1390،03،31, ساعت : 11:51 قبل از ظهر
به نام خدا...
31/خرداد/1390

آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند
آدم های كوچك پشت سر دیگران سخن می گویند

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های كوچك بی دردند

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های كوچك عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

یه دختری با مادرش سر میز نشسته بودن و داشتن غذا میخوردن
مادر داشت با آب و تاب یه قضیه ای رو تعریف می کرد دختر اونروز خودش خیلی عصبی بود و حوصله نداشت گفت : مادر لطفا ساکت شو غذام رو بخورم
چند ماه بعد یه موقعیتی پیش اومد که دختر با یه ناشر بزرگ ملاقات کنه تو یه جمع بزرگ از دانشجو ها و همکاراش و اقای ناشر پشت میز نشسته بودند دختر فکر کرد الان بهترین موقعیته که از کتابش حرف بزنه شاید ناشر راغب بشه اون رو چاپ کنه شروع کرد در مورد کتابش حرف زدن هنوز جمله دوم رو تموم نکرده بود که ناشر گفت خانوم لطفا ساکت بشید که بتونیم غذامون رو بخوریم

حالا شما فکر کنید این دختر با مامانش تنها بود و اون حرف رو زد ولی وسط یه جمع که باهاشون رودربایستی داره این حرف بهش زده شد....
این داستان رو تو یکی از سری کتابهای فلورانس خوندم هر عملی عکس العملی داره و صد البته برای یه بار رنجوندن دل کسی صد بار دلت می رنجه این قانون کارما است و مطمئنم همه تو زندگی تجربه کردید چه تو خوبی ها که صد برابر برمی گرده چه توی بدی ها
من اعتقاد شدیدی به این قضیه دارم کسی که بی هیچ دلیل منطقی تو رو تحقیر کنه یه روز تحقیر میشه ، کسی که بیخود و بی جهت و از رو غرور تنهات بذاره یه روز تنها میمونه ، تو خوبی ها هم همینجوره کسی که بی هیچ چشمداشتی کمک کرده تا مشکلت رو حل کنی یه روزی از یه جایی که فکرش رو نمی کرده مشکلش حل میشه ...
من که هیچوقت اهل نفرین نیستم من نفرین کنم یا نه سرنوشت کار خودش رو میکنه و قانون کارما ...
ولی برای کمک هایی که بهم شده همیشه دعا میکنم بیشتر از چیزی که قانون بهشون میده بهشون برگردونه

خاطره ام همین بودش خودم فکر میکنم اگه اشتباهی کردم اگه کسی رو ناراحت کردم دلیل داشته(حالا غلط یا درست در حد فکر من دلیلی بوده ) یعنی اینجوری نشده چون از اول از قیافه کسی خوشم نیومده اذیتش کنم و امیدوارم و همیشه دعا میکنم هیچکس رو از سر این چیزا ناراحت نکنم
ولی بازم امروز که این تیکه از کتاب یادم افتاد گفتم بیام معذرت خواهی کنم
این چند وقت هر کی برام پیام گذاشته فقط تو جوابش یه کلمه گفتم ممنون
نمیدونم شاید مثل خیلیا فکر کنید دروغ مصلحتیه بوده یا بهانه الکی بوده ولی واقعا وقتم کم بود و شرمندتونم
مخصوصا هلیا که میدونم ازم ناراحته فکر میکنه عوض شدم ادای خانوما رو درمیارم :دی
ولی از چند نفر معذرت خواهی نمیکنم به خاطر اینکه این رفتارم رو به پای غرور زیاد و کم ظرفیتی ام به خاطر عنوانم دونستن .
از اشتباه هم درشون نمیارم هر کس آزاده هر جور میخواد در مورد دیگران فکر کنه
ولی من خودم واسه خودم این آزادی رو قائل نمیشم و امیدوارم هر جور که دلم میخواد قضاوت نکنم این یکی از آرزوهای بزرگمه
راستی بچه های ماهنامه این ماه واقعا زحمت کشیدن من که خودم تو خونه بودم و دغدغه کار و درس رو نداشتم ولی بچه ها با وجود امتحانا بازم کلی زحمت کشیدند همتون خیلی خیلی خسته نباشید .
پ.ن هم ندارم خیلی زیاده نمیرسم همه رو بنویسم دلمم برای همه دوستام که بیشترشون تو این تاپیک هستن تنگ شده (اسم نمیبرم چون خیلی خیلی زیادن ) خوشحالم اینجا بود که حرفامون رو بزنیم بهشون هم میگم اگه پیام نمیدم به خاطر بی تفاوتی نیست
کلا خوب نمیتونم برنامه ریزی کنم که به پیام هام هم برسم مشکل اختلال شخصیته نه اختلال تو دستیمون :دی
همه اینا رو گفتم بگم خیلی دوستتون دارم (تابلو بود نه ؟)

فعلا

عیدی
1390،03،31, ساعت : 11:52 قبل از ظهر
خب من اومدم اینجا:-2-31-:
این روزا بازار اخطار زیاد بوده انگار:-2-31-:
منم گفتم افتابی نشم این ورا الی جانمان خاله گلم اخطار به عنوان کادو بم میده گفتم به زحمت نندازمش:-2-31-:
شبنمی اخه دلم سوخت برات..لیلا برا تو هم همینوطور:-2-15-:شبنم دومین اخطار رو کی بت داده؟:-2-15-:
بهی خوشحالم نرفتی:-2-16-:
اقا زهرا میخواد به ما اخطار بده:-2-30-:اخطار بده چی میشه؟:-2-30-:
ما هیجان دوز داریم:-2-37-:اخطار ندیا:-2-33-::-2-30-:این هیجان رو دوز ندالم:-2-42-:
هنوز گوشیم درست نشده بگم چی کشیدم خدا عالمه:-2-42-:
بیش از 20 باز مامانم طفلکی هی رفته دم مغازه هی میگه عصر صبح یه ساعت دیه نیم ساعت دیه خودم میارم دم خونتون:-2-33-:دروغ میگی :-2-33-:نیاورده هنوز:-2-33-:دلم لک زد نمیتوانیم بیاییم سایت:-2-33-:
چند روز پیشم جلو پسر خالم ضایع شدم:-2-33-:میخواست برام فیلم دان کنه خب برا کاربر جدیدا بخش ناپدیده:-2-33-:هیچی دان نکرد:-2-15-:
خالم اینا الان اینجان:-2-16-:
ایشالله قراره امروز گوشیمو بده:-2-16-:دروغ میگه:-119-:
فعلا
یه کوچولو بعدا نوشت
اقا من تشکرام ثبت نمیشه..شرمندم:-2-15-:

بعد تر نوشت..
اقا من یه چند روزی سایت هنگ بود واسم بین اخر خاطره ها و امضا این خط جدا کننده نبود بعد اخر خاطره فرهاد خان را مادرش شبنمی ویرایش کرده با رنگ سبز به امضا پسرش نگاه کنید میبینید که یه جمله سبز نوشته که اینهاي تنها حقيقت و ما بقي سراب
من با خودم گفتم ها؟شبنم این شیه نوشته؟میون دعوا این جمله قصار؟بعد فهمیدم که هی دل غافل امضاشه

mahdieh67
1390،03،31, ساعت : 11:57 قبل از ظهر
1 تیر 90:-2-33-:
بهار تموم شد.... تابستون اومد:-2-28-:
یه کاری رو که باید می کردم و این چندین ماه به بی کاری و کلا بی خیالی گذشت، الان دیگه دقیقه 90 باید انجامش بدم:-2-36-: دلم برا دوستام تنگ شده همشون:-2-34-: ولی اونا هنوز امتحان دارن، یه تولدی دعوت شدیم از بچه های دانشگاه تا اون موقع باید صبر کنم:-2-36-: صبح با دوستام صحبت می کردم همشون جمع شدن دارن درس می خونن،:-2-33-: برای چی زود تموم کردم مثلا:-2-39-: منم می خوام:-2-31-:
چرا هیچ وقت راضی نمی شیم ما:-2-34-:
همه احساساتی اینا می نویسین چرا امروز:-2-38-: ما هم همه رو دوست داریم زیاد:-2-32-: خودتون می دونید دیگه لازم به گفتن نیس:-2-08-:
لیلا صدای ماندگار:-2-06-: یادش بخیر!! چقدر خندیدیم... از سو! استفاده می کرد...یادته بهنوش:-2-06-:مطمئنم یادته.

بعد از مینا نوشت:

مینا:-2-43-: گیرم 31 ام... فردا که 1 امه:-2-06-:


بعدتر نوشت:
تازه فهمیدی حواس رفته دَدَر....

حاجی بلا
1390،03،31, ساعت : 11:58 قبل از ظهر
به نام او
اخرین روز از بهار90

گفتنی ها زیاد است.....یاد بگیر که نگفتن بهتر است..................

حالمان بشدت ابری شده....

چند روزی بین امتحان اصول م وقت بود اومدم خونه...........

دلم یه جیزاییی میخاد................

دلتنگ همه دوستان......دلتنگ بودن تو جمع98


محتاج به دعای تک تکتون هستم...

این همه خاطره رو چطور بخونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟....


یه کمک؟لطفا تو دار بودن و صبور بودن رو یکی به هم یاد بده..........


خاطره ای نیست....روزهایتان شاد و پراز ارامش....


زندگی شیرینی لحظه هایمان را خورد....

و ما همچنین بحث می کردیم

که نیمه خالی لیوان چای را ببینیم

یا نیمه پر آن را؟!...

میلاد تهرانی.

p_f_p
1390،03،31, ساعت : 12:24 بعد از ظهر
خرداد

امروز ساعت 8:15 ساعت گذاشتم و بیدار شدم
خیلی سخت بود دیشبش تا 4 خوابم نمی برد
راستی شبنم جون خاطرات تولد انی رو خوندم :-2-22-:از این بلا ها سر منم میاد ک مانتوم چروکه و.......
کارنامه گرفتم ا:-120-:فتضاح بود شدم 19/81
معلم ادبیاتم با من لجه قرائت فار30 و انشا رو بهم 19 داد:-2-19-:
حالا قرار شد بابام اعتراض کنه
خواهرم روی مخمه بهش عادت ندارم 20 روز نبوده حالا دیشب ک نه صبح اومد اوففففففففففف:-2-29-::-2-18-:
نمیدونم کی بود اخر شب بود یه 100 نفری ک ان بودن رفتیم فضولی 30 کنیم چی کار میکنن دیدم یا پیغام خصوصی یا مشاهده اطلاعات کاربر یا خانواده نودهشتیا:-2-20-::-2-27-:
کم نوشتم حوصلتون بگیره بخونید:-118-:

Star_69
1390،03،31, ساعت : 12:30 بعد از ظهر
ما روح و روانمان امروز پریش است:-2-30-:
همه ی خاطرات رو خوندم اما حس پ.ن نوشتن نیست:-2-15-:
بهار میخوای دخمل من بشی جایگاهت مشخص بشه؟ :mrgreen: البته من خودمم امروز فکرم شدیدا مشغول جایگاهم شده:-2-15-:

فردا امتحان ادبیات دارم اما هنوز هیچی نخوندم:-2-15-:
صبح ددی رو بردم آزمایشگاه برق رفته بود آزمایش نگرفتن:-119-:
بخش هم خلوته و کاری ندارم...بیکاری دیوونه ام میکنه:-2-30-:
هی سعی کردم تاپیک بزنم بعد انقدر زدم باز حالم بد شد:-2-30-:بیشتر دیوونه شدم:-2-30-:
امروز کلا دیوونه شدم:-2-30-:
دیوانگی هم عالمی دارد مگه نه؟:-2-15-:
نیلو:-2-40-:
لیلا لوسی :-2-40-:
فرهاد :-2-40-::-2-35-:
بهار :-2-40-:
فیلنات.
روز همگی خوش:-2-38-:

بعدا نوشت:آواتار شبنم رو :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

golnaghshetavous
1390،03،31, ساعت : 12:34 بعد از ظهر
تمام این تقویم تکراریست ...

به روزهای رفته می ماند ،

و غم هایی که در دهان خشک شده اند ...

نمایش نامه های مرده و بازیگرهای پوسیده ...



عشقی که آغوشش را به تخت های ناشناس هدیه داد ،

و نسیمی که از لای هوس عبوری نمناک داشت ...

و تو ... که در اندیشه ای ناب ، له له می زنی ،

اندیشه ات در همین نزدیکی له لهی ناب می زند !

تمام این حرف ها تکراریست !



هرچیز که در آینه می نماید ،

مشتی از چرک نویس های اگزوويانس و ورسای است ...

نقاشی ناتمام دخترکی برای جلب مرد همسایه ...

جلب مردانگی مرد همسایه ... !

تمام این نقش ها دروغ است !



و ما ... که محکوم به باور تقویمیم ...

محکوم به تکرار دروغ ها ...



شاید فردا پایان این همه دروغ باشد ...

یا لااقل ... پایان دروغین این همه دروغ باشد !



میگن یه پایان تلخ بهتر از تلخیهِ بی پایانه ِ

من خیلی ضعیفم

اینو فقط من حس میکنم ،نه تو نه هیچکس دیگه

بعضی وقتا حتی زبون هم عمق درد رو نمیتونه بگه

بعضی وقتا حتی اگه خودتم بکُشی بازم نمیتونی با نوشتن هم خودتو اروم کنی.

ما ادمها یاد نگرفتیم زندگی کنیم یاد گرفیتم نقشمونو خوب بازی کنیم.

دیشب که فاطمه بهم گفت حرم ِ یه حسی پیدا کردم

حسی که با اشک هم اروم نمیشد،روم نشد با امام رضا حرف بزنم

خیلی بده ادمهایی که یه عمر میشناختیشون حالا یه چیز دیگه از اب در بیان

عادت کردم یعنی دارم به خودم میقبولونم که باید عادت کنم

یکی گفته بود میخواد از حالم باخبر بشه

میگم : عُمق درد من را هیچکس نفهمید




* پستایی که میخونم تشکر میزنم،نوع نوشته های لیلی نیکزاد و بهی رو دوست دارم.
وقتی مغزت قفل کنه همه چی یادت میره ،مثل الان من .

* شبنم من هنوز سوتی که پیش الی دادم رو صاف نکردم قربونت!

* لیلا لوسی رفتی خیلی مواظب خودت باش خانومی گل

* ممنون فاطمه

*میس مینی

* انی خوشحالم از حضورت

* ارام جان و عسل کجان؟

* باز باران الان بهتری؟

* ماهنامه رفت رو نت هنوز تو شوکم.



فعلا!

nemesis
1390،03،31, ساعت : 01:07 بعد از ظهر
به نام خدا


http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002049C.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020490.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002049B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020490.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000204A2.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)



اول از دیشب بگم که طی یک عملیات تکنیکی دیشب رفتیم خرید http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020487.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) یعنی اولش قصدمون فقط دیدن بودا نمی دونم چی شد 40 هزار تومان خرج کردیم اومدیم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) حالا چی خریدیم؟ یه مانتو تابستونی برای من ، یه بلوز برا مامان. یه یه بلوز برا بابا، نفری یه پیراهنم برا علیرضا و محمدرضا. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FA.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

بعدش یهو جو ما را گرفت و گفتیم بریم بستنی لاله زار http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020451.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) حالا ساعت چنده؟ 9:30 مامان گفت: شام نداریما، بریم برگردیم گشنه می مونین . منم گفتم خوب شام بستنی می خوریم دیگه http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002064B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) مرکز خریدی که رفته بودیم همین نزدیک خونه است، بی ماشین رفته بودیم، زنگ زدم خونه به بچه ها که پاشین حاضر شین می یام ماشین و برداریم بریم بستنی. بچه ها هم خوشحال قبول کردن. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020536.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) تنبلیمون اومد بریم خریدا رو بذاریم بالا، گذاشتیم تو ماشین. آقا من اومدم سوار ماشین بشم نمی دونم حواسم کجا بود که سرم و محکم کوبیدم به بالای در ماشین http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002041D.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) انقده درد کرد. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000202B4.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

بعدشم رفتیم بستنی و نوش جان کردیم و برگشتنی حقوق این ماهمونم بابا کارت به کارت پرداخت کرد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203B9.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

برگشتیم خونه و نابرده رنج و دیدیم. آخی چقدر دلم واسه این اسد می سوزه همه اش بدشانسی میاره. دیشب از اولش حدس می زدم باباش مرده ها ولی فهمیدنش خیلی شوک بود . باباهه خیلی کار بزرگی در قبال بچه اش انجام داد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002015B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)



امروزم که مرخصی هستیم و توی خونه داریم غاز می چرونیم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002016B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) یه کمی هم سبزی برای مامان خرد کردیم. مامان می خواد دلمه برگ درست کنه، این مامان ما هم نمی دونم چه جور خانوم خونه ای هستش که اگه سبزی پاک کنه حتما دستش و می بره http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) درنتیجه این کار خطیر همیشه وظیفه من بوده http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FC.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

دیگه اینکه، خدا همه مریضا رو شفا بده من یه خاله دارم که از 20 سالگی دیابت داره، الانم حالش خیلی بد شده مثل اینکه قندش افتاده، الان همه نگران اون هستن. خیلی وقتا اینجوری میشه ولی اینبار یه کم فرق داره http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020461.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)


چند تا هم پ ن بدم:

1: اول اینکه بچه ها ماهنامه دست گلتون درد نکنه. خیلی کار قشنگی بود ولی من نمی دونم چرا حوصله ام نکشید بعضی جاهاشو بخونم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002064B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) چرا 98ای باجی نداشتین http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002018E.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

2: لیلا شبی http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) آخی چقدر طفلکی شدی تو . دلم برات کبابه. عیب نداره اخطار گرفتی ، نت نداری یه کم استراحت بکن. به خودت روحیه بده رمانتو بنویس http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020456.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

3: من می گم بوی نعنا میاد تو تاپیک نگو 021 پست داده. نعنــــــــــــــــــــا http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002020B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) چرا این شکلک من و یاد تو می اندازه؟ http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020309.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

4: سکوت شب ( شرمنده اسمت و یادم رفته) خدا رو شکر که چیزی نبود. انشاا... کار به گچ و اینا نمی کشه. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000204E4.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

5: خانومی http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020159.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) ( محل این پلیس نذار هر چی خواستی بدزد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FC.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10))

6: لیلا لوسی، پس تو از همه بیکار تر بودی http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) من چرا خاطرات آشناییم با بچه ها یادم نمیاد؟ http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002041D.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) آشنایی من با اکثر بچه ها بر میگرده به خانواده و انجمن قبلی http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F5.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

7: ما سوتی دوست داریم، مخصوصا اگه سوتی مامان نادی باشه http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020662.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

8: بهار خانوم 1313 : به همکاراتون بگین به شکلک های من چپ نگاه می کنین پدر سوخته ها http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002045A.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) بدم پدرتونو در بیارن؟ http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000202F0.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

9: مهدیه جان حواست کجاست مادر ، بیا در گوشم بگو ببینم، تو باغ نیستی کجا میری؟ http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FC.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

10: نادی نمی دونم چی بگم فقط بیا بغلم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002020B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

11: شبنم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) بهترین آواتورت تو کل انجمن همینه، شک نکن http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

12: لی لی جان کجایی اونوقت؟http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002045A.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
مممممممممممم دیگه همین فکر نکنم چیز یجا مونده باشه http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) پست خودمه دوست دارم زیاد بنویسم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F2.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
همه تونم باید بخونینش، من اینهمه زحمت کشیدم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002041D.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

دقت کنین خاطره کمه ها شکلک ها فاصله ها رو زیاد کردن http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002043F.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)


اینو یادم رفت بگم: بچه ها من 5شنبه کنکور دارم، الان کارت ورود به جلسه مو گرفتم و شهرامو انتخاب کردم. تهران، موسسه رازی، گلستان و اهواز ( انقده اهواز و دوست دارم، ولی دلم می خواد تهران قبول شم، نکه خیلی خوندم، مامانم طبق معمول غر میزنه که پاشو این دو روز و بخون، اخه من که با خوردن سیر نشدم با لیس زدن سیر می شم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020455.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) (همیشه می خواستم از این شکلک استفاده کنم.)

همین دیگه بعد کنکور می شینم می خونم واسه سال دیگه، شایدم بعد ماه رمضون رفتم کتابخونه.


روز همگی بخیر. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020167.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

(http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=12)

Babak
1390،03،31, ساعت : 02:27 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
سه شنبه 31 خرداد سال 90
گاهي غربتي به اندازه يك حرف نگفته...
گاهي آشنايي به اندازه يك خداحافظ...
گاهي روزهايي شاد به اندازه يك زهر خند...
وگاهي شب هايي سنگين به اندازه سكوت...
گاهي دوستي...رفاقت...محبت...معرفت...
گاهي..كينه..شقاوت...حسادت...عد اوت...
و گهگاهي عشق...تازگي ...نو شدن...صداقت...
وگاهي نفرت...پوسيدگي...دروغ...خيانت. ..
گاهي اصرار ...التماس...خواهش ...تمنا...
گاهي غرور ...تكبر...ستم...ريا...
گاهي مذهب ...نماز...دعا...خداپرستي...
گاهي مكنت..نكبت..دنيا...بت پرستي...
گاهي در اوج..مشهور..محبوب..موفق...
گاهي پست...منفور...حقير...ورشكست...
و گهگاهي دو خط شعري ....
كه گوياي همه چيز است ..
و خود ناچيز...
واين تكرار كه رسم اين زمانه است...
وگاهي آن لحظه كه انتظارش را نداري...
با اين جمله مواجه ميشوي: خداحافظ رفيق...
دلم از اين همه گاه و بيگاه مي گيرد...

از بابك بن شري:-2-31-: به زهرا خانم:راستش اون آهنگ رو هنوزم نتونستم آپ كنم...طلسم شده...:-2-15-:
خانومي : شما لطف داريد..انشاءالله اگر زنده بودم از هفته بعد وقت بيشتري برايش ميزارم...:-2-40-:
فرهاد داداش :اخماتو وا كن:-2-40-:
دختر برادرم ليلا خانم: با اون جمله بسيار بسيار موافقم اما يك مسئله اي هم بايد بهش توجه بشه..البته اين نظر شخصي منه...شايد هم درست نباشه...خوب ما برويم بالاي منبر ...:-2-35-:
با اجازه مادري يم...:-2-40-:
وقتي طناب دوستي پاره شد...وقتي دوباره گره خورد...وقتي دوستي دوباره برقرار شد...هميشه ته دلت يادته كه اون طناب يه دفعه پاره شده.ميدوني چرا؟ چون انسان اين قدرت رو داره كه بدي هايي رو كه بهش شده رو ببخشه..ولي نميتونه فراموش كنه..اينه كه احتياط مياره...ترس مياره...حالا به عناوين مختلف...مثبت ترينش اينه كه از اين ميترسيم كه دوباره پاره بشه...البته اين خوبه كه احتياط كني...كه اون طناب پاره نشه...ولي اون ترس رو اگه داشته باشي...لذت دوستي رو ازت ميگيره...زود خسته ات مي كنه...
به اين جمله اي كه نوشتي اعتقاد دارم...ولي براي اينكه اون گره محكم تر بشه و ديگه پاره نشه...بايد اون ته ته هاي قلبت اينو باور داشته باشي كه دوستت نميخواسته و دوست نداشته كه اون طناب پاره بشه...وحتي در تنهايي خودت به اين موضوع شك نكني...اگه در رابطه دوستي دعوا نباشه....قهر نباشه...دلخوري نباشه...
ديگه واژه هايي مثل خود دوستي...بخشش..آشتي ...معنايي نداره...
واگه كسي به من بگه كه در رابطه من با دوستم ..هيچ مشكلي وجود نداره...من مطمئن ميشم كه هست...ولي شايد حالا پنهانه...ولي مهم ترين چيزي كه اساس يك رابطه دوستي هست و دوستي ها رو پايدار مي كنه اينه كه در قاموس رفاقت واژه اي به اسم شك نباشه...فقط در اين صورته كه اگر به بدترين شكل ممكن هم طناب پاره بشه ...دوباره محكم تر از قبل ميشه....بازم ميگم شايد اين نظر من درست نباشه...
لطفا" دمپايي به سمت ما پرت نكنيد ما خودمان از منبر پايين مي آييم...:-2-35-:
بهار 313::-2-40-:

شبنم
1390،03،31, ساعت : 02:31 بعد از ظهر
دوست ندارم برم خونه :-2-34-: بی اینترنتی واسه یه معتاد خیلی بده :-119-: دیشب گوشی به دست همه زوایای خونه رو چک کردیم دریغ از یه ذره آنتن gprs :-2-39-: من اینترنت خونه میخوام :-2-36-:حوصله کتاب خوندن داستان نوشتن هیچ کاری هم نداشتم :-2-36-:آخرش مجبور شدم سر ساعت 1 بخوابم :-2-39-: نمیخوام :-2-33-:الی ایشالا اون چند تا شیوید سیبیلاتم بریزه :-2-36-:نمیدونم ربطش به تو چیه ولی نفرین دم دست تر از این پیدا نکردم :-2-38-:

لیلا خودتو مسخره کن سر خودتم میاد دیگه :-2-33-: ما دیروز به این نتیجه رسیدیم همیشه در بحرانی ترین شرایط زندگیمان دستشویی لازمیم :-2-38-: خاطره ای ندارم جز اینکه دیروز موقع رفتن خونه این سرایدار بیچاره فکر کرده بود همه رفتن و کسی تو ساختمون نیست برداشته بود یه زیرانداز انداخته بود تو حیاط با زیرپوش و زیرشلواری دراز کشیده بود طاقباز :-2-35-: ما رفتیم بیرون بیچاره از خجالت آب شد :-2-31-: بعد از دیروز که من تو اون وضعیت دیدمش کلی از من خجالت میکشه :-2-06-: هی میخوام بهش بگم بابا خجالت نکش ما خودمون برادر و پدر داریم موقعیتش جور نمیشه :-2-37-: دور و زمونه عوض شده ها :-2-37-:



میخواستیم یک جوابی به رعنا بدهیم از ترس سوء تفاوت ! مجدد (تجربه ثابت کرده اینجور موقع ها همه حرف رو به خودشون میگیرن الا اونی که منظورت بهشه :-2-37-: ) تو خصوصی بهش می دهیم جواب را :-2-38-:



ندا من الان من دوچار دوگانگی شدم تو 22 زدی که داری امشب می روی


http://www.forum.98ia.com/post2211458-4515.html

میتینگ تولد آنی 23 بود

http://www.forum.98ia.com/post2216455-4546.html

از تو هواپیما یا مالزی میخواستی بیای میتینگ ؟ :-2-28-:بازم در اینکه ما نامردیم شکی نیست :-2-38-:



ستاره هانی مادر خدا بد نده چی شدی ؟ غصه نخور خانومی حق داری زخم جسمی خوب میشه درد روحی حالا حالا التیام پیدا نمیکنه . ولی خب حتما تو هم یه گمشده ای یه گوشه ی دنیا داری که منتظرته . ول کن گذشته ها رو عزیز دلم




مژگان دوباره آب روغن قاطی کردی ؟ سر بالاییه ؟ :-2-35-:
از یه سریا تو تاپیک انقدر خوشم میاااااااااد میان خاطره می نویسن خیلی بامزه و میرن. خیلی دوست دارم شیوه شونو اسم نمی برم ولی تو دنیای قشنگ خودشون می نویسن من لذت می برم

هلی عاشق خودت و خواباتم بچه شیطون :-2-06-:




سعید فیدبک کماکان خجالت بکش که خاطرات بقیه رو نمی خونی :-2-43-:
زهرا متروپولیس رفتی تا بعد کنکور مادر ؟ برو به سلامت اومدی بیا کارت داریم. ما به روی خودمون نیاوردیم که خیلی آشنایی دختر خیلیییییییی . دیروز که پیام دادی عنوانش اعتراف بود گفتم حتما می خوای بگی کی هستی ولی خیالت تخت من و الی تو تاپیک هم بحث کنیم تو واقعیت خیلی دوستیم :-2-38-:
ما فهمیدیم که فقط ما نیستیم که اوقات خوشمان در دستشویی طولانیست. مستر جیم جیم هم ید بیضایی در این مقوله دارن. یه دوست دیگه ای هم دارنا اون تو خاطرات ماه بعد ماهنامه میاد بیرون :-2-38-:

ما این روزها اعصاب معصاب و روحیه موحیه تعطیلیم. کششمان کم شده است ترجیح میدهیم بزنیم به رگ بی خیالی. در همین راستا امروز را روز آواتور شاد می نامیم . :-2-38-:ما رفتیم یک آواتور شاد بیابیم . این نادی کشت منو از بس گفت واسه ماهنامه آواتورت رو عوض نکن :-2-09-:
اوه اوه :-2-06-: نادی دیروز تو خصوصی یه سوتی داد معرکهههههههههههه :-2-06-::-2-06-::-2-06-: نادی امتیاز رد کن بیاد تا خصوصی تو نذارم تو تاپیک :-2-38-:
سوتی نادی رو منم میدونم نادی بگم بگم؟هنوز لیستمو ندادیا:mrgreen:الان تو مرحله باقالی فروشی هستم:mrgreen:

حال ما خوب است :-2-09-::-2-36-::-2-37-:
******

ادامه نوشت در ساعت 2 :-2-38-: از ترس الی ما دیگه جرات نداریم دو پسته شویم :-2-38-: این خاطره نیست یه کم حرف همین جورکیه . اینجا یه جورایی واسه من تداعی کننده خانواده اس :-2-38-:

این پست جهت بالا آمدن تاپیک و دیدن آواتارمان می باشی یه :-2-38-:تا حالا نشده دوست داشته باشید تو چشم باشید ؟ برای من خیلی پیش اومده :-2-38-:.

می دونین تو این سایت من و بهنوش و شادی (همون الون الگرل خاطره هلی:-2-37-:) تو یه روز به دنیا اومدیم. البته یه کاربر دیگه هم بودن که اوشون هم 9 آبان به دنیا اومده بودن ولی یادم نیست کی بودن . سر همین قضیه روز تولد و اینا من فکر میکنم ماها خیلی خوب همدیگه رو میشناسیم من اون دختر رشتی و بهنوش رو . اون دو تا هم منو. روز تولد خیلی رو شخصیت آدم تاثیر داره :-2-41-:

این دو تا هِش ! بعضیای دیگه رو به واسطه ی دیدنشون می شناسم. مثل آنیتا که شخصیتش تو بیرون 180 درجه با سایت فرق داره یا الی کههمه میدونن احساسم نسبت بهش چیه یا زهرا که تا قبل دیدنش انقدر براش احترام قائل نبودم یا نادی که مثل یه فنچ بارون دیده اس همیشه برام یا هلی و بهار و علی ایس و رعنا و فرشید و کچل و سجاد و ... خیلی های دیگه مثل مژگان که قبل دیدنش نسبت بهش یه حس خیلی مثبت داشتم. برای زدن حرفم بهش براش کتاب خریده بودم که تو میتینگ مشهد اصلا یادم رفت بهش بدم :-2-39-:یا آرام که فقط یه بار دیدمش اونم توی یه قرار خصوصی و تقریبا هول هولکی ولی انقدر خوب منو می شناسه که همیشه نگفته حرفام رو به خودم بر می گردونه .انقدر صبوره که همیشه بهش غبطه می خورم. یا خیلی های دیگه ... همه اونایی که دیدمشون. می مونن بقیه که ندیدمشون و شاید تا آخر عمرم نبینم. خیلی ها که فقط یه اسم مجازی ان برام و نه هیچ چیز دیگه . ولی بعضیا این وسط حسابشون جداست. مهم نیست که کسی رو ببینی . مهم نیست کسی دوستت داشته باشه. مهم نیست از اون آدم چیزی به تو برسه ... تو نمی تونی نسبت بهش بی تفاوت بشی. نمی تونی و دست خودت نیست .نیلو برات یه کلمه نیست. فرهاد یه اسم کاربری نیست. رابین هود شخصیت داستان نیست. نوین فقط یه صفت نیست . مهدیه فقط یه اسم کاربری محکم نیست . ماهان فقط یه بچه سرسخت که همیشه مخالفه نیست . مینا ... خیلیا خیلیا ...

نمیدونم سال دیگه این موقع ماها دور هم جمعیم یا نه. نمی دونم سرنوشت هر کدوم ما چی میشه . گاهی دلم میخواد چشمم رو ببندم و برم به مثلا 10 سال دیگه ببینم آینده مون چی میشه بعد برگردم به امروز اگه کاری هست که می تونه آینده ی بهتری برای هر کدوممون رقم بزنه ، اون کار رو انجام بدم. همیشه وقتی به یکی یه نصیحتی می کنم تو دلم می گم یا خدا یه جوری نشه که نصیحت من آینده شو خراب کنه . نکنه اوضاعش رو از اینی که هست بدتر کنه . اصلا کی میدونه چی به نفعشه چه به ضررش. کی میدونه آینده چی میخواد بشه .

من ِ نوعی هیچ کاری نمیتونم واسه هیچ کدوم از کاربرای اینجا انجام بدم جز دعا برای عاقبت به خیری شون . دعا واسه اینکه سعه ی صدرشون بیشتر شه. که با کوچکترین تلنگری احساس نکنن همه درا به روشون بسته اس. که ببینن همیشه ممکنه از بد ، بدتری هم وجود داشته . که شاکر باشن . که فکر نکنن دوست داشتن فقط رسیدنه . نه گاهی دوست داشتن گذشتنه . ناشکری نکنن که همین زندگی تلخ ماها آروزی خیلیاس . نمیگم در جا بزنیم نه حق همه اس که بهترین ها رو داشته باشن ولی باید با تلاش بهش برسن نه با بی صبری و ناشکری

اینو نوشتم که بگم خیلی وقتها یه حرفایی اینجا زده میشه که خیلی حرف دارم در موردش بزنم ولی سکوت میکنم چون نمی دونم حرفم به نفع اون طرف هست یا نه.یا بحث های دوطرفه احساسای دو طرفه . دو طرف قضیه رو دوست دارم و دوست دارم خوشبخت شن ولی نمی دونم خوشبختی یعنی چی؟ چی به نفع جفتشونه. گاهی فقط فقط فقط باید بسپری به زمان .

چقدر حرف زدم .

این پستم فقط جهت دیدن آواتارم می باشی یه . باورتون میشه ؟ :-2-37-:

بعد از بابک نوشت : اسم خانواده ما رو باید بذارن خانواده منبری ها :-24-::-24-::-24-::-24-:

فرهاد : تو فقط یه خاطره دیگه حذف کن اسمتو از شناسنامه ام خط میزنم مادری :-2-38-: تو هم مثل همه حقته حرفتو بزنی پس پاکش نکن :-2-43-:

یگانه
1390،03،31, ساعت : 02:43 بعد از ظهر
این خاطره نیست ها

چون در مورد همین خاطره نویسی بود جای دیگه ای نمی تونستم بگم

یه چیزی خیلی منو ناراحت می کنه چرا دوستانی میان خاطره می نویسن بعد میان پاکش می کنن... شایدم نیاید چیزی بگم ... ولی گفتم بگم چیزی رو دلم نمونه

روز خوش ایام بکام :-2-40-::-2-40-:
تابعد:-2-38-:

بعد نوشت: من عاشق آواتارتون شدم شبنم جون:-2-40-:

من از طرف بقیه عذر میخوام یگانه بانو. کاملا حق با شوماست. ما دیگه متنبه شودیم آواتور منم قابل نداره :-2-35-:

hiva
1390،03،31, ساعت : 02:46 بعد از ظهر
داشتم ماهنمامه رو می خوندم. از همه قسمت هاش خوشم اومد. آورین آورین همگیتون واقعا خسته نباشید. :-2-40-:
من از این مصاحبه ها خوشم میاد. مصاحبه با بچه های نویسنده ی سایت و بیشتر تر کنید دوست دارم باهاشون بیشتر آشنا بشم و از سن و سال و عقاید و تفکرات و این چیزاشون بدونم. :-2-38-:




آقا ما دلمان خيلي به حال ِ اين اسد ِنابرده رنج ميسوزد:-2-15-: آخ می بینی خیلی شانس داغونی داره.
اتفاقا راجب همین زیغی بودن شانسش توی پی ام با مهسا می حرفیدیم.
نکنه فکر کردن سریال لاستی فرار از زندانی چیزیه؟! هی دم به دقیقه یه بدبختی ِ غیر منتظره بیخ ریش اسد و میگیره.
ولی من تا اینجا سریالش و دوست دارم چون تا اینجا که بازیگرا خوب بازی کردن خصوصا خود کامبیز، فیلمنامه هم خوب بود اما عالی نبود. منتظرم ببینم این اسد و عماد چطوری با هم همراه می شن.
کلا از زوج کامبیز و سام خوشم میاد. یه جورایی چون تو دنیای واقعی هم رفیق هستن بیشتر خوشم میاد.
حالا یه چیزی! جدا شبیه تر و بهتر از سحر دولتشاهی، همسر رامبد جوان نبود تا نقش خواهر کامبیز دیرباز و بازی کنه؟!
این رامبد هم با دوتا فیلم زنش و بازیگر کردا!
توی تیتراژ سریال می نویسه خواننده احسان خواجه امیری اما ما که نشنیدیم کسی بخونه. :-2-35-:


اون قسمت از برنامه ی هفت و دیدید که فراستی داشت فیلم جدایی نادر از سیمین نقد می کرد؟ این چیزارو از کجای فیلم در میاورد؟ گمونم نشسته با تلسکوپی میکروسکوپی چیزی فیلم و دید زده. دیگه به بازی شهاب حسینی هم گیر داد مردک موج منفی مخالف :-2-33-:
یه چند وقتی می شه که یه رمان درست و حسابی نخوندم. در واقع اصلا رمان نخوندم. دلم می خواد یه داستان جدید و بکر بخونم که تا آخر منو با خودش همراه کنه. جمله م یه جوری شد! لوس شد نه؟!
یه رمان داشتم می خوندم به اسم لادن که گمونم چاپ شده هم هست. اما 5 خط بیشتر نخونده بودم که بی خیالش شدم. خیلی غیر واقعی بود! دیگه خیلی خیلی غیر واقعی بود. شروع یه داستان بره رو مخم نمی تونم ادامه ش بدم.
پسره هنوز سلام اول و نداده و به چایی دوم نرسیده دختره رو از اینور و اونور بغل می کنه تا یا از رو زمین جم و جورش کنه یا به زور بچپوندش تو ماشین. :-2-31-:
دختره هم هی پاچه پسره رو میگیره.
دیگه بعضی از کل کل ها هم لوس و بی مزه شدن.









آلوچ جان اون مسابقه تو زودتر راه بنداز مشتاقیم ببینیم چه می شود آبجول.

هلی تبریکات می گم بهت، خیلی خوشحال شدم. :-2-40-:




یه کمک؟لطفا تو دار بودن و صبور بودن رو یکی به هم یاد بده.......... به طور خلاصه یه جورایی یعنی سکوت... :-2-38-: به گمانم!




ما ادمها یاد نگرفتیم زندگی کنیم یاد گرفیتم نقشمونو خوب بازی کنیم. آره، یه جورایی این و قبول دارم.


این پستم فقط جهت دیدن آواتارم می باشی یه یادم رفت بشت تبریک بگم. خیلی باحاله :-2-22-:
راستی دستت درد نکنه بابت پی دی اف. :-2-40-:



کیا تولدشون بود؟ دیدم یه چند نفر حرف از تولد و اینا زدن تولداتون مبارک. :-2-16-:البته پوزش بابت تاخیر.


این داستان هم دان کنید بخونید، تقریبا یه سی چهل نفری تو نوشتنش سهیم بودن.
http://www.forum.98ia.com/t231441.html
سه کلمه سه کلمه شده این...



پ.ن. این نقل قول کردن هم کیفی داره ها!
یک سوتی دادم کسی گرفت سه نکنه جون داداش.

Mina
1390،03،31, ساعت : 02:48 بعد از ظهر
ما الان خيلي دپرسيم..در حد ِالمپيك...
پ.ن به الناز جان كه چون ما بيشتر وقتها اعصاب مصاب نداريم براي ِهمين است!

كم كم دارم پي مي برم شايد ام اس ي چيزي دارم...دستم باز گرفته...صبح اصلا درد نميكرد..الان با يه دست تايپ ميكنم...:-2-43-:

يه تايپي شروع كردم...تا سرم گرم شه..خيلي وقته كتابخونه نرفتم.....يه چند ماهي ميشه....
ما هميشه كتابخونه پلاس بوديم..نميدونم چه شد كه...

بايد به فاطي بگوييم هفته ديگر يك سري بزنيم...

دلم بيرون رفتن ميخواد..سوسي هيچ وقت پايه نيست..يعني كافيه كارش به آدم بيوفته..به هر چي كه بگي چنگ ميزنه كه باهاش بري بيرون...
ولي كافيه خودت بگي...هزارتا بهونه مياره...3روزه ميگم بريم بيرون ميگه فردا...امروزم فردا افتاد واسه هفته ديگه...من مينا نيستم ديگه به اين حرفي بزنم..

بيخيال اينا....

واسه تون نگفتم؟
اون پسر فنچه كه اون روز بيرون رفتني افتاده بود دنبالمون...زي زي ميگفت دو روز پيش باز افتاده دنبالش...
با دوستش بيرون بوده،وقتي ميخواستن از هم جدا بشن، دوستش گفته..زي زي فك ميكنم يه نفر داره دنبالمون مياد...
برگشته ديده بللله همون پسره...
زي زي هم گوش نداده به راهش ادامه داده كه رسيده دره خونش...ولي ميخواست ِ معلوم نكنه رسيده خونشون، بي تفاوت گذشته..ولي پسره ميشناخته خونشون رو ...
شماره ش رو انداخته در ِخونه شون..درست افتاده كنار در ِخروجي...

زي زي رفته سوار تاكسي بشه، پسره هم باهاش سوار شده...وقت ِپياده شدن،ده قدم بالاتر از زي زي پياده شده...
يهو برگشته گفته ..با عرض معذرت:-2-35-:...آخه خر .. الاغ..چي ميخواي از جونم؟
پسره برگشته گفته ميخوام مامانمو بفرستم در ِخونه تون:-2-06-:
زي زي يه فحش ديگه داده رفته خونه عموش..برگشتني با باباش برميگشته كه ديده شماره همونجا مونده...ديگه وقت نشده برداره بندازه تو جوب....گذشته رفته تو خونه...برگشته ديده باباش داره شماره رو ميزنه تو گوشي:-2-35-:(آخه باباش يكمي زيادي شكاكه:-2-43-:)..

حالا بدبخت استرس گرفته..
ميگم بابا استرس نداره...تو كه هيچ كاره اي اين وسط...بدبخت اون پسره:-2-06-:


بعد از هيوا نوشت:


آخ می بینی خیلی شانس داغونی داره.
اتفاقا راجب همین زیغی بودن شانسش توی پی ام با مهسا می حرفیدیم.
نکنه فکر کردن سریال لاستی فرار از زندانی چیزیه؟! هی دم به دقیقه یه بدبختی ِ غیر منتظره بیخ ریش اسد و میگیره.
ولی من تا اینجا سریالش و دوست دارم چون تا اینجا که بازیگرا خوب بازی کردن خصوصا خود کامبیز، فیلمنامه هم خوب بود اما عالی نبود. منتظرم ببینم این اسد و عماد چطوری با هم همراه می شن.
کلا از زوج کامبیز و سام خوشم میاد. یه جورایی چون تو دنیای واقعی هم رفیق هستن بیشتر خوشم میاد.
حالا یه چیزی! جدا شبیه تر و بهتر از سحر دولتشاهی، همسر رامبد جوان نبود تا نقش خواهر کامبیز دیرباز و بازی کنه؟!
این رامبد هم با دوتا فیلم زنش و بازیگر کردا!
توی تیتراژ سریال می نویسه خواننده احسان خواجه امیری اما ما که نشنیدیم کسی بخونه. :-2-35-:
آره والا..بدبخت ِ... فيلم ايراني ِ ديگه...فقط بلدن دل ِآدمو بسوزونن...
اتفاقا من بازي سحر رو دوست دارم.....خوب زرنگي به اين ميگن :-2-06-:
ا؟ واقعا؟ احسان؟ من نديدمش تيتراژ رو امروز ميشنيم ببينم...بريم زنگ بزنيم كچلشون كنيم هيوا؟:mrgreen:



این پستم فقط جهت دیدن آواتارم می باشی یه . باورتون میشه ؟ :-2-37-: اصلا معلوم نبود شبي:-2-06-:



بعدا نوشت:
لمـس ميـكُنم بودنت را را در عـين ِنبودنتـ

Sokout_shab
1390،03،31, ساعت : 03:11 بعد از ظهر
حس ندارین نخونین... :-2-38-:

مدیر الی می دونم دو پست میشه... ولی به من اخطار نده... :-2-35-:
حرف داریم خوب... عادت دارم زمانی که تو این حال و هوام حرف بزنم... پگاه جانمان که نیس... برایش از یاهو اف گذاشتیم که پایمان شکسته و یادمان رفته بود که اصلاح کنیم... می دانیم بیاید نگران می شود... می خواهیم از این لحن برم به لحن خودم...

اول در جواب شبنمی بگم که... نه بابا، درسته بش فکر می کنم... ولی این دردی که صحبتشو کردم از همین پام بود... درد پام و عامل به وجود اومدنش روی قلبم اثر گذاشته...
یه زمانی بود... از بچه های قدیم می شنیدم... اون خانواده قدیمی نبودی.... یه چیزی بود... این طور بود... اون طور بود... همیشه حسرتش به دلم می موند... آخه زمانی وارد اینجا شدم... که از اون خونواده رفته بودن بچه ها بیرون... ولی با داشتن این تاپیک، چه کم رنگ باشی... چه پررنگ باشی... چه شوخ طبع باشی... چه نباشی... همین که می دونی تو هم تو این تاپیک پستی میدی، یعنی این که سهم داری... یعنی این که توم تو این خونواده شلوغی... چند روز قبل... که یه خورده جو تاپیک متشنج بود... برگشتم به پگاه گفتم: پگاه اگه تاپیک نابود شه... من چه کنم؟ همه ی امیدم... همه ی این 4 تا خنده ای که میاد به اینجاس... از پستا بچه ها... پگاه گفت: هانی الکیم نیس... که بخواد نابود شه... ولی چون من دیدم مثل همیشه منفیه... ترس داشتم... ولی دیدم همون شد... دیشب تو اون حالم که از درد داشتم می مردم... به یاد این تاپیک بودم... گفتم ای کاش لپ تابی چیزی دم دستم بود... میومدم این جا... لااقل با 4 تا حرف اینجا نوشتن آروم میشدم... خوب، برقا همه خاموش و من نمی تونستم حتی دفتر بگیرم بنویسم... یعنی با اون درد حوصله ی نوشتن و هم نداشتم... نمی دونم چرا... اصلا نمی دونم هر کاری می کنم جنس دلم از سنگ بشه.. این قدر زود نشکنه... ولی تو این حال و شرایط صدای شکستنشو کامل می شنوم... نمی دونم چرا تو این زمان، منظورم دیشب، همیشه احتیاج به صحبت دارم... بعدم میاد ، یعنی نمی تونم حرفمو پشت این گلو نگه دارم... دوستم اس ام اس داد که هانی من می رم سر جلسه تو بیا بم تقلب برسون... مام که خراب رفیق :-2-31-: گفتیم بیا بده... همین اس ام اسش تو اون حال و هوا، باعث شد من حرفمو براش بزنم... چند وقت پیش گفته بودم نسبت به دید مردم بی تفاوتم... ولی نمی تونم دیگه... می ترسم... می ترسم بد برداشت کنن... با اینکه گفتم شاید اشتباه کردم گفتم... ولی گفتم... دیشب وقتی دیدیم مامی نگرانمه... از جاش بلند شده به خاطر من... تو دلم ذوق می کردم... می گفتم ببین مامان پیشته... ولی با اون کشیدن پا، آخه دست خودم نبود... درد بود... کارشو، بلند شدنشو، به حساب نیاوردم... امروز وقتی دیدم داداشی صوریم اومد... می خواستم دستمو به سوش دراز کنم... بگم داداشی... بیا که دارم از درد میمیرم... گفتم چه فایده؟ اون برای من چی کار می تونه بکنه... با اون خداحافظی ام که از هم کردیم... بیخیال این شدم... ولی همین اتفاق... می دونم دو روز دیگه یادم میره... ولی بم نشون داد خاله غرغرو نباشم :-2-06-:، نشون داد... انقد سخت نگیرم... انقد همه چیز و بزرگ نکنم... اینقد ناشکر نباشم.... اگر خدای نکرده این اتفاق... به جا پام به چشمم بود... کور می شدم.... دیگه بقیه ش معلومه...
خیلی شب بدی بود... خیلی... از اون موقع دیگه حس درس خوندن توم نیس... با اینکه می ترسم... ولی بیخیالش شدم... هر چی شد با دا باد...
پ. ن بدیم و بریم... شرمنده اینقد حرف زدم... چون کسی نبود... اون طوری که می خوام خودمو تخلیه کنم.... اینجا رو انتخاب کردم...
پ.ن : مهسا جان، اول اسمم هم ستاره س هم هانیه ، هر کدومو دوست داری... نه دیگه پام بهتر شد... :-2-15-:
این را هم اضافه کنیم... شبنمی آواتورت عشقه... :-2-16-:

aili
1390،03،31, ساعت : 04:14 بعد از ظهر
سلام عليكم
كار خوبي كرديم زود دوباره آمديم تا چشم آن كسي كه چشم ديدن ما را ندارد درآد...(اسمايل نداريم)
احوال خانواده ي مان چطور است؟
دوباره فكر كنيم قبل از رفتن خاطره مي نويسيم، فعلا اين باشد خدمتتان تا بعدي را هم بنويسيم

saadegi.n
1390،03،31, ساعت : 04:16 بعد از ظهر
شبنم یه کاریش می کردم. نماینده می فرستادم :-2-43-: نامردی دیگه صدات برا مرد بودن خیلی ظریفه :-2-35-:. یه اطلاع می دادی چی می شد؟ هان هان هان؟ دلت چجوری راضی شد دلمو بشکونی ؟ هان هان؟ :-2-30-: (دلم می خواد تریپ طلبکاری بردارم می دونم شبنم با جنبه تر از این حرفاس.:-2-42-: )
ایشالا ما هم به زیارت تان نائل می شویم:mrgreen: دیشب با مهدیه جان می چتیدیم احیانا از گرسنگی غش کرده بچه مون:-2-35-:
امروز با آیلی حرف زدم. اول وقت زنگیدم از خواب بیدارش کردم :mrgreen:
امروز یک حرکت بیزنسی زدیم خفن:mrgreen: اوستا میشویم

پاهام هنوز ورم داره خفن :-2-15-: نیدونم چرا
دچار دلسوختگی شدم

* رعنا : وقتی بودن یا نبودن آدم بی تاثیر باشه اینجوری می شه متاسفانه ماها حرف دلمونو نمی گیم. من از کسی گله ای ندارم.

* تازه فهمیدم چرا پشت سر مرده ها آب نمیریزند...

چون این دنیا ارزش برگشتن ندارد...!!!



دیروز چند تا صحنه از گشت ارشاد دیدم این به ذهنم رسید
اگر به خانهء من آمدي برايم مداد بياور مداد سياه
ميخواهم روي چهره ام خطي بکشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم
يک ضربدر هم روي قلب تا به هوس هم نيفتم !
يک پاک کن بده براي محو لبها نميخواهم کسي به هواي سرخيشان
سياهم کند...

farhad_0
1390،03،31, ساعت : 04:33 بعد از ظهر
از مهربان ترين من اما خبر نبود

اي نگار با وفايم ،اي بود و نبود فداي نامت !

نمي دانم مي داني اين روزها چه مي گذرد به سرا پرده محبت تو ؟!

دلم را مي گويم ،همان كه بي تاب توست ، همان كه تك درختش خواستي كه تنها او باشد و آسمانش تو !

اي خوشترين بهانه ماندن !

اخر من اگر پروانه نبودم كه گرد تو نمي گشتم ،تو تنها خواهشي بر اين دل بيمار !

و عمر اگر مي رود ،تنها حاصلش اين است كه لحظه اي با تو باشم و از تو بسرايم و در هوايت بگريم .

عزيز مصر وجود !

مولايم ! ولي امر !امامم! پيشوايم

به من بگو كجا جستجويت كنم ! سر كدام رهگذر بنشينم ! چشم به كدام كوهسار نواراني بدوزم !

من اگر راه خانه ات را مي دانستم خودم مي آمدم ، اما نمي دانم در رضوايي ، ذي طوايي ، كنار كعبه اي يا در كربلايي ؟ و شايد هم همين جايي !

اي آرزوي آرزوهايم ،اي رضوان و بهشت جاودانم

بيا ! بيا و مرا به خدمتي بگمار ! بيا آب عاشقي بر دستت بريزم ! بيا بگو مهمانانت را به بارگاه نورانيت بخوانم ! بيا بگو بخوان ، بخوانم بگو بگرد ،بگردم

بگو بمير ، بميرم

aili
1390،03،31, ساعت : 05:25 بعد از ظهر
ما اول بايد چند تا تشكر درست و حسابي بكنيم از دوستانمان
يكي از تشكر ها برا دخترمان است خيلي مارا شرمنده كرده هفته اي چند بار اس ام اس بازي مي كنيم خيلي در روح و روانمان تاثير مثبت مي گذارد و از دلتنگيمان براي سايت مي كاهد:-2-38-:
دومي براي ندا جوني يمان است چند وقت يكبار تلفني حرف مي زنيم، قربانش برويم به فكر ماست

سومي براي فاطي با مرام و معرفتمان است از حرم آقا امام رضا زنگ زد گوشي را گرفت رو به ضريح آقا گفت زيارت كن، ما همچين رفتيم تو حس كه گريه ي مان گرفت الان اين را نوشتيم باز هم بغض كرديم، خيلي دلمان براي امام رضا تنگ شده است، آقا بطلب بيام ديگه از تلويزيون مشهدو نشون ميده قلبم مياد تو حلقم:-2-15-:
از خيلي هاي ديگر هم تشكر داريم هاحسودي نكنيد يه وخ:-2-43-:دلمان براي همه يتان تك تك تنگ شده بخدا تا جايي كه يادمان باشد مي گوييم اگر يك موقع يادمان رفت شرمنده دليلش اين نيست كه دلمان براي آن شخص تنگ نشده:-2-33-:
مينا ميني، مينا(خواهر زنمان)-به سبزي گفته بودم بهت سلام برسونه، رسوند آيا؟:-2-33-:-بهنوش(چون تو خاطره ش گفته از بهي خوشش نمياد)-مي كشمت به من سپي بگي:-2-37-:-ليلا لوسي-دلمان برا ياهو رفتنمان هم تنگ شده:-2-15-:-مهديه عسيسم-گاهي اس ام اس و تك مي زنيم بهم-النيلوجان، سوگلي، سبزي، دانشجو نما، جن گير، مامان دوه!،خاطرات پسرم، خاطرات جناب جيم جيم، هيوا، خاومي، آني، مهتاب جون، عسل چشمك، ابوالمصطفي خواجك،لي لي، مهسا، سهيلا، نادي، قره قيز!، غزال، آلوچ و...
اميدوارم كسي يادم نرفته باشه، اگرم رفت بخشيد

آخا ما استخر مي رويم ولي هنوز كوه نتوانستيم برويم، درست است يكم بي تربيتي است ولي يكم از استخر بگوييم برايتان:-2-37-:
اولا اعصابمان خرد شده مي پرسيد چرا؟ الان ميگوييم چرا، چون كه زيرا ما موقع شنا نفس كم مي آوريم جديدا و زود خسته مي شويم، آخا ما اينطوري نبوديما همچين شنا مي كرديم به ما لقب ماهي داده بودند دوستان، آن موقع ها چون باشگاه مي رفتيم، آمادگي جسمانيمان خيلي بالا بود الان خيلي افت كرديم نسبت به دو سال پيش مخصوصا شش هايمان خيلي ضعيف شده زود نفس نفس مي زنيم يكمي هم وزنمان زياد شده، تصميم گرفتيم درخانه ورزش كنيم
ديروز در استخر چند دقيقه ي آخرو رفتيم سوناي بخار ولي تا رفتيم ديديم به به بساط بزن و برقص براهه، مي خوندن و مي رقصيدن! ما هم چون تهنايي رفته بوديم مثل دختر خانوم هاي آروم و باشخصيت! رفتيم يه گوشه نشستيم و فقط نگاه كرديم و حركات موزون انجام نداديم:-2-35-:

حرف و خاطره زياد داريم ولي نمي شود كه همه را بگوييم چه كار كنيم چاره ي ديگري نداريم كه بايد برويم كم كم:-2-30-:
همه تان را دوست داريم:-2-40-:
پ.ن ندا من صبح وقتي تو زنگ زدي بيدار بودم ولي هنوز تو تختم بودم وقتي باهات حرف زدم شارژ شدم پاشدم با انرژي به كارام رسيدم
پ.ن ديروز موقع برگشتن خريد كرديم اومدم خونه سالاد ماكاروني و پيتزا برا خودم درست كردم گذاشتم يخچال تا چند روز بخورم، حال وداد
بعدا نوشت
پ.ن من آنشرلي رو كه نگاه مي كنم بابام انقدر مسخره م مي كنه:-2-42-:
پ.ن بابابزرگم امر فرمودن بنده ازدواج كنم:-2-42-::-2-28-: منم جوابش را ندادم چون بزرگتر بودند آمديم در خانه بابا و مامانمو دعوا كردم كه اين ننه باباتونو جمع كنيدا وگرنه دفعه ي بعد يه چيزي بهشون ميگم:-2-36-:نوه ي بزرگ بودن اين مشكلاتم داره ديگه:-2-28-:

بعد از بابک نوشت : اسم خانواده ما رو باید بذارن خانواده منبری ها :-24-::-24-::-24-:

اين صفت رو من يكي كه اصلا ندارم:-2-35-:

پ.ن دلم نمياد برم:-2-30-:

s.love
1390،03،31, ساعت : 06:36 بعد از ظهر
من ديشب رفتم امروز اومدم 4 ص رفتين جلو:-2-37-:البته هيچ تعجبي هم نداره 98 يعني همين:-2-38-:
ولي من امروز تصميم گرفته بودم براي اولين بار بخونم پست همه ي بچه هارو كه اونم پدرمان در آمد تا خوانديم:-2-31-:
به مامانم گفته بودم من فردا مي خوام تا لنگ ظهر بخوابم. اي خدا ساعت 7 و نيم پا شدم دوباره گفتم بذار يكم ديگه بخوابم خوابيدم 9 و نيم پاشدم:-2-38-:
رفتم پايين ديديم هنوز يه روز از تموم شدن امتحانا نگذشته مامي جان واسم كار تراشيده:-2-31-:. ميگه سعيده ببين سيب زميني رو بذار بپزه، سالاد الويه درست كن. (مي دونست اگه بگه چيز ديگه اي درست كن آشپزخونه رو واسش بازار شام مي كنم.:-2-38-:) البته خودش بقيه مواد و خرد كرده بود از قبل گذاشته بود .هيچي ديگه ناهار درست كردم امروز بدون هيچ خرابكاري اي:-2-38-:
ما ديشب رفتيم پرو شبنمي. ديدم نوشته كار ندارين نياين پروفايم. منم همچين ترسيدم با اين كه كارش داشتم مي ترسيدم بهش پيام بدم:-2-35-: ديگه بالاخره يكم اين ور آن ور گشتيم گفتم اشكال نداره خب من كارش دارم ديگه!:-2-35-:
همون جا بود كه آواتار شبنمي را ديديم و پقي زدم زير خنده :-2-06-:. به جان خودمان بسي زيباست خيلي دوزش داريم.:-2-16-: نگاش منو كشته:mrgreen:
آها بعد امروز كه شبنمي جواب داد ما هم شروع كرديم تايپ كردن دفتر هاي سبز شريعتي جانمان
(من چرا انقدر شريعتي رو دوس دارم؟ حاضرم نصف عمرم و بدم ولي يكي از شاگرداش بودم:-2-15-:. تو كتاب ادبيات امسالمون يه درس بود طرحي از يك زندگي پوران شريعت رضوي همسر دكتر اين كتابو نوشته. شايد همون چند ص رو من تا به حال بيشتر از 30_40 بار خوندمش.
آخراي سال بس به دبيرمون اصرار كرده بودم زودتر اين درس و بده موقعي كه اين درسو مي خواست بده بم گفت تو بخون. منم يكم من من كردم اولش ولي بعد خوندم. آخه وقتي در مورد شريعتي چيزي مي خونم يا جمله هاشو ميخونم اشكم در مياد . دست خودم نيس
تنها چيزي كه تو اين مدت تونسته اشك منو در بياره خوندن جمله هاي اين مرد.
خلاصه اينكه عاشقشم :-2-16-:در به درم دنبال اين كتاب طرحي از يك زندگي گشتم تا بالاخره يه ماه پيش سفارش دادم واسم آوردن مي خوام شروع كنم به خوندنش 2 جلده:-2-16-:

آهان من امروز يه رمان خوندم تقدير من ، ادرينا نوشته بودتش. با اينكه كم بود ولي قشنگ بود از رمانايي كه اينطوري تموم ميشن خوشمان مياد:-2-38-:

از اون جايي كه من هيچ وقت خاطره ي بچه ها رو نمي خوندم(وقت نمي شد بخونم آخه) فقط خاطره مي نوشتم پ.ن هم نمي داديم ، ولي الآن پ.ن مي خوايم بديم بسي حال ميده:-2-16-:
چيه خب ذوق و شوق بچه رو كور مي كني؟! دلم مي خواد پ.ن بدم ديگه!:-2-37-:
پ.ن:رهنا من داشتم آلوچ مي خوردم ياد تو افتادم! اصلا كلا آلوچه مي بينم ياد تو مي افتم!
پس فكر نكن غريب شدي و كسي به يادت نيس هميشه نبايد دل تنگي ها رو به زبون آورد...
پ.ن:مينا ما اين امس هاي مختلفت را خيلي دومس مي داريم!:-2-37-:
پ.ن:نيلويي ما هم اعتقاد داريم هم تجربه كرديم...:-2-15-:
پ.ن:زهرا (عيدي) آجولي دلم برات تنگيده
پ.ن:دلم براي نادي هم تنگيده خيلي وقته نديدمش آخي ... خيلي وقته
پ.ن: آجولي (سكوت شب ) خدا بد نده گلي. خوب ميشي ان شا ا... چيزي نيس
آقا خيلي بد مي دونم آدم امس آجولش يادش بره:-2-30-: ولي من يادم رفته ببخشيد عفو كنيد تو رو خدا :-2-30-: ستاره بودي ؟ يادم نمياد چيكار كنم خب:-2-30-:

فعلا همينا :-2-37-:
از اون جايي كه بازار اخطار جديدا گرم شده اگه چيزي بود ميايم ويرايش مي كنيم:-2-35-:

بازباران
1390،03،31, ساعت : 06:54 بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
اولا اولا اولااین:
اگر به خانهء من آمدي برايم مداد بياور مداد سياه
ميخواهم روي چهره ام خطي بکشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم
يک ضربدر هم روي قلب تا به هوس هم نيفتم !
يک پاک کن بده براي محو لبها نميخواهم کسي به هواي سرخيشان
سياهم کند...
ندای م نادا...خوشگل وهرکاری بکنی چشمشون وکورمیکنه.ندای تیرخورده رویادت میاد ...چهره مرگشم قشنگ بود.وشاید ندا بخاطر اونچهره نداشد.....وخاطره شد.
امروز موضوع جالبی شنیدم.باتوجه به بدهی این مرزوبوم به سازمانای فرنگستون از سال 1372هرکودک ایرانی با12000دلار بدهی پابه دنیای ما میذاره.ووووووووووه
چرا من گیردادم به این زاییدنا ؟......حالا
خدا از سر تقصیرات ....کی باید بگذره؟......آخ که چقدر ما ازاول زندگی با این جعفرآقا پرتقال فروش مشکل داشتیم...بیایید یکباردریابیم پرتقال فروش را....
حالا این تصمیمات کبراتون وبگذارید کناروقبل اززاییدن ....ببخشید قبل از اولادآوردن .12000دلار آماده کنید که بچه اتون دچار غبن روحی نشه واونوقت با دوستای ناباب بگرده واز در احتیادی مشکل حقارتش وحل کنه....
پ ن فقط به نادی گل .(اولین حامی ما در این سایت).ممنون .نقش گل
فعلا بایتون باشه

feedback
1390،03،31, ساعت : 06:55 بعد از ظهر
با خوندن این متن مطمئناً دیگه زنگ نمیزنه :-2-06-:
آقا من چیکار کنم این بشر نره رو اعصاب!!! :-2-15-:
امروز زنگ زده نزدیک 1 ساعت داره فقط حرف میزنه منم دارم تأیید میکنم. :-2-41-:
مامانم میگه چه حوصله ای داری این همه با تلفن حرف میزنی نمیخوای تمومش کنی؟ :-2-31-:
حالا نمیدونه که بابا پشت تلفن کسی نیست جز ...
جز ...
جز ...
سجاد :-2-06-:
این بنده خدا هم چونش که گرم بشه ول کن نیست والا :-2-35-:
هی میگی الان قطع میکنه الان قطع میکنه خودتو کنترل کن بعد میبینی نه تمومی نداره ول کن نیست همچنان درگیرش هستیم. منم از حرف زدن زیاد بدم میاد حالا این هی سؤال میپرسه امروز کلاً گیر دادم به سجادا :mrgreen:
آخه خبر دیگه ای نیست جز درس خوندن چون تکراریه دیگه نمیگم. امروز کار چند نفر رو راه انداختم و بانی خیر شدم یه کم ذوق کردم :-2-16-: بعدش هم رفتیم یه صفایی به این صورت دادیم و تصمیم گرفتیم ریش اونطوری بزاریم :-2-37-: حالا طورشو دیگه بعداً اگه تو میتینگ منو دیدین میفهمین :-2-38-: اول صبحی هم یه 1500 تای مَشت از الناز نصیبمون شد کلی خوشمان آمد باز هم تشکر الناز خانم :-2-40-: تا باشه از این امتیازا (قابل توجه زهرا خانم که قراره بعداً بیفته تو خرج :-65-::-65-:)
امروز اصلاً از خونه بیرون نرفتم میگم چرا انقدر سرم خلوته ها نگو خونه نشینی و زیر باد کولر حسابی آدمو خنک میکنه مخصوصاً اگه بستنی بزنی تو رگ که دیگه هیچی :-2-41-:
سجاد جان سعی کن کم گویی و گزیده گویی چون در تا جهان ز اندک تو شود پر ، آره داداش اینو از من داشته باش :-2-41-: :-65-:
روزتان خوش
خاطرتان خوش تر
سعید / 31 خرداد 90 خورشیدی / ساعت 18:55

moosio sezar
1390،03،31, ساعت : 07:19 بعد از ظهر
سه شنبه،31 خرداد 1390 خورشیدی،کمتر از 6 ساعت مانده به تغییر فصل...

احساس می کنم دارم پوست می اندازم،این یکی دو روزه حال و احوالم یه جور دیگه است،خودمم حالیم نیست چرا این جوری شدم،ولی در هر صورت از این سبک زندگی جدیدم بدم نمیاد،اینم تجربیه!
دو شب پیش بزرگرین جعبه شکلاتایه دنیا رو از دوستام گرفتم و می خواستم برایه همیشه نگهش دارم،ولی دیروز حرف شبنم خیلی بردم تو فکر،دیدم من از همه انتظار دارم شکلاتاشون رو تند تند بخورن ولی من مثل خسیس ها همش رو نگه دارم!
از خودم بدم اومد،دیشب همه شکلاتامو تا ته ته خوردم،با اینکه ناراحت بودم از خوردنشون ولی الان خیلی راضی ترم از خودم.

دیروز ظهر زنگ زدم پیک کتاب برام کتاب کمک درسی بیاره،خونه مادر بزرگم بودم و به هیچ کتابی دسترسی ندارم،گفت تا 8 شب نمی رسه دستت،دیر بود ولی چاره ای نبود،دلم خیلی هوس کتاب کرده بود،هر کاری کردم اپرا مینی م کار نکرد که بیام رمان های سایت رو بخونم،بلند شدم کل خونه مادربزرگم رو گشتم،یک کتاب بیشتر پیدا نکردم،قرآن.

خیلی می ترسیدم ازش،خیلی وقت بود طرفش نرفته بودم و اونایی رو هم که یادم مونده بود همش در مورد عذاب و روز قیامت و وحشت همگانی اون روز بود،خواستم نخونم ولی صفحه اول رو که باز کردم روش یه بیت نوشته بود که نه می دونم مال کیه نه دقیق حفظ کردم،ولی حدودا همین بود:

گویند مرا عذاب خواهد فرمود ........... من در عجبم که این کجا خواهد بود
آن جا که تو باشی عذاب نبود آنجا............ آنجا که تو نیستی کجا خواهد بود


دلم شیکست،شانس آوردم تو خونه تنها بودم،اشکم اومد پایینو بدون اختیار مثل فال حافظ یه صفحه رو باز کردم و اولین آیه ای که دیدم رو خوندم:


((با آنکه در عذاب دوزخ خواهی سوخت پیش ما عزیز و گرامی خواهی بود))


شوکه شدم و کتاب رو ورق زدم تا به صفحه اولش برگردم،دوباره بیت رو خوندم و فهمیدم چقدر نفهم بودم من،نشستم به خوندن؛خوندنمم که مثل آدم نیست که،فقط میشینم معنی های فارسیش رو می خونم،فقط یه اشتباه کردمکه نه اسم سوره ای که این آیه رو توش خوندم و نه شماره آیه رو حفظ نکردم(کسی از دوستون بتون کمک کنه دوباره پیداش کنم خیلی ممنونش می شم،می دونم اینی که اینجا نوشتم ترجمه دقیق نیست،ولی عذاب دوزخ و عزیز و گرامیش رو مطمئنم))،یه چیزایی بود که نفهمیدم توش،یه چیزایی بود که به نظرم بدیهی بود،یه چیزاییش کسالت بار و...؛ولی نقطه مشترک اینها یک چیز بود،هر کاری می کردم نمی تونستم از پاش بلند شم،انقدر خوندم تا اینکه خوابم برد،وقتی بیدار شدم کتاب رو آوردن و دیگه وقت نشد بخونم،امروز رو هم هر کاری کردم وقتم خالی نشد...

امروز داشتم برای مادربزرگم تو اینترنت دنبال آنتن می گشتم که بدونم چی براش بهتره تا بگیرم،ولی یه چیز دوباره مو به تنم سیخ کرد،تو گوگل ایمیج دنبال عکسهای آنتن بودم که دیدم یه عکس دیگه هم هست،تا بازش کردم دقیقا یه آیه که روز قبل خونده بودم و چون خوشم اومده بود تو موبایلم سیو کرده بودم اومد جلویه چشمم،عکس و آیه اینه:


((و آسمان را با قدرت بر افراشتیم و قطعا ما آسمان گستریم است))(ذاریات،47)

http://www.bebinnews.com/Image/News/98bdccbc96.jpg

توضیحی ندارم،فقط بهت زده خیره شدم به صفحه گوشیم،انگار اینطوری فایده نداره،باید بشینم حسابی بخونمش تا بفهمم حرف حسابش چیه...
در کل ساعات آخر بهاره،همه میگن تو موقع بهار شدن باید این دعا رو خوند ولی این دعا رو من فقط الان باید بخونم،تو همین لحظه.شاید فرجی شه:

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

ياابالفضل
1390،03،31, ساعت : 07:47 بعد از ظهر
سلام بچه ها شرمنده من مثل بچه هاي اينجا انشام اصلا خوب نيست شرمنده ولي بنا به درخواست بعضي از دوستان اومدم اينجا يه پست بدهم شايد ادامه دادم شايد ندادم نميدونم آخه انشام خوب نيست:-2-35-: شرمنده:mrgreen:ولي تا حدودي خاطرات شما رو خوندم من با لوسي و عسل بانو و بهي 319 و nmesnm (http://www.forum.98ia.com/member21910.html) و نمسيي و استار 69 و عيدي از طريق اينجا آشنا شدم فقط خواهشا بعد از خوند اين پست بهم نخنديم در ضمن به خاطر اين اسمم خيلي ازم سوال ميپرسند من ديوانه شخص حضرت ابالفضلم به خاطر همين اين اسم را گذاشتم.
امروز رفتيم دانشگاه امتحان بدهينم چه درسي تربيت بدني :-2-35-:2 كلا از تربيت بدني خوشم نميياد :-2-35-:هيچ خلاصه رفتم سر جلسه
چند تا سوال بود يكي از سوالا اين كه زمين واليبال را بكشيد و طول و عرضش را دقيقا بگوييد منم هيچ زمينه مستطيلي كشيدم وسطش دوتا ادمك وهشت اينور زمين و هشتا اونور زمين كشيدم:-2-35-:نخنديدا نميدونستم خوب .بعدش اومدم از داداشم پرسيدم داداشم گفت كلا داخل زمين 12 نفره:-2-06-:هيچ دونمره شيرين را از دست داديم:-2-15-: ناگفته نمانه پسرا همشون سر جلسه مونده بودند واين سوالو از استاد ميپرسيدند:-2-06-:هيچي بعدش ساعت 2 اومديم خونه البته ناگفته نمونه گشت ارشادم ماشالله خيلي زياد شده مراقب خود باشيد:-2-35-:رسيديم خانه ناهار خوردمو و نماز واستراحت .وبايد خودمو براي زبان تخصصي اماده كنم برام خيلي دعا كنبد:-2-35-:

REAL LOVE
1390،03،31, ساعت : 08:18 بعد از ظهر
سلاممممممممم:-2-37-:
خوب می باشید دیگر؟! من نیز خوبم...خوب نبودم ها خوب شدم الان:-2-37-:
دیشب از گرما در حال خفقان بودم که در یَک حرکت انتحاری بالش و ملافه برداشتم رفتم اندرون هال... کولر را روشن نمودم و در شدیدترین نقطه ی کسب بادش خسبیدم:-2-37-: صبح بیدار شدم دیدم پتویی رویم انداخته اند و من نیز سفت آنرا به خود پیچیده ام:-2-37-:یَک حالی داددددددد:-2-37-:
ولی این حال کردن همان و سرماخوردگی همان:-2-37-:
عادت دارم با صدای بلند درس بخوانم...پشت تریبون:-2-37-: یَک کلمه می خواندم و یَک عطسه می زدم:-2-37-: یَک کلمه می خواندم و یَک مماخ پاک می کردم(شرمنده از حضورتان):-2-37-: یَک کلمه می خواندم و یَک سرفه می نمودم:-2-37-: و الی آخر:-2-37-:
ظهر با پدر گرامی اخبار مشاهده نمودم و کلی از ضایع شدن بعضیها خوشحالی نمودم:-2-37-: باریک به نمایندگان محترم:-2-37-:
پس از نهار قرصی به درون انداختم و آمدم سری به اینجا زدم و در یَک حرکت انتحاری دیگر کودک درونمان چشمش به مسابقه شعرخوانی افتاد و جیغ و داد که من نیز میخواهم شرکت نمایم:-2-37-: ما نیز صدای سرماخورده و گرفته اش را ضبط نموده و برای محمد ارسال نمودیم:-2-37-: منتظر کودکمان باشید:-2-37-:
سپس مریضی فشار بیشتری بر ما وارد کرد و به جای یک ساعت بر خوابی دو ساعته فرو رفتیم:-2-37-:
پس از بیداری(ذهنی و جسمی) اندکی دیگر درس خواندم و سپس به حمام رفته و بدون ترس از مریضی زیر آب یخ ایستادم:-2-37-:خداوند به ما رحم نماید:-2-37-:
حال نیز دوباره باید به سراغ درسمان رویم و کلکش را بسازیم:-2-37-: درس شیرینی است تا حدودی جایتان خالی باد:-2-37-:
این دخترک همشهریمان باز هم پیدایش شده است:-2-37-: شما چشمهایتان را ببندید اندکی تا ما جواب او را دهیم:-2-37-:


قره قيز!


سنَن کی یاخشیام سوت آشی!:-2-37-:

حال چشمانتان را باز کنید:-2-37-:نمیخواستیم شما نسبت او را بدانید:-2-37-:

امروز روز محبت است آیا؟؟؟!!! :-2-37-:
ما نیز همه شما را دوست می داریم:-2-37-:
چه شود به چهره ی زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی کرشمه دوا کنی:-2-37-:

خودا نیگهدارتان باد:-2-37-:

Mini Moon
1390،03،31, ساعت : 08:53 بعد از ظهر
*به نام آن كه جان داد*
سلام
كارناممو گرفتم.19.82.خوبه؟نفر اول كلاس شدم.بازم با وضع درس خوندن من خوبه والا.مامانم كه تعجب كرد.البته بگم،معلم عربيم(كه قراره سر پل صراط مچشو بگيرم)باهام لج كرد بهم داده 18.5!هر درسي رو فكر ميكردم كم بشم غير از عربي.خداييش عربي نمره هام همش 19-20 بود.خيلي عقده اي بود.يه ذره باهاش حرفم شد،لج كرد.بيخيال.مهم نيس.هي بيست بگيرم كه چي بشه.اينهمه مردم بيست گرفتن چي شد؟!

***
رفتيم فيلم"دختر شاه پريون"رو ديديم.بدك نبود.اين روزا وضع سينما خرابه.همه فيلما شبيه همن.در كل خوب بود.قراره هفته بعد بريم "ورود آقايان ممنوع" رو ببينيم.اميدوارم اون خوب باشه

***
يه writing دارم.يه دونه كه نه.سه تا.يكيشو نوشتم.اونارم بنويسم برم "ساختمون پزشكان"ببينم.خيلي بامزس.حتما ببينيد.مخصوصا خانم شيرزاد.

***
عجب معلم سختگیری است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد.:-2-15-:
***
آخرين روز از آخرين ماهِ اولين فصل سالِ يك هزار و سيصد و نود/سه شنبه/ساعت 8:53

ارتمند شما؛
هــ ــســ ــتــ ــي:-118-:

-نازلی-
1390،03،31, ساعت : 09:24 بعد از ظهر
دلم نیومد آخرین روز از این خرداد لعنتی رو پست ندم.(این یه فحش نیست......یه جور....می فهمین؟؟؟ نه!!!!!!)

فردا آخرین امتحان رو دارم...... امید به خدا....

امروز تصمیم های مهمی برای تابستون گرفتم.... از فردا تابستان ما به طور جد شروع می شود.....

سرم خیلی درد می کنه... و باید درس فردا رو هم مرور کنم....

تصمیم های مهم چقدر هیجان انگیزند.... و من الان دچار هیجان شدم.....

الان ساختمان پزشکانه..... قبلش هم داشتم گره رو می دیدم......بحث حجاب بود.... جالب بود....
مجریش یه بار اومده بود دانشگاهمون... و من نتوستم برم....شایدم خودم نرفتم.... اگه رفته بودم هم خوب بودا.....

حرف تصمیم های بزرگ بود.... یاد یه حدیث از امام علی افتادم.... نقل به مضمون می کنم....
....تا یه کاری رو تموم نکردین، علنیش نکیند...

امروز سعی کردم رعایتش کنم.... تجربه ی خوبی بود...

فعلا....
آخرین روز خردادماه 1390. (بهار)

زی زی گولو
1390،03،31, ساعت : 09:38 بعد از ظهر
یه روز خوب و دوست داشتنی....:-2-37-:
شاید نباید درباره ی خیلی چیزا حرف بزنیم...
شاید باید سکوت کنیم....فقط همین....همین....همین....

بهی ! می خواستم بگم خدا خفه ت نکنه.....ناراحت شدم می خواسی بری.....:-2-42-::-2-30-:
خاله شبی !! منو یادته آیا ؟ :-2-15-::-2-03-:>>>>من بابا اون حقوقه فرهاد خان گفتیم......:-2-31-:
مامانی ؟ :-2-18-:دکتره گفت گوشت داره کر می شه...برو شنوایی سنجی....روز قبل امتحانم بود....گند زدم ! فقط پاس نکنم دکتره رو می کشم ! :-2-33-::-2-03-::-2-03-::-2-03-:
نت ندارم همچنان !
اگه اون هفته برم پیش داداشی می تونم از نتش استفاده کنم....البته فوقش دو روز !:-2-36-:
آخ این صدای مهدی هه چقدر آرامش بخشه ! آدم خوشش میاد از صداش ! :-2-14-:خوب مبارک زنش باشه !:-2-43-: ولی ماها هم داریم استفاده می کنیم دیه ! :-2-02-::-2-02-::-2-22-::-2-14-:فرک بد نکنین ! صداشو ضبطیده خودش داده ماها ! :-2-37-::-2-31-:

خاطره نداریم...
کیک پختیم خیلی خوشمزه شد جاتون خالی....
یه چیزی !
من تولد مامانمه 3 روز دیگه...چی براش بخرم ؟! گرون نباشه فخط ! پلیز ! :-63-:
فک کنم گل و عطر خوب باشه...ولی عطر چی بگیرم ؟ آخه سلیقه ش عینه من نیس که ! من عطر شیرین دوس دارم ولی مامانم متنفره....:-2-37-:
ها پیشنهادات شما رو پذیراییم !:-2-25-:
همچنان نت نداریم:-2-09-:
ما را ببخشایید ! :-118-:
روزتان خوش !

به امیددیدار :-2-38-:
ها راستی !
پنج شنبه ها ! دعا واسه ی اموات که مستر جیم جیم یادآوری می کنن...من بگم دعا واسه ی زنده ها یادتون نره ! :-2-11-:

خداحافط !

haleh_ry
1390،03،31, ساعت : 09:57 بعد از ظهر
بله از دیشب من به مامی گفته بودم من فردا خیلی کار دارم باید سریع همه کارارو بکنم
گفت باشه
اول از همه صبح ساعت 11:30 بیدار شدم از خواب
بعد اومدم صبحونه بخورم در یخچالو باز کردم هیچی پیدا نکردم بجز یه جعبه پای آناناس بد مزه
یه چایی ریختم نشستم خوردم
بعدم نشستم writing مو تایپیدم چون با دست نمیتونستم بنویسم(مصیبت ناخن مصنوعی)
بعدم رفتم حمام 1 ساعت و نیم توی حمام بود م آخه یهو یادم افتاد حمامو بشورم:mrgreen:کارای هرگز نکرده
دیگه اومدم ناهار خوردم با دوستم حرف زدم بعدم رفتم کلاس 3 ساعتم که کلاس داشتم موقع برگشتم با دوتا دیگه از دوستام با یه ترس و لرزی برگشتیم از دم مغازه ها میرفتیم که اگه گشت ارشاد دیدیم بریم تو مغازه
دیگه اومدم خونه نشستم خاطراتمو بنویسم وسط خاطره نوشتن دیدیم بابام رفت بیرون منم بیرون چیز میخواستم بدو بدو دنبالش رفتم بعد برگشتنه بهترین اتفاق ممکن امروز افتاد عقشم دیدم عزیزم باهم سلام و علیک کردیم ار اون لبخند قشنگاهم بهم زد منم از اون لبخند قشنگا بهش زدم خداحافظی کردیم من اومدم تو بابام توی راه ایستاده بود یه 5 مین بعد من اومد تو ندید منو عقشمو باهم:mrgreen:

.arsana.
1390،03،31, ساعت : 10:03 بعد از ظهر
http://www.up.98ia.com/images/o11js9ojlof4p635tvhl.gif (http://www.up.98ia.com/)

امروز کارنامه اعمالم رو گرفتم:-2-37-:
قد کف دست بود(منهای انگشتا):-2-31-:کارنامه به این کوچیکی ندیده بودم تا حالا :-2-26-:
دو تا 20 داشتم :-2-11-:اونم چی؟:-2-16-: دینی و فیزیک :-2-04-:
اصلا در باورم نمی گنجید:-2-20-:
بقیه 18 ،19 بود و 3 تا هم زیر 18 بود یکی عربی 16 یکی هندسه 16.5 یکی ادبیات 17.5:-2-42-:
البته دو تا اعتراض زدم یکی جبر یکی هندسه :-2-35-:جبر رو بهم 18 دادن ولی من 19 میشم:-2-32-:هندسه رو هم دیدم همه بچه ها نوشتن منم گفتم بالاتر از سیاهی رنگی نیست و نوشتم:-2-38-:
مامانم می گفت پسر یکی از همکاراش هندسه 14 شده بوده پارسال اعتراض زده شده 17 :-2-19-: ای بپره تو حلقومش منم 3 نمره موخوامhttp://www.up.98ia.com/images/o74dl2hsk0128uao2.gif (http://www.up.98ia.com/)
دیگه اعتراض زدم بلکه فرجی بشه :-2-37-:دلم روشنه :-2-31-:

دیگه بازم واسه تعریف هست ولی باید برم ظرفا رو بشورم :-2-24-::-2-42-:خسته شدم چقدر ظرف بشورم :-2-30-:مامانم میگه : پس من چی بگم هر روز دارم ظرف میشورم :-2-36-:منم بهش میگم مادرجان تو مامانی من دخترم :-2-08-: مامانمم آمپرش میزنه بالا و...:-2-38-:

ظرفارو شستم همشونو:-2-37-:قبلا یه دو سه تا قابلمه رو می پیچوندم ولی ایندفعه مادرجان بالا سرم واستاده بود که همه رو بشورم:-2-43-: اصلا از قابلمه شستن خوشم نمیاد:-2-09-:
پرِ چربیه و باید هزار بار بسابی تا مثل اولش بشه :-2-30-:

آها ادامه ی عرایض بنده :-2-31-:
امروز یک عدد آدم پست دو رو در مدرسه دیدم همانی که دو سال پیش مرا تا مرز دیوانگی کشاند. چقدر چاپلوسی می کرد جلوی مادرجانم. :-2-28-: برگشتم به مادرجان گفتم مامان از بخت بدِ:-2-39-: مادرجانم تأیید کرد چون مادرجانم نیز هم از او خوشش نمی آید :-2-32-:
اصلا بیخیال در مورد این آدم دورو حرف نمیزنم چون خودمم اعصابم بهم می ریزه :-2-39-:

امروز هلنا وارد خونه شد و خبری برای اهل خانه آورد:-2-26-:
نجلا جون (مربیشه )می خواد عروسی کنه :-2-31-:
بعد نشست از اولش تعریف کرد.از قضا هلنا میره دست به آب و وقتی میاد بیرون با نجلاجانش روبرو میشه و نجلا جان به هلنا میگه : دعا کن عروسیم سر بگیره :mrgreen::-2-06-: و هلنا هم بنده ی خدا چه می فهمه ؟:-2-06-: درست خبر را کف دست ما گذاشت گویی ضبطش کرده بود وگرنه چه می دانست دعا یعنی چه وگرنه که من هزاران بار قبل از نجلا از هلنا التماس دعا داشتم .:-2-37-: می گفتم بچه قلبش پاکه دعاش می گیره :-2-31-:


هلنا جدیدا بچه ی بدی شده واسه سفره جمع کردن کلی کولی بازی درمیاره و به همه فامیل زنگ میزنه و میگه مامان خیلی بدجنسه:-2-31-:
از اونور مادرجونم زنگ زده میگه مگه بچه چند سالشه سفره جمع کنه ؟:-2-36-:
منم بهش گفتم مادرجون وظیفشه :-2-08-:
باز مادرجون گفت شما خیلی بدجنسین حیا کنید مادر دختر :-2-33-:
باز من گفتم مادرجون هرچی گفتی از این گوش رفت تو از اون گوش رفت بیرون :-2-37-:
دیگه خیلی دارن لی لی به لالای این بچه کوچول میذارن:-2-26-::-2-42-:
مادرجونمم که همیشه نصیحتاش به راهه :به مامانت کمک کن ، ظرفارو بشور ،سفره رو جمع کن ، خونه رو مرتب کن ، خریدارو انجام بده، غذا درست کن ،خونه رو جارو کن و ...
بعد تا میگم پَ درس چی؟:mrgreen:
میگه خب درسم بخون ولی کمکم بکن
منم یه چشم بلند بالا میگم :-2-41-:
ولی خدا خودش میدونه که از اون گوش میره بیرون :-2-32-:

بعد خیلی جالبه هر وقتم زنگ میزنم میگه اولین حقوقتو که گرفتی واسه من گوشی موبایل بخر :-2-31-::-2-06-:
حالا مادرجون بذار این دبیرستان رو تموم کنم دانشگاه قبول بشم مدرک بگیرم کار پیدا کنم بعدش که اولین حقوق رو گرفتم روش فکر می کنم

خیلیا روی این اولین حقوق من حساب باز کردن :-2-06-::-2-42-:
یکی میخواد شام دعوتش کنم اونم یه رستوران خوب
یکی گوشی موبایل میخواد
یکی دیگه شیرینی میخواد
یکی کادو واسه بچه اش میخواد

یکی نیست بهشون بگه بابا منِ بدبخت هنوز اندر خم یک کوچه ام :-2-36-:

دلُم تنگه واسه عروسی:-2-30-:
3 ساله عروسی نرفتم:-2-34-:
همه دخترپسرای دم بخت فامیلمون قصد ترشیدگی دارن و یه فکری به حال دل من بدبخت نمی کنن :-2-30-:
اون از خاله هام که طرف رو از دو کیلو متری شوت می کنن 1000 کیلومتر اونورتر
اون از دایی کوچیکه که قصد ازدواج داره ولی یک آدم تنبل بخور بخوابه (کی بهش دختر میده؟ )
عروسی خانواده پدری هم که کلا قصد رفتن ندارم مثل ندید بدیدا رفتار می کنن بنابراین همه امیدم روی خاله هامه کلی هم نصیحتشون میکنم :-2-31-:به خرجشون نمیره که نمیره :-2-42-:

Barane Gham
1390،03،31, ساعت : 10:22 بعد از ظهر
سلاااام http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203D1.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10&p={4E163C0E-999E-4AE6-88A3-1B3C97E5D94E})آقا من عاشق اين شكلكام !!
اين روز آخر بهار عجب روزي بود !! از خود فصل كه خيري نديديم ديگه روز آخر سنگ تموم گذاشت !!
چشتون روز بد نبينه !صبح با صداي مامي پاشديم كه مي گفت بدو كارنامتو گرفتم !!منم با كله رفتم تو كارنامه و ديديم خدا رو شكر به خير گذشت http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002064B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10&p={4E163C0E-999E-4AE6-88A3-1B3C97E5D94E})
بعد سريع لباس پوشيديم كه بريم ببينيم فاينال زبانرا فيليديم يا نه !!
با كلي استرس و دست به دامن خدا شدن به ليست اسما نگاه كرديم و چشممان به جمال pass روشنيد http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10&p={4E163C0E-999E-4AE6-88A3-1B3C97E5D94E})
ولي امروز هنوز ادامه داشت ...
بعداز ظهر برفتيم به دندونپزشكي !! دكتره هر دودقيقه يه بار مي گفت : خوبي ؟ ok يي ؟؟!! منم كه اين شكليhttp://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020459.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10&p={4E163C0E-999E-4AE6-88A3-1B3C97E5D94E}) مي گفتم به مرحمت شوما حالمون خوفه !!http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F2.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10&p={4E163C0E-999E-4AE6-88A3-1B3C97E5D94E})
خلاصه در كمال ملايمت كارش را انجام داد وما هم در همين حين به موزيك سلطان قلب ها كه تو مطبش پخش مي شد گوش فرا مي داديم http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002064B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10&p={4E163C0E-999E-4AE6-88A3-1B3C97E5D94E})
خلاصه الان تمام لبمون بي حسه و وقتي مي خندم دهنم كج مي شه http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020461.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10&p={4E163C0E-999E-4AE6-88A3-1B3C97E5D94E})
حرفي نيست ...
مابرفتيم فيلم پرستاران ببينيم http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203D4.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10&p={4E163C0E-999E-4AE6-88A3-1B3C97E5D94E})

Mina
1390،03،31, ساعت : 10:59 بعد از ظهر
تو پست ِ Barane Gham عزيز درباره پرستاران خوندم....
گفتم حيف ِ يه پست ندم:-2-31-:.
آقا ما يك زماني عاشق ِاين سريال بوديم..
دنياي داشتيم با ميچ و اين دختره اسمش چي بود؟ سرپرستاره..يادم رفته...خيلي وقته نديديم...

با بران و اون پسره كه زنش فوت شد:-2-37-:تو اورژانس بود:-2-37-:كه اينا زن و شوهر واقعين با بران:-2-37-:كه آخرشم اين دوتا ازدواج كردن...حالا كي بود؟:-2-37-:
آقا ما يك شب نميگذاشتيم اين بگذرد...
اما از وقتي كه ميچ مرد:-2-34-:ما هم مرديم:-2-34-::-2-35-:
قشنگي ِآن سريال به ميچ و آهان يادمان آمد تِري بود:-2-28-:

ما خيلي دوستش ميداشتيم..اما الان خيلي بيمزه شده است..همان اوايل كه اين شخصيتها بودن..ما دوست ميداشتيم:-2-08-:

آقا پايمان شديد ميدرد:-2-34-:نميدانيم چه كنيم...:-2-34-:
آقا امشب ساختمان پزشكان ديدي؟:-2-06-:آي من حال ميكنم با باباي ِنيما:-2-06-:يعني آدمو به مرض ِجنون ميتونه برسونه اين بشر:-2-36-::-2-06-:

بدبخت نازنين..خيلي دلم به حالش ميسوزه:-2-39-:
نيما هم كه بدبختر:-2-39-:

آقا ما يك فيلم جديد ميخواهيم ببينيم خوب:-2-33-:
تابستان بيكار چه كنيم؟:-2-36-:
ميخواهيم خاطرات ِخون آشام بگيريم..بودجه نداريم:-2-36-:
راستي آقا....يارانه ها را كي ميريزند؟:-2-35-:

آقا كوثر بعد از چند روز آمده است...ما هم رفتيم مثلا استقابل:-2-36-:آي گِل بگيرند مينا هيكلت را:-2-36-:اين بي تفاوت از مقابل ِما گذشت...فرت خودش را پرت كرد در بغل ِ ددي..بعد رفت بغل ِسوسي:-2-36-:انگار ما اينجا آدم نيستيم:-2-36-:همين كه نشست،اسباب بازيش را پرت كرد در فيـسمان:-2-36-:

بعد هم گير داد كه گوجونپو ميخواهيم ببينيم:-2-06-:هيچي م نمي فهمه ها...از رنگ و روي ِسريال خوشش مياد:-2-31-:

بعد اين يك صحنه هاي ِنسبتا +18 اي كه مي آيد..ما هي ميخواهيم جلوي ِچشمش را بگيريم..با سماجت ِتمام زل ميزند به مونيتور:-2-06-:
آن روزي داشتيم با رعنا ميديدم...يك صحنه اي آمد..هي ما گفتيم رعنا بزن جلو..رعنا بزن جلو..تا رعنا به خود بيايد و بزند جلو... كار از كا ر گذشت...حالا ما هي ميخواهيم حواس ِاين بشر را پرت كنيم...همچنان زل زده بود به مانيتور:-2-06-:



خيلي از شاخه به آن شاخه پريديم نه؟
خوب دوست داريم:-2-33-:دوست داريم از همه جا حرف بزنيم:-2-33-:

حالا شديد منتظريم كامبيز جانمان سريالش را نشان دهد بگيريم كپه مرگمان را بذاريم...:-2-28-:

آقا ما يك وبلاگي رفتيم...دلمان خيلي به حال ِزنه سوخت:-2-15-:يك بچه داشت ولي شوهرش با يك دختره 17 ساله دوسته و قصد ازدواج هم داره:-2-36-:يعني گِل بگيرن هيكل ِهمچين مردي رو:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:

دختره زنگ زده به زنه كه شماره تو رو گوشي ِبي اف ِمن چيكار ميكنه...اينم گفت من زنشم..دختره شوكه شده كه اين مجرده..:-2-28-:

آقا يعني چه؟
:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:

ما برويم ديگر...

به آن دوست ِخوبمان كه گفته بودند همه امسهاي ِما را دوست دارند..آي جانم..منم همچنين عزيز:-2-16-:باور كن يادم رفت كي بود:-2-28-:بخدا من اون دُري ِتو در جستجوي ِنمو اَم...همه چي دو دقيقه بعد يادم ميره:-2-34-:

آقا ما از اين شعر ِ ميلاد تهراني خيلي خوشمان آمد..گفتيم براي ِشما هم بگذاريم:-2-16-:


ميلاد تهراني:

عزیز دلم
زندگی من به اندازه کافی شبیه فیلم های هندی بی سر و ته است !
تو دیگر
پشت درخت های تقدیر و حادثه پنهان نشو !!!



بعدا ياد آمد:

علي پستت خيلي تكونم داد...هرازگاهي همچين تكونايي واسه آدم لازمه كه به خودش بياد

farshid23
1390،03،31, ساعت : 11:07 بعد از ظهر
صبح بيدار شدم طبق عادت يه دوش گرفتم اومدم بيرون ديديم محمد زنگ زده جزوه ميخواست براش اماده كردم اومد گرفت و رفتم نشستم سر درس خوندن كه زنگ زدنا شروع شد و قرار سينما گذاشتيم با دوستان براي عصري رفتيم فيلم جرمو ديديم مي دونستم زياد جالب نيست ولي فقط به خاطر ديالوگ هاش رفتم و صرفا بايد ميديدمش موندم چطور جايزعه برد اين فيلم در حالي كه اشكال زياد داشت خلاصه عصري رفتيم فيلم رو ديديم با دوستان خيلي كيف داد خنديديم برگشتني رفتيم ارياشهر و بچه ها بستني خوردند منو محمدم كه حس بستني خوردنمون نميومد رفتيم سمت پاتوق گريل چيز سفارش داديمك حالا حال بچه ها گرفته بود كه چرا بستني خوردند اونا هم هوسي شده بودند گريل چيز بزنند كه يه كم ديگه جو ميداديم اونا هم ميزرفتند سفارش ميدادند خلاصه اومديم بر گرديم خونه نمي دونم اين گريل چيز چه انرژي به محمد داده بود كه با لگد يكي گذاشت پشت كمر من نمي دونم اصلا انرژي از كجا اومد يهو :-2-06-:.ولي خيلي خنديديم و يكي از دوستامونو اذيت كرديم كلي .و رگشتيم خونه الانن هم داريم اهنگ كوير باور حبيب رو گوش مي كنيم ياد پنجم دبستان افتاديم معلممون گفته بود در مورد درخت انشا بنويسيد :-2-38-:ما هم نشستيم كل شعر اين اهنگو به صورت انشا نوشتيم معلممون وقتي داشتيم ميخونديم مزرده بود از خنده:-2-06-: :
یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ
توی ته مونده ی ذهنش نقش پررنگ یه باغ
شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید
برودوشش همه پر شد ز اقاقی سپید
.......
يادش بخير واقعا .
نتيجه گيري روزانه : يادم باشه محمدو گشنه نگه دارم از اين به بعد انرژي نگيره بزنتم :دي:-2-06-:

خانم فسقلی
1390،03،31, ساعت : 11:50 بعد از ظهر
من امشب خیلی دلم گرفته خیلی.......:-2-30-:بابایی رفت ماموریت امشب الان دارم گریه میکنم بچه ها خیلی دلم براش تنگ شده خیلی....خیلی بده..دوریه بابایی..آخیه بابایی قربونت برم الان داری چیکار میکنی.........

nigar_403
1390،04،01, ساعت : 12:43 قبل از ظهر
سلام به همگی بعد از مدتها....با فونت ریز مینویسم...حرفام منفین کمی!

این روزا احساس میکنم خستگی چندسالی رو دوشمه...
عجیب ترین ها اتفاق میفتن. شاید باید بعد چند سال به این جدایی ها و به این خیانت ها عادت میکردم. شاید دلیل عادت نکردنم این بود که من همیشه و همیشه از دخترا ضربه های سنگین خوردم. هیچ چیزی تو زندگیم اونقدر عذابم نداده که دوستای دخترم منو عذاب دادن. عجیبه. به خدا اگه پسر باشه میگم دستش دردنکنه. آفرین.
ولی تحمل این حرکت از دخترا برام هنوزم غیرقابل باوره. هنوزم مثه احمقا میشینم با سادگی میگم نه بابا همه که اینطوری نیستن...بعد باز ضربه میخورم. :دی

این روزا انقدر پر شده ام که میترسم با کسی حرف بزنم ناراحتش کنم. بغضای تو گلوم خالی نمیشن. واسه همین خیلی وقته نمیام اینجا. دوس ندارم کسی ناراحتیامو بخونه که یه لحظه هم ناراحتش کنم.
امروز برای اولین بار شخصیت یه دخترو جلوی یه پسر خورد کردم تا از حیثیتم دفاع کنم. خدا میدونه چقدر زجر کشیدم؛ اما وقتی بعد دفعه شونصدم دیدم این دخترک ---- داره با آبروی من بازی میکنه، دیگه نمیشد سکوت کرد. چرا بعضیا انقدر عقده چند تا پیرپسر داغون رو دارن؟؟؟؟ چرا؟ اون وقت چرا من یه بار هم نشده یه پسرو به هم جنس خودم ترجیح بدم؟ ؟؟ ها؟ آخه چرا؟ جدا سواله برام.
امتحان فیزیکمو کلی خراب کردم...بعدم که شنیدم این خانوم به دروغ کل کلاسو پر کرده که نگار فلان کرده...دیگه داغ کردم. زنگ زدم یکی از پسرا بهش گفتم میخوام باهاش جرف بزنم. یه مرد فهمیده و باشعوریه. بهش همه چیو گفتم..اونم گفت بهتره همونطور که خودت فکر میکنی رابطه اتو با این ادم قطع کنی...اما اجازه بده من یه کم فکر کنم. و حق داشت...این دختر تا حالا به پسرا نگفته بود تو..حالا بشنوی همچین ادم عوضیه...عجیبه...خلاصه من از ساعت 11 که امتحانم تموم شد تا 5 بعدازظهر منتطر همکلاسیم شدم...بعد برگشتم خونه. با این دوستم یه ذره بحثم شد سر غد بازی هاش!!! بعدم یهو هوس کردم اینجا سر بزنم...:-<

مشکلات از اونجا شروع میشه که تو یه سر و هزار سودا داری...بعد عزیزترین دوستت ییهو یاد این می افته که نوبت اینه که یاد بگیری رو پای خودت واستی. اون وقته ادم تمام جونش میسوزه که اینی که عزیزترین دوستته یعنی نفهمیده که تو چه فشار وحشتناکی هستی که اینطوری ولت کرد به حال خودت؟؟؟ میتونی اینطوری فرض کنی من ظرفیت مقابله با مسائلم 4 مورد در یک زمانه. و الان شاید با بیش از 8 مورد درگیرم. وقتی آدم از 7،8 سمت تحت فشار قرار میگیره خداوکیلا میتونه تنهایی واسته همه رو درست کنه؟کاش میشد همه رو برات داد زد و تو نگی نگار چرا انقدر همه چیو بزرگ میکنی؟؟؟ مثه قدیما شه همه چی...باهم بحرفیم..بشنوی...دلداریم بدی...دلم واسه گذشته کوتاهی که از دستش دادم خیلی ساده تنگ میشه...میسوزم تو حسرت بعضی روزا..کاش بفهمی

منم وسط یه چند ضلعیم و دارم خورد میشم. اما نمیتونم از عزیزانم کمک بگیرم. همه دورن.
به من هرانکه نزدیک، از او جدا جدا من

میدونی یه روزایی هست آدم فکر میکنه دوستایی داره که میتونه وقت سختی روشون حساب کنه....بعد یهو وقتی یه سختی سراغت میاد سرتو بلند میکنی میبینی: هی ..... چقدر تنها بودی و فکر میکردی با دوستات ایستادی.
من هیچ وقت نگفتم خودم کنار همه بودم...نه. اما وقتی صدای فریادشونو شنیدم نگاهشون نکردم...کمترینش همدردی باهاشون بود.

عروسی داداشی تموم شد...:-2-16-:یه عالمه بساط داشتیم...نه تونستم برقصم درست...نه چیزی بخورم...نه هیچ چیز دیگه. :-2-43-::-2-31-:یه دوقرون هم گیرمون نیومد آخرش! :-2-42-:
آخرشم جای گوشی جدیدم گم شد...بدبخت چرم بود!

...چیزی برای توصیف حال خرابم ندارم..فقط ارزومه همتون خوش باشین:)
دلم واسه همگی تنگه ولی بخدا فرصت ندارم...


موسیو سزار....نشونه ها رو دقت کن...برات حرف دارن ناجور. زندگیتو زیر و رو کن بفهمی چی میخواد بهت بگه:-2-37-:
سبک اون شعره که گفتی بیشتر شبیه شعرای جناب خیامه...توصیه میکنم بخونی خیام.

همتون موفق باشین...شاد باشین....:)
نگار

پروانه!
1390،04،01, ساعت : 12:45 قبل از ظهر
90/3/31-سه شنبه-11:23
سلام
خوبین؟
شه خبرا؟
مرسی،من هم خوبم،بدک نیستم
چون خاطرم طولانیه زحمت کشیدم:-65-::-65-: به چند بخش تقسیمش کردم نمی دونم ساعت چند پستم رو ارسال کنم:-15-:

خاطرات مهمونی::-102-:
یه کم کلافه ام.بگین از دست کیا!از دست مهمونا!
خونمون بی شباهت به کاروانسرا نیست :-2-36-:
عذاب وجدان می گیرم وقتی از اومدن مهمون ناراحت میشم:-2-30-:. ولی چه کنم؟ انقدر مهمون میاد و میره دیگه زده شدم از هر چی مهون و مهمونیه:-2-36-:
من برم خونه خودما!هیشکیو راه نمیدم خونم:-68-:حتی شما دوست عزیز :-4-:
همچنان مهمون داریما!:-2-36-:بدی مهمونامون اینه که شب هم می مونن:-2-33-:
دیروز عصری خالم اومد یه سر زد و خدا رو شکر تنها بود و زود رفت .خاله ای سرما خورده صداش گرفته بود.انقده قشنگ شده بود صداش.خش دار... از اون صداها که من دوست دارم :-2-37-:
انقده دوست دارم صدام این شکلی بگیره...مثل صدای محسن چاوشی بشه... سرما هم که می خورم صدام تو دماغی میشه و از این خش دارا نمیشه :-2-33-:
خالم انقده شانس داره ها!داد می زنه صداش میگیره.رفته بودیم چالوس گلومو پاره کردم تو تونل شاید صدام بگیره... لعنتی نگرفت:-2-33-:فقط تا چند روز گلوم می سوخت :-2-30-:
داداشی میگه کوکایین بکشی صدات مثل صدای خسرو شکیبایی میشه:-2-35-:خیلی دوست دارم:-2-35-:

خاطرات اورژانسی:
داداشی دیروزجواب ام آر آی مغزش رو برد به دکترش نشون داد و خدا رو شکر مشکل حاد نداره :-2-04-:
عکسای مغزش رو دیدم... مغز نیست که... اندازه نخود بود :-2-22-:
خاطرات همین جوری:
خوش به حال اونایی که خواهر دارن:-2-39-:دلم خواهر می خواد که باهاش بزن بزن کنم:-2-39-:یا لا اقل یه داداشی کوچولو که زورم بهش برسه:-2-39-:
دلم میخواد یکیو کتک بزنم:-2-33-:
نگم حالا با داداشیا بیفتیم به جون هم :-2-35-:
البته فک نکنم،نقد که داداشیای من آمفوترن:-2-43-:ته دعوامون یه داد مسخره و کوچولوئه:-2-28-:
از کوچولوییمون اصلاً بزن بزن نداشتیم:-2-34-:
دختر خالم داداشی داره 10-12 سال فاصله سنی دارن.انقده داداششو می زنه:-2-20-: خیلی کیف می کنه خوش به حالش :-2-31-:
من کیو بزنم آخه؟ :-2-36-:
بچه که بودم از خجالت همه بچه های کوچکتر و بزرگتر از خودم در میومدم و میزدمشون ولی زیاد یادم نمیاد که! :-2-28-:

خاطرات اونجوری::-2-35-:
عصری دلم گرفته بود و خسته شدم از بس به حرفای بی سر و ته مهمونمون لبخند زدم،رفتم لب پنجره نشستم.
خونمون از این اشرافا داره به بالای پشت بوم همسایه های روبرو :-2-20-:
یه خانم و آقایی که نوزاد کوچولو بغلش بود اومده بودن بالای پشت بومشون و غافل بودن از اینکه من دارم می بینمشون.بی ادبا :-2-02-:از روی بچشون خجالت نمی کشیدن:-2-26-:
بچشونو از همون راه دور که دیدم خیلی ناز بود.باباهه هی بوسش می کرد و فک کنم پز میداد.ندید بدید:-2-33-:. انگاری که ما بچه نداریم:-2-43-: خب نداریم دیگه:-2-30-:
خاطرات این جوری:
خاطرات عاشقانه خیلی دوز دارم... به عشق اعتقاد چندانی ندارم ولی خب دوز دارم دیگه... هیجانیه!
چرا هیشکی عاشق نیست؟:-2-35-:چرا هیچ کس خاطرات بی اف،جی افی نمی تعریفه؟:-2-35-:الان من بدآموزم؟:-2-35-:
یکی از همکارام قول داده خاطرات عاشقانه اش رو برام تعریف کنه:-2-16-:اگه تعریف کرد میام برای شما هم می تعریفم :-2-37-:
خاطرات دوستی:
ظهر که داشتم بر می گشتم خونه به دوستم گفتم اگه گفتی مامانم ناهار چی گذاشته؟همه غذاهایی که من دوست دارم رو گفت الا اونی که مد نظرمه.
گفتم آش گذاشته.ذوقید در حد تیم ملی.به جون خودم یه تعارفم بهش نکردما!افتاد دنبال من اومد خونمون:-2-19-::-2-19-: .هی تو راه بهش گفتم تو دیگه کجا میای؟هی می گفت گم شو :-2-19-:
نزدیک به دو هفته بود همو ندیده بودیم و کلی حرف جمع کرده بود و داشت سخنرانی می کرد و من وسط حرفش می پریدم و می گفتم کجا میای؟ :-2-22-:
چه آشی بود جا تون خالی:mrgreen:کاش می شد آپلود کنم براتون بسندم :-2-38-:

خاطرات جوجویی: :-8-::-8-:
الهی من فدای این جوجوی قشنگم بشم :-11-:
امروز این شکلکه (:-2-23-:)رو دیده،میگه دست تو بینی/کار نی نی
من به قربانش بچسبانم 2 تا!تو مهدشون یاد گرفته جاگرتم! :-8-:
گاهی صداش می کنم میمون(چون مثل میمون از در و دیوار بالا میره) سریع میگه بله!کتی میگه مگه میمونی تا صدا می کنه میمون میگی بله؟!:-24-::-24-::-24-:
چه ذوقی می کنه فرداها خاطرات منو بخونه و ببینه چقده تحویلش گرفتم:-5-:

خاطرات دل دردی::-2-30-:
تا حالا شده دلتون بخواد برید تو یه روستای سرسبز شمالی و تو یه خونه ساده و ساحلی، دور از همه دغدغه ها و تجملات شهرنشینی فقط و فقط برای خودتون باشید؟!
الان همچین آروزیی دارم... چند وقتی برم... برم تا دلم برای داشته هام تنگ بشه و برگردم ولی کامپی و کتابا و موبایلم رو ببرم.
به مامی گفتم...ناراحت شد.گفت من اندازه موبایلت هم نیستم برات؟
خجول شدم و گفتم این چه حرفیه،اصلاً شما قابل قیاسی با موبایل من؟
مامی میگه من هر چقدر هم که تو زندگیم سختی می کشیدم به خاطر مادرم دوست نداشتم بمیرم و یا بکَّنم برم یه جای دور... به من میگه خودخواهی و به فکر من نیستی
گفتم بمیرم بهتره یا زنده بمونم و ذره ذره آب بشم و اینطوری پا به پای من زجر بکشی؟
یه حرف کوچولو و یه آرزوی از نظر مامی بچه گانه باعث یه بحث بزرگ شد
مامی من خیلی صبور و آرومه.،هر چند سال یه بار عصبانی میشه..من استعداد خاصی دارم تو عصبانی کردن مامی... ولی واقعاً میگم ایندفعه اصلاً قصد نداشتم ناراحتش کنم:-2-18-:به خودش هم گفتم.ناخواسته دلش رو شکوندم :-2-18-:
حالا انگار من گفتم بمیرم واقعاً مردم! :-2-43-:
می دونم خاطرم طولانی شد ولی اکشالی نداره :-2-31-:

* وقتی نیستی... نبودنت همه جا هست

خاطرات فیلمی:
تا حالا شده فیلمی ببینید روتون نشه بگید دیدینش؟دیروزفیلم کیش و مات رو دیدم و خجالت میکشم بگم دیدمش
چرا من خجالت بکشم؟اونایی که ساختنش باید خجالت بکشن!

خاطرات همین جوری2:

دلم شکلک جدید می خواد :-2-15-:
وای از دست گرما... چقد از تابستون بدم میاد...
انقده خوشم نمیاد کسی خصوصی و کاربریش رو ببنده!خب کاربری رو می بندین چرا دیگه خصوصیتونو می بندین؟ :-45-:
امروز می خواستم به دوستی که چند وقتیه خبری ازش نیست پیام بدم که دیدم خصوصیش بسته اس :-45-::-45-::-45-:

خاطرات محبتی:
امروز روز محبته؟
این تاپیک رو خیلی دوست دارم
در طول روز کلی با شماها خاطره دارم و اوقات فراغتم رو تو این تاپیک می گذرونم
تک تک پستا رو می خونم
پست یه سری از بچه ها رو که همیشگی شدن و بیشتر باهاشون آشنام،بیشتر می دوستم
این تاپیک هم شده بخشی از زندگیم وخاطراتم...
دوست ندارم این تاپیک ارزشش رو از دست بده

همتونو دوست دارم و تا اونجا که ذهنم یاری بده نام می برم:



:-53-:لوسی:-53-:
:-53-:لی لی:-53-:
:-53-:عسل:-53-:
:-53-:مهسا:-53-:
:-53-:نیلو:-53-:
:-53-:مهدیه:-53-:
:-53-:هدیه:-53-:
:-53-:شبنم:-53-:
:-53-:جیم جیم:-53-:
:-53-:رابین هود:-53-:
:-53-:مژگان:-53-:
:-53-:بهی:-53-:
:-53-:مینا ها:-53-:
:-53-:بهاره:-53-:
:-53-:آرام:-53-:
:-53-:بازباران:-53-:
:-53-:آنیتا:-53-:
:-53-:هیوا:-53-:
:-53-:پریسا:-53-:
:-53-:خانمی :-53-:
:-53-:الی:-53-:
:-53-:زهرا:-53-:
:-53-:فاطیما:-53-:
:-53-:رویا :-53-:
:-53-:حاجی بلا:-53-:
:-53-:زی زی گولو:-53-:
:-53-:شب:-53-:
:-53-:مینا:-53-:
:-53-:مهسان :-53-:
:-53-:اینم برای اونایی که اسمشون یادم رفته:-53-:

sue.sun
1390،04،01, ساعت : 08:17 قبل از ظهر
سلام


در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می ماند...


اول تابستون:-2-40-:

امروز اول تیرماه اول تابستون اول گرما اول هلاکی اول شرجی اول ...... :-2-37-:
دیروز نتم قطع شد:-2-30-:
هرکاری میکردم میدیدم ارور میده که کابل وصل نیست ما هم هی چک بکن اینورو هی چک بکن اونورو دیدیم نه بابا این کابله صحیح و سالم سر جاشه:-2-37-:
هی فحش دادیم هی فحش دادیم گفتیم چی شد الان که وصل بود یهویی قطع شد:-119-:
خلاصه تا ساعت 3 این وصل نشد ما هم ناناحن شدیم که داستانی که داشتیم دانلود میکردیم نصفه نیمه قطع شد:-2-42-:
داشتم میگفتم ساعت 3
سر ساعت 3 رفتیم اون سر اتاق که تلفن هست که یه تلفن مهم بزنم که یهویی.....:-2-31-:
بله یهویی چشمم خورد به یه پریز که از توی جاش مثل چشم قورباغه ی متعجب زده بیرون شایدم مثل دل و روده ی قورباغه ی له شده:-2-31-:
دنباله ی سیمی که به این پریز وصل بود رو گرفتیم رسیدیم به چی؟ به یه جایی که تمام کابلهای اینترنت کل دانشگاه وصل میشه و توی اتاق ما نصبش کردن که چهار چشمی مواظبش باشیم:-2-35-:
سمیش رو به یه پریز دیگه زدیم که دیدیم به با یه صدای ناهنجاری روشن شد دوباره کشیدیم دیدیم صدا قطع شد و چراغاش خاموش ، دوباره زدیم دیدیم با همون صدای ناهنجار وصل شد:-2-35-:
پریدم هوا گفتم آخ جون اینترنت وصل شد :-2-16-:دویدم سر کامپیوتر و کانکت شدن و به دنیای جهانی انترنت وصل شدن و کیف کردن ولی چه فایده که باید میرفتم خونه:-2-39-::-2-08-:

حالا بگو کی این پریز بیچاره رو مثل دل و روده انداخته بود بیرون رئیس جونم رئیس شماره 3 :-2-20-:
دیدم این صبج اومد توی اتاق و زود رفت (اتاق من دوقسمتی از اون یکی در اومده بود) نگو پاش گیر کرده به این سیم و با پریز کشیده بیرون و د بدو که رفتی و دوباره وصلش نکرده و تمام ملت موندن بدون شبکه ی جهانی:-2-35-::-2-28-:
حالا بعد از نیم ساعت یادم اومد که اون تلفن مهمم رو یادم رفته از ذوق این شبکه جهانی و اون طرف هم تلفنش رو خاموش کرده تا هفته ی آینده:-2-28-:

امروزم نتونستم خاطراتتون رو بخونم :-2-28-:خیلی کار دارم:-2-28-: من از انگشتای این شکلکه خوشم میاد:-2-28-: هروقت حوصله ام سر میره یا دارم فکر میکنم منم مثل این انگشتام رو اینجوری باهاش ضرب میگیرم:-2-41-:

بازباران
1390،04،01, ساعت : 09:10 قبل از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
من باخوندن دو خاطره خيلي لذت بردم
اوليش خاطره هاله_ري بود .خيلي طبيعي ونرمال وشفاف از احساساتش صحبت كرده.خوشابحالش ازاين همه فكربازداشتن
دوميش نحوه تقسيم بندي خاطرات توسط nmesnm (http://www.forum.98ia.com/member21910.html) بود.خلاقيت زيادي ميخواست.مخصوصا خاطرات اينجوري واونجوريش خيلي جالب بود.ممنون
بگم خدمت مباركتون خدا وديعه اي به بشر دادكه حتي كوه هم از نگه داري اون سرباززد....اراده
ولي حكمت خدارو نمي فهمم .حالا كه اين وديعه رو دادچرا شكست اين اراده رو ميخواد.
بيماري هاي عجيب غريبي توي زندگي جلوي پاي بشر گذاشته كه تزلزلي به اين اراده بيوفته
دختر بچه 7ساله اي كه هيچگونه دفعي نداشت.دختر17ساله اي كه ويروسي در ستون فقراتش مثل كرم بالا وپايين ميره وهرموقع به نزديك نخاع ميرسه .صداي جيغ اين دختر بيمارستان وبلرزه درمياره.
ميدونين ما درايران 50هزار نفر مبتلا به ام اس داريم
هم اتاقي من خانمي كه نوعي ويروس رو داشت .كه باعث تحليل بدن ميشه.نيم تنه با 70سانت ولي پاهاش تحليل رفته بود .به اندازه 30س م رسيده بود.وبه مرور دستش هم در حال تحليل بود.
اون وقته به حكمت خدا واراده بشر شك كردم.وبازم يه بار ديگه سرم و به آسمون ميگيرم وميگم .خدايا هنوز به اين مخلوقت اميدواري؟....نه نه اين نه.....ما كه هستيم .تو هم هستي؟بزن قدش....
فعلا بايتون باشه

Sokout_shab
1390،04،01, ساعت : 09:25 قبل از ظهر
1 تیر (جدی جدی رفتیم تو تیرا... :-2-37-:)

سلام عرض می کنیم...
خوشحالییییییییممممممممم بسی زیاد... آقا درسته پامون ضربه دید و درد کشیدیم... درسته امروز حسرت به دل موندیم مثل همیشه تند تند راه بریم... هی لنگ لنگان تا سالن خودمونو رسوندیم... ولی بازم خدا رو شکر از پریشب بهتر شده... کار به گچ اینا نرسید... ما یه بار آرزو کردیم... خدا این طوری به ما نشون داد... الان پشیمونیم... داشتیم می گفتیم .... آقا درسته ... همه چی درسته... یعنی برا اولین بار نشستم سر جلسه... این طراحا رو دعا به جونشون کردم... آقا امتحان نبود که... انقده خوب بود... یعنی حد نداره... البته اگه مثل اون دفعه نگه نزده... :-2-37-:
به هر حال... امتحان دادیم در حد المپیک... قبل از اینکه برم یونی... همون همکلاسیه ... که قبلا گفتم برگشتم بش گفتم علاف می چرخیم... و دیدم... برگشت گفت در حد المپیک خوندی دیگه؟؟؟ گفتم نه بابا، راستیتش ما پامون در رفته... نگفتیم چیزی روش اصابت کرده... وقت درس خوندن نداشتیم... گفت آخه پا چه ربطی به درس داره؟ گفتم دردش که باهام همراه بود.... :-2-42-: گفت درست می گین... اون سوار تاکسی شد و رفت... جا برا من نبود... :-2-30-:
بعد امتحان... دهنم تا بنا گوش از خوشحالی باز بود... گفت چهره ات نشون می ده عالی دادی... گفتم توپپپپپپپپ، عالی، ایولی داشت برا خودش... خلاصه .... خواستیم بگیم... امتحان دادیم در حد تیم ملی...
خدا با دل ما راه آمد... :-2-16-:

Mina
1390،04،01, ساعت : 09:30 قبل از ظهر
سلام
صبـح ِ اولين روز ِ تابستوني تون بخير..
خوبين؟
چه خبرا؟
چيكارا ميكنين؟

ما بد نيستيم...
ديشب از بس دلشوره داشتيم اعصابمان ريخت بهم.
يكي حالش بد بود و هرچه اس ميزديم جواب نمي آمد..بعد از يك مدتي جواب داد كه حالم بده..
ما هم كه اصلا نفهميديم چه كنيم.
ولي از بس خسته بوديم بيشتر نتوانستيم منتظر بمانيم.خوابمان برد.

الان هم در حال ِجنگ و جدل هستيم.
دل و دماغمان برايِ درس خواندن از بين رفته است كلا.
فردا هم بگذره ما راحت ميشيم.

كوثر از 7صبح پاشده و صداشو انداخته سرش...نذاشت خواب ِصبحممان را بكنيم.
امير ديشب ساعت 12 آمد اينجا.
كوثر از وقتي بيدار شده بود نسشته بود بالاي ِ سرش و هي داد ميكشيد ، امير پاشو...
امير هم توبه كرد ديگر شب را وقتي كوثر اينجاست،اينجا بماند:-2-06-:

پاشويم برويم درسمان را بخوانيم.
صبـح عالي پرتقالي:mrgreen:

farhad_0
1390،04،01, ساعت : 10:22 قبل از ظهر
يا معيد !

اما اي داغ تو بر دل !

اگر در بيداري نمي توانم بيابمت ، به خواب و خيالي هم از تو قانعم ! مگر در رويا بيينمت اي دست نيافتني ترين نايافته !

آيا سهم من خواب و خيالي نمي تواند باشد ؟

منت گذار و يك امشب پاي بر چشمانم بگذار
فقط يكي مهمان تمام آن چه مي خواهم

و نگو كه نمي شود !
نگو نمي بيني !
مي داني ، مي شنوي بهار من ؟!

آخر من هم دل دارم ! عاشق مي شوم ! مي سوزم ، خواب و خور از ياد مي برم ! فقط تو مرا باور نداري ...

از عشق من به هر سو در شهر گفتگويي است
من عاشق تو هستم اين گفتگو ندارد


من اگر غرق گناهم ، با دلم كه آنكنده از ياد توست چه مي كني ؟ با چشم هايم كه دريا دريا گريسته است چه مي كني ؟

باسينه ام كه شرحه شرحه زخمي فراق است چه خواهي كرد ؟

مگر در هجران ديگري سوخته ام ؟!
به حريم خلوت خود شبي چه شود كه نفهته بخواني ام
به كنار من بنشيني و به كنار خود بنشاني ام
من اگر چه پير و ناتوان تو مرا زدرگه خود مران
كه گذشت در غمت اي جوان همه روزگار جواني ام

حسرتا بر حسرت جاويد من ! حسرت كه دمي بي حسرت نزيستم !
حسرت به روزگار جواني كه در غمت مي گذرد !نمي دانم اگر ديدارت نصيبم نشود دليلم براي زنده بودن چيست ؟

اي مولايم ! اي همه اميدم !
تو امروز بهانه گريستنم هستي و فردا ، بهانه بودنم ! اما من نمي دانم بدون تو كدام صراط مستقيم را بيابم ! نگران آن جمعه اي هستم كه دلم براي تو نگيرد !

نمي دانم آن گاه بيايي آيا بيعه له في عنقي را هنوز پاس داشته ام

مي داني ! انسان ها دير باورند و زود رنج و اگر تو سراغم را نگيري مي گويم او نيز مرا فراموش كرده است . مرا درياب پيش از آن كه از دست بروم ...........از دست بروم ...........از دست بروم .





همه جا بروم به بهانه تو...

.......................
**آقا علي عزيز ..... خودش گفته : تو يه قدم بيا من صد قدم ميام
** جاي مادري جان :-2-40-:http://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gif
**ليلا دختر بابا :-2-40-:http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif

**بابك داداش ... امروز نيستي چرا

عیدی
1390،04،01, ساعت : 11:46 قبل از ظهر
سلام سلامhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-155.gif
صبحتون بخیرhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-130.gif
خوبین؟http://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-28.gif
خب همونجور که دیروز گفتم چشمم اب نمیخوره گوشیم به دستم نرسیدhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-201.gif
طرف فقط میگه شرمندمhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-114.gifپرووووhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-54.gif
یعنی چی خب من گوشیمو میخوامhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-201.gif
دیروز خالم اینا اینجا بودن یادتونه که؟http://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-173.gif
شب پرواز داشتن..صبح مامانم بلیطاشون رو که قبلا دیده بود به من گفت اگه شب بود که مینوشت 22:50 ولی نوشته بود 10:50 منم به پسر خالم گفتم گفت حتما بعدشpm دارهhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-87.gif
شب خدافظی کردن و رفتن مامانم و اینا رسوندنشون فرودگاه http://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-204.gif
یهو دختر خالم اس داد پرواز صبح بودهhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-173.gif
کلی ذوق کردم نشستیم به دعا که زود بیان خونهhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-238.gif
دوباره اس داد برا 11 شب بلیط گرفتیمhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-201.gif
انقد خورد تو حالمون رفتن دیهhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-109.gif
بعدشم خواهرم خونه رو مرتب کردhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-183.gif
راستی امروز گوشیم به اغوش گرم خانواده بازگشتhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-245.gif
زدمش به شارژ الان دعا کنید مشکل نداشته باشه بازمhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-238.gif
شبنم اواتارت باحالهhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-17.gif

روز خوشhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-123.gif
تقدیم به همه دوستای گلمhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-39.gif

بعد بهار نوشت:قابل ندارهhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-34.gif
اقا من بستنی فالوده ای رو ول کردم رفتم سراغ پرتقالی خیلی خوشمزساhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-24.gif

بچه ها این سایت کلی شکلک داره
http://www.pic4ever.com/index.htm (http://www.pic4ever.com/index.htm)
البته این شکلکا اونجا نیستاhttp://www.cute-factor.com/images/smilies/missbone/miss-bone-114.gif

بیوتک
1390،04،01, ساعت : 12:00 بعد از ظهر
love and hate are extrem:-118-:e:-118-:

ما به این اعتقاد داریم شما را نمیدانیم؟؟؟؟؟؟؟


راستی سلاااااااااااااااااااااام !!!!!!!!!!!!!!!
ما مردیم از بس امتحان دادیم:-2-09-::-2-36-::-2-36-::-2-33-: خاطره زیاده خیلی زیاده نمیرسیم همه شو تعریف کنیم. خاطره های خوب :ابجی مینایمان از مکه با کلی ی ی سوغاتی امد:-2-26-::-2-25-::-2-24-::-2-26-: در عوض ما از بس از مهمونا پذیرای کردیم داریم از خستگی میمیریم!:-2-34-:ما این چند روز خیلی دختر خوب و خوشگل و خوش تیپی شده بودیم:-2-37-::-2-21-:تعریف از خود نباشه هاااا:-2-38-:خاطره های بد: عزیزان این جمله ی بالا مصداق حال درونی ما در این چند روز بود:-2-31-::-2-22-::-2-09-:اخه یه چند نفری هستند که وقتی بنده ی حقیر میبینمشون کهیر میزنم:-2-28-: حالت تهوع میگیرم(معذرت)اصلا یه حالی میشم:-2-31-:خدا رو شکر زیاد نمیبینمشون وگر نه باید بیمارستان بستری میشدم:-2-33-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:یه نفرم هست که هم دوسش دارم هم ازش بدم میاد هم اگه میتونستم یه بلای سرش می اوردم؟؟؟!!!...واقعا که احساسات متناقضی دارم چی کار کنم دست خودم که نیست!:-2-36-::-2-43-:پ.ن:ما دلمان سینما می خواهد:-2-30-:کیست ما را ببرد؟؟؟پ.ن:ما دلمان مسافرت یه ماهه می خواهد :-2-28-::-2-07-::-2-22-::-2-08-::-2-34-:کیست بیکار باشد ما را همراهی کند؟!:-2-36-:کیست احساسات ضد و نقیض ما را جمع و جور کند؟ کیست حال منو اونو اون یکیو این یکیو با هم بگیره دلمان خنک شود؟ کسیت کی برد را از دست ما بگیرد تا چرت وپرت ننویسیم؟:-2-28-::-2-28-:

Number-One
1390،04،01, ساعت : 12:06 بعد از ظهر
سلام ملیکِم :mrgreen: !!!

هیچم حالم خوب نیست :-2-43-: دوتا جیغ تو پروفایل لیلا زدم 4 تام تو خانواده :-2-43-: الآنم دوتا جیغ رو سر مبارک خانواده :-2-43-:جیغ زیاد زدم صدام گرفت :-2-43-:

دلم هوای قدیم ندیم هارو کرده بود اومدم سایت به امید اینکه اون پایین تو کاربران آنلاین چندتا آشنا ببینم :-2-18-:

هی وای من :-2-18-::-2-18-::-2-18-:

ولی نه :-2-31-: زندگی هنوز پا برجاست :mrgreen: منزل خانومی خودم چوطوره ؟! ( زهرا استار ) :mrgreen: آدم قرمه سبزی های این زهرا رو میخوره ها!! به زندگی امید وار میشه که رستوران سر کوچه هم هست :mrgreen: نه جون تو منزل خانومی قرمه سبزی هات عالیه :-2-31-:

چرت و پرت میگوییم :-2-43-:

bahar1313
1390،04،01, ساعت : 12:11 بعد از ظهر
چهارشنبه 1 تیر 90
سلام خوبین؟http://s1.picofile.com/file/6403068408/glasses25.bmp
می بینم که تابستون شروع شد و همچین با قدرت نماییم شروع شد. بنده که رسما در حال آبپز شدنم. http://s1.picofile.com/file/6411490940/40.png
تابستون برای من یه مفهوم خاصی داره. همیشه تابستون برام طعم میوه های خوش آب و رنگ و آب طالبی و یخ در بهشت می ده. طعما شبا تا صبح بیدار موندن. امسال یه چیزی رو گم کردم انگار. شاید چون اولین سالیه که روزای گرم تابستون برام با تعطیلی همراه نیست.http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_33.gif تابستونه فصل شادی و خنده ، بچه ها توی کوچه ، گرم بازی مثل چند تا پرنده.http://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_24.gif اینخدر من این آهنگرو دوزت داشتم. :-2-41-:

راستی در جریانید که خدا چرا تابستون اختراع کرد؟ صرفا به خاطر اینکه شما برید کلاسای جور واجور و تعالی پیدا کنید نبود بلکه به خاطر این بود که شما سه ماه بخورید ، بخوابید و حالشو ببرید. پس دوستان من از لحظه به لحظه ی تابستونتون در راستای تعالی وجهه شیطانی روحتون بهره برید ( ستاد گمراه سازی شماها با مدیریت دون دون http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/on_the_quiet2.gif)

دیروز بعد از مدت ها اینجانب زود رفتم خونه و فکر می کنید با چی مواجه شدم؟ بله حدس شما درسته مهمونhttp://s1.picofile.com/file/6396665990/sad52.gifو اینچنین شد که بند سریع رفتم پای گاز و مشغول پختن غذا و پیش غذا و پس غذا و پس پس غذا شدم. البت مهمونای ما دیگه خیلی مهمون به حساب نمیان. خودشونن صابخونن ولی اینا یه خرده رو در بایستی دار تر بودن. این شد که بنده به مادر جان اخطار دادم که هیچ توقعی مبنی بر قبول شدن کنکور از سوی اینجانب نداشته باشن.

آهان راستی گفتم کنکور باید امروز برم دفترچه ی کنکور آزادو بگیرم. احیانا اگه کسی می خواد آزاد کاردانی به کارشناسی شرکت کنه بداند و آگاه باشد که امسال دفترچه ها زودتر اومده. از امروزم ثبت نامش آغاز می شه.
دیگه اینکه بلاخره پس از تفحصات فراوان یه لباس گوگولی پسندیدمو امروز می رم می خرمشhttp://www.pic4ever.com/images/bollywood1.gif. آهان راستی امشبم عروسی دعوتیم. عروسی کی ِ کیِ کی که من اصلا در جریان نیستم به ما چه ربطی داره ولی اگه نریمممممممممممم هی وای ، زبونتو گاز بگیر http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash3.gif
مادر فرمودن حضور بنده قطعا لازمه ، قطعا . بنده هم با نهایت رضایت تشریفمو گم می کنم تو اون عروسی http://www.kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_caveman-1.gif
در حال حاضر یک عدد من سرخوش دفترچه کنکور نخریده ی لباس نخریده ی آرایشگاه نرفته ی عروسی دعوت شده نشستم اینجا و از نبودن سایر همکاران که ماموریت تشریف دارن لذت می برم و یه جورایی در کل زدم تو بی خبالی و خاطره می نویسم. اگه من امروز به همه ی این کارا برسم قطعا فردا به خودم جایزه می دم.

پ-ن1- پروانه جان از اعمااااااااااااق وجودم درکت می کنم http://www.kolobok.us/smiles/big_standart/empathy3.gif
پ-ن2- زهرا عیدی ، مرسیییی شکلکhttp://www.kolobok.us/smiles/user/tatice_06.gif

پ-ن3- زهرایی ستار http://www.millan.net/minimations/smileys/mistlsmile.gif

پ-ن 4- برادر جیم جیم سیامک ، سرمربی رو دیدی؟ فصل بعد رو چگونه پیش بینی می کنی آیا. نظرت در مورد همون نقشه ای که در مورد امیر حسین جنرال داشتیم چیه؟ بریم تو کار استیلی؟ http://s1.picofile.com/file/6395476856/vampire30.gif

پ-ن 5- شبنمی ، چه آواتور جیگری داری. http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_crazy.gif

روز همگی به خیر و خوبی

شبنم
1390،04،01, ساعت : 12:27 بعد از ظهر
1 تیر

می بینم که شکر خدا تابستون رو روان همه تاثیر داشته .:-2-41-: رو روان من که خیلی زیاد تاثیر داشته. انقدر دوست دارم می تونستم موی چند نفر رو تا دونه آخرشون شون بکنم نمیدونم چرا این روزا خبرای خوبی نیست همه اش استرس و اعصاب خوردی . کاش زودتر بگذره . بعضی چیزا اگه خراب بشن حالا حالا ها وقت می بره ترمیمشون. احساس میکنم یه سری چیزا دور و برم بدجور خراب شدن درست شدنشون زمان می بره .


نازی ننه خوش اومدی همین چند روز پیش داشتم سراغتو از الی میگرفتم :-2-38-:کاربر قدیمی آنلاین نبود به جاش کلی جدید هست واسه دوست شدن :-2-37-:

روز همگی بخیر :-2-40-:

fatima_59
1390،04،01, ساعت : 12:41 بعد از ظهر
سلام
هي با خودم ميكم با اين وضع نتم خاطره ننويسم باز دلم طاقت نمياره_ علي حرفهات خيلي تاثير كذار بود،ادم رو مجبور ميكنه بيشتر به كارهاش نكاه كنه_ جند شب بيش خواب قيامت رو ديدم براي بار جندم_يه جيزي مثل قطار بود و روشن_داشتن سوارش ميشدن_ولي نوبت من كه شد درش رو بستن و همه جا تاريك شد_نميتونم بكم جه احساس وحشتناكي بود_ حرفي براي كفتن نيست_
نت درست داشته باشم يه سري خاطره قبل ازدواجي ميتعريفم براتون دلتون شاد شه_ دوستتون دارم باي

dj_niloo
1390،04،01, ساعت : 12:42 بعد از ظهر
خاطر هاتون خيلي قشنگ بود بچه ها منم وقت كنم حتما حتما ميام مينويسم
دوزتون دالم

Elnaz
1390،04،01, ساعت : 12:47 بعد از ظهر
همش گریه زاری همش بی قراری
عجب روزگاری عجب روزگاری
نه روزجدیدی
نه صبح سپیدی
همش نااومیدی
تا چشمام و بستم یه گوشه نشستم
خودم رو میبینم که تنها و خستم
گذشتم گذشته آینده ای نیست
دیگه روز لبهام گل خنده ای نسیت
می خوام با همین روزگارم بسازم
نباید نباید خودم رو ببازم
همش گریه زاری همش بی قراری
عجب روزگاری عجب روزگاری
نه روزجدیدی
نه صبح سپیدی
همش نااومیدی
دلو برده دیگه دلم مرده دیگه
کم آورده دیگه کم آورده دیگه
تا چشمام و بستم یه گوشه نشستم
خودم رو میبینم که تنها و خستم
گذشتم گذشته آینده ای نیست
دیگه روز لبهام گل خنده ای نسیت
می خوام با همین روزگارم بسازم
نباید نباید خودم رو ببازم
دلم گریه می خواد من و برده از یاد
نمیاد نمیاد نمیاد
دلو برده دیگه دلم مرده دیگه
کم آورده دیگه کم آورده دیگه

1تیر
کی میگه تیر ماهیا احساستین :-2-37-:اینا اثرات افتاب تاثیر کرده وگرنه همچینام نیست:-2-26-:
کی جکوزی دوست داره ؟بیاد شرکت ما کولر باد گرم میزنه :-2-36-::-2-36-:
شری امارگیر خودتی مگه من مامور امارم:-2-09-:نازولی:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
بهار عروسی خوش بذگره:-2-16-:
چند روزه از دنده چپمان بلند میشم سر همینم از دیروز دنده های سمت چپمان قلنج کرده موقع نشستن باید قوز کنم وگرنه نمیتونم بشینم:-2-22-: چپی دنده امان پریروز که دیگه اوجش بود همچین روزایی دو نفر هستن که حرف زدن باهاشون ارومم میکنه شانس منم اون روز عاطی نبود:-2-39-: فرداشم نبود:-2-34-: فرداش کلی اس بازی کردیم دلی از عزا در اوردیم عاطی پول قبضامو ازت میگیرم:-120-::-2-22-:شبنمم گناه داره طفلک یه ذره مخش استراحت کنه:-2-39-:اگه چیزی مونده باشه:-2-08-: جای پسری اومد کلی شرمنده کرد مرسی پسری یم:-2-25-:
کلی پ. ن داشتم یادم رفت:-2-37-:
دیروز روز فوران احساست بود؟من الان بگم؟:-2-14-:
تک تک کسایی که میان اینجا رو دوز میدارم این دخترونه:-11-::-8-::-8-::-6-:
اینم پسرونه:-2-25-::-4-:
جای ایس ایس خالی چقدر حرص میخورد سر این ابراز محبتا:-48-::-2-39-:
امروز ترخیص کارمون قراره بارمون رو بیاره یعنی میشه امروز بدقول شه نیاد چه کیفی میده اگه نیاد:-2-37-:
کتاب شاه ماهی هم تموم شد:-2-16-:
یکی یکی یادم میاد اضافه میکنم:-2-37-:
فردا شب به یه مهمونی دعوت شدم هم دلم میخواد برم هم نه طرف منفی نرفتنش 70 درصد میچربه اون 30 درصدم شیطون هی گولم میزنه:-2-37-:
کسی تعبیر خواب بلده؟دوتا موش یه گربه رو داشتن میخوردن چی میشه:-43-:

sue.sun
1390،04،01, ساعت : 01:20 بعد از ظهر
بازم سلام

آقا چرا بعضیها اینقدر بد هستن :-2-43-:
بگو پیغام بازدید کننده ات رو میبندی دیگه چرا خصوصیت رو هم میبندی:-119-:
شاید یکی کار داشته باشه:-2-43-:
*********************
اه اه کلافه ام کرد این آقای بیمه
از دو هفته پیش که لیست بیمه رو براش ایمیل کردم تا چکش کنه ببینه چرا سیستمشون قبولش نمیکنه هنوز چکش نکرده:-119-:
اه اه امروز تماس گرفتم باهاش میگم چکش کردی میگه وای شرمنده:-2-43-: واه واه واه مرد هم اینقدر سوسول مرد هم اینقدر اوا خواهری؟ اه اه اه :-2-43-:
حالا هم هرچی زنگ میزنم جواب نمیده :-2-43-:فایده نداره باید برم حضوری کمی حالش را وگیرم:-2-43-:
خوب بگذریم آقا من گرسنمه
صدای دنگ دنگ شکمم با صدای دنگ دنگ قبل از اذان یکی شده

خدایا خودت به حق این وقت اون چیزی که تو دلمه اگه خیره بشه اگه شره دور شه :-77-::-63-: ( چیکار داری چی تو دلمه فضول):-2-23-::-2-24-::-2-08-:


من همین الان دلم بستنی سنتی زعفرونی میخواد:-2-37-:

راستی لیلا کی میری کربلا؟ منم مثل بهی ببخشید بهنوش نظرمه :-2-41-:
یکی یکی اسم ببر همه رو با هم نگی ها قاطی میشه معلوم نمیشه کی به کیه ها:-2-40-:

آها یه چیز دیگه
آقا ما یک عکس بی حیاتی در عکسهای آپلود شده ی نودهشتیا دیده ایم و گزارش آن را هم داده ایم نمیدانیم چرا آن را پاک نمیکنند:-2-43-:
*****************************
همینجا ویراش میکنیم از ترس الی که یوخت اخطار نگیریم:-2-35-:

بعد سوسنی نوشت :

دوشنبه میرم سوسن جان !:-2-40-:چی مثل بهی نظرته ؟؟
به خوشی بری و بیای عزیزم
اینکه یکی یکی اسم ببری نه همه رو باهم:-2-35-:مثلاٌ بگی خدایا برای سوسن فلان یا بگی خدایا برای لیلا شبنمی فلان... نه بری اونجا دستت برسه به ضریح امام حسین ما رو یادت بره و نهایتش یه دعای همگانی کنی ها:-2-35-: قربونت:-2-40-:

lucy
1390،04،01, ساعت : 01:34 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام

اول بگم خاطره ام بیفته این دفعه ته صفحه پاکش میکنم دوباره میزارم دهه همش مال من ته :-2-42-:

دوم خسته کوفته پر استرس .. غصه دار عذاب وجدان . دلتنگی .. دلخوری ... تمام حس های امروز منه

سوم یگانه بانو جان شدید با حرفت موافقم عزیزم ولی بیشتر از اون از ویرایش شاکیم:-2-42-:یعنی چی ؟؟؟ ما در کل خاطره نویسمان یه بار پست پاک کردیم ان هم برای این که یه لحظه نقابمان افتاد بعد نخواستیم کسی چهره ی پشتش رو ببینه :-2-31-:فکر کنم هم کسی ندید پستم رو زود پاکش کردم البته بعد پاکیدم پشیمون شدم چون یادم اومد مدیر همکارا میبینن :-2-31-:ویرایشم دوز ندارم خو :-2-39-:البته ممنون از دوزتانی که دیدن اشاره ای تو خاطره ها نکردن :-2-40-:

ویرایشم خاطرات عروسیمون رو میکنیم اونم میزارم همه تشکر بزنن که دیدن بعد میپاکم :-2-28-:نه مثل بعضی ها :-2-42-::-2-42-:خو بابا اعتراف ما فضولیم :-2-33-:

بعد در مورد زهرا وبهارو و هر که از جایگاهش پرسید من هیچ وقت شک نکردم به جایگاه چه پ.ن داشتم چه نداشتم چه خیلی وقتا احساس کردم الان دلم میخواد بعد این خاطرم یه خصوصی از یه نفرداشته باشم نداشتم چون جایگاه همه اینجا تو قلب منه مطمئنم جایگاه منم تو قلب همتونه :-2-08-:خودشیفتگی رو دارین دیگه :-2-26-:

از این به بعد هر که شک کنه تو ارزشش تو خاطره ها منم شک میکنم تو جایگاه خودم پیش اون :-2-37-:

عمو بابکی شما نگرفتی چی شد :-2-41-:ممون منبر دوز دارم :-2-40-:

الی :-2-26-::-2-26-:
زبونتو بکن تو زشته:-2-43-:
خوش ندارم :-2-42-:بیا اینم یه مدل دیگ اش این یکی دراز تره :-2-37-:

نازی نبودم اومدی جیغیدی :-2-30-::-2-30-::-2-39-:خوش اومد ی:-2-08-::-2-31-:

فاطی خاطرات پیش وپس ازدواج دوز داریم :-2-37-:

جناب نوین خوش اومدید:-2-38-:خاطره بگویید برادرم :-2-31-:

نادی کلا بی معرفت شدی هاااا بعدا در یک پست مفصل حالتو میکنم تو قوطی فعلا حال خودم تو قوطیه :-2-38-:

پروانه عاشق سبک خاطره نویسیت شدم همیشه همینجور بنویس جذاب ترین مدل نوشتن مال تو بود تا حالا :-2-37-:

بهار جونیم :-2-16-:

جیم جیم خان کجاست احتمالا رفته تو مجله ای چیزی :-2-06-:خبرنگار افتخاری بشه بچه ام :-2-31-:

عاطی :-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
:-2-06-:عاطی لیلا زمین یفرستادت بندر:-2-06-:


بلی بلی بندر نوچ رفتیم دوبی من وعاطی :-2-37-:

علی موسیو :-2-41-::-2-41-:

ارام دل ما چرا خاطره نمینویسد :-2-38-:

:-2-26-:کمی احساس مرگ میکنیم تا حالا کردین :-2-37-:فاطی من خواب قیامت ندیدم ولی مردن یه بار جدی

تازه علیرضا دنیا اومده بود یه یه ماهی داشت من خوابیده بودم اونم کنارم بعد یه لخظه میفهمید بیدارما ولی نمیتونستم بدنم رو حرکت بدم یعنی از بالا هم خودم رو میدیدم هی به پاهام فشار میاوردم حرکتشون بدم نمیشد شاید در حد ثانیه بودنمدونم ولی بعد که حلت عادی شد تا چند روزپام درد میکرد :-2-39-:ولی اون لحظه خیلی ترسیده بودم خیلی هی گفتم خدا یه بار دیگه یه بار دیگه ... یه بار داشتم میگفتم یه نفردیگه هم گفت بعد زایمانش همین تجربه رو داشته :-2-37-:

دو مرود دیگر بود به یاد نمی اوریم همی یادمان امد اضاف میشود

فعلا :-119-:

بعد سوسنی نوشت :

دوشنبه میرم سوسن جان !:-2-40-:چی مثل بهی نظرته ؟؟


بعد نوشتر

اقا منم موافقم چرا خصوصیتونو میبندین :-2-33-:اعصابمان خراب شد هی میام تو صفحتون خصوصیتون بسته است :-2-33-:اعصاب ندارم ها میام در ملا عام پیام میزارمااااااا :-2-33-:


بعدتر از سوسن نوشت :

اهان حتما من معمولا این جور جاها کاغذ میبرم یه کاغذم مخصوص نودهشتیا درست میکنم حتما همه رو تک تک میگم ولی نماز یه دونه دست جمعی براتون میخونم :-2-37-::-2-40-:

مرسی چناب نوین منظور خدای نکرده کم کاری شما نبود ...غرض چیز دیگری بود که به حمدالله حاصل شد :-2-41-:او قرمز دومیه هم دقت بفرمایید :-2-35-:ممنون از خاطرتون:-2-40-:

ghazal x1
1390،04،01, ساعت : 01:52 بعد از ظهر
دلم تنگ شده بود واسه این تاپیک:-2-39-:
این شبا اکثرا با رعنا تا صبح بیدار بودیم:mrgreen:کلی شعر سرودم:-2-41-::-2-35-:البته سارام که.....:-2-30-:این شبا بیداره درس میخونه ولی من موندم تو fb چی کار میکنه؟:-2-28-:
از یکشنبه میرم کلاس رانندگی.هر روز. البته بیشتر به ماشین بازی شباهت داره چون منو دوستم با هم میریم نوبتی رانندگی میکنیم ،کلی میخندیم میخوریم آهنگ گوش میدیم:-2-16-:خلاصه که خوش میگذره:-2-35-:گواهینامه که نمیتونم بگیرم فقط میرم که رانندگیم خوب بشه واسه یه سری اهداف مقدس مثل ماشین پیچوندن:mrgreen::-2-35-::-2-37-:
قراره اون 20 صفحه تایپ رو تو چندتا پست بزارم زهرا سکته کنه:-2-16-:همه راحت بشیم:mrgreen:(زهرا:-2-33-::-2-01-::-2-36-::-119-:)
دیشبم که تولد سها دوستم بود رفتیم دربند:-2-37-::-2-16-:ولی هر چی این هفته خوش گذشت امروز....
تا ساعت 12:43 خواب بودم:-2-28-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:کارنامه ها رو دادن امروز!:-2-30-:خیلی بد بوددددددد:-2-34-::-2-39-:موندم چی کار کنم با این نمره های درخشان؟:-2-36-::-2-42-:چرا انقدر معدلم بد شده آخه؟:-2-30-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:
از شنبه ام باید برم مدرسه:-119-::-2-33-:تابستونم نداریم یعنی دیگه کلا تفریح ددر همه چیز تعطیل!!!
:-2-43-:تازه بابای دوستم چند روز پیش میگه :کی میخواید شروع کنید ؟:-2-30-::-2-30-:بابا ما ادمیم ربات که نیستیم:-2-36-:
:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-119-::-119-::-119-::-119-::-119-::-119-::-119-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:

sue.sun
1390،04،01, ساعت : 01:53 بعد از ظهر
الی تو رو خدا به ما اخطار ندی ها جا دارم که پست بدم :-2-15-: اگه اخطار بدی دیگه پامو اینجا نمیذارم قسم میخورم:-2-43-:

جناب نوین خاطراتتان را پاک ننمائید دوستان نظر بیندازند

جناب نوین خان بسی ما را یادتان می آید آیا:-2-31-:

الی اخطار بدی همونی که گفتم انجام میدم ها:-119-:


لیلون نوشت:
ممنون لیلون تو یکی یکی اسم ببر اشکال نداره یه نماز دسته جمعی بخون توش اسم همه رو یکی یکی بگو:-2-35-:

پاسارگاد
1390،04،01, ساعت : 02:03 بعد از ظهر
سلام

دو روز تقریبا بدون اینتی بودم واقعا سختم بود دیروز صبح زود بیدار شدم به خاطر یه مسئله ی کوچیکی ناچار شدم برم بیرون وقتی برگشتم خونه واقعا چشام باز نمیشدن به یکی از بچه ها:-2-31-:ا دقیقا شکل کوالا شده بودم:-2-38-: ولی خوابم نمی برد همش از این دنده به اون دنده میشدم فکرم اساسی مشغول بود نمی تونستم از فکر اون مسئله بیام بیرون تقریبا سر ظهر بود یکی از بچه ها بهم اس زد حالمو پرسید جوابشو که دادم بهم گفت دیشب تو حرم بوده همش من توو ذهنش بودم هم ذوق زده شدم هم متعجب اصلن انتظارشو نداشتم خیلی خوشحال شدم که برام دعا کرده . تو موقعیتی که درست فکرم درگیر بود این حرف اون موقع برام دلگرمی اورد . واقعا کارای معنوی خیلی ارزششون بالاتر از مادیاته و به دل میشینه
اگه خدا قسمت کنه شاید یه بار دیگه تونستم بطور غیر مستقیم زیارت کنم ازش خیلی خیلی ممنونم که به یادم بوده :-6-:

اگه خودمو چشم نزنم امسال رو عهد خودم موندم از 15 فروردین تا حالا دارم امورش مکالمه انگلیسی گوش میدم درسته خیلی کند پیش میرم و الان باید تقریبا تموم میکردم ولی اینجوری اهسته بیشتر دوس دارم فعلن تا درس 20 پیش رفتم خیلی زوده قضاوت کرد ولی حس میکنم لسنینگم قوی تر شده وقتی برنامه ها و فیلمای انگلیسی زبان رو گوش میدم نمیگم جمله شو کامل می فهمم ولی یه سری کلماتو میتونم به گوشم بشنوم با تلفظ صحیحیش .خب با توجه به 20 درس همینم خوبه دیگه نمیشه زیاد متوقع بود :-2-38-:
دیشب و امروز بدجور هوس مشاعره به سرم زده بود دلم یاد قدیما کرده بود یه جورایی بغض کرده بودم خدا رو شکر امروز تا تونستم خودمو تخلیه کردم الان شارژم:-2-16-:
لیلا اااااااااااا فک کنم فصل تابستونی هوس دبی کردی:-2-33-: :-2-43-:

Behnoush
1390،04،01, ساعت : 02:09 بعد از ظهر
سلام بچه ها ما الان هولیم:-2-43-: تند تند ونویسیم ورویم:-2-30-:ساعت 4 امتحان داریم جان شوما دو شب است روی هم 2 ساعت هم نخوابیده ایم:-2-36-: خو چقد ما تنبلیم:-2-36-: 6 روز فرجه داشتیم درس نخواندیم الان می زنیم تو سرمان:-2-37-: ما دیروز برگشتیم راستی ما مانمان اینها برنگشتند :-2-35-: بابامان که خیلی قبل برگشته بود اما تهران نیست ورفته شمال:-2-37-: کلا کارش جوریست ممکن است بعضی وقتها روزی دو بار هم برود شمال برگردد این پلیس راها همه وشناسندش:-2-36-: حالا اینها را ولش:-2-37-: ما خانه تهناییم :-2-31-: بعضی وقتها خانه تهنا می شویم چند روز خیلی دوز دالیم:-2-37-: احساس میکنیم ما فروانروای کل خانه هستیم سلطنت وکنیم برهمه چیز:-2-35-: اما امتحان داریم خو هیچی از سلطنتمان تمی فهمیم:-2-43-: خوبیش این است که همه چراغهای خانه را شبها روشن وکنیم روز وشود انگار:-2-35-: صدای تیلویز هم می بریم هوا در نیمه های شب:-2-37-: هیچکس نیست دهوا کند ما را:-2-37-: دو روز است غذای درست حسابی نخوردیم:-2-36-: استرس که داریم هیچی از گلومان پایین نرود:-2-43-: برنامه داریم این امتحان بی تربیت را که دادیم مستقیما از انجا برویم یک جای باکلاسی به شکممان خدمت کنیم:-2-36-: حالا هنوز نمی دانیم کجا:-2-06-: کلا کف گیرمان هم ته دیگ است باکلاسی ماکلاسی نمی کشد جیبمان:-2-35-:پول بیلیط برپشتمان را هم مامانمان نداد خو نامرد:-2-33-: برویم بوف یک دو تیکه وزنیم هم خوبست:-2-31-: آیا وا قعا تاستان شده؟:-2-31-: خو چرا ما احساس نمیکنیم:-2-30-: اها امتحان داریم چون:-2-37-: تازه تا 8 ام هم کارهای پروژه ای داریم یعنی کلا تابستان حالا حالاها نوشود برامان:-2-31-: ما تابستان فوتبالیستهایی میخواهیم:-2-36-: جان شوما این اهنگ وخواند تو برنامه کودک آب و دریا نشان وداد تابستونه نمی دانیم فصل شادی و خنده و فلانه اینها:-2-37-: ما از آن تابستانها میخواهیم:-2-43-:ان وقتها ما خیلی کوچولو بودیم یک برنامه وداد 20 بود امسش برای 20 ساله ها:-2-35-: پسر فرامرز قریبیان مجریش بود:-2-38-: ما الان که فکر میکنیم می بینیم ان موقع ها چقد به نظر ما 20 ساله ها بزرگ بودند:-2-36-: ما بچه مرسه ای بودیم اینجوری بود یعنی؟:-2-31-: چقد این تفلیغات کارتونهای هر روزه ی بعد از ظهر تابستان شبکه 1 ما را سر ذوق ویاورد قبلاها:-2-37-: چقد مامانمان گیلاس وخرید می شست تو آبکش تا ابش برود ما همش را یواشکی وخوردیم :-2-37-: جان شما امتحانات که تمام شود ما پدر اموات این تابستان را در می اوریم:-2-36-: ما تابستان دوز دالیم:-2-37-: گشت ارشاد چه وگوید راستی:-2-36-: امنیت جانی نداریم ما:-2-36-: به مقنعه ما هم گیر می دهند:-2-36-: تازه خوبست ما انقد درس داشتیم همینجور کله مان را شانه نزده مقنعه وکشیدیم رو سرمان ورفتیم وا..:-2-33-: یکی دوتا مشکل که نداریم:-2-37-: وگویند همه جایسست..بچه ها خواهرمان می دانید اینجا نیست دیگر ..شمال کار وکند ساری..انجا هم وگوید افتضاح است:-2-38-: یکی چیزی تعریف وکرد دیشب تیلیفی ا خنده مردیم:-2-06-: می گفت این الگانس ابیها که خوب راهنمایی هستند می دانید دیگر:-2-35-: سبزها کلانی هستند:-2-35-: خوب؟ این ابی ها که می دانید در ماشینها با بلندگو در ترافیک میگویند ماشین فلانی تند تر برو..نمی دانیم بزن کنار اینها..خلاصه حرفهای راهنمایی رانندگی ای می زنند با بلند گوشان خوب؟:-2-35-: مهرنوش وگفت رفته بودیم بیرون با ماشین اینها با بلند گوشان از تو ماشین می گفتند مثلا فلان ماشین : خانوم شالتو بکش جلو:-2-06-: نمی دانیم موتو بریز تو:-2-06-: جان شما با بلندگو:-2-06-: اخر صحنه است اصلا:-2-06-: کاش ما هم انجا بودیم این صحنه ها خیلی کیف ودهد:-2-35-:
آقا ما امتحان داریم اینجا نشستیم کِل وزنیم:-2-36-: ما خسته شدیم از این زندگی همش درسی جان شوما:-2-30-: خوش به حال مرسه ایها که تابستان برایشان تابستان است وا.:-2-36-: ما حسودی وکنیم :-2-37-: بچه ها ما خیلی دوست داریم فقط تفریح کنیم چی کارکنیم:-2-30-: طبیعیست احساسمان؟:-2-37-: دوست داریم فقط برویم مسافرت اینها برویم بیرون:-2-31-: درس نخوانیم اصلا:-2-31-: ما چی کارکنیم:-2-35-: یکبار زندگی فقط تفریحی را اتحان کردیم اما دو ماه شد زده شدیم جان شوما:-2-37-: اوایل لیسانس ما را جووگرفت همش با بچه ها می رفتیم بیرون جان شما می گفتیم اخ جانمان داشنگاه چقد کیف دارد:-2-35-: اصلا درس نمیخواندیم یعنی شوما بگو یه اپسیلون:-2-35-: ان ترم یادمان نمی رود ترم 2 بود این درس مرسهای پایه بود فیزیک 2 داشتیم استادش حضور غیاب نوکرد ما هم همش نمی رفتیم می پیچاندیم با بچه ها می رفتیم بیرون:-2-35-: استادش سر امتحان از ما پرسید خانوم شوما دانشجوی ما هستی؟:-2-35-: ما درکمال خونسری قیافه مظلومانه وگرفتیم بله استاد:-2-37-: پس چرا ما شما را به جا نمی اوریم جانم؟:-2-37-: جان شوما جمعیت زیاد بود یعنی شما همه شاگردهاتان را به جا می اوردی بقیه را؟:-2-37-: ما می امدیم چرا تهمت می زنید با احساسات لطیف ما بازی میکنید:-2-36-:
حالا خدا را شکر این درسهای فیزیک 1 ، 2 وریاضی 2 ، 2 و خلاصه این درسهای ترم اولیها همش درسهای بیرستان پیشدانشگاهی بود ما گند نزدیم خیلی:-2-37-: اما کلا از تفریح زده شدیم..عذاب وجدان داشتیم که همش تفریح میکنیم:-2-37-: بعد ادم وشدیم :-2-38-: ما امتحان داریم 2 ساعت دیگر انجا نشستیم قصه وگوییم:-2-37-: بچه ها بیایید به قول مامانمان جهاد سازنگی تشکیل ودهید این لیوانهای ما را در آشپرخانه تلمبار شده وشویید:-2-30-:مامان ما از بچگی هر وقت میخواست ما را گول بزند یک کار را با هم وکنیم وگفت بیایید جهاد سازندگی تشکیل دهیم:-2-06-: ما از ظرف شستن بدمان می آید:-2-31-: ما از دیشب تا الان بگوییم چند تا لیون قهوه وخوردیم:-2-36-: ما به کافئین معتادیم تازه فنجانی با کلاسی نوخوریم فقط لیوان:-2-37-: ما دیگر لیوان تمیز نداریم:-2-31-: مامانمان نبود داد وزدند ما را ما دیگر نشستیم لیوانها را:-2-37-: خو درس داشتیم:-2-36-:
راستی راستی ما الان یادمان امد ما بچه که بودیم راهنمایی و دبیرستان تا دوم دبیرستان اینها تابستان که می شد مامانمان ما را مجبور وکرد کار خانه کنیم:-2-36-: تقسیم وکرد بین ما و خواهرمان..یک روز یکی ظرف بشوره یکی این اجاق گاز را تمیز وکنه:-2-37-: بعد دیگر درسهامان که زیاد شد و کنکور واینها مامانمان دیگر دیپلماسی اش را وگذاشت کنار قربانش برویم:-2-37-: حالا که فکر میکنیم می بینیم نمیخواهیم به تابستان مرسه ایمان برگردیم:-2-36-: ما فعلا می رویم..راستی خاطره هاتان را نخواندیم برگشتیم همه را میخوانیم:-2-38-: برای ما دها کنید:-2-30-: ما خیلی می ترسیم..اخ جانمان مامانمان نیست ما ماشین وداریم مال خودمان:-2-35-: همش مال خودمان است شریکی نیست:-2-06-: ما می رویم..مواظب خودتان باشید:-2-38-:
با همه ی این حرفها اخ جانمان تابستان امده:-2-37-: می میریم برایش:-2-38-: حتی اگر 100 سالمان شود:-2-38-: فعلا...

شبنم
1390،04،01, ساعت : 02:57 بعد از ظهر
شرمنده ام که دو پسته شدم الی دیگه تا چند روز خاطره نمی نویسم که تلافی شه :-2-40-: ما داریم میریم ییلاق ذهنی . فکر کنم اول تابستونی بی نهایت بهش نیاز دارم. خودم و خاطره هام رو دوست ندارم . هستم و با تشکرام نشون میدم که خاطراتتون رو می خونم . اگر پست نمیدم ولی دلیل خاصی نداره و فقط شخصیه

یه چیزم بگم و برم. من یه چیزی بینهایت آزارم میده اونم خوندن پروفایلم و پیامهای کاربریم توسط دیگرانه به تعداد موهای سرم اینو گفتم و لی بعضیا دیگه خیلی بی لطفن. اسمش نقطه ضعف یا هر چی هست اخلاق منه و آزارم میده. به خاطر همین مسئله ماه ها صفحه ام بسته بود ولی چون حجم کارم رو زیاد میکرد مجبور شدم بازش کنم واسه کارای فوری . از این به بعد کسی که بیاد تو صفحه ام کاری نداشته باشه از لیست دوستام خارج میکنم امیدوارم کسی نرنجه . گفتم که دلخور نشید. من به حریم شخصی همه - غیر از یکی دو نفر - احترام گذاشتم حقمه که به حریم شخصیم احترام گذاشته بشه

بچه هایی که کنکور دارید ایشالا هفته ی بی استرسی پیش رو تون باشه.
خوش به سعادتت لیلا . التماس دعا.ایشالا به سلامت بری و بیای
یه دوستی به من پیام داد جوابشو بی تعارف دادم امیدوارم نرنجیده باشه قبلش گفته بودم بیتعارفم. فهلا رفتیم روزه سکوت تا یه هفته ای تقریبا . یه کم به کارای داستانم و کارای شخصیم برسم. :-2-38-:

روز همگی بخیر آخر هفته خوبی داشته باشید :-2-40-:

خانومی
1390،04،01, ساعت : 03:21 بعد از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

اول تابستانه گویا


سلاملکم :-2-16-:

با خوندن خاطره جناب نوین یاد یه سوتی از خودم افتادم که در همین سفر پرماجرا اتفاق افتاد

و میخوام براتون تعریف کنم

اقا ما داشتیم از مشهد مقدس بر میگشتیم .سوار هواپیما شدیم و این سری من و دوستام توی اون رده صندلی سه تایی ها افتاده بودیم .از قضا اولین صندلی مختص یه اقا پسر جوون و هندزفری به گوش بود که از اول تا اخر معلوم نبود چی داره گوش میده .:-2-06-: تا رسیدم بهش نگاه یانداختم گفت میخواین بنشینید اینجا ؟:-2-35-:گفتم بلی :-2-41-: بلند شد و راه رو برای من و دوستم باز کرد و من زرنگی کردم و نشستم کنار پنجره و دوستم را نشاندم کنار این بنده خدا :-2-06-: خو دوستم متاهل بود خو :-2-28-: خلاصه وقتی هواپیما نشست این پسر مو بلند و هندزفری به گوش ما موبایلشون زنگ زد .جوا بداد و سلام علیک گرمی کرد و گفت : هنوز ماشین ننشسته !:-2-06-: ما هنو زتوی ماشین هستیم :-2-06-: ما هم اول اینجوری :-65-:و سپس این جوری :-71-: به دوستم گفتم بنده خدا این همه راهو با ماشین کوبیده اومده :-105-:
جونم براتون بگه که ماشین ایشون یا همون هواپیمای ما توقف کامل نمود :-2-35-: هر کی فکرش رو بکنید از هواپیما پیاده شد الا ما :-2-28-:چون ایشون از جاشون تکون نمیخوردند :-2-36-: اخ ردیدم اینجوری که نمیشه به دوستم گفتم شاید دعوتن اینجا ؟:-2-28-: اینو که گفتم فکر کنم شنید و بلند شد رفت و راه برای ما باز شد منم خواستم بلند شم یه هو دیدم به صندل یمیخکوب شدم و توان حرکت ندارم :-2-06-:نگو کمربندم هنوز بسته بوده :-71-: خو همش تقصیر این بنده خدا بود حواسمو پرت کرده بود خو:-2-33-:نفرات پشت سری هم تا تونستن بهم خندیدن :-109-:من هم :-2-11-:......

بگذریم. ماجراهای زیادی اتفاق افتاد .مثلا میخواستیم بریم خیابون سعدی کار داشتیم رفتم پیش هتلدار گفتم یه آژانس لطفا برام بگیرید میخوام برم خیابنون سعدی پسره ضعف کرد ا زخنده گفت خانوم سر همین خیابونه :-9-:
خدا رو شکر مقصد رو بهش گفتم قبلش:-71-:


*شبنم جون به اعصاب خودت مثلث باش
*مستر نوین انشا الله از این به بعد روزهای شادی در انتظارتون باشه
*کنکوری ها موفق باشید (من یه یه نمرم افتضاحه واسم دعا کنید):-63-:
*سوسن جون :-2-40-:
*لیلون :-2-40-:
*عاطفه :-2-40-:
و ...... همه اونهایی که در خاطرم ماندگارند :-2-41-:




میدانی تنهایی کجایش درد دارد ؟

انکارش !


ارادتمند ،خانومی

یگانه
1390،04،01, ساعت : 03:21 بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-40-:

خوب من روزهای بی خاطره ای رو سپری می کنم

اومدم این یک کلام رو بگم خیلی بد آدم تو کاربری دیگری سرک بکشه تازه اظهار نظرم بکنه، شبنم جون درکت میکنم، خدا هدایتشون کنه:-63-::-63-::-63-:
برم سریع خودمو برسونم سرکار که از کار بی کار می شم:-2-06-::-2-37-:

روز خوش:-2-40-:

فعلاً

rana-021
1390،04،01, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
کسایی که به اجبار میخوان جالب باشن بیشتراز همیشه نفرت انگیز می شن! جالبه نه؟
از فردا تا چند روز نیستم!
مراقب خودتون باشید
التماس دعا

-رعنا الوچ : ادمها نفرت انگیزن .
پس نباید بهشون ابراز علاقه کرد!اگه جمع میبندی!پس دوست هم نباید داشته باشی!وگرنه من و تو هم میشیم مثل اونا!
بیخیال

golnaghshetavous
1390،04،01, ساعت : 04:09 بعد از ظهر
فقط زیر نوشت!

- شری سبزک فنچ بارون دیده یعنی چی؟سکوتت یا همون روزه سکوت ِ تو به دل ادم غم میاره

- الی تو یکی از بدترین شرایط باهام بودی،یه دنیا ممنون

-لیلا لوسی .من بی معرفتم؟بابا تو دیگه چرا لیلی؟باشه من بی معرفت ولی مراقب خودت باش نازم.

-رعنا الوچ : ادمها نفرت انگیزن .

-نازلی کوچولویی خودم خیلی دوستت دارم

-سکوت شب خاطراتتو میخونم تا همیشه از حالت با خبر بشم

- لیلی نیکزاد کمتر هستی ،چرا؟

-ممنون مهدیه

- ایلی گل میدونم بی معرفتم به قول لیلی اما همین که میبینم حداقل میایی و میگی که هستی برام با ارزشه

-ارام کجاست؟

- باز باران نوع نوشتنت جالبه برام

-زهرا ستار میگذره

-فاطمه شیرازی مشهدی زندگیتو برای خودت جهنم نکن

- یگانه جان مرسی

-استار نوین خوشحالم که هستید

-سوسنی دخمل گلم میدونم غصه داری تو محکمی مثل همیشه

- فاطمه میشول کجاست؟دلم خیلی تنگ شده براش..

-عاطفه همیشه همین اخلاقت باعث شده یه احترام خاصی برات قائل بشم.

-بهی تو موفق میشی

-خانومی

-میس مینی غرغراتم عشقه ِ

-سرم ترکید!

- این وب سهراب ارامش خاصی میده بهم http://www.sohrabsepehri.com/main.asp

خاطره دارم اما حس نوشتن ندارم.

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.

يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.

لیلی به جان خودم دارم اضاف میکنم نه ویرایش!

: نادی منو تو لیستت یادت رفت مامان بد
ببخشید خانومی گل:-2-30-:

پس نباید بهشون ابراز علاقه کرد!اگه جمع میبندی!پس دوست هم نباید داشته باشی!وگرنه من و تو هم میشیم مثل اونا!


خودت میدونی منظورم چیه رعنا!یکم به عمق جملم فکر کن.

nemesis
1390،04،01, ساعت : 04:22 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000201DC.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

اولین روز تابستونتون به خیر و خوشی.

دارم از گرما و خستگی می میرم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020169.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) امروز بالاخره رفتم و اردوی مشهد ثبت نام کردم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020536.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) رفتیم انجمن اسلامی و لیست روی در و نگاه کردیم و اسم مبارکمان را دیدیم، رفتیم داخل و گفتیم آمدیم ثبت نام، لیست را دادند دستمان گفتند اسمتان را پیدا وکنین. آقا ما هی این لست و بالا و پایین می کنیم می بینیم نیستیم. می گم: من خودمم نمی تونم اسممو پیدا کنم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002041D.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) مسئولش گرفته، خودش نگاه کنه، دیده نیست. میگه: اسمتونو دیدین دیگه؟ http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020661.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
منم می گم: بعله http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F5.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) دیگه داشتم به چشمام شک می کردم، که دختره دید، بعـــــــــله یه لیست و اونطرف جا گذاشته. آورد و اسمم توی اون لیست بود. ثبت نام و انجام دادیم و اومدیم بیرون، افتتاحیه برنامه 12 تیره، حرکت 13 تیر http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F1.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

بعدش با دوستم اومدیم بیرون جلو پله های ساختمون مرکزی، داشتیم با دوستم پول داد وستد می کردیم که یهو نمی دونم چی شد پام لیز خورد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020459.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)و داشتم با کله می رفتم وسط چند تا پسری که بین پله ها وایستاده بودند، خدایی بود که تونستم خودم و کنترل کنم والا چه آبروریزی می شد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020468.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)


بعد از اونجا هم رفتم پیش استادم ببینم نظرش راجع به پروژه چیه، که با همدیگه فهرست تهیه کردیم و قرار شد من بیام تا شنبه تنظیمات و انجام بدم.

ساعت 2 بود که کارم دانشگاه تموم شد و می خواستم بیام خونه، حالا مثلا کسی هم خونه نبود جز محمدرضا که قرار بود من ناهار درست کنم. همه اش تو این فکر بودم تا 3 میرسم خونه یه تخم مرغ بندازم رو برنج دیشبی و بخوریم، رسیدم خونه و در و باز کردم دیدم بوهای خوبی از آشپزخونه داره میاد، دیدم محمدرضا جلو گاز داره غذا دئرست می کنه، شاخ که سهله، دمم در آوردم. رفتم اتاقم که لباس عوض کنم دیدم بعله مامان خانوم هم تشریف آوردن، فهمید که مامان دستور غذا درست کردن دادن و الا محمدرضا و این کارها... استغفرا...

الانم خیلی خسته ام، خوب شد صبح اداره رو پیچوندم ها و الا الان جنازه بود http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FC.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) طفلکی مهین می گفت امروز هم با گاو ها سر و کار داشتن هم با زنبورها http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) خیلی طفلکی شد. عوضش فردا هم باید بریم اداره http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002018E.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

دیگه اینکه ممممممممممم آهان مینا جانمان حرف از پرستاران وزدی، خواستیم بگوییم ما کماکان طرفدار پر و پا قرصش هستیم و هنوزم نگاه می کنیم، خیلی کم پیش می آید که نبینیم که از خجاتلت تکرارش در می آییم. ما هم آن زمانها عاشخ میچ بودیم ولی خوب الان شخصیت های باحالتری هم وجود دارد، ما الام برای جک می میریم و از فرانک هم خوشمان می آید، تنها کسی که روی مخ ماست همین وان می باشد که اصلا عوض نوشد. تازه می دانستی فیلمش خیلی بی حیاتی است؟ کلی سانسور شده که نیم ساعت ودهد. ما یک زمانی همان موقع ها که میچ زنده بود از شبکه نمی دانیم کجا نگاه هم وکردیم کلی دیرین دیرین داشت. الان عروسی اریکا می باشد باید عکسهاشان را پیدا وکنیم وبینیم تی وی ما که نشان نودهد. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020661.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)


امروز توی اتاق استادم، یکی از فارغ التحصیلام 84 مون اومده بود، با استاد حرف میزد، می گفت تو کنکور تخصص رتبه یک شده ولی برداشتن گذاشتنش کنار و قبول شده ها یکیش نفر 40 ام هستش، اونم چی؟ این از دانشگاه تبریز که سراسریه، ایشون از دانشگاه آزاد واحد گرمسا، یعنی سه نفر قبولی هم هر سه از دانشگاه گرمسار.....
بعد استاد یه نامه نشون داد که نمی دونم کی سازمان سنجش نوشته بود که نمره کتبی این آزمون توی قبولی نهایی تاثیر نداره و مصاحبه شرط اصلی هستش.

یعنی پسره داغون بودا، استاد هم کلی چیز میز از سالهای پیش تعریف کرد که مخم سوت کشید. ببین کی ها نشسته توی یه کرسی علمی که متخصص آینده مملکت میشه کسی که معدلش 13 بوده اونوقت معدل الف باید بره سربازی.

اینا جواب بازی کردن با سرنوشت جوونا رو چه جوری می خوان بدن.
کلی اعصابم به هم ریخت، یه چیزایی شنیدم که ..... بی خیال.



چند تا هم پ ن بدیهم:

1: پروانه جان خیلی باحال نوشتی، خواستیم بگوییم ما عاشق این هستیم که خانه ساحلی جنگلی در شمال داشته باشیم. این یکی از آرزوهایمان است که می خواهیم بهش برسیم انشاا...، یک دوستی دارم که به خاطر پدرش از تهران رفتند به یکی از روستاهای رشت و یک خانه دارند و کلی باغ اینا دورشان، مرغ و خروس نگه ودارند تازه جایی هستند که تلفن هم ندارد. وقتی از زندگیشان تعریف می کند ما کلی دلمان جیز می شود. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002041D.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
ما همیشه می گوییم می رویم آنجا زندگی کنیم ولی همه به ما وخندند . ولی ما یک روز اینکار را می کنیم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002043F.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)


2: فرهاد خان. خیلی عالیه. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020167.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

3: فاطمه جان بهت خوش بگذره. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020167.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) همین قدرم که میای و نشون میدی که پیشمون هستی خودش کلی ه

4: بهنوش جان می گما، خوبه هول بودی اگه نبودی خاطره ات چی می شد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FC.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

5: شبنم جون. حرص نخور زود پیر میشی ها. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002020B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) روزه تم قبول ولی سعی کن زودتر تمومش کنی دلمون می گیره http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F5.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

6: نادی منو تو لیستت یادت رفت http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002041D.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) مامان بد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002020B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)


فکر کنم دیگه حرفام تموم شد. امروز شکلک کم گذاشتم ببینم خاطره ام کم دیده میشه یا نه

آخر هفته خوبی داشته باشین.



(http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=12)

mahdieh67
1390،04،01, ساعت : 04:26 بعد از ظهر
یک اتفاق! یک تصادف! امروز صبحی خبری شنیدم.. یکی تصادف کرده تو icu الان.
یکی می گه می بینی جواب بدی هایی که به من کرده رو اینجوری پس میده.
میگه امیدوارم دیگه خوب نشه.
میگه دعا نمی کنم بمیره، ولی باید بِکشه! به تاوان همه بدی هایی که به من کرده.
این کارایی که کرده شامل منم می شد! ولی هیچ وقت بدی نخواستم براش.
حالا صحبتم خودم نیستم! حرفم اینه که ما ادما چقدر از هم دور شدیم!! از زمین گیری طرف! یکی! حتی دشمن مون هم خوشحال می شیم...
بحث کردن هم بی فایده است! یکی ! یه انسان! خوب ، بد! الان داره برا جونش می جنگه! عوض دعا ......
خدا اخر و عاقبت همه مون رو به خیر کنه...
هر روز داریم بدتر می شیم.

lili59
1390،04،01, ساعت : 04:50 بعد از ظهر
سلام عليكم:-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-::-2-25-:

همين اوله اول بگم كه امروز خيلي گرمه،:-2-36-:......... گرممه، سرم درد گرفته،.......... بي حالم.....خسته ام.......:-2-28-:
اَه، بتركه اين شركت به اين بزرگي كه يه فن كوئل درست و حسابي نداره، :-2-36-::-2-43-:
يكي بايد بياد اين فن كوئل رو باد بزنه.:-2-36-:

ببخشيدا اينا خاطره نيست. ولي شرح حالمه (اخطال مخطال كه بابت شرح حال امروزم نميگيرم، ميگيرم.) :-2-35-:
ولي خب ديگه اينم جزء خاطلاتمان ميباشد.:-2-37-:

امروز كه اولين روز تابستان بود خيلي خيلي گرممان شده بود.:-2-38-:
صبح كله سحري رفته بوديم كيبورد مربوط به كامپيوتر منزلمان را بدهيم درست كنند، كه حسابي ضايع شديم. (البته به خاطر فرار از گرماي وسط روز صبح رفتم):-2-15-:
ميدانيد چرا..........:-2-28-:
اولين ضايع شدن از بابت خيلي زود رسيدنمان به محل شركت خدمات پس از فروش بود. نخنديدهااااااااااا........... :-2-28-:
ميگم اگه خنديد خود دانيد هااااااا...:-2-26-:
اوليش مربوط ميشد به اينكه ساعت 7 صبح دم در شركت خدمات پس از فروش بوديم............. :-2-37-:
سرايدار شركت مربوطه تازه قفل در را داشت باز ميكرد كه ما رسيديم.
پريديم داخل تا خواستيم برويم جلوتر ديدم يه شيلنگ برداشته اين هوا فكر كردم كه ميخواد منو بزنه،............
ولي نه، ميخواست حياط شركت رو آب و جارو كنه.......
القصه كمي كه ترسمان ريخت، ديدم در ورودي به ساختمان هنوز قفله و برقها خاموش.
پرسيدم، ببخشيد آقا هنوز كارمند قسمت خدمات پس از فروش نيامده،........
آقاههههههه يه جوري نيگام كرد ......... :-2-19-:
گفتم كي تشريف ميارند.......
گفت كه ساعت 8/30 ، 9 ميان........ :-120-:
فكم اين هوا اومد پايين........:-13-:
پيش خودم حساب كردم كه اگه اين ساعتي كه آقاي سرايدار فرمودند تشريف بيارند........ و بعدش تازه بخواد عيب و ايراد رو بررسي كنه، من ساعت ده ، يازده ميرسم شركت...........
اونوقته كه تازه كلي به رئيسم بايستي جواب پس بدم.
القصه، گفتم ولي ديروز كه تماس گرفتم، منشي قسمت گفت كه ساعت 7 بازه شركت.
گفت قسمت اداريش ساعت 7/30 شروع به كار ميكنند. قسمت خدمات پس از فروش 8 ، 8/30 و گاهي اوقات 9 شروع به كار ميكنند.
تو اين لحظه به خودم گفتم اي كاش اسم منشي رو پرسيده بودم كه حالا يه حال اساسي ازش ميگرفتم تا صبح به اين زودي اينقدر معطل نشم.
خلاصه سرتون رو درد نيارم، تو دلم خدا خدا كردم امروز از اون روزايي نباشه كه اونها ساعت 8/30 و يا 9 بيان سر كار.....:-63-::-63-::-63-::-63-::-63-::-63-::-63-::-63-::-63-:
خلاصه خدا دعاي منو مستجاب كرد و ساعت 8/15 كارمند قسمت مربوطه تشريف آوردند.
رفتم داخل و كيبورد رو تحويل قسمت دادم و گفتم كه ايراد داره و كار نميكنه.........
گفت كه بنشينم تا بررسي بشه،........
نشستم بعد چند لحظه گفت كه خانم كيبوردتون ايرادي نداره....
خلاصه كلي براش توضيح دادم كه ايراد داره و از اين حرفا......
گفت خانم ايراد از مادربورد كامپيوتر شماست. كيبورد كاملاً سالمه، .......... تنظيمات مربوط به Usp رو بايستي فعال ميشد.
خلاصه اينطوري شد كه به خاطر يه كيبورد كه سالم هم بود، هم وقتم تلف شد هم اينكه ......
خب ديگه گاهي اوقات پيش مياد.....
اين يه تجربه بود ديگه........ اضافه شد به تجربيات ديگه از زندگيم............:-2-38-:

REAL LOVE
1390،04،01, ساعت : 04:57 بعد از ظهر
من و انتظار و کابوس تنهایی
من و حس اینکه هر لحظه اینجایی
دارم آینه ها رو گم می کنم کم کم
تو رو هر طرف رو می کنم می بینم
نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی
تو که لحظه لحظه حالم روو می دونی
اگه این بهارم برنگردی خونه
دیگه چیزی از من یادت نمی مونه
منو رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجا
دارم از خودم با فکر تو رد می شم
دارم عاشقی رو با تو بلد میشم


سلام:-2-41-:

امروز هم گذشت... امتحانشم بد نبود...هشت تا سوال بود که چهارتاشو باید جواب می دادیم... ولی اونم در حد یه کتاب هر کدومو:-2-41-:سه تا تحلیل شعر خواسته بود...یکی خانه ام ابری ست "نیما" ... یکی پنجره"فروغ" ...یکی غربت"سهراب"...
منم نیما و فروغ رو تحلیل کردم...نامرد شعرارو نداده بود ما هم حفظ نیستیم:-2-41-:
بیشتر بچه ها به جای پنجره اشتباهی دلم گرفته ی فروغ رو نوشته بودن:-2-41-:(البته بعید بود ازشون اینکار) ولی خب در هر صورت تحلیل شعراشون یکی بود و یه مفهوم و می رسوند:-2-41-:
برگشتنی بستنی بیسکوئیتی خوردیم...جاتون خالی خیلی چسبید:-2-41-:
آها امتحان هفتم تیر یعنی منطق الطیر افتاده دوازدهم:-2-41-: واسه من که تو فرجه ها نرسیدم بخونمش خوبه...وقت کافی دارم:-2-41-: ولی اینکه چهار روز دیگه باید استرس امتحان داشته باشیم عذاب آوره...
بالاخره سی دی مهدی یراحی رو پیدا کردم... از وقتی اومدم سه بار گوش کردم بهش:-2-41-:

حوصله م سر رفته...
چند روز نرفتم ملاقات خدا...لعنت بر شیطون...
شرمنده م خداجون...چشماتو ببند رو این چند روزم...کمکم کن از فردا بیام پیشت دوباره...

آرزوی سلامتی برای همه مریضا...
لیلا پیشاپیش زیارت قبول...به سلامت:-2-41-:

خودافیظظظظظظظ

abhi
1390،04،01, ساعت : 04:58 بعد از ظهر
اين چند وقته يا بهتر بگم چند ساله زياد روز خوش نديدم جز موارد زود گذر هر چند قهر ماني استقلال نزد امام رضا يك چيز ديگه بود اون فقط مال من بود من شادي اختصاصي واقعا نديدم شاكيم شديد از خدا ......

هيچ رو اون روال ميخواستم نبوده همش مشكل در بسته اونم پي در پي از همه چيز شاكيم نميدونم تو اين تو دوسال يا وضعيت هاص جامعه شديدتر شده . يك اخلاقي كه دارم اينه روي موارد رو چيز هايي كه دو ست دارم خوب كمي تعصب دارم بخصوص وقتي تو هين بشه اونم بدون شناخت مثلا يك نفر خيلي دوست دارم بعد ديگران بيان بدون اينكه از اخلاقش تحصيلاتش رفتارش حر فه اي بودنش شخصيتش اصالت خانواد گيش شناخت داشته باشند تو هين ميكنند نمونه بارزش همين نود و هشت وقتي عكسي گذاشته ميشه ........قبلا اعصابم خورد ميشد اعتراض ميكردم و لي مديران بخش گفتند اظهار نظره و لي تو هين بود يك جورايي فحش بود من ديگه اون تو قسمت نر فتم
كلا بيشتر سر اين خانواده هنر مند و استقلال البت خانواده خودم اين جوري هستم اصلا كاري به اظهار نظر و عقيده ندارم و لي تو هين نه

........ديشب خبر شنيدم ميخواستم تيتر كنم و لي گفتم نبايد بذارم اگه تو هين كنند چي اين شادي من از بين ميره
هنر مند نازم دارند صاحب فرزند ميشند خانواده اش اون قدر شادند كه نگو
من كه خيلي دعا ميكردم ...........ديشب تو مسجد جمكران دوستم زنگ زد كه كه مژ دگاني بده .................. تو ييت زده كه دكتر ها تاكيد كرده نو رسيده امده خونشون
راستش شنيدن اين خبر تو جمكران حس و حال خوبي بود خيلي خوب .............اخحه قبلش مدير كاراون گفت اگه تو اين 4 سال حاجت نگر فتي به خاطر قلب ناپاكه هر چند يك حسي بود كه ميگفتتند اصلاح طلبي و رو سا بخصوص سر در مداران كه متنفرم ازشون رو قبول نداري نه من قبول ندارم
و لي دينم چرا هر چند خداي من نه گرز اتشين دستش نه ميخواد من محا كمه كنه امام ز مان بياد شادي و عدالت مياره نه قتل و خون ريزي
كلا اين جوريم ............... اين چند وقته از خدا شاكي بودم البت الان هستم فقط انر ژي اين خبر ...... و گر نه وقتي مي بينم اوضاع همون جوريه با اينكه هميشه ميگم شكرت خدا سپاسگذار خدا دليل نميشه اوضاع خوب نباشه
مهم اونهايس كه دو ست دارم هميشه الو يت با خانواده فاميل دو ستان همسايه ها و الابته تمام كساني كه دوست دارم بهشون علاقه مندم يا متنفرم يا دوست دارم و گر نه بي خيال قضيه اين علاقه مندي در جه بندي زيادي داره خدا خانواده دوستان .. ....... چند خانواده و استقلال و ...... در جه اول بقيه دوم خودم نميدونم
براي خودم خواسته زياد دارم و لي خوب اول دوست دارم اونهايي كه دو ستشون دارم شاد باشند و خوب بعد خودم اخر خودم مهم نيست فقط درد تنهايي زياد ميكنه
تنهايي رو دوست دارم ندارم نميدونم و لي براي هيچ كس ارزو نميكنم در خانواده بين دوستان تنها باشي درد بدتريه كه خوب من دارم ميكشم
...........

hiva
1390،04،01, ساعت : 05:17 بعد از ظهر
گذری برنامه ی تی وی دید می زدم دیدم توی یکی از شبکه ها دارن راجب دعا و اینا می حرفن!
طرف زنگ زد پرسید چرا خدا یا چرا امام رضا همه ی حاجت ها و دعاهای مارو برآورده نمی کنه؟
بعد اون آقاهه جواب داد اگه قرار بود هر دعایی اجابت بشه سنگ روی سنگ بند نمی شد که!
شبکه رو عوض کردم گفتم برو بابا، اما بعدش که یکم فکریدم دیدم راست می گه! یکی نفرین می کنه، یکی خواسته ی چپول مپول و بد داره، یکی چیزی می خواد که خدا بهتر می دونه به صلاحش نیست و بعدا اگه بگیره، تو سر خودش می زنه که چرا این شد، یکی... خلاصه زیادن...
به خودم که نگاه می کنم می بینم، هر وقت به مشکل برخوردم یاد خدا افتادم و صداش کردم!
امضای یکی از بچه هارو شدیدا قبول دارم:



من هرچی تلخی بود امتحان کردم اما فهمیدم هیچ چیز تلخ تر از دوری از خدا نیست خاطره اینا ندارم... یعنی دارم ولی خب چیز قابل توجهی نیست.:-2-28-:
همچنان داریم با بهار سر اینکه دیشب دنیارو آب برده کی جاش و خیس کرده بوده؟ کل کل می کنیم. http://laymark.com/i/m/m122.gif
فقط کافیه چرت و پرتای توی پی ام و اینجا بذارم تا همه شاهد یک مکالمه ی کمدی کلاسیک باشن و پهن بشن روی کیبورد. :-2-43-:
با رعنا هم راجب مسابقه، کمی انگشت روی کیبورد می حرکتانیم. :-2-38-:
با هلی هم راجب خیلی چیزا حرفیدیم.
دلم برای بد و بیراه گفتن به عاطی کمی تنگیده! http://laymark.com/i/m/m131.gif
با... بماند.
کلا بیشتر که می فکرم می بینم فعالیت اصلی من به غیر از فرهنگ و هنر توی پی ام هم هستش. در روز زیاد مخ می زنیم. :-2-35-:
البته نه از اون مدل مخ زنی ها! روی مخ خوری بیشتر تاکید دارم.http://laymark.com/i/m/m179.gif


یه چیزی، به این فراخوان یه سری بزنید. خصوصا تو نادی اگه وقت کردی تو مسابقه شرکت کن. :-2-32-:
فقط به خاطرش از خوابت نزن:-2-42-:
آهان برای لینکش هم به امضام مراجعه کنید.
دیگه فعلا همینا...
من برم ببینم تکرار این سریال نابرده رنج کی شروع می شه.


راستی مینا احسان برای تیتراژ سریال خونده بوده اما بهش مجوز پخش ندادن نامردا :-2-33-:







پ.ن: کی پستش و پاکوند؟:-2-35-: آخه پست یگانه اول بود.

elahe.goddess
1390،04،01, ساعت : 05:23 بعد از ظهر
1 تير 1390
سلام:-2-16-: اينم تنها خاطره از تبريز الان خونه پريسا ام ا:-2-16-:صلا وقت نشد بقيه خاطره ها را بخونم :-2-15-:و تشكر كنم ولي كلي اينجا داره خوش ميگذره :-2-37-:و ميدونم بيام اصفهان واسه اينجا دلم خيلي تنگ ميشه:-2-15-: خيلي وقته اينجام ولي ديگه كم كم بايد برم فردا امتحان اناتومي دارم :-2-39-::-2-39-:هيچي نخوندم رياضي و خراب كردم ولي زبان را خيلي خوب دادم شايد اومدم همينو ويرايش كردمو بقيه شو نوشتم شايدم يكي ديگه زدم :-2-37-:
پ ن : دلم واسه همتون تنگيده:-2-13-:

پائیز96
1390،04،01, ساعت : 05:37 بعد از ظهر
خداحافظ مگو بامن مرو ای روح از جانم

در این دنیای عاشق کش تو هستی جان وجانانم

نهال خاطراتم را به دیده آب می دادم

گل یاد تو می روئید در رویای گلدانم

وگاهی بغض می کردم ز چشمم ژاله می بارید

زمان آبستن غم بود از پاییز چشمانم

پس ازتو آسمان بر دوش من آوار می گردد

ومی گیرم زاندوهت سرم را در گریبانت

بیا وبر دل سردم بیفشان نور عشقت را

که من بی روی تو هرگز در این وادی نمی مانم

ببین تندیس عشقم را که از فرجام می لرزد

نگیری گر تو دستم را زهم پاشیده می مانم

بمان با دست سرشارت غبار آینه بزدا

که ابر شوق چشمم را به پای تو ببارانم

تمنایم همه اینست ای تصویر رویایی

برای خواهش اشکم بمان در قاب چشمانم.:-2-30-:

Mina
1390،04،01, ساعت : 05:43 بعد از ظهر
سلام نادي..
خوبي؟
دختر دلم يه دنيا برات تنگيده...
ولي نميدونم چرا اينطوري شدم..
از هيشكي سراغي نميگيرم...
خيلي وقته به خيلي از دوستام اس نزدم..
حالشونو نپرسيدم...
نميدونم چرا...
چه مرگمه...خدا عالمه....

نادي،آدما همه شون...نفرت انگيزن..موافقم باهات..استثنا هم نداره...دقت كنيد..ميگم آدما..يعني خودمم توش جا دارم...
پس به كسي برنخوره...

امروز يه پستي رو خوندم...تووبلاگ ِدوستم..بد نيست شما هم بخونيد مطلبش رو:
(ويرايش شد)

يكي دو ساعت بعد ميام پاك ميكنم لينك رو..
ميگن بعضي وقتا،اين بشر ِدوپا از حيوان هم كثيفتره..اين موقع هاست....
ديگه اين كارا شده يه افتخار واسه اين مملكت ِاسلامي...
خوششون مياد هر روز يه خبر در بياد...
اونوقت ميگن ما به دنبال ِامنيتيم...

خدا خودت هر چه زودتر صاحبش رو برسون!


تو زيبايي رو سفارش داده بودم..اومد رسيد..ميخوام يه قسمتش رو ببينم.. حوصله درس ندارم...24 تا برنامه ست همه ش رو حفظ كردم..ميدونم كه استادم از اينا ميده..البته خدا كنه...

امروز بعد ِمدتها رفتم تاپيك ِفراخوان...يه 30 تا گرفتم گذاشتم...يه 50 تا هم واسه فردا گرفتم كه بذارم....

فعال شدم:-2-35-:

كتابي هم كه شروع كردم مونده ..
شايد بگم حذفش كنن..حوصله ش رو ندارم....

آره همين بهتره..ميگم حذفش كنن...

دلم ميخواد الان فقط سريال ببينم..همين!

همه تونو دوس دارم...:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
اسمم نميبرم..چون ميترسم يادم بره سوء تفاهم پيش بياد...:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
ولي اين وسط...بهي ..نادي...شبي...مهدي...هيوا.. آلوچ ....هليا..واسه م يه چي ديگه ن....


بعدا نوشت: خوب من اينهمه احساسات خرجتون كردم...بياين برين اين تاپيك..نظرتونو بگين:-2-08-::-2-06-:
http://www.forum.98ia.com/t232005.html

farhad_0
1390،04،01, ساعت : 05:57 بعد از ظهر
گاهي يه نه گفتن بهتر از اينكه يه بله بگي و يه فاجعه درسته بشه

گاهي رد شدن و گذشتن بهتر از موندن و ايستادنه

گاهي سكوت بهتر از فرياد زدنه


گاهي خنده بهتره از اشك ريختن و غصه خوردنه

گاهي ندونستن بهتر از دونستنه

گاهي نديدن بهتر از ديدنه

گاهي زشتي بهتر از زيبايي

گاهي فارغ شدن بهتر از عاشق شدنه

گاهي متهم بودن بهتر از اتهام زدنه

گاهي دلتنگي بهتر از بودن در كنار همه

گاهي شكست بهتر از هميشه پيروز بودنه

گاهي خرد شدن بهتر از هميشه سالم بودنه

گاهي دلت بشكونن بهتر از اينكه هيچوقت دلت نشكنه

گاهي تو كوره اجر پزي رفتن بهتر از رفتن به پارك و فضاي سبزه

گاهي تلخي خوردن بهتر از شيريني خوردنه

گاهي ناراحتي بهتر از راحتيه

- يه ذره صبر بهتر از شكايت كردنه

گاهي ببخشش بهتر از نبخشيدنه

گاهي يه دعا بهتر از نفرين كردنه

...........................

feedback
1390،04،01, ساعت : 06:36 بعد از ظهر
سلام
این روزا بیشتر ریلکسم خیلی خونسرد نسبت به روزای قبلی زندگیم. خیلی احساس آروم تری دارم. تنها استرسی که دارم امتحاناتمه ولی یه موضوع دیگه هم کنارش باعث استرس شده که همینطور داره سیر صعودی طی میکنه یعنی هی داره به اوج میرسه یه جوری باید باهاش مقابله کنم یه جوری که عاقلانه و منطقی باشه. فقط فرصت میخوام به فرصت احتیاج دارم که بتونم همه چی رو راست و ریستش کنم. امروز که تو خلسه کامل بودم یه آهنگ رو از صبح تا حالا ولش نکردم (rafael frost - if only) اگه خواستید دانلود کنید. ملودیش منو کشته ، بار غمی تو دل این آهنگه که همون حرفی رو میزنه که من تو دلمه و نمیتونم بزنم. با گوش دادن به این آهنگ آروم میشم حرف نمیزنم و فقط گوش میدم و میزارم آهنگ به جای من حرفاشو بزنه. اینطوری فکر کنم بهتره جدیداً سراغ چیزایی میرم که اونا برای من متصور وضعیت درونیم بشن و من کمتر راجع بهشون فکر کنم شاید اینطوری تسکین پیدا کنم شاید!!
امروز و دیروز کسل کننده ترین روزای عمرم بود حوصله هیچ کاری رو ندارم واقعاً کسلم اما وضعیت فکریم بهتر شده و یه کم به حالت ریلکس نزدیکم ولی هنوز اونطوری نشدم. اگر تونستم این چیزی که آزارم میده رو ترکش کنم یا به نحوی ازش جلوگیری کنم چنان روحیه ای بدست میارم که خدا میدونه فقط باید باهاش بجنگم باید خودمو از نظر روحی تقویت کنم. همین آهنگ باعث شده یه ذره ذهنیاتم رو خود آهنگ جواب بده و من کلنجار نرم باهاش. این حالت خیلی طول میکشه تا آدم به دستش بیاره شاید براتون خنده داره ولی من با یه آهنگ اگه دم بگیرم و برم تو حس و خلسه دیگه نمیام بیرون تا یه هفته یعنی حداقل یه هفته زندگیم شرایطم ذهنیاتم کارام همه چی ریتم همون آهنگ رو میگیره. واقعاً دیوونه موسیقی ام طوری که موقع امتحان ، موقع غذا ، موقع خواب ، موقع هر چیزی و هر کاری با ریتم و شکل خاص یه ملودی یا موزیک میرم جلو و کارمو انجام میدم. اگه تو کار موفق بشم میرم سراغ آهنگایی که انرژی دو چندان واسه ادامه کار بهم میده و اگه شکست بخورم اول یه روز کامل آهنگای سبک خودم تو شکست و نا امیدی رو پلی میکنم بعدش میرم سراغ آهنگای روحیه دار و امید دهنده و به مرور بعد از 3 - 4 روز دوباره روحیمو بدست میارم. ولی این وسط پیش میاد که میرم تو خلسه نه نا امیدم نه امیدوار بلکه مجهول الهویه میشم اصلاً نمیدونم چیکار کنم و باید دقیقاً چه کاری انجام بدم واسه همین میرم تو خلسه تا جدا از همه چیز فقط به وضعیت فعلیم فکر کنم. الان اونطوریم شاید جالب باشه براتون ولی سراسر زندگی من ریتم موزیک داره واسه هر لحظه و هر ثانیش هم برنامه ها دارم و هر آهنگی که فکر کنی باهاش تنظیم میکنم و میرم تو حس با اون آهنگ. موقع درس آهنگ آروم موقع تفریح آهنگ زمان خودش موقع خواب آهنگ مدیتیشن و خلاصه همه چی. از سه روز پیش به ترتیب ساعت گیر دادم به این آهنگه امروز دیگه موقع اوجش بود. دقیقاً از ساعت 11 صبح داره پلی میشه بی وقفه تک تک ریتماش اومده دستم و الان دقیقاً خلسه کاملم و بی اختیارم دستم اینور اونور میره و با آهنگ مینوازه. وای که چه حالی میده این حالت. یه نیم ساعتی طول کشید تا اینو تایپ کنم چون همش داره دستم با ریتم میره.
راستی امروز اولین روز از ماه منه ماهی که توش متولد شدم البته 22 روز مونده تا تولدم ولی خوب علاقه شدیدی به ماه تیر دارم از بچگی هم این ماه رو دوست داشتم بیشتر به خاطر اینکه کادو میگیرم و تابستون میاد و تعطیلیه ولی دیگه فکر کنم برای من تعطیلی نباشه چون از امسال دیگه میخوام برم تو استارت ترم تابستونی و شاید خوندن واسه ارشد و سر کار دائمی نه پاره وقت. به امید خدا که جور بشه همشون با هم.
روزتان خوش
خاطرتان خوش تر
سعید / 1 تیر 90 خورشیدی / ساعت 18:37

raScal
1390،04،01, ساعت : 06:38 بعد از ظهر
۰۱ تیر ۱۳۹۰........:-2-38-:
امروز خاطره ای برای فرداهاست....:-2-41-:


تابستونتون مباااااارک.....:-2-16-:http://www.pic4ever.com/images/Just_Cuz_06.gif
ما که هیچ حسی نداریم به تابستون هیچم حسش نمیکنم یادش بخیر مدَرَسه که میرفتیم چه ذوقی داشتیم که آخیش تابستونه و تعطیل.....:-2-30-:
امتحانام و کلاسام با هم قاطی شده البته همه چی به هم قاطی شده ....
خود درگیری هم پیدا کردم ....:-119-::-2-33-:
از صبح هم بیکار بیعارم میچرخیدم http://www.pic4ever.com/images/www_MyEmoticons_com__fishing.gifالان که اومدم مثلا سر درسم ماشالله مهمون از در و دیوار داره میریزه منم از حرصم اومدم پشت کامپیوتر.....http://www.pic4ever.com/images/cowboypistol.gif
صرفا جهته درد و دل.....http://www.pic4ever.com/images/bathtime.gif
.................................................. .................................................. .................................................. ..............http://www.pic4ever.com/images/6asmnhy.gif
روزای تابستونتون شاد و پر انرژی.....http://www.pic4ever.com/images/Just_Cuz_13.gif
التماس دعا....http://www.pic4ever.com/images/coffeebath.gif

یاعلی...http://www.pic4ever.com/images/toyou.gif


بهاری 1/4/90...http://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif

babasi
1390،04،01, ساعت : 06:51 بعد از ظهر
سلام خوبين؟ خوشين؟
شنيدين كه ميگن:
مهمان گرچه عزيز است ولي
خفه سازد اگر آيد و بيرون نرود
اين شعر الان درست وصف حاله منه.
درست از جمعه بعد از ظهر دارم مهمون داري ميكنم تا همين الان.
نمي دونم چه حكمتي ئه كه اين مهمون هاي ما ميذارن درست وقتي ميان كه مامان و باباي من سفرند
اون از عيد كه تمام اقوام گذاشتند روزي كه مامان اينا رفتند سفر و با علم به اين كه فقط من خونه هستم تشريف فرما شدند اين هم از الان كه به بهونه استقبال از مامان اينا درست 1 هفته جلوتر تشريف فرما شدند.
يه وقت خدايي نكرده فكر نكنيد كه من از مهمون بيزارم ها. نه. ولي خب خسته شدم، دست تنها پذيرايي از 10 نفر مهمون كه باهاشون يه جورايي رو دربايستي دارم واقعا برام سخته. الان چند روزه كه زندگيم از روال عاديش خارج شده، به هيچ كدوم از كارهام نمي رسم، سركارم رئيسم همه اش غر ميزنه كه خانم شما چرا دل به كار نميدين؟ چرا حواستون پرته؟ چرا ....؟ بعدش هم كه از سركار ميام خونه، خسته و كوفته بايد شام و حاضر كنم و در همين حين هم يه گزارش كامل از اتفاقات روزانه خدمت عمه خانم(عمه پدرم) ارائه كنم. بماند كه عمه خانم چه نصيحت هايي بهم نمي كنه، و كلي هم به جونم غر ميزنه كه دختر تو چرا اين قدر شُلي؟!! من هم سن تو كه بودم اين قدر زرنگ بودم كه همه تعجب ميكردند و ميگفتن صديق تو ه جوري اين هم كارو با هم انجام ميدي؟!! 4 تا بچه داشتم، كه همه شونو مثل دسته ي گل تر و خشك ميكردم، مادرشوهرم هم هميشه هر جا ميشست فقط تعريف منو ميكرد و ميگفت: همه ي عروس ها و دومادها يه طرف، اين صديق يه طرف. ماشالله نميدونيد چه قدر زرنگ و باهنره!!!
خلاصه اين عمه خانم اين قدر از خودش تعريف ميكنه و لابه لاي اين تعريف هاش هم تا دلش ميخواد به من متلك ميندازه كه اين چه طرز مهمون داريه؟!! يعني كه چي تو صبح ميري سركار و ما رو تنها ميذاري؟!!! يكي نيست بگه آخه عمه خانم جان،من كه نمي تونم مرخصي بگيرم و بشينم ور دل شما و به خاطراتت جوونيتون كه تا حالا نزديك به هزار بار برام تعريف كرديد گوش بدم. نه كه نخوام نميشه! اصلا مرخصي ندارم. كافيه يه كلمه به رئيسم بگم مرخصي كه عذرم و بخواد.همين كه رضايت داده كه من اين روزها ساعت 2 كار و تعطيل كنم خودش خيليـــه. اما عمه خانم كه اين چيزها رو درك نمي كنه كه.
الان هم به بهونه ي اين كه درس دارم (البته عمه خانم نمي دونه كه من درسم تموم شده ) اومدم تو اتاق. شام هم نپختم و به آراد گفتم شب كه مياد از بيرون پيتزا بگيره و بياره،خسته شدم از بس كه پختم و شستم و رفتم. از مهمون داري خسته شدم، از خودم خسته شدم، از رئيسم خسته شدم، اصلا از زندگي خسته شدم.
اي خدا كي ميشه كه مامان اينا بيان و من بتونم يه نفس راحتي بكشم و به كارهام برسم.
الان هم خاطره ي هيش كدومتون رو نخوندم،براي همين نمي دونم جو تايپيك چه جوريه؟ شايد آخر شب فرصت كردم و خاطراتتون رو خوندم.
برام دعا كنيد كه خدا بهم صبر بده و يه موقع حرفي، حركتي و رفتاري نكنم كه اين بندگان خدا ازم دلگير بشن و هم خودم ناراحت بشم.

Mini Moon
1390،04،01, ساعت : 07:45 بعد از ظهر
كنار مشتی خاک در دوردست خودم ، تنها ، نشسته ام .
نوسان ها خاک شد
و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت .
شبیه هیچ شده ای !
چهره ات را به سردی خاک بسپار .
اوج خودم را گم کرده ام .
می ترسم ،از لحظه بعد ، و از این پنجره ای که به روی
احساسم گشوده شد .
برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا !
بوی ترانه ای گمشده می دهد ، بوی لالایی که روی چهره
مادرم نوسان می کند .

*******
امروز صبح،تقويم رو ميزيمو ورق زدم.صفحه ي جديد:تير!.تابستونه من يه هفته اي هست شروع شده ولي از امروز رسما شروع شد!
تابستونه خوبي داشته باشيد!


http://www.up.98ia.com/images/b303l9kaeo5l9h63eevb.jpg


***
ديروز كه سينما بوديم،يكي از دوستام زنگ زد بهم.گفتم صدا نمياد بعدا زنگ بزن.بعد كه گوشي رو قطع كردم،يادم افتاد قراره بره مكه.حتما زنگ زده خدافظي كنه.بعدشم كه اومديم خونه هر چه قدر بهش زنگ زدم ميگفت مقدور نمي باشد.خيلي ناراحت شدم.كاش اون موقع سينما نبودم يا همون موقع ج ميدادم.
***
امروزم داره تموم ميشه.امروزم هيچ كار مفيدي انجام ندادم!كلا من تو تلف كردن وقت استادم!
**
بفرما گوجه سبز!از بس گوجه سبز خورم دندونام كند شده...

http://www.bartarinha.ir/files/fa/news/1390/2/19/5022_575.jpg

http://www.iranilink.com/wp-content/uploads/2011/04/43392898.jpg

http://3phid.com/?n=1307370539%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87+%D8%B3%D8%A8 %D8%B2.jpg&w=200&f=news&_=qoKK8BLc5WYQOBqaomF2QTu%2FCttk8zA37kCF6SbqrzPGFf lvaw70h6%2BHJDmeiLvS4ko


دهنم آب افتاد!برم يه ذره ديگه بخورم
فعلا...
ارادتمند شما؛
هـــ ـــســـ ـــتـــ ـــيhttp://www.millan.net/minimations/smileys/guntootsmiley.gif

اولين روز از اولين ماهِ دومين فصلِ سال يك هزار و سيصد و نود/چهار شنبه/ساعت7:45
بهــــدا نوشت:
درباره ي پرستاران كه حرف ميزديد.منم خيلي دوس دارم.فيلمش استراليايي ديگه،داييم استراليا زندگي ميكنه.چند وقت پيش كه زنداييم اومده بود ايران،ميگفت اونجا هرشب ميده!كلا 434 قسمته!چه حوصله اي داشته كارگردانه!

nairika
1390،04،01, ساعت : 07:47 بعد از ظهر
سلام :-2-40-: به قول بروبچز شما خوب باشین ما هم خوبیم :mrgreen: نمیدونم چرا امروز یاد یه خاطره افتادم که دوست دارم براتون :-2-38-: بگم وقتی خیلی بچه تر بودم(یعنی هنوزم بچه ام آخه عالم بچگی رو می دوستم:-2-07-:) شاید 10 یا 11 سال پیش با دختر خالم که 3 سالی از من کوچکتره و اون زمان دوستای خوبی بودیم شروع به یه بازی جدید کردیم که تو این بازی دو شخصیت داشتیم سومیا(یعنی من) و فاطیما(یعنی دختر خالم) بعد این دو شخصیت باید از طریق نامه نگاری تمام ماوقع زندگی خودشون رو از ریز تا درشت به صورت رمزی به همدیگه خبر می دادند :-2-38-: با اینکه این بازی فقط چند هفته طول کشید ولی رمزگذاری کردن حرفا خیلی بامزه بود و کلی باهاش می خندیدیم :-2-16-: هرچند الان با گذشت چندین سال دیگه هیچ آثاری از اون صمیمیت و بازی نمونده شاید اگه اسم فاطیما تو سایت نبود من اصلا یادی از این بازی نمی کردم(با تشکر فراوان از فاطیمای عزیز:-2-40-: :-2-04-::-2-40-:) ولی خوب تلنگری خورد و خاطرات قدیم زنده شد مثل داستان شبنم منم از این تا گذاشتن ها متنفرم ولی این روزه همه چی تا داره همه چی حد و مرز و نهایت داره هرچقدر هم که تو عاشق بینهایت باشی بازم این و اون هستند که محدودت کنند شاید خودشون هم اصلا متوجه نباشن که دارن این کار رو می کنن :-2-33-:واسه همین منم تصمیم گرفتم هرکی واسم مرز تعیین کرد واسش تا بذارم تا دیگه غصه حدود تعیین شده رو نخورم :-2-09-:البت این جوری منم مثل اونم ولی خوب میگن می خوای نشکنی همراه شو و انعطاف پذیر باش یا خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
دیگه بیخیال :-2-31-: راستی ماهنامه رو خوندم خیلی خوب بود مخصوصا فال مرگ و سفرنامه و انگشت دونه هاش بسیار بخندیدم:-2-16-::-24-:
الان دو روز شدید دارم درس میخونم اینقدر ریاضی و مدار خوندم که اگه با هم قاطیشون نکنم شانس آوردم مثلا فکر کن انتگرال سه گانه بدن و من براش مدارتونن بکشم :-120-:یا برعکس فکر کنم باید با اساتید محترمشون صحبت کنم تا همزمان با هم دوتا برگه رو صحیح کنن شاید یه نمره درست درمونی بگیرم :-2-22-:تا خدا چه خواهد (بیا اینم یه تای دیگه):-2-27-:
می توان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابه لای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت:
آه من بسیار خوشبختم
البت اینو فروغ میگه اگه من بودم میگفتم آه من چقدر هستم:-2-33-:
فعلنات میرویم خاطراتتان را بخوانیم امید آن که با دروسمان قاطی نگردد وگرنه شما هم باید برای تصحیح اوراق امتحانی ما بیایید:-2-24-::-2-13-:


پ ن : لیلا جونی منم یادت باشه خدا خودش میدونه که چی می خوام:-2-40-: پیشاپیش زیارت قبول ان شاءالله به سلامت بری و برگردی:-2-37-::-2-32-:
بازم به قول بر و بچز ارادتمند سومیا(خو دوست میدارم):-2-16-:
چرا هی من فونتم ریز میشه :-2-30-: چرا تشکرام ثبت نمیشه:-2-30-:چرا سایت منو دوست نداره:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

خانومی
1390،04،01, ساعت : 07:48 بعد از ظهر
سلام ببخشید من امروز دو پسته شدم ولی یه چی توی گلوی مبارک گیر نموده نگیم لال میریم از دنیا :-2-43-:

زنگ زدم به انجمن هنر های تجسمی مدیر بخش برداشت گفتم کلاس رنگ روغن تشکیل میشه ؟:-2-41-: گفت بلی ! پرسیدم استادش کیه ؟:-2-35-: گفت خانم .......
گفتم مگه عوضش نکردین ؟:-2-39-: گفت مگه قرار بوده عوضش کنیم ؟:-2-28-: گفت الان کسی رئال کار نمیکنه
رئال یعنی کپی ! هیچ کسی سبک شما رو قبول نمیکنه ! شما اصلا کارهاتون ارزش هنری نداره ! شما حتی هنوز ترکیب ر نگ ها رو نمیشناسید !باید با ایشون کار کنید ! باید ! (چون این استاد گرامی رفیق جون جونیش هست ):-2-36-:

توی دلم گفتم اون موقع که ما نمایشگاه نقاشی زدیم و همه اساتید به به و چه چه میزدند و شما به خاطر ما تشویقی گرفتین و کلی معاون مجتمع از زحمات استادمون تشکر کرد و گفت این بچه ها اثرات و کار هاشون بی نظیره که ترکیب رنگ رو میشناختیم ولی الان چون زیر بار حرف زور نمیریم شدیم بی هنر ؟:-2-33-:

چرا برخی ادمها به خودشون اجازه میدن که اینقدر راحت توهین کنن ؟ اصلا من بی هنر ! ولی کارم برای خودم که ارزش داره :-2-42-: اجازه نمیدم کسی این طوری نتیجه زحمات منو به باد سخره بگیره :-2-01-:

اعصابم شدیدن داغون شد !

یه جو احترام ! یه ذره پاس داشتن زحمت نشونه بزرگیه خوده ادمه .واقعا متاسفم :-2-39-:


* نادی گلم تو خیلی خوبی
*مینای عزیز فقط باید بگم هی زندگی :-2-39-:
*رعنا جان میخوام یه چی بهت بگم که کمکت کنه ولی بهتره چیزی نگم اما کتاب بلوغ اشو رو بخون من که خوندم برام مفید بود جناب نوین هم زحمتش رو کشیدن و روی سایت گذاشتن

*هیوای عزیز گاهی به قول خودت یه تلنگر کافیه که ادم کمی فکر کنه :-2-41-:

*اقا فرهاد من ایده و عقیده شما رو بسیار میپسندم و حرفتون حرف دل خیلی ها ست واقعا دعا کنیم برای کسانی که حتی قلبمون رو شکستن و این بهتر از نفرینه :-2-40-:


میگن زندگی روزهایی نیست که رفته ،روزهایی هست که مانده . ما نمیتونیم دیگران رو تغییر بدیم
یادتون هست گفتم یکی از دوستهام که با نامزدش مشکل داشت می اومد پیشم درد دل میکرد ؟ الان اون کجاست ؟ به خوبی و خوشی داره به زندگیش ادامه میده ! و اصلا یادش نیست که دوستی به اسم من داشته
من که کاری برای کسی نکردم ولی ادم گاهی دلش میگیره که فقط در برخی موارد باید دیده بشه ! اما خدا اینقدر مهربونه که هر چند نادیده گرفته بشه اما رحمتش بی انتهاست با اینکه خودش در قران اشاره کرده به اینکه انسان ناسپاس هست و زمانی که بهش نعمت دادیم فراموشمون میکنه و در مواقع گرفتاری دوباره به سوی من بر میگرده اما همیشه اغوشش برای بنده هاش بازه


دلم خیلی پره ، اما مثل همیشه میگم (مهم نیست) تا مهم نباشه :-2-39-:


روزتون خوش :-2-40-:

.arsana.
1390،04،01, ساعت : 07:56 بعد از ظهر
:-23-:
من فایرفاکس خوشگل موشگل خودمو موخوام:-2-34-:زار:-2-34-:زار:-2-34-:
یکی چش زده:-2-37-:
هم سرعتم خوب بود هم از مرورگرم راضی بودم :-2-31-:جون خودش کی بوده؟:-2-42-:
من به هیوا شک دارم چون از همه بیشتر از سرعت میناله :-2-42-:
هیوا؟ حسودی کردی؟:-2-09-:بچه بد:-2-33-:

غرغرای مامان جونمم که به راهه:-2-43-: خسته شدم از این زندگی کوزتی:-2-34-: هی ظرف بشور ،برو بیرون خرید کن،شام درست کن،غذای هلنا رو بده ،چایی بابارو بده
آقا من از بیرون رفتن خوشم نمیــــــــــاد :-2-33-:دوست دارم خودمو ببندم به در اتاقم از جامم تکون نخورم :-2-42-:
به کی بگم؟:-2-36-:
به مامانم میگم:من چقدر بدبختم:-2-30-:
مامانمم میگه:خوشبختیه 4 تا چیز یاد میگیری:-119-:
آقا من نوموخوام خوشبخت باشم باید کی رو ببینم :-2-36-:
خدایا درای رحمتتم ببند نخواستیم:-2-34-:
دیگه چقدر بینوایی !:-2-42-:
رفتم خرید تخم مرغ نخریده بودم دوباره برگشتم بیرون
تو این گرما تازه هلاکم شدم ، وسطشم پام پیچ خورد در حال سقوط بودم که داد زدم:کفش لعنتی
بعد که سرمو بالا آوردم دیدم آقاهه هویجوری حیرون نیگا می کنه :-2-38-:یکی نی بگه خب تو حواست به خودت باشه کله پا نشی :-2-09-:
4 تا انگشت پامم تاول زده :-119-:
همین الان دعوایی با مادرجان داشتیم
خو گیر داده برو ظرف بشور
_میشه انقدر عصبیم نکنی ، تو الان داری چیکار می کنی؟
_هیچی مادرجان دارم قبر خودمو میکنم با سر میرم توش دیگه خاکشو خودت بریز
_برو ظرف بشور بادمجونارم درست کن
:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:
هنوزم مونده امتحانای مادرجان 11 تیر تموم میشه و 11 تیر هم کلاسای من شروع میشه و این وسط من هیچ استراحتی نکردم :-2-28-:

هلنا فعلا شیرین کاری انجام نداده :-2-31-:

آقای فیدبک این آهنگه هم چقدر مخوف بود یهو خودتو وسط یه جنگل تاریک می دیدی که پر از خون آشامه:-2-35-::-2-35-:ولی از اون دقیقه دومش که پیانو زدن شروع میشه قشنگتر میشه:-2-37-:

فعلا حرفی نی برم ظرف بشورم :-2-43-:بادمجون درست کنم:-2-28-:

:-2-16-:چقدر حال میده در حال آهنگ گوش کردن ظرف بشوری :-2-16-::-2-16-:
هنوزم تو گوشم هنسفریه دارم آهنگ on the floor رو گوش میدم و فقط همینشو میفهمم:-2-31-:
on the floor
la la la lala
on the floor
چی چی
on the floor
پیچ پیچی
on the floor
:-2-38-:

الان اومد روی together دی جی بوبو
اینم جان خودش فقط میگه together forever :-2-43-:
راستی از تصمیماتم بگم ، هر شب یه صفحه زبان انگلیسی منوچهر سرخابی میخونم یه چی حالیم شه از این زبان جهانی که یه روزی باید قشنگ یادش بگیرم:-2-37-:
اولشم با طلاق و تأهل و تجرد شروع شده:-2-31-:
ها من خیلی ذوقی ام :-2-37-: I am divorced یعنی من طلاق گرفته ام:-2-16-: marital status یعنی وضعیت تأهل :-2-37-: newly married couple یعنی زوج تازه ازدواج کرده :-2-16-: بقیه شم یادم نمیاد :-2-35-:
کشتم خودمو با این زبان یادگرفتنم یه کم باید سرعتو بالا ببرم:-2-26-:

این رضا صادقی که استاد غمه :-2-31-:میزنیم شهرآشوب هایده :-2-38-:
میدونین هلنا چه آهنگی رو دوس میداره؟:mrgreen:
آهنگ جدیده ی مهرشاد ایجوری میخونه:-2-37-:
اولش قریه بعدش :
بگردم آی بگردم
میخوام دورت بگردم
میخوام قربون تو من برم و برنگردم
عزیز مهربونم عاشق نیستم دیوونم
تو از بس بی نظیری میخوام مجنون بمونم

چقدر بچه مون خودشیفته اس:-2-06-:
بعدشم میگه گل خشکیده هنو عاشقونه اس:-2-26-: به حق چیزای نشنیده :-2-37-:زمونه عوض شده:-2-37-:

هی میخوام در مورد رمان حرف بزنم یادم میره:-2-38-:الان یادم اومد:-2-16-:
رمان گیلدا و شاه ماهی و خشم و سکوت رو تموم کردم :-2-37-:
شب آفتابی رو تا ص 76 خوندم و چون زیاد جذبم نکرد گذاشتم کنار آخر بخونم:-2-38-: از این دو تا کتاب آخریای منیر مهریزی مقدم زیاد خوشم نیومد بهترینش غریبه ی آشنا بود:-2-37-:
از این رمانایی که وسطش میره خاطرات قرون وسطی رو تعریف می کنه اصلا خوشم نمیاد :-2-42-: این شب آفتابی هم از 500 و خورده ای صفحه فقط 400 و خورده ایش خاطره گفته خب یهو از همون زمان شروع میکردی دیگه:-2-43-:
بعد رفتم سراغ رازم را نگهدار هنو 50 ص مونده ازش ولی خیلی باحاله خیلی خوشم اومد:-2-16-::-2-06-::-2-06-:
بعدش یا ماهک رو میخونم یا خاطرات یک گیشا:-2-31-:

بازباران
1390،04،01, ساعت : 08:09 بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
خدمتتون عرض کنم که عموزاده زاده بابام اینا بعداز 35 سال از ایتالیا اومدن .این عموزاده زاده بابام یه خانم ایتالیایی گرفته که حرف وحدیث زیادداره.شغل اصلیش نجات غریقه .شغل دومش پرستاره
پدرش گویاازاون ایتالیایی های پدرخوانده اس.دیشب اومدن دیدن بابام اینا.مامنتظر یه خانم ایتالیائی مآب با مسلسل بودیم .که پائولا واردشد .یه زن درشت هیکل که که ازمچش تا ساعدش والنگو جرینگ جرینگی انداخته بودن .(کارکارمادرشوهره وخواهرشوهره بود)من میدانم
پائولا جسته گریخته فارسی حرف میزد.هرجامیموندبا اشاره مفهوم ومیرسوند.
زن بی نهایت فهمیده وخونگرمی بود(راستش وبخواین خیلی از شخصیت دخترپدرخوانده خوشمون اومد.شاید مریدش شدیم).
از من از مریضیم سوال کردو من نمی فهمیدم چی میگه؟بهمن شوهرش اومدکنارش وحرفاش وترجمه میکرد.
راهنمایی خوبی کرد.بحث کشید به کاربهمن در ایتالیاکه فهمیدیم یه مغازه عتیقه فروشی داره.وایران هم اومده عتیقه ببره .
منم راسته چهارراه استانبول وبهش پیشنهاددادم وگفت نه ازاونا زیاددارم
من دربدر دنبال پالون میگردم .گفتم پالون.گفت آره پالون خر.ایتالیا خیلی طالب داره.
باورمیکنین داماد پدر خوانده دنبال پالون خره .این آدم ،آدم ناره که ناره
فعلا بایتون باشه


پ ن فوری،پ ن فوری
ااااااخ ما الان دیدیم عکسه که فرستادیم برای دوستان جوجه اس نه اردک .درضمن سنجابه خیلی زشته .
حالاما چه جوری این آب ...ببخشید این محبت ولو شده رو جمع کنیم اصلاحش کنیم:-2-30-:حوصله ام نداریم این همه دکمه بزنیم ودوباره محبت ولوکنیم


پ ن تاکیدی
آقا آرشام دروغ نمیگم واقعا دنبال پالون میگرده .ازاون قدیمیاکه بارمیوه روباهش تو بازار میگردوندن.خود پالون ازچوبه ورویهاشم که از دوطرف آویزونه جنس زیلوئه.

saadegi.n
1390،04،01, ساعت : 08:29 بعد از ظهر
سلام.

بنده دیروز یک بیزنس من تمام عیار بودم. گفتم تو فرودگاه با یه آقای خارجی آشنا شدم، دیروز دعوتش کردم آفیس و مذاکراتی انجام شد. بعدش یه جلسه دیگه با طرف های ایتالیانو داشتیم بعدش من رفتم هتل ایشونو بردم پارک لاله موزه فرشو نشون بدم بسته بود شکر خدا، لاله زار کار داشت بردمش اونجا بعدم منوچهری و فردوسی و کاخ گلستان ولی گیر داده بود بریم میدون آزادی عکس بگیرم.خارجی ام انفد ضایع؟
خلاصه ساعت 8 بردمش هتل و یه آیس تی زدیم تو لابی و من اومدم و مثل جنازه تو رختخوابم ولو شدم. امروزم کلی کار رو سرم ریخته بود. عصری ام رفتم دکتر. هوا گرم بود:-2-30-:

mahsan
1390،04،01, ساعت : 08:33 بعد از ظهر
چهارشنبه اول تیر ماه یک هزار و سیصد و نود

سلام به همگی :-2-38-:

اولین روز تابستون :-2-41-:هیچ وقت تابستون رو دوست نداشتم :-2-41-:

تا چند سال پیش که مدرسه می رفتم , تابستون رو دوست نداشتم چون از دوستام و شیطنتام دور میشدم :-2-28-:

کلا سه ماه تابستون افسردگی مزمن میگرفتم :-2-28-: انرژی داشتم خفن , نمیتونستم تو خونه به تنهایی انرژیمو تخلیه کنم رو اعصاب و روانم تاثیر میزاشت :-2-28-:و میشدم هاپوکومار :-2-28-:

بعد از اینکه مدرسه ها تموم شد و ماشالله برای خودم خانوممی شدمhttp://www.pic4ever.com/images/bollywood1.gif بازم تابستون رو دوست نداشتم , این بار به خاطر گرماش :-2-36-:
ولی تابستون امسال رو برخلاف هر سال دوست دارم , چون بُرار گرامی میاد و سه ماه هیجان انگیز همراه با کل کلhttp://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gif و فُشhttp://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif و صفا سیتی و عشق و حال رو خواهم داشت http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif

دیشب در یه حرکت انتحاری رفتم رو مُخ اون یکی بُرار و ماشینش رو ازش گرفتم :-2-31-: و بعد در یه حرکت انتحاری تر به دوستان اس دادم که فردا برنامه صفا سیتی داریم , حاضر و آماده بیاین دفتر :mrgreen:

صبح بعد اینکه اماده شدم رفتم سر کمدم و داشتم دنبال یه شال میگشتم که بزارم تو کیفم برای ظهر , مامی اومد تو اتاق گفت مثل آدم بلند میشین می رین بیرون :-2-43-:با مقنعه :-2-43-:آلودگی صوتی هم ایجاد نمی کنین :-2-43-:آخرشم گفت اگه جمعتون کردن بردن , من یکی آدمش نیستم بیام تو رو از پشت میله ها درت بیارم :-2-43-:منم که بچه ی خوب و حرف گوش کنی بودم یه شال قرمز جیغ انداختم تو کیفم و از خونه زدم بیرون :-2-43-:

تو دفترم مثل این بدبختایی که صد ساله جایی نرفتن خر کیف و شارژ بودیم و خوشحال که قراره ظهر بریم طرقبه :-2-16-:

امروز زیادم شلوغ نبود مخصوصا نزدیک 2 که دیگه حسابی بیکار شده بودم و یه سری هم به سایت زدم و دیدم همه چی آرومه و خبری نیست :-1-:

ساعت هنوز دو نشده بود که من و همکارام کیفامون رو دوشمون بود و مثل بچه ها منتظر بودیم زنگ بخوره تا بپریم بیرون :-4-:

البته منو یه نمه زودتر فرستادن تا ماشینو از تو کوچه بیارم , خانوما گرمشون بود حوصله نداشتن تا تو کوچه قدم بزنن :-2-28-:

اول قرار شد بریم در خونه دوستم تا بچشو برداره :-2-12-:حالا هی تو راه بهمون سفارش می کرد , رسیدین در خونه صدای ضبط رو کم کنین , همگیتونم آروم و بی سر صدا باشین که یه وقت شوهرم نیاد بیرون , میگفت اگه بیاد بیرون یه وقت دیدین باهامون بلند شد اومد طرقبه :-2-28-:ما هم که بچه های خوب قول دادیم :-2-08-:

به محض اینکه دوستم از ماشین رفت بیرون صدای ضبط بلندتر شد که کمتر نشد http://www.kolobok.us/smiles/standart/dance3.gif

من که همون اول در یه حرکت انتحاری مقنعه ام رو در آوردم و شالم رو سرم کردم :-2-20-: اون یکی دوستمم کیف لوازم آرایشش رو در آورد و مشغول شد :-2-11-:نفر بعدیم عقب ماشین در این حالت بود http://www.pic4ever.com/images/Bananeyessss.gif

واقعا جای شوهر دوستم در اون لحظات خالی بود :-2-22-:

بالاخره دوستم و دخترش هم اومدن و گازوندیم به سمت طرقبه :-2-04-:
تا خود طرقبه همگی در همین حالت بودیم http://www.pic4ever.com/images/dancing1.gif البته ما فقط به خاطر دل رژان کوچولو بود که خودمونو تکون میدادیم وگرنه هیچ کدوم حال و حوصله اینجور برنامه رو نداریم :-2-31-:

چون زیادی گرسنه بودیم زود یه ناهاری سفارش دادیم و بعدشم مشغول تفریحات سالم شدیم( از گفتنش معذورم:-2-02-:) :-2-26-: من که به بهونه رژان از اول تا آخر رو تاب بودم http://www.pic4ever.com/images/Laie_23.gifو بعدشم آب بازی :-2-22-:
ساعت 5 بود که به طرف شهر راه افتادیم , البته در کل مسیر برگشت بازم در حال بزن و بکوب بودیم http://www.pic4ever.com/images/clap.gif من موندم ما خانوما چرا تو هیچ شرایطی برای تکون دادن خودمون خسته نیستیم :-2-22-:

تا دوستان رو دونه دونه تو مسیر انداختم پایین و رسیدم خونه شد 6 http://www.pic4ever.com/images/rollingf.gif

اول که با مامی نامبرده رنج رو نگاه کردم و بعدشم که اومدم سایت و همراه شدم با خاطره ها :-2-10-:

پ.ن : لیلا لوسی انشالله به سلامتی بری و برگردی ! التماس دعا :-53-:

پ.ن : ما چقدر خوشحال شدیم دیروز یا ابالفضل هم بالاخره یه خاطره از خودش در کرد :-53-:

پ.ن : این جناب نوین مگه امروز خاطره هم گفته بودن ؟ پس چرا من چیزی ندیدم؟ پستی که من ازشون دیدم فقط یه سلام و احوالپرسی معمولی بود :-2-41-:

پ.ن : چرا از عسلی خبری نیست ؟ :-2-41-:

پ.ن : این تیکه از خاطرات بهنوش فوق العاده بود :-24-:تا نیم ساعت داشتم میخندیدم :-24-:


مهرنوش وگفت رفته بودیم بیرون با ماشین اینها با بلند گوشان از تو ماشین می گفتند مثلا فلان ماشین : خانوم شالتو بکش جلو:-2-06-: نمی دانیم موتو بریز تو:-2-06-: جان شما با بلندگو:-2-06-: اخر صحنه است اصلا:-2-06-:

دیروز روز ابراز محبت تایپیک بود حالا من امروز ابراز محبت می کنم ! :-1-:

اسم نمی برم , چون می ترسم با فراموش کردن اسمی دل کسی رو ناخواسته بشکنم ولی همه دوستان این تایپیک برام عزیز و دوست داشتنی هستن , خوشحالم که عضو کوچیکی از این خانواده هستم :-8-::-53-:

بعدتر نوشت : من الان یه لحظه چشمم به آواتار پریس افتاد :-2-41-:یادش بخیر پریسا رو با این آواتار شناختم :-2-41-:یاد باد آن روزگاران را , یاد باد :-2-34-::-2-15-::-2-39-::-2-06-:

-نازلی-
1390،04،01, ساعت : 08:50 بعد از ظهر
-نازلی کوچولویی خودم خیلی دوستت دارم

- این وب سهراب ارامش خاصی میده بهم http://www.sohrabsepehri.com/main.asp




یه سوال: این نازلی الان منم؟؟؟؟؟؟؟؟
شوما چی فکر می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با شومام مخاطبین عزیز........
ولی خودم اینجوری فکر نمی کنم....

(این فونت بالا به هیچ وجه درست نمی شه... نیدونم چرا....)
این وب سهراب رو رفتم. اما هنوز ندیدمش. به هر حال ممنون.


خاطره امروزمان:

1 تیر ماه 1390.

تمام شد.... تمام شد.....

آخرین امتحان هم توم شد....

تابستان من شروع شد و اولین نشونه اش اینه که اینجا نشستم و دارم خاطره می نویسم....

من هستم...... پس میام اینجا.....

مهم: شبنم جون شاید بعضیا که میان تو پروفایل قصدشون فضولی نیست...
مثلا من موقعی که دنیا گمگشته رو میذاشت، ازبس ذوقشو داشتم، میرفتم ببینم که دنیا الان تو کدوم بخشه... بعد اگه مثلا تو تایپ کتاب بود می فهمیدم که الان ممکنه قسمت جدید بذاره... البته هیچ وقت اینطوری نشد.... ولی یعنی کارم اشتباه بود؟؟؟؟؟؟؟ ببخشید.....
یا گاهی دلم میخواد بدونم یکی تو معرفی خودش چی نوشته.....



... ادامه..... خلاصه ما امروز کدورت ها رو با یکی از دوستام شستیم و رفت و پاک شد....
به شما هم توصیه می کنیم....

هورا.......(این مال شروع تابستون بود.....)

میام بازم.....

(بین خودمون باشه... من از بچگی داستان می نوشتم.... بعد حالا که کار بچه ها رو می بینم، دلم خواست منم یه داستان بذارم تو سایت و نطر بچه ها رو بدونم... البته من انگشت کوچیکه شون هم نمیشما.... شاید برا رفع دلتنگی باشه... شاید هم برای تجربه یه حس نو.... )

REAL LOVE
1390،04،01, ساعت : 10:18 بعد از ظهر
الی ناز منو نزنیا... من الان سرخورده م ...باید پست بدم:-2-30-:
برارمان رفت تبریز عروسی دوستش:-2-30-:دلم گرفته خیلی:-2-30-:دیفانه تیپ زد و دل منو آب کرد و رفت:-2-30-: دلم براش تنگ شدهههههههههههه:-2-34-:
منم عروسی موخوام:-119-:لعنت بر هرچی امتحانه:-2-33-:
جوونای فامیل تموم شدن دیگه...اونایی هم که موندن رو مود ناز کردنن:-2-43-:خو نمی گن من سرخورده میشم:-2-43-: دایی و برار هم بدتر از اونا :-2-43-:

بهدش منننننن الان دلم میخواد چرت و پرت بگم ولی یادم نمیاد:-2-35-:یهنی یادمه ها ولی ...:-2-41-:

مینا اون وبلاگی که گذاشتی... تو این مملکت همه فقط حرف بلدن بزنن کسی پای عمل نمی رسه... تو حادثه ی خ شهر از اون دوازده سیزده نفر فقط یکیشون اطراف اون باغ بوده و بقول بعضیا صداها رو شنیده... چطور میشه اگه این حادثه از پیش تعیین شده نباشه زنگ بزنه به رفیق رفقاش که پاشید بیاید اینجا خبریه... اینا مردمو احمق فرض کردن ولی خودشونن... بعدشم برگردن بگن مشکل از خود خانوما بوده... بوده که بوده آدم پیش خونواده اش هم نمی تونه راحت باشه؟! حتما باید با رو بنده بشینه تا احیانا کسی از خود بیخود نشه؟! مگه اینجا با اسلام حکمت نمیشه؟ مگه اسلام همچین چیزی داره ؟ تازه خودشونو با ولایت امام علی مقایسه می کنن و تا کجاها که پیش نمی رن...
خدا آخر عاقبتمونو بخیر کنه... هر کسی هم بخواد خودشو نگه داره بازم امنیت نداره...
حالم داره از این همه دورویی بهم میخوره...


عروس ایتالیایی باز باران خیلی جالب بود:-2-06-:چی فکر می کردی چی بود:-2-31-:

مهسان خانوم:-2-28-::-2-28-::-2-28-: بیا الان رگ غیرت منو ببین:-2-28-: این جلافتا چیه:-2-43-:
خوشحالم که بهت خوش گذشته و شاد شدی:-2-16-:
دست از سر اون برار بیچاره تم بردار...زورت به بچه میرسه:-2-43-:بذار بازیاشون شروع بشه بد شروع کن به کل کل:-2-43-:
آواتارم هم برگشتم به اصل خودم دیگه هم تغییر نمی کنه:-2-41-: خودشیفته م...احساس می کنم خودمم ... به همین لطافت...به همین ملاحت...به همین آرامی:-2-35-:


میگم من بعضی وقتا خیلی کمبود خواهر رو حس می کنم:-2-15-: دلم میخواد یه خواهر داشتم با یه برادر دیگه...ولی این یکی کوچکتر که بزنم تو سرش:-2-31-:(نه اینکه همین یکیو نمیزنم:-2-35-:) خواهرمم همسن خودم می بود... یعنی دو قلو بودیم:-2-41-:

الان هر کی بیاد تو اتاق می گرخه بیچاره:-2-37-: از هر امتحانی که اومدم همینجوری جزوه هاشو ولو کردم جلو کتابخونه:-2-37-:خوشم میاد دورم شلوخ باشه:-2-37-:

آها شبنم نازلی راس میگه منم بیشتر وقتا میرم تو پروفایل کسی و پیام نمی دم معمولا دنبال یکی از تاپیکاش می گردم:-2-37-: یا بعضی وقتا هم میام مثلا تو صفحه خود تو یا مینا که یه پیامی براتون بذارم بهد می بینم بسته س حال نمی کنم برم تو خصوصی و بیخیالش میشم برمیگردم:-2-35-: خو باز کنید دیگه جان من:-2-31-:

بهدش من الان موخوام برم لیست دوستامو تر و تمیز کنم ... خو خیلیا رو اصلا نمی شناسم بعد همینجوری درخواست دادن منم قبول کردم ولی بهدش رفتم قطعش کردم:-2-35-: همینجا اعلام شرمندگی موکنم:-2-35-: خو من زیادی با همه جور نمیشم... دوستایی که دارم محدودن به نسبت بقیه:-2-15-:نمی تونم با هر کسی بسازم و هر اخلاقی:-2-15-:

دیگه جونم براتون بگه که دانشگاه ما خودش یه پا گشت ارشاده واسه خودش:-2-43-:مانتو تا رو زانو می پوشی میگه باید زیر زانو باشه:-2-43-: شلوار تنگ میپوشی میگه گشاد باشه... گشاد میپوشی میگه گفتن نذاریم شلوار گشاد بپوشید:-2-43-: پس چی باید بپوشیم ما:-2-43-: البته چشمشونم فقط ماها رو میبینه ها:-2-43-: دختره هر روز خدا یک مانتو تنگ و کوتاهی میپوشه کسی چشش اونو نمی بینه:-2-43-:

بهد الان ساختمان پزشکان دیدم کلی خندیدم:-2-06-:عاشق خانوم شیرزادم:-2-06-:
حرف پرستاران شده بود منم اون سری اولاش دوست داشتم:-2-37-: مینا سلیقه مون یکیه عاشق میچ و تری بودم... با اونایی که تو اورژانس کار میکردن:-2-37-:

بهد اینکه عاشق شعر امضام شدم که کامل نذاشتمش اینجا:-2-37-:دست روزبه جان درد نکنه با این شعرش:-2-37-:

من خیلی فک زدم می تونید نخونید...فقط میخواستم خودمو سرگرم کنم:-2-31-:

سما میگفت امروز تو تابستون باید هفته ای یه بار بریم پارک بانوان همدیگه رو ببینیم:-2-16-:عالیه فاطیما هم که گفته بود غرفه کتاب گذاشتن دیگه بهتر:-2-16-:

دیگه رفتم نزنید منو :-2-35-:

عیدی
1390،04،01, ساعت : 10:24 بعد از ظهر
الی شرمنده دو پسته شدم قول میدم تا چند روز خاطره ننویسم:-2-40-:
اول اینکه گوشی من باز رفت پیش تعمیر کار:-2-43-:این دفعه انتنش خراب شده بود:-2-30-:میخواستم بشینم همون وسط گریه کنم:-2-30-:غزال بیشوور تقصیر تو بود که گفتی ایشالله بپوکه:-2-30-:ایشالله گوشیت خراب شه:-2-42-:شوخی کردم:-2-42-:ولی چشمت خفن شوره:-2-06-::-2-33-:
راجب حرف مینا و نادی و رعنا که گفتن ادما نفرت انگیزن
نظر من این نیست ادما دوست داشتنی هستن ولی با کارها و رفتارشون نفرت انگیز میشن..من تا سال پیش نمیدونستم تنفر چیه..ولی امکسال مزه تنفر رو چشیدم..امسال از دو نفر متنفر شدم..یکی شون اینجاس تو همین جا ولی یکشون یکی از دوستای خودمه...تنفر چیز خوبی نیست..سعی کنید همه رو دوس داشته باشید..مگه اینکه خلافش ثابت شه:-2-15-:

roya jo0on
1390،04،01, ساعت : 10:33 بعد از ظهر
سیلاااااااااااااااااااااا ااااااااااااام:-2-16-::-2-16-:
یوهوووووووووووووووووووووو ووو:-2-16-::-2-16-:
اول از همه پریس داداشات از من چرا اجازه نگرفت رفت عروسی؟:-2-28-::-2-35-:
بهدشم .. ما فارغ شدیم به سیلامتی:-2-08-:
نه اون فارغ .. منظورم این یکی فارغ بود:-2-06-:
ما امروز امتحان دادیم .. سر سه سوت برگه را تحویل دادیم:mrgreen:
همه چشمها به سمت من بود:mrgreen:
ما بسیار هوش گوی داریم:mrgreen:
و به خود میبالیم و افتخار میکنیم:mrgreen:
ما همانجا استاد گفت : احسنت به تو ای دانشجو:-2-38-:
نمره ی کامل را گرفتی:-2-16-:
ما این درس را برای بار دوم برداشته بودیم آخر:-2-06-::-2-06-:
ما فک کنم 20 شویم ... :-2-41-: خدا کند 19.75 به ما ندهد که سر به بیابان میگذاریم:-2-36-:
ما 20000000000000000000 میخواهیم:-2-39-:
ما نمیدانیم چرا خاطره ای نداریم:-2-39-:
ما دنیال زن هستیم برای برارمان:-2-39-:
برارمان گفته است تا او داماد نشود ما را نمیگذارد عروس شویم:-2-30-::-2-06-:
آخر ما حوصله مان سریده میشود در تابستان:-2-35-:
ما را خدا نکشت .. که شوخی هایمان را مادرمان جدی گرفته است:-2-06-:
ما میگوییم شوخی میکنیم برای مزدوج شدن .. او میگوید نه چشمهایت چیز دیگری را عرضه میکند:-2-06-:
ما از این به بعد چشم بسته باید با مادرمان صحبت کنیم:-2-06-:
ما دلمان میخواهد خواهر شوهر شویم:-2-39-:
ما میخواهیم گیس عروسمان را بکشیم:-2-06-::-2-06-:
ما میخواهیم عمه شویم:-2-34-:
عمـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــه رویا:-2-34-:
ما یه مقدار زیادی عقده ای شده ایم ... بچه ها را نیشگوون میگیریم تا به ما بگویند خاله:-2-35-:
آخر ما خاله نمیشویم:-2-39-:
ما کلآ هیجکس نمیشویم ...:-2-39-:
ما بیشتر دوست داریم هیچکس شویم تا ساسی مانکن:-2-06-:
ما زده به سرمان ... چرندیات خرج میکنیم:-2-06-:
ما برویم قرصمان را بوخوریم تا اوضاع حادتر نشده:-2-06-:

پ. ن : قرصامو شوماها ورداشتید:-2-28-:

بدرود تا درودی دوباره:-2-38-:

فرودو
1390،04،01, ساعت : 10:54 بعد از ظهر
همه ی جان و تنم وطنم وطنم وطنم
سلام دوستان خیلی دلم براتون تنگ شده بود سرعتتونم که واقعا بالاست!!!!!!!!!!!! فک کنم یه بیست سی صفحه کلا نخوندم:-2-35-:
یه چیزی رو همین اول بگم این خاطره واقعا طولانیه و اگه کسی نخوند هم ایرادی نداره!!!!!! چون خودم شاید حس دوباره خوندنش رو هم نداشته باشم:-2-37-:
می خوام از آخر شروع کنم خاطره رو ایرادی که نداره:-2-15-:
همون طور که شاید از امضام فهمیده باشید دارم یه رمان می نویسم به اسم سرزمینی دیگر الن اومدم برم تو گوگل چند تا عکس
سرچ بزنم راجع به نوع پوشش ایراینی ها و مغول های زمانی که چنگیز حمله کرد به ما ولی یه چیزی دیدم که غلبم بد جوری تیر
کشید یه شعر بود اول خواستم عکسش رو بزارم ولی بعد گفتم مطمئنا خلاف قوانین انجمن می شه و به خاطر همین نزاشتم
ولی واقعا برام جای سوال شده که چرا یه عده دارن تاریخ کشورمون رو دست می ندازن و مسخره می کنن اونم با چه حرف ایی
نمی دونم شاید اون کسی که این شعر رو گفته بود نفهمید که داه چه کار می کنه و چه چیز بزرگی رو داره به تمسخر می گیره ما
که از گناهش نمی گذریم و امیدواریم نسل این جور آدما به طور کل از رو زمین ریشه کن بشه:-2-15-:
یه چیز دیگه هم بگم و برم سر خاطره خودم
چند روز پیش یه آهنگی رو از یکی از دوستام گرفته بودم که اسم خواننده اش یادم نمیاد ولی رپ بود ما هم بیزار از رپ اما به
اصرار دوستم که آره داداش ملی خونده و برای کروش خونده و تو هم که دیوانه ی کروش بگیر بگوش
خلاصه گرفتیم و گوش دادم دیدم یا رو یه چیزای حقیقتی رو هم می گفت ولی یه تیکه گفت کروش اسمت دیگه رسما از تقویم ما
خط خورده( یا یه همچین چیزی درون مایه اش همین بود) بازهم خلاصه برادرا خواهرای عزیز ما به جای کروش پاشدیم و رفتیم
ببینیم این یارو چی می گه هرچی گشتیم به جز این روزای مهم چیز دیگه ای پیدا نکردیم
29 دی روز غزه
14 مرداد روز حقوق بشر اسلامی و کرامت انسانی
9 مهر روز همدردی با کودکان و نوجوانان فلسطینی
و روز ............. روز گرامی داشت کروش کبیر و داریوش بزرگ و........!!!!!!!( اینا کی هستن من نمی شناسم؟!)
راستی امروز رو می دونید چه روزیه؟
روز تبلیغ دینی و اطلاع رسانی دینی ( سال روز صدور فرمان حضرت امام خمینی (ره ) مبنی بر تاسیس سازمان تبلیغات اسلامی
1360 ه. ش) و روز اصناف(این روز رو به طور ویژه به همه ی صنف داران کشور و اگه تو این تاپیک هستن مخصوص تبریک می گم)
البته راجع به اون تاریخ هایی رو که در آوردم نباید از حق گذشت که ما روز تجلیل از فردوسی، ابو علی سینا، رازی، خیام و خیلی
های دیگه رو داریم ولی به نظر من جای اسم کروش تو یه تقویم ایرانی کاملا خالیه و جالب اینجاست که روز هایی که مختص ما
ایرانی هاست و تقریبا باستانی همون نورزه و سیزده بدر خودمون!
بزارید وارد حاشیه نشم که حرف برای گفتن بسی زیاد است و ما هم فک بسی زیاد برای گفتن داریم( یعنی چی؟!)

خب و اکنون خاطره ی امروزمان را می نگاریم

بزارید از دیشب بگم براتون تا سه نشسته بود چشام پف کرده بود اساسی ولی باید دور دوم رو تموم می کردم و کردم دو دور
تمام تمرین های کتاب و حل کرده بودم دیگه نایی برام نمونده بود و خود بخود بی هوش شدم امروز هم ساعت 8 از خواب بیدار
شدم و در حالی که هنوز احساس خستگی می کردم رفتم دانشگاه البته امتحان بعد از ظهر بود و من رفتم که یه خرده درس
بخونم آخه از بس تو این اتاق نفرین شده موندم دیگه تموم مویرگای بدنم به این اتاق آلرژی پیدا کرده
داشتم می گفتم رفتم دانشگاه تا مثلا تو کتاب خونه درس بخونم ولی اونجا به قول یکی از بچه ها خود حموم عمومی هم بدتر بود
همه باهم دیگه داشتن حرف میزدن و یه اوضاع بدی درست شده بود من هم هیچی از درس نمی فهمیدم یه ساعتی که اونجا
بودم دیگه قاطی کردم کیف و کتاب و جمع کردم رفتم بیرون
تو دانشگاه ما بین دانشکده پزشکی و ساختمون آزمایشگاه یه چند تا آلاچیق دنج داره که همیشه پاتوق ما اونجاست ( هر کی خواست یه سر بیاد حالا مهمون حبیب خداست:-2-06-:)
آره رفتم اونجا و دیدم ای ول مثل همیشه خلوته و دنجه و به جز یه دختر و پسر که داشتن اون طرف دل می دادن و جیگر و کبد و
یه چیزای دیگه می گرفتن کسی نبود منم رفتم تو آلا چیق همی شهگی نشستم و شروع به درس خوندن کردم یه ده دقیقه که
گذشت کفشامو در آوردم و چها زانو رو نیمکت نشستم یه نیم ساعت که گذشت دراز کشیدم و نمی دونم چقدر شد که داشت
توربین و این جور چیزا مثال حفظ می کردم ( آخه می دونید این استاد ما همش از تو جزوه سوال میداد ترمای قبل ما هم خوش به
حالمون بود که آره چند تا مثال هم اگه حفظ کنیم عالی می شه) آره داشتم می گفتم نمی دونم چقد گذشت که خوابم برد تو
عالم رویا بودم که یه صدایی شنیدم که گفت " برار راس باش " ( به مازندرانی یعنی داداش بیدار شو ) چشامو باز کردم دیدم چهار
نفر دارن نگاهم می کنن و کرکر می خندن بلند شدم و گفتم سلام یکی گفت علیک سلام و مشغول حرف زدن شدن هرچی به
قیافه ها شون نگاه می کنم هیچ کدوم رو نمی شناسم گفتم ببخشید کاری داشتین که یکی برگشت گفت نه اومدیم اینجا
بشینیم ایرادی دره گفتم نه ولی چرا منو بیدار کردین زدن زیر خنده و یکی دیگه گفت بیدارت کردیم درس بخونی ؟! گفتم خیلی
ممنون و اونا دوباره خندیدن و مشغول حرف زدن شدن حالا مگه مثل بچه ی آدمی زاد خرف می زدن انگار هر چهار تاشون ناشنوا
باشن با صدای بلند عربده می زدن و من فقط به جزوه نگاه می کردم و هیچی نمی فهمیدم خواستم پاشم که دیدم بحث داره
جالب می شه دو تا شون با هم کل انداخته بودن که هرکی بیشتر تونست رو تیر های سقف آلاچیق بارفیکس( درسته؟) بره برا
اون یکی امروز نهار چلو کباب بگیره منم دیگه جزوه رو ول کردم و با تعجب داشتم نگاشون می کردم ولی بعد از یه خرده اربده
کشیدن سر هم بی خیال شدن و شروع کردن به درس خوندن تازه یه خط رو خونده بودم که دیدم دوباره صداشون بالا گرفت این بار
داشتن دربارهی گوسفند بحث می کردن این می گفت گوسفندای من بهترن اون می گفت نه مال من چاق ترن حالا شاخ منو
می گی رفته بود تو آسمون هفتم به قیافه ها و لباساشون نگاه می کنم به نظر باید پسر سناتوری وزیری چیزی باشن ولی
گوسفنداشون نشان از چوپون بودنشون داشت کلی دباره یگسفنداشون گفتن و وراجی کردن تا دیگه حوصله ی خودشون هم سر
رفت و زیرشو خاموش کردن (مگه اجاق بود!!!!!!!!) آره دیگه اونا رفتن و من هم پا شدم دوباره رفتم تو کتب خونه و این بار شروع
کردم به تقلب نوشتن هرچی تمرین بود رو تو این جدول ترمو نوشتم دیگه فکر می کد که بیست رو شاخمه دیگه ساعت شد دو
رفتیم سر جلسه نشستیم سوال رو که دادن دستمون نزدیک بود اکشم در آد آخه سوالا نتنها از تو جزوه نبود بلکه شبیه سوالای
کتابم نبود همه نشسته بودیم و هم دیگه رو میدیدیم مطمئنم اگه اوپن بوک هم می گرفت نمی تونستم به یکی از اون ها جواب
درست بدم ولی یه چیزایی رو سیاه کردم فقط امید وارم قبول شم آخه نمی دونم رو پیشونی ما چی نوشته که هر کس به ما
میرسه شمر میشه!!!!!!! داشتم سوال رو با استفاده از تقلب و جزوه و بقل دستی جواب می دادم که دیدم یه یارویی اومده برا
دیدن کارت ازمون یکی یکی رو دید زد و مهر کرد و رسید به ما یه نگاهی به عکس کرد یه نگاهی به من و گفت کارت شناسایی
داری گفتم آره ولی مشکلی هست گفت مشکوک میزنی من خر یه لحظه فکر کردم حتما برگه ی تقلب رو تو دستم دید لرزیدم و
با ترس از تو کیفم کارت دانشجویی رو دادم دستش یه نگاهی کرد و گفت چیز دیگه ای هم همرات هست کارت ملی رو در
آوردم و دادم دستش یه نگاه طولانی بهش کرد و من خم شدم از تو کیف گواهی نامه و کارت بسیج و اتوماسیون همه رو در آوردم
و گفتم بفرمایید مطابقت بدین این گواهی نامه مال زمان لاغریمه ببینید رنگی هم هست موهامو نشون میده مشکل دیگه ای
نیست گفت نه ولی بازم مشکوک میزنی می خواستم یه چیزی بهش بگم که بی خیال شدم شروع کردم به نوشتن
بازم بزارید خلاصه کنم آره امتحان رو هر جور بود دادم و فکر کنم اگه بخواد مثل ترمای قبل تصحیح کنه بتونم 10 بشم از دست
نامردش
اومدم ماشین گرفتم حرکت کردم به سمت خونه بغل دستم یه خانومه نشسته بود پکه یه بچه ی ناز تو بغل داشت و هر کار کردم
که جلوی خودمو بگیرم و برا بچه ادا در نیارم نشد چشامو در آودم سرمو به چپ و راست تکون دادم انقدر ذوق کرد اونم این کار
رو تکرار کرد ولی من این دفعه زل زدم تو چشای درشتش اونم زل زد بهم انقدر بچه ی با حالی بود تا آخر همین طور با چشم و ابرو
برا هم ادا در میاوردیم تا رسیدیم به ایستگاه بعد اونا رفتن سی خودشونو ما اومدیم سی خودمون
الان هم اومدم خاطره بنگارم تا این دلمان خنک شود
پ. ن می دهیم
پ.ن 1 من ساعت 8 شروع کردم به نوشتن و به جز صفحه ی 498 چیز دیگه ای را نخواندیم و در جریان اوضاع نمی باشیم :-2-15-:
پ.ن 2 Miss.mini عزیز زیاد به حرف استادت اعتماد نکن ما هم امروز با این دید رفتیم سر جلسه و کلا درس را ری......دیر دی دی کردیم:-2-30-:
پ.ن3 فرهاد جان مرسی برادر از شعر زیبایت:-2-40-: ( شعر بود دیگه ما که چیزی از هنر سر در نمی آوریم:-2-35-: فقط لذتش را می بریم:-2-16-:)
پ.ن4 سعید خان شما چرا یه هو افسرده شدی برادر من پاراگراف اول رو خوندم ترسیدم ادامه شو بخونم گفتم شاید افسردگی
مزمن بگیرم !!!!!!!!!! داداش عزیزم و موزیسین جوان :mrgreen:امید وارم هرچه زود تر مثل قبل شاد و شنگول شوی:-2-40-: راستی لینک اون آهنگ رو هم آگه داشتی بزار تا بدانلودیم خب :-2-40-:
پ.ن5 rascal این http://www.pic4ever.com/images/www_MyEmoticons_com__fishing.gifخیلی با حال بود دمت گردم:-2-06-:
پ.ن 6 خواهر عزیز تبسم جان ما که آن شعر را نشینده بودیم ولی میدانیم چه حال و روزی دارید دلمان الان اساسی برایتان می
سوزد این عمه جان شما هم عجوبه ای می باشد برای خودشان ها ای کاش پدر ما هم یکی از این عمه ها داشت تا سر به
سرش می گذاشتم :-2-15-: اما حیف:-2-43-:
پ.ن7 ها هستی خانم شما الان خواستید دل ما را بسوزانید؟!!! بروید خوش باشید که به هدفتان اساسی رسیده اید با آن گوجه سبز های ترشتان:-2-30-:
پ.ن8 نایئریکای عزیز شما هم تونن مونن دارین من 6 واحد منهدسی برق پاس کردم آخرشم نفهمیدم این مدار تونن چیه که
استاد همش می گه:-2-06-: شاید یه روزی فهمیدیم نمی دونم امید وارم تا( منم گفتم پس زیاد خودتو درگیر نکن خواهر جان) اون
روز شما هم انتگرال سه گانه رو دریابید:-2-06-:
پ.ن9 خانمی عزیز این رئال که گفتید ما ابتدا یاد رئال مادرید افتادیم جان خودمان گفتیم حتما می خواهند به فوت بالیست ها
آموزش رنگ روغن دهند:-2-35-: بعد دیدیم نه بابا ما اصلا شوت می باشیم از روزگار در دروازه ی خود:-2-43-: ای خاک تو سر مان که
همیشه مشغول سوتی دادن و چرت و پرت گفتنیم:-2-31-:
پ.ن 10 کوزت جان آه ببخشید آرسنای عزیز :-2-35-:( ها اسمتان چی بید؟!) شاد باشید خواهر جان کوزت بودن از تناردیه بودن خیلی بهتر است جان خودمان :-2-31-:
پ.ن 11 باز باران :-2-06-::-2-06-::-2-06-: پالون عتیقه شده :-2-06-: ما یه دو جین می توانیم برای عموزاده تان فراهم کنیم :-2-06-: پالونننننننننن:-2-06-:

haleh_ry
1390،04،01, ساعت : 11:04 بعد از ظهر
امروز صبح برعکس دیروز ساعت 9.30 صبح بیدار شدم بعد گفتم بذار یه اس ام اس عاشقونه واسه ی دبیر تاریخ هنرمون آقای الف بفرستم که البته سن پدربزرگ اینجانب رو دارن یه اس ام اس عشق یعنی چی چی از اینا فرستادم براش:-2-40-:
یه زنگ زدم به دبیر ریاضیمون که گفته بود زنگ بزن واسه کلاسای برنامه نویسی زنگ زدم جواب نداد سه چهار بار زنگ زدم جواب نداد آخر بار که زنگیدم زنش برداشت حالا یه آقای پیری هم هست زنش برداشت گفت شما؟ منم هول کردم گفتم ه....ه......ه....ه....هاله ام گفت ربع ساعت دیگه تماس بگیرین منم گفتم ای به روی دو چشمانم :-2-35-:خلاصه ربع ساعت بعد زنگ زدومو قرار شد برم کتاباروبگیرم اومدم یه سر زدم تو سایتو ناهار خوردم رفتم خوابیدم
پبعد بیدار شدم ساعت 6 بود زنگ زدم به دوستم که توی تاکسی بانوان کار میکنه گفتم بیا بریم میخوام برم کتاب بخرم مامانم گفت مامان الهی قربونت برم بیا مانتو منو بپوش که گیر بهت ندن مانتوشو که پوشیدم شده بودم مثل بینوایان از بس گشاد بود ما روسری مامانمونم سرمون کردیم رفتیم چشمتون روز بد نبینه این روسری همین طور لیز میخورد منم گفتم به جهنم گرفتنم گرفتنم............
خلاصه ماجرای دیدار عاشقونه ی دیروزمونو:-2-35-: با تمام حس هایی که در این دو دقیقه انتقال یافته بود :-2-40-:واسه دوستم گفتم دیدم دوستم یهو یک هورای وحشتناکی کشید گفت باید منو مهمون کنی منم پول خیلی نداشتم گفتم چی گفت هرچی گفتم به چه مناسبت؟گفت به این مناسبت که من حس میکنم شما دوتا بهم دارین میرسین:-2-16-: گفتم چون تو حس میکنی باید خودت مهمون کنی گفت نخیر خلاصه مارو مجبور کرد یه فالوده مهمونش کنیم برگشتم دیگه از درد بیکاری نشستم یه listening داشتیم نوشتم (توجه کنین که تکلیفامو از درد بیکاری انجام میدم)و بعدم دیگه دوستم زنگ زد و شام خوردم و الانم در خدمت شما دارم خاطره مینویسم

elnaz 90
1390،04،02, ساعت : 12:42 قبل از ظهر
پنجشنبه ساعت 0.20 صبح
سلام علیکم:-2-25-:
آقا ما با این ساعت نفصه شب مشکل داریم الان درست گفتیم آیا؟:-2-28-:
من هر وقت پنجشنبه اینجا خاطره می نویسم یاد اولین خاطرم میفتم اونم روز 5شنبه بود:-2-37-::-2-41-:
آقا ما ظهر رفتیم شب اومدیم 5 صفحه رفتید جلو؟ چه سرعتی:-2-41-: ما سه صفحه ی آخر و نخوندیم وقت نشد خوابمان میاد فردا می خونیم :-2-41-:
امروز اول تیر بود واقعا"؟:-2-15-:آقا 6 روز دیگه تولدمان است ما چرا اصلا" خوشحال نیستیم پس؟ما همیشه ماه تیرو دوست داشتیم اما امسال چرا نداریم؟ماشاا... امروز که هویجوری از زمینو آسمون می بارید برامون چرا اینجوری بود؟ خدا بخیشو به خیر بگذرونه :-2-28-:
آقا بهنوش ازین گشتا وگفت یادش افتادیم اینا چی می ن؟ خو تابستونو کوفتمون وکنن که بی ادبا :-2-42-: دوستای من مو گن هر سال تابستون هویجوری بوده ما چرا نودیدیم پس؟ یهنی با این شدت نودیدیم
جدیدا" چخده دم ایستگاهای مترو زیاد شده بیدن ما تو این چند روز دم مترو ولیعصر ندیده بودیمشون که دیدیم یهنی ما شانس که نداریم چن روز نبودن بهد امروز آستین مانتوی ما کوتاه بود خو ما همش آستین 2 تا مانتومان کوتاه که اصلا" یه هفتس نوپوشیموشون امروز که پوشیدیم اینا بودن بهد ما که اصلا" هواسمون نبود واسه خودمون داشتیم ورفتیم که ییهو یه پسر بغل ما بود گفت اوه اوه برگشت رفت عقب حالا قیافش که معمولی بود ما آخر نفهمیدیم چه ریگی به کفش وداشت که می ترسید بهد آهان این پسره اینجوری گفت ما تازه دقت ئکردی 2 تا ازین مامور گشتا ودیدیم بهد دیگه دیر بود ضایع بود ما برگردیم عقب مثل این بچه پر روها هویجوری ذل( درسته آیا؟:-2-37-:) زدیم تو چشم این رفتیم اینا به ما گیر نودادن تازه ما همیشه یه ساق دست تو کیفمون داریم یهنی ما که اصلا" نمی دونستیم اینا به آستینم گیر ودن که چند روز پیشا یه دخمر تو اتوبوس به ما گفت این گشتا دراومدن؟ نیستن که، ما خو همون روز توی فردوسی دیده بودیم گفتیم آره ما دیدیم گفت خو من چی کار کنم آستین همه مانتوهام کوتاس ما تازه فهمیدیم که به آستینم گیر ودن خو ما همین یه مورد خلافو داشته بیدیم مانتو کوتاهو آرایشو اینها که نداریم بهد آهان ما همین امروز یه دخمرو پسر ودیدیم از بغل اینها رد شدن با اینها کار نودارن؟:-2-15-: بهد تازه ما کلی دخمر با قیافه های عجق وجق وبینیم این چند روزه چرا قبلا" که گشت نبود از اینهام نبودن اینا با گشتا دراومدن:-2-41-:
آقا ما امروز سر کلاس زبان یه کلمه مهنیشو پرسیدیم تازه فقط کلمهه فارسی بود خو خود سوالمون که انگلیسی بود بهد استاده گیر وداد که چرا فارسی حرف وزنی خو ما معنیه کلمه ای که بلد نیستیمو چه جوری به انگلیسی بگوییم آیا؟:-2-37-: تازه بهدشم وگفت فارسی هر وزنی فیلت وکنم بی ادب:-2-42-: اما خو ما دوستش وداریم سخت گیر اما خوب درس وده تازه ما می دونیم دست به فیل کردنشم خوبه اما ما باز دوسش وداریم:-2-41-:
آقا ما تازه امروز یادمان آمد که 6 روز دیگه تفلدمان است داریم کم کم خوشحال وشیم ما کادو خیلی دوس وداریم قبلا" گفتیم نه؟:-2-11-:

پ.ن لیلا جون ما کلا" ناراحت نوشیم شوخی اینا کردی کردی:-2-41-: اسم ما هم تو اون لیستت ونویس برامون دعا کن

فعلا"

smart girl
1390،04،02, ساعت : 02:00 قبل از ظهر
سلام
خوبین
دیدین لی لی دیگه خاطره نمینویسه....چرا؟
.
.
.دیروز
امتحان ساعت 11 رو دادم رفتم کتابخونه درس بخونم:-2-22-:
هرچی من میخوندم این جزوه رو تموم نمیشد:-2-28-:
تو کتابخونه درس خوندن اونم با پسر جماعت:-2-31-:
سر امتحان متون :-2-35-:...جوابا رو تو 10 مینی نوشتم.....پا شدم برگه رو بدم:-2-27-:...برگه حضور نیاورده بودن
منم سرم گذاشتم رو برگم:-2-22-:
خوابم برد:-2-22-:
خوب اونجا اروم بود دیگه:-2-02-:
بعد مراقبه یه دفعه صدام زد:-2-31-:...انقد ازش ترسیدم:-2-06-:...یادم رفته بود کجام:-2-06-:
10 دقیقه قشنگ خوابیده بودم:-4-::-4-:
.
.
بعد از سر جلسه اومدم بیرون
رفتم یه چند دقیقه فقط وسط محوطه نفس میکشیدم مثه این دیوونه ها:-2-22-:
حس خوبی بود:-2-04-::-2-04-:
.
.
.
فائزه نیشابوریه
قرار گذاشتیم بهم نامه بدیم:-2-37-:
.
.
.
امروزم یه عالمه خوابیدم:-1-:
.
.
یه گروهی میخواستیم تشکیل بدیم:-2-38-:
با چنتا از هم کلاسیام:-2-38-:
اممممممم:-2-36-::-2-36-:
نذاشتن:-2-33-:
یعنی من از گروهشون اومدم بیرون:-2-33-:هدفشون ...کارشون ....همه چیشون عالی بود
..ولی من حوصله کل کل نداشتم با مامانم اینا:-2-15-:....خوب دید همه ادما که مثه هم نیس:-2-15-:
نذاشتن دیــــــگه:-2-30-:
اممممم:-2-33-:
..
.
همین

یگانه
1390،04،02, ساعت : 02:06 قبل از ظهر
سلام بر شب بیداران

دیروز یکی از مشتری ها:-2-06-: می بخشید بیمارها:-2-35-: که وقت قبلی داشت آمد، دفترچه ش یک ماه بود از اعتبارش گذشته بود، چند بار با خودش تکرار کرد که چرا آخه چرا گفتم خوب اولین دفترچه نیروهای مسلح 6 ماهه صادر میشه اینم 6 ماه از تاریخش گذشته، بعد قیمت ویزیت آزاد رو پرسید، وقتی گفتم بلند شد و گفت خیلی ، خیلی زیاد ندارم، گفتم قابل نداره، ولی راستش رو بخواین باور نکردم محتاج باشه از ظاهرش بگم چادر سرش به اندازه حقوق یه ماه بنده بود:-2-15-: اگه ذره ای احساس می کردم محتاجه به دکتر می گفتم که با اینکه دفترچه اش اعتبار نداره ویزیت بشه با همون حق ویزیت دفترچه، نمی دونم چرا خیلی ها هزار جور خرج رو می کنن به ویزیت دکتر که می رسن گویی می خوان جون به عزرائیل بدن... آخه چرا ...


نادی جان:-2-40-:
ستاره جان خوب شدی؟
خانومی جون خاطره برگشت از مشهدتون خیلی جالب بود:-2-40-:
هیوا جان اگه منظورتون سریال نابرده رنج هس امشب آهنگ تیتراژ رو پخش کرد:-2-40-:
چه قدر بدم میاد از پاک کردن پست:-119-: آخه وقتی چیزی را نوشتی حتماً اون لحظه نیاز داشتی اون حرف رو بزنی دیگه چرا حذفش می کنی :-2-37-:

بعد نوشت: من اول صفحه 500 خیلی شادم:-2-16-:، سوسک بشه هر کی پست پاک کنه و بعد من بروم ص 499:-2-06-: من دو روز نیستم بیام ببینم رفتم ص 499 انقلاب می کنم خونه پرش اینه که بن بشم:-2-37-:
لی لی:-2-40-:

+Lily
1390،04،02, ساعت : 02:12 قبل از ظهر
اولین روز تابستون گذشت
چقدر این اولینا برامون مهمه ، من خیلی تابستونو دوس ندارم ، به خاطر گرماش ... ولی تیر و تیر ماهیا رو خیلی دوس دارم ( به جز پسر داییم ) :-2-31-:
این چند روزی که ننوشتم ، برگشتم خاطرات قدیممو خوندم ، وقتمو گذاشتم خاطرات بچه ها رو به دقت خوندم ، نه اینکه دنبال چیزی بگردم که بعد درباره اش حرف بزنم ( مثل همیشه ) می خواستم واقعا از بیرون به عنوان آدمای متفاوت به همه نگاه کنم ، درباره اشون فک کنم ، انگار که برای اولین بار دارم شما ها رو می بینم ...
امروز داستان فیل در تاریکی رو یادم اومد ، فک می کنم از مثنوی باشه ، به هر حال من اونو تو « قصه های خوب برای بچه های خوب » خوندم
اینکه یه عده برای اولین بار میخوان یه فیلو ببینن ولی تو یه تالار تاریک / هر کدوم قسمتی از بدن فیل رو لمس می کنن و تو ذهنشون از اون یه چیز می سازن ، و میرن برای مردم تعریف می کنن که فیل اون طوری بود ، مردم هم حرف های ضد و نقیض می شنون ، تا وقتی که فیلو میارن تو روشنایی ببیننش و ... شبیه هیچکدوم از تعریف ها نبود ! هر کس اونو یه جور دیده بود و بهش باور داشت ! مثل شما وقتی من تو این تاپیک حرفاتونو می شنوم / اون قسمتی از شما رو می تونم بشناسم که خودتون می خواین و به من نشون میدن ، چون من به غیر از این حرفا جور دیگه ای نمی تونم شما رو بشناسم :-2-37-:

قبلا فکر می کردم دل کندن از اینجا و ننوشتن برام سخته ولی خیلی راحت باهاش کنار اومدم ، خیلی زود برام عادی شد که فقط خواننده باشم ، با حرف یگانه موافقم که آدم احتیاج داشته تو یه لحظه اون حرفو بزنه ، ولی گاهی اوقات وقتی اون لحظه می گذره تو پشیمون میشی و وقتی خیالت راحته که پاک کن هم دستته بر می گردی و وجدانتو راحت می کنی ...

@ سهیلا ( باز باران ) : می دونی اینکه تو چند جمله ی کوچیک اینقدر خوب حرفتو می زنی و انتقال میدی یه قدرته ؟ اون خاطره ای که از مریض های مختلف نوشتی واقعا فکر آدمو مشغول میکنه ، از خاطره هات خیلی خوشم میاد .


نکته اصلی اینه که صفحه ی 500 هست :-2-32-:
باز هم از مژگان و یگانه ی عزیز تشکر میکنم که باعث شدن قبل از خوابم به آرزوم برسم

jeneral
1390،04،02, ساعت : 03:34 قبل از ظهر
ها ما به مقام سومی دست یافتیم ایشالا تو دور بعد(600ص) تیممون رو واسه قهرمانی می بندیم البته ما یه اعتراضایی کردیم که 2تا پست قبلی تخلفاتی داشتن حالا منتظر جواب کمیته امدا اا کمیته انضباطی هستیم ببینیم اول می شیم یا نه!:-2-41-:

من چند وقت نبودم خاطرات رو جمع کردم یه کتاب بدم بیرون پس در نتیجه اینجا تعریف نمی کنم اسم کتاب رو می دم خواهشآ کپی نکنید و برید اصلش رو بخرید ای واااااااااای ساعت خوابکه می گذره آدم تبلیغاتش رو قاطی می کنه این واسه سی دی م بود!

4تیر امتحان آخرم رو دادم میام خاطره م رو تعریف موکونم فعلآ بایتان باشد!:-2-40-:

jim.jim
1390،04،02, ساعت : 06:39 قبل از ظهر
:-2-40-:
ا

سلام ، خوبین که...؟؟؟
خوب ، ما هم خوبیم که....!!!!


عرایضمان به حضور انور و مبارکتون که:

القصه اول
امروز ما نمی دانیم چرا در همه القصه هامون اعتراض داریم
جون خودمان نباشد جون شوما ...
مهر سکوت را بر لب زده ایم یا بهتر بگوییم بر لبانمان زده اند،این عوامل استکبار جهانی:-2-33-:

تهدید به مرگ شده ایم که اگر بخواهیم لام تا کام سخن بگوییم و از خودمان خاطرات چند روز پیش خودمان را برایتان بازگو کنیم...:-2-43-:
پیغام و پسغام که اگر راپرت دهی ادمهایمان را می فرستیم گوشمالیتان دهند و خوب ما دوتا گوش که بیشتر نداریم و انها را هم برای شنیدن بهشان نیاز داریم...:-2-36-:
خوب ما ترسیدیم و اصلا نمی گوییم خاطرات خروجی ماهنامه را....
از قدیم گفته اند: آبروی مومن را نبرید...........آبرو بردن که هنر نمی باشد:-2-06-::-2-06-::mrgreen:
ما از همین جا اعلام می فرماییم که جیم . جیم خان که ما باشیم حسابی ترسیده ،دیگر نترسانیدش طفلی را....:-2-30-:
گناه دارد .عادت بدی هم دارد این بیچاره مفلوک...!!!:-2-39-:
هر کجا بترسد به مبال نمی توانند برسانند خودشان را....:-120-::-2-02-::-2-02-:
راستی قیمت ایزی لایف چقدر می باشد؟؟:mrgreen:
میگویند هیچ کس نمی فهمد سر و راز ادمی را.....
باید در این مواقع که زهره امان را می ترکانند استفاده نماییم تا آلوده نفرماییم همه جا را....:-2-26-:
کسی راه استفاده آن را می داند.....؟؟؟:-2-36-:

القصه دوم

ما که در همان القصه اولی به عرضتان رساندیم ما معترضیم:-119-:
تا انجا که ما سواد داریم می گویند خداوند حق خودش را ممکن است ببخشد ولی واسه حق الناس را نمی بخشد و سبیلهایت را دود می دهد هوا اگر ادم باشی ....!!:-2-30-:
ولی خانم ها که ادم نیستند و همجنس مادرمون حواء هستند و سبیل ندارند را نمیدانیم خداوند با ایشان چگونه محاسبه می کند...؟؟؟؟:-2-35-:
البته این مورد را که برایتان بازگو می کنیم در هیچ رساله ایی نیست و در تخصص ما هم نیست..ما باید این موارد حلال و حرام را رجوع کنیم
به فر هاد خان ، مشاور مذهبی سایتمان...:-120-:
ابنجا دیگر کشیش هم کار گشا نیست......:-2-37-:
واما اصل ماجرا ....:-120-:
ما از خیلی وقت پیش ها هست که فهمیده ایم
حق بیت المالی امان را می خورند و پشت آن یک یا بعضا چند
لیوان هم ایستک و رانی هم روش نوش جان می فرمایند..:-2-33-:
ما نمی دانیم خوب چرا نمی روند نوشابه خانواده سه تا هزار بریزند تو شکمشان که ارزانتر تمام شود نامردا.....:-2-33-:
خوب جان جیم . جیم خان که ما باشیم به سلامت باد :-2-40-:
چرا می روید از نت شرکتتان و اداره اتان تو خصوصی هاتون
از کبری خانوم زن همسایه می گویید و تو نت می چرخید
و تو پروفایل ها سبزی اش نذری پاک می کنید..:-119-::-2-27-:
ما رد سه تا مدیر را گرفته ایم جون شوما و چند تا از اون ستاره قرمز هارا....
اگر فردا زیر پل صراط یقه اتان را گرفتیم نگویید چرا ها....!!!:-2-02-::-2-27-:
خوب بیت المال مال ما هم هست دیگه...!!!
اون نت شرکت حساب کتاب دارد..!!!
ندارد....؟؟؟؟؟:mrgreen:

چند تا پ ن بدهیم

1- ما هم از برو بچه های ماهنامه گزک داریم دستمان ..
مخصوصا انوقت هایی را که هوا بس ناجوانمردانه الوده می شد:-2-26-::-2-26-::-2-26-:
2- پروانه خانوم سبک جدیدتان در نوشتن خاطراتتون مستحق امتیاز مثبت بود، ما که خیلی خوشمان آمد...:-2-38-:
3- بهار خانوم 1313 آبجی پزسپولیسیمان , امیر حسین احتیاج به کشتن ندارد
خودش امسال با شرمساری پرسپولیسی خواهد شد.........
4-باز باران خوشحالم از این روحیه بزرگتون....:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
5- لوسی اگر به ما بخندی خوب خندیدی دیگر... کاری از دستمان
بر نمی آید خوب:-2-43-:ولی نفرین هایمان رد خور ندارد ها..:-2-32-:
6- خانمی راستی زیارت قبول شما سوغاتی چلغوز نیاوردید؟؟:mrgreen:
7-استار 69 وای بحالتان اگر و فقط آنگاه...:-2-42-::-2-42-:


ارادتمند: سیامک جیم . جیم
پنج شنبه دوم تیر ماه یکهزار و سیصد و نود
موید باشید:-2-40-:

اموات یادتون نرود

mahan7
1390،04،02, ساعت : 07:11 قبل از ظهر
زندگی

در آوردن کفش تنگی

از پای بزرگ زمین است ...

دم و بازدم پروانه ی قشنگی ست

در دیروز پیله گی و امروز آسمانی فراخ !

زندگی

اتفاق ساده ای ست

جهیده از بازی دستان خدا *

*گپی با فروغ فرخزاد در غروب های ظهیرالدوله : رضا کاظمی


سلام ...

امروز دوم تیر ماه 90 ... ساعت 6:50 بامداد

و فکر می کنم که این دومین پست من تو این تاپیک باشه ... :-2-38-:

دیروز دم دمای ظهر بود که تصمیم گرفتم بشینم درس بخونم :-2-15-: ... فردا اولین امتحانمه ... مثلن خودمو انداختم تو قرنطینه که حواسم به درس باشه و یه چیزی بخونم که اصلن حسش نیومد و بی خیال شدیم و زدیم بیرون ... :-2-31-:

دیشب هوا خیلی خوب بود :-2-32-: ... بعد چند روز گرما دیشب هوا خنک شده بود و بارونشم که دیگه معرکه بود هر چند نم نم بود اما غنیمتی بود واسه خودش ! :-2-32-:

آخرای شب دیگه بعد نابرده رنج بالاجبار رفتم پای درس :-2-36-: ... این آهنگ نابرده رنج چقدر قشنگه ، خواجه امیری عالی خونده ... :-2-15-:

خلاصه رفتیم پای درس ... هیچ موقع مثل شب نمی تونم راحت درس بخونم ... شبا آدم راحت تر می تونه به کاراش برسه :-2-15-: ... حداقل برای چند ساعتم که شده بدون سرو صدا و هیچ دغدغه و آشفتگی ذهنی می تونی با آرامش کارتو انجام بدی :-2-38-: ... خدا این شب وُ تنهایی وُ تاریکی وُ سکوت وُ آرامششو از ما نگیره :-63-: ، و همیطور سرعت اینترنتشو :-2-35-: ... امشب کلی برنامه دانلود کردم :-2-32-: ... یه کلیپ هم از سید علی صالحی دانلود کردم که فوق العاده ست :-1-: : " ... ما رويا می بينيم و شما دروغ می گوييد / دروغ می گوييد که اين کوچه بُن بست و / آن کبوترِ پَر بسته بی آسمان و / صبوریِ ستاره بی سرانجام است ... " شنیدن شعر با صدای خودِ شاعر و دیدن حالات ظاهریش حین خوندن شعر یه حس و حال دیگه ای داره تا اینکه بخوای خودت شعرو بخونی ... :-2-37-: اینم لینکش : http://www.youtube.com/watch?v=hyc_6mJjacU&feature=related

در این گیر و دار به درسمونم می رسیدیم ... اندیشه ی اسلامی ! :-2-43-: ... معلوم نیست تا کی باید این درسای بی ارتباط به رشته رو به خورد دانشجو جماعت بدن ... یه کتاب 200 صفحه ای رو همینجوری الکی باید بخونیم و آخرشم سر از داستان اندیشه در نیاریم :-2-31-: . این استاده هم نامرد 50 صفحه بیشتر حذف نکرده ! :-2-36-: ... تذکرم داده که فی البداهه داستان ننویسید و باید عین کتاب بنویسید وگرنه نمره نمیدم و اینا :-2-29-: ... ما هم که عادت داریم عمومیارو متراژی از خودمون یه چیزایی بنویسیم ، دیگه تصمیم گرفتیم این دفعه رو کمی استادو جدی بگیریم ... :-2-31-:

ساعت 7:07 است ... دیگه کم کم ما بریم که آماده بشیم و بریم به جنگ امتحان و استاد و مراقب :-2-32-:

دعایمان کنید ، که چشمانتان گُلِ آفتابگردان است ، به هر کجا که نگاه کنید ، خدا آن جاست ! :-2-25-:

مهراساجون
1390،04،02, ساعت : 09:06 قبل از ظهر
سلام بچه ها:-2-40-:

صبحتون بخیر

الان ساعت 9 صبح نمیدونم از کجا شروع کنم؟!....یهنی چی بنویسم..

اخه ساعت 8 و نیم بیدار شدم....بعد همون موقع هم خانواده گرامی رفتن بیرون!:mrgreen:
ما هم آمدیم به اینجا..هنوز صبحانه هم نخوردیم..باید پاشم اتاقمم مرتب کنم..اما اصلا حوصله ندارم:-2-15-:
یکم حالم خوب نیست..:-2-15-:یکم که چه عرض کنم!!
امیدوارم همه چی درست شه...هرچی زودتر...:-2-16-:خدا کنه درست شه...


دعا یادتون نره ها...
تا چند وقت دیه یه مدت نمیتونم بیام...دلم براتون میتنگه...اه...حیف شد که نمیتونم:-2-43-:
فعلا همین...اگه بعد از ظهر اومدم میام کامل میکنم خاطراتمو...

پس فعلا بابای دوستای گلم:-2-40-:



امروز دومین روز از تیر ماه....یعنی دومین روز تعطیلات .اما..
نوز بهم خوش نگذشته!!

-نازلی-
1390،04،02, ساعت : 10:13 قبل از ظهر
اینجا صفحه 500؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(برمیگردم)

برگشتم:

ای جان دیدید من هم صفحه 500 افتادم.....

* لی لی با حرفت راجع به فیل موافقم.

منم مثل توام، وقتی یه ایده به ذهنم برسه دلم می خواد بنویسمش، ولی مثل تو همون موقع نمی نویسم، اصولا یادم میره بعدها....
باید همیشه یه دفترچه کوچولو با یه مداد پیشم باشه....
منم اغلب سر کلاسا دارم یا داستان می نویسم، یا خاطره روزانه و یا نامه....

اول دبیرستان باید یه رمان می نوشتم( باید، چون که می خواستم برا جشنواره بفرستم) (فکر نکنید که ازخودتعریفیه ها.....خاطره است....)
خلاصه من این رمان رو فقط سر کلاسا نوشتم و زنگ های تفریح.... مثلا هیچ وقت شیمی اولم رو گوش نکردم، ولی نمره ام خوب شد....

من از آدم های تک بعدی متنفرم.....
همیشه سعی کردم, سعی کردم که چند بعدی باشم، تا جایی که می تونم.....
برام مهم نیست که من بهترین نمره کلاس رو بگیرم.... اما مهمه که بعد ها از شخصیت های داستانام شرمنده نباشم که چرا کم کاری کردم...
یا حتی بعدها یه کتاب یا شاهکار ادبی رو ببینم و سرمو بندازم پایین و خجالت بکشم که چرا تا حالا نخوندمش..... یا غصه زمان های از دست رفته رو بخورم....

من از آدم های بی هدف بدم میاد.....
دو ساله دارم میررم دانشگاه و هنوز که هنوزه با خودم در کلنجارم که تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟ برا چی اینجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ چی می خوای از زندگی؟؟؟؟
حالا بعدش چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من همیشه ذهنم پر از سواله......

یه تله فیلم دیدم، که امیر آقایی نویسنده بود، لیلا اوتادی ازش پرسید که ذهن نویسنه ها چه شکلیه؟.... و اون گفت خیلی درهم و برهمه.....شلوغه.... هیچی سرجاش نیست.....
من خودم رو نویسنده نمی دونم..... اما ذهنم لااقل مثل اونهاست......شلوغ و درهم، برهم......
یه ذهن پر از ایده و فکر و شخصیت.....که گاهی همین شخصیت ها حتی با هم دعوا هم می کنند.....

من به یکی از این شخصیت ها خیلی بدهکارم....کاش سهراب من رو ببخشه......



بعدا نوشت:
من الان این شکلک رو دیدم و یاد موقعیت خودم افتادم:http://www.pic4ever.com/images/4u2ap3b.gif
میخوام برم کمک مامانم خونه تکونیه تابستانی.... و بعد هم نوبت اتاقم می رسه که از ذهنم هم شلوغ تره...
(مرسی از یکی از بچه ها_اسمش یادم نیست متاسفانه، ولی خودش شکلکای خوشمل میذاره_ که آدرس این سایت شکلک ها رو توخاطره ها گذاشته بود.....نمی دونستم...)

Mina
1390،04،02, ساعت : 10:52 قبل از ظهر
امروز 02 تير 1390:-2-38-:
ميبينيم كه همچنان در صفحه 500مي باشيم..
پس پستمان را ميدهيم..بعدا شايد بياييم آن يكي را حذف كنيم:-2-42-:

امتحان بسيار تابسيار عالي بود.
يعني من فكر نميكردم استاد..اونم كي؟ استاد فلسفي اينهمه خوب سوال بده:-2-28-:
يعني ازش بعيد بود:-2-08-:
ولي خيلي خوب بود..
طبق ِ معمول اولين نفر:-2-31-:از جلسه اومدم بيرون.
هيچ كدوم از نمرات رو تا حاالا نزدن..
و من همچنان دلواپس ِ رياضي هستم:-2-39-:

ديروز نشستم 4قسمت ِ تو زيبايي رو ديدم:-2-26-:البته 5 قسمت..از قسمت ِدوم دي وي دي ِدوم موند:-2-38-:
ترانه هايش را دومس داريم..
نميدانيم چرا سريالهاي ِكره اي اينهمه ترجمه ترانه شان زيباست:-2-37-:
پسران ِبرتر از گل نيز ترانه هايش را ميدوستداشتيم:-2-37-:(فعل و حال كن:-2-08-:)

بعد اينكه..
آقا ما نميدانيم چرا سريال هاي ِكره اي اينچنينند؟

اون از گوجونپيو...اين از هيونگ نميدونم چي چي..
اون از جيهو بدبخت...اين از شين هوو ِ كيه:-2-08-:
فعلا اسمايشان را دقيق نميدانيم...

پسران ِبرتر از گل گوجونپيو و جيهو رقيب حساب ميشدند..
اين جا اين دوتا..

دلمان شديد براي ِ اين دو نفر ِ دوم مي سوزد:-2-39-:
مخصوصا اين شين هوو...

خوب ما برم خر حمالي..

رفته بوديم حمام:-2-37-:ديديم دارند در ميزندند...مادرمان بود..گفت كه داداشتان گفته مينا بيايد به رعنا كمك كند:-2-36-:رعنا آمده است خانه را تميز كنيد...
حمالتر از ما اينجا پيدا نشد:-2-36-:

پاشويم برويم..مادرمان نيز رفت...ماهم برويم پي ِخرحماليمان:-2-36-:
فعلا به خداي ِ ايزد ميسپاريمتان:-2-32-:



من می خواستم صفحه 500 باشم مینا خوب خاطره اولی رو پاک کن منم بیام اونجا

مهسا جان حذفيديم.:-2-32-:.چه كنيم كه ما اينقدر بخشنده ايم:-2-08-:

N@s!m
1390،04،02, ساعت : 11:32 قبل از ظهر
سلام
کمی به دور و اطراف خودم نگاه می کنم می بینم ما آدم ها چقدر راحت خودمونو به یک مسئله مشغول می کنیم و درگیر !
و این باعث میشه تا یک مدت طولانی مشغول باشیم و وقتی به عقب برمیگردی میبینی چقدر بیهوده بوده .....
چقدر بیخود مسئله ای واست مهمه که نباید مهم باشه ......
اینو گفتم تا بگم امروز نامزدی دختر عموی محترممان است !21 سالشه و از این دلم می سوزه که عموی ما چندین میلیون داره خرج میکنه به خاطر حرف مردم
برای دهنی که همیشه مثل دروازه باز میشه ......
برای حرفی که بادهواست !
تا اینجوری مراسم نامزدی دخترش جوری باشه که دهن مردم کاملا" بسته بشه .
بهترین تالار
بهترین لباس
بهترین آرایشگاه و.....
یکی نیست بگه خوب عمو جان اگه میخواستی این پولو را دودستی نریزی دور یک ماشین میخریدی میزدی به نام دخترت بهش کادو میدادی سر سفره عقدش و اینجوری حداقل به یک دردی میخورد .
نمیدونم شاید من باید دیدگاه هم را عوض کنم !
اما گمان نمیکنم اشتباه گفت باشم ......
اینم از حکایت ما تا شب هم خدا کریمه .......
یا حق :-2-40-:

nemesis
1390،04،02, ساعت : 12:44 بعد از ظهر
به نام خدا.


سلام به همگی.

من می خواستم صفحه 500 باشم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020344.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) مینا خوب خاطره اولی رو پاک کن منم بیام اونجا http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020456.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

بچه ها شب کنکور شما چطوری بود؟ شرط می بندم مثل من نبود، درسته که من آماده نبودم ولی اینهمه کار http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002041D.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) دیشب از ساعت 9 تا ساعت 12:30 سبزی آش و سبزی قرمه با مامان درست می کردیم ، در واقع مامان پاک می کرد و منم خورد می کردم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020168.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) از کت و کول افتادم.

حالا ساعت 1:30 اومدم بخوابم ولی مگه خوابم برد، بی خیال نشستم رمان تکسوار عشق و خوندم و تمومش کردم، ساعت 2 اینا بود خوابیدم و ساعت 7 صبح پا شدم، با ددی رفتیم دانشگاه و من رفتم کنکور http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002064B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) خیلی سخت داده بودند. ولی شرکت کننده ها خیلی کم بود. و من بازم افسوس خوردم که درس نخوندم. باید برنامه ریزی درست کنم واسه سال دیگه.

امشب مامان شام مهمونه ، منم شب و خونه داییم اینا هستم، البته عصر میرم. بریم یه چیزی پیدا کنیم ببریم اونجا حوصله مون سر نره.

مممممممممم همین دیگه.

جمعه خوبی داشته باشین.http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002029D.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

لی لی http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020167.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)


واااااااااااااااااااای مینا جون . http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002020B.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)


بعد از پروانه نوشت:

http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020472.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) پروانه جان صفحه 501 و پست اول خودش قشنگه دیگه http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

پروانه!
1390،04،02, ساعت : 12:47 بعد از ظهر
90/4/2-پنج شنبه-12:49
سلام :-2-40-:
منم دلم پست صفحه 500 می خواد :-2-41-:

همین الان خسته و کوفته اومدم خونه و دیدم مامی مشغول فعالیته
گفتم شه خبره :-2-15-:
گفت مهمون داره میاد :-2-28-:
توجه کنید که اون یکی مهمونامون هنوز هم نرفتن!:-2-33-:
اینم از آخر هفته ما! :-2-30-:
امروز و فردا باید مشغول پذیرایی و مهمون نوازی باشیم :-2-36-:

بهداً نوشت:
دیدین پستم نیفتاد صفحه 500؟ :-2-30-:
مهسای نامرد :-119-:
اکشال نداره!عوضش پستم افتاد اول صفحه:-2-31-:

lucy
1390،04،02, ساعت : 01:28 بعد از ظهر
به نام خداا

سلام

پروانه اتفاقا من صفحه 501 رو بیشتر دوز دارم میدونی چرا چون خودم همیشه وقتی یه تایپیک رو میخموام بخونم صفحات با یک رو انتخاب میکنم برای همین میخوانم این صفحه خاطره بنویسم که چند وقت دیگه برای مروزکردن میام زدم صفحه 501 خاطره ام تو اون صفحه باشه

شاید این اخرین خاطره ام باشه کسی چه میدونه ولی قطعا اگه سالم ورفتم برگشتم این اخرین خاطره ی قبل رفتنمه ...

یه بغض بزرگ تو گلومه خیلی بزرگ دلم میخواد تا کوچیک شدنش بنویسم دیروز به علی گفتم قراره برم مسافرت ومیزارمش پیش بقیه هیچی نگفت بچه ام امروز صبح میگه مامان من که شما رو دوست دارم دیگه بدی نمیکنم اذیتتتون نمیکنم بچه خوبی میشم من رو تنها نزارید ...تو اون لحظه میخواستم خودم رو بکشم ... بغض گلومو گرفته بود ... بدجور ...بهش گفتم تنهات نمیزاریم میریم مسافرت میگه منم برید میگم اجازه نمیدن دیگه هیچی نگفت ...بمیرم خیلی مظلومه بچه ام ....

یکی از بهترین اتفاقام اشنایی با سایت واینجا بوده ... همه تونو دوست دارم


دلم برای تک تکتون تنگ میشه

مواظب خودتون باشید من حقیرم حلال کنید

نوشتنم نمیاد اصلا ....روز خوش ایام بکام :-2-40-:

smart girl
1390،04،02, ساعت : 01:58 بعد از ظهر
سلام
ظهر پنج شنبه تون به شادی:-2-40-:
هوا خیلیییییییی گرمه خیلیییییی خیلی:-119-:
دیروز عصری رفتم خیابون کار داشتم
وقتی از جلو ATM بانک سامان رد میشدم
دیدم یه پیرمرده اومده بیرون که اقا بیاین کمک
یه مرده خیلی جوون افتاده بود جلو 3تا دستگاه ها ....صرع داشت
خیلی وحشتناک بود
من رفتم جلو
نمیدونستم باید چیکار کنم
یه پسر جووون اومد جلو
اونم نمیدونست چیکار کنه
پیرمرده دوباره رفت بیرون کمک صدا کنه
هیچکس نمیومد
یه مرده داشت رد میشد
میگه اخی جوون مردم
اصلا محل نکرد و رد شد
من و اون پسره مونده بودیم چیکار کنیم
فقط پسره گفت بهش اب بدم
گفتم نه ممکن خفه شه
خیلی بد بود خیلی
و چقد بی مهر و محبت این ادما
.
.
بعد هفته پیش سر یه چهارراه داشتم رد میشدم
یه LCD از پشت یه وانت پیکان افتاد پایین وسط خیابون
انگار نه انگار
هیچکس نرفت جلو برش داره
ماشینایی که رد میشدن حاضر نبودن یه بوق بزنن وانتیه بفهمه
تا اینکه یه پیرمرده از مغازه ش اومده بیرون رفت برش داشت
اونم به قول دوستم یه مرد قدیمی بوده که انسانیت هنوز تو وجودش زنده بود
.
.
.
تموم شد
چه راحت
مثه یه سایه بودی
گفته بودم که رو اعصابمی عزیزم
میدونی تو دنیای رئال که توفیق همراهی تو نداشتم
ولی دو شب پیش نیم ساعت باهات بودم
ولی کاش باشی هنوز
کاش:-2-18-:

nemesis
1390،04،02, ساعت : 02:46 بعد از ظهر
من چون دیگه تا فردا نمیام یه پست دیگه هم بزنم. با حرف لیلا یاد یه خاطره افتادم.

اول اینکه لیلا جان انشاا... به سلامت میری و بر میگردی. دلم برای علیرضا یه جوری شد. این موقعها بچه ها یه احساسی دارن که نمی تونن بیانش کنن. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002041D.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

خیلی سال پیش که یه سال ما داشتیم از بندرعباس میومدیم تبریز، محمدرضا 6 سالش بود ، شبم مامان و خیلی اذیت می کرد. مامانم عصبانی شد و گفت: بذار وقتی توی راه وایستادیم تو رو جا میذاریم و میریم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020662.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

ما راه افتادیم و درست یک روز کامل محمدرضا از ماشین پیاده نشد، حتی برای دستشویی، وقتی مامان بهش می گفت: یعنی تو از دیروز حتی دستشویی هم نگرفته؟ می گفت: نه.
آخرش مامانم دید بابا یه بچه 6 ساله مگه چقدر می تونه خودش و نگه داره، بعد از کلی اصرار، محمدرضا زد زیر گریه که، آره تو می خوای من پیاده شم برم دستشویی من و جا بذاری. من نمی رم http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020344.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) مامان ببخشید. اذیت نمی کنم.


یعنی توی اون لحظه باید قیافه مامانم و میدیدین، همچین شوکه شده بود. یه بچه 6 ساله، با چه طرز فکری معلوم نبود کل اون یه روز و چی فکر کرده و چی کشیده بود و به زبون نمی آورد http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F5.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

هیچی دیگه، مامانمم گریه کرد و کلی قربون صدقه اش رفت و بهش اطمینان داد که هیچوقت همچین کاری نمی کنه، تا بچه خیالش راحت شد.

بازم برات ارزوی سلامتی می کنم. http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020167.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) نایب الزیاره باشی و التماس دعا

(http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=12)

Star_69
1390،04،02, ساعت : 02:51 بعد از ظهر
سلام علیکم :-2-16-::-2-16-:
خوبید؟خوشید؟:-2-16-:
کلی میخوام خاطره تعریف کنما همگی بشینید بخونید :-2-33-:
دیروز امتحان ادبیات داشتم.درس نخونده بودم ما خودمان ادبیات دان هستیم همه ی نویسنده ها و شعرا و اینها را می شناسیم دیگر خواندن نداشت که:-2-16-: صبح آلارم گذاشتم برای 8 صبح که پاشم دوره کنم برای ساعت 11 برم دانشگاه دیگه همینجوری گوشی هی زنگ زد من بیدار شم بیدار نشدم تا ساعت 8:30 چشمام رو باز کردم یه حسی بهم گفت یه سر به تعرفه ات بزن ببین امتحانات چه جوریه زمانش.یه نگاه کردم دیدم بدبخت شدم:-2-30-:امتحان ادبیات ساعت 8:30 بود:-2-30-:سریع مانتو پوشیدم و زدم از خونه بیرون مامان اینا هم کلی سرزنشم کردن:-2-30-:
مسیر 30 دقیقه ای رو 50 دقیقه طول کشید برم!آدم که بد شانسی بیاره اینجوری میشه دیگه رسیدم دانشگاه سری اول از جلسه خارج شده بودن داشتم سکته میکردم استاد غفاری کمکم کرد و با منت کشی مدیر دانشگاه و پاچه خواری امور دانشجویی و اینا تونستم راضیشون کنم با بچه های گروه دوم امتحان بدم دوباره یه پسره بدبخت هم مثل من شده بود دوتایی دانشگاه رو زیر پا گذاشتیم تا راضی شدن :-2-30-:
دیشب تولد شکول بود شب داشتم می اومدم براش کیک خریدم و اومدم خونه داشت فیلم میدید رضا هم باشگاه بود منتظر موندم بیاد بعد براش جشن بگیریم.من توی سایت بودم و خانواده مشغول صرف شام بعد از شام براش جشن گرفتیم و کلی دست و اینا شمع فوت کرد و کادوش رو دید بعد کیک بردیم هنوز تکه ی اول به دهان نرسیده حالم به هم خورد کیکش مونده بود رضا میگفت طعم کپک هم میده:-2-30-:بیچاره شوکولم شانس نداره که تولدش هم اینطوری شد خیلی خجالت کشیدم تقصیر من بود باید وقت بیشتری میذاشتم و میرفت از یه جای خوب براش کیک میگرفتم نه اینکه بدو بدو از سر کوچه براش کیک بگیرم :-2-30-:
امروز صبح امتحان معارف داشتیم:-2-43-: منم که برنامه ام مشخص بود جیجه درس نخونده بودم رفتیم سرجلسه و هرچی به ذهنم رسید نوشتم ولی فایده نداشت فکر کنم بیفتم یا اگر قبول شم نمره ی خوبی نمیگیرم :-2-30-:
امروز عصر اگر برنامه تغییر نکنه قراره بریم لواسون:-2-16-:تا فردا شب:-2-16-:نرید بخشم رو بترکونیدا:-2-33-:شبنم مثل شیر بالا سر بخشم هست :-2-16-:

پ.ن:مستر جیم جیم خشانت کار خوبی نیست:-119-:
پ.ن:چه دعوایی بوده سر صفحه ی 500 ها:-2-06-:
پ.ن:لیلا گلی ایشالا به سلامت برمیگردی و از دل جیگر خاله هم در میاری که غصه نخوره:-2-40-:

همین:mrgreen:

ghazal x1
1390،04،02, ساعت : 03:20 بعد از ظهر
:-2-35-:
دارم از خواب میمیرم:-2-28-: دیشب نه یعنی امروز صبح تا ساعت 4 با آلوچ میچتیدیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-31-:
:-2-15-:صبحم خواب موندم:-2-43-:کلاس داشتم ساعت 8 بود دوستو باباش اومدن دنبالم بریم کلاس که وقتی زنگ زدن تازه بابام از خواب پرید منو صدا کرد:-2-31-:حالا هی میگه بدو پایین منتظرن:-2-30-:منم گفتم آخه من با لباس خواب برم؟بابا من باید حاضر بشم!!!:-119-:
خلاصه زنگیدم به گوشی بابای دوستم گفتم شما برید بعد دوستم گفت پس آماده باش 30 min دیگه میام دنبالت(داشتیم میرفتیم کلاس رانندگی)خلاصه بابام که منو ول کرد مامانم قاطی کرد که وقتی تا صبح میشینی چتیدن همین میشه دیگه...:-2-28-:انقدر غر زدنااا:-2-42-:بعدش رفتن
منم حاضر شدم تا بیان دنبالم
خلاصه رفتیم دور دور:mrgreen:بعد از کلاسم مامانه دوستم اومد دنبالمون ما رو برد بیرونن خودش خیاطیش کار داشت مام نشستین تو ماشین...:-2-16-::-2-16-::-2-16-:رو به رو یه بانک پارک کرده بودیم
بعد دعوااا شدا:-2-28-:صاحب دوتا سوپر مارکت:-2-28-:نگو یکیشون اومده رد بشه خورده به سطل اشغال اون یکی !اونم شروع کرد دعوا و خلاصه همدیگرو زدنو ...:-2-08-: وااای باید قیافه مردمو میدیدیناا ! زل زده بودن هیچکسم نمیرفت جلو اینا رو جدا کنه:-2-37-:یکیشون که دعوا رو شروع کرده بود رفت اون یکیم نامردی نکرد زنگ زد 110 اومدو اصلا یه وضعی بودااا
بعد واسه اون بانکه که جلوش بودیم پول اوردن:-2-39-:یهو کلی مامور ریخت جلو بانک همه با اسلحه:-2-37-:باز مردم زل زدن به اینا:-2-26-::-2-28-:اصلا کلا مردم همینجوری زل میزنن اینور اونور تازه قیافه هاشون خییلی بامزه میشه !انگار تا حالا همچین چیزایی ندیدن
بعد یه یارو اومد کلی قرانو دعا داد به ما و گفت:خواهرم اگه میشه کمک کنید البته اگه راضید!!!:-119-:
بعد دوستم 500 داد بش
- چی؟500 هر قران 1000تومنه
حالا دوستمم هیچی پول باهاش بود کارتش بود گفت آقا چول خرد ندارم
-نه هر قران 1000 تومنه
خلاصه همه دعا ها و قراآنا رو پس دادیم:-2-28-:من نمیدونم پس مرض داشت از اولش گفت اگه دوست دارید کمک کنید!!
بعد اومدیم جلو خونه ما مامان دوستم گفت نرید مهمونی امشب:-2-30-:خب ما مهمونی دوست داریم!:-2-34-:خلاصه هنوز معلوم نیست برم یا نه بدون سها دلم نمیاد برم از یه طرف یکی از دوستام از مسافرت اومده دوس دارم ببینمش:-2-37-:نمیدانیم چه غلطی کنیم

جای آلوچ خالیه دلم براش تنگیده حسابی
هلیم :-2-33-: ج میس نمیده!!
:-2-26-:زهرا میخوام امروز دق مرگت کنم!:-2-35-::-2-16-::mrgreen::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

s.love
1390،04،02, ساعت : 03:24 بعد از ظهر
سلااام
خاطره دارم ولي حس نوشتنش نمياد:-2-37-:
الآن اينجا بارونه هوا خنكه، اين هوا رو دوس دارم
وقتي بارون مي زنه بوي خاك بلند ميشه خوشم مياد:-2-37-:
اين قدر هوا سرد شده كه مجبور شدم آستين بلند بپوشم
امروز صبح خواب ديدم يه سوسك گنده اومده نمي ذاره بخوابم ، از خواب بيدار شده بودم همچنان داشتم دنبال سوسكه مي گشتم:-2-41-:
بعدشم ديگه خوابم نبرد:-2-42-:
وقتم نكردم پست ها رو بخونم
فعلا

bahooneh10
1390،04،02, ساعت : 05:38 بعد از ظهر
هیس.....................

فقط سکوت و فکر....

مشغولم...با هویت....

هیس
از این سکوت لذت می برم. به همه چیز فکر می کنی و همه رو زیر نظر داری...یه حضور زیر پوستی... این حضور خالی ام رو دوست دارم.

یا حق...

REAL LOVE
1390،04،02, ساعت : 05:45 بعد از ظهر
عصر گرمتان بخیر:-2-41-:

:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:

از صبح خیر سرم نشستم درس بخونم...شنبه مثنوی دارم:-2-28-:پنجره اتاق چون طبقه اولیم بالا سر باغچه س... جناب جیرجیرک خان معلوم نیست از کجا راهشو گم کرده و اومده اینجا اطراق کرده و ارکستر سمفونیک راه انداخته:-2-36-:هی میزنه زیر آواز جیررررررررررررررررررررررر ررررررررررررررررررررر دوباره یه دقیقه استراحت و یه ساعت آواز:-2-36-:اعصابمو خط خطی کرده:-2-33-:پنجره روهم ببندم از گرما تلف میشم:-2-28-:

ظهر تو اخبار اعلام کرد کارت کنکور از یکشنبه توزیع میشه:-105-: چه زود گذشتااااااا دقیقا سه سال پیش بود که منم تو این روزا بودم و البته هیچگونه استرس کنکوری نداشتم و عین خیالم هم نبود:-28-: ولی روزای خوبی بود...کاش میشد دوباره برگردم به اون روزا...یه سر بزنم و بیام تو حال:-105-:
اگه اینجوری بود چه شلم شوربایی می شدا... میرفتم یه کاری که تو گذشته انجام دادم رو درست میکردم بعد حالا اثرات اون کار تو حال قاطی میشد و بلاتکلیف می موند ...باز باید میدویدم این زمان رو درست میکردم:-40-:

داستان پادشاه و کنیزک مثنوی رو شنیدین؟!
پادشاه تو یکی از سفرهاش عاشق یه کنیزک میشه و اونو میخره و با خودش میاره... خریدن همان و مریض شدن کنیزک همان... پادشاه هرچی پزشک و طبیب میاره بالینش اثر نمیکنه که هیچ بدترم میشه حالش...چون انقدر خودپسند بودن که مشیت الهی رو نادیده گرفته بودن و فقط به خودشون می بالیدن...
وقتی پادشاه می بینه این کار اثر نکرد میره مسجد و به راز و نیاز خدا... تو خواب بهش میگن فردا یه طبیبی میاد پیشت که علاج کارت دست اونه... طبیب میاد و کنیزک رو می بینه و میفهمه که به درد عشق مبتلا شده و عاشق یه زرگر از شهرش بوده... میرن اون زرگر رو میارن پیش کنیزک و ازدواج می کنن و تا شش ماهی زندگی خوشی داشتن...
بعد از 6 ماه طبیب به حکم الهی یه زهری به زرگر میده تا چهره ی زیباشو زشت کنه... از اون به بعد زرگر دیگه از چشم کنیزک میفته و ...

یادمون باشه که تا خدا نخواد هیچ مریضی ای حتی اگه علاجش هم تو دستمون باشه رفع نمیشه...


لیلا جان سفر خوبی داشته باشی:-53-: به سلامت بری و برگردی و واسه عزیزدردونه ت هم انقدر سوغاتی بیاری تا زود تورو ببخشه...بچه ها خیلی زود فراموش میکنن...


پروانه
برای پرواز رنگینش
محتاج پیله است

بگذار تنها باشم
...


روز خوش:-53-:

Mini Moon
1390،04،02, ساعت : 05:49 بعد از ظهر
*به نام خدا*
خيلي عجله دارم.سريع اومدم بنويسم و برم.صبح رفتيم بازار خريد.حالا بعدا بهتون ميگم چي خريدم.بعد عمم زن زد گفت حال مادربزرگم بده.الانم اونجا بوديم.اومديم خونه يه سري وسايل مسايل برداريم دوباره بريم.تو رو خدا دعا كنيد.حال مادربزرگم بده...دعا كنيد كارش به بيمارستان نكشه
***
يه سر به اين دو تا سايت بزنيد.يه خبرايي!!!
www.dementor.ir (http://www.dementor.ir/)
/www.pottermore.com (http://www.pottermore.com/)
***
فعلا
اراتمند شما؛
هــ ــســ ــتــ ــي

.arsana.
1390،04،02, ساعت : 06:23 بعد از ظهر
الان داستان کوتاه هیوا رو خوندم
هی خدا
:-2-30-:

--------------

سه بارکی سلام:-2-38-:
کلی نوشتم کامپی ارور داد و مجبور شدم خاموش کنم :-2-37-:
چقدر این ارورها خبیثانه ان:-2-36-:
کلا لپ تاپم یه ماهه به هم ریخته و ارور میده :-2-28-:پارسالم اینجوری شد ولی من کاری به اروراش نداشتم خودش خوب شد:-2-31-:
حالام یا با زبون خوش خودش خوب میشه یاد اینکه حالیش می کنم یه من ماست چقدر کره داره :-2-42-:

همشم در مورد هلنا نوشته بودم پَ دیگه نمی نویسم خدا نخواست ارسالش کنم :-2-37-: ( به قول این سریال مزخرف همسان:-119-:که میگه سعید خدا خواست تو زن دوم بگیری اگر خدا نمی خواست حتما نمی گرفتی:-2-43-:)
چقدر واقعا شبکه مسخره ایه ، جدیدا به این نتیجه رسیدم که چقدرم مزخرف و آبکیه :-2-43-:
این عاشق اون میشه ،اون عاشق شوهر این میشه، نمیدونم این یکی عاشق زن اون میشه ،این خیانت می کنه،اون خیانت می کنه و آخرش به خوبی و خوشی و رفع کسالت ها و ناراحتی ها و عشق و حال دوران جوانی و چل چلگی به هم می رسن تو یه فضای فوق العاده رویایی:-2-28-:و دوباره روز از نو روزی از نو با یک سریال جدید :-2-31-:

این کره ایا هم که یا در آرزوی ازدواج یا با من ازدواج کن یا مجرد ها یا بی شوهران یا ترشیدگان یا حلب ترشی یا قوطی ترشی یا گالن ترشی :-2-28-:

جین آستین هم که همش 4 قسمت بود کل فیلمش :-2-43-: فیلم قشنگی هم که دوست داشتم 4 قسمتی:-2-33-:

ها بیخیال:-2-06-:
کلا هرچی تو ذهنم بود پرید:-2-38-:
آها امروز مادرجونمممم داره میاد پیش نوه جونشششش:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

به مدت 1 دیقه به صفحه کامپی زل زدم و یه آدم رو شناختم و کلی غصه خوردم بعدشم کلی خودمو دعوا کردم گفتم به جهنم خودتو ناراحت نکن ارزش نداره:-2-16-:

آهاااااا اصل کاری :-2-06-:
دیشب کوکو داشتیم :-2-42-:توش پر بادمجون :-2-26-:منم از بخت بد به بادمجون حساسیت دارم:-2-08-: ولی چون گرسنه بودم خوردم و دیشب به هزار بدبختی خوابیدم چون کل زبونم دون دون قرمز زده بود:-2-37-:گلومم که هیچی:-2-15-: صبحم پاشدم صدام دورگه شده بود :-2-41-: بعد یهو یاد قهوه تلخ افتادم :-2-06-:

به ساعت مچیمم حساسیت دارم هر وقت می بندمش یه دایره بزرگ قرمز روی دستم میفته :-2-31-:واسه همین برای حل این مشکل از مشاوره بچه هامون کمک گرفتم:-2-37-:گفتن برق ناخن بزن پشت صفحه حله:-2-38-:منم زدم حل شد:-2-16-: ساعت خوشگلم یه سال بود نبسته بودمش:-2-26-:

دیشب رفتم گروه anathema و دو تا از آهنگاشو دانلود کردم :-2-31-:متالم قشنگه ها:-2-37-:یادش بخیر بچه که بودم هر کی متال گوش میداد میگفتم دیوونه اس :-2-31-: خب مثل اینکه منم دیوونه ام :-2-26-:

نه ماهک نه خاطرات یک گیشا دارم رقص در خاطره رو میخونم :-2-37-:

سوفی جونم الهی قربونت برم هلنا واست بمیره یه کتاب جدید بنویس به خدا به خدا :-2-16-: نشر لیوسای عزیزم خواهش خواهش پس ایی کتاب سوفی که گفتین میاد کی میاد؟ :-2-30-:

آقا آرشام من نه بینوایان رو خوندم نه کارتونشو دیدم واسه همون نمیدونم تناردیه کیه فقط میدونم زن تناردیه بدجنسه و کوزت بینواست :-2-35-:و دیگه اینکه تناردیه کوزت رو وسط شب میفرسته بره از چاه آب بیاره که اونجا یه پسره که اسمشو نمیدونم رو می بینه:-2-38-:

دیگه عرضی نی
هر آن منتظرم مادرجان سرم هوار شه که چی: هلیاااا ظرف بشور :-2-08-:

:-2-16-::-2-06-:

جان من دعا رو داشتین :-2-06-: همین الان مامانم گفت: هلیااا پاشو ظرفا رو بشور مگه چقدر آدم جلوی لپ تاپ میشینه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

:-2-06-:



می خواستم زندگی کنم راهم را بستند
ستایش کردم گفتند خرافات است
عاشق شدم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم!

مو به تنم سیخ شد:-2-15-:خدایی حرف دله!


ای خاک بر سر آرش افشین با اون شوت هوایی اش :-2-33-:
این فوتبال ایرانم هر کی به هرکیه :-2-36-:
هر کی دوست داره خودش گل بزنه چه فاصله 100 متری چه 1 کیلومتری:-2-43-:
المپیکم نمیریم خیال همه راحت با این وضع :-2-42-:
معجزه هم نمیشه :-119-:
آخه آدم انقدر نفهم ،ضعیف و زبون؟:-2-33-:
خودتو میندازی زمین که مثلا پنالتی بگیری آبروی هر چی ایرانیه بردی:-2-42-:
شهردار بغداد هم اومده بازی رو مستقیم تماشا می کنه:-2-37-:واه واه چه سعادتی!:-2-43-:
حالا از همه جالب تر ماجرای علی داییه:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یعنی دلم میخواد خودمو پهن زمین کنم و هر هر بخندم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
به قول فردوسی پور این کارا از ایرانیا برمیاد:-2-06-::-2-06-:
فکر کنین ساعت 5 صبح بهش گفتن اگه تا 12 ساعت دیگه اومدی اومدی نیومدی دیگه ... این آقا هم گذاشته ساعت 4 روز بعد نماینده شو فرستاده و دوباره اومده سرکارش:-2-06-: به نوعی خودمانی به غلط کردن افتاده:-2-38-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

دارم آهنگ نابرده رنج خواجه امیری رو گوش میدم:-2-41-:
هی خدا:-2-38-:
چقدر ما آدما دنبال منفی بافی و غم می گردیم:-119-:
کاش هر وقت غم اومد سراغمون یکی بزنیمون تو گوشش بگیم گورتو گم کن:-2-42-:
به خدا همین کافیه
با یه کم اراده که هر کسی داره:-2-31-:

NAVA22
1390،04،02, ساعت : 06:36 بعد از ظهر
می خواستم زندگی کنم راهم را بستند
ستایش کردم گفتند خرافات است
عاشق شدم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم!



نمی دونم من با فصلا مشکل دارم یا فصلا با من!:-39-:
بهار که میشه چشمام میشه دوتا کاسه ی خونو و همینجور ازشون اشک میاد طوری که حتی درست نمی تونم ببینم.همش باید یه دستمال دستم باشه تا اشکامو پاک کنم:-2-03-:.بدیش به اینه که همه فکر می کنن داری گریه می کنی و یه جوری نگات می کنن.خیلی وقته سعی کردم به این چیزا اعتنا نکنم نه به نگاهای مردمو نه به حرفاشون.یکی می گفت آدم بین مردمو با مردم زندگی می کنه و نمی تونه نسبت به این چیزا بی توجه باشه.
این درست ! ولی آدم که فقط به خاطر مردم زندگی نمی کنه. منم همون ضرب المثل معروفو که در دروازه رو میشه بست ولی در دهن مردمو نمیشه بستو کردم شعارم. از این گوش می شنومو از اون گوش بیرون می کنم:-107-:. مردمم هرچی می خوان بگن! واگذارشون می کنم به خدا!
البته این سخت بود مخصوصا" با این روحیاتی که من دارم.ولی بالاخره موفق شدم. ولی نه به طور کامل ! هنوزم پیش میاد از شنیدن حرفی ناراحت بشم ولی کمتر از قبل نه جوری که بهم بریزم! با این وجود زندگی هنوز سخته. خیلی سخت!:-2-17-:
خیلی درد آوره که همیشه عده ای هستن که منتظر شکست تو ان.منتظر گرفتن یه نقطه ضعف ازت. منتظر گرفتن یه آتو ازت.منتظر خورد شدنت.:-2-15-:
کسایی که شکست تو باعث شادیشون میشه ! کسایی که هر لحظه منتظر سقوطت هستنو وقتی به زیر میای به اوج میرسن ! کسایی که چشم دیدنتو ندارن! کسایی که همیشه آرزوی مرگتو می کنن!
همون کسایی که یه روزی بیشتر از همه دوستشون داشتی!:-76-:
اینجورین ولی نه به جرم بد بودنت! به جرم اینکه اونقدر خوب بودی که فرصت بد بودن بهشون بدی!
بعضیا واقعا" لیاقت خوبی رو ندارن!
دشمن دانا بلندت می کند، بر زمینت می زند نادان دوست

نمی دونم اینو کی گفته ولی گُل گفته.
بازم برداشت آزاد!

داشتم در مورد حساسیتام می گفتم.
تابستون که میشه کهیر می زنم.خارش و سوزشش یه طرف اینکه باعث میشه تو این گرما گرُ بگیری هم به یه طرف.همین دیروز تشریفشونو آوردن. نذاشتن دو روز از شروع تابستون بگزره! (کهیرو میگم!) الآن وضعیتم نرماله فقط چندجای دستمه که از بس خارونمشون پوستم دون دون شده.فقط خدا خدا می کنم بیشتر نشه. بعضی وقتا به لبم می زنه. اونقدر باد می کنه که میشه مثل لبای آفریقایها ! از درد حتی نمیتونم غذا بخورم .بعضی موقع ها هم می زنه به چشمام که میشه مثل چشم ژاپنی ها. درمانی هم نداره.دکترای محترمم که می گن محلش نذار خودش خوب میشه ! نهایتا" قرص یا شربت ضد حساسیت می دن که ترجیح می دم نخورم. فیلو از پا می ندازه. می خورمشون تعادل راه رفتنم ندارمو فقط می خوام بخوابم. کسی قرص خواب اور نداشت یه دونه از این قرصا رو بخوره اندازه ی یه بسته ی اونا اثر می کنه!
پاییزهم که جای خودشو داره آلرژی خودشو به شکل سرفه نشون می ده .با سرفه هام آسایش خودمو همرو هم بهم می زنم .از شدت سرفه شکمم بقدری در می گیره که نمی تونم راه برم.
و زمستونم همون کهیر کذایی دوباره سراغم میاد.
بازم راضیم خدا رو شکر که سالممو بیماری خاصی ندارم.


یه چیز دیگه! زیاد شد؟ حقمه خیلی وقت بود نبودم.:-10-:
این اواتار شبنم اسبه یا الاغه؟:-2-06-: هرچی هست خیلی باحاله. شبنم به جای این جوجه جوجگانا از اینا بذار.عکس ببعی نداری؟:-2-37-:یه سرکلیدی الاغ داشتم خیلی دوسش می داشتم.یه زنگوله داشت خیلی خوشگل صدا می داد. تو رودربایستی (درست نوشتم؟) مجبور شدم بدم به یکی از فامیلامون. گذاشته تو ماشینش. هروقت سوار ماشینش می شم داغ دلم تازه میشه:-2-34-:.بعد دوسال هنوز چشمم دنبالشه. هرجا هم گشتم نتونستم نمونشو پیدا کنم.
خب من برم تو همین چند دقیقه که اینا رو می نوشتم چهارتا کهیر دیگه زدم.:-20-:دارن بیچارم می کنن. دو هفته هم طول می کشه خوب شن نامردا!:-2-43-:

فرودو
1390،04،02, ساعت : 07:46 بعد از ظهر
به نام یزدان پاک

سلام

از آنجایی که گفتیم در حال حاضر در اندرون سایت هستیم و معلوم نیست چند وقت دیگر به اینجا نیاییم و احوالی از تان نپرسیم و حال و روز خود را برایتان نگوییم ،گفتیم بیاییم و خاطره ای برایتان بنگاریم و برویم پی درس و مشق خود و روز خود را به مانند دیگر روز های این هفته ی زیبا به پایان برسانیم و فلاکت و بد بختی را پی گیری نماییم
آه دوستان و آشنایان و غریبگان این اندیشه ای که ما را در خود فرو برده است اندیشه ای خوف ناک است اندیشه ی خواب است اندیشه گمان نکردن است در کل اندیشه ی پلیدی است اندیشه ی نافرجامی است زندگی مان نیز نا فرجام است درس خواندنمان بی هدف است اینجا بودن ما وقت تلف کردن است و آنجا بودن ما هدر دادن زمان است
ما نه شیخ اجل سعدی کچل هستیم و نه بیهقی بزرگ و نه ناسر خسروی کبیر که اینگونه سخن برانیم ما آرشام می باشیم چرند گوی معروف خودمان هم نمی دانیم چه می گوییم و چه می نگاریم پس بدانید و حواس تان جمع کارتان باشد که شما تنها نمی باشید و خود نویسنده ی این چرند ها هم نمی داند چه دارد می نویسد و چه هدفی را در این نوشته ها را دنبال می کند شاید بگویید نویسنده می خواهد این منظور را براساند که همه ی کار های ما از بی هدفی می باشد و بس و لی بدانید که ذهن نویسند به اندازه ی یک جوجه کلاغ سیاه هم فعال نمی باشد تا بتوند اندیشه های پیچیده ی این گونه را در خود جای دهد این کس که در زمان حال خود را انیشتین قرن می داند گاگولی بیش نمی باشد
انگاری زیاد از خود بد گفته ایم پس بگذارید اندکی هم از خود تعریف کنیم تا جیگرمان حال آید
ای بالت سیاه و پرت سیاه تر ای شوم ای هر چه کلاغ خبر چین آخر تو مگر مرض داری که بی هدف فقط و فقط از خود می نگاری هدفی به نوشته هایت بده پس برویم به سراغ هدف دادن به نوشته هایمان زیرا که حتی بلد نمی باشیم از خود یک تمجید درست و در مان نماییم
از کجای بگویم
هاااااااااااا
هههههههههه
اااااااااااااااااا
آهان
ما دیشب در سایت به سر می بردیم و داشته بوده ایم این تصنیف های بچه های سایت را گوش می دادیم و یک به یک نقد می کردیم و از خواندنشان ایراد می گرفتیم که نا بهنگام دیدیم فکری به ذهنمان رسیده که بعد از مدت ها برویم ببینیم در این خوانواده چه خبر می باشد که دیدیم آری طبق معمول یا جنگ است یا یکی معترض که چرا ما به بیرون شوت می شویم یکی اعتراض داشت که آخر بچه ها چرا کسی چیزی نمی گوید یکی انگار چشمانش آلبالو گیلاس میدید ساعت سه و نیم صبح را می گفت سر شب و در کل اوضاع نا به سامانی بود و ما رفتیم آنجا با تدبیر خود سر و سامانی به ابن اوضاع دادیم و آمدیم اینجا دیدیم اوضاع رزرو برای صفحه ی 500 بد جوری به راه است و هر کس می خواهد یک چیزی در این صفحه داشته باشد و این ابلیس بی شرف بد جوری وسوسه مان کرد که یک چیزی در این صفحه بنگاریم ولی از آنجا که این ذهن ما( همان طور که گفتم) به فلسفه ی این کار پی نبرده بود گفتیم بزاریم تا آنان که فلسفه ی این کار را درک می کنند در این صفحه پست داشته باشند این بود که در ساعت 5 بامداد و سحر بارانی مازندران تصمیم گرفتیم بخوابیم ولی باز هم این شیطان کج و کوله به جلد مان رسوخ کرد ( ما کلا زیاد گول این موجود را می نوشیم) و بشمان گفت این باران حیف نیست که تو در زیرش نروی صدای پای باران را بر اساس آن آهنگ حبیب برسنگ فرش جاده حس نکنی این بود که رفتیم و زیر آن اما و ولی ما هر چه گوش می دادیم چیزی نمی شنیدیم این بود که گفتیم برویم برلب دریا شاید آنجا آن صدایی را که می خواهیم بشنویم ولی وقتی که فهمیدیم به آنجا رفتن همراه با سر و صدا می باشد و کلی انسان را از خواب ناز صبحگاهی خواهیم انداخت پس تصمیم برآن شد که برویم و کپه ی مرگمان را بگذاریم و واقعا هم اساسی خوابیدیم برای اولین بار در یک هفته ی گذشته با صدای موذن زاده ی اردبیلی از خواب بیدار شدیم و رفتیم صبحانه ی ناهار مانند خود را خوردیم و کفت کردیم بعد از نهار بود که تصمیم گرفتیم نگاهی به ابن وصیت نامه ی رهبر کبیر انقلاب بیندازیم تا ببینیم چه گفته اند برای مان تا استفاده کنیم ولی مگر ما حرف های قلبمه سلمبه به مغزمان فرو می رود هر کاری کردیم که یک ذره از آن را حفظ کنیم و فردا سر امتحان خراب کاری بار نیاوریم نشد که نشد پس گفتیم که بیا ایم و لوح زرین دیگری از خود بر دیوار سایت نصب کنیم و آن را تقدیم به تمام دوستان گردانیم و از آنجا که الان یادمان آمد که ما اگر مرض بازی در نیاوریم و حرص این درس شیرین را بر سر این نوشته خالی نکنیم نمی شود پس این رنگی اش کردیم:-2-42-:

زیاد خاطره نخوندیم
پ.ن1 لیلا جان امیدوارم به سلامت برگردی و علی کچولوت هم بتونه دوریت رو تحمل کنه
پ.ن2 جیم جیم جان شما دیشب تا 6.5 بیدار بودی:-2-20-: ماشالا برادر:-2-19-:
پ.ن3 s.love اینجا هم بارون میاد خوش به حال خودمون دوتا دل بقیه هم بسوزه:-2-42-:
پ.ن4 غزاله خانم این ملت کارشان همین است زل زدن خب بیچاره ها کنکاو هستند دیگر ما به آنها خرده نمی گیریم کنجکاوی خوب است جان خودمان:-2-16-:
پ.ن5 star-69 عزیز خوش به حالتان که امتحان دادید ما ترم قبل نرسیدیم ما را حذف مان کردند نامردهای نا لوتی بی شرف.......
پ.ن6 http://www.forum.98ia.com/member7975.html عجب بلایی سر برادرتان آوردید:-2-31-:
پ.ن7 http://www.forum.98ia.com/member25232.html گمان می کنم باید فک آن پسر را می گرفتید تا در نرود :-2-35-: البته گمان میکنم چون تخصص من ترک اعتیاد می باشد نه چیز دیگر:-2-35-:
پ.ن 8 http://www.forum.98ia.com/member21910.html ها شما انگار باید فلسفه ی صفحه ی 500 را بدانید خوشحال می شویم برایمان بگویید
پ.ن 9 ناهور جان مارا ببخشای که سوکتتان را به هم زده ایم ای خاک برسرمان که چیزی نبفهمییم

پ.ن.ن 1 آقا ما الان از دست خود کفری می باشیم چرا هرجه توهین آبدار بود نثار ارواح طیبه ی خود کردیم:-2-43-:
پ.ن.ن2 آقا چرا این صفحه ی سایت برای ما انقدر دیر بالا می آورد :-2-15-: سایت های دیگر خوب می باشد فقط اینجا این گونه است :-2-35-:
پ.ن.ن 3آقا ما دنبال یک نفر می گردیم که یک شعر دوبیتی با چند کلمه ی مشخص برای ما بگوید ما نیست که ذوق هنری مان زیاد است هر کا می کنیم به مثال نثر عبیدزاکانی در می آید خواهشن اگر اینجا شاعر داریم بیاید یک کمکی به ما بکند این داستان ما لنگ این شعر است
پ.ن.ن 4 آقا ما الان کلافه میباشیم این بار دهم است که می خواهیم این را بفرستیم ارور می دهد :-119-:
آقا یک چیز دیگه هم بگوییم هر کس می خواهد بداند آن پی ان های لینک دار مخصوص کیست برود آنجا ببیند کیست:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

بعدا نوشت

آقا الان یه چیز دیگه به ذهنم رسید
چرا من نمی تونم غیب بشم :-2-06-: شما چه کار می کنید که اسمتان از آن پایین ناپدید می شود من هم دلم می خوهد جادو کنم خب :-2-06-: این چه کاری است یا همه با هم غیب شویم یا همه ظاهر باشیم (چی گفتم )
اصلا بی خیال ما برویم وصیت بخوانیم دلتان آب:-2-42-:

!tara
1390،04،02, ساعت : 08:33 بعد از ظهر
به نام خالق هستی:-2-41-:

اگر عشق بورزید می گویند سبک مغزید
اگر شاد باشید می گویند ساده لوح و پیش پا افتاده اید
اگر سخاوتمند و نوع دوست باشید می گویند مشکوکید
اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید
اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید
اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید
مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید
(لئو بو سکا لیا)

خوب، فکر کنم نتیجه می گیریم باید بی صفت باشیم!:-2-15-: این متن دوست دارم چون واقعا برای هر کاری که می کنیم و هر صفتی که داریم طور دیگه ای قضاوت میشه!:-2-15-:
------------------------------------------------------------------------------------------------------
اول سلام!:-2-26-:
خوب، از صبح که کار خاصی نکردم بلند که شدم دیدم یکی اومده اینترنت و درست کنه بعد از اون تقریبا همش پا کام بودم، بعد هم دختر عموم زنگ زد گفت فردا بریم بیرون باز جای بسی شکر است که مثل امروز فردا گند نیست!:-2-08-:

کلا داشتم به این فکر می کردم تو زمانی که ما داریم زندگی می کنیم هیچ کس جاودانه نیست، یادم نیست از کی بود خوندم که جمله اش همچین مفهومی داشت تو سنگ قبرم سال تولد و سال مرگم و ننویسید، ننویسید برای چه دورانی بودم..تقریبا با حرفش موافقم برای این که نوشتن این سال ها فقط ننگِ! :-2-15-:

دیروز یک تاپیک بود "قران شرمنده تو ام " واقعا قشنگ بود!:-2-41-:پست پایینش هم برام جالب بود:-2-38-:راست می گفت اگه الان یک تاپیکی مثل عکس سلنا بود همه نظر میدادن(خودمم شاملش میشم!)...:-2-39-:


خیلی چرت و پرت گفتم، زیاد بلد نیستم خاطره بنویسم(در واقع بلد نیستم اون زیاد هم گفتم یکم اعتماد به نفس بگیرم:-2-35-:)دیگه به بزرگی خودتون ببخشید!
با آرزوی موفقیت برای همتون!:-2-41-:

سمن ناز
1390،04،02, ساعت : 09:34 بعد از ظهر
سلام اومدم به یک خاطره نگویم و بروم
روزهای تابستون رو برنامه ریزی کردم تا نهایت استفاده رو ازشون ببرم ولی اصلا اون طوری که دلم نمی خواد پیش نمی ره ولی با این حال نا امید نیستم با توکل بر خدا می خوام ادامه ی فعالیت هام رو بدم

مهراساجون
1390،04،02, ساعت : 09:39 بعد از ظهر
 

چقدر حرف هست و من فقط سکوت ميکنم
آمدنت را سکوت کردم.
داشتنت را سکوت کردم.
رفتنت را سکوت کردم.
انتظار بازگشتت را هم.....
حالا نوبت توست... بايد در سکوت به تماشا بنشيني سوختنم را




دلم گرفته...حالم زیاد خوب نیست...
فکر میکردم میتونم حلش کنم...اما..درست نشد که نشد
اینجا هوا بارونیه..
دلم بد گرفته...
خیلی بد..
کاش....:-2-15-:

haleh_ry
1390،04،02, ساعت : 09:49 بعد از ظهر
خب خاطرات امروز
صبح با صدای در بیدار شدم ساعت 8 صبح به رو خودم نیوردم دوباره سعی کردم بخوابم ساعت 9.10 مین بود ایرانسل اس ام اس داد بیدار شدم سعی کردم بخوابم ولی حس کردم یه چیزی رو انگشت پام داره راه میره :-2-15-:منم فکر کردم زنبوره پامو تکون دادم رفت :-2-15-:از روپام باز حس کردم یه چیزی داره اون دورو برا تاب میخوره پرواز میکنه به رو خودم نیوردم:-2-38-: یه دفعه دیدم یه سوسک اندازه یه انگشت اشاره پهلو کامپیه :-2-32-:منو میگین پریدم بالا گوشیمو از بغل دستم برداشتم یه دو سه تا مانتو و دامن و روسریم از چوب لباسی برداشتم در اتاقمو باز کردم مامانمم تازه از خواب بیدار شده بود گفتم وایییییییییییی مامان سوسک مامانم گفت کجا اومد دید سوسکه رو گفت وای خدا مرگم بده:-2-36-: حالا یکی مامی رو بگیره غش نکنه
منم گفتم مامانم برم در خونه صاحب خونه صداش کنم بیاد:-2-17-: بکشدش مامانم از یه ضرب المثل زیبا استفاده کرد که بعضی جاهاشو سانسور میکنم و میگم
گفت:دیگه کسی که به ما.....بود کلاغ.....دریده بود :-2-20-:
لازم نکرده حشره کشو بده ما حشره کش را رساندیم و هم خودمون خفه شدیم هم سوسکه:-2-07-:
دیگه اومدم نشستم ادامه ی کارای کلاسمو انجام دادم یهو یادم افتاد که امروز من میخوام برم کلاس ماشین عشقمان پشت ماشین ما پارک میباشد :-2-20-:منم از خدا خواسته دعا بخون که عشقمان از خونه بیرون نرود القصه نگو که عشقمان در حال جمع کردن اساس برای اساس کشی بوده:-2-03-:(البته نگران نشین از خونه بیرون نمیره):-2-12-:خلاصه ظهر شد ساعت 4 تا 4.30 برای من مثل یک عمر گذشت تا 4.25 بابام گفت بریم گفتم آخ جون میریم بیرون بالاخره
اول بابام گفت آژانس بگیر برو ماهم که خوب تیپ زده بودیم واسه عقشمان:-2-11-: گفتیم خیر پدر جان باید مارا ببرند و ما رفتیم پایین و پدر جان به در منزل عقشمان رفتند و گفتند بیا ماشین را جابجا کند
ناگه همانطور که ما ایستاده بودیم خواهر عقشمان را برای اولین بار فیس تو فیس دیدیم :-2-10-:و پس از ماه ها تلاش پی بردیم که دماغ ایشان عملیست :-2-05-:دیگر سلام و علیک کوتاهی کردیم و او به داخل رفت سپس پدرمان و سپس عقشمان پشت سر پدرمان آمدند
ما بسی خوشنود و این بارهم برای دومین بار پس از آن شب تاریخی در سلام پیشقدم شدند:-2-29-: با اینکه سن پدر مارا دارند (البته خیلی کوچکتر از پدر میباشند)خلاصه ایستادند با پدر صحبت کردند و در طی این مدت محل سگ هم به ما نگذاشتند:-2-15-: تا اینکه پدر گفتند شرمنده من الان اینو (اشاره به بنده)میخواستم ببرم کلاس
این آقای عقش حتی سر مبارک را هم بر نگرداندند نیم نگاه که پیشکش چشم غره ای به ما بروند :-2-18-:و ما بسی ایشان را نگاه کردیم :mrgreen:کلا ایشان مرا همراه پدر که میبینند انگار همراه لولو خورخوره دیده اند:-2-13-: فقط دیده شان هنگام سلام برما می افتد نمیدانم چرا؟
تا اینکه ما به کلاس رفتیم و این ماجرارا برای کلاس تعریف کردیم و بسی لذت بردند اهالی کلاس و اکنون پس از سه ساعت کلاس در خدمت شما خاطره مینوشتیم

moosio sezar
1390،04،02, ساعت : 10:45 بعد از ظهر
دومین روز تابستان
امروز روز عجیبی بود،بدون اختیار عاشق شدم.عاشق یه دختر کوچولو 6یا7 ساله،عاشق خود و داداشش با هم....
این دختر چند وقته منو برده تو فکر،نه می دونم اسمش چیه،نه هیچ دیگه ازش می دونم ولی یه چیزیش خیلی عجیبه؛هر دفعه دیدمش سرش رو گرفت بالا گرفت سلام و دوباره مشغول شد به کارش!داداششم مثل خودشه،اونم همیشه میگه سلام...
کلا از تربیت خانواده های ایرانی خیلی خوشم میاد،اینو که پدر و مادر به بچه هاش یاد میده سلام کنن با اینکه سنت قدیمیه ما ایرانی هاست ولی خیلی وقته که فراموش شده،برای همینم وقتی میبینه آدم تعجب می کنه،یادم باشه دفعه بعد که دختره رو دیدم بسپرم به مادرش بگه آفرین به تربیتت...
دیشب رسیدم به احسن الحال،یه تصمیم بزرگ گرفتم. تصمیمی که خیلی دردسر داره ولی تا مطمءن نشم نمی تونم به کسی بگمش،همون طور که یکی از دوستان حدیث نقل کرده بودن نمیشه گفت فعلا.
می خوام منم یاد بگیرم پ.ن بنویسم،با اینکه می دونم در این سطح نیستم:
*فاطیما،مینا و یکی از دوستان دیگه که اسمشون یادم رفته:
کاش کلا هممون یه تکون بزرگ بخوریم،دنیا یه تکون بزرگ بخوره...
*-فرهاد جان مرسی،ولی من هنوز راه رفتن تو این مسیر رو یاد نگرفتم،هنوز خیلی بچه م...

samane7
1390،04،02, ساعت : 11:08 بعد از ظهر
نمی خوام پاریزت بدمااا,الی فردا با سیبیلاش دارم میزنه چون,ولی فقط خواستم بگم من هنوز سلام کردن بلد نیستم:-2-37-:
امروز روز خوبی بود
هوا خوب بود
دوستان خوب بودند
کارهای خوب کردیم
اینم خاطره مان

smart.b
1390،04،02, ساعت : 11:23 بعد از ظهر
من این چند وقتی که نبودم در مسافرت به سر می بردم:-2-16-:
جای همه ی دوستان خالی خیر سرمان از یک شهر کویری رفتیم به یه جای سر سبز و هوای خوب در شهر شهر کرد:-2-37-: ولی چقدر خورد توی ذوقمون که هوایش خیلی گرم بودم مامانه منو می گی بیشتر لباسای گرم برامون برداشت :-2-12-:که یه وقت شبا لرز نکنیم اما دریغ از یک قطره بارون !!!:-2-03-:
ولی روی هم رفته سفر خوبی بود به من که خیلی خوش گذشت تا دلم خواس چیزیای ترش و شور خریدم !!!!!:-2-21-:
ولی در سفر خیلی تلفات دادیم دوشنبه که خواهرم دل درد وحشتناک گرفت :-2-24-: مامانم چقدر ترسید چون قرار بود فردا حرکت کنیم!اما توی مسیر خود مامانمم حالش بد شد و رو دل کرد:-2-02-: تنها کسی تونست از بیماری در بره من بودم:-2-32-::-2-32-::-2-32-: تازه از همه ضعیف ترم:-2-41-: البت بابامم سالم موندهاااااااااااااااااااا اا
به دوستان توصیه می کنم وقتی می خوان برن مسافزت هوای چند روز آینده رو پیشبینی کنن تا مثه ما مماخشونن نسوزه:-2-33-:
خاطره خیلی دارم ولی اصلا حال نوشتشو ندارم :-2-28-:
با عرض پوزش:-2-40-:

زی زی گولو
1390،04،02, ساعت : 11:40 بعد از ظهر
سلام !
یه ریزه خسته هستیم و دلمان یک عدد پپسی خنک می خواهد...ببخشید زمزم ! :-2-41-:
این دوستان هم که مارا تحویل نمی گیرند !! :-2-43-:
دلمان برای مامانجانمان لی لی بانو تنگ شده بود بهشان گفتیم ! :-2-15-::-2-40-:
ما امروز خیلی خانم شده بودیم !! باور می کنید ؟ :mrgreen:
نشسته ایم سبزی پاک کرده ایم لوبیا سبز پاکیدیم خورد کردیم...دیگه کرفس شستیم خورد کردیم...کلا کار زیاد کردیم امروز !(مابینش نقل دختر اقدس خانوم رو هم داشتیم با خودمان !!:-2-31-:)

آقا ما یه چیزهایی می گوییم آقایونی که چششون می افته به خودشون نگیرن !:-2-35-:
ما دنبال یک پسری در سایت بودیم (می خواستیم هنر نویسندگیمان را رویش امتحان کنیم !! :mrgreen:) که یوهو بچه ی مردم با دعاهای زیاد به رحمت خدا رفت .:-2-31-:(بدیش این بود که نشد بگم هرچی گفتم داستان بود !! آخی ! :-2-35-:)
یک پسری هم بود ما خیلی باهاش حرف می زدیم بعدها پته هایش آمد روی آب ! همه ش با خودمان می گوییم به اسم خدا چه کارها که نمی کنند مردم ! (من جمله خودم !:-2-43-:)
یک نفر سومی هم بود که جواب محبتا رو بسیار زیبا دادند ! دستشان درد نکند.:-119-:
نفر چهارم هم که توسط نفر سوم آدم حساب نمی شود ! ما نمی دانیم به شماره ی 4 بگوییم شماره ی 3 تو را آدم نمی داند ؟ :-2-31-:

ما گیس کشی پسرها را دوست داریم ببینیم ! ولی بخش با شخصیت وجودمان بهمان می گوید خفه ! :-2-42-:اگه خفه نشدیم و لال نماندیم آبرویشان را می بریم ! همه با هم ! :-2-31-:
کلا خیلی با این چندنفر درگیر شده بودیم. همچنان دعا می کنیم شماره ی یک به همان حالت بماند.:mrgreen:

ما دیروز ظهر نشستیم فیلم سربازان سگی را دیدیم ! هرچی خواستیم خاموش کنیم مادرجان نذاشتند ! بابا من می ترسم از فیلم ترسناک در حد مرگ ! :-2-33-:دیشب خوابم نمی برد.هی می خواستم برم در خونه رو چک کنم این گرگا بهمون حمله نکنن ! :-2-06-::-2-31-:
ساعت 3 بلاخره چشمانمان رو هم رفت....!! آخر مادر چقدر ظالم ها ؟! :-2-43-::-2-30-:
از صبح ساعت 8ونیم هم که داشتیم درون آشپزخانه کار می کردیم...! (چه دختر خوبی !! واقعا !!)

دیگر یادمان نمی آید چه شد !! فقط از ظهر خودمان را به کامپیوتر زنجیر کرده ایم که خواب ظهر نرویم شب حداقل کپه مان را بذاریم !:-2-43-:

عسلبانووووووووووووووووووو ووووووووو خسته شدم بس که برات نامه اینها دادم نرسید...! نت ندارم که !:-2-35-:
می خواستم بگم تو مطمئنی دستور العملای طرفو خوندی ؟ :-2-43-:یه بار در روزه ! :-2-31-:

شب همگی خوش !!:-2-40-:

بعدا نوشت : ها ها ! یادمان آمد چه می خواستیم بگوییم !
آقا ! به ما زیاد می گویند آدم ساده ای هستیم....ولی ما هنوز نفهمیدیم ساده بودن خوب است یا بد ؟!
یکبار فهمیدیم یکی دارد ما را مسخره می کند که می گوید ما ساده ایم...:-2-36-:
یکبار هم یکی با مهربانی گفت...ما حس کردیم مثلا عقب مانده ی ذهنی هستیم !
این امضا مخفیهههه من هم در مورد ادمهای ساده هست. ما جلوی آینه خیلی به خودمان نگاه کردیم خیلی هم پیچیده بودیم ! :-2-35-:
یکی به ما بگوید ساده بود حرف بدیست یا خوب ؟! :-2-08-:یک آشفته را از سردرگمی در بیاورد ! :-2-37-:

feedback
1390،04،02, ساعت : 11:44 بعد از ظهر
امروز روز پر مشغله ای بود. از صبح و ظهرش که امتحان داشتم و دانشگاه بودم بگیر تا بعد از دانشگاه و کامپیوتر و کارای شخصی. بعد از شام هم نشستم برای چندمین بار درباره الی رو دیدم و باز هم لذت بردم. کارهای اصغر فرهادی رو از اولین کار تا الان دنبال کردم واقعاً سبک کاریشو دوست دارم. کمترین اشتباهات در دنیای کارگردانی در ایران تو کارای اونه. وقتی که از رقص در غبارش تعریف کردم خیلیا گفتن یه فیلم ساده رو چه تحویل میگیری؟!!! از شهر زیبا انقدر خوشم اومد که حد نداشت. داستان پیچ در پیچ دایره زنگی ، فیلمنامه زیبای ارتفاع پست ، چهارشنبه سوری با اون سادگیش ولی در عین سادگی قدرت پردازش عالی ، خود درباره الی که شاهکار هنریه مطلقه همه و همه امشب یادم افتاد. مخصوصاً بازی شهاب حسینی و پیمان معادی منو یاد جدایی نادر از سیمین انداخت که تو سینما موقع دیدن این فیلم واقعاً حرفی برای گفتن نداشتم!! کارای این کارگردان معدود کاراییه که ازش نقد میکنم ولی کارای سایر کارگردانا (حالا دیگه اسم نبریم) به راحتی هرچه تمام تر قابل نقده البته به جز استاد بیضایی و مهرجویی که به شخصه احترام ویژه ای مخصوصاً برای بهرام بیضایی قائلم. خلاصه امروز با چند تا کار مختلف که انجام دادم حسابی رفتم تو خاطرات قدیمم نمونش همین فیلم درباره الی بود که منو یاد خاطرات شیرینی انداخت. یاد پدرم .... بگذریم...
امروز روز خوبی بود کاش همه روزا اینطوری باشه روزی بود که تازه جون تازه ای گرفتم و از دپرسی و کسل بودن در اومدم. هرچند اینم موقتیه و به مرور دوباره وضعیت قبل رو تجربه میکنم فقط باید باهاش مقابله کنم تا میتونم جلوش وایسم تا به خودم ضربه ای نخوره. امروز کمترین دغدغه فکری رو داشتم. یعنی جز امتحانی که دادم و ذهنمو مشغول کرده بود بقیه روزم با کمترین استرس گذشت. حالا باید بشینم بخونم واسه امتحان بعدی. امیدوارم همه این دوره (امتحان) رو به خوبی پشت سر بزارن مخصوصاً بر و بچه های کنکوری که واقعاً این روزا سرشون شلوغه و من تو این روزا یاد حال و هوای خودم تو دوران پشت کنکوری میفتم وای که چقدر استرس داری و فکرت 24 ساعته و شیش دانگ تو کنکوره و بیرون هم نمیره. امیدوارم همگی موفق بشن و به اون چیزی که میخوان و البته حقشونه برسن.
شب و روزتون خوش
خاطرتان مثل همیشه خوش تر
سعید / 2 تیرماه 90 خورشیدی / 23:45

نیلوفر مرداب
1390،04،02, ساعت : 11:45 بعد از ظهر
خوب من یه خاطره دیگه بگم
آقا ما امروز امتحان داشتیم هیچیم نخونده بودیم به زور مامانمون رفتیم بیرون آخه از رختخواب عزیز که جدا نمیشدیم دیگه با تیپا بابا و داد مامان الفرار به سوی دانشگاه هیچی ما رفتیم ترمینال (آخه دانشگاه ما در نا کجا آباد میباشد )دیدیم ایول کتاب عوض شده ما نمیدونستیم هیچی دیگه میخواستیم تو اتوبوس بخونیم دیدیم حالش نیست رفتیم رو فاز آهنگ تا اونجا آهنگ گوش دادیم بعدشم رسیدیم رفتیم سر جلسه دیدم بعله باید بریم غاز بچرونیم هیچی دیگه با التماس دعا و شانسی خدایا خواهش که درست باشه زدیم اومدیم بیرون دیدیم بابا ایول خودمان بیشترش رو درست زده بودیم بسی حال کردیم

بعد با عشقم دعوام شد هنوز باهام قهره و ما در kafeshim که چه کار کنیم امروز کوفتمون شد به سلامتی صلواتو بفرست موضوع آزاد

nairika
1390،04،03, ساعت : 12:49 قبل از ظهر
سلام شما خوبین :-2-37-:من که مردم بس که درس خواندم و هوچ در سرم نرفت:-2-43-:
الانم که 4 ساعته یه برنامه گذاشت آپ لود شده تازه کار که تموم شد به لطف کامی صفحه برفت :-2-33-: روز از نو و روزی از نو :-2-30-: دیگه این که ما برویم درس بخوانیم بابا:-2-30-:
آرشام نوشت : خوشا به حالت ای که این درسها را پاسیده ای ای باهوش:-2-38-:
الناز نوشت : تفلدت مبارک:-2-40-:
ناله نوشت: من دو تا تولد دارم این ماه هم مامانی هم بابایی کادو مورد نیاز است:-2-43-:
دیگه مارفتیم فعلنات:-2-31-:
همین الان نوشت : :-2-43-::-119-::-2-33-:آخه همش پستای من ته میافته:-2-42-::-2-15-::-2-41-:

fatima_59
1390،04،03, ساعت : 01:38 قبل از ظهر
سلام_ خوبيد؟
اكه خدا بخواد صبح قراره يه دوست خيلي خيلي عزيز رو ببينم_براي هيج كدومتون غريبه نيست_ اصلا تصورش رو هم نميكردم اينجا هم رو ببينيم_در واقع هميشه فكر ميكردم هيج وقت موقعيتي بيش نمياد از نزديك ببينمش_خوشحالم_جون خيلي برام عزيزه_
يه احساس يا حس ششم هم بهم ميكه يه اتفاق خوب در شرف وقوعه_اميدوارم حسم درست باشه_تا الان كه اشتباه نكرده_
مسيج بازي و حرف زدن هاي اروم نصف شب با علي رو دوست دارم_حس ميكنم باز 17 ساله شدم _____

Sokout_shab
1390،04،03, ساعت : 08:04 قبل از ظهر
اعصابم خورده... کارت دانشجویی امو پارسال گم کردم... برا امتحانام... باید یا کارت دانشجویی داشته باشی... یا کارت آزمون... از شانس بدم... کارت آزمونمو که از اینتی گرفتم... عکس نداشت... هیچی دیگه... برا درس اخلاق شناسناممو بردم... نمی دونم شناسنامم و حالا تو خیابون... تو دانشگاه... یه جا جا گذاشتم... مامان اینا فهمیدن... باز حرفاشون... احسان می گه الان می رن تو شناسنامت جا ازدواج... و پر می کنن... :-2-30-: مگه شهر هرته؟؟؟ می گم دیگه... دو روز شادی به ما نیومده... یه جور باید ناآروم باشم... حالا نمی دونم چی کار کنم؟؟؟ تا صبح کابوس دیدم... بر می گردن می گن از بس شلخته ای... هویتت برات معنی نداره؟؟؟؟؟؟؟ منم که مثلا از درون حرص می خورم... به زبونی می گم نه... آقا ما شلخته... قبول... این و الان چی کار کنم...
فعلا :-2-15-:

بعدا نوشت: آقا یافتــــــــــم.... یافتم.... :-2-16-::-2-16-:
یعنی من همه جا رو گشتمااااا نبود که نبود... ولی نمی دونم یهو چی شد... گفتم برم زیر تشک تخت و بگردم... که یافتم... یعنی یه باری از رو دوشم برداشته شدااااا... خیلی خوب بود... خیلی :-2-16-:

Mini Moon
1390،04،03, ساعت : 11:27 قبل از ظهر
*به نام خداي مهربون*

در بیداری لحظه ها پیکرم کنار نهر خروشان لرزید .
مرغی روشن فرود آمد
و لبخند گیج مرا برچید و پرید .
ابری پیدا شد
و بخار سرشکم را در شتاب شفافش نوشید .
نسیمی برهنه و بی پایان سر کرد
و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت .
درختی تابان
پیکرم را در ریشه سیاهش بلعید .
طوفانی سر رسید
و جاپایم را ربود .
نگاهی به روی نهر خروشان خم شد :
تصویری شکست .
خیالی از هم گسیخت .
***

ديروز خاطره نگفتم،امروز خاطره ديروز و پريشبو ميگم+سوتي!!!
**
ديروز گفتم رفتيم بازار،يه سري خرت و پرت گرفتم.اينو ببينيد:
http://www.up.98ia.com/images/lexde5q9ucgprt90a1m6.jpg
http://www.up.98ia.com/images/s1x3zef6g802pfs49oh4.jpg
از اينا هم خيلي دوس داشتم:
http://www.up.98ia.com/images/r6b49q64a9pj7lvuu07.jpg
اينم زياد جدي نگيريد!!!:
http://www.up.98ia.com/images/dle771cs0vrxg7w32yo4.jpg
http://www.up.98ia.com/images/zedu2dpcf2ket6iwyb7.jpg

خوب تفنگ دوس دارم:-2-35-:
ببخشيد يه ذره كيفيتش بده.سيم گوشي رو پيدا نكردم،با MP4 گرفتم.
ديروز روز خرابكاري بود.يه سري خوردم به يه مانكنه،مانكنه پخش زمين شد.يه بار ديگه اومدم جا سويي جي رو بردارم نيگا كنم،زدم همه رو ريختم.
اين يكي از همه بد تره:
رفتيم تو يه مغازه،دستمو گذاشتم رو ميز يارو،يه دفعه يه چيز چندش آوري رو احساس كردم.نيگا كردم ديدم رو ميزش پر سوسكو موسكو مارمولكو جسد و جنازس.يهو از خودم يه جيغ بنــــــــفش در وكردم.همه بر گشتن طرف من.بعد ديدم اينا كه پلاستيكين.آبروم رفت:-2-42-:
يه چيز ديگم وشد.رفته بودم شلوار پروو كنم،در اتاقه گير كرده بود،حالا من هي ميگم مامان،هي ميكوبونم به در،ميبينم نخير،خبري نيس.اتاقه هم تنگ،داشتم خفه مي شدم.بعد از 5 ديقه،مامانم امده پشت در ميگه پوشيدي؟ميگم در گير كرده.به يارو گفته يارو اومده باز كرده،ميگه خانم اين همش گير ميكنه.معلوم نبود اون موقع كه داشتم به در ميزدم،كدوم گوري بوده(فروشندهه رو ميگم) به مامانم ميگم تو كجا بودي.؟ميگه رفته بودم اون مغازه رو به رويي.:-2-43-:
***
تيتراژه سريال نابرده رنج رو خواجه اميري خونده ولي اولش پخش نمي كردن.پريروز هيوا به من گفت بهش مجوز ندادن.شب كه داشت ميداد،همه(از شانس من خالم اينا هم بودن)نشسته بودن ميديدن.آخرش كه شد،گفتم آخرشو خواجه اميري خوندها،بهش مجوز ندادن.با همين يك جمله جمع رو متشنج كردم.همه افتادن تو آب و تاب.گفتن:اَ،چرا؟برا چي؟مگه چي خونده؟...1 دقيقه بعد،تيتراژشو زد،شروع كرد به خوندن.دوباره ضايع شدم:-2-36-:
فهـــلا

p_f_p
1390،04،03, ساعت : 11:40 قبل از ظهر
salam

امروز ازمون نمونه دولتی داشتم از 120 تا سوال 26 تا رو نزدم خداکنه قبول شم
نمیدونم چرا این مراقبه رو من زوم کرده بود؟؟؟؟!!!!!!
برگشتنی خودم پیاده برگشتم بارون بود خیس شدماااا گفتم الان بابا یا مامان میان دنبالم اومدم خونه دیدم دارن تی وی میبینن.
وضع نت این روزا خیلی بده
خب دیگه مثل همیشه ی جمعه مزخرف دارم
:-2-41-:

Elysium
1390،04،03, ساعت : 11:41 قبل از ظهر
سلام
قراربود امروز بشینم درس بخونیم.اما جاذبه 98تی نذاشت.بعد هم اومدم تاپیک تولد خانم جهان آرا رو بزنم http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/victory.gif اخه هلیا جوون هم قرار بود بزنه درکل اومدیم رکب بزنیم اما دماغمان کاملا سوخت http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/clown.gif http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/r/biggrinclarifils.gif http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/doh.gif

لادن خانم زدن رو دست همه http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/sobbing.gif اعصاب ندارم http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/angry.gif

اما خب دیگه حق با کسیه که زودتر زنبیل بذاره http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/sad.gif

در کل امروز چشمهایم با دیدن تاپیک که ساعت 3 صبح زده شده ب ود از کاسه بیرون امدhttp://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/shock.gif http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/blink.gif
شوک با حالی بود. http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/a0/dckix.gif

fatima_59
1390،04،03, ساعت : 12:30 بعد از ظهر
از خود شيفتكي بدم مياد_ از ظاهر سازي متنفرم_ دو شخصيتي بودن اعصابم رو بهم ميريزه و اون وقته كه دلم ميخواد جشمهام رو ببندم و هرجي دلم ميخواد بكم_
جرا بعضي ها ادمها رو دراز كوش تصور ميكنن؟؟!!!

شبنم
1390،04،03, ساعت : 01:02 بعد از ظهر
سلام . امروز روز خوبی بود چون امتحانمو خوب دادم . . . . . . .. . . . . . . . . .
بحث فوتبالی : تااااااااااااااااااااااا ابددددددددددددد در قلببببببببببب مااااااااااستتتتتتتتتت پرسپولیس همیشه جاویدان:-2-40-:

در ضمن این مسخره بازیا رو جمش کنین بابا . من از همتون حرفه ای ترم . از مادر زاییده نشده رو دست من باشه . همه خه بابا:-2-31-:

پستتون حذف شد

يا خاطره بنويسيد يا واسه كل كل تشريف ببريد گروه مناسب چون در صورت تكرار اخطار ميگيريد

-MARYAM-
1390،04،03, ساعت : 01:23 بعد از ظهر
امروز روز گندیه هرچی میگردم عکس مورد نظرم رو پیدا نمی کنم خسته شدم .....امروز از شروعش پیداست چه جوره خدایا نتم قاطی کرده هرچی می نویسم ارور میده خدایااااااااااااااااااااا ااا هیکشی دردمو نی فهم کامی که حافظش بالاست ریخته بهم اونوقت...............الانم باید برم غذا بخورم:-2-15-:

bahooneh10
1390،04،03, ساعت : 02:10 بعد از ظهر
فقط فرصت می خوام...
این چند روز سفر خیلی کارهام رو عقب انداخته...
حس می کنم عقبم...
گاهی درجا می زنم...
و گاهی به سرم می زنه که چند قدم از بقیه جلو زدم...

یکی بهم زمان بده... من منتظر عقربه ایستادم...
روبروی خودم و دارم می سنجم کی از جام بلند شم و از ثانیه ها جلو بزنم...

حرفی نیست جز مشغله های کم نشدنی...

s.love
1390،04،03, ساعت : 04:05 بعد از ظهر
من نمي دونم اين چند روزه چرا هر چي جونورِ مياد سراغ من؟:-2-33-::-2-33-:
بذار براتون بگم ديشب ما خونه ي خاله جان تشريف داشتيم اين آتنا هم بود:-2-31-:
خاله م آش رشته درست كرده بود جاي شوما خالي بارونم كه مي اومد
آتي گفت سعيده بيا بريم بيرون بخوريم بارونه حال ميده ها:mrgreen:
مام وسوسه شديم بشقابمان را برداشتيم دو تايي رفتيم بيرون
ذكر خير سايت و مسابخه بود كه احساس كردم رو مچ پام يه چيزيه، احساس سنگيني:-2-35-:
سرمو آوردم پايين يه جيرجيرك ديدم اندازه ي كله ي آتي:-2-35-::-2-42-:
منم جيغ كشيدم:-2-35-: همينطوري پامم تكون مي دادم كه بره گمشه من كه بش دست نمي زدم چندشم ميشه:-2-42-:
حالا اين وسط آتي كو؟ مي بينم خانوم رفته تو درم بسته اي نامرد:-119-:
منم يه جيــــــــــــــــــغ خوشگل كشيده بودم رفتم تو ديدم اين جيرجيركه هنوز رو شلوارمه نرفته:-2-42-:
خورديم به پست پسرخاله ي گرام ميگه من مي ترسم برش دارم:-2-43-:
خلاصه كه شوهر خاله جان به دادمان رسيد و جير جيركه رو برداشت :-2-38-:
هه چيز بگم من خاطراتتان را نصفه نيمه خواندم :-2-38-:باريك
هي مي دونين شيه ديشب ياد قديما افتاده بودم آخ چقد دلم واسه بعضي از بچه ها تنگ شده از همه بيشتر الهه صبري:-2-15-:
زار نزدما فقط خواستم بگم دلتنگم
يكي به من بگه جريان صفحه 500 چيه دارم از فضولي مي تركم :-2-37-:
يادم نمياد 2 روز پيش بود كِي بود خاطر نوشته بودم بعدش همش پريد مام كه ديه نه وقت داشتيم نه اعصاب خاطره ثبت نكرديم:-2-42-:
اوم فردا كارنامه ها رو ميدن:-2-35-: يا خدا...
من هر سال خودم معدلمو حساب مي كنم هر ساله م درست در مياد يه سال حساب كردم بودم 05/19 دقيقا همون در اومده بود انقد كيف كردم كه درست حساب كردم بدون يه صدم اين ور و اون ور:-2-16-:
ولي امسال يادم نمياد بعضي جاها رو
كمك مي خوام من اول خودم بايد بدونم چند ميشم بعد برم كارنامه بگيرم :-2-15-: سرچم كردم چرت و پرت جواب ميده:-2-42-::-2-30-:
حالا كارنامه ي ترم اولم هم پيش خودم نيس.
مثلا نمره پاياني برگه رو بايد ضربدر 6 كني بعدش نمره مستمر هم ضربدر 1 اون وقت حاصل اين دو تا رو با هم جمع مي كني تقسيم بر 7 مي كني. يه عدد به دست مياد
بعد اون وقت بايد چيكار كنيم؟(منظورم اينه كه هر درسي واحد داشت(مثلا شيمي واحدش 3 ) از اين واحد ها كجا استفاده ميشه؟):-2-35-:
مستمر ترم اول ضريب 1 پايايني ترم اول ضريب 2
مستمر ترم دوم ضريب 1 پاياني ترم دوم ضريب 6 كه آخر كار تقسيم بر 10 مي كني
هيچي يادم نمياد:-2-39-:
امروز جمعه است غروب جمعه همينطوري خودش دلگيره واي به حال اينكه بارونم مياد :-2-15-:

پ.ن: ان شاا... به سلامت برميگردي ليلايي :-2-40-:
پ.ن: تو اين 4 صفحه چرا مينا پيداش نبود؟:-2-37-:
پ.ن:arsham98 به خاطر همين بارون بود كه اومديم بيرون جيرجيرك نصيبمون شد:-2-42-:
ولي با اين حال بارون و دوس دارم

یاشمین
1390،04،03, ساعت : 04:33 بعد از ظهر
چقدر خوبه که امتحانات تموم شده و راحت نشستی ولی بقیه دارن امتحان میدن:mrgreen:
نمره ی ریاضی رو نمیدن ببینم چند شدم استرس اون رو یه کم دارم خدا کنه قبول شم:-2-15-:
دیروز داشتم ماکرونی درست میکردم یادم رفته بود بهش رب بزنم ماکرونی رنگش زرد شده بود :-2-35-:

فرودو
1390،04،03, ساعت : 05:51 بعد از ظهر
سلام:-2-40-:
آقا ما اصلا قرار نبود امروز سایت بیایم ولی الان اومدم دعوا با همه ی اونایی که پست قبلی منو خوندن و تشکر کردن :-119-:
آقا جان شما می مردید یک کلمه به ما بگویید آقای گاگول تو که می گی فردا امتحان دارم مگه حسنی شدی که جمعه می خوای بری مکتب:-2-33-:
امروز صبح پاشدم بعد از این که دست و صورتمو شستم صبحونه نخورده لباسمو عوض کردم برم دانشگاه امتحان میبینم مامان با تعجب نگام میکنه گفتم چی شده چرا این طوری نگام می کنی گفت تو چیزیت شده؟ خوابی دیدی؟ کجا داری می ری؟ گفتم خب امتحان دارم دیگه :-2-35-:
مامانو میگی همینطور با چشای گشاد نگام می کرد گفت مگه شما جمعه ها هم امتحان میدید؟ گفتم جمعه چیه امروز شنبه است دیگه:-2-35-:
آره بابا این طوری شد که ما الان اینجا سوژه خنده شدیم با این حواس جمع خودمون حالا جالب اینجاست دیروز داشتم تو سایت با یکی از بچه ها هم درد دل می کردم و از مزخرف بودن این وصایا می گفتم اونم هی می گفت ایشلا خوب می دی فردا امتحان خودتو!!!!!!!!! حالا رو لفظ فردا هم خیلی تاکید داشت نمی دونم می خواست منو مسخره کنه و یا اونم نمی دونست فردا جمعه است ولی این مال خود نامردش:-2-42-:
خلاصه هم مقاومت مصالح رو نخوندم هم دست ملت سوژه دادم اساسی:-2-30-: حالا مگه این داداشه ولمون می کنه هی می گه تو امتحانت دیر نشه!!!!!! اینم برا عرفان:-2-42-:
هی این روزگار چرا این طوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب اینم برا روزگار:-2-42-:
راستی چرا هیچ شاعری پیدا نشد خب من اساسی به یه شاعر نیاز دارم آقا اگر کسی می تواند یک شعر مفهومی برای یک داستان فانتزی بگوید ما هرچه امتیاز بخواهد دریغ نداریم فقط کمک کند به ما:-2-15-:
پ.ن 1 نیلوفر جان امیدوارم با عشخت آشتی کنی خواهر جان هرچند که ما الان بسیار رگ غیرت برادری مان باد کرده است جان خودمان
پ.ن 2
آقا آرشام من نه بینوایان رو خوندم نه کارتونشو دیدم واسه همون نمیدونم تناردیه کیه فقط میدونم زن تناردیه بدجنسه و کوزت بینواست :-2-35-:و دیگه اینکه تناردیه کوزت رو وسط شب میفرسته بره از چاه آب بیاره که اونجا یه پسره که اسمشو نمیدونم رو می بینه:-2-38-:

ها ما هم نه فیلم اش را دیده ایم و نه کتابش را خوانده ایم و اطلاعاتمان در حد همان است که اطلاعات شما بوده است ما منظورمان آن بوده است که کوزت را همه دوست میدارن ولی هرچه فحش است نصیب آن تناردیه بینوا می شود و از آنجا که ما از این طرف و آن طرف مشاهده می کنیم که به مانند تناردیه در حال منفور شدن هستیم به حال کوزتی تان قبطه خوردیم:-2-15-: آن کس که گفتی در جنگل با کوزت برخورد دشت به گمانمان ژانوارژان بوده است

آرشام نوشت : خوشا به حالت ای که این درسها را پاسیده ای ای باهوش:-2-38-:

آری ما درس ها را پاسیده ایم ولی اصلا باهوش نمی باشیم همه اش الابختکی می شود نمی دانیم چرا؟:-2-35-:


امر دیگری نیست فقط آن شاعر را هرچه زودتر برایمان پیدا کنید که داستان ما لنگ دو بیت شعر می باشد تا بتوانیم ادامه اش بدهیم:-2-30-:

ها یک چیز دیگر بگویم نمی دانم چرا حس می کنم افرادی و یا فردی هست که از اینجا بودن ما راضی نیست اسمش را نیاوردم چون اطمینان راسخ نداشتم وگرنه من اهل کنایه نیستم اصلا!!!!!! و میرفتم و تو خصوصی رو در رو به خودش می گفتم ولی احتمال بر اشتباه بودن رای خود دادم گفتم همین جا یه چیزی رو برا همه تون روشن کنم من خودم از اینجا بودن خودم بسیار راضی می باشم و این تاپیک را حتی با کل نت عوض نمی کنم ( جهت اطلاع ) ولی اگر بازهم تنها یک نفر برایم پیام بزند که آقا تو دیگر اینجا نیا دیگه نمیام! چون هیچ وقت دوست نداشتم تو یه جمع احساس اضافه بودن کنم
( رفع ابهام ) منظور من اصلا با پی ان ها و یا امتیاز ها نبوده چون من دوباره به پست خاطره ای که زدم بر نمی گردم و نمی دونم کسی بهم امتیاز منفی داده و یا نه ، در ضمن الان حدود دو هفته است که خیلی کم خاطره می خونم و اصلا نمی دونم کسی برام پی ان میزاره و یا نه این حسی بود که یه دفعه ایجاد شد و فقط خواستم اتمام حجت کرده باشم همین
می دونم نباید اینو می گفتم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خیلی هم خرسند می شم اون بالا منفی رو بزنید و بهم بفهمونید که فکرم اشتباه نبوده خیلی ممنون از این که به چردنیات این جوانک بی مغز گوش فرا دادید:-2-40-:

آرشام جوان
جمعهههههههههههههه:-119-:سه تیر یک هزار و سیصد و نود:-2-30-:( این گریه برای خنگ بودن خودمه)
مازندران سرای دلیران :-2-40-:

feedback
1390،04،03, ساعت : 06:04 بعد از ظهر
سلام
فقط یه دقیقه ای تو کف امضای شبنم بودم الان ، باحاله اون پنگوئن ها منو یاد یه انیمیشن انداخت. :-2-37-:
یکی از سایت ها واسم قاطی کرده دو روزه باز نمیشه اعصاب مصاب نمونده والا :-119-: همه درسته الا این عجب!!! :-2-31-:
امروز خیلی کم درس خوندم و بیشتر خونه داری کردم :-2-06-: منظورم رسیدن به امور شخصی و خانواده بود نه اون خونه داری :-2-35-: خلاصه که یه کم هم مهمون داری کردیم و حالا شاید عصر رفتیم بیرون معلوم نیست. فعلاً که خالم اومده و داره برنامه میچینه. یه شوخی هم با پسرخالم کردم خیلی حال داد دور هم خندیدیم حسابی. این فیلم حیران هم داداشم داده بود ببینم امروز دسته جمعی دیدیم. واقعاً موضوع جالبی داشت دختره مدرسه ای عاشق میشه اونم عاشق یه کارگر افغانی :-2-35-: بعدش حتی ازدواج هم میکنن :-2-35-: (کل فیلم رو لو دادم نبینید دیگه) تازه آخرش هم پسره واسه کار میره افغانستان این میمونه و یه بچه :-2-35-: الان کلاً تخریب کردم هرچی درآمد اقتصادی واسه ادامه فروش این فیلم تو تفکرات تهیه کننده نهفته بود. :-2-06-: فقط آمارشو به کسی ندید که منو میکشن :-2-35-:
امروز نام یه کاربر تو سایت رو دیدم که آواتارش مثل منه :-2-43-: مادر نزاییده آواتار منو بزارنا :-2-42-: امیرحسین هلپکس خبرم کرد که آواتار فلان کاربر مثل تو هست منم تعجب کردم. آخه این عکس تو نت نایابه (الان دقیقاً میخواستم بگم من خاصم و نایابم منظورم همین بود :-2-37-:) و موضوع بعدی اینکه یه کم نشستم پای تنظیم آهنگ واسه یه جایی (میفهمید بعداً :-2-16-:) و فعلاً خبری نیست تا ادامه ...
روزتان خوش
خاطرتان خوش تر
سعید / 3 تیرماه 90 خورشیدی / ساعت 18:05

Az@de
1390،04،03, ساعت : 06:09 بعد از ظهر
سلام!
من اولین باری ِ که اینجا خاطره می نویسم... خو شروع می کنم...امروز تلفن و از پریز کشیدم که پشتیبانم زنگ نزنه که چرا آزمون نیومدی!....بعدشم اصلا زنگ میزد...من می دونستم و اوشون اسم استاد جمع بندی زبانمونو اشتباه گفته بود همین طور ساعت کلاس و:-2-26-:...تازه کولرمونم خراب شد دوباره..همین چند روز پیش اومدن درستش کردن ولی باز وقتی روشنش می کنیم فیوز می پره:-2-30-:...دیگه این که میخواستم درس بخونم هنوز هیچی نخوندم اصلا به هوای این که می خواستم درس بخونم آزمون نرفتم:-2-35-:....من میدونم که کنکورم و گند میزنم:-2-34-:
:-2-40-:

ke$ha
1390،04،03, ساعت : 06:19 بعد از ظهر
یک خاطرهههههههه
دیشب تا 4.30 بیدار بودم
خودمم تو کفممممممممممممممم
تو سایت بودم
هیسکی نبود تقریبا بسیخوش گذشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتت
این امتحانام تموم نمیشه که پدرم در اومدهههههههههههههههههههه

مهراساجون
1390،04،03, ساعت : 06:25 بعد از ظهر
فقط یه چیزی میخوام بگم....
از این سایت خوشم نمیاد.
همیشه باعث ناراحتیم میشه..:-2-15-:همیشه
بعضی ها تو اینجا....:-2-30-:

بغض داره خفم میکنه..گلوم درد میاد...:-2-30-:
چی کار کنم اخه؟!:-2-30-:
کاش از اول نمیومدم!....

raScal
1390،04،03, ساعت : 08:09 بعد از ظهر
۰۳ تیر ۱۳۹۰........:-2-41-:
امروز خاطره ای برای فرداهاست....:-2-38-:
من عاشقه شماره ی 5 هستم پستم چه جای خوبی افتاد 505 ........:-2-16-:

روزاها تکراریست درنتیجه خاطره ای نیست اما باز خدا رو شکر نفسی میاد و میره.....http://www.pic4ever.com/images/chase.gif
امتحانه فردامو به احتماله 99.9 درصد می افتم مگه خدا کمکم کنه....http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
دفعه ی سومه دارم مینویسم هی شوت میشه ....
به امید پایانه این روزای تکراری همیشه از راکت بودن متنفر بودم دوست دارم زندگیم جریان داشته باشه
حتی خلافه جریان....http://www.pic4ever.com/images/rainbowf.gif

پ.ن:بهنوش جان کمرنگی خواهر بیا خاطره در کن روحمون شاد بشه.....http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif

این شعره وصف این روزامه.....http://www.pic4ever.com/images/shame.gif

دلم گرفت از آسمان هم از زمين هم از زمان ، تو زندگي چقدر غمه،دلم گرفته از همه ، اي روزگار لعنتي ، تلخه بهت هر چي بگن من به زمين آسمون، دست رفاقت نمي دم ، دست رفاقت نمي دم . امشب از اون شب هاست كه من ، دوباره ديونه شم تو مستي بي خبري اسير مي خونه بشم ، امشب از اون شبهاست كه دلم مي خواد داد بزنم تو شهر اين غريبه ها دردمو فرياد بزنم ، دلم گرفت از اسمون هم از زمين هم از زمون.....
__________________________________
روزای تابستونتون شاد و پر انرژی.....http://www.pic4ever.com/images/Just_Cuz_13.gif
التماس دعا....http://www.pic4ever.com/images/coffeebath.gif

یاعلی...http://www.pic4ever.com/images/toyou.gif


بهاری 3/4/90...http://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif

mahsan
1390،04،03, ساعت : 08:26 بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-38-:

اینجا چه خلوت شده :-2-28-: روزایی که سر کار میرم , عصری که میام می بینم 5 صفحه رفتین جلو :-2-28-:سرویس میشم تا همه خاطرات رو بخونم :-2-28-: حالا امروز که خونه ام خبری نیست :-2-28-:

این روزا یه جوریم , همش شک دارم به درستی کارم , می ترسم اشتباه رفته باشم مسیرو , می ترسم برای دور شدن و فک نکردن به یه سری موضوعات , راه اشتباهی رو برگزیده باشم !!

میترسم از روزی که بفهمم از چاله در اومدم و افتادم تو چاه !!!

دارم سعی می کنم عاقلانه مسیرو طی کنم ولی مطمئن نیستم , شک دارم ! امیدوارم روزی از راهی که انتخاب کردم پشیمون نشم !!!

دیشب تا نزدیک سه بیدار بودم ولی صبح طبق معمول ساعت 8 بیدار بودم :-2-28-:

یه نیم ساعتی که با مامی نشستیم به حرف زدن و بعدش دوشی گرفتیم و اومدیم ورزش و مردم نگاه کردیم :-2-22-:

واقعا سوژه بودن همگی :-2-22-:

کفاشیان که مثل همیشه... :-2-22-:

البته از اون که توقع بیشتر از اینم نیست :-2-22-:

حاجیلو هم که فیلم رو هندی کرده بود :-2-22-:

یه بار میگفت بازیکنا فهمیدن و گریه می کردن همگی :-2-22-:

یه بار میگفت نه نفهمیدن , کادر فنی فقط فهمید و همگی روز زمین افتادن :-2-22-:

کی میخوان در فوتبال ایران رو تخته کنن همگی راحت بشن ؟؟

بعد از ورزش و مردم به دستور بُرار گرامی ناهاری درست کردیم :-2-28-:و ناهار نوش جان کردیم و لالا :-2-20-:

تازه رفته بودم تو هپروت که بُرار بیدارم کرد و گفت بیا برنامه شبکه های بلاد کفر رو ببین :-2-02-:منم بچه حرف گوش کن:-2-26-: رو حرف بُرار بزرگ حرفی نزدم و رفتم یکم مسابقه دیدم :-2-20-:

بعدشم یکی دوساعتی که تو نت چرخ می خوردم و یکی دو ساعتم پای تلفن بودم :-2-27-:
خیلی وقت بود زیاد با تل حرف نمی زدم ولی امروز بعد مدت ها یکی از دوستام زنگ زد و دو ساعتی فک زدیم با هم :-2-07-:
الانم چشم انتظار بُرار کوچیک هستم :-2-20-: تو راهه داره میاد :-2-20-:

اول قرار بوده ساعت 6 صبح راه بیفتن , ولی ماشین خراب میشه و می برن تعمیرگاه و ظهر راه میفتن :-2-28-:

باز بین راهم خیلی بهشون خوش گذشته و چند جا توقف داشتن :-2-28-:انگار سفر تفریحی رفتن :-2-28-:

فک نکنم تا یکی دوساعت دیگه زودتر برسن :-2-28-:

اقا ما دلمان تنگ شده برای خنده های از ته دل :-2-28-:

کاش زودتر بیاد تا ما یکم بخندیم :-2-28-:

روز همگی خوش !!!:-2-40-:

saadegi.n
1390،04،03, ساعت : 09:37 بعد از ظهر
جمعهها چه بی صدا شدهاند؛

عین تو...

که سکوتت
...
گوش فلک را کر کرده است ...!!!


دیروز سالگرد پدر بزرگم بود. بعدش با چشمای پف کرده از گریه مجبور شدم برم تولد پسر عمه ام. امروزم دانشگاه امتحان داشتم. از 3 ساعت زودتر رفتم بچه ها سوال داشتن بیان بپرسن دریغ از یه سوال اونوقت سر امتحان سوالایی می پرسن که عقل جن ام نمی رسه.
البته یه اتفاق خوبی ام افتاد.
کلا یه هفته رفتم مسافرت به اندازه یه ماه کار تلنبار شده. خسته شدم.

metropolis
1390،04،03, ساعت : 10:24 بعد از ظهر
دور از همه مردم گم شده ام در خودم امشب
پیدا شده ام گم شده ام در خودم امشب

لبریز ز سرمستی وسرریز ز هستی
دریای تلاطم شده ام در خودم امشب

در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته است
یک باغ تبسم شده ام در خودم امشب

تا نور تو تابیده به طور کلماتم
موسای تکلم شده ام در خودم امشب

باریده مگر نم نم نام تو به شعرم
باران ترنم شده ام در خودم امشب

هم دانه ی دانایی وهم دام هبوطم
اسطوره گندم شده ام در خودم امشب
{قیصر امین پور}

Mina
1390،04،03, ساعت : 10:33 بعد از ظهر
حوصله هيچ كارري رو ندارم.
بيكاري خيلي بد درديه.
از صبح همه ش دارم سريال ميبينم.
فكرمم كار نميكنه.
كلا هنگم.

فاطي با خانواده اش رفته اصفهان...پسر محترمشون امير خان، خرمگس معركه مونده واسه ما.
گفته نميرم و ميمونم.
هوار شده رو سر ِما ..
منم كه اصلا اعصاب ِاين پسره رو ندارم.
اين دوروزه بد خط خطي بودم و هستم.
چون كلا اين پسره رو اعصاب ِمنه.فقط داد ِمنو در مياره.

اين ترانه هاي ِ تو زيبايي رو خيلي دوست دارم.
مثل آهنگاي ِايراني پر ِ جلف بازي نيست.
ترانه هاشون معني خوبي داره.

اين يكشونه:

بايد فرار ميكردم.
بايد وانمود ميكردم كه نشنيدم.
طوري كه انگار نميتونستم بشنوم.
نبايد به عشقت گوش ميدادم
بدون هيچ حرفي عشقو بهم ياد دادي
بدون هيج حرفي عشقتو بهم ياد دادي
نميدونم چي بگم
لبهام بايد غافلگير شده باشن
چون تو بدون هيچ حرفي اومدي

ولي اينا هم مثل ِفيلماي ِ ايراني هي كِشش ميدن.


ديشب گفته بود كه قسمت ِامروز ِ مختار رو زير 13ساله ها و اونايي كه بيماري قلبي ندارن نبينن..منم كه طاقت ديدن چنين صحنه هايي رو ندارم..نميبينم..ستايشم ديگه نميبينم....رو اعصابه كلا...


بيكاري خيلي بد درديه...


بعدا نوشت:
من هي يادم ميره..
ديروز از زير ِخر حمالي خيلي به صورت ِآنرمال در رفتيم.
قبلش كه حموم بوديم..در يك عمليات ِانتحاري از آب گرم به آب سرد پريده بودم واسه همين حالمان چندان خوش نيست:-2-15-:
تاپيمان هم صد صفحه اي كه گرفته ايم مانده..تازه شروعش كرده..فك كنيم تا فردا شب تمام شود..
يك هفته ديگر عروسيت و ما هنوز براي ِلباس مانده ايم كه چه كنيم..

ديشب زن داداشمان كنارمان خوابيده بود..
آلارم گوشيش را هم براي ِنماز صبح گذاشته بود..
صبح از صداي ِاين زنگ ِ ساعت قديمي كه كوك ميكردي زنگ ِخفقان آور ميزدند...ديوانه شده بوديم..ما كه بلند شديم..خودش با آن صدا بلند نشد:-2-28-:

asal_cheshmak
1390،04،03, ساعت : 10:46 بعد از ظهر
فکر میکنم 3 تیر :-2-35-:

خیلی این روزا آشفتم ... رفتارای ضد و نقیض روانیم میکنه ... :-2-09-:

همه چیز بر عکس حالات منه ... :-2-31-:

جایی که باید باشم ، نیستم ...
اونوقتی که انتظار ندارم ، یه اتفاقی پیش میاد ...
اونجایی که اعتراف نمیکنم نیاز به اعترافمه ...!!!

و هزار تا چیز دیگه ... :-2-28-:
واقعا حال خودمو نمیفهمم ... هروقت میخوام همه چیزو فراموش کنم فقط میام سایت و کار میکنم ... امروزم یکی از اون روزا بود ... خیلی کار کردم :-2-39-:
از امتحانام راضی نیستم اما خوشحالم حداقل یکی بود دلداریم بده ... بگه اصلا غصه نخور ... :-2-15-: گرچه من خوردم ؛ چون خیلی زحمت کشیده بودم خیلی ... :-2-34-:
اعتراف میکنم خیلی تنهام ... خستم ... کسلم ... منتظرم امتحانام تموم بشه ، کارامو جور کنم و بازم از این محیط برم ... یک ماه آرامش نسبی هم خودش خیلیه ! :-2-41-:
دلم برای دوران دبیرستانم تنگه ... همون روزایی که فکر میکردم وحشتناکترین روزاست ... اما الان میفهمم چقدر قشنگ بودن ...

دلم برای گروه سه نفرمون تنگ شده ؛ برای سهیلا ... برای الهه :-2-34-:
خیلی دوست دارم رمانی رو که توی ذهنمه بنویسم اما اصلا نمیتونم روی کاغذ بیارمش ... :-2-28-:
امیدوارم مسافرت بعدی بتونم اقلا تا یه جاهایی پیش ببرمش ... :-2-15-:

پ . ن :

_طبق معمول من فقط وقت انفجار روح و مغزم اومدم نوشتم اینجا ، اما گاهی خاطراتتونو میخوانم :-2-41-:
_این جمله قشنگه ... روش فکر کنید :-2-40-:

یه خدایی هست ، که انسان رو آفریده .....
ولی این خدایی که ما میشناسیم رو ، انسان آفریده .:-2-15-:

katerina petrova
1390،04،03, ساعت : 10:53 بعد از ظهر
خودمو گم کردم....دنیا رو....زمان رو.....
همه چی رو گم کردم نمیدونم من کی ام و اینجا چیکار دارم....واسه چی اینجام.....
چرا کسی نیست دستمو بگیره؟؟؟
خسته شدم خدا خسته شدم چرا کارو یه سره نمیکنی؟؟؟:-2-15-:

یاشمین
1390،04،03, ساعت : 10:59 بعد از ظهر
منتظر بودم که امتحانام تموم شه دیروز تموم شد و من موندم با این روزای تکراریم که چیکار باید بکنم
باید شب آرام رو هم تایپ کنم اگه یه روز بشینم پای کامی و یک سره تایپ کنم تمومش کنم نصفشو کردم

Mini Moon
1390،04،03, ساعت : 11:04 بعد از ظهر
حوصله هيچ كارري رو ندارم.
بيكاري خيلي بد درديه.
از صبح همه ش دارم سريال ميبينم.
فكرمم كار نميكنه.
كلا هنگم.الان دقيقا اين حال مينا رو دارم.
***
بعد از ظهر با بابام رفتم كتاب خريدم.من خيلي دوست دارم با بابام برم خريد.با مامانم همش دعوام ميشه ولي با بابام بهتر انتخاب و خريد ميكنم.
***
به جلد كتاب وحشتـــــــــناك حساسام!!!يه ذره اگه فقط يه ذره كج باشه،عمرا كتابرو بخرم حتي اگه كتابه نايابترين كتاب باشه.يكي از كتابا كه گرفتم پشت جلدش يه ذره خرابه.نميدونم چرا نديدم.الان همش دارم حرص ميخورم.
***
هر شب به اميد اين ميخوابم كه وقتي صبح چشمامو باز كردم،دنيا يه تغيير كوچــــولـــو كرده باشه،فقط يه تغيير كوچـــولـــو!يه تغيير كه به زندگي اميدوارترم كنه!
***
شب خوش!

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان كه سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند

-بهــــــــدا نوشت:
احتمالا چند هفته سايت نميام:-2-15-:

~jOojoO.tAlA~
1390،04،03, ساعت : 11:20 بعد از ظهر
خیلی کلافه ام و دلگیر و خسته
اعصاب و روحم بدجوری ضعیف شده...
به یه احساسی که هیچوقت دوستش نداشتم رسیدم
دارم دست و پا میزنم که این حس بد رو زودتر از تو قلبم بیرونش کنم تا راحت بشم چون بهم احساس خفگی میده..مثه یه سایه تاریک رو قلبم مونده...و نمیتونم ازش دور بشم
هضم بعضی چیزا برام سخته
روزای بدی رو میگذرونم که ساعت و دقیقه و ثانیش برام عذاب آوره
فقط دوست دارم روز شب بشه...ولی نمیدونم که آخرش چی باید بشه...
دوباره به حس 2 سال گذشتم برگشتم . . .
حس ازار دهنده ای که به سختی و با کمک عزیزانم تونستم از خودم دورش کنم..
نیاز به خلوت و تنهایی و آرامش دارم..تنهایی رو هیچوقت دوست نداشتم ولی احساس می کنم تنها دارو برای اعصاب ضعیف و روح ترک خوردم همین تنهایی باشه
نیاز به یه مسافرت دارم...امیدوارم که جور بشه
و یه مدت بی دغدغه از همه چی دور بشم

پ . ن : خونه مونو فروختیم و رفتیم به خونه ی جدید...خوبه ولی دوستش ندارم..امیدوارم که بهش عادت کنم:-2-15-:


یه خدایی هست ، که انسان رو آفریده .....
ولی این خدایی که ما میشناسیم رو ، انسان آفریده .:-2-15-:عسلی این جمله خیلی زیبا بود..:-2-15-: مرسی ازت http://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif

رهـــا http://www.uploadtak.com/images/3lkyle2h7zn9rp0y21jn.gif . . . جمعه . . . 3 تیر 1390

*snowflake*
1390،04،03, ساعت : 11:32 بعد از ظهر
این روزا همش صحبت از کنکور و تراز و رتبه و این جور چیزاس:-2-41-:
کاش که این روزا زودتر تموم بشه:-2-15-:
احساس می کنم باید یه خورده بیشتر کتابارو بخونم مخصوصاً دین و زندگی و ادبیات رو:-2-43-:
دیروز یه خبری شنیدم: نتایج کنکور رو درست روز تولدم اعلام می کنن:-2-37-::-2-37-::-2-37-:
مشکلات هم که یکی دو تا نیست:-2-31-::-2-31-:
ولی بازم خدا رو شکر:-2-40-:
امروز تو کانون با این که وقت داشتم و سوالارو بلد بودم نتونستم جواب بدم!:-2-28-:
به خاطر کمبود قند خون سرگیجه می گیرم:-2-39-:دیگه اعصاب مصاب نمی مونه حتی روی سوالا رو بخونم:-2-30-:
باید تو این یه هفته کلی چیز میزای شیرین بخورم:-2-41-:
ولی اگه قند و اینا هم زیاد بخورم جوش می زنم:-2-31-:
پس هم زیاد می خورم هم کم می خورم:-2-31-:
با آرزوی موفقیت بر همه ی کنکوری ها!

mahdieh67
1390،04،03, ساعت : 11:47 بعد از ظهر
چه وضعیه هر چی دارم خاطره می خونم همش غم و غصه اس:-2-33-:
هیچ وقتم که راضی نیستید.. یعنی هیچ کدوممون نیستیم.:-2-01-:
عسل گفتی اون دوران دبیرستانی پر از استرس بهترین دوران بود، خدا کنه دیگه فردا نگی که امروزت بهترین دوران بود.
پس قدر همین امروز رو بدونیم، نه حسرت دیروز رو بخوریم و نه به فکر فردا باشیم.

امروز برنامه مون کلا مثل هر هفته نبود! تا بعدازظهر خونه بودیم بعدش هم رفتیم باغ یکی از اشناها. خیلی وقته مریضه، اول راهنمایی بودم اینجا زلزله اومد، این اقا بعد از زلزله سکته کرد! الانم رو ویلچره...اینا یه زمانی میلیارد بودن... دیروز چی بود و امروز چی شد! حالم خیلی بد شد دیدمش!
ولی الان خوشحالم که حداقل دلش شاد شد امروز!

بعدا نوشت:
فاصله بین ناخن و انگشت هس، خوب؟؟ ظهر یه تکه کوچک چوب نمی دونم چی بود رف تو دستم:-2-30-: مامانم با موچین درش اورد:-2-30-: همین جور داره ذق ذق می کنه:-2-30-: خیلی درد داره:-2-30-:

smart girl
1390،04،04, ساعت : 01:04 قبل از ظهر
سلام:-2-05-:
امروز جمعه:-2-10-:
نسرین فردا امتحان ریاضی 2 داره:-2-22-:
ترم 4 بعد 3بار ریاضی 1 برداشته :-2-22-:2بار ریاضی 2:-2-22-:
نه اینکه هنری بوده_الان رشته ش فنیه...طراحی صنعتی_ هیچی از ریاضی نمیدونه:-2-22-:
امروز من رفتم خونه فرنگ خانم تا اشکالاش رفع کنم:-2-19-:
فک کنین مـــــــــــن؛ اشکال ریاضی رفع کنم:-2-19-::-24-:
دیشب رفتم جزوه های ریاضی درآوردم یه نگاه بهشون بندازم:-2-02-:
انتگرال:-31-:...قضیه انتگرال و دیفرانسیل:-31-:...بردارها:-31-:....حد و پیوستگی:-31-:
دیشب فقط هزار بار خدا رو شکر کردم که من دیگه قرار نیست ریاضی پاس کنم:-77-:
این ریاضی واقعا کابوسیه واسه خودش:-2-28-:
از ساعت 10 صبح که اونجا بود تا 6.30 منهای یک ساعت ناهار و شلوغ کاری فقط ریاضی کار میکردیم
وقتی که به حد و رفع ابهام اینا رسیدیم :-2-33-:
به نسرین گفتم
من دیگه نیستم:-66-:
اصلا مخم دیگه کار نمیکنه:-2-36-:
بعد3سال دوباره ریاضی خوندن ؛فاجعه است
اخه ما تو رشتمون غیر از امار و احتمال هیچی دیگه ریاضی و اینجور چیزا که اصلا قابل مقایسه با ریاضی فنیا هم نیست نداریم
.
.
حالا طفلکی نسرین:-2-22-:قیافش امروز دیدنی بود:-2-06-:
باید جزوه شو میدیدین
استاده بعضی جاها فقط فرمول گفته بود:-119-:
یه مثالم نزده بود:-2-43-:
یا حتی بعضی جاها مثال که زده بود کامل حل نکرده بود:-2-28-:
خدایی استادشون افتضاح بود
.
.
خونه فرنگ خانم برعکس همه خونه ها تو دکوراشون به جای ظرف و وسائل تزئینی...فووول آف کتابه:-2-32-:
هرجور کتاب که بخواین
از مجله های قبل انقلاب تا بعد انقلاب .....
فک کنم بیشتر 500-600 تا شایدم بیشتر کتاب دارن
هرچی بخوای توش پیدا میشه
ولی خوب به هرکسی هم اجازه بداشتن کتابا رو نمیدن
من امروز یه چنتا کتاب برداشتم
کمدی الهی دانته...دوزخ ...نمیدونم چه جوریاس
.
اهان من امشب اشپزی کردم:-2-08-:
امممممممممم
خیلی خوشمزه بود:-4-::-2-32-:
ماکارونی+سوسیس+قارچ+پنیر پیتزا+سس فراوون
امممممم
خوشمزه :-71-:.
.
همین
هفته اینده تون به شادی:-103-:

زی زی گولو
1390،04،04, ساعت : 01:28 قبل از ظهر
سلام و صد سلام ! :-2-40-:
خوبید ؟
اگه کسی این خاطره رو می خونه بدونه من خیلی خوشحالم ! :-2-41-::-2-16-:
(حالا فردا اومدم غرغر کسی نگه چرا ها !! :-2-37-:)
یه سوال پرسیدم اون سری ها ! کسی جواب نداد ! ما فردا داریم میریم عطر بخریم..مامان ما عطر شیرین دوست ندارد..متنفر است....در عوض چی چی و یه عطر تلخ دارد که خیلی هم دوست می دارد...
حال ! کسی با این سلیقه داریم که به ما کمک کند ؟ :-2-31-:ما می خواهیم عطر بخریم ! کمک پلیز ! :-119-:
امروز روز عجیبی بود....نمی دونم فرقش تو چیش بود ولی عجیب بود....:-2-41-:
راستی...کسی جواب سوال ما را نداد...بلاخره وقتی کسی به ادم می گوید ساده دارد مسخره می کند یا تعریف ؟ :-2-37-:
بچه ها ! ما اندیشه افتادیم ! نخوانده بودیم...کتابش هم خیلی بد بود ! :-2-30-:چرا این ها کتاب مطهری نمی دهند ما بخوانیم ؟ خیلی بهتر است که ! نامرد ها ! :-2-30-:
بی خیال دنیا !
گوشمان خوب شده ولی در عوض یک روز ونصفی است حمام نرفته ایم...ما حمام باید برویم ولی از ترس گوشمان نمی رویم ! اما فردا گوش شیطان کر می خواهیم در طی یک عملیات انتحاری حمام برویم...:-2-35-::-2-35-: دعا کنید باز کارمان به دکتر اینها نکشد ! :-2-42-::-2-33-:

راستی ! داستان جانمان گوش شیطان باز هم کر به روی غلطک افتاده ! :-2-16-:

ما هنوز هم راجب به پسرهای 3و4 فکر می کنیم...به نظرمان شماره ی 4 گناه دارد باید بداند خو ! :-2-41-:نباید بداند ؟ :mrgreen:

دلمان برای خیلی ها تنگ شده....:-2-15-:
مثلا همین خاله جانمان که نمی دانیم چه شده دیگر خاطره جاتشان در صفحه ها نیست..! :-2-41-:
یا مامانجانمان که خیلی دوستشان داریم....فک کنیم همه رفته اند استراحت ! ما همیشه دیر رسیده ایم...وقتی همه می روند استراحت ما می آییم !
البته این ها برای مزاح بود شماهایی که می خوانید به دل نگیرید ! :-2-40-:

ظرفها مرا می خوانند ! بروم بشویمشان ! :-2-35-:

راستی ! یک لغت به دایره واژگان من اضافه گردید ! سطحی نگر ! :mrgreen:
خوشم آمده می خواهم استفاده کنم ! مشکلیه ؟:-2-33-:
ما برویمان !
شب همگی خوش و خرم !
دوس جونی ها بوووووووووس !
خدانگهدار ! :-2-40-:

صبح زود نوشته !
وای مممنونننننننننننن !:-2-16-: الان میرم بیرون یکیشونو می خرم ! اصلا تو دنیای عطر نبودم تا حالا ! :-2-35-:(چون فقط عطر شیرین دوست دارم ! :-2-43-:)
ممنون فاطیما !:-11-::-11-::-11-:
ممنون مژگان ! :-6-::-11-::-11-:

fatima_59
1390،04،04, ساعت : 02:20 قبل از ظهر
سلام
خوشحالم .. رو ابرهام .. تو فضام ... الکی میخندم و نیشم باز میشه ... ذوق میکنم و تو دلم قند اب میشه ... مثل همیشه یه سورپرایز عالی ...
علی داره میاد .. کمتز از 8 ساعت دیگه با هم هستیم .. گفت همین الان هم نمیخواسته بگه و میخواسته وقتی میرسه خونه خبر بده ... منم گفتم همچین کاری میکردی میکشتمت ...
خوشحالم ... وقتی علی کنارمه کامل میشم ، حتی تو اوج عصبانیت و دلخوری هم دوست دارم باشه و نزدیکم ... ذوقش اینجاست که اصلا قرار نبوده بیاد . بخاطر من داره این کار رو میکنه ..

واه واه بلا به دور .. 3 صفحه اخر چرا فقط غر زدید و نق زدید و اه و ناله کردید؟ درسته منم از این چرت و پرت ها مینویسم ولی تصمیم گرفتم انرژی منفی نفرستم اینجا دیگه .. امشب یکی از بچه ها یه مسیج خوشگل فرستاد برام : خدا شونه هامون ر واسه این نیافریده که غمهای دنیا رو بذاریم روش ، واسه این افریده که بعضی وقتها بندازیمش بالا و بگیم .. بیخیال ...
یه تصمیم دیگه هم گرفتم که اخر هر پستم یه کتاب فوق العاده رو معرفی کنم هر کی دوست داره بره بخونه .. همیشه هم رمان نیست مطمئنا ...
مینا بزرگه چرا نمینویسی؟ دلم برای حرفهات تنگ شده ...
نادی کجا غیب شدی؟
لی لی تو چرا ساکت شدی؟
بهی ؟؟!!!!!!
پسرها هم که همون جمعیت کمشون فعلا روزه سکوت گرفتن انگاری ...
زی زی زینب وقتی یه نفر بت میگه ساده بستگی داره کی باشه ،یه سادگی یعنی معصومیت و پاکی .. یه معنیش هم تمسخره ... در جوای چه حرکتی ببین این حرف رو بهت گفتن ...
ادکلن هم من بهت dunhil مدل desire blue رو پیشنهاد میدم .. بوی دیوونه کننده ای داره و خنک و مست کننده س ... قیمتش هم 39 تومنه ...
عطر گرمی هم اگه میخوای hugo boss عالیه ..البته از یه عطر فروشی معتبر مثل لوزی خرید کن که عطر تقلبی بهت ندن ...
دیگه این که چرا فقط من اینجام الان ؟
فردا میام یه خاطره براتون میگم دلتون شاد شه ...
فعلا شب خوش ...


کتاب پیشنهادی امشب : رازهایی درباره مردان و رازهایی درباره زنان ، نوشته باربارا دی انجلس ، انتشارات نسل نواندیش...
مناسب برای : مونث و مذکر ترجیحا بالای 18 سال ( که عقلشون و درکشون بیشتر باشه نه چیز دیگه )
مجرد ، نامزد ، عقد کرده و متاهل ها ...
به طور قطع میگم اگر کسی این 2 کتاب رو با دقت کافی بخونه و یادش بمونه حرفهای کتاب میتونه از خیلی دعواها ، دلخوری ها و بحث های ناخواسته جلوگیری کنه ، یه کتاب فوق العاده جذاب و خوندنی که میتونه یه کمک خیلی بزرگ برای زندگی و اینده و همه چی باشه ... اصلا فکر نکنید یه کتاب روانشناسی مثل بقیه س ... به جرئت میگم اگر اینها رو بخونید میتونید معجزه حرفهاش رو تو رابطه تون ببینید ...

Behnoush
1390،04،04, ساعت : 03:00 قبل از ظهر
سلام سلام ما خدایی اندفعه دو خط در می وکنیم می رویم رت کارمان جدی هستیم ما الان:-2-36-: ما دو روز است نیامدیم سایت:-2-37-: اعصابمان خراب است ا دست خودمان:-2-37-: امتحاناتمان تمام شدند اما فردا صبح ساعت 9 پرزنت یک پروژه مان است بعدی 8 م است:-2-38-: ما دو روزه کشتمان نمودیم خودمان را:-2-38-: اخ جانمان دو روز درس میخوانیم عذاب وجدانمان پر وکشد:-2-37-: راستی ما قرار است برویم سرکار از دو هفته دیگر خیلی کمرنگ وشویم:-2-37-: کارمان در کارخانه است همش پای نت اینها هم نمی توانیم بیاییم سر کار:-2-35-: ما هبچ وقت مدت طولانی کار نکردیم حالا نمی دانیم می توانیم مسئولیت پذیر باشیم یا نه:-2-35-: که همش سر ساعت مشخص برویم بیاییم اینها را میگوییم:-2-35-: همیشه کارهایی که کردیم یا از این قراردادیهای مشاوری مهندسی بوده یا تدریس نرم افزار تو مجتمع فنی:-2-35-: ما هر وقت پول لازم وداریم کار وکنیم اصولا جان شوما:-2-35-: خاک تو سرمان:-2-35-: اخر هدف نهاییمان استاد دانشگاهیی اینهاست ما زیاد به بقیه مشاغل جدی فکر نکردیم نمی دانیم چرا:-2-38-: ما امتحاناتمان را خیلی بد دادیم:-2-31-: داداشمان کارنامش را وگرفت ما خجالت کشیدیم گفتیم خدا را شکر ما کارنامه لازم نیست ویاوریم خانه:-2-35-: خاطره ها را گزینشی خواندمان نمودیم فهمیدیم باز دپینگ بر فضا حاکم است آیا؟:-2-36-: کنکور کی هست راستی؟ ما تیلویز نمی بینیم چند ورزه:-2-37-: ما باز دو روز درس خواندیم پر رو شدیم سریال جدید شروع وکردیم به دیدن..ما خیلی وقت بود عشق لی مین هو جانمان از سرمان پریده بود اما این City hunter را ودیدیم دوباره عشق جوانی زد به سرمان:-2-36-: ما همیشه عادت داریم فیلم کره ایها را هی بزنیم جلو همش را رت کنیمببینیم اما این را اصلا رد نکردیم:-2-37-: آخر فیلمهاشان فیلمنامه ندارد اصلا ما نمی دانیم چرا ولی انقد دیدیم فیلمهاشان را:-2-35-: کلا عشقی اینهایش خوب است اما موضوع ندارد..ولی این کی موضوع دارد ما دوز داریم مثل زور و اسپایدر من اینها قهرمان ناشناخته است قربانش برویم:-2-35-: بر امواتشان صلوات ما از دیشب تا الان منتظر بودیم زیرنویس انگلیسی قمست دهمش بیاید:-2-36-: 4 شنبه ها و 5 شنبه ها پخش وشود ما تا هفته ی دیگر قمست 11، 12 طاقت می اوریم آیا؟:-2-39-: ما لی مین هو میخواهیم در حال حاضر:-2-36-: همش نقش های با کلاسی و خوشتیپ پولداری و دهند بهش نامردها:-2-36-:
ما الان اسلایدهای پرزنت فردامان را تازه اماده کردیم تمام شد یه نیم ساعت دیگر میخواهیم تمرین 'خواندن وکنیم:-2-38-: گفتیم بیایم یه سر بزنیم بعد از دو روز:-2-37-: دیدیم 19 تا پ خ و بازدید اینها داریم نمی دانیم برسیم نگاه وکنیم یا نه:-2-35-: راستی دیگر چه خبر:-2-38-: همه خوبند آقا خانوم بچه مچه ها همه:-2-35-: ما لی مین هو میخواهیم خداااا:-2-36-:امسش را دوز ندالیم چی صداو زنیمش مین هو؟ خو یعنی چه:-2-37-: بعد اینها همیشه در فیلمهایشان پسرها را همچین پولدار ومی دانیم مغرور و باکلاسی اینها نشان می دهند یعنی وزنند رو دست رمان فارسی جان شوما:-2-37-: خو راستی که نیست..الان این مین هو جانمان در این فیلم هم خوشتیپ است هم پولدار است هم MIT درس وخوانده هم خدای اکشن اینهاست:-2-35-: خو خیلی تخیلی و فیلمیک هست جان شوما:-2-37-:
بیا بریم کوه کودوم کوه:-2-16-: کارامان تمام شود بزنیم به دشت و صحرا جان شوما:-2-37-: ا راستی سر کار قرار است برویم داشت یادمان می رفت:-2-36-: نمی دانیم حالا حتما برویم یا نه بابامان کشت ما راو گوید برو سر کار:-2-37-: ما اخر میخواهیم رو تزمان کارکنیم برویم سر کار باز خسته اینها ویایم خانه نمی وشد خو:-2-37-: تازه ما هنو کارمان و جایمان که معلوم نیست برای دکترا :-2-37-: اوه اوه یادمان امد از امتحان GRE :-2-36-: ول کنید تمام پستمان بی تربیتی وشد انقد درس درس وگفتیم:-2-37-: ما راستی دیگر خیلی نمی آییم ..خیلی دوستتان داریم ها:-2-38-: می خواهیم به کارهای درسی و تحصیلیمان برسیم بیشتر:-2-37-: ما خیلی بیجنبه ایم یا نمیخوانیم نمی خوانیم یا می کشیم خودمان را مثل چی میخوانیم:-2-36-:اعتدال واین ها کلا نمی شناسیم:-2-31-: خو پ همه خوبید خدا را شکر:-2-38-: راستی ماه رمضان کی است دقیقا:-2-35-: ما ذوق داریم می خواهیم برنامه های کوه نوردی افطار درکوه برویم با بچه ها:-2-38-: اخ جانمان:-2-35-: خدایا مرسی که ما را درست وکردی ااما نمی دانیم برای چه اینها اما وقتی کیف وکنیم همینجور الکی همان را دوز دالیم:-2-35-: کلا نمی ترسیم از اینکه به ما بگویند سطحی نگر هستی :-2-37-: ما از لذتهای کوتاه مدت دنیا لذت می بریم جان شوما:-2-37-: غم و غصه هایش را حالا فعلا ولش بی خیال:-2-36-: ما خیلی ضعیف شدیم جان خودمان:-2-37-: نمی دانیم چرا اینجوری وشدیم :-2-37-: یکی از بچه های مرسه ای را دیروز ودیدیم به ما گفت توچرا انقد کوچولو وشدی:-2-36-: جان خودمان تا کمر ما هم نیست قدش:-2-43-: به قد رشید ما حرف وزند:-2-31-:ما الان توهم بیماری وزدیم ما داریم می میریم:-2-37-: ما بچه بودیم خیلی توهم بیماری می زدیم وصیت هم می کردیم اما الان وصیتی نداریم مُردیم هم مُردیم:-2-37-:
تولد یکی از بچه ها بود پریروز چند نفری رفتیم یک عطر برایش خریدیم دنگی:-2-35-: جان شما دنگمان 37 تومان شدنفری ، 3 نفرآدم:-2-36-:حالا تولد ما بشود کوفت هم براما نمیخرند:-2-33-: خو همه خوبید؟ ما دو روزه خاطره نداریم زیاد همش داشتیم کارهای پروژه ای می کردیم فقط:-2-38-:هدف حال و احوال ایننها بود بیشتر:-2-38-: ما می رویم...
این شکارچی شهر لی مین هو جانمان را صبر کنید 20 قمستش کامل تمام شود بعد ببینید:-2-36-: مثل ما اعصاب خراب می شوید:-2-37-: ما رفتیم...

صبح نوشت : ما هنوز بیدارم الان می خواهیم برویم دانشگاه:-2-38-: صبح همگیتان بخیر عزیزانم:-2-37-: اهنگ صبحگاهی وقت نمی کنیم وگذاریم:-2-38-: ما قبل از رفتن به نکته ای اشارت می زنیم فقط:-2-36-: این پایینی الان با ما هم بود بی تربیت ؟:-2-36-:ها؟:-2-37-: اون اخرش منظورش خقه بود؟:-2-31-: جان خودمان بعضیها با خودشان درگیرن بی تربیتها:-2-35-: ما برایت دها میکنیم خوب وشوی پسرم شوما هم برای ما دها کن پرزنت وداریم:-2-38-:

نوشته اصلی توسط VAHIDSHUMAKHER http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/viewpost.gif (http://www.forum.98ia.com/t119094-post2275947.html#post2275947)


در ضمن این مسخره بازیا رو جمش کنین بابا . من از همتون حرفه ای ترم . از مادر زاییده نشده رو دست من باشه . همه خه بابا:-2-31-:
تو که در دامانت لاله می جوشد:-2-16-:سحر از چشمانت ژاله می نوشد:-2-16-:وطنم ای دل ها جمله مجنونت:-2-37-:مست و شیدا کوه و صحرا ، دشت و هامونت:-2-37-:ای سرزمین من ، شورآفرین میهن:-2-38-: جان خودمان تاثیر تیلویز صبحگاهیه:-2-38-: تیلویز داشت میخوند ما غیرت ایرانیمان گل وکرد:-2-35-: بذارین وگردیم لینک دانلودش را وذاریم:-2-38-:آقا ما بریم دیرمان شد بعدا یادمان بود لینک دانلود می گذاریم:-2-37-: اهاااا پیدا کردیم :

خاک مهرآیین...سالار عقیلی...http://iranseda.net/Download/?Attid=665092&q=1

jim.jim
1390،04،04, ساعت : 08:38 قبل از ظهر
سلام
اول هفته خوبید دیگه....!!! ماشاالله بگم یا ایشاالله...

عرایضمان به حضور مبارکتان که:

القصه اول

ما یک بار عرض کرده بودیم جون شوما که یک وقت هایی دلمان می خواهد پاچه های خود را بمالیم...:mrgreen:
نه اینکه ما خدای ناکرده تک بعدی باشیم و نخواهیم شوما را در این امر مستحبی شریک گردانیم :-2-43-:
ولی دو تا پیراهن پاره بیشتر به ما ثابت کرده که در این روزگار....:-2-38-:
هیچ کس به فکر پشت خاراندن کسی نیست که نیست مگر در ممالکی دیگر...:-2-35-:
ولی خودمانیم یک ضزب المثل فی المجلس کشفیات کردیم جون شوما..

گر خودت خودت را نخارانی کسی نمی خارانتت.....:-2-33-:

القصه دوم

دم دم های اذان صبح دو کاربر در دفتر مشاعره در حال فیض بردن ازشعر های هم بودند:-2-37-:
ما هم گفتیم بگذار ما هم شعری بگوییم ..:-2-43-:
ولی هرچه فکرمان را بالا و پایین کردیم غیر این شعری که برایتان می گذاریم چیز خاصی در ذهنمان فوران نکرد..
:-2-31-:
1-http://www.forum.98ia.com/post2279275-5317.html

خوب شوما نخندید مگر ما ادعای شاعری داشته ایم
تا به این سن رسیده ایم:-119-:
2-شعر بعدی را البته از جایی کش رفتیم و چاپاندیم و ارسال نمودیم:-2-38-:

ولی خوب استارت اولیه زده شده بود و موتورمان گرم گرم...:-2-35-:
ما که امدیم وسط رقبایمان ماستهایشان را کیسه کردند و بگریختند:-2-09-:
گر چه گهگاهی با تاخیر می آمدند و پایین پست هایمان
را اسم خودشان را می چسباندند که وقتی شعر های ما
در سرچ گوگل به نمایش در می آید خود را نشان داده باشند نامرد ها....:-2-26-:
3- شعر بعدی را که گفتیم حافظ و سعدی را دیگر نمی شناختیم:-2-16-:

http://www.forum.98ia.com/post2279307-5319.html

4- شعر بعدی را هم در یک سرقت ادبی و هنری
به تاراج بردیم و چاپاند یم:-2-37-:
البته اصلا نگرانی خاصی ندارشتیم چون بقیه هم کارشان همین است جون شوما...:-2-43-:
5- به علت کم آوردن بقیه اعضا از سرودن شعر که دسته اول باشد و زاییده تفکرات خودشان ،تنهای تنها شدیم و زدیم تو کار چه چه و به به :-2-08-::-2-06-::-2-06-:
مابقی اشعارمان را به ترتیب ببینید...



http://www.forum.98ia.com/post2279446-5323.html

و بعدی

http://www.forum.98ia.com/post2279477-5325.html[/URL]

و در زمانی که دچار خود شیفتگی گشتیم سرودیم....

http://www.forum.98ia.com/post2279505-5327.html (http://www.forum.98ia.com/post2279505-5327.html)


و وقت بوی نان را احساس کردیم سرودیم

http://www.forum.98ia.com/post2279529-5330.html

دو تا کاربر امدند و فرتی فورتی چیزی نگاشتند و رفتند
و اما ما باز هم احساساتمان همچو آب داخل شیشه قلیان در حال غلیان بود :-2-32-:

http://www.forum.98ia.com/post2279571-5332.html

دیگر صبح شده بود و سلول های خاکستریمان در روز روشن حس شاعریشان فروکش کرده بود
این بود که زدیم بیرون.....
[URL]http://www.forum.98ia.com/post2279596-5336.html

این گل را می دهیم به خودمان....:-2-40-:

القصه سوم....

جان ما و جون شوما.
دشمنامون کفن باد....:-2-08-:
ما الان دلمان میخواهد برویم جلوی آیینه قدی، مدام خودمان را بر انداز نماییم:-2-43-:
و قربان قد و بالای خودمان برویم جون شوما..
دلمان میخواهد پاچه های خودمان را بمالیم:mrgreen:
دلمان می خواهد پشت خود را بخارانیم...:-2-31-:
کسی حاضر است ما را همراهی کند...؟؟؟؟:-2-43-:


ارادتمند: سیامک جیم . جیم
شنبه چهارم یکهزار و سیصد و نود

موید باشید....:-2-40-:

شنبه اول هفته است
نفس عمیق بکشید و خنده رو مهمون لباتون کنید لطفآ.....

بعد از خانمی نوشت:
نه به مدیر ارشد و نه به شوما
هیچکدوم سفارشات سوغاتی مشهد رو انجام ندادین...:-2-33-:
میگم برای اینکه چشم نخوری خانمی و شاخص ها بالا بکشه
یه مدت تو چشم نباش....:-2-06-:

خانومی
1390،04،04, ساعت : 09:20 قبل از ظهر
به نام او که ه رچه دارم از اوست

سلام به همه :-2-16-:
صبح شنبه تون به خیر و شادی
من به یه بنده خدایی گفته بودم که تو چرا همیشه شنبه ها عصا قورت داده ای ؟ نمیشه با یه من عسل هم خوردت :-2-28-: میگه نچ نچ من اینجوری نیستم
درصورتی که هست :-2-43-: اعصابم خورد میشه وقتی دو روز چه فکراتی به سرم میزنه اونوقت :-2-28-:
هی زندگی :-2-41-:هی روزگار :-2-41-:
فعلا خبر قابل عرضی نیست ،اومدم چند تا پ . ن بدم و برم
شاید دوباره برگشتم :-2-38-:





* arsham جان ما منظورمون رئال مادرید نبود ولی کلا طرفدار بارسلون هستیم (الان این چه ربطی به نقاشی داشت الله اعلم):-2-06-:
*سهیلا جان شما دو جمله مینویسی اندازه دو تا کتاب اونوقت من دو کتاب مینویسم تا دو تا جمله رو توضیح بدم :-2-06-:
*یگانه جون قابلی نداشت خوشحالم که خوشت اومده :-2-40-:
*صفحه 500 اشی چیزی میدادن ما عقب ماندیم :-2-33-:
*جیمی بابا اینقدر هم بی سواد نیستم :-2-06-: میدونم جز دانه های روغنیه خودمم خوردم توی جیب هم جا میشه :-2-06-:ولی قدیم ندیما میگفتن اسم یه حیوون هم هست ها :-2-35-:واسه همین ترسیدیم تو جیبمون جا نشه واست سوغاتی بیاریم شاخصهای بورس رو هم فعلا بی خیال شو با این سق سیاه ملت چه کنیم :-2-06-:

*فاطمه جون کتابهای باربارا کلا فوق العاده اند من اینها که وگفتی نخواندم ولی کتاب از باربارا بپرسیدش خیلی خوب بود حالا اگه دیدم میستونم میخونم مرسی اون کتابی که توی همین سایت هم هست رو بخونید (مثل یه مرد فکر کن مثل یه زن رفتار کن):-2-37-:


لامارتین شاعر فرانسوی میگه
تو رو دوست دارم بدون انکه علتشو بدونم
محبتی که علت داشته باشه یا احترامه یا ریا


زت زیاد :-2-40-:
خانومی